ghaemiyeh.com
سرشناسه : فقیه امامی، حسن
عنوان و نام پدیدآور : خمس: پاسخ به شبهاتی پیرامون خمس/ تالیف حسن فقیه امامی
مشخصات نشر : اصفهان: خوشنواز، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهری : ۲ ج در یک مجلد (۵۱۲ ص)
شابک : 964-7293-15-1
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : این کتاب قبلا با عنوان " خمس : پاسخ به پرسشهایی پیرامون خمس"، توسط همین ناشر نیز منتشر شده است
یادداشت : فهرستنویسی براساس اطلاعات فیپا.
عنوان دیگر : پاسخ به شبهاتی پیرامون خمس
عنوان دیگر : پاسخ به پرسشهایی پیرامون خمس
موضوع : خمس
موضوع : خمس -- احکام و قوانین
رده بندی کنگره : BP۱۸۸/۶/ف۷خ۸ ۱۳۸۰الف
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۵۶
شماره کتابشناسی ملی : م۸۰-۱۵۹۳۴
به نام خدا در سال 1356 جلد اوّل کتاب خمس برای اوّلین بار به چاپ رسید و بحمداللَّه مورد استقبال حقّ طلبان قرار گرفت و چاپ جلد دوّم آن در اثر گرفتاریهای فراوان به تأخیر افتاد و دوستان گاه و بیگاه زبان به اعتراض گشوده و توصیه به نشر آن مینمودند تا بالاخره قرار بر این شد که با جلد اوّل توأمان به چاپ برسد ؛ لذا جهت امتثال، هر دو جلد به صورت یک جلد تقدیم میگردد . امید است جوابگوی سؤالات و شبهاتی باشد که دانسته یا ندانسته در رابطه با معارف و احکام مکتب شیعه القاء میگردد . البته از دشمن غیر از این انتظاری نیست ولی ما خوشحالیم که مکتب شیعه به خاطر اینکه بر پایه حقّ استوار است با این سم پاشیها هرگز مخدوش نمیشود، زیرا از ویژگیهای این مکتب در طول تاریخ این بوده و هست که با نهایت شرح صدر شبهات و القائات دشمن را ضبط و با کمال حوصله تجزیه و تحلیل میکرده و با صلابت کامل پاسخ میگفته، به مرور زمان ریشه این شجره طیّبه مستحکمتر و فروعات آن فراگیرتر میشده است . امیدواریم این اثر ناچیز مورد نظر حضرت بقیّة اللَّه - أرواحنا فداه - قرار گیرد، والسلام .سیّد حسن فقیه امامی اصفهان - مدرسه علمیّه نیم آورد دوشنبه 15/12/1379 ؛ مطابق با 9 ذیحجه 1421
بسمه العزیز الجبّار « وَ لَا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَی أَلَّا تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَی »(1)فقهاء ودانشمندان، فقه شیعه را از بدو تشریع تاکنون به هفت دوره تقسیم کردهاند :
1 - دوران تشریع ؛ از روز بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله تا روز وفات (11 هجرت).
2 - دوران بیان و تدوین ؛ از روز وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله تا زمان غیبت حضرت ولیّ عصر، - ارواحنا فداه - که ائمّه هدی و اصحابشان به شکل وسیع و گستردهای به بیان و تشریح و تدوین پرداختند (328 هجری).
3 - دوران تبویب ( دسته بندی احکام و مسائل فقهی ) ؛ از زمان غیبت تا زمان شیخ مفید رحمه الله (400 هجری).
1) مائده / آیه 8 .
4 - دوران تنقیح و تفریع ؛ از زمان شیخ مفید رحمه الله تا زمان ابن ادریس (555 هجری) ؛ که فقهاء تنها به طرح مسائل کلّی اکتفا نکردند، بلکه فروع و مصادیق هر مسأله را نیز بررسی میکردند .
5 - دوران استدلال و استنباط ؛ از زمان ابن ادریس تا زمان محقّق و علّامه قدس سرهم (680 هجری).
6 - دوران توسعه وتحقیق، وتعمّق وتدقیق؛ که همان دوران محقّق وعلّامه قدس سرهم بود.
7 - دوران تکامل ؛ و آن دورانِ شیخ انصاری رحمه الله و شخصیّتهای علمی پس از اوست تا این زمان (1)
از زمانی که دوره پنجم شروع گردید، به حکم اضطرار، فقه شیعه به علوم مختلفه از قبیل : کلام - اصول - نحو - صرف - معانی - بیان - بدیع - منطق - لغة - درایة - رجال و إِعراب، نیاز بیشتری پیدا کرد، که مرحوم شهید آن علوم و مقدار نیاز به هر یک را در شرح لمعه بیان فرموده (2)و جای هیچ گونه انکار نیست که بین متخصّصین هر یک از این علوم اختلاف نظرهایی در نوع مسائل مورد بحث وجود دارد، که اختلاف فقهاء در فتوی بر اساس همین اختلاف نظرهایی میباشد که در علوم مقدّماتی هست ؛ بنابراین انتظار عدم اختلاف در فتوی از فقهاء و مجتهدین، انتظاری بیجا و عامیانه است ؛ زیرا چگونه ممکن است علمی بر اساس علوم متعدّدهای پایهگذاری شود، که هر یک از بحثها و مسائل آن علوم متعدّده مورد اختلاف است ولی مسائل آن علم، مورد اتّفاق آراء قرار گیرد ؛ مگر آنکه فقهاء را ملزم به تقلید کنیم .
