ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -
عنوان و نام پدیدآور:بر بال اندیشه/حسین انصاریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۳.
مشخصات ظاهری:۷۱۰ ص.:جدول.
فروست:آثار استاد حسین انصاریان؛ ۵.
شابک:۴۷۰۰۰ ریال:964-94738-5-8
وضعیت فهرست نویسی:فهرست نویسی توصیفی
یادداشت:نمایه.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
شماره کتابشناسی ملی:۱۱۸۰۳۲۲
اندیشمندان اسلامی برای پاسداشت فرهنگ اهل بیت و علوم آن انوار هدایت از ابتدای عصر امامت امیر مؤمنان علیه السلام در حدّ توان و در خور زمان با وجود مشکلات و سختیهای فراوان به هر نحوی که توانستند خدمتی بکنند در این راه فرو گذار نکردند.
عدهای با حفظ احادیث عدهای با تدریس عدهای با سخنرانی عدهای با تفسیر و تبیین آثار اهل بیت بصورت تألیف و گروهی تنها با گردآوری کلمات آنها به استحکام و بقاء این مکتب خدمات فراوانی نمودند.
یکی از فعالیتهای بسیار زیبای اندیشمندان اسلامی از دیر باز تنظیم مقالات در تبیین فرهنگ آل اللّٰه بوده است.
این حرکت که در عصر اخیر گسترش بسیار و موازن این گسترش به جهت نوع کار تناسخ مبحثی در جوامع علمی و دانشگاهی و حوزوی در تبیین و گسترش فرهنگ اهل بیت حتی در خارج از مرزهای ممالک اسلامی داشته است.
اکنون که قلمرو علم و گستردگی بسیاری پیدا کرده است و حرکتهای ضد
دینی در سه قرن اخیر بخصوص در جامعه غربی بیشتر شده است.
طرح علوم و فرهنگ اهل بیت:و تبیین آن ضروریتر مینماید.
به هر وسیله و به هر دستاویز و در هر قالب باید این حرکت گسترش پیدا کند.
در این رهگذر اندیشمند فرزانه حضرت استاد حسین انصاریان که در زمینههای گوناگون برای این هدف از هیچ تلاشی فرو گذار نفرمودهاند در این زمینه نیز قلم را«بر بال اندیشه»های اسلامی چرخانده و مقالاتی چند با موضوعاتی متنوع به رشته تحریر در آوردهاند مقالاتی متقن عمیق و عالمانه که در نوع خود تبیینی روشن از بخششی از فرهنگ اهل بیت علیهم السلام است.
این مجموعه توسط توسعه تحقیقاتی دار العرفان جمع آوری سپس تنظیم و ویرایش گردید ناگفته نماند که پاورقیهای این مجموعه مربوط به ویراستار میباشد.
این اثر با توجه به این که برگرفته شده از قلم عالمانه استاد میباشد در نوع خود اثری قابل استفاده برای بیین موضوعات مطروحه در هر مقاله خواهد بود.
امید است برای اهل تحقیق درسی برای ورود به علوم اهل بیت و برای اهل حال و عمل شرابی از زمزم معارف آن اللّٰه باشد.
جستاری در مسئله خودشناسی بنا بر نقل قرآن کریم و روایات اهل بیت علیهم السلام،ریشه و اساس بسیاری از فضایل و برجستهگیهای اخلاقی«خودشناسی»است.
اگر انسان خود را بشناسد و به موقعیت عالی خود پی ببرد و بداند که کیست و در کجاست و به کجا میرود،به بسیاری از حقایق پی برده و در ساختن شخصیت خود،نهایت کوشش و فعالیت را خواهد نمود.
انسان با شناخت خویش به این نتیجه میرسد که باید دارای چه آراستگیهایی باشد و از چه برنامههایی دوری نماید؛و نیز به این معنی پی خواهد برد که کمالش در چیست و سقوطش بسته به چه عواملی است.
انسان با خودشناسی میتواند به کمبودهای خویش آگاه شده و به امراض روحی و فکری خود علم پیدا کند،و میفهمد که دارای چه خلأهایی است؛ بنابراین به دنبال جبران کمبودها،علاج امراض و پر کردن خلأهای درونی خود برخواهد آمد.
مسئله خودشناسی آنقدر مهم است که امیر مؤمنان علیه السلام آنان که در مقام خودشناسی هستند را ستوده و میفرماید:
رَحِمَ اللّٰهُ امْرءً عَرَفَ قَدْرَهُ وَ لَمْ یَتَعَدَّ طَوْرَهُ (1).
1) (1)) -غرر الحکم:233،حدیث 4666؛شرح نهج البلاغه:118/16.
«خدا مشمول رحمت قرار دهد کسی را که اندازه و قدرش را بشناسد و قدم از مرزش فراتر ننهد».
و در روایت دیگر فرموده است:
رَحِمَ اللّٰهُ امْرِءً اعَدَّ لِنَفْسِهِ وَ اسْتَعَدَّ لِرَمْسِهِ وَ عَلِمَ مِنْ ایْنَ وَفِی ایْنَ وَ الی ایْنَ (1).
«خدا رحمت کند کسی را که برای خود عوامل سعادت ابدی فراهم میکند و برای زندگی عالم بعد مهیا میشود و رحمت خدا باد بر انسانی که بداند از کجا آمده و در کجا آمده و به کجا خواهد رفت».
برتری و والایی،اعتبار و قیمت،ارزش و اهمیّت انسان مسئلهای نیست که اثباتش احتیاج به استدلال و برهان داشته باشد.
موقعیّت و جایگاهی که این مخلوق شگفتانگیز در میان موجودات جهان دارد،محلّ ایراد نیست و وضوح و روشنیاش مانند نور خورشید بر همگان آشکار است.
تصوّر نکنید که این ارزش و برتری،قیمت و اعتبار،و عظمت و والایی،در ارتباط با شکل و یا جسم اوست ! !
زیباتر و پرقدرتتر از انسان از نظر جسمی در میان مخلوقات فراوان است اتفاقاً از نظر صورت ظاهر،اسکلت استخوانی و بدن مادی،انسان یکی از معمولیترین مهمانان خانه شگفتانگیز آفرینش است.
1) (1)) -اسفار:21/1.
قرآن مجید که بیان کننده واقعیّات مادّی و معنوی است میفرماید:
«فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنٰا إِنّٰا خَلَقْنٰاهُمْ مِنْ طِینٍ لاٰزِبٍ» (1).
«پس از منکران معاد بپرس:آیا آفرینش آنان سختتر و دشوارتر است یا آنچه [ مانند فرشتگان،آسمانها،زمین،کوهها و...] آفریدهایم ؟ [ به یقین آفرینش آنان کاری ناچیز است چون ] ما آنان را از گِلی چسبنده آفریدهایم».
و در جای دیگر میفرماید:
«أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّمٰاءُ بَنٰاهٰا* رَفَعَ سَمْکَهٰا فَسَوّٰاهٰا» (2).
«آیا آفریدن شما [ پس از مرگ ] دشوارتر است یا آسمان که او آن را بنا کرد ؟ سقفش را برافراشت،پس آن را درست و نیکو قرار داد ؟»
«کاپیتن»یکی از بزرگترین دانشمندان علم هیئت،پس از اندازهگیریهای دقیق به این نتیجه رسیده است که 40 بیلیون ستاره منظومه کهکشانی،در فضای عدسی شکل (سمکها) پراکنده است که قطر آن مساوی با صد هزار،و ضخامت آن مساوی با دههزار سال نوری است...خورشید،ماه و منظومه سیارات وابسته به آن،در قسمت محیطی این فضای عدسی شکل و نزدیک به سطح استوا و در فاصله سی هزار سال نوری از مرکز آن جا دارد...
فاصله«شعری»تا زمین 52/000 بیلیون میل است،و نور که در ثانیهای 186/000 میل راهپیمایی میکند،برای طی کردن این فاصله هشت سال وقت لازم دارد،ولی شعری از ستارگانی است که به طور نسبی نزدیک به زمین قرار گرفته است (1).
و نیز نوشتهاند:کهکشان ما نسبت به دیگر کهکشانها،چون لکّه ابر کوچکی است.نزدیکترین کهکشانها به آن سحابی«المرئة المسلسله»است که ضخامت آن 70/000 سال نوری و دارای صد میلیارد ستاره است.
سحابی«الجبار»را که با دوربینهای نجومی توانستهاند مشاهده کنند،قطر ستاره درون آن 160/000/000/000/000 کیلومتر است.
در فراخنای فضا،سحابیهایی پراکنده شدهاند که تاکنون دورترین آنها به ما 500 سال نوری تخمین زده شده و به وسیله تلسکوپ«مونت ویلسون»که از قویترین دورنماهای کنونی است عکسبرداری شده،و در فاصله این سحابی و ما 100 میلیون کهکشان دیده شده است.
از آنجا که وسایل تحقیقات کیهانی،جدید و ابتدایی است و از جهت دیگر زمین و منظومه شمسی و کهکشانها و همه اجرام سماوی با سرعتهای مختلف و گوناگون در حرکتند و با محدودیت ذهن بشر که خود و منظومه شمسی و کهکشانی که در آن به سر میبرد،به اندازه ذرهای هم نیست؛این محاسبات نمیتواند مبیّن وضع واقعی آسمانها باشد.
شنیدستم که هر کوکب جهانی است جداگانه زمین و آسمانی است
زمین در جنب این افلاک مینا چو خشخاشی بود در قعر دریا
تو خود بنگر کزین خشخاش چندی سزد تا بر غرور خود بخندی
1) (1)) -پیدایش و مرگ خورشید:203.
آری ! عظمت،موقعیّت،برتری و ارزش انسان را در ناحیه جسم و شکل ظاهر نمیتوان محاسبه کرد،و از قدرت جسمی و مادّی او در برابر عظمت خلقت به هیچ عنوان نمیتوان سخنی به میان آورد،که در این ناحیه انسان بسیار ضعیف و بسیار کوچک است و آنقدر نیست که بتوان برایش حسابی باز کرد، و اگر انسان از تماشای عظمت خلقت چشم بپوشد و جهان،این دریای شگفتانگیز و پر از عجایب را نادیده گرفته و به تعبیر بهتر فراموش کند و به صورت ظاهر و جسم مادّی،و به قدرت مالی و رزمی ناچیز خود مغرور شود و دچار خودبینی گردد،به بدترین رذایل آلوده گشته و تا میدان کفر انا رَبَّکُمُ الْاَعْلٰائی پیش خواهد رفت.و آن وقت است که با وزش بادی،یا جرعه آبی،یا پشّه ناتوانی،باد دماغش را خالی میکنند و پوزهاش را آنچنان به خاک میمالند که تا ابد از جای برنخیزد،و گند بیآبرویی و افتضاحش جویبار تاریخ را رها نکند ! !
والایی و ارزش این موجود و عزت و فضیلت این مخلوق را باید در ناحیه معنی و خطّ روح و روان و بُعد الهیاش جستجو کرد.
استعدادهای خدا دادی،فطرت،عقل،وجدان،روح الهی،میل به کمال، عشق به عظمت و...مایههای ارزش انسانند؛ولی باید توجه داشت،که هیچ انسانی به تنهایی قدرت به کار گرفتن این مایهها و شکوفا کردن این استعدادها را ندارد،و این بر حسب مقتضای آفرینش انسان است.
اگر بخواهد به تنهایی از این مایهها استفاده کند،یا ناقص استفاده خواهد کرد،یا همانها را در فاسدترین راه و رذیلانهترین برنامهها به کار خواهد گرفت ! !
برای صحیح به کار گرفته شدن استعدادها و اصولی خرج کردن مایههای کمال و فضیلت،خداوند مهربان انبیای بزرگوارش را همراه با کتب پر ارج آسمانی،به کمک انسان فرستاد و از آدمیان خواست،تا برای رسیدن به مقصود و دریافت سعادت و به دست آوردن خیر دنیا و آخرت و اقامه عدل و قسط و به چنگ آوردن همای خوشبختی و شکوفا شدن تمام مایههای فضیلت،از آن مردان الهی پیروی کرده و دستوراتشان را هم چون چراغ فرا راه حیات خود قرار دهند.
پیامبران الهی در مرحله اوّل به اعلام تعالیم بلند آسمانی و فرامین معنوی الهی اقدام کرده و در این زمینه به تعلیم بشر و یاد دادن دستورات پر قیمت حق همّت گماشتند.سپس از انسان،عمل به برنامههای خداوند را طلب کردند.
به عبارت دیگر:این طبیبان دلسوز،در ابتدا به تشریح نسخه الهی پرداخته و سپس از انسان خواستند،برای رفع همه دردهای فکری و روحی و حلّ تمام مشکلاتی که بشر با آن روبروست،به نسخه خداوند مهربانش عمل کند.
انبیای الهی منشأ تمام آلودگیها،و علّت همه مشکلات،و منبع تمام ناپاکیها،و مایه همه گناهان و تجاوزات انسان را،آلودگی نفس میدانستند و عقیده داشتند:اعضا و جوارح انسان ابزار نفس اویند و پاکی و ناپاکی اعضا و جوارح،یا درستی و نادرستی عمل و سلامت و مرض انسان،و خوش خلقی و بد خلقی او،بستگی به وضع نفس دارد،و عقیده داشتند:اگر نفس در مملکت وجود انسان،تابع عقل،و عقل،تابع انبیا و کتب آسمانی باشد و انسان به وسیله عقل دستورات مولا را فرا گرفته به قلب و نفس برساند و نفس حقایق الهی را بر ابزارهای خود حاکم کند،از خیر و صلاح انسان و پاکی عمل و اخلاقش جهان گلستان خواهد شد.
اما اگر عقل را از دریافت حقایق تنها بگذارد و میدان حیات را مرکز تاخت و تاز نفس قرار بدهد،به طور طبیعی نفس،او را با سر سختی غیر قابل توصیف، به بدیها امر کرده و برای ارضای خود،با کمک سایر اعضا و جوارح دست به ننگینترین عمل زده و از انسان درندهخویی عجیب و متجاوزی خطرناک و غارتگری بینظیر و ظالمی خانمانبرانداز و آلودهای پست و مفسدی پلید و محاربی شرور و گنهکار و متخلّفی درندهخو خواهد ساخت که به تعبیر قرآن از حیوان نیز پستتر میشود.
چه نیکوست که در این مسئله به بیان پروردگار بزرگ عالم در قرآن مجید توجه کنید:
«وَ الشَّمْسِ وَ ضُحٰاهٰا* وَ الْقَمَرِ إِذٰا تَلاٰهٰا* وَ النَّهٰارِ إِذٰا جَلاّٰهٰا* وَ اللَّیْلِ إِذٰا یَغْشٰاهٰا* وَ السَّمٰاءِ وَ مٰا بَنٰاهٰا* وَ الْأَرْضِ وَ مٰا طَحٰاهٰا* وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا* فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا* قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّٰاهٰا* وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا» (1).
«سوگند به خورشید و گسترش روشنیاش،و به ماه هنگامی که از پی آن برآید،و به روز چون خورشید را به خوبی آشکار کند،و به شب هنگامی که خورشید را فرو پوشد،و به آسمان و آنکه آن را بنا کرد،و به زمین و آنکه آن را گستراند،و به نفس و آنکه آن را درست و نیکو نمود،پس بزهکاری و پرهیزکاریاش را به او الهام کرد.بیتردید کسی که نفس را [ از آلودگی پاک
1) (1)) -شمس (91):1-10.
کرد و ] رشد داد،رستگار شد.و کسی که آن را [ به آلودگیها و امور بازدارنده از رشد ] بیالود [ از رحمت حق ] نومید شد».
کلمه«الهام»در آیه شریفه،هم به معنای آگاهیها و معلومات فطری،و هم به معنای وحی است،و«فجور»به معنای دروغ که ریشه گناهان و به معنای معصیت و مخالفت حق و عدول از آن و فساد و کفر و زنا و خلاصه هر معصیتی است.
«تقوا»به معنای اختیار نفس را در دست داشتن و در برابر هر گناه و فسادی خویشتندار بودن است،و البته بدون آگاهی و به اجرا گذاشتن مسائلی که در ارتباط با پاکی نفس و کمال انسان است تقوا معنی ندارد.
آنچه از معنای آیه قبل استفاده میشود چنین است:خداوند بزرگ هر کس را از طریق معلومات فطری و نور وحی که انبیا اعلام کننده آن هستند،عالم و شناسای تقوا ساخت،و طریق اجتناب از هر گناهی را پس از بازشناساندن گناه به او آموخت،و این انسان است که هر یک از دو راه خیر و شر را از طریق الهام شناخته و هر کدام را که بخواهد میتواند انتخاب کند؛ولی باید بداند که سعادت و رستگاری و فلاح و پیروزی در سایه پاکی نفس و محرومیت از بهرههای الهی معلول آلودگی اوست.
در زمینه زیبایی،زشتی،یا پاکی و آلودگی نفس،یا روشنی و تاریکیاش سخن بسیار است.باید گفت از هنگام شروع زندگی آدمی در زمین به وسیله نوع انسان،بحث در پاکی و آلودگی نفس و علل و عوامل سلامت و مرض آن شروع شده و تاکنون ادامه دارد و باز هم ادامه خواهد یافت.
این همه،برای این است که انسان به پاکی گراییده،از آلودگیها دور بماند؛ زیرا انسان تربیت شده،نه اینکه مشکلی ایجاد نمیکند،به علاوه بر تجارت معنوی برای خودش،حلّال مشکلات دیگران نیز خواهد بود؛امّا انسان آلوده و ناپاک نه اینکه از تجارت اخروی محروم است؛بلکه مزاحم زندگی دیگران است،و به خاطر گناه و معصیتی که از او سر میزند،برای دیگران انواع مشکلات را به بار خواهد آورد ! !
«غزالی»در کتاب«کیمیای سعادت»میگوید:
«بعضی از آن اخلاق بد باشد که وی را هلاک کند و بعضی نیکو باشد که وی را به سعادت رساند.و جمله آن اخلاق اگر چه بسیار است؛اما چهار جنساند:
اخلاق بهایم،اخلاق سباع،اخلاق شیاطین و اخلاق ملائکه.چه به سبب آن که در وی شهوت و آز نهادهاند کار بهایم کند،و به سبب آن که در وی خشم نهادهاند کار سگ و گرگ و شیر کند،چون زدن و کشتن و با دست و زبان در خلق افتادن، و به سبب آن که قدرت بر مکر و حیله و تلبیس و تخلیط و فتنه انگیختن دارد کار دیوان کند،و به سبب آن که در وی عقل نهادهاند کار فرشتگان کند،چون دوست داشتن علم و صلاح و پرهیز از کارهای زشت و صلاح جستن میان خلق و خودداری از کارهای خسیس و شاد بودن به معرفت کارها و عیب و ننگ داشتن از جهل و نادانی.به عبارت دیگر گویی در جلد آدمی چهار چیز است:سگی، خوکی،دیوی،فرشتهای،که سگ که نکوهیده و مذموم است،نه برای صورت و دست و پای و پوست؛بل بدان صفتی که در وی است،که به آن صفت در مردم افتد.خوک نه به خاطر صورت مذموم است؛بلکه به خاطر آز و حرص بر پلیدی، و مسئله شیطان و فرشته هم مسئله اوصاف است نه صورت و شکل».
این عقل فرشته صفت اوست که باید با اتصال به وحی اوصاف نفس را به حرارت عشق به خدا و رسیدن به مقام قرب،از حیوان صفتی پاک کرده و هر یک را به نور الهی روشن نموده و صفحه تمام اوصاف و یا آیینه نفس کمکگیری از الهامات الهی،مرکز تجلی صفات حق کند و زمینه بروز وصف خلیفة اللهی و انعکاس عَلَّمَ الْاَسْمٰایی را در انسان فراهم کند،و انسان را به ارزش واقعیاش، که خمیر مایهاش با خود اوست آراسته نماید.
انسان با اتصال به نور نبوت و بهرهگیری از فرامین حق،مراقب و مواظب حرکات و رفتارهای خود خواهد شد و به این واقعیت پی خواهد برد که اگر مطیع شهوت شود،در وی صفت پلیدِ بیشرمی،حرص،چاپلوسی،نفاق،خسّت، حسد،شماتت و غیر آن پدید آید،اما اگر شهوت مطیع عقل گردد،عقلی که مطیع وحی است،در انسان صفت قناعت،خویشتنداری،شرم،ظرافت، آرامی،پارسایی،کوتاهدستی،و بیطمعی پدید آید.
و اگر مطیع حالت غضب شود،در وی کبر و تهوّر،ناپاکی و لاف زدن،بزرگی فروختن،مکر و حیله و جنگجویی،خودبزرگبینی و ظلم کردن به وجود آید، و اگر غضب را تابع عقل کند،البته عقل تابع وحی در وی صبر و بردباری و عفو و ثبات و شجاعت و سکون و شهامت و کرم آشکار گردد.
و اگر مطیع حالت شیطانی نفس گردد،حیلهگر و مکّار،خائن و یاوهسرا و بددرون و منافق،از کار درآید،و اگر آن حالت را وصل به عقل الهی کند،در وی زیرکی و معرفت،علم و حکمت،صلاح و سداد پیدا شود.این حالاتی است
که چهره مثبت و منفیاش تابع پاکی و آلودگی نفس است و پاکی و آلودگی نفس، تابع پیروی یا نافرمانی او از دستورات خداست.
انسان اگر منبع تمام علوم و فضایل مادی شود،ولی در زیر چتر تعلیمات الهی نباشد،راهی برای تزکیه نفس ندارد و با داشتن آن همه علوم،از وحشیگری،عصیان،تخلّف و فساد در امان نخواهد بود.
مگر دنیای به اصطلاح متمدن غرب و قسمتی از شرق از علم بیبهرهاند ؟ اینان گستردهترین دانشگاهها و کتابخانهها را در اختیار دارند و کثرت عالم و دانشمند در کشورهایشان مثل آب دریا موج میزند؛ولی میبیند که اکثر آنان که از دانش و علم سهم دارند و یا در راه تحصیلاند از فاسدترین مفسدان و آلودهترین موجودات روی زمیناند ! !
شما آمار هر نوع گناه،فحشا،منکرات،تجاوزات،ظلمها،غارتگریها، دزدیها،آدمکشیها،جیببریها،مسائل خلاف عفت،و...را که بخواهید (در هر ثانیه چند گناه و جرم) در روزنامهها و کتابهای خود آنان یافت میشود.و بیشتر گناهان و تخلّفات کشورهای مسلمان نشین هم معلول ارتباط با آنها و سیاستهای استعماری و تهاجم فرهنگ ابتذال آن آلودگان بدتر از حیوان است ! !
تعجّب است که این وحشیان دور از تمدن واقعی و این درندهخویان بدتر از حیوان و این تاریک دلان از خدا بیخبر،از قیمت و ارزش بیشتر کالاهای زمین و از مسائل مادی باخبرند،امّا کمترین خبری از حیثیت و ارزش انسانی خود
نداشته و نمیدانند راه کمال و فضیلت چیست و به قول حکیم،فیلسوف و عارف آگاه مولوی معنوی:
صد هزاران فضل داند از علوم جان خود را می نداند آن ظلوم
داند او خاصیت هر جوهری در بیان جوهر خود چون خری
تو همی دانی یجوز و لا یجوز خود ندانی که یجوزی یا عجوز
این رواوان ناروا دانی ولیک خود روا یا ناروایی بین تو نیک
قیمت هر کاله میدانی که چیست قیمت خود را ندانی ز احمقی است
سعدها و نحسها دانستهای ننگری سعدی تو یا ناشستهای
جان جمله علمها این است این که بدانی من کیم در یوم دین
آن اصول دین ندانستی ولیک بنگر اندر اصل خود کوهست نیک
از اصولیّت اصول خویش به که بدانی اصل خود ای مرد به
در هر صورت انسان هر قدر از امور محسوسه و مادی و جنبههای حیوانی، البته در آن مرز و حدّی که خدا نمیپسندد،پا بر شهوات حاد و هوی و هوس گذارد،مصفّاتر و بر درک حقایق عالیه علوم و وصول به سعادت و آرامش خاطر توانا میشود،و هر اندازه به طرف امور مادی و حیوانی تمایل کند،به عالم حیوانیت نزدیکتر و بلکه چون اسباب کارش آمادهتر از حیوان است،پستتر از حیوان خواهد شد !
بنابراین باید کوشش کرد،که با کمک وحی،نفس را از حالت اماره و سرکشی نجات داد،و به حالت مطمئنّه شدن و راضیه و مرضیه گشتن رساند.
انسان وقتی با مکتب وحی آشنا شد و تنها راه رسیدن به مقصود را راه انبیا دانست و به درک این حقیقت دست یافت که تنها نسخه شفابخش،قرآن
و توضیح و تفسیر آن از زبان امامان و بیداران راه است،در مرحله اوّل باید به یادگیری دستورات حق برخیزد،و در مرحله بعد با کمکگیری از اراده به اجرای دستورات الهی اقدام نماید،و در این راه قاطعانه از سستی،کسالت،تنبلی و فرار از مسئولیّت بپرهیزد.
اجرای فرامین خداوند،مبارزه با خواهشهای نفس امّاره،خودداری از آلودگی و به عبارت دیگر عبادت و اجتناب از معصیت،به تدریج روح تقوا را در انسان پدید آورده و در مسیر حرکت به سوی اللّٰه این روح تقویت میشود؛تا جایی که انسان به تمام حسنات آراسته و از همه آلودگیها در امان خواهد ماند و از هر گناهی که دارای دو کیفر دنیایی و آخرتی است حفظ خواهد شد.
از امیر مؤمنان علیه السلام برای نجات نفس از آلودگیها،مسائل مهمی نقل شده است که به گوشهای از آن توجه کنید:
نَفْسُکَ اقْرَبُ اعدٰائِکَ الَیْکَ (1).
«نزدیکترین دشمنانت نفس توست».
نفسی که آراسته به تربیت الهی نباشد،البته نزدیکترین دشمن است.
نَزِّهْ نَفْسَکَ عَنْ کُلّ دَنِیَّةٍ،وَ انْ سٰاقَتْکَ الَی الْرغٰائِبِ (2).
«نفست را از هر پستی پاک ساز،اگر چه تو را بسوی امیال (باطل) سوق دهد».
نَزِّهُوْا انْفُسَکُمْ عَنْ دَنَسِ اللَّذّاتِ وَ تَبَعٰاتِ الشَّهَوٰاتِ (1).
«نفوس خود را از لذتهای به دور از مرزهای الهی و گرفتاریهای شهوات پاک کنید».
نَفْسُکَ عَدّوٌّ مُحٰارِبٌ وَ ضدٌّ مُوٰائِبٌ انْ غَفَلْتَ عَنْهٰا قَتَلْتَکَ (2).
«نفست دشمنی است جنگجو،و خصمی است حمله کننده،از وی غافل مشو که هلاکت میکند».
نَزِّهْ عَنْ کُلَّ دَنیَّةٍ نَفْسَکَ وَ ابْذِلْ فی الْمَکٰارِمِ جُهْدَکَ تَخْلُصُ مِنَ الْمَآثِمِ وَ تَحْرُزُ الْمَکٰارِمِ (3).
«نفس را از هر زشتی پاک کن،کوششت را در به دست آوردن مکارم به کار انداز،تا از نتیجه بدیها برهی،و خوبیها را در آغوش گیری».
عَوِّذْ نَفْسَکَ فِعْلَ الْمَکٰارِمِ وَ تَحَمُّلِ اعباءِ الْمَغٰارِمِ تَشْرَفُ نَفْسُکَ وَ تَعْمُرُ آخِرَتُکَ وَ یَکْثُرُ حٰامِدُوْکَ (4).
«نفس را به انجام مکارم و تحمّل بار گران عادت ده،تا شرف نفس پیدا کرده، آخرتت آباد،و ستایشکنندگانت زیاد شوند».
1-هشام بن حکم میگوید:امام صادق علیه السلام فرمود:
«روز قیامت دستهای از مردم برخیزند و پشت در بهشت آیند و آن را بکوبند،
میپرسند شما کیستید ؟ میگویند:اهل صبر و استقامت هستیم،گویند:بر چه صبر کردید ؟ پاسخ میدهند بر اطاعت خدا و دوری از معصیت؛پس خداوند میفرماید:راست میگویند آنان را به بهشت برید».
این ایت معنای قول خدای عز و جل که میفرماید:
«مزد صابران،بیحساب پرداخت شود» (1).
2-عمرو بن سعید بن هلال ثقفی میگوید:به حضرت صادق گفتم:من چند سال یک بار شما را میبینم چیزی به من بگویید که به آن کار کنم.فرمود:
«سفارش میکنم تو را به تقوای خدا،پاکدامنی،کوشش و بدان که کوشش بدون ورع سودی ندارد» (2).
3-در روایتی دیگر از قول امام صادق علیه السلام آمده است که فرمود:
لٰا یَنْفَعُ اجْتَهٰادٌ لٰا وَرَعَ فیْهِ (3).
«کوشش بیورع بیسود است».
4-و نیز از آن حضرت نقل شده است که فرمود:
انَّ اشَدَّ الْعِبٰادَةِ الْوَرَعُ (4).
«سختترین عبادات پاکدامنی است».
1) (1)) - «إِنَّمٰا یُوَفَّی الصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسٰابٍ» [ زمر (39):10 ].کافی:75/2،باب الطاعة و التقوی،حدیث 4؛وسائل الشیعه:236/15،باب 19،حدیث 20368.
2) (2)) -کافی:76/2،باب الورع،حدیث 1؛وسائل الشیعه:14/16،باب 62،حدیث 20836.
3) (3)) -کافی:76/2،باب الورع،حدیث 3؛وسائل الشیعه:243/15،باب 19،حدیث 20392.
4) (4)) -کافی:76/2،باب الورع،حدیث 3؛وسائل الشیعه:343/15،باب 21،حدیث 20392.
5-و هم چنین حضرت صادق علیه السلام به ابن اسامه فرمود:بر تو باد به رعایت تقوای الهی،و به پارسایی و کوشش در راه حق،و راستگویی و امانتپردازی، خوشاخلاقی و خوش همسایگی.با عمل خود مردم را به اسلام دعوت کنید نه با زبانِ تنها،و زیور مذهب باشید نه ننگ آن،بر شما باد به طولانی کردن رکوع و سجود؛زیرا در طولانی کردن رکوع و سجود شما،شیطان فریاد میزند:
وای بر من ! آدمی فرمان برد و من نافرمانی کردم،او سجده کرد و من سرباز زدم (1).
عدم شناخت و خود فراموشی از بلاهای بزرگ و ریشههای بسیاری از بدبختیها و مفاسد است.قرآن مجید،جهل به خویش و خودفراموشی را از بلاهای بزرگ میداند که به عنوان عذاب خدا در دنیا نصیب بدکاران میگردد، آنجا که میفرماید:
«وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللّٰهَ فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولٰئِکَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ» (2).
«و مانند کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند،پس خدا هم آنان را دچار خودفراموشی کرد؛اینان همان فاسقاناند».
گرچه خود فراموشان به بسیاری از امور آگاهاند؛ولی نسبت به خودآگاهی ندارند.خودفراموشان بسیاری از مردم را مریض میبینند؛اما امراض روحی، قلبی و فکری خود را درک نمیکنند،آنان که جاهل به خویشند،عدهای از مردم را دارای عیب میبینند؛ولی از عیوبی که سر تا پای خود آنان را گرفته غافلند.
بسیاری از امور را حلال یا حرام میدانند؛ولی غافلند که رحمت خدا بر خودشان حرام است و عذاب حق بر آنان امری واجب و ضروری است.
آنان که از خود آگاه نیستند بر بسیاری از برنامهها،جایز است و جایز نیست میگویند؛ولی خود را در معرض مسائلی که از طرف خدای متعال حکم جایز است دارد قرار نداده و از افتادن در برنامههایی که از طرف حق جایز نیست نگاه نمیدارند.
کسی که خود را نشناخته و یا خود را فراموش کرده باشد؛حتی اگر معدن همه عیوب شود که هر یک از این عیوب در خانواده و جامعه مشکلاتی را به بار آورد،حس نمیکند.کسی که آگاه به مقام خود نیست،کسی که دچار عذاب خودفراموشی است،کسی که گرفتار مرض غفلت از خویش است چگونه عیب مرضی را که عارض اوست حس کند،و درد آن را بفهمد ؟
خودفراموشی علت بسیاری از رذایل اخلاقی و مفاسد عملی است که در صورت گسترده شدن رذایل و مفاسد،رابطه انسان با خدا قطع شده و دچار هلاکت ابدی میگردد.گرفتاران بند غفلت،از حقایق دورند و ابواب رحمت حق به روی آنان بسته است،این بیچارهها در همه چیز غور میکنند؛ولی به فکر خود نیستند،و در مقام علاج هر دردی هستند؛ولی به علاج دردهای خویش برنمیخیزند.
امیر مؤمنان علیه السلام در روایتی میفرماید:
عَجِبْتُ لِمَنْ یَنْشُدُ ضٰالَّتَهُ وَ قَدْ اضَلَّ نَفْسَهُ فَلٰا یَطْلُبُهٰا (1).
1) (1)) -غرر الحکم:233،حدیث 4658.
«در شگفتم از کسی که گمشده خود را میجوید؛امّا خویشتن را گم کرده و آن را نمیجوید».
همچنین از آن حضرت نقل شده است که فرمود:
مَنْ شَغَلَ نَفْسَهُ بِغَیْرِ نَفْسِهِ تَحَیَّرَ فِی الظُّلُمٰاتِ وَ ارْتَبَکَ فِی الهَلَکٰات (1).
«هر که خود را به غیر خود مشغول کند در تاریکیها سرگردان شود و در ورطه هلاکتها فرو رود».
همان گونه که پیشتر اشاره کردیم منظور از«خودشناسی»شناخت ظاهری نیست؛گر چه شناخت ظاهر انسان نیز،دارای برکات و مایه تحریک انسان به سوی فضایل اخلاقی میشود؛امّا آنچه مورد نظر مربیان حقیقی بشر یعنی رسول گرامی اسلام و اهل بیت علیهم السلام است،معرفت و شناخت به مقام و موقعیت خویش است.
کسی که قدر و منزلت خویش را شناخت و از جایگاه و موقعیت خویش آگاه شد،با صدور فاکتورهای عملی به دنبال فتح قلّههای موفقیّت خویش،راه صد ساله را یک شبه میپیماید.
با توجه به آنچه ذکر شد«زندگی»یکی از واژههای مقدسی است که در پرتو «خودشناسی»قداست و احترام دو چندانی مییابد.با این وجود آلوده کردن این نعمت مقدس از محرمات قطعی است که شدیداً از آن نهی شده است.تمام آیات و روایاتی که پیرامون عذاب و مجازات انسان مطرح شده است دلیل بر قداست زندگی است.
1) (1)) -غرر الحکم:234،حدیث 4708؛و شرح نهج البلاغه:209/9.
قداست زندگی تنها در پرتو«خودشناسی»محقق میشود.کسی که خود را نشناخت ارزشمندترین سرمایه خود را که همان زندگی است،خرج امور نامقدس میکند و برای درک لذّت چند ساعته دنیا،عمر خویش را به حراج میگذارد.کسانی که از مقام و موقعیت خود غافل باشند،در اصل جنس خود ضرر میکنند؛ضرری که هرگز قابل جبران نیست.
اینان در این جهان که جای کاشت برای برداشت در آخرت است،حمّال و عمله بدون مزدند،عمری بار گران زندگی را بدوش کشیده و دچار زحمات طاقتفرسا گشتهاند؛ولی بهرهای از زحمت و رنج خود نخواهند برد؛بلکه تمام زحمات آنان به فرموده قرآن مجید «هَبٰاءً مَنْثُوراً» (1)است (2).
اینان به خاطر خودفراموشی،تنها برای شکم و شهوتی زحمت کشیدهاند که قدرت پرداخت مزد به آنان را ندارد،در حقیقت همه رنجها و زحماتشان در راه قطعهای از معده و مقداری از شهوت بوده که این دو هم پس از پایان عمر در خانه گور،خوراک کرمهای خاکیاند و برای صاحب خود چیزی برنمیگرداند؛ این است معنای «هَبٰاءً مَنْثُوراً» شدن عمل.
انسان اگر با کمک وحی و یاری روایات و اخبار و با به کار گرفتن اندیشه،به شناخت خود اقدام کند،قدم در صراط مستقیم حق گذاشته و موفق به تماشای تمام نواحی وجود خود گشته و چون به تماشای خود موفق شود،خواهد دانست از آنچه باید داشته باشد چه دارد و چه ندارد،و از آنچه نباید به آن آلوده
باشد،آلوده یا مبرا و دور است.در صورت داشتن واقعیات با زیاد و ثابت کردن آن میکوشد و در صورت دچار بودن به رذایل در صدد علاج خود برمیآید.
اینجاست که خوشحالی و غم واقعی به انسان دست میدهد،خوشحالی از داشتن آنچه مولا بر او میپسندد و غم به خاطر گرفتار بودن به برنامههایی که دوست از او متنفر است.آنان که بدون شناخت خویش خوشحالی دارند خواه ناخواه دچار عجب و غرور و خودبینی میشوند؛بنابراین بدون شناخت خویش خوشحالی و یا غم معنا ندارد،به طور قطع کسی که دچار آلودگی باشد ولی خود را خوشحال نشان دهد،انسان بدبختی است.
اینان همان افرادی هستند که با داشتن علم و دانش و آگاهی و اطلاع از بسیاری از امور،و با نفس آلوده به رذایلشان کتاب کیش شخصیت مینویسند و در آن کتاب با تکیه بر آیات قرآن علل سقوط فرعون و طاغوتها را به رشته تحریر میکشند؛ولی از خویشتن خود به کلی غافل و بیخبرند.بدبختها نمیدانند همان عواملی که باعث هلاکت فرعون و هامان شد در خودشان در حد بالاتری وجود دارد.اینان خود را اندیشه قرن،و عالم به چند علم میدانند؛ولی از علم لازم که علم خودشناسی است کمترین بهره را ندارند،به همین خاطر است که حاضرند مردمی را اسیر خود کرده و از اسارت ملت به ارضای هواهای نفسانی برخیزند.
این گونه افراد،از ضربه زدن به یک ملت،ریختن خون هزاران بیگناه،به اسارت کشیدن و سلب آزادی انسانها،به خاطر آلوده بودنشان به رذایل اخلاقی
امتناع ندارند.اینان جاهل قرنند؛ولی به خاطر خودفراموشی خود را عالم و اندیشمند قرن میدانند.
در اخبار آمده است که خداوند به موسی علیه السلام فرمود:به فلان کس بگو تو را به عذاب سختی مبتلا کردهام،موسی عرضه داشت:من با توجه به مال و منال و خانه و ثروت و سلامت بدنی که دارد،او را دچار بلا نمیبینم،پروردگارا ! چگونه آن مرد اکنون دچار بلاست ؟
خطاب میرسد:او را دچار خودفراموشی کردهام،بلایی که بلای خدافراموشی به دنبالش آمده و در حقیقت دچار استدراج شده است؛یعنی به سرعت بسوی سراشیبی سقوط در حرکت است و غرق در عوامل عذاب روز قیامت شده است؛ولی بیچاره از این همه بدبختی بیخبر است و همانند کسی که هیچگونه گرفتاری ندارد زندگی میکند.
در هر صورت خودشناسی از اهم امور و از مهمترین عامل سعادت و بالاترین تکلیف برای انسان است.
انسان چون خود را بشناسد بر خود لازم و حتم میبیند که به صفات الهی آراسته شده و از رذایل و اوصاف شیطانی دور گردد؛ولی اگر خود را نشناسد، آراستگی به اوصاف حمیده را حتم ندانسته و دوری از زشتیها را لازم نمیبیند و بدون تردید در میدان جهل به خود از خوبیها دور مانده و مصون از بدیها نخواهد بود.
حضرت علی علیه السلام میفرماید:
مَنْ لَمْ یَعْرِفْ نَفْسَهُ بَعُدَ عَنْ سَبیْلِ النَّجٰاةِ وَ خَبَطَ فِی الضَّلٰالِ و الْجَهالٰاتِ (1).
«هر که خود را نشناخت از راه نجات دور ماند و در وادی گمراهی و نادانیها قدم نهاد».
کسی که دارای دانش و فضل است و در حد استعداد خود از علوم مختلفی آگاه است؛ولی خود را نمیشناسد،نباید از او توقع خیر و پاکی و سلامت داشت.
میگویند در هزاران سال پیش در یکی از مناطق یونان،معبدی بود که به «معبد دلف»معروف بود.بر سر آن معبد سنگی در برابر دیدگان نهاده بودند که روی آن سنگ با خط درشت زیبا نوشته بود:«خود را بشناس».
ای خسته درون تو نهالی است کز هستی آن ترا کمالی است
ای سایهنشین هر درختی بنشین به کنار خویش لختی
و به فرموده حضرت علی علیه السلام:أَ تَزْعَمُ انَّکَ جِرْمٌ صَغْیِرٌ وَ فیْکَ انْطَویَ الْعٰالَمُ الْاَکْبَر وَ انْتَ الْکِتٰابُ الْمُبِیْنُ الَّذِی بِاَحْرُفِهِ یَظْهَرُ الْمضْمَرُ (2)«گمان بردهای که موجود ناچیز هستی،نه این گمان غلط است،تو کسی هستی که عالم بزرگ و جهان آفرینش در تو خلاصه شده،تو آن کتاب آشکاری هستی که به آراسته شدن به حقایق تمام استعدادها و هنرهایت شکوفا میگردد».
خودشناس،در راه آراستن خویش به حسنات و زدودن رذایل از صفحه الهی نفس است.اگر انسان خود را نشناسد،از کجا خواهد دانست در دنیای عقل و روحش چه میگذرد و چه خطوط آلوده در تاریکی،بر صفحه جهان و ورق نفس،نقش بسته است ؟
قال علی علیه السلام:
افْضَلُ الْعَقْلِ مَعْرِفَةُ الْاِنْسٰانِ نَفْسَهُ فَمَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَقَلَ وَ مَنْ جَهِلَهٰا ضَلَّ (1).
1) (1)) -غرر الحکم:52،حدیث 373. نکته: یکی از مهمترین علل و عوامل خودفراموشی و فرار از خودشناسی این است که:انسان با چهره حقیقی خود روبرو میشود و از ترس دیدن ملکوت خویش که دارای پلیدی و زشتی باطن است تن به آن نمیدهد. به عبارت دیگر انسان هنگام تولد موجودی پاک و به دور از هرگونه زشتی و پلیدی است.هر قدر که از عمرش میگذرد به تناسب خلقیات زشت و یا نیکوی او،روح و روانش شکل میگیرد.این نکته شاهد قرآنی نیز دارد؛آنجا که میفرماید:روز قیامت هر کسی به شکلی محشور میشود [ اسراء (17):97 ].و آیه دیگر اینکه قرآن میفرماید:برخی از انسانها از حیوان نیز پستترند [ اعراف (7):179 ].پستی انسان نه از نظر اوضاع و احوال ظاهری است؛چرا که بسیاری از مصادیقی که مورد نظر قرآن است از نظر ظاهری دارای قیافههای زیبا و از نظر جسمی از ممتازترین انسانهایند؛بنابراین منظور از قرآن کریم پستی روحی و روانی است که مربوط به«ملکوت»انسان است نه«مُلک»او. با توجه به نکته فوق اگر معیار،میزان و وسیلهای باشد که قدرت نمایش چهرههای حقیقی و ملکوتی آدمی را داشته باشد،کدام شخص حاضر است خود را در معرض آن قرار دهد ؟ کسی که اضافه بر«غفلت»به بیماری«ترس»نیز مبتلا است و از واقع گریزان،هرگز موفق به خودشناسی نمیشود؛بنابراین میتوان گفت:اولین راه و عامل خودشناسی«ذکر»و«شجاعت»است.انسان ذاکر و کسی که شجاعت روبرو شدن با واقعیت را دارد،کلید درب بستهشده خودشناسی را در دست دارد. کوتاه سخن اینکه:برخی از انسانها چنان در رذایل نفسانی و زشتیهای اخلاقی گرفتار شدهاند که چهرهای هولناک پیدا کردهاند و از ترس اینکه مبادا چهره واقعی خود را ببینند حاضر بر کلاس خودشناسی نمیشوند.اینان فراموش کردهاند که خود را بیشتر از دیگران دوست دارند و این خود فراموشی آنان را به رکود و انحطاط کشیده است،امیر بیان،مولای عارفان علی علیه السلام میفرماید: «ای انسان ! چه چیز تو را بر گناهت جرأت داده است ؟...تو که هرگاه کسی را در دل آفتاب سوزان بیابی بر او سایه میافکنی و هرگاه بیماری را ببینی که سخت ناتوان است از روی رحم بر او میگریی،پس چه چیز تو را بر این بیماریت شکیبا کرده و بر این بلاها صبور نموده و چه چیز تو را از گریه بر خود تسلی داده است؛در حالی که هیچ چیز برای تو عزیزتر از خودت نیست...(نهج البلاغه:خطبه 223).
«برترین خرد،خودشناسی انسان است؛پس هر کس خود را شناخت خردمند و هر کس خود را نشناخت گمراه شد».
میگویند:فیلی را برای سیراب کردن به کنار چشمهای که آب زلال داشت آوردند.فیل چون عکس خود را در میان چشمه میدید به شدت میترسید و از نوشیدن آب امتناع میورزید،باز او را کنار چشمه آوردند و با عصا به سرش میکوفتند ولی وقتی خود را میدید باز پس میزد.
این قطعه شرح حال انسانی است که با کمک قرآن و روایات به شناخت خویش اقدام کرده و چون بر احوالات غلط و خلأها و عیبهای نفس خود آگاه شد در مقام پس زدن خویش از آن آلودگیها خواهد بود.
آری ! انسان،اول باید خود را بشناسد و به آنچه برای شخصیتش حلال و حرام است آگاه گردد،سپس به حلال و حرام چیزهای دیگر بپردازد.
راستی زیباترین و گرانبهاترین کلمات،کلمات اخلاق است،اخلاقی که داروی شفابخش نفس از آلودگیها است،دارویی که طبیب تمام دردها؛یعنی خدای بزرگ در اختیار انسان قرار داده است.
هر مسلمانی میداند که امر به معروف و نهی از منکر،دو فریضه از فرایض مهم الهی است،ادای این دو فریضه بر هر مسلمانی از واجبات،و ترک آن از محرمات است،که مهمترین علت برای سقوط یک ملت،در بدبختی است.
مردم مؤمن باید همیشه یک دیگر را به آراسته شدن به حق و دور ماندن از برنامههای شیطانی دعوت کرده،و استقامت در راه خدا را به یک دیگر سفارش کنند.
«معروف»مجموعه خوبیها و حقایق و واقعیاتی است که خداوند در قرآن و پیامبران و امامان در روایات برای انسان بیان کرده و آراسته شدن هر مسلمانی را به حسنات اخلاقی که از اهم مصادیق آن است دعوت نمودهاند.
کسی که آراسته به حسنات اخلاقی گردد،و از رذایل و صفات ناپسند دور بماند،به مقام احسن تقویمی و خلیفة الهی نایل آمده،و مصداق آیه شریفه «وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ» (1)شده است.خلیفه و نایب خدا،آن انسانی است که در خور استعدادش،آثار کسی که نایب او شده است را در خود ظهور داده باشد و در حقیقت،تجلیگاه صفات«منوب عنه»گردیده است.
اگر انسان از فروغ پر بهای حسنات اخلاقی محروم بماند،نه اینکه خلیفه خدا نیست؛بلکه از میدان آدمیت دور مانده و جز حیوان شرور و جنبندهای پلید چیز دیگر نیست.
1) (1)) -اسراء (17):70.
به حق باید گفت:حسنات اخلاقی زیباییهای باطن،و رذایل اخلاقی زشتی درون است.
شما در برابر زیباییهای طبیعت و زشتیها چه موضعی دارید ؟ غیر از این است که همیشه در صدد جلب زیباییها و دفع زشتیها هستید ؟ شما سعی نمیکنید زیباترین گل را در باغچه خانه بکارید ؟ زیباترین تابلو را برای نصب در خانه فراهم آورید ؟ سعی نمیکنید از زشتیها و پلیدیها فرار کرده و تنفر خود را نسبت به آنها اعلام دارید ؟
بیایید به تماشای زیباییهای درون،که در قرآن تحت عنوان توکل، صبر،استقامت،خضوع،خشوع،ادب،شوق به حق و...آمده برخیزیم تا با این تماشا کردن،عاشق زیباییها شده و خطوط آن را بر صفحه نفس نقش بزنیم.
بیایید از زشتیها آگاه شویم،تا نسبت به آن تنفر پیدا کرده و در نتیجه از خود دفع کنیم و یا نگذاریم نقش پلید آن بر صفحه روان قرار بگیرد.
به زیباییهای ظاهر دلباخته نشویم و از زیباییهای باطن غافل نمانیم، موجودی نباشیم که از زشتیها و پلیدیهای ظاهر بگریزیم؛اما خود آلوده به انواع پلیدیها و زشتیها باشیم.
از نجاسات ظاهر فرار کنیم؛ولی درون ما مصون از نجاسات نباشد.آه که چه معامله زیانباری است،معامله با بدیها و دور ماندن از خوبیها.
آنقدر که در اسلام به بخش اخلاق و آراستگی روان،به خوبیها و پیراستگیاش از رذایل اهمیت داده شده است،به عبادات اهمیت داده نشده است.
شما میدانید که در نمازهای واجب روزانه،لازم است که انسان از شروع تکبیرةالاحرام تا پایان نماز حضور قلب داشته باشد؛ولی اکثر مردم در هنگام ادای نماز،حواسشان به بسیاری از امور پیوند میخورد و گاهی آن چنان دچار حواسپرتی میشوند که در عدد رکعات نماز شک میکنند.با این وجود در عین اینکه ساختمان نماز آن طوری که باید،ساخته نمیشود؛خداوند بهم زدن نماز را اجازه نداده؛بلکه ادامه همان نماز ناقص و معیوب را واجب دانسته است.
چیزی که هست برای رفع نقص و عیب نماز،مقرراتی تحت عنوان «شکیات»قرار داده است که با اجرای موضوع شکیات،نقص نماز برطرف میگردد.چنین نمازی در پیشگاه خدای بزرگ مقبول است؛ولی به ذرهای حسد،به اندکی کبر در نماز رضایت نداده و نمیدهد.
اگر انسان به اجرای وضو،یا غسل،یا نماز واجب با رعایت کردن تمام شرایط موفق گردد،و یا با اجرای روزه،با آن همه سختی و مشقتش موفق شود، و یا حجی مانند حج ابراهیم بجای آورد؛ولی ذرهای ریا و خودنمایی در آن نماز،روزه یا حج راه پیدا کند،تمام عبادت باطل و مردود خواهد بود،چرا ؟ برای اینکه ذرهای از یکی از رذایل اخلاقی که ریا میباشد،هم چون آفت به خرمن عبادت هجوم کرده و آن عبادت را از ارزش و بها میاندازد.حواس پرتی
و عیب در عمل و یا ورود بعضی از نواقص بخشیده شده است؛اما به اندازه یک ارزن آلوده کردن عبادت به ریا اجازه داده نشده است.
«فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ» «ویل»علیه کسانی است که در نماز،آلوده به ریا هستند، گرفتار آمدن به شک در نماز،آلوده شدن به حواسپرتی،رعایت نکردن برخی از شرایط غیر واجب،مبطل نماز نیست؛ولی راه پیدا کردن بعضی از عیوب اخلاقی مبطل نماز و باعث نفرین خدا بر آن نماز و نمازگزار است.
نوشتهاند شیطان هزاران سال در کنار ملائکه به عبادت حق مشغول بود (1)،عبادتی که بالاتر از آن تصور نمیشد،چون خدای متعال آدم را آفرید به همه ملائکه فرمان داد:این مخلوق ارزشمند مرا سجده کنید،همه سجده کردند جز ابلیس که از سجده ابا کرد و در برابر امر حق تکبر ورزید (2).
خداوند در سوره«ص»داستان ابلیس را که دچار یکی از رذایل اخلاقی؛ یعنی تکبر در برابر حق شد،و در نتیجه اعمال عبادی چندین هزار ساله خود را در کاسهای از شراب حسادت سرکشید،چنین شرح میدهد:
1) (1)) -قال علی علیه السلام:فَاعْتَبِرُوا بما کانَ مِنْ فِعْلِ اللّٰهِ بِاِبْلِیسَ اذا احْبَطَ عَمَلَهُ الطَّویلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهیْدَ وَ کٰانَ قَدْ عَبَدَ اللّٰهَ سِتَّةَ آلٰافِ سَنَةٍ لٰا یُدْری أَ مِنْ سِنَیِ الدُّنْیٰا امْ مِن سِنَیِ الْاٰخِرَةِ [ نهج البلاغه:خطبه 192 ].
2) (2)) - «وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ وَ اسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ الْکٰافِرِینَ» [ بقره (2):34 ].
«[ خدا ] فرمود:ای ابلیس ! تو را چه چیزی از سجده کردن بر آنچه که با دستان قدرت خود آفریدم،بازداشت ؟ آیا تکبّر کردی یا از بلند مرتبهگانی ؟* گفت:من از او بهترم،مرا از آتش آفریدی و او را از گل ساختی.خدا ] گفت:از آن [ جایگاه ] بیرون رو که بیتردید تو رانده شدهای؛و حتماً لعنت من تا روز قیامت بر تو باد.گفت:پروردگارا ! مرا تا روزی که مردم برانگیخته میشوند،مهلت ده.[ خدا ] گفت:تو از مهلت یافتگانی تا زمانی معین و معلوم.گفت:به عزتت سوگند همه آنان را گمراه میکنم، مگر بندگان خالص شدهات را.[ خدا ] گفت:سوگند به حق و فقط حق را میگویمکه:بیتردید دوزخ را از تو و آنان که از تو پیروی کنند،از همگی پر خواهم کرد» (1).
آری! شیطان در درجه اول کمر به آلوده کردن انسان به تکبر و نخوت و خودبینی و خودفراموشی بسته و میخواهد دیگران را هم مانند خود،در همه زمینههای زندگی،حتی در خط عبادت،آلوده به کبر و ریا و خودبینی و خودفراموشی کند (2).
1) (1)) - «إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ* فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ* فَسَجَدَ الْمَلاٰئِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ* إِلاّٰ إِبْلِیسَ اسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ الْکٰافِرِینَ* قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِمٰا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعٰالِینَ* قٰالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ* قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ* وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلیٰ یَوْمِ الدِّینِ* قٰالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ* قٰالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ* إِلیٰ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ* قٰالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ* قٰالَ فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ أَقُولُ* لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ» [ ص (38):70-85 ].
2) (2)) -نکته دیگری که ذکر آن خالی از لطف نیست این است که شیطان با استفاده از انواع راهها و ابزارها انسان را به رذایل نفسانی و زشتیهای اخلاقی میکشاند.هر لحظه به شکلی و هر آن در قالبی با وسوسهها و دعوتهای ماهرانه خود،در پی انحراف انسان میکوشد. «انسان»ناخواسته در جنگ نابرابری قرار گرفته است که چارهای جز مقابله و دفاع از حریم قداست خویش ندارد.نابرابری این جنگ از آن جهت است که: الف:دشمن به چشم دیده نمیشود: معمولاً در جنگهای فیزیکی دشمن مقابل انسان قرار میگیرد،در این حال با دیدن دشمن،انسان میتواند در دفع ضربات او خود را حفظ نماید و حتی مقابله کند؛اما در جنگ میان انسان و شیطان دید و نگاه یک طرفه است و تنها شیطان است که مسلط بر انسان شده و در حالی که پنهان است به فکر حمله کردن و از پای درآوردن آدمی است.خدای متعال در قرآن میفرماید: «إِنَّهُ یَرٰاکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاٰ تَرَوْنَهُمْ» [ اعراف (7):27 ]. «او و دار و دستهاش شما را از آنجا که شما آنان را نمیبینید میبینند». ب:انسان تنها است و دشمن،دارای یاران سواره و پیاده است: قرآن دراینباره میفرماید: «أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِی وَ هُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ» [ کهف (18):50 ]. «آیا او و فرزندانش را به جای من اولیای خود انتخاب میکنید در حالی که آنها دشمن شما هستند ؟» با توجه به مطالب فوق اگر انسان بخواهد در این جنگ نابرابر پیروز شود،ابتدا باید در سنگر و دژ محکمی قرار گیرد و پس از مسلح شدن به سلاحهای«اخلاص»،«توکل»و«صبر»به مبارزه با او برخیزد.آن سنگر و دژ محکم چیزی جز تمسک به ولایت و محبّت اهل بیت علیهم السلام نیست.تولی و تبری و پذیرش ولایت و محبّت آن بزرگواران سند پیروزی انسان و حصن حصین نجات انسان است.
به هر روی،باید دانست که شناخت حسنات و سیئات اخلاقی و آراسته شدن به آن تنها از راه ارتباط و اتصال به قرآن و اهل بیت علیهم السلام امکانپذیر است؛زیرا تنها دین خداست که همه فضایل و رذایل را برشمرده و به انسان نیروی جلب حسنانت و دفع سیئات را در پرتو اتصال عنایت کرده است؛بنابراین پیجویی از قواعد پاک اخلاقی در مکتبی غیر از مکتب اهل بیت علیهم السلام،پیجویی از آب در کویر بیآب است.
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
بیدلی در همه احوال خدا با او بود او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد
عبودیت و بندگی
بیتردید انسان از خط بندگی نمیتواند گریز داشته باشد،و در هیچ لحظهای از لحظات زندگی،از مسئله بندگی و عبودیت آزاد نیست.چیزی که هست این است که بندگی انسان ممکن است به دو صورت شکل بگیرد:یکی بندگی صحیح و دیگر بندگی و عبادت غلط.
در صورتی که عبودیت انسان صحیح صورت بگیرد،یعنی انسان به حقیقت، تابع برنامههای سعادت بخش پروردگار مهربان عالم باشد،تمام استعدادها، هنرها و مایههای اصالت و معرفت انسان شکوفا خواهد شد،و از این موجود محدود خاکی،وجودی الهی و ملکوتی و بندهای متصل به خدای متعال که صفاتش نامحدود است ساخته خواهد گشت (1).
1) (1)) -یَا ابْنَ آدَمَ انَا غَنِیّاً لاٰ افْتَقِرُ اطِعْنِی فِیما امَرْتُکَ اجْعَلُکَ غَنِیّاً لاٰ تَفْتَقِر یا ابْنَ آدَمَ انَا حیٌّ لٰا امُوتُ اطِعْنِی فِیما امَرْتُکَ اجْعَلُکَ حیّاً لٰا تَمُوتُ،یا ابْنَ آدَمَ انَا اقُولُ لِلشَّیء کُنْ فَیَکُونُ اطِعْنِی فِیما امَرْتُکَ اجْعَلُکَ تَقُولُ لِلشَّیءٍ کُنْ فَیَکُونُ (بحار الانوار:376/90،باب 24.) «بنده من ! مرا اطاعت کن تا تو را همانند خود قرار دهم،من زندهای هستم که هرگز نمیمیرم،تو را نیز زندهای قرار میدهم که هرگز نمیری،من بینیازی هستم که هرگز محتاج نمیشوم،تو را نیز بینیازی قرار دهم که هرگز محتاج نشوی،من هرگاه به چیزی بگویم باش پس میباشد،تو را نیز چنان قرار دهم که هرگاه به چیزی بگویی باش میباشد».
انسان در صورت دچار شدن به بندگی غلط،یعنی گرفتار آمدن به بند طاغوتها و هوای نفس،تمام استعدادها و حقایق عالی وجودیش بسته خواهد ماند،و در این رشته،انسان تبدیل به شرورترین موجود زمین خواهد شد،قرآن مجید میفرماید:
«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّٰهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لاٰ یَعْقِلُونَ» (1).
«بدترین جنبندگان نزد خدا افراد کر و لالی هستند که اندیشه نمیکنند».
در این حال انسان منبعی از شر و پلیدی و ظرفی از پستی و شقاوت میشود، به طوری که جنبندگان دیگر از او جز شر و ضرر،چیزی نخواهند دید.
انسان هنگام دچار شدن به بندگی غلط،حتی به نزدیکترین افرادش،که زن و فرزندان هستند،رحم نخواهد کرد،عدم ترحم او به معنای نپرداختن نفقه آنان نیست،ممکن است از نظر مادی به بهترین صورت خانواده خود را اداره کند؛اما از نظر تربیت و معنویت،بزرگترین لطمه را به آنان خواهد زد؛زیرا وقتی سرپرست خانواده،دارای مسیری غلط و راهی شیطانی باشد،به ناچار افراد تحت تکفّلش به راه او کشیده میشوند و در گمراهی و ضلالت خواهند افتاد.
البته هر کدام از افراد خانواده،خودشان انسانهای مسئولی هستند و باید تکالیف الهی خود را به طور شایستهای انجام دهند؛ولی این طور نیست که اثرپذیر از سرپرست خود نباشند،قطعاً پدر در شکل دادن شخصیتی آنان اثر دارد،و بیشتر اوقات،زن و فرزند تصور میکنند راه پدر خانواده راه صحیحی است و این گونه پدران خائن همانانی هستند که قرآن مجید در سوره«احزاب»
1) (1)) -انفال (8):22.
درباره آنان و شکایت زن و فرزند از جنایات آنان میفرماید:
«وَ قٰالُوا رَبَّنٰا إِنّٰا أَطَعْنٰا سٰادَتَنٰا وَ کُبَرٰاءَنٰا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ* رَبَّنٰا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذٰابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً» (1).
«ما از فرمانروایان و بزرگانمان اطاعت کردیم،در نتیجه گمراهمان کردند.
*پروردگارا ! آنان را از عذاب دو چندان ده،و کاملاً از رحمتت دورشان ساز».
گناه گمراه کردن دیگران به اندازهای سنگین است که در تأویل آیه 32 سوره «مائده»گفتهاند گمراه کردن یک انسان،یا به یادگار گذاشتن یک روش غلط که دیگران دچار آن شوند،مساوی با کشتن تمام مردم است (2).
در روایات آمده است که مراد از«قتل»در آیه مورد نظر فقط کشتن نیست؛ بلکه قتل عقل،فطرت،روح و روان،و به تعبیر دیگر پیشگیری از رشد و کمال دیگران است.
در هر صورت در عبودیت غلط،هم نابودی واقعیات اصیل انسانی خود انسان و هم تباه شدن مایههای تربیتی دیگران مطرح است،و انسان در طول تاریخ گناهی بزرگتر و پر خطرتر از این گناه به خود ندیده است.
1) (1)) -احزاب (33):67-68.
2) (2)) - «مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّمٰا قَتَلَ النّٰاسَ جَمِیعاً وَ مَنْ أَحْیٰاهٰا فَکَأَنَّمٰا أَحْیَا النّٰاسَ جَمِیعاً» . «هر کس انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد،چنان است که گویی همه انسانها را کشته و هر کس انسانی را از مرگ رهایی بخشد چنان است که گویی همه مردم را زنده کرده است».
راویان احادیث از امام باقر علیه السلام نقل میکنند،که حضرت در ترجمه بندگی فرموده است:
«هر کس سخن گویندهای را بشنود و به آن عمل کند او را بندگی کرده است،اگر سخن را از منبع صحیح شنید و به اجرا گذاشت بندگی صحیح ورنه دچار عبودیت غلط شده است» (1).
گویندگان را در یک تقسیم میتوان به دو گروه تقسیم نمود:
1-گوینده صادق،حکیم،عادل،خیرخواه،عالم،بینا و دلسوز.
2-گوینده کاذب،خائن،غارتگر،شقی و گمراه.
خداوند بزرگ متکلمی است که مستجمع جمیع صفات کمال است،و همانند او کسی طالب خیر دنیا و آخرت بشر نیست،البته برای رسیدن به کمالات و حقیقت گفتار او،باید دست به دامن سه نفر زد:پیامبر،امام معصوم،فقیه جامع الشرایط.پیامبر و امام با تفسیر و توضیحشان بر قرآن،و فقیه با اجتهادش در روایات و عرضه اجتهاد از مسائل الهی خبر میدهند.
انسان با شنیدن سخن پیامبر،امام و فقیه و به اجرا گذاشتن آن،در حقیقت خدا را عبادت کرده؛زیرا پیامبر،امام و فقیه فقط مبلّغ فرهنگ حقند،و در این خط،انسان جز عبادت خدا عبادت دیگری ندارد؛زیرا در قرآن مجید اطاعت از
1) (1)) -قال الباقر علیه السلام:«مَنْ اصْغیٰ الیٰ ناطِقٍ فَقَدْ عَبْدَهُ فَاِنْ کانَ النّٰاطِقُ یُؤَدی عَنِ اللّٰهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَدْ عَبَدَ اللّٰهَ وَ ان کٰانَ النّٰاطِقُ یُؤَدّی عَنِ الشَّیطانِ فَقَدْ عَبَدَ الشَّیطانَ»(کافی:434/6،باب الغناء،حدیث 24).
پیامبر و امام و عالم ربانی،در حقیقت اطاعت از خدا شناخته شده چنانچه در قرآن آمده است:
«مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اللّٰهَ» (1).
«هر که از پیامبر اطاعت کند،در حقیقت از خدا اطاعت کرده».
و نیز قرآن دستور داده از«اُولِی الْاَمْر»که عبارت از امام معصوم و فقیه عادل است اطاعت کنید؛چرا که اطاعت از اینان اطاعت از خداست.
اما اگر انسان از اطاعت خدا،پیروی از پیامبر،امام و فقیه جامع الشرایط سر باز زند،این طور نیست که از بندگی و فرمان بری آزاد شود و به خیال خود راحت گردد؛بلکه در این زمینه،مطیع غیر خدا خواهد شد،حال این غیر یا طاغوتهای بیرونی و یا طاغوت درون که هوای نفس است میباشد.
مطیع خدا و تسلیم حق،راهی برای فرمان دادن غیر خدا در شئون حیاتش باقی نمیگذارد،و مطیع و فرمانبر غیر،راهی برای برنامههای الهی در زندگیش قرار نمیدهند،و در صورت دو شکل اطاعت،هم اطاعت از خدا و هم اطاعت از غیر خدا،انسان را به پلیدی شرک دچار میکند.
در صورت نشنیدن فرمان خدا که باعث رشد و کمال انسان است،آدمی دچار شنیدن خواستههای خود و خواستههای دیگران شده و متّصف به صفت بندگی غیر میگردد.تعبیراتی از قبیل عبد هوی،عبد دنیا،عبد شکم،عبد مال،عبد طاغوت در قرآن و روایات زیاد آمده و خلاصه باید گفت:بیرون آمدن از خط نورانی بندگی حق،انسان را به ناچار دچار بندگی ذلت بار شیطانی،در همه چهرههایش و بندگی هوای نفس میکند و نقطه شروع خسارت انسان هم از همین جاست.قرآن میگوید:کسی که خود را از حق محروم کند،در قید ولایت طاغوت خواهد رفت:
1) (1)) -نساء (4):80.
«وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیٰاؤُهُمُ الطّٰاغُوتُ» (1).
«و کسانی که کافر شدند،سرپرستان آنان طغیان گرانند».
یا جای دیگر میفرماید:
«أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ» (2).
«پس آیا کسی که معبودش را هوای نفسش قرار داده دیدی ؟».
در شنیدن کلام خدا،از طریق قرآن و سخنان پیامبر و گفتار امامان و فقیهان جامع الشرایط،آدمی آیینه منعکس کننده صفات حق گشته و به قول قرآن به رنگ حق در خواهد آمد:
«صِبْغَةَ اللّٰهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّٰهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عٰابِدُونَ» (3).
«[ به یهود و نصاری بگویید:] رنگ خدا را [ که اسلام است،انتخاب کنید ] و چه کسی رنگش نیکوتر از رنگ خداست ؟ و ما فقط پرستش کنندگان اوییم».
انسان در صورتی که مستمع کلام حق باشد،اهل حق و عدل،نور و روشنایی،حقیقت و واقعیت،اصالت و معرفت و اهل شرف و وجدان گشته و مصداق واقعی خلیفة اللّٰه خواهد شد.
انسان در صورت فرمان بردن از فرامین خدا،منبعی از برکت،ظرفی از
فضیلت،موجودی وارسته،بشری پیراسته و شخصیتی الهی خواهد شد.
ولی در صورت مستمع غیر شدن،اعم از اینکه مستمع خواستههای خود و یا خواستههای غیر خود گردد،منبعی از شر،موجودی پست،انسانی رذل، و ظرفی پر از زشتیها خواهد شد.
زمانی که انسان از کلام حق جدا شود،حرکت انتقالی؛یعنی حرکت انسانی و اینکه هر روز او از روز دیگر بهتر شود نخواهد داشت؛بلکه مانند اسب عصارخانه،تنها حرکت وضعی،یعنی حرکت به دور شکم و شهوت خود خواهد داشت،و با این حرکت است که به خوشبختی خود پشتپا زده و پس از هفتاد یا هشتاد سال فعالیت و حرکت،برایش روشن خواهد شد که نه تنها چیزی به دست نیاورده؛بلکه تمام سرمایههای عالی انسانی و الهی خود را نیز از دست داده است.
با توجه به فرامین خداست که انسان دارای حرکت انتقالی میگردد؛یعنی از ذلت به عزت،از پستی به بلندی،از شقاوت به سعادت،از جهل به علم،از ظلمت به نور،از کبر به تواضع و از بخل به جود،منتقل خواهد شد؛اما در حرکت وضعی که فقط گشتن و گردیدن به دور خود است،انسان جز به بدن عنصری خود نمیافزاید،بدنی که پس از سالها با مرگ متلاشی میگردد و چون قیامت به انسان برگردد فقط درخور عذاب خدا خواهد بود،چه خیانتی بالاتر از این است که انسان اصل عالم را که خداست بگذارد و از او جدایی کند و به فروعاتی که مایهای برای رشد انسان در آنها نیست متصل گردد.
راستی اگر شاخه وجود انسان از ریشه عالم قطع گردد و به جای دیگر بپیوندد،راهی برای شکوفا شدن انسان و به کمال رسیدنش هست ؟
انسان وقتی مستمع کلام اللّٰه نباشد،ناچار است مستمع خود یا غیر گردد،در این مسیر است که تمام زحمت انسان صرف ساختن یک خانه،فراهم آوردن چند قطعه زمین،بپا کردن چند تجارت خانه،جمع کردن مقداری اثاث شده و در پایان باید همه را بگذارد و برود.چه قبیح است که همه همت انسان صرف مواد بیجان گردد و نسبت به مقام و موقعیّت خود و سایر انسانها،به مملکت و ملت و حوادثی که بر آن میگذرد،و به خیانت خائنین و استعمار و استبداد و یورشهای ظالمانه ستمگران به دین و فرهنگ و حقوق انسانها بیتفاوت باشد،و به جز بلوغ جنسی به بلوغ دیگر که بلوغ انسانی و اخلاقی و عملی است نرسد،و در سن هفتاد یا هشتاد سالگی،همان طفل چند ساله باشد که سرگرمی او جز تعدادی اسباب بازی چیز دیگری نیست و به قول نظامی گنجوی:
به شصت آمد اندازه سال من نگشت از خود اندازه احوال من
همانم که بودم به ده سالگی همان دیو با من به دلالگی
گذشته چنان شد که بادی به دشت فرو ماندهام زود خواهم گذشت
قرآن مجید درباره این گونه مردم که عبادتی به جز عبادت هوا و پرستش شکم و شهوت و پیروی از خواستههای شیطانی خود و دیگران نداشتند میفرماید:
«آیا خبر حادثه هولناکی که [ همه انسانها را از هر سو ] فرا میگیرد،به تو رسیده است ؟در آن روز چهرههایی زبون و شرمسارند؛[ آنان که همواره در دنیا ] کوشیدهاند و خسته شدهاند [ و سرانجام سودی نیافتهاند ]*در آتشی سوزان درآیند.*آنان را از چشمهای بسیار داغ مینوشانند؛*برای آنان
طعامی جز خار خشک و زهرآگین وجود نداردکه نه فربه میکند و نه از گرسنگی بینیاز مینماید» (1).
راستی چه بدبختی خطرناکی است،که انسان عمری بکوشد و نتیجه کوشش و محصول زحماتش عذاب خدا شود.
خدای متعال در مقابل،از گروهی نام میبرد که در خط بندگی اللّٰه بودند و کلامی جز کلام حق نشنیدند،گروهی که در قیامت به خوشحالی غیر قابل وصفی میرسند.درباره آنان میگوید:
«در آن روز چهرههایی شاداب و باطراوتانداز تلاش و کوشش خود خشنودنددر بهشتی برینانددر آنجا سخن لغو و بیهوده نشنونددر آن چشمهای روان است*[ و ] در آنجا تختهایی بلند و با ارزش قرار دارد* و [ در کنار چشمههایش ] قدحها نهاده شده استو [ دیگر از نعمتهایش ] بالشهایی پهلوی هم چیده [ برای تکیه زدن بهشتیها ] استو فرشهایی زربفت و گسترده [ که روی آن مینشینند.]» (2).
عبادت صحیح در قرآن مجید به دو صورت مطرح شده است:عبادت ظاهری،عبادت باطنی.
1) (1)) - «هَلْ أَتٰاکَ حَدِیثُ الْغٰاشِیَةِ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ خٰاشِعَةٌ* عٰامِلَةٌ نٰاصِبَةٌ* تَصْلیٰ نٰاراً حٰامِیَةً* تُسْقیٰ مِنْ عَیْنٍ آنِیَةٍ* لَیْسَ لَهُمْ طَعٰامٌ إِلاّٰ مِنْ ضَرِیعٍ* لاٰ یُسْمِنُ وَ لاٰ یُغْنِی مِنْ جُوعٍ» [ غاشیه (88):1-7 ].
2) (2)) - «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نٰاعِمَةٌ* لِسَعْیِهٰا رٰاضِیَةٌ* فِی جَنَّةٍ عٰالِیَةٍ* لاٰ تَسْمَعُ فِیهٰا لاٰغِیَةً* فِیهٰا عَیْنٌ جٰارِیَةٌ* فِیهٰا سُرُرٌ مَرْفُوعَةٌ* وَ أَکْوٰابٌ مَوْضُوعَةٌ* وَ نَمٰارِقُ مَصْفُوفَةٌ* وَ زَرٰابِیُّ مَبْثُوثَةٌ» [ غاشیه (88):8-16 ].
اول: عبادت ظاهری،که البته باید نیت خالص باطن،آن را همراهی کند،تا مورد قبول قرار گیرد،و شامل تکالیف اعضای ظاهر انسان است که خدای متعال در قرآن به آن امر کرده است:
«أَقِمِ الصَّلاٰةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلیٰ غَسَقِ اللَّیْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ» (1).
«نماز را از ابتدای تمایل خورشید به جانب مغرب [ که شروعِ ظهرِ شرعی است ] تا نهایت تاریکی شب بر پا دار،و [ نیز ] نماز صبح را [ اقامه کن ]».
«وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ وَ ارْکَعُوا مَعَ الرّٰاکِعِینَ» (2).
«و نماز را بر پا دارید،و زکات بپردازید،و همراه رکوعکنندگان رکوع کنید [ که نماز خواندن با جماعت محبوب خداست ]».
«وَ لِلّٰهِ عَلَی النّٰاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطٰاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً» (3).
«و خدا را حقّی ثابت و لازم بر عهده مردم است که [ برای ادای مناسک حج ] آهنگ آن خانه کنند،[ البته ] کسانی که [ از جهت سلامت جسمی و توانمندی مالی و باز بودن مسیر ] بتوانند به سوی آن راه یابند».
«کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیٰامُ کَمٰا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ» (4).
«ای اهل ایمان ! روزه بر شما مقرّر و لازم شده،همان گونه که بر پیشینیان شما مقرّر و لازم شد،تا پرهیزکار شوید».
«اِتَّقُوا اللّٰهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ وَ جٰاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ» (5).
«ای اهل ایمان ! از خدا پروا کنید و دستآویز و وسیلهای [ از ایمان،عمل صالح و آبروی مقرّبان درگاهش ] برای تقرّب به سوی او بجویید؛و در راه او جهاد کنید تا رستگار شوید».
«جٰاهِدُوا بِأَمْوٰالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ» (1).
«با اموال و جانهایتان در راه خدا جهاد کنید که اگر دانا [ یِ به حقایق ] باشید این برای شما بهتر است».
و نمونههای دیگری از این اوامر که مربوط به اعضا و جوارح و موضوع علم فقه و یا علم شریعت است که در صورت رعایت تقوا،این اوامر به اجرا گذاشته خواهد شد.اگر اعضای انسان میدان بازیگریهای شیطان و طاغوت،هوای نفس و غرائز و شهوات سرکش باشند،تسلیم اوامر حق نخواهند شد.
علم شریعت معمولاً نزدیک به هشتاد و چند کتاب از قبیل کتاب نماز، طهارت،زکات،اعتکاف،مزارعه،مضاربه،مساقات،ازدواج،طلاق،رضاع، لقطه (گمشده) سبق و رمایه،شفعه،صید و ذباحه،وکالت،ضمان،حواله، جعاله،حدود،دیات،قصاص و...را تشکیل میدهد.
دوم: عبادت باطن یا عبادت سرّ است که مربوط به نفس،روان،روح و جان انسان است و منشأ قبول آن تقوای قلب،یا تقوای باطن است.
صبر،توکل،حلم،فتوّت،بصیرت،تواضع،جود،سخا،اخلاص،معرفت و...عبادتهای باطنی است و نسبت به همه آنها در قرآن مجید و روایات با امر تأکید شده و هر انسان مکلفی به این گونه عبادت،که بدون شک ضامن حفظ عبادات ظاهری است،مکلف است،و این خط نورانی است که انسان را در میدان تزکیه قرار داده و از انسان موجودی والا و خدایی میسازد.
1) (1)) -توبه (9):41.
عهدهدار بیان خطوط این عبادت،علم سرّ یا علم اخلاق است و ریشه این علم،و عمل به آن نیز تقوا است.
امیر مؤمنان حضرت علی علیه السلام میفرماید:
التُّقیٰ رِئیسُ الْأَخْلٰاقِ (1).
«نیروی خود نگهداری رأس اخلاق است».
چون معرفت حاصل شود،خوف آید و چون خوف آمد نیروی تقوا و خود نگهداری میآید و چون تقوا آمد زمینه قبول حسنات اخلاقی که بهترین عبادت است در انسان آماده میگردد.
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صٰابِرُوا وَ رٰابِطُوا وَ اتَّقُوا اللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ» (2).
«ای اهل ایمان ! [ در برابر حوادث ] شکیبایی کنید،و دیگران را هم به شکیبایی وادارید،و با یکدیگر [ چه در حال آسایش چه در بلا و گرفتاری ] پیوند و ارتباط برقرار کنید و از خدا پروا نمایید تا رستگار شوید».
«قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ اسْتَعِینُوا بِاللّٰهِ وَ اصْبِرُوا» (3).
«موسی به قومش گفت:از خدا یاری بخواهید،و شکیبایی ورزید».
«وَ اصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» (4).
«و شکیبایی کن که یقیناً خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمیکند».
«وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ» (1).
«و [ همه ] توکلکنندگان باید به خدا توکل کنند».
«فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ» (2).
«و چون تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن؛زیرا خدا توکل کنندگان را دوست دارد».
«وَ الْکٰاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعٰافِینَ عَنِ النّٰاسِ وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» (3).
«و خشم خود را فرو میبرند،و از [ خطاهایِ ] مردم در میگذرند؛و خدا نیکوکاران را دوست دارد».
اخلاق و زیباییهایش اخلاق در فرهنگ الهی،از موقعیت بسیار مهمی برخوردار است،قواعد عالی اخلاق،بهترین راهنما برای تزکیه نفس از آلودگیها است.
مایههای مهمی که برای رشد و کمال انسان،در اعماق وجود قرار دارد،به وسیله حسنات اخلاقی شکوفا میگردد.حرکت و سیر این خط پر برکت است که آدمی را آراسته به ارزشها نموده و از انسان موجودی والا و وجودی برتر به وجود میآورد.
قرآن مجید در باب اخلاق دارای آیات زیادی است که در آن آیات به ارزشهایی که از طریق اخلاق نصیب انسان میگردد اشاره شده است.
قرآن کریم برای حسنات اخلاقی،که تنها راه تزکیه نفس از آلودگیهاست اهمیت زیادی قائل شده و معصومین بزرگوار،نزدیکترین مسلمان را در قیامت به خود، خوشاخلاقترین آنان معرفی کردهاند:
قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله:
اقْرَبُکُمْ غَداً مِنّی فِی الْمَوْقَفِ اصْدَقَکُمْ لِلْحَدِیْثِ وَ اداکُمْ لِلْاَمانَةِ وَ اوْفاکُم بِالْعَهْدِ وَ احْسَنُکُمْ خُلْقَاً وَ اقْرَبُکُمْ مِنَ النّٰاسِ (1).
1) (1)) -بحار الانوار:302/7،باب 15،حدیث 65؛امالی طوسی:229،مجلس 8،حدیث 403-53.
«نزدیکترین شما به من در روز قیامت،راستگوترین شما و اداء کننده امانت، و وفادارترین شما و به پیمان و خوشاخلاقترین شما،نزدیکترین شما به مردم است».
عدهای تصور میکنند خوش اخلاق بودن،خوش رو بودن به هنگام برخورد با دیگران است،اما این تصور بدون شک تصور بی جایی است؛زیرا خندهرویی یک جزء بسیار کوچک از مسئله خوش خلقی است،اخلاق در اصطلاح بزرگان، آراسته بودن به تمام حسنات اخلاقی و دور ماندن از رذایل است.
هنگامی که رذایل از قبیل:کبر،ریا،بخل،حسد،نفاق،نمامی،دروغگویی، غرور،عجب و...از صفحه روان زدوده شد و نفس به سخا،مروت،مردانگی، فتوت،شرف،غیرت،خشوع،خضوع و...آراسته گشت،انسان،خوش اخلاق شده و به اخلاق پاک آراسته گشته است.
قرآن مجید،حسنات اخلاقی را«نور»دانسته،و آراسته به آن حسنات را منور به نور حق قلمداد کرده است:
«أَ وَ مَنْ کٰانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النّٰاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُمٰاتِ لَیْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا کَذٰلِکَ زُیِّنَ لِلْکٰافِرِینَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ» (1).
«آیا کسی که [ از نظر عقلی و روحی ] مرده بود و ما او را [ به وسیله هدایت و ایمان ] زنده کردیم،و برای وی نوری قرار دادیم تا در پرتو آن در میان مردم [ به درستی و سلامت ] حرکت کند،مانند کسی است که در تاریکیها [ یِ جهل و گمراهی ] است و از آن بیرون شدنی نیست ؟ ! این گونه برای کافران
1) (1)) -انعام (6):122.
[ به خاطر لجاجت و عنادشان ] آنچه انجام میدادند،آراسته شد [ تا گمان کنند اعمالی را که انجام میدهند نیکوست».
آری! به فرموده قرآن،که معیار و میزان الهی برای تشخیص حق از باطل است،حسنات اخلاقی در زندگی بشر،همچون چراغ فروزان،فرا راه آدمی است،و دارندگان این نور،برای مردم منبعی از خیر و موجودی پربرکتاند.
فاقدین اخلاق حسنه،در حقیقت محروم از روشنایی لازماند،و از کسی که محروم از نور است جز شر و پلیدی،ظلم و تجاوز،خیانت و ناجوانمردی توقع نمیرود.
تنها برنامهای که روابط انسان را با سایر انسانها،بر اساس حق و عدل بر پا میکند«اخلاق»است،و کسی که از حسنات اخلاقی دور مانده،دچار ظلمت و تاریکی است و هرگز نخواهد توانست با مردم به نیکی زندگی کند.
شما از روان آلوده به رذایل و انسان دچار ظلمت و از مردم فرورفته در جهل، جز زیان و ضرر چه توقعی دارید ؟.
نمیتوان باور کرد که انسان فاقد اخلاق،شر و زیان نداشته باشد.تجربه نشان داده که بیشترین درصد مظالم بشر و تجاوزات و جنایاتش،معلول نبود حسنات اخلاقی در وجود اوست.
چگونه میتوان قبول کرد کسی که خود را از آلودگیها پاک نکرده در روابط و برخوردهایش جانب حق را رعایت کند ؟
همچنان که انسان فاقد ایمان،متجاوز به حق است،انسان فاقد اخلاق هم
متجاوز به حقوق خلق است.گرچه میتوان گفت فاقد ایمان،به حقوق خلق هم تجاوز میکند،و فاقد اخلاق،حقوق حق را پایمال مینماید.
امام سجاد علیه السلام از خدای بزرگ تقاضا میکند:«برایم نوری قرار ده تا در پرتو آن در بین مردم سرافراز باشم» (1).نوری که حضرت از خدا میخواهد،همان چراغ پر نور حسنات روحی است.
در اینجا تذکر یک نکته لازم است که:هر مسلمانی برای قبول حسنات اخلاقی و شستشوی روان از رذایل،نیازمند به ایجاد زمینه در صفحه با عظمت نفس است.
بدون شک،بدون ایجاد زمینه لازم،دور کردن رذایل،مشکل،و آراسته شدن به حسنات اخلاقی غیر ممکن به نظر میرسد.
از آثار گرانبهای اسلامی چنین برمی آید که:برقرار کردن رابطه با دنیا،به عنوان وسیله رسیدن به حق،علل ایجاد زمینه برای قبول حسنات و معالجه روان از پلیدیهاست.
باید بدون اراده و نظر کردن به دنیا به عنوان هدف،و تکبر ورزیدن در برابر حق،روان گرفتار سوء خلق،معالجه گردد،و مشکل است انسان دنیاییِ تاریک نفس،به نور اخلاق منور شود.
کسی که از موقعیت دنیا،یعنی مجموع برنامههای مادی و جسمی بی خبر باشد،کسی که از شناخت دنیا به معنای حقیقیاش دور مانده است،کسی که تصور کند ابتدا تا انتهای حیات،روابط مادی و رسیدن به لذتهای جسمی
1) (1)) -صحیفه سجادیه:106 دعای شماره 22 (دعائه علیه السلام لشدة و الجهد...).
است،چگونه میتواند خود را تبدیل به انسانی الهی و موجودی والا کند ؟
آنان که به دنیا به عنوان اولین و آخرین منزل نگریستند،و به خیال خام خود، فقط امروز را صحنه زندگی حساب کردند،از هیچ رذیلتی در امان نماندند.
چنین مردمی با این گونه رابطه چنان سست اراده شدند که در برابر مقام مادی،مراحل شهوانی،و برخورد با درهم و دینار پاک باخته گشته و برای رسیدن به هر یک از این برنامهها دامن به هر رذیلتی آلوده کردند و در تمام زمینهها از تواضع در برابر حق اباء نمودند.
ولی آنان که دنیا را به عنوان وسیلهای برای ادامه حیات،و کشتزاری برای پاشیدن بذر عمل،و خانهای برای ایجاد نور ایمان و فروغ اخلاق در نفس و جان،و محلی برای آماده کردن زمینه رشد و کمال به حساب آوردند،دارای ارادهای پولادین گشته و از برکت آن دید صحیح و آن اراده و عزم سخت،به تواضع در برابر حق در تمام زمینهها نائل آمده و به حسنات آراسته و از رذایل پاک شدند.
اگر انسان متوجه این معنا باشد که دنیا گذرگاهی بیش نیست،و خلود در آن محال است،و آنچه انسان از آن به دست میآورد جز به اندازه پوشاک و خوراک، خرج اهل و عیال،مسکن،مغازه و مرکب بهره دیگری ندارد،صحبت دلبستگیاش به دنیا به اندازه ضرورت خواهد شد،و چون از این اندازه فراتر نمیرود،جایی برای رذایل نخواهد ماند و نفس و روان خالی از حسنات نخواهد شد.
وقتی انسان به دنیا به عنوان هدف بنگرد،به خیال خودش برای محکم کردن جای پا،به تکاپویی سخت خواهد افتاد و به ناچار همه فکر و ذکر،همت و اراده و نیت و عزمش را برای برقرار کردن رابطه محکمتر،با مقداری مواد معامله خواهد کرد.
اینان تصور میکنند راه محکمتر کردن رابطه با دنیا،زحمت کشیدن بیشتر در جنب آن و زیادتر به دست آوردن مواد آن است.به ناچار بر اثر این شناخت غلط و رابطه ناصحیح،روح قناعت را از دست داده و هرگز به حق خود قانع نشده و سرانجام در خط تجاوز به حقوق دیگران خواهند افتاد.این نقطه،همان نقطه شروع پدید شدن رذایل در نفس و جان است،و این نقطه همان نقطه تکبر ورزیدن در برابر حق و سست شدن اراده و عزم است.
راستی با این عمر کوتاه و وقت کم و با این همه تکالیفی که از حق و مردم بر عهده انسان است،چه جایی برای این گونه معاملههای غلط در دنیا باقی میماند؟
عجیبتر اینکه با گذشت شب و روز و هفته و ماه و سال،خود به خود ارتباط دنیا با انسان به سستی میگراید و لحظهای خواهد رسید که با پایان گرفتن نَفَس و جدا شدن روح حیات از جسم،تمام روابط انسان با دنیا قطع شده و آنچه را که انسان به دست آورده به وارثان رسیده و جز کفن و مشتی خاک از دنیا نصیب دیگری برای او نخواهد ماند؛با این حساب عاقلانه نیست که انسان بر خلاف قواعد الهی،با دنیا در رابطه باشد؛چرا که از این رابطه جز آلوده شدن به رذایل نصیبی نبرده و نخواهد برد.
چه نیکوست که چشم انداز ما نسبت به دنیا،چشمانداز انبیا،امامان،عارفان و عاشقان باشد،تا از این رهگذر به قبول حضرت حق برخیزیم و دارای ارادهای سخت برای حفظ ارزشها در نفس و جان گشته و در برابر فرامین پاک مولا و آقای خود که ما را آفریده و غرق انواع نعمتهای مادی و معنوی نموده تواضع کنیم.
ای قطره منی سر بیچارگی بنه کابلیس را غرور منی خاکسار کرد
پرهیزکار باش که دادار آسمان فردوس جای مردم پرهیزکار کرد
هر کو عمل نکرد و عنایت امید داشت دانه نکشت ابله و دخل انتظار کرد
نابرده رنج گنج میسر نمیشود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
دنیا که جسر آخرتش خواند مصطفی جای نشست نیست بباید گذار کرد
ظالم بمرد و قاعده زشت او بماند عادل برفت و نام نکو یادگار کرد
در هر صورت،ساختمان دنیا ساختمانی است که از پذیرایی انسان در حد دلخواه ابا دارد و دستگیرهای برای پیوند خوردن با او،و پیدا کردن یک زندگی جاوید یا حد اقل بر وفق مراد،و یا بر اساس هوی و هوس ندارد.
آنان که دنیا را به عنوان هدف میبینند،به ناچار برای بیشتر به دست آوردنش از جاده پاکی منحرف و به راه شیطانی حرص و طمع و پس از آن به زشتیهای دیگر دچار خواهد شد.
اینان تصور نکنند که با گستردن بساط مادی،به هدف اصلی دست یافتهاند؛ بلکه از هدف دور افتاده،و به چاه پر خطر غفلت و گمراهی سقوط کردهاند.
اینان به خاطر مغرور شدن به نمودهای ظاهر،عقل و وجدان را رها کرده و به پذیرفتن حکومت شهوت و هویپرستی تن میدهند،و برای رسیدن به لذات جسمی،به هرگونه انحرافی آلوده شده و از قبول واقعیات خودداری میکنند.
بهترین راه برای شناخت چهره واقعی دنیا،آن چهرهای که به عنوان بهترین عامل برای رشد و کمال است،آن چهرهای که به عنوان نعمت الهی فرا راه آدمی است،مراجعه به آثار پر بهای اسلامی است.
با شناخت دنیا از دیدگاه معارف الهی که سرچشمهاش عقل پر بهای اولیای
خداست،انسان در خط حسنات قرار گرفته و از رذایل گریزان میگردد.
علی علیه السلام در برابر مردی که از دنیا نکوهش میکرد فرمود:
انَّ الدُّنْیٰا دٰارُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَّقَهٰا وَ دٰارُ عٰافِیَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْهٰا وَ دٰارُ غِنیً لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْهٰا وَ دٰارُ مَوْعِظَةٍ لِمَنِ اتَّعَظَ بِهٰا مَسْجِدُ احِبَّاءِ اللّٰهِ وَ مُصَلَّی مَلٰائِکَةِ اللّٰهِ وَ مَهْبِطُ وَحْیِ اللّٰهِ وَ مَتْجَرُ اوْلِیٰاءِ اللّٰهِ،اکْتَسَبُوا فِیهَا الْرَّحْمَةَ وَ رَبِحُوا فِیْهٰا الْجَنَّةَ (1).
«این دنیا جای صدق و راستی است برای آن کس که با آن به راستی رفتار کند، و خانه تندرستی است برای آن کسی که از آن چیزی بفهمد،و سرای بینیازی است برای آن کس که از آن توشه برگیرد،و محل اندرز است برای آن کس که از آن اندرز گیرد.مسجد دوستان خدا و نمازگاه فرشتگان پروردگار و محل نزول وحی خدا و تجارتخانه اولیای حق است.آنها در اینجا رحمت حق را به دست آوردند و بهشت را سود خود قرار دهند».
نکات مورد نظر در این روایت
1- دنیا،برای کسی که با چشم حقیقتبین آن را بنگرد،و در آن دقت کند که تمام جزء جزء بنایش درست بنا شده،و به درستی باعث این نظام متقن گشته و عقل،علم و حکمت از همه جوانبش آشکار است،سرای راستی است.
دنیا برای کسی که ملاحظه کند،که این عدل و حکمت معلول حکومت قوانین تکوینی است و اگر این حکومت نبود محصولی جز هرج و مرج از دنیا توقع نمیرفت،سرای راستی است.
انسان باید از این نظام درست و وجود عدل و حکمت در آن،به آن نتیجه برسد:که این راستی و درستی،جز اراده و رهنمودهای حق چیزی نبوده
1) (1)) -نهج البلاغه:حکمت 131؛خصایص الأئمة:102؛غرر الحکم:133،حدیث 2275.
و رهنمودهای الهی به غیر از ایمان و عمل صالح و صفات پسندیده اخلاقی برنامه دیگری نیست.
2- دنیا،برای کسی که بفهمد،سرای ایمنی از عذاب فردا و نجات از ذلّت امروز است.فراهم کردن زمینه ایمنی در سایه دو برنامه محقق است:
الف-قبول تمام برنامههای الهی،اعم از آنچه در کتب آسمانی و فرهنگ پر بهای انبیا و امامان است.
ب-به اجرا گذاردن آن برنامهها.
و به تعبیر دیگر ایمنی از ذلّت دنیا و عذاب آخرت،در سایه حکمت نظری و عملی است.
3- دنیا،سرای توانگری است برای کسی که از آن توشه بردارد.
آری! بهترین سرمایهها و مایههای توانگری که عبارت از قوانین خدا، برنامههای پیامبران،دستورات امامان،پند ناصحان،حکمت حکیمان و عرفان عارفان است،در همین دنیاست،و این انسان فقیر است که باید برای رفع نیاز و جبران فقر روحی از این سرمایهها برداشت کرده و به منافع آن برسد.
4- دنیا،سرای پند است برای کسی که از آن پند بگیرد.راستی بر هر ورق دفتر دنیا هزاران پند و نصیحت قرار دارد،دیده بینا و قلب توانا و اندیشه تابناک میخواهد که از پندهای دنیا سرمشق گرفته و به راه کرامت قدم بگذارد. بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
****** مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
****** برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفتری است معرفت کردگار
جوانی گفت با پیری دل آگاه که خم گشتی چه میجویی در این راه
جوابش گفت پیر خوش تکلم که ایام جوانی کردهام گم
ذلیل شدن شاهان،فرو افتادن تاجداران از تخت،خوار شدن مستکبران،آقا شدن مستمندان،خالی شدن کاخها و آمدن زاغها،به چنگال عدالت افتادن ظالمان،نابود شدن ستمگران،پشیمان شدن گناهکاران،از جای برخاستن افتادگان و فروافتادن متکبران همه و همه درس عبرت،برای پندگیران است. تمام کاخ شهان جایگاه جغد شود بساز قصر محبت که خالی از خلل است
5- دنیا،مسجد عاشقان خداست.
آری ! معامله مردمان با ایمان و پاک نیت و پاکیزه طینت با دنیا،نشان میدهد که آنان این سرای دو در را همچون مسجدی میدانستند و همان معاملهای که با مساجد داشتهاند با دنیا مینمودند.
همان گونه که در فقه آمده،رعایت اموری نسبت به مسجد واجب و اجرای پارهای از آنها حرام است،عاشقان حق با دنیا همان معامله را داشتند.
عاشقان در خانه دنیا که در حقیقت مسجد است،بستر حرام نیاندازند،مال حرام نخورند،سخن خلاف نگویند،به خرابی آن برنخیزند و در حفظ آن بکوشند.مؤمن در این خانه،در حالت خوف و رجا به سر برده و جز به کسب فضیلت و مبارزه با رذیلت به چیزی نمیاندیشد.
6- دنیا،خانه نماز گذاردن ملائکه خدا و مرکز نزول وحی و ظرف کتب ثمر بخش آسمانی است.
7- دنیا،محل تجارت اولیای الهی است،در همین دنیا بود که افرادی همانند حر بن یزید ریاحی دست از کسب رذایل شسته و برای به دست آوردن منفعت همیشگی،به تجارت در تجارتخانه توبه برخاستند،دهاتی ایرانی،بیایان
نشین ربذهای،سیاه چهره حبشی،در خط این تجارت تبدیل به سلمان و ابو ذر و بلال شدند.
این بینایان راه،آشنایان اللّٰه و رهروان آگاه،در همین دنیا به کسب رحمت حق موفق شده و در همین جا برای خویش در بهشت،جای ابدی به دست آوردند.
بدون شک با این نوع شناخت به دنیا،نقطه مبارزه با رذایل و کسب حسنات و فضایل شروع شده و انسان به قول علی علیه السلام همانند یک تاجر سعی خواهد کرد، هر چه بتواند از دنیا برای زیاد کردن شخصیت الهی و آباد کردن خانه فردایش بهره بگیرد.
«آسیه»همسر فرعون که در شبهای قدر میلیونها نفر،در دعای به سر گرفتن قرآن،خدا را به شخصیت او قسم میدهند،با چنین دیدی نسبت به دنیا، به آن همه مقام رسید.
«حبیب نجار»که در سوره«یس»از او به عنوان یکی از مبلغین فرهنگ حق یاد شده است،با این گونه نظر نسبت به دنیا،به آن همه واقعیت دست یافت.
هرگاه نسبت به زندگی مردان و زنانی که در قرآن مجید به عنوان یک شخصیت ارزنده الهی یاد شده مینگریم میبینیم در سایه چنین شناختی از دنیا به آن مقامات ارزنده رسیدند.
از مقدمات گذشته روشن شد که انسان نباید خرج دنیا شود؛زیرا در این معامله،خسارت و ضرر متوجه انسان است و گاهی پس از بیدار شدن پشیمانی سود ندارد؛بلکه باید دنیا را خرج خویش کرد و از دنیا به نفع والایی خود بهره برد،و دنیا را کشتزار آخرت دانست و دنیا را سبب و مقدمه و وسیلهای برای
سعادت ابدی و رسیدن به نعمت جاودانی فردا به حساب آورد.
به تعبیر دیگر:دنیا جای آراسته شدن به مسئولیت است،آن مسئولیتی که در سایه آن میتوان به مقصد اعلای جهان؛یعنی خدای بزرگ رسید.
از تمام دنیاهایی که قبل از این جهان داشتیم مانند:عالم خاک،صلب پدر، رحم مادر،و دنیاهایی که بعد داریم مانند:جهان برزخ،قیامت و محشر،این دنیا مهمتر است؛زیرا شخصیت و ارزش ما در این دنیا،در سایه تکالیف تحقق پیدا میکند و عظمت و بزرگی در این دنیا در سایه اجرای مسئولیتها ساخته میشود.
با توجه به چنین شناختی از دنیا،زمینه قبول حسنات و رد رذایل در وجود فراهم میگردد،و پس از آماده شدن این زمینه،نوبت به میدان آوردن اراده و عزم و نشان دادن خضوع در برابر حق است.
در اینجا باید با رجوع به قرآن و آثار اسلامی یا رجوع به عالم ربانی از وظایف و تکالیف مطلع شده و به تدریج آن وظایف را که عبارت از حلال و حرام، واجب و مباح،و خلاصه حقوق خدا و حقوق مردم است به کار برد.
در میان تکالیف و مسئولیتها،قواعد اخلاقی و به تعبیر دیگر آنچه را باید به عنوان حسنات به آن آراسته شد،و آنچه را باید به عنوان رذایل از خود دور کرد، نقش عمدهای دارند؛و آن نقش عبارت از حفظ ایمان و عمل صالح و تصحیح روابط انسان با مردم است.
ما وقتی به قرآن و روایات مراجعه میکنیم،میبینیم مکرر به حفظ حسنات اخلاقی،یا آراسته شدن به آن سفارش شده و کنار ماندن از رذایل یا معالجه آن را از واجبات دانستهاند،و حتی رسیدن به مقام قرب و قبول اعمال و شکوفا شدن ایمان را در سایه رعایت قواعد پاک اخلاقی قلمداد کردهاند.
1- عن عمرو بن سعید بن هلال الثقفی عن ابی عبد اللّٰه علیه السلام قال:
قُلْتَ لَهُ انّی لٰا الْقٰاکَ الّا فِی السِّنِیْنَ فَاَخْبِرْنِی بِشَیءٍ آخَذَ بِهِ،فَقٰالَ:
اوْصِیْکَ بِتَقْویَ اللّٰهِ وَ الْوَرَعِ وَ الْاِجْتِهٰادِ وَ اعْلَمْ انَّهُ لٰا یَنْفَعُ اجْتِهٰادٌ لٰا وَرَعَ فِیْهِ (1).
«عمرو بن سعید گوید:به حضرت صادق علیه السلام گفتم:من هر چند سال یکبار موفق به زیارت شما میشوم،به من برنامهای بدهید تا آن را به کار بندم،فرمود:
«ترا به پرهیزکاری و پاکدامنی و کوشش در عبادت و خدمت به خلق سفارش میکنم و بدان که سعی و کوشش بدون خودداری از گناه سودی ندارد».
آری! کسی که ورع ندارد،از خوردن مال حرام و آلوده شدن به عمل حرام ترسی ندارد،در این صورت با داشتن نماز و روزه و حج و...مانند مریضی است که برای به دست آوردن سلامت دارو بخورد؛ولی از خوردن غذاهای فاسد یا مضر پرهیز نکند،آیا با عدم پرهیز،دارو اثر خود را میبخشد؟
2- باز در روایتی امام صادق علیه السلام میفرماید:
اتَّقُوا اللّٰهَ وَ صُونُوا دِیْنَکُمْ بِالْوَرَعِ (2).
«تقوای خدا را پیشه کنید و دین خود را با ورع حفظ نمایید».
در این روایت مهم میبینیم که حفظ دین در گرو یکی از مسائل مهم اخلاقی یعنی«ورع»است.جداً اگر ورع نباشد راهی برای پابرجا بودن دین،وجود نخواهد داشت.
3- وَعَظْنٰا ابُو عَبْدِ اللّٰهِ علیه السلام فَاَمَرَ وَ زَهَّدَ ثُمَّ قٰالَ:
عَلَیْکُمْ بِالْوَرَعِ فَاِنَّهُ لٰا یُنٰالُ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ الّا بِالْوَرَعِ (1).
«راوی میگوید:امام ششم علیه السلام ما را موعظه کرد و دستور لازم را به ما داد و ما را بر زهد واداشت و فرمود:
«بر شما باد به ورع و پاکدامنی؛زیرا به رحمت خدا و بهشت نمیرسد مگر به وسیله ورع».
در این روایت مهم هم ملاحظه میکنید که علت قرب به رحمت الهی،و به دست آوردن بهشت،یکی از حسنات اخلاقی یعنی ورع است.
4- قال الباقر علیه السلام:
انَّ أَشدَّ الْعِبٰادَةِ الْوَرَعَ (2).
«سختترین عبادت ورع و پاکدامنی است».
میبینید که یکی از حسنات اخلاقی را به عنوان شدیدترین عبادت معرفی کرده است.
5- عن ابی جعفر علیه السلام قال:
قٰالَ اللّٰهُ عَزَّ وَ جَلَّ یَا ابْنَ آدَمَ اجْتَنِبْ مٰا حَرَّمْتُ عَلَیْکَ تَکُنْ مِنْ اوْرَع النّٰاسِ (3).
«خداوند میگوید:پسر آدم ! از آنچه بر تو حرام کردم دوری کن تا پارساترین مردم باشی».
6- عن ابی اسامة قال:سمعت ابا عبد اللّٰه علیه السلام یقول:
عَلَیْکَ بِتَقْوَی اللّٰهِ وَ الْوَرَعِ وَ الْاِجْتِهٰادِ وَ صِدْقِ الْحَدِیْثِ وَ ادٰاءِ الْاَمٰانَةِ وَ حُسْنِ الْخَلْقِ وَ حُسْنِ الْجَوٰارِ وَ کُونُوا دُعٰاةً الیٰ انْفُسِکُمْ بِغَیْرِ الْسِنَتِکُمْ وَ کُونُوا زَیْناً وَ لا تَکُونُوا شَیْناً وَ عَلَیْکُمْ بِطُولِ الْرَّکُوعِ وَ السُّجُودِ،فَاِنَّ احَدَکُمْ اذٰا طٰالَ الرُّکُوعُ وَ السُّجُودُ هَتَفَ ابْلِیسُ مِنْ خَلْفِهِ وَ قٰالَ:یٰا وَیْلَهُ اطٰاعَ وَ عَصَیْتُ وَ سَجَدَ وَ ابَیْتُ (1).
«ابی اسامه میگوید:از امام ششم علیه السلام شنیدم فرمود:
«بر تو باد به تقوای الهی و پاکدامنی و کوشش (در عبادت)،و راستی در کلام، و اداء امانت و حسن خلق و خوش همسایگی و با عمل خود مردم را به اسلام دعوت کردن و زیور مذهب بودن نه ننگ آن،و بر شما باد به طول رکوع و سجود؛زیرا هر کدام از شما رکوع و سجود طولانی کند ابلیس از دنبالش فریاد میزند وای بر من انسان فرمان برد من سرپیچی کردم،او سجده نمود من سرباز زدم».
7- عن ابی الحسن موسی بن جعفر علیه السلام قال:
کَثِیرَاً مٰا کُنْتُ اسْمَعُ ابِی یَقُولُ:لَیْسَ مِنْ شِیْعَتِنٰا مَنْ لٰا تَتَحَدَّثَ الْمُخَدَّرٰاتَ بِوَرَعِهِ فِی خُدُورِهِنَّ وَ لَیْسَ مَنْ اوْلِیٰاءِنٰا مَنْ هَوَ فِی قَرْیَةٍ فِیْهٰا عَشْرَةُ آلٰافِ رَجُلٍ فِیْهِمْ مِنْ خَلَقِ اللّٰهِ اوْرَعُ مِنْهُ (2).
امام هفتم علیه السلام فرمود:
«من از پدرم بسیار شنیدم که میفرمود:شیعه ما نیست کسی که زنان از پارسایی او تعریف نکنند،و از دوستان ما نیست کسی که در یک شهر ده هزار
نفری،پارساتر از او وجود داشته باشد».
این روایات نمونههای کمی از روایات زیادی است که در باب اخلاق آمده که از متن این گونه روایات استفاده میشود که حالات اخلاقی و اوصاف انسانی، مهمترین عامل برای حفظ ایمان و مصون ماندن عمل از خطر،و وسیلهای برای قبولی ایمان و عمل انسان است.
انسانی که خود را شناخته باشد و به موقعیت،مسئولیت و تکلیف خود آشنا شده باشد و رابطه بین خود و خدا و جهان را یافته باشد،در مسیر رشد و کمال قرار میگیرد.
همچنین با تکیه بر عقل تنها،انسان قدرت شناخت خویش را ندارد؛بلکه لازم است با مراجعه به منطق وحی و سنّت پیامبران و امامان معصوم علیهم السلام،به شناخت خود اقدام کند.
بدون شک فرهنگی که از انسان شناخت ندارد،قدرت راهنمایی او را نداشته و نمیتواند او را به آنچه خیر اوست،و به آنچه به ضرر و زیان اوست آگاه کند.
گرچه فرهنگهای مادّیِ تاریخ،ادعای شناخت انسان را داشتند و میگفتند:ما بشر را به آنچه خیر اوست هدایت کرده و از آنچه به ضرر اوست آگاه میکنیم؛اما گذر زمان ثابت کرد که ادعای آنان پوچ و فرهنگ آنان جز خسارت و ضرر برای بشر سودی ندارند.
اینان با جهل و عدم شناخت بشر و ندانستن جایگاه و موقعیت حقیقی او، دست به باز کردن راهی برای درمان دردهای روحی و روانی انسان زدند،و هر
کس را در آن راه قرار دادند،غرق در گمراهی و بدبختی نمودند (1).
این نکته را نباید فراموش کرد که فرهنگهای زمینی به بُعد معنوی انسان یا اصلاً توجه نداشتند و یا اگر داشتند بسیار کم بوده و نظر آنان به بعد مادی انسان نیز نظر صحیحی نبوده است؛زیرا از میلیونها سال قبل تاکنون نتوانستهاند به حل مشکلات دنیایی انسان موفق شوند.
1- مکتبهای روحی ایران،یونان قدیم و هندوستان،به خیال خود،برای رشد بعد معنوی،انسان را به اعمال و ریاضتهایی دعوت کردند که منطبق با فطرت طبیعت این موجود پرقیمت نبوده و نیست،آنان میگفتند:ترک ازدواج، دشمنی با زن،نخوردن گوشت،معاشرت نداشتن با مردم،ترک آرایش زندگی، ترک کار و فعالیت،گوشه نشینی،چله گرفتن،روزههای طولانی داشتن و...
همه باعث رشد جنبه معنوی انسان است؛امّا نه تنها این دستورات نتیجه مثبتی نداشت؛بلکه بشر را از مواهب الهی که علت رشد و کمال او در صورت صحیح به کار گرفتن آن مواهب بود،محروم مینمود.
این مکتبهای به اصطلاح معنوی و عرفانی،نه اینکه برای انسان به طور صحیح و منطقی کاری صورت نداد؛بلکه او را از خطوط روشن آدمیّت جدا
1) (1)) -نمونه بارز تأسیس یکی از راههایی که به شکست انجامید،تئوری«فروید»بود که تنها راه درمان دردهای روانی را در عدم سرکوب کردن غریزه جنسی دانست که سرانجام پس از جلب توجه بسیاری از شهوترانهای هرزه،تمام سردمداران فرهنگ فرویدیسمی آثار مخرّب این نظریّه حیوانی را درک کردند و به بنبست عجیبی گرفتار آمدند و خود اعتراف کردند که: اکنون که 20 سال از طرح نظریّه فروید میگذرد آنقدر اوضاع زندگی ملتهای عامل به این فرضیّه،نابسامان است که اگر بخواهیم به وضع 20 سال قبل برگردیم حد اقل باید 40 سال زحمت بکشیم و تلاش مستمری در برگرداندن روح انسانی مبذول داریم(گفتار فلسفی).
کرده و به عضو فلج و بیکار و سربار تبدیل نمود.
با توجه به اینکه دستورات این گونه مکاتب،رابطهای با فطرت طبیعت انسان نداشت،اکثریت قریب به اتفاق انسانها از پاسخ گفتن به دعوت اینان خودداری کردند؛امّا خود به خود این گونه تعلیمات در معدودی از افراد نفوذ کرده و پس از مدتی از ادامه راه باز میماند و مجبور به عدم تسلیم نسبت به فرهنگها میشد.
2- در برابر اینان مکتبهای مادی بودند که برای بشر در امور اقتصادی مانند درآمد،خرج،معاشرت،معامله،سیاست و ریاست،حکم به اباحه مطلق دادند، و حلال و حرامی برای بشر باقی نگذاشتند.قبول کنندگان این گونه مکاتب در نتیجه،سر از فساد و آلودگی درآوردند و از قدیم تاکنون لکّههای ننگی بر صفحات تاریخ بشر به جای گذاشتند.
خونریزیها،تجاوزات،مظالم،جنایات،خودکشیها،دزدیها،غصب کردنها،کژ خلقیها،جنگهای خانمان سوز،به خصوص جنگهای اول و دوم جهانی در قرن اخیر،و از همه بدتر پیدایش استعمار و استثمار،محصول مکتبهای مادی قدیم و جدید است،که حتّی با به کار گرفتن تمام ماشین حسابهای جهان،نمیتوان جنایات و مظالم هولناک شاگردان مکتبهای مادی را برشمرد.
کدام شخص میتواند حدود فساد در تصور،فساد در عقل،فساد در علم، فساد در سیاست،فساد در نظام خانواده،فساد در اجتماع و فساد در اخلاق را اندازهگیری کند ؟
چه کسی میتواند جنایات بلژیک،پرتقال،هلند و فرانسه استعمارگر را از
سیصد سال قبل تاکنون،نسبت به ملتهای مظلومی که دچار چنگال این گرگان مادیگرا بودند،برشمارد ؟
شما قدرت دارید مفاسد و مظالم گرگ پیر استعمار،انگلستان دزد و غارتگر و خائن را نسبت به صدها کشور در طول پنج قرن گذشته بازگو کنید ؟
شما توان دارید ضربهها،ضررها،مفاسد،جنایات و خونریزیهای آمریکای جهان خوار،این شیطان بزرگ را به ملل مسلمان،کشورهای خاورمیانه،آمریکای لاتین و آفریقای مظلوم محاسبه کنید ؟
شما میتوانید مظالم شصت ساله حزب کمونیست شوروی (سابق) و شاگردان درندهخوی مکتب مادی ماتریالیستی را نسبت به کل جهان،عموماً و نسبت به کشورهایی که این هیولای خطرناک آنان را به بند استعمار کشیده، خصوصاً بازگو کنید؟ شوروی با تکیه بر مکتب مادی،ادعا میکند حامی کارگر، کشاورز و تکیه گاه انسان گرسنه و مستضعف است و با فئودال و سرمایه دار دشمن خونی است.
از این دیو بد سیرت بپرسید:از سال 1357 شمسی تا کنون که سال 1360 است در مدت این سه سال که یک میلیون از برادران مسلمان افغانی ما را به خاک و خون کشیده،برادرانی که با پای برهنه و شکم گرسنه و مشت خالی از دین و مکتبشان دفاع میکنند،دفاع از مستضعف و کارگر و کشاورز است ؟ زهی بیشرمی.از این یک میلیون کشته کدام یک فئودال و زمین خوار و سرمایه دار بودند؟
در این پنج قرنی که ما در ارتباط با شاگردان مکتبهای مادی و زمینی در
شرق و غرب بودهایم،برای نمونه یک حرف راست و یک پیمان و قرارداد با منفعت و یک وعده اجرا شده از این خائنان به انسان و انسانیت ندیدهایم.
مکتبهای روحی ساخته بشر،و مکتبهای مادی قدیم و دو مکتب «کمونیسم»و«امپریالیسم»فعلی به خاطر جهلی که به جایگاه انسان دارند،از انسان وابسته به خود،حیوانی شرور و درندهای خطرناک و موجودی ضد حقیقت و دشمن واقعیت ساختهاند.
مکتبهای روحی در خط تفریط و مکتبهای مادی در خط افراط،انسان را به بلاهای خانمان سوز و ریشه کن دچار کردند.
در این مکتبها،انسان و علم و صنعت و تمدن و مدرسه و دانشگاه و کتاب و کتابخانه و سازمانهای عریض و طویل از قبیل حقوق بشر و عفو بین الملل و...همه و همه ابزار حیات و وسیله پیشبرد اهداف شیطانی سردمداران این مکاتب است.
دانشمند شهید مصری در کتاب«الاسلام و مشکلات الحضاره»که تحت عنوان «فاجعه تمدن»ترجمه شده است مینویسد:
«عوامل مهم و اساسی انحراف بشر،و نابودی ویژگیهای انسانی او،و دچار آمدنش به انواع مشکلات را باید در مسائل زیر جستجو کرد:
به رغم گسترش علوم مادی و صنایعی که بر اساس اصول فنی پیشرفته استوار است،جهل ما نسبت به انسان فوق العاده میباشد،و به همین علت هنوز نتوانستهایم از پیش خود،نظامی که شامل همه جوانب زندگی انسان و متناسب با طبیعت و فطرت وی باشد ترسیم کنیم.بدون شک در آینده نیز از وضع چنین نظام متقن و بر اساس فطرت و طبیعت عاجز خواهیم بود.
البتّه نیاز به وضع چنین نظامی نداریم؛زیرا خالق انسان چنین نظام حکیمانهای را تحت عنوان دین اسلام،برای هدایت همهجانبه انسان وضع کرده است.
«إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّٰهِ الْإِسْلاٰمُ» (1).
«مسلماً دینِ [ واقعی که همه پیامبرانْ مُبلّغ آن بودند ] نزد خدا اسلام است».
الْاِسْلٰامُ یَعْلُوا وَ لا یُعْلیٰ عَلَیْهِ (2).
«اسلام (دین) برتر است و هیچ (دینی) بر او برتری ندارد».
اشتباهات در زندگی انسان،با توجه به اطلاعات محدود و نادانی فوق العاده وی،از آن وقت شروع شده است که راه خود را از راهی که پروردگار حکیم
و دانای به فطرت و طبیعت انسان به او نشان داده بود جدا کرد.راهی که جوابگوی همه نیازمندیهای فطری و واقعی انسان است.راهی که ویژگیهای خاص وی را میپروراند و به ثمر میرساند.و بالاخره راهی که انسان برای مقام خلیفة اللهی آماده میکند و استعدادهای درونی او را بارور میسازد.
کاخ تمدن مادی بر اساس نیازمندیهای واقعی انسان،بالا نرفته است و از این نظر به خصایص انسانی،ارزشی قائل نیست و انسان و همه چیزِ او را با معیارهای ماشینی و حیوانی میسنجد.
ظهور نتایج ناگواری از تمدن مادی،در میان ملتهایی که به آخرین درجه تمدن رسیدهاند،آثار و نتایج شومی که از عدم توجه به انسانیت انسان،آغاز شده است،و جامعه بشریت را در پرتگاه سقوط و نابودی قرار داده نیز بر مشکلات افزوده است».
آری! اینها همه از نتایج حکومت شوم مکتبهای مادیگری بر انسان است.
بدون شک،جز با برگشت انسان به راهی که از همه جهت موافق با فطرت و نیازمندیهای اوست،مشکلات انسان حل نخواهد شد و به خیر دنیا و خیر آخرت نخواهد رسید.
«کارل»که از دانشمندان بزرگ این قرن است،در کتاب«انسان موجود ناشناخته»عقیده دارد:
علم انسان درباره انسان بسیار ناچیز،و تقریباً مساوی با صفر است.
با این عقل محدود و دانش بسیار ناچیز،چگونه انسان میتواند پایه گذار
مکتبی باشد که در آن مکتب،بُعْد روحی و مادی انسان،آنچنان که شایسته اوست،رشد کند و به تمام نیازمندیهای روحی و جسمی او پاسخ گوید.
تنها مکتبی که به تمام زوایای حیات انسانی آگاه است،مکتب سعادت بخش اسلام است.
اسلام،در بعد معنوی اجازه تحمل ریاضتهای غیر منطقی و سختگیریهای زیان بخش را نمیدهد.
اسلام،برای رشد بعد معنوی،سلسله مسائلی را به عنوان عبادات،و سلسله برنامههایی را که تحت عنوان حسنات اخلاقی برای تزکیه نفس،ارائه کرده و در بعد مادی،انسان را به هر کار با منفعتی تشویق کرده است.
اسلام،در تمام امور مربوط به ترقّی و رشد انسان،از نظر شخصی و اجتماعی سخن دارد،به عنوان نمونه در فصل مسائل اقتصادی،ابوابی تحت عناوین باب الصناعة،باب التجارة،باب المزارعة دارد.
اسلام،به مسئله کشاورزی در درجه اول،و صنعت و تجارت در درجه بعد اهمیت داده است،و پیامبر بزرگ اسلام به نشانه احترام عمیقش به مسئله کار و کارگر،در بازگشت از یک سفر،دست کشاورزی را بوسید.
اسلام،طلب هر علمی که در جهت رشد معنویت و مادیّت انسان نقشی ایفا میکند را به عنوان فریضه اعلام کرده است.
اسلام،دست انسان را در آباد کردن زمین و استخدام نیروهای طبیعت و ذخایر آن باز گذاشته،و از طرفی در راه انتخاب چگونگی زندگی انسانی،او را به خود وانگذاشته؛بلکه در این مرحله او را مقیّد به پیمودن راه و روش معیّنی نموده است.راه و روشی که در آن انسان به خود حق هیچ گونه تجاوزی به حق
انسان دیگر را نمیدهد.
اسلام،پیمودن راه معنویت بر اساس راهنماییهای وحی،و تلاش برای به دست آوردن روزی،و ازدواج و تشکیل خانواده جهت به دست آوردن آرامش و تولید نسل،و بهرهگیری از زندگی را بر انسان واجب نموده است.
روی گرداندن از ازدواج را روی گرداندن از هدف نبوت دانسته و فرموده:
النِّکٰاحُ سُنَّتِی فَمَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتِی فَلَیْسَ مِنِّی (1).
«ازدواج سنّت من است؛کسی که از سنّت من سرپیچی کند از من نیست».
و محبت کردن به همسر و فرزندان را از بهترین عبادات به حساب آورده است.
دنبال زراعت و صنعت و تجارت رفتن را مطابق با جهاد فیسبیلاللّٰه دانسته، و برای کار و کارگر ارزشی بس والا قائل شده است.
اسلام،بدخلق و کسی که دچار سیّئات اخلاقی است را از خود ندانسته، و معاشرت با آلودگان به رذائل را به خاطر حفظ حدود انسانیت انسان،ممنوع اعلام کرده است.
اسلام،برای بُعْد تفکّر و تعقّل آنچنان ارزش قائل شده که در قرآن مجید نزدیک به هزار آیه در این زمینه نازل کرده و بابی در کتابهای روایی مستقل تحت عنوان«باب العقل و الجهل»که مستند بر هزاران روایت است را تنظیم نموده است.
اسلام میگوید:
تَفَکُّرُ سٰاعَةٍ خَیْرٌ مِنْ عِبٰادةِ سِتِّینَ سِنَةٍ (2).
اندیشه در کار،دوربینی و تعقل،ارزشش با شصت سال یا بنا بر نقل روایات دیگر با یک سال عبادت برابر است.
اسلام،در بُعْد اخلاق،سفارش به عفو و گذشت از برادران دینی،رعایت توجه به یتیمان،دستگیری از مستمندان،رسیدگی به درد دردمندان،حفظ آبروی مسلمانان،رعایت حقوق پدر و مادر و همسایگان نموده است،و در این زمینهها به خوشبختی خانواده و جامعه کمک شایانی کرده است.
و در بعد اندیشه و روح و جسم،انسان را از راهنمایی تنها نگذاشته،و همه جا به دنبال ایجاد سعادت برای انسان است.
اسلام،برای تأمین خیر دنیا و آخرت مردم آمده،و به طور مکرر پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله هدف از رسالت خود را چنین بیان میکند:
انّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِخَیْرِ الْدُّنْیٰا وَ الآخِرَةِ (1).
«من برای تأمین خیر دنیا و آخرت شما مبعوث به رسالت شدهام».
کوتاه سخن اینکه:اسلام برای تأمین نیازهای انسان،چه در زمینه مادی و چه در زمینه معنوی،وظایف و مسئولیتهای مهمی را معین کرده که با به کار گرفتن آن،مشکلات شخصی و اجتماعی قابل حل و در پرتو عمل به آن،سعادت نصیب انسان خواهد شد.
1) (1)) -بحار الانوار:191/18،باب 1،حدیث 27؛شرح نهج البلاغه:210/13.
با تحقیقی جامع و با دقت نظر در کتاب حضرت حق به این حقیقت دست خواهیم یافت که:آیاتی که در قرآن مجید برای بیان احکام فقهی نازل شده نزدیک به پانصد آیه است که محققینی همچون«مقدس اردبیلی»مجموع آن آیات را در یک کتاب،تحت عنوان«آیات الاحکام»جمع آوری کرده است.
فقه اسلامی نزدیک به هشتاد و سه بخش است:باب طهارت،صلاة،صوم، زکات،اعتکاف،حج،امر به معروف و نهی از منکر،جهاد،قضاء،شهادات، یمین و عهد و قسم،کفارات،نذر،تجارت،مضاربه،مساقات،مزارعه، ازدواج،طلاق،رضاع و...هر یک ابوابی جداگانه و دارای فروعات فقهی زیادی است؛ولی برای تمام این ابواب در قرآن مجید بیش از پانصد آیه وجود ندارد.
درباره زبان در قرآن مجید نزدیک به دویست و هشتاد و سه آیه آمده است.
به عنوان نمونه به چند آیه توجه کنید:تنها در سورههای«صف» و«حجرات»که به سوره اخلاق معروف است چندین آیه وجود دارد،مانند:
1 - «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مٰا لاٰ تَفْعَلُونَ* کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّٰهِ أَنْ تَقُولُوا مٰا لاٰ تَفْعَلُونَ» (1).
1) (1)) -صف (61):2-3.
«ای مؤمنان ! چرا چیزی را میگویید که خود عمل نمیکنید ؟*نزد خدا به شدت موجب خشم است که چیزی را بگویید که خود عمل نمیکنید».
2 - «وَ لاٰ یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ» (1).
«و از یکدیگر غیبت ننمایید،آیا یکی از شما دوست دارد که گوشت برادر مردهاش را بخورد ؟ بیتردید [ از این کار ] نفرت دارید،و از خدا پروا کنید که خدا بسیار توبهپذیر و مهربان است».
3 - «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَرْفَعُوا أَصْوٰاتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لاٰ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ» (2).
