ghaemiyeh.com
سرشناسه : قاضی، احمد، ۱۳۱۴ -
عنوان و نام پدیدآور : عهد جانان/ مولف احمد قاضی.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۲۱۵ ص.
شابک : ۲۰۰۰۰ ریال : 978-964-973-208-4
وضعیت فهرست نویسی : فاپا (برونسپاری)
موضوع : شعر فارسی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : PIR۸۱۷۱ /الف۶۲۴ ع۹ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۸فا۱/۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۷۳۵۶۸۹
پیش گفتار
سپاس خدای را که به من آن توان را اعطا فرمود که مبادرت به تنظیم و چاپ مجموعه غزلیاتی بنمایم که به دور از حدیث نفس است؛ خواننده گرامی و ارجمند اشعاری که تقدیم حضورتان میشود حاصل دگرگونی حالات روحی حقیر است که ناخواسته بر زبانم جاری شده و بر صفحه کاغذ نقش شده است هر چند امکان اشتباه است که امید اغماض از خوانندگان ارجمند دارم. غزلیات در شش جلد با اسامی: 1 - عطش گمشده 2 - جرعه آخر 3 - سروِ روان 4 - عهد جانان 5 - نشان سحر 6 - سرودِ معرفت میباشد که کلاً ذکر و حمد بر درگاه حضرت دوست و خاصان بارگاه کبریایی ذات اقدس الهی میباشد.
نه بخود میروم به گفتن شعر
دیگری میبرد بفرمانم
در خاتمه از کلیه کسانی که در این امر مرا یاری کردهاند خالصانه تشکر مینمایم و پاداش آنها را از درگاه خداوند خواستارم.
کرمانشاه - بهار 1388 شمسی
احمد قاضی
تا کمند یار میگیرد مرا
هاله از اسرار میگیرد مرا
رهگذار دوست میجویم کنون
جلوه دلدار میگیرد مرا
از غمی میگریم و با چشم تر
دیده خونبار میگیرد مرا
ای مَه تابان به تابش همتی
این شبان تار میگیرد مرا
در خیالم بر امید و آرزو
ابری از پندار میگیرد مرا
بر ستیغ و قله آمال دل
آن گل رخسار میگیرد مرا
ای لب شیرین شکرخندی دگر
محنت سرشار میگیرد مرا
از چه گویم جان به جانان میرسد
زین سخن اقرار میگیرد مرا
صبح و ظهر و عصر و شام زندگی
دل چو احمد خوار میگیرد مرا
گفتی آخر بزدای غم رخسار مرا
تا که آزاد کنی جان گرفتار مرا
خواستم بوسه زنم بر دل بیدار زمان
که بجان میخرد اینسان دلِ غمخوار مرا
از کجا رمز سخن گفتن دل فهم کنم
کس نگفته است بما راز فسونکار مرا
نقش آیینه ایام برنگ دگر است
آهِ سرد است و بسی زردی رخسار مرا
سینه از آتش سوزان جدایی به شرر
درد جانسوز کشد بر سرِ این کار مرا
همدمی کن که بدلدار مگر دل برسد
آسمانِ رخِ او جلوه دیدار مرا
کاروانم برهِ مهر چنان در گذر است
کهگذاری دگر است در رهِ خونبار مرا
خامه لغزید در این صفحه به چندیدن هنرم
دست هوشیار زمان با گلِ بیخار مرا
جانِ احمد به سراسیمگی خویش خزید
چون ندیده است کسی جز دلِ بیدار مرا
بکار خویش گرفتم ندامت دل را
به سوی خویش نمودم قیامت دل را
شتاب آمده در دل بآب میبینم
بسیل اشک گشودم ندامت دل را
نشان ما همه شد از نشان قامت یار
بدان نشانه نهادم علامت دل را
به التفات نظر کن به خیل درویشان
بیک خیال مسوزان کرامت دل را
ز خون دل چو گرفتم بهای آزادی
بفهم خویش ستودم شهامت دل را
چو سرو قامتی، اینجا خمیده را بنگر
به سرو ناز کشم ناز قامت دل را
دلی به رهرو عاشق بهانه گر گیرد
گمان به عقل ندارم سلامت دل را
ندا ز مهلکه میگوید این نوای غروب
بشرط عقل نگیرم وخامت دل را
دل از نهایت مقصود میرسد احمد
بجان خویش دهم من غرامت دل را
ای دل افسرده مکن جان مرا
تا نگیرد غمت امکان مرا
مستی از راحتی هر دو جهان
زده پیمانه پیمان مرا
کام شیرین به تمنای دلم
مرحمت کرده جانان مرا
جان به تدبیر گل عشق تو زد
سر شوریده سامان مرا
به مسیحا نفسم زنده کند
گل خونین گلستان مرا
غمم از دامن جان برگیرد
شوق برچیدن دامان مرا
آب حیوان چو بجویم زلبت
زنده دارد چمن جان مرا
دل غافل شده راه دراز
میگشاید ره ایمان مرا
ارمغان داده به احمد همه جا
گوهر چشم پشیمان مرا
زبان شیرینتر از نی نیست جان را
ز نی بگشا زبانِ عارفان را
شتابی نیست از غم چون گریزم
ز دلداران جدایی نیست آن را
بدل آرامش از طوفان چه جویی
به طوفان میگشایم بادبان را
رها کن تن که جان آزاد گردد
بچشم کودکی بینی جهان را
ز راز خفته ما را سینه پر درد
گرش گویم بسوزاند زبان را
خطا گفتن خطا بشنودنی هست
چو آه سرد گیرد آسمان را
به دل تنگی جوانی را میازار
سرِ پر شور میزیبد جوان را
لعاب خلق خوش زن تلخی جان
نگیرد موج سختی شادمان را
ستاره میدرخشد شب چه خواند
سرودِ تیرگی این داستان را
زمین از اشک گلگون است دانی
وداع آخرین از ساربان را
ز احمد جز تکاپویی نبینی
چو شوید اشک شوقش دلستان را
غمت آسوده کند دیده گریان شده را
به ندامت کشد آخر دل حیران شده را
گر بگویم که سرانگشت نمای تو شدم
که بدین باورم آورده غم جان شده را
من و شیدایی و رسوایی تنهایی دل
از چه شویم گهر چشم پشیمان شده را
به سخن دانی و خوش خوانی و قول و غزلم
سر شوریده چه داند غم پنهان شده را
آخر ای باد صبا دل شکنان را تو بگو
که مرنجان دل بیتاب پریشان شده را
در نوا بلبل آشفته این بام و درم
کاندر این بند و قفس آمده زندان شده را
دردم از پرده برون گر شود از دیده غم
در گلو میشکند ناله افغان شده را
شب تاریک و دل منقلب از دور زمان
بچه سان بگذرد آخر، یَم طوفان شده را
دل احمد اگر از آتش غم سوزان است
چه کند با که بگوید سر عصیان شده را
باغبانا آن گل پژمرده را
آب رحمت ده دل افسرده را
شادی از دل میرود عیسای ما
زندگی بخشا محبّت مرده را
یوسف از کنعان نمیگیرد قرار
تهمت دیگر مزن آن خورده را
خرمی برچیده از باغ و چمن
غم بآتش میکشد آزرده را
گر مرا خود آیتی بر سر رسد
یک بآخر میبرد بشمرده را
شیوه ما رمز دلداری بوَد
خاصّه در میزان طاقت برده را
با سرشک احمدش آبی بده
باغبانا آن گل پژمرده را
در غرور خویش میجویم دلِ دیوانه را
تا مگر آسوده سازم مردمِ فرزانه را
عشق را در نینوای قلبها پیدا کنم
داغ را از لاله بر کف مینهم پیمانه را
خاک پای دوست را با دیده میروبم بجان
بالِ پروازی گشایم این حریم لانه را
دردها و نالهها را در سراشیب اجل
میگذارم تا بجویم گوهر یکدانه را
ساربانا عمرهای در گذر آهسته ران
کین سفر بی بازگشتم گم کند کاشانه را
سوختم این انزوای مردم نامهربان
مهربانی قصه شد این نامه افسانه را
کس در این ویرانه آهنگ اقامت کی کند
گر دلی شادان کنی آباد سازی خانه را
خرمنی در آتش بیداد میسوزد ولی
کی به ناکامی کشد این شعله هر پروانه را
با دل احمد نوای شوق دیگر ساز کن
همرهی کن تا به بندش در کشم دیوانه را
با بهاران میتوان پیمان دیگر بست اینجا
عهد دیرین هم به میثاق دگر نشکست اینجا
با بهاران میتوان شیرین نوای عشق سر داد
باز در شور و نوا بار دگر شد مست اینجا
با بهاران میتوان باب خلوص دل گشودن
بندهای هر جدایی را ز دل بگسست اینجا
با بهاران میتوان در کومههای جان سفر کرد
نا امیدی را به عمق خانه دل خَست اینجا
با بهاران میتوان بر لالهها داغی دگر زد
میتوان بگرفت صدها گل بکف یا دست اینجا
با بهاران میتوان پرواز را آغاز کردن
هر طرف بیخوفها در ماوراها جَست اینجا
ما به میثاق قدیم و عهد دیرین پای بندیم
گرچه احمد میتوان پیمان دیگر بست اینجا
وای از این رهگذرانِ خطا
نیش زنانی بزبانِ خطا
وای بر این مردم فرسوده دل
راهزنیها به عیان خطا
یک گره از کار کسی وا نشد
از کف این نکته زنانِ خطا
دوختنی نیست در این قوم و بل
پاره کند دل به سنانِ خطا
صاعقه خانه بر انداز غم
شب زده تیر نشانِ خطا
شعله زنِ آتش بیدادها
از دلِ هر فعل نهان خطا
صورتِ ابلیسِ زیانکاره را
جلوه دمد با سر و جانِ خطا
گر سخنی بر لبش آید یقین
میکشدش تا بزمانِ خطا
راهِ خطا را بگزیدن عبث
درس خطا هم به بیان خطا
نادر دوران جهالت چنین
آمده در شوق گمانِ خطا
بر لب احمد سخن دیگر است
گر بکف آری تو عنان خطا
نه دل دارم نه دلداری دریغا
چه سازم زین گرفتاری دریغا
شب هجران او بر جانم آمد
دریغ از یار غمخواری دریغا
رخم از اشک میشویم که شاید
نگیرد ابر پنداری دریغا
چو ماه شوکت عالم فروزت
نتابد بر دل انواری دریغا
نگارا مهلتی ما را مسوزان
شرر بر جان چو میباری دریغا
درخت کوهسار مهربانی
ز بیمهری شدم خاری دریغا
پرستوهای شورانگیز عاشق
به دردی دیده آزاری دریغا
زمان را بیگل رویی گرفتم
بدین آشفته بازاری دریغا
نه ما را میشناسد شوق احمد
دریغ از فصل بیداری دریغا
خویش را گم کردم آنگه، یار پیدا شد بما
دل که در پرواز آمد مست و شیدا شد بما
رسم عاشق در نیاز از یار موجی سرکش است
دانه اشکی که باز آمد چو دریا شد بما
خاک در دامن، گلِ سرخی به داغی پرورید
داغهایش قصههای بس فریبا شد بما
سرو را با قامت رعنا بخون آغشتهاند
از غمِ سروِ خمیده درد ایما شد بما
کاروان گم کردهایم در دامن هر شوره زار
تلخ کامیهای ما زین راه سودا شد بما
راستیها در نوای هر دل آزرده است
آسمان از راستی در ماجراها شد بما
صبر را در خانه دل روزگار آورده است
میوه شیرین صبرم در سراپا شد بما
خنده از لطف سحر با شوقها همره شده است
در صفای دوست از دل خنده پیدا شد بما
کار احمد را بدست آشنا بسپردهایم
او سراپا از وفا در شوق معنا شد بما
وای بر حال دلم گر نرسد یار بما
چه کند دیده که بیند رخ غمخوار بما
مست میخانه حیرانی خوبان شده است
آنکه بگشوده در خانه خمّار بما
بر دل آزار نگیرم به تمنای تو من
سر شوریده کجا و سر آزار بما
چشم بیمار وش نرگس آن عربده جو
به نگه دیده کند یکسره خونبار بما
ره کجا میبرم آخر بجز از کوی تو من
که چهها میکشم از غمزه دلدار بما
نکنم گر به زمستانِ غمت ناله بدین
که سحر میرسد از یمن شب تار بما
غم به غمخانه دل خانه گرفته است چنین
تا گرفتاری ما را کند انکار بما
صبرم از دامن مهرت به کمند تو فتد
چو بدام آمده را کرده گرفتار بما
غزل احمد و هنگامه این دلشدگان
میکند عشق تو را در سخن اقرار بما
کی خیال است گل باور ما
شعله از عشق برد پیکر ما
دامن دوست بکف تا که بود
سایه دوست شود افسر ما
مگر ای بخت بما رو تو کنی
تا نهد دست وفا بر سر ما
چهره بر خاک درش میسایم
سرمه شد خاک به چشمتر ما
با بهاران و گل و سبزه ببین
شوق را در همه بام و در ما
دل بفریادگری آمده است
تا بشوید غم این دفتر ما
موج این بحر بآسوده دلی
بکران مینهد آن گوهر ما
یار با ماست به هر آتش و دل
شادمان است به خاکستر ما
درد دل را بگشاییم اگر
میزند شعله به دور و بر ما
باز احمد سپر اوج بلاست
تا بدین نکته شود یاور ما
با من به سوی برکه پر آبِ دل بیا
ای چشم دل سیاه به مهتاب دل بیا
غوغای زندگی است درین کومه پر طرب
ای جان بشوقِ خویش بگرداب دل بیا
سرتاسر وجود من از عشق پر کنی
ای اشک پر خروش چو عناب دل بیا
شمعی اگر تو نور فشان جانِ پاک دل
وانگه در این دیار به ابواب دل بیا
شور آفرین نشانه خود بر جهان بریز
تا بشکنی تو غم برِ سیلاب دل بیا
آرایش جمالِ تو در منتهای دل
یعنی ز مهرِ بر سر بیتاب دل بیا
احمد خیال روی تو را میکشد بجان
یک شب چو سیل اشک تو در خواب دل بیا
پرده از خاک به رسوایی ما
بکش ای مایه سودایی ما
لبِ خاموش و به غم خانه دل
شده پنهان غم تنهایی ما
مرغی اندر قفسی مرده کنون
چه کند این سر شیدایی ما
نمِ اشکی که بدین دیده دَود
خود نشانی است ز بینایی ما
تا نگویی سخن از عقل و خرد
به جنون آمده لیلایی ما
چه کنم با تنِ رنجور و خزان
ز فنا سر زده برنایی ما
رنگ رخسار گواهی دهدم
راز پنهان شده پیدایی ما
آخرین لحظه و صد گونه عتاب
دل بشکسته به لب خایی ما
چو بهاران برسد میبیند
که خزان گشته گل آرایی ما
تا بدامان ندامت برسم
دست ما گیر به رسوایی ما
دلِ آزرده و آشفته سری
زده احمد به من و مایی ما
از زمان نالیدنی مانده است در دلهای ما
حزن میگیرد غمینتر این دل از آوای ما
تیر ماتم زای حرمان از پرِ پیکان گذشت
غرقه خون را فرصتی دیگر دهد لیلای ما
پای لغزانم بهر سودا ز خود فرسوده بود
بر بلندای جهان لغزنده آمد جای ما
دست خوبان از محبّت بر سرِ یاران رسید
سنگ محنت گر زند اینگونه غم بر پای ما
من شتاب زندگی را بیمحابا دیدهام
زندگی درد است و درمان است در شولای ما
مست بودن کار عاقل نیست اندر کوره ره
لذتِ سرمستی از مهر است در صهبای ما
خنده رویان را مجال خلق تنگی کی بود
موج شادی چون شود بیمدعی همتای ما
شرم را چون ژاله بر چهرم زمان افکنده است
آسمانم گر نبارد ناله گیرد نای ما
شعر احمد زین غزلها شور و حالی تازه زد
نوشدارویی بزخمِ ماست در غمهای ما
بکش نازِ دل بشکسته ما
که آرامی دهد بر خسته ما
چو میسوزد به سوزش آشیانم
چه غم از رشتههای بسته ما
نه آرامی نه همدردی نه مهری
ز مهر و ماه غم وابسته ما
سراب آرزوها بیخروش است
بدین پژمرده شد جان رسته ما
خرامان تار و پودی دیگرم زن
ز تارِ آسمان بگسسته ما
برنگ و بویم آور گر ز اشکم
رخ از رنگ زمان بر شسته ما
ز احمد میگریزد آشنایی
که پر پر میکند گل دسته ما
نکتهها هست و نگویید ز شیدایی ما
هر سخن رفت عیان شد غم پیدایی ما
ماه تابید و گل از دامن مهتاب دمید
با نگاهی غم دل گفت ز سودایی ما
هر که او ناله جانسوز برآرد به ندا
دردِ دل گوید و آید به هم آوایی ما
صبح خندید و شب از خویش برون رفت ز دل
که ز بیداد شب آورده غم غایی ما
این گلِ لاله بداغی که برخساره زدیم
با شقایق شده همراه به تنهایی ما
نفس باد بهار است عبث چون گذرد
که رها میشود آخر گل یغمایی ما
تا بشوییم ز خود رنگ ریاهای زمان
نقش نسیان بزن ای دل بسراپایی ما
خواب غفلت همه در قالب ذلّت بنهید
وقت بیداری ما مانده بشیدایی ما
نزد احمد سخن عشق بهاء دارد و بس
که در این مرحله نقش است غم آرایی ما
فصل پیری با که گویم دردهای بیدوا
دردهای بیدوای بیدوای بیدوا
فصل پیری دردِ دلها آتشی سوزنده است
قصه چون گویم ز دردِ ماجرای بیدوا
فصل پیری قصهها افزونتر از افزون شود
آسمان غم گرفته در نمای بیدوا
فصل پیری گلشن جان در خزانها میرود
هر چمن پژمرده گردد پا بپای بیدوا
فصل پیری خاطرات تلخ و شیرین پیش او
میتراود خنده گه در های های بیدوا
فصل پیری رنگ مهر و آشتی بیرنگی است
هر ندایی نالههای بیصدای بیدوا
فصل پیری مهربانیها بهایش اندک است
سرفهها در سرفهها بر راستای بیدوا
پرده پیری شبستان امل پوشیده است
کی کسی جوید نشانی زین سرای بیدوا
شهد نوشین تلختر از زهر در پیرانه سر
قصر ویران امل بیمحتوای بیدوا
سرو را هرگز برنگ زرد کس گیرد بکف
فصل پیری سروِ پژمرده، جدای بیدوا
فصل پیری احمد آهنگ سفر بیبازگشت
درد پیری نالهای یکسر عزای بیدوا
گوش ما خود آشنای رازها
غم نمایان میکند آوازها
در نیازم نازها سر میکشد
میبرد جان را بقید نازها
در پر رنگین مرغان چمن
چشم میبیند نشان بازها
دل نمیسازد بدین ماتم سرا
سوز را گیرد ز دیگر سازها
آفرین زان تیغ کاو ببریدهاند
زین خداوندان حرص و آزها
همت مردان حقّ در روزگار
بر ملا آرد بسی اعجازها
دام را و دانه گسترده دل
تا بگیرد این پر از پروازها
موج طوفانم نه در آرامشم
در فغانم داده این غمازها
عقده دل کی گشاید جان ما
احمد از همراهی همرازها
زمان خوابیده در غوغای جانها
هراسان جان شود در پای جانها
زمین با کسوت خون آشنا شد
که هر دم تر شود همتای جانها
ز کودک پیر مرد و هم جوانان
کسی را جان نشد معنای جانها
رها شد وصف جان در عرف عالم
جدا شد از خطا پروای جانها
بداغ ننگ شد آلوده تاریخ
زبانها مرده در آوای جانها
هزاران نوگلِ پژمرده آنجاست
که در خوابند بیلالای جانها
به نای بیکسی صد ناله آمد
به ماتمها چنین در نای جانها
دل بشکسته نالد بیمحابا
چو بیند چشم خون پالای جانها
زبان قاصر بدین خوننامه گفتن
ز احمد خامه شد گویای جانها
دلم خوشه چین گلِ گلستانها
دو چشمم بدنبال آرامِ جانها
مرا چشم مستی به مستی کشانده
که دل میرود سوی روشن روانها
شتاب دل من همآوای جانم
بگیرد فروغ از دل آسمانها
ستاره ز دریا نشانم بدامن
چو دریا بموجی رسد بر کرانها
بسوزم که فریاد خونین سرانم
که در شعله گیرد زمان از زبانها
شکوفایی غنچههای لبم را
بشوقی زنم بر رخِ دلستانها
بدین دلفریبی چه شویم به اشکش
چو محمل نشینان این کاروانها
خروش دلم مایه از درد دارد
بهارا چه سازم بجور خزانها
سرود زبانی بآوای حزنم
ز احمد که خواهد سرودِ جوانها
خطِ پایان است و عالم چون حباب
گاه گاهش دیده بیند در نقاب
خطِ پایان است و آتش پر شرار
تا بسوزد لحظهها را در شتاب
خطِ پایان است و بس ره مانده است
شور بختیهای ما هم بیجواب
خطِ پایان است و در هنگامهها
قلّههای آرزوها نقش آب
خطِ پایان است و آغازی دگر
شعلههای تازه در جان بیحساب
خطِ پایان است و در وهم و خیال
ره به تاریکی زند خطِ شهاب
خطِ پایان است و در معنای عشق
دل بدرد خویشتن در پیچ و تاب
خطِ پایان است و در شولای غم
جان هراسان بر سریر التهاب
خطِ پایان است و سوی احمد میکشد
سایههای بینمای انتخاب
رمز دلدادگی از عشوه دلدار طلب
داد غمگینی ما را ز لب یار طلب
هر دم از جان طلبم مژده دیدار ترا
به خیال آمده را لذّت پندار طلب
کم و بیشم ز جهان زاده فکر عبثی
گل اندیشه ما در دل گلزار طلب
کام شیرینم اگر کشته ز غم کوهکنم
ز دل سنگ گنهکار، تو اقرار طلب
فتنهها دیدم از آن نرگس فتان همه جا
مستی از سر چو رود خانه خمّار طلب
بیجمالت هوسی ریشه جان میسوزد
گوهر اشک من از دیده خونبار طلب
پیک آرام ده از یار شبی گر برسد
شادی یک شبه را از دل بیمار طلب
تا شب چشم تو از دیده دل جلوه کند
مَه آفاق جهان بر دل غمخوار طلب
احمد از یار اگر میطلبد مستی جان
سر ما را بسرافرازی کهسار طلب