ولی باید توجّه داشت که فقهای شیعه در عین حال، در مسائل کلّی که شیعه را از غیر شیعه جدا میسازد، اختلاف نظر نداشته و ندارند؛ و ضمناً در مسائل جزئی هم که اختلاف نظر دارند، به افکار و عقائد و فتاوی و نظریّات یکدیگر با دیده احترام و عظمت مینگرند . به طور مثال، مرحوم شیخ انصاری قدس سره در کتب فقهی خود با کمال حوصله و دقّت، کلمات فقهای سلف و معاصرین خود را تجزیه و تحلیل میکند، برای استنباط حکم از عبارات آنان کمک میگیرد، و در مواردی که با یک یا چند نفر از فقهاء اختلاف نظر دارد، با کمال شهامت نظریّات آنان را رد میکند ؛ ولی هیچ کجا دیده نشده که کوچکترین اهانتی به ساحت مقدّس آنان نموده باشد . از انسانهای دینباور، متّقی، فهمیده و عالم که ارج فقه و فقهاء را میدانند غیر از این انتظاری نیست . امّا افسوس ! و صد هزار افسوس !! که نااهلانی خام، چهرههایی شناخته شده، دشمنانی حرفهای و دسیسه بازانی مزدور ؛ عقائد و افکار، مسائل و احکام، اصول و فروع شیعه را به بازی گرفتهاند و گُرزی از تکفیر و تفسیق به یک دست گرفته و هر نوع تجلیل و احترامی از رهبران و امامان بر حقّ شیعه، از قبیل زیارات و عزاداریها و توسّلات را به عنوان شرک محکوم میکنند ؛ و چماق پُر زور بدعت را به دست دیگر خویش داده، و بر اساس و پایه هر نوع حکم ویژهای که شیعه به تبعیّت از امامان به حقّ خود، به آن متّفقاً عمل میکند، فرود میآورند . و متفرّدات مذهب اهل بیت علیهم السلام را به مُهر بدعت مختوم کرده و به آن، اعلام مبارزه میدهند .
مبلّغین و دانشجویان مذهبی را در آئینه وجود خویش مینگرند، و از آنان به «عَطَلَه» و «بَطَلَه» تعبیر مینمایند و پارهای از فقهاء را سپر قرار داده و به دیگر شخصیّتهای بزرگ ، مزوّرانه، حملهور میشوند . اینان، سالیانی است که از تمام امکانات، علیه رهبران مذهبی سوء استفاده میکنند و از هیچ نوع حمله و تعریضی، لفظاً و کتباً، کوتاهی نکرده، و از هیچ تهمت و افترائی خودداری ننمودهاند ؛ و بالمآل، به فکر ضربه اقتصادی افتادند . و به خیال باطل خودشان، کمر حوزههای علمیّه را شکستند . و این همان توطئه مزوّرانهای است که منافقین، علیه پیامبر صلی الله علیه وآله به کار بستند . أمّا خداوند آنها را رسوا کرد : « هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لَا تُنْفِقُواْ عَلَی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّی یَنْفَضُّواْ وَ للَّهِِ خَزَآئِنُ السَّماوَاتِ وَ الْاَرْضِ وَ لَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَا یَفْقَهُونَ »(1)آنها کسانی هستند که میگویند انفاق نکنید بر کسانی که حضور پیامبر خدا هستند تا آنکه پراکنده شوند، در حالی که همه خزینههای آسمان و زمین از خدا است ؛ ولیکن منافقین درک نمیکنند . و یا مانند همان نقشهای است که پس از وفات پیامبر صلی الله علیه وآله به جهت غصب فدک طرح نمودند . و امیرالمؤمنین علی علیه السلام در این باره فرمود : « بَلی، کانَتْ فِی أَیْدِینا فَدَکٌ مِنْ کُلِّ ما أَضَلَّتْهُ السَّماءُ، فَشَحَّتْ عَلَیها نُفُوسُ قَوْمٍ
1) منافقون / آیه 7 .
وَ سَخَتْ عَنْها نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِینَ، وَ نِعْمَ الحَکَمُ اللَّهُ » (1)
ترجمه : آری، از تمام آنچه آسمان بر آن سایه گسترده بود، تنها فدک در دست ما بود، که گروهی بر آن بخل ورزیدند و گروه دیگری از آن چشم پوشیدند، به هر حال پروردگار بهترین داور است . گویا اینها قسم یاد کردهاند که بذر اعتراضهای بیاساس را در مغزها و دلها بپاشند و آتش شکّ و تردید را در سینهها بیفروزند، و با سخنان یاوه و سخیف، مذهب شیعه و مقدّساتش را به باد انتقاد گیرند ؛ « یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِاَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَو کَرِهَ الْکافِرُونَ »(2)چه خوب است آنها از استدلالات علمی و فقهی دست بشویند و آن را به اهلش واگذارند ؛ زیرا خواه ناخواه کار آنها به چنین هرج و مرجها و یاوه سرائیهای بی سر و تهی میانجامد . اگر اینها فقهایی آگاه و دانشمندانی بیغرض و محقّقانی حقجو و حقخواه باشند :
1 - چرا از میان اخبار و احادیث متعارضه، تنها به اخباری اکتفا میکنند که خواسته این نویسندگان را تأمین میکند ؟! 2 - چرا بعضی از روایات و عبارات را ( که ذیل آنها خلاف نظر این نویسندگان را اثبات میکند ) تقطیع میکنند ؟!
3 - چرا پارهای از اعتراضات را ( که بدواً متوجّه روایات بوده و فقهاء به همه آن اعتراضات جوابهای قاطع دادهاند ) از کتب فقهاء اقتباس نموده، ولی از ذکر جوابهای آن خودداری کردهاند ؟!
4 - چرا در نقل عبارات فقهاء ، رعایت امانت در نقل را نکرده و علناً به آنها خیانت نمودهاند ؟!