«ای مؤمنان ! صدایتان را بلندتر از صدای پیامبر نکنید،و آن گونه که با یکدیگر بلند سخن میگویید با او بلند سخن نگویید».
4 - «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسیٰ أَنْ یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ وَ لاٰ نِسٰاءٌ مِنْ نِسٰاءٍ عَسیٰ أَنْ یَکُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ وَ لاٰ تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ وَ لاٰ تَنٰابَزُوا بِالْأَلْقٰابِ» (3).
«ای اهل ایمان ! نباید گروهی گروه دیگر را مسخره کنند،شاید مسخره شدهها از مسخره کنندگان بهتر باشند،و نباید زنانی زنان دیگر را [ مسخره کنند ] شاید مسخره شدهها از مسخره کنندگان بهتر باشند،و از یکدیگر عیبجویی نکنید و با لقبهای زشت و ناپسند یکدیگر را صدا نزنید».
وقتی در قرآن مجید درباره زبان،به بیش از یک و نیم برابر آیات تمام ابواب فقه برخورد میکنیم،به این معنی میرسیم که زبان عضوی بزرگ و پاره گوشتی فوق العاده است.
میگویند:مالک«لقمان»یا خواجه او به او گفت:بهترین غذای دنیا را برایم تهیه کن،لقمان زبان پختهای برای خواجه آورد.گفت:بدترین غذای عالم را برایم تهیه نما.لقمان زبان پختهای تهیه کرد.از لقمان پرسید:زبان بهترین و بدترین غذاست؟ گفت:آری؛زیرا سعادت انسان در صلاح و تقوای زبان، و شقاوت،بدبختی و هلاکت بشر در کج روی این عضو است.
با یک فرمان ظالمانه زبان نزدیک به صد هزار نفر در«هیروشیما»و چندین هزار بی گناه در«ناکازاکی»زیر بمباران هواپیماهای آمریکایی تبدیل به خاکستر شدند.
با فرمانی که از زبان«هیتلر»در جنگ جهانی دوم صادر شد نزدیک به 17 میلیون لیتر خون از گلوی بشر بیگناه به زمین ریخت و 35 میلیون انسان بی پناه کشته شدند.
با یک فرمان از زبان خائن بدکار و جنایت پیشهای در جمعه سیاه (17 شهریور) نزدیک به 5 هزار مرد و زن آزادیخواه و اسلام طلب،در میدان شهدای تهران به خاک و خون کشیده شدند.
با فرمان آتش از زبان ناپاکی چون صدام آمریکایی،هزاران جوان و سرمایه از مملکت اسلامی ایران،که هر یک برای خود میتوانستند منشاء عالیترین خدمات اسلامی و انسانی باشند،در جنوب و غرب کشور به خاک و خون
غلطیدند (1).
با همان فرمان خائنانه از زبان خلف یزید،میلیونها انسان بیگناه،آواره و از خانه و کاشانه به دامن صحرا و زیر چادرها کشیده شدند.
در مقابل با یک فرمان الهی از زبان رهبری بزرگ،اندیشمندی سترک،عارفی کم نظیر،موجودی بی نظیر،سالکی شب زنده دار،یعنی حضرت امام خمینی، مملکت ایران با سی و شش میلیون نفر جمعیت به طرف قرآن به حرکت درآمده، و از اسارت جهان خواران پلید به ساحل نجات رسید.
مگر میتوان ضرر گفتههای خائنانه دیو صفتانی که در لباس آدمیزاد بر پیکر انسانیت وارد کرده و میکنند را برشمرد ؟ و مگر میتوان منافع سرشار گفتههای اولیاء الهی را به دایره حساب کشید ؟
1) (1)) -سرانجام«صدام حسین»این دیکتاتور ظالم که دستنشانده سردمداران آمریکا بود در سال 1382 با حمله نظامی خود آمریکا سقوط کرد و نظام حکومت مستبدانهاش برچیده شد.با سقوط صدام مردم مظلوم«عراق»جان تازهای گرفتند و در پی هویّت خویش،دست به تحرکاتی زدند.آمریکا که بدنبال منافع خود خون هزاران غیر نظامی را به زمین ریخت،کشور عراق را تحت کنترل خود درآورد و اکنون که بیش از 6 ماه از حمله به عراق و تصرف آن میگذرد،سرنوشت مردم مظلوم این کشور را در دست گرفته است.اینان که هر روز دم از«دموکراسی»و حقوق بشر میزنند،امروز مانند صدام در چهرهای دیگر به جنایات خود ادامه میدهند. بزرگترین جنایت صدام،بر افروختن شعله جنگ هشت سالهای بود که با تحریک مزدوران و حامیان آمریکایی،در آغازین روزهای تولّد انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام رحمه الله علیه ایران اسلامی صورت گرفت.وی آنقدر از حمایت و پشتیبانی قدرتمندان شرق و غرب بهره میبرد که هنگام آغاز حمله ناجوانمردانه به ایران اعلام کرده بود:من در عرض سه روز تهران را فتح میکنم؛امّا این خواب پریشانی بود که هرگز تعبیر نشد و ملت غیور ایران با ایثار و از خودگذشتگی جوانان این مرز و بوم،او را در نقشههای خود ناکام کردند.
انسان از نظر گفتار و سخن،در میدان تکلیف موضوع مسائلی است مانند:
1- تلبیه گفتن به وقت مُحرم شدن برای زیارت خانه خدا (1). احرام بستهام به کویت لبیک زنان به جستجویت
2- امر به معروف و نهی از منکر:
«کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ» (2).
«شما بهترین امتی هستید که [ برای اصلاح جوامع انسانی ] پدیدار شدهاید،به کار شایسته و پسندیده فرمان میدهید و از کار ناپسند و زشت بازمیدارید، و [ از روی تحقیق،معرفت،صدق و اخلاص ] به خدا ایمان میآورید».
3- قرائت نمازهای واجب یومیه،و در صورت لزوم نماز عهد،نذر،طواف و میت.
4- شهادت به حق دادن در دادگاه اسلامی،جهت حل مشکل یک مسلمان.
5- اجرای شهادتین:اقرار به توحید و نبوت رسول اکرم به هنگام مسلمان شدن.
در میدان اخلاق نیز زبان،موضوع بسیاری از مسائل است که انسان با رعایت آن مسائل یا جدا ماندن از آن،فراهم آورنده سعادت یا شقاوت و هلاکت خویش است.
«غزالی»در کتاب«احیاء علوم الدین»ضمن جمله پرمعنایی درباره زبان میگوید:
فَاِنَّهُ صَغِیْرٌ جِرْمُهُ وَ عَظْیِمٌ طٰاعَتُهُ وَ حَرَمُهُ.
«زبان عضویست که وزنش اندک و کم ولی عبادت و گناهش بسیار بزرگ است».
زبان با یک تهمت نابجا،یا یک دروغ،قدرت دارد آبروی پنجاه ساله انسان بیگناهی را بریزد،یا مال و جان بی تقصیری را بر باد دهد.
تمام جنایاتی که در طول برپا بودن سازمان امنیت طاغوت آمریکایی در ایران،بر آبرو و جان و مال مردم رفت،محصول زبان مزدوران ساواک کثیف بود، آری! این است جرم عظیم و گناه بزرگ زبان.
و زبان میتواند با گفتار الهی بین دو نفر را اصلاح نموده،آبروی مسلمانی را حفظ کند،و مال و عرض مؤمنی را از خطر برهاند آری ! این است طاعت بزرگ او.
در حالی که هر یک از اعضای انسان میتواند وسیلهای برای شیطان و شیطانها باشد؛ولی بزرگان دین درباره«زبان»فرمودهاند:
وَ انَّهُ اعْظَمُ آلَةِ الشَّیْطٰانِ فی اسْتِفْوٰاءِ الْاِنْسٰانِ.
«زبان بزرگترین وسیله برای شیطان در گمراهی انسان است».
آری ! این مکتب انسانشناس اسلام است که منافع و زیانهای زبان را به طور مفصل و مشروح بیان میکند و ایمان به خدا و قیامت را ضامن آراسته شدن زبان به حسنات،و پاک ماندنش از سیئات قرار میدهد.
مؤمن در اسلام با کمربند تقوی و خوف از خدا و ایمان به روز جزا،زبانش را از آلودگی حفظ کرده و سعی میکند،این عضو حساس به طور دائم در راه خدا قرار گرفته،و جز اجرای مسائل ایمانی و گفتار خدایی و کلام نیکو با مردم برنامهای نداشته باشد.
در کتاب پر قیمت«منهاج العابدین»در باب زبان چنین میخوانیم:
«بر تو باد ای برادر که زبان نگه داری و در ضبط و قیدآوری،که او سرکشترین عضویست از اعضاء و طغیان و فساد و عدوان او بیشتر است» (1).
از«سفیان بن عبد اللّٰه»روایت است که گفت به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتم:
ما اخوف ما تخافه علی فقال هذا و اخذ بلسان نفسه (2).
«ای رسول خدا ! از چه چیز بر من بیشتر میترسی؟ فرمود:این و زبان خود با دست گرفت».
و از«یونس بن عبید»نقل کردند که گفت:نفس خود را این گونه یافتم که رنج روزه را در گرمای سخت میتوانست کشید؛اما ترک کلمهای که به کار نمیآید نمیتوانست کرد.
اول: آنچه«ابو سعید خُدْری»روایت کرده است که:چون بنیآدم بامداد برخیزد،تمام اعضای او به نزد زبان او بگریند و گویند به خدا تو را سوگند میدهم که راست باشی که اگر تو راست باشی ما همه راست شویم و اگر تو کژ روی ما کژ شویم،و معنای این نشانه آن است که نطق زبان در اعضای آدمی اثر میکند،چه به توفیق و چه به خذلان،و مؤکد این معنی حکایت«مالک بن دینار» است که گفت:چون در دل خود قساوتی و در تن سستی و در روزی حرمان بینی بدان که سخن بیهوده گفته باشی.
دوم: آنکه حفظ وقت خویش کنی،که بیشترین سخنی که آدمی بر زبان آورد، به غیر ذکر خدای تعالی،لغو باشد و وقت بدان ضایع گردد.
«حسان بن ابی سنان»به غرفهای گذشت که نوساخته بودند،پرسید که چند روز است که این بنا نهادهاند؟ پس روی به نفس خود کرد و گفت:ای نفس مغرور ! تو را به این چکار،چرا سؤال بی معنا میکنی؟ و نفس را با یک سال روزه گرفتن عقوبت کرد.
میگویند:فقیه بزرگ،حضرت آیتاللهالعظمی بروجردی یک روز در هنگام بحث در یک مسئله فقهی درباره یکی از شاگردان خود عصبانی شد و سخن تندی به او گفت،پس از درس او را خواست و سخت از او دلجویی کرد،آنگاه با خدای خود پیمان بست که یک سال تمام روزه بگیرد تا با جریمه شدن نفس با یک سال روزه،از چنان عملی برای همیشه مصون بماند.
سوم: حفظ اعمال صالحه است که هر که زبان نگه ندارد و سخن بسیار گوید، به ناچار در غیبت مردمان افتد و سخن بیهوده و غیبت،خود صاعقهای است هلاک کننده که گفتهاند:مَثَل غیبت کننده،چون کسی است که با منجنیقی حسنات
خویش را به شرق و غرب دراندازد،و دیگر از حسنات تهی و خالی گردد.
نقل میکنند که به یکی از عرفا گفتند:فلان کس غیبت تو را کرد.آن عارف طبقی رطب نزد او فرستاد و گفت:شنیدم که تو حسنات خود را به هدیه نزد من فرستادی،خواستم که آن را تلافی کرده باشم.
چهارم: ترک سخن که ترک آن سلامت از آفتهای دنیا است،و به تعبیر دیگر حفظ کردن زبان از گفتاری که خدایی نیست و ضربه از پی دارد.
بزرگان میگویند:با زبان سخن مگو تا دندانهایت نشکند.
و دیگری گفته:سفره زبان را پهن مکن،تا قدر و قیمتت از دست نرود. زبانا ز دستت به رنج اندرم ببرّم سرت تا بزی سرم
پنجم: ذکر آفات آخرت و عاقبت آن است و در این باب یک نکته بگویم:بدان که آنچه گویی یا سخن حرام باشد یا مباح،اگر حرام باشد و محظور،خود عذاب خدای در زیر آن است که طاقت آن نداری که در حدیث است که:رسول خدا صلوات اللّٰه و سلامه علیه فرمود که:
«آن شب که مرا به آسمان بردند،قومی را دیدم که مردار میخوردند گفتم:ای جبرئیل ایشان کیستند؟ گفت:کسانی هستند که گوشت مردگان خورند».
و«معاذ»را گفتند:زبان خود را از حمله به قرآن و طالبان علم بریده دار، و مردمان را به زبان خود مدر که سگان دوزخ تو را بدرند.
«ابو قلابه»میگوید:
«در غیبت کردن خرابی دل است از هدی،تا فرا راه راست نبیند این سخن است که حرام است».
اول: مشغول کردن کرام الکاتبین به چیزی که در آن فایده و خیری نباشد.حق مردم عاقل آن است که از ایشان شرم دارد و ایشان را نرنجاند:
«مٰا یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ» (1).
دوم: فرستادن نامه نزد خدای تعالی،پر از لغو و هرز و بیهوده.پس بنده باید از این حذر کند و از خدای تعالی بترسد.
گفتهاند:یکی به دیگری نگریست،و سخنی ناسزا گفت،او را گفت:ای مرد ! نوشتهای به نزد خدای تعالی میفرستی،بدان که چه مینویسی در آن.
سوم: خواندن آن در روز قیامت نزد خدای عز و جل در برابر مردمان با رنج، ترس،برهنگی،گرسنگی،تشنگی،از بهشت منقطع،از نعمت محبوس.
چهارم: ملامت و توبیخ بی حد،که:چرا گفتی ؟ و به چه سبب گفتی ؟ و حجت منقطع شد.گفتهاند:
ایّٰاکَ وَ الْفُضُولَ فَاِنَّ حِسٰابُهُ یَطُولُ.
«سخن اضافه از حق مگو که حساب آن طولانی است».
کتابهای مهم اخلاقی آفات زبان را در بیست مورد شمردهاند،و در محور هر یک از آفات به شرح و بسط مسئله اقدام کردهاند.در این مقال به ذکر عناوین بیستگانه اکتفاء کرده و تفصیل آن را به مطالعه و تحقیق خوانندگان واگذار میکنیم:
1) (1)) -ق (50):18.«هیچ سخنی را به زبان نمیگوید جز اینکه نزد آن [ برای نوشتن و حفظش ] نگهبانی آماده است».
1- سخن گفتن،در چیزی که سود و منفعت برای شنونده ندارد.
2- اضافه و زیادی گفتن در حدی که،باعث رنج و زحمت دیگران شود.
3- باطل گفتن.
4- مراء و مجادله کردن.
5- پیچیده و مغلق گفتن،در حدی که مستمع نتواند از گفتار استفاده کند.به تعبیر دیگر:هنرنمایی کردن برای نشان دادن شخصیت علمی خویش.
6- فحش و ناسزا و بد گویی.
7- بی جا لعنت کردن مردم.
8- غنا.
9- شوخی.
10- مسخره و استهزاء کردن مردم.
11- سخن گفتن به صورتی که در مردم ایجاد دشمنی کند.
12- فاش کردن اسرار مردم.
13- وعده دروغ.
14- دروغ.
15- غیبت.
16- سخن چینی و نمامی.
17- دو زبانه بودن.
18- تعریف و تمجید و مدح بیجا یا تملق گویی.
19- سؤال بی مورد.
20- تهمت.
پس از ذکر فهرست موارد بیستگانه فوق اینک به چند روایت توجه کنید:
از امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده است که فرمود:
«در انسان ده خصلت است که زبان آن را آشکار میکند:
1-شاهدی است که از درون خبر میدهد.2-حاکمی است که به دعواها فیصله میدهد.3-ناطقی است که به وسیله آن پاسخ داده میشود.4 - واسطهای است که با آن مشکلی برطرف میشود.5-توصیفکنندهای است که با آن اشیاء شناخته میشوند.6-فرماندهی است که به نیکی فرمان میدهد.7 - اندرزگویی است که از زشتی بازمیدارد.8-تسلیت دهندهای است که غمها را تسکین میدهد.9-حاضری است که به وسیله آن کینهها برطرف میشود.
10-دلربایی است که گوشها به وسیله آن لذت میبرد» (1).
قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله:
لٰا یَسْتِقیْمُ ایْمٰانُ عَبْدٍ حتّیٰ یَسْتَقِیْمَ قَلْبُهُ وَ لا یَسْتَقِیْمُ قَلْبُهُ حَتّیٰ یَسْتَقِیْمَ لِسٰانُهُ (2).
«ایمان هیچ بندهای درست نشود تا آنکه دلش درست شود،و دلش درست نشود تا آنکه زبانش درست شود».
قال السجاد علیه السلام:
حَقُّ اللِّسٰانِ اکْرامُهُ عَنِ الْخَنٰا وَ تَعْویدُهُ الْخَیْرَ وَ تَرْکُ الْفُضُولِ الَّتی لٰا فٰائدَةً لَهٰا وَ الْبِرُّ بالنّٰاسِ وَ حُسْنُ الْقَوْلِ فِیهِمْ (1).
«حق زبان،منزّه داشتن آن از زشتگویی و عادت دادنش به خوبی و هر فروگذاشتن زیادهگوییهای بیهوده و نیکی به مردم و خوب گفتن درباره آنان است».
قال علی علیه السلام:
احْبِسْ لِسٰانَکَ قَبْلَ ان یُطیلَ حَبْسَکَ وَ یُردی نَفْسَکَ،فَلٰا شَیْءَ اوْلیٰ بِطُولِ سِجْنٍ مِنْ لِسٰانٍ یَعْدِلُ عَنِ الصَّوٰابِ وَ یَتَسَرَّعُ الیَ الْجَوٰابِ (2).
«پیش از آن که زبانت تو را به زندان طولانی و هلاکت درافکند،او را زندانی کن؛زیرا هیچ چیز به اندزه زبانی که از جاده صواب منحرف میشود و به جواب دادن میشتابد،سزاوار زندان طولانی نیست».
کیفر گناهان (1)
1) (1)) -اول:گناهان جنسی قبل از آنکه به کیفر گناهان سه گانه«زنا»و«لواط»و«مساحقه»اشاره شود توجه شما را به مقدمهای جلب مینماییم: وجود مبارک حضرت حق در وجود انسان غرایزی قرار داده است که در چرخش چرخ زندگی شخصی و اجتماعی او نقش مهمی را ایفا میکند.از آنجا که انسان یک موجود اجتماعی است و زندگی روزمرّهاش بدون ارتباط با هم نوعان امکانپذیر نیست،این غرایز مورد نظر به طور معجزهآسایی او را در زندگی بهتر،یاری میکند.بدون تردید انسانِ بدون غریزه و تمایلات درونی در مسیر زندگی خود به مشکلات و معضلات سختی دچار میشود و هرگز به بهرهوری صحیح از زندگی موفق نمیشود. یکی از نیرومندترین غرایز درونی انسان«غریزه جنسی»است که در نوع زندگی بشر و چگونگی آن دخالت مستقیمی دارد.از آنجا که انسان یک موجود لذّت گراست و به طور کلی نمیتواند از امور لذّتانگیز متنفر باشد،خدای متعال این غریزه را در وجود او به امانت گذاشت.از ثمرات مهم این غریزه بقای نسل بشر،آرامش و آسایش و بهرهبرداری از لذایذ صحیح انسانی است. با توجه به آنچه ذکر شد اگر این غریزه و غرایز دیگری که در وجود انسان نهفته شده است به تعدیل در نیاید؛به طور قطع او را دچار خسارتهای جبرانناپذیری مینماید.تحریک یا تعطیل این غریزه و سایر غرایز درونی بشر،مایه رکود و سقوط حتمی او را فراهم میآورد و زندگی شخصی و اجتماعیش را به جهنمی از اضطراب و وحشت تبدیل مینماید.در روایات رسیده تصرح شده است که پیروی بیچون و چرای از غرایز درونی و نفس اماره،ارزش و قیمت انسان را از بین میبرد.از وجود مبارک امیر عارفان حضرت علی علیه السلام پرسیدند که:آیا انسان بهتر است یا ملائکه ؟ حضرت فرمود:-
در روایات آمده است،که هر گناهی که در قرآن به آن وعده عذاب داده شده «کبیره»است،و چون در کتاب خدا به گناه زنا صریحاً وعده عذاب داده شده،در کبیره بودن آن هیچ تردیدی نیست.
درباره این عمل خطرناک در قرآن میخوانیم:
«وَ الَّذِینَ لاٰ یَدْعُونَ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ وَ لاٰ یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ لاٰ یَزْنُونَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ یَلْقَ أَثٰاماً* یُضٰاعَفْ لَهُ الْعَذٰابُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ یَخْلُدْ فِیهِ مُهٰاناً» (1).
«و آنان که معبود دیگری را با خدا نمیپرستند،و کسی را که خدا خونش را حرام کرده است،جز به حق نمیکشند،و زنا نمیکنند؛و کسی که این اعمال را مرتکب شود به کیفر سختی برسد.*روز قیامت عذابش دو چندان شود،و در آن با خواری و سرشکستگی جاودانه ماند».
1) (1)) -فرقان (25):68-69.
در تفسیر«منهج الصادقین»و برخی از تفاسیر دیگر آمده است که: «أَثٰاماً» در آیه شریفه،نام محلی در جهنم است که زناکاران را در آن کیفر میدهند و گفتهاند:
چیزی است مانند چرک و خون که از بدن دوزخیان جاری شود.اما«اثم» و«اثام»در اصل به معنای اعمالی است که انسان را از رسیدن به ثواب دور مینماید و در اینجا منظور جزای گناه است (1).
1) (1)) -نکته مهمی که در این آیه شریفه مطرح است این است که خدای متعال میفرماید:کسانی که مرتکب این گناهان من جمله«زنا»شوند،در قیامت عذاب و مجازاتشان مضاعف است.در اینجا دو سؤال پیش میآید:نخست اینکه چرا عذاب این گونه افراد مضاعف است ؟ و چرا به اندازه گناهشان مجازات نمیشوند ؟ و آیا این با عدالت سازگار است ؟ دوم اینکه در اینجا سخن از خلود و جاویدان ماندن در عذاب است،در حالی که میدانیم خلود تنها به کفار مربوط است و از سه گناهی که در آیه شریفه مطرح است تنها گناه اول کفر است؛اما درباره قتل نفس و زنا چرا خلود مطرح شده است ؟. مفسران در پاسخ سؤال اول میفرمایند:گاه یک گناه سرچشمه گناهان دیگر است،مانند کفر که سبب ترک واجبات و انجام محرمات میگردد؛اما در مورد زنا مضاعف بودن مجازات و عذاب فردی که مرتکب آن شده است را میتوان به آثار اجتماعی آن سوق داد.گرچه شخص زناکار یک گناه مرتکب شده است؛اما از آنجا که این گناه اثر مستقیمی در بروز آثار شوم و خطرناک اجتماعی دارد و زمینه بروز گناهان دیگر میشود،مجازاتش دو برابر است.شاهد نکته فوق آیه 31 سوره اسراء است که میفرماید: «وَ لاٰ تَقْرَبُوا الزِّنیٰ إِنَّهُ کٰانَ فٰاحِشَةً وَ سٰاءَ سَبِیلاً» . «نزدیک زنا نشوید که کار بسیار زشت و بد بدراهی است». خدای متعال در این آیه نمیفرماید«زنا نکنید»بلکه میفرماید:«نزدیک زنا نشوید»این تعبیر علاوه بر تأکیدی که در عمق آن نسبت به خود عمل نهفته شده است اشاره لطیفی دارد که آلودگی به زنا غالباً مقدماتی دارد که انسان را به طور تدریجی به آن نزدیک میکند،به عنوان مثال: چشمچرانی یکی از مقدمات آن است و یا بدحجابی و برهنگی نیز مقدمه دیگر آن میباشد. نکته مورد نظر در آیه فوق این است که در جمله «إِنَّهُ کٰانَ فٰاحِشَةً وَ سٰاءَ سَبِیلاً». سه تأکید نهفته شده است که همه دلیل بر عظمت گناه است (انَّ،و استفاده از فعل ماضی،و تعبیر به فاحشة موارد تأکید است.) و جمله «سٰاءَ سَبِیلاً» بیانگر این واقعیت است که عمل زنا راهی به مفاسد دیگر در جامعه میباشد. اما در پاسخ از سؤال دوم میتوان گفت که بعضی از گناهان به قدری شدید است که سبب بیایمان از دنیا رفتن میشود.در مورد زنا مخصوصاً اگر زنای محصنه باشد نیز ممکن است چنین باشد. این احتمال نیز وجود دارد که خلود در آیه مربوط به هر سه گناه (شرک،قتل و زنا) باشد. فلسفه تحریم زنا: 1- پیدایش هرج و مرج در نظام خانواده و از میان رفتن رابطه فرزندان و پدران. امیر مؤمنان علیه السلام در مورد فلسفه تحریم زنا فرموده است:«خدای متعال زنا را برای حفظ اصل و نسب و لواط را برای زیاد شدن نسل حرام کرده است». همچنین از امام رضا علیه السلام نقل شده است که فرمود:«علت تحریم زنا مفاسدی مانند:قتل نفس،از بین رفتن اصل و نسب،ترک تربیت کودکان،تباه شدن موضوع ارث و میراث،که در آن وجود دارد میباشد». 2- این عمل ننگین سبب انواع برخوردها و کشمکشهای فردی و اجتماعی در میان هوسبازان است. 3- علم و تجربه نشان داده است که این عمل زشت سبب بیماریهای فراوانی است. 4- شیوع عمل منافی با عفت مهمترین عامل و از موانع بزرگ ازدواج و تشکیل خانواده به شمار میرود.نباید فراموش کرد که تنها فلسفه ازدواج اشباع غریزه جنسی نیست؛بلکه اشتراک در تشکیل زندگی،انس روحی و آرامش روانی و تربیت فرزندان و همکاری در تمام زمینههای زندگی از آثار ازدواج است که در صورت عدم تحریم زنا،انسان از این مواهب الهی محروم میماند.
1- در روایتی امام باقر علیه السلام برای زنا شش اثر ذکر کردهاند:سه در دنیا و سه در آخرت،اما آثار دنیایی:از بین رفتن آبرو،کم شدن رزق،نزدیک کردن مرگ.اما آثار آخرتی:غضب حق،سختی در حساب،دخول در جهنم و خلود در آن (1).
1) (1)) -کافی:541/5،باب الزانی،حدیث 3؛وسائل الشیعه 309/20،باب تحریم الزنا،حدیث 25692.
2- و نیز فرمود:
«کسی که با زن مسلمان،یا یهودی یا نصرانی یا مجوسی،آزاد یا کنیز زنا کند و توبه نکرده،با اصرار بر این عمل از دنیا برود،خدای متعال در قبرش سیصد در از عذاب باز میکند که از هر در مارها و عقربها و افعیهایی از آتش بیرون میآید و تا روز قیامت میسوزد» (1).
3- از قول امیر مؤمنان علیه السلام نیز نقل شده است که فرمود:
«در قیامت به دستور خدا بوی متعفنی وزیده میشود که تمام اهل محشر ناراحت میشوند،در حدی که تنفس بر آنها سخت میگردد،منادی ندا میدهد:میدانید این بوی متعفن از چیست ؟ میگویند:نه،ولی سخت ناراحتیم؛میگوید:این بوی زناکاران است که بدون توبه از دنیا رفتهاند،پس آنها را لعنت کنید که خدا لعنتشان کرده است،نمیماند در محشر کسی،مگر اینکه آنان را نفرین کرده و از خدا میخواهند زناکاران را لعنت کند» (2).
4- رسول خدا صلی الله علیه و آله خطاب به امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:
«ای علی ! زنا شش پیامد دارد:سه در دنیا و سه در آخرت.پیامدهای دنیایش این است که:1-آبرو را میبرد.2-مرگ را شتاب میبخشد.3-روزی را قطع میکند.و پیامدهای آن در آخرت عبارت است از:1-سختی در حسابرسی 2-خشم خدای رحمان 3-جاودانگی در آتش» (3).
5- قال الصادق علیه السلام:
الذُّنُوبُ الَّتِی تَحْبِسُ الرِّزْقَ الزِّنٰا (1).
«از گناهانی که جلوی روزی را میگیرد زناست».
6- قال علی علیه السلام:
الزِّنا یُورِثُ الْفَقْرَ (2).
«زنا فقر را به بار میآورد».
7- قال الصادق علیه السلام:
مَنْ وَطِیءَ فُرُشَ امْرِءٍ مُسْلِمٍ وُطِیءَ فِرٰاشُهُ،کَمٰا تَدِینُ تُدانُ (3).
«کسی که به همسر مرد مسلمانی خیانت کند به همسرش خیانت کنند،به هر دستی بدهی از همان دست پس میگیری».
همجنسگرایی (لواط و مساحقه) از گناهان بزرگ است و در اسلام برای هر دو حد شرعی قرار داده شده است.حد همجنسگرایی در مردان،خواه فاعل باشد یا مفعول رجم (سنگسار) است،البته اثبات این گناه باید از راههای معتبر و قاطعی که در فقه اسلامی و روایات معصومان علیهم السلام ذکر شده است صورت پذیرد.اما حدّ همجنس گرایی در زنان که در فقه اسلامی و روایات از آن به
«مساحقه»یاد شده است،پس از اثبات،صد تازیانه است.
روایاتی که در مذمت و زشتی همجنسگرایی از پیشوایان اسلام نقل شده آنقدر زیاد و تکاندهنده است که با مطالعه آن هر کس احساس میکند گناهی در قباحت و زشتی،به پای آن نمیرسد.به یک روایت توجه کنید:
قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله:
لما عَمِلَ قَوْم لُوْطٍ مٰا عَمِلُوا بَکَتِ الْأرْضُ الیٰ رَبِّهٰا حتیٰ بَلَغَتْ دُمُوعُهٰا الیَ السَّمٰاءِ وَ بَکَتِ السَّمٰاءُ حتیٰ بَلَغَتْ دُمُوعُهَا الْعَرْشَ،فَاَوحَی اللّٰهُ الیَ السَّمٰاءِ أَنْ احْصِبیْهِمْ و اوْحِیٰ الَی الْاَرْضِ انْ اخْسِفیِ بِهِمْ (1).
«هنگامی که قوم لوط آن اعمال ننگین را انجام دادند،زمین آنچنان گریست که اشکهایش به آسمان رسید و آسمان آنچنان گریست که اشکهایش به عرش رسید،در این هنگام خدای متعال به آسمان وحی کرد که آنها را سنگباران کن و به زمین وحی کرد که آنها را فرو بر» (2).
1) (1)) -ثواب الاعمال:264؛وسائل الشیعه:332/20،باب 17،حدیث 25753.
2) (2)) -علت تحریم همجنسگرایی مهمترین علت تحریم این عمل ننگین این است که:انسان به صورت طبیعی و سالم تمایل جنسی به جنس مخالف دارد و این میل از ریشهدارترین غرایز انسان است که ضامن بقای نسل اوست؛بنابراین هر گونه کاری که این میل را از مسیر خود منحرف نماید،یک نوع بیماری و انحراف روانی در انسان ایجاد میکند. مردی که تمایل به جنس موافق دارد و یا مردی که تن به چنین عملی میزند هرگز مرد کاملی نیست.در کتابهای امور جنسی این میل زشت به عنوان یکی از مهمترین انحرافات انسانی شمرده شده است و ضمن آن به این نکته نیز توجه شده است که ادامه همجنس بازی،تمایلات جنسی را نسبت به جنس مخالف در انسان به صورت تدریجی از بین میبرد و در مورد کسی که تن به این کار میدهد احساسات زنانهای پیدا میشود و کمکم هر دو گرفتار بیماریهای جنسی میشوند. اسلام یکی از مجازاتهایی را که برای چنین افرادی برشمرده آنست که ازدواج خواهر،مادر و دختر شخص مفعول را بر فاعل حرام نموده است.
از قرآن مجید و روایت حضرت صادق علیه السلام و امام هشتم علیه السلام کبیره بودن آن استفاده میشود؛بلکه از آثار اسلامی برمیآید که عقوبت لواط از زنا سختتر است.
چند روایت
1- امام صادق علیه السلام میفرماید:
«بدی گناه لواط از زنا بیشتر است،خداوند قومی را به خاطر این عمل،هلاک کرد؛ولی کسی را به زنا هلاک ننمود» (1).
2- پیامبر بزرگ میفرماید:
«لواطکار،در حال جنابت وارد محشر میشود،و آب دنیا او را پاک نمیکند، خدا بر او خشمگین و لعنتش کرده و دوزخ برایش آماده است و بد جایگاهی است» (2).
3- و نیز پیامبر عزیز اسلام فرمود:
«هرگاه کسی مرتکب لواط شود،عرش خدا به لزره افتد،و خداوند او را لعنت کرده،بر او غضب نماید،و جهنم برایش آماده است،و شخصی که تن به این عمل داده و خودفروشی کرده،در کنار جهنم نگاهش میدارند تا حساب خلایق
تمام شود،آنگاه او را در عذاب انداخته و در طبقات دوزخ برای همیشه معذّب خواهد بود» (1).
4- امام ششم علیه السلام فرمود:
«حلال داننده لواط یا مقرّ بر او نمیمیرد مگر آن که به وقت مرگ،سنگی از همان سنگهایی که بر قوم لوط،به عنوان عذاب،بارید بر او بخورد،مرگ وی با همان سنگ است و برای اینکه رسوا نشود،خدا آن سنگ را پنهان میدارد» (2).
5- حضرت رضا علیه السلام فرمود:
«بترس و زنا و لواط را ترک کن،لواط بدتر از زناست،این دو گناه موجب هفتاد و دو گونه درد در دنیا و آخرت است» (3).
(4) زنی به حضرت صادق علیه السلام عرض کرد،زنانی که با یک دیگر مساحقه میکنند حدّشان چیست ؟ امام فرمود:حدّ زنا،به راستی چون قیامت شود آنان را میآورند،و لباسهایی از آتش بریده شده بر آنها میپوشانند،و مقنعههای آتشین به سرشان میبندند،و زیرجامههای آتشین به بدنشان قرار میدهند و عمودهای آتش در جوفشان فرو کرده،و آنان را به جهنم میاندازند.اولین
ملتی که مساحقه در آنان رواج یافت،قوم لوط بود،که مردان به مردان سرگرم شدند و زنان بیشوهر به یکدیگر اکتفا کردند،و به وقت نزول عذاب مرد و زن یک جا هلاک شدند (1).
امام صادق علیه السلام در جواب زنی درباره زنان مساحقهگر فرمود:
«در جهنماند،چون قیامت شود چادرهایی از آتش بر آنان پوشیده شود، و عمودهای آتشین در باطن و عورتشان داخل کنند،و آنها را در جهنم اندازند.
عرض کرد:در قرآن از این مسئله یاد شده ؟ فرمود:آری،عرض کرد:کجا ؟ فرمود اصحاب الرس» (2).
قیادت،رساندن مرد و زن به یکدیگر برای زنا،یا مرد و مرد برای لواط است و در حرام بودن آن و به گفته بعضی کبیره بودنش شکی نیست.
دو روایت
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
«هر کس برای زنا بین مرد و زنی واسطه شود،خداوند بهشت را بر او حرام کرده و جایش در دوزخ است،که دوزخ بد جایی است،و دائم مورد خشم خداست تا بمیرد» (3).
امام ششم علیه السلام میفرماید:
«در قیامت خداوند با سه کس سخن نمیگوید،و به آنان نظر رحمت نمیکند، و ایشان را پاکیزه نمینماید،و برای آنان عذاب دردناکی است:پیر زناکار، دیّوث،زن شوهرداری که زنا دهد» (1).
(2) قذف از بدترین گناهان،و قاذف فردی فاسق و پلید و تبهکار است؛زیرا کسی که در یک جامعه،یا یک محل و منطقه به یک مرد و زن نسبت زنا یا لواط بدهد،و بدون سبب آبروی یک مسلمان را در بین مردم ببرد،انسان نیست.
ریختن آبروی مردم با زبان قابل مقایسه با شکم پاره کردن و زخم زدن با اسلحه نیست ! مردم در حریم حرمت آبرو،دارای یک زندگی آرام و با امنیتاند، کسی که حافظ زبان خود نیست و با آبروی مردم بازی میکند،از حیوان درنده بدتر است،و اینکه در بسیاری از روایات آمده،عده کثیری از مردم در قیامت به خاطر زبان معذب به بدترین عذابند جداً یک مسئله حقّی است !
1) (1)) -کافی:537/5،باب الغیره،حدیث 7؛وسائل الشیعه:236/20،باب 133،حدیث 25522.
2) (2)) -در کتاب«حدود»بابی تحت عنوان«حد قذف»مطرح شده است.«قذف»(بر وزن حذف) در لغت به معنای پرتاب کردن به سوی نقطه دور دستی است؛ولی در این گونه موارد،مانند کلمه رَمْی،کنایه از متهم کردن کسی به یک اتهام ناموسی است. هدف از قراردادن حدود قذف اولاً:حفظ آبروی انسان است و ثانیاً:جلوگیری از مفاسد فراوان اجتماعی و اخلاقی است که در این راستا دامان جامعه را لکه دار می کند؛چرا که اگر افراد فاسد آزاد باشند و هر نسبت ناروایی را به هر کس که بخواهند بدهند،آبرو و نوامیس مردم همواره در معرض خطر قرار می گیرد.و کانون گرم خانواده به جهنمی سوزان تبدیل می شود.
رسول اکرم و امام صادق و موسی بن جعفر و حضرت رضا و امام جواد علیهم السلام قذف را از گناهان کبیره دانسته و قرآن مجید به این گناه وعده عذاب حتمی داده است،آنجا که میفرماید:
«إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنٰاتِ الْغٰافِلاٰتِ الْمُؤْمِنٰاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ* یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ» (1).
«بیتردید کسانی که زنان عفیفه پاکدامن باایمان را [ که از شدت ایمان از بیعفتی و گناه بیخبرند ] متهم به زنا کنند،در دنیا و آخرت لعنت میشوند، و برای آنان عذابی بزرگ است.*[ در ] روزی که زبانها و دستها و پاهایشان بر ضد آنان به گناهانی که همواره انجام میدادند،شهادت دهند».
یکی از دانشمندان اسلامی در یکی از مقالاتش مینویسد:
«منظور از تشریع حدّ قذف،و فاسق شمردن قاذف،و اینکه پس از ارتکاب این عمل خائنانه که بازی با آبروی مردم است نباید به هیچ وجه گواهی او را قبول کرد،حفظ عفت و عزت جامعه اسلامی و پرورش روح غیرت و بزرگواری در افراد مسلمان است؛زیرا در اجتماعی که چنین دشنامهای زننده و تهمتهای گزنده شایع و رایج و بدون کیفر بماند،روح عزت و غیرت خواهد مرد،و پرده عِرْض و آبرو دریده خواهد شد،و محتاج به توضیح نیست که چون قومی در چنین ورطه انحطاط سقوط کرد هیچگاه قادر بر حفظ کیان ملی و استقلال قومی و دفاع از وطن نخواهد بود».
1) (1)) -نور (24):23-24.
و دیگری میگوید:
«برای جلوگیری از تهمتهای ناروا و شیوع افترا،اسلام کسی که زنان پاکدامن را متهم سازد و نتواند چهار شاهد بیاورد را با حکم خوردن هشتاد تازیانه،محروم شدن از اطمینان مردم مسلمان به او،و عدم قبول شهادت او کیفر میدهد،و این برای این است که بازار تهمت و شایعه و دروغ گرم نشود و اضطراب و ناراحتی در میان مردم و خانهها شایع نگردد و به جای اطمینان و اعتماد،شک و ترس در اجتماع رونق نیابد».
نباید فراموش شود که قذف به طور مطلق حرام و از گناهان کبیره است،خواه قذف کننده راستگو باشد،خواه دروغگو؛یعنی اگر با چشم خود زنا و لواط را ببیند حق گفتن ندارد مگر چهار شاهد عادل بیاورد،بنابراین بر فرض دیدن وقوع زنا یا لواط حق گفتن ندارد و اگر بگوید قذف کرده و به قول قرآن ملعون و مستحق کیفر دنیایی و عذاب آخرتی است ! !
امام پنجم علیه السلام میفرماید:
«کسی که به زن پاکدامنی نسبت زنا بدهد،خدای متعال کردار نیکش را نابود میکند و در قیامت هفتاد هزار ملک مأمور میشوند او را از پس و پیش تازیانه بزنند،آنگاه او را به آتش دوزخ دراندازند» (1).
1) (1)) -وسائل الشیعه:431/18.
(1) مضرات انسانی،اقتصادی،اجتماعی،اخلاقی،مادی و معنوی مسکرات احتیاج به توضیح ندارد.
کدام انسان در کره زمین،ضربهها و خطرات هولناک مسکرات را انکار
1) (1)) -شراب خواری و میگساری در زمان جاهلیت و قبل از ظهور اسلام بسیار رواج داشت و به صورت یک بلای عمومی در آمده بود.آن قدر گرایش مردم عرب به شراب زیاد بود که برخی از مورخان می گویند:عشق عرب جاهلی در سه چیز خلاصه می شد:شعر،شراب و جنگ. هم چنین از روایات استفاده می شود که حتی بعد از تحریم شراب مسئله ممنوعیت آن برای بعضی از مسلمانان بسیار گران و مشکل بود،تا آنجا که می گفتند: مٰا حَرَّمَ عَلَیْنٰا شَیءٌ اشَدُّ مِنَ الْخَمْرِ «ما هیچ حکمی بر ما سنگین تر از تحریم شراب نبود». به هر تقدیر خدای متعال با این بلای عمومی به مبارزه برخواست و نخست با ذکر زشتی و قباحت و پلیدی شراب و سپس با یک حرکت قاطع حرمت آن را از طریق رسول خدا صلی الله علیه و آله اعلام و عمومی نمود. آثار شوم شراب خواری 1-به موجب آماری که در انگلستان درباره جنون الکی انتشار یافته است چنین به دست آمده که از 2249 دیوانه ای الکی تنها 53 نفر از آنها بر اثر حوادث دیگر به این درد مبتلا شده اند.(سمپوزیوم الکل:65) 2-به موجب آمار دیگری که از تیمارستان های آمریکا به دست آمده است 85%از بیماران روانی آنها را معتادان به الکل و شراب تشکیل می دهند.(سمپوزیوم الکل:65) 3-در فرانسه هر روز 440 نفر جان خود را براثر مصرف الکل از دست می دهند.(بلای اجتماعی قرن ما:205) 4-به موجب آماری که توسط یکی از دانشمندان به نام«هوگر»به مناسبت بیستمین سالگرد جمله علوم ابراز شد 60%از قتل های عمدی،75%ضرب و جرح،30%جرایم ضد اخلاقی مانند زنا،20%از جرایمی مانند سرقت مربوط به کسانی بوده که شراب خواری می کردند.بنابر آمار همین مشخص 40%از کودکان مجرم،دارای سابقه شراب خواری بوده اند.(سمپوزیوم الکل:66)
میکند ؟ آیا مشروب خوار واقعاً نمیداند پس از مستی و تعطیل عقل و تخدیر اعصاب،منشأ چه جنایاتی است ؟ !
صاحب«تفسیر المیزان»،رضوان اللّٰه علیه میفرماید:
«رجس و شیطانی بودن شراب و سایر محرّمات در آیه قرآن،از این جهت است که این کارها،آدمی را به ارتکاب عملیات زشتی که مخصوص شیطان است میکشانند،و شیطان هم جز این کاری ندارد که وسوسههای خود را در دلها راه دهد و دلها را گمراه کند،چنانچه در آیه 91 سوره مائده میفرماید:
«مسلماً شیطان میخواهد با شراب و قمار،میان شما دشمنی و کینه [ سخت ] اندازد،و از یاد خدا و نماز بازتان دارد؛آیا شما [ از این امور با همه زیانها و خطراتی که دارد ] خودداری خواهید کرد» (1).
و این که در این آیه دشمنی و خشم را تنها از آثار شراب و قمار دانسته از این جهت است که:این اثر در آن دو ظاهرتر است،چه معلوم است که نوشیدن شراب باعث تحریک سلسله اعصاب شده و عقل را تخدیر و عواطف عصبی را به هیجان میآورد،به طوری که این هیجان اعصاب،اگر در راه خشم و غضب به کار رود معلوم است چه ثمرات تلخی به بار میآورد».
شراب زمینه بزرگترین جنایت،حتی جنایتی که درندگان هم مرتکب آن
1) (1)) - «إِنَّمٰا یُرِیدُ الشَّیْطٰانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدٰاوَةَ وَ الْبَغْضٰاءَ فِی الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ وَ عَنِ الصَّلاٰةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ» [ مائده (5):91 ].
نمیشوند را برای آدم مست فراهم میکند،و اگر در مسیر شهوت و بهیمیّت قرار گیرد معلوم است که به رسوایی کشیده میشود،هر فسق و فجوری را،چه درباره مال و عرض خود،و چه درباره دیگران باشد در نظرش زینت داده و او را به هتک جمیع مقدسات دینی و اجتماعی وا میدارد.
دزدی،خیانت،دریدن پرده محارم خود،فاش کردن اسرار،ورود به خطرناکترین ورطههای هلاکت و امثال آن را در نظرش ناچیز جلوه میدهد.
چنان که آمار ممالک به ظاهر متمدن،که نوشیدن هر نوع مشروب در میانشان رواج دارد نشان میدهد که بزرگترین ارقام جنایت،حوادث ناگوار،فسق،فجور و اعمال ننگین و شرمآور محصول نوشیدن شراب است ! !
کافی است برای درک عظمت این گناه،که در کبیره بودنش شکی نیست،به روایاتی که از طریق پیامبر و اهل بیت علیهم السلام عذاب سخت مشروب خوار را در قیامت بازگو کردهاند دقت کنید:
حضرت صادق علیه السلام فرمود:
«فردای قیامت شراب خوار وارد محشر میشود،در حالی که رویش سیاه و دهانش کج،و زبانش بیرون آمده و فریاد تشنگیاش بلند است و به او از چاهی که در آن چرک زناکاران ریخته شده میآشامانند» (1).
و نیز فرمود:
1) (1)) -وسائل الشیعه:297/25،باب 9،حدیث 31948.
«به خدا قسم کسی که نماز را سبک بشمارد،و مست کنندهای بیاشامد به شفاعت من نمیرسد».
همچنین از آن حضرت نقل شده است که فرمود:
«در مسئله شراب،خداوند ده نفر را لعنت کرده:کارنده درخت،نگهبان باغ انگور جهت شراب،فشار دهنده انگور،نوش کننده،ریزنده در جام،حمل کننده،تحویل گیرنده،خریدار،فروشنده و دریافت کننده پول» (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
«شراب خوار با بتپرست مساوی است و در قیامت کافر محشور میشود، شراب ریشه هر گناهی است» (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:
«کسی که یک جرعه شراب بخورد خدا و پیامبران و مؤمنان او را لعنت میکنند،اگر به مقداری بخورد که مست شود،روح ایمان از او دور و به جایش روح پلید شیطانی جایگزین میگردد،پس نماز را ترک میکند و ملائکه او را
سرزنش میکنند و خداوند به او خطاب میکند:ای بنده ! کافر شدی،بدا به حال تو،سپس امام فرمود:بدا به حالش،بدا به حالش،به خدا سوگند ! یک سرزنش الهی از هزار سال عذاب سختتر است.لعنت کرده خدا هستند،هر جا بروند از پناه خدا بیرونند و هلاک میشوند،پس فرمود:ملعون است کسی که امر الهی را ترک میکند،اگر به صحرا رود صحرا هلاکش میکند،اگر به دریا رود،دریا غرقش میکند،پس او مغضوب به خشم خداوند بزرگ است» (1).
فضل بن شاذان که از بزرگان اصحاب ائمه و از دانشمندان مشهور شیعه است،نقل میکند که حضرت رضا علیه السلام سرقت را از گناهان کبیره شمرده است (2).
و در روایت اعمش آمده که حضرت صادق علیه السلام از قول نبی اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده است:زنا نمیکند کسی که به خدا و روز جزا ایمان داشته باشد و هم چنین دزدی نمیکند شخص دزد،در حالی که ایمان داشته باشد (3).
آری ! بنابراین روایت،زناکار و سارق،از ایمان به خدا و روز قیامت بهرهای ندارند.
مسئله عذاب خوردن مال دزدی را باید در باب حرام خواری جستجو کرد،
اتفاقاً در این زمینه روایاتی وارد شده که انسان از خواندن آنها بر خود میلرزد ! !
1-رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید:
«خداوند را در بیت المقدس ملکی است که هر شب ندا میکند:هر کس حرام بخورد از او واجب و مستحبی پذیرفته نیست» (1).
2-و نیز فرمود:
«کسی که جامهای را به ده درهم بخرد و در آن ده درهم،درهمی از حرام باشد،مادامی که بر تن اوست،نمازش قبول نیست» (2).
3-و نیز فرمود:
«هر کس از به دست آوردن مال از هر کجا و هر راهی پروا نداشته باشد، خداوند از درافکندن او در جهنم از هر راهی باشد پروا ندارد» (3).
4-همچنین فرمود:
«هر گوشتی که بر بدن انسان از حرام بروید،آتش به آن سزاوارتر است» (4).
5-و نیز حضرت فرمود:
«کسی که از راه گناه مال به دست آورد و با آن کمک به خویشاوند کند،یا صدقه داده و انفاق کند،خداوند همه را جمع کرده و با او به آتش جهنم افکند» (5).
1) (1)) -بحار الانوار:16/100،باب 1،حدیث 72؛عدة الداعی:153.
2) (2)) -محجة البیضاء:204/3،کتاب الحلال و الحرام.
3) (3)) -مستدرک الوسائل:22/13،باب 7،حدیث 14623-6؛اختصاص:249.
4) (4)) -مستدرک الوسائل:332/13،باب 1،حدیث 15509-14؛مجموعه ورّام:61/1،باب العتاب.
5) (5)) -محجة البیضاء:205/3،کتاب الحلال و الحرام.
6-امام باقر علیه السلام میگوید:
«پیامبر فرمود:ترسناکترین برنامهای که بعد از خود بر امتم میترسم سه چیز است:به دست آوردن مال از راه حرام،شهوترانی و ربا» (1).
7-امام باقر علیه السلام فرمود:
«کسی که غیر از حلال مالی کسب کند،سپس حج برود وقتی تلبیه میگوید خطاب میرسد:لٰا لَبَّیْکَ وَ لا سَعْدَیْکَ،اما اگر از حلال باشد خداوند به او خوش آمد میگوید» (2).
8-امام پنجم میفرماید:
«آثار مال حرام در نسل انسان آشکار میگردد» (3).
در روایاتی که آمده است:
«هیچ عبادتی از حرامخور قبول نمیشود،باز دقت کنید،
آنگاه به روایاتی که عذاب بینماز،روزه خوار،بیحج،و...مراجعه کنید ببینید وقتی عبادات حرامخور قبول نشود،مثل کسی است که اصلاً عبادت نکرده،و چنین کسی در قیامت به چه عذابهایی دچار خواهد شد ! !».
قرآن مجید شخص محارب و مفسد را علاوه بر وعده کیفر دنیایی،وعده کیفر سختی در قیامت داده است،بنابراین محاربه و افساد از گناهان کبیره است.
محارب کسی است که اسلحه بردارد،برای اینکه با ترساندن مسلمانان به مال و ناموس آنان دستدرازی کند،و فرقی نمیکند که این اسلحه چه باشد:
شمشیر،نیزه،تفنگ،کارد،چوب،سنگ.
در این برنامه خواه تنها باشد یا دارای همدست و خواه بتواند مالی را ببرد یا به کسی لطمه وارد کند یا نه،در دریا باشد یا خشکی،شهر باشد یا ده،صحرا باشد یا سر گردنه،شب باشد یا روز،مسلمان باشد یا غیر مسلمان،مرد باشد یا زن،در بلاد اسلامی باشد یا کفر،و بالاخره محارب کسی است که با به کار بردن اسلحه و قصد حمله به مسلمانان از آنان سلب آسایش کرده و امنیّت جانی یا مالی یا عِرْضی آنان را به خطر اندازد.
در سوره مائده درباره محارب چنین میخوانیم:
«إِنَّمٰا جَزٰاءُ الَّذِینَ یُحٰارِبُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَسٰاداً أَنْ یُقَتَّلُوا أَوْ یُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاٰفٍ أَوْ یُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذٰلِکَ لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیٰا وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذٰابٌ عَظِیمٌ* إِلاَّ الَّذِینَ تٰابُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَیْهِمْ فَاعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ» (1).
1) (1)) -مائده (5):33-34.
«کیفر آنان که با خدا و پیامبرش میجنگند،و در زمین به فساد و تباهی میکوشند،فقط این است که کشته شوند،یا به دارشان آویزند،یا دست راست و پای چپشان بریده شود،یا از وطن خود تبعیدشان کنند.این برای آنان رسوایی و خواری در دنیاست،و برای آنان در آخرت عذابی بزرگ است.*مگر کسانی که پیش از دست یافتنتان بر آنان توبه کنند؛پس بدانید که خدا بسیار آمرزنده و مهربان است».
جهت اینکه در آیه شریفه از محارب با مسلمانان،تعبیر به محارب با خدا و پیامبر کرده،برای تعظیم و تشریف شأن مسلمین است،به نحوی که هرگونه معامله با مردم مسلمان،در حقیقت معامله با خدا و پیامبر است؛زیرا مؤمن وابسته به خدا و پیامبر است و خدا و رسول هر نوع دستدرازی به مسلمان را مخالفت با خود دانسته است.
امام ششم علیه السلام میفرماید:
«خداوند فرمود:باید به من اعلام جنگ کند هر که بنده مؤمن مرا آزار دهد، و باید از غضبم ایمن باشد هر کس مؤمن را گرامی بدارد».
و فرمود:
«هر کس دوست مرا اهانت کند،آشکارا به جنگ با من برخاسته است» (1).
یکی از دانشمندان بزرگ اسلامی«مصر»در این زمینه مینویسد:
«هدف کلیّه شرایع آسمانی در اجتماع بشری این است که پنج اصل مقدس
1) (1)) -کافی:352/2،باب من آذی المسلمین،حدیث 7؛وسائل الشیعه 428/2،باب 19،حدیث 2549.
و موضوع مهم یعنی:جان،عقل،مال،نسل،و عِرْض مردم را از تجاوز و تباهی محفوظ بدارند؛زیرا تفریط و تعدی درباره هر یک از این پنج موضوع مهم،موجب پدید آمدن تنازع و خونریزی و انتشار مفاسد و شرور است،و حکمت تشریع کیفر در برابر جرایم،جلوگیری افراد متجرّی و جسور از این گونه افراط و تعدی است،و جای تردید نیست که صرف امر به معروف و نهی از منکر نمیتواند این منظور را تأمین کند؛بلکه تنها بیم از کیفر امروز و فرداست که میتواند ضامن اجرای اوامر و نواهی الهی باشد».
با توجه به این حقایق معلوم میشود که چرا شریعت اسلام کیفر چند گناه از قبیل:قتل عمد،قذف،زنا،محاربه افساد،شرب خمر،ارتداد از دین،لواط و سرقت را به نص صریح تعیین کرده و در سایر موارد کیفر خاصی مقرّر نداشته و نوع و مقدار کیفر را به نظر حاکم شرع گذاشته است.
این همه به خاطر این است که به اقتضای اوضاع زمان و مکان جرم و احوال مجرم او را تعزیر کند؛زیرا ارتکاب و انتشار این گونه گناهان،موجب تزلزل پیوندهای اجتماعی و علت بدبختی و پریشانی امتهاست.
اسلام،منبع تمام خیرات و برکات،در دنیا و آخرت است.
تقوا،ورع،بیداری،علم،فضیلت،درستی،صلاح و سداد،جود و سخا، تواضع و خشیت و تمام اوصاف حمیده،در سایه ارتباط اسلام به دست آمده و کسی که در حدّ خودش از اسلام شناخت دارد و به آن عمل میکند،مؤمن است،و مؤمن تنها کسی است که از رضایت و خشنودی حق برخوردار است
و در آخرت از بهترین نعمتهای الهی بهرهمند است.
قرآن مجید بهشت را حق مؤمن دانسته و احترامی که برای مؤمن قائل است برای کسی قائل نیست.
کسی که روی به اسلام کند،در حقیقت روی به خیر دنیا و آخرت کرده،و در نتیجه،درهای رحمت الهی را به روی خود گشوده است.
با توجه به منافع دنیوی و آخرتی که در اسلام هست،حساب کنید اگر کسی روی از این دین جاوید برگرداند،که در حقیقت روی از خدا و انبیاء و کتب آسمانی و درهای رحمت الهی برگردانده،چه گناه بزرگی مرتکب شده است و علاوه بر کیفر در دنیا،در آخرت به چه عذابی مبتلا خواهد شد.
از آنجایی که مرتد،از نظر قرآن کافر است،بهتر این است که خوانندگان محترم برای آگاهی از وضع کافر به قرآن مجید مراجعه کنند،تا بر آنان معلوم شود که مرتد در قیامت دچار چه بلاهای خطرناک ابدی است:
«اَللّٰهِ الَّذِی لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ وَیْلٌ لِلْکٰافِرِینَ مِنْ عَذٰابٍ شَدِیدٍ» (1).
«خدایی که آنچه در آسمانها و زمین است،در سیطره مالکیّت و فرمانروایی اوست؛و وای بر کافران از عذابی سخت».
«وَ أَنَّ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً» (2).
«و برای آنان که به قیامت ایمان نمیآورند،عذابی دردناک آماده کردهایم».
«وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَأُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ» (3).
«و کسانی که کافر شده و آیات ما را تکذیب کردهاند،پس عذابی خوارکننده برای آنان است».
کمتر سورهای در قرآن مجید میبینیم که به عذاب روگردانندگان از خدا اشاره نکرده باشد،و همچنین در روایات مهم،به عذاب مرتدین اشاره شده که خوانندگان محترم میتوانند برای تفصیل بیشتر،به قرآن و کتب روایی مراجعه کنند.
در آن زمانی که میدان حیات انسان از همه طرف،دستخوش حملات ویرانگر امیال و غرایز حیوانی و شیطانی شده بود،و بر اثر آن حملات و طوفانها ساختمان کرامت و فضیلت از ریشه رو به ویرانی مینهاد؛در آن زمان که در تمام جهان عدهای زورگو و مفتخور و گروهی شکم پرست و شهوتران،انسان و انسانیت را به بردگی و بندگی برده بودند،و به دست و پای مرکز اندیشه و قلب و روح بشر زنجیر اسارت نهاده بودند؛در آن زمان که تمام محصولات مادی و معنوی جامعه انسانی در خدمت طاغیان،یاغیان،قلدران،استعمار و استثمارگران بود و انسان روی زمین از انسانیت و حقوق خود بیبهره بود؛در آن زمان که ستونهای درستی شکسته شده بود،و جز هواپرستی،مکتبی بر انسان حاکم نبود،و بشریت گرفتار خواب سنگین غفلت بود،و عوارض جهل و بیخبری در تمام شئون زندگی انسانی بیداد میکرد،و عمق فاجعه در حدّی بود که تصورش برای کسی امکان ندارد؛وجود مقدس حضرت حق از باب لطف،رأفت،عنایت و رحمت،برای نجات انسانیت شخصیتی بزرگ و وجودی سترگ و انسانی فرزانه،که جامع تمام کمالات انسانی بود و بال و پَر دانشش به عالم مُلک و ملکوت سایه داشت به نام محمد بن عبد اللّٰه صلی الله علیه و آله و سلم مبعوث به رسالت کرد تا آلودگی تمام بدبختیها را از دامن حیات انسان بشوید و آدمی را به کمالاتی که لایق اوست برساند.
خداوند عزیز برای پیشبرد رسالت و تداوم آن خط معنوی تا صبح قیامت کتابی به نام قرآن به همراه رسول بزرگوارش فرستاد،تا به وسیله آن تمام انسانها را،در تمام ادوار تاریخ،به سعادت ابدی و خیر دنیا و آخرت برساند.
کتاب خدا از نظر فصاحت،بلاغت،استعمال الفاظ،کلمات،ترکیب جملات،آیات،تعداد سورهها و نظامبندی،یک معجزه واقعی است.
این شکل و ترتیب قرآن نشان دهنده این معناست که معمار و بنّای این ساختمان فقط و فقط خداست،و در این بنای محکم حتی یک نقطه کم و زیاد نیست،و آنچه امروز در دست جهانیان است،همان است که در طول بیست و سه سال،به رسول بزرگوار اسلام،برای آزادی انسان،از اسارت هوا و هواپرستان و فرهنگهای تحمیلی نازل شده است و به همین صورتی که امروز در دست ماست،در زمان حیات پیامبر به دستور مستقیم حق تدوین شده و تنها کاری که پس از رسول خدا انجام گرفته است اعراب گذاری آن بوده و بس.
این همه از آیات قرآن و روایت بسیار محکم و متین استفاده میشود،که عقیده و اعتقاد تمام شیعیان دوازده امامی در همه ادوار از عالِم و عامی و مرد و زن و شهری و دهاتی بر این بوده و بر این خواهد بود و شیعه غیر از این حقیقت چیز دیگری را نسبت به کتاب خدا قبول ندارد.
قویترین سخنی که شیعه در این زمینه دارد این است که اگر یک نقطه از این کتاب کم شده و یا یک نقطه به آن اضافه شده بود،بدون شک حجت الهی بر بندگان تمام نبود،که تمام بودن آن،حجت خداست بر همه انسانها تا به پا شدن محشر در گرو همین اعتقاد و عقیده است.
قرآن گرچه از نظر تعداد حروف،کلمات،نقطهها،زیر و زبرها،آیات و سورهها دارای حد معینی است و به شماره تمام برنامههای صوری کتاب در بعضی از تفاسیر اشاره رفته؛ولی از نظر معنا،دریایی است که ساحل ندارد و جهانی است که برای آن حدّی متصور نیست.
آری! قرآن مجید آئینه تجلی حق بر عباد است و حق،حقیقتی است که مفهوم و کمالات و اوصافش بی حد است.
برای معانی و مفاهیم قرآن مرزی نیست،به همین خاطر است که تاکنون دست توانا و پرقدرت علم،نتوانسته تفسیری جامع و کامل برای این کتاب بیاورد،که هر تفسیری محدود به حدود علمی مفسّر و تمام تفسیرهایی که تاکنون نوشته شده و شاید از چند هزار متجاوز باشد،به طور مجموعی نتوانستهاند معانی بلند و ملکوتی قرآن را به نحو جامع بیان کنند.
هر روز تفسیر زنده و جدیدی به وسیله فرد یا با شرکت افراد،که در حد و شأن خودشان از علوم اسلامی بهره دارند،با مطالبی جالبتر،گویاتر و جامعتر از تفاسیر گذشته،به دنیای علم و معرفت عرضه میشود؛ولی به اقرار مفسّرین از صد معنای قرآن،به یک معنا آن هم به طور کامل اشاره نشده است، چرا که مفسّر حقیقی قرآن،خدا،پیامبر و ائمه طاهرین علیهم السلام هستند و آنان هم مطالبی را پیرامون بعضی از آیات،آن هم به قدر لیاقت و استعداد انسان،از خود به جای گذاشتهاند.
در کتب شیعه و سنی آمده:«ابن عباس»که درس قرآن و فهم مفاهیم کتاب
الهی را در حد خودش از وجود مبارک امیر مؤمنان علیه السلام که شاهد نبوت و دارنده همه کتاب بود فرا گرفته میگوید:امیر مؤمنان علیه السلام به من فرمود:
«اگر معانی بلند و مفاهیم ملکوتی سوره حمد که هفت آیه بیش نیست را برای شما بگویم و شما گفتههای مرا بنویسید،برای انتقال آن نوشتهها هفتاد شتر لازم است!!!».
در آثار اسلامی و معارف آسمانی آمده است که:هر آیه قرآن دارای هفتاد معنا و هر معنایی دارای هفتاد مفهوم است که برای هر آیه چهار هزار و نهصد معنا و ضرب این عدد در همه آیات،منتهی به نوشتن کتابی به پهنای آفرینش میگردد!
راستی اگر جن و انس تمام همت خود را برای کشف گوهرهای این دریا به کار گیرند،به عمر همه آنان خاتمه داده میشود؛ولی این دریا همچنان پر از گوهرهای کشف نشده باقی میماند.
رسول حق صلی الله علیه و آله درباره آن فرمود:
ظٰاهِرُهُ انِیْقٌ وَ بٰاطِنُهُ عَمِیْقٌ لَهُ نُجُومٌ وَ عَلیٰ نُجُومِهِ نُجُومٌ لٰا تُحْصی عَجٰائِبُهُ وَ لا تُبْلی غَرٰائِبُهُ (1).
«ظاهرش جلوه و زیبایی دارد و باطنش ژرف عمیق است،ستارگانی دارد و ستارگانش هم ستارگانی دارد،شگفتیهایش به شمار نیاید و عجائبش کهنه نگردد».
1) (1)) -کافی:598/2،کتاب فضل القرآن،حدیث 2؛وسائل الشیعه:176/6،باب 3،حدیث 7657.
از آیات و و روایات استفاده میشود که مسلمانان نسبت به کتاب الهی،دارای سه وظیفه مهم هستند:
1-قرائت قرآن 2-فهم قرآن 3-عمل به قرآن.
و این سه وظیفه از آیه 121 سوره بقره و آیاتی مشابه آن به طور صریح استفاده میشود:
«اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاٰوَتِهِ أُولٰئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ» (1).
«کسانی که کتاب [ آسمانی ] به آنان دادهایم،آن را به طوری که شایسته آن است [ با تدبّر و به قصد عمل کردن ] میخوانند؛آنانند که به آن ایمان میآورند و کسانی که به آن کفر میورزند آنانند که زیانکارند».
راغب اصفهانی،که مورد توجه تمام علمای اسلام از تمام فرقهها است،در کتاب پرقیمت«مفردات»در لغت«تلو»آیاتی را ذکر میکند که از آن آیات لزوم قرائت و وجوب فهم استفاده میشود.
تلاوت عامل ایمان،تحقق اعتقاد پاک در قلب،اخلاق حسنه در نفس و عمل صالح در اعضای آدمی است.
تلاوت کننده قرآن به چهار بهره فوق العاده خواهد رسید:
1-عزّت بیذلّت 2-غنای بی فقر 3-علم بی جهل 4-حیات بی موت که شرح هر یک جزوهای جدا میطلبد و این همه در کلمه«فلاح»و مشتقات آن نهفته است.
1) (1)) -بقره (2):121.
از هنگام نزول اولین آیه که در لحظه اول بعثت بود،تا ولادت حضرت حجة بن الحسن العسکری عجّل اللّٰه تعالی فرجه الشریف دویست و شصت و هشت سال میشود،در این دوران رسول خدا و ائمه بزرگوار علیهم السلام در بین مردم بودند و همت آنان مصروف زمینه سازی برای قرائت،فهم و عمل به کتاب خدا شد،که اگر این سه واقعیت در زندگی تمام مسلمانان تحقق یابد،دست هر شرّ ظاهر و باطنی از حیات آنان کوتاه و درهای خیر و برکتی به روی آنان باز خواهد شد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
عَلَیْکَ بِتَلٰاوَةِ الْقُرٰانَ وَ ذِکْرِ اللّٰهِ کَثِیْراً فَاِنَّهُ ذِکْرٌ لَکَ فی السَّمٰاءِ وَ نُورٌ لَکَ فِی الْاَرْضِ (1).
بنا بر نقل«ملا محمد باقر مجلسی»این مرد کم نظیر و آگاه به قرآن و روایات و خدمتگذار به نبوت و ولایت امیر مؤمنان علیه السلام میفرماید:
تَعلَّمُوا کِتٰابَ اللّٰهِ تَبٰارَکَ وَ تَعٰالیٰ فَاِنَّهُ أحْسَنُ الْحَدیثِ وَ أبْلَغُ الْموْعِظَةِ وَ تَفَقَّهُوا فِیْهِ فَاِنَّهُ رَبیْعُ الْقُلُوبِ وَ اسْتَشْفُوا بِنُورِهِ فِاِنَّهُ شِفٰاءٌ فِی الصُّدُورِ وَ أَحْسَنُوا تِلٰاوَتَهُ فَاِنَّهُ أحْسَنُ القِصَصِ (2).
«بر شما لازم است کتاب خدا را بیاموزید که آن نیکوترین سخن و رساترین موعظه است.در تمام آیات تدبر و اندیشه کنید که قرآن بهار دلها و شکوفا کننده تمام استعدادهای نهانی و معنویست.از نورش شفا بجویید که شفای دردهای سینهها و آن را نیکو تلاوت کنید که حاوی بهترین سرگذشتهاست».
این مطلب برای همه از روز روشنتر است که علاج تمام دردهای مسلمین، در گرو رجوع به قرآن با کمک اهل بیت رسول خداست،که بنابر نقل اکثر کتب حدیث،ساعتی چند به پایان عمرش،در حضور مردم در حالی که به پله اول منبر به خاطر سختی درد و رنج بدنش تکیه کرده بود فرمود:
انّی تٰارِکٌ فِیْکُمُ الثَقَلَیْنِ کِتٰابَ اللّٰهِ وَ عِتْرَتِی اهْلِ بَیْتی لَنْ یَفْتَرِقٰا حَتّیٰ یَرِدٰا عَلَیَّ الْحَوْضَ مٰا إنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمٰا لَنْ تَضِلُّوا مِنْ بَعْدی أبَداً (1).
«دو چیز گرانبها را میان شما باقی میگذارم؛کتاب خدا و اهل بیتم را،این دو هرگز از هم جدا نمیشوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند،اگر به آن دو تمسک جویید پس از من هرگز گمراه نخواهید شد».
همه لغزشها،گمراهیها،در افتادن در ظلمات جهل،مادیگری و گرفتار آمدن به بند استعمار و استثمارگران و دچار آمدن به شهوات و امیال شیطانی، محصول جدایی از قرآن،این برنامه جامع الهی است.
آن مدرسهای که سفرای بزرگ الهی،یعنی پیامبران عظیم الشأن آسمانی،قبل از پیامبر اسلام برای تربیت انسان،به مقتضای فطرت و عقل و وجدان که جزء مایههای ذاتی او است بنا کردند،رسول خدا صلی الله علیه و آله با ارائه قرآن از جانب حق، تکمیل کرد.
رهبر اسلام به وسیله آیات قرآن،مردم را به بهترین زندگی و برترین تمدن، و آراسته شدن به حقایق و معارف دعوت کرد،و علاج افسردگی عقل آنان را در
1) (1)) -بحار الانوار:225/2،باب 29،حدیث 2؛مستدرک الوسائل:254/7،باب 47،حدیث 8181-1.
رجوع به قرآن مجید دانست،که آیات قرآن مقویترین و پاکترین غذا برای عقل است.
قرآن مجید به انسان حریّت و آزادی فکر بخشید،و بشر را از قید خرافات و اوهام که همچون زنجیر گران،آنان را از همه جهت بسته بود،و از رشد باز میداشت نجات داد،و ایشان را از این بند مهلک خلاص نمود؛تا روز به روز به رشد،ترقی،تعالی و تکامل خود بیفزایند و در مسیر قانون طبیعی سیری به سوی کمال قرار گیرند.
قرآن آنچه به خیر انسان است تعلیم میدهد و او را به آنچه برای او ضرر دارد آگاه مینماید و اعلام میدارد:اعمال خیر مایه شادکامی و بهبود و اصلاح جامعه و علت رسیدن به حق و فضیلت،و اعمال بد و ناپسند موجب بدبختی و تباهی و گرفتاری در دنیا و آخرت و هلاک ابدی است.
قرآن کریم مردم را در همه امور،از مادی و معنوی،به تفکر و تعقّل دعوت کرد و راه تقلید کورکورانه را،راه ضلالت و جاده شیاطین دانست،و در این زمینه مردم را به سیر در حقایق تشویق نمود،و رشد دادن عقل و اندیشه را بر آنان واجب کرد.
قرآن دروازههای دانش را به روی همگان گشود،و جهل و بیخبری را مایه ذلت و بدبختی معرفی کرد،و تعلیم و تعلم را در رأس فرایض و واجبات قرار داد و فاصله بین فهمیده و نفهم را فاصله بین حق و باطل،نور و ظلمت و حیات و مرگ دانست!!
قرآن مجید درس استقلال و آزادی به انسان آموخت،و بر وی واجب دانست که طوق بندگی دیگران را از گردن خود باز کند و جز در برابر حضرت رب و مالک حقیقی و وجود مستجمع جمیع صفات کمال سر فرود نیاورد.
قرآن مجید مجموعه اصول،حقایق و واقعیاتی است که از جانب حضرت
حق به بندگان ابلاغ شده و رعایت و دقت در آن اصول،به خصوص در مرحله عمل،به تمام مردم واجب گشته است.
سلسله مسائلی که انسان،به دستور قرآن برای تقرب به حق،و جلب رحمت و رأفت حضرت مولا انجام میدهد،عبادات و اعمالی که مربوط به روابط انسان با همنوعانش،اعم از پدر و مادر و زن و فرزند و جامعه و ملت میشود،معاملات و سیاست خوانده و از انسان میخواهد که جانب تمام مسائل الهیه را،در تمام زمینهها مراعات کند،که مراعات مسائل الهی در امور زندگی مورث صلح و صفا و به پا شدن عدل و عدالت و کرامت و شرافت است.
قرآن تکیه بر شرافت نژادی،و حسب و نسب را،که عامل ظلم و ستم و زور و قلدری بود،الغا کرد و سپید را بر سیاه،عرب را بر عجم و عجم را بر عرب جز به تقوا امتیاز نداد.
قرآن در بین تمام افراد از هر نژاد و رنگ،به شرط ایمان،طرح برادری و دوستی انداخت و همگی را دعوت به اتحاد و اتفاق کرد،و شریف را با وضیع و فقیر را با غنی یکی ساخت،و از آنان خواست که در تمام زمنیههای فردی، خانوادگی،اجتماعی،اقتصادی و پیشتیبان و یار یکدیگر باشند.
قرآن کریم دلایل متین و برهانهای استواری بر نزولش از جانب خداوند اقامه میکند،و زمینه قبول آن را به عنوان وحی الهی،برای هر اندیشمندی آماده مینماید.
قرآن؛در یکی از دلایل دندان شکن بر اثبات نزولش از پیشگاه ذو الجلال میگوید:
«و اگر در آنچه ما بر بنده خود [ محمّد صلی الله علیه و آله ] نازل کردهایم،شک دارید [ که
وحی الهی است یا ساخته بشر ] پس سورهای مانند آن را بیاورید،و [ برای این کار ] غیر از خدا،شاهدان و گواهان خود را [ از فُصحا و بُلغای بزرگ عرب به یاری ] فراخوانید،اگر [ در گفتار خود که این قرآن ساخته بشر است نه وحی الهی ] راستگویید.و اگر این کار را انجام ندادید-که هرگز نمیتوانید انجام دهید-بنابراین از [ آتشی ] که هیزمش مردم و سنگهایند،بپرهیزید؛آتشی که برای کافران آماده شده است» (1).
و در جای دیگر میگوید:
«بگو:قطعاً اگر جنّ و انس گرد آیند که مانند این قرآن را بیاورند،نمیتوانند مانندش را بیاورند،و اگر چه پشتیبان یکدیگر باشند» (2).
قرآن؛رابطه بین انسان و خداست،و بدون این کتاب اتصال به غیب عالم امکان ندارد.
قرآن؛پر برکتترین کتابی است که تا کنون در زندگی بشر پدیدار شده،و تا دمیدن صبح قیامت،همچنان پر برکتترین کتاب خواهد بود.
قرآن؛وسیله هدایت،نور راه،چراغ پر فروغ حیات،و عامل نجات انسان از هلاکت و بدبختی است.
قرآن؛راهگشای انسان به سوی رشد و کمال،و علاج دردهای فردی خانوادگی،اجتماعی،سیاسی،اقتصادی،مادی و معنوی است.
قرآن؛بهترین درس تربیت،برترین کتاب اخلاق،زندهترین کتاب دانش و پربارترین کتاب قانون است.
1) (1)) - «وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّٰا نَزَّلْنٰا عَلیٰ عَبْدِنٰا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَدٰاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النّٰارَ الَّتِی وَقُودُهَا النّٰاسُ وَ الْحِجٰارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکٰافِرِینَ» [ بقره (1):23-24 ].
2) (2)) - «قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلیٰ أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْآنِ لاٰ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً» [ اسراء (17):88 ].
قرآن؛نشان دهنده هدف حق از خلقت عالم و آدم،نمایشگر اهداف عالیه انبیا،نزدیک کننده انسان به بهشت برین و دور کننده آدمی از رنج امروز و عذاب فردا است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«قرآن رها بخش از ضلالت،درمان کوری دل،و وسیله نجات از هر لغزش، و نور در تاریکی،و پرتو دستگیر در هر پیش آمد،و حافظ انسان از هلاکت، و نشان دهنده رشد از غوایت و گمراهی،و بیان حق برای بازشناساندن هر فتنه و اشتباه،و وسیله رسیدن از دنیا به سعادت آخرت و کمال دین شماست، منحرف از قرآن راهی جز آتش جهنم ندارد» (1).
در یکی از سخنرانیهای مهم پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله چنین آمدهاست:
«هرگاه آشوبها و فتنهها ضلالت و گمراهیها چون شب تار به شما حملهور شد،و زندگی شما را فراگرفت،بر شما باد به قرآن؛زیرا شفیعی است که شفاعتش را میپذیرند،و گزارشگر بدکرداریهاست که گفته او تصدیق میشود،آن کس که قرآن را رهبر خویش سازد،او را به بهشت میبرد،و هر که آن را پشت سر انداخته از عمل به آن سرباز زند،او را به دوزخ خواهد راند،همانا قرآن،آن رهنمایی است که به بهترین راه ره نماید،و آن کتابی است که در آن تفصیل هر چیز و بیان هر واقعیّت و تحصیل مقاصد قرار دارد؛ قرآن جداکننده حق از باطل و برطرف کننده هر گونه اختلاف است،این کتاب شوخی و سرسری نیست؛ظاهری دارد و باطنی،ظاهرش حکم و دستور است و باطنش علم و دانش،ظاهرش خرّم و زیباست و باطنش ژرف و دور از دسترس،اخترانی دارد و اخترانش هم اخترانی،شگفتیهایش شماره نشوند،
1) (1)) -کافی:600/2،کتاب فضل القرآن،حدیث 8،بحار الانوار:106/99،باب 7.
و تازههایش هرگز کهنه نگردند،و در آن است چراغهای هدایت،و فروزانگاه حکمت و دلیل بر معرفت برای کسی که راه آن را بداند.
باید هر پیگردی دیدههای خود را به همه سوی آن بچرخاند،و نظر تأمل را تا درک صفت آن برساند،هر که را در معرض هلاک است نجات بخشد و آزاد کند» (1).
از نبی اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده:
«من اوّل کسی هستم که در قیامت بر عزیز جبار وارد میشوم و قرآن در حالی که اهل بیتم با من هستند،و آنگاه امّتم،سپس از امت سؤال میکنم با قرآن و اهل بیت من چه کردید ؟ ! !» (2)امیر مؤمنان علیه السلام در نهج البلاغه درباره قرآن میفرماید:
«...سپس قرآن را بر پیامبر فرو فرستاد،قرآن نوری است که قندیلهای آن خاموش نمیشود،و چراغی است که افروختگی آن فرو نمینشیند،و دریایی است که عمق آن پیدا نیست،و راهی است که سیر در آن گمراهی ندارد، و شعاعی است فروزنده که روشنی آن خاموش نمیگردد،و فاروق بین حق و باطل است که دلیل آن از قوّت نمیافتد،بنایی است که پایههای آن ویران نمیشود،بهبود دهندهای است که بر هیچ بیماری در برابر آن خوف و بیمی نیست،ارجمندی است که یاری کنندگان آن شکست نمیخورند،و حقّی است که مددکاران آن مغلوب نمیشوند،قرآن معدن ایمان و سرچشمه آن، و چشمههای علم و دریاهای آن،و بستانهای دادگستری و حوضهای آن
و سنگهای اسلام و پایه آن،و بیابانهای حق و دشتهای هموار آن است، و دریایی است که آب برندگان آن را خالی نمیکنند،و چشمههایی است که هر چه از آن آب بکشند کم نمیشود،آبشخورهایی است که واردین از آن نمیکاهند،و منزلهایی است که مسافرین راه آنها را گم نمینمایند، و نشانههایی است که روندگان از آنها کور نیستند،و تپههایی است که رو آورندگان از آنها گذر نمیتوانند کرد.
خداوند آن را باعث سیرابی دانایان قرار داد،و بهار دلهای کوشندگان،و مقصد راههای خوبان و دارویی که پس از آن دردی نمیماند،و روشنایی که تاریکی با آن نیست،و ریسمانی که جای چنگ زدن آن محکم است،و پناهگاهی که دژ بلند آن استوار است،و ارجمندی و سرفرازی آن کس که او را دوست دارد، و صلح و ایمنی کسی که داخل آن گردد،و هدایت و رستگاری کسی که پیرو آن باشد،و عذر خواه کسی که آن را به خود نسبت دهد،و دلیل آن کس که با آن سخن گوید،و گواه کسی که به وسیله آن با دشمن جدال نماید،و پیروزی کسی که آن را حجت آورد،و نگهدارنده کسی که به آن عمل کند،و مرکب تندرو کسی که آن را به کار بندد،و نشانه کسی که نشانه جوید،و سیر کسی که آن را به بر گیرد،و دانایی کسی که در گوش دارد،و خبر کسی که نقل کند، و حکم کسی که حکومت کند» (1).
بررسی موقف قرآن،با کمکگیری از آیات و روایاتی که نمایشگر چهره با عظمت آن است،و نقل گفتار بیداران،حکیمان،عارفان،اندیشمندان،درباره قرآن کتابهای متعددی خواهد شد،چه نیکوست که برای شناخت و نقش قرآن در حیات بشری،به بررسی صفاتی که قرآن مجید خود را متصف به آن میداند،
1) (1)) -نهج البلاغة:خطبه 196.
و ارزیابی ویژهگیهایی که مخصوص این کتاب بزرگ الهی است پرداخته شود که از این راه بتوان به تماشای دورنمایی از نقش قرآن و اهداف عالیه آن در حیات انسانی موفق شویم.
قرآن مجید در آیات متعددی،خود را با ویژهگیهایی ستوده،و از این راه، انسان را برای شناخت چهره پرقدرش کمک کرده است،برخی از آن ویژگیها عبارتند از:
1-ذکر
4-شفا
7-بُشری
10-تبیان
2-فرقان
5-رحمت
8-هُدی
3-نور
6-حکیم
9-حق
1) (1)) -«راغب»در مفردات می گوید:«ذکر دو معنا دارد:گاهی به معنای حفظ و گاهی به معنای یادآوری است». ذکر به هر معنایی که باشد ممکن است زبانی یا قلبی باشد.اگر قرآن را«ذکر»گفته اند به این خاطر است که حقایقی را بازگو می کند که مایه یادآوری،بیداری و آگاهی است. در پاسخ به این سؤال که چرا قرآن«ذکر»است می توان گفت:از آنجا که انسان موجودی است فراموش کار و ممکن است بر اثر تمایلات و غرایز درونی دچار فراموشی شود؛قرآن به عنوان مهمترین عامل یادآوری،او را به ذکر و یاد سوق می دهد. توضیح این که:«انسان»اشرف موجودات عالم است و در شرافت و برتری،موجودی به پای او نمی رسد.بی تردید هدف از خلقت این موجود ناشناخته و برتری دادن او بر تمام موجودات عالم،هدف و غرض مقدّسی است،این غرض مقدّس که در روایات از رسیدن به«کمال»یاد شده است آدمی را بسوی مقصد کشانده و یکه تاز میدان حکومت حضرت حق می کند.خدای متعال انسان را برای جانشینی خویش آفرید و ندای انّی جٰاعِلٌ فِی الْأرْضِ خَلیْفةً را بر تارک کارنامه خلقتش نقش بست. این انسان با تمام امتیازاتی که دارد،دارای غرایز و تمایلاتی است که تعطیل یا تحریک آن،او را از رسیدن به مقصد باز می دارد.آنچه مهم است«تعدیل»آن غرایز است که می تواند ارزش های درونی و شخصیّت بالقوه اش را به فعلیت برساند. بی تردید ظواهر دنیا و مادیّات توجه انسان را از آن مقام شامخی که برایش در نظر گرفته شده است،جلب موقعیّت های کاذب و باطل می نماید.اینجاست که«قرآن»به عنوان مهمترین فاعل ایجاد انگیزه و تحریک او،انسان را از فراموشی به«ذکر»و یاد می کشاند. به بیان دیگر:این طبیعت دنیاست که انسان را در ورطه محبّت خود غرق می نماید،دنیا مقام و موقعیّت انسان را به فراموشی سپرده و غفلت از خود را به او می بخشد،خودفراموشی مساوی با خدافراموشی و برابر با سقوط از قلّه غرورانگیز انسانیّت است،با توجه به بیان فوق،قرآن به عنوان مهمترین ذکر و یاد،انسان را از خودفراموشی و عدم توجه به مقام و موقعیت والای خود بازمی دارد و مدام او را به یادآوری مقام والای کرامت و شرافت تشویق کرده و آثار خسارت بار غفلت را گوش زد می نماید. به هر روی،اطلاق«ذکر»بر قرآن به خاطر این است که قبل از هر چیز انسان را متذکر و بیدار می نماید و حقایقی را که انسان به طور اجمال و فطرتاً دریافته است با وضوح و تفصیل شرح می دهد.
«إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ» (1).
این ذکر فرو فرستاده مردم و ملائکه نیست،تا دشمن در محور این ذکر بتواند مردم یا ملائکه را عاجز کند،و زمینه بطلان آن را فراهم نماید،و مردم و ملائکه در برابر حفظ سلامت این ذکر دچار زحمت شده،و قدرت نگهداری آن را نداشته باشند.
آری ! اگر قرآن ساخت تو،یا دیگران،یا ملائکه بود،بشر از آوردن مثل آن،
1) (1)) -حجر (15):9.«همانا ما قرآن را نازل کردیم،و یقیناً ما نگهبان آن [ از تحریف و زوال ] هستیم».
یا باطل کردن آن و یا تحریف و تغییر آن عاجز نبود !
این ذکر فرو فرستاده ماست،و ماییم که او را از هر حادثه حفظ میکنیم.این ذکر ابدی و جاوید است،و از فراموش شدن،و از بین رفتن در امان قدرت ماست،کم و زیادی در آن راه ندارد،نقص و تغییر نمیتواند بر آن حاکم شود؛ این ذکری که بیانگر حقایق و معارف الهی است،صورت و سیاقش تا قیامت به شکل خود باقی خواهد ماند.
درباره پا برجا ماندن قرآن مجید،به همین صورتی که هست،صورتی که در زمان نبی اکرم صلی الله علیه و آله به دستور خداوند تنظیم شده،و هم اکنون در دسترس جهانیان است،در سوره فصّلت میفرماید:
«إِنَّهُ لَکِتٰابٌ عَزِیزٌ* لاٰ یَأْتِیهِ الْبٰاطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لاٰ مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ» (1).
«بیتردید قرآن کتابی است شکستناپذیر،*که هیچ باطلی از پیش رو و پشت سرش به سویش نمیآید،نازل شده از سوی حکیم و ستوده است».
«وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ» (2).
«و قرآن را [ هم ] به سوی تو نازل کردیم به خاطر اینکه برای مردم آنچه را که برای [ هدایتشان ] به سویشان نازل شده بیان کنی و برای اینکه [ در پیامبری تو و آنچه را به حق نازل شده ] بیندیشند».
«وَ هٰذٰا ذِکْرٌ مُبٰارَکٌ أَنْزَلْنٰاهُ أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ» (1).
«و این [ قرآنی ] که آن را نازل کردهایم،ذکر و پندی پرمنفعت است؛آیا باز هم شما منکر آن هستید ؟» «إِنَّمٰا تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَ خَشِیَ الرَّحْمٰنَ بِالْغَیْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ کَرِیمٍ» (2).
«بیم دادنت فقط برای کسی ثمربخش است که از قرآن پیروی کند و در نهان از خدای رحمان بترسد،پس او را به آمرزش و پاداشی نیکو و باارزش مژده ده».
«ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ» (3).
«ص،سوگند به قرآن که مشتمل بر ذکر [ حقایق،معارف،مطالب اخلاقی و اجتماعی و احکام حلال و حرام ] است».
«وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ» (4).
«و مسلماً [ این ] قرآن برای تو و قوم تو مایه تذکر [ و شرف و عزت ] است، و به زودی [ درباره آن ] بازخواست خواهید شد».
«وَ مٰا هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ» (5).
«در حالی که قرآن جز مایه تذکر و پند برای جهانیان نیست».
قرآن به اعتبار این که پند و حکمت،اندرز و نصیحت،حلال و حرام،
و مسائل فردی،اجتماعی،و خانوادگی را یاد میدهد ذکر است.
قرآن از آنجا که یادآور تمام برنامههای انبیا،و اوصاف عاشقان،و صفات عارفان،و نوع برخورد نیک و بد با مرگ و برزخ و قیامت،و حساب و کتاب و بهشت و جهنم و رضایت و خوشنودی،و سخط و غضب حق است ذکر است، و اگر این کتاب نبود،یا با بودن این کتاب اگر به آن مراجعه نشود،از کجا میتوان به حقایق عالی و به خواستههای الهی رسید ؟ !
(1) «نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ وَ أَنْزَلَ التَّوْرٰاةَ وَ الْإِنْجِیلَ* مِنْ قَبْلُ هُدیً لِلنّٰاسِ وَ أَنْزَلَ الْفُرْقٰانَ» (2).
«این کتاب را تدریجاً به حق و راستی بر تو نازل کرد،که تصدیق کننده کتابهای پیش از خود است؛و تورات و انجیل را.*پیش از این برای هدایت مردم فرستاد،و فرقان را [ که مایه جدایی حق از باطل است ] نازل کرد».
«تَبٰارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقٰانَ عَلیٰ عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعٰالَمِینَ نَذِیراً» (3).
«همیشه سودمند و با برکت است آنکه فرقان را [ که قرآن جدا کننده حق از باطل است ] به تدریج بر بندهاش نازل کرد،تا برای جهانیان بیم دهنده باشد».
استعمال لفظ فرقان به عنوان یکی از اسامی یا اوصاف قرآن،برای چیست ؟ پاسخ این پرسش در ضمن یک مقدمه کوتاه میسر است:
همان طوری که آفرینش اعضای جسمی انسان،در چهارچوب بسیار
محدودی قرار گرفته،و اراده خالق انسان به خاطر موزون بودن جسم آدمی،بر این بود که دستگاههای تشکیل دهنده ساختمان انسان محدود باشد،همان اراده و علت بر این قرار گرفت که دستگاه مشاعر،،ادراک،قوه عقل و اندیشه او نیز محدود باشد،و این محدودیت از عجایب نعمتهای الهی است که همین محدودیت باعث تحرک انسان به سوی فهم حقایق،و درک مسائل عالی است !
اگر نورافکن خرد از ابتدا بینای همه چیز بود،برای انسان نسبت به دستگاه فهم و شعور و عقل و خرد،حرکتی وجود نداشت،و این محدودیت عقل مقتضای آفرینش انسان است،آن هم از طرف آفریدگاری که عالم و عادل و حکیم است.
از آنجا که دنیا مرکز نور و ظلمت،حق و باطل،سلامت و مرض و شکر و کفر است،و از طرفی هر انسانی خواه ناخواه با امور بسیاری،چه در زمینههای فکری و چه در مراحل فردی،اجتماعی،سیاسی،اقتصادی،مادی،معنوی، معاشرتی،خانوادگی،دنیایی و آخرتی روبهروست و در تمام این امور،حق و باطل جریان دارد،و با تکیه بر عقل تنها،که از نظر خلقت سخت محدود است،تمیز حق از باطل،و تشخیص نور از ظلمت،در همه جا و در همه برنامهها کاری غیر ممکن است؛خداوند مهربان از باب کمک به انسانها معیارهایی برای جدا کردن حق از باطل،در همه امور قرار داد،که قرآن مجید در رأس تمام این معیارهاست.
انسان در برخورد با هر برنامهای وقتی از تشخیص حق از باطل عاجز ماند، باید این عجز را با توسل و مراجعه به کتاب خدا،که فرقان حق و باطل و نور و ظلمت است،از این کتاب پر برکت الهی کمک گرفته،و این معیار و کمکگیری از آن را عین لطف دوست به خویش بداند.
«یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ قَدْ جٰاءَکُمْ بُرْهٰانٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِیناً» (1).
«ای مردم ! یقیناً از سوی پروردگارتان برای شما برهان [ و دلیلی چون پیامبر و معجزاتش ] آمد؛و نور روشنگری [ مانند قرآن ] به سوی شما نازل کردیم».
«اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهٰاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبٰاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبٰائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (2).
«همان کسانی که از این رسول و پیامبر«ناخوانده درس»که او را نزد خود [ با همه نشانهها و اوصافش ] در تورات و انجیل نگاشته مییابند،پیروی میکنند؛ پیامبری که آنان را به کارهای شایسته فرمان میدهد،و از اعمال زشت بازمیدارد،و پاکیزهها را بر آنان حلال مینماید،و ناپاکها را بر آنان حرام میکند،و بارهای تکالیف سنگین و زنجیرهها [ یِ جهل،بیخبری و بدعت را ] که بر دوش عقل و جان آنان است برمیدارد؛پس کسانی که به او ایمان آوردند و او را [ در برابر دشمنان ] حمایت کردند و یاریش دادند و از نوری که بر او نازل شده پیروی نمودند،اینان همان رستگارانند».
«فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنٰا وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ» (3).
«پس به خدا و پیامبرش و نوری که نازل کردیم،ایمان آورید و خدا به آنچه انجام میدهید،آگاه است».
انتخاب نام نور برای قرآن به چه ملاک است ؟
مگر نه این است که رذایل اخلاقی،صفات ناپسند،فساد،ظلم،و هر گناهی که فکر میکنید،و نیز کلیّه مکتبهای ضد خدا و ضلالت و گمراهی و حاکمیت هوای نفس و..همه و همه تاریکی است،و انسان برای حرکت به سوی کمال، و مبارزه با هر نوع تاریکی اگر چراغی فرا راه حیات نداشته نباشد،چگونه میتواند بدون ضربه خوردن از تاریکیها به مقصد رسیده و نجات یابد ؟
این است که در قرآن مجید در اول سوره ابراهیم به این نکته اشاره میکند، که:من آمدهام تا بشر را از ظلمتها نجات داده و به وادی نور که عبارت از تمام حقایق الهی است رهنمون شوم:
«الر کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النّٰاسَ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلیٰ صِرٰاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ» (1).
«الر- [ این ] کتابی است که آن را بر تو نازل کردیم تا مردم را به اجازه پروردگارشان از تاریکیها [ یِ جهل،گمراهی و طغیان ] به سوی روشناییِ [ معرفت،عدالت و ایمان و در حقیقت ] به سوی راه [ خدایِ ] توانای شکستناپذیر و ستوده بیرون آوری».
در تفسیر«انوار درخشان»در ترجمه«نور»که اسم و یا وصف قرآن است آمده:قرآن نور مبین است،یعنی معرفت و بصیرتی در قلوب اهل ایمان و پیروانش پدید میآورد،و شعاعی است که از ساحت پروردگار بر دلهای آنان میتابد،که همواره در مقام کسب فضیلت برآیند،و در مسیر زندگی فردی
1) (1)) -ابراهیم (14):1.
و اجتماعی که با حوادث جهان آمیخته است از هر خطر ایمن بمانند.
قرآن طریق زندگی سعادتمندانه را آشکار میسازد،و پیروانش در اثر بصیرتی که دارند،اعمالی که به نفع آنهاست را برگزینند،و آنچه به ضرر و زیان آنهاست را ترک کنند؛زیرا چنانچه روح تعلیمات در دلهای آنها رسوخ کند و استقرار یابد،در عقیده و افکار و رفتار آنان نیز ظهور خواهد نمود.
در مقابل،گروهی در ضلالت و گمراهی زندگی مینمایند،و از سعادت و غرض از خلقت خود غافلند،و در آتش آرزوها و حرص میسوزند،و به خداوند اعتماد نداشته،نور فطرت را در وجود خود خاموش نموده،فاقد بصیرت در دین هستند.اینان به خاطر دور بودن از نور،هرگز راهی به سعادت نخواهند برد.
در هر صورت قرآن نوری است که از جانب حق بر بشر تابیده،و چراغی است که فروغ فروزان آن،همیشگی است،و بدون این نور یافتن راه مستقیم و حق برای هیچ کس امکان ندارد.
«یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ قَدْ جٰاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ شِفٰاءٌ لِمٰا فِی الصُّدُورِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ» (1).
«ای مردم ! یقیناً از سوی پروردگارتان برای شما پند و موعظهای آمده،و شفا است برای آنچه [ از بیماریهای اعتقادی و اخلاقی ] در سینههاست،و سراسر هدایت و رحمتی است برای مؤمنان».
«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لاٰ یَزِیدُ الظّٰالِمِینَ إِلاّٰ خَسٰاراً» (2).
«و ما از قرآن آنچه را برای مؤمنان مایه درمان و رحمت است،نازل میکنیم و ستمکاران را جز خسارت نمیافزاید».
«قُلْ هُوَ لِلَّذِینَ آمَنُوا هُدیً وَ شِفٰاءٌ وَ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَیْهِمْ عَمًی أُولٰئِکَ یُنٰادَوْنَ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ» (1).
«بگو:این کتاب برای کسانی که ایمان آوردهاند،سراسر هدایت و درمان است، و کسانی که ایمان نمیآورند در گوششان سنگینی است،و آن [ با همه روشنی و آشکاریاش ] بر آنان پوشیده و نامفهوم است؛اینانند که [ گویی ] از جایی دور ندایشان میدهند».
ممکن است کسی بگوید من دارای سلامتم و نیازی به نسخه و درمان کننده ندارم،باید گفت این سخن از کمال بیخبری است؛زیرا هر کس خود را با قرآن معیارگیری کند مییابد که دارای بیماری یا بیماریهایی است.و تنها راه معالجه قرآن است و بس.
انسان مرکب از سه قوّه است:جسم،روح،عقل،هر یک دارای امراضی است مخصوص به خود.قرآن گرچه درباره امراض جسمی آن چنان سخن ندارد؛ولی با عمل به آیاتی از قبیل آیاتی که خبائث را حرام کرده،و نیز دستوری که در خوردن و آشامیدن و پرهیز از اسراف دارد،میتوان سلامت جسم را تضمین کرد؛اما نسبت به روح و عقل،کسی نمیتواند ادعای سلامت کند، و اتّفاقاً علت بعثت انبیا و امامت امامان و نزول کتب آسمانی،بیماریهای روحی و عقلی مردم بوده است.
1) (1)) -فصلت (41):44.
روایتی در این زمینه از حضرت عیسی علیه السلام نقل شده است،مینویسند:
مسیح در شهری آگهی داد که فردا من عازم حرکتم،بیمارها را بامدادان حاضر کنید تا شفا دهم و بروم،فردا بامدادان به سرکشی بیمارها آمد،آنها را ده نفر دید، فرمود:بیماران این شهر همین ده تند ؟ گفتند:آری.فرمود:ای کاش تندرستهای این شهر به این شماره بودند (1)! !
از پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمودند:
یٰا عِبٰادَ اللّٰهِ انْتُمْ کَالْمَرْضیٰ وَ رَبُّ الْعٰالَمینَ کَالطَّبیبِ فَصَلٰاحُ الْمَرْضیٰ فیمٰا یَعْلَمُهُ الْطَّیبُ وَ یُدَّبِرُهُ بِهِ لٰا فیمٰا یَشْتَهِیْهِ الْمَریضُ وَ یَقْتَرِحُهُ (2).
«ای مردم شما همچون مریضان هستید،و خدای عالمیان طبیب شماست، صلاح مریض در عمل طبیب و تدبیر اوست،نه در آنچه مریض میخواهد، و برای خود مصلحت میداند».
اگر در آیه 57 سوره یونس (3)دقت کنید میبینید که خداوند متعال،قرآن را شفای صدور دانسته،و همین صدر است که منبع بسیاری از بیماریهاست، و همان بیماریهاست که علّت ضیق صدر و تنگی سینه در برابر معارف الهی است،و اگر امراض قلب و سینه،عقل و خرد و نفس و روان با قرآن معالجه نشود،انسان به ذلّت دنیا و عذاب آخرت دچار خواهد شد.
کفر،نفاق،شک،شرک،قساوت،ریا،کبر،سوء ظن،کینه،حقد،حسد، حبّ خارج از حد به دنیا و امثال این گناهان،در حقیقت بیماریهایی هستند که
اکثر قریب به اتفاق مردم به برخی از آنها،و بعضی به همه آنها دچارند،و جز با داروی قرآن قابل علاج نیستند.البته برای اطلاع از چگونگی علاج این امراض با قرآن،که تنها شفا دهنده انسان است،باید به کتب اخلاقی مراجعه کنید.
«..فَقَدْ جٰاءَکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَذَّبَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ صَدَفَ عَنْهٰا سَنَجْزِی الَّذِینَ یَصْدِفُونَ عَنْ آیٰاتِنٰا سُوءَ الْعَذٰابِ بِمٰا کٰانُوا یَصْدِفُونَ» (1).
«اینک برهانی آشکار و هدایت و رحمتی از سوی پروردگارتان برای شما آمد، پس ستمکارتر از کسی که آیات خدا را تکذیب کند و از آنها روی بگرداند کیست ؟ به زودی کسانی [ را ] که از آیات ما روی میگردانند،به خاطرِ روی گرداندنشان به عذابی سخت مجازات خواهیم کرد».
«وَ لَقَدْ جِئْنٰاهُمْ بِکِتٰابٍ فَصَّلْنٰاهُ عَلیٰ عِلْمٍ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ» (2).
«و برای آنان کتابی [ عظیم و با ارزش ] آوردیم که آن را از روی دانشی [ گسترده و دقیق ] بیان کردیم،در حالی که برای گروهی که ایمان آوردند، سراسر هدایت و رحمت است».
«وَ إِذٰا لَمْ تَأْتِهِمْ بِآیَةٍ قٰالُوا لَوْ لاٰ اجْتَبَیْتَهٰا قُلْ إِنَّمٰا أَتَّبِعُ مٰا یُوحیٰ إِلَیَّ مِنْ رَبِّی هٰذٰا بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ» (3).
«و هرگاه برای مخالفان [ به سبب تأخیر وحی ] آیهای نیاوری [ بر پایه گمان
پوچ و باطلشان که قرآن را از پیش خود میآوری ] میگویند:چرا آیهای از نزد خود انتخاب نکردی [ تا برای ما بیاوری ] ؟ بگو:من فقط از آنچه که از سوی پروردگارم به من وحی میشود،پیروی میکنم.این قرآن دلایلی روشن از سوی پروردگار شماست و برای گروهی که ایمان میآورند،سراسر هدایت و رحمت است».
«وَ إِنَّهُ لَهُدیً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ» (1).
«و یقیناً قرآن برای مؤمنان،سراسر هدایت و رحمت است».
رحمت در انسان صفت نفسانی است،و ریشه آن عبارت است از:تأثیر خاطر به علت نقصی که در غیر مشاهده میکند؛و این تأثیر،باعث میگردد حس نوع دوستی و عاطفه تحریک شده و انسان برای کمک به انسان دیگر از هیچ فعالیتی دریغ نکند.
ولی نسبت به پروردگار که منزّه از هر نقصی است عبارت است از:افاضه وجود به موجودات،و قرار دادن آنها در چهارچوب نظامات و مقررّاتی که متناسب با آنهاست.از این گونه عنایت حضرت او به موجودات تعبیر به رحمت عامه شده است.
اما آموزش معارف و ارائه حسنات اخلاقی،و بر شمردن و روشن نمودن آنچه به زیان انسان است،و نشان دادن راه زندگی سالم و اعلام نیکیها و راه آراسته شدن به آن،رحمت خاصه است و رحمت خاصه حضرت حق تجلّی در قرآن دارد.
1) (1)) -نمل (27):77.
میدانید که انسان،در هر دورهای با مشکلات گوناگون فردی،اجتماعی، خانوادگی،اقتصادی،مادی و معنوی روبروست،اگر در برخورد با مشکلات از قرآن مجید راه حل بخواهد،قرآن برای هر مشکلی راه حل نشان میدهد،و در صورت به کارگیری رهنمود قرآن،انسان از مشکل رها شده و به عافیت و راحتی خواهد رسید؛این است آن رحمتی که خداوند کتابش را به آن ستوده است.
بدون شک قرآن نشاندهنده یک زندگی سالم و راحت در دنیا و آخرت است، و همین کتاب است که انسان را مستحق بهشت،و دور از عذاب جحیم میکند، و هیچ رحمتی برای بشر برتر و بالاتر از این رحمت نیست ! !
(1) «ذٰلِکَ نَتْلُوهُ عَلَیْکَ مِنَ الْآیٰاتِ وَ الذِّکْرِ الْحَکِیمِ» (2).
«این داستانهایی که بر تو میخوانیم از آیات [ الهی ] و پندهای حکیمانه است».
«الر تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْحَکِیمِ» (3).
1) (1)) -توصیف قرآن به«حکیم»یا اشاره به این است که آیات قرآن دارای چنان استحکام و نظمی است که هرگونه باطل و خرافه گویی و هزل را از خود دور می کند،جز حق نمی گوید و جز به راه حق دعوت نمی کند،و یا اشاره به این است که قرآن همچون دانشمند حکیمی است که در عین خاموشی با هزار زبان سخن می گوید،تعلیم می دهد و اندرز می گوید،تشویق می کند،انذار می نماید و خلاصه به تمام معنا دارای حکمت است. نکته دیگر این است که«حکمت»معمولاً صفت شخص زنده و عاقل است،گویی قرآن خود را موجودی زنده و عاقل و رهبر و پیشوا معرفی می کند که می تواند درهای حکمت را به روی انسان گشوده و به صراط مستقیم راهنمایی کند.(اقتباس از تفسیر نمونه.)
2) (2)) -آل عمران (3):58.
3) (3)) -یونس (10):1.
«الر-این است آیات کتاب استوار و خللناپذیر».
«وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ» (1).
«سوگند به قرآن کریم».
معنای آیات این است:قرآنی که آیاتش به وسیله خداوند به محکمترین مرحله فرو فرستاده شده،و همین محکم بودنش،بهترین دلیل بر نبوت رسول ماست.
قرآنی که به حکمت تربیت میکند،و به عقل و نفس،راه مستقیم حق را نشان میدهد.
قرآنی که حقایق و معارف،قوانین و شرایع و پندها و موعظهها را برای هدایت مردم بازگو کرده است.
قرآن به انسان حیات حکیمانه میبخشد و حیات حکیمانه بر دو پایه اساسی استوار است:علم و عمل.
شناخت حقوق،مسئولیتها،وظایف،تکالیف،و کیفیت ارتباط صحیح با مردم،حکمت نظری،و عمل بر وفق آن شناخت،حکمت عملی است، و انسانی که این چنین شناخت و عملی داشته باشد حکیم است و به قول قرآن هر کس آراسته به حکمت باشد،به او خیر کثیر عنایت شده است:
«وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً» (2).
«حکمت را به هر کس بخواهد میدهد،و آنکه به او حکمت داده شود،بیتردید او را خیر فراوانی دادهاند».
«قُلْ مَنْ کٰانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلیٰ قَلْبِکَ بِإِذْنِ اللّٰهِ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ وَ هُدیً وَ بُشْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ» (1).
«[ آنان میگویند:چون جبرئیل،وحی را برای تو میآورد ما با او دشمنیم؛ بنابراین به تو ایمان نمیآوریم ] بگو:هر که دشمن جبرئیل است [ دشمن خداست ] زیرا او قرآن را به فرمان خدا بر قلب تو نازل کرده است،در حالی که تصدیق کننده کتابهای پیش از خود و هدایت و بشارت برای مؤمنان است».
«..وَ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ الْکِتٰابَ تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً وَ بُشْریٰ لِلْمُسْلِمِینَ» (2).
«و این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر هر چیزی و هدایت و رحمت و مژدهای برای تسلیمشدگان [ به فرمانهای خدا ] ست».
«قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ لِیُثَبِّتَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هُدیً وَ بُشْریٰ لِلْمُسْلِمِینَ» (3).
«بگو:آن [ آیات ] را روح القدس از سوی پروردگارت به درستی و راستی نازل کرده تا کسانی را که ایمان آوردهاند،ثابت قدم بدارد و برای تسلیمشدگان [ به فرمانهای حق ] هدایت و مژده باشد».
اما بشارتی که قرآن میدهد:
قرآن مجید مردم را به ایمان به خدا،روز جزا،ملائکه،انبیا،کتب آسمانی، و عمل صالح دعوت میکند،و به اهل ایمان،آن مردمی که در پرتو ایمان خود دارای عمل صالحند،خیر دنیا و بهشت را در آخرت بشارت میدهد.چنانچه میفرماید:
«اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ* لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ لاٰ تَبْدِیلَ لِکَلِمٰاتِ اللّٰهِ ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» (1).
«همانان که ایمان آوردهاند و همواره پرهیزکاری دارند.*آنان را در زندگی دنیا و آخرت مژده و بشارت است [ در دنیا به وسیله وحی و در آخرت به خطاب خدا و گفتار فرشتگان ] در کلمات خدا [ که وعدهها و بشارتهای اوست ] هیچ دگرگونی نیست؛این است کامیابی بزرگ».
در این زمینه لازم بود درباره حیات طیّبه در دنیا،و بهشت در آخرت توضیح داده شود،تا مسئله بشارت روشن گردد،ولی این مختصر گنجایش این دو مسئله اساسی را ندارد.
«الم* ذٰلِکَ الْکِتٰابُ لاٰ رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ» (2).
«الم*در [ وحی بودن و حقّانیّت ] این کتابِ [ با عظمت ] هیچ شکی نیست؛ سراسرش برای پرهیزکارانْ هدایت است».
«فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلیٰ قَلْبِکَ بِإِذْنِ اللّٰهِ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ وَ هُدیً وَ بُشْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ» (1).
«زیرا او قرآن را به فرمان خدا بر قلب تو نازل کرده است،در حالی که تصدیق کننده کتابهای پیش از خود و هدایت و بشارت برای مؤمنان است».
«شَهْرُ رَمَضٰانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنّٰاسِ..» (2).
«ماه رمضان که قرآن در آن نازل شده،راهنمای مردم است..».
«هٰذٰا بَیٰانٌ لِلنّٰاسِ وَ هُدیً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ» (3).
«این [ قرآن ] برای مردم،بیانگر [ حوادث و واقعیات ] و برای پرهیزکاران سراسر هدایت و اندرز است».
«تِلْکَ آیٰاتُ الْقُرْآنِ وَ کِتٰابٍ مُبِینٍ* هُدیً وَ بُشْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ» (4).
«این آیات [ باعظمت ] قرآن و کتابی روشنگر است،*[ که سراسر ] هدایتکننده [ انسانها ] و برای مؤمنان مژدهدهنده است»..
در هر موجودی دو مسئله اساسی وجود دارد:یکی خلقت و دیگر هدایت.
هیچ موجودی پس از خلقت واگذار به خود نمیشود؛زیرا در واگذاشته شدن به خود،علاوه بر این که ادامه حیات برایش ممکن نخواهد بود،وجودش منبع فساد و افساد خواهد گشت،و در نتیجه به نظام هستی ضربه وارد خواهد آمد.
این اراده مسلّم اوست که به دنبال آفرینش هر موجودی،او را به مسیری که متناسب با اوست هدایت کند:
«رَبُّنَا الَّذِی أَعْطیٰ کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدیٰ» (1).
«گفت:پروردگار ما کسی است که به هر موجودی،آفرینش [ ویژه ] او را [ آن گونه که سزاوارش بود ] به وی عطا کرده،سپس هدایت نمود».
اگر به گردش کرات عظیم آسمانی و هدایت ستارگان،ماهها و خورشیدها اندک توجهی کنیم،مییابیم که با نظمی دقیق،هر یک در مداری مخصوص،و با حرکتی متناسب،سریع یا کند،و با فاصله معینی بر گرد خورشید یا ستاره دیگری میگردند.
نویسنده کتاب«قانون بزرگ»میگوید:
«قانون جاذبه،قوه ثقل ما در تمام قوانین است،و وجود آن معرّف یک اراده ما فوق سایر ارادههای حاکم بر جهان میباشد».
در همان کتاب میگوید:
«ما زندگی،شکل،حرکات و تمام داشتههای حقیر خود را مدیون اجرام سماوی شگرفی هستیم که با تنظیم و تعادل حرکات و نیروهای خود،و انطباق آنها با حرکات زمین،اسباب بقای ما در سطح این کره شدهاند».
کاشف نیروی جاذبه میگوید:
«محققاً نمیتوانیم جمیع حرکات کواکب را صرفاً ناشی از قوه جاذبه ندانیم ؟ پس واجب است که در گردش آنها،خدا و قدرت الهی در کار باشد،تا آنها را بر مدارشان بچرخاند».
بعد از جهان جمادات،به عالم نباتات میرسیم،مطالعه کیفیت زندگانی،
1) (1)) -طه (20):50.
تغذیه،تطابق با محیط،لقاح،حفظ،تکثیر نسل روییدنیها،انسان را مات و مبهوت میکند.
گیاهان نه تنها برای تغذیه و ادامه حیات،از ابر،باد،مه،خورشید و زمین استفاده میکنند؛بلکه برای لقاح و تکثیر نسل،و پخش بذر و تخم از حشرات، انسان،حیوان،طوفان،سیل و حتی از هم نوعان خود کمک میگیرند.
آثار هدایت و فعالیت روحی فقط منحصر به گل و تخم گیاه نیست،بلکه در تمام اجزاء و اعضای آن،مثل ساقه،ریشه و برگ عیان و مشهود است.
از دکتر«براندی»نقل شده است که:
«یکی از ریشههای یک درخت،ضمن پیشروی در خاک به مقداری تخم و گیاه فاسد برخورد نمود،برای عبور از این مانع،به صورت ریشههای نازک مویی درآمده و رد شده سپس در مسافت چند سانتیمتر آن طرفتر،ریشهها دوباره به هم پیوسته به صورت یک ریشه ضخیم به پیشرفت خود ادامه داده است» (1).
هم چنان که آثار هدایت پروردگار در گیاه،برای عموم بشر،مخصوصاً برای علمای متخصص بهتآور و شگفتانگیز است؛در دنیای جانوران این آثار روشنتر و شگفتانگیزتر است.مسئله زندگی مورچگان،موریانه،زنبور عسل،انواع ماهیها،پرندگان،چرندگان،خزندگان،و نظامی که از هدایت الهی بر آنان حکمفرماست،راستی بهتآور و حیرتانگیز است.
1) (1)) -تفسیر نوین:147.
انسان نیز در نیاز به هدایت،از موجودات جهان مستثنی نیست،انسان از دو نوع هدایت برخوردار است:هدایت تکوینی،که مربوط به تکوین نطفه او در صلب پدر،و قرار گرفتن او در رحم مادر،و کلیه اموری است که با جسم و حیات جسمی او سر و کار دارد،و خود انسان دخالتی در آن ندارد.
هدایت دیگر،عبارت از مجموعه مقرراتی است که خداوند متعال برای تزکیه او،و یافتن راه صحیح زندگی به وسیله پیامبران،امامان و کتب آسمانی به او ارائه کرده است.این نوع از هدایت به طور کلی در قرآن مجید تجلی دارد،و از این جهت قرآن،کتاب هدایت و پیرو این کتاب را هدایت شده میگویند.
دانشمندان از این چند نوع هدایت،که در قرآن مجید هم به آن اشاره شده به ترتیب تعبیر به:هدایت تکوین،هدایت غریزه،هدایت عقل و هدایت شرع یا هدایت تشریعی نام میبرند.
هدایت شدگان به وسیله قرآن دارای اوصافی هستند که شما میتوانید در آیاتی که در آنها لفظ:متقون،مؤمنون،مفلحون،مسلمون،صادقون،شاکرین، عابدین به کار رفته،آن اوصاف و ویژگیها را که معلول هدایت است ببینید.
میتوان گفت:جهاد با مال و نفس،انفاق علم و مال،صبر و استقامت در راه خدا،شکر نعمت،خضوع و خشوع در نماز،ادای امانت،وفای به عهد، برپاداشتن نماز،روزه،حج،امر به معروف،نهی از منکر،ایمان به خدا و قیامت،رعایت حق یتیم،عدالت در عمل،رعایت حق مردم،تربیت اولاد، تلاوت قرآن با دقت،پیروی از سنت پیامبر،ادای زکات،پرداخت خمس،
راستگویی،پرهیز از محرمات فکری و عملی و اخلاقی و..همه از اوصاف کسانی است که از هدایت قرآن بهرهمند شدهاند.
کلمه حق و تبیان نیز با روشن شدن معانی آن اوصاف،خود به خود برای شما روشن شده و احتیاج به تفصیل بیشتر ندارد.ما در این قسمت به چند نکته اشاره میکنیم:
1-دانشمندان در ترجمه حق گفتهاند:حق یعنی:درست،درستی،سزاوار، مِلک،ثابت و مستقر،و آنچه مقابل باطل است.
2-حق یکی از نامهای خداست؛چون وجود او ثابت و مستقر و فناناپذیر و سزاوار اطلاق هستی است.
3-از آنجا که آیات و قوانین قرآن،و مواعظ و اندرزها و احکامش ابدی، ثابت،مستقر و غیر قابل تغییر است،از آن تعبیر به حق شده است.
قرآن در این زمینه میفرماید:
«نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ» (1).
«این کتاب را تدریجاً به حق و راستی بر تو نازل کرد،که تصدیق کننده کتابهای پیش از خود است؛و تورات و انجیل را».
«تِلْکَ آیٰاتُ اللّٰهِ نَتْلُوهٰا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ» (2).
«این [ داستانها و حادثههای واقعی ] نشانههای [ توحید،ربوبیّت و قدرت ] خداست که به حقّ و راستی بر تو میخوانیم».
و نیز از آنجا که قرآن بیانکننده تمام خواستههای الهی،و روشن کننده وضع خلقت،و بیان حیات امم قبل،و نشان دهنده زندگی پاک انبیاست،و نیز مبیّن حلال و حرام خدا،و مسائل عالی اخلاقی است،از او تعبیر به«تبیان»شده است.آیاتی که لفظ تبیان در آن به کار رفته در قسمتهای قبل به آن اشاره شده است.
آیین پسندیده
اصالت مقررات پاک و عالی اسلام،در سایه قرآن مجید،سنت پیامبر عظیمالشأن صلی الله علیه و آله،اخبار و روایات معتبر صحیح و مستند رسیده از ائمه طاهرین علیهم السلام بر ارباب خرد و اندیشه پوشیده نیست.
پس از تفکر و تعقل در تعلیمات اسلام،تردید و شک در برتری آن،بر سایر مکتبهای دینی هم چون تردید در فروغ آفتاب جهانتاب است.
دین مقدس اسلام از امتیازاتی برخوردار است که دیگر مذاهب و مکتبها از آن بیبهرهاند.
تعالیم برتر و ریشهدار قرآن،و حقایق عمیق و بلند پایه اسلام،زنده کننده نفوسِ مرده آدمیان و چراغ فروزان راه زندگی انسانهاست؛چراغی که فروغش ابدی و حیاتش جاوید است.
پیدایش این مکتبِ بینیاز و ارزنده،در زمانی بود که اثری از حیات معنوی، اخلاقی و انسانی،در عرصه روزگار نبود،و به فرموده مولای متقیان علیه السلام هنگامی بود که بشر در خواب گران و سنگینی غنوده بود (1).
حقایقی گران،ارزنده و پر بها،آنچنان از افق تابناک این آیین درخشیدن گرفت که تمام نگاهها را به خود متوجه و خواستاران حقوق انسانی را مبهوت ساخت.
1) (1)) -نهج البلاغه:خطبه 88.
سرچشمه مقررات عالی اسلام،خدای متعال است،که مطابق استعداد فطری بشر،با رعایت مصالح و مفاسد فردی و اجتماعی مربوط به انسان،قانون عرضه کرده است.از این جهت آدمیان در قوانین اسلامی،برنامهای بر خلاف طبیعت و فطرت خود نمییابند.
مقررات پاک و ریشهدار اسلام،محدود به زمان و مکان نیست،قانون در اسلام برای همه و برای همیشه است و قوانین پر بهای دین اسلام،فراتر از آن است که در قید زمان یا مکانی قرار گیرد؛به همین علت بر اسلام،مکتب و آیینی برتری ندارد.
از آنجا که سرچشمه قوانین اسلامی خدای جهان آفرین است،تمام قوانین و مقررات آن،از پرتو علم،عدل و حکمت الهی برخوردار است،و این مرحله خود باعث برتری اسلام بر سایر روشهای موجود و غیر موجود،در جهان است.
همان گونه که کتاب تکوین و آفرینش از هرگونه عیب و نقصی مبراست و نظم دقیقی بر تمام برنامههای عالم طبیعت حاکم است،کتاب تشریع؛یعنی قرآن کریم و تفسیر آن از طرف پیامبر و ائمه علیهم السلام نیز از هر گونه عیبی منزه است.
اسلام ضامن خوشبختی فرد و اجتماع در تمام زمینههای دنیا و آخرت و امور مادی،معنوی،جسمی و دینی است که با روشی متین و استوار،بشر را از همه خرافات و اوهام و بدبختیها نجات میدهد.
ادیان و مذاهب دیگر که به وسیله انبیای الهی پاک و بیعیب به بشر عرضه
شد،همه دستخوش تغییر شده و بر اثر ناپاکیهای عدهای سودجو رنگ اصلی خود را از دست دادند؛از این جهت قابلیت اصلاح و جوابگویی به مسائلی که پیش روی انسان بوده و خواهد بود را ندارند.
قواعد و قوانین ناقص و ساختگی مکتبهای بشری،که همه آن تابع هوی و هوس عدهای معدود و معلوم الحال است نیز جوابگوی مشکلات و معضلات انسان نیست،و دردهای مادی و معنوی را نمیتواند درمان کند.
مهمترین دلیل نقص و کاستی قوانین مکتبهای تحریف شده،این است که با این همه نظامات گوناگون،در گذشته و حال،و قانون و قدرت،بشریت به سرعت به سوی سقوط اخلاقی و روحی در حرکت است،و روز به روز بلکه لحظه به لحظه آمار جنایات و مفاسد رو به فزونی است.
اگر قوانین ساختگی بشری،اصلاح کننده برنامهها بود،باید اوضاع فعلی بشریت،درست در نقطه مقابل وضع موجود؛یعنی صعود جهانیان بر مرتفعترین قلّه حالات روحی و اخلاقی،با حفظ شؤون مادی،قرار داشت.
امروز کدام مهد علمی است که بتواند در سایه قوانین خود،ارزشهای انسانی را پاس بدارد ؟ و کدام پرورشگاه تربیتی است که بتواند،تمام دردهای فردی و اجتماعی انسان را درمان نماید ؟
انسان (بدون این مکتبهای بیپایه) در عالم طبیعت،خوشبخت بوده و چیزی که او را به این صورت درآورده،تمدن امروزی است که به شکل یک دیو مهیب،همه چیز انسانی را تغییر داده است (1).
1) (1)) -قرارداد اجتماعی:113.
با توجه به این که در جهان امروز،تحولات حیرتانگیزی در برنامههای زندگی روی داده،و از چند قرن قبل تاکنون،دانش بشری وسعت عجیبی پیدا کرده و به وسیله علوم طبیعی،مشکلات زیادی از زندگی مادی حل شده و در کنار این تحول همگانی،از اصول تعلیم و تربیت در این عصر به شدت غفلت شده و در خیال دانشمندان علوم انسانی،صورت نوینی به خود گرفته است؛اما با این حال کدام مرکز علمی و تربیتی ضامن سعادت انسان در همه زمینههای زندگی است ؟ و کدام مرکز آموزشی عهدهدار به وجود آوردن جامعهای پاک و انسانی است ؟ !
گر چه در دنیای مترقی و متمدن کنونی،دردهایی از زندگی مادی انسان دوا شده است؛اما در مقابل آن،هزاران درد اخلاقی،روانی،اجتماعی و سیاسی در زندگی شخصی و اجتماعی انسان ریشه دوانده است.
آمار وحشتناک انواع جنایات و گناهان،از هم گسیختن روز افزون کانون گرم خانوادهها،فرار دختران و پسران از آغوش گرم پدران و مادران،جنگهای طولانی و ویرانگر زورگویان با ملل ضعیف و ناتوان به خاطر تصاحب سرمایههای مادی و انسانی آنان،نوین شدن وضع استعمار؛یعنی استعمار عقلی و فرهنگی،سلب آزادی و حقوق از جوامع بشری به دست گروهی اندک از فرمانروایان مستبد،خودکشیهای فراوان،به هم خوردن نظام اقتصادی و تناقض در روشهای مادی بین شرق و غرب،اعطای حق«وِتو»در جامعه ملل به نظامهای طاغوت،اعتصابات دسته جمعی کارگران،خستگیهای انسان از اوضاع زندگی ماشینی،هرج و مرج عمومی در همه زمینهها در تمام جهان، بدبینی همگانی،نبود اطمینان و اعتبار،سرشکستگی بشر از حیات،عدم هدف
در نسل جوان،هیپیگری و لا ابالیگری پسران و دختران،انحطاط ظاهری و باطنی،دزدیهای رسمی و غیر رسمی در ادارات دولتی و مؤسسات ملی، گانگستریها، آدمکشیها،فرو رفتن بشر در منجلاب فساد با شیوع فیلمها و برنامههای مستهجن در سینماها و کابارهها،نشر مجلات مبتذل، شبنشینیها،اوضاع وخیم ناموسی،علنی بودن مراکز فحشا،تبلیغات غلط و خیرهکننده بنگاههای تبلیغاتی،حکومتهای فاسد،همه و همه نشان دهنده اوضاع وخیم فرهنگی اجتماعی عالم،در سایه مکتبهای بیاصل و پایه و بدون ریشه ساخته دست بشر،و بیخبری انسان از قانون خدای متعال عالم است.