قصههای ناتمام روزگاران بر لب است
قصه دیو و پری با نامداران بر لب است
کوه و دشت و هفت خوان و رستم و رویینه تن
بزم کاووس و غرور تک سواران بر لب است
شیهه اسبان و روز رزم آن نام آوران
موجها از بیکرانها بر کناران بر لب است
قصهها دارم من از دوران خاتون سبا
قصه سیمرغ و زال و کوهساران بر لب است
هر طرف هنگامه جادوگران دل سیاه
هر طرف اسرار قاف و چاهِ ماران بر لب است
بس حکایتهای نغز روزگاران کهن
بر سبیل قصههای رهسپاران بر لب است
قصه شهزاد و ظلم دیوهای بدگمان
در بلندای زمان با رهگذاران بر لب است
بوسه شیطان و مار دوش ضحاکان بسی
کاوه آهنگر و آن مغز خواران بر لب است
قصه نوش آفرین و چشمههای بیستون
نقش شیرین و گلِ امیدواران بر لب است
جوی شیر و رهگذار گلههای شیرده
داستان دیدههای دل خماران بر لب است
در دل صحرای عرفان قیس تا آواره شد
چشم لیلا عشق مجنون تا مزاران بر لب است
وامق و عذرا به کوی عشق خود والاترند
قصههای اوج عرفان در مداران بر لب است
تا سکندر چشمه آب حیاتش شد نهان
قصه او در قرار بیقراران بر لب است
جنگل انبوه و شیر و ببر گرگ و لاشخوار
غارها و چشمههای این دیاران بر لب است
شهر دیوان بینشان در ماجرا و قصهها
قصه دیو و پری در بیشه زاران بر لب است
خاکساران را مجال چون و چند کار نیست
هر روایت در مذاق غمگساران بر لب است
هیچکس بیادعایی دلبری از ما نکرد
قصه گوییهای ما از نابکاران بر لب است
زندگی هم قصهای چون قصههای دیگر است
گاه سخت و گاه آسان زرنگاران بر لب است
بیقراریهای دل در انتظاران جلوه زد
قصههای انتظارِ جمع یاران بر لب است
کاش بر لب بود آن شیرین حکایتهای دل
قصههای دردهای بیشماران بر لب است
قصههای ناتمام ما بلب احمد نشست
از زبانم قصههای خون عذاران بر لب است
کاروان میگذرد همره و همراه کجاست
آنکه ما را همه جا بوده دل آگاه کجاست
ره بپوییم که خاکستر گرمی ز نشان
از دل حادثههای گه و بیگاه کجاست
شوق از عاطفهها نکته باریک زند
گر بگوییم ره اینست مگو چاه کجاست
ره بدل چون سپرم همرهِ تاریک دلان
ره دراز است مرا پرتو آن ماه کجاست
زندگی با همه خوبی بجز از محنت نیست
آنکه آسوده کند زمزمه دلخواه کجاست
جان به تدبیر دل از ساحل غم ساده گذشت
نقطهای هست ولی محور جانکاه کجاست
شهد شیرین وصالی چو کسی یک سره برد
همه گویند که این شوکت در جاه کجاست
بر کرامت نگر اَر لایق دل آمدهای
دل که خونین شده پس شاهد اکراه کجاست
جان احمد چو گرفته است گلِ قامت یار
تا سحر ناله زند همدل و همراه کجاست
بشتاب که دل بیتو نماینده درد است
اندر خم هر حادثه با ناله سرد است
دلشادی ما با تو و دل بیتو غمین است
هجران غمت با همگان بین که چه کرد است
آسوده گرفتیم بسودا سر و جان را
خاموش نشستیم بدین چهره که زرد است
یک جلوه دو صد غمزده را چاره نماید
در جلوه نشین گر به غمت سیل نبرد است
ما را به غریبی بنشسته است غباری
بر چهر جهان از همه سو حاصل گرد است
دردی است بجانم که نهانش نتوانم
هر سو نگرم از دگرانم همه درد است
احمد خبری از نظری سوی دل آمد
جان را خبر از هدهد آفاق نورد است
در شعله در افتادن ما حاصل درد است
با آه به لب آمده شب ناله سرد است
درد است که با زخم درون همسفری کرد
رنج است که همدوش زمان لایق مرد است
تکرار مکن واژه بیمایگی ما
رخساره درین کار خراشیده و زرد است
خونین کفنان رهرو راهند به تعجیل
بی سر شدن انگیزه آغاز نبرد است
با چشم فرو بسته چه بینی به نگاهی
آن دیده نبیند که بی آلوده به گرد است
با بال و پر سوخته بر خاک نشستیم
چون مرغ که بیحوصله آفاق نَوَرد است
احمد ز وفا بار جفاها بکشیده است
هرچند که زین مرحله آلوده درد است
غروبِ غمزدهام در نگاهِ غمبار است
کنایتی است که ما را غمین دل زار است
به انجماد نهادیم هر چه در دل بود
خمارِ باده بسودای چشم بیمار است
خزان به غارت گلهای باغ دست آزید
شتاب رهرو در غمِ گرفتار است
نگفتهایم و نگویم حال دل با کس
کجا رود دل خونین که وصف خونبار است
سراب و درد فریبم نشانههای غم است
نه دل جدا ز غم است و نه یار غمخوار است
نهادهایم به پیمان خویش این جان را
بشوق و شور درآ دل که گرم بازار است
قرار رفته ز دل بی قراریم کافی است
شکوهِ شعر مرا در جمالِ دلدار است
صدای پای تو از التهاب میجویم
که چشم مانده بره بیشکیب بیدار است
مرا زمانه ز احمد ترانهها گوید
که دردِ عشق نهان از نشان و آثار است
نه گرفتاری ما را سخن از پندار است
چشمها در ره و از شوق دلم بیدار است
مرکب رهگذرم ره سپرد در همه حال
سالها ره سپرد رهسپرِ اعصار است
تا که بستیم دهان لفظ فرومایه شکفت
وای بر حال دلم درد کشی بیمار است
دست ما را ز محبّت نه کسی میفشرد
هر که آشفته سری پیشه کند خونبار است
پشتِ ما را دگر این بار ز طاقت بگرفت
بار محنت همه جا بر همه کس آزار است
زندگی آیینه داری ز صفا میطلبد
دست دل پاک ببین پاک کن زنگار است
سرّ پنهان برِ اغیار فرومایه مبر
که بهر جا سخن از غیر شود اسرار است
بر دلم مانده که با یار دمی بنشینم
گرچه بر دیده دل جلوه گرِ دلدار است
بیتو احمد نرود در رهِ سودایی دل
سروِ آزاده نشاندار رخِ دلدار است
سخن به قامت دل گو که دل علمدار است
به نقد جان بستان آنچه دل خریدار است
مکان امن جهانی بگرد خانه اوست
چو هر که سالک ره شد بدل گرفتار است
اذانِ پنجم و شوق دوباره ما را هست
دعای نیمه شبان رمزِ فاش اسرار است
دلا بسوز که این کار صادقانه تو
انیس و همدم هر دیدگان خونبار است
مگر به حشر کشم دامنِ دل از کف دوست
که هر کجای روی دل کمند دلدار است
بیا که تا گله از لب گشایمت به شبی
چو هر نماز نیازش به چشم بیمار است
خلوص آدم خاکی بشرط عشق بُود
گرم بخویش گذارند جان بآزار است
مرادِ خود بستان در خمار و بیخبری
که مرد مست گروگان دست خمّار است
دلِ شکسته احمد عبث به سخره مگیر
که در شتاب بیانش به سوی گلزار است
از سرا پرده جان خاطرهها بیشتر است
هرچه گفتند ز غم خاطرِ ما بیشتر است
صحبت از غم چه کنم کین غمِ هر روزه ماست
از زمین تا به سما این همه جا بیشتر است
تا گل پرپر این باغ بدست غم توست
بر دل غمزدهام رسم وفا بیشتر است
نفس اماره بآتش کشد آخر دل خون
کید شیطان بدل از ریب و ریا بیشتر است
سرو نالید تهی دستی عالم برِ ماست
گرچه آزادگی از عمق صفا بیشتر است
لعل از نقش دلِ ماست که رنگین شده است
ورنه بیجاده ز سنگی به بها بیشتر است
داد بستان چو بفریاد کسی میطلبد
قدر فریادرس از مرد ندا بیشتر است
دامن دوست گرفتم که بخون غرقه شدم
دست بر دامن و دلها بدعا بیشتر است
مهر تابید که در چشمه خورشید رویم
نور بیداریاش از اوج سما بیشتر است
من بدرگاه تو ای دادگر عالم کوْن
داد خواهم که عطایت به سخا بیشتر است
شوق احمد چو در این راه دو چندان شده است
چشم امید بدان در به لقا بیشتر است
دل به غم دادن ما از همگان بیشتر است
هر که دیدیم در این مرحله درویشتر است
درد بیگانگیام مانده به هر خاطرهای
گرچه بیگانه به دلجویی ما خویشتر است
زخم جانسوز فراق است که ما را کُشد آن
از دل آسوده کجاییم که دل ریشتر است
تا ملامت گر دهرم به سخن طعنه زند
هر کلامی بمن از جانب او نیشتر است
من اشارت بسرا پا ز کسی مینگرم
که محبّت به سراپرده او بیشتر است
کوسِ مردی به محالات مزن بر دلِ دوست
ورنه نامرد به هر مرتبه بد کیشتر است
فکر جان سوختن احمدم آمد بزبان
دیدم از دردکشان عاقبت اندیشتر است
کسی که برغم دل بر جفای مجبور است
دلش ز تشنگی روزگار مخمور است
به کاروان جوانی نمیرسد دل ما
که راهِ رفته او سالها ز ما دور است
به شوق جان من آخر عنایتی یاران
گرم ز دست رود دل صبور معذور است
تو ای ترانه شادی که بر لبم بودی
به خاطرات دلم ناله کن که مشهور است
غرور رفته ز کف در مثال غمزدگان
حکایتی است که در پردهها و مستور است
چو اتفاق بدین گردش زمانه کنی
زمانه نیز بدین اتفاق مشکور است
به شب بهانه مکن تا شهاب دل داری
به سیر نور رهِ مه گرفته منظور است
ز چشم خویش مرا انتظارها بوده است
دلم فسانه نخوانی که آیتم نور است
چو سوی دشت امل لالهها بداغ آید
بجان خسته شرر میزند که محصور است
به سوز و ساز دلم دست کین نظر چه کند
که چشم بیخردان در میان ما کور است
چه نالهها که نوشتم ز خون دل احمد
که حقّ همیشه به باطل زبان منصور است
ز شب کناره کنم تا سحر هم آواز است
بهار آمده از ره به سوی ما باز است
نگاه نرگسم آغاز فصل شادیهاست
به گونههای شقایق ز داغها ناز است
غریب در گذر از کوچهها دوباره گذشت
به نیلبک چه نوازد که سوز در ساز است
بیا که بار دگر عهد خویش بر بندیم
که این نشانه به میخانههای در راز است
دلم به نیمه رهِ زندگی جدا نروی
چو هر زمان خطرِ دیگری به پرواز است
مرا ز موج مترسان که من بساحل غم
بدان امید نشستم که کوی اعجاز است
خمار در سر ما باده دگر خواهد
که این کبوتر وحشی شکار آن باز است
مراد خود بستان از مراد عالم دل
که هر مرید به تدبیر دل در آواز است
نه گفتهایم به احمد ترانه ساز که ای
چو او بهانه بگیرد زمانه، غمّاز است
گر بدل سوختنم میل کند یار خوش است
گر شود این دلِ دیوانه گرفتار خوش است
هر که آسوده نشیند به تمنا نرسد
شوق و پندار دل از دیده بیمار خوش است
کی جدا دل شود از دوست که خونین دل ما
سود و سرمایه او از برِ دلدار خوش است
ناز را دردِ دلِ ما به نیاز آورده است
ناز خوبان همه جا جلوه به اسرار خوش است
صبر ما بیرخ او شهره آفاق بود
رمز شیرین سخنش از دلِ غمخوار خوش است
دل، مپندار که بیرخصت جانانه روم
هرچه افزون شودم درد از آن یار خوش است
خواب راحت نه بدین دیده دور از رخ اوست
شب دراز است مرا دیده بیدار خوش است
همرهی کن که ز دلدار بگیرم خبری
ورنه جان غمزده در خانه خمّار خوش است
جان احمد بخدا بیرخِ او افسرده است
نظر دلشدگان بر گلِ رخسار خوش است
رویشی از باغ دل بر یاد ماست
خاطری از یادها دلشاد ماست
رویش سروِ جوانیهای جان
از سرور زندگی آزاد ماست
نقش این آیینه از آن چهره است
شاخهای از ریشه بنیاد ماست
از بهار و سبزهزار عاشقی
شهد شیرین از دلِ فرهاد ماست
در سفر بر کهکشان مهرها
مهرجوییها ز توش و زاد ماست
مردی آموزان دشت راستی
نکتهای از قصههای راد ماست
از علی یاری طلب کان مرد عشق
جلوههایش در جهان امداد ماست
مرد بودن سادهاندیشی نشد
سادهاندیشی غمِ بیداد ماست
شعر اوج دادخواهیهای دل
دادخواهیهای دل فریاد ماست
هر گلی در بیشه زاران خرم است
عشق هم در نوبهاران خرم است
شب چراغ دیده از باران دل
همچو اشک شوق یاران خرم است
برگهای معرفت در جانِ ما
ره به درویشی سپاران خرم است
باده مهر از وفا در جام جان
دیدهها را زان خماران خرم است
با صبا همراز بودن در سحر
هر دعا در بیقراران خرم است
در ستیغ کوهها از آسمان
کهکشان را در مداران خرم است
سرو را سر سبزی از آغاز بود
تا به آخر جلوه داران خرم است
پیک شادیها چو از ره میرسد
با شکوهِ کوهساران خرم است
دیده احمد بشوق انتظار
چون بهار لاله زاران خرم است
دانه مهر بدشتِ دل ماست
آنچه بیخار نشد حاصل ماست
هرچه گفتیم جوابی نرسید
دلِ دیوانه عجب غافل ماست
زندگی قصهگری میطلبد
گرچه صد ریشه او در گلِ ماست
درّ پنهان شده در عمق وجود
موج آسیمه سرش ساحل ماست
همدمِ سیم و زرم یاد نکرد
مصلحت دید و دلش مایل ماست
یار پنهان ز دل و دیده چو شد
جان بفریاد که این مشگلِ ماست
باب هر مرحمتی وا چو شود
قسمتی از برِ آن شامل ماست
نگشودیم بکس عقده دل
گله یار ز دستِ دل ماست
سوی آن قافله احمد برود
که به تدبیر دلش مقبل ماست
هر که در خلوت شبهای دراز غم ماست
با دل سوخته چون شمع نیاز غم ماست
تا دل ماست که هر گوشه غمی میطلبد
در پر سوختهاش سوز و گداز غم ماست
باور از دیده نداریم که غیر از رخ دوست
سوی دیگر نگرد گرچه به راز غم ماست
لالهها را که به داغ سر شوریده زدیم
شاهد قامت خونین نماز غم ماست
ما کجا و سخن یاوه این مدعیان
که سخنها همه بر سوی فراز غم ماست
بیدل افتادن از این شهر غریبانه چه شد
جز بدان قصه که در ناله ساز غم ماست
عاقلان جز سخن نغز بما کی سپرند
داغشان نقطه تأثیر بناز غم ماست
دست گیرید شقایق که ز هر داغ از آن
شرط آزادگی روح نواز غم ماست
دیده احمد به بهاران نظری کرد و نگفت
فصل آسودگی از عمرِ دراز غم ماست
کوچ آغاز گر فصل دگر از غمِ ماست
راهِ پر دغدغه خوف و خطر از غمِ ماست
رفتن آغاز دگر دارد و از خوشه اشک
افق حادثههایش به نظر از غمِ ماست
در خزانی که ز ره میرسد آسوده بمان
تا بدانی که دل پر ز شرر از غمِ ماست
شعر غمبار به آهستگی از غم گذرد
دفتر آخرش از فصل سمر از غمِ ماست
سخنی از لب ما باوری از دل شنود
تا ببینند که خونینه بصر از غمِ ماست
دل آزرده ما راه بجایی نبرد
چون که آشفته و آسیمه بسر از غمِ ماست
شوق احمد ز تکاپوی نشان میطلبد
تا خزان را سرِ آغاز دگر از غمِ ماست
زندگی آیینه دار راهِ در فرجامِ ماست
زندگی بد نامی و فرّ و شکوه نام ماست
زندگی فردا و سودا و زیان و سود ما
زندگی هم پختگی هم در خیال خام ماست
زندگی در واژه شور آفرینش زندگی است
زندگی را در عبارت ابتدا، انجامِ ماست
ساختن یا سوختن در شعلههای زندگی
زندگی در شهد یا خونابه خوردن جامِ ماست
شوق را در اشتیاق خویشتن گم کردهام
زندگی را گه رها گه ضامن ابرام ماست
زندگی پایان زحمت نیست عین زحمت است
چهرههای زرد درد آلود یا گلفام ماست
آتشی کز زندگی در پیکر آدم زند
سخت کوشیهای ما در کسوتِ آرام ماست
زندگی را خاص و عام و خوب و بدها در سر است
زندگی در التهابِ خاصها و عامِ ماست
زندگی احمد جهان عشق را گر در بر است
گاه جامی از شرنگ تلخ آن در کام ماست
هرچه گفتند سزای دل ماست
هر خطایی ز خطای دلِ ماست
نخریده است دل خرد و کلان
خوشه درد بهای دلِ ماست
راه در خلوت یاری نبرد
آنکه دزدیده بجای دلِ ماست
مست بودن ز میِ شیشه مهر
شیوه خاطرههای دلِ ماست
نبریدیم ز یاران عزیز
عهد دیرین سر و پای دلِ ماست
سخن دل سخن بیبدل است
این هم از حال و هوای دلِ ماست
باور آمده در خاطر ما
رهگذاری به صفای دلِ ماست
نکشم بار غمی تا نبرم
ناله گر هست نوای دلِ ماست
صورت واقعه احمد ز خبر
بین عیان گشته نمای دلِ ماست
شوقها همواره در دلهای ماست
دل بفیض خویش در غوغای ماست
غنچههای فکر ما چون وا شود
در شکوهِ بوستان همتای ماست
در نشاط دوستان یکدل است
رمز پیروزی که در معنای ماست
زندگی در التهاب زنده است
زنده جان را مستی از صهبای ماست
درس اعلام وفا با جان یکی است
جان به جانان دادن این سودای ماست
غمز دلداران بفرداهای دل
ناز خوبان هم بفرداهای ماست
زندگی در نکته دانی مستتر
زندگی پیدا و ناپیدای ماست
زندگی آشوبهای در هم است
زندگی امواج دریاهای ماست
صبر در ایام هجران کار ما
دردِ ما درمان ما لیلای ماست
دست چون گیریم بر شولای دل
کز طهارت عاری این شولای ماست
غمزه یار است در اِلّای دل
جان احمد حلقه در اِلّای ماست
باز در شهر ز غوغا سرِ سودایی ماست
باز در کوی و گذر وصفِ تماشایی ماست
باز رندان قلندر همه جا در تک و تاز
باز در شیوه دل فرصت شیدایی ماست
کس نگوید که چرا با که بشوق آمده دل
باز در حاشیهها قصه تنهایی ماست
دامن از اشک شفق پر شد و کس ناله نکرد
چون گلِ سوسن و سنبل به غم آرایی ماست
راهِ پر پیچ و جدایی همه جا در گذر است
آسمانهای نظر همره پیدایی ماست
خستگانیم که دور از نگه ماه رخی
آتشی مانده بجا کان اثر آسایی ماست
مرغ بیبال و پر از غمزدگان ناله کند
که در این ناله بسی دردِ من و مایی ماست
دست فرعون و رهِ ظلم نه آسودگی است
راهِ موسیعلیه السلام بسرانجام رهِ غایی ماست
بر گرفتیم ز احمد شرر از غایت دل
تا بدانند که نوبت به شکر خایی ماست
دیوانه آن خوی نکو از همه سر سوخت
افتاده بدان سلسله مو از همه سر سوخت
چون فاش شود راز نهان با همه گوییم
آن مست می ناب سبو از همه سر سوخت
با عاشق دیوانه نصیحت نتوان گفت
دیوانه بدین صفت و خو از همه سر سوخت
تا سرو چمن قصه بیدار دلان گفت
این طرفه حدیثی است بگو از همه سر سوخت
در میکده عشق حریفان چو در آیند
فریاد زنِ کوی بکو از همه سر سوخت
فریاد دلم بود که در ناله در افتاد
ما را سخن کین عدو از همه سر سوخت
در شعله غریبانه چو رفتند گذشتند
چون رنگ در آمیخت به بو از همه سر سوخت
با یاد تو در صفحه دل نقش ازل هست
بی نقش تو این تار به پود از همه سر سوخت
احمد غم خود گفت که آسوده شود دل
آسوده نشد دل چو که او از همه سر سوخت
از جلوه مهتاب خیالت بمن آویخت
بر چنگ دلم ناله مهرِ سخن آویخت
یک عمر بدامان تو من اشک فشاندم
ای وای دگر باره بدان پیرهن آویخت
سخت است دل سنگ که در نقش ز شیرین
آتش نفسی بود که در کوهکن آویخت
فریاد چو از یاد تو بر کوه زند دل
خونین اثرش بر سرِ صد پاره تن آویخت
آن لحظه که باران بلایم بسر آمد
چون مار بدامانِ گلِ این چمن آویخت
پرواز غروب است بجایی نرسد دل
دلسوخته بر نشئه جان باختن آویخت
آمیخته با مهر تو بودیم بدوران
آشفته خیالم شد و در شوق من آویخت
صد دیده بیدار بخلوتگه یار است
آن دیده خود دیده بیک دلشکن آویخت
احمد به تمنای که پرواز نماید
پر سوختهای بود و بدان نسترن آویخت
غم چو آمد باز دل در خون نشست
خاطرِ غمبار ما محزون نشست
اشکها در دامنم سیلاب زد
دامن از سیلاب در جیحون نشست
در شکوهِ عالم بیدار دل
اشک شوقی بر رخِ گلگون نشست
خطِ سرخِ این شفق غوغا گرفت
نکتههای عشق در کانون نشست
برگها و غنچههای تک درخت
پیش چشمِ واژگون وارون نشست