5 - چرا از اقوال شاذّه که هیچ یک از فقهاء به آنها توجّه نکردهاند، سوء استفاده نموده، آراء فقهای بزرگ و اقوال مشهوره را نادیده گرفتهاند ؟!
6 - چرا با اینکه مبنای فقه، بر استدلال و کتاب و سنّت است، در بعضی موارد هوچیگری را مبنای حکم قرار دادهاند ؟! 7 - چرا متن بعضی از روایات را که خلاف مطلوب این نویسندگان را اثبات میکند، ذکر نکردهاند و به ترجمه اجمالی و سربسته اکتفا نمودهاند ؟!
8 - چرا در بعضی موارد صرفاً به ادّعاء اکتفا کرده، هیچ دلیلی ابراز ننمودهاند ؟!
9 - چرا به استحسانات عقلی و قیاس که از نظر فقه شیعه مطرود و ممنوع است، استشهاد کردهاند ؟!
10 - چرا اینقدر به دانشمندان و فقهاء اهانت و جسارت روا داشتهاند ؟!
11 - چرا روات و رجالی که جلالت قدر و عظمت شأن آنان مورد تأیید همه علمای شیعه است و احدی جرح و قدحی در مورد آنان نکرده، بیجهت مورد حمله قرار داده، و روایات منقوله آنان را تلقّی به قبول نکردهاند ؟!
12 - چرا از روایات معتبره شیعه، در بعضی موارد صرف نظر کردهاند و به کتابهای تحریف شده « تورات و انجیل »، و به احادیثی که روات آنها جعل حدیث را عبادت میدانستند، تکیه نمودهاند ؟!
13 - چرا به جعل حدیث پرداخته، ابوهریره وار مطابق دلخواه جملاتی به روایات افزودهاند ؟!
14 - چرا در معنی کردن آیه و روایت به قوانین ادبی توجّه نکردهاند، و عبارات را به دلخواه خود، ترجمه نمودهاند ؟!
و چرا ... ؛ و چرا ... ؛ و چرا ... ؟!
آیا وظیفه هر مسلمانی نیست که نقاب از چهره این افراد کینهتوز و مغرض بردارد و مردم ساده لوحی را که همچون پشه ناتوان و ضعیفی، که در لانه عنکبوت گرفتار شده، از دام این شیّادان نجات دهد ؟!
آیا نباید خیانتها و دزدیهایی که در نقل عبارات و روایات کردهاند، بر ملا گردد تا این عناصر ناپاک رسوا گردند ؟!
آیا وظیفه نیست که از حریم شیعه حمایت شود و از این نَفَسهای شومی که به هذیانات توسّل جستهاند جلوگیری شود ؟!
« وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا فِی الأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ * أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ المُفْسِدُونَ وَلَکِنْ لَا یَشْعُرُونَ »(1)
1) بقره / آیات 11 و 12 .
این رساله مختصری که تقدیم خوانندگان محترم میشود، بحثی است کوتاه پیرامون مسأله خمس، از دیدگاه قرآن و سنّت، که به منظور روشن شدن بعضی از حقایق نگاشته شده است ؛ البته در جلد اوّل بیشتر به آیه شریفه خمس توجّه شده و در جلد دوّم به مسائل ضروری دیگری که مربوط به همین مسأله است، پرداخته میشود.
امید است مورد قبول ذات مقدّس پروردگار و مورد نظر ولیّ اللَّه الأعظم، حضرت بقیّة اللَّه، حجّة ابن الحسن العسکری - ارواحنا فداه - قرار گیرد . سیّد حسن فقیه امامی اصفهان - مدرسه علمیّه نیم آورد یکشنبه 11/2/56 ؛ مطابق با 12 جمادی الاولی 1397
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمن الرَّحیم « الحمد للَّه الّذی أنار سرائر العلماء، فهم من خشیته مشفقون . و صان بصائرهم من مشاهدة الأغیار، فهم عن اللّغو معرضون . و اطّلعهم علی أسرار توحیده، فهم فی صلاتهم خاشعون . و اسمعهم حدیث تمجیده، فهم لعهدهم و اماناتهم راعون . و دفع هممهم بطاعته و شرف قدرهم بخدمته، فظهر لهم سرّ قوله تعالی : « فهم فی ما اشتهت أنفسهم خالدون ». ففی ذلک فلیتنافس المتنافسون . و الصّلاة و السّلام علی واسطة کلّ فضل و ینبوعه و أساس کلّ مکنون و مجموعه سیّد الأنبیاء و سند الأصفیاء مظهر الشریعة و برهان الحقیقة، سیّدنا و مولانا محمّد - صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم - و علی آله الطیّبین الطّاهرین، الّذین هم أساس الدّین و عماد الیقین و الیهم یفیء الغالی و بهم یلحق التالی و لهم خصائص حقّ الولایة و فیهم الوصیة و الوراثة . و اللعن الدّائم علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدّین ».
آنچه در این کتاب میخوانید، تحلیلی دقیق و بررسی کاملی پیرامون مسأله «خمس» از دیدگاه قرآن و سنّت است ؛ و ریشه و اساس این مسأله آیه مبارکه ذیل است که میفرماید : « وَ اعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَیْءٍ فَأَنَّ للَّهِِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبَی وَ الْیَتامَی وَالْمَسَاکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ إِن کُنتُمْ آمَنتُم بِاللَّهِ وَ مَآ أَنزَلْنَا عَلَی عَبْدِنَا یَوْمَ الْفُرْقَانِ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعَانِ وَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ » (1)
و، ای مؤمنان، بدانید هر چیزی را که به غنیمت به دست آورید، « یک پنجم » آن، متعلّق به خدا و رسول و خویشان او و یتیمان و مسکینان و در راه ماندگان است، اگر به خدا و به آنچه بر بنده خود (محمّد) در روز جدا شدن حقّ از باطل، روزیکه دو گروه (مؤمن و کافر) روبرو شدند، خدا نازل فرمود ایمان آوردهاید، وبدانید که خدا بر هر چیز تواناست .