فرهنگی که امروز بر جهان حاکم است و مورد ستایش تمام جهانیان است،با این همه غرور و تکبر و با این همه ادعاهای عجیب و غریب،حتی قدرتی به اندازه یک فرد دلسوز به حال جامعه را ندارد.
شما میتوانید در اوضاع روحی و عاطفی سران ملتها و پایهگذاران دولتها،در قرون اخیر به ویژه پس از جنگ جهانی اول و آنچه از آنان به عنوان راه کارهای علاج مشکلات و معضلات بشری صادر شده و میشود،مطالعه دقیق کنید تا به بیپایه بودن فرهنگ حاکم بر جهان،اقرار و تصدیق نمایید (1).
بدون تردید باید اقرار کرد که دنیا با همه پیشرفتهایی که در امور مادی نصیبش شده است،حقیقت تعلیم و تربیت واقعی را درک نکرده و توجهی به اصول معنوی و روحی ندارد.
آنچه مایه تأسف است این است که بشریت با این همه به اصطلاح پیشرفت
1) (1)) -برای مطالعه بیشتر میتوانید به کتاب ارزشمند«انسان کامل»اثر استاد شهید مرتضی مطهری مراجعه کنید.
و ترقی در امور صنعتی و علمی،پس از این همه شکست و اشتباه،به معنویت نگراییده است.
بنیانگذاران مکاتب گوناگون حاکم بر دنیا،خود میدانند آن اصولی را که فرهنگ امروز عالم،در تربیت و تعلیم پیش گرفته،فقط با همان ترقیات مادی سازش دارد،و آن اصول هم بدون شک در پیشبرد هدفهای عالی انسانی هیچ گونه تأثیری ندارد؛امّا اینان هرگز به مبانی اسلامی برگشت نمیکنند و به منطق دین رجوع نمینمایند.
امروز قسمت بزرگی از تربیت شدگان فرهنگ جدید در غرب و شرق،چنان به خود گرفتارند و به خورد و خوراک و خواب و شهوت مشغول،که وقتی برای فکر کردن در مسائل عالی انسانی را برای خود باقی نگذاشتهاند،و اگر کسی از حظوظ و فواید روحی صبحت کند،و یا از فیض روحانیِ تفکر در مناظر طبیعت در تنهایی دم بزند،او را گرفتار دام خیال،و گمگشته راه خرافات و اوهام میشمارند و به حال او دلسوزی میکنند ! !
این همه فریاد و غوغای زندگی؛یعنی خورد،خواب،شهوت،به گونهای مردم عالم بویژه غربیها و غربزدهگان را اسیر چنگال خود ساخته،که شب و روز مانند مورچهها قرار و آرام ندارند و تنها میکوشند تا شکم خود را پر سازند و غریزه جنسی خود را از هر راهی که ممکن است ارضا نمایند؛تو گویی مانند حیوانات غیر از این رفتار وظیفه و تکلیفی نداشته و ندارند.
نه وقت آن را دارند که نگاهی به سوی آسمان کبود و چرخ نیلگون انداخته و دقیقهای روح خود را با تماشای این عوالم بیکران درخشان،که در فضای پهناور مکان در جولانند صفا دهند،و از زنجیر حسها و هوسهای جسمی آزاد سازند،و نه حال و ذوقی دارند که ساعتی چند،خود را در آغوش مادر طبیعت انداخته،نقش زندگی بخش او را در درون دل و جان خود نقاشی کنند و شیر
حیرت و استغراق و اشتیاق از پستان فیض ریزان این مادر مهربان را با لبهای تشنه روح خود بمکند و خود را حیات تازهای بخشیده و زنده دل و توانا سازند.
آری! افراط و تفریط،یگانه سبب خرابی و فساد تمدن شرق و غرب و مایه بدبختی،بیچارگی،اسیری و بندگی پیروان این دو تمدن گردیده است (1).
نتیجه این همه پیشرفت در سایه فرهنگ نوین در جهان،جز ایجاد فساد و بدبختی،بروز جنگهای خانمان سوز و پایمال کردن حقوق ناتوانان،چیز دیگری نیست.
هر روز میبینیم و میشنویم و میخوانیم که هرج و مرج روحی و اخلاقی،در سراسر گیتی شیوع پیدا کرده و بشر به تجاوز خود،در همه زمینهها افزوده است.
امروز تا حقیقتِ تربیت و تعلیمِ صحیح و معنوی،آن تعلیم و تربیتی که متکی به مبدأ جهان است،مورد توجه مصلحین جهان قرار نگیرد،دامنه فساد و شیوع اعمال ننگین و قبیح،روز به روز در تمام کشورها توسعه پیدا کرده و همه جوامع بشری دیر یا زود،با تمام محصولات علمی و صنعتی که در اختیار دارند،خود به سوی نابودی کشیده خواهند شد.
به خاطر این که این مسئله از نظر جامعهشناسی بسیار پر ارزش و مفید است، باید جوامع و ملل را متوجه آن مکتبی نمود که سزاوار است انسان را در مسیر کمال قرار داده و بسوی مقصود سوق دهد،مکتبی که بنای آن بر فطرت،حقیقت و انسانیت،و محورش بر ایجاد سیادت و عظمت انسان است.
به طور قطع آیینی که خدای جهان آفرین به نام اسلام توسط آخرین فرستاده
1) (1)) -اصول اساسی روانشناسی:36.
خود محمد بن عبد اللّٰه صلی الله علیه و آله به انسان عرضه کرده،و برای اثبات برتریش بر سایر مکتبها،بشر را به تأمل و تعمّق در آن دعوت کرده است،همان مکتبی است که انسان سزاوار آن است.
از هنگامی که قوانین عالی اسلام از طرف خدای متعال نازل شده است چهارده قرن میگذرد؛در این زمان طولانی انسان در تمام گیتی تجربیات مختلفی کسب کرده است،فلسفه فراگرفته،در علوم سیاسی درسها خوانده، و دانشهای زیادی اندوخته،آنچه از تمام این علوم و معارف کسب کرده است، در این جمله خلاصه میشود که:هر آیین و نظام زمینی،در میان یک اجتماع، نشانهای از افکار طبقهای است که بر آن اجتماع مالک و حاکمند،و این دسته، حاکم و مالک منافع و مصالح خود را به حساب بقیه مردم میگذارند.
گاهی ممکن است در اجتماعی«فؤودالیزم»حکومت کند،روی این حساب سیستم سازی این حکومت فقط به نفع فئودالها خواهد بود،و مصالح آنها به حساب بقیه ملت بیچاره گذارده خواهد شد.
همچنین ممکن است روش«سرمایهداری»بر ملتی حاکم باشد،باز هم نظام آنها فقط به نفع سرمایهدارها است،و مصالح آنها به حساب مصلحت کارگران گذارده خواهد شد !
گاهی حکومت«دیکتاتوری»بر مردم فرمانرواست،به طور قطع سیستم سازی این جمعیت نیز به خاطر نفع طبقه کارگر (حد اقل از نظر تئوری) گذارده خواهد شد و جز در سایه همین برنامه کلی در تاریخ،سیستم دیگری به وجود نیامده است،و این همان است که خدای متعال در قرآن کریم فرموده:هر دین و شریعتی (جز شریعت الهی) تابع«هوی»است که پیروان آن به هر طرف متمایل گردند،آن شرع هم به همان طرف خواهد گرایید.
آن وقت چهارده قرن است که از نزول اسلام میگذرد،و مردم در سراسر
جهان تجربیات مختلفی به دست آوردهاند،مطالعه و تحقیق نشان میدهد هر چیزی که سبب انحراف مردم از دین الهی بوده است،خود سبب دل سنگی، پستی و شقاوتی گردیده است که طاقت فرسا بوده و امنیت و آسایش آنان را مورد تهدید قرار داده،و پیوند ایشان را از هم بریده،و وِزْر و وبال یکی را گریبانگیر دیگری نموده است.چنان که سیستمهای زمینی همیشه این طور بودهاند.
قطع نظر از شقاوت همهجانبه جهانی،که در تاریخ معاصر سبب دو جنگ جهانی پی در پی در ربع قرن شده است،و سومی هم در مرز جهان در کمین است و کره زمین را به وحشیانهترین جنگی که تاریخ آن را میشناسد تهدید میکند،و نیز قطع نظر از به هم پاشیدن نظام خانوادهها و تحلیل رفتن اخلاق عمومی و لجام گسیختگی بیشتر غیر مسلمانان و درد اعصاب آدمی،در گیرودار هدفهای متفاوت که سبب امراضی چون دیوانگی و نگرانیهای روحی و عصبی و خودکشی میگردد،که به آن اندازه که آدمیّت در این نسل با این امراض روبروست،خلاصه قطع نظر از تمام اینها،انسان در تاریخ عصر خود با این همه نگرانی مواجه نبوده است (1)،و جز با پاسخ گفتن به ندای حق و حقیقت که همان اسلام است،از بدبختی و بردگی آزاد نمیگردد.
بشریت برای درمان این همه مصیبت و بدبختی و این که خود را از سقوط و انحطاط برهاند،چارهای جز رجوع به اسلام ندارد.
آیین مقدس اسلام چون جهانی و ابدی است و مقرراتش منحصر در جماعت و طایفه خاص یا زمان و مکان مشخصی نیست،در روش قانونی خود مصالح
1) (1)) -آیا ما مسلمان هستیم:53.
و مفاسد واقعی انسان را در نظر گرفته و قانون خود را متوجه کسی میداند که مصداق انسان است،مرد یا زن،سیاه یا سپید،غنی یا فقیر،عرب یا عجم،قوی یا ضعیف،عالم یا جاهل.
اسلام آیینی است که مقررات عالی خود را به دو بخش ثابت و متغیر (1)تقسیم کرده است،بخش اول که روی اساس آفرینش انسان و مشخصات ویژه او استوار است را،به نام دین و شریعت اسلامی نامیده و در پرتو آن انسان را به سوی سعادت همه جانبه رهبری مینماید.خدای متعال در قرآن میفرماید:
«روی خود را به سوی دین نموده و استوار و ثابت قدم باش،در حالی که میانه روی را روش خود قرار دهی،دین همان مقتضای آفرینش خدایی است که مردم را روی همان نوع خلقت آفریده و خلقت خدایی تغییرپذیر نیست،دینی که بتواند انسان را اداره کند همانست» (2).
1) (1)) -تغییر مورد نظر به اعتبار تغییر موضوع است،چرا که احکام الهی به اعتبار در نظر گرفتن مصالح و مفاسد واقعی است و به صورت قضیّه حقیقیّه (نه قضیّه خارجیه) صادر شده است،بنابراین هرگز تغییر نمیکند و همیشه ثابت است،شاهد این نکته روایت وارده است که فرمودند:حَلٰالُ مُحَمَّدٍ حَلٰالٌ إلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ وَ حرٰامُ مُحَمَّدٍ حرٰامٌ إلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ.(کافی:58/1،حدیث 19.) کوتاه سخن این که تعبیر متغیر بودن احکام مسامحهای است و هرگز نمیتوان حتی تصور کرد که حکمی از احکام الهی متغیر باشد،اگر در مواردی نیز حکم متغیر شود این تغییر حکم نیست؛بلکه تغییر موضوع است به عنوان مثال:حکم شراب در قرآن کریم«حرمت»است،حال اگر در موردی مثلاً هنگام اضطرار و قرار گرفتن در محذوری چون مرگ بر اثر نبود آب،استفاده از آن جایز میشود؛به طور قطع حکم شراب تغییر نکرده است؛بلکه موضوع آن غیر از موضوع حرمت است؛یعنی مکلف در این مورد غیر از مکلفی است که جمیع شرایط در او جمع است.بنابراین چون موضوع حکم عوضشده است حکم دیگری بر او بار شده است نه آنکه آن حرمت تبدیل به حلیّت شده باشد.(دقت کنید).
2) (2)) -روم (30):30.
بخش دوم:مقرراتی است که قابل تغییر است و بر حسب مصالح مختلف زمان و مکان اختلاف پیدا میکند،البته به عنوان آثار ولایت عامه مشروط به نظر رهبر اسلام و جانشینان و منصوبین از طرف اوست (1)،که در شعاع مقررات ثابته دینی و برحسب مصلحت زمان و مکان آن را تشخیص داده و اجرا نماید؛ (2)چنین آیینی همیشه پاسخگوی احتیاجات بشر است.
دادستان دیوان«ایالات متحده»در یکی از مقالات خود میگوید:
«اساسیترین اختلافات،میان قانون و مذهب قرار دارد.در غرب حتی در آن کشورهایی که عقیده محکمی به جدایی مذهب از سیاست ندارند،سیستم قانونی را یک موضوع دنیوی میدانند،که در آن مقتضیات وقت رُل بزرگی بازی میکند،البته نفوذهای مذهبی در تشکیل قوانین خیلی مؤثر و قوی بودهاند.
قانون عبرانی«پنتاتوک»که پنج کتاب اول تورات است،تعلیمات مسیح و قوانین کلیسایی،هر کدام کمکی به فکر قانونی ما کردهاند،در ازمنه پیش غیر معمول و غیر عادی نبود که سیاستمداران با نفوذ؛قضات و قانونگذاران را از میان مشایخ کلیسا انتخاب کنند؛ولی با همه اینها،قانون باز به صورت یک امر دنیوی باقی مانده است.
مجالس مقنّنه برای وضع قانون،و دادگاهها برای اجرای آن به وجود آمده است،و اینها تأسیسات این جهان به شمار میآیند که با دولت سرو کار دارند و مسئول آن میباشند،نه با کلیسا و مذهب،از این رو قانون ما در آمریکا تکالیف
مذهبی معین نمیکند؛بلکه در حقیقت هشیارانه آن را حذف میکند،(ملتهای اسلامی و زمامدارانشان که دچار تقلید کورکورانهاند عبرت بگیرند).
قانون در آمریکا فقط یک تماس محدودی با اجرای وظایف اخلاقی دارد،در حقیقت یک شخص آمریکایی در همان حال که ممکن است یک فرد مطیع قانون باشد،ممکن است یک فرد پست و فاسدی هم از حیث اخلاق باشد؛ولی بر عکس آن در قوانین اسلامی سرچشمه و منبع قانون،اراده خداست.
این قانون و این اراده الهی تمام مؤمنین را جامعه واحدی میشناسد،گرچه از قبایل و عشایر گوناگون تشکیل یافته و در مواضع و محلهای دور و مجزّای از یک دیگر واقع شده باشند.در اینجا مذهب نیروی صحیح و سالم،سوق دهنده جماعت میباشد،نه ملیّت و حدود جغرافیایی.در اینجا خود دولت هم مطیع و فرمانبردار قرآن است،و مجالی برای قانون گذاری دیگری باقی نمیگذارد، چه رسد به آنکه اجازه انتقاد و شقاق و نفاق بدهد.
به نظر مؤمنِ به اسلام،این جهان مانند دهلیزی است به جهان دیگر،که جهان بهتر باشد،و قرآن قواعد و قوانین و طرز سلوک افراد را نسبت به یک دیگر و نسبت به اجتماع آنها معین میکند،تا آن تحوّل سالم را از این عالم به عالم دیگر تأمین نماید» (1).
از اعتراف بالا موقعیت عالی اسلام را در مسئله تربیت دریافتید و اکنون به ضررهای جدایی ملتها از آیین خدایی توجه کنید:
خطای بزرگ اجتماع امروزی این است که از پیروی قانون تعالیبخش روانی
1) (1)) -حقوق در اسلام،اعتراف دادستان دیوان عالی آمریکا:30.
سرپیچی کرده،و مستبدّانه روان را به قوای عقلانی منحصر نموده است،و در تربیت قوای فکری میکوشد؛زیرا فکر به کمک علم تسلط بر همه چیز را تأمین میکند؛ولی فعالیتهای دیگر روانی را از یاد برده است،فعالیتهایی که به زبان عام،جز تصاویر ناقصی از آنان نمیتوان کشید و جز با عمل و هنر و نمایش قابل بیان نیست،مثل:حس اخلاقی،ایثار،شجاعت،حس جمال و حس مذهبی،در مدارس به شاگردان نظم شخصی و انضباط و ادب و دلیری نمیآموزند.از یاد بردهاند که تمام تمدنهای قدیم،هنگام حاکمیّت خود،حس مذهبی داشتهاند.
مردمِ امروزی هنوز توجه نکردهاند که سرپیچی از قانون تعالی روانی،تا چه اندازه خطرناک است،و گمان میبرند که پرورش فکری،معادل با تربیت روانی است؛در حالی که در کنار عقل،فعالیتهای معنوی قرار دارند که برای زندگی صحیح،لازمند.
استیلای تدریجی،زشتی و پلیدی،بیادبی و الکلیسم،راحت و امنیتطلبی، حسد و بدگویی،کینه متقابل و معایبی که به نظر«دانته»پستتر از همه میآید (به نظر خدا و انبیا تمام این عیوب پست میآید) یعنی تزویر،دروغگویی و خیانت از آثار این مشی غلط است.
وقتی که قانون تعالی روانی پایمال شود،زندگی خود به خود با سوق به سوی سقوط و انحطاط واکنش نشان میدهد.بدیهی است که تقاضاهای زندگی از آدمی خیلی بیشتر از امکاناتی است که در اختیار دارد.روان،یک مجموعه غیر قابل تقسیم است و نمیتوان به دلخواه خود،از این مجموعه جزیی را انتخاب کرد (1).
این همان راهی است که اسلام به انسان نشان میدهد؛یعنی توجه به
1) (1)) -راه و رسم زندگی:67.
مجموعه غیر قابل تقسیم،یعنی جوابگویی به تمام تقاضاهای وجودی در سایه قانون الهی؛زیرا همانطوریکه بشر نمیتواند بدون عوامل حیات زنده بماند، نمیتواند بدون مذهب نیز حیات اجتماعی داشته باشد.
دین به منزله روح اجتماع است،هرگاه این روح از کالبد اجتماع رخت بربست،شیرازه زندگی معنوی و مادی از هم میپاشد،و در آن هنگام جامعه مرده است.به عنوان مثال:کالبد اجتماع غرب،پس از عصر رنسانس،به خاطر علل و عواملی از معنویات دوری جست،و امروز به خاطر کمبود ایمان و نداشتن قواعد و قوانین الهی،سخت دچار بدبختیهای فراوان و مفاسد خانمان برانداز شده است.
زد و خوردی که میان علم و دین صورت گرفت،شکاف بزرگی در روح بشر قرن بیستم به جا گذاشت.توسعه مادی،انقباض روحی و امکان شقاق و اختلاف،خطری به اندازه خطر بمب اتم به وجود آورد (1).
لا ابالیگری و درندگی در غرب به اوج شدت رسیده است.جنایت در سرزمینهای اروپایی و آمریکایی سرعت روز افزون دارد،که این همه محصول دینگریزی و عدم گرایش به مذهب آسمانی میباشد.
تنها در ماه ژوئیه سال 1972 در شهر«نیویورک»در آمریکا 126 قتل عمد، 215 تجاوز به زور،7120 فقره سرقت مسلحانه،3280 دزدی،15951
1) (1)) -جهان در قرن بیستم:206.
جیببری،8675 بار اتومبیل دزدی روی داد.این آمار منهای باقی مفاسدی است که پلیس به آن دسترسی پیدا نکرده است.
مجله«سکسولوژی»در سر مقاله دسامبر 1960 خود نوشت:مسئله افزایش تولد اطفال نامشروع نسبت به سالهای پیش،موجب گرفتاری بزرگی برای دولت آمریکا شده است.
کورتاژهای یکساله در ایالات متحده آمریکا بالغ بر یک میلیون فقره است که 65 درصد آن مربوط به مناسبات نامشروع و روابط آزاد و50 درصد آن مربوط به دختران شوهر نکرده میباشد.
در کشور به اصطلاح متمدن«سوئد»مسئله سقط جنین قانونی شده و در آن کشورِ 8 میلیون نفری،در سال،بیش از 4000 فقره کورتاژ قانونی صورت میگیرد.
دکتر«مولنز»که در ناحیه جنوبی لندن طبابت میکند در مقالهای مینویسد:
«هر سال در لندن پنجاه هزار سقط جنین جنایی انجام میگیرد و از هر بیست کودکی که متولد میشود یکی از آنها نامشروع است».
در«پاریس»مرکز تمدن و مهد علم میان 43515 کودک 4145 کودک غیر قانونی هستند.
در سوئد که یک کشور 8 میلیون نفری است هر سال 17000 کودک نامشروع متولد میشود.از تمام بیمارستانهای آمریکا 650 بیمارستان فقط به امراض مقاربتی اختصاص داده شده است؛در حالی که معادل یک و نیم برابر افرادی که در این بیمارستانها معالجه میشوند،به پزشکهای خانوادگی مراجعه میکنند (1).
1) (1)) -بلاهای اجتماعی قرن ما:116-114.
خطراتی که از گناهان دیگر مانند:قمار،شراب،دزدی،سینما،مجلات، رادیو،تلویزیون،اجتماعات غربی را تهدید میکند از حیث نتایج سوء و آمار، آنقدر عجیب است که انسان از خواندن آن به وحشتی غیر قابل توصیف دچار میگردد.
غرب از کلیه برنامههای زندگی به طور نامشروع استفاده میکند و بدبختانه جوامع شرقی نیز به تقلید از آنان،آلوده به انواع گناهان شده،به حدی که از نظر نسبی آمار جنایات و مفاسد شرق و جوامع دور افتاده و در حال توسعه و رشد نیز کمتر از آنان نیست ! !
به عنوان نمونه در«ترکیهای» که مردم آن به ظاهر مسلمانند در سال 1956 مصرف آب جو به 7134000 گالون رسید،و از آن سال تاکنون بدون تردید چند درصد مصرف آن اضافه شده است (1).
در ایران در سال 7923000 بطری عرق تولید شده که از نظر مصرف به بازار سیاه برخورده است،از آن سال تاکنون که سال 1351 میباشد بدون تردید میزان تولید اضافه شده است؛چون بیدینی و لامذهبی رواج بیشتری پیدا کرده و بازارِ گرمی داشته است.
این آمار گوشه بسیار کوچکی از آمارهای عجیب و غریب مفاسد غرب و شرق است،و اگر کسی بخواهد فقط آمار آن را بنویسد ساعتها وقت و هزاران صفحه را به خود اختصاص میدهد.پس باید اعتراف کرد که جوامع جدای از دین الهی،خطاکارند و به بلاهای خانمان سوزی گرفتار.
1) (1)) 1-بلاهای اجتماعی قرن ما:153-143.
علم به معنای دانستن است و یکی از مراتب آن عبارت است از:درک واقعیات و حقایق.
آن کسی که از معلومات و حقایق استفاده کند،و آن را در راه به ثمر رساندن انسانیت به کار اندازد،هم خود به سعادت نزدیک شده و هم دیگران را به خوشبختی سوق داده است.
انسان از ابتدا دانشی ندارد؛ولی چون قوه درک علم و دانش در او هست در جستجوی حقایق و کسب معلومات میکوشد.
انسان برای به دست آوردن و هماهنگ شدن با محیط،محتاج به علم و دانش است،علمی که با استمداد آن،انسان را به مسائل خلقت و نوع زندگی با برکت آشنا کند،علمی که ضامن سلامت جسم و روح او گردد،و وی را بسوی هدف عالی خلقت رهنمون شود،دانشی که بر محور فضایل اخلاقی استوار باشد و در تمام برتریها مانند نوع دوستی یاری نماید؛نه دانشی که راه بهتر کوبیدن و غارت کردن را به او بیاموزد !
شما نیز قبول دارید که تعلیم یافتگان فرهنگ امروز و مهدهای علمی،دچار بلاها و خطاهای خانمان سوزی هستند؛زیرا علم در جهان امروز،از مهمترین عامل بهتر زیستن غافل است و در صورت توجه،راه درستی را نمیتواند پیشنهاد کند تا در پرتو آن به گوهر ارزشمند حیات حقیقی دست یابد.
بنابراین در میان تمام مکتبهای عالم،تنها مکتبی که بشر را به وسیله دانش در راه بهتر زیستن تربیت میکند اسلام است.
در قرآن مجید کتاب آسمانی اسلام و اخبار و روایات رسیده از رهبران عالیمقام اسلام،تأکید فراوانی بر فراگیری و کسب علم و دانش شده است،آن هم نه دانش محدود و محصور؛بلکه مطلق علمی که خدمتگذار راه انسانیت است.
اسلام آیین دانش،عقل،فطرت،وجدان و فضیلت است.قرآن برای علم و عالم مقامی بس ارجمند قائل است،تا جایی که«دین»در کتاب آسمانی اسلام به محور عقل و دانش استوار است.
قرآن مجید و روایات،جمود بر عقاید و اندیشههای غلط گذشتگان را، جنایت بر فطرت بشر و سلب مزیت عقلانی از انسان دانسته و میگوید:
«متابعت از گمان و آراء و افکار و معلومات بسیاری از گذشتگان منحرف، تمسک به چیزی است که نزد خدا ارزش ندارد» (1).
کسانی که میان دین و دانش جدایی فرض میکنند،از نوع استدلالاتشان پیداست که،دین را درک نکرده و از مفهوم عالی آن بیخبرند.
مراجعه به آثار مهم اسلامی،یعنی قرآن و کتب معتبر روایی از قبیل اصول کافی،من لا یحضره الفقیه،الشافی،الوافی،محجة البیضاء،بحار الانوار و...که هر کدام ابواب مفصلی درباره علم و دانش،از دیدگاه آیات و روایات دارند
1) (1)) - «وَ إِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَخْرُصُونَ» [ انعام (6):116 ].
و همچنین مراجعه به تألیفات گرانبهای دانشمندان اسلامی در طول 14 قرن گذشته،اجازه چنین قضاوت غیر منصفانهای را به انسان نمیدهد.
اگر بیخبران در دامن استعمار نبودند،و اگر تقلید کورکورانه کوتاه نظران از مفاسد و شهوات غرب به ویژه اروپا و آمریکا در میان نبود،و اگر صنایع چشمگیر آنان عدهای را از خود بیخود نمیکرد،در حق اسلام نسبت به علم و دانش آنگونه رأی و نظر نمیدادند.
آنان در عالم مستی و بیخبری و در دامن آلودگیها بدون این که به اسلام مراجعه کرده باشند و از سرچشمه پاک آن جرعهای نوشیده باشند،با یک دنیا غرور و تکبر،به نام تمدن و تجدد و به نام فیلسوف و دانشمند،احمقانه در حق آیین پاک اسلام قضاوت میکنند !
ای کاش این از خود بیخبران و هرزههای ناتوان و هرزه علفهای سبز شده در لجنزار تقلید از غرب،و قضاوت کنندهگان و فرزندان بیسواد تقلید از حیوانات آدم نمای اروپا و آمریکا،آراء و نظرات خود مخالفان غربی و غربزدگان مخالف را درباره رابطه اسلام با علم جویا میشدند.
ای کاش میفهمیدند که منبع تمام علوم امروزی و تمدن جهانی،اسلام است.
ای کاش پیشرو بودن اسلام را در نهضتهای حیاتی و علمی از زبان آنان بشنوند؛باشد که از این خواب خرگوشی که منشأش کپسول خوابآور هوای نفس و شهوت آنان است،بیدار شده و به خود بیایند و بیش از این در راه سقوط جوامع و ممالک اسلامی نکوشند.
«گوستاولبون»فرانسوی میگوید:
«تمام جهان باید رهین منّت اسلام باشد؛زیرا ملت اسلام خدمات ارزنده و شایان تقدیری به معارف دنیا نمودند.مراکز علمیِ اروپاییها عبارت بود از جایی که در آنجا پاپها و سردمداران کلیساها به حالت نیمه وحشی زندگی کرده و به بیخطی و بیسوادی خود افتخار میکردند.مدار علوم ما فقط مسلمانان بودند».
و خلاصه در کتاب پربهای«تمدن اسلام و عرب»مینویسد:
«از نظر خصایص اخلاقی نیز همین اندازه بس که آنها اروپا را تربیت کرده به شاهراه تمدن و ترقی راهنمایی نمودند.حالت بربریّت اروپاییان تا مدت طولانی،در واقع بیش از اینها بود که خود بتوانند آن را حس کنند.البته در قرن یازدهم و بیشتر در قرن دوازدهم احساسات مختصری در مردم پیدا شده؛ولی از همان وقت فقط چند نفر از اشخاص حساس و روشنفکر،ضرورت این را حس کردند که باید کفن جهالت را درید و بدون فاصله به طرف مسلمین که از هر جهت برتر و استادترند متوجه شد و به آنها مراجعه نمود».
پس از این مینویسد:
«همانطور که بارها در کتاب تذکر داده شده است علوم مسلمانان در اروپا به وسیله جنگ صلیبی نبوده؛بلکه از«اندلس»و جزیره«صقلیه»و ایتالیا بوده است،چنان که در سال 1130 میلادی دارالترجمهای در طلیطله تحت ریاست اسقف اعظم«رایمون»تأسیس شده و تمام کتب مشهور مسلمانان را به لاتینی ترجمه نمود».
از این ترجمهها،موفقیت کاملی حاصل گردید؛یعنی چشمهای اروپاییان از این کتب باز شده و دنیای تازهای به روی خود گشودند.
سلسله این ترجمهها تا قرن چهاردهم در جریان بود،در اینجا نه فقط کتب رازی،ابن سینا،ابن رشد را به لاتینی ترجمه نمودند؛بلکه نوشتههای جالینوس،ذیمقراطیس،افلاطون،ارسطو،ارشمیدس،بطلمیوس را که مسلمانان از یونانی ترجمه کرده بودند را به زبان لاتین نقل نمودند.
دکتر«لکلرک»در تاریخ طب خود زیاده از 300 کتاب مشهور عربی را ذکر میکند که تمام آنها به لاتینی ترجمه شدهاند.
گوستاولبون میگوید:
«در قرون وسطی اطلاعاتی که از علوم یونان برای ما حاصل شد،به وسیله همین ترجمههای عرب بود که از برکت همین تراجم توانستیم تصنیفات قدیمه یونان را به دست بیاوریم،نه از راهبهایی که نام زبان یونانی را هم نمیدانستند،بدین جهت میگویم که؛تمام جهان باید رهین منت مسلمین باشند که این ذخایر گرانبها را از دستبرد حوادث زمانه حفظ کردند» (1).
متأسفانه بیخبری ملت فعلی اسلام از اسلام،راه قضاوتهای جاهلانه را در حق اسلام برای آنان باز کرده است.
نویسنده کتاب«تمدن اسلام و عرب»،که خود از بیگانگان است،در کتاب خود فصول مختلفی را به معرفی علوم و برنامههایی اختصاص داده،که پایهگذار تمام آنها مسلمین بودند و اروپاییان و آمریکاییان پس از زحمات هزار ساله
1) (1)) -تمدن اسلام و عرب:732.
مسلمین،در مهدهای علمی بر سر سفره حاضر شده،قرار گرفتند و از برکت آن سفره به چنین ترقیات شگفتانگیزی دست یافتند.
اگر بیخبری و غرور زمامداران اسلامی از چند قرن قبل نبود،ملت اسلام از سفره آماده شده به دست پدرانشان،در علم و دانش آنچنان بهره میبردند که امروز تمام عالم در سیطره آنان بود؛ولی دنیاپرستی عدهای مغرور و متکبر، باعث عقب رفتن مسلمین از کنار سفره علم و جای گرفتن بیگانگان بر سر آن سفره شد.
«گوستاولبون»ضمن تحقیقات بسیار ارزندهای به تفصیل مینویسد:
«مسلمین،پایهگذاران نظامات عالی اجتماعی،سیاسی،حقوقی،قضایی، جزایی،تعلیم و تحقیق،فلسفه،ادب،تاریخ،علم رجال،ریاضی،هیئت، جغرافی،دائرة المعارف نویسی در فنون مختلف،فیزیک،شیمی،فن اکتشاف، اسلحههای آتشین،اختراع کاغذ،قطبنما،طب،نقاشی،صنایع مستظرفه، معماری،نویسندگی،فنون مختلف پزشکی و پایهگذاران دانشگاههای مختلف در تمام نواحی اسلام،به سبکی بسیار عالی و ارزنده،بودند.امروز تمام علوم و فنون،مرهون فداکاری و ایثار گذشته مسلمین است.برای این که به آثار و اختراعات و پایهگذاری علوم به وسیله مسلمین آگاهی حاصل کنید،باید به دائرةالمعارفهای علمی و کتابهایی که بیگانگان دراینباره نوشتهاند مراجعه نمایید.
مسلمین جدّیتی که در فراگرفتن علوم از خود بروز دادند،حیرتانگیز به نظر میآید.البته اقوامی در دنیا یافت میشوند که میتوانند در این خصوص با مسلمانان هم دوشی نموده و در ردیف آنان قرار گیرند؛ولی نمیتوان قومی را
در این میانه پیدا کرد که در این امر بر آنها تقدم حاصل کرده باشند.
آنها هرگاه شهری را فتح میکردند،اولین اقدامی که از خود نشان میدادند ساخت«مسجد»و«آموزشگاه»بود.
در شهرهای بزرگ،آموزشگاههای زیادی وجود داشته چنان که«بنجامن تودل»که در سال 1173 میلادی وفات کرده مینویسد:من فقط در اسکندریه 20 آموزشگاه را دیدم که دایر بوده است.
علاوه بر آموزشگاههای عمومی در بغداد،قاهره،طلیطله و قرطبه، دانشگاههایی تأسیس کرده بودند که در آنها لابراتوار،رصدخانه،کتابخانه، و سایر آلات و ادوات تحقیق وجود داشت،چنان که در اندلس هفتاد کتابخانه عمومی موجود بوده است.
به موجب اقوال مورخین اسلام در«قرطبه»کتابخانه«الحاکم دوم»600 هزار جلد کتاب وجود داشت که 44 جلد آن مخصوص فهرست کتابخانه بوده است، در این مورد چه زیبا گفتهاند که:«شارل عاقل»در 400 سال بعد از تأسیس آن کتابخانه،وقتی کتابخانه دولتی پاریس را تأسیس کرد،بعد از زحمات زیادی، فقط توانست 900 جلد کتاب جمعآوری کند،که یک ثلث آن کتابهای مذهبی بوده است» (1).
آن روزها که هنوز صنعت چاپ اختراع نشده بود و کاغذ به این ارزانی و فراوانی در دسترس نبود،بزرگان اسلام کتابخانههای معتبر و معظمی از نظر معارف خواهی و فرهنگ دوستی تأسیس کرده بودند،که شمار کتابخانهها و کتابهایشان از حد حساب خارج است،فقط به چند نمونه از آن توجه کنید:
1) (1)) -تمدن اسلام و عرب:557.
کتابخانه بیت الحکمه بغداد 4 میلیون
کتابخانه شاپور 10 هزار
کتابخانه الحکمه قرطبه 400 هزار
کتابخانه سلطنتی قاهره 1 میلیون
کتابخانه دار الحکمه قاهره 100 هزار
کتابخانه طرابلس شام 4 میلیون
کتابخانه مراغه پس از خرابی مغول چهارصد هزار کتاب را در خود جای داده است (1)
«دیونپورت»در کتاب خود که به نام«محمد و قرآن»منتشر شده است مینویسد:
«علوم ریاضی،طبیعی،هیئت و فلسفه،که در اروپا لانه گرفته است در قرن دهم از اسلام سرچشمه گرفته،و از آنجاست که اروپا باید برای همیشه رهین منت اسلام باشد».
«رودویل»انگلیسی نویسنده بزرگ در مقدمه ترجمهای که بر قرآن نگاشته است مینویسد:
«اروپا نباید فراموش کند که مدیون قرآن محمدی است؛زیرا قرآن بود که آفتاب علم و دانش را در اروپا طلوع داد».
«گوته»فیلسوف بزرگ و مشهور آلمانی،پس از بیان مفصلی درباره اسلام و قرآن میگوید:
1) (1)) -تاریخ تمدن اسلام:437.
«اگر مکتب اسلام این است پس ما خود مسلمانیم».
«ولیز»نویسنده مشهور انگلیسی میگوید:
«هر دینی که با تمدن سیر نکند باید او را به دیوار زد؛زیرا آن سهو و شر و اباطیل است،دین نیست،تنها دینی که امروز با تمدن سیر میکند اسلام است، هر کس میخواهد بداند به قرآن مراجعه کند.قرآن کتابی است دینی،علمی، اخلاقی،تاریخی،و بسیاری از قوانین و احکامش در دنیای امروزی معمول و عملی است.اگر به من بگویند اسلام را تعریف کن میگویم:تمدن» (1).
این بود نمونهای از اعترافات و قضاوتهای گروهی از فلاسفه و نویسندگان و استادان و دانشمندان بزرگ بیگانه که در حق اسلام داشتهاند،و این آیین را در میان تمام مکاتب به زنده بودن و برازنده رهبری انسانها و جوامع ستودهاند.
آری ! علم و دانش در آیین اسلام،قدر و منزلتی بس رفیع دارد و با کمربند ایمان به خدای متعال و روز جزا محصور است تا به انسان و جامعه خدمت کند،نه این که مانند تربیت شدگان فرهنگهای جدای از دین،همه حالات انسانی را دستخوش تمایلات و شهوات قرار دهند.
قضاوتهای ناجوانمردانه درباره اسلام معلول علل زیر است:
1-عدم اطلاع و آگاهی بر احکام و قوانین اصیل اسلام.
2-به خطر افتادن منافع شخصی و مادی عدهای قلدر و مستبد.
3-نقص اندیشه و کمخردی در اثر حکومت شهوت بر عقل.
4-تیره بودن آسمان زندگی دینی بر اثر تراکم ابرهای استعمار،بویژه استعمار فکری و فرهنگی.
1) (1)) -اسلام در پرتو تشیع:301.
5-گسترش افکار صهیونستی.
6-پذیرفتن جدایی بین علم و دین در پرتو تقلید از مسیحیت.
7-تبلیغات سوء و اشاعه برنامههای ضد دینی از قبیل فیلمها و مجلات مبتذل.
8-حکومتهای جایر و حفظ منافع آنان در سایه بیدینی و بیفکری ملتها.
9-بیمیلی به معنویات و سستی ایمان پس از انقلاب صنعتی.
10-عدم تبلیغات صحیح برای شناساندن اسلام.
البته برای این که بتوان به جنبه سازندگی اسلام پی برد،و دریافت که اسلام عزیز چه منابع و منافع سرشاری،از برنامههای مادی و معنوی،عاید انسان میکند،باید به طور اختصار دورنمای جهان قبل از بعثت نبی بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله را ترسیم کرد،و سپس در تعلیماتی که آن بزرگ مرد آسمانی برای نجات بشر،در آن دنیای تاریک آورد،تعمق و اندیشه نمود.اسلام در زمان ظهور و پیداش،با بدترین برنامهها روبرو بود و در حقیقت با آدمیانی مرده و پست در همه عالم مواجه گشت؛ولی به وسیله تعلیمات آسمانی و ثمربخش خود از آن دنیای خراب و آلوده،بهترین جهان و برترین ملتها را ساخت.
آری ! تاریخ،عصری در آفرینش،روشنتر و نورانیتر از عصر اسلام به یاد ندارد،ظهور اسلام در تاریکترین نقطه جهان یعنی عربستان بود.اینک به توضیح و ترسیم اوضاع فیزیکی و سیاسی اجتماعی«عربستان»که اولین جایگاه نزول این تحفه الهی (اسلام) بود توجه کنید:
کشور عربستان شبه جزیره بزرگی است که قسمتی از آن ریگستان و سه طرف دیگرش دریاست،از طرف مغرب به دریای احمر و از مشرق به دریای عمان و خلیج فارس و از سمت جنوب به دریای هند منتهی میشود.
گذشتگان،عربستان را به سه ناحیه تقسیم کردهاند:قسمت شمالی را «حجاز»،جنوبی را«یمن»و بخش مرکزی را«صحرای عربستان»مینامند.
حجاز سرزمینی است مشتمل بر ریگستان و اراضی کوهستانی که«مکه» و«مدینه طیبه»جزو آن میباشد که قبل از طلوع خورشید اسلام فاقد هرگونه تمدن و اخلاق بود.
«یمن»که در جنوب حجاز واقع است از حاصلخیزترین نقاط آن سرزمین محسوب میگردد.قسمت مرکزی که دارای صحراهای بزرگ و شنزارهای گرم است،تقریباً غیر قابل سکونت میباشد.مردمان شمال و جنوب،به خاطر حاصلخیزی سرزمینشان،از خود تمدنی داشتهاند و از سایر نواحی عربستان ممتاز بودند.سد«مآرب»که هنوز نام آن بر سر زبانهاست،از آثار تمدن آن قوم است که آن را در قرن دوم پیش از میلاد ساختهاند،و مسلم است که سازندگان آن سد بزرگ از علم هندسه اطلاع داشتهاند و دارای همتی ممتاز بودهاند که توانستند اثر بزرگی چون آن سد را به وجود بیاورند.
قرآن مجید در سوره«سبأ»درباره این سد میگوید:
«مردم سبا در اثر نعمت زیاد و آسایش،به زندگی تجملی و عیاشی و شهوترانی روی آورده بودند،آنگاه به علت کبر و غرور و ناسپاسی و طغیان،مستوجب عذاب الهی شدند.خدای مقتدر سیل«عرم»را بر«سد» ایشان مسلط کرد تا آن را ویران ساخت و مزارع و بوستانهای خرم و سرسبزشان را به
صحرایی سوزان تبدیل کرد و از باغهای انبوهشان جز چند درخت سدر و شوره گر چیزی باقی نگذاشت» (1).
علت آن که مردم ناسپاس،خطاکار و زیانکار«سبأ»از عهده بازسازی سد بزرگ مآرب بر نیامدند آن بود که خدای توانا آنان را در برابر کردار ناپسندشان به فتنههای داخلی و اختلافات ملوک الطوایفی دچار کرد،تا از فکر ترمیم سد منصرف شدند.
مردمی که در ناحیه یمن زندگی میکردند،مشهور به«بنی قحطان»بودند که پس از واقعه تخریب سد،به عراق،شام و حجاز کوچ کردند.
نسلی که از یمن رهسپار حجاز شدند از نظر زندگی به دو طایفه«شهرنشین» و«بَدَوی»تقسیم شدند.شهرنشینان همان مردم مکه و مدینه و طایف بودند و بقیه پراکنده شدند و در صحراها سکونت گزیدند.این مردم به خاطر دوری از یمن،بویژه نسلهای بعدی،چه شهری و چه بدوی،از آثار تمدن و اخلاق کلی جدا گشتند.
مردم حجاز که در وسط عربستان زندگی میکردند،به حال بدویت و وحشیگری باقی ماندند؛زیرا سرزمین آنان خشک و بد آب و هوا بود و به خاطر سختی راه با مردمان متمدن آن روزگار مربوط نبودند؛به طوری که جهانگشایان بزرگ دنیا مانند:«رامسیسر دوم»در قرن 14 قبل از میلاد و«اسکندر مقدونی»در قرن 4 پیش از میلاد و«ایلیوس گالوس»در زمان «اوگوست»امپراطور دوم در قرن اول میلاد از تسخیر حجاز عاجز ماندند.
1) (1)) - «فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْنٰاهُمْ بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ ذَوٰاتَیْ أُکُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَیْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِیلٍ» [ سبأ (34):16 ].
پادشاهان قلدر،مستبد و پر قدرت ایران آن روز،نیز موفق نشدند بر حجاز دست یابند؛از این جهت مردم حجاز با خاطری آسوده،به زندگانی بدوی خویش ادامه میدادند و این یک مسئله طبیعی است که تا انسان خود را در خطر نبیند به فکر چاره نمیافتد،و از طرف دیگر چون انسان از نظر طبیعی خودخواه و طالب نام و جاه است،و ناچار برای به دست آوردن این برنامه به مبارزه برمیخیزد،از اینرو عربهای حجاز،چون با مردم دیگر مرتبت نبودند به جان یک دیگر میافتادند و کاری جز قتل و غارت و خونریزی داخلی نداشتند (1).
این جنگهای داخلی و تضادها و نزاعهای قبیلهای،در محو کردن اصول انسانی کمک به سزایی نمود؛به طوری که در همان زمان که عربهای حجاز،در چنان حالاتی بسر میبردند«دمتریوس»سردار بزرگ یونانی،برای تصرف عربستان وارد«پترا»که یکی از شهرهای قدیمی حجاز بود شد،ساکنین آن ناحیه به او گفتند:
ای سردار بزرگ ! چرا با ما جنگ میکنی ؟ ما در جایی زندگی میکنیم و در سرزمینی سکونت گرفتهایم که فاقد هر نوع وسائل زندگی است،و این برنامه در زندگی ما برای این است که سر به فرمان کسی ننهیم،هدایای ما را بپذیر و از تصرف این سرزمین که نفعی برای تو ندارد چشم بپوش،و اگر بخواهی قصد خود را اجرا کنی ما به تو اعلام میکنیم که بعد از تصرف اینجا دچار مشکلات فراوانی خواهی شد،علاوه بر این که ما از صورت زندگی فعلی دستبردار نیستیم،اگر پس از جنگ هم عدهای را به اسارت بگیری و با خود همراه ببری
1) (1)) -تاریخ تمدن اسلام:12.
نفعی از آنان عاید تو نخواهد شد؛زیرا آنان بعد از اسارت،غلامانی بداندیش و بدکردار هستند و هرگز حاضر به تغییر دادن صورت معیشت خود نیستند.
«دمتریوس»پیام آنان را قبول کرد و از تصرف عربستان منصرف شد (1).
امیر مؤمنان علیه السلام درباره وضع اعراب قبل از اسلام میفرماید:
«خدای مهربان رهبر بزرگ اسلام را فرستاد تا مردم جهان را از روشهای غلطی که در پیش گرفته بودند بر حذر بدارد،و او را امین فرامین آسمانی خود قرار داد.در آن زمان شما ای مردم عرب ! بدترین دین را داشتید و در ناهنجارترین سرزمین زندگی میکردید،در بین سنگهای سخت و مارهای گزنده میخوابیدید و از آب تیرهرنگ مینوشیدید،غذای خوب نداشتید و خون یکدیگر را میریختید،رابطه خود را با نزدیکان میبریدید و با آنان جنگ میکردید،بتپرستی در میان شما برپا بود و گناهان و آلودگیها دست و پای شما را بسته بود» (2).
«هر در»درباره اعراب مینویسد:
«اعراب عادات و رسوم قدیمه گذشتگان را محفوظ نگاه داشته و صفات متضاده را با هم جمع کرده بودند،آنها بینهایت سرکش و خونخوار و بینهایت هم فرمانبردار،متکبر و مغرور،به اساطیر و افسانههای پوچ شوق وافر داشتند و گویی مقهور احساسات بودند،هر گاه خیال تازهای در دماغ آنان جای میگرفت،مستعد کارهای خیلی بزرگ میشدند،از طرفی آزاد،بخشنده
و جسور و از طرف دیگر اسیر غضب و سرشار از بیباکی،و در حقیقت تمام محاسن و قبایح خاندان«سامی»در عرب جمع بود».
پیشتر اشاره کردیم که اعراب عربستان،به مرور زمان به دو قسمت بادیهنشین و شهرنشین،تقسیم شدند که شهرنشینان همان مردم مکه و مدینه بودند.این تقسیم در عادات و رسوم و اخلاق و کردار مردم عرب تأثیری نداشت.
«مکه»از مهمترین شهرهای حجاز بود؛زیرا از دورترین نقاط عربستان و از مناطق اطراف برای زیارت میآمدند.شهر مکه در عین این که زیارتگاه بود، خود به خود مرکز بازرگانی هم شده بود و به همین دلیل قبایل بزرگ و نیرومند آن سرزمین برای تصرف و تسلط بر آن شهر به تکاپو افتادند.
ابتدا فرزندان«اسماعیل»یعنی خود حجازیها پردهدار کعبه و فرمانروای آن سامان بودند؛اما دیری نپایید که طایفه«خزاعه»از یمن به مکه آمدند و در قرن دوم میلادی فرمانروایی آن ناحیه را از فرزندان اسماعیل گرفتند،پس از مدت کوتاهی طایفه«عدنان»که حجازی بودند،آنها را از پا درآورده و در نتیجه قبیله «کنانه»و«قریش»از طایفه عدنان به وجود آمدند و ریاست مکه در دست قریش باقی ماند،تا این که حکومت حجاز به دست مرد مقتدری به نام«قصی بن کلاب»افتاد.
«قصی بن کلاب»اقوام خود را از اطراف به مکه آورد و زمینهای بسیاری را به آنان واگذار کرد تا برای خود منزل و مأوی بسازند.
پس از قصی بن کلاب«عبد مناف»جانشین او شد،وی فرزندانی داشت که «عبد شمس»و«هاشم»از پسران او بودند،عبد مناف هنگام مرگ،هاشم را جانشین خود قرار داد.«امیّه»پسر عبد شمس بر عموی خود هاشم حسد ورزید
و این نخستین دشمنی و اختلافی بود که میان خاندان هاشم و امیّه رخ داد و تا مدتها ادامه داشت.
پس از مرگ هاشم پسرش«عبد المطلب»جانشین وی شد.در آن زمان طایفه قریش نسبت به سایر قبیلههای حجاز مزیّت و برتری ویژهای داشت،این بود صورتی از وضع شهرنشینی مردم عرب قبل از اسلام.
دشمنیهای عجیب و غریب مردم مکه و آزارهای خطرناکی که از آنان نسبت به پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله صادر شد،نشان میدهد که شهرنشینی در آداب و اخلاق آنان کمترین تأثیری نکرده بود؛یعنی از شهرنشینی جز نام،چیز دیگری برای آنان نبود،به عبارت سادهتر میتوان گفت:ظهور اسلام از شهری بود که شهروندان آن از هیچ کدام از برنامههای انسانیت و آدمیت بهرهای نداشتند.
در آن زمان که قهرمان توحید؛یعنی حضرت ابراهیم علیه السلام به فرمان خدای متعال فرزند عزیزش اسماعیل علیه السلام و مادرش هاجر علیها السلام را در نقطهای بیآب و علف منزل داد،آب زمزم از برکت وجود اسماعیل جوشید و همین امر سبب شد تا جمعی از بادیهنشینان به آن مرکز کوچ کنند.
مدتی بعد حضرت ابراهیم علیه السلام مأموریت یافت تا با کمک فرزندش خانه کعبه را بنا کند.با ساخته شدن خانه حق،شالوده شهر مکه ریخته شد،آنگاه از نسل اسماعیل فرزندی به وجود آمد به نام«عدنان»که جد اعلای عربهای عدنانی است.
طایفه عدنانی ابتدا پیرو آیین حنیف ابراهیم علیه السلام بودند؛ولی کمکم با پیش
آمدن حوادث ناگوار،وضع آنان تغییر کرد و زمینه بتپرستی برای آنان فراهم آمد.پس از پیش آمدن آن حوادث،بتپرستی،مذهب رسمی عربستان شد.
عدهای از تاریخنویسان،پایهگذار بتپرستی را در حجاز«عمر و بن لحی» دانسته و مینویسند:وی سفری به«شام»رفت و از آنجا به«مآب»و از آنجا به «لقاء»آمد.در آنجا جمعی از طایفه«عمالقه»را دید که بت میپرستیدند،وقتی از آنان در اطراف خاصیت بت سؤال کرد گفتند:این بتها ما را یاری میکنند و برای ما باران میآورند،او نیز از آنان تقاضای بتی کرد و آنان«هبل»را به وی دادند،آن را به مکه آورد و مردم را به پرستش آن تشویق کرد (1).
کمکم دامنه بتپرستی توسعه یافت،تا حدی که بُتهایی به شکل حیوانات، گیاهان،انسان،فرشته،جن و ستارگان ساخته شد و حتی بعضی از جمادات هم مورد پرستش قرار گرفتند.
رواج بتپرستی در عربستان به جایی رسید که هر خانوادهای برای خود بت جداگانهای انتخاب کرد،و هنگام سفر با آخرین کسی که وداع میکرد بت بود و در بازگشت از سفر قبل از ملاقات با اهل خانه به دیدن و زیارت بت خود میشتافت (2).
شرح مذاهب ساختگی عربستان احتیاج به تألیف جداگانهای دارد؛زیرا در آن سرزمین پس از رواج بتپرستی،هر خانوادهای دارای مرام جداگانهای بود.
تعدد خدایان در عربستان عجیب و غریب بود،به همین سبب افکار و آراء مردم عرب نسبت به مفاهیم عالی معنوی،در سطح بسیار پائینی قرار داشت.
در بهترین و پاکترین مرکز عالم یعنی«کعبه»هر قبیلهای به نام خود بت اختصاصی داشت که جمعاً 360 بتی که مورد پرستش قبائل بود قرار داشت.
مذاهبی نیز که در عربستان رنگ خدایی داشتند،مانند آیین یهود و مسیح،در آن سرزمین به رسواترین وضع و آمیخته با خرافات و اوهام تغییر شکل داده بودند.
در عربستان از خانه گرفته تا بیابان و از کعبه تا سایر اماکن،انباشته از خدایان ساختگی بود.بر اثر این وضع ناهنجار معلوم است که مردم آن سرزمین از نظر آراء،عقاید،افکار و رسوم دچار چه بدبختیهایی بودند.
در ممالک دیگر،غیر از عربستان قبل از اسلام،اگر چه وضع حکومتها بر پایه قدرت و استبداد و قلدری یک شخص قرار داشت؛امّا تا اندازهای «حکومت»با روش مخصوصی به دست افراد زیر نظر حاکم مستبد اداره میشد و بالاخره حکومت،حکومت واحدی بود و روابط سیاسی و اقتصادی بین حکومتها به صورتی معین برقرار بود.
اما در عربستان حکومت واحدی وجود نداشت،در قسمت بادیهنشینان در هر قبیله یک نفر به نام امیر انتخاب میشد و او در آن قبیله در تمام زمینهها دارای اختیار تام بود،و اگر چند قبیله میخواستند حکومت واحدی تشکیل دهند،در صورتی بود که بخواهند به عنوان تجاوز و قتل و غارت به گروههای دیگر حمله کنند که از میان چند طایفه به حکم قرعه یک نفر به امارت آن چند طایفه منصوب میشد.
امّا شهر مکه و مراکز دیگر،تابع یک امیر بودند،مثلاً در شهر مکه مردی به نام «تابع»فرماندار و پردهدار خانه کعبه بود و هر قبیلهای که به منصب پردهداری میرسید قهراً حکومت مکه از آن او بود.
مرکز بازرگانی و تجارت اعراب شهر مکه بود،از آن رو برای پیشرفت تجارت،راهها را برای توسعه کار از هر جهت هموار میکردند،تا مسافران بیشتری به سوی مکه جلب شوند و سود زیادتری عاید آنان گردد،از این گذشته چون معبودهای ساختگی آنان در مکه قرار داشتند،بهترین وسیله جلب مسافران زیارت خدایان قلابی بود.
در نزدیکی شهر«طایف»نیز بازاری بنام«عکاظ»قرار داشت که قبایل حجاز در ماههای حرام به آنجا میآمدند و در نخلستانهای عکاظ چادر میزدند و مشغول داد و ستد میشدند و طایفه قریش برای این که مشتریان بیشتری جلب کنند،آنجا را نمایشگاه شعر و ادب و خطابهسرایی قرار داده بودند؛در نتیجه هر سال گروه زیادی برای اظهار فضل و کسب شهرت و تجارت به آنجا میآمدند.
گروه زیادی از مردم عربستان هم از راه قمار،ربا،دزدی،غارت،ستمگری و از راههای نامشروع امرار معاش میکردند.
«دورژه»مینویسد:
«اعراب قبل از اسلام،موقع دستبرد به هر قافله،چنین تصور میکردند که اموالی را که به غارت میبرند یک قسمت از همان اموالی است که هنگام تقسیم نعمتهای دنیا از طرف طبیعت باید به آنها تعلق میگرفت.آنان کمین کردن و قافله زدن را با جنگ یکسان میدانستند و اموالی را که به زور شمشیر غارت میکردند در نظرشان غنیمت شمرده میشد،لخت کردن مسافران،نزد اعراب بدوی همان قدر مردانگی و افتخار محسوب میشد که ما یک شهر را فتح و یا
یک ایالت را به تصرف خود درآوریم» (1).
به طور کلی مردم هر جامعهای اخلاق و مبانی اخلاقی را طبق آنچه خود میاندیشند و رسوم و عرف و محیطشان آن را تأیید میکند تفسیر مینمایند.
در نظر مردم جزیرة العرب نیز اخلاق و مبانی آن به نوعی خاص تفسیر میشد،به عنوان مثال:غیرت،شجاعت و مروت را بسیار تمجید میکردند و آن را میستودند؛ولی مفهوم شجاعت در نظر آنها عبارت بود از سفاکی و زیادی کشتهشدگان و غارت بیشتر ! ! و غیرت در نظر آنها طوری تفسیر میشد که دخترکشی از مراتب عالی و نهایی غیرتمندی بود ! وفا و یگانگی را در این میدیدند که همپیمان یا فرد قبیله خود را در بروز هر حادثهای جانبداری کنند خواه حق باشد یا نباشد.
«اولیری»در کتاب«عرب قبل از پیغمبر اسلام»درباره روحیه مردم عرب مینویسد:
«آنها نمونه طمع و مادیات بودند،به هر چه مینگریستند از لحاظ مادیات و منافع،آن را بررسی میکردند.همیشه برای خود یک نوع شرف و برتری نسبت به سایرین تصور مینمودند.آزادی را بینهایت دوست داشتند؛لذا از هر چیزی که آنها را محدود میکرد متنفر بودند».
«ابن خلدون»درباره آنان مینویسد:
«باالفطره وحشی و یغماگر و مفسد بودند،از تمدن و علم به دور و به خرافات و موهومات معتقد و متمسک بودند.عقل اعراب جاهلی آنقدر جمود داشت که
1) (1)) -تمدن اسلام و عرب:68.
روابط بسیاری از اشیاء را درک نمیکردند ! به همین جهت خرافات بسیاری بین آنها رایج بود،به عنوان مثال:برای رفع سردرد،استخوان مرده به گردن میآویختند،تنها به همین دلیل که از دیر زمان معمول شده بود.رسم قبیلگی، منطق متبع آنها بود؛اما در صحت و سقم این رسم اندیشه نمیکردند» (1).
اعراب جاهلی از نظر فردی و اجتماعی،بویژه در تربیت خانوادگی،فاقد کلیه اصول و مبانی عالی انسانیت بودند و در قساوت و بیرحمی و خونریزی سرآمد مردم آن روزگار محسوب میشدند.
وقتی یکی از افراد قبیله به قتل میرسید،برای انتقام گرفتن،خونریزی، کشت و کشتارهای زیادی در میان آنان واقع میشد.این وضع ادامه داشت تا پس از این که طرفین،قوای خود را از دست میدادند،به تنگ آمده و با هم آشتی میکردند و به جای قصاص به دیه دادن تن میدادند.
دنیای عرب آن چنان فاقد اخلاق بود که حتی ریشه محبت و عاطفه پدران نسبت به فرزندان در دل آنان خشک شده بود،تا جایی که دختران بیگناه خود را زنده به گور میکردند ! اولین قبیلهای که در زنده به گور کردن دختران اقدام کرد طایفه«بنی تمیم»بود.
هنگامی که آن طایفه با حکمران خود«نعمان بن منذر»بنای مخالفت گذاشتند،نعمان با لشکری انبوه بر سر آنان تاخت و شکست سختی بر آن قبیله وارد آورد،اموالشان را مصادره و دخترانشان را به اسیری گرفت.
1) (1)) -اسلام و عقاید و آراء بشری:244.
بعد از مدتی نمایندگان قبیله بنی تمیم به حضور او شتافتند و تقاضای بازگرداندن دختران خود را نمودند؛ولی از آنجا که برخی از آنان در زندان نعمان ازدواج کرده بودند،حکومت نعمان بن منذر،آنان را مخیّر کرد که یا با شوهران خود بسر ببرند و روابط خود را با پدران قطع کنند و یا طلاق گرفته به وطن بازگردند.
دختر«قیس بن عاصم»محیط زندگی با همسرش را اختیار کرد،قیس که یکی از نمایندگان بنی تمیم بود،از این پیشآمد آزرده خاطر شد و با خود پیمان بست که پس از آن دختران خود را در آغاز زندگی نابود کند.
این رسم به تدریج به قبایل دیگر سرایت کرد و در میان آنان به شکل عقیدهای ریشهدار مرسوم شد.
پس از بعثت نبی بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله روزی قیس به محضر آن حضرت آمد، یکی از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله از دختران وی سؤال کرد وی در پاسخ گفت:تمام دختران خود را زنده به گور کردم و از این عمل خود،کوچکترین ناراحتی احساس نکردم ! مگر یک بار و آن وقتی بود که آماده سفر شدم،ایام وضع حمل همسرم نزدیک شده بود،قبل از تولد فرزندم به سفر رفتم مسافرتم طول کشید پس از بازگشت از سفر جویای نوزاد جدید شدم همسرم گفت:بنا به عللی فرزندمان مرده به دنیا آمد؛ولی چون دختر زاییده بود از ترس این که مبادا او را نیز زنده به گور کنم او را به خواهرانش سپرده بود تا در دامن آنان بزرگ شود.
سالها گذشت تا دخترم به سن نوجوانی رسید من هنوز کوچکترین اطلاعی نداشتم.
روزی در خانه بودم ناگهان دختری وارد خانه شد و جویای مادر خود شد، پرسیدم این دختر زیبا از کیست ؟ مادر در حالی که اشک در دیدگانش حلقه زده بود گفت:این دختر توست،همان دختری که هنگام سفر طولانی تو به دنیا آمده
بود و من او را از ترس،پنهان کرده بودم.همسرم تصور کرد من از وضع فعلی دخترم خوشنودم؛ولی مطابق پیمان و عهدی که داشتم،دست دختر را گرفته به محل دوردستی بردم و در صدد حفر گودالی برآمدم ! هنگام کندن زمین،دختر از من پرسید:پدر ! منظورت از کندن زمین چیست ؟ جوابی ندادم و پس از اتمام کار دست او را گرفته کشانکشان میان گودال قرار دادم و خاک به سر و صورت او ریختم و به ناله دلخراش وی توجهی نکردم ! ! او همچنان ناله و فریاد میزد و میگفت:
پدر جان! مرا زیر این همه خاک پنهان میکنی و در این گوشه تنها میگذاری و بسوی مادرم برمیگردی ؟ اما من به نالههای جگر سوزش گوش نکردم،آن مقدار خاک برویش ریختم تا اطمینان حاصل کردم که از دنیا رفت،این تنها موردی بود که دلم سوخت ! !
چون سخن قیس بدین جا رسید،در حالی که دیدهگان رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله پر از اشک شده بود فرمود:
انَّ هٰذِهِ لَقَسْوَةٌ مَنْ لٰا یَرْحَمْ لٰا یُرْحَمْ (1).
«این عمل از سنگدلی است کسی که رحم و عاطفه نداشته باشد مشمول رحمت قرار نمیگیرد».
برخی از نویسندگان در ذیل این داستان نوشتهاند:قیس بن عاصم حدود 9 دختر خود را در جاهلیت زندهبگور کرد (2).
1) (1)) -من لا یحضره الفقیه:380/4،حدیث 5810.
2) (2)) -کشف الاسرار و عدة الابرار:395/10.رسول گرامی اسلام توانست انسانهایی مانند«قیس بن عاصم»را منقلب و متحوّل نماید،بگونهای که مینویسند:روزی محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و از ایشان درخواست موعظه کرد.رسول خدا فرمود:«إنَّ مَعَ الْعِزِّ ذِلاًّ»با هر عزّتی ذلّتی است.«وَ إنَّ مَعَ الْحَیٰاةِ مَوْتاً»با هر زندگی و حیاتی مرگی است.«وَ إنَّ مَعَ الدُّنْیٰا آخرَةٌ»با زندگی دنیا آخرت و جهان دیگری است.«وَ إنَّ لِکُلِّ شیء حَسِیْباً وَ عَلیٰ کُلِّ شیءٍ رَقیْباً»بر هر چیزی حسیب و محاسبی و رقیب و مراقبی است.«وَ إنَّ لِکُلِّ حَسَنَةٍ ثَوٰاباً و انَّ لِکُلِّ سَیِّئَةٍ عِقٰاباً»هر کار نیکی نزد خدای متعال پاداش و ثوابی دارد و هر کار زشتی کیفر و مجازاتی دارد.«وَ انَّ لِکُلِّ اجَلٍ کِتٰاباً»هر زمانی محدودیتی دارد هر اجلی مکتوبی.«وَ انَّهُ یٰا قَیْسُ ! لا بُدَّ مِنْ قَرِینٍ یُدفِنُ مَعَکَ وَ هُوَ حَیٌّ وَ تُدْفِنُ مَعَهُ وَ انْتَ مَیِّتٌ»ای قیس ! ناچار برای تو قرین،صاحب و رفیقی است که با تو دفن میشود،در حالی که او زنده است و تو مردهای.«فَاِنْ کٰانَ کَریماً اکْرَمَکَ»اگر آن قرین و رفیق تو،کریم باشد تو را اکرام میکند.«وَ انْ کٰانَ لَئیْماً اسْلَمَکَ»و اگر رفیق تو،پست باشد تو را تسلیم میکند؛یعنی به فریادت نمیرسد و تو را تسلیم میکند تا عذاب شوی. سپس قیس به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد:این موعظه شما بسیار ارزنده است و اینکه ما مخاطب کلام شما شدیم،،مایه افتخار ماست،ای کاش کلام شما به صورت شعری در میآمد تا مایه فخر و مباهات ما باشد.ابتدا قرار بود«حسان»شاعر بیاید و به نظم درآورد ولی او نبود؛اما شاعر دیگری که حاضر بود عرض کرد:ای رسول خدا ! آیا اجازه میفرمایید که من این مطالب را به صورت شعر درآورم،رسول خدا صلی الله علیه و آله اجازه دادند و او این مطالب را به صورت شعر درآورد.برای اطلاع بیشتر به کتاب ارشاد القلوب دیلمی مراجعه کنید.
وضع اخلاقی عرب به جایی رسیده بود که دارای یک زندگی آشفته بودند، خونریزی و جنگهای پی در پی که بیشتر بر سر عقاید خرافی و رسومات جاهلی صورت میگرفت،در میان آنان ریشه دوانده بود و به خاطر سفارش پدران به فرزندان برای مقابله با قبایل،زندگی آنان به صورت رسوا کنندهای درآمده بود.
آیین صحرانشینی که بر اثر عدم وسایل زندگی و طمع و حرص به جمعآوری مال و کینهها و بیاعتنایی به برنامههای اصیل،تشکیل میشد،آن ملت را به قتل و غارت وادار میکرد،تا جایی که سرزمین جزیرة العرب سرزمین صید و جنگ و قتل و غارت بود و هیچ کس خود را از شبیخون و تهاجمِ ناگهانی در امان نمیدید.
قبل از هر چیز باید دانست که عمل نامشروع زنا در نظر اعراب زمان جاهلیت زشت نبود،بسیاری از مردان برای خود چند رفیقه داشتند و زنان نیز دارای چند دوست بودند.
اعراب در زمان جاهلیت گاهی زنان خود را مجبور به زنا میکردند تا از آن طریق سودی عایدشان گردد.
ابن عباس میگوید:
«اعراب کنیزان خود را مجبور به این عمل میکردند و درآمد آن را میگرفتند» (1).
مردم زمان جاهلی دارای نکاحهای مختلفی بودند که اقسامی از آن،از نظر خوانندگان عزیز میگذرد:
در آن عصر مانند سایر دوران،مردی دختری را برای همسری انتخاب میکرد،پدر دختر برای فرزندش مهریه قرار میداد و او را به آن مرد تزویج میکرد.
زنهایی بودند که برای استفاده عموم،خود را در معرض قرار میدادند و برای راهنمایی و جلب توجه مردم بالای منازل خود پرچمهایی نصب میکردند تا هر کس بخواهد،بدون مزاحمت به منزل آنان برود.
هنگامی که زن از قاعده زنانگی پاک میشد،شوهرش او را نزد هر کس که میخواست میفرستاد و دستور میداد با او همبستر شود،پس از آن،شوهر با زن همبستر نمیشد تا آثار حمل زن از مرد بیگانه روشن شود،
1) (1)) -تفسیر طبری:104/18.
سپس به خود اجازه همبستر شدن میداد،این تأخیر در میان قوم برای آن شوهر دلیل نجابت بود.
هر کس از اعراب جاهلی که زن دیگری را میپسندید حق داشت به آن مرد پیشنهاد معاوضه کند؛یعنی زن خود را به او بدهد و زن طرف مقابل را برای خود بردارد،مدت معاوضه هم طبق تمایل طرفین بوده و زنان سیهبخت در این میان یک وظیفه بیشتر نداشتند و آن تسلیم بدون قید و شرط بود.
«ابو مالک فزاری»که یکی از بزرگان و رهبران قبایل عرب بود،با شنیدن اوصاف پیامبر عالیقدر اسلام صلی الله علیه و آله مشتاق زیارت آن حضرت شد،به همین منظور بسوی مدینه حرکت کرد،چون به در خانه پیامبر اسلام رسید بدون اجازه و در کوفتن وارد خانه شد،عایشه که یکی از همسران پیغمبر بود نزدیک حضرت نشسته بود،حضرت با لحنی متغیر به ابو مالک فرمود:چرا بدون اجازه وارد شدی ؟ ابو مالک گفت:برای بزرگان قوم اجازه گرفتن ننگ است و من برای ورود به هیچ خانهای اجازه نگرفته و نمیگیرم ! حضرت فرمود:این اخلاق ناپسند از رسوم جاهلیت است،حکم اسلام غیر از این حکم است؛سپس این آیه را تلاوت فرمود:
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتّٰی تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلیٰ أَهْلِهٰا ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ» (1).
«ای اهل ایمان ! به خانههایی غیر از خانههای خودتان وارد نشوید تا آنکه
1) (1)) -نور (24):27.
اجازه بگیرید،و بر اهل آنها سلام کنید،[ رعایت ] این [ امور اخلاقی ] برای شما بهتر است،باشد که متذکّر شوید».
ابو مالک که این ناراحتی را برای پیغمبر بزرگ تصور نمیکرد،برای تسکین آن حضرت عرض کرد:چرا ناراحت شدید ؟ آیا به خاطر آن بانویی بود که نزدیک شما نشسته بود ؟ اگر میخواهید به نفع شما از زیباترین زنان (کنایه از زن خودش بود) پیاده شده تو نیز پیاده شوی (یعنی همسران خود را با یک دیگر عوض کنیم) حضرت فرمود:این روشِ زشتِ ایام جاهلیت است و در اسلام ممنوع و حرام میباشد،هنگامی که ابو مالک بیرون رفت عایشه پرسید:این مرد که بود ؟ فرمود:این مرد با همه حماقتش فرمانروای بزرگ قومش بود (1).
عدهای از جوانان عرب،که گاهی تعدادشان به ده نفر میرسید،زنی را مشترکاً گرفته و با او همبستر میشدند.پس از وضع حمل آنان را احضار میکرد و میگفت:میدانید چه کردهاید ؟ از میان آنان یک نفر را انتخاب میکرد و فرزند را به او منتسب مینمود و میگفت:این فرزند توست نام او را هر چه میخواهی بگذار.
(2) اعراب جاهلی زنان و دختران خود را،گاهی به عنوان مهریه زن دیگر قرار میدادند؛به این صورت که شخصی دختر یا خواهرش را به دیگری میداد که متقابلاً شخص دیگر خواهر یا عیالش را به ازدواج او درآورد مهریه در این ازدواج زنان و دختران بودند.
ازدواجهای دیگری نیز در عربستان مرسوم بود که در کتابهای تاریخی مفصل ذکر شده است (3).
در زمان ظهور اسلام نه تنها عربستان در همه زمینهها گرفتار مفاسد و بدبختی بود؛بلکه تمام کشورهای جهان،دچار تیرهبختی و سیه روزی بودند.
در آن زمان دو کشور پهناور«ایران»و«روم»که از نظر قدرت سرآمد همه کشورهای جهان بودند،از نظر اوضاع روحی و اخلاقی،مردم هر دو کشور، کمتر از ملّت عربستان نبودند،البته در یک بخش مختصر نمیتوان برنامههای آنان را منعکس کرد؛ولی برای آگاهی شما خواننده عزیز به طور اختصار به برنامههای آنان اشاره میشود:
در آن زمان خوشگذرانی،خودخواهی،استعمار کردن و به استثمار درآوردن ملتهای ضعیف،دو دولت ایران و روم را فراگرفته بود.
دریای تمدن ساختگی،ایرانیان و رومیان را فریب داده و آنان را در تمام خود فرو برده بود.پادشاهان ایران،قیصرهای روم و فرماندهان ارتش هر دو کشور در غفلت بودند،و مانند گرمازدگان در حال تحیر بسر میبردند و همّتی غیر از رسیدن به لذت و خوشگذرانی و خودخواهی نداشتند.
روم و ایران از هر جهت غرق در لذت و خوشگذرانی بودند،به عنوان نمونه:
«پرویز»شاه ایران دوازده هزار زن،برای انواع برنامههای شهوانی،و پنجاه هزار اسب داشت،و وسایل خوشگذرانی وی،از کاخهای آسمان خراش و سایر وسایل،هر بینندهای را مبهوت و متحیر مینمود.
کتاب ارزشمند«اسلام و عقاید و آراء بشری»مینویسد:
«اختلاف طبقاتی بیرویّه و بیحساب،که سبب تشکیل جمعی کاخنشین
و گروهی بیشمار کوخنشین شده بوده،میتواند معرف اخلاق و عواطف کشور روم باشد.ضعفا و بیچارگان،اضافه بر زجر و تنگدستی و سربازی اجباری، ناگزیر بودند خراج و مالیاتهای گزاف بپردازند،خرج کلان سرداران لشکر، نجبا،اشراف و امپراطوری وسیع را بر دوش ناتوان خود به هر صورت و هر زحمت بگیرند،چرا که طبق فرمان مستبدانه امپراطوری،اندک سرپیچی و تمرّد از دستورات،مساوی با مرگ و نیستی بود» (1).
«مکاریوس»که یکی از نویسندگان مشهور است درباره ایران قدیم مینویسد:
«تاریخ،نمونه خوشگذرانی شاهان ایران را که از هدیهها و مالیاتهای سرزمینهای ما بین خاور نزدیک و خاور دور استفاده میکردند،و در ناز و نعمت فرو رفته بودند،به یاد ندارد».
در کتاب«عقاید و آراء بشر»درباره اختلافات طبقاتی مردم ایران قبل از بعثت پیغمبر صلی الله علیه و آله آمده است:
«جامعه در ایران،مانند سایر ممالک گذشته،فقط از طبقات ممتاز تشکیل میشد و بیشتر مردم که از طبقه غیر ممتاز بودند،در شمار جامعه و ملت به حساب نمیآمدند.جامعه دوران ساسانی را نجبا،مغان و امیران لشگر تشکیل میداد،و وزیران و دبیران همیشه از میان نجبا انتخاب میشدند.بقیّه ملت،یعنی صنعتگران و کشاورزان و توده مردم،تنها در مواقع پرداخت مالیات و سربازی و بیگاری به کار میآمدند.کارگزاران حکومت،نسبت به مردم اختیار تام داشتند و به ویژه بر طبقات زارعین و توده مردم تعدی روا میداشتند،اما آنان مردمی متحمل بودند و بر این شیوه خو گرفته و هر نوع تعدی را از ترس جان و مال
1) (1)) -اسلام و عقاید و آراء بشری:14.
خود تحمّل میکردند ! مالیات دیوانی و تحمیلات نظامی و بیگاری و خدمات اجباری در مؤسسات دولتی بیش از همه به دهقانان متوجه بود» (1).
در ایران منصبهای دولتی در اختیار صاحبان ثروت و قدرت بود.
مالیاتهای جدیدی که وضع میشد ملت ستمدیده را ناتوان میکرد،به دنبال این تعدی و تجاوز طبقه کشاورز از زراعت خود دست برمیداشت و به دِیْرها پناه میبرد تا از بار مالیات سنگین و خدمت به ارتشی که فایدهای برای ملت نداشت راحت شود.
در آن دوران خوشگذرانی،جنایت و کسبهای نامشروع رواج داشت.
نویسنده«ایران در عهد ساسانیان»در کتابش مینویسد:
«کشاورزان ایران به مصیبت بزرگی گرفتار شده بودند و همیشه در زمینهای کشاورزان خود بسر میبردند و بدون مزد استخدام میشدند و به هر عملی وادار میگردیدند».
کشورهای دیگر عالم مانند یونان،چین،هندوستان و تمام مراکز دیگر نیز در جهالت و تاریکیِ پستی بسر میبردند و قبل از ظهور اسلام،از نظر اوضاع کلی، همانند جزیرة العرب و ایران و روم بودند.
یهودیان در عراق و شام دست به کشتار وحشیانهای میزدند،و یعقوبیها در مصر بساط خونریزی به پا میکردند.
1) (1)) -اسلام و عقاید و آراء بشری:29.
حکومتهای جهان در حکمرانی خود،روش استبدادی عجیبی داشتند؛به دنباله این گونه حکومتها،مردم شهرها در حفظ جان،عرض،ناموس و خون خود سرگردان بودند !
دستگاه قضاوت در همه دنیا،در برابر مردم و شکایت آنان،کر شده بود و این ناشنوایی بر حیرانی و سرگردانی مردم میافزود.
کشاورزان فکر میکردند که استبداد حکام،و ناشنوایی دستگاهِ دادرسی را نمیتوان تغییر داد،بنابراین باید خودکشی کرد؛از این جهت مرگ را بر زندگی ترجیح میدادند ! !
کشور شام
«شام»نیز همانند دیگر مستعمرات ایران و روم،به دنبال رهبران خود بسوی خوشگذرانی و خودخواهی سرعت میگرفت.برنامه رهبران خوشگذران شام و معاونین آنان و مجالس درباریان،با تمام وسایل عیش و نوش مجهز بود.
خلاصه جهان قبل از اسلام،جهانی پر از اضطراب و جنایت،محیطی غرق در گناه و فساد،جامعهای افتاده در ورطه هلاکت بود که راهی به سوی شقاوت و جهنم داشت.
هنگامی که رسول گرامی اسلام مبعوث به رسالت شد؛عالم گرفتار زلزله اقتصادی بود،که ارکان آن را به سختی میلرزاند،و به طوری که اگر در دنیای آن روز سرمایهای بود قابل بهرهبرداری نبود.
آن مرد الهی از همان دریچه نگاه انبیا؛یعنی بدون توجه به مال و حب جاه و شهوت به جهان نگریست،و انسانیت را در بستر مرگ دید.آن رادمرد آسمانی
میدید آدمیزاد بر اثر ضعف فرهنگ عقلی بر سنگ،آب،درخت،چوب،ماه و ستاره،خورشید،و چیزهای دیگری که نمیتواند نفع و ضرر خود را کنترل کند سجده مینماید.
آن بیدارکننده یگانه دید انسان اندیشه خود را از دست داده و بدیهیات را درک نمیکند و مسائلی را که احتیاج به اندیشه و تفکر دارد،در اثر تغییر برنامههای فکری،محتاج به تفکر نمیداند،جایی که باید یقین کند شک و جایی که باید شک کند یقین مینماید.
ذائقه روح بشر عوض شده بود؛به طوری که تلخ را شیرین و بد را خوب و غذای غیر قابل هضم را قابل هضم میدانست،و چون حس معنوی خود را از دست داده بود نسبت به دشمن ستمگر بدبین نبود و دوست اندرزگو را دوست نمیانگاشت.
در آن دنیای عجیب گرگان،چوپانِ گوسپندان،و دشمنهای خونخوار قاضی و مجرمان و خیانتکاران آبرومند و اهل ثروت؛اما افراد شایسته اجتماع از دنیا محروم و به ستمگری معرفی شده بودند.
در جهان قبل از اسلام،منکرات،معروف جلوه میکرد و عادتهای زشت گریبان بشر را گرفته و نزدیک بود انسانیت سقوط کند.
آن حضرت میدید شراب خواری سرتاسر جامعههای آن روز را فرا گرفته، تجاوز به ناموس و قماربازی علنی شده،رباخواری و غصب اموال دیگران و طمع به مال و ناموس مردم از قباحت و زشتی افتاده است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله دید شاهان و امیرانی بر ملتها حکومت میکنند که زمین و طبیعت را ملک خود دانسته،و مردم ستمدیده را بندهگان خود میدانند،و به جای خدای جهانآفرین،دیرنشینها پرستش میشوند.
آن حضرت میدید اربابان کلیسا اموال مردم را بیجهت تصاحب میکنند
و انسانها را از صراط مستقیم باز میدارند.
در آن دوران شجاعت به خونریزی و کشته شدن،سخاوت به اسراف و تبذیر،و مناعت طبع جای خود را به غرور و تکبّر داده بود.قدرت فکری بشر که باید معطوف مسائل معنوی میشد صرف تردستی و خدعه شده و عقل وسیله ابتکار و اختراع جنایات و ایجاد وسایل شهوترانی شده بود (1).
در چنین دنیای عجیبی،رسول بزرگ اسلام مأموریت یافت تا برای نجات نوع بشر به پا خیزد،و یک تنه کشتی طوفانزده بشریت را به ساحل نجات باز گرداند.
او مأموریت یافت تا روح آدمیان را از آن همه آلودگی برهاند،و عقول انسانها را از پس پرده اوهام ظاهر کند،و آدمیان را از خواب سنگین غفلت بیدار کرده و با دمیدن نسیم وحی،همه را از مستی به هشیاری بازگرداند.
نبی بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله به فرمان خدای متعال به وسیله مقررات عالی اسلامی، سازنده زندگی برتر و بهتر انسان بود،روح انسانیت را از آلودگیها نجات داد، و تمام دشمنیها و کینهتوزیها و قتل و غارتگریها را مبدل به دوستی،صلح و صفا نمود.
بنیان اسلام بر پایه برنامههایی استوار بود که توانست،عالم تاریک را به جهانی نورانی مبدل کند و بشر مرده را زنده نماید.بدیهی است که این سازندگی مخصوص به زمان معین و مکان مشخصی نیست؛بلکه در تمام ادوار و اعصار، اسلام روشنگر محیط و سازنده انسانهاست.
1) (1)) -دنیا در خطر سقوط:72-64 با کمی تغییر.
محیط اسلامی و مردم مسلمان،همیشه همآغوش نیک بختی و سعادتند و دور افتادگان از اسلام،همیشه دچار انحرافات روحی،اخلاقی و قرین بدبختی و مفاسدند.
با این حساب،اگر خوانندگان عزیز با دقت به دنیای کنونی نظری بیندازند، وضع موجود را،از نظر روحی،اخلاقی،اقتصادی،حکومتی،تربیتی،نظامی و مفاسدی مانند حکومت،تربیت،خونریزی،دوری از حقایق اصیل معنوی، اوضاع تأسف بار ناموسی و آلودگی به گناه و فساد،کمتر از روزگار قبل از بعثت نمییابند.
توجه به تمدن ماشینی،و غفلت از تربیت الهی و انسانی،مایه نجات و سعادت نیست.انسانی که فاقد دین و تربیت صحیح دینی است،همیشه سازنده دنیایی مشابه دنیای جاهلیت است،جاهلیتی که تمام حقوق بشر را پایمال و اساس انسانیت را ویران مینمود.
در اینجا باید گفت:برای نجات از این برگشت به جاهلیت،که در قرون اخیر در تمام برنامههای زندگی سایه انداخته و گسترش روزافزون دارد،باید به اجرای فرامین اسلام روی آورد،و به وسیله نورانیت آن به زندگی بشریت نور بخشید.
ممکن است عدهای با انگیزه تقلید از برخی مغروران جهان بگویند:جهان امروز،جهان علم و دانش است و دیگر دوران دین سپری شده و نمیتوان به وسیله آیین الهی به شاهراه ترقی و تعالی رسید،و چون راه دین راهی است جدای از علم؛چگونه میتوان در جهان دانش و علم،زیر سایه دین قرار گرفت ؟ !.
در جواب اینان که خوشبختانه قضاوتشان محصول بیخبری و معلول نفهمی و یا کج فهمی است،باید گفت:چند قرن است علم با پیشرفت حیرتانگیزش بر سر ملتها سایه انداخته و فرهنگ جدید و موجود جهان وسایل دانشاندوزی مردمان را،از هر طریق،آماده کرده است؛حال پرسش ما این است که:علم امروز با تمام گستردگی و پیشرفتی که دارد،در راه تربیت و درمان دردهای لاعلاج روحی انسانها،کدام موفقیّت را کسب کرده است ؟ آیا چند قرن بس نبود که علم مردم را تربیت کرده و به سوی خوشبختی رهنمون نماید ؟ پس چرا خوشبخت نکرده و روز به روز بر بدبختی و اضطراب،ناامنی و فساد در جهان افزوده میگردد ؟
دیگر این که تمام بزرگان و دانشمندان غرب و شرق به نقص علمی خود معترفند و همه یک صدا میگویند:مجهولات ما در برابر شگفتیهای عالم و دانش کلی،مانند عدد بینهایتی است در مقابل صفر؛یعنی پدیدههای علمی، معلومات بشری و دانستنیهای انسانی را،از روزگار پیدایش بشر تا به امروز معادل صفر؛یعنی هیچ میدانند،و مجهولات و دست نایافتههای خود را عدد بینهایت؛پس چگونه با کمی اطلاعات و معلومات و وجود این همه مجهولات،میتوان ادعا کرد که راز و رمز سعادت در دنیا،به طور کامل علم است و احتیاج به دین نیست،آن هم دینی که از هر جهت کامل و در هر عصری از اعصار و قرون،جوابگوی تمام احتیاجات بشری،در تمام زمینههای مادی و معنوی است،چنانچه در سطور قبل ملاحظه کردید.
باید به این بیخبران گفت:این گفتار شما،حاصلی است از محصولاتِ مبارزاتِ پیگیر کلیسا با علم و دانش،در قرون وسطی تا اوایل قرن هفدهم،که ضررش دامنگیر آیین اسلام نیز شده است.
آن زمان که کلیسا با تمام قدرت،با پیشرفت علم و دانش و عالمان و دانشمندان،در محاکم تفتیش عقاید،مبارزه میکرد؛تا جایی که نزدیک به پنج میلیون نفر را به جرم فهم و علم محکوم به اعدام،سوختن،تبعید،زجرهای غیر انسانی،زندانی شدن در سیاهچالهای نمناک کرد و خرافات نگفتنیِ تورات و انجیلِ تحریف شده را به پشتیبانی این محاکم به خورد مردم داد،جمعیتهای بزرگ مسیحی آن روزگار،حق داشتند به پیروی از دانشمندان ستمدیده و زجر کشیده بگویند:دوران دین سپری شده و زمان،زمان علم است ؟ حق داشتند بگویند:دین دیگر نجات دهنده نیست؛بلکه توجه به دین انسان را از ترقی باز میدارد و باید در سایه دانش حرکت کرد و همای سعادت را در آغوش گرفت ؟
متأسفانه آیین مقدس اسلام نیز،از مفاسد ننگین آن مبارزات،مانند سایر ادیان،در امان نماند.
انسانِ عجول،قضاوت خود را درباره دین به طور فراگیر و وسیع پیاده کرد، تا جایی که اصولاً به انکار دین برخاست و راه آن را با علم جدا دانست؛ولی پس از چند قرن،به اشتباه عظیم خود پی برد،در شرق،کتابهای زیادی در رفع این تهمت از دامن اسلام نوشته شد،در غرب اعترافات و اقرارهای عجیبی در حق اسلام کردند (چنانچه در صفحات قبل ملاحظه کردید) ولی دیر شده بود و از این توبه و برگشت کمتر توانستند نتیجه بگیرند؛زیرا مردم جهان به سوی بیدینی و لامذهبی گرائیده و اصولاً دین را مخالف زندگی و مانع ترقی
و خوشبختی خود میدانستند؛به طوری که گویی اراده برگشت به حق را برای ابد ندارند ! !
آری ! آنان که میگویند:دین مانع ترقی است،گفتارشان محصول مبارزات کلیسا علیه علم و دانش در قرون وسطی است.
این عقیده نسبت به ادیان تحریف شدهای چون«یهودیت»و«مسیحیت» کاملاً به جا و صحیح است؛اما چه ربطی به آیین اسلام،که ترقی دهنده بشر به روی تمام کمالات است،دارد.
امروزه برای شناخت هر مکتبی،ابتدا میتوان شخص و شخصیت بنیانگذارش را از هر جهت مورد مطالعه و با دقت کامل او را در تمام زمینههای زندگیش مورد بررسی قرار داد و شخصیتشناسی کرد؛یعنی شخص و شخصیتش را از نظر آراء،افکار،اخلاق و عقاید بررسی کرده،تا به وسیله این شناخت،مکتبش را بهتر و کاملتر معرفی نمود.
از این جهت بخشی به معرفی رهبر عزیز اسلام اختصاص داده شده،تا با شناخت او بهتر بتوان آیین پاک و مکتب عالیش را شناخت؛زیرا آن رادمرد بزرگ انسانی،کاملترین و عالیترین مظهر اسلام است که میتوان تمام برنامههای قرآن را در اعمال،رفتار،آراء،عقاید،روحیات پاک و صفات پسندیدهاش مشاهده کرد.
در حقیقت وجود پیامبر در تمام برنامههایش،آیینه تمام نمای اسلام و قرآن است که با شناخت او به طور صحیح و کامل،میتوان اسلام و جنبه سازندگیش را شناخت،و دریافت که اسلام در تمام زمینهها و مسائل زندگی،حیاتبخش انسان است.
علی علیه السلام در معرفی رسول گرامی اسلام میفرماید:
«قامتش متوسط،محاسن انبوه،چهره برجسته و ارغوانی و آثار قدرت از ظاهرش آشکار بود.چیزی که بیش از همه قابل توجه است،صفات روحی و مزایای اخلاقی آن رادمرد بزرگ بود که وی را از همه عالم،برتر و بالاتر قرار داده است.
بر اثر کثرت عبادت،از زیادی کلام متنفر و غالباً خاموش مینشست.نشانه بالاترین درجه نیکوکاری و احسان از چهرهاش پیدا بود و انصافگویی جزء طبیعت او قرار داشت.بیحد خلیق و منصف بود و دوست و بیگانه،قوی و ضعیف در نظرش یکسان بودند؛ولی نسبت به فقرا محبتی خاص داشت، همانطور که فقرا را به خاطر فقر،حقیر نمیدید؛اغنیا را نیز به خاطر ثروت تنها احترام نمیکرد.نسبت به واردین و اصحاب اظهار محبت میکرد و هیچوقت جواب خشن و سختی به آنها نمیداد.
آن چنان در سیاست و کیاست برتری داشت،که از افرادی ضعیف و پراکنده، ملتی قوی بنا نهاد که با هیچ حادثه تاریخی از بین نخواهد رفت؛زیرا از جسم و جان خویش در راه به ثمر نشستن نهال نوپای اسلام مایه گذاشته بود.
کسانی که به ملاقات وی شرفیاب میشدند،از آنها با چهره باز پذیرایی میکرد و مطالب آنان را با کمال صبر و تحمل گوش میداد،و تا برنمیخاستند حرکت نمیکرد.هر کس با وی مصافحه میکرد،تا دستش را رها نمینمود، دست خود را نمیکشید اگر با وی در موضوعی سخن میگفتند،تا او سخنش را قطع نمیکرد،آن حضرت سخن خود را قطع نمیفرمود.بیشتر اوقات به دیدار اصحاب خود میرفت،و آنچنان بیتکلّف زندگی میکرد که گوسفندان را خود میدوشید.
از طرف دیگر چنان قدرت در حل مشکلات داشت که از متخصصین فن نیز داناتر و آگاهتر بود.چنان راه میرفت که گویی،در سراشیبی حرکت میکند و با این که وقار و آرامش زیادی داشت؛هنگام قدم زدن گویی از زمین کنده میشد، هنگام کار به گونهای به کار میپرداخت که هرکس میدید فکر میکرد همه حواس و فکرش،در اطراف آن دور میزند.
در هنگام جنگ آن چنان به فرمان خدای متعال حرکت میکرد،که هیچ چیز نمیتوانست جلوی او را بگیرد.»
در نقل دیگری آمده است که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:
«شجاعترین و جنگاورترین ما،کسی بود که در جنگ به او نزدیکتر باشد».
آن حضرت مرد جنگ بود،خطوط و نقشه جبهه را دقیق ترسیم میکرد و سپاه و لشکر را فرماندهی مینمود و میجنگید؛آنچنان که گویی فرمانده جنگی است،که تنها تخصصش آن فن است.نه تنها در جنگ بلکه در تمام رشتههایی که وارد میشد همینطور بود؛یعنی تصور میکردی متخصص آن کار است.
هم پدر بزرگوار بود و هم شوهری نیک،خانواده بزرگی را با نفقه بسیار سرپرستی میکرد،هم نفقه نفسانی،روحی و نفقه مالی،گویی والاترین و دلسوزترین پدری است که چشم روزگار به خود دیده است.
آن حضرت لباس و کفش خود را با دست خویش وصله میکرد،و همیشه فقرا را نزد خود جمع مینمود و آنها را محترم میداشت.
تا زمانی که از دنیا رفت،حتی برای یک مرتبه از نان جو غذای سیر تناول نکرد !.بیشتر اتفاق میافتاد که در منزل وی،به منظور پخت غذا آتشی روشن نمیشد،و در آن مدت غذای وی و اهل خانهاش خرما و آب بود.
نبی بزرگ اسلام بر نفس خویش مسلط بود،سخن کم میگفت،زیاد فکر میکرد و ارادهاش در نهایت درجه قوت بود.اگر چه وارستگی و سادگی وی حیرتانگیز بود؛ولی مقید بود که همیشه خود را تمیز و پاکیزه نگاه دارد.در تمام مدت عمر،کارهای شخصی خود را به دیگری محول نکرد،و خود عهدهدار کارهای شخصی خویش بود.او سرمشق مردم در زندگی عملی بود.
در تحمل مشقت توانایی زیادی داشت،چنان که یکی از غلامان وی نقل میکند:مدت هیجده سال در خدمتش بودم،در تمام این مدت یک حرکت یا سخن ملالآور مشاهده نکردم.در جنگ شجاعت و دلیری از خود نشان میداد و از هیچ خطری فرار نمیکرد،با این وصف هیچ وقت هم بدون جهت خود را در خطر نمیانداخت.
آن بزرگ مرد آسمانی،قبل از این که با گفتار خود راهنمای خلق باشد،با رفتار شخصی خود،بهترین تربیت کننده و رهبر بود،نخست از خویش نمونه عملی دستورات قرآن را نشان میداد،آنگاه مردم را بدان دستورات دعوت مینمود.گاهی از شدت گرسنگی،بر شکم مبارک سنگ میبست و اگر بر سفرهای مینشست،آنچه از غذا حاضر بود تناول میفرمود و ایراد نمیگرفت، از غذاهای حلال دوری نمیجست و از لباس آنچه فراهم بود میپوشید.
آن انسان کامل و جامع،در دورترین محل مدینه،از بیمار عیادت میکرد،با محتاجان مینشست و با فقرا هم غذا میشد.مرکب معینی برای سواری نداشت، اسب،شتر یا الاغ سوار میشد و گاهی نیز پیاده به مقصد میرفت،بوی خوش را دوست داشت و از بوی بد بیزاری میجست.دانشمندان و آگاهان را گرامی میداشت و بزرگان را با مهر،محبت،احسان به طرف خود جلب مینمود.از خویشاوندان دیدن میکرد،بدون این که یکی را بر دیگری برتری دهد.بر احدی جفا و ستم روا نمیداشت و عذر عذرخواهان را میپذیرفت.شوخی
میکرد؛اما حق میگفت،میخندید ولی صدای خود را به خنده بلند نمیکرد.با او به درشتی سخن میگفتند اما او حوصله میکرد.بدیها را به رخ اشخاص نمیآورد و بدی را به بدی تلافی نمینمود و از بدکاران گذشت میکرد.
کسی در سلام بر او پیشی نداشت.بیشتر اوقات دو زانو مینشست و دست بر زانو میگرفت.تازه واردین،او را در میان جمع نمیشناختند؛زیرا در هنگام نشستن جای معینی نداشت.بیشتر به طرف قبله مینشست و هر کس به دیدنش میرفت،عبای مبارک خود را زیر پایش قرار میداد،در حالی که با آن هیچ آشنایی نداشت.برای مهمان تکیهگاه قرار میداد و اگر مهمان نمیپذیرفت،با اصرار به او میقبولاند.دیر غضب و زودگذر بود.با محبت و سودمندترین فرد برای مردم بود.
شیرینتر و گویاتر از همه سخن میگفت؛ولی کم میگفت،در عین کم گفتن تمام کلام و خواستهاش را بازگو میکرد.سکوتش طولانی و بدون احتیاج سخن نمیگفت.هرگز از او سخن بد شنیده نشد.در حال خشم و رضا جز حق و حقیقت نمیفرمود.
بهترین غذای او آن بود که برای تمام مردم فراهم بود،غذای خیلی گرم نمیخورد،از غذایی که نزدش بود تناول میکرد و برای خوردن طعام با سه یا چهار انگشت مقدسش غذا میل میکرد،نانش از آرد جو سبوس نگرفته بود و پیاز،سیر و پیازچه نمیخورد و از هیچ طعامی بدگویی نمیکرد،غذای مانده بر انگشت را با دهان پاک میکرد و مانده غذا را میل میفرمود و میگفت:برکت غذا در آخر آن است.
لباسش تا روی پای او را میگرفت،در هنگام قدرت،میبخشید،همیشه خوشرو و ظاهر و باطنش یکی بود،خوشنودی و خشم از چهرهاش آشکار بود،کریمترین و راستگوترین انسانها بود،بدهکاری مالی خود را ادا میکرد
و کسی که ناگهان او را میدید،بزرگیش را درک و مجذوب آن حضرت میشد.
چیزی از او نمیخواستند مگر آن که عنایت میفرمود،بر کودکان میگذشت و به آنان سلام میکرد.در مرتبه اول هر کس با او ملاقات مینمود،ابهت آن حضرت او را میگرفت و از هیبت آن حضرت مضطرب میشد،به او میفرمود:
آرام و آسان باش،من نیز مانند شمایم.هرگز او را صدا نکردند مگر این که جواب داد.هرگاه با اصحاب خود مینشست،اگر درباره آخرت سخن میگفتند توجه میکرد و اگر درباره غذا و آشامیدنی صحبت میکردند،با آنان همگام میشد و اگر در اطراف دنیا حرف میزدند،برای آنکه از آنان دلجویی کند در اطراف همان مطلب گفتگو میکرد (1).
«جاحظ»که یکی از بزرگترین نویسندگان عرب است،درباره کلام آن حضرت میگوید:
«سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله سخنی است که شماره حروفش اندک و شماره معانیش بسیار،از تصنّع بری و از تکلّف بر کنار است،آنجا که تفصیل لازم،مفصل و آنجا که اختصار،مختصر است.از کلمات نامأنوس فراری و از سخنان یاوه و بیهوده مبراست،کلماتش با حکمت هم دوش،با عصمت هم آغوش،با تأیید قرین و با توفیق همنشین بود.
خدای متعال گفتارش را با محبت و قبول توأم ساخته بود،بینهایت عالی میگفت و مهابت،حلاوت،افهام و اختصار را با هم داشت.از تکرار سخن بینیاز بود و شنونده را بدین کار نیاز نمیافتاد،با وجود این هیچ وقت کلمهای از
1) (1)) -مکارم الاخلاق:1،9؛بحار الانوار:16،194؛سفینة البحار:1،420-411.
سخنش نمیافتاد،خطایی بر او رخ نمیداد و دلیلش سستی نمیگرفت.
کسی بر او فایق نمیشد و سخندانی،او را مجاب نمیکرد،سخنان مفصل را با کلمهای مختصر رد میکرد و برای اسکات حریف،در حدود معلوماتش سخن میگفت.جز سخن راست دلیلی نمیآورد و غلبه را جز به وسیله حقیقت نمیخواست.سخنان فریبنده و خدعهآمیز نمیگفت و هرگز عیبجویی نمیکرد و گوشه نمیزد.در سخن نه کند بود نه تند،گفتارش نه طولانی بود نه مبهم.
مردم سخنی سودمندتر و شیواتر و مؤثرتر از سخن وی نشنیده و نمیشنیدند».
در مقدمه کتاب سودمند و پرقیمت«نهج الفصاحه»درباره کلام پیغمبر صلی الله علیه و آله آمده است:
«فصاحت نبی اکرم صلی الله علیه و آله موهوب بود نه مصنوع،آن جان نیرومند که نورافکن تاریخ بود،با آن اقتدار عجیب بر احاطه معانی که خدایش داده بود،با آن تسلط شگفتانگیز که بر لهجات عرب،خاصه لهجه مهذب و کامل قریش،داشت،با آن قوت عزیمت و استقامت طبع،که با حوادث سهمگین تحدی میکرد،با آن صفای خاطر که چون آسمان،بلند برتر از حوادث بود و غبار کدورت آسان نمیگرفت،به حق در سایه قرآن به مرحله ما دون آن بیمنازع به او رنگ فصاحت تکیه زده بود.به راستی که خداوندش برای ابلاغ رسالت نیکو پرورانده بود،و برای وصول بدان اوج کمال که خلوتگاه راز است،همه رنجهای گوناگون حیات را از مرارت یتیمی،گزش فقر،داغ فرزند،هول دائم از خطرات،حیرت نابسامانی،محنت غربت و برتر از همه،انزوای توانفرسای کشنده؛یعنی بلای تنهایی در جمع بیخبرانِ پر مدعا،چشیده بود».
چنین شخصیت بینظیری از طرف خدای بزرگ،مأموریت ابلاغ دین را
داشت،دینی که منبع فیض آفرینش به او وحی میکند،تا او در سایه شخصیت والایش به جهانیان برساند،آیینی که سرچشمه وجود،عالم،عادل،حکیم و آفرینش،به وی ابلاغ مینماید و او را مأمور تبلیغ آن میکند،دینی که سرچشمه آن حق و رساننده به نبی اسلام،امین وحی و قانون اساسیش قرآن و مأمور تبلیغش چنین رادمردی باشد،باز هم میتوان گفت در دنیای علم آنهم دنیایی ناقص و ناتوان از اخلاق و معنویات،و دنیایی که علم در او چون نقطه صفر و مجهولات بینهایت است،مانع از ترقی،پیشرفت،تعالی و تمدن است ؟ آیا رد چنین شخصیتی دلیل بر کمال بیانصافی،جهالت و حماقت نیست ؟
آیا شخصیتی چون پیغمبر صلی الله علیه و آله که تمام کمالات و اوصاف انسانی،در حد اعلا،در او جمع بوده و جزئیات زندگی کسی چون او،در تاریخ منعکس نشده و تاریخ مانند او را در فضایل بیاد ندارد،ممکن است پایهگذار دینی باشد که مانع از ترقی و تعالی بشر گردد ؟ ! !
ما قبول داریم دنیای امروز دنیای علم است؛ولی بشر افسار گسیخته،تمام معنویات را از دانش جدا کرده و جز معلومات خشک طبّی،نجومی،ریاضی، فیزیکی،اسلحهسازی،روانشناسی بیروح و تاریخ و جغرافیا و..چیزی برای بشر نگذاشته،علم،امروز جز این که وسایل راحتی برای جسم بشر،از تمام برنامهها ساخته،آن هم عدهای قلدر و زورگو و ثروتمند از آن کمال بهره را میبرند،آیا کار دیگری کرده و معجز دیگری از او سرزده است ؟
امروزه ممالک متحده،از بهترین برنامههای علمی،سیاسی و مالی در جهان بهرهمندند و کشوری در جهان همدوش او نیست،در حالی که چراغ علم و دانش،در آمریکا به طور چشمگیری روشن است،آنچنان که پایش به کره ماه رسید؛ولی از نظر معنوی و اخلاقی در رأس فقیرترین کشورهای جهان است،به طوری که آن کشور بیشتر به جنگلی پر از حیوانات درنده و وحشی شبیه است،
تا به کشوری انساننشین.
چه خوب است آنها که میگویند:دنیا،دنیای علم است؛یعنی سعادت، نجات و خوشبختی در سایه این دنیاست،برنامه زیر را که یکی از صدها برنامه ننگین در آمریکا است،بخوانند و از این رجز خوانی آمیخته با غرورِ تو خالی و شبیه«من آنم که رستم بود پهلوان»دست بردارند؛زیرا جهان غرب،در تمام علوم پیشرفته است؛ولی رجز خودنماییش را اینان میخوانند،و عجیبتر آن که عدهای پس از بیرون آمدن از سینما و کاباره و برخی پس از تعلیم گرفتن از شبنشینیهای نامشروع و گروهی پس از بیرون کردن سر از تریای طویله (1)و مست شدن از برنامههای ننگین و رسوای مراکزی چون کاخ جوانان و دیگر مراکز فساد،به جای بیدار شدن و بیرون آمدن از منجلاب فساد و حفظ قداست عمر عزیز و گرانبها،از مصرف شدن در این برنامههای جهنمی،تمام حملات ناجوانمردانه خود را،متوجه دین و اهل دین کرده و مکتبی را که خدای عالم برای سعادت انسان،به وسیله پیغمبر بزرگ،به بشر عرضه کرده است مانع از ترقی میدانند !
اینک توجه شما را به گوشهای از اوضاع جهان علم جلب مینماییم:
کدام مانع ترقی واقعی انسانند ؟
همانطور که گفته شد،آمریکا در رأس تمام کشورهای بزرگ علمی در جهان است؛ولی علم نه تنها در آنجا مایه سعادت و نجات نشده است؛بلکه آنجا با آن همه پیشرفت علمی،آنچنان غرق در مفاسد هستند که خبر زیر نمونه کوچکی از
1) (1)) -ابتکار دانشجویان دانش و علم در قرن تسخیر فضا در کوی دانشگاه در تهران.
رسواییهای بزرگ آن کشور است،نمونه کوچکی که روزنهای برای ورود در تمام رذایل و شمشیری بران برای کشتن انسانیت است،نمونه کوچکی که کانون مقدس خانواده را ویران کرده و آن را به فاحشهخانهای تبدیل نموده است و آن این است:
«بازی با جنس مخالف یکی از تفریحهای شایعی است که در بین دانشجویان دبیرستانی و طبقات بالاتر رواج دارد؛زیرا 92%از دانشجویان در بازی با جنس مخالف،به روش قبل از ازدواج یا تفریح قبل از تشکیل خانواده ادامه میدهند، در صورتی که 88%دانشجویان کلاسهای پایین هستند و هر قدر سن کمتر باشد،توجه به هم خوابی با دوستان کوچک بیشتر از همنشینی با زنان ولگرد است و هر قدر سن افزایش یابد،افراد بیزنی که تعلیمات ناقص دارند به زنان فاسد میگرایند.
موقعی که انسان رقم بزرگی را میبیند که از ارتباط دانشگاهیان،که قبل از ازدواج داشتهاند خبر میدهد،وحشت میکند؛ولی این وحشت وقتی برطرف میشود که تعداد عمل دانشجوی دانشگاه بررسی گردد و ببیند،چگونه از این تفریح استفاده کرده است؛زیرا نسبت بین دانشگاهیان کمتر از طبقات دیگر است.
در بین افرادی که تا سن 25 سالگی ازدواج نکردهاند،میبینیم عمل زناشویی با زنان ولگرد به حساب زیر است:
در 74%از دانشجویانی که هنوز به مرحله دبیرستان نرسیدهاند 54%از کسانی که مرحله دبیرستان را گذراندهاند و 28%از کسانی که تحصیل را به پایان رسانیدهاند،این برنامه رواج دارد،در میان دهکدههایی که افرادشان به دبستان میروند 14%و افرادی که دبیرستان را تمام کردهاند 20%و آنان که به دانشگاه میروند 26%میباشند.
85%از مردم که تعلیمات عالی ندیدهاند،متعتقدند عمل زناشویی قبل از ازدواج،یک امر طبیعی و عادی است و ارتباطی با جرم ندارد.
این روش در میان توده مردم که تعلیماتشان از مرحله ابتدایی تجاوز نمیکند فراوان است،تا جایی که از دو یا سه اجتماعی که در آمریکا بررسی شده،به یک فردی که 16 یا 17 سال داشته باشد و با جنس مخالف همخواب نشده باشد پیدا نکردهاند.
مردان آمریکایی پس از ازدواج ارتباط غیر همسر خویش را همدوش با ارتباط با همسر خود حفظ میکنند (1).
این است وضع مردمی که به اصطلاح در بهترین و برترین منطقه علمی زندگی میکنند.وضع مردم آن مملکت از نظر گناهان دیگر،چون قمار،دزدی، گانگستری،آدمکشی،استعمار کردن ملت ضعیف و پایمال کردن حقوق انسانها،و..حیرتانگیز است،اسلام با تمام این مفاسد به مبارزه برخاست و بشر را در سایه یکتاپرستی،به آراسته شدن جمیع فضایل و کمالات اخلاقی دعوت کرد.چنان که پیغمبر بزرگ بهترین نمونه عملی برای مردم جهان است، با این حال آیا باز هم بیخبران باید رجز بخوانند و اسلام و دین را مانع از ترقی، و دنیای علم که ممالک متحده در رأس آن است را باعث ترقی و تعالی بدانند ؟ ! !
خوانندگان عزیز ! با مطالعه و دقت بیشتر در روحیات و اخلاقیات رسول الهی میتوان گفت:آن رادمرد آسمانی آیین،مکتب و دینش مانع از ترقی و تعالی است ؟
نه تنها قرآن مجید در سورههای گوناگون،اخلاق و شخصیت بینظیرش را ستوده،و نه تنها روایات و اخبار عالی و صحیح اسلامی آن حضرت را معرفی
1) (1)) -نقشههای استعماری:164.
کرده،و نه تنها جامعه دانشمندان و عقلای اسلامی در کتب با اعتبارشان به نحو کامل و جامع از آن حضرت یاد کردهاند؛بلکه منصفین از دانشمندان و فلاسفه بیگانه نیز،آن حضرت را در تمام زمینههای وجودیش،ستایش کردهاند و مکتب او را تنها راه نجات بشر دانستهاند.
در این قسمت برای این که مغروران و متکبرانِ رجزخوان،از فریاد ناهنجار و استعماری خود دست بردارند،نظریات برخی از دانشمندان بزرگ غیر اسلامی درباره پیغمبر صلی الله علیه و آله نقل میشود،تا بدانند که اسلام مانع از ترقی نیست، آنچه مانع ترقی است افکار پوسیده و غربزده استعماریِ بیخبرانی است که از خود بیخود شده و در برابر مشتی بیخبرتر از خود،همه چیز خود را باختهاند.
1-دکتر«ریتین»که از مورخین بزرگ است میگوید:
«دین محمد صلی الله علیه و آله از نخستین ساعت ظهور خود،و در زمان صاحب دعوت یعنی رسول گرامی صلی الله علیه و آله ثابت کرد که یک دین همگانی است.این آیین مقدس، که برای هر نژادی مناسب است،با هر عقلی نیز موافقت دارد و عقول بشری،در هر پایه از مدنیت باشد،از آن بینیاز نیست».
2-«جون اورکس»که از دانشمندان به نام انگلیسی است میگوید:
«محمد صلی الله علیه و آله در تمام عمر خود،ذاتش به هیچ پلیدی آلوده نشد».
3-«مسترجون دی فنیزات»انگلیسی میگوید:
«محمد از بزرگترین خیرخواهان نوع بشر است.ظهور او نشانه یکی از عالیترین عقول در تمام عالم میباشد،و اگر آسیا بخواهد به فرزندان خود افتخار کند،سزاوار است که به این رادمرد بزرگ و بیمانند افتخار نماید.البته ظلم بزرگی است اگر بخواهیم حق بزرگواری این مرد را ادا نکنیم؛زیرا این همان
شخصی است که در هنگام ظهورش،عرب در درجه انحطاط و توحّش بود که بر ما مخفی نیست،و باز میبینیم پس از بعثت او بر اثر انواری که دیانت اسلام در دلهای آنهایی که با میل آن را پذیرفتند،چگونه اوضاع آن سامان منقلب شد،به همین جهت است که شک در بعثت محمد صلی الله علیه و آله را شک در قدرت خداوندی که شامل تمام جهان و جهانیان است باید دانست».
4-«خیر اللّٰه»مسیحی میگوید:
«محمد کسی است که تمدنی به وجود آورد،که چشم عالم را خیره ساخت و هنوز هم مورد احترام،پسند و تعظیم فلاسفه جهان است.مقدسترین قوانین را برای زناشویی و جنگ وضع نمود به طوری که هماره قانونگذاران جهان و مصلحین عالم،از تعالیم او استفاده کرده و برای وضع قوانین و نظامات از این دین سهل و ساده استمداد میجویند،با این بیان،فلاسفه و حکمای یونان و غیر یونان کجا میتوانند با این حکیم بزرگوار و عظیم الشأن عرب،برابری کنند ؟».
5-دکتر«سموئیل زویمو»میگوید:
«پیغمبر مسلمین،بدون تردید از بزرگترین پیشوایان دینی،مصلحین بیمانند،دانشمندان فصیح و بلیغ عالم بوده و با وجود این،یک فرمانده شجاع و فداکاری است».
6-«مسیو گروسه»در کتاب«تمدنهای شرقی»میگوید:
«محمد وقتی شروع به دعوت نمود،جوان بلند همت و پاکدامنی بود که برای مشروعهای مقدس،سراسر عزم و اراده بود،او خیلی بزرگتر و عالیتر از محیطی بود که در آن زندگی میکرد.عرب در آن روز که آن مرد بزرگ،آنها را به سوی خداپرستی دعوت کرد،در منجلاب بتپرستی غوطهور بود،در چنین هنگامی عزم کرد که آنها را به سوی خداپرستی دعوت کند.حالت اجتماعی و روحی قوم عرب نیز بیاندازه بود،هرج و مرج عجیبی در میان آنها وجود داشت،همدیگر
را میکشتند و غارت را امری جایز میدانستند،اخلاق و عادتشان فاسد بود و به تمام معنی وحشی؛بنابراین تصمیم گرفت بر طبق دعوت خود،یک حکومت دموکراسی که ضامن وحدتشان باشد ایجاد نماید و اخلاق و عادتشان را اصلاح کند،او از همان ملت وحشی،جامعه تربیت یافتهای به وجود آورد».
7-«لوئی توماس»نویسنده آمریکایی میگوید:
«محمد صلی الله علیه و آله پیغمبر عرب،اول کسی بود که وحدت ملی عرب را عملی نمود،آن قبایل را زیر یک پرچم گرد آورد و عجیب این است که در هنگامی که ظهور نمود،نه تنها عربستان؛بلکه سراسر جهان محتاج به ظهورش بود».
8-«جرجیس سال»انگلیسی میگوید:
«محمد صلی الله علیه و آله بهترین و نیکوترین اخلاق را داشت و کاملاً بر عکس کسی بود که دشمنان او را معرفی میکنند،او منزه از هر بدی و پلیدی بود،او کسی بود که برای اصلاح اخلاق بشر قیام نمود».
9-«سرمادک سایکس»میگوید:
«شکی نیست که محمد،در اثر نبوغ بیمانند خود،و تعلیمات پردامنهاش موفق شد که فکر و عمل را دارا باشد،و در اثر همین استعداد،کشور بیهمتایی تشکیل دهد و این موضوع مسلم است که او پیامبری روشنفکر،قانونگذاری بینظیر و داوری عادل بوده است».
10-«ث.ل»که از دانشمندان بزرگ سرزمین عجائب و غرائب هند است میگوید:
«وقتی در امر محمد صلی الله علیه و آله تأمل میکنیم،از عزم و اراده این مرد بزرگ،که میان یک ملت زمام گسیخته و بداخلاق و بتپرستی،پرورش یافته،در شگفت میمانیم؛زیرا همه میدانیم که او تنها و بدون هیچ مساعدی،با کمال مردانگی، بدون ترس و واهمه،برای تغییر اوضاع آن محیط فاسد قیام کرده و از کشته شدن
نهراسید،و به وعدههایی که به او داده میشد اهمیت نمیداد.ما میخواهیم بدانیم این نیروی عجیب را چه کسی به این رادمرد عربی داد،و آن قوه بیان و نفوذ کلمه را از کجا آورد،و با چه وسیلهای توانست بردگان را از قید غلامی آزاد کند و آن اتحاد بیمانند را میان طبقات بزرگان و اشراف،و توده مردم برقرار سازد و آنها را دوست و برادر نماید ؟
در صورتی که ما هنوز در هندوستان برای دست مالیدن به بدن،خونریزی میکنیم و هنوز نتوانستهایم ورود به بتخانهها را برای هندوهای از دین برگشته جایز،بدانیم ! ما میخواهیم بفهمیم که محمد این نیروی شگرف را از کجا به دست آورد ؟ و آن زندگانی سراسر افتخار،سرچشمهاش در کجاست.کشور هندوستان هنوز دچار شرابخواری است و این پندهای حکیمانه که از بزرگان هندو به ما داده شده است،کوچکترین اثری در جلوگیری از استعمال الکل ندارد،در صورتی که مطابق گفته کتابهای قدیم،محمد همینکه شراب را حرام کرد،پیروان و یارانش خم شراب را شکستند و شراب و الکل را دور ریختند.
میخواهیم بگوییم:در محمد قوه مرموزی بود که مانند«مانیستیم»تأثیر داشت.
آیا این قوه و نیرو کجا بود ؟ ما نمیدانیم؛ولی همینقدر آثار آن را مشاهده میکنیم؛زیرا با همین قوه بود که محمد توانست آن ملت زمامگسیخته را با هم متحد کند،و ملت واحدی از آنها به وجود آورد،و از توحّش و نادانی آنها را نجات دهد،و به آنها عظمت و اقتدار بخشد،و تا به تمام ملل جهان سروری و حکمفرمایی کند.آن روز بود که ملت او توانست حاکم بر مدنیت جهان شود، و ابواب دانش و علم را بر جهانیان باز کند،و با همت او بود که زبان عربی زبان علم و ادب و راهنما،و مربی بشر گردید،و همان تربیت مربی اسلامی بود که در آسیا و اروپا،یک اجتماع تازه و یک مدنیّت بیمانندی ایجاد کرده و خدمتهای شایانی به انسانیت نمود.ای محمد ! ای پیامبر بر حق که نیروی بیمانند تو از
مصدر جلال خداوندی،و عالم غیب و ابدیت سرچشمه گرفته است،من با کمال فروتنی در برابر عظمت تو سر فرود میآوریم».
11-«برنارد شاو»فیلسوف بزرگ انگلیسی میگوید:
«من همواره برای دین محمد صلی الله علیه و آله بلندترین جایگاه را قائل هستم؛زیرا زندگانی حیرتآور این مرد،تأثیر عجیبی در من داشته است،بنابراین معتقدم دین او یگانه دینی است که با تمام ادوار زندگی بشری مناسب میباشد،و قابلیت آن را دارد که هر نسلی را به خود جلب کند،اما من پیشبینی میکنم که اروپا در آینده،دین محمد را قبول خواهد کرد،آثار آن از الآن نمایان است؛زیرا اروپاییان به آن اقبال کردهاند.در قرون وسطی روحانیون دین مسیح،یا بر اثر تعصب و یا به واسطه نادانی،که هر دو بسیار زشت است،اسلام را به رنگهای بدی درآورده و آن را به بدترین شکلی که میتوانستند معرفی کرده بودند،در واقع روحانیون آن روز،دشمن محمد و دین او بودند و تا پای مرگ بر این دشمنی باقی ماندند.من تاریخ زندگی و شخصیت او را از این لحاظ که مرد بزرگ و نابغهای است مورد مطالعه قرار دادم،آن چه بر من محقق شد این است که او از دشمنی با مسیح منزه است.
ما باید محمد را نجاتدهنده بشریت بدانیم،و من معتقد هستم که اگر شخصی مانند او متصدی حکومت عالم امروز شود،به طور قطع مشکلات آن را حل خواهد کرد و صلح و آرامش و سعادت را که جهان کمال احتیاج به آنها را دارد،فراهم خواهد آورد.
خوشبختانه در قرن نوزدهم عدهای از دانشمندان اروپا،مانند:«کارلایل»، «گوته»و«گیبون»به ارزش حقیقی دین محمد پی بردند و بر اثر آن،تحول عجیبی در اروپا نسبت به دین اسلام به وجود آمد و موفقیت زیبایی یافت؛ولی در این قرن،اروپا در راه توجه به اسلام پیشرفت زیادی کرده و علاقه شدیدی
نسبت به دین محمد از خود نشان میدهد و شاید در قرون آینده،از این جلوتر برود و معتقد به آن شود و به فایده عقیده محمدی اعتراف نماید،و تصدیق کند که برای حل مشکلاتش بهترین وسیله باشد.از همین جا میتوانید تصدیق کنید که پیشگویی من بجا بوده و در همین وقت عده زیادی از افراد ملت من و سایر اروپاییان دین محمد را قبول کردهاند،در هر صورت به طوری که میتوان گفت:
تحول اروپا و توجهش به اسلام شروع شده است».
12-«کارلایل»فیلسوف و نویسنده بزرگ انگلیسی میگوید:
«امروز یکی از بزرگترین ننگهاست که کسی از مردم این دوره به مطالبی گوش دهد که از آن مطالب گمان رود،دین اسلام دروغ بوده و محمد مزوّر و دروغگوست،و بر ماست که بر علیه این اقوال بیمعنی و خجلتآور قیام و با این آراء در جنگ باشیم؛زیرا رسالتی را که آن پیامبر آورد و تاکنون 12 قرن از آن میگذرد،هنوز نور هدایتی است که دویست میلیون (این آمار مربوط به زمان کارلایل است) انسان،که خدای متعال آنها را مانند ما آفریده است،در پرتو آن زندگی میکنند،و اگر کسی از شما تصور کند این دینی که میلیونها مردم،که از حساب خارج هستند،قرنها در پرتو آن زیسته و بر آن درگذشتهاند دروغ و باطل است،باید بدانند که نظر من بر خلاف اوست و هرگز نمیتوانم نظر او را تأیید کنم.
کسی که این رأی را دارد چه رأی بدی است و چه ادعای باطلی و چقدر صاحبان این رأی ضعیف و احمق هستند و براستی سزاوار دلسوزی و ترحم میباشند.
بنابراین هر کسی بخواهد در علوم کائنات منزلت و مقامی به دست آورد،لازم است که هیچیک از گفتههای این بیخردان را تصدیق نکند؛زیرا این آراء،نتیجه نادانی،کفر و زاییده دوره انکار و الحاد است.
بزرگترین دلیل،بر سیه دلی و فساد اندرون و مرده بودن روح حقیقت،در زندگی اینان است و شاید جهان کافرتر و ناسپاستر و پلیدتر از این گروه،به خود ندیده باشد.
آیا براستی شما ای برادران ! دیده یا شنیدهاید که یک مرد دروغگو بتواند یک دین عجیب و بیمانندی ایجاد کند ؟ به خدا که مرد دروغگو قادر نیست خانهای از خشت خام بر پا کند؛زیرا اگر آگاه از وضع و طبع و خواص گچ و سنگ و آجر و خاک و سایر مصالح ساختمانی نباشد،آنچه را که میسازد خانه نیست؛بلکه تلی است از مصالح رویهم ریخته و تودهای است از موادی که بهم دیگر مخلوط شدهاند و بدیهی است که چنین بنایی غیر ممکن است مدت 12 قرن بر پا باشد و 200 میلیون در آن ساکن شوند؛زیرا قواعد حکم میکنند که چنین ساختمانی، باید فرو ریزد و آثارش به طوری محو شود که اثری از آن باقی نماند» (1).
خوانندگان ارجمند با این اعترافات و هزاران اعتراف دیگر،از دانشمندان بیگانه و غیر مسلمان درباره شخص پیامبر و آیین کامل و جامعش،باز میتوان گفت دین اسلام مانع از ترقی و تعالی است ؟ مسلم این قضاوت در حق آیین یهودیت و مسیحیت و سایر ادیان صحیح است؛اما این گونه بر آیین مقدس و پاک اسلام قضاوت کردن از کمال بیانصافی و بیخردی است.
پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله ابتدا پرچم دعوت همگانی خود را در«حجاز» پایتخت جزیرة العرب برافراشت و دعوت خود را از خویشاوندان نزدیک خود شروع و کمکم آن را در میان عرب،سپس در میان تمام جوامع آن روز،توسعه
1) (1)) -آیین اسلام شماره 30-1-چاپ 1323 شمسی مقالات آقای خلیلی.
داد و به دورترین نقاط عالم رسانید.
آن مدرسهای که سفیران بزرگ الهی؛یعنی پیامبران خدا،قبل از وی برای تربیت انسان،به مقتضای فطرت،عقل و وجدان که از عوامل ذاتی است،بنا کردند او تکمیل نمود.
کسانی که از نظر عقلی دچار انحطاط و گمراهی هستند،تصور میکنند دین مانع ترقی و پیشرفت است،در حالی که اگر به اساس دعوت انبیا توجه کنند، و به ویژه در قوانین مقدس اسلام دقت نمایند،مییابند که رهبران بزرگ الهی، مردم را به بهترین برنامه زندگی و تمدن حقیقی دعوت کردهاند.
پیغمبر بزرگ اسلام آخرین و بهترین نقشه تعلیم و تربیت انسانی را طرح و به شاگردان مکتب فضیلت آموخت.
آنان را آزادی بخشید و از قید خرافات و اوهام،که همچون زنجیر گران آنان را بسته بود،و از رشد باز میداشت نجات داد و از این بند مهلک آنان را خلاص نمود،تا روز به روز به رشد و ترقی و تعالی خود بیفزایند و قانون طبیعی سیر به سوی تکامل را فرا گیرند.با این برنامه صحیح و ریشهدار و ثابت آیا دین مانع از ترقی است ؟
خدای متعال در قرآن مجید و رهبران عالیقدر اسلام در روایات و اخبار میگویند:
خلقت انسان به گونهای است که از روی فطرت و از روی اختیار،به سوی خیر یا شر گرایش دارد،اعمال خیر مایه شادکامی او میگردد و بهبود و اصلاح جامعه را در بردارد،و آدمی را به سوی رسیدن به حق و فضیلت سوق میدهد، و اعمال بد و ناپسند بر ضد آن وادار میکند.