از ستون بیستون عشقها
غرقه خون فرهاد در هامون نشست
از درون دردهای بیامان
شعلهها در قامت مجنون نشست
نالههایم در نوا غمگینتر است
موجهای نالهها بیرون نشست
نقطه پرگار دل بودیم ما
گرچه احمد نقطهها در خون نشست
از کوی وفا آن دلِ فرزانه کجا رفت
فریاد دلِ ماست، که دیوانه کجا رفت
آن کس که خریدار دل ماست بگو کیست
آن دیده که بگریست بجانانه کجا رفت
در خلوتِ ویرانه ما شمع دگر نه
تا بنگرم آن شیوه پروانه کجا رفت
شور دگر از خاطر ما آمد و بگذشت
از دورِ حریفان می و پیمانه کجا رفت
از خانه آباد که بویی ز وفا نیست
آن جلوه گر از خانه ویرانه کجا رفت
آن مهر فروزنده که غوغای دل ماست
از همدمیِ ما بر بیگانه کجا رفت
تا در شکنِ طره جانانه فتادیم
دیدیم که جان از خمِ خمخانه کجا رفت
خونین دل آواره ما را سخنی هست
آسوده دلان را غمِ کاشانه کجا رفت
احمد به تمنای تو میپرسد و گوید
آن مرغ گرفتار از این لانه کجا رفت
گر وفایی بود با ما رفت رفت
از وفاداران وفاها رفت رفت
زندگی بیرنگ بر دلهای ما
گر صفایی بود اینجا رفت رفت
مرزهای مهر بیپیرایه شد
مهربانیها سراپا رفت رفت
خندهها خشکید بر لبهای ما
درد دلها بود شیدا رفت رفت
هیچکس با ما ز غمخواری نگفت
آشناییهای پیدا رفت رفت
زندگی آرامشی دیگر نداشت
آنکه در جان بود جان را رفت رفت
در گریبان برده سر هر آشنا
دل در این معنا به پروا رفت رفت
تا که افسرده است شوق جان ما
سود از سرمایه، سودا رفت رفت
قصهای با ما نگفت احمد کسی
هر که با ما بود بیما رفت رفت
گر خیالی از تو ما را بود رفت
یا که با ما بود و اینجا بود رفت
برگ و باری گر بکام دل رسید
یا مرا در دیده پیدا بود رفت
یک جهانِ مهر و دل همراه او
عاشقان را مست و شیدا بود رفت
ترک دل گفتیم دل تنها بما
در غرور و شوق فردا بود رفت
ماجرای دیگری آغاز کرد
آنکه در جان بود و با ما بود رفت
مستِ دل بودیم و همچو چشم یار
بی خبر زین ماجراها بود رفت
صبر ما هم عاقبت لبریز شد
آنکه یک عمرم چو صهبا بود رفت
این حدیثم قصهای درد آور است
یار ما را مجلس آرا بود رفت
عشق بود و آتش سوزندهای
شعلهاش اندر سرا پا بود رفت
سروِ سر سبزی ز گلزاران عشق
پیش ما آزرده تنها بود رفت
با دل احمد خیالش خوش نشست
مهربان جانانه ما را بود رفت
روزِ شادیها چو کوته بود و رفت
شوق شادی را بما بنمود و رفت
روز شادیهای به غوغاهای دل
نور امیدی بجان افزود و رفت
شعلههای عشقهای پر خروش
مدتی در جان ما آسود و رفت
روزهای شادی از هنگامهها
مرز بیپروا، ز دل پیمود و رفت
از درخت نارون تا گلهها
هم، نوای نیلبک بشنود و رفت
روز شادی قطرههای آبشار
لحظهای بر چهرهها بغنود و رفت
روز شادی در شکوهِ کوهسار
چشمهها در یک نگه شد رود و رفت
با پرستوها ز معنای بهار
حلههای عشق را بگشود و رفت
با دل احمد هم آوای زمان
روزهای شادمانی بود و رفت
پروانگی آموختم از شمع وجودت
دریای کرم خوان کرم منبع جودت
جمعی بستایند بزیباییت از جان
از جان بستاییم هر آنکس که ستودت
الهام دهِ این دل شیدایی مایی
بحریم و بحاجت همه محتاج به رودت
مستند حریفان ز می عالم مستان
آواره منم دیده به درگاه غنودت
در کعبه دل معتکف خانه خمار
دردی کش ایام در آمد بسجودت
ای غایت مقصود بسودا زدهام دل
در سود جهان با غم ما بود و نبودت
احمد به نوا آمد و میگفت چنینم
دل زنده شود هر که بخواند به سرودت
عشق در جانست و جان مهمان اوست
دیدگان شوقِ دل گریانِ اوست
در نگاهم هاله امید و زان
در تمناها بجان خواهانِ اوست
باغ دل گر در طراوت از وفاست
هر وفا در جلوه رخشانِ اوست
تا نهال شوق او در خاطر است
خاطر ما راحت و خندانِ اوست
یاد او آرامش دلهای ماست
گردِ عالم حلقه رحمانِ اوست
ناسپاسیهای ما عریانتر است
گرچه هر نعمت بما از آنِ اوست
در نیستان نالههای درد هست
نالهها و دردها سوزانِ اوست
عشقها با نوبهاران همره است
شهد شیرین صفا پیمانِ اوست
شرم احمد در قصور طاعت است
گرچه هر جا رحمت و احسانِ اوست
گره بکار جهان بود وا نشد ایدوست
گره گشای تویی وا چرا نشد ایدوست
غریب و در بدری بود دل بدین معنی
که از دیار غریبان جدا نشد ایدوست
بدان قرار که در دل نشست زین غربت
کسی ز بند محبّت رها نشد ایدوست
بیا که چهره پاکان نشانه عشق است
بیا که جز بتو کس پارسا نشد ایدوست
کنون بشیوه مردان حقّ کشم فریاد
چو درد و ناله ما بیصدا نشد ایدوست
بدین امید بخاک رهت نهادم روی
که جز بکوی تو جان آشنا نشد ایدوست
دلم بساحل بَحرِ ودود چون برسد
زبان حسرتم آنجا که وا نشد ایدوست
بدست مهر تو احمد اسیر دیرین است
بجان خرید اسیری و پا نشد ایدوست
شکسته شاخ امیدی که دل جوانه اوست
بهر نشانه غم اشکها بهانه اوست
زلال عافیت از چشم دل برخ غلتید
که در خزانه جانها فغان ترانه اوست
به ذره ذره این جلوهها زمان نگرد
چو شبچراغ بهاران بگرد خانه اوست
بانتظار دلم با بهار ره سپرد
ستاره بار شود دیده تا نشانه اوست
تو ای غریب بمیدان رزم عاطفهها
بپای سالک ره رو که دل فسانه اوست
خطر نکرد دلم ورنه در غرور زمان
بجان خرید شراری که از زبانه اوست
بجان خویش چو احمد زن این شراره عشق
که این شراره به پهنای آشیانه اوست
هرگزم مهر تو از دل نرود تا جان هست
راهِ دیگر نروم تا که مرا جانان هست
زندگی را به بهای دلِ خونین دادم
تا دلی هست چنین آن دلم از ایمان هست
سیلِ اشکی که جدا بر رخِ ما از دیدهست
آن نشانِ دل ما بر سرِ این پیمان هست
زحمت از موج غرورم مده ای نفس که زان
هر چه داریم ز غمخانهای از احزان هست
باطن از ظاهر درویش نمیجوید کس
موج این ناله به ماتمکده حرمان هست
دردِ جانسوز ز هجران تو بر ما سخت است
تا نشان از دلِ ما بر سرِ این ایوان هست
ناز خوبان به نیاز دلِ ما خو کرده است
هر کجا روی نیاز است غمِ خوبان هست
رشته مهر چنین بسته بشوق دل ماست
ره بدین وادی درد است و مرا آسان هست
دل چو احمد سرِ شوریدگی از خود داند
دلِ بشکسته اگر هست بدو تاوان هست
بشوقِ خاطر ما رمز کاردانی هست
گزیده گوهر یکدانه دلستانی هست
سما به شرم حضورش بخاک افتاده است
زمان به اکثرِ ایام بیزمانی هست
شکوهِ بارگهش دیده جهان بزند
که فصل خاطرِ او دیده جهانی هست
ز یمن شوکت آسودگی به محضر عشق
دل از ودود بسودای جانفشانی هست
جهان شمول شود از لقای او دلِ ما
چو مهر دوست که در جان مهربانی هست
اگر بخانه دل شوق مهر او آید
سخن ز مهر سرایم که همزبانی هست
به باغهای گلستان دل ز شوق وصال
بدین امید رود جان که باغبانی هست
ندیدهایم بجز جلوه بهار و بما
به هر ترانه دل لطف آسمانی هست
بجان خریده چو احمد نگاهِ مست ترا
بیا که خاطره بر جان ز هر کرانی هست
آنچه دل میخواست اینجا آمده ست
لعل شیرین شکر خا آمده ست
آنچه در پیدا و پنهان برده دل
بر دل تنگم مسیحا آمده ست
چون سخن از عشق گفتم جان گرفت
هر سخن آنجا به معنا آمده ست
عارفان دلداده این ماجرا
پیک مجنون سوی لیلا آمده ست
پرده داری در امانت بودهایم
آنچه پنهان یا هویدا آمده ست
دست تا بر دامن غمها زدم
داغهای لاله پیدا آمده ست
سر بنه اینجا که کوی دلبر است
دل بشیدایی بسودا آمده ست
نالههای بیجواب عاشقی
سینهها پر آه و غوغا آمده ست
آنچه احمد میگدازد جان ما
از دل تنگم بدنیا آمده ست
به غم نشستن دلها گمانِ باطل نیست
که نقش عاشقی از ما نشانه جز دل نیست
به آبرو نستاند سکندر آب حیات
به سعی خویش ز قسمت اگرچه غافل نیست
سرودهایم حدیث گلان صحرایی
تو نقش داغ بزن لاله را که کامل نیست
بیا و بار دگر با دلم مدارا کن
چو بند مهر تو بر دل کم از سلاسل نیست
غریق بحر جدایی غمش مضاعف شد
که شب رسید و نشانی دگر ز ساحل نیست
به سوی وادی بیمحتوی سفر نکنی
بجز ز خار در آنجا ترا چو حاصل نیست
مرا بحلقه رندان رهی نه بگشایند
که راهِ رفته ما جز رهِ قوافل نیست
دلم بشوق تو هر دم بهانهها دارد
بجز بشمع وجودی دلم که مایل نیست
ز چشم دل چو ز احمد نگاه پر گیرد
به غیر چهره معبود در مقابل نیست
خندهها بر لب ما جلوهای از حال تو است
بخت بیدار هم از بخت تو و فال تو است
در نوازشگری دل غمِ جان کوچ کند
مهربانی همه در کسوت احوال تو است
چشم بیمار که سوداگرِ هر شوق شود
دل بیمار علاجش ز لب و خال تو است
آنکه ما را بکمال تو رساند سختی است
کان بدل آید و در شوق و مه و سال تو است
بر دعا تا کشم آخر دل خود همره تو
هر دعا در خمِ هر بخت به اقبال تو است
دیده در اشک به تدبیر رهی میسپرد
راهِ پر پیچ و خم دلشده آمال تو است
صبر احمد گلِ سرخی به کف ما بنهد
کان گلِ سرخ بشیدایی دل حال تو است
بیستون غوغای شیرین در نوا آورده است
روزهای دردها را بیصدا آورده است
نقش شیرینی که فرهادش به خارا میزند
عشق شورانگیز را در ماجرا آورده است
در تمنای لب لعلش مرا جان میرود
در حقیقت اشک گلگونی ز ما آورده است
رهروان را راهِ در خوف و رجا طی گشته است
چارهسازان را جداییها جدا آورده است
بیستون را قصه سنگ صبوریهای ماست
دست مظلومان دل را در سما آورده است
بیستون آیینهای در جلوهها از نورهاست
کز نهایت موجهای آشنا آورده است
بیستون چون شمع سوزان است در ظلمت سرا
بخت وارون را بسر بالِ هما آورده است
آهِ شبگیری که اندر سینههای سرد اوست
یاد شیرین را تو گویی بر هوا آورده است
چشمههای اشک فرهاد است و نالان میرود
خاطرات تلخ و شیرین در نما آورده است
باده نوشان زمان را بیخمار از بادهاش
پای کوبان و غزلخوان ره گشا آورده است
بیستون هنگامه شور آفرین غوغای ماست
شعر احمد را بگرمی در خفا آورده است
بر گرد پارههای دلم گل دمیده است
گلهای سرخ ز هر جا رسیده است
ما را بصبر خویش زمان در محک زند
تا بنگرد که اشک شفق چون چکیده است
باور مکن ز ناله دل عجز و لابه را
این سروِ پر خروش کجا قد خمیده است
هر دفتری ز خاطرهها گر تو وا کنی
با یاد دوست هر ورقش آرمیده است
ای شب تو را که گفت که با ما ستم کنی
پایان روزگار تو بر ما سپیده است
این دیده را بخار میازار از جفا
نیشی که در دل است ز خار خلیده است
سودای تلخی غمِ حقّ را سبک مگیر
طعم حقیقت است که جانم چکیده است
با ما بیا که جور و جفای ترا کشیم
نقش بلا ز توست که دستم کشیده است
ما را قرار رفته که دل بیقرار شد
احمد نگاه دوست بما نور دیده است
تا حسرتم بجان و ز غم دل تپیدن است
در قامتم ز خستگی آن خمیدن است
وقتی که با سکوت مرا انس و الفت است
فریاد بیشمار به اوج شنیدن است
خونابه ریزم و سرِ هر گونهام ز خون
نقشی ز نقش تو از غم کشیدن است
تا آشنای دل غم ما بود دل نخواست
جان تا به غم رضاست که ماتم رسیدن است
دردی بجانِ خسته ما پنجه میکشد
یعنی که وقت تنگ بعالم خزیدن است
تا باوری است ورد زبان وصف روی اوست
در وادی وفای دلم در چمیدن است
شوق تنفّسِ سحری در بهار دل
در سینههای ماست چو از غم بریدن است
این نای زندگی است که آهنگ دل زند
بر سَر همای بخت بشوق پریدن است
احمد به صحبتِ دلِ یاران بسنده کرد
با چشم دل نگر تو که هنگام دیدن است
با تو این سایه بصورتگری است
چهر پردازتر از هر پری است
چهره پرداختنش دل ببرد
نی به بازار و بسوداگری است
سایه در حاشیهها خیمه زده
خیمه سایه ز هر سو سری است
سایه در دیده و بیجسم بود
دور هر سایه برنگ زری است
سایه آهسته ترا ره بزند
از صداها و نداها بری است
تا ضیاء هست ز تو سایه دود
در ضیاء سایه رخش ظاهری است
سایه بیمایه چو بیهوده سخن
احمد هر یاوه ز بیگوهری است
باز فصل باد و باران در شتاب زندگی است
باز دلها در غمِ سرما و در آکندگی است
باز ناخنها کبود و اشک میریزد زمان
باز در هنگامهها نالیدن از بارندگی است
باز پاییز است و بیفرجام ریزد برگها
باز در پژمردگی گلهای سرخ زندگی است
چشم بیشوق است و دست مهرها در آستین
هرچه میبینیم در سودای دل با زندگی است
از خزان مرغانِ در آوارگی سرگشتهاند
هر صدایی در نوا بیمایه و پایندگی است
هرچه میجوییم کمتر سبزه زاری در عیان
گرچه هر دشت و دمن در شیوهاش بالندگی است
در نظر احمد بچشم خویشتن خو کرده است
ابر و باد و ماه و خورشیدش همه تابندگی است
زندگی با همه خوبی بر ما یعنی هیچ
داستانش غم و بیچون و چرا یعنی هیچ
زندگی جز به تولا نشود خوب و درست
غیر معبود در این مرحلهها یعنی هیچ
زندگی خاطره خوبی خوبان خداست
آسمان هم بجز از عشق خدا یعنی هیچ
زندگی نقطه ایثار و جهان بینیهاست
جز به جان باختن از شوق لقا یعنی هیچ
زندگی صاعقه آسا چه شتابنده رود
ره بدین سیر عجیبش ز قضا یعنی هیچ
زندگی بی من تو باز به پایان نرسد
گرچه از ما و شما گشته جدا یعنی هیچ
زندگی خواب و خیالی است بسودا زدگان
وقت بیوقت رود راهِ فنا یعنی هیچ
زندگی آینه دار دو جهان در عمل است
غیر اوصاف و سجایای بجا یعنی هیچ
صبر کردیم که بیدغدغه راهی سپریم
زندگی در غمِ بیهوده بسا یعنی هیچ
صحبت امروز مکن جز سخن عشق بما
گر درین مهلکه افتد دل ما یعنی هیچ
شوق یار است که احمد شب و روزش گذرد
ورنه جز دیده بدان شوق روا یعنی هیچ
ژاله بر چهره گل وه چه تماشا دارد
نکتهها هست در این کار که ایما دارد
غمِ ما را ز غمِ دوست جداییها نیست
صورت باطن و ظاهر همه یک جا دارد
دردِ ما تا که بدرمان برسد با یار است
دردها را که بدرمان چو مسیحا دارد
غافلان را سخن غفلتِ بیهوده دلی است
ورنه اینجا سخنی هست که دردا دارد
باز در خاطرهها جلوه رخساره اوست
هرچه دل دید از این دیده شیدا دارد
بیدلان را سخن هر شبه بی ما و منی است
من و مایی همه جا نکته سراپا دارد
خوش اگر با دل ما یار مدارا بکند
او در این کار بسی دیده بینا دارد
دامن دوست بکف گیر به تدبیر دعا
چون دل نازک ما میل خدایا دارد
احمد آسوده نشد آنکه بدل ناله نکرد
نالهها این لب ما از غمِ فردا دارد
بدشت خون مرا خود غرقه دارد
نهال شوق در جانم بکارد
بشبهای سیه بی ماه رویی
دو چشمانم ستاره میشمارد
سرشک دیده شب زنده داران
بدامان گوهرِ دردانه دارد
به صبرم گر نخواند آشنایم
کجا غم را به غمخوارم سپارد
مرا بگذار و بگذر کاین ندامت
خروش از عشقِ خوبان بر سر آرد
ره کویت ندانم از که پرسم
که سختی را به رهداران ببارد
باحمد چهره بنما ای بهاران
که دل در شوق دیدارت گمارد
ای دل زمانه دیگر با ما صفا ندارد
با خیل با وفایان دردا وفا ندارد
پیمانه نوشِ دُردیم در وادی غریبی
درد نهفته ما اینجا دوا ندارد
ای دل به شرط رندی پروا ز کس ندارد
هر رند غرقه خون دردش صدا ندارد
در لحظههای غمها غم بیبهانه آید
مردانه عشق، غم را از خود جدا ندارد
با آتش دل ما پیمان دوستی زَن
تا بنگری که هرگز عزم خطا ندارد
تا راه بر گشایم در کوی دردمندان
ای دل بهانه کم کن جان ره گشا ندارد
با باده خو گر آمد چشمان مست در خواب
این فطرت از ازل شد قصد نما ندارد
در هر کتاب محنت راحت دلی نگنجد
آغاز سوختن را بی ما روا ندارد
احمد چگونه گویی پیغام آشنا را
این شهر آشنایی راه صبا ندارد
هر که آمد خیال را او برد
شعلههای ملال را او برد
هر که آمد غرور را بخشید
بهرههای کمال را او برد
هر که گنجینه از نبوغش بود
جلوههای جلال را او برد
هر که در کبر غوطه ور باشد
هم بلا هم وبال را او برد
هر که دل در صفا جا داده است
چشمههای زلال را او برد
هر که در وهم زندگی کرده است
سایههای محال را او برد
هر که اندیشه عبث دارد
عادت بد سگال را او برد
هر که در راستی عجین گردد
رزقهای حلال را او برد
هر که با مردمان وفا دارد
خوشههای مجال را او برد
هر که پابند عهد و پیمانست
قهرمان شد مدال را او برد
هر که احمد خیال خامی کرد
خوابها در خیال را او برد
دردِ دل ما نقطه آغاز ندارد
اسرار دل ماست که همراز ندارد
ما را نفسی در هوسی ریشه دوانده
فریاد که پر سوخته پرواز ندارد
در میکده مهر تو هشیار چه باشیم
کاسوده دلان را غمی ابراز ندارد
دلدار به چشم دگرم گر نظر آرد
خونینه دلم طاقت این ناز ندارد
آذین جهانم غمِ فردای گرفته است
مرغ چمنی رخصت آواز ندارد
افسانه این کوه چه شیرین بسر آمد
کس نقش رخِ یار ز دل باز ندارد
عشق است و بسوداگری جان جهانست
جان است و فدا گر شود انباز ندارد
اشکی که بدامان چو شفق میرود از دل
افسوس که آخر بتو اعجاز ندارد
احمد تو به کابوس نپندار جهان را
کابوسِ دل ماست که دمساز ندارد
صبور عالم دردیم و هم زبان با درد
خروش خنده سردیم و در بیان با درد
بکنج خلوت دل اشک درد میباریم
بدست خویش نهادیم تا عنان با درد
چو از خرابه بیاشتیاق ره پوییم
نگاهِ خسته عیان میشود نهان با درد
نسیم صبح وصالم نوازشی میداد
گرم گذار نبود زردی خزان با درد
زبان گشود که با ناله هم صدا گردد
مجال ناله ندادش غمِ گران با درد
بجان خسته نهادیم ما شکوهِ بهار
شتاب حادثهاش برد در گمان با درد
حرام باد پس از نوگلان چمن زاران
که هر نسیم بر آن میوزد وزان با درد
گرم بخویش گذارند حیله سازیها
جدا کنیم دمی کار و بار جان با درد
نگفتهایم و نگوییم جز حقیقت دل
که این نشانه به احمد برم بدان با درد
آن روز که در داغ دل از لاله گذر کرد
از قافله درد برخساره نظر کرد
مرد سخن آنست زبانش به تکاپوست
تا در سخن عشق به آنگونه سفر کرد
هشیار دلان را ره آسوده دلی نیست
پیداست که بیدار دلی عزم خطر کرد
با باد صبا خانه بدوش غم و دردیم
زینهار که جان از ره بیهوده حذر کرد
در هیبت مردانه ندیدیم بجز غم
غم بود که در شعله جهان را به شرر کرد
سودی نگرفتیم ز سودای تو ای دل
هر نکته که گفتیم به تقدیر اثر کرد
در میکده شیدایی پنهان نفروشند
تا بوده چنین بوده که بیمایه ضرر کرد
رنگ خطر از گرد رخ دوست بشویید
آسوده نشینید چو شب رفت سحر کرد