نکات و احکامی که از متن آیه شریفه فهمیده میشود با دقّت در ریشه لغاتی که در این آیه به کار رفته، و هیآت و قیودی که در متن آیه مشاهده میشود، و با توجّه به تقدیم و تأخیر کلمات و انتخاب حروف ویژه، و با تدبّر در ریزهکاریهایی که از نظر ادبی به چشم میخورد، بیست نکته قابل توجّه از این آیه به دست میآید، که ما در آغاز، فهرست وار، به آنها اشاره خواهیم نمود و سپس در بحثهای آینده، به مناسبت، نسبت به هر یک از این نکات که نیاز به توضیح داشته باشد، به بحثی گسترده و مستدل خواهیم پرداخت .
1) أنفال / آیه 41 .
1 - حکم خمس مؤکّد به تأکیدات متعدّدهای است که نظیر آن در آیات الاحکام کمتر دیده میشود .
الف - جمله « و اعلموا »، قبل از بیان حکم ذکر شده و این اشاره به عدم نسخ حکم است نه صرف تنبیه (1)، با توجّه به اینکه ممکن بود به جای این کلمه « أَلا »، که آن نیز برای تنبیه است، به کار رود .
ب - بیان حکم باکلمه «أنّ»، که صرفاً بهمنظور تأکید بهکار میرود، شروع شدهاست
ج - کلمه « أنَّ » باز به منظور تأکید تکرار شده است .
د - پس از بیان حکم، با خطاب « إن کنتم مؤمنین » مخاطبین تهییج شدهاند(2)
2 - اقرار به وجوب خمس و ادای آن از لوازم ایمان شمرده شده است ؛ « واعلموا ... إن کنتم آمنتم باللَّه ».
فخر رازی مینویسد :
« إن کنتم آمنتم باللَّه، فاحکموا بهذه القسمة . و هو یدلّ علی أنّه متی لم یحصل الحکم بهذه القسمة لم یحصل الإیمان باللَّه »(3)
1) کنز العرفان : ج 1 ، ص 251 .
2) بدرالدّین محمّد زرکشی ( متوفّای 794 ه ق ) در کتاب « البرهان فی علوم القرآن » : ج 2 ، ص 247، در اقسام خطاب در قرآن میگوید : « الثالث و العشرون خطاب التهییج کقوله : « و علی اللَّه فتوکّلوا إن کنتم مؤمنین » ؛ المائدة / 23 ، و لا یدلّ علی أنَّ من لم یتوکّل ینتفی عنهم الایمان بل حثّ لهم علی التوکل . و قوله : « فاللَّه أحقّ أن تخشوه إن کنتم مؤمنین » ؛ التّوبة / 13، و قوله : « إن کنتم آمنتم باللَّه و ما أنزلنا علی عبدنا یوم الفرقان یوم التقی الجمعان » ؛ الأنفال / 41 ».
3) تفسیر کبیر، فخر الدّین رازی : ج 15 ، ص 164 .
ترجمه : اگر ایمان به خدا آوردهاید، به این تقسیم حکم کنید ؛ و این دلالت دارد براینکه هر گاه مطابق این تقسیم، حکم نشد، ایمان به خدا حاصل نشده است .
3 - این حکم همگانی و عام است و منحصر و محدود به گروه خاصّی نیست ؛ زیرا ضمیر جمع مخاطب که مربوط به عموم مخاطبین است، چهار نوبت تکرار شده است : « اعلموا - غنمتم - کنتم - آمنتم ».
4 - متعلّق خمس فقط چیزی است که بر آن « غنیمت » اطلاق شود، و ما به یاری خداوند در بحثهای آینده - با دلایلی روشن و قاطع - اثبات خواهیم نمود که : غنیمت از نظر ریشه لغت و استعمالات عرب منحصر به غنائم جنگی نیست، بلکه بر مطلقِ درآمدها اطلاق میشود .
5 - صِرف حصول غنیمت سبب وجوب خمس است و نظری به فاعل نیست، مگر به صورت تَبَعی (1)
مثلاً «کَتَبَ» ؛ یعنی نوشت، این فعل کاشف از حرکتی است که این حرکت از یک طرف منشأ اثری است که روی کاغذ و غیره منعکس میشود، که از آن تعبیر به کتابت میشود و اصطلاحاً آن را حدث (ماده) میگویند و از طرفی انتساب به فردی دارد که این حرکت از او صادر شده که آن را فاعل میگویند، ودر فعل ماضی بالاصاله توجّه گوینده به ماده و حدث است و توجّه به فاعل تبعیّت دارد، و در فعل مضارع تمام توجّه گوینده به فاعل است ؛ مثلاً در: «کَتَبَ زیدٌ» که فعل ماضی است، نظر گوینده بالاصاله به اخبار از وقوع کتابت است و توجّه وی به نویسنده (فاعل) بالتّبع است و در «یَکتبُ زیدٌ» نظرگوینده باتصاف فاعل (زید) بهنویسندگی است ؛ ( کتاب الاشتقاق : ص 9 و ذخائرالامامة : ص 158 ).
پس اگر مادّه « غنیمت » صدق کند، خمس واجب میشود، اگر چه فاعل در تحصیل آن نقشی نداشته باشد .1) محقّقین گفتهاند : فعل (ماضی، مضارع، امر) اصولاً دلالت بر حرکت دارد؛ و حرکت (از قوّه به فعل) امری ربطی است، وبالطّبع به دو طرف نیازمند است : 1 - حدث (ماده) 2 - فاعل .