اضافه بر آن،انسان فطرتاً از بدی که موجب بدبختی و تباهی است و در دنیا و آخرت گرفتاری به بار میآورد،گریزان است،در نتیجه باید در سایه مقررات
الهی و اسلامی،به تمام نیکیهای دستور داده شده عمل کند و از تباهی و فساد و بدی بگریزد،با این نوع دعوت آیا دین مانع از ترقی است ؟ !
نبی گرامی اسلام چراغ عمل مردم را پیش رویشان قرار دارد،و آنان را به تفکر و تعقل،در تمام برنامههای عالم دعوت کرد،و راه تقلید کورکورانه را برای همیشه به روی انسان بست و یک ساعت اندیشه در زمینه امور معنوی و مسائل عالی انسانی را برابر با شصت سال عبادت قرار داد،با این اهمیتی که دین به اندیشه و تفکر داده است آیا دین مانع از ترقی است ؟ !
اصول دین مقدس اسلام عبارت است از اعتقاد به مبدیی که از هر نظر نامحدود است،عبارت است از اعتقاد به ذات پاک خداوندی که خالق انسان و موجودات و ناظر بر همه اعمال و احوال است و در سایه ایمان به او (خدای متعال) از هر کار زشتی خود را برکنار میدارد،عبارت است از اعتقاد به وجود فرشتگان و پیامبران و کتب آسمانی و روز قیامت و عبارت است از انجام برنامههایی که به خیر دنیا و آخرت و مادیت و معنویت انسان است،با این جهات عالی اعتقادی،روحی و عملی آیا دین مانع از ترقی است ؟ !
دین میگوید:
خدای متعال کسانی را که به او نسبت شرک دهند،یا فرشتگان،کتب آسمانی، انبیا و روز جزا را که مطابق با عدل اوست انکار کنند،مشرک میشمارد و از رحمت خود دور میداند.خدای بزرگ همه افراد بشر را دعوت میکند که حقیقت اسلام را پذیرفته و جملگی از روی شعور،فکر و دلیل به دین حنیف اسلام روی آورند.چنانچه فرموده:
«اندیشه نمیکنند مگر آنها که آگاهند» (1).
1) (1)) - «وَ مٰا یَعْقِلُهٰا إِلاَّ الْعٰالِمُونَ» [ عنکبوت (29):43 ].
از مخالفین نیز دعوت میکند که در برابر عرضه متاعشان دلایل عقلی و علمی اقامه کنند و برتر بودن راه و مکتبشان را با اصول عقلی و عملی ثابت نمایند،با این وصف آیا دین مانع از ترقی است ؟ !
پیامبر بزرگ اسلام راه دانش را برای همیشه به روی بشر و تمام افرادی که تابع مذهب اویند بازگذاشت،و پرده جهل و نادانی را به کلی از میان برداشت، و آنچه به او وحی میشد را بلافاصله به دیگران تعلیم داد،تا هر یک بتوانند به تنهایی امتی را راهنما باشند (1).
رسول خدا صلی الله علیه و آله برای همیشه مردم را به مطالعه اسرار آفرینش ترغیب کرد،تا به نیروی عقل و خرد،اسرار عالم را دریابند.
پیغمبر مهربان،درس و استقلال و آزادی را به انسان آموخت تا طوق بندگی دیگران را از گردن خود برداشته و روح تملق و چاپلوسی را از بین ببرند و جز در مقابل حق و حقیقت خدای متعال سر تعظیم فرود نیاورند.با این روش اصیل و ریشهدار آیا دین مانع از ترقی است ؟ !
شریعت مقدس اسلام،مجموعه اصول و قوانینی است که خدای متعال به وسیله پیامبر بزرگش،آنها را به بندگان ابلاغ فرمود و به مسلمانان رعایت و دقت در انجام آن را توصیه و سفارش کرد،تا با عمل کردن به آن قوانین،روابط خود
1) (1)) -منظور از بازگذاشتن راه دانش و کسب علم،تشویق و ترغیب به آن است،و امّا پاسخ این سؤال که آیا مگر راه کسب دانش بسته بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را گشود ؟ این است که آری ! در آن روز جامعه مانند بسیاری از ممالک شاهنشاهی مثل ایران در زمان منحوس 2500 ساله شاهنشاهی،همه مردم در کسب علم و دانش آزاد نبودند و فقط گروه اندکی با شرایط خاصی گزینش میشدند و یا اجازه ورود در کلاس درس را داشتند.اما با ظهور نبی گرامی اسلام این تبعیض برداشته شد و ایشان به عنوان بنیانگذار مکتب اسلام،کسب دانش و علم را حق مسلم هر انسانی معرفی کرد.برای اطلاع بیشتر میتوانید به کتابهای:مروج الذهب،کامل فی التاریخ معروف به تاریخ ابن اثیر و...مراجعه کنید.
را با خدا و مردم نزدیکتر و محکمتر سازند.
سلسله اعمالی که انسان،با توجه به قوانین الهی،به منظور نزدیکی به خدای متعال و جلب رحمت او،انجام میدهد،عبادات و اعمالی که مربوط به روابط انسان با هم نوعان است،و در اثر رعایت آنها جلب نفع و دفع زیان از خود و افراد میکند و میکوشد تا با توجه به آنها،از بدی دوری جسته و حقوق ملت و قوم را محترم شمارد و صلح و صفا را برقرار سازد،اغلب قوانین پاک و جادوان اسلام تحت عناوینی تدوین شده است که خیر همهجانبه انسان در آنهاست؛با این جهات عالی و برنامههای واقعی آیا دین مانع از ترقی است ؟ !
پیامبر بزرگ اسلام،شرافت نژادی و حَسَب و نَسَب را که غالباً باعث ظلم و ستم به یک دیگر میشد،و افراد را به سوی بدبختی میکشاند،از میان برداشت تا همگی همچون برادر با یک دیگر زندگی کنند.
سپید را بر سیاه،عرب را بر عجم،غنی را بر فقیر جز به تقوی و درستی اسلام امتیازی نیست (1).
نبی بزرگوار در میان تمام امت طرح برادری و دوستی انداخت (2)و همگی را با یکدیگر متحد و شریف را با وضیع و غنی را با فقیر برادر ساخت تا پشتیبان هم باشند و به یکدیگر در تمام زمینههای زندگی کمک رسانند و همه مردم مسلمان در راه حق و برای نگاهداری و پیشرفت اسلام از دادن مال و جان مضایقه نکنند؛با این نوع تربیت آیا دین مانع از ترقی است ؟ !
نبی با عظمت اسلام،دستورات زندگی را همان دستورات اخلاقی اصیل
1) (1)) - «یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثیٰ وَ جَعَلْنٰاکُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ». [ حجرات (49):13 ].
2) (2)) - «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ» [ حجرات (49):10 ].
و قوانین خلقت،که با ذات بشریت همآهنگ است قرار داد و شالوده آن را روی فطرت بنا کرد تا همیشه استوار و تازه باشد و در اثر مرور زمان،همچون قوانین ساخته شده بشری و قوانین تحریف شده عهد عتیق و جدید،کهنه نشود،یکی از دانشمندان بزرگ مادی میگوید:
«در تمام شرایع دینی یگانه آیینی که جنبه اجتماعی عملی آن تام و تمام است،شریعت پیامبر اسلام است».
با این حیثیت نورانی و عقلی و علمی آیا دین مانع از ترقی است ؟ !
اسلام انسان را به عقاید و اعمال صحیح دعوت کرده است؛زیرا در قرآن مجید که کتاب آسمانی اسلام است،خدای متعال انسان را بر موجودات عالم برتری داده و او را سرور روی زمین و خلیفه خود خوانده است. (1)این امر میرساند که خدای متعال نهایت جود و رحمت را در حق انسان مبذول داشته تا آدمی به فراخور این شایستگی،از خوان بیکران الهی بهرهمند شود.
به طور قطع این فضیلت؛یعنی سروری و برتری بر موجودات عالم،این چنین تقاضا میکند که انسان دایم در حال حرکت به سوی فضایل و خوبیها باشد.
خدای متعال در قرآن مجید انسان را به مطالعه در عجائب جهان دعوت کرده تا در اثر پی بردن به شگفتیهای آفرینش ایمانش تقویت شود و از این رهگذر برای پیشرفت مادی و معنوی آماده گردد.این راه و روش اسلام برای زنده کردن روح انسانها از افسردگی و مردگی است؛آیا دین مانع از ترقی است ؟
هدف اساسی اسلام بیدار کردن عقل و خرد انسان است،تا بتواند روابط چند
1) (1)) - «وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلیٰ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِیلاً» .[ اسراء (17):70 ].
جانبه خود را با خدا و جهان بفهمد،نظر به همین سیمای اساسی تعلیمات قرآن است که«گوته»در آن هنگام که نظری کلی به اسلام انداخت به«اکرمان»چنین گفت:
«این تعلیم هرگز دچار شکست نمیشود،اساس کلیه تمدنهای با ارزش و کامل جهان،اسلام است.»
بهره بردن ملتهای بیگانه از مسلمین،بویژه در«اسپانیا»و«اندلس» و کتابخانههای بزرگ و مراکز علمی قابل تردید نیست،چنان که در کتابهای اروپاییان میخوانیم:
«تمدن ما نتیجه زحمات مسلمین در مراکز علمی،و لابراتوارهای بزرگ در کشورهای اسلامی بود».
پس اسلام زیربنای زندگی سالم،و تمدنی درخشان و عالی انسانی است،آیا بازهم بیخبران به خود مغرور و مشغول،حتی از بیگانگان هم این جمله را که میگویند:«اسلام یعنی:تمدن»قبول نمیکنند ؟ باید از آنان پرسید:آیا دین مانع از ترقی است ؟ !
در شریعت مقدس اسلام برای هر نوع از احتیاجات بشر در سیر زندگی، قانونی وضع شده است؛که قانون بین المللی،با کمی تغییر به مذاق حقوقدانان،از آن گرفته شد،ولی غرور و پررویی ملل متحد اجازه نداد که به این احتیاج و نیاز به اسلام اعتراف کند.
البته برای این که بدانید این مدعا صحیح است،باید به قوانین بین المللی مراجعه کنید،سپس قوانین اصیل آن را به عینه در کتب حقوقی اسلام ملاحظه نمایید.
پیامبر بزرگ اسلام به مردم خاطر نشان ساخت که:تمام انبیا به نوبه خود در تحکیم بنای خانه دین،که اساسش با وحی استوار شده،کوشیده و بر شکوه
و جلالت آن افزودهاند و تمام آنها برای یک منظور که سوق بشر به سوی کمال است برانگیخته شدهاند.
قرآن مجید همه انسانها را دعوت میکند که به تمام انبیای گذشته و تعلیمات واقعی آنان،ایمان آورده و آنان را تصدیق کنند و سایر پیروان ادیان الهی دیگر را امان داده،تا از سعادت بهرهمند و از عذاب الهی ایمن گردند و جامعهای بر اساس حق و حقیقت بنا نهند و هر یک از افراد به وظیفه خود عمل نمایند،در نتیجه آرامش دل و خاطر برای همگان ایجاد شود.با این برنامههای عالی و متین آیا دین مانع از ترقی است ؟ !
علت این قضاوت ناجوانمردانه و غیر انسانی درباره نقش دین در ترقی، رشد و شکوفایی جامعه را،باید در نوع تربیت این قاضیان شهوت پرست جستجو کرد،و تأثیر همنشینی آنان را با غرب و غربزدگان قبول کرد و دانست که محصول اندیشههای خرافی آنان،هیچ منشأی جز هضم شدن در امواج خطرناک جهل و بیخردی و غربزدگی و استعمار فکری ندارد.
استاد محترم آقای«محمد تقی جعفری»در تفسیر،نقد و تحلیل مثنوی میگوید:
«بدون تردید تأثیر همنشین در افراد انسان بسیار با اهمیت است،بعضی از اشخاص دراینباره تعبیری دارند و میگویند:نفس انسانی دزد عجیبی است، بدون این که خود انسان مطلع بوده باشد از انگیزهها و پدیدههایی که میبیند تدریجاً میدزد و در شخصیت خود جا میدهد.متأسفانه دوران معاصر،برای این مسئله حیاتی هیچگونه اهمیتی قایل نمیشود،زیرا اصلاً مسئله تعلیم و تربیت یک حالت مسخ شدهای پیدا کرده است که نه نتیجه منطقی در بردارد و نه روش اساسی و ریشهدار،که از منطق اصالت برخوردار باشد.محصول تربیت دوران معاصر ما با صدها بلکه هزاران کتابهایی که در امور تربیتی نوشته
است این است که مزاحم دیگران نباشید،بایستی بکوشید تا با همه افراد جامعهتان همزیستی کنید.اما این که آیا روح انسانی قابل تکامل اخلاقی و معنوی است ؟ و این که آیا روح انسانی به غذای دیگری احتیاج دارد ؟ و این که آیا در مقابل حقوق زندگانی مادی حقوق دیگری هم برای جانها وجود دارد یا نه ؟ چیزی است که برای فلاسفه و متفکرین معاصر ما اصلاً مطرح نیست؛بلکه متأسفانه بایستی بگوییم که بعضی از اینان بزرگترین هنر خود را در این میبینند که هرگونه اصل انسانی را با مغلطهبازیها و سفسطهگوییها از هم متلاشی سازنند و از این راه حس شهرتپرستی خود را اشباع کنند» (1).
منظورتان از ترقی چیست؟
نتیجه این تعلیم و تربیت در روح نسل معاصر،این شده است که فقط به جنبه مادی زندگی اندیشه کند و تا بتواند به معنویات و روحیات و آیین و دین و مقررات الهی بتازد و بخندد ! ! و گاهی که صحبت از دین به میان آید چهره درهم بکشد و با قیافه غلطاندازی بگوید:دوران علم است و نمیتوان در سایه دین به ترقی و تعالی رسید.باید از آنان که دم از ترقی و ترقیخواهی میزنند، سؤال کرد:که منظورتان از ترقی چیست ؟
ممکن است ترقی به نظر آنان فرو رفتن در منجلاب فساد،در سایه کثیف فیلمهای سینمایی،کابارهها،شبنشینیها،مجلات فاسد،رواجِ تصویرهای محرک شهوت،آزادی بیبند و بار زنان و دخترانِ چشمبسته در اختیار اطوار ناهنجار گنهکاران غرب،قرار گرفتن و از کاخ انسانیت خارج گشتن،و به هر جنایت سر سپردن و فرار از قانون الهی،در برنامهها و دسیسههای شیطانی
1) (1)) -تفسیر و شرح مثنوی:335/1.
غوطه خوردن؛به حدی که در سایه آن مال و ناموس و عرض و اخلاق،مفهومش را از دست بدهد باشد،اگر منظورتان از ترقی این است که دین الهی مانع از چنین ترقی است اندیشه و عقل،هر لحظه بر چنین تمدن و تجددی لعنت میفرستد،و اگر منظورتان از مهفوم و مصداق واقعی ترقی عبارت است از حریت و آزادی،اندیشه و تفکر در کائنات،پیشرفت علمی در برنامهها،تسخیر کرات و موجودات عالم،فضیلت و اخلاق،شرافت و غیرت،عفت و عصمت خانوادگی،احسان و عدل،مروت و جوانمردی،تعاون و کمک به هم نوع، تربیت و تعلیم،شجاعت و سخاوت..که اسلام عین این مفاهیم و مصادیق است و میتوان گفت:اسلام یعنی ترقی و ترقی یعنی اسلام،پس باید به اسلام برگردند و در سایه پاک و بلند او شاهد مقصود را دریابند؛چون این آیین انسان را به اعلا مرتبه میرساند و تمام موانع ترقی را که تمرّد از حدود الهی است ممنوع و حرام میداند.
امروزه در ممالک و جوامع اسلامی،این عقیده که دین مانع از ترقی است، راهی است برای پیشبرد منافع استعمارگران و مزدورانشان،و آوازی است برای خواب کردن ملتهای اسلامی،جهت تسلط ستمگران و قلدران و بیگانهپرستان.
اگر قوانین اسلام و دین که سرچشمه آن عدل،علم و حکمت خدای متعال است،مانع از ترقی بشر باشد؛پس در جهان علت ترقی چیست ؟ و راه ترقی کدام است ؟
آیا شرمآور نیست که انسان عقل سلیم خود را تعطیل کند و بنده و نوکر بیگانگان و بیگانهپرستان باشد ؟
آیا شرمآور نیست که ملت اسلام،با در اختیار داشتن مکتب بینیازی چون اسلام،از آن دست شسته و در منجلاب غرب فرو رفته باشند ؟
بیتردید علل این انحطاط و خودکامگی را باید در قرنهای قبل جستجو
کرد؛چون این عقیده ننگین مدت مدیدی است که شکل گرفته و به تدریج پیشرفت کرده است؛به طوری که متأسفانه امروز اکثر ملتهای اسلامی بویژه نسل جدید آنان،با کمک عواملی چند،چنان به سرعت رو به جاهلیت و پستی در حرکت آمده که گویی اسلام ریشهدارترین دشمن خانگی آنان بوده و میخواهند خود را از چنگال این دشمن برهانند ! !
این همان قویترین نوع استعمار است که امروز از آن به استعمار فکری و فرهنگی تعبیر میکنند و بدبختانه زنجیر آن به دست و پای تمام کشورهای اسلامی بسته شده است و نجاتی برای آنان نیست،مگر از طریق بازگشت به اسلام،که کم و بیش در برخی از جوامع اسلامی طلیعه آن با خواست الهی پدیدار گشته.
به امید روزی که ملت اسلام،پرچم عزت و سربلندی خود را بر بام زمین برافرازند و خود را از دشمن خطرناک همه جانبه؛یعنی استعمار،رهایی بخشند.
برای این که بتوان به جامعه اسلامی رشد بیشتری داد و آنان را به عواقب خطرناک این زندگی آلوده آگاه کرد و راه آنان را از چاه باز شناساند،باید علل انحطاط مسلمین را بررسی کرد،شاید از این رهگذر مسلمانان عزیز بیش از پیش بیدار شده و این علل خطرناک را از زندگی دور کنند،تا با از بین رفتن این علل و عوامل،عزت دیرین و شخصیت عالی خود را دریابند و برتری دین و جامعه اسلامی را در جهان بشری ثابت نمایند،و دین خود را به خدا و نبی اکرم و اسلام و پیشوایان گرامی مذهب ادا نمایند،تا در دنیا عزیز و در آخرت و مقابل پیشگاه عدل الهی سربلند باشند و بدانند که با دارا بودن چنین مکتب بینیاز و سرشارِ از فرامین مادی و معنوی،میتوانند امور جهان را به دست گرفته و آن را به زیباترین صورت اداره کنند.چنانچه خدای متعال در قرآن به این حقیقت خبر داده است:
«وَ لاٰ تَهِنُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ» (1).
«و [ در انجام فرمانهایِ حق و در جهاد با دشمن ] سستی نکنید و [ از پیش آمدها و حوادث و سختیهایی که به شما میرسد] اندوهگین مشوید که شما اگر مؤمن باشید،برترید».
1) (1)) -آل عمران (3):139.
شروع انحطاط ملت اسلام پس از برتری،فاصله گرفتن از«قرآن مجید»بود.
کتابی که جامعترین و بهترین دستورات را برای زندگی مردم آورد و مهمترین سنگر،برای محفوظ ماندن آنان از گناه،و مفاسد و عقب افتادگیها بود.
کتابی که از مردهترین ملتها،بهترین جامعه را به وجود آورد و سیادت و آقایی آنان را بر تمام جهانیان تضمین کرد (1).
1) (1)) - «کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْکِتٰابِ لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَکْثَرُهُمُ الْفٰاسِقُونَ» [ آل عمران (3):110 ].
قرآن مجید به عنوان چراغ روشنگر زندگی،از طرف خدای متعال به انسان عرضه شد و وعده داد:در سایه عمل به آن،انسان به تمام معارف و حقایق عالی دست یابد.
جدایی از این معدن گرانبها و سرشار و پر سرمایه،اولین عامل عقبافتادگی ملت اسلام از زمانهای گذشته شد،و این عقب ماندگی به تدریج از قرون قبل شروع شد و متأسفانه تا امروز که توسعه همه جانبه یافته است.
مدتها میگذشت که جامعه اسلامی از قرآن فاصله گرفته بود،ولی هنوز مسلمین از برکت معنویت اسلام بر سر پا بودند؛امّا به تدریج از درون آنها حال خمودگی،رکود مادی و معنوی شروع شد و تا امروز که با دیدگان خود ضررهای غیر قابل جبران را مینگرند،ادامه یافته است.
البته قبل از ورود برنامههای اسلامی و علوم الهی (که نتیجه زحمات دانشمندان اسلام بود) به اروپا و مغرب زمین،مسلمین این چنین گرفتار ناراحتی نبودند؛ولی پس از بیداری آنان،و رشد زندگی مادی در اروپا،غفلت و غرور و عیاشی و شهوتپرستی جامعه اسلامی،رشته سیادت در آنجا قرار گرفت و ملت اسلام توسط برنامههای استعماری آنان،در معرض چپاول و یغماگری،دزدی،بردگی غرب و دریوزگی از جهان اروپا قرار گرفتند.
اندوه دل
با کمال تأسف به همان نسبت که اروپا و مغربزمین در سایه علم و دانش با سرعتی شگفتانگیز،به سوی تعالی و ترقی مادی در حرکت بود،مسلمانان هم بر اثر غفلت و دوری از منبعی چون قرآن،به انحطاط و پستی رهسپار شدند.
قرآن سرمایه پروردگار عالم در میان توده بشری است.قرآن کریم معجزه جاوید بزرگترین شخصیت انسانی است.حقِّ کتاب الهی از هر حقی بزرگتر و برتر است و ادای حق این کتاب،از طرف انسان از هر فریضهای واجبتر است.
قرآن راهنمای بشر به سوی سعادت،و بازدارنده انسان از ذلّت،شقاوت، بدبختی و هلاکت است.
در سراسر جهان،قرآن نه فقط به عنوان کتابی که دارای احکام فقهی است شناخته شده؛بلکه به عنوان کتابی شناخته شده که حاوی قوانین سیاسی، قضایی،جزایی،مدنی،اجتماعی،جسمی،روحی،مادی،معنوی و اخلاقی است.
کتابی که با توانایی کامل،بشر را از هر جهت اداره میکند؛ولی با کمال تأسف در اداره امور ملت اسلام،جایش خالی است؛زیرا تنها بهرهای که از او برده میشود،به عنوان تبرک در پارهای از مراسمهای زندگی است،مانند:بستن به بازوی طفل برای رد چشم زخم،و قرار دادن کنار سفره عقد برای صمیمیت و شگون،و به همراه داشتن برای محفوظ ماندن از حادثه.اگر هم عدهای از دانشمندان بر آن شرح و تفسیر بنویسند،فقط در خور استفاده علمی محض آنهم برای استفاده عدهای محدود است،نه عملی.این است اولین عامل انحطاط مسلمین.
این کتاب مجموعه قوانین از تکالیف زندگی روزانه تا تشریفات دینی،از تزکیه نفس تا حفظ بدن و بهداشت عمومی در زندگی و از حقوق اجتماعی تا فردی و از اخلاقیات تا بیان رذایل و از مکافات عمل در این جهان و آن جهان را در بر دارد،ولی امروز کدام ملّت اسلامی است که عمل به این کتاب،در مجموع مقرراتش قرار گرفته باشد ؟
«این قرآن کریم است که به نام نبی بزرگ و آیین او در پیش روی ما قرار دارد.
چراغ فروزانی است که در تاریکی جهل،نور راه گمگشتگان و هادی
گمراهان است.در این نظام متین و استوار و ناموس شریف الهی کژی و کاستی نیست.
حلال را بیان میکند و حرام را توضیح میدهد،از واجبات سخن میگوید و از حقایق برنامهها پرده برمیدارد.ناسخ را از منسوخ،ویژه را از ناویژه نشان میدهد،گاهی به داستانهای گذشته میپردازد و گاهی از گمشدگان قرون قبل حکایت میآورد.حدیث فرسوده ملوک ظالم و فرمانروایان قلدری،که چندی بر جهان حاکم بودهاند و در عین کامیابی به ناکامی از جهان رخت بربستند را تازه میسازد،و جملات نیکویش را با شهادت تاریخ و پندهای عبرتانگیز همراه کرده و غفلتزدگان را از مستی لذتها و رؤیاهای نادانی به هوش میآورد.
قرآن عظیم،به دردهای زمان زندگی درمان میبخشد و بر جراحتهای مهلک قلب مرهم شفا میگذارد.قرآن مجید از هر دری سخن گفته تا آنجا که کلمهای ناگفته نگذاشت،گذشتهها را به یاد آورد چندان که حادثهای را فراموش ننمود، آینده مرموز بشریت را به سعادت و سلامت تضمین کرد،در صورتی که فرمان وی را بپذیرند و راه خوشبختی را از وی بجویند» (1).
این بود قسمتی از سخنان امیر مؤمنان علی علیه السلام در اطراف سازندگی قرآن،که در کتاب ارزشمند«نهج البلاغه»نقل شده است؛ولی عمل به این کتاب الهی و منبع فیض آسمانی،از یاد ملتهای اسلامی رفته،چنانچه خود و زندگی را مدتهاست فراموش کردهاند.
مغرب زمین اگر متدیّن به دین اسلام نیست؛ولی دقیقهای از فعالیتهای علمی و اندیشهای فروگذار نمیکند،اگر چه عاقبت با تمدن منهای دینش نابود
1) (1)) -از امیر مؤمنان علیه السلام سخنان حکیمانه دیگری نیز در مورد فضل قرآن نقل شده است که بیشتر آن در نهج البلاغه در خطبههای 1،18،87،91،110،125،127،138،147،151،158،175،177،183 آمده است.
میشود؛ولی اکنون بر اثر مجاهدتهای علمی،بر ملتها فائق آمده است.
حد اقل اگر ملت اسلام به آیات علمی،فرهنگی،سیاسی،اجتماعی و اخلاقی در قرآن عمل میکردند،از زیر زنجیر فرهنگ خفتبار آنان راحت میشدند.
هدفی را که قرآن دنبال میکند عبارت است از:تربیت فرد و جامعه،تکمیل قواعد عقلی،شکوفایی استعدادات فکری،انهدام زنجیر خرافات،ننگهای اجتماعی،ابطال تقلیدهای کورکورانه،نیرومند ساختن قوّه روح و آماده نمودن انسان به ادراک معانی حقیقی،مواعظ حسنه و تحصیل و رشد در مدرسه خداپرستی؛ولی شاگردان این مدرسه مدتهاست گریختهاند و هم اکنون مهمترین مانع بازگشت آنان،استعمار فکری است که به آنها اجازه برگشت نمیدهد ! !
قرآن مجید و احکام نورانی آن،دشمن تقلید کورکورانه و موانع تعقل و تفکر است،قرآن کریم مقام شامخ دانشمندان و فضیلت تحصیل علم و بیداری را با نیکوترین راه بیان فرموده است.
این کتاب با امثال و حِکَم،طُرق مستقیم سعادت و نیک بختی و منازل با شکوه انبیا و پرهیزکاران را به مردم نشان داد؛تا از او درس فضیلت گیرند و وجود خود را با عمل به آیات آن بیاراند.اگر به این کتاب عمل میشد آیا جامعه اسلامی همان عزت و سرفرازی صدر اول اسلام را نداشت ؟
قرآن مجید برای بخشیدن یک نظام عالی به انسان،دروغگویی،دزدی، کینهتوزی،رباخواری،دورویی،رشوه،غیبت،تهمت،خیانت،ظلم،تجاوز، بدبینی،زنا،شرابخواری،قماربازی،ناسزاگویی،چشمچرانی و دیگر کردارهای ناپسندی که به حال فرد و جامعه مضر است را حرام کرده است.
قرآن مسلمین را به رعیت پروری و دستگیری،ایمان و دوستی،احسان و عدل،مروت و شجاعت،شرف و ترس از عذاب الهی،زهد و پرهیزکاری و کسب معارف و زیور معنوی در تحت فلسفه ناپایانی تشویق کرده است.آیا وضع جوامع اسلامی امروز مطابق با حلال و حرام قرآن است ؟
آیا انحطاط جامعه،سزای این کنارهگیری از قرآن مجید نیست ؟ !
قرآن مجید مبادی علوم و فنون،مجهولات بشر و اسرار توحید،مبدأ و معاد و مقصد و مقصود را در سورههای گوناگون به زبان حکایات و آیات و بیان ادله و براهین،روشن و واضح نموده است و انسان باید بداند که کتاب آسمانی اسلام عالیترین میزان و ترازوی شناخت حقایق است.
امام ششم علیه السلام میفرماید:
«قرآن مجید را نیکو فرا گیرید؛چرا که در آن نیکوترین حدیث است،در آیاتش فکر و اندیشه کنید؛چرا که آن بهار دلهاست و به نور آن بهبودی جویید؛چرا که بهبوددهنده درون سینههاست.آن را نیکو تلاوت کنید؛زیرا
گواراترین و شیرینترین داستانهاست» (1).
قرآن مجید امر کننده و بازدارنده،ساکت و گویا،حجت خدای متعال است که پیمان محکم خود را از شما درباره آن گرفته و نفوس شما را در گرو آن قرار داده است،و به وسیله آن نور خود را تمام و آیین مقدسش را تکمیل کرده است.
پروردگار متعال پیغمبر خود را از دنیا میراند؛در حالی که خلق را از احکام هدایتبخش قرآن سرشار کرد.
در پرتو مقدس قرآن بود که اعراب جاهل،دانا گشته و توفیق تشکیل مدینه فاضله را یافتند و به تمدن و ترقی رسیدند.قرآن راهنمای پرهیزکاران و مشعل فروزان نابینایان و رهبر جویندگان و خواهندگان راستی،درستی و یکتاپرستی میباشد.
بیتردید امروز مسلمانانی که در تمام زمینهها،نظم خود را از دست دادهاند میتوانند در سایه برگشت به این کتاب با عظمت،عزّت گذشته را باز یابند و گرنه بدون عمل به برنامههای کتاب خدا،همچنان در همین بدبختی خواهند ماند.
کتاب الهی که بر دو پایه محکم یکتاپرستی و پاداش عمل در روز قیامت استوار است،حق انسانها را ادا کرده و در ترویج معارف و فرهنگ حقیقی و انهدام بنای شهوتپرستی و لذایذ ممنوع،کوشش فراوانی نموده است.این مردم مسلمانانند که باید آن را دلیل و راهنمای خود قرار دهند،تا در سایه عمل به آن برتری یافته و سعادت دنیا و آخرت خود را تأمین نمایند.
1) (1)) -پرتوی از قرآن:22.
قرآن مجید با تعالیمش،شادمانی،نشاط و مسرت فراوانی در قلوب آدمیان، بویژه پیروان حق و پروانگان شمع هدایت،وارد میکند و با قوانین جالب و ریشهدارش،انسان را به پیمودن راه واقعیات تشویق و تحریص مینماید.
قرآن یعنی:اسلام و ایمان،و اسلام و ایمان یعنی:قرآن،آنان که ادعای مسلمانی میکنند اگر رفتار و کردارشان،و آراء و عقایدشان مطابق با قرآن نباشد، آیا این ادعا از آنان پذیرفته است ؟
آری ! کسانی که دم از اسلام میزنند و مرتکب انواع و اقسام کارهای نامشروع و خلاف انسانیت میشوند؛افرادی هستند که از گلستان قرآن گلی نچیده و حتی بویی نبردهاند.روشن است که ادعای مسلمانی و دینداری،عقلاً و شرعاً،از آنان پذیرفته نیست و اینان همان کسانی هستند که رسول خدا صلی الله علیه و آله در مورد آنها فرمود:روز قیامت قرآن مجید دشمن آنان و جایگاهی جز جهنم در آن عرصه نخواهد داشت.
از امام ششم علیه السلام نقل شده است که فرمود:
«پیروان ما کسانی هستند که مانند ما عمل و رفتار کنند،نه آن که رفتارشان مخالف با رفتار ما باشد آنگاه خود را به ما نسبت دهند ما از این گروه و طایفه بیزاریم» (1).
راستی عمل آن بزرگواران چیست که امام صادق علیه السلام ما را به گزینش آن دستور
1) (1)) -خصال:614/2،حدیث 10؛بحار الانوار:174/68،باب 64،حدیث 8.
داده است ؟ آیا عمل آن حضرت و سایر اهل بیت علیهم السلام غیر از عمل به قرآن کریم است ؟
اگر با دقت بنگریم مدنیت واقعی؛همان دینداری و عمل به احکام قرآن است و تمدن حقیقی؛همان بیرون آمدن از قید اسارت و خلاص شدن از زندان استعمار و ننگ گناه و خطاکاری است.
پیروی از قرآن مجید استعدادها را هر چه بیشتر شکوفا کرده،و قوای انسانی را در راه خیر و صلاح تقویت مینماید.هم آنچه در سایه آگاهی،مسخر آدمی میگردد،در راه کمال و امنیت به کار میرود و هم انسان از سلامت دنیا و آخرت برخوردار میشود.این همان راه ریشهداری است که قرآن،در سوره«اسراء» بدان اشاره کرده و میفرماید:
«إِنَّ هٰذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ» (1).
قرآن مجید کتاب راهنمایی برای انسانهاست،کتابی است که آیات آن مانند امواج نور و نسیم هوا،در قرون متوالی و در میان جوامع بشری،در تمام فواصل شب و روز در حرکت است،انسان باید چشم باز کند و جهاز تنفس معنوی و روحی را در معرض نسیم پاک آن قرار دهد.
این بود شمهای از واقعیات قرآن کریم و گوشهای از انوار درخشان کتاب الهی،که روزگاری ملت اسلام در اثر توجه به آن،پیشرو تمام برنامههای مادی و معنوی بودند،و امروز بر اثر عدم توجه به دستورات آن افسرده و پریشان
1) (1)) -«حقا که این قرآن (جامعه انسانی را) به پایدارترین و استوارترین طریقه و آیین هدایت میکند».[ اسراء (17):9 ].
و دنبالهرو مشتی مسیحی و یهودی،در تمام زمینههای زندگی هستند ! ! و عجیبتر این که با داشتن قرآن،آرزوی رسیدن به احوالات آنان را دارند،آنان که جز سوق به نیستی و نابودی و هلاکت و سقوط در عالم نمیتوانند ثمر دیگری داشته باشند.
دوری از قرآن،و تقلید از فرهنگ ضد انسانی قرن بیستم،عین نادانی است.
تصویر انسانهای به اصطلاح متمدن قرن بیستم،بویژه آنهایی که در غرب زندگی میکنند،این است که:
ابتدا باید چیزهای لازم را تحصیل نماید،بعد به نیازمندیهای فوقالعاده بپردازد،بعد نوبت لذتها و کامرانیها میرسد،سپس ثروتهای زیاد و به دنبال آن،اشخاص را میخواهد که به او خدمت کنند،چنین انسانی یک ساعت استراحت و آسایش ندارد،و عجیبتر از همه این که هر چه وسایل آسایش و راحتی آسانتر و فوریتر در اختیار قرار گیرد،تمایلات او زیادتر شده و چیزی در این جهان یافت نمیشود،که بتواند رضایت او را جلب نماید،به طوری که پس از مدتها فعالیت و کشمکش،و پس از این که میلیونها ثروت را بلعید و بسیاری از مردمان را ناراحت ساخت،فکرش به جای بالاتر رفته و برای این که خودش صاحب دنیا شود،میخواهد همه را قتل عام کند.این است یک تابلوی حساس و واقعی از یک انسان حقیقی که میخواهد جامعهای متمدن را تشکیل بدهد (1).
1) (1)) -قرارداد اجتماعی:148.
آقای«ادوارد کندی»سناتور بزرگ ممالک متحده آمریکا،در یکی از مقالات مهم خود،از تابلوی حساس مزبور،درباره انسان غربی قرن بیستم چنین پرده برمیدارد:
«نباید در مورد اثرات وخامت بار تحولات اخیر،بر مردم هند و چین اشتباه کنیم.همچنان که خشنونت ادامه مییابد و بمباران تصاعد بیشتری پیدا میکند، بحران مردم هند و چین هم،پیوسته رو به افزایش است.مصیبت روی مصیبت پدید میآید،کودکان بیشتری یتیم میشوند و زنان و مردان و اطفال بیشتری آواره میگردند،و هزاران تن دیگر نیز یا مجروح یا معلول و یا کشته میشوند، و بار دیگر بر تعداد قربانیان آمار دیگری افزوده میشود که شماره آن از چند ده میلیون میگذرد،و آن هم به خاطر چند جملهای است که در موافقتنامه (موافقتنامه صلح آمریکا،هند و چین) بر سر آن اختلاف است.درست است که طرف مقابل نیز در عملیات تعرضی خود،خشونت نشان میدهد؛اما این خشونت نمیتواند ما را از وظیفهای که در برابر کاهش سطح خشونت جنگ نسبت به غیر نظامیان داریم معاف نماید.
مردم آمریکا این انتظار را از دولت خودشان دارند،با این وجود از سال 1965 تاکنون کشور آمریکا 7/5 میلیون تن بمب بر سر مردم«هند»و«چین»فرو ریخته است که قسمت عمده آن طی چهار سال حکومت«نیکسون»بوده است.
این مقدار بمب،یازده برابر مقداری است که ما بر سر مردم«کره»فرو ریختهایم و سه برابر،بیشتر از میزانی است که طی جنگ دوم جهانی به کار برده شده است.
دست کم یک میلیون تن بمب،از ماه ژانویه سال گذشته به بعد،در هند و چین به کار برده شده است.
هرگز نمیتوان قبول کرد،آنچنان که فرماندهان نظامی ما میگویند،این بمبارانها به مردم غیر نظامی اثر چندانی نداشته باشد.مشکلاتی که برای مردم هند و چین بار آوردهایم،تا سالهای سال برایشان کافی است،اما در سال 1972 مردم«هر دو پاره»و«ویتنام»صرفنظر از«لائوس»و«کامبوج»شدیدترین ضربات جنگ را تحمل کردهاند،در کامبوج و لائوس هم ضایعات جنگ رو به افزایش است.
در ویتنام شمالی با توپخانه و بمبهای ما،تنها سلاح مرگ و ویرانی است که دهها هزار تن از غیر نظامیان کشته یا مجروح شدهاند.
ویتنام جنوبی هم از این بلاها برکنار نبوده است،نزدیک به دو میلیون آواره در آن سرزمین وجود دارد (1).
و همچنین تلفات غیر نظامیان به 200 هزار تن رسیده است،و بنابر آماری که در«سنای آمریکا»وجود دارد که میانگین یک چهارم قربانیان و زخمیها کودکان زیر 12 ساله هستند و نیمی از قربانیان زنان و کودکانند.(اف بر این آدمخواران غربی و مسیحی قرن بیستم).
میزان مصایب و شکنجههای مردم ویتنام،خارج از تصور و ارزیابی است و به دشواری میتوان اثرات وخامتبار این جنگ را بر ویرانی کانونهای خانوادگی،و نابودی اصول زندگی و اجتماع ویتنامی برآورد کرد.
میلیونها نفر از مردم هند و چین که از قتل و کشتار جان به لب شدهاند،برای صلح و رهایی از بمباران و قتل عام،فریاد میکشند و استمداد میطلبند و ما باید این فریادها را پاسخ دهیم.(تاکنون که سردمداران حکومت آمریکا بر احدی رحم نکردهاند.) جنگ هند و چین سالهاست که با مردم آمریکا همراه است
1) (1)) -به وسیله همین آمریکا و دوستانش نیز نزدیک به دو میلیون آواره مسلمان به خاطر گروهی یهودی در بیابانهای خاورمیانه عربی وجود دارد که حتی از وسایل اولیه زندگی محرومند.
و مردم این سرزمین،نه تنها از این جنگ خستهاند؛بلکه خستگی بیشتر آنها از وعدهها و شعارهایی است که برای پایان آن شنیدهاند.
آنها از این خستهاند که میبیند سربازان آمریکایی را از ویتنام بیرون میآوریم،ولی در تایلند و آبهای اطراف ویتنام سر در میآورند و هواپیماها و کشتیهای جنگی ما دوباره،کار کشتار و بمباران را ادامه میدهند» (1).
کشورهای صنعتی و منفعتطلب دیگری مانند:انگلستان،فرانسه،بلژیک و در شرق زمین مانند روسیه و سایر کشورهای مادی و صنعتی نیز،از نظر جنایت و آدمخواری،کشتار،غارت و یغماگری کمتر از ممالک متحده نیستند ! ! فرزندان گمراه زمین،سالهای دراز به دنبال کیمیای سعادت دیده بر معجزات صنعت و مخلوقات فکر و اندیشه خود دوختند و تا جایی پیشرفتند که از مصنوعات علم و دانش خود،بتهای تازهای برای پرستش و عبادت به وجود آوردند و احتیاج و نیاز به مصرف را،تا سر حد اسارت درآوردند.
با این حال اکنون در اوج تمدن و فرهنگ فنی و صنعتی،سرخورده و سودا
1) (1)) -کیهان دوشنبه 11 دی 51 شماره 8844.(اکنون که قریب به نیم قرن از آن زمان میگذرد بار دیگر سردمداران حکومت آمریکا به سرکردگی«بوش پسر»که با فریب و حیله و رأی دادگاه بر سر کار آمد،مردم مظلوم«عراق»را مورد هجوم قرار داده و هیچ کس قدرت مقابله با این شیطان منفعتطلب را ندارد.امروز که این صفحات را مینگارم خبر شهادت یکی از فرزندان حضرت زهرا علیها السلام که عمری را در راه اعتلای اعتقادات شیعه سپری کرد یافتیم.شهید آیة اللّٰه سید محمد باقر حکیم رضوان اللّٰه علیه در سالروز ولادت حضرت باقر علیه السلام در تاریخ 82/6/8 همزمان با سالروز شهادت شهیدان رجایی و باهنر به دست عمال دژخیم زمان،پس از مراسم نماز جمعه در کنار مرقد پاک و مطهر امیر مؤمنان علیه السلام به شهادت رسید.این نیز از نقشههای پلید قدرتمندان منفعتطلب است که برای تصاحب سرمایههای ملی کشور عراق،صدام که دستنشانده آمریکا بود را سقوط و کشور عراق را تصاحب کردند.اینان که دم از حقوق بشر میزنند چگونه پاسخ این حملات وحشیانه خود را میدهند و در برابر وجدان بیدار دنیا چه پاسخی خواهند داد...
زده،به این حقیقت اعتراف میکنند که راه خوشبختی،صلح و رفاه،از سوی دیگری است.بشریت در حالی که به غنیترین دستاوردهای علمی و فنی،برای رفع نیازمندیهای مادی خود،مجهز شده است؛اما همچنان در کمبود خوشبختی و سعادت واقعی بسر میبرد،و به این واقعیت رسیده است که برای رسیدن به خوشبختی حقیقی،تنها این مقدار کمال در علم و دانش کفایت نمیکند (1).
آن وضع خونخواری قلدران قرن بیستم،و این اعتراف بشر متجدد،در عدم دستیابی به خوشبختی حقیقی،آیا برای اهل قرآن که به خاطر کنارهگیری از قرآن به نهایت درجه انحطاط و پستی رسیدهاند،وقت بازگشت به قرآن نرسیده است ؟ ! !
در هر صورت این همه قتل،دزدی،حقکشی،مسمومیتها،راهزنیها و مجازاتهایی که برای ارتکاب جنایتها میشود،برای حفظ سرمایهداری و مالکیت (بر جهان) است،و هرگز برای کشته شدن کسی که بیجهت در میان این قوانین غلط از بین رفته،کسی یک قدم جلو نگذاشته است (2).
چنان که در سطور گذشته ملاحظه کردید،انسان غربی از اوضاع زمان،زمانی که آن را با استفاده غلط از تمدن بیروح و بیمعنای خود آمیخته،زبان به اعتراض و شکایت گشوده و به شدت اظهار خستگی و دلتنگی کرده است؛زیرا در سایه این تمدن،که رنگی از معنویت ندارد و بویی از قوانین عالی الهی نبرده است،ضعیفان را میکشد و ملتهای زیادی را اسیر میکند و از قتل و غارت
و وحشیگری هراسی به خود راه نمیدهد.فقط گاهی به عنوان صلح و آرامش، آتشبس چند ساعتهای را میپذیرد،تا قوای فرسوده خود را تجدید کرده و به تهاجمهای خود ادامه دهد.البته این برنامههای غیر طبیعی و غیر انسانی،خسته کننده،و زجر دهنده روح و روان است؛ولی در عین این اظهارات و دلتنگیها، دست از مرام کثیف خود برنمیدارد،آنچنان که انسان حس میکند این اعترافات هم پردهای از مکاری و حیلهگری انسان غربی است.
ناگفته نماند که مراد ما از انسان غربی،کسانی هستند که از نظر تربیت و افکار و آراء،ساخته شده اوضاع مادیگری به اشکال گوناگونش میباشند،چه در غرب زندگی کنند یا در شرق؛زیرا کمونیسم در شرق؛یعنی تکامل طبیعی روح مادی غرب،فاقد خصلتهای انسانی و معانی روحی حیات بشری است (1)و میداند که ملتهای کمونیستی شرق نیز،تربیتیافتگان افکاری چون افکار «مارکس»یهودی،ستمدیده غربی هستند که از نظر برنامه کمتر از حکومتطلبان سرزمین غرب نیستند؛زیرا آدمخواران قرن بیستم،در شرق و غرب،شاگردان یک مکتبند و فرزندان نامشروع یک پدر و مادرند،و از بیدینی و جدایی کلی و کامل از حق،احوالات و برنامههایشان سرچشمه گرفته است.
این بلاهای خانمانسوز و جنایتهای بیسابقه و تعدی و تجاوزهای ناجوانمردانه،برای آن است که در تمدن غربی از انسانیّت انسان خبری نیست.
1) (1)) -عدالت اجتماعی در اسلام:131.
در تمدن مادی غرب،انسانیّت به فراموشی سپرده شده است،نظامهای موجود جهان،از سرمایهداری گرفته تا کمونیستی نیز،در این جرم بزرگ شریکند (زیرا گفتیم اینها همه شاگردان یک مدرسه و برادران هم رأی،از یک پدرند) که قیمت انسان را شکسته و انسانیّت را بیقدر کردهاند،در حالی که ارزش همه چیز،آری همه چیز،به وضع سرسامآوری رو به فزونی میرود، انسان این گل سر سبد آفرینش،به صورت موجودی بیارزش درآمده است،که در مقام مقایسه از هر چیز،بیقیمتتر و سبک وزنتر است ! !
این همان عاملی است که نه تنها رشد و ترقی انسان را متوقف میسازد؛بلکه او را تهدید به سقوط و نیستی مینماید،در حالی که روز به روز بر حجم مصنوعات تولیدی جدید،افزوده شده و جهان به سوی اکتشافات جدیدی پیش میرود.تنها موجب پدید آمدن این وضع،آن است که در اساس تشکیلات تمدن جدید،فطرت انسان و نیازمندیهای واقعی وی مراعات نشده و این تمدن بدون توجه به این واقعیت بنا نهاده شده است.
موشکهای قارهپیما و قمرهای مصنوعی،نباید ما را سرگرم خود کرده و از دره هولناکی که انسان و انسانیت با آن روبرو است غافل نماید.
انسان،عزیزترین موجود این جهان است،اوست که هسته مرکزی این عالم و حاکم بر آن میباشد و اوست که شاهکار خلقت و صاحب عقل،که مهمترین ملاک کرامت و برتری او میباشد،و باید مقیاس ترقی و تنزل او قرار گیرد، و پیشرفتگی یا عقب ماندگی او را نشان دهد،و این سعادت و خوشبختی اوست که باید میزان سازش یا عدم سازش تمدنی که در آن زیست میکند با طبیعت او باشد.
جلوههای کاذب و سراب گونه این تمدن مادی،نباید چشم ما را خیره کند و تیره روزی و بدبختی بشریت را در سایه نامبارک آن،از نظر ما دور بدارد.
بنابراین هرگاه دیدیم که انسانیت انسان و ارزشهای والای او تنزل کرده و رو به سقوط است،هرگاه دیدیم این موجود عالیقدر،عبد ذلیل ماشین و وسیلهای برای اداره زندگی ماشینیسم شده،و هرگاه دیدیم بر اثر این حقارت شخصیت، در فکر و ادراک و اخلاق انحطاط یافته و ملاحظه کردیم که در روابط جنسی، مانند حیوانات و بهائم به پستی گراییده،و مشاهد کردیم که وظایف فطری و طبیعی وی معطل مانده،و دیدیم بدبخت و حیرت زده و مضطرب گشته،و به وضعی بیسابقه،گرفتار بیماریهای عصبی و روانی جنون،انحرافات جنسی، گناه و جنایت و تبه کاری شده،و وقتی دیدیم که از خود و از محیط بیم و وحشتی که این تمدن و سیستم مختلف اجتماعی،سیاسی،اخلاقی و فکری در پیرامون او به وجود آورده فراری و گریزان است،و وقتی ملاحظه کردیم انسان سرگردان و بلاتکلیف است،رنج و غصه خود را با چیزهایی تسکین میدهد که کوبنده روح و جسم و اعصاب اوست،از درد و رنج به مواد مخدره و مشروبات الکلی یا به افکار تیره و تخیلات یأسآور و نومیدکننده،پناه میبرد؛دیگر نمیتوانیم به علم و دانش،در این عرصه تمدن امیدوار باشیم و به اکتشافات دست بشر دلخوش کنیم.
علمی که از روان بیخبر است،هر چند در تسهیلات زندگی مادی پیشروی کند،نخواهد توانست از سقوط هولناک بشریت جلوگیری کند و تیره بختی و سیهروزی او را پایان بخشد.
دیگر علم نمیتواند این حقیقت را پوشیده بدارد،که تمدن صنعتی جدید
روزهای آخر خود را میگذراند،بشریت از این پس نیازمند تمدن،و نظام و تشکیلاتی دیگر است.
تشکیلات تمدن آینده،باید از عیوب و نقصهای ریشهداری که زندگی بشر را تباه میکند و اثر علم و معرفت را خنثی میسازد دوری کند.
تشکیلات آینده،باید به انسان این فرصت را بدهد،که به هدف خلقت خود نزدیک شده و خیمه سعادت خود را بر سر منزلی که خدای جهان برای او مقدر فرموده است،برافراشته و علم،عقل و تجربه را به گونهای جز آنچه تا به حال به کار میگرفت به کار گیرد،آنگونه که با نیازمندیهای واقعی و با سرشت انسانی او موافق و مناسب باشد (1).
این تشکیلات که بتواند عقل،تجربه و علم را به کار گیرد،جز از طریق توجه و عمل به قرآن میسر نیست؛چنانچه به سازندگی آن در صفحات قبل اشاره شد، از اینرو مسلمین باید به قرآن باز گردند،و اولین عامل انحطاط خود؛یعنی دوری از کتاب حق را از سر راه سعادت خود بردارند.
شهوتپرستی،غفلت،انحرافات فکری و عملی زمامداران مسلمین،دومین عامل انحطاط جامعه اسلامی است.
مردم در زندگی دنیا دارای دو مسلکند:
اول:مادیگری که فقط به ظاهرِ زندگی پرداخته،و ثروت،نفوذ و مقام را به هر وسیلهای که باشد کسب میکنند.
دوم:مسلک عزلتگزینی و گوشهگیری که تنها به کارهایی که در خور روح
1) (1)) -آینده در قلمرو اسلام:118.
است اقدام میکنند،یعنی گوشهگیری و نیایش،روزه و ریاضت،به نحوی که مایه بریدگی رشته ارتباط آدمی با زندگی مادی میباشد.
این دو مرام،بشریت را از هدفی که برایش منظور شده منحرف میسازد.
هدفی که به اقتضای ناموس آفرینش،و تسخیر عناصر جهان مادی،برای او و برای این که باید مظهر عظمت کبریایی خدای متعال باشد،برایش معین شده است.
در مسلک مادیگری محض،چنان که میبینیم جز سرکشی و ظلم،استعمار و خواری،زورگویی و ظلم نسبت به مال،جان،ناموس زیردستان،مسأله دیگری نهفته نیست.در مسلک روحانیت محض و عزلتگزینی نیز،چنان که شنیدهایم جز فساد و از هم وارفتگی و ویرانی و تباهی که موجب از دست دادن ویژگیها و مزایای انسانیت است و فکر و اراده و کار را از آدمی سلب میکند، سودی ندارد.
از این جهت چارهای نیست جز آن که حکمت آفریدگار،انسان را به سوی یک آراستگی همه جانبه سوق دهد؛تا موقعیتش محفوظ مانده و هدف آفرینش را بتواند دنبال کند.وی در سایه این آراستگی میتواند از نعمت اراده،آزادی، اندیشه و از نتایج جد و جهد و فعالیت،آن هم در کادر ایمان و عدل و در امنیت و ثبات سود جوید.
رسالت رهبر عالیقدر اسلام چنین آراستگی مطلوبی را به ارمغان آورده و میآورد،چنانچه خدای متعال در قرآن مجید میفرماید:
«همانا از جانب خدا برای شما نور و کتابی آشکار آمد که با آن خدا هدایت میکند کسی را که از پی خشنودیش راه سلامت پوید،و او را از تاریکیها به نور
کشانده به راه راستش هدایت میکند» (1).
رسالت مزبور،پایه و اصلاحات خود را برای تحقق بخشیدن به خوشبختی مطلوب بشر،بر واقعیت آفرینش انسانی قرار داده است،این واقعیت عبارت از این است که انسان دارای تن و روان است که هر کدام جداگانه به دنبال بهرههای ویژه خود میگردند.
انسان با آفرینش معجزه آسایی که دارد،بدون تمامیت بهرههای جسمی و روحی،هرگز خوشبخت نمیگردد،اسلام همه این خوشبختیها را در ضمن عقاید و آداب و قوانینش گنجانده و بر مادیت محض قلم بطلان کشیده است.
اسلام بر روحانیت محض نیز،همین خط ابطال را گذارده است،پس اسلام مکتبی است مرکب از آراستگی مادی و روحانی،و از نظر اصلاح شخصیت مستقل فرد،مطالب بسیاری آورده است و به شخصیت اجتماعی نیز کمال توجه را مبذول داشته است.بدین لحاظ نیز دستور داده که حقوق و وظایفی میان فرد و اجتماع متبادل گردد،دیگر فرق نمیکند که آن اجتماع یک اجتماع کوچکی چون خانواده و محیط کار باشد و یا اجتماع بزرگتر و وسیعتری چون وطن و جامعه کل بشریت. دراینباره،عدل و مساوات،همکاری و رعایت حقوق همگان،و بردباری باید منظور گردد چرا که اجتماع در برابر فرد و فرد در پیشگاه اجتماع مسئولیتهایی دارند (2).
البته اجرای این برنامهها به دست حاکمان عادل اسلامی است.
بنابراین،میزان حکومت در اسلام،بر پایه حفظ آراستگی در تمام زمینههای زندگی مادی و روحانی انسان است.از این جهت وقتی اصول حکومت در اسلام را مطالعه میکنیم،میبینیم:اسلام بنیانگذار یک حکومت عادل و آگاه جهانی است تا در سایه آن تمام بشر از حقوق محفوظ خود،حد اکثر بهره را ببرند.
در این حکومت،قانون اساسی،قرآن و کلمات پیغمبر و ائمه طاهرین، و ضامن اجرای قوانین،ایمان مردم مسلمان است؛ولی پس از رحلت رسول خدا،با کمال تأسف،افرادی که به عنوان حاکم تعیین شدند،اسلام بعد از آن حضرت را در عمل کنار زدند،زمام این حکومت را به دست گرفتند و بر اثر هویپرستی،غرور،حسد،تکبر و ضعف ایمان،علاوه بر این که نتوانستند از اصول عالیه حکومت اسلامی نفعی به مردم مسلمان برسانند،اسباب ذلّت و نگونساری جامعه اسلامی را فراهم،و به تدریج حکومتهای غیر عادلِ دورانهای تاریخ اسلامی،که زیربنایشان همان دیوار کج حکومت اولیه بعد از پیغمبر بود،تا امروز،روز روشن ملت اسلام را به شب تاریک مبدل کردند.
در هر صورت مسئله حکومت در اسلام،با نیرنگهای قبلی،بعد از رسول گرامی و عالیقدر اسلام،راه انحراف پیمود؛به طوری که از همان اول،ملت اسلام دچار خسارات فراوانی شد؛آنچنان که تا امروز دامنه آن،همه جوامع اسلامی را گرفته است.
پس از رحلت جانسوز رسول خدا صلی الله علیه و آله خلیفه اول بر فراز منبر قرار گرفت و مردم مسلمان را مخاطب قرار داد و گفت:
«رسول خدا در روش خود از جانب خدا مؤید،و با وحی آسمانی مستظهر
بود،ولی ما که دستمان از وحی کوتاه است،با اجتهاد خود در اداره مسلمین عمل خواهیم کرد،ممکن است به یاری خدا،ما در رأی خود مصیب و یا خطا کنیم».
این تصور،به خلیفه اول اجازه میداد،در مواردی که خودش صلاح میدید از اجرای پارهای از احکام اسلامی،برای مصلحت زمان،صرف نظر نماید که این طرز تفکّر در نزدیکترین وقت،مصداق پیدا کرد،مانند فشاری که به خاندان رسالت وارد ساخت و سکوتی که در مورد جنایت«خالد بن ولید»در ماجرای«مالک بن نویره»و عیالش پیش گرفت،و هنگام وفات هم بر خلاف اصول عالیه اسلام«عمر»را با وصیت و سفارش برای زمامداری تعین کرد.
خلیفه دوم نیز در زمان حکومت خود تقریباً همان روش را پیش گرفت،و به صواب دید خود،برخی از احکام الهی را ملغی کرد؛مانند:حج تمتع-گفتن حی علی خیر العمل،ازدواج موقت و جایز بودن سه طلاق زن در یک مجلس (1).
1) (1)) -یکی دیگر از مهمترین افکار پلید و خطرناکی که از طرف«عمر»و«ابو بکر»اجرا شد،جلوگیری از نقل حدیث و مبارزه با آن بود،اینان با شعار«حَسْبُنٰا کتابُ اللّٰهِ»این عمل شنیع خود را رنگ و لعاب مقدسی بخشیدند و عجیب عوام بیسواد عرب را فریفتند. «قرظة بن کعب»یکی از اصحاب و یاران رسول خدا بود که در عهد عمر بن خطاب از طرف او به ولایتِ یکی از ممالک اسلامی فرستاده شد.وی میگوید:«هنگامی که خواستیم از مدینه خارج شویم عمر بن خطاب ما را بدرقه کرد و هنگام خداحافظی گفت:آیا میدانید چرا شما را بدرقه کردم ؟ گفتم:چون من از اصحاب پیامبر خدا بودم و شما به پاس احترام به رسول خدا ما را بدرقه کردید.عمر گفت:اینکه گفتید درست؛اما من به خاطر چیز دیگری شما را بدرقه کردم و آن اینکه خواستم به شما سفارش کنم که مبادا مردم را در آن دیار با احادیث مشغول کنید.شما فقط برای مردم قرآن بخوانید که ما را کفایت میکند». تمام این اقدامات از طرف غاصبان خلافت به خاطر استحکام بخشیدن به حکومت و خلافت خود بود که نشر فرهنگ و فضایل اهل بیت علیهم السلام را به عنوان بزرگترین عامل براندازی شخص و شخصیت خود به حساب میآوردند.از اینرو به شدت از نقل حدیث جلوگیری میکردند و هر کسی را به جرم نقل حدیث مجازات مینمودند. از مهمترین آثار شوم ممانعت از نقل حدیث،به فراموشی سپردن سیره و راه و روش معنوی پیامبر و اهل بیت علیهم السلام بود که با گذری در تاریخ حکومت خلیفه اول و دوم میتوان به وضوح فهمید.چنان روح معنویت در آن دوران رخت بربست که امیر مؤمنان علیه السلام پس از روی کار آمدن بیشترین وقت خود را در بازگرداندن روح معنویت مبذول داشت؛اما با این همه،سردمداران دنیاپرست و آنانی که دست پرورده عمر و ابی بکر بودند،تمام جوانمردی و آزادگی خود را در کاسهای از شراب دنیاپرستی سرکشیدند،و اوضاع را با بروز جنگهای جمل،نهروان و صفیّن بر امیر مؤمنان علیه السلام تاریک کردند. این گرایش غلط و بغض و کینه نابجا،آثار شوم و خطرناکی را پایهریزی کرد و مردم را روز به روز از فرهنگ غنی اسلام و قرآن دورتر نمود،چنان آثار شوم این سنّتهای شیطانی در اعتقادات مردم ریشه دواند که در کمتر از 50 سال پس از رحلت جانسوز رسول گرامی اسلام،مسلمانان کمر به قتل جگرگوشهاش حسین علیه السلام بستند و در میدان خونین کربلا با«قصد قربت»سر از بدنش جدا نمودند. از آن زمان تا به امروز مردم از حکومت اهل بیت علیهم السلام محروم شدند و«بقیة اللّٰه»بقیّه عمر را تا به امروز غایبانه سپری کردند،حال چه باید کرد تا او را از پس پرده غیبت به میدان حضور کشاند و از لذت و حظ ظهورش بهرهمند شد،خود نکتهای قابل تأمل است که بر عاشقان و تشنگان درک دولتش پوشیده نیست. ماجرای ممنوعیت حدیث تا زمان«عمر بن عبد العزیز»ادامه داشت و هر کسی را به جرم نقل حدیث دستگیر میکردند.
خلیفه دوم طبق نظر اشتباه خود،تقسیم بیت المال را که در زمان پیغمبر و خلیفه اول به طور مساوی بود،با تفاوت عملی کرد،و این پایه اول حدوث غایله اختلافات طبقاتی در اسلام بود،که بعدها تلخترین نتایج را برای مسلمین ببار آورد (1).
در قلمرو حکومت خلیفه دوم،معاویه بر سر کار آمد که در شام سالها با یک
1) (1)) -برای اطلاع از اینکه این بدعت چه آثار شومی را در جامعه اسلامی گذاشت،تنها به تاریخ زندگانی دو تن از بهترین یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله بنام«طلحه»و«زبیر»مراجعه کنید و ببینید که این زاهدان دیروز چگونه به دنیاپرستان امروز مبدل شدند و اطاعت و تسلیم خود را در پیروی از هوی و هوسها به آتش کشیدند.
وضع ملوکانه کسرایی و قیصری حکومت کرد،حکومتی که جز یک سلطنت استبدادی،قیافهای نداشت و این روش تنها به دلیل این بود که،وی مجاور با امپراطوری روم بود و به این دلیل از پیش گرفتن چنین رویهای خود را معذور میدانست.خلیفه نیز عذر او را پذیرفته و متعرض حالش نمیشد.
معاویه علاوه بر این کجرویها،به تزلزل جامعه اسلامی در تمام زمینهها کمک میکرد،و ملت اسلام را با یک تردستی عجیب و ماهرانهای از اسلام دور میکرد.در خلال این احوال،روایتهایی از رسول اسلام در میان محدّثین نقل میشد که به موجب آن،صحابه رسول خدا به عنوان کسانی معرفی میشدند که دارای اجتهاد بودند و این گونه القا میشد که اگر ایشان در امور اصابت به واقع کنند مأجور و اگر نکنند معذورند.
مفهومی که این روایات (که بنا بر علل و عوامل سیاسی،به پیغمبر خدا نسبت داده میشد) در اذهان ملت اسلام به وجود میآورد،این بود که صحابه،یک نوع مصونیت دینی دارند که هر عملی را مرتکب شدند،دیگران حق کمترین اعتراض و مؤاخذهای در حق آنان نخواهند داشت.
این امتیاز ساختگی دینی،یک روح استبداد عجیبی در صحابه،که اضافه بر اصل حکومت،حکومتهای ولایات و فرماندهیهای لشگریان اسلام،غالباً به دست آنها بود میآفرید.
اینها مواد فاسدی بود که در اثر پیدایش نظریه«جواز تغییر پارهای از مواد دینی به حسب مصلحت وقت»در پیکره اجتماع اسلامی پدید آمد.
البته چنین تحریفی،تا مدتی اثر ظاهری نداشت و اسلام با نیروی حقانیت و نورانیت خود،توسعه پیدا میکرد و هر روز فتوحات تازهای نصیب مسلمین میشد و به واسطه ثروتهای بیحد و حسابی که به عنوان غنیمت میبردند،از روش حکومت،خشنود و به وضع خود خوشبین بودند؛ولی زخمهای
ریشهدار درونی تدریجاً به نشو و نمای خود ادامه داد،و هنوز دیری نگذشته بود که عمّال حکومت،که عدهای از آنها نیز از یاران و اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند،بنای بیبند و باری گذاشته و علناً روش بیدادگری پیش گرفتند و امنیت را از جان و عرض و مال مردم سلب کردند،در حقیقت در آن روزگار،هوس، جایگزین قوانین دینی گردید.
در نتیجه،این تبعیضها و خودخواهیها منجر به شوریدن مردم علیه حکومت و قتل عثمان شد،و سرانجام این انحراف در جامعه اسلامی منجر به جنگهای داخلی و خونین:جمل،صفین،نهروان و شهادت رادمرد بزرگ انسانیت حضرت علی علیه السلام شد.
آنگاه معاویه به هر تدبیری بود روی کار آمد و به مسند حکومت تکیه زد و خلافت را به سلطنت مطلقه تبدیل کرد.
در خلال این جریانات عالم اسلامی،صدها و هزارها صحنه خونین و پردههای فجیع،ننگین و شرم آور روی داد،که گرداننده عمده آنها جماعتی از صحابه بودند.
فضاحت و رسوایی هر یک از این فجایع،تا اندازهای است که به هیچ منطقی نمیتوان او را توجیه کرد؛جز این که گفته شود:
اصحاب مجتهد بودند و در خطای خود معذور،و قاتل و مقتول و ظالم و مظلوم هر دو آمرزیده و بهشتی میباشند !
یعنی:باید روی آیات مربوطه به اجر نیکوکاران،و عذاب بدکاران یکپارچه قلم قرمز کشید و همه را باطل دانست.
به دنبال این دسته از صحابه و دستیاران آنها،دسته دیگری از قبیل یزید،
و خلفای آل مروان و حکام و عمّال آنها،از قبیل زیاد بن ابیه،عبید اللّٰه بن زیاد، حجاج بن یوسف و نظایر آنها روی کار آمدند،که در حقیقت ریشه اعتقادات و مذهبشان همان نظریه سابق الذکر و سلطنت استبدادی بود.
در مدت حکومت اینها که تقریباً هفتاد سال طول کشید،جز نامی از اسلام باقی نماند،و حکومت اسلامی و دین زمان پیامبر،که پیرایهای جز عدل و تقوی نداشت،تبدیل به یک امپراطوری جائرانه صد در صد عربی گردید.
پس از آن،اگر چه در اثر از حد گذشتن بیداد و ستم«بنی امیه»بسیاری از مردم ایران،علیه امویان قیام کردند،و پس از جنگهای خونین حکومت ننگین و رسوای بنی امیه را سرنگون نمودند؛امّا زمام اداره مسلمین به دست «بنی عباس»افتاد،و روی کار آمدن بنی عباس هم دردی را دوا نکرد و وضع عمومی اجتماع اسلامی،بر اثر حکومت آنان وضع نامطلوبتری پیدا کرد و تا اواسط قرن هفتم هجری،مشکلات دینی،روز بروز شدیدتر و سعادت عمومی اسلامی لحظه به لحظه از مردم دورتر شد،و پس از آن تا امروز که 14 قرن از هجرت پیامبر میگذرد،وضع عمومی اجتماع اسلامی،در انحطاط بیشتر و به سقوط نزدیکتر میشود (1).
زیربنای حکومت اسلامی به دست توانای نبی اکرم صلی الله علیه و آله پایهریزی شد،و در سایه وحی خداوندی،مقرراتش تعیین گشت.
معارف بیمانند اسلام میگوید:
برای ساختن جامعه بهتر،و تأمین سعادت و رفاه آنان،باید بهترین قوانین را
1) (1)) -مکتب تشیع،سالانه 2،مصاحبه استاد علامه طباطبایی:34-30.
با شایستهترین مجریان همراه ساخت،این مبنای فلسفی و فکری شیعه است که به حکومت معصومین قائل است؛یعنی باید رهبری امّت،در پرتو بهترین قوانین که همان قوانین اسلام است،به دست بهترین اشخاص؛که همان امامان دوازدهگانهاند صورت پذیرد.
قرآن،قانون اساسی اسلام است،و شایستهترین مجریان آن که همان امامان دوازده گانه باشند را رسول الهی با انتساب وحی معرفی فرمود.
به همین جهت شیعیان عقیده دارند که:در زمان حضور امام معصوم فقط او صلاحیت رهبری و زمامداری جامعه را دارد،و در صورت عدم حضور امام، اشخاصی که با برنامههای تعیین شده در قرآن و روایات،واجد شرایط زمامداری باشند؛یعنی:شخص کاردان،با سیاست و تدبیر،قوی النفس،عارف به نظامات،قوانین و هدفهای اساسی اسلام،خوشنام،نیکوکار،عادل،با تقوی، دور از زشتیهای اخلاقی،اهل اجتهاد و بصیر به امور،پذیرای انتقادات، انعطافناپذیر از حق و درستی و قوانین (1).
برای شناخت زمامدار و وظایف او،در زمان عدم حضور امام معصوم،به عهد نامه علی علیه السلام به«مالک اشتر»و«محمد بن ابو بکر»که در کتاب پربهای«نهج البلاغه»آمده است مراجعه کنید.
زمامدار اسلامی باید به کمک ایمان مردم،مجری احکام و قوانین الهی برای رفاه حال جامعه باشد،آن قوانین و برنامههایی که اصولش در قرآن و توضیحش با پیغمبر و امام است.
1) (1)) -اسلام و عقاید و آراء بشری:662.
علی علیه السلام روزی کاتب خود«عبید اللّٰه بن ابو رافع»را فرا خواند و فرمود:
ده تن از ثقات و کسانی که مورد اعتمادند را نزد من بیاور !،گفت:ای امیر مؤمنان ! نام آنان را بفرما،فرمود:
اصبغ بن نباته،ابو الطفیل عامر بن وائله کنانی،زر بن حبش اسدی،جویریة بن مسهر عبدی،حارث بن عبد اللّٰه،اعور همدانی،مصابیح نخعی،علقمة بن قیس، کمیل بن زیاد و عمر بن زراه.عبید اللّٰه بن ابو رافع آنان را دعوت کرد و همه شرفیاب حضور امیر مؤمنان علیه السلام شدند.
حضرت خطاب به آنها فرمود:
این نوشته را بگیرید که باید عبید اللّٰه بن ابو رافع،آن را در حضور شما هر روز جمعه قرائت کند،اگر شخص ماجراجویی،غوغا برپا کرد شما کتاب خدا در میان بگذارید و او را به انصاف بخوانید.
در آن نوشته،علی علیه السلام برنامههای مفصلی قرار داده بودند که ما اصول عالی اجتماعی آن را،که پارهای از برنامههایش از نظر اجرا مربوط به حاکم اسلامی در سایه ایمان مردم است نقل میکنیم؛تا اولاً اصول اسلام از نظر حکومت و ثانیاً آثار شوم شهوتپرستی و تخریب برنامهها از طرف زمامداران اسلامی روشن گردد،اینک به متن نوشته امیر مؤمنان علیه السلام که خود کاملترین مجری آن در جامعه اسلامی بود توجه کنید:
«فرستاده خدا به سوی شما از خود شما و همزبان شما بود.کتاب،حکمت، فرایض و سنت را به شما تعلیم کرد،شما را امر به صله ارحامتان،به مصونیت خونهایتان و به اصلاح ذات البین فرا خواند و دستور داد:آن امانات را به صاحبانشان رد کنید،به عهد خود وفا کنید،سوگند خود را بعد از تأکید نقض
ننمایید،عطوفت به یکدیگر نموده و سراغ هم دیگر بروید.با یک دیگر نیکی کنید،به روی هم خندان باشید،سخاوت داشته باشید،به یکدیگر رحم کنید و از چپاول،ستم و حسد بر یکدیگر بپرهیزید.حرف ناروا و تهمت نزنید، شراب نخورید که حرام است و همچنین از کسری کیل،کمی ترازو و وزن نهی فرمود،و در ضمن آنچه به گوش شما تلاوت کرد،راه پیش شما نهاد که زنا نکنید،ربا نگیرید،اموال یتیمان را نخورید،در زمین تباهی و فساد مکنید و تعدی ننمایید؛خدا تعدی کاران را دوست ندارد.کوتاه سخن آنکه هر خیری را که شما را به بهشت نزدیک میکرد و از آتش دور مینمود امر داد و از هر شری که به آتش نزدیک مینمود و از بهشت دور میکرد نهی فرمود» (1).
این مطالب عالی و ارزنده،خط مشی حکومت اسلامی در جامعه را نشان میداد،که جامعه را از محرمات و ممنوعات حفظ و به خوبی سوق میداد؛تا رفاه جامعه در سایه این برنامه تأمین گردد.این و هزاران برنامه دیگر از اصول عالی اسلامی،که پارهای از آن مربوط به اعمال فردی و پارهای از آن اجتماعی و برخی از آن اجرایش به دست حاکمان عادل اسلامی است،به عنوان قانون الهی،در بین مردم قرار گرفته است؛ولی زمامداران اسلامی نه تنها خود عامل نبودند؛بلکه در سایه حکومت آنان اجتماع اسلامی هم از اصول عالی اسلام دور میماند.
عدل و داد،تعاون اجتماعی و قواعد بسیاری دیگر،که ریشه و اساسش در کتاب خداست،پایههای حکومت اسلامی بود،که در این 14 قرن از اجرای آن به وسیله حکام و مردم خبری نبوده و نیست.
1) (1)) -عنصر شجاعت:287/4.
توجه کنید
در کتاب«روح الدین الاسلامی»از قول ابن القیم الجوزی در کتاب«الطرق الحکمیه»میگوید:
«خدای مهربان پیامبران و کتب را فرستاد تا زندگی انسان را بر مبنای عدل و داد به پا دارند،آن عدل و دادی که زمین و آسمانها به آن برپاست» (1).
آری ! مسیر حکومت،همان مسیری است که نبی اسلام پایهگذار آن (از طرف خدای متعال) بود که پس از او تغییر کلی کرد و تا امروز تمام سیرت و صورتش را از دست داده است،در چنین شرایطی،مسلم است که 14 قرن انحراف روی انحراف،چنان انحطاطی ایجاد کرده و میکند که ملت گرفتار آن،امروز نتواند با جمعیتی بالغ بر یک میلیارد و دولتهای مختلف در مقابل دشمنی پست و زورگو،مانند یهود مقاومت کند.
خدای متعال حاکم مطلق بر آفرینش است و در نظام انسانی انبیا و امامان معصوم،فرمانروایان او،و پس از ایشان مؤمنان عدالت پیشه (که به طور مفصل در باب ولایت فقیه در کتب فقهی بیان شده است) میباشند؛ولی افسوس که تا امروز به جای مؤمنان عادل،افرادی رشته امور را در دست داشتند که هیچگونه شایستگی نیابت و جانشین رسول خدا صلی الله علیه و آله را نداشتهاند.برای این که به ضررهای فراوانی که از حکومتهای جور به جامعه اسلامی وارد شده آشنا شوید،لازم است به گوشهای از برنامههای حکام جور توجه کنید؛تا به نحو دقیقتری علت دوم انحطاط مسلمین معلوم گردد:
1) (1)) -روح الدین الاسلامی:297.
تفصیل حکومت سه حاکم بعد از رحلت نبی مکرم اسلام را در کتاب جهانی «الغدیر»ملاحظه کنید و پس از آن ضربههای غیر قابل جبران حکومت معاویه و پسرش یزید پلید را،بر جامعه اسلامی در تمام کتب معتبره تاریخی و روایی ببینید.
«مروان بن حکم»خلیفه اموی که پس از معاویة پسر یزید (1)زمام امور ملت اسلام را به دست گرفت،آدمی پلید بود و در عداوت و کینهتوزی نسبت به پیامبر اسلام و بویژه امیر مؤمنان علیه السلام شهرت بسزایی داشت.او کسی بود که با پدرش به امر رسول خدا از مدینه تبعید شد و تا زمان حکومت عثمان،او را به مدینه راه
1) (1)) -پس از کشته شدن«یزید بن معاویة»مردم به سوی«معاویه»فرزند یزید هجوم بردند و از او خواستند تا خلافت بعد از پدرش را بر عهده بگیرد؛اما معاویه فرزند یزید پس از مدتی سکوت،روزی بالای منبر قرار گرفت و ضمن سخنانی اعمال و رفتار پدر و پدربزرگش معاویة بن ابی سفیان را به انتقاد گرفت. وی شهادت امام حسین علیه السلام را به دستور پدرش یزید به شدت محکوم کرد و گفت:این خلافتی که شما امروز به من پیشنهاد میکنید حق ما نیست و باید به صاحبان اصلی خود بازگردد.در این میان از جمع زنانی که حاضر بودند کسی فریاد زد:«ای کاش مانند لخته خونی از من خارج شده بودی؛و به اینجا نمیرسیدی که آبا و اجدادت را لعن کنی».کسی پرسید:این زن که بود که اینگونه سخن گفت ؟ جواب دادند:وی مادر معاویه پسر یزید بود.در تاریخ زندگانی معاویة فرزند یزید آمده است که وی پس از 40 روز سکوت از دنیا رفت.همان زمانی که آن سخنرانی عجیب را ایراد کرد و اعمال پدر و پدربزرگش را محکوم کرد،مروان حکم گفت:تو اگر دوست نداری حاکم شوی،مانند عمر بن خطاب شورایی تشکیل ده و حکومت را به ما واگذار کن ! معاویه در جواب گفت:من هرگز خودم را به آتش نمیاندازم تا تو لذّت ببری. برخی از تاریخ نویسان بر این عقیدهاند که معاویة بن یزید را به شهادت رساندهاند.پس از مرگ وی«مروان حکم»بر سر کار آمد.برای اطلاع بیشتر میتوانید به کتاب«برگهای سیاهی از تاریخ»نوشته علی اصغر ظهیری مراجعه کنید.
ندادند (1).
در زمان عثمان بر خلاف روش رسول خدا،به سفارش عثمان به مدینه آمد و هنگام ورود،صد هزار درهم از بیت المال مسلمین به او داده شد،علاوه بر آن خمس استان«افریقیه»و«فدک»هم در اختیار او قرار گرفت و خراج و مالیات بازار مدینه را نیز،در سایه حکومت عثمان تصرف کرد.پارهای از تواریخ نوشتهاند:فرمان قتل«محمد بن ابی بکر» (2)به خط او،از حامل نامه به دست آمد.
1) (1)) -مرحوم علامه امینی در جلد 6 الغدیر داستانی را نقل کرده است که اتفاق آن سبب شد تا رسول خدا صلی الله علیه و آله پدر مروان یعنی«حَکَم»را از مدینه تبعید کند.خلاصه داستان مزبور این است که:روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد منزل یکی از همسران خود شد،«حکم بن عاص»که در پستی و رذالت سرآمد مردم زمان خود بود از لای شکاف در به چشمچرانی پرداخت. همین که رسول خدا متوجه شد تازیانه را برداشت و او را دنبال کرد،حکم بن عاص آن روز از دست پیامبر گریخت؛اما رسول گرامی اسلام برای ریشهکن نمودن غده سرطانی خطرناکی چون او،دستور داد تا او را تبعید کرد؛به گونهای که حتی روزهای جمعه نیز مجاز به بازگشت نبود و حق حضور در شهر مدینه را نداشت. در تاریخ آمده است که:هر طفلی که در مدینه به دنیا میآمد او را به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله میآوردند و حضرت برایش دعا میکرد.وقتی«مروان»پسر حکم به دنیا آمد و او را به حضور رسول خدا آوردند حضرت فرمود:اَلْوَزَعُ بنُ الْوَزع،اَلْمَلْعُونُ بنُ الْمَلْعُون یعنی:این مارمولک فرزند مارمولک و ملعون فرزند ملعون است.(أُسد الغابة:348/4).
2) (2)) -«محمد بن ابی بکر»فرزند ابی بکر اما پرورشیافته امیر مؤمنان علیه السلام بود.مادرش«اسماء بنت عُمیس»از زنان پاک طینت روزگار بود.محمد علاوه بر فضایل و مکارم اخلاقی که داشت جدّ مادری حضرت امام صادق علیه السلام محسوب میشود؛یعنی پسری به نام«قاسم»«فقیه حرمین»داشت که دختر او«ام فروه»همسر امام باقر علیه السلام و مادر حضرت صادق علیه السلام است. محمد از طرف امیر مؤمنان علیه السلام دو بار به استانداری«مصر»منصوب شد،یکبار قبل از«مالک اشتر»و بار دیگر پس از شهادت مالک،در مرتبه دوم معاویة بن ابی سفیان،عمرو عاص و مردی به نام«معاویة بن خدیج»را مأمور شهادت محمد کرد.آنها او را به شهادت رساندند و بدن مطهرش را در شکم حمار مردهای گذاشته و به آتش کشیدند. آنها سر مطهر محمد را برای معاویه فرستادند.نقل میکنند:«عایشه»در شهادت محمد گریست و در قنوط نماز بر معاویه و کشندگان محمد لعن میفرستاد. امیر مؤمنان علیه السلام نیز از شهادت«محمد»سخت گریست و فرمود:«مُحَمَّدٌ ابْنیِ مِنْ ظَهْرِ أَبی بکر»یعنی محمد پسر من بود از پشت ابی بکر.محمد هنگام شهادت 28 ساله بود و رسول خدا صلی الله علیه و آله قبل از ولادت خبر شهادتش را داده بود.قبر مطهر او در«مصر»خیابان«حیضان»کنار«جامع اللّٰه»در پشت دانشگاه«الازهر»واقع شده است.
وی در جنگ جمل بر علیه علی علیه السلام همراه عایشه بود؛تا وقتی که شکست بصریان نزدیک شد،تیری به طرف طلحه رها کرد که طلحه از زخم آن کشته شد سپس به دست لشگریان امیر مؤمنان علیه السلام اسیر گشت.
امام دوم و سوم به پدر بزرگوارشان گفتند:از مروان بیعت بگیر فرمود:
«مرا به بیعت او حاجت نیست؛زیرا دست او دست یهودی است و او مانند سگی است که با زبان،بینی خود را میلیسد».
این موجود خطرناک،هنگام حکومت یزید،در حمله«مسلم بن عقبه»به مدینه،مسلم را به کشتن مردم و غارت اموال تشویق کرد.
روزگاری این جرثومه کثیف و درنده،عجیب بر ملت اسلام حکومت داشت، تنها خدای بزرگ میداند که در سایه شوم حکومت او چه ضررها و انحرافاتی به وسیله برنامههایش در جامعه اسلامی پدید آمد ! !
پس از مرگ او،زمام حکومت بر جامعه اسلامی،به دست پسرش «عبد الملک مروان»قرار گرفت.نوشتهاند:هنگامی که خبر حکومت و خلافت
به او رسید مشغول قرآن خواندن بود،ناگهان قرآن مجید را بر هم نهاد و گفت «سلامٌ عَلَیْکَ،هٰذٰا فِرٰاقٌ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ»یعنی از هم اکنون روز جدایی بین من و توست.
خوانندگان عزیز ! قرآن مجید که قانون اساسی حکومت در اسلام است و باید ملازم و همراه حاکم و حکومت باشد؛خلیفه شهوتپرست اموی و مروانی از لحظه اول حکومت بر جامعه اسلامی،با آن خداحافظی میکند،وقتی رئیس دولت با قرآن وداع کند،از کارمندان دولت و ملت گرفتار آن چه انتظاری میتوان داشت.
«راغب»در کتاب«محاضرات»میگوید:
«عبد الملک مروان میگفت:من از کشتن مورچه مضایقه داشتم؛ولی امروز که به حکومت رسیدهام«حجاج»استاندار من،مینویسد هزاران نفر را کشتم و در من کوچکترین تأثیری ندارد ! !».
«زهری»به عبد الملک گفت:شنیدهام شرب خمر میکنی ؟ گفت:آری ! خون هم میآشامم.
عبد الملک مروان زمامدار ملت اسلام،مردی بخیل،خونریز،قاتل بود و اکثر عمال و والیان او چون«حجاج»در عراق«مهلب بن ابی صفره»در خراسان «هشام بن اسماعیل»در مدینه«عبد اللّٰه بن عبد الملک»در مصر«موسی بن نصیر»در مغرب«محمد بن یوسف»در یمن و«محمد بن مروان»در جزیره، مانند او خون آشام،بخیل و متجاوز بودند (1).
در این صورت آیا سلامتی برای جامعه اسلامی باقی میماند ؟
1) (1)) -تتمة المنتهی:57.
پس از او«هشام بن عبد الملک»از زمامدارانی بود که به بخل،حرص، غلظت روح و کمی علم شهرت داشت.اموالی که در زمان حکومتش در خزانه جمع کرد،مانند نداشت،به طوری که در تاریخ آمده است:
در سفری که به حج میرفت سیصد شتر جامههای او را حمل میکردند.
اموال بیت المال و مالیاتهای استانها در زمان او به وسیله عمالش،به صورت عجیبی حیف و میل میشد.
در ایام حکومت هشام،طارق همینکه فرزند خود را ختنه کرد،خالد هزار غلام و هزار کنیز غیر از اموال و لباسهای الوان به وی هدیه کرد ! !
یعقوبی در«تاریخ»خود مینویسد:
«خالد اموال بسیاری بین مردم پخش کرد که بالغ بر سی و شش میلیون درهم بود ! !».
ابن خلدون نیز در«تاریخ»معروفش میگوید:
«محصولات کشاورزی خالد هر سال بالغ بر سیزده میلیون درهم میشد» (1).
اینها نمونه کوچکی است از فجایع حاکم و عمال او که به عنوان جانشینان پیغمبر بر مردم مسلمان حکومت میکردند.سیره و راه و روش سایر خلفای بنی امیه را نیز تاریخ ضبط کرده است؛خوانندگان محترم تفصیل آن را باید در کتب تاریخ ملاحظه کنند.
بدون تردید جامعه اسلامی در دوران بنی امیه،گرفتار انحرافی شد.گوشهای
1) (1)) -حکومت در اسلام:367.
از آن را«تاریخ تمدن اسلام»چنین مینویسد:
«بنی امیه جداً با استقلال و آزادی گفتار و افکار مقاومت داشتند و زبانها را از هر راه میبستند،کسانی که آزادی دوره خلفای قبل را درک کرده بودند (با آنکه مردم در زمان خلفای قبل محدود بودند،و آزادمردانی چون علی و یارانش از تمام برنامهها برکنار شده بودند و حق دخالت در امور را نداشتند) و به آزادی و حقیقتگویی خو گرفته بودند،طبعاً از آن وضع تنفر داشتند و بر ضد امویان برمیخاستند؛ولی بنی امیه آنان را برای آزادیخواهی و استقلال طلبی به سختی عذاب میدادند،و هر کس را که نمیتوانستند علناً بکشند به حیله و مکر در پنهانی هلاک میکردند».
پیش از آنکه امویان در شام حکومت یابند،این برنامهها از زمان عثمان آغاز شد؛چه آن که خلیفه ناتوان و ضعیف الرأی،برای خوشنودی کسان و اقوام خود،کارهای آنان را نادیده میگرفت و اگر جز این بود،معاویه قدرت نداشت «ابو ذر غفاری»را به آن وضع آزار دهد و از شام تبعید کند،گناه ابو ذر چیزی جز آن نبود که امویان را از تعدی و تجاوز به اموال مسلمانان ملامت میکرد.
همینکه معاویه به خلافت رسید،چارهای جز این ندید که آزادی خواهان و استقلال طلبان را سرکوب سازد،وی«حجر بن عدی»و«عمر بن حمق خزاعی»و یاران آنها را کشت؛زیرا آنان از روی وجدان پاک،نفرین بر امام علی علیه السلام را بر سر منابر جایز نمیدانستند.
پس از این فشارها و شکنجهها،مسلمانان خواه ناخواه،به تقلب و دروغگویی و ریاکاری متوسل شدند و آن آزادیخواهی و استقلال طلبی صدر اسلام را از دست دادند و در قضایای خلاف واقع ساکت ماندند و یا برای استفاده
خود به مجاز گویی پرداختند.
به عنوان نمونه زمانی که معاویه بدون مجوز قانونی پسر خود یزید را ولیعهد کرد،عدهای از مسلمانان آزادی خواه و حقیقتگو،چنان متملق شده بودند که به معاویه گفتند:اگر یزید را ولیعهد نمیکردی اسلام از دست میرفت و کار مسلمانان زار میشد ! ! !
امیران و بزرگان و سایر زمامداران بنی امیه،از معاویه پیروی میکردند و به تدریج گروه تازهای از اعراب پدید آمدند که آزادی گفتار و کردار نداشتند،و در مقابل عملیات خلاف،ساکت مانده و به ریا و تملق و چاپلوسی خو گرفتند.
وضع زنان در آن روزگار تاریک،تغییر بسیار یافت؛زیرا عفت و غیرت به سختی رو به کاستی رفت،غلام و کنیز زیاد شد،بزم آرایی و باده پیمایی رواج گرفت،و بعضی از خلفا در عیاشی و هرزگی افراط کردند،فحشا در شهرها فزونی یافت،غزلسرایی و اظهار عشق در شعر شاعران بسیار گشت و مردان بیغیرت،واسطه رساندن مردان به زنان و زنان به مردان از راه نامشروع شدند، طبعاً فساد شیوع پیدا کرد،غیرت مردان رفت و عفت زنان نابود شد.این بود گوشهای از وضع عمومی جامعه اسلامی در زمان بنی امیه.
خوشگذرانی و صرف وقت رجال و خلفای بنی عباس،در مجالس رقص و خوانندگی که بیشتر با ناز و کرشمه کنیزان رقاصه و ماهر اداره میشد،از زمان هارون و مأمون فزونی گرفت و دامنه آن به تدریج توسعه پیدا کرد.اندوخته زمامداران و رجال و زنان بنی عباس از بیت المال مسلمین،آن قدر زیاد شد که از
حساب خارج بود.
«ام جعفر زبیده»همسر«هارون الرشید»نخستین کسی بود که برای خود اثاث و آلات طلا،نقره و جواهر نشان فراهم کرد.جامههای زیبا و گلدار برای او دوختند که ارزش یک پارچه آن به پنجاه هزار اشرفی میرسید.
خدمتکارانی از طایفه«شاکریه»از غلام و کنیز فراهم ساخت که برای انجام کارهای او همیشه حاضر بودند.وی اول کسی بود که قبههایی از نقره و آبنوس و صندل با قلابهای طلا و نقره ساخت و پارچههای گلدار و سمور و ابریشم و انواع حریر سرخ و زرد و سبز و آبی پوشید.کفشهای جواهر نگار به پا کرد و شمع عنبر ساخت و مردم هم عموماً در این برنامهها به او اقتدا کردند.
در زمان حکومت«هارون»کنیزان خوشرو و خوش اندام به دست آورد و بر سر آنان عمامه نهاد و زلف و گیسوان مردانه برای آنها آراست و قبا و کمربند به آنان پوشانید،تا اندام آنها برازنده شد،آنگاه آنان را نزد هارون فرستاد،آنها برابر او گردش کردند و دل او را ربودند.هارون آنها را در معرض تماشای مردم از خاص و عام قرار داد،و دیگران هم از او پیروی کرده،کنیزان زیبا روی را با جامه مردانه آراستند که آنها را غلامیات میگفتند (1).
این برنامههای شهوتانگیز و کردارهای ناپسندی که به دنبال داشت،با سایر برنامههای قبیح و شرمآور،از اواخر قرن دوم اسلامی،با آن همه رسوایی در اجتماع اسلامی آغاز شد،و روزگار تیرهای را برای مسلمین به تدریج به ارمغان آورد.
1) (1)) -مقدمه اصول کافی:12/4.
هارون الرشید در ایام حکومت خود«بوزینهای»را مقام امارت داد آنچنان که 30 مرد از رجال دربار وی،ملازم رکاب آن بوزینه بودند.به امر خلیفه شمشیری بر کمر او بسته و هر کس که به خدمت درگاه او میرفت،دستور داشت دست بوزینه را ببوسد،قبیحتر از آن این که بوزینه هارون زمامدار اسلامی،بکارت چند دختر را نیز برداشته بود (1).
هارون در یکی از مجالس طرب و عیش،چنان بر سر کیف آمد که دستور داد تا سه میلیون درهم بر سر حضار نثار کنند و بار دیگر که به طرب آمد دستور داد آوازه خوان مجلس را فرمانروای مصر کنند (2).
زمامدار واقعی اسلام یعنی امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمان ایالت مصر را چندی به عهده«محمد بن ابو بکر»آن رجل بزرگ دینی،و بعد به عهده مالک اشتر که از بزرگان عالیقدر جهان بشریت بود و برای علی چون علی برای پیامبر بود قرار داد ولی زمامدار غاصب و شهوتپرست بنی عباس،آوازه خوان شهوتانگیزی را حکومت مصر میدهد.بیچاره امت اسلام که گرفتار چه نوع حکومتی بود.
«منصور عباسی»که از جنایتکاران عجیب دوران تاریخ بشر است،پس از مرگ،ششصد میلیون دینار،و«هارون الرشید»بعد از مردن،نزدیک به نهصد میلیون دینار به جای گذاشت (3).
خوشگذرانیهای بیحساب زمامدار اسلامی،از مالیاتهایی تأمین میشد که بیشتر به زور تهدید و شکنجه از مردم مسلمان میگرفتند.
«ابو یوسف»صاحب کتاب«الخراج»نحوه مالیات گرفتن را در زمان هارون شرح داده و ضمن نصیحت به هارون در آن کتاب مینویسد:
«نباید مردی را برای چند درهم خراج کتک زد و او را سراپا واداشت؛برای این که به من خبر رسیده مأمورین مالیات،خراجگذاران را در مقابل آفتاب نگاه میدارند و آنها را به سختی میزنند و بر بدن ایشان غلها و اشیای سنگین میآویزند و آنها را دربند میکنند؛به طوری که آن بیچارگان از نماز خواندن باز میمانند.
اشخاص موثق و مورد اطمینان به من خبر دادند که:زندانیان در زندان میمیرند و مانند غریبی که کسی را نداشته باشد،جنازه او در زندان یک روز یا دو روز میماند،برای این که از طرف والی،امر به دفن صادر شود؛ولی جنازه آنقدر میماند که زندانیان به عنوان صدقه مبلغی را جمع میکنند و کسی را اجیر کرده و مزد میدهند که جنازه آن زندانی بدبخت را به قبرستان ببرد،آنگاه بدون غسل و کفن و نماز در گورستان دفن میشود.
در همان زمان که حال مالیات دهندگان و زندانیان هارون پلید،بدین منوال بود«هارون الرشید»از درآمد مالیات کشور،کنیزی را به صد هزار درهم و کنیز دیگری را به سی و شش هزار درهم خریداری کرد؛اما دومی را فقط یک شب نگاهداشت و روز دیگر او را به یکی از درباریان خود بخشید.
هارون و عمالش از مالیاتِ گرفته شده،آنچنان زندگی مجللی داشتند؛ولی مردم مسلمان در کمال ناراحتی و بدبختی بسر میبردند».
در کتاب«مقاتل الطالبیین»آمده است:
«علت خروج محمد بن ابراهیم در زمان زمامداران پلید عباسی این بود که:
روزی در کوچهای میرفت،پیره زنی را دید که دنبال حمالها به راه افتاده و رطبهایی که دانه دانه از بار آنها میریخت جمعآوری کرده و در جامه ژنده خود میریخت ! وقتی محمد علت آن را پرسید،گفت:من نانآوری ندارم و برای معیشت فرزندم چارهای جز این ندارم» (1)! !
در چنین زمانی،که در سایه حکومت بنی عباس مردم دارای حالاتی از این قبیل بودند،مسعودی مورخ بزرگ در«مروج الذهب»مینویسد:
«در ضیافتی که«ابراهیم عباسی»به افتخار برادر خود هارون ترتیب داد، قالبی از خوراک ماهی نزد او آوردند که ورقههای ماهی پخته در آن بسیار نازک و ظریف بود،معلوم شد غذای مزبور از زبان ماهی تدارک شده و متجاوز از هزار درهم خرج برداشته بود،تا از زبان یکصد و پنجاه ماهی آن خوراک را برای هارون تهیه کنند» (2).
در مراسم عروسی«مأمون»با دختر 18 ساله وزیر خود«حسن بن سهل» چنان پولی خرج شد که خاطره آن تا چند نسل باقی بود.
از جمله در روز عروسی،داماد و عروس بر حصیری که از زرناب بافته و با جواهرات گرانبهاتر تزیین شده بود ایستادند و هزار دانه مروارید غلطان از میان سینیهایی که از طلای مرصع ساخته شده بود،بر سر آنها به عنوان شادباش ریختند.
در شب عروسی آنقدر شمع کافوری روشن کرده بودند که،سراسر شهر همچون روز روشن بود،به هنگام عرض تهنیت،هزارها گلوله مشک و عنبر که در میان هر یک قباله ملکی یا سند غلام و کنیزی بود،به پای عروس و داماد نثار کردند (3).
«فیلیپ»در کتاب«تاریخ عرب»مینویسد:
«امین خلیفه عباسی،پسرانی را برای ارضاء شهوت خود نگاهداری میکرد و این عمل ناهنجار غیر طبیعی و غیر انسانی را در عالم عرب رواج داد ! !» (1).
سیاحی که به حضور مأمون بار یافته بود مینویسد:
«بیست دختر یونانی را در حضور خلیفه دیدم،که همه لباس فاخر پوشیده و زیورهای عالی به خود بسته بودند؛در حالی که صلیبی زرین به گردن و شاخههای زیتون و برگ نخل در دست داشتند و در برابر خلیفه میرقصیدند، چون رقص آنان پایان یافت،خلیفه سه هزار دینار میان آنان پخش کرد» (2).
صاحب کتاب«عقد الفرید»مینویسد:
«امین بر یکی از آوازه خوانها که او را برای عمل نامشروع با هم جنس تحریک کرده بود سوار شد و آنقدر جایزه داد که آوازه خوان گفت:تا حال بیست میلیون درهم بمن دادهای ! !
امین هنوز هم قصد بخشش داشت ! البته تمام این خرجها را از کیسه مسلمانان میدادند و از مالیاتهای سرشار کشور،برای خود چنین برنامههای رسوایی را تهیه میدیدند» (3).
در کتاب«اغانی»در شرح یکی از مجالس رقص«امین»زمامدار اسلامی
آمده است:
«در آن مجلس،هزار دوشیزه ماهر به آهنگ چنگ و نی میرقصیدند و همه حاضران نیز،که عده آنها به هزاران نفر میرسید،آواز دسته جمعی میخواندند و عمل مزبور تحت نظر خلیفه اداره میشد» (1).
این برنامههای فاسد و خانمان برانداز،نمونهای از برنامههای خلفای مشهور عباسی بود.سایر زمامداران بنی عباس نیز،مانند گذشتگان خود بودند و گاهی در فسق و فجور،چنان افراط و زیاده روی داشتند که مردم آرزوی حکومت بنی امیه را میکردند.
ملت اسلام در زمان حکومت بنی عباس،بر اثر روی آوردن به علوم نظری بیگانگان،و برنامههای مالی و خوشگذرانیهای دربار عباسی،و جدایی از متن اسلام و برنامههای قرآن،در شهوت و شهوتپرستی غرق شدند و آن اخلاق و عادات ساده خود را از دست دادند و به راحت طلبی و تنآسایی پرداختند.
عباسیان برای تحکیم امارات خود،ناچار دست به دامن حیله و مکر و تزویر و ترور شدند و در نتیجه،کار آنها با ملت زیر دستشان از وفا،شجاعت، آزادیخواهی،استقلال،غرور،تعصب و جوانمردی که از صفات برجسته عرب (مسلمین) بود،جز آثار بسیار ضعیف،چیزی باقی نماند (2).
البته این وضع کسانی بود که پاک باخته دولت و حکومت بوده،و یا در
برنامههای دولتی دارای شغل و حرفه بودند؛ولی مسلمانان واقعی و ضعیفان،در کمال رنج و ناراحتی بسر میبردند،چنانچه اوضاع ائمه طاهرین و بزرگان از عقلای اسلامی در زمان بنی امیه و بنی عباس شاهد و گویای مطلب است.
دوری ملت اسلام،در زمان امویان و عباسیان،به سرعت بر انحطاط جامعه اسلامی افزود.
یک قرن حکومت بنی امیه و نزدیک به شش قرن حکومت بنی عباس، ضمانتی برای اجرای برنامههای عالی الهی،در جامعه اسلامی نگذاشت و بر اثر برنامههای ننگین این دو طایفه،از اسلام و قرآن در امت اسلامی جز اسمی باقی نمانده بود.
معاویه بنیانگذار حکومت غیر اسلامی بنی امیه،ابتدا با بردباری،سپس با مال و آنگاه با شمشیر،مخالفان را رام ساخت،و اگر نمیتوانست مخالفان را آشکارا از میان بردارد به مکر و حیله آنها را از بین میبرد.
یارانش این را میدانستند،از اینرو با وی به مکر و حیله رفتار میکردند؛تا هر چه بیشتر از او استفاده کنند و همین طرز رفتار بزرگان با زیردستان و زیردستان با بزرگان،سبب شد که تملق و چاپلوسی معمول گردد و اساس سیاست جامعه آن روز بر آن استوار شود.
معاویه حیله و مکر را ترویج کرد و آنها را حلم و عفو و اغماض نامید،و چون مردم نیز معمولاً از سران خود پیروی میکردند،در نتیجه تملق و چاپلوسی و حیلهگری بیشتر در میان دولتیان شایع گشت؛ولی هنوز به طور کلی عزت نفس و آزادیخواهی از بین نرفته بود.
پس از آنکه ایرانیان به یاری عباسیان به مخالفت با امویان برخاستند، ابو مسلم سردار ایرانی،کاری کرد که آن عزت نفس و وفاداری به کلی ناپدید گشت؛زیرا وی مردم را به مجرد اتهام میکشت و هر کس،اگر چه بیگناه بود،از جان خود امان نداشت و طبعاً با این وضع،چاپلوسی و تملق و حیلهگری رواج بیشتری پیدا کرد.
پس از پیروزی«ابو مسلم»و تسلیم زمام امور به عباسیان،میان آنان و علویان اختلاف شدیدی روی داد.«منصور»خلیفه عباسی برای رهایی از این کشمکشها،ابو مسلم و بسیاری از علویان را کشت و طبعاً میان ایرانیان و علویان و عباسیان کینههای سختی پدید آمد؛اما چون عباسیان نمیتوانستند از ایرانیان دست بکشند،و برای اداره امور مملکت به آنها محتاج بودند،به ناچار ایرانیان را به کارهای مهمی گماشتند و در عین حال جاسوسان و خبرچینانی را در اطراف آنان تعیین کردند که آشکار و پنهان گفتار و رفتار آنها را گزارش میدادند.
این جاسوسان و کارآگاهان دو دسته بودند:
اول:دار و دسته خلیفه بودند که مأموران آنها را میشناختند و میدانستند آنان جاسوسی میکنند.
دسته دوم:جاسوسان پنهانی که از میان کنیزان،غلامان،ساقیان،ندیمان، سازندگان و آواز خوانان انتخاب میشدند،به این گونه که خلیفه کنیزی یا غلامی یا نوازندهای را به خوبی تربیت میکرد و برای جاسوسی به وزیر یا سردار خود میداد،اتفاقاً وزیران و سرداران نیز با خلیفه همانطور رفتار میکردند.(آری ملتی که در سایه حکومت جاسوسی و خبرچینی باشد،مجبور است تمام صفات انسانی را کنار بگذارد) جاسوسی،کینه توزی،حسد ورزی در زمان عباسیان،
طبعاً حیلهگری و تملق و چاپلوسی به بار آورد و همین که عزت نفس،آزادگی و مردانگی از بین رفت،آن صفات ناپسند شایع شد (1).
خلفای عباسی در دوران پنج قرن حکومت خود،با تمام قدرت برای ریشهکن کردن اسلام،و ویران نمودن اساس جامعه اسلامی کوشیدند،و در این راه به هدف و آرزوی خود رسیدند؛زیرا بعد از آنان،جامعه اسلامی همچون مرده بیجان بود که زمامداران شهوتپرست دیگر،بعد از بنی عباس تا توانستند بر پیکر این مرده تاختند.
خلفای شهوتپرست بنی عباس خود را صاحب بندگان الهی،و سایه خدای متعال روی زمین میدانستند ! !،و در سایه این دو عنوان هر چه میخواستند انجام میدادند.
در سال 917 میلادی«المقتدر»خلیفه عباسی رسولان«کنستانتین هفتم»را که برای مذاکره در اطراف آزادی و مبادله اسرا آمده بودند،به طور رسمی پذیرایی نمود؛در این پذیرایی 160 هزار سرباز سواره و پیاده و هفت هزار خواجه سیاه و سفید و 700 یساول از مقابل رسولان رژه رفتند که در ضمن این رژه،صد قلاده شیر نیز در حرکت بود.
در قصر خلیفه،سی و هشت هزار پرده آویخته بود که از میان آنها دوازه هزار و پانصد عدد آن زربافت بود،اینها اضافه بر بیست و دو هزار قالیچه گرانبهایی بود که در قصر گسترده بودند.
رسولان کنستانتین،از مشاهده این همه تجمل و عظمت،چنان غرق در
1) (1)) .تاریخ تمدن اسلام:941.
حیرت و وحشت و شگفتی شدند،که ابتدا اطاق حاجب و سپس غرفه و زیر را با طالار خلیفه اشتباه گرفتند.
چیزی که بیش از همه بر حیرت و تعجب آنها میافزود،غرفهای بود که در آن درخت تناوری از طلا و نقره خالص،به ارزش پانصد هزار درهم قرار داشت، که بر شاخسارهای جواهرنشان آن مرغان مصنوعی از دُرّ و گوهر در حال نغمه سرایی بودند (1).
تمام این خرجهای گزاف را به عنوان«مالک الرقابی»و سایه خدایی در روی زمین،از دوش ملت ستمدیده میکشیدند.
محمد امین پسر هارون،یک شب 300 هزار دینار به عموی خود ابراهیم که یکی از خوانندگان معروف زمان بود هدیه کرد؛زیرا او بعضی از اشعار ابو نواس را برایش به لحنی خوش خوانده بود (2).
امین چند قایق به صورت حیوانات ساخته بود و برای تفریح،آنها را روی آب دجله انداخته بود که یکی از آنها به شکل سگ دریایی بود،که برای تهیه کردنش سه میلیون درهم خرج کرده بودند (3).
سایر زمامداران غیر اموی و عباسی هم تا امروز،از نظر اوضاع و احوال شخصی و اجتماعی کمتر از امویان و عباسیان نبودند.
«فیلیپ»در کتاب«تاریخ عرب»،درباره تجمل خلفای مصری،مینویسد:
«هفت قایق بسیار زیبا و بزرگ برای سواری خلیفه،همیشه در ساحل نیل
آماده بود،خلیفه در پایتخت خود مالک بیست هزار خانه بود،که همه آنها با آجر و سنگ ساخته شده و هر کدام دارای پنج یا شش طبقه بوده است،از اینها گذشته معادل همین عدد،مغازه داشت که هر کدام از دو تا ده دینار در هر برج اجاره میداد.
تجمل دربار خلفای اموی در«اندلس»و خلفای عثمانی در«اسلامبول» و تجمل و ثروت«امام یمن»و ثروت و جلال رهبر فرقه«اسماعیلیه»و دارایی بیرون از حساب نظام«حیدرآباد»و سایر زمامدارانی که زمام حکومت ملت اسلام را تا امروز در دست داشتهاند حیرتآور و گیج کننده است.
«عثمان بن علی»ناظم حیدرآباد دکن،آنقدر ثروت داشت که اگر ثروت او را به چهار صد میلیون مسلمان در جهان تقسیم میکردند،به هر نفری معادل پانصد تومان میرسید ! ! ولی بدبختانه تمام آن را دولت هند تصاحب کرد.
«آقاخان محلاتی»و«امام یمن»و سایرین از فرمانروایان اسلامی هم، نزدیک به همان حدود دارای ثروت بوده و هستند» (1).
این اسراف،عیاشی،خوشگذرانی،شهوتپرستی و دنیاداریهای زمامداران اسلامی و عُمّالشان،در طول 14 قرن،روح ایمان برای ملت و جامعه اسلامی باقی نگذاشت،و کسانی نیز که از حیات اسلام بهرهای داشتند تا به امروز،گرفتار پنجه آنان بوده؛آنچنان که نتوانستند ملت اسلام را از این همه بدبختی نجات دهند.
این ملت اسلام است که باید به خود آید و از خواب غفلت بیدار شده و بیش از این اجازه انحطاط و ذلّت و بدبختی،در سایه برنامههای ننگین و غلط را به خود ندهد.
1) (1)) -تاریخ عرب،فیلیپ حِتّی،ترجمه محمد سعیدی:101-115.
خوانندگان عزیز ! این بود شمّهای از برنامههای زمامداران اسلامی،در طول 14 قرن گذشته،که یکی از مهمترین عوامل انحطاط جامعه اسلامی بوده است؛ زیرا در سایه این نوع برنامهها،ملت اسلام از حقیقت اسلام جدا شده و به سقوط در ورطه هلاکت نزدیک گشتهاند.
اگر چه اسلام تاکنون جوامع اسلامی را با دستورهای خود حفظ کرده است؛ ولی ضربههای ناجوانمردانهای اوضاع و احوال زمامداری دولتهای به ظاهر اسلامی،در طول 14 قرن،اسلامیان را برای افتادن به کام اژدهای استعمار به تدریج آماده کرد،آن چنان که ورود استعمارگران به کشورهای اسلامی،زحمت چندانی نداشت؛بلکه گویی پس از آمدن،بر سر سفره آماده شدهای با تعارفات لازمه،از طرف دولتها و ملتهای خراب آلود اسلامی،قرار گرفتند ! !
استعمار،این آتش خطرناک و دیو مهیب،برای ربودن تمام سرمایههای مادی و معنوی کشورهای اسلامی،قدم به سرزمینهای اسلامی گذاشت،و هر روز به صورتی درآمد.
این دشمن خانهزاد خارجی،علاوه بر مواد اولیه و معادن سرشار سرزمینهای اسلامی،با ملیت،اخلاق و رفتار جوامع اسلامی نیز بازی کرده و همچون مواد مادی،آنها را چپاول و غارت نمود؛چنانکه اوضاع اکثر افراد ملل اسلامی،از نظر احوالات روحی و اخلاقی،شاهد گویا و زندهای بر این مدعا هستند.
استعمار در تمام ممالک ضعیف،بویژه ممالک اسلامی،برای پیشبرد اهداف کثیف و پلید خود،از هیچ جنایتی فروگذار نکرد.این عامل بدبختی و حیوان وحشی و درنده،تا میتوانست برای تضعیف قوای مادی،سیاسی و معنوی جوامع اسلامی کوشید؛این همه به خاطر آن بود که بتواند هر گونه بهرهبرداری را به نفع خود بنماید.
استعمار از تغییر خط،ایجاد تفرقه بین جوامع اسلامی،ضربه زدن به اسلام، به حبس و شکنجه کشیدن بیداران و مجاهدان اسلامی،دریغی نداشته و ندارد
و هم اکنون نیز در میان ملتهای اسلامی،با قیافه جدید منحوسش،یعنی «استعمار فکری»با شدت هر چه بیشتر و با عجله و سرعت،مشغول فعالیت و کوشش است.
استعمار گاهی در لباس مذهب،وقتی به صورت سوداگر و تاجر،زمانی به صورت مستشار و مدتی به صورت وام بلا عوض یا دراز مدت در جوامع اسلامی،در سایه قدرت دولتها،قدم میگذارد و هر چه میخواهد انجام میدهد.
ملت اسلام که بر اثر حکومتهای 14 قرن حکام جور علیل شده بود،با این میکرب خطرناکتر از هر بلایی که مزید بر علت شده است روبهرو است.این قدرت مرموز از درون و برون مشغول انهدام اساس اسلام و جوامع اسلامی است.
ملتهای اسلامی اگر در سایه قرآن مجید و تعالیم اسلامی،و اندیشه و فکر رهبران بیدار دینی،قوای خود را بسیج کرده و تشکیل ملت واحد دهند،و اساس دولتهای خود را بر پایههای قوانین الهی قرار دهند،میتوانند در مدت کمی از دست دیو استعمار نجات یابند.
ملتهای اسلامی اگر از منجلاب شهوت و از لانههای فسادی چون:کابارهها، شبنشینیها،میخانهها و مراکز دیگر فحشا،و عزلت گزینانشان از گوشه انزوا و گوشه گیری بیرون آیند،و پرده جهل را از وجود خود به یکسو زنند،و اوضاع ناموسی خود را طبق فرهنگ اسلامی برگردانند،میتوانند با قوه ایمان به خدای
متعال،و عمل به مسائل عالی جهاد اسلامی و امر به معروف و نهی از منکر،این طفل حرامزاده را از ممالک و جوامع خود بیرون کنند،تا بیش از این به پیکر جامعه و روحیات و اخلاق و فرهنگشان ضربه وارد نشود.
ملتهای اسلامی اگر جوانان و نسل حاضر خود را،وادار به مطالعه در احوال استعمار و استعمارگران کنند،،خانه خراب فرهنگ را روی قواعد اسلامی آباد نمایند،از گریز جوانان از مذهب و دین،جلوگیری کنند،روشهای تبلیغ را از این صورت به صورت آبرومندتری بازگردانند،و ضربههای ناجوانمردانه و ضررهای استعمار را به ملتها گوشزد کنند،با فاصله کمی میتوانند این سگ درنده و منبع آلودگی و رذالت را از آشیانه خود برانند،و نسل خود را از سقوط نجات دهند.
اگر چه نمیتوان تاریخ دقیق ورود استعمار به ممالک اسلامی را تعیین کرد ولی میتوان گفت:از چند قرن قبل،پیشاهنگان و پیشتازان غرب،به بهانه نشر تمدن،به طرف جهان اسلام سرازیر شدند.
در نخستین موج تماس،استعمارگران به عنوان بازرگانان و تبلیغکنندگان معرفی شدند؛ولی در مراحل بعد،اسلحه در دست گرفته و با عنوان سفیران تمدن برتر،سرزمینها را تسخیر کردند.
مردم کشورهای اسلامی،بر اثر عللی که قبلاً ذکر شد،در غل و زنجیر بندگی و بردگی آنان گرفتار شدند،و امپریالیزم یا استعمار غربی به طور ثابت و به عنوان خانهزاد،در این سرزمینها پایهگذار شد.
ملتهای اسلامی در طول این چند قرن،زیر فشار استعمار غربی بیش از همه ملتها درد کشیده و رنج بردند.
استعمار کثیف،با چهرههای گوناگون از قبیل:نشر تمدن،گرفتن امتیازات، ایجاد مدارس و آموزشگاهها با اداره استادان خارجی،و تشکیل مؤسسات زبان، وارد شرق شد و تمام زمینههای جوامع اسلامی را زیر نظر گرفت.
جوامع اسلامی،عموماً مورد استثمار اقتصادی غرب قرار گرفت،و از هر جهت ناتوان و محروم شد،چرا که مسلمانان هدف حمله و هجوم قرار گرفته و دچار شکنجه و فشار استعمار شدند،و چون قدرتهای سیاسی در اکثر کشورهای اسلامی از مسلمانان سلب شده بود،غرب کوشید آنها را تا حد نازلترین طبقات اجتماع تنزل دهد.
«هنتر»که خود غربی است درباره مسلمان دوره گذشته«هند»میگوید:
«مسلمانان پایینتر و عقب افتادهتر از هندوها نبودند؛بلکه این حکومت انگلیس بود که آنها را چنین سرکوب کرد» (1).
قدرت حاکم و سلطه نیرومند غرب میکوشید که حتی رابطه مردم را با سنن و نظامات،و آداب و فرهنگشان قطع کند و مردم را به اقتباس فرهنگ تازه غرب وادار نماید.
مسلمانان خود دارای ایدئولوژی؛یعنی:طرز تفکر و تاریخ و فرهنگ اختصاصی میباشند،ولی کوشش و تلاش استعمار برای این که فرهنگ غرب را در مغز مردم مسلمان فرو کند،شکافی در جامعه اسلامی ایجاد کرد،این شکاف از طرف قدرت حاکمه،به صورت تصادم و اختلاف دامنهداری درآمد،به این ترتیب که:آنهایی که بر ضدّ سنتها و نظامات عالی خود قیام کردند،متجدد و مترقی نامیده شدند،و کسانی که از تسلیم شدن در برابر یورش فرهنگی پلید
1) (1)) -اسلام و غرب:13.
غرب امتناع ورزیدند،محافظه کار،مرتجع،کهنه پرست و عقبافتاده لقب گرفتند (1).
آری ! وقتی گنهکاران حرفهای،لا ابالیهای هرزه،قماربازان و شرابخواران، جوجه فکلیهای خود باخته،شبنشینهای مست،آنان که از هر گونه برنامه غیر انسانی نسبت به خود و ناموس خود رویگردان نیستند،و آنان که وقتی مصدر برنامه مهمی شدند،از دزدیدن ملیونها تومان مال مردم ضعیف و ناتون دریغ ندارند؛متجدد و متمدن نامیده شدند،اما کسانی از وضع پریشان و نابسامان امت اسلامی رنج میبرند،و تا آخرین لحظه عمر دستشان به هیچ خیانتی آلوده نمیشود،و در پنج وقت با کمال خشوع و تواضع در پیشگاه الهی صورت به خاک میسایند و امانات مردم را به مردم بازمیگردانند،و در تمام برنامههای عامالمنفعه شرکت میجویند،و از جانبازی و فداکاری در راه حق مضایقه نمیکنند،و برای عظمت و سربلندی ملت اسلام از تمام دارایی خود میگذرند،محافظهکار و عقب افتاده لقب بگیرند،معلوم میشود که استعمار تا چه اندازه در نقشههای خود موفق بوده که همچون خون در تمام برنامههای عقلی و فرهنگی بیشتر ملتهای اسلامی جریان دارد ! !
استعمارگران پلید،برای جدا کردن ملتهای اسلامی از حقیقت اسلام،از هر راهی توانستند وارد شدند و متأسفانه غفلت مسلمین هم به برنامههای ننگین آنان کمکهای شایانی کرد.
آقای«شاتالیه»که یکی از کثیفترین،پلیدترین و بیآبروترین بنیانگذاران استعمار است،در ضمیمه مجله تبلیغاتی خصوصی فرانسه به نام
1) (1)) -اسلام و غرب:16.
«لوموندموزولمان»یعنی عالم اسلام،مطالبی مینویسد که به چند مورد آن توجه کنید:
1-«اما بدون تردید مبلغان ما تاکنون به طور مستقیم موفق نشدهاند کیش مسلمانان را تحت الشعاع قرار دهند،وصول به این هدف،از طریق نشر زبانهای اروپایی ممکن است (تغییر خط ملی اسلامی) چه آن که ممکن است بدین وسیله،افکار اروپایی ترویج و تبلیغ شود ! به وسیله نشر و ترویج این زبانها،جهان اسلام با مطبوعات اروپا تماس میگیرد؛آنگاه راههایی برای پیشرفت مادی مسلمانان تسطیح خواهد شد ! بدین ترتیب سازمانهای تبلیغاتی (کودکستان-دبستان،دبیرستان،مؤسسات زبان.مؤسسات اقتصادی، مؤسسات پخش نشریه و..) هدفشان را برای تخریب مفاهیم دین اسلام که تاکنون شخصیت و حیثیت خود را،از لحاظ کنارهگیری و جدایی حفظ کرده، پیدا خواهند کرد.»
2-«شکست سیاسی جهان اسلام،راه را برای نشر رسالت تمدن اروپایی خواهد گشود.انحطاط سیاسی مسلمانان امری غیر قابل اجتناب است،و طولی نخواهد کشید که جهان اسلام به صورت شهری درخواهد آمد،که به وسیله سیمهای خاردار در محدودهای محاصره شده باشد ! !.»
3-«پس از آنکه وضع مسلمانان درهم شکسته شد،و صفات فعلی را از دست دادند،نباید انتظار داشت که مسلمانان عموماً بتوانند،اوضاع مثبت تازهای در پیش گیرند،و امتیازات اجتماعی جدیدی را کسب کنند.با سست شدن عقایدشان نسبت به اسلام،الزاماً پراکندگی و انحطاط فرا میرسد و همین که این ضعف و انحطاط و پراکندگی در سراسر جهان اسلام روی داد،روح مذهبی مسلمانان به کلی شکسته و ریشهکن خواهد شد،و دیگر به هیچ وجه نخواهند
توانست به شکل تازهای عرض وجود کنند» (1).
خوانندگان عزیز ! یک بار دیگر مقاله این استعمارگر را بخوانید و سپس به اوضاع جوامع اسلامی،نظری بیندازید و ببینید استعمارگران به وسیله سلب مذهب و بدبین کردن مردم به آیین الهی و پیروانش،چگونه به تمام اهداف پلید و ناپاک خود رسیدهاند.
آیا هنوز زمان بازگشت به اسلام فرا نرسیده است ؟ آیا هنوز باید زیر سلطه افکار و برنامههای پلیدی چون شاتالیه و حامیانش قرار گرفت ؟.
یکی از نکات برجسته مقاله شاتالیه ترویج زبان و خط غربی بود،که در سایه آن موضوع عظیم،تغییر خط و زبانهای ملت اسلامی مورد هدف است.
آری ! با پذیرفتن زبان و خط اجانب و استعمارگران،دیگر جایی برای منابع غنی و سرشار برنامههای اسلامی نخواهد ماند.بدون شک مسئله تغییر خط، یکی از نقشههای نابودی ملت اسلام،و آثار عظمت آنهاست و استعمارگران جانی تا جایی که بتوانند آن را تعقیب میکنند،تا به هدفهای استعماری خود برسند.
نابغه شرق و قهرمان قهرمانان ضد استعمار مرحوم«سید جمال الدین اسدآبادی»میگوید:
«هر ملتی که زبان خود را فراموش کند،تاریخ خود را گم کرده و عظمت خویش را نیز از دست داده است،و برای همیشه در بندگی و اسارت خواهد ماند.
1) (1)) -اسلام و غرب:20.
اشغال بازارهای مسلمین،قبضه کردن صنایع و به دست گرفتن معادن،تأثیر گذاشتن در اوضاع فرهنگی،فکری و اخلاقی،از نقشههای مهم و مختلفی برای نابودی جامعهها و ملتهاست.
قرضهای کمرشکن،با سودهای کلان و به دنبال آن فرستادن مستشار و قبضه کردن،گمرگ،دارایی،تلفن و تلگراف،طرح دیگری از نقشههای خطرناک استعمارگران است.تصرف حمل و نقل،ایجاد فروشگاههای بزرگ و مختلف،و عرضه کردن اجناسی که فرآورده استعمارگران است،راه دیگری برای از بین بردن ملتهاست» (1).
این نقشهها و خطرها در مکتب استعمار،تفاوتی ندارد،استعمار چه شرقی چه غربی،زرد یا سرخ،هدف همان نابودی ملت اسلام و ملتهای ضعیف است.
به طور قطع اگر ملل اسلامی،در سیاست و کشورداری،آراء و عقاید و اخلاق مطابق با برنامههای عالی اسلام رفتار میکردند،و قرآن مجید را دلیل و راهنمای خود قرار میدادند،هرگز مغلوب استعمار نمیشدند.
بیشتر خیرهسریها،از روی غفلت،از اوضاع و تبدلات شگرف و عمیقی است که در ملل فاتح به وجود میآید؛ولی ملتهای ضعیف،از آن بیخبرند.
همین امپراطوری بزرگ عثمانی که در قرون اخیر یکی از دولتهای مقتدر و بزرگ اسلامی بود،بر اثر از دست دادن موفقیتهای زیادی که نصیبش شد، و از آن غفلت داشت،به وسیله استعمارگران قطعه قطعه شد و هر قطعه با قطعه دیگر،چون دشمن جانی و خانهزاد،با یکدیگر در تصادم شدند.
1) (1)) -طمعکاران کینهور:11.
عثمانیها نتوانستند از فرصت زیادی که در اختیار داشتند استفاده کنند و خود را با اوضاع و احوال تازهای که در اروپا،پس از پایان قرون وسطی،هماهنگ کرده و سازش دهند.
در شهرهای صنعتی اروپا،داد و ستد و بازرگانی رشد مییافت و تولیدات به میزان وسیعتری سازمان میگرفت؛اما آن ملت هیچ نوع جذبه و کششی با تمام این تحولات نشان نمیدادند.
امپراطوری عثمانی،سه قاره اروپا،آسیا و آفریقا را به یکدیگر مربوط ساخت و به تمام راههای بازرگانی و باستانی،که میان شرق و غرب وجود داشت،مسلط شد،مسلمانان اگر میخواستند،میتوانستند از این موقعیت ممتاز به خوبی استفاده کنند،و از نظر بازرگانی و فعالیتهای دیگر مولّد ثروت،آنان را در تنگنا قرار دهند؛اما وقتی اعضای مختلفی که بدنه امپراطوری را تشکیل میدادند، ضعیف و فقیر شد قلب امپراطوری هم ضعیف گشت تا سرانجام به کلی از پا در آمده و چون لقمهای به کام استعمار افتاد و هضم شد و به وسیله یکی از بهترین خادمان استعمار یعنی«اتاترک»ملیت و قومیت اسلامی و زبان و خط و اخلاق و عقاید عالی خود را از دست داد (1).
البته این ضعف و زبونی سرایت همه جانبهای داشت؛یعنی:نه تنها در مسئله تجارت و بازرگانی،غفلت اسلامیان،باعث مرگ آنها شد؛بلکه این غفلت تمام زمینههای حیاتی را به نیستی کشاند.