احمد به غم خرد و کلان رسم جنون زد
آن روز که در داغ دل از لاله گذر کرد
چون شد خبر حادثهها تشنه ترم کرد
پرواز کنان مرغِ دلم تا خبرم کرد
پیدا که نشد بال و پر خون شده اینجا
آشفته غوغای دگر مختصرم کرد
روزی که نرفتیم در خانه جانان
دل کوچ کنان رفته سرآسیمه سرم کرد
هر قافله بیرهبری او بفنا رفت
هر رهرو دل خسته بدین دیده ترم کرد
با بال و پر سوخته از کوچ جدا ماند
آن مرغ که در مشغلهها جان بسرم کرد
دل بود و زبانی به تمنای وصالی
شوری بدل آمد که بدان در شررم کرد
مردان خدا مسأله بیعشق نپرسند
پیمانه مهر است که در رهگذرم کرد
بیمایه چو بودیم خطا بر دلِ ما رفت
آزرده ز جان بود که وقف خطرم کرد
احمد همه جا داغ دلِ لاله شمارد
بی داغ نشد لاله و دل بیاثرم کرد
گر به دنیا راهِ ما از پیچ و خمها بگذرد
رنجهای مانده در جان از المها بگذرد
سرفرازان زمین لب تشنهتر ره بسپرند
داغها بر جان اگر از بیش و کمها بگذرد
مرز خوبی و بدی زین خطِ خون دارد نشان
خوب بودن بیبدی از موج غمها بگذرد
عافیت سوز است هرجا از جدایی دم زنی
نالههای بیکسی در زیر و بمها بگذرد
شب بپایان میرسد اینک سحر در دیدههاست
چون بیاید فصل شادی، این ستمها بگذرد
چون بهاران هست موج شوق باران هم بود
در شکوهِ ژالهها چشمان ز نمها بگذرد
خستگان راه این دریای پر موج و هراس
راهشان روزی به سوی آن حرمها بگذرد
بیمحابا میکشم دل را بهر سو تا مگر
جلوه جانانهاش بی آه و دمها بگذرد
گر ز احمد میستانی جان بخاک پا نهم
شوق ما اینست هر گه در نعمها بگذرد
دل چو بشکست زبان ناله کنان میگذرد
اشک چون لاله برخساره عیان میگذرد
در دعای سحری آهِ دل سوخته است
که در این حال و هوا از سر و جان میگذرد
با دلِ تنگ غمِ عاطفهها همرهِ ما
بر شفقها همه جا چهره عیان میگذرد
بخت بگریخت که خونابه فشان دیده نخفت
هر گلِ سرخ ز غوغای خزان میگذرد
دامن از شرم برخساره فکندم که بما
آنکه آسوده نظر کرده نهان میگذرد
آبرو باختنی بود بآشفته دلی
دل به سودای عبث جان به گمان میگذرد
تا گرفتیم رهِ میکده با درد کشان
خطّ پایان به سرانگشت جهان میگذرد
نکته آموختم از پیکره آتش دل
جان در این سوختنم شعله زنان میگذرد
چون گرفتیم ز احمد سخن از پند زمان
داوریها همه در رفت زمان میگذرد
شتاب کن که زمان با شتاب میگذرد
ز موج آمده در پیچ و تاب میگذرد
برفت عمر و نگاهی نمیکند دلِ ما
بصد فسوس کنون در نقاب میگذرد
بخط آخر و پایان عنایتی نکنی
در این شتاب زمان بیحساب میگذرد
غمی دوباره گرفت از غروب، جان و نرفت
که طعم تلخ جهان در لعاب میگذرد
ترانه خوان شبانگه گذر ز کوچه نکرد
بدین سکوت دلم در عذاب میگذرد
غروب فصل جوانی حکایتی دگر است
که این بهار بسان حباب میگذرد
بیا و باورم از کف ببر بدین دل تنگ
چو دست حاجتم از التهاب میگذرد
غریبه نیست دلم با وی آشنا بنشین
نه مَه بکومه ما با حجاب میگذرد
بدل نشانه زدم تا ره دگر نرود
ز آن نشانه نشد او مجاب میگذرد
عذاب دیگرم ای مدعی بجان مپسند
که بیبهانه ز عمرم عتاب میگذرد
نگفتهاند به احمد زمانه چون گذرد
به هر چه هست بدو بیجواب میگذرد
تا عشق عنانِ دل شیدا بکف آورد
هر روز غمِ دیگری از ما بکف آورد
آن رهگذرِ کوی خرابات نشینان
شبناله بیتاب بهر جا بکف آورد
ای مهر تو سرمایه آغاز به پایان
در پای تو دل، مهر سراپا بکف آورد
بیساقی و بیباده دنیا همه مستیم
مستیم چو جان راحت فردا بکف آورد
لعلش چو به شیرین سخنی شهد و شکر بود
آنجا دلم آن قامت زیبا بکف آورد
ما بار محبّت ز تو بر دوش نهادیم
خون نامه نوشتیم که دلها بکف آورد
در بازی ایام سراسیمه دل ما
آن عهد که جان بست به غوغا بکف آورد
صید رهِ عشقیم چه امروز چه فردا
پنهان نشد آن راز که پیدا بکف آورد
احمد نگرانِ دل و شیدایی ما بود
آسوده درین راه بسودا بکف آورد
بارِ دگر آن شاخه به بستان شرر آورد
گل داد و شکوفا شد و خود بار و بر آورد
با سوختگان هیچکسی قصه نگوید
آسوده دلان را به زبانی دگر آورد
این داغ نشان از دلِ پر درد گرفته است
تا باز کجا عمرِ گران مایه سر آورد
آن آتش سوزان که به جان منش آید
خار و خسم از شعله به سوی شرر آورد
مستِ رخِ دلدار به خمّار نه پیوست
صهبا زده افتاده در این رهگذر آورد
غرقیم ولی کسوت آلوده نداریم
با آنکه مرا در همه جا غوطه ور آورد
نی کودک و نی مرد و نه پیران جهان بین
هر کس به نقابی رخِ خود مختصر آورد
خون اشک شد و اشک بخون دگر آمد
سوزان دل ما بود که سوزندهتر آورد
بردار تو احمد ز رخِ یار حجابش
او پرده نخواهد که بما جلوه گر آورد
مرا ز گوشه چشمت مَبر بخانه درد
که چشم ماست ز هر نکتهای بهانه درد
که گفته است که من راه عاشقی نروم
عجب ز کار تو دارم بدین زمانه درد
بشور و شوق جوانی روایتی تو بخوان
ز مرغ خسته باز آمده به لانه درد
نگاه مست توام آرزوی دیرین بود
که سهم ماست بسودای دل سرانه درد
برهگذار زمان دانه دانه درد است
تو بذر درد میفشان دگر زدانه درد
مرا تو ساغر میده که درد بنشاند
که دل ز درد فتادم، از این خزانه درد
شبی ز خلوت رندان دردجو بگذر
که جان بدرد بگذاری تو جاودانه درد
به عمر رفته که بیدرد طی شده اسفی
بلب رسید ز آهم نشان نشانه درد
به او سپار چو احمد ز دردها دل خود
که دل ز درد رهاند همان یگانه درد
مرا دل با تو فریادی دگر زد
که این فریاد بر جانم شرر زد
دلم از خوشههای مهربانی
غرورم را بموجی پر خطر زد
سرشک شوقم آهنگ نو آورد
رخم بوسید و غلطان در گهر زد
نگاهِ آشنایی در رهِ عشق
به چشم آشنایم در نظر زد
زمان در شوکت دیرینه خوابید
زمین گنجینهها را مختصر زد
گذشت لحظهها در انزواها
بشوق همزبانی بال و پر زد
صبا از بوی شبدرهای وحشی
هوا را در طراوت سر بسر زد
ستیغ کوههای آرزوها
مرا در کسوتِ مستانهتر زد
چو احمد میگشایم راز دلها
نوا را در غمی خونین جگر زد
بکف گرفت عنان را که شعله بر جان زد
بشوق خویش بجانها چه شعله آسان زد
خلاف شرط مودت جدایی افکندهست
گره بکار من آخر به عهد و پیمان زد
نهفته بود غم باب آشناییها
عیان چو گشت شرارم بدست نسیان زد
ز جان بمستی عهد الست همراهیم
که این نشانه به تقدیر بر دل و جان زد
نرفتهایم رهی بر خلاف راه وفا
چو این خلاف ز سهو دل پشیمان زد
بداغ لاله گذار این غرور را بی ما
ببال بسته کجا میتوان به کیوان زد
هزار نکته نهادیم ما بدشت خیال
که این خیال بره بیغم نقیبان زد
خروش ما همه در یک سکوت گم گشته است
گلِ وجود چه آسان بشوق ایمان زد
نهان نکرد به احمد بیان خاطرهها
به جمع خاطرهها این دل پریشان زد
آتش کینه جهان میسوزد
شعله ور در همگان میسوزد
گل اندیشه ز شیطان زمان
به بیان و به زمان میسوزد
داوری نیست بحق در همه جا
همه جا دل به گمان میسوزد
سر هم صحبتی دل چه کند
مهربانی که بجان میسوزد
درد هر روز جهان بیدردی
دلم از دردکشان میسوزد
به بیانم چه کنم قصه که من
غم ناکرده بیان میسوزد
دست نازید بشاخ گل غم
که گل از باد خزان میسوزد
مهربانا بوصالم برسان
ورنه از دیده زبان میسوزد
نالهها دارم و در گوش جهان
نرود کاو به فغان میسوزد
برگ زرین خدا جویان را
نابکاری بجهان میسوزد
احمد از حادثه در کثرت غم
سر شوریده نهان میسوزد
تا گل از باد صبا میلرزد
دل شوریده ما میلرزد
در زمستان غم دل شدگان
مرغ بیبالِ هوا میلرزد
سرِ هم صحبتی دل نکنم
که در این کار خطا میلرزد
عاشق روی تو در باور خود
همه جا در همه جا میلرزد
ناامیدی ز ره گمشدهای
در خم خوف و رجا میلرزد
نَم اشکی چه فشانم ز غمی
دیده گریان شده تا میلرزد
آفرین بر دل ماتم زدهای
که جفایش ز وفا میلرزد
بحر طوفان زده از موج گنه
به زمین و به سما میلرزد
قصه یوسف و شبهای دراز
بند و زندان به دعا میلرزد
اُستن اَر ناله زند نیست عجب
چو ز جان گشته جدا میلرزد
دل احمد چو شکسته است چنین
سینه بیبرگ و نوا میلرزد
بحمداللَّه و المنة که ایمان شعله در جان زد
بخاکِ کوی جانان جان خروش از عهد و پیمان زد
دگر باران سروش کبریایی سوی ما آمد
بدل پنهان و پیداها سرودِ شوق عرفان زد
گلِ حمرای باورها بگلزاران شکوفا شد
دلِ خونینه از غمها بماتم خطِ پایان زد
بهار آمد که ما را خرمی در چهره بنشیند
وفا آمد که بر جانها نسیم کوی جانان زد
شبِ ظلمت ز نور معرفت بگریخت از دلها
رخِ خورشید الفتها فروغ و نورِ رخشان زد
گلستانِ وجود از ژالههای شرم پر بر شد
شقایق داغهای همزبانی بر گلستان زد
مرا آن نوبهارِ جان فروز نورِ ایمانها
بگرمی نقش هستی چون شکوهِ نیک مردان زد
ز شب بگریخت زندیق زمستان شقاوتها
که در آشفته بازاری ندای نحسِ شیطان زد
سرودی بت شکن بر لب بآوای دل احمد
که بر فصلِ غرورِ دیو سانان مُهر بطلان زد
پروازگر حادثهها از چه هراسد
دل داده به طوفان بلا از چه هراسد
آنکس که سراسیمه عشق است دلیر است
جان سوخته از غیر خدا از چه هراسد
این دل ز ازل تا به ابد زنده عشق است
هرگز نرود راهِ فنا از چه هراسد
ما را رخ زرد است ز درد است به معنا
چون میرسد از یار درا از چه هراسد
تا دُردیم آسوده رسد مستی ما هست
آنکس که دلش گشته رضا از چه هراسد
مردانه خطر کردنِ یاران وفا بود
همراه بیاران وفا از چه هراسد
درویشی ما سلسله جلوه یار است
آن سلسله از یار بپا از چه هراسد
بیدغدغه از خاطرهها دل که جدا نیست
چون هست صفا در دل ما از چه هراسد
احمد پر پرواز به آتش زده آمد
او نیست چو از شعله جدا از چه هراسد
دل آشفته ما تا بگلستان نرسد
سر شوریده ما بیتو به سامان نرسد
سوز سرمای محبّت رخم افسرده کند
ای دریغا که مرا گرمی جانان نرسد
چه کنم گر بمدارا نشود یار بما
که در این بحرِ کَرم یکسره طوفان نرسد
آیت از گرمی خورشید رخت میبینم
من از این در نروم، تا بدلم آن نرسد
محرمِ این دل سودا زدهام گر تو شوی
دگرم خار ندامت ز پشیمان نرسد
گل صحرایی این وادیم از کف چو رود
دارم امید بدل خار بیابان نرسد
کوره راهی بره گمشده گر میجویم
ترسم آخر که مرا جان شتابان نرسد
آفرین بر نظر عشوه گر خندانی
که در آفاق جهان، جز گل خندان نرسد
سخن احمد و امید بهم ریختهای
چه کنم تا بدلم فکر پریشان نرسد
به التهاب زبانم چو بر فغان برسد
بلب زبانه آتش از آن بجان برسد
زمانه خوشه دردش بدرد من افزود
که حجم دردِ زمانم بآسمان برسد
گزیدگان خدا رحل بندگی فکنند
بدین لطافت معنی بهار زان برسد
با التماس نهادیم دل برهن وِداد
که شهد دوستی دل از آن میان برسد
شب سیاه جهالت چو سایه برفکند
خزان آمده در جهل بیامان برسد
ز سالکان حقیقت سلوک جان بستان
چو مرد راه بدین ره به آستان برسد
کرم نما و قدم نِه بخانه دل ما
که دل سپرده کویت یکان یکان برسد
گرم خیال بکوی دگر روانه کنم
ز نیمه راه بکوی تو بیگمان برسد
نهال عهد نشاندم که بیتو دل نرود
نهال شوق ز احمد بدین نشان برسد
به کنج خانه نشستن نه کار ما باشد
دلم بدیدن ماهی به انزوا باشد
حریف هر شبه غم بود و آشنا آمد
کنون ز حجم بلاها ز ما جدا باشد
نگفتهایم بگرداب روزگارانیم
چو غرقه کرد بجانم دلم رها باشد
بیک نگاه مرا مست میکند ساقی
به جام باده چه حاجت که رخ نما باشد
خروش بر لب ما نالهها ز پس دارد
چو ناله گشت عیان درد بیدوا باشد
تو شرط بندگیام گو بمن گرفتارم
که قید بندگی از دست تو وفا باشد
به عاکفان حرم مژده لقا دادند
چو پردهها بکنار است و جان بجا باشد
مرا به خلوت بیمدعی چو ره بگشود
به هر طرف نظر شوقِ دل ز ما باشد
شراب کهنه مهر تو جان به احمد داد
که سر بمستی خود گر نهد روا باشد
دردا اگر این دل بما بیگانه باشد
هر جا رود با درد و غم همخانه باشد
دریا دلان سودای بیباکی ندارند
روزی اگر در دستشان دردانه باشد
پیمانه هر باده را با خود نگهدار
آنجا که شوق عاشقی پیمانه باشد
خنیاگری با ناله درد آشنا بود
هم ناله با ما شد که باشد یا نه باشد
صید جهان بودن عذاب آسمانی است
هر کس درین ره رفت کی فرزانه باشد
شوقی بدل آمد که مجنون وار باشیم
هر جای دنیا مأمن دیوانه باشد
آخر خدا را مدعی از ما حذر کن
هر سو نگه از ما رود جانانه باشد
شیدایی امروز و فردا با دل ماست
دل در نهان هر گوشهاش کاشانه باشد
احمد نهال عشق را در باغ دل نه
کی آشنا در کسوت بیگانه باشد
در عشق هر آنکس که بهمراهی ما شد
از خرد و کلان عاقل و دیوانه جدا شد
این داغ نه امروز نهادند به جانها
از روز ازل داغ بجان قسمت ما شد
صد شاخه بیبار پشیزی نستانند
در کوی گذر باطل و بیهوده رها شد
در سوختن آوازه تقدیر عیان است
گر شعله در این کار شرارش به هوا شد
ای دل هوست بود رها کردنش اولی
تا باز نگویند چرا بود چرا شد
مردانه خطایی که ز ما رفت بیان کن
ای دل به صدا آمده را، کوه ندا شد
دریای وجود این همه غوغا بلب آورد
فریاد به امواج نهان گشت نما شد
هر روز که با کسوت دیوانه بخندیم
دانند که دل باز گرفتار خطا شد
احمد غم دل گفت که آسودهتر آید
پنهان نتوان کرد که این گفته بجا شد
با یاد تو آسوده دلی قسمت ما شد
بی یاد تو دلها به غم و درد رها شد
در کسوت درویش غمی نیست بیادت
با یاد تو هر نکته که گفتیم صفا شد
هر کس بگرفتاری خود سوی تو آمد
دست کرمت بر سرِ او بنده گشا شد
هر لاله که رویید نشانش چو بداغ است
در دشت محبّت که نشاندند نِشا شد
تا اشک تراود که بسودای تو باشد
دل میتپد آنجا که بیاد تو روا شد
مرز دو جهان جان به تمنا بگزیند
تا بنگرد آن لحظه که هنگام لقا شد
بیمار دلم کی به شفای دگری رفت
هر درد بجانم به هوای تو شفا شد
هر سو نگرم جلوه آثار تو باشد
در مستیِ ما لذّتِ شوق تو بجا شد
در بارگهِ عدل تو احمد ز چه نالد
هر درد ز الطاف گرانمایه دوا شد
دیوانه آن خُلق نکو سر به هوا شد
در خویش فرو رفته و از عشق جدا شد
صدها گهر اشک بپای تو فشاندیم
جز روی تو هر جلوه که دیدیم خطا شد
هیهات که از دامن تو دست بداریم
تا بار دگر مرحمتت بر سرِ ما شد
با پای طلب وادی مهر تو گرفتیم
تا کعبه مقصود به جان شور و نوا شد
بر خاطرِ ما جز الف نام تو هرگز
بی نام تو در کسوت ما خارِ بلا شد
دل تا ز چراغ ازلی مایه گرفته است
در جلوه نور ازلی جلوه نما شد
دریا به محبّت گلِ دردانه فروشد
از مهر تو دردانه در این بحر رها شد
دیری است که ما جز به محبّت ننشستیم
دیری است که آواره دل سوی وفا شد
احمد چه کند اَر نکند ناله بکویت
در کوی تو هر ناله و فریاد روا شد
تا مرا مونس جان آن گل گلزارم شد
سر شوریده به هم صحبتی از یارم شد
صد پیامم بدل از آن لب خندان برسد
که گل سرخ چمن با دل بیدارم شد
چو بهاران برسد بس گل سوسن به سخن
لب گشایند بدین شکوه که دلدارم شد
ناز در اوج نیازم کند آن لاله رخم
که در این مرحله زان دیده خونبارم شد
چشم دارم که بیاران برساند غم ما
نکتهها در شکن زلف تو اسرارم شد
دل مرنجان و به خندان لب شیرین بنگر
که نشانداری آن کوهکن آثارم شد
تا زمان از گهر اشک غمت مایه زدم
بر سر کوی تو صد دلشده غمخوارم شد
کوه قافم نظر از بال و پر سیمرغ است
که بخوابم رخ تو جلوه پندارم شد
احمد از مرحله عشق تو حیران گذرد
کس نداند که بجانم ز دل آزارم شد
دسته دسته نوگلان را سوختن آغاز شد
لحظه لحظه جان در این آغاز در پرواز شد
کومه کومه شد مزار چهره رنگینهای عشق
مویه مویه نالهها بر نوگلان آغاز شد
قطره قطره اشکها خشکید بر رخسارها
تازه تازه از کتاب دل فصولی باز شد
تکه تکه آرزوها رفت در ویرانهها
نکته نکته درد دلها بیسخن ابراز شد
پاره پاره برگهای دفتر ایام رفت
نقطه نقطه خط پایان در جهان راز شد
رشته رشته دل تپیدنها گریبان چاک کرد
خوشه خوشه رنجها بر سینهها انباز شد
لخته لخته خون بانگشت زمان آلوده شد
پرده پرده رازها با رازها دمساز شد
چشمها و چشمها بر دوختنها سایه زد
غنچه غنچه در نیاز دل شکوفا ناز شد
پا بپا همراهِ احمد زد قدم سالار عشق
جلوههای شوقها پیدا به چشم انداز شد
هرگز این ناله ما یکسره کوتاه نشد
تا دلِ سوختهای از غمم آگاه نشد
پای تا در طلب عشق تو بگذاشتهایم
رهروی جز دل ما حاضر و در راه نشد
غمگساری نشد آگاه ز درد دل ما
چون غمی گشت فزونتر گه و بیگاه نشد
شرم بر چهره هر شاهد بازاری نیست
شرم جز بر رخ آن چهره دلخواه نشد
لعل سنگی است که در خون دل آماده شود
ورنه هر خاره بدین مرتبه از جاه نشد
یوسفی بود و مقامی که بچاه افکندند
امتحانها همه در مهلکه چاه نشد
سیرت حور و پری جلوه انسانی ماست
آدمی زاده جدا از دل این ماه نشد
روزگاری است که دلها غمِ هر روزه خورند
کس رها زین غمِ هر روزه جانکاه نشد
دستِ احمد به کمندی ز زمان پیچیده است
سر این رشته دراز آمد و کوتاه نشد
ز غنچههای شکوفا بهار میجوشد
زمان ز زمزمه جویبار میجوشد
طلیعهای ز بهار است سبزه بر لب جوی
طراوت است که در سبزه زار میجوشد
بشوق ماست که آفاق جلوهای دارد
سرود بر لبِ ما هم ز یار میجوشد
به قطره قطره هر موج شور و غوغا هست
که بیقرار چو گیرد قرار میجوشد
به نقش یار زند تیشه بر دل خارا
ز عشق کوهکن این کوهسار میجوشد
نهان کجا شود این شور و حال و شیدایی
ندای بانگ انا الحق ز دار میجوشد
بهین خروش دل از شرط عشق پیدا شد
که این خروش دلم بیشمار میجوشد
زمانه بر سر مهر است و جان بشوق بهار
عرق ز شرم برخ ژاله وار میجوشد
بدست مهر ز احمد قرار را بگرفت
که هر شرار ز آوای نار میجوشد
کوه دردم که علاج غمم از روی تو شد
شوقم از آن نگه و نرگس جادوی تو شد
مگر از خانه دلدار پیامی برسد
که پریشانی ما از خم ابروی تو شد
خاطرم را ز چه آزرده کنم از غم دل
که دراز است شب ار همسفر موی تو شد
خواب دوشینه چرا جز به خیال تو رود
چو سرآغاز گرم در گرو خوی تو شد