و شاید علّت اینکه عدّهای در میراث و هبه و جایزه و هدیه ( در صورتی که مادّه غنیمت بر آنها صادق آید )، خمس را واجب میدانند ، همین باشد که فاعل بالاصاله مقصود نیست .
6 - در صورتی که شخص در تحصیل غنیمت دخالتی نداشته و غنیمت بدون زحمت وارد ملک شخصی وی شده باشد، ولی فاعل آن را غنیمت به حساب نیاورده، این غنیمت مشمول خمس نیست ؛ مثلاً آنکه : اگر ماهی در تور صیّاد قرار گرفت و سپس از تور خارج شد، خمس این ماهی بر ذمّه صیّاد نیست ؛ زیرا در آیه فعل « غنمتم » به صیغه معلوم آمده و در فعل معلوم دخالت فاعل لحاظ شده ، گرچه قبلاً گفتیم که توجّه متکلّم در فعل ماضی نسبت به فاعل تبعی است ، ولی در عین حال متکلّم به فاعل بیتوجّه هم نیست ؛ و ممکن است روایت علیّ بن مهزیار ( که إن شاء اللَّه به تفصیل ، در متن و سند آن ، به بحث خواهیم پرداخت ) که میفرماید : « فالغنائم و الفوائد - یرحمک اللَّه - فهی الغنیمة یغنمها و الفائدة یفیدها » ، اشاره به همین مطلب باشد ؛ و نیز به همین جهت در خمس اخراج مؤنه را شرط تعلّق وجوب میدانند ، زیرا اگر کسی هزار تومان درآمد داشت و هزار تومان نیز خرج کرد، نه خودش و نه عرف ، هیچیک او را صاحب غنیمت نمیدانند، اگر چه بر هزار تومان اوّل - ذاتاً و بالإصاله - اطلاق لفظ غنیمت، صادق است .
7 - بر هر چیز غنیمت صدق کند، خمس به آن چیز تعلّق میگیرد، چه مکلّف برای به دست آوردن آن تحمّل رنج و مشقّت و اِعمال نیرو و قدرت کرده باشد و چه با کمال راحتی و سهولت به آن دست یافته باشد .
زیرا همان طور که ملاحظه میفرمائید، در آیه فعل ثلاثی مجرد « غنمتم » به کار
رفته است نه فعل ثلاثی مزیدِ « اغتنمتم » ؛ و فرق بین ثلاثی مجرد و ثلاثی مزید را در این زمینه از تفسیر کشّافِ زمخشری (1)، در تفسیر آخرین آیه سوره بقره ( در بیان فرق بین کَسَب و اکتَسَبَ )، میتوان به دست آورد .
همچنین آقا هادی، فرزند ملّا صالح مازندرانی (2)مینویسد : « چهارم : تصرّف ؛ یعنی حیله انگیختن و سعی نمودن در تحصیل چون « اکتسب المال » ؛ یعنی سعی نمود در تحصیل مال ؛ و « کسب » به معنی تحصیل چیزی است به هر نحوی که اتّفاق افتد، بدون اعتبار مبالغه و سعی ».
8 - هر چه بر آن، غنیمت اطلاق شود مشمول خمس است، و مخصوص به غنیمت خاصّی نمیباشد و هیچ چیز از این مستثنی نیست ؛ و « من شیء » در آیه کریمه ، به همین معنی اشاره دارد ؛ زیرا کلمه « شیء » با آن سعه و شمولی که دارد، به وسیله «مِن» ( که به اصطلاح مِن بیانیه است ) کلمه « ما » در « ما غنمتم » را ( که به اصطلاح از مبهمات است )، تفسیر و توضیح میدهد .
9 - در تعلّق خمس به غنیمت، گذشتن یک سال تمام شرط نیست؛ بلکه بهمجرّد به دست آوردن آن ، خمس واجب میشود و حکم به جواز تأخیر در پرداخت از باب تسهیل بر مکلّفین است . آنچه این مطلب را در متن آیه شریفه تفهیم میکند، کلمه « فاء » در « فأَنّ للَّه خمسه » است ؛ زیرا « فاء » به اجماع اهل ادب، برای ترتیب و اتّصال و به تعبیر دیگر در مورد پیآمدن چیزی بدون مهلت، به کار میرود .
10 - حکم وجوب خمس حکمی دائمی و غیر موقّت است ؛ زیرا این حکم با جمله اسمیّه « فانّ للَّه خمسه »، که برای دوام و ثبوت است، بیان شده؛ همچنانکه شرط « إن کنتم آمنتم باللَّه » نیز بر این معنا دلالت دارد .
11 - خمس مختص به خدا است و این اختصاص به جهت سلطنت و حاکمیّت باریتعالی است و اختصاص آن به رسول اکرم صلی الله علیه وآله و ذی القربی، عین اختصاص آن به خدا است ( که بعداً به تفصیل شرح داده خواهد شد ). کلمه « لام » و اسم جلاله «اللَّه» در « للَّه »، برای اثبات همین دو مطلب در آیه شریفه انتخاب شده است و تقدّم خبر ( للَّه ) بر اسم ( خمسه ) نیز، مفید همین مطلب است .
12 - خمس، حقّی مالی و خارجی است، نه یک حقّ شخصی و در ذمّه ؛ وبه همین جهت عموم فقهاء میگویند : « اگر کسی از دنیا رفت واموالی دارد که به آنها خمس تعلّق گرفته و ضمناً دیونی هم دارد، خمس بر دیون میّت مقدّم است » ؛ ونیز بر این عقیدهاند که : «اگر متعلّق خمس قبل از ادای خمس ، بدون تفریط تلف شود، خمس ساقط است» ؛ و کاشف این نکته اضافه شدن « خمس » به ضمیر « خمسه » است ، که آن ضمیر به «ما» برمیگردد و «ما» به قرینه جمله صله (غنمتم)، به معنی غنیمت است ؛ بنابر این معنی آیه چنین میشود : «خمس غنیمت مختص به خدا است».