بدون تردید اگر در قرون اخیر مردان بزرگ و بیداری بر ضد گرگ استعمار قیام نمیکردند،امروز اثری از اسلام به جای نبود؛ولی اندیشه آن بزرگ مردان، در جامعه اسلامی همیشه حافظ و نگهبان جامعه از متلاشی شدن حتمی بود، و در گوشه و کنار ممالک اسلامی،بیداری آنان و پیروانشان،ضربههای مهلک
1) (1)) -نگاهی به تاریخ جهان:1256.
و کاری به استعمار میزد و میزند و امید است که روزی تمام جامعههای اسلامی از خواب غفلت بیدار شده،تا دست ناپاکان و استعمارگران ضد اسلامی را از جامعه اسلامی کوتاه نمایند.
روزگاری با بیداری ملت اسلام،و عدم سلطه استعمار پلید و قدرتنمایی ارتش یکتاپرستی و پیشروی آنان در علوم،صنایع،فنون نظامی و سربازی، کوچکترین حرکتی در«روم غربی»به وجود نیامده بود،آنها آنقدر از تحولات جهان اسلامی بیخبر بودند که،موقعی که سربازان اسلام«قسطنطنیه»را محاصره کرده بودند دانشمندان آنها در یک مسئله خرافی بحث میکردند و آن این بود که:«آیا بر سر یک سوزن چند فرشته میتواند جای بگیرد».
تاریخ تکرار میشود،همین رکورد فرهنگی و خمود عقلی،درباره مسلمانان،پس از آن همه ترقی رخ داد،رهبران کشورهای اسلامی از تحولات عمیق و ریشهداری که در تمام زندگی مردم غرب،رخ میداد به کلی غافل بودند،آنها موقعی بیدار شدند که اروپا،علوم و صنایع را تسخیر کرده بود.
شکستهای پیاپی دولت عثمانی از ملل اروپا،آنی دولت عثمانی و ملتهای اسلامی را بیدار نکرد،سران حکومت در حال غفلت به سر میبردند،وقتی چشم آنها به هواپیماهای دشمن که فضا را میشکافت افتاد،گروهی خیره خیره مینگریستند و گمان نمیکردند این کار بشر باشد؛بلکه تصور مینمودند که اینعملیات مربوط به فرشته و پریهاست.
کشورهای دیگر اسلامی نیز،در چنان غفلت سنگین و خواب شیطانی به سر
میبردند که دولت و ملت عثمانی از مصادیق بارز آن بود.قرن نوزده میلادی قرن طلایی صنایع و اختراعات بود؛ولی ایران که یکی از کشورهای بزرگ مسلمان نشین بود،در آن دوران گرفتار کشمکشهای داخلی و زد زدوخوردهای ملوک الطوایفی بود.
زمامداران چنان در خواب خرگوشی فرو رفته بودند که از حوادث اطراف خود بیخبر بودند و حتی لحظهای به فکر ترقی و رشد جامعه اسلامی نبودند.
در همین ایران مسلماننشین،در دوران حکومت فتحعلی شاه قاجار،ناپلئون که در صدد تسخیر«هند»بود و میخواست آن کشور زرخیز را از چنگال کمپانی انگلیس بیرون بکشد،نامهای برای جلب قلوب دولت و ملت ایران به زمامدار قاجار نوشت،در تمام دربار شاه یک نفر پیدا نشد تا نامه ناپلئون را ترجمه کند و از دادن نامه به کنسولگری و اعضاء بیگانه،روی مصالحی خودداری کردند؛ ناچار نامه را به بغداد به کنسولگری ایران فرستادند تا برخی از اعضاء آن که به زبان فرانسه آشنایی داشتند ترجمه کنند (1).
آیا این دولت و ملتش در هنگام خواب سنگین و قانع بودن به برنامههای اولیه و شهوتپرستی،و بیداری کامل اروپا میتوانست با ادامه بیخبری و سستی استقلال سیاسی،فرهنگی،اقتصادی و فکری خود را حفظ کند ؟ !
در قرن نوزدهم میلادی از میان توده بیخبر ایرانی،نابغهای بزرگ چون «امیرکبیر»برخاست و احساس کرد که تمام بدبختی و تیرهروزی مردم مشرق و ملتهای اسلامی،بر اثر تحولاتی است که در غرب به وجود آمده و شکاف عمیقی میان دو ملت شرق و غرب پدید آورده است،و تا این شکاف پر نشود سیادت ملت غرب بر ملت اسلام مسلم و ابدی خواهد بود.
1) (1)) -رمز پیروزی مردان بزرگ:183.
او شرایط زمان را درک کرده و فهمیده بود که دیگر دوران جنگ با شمشیر و تیر و کمان،سپری شده و ماشین و صنایع و کارخانههای عظیم،چگونگی تولید را دگرگون ساخته،و گاز و بخار تمام ذخایر سرکش طبیعت را مهار کرده است.
امیر،با لیاقت و کاردانی مخصوصی که داشت در اوایل سال 1266 هجری اولین سنگ بنای«دار الفنون»را نهاد و ساختمان قسمت شرقی آن را بعد از یک سال به پایان رسانید.
افراد مورد اطمینان خود را به«وین»فرستاد تا معلمان و متخصصان پیادهنظام،توپخانه،سواره نظام،هندسه،معدنشناسی،طب و جراحی و داروساز را از کشور«اتریش»با حقوق سالی چهار هزار تومان،برای مدت پنج یا شش سال استخدام نمایند.
ولی زمامداران خیانتکار قاجاریه،با گرفتن امضا از شاه و با کمک استعمارگران،این مشعل فروزان را خاموش و ملت ایران و اسلام را دچار تیرهبختی و سیهروزی نمودند !
امیر،با احاطه به وضع جهان و بررسی دقیق،دریافته بود که یکی از علل بدبختی ایران،و کشورهای اسلامی،کمبود برنامههای علمی و عملی جهان روز است.
اقتصاد وابسته به غرب،ایران را به صورت بازار کالاهای غرب درآورده به طوری که اروپا تولیدکننده و ایران مصرفکننده کالاهای آنان بود.
این وابستگی یا روشنترین بیچارگی و دریوزگی،سبب شد که صنایع و استعداد ایرانی،به کلی از بین برود و ایرانیان هوشمند به صورت تولید کننده
مواد اولیه کالاهای صنایع،خارج شوند و مانند کارگر روزمزد کار کرده و زندگی کنند.
امیر،به منظور بسط صنایع،سرمایههای کافی در اختیار اهل فن گذاشت و کارخانجات شکرریزی در ساری،ریسمانریسی و چلواربافی در تهران، حریربافی در کاشان و سماورسازی و کالسکهسازی در اصفهان و تهران تأسیس کرد؛و کمکهای شایانی به نساجان اصفهان و کاشان داد و درباره استادکاران،در ایجاد مصنوعات و منسوجات جدید،اختراع در زمینههای مختلف تشویق لازمی به عمل آورد،و نمایشگاهی جالب از محصولات صنعتی ملی ایران در اراک و تهران ترتیب داد (1).
خوشبختی ملت ایران،بلکه تمام ملل اسلامی در آسیا،آن موقع بود که شخصی مانند امیر در رأس امور ایران قرار گرفته بود.
این شخص با عزم،با یک متانت مخصوص که در نهاد او ذاتی بود،با بردباری تمام،امنیت را به طور کامل در تمام ایران برقرار نمود،سرکشان و فتنهجویان را به کلی قلع و قمع کرد،و در همان حال اوضاع اقتصادی مملکت را اصلاح و قشون را منظم و دستگاه دولت را مرتب نموده و شکل تازهای به کارها داد،و تمام نواحی و اطراف دور دست مملکت را با مرکز حکومت مربوط کرد.
انسان وقتی تاریخ دوران حکومت امیرکبیر را مطالعه میکند،روحش شاد و قلبش از خوشحالی در درون سینه میطپد،ولی همین که به آخر روزگار حکومت امیر کبیر میرسد،به زمین و زمان نفرین میکند و از درون دل آه سوزناکی میکشد،و به عاملان اصلی این جنایات که ملتی را به ماتم او نشاندند لعنت میفرستد.
بلی چنین بود سیاست جاهلانه سلسله قاجار،که به تحریک عمّال اجنبی،با
1) (1)) -همان مدرک:118.
هر مرد با عزم ایرانی مخالف بودند و هر سیاستمدار ایران دوست و ملت خواه، که به عرصه وجود میآمد،او را گرفتار و معدوم میکردند.
نباید یاد و خاطر دو مرد بزرگوار یعنی مرحوم«قائم مقام»و«میرزا تقی خان امیر نظام»را آنی از خاطر دور کرد،چرا که این دو بزرگوار تحفهای از جانب خدای متعال برای ملت ایران بودند.
افسوس و هزار افسوس که دست داخلی،به تحریک دسایس خارجی،ریشه عمر آنها را قبل از آنکه موفق شوند،قطع کرد.
به عقیده نگارنده در تاریخ ششصد ساله اخیر،کشور ایران مردی به بزرگواری میرزا تقی خان امیرنظام به خود ندیده است (1).
آری ! سیاست غلط و انحرافی قاجاریه،که منبعی جز خودپسندی و شهوتپرستی نداشت،لازم میدید در درجه اول،توده ملت ایران را از اوضاع و احوال جهان و برنامههای عالی علمی و عملی بیخبر نگاه دارد،و بعد برای بقای قدرت خود،مردان عالیقدری چون قائم مقام و میرزا تقی خان را از میان بردارد،در حالی که بقای دولت و ملت در سایه کاردانی انسانهای جامع و کامل است؛گرگان پلید که منافع خود را به دست این انسانها به خطر افتاده میدیدند،نمیخواستند یک ملت روی خوشبختی و آسایش ببینند.
آری ! پس از شهادت این دو سیاستمدار روشنفکر مسلمان،بر اثر مکاریهای استعمار و نفوذ بیمورد درباریان کثیف،رشوهخوار و احمق متزلزل،ملت مسلمان ایران نیز از ملل مترقی،عقب افتادند و به سیه روزی و تیره بختی نشستند.
1) (1)) -تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزدهم:594/2.
بدون تردید ضررهای از دست رفتن این مردان بزرگ به این زودیها قابل جبران نیست،چنانچه تا امروز هم جبران نشده است.
برای این که به واقعیت دوراندیشی«امیر کبیر»و بیخبری و شهوتپرستی دولت قاجار بیشتر آگاه شوید،نمونهای از برنامههای روزگار امیر و بعد از امیر از نظر شما میگذرد؛تا بدانید مشتی هویپرست چه بلایی بر سر مردم مسلمان آوردند:
جمعی در ایام عید نوروز،در باغ چهل ستون اصفهان به تفرح نشسته بودند.
در این میان مرد سائل و گدایی پیش آمده از آنها طلب کمک مادی نمود.
چون ایام عید بود هر یک از آن جمع،مقدار قابل ملاحظهای به سائل مزبور کمک کردند،در این هنگام آن مرد گدا جمعیت را مخاطب قرار داده و اظهار داشت:
قصد من تکدی نیست و شخصاً هم فقیر نبوده و نیستم،این مبلغ هم کفاف چند روز مرا میکند،اگر حال شنیدن دارید،سرگذشت خود را که تا حدی شیرین و شگفتآور است برای شما نقل کنم.
چون از طرف آنان روی خوشی به او نشان داده شد،آن مرد شروع به سخن کرده و سرگذشت خود را بدین گونه بیان کرد:
«چندین سال قبل روزی حاکم اصفهان دواتگران را احضار کرد،من هم یکی از آنان بودم،آنها را مخاطب ساخت و گفت:
هر کدام از شما استادتر است به من معرفی شود !
دواتگران دو نفر،که یکی از آن دو،من بودم را از بین خود به سِمَت استادی انتخاب کرده و اظهار داشتند این دو از همه استادترند.
حاکم،همه را مرخص نمود،و از ما پرسید:
کدام یک از شما دو نفر استادترید ؟
دوست من،مرا معرفی کرد و اضافه نمود که:این شخص در فن خود سرآمد است و یکی از صنعتگران ورزیده این شهر است.
فرماندار،رفیق مرا هم مرخص کرد،آنگاه به من روی کرد و گفت:
میرزا تقی خان امیرکبیر،صدر اعظم ایران،برای انجام کار مهمی تو را به تهران احضار کرده است.
خرج مسافرتم را داد و مرا فوراً به تهران گسیل داشت.پس از ورود به پایتخت،خدمت امیر رسیدم و خود را معرفی کردم.
امیرکبیر پس از استحضار کافی از حال من و پس از آنکه تشخیص داد در فن دواتگری استادم،سماوری را که جلویش بود به من نشان داد و از من سؤال کرد آیا میتوانی مانند این را بسازی ؟
چون اولین مرتبهای بود که در اوایل حکومت«ناصر الدین شاه»سماور به ایران آمده بود،و من تاکنون چنین چیزی ندیده بودم،قدری به آن نگاه کرده از طرز ساختمان آن آگاهی حاصل کردم،سپس پاسخ دادم:آری.
امیر گفت:
این سماور را به عنوان نمونه ببر و مانندش را بساز و بیاور،من از نزد صدر اعظم خارج شده و به بازار آمدم،مغازه دواتگری را پیدا کرده مشغول ساختن سماور شدم.
پس از اتمام کار،سماور را برداشته نزد امیر بردم،کار من مورد پسند امیر واقع شد.
پرسید:این سماور با مزد و مصالح به چه قیمتی تمام شده است ؟
من در جواب گفتم:روی هم رفته پانزده ریال،امیر با چهرهای باز و متبسم به منشی خود دستور داد تا امتیاز نامهای برایم بنویسد که صنعت سماورسازی به طور کلی برای مدت شانزده سال منحصر به من باشد،و برای فروش هر سماور بیست و پنج ریال تعیین کرد.
پس از صدور این فرمان،امیرکبیر به من گفت:
به اصفهان برگرد،دستور کار تو را به حکومت اصفهان دادهام تا وسایل کارت را از هر جهت فراهم کند.
من از تهران حرکت کرده و وارد اصفهان شدم،بلافاصله پس از ورود من، حکومت اصفهان مرا احضار کرد و گفت:باید فوراً مغازه و چند شاگرد فراهم کنی و آنچه مخارج آن میشود را نقداً از خزانه دولت دریافت نموده و مشغول سماورسازی شوی.
بنابراین دستور مهم،فوراً چند مغازهای که خراب بود را از صاحبش اجاره کرده و آنها را به یکدیگر متصل کردم و بنا بر موقعیت و لزوم احتیاجات،در هر یک از دکانها تعمیراتی را نموده به طوری که در یکی از مغازهها کورهای جهت ریختهگری بسته و در دیگری لوازم دواتگری و در سومی سکویی قرار داده تا شاگردان بنشینند و بدینوسیله به خوبی بتوانم سماورسازی کنم.
جمعاً مبلغ دویست تومان مخارج بنا و تعمیر دکانها و فراهم کردن اسباب کار شد،ولی بدبختانه هنوز مشغول کار نشده بودم که یک فراش حکومتی مانند اجل معلق حاضر شده مرا مانند دزدان،پیش حاکم برد ! !
به محض این که فرمانده چشمش به من افتاد،با تغیّر تمام گفت:
چون میرزا تقی خان امیرکبیر را در تهران گرفتهاند و مبلغ دویست تومان نزد تو متعلق به دولت است،باید بدون چون و چرا،تمام آن را پس بدهی ! ولی
چون آن پول خرج بنایی و غیره شده بود،و من نیز از خود ثروت دیگری نداشتم که وجه مزبور را ادا کنم،بالاجبار تمام هستی مرا حراج کرده که مجموعاً صد و هفتاد تومان بیشتر نشد،برای سی تومان دیگر آن نیز مرا سر بازار برده در انظار مردم چوب زدند تا مردم ترحم کرده و آن سی تومان به مرور پرداخته شد ! !
در نتیجه آن ضرب و شتمها و صدمات بدنی که به من وارد شد،امروز چشمهایم تقریباً نابینا شده و دیگر نمیتوانم به کاری مشغول باشم؛از اینرو به گدایی افتادم،در صورتی که اگر امیر را نگرفته بودند و من مشغول کار میشدم امروز یکی از بزرگترین ثروتمندان این شهر بودم (1).
خوانندگان محترم ! تمام برنامههایی را که امیر کبیر در اصول عالی کشورداری و صنعت و کشاورزی و روابط با کشورهای بزرگ،بر اساس عزت و عظمت ایران،پیاده کرده بود توسط عمال اجانب و غفلت حکام و شهوتپرستی فرمانداران و خواب سنگین ملت بیسواد و ضعیف،به همین صورت از بین رفت.
بعد از مرگ امیر به دست دژخیمان قاجاریه،و اشاره اجانب و فتوای دو سفارتخانه انگلیس و روس،ناصر الدین شاه و سایر زورگویان و بیگانهپرستان، همه به گدایی و ذلت افتادند،آن هم گدایی از اجانب و ذلت در برابر بیگانگان،به نحوی که ناصر الدین شاه و بعضی از وزرایش با اندک رشوهای سرشارترین معادن و مخازن کشور را با قراردادهای طولانی در اختیار بیگانگان قرار میدادند و صفحات پهناور و زرخیزی از خاک ایران را بدون مجوز،برای همیشه به استعمارگران بخشیدند.
1) (1)) -زندگانی میرزا تقی خان امیرکبیر:97.
آری ! زمامداران گستاخ و بیدین،امیرها و قائممقامها را میکشتند و در سایه جاهل نگاه داشتن ملت،تمام وسیله بدبختی و سیه روزی ملت اسلام را فراهم مینمودند و برنامههای مادی و معنوی را به تاراج میدادند.
ناصر الدین شاه،بارها در سفرهای خویش در اروپا نام«سید جمال»را شنیده بود و از آوازه شهرت و دانش او به تعجب آمده بود،او با این همه نمیدانست که او اهل کدام یک از کشورهای شرقی است،و زادگاه او کجاست ؟
«صنیع الدوله»وزیر انطباعات ناصر الدین شاه،سرانجام با کنجکاوی فراوان کشف کرد که این نابغه بلند آوازه،متولد اسدآباد همدان است و همه خانوادهاش نیز در همان قریه ساکنند.
او این کشفیات حیرتانگیز را عیناً به شاه قاجار گزارش داده،و ضمن آن افزود که تا زود است سعی کند دود پر لهیب آتش افکار سیّد به چشمان قبله عالم نرود ! !
این بود که وقتی به مرکز خبر رسید که سید جمال الدین اسدآبادی،از راه خلیج،به بوشهر آمده،بلافاصله اعتماد السلطنه که خوب از شهرت و بزرگواریهای او اطلاع داشت،نزد ناصر الدین شاه رفت و به او خاطرنشان کرد که شخصاً از سیّد دعوت به عمل آورده تا چند صباحی در تهران اقامت گزیند.
سید این دعوت را پذیرفت و به طرف تهران حرکت کرد.در این سفر
میبایست تکلیف او با دربار ایران و مردم وطنش روشن میشد؛زیرا او میخواست از این فرصت استفاده کرده و شاه هوسباز و عاشقپیشه قاجار را به مردمدوستی راهنمایی نماید؛اما او در راه شیراز و در شهر اصفهان خیلی زود فهمید که اطراف ناصر الدین شاه را،انبوهی از افراد طمّاع و بیشخصیت احاطه کردهاند و او خود نیز به جز عشقبازی و زندوستی،هوایی دیگر در سر ندارد.
او در بین راه دید و دانست که دهقانان ایرانی چیزی جز بندگان عریان دربند کشیده نیستند،و در شیراز آگاه شد که شاه قاجار در چنگال پلید بعضی از خرافیان مالدار چون موم است.(بیچاره ملت اسلام با آن زمامدار و اطرافیانش).
همه اینها باعث حیرت او گردید و به فکر فرو رفت که چگونه خواهد توانست با ناصر الدین شاه،از در دوستی و سازش داخل شود ؟ !!
در یک سخن باید گفت:که طول حکومت شاه قاجار و ظلم و شقاوت بیشمارش،آن چنان مردم ایران را در خفقان فرو برده بود که مردم،دیگر نسبت به محیط و جامعهشان،عادت کرده بودند؛زیرا او درست چهل و شش یا هفت سال بود که سلطنت میکرد و کارش به خدایی رسیده بود،و از این مهمتر سلاطین شرق نیز او را احترام میکردند و یک نوع شیخوخیت برایش قائل بودند.
پس یک ایران بود و یک مرد به نام ناصر الدین شاه ! و یک ایران بود و مشتی رعیت گرسنه و جولان عدهای خرافاتی،و اکنون مرد بینظیر شرق میبایست با چنین موجود مغرور و کینهتوزی،مواجه میگردید و با او به مکالمه برمیخاست.موجودی که جز تملق و ستایش چیزی نشنیده بود و جز ترس و وحشت اطرافیانش چیزی ندیده بود.
سرانجام سیّد در بیست و دوم یا سوم ربیع الثانی 1304 با احترام فراوان به پایتخت قدم گذاشت (1).
رجال،علما،دانشمندان،مشاهیر عصر دسته دسته به استقبال او شتافتند و او دور از همه این خوشآمدگوییها،یکسر به خانه دوست قدیمی خود حاجی «محمد حسن امین الضرب»رفت و آنجا اقامت گزید.
بالاخره روز ملاقات با شاه قاجار فرا رسید،روز ملاقات با مردی که دهها زن عقدی و صیغهای داشت و در کشورش هر چه بود ظلم بود و جور،و رعیتهای فقیر و گرسنه،با پنجههای سیاه عدهای گمراه و خرافی.در هر صورت آن روز عجیب و پر دلهره چنین آغاز گردید:
ناصر الدین شاه در تالار آیینه نشسته بود،و عدهای از درباریان کنارش به صف ایستاده بودند.«اتابک»صدر اعظم شاه ظاهراً مغموم و مشوش به نظر میرسید،او شاه قاجار را میشناخت و میدانست مردی چنان مغرور و مستبد تحمل سخنان تند و آتشین سید را نخواهد داشت،و از همه بدتر«اعتماد السلطنه»مخفیانه به او اطلاع داده بود که مواظب ملاقات ناصر الدین شاه و سید جمال باشد؛چون ناصر الدین شاه ندانسته خواستار ملاقات مردی شده است که از هیچ چیز پروا ندارد،راهش حقیقت است و سخنش حق،او چنان مردی است که اکثر سلاطین شرق،در مقابلش میایستند و رویش را میبوسند.
بالاخره نزدیکیهای ظهر بود که قراولان خبر دادند که این مسافر عجیب با عدهای از ملازمانش به داخل قصر آمدهاند،شاه قاجار از جایش بلند شد و شخصاً به استقبال او شتافت،اولین ملاقات این دو شخصیت،بسیار
1) (1)) -سید جمال الدین حسینی،پایهگذار نهضتهای اسلامی:140.
هیجانانگیز بود،ناصر الدین شاه در مقابل همه درباریان و وزراء،آن چنان در برابر سیّد احترام کرد که باعث حیرت درباریان و شخص اتابک شد.
سپس از او درخواست کرد که در ایران بماند و به ترقی افکار ایرانیان همت گمارد،حتی پیشنهاد کرد که شغل مهمی در دربار داشته باشد و در کارها به او کمک نماید؛اما سید نپذیرفت.آن روز فقط به او گفت:که اگر رعایای گرسنه ایران را از قید بندگی آزاد نموده و درباریان فاسد را از خود دور نماید او قلماً و لساناً از او پشتیبانی خواهد کرد.
سیّد آن روز دو ساعت با ناصر الدین شاه گفتگو نمود و زبان به نصیحت او گشود،پس از آنکه سید سخنانش تمام شد و از تالار آیینه خارج گشت،ناگهان همه درباریان فاسد و زنان حرم خانهاش بر سر او ریختند و او را ملامت کردند که چرا چنین شاه مقتدری در مقابل یک سید بیقدر و ناشناس این همه صبور و ملایم باشد،و از همه مهمتر شیرازه کار را به دست چنین ناشناس گستاخی بسپارد ! !
سیّد چهار ماه در تهران اقامت کرد و در این مدت چندین بار با ناصر الدین شاه ملاقات کرد؛و هر بار گروهی از درباریان به مدح و ثنای شاه مستبد برمیخاستند و به نکوهش سیّد میپرداختند و همه کارهای شاه را از روی حکمت میشمردند و برایش هزاران فضایل عجیب و غریب میگفتند !
یک روز سیّد که از سستی و بیتصمیمی ناصر الدین شاه به ستوه آمده بود، زبان به ملامت او گشود و گفت:آیا این همه رعیت ایران را فقیر و گرسنه
و عریان نگاه داشتن،و آنان را با خرافات گول زدن،و بیش از هفتاد زن عقدی و صیغهای در حرمسرا جمعآوری کردن مطابق شریعت اسلام است ؟ و آیا تو خوانده یا شنیده و یا دیدهای که قبل از تو،شاهی این همه به فکر خویش باشد و کشورش را ویران کند ؟ آیا تو از دوستی و اعتقاد به ملیجک کثیف و بیمار خجالت نمیکشی ؟ !
شاه مستبد،مغرور و لا مذهب قاجار که در حضور درباریان انتظار شنیدن چنین سخنان تلخ و کوبندهای را نداشت،بر آشفت و فریاد کشید:سید از جان من چه میخواهی ؟
سیّد فرمود:فقط دو گوش شنوا (1).
سیّد در تهران،در میان طبقات مردم،به ویژه آزاد مردان،شهرتی بسزایی یافته بود،تا جایی که شاه احساس کرد اگر این شخص چند صباحی در تهران بماند،خطر متوجهش خواهد شد.
مغرضان و منافقان مقام طلب،که زمانه از وجود پلیدشان مصون نبوده است، نزد شاه سعایت کردند،از جمله کسانی که در سعایت کردن از سید سختی بیشتری نشان میدادند افراد پلیدی مانند:«معین نظام»،«کامران میرزا»،«اعتماد السلطنه»و«صدر اعظم»بودند.
این اشخاص برای این که خود را عزیز و دلسوز جلوه دهند،و منافع و موقعیتشان در خطر نیفتد،و احیاناً غرض ورزیهایی که با سیّد داشتند نزد شاه بیاراده،بدگویی و سخنچینی میکردند و مطالبی قریب به این مضامین میگفتند:این سیّدی که وارد ایران شده است،دم از قانون و آزادی میزند و زیان
1) (1)) -مبارزات ضد استعماری سید جمال الدین:116-106،با کمی تفاوت.
این قبیل حرفها هم که معلوم است.
او با این حرفها علاوه بر این که مردم را به خیلی از موضوعات توجه میدهد،در نتیجه آنها را جری میکند،او هدفش این است که یک اتحاد و اتفاقی بین توده مردم به وجود بیاورد،ترس آن داریم که اگر این عنصر خطرناک تا چندی در ایران بماند،لطمهها و صدمههای زیادی برای وجود مبارک و دستگاه سلطنت ببار آورد (1).
(فریاد ! از دست متملقان و چاپلوسان،که خود را دلسوز و مردان آزاده، و نجات دهنده امت اسلامی را خطرناک و عنصر مضر معرفی میکنند.)
قریب چهار ماه از اقامت سیّد در تهران گذشت،شاه کمکم راه و روش خود را نسبت به وی تغییر داده و دیگر روی خوشی نشان نمیداد،و چون از اقامتش در تهران خرسند نبود محرمانه به«حاجی امین الضرب»دستور داد که بودن سیّد در تهران صلاح نیست (2).
سیّد از تهران خارج میشود و پس از چند سال دیگر،در تاریخ ششم ربیع الثانی سال 1307 وارد تهران میشود.سیّد از مدت سه ماهی که به تهران وارد شده بود،به قول خودش جایی نمیرود،فقط یک بار آن هم در تاریخ سه شنبه 15 جمادی الاولی به حضور ناصر الدین شاه میرسد،شاه هم بعد از تعارفات، ظاهراً طرح نقشه اصلاحات را میخواهد؛اما وی در جواب میگوید:هر وقت این مار و عقربهایی که اطراف شما را گرفتهاند دور شوند،در آن موقع داعی هم شروع به کار و مشغول خدمت خواهم شد.
در این مدتی که سیّد در تهران بود،مردم از طبقات مختلف به ملاقاتش میرفتند و او آنان را به حریت و آزادی دعوت میکرد؛ولی در این سفر هم ناصر الدین شاه مغرور و متکبر،بیدار نشد و نخواست ملت عزیز مسلمان را،در سایه افکار اسلامی آن مرد،از ذلت نجات دهد.
باز به امین الضرب از طرف شاه،نامه میدهند،در آن نامه شاه قاجار خطاب به وزیرش نوشته بود:«جناب امین السلطان ! به آقا جمال بگویید برود،ماندنش در تهران صحیح نیست».حاجی امین الضرب نیز آن نامه را به سیّد نشان میدهد،سیّد در جواب میگوید:نمیروم (1).
بالاخره پس از کشمکشهای زیادی که بین سیّد و دستگاه خائنانه شاه قاجار روی میدهد،فرمان اخراج او صادر میشود،در آن زمان سیّد در حضرت عبد العظیم مسکن گزیده بود؛پس از صدور فرمان شاه،مختار خان بیست فراش را مأمور میکند که سیّد را از بست بیرون کنند و دستور میدهد که اگر در حرم عبد العظیم بود و به میل خود نیامد بیرونش بکشید.
فراشان به سَمْت عبد العظیم حرکت میکنند،وقتی که وارد آن محوطه میشوند،ابتدا دربهای صحن را میبندند و سپس به محل اقامتش رفته و در حضور«معین التجار»به سیّد که بیمار بوده میگویند:بیرون بیا باید بیرون بروی،وی اعتنا نمیکند؛ولی در مقابل عدم توجه به گفتههای آنان،به سرش میریزند و عمامهاش را از سرش برمیدارند،آنگاه گریبان و دست و پایش را گرفته با سرعت تمام،لگدزنان در میان برف و گل با پای برهنه،کشانکشان بیرونش میبرند،وی از شدت صدمات وارده،با حالت بیماری بیهوش
1) (1)) -همان:167.
میشود،با آن حال او را تا دارالاماره مختار خان میرسانند که در آنجا به هوش میآید؛پس از آن یابویی آورده او را بر روی آن سوار کرده پاهایش را زیر شکم یابو میبندند و با سی سوار در حدود 27 یا 28 جماد الاولی 1308 حرکتش میدهند.
برای این که خوانندگان از این جریان عجیب بهتر مطلع شوند،بهتر است مطلب را از زبان خودش که به وسیله نامه برای حاجی امین الضرب گزارش داده نقل کنیم:
کرمانشاه 23 جمادی الثانی جناب نیر الفؤاد حاجی محمد حسن امین! روز پنجشنبه در حضرت عبد العظیم که از بیماری،قدرت بر حرکت نداشتم،بیست نفر جلاد (فراش) عمر سعد (مختار خان) ریختند به منزل (معین التجار هم بودند) مرا با نهایت غضب و حِدَّت که نمونهای از حقد و کینه عساکر ابن زیاد بود کشیدند،چون خوف آن داشتند که مبادا اندک اسلامی در قلوب اهل شهزاده عبد العظیم مانده به سبب غیرت دینی از من حمایت کنند (و حال آنکه این خیال باطل و فکر محال بود چون که اسلام و دین و غیرت و حمیت و مدنیت که از آن دیار هجرت نموده چنانچه همیشه میگفتم.) آنقدر مرا به سرعت میبردند و به شتاب میکشیدند که دکمههای قبا و پیراهن گلوی مرا چنان فشار داد که نفسم قطع شده،به زمین افتادم،پس از آن به هیچ گونه ندانستم که مرا به چه نوع به دارالاماره عمر سعد رسانیدند و تا مدت چهار ساعت هیچ نفهمیدم که در کجا هستم؛چون به خود آمدم عمر سعد و شمر را (حسن خان قزوینی سرتیپ کشیک خانه) در حضور خود دیدم،و مدت سه ساعت بیعمامه و بیردا نشسته علی الاتصال آب مینوشیدم،چون به سبب حبس نفس،حرارت شدیدهای در
جگرم حاصل شده بود (حتی تا کرمانشاه این باقی بود و میبایست روزی چهل بار آب بنوشم) پس از آن،شمر گفت:دو ساعت بیش به غروب نمانده باید سوار شد،در این بین به مختار خان گفتم:بگویید کیف مرا که در آن اندکی پول است بیاورند،ایشان برخاسته رفتند و کیف را هم که در آن بعضی مبلغ و پارهای اوراق و کتب بود ندادند،هر چه گفتم بدیشان خبر دهید کسی هم بدیشان خبر نداد،آخر الامر شمر گفت:وقت میگذرد،ما کیف را برای شما به قم خواهیم فرستاد،پس یک بقچه لباس مرا آورده با قلمدان و اسباب چپق،و لکن قلمدان را برداشت و دیگری اسباب چپق را و سیمی چوبدست را،و الحاصل در محضر خودم آن چیزهای حقیر را هم نهیب کردند،همان عبا و لباده و دو قبا در جوالی گذاشته مرا به یک یابوی لکنتی سوار نموده تا یک نیمساعت سی سوار با من آمدند،پس از آن مرا در حالت بیماری و تنگ نفس و حرارت کبد،به پنج سوار که رئیس ایشان سنان بن انس که«حمید خان»سرهنگ باشد سپردند،دیگر در بین راه بیبالاپوش بیشلوار با همه آن برفها و آن سرماهای شدید و آن خشونت اخلاق و عدم ایمان حارسین،و در منزلگاهها به طویلهها فرود آمدن، آن عفونتها آن دودها،دیگر خود شما تصور کنید که چه گذشته است و از همه شگفتتر این که چند قرآن که در جیب بود لشگر ابن سعد بردند (1).
خوانندگان عزیز ! این است نتیجه بیخبری،غفلت توده ملت مسلمان،پستی و مستی هیئت حاکمه،که با دست خود تیشه به ریشه خود زدند و مردان بیمانندی چون قائم مقام و امیرکبیر و سیّد جمال الدین را که از قهرمانان بزرگ ضد استعمار در جهان بشریت بودند،و ملت اسلام میتوانست در سایه آنان
1) (1)) -سیّد جمال الدین حسینی:175.
عزّت دیرین و عظمت گذشته خود را به دست آورد،به چنان بلاهایی گرفتار کردند.
امیدواریم خدای بزرگ مسبین بیچارگی و بدبختی ملت اسلام را لعنت کند و در هر لحظه به عذابشان بیفزاید.
آری ! اگر بیخبری مردم مسلمان،در کشور بزرگ عثمانی و ایران و سایر ممالک اسلامی نبود،افراد معدودی چون ناصر الدین شاه مغرور و بیخبر،در ایران،و سلطان عبد الحمید پلید و پست در عثمانی،و سایرین بر مقدرات آنان حکومت نمیکردند،و سند رسوایی و ذلت و بردگی مردم مسلمان را امضا نمینمودند؛ولی چه باید کرد ؟ استعمار عالیترین راهی که برای بردگی توده مردم انتخاب کرده،جاهل نگاه داشتن آنان از اوضاع زمان و برنامههای مختلف است و همیشه توسط هیئتهای حاکمه شهوتپرست،این بند کثیف را بر دست و پای ملت نگاه داشته و میدارد؛تا خود بهترین بهره را ببرد و مردم بنده و اسیر هم بهترین منافع خود را از دست بنهند.
سیّد جمال الدین اسدآبادی آن مرد بزرگ و نابغه عالیقدر میگفت:
مقصود ما از خائن تنها کسی نیست که کشورش را به نقد یا بهای کم و زیاد به دشمن تسلیم کند؛زیرا هر قیمتی که برای فروش دریافت شود،نجس است و همچنین خائن تنها کسی نیست که پای دشمنان را در زمین وطن باز کند؛بلکه کسی که بتواند از نفوذ بیگانگان در کشور جلوگیری کند،و یا به هر وسیلهای که شده ضربتی بر پیکر اجنبی وارد آورد و از این کار امتناع ورزد،در هر لباس که باشد و به هر صورتی جلوه کند او نیز خائن است (1).
آری ! فرمانروایان،که میتوانستند به وسیله این رجال نامدار،ملتهای اسلامی را از خواب غفلت بیدار کنند و دشمنانشان را به آنها معرفی نمایند،از
1) (1)) -پایهگذار نهضتهای اسلامی:2.
هر خائنی خائنتر بودند؛زیرا نه تنها توده مردم را در بیخبری نگاه داشتند؛ بلکه خبرداران و خبرکنندگان را نیز به فجیعترین وضع از پای درآوردند.
در هر صورت بیداران جامعه،وظیفه دارند از هر راهی که بتوانند به بیداری ملتهای اسلامی کمک کنند،تا در سایه توجه به برنامههای عالی انسانی،از خطر و بلای بزرگ استعمار برهند،و به تدریج علل انحطاط را از بیخ و بن برکنند.آن زمان است که مسئله حکومت از هر جهت اصلاح شده و ملتها و دولتها خواهند توانست در برابر دنیای اول و دوم،دنیای سومی بر اساس عظمت و عزت آدمیت و انسانیت تشکیل دهند،و از رواج هر گونه شر و تعدی جلوگیری نمایند.
البته محور تمام اصلاحات واقعی،توجه عملی به فرامین خدا و رسول و ائمه طاهرین و عقلای عالیقدر تربیت شده در مکتب اسلام،چون آن رجال نامدار است و جز از این طریق،توده مسلمانان نخواهد توانست به شاهد مقصود برسد.
آقای«محمود محمود»در ضمن حالات امیرکبیر که همیشه چون او در اجتماعات اسلامی هستند و خواهند بود،درباره نجات ملت اسلام در سایه آیین مقدس اسلام میگوید:
خدای متعال نبخشد کسانی را که باعث قتل امیر نظام شدند،و گرنه با بودن او نفوذ روس و انگلیس برای همیشه در آسیای مرکزی از بین میرفت.
در آن زمان ممالک آسیای مرکزی،محتاج یک مرد مقتدر بود که تمام آنها را تحت کلمه اسلام متحد نموده وطنشان را از دستبرد اجانب حفظ کند،آن مرد مقتدر هم میرزا تقی خان امیرکبیر بود که ایادی غدار خودی و بیگانه با دسایس
و حیلههای ظالمانه،رشته حیات پاک و بیآلایش این نابغه شرقی را بیرحمانه قطع نمود،اگر صدارت امیرکبیر ده سال طول کشیده بود،نفوذ سیاسی دولت انگلیس در این ممالک برای همیشه از بین میرفت (1).
سیّد جمال الدین اسدآبادی نیز،در مقابل بلایایی که از طرف اجانب بر مسلمین وارد شده،و هنوز از تهدیدات و حملات آنان مصون نیستند،راه امید را نشان داده،و قسمتی از وعدههای خدا را که مورد غفلت مسلمانان دیروز و امروز بوده است را به صورت زیر یادآوری کرده است:
«با این که دینشان بر آنها مقرر داشته است که در پیش سلطه مخالف و غلبه اجانب،پست و زیر دست نشوند؛بلکه رکن اعظم دینشان این است که ولایت اجنبی را از خودشان طرد و منع،و از دیار خویش قلع و قمع نمایند،بلکه با شوکت هر صاحب شوکتی منازعت کنند،آیا فراموش کردند وعدههای خدا را برای خودشان «أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهٰا عِبٰادِیَ الصّٰالِحُونَ» (2).
یعنی مسلمانان در صورت برقرار بودن ایمانشان به حق«حکومت زمین را میبرند و ایشانند بندگان شایسته».و آیا چشم از وراثت روی زمین پوشیدند،آیا غفلت کردند از کفالت پروردگار در اظهار شأنشان بر سایر شئون «وَ لَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ» (3).
آیا سهو کردند از این که خدای تعالی میخرد از آنها برای اعلای کلمه خویش انفس و اموال آنها را،به این که از برای آنها بهشت جاودان بوده باشد.نه،البته عقاید اسلامیه مالک بر قلوب مسلمین،و حاکم در ارادت آنهاست و لا شک،در عقاید دینیه و فضایل شرعیه،عام و خاص ایشان مساوی هستند».
سیّد بعد از ذکر این تفصیلات،اصلیترین علت این مصایب را،از حکام جور و فرمانروایان ظالم و امرای مسلمین میداند که همیشه در طلب ملک و سلطنت بودند،و برای به دست آوردن آن از هر جنایتی نسبت به مسلمانان، فروگذار نکردند.
سیّد در ادامه میگوید:
«در میان مسلمین جز وحدت دینی و اسلامی،هیچ جنسیتی در میان طوایف ایشان نبود،و در چنین اجتماعی که مسلمانان اشتراک دینی داشتند،زمامداران مختلف پدیدار گشتند،(همانطور که در یک قبیله رؤسا متعدد ظاهر میشوند) و در نتیجه تباین اغراض و تعارض مقاصد پیشآمد،ناچار مسلمینی که در تحت ریاست این حکام بودند،افکار هر کدام بر غلبه یافتن دشمن خود مصروف شد».
سیّد در ادامه مطالب فوق،سرانجام شوم و وحشتزای اسلامیان را اینگونه مجسم میکند:
«و عامه مردم به تهیه اسباب قهر و محاربت و تدارک وسایل استیلا و مبالغت پرداختند،تا این که این مبالغات جهانبانی و مخاصمات کشورستانی؛که شبیهترین چیزی بود به منازعات داخلیه،آخر منجر بر این شد که مردم،علاوه بر این،از تکمیل مراتب علوم و صنایع و تحصیل مجهولات فنون و بدایع تقصیر کردند.آنچه نیز از علم و صنعت داشتند،در اطاق نسیان گذاشتند و یک باره از طی مدارج و عروج به معارج کمال باز ماندند.نتیجه ناگوار این مقدمات ناهنجار این است که امروز میبینی از فقر و فاقت و فقدان بضاعت و عقیب آن ضعف و سستی،در قوت و خلل در نظام زندگی و معیشت و تنازع امراء بر مسلمین
و تفرقه قول و اختلاف آراء و انشقاق عصا،خلاصه یک باره گرفتار به نفوس خویش شده،از حفظ خانه و دفع بیگانه و تعرض اجانب و تخاصم اعادی، دست غیرت و پای همت کوتاه و کشیده داشتند (راستی این مسئله عجیب یعنی:
اوضاع زمامداران اسلامی،عامل ذلت ملت مسلمان بوده و هست.شما خود امروز میبینید که هیچکدام از کشورهای فعلی اسلامی،حاضر به وحدت با کشور دیگر اسلامی نیست؛بلکه هر روز در برنامههای مختلف با یکدیگر اختلاف دارند و گاهی با هم به جنگ و نزاع میپردازند.البته استعمار هم در این برنامه بزرگترین سهم را دارد).
امروز هیچ چیز به اندازه اتفاق و وحدت چاره کار را نمیکند،آگاه باشید که روزگار هنوز با شما کجدارومریز مدارا میکند،و مواسات در فرصت مینماید و همین از برای شما غنیمت بزرگی است،پس تفریط در آن نکنید و قلیل فرصت را از دست ندهید؛که فردا دیگر گریه،مرده را زنده نخواهد کرد و تأسف بر فائت سودی نخواهد بخشید و حزن،دفع مصیبت نخواهد نمود.عمل مفتاح نجاح،و صدق و اخلاص نردبان فلاح،خوف و وجل،مرگ و اجل را نزدیک میکند،یأس و ضعف همت،از اسباب هلاکت است» (1).
اقبال پاکستانی که خود یکی از دشمنان بزرگ و سرسخت استعمار بود،در کتاب«احیای فکر دینی در اسلام»در ضمن معرفی شخصیت سیّد جمال و این که نجات ملت اسلام در سایه عمل به احکام اسلام،و بازگشت به دین خداست مینویسد:
«وظیفهای که مسلمانان این زمان در پیش دارند،بسیار سنگین است.
1) (1)) -سیّد جمال الدین حسینی،پایهگذار نهضتهای اسلامی:402.
باید بیآنکه کاملاً رشته ارتباط خود را با گذشته قطع کنند،از نو در کل دستگاه مسلمانی بیندیشند.آن کس که کاملاً به اهمیت و عظمت این وظیفه متوجه شده،و بصیرت عمیق در تاریخ اندیشه و حیات اسلامی،همراه با وسعت نظر حاصل از تجربه وسیع در مردم و اخلاق و آداب ایشان،او را حلقه اتصال زندهای میان گذشته و آینده ساخته بود سیّد جمال الدین اسدآبادی (افغانی) میباشد» (1).
در هر صورت برترین راه نجات مردم مسلمان،از این همه بدبختی و ذلّت و علاوه بر آن از این همه فساد و شر و گناه و پلیدی در عقیده و عمل،که غرب و مکتب آن عامل مهمش بوده،بازگشت به اسلام است،و ایجاد اتفاق در میان تمام جوامع اسلامی،در سایه قرآن مجید و برنامههای عالی دینی،چنانچه بزرگترین شخصیت علمی،سیاسی و مؤمن به معارف الهی،در قرون اخیر همین عقیده را داشته و دارند،و ما به چند نفر از آنان اشاره کردیم.
بدون تردید اگر جامعه اسلامی،به ندای رهبران روشنفکر و دلسوز دینی،با تمام قوا جواب دهد،شر استعمار پلید از کشورها اسلامی کوتاه میشود،و ملت اسلام در سایه قرآن و برنامههای اسلامی،بزرگترین قدرت روی زمین را تشکیل میدهند.
این مطلب ادعای محض و غلو نمیباشد،شما اگر به نتایج عمل گوشهای از جامعه اسلامی،به برنامههای مصلح کبیر و نابغه عظیم سیّد جمال الدین اسدآبادی،که ذیلاً نقل میشود بنگرید؛صدق این گفتار بر شما روشن خواهد شد؛اما چه فایده که استعمار قوی پنجه،خیلی زود و با عجله هر چه تمامتر، رابطه جامعه را با برنامههای سیّد قطع کرد؛وگرنه امروز جوامع اسلامی از هر نظر در رأس تمام جوامع بودند،گرچه امروز هم دیر نشده است؛اگر ملتهای
1) (1)) -احیای فکر دینی در اسلام:112.
اسلامی به برنامههای عالی اسلام،در سایه بیداران راه الهی باز گردند و شر استعمار را قطع کنند؛عزت دیرین خود را به دست آورده و پرچم عظمت خود را بر بام جهان به اهتزاز خواهند آورد.اینک به برنامه سیّد برای نجات مسلمین از شر استعمار توجه کنید:
آقای«صدر واثقی»نویسنده کتاب محققانه و گرانبهای«سیّد جمال الدین حسینی پایهگذار نهضتهای اسلامی» دراینباره به نقل از گفتار«خوش یار قلی» مینویسد:تأسیس«حزب الوطنی»در مصر،یکی دیگر از خدمات سیّد محسوب میشود.
تشکیل انجمن وطنی،سد محکمی در مقابل نفوذ سیاست استعماری انگلیس بود.
هدف سیّد از ایجاد چنین انجمنی این بود که:دست جنایتکار استعمار را قطع کرده،راه مجاهده و مبارزه را به جوانان آموخته و بندهای خرافات و جهالت را پاره نماید.
اول کسی که با عضویت در این انجمن سیّد را همراهی کرد«شیخ محمد عبده»بود.اعضای اولیه این انجمن در حدود چهل نفر و پس از مدتی این عده به هشتاد نفر افزایش یافت.افرادی که در این انجمن وارد و عضو میشدند همه از جوانان و مردان پرشور و انقلابی،و عاشق آزادی و طالب ترقی بودند.
نخستین جلسات و مذاکرات آنان دراینباره بود که برای چاره دردها چه باید کرد ؟
تصمیم و نظر کلی این شده بود که باید دست به دامان قرآن بزنیم،آن قرآنی که میفرماید:
«إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ» (1).
«یقیناً خدا سرنوشت هیچ ملتی را [ به سوی بلا،نکبت،شکست و شقاوت ] تغییر نمیدهد تا آنکه آنان آنچه را [ از صفات خوب و رفتار شایسته و پسندیده ] در وجودشان قرار دارد به زشتیها و گناه تغییر دهند».
و باید ریشه نفاق و تفرقه را که مولود استعمار و جهل مردم است قطع کرد.
این انجمن به خاطر کوشش و فعالیت زیاد،و داشتن برنامه صحیح،پیشرفت قابل توجهی کرد و علت این امر،همان وجود رهبری لایق و فعال بود.
اعضای این گروه پس از مدتی به سیصد نفر رسید و تقریباً افزایش به طور تصاعدی بود؛به طوری که پس از ده ماه اعضای آن به بیست هزار و صد و هشتاد و یک نفر بالغ گردید.
بحثهایی که در این انجمن میشد،اغلب درباره ترقی و تعالی اسلام و علل انحطاط مسلمین،و راه علاج بدبختیهای اجتماع،و مبارزه با بیگانه بود.در جلساتی که تشکیل میشد،سیّد جمال الدین به عنوان رهبر گروه،سخن میگفت و سخنانش اثری عمیق در شنونده میگذاشت.
سیّد در جلسه پانزدهم به کرسی خطابه رفت و چنین گفت:«بار الها ! گفته تو است که:
«وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا وَ إِنَّ اللّٰهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ» (2).
«و کسانی که برای [به دست آوردن خشنودی] ما [ با جان و مال ] کوشیدند،
بیتردید آنان را به راههای خود [ راه رشد،سعادت،کمال،کرامت،بهشت و مقام قرب ] راهنمایی میکنیم؛و یقیناً خدا با نیکوکاران است».
و گفته تو محض حق است.از آنجا که دعوت من و اجابت این نفوس زکیه خالصاً،مخلصاً لوجهک الکریم بود،مرا به موجب گفته حق خودت،به سبیل هدایت راهنمایی فرمودی.
آقایان ! مدینه فاضله انسانی و صراط مستقیم سعادت بشری،قرآن مجید است.گرامی دستور مقدسی که،نتیجه شرافت کل ادیان حقه عالم و برهان قاطع خاتمیت مطلقه دین اسلام،الی یوم القیامه،و ضامن سعادت (دنیا و آخرت) و فوز نشأتین (مرگ و زندگی) است.
آه آه ! چسان از فرط غفلت مهجور شده،گرامی دستور مقدسی که مختصر شراره از قبسات انوار مضیهاش،عالم قدیم و دنیای جدید را به آن حضارت و به این تمدن رسانیده،آه آه ! چسان فواید امروزه آن،از فرط جهل و غفلت، منحصر در:
تلاوت بالای قبور شبهای جمعه،مشغولیت صائمین،زباله مساجد،کفاره گناه،بازیچه مکتب،چشم زخم،نظر قربانی،قسم دروغ،مایه گدایی،زینت قنداق،سینهبند عروس،بازو بند نانوا،گردنبند بچهها،حمایل مسافرین سلاح جنزدهها،زینت چراغانی،نمایش طاق نصرت،مقدمه انتقال اسباب،حرز پهلوانان، مالالتجاره روسیه و هند و سرمایه کتابفروشها شده است.
آه وا اسفا ! یک سوره«و العصر»که فقط سه آیه بیش نیست،اساس نهضت یک دسته اصحاب صفه گردید؛که از فیض مقدس همین مختصر سوره میمون، شرکزار بتخانه مکه را قبل از هجرت،بستان وحدت و یزدانخانه بطحا نمودند.
آه ! وا اسفا ! این کتاب مقدس آسمانی،این گرامی تصنیف حضرت سبحانی،این مایه کل السعادات انسانی،امروز از دیوان سعدی،حافظ،مثنوی و ابن فارض،
کمتر محل اعتنا و مورد اهتمام است.در هر مجمعی که یکی از منسوجات شعریه خوانده شود،نفسها ته کشیده،چشمها،گوشها و دهنها برای او بازمانده تا چه اندازه مواعظ و معانی عرشی و فرشی از او استفاده کنند،برعکس قرآن که هرگز در هیچ جا با قیل و قال و فکر و کار کسی مزاحم نخواهد بود.ای وَ حَقُّکَ سُبْحٰانَکَ اللَّهُمَّ انْتَ الْقٰائِلُ وَ قُوْلُکَ حَقٌ:
«نَسُوا اللّٰهَ فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ» (1).
«خدا را فراموش کردند،پس خدا هم آنان را دچار خودفراموشی کرد».
ترا فراموش کردیم،تو هم آیینه قلوب ما را از انعکاس توفیق،و حقایق ذکر مقدست محروم نمودی.
سُبْحٰانَکَ اللّٰهُمَّ انْتَ الْقٰائِلُ وَ قُولَکَ حَقٌ:
«إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ» (2).
«یقیناً خدا سرنوشت هیچ ملتی را [ به سوی بلا،نکبت،شکست و شقاوت ] تغییر نمیدهد تا آنکه آنان آنچه را [ از صفات خوب و رفتار شایسته و پسندیده ] در وجودشان قرار دارد به زشتیها و گناه تغییر دهند.».
وجه نفوس خودمان را،از اطاعت مقدست برگرداندیم،تو هم سعادت و شرافت ما را به ذلت و نکبت تبدیل فرمودی.
سپس سیّد،از کرسی خطابه پایین آمد،در حالی که گروهی از اعضا بر اثر گریه غش نمودند و بقیه را هم حالی نمانده بود.سیّد بزرگوار هم میگریست و میگفت:
«اَیْ وَ حَقُّکَ اللّٰهُمَّ نَسِیناکَ فَاَنْسِیتَنٰا».
«آری ! خدایا ! ما تو را فراموش کردیم و تو ما را از یاد بردی».
این جمله را مدام میگفت؛تا افتاد و غش نمود.سه ساعت تمام در انجمن حالت غشوه و شیون حکمفرما بود.
حسن اتابک،داماد خدیو مصر،به وسیله عطریات و دستور دکتر،سیّد و سایر اعضا را از حالت بیهوشی و آن جذبه معنوی به هوش آورد،مجدداً زنگ نواخته شد و مجلس صورت رسمیت گرفت و شروع به مذاکره گردید،دوباره درباره علاج استخلاص از استعمار شُوْر نمودند،و به اتفاق آراء به این نتیجه رسیدند که:تنها راه علاج منحصر به این است که هر فردی از افراد مسلمان،بر طبق قرآن مجید عمل نماید و به گذشتگان خود در صدر اسلام اقتدا کند،و آن خلوص نیت و صفای باطن و نوع خواهی و دوری از حقد،بخل،حسد و طمع بساطت عیش،التزام به واجبات و محرمات که ما به السعادة و السیادة گذشتگان بود،به بازار عمل گذاردند.
این اولین قدمی بود که در میدان جانبازی به عالم اسلام و مسلمین گذاشتند، این شد که هر یک از اعضا،کلیه تجملات صوری و زینتهای ظاهری از لوازم خواب،خوراک،پوشاک،سواری و پذیرایی را در بازار حراج ریخته هزینه آن را در صندوق انجمن برای دستگیری درماندگان و قضا حوایج نوعیه ملک ملت اسلام ذخیره کردند.
ثانیاً:هر روز و هر شب به بسطترین و سادهترین مأکولی که در خور قیمت بازار آن روز بود،گذران نموده و تفاوت قیمت الوان و اطعمه معمول را،تسلیم صندوق انجمن میکردند.
ثالثاً:هر یک از اعضاء ملتزم شدند که خود را در مقابل قرآن مجید مسئول
بداند و تلاوت قرآن مجید را،اقل ما یکون،در بیست و چهار ساعت یک حزب از روی فکر و امعان مواظبت نموده و موارد ذیل را عمل نمایند:
1-اداء فرایض و نوافل به جماعت.
2-امر به معروف و نهی از منکر.
3-دعوت به اسلام.
4-بحث با دعاة نصاری با روشی نیکو.
5-احسان به فقراء.
6-اعانت و قضاء حوایج هر محتاجی با تمکن.
7-صله رحم.
8-عیادت مریض.
9-تفقد از حال غایبین.
10-زیارت قادمین.
11-اداره حقوق مالی الهی (خمس و زکات و غیره).
12-ارشاد جاهل و تنبیه غافل.
13-تنزیه و تقدیس آیینه نفس،از مطلق ملکات خبیثه،خاصه ملکه رذیله خودخواهی،خودپسندی،خودبینی.
14-عفو و اغماض از خطایای شخصی.
15-کظم غیظ.
16-اعراض از لغو و بیهوده سخن گفتن.
17-این که هر نفر،یک دفتر در جیب داشته باشند تا هر یک از مواد 16 گانه مزبوره را به جا آورده،در آن دفتر به حسب نمره و تاریخ ثبت نمایند و هر شب با این دفتر به جزء دفتر کل که راجع به همه اعضا است،منتقل گردد تا عمل اعضا در جامعه حزب الوطنی معلوم شود.
این انجم،نزدیک 10 ماه طبق این برنامه کار کرد،نتیجه عمل به برنامه فوق از این قرار شد:
15000 لیره انگلیسی،معادل با 90 هزار تومان ایرانی،ذخیره در صندوق انجمن،برای اصلاحات روزانه درماندگان مسلمین؛
عیادت از 1500 مریض و ملاقات با 2700 نفر مسافر (که اغلب آنها از خارج برای عضویت وارد شده بودند)؛
رفع مشکلات 12 هزار مسلمان؛
پشیمانی 800 نفر شارب الخمر در اثر تبلیغات و عمل به برنامه انجمن؛
بازگشت به نماز 1300 نفر تارک الصلوة،در اثر امر به معروف؛
توبه و کنارهگیری 400 نفر از مردان و زنان بدکار،در اثر فعالیت افراد انجمن؛
80 نفر از مستخدمین مسلمان ادارات انگلیس از شغل خود استعفاء داده و عامل به برنامههای انجمن شدند؛
500 نفر از اعیان مسلمان درجه اول،از تجملات بازگشت کردند؛
کمک به 75 نفر ورشکسته و بیکار با سرمایه مکفی؛
کمک به 206 نفر فقیر و راه مانده از مخارج یک ساله؛
جذب 35 نفر عیسوی به وسیله تبلیغ و مسلمان شدن آنها؛
جذب 15 نفر یهودی به وسیله تبلیغ و مسلمان شدن آنها؛
مسلمان شدن 70 نفر بت پرست؛
برگزاری 44 مجلس تبلیغ،در داخل و خارج مصر،برای مباحثه با نصاری و افراد غیر مسلمان؛
و حل 120 فقره از اشکالات عقیدتی در موضوعات اجتماعی.
«لرد کرومر»مستشار اقتصادی انگلیس،پس از این برنامه عالی،زمانی به خود آمد که دید:
45%از نفوذ انگلیس در مصر کاسته شده؛
35%تجارت و داد و ستد دولت انگلیس در مصر تقلیل یافته؛
فعالیت 35 ساله مبلغین مسیحی در اثر فعالیت حزب الوطنی از بین رفته؛ و 80 نفر از افراد لایق و جدی از مستخدمین ادارات انگلیس در مصر،از کار خود دست کشیدند،به طوری که صدای رؤسای دولتی در اثر از دست دادن معاون و مستخدم،یک مرتبه بلند شد و کلیه ادارات در معرض تعطیل شدن قرار گرفت.
فریاد وکلاء و کمپانیهای بازرگانی انگلیس،از بنگاههای تجارتی فروش کالا و مراکز فروش تجملات اروپایی،به آسمان میرسید و کمپانیها در اثر نداشتن خریدار،یک به یک تعطیل میشدند.
علت این امر این بود که یکی از دستورات حزب الوطنی استفاده از وسایل ساخت وطن بود.
مدیران مؤسسههای تجارتی در مصر،شاگردان خود را از دست داده،صبح تا شام دست روی دست نهاده به گونهای که حتی هر کدام به اندازه خرج روزانه، فروش نمیکردند.
کارمندان تماشاخانه، مشروبفروشیها و دیگر مراکز فساد،همه در اثر تبلیغات اعضا این انجمن،از شغل خود دست میکشیدند و به کار دیگری مشغول میشدند.
مراکز حساس ترویج رذایل،تئاترخانهها و تماشاخانهها،هر یک تعطیل
شدند و علاوه بر استعفای مستخدمین آن،دیگر کسی نیز حاضر به خرید بلیط و کمک به این مراکز نبود.
1-لرد کرومر در ضمن گزارش خود به لندن چنین میگوید:
«در خصوص پیشآمد این اوضاعِ ناگوار،هیچ خلاف سیاست و ضد پولتیک اعمال نشده،و به هیچ وجه هیچ کس را مقصر و مسئوول نمیتوان دانست،ولی خاطر اولیاء دولت متبوعهام را متذکر میسازم که:اگر انجمن حزب الوطنی یک سال دیگر برقرار باشد و سلسله جنبان امروزه آسیای غربی و مرکزی و آفریقای شرقی و شمالی سیّد جمال الدین همدانی مرفه البال و آسوده خاطر در مصر زیست کند،گذشته از این که تجارت و سیاست بریتانیا در قاره آفریقا یک باره معدوم میگردد که سهل است؛ترس آن است که سیادت قاطبه اروپا از هیمه این انجمن عجیب،وجود تاریخی کسب نماید و اثری از او در صفحه عالم باقی نماند».
وی در گزارش دیگر خود میگوید:
«انجمن حزب الوطنی مصر،بدتر و سختترین عائقی است که از برای پیشرفت ما تصور میشود،و باید به کمال سرعت و عجله از برای تفرق آن، دستور سریع و لازم الاجرا برسد».
و نیز در گزارش دیگری میگوید:
«انجمن حزب الوطنی مصر،بهترین دلیل و برهان بر حاکمیت به دور از انتظار اعراب در 13 قرن پیش است،که کمتر از ربع قرن بر ثلث معموره استیلا و سلطنت یافتند».
2-یکی از مبلغین مسیحی قاهره،در گزارش خود به یکی از اعضای مجمع
کنیسه«سان پول»که بزرگترین کلیساهای دنیا،در لندن است گفته بود:
«در دار خیال،هیچ امری از این واقعه،عجیبتر رخ نداده که هفتصد میلیون اولاد انجیل با کمال علمیت و اقتدار و غیرت،که در خور طبیعت بشر است،در مقابل چهل نفر که در حقیقت،روح یک سیّد درویش ایرانی بیش نیست،مقهور گردند».
3-یکی از دکترهای بیمارستان«پرت سعید»که از نظر نژاد ایرلندی و کاتولیکی مذهب است،در کتاب خود که به نام«فلسفه مجامع»است میگوید:
«شنیده بودم که مخترع نقشه شطرنج،خمس مثقال گندم را از خانه اول تا خانه چهلم،بر حسب قانون تضعیف معمول،محمول سه هزار شتر مینماید؛یا یک من تبریز را به همین میزان تا خانه چهلم به هفتصد و بیست و هفت میلیون و پنجاه و نه هزار و نهصد و شصت و هشت خروار،که مزروع تمام کره و محصول تمام کشتیهای دنیا و کلیه راههای آن خواهد بود میکشاند.
اما ندیده بودم که در پیشرفت نفوذ و اتحاد کلمه و ترقی هیئت جامعه،یک ملتی،شدیدتر و سختتر از این تصاعد در خارج صورت پذیرد،حال آن تصاعد و ترقی،چون در وادی اعتبار و کوهستان وهم است،صعوبتی چندان ندارد،چه آن که وادی وهم منزلگاه ضدین و ارتفاع نقیضین هم تواند بود؛ولی در تنگنای تحقق این سنخ تصاعد،که یک سنخ تصاعد محیر الاوهام و العقولی است،انجمن حزب الوطنی مصر،اول یک سیّد درویش ایرانی بیش نبود.شیخ محمد عبده را جذب نموده،رفته رفته به چهل نفر و اکنون عملیات آنها در مدت نه ماه به بیست هزار و یک صد و هشتاد و یک نفر،با سرمایه یک کمپانی معتبری از تجارت خانههای اروپا تصاعد نموده.بدیهی است که اگر هر ماه یک زایش مثل خود نماید،به بیست سال نخواهد کشید که صفحه پشت و روی کُره زمین، کمترین میدان جولان آنها خواهد بود».
4-رئیس بانک انگلیس به یکی از صرافها مینویسد:
«برادر عزیز ! از غرایب روزگار این که اروپا،امروز در مصر و فردا در تمام دنیا،مقهور معدودی گردد که سلاحشان فقط دیانت و بساطت عیش و جدیت در عمل و نوع خواهی است».
5-یکی از صاحب منصبان انگلیس به خانم خود مینویسد:
«نگار عزیز ! این قریهه سعادت که به سرعتی تندتر از سیر برق در جامعه مسلمین میدهد،گذشته از این که ملت بریتانیا خصوصاً و کلیه اروپا عموماً باید از مستملکات خود دست طمع بشویند که سهل است؛باید در نقطه مرکز دایره منطقه جنوب،در شمال کره زمین،حصنی حصین از برای خود تهیه کنند».
از رد و بدل شدن این اخبار و گزارشات و مشاهدات سیاستمداران انگلیس از چگونگی فعالیت و پیشرفت حزب الوطنی،حکومت انگلیس سخت به وحشت افتاد و به وسایلی در صدد منحل ساختن این انجمن گردید.
«یار قلی» دراینباره چنین مینگارد:
«از این رو بر خلاف تمام نوامیس بشریت،دولت،مسلک بهیمیت را پیش گرفت،اداره عرفیه در مصر اعلان،و سیّد معظم را روانه اروپا،شیخ مفتی را سه سال محکوم به تبعید،و بعضی از اعضا را گرفتار،و برخی را در ادارات مستخدم و معاش کلی درباره آنها مقرر داشت».
خوانندگان محترم ! روشنفکری یک انسان مانند سیّد جمال الدین،که اسلام را به مفهوم واقعیش درک کرده بود،در حرکت دادن مسلمین به سوی سعادت
ملاحظه کردید،و اقرار سیاستمداران و بزرگان غرب را هم راجع به پیشرفت حزب الوطنی در سایه اسلام،و سقوط استعمار را در صورت برقراری حزبالوطنی مطالعه نمودید،هم چنین بیداری امیرکبیر را در اصلاح جامعه در سطور قبل خواندید؛پس ادعای نجات جامعه اسلامی،در سایه عمل به قرآن و توجه به رهبران بیدار دینی و مؤمن ادعای محض نیست،بلکه حقیقتی است که عقل سالم به آن اعتراف دارد.
آری ! اگر آن روزها تمام افراد جامعه اسلامی بیدار بودند،نمیگذاشتند استعمار با کمک عمال خطرناکش؛یعنی دولتهای به ظاهر اسلامی، برنامههایی هم چون حزب الوطنی و نقشههای اصلاحی را برهم بزنند،و مردانی همچون قائم مقام و امیرکبیر و سیّد جمال الدین و...را تبعید یا به قتل برسانند.
البته سهم زمامداران اسلامی،و فرمانروایان ممالک مسلمان نشین،در باز گذاشتن دست استعمار و فراهم آوردن ذلت مسلمین،از همه بیشتر بوده است؛ زیرا تمام قوای مهم کشورهای اسلامی،از قبیل:فرهنگ،ثروت،ارتش، معادن،در دست آنها و به اراده آنهاست.
قرآن مجید و روایات اسلامی،درباره این گونه فرمانروایان و مسئولیتشان در برابر جامعه اسلامی،مسائلی دارد که ذیلاً به آنها اشاره میشود:
1-خدای متعال در قرآن مجید میفرماید:
«فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحٰامَکُمْ* أُولٰئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمیٰ أَبْصٰارَهُمْ» (1).
1) (1)) -محمد (47):22-23.
«پس اگر [ از خدا و پیامبر ] روی گردان شوید آیا از شما جز این انتظار میرود که در زمین فساد کنید و [ بر سر مال و منال دنیا ] قطع رحم نمایید ؟*آنان [ که رویگردانند ] کسانی هستند که خدا لعنتشان کرده و گوش [ دل ] شان را کر و چشم [ بصیرت ] شان را کور کرده است».
2-«ابن ابی الحدید»در«شرح نهج البلاغه»و«علامه مجلسی»در«بحار الانوار»از«زید بن صوحان»روایت کردهاند که:در«ذی قار»حضور علی علیه السلام مشرف بودم؛در حالی که آن جناب عمامه سیاهی که به ساج پیچیده شده بود بر سر داشت و خطبه میخواند؛تا آنجا که فرمود:
وَ قَدْ عَلِمَ اللّٰهُ سُبْحٰانَهُ انّی کُنْتُ کٰارِهاً لِلْحُکُومَةِ بَیْنِ امَّةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله وَ قَدْ سَمِعْتُهُ یَقُولُ مٰا مِنْ وٰالٍ یَلِیَ شَیْئاً مِنْ امْرِ امَّتِی الّا اتیٰ بِهِ یَوْمَ القِیٰامَةِ مُغْلُولَةٌ یَدَهُ الیٰ عُنُقِهِ عَلیٰ رُؤوسِ الْخَلٰایِقِ ثُمَّ یَنْشُرُ کِتٰابَهُ فَاِنْ کٰانَ عٰادِلاً نَجیٰ وَ انْ کٰانَ جٰائِراً هَویٰ (1).
«خدای سبحان میداند که من فرمانروایی در میان امت محمد صلی الله علیه و آله را مکروه میدارم؛زیرا از آن حضرت شنیدم که میفرمود:هیچ زمامداری نیست که در امر امت من،متصدی فرمانروایی شود،جز این که روز قیامت او را در حضور خلایق میآورند،در حالی که دستش به گردنش بسته،آنگاه نامه عملش را میگشایند؛اگر عادل بود نجات مییابد و اگر ستمکار بود هلاک میشود».
3-حضرت صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش و آن جناب از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام روایت میکند که:جنابش را درد چشم گرفت و رسول خدا از وی عیادت کرد،در حالی که علی از شدت درد فریاد میزد،نبی بزرگوار فرمود:
یا علی ! بیتابی میکنی،یا شدت درد است ؟ عرض کرد ! یا رسول اللّٰه من
1) (1)) -بحار الانوار:62/32،باب 1،حدیث 14؛شرح نهج البلاغه:309/1.
هرگز به دردی سختتر از این مبتلا نشدهام.رسول خدا فرمود:همین که فرشته مرگ فرود آید که روح شخص فاجر را قبض نماید،با خود میلهای از آتش میآورد پس روح آن شخص فاجر را از بدن میکشد؛به طوری که از جهنم فریاد برمیآید.
پس علی نشست و عرض کرد:یا رسولاللّٰه ! حدیث خود را بر من تکرار کن که به حقیقت بدانچه فرمودی،دردم فراموش شد،آیا کسی از امت تو را از این عذاب هست ؟ فرمود:آری،حاکم ستمکار،خورنده مال یتیم،گواه دهنده به دروغ (1).
4-مرحوم آیت اللّٰه العظمی«خویی»در شرح نهج البلاغهای که نوشته است، از کتاب«بحار»و«امالی»روایت کرده است که:امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:خدا در آسمانهای خود،و بالای عرش قدرتش،این حقیقت را میداند که من این گونه فرمانروایی بر امت را کراهت داشتم،تا این که شما اجتماع نمودید و من آن را پذیرفتم و این کراهت من به خاطر آن است که شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
هر زمامداری که رهبر امت من بعد از من شود،در روز قیامت بپا داشته میشود و نامه عملش را فرشتگان میگشایند؛پس اگر نجات یابد بواسطه عدلش بوده و اگر ستم کرده است صراط او را میجنباند؛آنچنان جنباندنی که مفاصلش از یک دیگر گسیخته میشود،تا آن که فاصله هر عضوی از اعضای او با عضو دیگر مسافت صد ساله راه باشد،به طوری که صراط هم از شدت عذاب او بسوزد،پس اول چیزی که از او به آتش افکنده میشود،بینی او و رخساره قرص صورتش میباشد (2).
5-قال علی علیه السلام:
ایُّمٰا وٰالٍ احْتَجَبَ عَنْ حَوٰائِجِ النّٰاسِ احْتَجَبَ اللّٰهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ عَنْ حَوٰائِجِهِ (1).
«هر زمامداری که از نیازمندی و حوایج مردم روی گرداند،و به قضای حوایج آنها نپردازد؛خدای متعال نیز روز قیامت از حوایج او رو بپوشاند».
6-قال الصادق علیه السلام:
مَنْ وَلِیَ شَیْئاً مِنْ امُورِ الْمُسْلِمِینَ فَضَیَّعَهُمْ ضَیَّعَهُ اللّٰهُ (2).
«هر کس چیزی از امور مسلمین را عهدهدار شود و آن را ضایع نماید،خدای متعال نیز او را ضایع میگذارد».
7-قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله:
انَّ مِنْ اعْظَمَ النّٰاسِ عَذٰاباً یَوْمَ الْقِیٰامَةِ مَنْ اشْرَکَهُ اللّٰهَ فِی سُلْطٰانِهِ فَجٰارَ فِی حُکْمِهِ (3).
«نبی اکرم فرمود:از مردمان کسی عذابش در روز قیامت از همه بزرگتر و شدیدتر است،که خدا او را در سلطنت خود شریک کرده باشد و او در حکومت خود ظلم کند».
8-قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله:
رَجُلٰانٌ لٰا تَنٰالَهُمٰا شِفٰاعَتِی؛سُلْطٰانٌ عَسُوفٌ غَشُومٌ وَ غٰالَ فِی الدِّیْنِ وَ مٰارَقَ مِنْهُ (4).
«دو مردند که به شفاعت من نائل نمیشوند:سلطان ستمکار و ظالم،غلو کننده در دین و کسی که چون تیر از کمان از حدود دین خارج شود».
9-در نامهای که از سلمان به عمر نوشته شده آمده است:
وَ اشْهَدُ انّی سَمِعْتُهُ یَقُولُ مَنْ وَلِیَ سَبْعَةٌ مِنَ الْمُسْلِمینَ بَعْدِی ثُمَّ لَمْ یَعْدِلُ بَیْنَهُم لَقِیَ اللّٰهُ وَ هُوَ عَلَیْهِ غَضْبٰانٌ.
«خودم از نبی اکرم شنیدم که فرمود:
هر کس پس از من زمامدار هفت نفر از مسلمانان شود و بین آنان به عدل و داد رفتار نکند،خدا را ملاقات میکند در حالی که در حق او خشمناک است».
10-أَیُّمٰا ذُو بابٍ اغْلَقَ بٰابَه دُونَ ذَوِی الْحٰاجٰاتِ و الْخُلَّةُ وَ الْمَسْکَنَةُ،اَغْلَقَ اللّٰهُ بٰابَه عَنْ حٰاجَتِهِ وَ خُلَّتِهِ وَ مَسْکَنَتِهِ (1).
«هیچ زمامداری نیست که در خانه خود را روی حاجتمندان و محتاجان و درویشان ببندد،مگر این که خدا نیز درهای آسمان را در مقابل حاجت و نیازمندی و درویشی او ببندد (2)».
آیین مقدس اسلام،دین انفرادی و معنوی محض نیست،که تنها کارش انصراف انسان از دنیا و متوجه گردانیدن او به آخرت تنها باشد؛بلکه قبل از هر چیز یک دین اجتماعی بوده و برای هر قسمتی از شئون جامعه،قوانینی پیشنهاد کرده که فرزانگان و فیلسوفان همه در برابرش عاجزند.همت اسلام به تأمین سعادت آدمی در دو زندگی دنیا و آخرت مصروف میگردد،یعنی باید برای دنیا کار کرد چندان که گوئی همیشه زندهایم و برای آخرت آنچنان که گوئی فردا خواهیم مرد.
اسلام دینی است که خوشبختی آخرت را زائیده خوشبختی دنیا میداند،چه لازمه آن تقویت حق،اقدام به کار شایسته و تمایل به نیکی است.
هر کس در این دنیا نتواند لوازم سعادت آخرت را بیابد و کوردل باشد در آخرت نیز کور و گم کننده راه نجات،محشور خواهد شد.
بنابراین لازم است تمام ملل اسلامی به دنبال احراز ملیت ویژه از دست داده خود برگردند و هدف خود را برای تأمین حیات همه جانبه این آیه قرار دهد:
«تَعٰاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْویٰ وَ لاٰ تَعٰاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ» (1).
«و یکدیگر را بر انجام کارهای خیر و پرهیزکاری یاری نمایید،و یکدیگر را بر گناه و تجاوز یاری ندهید».
البته برای دریافت فرهنگ اسلام،باید از قرآن مجید و کلمات رهبران اسلامی؛یعنی پیامبر گرامی اسلام و اهل بیت علیهم السلام به طور جامع آگاه و سپس بدانها عمل کرد؛تا به هدفهای عالی و انسانی رسید.
برای دریافت کلمات پیشوایان عالیقدر اسلام و درک مفاهیم فرهنگ اسلام، به کتب اصیل روایی مراجعه نمایید؛زیرا در این مختصر گنجایش نشان دادن تمام برنامههای قرآن و روایات نیست.
1) (1)) -مائده (5):2.
اوضاع شگفتانگیز حیات،نشانگر این واقعیت است که هستی تمام موجودات جهان،بر پایه یک سلسله مقررات دقیق استوار است.
به وجود آمدن هر موجودی،بر اساس قوانینی محکم،و تداوم حیاتش نیز مرهون مقرراتی متین،و برنامههایی منظم است.
این اراده و مشیّت حضرت حق است که پدید آمدن موجود،باید با تکیه بر قانون،و ادامه هستیاش نیز متکی به مقررات معین باشد.
کوچکترین جزء تشکیل دهنده ساختمان جهان،تا مجموعه هستی،که هیچ یک از ابعادش بر حسابگران بشری معلوم نخواهد شد،دارای دقیقترین قوانین و نظامهای ثابت است.
قبل از این که دانش بشری،با همه وسعت پرده از این راز بردارد،مکتب الهی توسط سفیران پاک خدای متعال،این مسئله را بارها تذکر داد که:جهان بر پایه عدل و نظم استوار است و نظم و عدل چیزی جز مقررات و قوانین حاکم بر هستی نیست.
آثاری که از مکتب پاک پیامبران در قرآن و روایات،درباره جهان نقل شده است،گویای این واقعیت زیبا و مسئلهای بس مهم است.
از«اتُم»که یکی از کوچکترین عناصر اولیه تشکیل دهنده ساختمان هر موجودی است گرفته،تا موجودیت خود موجودات،اعم از آسمانهای
برافراشته،و تمام موجوداتی که در آنهاست،تا زمین و هر چه در آن است،از قبیل جماد،نبات،حیوان و ساختمان وجود انسان،همه و همه غرق در قانون و مقرراتند.
اگر قانون نبود هستی نبود و به تعبیر دیگر:اگر سلسله مقررات حاکم بر جهان نبود،موجودی قدم به عرصه حیات نمیگذاشت.
شما یک دانه کوچک نباتی را در نظر بگیرید،برای به وجود آمدنش چه مراحلی را پشت سر میگذارد،و برای ادامه هستی و به ثمر نشستنش چه مقرراتی بر او حاکمند.
مگر بدون قانون امکان به وجود آمدن چیزی هست ؟ مگر منهای قانون موجودی توان ادامه حیات و فعالیت را دارد ؟
راستی چه اعجابانگیز است که هر پدیدهای در میدان هستی پدید گردد،در راهی که برایش معین شده است قرار میگیرد،آنگاه هر چه را برای تداوم زندگیاش لازم است،از سفره گسترده حق برمیدارد و بعد از آن آثاری که باید از وجودش پدید آید بروز میدهد،و در این مسیر حیرتآور،کمترین فساد و هرج و مرج دیده نمیشود.این همه از برکت حکومت قانون بر طبق اراده الهی است.
قرآن مجید در این زمینه،دقیقترین و لطیفترین آیات را برای آگاهی بشر، که حاکی از اهمیّت قانون میباشد،نازل کرده است.میفرماید:
«رَبُّنَا الَّذِی أَعْطیٰ کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدیٰ» (1).
«گفت:پروردگار ما کسی است که به هر موجودی،آفرینش [ ویژه ] او را [ آن گونه که سزاوارش بود ] به وی عطا کرده،سپس هدایت نمود».
1) (1)) -طه (20):50.
«وَ السَّمٰاءَ رَفَعَهٰا وَ وَضَعَ الْمِیزٰانَ» (1).
«و آسمان را برافراشت و [ برای سنجش هر امر معنوی و مادی ] ترازو نهاد».
«وَ أَوْحیٰ فِی کُلِّ سَمٰاءٍ أَمْرَهٰا» (2).
«و در هر آسمانی کار آن را وحی کرد».
«إِنَّ اللّٰهَ فٰالِقُ الْحَبِّ وَ النَّویٰ» (3).
«بیتردید خدا شکافنده دانه و هسته است».
«مٰا مِنْ دَابَّةٍ إِلاّٰ هُوَ آخِذٌ بِنٰاصِیَتِهٰا» (4).
«هیچ جنبندهای نیست مگر اینکه او مهارش را به دست [ قدرت و فرمانروایی خود ] گرفته است».
«وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ» (5).
«و [ نیز ] در وجود شما [ نشانههایی است ] آیا نمیبینید ؟».
دقت در این گونه آیات،نشان میدهد که قانون بر تمام هستی گسترده است و توجه میدهد که بدون قانون،نه به وجود آمدن موجودی میسر است،و نه ادامه حیاتش امکان دارد.
مسئله هدایت در آیات،با توجه به روایات وارده از معصومان علیهم السلام و تحقیقات ارزنده مفسران،عبارت از قانونی است که در میدان زندگی هر موجودی به شکلی تجلی دارد.
انسان در میان موجودات جهان،موقعیتی ویژه و جایگاهی استثنایی دارد.از بسیاری از موجودات جهان برتر است،و هیچ موجودی در شرافت و برتری به پای او نمیرسد.
اعتبار ویژه انسان،در میان موجودات،به خاطر مایههای ارزندهای چون:
عقل،فطرت،وجدان و بویژه گوهر پر بهای«اختیار»است.بر اساس همین واقعیتهاست که قرآن مجید،از آدمی به عنوان موجودی با ارزش یاد کرده و میفرماید:
«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ» (1).
«که ما انسان را در نیکوترین نظم و اعتدال آفریدیم».
«إِنِّی جٰاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً» (2).
«و [ یاد کن ] هنگامی که پروردگارت به فرشتگان فرمود:مسلماً من جانشینی در زمین قرار خواهم داد».
«وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلیٰ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِیلاً» (3).
«به یقین فرزندان آدم را کرامت دادیم،و آنان را در خشکی و دریا [ بر مرکبهایی که در اختیارشان گذاشتیم ] سوار کردیم،و به آنان از نعمتهای پاکیزه روزی بخشیدیم،و آنان را بر بسیاری از آفریدههای خود برتری کامل دادیم».
بیتردید انسان در تولّد،مرگ و برپایی نظام جسمی،به قوانین تکوین متّکی است و در این مسئله با تمام موجودات عالم همسان و همراه میباشد؛ولی باید دانست که قوانین تکوین هرگز عامل شکوفا شدن،و تحصیل مایههای کرامت و فضیلت نیست و عقل،فطرت،وجدان و انسانیت انسان،با این نوع قوانین،به رشد و کمال نمیرسد،و هرگز گوهر پربهای اختیار با چنین قوانینی سازگار نبوده،و انسان در مسیری که برای آن به وجود آمده است قرار نمیگیرد (1).
انسان برای صعود بر قلّههای کمال،نیازمند قوانین دیگری است که او را در راه شکفته شدن اصالتهایش کمک کند و با عقل،وجدان و فطرتش تناسب داشته باشد.نیازمند قوانین و مقرراتی است که او را در مسیر عدل رهنمون شده و از او موجودی با فضیلت و بیدار و بینا بسازد.نیازمند حقایقی است که او را در مسیر تربیت الهی،اخلاق پاک،صفات حمیده قرار داده و وی را به کلمه طیبه تبدیل کند (2).
نیازمند قوانین و حدودی است که نگذارد از راه قسط و عدل منحرف شده و آلوده به تجاوز،ظلم،گناه و عصیان گردد.
1) (1)) -انسان موجودی است مرکّب از تن و روان.قانونهای تکوینی مربوط به بُعد جسمانی او و قوانین تشریعی مربوط به بُعد روحانی اوست.فرق میان قوانین تکوینی و تشریعی این است که قوانینی تکوینی مشترک میان انسان و سایر موجودات عالم است و ثانیاً در نوع استفاده از آن مجبور است و از خود اختیاری ندارد؛اما قوانین تشریعی اولاً ویژه انسان است و سایر موجودات از آن بهرهای ندارند ثانیاً در نوع استفاده از آن جبری در کار نبوده و گوهر اختیار یکه تاز میدان است. به طور کلی اختیار،عامل ایجاد تکلیف است و عمل به وظایف و قوانین تشریعی محصول همان اختیار است؛به همین منظور سایر موجودات عالم که از زندگی جبری برخوردارند و مشمول قوانین تکوینی،هرگز سقوط و انحطاط ندارند؛چرا که اختیار ندارند؛اما انسان با اختیاری که دارد در هر لحظه زندگیش میتواند راه کمال را بپیماید و یا سقوط کند.این همه،ارزش قوانین تشریعی است که محصول اختیار میباشد.
2) (2)) - «أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی السَّمٰاءِ» [ ابراهیم (14):24 ].
نیازمند برنامههایی است که او را در حفظ حقوق خود،و دیگران کمک دهد و از انسان موجودی الهی به وجود آورد.
نیازمند واقعیاتی است که بتواند در سایه آن،حکیمانه زندگی کند و به طور عادلانه نیازمندیهای خود را از سفره خلقت،تأمین کرده و مازداش را در راه خدا خرج کند.
نیازمند مسائلی است که از او منبعی از عشق و محبت،صفا و صمیمیت،وفا و جوانمردی بسازد،تا همچون،شمع در راه رسیدن دیگران به رشد و کمال بسوزد.
نیازمند حقایقی است که بتواند در سایه آن،خیر دنیا و آخرت خود و دیگران را تأمین کند.
بدون شک وضع چنین قانونی،با این همه گستردگی،کار خود او نیست ؟ او با عقل و دانش محدودش،کجا میتواند قوانینی به وجود آورد که شامل تمام ابعاد حیات گردد ؟ و بر فرض به وجود آوردن،چه ضمانتی برای اجرای آن خواهد داشت ؟
قانونگذار در این مسیر،باید کسی باشد که بر اوضاع هستی،و جسم و جان و عقل بشر و همه نیازهای انسان احاطه داشته باشد؛تا با ارائه چنین قانون جامعی،بین انسان و جهان،انسان و انسان،انسان و عقل،و روان و جسمش هماهنگی برقرار کند.و از آدمی موجودی عادل و عدالتپرور بسازد،تا از این طریق خیر دنیا و آخرتش تأمین گردد.چنین قانونگذاری جز خدای عالم آفرین نمیباشد،و به حق باید گفت:جعل و وضع قانون،وقف حریم مقدس کبریایی اوست.
این نکته را نباید از نظر دور داشت،که از روزی که بشر در مسئله جعل
قانون،به خودسری پرداخت و در برابر حق،عَلم استقلال برافراشت و خود را ولیّ خود دانست،و برای تأمین قانون به خود تکیه زد،تا به امروز که هزاران سال میگذرد،نتوانسته است قوانین متین،محکم و مقررات حکیمانهای که به تمام زوایای حیاتش گسترده باشد،و او را با جهان،خالق جهان،با انسان و با خودش هماهنگ کند،به وجود آورد.
انسان در این زمینه نه این که موفق نبود؛بلکه به وضع قوانین ناقص و معیوب و ظالمانهای دست زده،و از این طریق هم خود را به فساد و تباهی کشانده و هم به اشاعه فساد در کلیه جوانب حیات کمک کرده است،و به دنبال این خودسری چه حقوقی که از انسانهای مظلوم پایمال نکرد و چه ستمها و ظلمها و جنایتهایی که بر انسان نرفت ؟ !
البته در میان قوانینی که وضع کرده،اگر قانون عادلانهای هم بوده،به خاطر فاسد بودن مجریان،اجرا نشده و آن قانون جز زینتی بر صفحهها چیزی نبوده است.به علاوه نمیتوان گفت او واضع قوانین عادلانه بوده؛زیرا کلیه مقررات صحیح بشری،ریشه در فرهنگ الهی،و پیام رسولان خدای متعال دارد.
در هر صورت بشر برای دست یافتن به کاملترین و بهترین قانون،باید روی به جانب حق کند و از طریق سفیران پاک الهی و امامان معصوم علیهم السلام با قوانین بافته از عدالت و عشق،اتصال عقیدتی و عملی پیدا کند.
مجموع قوانین خدای متعال،عبارت از وحی او به رسولان و گفتار پیامبران و امامان علیهم السلام است.
گفتیم که نیاز بشر،به قانون تشریعی،یک نیاز حتمی و ضروری است،که تنها تأمین کننده این نیاز خداست.
اکنون باید بررسی کرد که چگونه انسان میتواند با قوانین الهی ارتباط پیدا
کند ؟ باید گفت:از آنجا که انسان نمیتواند با خدای بزرگ تماس مستقیم داشته باشد،عقلاً لزوم بعثت سفیران الهی ثابت میشود؛یعنی برانگیخته شدن انسانهایی جامع و کامل تا واسطه بین انسان و خدا باشند.
بر مبنای همین احتیاج است که از میان انسانها،بهترین و عالمترین و کاملترین آنان مبعوث به رسالت شدند،تا با اتصالی که به غیب داشتند،وحی را که مجموعه قوانین تشریعی است،برای بشر به ارمغان آورند.در این مسیر خود پیامبران هم مجاز شدند که آنچه را به مصلحت امّت دیدند،اجرای آن را از امّت بخواهند و هر چه را به ضرر آنان تشخیص دادند،آن را بر امّت حرام کنند.
خدای متعال هم مصلحت اندیشی انبیا را مصلحت اندیشی خود دانست و کلام آنان را مساوی با وحی قرار داد:
«وَ مٰا آتٰاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» (1).
«و [ از اموال و احکام و معارف دینی ] آنچه را پیامبر به شما عطا کرد بگیرید و از آنچه شما را نهی کرد،باز ایستید».
«وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ* إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ» (2).
«و از روی هوا و هوس سخن نمیگوید.*گفتار او چیزی جز وحی که به او نازل میشود،نیست».
«مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اللّٰهَ» (3).
«هر که از پیامبر اطاعت کند،در حقیقت از خدا اطاعت کرده».
از سبک و سیاق این آیات استفاده میشود،که انبیا مفسر و توضیح دهنده
وحی هستند،و بدون بیان آنان دسترسی به حقیقت وحی ممکن نیست.
البته با بعثت رسول اکرم و نزول قرآن،تمام مردم دعوت به پیروی از کتاب خدا و رسول اسلام شدند؛زیرا قرآن و رسالت پیامبر اسلام در بردارنده فرهنگ تمام انبیا و کتب آسمانی گذشته بود (1).
از آنجا که کتاب و آیین رسول اسلام،کامل و جامع بود،مکتبش ابدی گشت و پیامبری به او خاتمه پیدا کرد (2).
قرآن مجید که قانون اساسی اسلام بود،منعکس کننده تمام مسائل لازم،در جهت بهبود حیات بشر بود،که بهترین راه زندگی را برای انسان ترسیم نمود.
«إِنَّ هٰذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ وَ یُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً کَبِیراً» (3).
«بیتردید این قرآن به استوارترین آیین هدایت میکند،و به مؤمنانی که کارهای شایسته انجام میدهند،مژده میدهد که برای آنان پاداشی بزرگ است».
قرآن ذلت اقوام گذشته را به عنوان درس برای آیندگان،و آئینه عبرت برای
1) (1)) -خدای متعال در آیه 13 سوره شوری میفرماید: «شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ مٰا وَصّٰی بِهِ نُوحاً وَ الَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ وَ مٰا وَصَّیْنٰا بِهِ إِبْرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ وَ عِیسیٰ أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَ لاٰ تَتَفَرَّقُوا فِیهِ» . «آیینی را برای شما تشریع کرد که به نوح توصیه کرده بود و آنچه را بر تو وحی فرستادیم و به ابراهیم و به ابراهیم و موسی و عیسی سفارش کردیم این بود که:دین را بر پا دارید و در آن تفرقهای ایجاد نکنید».
2) (2)) -خدای متعال در قرآن تصریح کرده است: «مٰا کٰانَ مُحَمَّدٌ أَبٰا أَحَدٍ مِنْ رِجٰالِکُمْ وَ لٰکِنْ رَسُولَ اللّٰهِ وَ خٰاتَمَ النَّبِیِّینَ» [ احزاب (33):40 ]. «محمد پدر هیچ یک از مردان شما نبوده و نیست؛ولی رسول خدا و ختم کننده.و آخرین پیامبران است».
3) (3)) -اسراء (17):9.
پندگیرندگان بازگو کرده است:
«لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ» (1).
قرآن به بازگو کردن مسائل مهمی که،انبیای گذشته برای تأمین سلامت همهجانبه بشر گفته بودند اقدام کرد،و از این راه بین انسان و انبیای گذشته ایجاد پیوند نمود.
قرآن به بیان مسائل اجتماعی،برای سالم سازی محیط جامعه برخاست،تا بشر با اجرای آن دستورات،بنیاد جامعه را بر اساس عدل و حکومت استوار کند و از امّت و جامعه خیر امّت (2)و امّت وسط (3)بسازد.
قرآن مجید برای تشکیل خانوادهای سالم،مقررات بسیار مهمی ارائه کرد، و اهل بیت رسول اکرم را به عنوان بهترین خانواده قرآن ساخته،معرفی نمود:
«إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» (4).
«خدا فقط میخواهد هرگونه پلیدی را از شما اهل بیت [ که به روایت شیعه و سنی محمّد،علی،فاطمه،حسن و حسین علیهم السلاماند ] بِزُداید، و شما را چنان که شایسته است [ از همه گناهان و معاصی ] پاک و پاکیزهگرداند».
قرآن مجید برای برپایی حکومت عدل و قسط،و به عبارت دیگر؛حکومت الهی و اسلامی،انسان را به پاکترین خط سیاست و کشورداری و اداره امور جامعه رهنمون شده،و در این زمینه حکومت را امانت خدا و حاکم واجد شرایط
را امین حق و جامعه را صاحب امانت دانسته،و اجرای عدالت را در همه زمینهها،در حقیقت رد امانت به اهلش به حساب آورده است.خدای بزرگ دراینباره در قرآن مجید چنین فرموده است:
«إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمٰانٰاتِ إِلیٰ أَهْلِهٰا وَ إِذٰا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّٰاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ» (1).
«خدا قاطعانه به شما فرمان میدهد که:امانتها را به صاحبانش بازگردانید و هنگامی که میان مردم داوری میکنید،به عدالت داوری کنید».
روی این حساب،انبیا را بهترین و شایستهترین فرد برای تشکیل چنین حکومتی میداند؛زیرا آنان واجد شرایط هستند و آنان امین حق در حکومتند، و پس از آنان ائمه معصومین و بعد از آنان فقهای جامع الشرایط،که همه رهروان راه انبیا هستند،و بدون شک جز به وسیله این سه گروه که امینان حقند،عدل و داد که امانت حق تعالی است،به جامعه نخواهد رسید.
قرآن برای رشد عقل و خرد،از مردم دعوت میکند تا به آثار الهی در خانه خلقت بیندیشند،و از این راه تمام درهای علوم مادی و معنوی را به روی خود باز کنند.
قرآن کریم خود را شفای دردها و علاجکننده بیماریهای روحی و قلبی، و دردهای خانوادگی و اجتماعی میداند؛آنجا که میفرماید:
«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ» (2).
قرآن مجید در امر اقتصاد،مردم را به سعی و کوشش دعوت کرده،و محصول
فعالیت انسان را از آن انسان دانسته است:
«وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ» (1).
و او را به مسئله زراعت،دامداری،تجارت و صنعت تشویق نموده است و آباد کردن زمین را از وظایف لازم او دانسته است:
«هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَکُمْ فِیهٰا» (2).
قرآن مجید برای اصلاح اخلاق مردم،و آراسته شدنشان به محاسن اخلاقی و پاک شدنشان از رذایل روانی،بهترین برنامهها و قوانین را ارائه فرموده و اخلاق پیامبر بزرگ که سراسر پاکی و فضیلت بود را به عنوان خلق عظیم یاد کرده است:
«إِنَّکَ لَعَلیٰ خُلُقٍ عَظِیمٍ» (3).
قرآن مجید با بیان صفات پاک حق،و نازل نمودن صدها آیه در شناساندن خدای متعال،با شرک و طاغوتپرستی به مبارزهای سخت و کوبنده برخاست و زمینه تجلّی توحید خالص را،در عقاید و اعمال مردم آماده کرد،و در سایه این گونه آیات،انسانهایی موحّد،والا،ارزنده و پر ارج،به جامعه بشری تحویل داد.
قرآن مجید نزدیک به هزار آیه درباره سیر انسان از مرگ تا قیامت،و از قیامت تا بهشت یا جهنم ارائه کرد،و از این طریق به تربیت نفوس و تزکیه روان آدمی اقدام کرده و خدمتی بس گرانبها به انسان ارزانی داشت.
در هر صورت قرآن مجید بنا به فرموده امیر مؤمنان علیه السلام کتابی است که تجلی علم خدا،در زندگی انسانها و هادی بشر بسوی هر خیر و بازدارنده انسان از هر شری است (1).
و به قول رسول گرامی اسلام:
ظٰاهِرُهُ انیقٌ،وَ بٰاطِنُهُ عَمیقٌ،لَهُ نُجُومٌ وَ عَلیٰ نُجُومِهِ نُجُومٌ،لٰا تُحْصی عَجٰائِبُهُ وَ لا تُبْلی غَرٰائِبُهُ فیهِ مَصابِیحُ الهُدیٰ وَ مَنارُ الْحِکْمَةِ وَ دَلیلٌ عَلَی الْمَعْرِفَةِ لِمَنْ عَرَفَ الصِّفَةَ (2).
«ظاهر این کتاب خرم و زیباست و باطنش ژرف و عمیق،آن چنان که از دسترس بلند پروازترین اندیشههای بشری بیرون است؛دارای اخترانی است، و هر اخترش را نیز اخترانی است.شگفتیهای این کتاب شماره نشوند، و تازههایش کهنه نگردد.چراغهای هدایت در آن است،و فروزانگاه حکمت این کتاب والاست؛دلیل معرفت است برای کسی که راه آن را بداند».
و یا به قول خود قرآن در آیه 7 از سوره آل عمران:
«مِنْهُ آیٰاتٌ مُحْکَمٰاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتٰابِ وَ أُخَرُ مُتَشٰابِهٰاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ ابْتِغٰاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغٰاءَ تَأْوِیلِهِ وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّٰهُ وَ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ» (3).
«اوست که این کتاب را بر تو نازل کرد که بخشی از آن کتاب،آیات محکم است [ کلمات صریح و معانیِ روشن ] آنها اصل و اساس کتاباند،و بخشی دیگر آیات متشابه است [ که کلماتش غیر صریح و معانیاش مختلف
و گوناگون است و جز به وسیله آیات محکم و روایات استوار تفسیر نمیشود ] ولی کسانی که در قلوبشان انحراف [ از هدایت الهی ] است برای فتنهانگیزی و طلب تفسیرِ [ نادرست و به تردید انداختن مردم و گمراه کردن آنان ] از آیات متشابهش پیروی میکنند،و حال آنکه تفسیر واقعی و حقیقی آنها را جز خدا نمیداند.و ثابت قدمان در دانش [ و چیرهدستان در بینش ] میگویند:ما به آن ایمان آوردیم،همه [ چه محکم،چه متشابه ] از سوی پروردگار ماست.
و [ این حقیقت را ] جز صاحبان خرد متذکّر نمیشوند».
و باز به قول امیر مؤمنان علیه السلام که به عبد اللّٰه بن عباس فرمود:
لٰا تُخٰاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ،فَاِنَّ الْقُرْآنَ حَمّٰالٌ ذُو وُجْوهٍ تَقُولُ وَ یَقُولُونَ (1).
«با دشمن با قرآن به مخاصمه برنخیز،زیرا آیات قرآن حمل کننده معانی متعددی است،تو میخواهی حقیقتی را از قرآن بگویی،آنان چیز دیگری میگویند».
و باز به قول علی علیه السلام:
فَجٰاءَهُمْ بِتَصدیقِ الَّذی بَیْنَ یَدَیْهِ،وَ النُّورِ المُقْتَدی بِهِ،ذٰلِکَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ یَنْطِقَ وَ لٰکِنْ اخْبِرُکُمْ عَنْهُ (2).
«(رسول خدا آمد در حالی که محتوای اساسش برای مردم) تصدیق کتابهای پیشین بود و نوری که باید به آن اقتدا کنند این نور همان قرآن است، آن را به سخن آرید،گرچه با زبان عادی سخن نمیگوید اما من از جانب او شما را آگاهی میدهم».
با توجه به این گونه آیات،روایات و مسائلی که در نهج البلاغه درباره قرآن
آمده است،آیا رسیدن به قعر قرآن و درک مفاهیم بلند آسمانی آن،درخور فکر محدود و عقل ناقص و نارسای انسان است ؟ !
آیا بدون معلّمی برای تعلیم قرآن و معانی عمیقش،فهم قرآن امکان دارد ؟
آیا به سطح و عمق این دریای بیکرانه،ژرف،بدون کشتی فکر پیامبر و اهل بیت معصومش،میتوان رسید؛پیامبری که قرآن مجید در سورههای بقره، آل عمران و جمعه او را معلم قرآن معرفی کرده و از امامان بعد از او«راسخون در علم»و«اهل ذکر»یاد کرده است.
بنابراین اطاعت از پیامبر و امامانی که علومشان ما فوق علوم بشری است، عقلاً و شرعاً بر همه انسانها واجب است.
رسول گرامی اسلام در طول 23 سال رسالت پر ثمر خود،حقایق قرآن و نحوه عمل به آن را به مردم تعلیم داد.در این مسیر امیر مؤمنان علی علیه السلام بیش از همه مسلمین،از این سرچشمه کمال فیض و دریای بیساحل علماً و عملاً بهرهمند شد (1)و به خاطر علم،عمل،معرفت و دانشش،از طرف خدای بزرگ
1) (1)) -امیر مؤمنان علیه السلام در خطبه 192 نهج البلاغه به این دوران حساس اشاره کرده و میفرماید: وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعی مِنْ رَسُولِ اللّٰهِ بِالْقِرابَةِ الْقَریْبةِ وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِیصَةِ،وَضَعَنی فی حِجْرِهِ وَ انَا وَلَدٌ یَضُمُّنی الیٰ صَدْرِهِ وَ یَکْنُفُنیِ فی فِرٰاشِهِ وَ یُمِسُّنی جَسَدَهُ وَ یُشِمُّنی عَرْفَهُ وَ کٰانَ یَمْضَعُ الشَّیءَ ثُمَّ یُلْقِمُنِیهِ وَ مٰا وَجَدَ لی کَذْبَةً فی قَوْلٍ وَ لا خَطْلَةً فی فِعْلٌ... وَ لَقَدْ کُنْتُ اتَّبِعُهُ اتِّبٰاعَ الْفَصِیلِ اثَرَ امِّهِ،یَرْفَعُ لی فی کُلِّ یَوْمٍ مِنْ اخْلٰاقِهِ عِلْماً وَ یَأْمُرُنی بِالْأقتِدٰاءِ بِهِ. «شما به خوبی موقعیّت مرا از نظر خویشاوندی و قرابت و منزلت و مقام ویژه نسبت به رسول خدا میدانید،او مرا در دامن خویش پرورش داد.من کودک بودم و او مرا در آغوش خویش میفشرد و در استراحتگاه مخصوص خود جای میداد،مرا به سینه میچسبانید و من بوی پاکیزه او را استشمام میکردم،غذا را میجوید و در دهان من میگذاشت،هرگز دروغی در گفتارم نیافت و اشتباهی در کردارم پیدا ننمود.من مانند بچه شتری که مادرش را دنبال میکند،شبانهروز به دنبال آن حضرت حرکت میکردم،و او هر روز نکته تازهای از اخلاق نیک را برای من آشکار مینمود و مرا فرمان میداد تا به او اقتدا کنم...». «ابن ابی الحدید»که از عالمان مشهور علمای سنی است در شرح نهج البلاغه ج 20،ص 316 آورده است که حضرت فرمود: وَ لَاَقُولَنَّ مٰا لَمْ اقُلْهُ لِاَحَدٍ قَبْلَ هٰذا الْیَوْمِ: هم اینک مطلبی را میگویم که تا بحال به کسی نگفتهام: سَأَلْتُهُ مَرَّةً انْ یَدْعُوَ لِی بِالْمَغْفِرَةِ فَقال:اَفْعَلُ،ثُمَّ قٰامَ فَصَلیّٰ،فَلَمّٰا رَفَعَ یَدَهُ بِالدُّعٰاءِ اسْتَمَعْتُ الَیْهِ فَاِذاً هُوَ قٰائِلٌ:«اللّٰهُمَّ بِحَقِّ عَلِیٍّ عِنْدَکَ اغْفِرْ لِعَلَیٍّ». فَقُلْتُ:یا رسول اللّٰه ! مٰا هٰذا الدُّعٰاءُ ؟ فَقٰالَ«أَ وَ أَحَدٌ اکْرَمُ مِنْکَ عَلَیْهِ فاسْتَشْفِعَ بِهِ الَیْهِ. یک بار از رسول خدا خواستم تا از خدا برایم طلب مغفرت کند.فرمود:چنین خواهم کرد.پس برخاست و نماز گزارد،آنگاه دستهایش را به دعا گشود و برایم دعا کرد.من به دعای حضرتش گوش میدادم شنیدم که فرمود:«پروردگارا ! تو را به مقام و قرب و منزلت«علی»سوگند میدهم که علی را مشمول عفو و غفران خود قرار دهی». گفتم:ای رسول خدا ! این چه دعایی است ؟ فرمود:مگر کسی گرامیتر از تو در پیشگاه الهی هست تا او را شفیع درگاهش قرار دهم ؟».
برای رهبری امت،پس از پیامبر انتخاب گردید.پس از علی علیه السلام یازده فرزند او به دستور خدا و اعلام پیامبر،به رهبری امّت انتخاب شدند و قرآن مجید به حکم آیه شریفه:
«أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» (1).
پیروی از امامان معصوم را واجب شمرد.
امامان بزرگوار در طول امامت خود،به حکم خدای بزرگ،همان وظیفه رسول گرامی اسلام را که سرپرستی جامعه،و هدایت آنان به سوی رشد و کمال بود،دنبال کردند و در این راه،به خاطر موانعی که دشمنان خدا ایجاد کردند به انواع مصایب و آلام دچار شدند.
1) (1)) -«از خدا اطاعت کنید و [ نیز ] از پیامبر و صاحبان امر خودتان [ که امامان از اهل بیت و هم چون پیامبر دارای مقام عصمتاند ] اطاعت کنید»[ نساء (4):59 ].
رنج امامان،پس از رحلت پیامبر شروع و تا غیبت امام دوازدهم (عج) ادامه یافت؛ولی پیشوایان امّت،لحظهای از مسئولیت عظیمی که بر عهده داشتند، چشم نپوشیده و برای برگرداندن حق به مسیر خودش،کوشش فراوانی کردند و در این راه نصیبی جز زجر،تبعید،زندان و شهادت نداشتند (1).
1) (1)) -ماجرای غدیر و انتخاب جانشینی امیر مؤمنان علیه السلام در روز 18 ذی حجه سال دهم هجری به دستور خدای متعال صورت گرفت.در این مراسم 120 هزار نفر بیعت کردند و این واقعه در حالی صورت گرفت که تنها 69 روز به پایان زندگانی رسول گرامی اسلام باقی مانده بود.پس از رحلت جانسوز نبی گرامی اسلام،مشتی دنیاپرست پلید تمام غیرت و مردانگی خود را در کاسهای از شراب دنیاپرستی سرکشیدند و در سقیفه بنی ساعده کردند آنچه کردند. سردمداران سقیفه خانه وحی را مورد هجوم قرار دادند و حرمت ام الائمه فاطمه زهرا سلام اللّٰه علیها را شکستند.محسنش را سقط کردند و خانهاش را به آتش کشیدند.امیر مؤمنان علیه السلام را دست بستند و بیعت خود را زیر پا لگدمال کردند،این ماجرای شوم به پشتیبانی سکوت مردم تقویت یافت و غاصبان خلافت بر مسند امامت جا خوش کردند.قریب به 25 سال امام علی علیه السلام را از حکومت ظاهری محروم ساختند و سرانجام با بالا بردن پیراهن عثمان زمینه شهادتش را فراهم نمودند.امیر مؤمنان علیه السلام در مدت حکومت الهی خود همواره با مشکلات و معضلات منافقان و دنیاپرستان روبرو بود،و در این مدت کوتاه جز سرکوب کردن فتنهها و اصلاح فرهنگ غریب مردم که آثار و پیآمدهای فرهنگ غلط غاصبان خلافت بود مشغولیتی نداشت.پس از شهادت امام علی علیه السلام،امام مجتبی علیه السلام بر مسند امامت نشست؛اما دیری نپایید که بر اثر عدم همکاری و یاری مردم،حضرت را به صلح کشاندند و خانهنشینی حضرتش را به تماشا نشستند.هنوز خون فرق مبارک امیر مؤمنان علیه السلام و جگر پاره پاره امام مجتبی علیه السلام خشک نشده بود که همین مردم کمر به قتل جگر گوشه مصطفی،حسین علیه السلام زدند.او را غریبانه در کربلا متوقف کردند و با لبان تشنه سر بریدند.این حادثه تلخ در کمتر از 50 سال بعد از رحلت جانسوز پیامبر اسلام اتفاق افتاد. پس از حادثه عاشورا و سرنگونی حکومت بنی امیه،سفّاکان بنی العباس بر سر کار آمدند و در عمل نشان دادند که در رذالت و پستی گوی سبقت را از بنی امیه ربودهاند.دوران امام سجاد علیه السلام تا امام عسکری علیه السلام در شرایط بسیار سختی گذشت تا جایی که هر کسی را به جرم محبّت اهل بیت علیهم السلام دستگیر میکردند و اموالش را به غارت میبردند. عمده فعالیتهای اهل بیت علیهم السلام در این دوران پر خفقان در زیر چتر تقیّه و یا مخفیانه صورت میگرفت.در این قسمت به نوع فعالیت اهل بیت علیهم السلام به طور فهرستوار توجه کنید: امام سجاد علیه السلام؛با انشاء دعا و مناجات پرده از جنایات ظالمان برمیداشت،و نیز با گریه مداوم خود،خاطره حادثه عاشورا را زنده نگه میداشت. امام باقر و امام صادق علیهما السلام؛با تشکیل کرسی درس و تربیت شاگردان اقدامات فرهنگی خود را شکل میبخشیدند. امام کاظم علیه السلام؛غیر از دورانی که در زندان حبس بودند ادامه مکتب علمی پدر بزرگوار خود را فراهم آورد و با انتخاب افرادی مطمئن در دستگاه هارون (مانند:علی بن یقطین که سمت وزارت حکومت هارون را بر عهده داشت) فعالیت میکرد. امام رضا علیه السلام؛پس از فراخوانی به طوس با شرکت اجباری یا اختیاری در مناظرات علمی پرده از حقایق برمیداشت. امام جواد علیه السلام؛نیز راه پدر را ادامه داد و با انتخاب وکلای مطمئن هدایت مردم را ثمر بخشید. امام هادی علیه السلام؛در سختترین دوران زندگی میکرد و متوکل عباسی که از سفاکترین خلفا و غاصبان خلافت بود،امام علیه السلام را به شدت تحت کنترل گرفته بود؛اما با این همه امام علیه السلام دست از فعالیت نکشید و همچنان رهبری شیعیان را بعهده داشت. امام عسکری علیه السلام،با فعالیت بیدریغ خویش زمینه غیبت امام عصر علیه السلام را فراهم آورد و در سختترین شرایط به شهادت رسید.
این رهبری که از زمان آدم شروع شده بود،به غیبت امام عصر خاتمه پیدا نمیکرد،بلکه خطی بود که باید تا قیامت ادامه مییافت،تا انسان بدون سرپرست الهی نباشد و حجت هم بر او تمام شده و زمینه تشخیص حق را از باطل داشته باشد.
به همین خاطر امامان بزرگوار،مردم را برای بعد از خود به فقیه جامع الشرایط ارجاع داده و او را در هر عصری به عنوان نائب خود و رهبر مسلمین معرفی کردند.
ناگفته نماند،تا زمانی که پیامبر و امامان در بین مردم بودند،دریافت عین حقیقت در امور شخصی و اجتماعی کار مشکلی نبود؛اما پس از پیامبر و امامان
والا مقام،و بویژه از شروع غیبت کبرای امام عصر،با توجه به هجوم فرهنگهای بیگانه در عصر اموی و عباسی،و وارد شدن مسائل غیر اسلامی به عنوان قواعد دینی،در تفسیر و حدیث و بویژه با اضافه شدن احادیث ساختگی به دست جنایتکاران حزب ننگین اموی و عباسی،نیاز رجوع به متخصص برای تشخیص حق از باطل،و قبول رهبری متخصص در همه شئون زندگی،هم چون نیاز به پیامبر و امام احساس شد،و از طرفی هم قرآن و امامان رجوع به چنین متخصصی را واجب و لازم اعلام کرده بودند،روی این حساب مسئله با عظمت اجتهاد و مجتهد و فقیه جامع الشرایط،در خط پاک اسلام؛یعنی تشیع سرخ تجلی کرد (1).
1) (1)) - «فَلَوْ لاٰ نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طٰائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذٰا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ [ توبه (9):122 ]. «و مؤمنان را نسزد که همگی [ به سوی جهاد ] بیرون روند؛چرا از هر جمیعتی گروهی [ به سوی پیامبر ] کوچ نمیکنند تا در دین آگاهی یابند و قوم خود را هنگامی که به سوی آنان بازگشتند،بیم دهند باشد که [ از مخالفت با خدا و عذاب او ] بپرهیزند». «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ»* [ أنبیاء (21):7 و نحل (16):43 ]. «اگر نمیدانید از دانایان [ به کتابهای آسمانی و آگاهان به اخبار پیشینیان ] بپرسید [ که همه پیامبران از جنس خود بشر بودند،نه فرشته ]». قال العسکری علیه السلام: فَأَمّٰا مَنْ کٰانَ مِنَ الْفُقَهٰاءِ صٰائَناً لِنَفْسِهِ حٰافِظاً لِدِیْنِهِ مُخٰالِفاً عَلیٰ هَواهُ مُطیْعاً لِاَمْرِ مَولٰاهُ فَلِلْعَوٰامِ انْ یُقَلِّدوه. «اما هر فقیهی که خویشتندار و نگهبان دین خود باشد و با هوای نفسش بستیزد و مطیع فرمان مولا باشد بر عوام لازم است که از او تقلید کنند.»الاحتجاج:510/2 و وسائل الشیعه:131/27،حدیث 23401. شهید مطهری رضوان اللّٰه علیه در کتاب ارزشمند«ختم نبوت»میفرماید: اوّلین پست و مقامی که در دوره خاتمیت از پیامبران (و اهل بیت علیهم السلام) به عالمان انتقال مییابد پست دعوت،تبلیغ ارشاد و مبارزه با تحریفها و بدعتهاست.توده بشر در همه دورهها نیازمند دعوت و ارشاد است.قرآن با کمال صراحت این وظیفه را بر عهده گروهی از خود امّت میگذارد. «وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ» [آل عمران (3):104 ]. «و باید از شما گروهی باشند که [ همه مردم را ] به سوی خیر [ اتحاد،اتفاق،الفت،برادری،مواسات و درستی ] دعوت نمایند،و به کار شایسته و پسندیده وادارند،و از کار ناپسند و زشت بازدارند؛و اینانند که یقیناً رستگارند».
فقیه جامع الشرایط،شخصیت والایی است،که در فهم قرآن و روایات و تشخیص مسائل حق از باطل،و اسلامی از غیر اسلامی،از همه امّت ورزیدهتر و داناتر،و به احکام پاک خدای متعال آشناتر است،و در شجاعت و عدالت،زهد و تقوا،عمل و عبادت در رأس امّت قرار دارد.
فقیه جامع الشرایط،امّت را در برابر هجوم طاغوتها و فرهنگهای ضد خدا،از افتادن به وادی ضلالت و هلاکت حفظ میکند.
آن آیات و روایات و اخباری که در همه موارد،رجوع به پیامبر و امام را لازم میداند،همانها رجوع به فقیه جامع الشرایط را واجب میدانند.
فقیهان جامع الشرایط،در حفظ راه خدا و در مسیر فراهم کردن زمینهای برای اجرای قرآن،سنت پیامبر و فرهنگ امامان،رنجهای سنگین و خطرات عظیمی را تحمّل کرده و در این راه زندانیان،تبعیدیان و شهیدان بسیاری را تقدیم اللّٰه کردند.
فقیهان جامع الشرایط شیعه،در بحث و استدلال برای اثبات حق،و بازگو کردن معارف اسلامی،از ورزیدهترین افراد امّت بودند.
فقیهان جامع الشرایط،در راه بسط فقه و تفسیر قرآن و توضیح روایات و جمع معارف الهی و حفظ آن بر اساس آیات قرآن،به خدمات پر ارجی موفق شدند،و در این راه هزاران کتب فقهی،تفسیری،اصولی،کلامی،ادبی، تاریخی،روایی و علمی از خود به یادگار گذاشتند.در این زمینه کافی است به
کتاب پر قیمت«الذریعه»و«اعیان الشیعه»و«الغدیر»مراجعه کنید.
اگر زحمات پر بهای فقهای جامع الشرایط شیعه و آثار علمی و فقهی و تفسیری آنان نبود،امروز کسی از اسلام واقعی خبر نداشت،و بدون شک آیین پر ارزش اسلام،دچار همان بلای غیر قابل علاج یهودیت و مسیحیت میشد.
فقه و فقیه یعنی سنت پیامبر،یعنی فرهنگ امامان،یعنی معارف پاک الهی و با بودن فقه به عنوان قانون حیات،و فقیه جامع الشرایط به عنوان کاشف قوانین تشریعی،جعل قانون و رهبری برای کسی معنا ندارد.
فقهای شورای نگهبان برای همین منظور در مجلس شورای اسلامی قرار دارند،که قانون خلاف فقه را با کمال شجاعت رد کرده و آن را از اعتبار و ارزش بیاندازند.به همین خاطر اکثر قوانین دولتهای گذشته که خارج از خطّ رهبری فقیه جامع الشرایط بوده است،خود به خود باطل قلمداد شده است.
فقه و فقیه مبیّن و مفسّر قرآن و روایاتاند،و در هر زمانی با نیروی اجتهاد مورد قبول قرآن،میتوانند قانون لازم را در برابر حوادث جدید،به مردم ارائه کنند.چه بسا این گونه احکام،جامعه اسلامی را از سقوط حتمی نجات دهد.
فتوای معروف«تحریم تنباکو»و بسیاری از فتاوای مجتهد عالی مقام،فقیه بینظیر،نعمت بیمانند حق در قرون اخیر،بتشکن زمان،رهبر اسلامیان، مظهر رحمت و غضب حق،رعد توفنده الهی علیه ستم،نجاتبخش امت از خطر استبداد و استعمار حضرت آیت اللّٰه العظمی امام خمینی روحی له الفداء از همان قبیل است.
مسئله اجتهاد و مجتهد،از افتخارات بینظیر فرهنگ پر ارزش شیعه است و شیعه در طول این 14 قرن،منافع سرشاری از این راه کسب کرده است.
شیعه با داشتن مجتهد،هیچگاه به بن بست قانونی نمیرسد و در برابر هر برنامهای که پیش بیاید،راه جعل قانون،برابر با خواسته خدای متعال بزرگ را
دارد (1).
اطاعت و پیروی از فقیه جامع الشرایط،به حکم قرآن و روایات از اعظم واجبات الهیّه،و پیروی از فقیه،پیروی از امام عصر،و پیروی از امام عصر، پیروی از پیامبر و پیروی از پیامبر،پیروی از خداست:
«مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اللّٰهَ» (2).
با توجه به مسئله وحی،که محصول آن قرآن مجید است،و روایات و اخباری که در کتب معتبر حدیث تدوین شده است،و کتابهای ارزندهای که به عنوان کتب فقهی در سایه اجتهاد فقهای جامع الشرایط نوشته شده است، باید گفت:مکتب پر بهای اسلام در کلیّه ابعاد حیات،کاملترین قوانین را به جامعه بشری عطا فرموده است.
یکی از مهمترین ابعاد قانونی مکتب الهی،«قانون قضا»است که از هر قسمت آن نور عدالت جلوهگر است.
1) (1)) -منظور از قانون،قوانین تشریعی نیست چرا که مجتهد جاعل قانون نیست و قانونگذار تشریع،شارع مقدّس است و وظیفه مجتهد تنها کشف آن حکم است؛بنابراین مجتهد هرگز از طرف خدای متعال مجاز به جعل قانون نبوده و نیست.سؤالی که باقی میماند در مورد مسائل مستحدثه است؛در چنین موردی وظیفه مجتهد تطبیق کلیات بر جزئیات است و اگر بگونهای بود که به طور کلی شارع از آن ساکت بود یا مجتهد به آن نرسیده بود با استناد به آیه شریفه«رفع»وظیفه را ساقط میکند. به هر تقدیر یکی از مهمترین وظایف مجتهدان رفع بنبستها و مشکلات دینی است،که مکتب اسلام از آن بهرهمند است؛اما این جواز اجتهاد و لزوم تقلید به معنای جعل قانون نبوده و«جعل قانون»تنها وظیفه شارع است،که با نزول قرآن و ارسال پیامبران و امامان معصوم علیهم السلام بر آن اقدام کرده است و مجتهد از راه تسلط به اصول و مبانی اجتهاد،قدرت و توان خود را در راه کشف آن قوانین به کار میگیرد.
2) (2)) -«هر که از پیامبر اطاعت کند،در حقیقت از خدا اطاعت کرده»[ نساء (4):80 ].
قبل از هر چیز،تذکر یک نکته مهم ضروری است و آن این که ایمان به خدا و روز جزا،به مؤمن اجازه ایجاد مزاحمت و مشکل برای مردم نمیدهد و سخت میتوان باور کرد که مؤمن،به حقوق اجتماعی،سیاسی،مالی،خانوادگی کسی تجاوز کند،تا برای رفع آن تجاوز،نیاز مراجعه به دستگاه قضایی باشد.
رسول گرامی اسلام در تعریف مؤمن چنین میفرماید:مؤمن کسی است که مردم او را بر جان و مال خود امین بدانند،بر مؤمن حرام است به مؤمن ستم کند، یا از او بدگویی نماید،یا به شخصیت والای او ضربه بزند و یا او را بدون علت از خود براند (1).
امام صادق علیه السلام نیز درباره مؤمن میفرماید:مؤمن برادر مؤمن است،این دو مانند یک جسمند،رنج این یک،رنج دیگری است،اگر چه دو روحند ولی از یک حقیقتند.شدت اتصال روح مؤمن به حق،از اتصال شعاع خورشید به خورشید بیشتر است (2).
امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز فرمود:مؤمن خونگرم و جوشنده با مؤمنان است (3).
از مجموع روایاتی که درباره مؤمن رسیده،استفاده میشود که مؤمن اهل انصاف،مساوات،مواسات،ایثارگری،فتوت،جوانمردی،گذشت،کمک کننده،حلّال مشکلات،قبول کننده حق،رعایت کننده حق یتیم،مراعات کننده حق همسایه،درستکار،راستگو،با تقوا؛امین،با ورع،پرهیزکننده از مال حرام، خوشقلب،مهربان،با محبت،صابر،متوکل،وقور و حلیم است.
چگونه ممکن است چنین انسانی دست به ظلم و تجاوز بزند،و حق فردی از
مسلمین را زیر پا نهد ؟ راستی با این صفاتی که برای مؤمن شمردهاند،هرگز چنین گمانی نمیرود ! !
ولی ممکن است از طرف دیگران به حق او ظلم شود،که در این صورت برای احقاق حقش قیام کرده و اگر نتوانست،از قدرت دستگاه قضایی اسلام استفاده کرده و به حق خود خواهد رسید.
ای کاش ! همه مردم به اصول و صفات عالی مؤمن پایبند بودند،تا اختلاف، مشکل و تجاوز به حقی پیش نمیآمد،و از این راه به صرفهجویی بودجه دولت اسلام کمک شایانی میشد.
ای کاش ! دو نفر که در امر سیاسی،اجتماعی،خانوادگی،مالی،حقوقی، ارثی،شرکتی و یا دوستی با هم اختلاف پیدا میکردند،برای حل دعوا به انصاف و علم خود تکیه میکردند،که بهترین عامل برای حل اختلاف و دعواست؛زیرا آنان که به محکمه عدالت میروند،بهتر از قاضی میدانند که حق با کدامیک از آنان است و در حقیقت در محکمه عدل،دو عالم در برابر یک قاضی،ناآگاه به حق طرفین قرار میگیرند ! !
هر کس با هر کس هر اختلافی دارد،اعم از اختلاف زن و شوهر،فروشنده و خریدار،مالک و مستأجر،دو شریک،کشاورز با کشاورز وارثان در سهم الارث،دو غریبه با یکدیگر،و اهل هوا و هوس با حکومت اسلامی،بهتر از همه میدانند که حق به جانب کدامیک است،اگر به حکم قرآن و با تکیه بر انصاف و علم خود،حق را به جانب صاحبش بدهند،چه نیازی به برپا شدن محکمه و حکومت قاضی است؛بین بیایمانی مردم و پایبند نبودن اهل دعوا به اصول اسلامی،و علم و انصاف خود و گستردگی دادگاه و دادگستری و نیاز به قضات رابطه مستقیم وجود دارد.
بردباری،گذشت،حلم و عفو،آسانگیری،رعایت انصاف،مخالفت با آز،
طمع و حرص،مبارزه با هوا و هوس،از بهترین عوامل حلّ مشکل و رفع اختلاف،قبل از مراجعه به قاضی است.
راستی در این زمینه چه مسئولیت سنگینی متوجه دستگاههای ارتباط جمعی از قبیل رادیو،تلویزیون،و روزنامههاست؛این وسائل باید با پخش مسائل عالی تربیتی،زمینه اختلافات،دعواها،ادعاهای بیجا و تجاوز به حقوق دیگران را از بین ببرند،و مردم را به گونهای در راه خدا و اسلام قرار بدهند،که مردم نه این که چشم به حق دیگران نداشته باشند؛بلکه هر کدام از آنها مدافع سرسختی جهت احقاق حق مظلوم شوند.