گل شادی بکفم زان به تمنای رخت
جان مسرور شتابان به سر کوی تو شد
تا بپایان ببرم راه سر کوی ترا
دل آشفته به هم صحبتی بوی تو شد
احمد از زمزمه مهر تو شادان چو شود
سرفرازان جهان مرغ سخن گوی تو شد
تا خزان دلم از سردی ایام تو شد
دل رسوا شده در خیل تو بدنام تو شد
گوش جان با تو و پیغام تو از جان طلبم
کاندر این مشغله صد راز به پیغام تو شد
مرغ صبرم به هوای سر و مویی دگر است
که در این حادثه غافل شده در دام تو شد
راز پنهانی ما گفته بهر کوی شود
که نهان دیده اشارات به ایهام تو شد
ما گهر را به گهر خانه میخانه نهیم
زان به سرمستی ما شاهد ابهام تو شد
آنکه از روز ازل قسمت ما داده چنین
با که گویم که سرانجام بفرجام تو شد
نکتهها هست که در مرتبه لاله رخان
با دل سوخته بگزیده بانعام تو شد
باده در جام محبّت همه نوشند ولی
تلخی باده ما در سر اکرام تو شد
احمد آشوب زمان بارقه رحمت دل
که دل انگیزی این نکته بابرام تو شد
گفتگو از کفر و ایمانم چه شد
جان بجانان میرود جانم چه شد
در پی دلدار میگریم هنوز
اشک خونین رنگ چشمانم چه شد
عهد ما با عهد جانان در اَلست
جان فدا در عهد و پیمانم چه شد
خوشه درد است در صحرای غم
آه سردم در گریبانم چه شد
چون ملک تسبیح گو بیحاجتم
در نظر پیدای پنهانم چه شد
خواب شیرین در سواد شهر عشق
در ره جانان به ایقانم چه شد
ای بهار سبز امیدم بگو
در حریم باغ بارانم چه شد
کی نظر جز جلوه مَه گیردم
اختر پیوسته تابانم چه شد
گوش جان گر بشنود قول و غزل
دل باحمد گویدم آنم چه شد
تا گل از خار زمان افسرده شد
دل بکار این جهان افسرده شد
جام دیگر، همتی، ساقی بده
کاین گل از بستان جان افسرده شد
خودستاییها نمیگیرد مرا
دیو خود کامی از آن افسرده شد
از زبان خامه میگویم سخن
سوسن از باد خزان افسرده شد
جز بخود هرگز نمیگیرد قرار
آنکه در خیل گمان افسرده شد
از شب تاریک آن دیر آشنا
این زمین و آسمان افسرده شد
در پر پرواز بیپرواز ما
مرغک در آشیان افسرده شد
از مدار چشم زخم این جهان
سبزه اندر بوستان افسرده شد
جان احمد از غرور ناکسان
در بهاری پر زنان افسرده شد
پیدا و نهان جمله ز اسرار دل آمد
هر شعله بجز عشق بانکار دل آمد
سنجیده نگفتند که آزرده دل ماست
سودای عبث بود که در کار دل آمد
سودی که نبردیم ز تکرار سخنها
شیرین سخنی رفت و به تکرار دل آمد
چون در رهِ جانانه دل آهنگ خطر کرد
هر نکته که گفتیم باقرار دل آمد
تا جمع نباشیم به مقصد نرسد جان
اشکی که فشاندیم ز ایثار دل آمد
بازار مکافات عمل در همه جا هست
هر کِشته بفرجام به انبار دل آمد
کورند در این مرحله رندان خطاکار
آن دیده ببیند که به انوار دل آمد
هر چاه نشد جایگه یوسف و دلها
شد جلوه گه یار و خریدار دل آمد
احمد چه کِشی بار غم و درد و خماری
برگیر تو پیمانه که خمار دل آمد
بر دلم باز دلستان آمد
گل خونین عاشقان آمد
جلوههای کمال این عالم
راز ناگفته بر زبان آمد
سر شوریده در گریبان است
چشم مهتاب تا عیان آمد
تا سحر سر زد از افق، دل ما
در شکوفایی جهان آمد
برکههای طراوتم ز صبا
چین بشادی گرفته ز آن آمد
غم ناگفته بر لبم وا زد
غنچه خندان به گلستان آمد
ثمر ناله در سحر جوشید
بدر کامل بآسمان آمد
بوی گلهای صبح از شادی
عطر جان پرورم بجان آمد
خوشه گرم آشناییها
بر حریم حرم نهان آمد
سرّ معنی ز خاک میگیرم
قصه عشق در بیان آمد
دل احمد ترانه میخواند
که نشان دار بینشان آمد
در کوی وفا کس بوفا چون تو نیامد
آسوده بجان رمز رجا چون تو نیامد
صد درد بجان بود ولی بر دلِ خونین
پیغام وفا از همه جا چون تو نیامد
هر نکته که از درد کشان باز گرفتیم
دیدیم که در موج و بلا چون تو نیامد
وامِ غم دیرینه ز ما کس نستاند
ای غم بدل ما ز وفا چون تو نیامد
غوغای دو عالم همه در همت دل بود
یعنی که صفا بر سرِ ما چون تو نیامد
بر خاک سرِ کوی وفا دیده جدا شد
ای دیده در این خاک رها چون تو نیامد
بگشوده پرم تا بدل از اوج نشینم
پرواز مرا از تو روا چون تو نیامد
ما خانه نجوییم که خود خانه بدوشیم
احمد خبر از صبر و رضا چون تو نیامد
جان نیاسود و دل از درد بفریاد آمد
شعلهای بود که در آتش بیداد آمد
سنگ سختی بوفا نقش رخِ یار گرفت
تیشه بیهوده برخساره فرهاد آمد
نرگس از دیده بمستی رهِ صد عاقل زد
سرو با دستِ تهی فارغ و آزاد آمد
دلِ خونین که به لعلش ز تشابه گیرند
بی سبب نیست که در حلقه صیاد آمد
مرز خوبی و بدی در نظری جلوه کند
شادمان باش که این نکته ز ما یاد آمد
شب تاریکِ غمِ سوختگان همره ماست
گرچه هر سوخته جان یک شبه دلشاد آمد
آخرین نکته برِ دوست گشودیم ز دل
تا سرانجام از آن نکته به امداد آمد
در ملامت نکشم بار دگر این دل تنگ
که در این راه بسی عمر که بر باد آمد
در حقایق سخن پند ز احمد بشنو
رمزِ هر گفته او از دل و بنیاد آمد
روزی که تو رفتی بسرم بار غم آمد
دیگر بخدا شادی ایام کم آمد
روزی که تو رفتی به جنون دل زد و بگذشت
هر روز و شبم بر دل مجنون ستم آمد
روزی که تو رفتی همه آسوده دلی رفت
آسوده دلی رفت و بهر دیده نَم آمد
روزی که تو رفتی ثمر از درد گرفتیم
دیدیم که در خاطرهها بس الم آمد
روزی که تو رفتی افق تیره عیان شد
هر دست گزیدیم بما بیکرم آمد
روزی رسد آخر که ز جان غم بزداییم
خاموش شود ناله که در زیر و بم آمد
روزی رسد آن شوق بهاران رسد از راه
بینیم که آن بُعد جدایی بهم آمد
آری بخدا بارقه نور امیدم
با کوکبه مهر بدل دم بدم آمد
احمد سخن دوست که در جوهر جان رفت
آهسته بلب هر رقمی در رقم آمد
سجاده گشایید دعا بر لبم آمد
الهام بلب از دلِ اندر تبم آمد
سجاده گشایید به شیدایی جانم
بس گوهرم از کوکبه کوکبم آمد
سجاده گشایید به تدبیر و نشینید
در ناله جان زمزمه یاربم آمد
سجاده گشایید بمحراب صداقت
آن ماه رخِ جلوهگر هر شبم آمد
دیری است که جانم به تکاپوی فتاده
خوننامه بنوشته از مکتبم آمد
مردار دلان رمز دعا را که نخوانند
خوانید و بجویید دعا بر لبم آمد
شب ناله احمد دل آفاق گرفته
ای دل به نوا باش که بر لب گپم آمد
سوختم از آتشی کز دل بجانم میزند
تا شرار حسرتم بر جان نهانم میزند
من خزانها را بشوق عشق بر جان میخرم
آن بهاران گاه گه موج خزانم میزند
تا گشایم دامنی از محرمی را سوی دل
میزبان دردِ سوداها بدانم میزند
باز میجویم بعالم همدمی یا محرمی
وا اسف پیکان هجران بیکمانم میزند
ناله از دلهای پر درد و در این شیدا دلی
خیمههای درد را بیسایبانم میزند
شور و حال موج دریا حالتی از حال ماست
از کرانها تا کرانها بیامانم میزند
خفته در آشفتگی آشفته خوابی دیدهام
خواب میبینم ولی بر آستانم میزند
تا سحر نالیدن مرغ شب از بیهمدمی است
هر که مینالد نوا او هم زبانم میزند
شعر احمد شور میخواهد نه نظم سنتی
دل به آتش نه که آتش زان بجانم میزند
پیشتازان رهِ عشق بجان میکوشند
در رهِ دوست بهر نکته عیان میکوشند
خواب در دیده مشتاق بافسون نآید
جمع بیدار دلان شعله زنان میکوشند
آخرین گفته بلبهای دلیران اینست
که بجان در همه اقطار و زمان میکوشند
جان چراغی است که اندر ره دل میسوزد
دل شکوهی است که از عشق چنان میکوشند
برگ و توشه بکفی چون بنهد مفتی عشق
عاشقان در همه جا جلوه کنان میکوشند
سایه درد بدرمان نرسد در شب تار
چشمها خیره اگر گشت از آن میکوشند
خانه دل چو شود جایگهِ شعله عشق
با دلِ شعله ور از خرد و کلان میکوشند
باور ماست که مردانِ ستیزنده دل
سر به پیمان ز کران تا بکران میکوشند
رهروانیم چو احمد ز رهِ مهر دلی
رهروان نکته زنان از دل و جان میکوشند
چو آن عزیز به آفاق دل گذر نکند
فروغ دیده دل هم بدو نظر نکند
به آسمان وجود این ترانه میخوانند
کسی به قافله روز غم سفر نکند
به سوی باور ما هر چه بود خوش بگذشت
که از وداع دل آخر دلم حذر نکند
بدست خویش گرفتیم سردی دل و جان
ز شعلهها سر و جانم پر از شرر نکند
خطا نکرد بما جز خطای اهل جفا
به غم نشست دل امّا بکس اثر نکند
زمین زِ رشته نامردمان به ناله رسید
وگر به روزِ بلا سعی بیثمر نکند
زمان به قامت سرو چمن بخون غلتید
غرور رفته ز دل میل بحر و بر نکند
تو نکته بین به هنرمند آستان هنر
که چشم بیهنران رخنه در قمر نکند
دلم به شرم ز احمد ترانهها بشنید
گهر شناس مگر میل بر هنر نکند
آفرین بر سخن دل که به تدبیر تو بود
هر که دیدیم بهر بند به زنجیر تو بود
تا سحر دردِ دل عشق بلبها میرفت
تا سحر هر چه سرودیم به تقریر تو بود
باز کن عقده دل تا بکشم بارِ غمت
خامه درمانده که شوقش همه تحریر تو بود
گل شکوفا نشد الّا که بهارش بنواخت
نقشها بر دل ما یکسره تصویر تو بود
ما چه گوییم که بر خاطرهها بنشیند
هرکجا شوق رود رشته تدبیر تو بود
عاقلان هم رهِ دیوانه به عالم زدهاند
عقل بالید که خود یکشبه تسخیر تو بود
در دلِ عاطفهها یک تنه جور تو کشم
دلِ احمد سخنی گفت که تقدیر تو بود
صدها سخن از درد بویرانه دل بود
صدها گهر اشک ز غمخانه دل بود
در آتش حسرت بدریغا همه ایام
با بال و پر سوخته پروانه دل بود
سودای محال است در این بادیه رفتن
این رسم و رهِ سالک دیوانه دل بود
صیدیم همه عاقبت از مرگ که بیشک
در هر طرف این قصه ز افسانه دل بود
بیدار دلان خاطر آسوده نجویند
هر جا سخن از آتش کاشانه دل بود
مستند حریفان که بمستی همه عمر
چون دیده گشودند به پایانه دل بود
گل واژه این نام به توصیف نگنجد
هر گوشه گزیدیم به پیمانه دل بود
چونست خدا را که لب بسته سخن گفت
آنجا که گهرها همه دردانه دل بود
در شعر تو احمد سخن عشق نهان است
دیوانه دلی در غم فرزانه دل بود
خنده و گریه ما رمزِ نگاه تو بود
نگه عشق هم از لطف پگاه تو بود
من ز سرّی شدم آگاه که در مسلخ عشق
جان فدا کردن یاران بگواهِ تو بود
روز جان باختن از حادثه دوری چه کنم
هر که دیدیم در این ره ز سپاه تو بود
آخرین نکته که گفتیم دل آتشکده شد
شعلههای دل ما مایه ز آهِ تو بود
برگشاییم اگر عقده دل ساده دلی است
کین همه از شکن زلف سیاهِ تو بود
گنه و توبه ما جز رهِ آخر نرود
وای از دل ز گنه خوار و تباه تو بود
دفتر عشق گشودیم که در مکتب عشق
درس اوّل سخن از سختیِ راه تو بود
دل چراغی است فروزان که بدان ره سپریم
گر هوسناک شود داغِ گناه تو بود
شعر احمد سخن پرده آلام دل است
چه کند در سخنش شوق نگاه تو بود
نه از بهار بریدم نه از خزان که مرا بود
پیام دل بشنودم ز هر کران که مرا بود
ستارههای جوانی بآسمان چو نَماند
کنون به قامتِ پیری کشم همان که مرا بود
شب سیاه و ندامت ز آنچه رفته ز کفها
لهیب آتش سوزان ز هر گمان که مرا بود
زمین ز خاک بروید چو این گلان بهاری
بشوق خویش گشایم من آن نهان که مرا بود
شکوفه بار کن این جا تو از بهار خبر ده
ز غم کناره نما آخرین زمان که مرا بود
قرار دل که شدم بیقرار تا بستانم
بنام دوست نهم دل بدان امان که مرا بود
پرندگان بهاری به آسمان بکشانم
نگاه دیده همان طاق آسمان که مرا بود
به گل نظاره کنان عاشقانه دل بگذارم
جهان به خلوتِ جانان چو گلستان که مرا بود
بکارِ خویش نگیرم بجز ترانه دل
چو برگ سبز بهاران نهان بجان که مرا بود
یاد بادا روزگاران یار بود
زندگی در شادی و پر بار بود
این زمین از لالهها گلنار رنگ
آسمان در کسوت ایثار بود
خواب را بیداری از شب سایه زد
رازهای گفته خود اسرار بود
نالهها فریاد بود و هم زبان
غم بدل بنهاده را غمخوار بود
یک حکایت صد روایت ریشهاش
ریشهها در ریشهها مسمار بود
مرکب جولان سپهر فکرمان
از فروغ دیدگان ستّار بود
سرزمینها بوتههای مهر داشت
دشت سر سبز و گل گلزار بود
زندگیها مایه از غوغای دل
سرو در دامن گل بیخار بود
پر طراوت جویها و رودها
از شتاب زندگی آثار بود
میتراوید از دلِ احمد سرود
این شکوهِ زندگی دوّار بود
اشکِ در چشمم چو چهر یار بود
دل شتابان با رخِ دلدار بود
چشم آهویم بمژگانم زده است
قیدها بر گردن از زنار بود
گر مرا در سلسله آورده است
رشته گیسوی او در کار بود
آهِ ما شد شعلههای روزگار
چشم در سودای او بیدار بود
بیخیالیهای عالم زین ره است
کین رهِ پیچیده هم دوّار بود
پیش از اینم فرصتی نامد بکف
اندرین معنی دلم غمخوار بود
مست بودم هر کجا در مستیم
هرچه دیدم خانه خمّار بود
این گریبانم چو شمعم سوخته
گرچه این دل مخزن اسرار بود
خود شکن احمد رها از بند باش
دل چو خود را بشکند با یار بود
دیشب بجز خروش ز اشکم خبر نبود
جز آهِ سرد سینه ما تا سحر نبود
دیشب زلال خاطر ما بود و حسرتی
دیگر خبر ز خوردن خونِ جگر نبود
دیشب حدیث توبه به لب بود و التجاء
با ما ز ما و من، دل شیدا دگر نبود
دیگر اثر ز خوردن و بردن فسانه بود
دیگر ز باغ و ملک و فریبنده زر نبود
هنگامه بود و جز سخن حقّ سخن نرفت
دیگر ز ظلم و زور بچشمان اثر نبود
جز بوی یار هرچه گرفتیم بو نداشت
جز عشق یار هرچه گرفتیم بر نبود
دیشب خشوع رفته ز دل شد پرندهای
اشک یتیم و خنده زرین کمر نبود
در دیده خواب بود و قیامت بدیدهها
هر کس بجان خویش بجز درد سر نبود
دیشب چو خواب دیده احمد گرفت اوج
جز درگه و دود دری مختصر نبود
دوش در خلوت دل آه بلب آمده بود
شعلهای در دلِ تاریکی شب آمده بود
برگرفتیم نهالی ز سرآغاز خزان
که بس انگشت بلبها به عجب آمده بود
سوختم تا گهر اشک برخساره نشست
کز دلِ سوخته خون نامه تب آمده بود
سخنی گفتم و چون مهر سکوتم بشکست
آن لب دوخته از عشق بگپ آمده بود
آن مسافر که به شهر دل خود بود غریب
دست پرورده اوصاف و لقب آمده بود
از من این نکته بفریاد زمان یاد کنید
بی نسب رفته به تفسیر نسب آمده بود
یاد باد آنکه به عریانی ایام گذشت
وندرین کار نه زنجیر قصب آمده بود
دیده تا حادثه دهر چنین دیده بما
بǙȘјԠنیست که این جان بادب آمده بود
آهِ احمد همه از سوز درون مایه گرفت
وای بر دل که بدین آه و تعب آمده بود
آسمان گر سالها یک رنگ بود
فکرها در کسوتِ فرهنگ بود
سروِ باورها بسبزی رو نمود
یا جبینها صاف و بیآژنگ بود
سایهبانها زیر چتر مهرها
نغمهها را شادی و آهنگ بود
بر ستیغ کوههای پر غرور
بالها بگشوده و شبرنگ بود
دستهای مهر با دلهای پاک
همرهیها صاف و بینیرنگ بود
میگشودم دفتر شعر دگر
میسرودم نغمه تا خون رنگ بود
ای دریغا آسمان یک رنگ نیست
هر که را دیدم به دلها تنگ بود
سروها بیهمدلی و زرد رنگ
زندگیها در سکوت و ننگ بود
کاشکی احمد فروغی دل پذیر
کاش دلها بیغم و نارنگ بود
بسوی عشق گشودیم باور دل خود
بشوق یار گرفتیم ساغر دل خود
باوج بندگی از نقش دل اشاره کنم
که آن جمال گذارم برابر دل خود
به غافلان زمین شرط عشق را بنما
چو برکشند خیالی دگر بر دل خود
لبم بشکوه گشاید که دل خطا نکند
که درد خویش کشانم به آذر دل خود
غرامت است اگر با تو من وفا نکنم
بدین بهانه که گیرم سراسر دل خود
حریف مجلس رندان شدیم تا نکشیم
برغم حادثهها زخم منکر دل خود
مگر به خلوت دل میرسند اهل صفا
که بر فشانده بایثار گوهر دل خود
بشوق خویش گر این راه مانده در سپریم
گشادهایم ز دست وفا پرِ دل خود
نبرد زندگی احمد بهانه میزندم
که شور عشق فشانم بباور دل خود
عشق دیرین بر دل ما میرود
چشم مجنون سوی لیلا میرود
سر بشیدایی رود تا شهر عشق
همچنان شیدای شیدا میرود
نیش خارم در لقای کعبهای
میخراشد دل که در پا میرود
برگ زردم در خزان زندگی
بر زمین افتاده پیدا میرود
تا بشیرین داده کامی از شکر
تیشه خونین به بالا میرود
بر فراز شاخه اندیشهها
تابش خورشید فردا میرود
گوهر اشکم به امید از فلق
در کلام از لا و الّا میرود
دیده گر بر گیرم از رنگین پران
سبزه زارانم به یغما میرود
آفرین بر پای مردیهای عشق
کاین چنین بر جانب ما میرود
بیشه از شیران چو خالی میشود
از شغالان بانگ غوغا میرود
تا باحمد مستی از چشم تو شد
مستیم دیگر ز صهبا میرود
دلبر اگر جفا کند دل به غم آشنا شود
غم بدلم چو خانه زد لب ز سخن جدا شود
سوخته جانِ هر عزا یکسره دل فسرده است
خنده بلب نمیزند آنکه سرِ عزا شود
با همه آتشی که زد هجر تو بر دلم کنون
رخ بنما که زین نشان دل ز غمت رها شود
مهر کسی دگر بما دل نکشد ببر چنین
خاطر مهر تو اگر با دل من خطا شود
تا سخنِ ترانهام نغمه عاشقانهام
رنگ دلم بخون زند ناله دل ندا شود
باز هوای دلبران آمده در سرم که تا
سرّ درون سینهام بر همه بر ملا شود
هیچ کسی که دم نزد تا سخنی ز عشق بود
رسم و جنون عاشقی چون ز لبم سوا شود
در دلِ بحر بیکران موج حوادثم برد
گر تو رها کنی مرا اَمنگهم کجا شود
بر سرِ احمد عاقبت بال همای میرسد
بخت شکفته دلم رایحهاش بما شودم
بیا که لحظهای از غم دلم نهان نشود
بیا که داوری دل به این و آن نشود
حکایتی است مرا با تو گویم و بروم
که در روایت دل گفتهها گمان نشود
بشرط اوج ندامت قیامتی ببریم
براهِ دوست بجز راهِ کاروان نشود
ز اتفاق دل و دیده خود رهی سپرند
چو دیده فرصتی آرد که دل غمان نشود
گر این غرامت جان بر شکایتم بنهم
دگر بهانه دلها به آسمان نشود
به کهکشان برسان نورِ اوجِ پاکی دل
که کوی دوست نشان جز به لامکان نشود
ز هر که میشنوم قصه مکرر دل
چرا که قصه تکرار خود بجان نشود
نهادهایم بدامان گلانِ وحشیِ زرد
عنایتی است که در زردی خزان نشود
بهار و احمد و غوغای عاشقانه دل
خدا کند که دگر باره در فغان نشود
ترانههای شعر من ز غم جدا نمیشود
که جز دل غمین مرا گره گشا نمیشود
به هر طرف که رو کنم دلم شکستهتر رود
در این زمانه از وفا کسی فدا نمیشود
خراج ملک آبرو حیای چهر ما بود
وگرنه در دلِ حیا کسی رها نمیشود
غمی دوباره میخَرم که همدم شرارهها
دلم بجز بسوز خود که آشنا نمیشود