13 - خمس به شش قسمت تقسیم میشود، همچنان که در ظاهر آیه، مصارف ششگانه به ترتیب به چشم میخورد :
« اللَّه - الرّسول - ذیالقربی - الیتامی - المساکین - ابن السبیل ».
14 - خمس حقّ مشترکی بین خدا و رسول و ذیالقربی نیست که به نسبت بین آنها تقسیم شود، بلکه خمس مختصّ به پروردگار است و آنچه مختصّ به اوست، عیناً مختصّ به پیامبر اوست و آنچه مختصّ به پیامبر اوست ، مختصّ به ذویالقربای پیامبر است؛ زیرا میبینیم، ابتدا خداوند حکم را در ضمن یک کلام تام « فانّ للَّه خمسه » ذکر فرموده و بعداً با « واو » کلمه « الرّسول » را به « اللَّه » عطف نموده و سپس « لام » را تکرار فرموده است ، با اینکه در این نوع عطف نیازی به تکرار لام نیست(1)
15 - اختصاص این حکم به پیامبر صلی الله علیه وآله به خاطر ولایت و حکومت او است ؛ زیرا همان طور که در انتخاب اسم جلاله ( اللَّه ) گفتیم، در اینجا نیز از بین القاب پیامبر صلی الله علیه وآله ، لقب رسول انتخاب شده است و به الف و لام، که اشاره به مدخول است ، تزیین شده، به منظور اینکه مخاطبین بدانند که اختصاص خمس به پیامبر صلی الله علیه وآله به جهت مقام رسالت و مرجعیّت و امارت و سلطنت و حکومت پیامبر صلی الله علیه وآله است، نه به خاطر شخص پیامبر (2)
16 - مراد از ذیالقربی خویشان پیامبرند، نه خویشان پرداخت کننده خمس، زیرا « الف و لام » در « القربی » قائم مقام ضمیر غائب است و مانند آن است که گفته شود : « فللَّهِِ و للرّسول و لذی قرباه » و معنی عبارت این است که : « خمس حقّ
1) فروغ هدایت : ص 200 .
2) در وسائل الشّیعة : ج 6 ، ص 341، از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل میکند که حضرت فرمود : « أمّا ما جاء فی القرآن من ذکر معایش الخلق و أسبابها فقد اعلمنا سبحانه ذلک من خمسة أوجه : وجه الإمارة ... ؛ فأمّا وجه الإمارة فقوله : « و اعلموا أنّما غنمتم من شیء فانّ للَّه خمسه و للرّسول و لذی القربی ... » ».
خدا و پیامبر صلی الله علیه وآله و خویشان اوست ( یعنی خویشان پیامبر ) » .
و در آینده - به تفصیل - در این جهت ، بحث خواهد شد .
17 - ذیالقربی همه خویشان پیامبر صلی الله علیه وآله أعمّ از دور و نزدیک نیستند، بلکه از نزدیکترین افراد به پیامبرند ( از جهت نسب ) ؛ زیرا « قربی » صیغه مبالغه است، و نهایت قرب و نزدیکی را افاده میکند، همان طوری که بدر الدّین محمّد زرکشی ( متوفّای 794 ه ق )، در کتاب «البرهان فی علوم القرآن»(1)، در بحثی که به صیغههای مبالغه اختصاص داده، وزن « فُعلی » را به عنوان یکی از صیغههای مبالغه ذکر کرده، میگوید : « (ما جاء علی فُعلی) و أمّا فُعلی فیکون إسماً کالشوری والرجعی ... و یکون صفة کالحسنی ... » ؛ یعنی یکی از انواع صیغههای مبالغه، آن کلماتی است که بر وزن « فُعلی » آمده و آنها گاهی اسم است ؛ مثل : « شوری » و « رجعی »، و گاهی صفت است ؛ مانند : « حُسنی ».
18 - همه کسانی که انتساب و قرب به پیامبر صلی الله علیه وآله دارند، استحقاق این سهم را ندارند ؛ بلکه آن کسی استحقاق این سهم را دارد که علاوه بر انتساب و خویشی، امارت و مرجعیّت و سلطه و حاکمیّت واقعی و الهی داشته باشد، به قرینه عطف ذیالقربی به « اللَّه » و « الرّسول » با توجّه به تکرار لام (2).
1) البرهان فی علوم القرآن : ج 2 ، ص 515 .
2) در کتاب روضه کافی : ج 1 ، ص 89 ، از سلیم بن قیس کوفی ( متوفّای سال 76 ) خطبه مفصّلی از حضرت علی علیه السلام نقل کرده است ؛ حضرت در آن خطبه میفرماید : « نحن واللَّه عنی بذیالقربی الّذی قرننا اللَّه بنفسه وبرسوله صلی الله علیه وآله فقال تعالی : « فللَّه وللرّ سول ولذیالقربی ... » » ؛ ترجمه : مائیم به خدا آن کسانی که خداوند به «ذیالقربی» آنها را قصد کرده و کسانی که ما را به خود و رسولش قرین فرموده، پس فرموده است : «فللَّه و للرّسول و لذیالقربی» ؛ و قرین در لغت به معنی همانند و مثل آمده است و با توجّه به مطالبی که ذکر شد، ذیالقربی این سهم را به خاطر امارت میبرد، همانند خداوند و رسول ؛ و نظیر این حدیث را شیخ حرّ عاملی ( در وسائل الشّیعة : ج 6 ، ص 356 ) از اصول کافی و تهذیب، از حضرت علی علیه السلام نقل کرده است .