بدون شک در دادگاه عدل قیامت،کارگردانان وسایل ارتباط جمعی،بویژه در این دوره که دوره حکومت اسلام است و میتوان حد اکثر بهرهبرداری را در جهت نشر فرهنگ اسلام از این وسایل برد،محاکمه سختی خواهند داشت؛اگر اوقات پر قیمت مردم را به برنامههایی پر کنند که نه به سود دنیای آنان و نه به نفع آخرت ایشان باشد.
قرآن کریم،احادیث جامع اسلامی و کتب فقهی فقیهان،قوانین قضا را به عالیترین شکل بیان کردهاند،بدون شک بر پا شدن عدل را،جز در سایه اجرای آن قوانین نباید توقع داشت.
قوانین قضا،حدود،دیات،قصاص،جزا،تعزیرات،یمین،شهادات، قاضی،علم،عدالت،شهامت،ایمان،،بینش و تقوای قاضی و بیطرفی او نسبت به طرفین دعوا،و هم چنین عدالت شاهدان در دادگاه و تناسب جریمهها با جرمها،از مهمترین مباحث اصولی باب قضا در اسلام است که نمونه این واقعیات را بدون تردید در هیچ مکتبی نمیتوان یافت.
قانون قضا در اسلام برای حل مشکلات سیاسی،اجتماعی،خانوادگی، مالی،اختلافات بین افراد وضع شده است،و در صورت صحیح اجرا شدن،در اسرع وقت به مشکلات خاتمه میدهد.
قضاوت در اسلام،از خطیرترین مسئولیتهای شناخته شده است،و قبول این امر مهم در شأن هر کسی نیست.
قبول مسئولیت در برنامهای که در خور انسان نیست،از بزرگترین گناهان شمرده شده است،نبی بزرگ اسلام میفرماید:
مَنْ تَقَدَّمَ عَلَی الْمُسْلِمینَ وَ هُوَ یَریٰ انَّ فیهِمْ مَنْ هُوَ افْضَلُ مِنْهُ فَقَدْ خٰانَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ الْمُسْلِمینَ (1).
«کسی که امری از مسلمین را عهدهدار شود،در حالی که بداند برتر از او در میان مردم است،به خدا و رسولش،و به همه مسلمین خیانت کرده است».
و نیز فرمود:
مَنْ امَّ قَوْماً وَ فیهِمْ مَنْ هُوَ اعْلَمُ مِنْهُ وَ افْقَهُ لَمْ یَزَلْ امْرُهُمْ الیٰ سَفٰالٍ الیٰ یَوْمِ القِیٰامَةِ (2).
«کسی که رهبری قومی را بپذیرد در حالی که داناتر و فقیهتر از او در میان مردم باشد،علت بدبختی و سقوط قوم تا قیامت به وسیله آن رهبر ناشایست است».
و نیز فرمود:
انَّ الرِّئٰاسَةَ لٰا تُصْلِحُ الّا للّٰهِِ وَ لِاَهْلِهٰا وَ مَنْ وَضَعَ نَفْسَهُ فی غَیْرِ الْمَوْضعِ الذی وَضَعَهُ اللّٰهُ فیهِ مَقْتَهُ اللّٰهُ وَ مَن دَعٰا الیٰ نَفْسِهِ فَقٰالَ انا رَئیسُکُمْ وَ لَیْسَ هُوَ کَذٰلِکَ لَمْ یَنْظُرِ اللّٰهُ الَیْهِ حَتّٰی یَرْجِعَ عَمّٰا قٰالَ وَ یَتُوبَ الَی اللّٰهِ مِمَّا ادَّعیٰ (1).
«ریاست و ولایت مخصوص خدا و واجدین شرایط است،هر کس در منصبی که لایق او نیست قرار بگیرد خدا بر او خشم خواهد کرد،کسی که ادعای رهبری کند ولی شایسته نباشد خدا به او نظر نمیکند؛مگر از ادعایش توبه کند و به خدای بزرگ بازگردد».
با توجه به این روایات منصب قضا که از اعظم منصبهاست،و در رابطه با جان،آبرو و مال مردم است،فقط باید به اهلش واگذار شود و جداً کسی که اهلیت قضاوت را ندارد،به هیچ عنوان نباید تن به قبول این برنامه دهد.
امام علی بن ابی طالب علیه السلام به شُریح قاضی فرمودند:
یٰا شُرَیْحُ قَدْ جَلَسْتَ مَجْلِساً لٰا یَجْلِسُهُ الّا نَبِیُّ أوْ وَصِیُّ نَبِیٍّ أوْ شَقِیُّ (2).
«ای شریح جائی نشستهای که در آن جایگاه جز پیامبر یا وصی او یا شقی نمینشیند»! !
امام ششم فرمود:
اتقُوا الْحُکُومَةَ فَاِنَّ الْحُکُومَةَ انَّمٰا هِیَ لِلْاِمٰامِ الْعالِمِ بِالْقَضٰاءِ الْعٰادِلِ فِی الْمُسْلِمینَ،کَنَبِیٍّ اوْ وَصِیِّ نَبِیٍّ (3).
«از قضاوت بپرهیزید که آن مخصوص پیشوای آگاه به موارد قضا و عادل مسلمین است،مانند پیامبر یا جانشین او».
پیامبر بزرگ اسلام این مقام را آن چنان خطرناک میداند که در بیانی چنین هشدار میدهد:
مَنْ جُعِلَ قٰاضِیاً فَقَدْ ذُبِحَ بِغَیْرِ سِکِّینٍ (1).
«قبول منصب قضا بریدن سر خود بدون کارد است».
امام صادق علیه السلام میفرماید:
القُضاةُ ارْبَعَةٌ:ثَلٰاثَةٌ فِی النّارِ وَ وٰاحِدُ فِی الْجَنَّةِ رَجُلٌ قَضیٰ بِجَوْرٍ وَ هُوَ یَعْلَمُ فَهُوَ فِی النّارِ،وَ رَجُلٌ قَضیٰ بِجَوْرٍ وَ هُوَ لٰا یَعْلَمُ فَهُوَ فِی النّارِ،وَ رَجُلٌ قَضیٰ بِالْحَقِّ وَ هُوَ لٰا یَعْلَمُ فَهُوَ فِی النّارِ،وَ رَجُلٌ قَضیٰ بِالْحَقِّ وَ هُوَ یَعْلَمُ فَهُوَ فِی الجَنَّةِ (2).
«قضات چهار دستهاند؛سه گروه آنان در آتش و یک دسته در بهشتاند:
کسی که به ظلم قضاوت کند و بداند،کسی که به ظلم قضاوت کند و نداند و کسی که به حق قضاوت کند و نداند،هر سه در آتشاند،تنها کسی که در بهشت است کسی است که به حق قضاوت کند و به موارد قضا آگاه باشد».
و نیز فرمود:
مَنْ حَکَمَ فی دِرْهَمَیْنِ بِغَیْرِ مٰا انزَلَ اللّٰهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَهُوَ کٰافِرٌ بِاللّٰهِ الْعَظیمِ (3).
«کسی که در دو درهم به غیر قانون خدا قضاوت کند،نسبت به خدای بزرگ ناسپاسی ورزیده است».
قاضی در تمام زمینههای قضاوت،باید متکی به قرآن و روایات باشد و گرنه مرتکب گناهی بزرگ شده است.در قرآن آمده است کسانی که به غیر قانون خدا حکم کنند کافر،ظالم و فاسقند.
آری ! حکم برخلاف قواعد الهی،حکمی ظالمانه و کافرانه است،و زبان حاکمِ به غیر مقررات خدا،دچار عذاب سختی خواهد شد؛امام صادق علیه السلام در این زمینه میفرماید:
«خدای متعال زبان را به عذابی دچار کند که هیچ یک از اعضاء و جوارح به چنان عذابی دچار نشوند،زبان میگوید:ای خدا ! مرا گرفتار عذابی کردهای که چیزی را این چنین دچار ننمودهای ! خطاب میرسد کلمهای از تو صادر شد و آن کلمه به مشرق و مغرب رفت و به سبب آن خون محترمی ریخته شد، و مال محترمی به غارت رفت،و به ناموس محترمی لطمه وارد آمد،به عزّت و جلالم قسم آنچنان تو را عذاب کنم که چیزی از اعضای بدن صاحبت را این گونه عذاب نکنم ! !» (1).
با توجه به اختلافاتی که برای مردم پیش میآید،و برای حل آن نیاز به قضاوت و قاضی است،اگر کسی واجد شرایط باشد و این منصب را قبول ننماید،نه تنها مشکلی به مشکلات جامعه اسلامی افزوده؛بلکه سد راه حل مشکلات شده است،و این خود خیانتی آشکار و غیر قابل عفو در اسلام است.
آری ! نپذیرفتن مسئولیتی که از طریق خدا متوجه انسان است،ظلم به اسلام و مسلمین است،که در این زمینه لازم است انسان واجد شرایط از وسوسههای شیطانی و احتیاطهای بیجا جداً بپرهیزد.
عدم قبول منصب قضا،برای کسی که اهلیت دارد،دهن کجی به حکم اللّٰه است و کمک به از کار انداختن چرخ اسلام ! !
وقتی از ائمه برای حل اختلافات سؤال میکنند و آن بزرگواران مردم را به آگاهان و پاکان ارجاع میدهند،دلیل بر این است که واجدین شرایط باید این
1) (1)) -همان:10.
منصب را بپذیرند و از این راه به کمک اسلام و مسلمین برخیزند،و نیز دلیل بر این است که ائمه طاهرین قبول این منصب را از طرف واجدین شرایط امضاء کرده و حتی با بودن خودشان،افرادی را برای این امر مهم نصب میفرمودند ! !
در روایت بسیار مهمی از قول امام ششم آمده است:
ایّاکُمْ انْ یُحٰاکِمَ بُعضُکُمْ بَعْضاً الیٰ اهْلِ الْجَوْرِ وَ لٰکِنِ انْظُرُوا الیٰ رَجُلٍ مِنْکُمْ یَعْلَمُ شَیْئاً مِنْ قَضٰائنٰا فَاجْعَلُوهُ بَیْنَکُمْ فَاِنّی قَدْ جَعَلْتُهُ قٰاضِیاً فَتَحٰاکَمُوا الَیْهِ (1).
«از این که در حل مشکل خود به قاضیان ظالم رجوع کنید،سخت بپرهیزید،در این زمینه به دنبال کسی بروید که تا اندازهای به مکتب ما آگاه است،من او را قاضی بین شما قرار دادم،حکم او قابل قبول است و شما هم محاکمه خود را به او واگذارید».
و در روایتی از«ابی خدیجه»آمده است:
بَعَثَنی ابُو عَبْدِ اللّٰهِ علیه السلام الیٰ اصْحٰابِنٰا فَقٰالَ:قُلْ لَهُمْ ایّٰاکَمْ اذا وَقَعَتْ بَیْنَکُمْ خُصُومَةٌ أوْ تَدٰاری فی شَیءٍ مِنَ الْاَخْذِ وَ الْعَطٰاءِ انْ تَحٰاکَمُوا الیٰ احَدٍ مِنْ هٰؤُلٰاءِ الْفُسّاقِ،اِجْعَلُوا بَیْنَکُمْ رَجُلاً قَدْ عَرَفَ حَلٰالَنٰا وَ حَرٰامَنٰا قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیْکُمْ قٰاضِیاً وَ ایّٰاکُمْ انْ یُخٰاصِمَ بَعْضُکُمْ بَعْضاً الَی السُّلطٰانِ الْجٰائِرِ (2).
«امام ششم مرا نزد شیعیان فرستاد و فرمود:به آنان بگو هرگاه بین شما نزاعی واقع شد،یا در امر مالی اختلافی روی داد،برای حل دعوا به این قاضیان دست نشانده فاسق مراجعه نکنید،رجوع شما به کسی باشد که به حلال و حرام ما آگاه است،من او را قاضی قرار دادم،مواظب باشید نزد حاکم ستمگر به دادخواهی نروید».
و در توقیع امام زمان آمده است:
امَّا الْحَوٰادِثُ الْوٰاقِعَةُ فَارْجِعُوا فیهٰا الیٰ رُوٰاةِ احٰادیِثنٰا فَاِنَّهُمْ حُجَّتی عَلَیْکُمْ وَ انَا حُجَّةُ اللّٰهِ (1).
«در پیش آمدها به راویان حدیث مراجعه کنید که آنان بر شما حجتاند و من حجت خدایم».
قاضی از نظر مقررات فقه اسلامی باید مؤمن،عادل،عالم،با فراست، حاذق،پاکدامن،شجاع،صبور و حلیم باشد،او باید کار خود را از بهترین عبادات بداند و از زیادی کار خسته و آزرده نگردد و پاداش رنج خود را به حساب خدا بیاورد.
در حال کسالت،خوابآلودگی،شادی شدید،ابتلای به هَمّ و غم،خشم، گرسنگی،انباشتگی شکم،سرمای سخت و گرمای طاقتفرسا،از قضاوت بپرهیزد،و خود برای خود خرید و فروش نکرده و وارد انواع معامله نشود،تا مبادا مردم درباره او تسامح روا دارند و از راه ارزان فروختن به او،و گران خریدن از او،حقی بر ذمهاش احراز کنند،و او را مأخوذ به حیا نسازند.
قاضی از نظر فقه عالی اسلام،باید طرفین دعوا را در سلام گفتن و سخن گفتن و نگاه کردن و اکرام و احترام،در یک سطح قرار دهد،و در حکومت و قضاوت خود چنان بینظر باشد که خویشاوند به جانبداری او طمع نبندد و دشمن از عدالت پروریش نومید نگردد.
1) (1)) -وسائل الشیعه:140/27،باب وجوب الرجوع فی القضاء،حدیث 33424؛کشف الغمة:531/2،الفصل الثالث فی ذکر بعض التوقیعات.
در کتاب«کافی»و تهذیب آمده است:مردی بر امیر مؤمنان علی علیه السلام وارد شد،و چند روز به مهمانی آن حضرت به سر برد،سپس برای محاکمهای که آن را با امیر مؤمنان علیه السلام در میان نهاده بود،در معیت طرف دعوا به محضر قضا آمد.
علی علیه السلام چون او را در آن محضر یافت،فرمود:آیا برای محاکمه اینجا آمدهای ؟ مرد گفت:آری،حضرت فرمود:هم اکنون از میهمانی من دست بردار؛ زیرا رسول خدا از پذیرایی یکی از طرفین دعوا،بدون حضور دیگری نهی فرمود.
شاید محتاج به توضیح نباشد،که راندن مهمانی برای شخصی کریم،آن هم برای کریمی مثل علی علیه السلام،چقدر دشوار است؛ولی چه باید کرد،مسئله عدالت بالاتر از همه اینهاست.
قاضی نباید از ارباب رجوع هدیه بپذیرد؛زیرا ماهیّت این هدیه جز رشوه چیز دیگری نیست،و این عمل از نظر اسلام چنان ناپسند است که پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
لَعَنَ اللّٰهُ الرّٰاشِیَ وَ الْمُرْتَشِیَ فِی الْحُکْمِ (1).
«خدا لعنت کند رشوهدهنده و رشوهگیرنده در حکم را».
و امام صادق علیه السلام رشوه گرفتن در حکم را به منزله کفر به خدا به حساب آورده و میفرماید:
1) (1)) -بحار الانوار:274/101،باب الرشا فی الحکم،حدیث 11؛مستدرک الوسائل:355/17،باب 8،حدیث 21565-8.
امَّا الرِّشٰا فِی الْحُکْمِ فَهُوَ الْکفْرُ بِاللّٰهِ (1).
آیا با گرفتن رشوه میتوان جانب حق را رعایت کرد ؟ هرگز ! زیرا وقتی شخص پذیرای رشوه شد،دیگر عقل او در اثر مداخله هوای نفس،قدرت حکومت عادلانه را از دست خواهد داد،و انسان قادر به تمیز حق از باطل نخواهد بود.
«عاقبة بن یزید»در عصر«مهدی عباسی»عهدهدار قضا بود،روزی هنگام ظهر،نزد خلیفه رفت و درخواست کرد دیگری را به جای او در منصب قضا قرار دهد.
خلیفه عباسی چون سخن او را شنید،گمان کرد یکی از رجال دولت با وی به معارضه پرداخته و او را آزرده خاطر نموده است،از اینرو علت استعفایش را پرسید و گفت:اگر کسی تو را آزرده است بگو تا او را تأدیب کنم ! قاضی گفت:
نه،چنین اتفاقی نیفتاده،خلیفه گفت:پس علت استعفایت چیست ؟
قاضی گفت:یک ماه قبل دو نفر از مراجعین،در خصوص قضیهای دشوار به محضر قضا حاضر شدند،و هر یک ادلّه و شهودی بر صدق اظهارات خود اقامه کردند،دعوای آنان در خور مطالعه و تحقیق بود،من در برابر آن قضیه دشوار فرو ماندم و چندین بار تجدید جلسه کردم و امیدوار بودم که آن قضیه را بین طرفین دعوا خاتمه دهم،در این میان یکی از طرفین دعوا خبر یافته بود که من رطب دوست دارم،از اینرو برای جلب عواطف من،در چنین فصلی که فصل
1) (1)) -وسائل الشیعه:223/27،باب تحریم الرشوة،حدیث 33647؛فقه الرضا:253،باب التجارات و البیوع.
نوبر رطب است،مقداری از بهترین نوع رطب،که من هرگز نظیرش را ندیده بودم و حتی برای خلیفه نیز در چنین فصل مهیا نیست،فراهم ساخت و با پرداخت چند درهم رشوه،دربان را بر آن داشت که آن رطب را نزد من آورد.
در این هنگام،دربان طبق را بر زمین نهاد و گفت:این هدیه از فلانی است، من از مشاهده آن وضع سخت آزرده و خشمگین شدم،چندان که دربان را از خدمت راندم و ظرف رطب را به آورنده آن باز گردانم؛اما روز دیگر چون طرفین دعوا به محضر قضا آمدند،نتوانستم آن دو رابه یک چشم بنگرم؛زیرا طبق رطب هر چند که من آن را رد کرده بودم،اثر خود را در نفس من باقی گذاشته بود.
اکنون بیندیش تا اگر آن را پذیرفته بودم و کام خویش را با آن شیرین کرده بودم،حال من بر چه منوال بود ؟ !
سپس قاضی با لحنی حاکی از خشم و تأثر گفت:در چنین روزگاری که مردم این گونه دست خوش فساد شدهاند،من بر دین خود هراسانم و بیم آن دارم که از سر غفلت به دام حیله ایشان درافتم،و نقد ایمان و سرمایه خود را بر سر کار قضا نهم.
علی علیه السلام در فرمان جاوید خود به«مالک اشتر»برای انتخاب قاضی چنین میگوید:برای تصدی وظیفه قضا و حکومت میان مردم،کسی را برگزین که به عقیده تو،از همگی افراد رعیت برتر باشد،از آن گونه شخصیت که تراکم قضایا او را به تنگنا نیفکند،و ارباب دعوی و دفاع او را تنگ حوصله و کژ خلق نسازند، و در لغزش و خطایی که از او سرزند،اصرار نورزد،و چون حقیقت امری را بشناسد،از پذیرفتن آن دلتنگ و از بازگشت به آن حقیقت آزرده خاطر نگردد
و طایر همتش از اوج نزاهت،به حضیض طمع نگراید،و در قضایا به آنچه در وهله اول و نظر سطحی بفهمد،از کاوش در اعماق حقایق باز نایستد،و به هنگام رخ دادن شبهات برای جستن حق،پایداریش بیشتر و تمسکش به حجتها فزونتر و ملالتش از آمد و شد اعیان کمتر،و در کشف حقایق امور شکیباتر و به هنگام هویدا شدن حقیقت امر در صدور حکم و تنفیذ آن برندهتر باشد.کسانی را انتخاب کن که چاپلوسی و چربزبانی ایشان را نفریبد، و تشویق و تحریص به امری از جاده حق،منحرفشان نکند.
این مجموعه اوصافی است که علی علیه السلام برای قاضی صالح ذکر میکند و پس از آن،بیان خود را با یک جمله کوتاه این گونه پایان میبخشد«و اولٰئِکَ قَلیلٌ» (1)یعنی ای مالک ! چنین مردمی که واجد همگی این اوصاف باشند،نادر و کمیابند (2).
پاسداران حریم ولایت علوی در بنیاد نهج البلاغه که تا کنون منشأ آثار و برکات معنوی و تربیتی در جامعه اسلامی بوده،و با کمال اخلاص به نشر فرهنگ والای الهی از زبان مولای عارفان،شمع شبستان قلب عاشقان محبوب کاملان،مقصود بینایان،امیر مؤمنان صلوات اللّٰه علیه اقدام کردهاند،و در این جهت کتب و نشریات و جزوات و مقالههای بسیار ارزنده و پرمایهای در راه اعتلای روح انسان منتشر نمودهاند،با ارسال صفحهای نورانی مشتمل بر بیست عنوان در مسئله با عظمت رهبری و ولایت در حیات انسان از دیدگاه نهج البلاغه از این بی بضاعت خواسته بودند در توضیح یکی از آن عناوین مقالهای را تقدیم بدارم من فکر کردم عنوان«ولایت را»که مشترک در همه عناوین است تا جائی که در خور توان من است با استمداد از آیات الهی و نهج البلاغه عظیم ترجمه کنم،باطن ولایت الهامبخش من شد که این حقیقت عظیمه را در چهار بخش تقدیم عزیزان کنم:
1-ولایت اللّٰه.
2- ولایت النبی.
3-ولایت الامام المعصوم.
4 -ولایت الفقیه.
از آنجا که هر یک از این چهار حقیقت در یک قسمت عمده از بعضی از
خطبهها و نامهها و حکم و کلام مولا آمده و نقل همه آن قسمتها از حوزه جزوهنویسی خارج بود و آوردن تمام خطب و نامهها و حکم،جزوه را تبدیل به کتاب قطوری مینمود،مصلحت دیدم که در این مقدمه به خطب و کلام و نامهها و حکمی که هر یک از عناوین چهارگانه از مفاهیم و معانی آنها گرفته شده اشاره کنم:
ولایت اللّٰه:
خطبه اول:خطبه 65،85،90،91،152،160،162،182،185،186.
ولایت رسولاللّٰه:
خطبه یکم:72،89،94،105،106،144،161،185،192.
ولایت معصوم:
خطبه:2،3،87،93،144،152،نامه 6،50،کلام 147،حکمت 252.
ولایت فقیه:
خطبه:40،87،214،کلام 147،نامه 42،34.حکمت 90.
باشد که از پی شمارههای مذکور،با کشتی عقل به دریای نهج البلاغه وارد شده و توفیق یابید گوهرهای پرارزش معنوی از این سفره نعمت بیکران را به دست آورید.
سطوری که در پیش رو دارید قطرهای از آن بحر مواج است که امیدوارم راهگشای عاشقان باشد تا با مدد الهی هر یک از عناوین چهارگانه را که از امهات مسائل نهج البلاغه است،با بررسی تمام شئون آن در اختیار تشنگان وادی معرفت بگذارند و بیش از پیش نهج البلاغه بی نظیر را به جهان امروز معرفی کنند.
«ولایت»به معنای سلطنت،حکومت،تدبیر امور،امارت،نصرت،تولیت، مالکیت،سرپرستی،محبت و ربوبیت است که در حقیقت و در اصل و ریشه، حقِّ حضرت رب العزّة و آفریدگار جهان هستی است.
ولایت و تدبیر،عرصهگاه آفرینش،اختصاص به آن ذات مقدس دارد،که مبدأ خلقت،آفرینش،پدیدآورنده ساختمان شگفتانگیز هستی،حافظ، نگهبان و مربی حقیقی تمام موجودات ملکی و ملکوتی است.
برای او که مالک و مربی تمام عناصر هستی است،و آغاز،انجام،رشد، کمال،حیات و موت تمام موجودات به دست اراده اوست،ولایت،کامله،تامه و مطلقه و بدون شرط است.
ولایت حضرت او،منشأ تجلی حقوق خدایی است که آن حقوق عبارت است از حق ربوبیت،مالکیت،عبادت،حاکمیت،اطاعت و الوهیت و...
در حق ربوبیت او،آنچه مطرح است این است که انسان همسو با تمام موجودات هستی،برای آفرینش و اوضاع و احوال آن،مربی و صاحب اختیاری جز او نشناسد،و مدبر و سررشتهداری در زندگی و حیات،غیر او را نپذیرد و به طور دائم سعی و کوشش بر این باشد که دست ارباب و انداد را از سر انسان و انسانیت کوتاه نماید،و پوزه آنان که ادعای انا ربکم الاعلائی دارند،با قدرت هر چه تمامتر،به خاک مذلت و نیستی بمالد،و شر حکومت و امارت و سلطه آنان را از بیخ و بن برکند؛چرا که رب واقعی و مربی حقیقی،در تمام هستی فقط و فقط اللّٰه است و بس.
«قُلْ أَ غَیْرَ اللّٰهِ أَبْغِی رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ کُلِّ شَیْءٍ» (1)
«بگو آیا غیر خدا پروردگاری را بطلبم در حالی که او پروردگار همه چیز است».
در حق مالکیت او آنچه مطرح است،این است که وجودش مقدس و بر تمام آسمانها و زمین،و آنچه در آنهاست ملکیت ذاتی دارد،و کسی را نمیرسد که در جنب مالکیت او ادعای ملکیت بر چیزی و بر شیء داشته باشد،که ملکیت انسان بر عناصر و اشیا اعتباری است،و حق تصرفش در املاک تنها به اذن حضرت اوست.
انسان را نمیرسد که به بیش از آنچه محصول سعی و کوشش اوست دستاندازی کند،و در هیچ زمینهای برای وی حق تکاپو نیست،و آنچه در اختیار اوست از آن مولاست،و بر اوست که در مسئله تصرف،گردن به امر حضرت او نهد،و از بخل،امساک،حرص،جمع نعمت از طریق نامشروع و خرج آن در راه حرام،با کمال قدرت و شدت روحی بپرهیزد،و زمینه استفاده دیگران را که عباد مالک حقیقیاند،از عنایات حضرت حق فراهم آورد،و چون مال خدا در دست غاصب و ستمکار ببیند،به هر نحو ممکن قیام کند و آن را از دست غاصب پس گرفته به صاحب حق که مؤمن و مسلمان است برساند.
«وَ لِلّٰهِ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا» (2)
«حکومت آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو قرار دارد از آن خداست».
امام صادق علیه السلام که منبع علم الهی و آگاه به حقایق و اسرار است،در روایت مهمی میفرماید:
ذٰلِکَ انَّ جَمِیْعَ مٰا بَیْنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ للّٰهِِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لِرَسُولِهِ صلی الله علیه و آله،وَ لِاَتْبٰاعِهِ مِنَ الْمُؤمِنْیِنَ مِنْ اهْلِ هٰذِهِ الصِّفَةِ،فَمٰا کٰانَ عَنِ الدُّنْیَا فِی ایْدِی الْمُشْرِکِیْنَ وَ الْکُفّٰارِ وَ الْظَّلَمَةِ وَ الُفُجّٰارِ وَ اهْلِ الْخَلٰافِ لِرَسُولِ اللّٰهِ وَ الْمُوَلِّی عَنْ طٰاعَتِهِمٰا،مِمّٰا کٰانَ فِی ایْدِیْهِمْ ظَلَمُوا فِیْهِ الْمُؤمِنْیِنَ مِنْ اهْلِ هٰذِهِ الصِّفٰاتِ وَ غَلَبُوهُمْ عَلیٰ مٰا افٰاءَ اللّٰهُ علیٰ رَسُولِهِ فَهُوَ حَقُّهُمْ افٰاءَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ وَ رَدَّهُ الَیْهِمْ انَّمٰا مَعْنَی الْفَیْءِ کُلَّ مٰا صٰارَ الیٰ الْمُشْرِکِیْنَ ثُمَّ رَجَعَ الیٰ مٰا قَدْ کٰانَ عَلَیْهِ (1).
«جمیع آنچه بین آسمانها و زمین است،از آن خدا و پیامبر و مؤمنان مطیع است.آنچه در دست مشرکین و کفار و ستمگران و مجرمین و دورافتادگان از صراط خداست متعلق به رسول الهی و تابعان مقام ختمی مرتبت است.اموالی که در انحصار افتادگان در چاه ضلالت است،بیرون آوردنش از دست آنان، جهت برگرداندن به صاحبان حق گرچه در گرو جهاد و مقاتله باشد واجب است».
«أَمْ لَهُمْ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا» (2).
«یا مگر مالکیّت و فرمانروایی آسمانها و زمین و آنچه میان آنهاست،در اختیار آنان است ؟».
مگر حق زمامداری و صاحب اختیاری آسمانها و زمین،و نعمتهای در آن دو از آنان است؟
در مسئله عبادت،آنچه مطرح است این است که بر تمام انسانها واجب،لازم عقلی و شرعی است که همچون تمام موجودات هستی،سر به فرمان او باشند و فقط از اوامر و نواهی آن حضرت،بی چون و چرا اطاعت کنند،و بندگی کسی جز او را ندانند،که در عبادت او ظهور کمالات و استعداد حتمی،و در بندگی غیر او هلاکت و شقاوت ابدی است.
تسلیم امر و نهی او نبودن،کفر،شرک،زندقه و فسق،ضلالت و شقاوت میباشد،در این عبادت است که سراسر میدان حیات،مظهر فساد و افساد و فحشا و منکرات میگردد.
انسان نباید جز به عبودیت حق تن دهد،و خویش را که گوهر گرانبهایی از خزانه خلقت است،چونان مرده به دست غسالانی که سردمدار کفر و نفاقند دهد،که تسلیم غیر او شدن،و به نوکری و خدمت غیر برخاستن،محصولی جز ذلّت در دنیا و آخرت ندارد.
بندگی حقیقی حق،نفی بندگی شیطان و اولیای شیطان است،و اسلام را از مسئله عبادت جز این مقصودی نیست،که در این بندگی خیر دنیا و آخرت لحاظ شده و آبادی امروز و فردای انسان در نظر گرفته شده است.
نماینده ارتش ستمگر ساسانی،چون از نماینده سپاه اسلام علت محاصره ایران را سؤال میکند،جواب میشنود:
جِئْنٰا لِنُخْرِجُ الْعِبٰادَ مِنْ عِبٰادَةِ الْعُبّٰادِ الیٰ عِبٰادَةِ اللّٰهِ،وَ مِنْ ضِیْقِ الدُّنْیٰا الیٰ سِعَتِهٰا وَ مِنْ جَوْرِ الْأَدْیٰانِ الیٰ عَدْلِ الْاِسْلٰامِ.
«آمدهایم تا بندگان حق را از بندگی بندگان،بسوی بندگی حضرت رب درآورده،و از تنگنای دنیا به پهنه وسیع،و از بیداد فرهنگهای غلط به عدالت انسان درآوریم».
امام باقر علیه السلام در بیان وظیفه انبیا و امامان،و سلحشوران جبهه حق علیه باطل میفرماید:
الدُّعٰاءُ الیٰ طٰاعَةِ اللّٰهِ مِنْ طٰاعَةِ الْعِبٰادِ،وَ الی عِبٰادَةِ اللّٰهِ مِنْ عِبٰادَةِ الْعِبٰادِ وَ الی وَلٰایَةِ اللّٰهِ مِنْ وَلٰایَةِ الْعِبٰادِ (1).
«دعوت به اطاعت خدا و رهانیدن از طاعت بندگان،نجات از بندگی بندگان و هدایت به عبادت حق،بیرون آودن از زمامداری مردمان و قرار دادن ایشان در مدار ولایت اللّٰه».
«إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ أَمَرَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ» (2).
«حکم فقط ویژه خداست،او فرمان داده که جز او را نپرستید.دین درست و راست و آیین پابرجا و حق همین است».
در حق حاکمیت،آنچه مطرح است این است که فرماندهی بر تمام هستی بر حیات و شئون انسانها،خاص حضرت اوست،چه آنکه جنابش مستجمع جمیع صفات کمال،و غیر او فاقد آن است و غیر را با آن همه نقص و محدویت نرسد که بر دیگران سلطه و حکومت داشته باشد،و برای جامعه انسانی تعیین نظام مقررات نماید.
«إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ» (3).
«حکم فقط ویژه خداست،[ تنها ] بر او توکل کردهام،و [ همه ] توکلکنندگان باید به خدا توکل کنند».
«إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ یَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَیْرُ الْفٰاصِلِینَ» (1).
«فرمان و حکم فقط به دست خداست،همواره حق را بیان میکند و او بهترین داوران و جداکنندگان [ حق از باطل ] است».
«فَالْحُکْمُ لِلّٰهِ الْعَلِیِّ الْکَبِیرِ» (2).
«پس [ اکنون ] داوری ویژه خدای والامرتبه و بزرگ است».
در حق اطاعت،آنچه مطرح است این است که تنها او باید مطاع انس و جن باشد،و احدی را نرسد که از غیر او اطاعت نماید.
چون حق اطاعت،در صحنه حیات،برای وجود مقدس او لحاظ شود، سعادت دنیا و آخرت تأمین میگردد و خیر دنیا و آخرت تحقق مییابد.
دخالت در این حق،از جانب هر کس باشد،عین شرک و مطیع غیر حق، مشرک و فاسد و مفسد است.تمام انسانها ملزمند از حضرت حق و آنان که حق به اطاعت از آنان دستور داده اطاعت کنند و هر فرمانرایی جز او و امامانِ هدایت را از میدان زندگی محو کنند،که اطاعت از غیر،مساوی با ذلّت دنیا و عذاب آخرت است.
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ لاٰ تُبْطِلُوا أَعْمٰالَکُمْ» (3).
«ای اهل ایمان ! پیامبر را اطاعت کنید و اعمالتان را [ با تخلف از دستورهای خدا و پیامبر،شرک،نفاق،منت گذاری و ریا ] باطل مکنید».
«قُلْ أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْکٰافِرِینَ» (1).
«بگو:از خدا و پیامبر اطاعت کنید.پس اگر روی گردانیدند [ بدانند که ] یقیناً خدا کافران را دوست ندارد».
«وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَکُمْ إِنَّکُمْ إِذاً لَخٰاسِرُونَ» (2).
«و بیتردید اگر بشری مانند خود را اطاعت کنید،یقیناً زیانکارید».
«وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّکُمْ لَمُشْرِکُونَ» (3).
«و اگر از آنان پیروی کنید،یقیناً شما هم مشرکید».
«وَ لاٰ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنٰا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنٰا وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ وَ کٰانَ أَمْرُهُ فُرُطاً» (4).
«و از کسی که دلش را [ به سبب کفر و طغیانش ] از یاد خود غافل کردهایم و از هوای نفسش پیروی کرده و کارش اسراف و زیادهروی است،اطاعت مکن».
در حق الوهیت،آنچه مطرح است این است که وجود مقدس اللّٰه،که مستجمع جمیع صفات کمالیه است،محبوب حقیقی و همیشگی انسان قرار گیرد،و انسان تمام شئون حیات و امور زندگی را،بر مبنای اسما و صفات او بسازد،و از تمام رذایل،آلودگیها،پستیها،پوچیها و اسارتها،چون حضرت او که مبرّا و منزه است،مبرّا و منزه بماند،چنانچه در حدیث نبوی آمده:
تَخَلَّقُوا بِاَخْلٰاقِ اللّٰهِ (5).
«به صفات و خصال حضرت او،در سایه پیروی از دستورات و فرامینش،
آراسته شدن به عبادات با معنا خود را زینت دهید».
به مثل هم چون او که به مؤمنین،رؤوف،رحیم،غفور و کریم است،شما هم همان خصال را نسبت به مؤمنان به کار برید،و چون او که در برابر کفار و سرکشان همچون رعد،صاعقه و طوفان بنیانبرکن است،شما هم آنگونه باشید.
با معرفت به او عشق ورزید،و در تمام صحنههای حیات از او درس بگیرید و نیاز و حاجت خود را،به سوی او برید،و بر معیار صفات جلال،جمال و کمال او حرکت نمایید.
جز او هیچ جاندار و بیجانی در هر حیثیتی که باشد،نمیتواند به عنوان معبود،معشوق،محبوب،اله و اللّٰه تجلی کند،که غیر او فاقد نقیصه و جامع کمالات نیست.
«إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الرَّحْمٰنُ الرَّحِیمُ» (1).
«و خدای شما خدای یگانه است،جز او خدایی نیست،رحمتش بیاندازه و مهربانیاش همیشگی است».
«وَ لاٰ تَجْعَلُوا مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ» (2).
«و با خدا معبودی دیگر قرار ندهید،یقیناً من از سوی او بیمدهندهای آشکارم».
«لاٰ تَجْعَلْ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَخْذُولاً» (3).
«با خدا معبودی دیگر قرار مده که [ نزد شایستگان ] نکوهیده و [ در دنیا
و آخرت ] بییار و یاور شوی».
آری ! حقِّ ولایت،با آن وجود مقدسی است که قرآن مجید درباره او میفرماید:
«وَ کٰانَ اللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطاً» (1).
«و خدا همواره بر هر چیزی احاطه دارد».
«وَ هُوَ اللّٰهُ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ فِی الْأَرْضِ» (2).
«و او در آسمانها و در زمین،خداست».
«هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّٰاهِرُ وَ الْبٰاطِنُ» (3).
«اوست اول و آخر و ظاهر و باطن،و او به همه چیز داناست».
«کُلُّ شَیْءٍ هٰالِکٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ» (4).
«هر چیزی مگر ذات او هلاک شدنی است».
«وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ» (5).
«و او با شماست هرجا که باشید».
«وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ» (6).
«و ما به او از رگ گردن نزدیکتریم».
«مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ» (7).
«آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است،فقط در سیطره مالکیّت و فرمانروایی خداست».
«أَلاٰ لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ» (1).
«آگاه باشید که آفریدن و فرمان [ نافذ نسبت به همه موجودات ] مخصوص اوست».
اگر در آیات قرآن و روایات معتبره دقّت کنیم به این معنا دست مییابیم که:
شخصیت ذاتی،روحی،عقلی و قلبی رسول با کرامت اسلام،ما فوق تمام ملائکه و جنّ و انس است.
او انسان با عظمت و والایی است که،کمالات معنوی و حقایق الهی در حضرتش تجلی کامل دارد.
وجودش منبع انوار،مرکز واقعیات و مطلع علوم فلکی و ملکوتی است.
آنچه،بارگاهنشینان غیب و شهود دارند،به تنهایی در وجود مقدس او جمع است.کتب آسمانی قبل از قرآن مجید از ظهور او و اوصاف و کمالش خبر دادند، و انبیای الهی بشارت بعثت و رسالتش را با امم گذشته در میان گذاشتند.
«اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ...» (2).
«همان کسانی که از این رسول و پیامبر«ناخوانده درس»که او را نزد خود [ با همه نشانهها و اوصافش ] در تورات و انجیل نگاشته مییابند،پیروی میکنند..».
«وَ إِذْ قٰالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللّٰهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرٰاةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ...» (1)
«و [ یاد کن ] هنگامی را که عیسی پسر مریم گفت:ای بنی اسرائیل ! به یقین من فرستاده خدا به سوی شمایم،تورات را که پیش از من بوده تصدیق میکنم،و به پیامبری که بعد از من میآید و نامش«احمد»است،مژده میدهم..».
امیر مؤمنان علیه السلام در خطبه اول«نهج البلاغه»،در بیان حقیقت فوق،یعنی مژده رسالت او از جانب حق به انبیا،و این که پذیرش نبوتش را از پیامبران پیمان گرفت میفرماید:
الیٰ انْ بَعَثَ اللّٰهُ سُبْحٰانَهُ مُحَمَّداً رَسُول اللّٰهِ صلی الله علیه و آله لِاِنْحٰازِ عِدَتِهِ وَ اتْمٰامِ نُبُوَّتِهِ، مَأْخُوذاً عَلَی النَّبِیّنَ مِیْثٰاقُهُ،مَشْهُورَةً سِمٰاتُهُ،کَرِیْماً مِیْلٰادُهُ (2).
«تا وقتی که خدای متعال،آن خدای متعال منزه و پاک،محمّد رسولش را که پذیرش پیامبری وی را از انبیا تعهد گرفت برای انجام وعده خویش،و اتمام حقیقت نبوت به رسالت برانگیخت با علامات مشهور،و ولادت کریمانه».
قرآن مجید از وجود مقدس وی به عنوان «رَحْمَةً لِلْعٰالَمِینَ» یادکرده،و این نشانه عظمت روح،قلب و نفسی است که در سایر موجودات ذی شعور هستی نمونه ندارد:
«وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِینَ» (1).
«و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم».
قرآن کریم از آن منبع فیض،تعبیر به رؤوف و رحیم فرموده و این نشان دهنده این معناست که آن حضرت تجلیگاه اسماء صفات حق است:
«حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ» (2).
«اشتیاق شدیدی به [ هدایتِ ] شما دارد،و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است».
خدای متعال در قرآن مجید،اطاعت از او را اطاعت از خود دانسته،و این علامت و نشانه عظمت،جلال و مقام معنوی آن منبع کرامت است:
«مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اللّٰهَ» (3).
«هر که از پیامبر اطاعت کند،در حقیقت از خدا اطاعت کرده».
حضرت حق در کتاب مجیدش،بیعت با او را بیعت خود دانسته،تا بدین صورت حقیقت ذاتی او را به بندگانش بنمایاند:
«إِنَّ الَّذِینَ یُبٰایِعُونَکَ إِنَّمٰا یُبٰایِعُونَ اللّٰهَ» (4).
«به یقین کسانی که با تو بیعت میکنند،جز این نیست که با خدا بیعت میکنند».
حضرت رب العزة در آیات شریفهاش،عزت آن جناب را عزت خود دانسته
و میفرماید:
«وَ لِلّٰهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ» (1).
«در حالی که عزت و اقتدار برای خدا و پیامبر او...است».
حضرت حق رضا و خشنودی او را،رضا و خوشنودی خود دانسته،بدین صورت به آن انسان عین،و عین انسان اشارت نموده است که او را در شخصیت و عظمت همتایی نیست:
«وَ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ یُرْضُوهُ» (2).
«شایستهتر آن بود که خدا و رسولش را خشنود کنند».
خدای کریم در قرآن کریم،اجابت دعوت او را که مورث حیات الهی انسانی است،اجابت دعوت خود دانسته است:
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ» (3).
«ای اهل ایمان ! هنگامی که خدا و پیامبرش شما را به حقایقی که به شما [ حیات معنوی و ] زندگی [ واقعی ] میبخشد،دعوت میکنند اجابت کنید،».
خدای متعال،ظهور محبت و عشق خود را در عرش قلب بندگان،منوط به پیروی از جناب او نموده و میفرماید:
«قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّٰهُ» (4).
«بگو:اگر خدا را دوست دارید،پس مرا پیروی کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد».
آری ! آن جناب،محمد،احمد،ماحی،عاقب،حاشر،رسول رحمت، رسول توبه،رسول ملاحم،مقفی،و قثم،بشیر و نذیر،سراج منیر،ضحوک، قتّال،متوکل،فاتح،امین،خاتم،مصطفی،نبی،امّی،عبد الکریم،رؤوف، رحیم،عبد الجبار،عبد الوهاب،عبد القهار،عبد الرحیم،عاقب.فاروق،طه، یس،ابو الارامل،ابوالقاسم،ابو ابراهیم و اول و آخر است،که هر یک از این القاب بر حقیقتی یا حقایقی در ذات آن وجود مبارک دلالت دارد (1).
آن حضرت صبورترین،شجاعترین،عادلترین،عالمترین،پرهیزکارترین با گذشتترین،بخشندهترین،فصیحترین،صادقترین، باکرامتترین، شرافتمندترین،تسلیمترین،و برترین انسانهای تاریخ حیات است.
او به فرموده خودش،سید ولد آدم،اول شافع و اول مشفق است.
آن حضرت میفرمود:
آدم وَ مَنْ دُوْنَهُ تَحْتَ لِوٰائِی یَوْمَ الْقِیٰامَةِ (2).
«آدم و هر کس بعد از اوست،زیر پرچم من هستند».
و نیز فرمود:
کُنْتُ نَبِیّاً وَٰادَم بَیْنَ الْمٰاءِ وَ الطِّیْنِ (3).
«من پیامبر بودم در حالی که آدم میان آب و گل بود».
و قال:
انَا اوّلُ انْبِیٰاءٍ خَلَقْنٰا وَ آخِرِهِمْ بَعَثْنٰا.
«من از جهت خلقت اوّلین آفریده در بین انبیا و آخر مبعوث هستم».
«مفضل بن عمر»به حضرت صادق علیه السلام عرضه داشت:قبل از آفرینش آسمانها و زمین کجا بودید ؟ فرمود:
کُنّا انْوٰاراً نُسَبِّحُ اللّٰهَ وَ نُقَدِّسُهُ حَتّٰی خَلَقَ اللّٰهُ الْمَلٰائِکَهَ (1).
«و ما (ائمه پیش از آسمانها و زمین) انواری بودیم که خدا را تسبیح و تقدیس میکردیم؛تا زمانی که حضرت حق ملائکه را آفرید».
قال رسول اللّٰه:
مٰا خَلَقَ اللّٰهُ خَلْقاً افْضَلُ مِنّی وَ لا اکْرَمُ عَلَیْهِ مِنّی... (2).
«خدای متعال آفریدهای برتر و باکرامتتر از من نیافریده است».
در زمینه شخصیت،کمالات،اوصاف و حقایق وجودی آن حضرت،دریایی از آیات و روایات و معارف در برابر ماست،که دورنمایی از آن واقعیات در این جزوه اشاره رفته است،مفصل این معانی را میتوانید در قرآن،«نهج البلاغه»،«صحیفه سجادیه»دعای دوم،«بحار الانوار»،«کمال الدین»،«امالی صدوق»،«علم الیقین»،«محجة البیضاء»،«الدر المنثور»،«صحیح بخاری»،«مناقب»،«صحیح مسلم»کتاب«فضایل»،«سنن ترمذی»،«امالی طوسی»،«مسند احمد»،ببینید.
چنین شخصیت با عظمت و موجود باکرامتی،که در میان اولین و آخرین
نمونه ندارد،لایق تجلی ولایت کلیه و مطلقه الهیه در دو جهت تکوین و تشریع بود و به همین خاطر،ولیّ آسمانها و زمین و تمام موجودات هستی،وی را به مقام ولایت انتخاب نمود،و قبول ولایتش را بر تمام موجودات از جن و انس و ملک جهت دست یافتن به رشد و کمال،واجب نمود.
رسول اکرم در روایتی فرمودند:
وَ کَیْفَ لٰا نَکُونُ افْضَلُ مِنَ الْمَلٰائِکَةِ وَ قَدْ سَبَقْنٰاهُمْ الَی التَّوْحِیْدِ وَ مَعْرِفَةِ رَبِّنٰا عَزَّ وَ جَلَّ-وَ تَسْبِیْحِهِ وَ تَقْدِیْسِهِ وَ تَهْلِیْلِهِ،لِاَنَّ اوَّلَ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ عَزَّ وَ جَلَّ ارْوٰاحَنٰا فَانْطَقَنٰا بِتَوْحِیْدِهِ وَ تَمْجِیْدِهِ،ثُمَّ خَلَقَ الَمَلٰائِکَةَ فَلَمّٰا شٰاهَدُوا ارْوٰاحَنٰا نُوراً وٰاحِدًا اسْتَعْظِمُوا امُورَنٰا فَسَبَّحْنٰا لِتَعَلُّمِ الْمَلٰائِکَةِ انَا خَلْقٌ مَخْلُوقٌ وَ انَّهُ مُنَزَّهٌ عَنْ صِفٰاتِنٰا (1).
«و چگونه ما (چهارده معصوم،برتر از ملائکه نباشیم، درصورتیکه در مسئله توحید و نبوت بر آنان پیشی داریم،و ما نسبت به آنان در تسبیح و تقدیس تهلیل سبقت وجودی داریم،چرا که اول چیزی که در عرصه گاه آفریده شد ارواح ما بود،و خدای متعال ما را در عالم معنی و ملکوت به توحید و تمجید واداشت،پس از ما فرشتگان را آفرید،چون ما را نور واحدی مشاهده کردند،حقیقت ما را بزرگ شمردند،ما در برابر آنان به تسبیح برخاستیم تا بدانند آفریدهایم و مولای ما حضرت حق از صفات مخلوقی ما منزه است».
در روایت دیگر:
«چون مرا به معراج بردند،جبرئیل اذان و اقامه گفت،سپس به من اعلام کرد پیش بایست.گفتم:بر تو پیشی گیرم ؟ عرضه داشت:آری،چون خدای متعال
1) (1)) -تأویل الآیات:835،سوره اخلاص؛منتخب الاثر:11،الفصل الأول.
انبیا را بر تمام ملائکه برتری داد و ترا بر همه برتری داد» (1).
آری ! وجود مقدس رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله بر اساس آیات قرآن و روایات و اخبار بسیار محکم،بر ما سوی اللّٰه در تمام شئون و امور برتری دارد،و به این خاطر قبول ولایت او بر تمام ملائکه،جنّ و انس جهت رسیدن به اوج کمال و رشد واجب و لازم است،و بدون چنگ زدن به ولایت او و پذیرش تدبیر و سرپرستی آن منبع فیض،کسی به جایی نمیرسد.
قرآن مجید در باب ولایت رسول حق میفرماید:
«إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا...» (2).
«سرپرست و دوست شما فقط خدا و رسول اوست و مؤمنانی [ مانند علی بن ابیطالباند ]..».
«اَلنَّبِیُّ أَوْلیٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» (3).
«پیامبر،نسبت به مؤمنان از خودشان اولی و سزاوارتر است».
این اولویّت،تجلی ولایت حضرت رب در وجود مقدس رسول خداست،این اولویت نسبت به تمام امور و شئون حیات است،نه حکومتِ تنها، چنانکه بعضی از مفسرین بیتوجه گفتهاند.
آری ! کسی که معصوم است و وجودش جامع کمالات و اراده و تدبیرش، اراده و تدبیر خداست و جز به مصلحت بشر نمیاندیشد و غیر خیر دنیا و آخرت را نمیخواهد؛باید دارای ولایت مطلقه باشد.
به خاطر این ولایت است که وی را اسوه تمام جهانیان قرار داده و پیروی از او
را واجب دانسته است:
«لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کٰانَ یَرْجُوا اللّٰهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللّٰهَ» (1).
«یقیناً برای شما در [ روش و رفتار ] پیامبر خدا الگوی نیکویی است برای کسی که همواره به خدا و روز قیامت امید دارد؛و خدا را بسیار یاد میکند».
و به همین خاطر است که در قرآن،اختیار کردن برنامهای غیر برنامه او را حرام کرده و سرپیچی از ولایتش را ضلالت آشکار دانسته است:
«وَ مٰا کٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ إِذٰا قَضَی اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً مُبِیناً» (2).
«و هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد هنگامی که خدا و پیامبرش کاری را حکم کنند برای آنان در کار خودشان اختیار باشد؛و هرکس خدا و پیامبرش را نافرمانی کند یقیناً به صورتی آشکار گمراه شده است».
خدای متعال در قرآن کریم از وجود مقدس امیر مؤمنان علیه السلام به عنوان نفس پیامبر یاد کرده است:
«فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَکُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَکُمْ...» (3).
«بگو:بیایید ما پسرانمان را و شما پسرانتان را،و ما زنانمان را و شما زنانتان
را،و ما نفوسمان را و شما نفوستان را دعوت کنیم..».
آن حضرت که به عنوان نفس پیامبر معرفی شده است،به جز مقام رسالت، تمام امتیازات و فضایل رسول خدا را دارا بود.
به این معنا آیات قرآن و روایات و تاریخ زندگانی امیر مؤمنان علیه السلام که در کتب معتبر روایی ذکر شده است،دلالت دارد.
از وجود مقدس او به زبان پیامبر تعبیر به امیر مؤمنان،سید المسلمین،قائد الغر المحجلین،خاتم الوصیین،اول القوم ایمانا،اوفاهم بعهد اللّٰه،اعظمهم مزیة، اقومهم بامر اللّٰه،اعلمهم بالقضیة،رایة الهدی،منار الایمان،باب الحکمة، المسنوس فی ذات اللّٰه،الهاشمی الطاهر،ولید الکعبة،مطّهر البیت من کل صنم روشن شده است.این همه،حقایقی است که از آیاتی از قرآن مجید استخراج شده است که در میان تمام مردم مسلمان،تنها مصداق اتم و اکمل آن آیات، حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام است (1).
پیامبر بزرگ اسلام بر اساس آیه شریفه:
«أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ» (2).
«آیا کسی که خدا سینهاش را برای [ پذیرفتن ] اسلام گشاده است».
به علی علیه السلام فرمود:
«آن صدر مشروح،سینه تست» (3).
رهبر با کرامت اسلام حضرت محمّد بن عبد اللّٰه صلی الله علیه و آله بر مبنای آیات شریفه قرآن،علی علیه السلام را ستوده است.اینک به آیاتی که اختصاصاً در مورد امیر مؤمنان نازل شده است و بیشتر کتب حدیث و تفسیر به عنوان آیات نازله در حق آن حضرت از آنها یاد کردهاند توجه فرمایید:
«وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ» (1).
«و از مردم کسی است که جانش را برای خشنودی خدا میفروشد [ مانند امیر مؤمنان علیه السلام ] و خدا به بندگان مهربان است».
«أَ فَمَنْ کٰانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کٰانَ فٰاسِقاً لاٰ یَسْتَوُونَ» (2).
«با این حال آیا کسانی که مؤمناند مانند کسانی هستند که فاسقاند ؟ [ نه هرگز این دو گروه ] مساوی و یکسان نیستند».
«هُوَ الَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِینَ» (3).
«اوست کسی که تو را با یاری خود و به وسیله مؤمنان نیرومند ساخت».
«یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ حَسْبُکَ اللّٰهُ وَ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ» (4).
«ای پیامبر ! خدا و مؤمنانی که از تو پیروی میکنند [ از نظر حمایت و پشتیبانی ] برای تو بس است».
«مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضیٰ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ
مَنْ یَنْتَظِرُ» (1).
«از مؤمنان مردانی هستند که به آنچه با خدا بر آن پیمان بستند [ و آن ثبات قدم و دفاع از حق تا نثار جان بود ] صادقانه وفا کردند،برخی از آنان پیمانشان را به انجام رساندند [ و به شرف شهادت نایل شدند ] و برخی از آنان [ شهادت را ] انتظار میبرند».
6 - «إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ وَ هُمْ رٰاکِعُونَ» (2).
«سرپرست و دوست شما فقط خدا و رسول اوست و مؤمنانی [ مانند علی بن ابیطالباند ] که همواره نماز را برپا میدارند و در حالی که در رکوعند [ به تهیدستان ] زکات میدهند».
«أَ جَعَلْتُمْ سِقٰایَةَ الْحٰاجِّ وَ عِمٰارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ جٰاهَدَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ لاٰ یَسْتَوُونَ عِنْدَ اللّٰهِ» (3).
«آیا آب دادن به حاجیان و آباد کردن مسجد الحرام را مانند [ عمل ] کسی قرار دادهاید که به خدا و روز قیامت ایمان آورده و در راه خدا جهاد کرده است ؟ ! [ این دو ] نزد خدا برابر و یکسان نیستند».
«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمٰنُ وُدًّا» (4).
«قطعاً کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند،به زودی [ خدای ] رحمان برای آنان [ در دلها ] محبتی قرار خواهد داد».
«أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئٰاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ» (1).
«آیا کسانی که مرتکب گناهان شدند،گمان دارند آنان را مانند کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند،قرار میدهیم که زندگی و مرگشان یکسان باشد ؟»
«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ» (2).
«مسلماً کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند،اینانند که بهترین مخلوقاتاند».
دانشمندان بزرگ اسلام،همچون ابن عساکر،گنجی شافعی،خطیب بغدادی،سیوطی،سید همدانی،ابو نعیم اصفهانی،ابن حجر عسقلانی،ابو اسحاق ثعلبی،طبری،واحدی،فخر رازی،ابو البرکات مفسر،ابن صباغ مالکی، ابن طلحه شافعی،سبط ابن جوزی،صفوری،جمال الدین زرندی،احمد حنبل،ابن هشام،ابن ابی الحدید،خوارزمی و بسیاری دیگر از بزرگان اهل سنت و شیعه همراه با شرح و تفسیر در کتب روائی،تفسیری و تاریخی خود آوردهاند که:مصداقی برای آیات فوق و نظایر آن جز امیر مؤمنان علی علیه السلام نمیتوان یافت.
گروهی از مفسران،و برخی از حفاظ حدیث،در این زمینه،نزدیک به سیصد آیه ذکر کردهاند و برخی در این معنا کتاب جداگانهای نوشتهاند.
خدای متعال چنین انسانی را با این همه کرامات و فضایل،پس از رحلت پیامبر با کرامت خود،جهت رهبری حکومت اسلامی،و بیان معارف الهی و ارشاد انسان در حیات معنوی،که در تمام زمانها مورد نیاز جهانیان است، انتخاب کرد و وی را تجلیگاه ولایت مطلقه قرارداد،و به فرمان مطاعش پیامبر را در روز غدیر مأمور به معرفی او فرمود:
«یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اللّٰهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّٰاسِ» (1).
«ای پیامبر ! آنچه از سوی پروردگارت [ درباره ولایت و رهبری علی بن أبی طالب امیر مؤمنان علیه السلام ] بر تو نازل شده ابلاغ کن؛و اگر انجام ندهی پیام خدا را نرساندهای.و خدا تو را از [ آسیب و گزند ] مردم نگه میدارد؛قطعاً خدا گروه کافران را هدایت نمیکند».
شیعه،در نزول این آیه در روز غدیر،هیچ تردید و شکی ندارد،بزرگان اهل سنت همچون:سیوطی در جلد دوم«در المنثور»صفحه 298،شوکانی در جلد سوم«فتح الغدیر»صفحه 57،بدر الدین حنفی در جلد هشتم«عمدة القاری»ص 584،فخر رازی در جلد سوم«تفسیر کبیر»صفحه 636،نظام الدین نیشابوری در جلد ششم تفسیر خود صفحه 170،آلوسی در جلد دوم«روح المعانی» صفحه 348،ابن صباغ در«فصول المهمة»صفحه 27،واحدی در«اسباب النزول»صفحه 150،شیخ سلمان بلخی در«ینابیع المودة»باب 39 و بسیاری دیگر از بزرگان آن قوم در کتب حدیث،تاریخ و تفسیر خویش آوردهاند که:این
1) (1)) -مائده (9):67.
آیه در روز غدیر برای معرفی علی علیه السلام به ولایت،امامت،حکومت و ارشاد مردم نازل شده است.آیه شریفه:
«إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ وَ هُمْ رٰاکِعُونَ» (1).
«سرپرست و دوست شما فقط خدا و رسول اوست و مؤمنانی [ مانند علی بن ابیطالباند ] که همواره نماز را برپا میدارند و در حالی که در رکوعند [ به تهیدستان ] زکات میدهند».
به نقل امام فخر رازی در جلد سوم تفسیر کبیر صفحه 431،ثعلبی در کشف البیان،زمخشری در جلد اول«کشاف»صفحه 422،طبری در جلد ششم تفسیر صفحه 186،ابوالحسن ربانی در تفسیر،قُرْطبی در جلد ششم تفسیر صفحه 221،فاضل نیشابوری در جلد اول«غرائب القرآن»صفحه 461،واحدی در «اسباب النزول»صفحه 148،ابو بکر جصاص در تفسیر«احکام القرآن»صفحه 542،حافظ ابو بکر شیرازی در«فیما نزل من القرآن فی امیر المؤمنین»،قاضی بیضاوی در جلد اول تفسیر صفحه 345،ابن ابی الحدید در جلد سوم«شرح نهج البلاغه»صفحه 275،و بسیاری دیگر از بزرگان اسلام،از مفسران حدیث و تاریخ نویسان برای اثبات ولایت مطلقه علی علیه السلام که تجلی ولایت خدا و رسول است،در قرآن مجید نازل شده است.
چون در روز غدیر از جانب حق به وسیله پیامبر ابلاغ شد که علی بن ابی طالب مظهر حق و تجلی گاه ولایت مطلقه الهیه است و مردمان تا روز قیامت،پس از پیامبر به حکومت،ولایت،ارشاد،هدایت،علم،بینش و حقیقت کرامت او در ظاهر و باطن زندگی نیاز دارند،و اتصال به صراط مستقیم الهی جز از طریق
1) (1)) -مائدة (9):55.
قبول ولایت،حکومت،امارت و حکم او ممکن نیست،برای رشد و کمال و تأمین خیر دنیا و آخرت مردم،به غیر توسل و تمسک به حبل ولایت او راهی نمیباشد.آیه شریفه:
«اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً» (1).
«امروز [ با نصبِ علی بن ابی طالب به ولایت،امامت،حکومت و فرمانروایی بر امت ] دینتان را برای شما کامل،و نعمتم را بر شما تمام کردم،و اسلام را برایتان به عنوان دین پسندیدم».
بنابر نقل سیوطی در جلد دوم«دُرّ المنثور»صفحه 256.و ابن کثیر در جلد دوم تفسیرش صفحه 14 و سبط ابن جوزی در تذکرة صفحه 18 و خطیب بغدادی در جلد هشتم تاریخ صفحه 290 و بسیاری دیگر از دانشمندان،بر پیامبر نازل شد و حضرت رسالت پناه از شدت خوشحالی فریاد زدند:
اللّٰهُ اکْبَرُ عَلیٰ اکْمٰالِ الدِّیْنِ وَ اتْمٰامِ النِّعْمَةِ وَ رِضٰا الرَّبِ بِرِسٰالَتِی وَ وِلٰایةَ عَلِیّ بْنِ أَبِی طٰالِبٍ بَعْدِیْ (2).
«اللّٰه اکبر بر کمال دین و تمام نعمت و خوشنودی پروردگار به رسالت من و ولایت علی بن ابی طالب بعد از من» (3).
ماجرای روز غدیر و نزول آیه:
«یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ...» و آیه «اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ».
را ارباب تاریخ از قبیل:بلاذری،ابن قتیبه،طبری،خطیب بغدادی،ابن زولاق،ابن عبد البر،شهرستانی،یاقوت حموی،ابن اثیر،ابن ابی الحدید،ابن خلکان،ابن حجر،ابن صباغ،مقریزی،سیوطی،ابن هشام،قرمانی،دمشقی،نور الدین حلبی
و ائمه حدیث از قبیل:
محمد بن ادریس شافعی،احمد حنبل،ابن ماجه،ترمذی،نسائی،ابو یعلی، بغوی،حاکم نیشابوری،ابن مغازلی،ابن منده،خطیب خوارزمی،محب الدین طبری،حموینی،هروی،شیخانی،ابو عبد اللّٰه زرقانی،ابن حمزه دمشقی؛
و ارباب تفسیر از قبیل:
طبری،ثعلبی،ابو السعود،فخر رازی،ابن کثیر شامی،نیشابوری،سیوطی، آلوسی،خطیب شربینی؛
و ارباب علم کلام از قبیل:
قاضی ابو بکر باقلانی،قاضی عبد الرحمن ایجی،سید شریف جرجانی، بیضاوی،شمس الدین اصفهانی،تفتازانی،قوشجی؛
و ارباب لغت از قبیل:
ابن درید،ابن اثیر،حموی،زبیدی که از تاریخنویسان،حدیث شناسان، مفسران؛متکلمان و لغویان بزرگ اهل سنّت هستند،به تقریر زیر،در کتب خود نقل کردهاند:
«روز غدیر در موضعی بین مکه و مدینه،در منطقه (جحفه) پس از بازگشت از حجةالوداع (1)رسول مکرم اسلام،مردم را جمع کرد؛آن روز آنچنان هوا گرم بود که مسافران ردای خود را زیر پا انداخته بودند،دستور ساختن منبری را از جهاز شتران داد،سپس بر بالای آن رفت و به عموم مردم خطاب کرد و فرمود:
ای امت اسلام:آیا من از شما به شما اولاتر نیستم،همه گفتند:چرا،فرمود:
مَنْ کُنْتُ مَوْلٰاهُ فَعَلیٌّ مَوْلٰاهُ،اَللّٰهُمَّ وٰالِ مَنْ وٰالٰاهُ،وَ عٰادِ مَنْ عٰادٰاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ (2).
من فکر نمیکنم بعد از آن همه آیه در قرآن که مصداق اتم و اکملش بر اساس صحیحترین روایات،و شهادت اهل اسلام،علی بن ابی طالب علیه السلام است،کسی از اهل سنت،شیعه،عقلای جهان،منصفان عالم و وجدان بیدار،شکی در مقام حضرت مولی الموحدین امیر مؤمنان علیه السلام پس از پیامبر داشته باشد،که شک کننده،جز مخالفت با قرآن و سنت،و غیر از معاند حق و حقیقت نیست.
علی علیه السلام برای اتمام حجت به اهل زمانش،و بویژه در زمانی که زمام حکومت را در اختیار گرفتند،و برای روشن بودن حق،برای تاریخ به مقام حقانیت و ولایت خود،در خطبه بسیار مهم«شقشقیه»اشاره فرمودهاند:
امٰا وَ اللّٰهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ ابِی قُحٰافَةَ وَ انَّهُ لَیَعْلَمُ انَّ مَحَلِّی مِنْهٰا مَحَلِّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَی... (3).
«آگاه باشید،سوگند به خدا ! که پسر ابو قحافه جامه حکومت پوشیده در
حالی که با تمام وجود میدانست من هم چون قطب وسط سنگ آسیا سزاوار خلافت،حکومت،رهبری،ولایت و ارشاد مردم بودم،علوم و معارف از قلب من همچون سیل خروشان سرازیر میشود،هیچ پرواز کنندهای در عرصه علوم و معارف،به اوج بلندای دانش و بینش من نمیرسد،...من در برابر اهل زمان،جز صبر چارهای ندیدم،که اگر دست به حمله میبردم،اساس اسلام بر باد فنا میرفت،همانند آنکه خار در چشم و استخوان در گلو دارد،صبر پیشه کردم،در حالی که در برابر دیدگانم،میراث خودم را دستخوش تاراج میدیدم».
انتخاب ولیّ در فرهنگ اسلام،وقف حریم مقدس کبریاست،اوست که میداند چه انسانی را برای پیشوایی حکومت،و بیان و ارشاد انسان در حیات معنوی،انتخاب نماید و مردم را در این زمینه حقی نیست.
او رسول با کرامت اسلام را انتخاب کرد و سپس به او فرمان داد تا وجود مقدس علی علیه السلام که فاقد نواقص و جامع کمالات بود،به ولایت و رهبری انتخاب شود،و اسامی رهبران بعد از او را به رسولش اعلام کرد؛تا یازده امام معصوم که واجد کمالات محمد و علی علیهما السلام بودند،و ولایت کلیه مطلقه در آنان تجلی داشت،رهبری جامعه انسانی را در سه رشته حکومت،بیان احکام،ارشاد حیات معنوی به عهده بگیرند.
هم آنان را مسئولیت داد،تا شرایطی را در جهت حیات عقلی،روحی و معنوی ذکر کنند،تا در هر کس ظهور کرد به جانشینی از آنان عهده دار حاکمیت و بیان معارف و ارشاد حیات معنوی شود،و به عنوان«ولی فقیه»به نیابت از امام غایب و ائمه و پیامبر و حضرت حق،زمام امور مسلمین را به دست
گیرد،که در حقیقت بر اساس آیات قرآن و روایات صحیحه،انتخاب ولی فقیه به صورت معنوی که همان بیان اوصاف و شرایط زمامدار،و ظهور شرایط است، با امام معصوم و انتخاب امام معصوم،با پیامبر به اذن حضرت اللّٰه و انتخاب حضرت پیامبر با حضرت رب العزة است،و انتخاب مقابل انتخاب خدا، ایستادن در برابر حکم اللّٰه و اجتهاد برابر نص،و ایجاد انحراف در راه خدا مساوی با تخریب بنای معناست.
تعیین زمامدار جامعه اسلامی،به خود مردم مسلمان (چنانچه گروهی ادعا میکنند) واگذار نشده،اگر این طور بود باید از شارع مقدس اسلام،در این زمینه بیانات شافی و دستورات کافی رسیده باشد،تا مردم در مسئلهای که اساساً بقای رشد جامعه اسلامی،و حیات شعائر دین به آن متوقف و استوار است بیدار هوشیار باشند.
حال آنکه از چنین بیان نبوی و دستور دینی خبری نیست،و اگر بود کسانی که بعد از پیامبر زمام امور را به دست گرفتند،مخالفتش نمیکردند،در صورتی که زمامدار اول با وصیت،خلافت را به خلیفه دوم منتقل ساخت،و خلیفه دوم عثمان را با یک شورای شش نفری که خودش اعضای آن و آییننامه آن را تعیین و تنطیم کرده بود،روی کار آورد و پس از او بر اثر کشمکشها و اختلافات داخلی،معاویه خلافت را تصاحب کرد،و چیزی نگذشت که مسئله رهبری به سلطنت موروثی تبدیل شد،و تدریجاً شعائر دینی از جهاد و امر به معروف و نهی از منکر و اقامه حدود و غیر آنها،یکی پس از دیگری،از جامعه رخت بر بست و مساعی شارع اسلام به طور جدی،در فضای حیات اکثریت مسلمین نقش بر آب شد!!
تنها شیعه بود که از راه بحث و کنجکاوی در،درک فطری انسانی و سیره مستمره عقلا و تعمّق در نظر اساسی آیین اسلام،که احیای فطرت میباشد،
روش اجتماعی پیغمبر اکرم و مطالعه حوادث اسفآوری که پس از رحلت آن جناب به وقوع پیوسته،و گرفتاریهایی که دامنگیر اسلام و مسلمین گشته و به تجزیهتحلیل،در کوتاهی و سهلانگاری حکومتهای به ظاهر اسلامی قرون اولیه هجرت برمیگردد،و با گذشتن از دریای خون و شهادت،تبعید و زندان، استقامت و مقاومت،به این نتیجه رسید که از ناحیه پیغمبر اکرم نص کافی در خصوص تعیین امام و جانشین پیامبر رسیده است.
آیات و اخبار متواتر قطعی،مانند آیه تبلیغ،آیه ولایت،حدیث غدیر، حدیث سفینه،حدیث ثقلین،حدیث منزلت،حدیث دعوت عشیره اقربین و غیر آنها به این معنا دلالت داشته و دارند؛ولی با کمال تأسف نظر به پارهای دعاوی تأویل شده،و سرپوشی روی آنها گذاشته شده است (1).
کسی که بنا بر نقل کتب معتبر شیعه و اهل سنت،پیامبر بزرگ او را صدّیق، فاروق امت،باب علم،یعسوب دین،برادر،وزیر و بهترین فرد بعد از خودش، و در روایات متعدده خلیفه خوانده،نشان میدهد که دارای ولایت کلیه مطلقه است،که اگر این مقام را دارا بود،این همه صفت و خصوصیت،آنهم از زبان وحی برای او بیان نمیشد.
1-ابن مغازلی (متوفی سنه 482) در کتاب«مناقب»به اسنادش از ابو ذر از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند:
مَنْ نٰاصَبَ عَلیّاً لِلْخَلٰافَةِ بَعْدِی فَهُوَ کٰافِرٌ وَ قَدْ حٰارَبَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ،شَکَّ فِی عَلِیٍّ فَهُوَ کٰافِرٌ (2).
«هر کس پس از من در مسئله خلافت برای علی ایجاد مزاحمت کند کافر شده است و با خدا و رسول به جنگ آمده که شک کننده در مقام علیّ و فضائل و کمالات او کافر است».
2-ابن حجر عسقلانی (متوفی 853) در کتاب«اصابه»میگوید:چون سوره نصر نازل شد،پیامبر درباره امیر مؤمنان فرمود:
انَّهُ اخِی وَ وَزِیْرِی وَ خَلِیْفَتِی فِی اهْلِ بَیْتِی وَ خَیْرٌ مَنْ اخْلَفَ بَعْدِی (1).
«به حقیقت که علی برادر و وزیر و خلیفه من در اهل بیتم و بهترین زمامدار امت بعد از من است».
3-خوارزمی که او را اخطب خطبا میدانند،در کتاب«فضایل»با سلسله سند از رسول خدا روایت میکند که فرمود:
چون به معراج رفتم به من خطاب رسید:خلق را آزمایش کردی تا ببینی کدام یک نسبت به تو مطیعترند؟ عرضه داشتم:علی از همه مطیعتر است.فرمود:
راست گفتی؛
فَهَلْ اتَّخَذْتَ لِنَفْسِکَ خَلِیْفَةً یُؤَدِّی عَنْکَ وَ یَعْلَمُ عِبٰادِی مِنْ کِتٰابِی مٰا لٰا یَعْلَمُونَ،قٰالَ:
قُلْتُ اخْتَرْ لِی فَاِنَّ خِیَرَتِکَ خَیْرٌ لِی،قٰالَ:قَدْ اخْتَرْتُ لَکَ عَلَیْهٰا فَاتِّخَذَ لِنَفْسِکَ خَلِیْفَةً وَ وَصِیّاً وَ نِحْلَتُهُ عِلْمِی وَ حِلْمِی وَ هُوَ امِیْرُ الْمُؤْمِنِیْنَ حَقّاً لَمْ یَقُلْهٰا احَدٌ قَْبلَهُ وَ لَیْسَت لِاَحَدٍ بَعْدَهُ یٰا مُحَمَّدُ عَلیٰ رٰایَةِ الْهُدیٰ وَ امٰامٌ مَنْ اطٰاعَنِی وَ هُوَ نُورُ اوْلِیٰائِی (2).
«آیا برای خود خلیفه و جانشین انتخاب کردهای تا از جانب تو مقاصد حق را به مردم برساند،و آنچه را خلق از قرآن نمیدانند به آنان تعلیم دهد ؟ عرضه
داشتم:خدایا اختیار با تست که مرا اختیار غیر اختیار تو نیست،خطاب رسید ! علی را بعد از خود خلیفه و وصی قرار ده،علم و حلم خود را به او عنایت کردم،به حقیقت او امیر مؤمنان است،که احدی قبل و بعد از او به این رتبه دست نیافته و نمییابد ! !» 4-کتاب«فرائد السمطین»صفحه 131،و«ینابیع المودة»صفحه 38،(چاپ اسلامبول) باسند متین از سعید بن جبیر از ابن عباس نقل میکند:رسول خدا به علی بن ابی طالب فرمود:
یٰا عَلیُّ ! انا مَدِیْنَةُ الْحِکْمَةِ وَ انْتَ بٰابُهٰا وَ لَنْ تُؤْتِی الْمَدِیْنَةَ الّاٰ مِنْ قِبَلِ الْبٰابِ وَ کَذَّبَ مَنْ زَعَمَ انَّهُ یُحِبُّنِی وَ یُبْغِضُکَ لِاَنَّکَ مِنِّی وَ انَا مِنْکَ لَحْمُکَ مِنْ لَحْمِی وَ دَمُکِ مِنْ دَمِی وَ رُوحُکَ مِنْ رُوحِی وَ سَرِیْرَتُکَ مِنْ سَرِیْرَتِی وَ عَلٰانِیَتُکَ مِنْ عَلٰانِیَتِی وَ انْتَ امٰامُ امَّتِی وَ خَلِیفَتِی عَلَیْهٰا بَعْدِی سَعَدَ مَنْ اطٰاعَکَ وَ شَقِیَ مَنْ عَصٰاکَ وَ رَبِحَ مَنْ تَوَلّاٰکَ وَ خَسِرَ مَنْ عٰادٰاکَ وَ فٰازَ مَنْ لَزِمَکَ وَ هَلَکَ مَنْ فٰارَقَکَ،مَثَلُکَ وَ مَثَلُ الْاَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِکَ بَعْدِی مَثَلُ سَفِیْنَةُ نُوحٍ مَنْ رَکِبَ فِیْهٰا نَجیٰ وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهٰا غَرَقَ مَثَلُکُمْ مَثَلُ النُّجُومِ کُلَّمٰا غٰابَ نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ الیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ (1).
«یا علی من شهر حکمتم و تو دروازه آن شهری،جز از طریق دروازه نمیتوان وارد شهر شد.دروغ گفت کسی که گمان کرده مرا دوست دارد و حال آنکه دشمن توست؛زیرا تو از منی و من از تو،گوشت تو از گوشت من و خون تو از خون من و روح تو از روح من و باطن تو از باطن من و ظاهر تو از ظاهر من است،و تویی امام و پیشوای امت من و خلیفه من در امتم بعد از من.سعادت برای مطیع تو،و شقاوت و بدبختی برای متمرد از برنامه توست،سود برد هر
1) (1)) -بحار الانوار:125/23،باب 7،حدیث 53؛امالی شیخ صدوق:269،مجلس 45،حدیث 18.
کس ولایت تو را پذیرفت و ضرر کرد هر کس با تو دشمنی ورزید،ملازم تو رستگار شد،و جدای از تو،به هلاکت رسید،مثل تو و ائمه بعد از تو همانند کشتی نوح است،متمسک به آن کشتی نجات یافت،و متخلف از آن غرق شد، شما چون ستارهگانید،هر زمان که ستارهای غایب شود ستارهای طلوع کند و این حقیقت تا قیامت ادامه دارد».
آری ! صاحب ولایت مطلقه الهیه،کسی است که معتبرترین کتب اهل سنّت و شیعه از قول رسول اکرم،با سند صحیح،در حق او نقل کردهاند:
وَ مَنْ عَصیٰ عَلِیّاً فَقَدْ عَصٰانِی وَ مَنْ عَصٰانی فَقَدْ عَصَی اللّٰهَ مَنْ اطٰاعَ عَلِیّاً فَقَدْ اطٰاعَنِی (1).
«کسی که به علی عصیان ورزد به من عصیان ورزیده است و کسی که به من عصیان ورزد به خدا عصیان ورزیده است».
انَّ رَبَّ الْعٰالِمَیْنَ عَهِدَ الیَّ عَهْدَاً فِی عَلِیِّ بْنِ أَبِی طٰالِبٍ فَقٰالَ:اِنَّهُ رٰایَةُ الْهُدیٰ،وَ مَنٰارُ.
الْاِیْمٰانِ وَ امٰامُ اوْلِیٰائِی،نُورُ لِمَنْ اطٰاعَنِی (2).
«بدرستی که پروردگار عالمیان درباره علی بن ابی طالب یادآوری کرد که:او پرچم هدایت،نشانه ایمان امام دوستان من و نور تمام کسانی است که مرا اطاعت میکنند».
عُنْوٰانُ صَحِیْفَةِ الْمُؤْمِنِ حُبُّ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طٰالِبٍ (3).
«عنوان صحیفه مؤمن دوستیِ علی بن ابی طالب است».
عَلِیٌّ مِنِّی وَ انَا مِنْهُ وَ هُوَ وَلیُّ کُلُّ مُؤْمِنٍ مِنْ بَعْدِی (1).
«علی از من است و من از اویم،و او سرپرست هر مؤمنی بعد از من است».
لٰا یُحِبُّکَ الّاٰ مُؤْمِنٌ،وَ لٰا یُبْغِضُکَ الّاٰ مُنٰافِقٌ اوْ وَلَدُ زِنْیةٍ اوْ مَنْ حَمَلَتْهُ امُّهُ وَ هِیَ طٰامِثٌ (2).
«دوست ندارد تو را مگر مؤمن و به تو بغض نمیورزد مگر منافق،یا کسی که از راه زنا تولد یافته و یا کسی که مادرش در حال حیض به او باردار شده است».
عَلِیٌّ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ رَأْسِی مِنْ جَسَدِی (3).
«علی نسبت به من،به منزله سر است در پیکر من».
اوْحِیٰ الیَّ فِی عَلِیٍّ بِثَلٰاثِ خِصٰالٍ:اِنَّهُ سَیِّدُ الْمِسْلِمِیْنَ،وَ امٰامُ الْمُتَّقِیْنَ وَ قٰائِدُ غُرِّ الْمُحَجَّلِیْنَ (4).
«سه چیز در مورد علی به من وحی شد:او آقای مسلمانان،امام پرهیزکاران، و پیشوای سفید رویان است».
لٰا یَجُوِّزُ احَدٌ الصِّرٰاطَ الّاٰ مَنْ کٰانَ مَعَهُ جَوٰازٌ مِنْ عَلِیٍّ (5).
«هیچ کس از صراط نمیگذرد مگر آنکه جواز عبوری از علی به همراه داشته باشد.»
اذٰا جَمَعَ اللّٰهُ الْاَوَّلِیْنَ وَ الْاٰخِرِیْنَ فی صَعیدٍ وٰاحدٍ وَ نَصَبَ الصِّرٰاطَ عَلیٰ شَفِیْرِ
جَهَنَّمِ فَلَمْ یَجُزْ عَلَیْهِ إلّا مَنْ کٰانَ مَعَهُ بَرٰاءَةٌ مِنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طٰالِبٍ (1).
«هنگامی که خدای متعال اولین و آخرین را در روز قیامت گرد آورد،و صراط را بر جهنم نصب نماید،هیچ کس مجاز به عبور نیست مگر آنکه برگه نجاتی از علی بن ابی طالب داشته باشد».
از آیات قرآن مجید و روایات و اخبار صحیحه که در کتب معتبر شیعه و سنی آمده،استفاده میشود که ولایتی که برای حضرت امیر مؤمنان علیه السلام ثابت است، برای یازده امام معصوم پس از او نیز به همان صورت ثابت است؛که اگر چنین نبود حجت الهی بر بندگان تمام نمیبود.
روایات رسیده از شیعه و سنی مصادیق آیات زیر را ائمه معصومین دانستهاند و اگر چنین نباشد برای آیات مصداق اتم و اکمل نخواهد ماند:
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» (2).
«ای اهل ایمان ! از خدا اطاعت کنید و [ نیز ] از پیامبر و صاحبان امر خودتان [ که امامان از اهل بیت و هم چون پیامبر دارای مقام عصمتاند ] اطاعت کنید».
کتب فریقین در ذیل آیه شریفه به اسناد صحیحه از رسول خدا نقل کردهاند که مراد از«اولیالامر»علی بن ابی طالب و یازده امام بعد از او هستند (3).
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّٰادِقِینَ» (1).
«ای کسانی که ایمان آوردهاید ! از خدا پروا کنید و با صادقان باشید [ صادقانی که کاملترینشان پیامبران و اهل بیت رسول بزرگوار اسلام هستند ]».
«قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ» (2).
«بگو:از شما [ در برابر ابلاغ رسالتم ] هیچ پاداشی جز مودّت اهل بیتم را نمیخواهم».
«وَ مِمَّنْ خَلَقْنٰا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ» (3).
«و از میان کسانی که آفریدهایم [ یعنی جنّیان و آدمیان ] گروهی [ هستند که همنوعان خود را ] به حق هدایت میکنند و به درستی و راستی داوری مینمایند».
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّٰهِ جَمِیعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا» (4).
«و همگی به ریسمان خدا [ قرآن و اهل بیت علیهم السلام ] چنگ زنید،و پراکنده و گروه گروه نشوید».
«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ» (5).
«اگر [ این حقیقت را ] نمیدانید [ که پیامبران از جنس بشر بودند ] از اهل دانش و اطلاع بپرسید».
«إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» (1).
«خدا فقط میخواهد هرگونه پلیدی را از شما اهل بیت [ که به روایت شیعه و سنی محمّد،علی،فاطمه،حسن و حسین علیهم السلاماند ] بِزُداید،و شما را چنان که شایسته است [ از همه گناهان و معاصی ] پاک و پاکیزه گرداند».
«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتٰابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا» (2).
«سپس این کتاب را به کسانی از بندگانمان که برگزیدیم به میراث دادیم».
اولیالامری که بعد از خدا و رسول در آیه شریفه ذکر شده است،بدون شک باید انسانی صد در صد ربانی و ملکوتی و واجد تمام خصوصیات روحی پیامبر، غیر از مقام نبوت باشد،تا ولایت کلیه الهیه از فجر وجود او طالع گردد.
کتابهای مهم اهل سنت از قبیل:«فرائد السمطین»،«صحیح بخاری»، «صحیح مسلم»،«سنن ابی داود»،«مسند احمد حنبل»،«صواعق»ابن حجر، «شرف المصطفی»،«شرح ابن ابی الحدید»،«حلیة الاولیاء»،«مفاتیح الاسرار»، «مناقب خوارزمی»،«فصول المهمه»،«شواهد التنزیل»،«استیعاب»،«ینابیع المودة»،«مطالب السؤول»،«کفایة الطالب»،و...در ذیل آیه شریفه،مقام ولایت کلیه را برای علی ابن ابی طالب و یازده فرزند او که به نام آنها اشاره کردهاند ثابت دانستهاند.
در کتاب«ینابیع المودّة»از ابن عباس روایت شده است:
سَمِعْتُ رَسُولَ اللّٰهِ صلی الله علیه و آله یَقُولُ:اَنَا وَ عَلیٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ تِسْعَةٍ مِنْ وُلْدِ
الْحُسَیْنِ مُطَهَّرُونَ مَعْصُومُونَ (1).
«شنیدم که رسول خدا میفرمود:من و علی و حسن و حسین و نه تن از فرزندان حسین پاک و معصومیم».
و از سلمان نقل میکند:رسول حق دست بر کتف حسین علیه السلام گذاشت و فرمود:
وَ انَّهُ الْاِمٰامُ ابْنُ الاِمٰامِ تِسْعَةٌ مِنْ صُلْبِهِ ائِمَةٌ ابْرٰارٌ امَنٰاءٌ مَعْصُومُونَ (2).
«و امام فرزند امام است،نُه تن از فرزندانش امامان خوبان و امینان معصومند».
و از زید بن ثابت روایت میکند:
وَ انَّهُ لَیَخْرُجَ مِنْ صُلْبِ الْحُسَیْنِ ائِمَّةٌ ابْرٰارٌ امَنٰاءٌ مَعْصُومُونَ قَوّٰامُونَ بِالْقِسْطِ (3).
«از صلب حسین خارج میشود،امامان خوبان،امینان معصوم،ایستادگان به عمل».
ینابیع المودة از فرائد السمطین از مجاهد از ابن عباس روایت میکند:
مردی یهودی سؤالاتی از رسول خدا کرد،از جمله پرسید:وصی شما کیست؟ حضرت فرمود:
انَّ وَصِیی وَ الْخَلیْفَةَ مِنْ بَعْدِی علیِّ بْنِ أَبی طٰالِبٍ وَ بَعْدَهُ سِبْطٰایَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْن تَتْلُوهُ أبرارٌ مِنْ صُلْبِ الْحُسَینِ ائمَّةً.
«به طور قطع جانشین من و خلیفه پس از من،علی بن ابی طالب است و پس از او دو فرزندم حسن و حسین و نُه تن از فرزندان از صلب حسین».
عرضه داشت:تمنا میکنم که اسامی شریفه آن نه نفر از صلب حسین را برایم بگو.فرمود:
اذٰا مَضَی الْحُسَیْنُ فَاِبْنُهُ عَلِیٍّ فَاِذٰا مَضیٰ عَلِیُّ فَاِبْنُهُ مُحَمَّدٍ،فَاِذٰا مَضیٰ مُحَمَّدٌ فَاِبْنُهُ جعفر،فاذا مضی جعفر فابنه موسی،فاذا مضی موسی فابنه علیّ،فاذا مضی علیّ فابنه محمّد،فاذا مضی محمّد فابنه علیّ،فاذا مضی علیّ فابنه الحسن،فاذا مضی الحسن فابنه الحجّة محمّد المهدیّ،فهوءلاء اثنا عشر (1).
«وقتی(دوران)حسین گذشت پس پسرش علی،و وقتی علی گذشت پس پسرش محمد و وقتی محمد گذشت پسرش جعفر و وقتی جعفر گذشت پسرش موسی و وقتی موسی گذشت پسرش علی و وقتی علی گذشت پسرش محمد و وقتی محمد گذشت پسرش علی و وقتی علی گذشت پسرش حسن و وقتی حسن گذشت پسرش محمد مهدی پس این دوازده(نفر امامان و جانشینان پس از منند.)»
در حدیث ثقلین که از معتبرترین احادیث است و تمام کتب فریقین آن را روایت کرداهاند آمده است:
انّی تارک فیکم الثّقلین:کتاب اللّه و عترتی اهل بیتی انّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض فانظرونی بم تخلفونی فیهما (2).
«من میان شما دو چیز گرانبها را میگذارم:کتاب خدا و عترتم.همانا این دو از یک دیگر جدا نمیشوند تا زمانی که در کنار حوض بر من وارد شوند؛پس بنگرید چگونه با این دو برخورد میکنید».
در حدیث«سفینه»که از نظر اعتبار همچون حدیث ثقلین است آمده است:
مثل اهل بیتی فیکم مثل سفینه نوح من رکبها نجی و من تخلّف عنها غرق (1).
«مثل اهل بیت من در میان شما مثل کشتی نوح است؛کسی که بر آن نشست نجات یافت و کسی که از آن روی گرداند غرق شد».
رسول خدا فرمود:
انّ اللّه جعل اجری علیکم المودّة فی اهل بیتی و انّی سائلکم غدا عنهم.
«بدرستی که خدای متعال مودت اهل بیت مرا بر شما اعلام کرد و من فردا(ی قیامت)در مورد آنها از شما خواهم پرسید».
المودّة محبّة یظهر اثرها فی القول و العقل.
مودت یعنی عشق و علاقهای که در گفتار و کردار،اثرش ظاهر میشود.
محبت تنها نسبت به ائمه بعد از پیامبر و صاحبان ولایت مطلقه،منظور خدا و رسول نیست،بلکه مقصود خدا و رسول از سفارش به اهل بیت علیهم السّلام قبول ولایت و طاعت آنان و نفی غیر آنها در عرصة حیات است،رسول خدا فرمود:
انا و اهل بیتی شجرة فی الجنّة و اغصانها فی الدّنیا،فمن تمسّک بنا اتّخذ الی ربّه سبیلا (2).
«من و اهل بیت من،درختی در بهشت حقیم،شاخههای آن درخت در دنیاست،هرکس به خدا تمسک جوید به راه خدا یافته».
رسول خدا فرمود:
معرفة آل محمّد برائة من النّار و حبّ آل محمّد جواز علی الصّراط (1).
«شناخت آل محمد دور کنندهای از آتش،و دوستی آل محمد جوازی است برای عبور از صراط».
کتب اهل سنت از جمله:ثعلبی در الکشف و البیان در توضیح آیه اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ آورده:
«صراط مستقیم صراط محمد و آل اوست».
رسول خدا به نقل از کتاب فریقین از جمله ینابیع المودة صفحه 20 فرمود:
النّجوم امان لاهل السّماء و اهل بیتی امان لاهل الارض (2)..
«ستارگان،امان اهل آسمانها،و اهل بیت من امان اهل زمیناند».
صواعق المحرقه صفحه 228 از رسول خدا روایت میکند:
...و اللّه لا یدخل قلب رجل الایمان حتّی یحبّهم للّه و لقرابتهم منّی (3).
«به خدا قسم ایمان در قلب کسی جایی نمیگیرد،مگر امامان بعد از من را به خاطر خدا و محض قرابت با من دوست داشته باشد».
ینابیع الموده صفحه 27 از رسول خدا روایت میکند:
انّ للا اله الاّ اللّه شروطا و انّی و ذرّیتی من شروطها انّ امرنا صعب مستصعب لا
یحتمله الاّ عبد امتحن قلبه للایمان (1).
«برای توحید شروطی است و من و امامان از ذریه من از شروط آنیم،ولایت ما قابل تحمل نیست،مگر برای آنان که خدای متعال دلشان را به ایمان امتحان کرده باشد».
امیر مؤمنان علیه السّلام در پایان خطبه دوم«نهج البلاغه»درباره امامان معصوم بعد از پیامبر میفرماید:
هم موضع سرّه،و لجاء امره،و عیبة علمه،و موئل حکمه،و جبال دینه،بهم اقام انحناء ظهره،و اذهب ارتعاد فرائضه (2).
«آنان موضع راز رسول حقند،و پشتیبانان آن حضرت،و ظرف دانش محمد و مراجع قوانین و مقررات وی،امامان معصوم حافظ کتب الهی،و کوههای دین خدایند،به وسیله آنان خمیدگی پشت دین را راست و لرزش پهلوهای آن را به سکون و آرامش مبدل ساخت».
پس از مسئله نبوت در اسلام،با اهمیتترین مسئلهای که نزد همه فرق و طوایف مسلمین مطرح است،مسئله اهل بیت است،در اینکه خاندان عصمت و طهارت از همه آلودگیها،هواهای نفسانی پلیدیها دور بوده و مقام بیهمتایی از فضل،فضیلت تقرب و تقوی را دارا بودهاند کسی تردید نکرده است.
ابن خلدون در صفحه 334 مقدمه خود گوید:
و اذا کانت الکرامة تقع لغیرکم فما ظنک بهم علما و دینا و آثارا من النبوة و عنایة من اللّه بالاصل الکریم تشهد لفروعه الطیبة.
وقتی که کرامات برای اشخاص دیگر امکانپذیر و از آنان به وجود میآید،
چه گمان میبری در حق اهل بیت علیهم السّلام،با آن علم و دین و آثاری که از نبوت در آنان بوده،و عنایتی که خدای متعال به اصل شرافت آنان داشته و آن عنایت به شاخههای پاکیزه آن اصل کریم رسیده است؟ائمه معصومین علیهم السّلام گیرنده علوم پیامبر و مرجع قوانینی که آورده بود،میباشند.
تاکنون هیچ محقق کلامی،تاریخی،ادبی،فقاهتی و اجتماعی چه در زمان خود ائمه معصومین و چه در قرون و اعصار بعد،نتوانستهاند در علوم و معارف آنان اشکال و اعتراضی وارد نمایند،و دیده نشده که ائمه معصومین در برابر سئوالی ناتوان بمانند.با اینکه میدانیم متصدیان امور در دوران بنی امیه و بنی عباس کوششهای جدی برای گرفتن نقطه ضعف،با راههای گوناگون از آن پیشوایان الهی داشتهاند.
کتاب«مغز متفکر شیعه»که در دوران ما به وسیله دانشمندان اروپائی درباره علوم و معارف حضرت باقر و صادق علیهم السّلام تألیف شده است،خیرهکننده و فوق تصور است!!
در منابع معتبر اسلام مناظرهها و گفتگوهای ائمه با اصحاب مکتبهای آن روز،که ریشههای اصلی ایدئولوژیهای امروز است،ثبت شده است که بر علم سرشار الهی آنان دلالت دارد.
پیامبر عظیمالشان اسلام به دستور حق،با معرفی اوصیاء برای پس از حیات خود،و با عرضه کردن کتاب آسمانی،با بارور ساختن عقول و وجدانهای آدمیان،ارزشهای انسانی را تکمیل نمود.
آری!این حقیقت غیر قابل تردید است که وجود مربیان کمال یافته،برای بهرهمند شدن انسانها،از بایستگیها و شایستگیها که بایستی از روی اراده و اختیار مورد عمل قرار بگیرند،ضرورت دارد (1).
طبق روایات معتبر امامان شیعه،ولایت صاحبان ولایت را بر مردم جهت
1) (1)) -شرح نهج البلاغه 280/2.
رشد و کمال آنان،مهمترین اصل اسلامی دانستهاند؛امام باقر علیه السّلام فرمود:
بنی الإسلام علی خمس:علی الصّلاة و الزّکاة و الصّوم و الحجّ و الولایة و لم یناد بشییء کما نودی بالولایة (1).
«اسلام بر پنج رکن استوار است:نماز،زکات روزه،حج،ولایت،و به چیزی به اندازه ولایت اهمیت داده نشده».
در روایت دیگر امام باقر علیه السّلام از اکثریت امت،به خاطر ترک ولایت شکایت میکند (2).
معصومان علیهم السّلام در روایاتی که در کتاب ارزشمند«کافی»نقل شده است روگردانی از ولایت ائمه معصومین را،روگردانی از خدا و رسول دانستهاند، و بنای دین را بدون پذیرش ولایت صاحبان ولایت،پابرجا نمیدانند.تمام امت پس از رسول خدا،اگر ولایت،سرپرستی،مدیریت و حکومت امامان تعیین شده از جانب حق را،میپذیرفتند،به بلای حکومتهای غیر اسلامی و تخریب شعائر و افتادن در دام شیطان و استعمار دچار نمیشدند.
آنچه بر سر مسلمانان آمد و اکنون بر سرشان میآید،معلول دوری از ولایت، امامت و رهبری صالح است.
«طریحی»دانشمند و حدیثشناس بزرگ و لغتدان متخصص،در ذیل آیات ولایت،و به خصوص روایت حضرت باقر علیه السّلام که مرحوم کلینی نقل کرده است،در جلد اول«مجمع البحرین»صفحه 462 میفرماید:
الولایة بالفتح محبّة اهل البیت و اتباعهم فی الدّین و امتثال اوامرهم و نواهیهم و التّأسی بهم فی الأعمال و الأخلاق و امّا معرفة حقّهم و اعتقاد الأمامة فیهم فذلک
من اصول الدّین لا من الفروع العملیّة.
«ولایت عبارت است از محبت به اهل بیت،و پیروی از آنان در دین خدا،توجه عملی به اوامر و نواهی ایشان،و شکلگیری از اعمال و اخلاقشان، و اما شناخت حق و موضع آنان در عرصهگاه حیات،و اعتقاد به امامت آن بزرگواران از اصول دین است،نه از فروع عملیه!!»
همانطورکه در سطور گذشته ملاحظه کردید مقام ولایت،حقیقت و واقعیتی است که از پس یک سلسله شرایط و مقامات معنوی و عبودیت در انسان کامل تجلی میکند،و امری است که پس از خدا و پیامبر،مخصوص شایستگان و بینایان و برگزیدگان حضرت حق است.
«کافی»در جلد اول صفحه 154 حدیث بسیار مهمی از سلطان سریر ارتضی حضرت رضا علیه آلاف التحیه و الثناء در بیان اوصاف صاحبان ولایت کلیه،که امامان معصوم هستند،نقل میکند که لازم است در این قسمت به آن اشاره کنیم.
با دقت در حقایق آن حدیث است که انسان با تمام وجود،به اقرار و اعتراف میآید،که باید ولایت از فجر وجود این چنین منابع فضیلت،خیر،کرامت و شرف طالع گردد،و اینگونه انسانها هستند که لایق حکومت بر مردم تا قیامت،و مستعد ارشاد حیات معنوی،و بیانکننده حلال،حرام،معارف و اسرار الهیهاند.اینک به آن روایت توجه کنید:
عبد العزیز بن مسلم میگوید:در مرو خدمت حضرت رضا علیه السّلام بودیم،روز جمعه وارد مسجد جامع مرو شدیم،از موضوع امامت و رهبری و ولایت حکومت و کثرت اختلاف مردم در این موضوع،گفتگو به میان آمد،من خدمت امام رسیدم و از این مباحثات مردم،در این مورد با حضرت سخن گفتم،امام هشتم تبسمی کرد و فرمود:ای عبد العزیز!مردم نادانند و در آراء و نظریات،مکر
و فریب و خدعه میکنند.خدای بزرگ هنگامی رسولش را قبض روح کرد که دینش را کامل گردانیده بود،و قرآن را که دربردارنده هر چیزی هست،و احکام حلال و حرام حدود و احکام و آنچه مردم به آن نیاز دارند به طور کامل در آن میباشد،فرو فرستاد.خدای متعال بزرگ فرمود:
«مٰا فَرَّطْنٰا فِی الْکِتٰابِ مِنْ شَیْءٍ» (1).
«ما چیزی را در کتاب [ تکوین از نظر ثبت جریانات هستی و برنامههای آفرینش ] فروگذار نکردهایم».
و در حجة الوداع که روزهای آخر عمرش را میگذرانید پروردگار آیه شریفه:
«اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ» (2).
«امروز دین شما را کامل کردم».
را فرستاد و نعمت خود را تمام کرد،موضوع امامت از اتمام دین است که دین به وسیله آن کامل میگردد.
حضرت رسول صلی الله علیه و آله قبل از این که از جهان رخت بربندد،معالم دین را برای مردم روشن کرد و راه آنها را واضح و روشن بازگذاشت،و مسلمانان به طرق حق راهنمایی شدند.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله علی بن ابی طالب علیه السلام را برای مسلمانان پیشوا و راهنما قرار داد،و هر چه امت به آن نیاز داشتند برای آنان بیان کرد.
هر کس گمان کند که خدای متعال دین خود را تکمیل نکرده،کتاب خدا را انکار نموده،و هر کس کتاب خدا را انکار کند کافر است.
آیا این مردم قدر امام را میدانند،و موقعیت امامت را در میان امت میدانند، تا در مورد انتخاب امام اختیار داشته باشند.
امامت به اندازهای مقامش بلند،جایگاهش رفیع و عمیق است که عقول مردم حقیقت و کُنْه آن را درک نمیکنند،و با رأی و نظریات خود نمیتوانند اهمیت آن را درک کنند و یا با اختیار و انتخاب خود امامی را برگزینند،امامت مقامی است که ابراهیم خلیل علیه السلام از طرف خدای متعال به آن مقام برگزیده شد و این مقامی بود که بعد از نبوت به آن حضرت تفویض گردید.
مقام امامت که سومین مقام حضرت ابراهیم بود،از طرف پروردگار به وی تفویض شد،و این خود فضیلتی بود که ابراهیم به آن مشرف گردید.
خدای متعال در قرآن میفرماید:
«إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً» .
«من تو را برای مردم امام قرار دادم».
حضرت ابراهیم علیه السلام از روی خوشحالی گفت:خداوندا ! فرزندان مرا نیز امام و رهبر قرار بده،خدای متعال در پاسخ او فرمود:
«لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ» (1).
«[ پروردگار ] فرمود:پیمان من [ که امامت و پیشوایی است ] به ستمکاران نمیرسد».
این آیه شریفه امامت ستمکاران را تا روز قیامت باطل ساخت و باید برگزیدگان به این مقام،انتخاب گردند،بعد از آن خدای متعال،امامت را گرامی داشت و آن را در ذُرّیه حضرت ابراهیم که پاک و برگزیده بودند قرار داد و فرمود:
«وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ نٰافِلَةً وَ کُلاًّ جَعَلْنٰا صٰالِحِینَ* وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرٰاتِ وَ إِقٰامَ الصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءَ الزَّکٰاةِ وَ کٰانُوا لَنٰا عٰابِدِینَ» (2).
1) (1)) -بقره (2):124.
2) (2)) -«و اسحاق و یعقوب را به عنوان عطایی افزون،به او بخشیدیم و همه را افرادی شایسته قرار دادیم*و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [ مردم را ] هدایت میکردند،و انجام دادن کارهای نیک و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات را به آنان وحی کردیم،و آنان فقط پرستش کنندگان ما بودند»[ انبیاء (21):72-73 ].
مقام امامت در نسل آن حضرت باقی ماند و آنها این مقام را از یکدیگر ارث میبرند تا آنکه نبوت به حضرت رسول صلی الله علیه و آله رسید،خدای متعال در این مورد فرمود:
«إِنَّ أَوْلَی النّٰاسِ بِإِبْرٰاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هٰذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اللّٰهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ» (1).
مقام امامت مخصوص حضرت رسول صلی الله علیه و آله قرار گرفت و پیامبر اکرم نیز این مقام را به امیر مؤمنان تفویض کرد.واگذاشتن مقام امامت به علی علیه السلام به امر پروردگار انجام گرفت و این دنبال همان سنّتی بود که از زمان ابراهیم جریان داشت.
مقام امامت پس از علی علیه السلام در ذریه آن حضرت که از برگزیدگان بودند قرار گرفت،برگزیدگانی که از طرف خدای متعال علم و ایمان به آنها عطا شده است خدای متعال در قرآن مجید فرمود:
«وَ قٰالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِیمٰانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتٰابِ اللّٰهِ إِلیٰ یَوْمِ الْبَعْثِ» (2).
1) (1)) -«مسلماً نزدیکترین مردم به ابراهیم [ از جهت پیوند و انتساب معنوی ] کسانیاند که [ از روی حقیقت ] از او پیروی کردند،و این پیامبر و کسانی که [ به او ] ایمان آوردهاند [ از همه به او نزدیکترند ] و خدا یاور و سرپرست مؤمنان است»[ آل عمران (3):68 ].
2) (2)) -«و کسانی که دانش و ایمان به آنان داده شده است میگویند:بیتردید شما [ بر طبق قضا و قدر ثبت شده ] در کتاب خدا [ لوح محفوظ ] تا روز قیامت درنگ کردهاید و این روز قیامت است،ولی شما [ به اینکه قیامت حق است ] معرفت و دانش نداشتید»[ روم(30):56 ].
امامت در فرزندان علی علیه السلام تا روز قیامت خواهد بود؛زیرا بعد از محمّد پیامبری نیست،پس از کجا این نادانان امام را انتخاب میکنند ؟
امامت مقام انبیا و میراث اوصیا است،امامت جانشینی خدا،و رسول، امیر مؤمنان،میراث حسن و حسین است.
امامت در اختیار گرفتن امور دین،نظام و انتظام جامعه مسلمین،اصلاح امور دنیا و به عزّت رساندن مؤمنین است.
امامت اصل و اساس اسلام است و پایههای دین مقدس،به آن بستگی دارد و فروعات آن به امامت وابسته است.
با راهنمایی امام،نماز،زکات،روزه،حج و جهاد انجام میگیرد و صدقات اموال و فیء از مردم اخذ میشود و در مصارف خود مصرف میگردد.
امام است که احکام و حدود دین را امضا میکند،حقوق اشخاص را مراعات مینماید،و کشور اسلام را از دست دشمنان محفوظ نگه میدارد و مرزها را حفظ میکند.
امام حلال خدای متعال را حلال و حرام آن را حرام میکند،در جامعه اسلامی حدود خدای متعال را جاری میسازد،از دین پروردگار دفاع مینماید،مردم را با حکمت و دانش به طرف پروردگار دعوت میکند و آنان را با پندهای نیکو و حجتهای بالغه،راهنمایی مینماید.
امام مانند ستاره فروزان و آفتاب تابان است،که روشنایی آن،همه عالم را فراگرفته،و خود در جای بلند است که دست احدی از مردم به آن نمیرسد
و دیدگان آن را در نمییابد.
امام مانند ماه تابان،نور فروزان،چراغ درخشان و ستاره راهنما در شبهای تاریک،در بیابانها و دریاها میباشد.
امام آب گوارا برای تشنگان،و دلیل هدایت،و نجات دهنده از لغزشها است.
امام مانند آتش در بلندی است که مردم از آن هدایت میگردند و گرمایی است که به وسیله آن کسب انرژی میکنند.
امام راهنمایی است که آدمی را از مهلکهها نجات میدهد،پس هر کس امام را ترک گوید در هلاکت میافتد.
امام ابر بارنده،باران ریزنده،آفتاب درخشنده و آسمان سایه افکنده،زمین پهن شده،چشمه جوشنده و باغ سرسبز و خرم است.
امام مونس،رفیق،پدر مهربان،برادر همزاد و مهربانتر از مادر نسبت به فرزند کوچک است.
امام پناه بندگان،در هنگام رسیدن به مصیبتهای بزرگ میباشد.امام امین خدا در میان مخلوقات،حجت پروردگار در میان بندگان و جانشین خدای متعال در دنیاست.
امام دعوت کننده مردم به طرف خدا،و مدافع حریم حضرت حق است.
امام از گناهان پاک،و از هر عیب و نقصی منزه است؛امام از علم مخصوص برخوردار و به حلم بردباری موصوف است،امام نظام دین و عزت مسلمین بوده و کافران و منافقان را هلاک میسازد.
امام یگانه روزگار است که هیچ کس با او قرین نیست و عالمی با وی برابری ندارد.مانند کسی نیست و کسی را نمیتوان به جای او گذاشت.امام فضلدانش را بدون کسب و تعلیم فرا میگیرد،و خدای متعال وهّاب علم را به آنان عطا میکند.
پس چه کسی میتواند امام را بشناسد و یا بتواند امام را انتخاب کند،چه قدر مردم از مطلب دورند ؟
عقول مردم در این وادی سرگردان،و اندیشه آنان از درک حقایق ناکام است.
خردها در این موضوع حیران،و چشمها کور،بزرگان در این وادی کوچک، حکما و دانایان سرگردان،بردباران از درک آن قاصر و سخنگویان از سخن گفتن عاجزند.
خردمندان به جهل خود اعتراف کرده،و شعراء زبانشان بند آمده،و ادیبان از فهم آن ناتوان شده،و بلیغان زبان بند گردیدهاند.
اینان قدرت ندارند مقام آنها را وصف کرده،یا فضیلتی از فضایل امام را بیان کنند،و به عجز و ناتوانی و تقصیر خود،در این موضوع اعتراف دارند.چگونه میتوانند امام را با صفات او وصف کرده و یا او را به حقیقتاً تعریف نمایند.
علما و دانایان قدرت ندارند امر امام را درک کنند،و کسی نیست که بتواند جای امام را بگیرد و جامعه را از وجود او بینیاز کند.مردم نخواهند توانست حقیقت وجودی امام را بشناسند.
امام مانند ستاره است،که کسی نمیتواند بر آن دست یابد و یا حقیقتاً او را وصف کند،پس مردم از کجا قدرت دارند امام را انتخاب نمایند،و کجا عقل آنها به این موضوع خواهد رسید،و در کجا مانند این یافت میگردد؟!
آیا گمان میکنید این فضایل و خصوصیات در غیر آل رسول صلی الله علیه و آله پیدا میشود ؟ به خدای متعال سوگند ! نفس آنها خودشان را تکذیب کرده،و اباطیل، آنان را به آرزوهای دور و دراز کشانده.
مردم به جایگاه بلند و گذرگاه سختی بالا رفتهاند،که از آن مقام بلند قدمهایشان خواهد لغزید،و بر زمین افکنده خواهد شد.
در انتخاب امام به عقل ناقص خود مناضله کردند،و به رأی باطل خویش به مبارزه برخاستند،و چیزی جز دوری از حق را به دست نیاوردند،خدای متعال آنان را بکشد که دروغ و افترا بستند.
آنان مقام مشکلی را برای خود اتخاذ کرده،و سخنان دروغ گفته و افترا بستند از طریق حق و صراط مستقیم منحرف شدند و در حیرت و سرگردانی فرورفتند، و از روی بصیرت و بینش،امام را ترک کردند.
شیطان کارهای آنها را در نظرشان زیبا جلوه داد،و آنان را از راه حق بازداشت؛در حالی که آنها راه درست را تشخیص داده بودند و حق را از ناحق تمیز میداند.
آنها از امامی که خدای متعال و پیغمبرش اختیار کرده بودند،اعراض نموده و از امامی که خود انتخاب کرده بودند متابعت نمودند؛در صورتی که قرآن،آنان را مخاطب قرار داده و فرمود:
«وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ وَ یَخْتٰارُ مٰا کٰانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ سُبْحٰانَ اللّٰهِ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ» (1).
و نیز فرمود:
«وَ مٰا کٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ إِذٰا قَضَی اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ (2).
و همچنین فرموده:
«مٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ* أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ* أَمْ لَکُمْ سُلْطٰانٌ مُبِینٌ* فَأْتُوا بِکِتٰابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ» (3).
1) (1)) -«و پروردگارت آنچه را بخواهد میآفریند و [ آنچه را بخواهد ] بر میگزیند،برای آنان [ در برابر اراده او در قلمرو تکوین و تشریع ] اختیاری نیست؛منزّه است خدا و برتر است از آنچه برای او شریک میگیرند»[ قصص (28):68 ].
2) (2)) -«و هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد هنگامی که خدا و پیامبرش کاری را حکم کنند برای آنان در کار خودشان اختیار باشد»[ احزاب (33):36 ].
3) (3)) -«شما را چه شده،چگونه حکم میکنید؟*پس آیا متذکّر [ حقایق ] نمیشوید ؟*یا شما [ بر این ادعای خود ] دلیل روشنی دارید ؟*پس اگر راستگویید،کتابتان را [ که این سخنان را با تکیه بر آن میگویید به میان ] آورید»[ صافات (37):154-157 ]
و نیز فرمود:
«أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا» (1).
یا این که فرموده:
«وَ طُبِعَ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاٰ یَفْقَهُونَ» (2).
یا این که:
«قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ هُمْ لاٰ یَسْمَعُونَ* إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّٰهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لاٰ یَعْقِلُونَ* وَ لَوْ عَلِمَ اللّٰهُ فِیهِمْ خَیْراً لَأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ» (3).
یا این که:
1) (1)) -«آیا در قرآن نمیاندیشند [ تا حقایق را بفهمند ] یا بر دلهایشان قفلهایی قرار دارد»[ محمد (47):24 ].
2) (2)) -«بر دلهایشان مهر تیرهبختی زده شده پس [ به همین سبب ] آنان [ منافع جهاد در راه خدا و بهرههای آخرتی آن را ] نمیفهمند»[ توبه (9):87 ].
3) (3)) -«گفتند:شنیدیم در حالی که [ از روی حقیقت ] نمیشنوند.*قطعاً بدترین جُنبندگان نزد خدا،کرانِ [از شنیدن حق ] و لالانِ [ از گفتن حق ] هستند که [ کلام حق را ] نمیاندیشند !*اگر خدا [ نسبت به پذیرفتن هدایت،شایستگی و ] خیری در آنان میدید،یقیناً ایشان را شنوا [ ی حقایق و معارف ] میکرد،و اگر [ با لجبازی و عنادی که فعلاً دارند ] آنان را شنوا کند،باز اعراض کنان روی [ از حق ] میگردانند»[ انفال (8):21-23].
«قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ عَصَیْنٰا» (1).
امامت فضل خدای متعال است که به هر کس بخواهد عطا کند،و پروردگار دارای فضل بزرگی است.آنان چگونه میتوانند،امام را انتخاب کنند،در صورتی که امام عالم است و نادانی در آن راه ندارد،و نگهبانی است که از زیردستان حمایت کرده و آنها را تنها نمیگذارد.
امام معدن قداست،پاکی و مرکز عبادت،زهد و علم است.امام به دعوت مخصوص پیغمبر معرفی شده،و از ذریه پاک حضرت زهرای بتول میباشد.در نسب آن هیچ غل و غشی وجود ندارد،و هیچ صاحب حسبی از نظر شرافت و برتری به آن نمیرسد.
امام از خاندان قریش،نسل هاشم و از عترت رسول اللّٰه است و با رضایت خدای متعال برگزیده میشود.
امام شریفترینِ اشراف،و فردی از خاندان عبد مناف است،علمش همواره در تکامل،و حلمش کامل میباشد.در امر امامت متبحر،در سیاست ماهر و عالم است.
اطاعتش بر بندگان واجب،و همواره به امر خدای متعال قیام و اقدام میکند، بندگان خدا را نصیحت کرده،و دین خدا را حفظ مینماید.
پیامبران و پیشوایان علیهم السلام همواره موفق به توفیقات الهی هستند،و از علوم خفیه پروردگار،حکمت و دانش او برخوردار میگردند،و دیگران از این موهبت محروم میباشند،علم و دانش آنان،از اهل زمانشان بالاتر است.خدای متعال میفرماید:
1) (1)) -«گفتند:شنیدیم و [ در باطن گفتند:] نافرمانی کردیم»[ بقره (2):93 ].
«أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ یَهِدِّی إِلاّٰ أَنْ یُهْدیٰ فَمٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ» (1).
و همچنین فرمود:
«وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً» (2).
خدای متعال درباره طالوت فرمود:
«إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفٰاهُ عَلَیْکُمْ وَ زٰادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللّٰهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ» (3).
و به پیامبر خود فرمود:
«وَ أَنْزَلَ اللّٰهُ عَلَیْکَ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَکَ مٰا لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَ کٰانَ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَیْکَ عَظِیماً» (4).
و درباره ائمه اهل بیت فرمود:
«أَمْ یَحْسُدُونَ النّٰاسَ عَلیٰ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنٰا آلَ إِبْرٰاهِیمَ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْنٰاهُمْ مُلْکاً عَظِیماً* فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ .
1) (1)) -«پس آیا کسی که به سوی حق هدایت میکند،برای پیروی شدن شایستهتر است یا کسی که هدایت نمییابد مگر آنکه هدایتش کنند ؟ شما را چه شده ؟ چگونه [ بدون بصیرت و دانش ] داوری میکنید ؟»[ یونس (10):35 ].
2) (2)) -«و آنکه به او حکمت داده شود،بیتردید او را خیر فراوانی دادهاند»[ بقره (2):269 ].
3) (3)) -«خدا او را بر شما برگزیده و وی را در دانش و نیروی جسمی فزونی داده؛و خدا زمامداریش را به هر کس که بخواهد عطا میکند؛و خدا بسیار عطا کننده و داناست»[ بقره (2):247 ].
4) (4)) -«و خدا کتاب و حکمت را بر تو نازل کرد،و آنچه را نمیدانستی به تو آموخت؛و همواره فضل خدا بر تو بزرگ است»[ نساء (4):113 ].
عَنْهُ وَ کَفیٰ بِجَهَنَّمَ سَعِیراً» (1).
هرگاه خدای متعال بندهای را برای امور بندگانش انتخاب کرد،به او شرح صدر عطا میکند،و دل او را از علم و حکمت سیراب میگرداند،و از علوم خود به او الهام مینماید،پس از این،از پاسخ سؤالات باز نمیماند و در طریق ثواب،حیران و سرگردان نمیباشد.
امام معصوم،مؤید،موفق و مسدد است،از خطا و لغرش مأمون و از اشتباه و خطا مصون میباشد،خدای متعال او را چنین خلق کرده که تا برای بندگانش حجت باشد،و شاهد در میان مردم گردد،و این فضیلتی است که خدای متعال صاحب فضل بزرگ است.آیا مردم توانایی دارند چنین امامی را با این صفات اختیار کنند ؟ و یا کسی را که اختیار کردهاند؛دارای این صفت میباشد ؟ تا او را بر دیگران مقدم دارند ؟
به خدا سوگند ! از حق تجاوز کردند،و کتاب خدای متعال را پشت سرافکندند.گویا نمیدانند چه کاری مرتکب شدهاند،هدایت و شفاء در کتاب خدای متعال است؛لکن مردم آن را کنار گذاشتند و از هوی و هوس خود پیروی کردند.
خدای متعال آنان را مذمت و سرزنش کرده و از خود دور نموده و فرمود:
«وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ» (2).
1) (1)) -«بلکه آنان به مردم [ که در حقیقتْ پیامبر و اهل بیت اویند ] به خاطر آنچه خدا از فضلش به آنان عطا کرده،حسد میورزند.تحقیقاً ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم،و به آنان فرمانروایی بزرگی بخشیدیم.*پس برخی از آنان [ که اهل کتاباند ] به او [ که پیامبر اسلام و والاترین فرد از خاندان ابراهیم است ] ایمان آورند،و گروهی از او روی گردانیدهاند،و دوزخ که آتشی سوزان و برافروخته است،برای آنان کافی است»[ نساء (4):53-54 ].
2) (2)) «و گمراهتر از کسی که بدون هدایتی از سوی خدا از هواهای نفسانی خود پیروی کند،کیست ؟ مسلماً خدا مردم ستمکار را هدایت نمیکند»[ قصص (28):50 ].
و نیز فرمود:
«فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمٰالَهُمْ» (1).
و فرمود:
«کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّٰهِ وَ عِنْدَ الَّذِینَ آمَنُوا کَذٰلِکَ یَطْبَعُ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبّٰارٍ» (2).
با مطالعه در عناوین روایات بسیار مهم کافی،درباره ائمه معصومین،متوجه این حقایق میشویم:
وجوب پیروی از ائمه،امامان شهدای حق بر خلقند،ائمه هادیان راه حقند، والیان،حاکمان و گنجینههای علوم الهیاند،خلفای خدا در زمین،ابواب دانش و رحمتند،نور الهی در بین خلقند،ارکان زمیناند،محسود حاسداناند،آیات حق در قرآنند،بودن با آنان واجب است،اهل ذکرند،راسخین در علمند،علم در سینه آنان ثابت است،وارث کتاب و برگزیدگان حضرت معبودند،قرآن مردم را به واسطه آنان هدایت میکند،نعمت ذکر شده در کتابند،محل عرض اعمالند،معدن علم،شجره نبوت و مختلف الملائکهاند،وارث علومند،عالم به تمام زبانها و دارای علوم کتاب آسمانیند،تمام علوم قرآن نزد آنهاست،صاحب اسم اعظمند،دارای علوم انبیا،رسل و فرشتگانند،آگاه به غیبند.
آری ! واقعیات و حقایقی که در سطور گذشته از آیات و روایات خواندید،همه در امام معصوم تجلی دارد،سرچشمه ولایت مطلقه در وجود
مقدس آنان است،ولایتی که از پیامبر به آنان رسیده،و از حضرت حق به پیامبر؛ پس در حقیقت ولایت امام معصوم،همان ولایت پیامبر و ولایت پیامبر ولایت خداست،که آیین حق،نظام هستی و حیات انسانی مردمان،در سایه این ولایت قابل حفظ است.
در حقیقت ائمه معصومین علیهم السلام بودند که بدون اندک تمایل شخصی،و با گذشت و فداکاری،نگهبانی دین را در قلمرو احکام و وظایف به عهده گرفته و تا نفسهای آخر با انحراف و شیوع بدعتهای ویرانگر،مبارزه کردند.
در شرایطی که اجتماع دورانشان مساعد و آماده پذیرش بوده است، مأموریت خود را در سطح اجتماع انجام دادهاند،و در هر زمانی که شرایط اجتماعی با اجرای مأموریت آنان مساعد نبوده،به تربیت افرادی میپرداختند که بتوانند در صورت امکان،نگهبانی دین را عهده بگیرند،و آن را انجام دهند.
در سرگذشت زندگی هر یک از ائمه معصومین علیهم السلام،تربیت شدگانی دیده میشوند،که به اصطلاح،هر یک از آنان،شایسته منصب پیشتازی در سازندگیهای انسانی بودهاند (1).
آری ! با توجه ائمه طاهرین به این معنی که بشر به طور ضروری،جهت اداره امور حیات،در همه زمینهها،به طور صحیح احتیاج به حکومت دارد،و به ارشاد معنوی نیازمند است،و این که دین خدا باید تا قیامت از انحراف و بدعتها مصون بماند،با نور فرهنگ پاک الهی خود،انسانهایی تربیت کردند،تا اهداف آنان را تعقیب نمایند.
آنان فقه و فرهنگی از خود به جای گذاشتند که از آن تعبیر به فرهنگ اهل بیت و مدرسه ائمه معصومین میشود،تا از برکت آن فقه،فرهنگ و مدرسه، شخصیتهای فقهی،فرهنگی و علمی با عنایت خدا به وجود آیند؛تا در هر
1) (1)) -شرح نهج البلاغه:280/2.
عصری بدعت مبدعان،شرک مشرکان،کفر کافران و اباطیل باطلان،حکومت ستمگران،ظلم ظالمان،استعمار و استثمار شیطان صفتان را در هم شکنند.آئین حق را از انحراف حفظ کنند،خفتگان را بیدار نمایند و همراه با جهاد نفس، جهاد با زبان،جهاد با قلم و مال از چراغ پرفروغ حق نگهداری کرده،و نفوس مستعده را با فقه،علم،درایت،بینش و بصیرت خود تربیت و به رشد کمال برسانند.
ائمه معصومین با کمک آیات قرآن مجید،و روایات بسیار مهمی که از خود به جای گذاشتند،که معتبرترین کتب حدیث آنها را با سلسله سند صحیح نقل کردهاند،این گونه شخصیتهای فقهی،علمی،بصیر و دانا را با تمام وجود تأیید کرده،و موجودیت آنان را در عصری جهت حکومت بر امت و ارشاد معنوی آنان،تقنین قوانین لازم بر اساس اجتهاد،به عنوان نایب عام و جانشین امام،و در یک کلمه فقیه جامعالشرایط،به رسمیت شناخته،و همراه با بیان یک سلسله شرایط،که در روایات آمده و در فصل بعد به قسمتی از آن اشاره میشود،آنان را به امت شناسانده و ولایت،امارت و حکومتشان را همچون ولایت و حکومت خود و رسول اللّٰه دانسته،پیروی از آنان را بر همگان واجب کرده و ردّ آنان را در هر زمینهای رد خود دانستهاند.
این همان معنایی است که در کتب فقهی استدلالی،از آن تعبیر به«ولایت فقیه»شده است که در عصر غیبت،چونان زمان پیامبران و امامان باید محور حیات و حرکت و رشد و کمال امت و مصونیت وی از هر خطری باشد.
منفعت و سود ولایت وجود مقدس عالم بزرگ،فقیه عظیم القدر،عارف معارف بصیر به زمان،حضرت امام خمینی رحمه الله در این عصر،همچون عصر رسول خدا و ائمه طاهرین جهانگیر شد و اگر اعمال ولایت آن رهبر بزرگ نبود، شیرازه دین و ملت در این زمان از هم پاشیده میشد،و از اسلام ناب محمدی
چیزی باقی نمیماند.
آری ! ولایت او طوفان کفر و شرک،زندقه و فساد،طاغوت و طاغوتیان داخل و خارج را در هم شکست و امت اسلام را در مسیر راستین اسلام قرار داد.
آری ! نور ولایت او میرود که به خواست خدا جهان را آماده ظهور عدل جهانی مهدی عجل اللّٰه تعالی فرجه الشریف کند،ان انشاءاللّٰه.
در این زمینه از طرح بحث فقهی و استدلالی مسئله صرفنظر میکنیم،مفصل این مسئله را از جهت فقهی میتوانید در کتب بسیار مهم اسلامی،از قبیل:معتمد و مستند که از نوشتههای«ملا مهدی»و«ملا احمد نراقی»این دو عالم بی نظیر است،مکاتب«شیخ انصاری»معروف به خاتم المجتهدین،کتب«شیخ طوسی»و«علامه حلّی»و کتاب«ولایت فقیه»حضرت امام خمینی قدس سره ملاحظه کنید.