کلامی از وفا بگو که سر بدار عاشقی
که بند دار زندگی جدا ز ما نمیشود
بحسرتم که در شفق چو غرقه کرانهها
ز موج بیوفاییام بجز خطا نمیشود
حریم آن حرم بما نموده راز زندگی
بگوش محرمان دل اگر نوا نمیشود
من از خدا طلب کنم که روزگار هجر من
بانتها رسد که غم دگر روا نمیشود
گشودم این ترانه را ز شعر احمد این زمان
که جز بسوزِ جان او ترانهها نمیشود
هر سوختنی آتش افروخته خواهد
هر جا سخن از درد شود سوخته خواهد
تا آنکه سفر کرده بآغوش تو آید
شبها گهر چشمِ بدر دوخته خواهد
چون جان برهِ دوست فدا کردنم آمد
دل گفت سرشکی ز من اندوخته خواهد
تا بار دگر ذکر و دعایی بلب آید
ما را سرِ پر شور دعا توخته خواهد
در مکتب عشاق ز اسرار الهی
اوراد و رموزی دگر آموخته خواهد
دل سوختم امّا نگرفتیم نشانی
در سوختن احمد دلی افروخته خواهد
غم به غمخواران صلایی میدهد
گریه بر چشمم ندایی میدهد
میکشد ما را بیاد روی او
سرو بستان را نمایی میدهد
لاله میگرید بکوهستان غم
بر گل ماتم هوایی میدهد
میفشارد قلب ما را درد او
درد ما را تا دوایی میدهد
گر بهاران در رسد بیروی گل
کی گل بستان صفایی میدهد
سیل غم بنیان صبرم میبرد
در جهانم بیوفایی میدهد
سوگواران را به هر هنگامهای
اشک خونین آشنایی میدهد
آهِ سردم اشک خونین پرورد
کاین نی محزون نوایی میدهد
در خیال احمد اندر موج شب
یاد او بر دل ضیایی میدهد
پرندهها پرندهها بیایید
بآشیان جانِ ما بیایید
در این زمان که هر کسی بگوید
کجا روم کجا کجا، بیایید
چو فصل سردِ کینهها بیاید
به برکههای پر صفا بیایید
پرندهها زمانه در شتاب است
به سوی لانه پرگشا بیایید
پرندهها به سفرههای رنگین
به آب و دانه از هوا بیایید
به جنگل و بدشتِ سبز و خرم
یکی یکی دو تا دو تا بیایید
جهان به چشم دوستان ببینید
به الفت جوانهها بیایید
به آسمان صافِ کشورِ جان
بشوق دل ز هر سما بیایید
اگر پرندهای بجای مانده
بیاریاش دل آشنا بیایید
ز حیلهها نشانه را بجویید
ز دام و حیلهها رها بیایید
پرندهها بآشیان احمد
به همرهی جدا جدا بیایید
دلم در انزوای خویشتن بر رنگ خون آید
زبان در کسوت ابهام همپای جنون آید
بهارا زنده کن گل را که شاید این دل خونین
بداغ و رنگ او از پرده غمها برون آید
مرا در شهر رندان بینشان خواهی نمیجویی
بدان آشفته بازار زمان آزمون آید
دعای جان مردانِ خدا در نیمه شبها
بگرد کعبه مقصود در اوج سکون آید
نهانی میکشم بار دو صد جور و جفا آندم
که با شیرین بنای قصر دلها بیستون آید
گرم ایدل ز چشم انتظار دیده میپرسی
درین هجران و شیدایی زمستانها فزون آید
محبّت را به بند رشته اعصار کی بندند
چو دست مهر بی سودای اعصار و قرون آید
نوایی در ورای عالم انسانی ما هست
که در بیداری دلها تکبر واژگون آید
سبک از خویشتن احمد جدا میرفت در معنی
جدایی بود و شیدایی که دلها غرق خون آید
خیال از تو گیرم کجا رو نماید
گرفتار مویت کجا خو نماید
زمستان نداریم بجز بیوفایی
نگارم اشارت به ابرو نماید
مرا زان عنایت بسودا کشاند
که لب بستگان را سخنگو نماید
قرارم بدل گر نخواهد بجانم
کمانِ دو ابرو بدین سو نماید
فدا گر کنم، جان خطایی ندارم
چو جان را فدایی بدلجو نماید
سرابِ وجودی ز لب تشنگانم
گذر از وفایم چه نیکو نماید
بیا تا نگویم ز دردِ جدایی
بدرمان چه حاجت که او رو نماید
مرا آرزویی بدل ریشه دارد
چو سروی که قامت لب جو نماید
به احمد تو جانی بدین زندگانی
شب تیرهام را به گیسو نماید
به غم نشستن دل شعلهای ز جان طلبید
بکوی دوست نوایی به آسمان طلبید
مگر به نافله عشق نقد جان بنهیم
که شرطِ ناله ما شاهد نهان طلبید
بانتظار نهادیم جان و دل که دمی
غرورِ خاطرهها شوق این و آن طلبید
گلِ وجود به معنای زندگی بشکفت
سرود بر لب ما رفتن خزان طلبید
بجان خرید سکندر حریم آب حیات
نشد میسر و دل بهره فغان طلبید
کرم نما و بما رمز عشق را بنما
که درد عشق دوایی ز عارفان طلبید
بصدر محفل رندان برندیم به نشان
چو از نهایت رندی دلم نشان طلبید
زمانه میبرد آخر شکوهِ خاطره را
که شوق خاطرهها آتش زمان طلبید
نگفتهایم باحمد که غم نشسته بجان
چو در کرانه غمها غمی بجان طلبید
بارِ دو صد بلا بجان میتوان کشید
دل را چنین به دردِ نهان میتوان کشید
ای خوش نشان تو دل بکجا میکشی ز ما
طاقت گرم نبود چه سان میتوان کشید
برچیدم این بساط که آسودهتر شوم
حالی بیا که جور جهان میتوان کشید
سر تا سرِ وجود گر از ناله پر شود
وانگه در این دیار فغان میتوان کشید
ما را خیال روی تو اینجا میسر است
در خوف خویش دردِ گمان میتوان کشید
بیداد بر دل ما بخطا میزنی تو هان
آن ناز توست زانکه بجان میتوان کشید
صبرم چو مهر بر رخِ آیینه زمان
با نقش دیگر است که همان میتوان کشید
پهنای آسمان به نمای ستارهها
اشک چکیده را به زبان میتوان کشید
احمد مرا ز خاطرهها محو میکنی
جان را در این میان به زمان میتوان کشید
تا شب تار جدایی نشود بر تو سحر
نکند دیده مشتاق بجانانه نظر
بال پروازم اگر بیتو بدام دگر است
بکجا رو کنم آزرده منِ سوخته پر
بوداعی که برخساره خونین تو شد
داغ صد لاله پرپر شدهام داده خبر
دلم آتشکده مهر تو میجوید باز
که زمستان غمِ دوریت آورده بسر
تا ترا مینگرم از پس آیینه دل
همه جا با تو بوَد شاهدم این دیده تر
چمن افسرده و دل مرده و مرغان بعزا
کاندرین بدرقه شد قسمت ما خون جگر
گل سرخم به سپیدی زده بیرنگی ما
تا بدین دایره حیران شدهام بار دگر
پیِ این قافله از روز ازل میگیرم
تا مگر آخرم آسوده کند شوق سفر
احمد از بانگ درآ در گذر یار نشین
که بدل میکندم دیده دلدار گذر
ترا با دیدهتر دیدم آخر
بگوش جان سخن بشنیدم آخر
نگاهی سوی ما از چشم مستت
ز چشمت من نگه بگزیدم آخر
مرا رندانه میسوزد دل و جان
نظر بر دیده تا بر چیدم آخر
گلستان جمالت خرّم آمد
چو بر جانم ز گل خندیدم آخر
نه سر دارم نه سامانی که بیتو
سرشک از دیدهها باریدم آخر
هزاران غنچه میخندد برویم
دلا گر چهرهاش بوسیدم آخر
باحمد کی گشاید دیده ناز
نیازم را به نازش دیدم آخر
ای به چشمت شدهام مست بمستان بنگر
چو شکوفایی گلهای گلستان بنگر
گر خزان یکسره پژمرده گل عشق مرا
دل ماتم زده را زین غم هجران بنگر
گل صحرایی شیدایی جان را که خَرد
که بسودای جهان دل شده ارزان بنگر
گر نوازش نکند لطف نسیمی رخ ما
دل بدریا زدهام غرّش طوفان بنگر
ساکن کوی تو از عقل حذر دارد اگر
رسم دیوانگیام در ره جانان بنگر
تا به تن پیرهن گمشده یوسف ماست
اشک خونین سحر بر دل کنعان بنگر
یاد بادا بسر و زلف تو و باد صبا
که بدین خاطرهام کرده پریشان بنگر
تا به رخساره ما عشق تو دارد اثری
رنگ زردی دمی از چشم پشیمان بنگر
دیده بیدار و من و احمد و شبهای دراز
به نواخوانی جان از سر ایمان بنگر
از جلوه دلدار نشانی بمن آور
با لاله پر داغ بهارا سمن آور
روزی که بهاران رسد از راه دل من
در شوق و غرورم تو سرور چمن آور
بس خاطره درد که بر چهره ما بود
بر درد کنون خاطرهای بیمحن آور
تا بال به پرواز گشاییم بدین دشت
ای سبزه نوخاسته عطر ختن آور
از نای ستمگر خبر حادثهام داد
ای وای گرفتاری ما را به تن آور
آرام دلی بر دل خونبار زمانه
از دایره دهر مرا بیفتن آور
هیهات که ما را غمِ هجران بسر آید
با غمزدگان خانه غم را کهن آور
دیدیم بهارا که گل و لاله دمیده است
شور دگر از زمزمهای بت شکن آور
احمد خبر تازه ز دلها بستانیم
شیرین سخنا قصه شیرین سخن آور
روزهای در صفا یادش بخیر
مردمان با وفا یادش بخیر
رسم و آیین جوانمردی چه شد
دستهای ره گشا یادش بخیر
بیتفاوت هر نگاه آشناست
شور و شوق آشنا یادش بخیر
آن طراوتهای باغ و بوستان
خرمیهای روا یادش بخیر
آن نوای دلپذیر و دلنشین
شادمانیهای ما یادش بخیر
مهربانیها زلال چشمهها
از تکدرها جدا یادش بخیر
غنچهها هم در محبّت میشکفت
بوی عطر غنچهها یادش بخیر
عقده غم جان و دل افسرده است
آن دل شاد رها یادش بخیر
شوقِ احمد آتش دیرینه است
کومههای پر صفا یادش بخیر
در اشک دل و دیده زمین را ز سما گیر
از ناله جانسوز ندا را ز صدا گیر
با سوختگان دردِ دلِ تازه زیاد است
هر سوخته را گو که خبر از دل ما گیر
ای دیده قیامت کنی امروز که ما را
صدها گهر اشک بدین شور و نوا گیر
دل گفت بیا تا رهِ میخانه بگیریم
غمخوار چو آنجاست تو رو راهِ روا گیر
ای نامده یک روز بفریاد دل ما
امروز بیا سر زده و رسم وفا گیر
موریم و سلیمانعلیه السلام چو نوازد سر و جانها
پس راهِ در خانه اصحاب صفا گیر
آن بادیه پیمای رهِ عشق کجا رفت
ما را ز چه گفته است که رو راهِ جدا گیر
چون هست چرا نیست ز مردانِ خدایی
ای دل تو به آخر رهِ بیچون و چرا گیر
احمد بدل این آتش پر شوق فکنده است
ای شعله جانسوز مرا بهر خدا گیر
بمن و دل، غم تو یار قدیم است هنوز
لحظهها در همه جا سروِ مقیم است هنوز
تا گرفتاری دل همره غم پویه کند
لحظهها را دل غمگینه ندیم است هنوز
سوی آسودگی اَر دل نرود یک سرِ مو
باز در قالب غم بر سرِ بیم است هنوز
صورت مسأله ما همه جا دام بلاست
دل گرفتار چو شد باز بسیم است هنوز
ناامیدی بدل آلوده نشد مینگرم
که خدا در همه اوقات کریم است هنوز
باور ماست که در شعله مرا میسوزد
دست تقدیر که با شعله سهیم است هنوز
نتوان گفت که بیبوی بهار آمده است
هر بهاری که رسد عطر و شمیم است هنوز
غمِ دل سوختنِ بال و پر مرغ چمن
این حدیثی است که در پرده عظیم است هنوز
قسمت ما غم دل بود که احمد بگرفت
این نشانی است که دلدار نعیم است هنوز
تا خوش سخن از عشق بگوییم بپا خیز
تا نگسلد این سلسله ایدوست ز جا خیز
در بحبوحه شوق نبردیم سرا پا
تکبیر زنان یکسره از روی صفا خیز
ما خود سخن از خویش به بیهوده نگوییم
عشق است در این مرحله با ما بوفا خیز
از تندر یاران بدل نیمه شب رزم
صد شعله بپا گشته تو در شعله روا خیز
آسوده دلی را نپسندیم تو از خصم
آماجگه تیر بلاها ز بلا خیز
سروِ قد یاران که در این خاک بخون است
هم دردی دیگر طلبد دل به دعا خیز
مردانه گشاییم رهِ میکده عشق
با جامِ دگر کوهِ ندا را بصدا خیز
خوننامه یاران بکف دلشدگان است
آن چهره خورشید لقا را بسما خیز
ذکر سحرم جلوه گرم از رخ او کرد
احمد تو هم آخر بسراپای بپا خیز
با زمزمه عشق گشودیم پر خویش
بردیم در این سیر دلی همسفر خویش
بر خاطرهها بارقه نور فشاندیم
غوغای زمان را زده بر گرد و بر خویش
با اشک غریبانه بدین دیده پر خون
انگشت نهادیم به پیرانه سر خویش
آن روز که بیمایه به پایان برسانیم
بیهوده دوانیم سراب نظر خویش
آسوده نشد آنکه بسودای دل آمد
پیدا و نهان میزند آخر خطر خویش
آمد خبر اینجا که در میکده عشق
آهسته گشودند نهان بیخبر خویش
بر دادگه عدل الهی دلِ خونین
میرفت که تا سر بنهد بیاثر خویش
جان باختنِ بیدل بشکسته حرام است
جان باختن اینجا چو نماید ثمر خویش
احمد نگشا راز دل آسان که به تقصیر
دلسوخته بر خویش گشاید شرر خویش
بیا و مستی این باده را بجان درکش
بیا و چتر محبّت ز عشق بر سر کش
بیا که خانه دل از شرار میسوزد
بیا و دُردی دیگر بجام دیگر کش
زمانه خنجر تیزی به سینه مهر است
بیا و خانه بیداد را به آذر کش
خزان زندگی اَر سوی نوبهار رود
تو هم بیا و بدین نوبهار زیور کش
ستارهای تو به بختم به آسمان وجود
به نور عشق مرا جلوههای انور کش
دلم ز مستی دور از دو چشم تو گم باد
خمار باده ندارم باوج دل پر کش
مرا خیال به شوق و ترانه میآید
بیا و شوق دگر بارهام مکرر کش
ترا که گفت که دل بیرخت قرارش هست
قرار رفته ز دل بیقرار در بر کش
عذاب آمده در جان ز طاقتم بیرون
گلی ز باغ به احمد به گلستان در کش
پژمرده گلِ باغ صفا آب دهیدش
بار دگرش آب ز مهتاب دهیدش
تا خاک درِ میکده را دیده ببوسد
مستانه بکف باده عناب دهیدش
تا نای دلم ناله جانسوز سرآید
از اشک دمادم گهر ناب دهیدش
رفتیم و ندیدیم رخِ یار عزیزی
جان تشنه مهر است ز دل آب دهیدش
آرام نداریم چو سیماب بیک جای
جان است و ز دل نکته ز سیماب دهیدش
تا دیده به بیداری شبهای دراز است
از عکس رخِ یار شبی خواب دهیدش
این باده بمستی نکشد دل شدگان را
احمد غمِ ما از دلِ بیتاب دهیدش
تو ای غرور ز صهبای جان خداحافظ
تو بال عشق به هر آسمان خداحافظ
تو ای بهار به معنای وسعت تاریخ
تو شهد عاطفه عاشقان خداحافظ
تو خاطرات جوانی به لحظه موعود
سرودِ معرفت بیگمان خداحافظ
تو ای ستوده جانها به غمگساریها
مرا بخلوت دلها عیان خداحافظ
خروش بر لب ما روزگار شادی بود
مرا چو نیست ز شادی نشان خداحافظ
دل از غروب کناری نشسته همدم غم
درین خیال چه ماند نهان خداحافظ
بگوش خویش شنیدیم ما ترانه درد
کنون که درد رسیدم بجان خداحافظ
تو بر خزانه دل امن روزگارانی
گرم ز شوق نماند امان خداحافظ
گر این ترانه باحمد غمِ دوباره دهد
غمِ بهار چه داند خزان خداحافظ
دلم از عشق تو شد دربدر ای جان فراق
تا بود دوری تو هر شبه مهمان فراق
خاک کویت چه کنم سرمه چشمان به عبث
که بشوید گهر اشک پشیمان فراق
چو زلالم، غم تو تیره کند چشمه دل
سرم آزرده کند این غم حرمان فراق
شعر خونین مرا تحفه به یارانم بر
که بجای تو برم تحفه الوان فراق
کاروانی بوداع سر شوریده رود
که گرفتاری ما را زده پیمان فراق
شهر یاران و گل عشق و لب خاموشم
بمن آورده تمنای پریشان فراق
گل عزیز است و ملامت نپذیرد چو دلم
که مرا همدمی اوست به ایوان فراق
باورم را به تماشای رخت مژده دهم
تا بدانی که چه سان خون شده چشمان فراق
احمد از درد دلی ناله کند کاو پی دوست
نرود در پی انگیزه مستان فراق
شراره بار چو شد جان ما ز آذر عشق
بجز به عشق نگیرم کسی بباور عشق
بنای مهر و محبّت گذارم از دل و جان
چو غیر دوست نشد شاهدی برابر عشق
ازین دیار دلم جای دیگری نرود
که خون حسرتم از دل شود به ساغر عشق
بیا که بار دگر شرط عشق بر شمریم
پرِ غرور بسوزیم سوی کافر عشق
رهم جدا نشود از مراحل ازلی
که هر زمان بسرایم سرود خاور عشق
نماز خون به اذان تا ز دل اقامه کنیم
بیا که نسل زمان را کشیم در بر عشق
سحر دمید و گلِ لاله جلوهها بنمود
که ژاله بار کند قامتِ سراسر عشق
نه اتفاق بود جان فشانی رهِ دوست
چو خود به پیش رود مرد ره به پیکر عشق
غریب شهر چو احمد نشد جدا ز وفا
شراره بار شدش جان و دل ز آذر عشق
جان چو از شوق وضو ساختم از کوثر عشق
دل به وجد آمد و بگرفت نم از پیکر عشق
بر در میکده فریاد ز مستان نشنید
آنکه در مستی دیرینه کشد ساغر عشق
سر ببالین ننهد سالک بیدار زمان
تا در آغوش نگیرد ثمر از باورِ عشق
آفتاب رخ یار است که بر دیده دمد
چشم بگشا دلم از شعشعه خاور عشق
حیله بر ما مزن ای مدعی از قالب درد
ما همان درد کشانیم بدور و بر عشق
ناز خوبان همه در اوج نیاز دل ماست
غم نگیرد سر پر شور ز بام و در عشق
جان که شد فدیه به شوق قدم یار عزیز
از دل سوخته بگرفت کنون آذر عشق
همره قافله از پیر و جوان همسفرند
در جنون میرود این سلسله تا محضر عشق
خط خون بود که احمد سخن از دل بگرفت
تا بگوید به عزیزان غمِ سر تا سر عشق
این غبار غمم از چهره ببر کاملِ عشق
تا بشوق رخ تو حل شودم مشکل عشق
هر که دیوانهتر آمد بسلامت بگذشت
در جدایی بکشان ای دلم از عاقل عشق
رازی از چشمه چشم تو بما نکته زند
تا عیانم کند آن نکته ز آب و گِلِ عشق
پرده برگیر مرا تا بجمال تو رسد
دیده خسته آشفته در ساحل عشق
خود شکستیم در این مرحله با دست دعا
ره گشودیم در آن مهلکه مقتل عشق
نرم نرمک ره میخانه به عاشق بنما
تا پریشان نشود مستِ رهِ مایل عشق
حرفی از دفترِ شوق غزل عشق بگو
تا بماند به جهان این سخن قابل عشق
عشق را سالک این مرحله تا دید شناخت
کِشته عشق بفرجام دهد حاصل عشق
شعر احمد سخن عشق بود از دل او
سخن از دل چو رود بوسه زند بر دلِ عشق
هر گه مرا به تیر زند از کمان عشق
دل را کشد به مهلکه بیامان عشق
سودای عشق اوست که ما را بخون کشد
خاطر حزین مکن که شدم میهمان عشق
زین غم گذار من نه که از کوی دلبر است
پرواز بیغرور شد از آسمان عشق
دودی که چشم قافله را تیره میکند
از سینه من است ز دردِ نهان عشق
ما را مگو که چشم دلم سوی او نشد
در راهِ عشق میبردم کاروانِ عشق
رفتیم و باز خاطرهها زو جوانهها
آنجا که دل بود ثمرش گلسِتان عشق
دامان زندگی همه یکسر غرور بود
دردانه سرشک چو آمد نشان عشق
بر آسمانِ آبی دل، رنگی از وفاست
با ما سخن بگو تو هم آخر ز جانِ عشق
احمد خیال توبه ندارد ز عاشقی
او میرود ز راهِ زبان با بیان عشق
باورم از گل دردم زده رنگ
که بکامم رود اینگونه شرنگ
تا مرا مهلکه از عشق تو شد
چه کنم دامن صبرم شده تنگ
نرود جز به تمنای تو دل
نکند لحظه پندار درنگ
کمر همتم اَر بسته شود
شَوم آسوده ز دلهای چو سنگ
دم آخر دم امروزه ما
دم امروزه ما بر سر ننگ
عالم آرای جهان نور تو شد
جلوهها گیرم از آن نور خدنگ
چه کنم دل بمدارا نرود
که به گرداب در افتاده نهنگ
کوچ این قافله در بیهدفی
کرده آهنگ و در آیم ز آهنگ
احمد آسوده دلان را حذری
که دگر تیغ زبان را زده زنگ
سرو نالید که با دست تهی آمدهام
قامت آزاده و چون خاک رهی آمدهام
غنچه خندید که من نیز به آزاده دلان
با دلی شاد به حسرت نگهی آمدهام
آن گرفتار قفس ناله کنان قصه سرود
من بدین دامگهم بیگنهی آمدهام
واله عشق که فریاد زمان ره سپرد
ذکر او اینکه من از بارگهی آمدهام
خوش درخشید بآفاق رخ یوسف و گفت
لطف حقّ دیده ز اعماق چهی آمدهام
زاد و توشی بکفش نیست ز مهتاب رخی
توشه گیرد که بهمراه مهی آمدهام
شب تاریک گنه بار گرانم که کشد
من بامید ز چشم سیهی آمدهام
با دلِ غمزدگان او چو مدارا میکرد