19 - در هر زمان ذی القربی با توجّه به مطلب فوق بیش از یک نفر نیست ؛ به دلیل آنکه در آیه شریفه، امکان داشت به صیغه جمع « ذویالقربی » گفته شود ؛ یعنی خویشاوندان نزدیک ؛ ولی به صیغه مفرد ( ذیالقربی ) آمده است که به معنی خویش نزدیک میباشد .
20 - یتامی و مساکین و ابن سبیل نیز باید از خویشان نزدیک پیامبر صلی الله علیه وآله باشند ؛ و با دقّت میتوان این قید و خصوصیّت را از آیه به دست آورد . حال بهتر است عین عبارت « زبدة المقال » را نقل و ترجمه کنیم . میفرماید :
« هذا مع امکان أن یقال فی مقام البحث و الإحتجاج انّه قد تکرر لام التّملیک فی کلّ من ذوی السّهام الثلاثة فی الثلاثة الاوّل دون الأصناف الثّانیة . حیث إکتفی فیها بالعطف علی ذی القربی من دون إعادة لام التملیک . هذا یشعر بأنَّ الطوائف الثلاثة لیسوا بخارجین من حریم ذی القربی بل إنّما هم من أغصانه و فروعه » (1).
ترجمه : ممکن است در مقام بحث و استدلال گفته شود که لام تملیک در هریک از صاحبان سهام در سه سهم اوّل ذکر و تکرار شده است، ولی در سه سهم دوّم لام تکرار نشده و تنها به عطف بر «ذی القربی» اکتفا شده، بدون لام تملیک، و این اشعار دارد به اینکه این سه طائفه ( یتامی و مساکین و ابن سبیل ) از حریم ذی القربی خارج نیستند ؛ بلکه اینها از شاخهها و فروعات همان ذی القربی هستند .
برای آگاهی بیشتر نسبت به مضمون آیه شریفه، به سؤالاتی که ممکن است برای خوانندگان محترم پیش بیاید، در ضمن فصولی پاسخ میگوییم .
1) زبدة المقال، تقریرات خمس آیة اللَّه بروجردی رحمه الله : ص 7 .
سؤال - نخستین حکمی که در موضوع اموال و حقوق خدا و رسول صلی الله علیه وآله، با قید تقسیم آن نازل گردید و به مرحله اجرا درآمد چه حکمی بود ؟
جواب - گرچه حکم زکات در ضمن آیات سوره روم وسوره مؤمنون، که از جمله سُوَر مکّی هستند، به چشم میخورد و ظاهر این آیات دلالت دارد که حکم زکات پیش از هجرت تشریع شده است، ولی عملاً تا سال نهم هجرت از تقسیم زکات وتشکیل بیت المال، اثری در متون اسلامی یافت نمیشود، بلکه از ظاهر روایات استفاده میشود که وجوب زکات، درسال نهم هجری بهمسلمین ابلاغ گردیدهاست.
مرحوم کلینی و شیخ صدوق رحمهما الله در بحث زکات از عبداللَّه بنسنان نقل میکنند و او از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود :
« لمّا أُنزلت آیة الزکاة « خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرَهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِهَا »(1)، و أُنزلت فی شهر رمضان، فأمر رسولاللَّه صلی الله علیه وآله منادیه فنادی فی النّاس أنّ اللَّه فرض علیکم الزّکاة
1) توبه / آیه 103 .
کما فرض علیکم الصّلاة، ففرض اللَّه عزّوجلّ علیهم من الذهب و الفضة و فرض الصدقة من الإبل و البقر و الغنم و من الحنطة و الشعیر و التمر و الزبیب، فنادی فیهم بذلک فی شهر رمضان و عفا لهم عمّا سوی ذلک ، قال : ثمّ لمیفرض لشیء من أموالهم حتّی حال علیهم الحول من القابل . فصاموا و أفطروا، فأمر منادیه فنادی فی المسلمین : أیّها المسلمون زکّوا أموالکم تقبّل صلاتکم، قال: ثمّ وجّه عمّال الصدقة وعمّال الطسوق»(1)
ترجمه : هنگامی که آیه زکات « خذ من أموالهم ... » نازل گردید و نزول آن در ماه رمضان ( سال نهم از هجرت (2)) بود، پس پیامبر صلی الله علیه وآله به منادی خود امر فرمود ( که وجوب زکات را اعلام کند )، پس وی در بین مردم اعلام نمود که خداوند زکات را بر شما واجب فرموده، همچنان که نماز را بر شما واجب فرمود . پس خداوند برمردم واجب کرد (زکات را) از طلا و نقره و واجب کرد زکات را از شتر و گاو و گوسفند و از گندم و جو و خرما و کشمش ؛ این حکم را در ماه رمضان بین مردم اعلام کرد و غیر از این (نه چیز) را عفو فرمود ؛ سپس عبداللَّه بن سنان گفت : امام صادق علیه السلام فرمود : تا سال آینده چیزی بر آنها واجب نشد، پس روزه گرفتند و افطار کردند و پیامبر صلی الله علیه وآله به منادی خود امر فرمود که او در بین مسلمین اعلام کند که : ای مسلمانها ، زکات اموالتان را بدهید تا نمازتان قبول شود .
امام فرمود : سپس ( آن حضرت ) عاملین زکات و عاملین مالیات را ( برای گرفتن و دریافت از مردم ) فرستاد .
1) فروع کافی : ج 3 ، ص 497 ، حدیث 2 ، کتاب الزکاة ، باب فرض الزکاة ؛ من لا یحضره الفقیه : ج 1 ، ص 5 ، کتاب الزکاة ، باب الاصناف التّی تجب علیها الزکاة .