این مقاله اقتضای شرح این محور عظیم دینی را ندارد،علاوه بر این در زمان مرجعیت،حضرت امام خمینی قدس سره مسئله ولایت فقیه و منافعش که قطع دست اجانب و از بین رفتن حاکمیت آنان از سر ملت اسلام،و برپایی حکومت قرآن بود،چنان درخشید که اثباتش فعلاً نیاز به جدال و بحث و برهان و استعداد ندارد و به قول معروف چون خورشید غیر قابل انکار است.
در این قسمت فقط به ذکر پارهای از روایات مربوط به ولایت فقیه، و شرایطی که عامل تجلی ولایت در یک انسان الهی است،قناعت کرده و عظمت مسئله را از دید روایات،عرفان و اخلاق بررسی میکنم:
عن عمر بن حنظله قال:سَألْتُ ابٰا عَبْدِ اللّٰهِ علیه السلام عَنْ رَجُلَیْنِ مِنْ اصْحٰابِنٰا بَیْنَهُمٰا مُنٰازِعَةٌ فِی دَیْنٍ اوْ مِیْرٰاثٍ فَتَحٰاکَمٰا الیَ السُّلْطٰانِ وَ الیَ الْقَضٰاءِ أَ یَحِلُّ ذٰلِکَ وَ قٰالَ:مَنْ تَحٰاکَمَ الَیْهِمْ فِی حَقٍّ اوْ بٰاطِلٍ فَاِنَّمٰا تَحٰاکَمَ الیَ الطّٰاغُوتِ وَ مٰا یَحْکُمُ لَهُ فَاِنَّمٰا یَأخُذُ سُحْتاً وَ انْ کٰانَ حَقّاً ثٰابِتاً لَهُ لِاَنَّهُ اخَذَهُ بِحُکْمِ الطّٰاغُوتِ وَ مٰا امَرَ اللّٰهُ انْ یَکْفُرَ بِهِ قٰالَ اللّٰهِ تَعٰالیٰ:
یُرِیْدُونَ انْ یَتَحٰاکَمُوا الیَ الطّٰاغُوتِ وَ قَدْ امَرُوا انْ یَکْفُرُوا بِهِ،قُلْتُ فَکَیْفَ یَصْنَعٰانَ،قٰالَ:یَنْظُرٰانِ مَنْ کٰانَ مِنْکُمْ مِمَّنْ قَدْ رُوِیَ حَدِیْثَنٰا وَ نَظَرَ فِی حَلٰالِنٰا
وَ حَرٰامِنٰا،وَ عَرَفَ احْکٰامَنٰا فَلیَرْضُوا بِهِ حُکْماً فَاِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیْکُمْ حٰاکِماً فَاِذٰا حَکَمَ بِحُکْمِنٰا فَلَمْ یَقْبَلْ مِنْهُ فَاِنَّمٰا اسْتَخَفَّ بِحُکْمِ اللّٰهِ وَ عَلَیْنٰا رَدَّ و الرّٰادُ عَلَیْنٰا الرّٰادُ عَلَی اللّٰهِ وَ هُوَ عَلیٰ حَدِّ الشِّرْکِ بِاللّٰهِ (1).
مرحوم«کلینی»در کتاب ارزشمند«کافی»به اسنادش از«عمر بن حنظله» نقل میکند:
از امام صادق علیه السلام از وضع دو مؤمن که در دین یا ارث اختلاف دارند و به پادشاه و یا قاضی حکومت مراجعه میکنند سؤال کردم که:این مراجعه و اخذ دِیْن، یا ارث حلال است؟ امام فرمود:«مؤمنان نه تنها در دین و ارث،بلکه در حق و باطلی اگر به آنان که صلاحیت حکومت ندارند و از جانب شرع منصوب نیستند مراجعه کنند رجوع به طاغوت است.آنچه با قدرت و زور از آنان بگیرند گرچه حق شرعی آنان باشد سُحت است،چرا که از دست طاغوت گرفتهاند و خدای متعال در قرآن مجید به تمام مردم مؤمن دستور داده که:به طاغوت و تمام شئونش کفر ورزید».
عرضه داشتم:پس چه کنند؟ فرمود:«توجه کنند به کسی که فرهنگ ما را روایت میکنند و در حلال و حرام صاحب نظرند،و شناخت و معرفت به احکام دارند،به حکومت آنان در بین خود رضایت دهند؛که ما آنها را از جانب خود به خاطر آن شرایط،حاکم بر شما قرار دادهایم؛چون برابر با برنامههای ما حکم کنند،هر کس از حکم آنان سرپیچی کند،حکم الهی را سبک شمرده و ما را ردّ کردهاند و ردّ ما ردّ بر خداست و ردّ بر خدا عین شرک است».
در این روایت که تمام فقهای بزرگ،از آن تعبیر به«مقبوله»کردهاند،و از دلایل اثبات ولایت فقیه است،امام ششم حکومت شاهی،سلطنتی و ادارات آن
1) (1)) -کافی:67/1،باب اختلاف الحدیث،حدیث 10؛وسائل:34/1،باب 2،حدیث 51.
به خصوص قاضی و دادگستری آن را رد کرده،و جمیع افراد آن حکومت را طاغوت دانسته،و مخالفت با آن را به حکم قرآن واجب اعلام کرده و رجوع به آنان را مطلقاً حرام نموده و اخذ حق را از دست آنان سخت به دست آورده و در حقیقت تمام مردم مؤمن را راهنمایی کرده که سلطنت شاهنشاهی و حکومت غیر اسلامی را بگذارید تا ریشه کن شود و کاخش ویران گردد.
از طرف دیگر تربیت شده واجد شرایط را،از جانب خود حاکم حقیقی معرفی کرده و رجوع به حکومت او و قبول قوانینش را واجب دانسته و پشت کردن به احکام آن حکومت را رد بر امام معصوم و رد بر امام معصوم را رد بر خود قلمداد کرده است.
آری ! این است جایگاه با عظمت ولایت فقیه،که نظام حیات ظاهری و باطنی جامعه،پس از امام معصوم به آن وابسته است.بیتردید عدم پذیرش آن، مخالفت صریح با وجود مقدس حضرت اللّٰه و پیامبر و امامان معصوم است،که اگر ولایت فقیه نبود،ائمه و غیبت امام دوازدهم نبود،به قول حضرت سیدالشهداء:و علی الاسلام و السلام میشد.
اگر کسی به مسئله مورد بحث،در روایت ایراد کند،که مورد«دِیْن»و«ارث» است از تنگ نظری و عدم دقت در آیات و روایات و وضع جامعه اسلامی است، علاوه بر این که در بحث اصول فقه ثابت شده است که:مورد مخصص نیست.
2-و امَّا الْحَوٰادِثُ الْوٰاقِعَةِ فَارْجِعُوا فِیهٰا الیٰ رُوٰاةِ احٰادِیْثِنٰا فَاِنَّهُمْ حُجَّتِی عَلَیْکُمْ وَ انَا حُجَّةُ اللّٰهِ عَلَیْهِمْ (1).
«و اما در رویدادهایی که واقع میشود (مسائل مستحدثه) به راویان احادیث ما مراجعه کنید؛پس آنها حجت و گواه منند و من حجت و گواه خدا بر آنهایم».
1) (1)) -وسائل الشیعة:140/27،باب 11،حدیث 33424؛بحار الانوار:90/2،باب 14،حدیث 13.
این فرمان صریح حضرت حجة بن الحسن مهدی علیه السلام است که به امت اعلام فرموده است که در تمام حوادث و پیشامدها،به راویان حدیث که مصداق اتم و اکملش فقیه واجد شرایط است مراجعه کنید؛چرا که آنان از جانب ما بر شما حجت و ما بر آنان حجت هستیم.
رجوع به فقیه،درباره حادثهای میتواند جنبههای مختلفی داشته باشد که منشأ آن یا جهل به حکم آن حادثه،و یا جهل به وجود آن،و یا جهل به حق و باطل در آن است.در تمامی این موارد سهگانه،به وسیله فتوا در اول و صدور حکم و تشخیص در دوم و حکم قضایی در سوم مشکل حل میشود،و صدق مراجعه به فقیه تحقق پیدا میکند.در حقیقت عبارت:«فارجعوا فیها»شامل تمام وظایف از فتوا،حکومت و قضاء میباشد (1).
3-عَنْ ابی خَدِیْجَةِ قٰالَ:بَعَثَنِی ابُو عَبْدِ اللّٰهِ علیه السلام الیٰ اصْحٰابِنٰا فَقٰالَ:قُلْ لَهُمْ:اِیّٰاکُمْ اذٰا وَقَعَتْ بَیْنَکُمْ خُصُومَةٌ اوْ تَدٰارِی فِی شَیْءٍ مِنَ الْأَخْذِ وَ الْعِطٰاءِ انْ تَحٰاکَمُوا الیٰ احَدٍ مِنْ هٰوُءلٰاءِ الفُسّٰاقِ اجْعَلُوا بَیْنَکُمْ رَجُلاً قَدْ عَرَفَ حَلٰالَنٰا وَ حَرٰامَنٰا فَاِنّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیْکُمْ قاضِیاً ایّٰاکُمْ انْ یَخٰاصِمَ بَعْضُکُمْ الیَ السُّلْطٰانِ الْجٰائِرِ (2).
ابی خدیجه میگوید:امام صادق علیه السلام مرا در نزد برادران مؤمن از اصحابمان فرستاد و فرمود:
«به آنان بگو:چون بین شما خصومتی واقع شد،یا در مسئله اخذ و عطا، پیشآمدی شد،بترسید از این که به فاسقان،که حکومت را از دست ما ربودهاند،مراجعه کنید،مردی آگاه به حلال و حرام ما را از میان خود برگزینید،که من او را در تمام امور،قاضی شما قرار دادم،پس از مراجعه به
دستگاه سلطنت و حکام جور بپرهیزید».
اطلاق آیاتی چون آیه شریفه:
«إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمٰانٰاتِ إِلیٰ أَهْلِهٰا وَ إِذٰا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّٰاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ» (1).
«خدا قاطعانه به شما فرمان میدهد که:امانتها را به صاحبانش بازگردانید و هنگامی که میان مردم داوری میکنید،به عدالت داوری کنید».
قبول حکومت اسلامی را از طرف امت واجب،و پذیرش حکومت غیر حق را حرام میداند،که با توجه به عمق این آیه و آیات نظیر آن،عظمت مقام و جایگاه ولایتِ حاکمِ عادل؛یعنی فقیه جامع الشرایط،به دست میآید.
طایفه شیعه دوازده امامی،پس از ولایت اللّٰه و رسولاللّٰه و امامان معصوم و پس از امامان معصوم در غیبت امام دوازدهم،با جان و دل ولایت فقیه را به عنوان نایب امام پذیرفتهاند،و حاکم واقعی را فقیه جامعالشرایط میدانند،و دیگران را حکام جور به حساب آورده و آنها و حکومتشان را غاصب و باطل تلقی میکنند.تا آنجا که دولتها را مالک چیزی نمیدانند؛زیرا از طرف امام عصر یا نایب امام مجاز نبودهاند و از این روی بوده و هست که در مواقع ضروری،در کشورهای اسلامی،در حل مشکلات و دفاع از حریم اسلام مسلمین،دست به طرف فقهای وقت دراز کرده،حکم جهاد و غیره از آنان میگرفتند و به عنوان وظیفه شرعی به آن عمل میکردند و جان عزیز خود را به دستور آنان در راه اعلای کلمه حق فدا مینمودند.
اینها دلیل بر نوعی ارتکاز متشرعه،بر ثبوت ولایت و تصرف برای فقیه است؛یعنی تصرف در امور اجتماعی و سیاسی میباشد،که لااقل از طریق ولایت حسبیه،حق تصمیمگیری در کارهای ضروری اجتماعی،از طریق
1) (1)) -نساء (4):58.
احادیث برای فقیه جامعالشرایط ثابت است و احادیث مثبت ولایت،در حقیقت کمک و تاییدی بر همین حقیقت ارتکازی است.
به همین خاطر مرجع بزرگ و محقق کمنظیر مرحوم آیت اللّٰه«نائینی»در کتاب«تنبیه الامة»صفحه 46 نسبت به قطعی بودن وجود ولایت،حفظ نظم و اداره کشور اسلامی برای فقیه،و این که از واضحترین امور حسبیه است چنین میفرماید:
«از جمله قطعیات مذهب ما و طایفه امامیه این است که:در عصر غیبت (علی مغیبه السلام) آنچه (از ولایت نوعیه) را که عدم رضایت شارع مقدس به اهمال آن حتی در این زمینه معلوم باشد وظایف حسبیه نامیده،و ولایت فقهای عصر غیبت را در آن قدر متیقن و ثابت دانستیم،حتی با عدم ثبوت نیابت عامه، در جمیع مناصب و چون عدم رضای شارع مقدس به اختلال نظام و ذهاب بیضه اسلام؛بلکه اهمیت وظایف مراجعه به حفظ نظم ممالک اسلامیه از تمام امور حسبیه از اوضح قطعیات است.بنابراین ثبوت نیابت فقها و نواب عام عصر غیبت در اقامه وظایف مذکوره،از قطعیات مذهب خواهد بود».
4-عَنِ الرِّضٰا عَنْ آبٰائِهِ علیهم السلام قٰالَ:قٰالَ رَسُولُ اللّٰهِ صلی الله علیه و آله اللّٰهُمَّ ارْحَمْ خُلَفٰائِی-ثَلٰاثَ مَرٰاتٍ-فَقِیْلَ لَهُ:یٰا رَسُولُ اللّٰهِ وَ مَنْ خُلَفٰاءُکَ:قٰالَ:الَّذِیْنَ یَأْتُونَ مِنْ بَعْدِی وَ یَرْوُونَ عَنِّی احٰادِیْثِی وَ سُنَّتِی فَیُعَلِّمُونَهَا النّٰاسَ مِنْ بَعْدِی (1).
حضرت رضا از پدران بزرگوارش روایت میکند،رسول خدا سه بار فرمود:
«خداوندا جانشینان مرا مورد رحمت قرار ده،عرضه داشتند:جانشینان شما کیانند ؟ فرمود:آنان که پس از من میآیند و حدیث و سنت مرا برای مردم
1) (1)) -عیون اخبار الرضا علیه السلام:37/2،باب 31،حدیث 94؛وسائل:92/27،باب 8،حدیث 33298.
بازگو میکنند و آن را به مردم یاد میدهند».
بدون شک،چنانچه بزرگترین فقهای ما در ذیل این حدیث فرمودهاند؛ منظور رسول خدا از این گفتار،حدیث و سنت واقعی است،نه ظاهری و صوری،و به دست آوردن سنت واقعی آن حضرت،جز با تحقیق و بررسی کامل از لحاظ روایات معارض و روایات تقیهای و معارض با قرآن و سپس طرح اخبار نادرست و غیر اینها،از مقدمات عملی نخواهد بود.
شناخت حدیث و سنت واقعی،به آگاه بودن به ادبیات عرب،معانی و بیان، رجال،درایه،اصول،فقه،فلسفه،حکمت،عرفان،لغت،تفسیر و تاریخ قرآن نیازمند است؛بنابراین از متن روایت،به انضمام قراین خارجیه،معنای فقاهت فهمیده میشود.پس باید همه به این نکته توجه داشته باشند که نقل حدیث و سنت،بدون درک و فهم آن،و شناخت صحیح از ناصحیح آن،موجب شایستگی جانشینی از معصوم نیست.
در روایتی که قطب راوندی نقل کرده و کتاب با عظمت«مستدرک الوسائل» جلد 3 ص 185 باب 8 حدیث 48 آن را ثبت نموده است،رسول خدا فرمود:
رَحْمَةُ اللّٰهِ عَلیٰ خُلَفٰائِی قٰالُوا:وَ مَنْ خُلَفٰائُکَ ؟ قٰالَ:الَّذِینَ یُحْیُونَ سُنَّتِی وَ یُعَلِّمُونَهٰا عِبٰادَ اللّٰهِ وَ مَنْ یَحْضُرُهُ الْمَوْتُ وَ هُوَ یَطْلُبُ الْعِلْمَ لِیُحْیِی بِهِ الْاِسْلٰامَ فَبَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْأَنْبِیٰاءِ دَرَجَةٌ (1).
«رحمت خدا بر جانشینان من،گفتند:آنان کیانند؟ فرمود:آنها که سنت مرا زنده میکنند و به بندگان حق میآموزند و کسی که مرگ او برسد در حالی که در طلب علمی است که باعث حیات اسلام است،که چنین انسان حقگویی، مقرب و بین او و پروردگار جز درجهای فاصله نیست».
1) (1)) -مستدرک الوسائل:300/17،باب 8،حدیث 21403-48.
از لحن حدیث بالا به خصوص جملات احیای سنت و روش رسول خدا، تعلیم دین به بندگان و طلب دانش برای زنده نگاه داشتن اسلام،به خوبی استفاده میشود که منظور از«خلفا»فقهایی هستند که اعلای کلمه حق به علم و فقاهت و زحمت آنان بسته است.
این معنا یعنی مقام خلافت و قرب به حق،بدون شک در خور ناقل حدیث نیست؛بدین ترتیب این دو روایت نیز در جریان بحث و اثبات ولایت فقیه است،و بر این اساس فقهای جامعالشرایط خلفای رسول خدا هستند.
از لوازم معنای«خلیفه»انتقال شئون و مقامات اصل به فرع است.نظیر مفهوم نیابت و وکالت؛ولی از آنجا که حدود انتقال در اختیار انتقال دهنده است،باید اراده و منظور گوینده را در مراحل انتقال،به دست آورد که آیا مطلق منصبهای قابل انتقال را به جانشین خود منتقل نموده،یا برخی از آن را؟
روی این حساب اگر کسی مثلاً دارای ده سِمَت و مقام باشد،میتواند همه آنها را به دیگری منتقل کند،البته در صفات قابل انتقال،با توجه به مطالب فوق چنانچه اطلاق گفتار رسول اکرم را در نظر بگیریم که فرمود:
اللّٰهُمَّ ارْحَمْ خُلَفٰائِی.
و در آن هیچ گونه قیدی ذکر نکرده؛یعنی خلافت را به سَمْت معین و مورد خاصی جهت نداده،میتوان به طور قطع و بدون تردید گفت:فقها در همه شئون رسول اکرم،منهای نبوت و موارد استثنایی دیگر،قائم مقام آن حضرتند.
بنابراین از آنجا که میتوانیم بگوییم که تمام مراحل ولایت پیامبر،به علما منتقل شده است،به راحتی میتوان گفت:ولایت فقیه ولایت کلیه مطلقه است.
محقق بزرگ مرحوم سید اصفهانی در حاشیه مکاسب صفحه 213 در مقام استدلال به این حدیث میگوید: الخلیفة بقول مطلق،من یقوم مقام من استخلفه فی کل ما هو له.
خلیفه در صورتی که در روایت بدون قید بیاید و به طور مطلق ذکر شود، کسی است که جانشین ولایت مستخلف،در تمام اموری که برای مستخلف ثابت است میباشد.
حضرت امام خمینی قدس سره در کتاب«بیع»جلد 2 صفحه 467-470 این معنا را انتخاب کرده و بر اطلاق و عموم آن تکیه کرده است.
5-قال رسولاللّٰه...
الْعُلَمٰاءُ وَرَثَةُ الْاَنْبِیٰاءِ انَّ الْاَنْبِیٰاءَ لَمْ یُوَرِّثُوا دِیْنٰاراً وَ لا دِرْهَماً،وَ لٰکِنْ وَرَثُوا الْعِلْمَ، فَمَنْ اخَذَ مِنْهُ اخَذَ بِحَظٍّ وٰافِرٍ (1).
«علما وارثان انبیااند،پیامبران طلا و نقره به ارث نمیگذارند،ارث به جا مانده از آنان دانش است،هر کس از آن دانش بهره گیرد،در حقیقت بهره شایانی برده است».
اگر کسی بگوید منظور از علما در این روایت،ائمه معصومین علیهم السلام هستند، پاسخش این است که جملات ابتدایی روایت که فرموده:کسی که راه علمجویی بپیماید راه بهشت را پیموده و ملائکه بالهای خود را به احترام طالب علم فرود میآورند و اهل آسمانها و زمین برای خواهان علم طلب آمرزش میکنند و...
مناسب با مقام شامخ امامان علیهم السلام نیست؛چرا که علم آنان علم لدنی و خدادادی است،از جمله: الْعُلَمٰاءُ وَرَثَةُ الْأَنْبِیٰاءِ از دید فهم عرفی،چنین استنباط میشود که علما وارث انبیا هستند،نه وارث عنوان آنها، "نبأ" پس از اطلاق ارث،شامل تمام شئون انبیا به استثنای نبوت و ویژگیهای الهی مانند عصمت خواهد شد؛ بنابراین،در نبود معصوم،فقیه جامعالشرایط دارای انواع ولایتها نسبت به مردم است،و به تعبیر روشنتر فقیه دارای ولایت مطلقه است.
1) (1)) -کافی:2/1،باب ثواب العالم و المتعلم،حدیث 1؛بحار الانوار:164/1،باب 1،حدیث 2.
6-قٰالَ رَسُولُ اللّٰهِ:اَلْفُقَهٰاءُ امَنٰاءُ الرُّسُلِ... (1).
در این حدیث آمده که:فقها،امینان انبیا در جامعه انسانی هستند.امانت رسولان که به دست فقیهان سپرده شده است،بدون شک همان ولایت و زعامت است،که در سایه آن،برای تبلیغ احکام الهی و تشکیل حکومت و دفع خطرات داخلی و خارجی،از حیثیت اسلام دستشان باز باشد،نشستن در خانه و جواب چند مسئله عوامالناس را دادن،کسی را امین انبیا نمیکند.
و اگر منظور از امانت،امت باشد،باز حفظ مسئولیت امت،از طریق تبلیغ دین و دفع دشمنان از سر ملت،معنا میدهد و در نتیجه باید بر اساس این روایت به طور قاطع گفت:
ولایت مطلقه برای فقها ثابت است؛زیرا امین بودن بر یکی از موضوعات حیات امت،ولایتی را متناسب با آن موضوع ایجاب میکند،که در حقیقت نوعی ولایت بر حفظ آن موضوع به شمار میآید از باب مثال:
امین بر احکام با ولایت فتوی
امین بر امت با ولایت زعامت و رهبری
امین در مرافعات و خصوصیات ولایت قضا
امین بر موضوعات صرفه ولایت حکم
امین بر اموال عمومی و دولتی ولایت بر بیت المال
و به عبارت روشنتر:تمام ولایتهایی که به عنوان رهبری،ارشاد، حکومت و حفظ نظم برای پیامبر و امام ثابت بوده،مانند ولایت فتوی،قضا که شئون رهبری و ارشاد است،ولایت زعامت و اجرای حدود و ولایت بر بیت
1) (1)) -کافی:26/1،حدیث 5؛بحار الانوار:36/2،باب 9،حدیث 38.
المال که از شئون حاکمیت و لزوم حفظ نظم است،انتقال آن به فقها با استناد بر حدیث مزبور قابل قبول است.
7- حضرت سیدالشهداء علیه السلام در بخشی از یک سخنرانی که در موضوع امر به معروف و نهی از منکر ایراد فرموده است،گروهی از علما را که به علت سهل انگاری و سازشکاری با دستگاه حاکمه،موقعیت و وظیفه اجتماعی خود را از دست داده و در نتیجه،آن کارهایی که باید علما انجام میدادند،به دست دولتهای ظلم افتاده و حق حاکمیت که باید از آنِ علمای اسلام میبود و دیگران غاصبانه از دست ایشان گرفتهاند،به شدت مورد ملامت قرار داده و میفرماید:
«مصیبت و بیچارگی شما از همه مردم بزرگتر است؛زیرا مقام رهبری را از دستتان گرفتند؛ولی شما هیچ توجه به این موضوع پیدا نکردید،چه آنکه جریان امور کشور،ملت،احکام تشریعی و قضایی باید به دست عالمان باللّٰه که در رابطه با حق در کمال خلوص و شهامت انجام وظیفه میکنند،باشد.
آنان که امین بر حلال و حرام و پاسدار احکام اسلامی میباشند،ولی متأسفانه این مقام و منزلت از شما سلب شده و آن نبود مگر به علت دوری و انحرافتان از حق و اختلافتان در سنت رسولاللّٰه،با آن همه روشنی و وضوح،اگر شما برای خدا صبر و تحمل مشقتها را نموده بودید،بالاخره پیروزی با شما بود و زمام امور الهی به دست شما میافتاد،و فرمانها از طرف شما صادر میشد و نتیجه آن به سوی شما باز میگشت؛ولی شما خودتان راه ظالمان را باز کردید و مقام و منزلت خود را به ایشان سپردید و کارهای خود را به ایشان واگذار کردید،تا آنجا که اینان بدون پروا،در همه امور،روی حدس و گمان خود عمل میکنند و اعتنایی به حکم خدا ندارند.راه شهوترانی و خودکامگی را پیش گرفته،سلطه اینها نبود مگر به علت فرار شما از مرگ،و علاقه شما به لذتهایی که حتماً از شما جدا خواهد شد.شما ضعفا و بیچارگان را به دست ایشان سپردید،تا آنکه
برخی را با قهر و ستیز به بندگی و عبودیت کشیدند،و عدهای را ضعیف نموده و به تنگی معیشت و زندگی واداشتند....»
آنچه در این سخنانِ حضرت سیدالشهداء درباره مسئله ولایت فقیه است، جمله نورانی:«مَجٰارِی الْاُمُورِ وَ الْأَحْکٰامِ عَلیٰ ایْدِی الْعُلَمٰاءِ بِاللّٰهِ»میباشد (1).
به خوبی از این جمله استفاده میشود که اداره امور کشور اسلامی،در تمام مراحل و شئونش باید به دست علما باللّٰه؛یعنی علمایی که در رابطه با خدا، مصالح و مفاسد اجتماعیِ شئون مردم را رعایت میکنند انجام گیرد.
علاوه بر این،از فرمایشات امام علیه السلام چنین استفاده میشود که ولایت فقیه حتی در زمان معصوم نیز ثابت است؛زیرا خطاب حضرت به علمای زمان خود میباشد،اگر کسی بگوید ولایت امام اولویت دارد،آیا این دو ولایت یا این دو حکومت،در عرض هم ممکن است ؟
باید گفت:که در بود و نبود این دو ولایت،در یک زمان،هیچ معذوری وجود ندارد؛زیرا از لحاظ رتبه در طول یکدیگرند،بدین ترتیب که ولایت فقیه فرع ولایت امام است؛ولی هر دو در یک زمان،و باید این چنین باشد.
زیرا حکومت اسلامی،مانند سایر حکومتها،باید دارای یک حکومت مرکزی باشد،که در زمان حضور،با شخص امام علیه السلام خواهد بود و نیز دارای حکومتهای محلی که در استانها و شهرها اداره امور را به دست بگیرند،و آن با فقهای جامعالشرایط است که همگی تابع حکومت مرکزی باشند.
محقق بزرگ،فقیه عارف،فیلسوف نامدار،ملا مهدی نراقی در کتاب «عوائد»صفحه 187 و 188 بحث بسیار جالب،محکم و متینی در این زمینه دارد که در ضمن آن میفرماید:
1) (1)) -مستدرک الوسائل:315/17،باب 11،حدیث 21454-16؛بحار الانوار:79/92،باب 1،حدیث 37.
وقتی روایات کتب معتبر از فقها تعبیر به:وارث انبیا،امین الرسل، خلیفة الرسول،حصین الاسلام،مثل الانبیاء،بمنزلتهم،الحاکم،القاضی،الحجة من قبلهم،انه المرجع فی جمیع الحوادث،ان علی یده مجاری الامور و الاحکام،و انّه الکافل لا یتامهم،بنماید چه جای شکی در ولایت مطلقه آنها باقی میماند،که اگر دارای همان ولایت رسولاللّٰه و امامان معصوم نباشند، صدور این روایات،نقض غرض است.
المقام الثانی فی بیان وظیفة العلماء الابرار و الفقهاء الاخیار فی امور الناس و ما لهم فیه الولایه علی سبیل الکلیة فنقول و باللّٰه التوفیق:ان کلیة الفقیه العادل توّلیه و له الولایة فیه امران:
أحدهما:کلما کان النبی و الامام الذین هم سلاطین الانام و حصون الاسلام فیه الولایه کان لهم فللفقیه ایضا ذلک الاّ ما اخرجه الدلیل من اجماع أو نص أو غیرهما...
در قسمت اخیر جملات میفرماید:آنچه در آن برای پیامبر و امام که امرای مردم و حصون اسلامند،ولایت هست،عین همان ولایت برای فقیه هست، مگر چیزی که به اجماع یا نص معتبر،از این عرصه خارج باشد.
آنچه در این بخش خیلی مهم به نظر میرسد،این است که:در هر عصری کدام فقیه مصداق حقیقی این روایات بسیار مهم است،تا ولایت رسولاللّٰه و امام معصوم از فجر وجود او طالع شود و امت در مدار ولایت او قرار گیرند،تا هم دین خدا و هم امت اسلامی از دستبرد حوادث مصون بمانند.
در این زمینه اگر بخواهد تمام جوانب مسئله بررسی شود،از جزوهنویسی خارج و کار به بیش از چند جلد کتاب خواهد کشید،بالاجبار به عناوین شرایط اشاره میشود،و در پایان اگر لازم بود پارهای از روایاتی که شرایط مؤمن حقیقی
را که مصداق اتم و اکملش فقیه جامع الشرایط است،برای حسن ختام ذکر خواهیم کرد:
1-دارای معرفت و عرفان به حق و قیامت باشد،آن چنان که در حوزه جاذبه عشق به محبوب قرار گیرد و مجذوب گردد و از پی آن جذبه،قدم در راه سلوک، به وادی عروج برسد.آنچنان که در وادی عروج ترک غیر حق کند و با تمام وجود،از غیر هوی،هوس و حرص به امور مادی،به خصوص مقام و منصب ریاست برهد،و در عمق وجود و حقیقت هویتش جز خدا نماند.
2-وادی اسلام و ایمان را طی کرده به عرصهگاه احسان برسد،احسانی که در کلام رسول خدا آمده:
الْاِحْسٰانُ انْ تَعْبُدَ اللّٰهَ کَاَنَّکَ تَرٰاهُ وَ انْ لَمْ تَکُنْ تَرٰاهُ فَاِنَّهُ یَرٰاکَ (1).
«احسان آن است که طوری خدا را عبادت کنی که گویی او را میبینی و اگر تو او را نمیبینی او بدون شک ترا میبیند».
که این مقام که در حقیقت مقام خلوص،صفا،پاکی و حقیقت واقعیت است و برای کسی میسر نیست،جز این که خود را در اعتقاد به حق قیامت،قرآن، نبوت و قیامت و امامت ائمه طاهرین،به نقطه باور کشف و شهود برساند.
3-باید در علم و معارف اسلامی در حد لازم،استاد دیده باشد و در کوشش، فعالیت،بحث و مباحثه پروانهوار چرخیده باشد که به تصدیق اهل فن، متخصصین امور الهی،از چشمه پر فیض اجتهاد سیراب گشته،و در هر
1) (1)) -بحار الانوار:116/62،باب 1.
حادثهای قدرت استنباط حکم الهی را در خود بیابد و محض خوشنودی دوست به اعلام فتوا اقدام نماید و در فتوایش نظری جز اعلاء کلمه حق نداشته باشد.
4-از عقل کامل و لب راجح،که در سایه ایمان،اخلاص و عمل صالح به دست میآید بهره داشته باشد،تا عمق هر چیزی را درک کند و روابط حوادث و مسائل و موضوعات را،با میدان حیات بفهمد،و در هیچ زمینهای مغلوب تحمیلات فرهنگ غیر حق و حوادث زمان و خیالبافیهای دشمنان نشود.
5-در زمینه علم،قدرت،آبرو،مال،حیثیّت اجتماعی دارای سخاوت وجود باشد که حضرت صادق علیه السلام فرمود:
السَّخٰاءُ مِنْ اخْلٰاقِ الْأَنْبِییٰاءِ وَ هُوَ عِمٰادُ الْاِیْمٰانِ وَ لا یَکُون مُؤمِنُ الّا سَخِیّاً وَ لا یَکُونُ سَخِیٌّ الّا ذَا الْیَقِینُ وَ هَمُّهُ عٰالِیَةٌ لِاَنَّ السَّخٰاءَ شُعٰاعُ نُورِ الْیَقِینِ... (1).
«سخاوت اخلاق پیامبران و ستون دین است،مؤمن،مؤمن نیست مگر سخی است و سخی،سخی نیست مگر صاحب باور و همت بلند است چرا که سخاوت شعاع نور باور است».
6-دارای شجاعت باشد،که آن عبارت از قوت قلب و قدرت روح است،تا بتواند با حوادث مقابله کند و با کافران،منافقان و مشرکان جهت حفظ اسلام و امت اسلام درافتد،و راه حق را همراه با امت،در عین تمام مشکلات،تا رسیدن به پیروزی یا شهادت بپیماید.
7-دارای عفت چشم،گوش،زبان،دست،قدم،شکم و شهوت باشد،که از همه جهت مورد اطمینان امت قرار گیرد،و با آبروی الهی و اسلامیاش بتواند کارها را از پیش ببرد.
8-دارای علو همت باشد،به امور کوچک و مسائل اندک و تحقق برخی از
1) (1)) -مستدرک الوسائل:17/7،باب 2،حدیث 7521-14؛مجموعه ورّام:170/1.
خواستهها قناعت نکند،تا دشمن با خیال راحت به کارش ادامه دهد،همچون خمینی بزرگ همتی برتر از فلک و فوق تصور داشته باشد،که او آنچنان با همت بود که نظیرش پس از انبیا و ائمه کمتر دیده شده است.
9-با همه خلق خدا مهربان باشد،و بر همه کس رأفت و شفقت روا داشته، جز خیر و صلاح و سعادت برای مردم نخواهد،از وضع مردم غفلت نکند و تندی و خشم و غضب را در دنیا کشته،و حتی برای دشمنان،جز آرزوی هدایت،آرزویی نداشته باشد.
10-در تمام امور با حوصله،بردبار و حلیم باشد،و در برابر پیشآمدها و حوادث،وقار خود را حفظ نماید و خاطر از امور ظاهری آزرده نکند که امام صادق علیه السلام فرمود:
انَّ الْاِمٰامَةَ لٰا تُصْلِحُ الّا رَجُلٌ فِیْهِ ثَلٰاثُ خِصٰالٍ:وَرَعٌ یَحْجُزُهُ مِنَ الْمَحٰارِمِ،وَ حِلْمٌ یَمْلِکُ بِهِ غَضَبَهُ وَ حُسْنُ الْخِلٰافَةِ عَلیٰ مَنْ یَلِیَ حَتّیٰ یَکُونَ کاَلْوٰالِدِ الرَّحِیْمِ (1):
«رهبری امت،شایسته مردی نمیشود مگر دارای سه خصلت باشد:
ورع و پاکدامنی که وی را از تمام محارم الهی حفظ کند،و حلم و گذشتی که بتواند با آن مالک خشم خود شود و حسن رهبری نسبت به مردمی که در اختیار اویند؛تا جایی که همانند پدر مهربان نسبت به فرزندش باشد».
11-دارای عفو و گذشت باشد،آنجا که لازمه بخشش و عفو است به راحتی درگذرد،که رسول خدا فرمود:بهترین اخلاق اهل دنیا و آخرت گذشت است.
12-دارای حسن خلق و مکارم نفسی باشد،که مکارم اخلاق،هدف نبوت انبیا است و واجب است وجود رهبر منبع مکارم،و چشمه محسنات باشد،تا امت از او شکل بگیرند و مملکت از وجود مردم با اخلاق،گلستان عشق،
1) (1)) -خصال:116/1،حدیث 97؛بحار الانوار:137/25،باب 4،حدیث 7.
محبت،رحمت،رأفت،مهر،وفا،صداقت و صفا گردد.
13-رهبر،مصالح امت را بر مصالح فردی خود مقدم مینماید،و در بسیاری از مواقع جهت دستیابی امت به حقوقشان،از حق خود میگذرد،و چه بسا که جان خود و عزیزانش را در مسیر بیداری،رشد و کمال امت فدا کند.به فرموده قرآن مجید:
«وَ یُؤْثِرُونَ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ» (1).
«و آنان را بر خود ترجیح میدهند،گرچه خودشان را نیاز شدیدی [ به مال و متاع ] باشد».
14-دارای کرم،آقایی و بزرگواری باشد،تا در محور وجودش،درد دردمندان دوا گردد،و حاجت حاجتمندان روا شود،و مرض مریضان شفا یابد.
درباره شخص کریم گفته شده:
انَّ الْکَریِمَ لٰا یُبٰالِی مٰا اعْطیٰ وَ لِمَنْ اعْطیٰ وَ انَّ رَفْعَ حٰاجَةٍ الیٰ غَیْرِهِ لٰا یَرْضی وَ اذٰا اعْطِی زٰادَ عَلیٰ مُنْتَهَی الرَّجٰاءِ وَ لا یُضِیْعُ مَنْ لٰاذَ بِهِ وَ الْتَجی وَ اذٰا وَعَدَ وَفیٰ وَ اذٰا قَدَرَ عَفیٰ وَ اذٰا جَفٰا عٰاتَبَ وَ مٰا اسْتَقْصیٰ...
«کریم باکی ندارد که چه مقدار و به چه شخصی عطا میکند و چون ببیند حاجت نزد غیر او برند،سخت آشفته و ناراحت میشود،و آن قدر عطا میکند که برای نیازمند نیازی نماند،ملتجی و پناهآورنده را نمیراند،چون وعده کند وفا نماید،و چون جفا نماید نفس را اعتاب و سرزنش کند».
و هرگز خوبیهای خود را نسبت به دیگران به حساب نیاورد،چنانچه حضرت امام خمینی یک بار انقلاب اسلامی و واقعیات صورت گرفته را به خود نسبت نداد،به طور مکرر در اعلامیهها و سخنرانیهایش فرمود:این کاری بود
1) (1)) -حشر (59):9.
که شما ملت در سایه اسلام انجام دادید،در حالی که آنچه واقع شد،از وجود مبارک او بود.
15-باید متوکل باشد،حقیقتی که در قرآن مجید بر آن اصرار و پافشاری دارند.
عبد باید به ادای مسئولیت قیام کند،و در قیام خود تکیه بر حق داشته باشد، به طور یقین بداند که در تمام امور،وکیل،حضرت رب العزّة است و اوست که تمام زمینههای پیروزی را فراهم مینماید.
متوکل جز به خدا،عنایت،لطف و کرامت او فکر نمیکند،و در مسیری که دارد،مردد و خائف و ضعیف نمیشود.
در کتاب شریف«کافی»از امام صادق علیه السلام نقل شده است:
لَیْسَ شَیْءٌ الّاٰ وَ لَهُ حَدٌّ قٰالَ:قُلْتُ:جُعْلِتُ فَدٰاکَ فَمٰا حَدُّ التَّوَکُلِّ قٰالَ الْیَقِینُ قُلْتُ فَمٰا حَدُّ الْیَقِیْنِ قٰالَ امْ لٰا تَخٰافُ مَعَ اللّٰهِ شَیْئاً (1).
«چیزی نیست مگر آنکه برای آن حدّی است،عرضه داشتم:فدایت شوم حد توکل چیست؟ فرمود:باور،گفتم حد باور چیست؟ فرمود با بودن خدا از چیزی نترسیدن».
16-تسلیم بودن در تمام شئون ظاهری و باطنی،به وجود مقدس حضرت حق.حالت تسلیم از بهترین و برترین و پرمنفعتترین حالات درونی است حالی است که انبیا و ائمه و اولیا بر اثر آن،به آنچه باید برسند رسیدند.
17-راضی بودن به قضا،حکم،اوامر و دستورات الهی و خوشنود بودن به ابتلائات و آزمایشات خدایی است.به موسی کلیم خطاب شد:
1) (1)) -کافی:57/2،باب فضل الیقین،حدیث 1؛وسائل الشیعة:202/15،باب 7،حدیث 20279.
عبدی که بر آزمایشم صبر کند،و بر نعمتم شکر نماید،و به قضایم رضا دهد، فرمانم را پیروی کند،و برای جلب خوشنودیم عمل نماید؛او را از صدیقین قرار میدهم.
18-وقار است تا در سایه آن بتوان امت را تربیت کرده و سر ادب آنان را به پیشگاه حق به عبادت آورد،و عظمت و بزرگی آنان را برای جهانیان درس قرار دهد.امیر مؤمنان علیه السلام در«نهج البلاغه»میفرماید:
الْمُؤْمِنُ فِی الْهَزاهِزِ وَقُورٌ وَفِی الْمَکٰارِهِ صَبُورٌ... (1).
مؤمن در پیشآمدها و حوادث و طوفانها و زلزلههای اجتماعی بامتانت است و بیدی نیست که در پیشآمدها بلرزد،و به وقت مصائب و ناراحتیها بردبار صبور است.
19-فُتوّت است،که اکثر بزرگان دین آن را به صفات پسندیده معنا کردهاند (2).
فتوّت نوری است از عالم قدس که پرتو فیض آن،صفات ملکی و سمات ملکوتی را در باطن صاحبش واگذار میکند و اخلاق شیطانی و صفات پست را به کلی از او دور مینماید.
«رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ عَلَیْهِ» (3).
«مردانی هستند که به آنچه با خدا بر آن پیمان بستند [ و آن ثبات قدم و دفاع از حق تا نثار جان بود ] صادقانه وفا کردند».
«رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ وَ إِقٰامِ الصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءِ الزَّکٰاةِ» (1).
«مردانی که تجارت و داد و ستد آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات باز نمیدارد».
آری ! اجرای تعهد،صدق،وفا،یاد خدا،به پاداشتن نماز و ادای زکات، مهرورزی و محبت به همه مردم،صفا و یکرنگی،ایثار و صداقت و...کار جوانمردان است.
20-در تمام اموری که گفته شد ثابت قدم و پایدار باشد.
چون سالک با قدم خلوص،و با بال عشق و شوق،این بیست وادی را که در قرآن و نهج البلاغه آمده طی کند،مطلع الفجر ولایت مطلقه رسولاللّٰه و امام معصوم خواهد شد،و به نیابت از ولیِّ عصر در زمان غیبت،عهدهدار زمامداری امت،هدایت و ارشاد آنان و مبارزه و جهاد با کفر و شرک و نفاق خواهد گشت، و به عنوان ولی فقیه،همراه با انواع ولایتها،واجب الطاعه شده،و محور قدرت و تمام امور مسلمانان میشود،و به واسطه اوست که پرچم دین به اهتزاز درآمده،شخصیت مسلمانان در تمام مناطق حفظ خواهد شد و دست ظلم، استعمار و استثمار از سر مسلمین کوتاه خواهد گشت.
در حدیث است که در قیامت به عابد میگویند:آدم خوبی هستی که تا این حد برای نجات خود،همت به خرج دادهای،ولی به فقیه میگویند:
یٰا ایُّهٰا الْکٰافِلُ لِاَیْتٰامِ آلِ مُحَمَّدٍ،اَلْهٰادِی لِضُعَفٰاءِ مُحِبِّیْهِمْ وَ مَوٰالِیْهِمْ قِفْ تَشْفَعْ لِمَن
1) (1)) -نور (24):37.
اخَذَ عَنْکَ اوْ تَعْلَمَ مِنْکَ (1):
«ای عهدهدار امور امت ! که ضعفای امت را به حق و حقیقت هدایت کردی و آنان را از هر شری نجات دادی،بایست و از هر کس از ولایتت بهره گرفت شفاعت کن».
«فیض»بزرگوار،آن محدّث کم نظیر و عارف بی نظیر و فیلسوف عظیم القدر بر اساس آیات و روایات در جلد دوم کتاب پر قیمت«علم الیقین»صفحه 763 در اوصاف صاحبان ولایت میفرماید:
«دین آنان عبارت است از:ورع،عفت،صدق،صلاح،استقامت،اجتهاد، اداء امانت به خوب و بد،طول سجود،روزه، شبزندهداری،اجتناب از تمام محرمات،انتظار فرج،صبر،حسن خلق،معاشرت کریمانه،حسن جوار،عشق اولیاء،نفرت از دشمنان خدا،برّ به والدین،احسان به خلق،انفاق،خوف از حق،خشیت،امید به حضرت رب،مراقبه،محاسبه،مشارطه،طهارت ظاهر و باطن».
و این همه در فقیهان شیعه،در تمام زمانهای بعد از غیبت تا عصر حاضر جمع بوده و با همین اوصاف و خصوصیات بود که تاکنون،کشتی فرهنگ تشیع، سرنشینان آن را از آسیب طوفانهای دریای زندگی،حفظ نموده و دِیْن خود را به اسلام و امت ادا کرده،و اسلام ناب محمدی را از تندباد حوادث در حصن حصین ولایت فقیه نگاه داشته،و در آینده نیز از موج بلاها مصون میدارند.به قول حضرت امام خمینی قدس سره به صاحب اصلیاش حضرت حجة بن الحسن علیه السلام برسانند و امانت را که ولایت و امت است به آن حضرت منتقل نمایند که:
1) (1)) -مستدرک الوسائل:319/3،باب 11،حدیث 21465-27؛بحار الانوار:5/2،باب 8،حدیث 10.
الْفُقَهٰاءُ امَنٰاءُ الرُّسُلِ (1).
«فقیهان امینان پیامبرانانند».
و البته جمعه این اوصاف و تجلی آنان در فقیه مجتهد است که باعث ظهور ولایت در فقیه خواهد شد.و اگر این اوصاف عرشی در فقیهی ظهور و بروز نداشته باشد لایق این مقام نخواهد بود.
1) (1)) -کافی:46/1،باب المشاکل بعلمه،حدیث 5؛کشف الغمة 184/2.
با آنکه مدنیت قرن بیستم،بشر را به پایهای رسانده که بر قوای طبیعت حکومت کند،از طرفی فضا را تسخیر،و از جهت دیگر تا اعماق دریاها راه یافته و علوم،معارف و قوانین بشری به صورتی در آمده که با سطح مدنیت او مساوی است؛امّا هنوز تعالیم انبیا و گفتههای آنان به قوّت و استحکام اصلی خود باقی است.
نفوذی که آنان در نهاد بشر دارند،هیچ قانون و تعلیمی ندارد.هنوز بشر در مواقع سخت و مشکلات زندگی،به همان مبدأ که آن تعالیم را فرستاده است توجه مینماید،و با آن که قرنها از عمر قانون گذاری انبیا میگذرد،سعادت را در پرتو آن دانسته،و این همه تشکیلات و قوانینی که دست بشر به وجود آورده، و امروز سراسر مناطق جهان را فرا گرفته،آزادی و آرامش روحی و جسمی بشریت را سلب کرده است.
علاوه بر این،قوانین ساخته شده بشر،دارای نفوذ محدودی است که با گذشت زمان به فراموشی سپرده خواهد شد؛اگر هم اثری از آن باقی بماند،جز در نوشتهها و کتب تاریخی باقی نمیماند؛اما گذشت زمان و مقتضای مکان، هیچ گونه تأثیری در قوانین کلی انبیا نداشته و روز،به روز عظمت و حقانیت گفتههای آن پاک مردان بیشتر جلوه میکند؛زیرا تمام انبیا گفتههای خود را از خالق بشر گرفته،و هیچ قانونگذاری به اندازه خدای متعال به مقتضیات مخلوق خود آگاه نیست.
پروردگار قوانینی را که به وسیله انبیا برای هدایت مردم فرستاده است،مطابق با فطرت بشر بوده و همین مطابق بودن،آن قوانین را از حدود زمان و مکان خارج کرده،و از هرگونه آفت و حادثهای حفظ نموده است.
احتیاج بشر به قانون و به تعبیر دیگر به دین،جزء غرائز فطری اوست و این مسئله به هیچ صورت قابل انکار و تردید نیست.متأسفانه امروز در سراسر جهان،عقیده و دین را به صورت دیگر مینگرند و مثل این که انسان خود را محتاج به قانون حقیقی دین نمیداند؛تا آنجا که میتواند،میخواهد خود را از این برنامه آزاد کند.
روی این حساب چندی است که بشر مبارزه همه جانبهای را علیه دین آغاز کرده،و خود را از توجه به آن برکنار داشته،و عقیده او بر این شده که دین مخالف با آزادی و خواستههای انسانی است؛بنابراین،دین را مغایر با خواستههای انسانی دانسته و دچار این توهّم شده که دین با برنامه انسانیت موافقت ندارد،و باید تعطیل شود.
سرچشمه انتشار عدم توجه به دین،مغرب زمین و اروپاست،و آن معلول علل و اسباب ریشه داری است که بدبینی و تنفر نسبت به دین را،در آن محیط به وجود آورده است.
مبارزه طولانی میان کلیسا و علم،دانشمندان را متوجه این حقیقت ساخته است که گفته کلیسا،همگی ارتجاعی،خرافی و موجب انحطاط و واماندگی است.به همین جهت باید کلیسا؛یعنی مرکز دینی،جای خود را به علم تفویض کند تا به وسیله کاروان بشریت در راه ترقی،رهسپار و از مزایای مدنیت برخوردار گردد.
البته این طرز تفکر برای دانشمندان غرب،بر پایه مقدمات صحیح و عقلانی تأسیس یافته؛ولی آنچه موجب تأسف و تأثر شده این است که:گروه زیادی از کمخردان مشرق زمین،بدون مطالعه و تعمق،و با داعی تقلید،چنان پنداشتند که راه ترقی و تمدن برای مردم،بویژه مسلمانان نیز،همان راه و رسمی است که اروپاییان به حکم ضرورت پیش گرفتهاند.
به نظر بعضی از کوته فکران،مبارزه با مذهب و عقیده،مطابق با راه و روش غرب کلّیت داشته و در هر منطقهای که نامی از دین برده شد،باید از آن روی گرداند.
اینان بدون مطالعه دچار چنین پندار غلطی شدهاند؛ولی نمیدانستند با این هیاهوی چند روزه،حقیقت عالی اسلام،از پس پرده آن چنان پندار بیجایی جلوه خواهد کرد و مزیت و برتری خود را به سراسر مناطق انسان نشین ثابت خواهد نمود؛تا جایی که در قرن بیستم،دسته دسته از ساکنان دورترین مناطق جهان،برای به دست آوردن حقوق انسانی،به واقعیت اسلام آگاه،و از قوانین عالی آن پیروی خواهند کرد.
موضوع نور و ظلمت،و حق و باطل مسئلهای است که بر ارباب خرد پوشیده نیست،و حقایقی که با عقل و فطرت بشر موافق است،دارای جهتی ثابت و استوار است که انحراف در او راه نخواهد داشت.
دین مقدس اسلام که از هر گونه اوهام و خرافات منزه و پاک است،روی چنان جهت صحیحی پایه گذاری شده و حقانیت و نورانیت آن تا ابد جلوهگر است.
برنامه تبلیغات جاهلانه و بی پایه کلیسا،در قرون وسطی،و خرافاتهای آن، امروز در سراسر عالم با شکست فاحشی روبرو شده،و عقل و فکر مردم جهان دیگر نمیتواند آن همه افسانه و قوانین اجرا نشدنی را بپذیرد.دین اسلام است که در هیج زمان و مکانی،کوچکترین مخالفتی با دانش نداشته؛بلکه از زمان ظهور خود،پیروانش را همواره به تحصیل علم ترغیب و تشویق کرده و پی بردن به مجهولات آفرینش را،جزء فرائض اصلی خود دانسته است.
برای توضیح این مطلب،ناچاریم مخالفت بعضی از محافل کلیسایی را،در دروانهای متمادی،با علم اشاره کرده،و سپس خطر پیدایش بدبینی به اسلام را برای جامعه بشریت تذکر دهیم،آنگاه به مزیّت اسلام بر تمام ادیان و قوانین بپردازیم.
زمانی که ریاست کلیسا،به«پاپ گرگواری»نهم منتهی شد،مأمورانی را برای تفحص از حال مردمی که مظنون به تمرّد از برنامههای کلیسا هستند قرار داد.آنان متهم را در محکمه حاضر میکردند،کسی که او را به مخالفت با کلیسا و موافقت با دانشمندان،متّهم کرده بود را با او روبرو نمیکردند،علاوه بر آن اجازه گرفتن وکیل مدافع به او نمیدادند و اگر انکار میکرد و میگفت:من موافق با علم خود،یا دانشمندان نیستم،با شکنجههای سخت از او اقرار میگرفتند.
هرگاه از عقیده خود توبه میکرد گرفتار عقوبت سخت نمیشد؛اما اگر زیر بار توبه نمیرفت،یا توبه خود را میشکست،مجازاتش سوختن در آتش بود.
در عهد«سن لوئی»یک بار صد و هشتاد و سه نفر که مخالف با گفتههای کلیسا بودند را سوزاندند،و در طی مدت محکمه تفتیش عقاید،میلیونها نفر دانشمند و بی گناه،به جرم مخالفت با برنامه آنان،یا کشته شدند یا در آتش سوختند.
محاکمه«گالیله»دانشمند ایتالیایی و سوزاندن«انی انی»،«میشل سرده» و«جیور دانو برلواز»از برنامههای کلیساهای جهان غرب بود.
نتیجه این محاکمهها،سوزاندنها و کشتنهای بیجا این شد که مردم اروپا بویژه عدهای از دانشمندان،به طور کلی روی از دین بر تافته و حملات سخت خود را به هر نوعی که میتوانستند،به صورت یک مسئله کلی که شامل همه ادیان شود،متوجه دین نمودند.
سرانجام این برخورد،به جایی رسید که درباره زندگی انسان،منجر به پدید آمدن نظریه«ماتریالیسم»یعنی مادیت شد.این نظریه که مولود جنایات اربابان کلیسا است،بنیان آن بر ماده استوار است و تعلیم میکند که انسان باید بداند که زندگی او منحصر به همین چند روزه عمر در روی زمین است،در این صورت هر انسانی موظف است از هر راهی اسباب زندگی چند روزه خود را،فراهم سازد و در آسایش و خوش گذرانی به سر برد.
به عقیده مادیون،بزرگترین قانونی که در عالم طبیعت و در عالم انسان حکمران است قانون«اَلْحُکْمُ لِمَنْ غَلَبَ»یعنی:حکم برای کسی است که غلبه کند؛یعنی قانون مبارزه دائمی برای حفظ زندگی و تسلط زبر دست بر زیر دست،مبنی بر نابود کردن افراد ضعیف و ناتوان،و نیک بختی تنها حق صریح توانایان است.
خوانندگان عزیز ! اگر با دقت توجه نمایید،به وضوح میبینید که با این نظریه،چه هرج و مرجی در زندگی انسان پدید خواهد آمد،که نمونهای از آن را در گوشه و کنار جهان امروز مشاهده میکنیم.
شکی نیست که با این نظریه،با وجود داشتن پارهای از حقایق علمی و عقلی،
با این شکل کنونی،هرگز نوع بشر را نمیتوان نجات داد و به نیک بختی نخواهد رساند؛بلکه نظریه مادیگری علت اساسی همه جنگها و انقلابهای کنونی اروپا بوده،و تمدن غرب را به طرف انقراض و نابودی میکشاند.
این است که گروه زیادی از مردم جهان،دانشهای نوین را،با آن چنان دینی که مولود کلیسا و مغز بشر است میسنجند،و پس از آنکه ناسازگاری میان علم و آن دین را مشاهده کردند،ادیان دیگر را نیز با آن مقایسه کرده و نتیجه میگیرند که دین و دانش،مخالف یکدیگرند.گروه دیگری از مردم نیز،فقط مقلّد این نظریه هستند و جز تقلید کورکورانه راه دیگری اختیار نمیکنند.
اینان میگویند:باید در این مرحله،انصاف را به جانب«ژولین هاکسی» دانشمند انگلیسی داده و مخالفت دین با دانش را از زبان او تصدیق کنیم.
امّا حقیقتجویانی که جز درک حقیقت غرض دیگری ندارند،نمیتوانند بگویند که نظر این دانشمند و امثال او کلّیت دارد؛زیرا دین از منظر علم بر دو قسم است:
یکی:تراوش شده از مغز فلان مدعی مغرض،که البته چنان دینی مخالف با علم و دانش است،و از اول حیاتی نداشته تا امروز بمیرد و فانی شود.
دوم:دینی است که بر طبق فطرت انسان،از ماورای قوای ادراک بشری جلوه کرده است؛البته چنین دینی از روزی که بشر پدید آمده و تا هست،خواهد بود، چنانچه قرآن مجید درباره دین اسلام این نظریه را بیان فرموده و حقیقت اسلام را در هر زمان و مکانی،مطابق با عقل،فطرت و زندگی بشر میداند،و روزی نخواهد آمد که بتوان کوچکترین مخالفتی در اسلام،برای هر گونه مبنایی از برنامه زندگی پیدا کرد.بنابراین علت اشتباه آن مردمی که دین را مخالف با دانش میدانند،فرق نگذاشتن بین دین غلط و دین حق است.
این اقتضای فلسفه عالی آفرینش است که آفریننده جهان بر اساس علمی که به سرنوشت مخلوقات و بندگانش دارد انسان را چنان آفریده که همواره باید میان دو نیرو قرار گیرد:یکی از این دو نیرو بشر را با ابزار شهوت و غضب به سوی بدی میکشد و در این وادی گاهی چنان افراط میکند که هتک ناموس، ربودن حقوق دیگران و آدمکشی،به نظرش کارهایی مباح جلوه میکند.
نیروی دیگر:این که با رهبری عقل،هدایت و پایداری را از گمراهی و لغزش باز میشناسد،که آدمی را به نیکی سوق میدهد؛یعنی او را به جانب دادگری، مساوات،مهر،بخشش،دستگیری از ناتوان،فریادرسی درماندگان و بالاخره گرداندن چرخ اجتماع به سوی موجبات رستگاری فرا میخواند.
بشر بین این دو نیرو قرار گرفته است؛ولی همین که چشمش به زرق و برق دنیای پر تجمل مادی افتاد،و تحت تأثیر شهوات قرار گرفت بدی را میپذیرد، یا بدان تمایلی پیدا میکند.خدا در قرآن مجید از این مرحله خبر داده میفرماید:
«ضمیر انسان پیوسته به گناه فرمان میدهد؛مگر آن که پروردگارم ترحم کند».
«قسم به روزگار ! انسان زیان کار است،مگر کسانی که مؤمن و کار شایسته انجام میدهند» (1).
بنابراین،هرگاه انسان را تنها بگذاریم،قطعاً در کشاکش این دو نیرو هضم شده و هرگز یارای ایجاد هماهنگی،میان آن دو جنبه را پیدا نخواهد کرد.
ناچار باید قوّه خیر از جایی مدد بگیرد و بتواند راه نفوذ بدیها را سد کرده
1) (1)) - «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ» [ یوسف(12):53 ] «وَ الْعَصْرِ* إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَفِی خُسْرٍ* إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ [ عصر (103) 1-3 ].
و دو نیروی شهوت و غضب را تنها به خاطر حفظ نوع و تثبیت شخصیت انسان به کار اندازد.
آن قوّه خیر،قدرتی است به نام وجدان مذهبی که انسان را در ظاهر و باطن، تنهایی و آشکار رام میسازد.وجدان مذهبی قوهّای است که آدمی را با مراقبت و بیداری آشنا میسازد،به گونهای که هرگز دچار خواب غفلت نمیشود، و دانایی است که هیچ موضوعی از نظرش مخفی نمیماند.
وجدانی که انسان به وسیله آن نحوه تنظیم زندگی را فرامیگیرد؛آنگاه در تمام کارها سعی میکند که مبدأ توانای خویش را راضی نگاه داشته،و در نتیجه تمام اعمالش نیک گردد؛یعنی دیگر تظاهر،خدعه و خیانت نکرده و در ادای هیچ حقی قصور روا نداشته و از هیچ واجبی روی برنمیتابد.
در این صورت او در زندگی راحت و همیشه در رفاه و سلامت است؛اما اگر این نظم در زندگی انسان،مبدل به پراکندگی شود و این قدرت رو به ضعف گراید،معلوم نیست زندگی در چه مسیری قرار خواهد گرفت.
راستی اگر نظام عالمِ وجود،گسیخته شود،اگر قدرت جاذبهای که سیارات را به یکدیگر مرتبط ساخته،و این همه افلاک را در صحنه گیتی به سیر و حرکت واداشته از بین برود،چه پیش میآید ؟
اگر نظم اتم،که اساس و مبنای عالم بر آن استوار شده است،گسیخته شود و اگر هسته مرکزی اتم،که الکترونها به طور دائم و مستمر به دور آن میگردد، نابود شود چه خواهد شد ؟
آیا غیر از هرج و مرج و گمراهی،نتیجه دیگری خواهد داشت ؟
وضع نسل جدید،در عدم توجه به دین واقعی اسلام،عیناً مانند اتم شکافته شدهای است که هسته آن نابود شده و الکترونها دیوانهوار از یکدیگر گسیخته و آزاد شدهاند و با یکدیگر در حال تصادم و زد و خوردند و به هرچه برسند آن را
نابود میکنند.
هسته مرکزی در دستگاه حیات بشر چیزی جز عقیده نیست.
هسته در ساختمان اتم،عبارت است از:نیروی مثبت و همان نیرویی که نمیگذارد الکترونها آزاد باشند و رشته ارتباطشان پاره شود و به جایی بروند که برنگردند،همین هسته است که تمام بنا را نگاه میدارد و اجزای آن را به یکدیگر پیوند میدهد.
همین هسته است که تعادل و توازن را حفظ میکند،و این نظام سیر و حرکت منظم و مرتب را نگاهداری میکند.همچنین همان هسته است که هر چیزی به دور آن میگردد و همیشه به وسیله یک رابطه نهایی،ولی بسیار محکم،مجذوب است.
بدیهی است وقتی ذرّه اتم خرد شود،خرابی روی میدهد؛یعنی همان نیرویی که یک لحظه قبل به هسته اتم بسته بودند،با حرکت دائم،این بنا را حفظ میکردند،از یکدیگر گسیخته میشوند،و بدون ضابطه،نظم و قاعدهای به حرکت در میآیند و به نیروهایی زاینده شده و پدیدآورنده خرابی و فساد تبدیل میشوند.وضع انسان بیعقیده چنین است.
شخصیت انسان بیعقیده،مانند تودهای از ذرات سرگشته و حیران است که دیوانهوار در حرکت و فعالیتی مخرّبند؛زیرا مرکزی که به دور آن میگشتند از بین رفته و رابط محکم و مستحکمی که بین اجزای وجودش قرار داشت،را بر اثر بیعقیدگی از دست داده و یک پارچه به سوی بیبندوباری،بیقیدی، لاابالیگری،سستی و پریشانی کشیده و مانند الکترونهای منفی که بدون هسته به سوی هدف نامعلومی حرکت میکنند،شخصیت انسان بیعقیده نیز به صورت مخلوقی لجام گسیخته و بینظم و بیهدف سرگردان است.
بشری که در قرن بیستم زندگی میکند،چنین حالتی را دارد و در چنین واقعیتی زیست میکند.آیا در طول تاریخ پردامنهای که بر بشر گذشته است این گونه اضطراب،نگرانی،جزع و فزعی که جنگ اتمی او را بدان دچار ساخته سابقه داشته است ؟
آیا بشریت حتی در دورانی که در درون غارها،یا میان جنگلها زیست میکرد،این گونه کشمکشها و منازعات هولناک و دیوانهواری که امروز برای غلبه،سیطره،نابودی و تخریب به وجود آمده،دیده است ؟ و آیا این همه سقوط اخلاقی را که اکنون در بعضی از اماکن میبیند و نام آن را هنر میگذارد،مشاهده کرده است ؟ قضاوت صحیح آن با کسانی است که در تاریخ اقوام مختلف مطالعه دقیق دارند.
آری ! نمونهای از همه این وقایع ناگوار،بر بشریت آمده و فرزندان آدم آن را دیدهاند؛ولی هیچ وقت به این شدت و به این درجه از انحطاطی که در این عصر صورت گرفته نرسیده است.
این همه فساد،جنگ و سقوط اخلاقی،به خاطر نبودن عقیده صحیح نسبت به مبدأ اصلی و حقیقی؛یعنی خدای متعال است.
آماری که از جنگ اول و دوم جهانی میدهند،تأیید میکند که اگر این سرمایه در راه خیر و صلاح بشر به کار گرفته میشد،میتوانستند برای هر فردی از افراد بشر،خانهای بسازند که مجهز به تمام وسائل نافع و مفید باشد و میتوانستند درآمد روزانه همه افراد بشر را،به میزانی بالاتر از سطح فعلی افزایش دهند.
درک و شعور واقعبینی و وحدت و برادری از میان بشریت رفته،و آن عامل و قاعدهای که بتواند جلوی شهوت،ویرانی و نابودی را بگیرد وجود ندارد.
دیگر عقیده صحیحی در کار نیست،دیگر نیروی تمیز و تشخیص باقی نمانده تا ماده اصلی شگفت آوری که این مخلوق بشری،از آن ساخته شده است را ارزیابی کند و آن ماده اصیل نیرومند را بشناسد.بدیهی است وقتی انسان عقیده را از دست داد،به چنین بلاهایی دچار میشود.
معلوم نیست این بیبندوباری،و نداشتن مذهب که تمام مولود اعمال کلیسا در قرون وسطی است،و آن نحوه محاکمات آنان که یکسره خلق جهان را از عقیده خالی کرد،به کجا خواهد کشید.
ضربه هولناکی که قشریون و متعصبین«کاتولیک»در قرون وسطی به نوع بشر وارد ساختند،هیچگاه قابل جبران نخواهد بود.با این برنامه خندهآور است که بر اثر تبلیغات وسیع و دامنهداری، گاهوبیگاه اوراقی از طرف وابستگان به ادیان دیگر منتشر میشود که مطالبی خرافی و زننده نسبت به مقام مقدس انبیا عموماً و نسبت به یعقوب و یوسف و لوط و موسی و عیسی علیهم السلام خصوصاً در آن نگاشته میشود و اینان به زعم خود میخواهند جهان را از سقوط بیدینی و فساد نجات دهند.آن حیلهگران را بنگرید که مواد اصلی آتشسوزی را خود فراهم کردهاند و اساس معنویات را یکسره بر باد داده و امروز برای ملل جهان دلسوزی میکنند.
شنیدم گوسپندی را بزرگی رهانیدی ز دست و چنگ گرگی
شبانگه کارد در حلقش بمالید روان گوسپند از وی بنالید
که از چنگال گرگم در ربودی چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی
همین دیروز بود که جهان بیبند و بار،دو دوره هولناک برای بشر پیش آورد.
عدم توجه به خدای متعال بود که آن ابر مرگبار دو جنگ جهانی اول و دوم را در
تمام دنیا بر فراز مناطق بزرگ و کوچک قرار داد،که از نتیجه شوم جنگ بینالملل اول 10 میلیون کشته،25 الی 30 میلیون زخمی،که عاقبت بیمارستانها را با عضو ناقص ترک گفتند،و در حدود 600 میلیارد فرانک که هر فرانک سویس مساوی با 17/75 (1)ریال است مصرف آن کشتار وحشیانه شد.در جنگ بینالملل دوم که جهان،به اصطلاح تمدن بیشتری داشت و محاسبه،دقیقتر انجام میگرفت،35 ملیون کشته،20 میلیون معلول و ناقص عضو،17 میلیون لیتر خون خالص از بشر بیپناه به زمین ریخت،12 میلیون ضایعه سقط جنین، 13 هزار دبیرستان و دبستان،6000 هزار دانشگاه،8000 هزار لابراتوار منهدم و ویران گشت،و 39 هزار میلیارد گلوله منفجر شد.
این جنایات وحشتناک باورنکردنی،محصول تمدن جدیدی است که خود را از فروغ ایمان بینصیب ساخته،آیا این ضربات شدید را جز از ضرر بیدینی آنهم آنگونه خطرناک،از برنامه کلیسا نمیدانید ؟ اگر آنچنان با علم و معرفت مبارزه نمیکردند،چنین پیشآمدهایی برای بشر رخ نمیداد.افسوس که بعضی از بیخبرانی که از اصول عالیه اسلامی اطلاع ندارند،و فقط اسماً خود را مسلمان مینامند؛از روی تقلید کورکورانه،خیال میکنند دین مانع پیشرفت زندگی انسان است.در صورتی که دین مبین اسلام،اجازه کندن نهال نورسی را از روی زمین نمیدهد،اینان چنین جنایاتی را چگونه توجیه میکنند ؟
با آن همه برنامههای وحشتناک جنگ جهانی اول و دوم،مگر بشر بیدار شد ؟ ضرر نداشتن یک عقیده واقعی،کار او را به جایی رسانده که امروز در جهان، پس از آن همه مصایب،طبق آمار دقیق،160 هزار بمب بیست مگا تنی در انبارها موجود است که قدرت یکی از آنها برابر با هزار هواپیمای بمبافکن
1) (1)) -در سالی که استاد این مقاله را نگاشتهاند یک فرانک سویس مساوی با این مبلغ بوده است.
جنگ جهانی دوم است که به مدت 14 سال هر روز و شب پشت سر هم بمب فرو بریزند.
در دنیای کنونی،هزینه ساختن یک هواپیمای بمبافکن«پرتوتیپ»با لوازم آن،مساوی با مزد 250 هزار آموزگار در یک سال،ساختن سی دانشکده علوم که هر کدام 1000 دانشجو داشته باشد،75 بیمارستان 10 تختخوابی با تمام تجهیزات و 5000 هزار تراکتور است.
این همه بدبختی مولود این است که مدنیت قائم به علم تنها،نتوانسته جنبه روحی و اخلاقی بشر را اصلاح کند.تمدن فعلی،تمام قدرت خود را در ترقی و تعالی جنبه مادی صرف نموده،و هر قدر این جنبه تقویت شود،انحطاط اخلاق و ضعف روحی بشر بیشتر خواهد شد.
احدی منکر نیست که برای آبادی جهان،مادیات نیز ضرورت دارد؛ولی ضروری بودن امور مادی ایجاب نمیکند که از تقویت جنبه اخلاقی غفلت نمود.این را باید دانست که مدنیت صحیح و مفید آن است که رمز حیات را آشکار سازد،و تنها قوهای که میتواند رمز واقعی حیات انسانی را آشکار کند «اسلام»است؛دینی که دستوراتش با فطرت هر بشری سازگار و او را بسوی خالق جهان راهنمایی میکند.
همین عامل قوی است که میتواند سعادت انسان را تأمین نماید،و مدنیتی به وجود آورد که متکی بر فضایل اخلاقی باشد.بشر در زندگی مدنی خود محتاج علم،اخلاق،عدل،انصاف،برابری،برادری،درستی،راستی،عفت،رحم، مروت،امنیت،شجاعت،غیرت و حقیقت است،تا در سایه این عوامل بتواند به سوی کمال مطلوب خود پیش رود.این عوامل که در رأس آن علم است،جز در تعالیم اسلام یافت نمیشود،علمی که توأم با ایمان صحیح بشر،دارای منافع غیر قابل توصیفی خواهد بود.
این است که رهبر گرامی اسلام،رسول اکرم صلی الله علیه و آله علم و فراگیری دانش را در حدّ واجب دانسته؛اما نه برای هرکس؛بلکه برای افرادی که ابتدا از قوّه ایمان برخوردارند و گر نه علم اگر در دست نااهل قرار گیرد همان است که در صفحات قبل مطالعه کردید.حضرتش میفرماید:
طَلَبُ الْعِلْمِ فَریْضَةٌ عَلیٰ کُلِّ مُسْلمٍ (1).
حضرت در این روایت میفرماید:طلب علم بر هر مسلمانی فریضه است نه بر همه مردم؛یعنی کسی که از ایمان بهره دارد،و الا چو دزدی با چراغ آید گزیدهتر برد کالا.
از این رو اسلام را دین اندیشه،عقل و دین دانش مینامیم.قرآن برای دانش مقامی بس ارجمند قائل است و دانشمندان را در سوره آل عمران در شمار خدا و فرشتگان یاد کرده است.خدا به یکتایی خود گواهی میدهد که جز ذات پاک او نیست و فرشتگان و دانشمندان نیز بر این مطلب گواهند.چون اسلام آیین دانش است از متابعت گمان نهی کرده و اساس ایمان را فقط دلیل و قاطعیت منطق شمرده است.
در نکوهش تقلید،و مذمّت این که مردم بدون استدلال و فکر به متابعت از پیشینیان خود بپردازند آیات بسیاری وارد شده است.مردمی که از پدران،عقاید و افکاری به ارث بردهاند،گویا چنین میپندارند که سابقه ممتد زمانی،لباس حرمت و استدلال بر خط مشی آنان پوشیده است؛لذا بدون تأمل آنها را بر عهده میگیرند و امتیاز انسانی که تحقیق و کاوش است را،از وجود خود دور میکنند.
جمود بر عقاید و اندیشه غلط پیشینیان،جنایت بر فطرت بشر،سلب مزیت
1) (1)) -کافی:30/1،حدیث 5،باب فرض العلم و وجوب طلبه،حدیث 1؛وسائل الشیعه:26/27،باب 4،حدیث 33115.
عقلانی و تمسک به چیزی است که نزد خدا ارزش ندارد.
مسلمانان در پرتو تعالیم اسلام،میاندیشیدند،بحث و کاوش میکردند و نیروی عقل را به کار برده و در هر امری دلیل میطلبیدند و از این رو سرور ملتها شدند.
بیخردانی که خیال میکنند منظور قرآن از علم،فقط علم به چند قسمت از برنامههای دینی است،و دیگر نباید در معارف واقعی قدم نهاد،بیهوده فکر میکنند.قرآن درباره تحقیق و دانش،به طور اطلاق سخن گفته و هرگز علوم یا مباحث مخصوصی را به میان نکشیده است،تعلیمِ هرگونه علمی که مملکت محتاج است آن را واجب کفایی دانسته،و فرزندان اسلام را موظف میکند تا به طلب هرگونه دانش مفیدی بروند.این اطلاق،ما را به این مطلب ارشاد میکند که دانش در نظر قرآن،تنها به شناختن شرایع و معارف دینی نیست؛بلکه مقصود،هر علمی است که انسان را در راه تحقیق در هدف آفرینش برانگیزد.
بنابراین،درک مطالبی که باعث اصلاح،رشد و بارور شدن گیاهان میشود علم است علم طبیعی.و درک مطالبی که مربوط به زندگی حیوانات بوده و استمرار نسل و تهیه خوراکشان را تأمین کند علم است،علم طبیعی.و درک راههای مشروع برای به دست آوردن ثروت و شناختن نحوه تنظیم آن نیز علم است علم اقتصاد.و درک منابع صنعت و توسعه آن علم است علم مکانیک - فیزیک،معدنشناسی،درک بیماریها و علل و چگونگی آن علم است،علم طب و داروسازی.و شناختن وسائل دفاعی برای حفظ میهن و ارعاب دشمن علم است،علم سیاست.
خوشبختانه تمام این موارد،در آیات قرآن اشاره شده و همواره علم با معنای
گسترده حقیقیاش از نظر اسلام،اصل نخستین زندگی شناخته شده است.آیات متعددی در برنامه علم هیئت،جغرافیا،تاریخ،سیاحت و عبادت وارد شده که با مراجعه به قرآن برای طالبان آن واضح میشود.
مسلمانان،نخستین تعالیم قرآن را دراینباره فراگرفته و به ارزش و اهمیت علم،و نقشی که در خوشبخت ساختن مردم و ملتها داشت پی بردند.آنان مردمی بیسواد بودند،نه میخواندند،نه مینوشتند؛بنابراین اسلام برای تشویق و ترغیب مردم به علم و دانش به اسیران جنگی نوید میداد که اگر چند نفر از مسلمانان را خواندن و نوشتن یاد دهند آزاد خواهند شد.
گاهی تعلیم قرآن را به عنوان مهریّه قرار میدادند،خلاصه عنایت اسلام به علم،اندیشه و تفکر تا جایی بود که مسلمانان همه جا درباره مخلوقات جهان به کنجکاوی پرداخته و عوامل سعادت خویش را پیدا میکردند.علم در میان مسلمانان مایه عزت فرومایگان،ثروت فقرا و نیروی ضعفا بشمار میرفت.
کتب متعددی که مسلمانان در علوم،هنر و صنایع مختلف تألیف کردهاند خود دلیل بر تمرکز علمی و فرهنگی آنان است.
مسلمانان هیچگاه به علم پیشینیان خود قانع نمیشدند؛بلکه خود،در راه تحقیق گام نهاده تا معارف جدیدی به دست آورند.
امید است بار دیگر مسلمانان در راه کسب علم و تحقیق قرار گیرند؛البته با این همه مشقات و زجرهایی که کشیدهاند حتماً بیدار شده و اعتراف کردهاند که نخستین اصل در پیروزی سرافرازانه،اصل دانش است،همانطور که نادانی،جز خوار شدن،زبونی و استعمارزدگی چیز دیگری به دنبال ندارد.
یکی از وظایفی که اسلام بر عهده داشت،مبارزه با خرافات و افسانههایی بود که ملل عالم گرفتار آن بودند؛بویژه افسانههای بافته شده و مطالبی که بر اثر اغراض و تعصبات مختلف،به دست از خدا بیخبران،در کتب مقدس تورات
و انجیل راه یافت.
اسلام این وظیفه را چنان با حکمت و دقت انجام داد که هیچگاه خصومت و اختلافی میان عقل و دین پدید نیامده،و هرگز میان علم و دین،جدایی و تعارضی رخ نداده و نمیدهد.
در پرتو فروغ فروزان اسلام،دانشمندانی بزرگ پدید آمدند و آنچنان بنیانی در تمام علوم قرار دادند که بشریت را در هر زمان و مکان،مدیون تحقیقات و اکتشافات خود نمودند که نمونههایی از آن را ذکر خواهیم کرد.
قبل از هر چیز تذکر این نکته لازم و ضروری است که قرآن راهنمای مسلمین و کتاب هدایت است،به خاطر جنبه هدایتش،از تشریح جزئیات مسائل علمی، خارج میباشد؛ولی در مواردی که با هدف اصلی مناسبت داشته باشد،به پارهای از نکات علمی اشاره فرموده است که امروز پس از 1400 سال و با پیشرفت علوم،پرده از روی آن برداشته شده است،به مواردی از آن توجه کنید:
«أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ کٰانَتٰا رَتْقاً فَفَتَقْنٰاهُمٰا» (1).
«آیا کافران ندانستهاند که آسمانها و زمین به هم بسته و پیوسته بودند و ما آن دو را شکافته و از هم باز کردیم».
«ثُمَّ اسْتَویٰ إِلَی السَّمٰاءِ وَ هِیَ دُخٰانٌ فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیٰا» (2).
«آن گاه آهنگ آفرینش آسمان کرد،در حالی که به صورت دود بود،پس به آن
و به زمین گفت:خواه یا ناخواه بیایید».
تولد لاپلاس در سال 1749 میلادی در ولایت«کالوادوس»فرانسه و وفاتش در سال 1837 بوده است.
وی که از دانشمندان معروف فرانسوی است میگوید:منظومه شمسی که کره زمین نیز جزیی از آن است،در اصل توده عظیمی از گازهای سوزان بود،که به تدریج،حرارت آن از دست رفت و ذرّات به یکدیگر فشرده شد و هسته مرکزی منظومه پدید آمد و براثر گریز از مرکز،حلقهای از آن جدا گردید و از آن حلقهها نیز حلقههای دیگر،بدین ترتیب خورشید هسته مرکزی شد و حلقههای اول، سیارات را تشکیل داد،و حلقههای دوم اقمار را که زمین نیز یکی از آن سیارات است؛بنابراین،همه در اصل یکی بودند و از هم جدا نبودند.
عین همین مطلب در خطبه اول نهج البلاغه از امیر مؤمنان علیه السلام به اضافه مطالب جالبتر از مطالب گذشته درباره ابتدای جهان خلقت و منظومه شمسی نقل شده است.
«فَلاٰ أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشٰارِقِ وَ الْمَغٰارِبِ إِنّٰا لَقٰادِرُونَ» (1).
«به پروردگار مشرقها و مغربها سوگند که ما تواناییم».
در هر منطقه و محلی از زمین،طلوع خورشید در نقطه مخصوص همان منطقه است،اگر زمین مسطح بود بیش از یک محل طلوع و غروب برای
1) (1)) -معارج (70):40.
خورشید نبود؛اما کروی بودن زمین و گردش آن به دور خورشید،برای هر منطقه و سرزمینی،مشرق و مغرب مخصوص به خود ایجاد میکند.
«ماژلان»در سال 1519 با چند کشتی که«شارل پنجم»پادشاه اسپانیا در اختیارش قرار داده بود،از اسپانیا حرکت و در اقیانوس اطلس رو به مغرب،و از جنوب آمریکا از تنگهای به نام«اوست»گذشت و از اقیانوس آرام به جزایر فیلیپین رسید.ماژلان در جنگ با بومیان جزایر مالزی کشته شد؛ولی همراهان او به طرف مغرب حرکت کردند و پس از عبور از جنوب آفریقا خود را به اسپانیا رساندند و دوباره به همان نقطهای که حرکت کرده بودند بازگشتند.این کار سبب شد تا از نظر علمی نیز کروی بودن زمین ثابت شود.
علاوه بر این با دوربینهای نجومی مشاهده شده است که سیارهای منظومه شمسی نیز همه کروی هستند.زمین نیز یکی از آن سیارات است که خالق آن در قرآن به کروی بودن آن با اشاره به مشارق و مغارب خبر داده است.
«اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ مَهْداً» (1).
«همان کسی که زمین را برای شما بستری گسترده قرار داد».
«أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهٰاداً» (2).
«آیا زمین را بستر آرامش قرار ندادیم ؟»
انسان در مهد زمین،مانند طفلی است که او را در این گهواره قرار دادهاند، و اگر گردش این گهواره نبود از نظر وضعی و انتقالی،برنامه زندگی جسمی انسان،و موجودات زنده از بین میرفت،و دیگر محلی برای پذیرش و پرورش در آن باقی نمیماند.آری ! انسان را در اینجا پرورش و برای محیط بعد آماده میکنند.
در سوره«یس»پس از بیان شب و روز در زمین،که پدید آمدن آن را از نشانههای حکمتش میداند،و میدانید بدون گردش کره زمین،شب و روز پدید نمیآید،اشاره به گردش خورشید و حرکت انتقالی ماه نموده و سپس تمام کرات را در مداری که دارند متحرک میداند و آیات مربوطه را با جمله «وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ» ختم میفرماید.(آیات 38 تا 40).
اولین از دانشمندی که قائل به حرکت زمین شد«کپرنیک»بود.در همان زمانی که تمام ملل دنیا عقیده ثابتی نسبت به هیئت«بطلمیوس»داشتند وی این نظریه را داد.ولادت کپرنیک سال 1474 میلادی و وفاتش سال 1543 میباشد.
«کپلر»گردش زمین را ثابت کرد.تولد او سال 1571 در یکی از ایالات «ورتنبرگ»آلمان و وفاتش در سال 1630 میلادی در پنجاه و نه سالگی میباشد.
«گالیله»منجم مشهور ایتالیایی،اظهار داشت:زمین متحرک است و علاوه بر
این که به دور خورشید میگردد به دور خود نیز میگردد،قبلاً قرآن متذکر این معنی بود،یکی گردش زمین به صورت مطلق که شامل گردش به دور خورشید است،و دیگر پدید آمدن شب و روز که از گردش به دور خود به وجود میآید.
«اَللّٰهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا» (1).
«خداست که آسمانها را بدون پایههایی که آنها را ببینید،برافراشت».
«خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا» (2).
«آسمانها را بدون ستونهایی که آنها را ببینند آفریده».
افراشته شدن کرات آسمانی،به وسیله ستونهای نامرئی است؛آن ستون نامرئی همان نیروی جاذبهای است که به طور معجزهآسایی این بنای عظیم را استوار کرده است؛زیرا ستون مرتبهای است که بنای ساختمان به آن استوار است و اگر انحرافی در او رخ دهد ویران میشود.یکی از اجزای عالم پهناور آفرینش زمین است که مانند کرات دیگر در بساط همین قانون قرار دارد و اگر در محکومیت این قانون نمیزیست،عاقبت او معلوم نبود به کجا منتهی شود؛اما با بودن این برنامه،مسیر اصلی خود را بدون کوچکترین انحرافی میپیماید و همین جاذبه است که موجودات زمینی را در زمین حفظ کرده و آنها را از انحراف نگهداری میکند.
«اسحاق نیوتن»ریاضیدان مشهور انگلیسی از مشاهده سیبی که از درخت به زمین افتاد به فکر فرو رفت که چرا ماه مانند سیب سقوط نمیکند،وی پس از
آزمایش،موفق به درک و کشف«جاذبه»شد و فرمول آن را بیان کرد.قبلاً اشاره کردیم که:قرآن چون کتاب هدایت است از ذکر جزئیات خودداری کرده و فقط به کلیات خلقت اشاره نموده است.(تولد نیوتن در سال 1642 در انگلستان و وفات او در سال 1727 بوده است).
سوره الرّحمن آیه 29:
«یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» .
«هر که در آسمان ها و زمین است از او درخواست [ حاجت ] میکند».
سوره شوری آیه 29:
«وَ مِنْ آیٰاتِهِ خَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَثَّ فِیهِمٰا مِنْ دٰابَّةٍ» .
«و از نشانههای [ ربوبیت و قدرت ] او آفرینش آسمانها و زمین است».
سوره نمل آیه 87:
«وَ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ» .
«و [ یاد کن ] روزی را که در صور میدمند،پس هر که در آسمانها و هر که در زمین است دچار هراس شود».
دانشمندان امروز بر این عقیدهاند که:ممکن است در کرات دیگر با شرایطی غیر از شرایط موجود در زمین،موجودات زنده باشند که درباره دو ستاره،این عقیده نزدیک به یقین است.گفتار آنان بر این است که ممکن است در کره «مریخ»نوعی حیات ساده نباتی موجود باشد؛زیرا جو آن مختصری اکسیژن
دارد و حرارت آن زیاد نوسان ندارد.
اما ستاره«زحل»:هرگاه غیر از آفتاب،معدن حرارت دیگری به کره زحل فیض نرساند،یقیناً غیر مسکونی است و اگر سکنه دارد مخلوقی است که برودت با آنها کار حرارت را میکند.با پیشرفت علم هیئت خصوصاً فضانوردی ممکن است برای مدتی دیگر بشر بتواند در کرات دیگر پیاده شود و برنامه آنها را کاملاً ببیند،و سرانجام این احتمال امروز دانشمندان،مبدل به یقین واقعی خواهد شد.
سوره تکویر آیه 2 و 3:
«إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ* وَ إِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَتْ»
«و هنگامی که ستارگان تیره و بینور شوند*و هنگامی که کوهها را به حرکت آرند و از جا برکنند».
سوره انفطار آیه 1 و 2:
«إِذَا السَّمٰاءُ انْفَطَرَتْ* وَ إِذَا الْکَوٰاکِبُ انْتَثَرَتْ» .
«هنگامی که آسمان بشکافد*و هنگامی که ستارگان پراکنده شوند».
آسمان عبارت از محیطی است که ما هر شب و روز بالای سر خود مشاهده میکنیم،پس تمام محیط بالا با آنچه در اوست از منظومه،کهکشان و ستارگان را شامل میشود،بعد از شکافته شدن تمام آن برنامهها به هم خورده و فانی میشوند.
دانشمندان امروز بر این عقیدهاند که:مصرف تدریجی«هیدروژن»موجب افزایش حرارت میشود؛هیدروژن خورشید که به تدریج به«هلیوم»مبدل میشود،قسمت مرکزی خورشید تیرهتر میگردد و در نتیجه انرژی،کمتر از آن
صادر میشود و با انقباضی که در قشر خارجی پیش میآید و انرژی که در قسمت درونی تولید و ذخیره میگردد،از ذخیره مرکزی آن پیوسته انرژی و حرارت بالا میرود؛به این ترتیب این منبع قدرت،پیوسته در یک حالت توازن،نور حرارت میدهد؛ولی این وضع برای همیشه نخواهد بود؛زیرا زمانی میرسد که مایه هیدروژن آن،کاهش میکند و منبع انرژی زیر اتمی آن تمام خواهد شد و به سرعت جرم آن منقبض و تششع و حرارت آن به هم پیچیده و تاریک میشود.با تاریک شدن خورشید،وضع منظومه شمسی که ستارگان دیگراند،از نظم افتاده و همه فرو خواهند ریخت و اینچنین است حال هر خورشیدی که در کهکشان فضاهای دیگر (غیر از فضای ما) موجود است.
همان گونه که گفتیم مقصود ما تطبیق قرآن با گفته دانشمندان امروز نیست؛ زیرا قرآن مجید دارای وضعی ثابت و مطالبی بس شگفتآور است،که باید گذشت زمان تفسیر و ترجمه نماید؛بنابراین به همین مقدار که ما به اشارات کلی قرآن تصریح میکنیم،حقیقت این کتاب مقدس برای اهل نظر بیشتر روشن میشود.
چنانچه صورتها و پدیدههای زنده،همگی در معرض حوادثند،خورشید نیز چنین است،و هر روز در انتظار پیش آمد یک حادثه ناگهانی که موجب انفجار و سپس خاموشی آن شود میباشد،این گونه انفجارهای ناگهانی را در ستارههای درخشان دیگر،به وسیله دوربینهای ستارهشناسان،اکنون بیشتر از زمانهای گذشته مشاهده میکنند.
آیات دیگری نیز بر این نکته اشاره دارند که تمام منظومهها،کرات و خورشید بیشتر از مدت معینی زندگی ندارند،آن آیات عبارتند از:سوره روم آیه 8 سوره زمر آیه 8،سوره احقاف آیه 2.
سوره علق آیه 2:
«خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ عَلَقٍ» .
«[ همان که ] انسان را از علق به وجود آورد».
سوره مؤمنون آیات 12،13،و 14:
«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ سُلاٰلَةٍ مِنْ طِینٍ* ثُمَّ جَعَلْنٰاهُ نُطْفَةً فِی قَرٰارٍ مَکِینٍ* ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً...» .
«و یقیناً ما انسان را از [ عصاره و ]چکیدهای از گِل آفریدیم*سپس آن را در نطفهای در قرارگاهی استوار [ چون رحم مادر ] قرار دادیم.*آن گاه آن نطفه را علقه گرداندیم،پس آن علقه را به صورت پارهگوشتی درآوردیم».
سوره حج آیه 5:
«یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ» .
«ای مردم ! اگر درباره برانگیخته شدن [ پس از مرگ ] در تردید هستید،پس [ به این واقعیت توجه کنید که ] ما شما را از خاک آفریدیم،سپس از نطفه، سپس از علقه».
خلقت انسان از گِل میباشد،اما منظور از گل،معنای عرفی آن نیست؛بلکه چکیده و عصارهای از گل است که در آیه به جمله «سُلاٰلَةٍ مِنْ طِینٍ» یاد شده است.پس از آنکه تحول لازم در ترکیب خاک صورت گرفت و به بیان آیه سلالهای از آن فراهم شد،سلاله مزبور آمادگی مییابد تا به قدرت حق دریافت
حیات کند و به نطفه مبدل شود.
لغت«نطفه»خلاصهای از کلیه صفات طبیعی موجودات،و ذکر آن جامعترین کلمهای است که برای معرفی موجود زنده میتوان به کار برد.
جمله «قَرٰارٍ مَکِینٍ»* بلیغترین تعریفی است که برای محل مناسب پرورش تخم و نطفه،در جمیع موجودات نطفهدار،اعم از تخمگذار و بچهزا،میتوان ذکر نمود.چنانکه کلمه نطفه به صورت«نکره»در آیه ذکر شده و شامل نطفه تمام جانداران میباشد،برای حیوانات بچهزا «قَرٰارٍ مَکِینٍ» رَحِمْ و برای تخمزا مناسبترین محلی است که تخم را در آن قرار میدهند.
اغلب مفسران«علق»را خون بسته دانستهاند و چنین میگویند که:
پروردگار،انسان را از خون بسته خلق نمود،این تعبیر از نظر علمی مؤید و استوار نیست؛زیرا هیچ حیوان و انسانی را سراغ نداریم که از خون آنهم از خون بسته به وجود آمده باشد (1).
معنی«علق»با توجه به ریشه لغوی و مشتقات آن،بستگی و پیوستگی به چیزی یا چیزهایی است که آیه ناظر به آن است.انسان ابتدا از گل آنهم از چکیده،سپس از نطفه،پس از آن از علق یعنی چیزی که از پیوستگی سه دوران گل و نطفه و علق است به وجود آمد،نه این که پیوسته به معنای خون بسته باشد.
پس از این ملاحظات،تعبیری که برای کلمه علق میتوان کرد مجموعهای از
1) (1)) -ناگفته نماند که:اگر مفسرانی چون علامه طباطبائی در تفسیر خلقت انسان،از«علق»به خون بسته شده تعبیر کردهاند؛منظورشان خلقت اولیّه نیست؛بلکه منظور این است که خلقت انسان ابتدا از منی و نطفه که برگرفته از اسپرم زوج و تخمک زوجه میباشد آغاز شده و سپس تبدیل به علقه میشود.پس منظور آیات این نیست که انسان از همان آغاز با«علقه»خلق شده؛بلکه منظور این است که پس از آنکه نطفه تبدیل به علقه شد،علقه تبدیل به مضغه و سپس به موجود زندهای به نام بشر تبدیل میشود.به عبارت دیگر«علقه»یکی از حالات و مراحل خلقت است نه ریشه آن به عنوان مثال اگر کسی در پاسخ این سؤال که:خشت از چه چیزی درست شده است ؟ بگوید:از گِلْ نمیتوان ایراد گرفت که خشت از خاک و آب درست شده است.چرا که گِل مرحلهای است از مراحل وجودی آن.
بستگیها و ارتباطات است که با قرار گرفتن در رحم،به وجود میآید و این معنی منافات با اصل موضوع که علق یعنی کرم کوچک ذرهبینی است ندارد.
تشکیل این کرم کوچک بسته،به چند دوران گل،نطفه و علقه است.
همه آن نطفه که در رحم ریخته میشود انسان نمیگردد؛بلکه از زنان تخمی در نهایت خُرْدی جدا میشود و در رحم قرار میگیرد که به چشم دیده نمیشود و در نطفه مرد موجودات بسیار کوچکی است که آنها نیز به چشم دیده نمیشوند؛اما اگر با میکروسکوپ مشاهده شود،دارای سری مدور و شبیه زالو و دنباله دارند،یکی از آنها با تخمی که از زن جدا شده متصل میشوند و جنین از این دو تکوین پیدا میکند.
سوره حجر آیه 22:
«وَ أَرْسَلْنَا الرِّیٰاحَ لَوٰاقِحَ»
«و بادها را باردار کننده فرستادیم».
از نظر دانشمندان راه تلقیح گیاهان بر چند قسم است:به وسیله آب رودخانهها برای گیاهان کنار رود،به وسیله حشرات،وزیدن باد،و دست انسان.همین جاست که یکی دیگر از معجزات قرآن مبنای بر این که گیاهان نر و ماده هستند معلوم میشود (سوره لقمان آیه 10).
سوره لقمان آیه 20:
«أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللّٰهَ سَخَّرَ لَکُمْ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ» .
«آیا ندانستهاند که خدا آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمین است،مسخّر و رام شما کرده».
سوره جاثیه آیه 13:
«وَ سَخَّرَ لَکُمْ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً» .
«و همه آنچه را در آسمانهاست و آنچه را در زمین است از سوی خود برای شما مسخّر و رام کرد».
دانشمندان،قبلاً احتمال میدادند که بشر بتواند به کرات آسمانی دست یابد ولی امروز این احتمال به یقین رسیده است،تا جایی که عملاً کشورهای بزرگ سفینههای خود را در کره ماه پیاده کردند.
اروپاییان پس از آنکه تمام علوم فعلی را از منابع شرقی و بویژه از کشور ایران اخذ کرده و پس از آن در عین حال که مانع پیشرفت علوم در مشرق زمین شدند، کمکم به ترقیات شگرفی نائل آمدند،درست در موقعی که فاصله بین علوم جدید و قدیم زیاد شد،مدرسه«دار الفنون»در ایران تأسیس و ناگهان دانشجویان ایرانی،علوم اروپایی را باز کرده و خواندند،دیدند اروپاییان تمام پیشرفتها اکتشافات علمی را به خود نسبت دادهاند و علوم ایران و مسلمین را جمعاً پوچ جلوهگر ساختهاند.
این مسئله که تمام علوم،ریشه و منشأش ما اروپاییان هستیم از آن موقع تاکنون ادامه دارد،به طوری که ملل جهان تماماً علوم را زاییده افکار دانشمندان اروپایی میدانند.
ای کاش جوانان بیاطلاع ما بیدار میشدند و افتخارات گذشته فرهنگ اسلامی را در مردم قبل مشاهده میکردند،تا این گونه فریب دزدان فکر را نخورده و آن نسبتهای بیهوده را به نام کشف برای اروپاییان ندانند.برای روشن شدن مطلب به بعضی از گفتههای دانشمندان اسلامی،در علوم مختلفی که در آن استاد بودند ذیلاً اشاره میکنیم:
در کتاب«فیزیک»تألیف«بتانکور»ضمن بحث از نور مینویسد:«دکارت» در سال 1630 قوانین انعکاس و انکسار نور را با فرض این که نور از اجسام ریز ساخته شده است بیان کرد،و این اجسام ریز را با گلولههای پرتاب شده مقایسه نمود.در سال 1690«هویکنس»در کتابش،تئوری امواج نور را شرح داد که بتانکور میگوید:میتوان او را واضع این تئوری دانست.باید گفت:آقای بتانکور راوی اروپاییان نسبت به دانشمندان مسلمان ایرانی کم لطفی کردهاید؛ زیرا اساس تئوریهای ذرهای و موجی،متعلق به قبل از آنهاست نه متعلق به اروپا.
آقای دکارت و هویکنس و نیوتن عین گفتههای دانشمندان اسلامی را گفته در کلمات آنها با دانشمندان مسلمان هیچ تفاوتی نیست.تفسیر دکارت نسبت به نور،انعکاس و انکسار آن عیناً گفته دانشمند عالی مقام اسلامی ایرانی خواجه نصیر الدین طوسی است که در سال 597 متولد شده است،خواجه در کتاب «تجرید الاسلام»میفرماید:به عقیده دانشمندان (که خود او یکی از آنهاست)
نور از اجسام ریزی تشکیل شده است که از منبع جدا شده و به محل دیگر که نور را میپذیرد میرسد (1).
فیزیکدانان اروپا،از زمان دکارت تاکنون،برای این که قوانین انعکاس نور را با فرض ذرهای تفسیر کنند میگویند:همان گونه که توپ لاستیکی در موقع برخورد با دیوار منعکس میشود،برای نور که مانند ذره تصور میشود،کیفیت انعکاس به آسانی قابل تطبیق است.
این مطلب را«آلبرت انیشتن»در کتاب«سیر تکاملی علم فیزیک»نوشته و این بحث را به اروپاییان خصوصاً به دکارت نسبت داده است؛اما با کمال معذرت از آقایان اروپاییان و غربزدگان وحشتزده که تمام برنامه آفرینش را میخواهند از دریچه اروپا ببینند،این مطلب را«کمال الدین ابوالحسن فارسی»در 700 سال قبل در کتاب«تنقیخ المناظر»بیان کرده است که مفاد عبارت او این است:
همانطور که اجسام طبیعی اگر از محل بلندی به زمین به جسم سختی برخورد کنند برمیگردند،یا اگر جسمی را به دیوار پرتاب کنیم برمی گردد؛به همین ترتیب نور وقتی که به اجسام صیقلی بتابد منعکس میشود.خلاصه دکارت یک کلمه اضافهتر از مطلب دانشمندان اسلامی را نگفته است.
«فرما»یکی از ریاضیدانان اروپا است،وی در بیان علت انعکاس نور میگوید:شعاع نور وقتی از محیطی،داخل محیط دیگر شود،خط سیر خود را طوری انتخاب میکند که کمترین وقت را برای رسیدن به مقصد صرف نماید.
این جمله به«قانون فرما»معروف شده است؛ولی این جمله در کتاب«تنقیخ المناظر»ابوالحسن فارسی در جلد دوم صفحه 131 چنین آمده است:هنگامی که
1) (1)) -«زعم بعض الحکماء ان الضوء اجسام صغار تنفصل من المضی و تنیل باالمستضی».
نور با جسم شفاف غلیظتری مصادف شود،این غلظت مانع حرکت نور در جهت اولیه است،از این رو نور منعکس شده،در جهتی حرکت میکند که نفوذش آسان باشد و چون راه سهلتر را انتخاب کرد،مسلماً زودتر به مقصد میرسد (1).
«نیوتن»در بیان علت انکسار نور میگوید:شعاع نور وقتی از هوا داخل آب میشود،میتوان حرکت آن را در حقیقت مرکب از دو حرکت دانست:یک حرکت عمود بر سطح آب و حرکت دیگر:در امتداد افقی و مماس با سطح آب شعاع انکسار که نتیجه این دو حرکت است.
بحث تجزیه و ترکیب حرکات یکی از مباحث مهم فیزیک و مکانیک را تشکیل میدهد و اساس تئوری«ماکسول»که نور را دو عامل عمود بر هم میداند،از فرض نیوتن سرچشمه گرفته است.
اینها از تراوشات فکری دانشمندان اسلامی است و اصل مطلب در کتاب «کمال الدین فارسی»صفحه 141 است که:اگر نور به طور مایل از محیطی داخل محیط شفاف دیگری شود،میتوان حرکت آن را مرکب از دو حرکت دانست:
حرکت اول:در جهت عمود نافذ و حرکت دوم:دیگر در جهتی که عمود بر عمود اول است،در مبدأ نفوذ یعنی در نقطهای که نور داخل آب شده است ؟
اکنون تصدیق میکنید که نسبت به دانشمندان اسلامی خصوصاً دانشمندان ایرانی چقدر حقکشی شده است ؟
1) (1)) -«فاالضوء اذا صادف جسماً مشفاً اغلظ فانه لفظة یمانعه من النفوذ فی جهة حرکة فیمیل الی جهة هی اسهل نفوذاً».
1-کتاب«تاریخ تمدن»مینویسد:شکی نیست که مسلمین با تجربیات و عملیات خویش،علم جدید شیمی را پایهگذاری کرده و آنها بودند که بسیاری از ترکیبات شیمی را کشف کردند،و براساس کشفیات آنان،شیمی جدید استوار شد.
2-کتاب«تمدن اسلام و عرب»مینویسد:این که در کتب شیمی مینویسند «لاوازیه»ایجاد کننده این علم است،درست نیست؛زیرا باید دانست هیچ علمی دفعتاً به وجود نیامد و نمیآید،اگر چنانچه لابراتورهای هزار سال پیش مسلمین و اکتشافات آنها در این علم نبود،لاوازیه نمیتوانست قدمی به جلو بردارد.
اکتشافات مسلمین در شیمی عبارت است از:الکل،اسیدنیتریک، اسیدسولفوریک،اسیدنیترو،جوهر نشادر،کلوریدسولفوریک،نمک نشادرپتاس،نیترات دارژان،نیترات پتاس،زرنیخ،قلیا و بوریک.
بیخبران بیخرد بدانند که جمله فریبنده«دین مخالف علم و برنامه زندگی است»مربوط به دین کلیسا،یهود و ادیان دیگری که یا مانند دین یهود و کلیسا تحریف شده،یا منشأ آن از طرف حق نبوده است،میباشد و دامن اسلام از این جمله آلوده پاک است و بدانند که اسلام پایهگذار اصلی تمدن حقیقی است.
در خاتمه نام برخی از دانشمندان بزرگ اسلام را در علومی که تبحر داشتند ذکر میکنیم:
در علم حقوق دامنه کاوشهای مسلمین خصوصاً دانشمندان شیعه و ایرانی آنقدر است که تعداد کتب و شماره مؤلفین این علم را نمیتوان در پنج سال رسیدگی کرد.از تأسیس حقوق تطبیقی بیش از یک قرن نگذشته است؛ولی از تألیف حقوق تطبیقی شیخ طوسی در کتاب«الخلاف»بیش از هزار سال است که میگذرد.مؤلفین حقوق عبارتند از:شیخ طوسی،شیخ مفید،علامه حلی، محقق کرکی،فخر المحققین،شیخ محمد حسن صاحب جواهر،شهید اول و شهید ثانی.
نام همه آنها را نمیتوان حتی در دهها صفحه ذکر کرد؛امّا مشهورترین آنها عبارتند از:خلیل بن احمد،سیبویه،ابن هشام جامی،عبد اللّٰه مقفع،ابن مالک و...
امین الاسلام طبرسی،فخر رازی،سید هاشم بحرانی،ابو الفتح رازی، طبری،فیض کاشانی،ملا فتح اللّٰه کاشانی،قتاده،ابن عباس و سعید بن حبیر و...
هشام بن حکم،هشام بن الفوطی،صالح ابن ابی صالح،ابراهیم ابن نظام الیسار،ابن رشد،فارابی،ابن مسکویه،سهروردی،ملا عبد الرزاق لاهیجی،
کندی،میبدی،میر داماد،ملا صدرا،حاج ملا هادی سبزواری و...تنها در مسئله اتم دانشمندان اسلامی بودند که این مسئله بزرگ را به جلو رانده و راه تحقیقات عملی را برای آیندگان باز گذاشتند.
ابو عبد اللّٰه محمد بن موسی الخوارزمی (مخترع جبر و مقابله)،ابو جعفر محمد،ابو العباس الفضل بن حاتم،شیخ بهایی،حجاج بن یوسف بن مطر،ابو منصور عبد القاهر،ابو الوفا محمد بن یحیی (کسی که یکی از حرکات ماه را کشف کرد)،ابو عثمان سعید ابن یعقوب،ابو جعفر الخارن (که در حل معادلات درجه 3 نظریاتی داده است)،ابو الجود محمد ابن اللیث،محمد بن الحسن الحاسب،ابوالحسن علی بن احمد (که کتابی مفید در لگاریتم تألیف کرد)، محمد بن عبد الباقی،ابو الفتح حجة الحق عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری و...
جابر بن حیان ایرانی مؤلف 360 جلد کتاب که اکثر آنها در کتابخانهها و موزههای جهان اروپاست از جمله موزه بریتانیا،کتابخانه ملی پاریس، کتابخانه دانشگاه اکسفورد انگلستان،کتابخانه لیون،کتابی به عنوان«رسائل جعفر بن محمد الصادق»در هزار صفحه دارد که دو بار در اروپا چاپ شده است.
دانشمندان شرق و غرب او را پدر فیزیک میدانند.
«پییروسو»میگوید:کتاب او برای اولین بار درباره نور توصیفی صحیح از ساختمان چشم و قسمتهای مختلف آن از قبیل مخاط خارجی قرنیه،شبکیه، عنبیه و علاوه بر این،اصول اطاق تاریک را شرح میدهد.
او از شاگردان برجسته امام ششم حضرت صادق علیه السلام است.دانشمندان دیگر:
محمد بن مسعود،حسن بن حسین کمال الدین فارسی،ابو الفتح عبد الرحمن، ابو اسماعیل علی بن محمد و ابوالقاسم محمد بن احمد.
جابر بن حیان،محمد بن زکریای رازی،ابو ریحان بیرونی،محمد بن امیل التمیمی،ابو الحاکم محمد بن عبد الملک،احمد بن علی وحشیه،ابو العباس احمد بن علی و ابو محمد عبد اللّٰه بن احمد.
ابوالحسن اهوازی علی طبری،خالد بن عبد بن عبد الملک،یحیی بن ابی منصور سند بن علی،علی بن عیسی،ابو عبد اللّٰه محمد بن جابر بن سنان «پییروسو»میگوید:او اول کسی است که سینوس را جانشین وتر ساخت که نتیجهاش مثلثات جدید است،محمد بن الحسین شیخ بهایی،ابو عبد اللّٰه محمد بن عیسی،حسن بن حاسب،ابو عثمان سهل بن بشر،ابو الوفاء بوزجانی، خواجه نصیر الدین طوسی و ابراهیم بن سعید.
خوارزمی،ابو زید حسن سیرافی،احمد بن الطیب،ابو المنذر هشام بن الکلبی،احمد بن محمد اسحاق،علی بن حسن شیزری،ابو زید احمد بن سهل بلخی،ابوالحسن علی بن حسین مسعودی،احمد بن فضلان،ابو الفرج قدامة بن جعفر،ابو محمد حسن بن احمد،ناصرخسرو قبادیانی،یحیی بن سرفیون و البکری ابو سعید عبد الحی.
واقدی،نصر بن مزاحم،ابن عماد،ابن اثیر،طبری،مسعودی،ابن واضح، مقریزی،ابن حزم،ابو سعید عبد الحی،ابن خلکان،عطاء الملک جوینی، بلاذری،ابو نعیم اصفهانی،ذهبی،ابوالحسن علی بن محمد،شهرستانی،ابن مسکویه،ابو ریحان بیرونی و....
احمد بن داود دینوری،ابو محمد عبد اللّٰه بن احمد بن بیطار مالقی (این دانشمند آنچه را که دانشمندان اسلامی در گیاهشناسی نوشته بودند در یک کتاب جمع کرد که در قرن 16 بزرگترین مقام گیاهشناسی و داروسازی رابه دست آورد.)،ابن سیده،منصور بن فضل،ابو العباس احمد بن محمد،عبد اللّٰه بن صالح ابن الادان الاشبیلی (این دانشمند در کتاب خود از اقسام خاکها کودها و طریقه زراعت و از 585 نوع درخت میوهدار بحث کرده و همچنین در راه نشان دادن راههای خوراندن و بحث از عوارض بیماریهای نباتات و طریق معالجه آنها کاوش و ابتکار فراوانی نمودهاند).
عطارد بن محمد،ابو ریحان بیرونی،المنصور بن بعرة الذهبی،خواجه نصیر الدین طوسی،ابوالقاسم عبد اللّٰه بن علی بن محمد بن ابی طاهر الکاشانی،حسن بن عربشاه،محمد بن منصور و بیلک القبچقی.
شیخ الرئیس حسین بن عبد اللّٰه بن سینا،علی طبری،محمد بن زکریای رازی،حسن احمد بن محمد الطبری،علی بن عباس اهوازی،ابو منصور موفق، ابوالقاسم موصلی،ابوالحسن علی بن رضوان،ابو الفرج عبد اللّٰه الطیب،علی بن عیسی،ابو روح محمد بن منصور،جمال الدین عبد الرحمن عز الدین ابراهیم، ابن عوض کرمانی،سدید الدین کازرونی،عریب بن سعد و خلاصه«ابن ابی اصیبعه»در کتاب«اخبار العلما باخبار الحکما»از 400 نفر پزشک و داروساز تا سال 962 ذکر کرده است.
ابو عثمان عمر جاحظ،ابو سعید،عماد الدین کاتب و...
حسن بن رماح،عمر بن ابراهیم و...
ایوب الرهاوی خوارزمی،جمال الدین ابو عبد اللّٰه،ابو یحیی زکریا بن محمد و ابو الفصائل اسماعیل.
ابوالحسن اهوازی،محمد بن ابراهیم فزاری،ابوالحسن ثابت بن قره،مطهر بن طاهر،عبد المسیح بن ناعمه،جرجیس بن جبرئیل،حنین بن اسحاق،سابور
بن سهل،ابو یحیی البطریق،یوحنا الدمشقی،فضل بن نوبخت،محمد بن عبد اللّٰه بن مقفع و یعقوب بن طارق.
فردوسی،سعدی،حافظ،عنصری،عسجدی،فرخی،ناصرخسرو، باباطاهر،سنایی،خاقانی،قاآنی،رشید الدین وطواط،مسعود سعد سلیمان، سید حمیری،دعبل،فرزدق،و هزارها نفر دیگر در فنون مختلف معماری، نقاشی،خط،تذهیبکاری و کاشیکاری که اگر بخواهیم هر کدام را ذکر کنیم به صورت صدها مجلد کتاب خواهد شد،با این که این عده نامبرده بعضی از دانشمندان تاریخ اسلامند و دسترسی و شناسایی به تمام آنها غیر ممکن است؛ زیرا به جهت نامساعد بودن شرائط و اعصار و سوزاندن کتابخانهها نمیتوان یک هزارم آنان را نام برد.
مسلمین در اعصار مختلف،دارای کتابخانههای مجهزی بودند که مشهورترین آنها عبارتند از:
کتابخانه بغداد دارای 4 میلیون کتاب،کتابخانه اندلس 4 صد هزار کتاب، کتابخانه خزانة الکتب یک میلیون و نیم،کتابخانه شام 3 میلیون که در فتح طرابلس در سال 502 اروپائیان آن را سوزاندند،کتابخانه شاپور 10 هزار، کتابخانه الحکمه 400 هزار،کتابخانه مراغه 400 هزار،کتابخانه دار الحکمه 400 هزار،که بسیاری از آن کتب فعلاً در کتابخانههای اروپاست.این بود شمهای کوتاه و مجمل درباره وضع اسلام و مسلمین،قضاوت صحیح با خوانندگان محترم است که آیا دین مخالف با علم و زندگی کدام دین است.با مطالعه عمیق این سطور ماهیت،واقعیت و مفهوم اصلی اسلام برای شما روشن میشود.
در دنیای امروز ملتها از واژه«تمدن»فقط به تظاهرات و شاخ و برگ آن اکتفا نموده و از حقیقت و اصول آن چشمپوشی کردهاند،و در فکر آن نیستند که حقیقت تمدن را به دست آورند.
آیا تمدن غیر از این است که انسان به وظایف آدمیّت،انسانیت و حفظ حقوق جامعه بشری عمل نموده و از توحش و بربریّت خود را پاک دارد.
چه کوتهنظرانی که عقیده آنها این است که:ملت اسلام که به دستور قرآن رفتار و به قوانین آن معتقدند،دور از تمدن و ترقی هستند.
این سخن،بیاندازه دور از منطق صواب و حقیقت،و بر خلاف حس و مشاهدات و مقررات اسلامی است.مدنیّت به معنای واقعی و به مفهوم اصلی در اسلام قرار داده شده است؛ولی متأسفانه اکثر مردم مسلمان از آن بیخبر و غافلند.
دین مقدس اسلام که در سر لوحه برنامه آن،قرآن قرار دارد،پایگاه تمدن و اساس و سازمان آن،روی نقطه مرکزی صحیح استوار و برپا شده و پیروان خود را همواره به متانت،حریت،شهامت،مردانگی،آزادگی فکر،عقیده، اخلاق نیک،احسان همنوع،و مکرر امر به هر نوع تحصیلی که مفید به حال جامعه بشریت و محور تمدن باشد دعوت نموده است.
قرآن از لحاظ مبانی مطابق با فطرت و عقل است و از ابتدای ظهور،روز به روز در تجلی و تعالی است.
قرآن در میان مردمی پرتو افکن شد که از نظر معلومات در،درجه پایینی قرار داشتند و حتی از علوم رایج عصر خود،کوچکترین بهرهای نداشتند.
قرآن ضمن آیات نورانی خود،آنان را به تفکر و تدبیر در آیات تکوینی حق از قبیل آسمانها،زمین،پدید آمدن شب و روز،ریزش باران و خرم گشتن زمین پس از پژمردگی دعوت نمود.
قرآن مردم جهان را به سوی جمیع کمالات اخلاقی و صفات عالی انسانیت راهنمایی،و آنان را از دو رویی،دشنام و بداخلاقی،تعصب بیجا،غیبت، رشوه،ریا،دروغ،تهمت و عموم کردارهای ناپسند برحذر داشت.تعلیمات نورانی قرآن،در اندک مدتی مسلمین را از هر جهت سربلند و پرچمدار حقیقی تمدن مادی و معنوی نمود.آنان پس از سیر در تعلیمات و راهنماییهای قرآن، در علوم مختلفی از قبیل:
علم دین،اخلاق،نحو،صرف،تفسیر،کلام،منطق،طب،جراحی، داروسازی،هنر و پیشه،کاغذسازی،تاریخ،جغرافیا،حیوانشناسی،صنایع مختلف،ریاضی،شعر و علوم دیگر سرآمد جهانیان شدند.
به موجب فطرت،هر کس در زندگی هدفی اختیار کرده،این هدف هر چه باشد عکس العمل تربیت آن مکتبی است که انسان وابسته به آن است و از آن پرورش یافته و فکرش از آن الهام گرفته است.هدفها فرق دارد،آن که هدفش رسیدن به ثروت است،تربیت او جز مبنای مادیگری چیزی نیست،آن که هدفش شرافت و انسانیت است،تربیتش جز پیروی از قانون فضیلت راه دیگری نیست.
قرآن مجید با دستورهای جاودانی خود،در صحنه نمایش حقایق و عرصه مبازره با خرافات،ابتکار را به دست گرفت و برتری مکتب تربیتی خود و هدف عالیش را آشکار ساخت.
کتاب آسمانی اسلام؛دعوت خود اشخاص مخصوصی را در نظر نگرفته بلکه عموم طبقات و نژادهای بشر را در تمام ادوار تاریخ،مخاطب قرار داده و دعوت میکند که آن را سرمشق زندگی قرار دهند و طبق احکام و دستورات آن رفتار نمایند.
آری ! قرآن یک معجزه جاوید و کتاب قانونی پایدار و ابدی است؛زیرا اسلام کاملترین ادیان،و رسول اکرم،خاتم انبیا و قرآن جامعترین و اساسیترین کتب قانونی برای زندگی است.
پیغمبر اسلام مطابق دستوری که داشت،از جانب خدا بر همه ملتها مبعوث شده بود.چراغ هدایتی روشن کرد که همه جا تا همه وقت پرتوانداز است و هر ملّتی را اگر به دستوراتش عمل کند از تاریکی و نادانی میرهاند.آواز هدایت او از شهری چون مکه تا کرانههای اقیانوسهای بزرگ و پهناور و پشت کوههای بلند و مرکز کشورهای دوردست رسید و میرسد؛آوازی که با موج بلند زمان و گردش ستارگان آسمان دست به دست و پشت به پشت به گوش قرنهای آینده برسد و هوش از سر آنان ربوده تا این مسئله کاملاً معلوم شود که روشی از نظر تربیت و فضیلت مطابق روش عالی او نیست.
کسانی که بخواهند حقیقت واقعی اسلام را درک کنند،با مراجعه به کتب مفصلی که در دورانهای انقلاب اسلامی چه به دست مسلمین و چه به دست غیر مسلمین نوشته شده است،میتوانند خود را بینیاز کنند.
اسلام و کار و کوشش
اسلام در برنامه مالی و اقتصادی،مصالح فرد و اجتماع را مدّ نظر قرار داده،به گونهای که به حال هیچ یک از فرد و اجتماع زیانی نرسد و در تحقق دادن این برنامه،از همان روش اساسی خود،یعنی قانون و ندای درونی متابعت نموده است.
به وسیله وضع قانون،به هدفهای عملی که ضامن ایجاد یک اجتماع شایسته و قابل ترقی و رشد است میرسد،و با ندای باطن؛بشر را به طرف تفوق بر مشکلات حیاتی و دست یابی به یک زندگی عالیتر،که در دسترس هر کس نیست،میراند و راه ترقی و تکامل را همیشه باز میگذارد.
اسلام در باب اموال،حق مالکیت فردی را با وسایل مشروعه،مسلم و ثابت دانسته،و حفظ این حق را از دزدی و غارت و هر گونه اختلاسی تضمین نموده و حدودی وضع کرده که ضامن همه اینها میباشد،تا جلوی تعدی و تجاوز را بگیرد و به علاوه خطاباتی اخلاقی نیز بیان نموده که مردم را از دخالت در غیر حق خود بازداشته است.
از طرفی هرگونه حق و تصرف را برای صاحب مال،از فروش،اجاره،رهن، بخشش،وصیت و سایر تصرفات حلال،و غیر مخالف با قوانین دین را مجاز دانسته است.
اسلام قانون مالکیت فردی را تشریع مینماید،و حدود و قیودی نیز وضع میکند که صاحبش را به طور غیر اختیاری،به طرف به کار انداختن مال و انفاق و دست به دست دادن آن نزدیک میسازد،و البته مصالح اجتماع و همچنین مصالح خود فرد هم در حدود هدفهای انسانی،که اسلام حیات را بر آنها به پا داشته،پشت سر همه اینها محفوظ میباشد.
اولین قانونی که اسلام به موازات حق ملکیت فردی مقرر میدارد این است که:فرد در این مال،پیش از هر چیز،به وکیلی شبیه است که از طرف اجتماع معین شده و تملک این مال به وسیله او بیشتر به یک وظیفه میماند تا تملک و صاحب مال شدن،و در واقع ثروت و مال به حسب عمومیت خود،حق اجتماع است و اجتماع در این مال از طرف خداوندی که جز او مالکی نیست جانشین میباشد.
«آمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا مِمّٰا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ» (1).
«به خدا و پیامبرش ایمان آورید،و از اموالی که خدا شما را در آن جانشین خود قرار داده انفاق کنید».
اسلام درباره تولید مال،همان نظریه مالکیت مال را اعمال نموده و به صاحب مال آزادی مطلقی که هر طور بخواهد در آن تصرف کند نداده است؛زیرا پشت سر مصالح فرد،مصالح اجتماع است که با آن معامله میکند.
هر فردی در ازدیاد مال خویش آزاد است؛لیکن در حدود قانون؛یعنی میتواند زراعت کند و مواد اولیه را به صورت مصنوعات درآورد و میتواند تجارت کند؛ولی هرگز نمیتواند غش و حیله در کار خود راه دهد،و یا ضروریات زندگی مردم را احتکار نماید،و یا اموال خود را به ربا دهد و یا به خاطر زیادی سود خود،در مزد کارگران ستم کند.همه اینها حرام است، قوانین پاک اسلام است که عادتاً سرمایهها را به حدی که فرق زیاد بین طبقات بیندازد انبار نمیکند،و این ثروتهای کلان،و هنگفت شدن فاحش سرمایهها که امروز مشاهده میکنیم از راه غش،ربا،تقلب،خوردن مزد کارگران و احتکار و بهرهای از احتیاج مردم،غارت،زور،غصب نمودن و سایر جرمهای نهانی در راههای بهرهبرداری فعلی،اینها را اسلام تجویز نمیکند.
1) (1)) -حدید (57):7.
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ إِلاّٰ أَنْ تَکُونَ تِجٰارَةً عَنْ تَرٰاضٍ» (1).
«ای اهل ایمان ! اموال یکدیگر را در میان خود به باطل [ و از راه حرام و نامشروع ] مخورید،مگر آنکه تجارتی از روی خشنودی و رضایت میان خودتان انجام گرفته باشد».
«کُلُوا مِنَ الطَّیِّبٰاتِ وَ اعْمَلُوا صٰالِحاً» (2).
«ای پیامبران ! از خوردنیهای پاکیزه بخورید و کار شایسته انجام دهید».
پاکیزگی ظاهر غذا محفوظ؛ولی پاکیزگی معنوی آن از طریق کسب حلال است.
«إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ الْیَتٰامیٰ ظُلْماً إِنَّمٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نٰاراً» (3).
«بیتردید کسانی که اموال یتیمان را به ستم میخورند،فقط در شکم خود آتش میخورند».
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ ذَرُوا مٰا بَقِیَ مِنَ الرِّبٰا» (4).
«ای اهل ایمان ! از خدا پروا کنید،و اگر مؤمن [ واقعی ] هستید آنچه را از ربا [ بر عهده مردم ] باقی مانده رها کنید».
«وَ الْأَرْضَ مَدَدْنٰاهٰا وَ أَلْقَیْنٰا فِیهٰا رَوٰاسِیَ وَ أَنْبَتْنٰا فِیهٰا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْزُونٍ* وَ جَعَلْنٰا لَکُمْ فِیهٰا مَعٰایِشَ» (5).
«و زمین را گستراندیم و در آن کوههای استوار افکندیم،و از هر گیاه موزون و سنجیدهای در آن رویاندیم.*و در آن برای شما و کسانی که روزیدهنده آنان نیستید،انواع وسایل و ابزار معیشت قرار دادیم».
«وَ لَقَدْ مَکَّنّٰاکُمْ فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلْنٰا لَکُمْ فِیهٰا مَعٰایِشَ» (1).
«و شما را در زمین جای دادیم،و در آن برای شما وسایل و ابزار زندگی قرار دادیم».
قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله:
مَنْ سَعی عَلیٰ عَیٰالِهِ مِنْ حِلِّهِ فَهُوَ کَالْمُجٰاهِدِ فِی سَبِیْلِ اللّٰهِ وَ مَنْ طَلَبَ الدُّنْیٰا حَلٰالاً فِی عِفٰافٍ کٰانَ فِی دَرَجَةِ الشُّهَدٰاءِ (2).
«کسی که برای عیالاتش از راه حلال کوشش کند مانند مجاهد در راه حق است و کسی که دنیا را از راه حلال به دست آورد در درجه شهیدان است».
قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله:
الْعِبٰادَةُ سَبْعُونَ جُزْءاً أَفْضَلُهٰا طَلَبُ الْحَلٰالِ (3).
«عبادت هفتاد جزء است بهترین مرحله آن کوشش در به دست آوردن مال حلال است».
قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله:
مَنْ اکَلَ الْحَلٰالَ أَرْبَعیِنَ یَوْماً نَوَّرَ اللّٰهُ قَلْبَهُ (1).
«کسی که تا چهل روز از کسب حلال معیشت کند،خدای توانا دلش را نورانی میکند».
قال الصادق علیه السلام:قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله:
مَنْ بٰاعَ وَ اشْتَریٰ فَلْیَحْفَظَ خَمْسُ خِصٰالٍ وَ الّا فَلٰا یِشْتَرِیَنَّ وَ لا یَبِیْعَنَّ،الرِّبٰا، الْحَلْفَ وَ کِتْمٰانُ الْعَیْبِ وَ الْحَمْدَ إذٰا بٰاعَ وَ الذَّمَّ اذٰا اشْتَریٰ (2).
«امام صادق فرمود:رسول اکرم دستور داده کسی که می فروشد و میخرد باید پنج مسئله را مراعات کند اگر نمیتواند نخرد و نفروشد:اول ربا،دوری کند از قسم خوردن عیب متاع را مخفی نکند در موقع فروش از جنس تعریف نکند و در خرید از جنس بدگوئی ننماید».
قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله:
مَنْ لَمْ یُبٰالُ مِنْ ایْنَ اکْتَسَبَ الْمٰالَ لَمْ یُبٰالِ اللّٰهُ مِنْ ایْنَ ادْخَلَهُ النّٰارَ (3).
«کسی که در به دست آوردن مال رعایت قانون حق نکند خدای متعال برای داخل کردن او در جهنم مراعاتی نخواهد کرد».
قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله:
کُلُّ لَحْمٍ یَنْبَتُهُ الْحَرٰامَ فَالنّٰارُ اوْلیٰ بِهِ (4).
«هر گوشتی که در بدن از حرام بروید آتش برای آن بهتر است».
قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله:
دِرْهَمٌ رِباً أَشدَّ عِنْدَ اللّٰهِ مِنْ ثَلٰاثِیْنَ زِنْیَةِ (1).
«یک درهم از ربا به دست آوردن شدیدتر است (از نظر گناه) از سی مرتبه زنا کردن».
قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله:
انَّ اخْوَفَ مٰا اخٰافُ عَلیٰ امَّتِی مِنْ بَعْدِی هٰذِهِ الْمَکٰاسِبِ الْحَرٰامِ (2).
«بعد از خود آنچه بر امتم میترسم از کسبهای حرام است».
قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله:
لَیْسَ مِنّٰا مَنْ غَشَّنٰا (3).
«از ما نیست کسی که تقلب کند».
قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله:
لَرَجُلٍ یَبِیعَ التَّمْرَ یٰا فُلٰانٌ أَمٰا عَِلمْتَ انَّهُ لَیْسَ مِنَ الْمُسْلِمْیِنَ مَنْ غَشِّهُمْ (4).
«رسول اکرم به مرد خرمافروشی فرمود میدانی کسی که تقلب در معاملات کند از مسلمین نیست».
1) (1)) -من لا یحضره الفقیه:274/3،باب الربا،حدیث 3991؛وسائل الشیعه:118/18،باب 1.
2) (2)) -کافی:124/5،باب المکاسب الحرام،حدیث 1؛وسائل الشیعه:81/17،باب 1،حدیث 22041.
3) (3)) -کافی:160/5،باب الغش،حدیث 1؛تهذیب 12/7،باب 1،حدیث 48.
4) (4)) -کافی:160/5،باب الغش،حدیث 2؛وسائل الشیعه:279/17،باب 86،حدیث 22520.
قال موسی بن جعفر علیه السلام:
انَّ الْبَیْعَ فِی الْظَلٰالِ غِشٌّ وَ انَّ الْغِشَّ لٰا یَحِلٌّ (1).
«فروش متاع در سایهای که خریدار نتواند آن را تشخیص دهد،تقلب است و تقلب حرام است».
موسی بن بکر میگوید:نزد حضرت رضا علیه السلام بودیم پولهایی در دست حضرت بود ناگهان نظر امام بر دیناری افتاد که در او تقلب شده بود،حضرت دینار را شکست و به من فرمود:آن را در چاه بیانداز که در معاملات چنین پولی به دست مردم مسلمان نرسد.
امیر مؤمنان علیه السلام در طلب مال حلال سعی بلیغ داشت و هزار بنده را به وسیله مالی که از زحمت خود به دست آورده بود در راه خدا آزاد کرد.
امام صادق علیه السلام فرمود:
«ای هشام اگر روزی بنگری که دو صف جنگ در هم پیوسته در آن روز نیز از طلب روزی خودداری مکن».
رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«خدا جوان بیکار را دشمن و شخص کارگر را دوست دارد» (2).
شخصی از دوستان رسول اکرم نزد ایشان شرفیاب شد و از حضرت درخواست چیزی کرد؛رسول اکرم از او پرسید:چه داری ؟ جواب داد:از مال دنیا فقط ظرفی برای آب خوردن و یک قطعه پارچه که قسمتی از آن را روی زمین و قسمت دیگر را به حالت روانداز استفاده میکنم،پیغمبر اسلام فرستاد ظرف و پارچه را آوردند آنگاه پرسید:آیا کسی هست این دو چیز را بخرد ؟
شخصی آن دو اثاث را به دو درهم خرید،پیغمبر فرمود:یک درهم آن را خوراکی بخر و درهم دیگر را طنابی تهیه کن و در بیابان هیزم جمع کن و در بازار بفروش.
آن مرد مشغول کار شد،بعد از دو هفته نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد عرض کرد:از روزی که کار کردهام تا امروز پانزده درهم پس انداز نمودهام،سپس از آن مبلغ مقداری غله و جامه خرید.
رسول اکرم به او فرمود:ببین از این دو عمل که انجام دادهای کدامیک بهتر یا بدتر است،آیا کوشش نیکوتر است یا گدایی (1)؟
شخصی به نام«عَبْد الْأعلیٰ»گفت:در یکی از روزهای گرم امام صادق علیه السلام را
1) (1)) -بحار الانوار:10/100،باب 1،حدیث 44؛مجموعه ورّام:45/1.
دیدم که در یکی از کوچههای مدینه برای طلب معیشت در راه است.
به نزدش رفتم و عرض کردم:یا ابن رسول اللّٰه ! با آن مقامی که در نزد خدای متعال داری،هم چنین خویشاندی با رسول اسلام،در چنین روز گرمی خود را در طلب دنیا به چنین زحمتی میافکنی ؟ امام فرمود:در چنین هوای گرمی به طلب روزی بیرون آمدهام تا بدینوسیله خود را از امثال تو بینیاز کنم (1).
امیر مؤمنان علیه السلام را دیدند که به همراه کارگران با بیل و کلنگ شترها را بار کرده و لنگههای هسته خرما را به طرف صحرا میبرد،از وی پرسیدند:یا علی ! بار شترها چیست ؟ امام به جای آن که بفرماید:هسته درخت خرما،از آینده آن خبر داد و فرمود:ان شاء اللّٰه صد هزار درخت خرما.
هستههای خرما را به صحرا برد،زمین وسیعی را در نظر گرفت،با زحمتی طاقتفرسا در آن زمین آب درآورد؛سپس تمام دانهها را کاشت.امام باقر علیه السلام فرمود:یکی از آن دانهها خطا نرفت و همه تبدیل به درخت شد.آری ! مردی که صد هزار درخت خرما و نخله تناور را در هسته ضعیف ببیند،راه توانگری میآموزد و فکر توانگری میدهد (2).
بعد از آنکه با امیر مؤمنان علیه السلام بیعت کردند،تصدی امر بیت المال را به عهده «ابو الهیثم بن التیهان»و«عمار یاسر»واگذار کرد که طبق دفتری که نام مسلمین
در آن است همه کس را از عرب و غیر عرب به طور مساوی،هر نفری سه دینار عطا کنند.
جمعیت صد هزار نفر بود و موجودی خزانه سیصد هزار دینار.
مشغول تقسیم شدند،«سهل بن حُنَیف»بزرگ انصار با غلام خود که در آن روز او را به شکرانه دولت علی علیه السلام آزاد کرده بود آمد و گفت:به این غلام سیاه چند عطا میکنی ؟ امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:به خودت چند عطا شده است ؟ گفت:
به من و هم چنین به همه مردم سه دینار،فرمود:به غلام او هم سه دینار،مثل آنچه به خود او دادهاید بدهید،همین که معلوم شد در دولت علی تفاضلی در کار نیست،طلحه و زبیر نزد عمار و ابو هیثم آمدند و گفتند:از مولای خود اجازه بگیر تا با او ملاقات کنیم،عمار گفت:آیا از مولایم اذن بخواهم و وقت بگیرم ؟ او اذنی نمیخواهد حاجب و دربانی ندارد،علاوه بر این مولایم اکنون در خانه نیست او الان کارگر و اجیر خود را گرفت و تیشه و زنبیل و کلنگ خود را برداشت به نخلستان رفت که جهت حفر چاه کار کند (1).
یکی از دوستان رسول اکرم دچار تنگدستی شده بود،روزی در حالی که به شدت پریشان بود،با مشورت عیالش تصمیم گرفت حضور پیغمبر خدا رفته و وضع خود را شرح دهد و از آن حضرت کمک بخواهد.
به محضر پیغمبر اسلام آمد؛ولی قبل از آن که نیت خود را اظهار کند این جمله را از حضرت شنید که فرمود:
«هر کس از ما کمک بخواهد ما به او کمک میکنیم و اگر کسی بینیازی بورزد خدای متعال او را بینیاز میکند».چون این کلام را شنید چیزی نگفت و به خانه
1) (1)) -بحار الانوار:110/32،باب 1،حدیث 85.
خود برگشت،در آن روز همچنان با فقر و تنگدستی به سر برد؛ولی روز دیگر ناچار شد با همان نیت به محضر پیغمبر درآید و عرض حاجت کند.
روز دوم نیز از رسول اکرم شنید که فرمود:«هر کس از ما کمک بخواهد به او کمک میدهیم،ولی اگر بینیازی ورزد خدای متعال او را بینیاز میکند».
بدون آنکه عرض حاجت کند به خانه برگشت و همچنان در پریشانی به سر برد تا اینکه روز سوم باز به محضر رسول اکرم رفت،پیغمبر اسلام همان جمله را تکرار فرمود.
این بار آن تهیدست در قلب خود احساس اطمینانی کرد،با خود فکر کرد که دیگر هرگز به دنبال کمک بندگان نخواهم رفت،از خدا میخواهم که مرا موفق کند.
با خود فکر کرد که اکنون باید چه کرد،به نظرش آمد به صحرا رود و هیمهای جمع کند به بازار برده و بفروشد،تیشهای به امانت گرفت به صحرا رفت هیزم جمع کرد آورد و فروخت و لذت زحمت و کوشش خود را دریافت.روزهای دیگر به آن کار ادامه داد،از زحمت خود تیشه و سایر لوازم را خرید تا صاحب سرمایه و غلامانی شد،روزی رسول اکرم به او رسید و تبسمکنان حال او را پرسید،آن مرد قصه خود را نقل کرد حضرت فرمود:نگفتم هر کس از ما کمک بخواهد ما حاجت او را روا میکنیم؛ولی اگر بینیازی ورزد خدای متعال او را بینیاز میکند (1).
امام صادق علیه السلام از حال یکی از دوستان خود جویا شد،گفتند:دچار فقر شده
1) (1)) -کافی:139/2،باب القناعة،حدیث 7؛مستدرک الوسائل:224/7،باب 30،حدیث 8094-7.
است.امام پرسید:اکنون چه میکند ؟ گفتند:در خانه به عبادت خدا مشغول است.امام پرسید:زندگی او از کجا اداره میشود گفتند:توسط یکی از یارانش.
فرمود:به خدا قسم آن کس که معاش او را فراهم میکند در عبادت از او کوشاتر است.
امیر مؤمنان علیه السلام،ابو تراب و پدر تاجدار خاک و آب است،او میداند در این خاک چه اسرار ثروتی است.فرق زهد او با زاهدین دیگر همین نکته است که در تمتع از لذات بیرغبت و در عمل مبالغه کار است.
زهّاد،زهد را به این میدانند که از عمل،عمران و تمتع هر دو بر کنار باشند؛ ولی امام از تمتع برکنار و در عمل به حد اعلی مبالغه کار است؛از اینجاست که هم از مردم دنیا بینیاز،و هم از زهاد زمان ممتاز است؛زیرا مردم دنیا هم به عمل فرو رفته و هم به لذات خارج از حد،او نه چنین است و نه چنان.
در زمان دولت خود در کوفه،روزی خرسندی از کلامش آشکار بود که میفرمود:در سراسر عراق رعیت من در نعمتاند،آبشان شیرین و نانشان گندم و زیر سایهاند و احدی نیست که چنین نباشد.
یکی از غلامان خود به نام«ابو نیزر»را آزاد کرده بود با شرط پنج سال خدمت در نخلستان او،او را برای سرپرستی مزارع و چشمههای خود گذارده بود،یکی از آن چشمهها به نام چشمه ابی نیزر است.
او میگوید:روزی حضرتش به سرکشی مزرعه آمد پیاده شد و فرمود غذایی هست ؟ گفتم:آری اما غذایی که برای امیر مؤمنان نمیپسندم،کدویی دارم از همین مزرعه با روغن پیه بریان کردهام.فرمود:همان را بیاور !
آوردم،امام برخاست دستها را برای صرف غذا شست،غذا را تناول نمود مجدداً دستها را شست و چند مشت آب میل کرد،آنگاه فرمود:دور افتاده باد
کسی که شکم،او را داخل آتش کند.
بعد فرمود:کلنگ را بیاور،کلنگ را گرفت و در چاه فرود آمد آن مقدار کلنگ زد تا خسته شد،برای رفع خستگی بیرون آمد در حالی که از پیشانی مقدس او عرق میریخت و با انگشتان خود آن عرق را از پیشانی به زمین ریخت و باز به قنات فرود آمد،همهمه میکرد و کلنگ میزد،ناگهان رگ آب بسان گلوی شتر فواره زد.
امام فوری بیرون آمد و در حالی که هنوز عرق میریخت فرمود:صدقه است صدقه است،دوات و کاغذ بیاور.
ابی نیزر گفت:با عجله دوات و کاغذ آوردم،با خط مبارک خود نوشت این وقفی است از بنده خدا علی امیر المؤمنین برای تهیدستان مدینه صدقه قرار داد صدقهای که نه فروش میرود،نه بخشیده میشود و نه انتقال میپذیرد؛تا خدا وارث آسمانها و زمین است؛مگر آن که حسن و حسین به آن محتاج گردند که ملک آنها خواهد شد (1).
«محمّد بن منکدر»گوید:روزی به خارج مدینه رفتم حرارت هوا طاقت فرسا بود،از دور حضرت امام محمد باقر علیه السلام را دیدم که قطرات عرق از جبین مبارکش میریخت.
با خود گفتم عجبا ! راد مردی مانند او در این ساعت گرم با چنین حالت به طلب دنیا میرود یعنی چه ؟ خوبست بروم او را نصیحت کنم،جلو رفته سلام
1) (1)) -مستدرک الوسائل:62/14،باب 12،حدیث 16110-3،در ذیل این روایت آمده است که معاویة بن ابی سفیان حاضر شد این چاه را به مبلغ دویست هزار دینار بخرد؛امام مجتبی علیه السلام نپذیرفت و فرمود:پدرم این چاه را وقف کرده است،و من در مقابل هیچ چیز آن را نمیفروشم.
کردم و گفتم:از شما دور است با این بدن سنگین در این هوای گرم در طلب دنیا باشی،اگر در چنین حالتی مرگ گریبانت را گرفت چه خواهی کرد ؟
فرمود:
«چه ترسی دارم،اگر در این حالت بمیرم در طاعت حضرت حق جان دادهام؛ زیرا به وسیله کار،خود را از تو و دیگران بینیاز داشته و آبروی خود را حفظ میکنم،وقتی میترسیدم مرگ فرا رسد که به معصیت خدا مشغول باشم محمد بن منکدر گفت:یا ابن رسول اللّٰه من خواستم تو را نصیحت کنم؛اما تو مرا نصیحت کردی و از اشتباه بیرون آوردی» (1).
امام صادق علیه السلام غلامی داشت به نام«مصادف»چون عایله حضرت زیاد شده بود،هزار دینار به غلام خویش مصادف سپردند و فرمودند این هزار دینار را بردار و با آن تجارت کن،این کار برای آن بود که در سود آن با غلام خود شرکت کند.
طبق فرمان امام،مصادف آماده سفر به مصر شد.وی با آن پول متاعی که در بازار مصر رونق داشت تهیه کرد و با کاروان تجار به طرف مصر رهسپار شد.
قبل از رسیدن به مصر قافلهای از شهر خارج شده بود،با قافلهای که مصادف در آن بود مقابل شد،مصادف از مصریان پرسید:اوضاع در چه حال است ؟ پس از گفتگو معلوم شد متاعی که مصادف میبرد بازار خوبی دارد.
اهل قافله با یکدیگر هم عهد شده و قسم خوردند که متاع را دینار به دینار سود بفروشند.
1) (1)) -کافی:73/5،باب ما یجب من الاقتداء بالائمة،حدیث 1؛تهذیب:325/6،باب 93،حدیث 15.
بعد از ورود به مصر،متاع را به دو هزار دینار فروخت،دو کیسه هزار دیناری ترتیب داد و از مصر رهسپار مدینه شد،چون به مدینه رسید دو کیسه هزار دیناری را به محضر امام برد.امام فرمود:سود زیادی بردید ؟ مصادف قصه را نقل کرد.
امام با تعجب فرمود:سبحان اللّٰه شما قسم خوردید و عهد کردید که در میان مسلمین بازار سیاه به وجود آورید ! قسم خوردید سودی کنید که مطابق با اصل سرمایه باشد ! سپس یک کیسه را برداشت و فرمود:این اصل مال برای خودم، من با آنچنان سودی که دور از انصاف است کاری ندارم.سپس فرمود:شمشیر زدن از کسب حلال آسانتر است (1).
«یونس بن عبید»که یکی از مسلمانان بود دارای شغل جامهفروشی بود، قیمت جامههایی که در معرض فروش قرار داده بود از چهار درهم بود تا دویست درهم بود.روزی جهت اقامه نماز به مسجد رفت و برادرزاده خود را به جای خویش گذاشت.
در این اثنا شخصی آمد و جامهای را که در حدود چهارصد درهم بیارزد طلب کرد.برادرزاده یونس یکی از جامههای دویست درهمی را به او نشان داد اتفاقاً خریدار آن را پسندید و آن را به چهار صد درهم خرید.
یونس بن عبید از مسجد خارج شد بین راه به آن مرد برخورد،تا جامه را دست او دید شناخت که از دکان وی خریداری کرده است.
پیش آمد سلام کرد و از او پرسید:این جامه را چند خریدهای ؟ مرد گفت:
چهار صد درهم ! یونس جواب داد:این جامه بیش از دویست درهم نمیارزد
1) (1)) -کافی:161/5،باب الحلف من الشراء و البیع،حدیث 1؛تهذیب:13/7،باب 1،حدیث 58.
چگونه چهارصد درهم به تو فروختهاند ؟ برگرد تا بقیه پولت را بدهم.مرد گفت:اتفاقاً ارزش این جامه چهارصد درهم است،چه در شهر ما این لباس را به پانصد درهم میخرند،بالاخره یونس او را به دکان آورد و دویست درهم به او پس داد و به برادرزادهاش پرخاش کرد که از خدا شرم نمیکنی که این گونه مردم را فریب میدهی ؟
پسر گفت:من چکنم او خودش به این قیمت راضی شد که خرید،یونس با تعجب سری تکان داد و گفت:عجب ! اگر او به این قیمت راضی شد،تو چرا متوجه نبودی که باید نفع خود را درباره او منظور بداری ؟
گاهی که امواج خروشان دریا آرام میشود،کشتی با نظمی دقیق و کامل روی آب حرکت میکند و سرنشینان آن از دیدن اشعه خورشید جهانتاب،و آبهای ساکن نقرهفام مسرور میشوند.
اما چیزی نمیگذرد که اتفاق ناگواری روی میدهد و طوفانی برپا میشود و کشتی را دچار امواج سهمناک میکند،سرنشینان کشتی خود را میبازند و تمام لذتهای گذشته را فراموش مینمایند.
این حالت مردم غیر مؤمن است.آن روز که از زرق و برق دنیای مادیگری خبری نبود و شهوات و آمال غلط،مانند سیل بنیان کن اجتماع را تهدید نمیکرد مردمی آرام به نظر میآمدند؛اما چند روزی که ظاهر زندگی عوض شد و بیبندوباری در تمام مراحل زندگی راه یافت،پاک باخته شدند و رذائل اخلاقی و فساد را جانشین فضایل و حسنات نمودند!!
آن قوم و ملتی که محکوم شهوات شدند و از منطقه ایمان کوچ کردند،سخنان یاوه و پوچ در مغز خویش میپرورانند،و از طرف دیگر عقیده و ایمان به گفتههای خود ندارند،بار خود را به منزل و مقصود نخواند رسانید؛بلکه در وادی گمراهی سرگردان و در نتیجه هلاک خواهند شد؛زیرا این گونه اشخاص بیبندوبار،مرد عمل و ایمان نیستند.
اما مردم مؤمن و موحد و پایدار چنین نیستند؛همیشه کشتی آنها آرام در حرکت است و پیوسته سعادتمند و رو به ترقی هستند.
هر ملت و قومی که خود را از پستی و خواری نجات داد،به واسطه سعی و کوشش به چنین سعادتی رسید.
علل و اسبابی که یک قوم و ملت را به اوج ترقی و تعالی میرساند و از هلاکت و نیستی نجات میدهد،همان ایمان به خدای متعال،حسن رفتار و عمل آنها میباشد.
مردمی که دارای اخلاق حسنه و صفات پسندیده باشند،از میان نخواهند رفت.آن قومی که همت خود را خداشناسی،ایمان،بندگی حق تعالی و شجاعت، حریت و سخاوت قرار دهد،نامش از صفحه تاریخ محو نخواهد شد،تا جایی که سایر ملل،از اخلاق حمیده و صفات پسندیدهی آن،کسب فضیلت خواهند نمود.
اما مردمی که مذهب و ایمان نداشته باشند و آنچه میگویند بدان عمل و رفتار نکنند،در انظار دیگران خوار و زبون هستند،و نمیتوانند در برابر سایر اقوام قد علم نمایند.
قبل از بعثت نبی اسلام دنیای بشریت گرفتار جهل و نادانی و از نظر اخلاق در نکبت و ذلّت بود.مردم بدون علم دانش،و آگاهی و بصیرت زندگی میکردند و فرسنگها از حقایق و معارف دور بودند.در آن زمان وضع زندگی ملل و اقوام از صورت زندگی انسان دور و به زندگی حیوانات نزدیک یا عین زندگی چهارپایان بود.
همت مردم قبل از بعثت،جز شهوت،شکم،غارتگری،دزدی،جنایت، ظلم،خیانت،تعدی و تجاوز چیز دیگری نبود.
در آن دنیای تاریک و پر هرج و مرج،خدای متعال پیغمبر اسلام را مبعوث به رسالت کرد تا جامعه بشر را از کارهایی که مخالف حقیقت انسانیت و بشریت بود باز دارد،و مردم را از عواقب وخیم سوء اخلاق برحذر بدارد.
آن رهبر عالیقدر نزاعی با علم انسانیت نداشت؛بلکه با آنهایی که میخواستند در برابر معبود حقیقی و یکتا قد علم نمایند مخالفت داشت.
آن حضرت میخواست شرک و بتپرستی و زشتیهای اخلاقی که باعث بدبختی و شقاوت بشر بود را از میان بردارد،و خرافاتی که در دل و جان و اعمال آنان فرو رفته ریشهکن نماید،و جهانی از مردم خداشناس و با تقوی و درستکار تشکیل دهد.
روی همین مبنا بود که پس از مدتی کوتاه اقوام و ملل دسته دسته داخل منطقه تربیت آن بزرگوار میشدند و برای ادامه دادن تحصیلات اخلاقی و صفات پسندیده و خداشناسی،نام خود را برای همیشه در دفترش ثبت مینمودند.
شاگردانش هم مردمانی خداشناس،وظیفهشناس،با تقوی،خداترس،شریف، عالم،باحقیقت،شجاع،سخی،بزرگوار،عزیز بودند و جز خدای بزرگ معبود دیگری نداشتند به طوری که تمام اعمال و رفتار آنان برای خدا بود.
آیین مقدس اسلام به وسیله قرآن مجید و نبی عظیم القدر،با نفوذ فوقالعاده خود مردم،جهان را به اخلاق انسانی دعوت مینماید و آنان را از هرگونه تبهکاری،فساد و بدبختی بر حذر میدارد.
اسلام دنیا و آخرت مردم را در نظر داشته و برای عمران هریک از آن دو، قوانینی متین و محکم وضع نموده است.
رسول گرامی اسلام در یکی از مجالس مکه،در اوایل بعثت،ضمن یک سخنرانی مهمی خطاب به مردم فرمود:
انّیٖ قَدْ جِئْتُکُمْ بِخَیْرِ الدُنیٰا وَ الْآخِرَةِ (1).
«من برای آباد کردن دنیا و آخرت شما آمدهام».
1) (1)) -بحار الانوار:191/18،باب 1،حدیث 27؛امالی طوسی:581،مجلس یوم الجمعه التاسع من ربیع،حدیث 1206-11؛شرح نهج البلاغه:210/13.
جانشین بلافصل او امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:صورت خلافت و حکومتم در آن مدت کوتاه به گونهای بود که هیچ خانهای در کشورم نبود مگر آنکه از گندم و آب خوشگوار بهره نداشته باشد.
دین مقدس اسلام که اساس آن بر توحید و یکتاپرستی است،بشر را به پاکی درون و برون،درستکاری،امانت،راستگویی،صداقت،پاکیزگی،مساوات و مواسات،و به تمام خوبیها دعوت مینماید،و این همان اصول و قواعدیست که توده بشر را از جهل و گمراهی و انحطاط اخلاقی به شاهراه تکامل و بالاترین درجه عظمت و ترقی میرساند.
عمل کردن به واجبات دین اسلام و قوانین پاک آیین مقدس و کنارهگیری از آنچه حرام کرده،نه تنها آسان و مفید است؛بلکه هیچ ناسازگاری و انحرافی با سیر تمدن و تجدد نداشته و مؤید و وسیله پیشرفت حقیقی آن میباشد.
رسول خدا در اواخر عمر خود،پس از آن زحمات طاقتفرسا،بنا به دستور پروردگار،دوازده جانشین برای حفظ آیین اسلام و اصول انسانی در میان جوامع بشری معرفی نمود که اول آنها امیر مؤمنان علی بن ابی طالب و آخرین آنها حضرت مهدی حجة بن الحسن علیهم السلام است.پیغمبر اسلام در زمان حیاتش به معرفی دوازده جانشین خود تصریح فرمود و مردم را به اطاعت از آنان دعوت کرد.
1- در جلد دوم کتاب«ینابیع الموده»صفحه 174 (چاپ تهران) از جابر جعفی روایت شده است که:
قٰال قُلْت لِلْبٰاقِرْ یَا ابْنَ رَسولُ اللّٰه إنَ قَوْماً یَقُوُلونَ انَّ اللّٰهَ تَعٰالٰی جَعَلَ اْلاِمٰامَةَ فیٖ عَقَبِ الْحُسَیْنِ.قٰالَ یٰا جٰابِرْ انَّ اْلائِمَةَ هُمْ الَّذیٖنَ نَصَّ عَلَیْهِمْ رَسولُ اللّٰهِ صلی الله علیه و آله بِاِمٰامَتِهِمْ و هُمْ اثْنٰی عَشَرِ و قٰالَ لَمّٰا اسْرٰی بیٖ الَی الْسَّمٰاءِ وَجَدْتُ اسْمٰائَهُمْ مِکْتُوبَةٌ عَلٰی سٰاقِ الْعَرْشِ بِالنُّورْ اثْنٰی عَشَرَ اسْماً اوَّلُهُمْ عَلیٌّ و سَبْطٰاهُ [ الحسنُ
و الحسینُ ] و عَلیٌّ و مُحمِّدٌ و جَعْفَرٌ و موسیٰ و عَلیٌّ و مُحمَّد و عَلیٌّ و الْحَسنُ و مُحمَّدٌ الْقٰائِمُ الْحُجِة الْمَهْدیٖ علیهم السلام (1).
«جابر جعفی میگوید:به امام پنجم عرض کردم:مردم میگویند خدای متعال امامت را در فرزندان امام حسین علیه السلام قرار داده،امام باقر علیه السلام فرمود:ای جابر ! ائمه کسانی هستند که پیغمبر اسلام در زمان حیات خود به آنان تصریح فرمود که پس از آن حضرت،رهبران اسلامند و عدد آنها دوازده نفر است.نبی اکرم فرمود:شبی که مرا به معراج بردند نام آنها را بر پایه عرش دیدم که به وسیله نور نگاشته شده بود و دوازده نفر بودند،اول آنان علی و سپس حسن و حسین و علی بن الحسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و حضرت امام محمد تقی و امام علی النقی و امام الحسن عسگری و محمد حجة بن الحسن علیهم السلام».
عن جابر بن سَمْرَةِ قٰالَ:جِئْتُ مَعَ ابیٖ الیٰ الْمَسْجِدِ وَ رَسوُلُ اللّٰهِ یَخْطُبُ فَسَمِعْتُهُ یَقوُلُ یَکونُ مِنْ بَعْدیٖ اثْنٰی عَشَرَ یعنی امیٖراً ثُمَّ خَفَضَ صَوْتَهُ فَلَمْ ادر یَقوُلُ فَقُلْتُ لاَِبیٖ:مٰا قٰالَ ؟ فَقٰالَ کُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْشٍ (2).
«از جابر بن سَمُرَةْ روایت شده که گفت:با پدرم به مسجد رفتم نبی اسلام مشغول خطابه بود،شنیدم که فرمود:بعد از من دوازده نفر رهبر و جانشیناند،سپس صدای او آهسته شد،گفتم:پدر جان چه میگوید ؟ پدرم گفت:نبی اسلام میفرماید: همه آنها از قریشاند».
رهبران عالیقدر عالم تشیع که به فرمان خدای متعال و به تصریح رسول اکرم (در دویست و هفتاد و یک حدیث بنا بر نقل عامه و خاصه برای راهنمایی بشر بعد از پیغمبر) جانشین آن حضرت بودند،از اول تا دوازدهمین نفر برای
هدایت انسانها همانند نبی اکرم کوششها کردند و علاوه بر زحمات ایام حیات،سخنان پر ارج و گرانبهایی از خود به یادگار گذاشتند.
من در این نوشتار گوشهای از فرمایشات رهبر بزرگ عالیقدر پیشوای چهارم حضرت زین العابدین سید الساجدین علیه السلام را برای افرادی که بخواهند خواستهها و تمایلات خود را مطابق با رضایت خدای متعال قرار دهند نقل کردهام و به صورت اختصار شرحی بر آن نگاشتهام.از خدای توانا میخواهم که جمیع مسلمین را در پیروی کردن از دستورات قرآن و کلمات پیشوایان دین و ائمه هدی موفق گرداند و آنان را از خطر غربزدگی و استعمار اجانب و بیگانگان در پناه عظمت خود حفظ نماید.
در کتاب«کافی»از ابی الجارود روایت شده است که حضرت باقر علیه السلام فرمود:
«هنگامی که شهادت امام حسین علیه السلام رسید،دختر بزرگ خود فاطمه را خواست و کتاب سربسته و وصیت ظاهرهای به او داد.
علی بن الحسین علیهما السلام در این حال سخت بیمار بود و به خود مشغول؛اما فاطمه آن کتاب را به امام چهارم داد به خدا سوگند که آن کتاب به ما رسیده است».
من گفتم:خدای متعال مرا قربان تو گرداند در آن کتاب چیست ؟ فرمود:
«به خدا قسم هر چه اولاد آدم از روز آفرینش آدم تا پایان دنیا نیاز دارند در آن است،به خدا تمام حدود و مجازاتها در آن ثبت است،حتی مجازات یک خراش در بدن» (1).
1) (1)) -کافی:290/1،باب ما نص اللّٰه عز و جل و رسوله علی...،حدیث 6؛بحار الانوار:50/26،باب 1،حدیث 96.
این حدیث دلالت دارد که امام سوم آن کتاب را به دختر خود داد تا بعد از شهادت،به امام بعد از او بسپارد و آنچه برای تربیت اجتماع،بعد از قرآن لازم بوده در کتاب مخصوصی که از امام سوم به امام چهارم دادهشده مندرج بوده است.
مردمی که تابع عالم مادی گشته و در مراحل زندگی از آن متابعت میکنند،در نخستین قدم زندگی در گرایش به امور معنوی و مبارزه با تمایلات نفسانی مأیوس گشته و در نتیجه در قید مادیت و محیط مادیگری غوطهور میشوند و اجتماع،مدنیت،سیاست،معیشت و سایر زمینههای حیات آنها،از فضیلت خالی میماند و از راهنماییهای معنویت بیبهره میگردند.این مهمترین عامل گسترش فساد،ظلم و بیدادگری است.
اما اسلام میگوید:خدای متعال انسان را در زمین جانشین خود قرار داد و یک سلسله وظایف را برای او مقرر نمود و برای انجام دادن آن،کالبد زیبای بدن را به روح او ارزانی داشت؛بنابراین از نظر اسلام،بدن زندان روح نیست؛ بلکه محل فعالیتهای روحی است.
عبادت در اسلام فردی و اجتماعی است؛از نظر عبادات فردی،امام چهارم ملقب به«زین العابدین»و«سید الساجدین»شد و از نظر اجتماعی کتب حدیثو تاریخ از حیات روشن و زندگی درخشان آن حضرت را یاد کرده است.
گروهی از مسلمانان برای انجام فریضه حج حرکت کردند،پس از چند روزی استراحت و توقف در مدینه،به سوی مکه معظمه به راه افتادند.
در بین راه مکه و مدینه،در یکی از منازل،قافله حج،با مردی روبرو شد که با
آنها آشنا بود،آن مرد متوجه شخصی در میان قافله شد که در سیمای اولیاء حق بود و با اشتیاق تمام مشغول خدمت و رسیدگی به کارهای اهل قافله بود ! در همان لحظه اول او را شناخت،با تعجب از مردم پرسید:آیا این شخصی که مشغول انجام کارهای شماست را میشناسید ؟
گفتند:نه ! این شخص از مدینه به قافله ما ملحق شده و مردی درستکار و پرهیزگار است،ما از او نخواستهایم کاری برای ما انجام دهد،او خودش میل دارد در کارهای دیگران شرکت کند و به آنها کمک نماید.
آن مرد گفت:معلوم است او را نشناختهاید،اگر او را شناخته بودید این چنین به ساحت مقدّسش جسارت نمیکردید و حاضر نمیشدید چون یک خادم به کار شما رسیدگی کند.
پرسیدند:مگر این شخص کیست ؟ !
گفت:این شخص علی بن الحسین،زین العابدین و سید الساجدین است.
اهل قافله با تعجب برخاستند و خواستند برای عذرخواهی دست و پای امام را بوسه زنند،آنگاه به عنوان گله عرض کردند:یا ابن رسولاللّٰه ! چه کاری بود کردید ؟ ممکن بود از طرف ما نسبت به شما جسارتی شود و ما مرتکب گناهی بزرگ شویم.
امام علیه السلام فرمود:چون مرا نمیشناختید شما را برای همسفر بودن انتخاب کردم؛زیرا گاهی با کسانی که مرا میشناسند سفر میکنم و آنها به خاطر رسول خدا زیاد به من مهربانی میکند و نمیگذارند من عهدهدار خدمت شوم،به همین خاطر مایلم همسفرانی را انتخاب کنم که مرا نمیشناسند من نیز از معرفی خود،خودداری میکنم تا بتوانم به سعادت خدمت به دوستان نائل شوم (1).
1) (1)) -عیون اخبار الرضا علیه السلام:145/2،باب 40،حدیث 13؛وسائل الشیعه:430/11،باب 46،حدیث 15177.
هر عمل ارادی که از انسان صادر میشود«سلوک»نامیده میشود.برای سلوک و اعمال ارادی،احساسهای نفسانی مانند:غریزه و عادت وجود دارد که منشأ اعمال و سلوک ماست و جمیع کردار ما از آن احساسهای نفسانی صادر میگردد.
ما متوجه احساسهای نفسانی نمیشویم؛ولی آثار آن را حس مینمائیم.
آثار احساسهای نفسانی،سلوک و اعمال ارادی ماست،ما غرایز را حس نمیکنیم؛ولی چیزهائی که از غریزهها صادر میشود حس مینمائیم،پس هر عملی که از ما صادر میشود از یک غریزه و مصدر نفسانی سرچشمه گرفته است.
علم اخلاق که یکی از علوم پر بهای بشری است،فقط از ظواهر اعمال بحث نمیکند؛بلکه در اساس و منشأ عمل توجه دارد.همانطوریکه علمای علوم دیگر به نظر ظاهر موجودات قانع نمیشوند،مگر علل و اسباب آن را بشناسند، همین علمای اخلاق در اساس سلوک توجه نموده و اساس را اگر بد است معالجه و اگر خوب است تشجیع مینمایند.
رهبران اخلاقی جامعه انسانی انبیا و ائمه هدی هستند که کردار و اعمال آنان، ترازوی شناخت فضائل اخلاقی است.یکی از نمونههای کامل و بارز اخلاق انسانی حضرت سجاد،زین العابدین علیه السلام است.
امام چهارم علیه السلام با اصحاب خود در مسجد نشسته بودند،یکی از بستگان حضرت وارد شد و نسبت به امام اسائه ادب کرد،حضرت در جواب او چیزی نفرمود،آنگاه صبر کرد تا تاریکی شب همه جا را فرا گرفت؛امام به در خانه آن شخص رفت،صاحبخانه به در منزل آمد،امام فوراً به او سلام کرد و فرمود:
«ای برادر اگر در گفتههای امروز خود راستگو بودی و آنچه گفتی در من بود خدای متعال از من بگذرد و اگر درست نبود خدای متعال ترا ببخشد،اکنون سلام و رحمت خدا بر تو باد»سپس خداحافظی کرد و رفت.آن شخص با تعجب دنبال حضرت آمد،امام را از پشت سر نگاه داشت و در حالی که میگریست عرض کرد:کاری در حق تو کردم که سزاوار نبودی،مرا ببخش ! حضرت فرمود:ترا از آنچه گفتی حلال کردم و بخشیدم (1).
همچنین در روایت دیگری آمده است که:روزی یکی از کنیزان حضرت برای وضوی آن حضرت آب تهیه میکرد،کنیز غفلت کرد و ظرف آب از دست او رها شد و به سر مبارک علی بن الحسین افتاد و سر آن حضرت شکست،امام سر خود را به جانب کنیز برداشت،کنیز بلافاصله عرض کرد:یا ابن رسولاللّٰه ! خدای متعال در قرآن میفرماید:
«وَ الْکٰاظِمِینَ الْغَیْظَ (2)».
حضرت فرمود خشم خود را فرو خوردم.عرض کرد:
«وَ الْعٰافِینَ عَنِ النّٰاسِ (3)».
فرمود:از تو گذشتم.عرض کرد:
«وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ (4)».
فرمود:برو در راه خدا آزادی (5):
سید و سالار و مولا سرور روی زمین است این ولی حضرت حق را حبل المتین است
فخر ابنای بشر گلدسته باغ رسالت سرو بستان ولایت مقتدای عالمین است
عارف اندر حق او باشد حریم کعبه دل
بهر او نبود ضرر گر آنکه نشناسی تو او را
ملجأ بیچارگان و رهنما و هادی دین قبله راه حقیقت کعبه اهل یقین است
جد پاکش سید لولاک زهرا جده او نور چشمان حسین سبط امیر المؤمنین است
گوهر دریای بخشش یوسف آل محمد سید سجاد زیب عرش زین العابدین است
ای امام الحق بیان الحق ز تو دارد تمنی چونکه دست جود تو دائم بیرون از آستین است (1)
1) (1)) -بیان الحق.
قِیْلَ لِعَلیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیهما السلام کَیْفَ اصْبَحْتَ قٰال علیه السلام اصْبَحْتُ مَطْلُوباً بِثَمٰانِ خِصٰالٍ:
1-اللّٰهُ تَعٰالیٰ یَطْلُبُنِی بِالْفَرٰائِضِ.
2-وَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله بِالسُّنَّةِ.
3-وَ الْعَیٰالُ بِالْقُوتِ.
4-وَ النَّفْسُ بِالشَّهْوَةِ.
5-وَ الشَّیْطٰانُ بِالْمَعْصِیَةِ.
6-وَ الْحٰافِظٰانِ بِصِدْقِ الْعَمَلِ.
7-وَ مَلَکُ الْمَوْتِ بِالرُّوْحِ.
8-وَ الْقَبْرُ بِالْجَسَدِ.
فَاَنَا بَیْنَ هٰذِهِ الْخِصٰالُ مَطْلُوبٌ (1).
شخصی از حضرت سجاد علیه السلام سؤال کرد:چگونه صبح کردی ؟ فرمود:در حالی که هشت طلبکار هشت چیز را از من مطالبه میکنند،عرض کرد:یا ابن رسول اللّٰه ! کیستند آن هشت طلبکار ؟ امام به طور اختصار فرمود:
1-خدای متعال،عمل به واجبات را طلب میکند.
2-نبی اسلام،عمل به سنن را طلب میکند.
3-اهل و عیال،روزی حلال را طلب میکند.
4-نفس اماره،شهوت را طلب میکند.
5-شیطان،نافرمانی از حق را طلب میکند.
6-رقیب و عتید،عمل صالح را طلب میکند.
1) (1)) -بحار الانوار:15/73؛سفینة البحار:3/2.
7-ملک الموت،روح را طلب میکند.
8-زمین،بدن و کالبد را طلب میکند.
1) (1)) -انسان فطرتاً تشنه آزادی است و از هر کس و هر چیزی که مانع آزادی او باشد متنفر،و مدافع سرسخت طرفداران آزادی خویش است.بسیاری از مردم بویژه جوانان بر اثر تهاجم غرایز درونی و خواستههای حیوانی و افکار بیرونی ضد دینی طلبکاری خدای متعال را مانع آزادی خود میدانند ! این امر سبب تنفّر و دین گریزی آنان شده است.به طوری که یا از مجموع امور دینی و عمل به آن دست کشیدهاند و یا در حالت تحیّر و بلا تکلیفی قرار گرفتهاند.اینان مدام با خود کلنجار میروند که مگر خدای متعال ما را آزاد خلق نکرده است و مگر نه این است که بزرگان دین برای آزادی بشر به مقام رهبری رسیدهاند ؟ پس چرا این همه دستور ؟ آیا این دستورات به معنای سلب آزادی بشر نیست ؟ در پاسخ از سؤال فوق از آنچه نباید غفلت کرد این است که:دستورات حضرت حق فقط و فقط متوجه انسان است و سایر موجودات عالم که از روی غریزه و جبری زندگی میکنند و حاکم مملکت وجودی آنان غرایز است،در نوع اعمال و رفتار خود مجبورند و از آزادی و اختیار بهرهای ندارند بنابراین از تکلیف ساقطند اما انسان از اختیار برخوردار است و مهمترین امتیاز وجودیش آزادی اوست.همین اختیار مهمترین عامل بروز تکلیف است.شاهد مهم نکته فوق این است که از نظر شرعی انسان مجبور مکلف نیست و در صورتی که مجبور باشد اگر حرامی را هم مرتکب شود عقاب و مجازاتی ندارد.بنابراین تکالیف از عامل مهمی به نام آزادی و اختیار سرچشمه میگیرد و دستورات خدای متعال و تکالیف الهی هیچ منافاتی با آزادی و اختیار انسان ندارد. نکته دیگر اینکه:کسی که به دنبال آزادی است آیا غیر از این است که هر کاری را که خواست بتواند انجام دهد ؟ آیا غیر این است که به قدرتی دست یابد که تحت تأثیر قدرت دیگران قرار نگیرد ؟ و...اگر به دنبا چنین آزادی هستیم تنها در پرتو عمل به دستورات حضرت حق به دست میآید چرا که خود فرمود: «بندهام ! مرا اطاعت کن تا تو را مانند خود قرار دهم،من زندهای هستم که نمیمیرم،تو را نیز زندهای قرار دهم که نمیری.من بینیازی هستم که محتاج نمیشوم تو را نیز بینیازی قرار دهم که محتاج نشوی.من به هرچه بگویم باش پس میباشد تو را نیز به گونهای قرار دهم که به هر چیزی گفتی باش پس باشد.» اگر کسی بگوید من میخواهم پاسخ غرایز درونی و تمایلات نفسانی خود را آزادانه بدهم،نباید فراموش کند که با گرایش امور نفسانی میل به آن را در وجود خود تقویت میکند و تقویت آن میل مساوی با ارتکاب پی در پی آن است و چنین شخصی با این ارتکاب،سند اسارت خود را امضا کرده است.مهمترین آثار شوم این گرایش بی قید و شرط این است که اگر زمانی پشیمان شد و خواست آزادانه در برابر خواستههای درونی خود تصمیم بگیرد و مرتکب محرمات نشود،به آسانی موفق نمیشود چرا که تمام پلهای پشت سر خود را خواب کرده و راه بازگشتی باقی نگذاشته است.این نکته دارای شواهد و نمونههای تاریخی است که میتوانید به کتاب:توبه آغوش رحمت نوشته استاد انصاریان مراجعه کنید.
انسان این مسئله را با عقل خود درک میکند که آنچنان آفریده شده است که به حال خود واگذار نیست،بلکه قدرتی بر او و به سراسر جهان هستی و مراحل آن حاکم است که بیرون رفتن از محیط قدرت او،برای موجودی میسر نیست.
آن قدرت چیزی جز قدرت ذات اقدس لایزال نیست که از خلقت موجودات منظور و هدف داشته و خصوصاً برای تکامل بشر قوانینی وضع کرده و از تمام انسانها اجرای آن قوانین را به صورتی منظم خواستار شده است.
در حقیقت عمل کردن به مقتضای رضایت خدای متعال مراعات دستورات اوست و آن کس که مطابق با وسعت تکلیفش رفتار کند،حق خدای متعال را رعایت نموده است و از عهده پرداخت حقوق الهی برآمده است.اینک به مختصری از طلبهای خدای متعال (طبق نقل حدیث مورد بحث) توجه کنید:
ایمان عبارت است از معرفت و یقین قلبی و اقرار داشتن به زبان و عمل بر طبق آن؛یعنی انسان هرگاه قلبش به خدای متعال یقین داشت و مطابق آن یقین به زبان اقرار کرد و طبق آن اقرار به تنهایی ایمان نیست،تصدق به تنهایی هم ایمان نیست؛بلکه تصدیق و اقرار و عمل هر سه با هم معنای ایمان است.
خدای متعال در قرآن سوره بقره آیه 58 میفرماید:
«نیکی آن نیست که روهای خود را به سوی مغرب یا مشرق کنید،آن شخص که به خدا و روز جزا و فرشتگان آسمانی و پیامبران ایمان دارد،از مال خویش که آن را دوست دارد به خویشان و یتیمان و تنگدستان و براه مانده و بیچارگان و در راه آزادی بردگان دهد،و نماز به جای آرد و زکات دهد و آنان که چون پیمان بندند و به پیمان خویش وفادارند و نیز بردباران در هنگام سختی و مرض و هنگام جنگ هستند،همین کسان هستند که راستی پیشه خود کردهاند و همچنان پرهیزکارانند».
مردی نزد امیر مؤمنان علیه السلام آمد و عرض کرد:مرا موعظه کن،حضرت فرمود:
«از آنها مباش که توقع دارند بدون عمل در آخرت مزدی نصیبشان شود و به واسطه آرزوهای درازی که دارند توبه را به تأخیر میاندازند و گناه میکنند و میگویند بعد توبه خواهیم کرد.
درباره دنیا مانند اشخاص زاهد حرف میزنند که گویی اعتنا به آن ندارند؛اما عملشان مانند کسانی است که یگانه محبوبشان دنیاست.هرچه از دنیا به آنها بدهند سیر نشوند و به اندک خودشان قانع نیستند،شکر آن مقدار نعمتی که به دستشان میآید نمیتوانند به جا آورند.
دیگران را از کار بد نهی میکنند و خودشان کار بد میکنند سایرین را به کار خوب امر میکنند؛اما خودشان نمیکنند،اشخاص نیک را دوست دارند؛ولی مانند آنها عمل نمیکنند،گناهکاران را دشمن دارند؛ولی خودشان بواسطه گناهانی که کردهاند از مرگ میترسند و باز همان گناهان را مرتکب میشوند!!» (1).
1) (1)) -لٰا تَکُنْ مِمَّنْ یَرْجُوا الْاخِرَةَ بِغَیْرِ عَمَلٍ وَ یُرَجَّی التُّوْبَةَ بِطُولِ الْأَمَلِ یَقُولُ فِی الدُّنْیٰا بِقَوْلِ الزّٰاهِدینَ وَ یَعْمَلُ فِیهٰا بِعَمَلِ الرّٰاغِبینَ...(نهج البلاغه:کلام 497؛مستدرک الوسائل:312/11.
نیکوکاری دارای دو اصل است:اول:آن که آدمی را به خدایش مرتبط میسازد؛یعنی در برابرش میایستد و مناجات میکند،در این حال عظمت خدای متعال باعث خشوع و اطمینان قلبش میگردد و سنگینی زندگی دشوار،از دوشش برداشته با عزمی راسخ مجهز میشود.
دوم:آنکه رابطه انسان را بر اساس عواطف با همنوعانش برقرار مینماید تا در سختی و بدبختی با هم شریک باشند و با تبادل عواطف و احساسات به کمک یکدیگر بشتابند.بنابراین به دست آوردن ایمان در سایه عمل به اوامر حق و رابطه با خداست (1).
1) (1)) -مهمترین فرقی که میان«ایمان»و«اسلام»ذکر شده است این است که اسلام اقرار است؛امّا ایمان همراه با عمل است.بنابراین مؤمنان حقیقی کسانی هستند که اعتقادات خود را در میدان عمل به اثبات میرسانند و قبل از آنکه به گفتار و زبان عقاید خود را به نمایش بگذارند و با هیاهوی سخن ابراز دینداری نمایند،در عمل و اجابت دستورات حضرت حق همّت میگمارند. خدای تعالی در قرآن میفرماید: «قٰالَتِ الْأَعْرٰابُ آمَنّٰا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لٰکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنٰا وَ لَمّٰا یَدْخُلِ الْإِیمٰانُ فِی قُلُوبِکُمْ» [ حجرات:14 ]. «بادیهنشینان گفتند:ما [ از عمق قلب ] ایمان آوردیم.بگو:ایمان نیاوردهاید،بلکه بگویید:اسلام آوردهایم؛زیرا هنوز ایمان در دلهایتان وارد نشده است.». از امام باقر علیه السلام نیز روایت شده است که فرمود: «اَلْاِیمانُ اقْرارٌ وَ عَمَلٌ وَ الْاِسْلامُ اقْرٰارٌ بَلاٰ عَمَلٍ». «ایمان اقرار (به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر) به همراه عمل است و اسلام اقرار بدون عمل». کوتاه سخن آنکه عمل در سعادت انسان و رسوخ ایمان در شراشر وجود آدمی نقش مهمی را دارست.آنقدر توجه به عمل مهم است که رسول گرامی اسلام به دختر بزرگوار خود حضرت صدیقه طاهره علیها السلام میگوید: یٰا فٰاطِمَةُ اعْمَلِی لِنَفْسِکَ فَاِنّی لاٰ اغْنِی عَنْکِ شَیْئاً. «ای فاطمه ! برای خودت عمل کن،که من تو را از چیزی بینیاز نمیکنم». طبق نص صریح قرآن کریم،خدای متعال میفرماید:روز قیامت تمام حَسَب و نَسَبها از بین میرود: «فَإِذٰا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاٰ أَنْسٰابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لاٰ یَتَسٰاءَلُونَ» [ مؤمنون (23):101 ]. «پس هنگامی که در صور دمیده میشود،پس در آن روز نه میانشان خویشاوندی و نسبی وجود خواهد داشت و نه از اوضاع و احوال یکدیگر میپرسند». «مَنِ اهْتَدیٰ فَإِنَّمٰا یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّمٰا یَضِلُّ عَلَیْهٰا وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ» [ اسراء (17):15 ]. «هر کس هدایت یافت،فقط به سود خودش هدایت مییابد و هر کس گمراه شد،فقط به زیان خودش گمراه میشود.و هیچ بردارنده بار گناهی بار گناه دیگری را به دوش خود بر نمیدارد». بنابراین هر کس خواستار رسیدن به حقیقت ایمان است باید در میدان عمل نقش آفرینی کند و از اجابت دستورات حضرت حق غافل نشود. آتش روی بتان بر خود مزن ورنه از آتش گذر کن چون خلیل یا مکن با پیل بانان دوستی یا بنا کن خانهای در خورد پیل
امام هشتم از پدرانش،از نبی مکرم اسلام،از جبرئیل،از خدای متعال نقل فرموده که خدای متعال فرمود:
کَلِمِةُ لاَ الٰهَ إِلا اللّٰه حِصْنیٖ فَمَنْ دَخَلَ حِصْنیٖ امِنْ مِنْ عِذاٰبیٖ (1).
«کسی که در منطقه ایمان وارد شد از عذاب و رنج در دنیا و آخرت ایمن خواهد بود».
برای این که پرستش و توجه عبادی به خدای متعال آن خدایی که از تمام شئون ماده منزه و به دور است،از مرحله قلب و باطن بگذرد،و در منطقه اعمال هم وارد شود؛یعنی علاوه بر عبادت قلبی عبادت بدنی هم صورت گیرد،هیچ چارهای نیست مگر این که توجهات مخصوص قلبی با ملاحظه خصوصیات آن در قالب افعال و حرکات مناسبی ریخته شده و انجام گیرند،به عنوان مثال خضوع کامل و ذلت باطنی به صورت سجده و تعظیم و بزرگ شمردن خدا به
1) (1)) -کشف الغمه:308/2؛بحار الانوار:127/49.
صورت رکوع و احترام به صورت قیام و پاکیزگی و تطهیر باطن به صورت وضوء و غسل مجسم گردد.
تمام این حالات ظاهر و باطن را آیین مقدس اسلام از طرف خدای متعال برای بندگان به صورت عملی جالب که دارای روابط فردی و اجتماعی است به عنوان«نماز»تشریح کرده و از مسلمین خواسته است تا در شبانه روز در پنج نوبت نماز به جای آورند.
امام صادق علیه السلام فرمود:هرگاه امیر مؤمنان علیه السلام را دچار مشکلی میشد مشغول نماز میشد.
مُعٰوِیَةَ بنَ وَهَبٍ قالَ سَأَلْتُ ابَا عَبْدِ اللّٰهِ عَنْ افْضَلِ مٰا یَتَقَرَّبُ بِهِ الْعِبٰادُ الیٰ رَبِّهِمْ وَ احَبُّ ذلِکَ الیَ اللّٰهِ عَزَّ وَ جَلَّ ما هُوَ فَقٰالَ مٰا اعْلَمُ شَیْئاً بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ افْضَلَ مِنْ هٰذِهِ الصَّلٰوةِ أَ لٰا تَریٰ انَّ الْعَبْدَ الصّٰالِحَ عِیْسَی بْنَ مَرْیَمَ قٰالَ وَ اوْصٰانِی بِاالصَّلٰوِةِ (1).
«معاویه بن وهب گفت:از امام صادق علیه السلام سؤال کردم:بالاترین عملی که مردم را به خدای متعال نزدیک میکند کدام است ؟ امام فرمود:چیزی بعد از ایمان مانند نماز نیست،نمیبینی خدای متعال در قرآن از قول عیسی بن مریم بنده شایستهاش نقل میکند که او گفت:خدای متعال مرا وصیت به نماز نموده است».
سُئِلَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله عَنْ افْضَلِ الْاَعْمٰالُ قٰالَ الصَّلاةُ لِاَوَّلِ وَقْتِهٰا (2).
«از نبی اکرم پرسیدند:بهترین اعمال کدام است ؟ فرمود:نماز در اول وقت».
عَن الصّٰادِقِ علیه السلام قٰالَ قٰالَ رَسُولُ اللّٰهِ صلی الله علیه و آله لَیْسَ مِنِّی مَنِ اسْتَخَفَّ بِاالصَّلٰوةِ لا یَرِدُ عَلَیَّ الْحَوْضَ لا وَ اللّٰهِ (1).
«امام صادق علیه السلام فرمود:رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله فرمود:از من نیست کسی که نسبت به نماز سهلانگارند؛به خدا سوگند! روز قیامت کنار حوض بر من وارد نخواهد شد».
قٰالَ الرِّضٰا علیه السلام الصَّلاٰةُ قُرْبٰانُ کُلِّ تَقِیٍّ (2).
«امام هشتم فرمود:نماز نزدیک کننده پرهیزکاران به خدای متعال است».
قٰالَ رَسُولُ اللّٰهِ صلی الله علیه و آله الصَّلاٰةُ عَمُودُ الدِّینِ (3).
«رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:نماز ستون دین است».
تمام افراد بشر،در آرزوی سعادت جاودانی هستند؛اما عدهای از راه آن منحرف شده و راهی را که به سوی فنا و بدبختی است انتخاب کردهاند و در دریای غفلت غوطهورند.اینان نمیدانند که خوشبختی و بدبختی در نهاد همه کس از روی اختیار نهفته شده است،هر کس میتواند به وسیله غفلت،دروغ، ریا،تقلب،ناپاکی و فساد،خود را گرفتار طوفان بدبختی گرداند؛اما خوشبختی گنجی است که بدون رنج میسر نمیشود و چون آهوی وحشی است که به اندک غفلتی از آغوش آدمی فرار میکند.
کسانی که اوقات گرانبهای خود را بیهوده بگذرانند،کسانی که هزاران کار
زشت از آنها سرزند،ناگفته واضح است که چون کرم ابریشم تار بدبختی را به دور خود میتنند.عجیب اینجاست که آن هنگام که خود را در دام بلا گرفتار دیدند از روزگار شاکی و از دیگران ناراضی میشوند و گناه خود را به گردن دیگران مینهند،نمیدانند که از ماست که بر ماست!!
برای شکستن حصار فساد و بدبختی،خدای متعال مقرر فرموده که از دوازده ماه سال،افراد مسلمان،یک ماه آن را روزه بگیرند تا یکی از درهای خوشبختی به روی آنها بازگردد.
کسانی که معنای رمضان و حوادث و خصایص آن را خوب درک کردهاند،یک نوع الهام جانبخشی از آن میگیرند که عبارت از نقطه آغاز یک آهنگ سفر روحانی است.
در این ماه مؤمن،خود را از زندگانی تاریک مادی خلاصی داده و قدم به دایره یک زندگی روشن میگذارد.
از تیرگیها و اندوه دنیا فارغ شده و به لذتی سرگرم میشود که در آن هیچ دردی را احساس نمیکند.هر روز خود را با عبارت:«خدایا برای تو و به فرمان تو روزه میگیریم»آغاز کرده و با جمله«خدایا برای تو و به فرمان تو افطار میکنیم»آن را به پایان رسانده و در بقیه اوقات نیز بهره وافی از دعا و تلاوت قرآن و نماز توجه به مقام ربوبی خواهد داشت.
قال رسولاللّٰه صلی الله علیه و آله:لِلصّٰائِمِ فَرْحَتٰانِ فَرْحَةٌ عِنْدَ الْاِفْطٰارِ وَ فَرْحَةٌ عِنْدَ لِقٰاءَ رَبِّهِ (1).
«نبی مکرم اسلام فرمود:روزه دار دو خوشحالی دارد:هنگام افطار و هنگام ملاقات با پروردگار».
1) (1)) -کافی:65/4،باب جاء فی فضل الصوم،حدیث 15؛من لا یحضره الفقیه:76/2،باب فضل الصیام،حدیث 1780.
قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله:مَنْ صٰامَ شَهْرُ رَمَضٰانٍ ایْمٰاناً وَ احْتِسٰاباً وَ کَفَّ سَمْعَهُ وَ بَصَرَهُ وَ لِسٰانَهُ عَنِ النّٰاسِ قَبِلَ اللّٰهُ صَوْمَهُ وَ غَفَرَ لَهُ مٰا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ مٰا تَأَخَّرَ وَ اعْطٰاهُ ثَوٰابَ الصّٰابِرینَ (1).
«پیغمبر اکرم فرمود:کسی که ماه رمضان را روزه بگیرد،به خاطر ایمان و احتسابش نسبت به خدای متعال و گوش و چشم و زبان خود را از آزار مردم حفظ کند،خدای متعال روزه او را قبول میکند و گناهان دور و نزدیکش را میبخشد و ثواب صابران را به او عطا میکند».
یکی از ارکان بزرگ اسلام و طلبهای پروردگار حج است.آنکس که این فریضه بزرگ را ترک کند،هنگام مردن او را مخیر میکنند که یهودی یا نصرانی از دنیا برود.خلاصه تارک حج در آستانه و مرز کفر قرار دارد.
مسلمانان جهان به قصد انجام اعمال حج،یک کنفرانس جهانی با یک جمعیت فشرده،بر اساس یگانگی و بندگی خدا تشکیل میدهند و در سایه همین اجتماع در میان آنها برادری و اتحاد ایجاد میشود.برنامه حج پایههای یک نهضت جهانی را از قدیمترین زمان که مسلمانان دعوت خدا را لبیک گفتهاند به خواست خدا،تا آخر نیز اجابت خواهند کرد،پیریزی مینماید.
حج در حقیقت یک نوع جهاد مالی و بدنی است و در یک کلام میتوان حج را جهاد معنوی دانست.
مسلمین در ایام حج به حرم امْن خدا قدم میگذارند تا با سر و پای برهنه، فارغ از آلودگیها،پروانهوار گرد کعبه مقدس طواف کنند.می روند تا در مقام پیشوای موحدین ابراهیمی نماز گذارند و در برابر خدای یکتا سر بر خاک نهند.
1) (1)) -وسائل الشیعه:164/10،باب 11،حدیث 13124؛ثواب الاعمال:290؛المقنعه:305،باب 7.
میروند تا شعائر الهی را بزرگ بدارند و هرولهکنان جاه و جلال و تعیّنات زندگی را در درگاه باعظمتش فرو ریزند؛تعیّناتی که حصاری محکم برگرد دلهای آنان کشیده و از خالق مهربانشان دور نگاه داشته است.میروند تا عهد بندگی و اطاعت خود را تجدید کنند.میروند تا اعلام کنند که مال و جاه و همه پیوندهای زندگی قربانی فرمان خداست.میروند تا از مظاهر شرک و نفاق و آیین جهل و تفرق اظهار انزجار نمایند.
آری! حج بپاخاستن موجود ضعیف و بی مقداری است که در برابر بینیاز مطلقی به پا خیزد و گِرد خانهاش بسان عاشق والهای که خانه محبوب را یافته طواف کند.
حج بپاخاستن و گرویدنست،که مسلمین در عرفات چون سربازانی قوی و استوار و فداکار میایستند و گرد خانه خدا طواف عهد و پیمان به جا میآورند این بپاخاستن و گردیدن آخرین سیر بنده مؤمن به سوی پروردگار است،و این دو به منزله دو رکن اساسی اسلام است.
مسلمانان در طواف خانه خدا،مطامع،شهوات و تمایلات خود را در این راه سرکوب میکنند و عنان هوی و هوس خود را به دست عقل و ایمان میسپارند.
همه کس و همه چیز حتی حیوانات وحشی و حشرات،از گزند آنان در امان است و بالاخره از ارضای غرایز خود،سر از مجادله و انحراف اجتناب نموده و پاک و منزه با ارادهای قوی و روحی مالامال از معرفت الهی باز میگردند.
میروند تا در کنار برادران مسلمان خود،از هر ملت و قوم قرارگیرند و با لباس یکسان بدون تجمل در یک حال و در یک محیط عبادت کنند و در صف واحد سر تعظیم در مقابل خدای متعال فرود آرند و جبین بر خاک نهند.
میروند تا از حال یکدیگر مطلع شوند و قدرت و عظمت اسلام و جمعیت مسلمین را مشاهده کنند،و در جهان پر آشوب،خود را تنها احساس نکنند و از
موفقیتهای علمی،اخلاقی،مادی و صنعتی همکیشان خود و از مصایب آنان آگاه شوند،و در بازگشت،محیط خود را با گزارش سفر تحت تأثیر قرار داده و همه را با این احساس آشنا سازند.در انجام این اعمال که خواستههای خداست تمام منافع به سوی انسان و در سرپیچی از آن،تمام زیان به او برمیگردد.
هرکس سرّ مقدس عالم را در نهاد خود مییابد و در باطن امر،به خدای متعال قرار دارد؛اگرچه به صورت ظاهر انکار کند.
اگر سؤال شود این دستگاه نظام آفرینش را چه کسی خلق نموده و پیدایش ماده اصلی از چیست ؟ جوابی جز این داده نخواهد شد که رشته این عالم از مبدئی سرچشمه میگیرد که تمام شدنی نیست و فنا و زوال ندارد.
پس هر کسی اقرار و اعتراف دارد،یا لااقل در باطن امر عقیدهمند است که برای جهان و موجودات آن،پروردگاری است که خلقت و اداره کردن این مملکت پهنار و به دست اوست.
خلاصه این که تمام افراد بشر ذاتاً به این عقیده پای بندند و گاهی این عقیده چنان در انسان قوی میشود که اثرات آن ظاهر گشته و در مقام عمل هم متوجه او شده و دست زاری به طرف او دراز میکند.
برای این که توجه به مبدأ در بشر ارادی و همیشگی باشد؛یعنی انسان جز ذات او چیز دیگری اراده نکند و نیت خود را از تمام آلودگیها پاک کرده و برای او خالص گرداند،افرادی از طرف حق برگزیده شدهاند که بشر را به یاد حق آورده و همان چیزی که فطرت بشر خواهان اوست در مقام عمل هم متوجه او نماید و حق را مراد و مقصود زندگی گرداند.این افراد که پیامبران الهی بودند،
اول آنها حضرت آدم و آخرین آنان محمّد بن عبد اللّٰه صلی الله علیه و آله بوده که نبوت به او ختم شده و آیین مقدسش تا روز قیامت برای بشر کافی است.
نبی مکرم اسلام گوهری بود که دست قدرت،او را در عالیترین معدن هستی پرورش داد،و نهال وجودش را باغبان آفرینش با آب فضیلت و تقوی سرسبز و سیرآب ساخته بود.
هنگام بعثت او جهان در دریای آشوب غرق بود و بشر بویژه مردم عرب در آتش فجور میسوختند.
برای نخستین بار که فرشته سعادت این آیه آسمانی را که«خدای یگانه را بپرستید تا رستگار شوید»به نیروی خدا در فضای خاموش گیتی طنین انداز ساخت،معلوم است که مردم با چه وضعی با او روبرو شدند.
ولی روح استقامت که بر بالای مقاصد و اهداف مقدسش آشیانه داشت،از سنگباران قوم و زبان بدگوی دشمن،ترک آشیان خود نگفت.
آری! او آن مرد آسمانی و آن رجل الهی و آن آیه رحمت ربانی،مردم را دعوت کرد تا از دروغگویی،دشنام،ظلم،جنایت،تقلب،خیانت،دزدی، آدمکشی،کمفروشی،بیعفتی،بیعصمتی،فساد،قمار،شرابخواری، رباخواری،غارتگری،سوء اخلاق،بپرهیزند و به درستی،فضیلت،حریت، آدمیت،عفت،عصمت،پاکی،مهربانی،مواسات،برادری،دوستی،صلح، صفا،یگانگی،یکرنگی،عزت،صمیمیت،واقعیت،شجاعت،سخاوت،روی آورند،که هر یک از این صفات دارای شرحی مفصل است.
اینها و هزاران نوع از نمونههای فضیلت هدف نبی اکرم را تشکیل میداد که با این صحنهها هرگز آیین او کهنه نخواهد شد.
بر روح پاک توانای محمد صلی الله علیه و آله آفرین باد که بر آسمان فضایل درخشیدن گرفت،و آثار انبیای گذشته را در پرتو همّت خیرهکننده خود پنهان ساخت.
نبی مکرم اسلام با تعلیمات مقدس قرآن مجید،در وحشتکده حجاز بهشت عشق و آشنایی به وجود آورد،و آن ریگزار سوزان و تفتیده را به نام بزرگترین و عالیترین مدارس علم،به جهان معرفی فرمود.
محمد صلی الله علیه و آله به دنبال تمام پیامبران به دنیا آمد و پیشاپیش همه پیامبران قرار گرفت و فرمان برتری خویش را با امضای خدای متعال دریافت کرد.
قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله:
انْصُرْ اخٰاکَ ظٰالِماً اوْ مَظْلُوماً انْ یَکُ ظٰالِماً فَارْدُدْهُ عَنْ ظُلْمِهِ وَ انْ یَکُ مَظْلُوماً فَانْصُرْهُ (1).
«نبی اکرم فرمود:برادر خود را چه ظالم باشد و چه مظلوم یاری کن.اگر ظالم است او را از ظلم باز دار و اگر مظلوم است او را یاری کن و نصرت ده».
قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله:
انَّ احَبَّ النّٰاسَ الَی اللّٰهِ تَعٰالیٰ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ ادْنٰاهُمْ مِنْهُ مَجْلِساً امٰامٌ عٰادِلٌ وَ ابْغَضَ النّٰاسَ الَی اللّٰهِ تَعٰالیٰ وَ ابْعَدَهُمْ مِنْهُ امٰامٌ جٰائِرٌ (2).
«رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:محبوبترین مردم و نزدیکترین مردم به پروردگار در قیامت رهبر عادل و دشمنترین و دورترین آنها حاکم ستمکار است».
قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله:
عنْ شَدّادِ بنِ اوسٍ قال:دَخَلتُ عَلی رَسولِ اللهِ فَرأیتُ فِی وَجهِهِ ما ساءَنِی،فَقُلتُ:
مَا الَّذیِ بکَ ؟ فَقالَ اخافُ علیٰ امَّتِی الشِّرکَ فَقُلتُ أَ یُشرِکُونَ مِن بَعدِکَ؟ فقال اما
انَّهُم لا تَعبُدونَ شَمساً وَ لا قَمراً وَ لا وَثَناً وَ لا حَجَراً وَ لٰکِنَّهُم یَراؤُنَ بِاَعمالِهِم وَ الرِّیاءُ هُوَ الشِّرکُ (1).
«شداد بن اوس میگوید:بر رسول خدا وارد شدم،در چهرهاش آثار ناراحتی دیدم که مرا نیز ناراحت کرد،عرض کردم:چرا ناراحتید ؟ فرمود:از شرک ورزیدن امتم میترسم،گفتم:آیا پس از شما آنها شرک میورزند؟ فرمود:آگاه باش! آنها خورشید،ماه،بت و سنگ نمیپرستند و لکن در عمل ریا میکنند و ریا همان شرک است».
حس غریزه جنسی که به منزله ابزار زندگی محسوب و هر فردی از افراد بشر آن را داراست،به هر یک از دو جنس مرد و زن اجازه داده (بلکه لازم شمرده) که وقتی به حد رشد رسیدند و این حس در آنها به فعلیت رسید،همسری برای زندگی خود انتخاب نمایند تا شریک زندگیشان باشد و در تمام حالات پست و بلند روزگار دست از هم برندارند و چون همسر خود را در گرفتاری و شکنجه روزگار ببیند او را دلداری داده و تسلی خاطر او را فراهم نماید و این وظیفه بیشتر به عهده زن است؛چرا که آفریدگار جهان خلقت زن را برای پرورش بنیآدم و تفقد بیچارگان و درماندگان آفریده و غریزه رأفت را در آنان بیشتر قرار داده؛امّا مرد را برای نبرد زندگی خلق فرموده و هر یک را بر فطرت خود سرشته است.
نخستین و مهمترین مؤسسه در جامعه انسانی محیط خانواده است.بنیاد جامعه کوچک خانواده و پیدایش افراد آن با زناشویی زن و مرد برقرار میشود.
محیط خانواده مؤسسه پر قیمتی است که تمام افراد بشر آنجا تربیت میشوند
1) (1)) -مستدرک الوسائل:109/1،باب 11،حدیث 113- 17؛مجموعه ورّام:233/2.
و در این محیط کوچک است که آنها را به منظور محبت و برابری و خیراندیشی برای تحمل عواقب تمدن انسانی مهیا میسازند.خانواده مؤسسهای است که گردانندگان آن از صمیم قلب دوست دارند افراد نیک و صالح از خود به یادگار گذارند.
اساساً انسان مسئول اعمال خویش است؛امّا به حکم ارتباط افراد جامعه، نسبت به یکدیگر،نمیتوان افراد جامعه را مستقیماً مسئول اعمال دیگران ندانست.
آیا فرزندی که نادان و بی تربیت بار آمده مسئولیتش متوجه مربی او نیست ؟ بدیهی است که بی انتظامی خانواده را مردم منتسب به رئیس خانواده میدانند.
خلاصه هرکس نسبت به حوزهای که در آن میتواند بیشتر اعمال نفوذ کند مسئولیت دارد.
از آیات اولیه قرآن این آیه مکی است که میگوید:
«وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ» (1).
و همچنین:
«قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ نٰاراً» (2).
بنابراین حقیقتی را که نمیتوان انکار کرد این است که خانواده ریشه اصلی تمدن بشری است و صحت و سلامت تمدن وابسته به سلامت این ریشه است؛ از این جهت میبینیم اسلام از میان تمام مسائل به آن اهمیت بیشتری داده و قوانینی وضع کرده که سازمان خانوادگی را بر اساس صحیح و محکمی استوار سازد.
از نظر اسلام یگانه مرحله صحیح معاشرت،در میان زن و مرد این است که
هر یک از آنها با خشنودی کامل آنچه را که به نتایج زندگی و خانواده وابسته است تقویت نمایند،تا بر اساس آن بنیاد خانوادگی استوار گردد.
از طرفی تأثیرات عوامل مختلف در جهان خلقت بویژه تأثیرات غذایی از نظر ظاهر و باطن،بر احدی پوشیده نیست سلامت بودن غذا از نظر بهداشتی ضامن صحت بدن و از نظر حلال بودن ضامن سلامت روح است.
این مسئله یعنی تهیه خوراک حلال بر عهده مدیر خانواده است؛زیرا خاندان هر کسی واجبالنفقه آن فرد است،پس بر پدر خانواده لازم است که برای زن و فرزند خود غذای حلال را فراهم آورد تا این غذا بر نورانیت روح آنان بیفزاید و از آوردن غذای حرام بپرهیزد که غذای حرام باعث کسالت و تنبلی روح از عبادت حق است و این سستی در عبادت و اطاعت برای جامعه بزرگتر که از خانواده تشکیل شده است عواقبی خطرناک دارد.
طبیعت بشر از نظر بُعْد حیوانی،سرکش،خودخواه،شهوتران و متعدی است.با آنکه استعداد هزار گونه ترقی را دارد و آماده تربیت و فراگرفتن دانش است،جهالت و غفلت او را از آشنایی با استعدادهای پنهان خود بازداشته است، او هیچگاه تکلیف خود را ندانسته؛ولی آنچه طبیعی اوست جلب نفع و دفع ضرر است.از برای احراز برتری و تأمین سود و قدرت بر دفع زیان،به تمام وسائل متوسل میشود و چون نیرومند باشد همان نیرو را وسیله تعدی و دستاندازی به حقوق دیگران قرار میدهد.به همین جهت است که این موجود عجیب که بالقوه هم فاسد است هم مصلح،هم دانشمند است هم
جاهل،هم خیرخواه است هم بدخواه،هم مهربان است هم بیرحم،باید در تحت تربیت قرار گیرد و راهنمایی شود.
منظور از این راهنمایی این است که پرده جهل،ظلمت و غفلت از برابر او برداشته شود تا به مصالح خود آشنا گردد و وظیفه خود را نسبت به خالق و خلق بداند.
در اصطلاح علم اخلاق هوس حرکت اضطراب انگیزی است که در نفس انسان نسبت به موضوعی حادث شده است و شخص هوسناک را آرام نمیگذارد.مانند حب،بغض،عشق،کینه،خشم و خلاصه آنکه هر دم هوسی داشته باشد بو الهوس خوانده میشود و بو الهوس و بیقرار قادر نیست حتی یک قدم رو به کمال بردارد.
شرط عمده سیر کمالی،آرامش خاطر است و تا هوی و هوس باقی است آرامش خاطر میسر نیست و عقل بر نفس حکومت ندارد.
کودکان از آغازین روزهای تولد دارای خوی مادی و حیوانی هستند و میتوان گفت هوس بر آنها حاکم است؛بنابراین باید آنها را مراقبت کرد که آن امور مادی و هوی و هوس در وجودشان رسوخ نکند و هوسناک بار نیایند.
زن نیز طبعاً مغلوب هوس است و چون جزیی از مرد است به صورت دیگر دارای هوی و هوس است؛بنابراین باید به وسیله تعلیم و تربیت آن غریزه سرکش را به اطاعت از دین و عقل درآورد.
در هر حال برای بقای اجتماع و ایجاد سلامت و امنیت بر تمام افراد انسان لازم است از ادا کردن طلب طلبکار چهارم خودداری کنند؛زیرا دعوت این طلبکار جز به سوی تباهی و فساد چیز دیگری نیست.
از نبی اکرم نقل شده است که دشمنترین دشمنان نسبت به انسان«نفس
اماره»است.جلوگیری از شهوات غلط را خدای متعال از نظر جزا با بهشت برین برابر دانسته است،آنجا که میفرماید:
«وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَویٰ فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْویٰ» (1).
«و اما کسی که از مقام و منزلت پروردگارش ترسیده و نفس را از هوا و هوس بازداشته است؛*پس بیتردید جایگاهش بهشت است.».
تمام معصیتها و نافرمانیها به وسیله نفس اماره و تحریک آن انجام میپذیرد که با عامل بازدارنده مذهب و اعتقاد به حق میتوان از خطرات آن جلوگیری کرد.
امروزه که تحولات حیرت انگیزی در اصول زندگی بشر روی داده است و از نیم قرن گذشته تا به حال دامنه علوم وسعت عجیبی پیدا کرده است و به وسیله آن علوم،بسیاری از امور مشکله حیاتی حل گردیده و مخصوصاً اصول تعلیم و تربیت در این عصر صورت نوینی به خود گرفته است،در چه مکتبی ممکن است شخصیتهایی را پرورش داد که در راه اصلاح جامعه بشری قدمهای مؤثری برداشته و تحول عظیم و اساسی در شئون زندگی ایجاد نماید ؟
آیا آموزشی که امروز مورد تعظیم تمام ملل دنیاست،قدرت تربیت یک فرد دلسوز به جامعه را دارد ؟
باید اعتراف کنیم که:دنیا با همه پیشرفتهایی که در امور مادی نموده است هنوز به حقیقت تعلیم و تربیت روحی و معنوی نرسیده و توجهی به اصول
1) (1)) -نازعات (79):40-41.
تربیت حقیقی ننموده است.
هنوز از عالم ماده به سوی جهان معنویت نگرائیده و آن اصولی را هم که فرهنگ امروز دنیا،در تعلیم و تربیت پیش گرفته است،فقط با همان ترقیات مادی که مورد نظر فرهنگیان امروز است سازش دارد و آن اصول هیچ گونه تأثیری در نفوس ندارد.از این جهت است که نتیجه علوم،جز ایجاد جنگ و انسانکشی و پایمال کردن حقوق دیگران چیز دیگری نیست.
هر روز و در هر مکان با چشم خود میبینیم و با گوش خود میشنویم و یا در جرائد کثیرالانتشار مطالعه میکنیم که هرج و مرج اخلاقی در سراسر جوامع بشری شیوع پیدا کرده است،و تا حقیقت تعلیم و تربیت معنوی مورد توجه مصلحین جهان قرار نگیرد،دامنه فساد و شیوع اعمال ننگین،روز به روز در تمام بلاد و کشورها،وسعت پیدا خواهد کرد و همه افراد بشر را دیر یا زود با تمام محصولات علمی خود،به سوی فنا و زوال سوق خواهد داد.این روش را در علم دین روش شیطانی میخوانیم و کتاب خدا قرآن مجید از این روش شدیداً نهی فرموده است:
«إِنَّ الشَّیْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ» (1).
«بدون شک شیطان برای انسان دشمنی آشکار است».
«لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ» (2).
«و از گامهای شیطان پیروی نکنید».
«أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یٰا بَنِی آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا الشَّیْطٰانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ» (3).
«ای فرزندان آدم ! آیا با شما عهد نکردم که شیطان را مپرستید که او بیتردید دشمن آشکاری برای شماست ؟».
برای دوری از شیطان بهترین پناهگاه آیین مقدس اسلام است که روش تربیتی آن توأم با تربیت جسم و روح است و انسان را از نیستی و هلاکت نجات داده و به آخرین منزل خوشبختی که بهشت اعلاست میرساند.خدای متعال در سوره آل عمران فرموده:
«إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّٰهِ الْإِسْلاٰمُ» (1).
«مسلماً دینِ [ واقعی که همه پیامبرانْ مُبلّغ آن بودند ] نزد خدا اسلام است».
«مٰا یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ» (2).
«هیچ سخنی را به زبان نمیگوید جز اینکه نزد آن [ برای نوشتن و حفظش ] نگهبانی آماده است».
جهان موجودات با عجایب حیرت انگیزی که دارد،در پرتو نظامات ثابت و لایتغیری در حرکت و تکاپو است،و تمام ابعاد مشابه و اجزاء مختلف آن،با هم پیوستهاند،و هر حادثهای که در کیان هستی واقع میشود،واقع شدنش حتمی و خلافناپذیر است.
انواع بدیع و گوناگون مخلوقات،که محصولات این کارگاه عظیم و فراوردههای این سازمان پهناورند،هر یک مجهز به جهازات و نیروهایی هستند که با مقاصد حیاتی و هدفهای کمالی آنها،کمال مناسبت دارد و به هر
یک آنچه لایق بوده داده شده است،و راه راستی در مسیر کمالی آن قرار گرفته است.
اما سیر و حرکت انسان بر صراط مستقیم،با سائق طبیعت انجام نمیگیرد؛ بلکه چون این نوع در تحصیل مقاصد حیاتی خویش با اراده و علم و انتخاب سفر میکند به ناچار صراط مستقیم او صراط عملی است و با قائد علم و اندیشه پاک میتواند در جاده مستقیم سعادت قدم گذارد.
«إِنّٰا خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشٰاجٍ نَبْتَلِیهِ فَجَعَلْنٰاهُ سَمِیعاً بَصِیراً» (1).
«ما انسان را از نطفه آمیخته و مختلطی [ از مواد و عناصر ] آفریدیم و او را از حالتی به حالتی و شکلی به شکلی [ از نطفه به علقه،از علقه به مضغه،از مضغه به استخوان تا طفلی کامل ] درآوردیم،پس او را شنوا و بینا قرار دادیم».
تمام مبانی حیات انسان،بر اصول و قواعد عملی است.
منطقه خواستههای عملی بشر بر دو قسم است:یا خواستههای عملی مطابق با رضایت خالق است،یا مطابق نیست در هر دو صورت خدای متعال دانا در قرآن میفرماید:هیچ عملی از شما سرنمیزند مگر این که من حافظ آن هستم، اگر عمل در صراط مستقیم حق انجام گیرد انسان به سعادت اصلی رسیده و اگر در غیر راه حق،انسان دچار هلاکت شده است.
این است که خدای متعال مأمورانی به نام«رقیب»و«عتید»بر انسان گماشته که تمام اعمال انسان را در دفتر مخصوص و مربوط ثبت کنند به طوری که چیزی از نظر آنان پنهان نخواهد ماند.
1) (1)) -انسان (76):2.
«إِنَّ کِتٰابَ الْأَبْرٰارِ لَفِی عِلِّیِّینَ» (1).
«بلکه پرونده نیکان در علیّین است».
«إِنَّ کِتٰابَ الفُجّٰارِ لَفِی سِجِّینٍ» (2).
«یقیناً پرونده بدکاران در سجّین است».
«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ* وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ» (3).
«پس هرکس هموزن ذرهای نیکی کند،آن نیکی را ببیند.*و هرکس هموزن ذرهای بدی کند،آن بدی را ببیند».
1) (1)) -مطففین (83):18.
2) (2)) -مطففین (83):7.
3) (3)) -زلزله (99):7.
4) (4)) -غفلت یکی از مهمترین عوامل سقوط و انحطاط انسان است.هرگاه انسان از مقام،جایگاه و موقعیت خویش غافل شد و حقیقت زندگی را از زیر خاکروبههای رذایل نفسانی خود آگاه نکرد و برای عمر و زندگی قداستی قائل نشد،دیوانه وار به سوی اشباع غرایز نفسانی و حیوانی خود سرعت گرفته و تمام ارزش و منزلت خویش را در کاسهای از شراب شهوت سر میکشد. از اساسیترین عوامل بازدارنده انسان،از گرایش به امور مذموم اخلاقی یاد مرگ است.این که انسان باور کند که ملک الموت بسان طلبکاری جسور انتظار فرا رسیدن زمان سرآمدن فرصت و پایان عمر را میکشد و برای قبض روح آدمی لحظهای تحمل نمیکند،زمینه خیالپردازی و فریب خوردن را تا حدّ زیادی بر انسان مسدود مینماید. یاد مرگ و اعتقاد به حوادث پس از آن،بادهای غرور نخوت،عجب و خودپسندی را از دماغ آدمی خارج میکند و او را به زندگی شرافتمندانهای دعوت مینماید. بیشتر انسانها هنوز باور نکردهاند که روزی خواهند مرد و ملک الموت طلب خود را از آنان باز خواهد ستاند و لحظهای درنگ نخواهد کرد.وجود مبارک امیر مؤمنان علیه السلام در -
خدای متعال در سوره جمعه فرموده:
«قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاٰقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلیٰ عٰالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» (1).
«بگو:بیتردید مرگی را که از آن میگریزید با شما دیدار خواهد کرد،سپس به سوی دانای نهان و آشکار بازگردانده میشوید،پس شما را به اعمالی که همواره انجام میدادید،آگاه خواهد کرد».
1) (1)) -جمعه (62):8.
ما من شکّ من ان ابرز الظّواهر التّاریخیة،الّتی و اکبت الحیاة الانسانیة جمعاء هی الرّسالات الالهیة الّتی جاء بها الانبیاء المرسلون،اولئک الذین منحهم اللّٰه الرّشد و الکمال،و اختارهم لینقذ بهم البشریة من مختلف المهالک و الاخطار.
و هؤلاء الانبیاء هم اکمل الناس و امثلهم من وجهة العقل و البصیرة و الایمان،و من وجهة العمل و الاخلاق و السلوک و قد اعطاهم اللّٰه میزة العضمة فی جمیع ابعاد حیاتهم الرسالیة المثقلة بالمعضلات.
و قد جعل اللّٰه سبیل الانبیاء هو السّبیل الاقوم،و الصراط،المستقیم الّذی هدی إلیه الناس و وصّاهم به.
و لم تستطیع البشریة-عبر التاریخ کلّه-انسان تثبت استغناها عن الانبیاء کما لم تستطع ان تثبیت ذلک الی آخر یوم من حیاتها اذ الانبیاء هم المصابیح التی تضیئی طریق الناس،و تنیر نفوسهم و تحیی فیهم الحبّ و الحیاة.و هم الذّین یستجیبون لحاجاتهم المعنویّة:و التربویّة،و یعلّمونهم الحکمة و یزکّونهم،و یهدونهم الی طریق الحقّ و الصّواب و الانبیاء هم الذین وهبوا الناس الحیاة،و صقلوا ارواحهم،و شحذوا مواهبهم،و ایقظوا فطرتهم،و امروهم بالمعروف،و نهوهم عن المنکر.
فالحیاة التی لا تتّصل بمنبع النّبوة لیس لها قیمة،و التاریخ الذی لا یستنیر بهدایتهم قد ملأت بالظّلمة.
و المجتمع الذی حرمت اعماقه من الدین،و خلا محتواه من الوحی،فانّ الانسان
الذی یعیش فیه دابة شریرة،و حیوان مفترس،بل هو اضلّ من ذلک.
و فی ایّه مدرسة رسالیّة توجد النماذج المثالیّة من الناس،کما یتواجدون،فی ساحة الانبیاء،و فی مدارسهم الالهیّة.و انّی توجد معالم الفضیلة و النّور،و الاصالة و الشّرف، و المعرفة و الواقعیّة و الوعی و البصیرة و الصّدق و الفلاح،و الحکمة و الانسانیة المثلی:ما لم یکن مبدءه و لا منتهاه الانبیاء و رسالاتهم.
فانّ الانبیاء هم معین العلوم المادیّة و المعنویّة و اذا ما استثنینا هولاء العمالقة،و نحّینا بآثارهم و دورهم،و رسالاتهم السماویة التی بعثوا لها-عن حیاة المجتمعات فی العالم فاننا لم نجد حضارة انسانیّة تستحقّ الذّکر و البقاء.
و یستحسن بنا ان تستشهد-فی هذا الصدد-باقوال سیّد الموحدین،و امام العارفین، و قطب رحی الواصلین:امیر المؤمنین علیه السلام فی تمجید الانبیاء،و تثمین دورهم فی اعداد البشریّة صیاغتهم و تغذیتهم بالوحی و الهدایة:
«و اصطفی سبحانه من ولده انبیاء،اخذ علی الوحی میثاقهم و علی تبلیغ الرسالة امانتهم،لمّا بدّل اکثر خلقه عهد الله الیهم،فجهلوا حقّه،و اتخّذوا الانداد معه،و احتالتهم الشیاطین عن معرفته،و اقتطعهم عن عبادته فبعث فیهم رسله، و واتر الیهم انبیاءه،لیستادوهم میثاق فطرته و یذکّروهم منسّی نعمته، و یحتجّوا علیهم بالتّبلیغ،و یثیروا لهم دفائن العقول» (1).
اجل..انّ الانسان-کما صوّره امام العاشقین-حینما لا یرتبط باللّٰه فانه یستوثق بالشیطان،و حین لا یکون له نصیب من المعرفة الالهیّة فانه یصاب برکود العقل و جموده، حیث یکون عمله إذ ذاک عملاً شیطانیّاً،و سلوکه سلوکاً حیوانیّاً لا محالة.
فانّ الامام علی علیه السلام انّما یعلن.فی نهجه ما یرجوه-للبشرّیه من خیر و صلاح حین یقول:
1) (1)) -نهج البلاغه:خطبه 1؛بحار الانوار:60/11،باب 1،حدیث 70.
«نسأل اللّٰه منازل الشهداء،و معایشة السعدّاء و مرافقة الانبیاء» (1).
و حقّاً انّ السعادة تمکن فی طریق الشّهادة،فانّ الحیاة الواقعیّة و حیاة السعداء انّما هو فی مرافقة الانبیاء و اتّباعهم،و الانقیاد لهم.
و قد خطب سیّدالشهداء و المظلومین،و قدوة المبارزین،و روح المجاهدین،و عشق العاشقین و نور العارفین،و مقصد السّالکین،الامام الحسین علیه السلام لیلة عاشوراء فی صفوة اصحابه المجاهدین فی سبیل اللّٰه و فی خلال خطبته تلک الّتی صدح بها و هی لم تکن الّا قول الحقّ،و قد خرج من فم الحسین علیه السلام و هو یجسّد فیها انّ کرامته علی اللّٰه،و کرامة اهل بیته و اصحابه ما هی الّا من کرامة النبوة و الرسالة،صادعا بذلک و هو-یومذاک علی قمّة التاریخ،و قُلّة الانسانیة المثلی:
«اثنی علی اللّٰه احسن الثناء،و احمده علی السرّاء و الضرّاء اللّهمّ انّی احمدک علی ان اکرمتنا بالنّبوة،و علمتنا القرآن،و فقّهتنا فی الدّین،و جعلت لنا اسماعاً و ابصاراً و افئدة،فاجعلنا من الشاکرین» (2).
و قد بعث الانبیاء لیعالجوا امراض المجتمع المادّیة و المعنویّة،الفردیة منها و الاجتماعیّة،من حیث الاسرة و المحیط العام و لیصلحوا عقائد الامم و یصحّحوا اعمالهم و یهذّبوا اخلاقهم و نفوسهم،و لم یالوا جهداً فی اداء رسالتهم هذه و لم یدّخروا وسعاً فی ان یضحوا من اعماقهم فی امتثال البشریة من براثن الجهل و الشقاء اذ وقفوا مواقفهم الصلاة امام الاحداث الجسمیة و القوی الشرّیرة المضادة لحرکتهم،فدکوا صروح الجبابرة من امثال:قارون،و سلاطین الجور و الشیاطین الماردین،و عبدة الدّنیا فی حین لم یتوقّعوا جزاء و لا شکورا حیال خدماتهم هذه،و ما بذلوا فی سبیل انقاذ البشیریة من
هوّة الذلّة و المسکنة و الاسر و کان الاجر الوحید الّذی یتوقّعونه من الناس هو اتّباع سبیلهم،و الجری علی هدیهم،و احیاء دین اللّٰه،و الاستقامة فی العقیدة:
«قُلْ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلیٰ رَبِّهِ سَبِیلاً» (1).
و قد جاء فی نهج الامام علی علیه السلام ما یرجع الی الانبیاء علیهم السلام قوله:
«بعث اللّٰه رسله بما خصّهم به من،رحمته و جعلهم حجّة له علی خلقه لئلّا تجب الحجّة لهم بترک الاعذار إلیهم،فدعاهم بلسان الصدّق إلی سبیل الحقّ» (2).
کما صوّر للمسلمین معطیات البعثة النبوّیة،و ما کان قد اصیب به الناس من الشقوة و الضّلالة و الانحطاط قبل ذلک،حیث یقول:
«و اشهد انّ محمّداً عبده و رسوله،ارسله بالدّین المشهور و العلم المأثور، و الکتاب المسطور و النّور الساطع،و الضّیاء اللّامع،و الامر الصّادع،ازاحة للشّبهات،و احتجاجاً بالبیّنات و تحذیراً بالایات،و تخویفاً بالمثلات،و النّاس فی فتن انجذم فیها حبل الدّین،و تزعزعت سواری الیقین،و اختلف النجر و تشتّت الامر و ضاق المخرج،و عمی المصدر فالهدی خامل،و العمی شامل،عصی الرّحمن،و نصر الشّیطان و خذل الایمان،فانهارت دعائمه،و تنّکرت معالمه، و درست سبله،و عفّت شرکه أطاعوا الشّیطان فسلکوا مسالکه و وردوا مناهله...» (3).
و لم یالوا الانبیاء جهداً فی تبلیغ ما یرشد الناس الی اللّٰه و ما یصل بهم إلی رشدهم و کمالهم،و کان من اهمّ هذه العلل،العوامل:تلک التوجیهات و الهدایات التهذیبیّة، و القوانین الالهیة البُنّاة الّتی ظلّت تلمع فی حیاة الانسان و تاریخه،ذلک:لأنّ الانسان کما هو مهدد من جانب المخاطر الخارجیّة الّتی تحیط به فانّه مهدّد-کذلک-من جانب المخاطر النفسیّة الکامنة فیه،و لذلک فهو بحاجة ملحّة إلی قوّة قاهرة تیکئ،علیها فی سبیل الوصول إلی سعادته الدنیویّة و الاخرویّة والی ما ینجیه،علی ضوء ما جاء به الانبیاء الکرام،ودعوا إلیه.
و لهذا:فانّ الانبیاء قد رکزوا علی مسألتین اساسیّتین لصیانة البشریة عامة و هما:
الف-المبداء:ای وجود اللّٰه تبارک و تعالی،و ما یتّصف به من صفات.ب-المعاد:و ما یترتّب علیه من الثّواب و العقاب علی الاعمال.
المسألة الاولی:انما تبتنی علی اساس انّ انبیاء اللّٰه قد بیّنوا الرشد من الغیّ،و میّزوا الحقّ من الباطل،و الحلال من الحرام،و ما یرجع إلی ذلک فی الشؤون المادیّة و المعنویّة و کان الضّمان لکلّ ذلک هو الاعتقاد باللّٰه،و الاذعان بالرقابة الالهیّة و انّ العباد ما لم یجعلوا اللّٰه نصب اعینهم لا یمکنهم التعبّد بما جاء به الانبیاء،و لا اداء ما حملوا بها من واجبات، اجل،لا یمکن ان تتعبّدوا بکلّ ذلک ما لم یعتقدوا باله سمیع بصیر محیط شهید و هو علی کلّ شیء قدیر،و هو یحیط بعلمه و قدرته لا یخلو منه مکان،لئلّا یجد الانسان ما یخرجه من سلطانه و حکمه،لیتسنّی له ان یعصی اللّٰه تعالی،أو یضرب بفروضه تلک عرض الجدار.
ذلک اله عالم بکلّ ما یرتبط بالانسان من شؤون ذاتیّة و خارجیّة لا یعزب عنه شی من ذلک،و هو یراقب افعاله و حرکاته کما یقول امیر المؤمنین فی دعائه لکمیل.
«و کلّ سیّئة امرت باثباتها الکرام الکاتبین،الذّین وکّلتهم بحفظ ما یکون منّی،
و جعلتهم شهوداً علیّ مع جوارحی،و کنت انت الرّقیب علی من ورائهم، و الشاهد لما خفی عنهم...» (1).
و کان من هذا المنطق ضرورة الشّخوص الی اللّٰه،و ذکره فی کلّ لحظة من لحظات الحیاه،حیث قال الامام السادس علیه السلام فی جواب رجل یسأله:(علی ما ذا بنیت امرک) اذا جاء به باجوبة اربع،کما احدها:
«علمت انّ اللّٰه مطّلع علی فاستحییت» (2).
اجل کنت أجد أنّه لا یخلو منه مکان و لا یعزب عنه شی،و لا یغادر صغیرة و لا کبیرة الّا و یحصیها،فصدّنیحیائیعن ان اعصی اللّٰه طرفة عین ابدا.
و لهذا...فقد وردت فی الاحادیث المعتبرة مسألة ذکر اللّٰه تعالی فی احسن تفاسیره:
انّ ذلک امنع حصن،و اقوی ضامن لامتثال الطاعة،و ترک المعصیة.
و عن أبی عبد اللّٰه علیه السلام حیث قال:
من أشدّ ما فرض اللّٰه علی خلقه ذکر اللّٰه کثیراً ثمّ قال:لا اعنی سبحان اللّٰه، و الحمد للّٰه،و لا اله الّا اللّٰه،و اللّٰه اکبر،وان کان منه،و لکن ذکر اللّٰه عند ما احلّ و حرّم،فان کان طاعة عمل بها،وان کان معصیة ترکها (3).
و علی اساس هذا الواقع القرآنی الملموس:ادلی الزعیم القائد امل المستضعفین و المضطهدین فی العالم،امام الامة الخمینی الکبیر روحی فداه-فی کلمة عرفانیة تربویة:
(العالم ماثل امام اللّٰه لا تعصوا اللّٰه امامه).
و ذلک کما یقول القرآن الکریم:
«وَ إِنْ کُلٌّ لَمّٰا جَمِیعٌ لَدَیْنٰا مُحْضَرُونَ» (1).
اذ لو وجد الانسان فی کلّ حین نفسه محضراً عند الله فسوف لا یسمح لنفسه تفوته طاعة من طاعاته،أو یتأتّی له ان یقترف شیئاً من حرماته.
و المسألة الثانیة:الّتی صدع بها الانبیاء و هی تکفّل و تضمّن شؤون الانسان التربویّة و تقیده بمعرفة الحلال و الحرام،هو توجیه الانسان إلی الاذعان بالمعاد،ذلک الذی اخبر عنه الباری تعالی فی جمیع کتبه السماویّة،و علی الاخصّ فی القرآن الکریم،الّذی بسط فیه هذه العقیدة،بعد ان صدع به جمیع الانبیاء تباعاً،و هم 124000 نبّی عدا الائمة المعصومین علیهم السلام.
و مسألة العدل القائم باللّٰه نتلمس آثاره فی عالم الخلیقة کلّها و لذلک یقتضی ان یکون من وراء هذا العالم المادّی المحدود عالماً ابدیّاً یجزی فیه المحسنون علی احسانهم، و یعاقب فیه المسیئون علی اساءتهم.
و ما من شکّ:انّ انکار المعاد هو انکار لکلّ الشؤون و المعطیات الالهیّة بل المثل الانسانیّة العلیا جمعاء.
فهل هناک من یرتضی للانبیاء العظام من امثال ابراهیم،و موسی و عیسی و الرّسول الاکرم و امیر المؤمنین،و الائمة المیامین علیهم السلام ان یجزون علی عظیم سعیهم و عبادتهم، و ما تحملوه من الاذی فی سبیل انقاذ اممهم من شرک الشیطان،و شرور النّفس الامّارة بالسّوء،و من الهلکة،و الترّدی،اجل هل یجد ربّهم من بعد هذا العنت و الجهاد ان تطوی صفحات حیاتهم،و هم لا یجزون علی قلیل من اعمالهم،أو یجزون قلیلاً علی اعمالهم الجبّارة تلک.
و هل هناک من یقنع بهذا..ان یهلک فرعون و نمرود و شدّاد،و هیرودیس،و قوم عاد
1) (1)) -یس (36):32.
و ثمود و اشباههم،و ابو لهب و ابو سفیان،و معاویة و یزید،و بهلوی و هتلر،و جنگیز و تیمور،و آتیلا و نرون،و ماکیاولی،و کارتر،و ریگان،و بگین و صدّام ودایان و غیرهم، ممن عاشوا فی الملذّات و جمعوا الثروات،و افظع من ذلک ابّهم نهبوا اموال العباد،سفکوا دماءهم و هتکوا اعراضهم،و قد طویت صحائف حیاتهم،و لم ینالوا جزاء ما اقترفوا من ذلک.
اجل،بما ذا توازن اعمال النّاس و تضحیاتهم،ممن نذروا انفسهم للّٰه و هل تسع الدنیا کلها ظرفا الجزاء بعض اعمالهم،اضف الی ذلک الشهداء الّذین سلکوا سبیل الحقّ، و التضحیة،و کذلک الجبابرة و الجناة الذین قتلوا الناس،و استعبدوهم،فهل یمکن ان یجزون علی سفک دم واحد من الابریاء فی هذا العالم الضیق المحدود.
و حقاً انّه لم یبق موضع لانکار المعاد،و یوم القیامة،و فی القرآن الکریم دلائل جلّیة محکمة فی ایمان النّاس به،و هذه الآیات انّما هی نمازج حیّة من القرآن تجّسد لنا حقیقة المعاد و ماهیّته.
و هذه الآیات دلائل متینة فی مسألة المعاد فی القرآن:
«یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَیِّنَ لَکُمْ وَ نُقِرُّ فِی الْأَرْحٰامِ مٰا نَشٰاءُ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ وَ مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفّٰی وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلیٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلاٰ یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً وَ تَرَی الْأَرْضَ هٰامِدَةً فَإِذٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْهَا الْمٰاءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ* ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّهُ یُحْیِ الْمَوْتیٰ وَ أَنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ* وَ أَنَّ السّٰاعَةَ آتِیَةٌ
لاٰ رَیْبَ فِیهٰا وَ أَنَّ اللّٰهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ» (1).
«وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولیٰ فَلَوْ لاٰ تَذَکَّرُونَ» (2).
«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ سُلاٰلَةٍ مِنْ طِینٍ* ثُمَّ جَعَلْنٰاهُ نُطْفَةً فِی قَرٰارٍ مَکِینٍ* ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظٰاماً فَکَسَوْنَا الْعِظٰامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْنٰاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبٰارَکَ اللّٰهُ أَحْسَنُ الْخٰالِقِینَ* ثُمَّ إِنَّکُمْ بَعْدَ ذٰلِکَ لَمَیِّتُونَ* ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ تُبْعَثُونَ» (3).
«کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللّٰهِ وَ کُنْتُمْ أَمْوٰاتاً فَأَحْیٰاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ» (4).
«أَ وَ لَمْ یَرَ الْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذٰا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ* وَ ضَرَبَ لَنٰا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قٰالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظٰامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ* قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَهٰا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ* اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نٰاراً فَإِذٰا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ* أَ وَ لَیْسَ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِقٰادِرٍ عَلیٰ أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلیٰ وَ هُوَ الْخَلاّٰقُ الْعَلِیمُ» (5).
«لاٰ أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیٰامَةِ* وَ لاٰ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّٰامَةِ* أَ یَحْسَبُ الْإِنْسٰانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظٰامَهُ* بَلیٰ قٰادِرِینَ عَلیٰ أَنْ نُسَوِّیَ بَنٰانَهُ» (6).
«قُتِلَ الْإِنْسٰانُ مٰا أَکْفَرَهُ* مِنْ أَیِّ شَیْءٍ خَلَقَهُ* مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ* ثُمَّ
اَلسَّبِیلَ یَسَّرَهُ* ثُمَّ أَمٰاتَهُ فَأَقْبَرَهُ* ثُمَّ إِذٰا شٰاءَ أَنْشَرَهُ» (1).
و کثیر من امثال هذه الآیات الکریمة الّتی تطرح مسالة المعاد و القیامة علی اساس متقن و متین من الاستدلال و البداهة،حیث لم یبق أی مجال لانکار حقیقة العدل بعد انقراض هذا العالم و نهایته.
لا ریب انّ اولئک الذین یلازمون الصراط المستقیم و لا یشاققون اللّٰه تعالی و الذین یجتنبون کبائر الاثم و العصیان،و یجعلون انفسهم عباد اللّٰه،و هم بامره یعملون و یؤدّون، مسؤولیاتهم الفردیّة و الاجتماعیّة و العائلیّة و هم کما تقول هذه الآیات یرون یوم مماتهم یوم حیاتهم،ینتقلون به من عالم محدود الی عالم ابدی و یرون انفسهم یسیرون الی الحقّ و الیقین،فانّ ساعة الموت عندهم هی نهایة الهجران و غایة وصول العاشق الی معشوقه.
و قد المح القرآن الکریم الی هذه الحقیقة فی عدة آیات،و علی هذا الاساس نری انّ عباد اللّٰه المخلصین،و عشّاق الفضیلة یتوقون الی لقاء هذه السّاعة الحبیبة الیهم.
«و اللّٰه لابن أبی طالب آنس بالموت من الطّفل بثدی امّه» (2).
«فزت و ربّ الکعبة» (3).
«اذاً لا نبالی بالموت» (4).
و غیر ذلک من امثال هذه الکلمات التی اثرت عن اولیاء اللّٰه،و هی تدلّ علی مسیرتهم فی لقاء الموت.
و یصرح القرآن الکریم علی هذا الصعید:
«وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ» (1).
«وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ مُلاٰقُوهُ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ» (2).
«وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ فَضْلاً کَبِیراً» (3).
«وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ» (4).
و امّا موقف المسیء غیر التائب و المتوغّل فی غیّه و عماه،و من ظلّ اسیر الهوی و النّفس.
الامارة بالسّوء فانّه یشعر الفناء بالموت،و یفرّ منه فرار المغزی من الذئب کما یذکر ذلک القرآن الکریم،و الاحادیث المأثورة،و هی الّتی تصوّر شعور المؤمن و غیر المؤمن بالموت.
و قد ورد فی الحدیث انّه سئل عن الحسن بن علی علیهما السلام ما الموت الذّی جهلوه فقال:
«اعظم سرور یرد علی المؤمنین اذ نقلوا عن دار النکد الی النّعیم الابد،و اعظم ثبوراً یرد علی الکافرین اذ نقلوا عن جنتهم الی نار لا تبید و لا تنفد (5).
و قال الحسین علیه السلام:
«انّ أبی حدّثنی بذلک عن رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله و سلم الدّنیا سجن المؤمن و جنّة الکافر،
و الموت جسر هؤلاء إلی جنّاتهم،و جسر هؤلاء إلی جحیمهم،ما کذبت و لا کذبت» (1).
و قیل لعلّی بن الحسین علیهما السلام:
ما الموت ؟ قال:لمؤمن کنزع ثیاب وسخة قملّة،و فکّ قیود و اغلال ثقیلة و الاستبدال بافخر الثیاب و اطیبها روائح،و اوطأ المراکب،و آنس المنازل، و للکافر کخلع ثیاب فاخرة،و النّقل عن المنازل الانسته و الاستبدال باوسخ الثیاب و اخشنها،و اوحش المنازل و اعظم العذاب (2).
و قیل لمحمد بن علی الباقر علیهما السلام:
ما الموت:قال هو النّوم الذی یاتیکم فی کلّ لیلة الّا انّه طویل مدّته لا ینتبه الی یوم القیامة،فهم من رأی فی منامه من اصناف الفرح ما لا یقادر قدره و منهم من رآی فی منامه من اصناف الاهوال ما لا یقادر قدره،فکیف حال فرح فی النوم و وجل فیه هذا هو الموت فاستعدّوا له (3).
و قال رجل لابی ذر رحمه الله:ما بالنا نکره الموت فقال:لانّکم عمرّتم الدّنیا و خرّبتم الآخرة،فتکرهون ان تنقلوا من عمران الی خراب و قیل له کیف تری قدومنا علی اللّٰه قال:
امّا المحسن فکالغائب یقدم علی اهله،و امّا المسیء فکالابق یقدم علی مولاه قیل فکیف تری حالنا عند الله:قال:اعرضوا اعمالکم علی الکتاب،انّ اللّٰه عزّ و جلّ یقول:
«إِنَّ الْأَبْرٰارَ لَفِی نَعِیمٍ* وَ إِنَّ الْفُجّٰارَ لَفِی جَحِیمٍ» (1).
قال الرجل:فاین رحمة اللّٰه،قال،رحمة اللّٰه قریب من المحسنین (2).
اجل..انّ ذکر الموت،و الامعان فیما بعد الموت و البرزخ و عقباته و اهواله،و نفخ الصور و الخروج من القبور،و اهوال المحشر و الورود فیه،و المثول بین یدی اللّٰه، و الوقوف امام المحکمة الالهیّة العادلة انّما هو افضل داع للعبودیة،و امتثال اوامر اللّٰه، و التنکّب عن معاصیه.
و لذلک نقرأ فی کلمات الحکماء:ان التّفکیر فی الموت من اهمّ العوامل التهذیبیّة المؤثرة فی وجود الانسان.
فجدیر بمن الموت مصرعه،و التراب مضجعه،و الدّود انیسه و منکر و نکیر جلیسه، و القبر مقرّه،و بطن الارض مستقرّه،و القیامة موعده و الجنّة و النّار مورده ان لا یکون له فکر الّا فی الموت،و لا ذکر الّا لاجله و لا تطّلع الّا الیه،و لا تعرج الّا علیه،و لا اهتمام إلّا به،و لا حوم الّا حوله،و لا انتظار و لا تربّص الّا له.
و حقیق ان یعدّ نفسه من الموتی،و یراها فی اصحاب القبور،فان کلّ ما هوات قریب و البعید ما لیس بآت.و قد قال علیه السلام:
«الکیّس من دان نفسه،أی یحاسبها و عمل لما بعد الموت» (3).
و لن یتیسّر الاستعداد لشی الّا عند تجدّد ذکره علی القلب،و لا یتجدّد ذکره الّا عند التذکّر بالاصفاء الی المذکّرات له،و النّظر فی المنبّهات علیه.
و قال النّبی صلی الله علیه و آله:
«اکثروا ذکر هادم اللّذات الموت» (1).
و قال عطاء الخراسانی:مرّ رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله و سلم بمجلس قد استعلاه الضحک فقال:شوبوا مجلسکم بذکر مکدّر اللّذات قالوا:و ما مکّدر اللّذات،قال الموت (2).
و سئل صلی الله علیه و آله و سلم:من اکیس النّاس و اکرم النّاس یا رسول اللّٰه فقال:
«اکثرهم ذکراً للموت،و اشدّهم استعداداً له اولئک هم الاکیاس ذهبوا بشرف الدّنیا و کرامة الآخرة» (3).
و فی الکافی عن ابی عبیده قال:قلت لأبی جعفر علیه السلام:حدّثنی ما انتفع به،فقال:
«یا أبا عبیده اکثر ذکر الموت،فانّه لم یکثر ذکره انسان الّا زهدّ فی الدّنیا (4)».
و عن أبی بصیر،قال شکوت إلی أبی عبد اللّٰه علیه السلام الوسواس،فقال یا ابا محمد اذکر تقطع اوصالک فی قبرک،و رجوع احبّائک عنک اذا دفنوک فی حفرتک،و خروج بنات الماء من منخریک،و اکل الدود لحمک،فان ذلک یسلی عنک ما انت فیه،قال ابو بصیر فو اللّٰه ما ذکرته إلّا سلی عنّی ما انا فیه من همّ الدّنیا (5).
اعلم انّ الموت هائل و خطره عظیم،و غفلة النّاس عنه لقلّة فکرهم فیه،و ذکرهم له، و من یذکره لیس یذکره بقلب فارغ،بل بقلب مشغول بشهوات الدنیا،فلا ینجع ذکر الموت فی قلبه فالطّریق فیه یفرغ العبد قلبه عن کلّ شی الّا عن ذکر الموت الّذی هو بین
یدیه کالّذی یرید ان یسافر إلی مفازة مخطرة أو یرکب البحر فانّه لا یتفکّر الّا فیه،فإذا باشر ذکر الموت قلبه فیوشک ان یؤثر فیه،و عند ذلک یقلّ فرحه و سروره بالدّنیا و ینکسر قلبه.
و اوقع طریق فیه ان یکثر ذکر اشکاله و اقرانه،الّذین مضوا قبله فیتذکّر موتهم و مصرعهم تحت التّراب،و یتذکّر صورهم فی مناصبهم و احوالهم و تتفکّر کیف محا التراب آلان حسن صورتهم،و کیف تبدّدت اجزاءهم،فی قبورهم،و کیف ارملوا نسائهم و ایتموا اولادهم و ضیّعوا اموالهم،و خلت منهم مساجدهم و مجالسهم و لتقطعت آثارهم، و اوحشت دیارهم،فمهما تذکر رجلاً رجلاً و فصّل فی قلبه حاله و کیفیّة حیاته،و توّهم صورته،و تذکر نشاطه،و تردّده و امله فی العیش و البقاء،و نسیانه للموت،و انخذاعه بموء آتاه الاسباب،و رکونه الی القوة و الشباب،و میله إلی الضحک و اللّهو،و غفلته عمّا بین یدیه من الموت الذریع،و الهلاک السریع،و انّه کیف یتردّد،والان قد تهدّمت رجلاه و مفاصله،و انّه کیف کان ینطق و قد اکل الدّود لسانه و کیف کان یضحک و قد اکل التراب اسنانه و کیف کان یدبّر لنفسه ما لا یحتاج الیه الی عشر سنین فی وقت لم یکن بینه و بین الموت الّا شهر،و هو غافل عمّا یراد به،حتی جاءه الموت فی وقت لم یحتسبه،فانکشف له صورة الملک،و قرع سمعه النداء،امّا بالجنة أو بالنّار،فعند ذلک ینظر فی نفسه انّه مثلهم،و غفلته کغفلتهم،و ستکون عاقبته کعاقبتهم ! !
و قد اسلفنا انّ من الضرورة ان تقوم من بعد عالمنا هذا نشأة اخری تقتضیه العدل لتجزی کلّ نفس بما کسبت من خیر حسن الثّواب و بما اقترفت من شرّ سوء العقاب،و انّ جحود ذلک العالم جحود لکل القیم،و المثل العلیا.
و انطلاقا من تلک الآیات الکریمه،و ما جاء به الانبیاء المرسلون،و الائمّة المعصومون،لم یبق شکّ و لا تردید فی معطیات الموت،و ما یستتبعه من اهوال و عقبات.
و فی القرآن الکریم آیات عظیمة یتبیّن منها اجر العاملین،و عذاب المجرمین تملأ الانسان عبودیه و زلفی و تمنحه القدرة علی مقاومة الذّنوب کما تتضّمن الاحادیث المأثورة ما یلفت النظر إلیها،کما هو فی کتاب (ثواب الاعمال و عقاب الاعمال) (1)نقرء فی القرآن:
«یَوْمَ یَأْتِ لاٰ تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ* فَأَمَّا الَّذِینَ شَقُوا فَفِی النّٰارِ لَهُمْ فِیهٰا زَفِیرٌ وَ شَهِیقٌ» (2).
«یَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِینَ إِلَی الرَّحْمٰنِ وَفْداً* وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِینَ إِلیٰ جَهَنَّمَ وِرْداً» (3).
«إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفٰاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ» (4).
«وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا وَجَدْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ کٰانَ الشَّیْطٰانُ یَدْعُوهُمْ إِلیٰ عَذٰابِ السَّعِیرِ» (5).
«إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذٰاباً مُهِیناً» (6).
«وَ مٰا أَمْوٰالُکُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُکُمْ بِالَّتِی تُقَرِّبُکُمْ عِنْدَنٰا زُلْفیٰ إِلاّٰ مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَأُولٰئِکَ لَهُمْ جَزٰاءُ الضِّعْفِ بِمٰا عَمِلُوا وَ هُمْ فِی الْغُرُفٰاتِ آمِنُونَ» (7).
«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ کٰانَتْ لَهُمْ جَنّٰاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً* خٰالِدِینَ فِیهٰا لاٰ یَبْغُونَ عَنْهٰا حِوَلاً» (1).
«وَ اصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» (2).
«لٰکِنِ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ أُولٰئِکَ لَهُمُ الْخَیْرٰاتُ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ* أَعَدَّ اللّٰهُ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» (3).
و من الندرة ان نستقصی سورة من سور القرآن و لم نجد فیها ما یرکز علی مبداء ثواب المحسنین و عقاب المسیئین.
و حیث لا تسع هذه المقدّمة ان نرد فیها آیات اخری یتعرّض هذه الحقیقة...فما اجدر بالقراء من ان یتمزّجوا بالقرآن،وان یتدبّروا آیاته وان لا یغفلوا عن العمل بها.
هدانا اللّٰه الی طاعته،و عصمنا عن معصیته.
و الحقیقة انّه لا یمکن التوّصل الی حقائق المعاد،و لا استثمار الاعتقاد به الا الترابط بالقرآن المجید،و التّطلع الی الاحادیث الّتی تجسّد مسیرة الانسان من اوّل مراحل الموت الی ساحة المحشر،من المحشر الی الوقوف علی ابواب الجنّة أو الجحیم.
فکان دأب الأنبیاء و الائمّة و الأولیاء فی صدد معالجتهم للمنحرفین ان یقیموا أودهم فی شخوصهم الی المبدء و المعاد،وان یعطوا علی ابعادهم بذلک عن التّهاون فی العبودیّة، و من التلوّث بالذنوب.
اذ من الممکن ان یستمع احد من النّاس الی آیة العمل فی قوله تعالی:
«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ* وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ» (1).
و یذعن الیها،و یستیقن بها،ثمّ یبتلی بالضعف بالعبودیّه و المتوفی المعصیة و الظلم و التجاوز و الخیانة.
فان الخوف من العذاب،و الامل بالثّواب فی سبیل نیل الرّحمة الالهیّة،و الفرار من غضب اللّٰه جناحان یطیر بهما العبد الی اللّٰه،و یستعین بهما فی الصعود الی مدارج الرقی و الکمال.
و إذا أجد لزاماً علی ان ابسط هذه الحقیقة فی هذه المقدّمة الیسیرة فاننی ادعوا القراء الی ممارسة سطور هذا الکتاب لمعرفة حرکة الانسان منذ رحیله من الدّنیا الی آخر منازل الآخرة و ما یعطی من اجراء و مکافاة.
1) (1)) -الزلزلة (99):7-8.
نزل القرآن الکریم:علی صدر الرسول الأکرم-منجّماً-طیلة ثلاثة و عشرین عاماً، و هو الکتاب الذی خطّط للمجتمع الإنسانی طریق الهدایة و التکامل،و تعهّده بالصیانة و الأمانة،کما شرّع له کلّ ما یتطلّبه من حاجات فردیة و اجتماعیة سواء بسواء.
و قد نزلت آیاته و سوره وفق مقتضیات الحیاة،و ما تصلحها من دساتیر و توجیهات تقیم فیها العدل،و تحقّق لها السعادة،فإنّ هذه الآیات و المعجزات قد ناشدت خصومها محاکاة هذا الإعجاز و معارضتها،الأمر الذی کشف عن عجزهم و استسلامهم أمام تحدّی القرآن و قاطعیّته،و بالتالی جلا عن عجزهم و عصبیّتهم تجاه حکومة القرآن و اعجازه.
و القرآن:هو المعجزة الإلهیة الخالدة التی جاء بها أعظم الرُّسل و أکرمهم و لذلک فإنّ النهوض بحقّه هو من أعظم الحقوق و أخطرها،کما أنّ إقامة سننه و واجباته هی من أخطر الفروض و الواجبات.
و القرآن:هو الکتاب الذی یصعد بالإنسانیة إلی أرفع مدارج الکمال،و یهدیها إلی سواء السبیل،و ینشد لها السعادة الأبدیّة،التی تمنحها العزّة و الرفعة،و تجنّبها الذلّ و الشفاء،و هو الکتاب الذی یغدق علی الإنسانیة کلّ معانی القدرة و المنعة فی مجالات حیاته المادیّة و المعنویّة.
و القرآن:هو الکتاب الذی یهدف-فی ذاته-إلی التصعید بالقوی العقلیة،و المواهب الفطریة إلی أفق الابداع و الابتکار،الأمر الذی یهدم فی روع الإنسان رواسب الخرافات و العادات الإجتماعیة السیّئة،و التقالید الموروثة البالیة،کما یهدف إلی دعم الروح
الإنسانیة فی إدراکاتها و تصوّراتها السماویة المجرّدة،و ما یرتبط بها من أسرار النفس و مزایاها.
و القرآن:هو الکتاب الذی تلوح فیه المبادرات العلمیة و الحضاریة التی تأخذ بالبشریة إلی المسیر الذی یتحوّل فیها جمیع إبداعاتها و إدراکاتها،کما یأخذ إلی استجلاء الأسرار و الکوامن التی کان یجهلها،إلی جانب أسرار التوحید المتمارجة فی هذه الخلیفة،و هکذا یأخذ بها هذا الکتاب إلی المبداء و المعاد،و إلی سائر الآیات الإلهیة فی براهینه و قصصه،و هدایاته و أنواره.
یقول الإمام الصادق علیه السلام:
القرآن هدی من الضلالة،و تبیان من العمی،و استقالة من العثرة،و نور من الظلمة،و ضیاء من الإحداث،و عصمة من الهلکة،و رشد من الغوایة،و بیان من الفتن،و بلاغ من الدنیا إلی الآخرة،و فیه کمال دینکم،و ما عدل أحد عن القرآن إلّا إلی النار (1).
و القرآن هو الکتاب الذی یخوض حقائق کثیرة مختلفة تمثّل الجانب الآخر من إعجازه،إذ یکشف الستار عن أسرار الخلیقة،کما یتمثّل فیه الجانب الآخر من إعجازه، و هو إعجاز الاسلوب،و النظم،و البلاغة،و هکذا یخوض الإخبار عن الغیب،و مستقبل العالم،و ما وراء الطبیعة،و العالم الأخری التی لم تصل المعرفة إلیها إلّا عن طریقه،کما یتمیّز القرآن بالتخطیط السویّ للحیاة البشریة المتأرجحة بما فیه من معالجة النوازع الوجودیة التی تنتابه فی عرض هذه الحیاة و طولها.
و کتاب:هذا مستواه،و هذا محتواه،کیف یوجد فیه أدنی اختلاف و هو وحی من اللّٰه یتحدّی بآیاته کلّ بلیغ و کلّ مبدع،بل و کلّ عبقری مفکِّر.
و حسبنا أن یعجز عن معارضته فی الاسلوب-فضلاً عن الحقائق-کلّ الأجیال المختلفة طیلة أربعة عشر قرناً.و حتّی الإنسان المعاصر،الذی شهد عصر العلم و الإبداع إنّما یرید
1) (1)) -کافی:600/2،کتاب فضل القرآن،حدیث 8؛بحار الانوار:89،26،باب 1،حدیث 28.
أن یستدرّ من القرآن الکریم حضارته و ثقافته،و فتوحاته العلمیة و الاجتماعیة المختلفة.
و الکتاب الذی بین أیدینا یجسّد لنا کلّ هذه النوااحی فی إعجاز القرآن بالمعاییر و الواقعیة،و لذلک فإنّی أناشد الباحثین و المحقّقین أن یتبیّنوا هذه الخطوط العلمیة،و هذه الحقائق الناصعة الأصلیة بالنظرة الدقیقة،و الإدراک النافذ.
و مؤلف هذا الکتاب هو الأستاذ المحقّق الحجّة الشیخ محمّد اللنکرانی«الفاضل»أحد الشخصیات العلمیة المرموقة فی الأوساط و الحوزات.
و قد ارتشفت من مناهل علمه طیلة الأیّام الدراسیّة التی قضیتها فی قم،مکّباً-عنده - علی دراسة الفقه و الأصول.و اذا أعتزّ أن أکون أصغر تلمیذ له فلا أجد فی نفسی من الأهلیّة أن أزن هذا الکتاب بمیزان معرفتی أو إعجابی،إلّا أنّ الباحثین و روّاد العلم هم الذین سوف یثمّنون هذا الکتاب،وهم یتبیّنون فیه المنهج العلمی العمیق،و الأصالة و الإبداع.
و قد مضی علی إعداد هذا الکتاب فترة من الزمن دون أن ینتهل من معینة روّاد العلم و المعرفة،و طلّاب القرآن،و فی مناسبة کریمة أسعدنی اللّٰه أن أحظی بلثم أنامله فی مدینة «یزد»و قد جری ذکر هذا الکتاب القیّم،فأولانی بالاطّلاع علیه و أجازنی بطبعه و إذاعته.
و ممّا یبعثنی علی الفخر و الاعتزاز أن أولی بهذه الخصیصة و النعمة العظمی فأسأله تعالی أن یوفّقنا-نحن المسلمین-إلی أن نسترشد معارف القرآن،و أن نقتدی بهداه،و أن نتّبع تعالیمه و توجیهاته.
کما أسأله تعالی أن ینشر علینا لواء الدین،و الجامعة العلمیة التی تقود العالم الإسلامی إلی عظمة القرآن و منعته،و إلی أتباع أهل البیت الأطهار،و التأسّی بهم،و الأخذ بسیرتهم.
وانّنی إذا أجد لزاماً علی أن انوّه عن التوجیهات التی أسداها فضیلة الکتاب الإسلامی الکبیر الاُستاذ السیّد مرتضی الحکمی:أجد لزاماً علی أن ازجی له الشکر علی ما اضطلع به من مراجعة الکتاب و تنسیقه و الإشراف علی إخراجه.
و اللّٰه أسأل أن یوفّقنا إلی ما یحبّ و یرضی،کما أسأله أن یقرن ذلک برضا إمامنا الغائب - عجّل اللّٰه تعالی فرجه-حامل القرآن و شریکه فی الهدایة و العدل و الإصلاح.