غم بدل گفت که از جور شهی آمدهام
تا که این خانه تو احمد سر و سامان بدهی
غم بجان پنجه زند گاه گهی آمدهام
از حضور نخوت دلها ز سردی سوختم
سوختم آنجا که بزم ناکسان افروختم
لب گشودنها به نرمی بر شکایتها رسید
زین جهت لب را بسختیهای عالم دوختم
در بهای خون دل خوردن نگاهی دل طلب
من که جان را در نگاه آشنا بفروختم
تا بیایی بس گلستان در خزان غم رود
نکتهها زین ماجرا از جان و دل آموختم
نالهها را ده جوابی ای توأم فریادرس
ز آن تغافل دَینِ خود را سالها من توختم
گر درین سودا زر سرخم بکف نآمد ولی
اشکهای سرخ در دامن بسی اندوختم
شرح احمد را ز چهر زردِ عالم گیر بین
آتش درد است و جان را در شرارش سوختم
خطا کردم که بیدلبر نشستم
به گلزاران بیزیور نشستم
مرا دل بیجمالت ناله دارد
امانم ده که بیاخگر نشستم
دلِ عاشق کجا آسوده باشد
فسوسا در غمش آخر نشستم
بکوی مهربانیها گذر کرد
نه بخت مهربان بر سر نشستم
عزیزان را بشوق آرزوها
به باغ آرزو در بر نشستم
زمین اندر تب بیتابیم بُد
زمان را چون شفق احمر نشستم
به اوج نالههایم در سحرگه
خدنگ جان ستان در بر نشستم
چو آهنگ درایم میکشاند
بدین باور نشان بر در نشستم
ز احمد بینشان آشیانی
صبا را بر رهِ دیگر نشستم
بزخم تیشه پریشان بخویش میپیچم
بدرد آمده بر جان پریش میپیچم
من آن زبانه سردم ز آتشی بیدود
که در حریم زمانه ز خویش میپیچم
بصد امید سرودم ترانه دل را
بصد فسوس که از قلب ریش میپیچم
نظاره کرد مرا چشم مست خمّاری
بلا فکند بجانم که بیش میپیچم
خزان بکسوت حقّ جلوهها بما بفروخت
ز گرگ حادثه بر خود چو میش میپیچم
بیا و با غم ما آشنا دمی بنشین
چو غمگسار شَوی کی ز نیش میپیچم
بدین بهانه ز احمد ترانهای بر خوان
که در حماسه تو مهر پیش میپیچم
ز درد آمده بر جان ز دیده خونبارم
سحر دمید و منش اشک چشم بیدارم
چمن بزردی خود ژاله بر رخ آورده است
ز شرم خویش چه نازد عرق برخسارم
زمین که دانه ایام بر نهاده بدل
بشوق جان بنشاند گلان بیخارم
سرودِ بر لب ما هم ترانه درد است
بهر نشانه ز دل شعلههای در نارم
زمانه را چه پسندم به آشیانه غم
به بال خسته به پرواز دل بآزارم
به عهد خویش نهادیم برگی از ایمان
که تا ابد به طراوت نهد سپیدارم
خیالِ خام دلم با صبا هم آواز است
چو باد میبرد آنجا صفیر پندارم
چو سرو سبز خزان دیده دل به غوغا نه
که من فدای دو چشمانِ خوابِ بیمارم
بشرطِ عشق نهد رمز کار خود احمد
چو این نشانه بهر جا ز خطِ دل دارم
یارب چه شد امروز وفا نیست بعالم
یا هست ولی بر دلِ ما نیست بعالم
آن روز بما این سر سودایی دل بود
امروز بما غیرِ جفا نیست بعالم
خونین دلِ ما بود که بر هر طرفی رفت
ای وای که مردی ز صفا نیست بعالم
خونابه چکان دیده اصحاب وفا شد
جز غم بسراپای روا نیست بعالم
من بودم و هم عهدی یاران وفادار
دل بود و وفا کان بخدا نیست بعالم
ما را سر دیوانه بدین وادی درد است
درد است که از ریشه جدا نیست بعالم
این خامه به رنج است و به گنجی ننشیند
کانرا بجز از موج خطا نیست بعالم
رندند حریفان و در این سیرت آدم
این شیوه پسندیده بجا نیست بعالم
گفتیم خطا رفت خطا بود خطا کرد
جز ناله پر درد صدا نیست بعالم
یاران وفا را بجفا میکشد این درد
آخر چه شد امروز وفا نیست بعالم
احمد به گلستان ز نسیمی خبری نیست
دل را خطر از باد شتا نیست بعالم
نگشایید خزان را پر و بال
تیرِ جان دوز کمان را پر و بال
نگشایید در خانه درد
که زند درد بجان را پر و بال
مرغ پر بسته باغ و چمنم
که شکسته است غمان را پر و بال
نه مرا دست رسی بر دلِ دوست
نه دلم اوج عیان را پر و بال
گذرم بر تو بسودای محال
به نماییم نشان را پر و بال
رهِ این بادیه نقش رخِ ماست
نشناسیم نهان را پر و بال
به غلامی که برد یوسف ما
گو که بسته است جهان را پر و بال
غمِ این دیده غمم افزوده است
ندهم بیتو کسان را پر و بال
دلِ احمد خبری تازه گرفت
که کَنم خارِ گمان را پر و بال
آسوده دلی نیست که گوید سخن از دل
یا بگسلد این رشته درد و محن از دل
پیدا نشد امروز کسی کز دلِ پر مهر
در باز کند چون گل و باغ و چمن از دل
ما خاک در میکده را سرمه نماییم
تا چشم ببیند گهر آن دهن از دل
هر سنگ بدلجویی ما در سخن آید
تا غرقه بخون است چنین کوهکن از دل
این دل شکنی شیوه مردی بَرد از یاد
فریاد بدین شیوه و آن دل شکن از دل
آغوش بهاران همه گل پرورد از مهر
از سوسن و از نرگس و پر یاسمن از دل
چونست که از باد خزان میرمد ایام
آسیمه سر و زرد رخ و نوحه زن از دل
از یاد شبابم شررم سوزد و دانم
ما را سخنی نیست بجز تاختن از دل
در کوچگه آهنگ حزینم چو بخوانند
از خویش برون میبرد این ما و من از دل
حیف است که ره توشه به انبانه ندارم
درد است در این لحظه بجان و بدن از دل
احمد به تمنای تو آسوده دل آمد
آسوده دل او نیست که گوید سخن از دل
در آیینه چون خود نگرم وای بحالم
کافور عیان موی سرم وای بحالم
گفتند که صد چین به جبینم بنشسته
سوزانده دلم این خبرم وای بحالم
هرچند که شاگرد وفادار شبابیم
برگشته جهان در نظرم وای بحالم
دیگر سخن از خاطره با من تو نگویی
بر گوی دلا از سمرم وای بحالم
میبینم و میبینیم ای مرغ غزلخوان
در صحن چمن نوحه گرم وای بحالم
دل شادی ایام کجا رفت کجا شد
خونینه دلم میگذرم وای بحالم
در صفحه شطرنج زمان نیست مجالی
از هر طرفی در خطرم وای بحالم
هر گوشه گزیدیم به آفت زده ایام
بنشسته بلا تنگ برم وای بحالم
احمد غم پیری غم یک روزه نباشد
بگرفته غمش مختصرم وای بحالم
با کید دشمنان بخطا میرود دلم
بنگر که از کجا به کجا میرود دلم
خاموشی زمانه بدردم نهفته است
با من سخن بگو که جدا میرود دلم
دیدی که انتظار به بندم کشیده است
ما را بهر خطا به بلا میرود دلم
در کار روزگار نه چندان هنر بود
گفتم که از وفا به وفا میرود دلم
هنگامه بود آنکه بما یک نظر نکرد
خاطر روا کند چو روا میرود دلم
بگذارم این سر و اشکی بریزمت بپای
هرگز مباد آنکه سوا میرود دلم
حال و هوای میکده از ما توان گرفت
بیگانه کی شود چو رها میرود دلم
آگاه باش و ز دل خونین نظاره کن
از شوق جانِ من بسما میرود دلم
میسوزدم شراره که موجم بهانه است
هر جا روم چه مستِ وفا میرود دلم
عهدی ببند آنکه بآخر وفا کنی
پیمانه ریز میکدهها میرود دلم
احمد ز خانهها گهرِ اشک میرود
با یاد دوست سوی بقا میرود دلم
به غیر آنکه به خوننامهات کشیدم دل
ترا ز خویش نپنداشتم نه دیدم دل
بدین سرای که جانم بهار میجوید
گلی بداغ چو برداشتم رمیدم دل
در آن دیار گرم لطف یار شامل هست
بدین امید گذشتیم چون رسیدم دل
سرودِ مردم دانا بلب نهفته بود
گرم قرار ز جان رفت برگزیدم دل
ستاره بار مرا دیدگان ز دست دل است
که در نهان نشدم راز تا شنیدم دل
مرا بخاطرهها دل عجولتر آمد
چو صبر خویش نمودیم خوشه چیدم دل
خرابه دل ز ستمکار روزگاران شد
که در خرابه ایام غم خزیدم دل
مگر بخانه جان رمز کار ما فاش است
چو این قبای ندامت چنین بریدم دل
سرم به سروری اهل دل فرود آید
چو زین نگاه به احمد دهد نویدم دل
از جوانیها جدا آمد دلم
گوشهگیری بیصدا آمد دلم
رهروی گمگشته در صحرای غم
در غروبی غم فزا آمد دلم
با فروغ اختران شب فروز
در وفاها آشنا آمد دلم
در کلام بیصدای عاشقی
در لهیب شعلهها آمد دلم
مرد میدان صداقت تا شود
هم نشینی با صفا آمد دلم
بگذر و بگذار چون آسودهتر
غنچهها را دل گشا آمد دلم
خود درین سودا بخاک کوی دوست
در شکوهی جان فدا آمد دلم
با بهاران عهد و پیمان بسته است
سبزه زاری در نما آمد دلم
برگ این دفتر ز احمد میستان
چون ز شوقی در نوا آمد دلم
با تو مدارا نکنم راه خطا رفته دلم
دل بتو شیدا نکنم راهِ خطا رفته دلم
رسم وفاداری ما با تو سرِ یاری ما
گر سخن افشا نکنم راهِ خطا رفته دلم
چون تو نشستی بدلم راهِ دگر بسته دلم
حرف تو اصغا نکنم راهِ خطا رفته دلم
بار دگر بهار را جلوه چشم یار را
گر بخود القا نکنم راهِ خطا رفته دلم
شعله به آب میزنم دل بسراب میزنم
عقده دل وا نکنم راهِ خطا رفته دلم
کودک خام خاطرم غافل و لفظ قاصرم
چون نظر آنجا نکنم راهِ خطا رفته دلم
خار ملامتم زند توبه کنم چو بشکند
ناله و غوغا نکنم راهِ خطا رفته دلم
نغمه غم سرودهام بیغمِ دل نبودهام
شِکوه خدا را نکنم راهِ خطا رفته دلم
شعله باحمدش زده ز آن کشدش بآسمان
هان به تو ایما نکنم راهِ خطا رفته دلم
فدای چشم مستت کن رها دل
ز ما بگذر به شوق آشنا دل
گل زیبای ما زیباتر آید
بدل جویی که گوید مرحبا دل
صبا زان عطر گل بویان بما ده
چو میبوید ترا این پارسا دل
حکایت از دلِ خونین ما گو
که میشوید باشکی از وفا دل
جمال عالم آرای تو ما را
بگرمی میبرد اندر صفا دل
سخن دانی بجز با دل چه ارزد
سخن گویم بدرد مبتلا دل
پشیمان نیستم جانا که گفتم
جدا از تو جدا خواهم جدا دل
شب هجران بروز وصل ماند
گرم آید خیالی در بقا دل
نگویم نشنوم حرفی دگر بار
سخن گر خواهم اکنون از خدا دل
زمانه میبرد ما را بموجی
ز طوفانی که میگیرد بما دل
نه احمد را مجال گفتگویی
نه آرامی از این شور و نوا دل
ای نگاهت بگنه زاده دل
چنگ در موج زنِ ساده دل
جز بخود خواهی خود ره نبری
ای تو جان مست کن از باده دل
چرخ ایام به خود مینگری
میکشی بار ز بنهاده دل
کفر ابلیس به تعبیر نهی
به جبین آمده سجاده دل
کرم بیچاره مرداب جهان
که نهایت شده بیجاده دل
ز نیازی به نماز آمدهای
احتیاجت زده آماده دل
چو شوی از خطر دهر جدا
ناسپاسی نمک داده دل
نابکارا گه دیگر برسد
که زنی ناله ز همزاده دل
دل احمد ز غمی میشکنی
ای بزخم دل ما ماده دل
اشکها را سرگرانیهاست در غوغای دل
شمع را این آتش سوزان کند همتای دل
شب نماها را بدست خویش پنهان کرده است
تا مگر در التهاب آرد زبان را جای دل
غول بیداد زمانها بیمحابا میرود
تا بخون آغشته دارد این تنِ والای دل
سایه را تا جسم راهی کوته و آسوده است
لیک هرگز دست کی گیرد ورا دریای دل
آسمان هم بیمه و خورشید در تاریکی است
گرچه گه گه میدرخشد اختری در پای دل
صبر کردیم و بکس از شکوه لب نگشودهایم
حسرتا نامد بکف آن گوهر یکتای دل
در سرود زندگی صدها غزل بنهفته است
شعله میگیرد بجانها از غم لیلای دل
آنکه میشوید دل ما دیده خونبار ماست
گرچه رنگ ارغوان گیرد از و شولای دل
جان احمد در تمنای شکوهِ دیگری است
تا از او در خویشتن جوید حکایتهای دل
زبان گرفت و غم آمد به سوی خانه دل
عطش بکام، مدارا کن بهانه دل
زِ هر کرانه زمین تشنهتر زبان بگشود
که کام تشنه بگیرد بهر کرانه دل
مرا به خلوت دلهای آبرو بگذار
چو در قیاس نگنجد کسی به شانه دل
بشرمِ خویش چو این آب میرود زِ فرات
بدست معرفتی میزند نشانه دل
کجا به کلبه درویش ره برد ز گذار
کسی که شرط خطا زو برد خزانه دل
به آب و دانه نه هر مرغ سر نهد در دام
مگر بشوق دل آید به آب و دانه دل
بر آستان تو با نور عشق سر بنهم
که درد عشق کشد آتش از زبانه دل
هلا تو نوبر در باغ نوبهارانی
هلا بقامت بگزیده جوانه دل
سری بپای تو احمد گذارد از غم خود
مگر که غم برود یکدمش ز خانه دل
فسانه بود ز عشقم مگر بخانه دل
که در ترانه کشم راز این فسانه دل
زمین ز خون دل ما شقایق چمن است
چو نقش داغ زند لاله از جوانه دل
غزل ز شوق تو راهِ سمای میسپرد
بدانه دانه اشکی زند خزانه دل
شکوهِ خاطره از بیستون چو بر شمرم
بسنگ خاره زنم تیشه در بهانه دل
بیا و بار دگر رمز عشق را بگشای
که لب گشودن ما هم شود نشانه دل
بکوی میکده جامی بجان معامله کرد
چو چشم مست ز ساقی رود کرانه دل
به برگ و بار جوانی غرور میطلبد
هر آنکه مرغ دلش شد مقیم لانه دل
جرس خروش برآرد که کاروان بره است
چو بار خویش نبستی غمت بخانه دل
نهان نگشت چو احمد غمم نگر به عیان
که شرح قصه ما میکند ترانه دل
تا رها با دل بشکسته درین صحراییم
در جنونیم و چو مجنون به غم لیلاییم
بت پرستی مکن ایدل که خدا یاور توست
هر طرف جلوه او هست و بدان شیداییم
راه این قافله تا حشر رهِ خون دلی است
ما در این راه چه سرگشته و بیپرواییم
راستان جز سخن راست نگفتند بما
لب ما چون سخن آغاز کند رسواییم
دردِ هجران و غم آن چو خریدیم، فغان
که در این وادی حرمان غم سر تا پاییم
پیشتازان رهِ عشق چه آسوده روند
ما که در بند و زبونیم، سپند آساییم
ز ازل تا به ابد خاطر تو خاطر ماست
پر کاهیم و بامواج زمان غوغاییم
صبر کردیم و دلِ خون شده با یاد تو رفت
انتظاری است که در مستی آن صهباییم
چهرِ احمد نه نهان میکند از بار گنه
عرق شرم برخساره چو شد پیداییم
من و عهد دیر پایم، من و یارِ آشنایم
من و شاهد وفایم، من و ناله و نوایم
چه دهم براه جانان، بفدا دل و سرو جان
نکنم به عهد و پیمان، که ز چونی از چرایم
ز خزان چو دردمندم، چه دهی ز عشق پندم
ز رخ تو چشم بندم بخطا چه رو نمایم
گل عشق عاشقانم، یِله از غم جهانم
که فغان بیامانم، نرسد به بیوفایم
تو بیا که جان ما را، بکجا برم وفا را
مگر عشق آشنا را نکند بدل رهایم
تو بهار خرم ما، تو سرشک هر دم ما
بجهان تو محرم ما، غم دیگری نپایم
شب تار دوری از تو، گل خار دوری از تو
به مدار دوری از تو، شده چرخش سمایم
عجب از غم تو دارم، غم ماتم تو دارم
که ز عالم تو دارم، بخیالی از صفایم
ز کمال دلبر من، زده احمد آذر من
بجمالت از سر من، گذرد چه آبهایم
ما سخن را در جواب آوردهایم
شعلهها را در شهاب آوردهایم
ما بچشم عبرتِ دنیای دل
دیدهها را مست خواب آوردهایم
لحظهها را در تکاپو میکشم
جانِ بیتابان به تاب آوردهایم
پر گشودنهای شورانگیز را
دل تپیدن التهاب آوردهایم
مرز بیداری و روز آشنا
خطِ سرخی از شتاب آوردهایم
در خروش موجهای بیقرار
سر بساحلها ز آب آوردهایم
تا جوانی رشته در پیری تَنَد
شبچراغ از آفتاب آوردهایم
عرصه شطرنج در جولان ماست
پیلها را در نقاب آوردهایم
ره به احمد بسته موج زندگی
زندگی را در کتاب آوردهایم
ما هم بکنج عزلت دل، دل شکستهایم
غمها بجان ماست که این رشته بستهایم
این بار زندگی است که بر دل نهادهایم
اعلام خستگی است نه با جانِ خستهایم
ما را جدا ز خویش نپندار کین خیال
خار و خسی است ما که ز دل خود گسستهایم
ما پَر بشوق از دلِ خونین گشودهایم
از دام این بلا ز بلا خود برستهایم
باور ز خویش چو بریدیم و عاقبت
در نیمه راهِ زندگی اینجا نشستهایم
سر تا سرِ وجود بدین بحر بیکران
از خود گرفتهایم و بدلها خجستهایم
احمد تو نکته گو که کجا کار ما کشد
این دردِ ماست ما دل خود را شکستهایم
ما خطا را بیخطای دل پذیرا بودهایم
با جنونها در سراپا عشق لیلا بودهایم
میرود هر روز دل در نینوای عشقها
میکشد ما را بدان سامان که شیدا بودهایم
دیدهها را با جمال دوست گریان دیدهایم
لحظهها را در کمال شوق غوغا بودهایم
از کران بحر دل در بیکرانها رفتهایم
موج دریاهای معنی سوی دریا بودهایم
بالهای احتیاجی بود و پروازی نکرد
در فضای عشقها آنجا که پیدا بودهایم
صد گل از این باغ شد در دل شکوفا بیبهار
در بهار کوی دلداری شکوفا بودهایم
نامههای قیس را بر سوی لیلا بردهایم
های و هوی می کشان در بزم صهبا بودهایم
دستها را تا بدست رهگذاران دادهایم
پای کوبان رهگذاران بیمحابا بودهایم
باده کوی محبّت را بدل آلودهایم
باده جوش سخت کوش چهره آرا بودهایم
از وفا با خون دل خوردن مدارا کردهایم
هم صدا با جمع یاران در وفاها بودهایم
دیده احمد نگاهی در بلندای زمان
رهگذاری در سلوک چشم بینا بودهایم
میخانه خراب است و من از چشم تو مستم
با غیر تو پیمانه به پیمانه شکستم
ما را غم اسرار ازل بود و وگرنه
در انجمن راز فروشان ننشستم
جان گوش بفرمان شد و دل را به بها داد
در عین وفا در سر پیمان الستم
تا باز بجویم غم دلدادگی از تو
از هر دو جهان رشته تدبیر گسستم
شد عربده جو عارف و عامی ز می و من
حیران شده در چهر تو پیمانه بدستم
دریاب مرا در خم امواج بلاخیز
تا ماهی مقصود نیفتاده ز شستم
گل بود و بهاران که به احمد ز تو خندید
تا باز بر این باورم آورده که هستم
از خود جدا شدیم و ترا معتکف شدیم
یعنی به غیر دوست کجا معتکف شدیم
پیمانه ریز باده عشقیم و تا ابد
در خانقاه مهر تو تا معتکف شدیم
صاحب نظر تویی که نظر بر دل افکنی
با شوق روی توست که ما معتکف شدیم
خون میچکد ز دامن سرو چمن ز درد
وین درد عاشقی است هلا معتکف شدیم
باران رحمت است، وفا دیده چون رود
جانا به غیر دوست که را معتکف شدیم
سوی بهار دست تمنای ما دراز
بازآ که در شکوهِ رجا معتکف شدیم
خوبان هر دیار فریبا گذر کنند
ما هم بدین دیارِ صفا معتکف شدیم
در وادی طلب بنما کعبه جلوه کرد
چون ما ز سر رویم، ز پا معتکف شدیم
احمد خیال دوست مرا سوی خود کشد
ما در رجای لطف خدا معتکف شدیم
در خاطرهها کار جهان را ز تو دیدم
با چشم خرد راز نهان را ز تو دیدیم
از خویش گذشتیم و به تدبیر رسیدیم
در فاصلهها خرد و کلان را ز تو دیدیم
دل بود و نگاهی که گرفتیم به سودا
این خاطره درد کشان را ز تو دیدیم
جان بود که پرورده دامان محبت
ای گل به تمنا چو خزان را ز تو دیدیم
در دایره درد چو پرگار عیانیم
از نقطه موعود جهان را ز تو دیدیم
در میکده خاموش نشستیم به مستی
این باده مهر است که آن را ز تو دیدیم
ما سوختگانیم که از آتش غیرت
هر بخت همایون و جوان را ز تو دیدیم
آسوده دلی بود و خیالی ز تو مغرور
بی غائله این فکر عیان را ز تو دیدیم
احمد بکجا میبرد امروز دلِ ما
سرمایه ز ما رمز گمان را ز تو دیدیم
هر روز بیخروشتر از روز دیگریم
در باغ زندگی ز چه اینگونه بیبریم
ما را نشان صبح نه در کوی و برزن است
هنگامه را ندیده به هنگامهها دریم
از هم دلان باغِ گلِ سرخ خوشتر ست
ما هم بدین روال بدان نکته باوریم
آنجا غرور بود که در جانِ ما شکست
دل چون شکسته است کجا ما برابریم
دل شعله بر زند سرِ آن حیله گر که او
ناگه به ناله گفت که با هم برادریم
نالیدم از غروب که دلگیر میگذشت
پرواز در کجا؟ که خود آن بال بیپریم
ساز نبرد میکند احمد شکوه عشق
ما آن حکایتیم که در فصل آخریم
خاک درت ای دوست ببوی تو شناسم
این سلسله را رشته ز موی تو شناسم
باز آمده از سوی خیالِ تو چه مستند
این قافله را از ره و بوی تو شناسم
در عرصه میدان جهان کشته عشقت
از لاله خونین سرِ کوی تو شناسم
بر دار نشد هیچ کسی جز به اناالحق
منصور بدین صفتِ روی تو شناسم
لطف ازلت توبه گر این دلم آمد
تا باز کجا جلوه بسوی تو شناسم
پر سوختگانیم که اندر شرر عشق
از باده جهانی بسبوی تو شناسم
احمد سخن عشق به سوی تو فکنده
زان روی که دلداده ز خوی تو شناسم
از تو دلداده جدا میکِشَدم
به سر کوی فنا میکِشَدم
به گنهکاریم از غمزدگان
ز صفا و ز وفا میکشدم
دست غوغای مرا بسته کنون
سر شوریده خطا میکشدم
چون نریزم گهر دیده ز دل
که دل آزرده روا میکشدم
مرغ بیبال جدا از چمنم
که ندانسته کجا میکشدم
یاد شیرین بدلِ کوهکنم
سر بسنگم زده تا میکشدم
جان ما بر سر پیمان تو شد
رازم از پرده چرا میکشدم
زخمه تار دل غمگینم
که بدین شور و نوا میکشدم
ناله بشکسته اگر در دل ما
آتشی بر سر و پا میکشدم
داغ رسوایی عشق تو بود
اندرین خوف و رجا میکشدم
بسر کوی تو احمد همه شب
همره باد صبا میکشدم
هر که با ما عهد و پیمان بست با او سوختیم
جان به آتش بُرد و ما هم از همان سو سوختیم
یکه تاز وادی فرزانگی با ما نشست
درد دلها گفت و شیدا گشت و با او سوختیم
زندگی جز رشتههای مهربانیها نبود
خود در این سودای خوبیها چه نیکو سوختیم
در سکوت آتش پنهان بخاکستر ز غم
از دل سوزان زبان را بیهیاهو سوختیم
سالها در کسوت پیدا به سوی شهر عشق
هر قدم در التهابی پر تکاپو سوختیم
خال و خط حبّ دنیا رشته دام بلاست
رشتهها را مو بمو در پیچ گیسو سوختیم
شعله بر جان میزند هر دم هوسهای دلم
جان بسودای عبث در برزن و کو سوختیم
نزد ما آیینه عبرت نمای زندگی است
بی تغافل چهره بدرا بدان رو سوختیم
شوقها در خاطر غمبار ما آلوده شد
شعر احمد را در این لبهای پر گو سوختیم
دوست میدارم که بار دیگرش تنها ببینم
سر به پای دوست گیرم جان در این غوغا ببینم
آروز دارم که چشم انتظارم روز یا شب
در خیالِ دیدهام آن سرو بس والا ببینم
دل به سودای عبث مسپار ما را کان سراپا
جلوهای دارد که دل را مست آن صهبا ببینم
گر خروش از دل برآرم ناله گردد روزی آخر
کز شتاب زندگی جان را چو من پیدا ببینم
سروِ بالایی بُد و امّا به شیدایی نیامد
چون کشم نازش که طوفانهای آن دریا ببینم
رسم ما اینست و او میداند آنجا از وفایم
کارسازی کی کند تا شایدش با ما ببینم
لحظهها در لحظهها بیتابتر میآیدم او
بالِ پروازش چو من در کسوت عنقا ببینم
دام بود و دانه امّا مرغ هشیاری ز جانم
در تکاپو شد چنان آیینه از دنیا ببینم
دستِ احمد تا بدستش میدهم تا همچنانم
بر شکوه دوستی جانانه را تنها ببینم
باز از خانه دل ناله غریبانه زنیم
باز با دردِ دلی شکوه ز جانانه زنیم
شمع دلسوختهایم شعله سراپا شدهایم
گرچه در ظلمت شب جلوه بکاشانه زنیم
وای گر مرغ دلم زار ترم باز رسد
سر بدین سوخته پر چون غمِ پروانه زنیم
زرد رویان خزانیم که از باغِ جهان
در غمِ خرد و کلان ناله مستانه زنیم
دست کوتاه اگر دامن یاری نگرفت
حیف باشد که دگر دست به بیگانه زنیم
این زمان خرقه درویش بچیزی نخرند
گرچه در عزّت او ساغر پیمانه زنیم
نکتهها هست که آسوده دلی فهم نکرد
گر صدف گم شده ما نکته ز دردانه زنیم
دردها را همه در وادی پر خوف و خطر
تا بدرمان برسد شوق طبیبانه زنیم
در بدر کوچه به کوچه غمِ احمد ببرید
گرچه با هر سخنش پرده درین خانه زنیم
تو سروِ سبز بستانی طراوت از تو میجویم
تو رمز مهر بارانی که جان را از تو میرویم
زمین گهواره مهری زمان آهنگ پیمانم
شمیم موی دلداری ترا زین عطر میبویم
خیال از خالِ لب گیرم که دل بیمدعی باشد
مرا تا بوده این بودست و تا باشم بدین خویم
چو سودای ترا دارم بشوقی بال پروازم
گشایم تا مگر در جلوه بینم روی مه رویم
صبا بر چهره گلهای صحرایی گذرها کرد
که ما را رخ نوازد مهربانیها بدان کویم
حکایت بر دلم گفتم نشانم اشکِ بر دیده
ز داغ لاله بوسیدم کمند یاسمن مویم
باحمد زندگی غوغای آخر میبرد جان را
بهاران بود و سرمستی که را بینم کجا جویم
در انجمنی ز دل سپاران
گل بود و هوای لاله زاران
من بودم و مستی زمانه
او بود و رخی چو گلعذاران
هشدار که در ترانه غم
دل خون نشود ز غمگساران
من خانه بدوش شهر عشقم
پیمانه بکف به ره گذاران
آن روز که التهاب جوشید
دیدیم غرور باده خواران
در شاخه پر شکوفه مهر
شوقِ دلِ مهربانِ یاران
از عاطفه خمیده قامت
بر خاطر جلوه نگاران
دست من و دامن عزیزان
عشق من و چشم بیقراران
این دانه عشق میکشاند
ما را بکمند آن خماران
این گفته تو آرزو نپندار
در حلقه خویشتن مداران
احمد نرود بجز رهِ مهر
با نشئه شوقِ سر بداران
یادآور زمانه بما شد بلای جان
غم نامههای اوست چنین هم نوای جان
روحم فسرد از غمِ رندان ریزه خوار
خارم بجان خلید که گیرد فضای جان
دروازههای درد بما بر گشودهاند
رنج دوباره میرسد اینجا بجای جان
صورت نگار عالم هستی رقم زند
آن دل که خون کشید به حال و هوای جان
این باده تا به لذتِ دیوانگی ز ماست
مستانه میزنیم نوایی به نای جان
پرواز این همای بدان خانه میرسد
روزی به شوق عشق همآوا همای جان
ما را شکوهِ دار به منصور ریشه زد
تا بنگریم نکته زنِ مبتلای جان
گفتم بلای میرسدم همچنان به جان
دل خون مکن که سرآید بلای جان
احمد نگاه ملتهب از دیده پر کشید
سودای عاشقی است که ریزد به پای جان
بر گرد و بر سوختگان بال و پری زن
در کسوت فرزانه به دیوانه سری زن
از نقش دل خویش به هنگامه ایام
خونینه نشانی به سراپا اثری زن
بیباوری ماست که آسیمه سری هست
تاراج خزان است دریغا نظری زن
باران دلانگیز بهاران چو نباشد
ای دیده به ابر مژه بارانتری زن
برخاسته از درد دگر باره میفکن
با همت مردانه پیام سحری زن
بیدل چو فتادیم ز آشفتگی عشق
مهتاب رخا جلوه بسان قمری زن
ما را تو کریمانه بدان خانه درآور
دل را تو حکیمانه علاجی ز دری زن
ای وای که دل سوختگان را نشناسند
دل سوخته را آب وفا مختصری زن
مردان رهِ عشق چو خوننامه نویسند
بار دگر ای شعله بجانم شرری زن
سودای جهان و پر کاهی که نیرزد
از خویش سفر کن رهِ خونین جگری زن
احمد قلم مهر بشعر تو غمین است
بردار و به تصویر نمایان گهری زن
کس نپرسد که چرا تیره شده راه زمان
کس ندانسته غم مردم آگاه زمان
دستگیرم نشدی تا دل بشکسته من
دمی آسوده شود از غم جانکاه زمان
چشم گریان شده از حادثه دیرین است
که در این مهلکه با من شده بیگاه زمان
ناز خوبان به نیاز دل ماتم زدگان
میکشم تا شودم غایت دلخواه زمان
هان نیالود زمان از سخن مدعیان
که در آفاق جهان آمده اکراه زمان
گر بشوقم گل اقبال تو در باغ دمد
صد بهارم رسد از دیدگه راه زمان
لب خندان ترا از دل و جان میبینم
تا نهان دارم از این دیده غمِ چاه زمان
شب تاریک و ره پر خطر از موج گنه
وای بر حال دل اَر دیر رسد ماه زمان
احمد از خاک نشینی دل دلدار زند
ورنه بیهوده چرا میکِشد او آه زمان
شکسته خاطرم آخر بهانهام دلِ من
بشوق خویش نشانده جوانهام دل من
بکوی دوست گرم آشنا چنین بروم
بدان نشان ز تو دارم نشانهام دل من
صدای پای ترا با شکوه میشنوم
بشب چراغ فروزم زبانهام دل من
سخن چو گفت بآوا خروشها ز من است
زمین نشسته بسودا و دانهام دل من
بهر خیال چو گیسوی یار بندِ من است
کمند یار نوازد بشانهام دل من
سکوتِ یخ زده انجماد بیهنران
بدرد خویش نهاده شبانهام دل من
شکر ز لعل تو ریزد ترانه لب جان
بهانههاست بدین خوش ترانهام دل من
بموج خویش خزانم گرفته دامنِ دل
گهر ز چشم فشانم خزانهام دل من
بکوی میکده احمد مقیم درگه توست
تو هم بیا که نشانی ز خانهام دل من
غمت سنگین و سنگینتر غم من
دلم آزردهتر از ماتم من
کجا گویم که را گویم ز دردم
که از دردم گدازد محرم من
سرشکم میتراود خون بجانم
که در ماتم گرفته عالم من
دم عیسی وشی کَم آرزو شد
بآخر دم غمین شد همدم من
ز دیو و دد ملول آزرده گشتم
بفریادم رسد کی اعظم من
خرابم کن بت و بتخانه از دل
که میشوید گنه را زمزم من
ره جنت، سرایت از که پرسم
در این سودا چو آدم اکرم من
من آن مرغم که شوق آشیانم
بدام آورده چشم پر نَمِ من
نه احمد را مجال گفتگویی
غمت سنگین و سنگینتر غم من
شعله بر جان میکشد آوای او
نشئه بر دل آورد صهبای او
لعل نوشینِ شکر ریزد بما
شهر پر غوغا شد از غوغای او
در چمن زارانِ بیفصل خزان
دیده میجوید گلِ زیبای او
چشم بر ره دارد و در انتظار
دردِ بر جان میخرد شیدای او
از خدا خواهم که چشم ما ز شوق
باز بیند جلوه سیمای او
دردِ دلهای جداییهای ما
شد حدیثی از دل و سودای او
ای دلِ خون گشته یوسف را بجوی
از نشانها تا سریر و جای او
اشک شوقم در دعاهای رجا
زد بجانم باده از مینای او
جانِ احمد در غمِ هجران و دل
غرقه امواج در دریای او
عشق را شد جلوهای از ناز تو
تا بگوش جان رسد آواز تو
جلوههای عشق را من دیدهام
دیدهام از چشم دل پرواز تو
در نیازم، سر بپایت مینهم
دل بسوزانم بسوز و ساز تو
چهره بنما پرده بردار از میان
چشم نامحرم نبیند راز تو
هدهدم آغشته در خون میکند
در نظر مژگان تیرانداز تو
سر به پندار از جهانی دیگر است
در سمای آرزو انبازِ تو
دل به بند مهر تو خود مبتلا
تا دهد جان را اسیر باز تو
گر دمِ آخر بمستیها شوم
هوشیارم میکند آغاز تو
احمد آهنگش نمیآید به گوش
تا سپارد جان خود در ناز تو
بذر غمها همه جا ریخته در جان بیتو
سوخت هر عهدی که بستیم بدین سان بی تو
ما گشودیم در عقده ولی دل خون شد
پیش آن عقده که شد از همه پنهان بی تو
اشک جوشید ز این دیده که در شاخه دل
نالهها داشت برخساره و غلطان بی تو
گر جدا دل رود از عشق که در جان آمد
چون رها دل کنم از فتنه دوران بی تو
خوب شد شعله دل در سخنم آتش زد
تا بسوزد شررم از غمِ هجران بی تو
بسته بند محبّت رهِ دیگر نرود
کی گشاییم درِ خلوت خوبان بی تو
سالها بندگی عشق تو کردیم بجان
هرگز آن روز مبادا گل و بستان بی تو
پر و بالی زدم و سوختم آخر که مگر
نکته بر عشق نگیرد دل سوزان بی تو
با دلِ خون شده احمد نرود راهِ دراز
چون کند با دلِ پر دردِ پریشان بی تو
با بهاران به ندایی دل ما پاسخ گو
به ندایی دلِ در شور و نوا پاسخ گو
در سکوتی که به صحرای محبّت باشد
مهربانتر شو و زان حال و هوا پاسخ گو
پیشترها همه با مهر سخن میگفتند
پس بیا و تو هم از مهر و وفا پاسخ گو
چشمه سار رخ ما یکسره در غوغا رفت
از طراوت تو هم ای ابر سما پاسخ گو
از زبان شب ما قصه دیرینه مگو
با سحر در لب پر خنده بیا پاسخ گو
تا بتابد بدل امید تو ای شوکت عشق
خرمی بخش بدلها ز وفا پاسخ گو
اندک اندک گله و ناله چو آغاز شود
تو هم ای اشک دمادم همه جا پاسخ گو
هر گه از مرتبه عشق سخن از دل رفت
از دل ای آتش جان سوز هلا پاسخ گو
احمد آزرده ز غوغای جهان با دل گفت
ای دل خون شده از بهر خدا پاسخ گو
بینیازا از نیازم سوی تو
ذکر و تکبیر و نمازم سوی تو
بینیازا بر درت آرم نماز
سر به خاکم در نیازم سوی تو
هستی و جانها ز تو آمد وجود
هستی و جان را چه بازم سوی تو
داورا چونان سپاست آورم
مهربانا در گدارُم سوی تو
جمله جانم از گنه آکنده است
گر ببخشی سرفرازم سوی تو
پنج تکبیرم به شوق هر نماز
چاره سازم سوز و سازم سوی تو
چون صمد گفتم باحمد در نگر
در نمازم رمز و رازم سوی تو
جانانه حدیثی تو ز یارانِ وفا گو
از میکدهها از غمِ مستانِ صفا گو
از شعشعه جلوه رخسار عزیزان
از خاطرهها در نمِ این حال و هوا گو
تا بار دگر در همه جا لاله بروید
آغاز دگر فصل دگر از دلِ ما گو
بر سامعه گوش فلک طرفه حدیثی
خونابه چکان از دل خونینه بجا گو
گفتیم و نرفتیم که ما را بنوازی
دیگر سخن از مهر تو از بهرِ خدا گو
تکرار گر حادثهها را به پیامی
با ناله جانسوز بدین دشت بلا گو
دلسوختگان را پر پرواز دگر ده
با شیفتگان در لب پر شور و نوا گو
دیدیم و نگفتیم که این حادثه چون است
ای دل تو هم آخر سخنی با سر و پا گو
کوه است صدا را به نواها بکشاند
افروخته جان را به نداها تو جدا گو
مردار دلان را ز دل و دیده رها کن
آسیمه سران را سخن آسوده رها گو
احمد کمرِ همتِ فرجام گرفته است
او را سخنی در خور این بختِ هما گو
ز خمار این زمانه دل عالمی گرفته
شب هجر و خانه غم سر همدمی گرفته
به خیال هم نگنجد که به ماتمم نگیرد
لب تشنه است و اینجا گلِ شبنمی گرفته
حذری کن ای شب غم که من از زمانه دورم
دل زخم خورده ما نه که مرحمی گرفته
به کرامتم خبر ده ز کریم هر دو عالم
چو شکسته دل بآهی ره ارحمی گرفته
سخن محال باشد که دلم رهی ندارد
بجز از کرانه غم که ز ماتمی گرفته
بدعا علاج گردد همه درد دردمندان
به نشین که جان سراپا خطِ اعظمی گرفته
به نگار خانه دل زدهایم نقش یاری
که جمال بیمثالی رهِ محرمی گرفته
ز بهار جلوه گیرد گل لاله در چمنها
ز بهار پر گشایم که دل اکرمی گرفته
بسرور آور آخر دل دردمند احمد
که نوای دردمندان دل عالمی گرفته
لاله، از خاک سر آورده برون داغ زده
چهره رنگین شده از آتش و خون داغ زده
صبر باید که دل آزرده نشانی بدهد
ورنه بر دل رسد آهنگ جنون داغ زده
رسم دل نیست که فریاد به بیهوده کشد
یا که آسوده زند مهر سکون داغ زده
نور آزادگی از جلوه مردان خداست
که نگیرند رهِ مکر و فسون داغ زده
خیمه گاهی است که ایمان تو و ریشه اوست
هان بپا خیز و بکش بار ستون داغ زده
جور هر عارف و عامی سند بیهنری است
زود باشد که شود جور نگون داغ زده
نخل با میوه شیرین که کند جلوهگری
جلوه گاهش شده اعصار قرون داغ زده
تا گناهی است مرا در سخن اهل هنر
میکشم بار دو صد دردِ درون داغ زده
شعله احمد چو زند شعر بدلهای غمین
میخروشد دل غمبار کنون داغ زده
دامِ بلای موی او بند به پای دل شده
راهِ دگر کجا روم خانه بجای دل شده
کرده دلم هوای او خود شکند برای او
یکسره بندگی کند تا به هوای دل شده
لاله بکوی دلسِتان داغِ دو صد بلا کشد
شعله آخرین او جان به لقای دل شده
بحر وجود عاشقان بود و نبود عاشقان
صورت عشق میکشد چهره نمای دل شده
مرد رهم براهِ دل تا برسد پگاهِ دل
تحفه چو میبرد ز ما جان به صفای دل شده
مرکب سرکش گنه دل نکند ز ما تبه
ژاله شرمِ ما به بین کارگشای دل شده
دامن پر ستارهام رشته پاره پارهام
شبنم صبحگاهِ جان خود بدعای دل شده
کوکبه فتادهام باده پس نهادهام
شوق چرا ز چون ما، چون و چرای دل شده
شعشعه جمال او آیتی از کمال او
بر دل احمد آورد رمز بهای دل شده
دلم را بلبل دستان سرایی
ربوده در حریم بیوفایی
مرا جان در غم و دلدار گوید
به عشق خویش شیدایم چرایی
بمستی همچنان پیمانه گیرم
در این پیمان کجا جویم کجایی
خیالم را ز باور دارم از دل
نهال نورسی در آشنایی
مه از مهتاب کی گیرد فروغی
ترا رخساره میبخشد ضیایی
امیدم در شهابی خو گرفته
درخشان در غرور لحظههایی
چو مجنون سوی لیلا میشتابم
که گل گیریم از باغ جفایی
به چشم انتظارم خون نشسته
چو مرغ حقّ بشب دارم نوایی
تو خورشیدی و هم عالم فروزی
تو باغ آشنایی را صفایی
چو حرف اوّل عشقم عیان کرد
گرفتم شیوه دل پارسایی
بگوش احمد آهنگ وفا زن
که میگیرد ندایی در صفایی
باور ندارم از غم جدایی
جانا وفایی جانا وفایی
سودای عشقت فریاد دل شد
داد از جدایی داد از جدایی
شعری چو دریا از غم سرایم
تا بار غم را آسان نمایی
پیدای دلها پنهان دیده
اینم نشانه بر جان بیایی
درمان دردم دیدار رویت
گر رو نمایی بر چشم مایی
بوی بهاران از ره چو آید
دل از او پرسد فصل رهایی
احمد ز شوقت اشکی فشاند
هر روز و هر شب در انزوایی
وه که با کسوت ناز آمدهای
دل ویرانه نواز آمدهای
باده عاطفهها نوش تو باد
که از آن راهِ دراز آمدهای
بر لبم قصه مهر تو بود
گرچه در دیده براز آمدهای
تو کجا رفته ز دل تا که بجان
بار دیگر که تو باز آمدهای
نظر از دیده دل چون فکنم
که ز نازی به نیاز آمدهای
غنچه در عارض گل بوی تو بود
تا به تکبیر نماز آمدهای
دست احمد به دعا بر تو زند
خوش بدین کسوت ناز آمدهای
زمانه نیست مگر التهاب تنهایی
شکوهِ یکسره در انقلاب تنهایی
بدرد خویش گرفتارم و ز غم هر دم
بقلب خویش زنم پیچ و تاب تنهایی
بزخمه میکشم از تار جان ترانه درد
که چشم خویش گشایم ز خواب تنهایی
خراج مملکت دل به یار باید داد
چو در خزانه نهد او حساب تنهایی
سرود عالم هستی سرور دل دادم
بدشت تیره زدم با شهاب تنهایی
ستودهایم ز اوّل مقام یار عزیز
بدست مهر کشد دل عتاب تنهایی
چو شب بروز برم درد ما بهانه ما
چرا شتاب کنم با شتاب تنهایی
مرا ز دوست شکایت نبود دل آنجا
بهانه کرد که گیرد نقاب تنهایی
بجان خویش نهد شوق دیدنت احمد
که بیخیال رود در سراب تنهایی
وای اگر تنگ شود زو نفسی
یا به بندد لب ما را عسسی
ز شب این ناله مرا مونس شد
تا رسد شاهدِ فریاد رسی
هر شب از کوی تو من مویه کنان
خواهش از دل کنم و هم نفسی
هر شب از سیل دمادم بزنم
چشم دریا شده را من ز خسی
نگشودیم ز خود بند قفس
که دلم تنگ بود در قفسی
بال پرواز عقابم بسته است
بکجا بال زند چون مگسی
ترسم آخر دل آشفته چنین
سوی میخانه بجایی نرسی
احمد از خویش برون میکشدم
من چه دانم ز کجایی چه کسی