2) بر اساس گفته مرحوم طبرسی در مجمع البیان ( ج 5 ، ص 1 ) : « نزلت سنة تسع من الهجرة » ؛ یعنی سوره برائت در سال نهم هجرت نازل گردید ؛ و آیه زکات از این سوره است .
علّامه مجلسی رحمه الله میگوید :
« قال فی المنتقی فی حوادث السنة الثّانیة من الهجرة ... . و فی هذه السنة نزلت فریضة رمضان فیشعبان هذه السنة، وأمر بزکاة الفطر علی ماروی عن أبیسعیدالخدریّ قال : نزل فرض شهر رمضان بعد ما صرفت القبلة إلی الکعبة بشهر فی شعبان علی رأس ثمانیة عشر شهراً من مهاجر رسول اللَّه صلی الله علیه وآله، فأمر رسول اللَّهصلی الله علیه وآله فی هذه السنة بزکاة الفطر قبل أن یفرض الزکاة فی الأموال ... . و فی هذه السنة کانت غزوة بدر » (1).
ترجمه : در کتاب المنتقی ( إلی مولود المصطفی، تألیف کازرونی ) (2)، در حوادث سال دوّم هجری میگوید : و در این سال فریضه (روزه) رمضان نازل گردید، البته در ماه شعبان همین سال ؛ و پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله بنابر آنچه از أبیسعید خدری روایت شده، دستور زکات داد .
أبو سعید گفت : پس از اینکه قبله به سوی کعبه انتقال پیدا کرد، در ماه شعبان، هیجده ماه بعد از هجرت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله، فریضه ماه رمضان نازل شد .
پس پیامبر صلی الله علیه وآله در همین سال دستور زکات فطره را صادر فرمود، قبل از اینکه زکات در اموال را واجب گرداند ... . و در همین سال جنگ بدر واقع شد .
1) بحار الانوار : ج 19 ، ص 192 - 194 .
2) در کتاب بحار : «المنتقی فی مولود المصطفی» ذکر شده، که ظاهراً از اشتباهات نسّاخ میباشد؛ رجوع شود به کتابهای: کشف الظنون و نسخههای خطّی فارسی، تألیف احمد منزوی؛ «سیر عفیفی المنتقی فی سیرة المصطفی صلی الله علیه وآله»، ترجمه مولود المصطفی صلی الله علیه وآله : ج 6، ص4441؛ و «المنتقی فی سیرة المصطفی صلی الله علیه وآله»، ترجمه مولود المصطفی صلی الله علیه وآله : ص 4556 .
لا اگر آیه شریفه « إنَّمَا غَنِمْتُم ... » در غزوه بنی قینقاع به پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله ابلاغ شده باشد (1)و یا آیه در جنگ احد (2)
« و فی تفسیر الکلبی : أنّ الخمس لم یکن مشروعاً یومئذٍ و إنّما شرع یوم أحد ... ».
نازل شده باشد، در این صورت، زکات فطره قبل از فریضه خمس تشریع شده ؛ زیرا غزوه بنی قینقاع روز شنبه، پانزدهم شوّال سال دوّم هجری و جنگ احد هفتم شوّال سال سوّم هجری واقع شده، در حالی که زکات فطره، همچنان که گذشت، در ماه رمضان سال دوّم هجری تشریع شد .و اگر نزول آیه در جنگ بدر باشد، همچنان که بعضی دیگر معتقدند تشریع فریضه خمس و زکات فطره، هم زمان انجام گرفته ؛ زیرا همان طور که دیدیم، هر دو در ماه رمضان سال دوّم هجری بوده است .
سؤال - چرا حکم زکات که در آیات مکّی (قبل از هجرت) نازل شده بود، صورت عمل به خود نگرفت، امّا آیه خمس بلا فاصله به مرحله اجرا در آمد ؟
جواب - برای آنکه دانسته شود چرا حکم خمس بلا فاصله به مرحله اجرا درآمد، باید با دقّت بیشتری زندگانی پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله را بررسی نمود .
پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله برای پیشبرد اهداف مقدّس خویش ناچار بود ابتدا حکومت عدلی تشکیل دهد واز این راه، دین خدا را گسترش دهد واحکام و قوانین اسلامی را به مرحله اجرا در آورد، تا بدین وسیله دشمنانی که در کمین اسلام نشستهاند را از میان بردارد و به زندگانی پراکنده و قبیلهای عرب خاتمه دهد، تا نیروهای سرشار این نژاد خون گرم را در مسیر حقّ بسیج نماید .
به خاطر همین امر بود که در مکّه معظّمه، در موسم حجّ بذر حکومت اسلامی را پاشید، با مردم مدینه پیمان بست و طولی نکشید که آن حضرت به مدینه هجرت فرمود و از بدو ورود، حکومت اسلامی را طرح ریزی نمود و برای اوّلین بار، با اقامه نماز جمعه در مسجد قبا، هدف خود را مشخّص فرمود .
بدیهی است که مقام رهبری وحکومت با امور اقتصادی پیوندی ناگسستنیدارد؛
زیرا حکومت دارای شئونی است که نیاز به مصارف و مخارج سنگین دارد ، و همانطوری که قبلاً اشاره شد و بعداً نیز به تفصیل گفته خواهد شد ، « أنفال، خمس ، فَیء و صفایا » به اصطلاح « مِلک أماری » هستند، نه ملک شخصی، ومتعلّق به منصب رهبری و قیادت اسلامی است، و برای تأمین مخارج مربوط به شئون حکومتی میباشد نه برای مخارج شخصی .
در کتاب شریف وسائل الشّیعة از حضرت علی علیه السلام نقل میکند که فرمود :
« و أمّا ما جاء فی القرآن من ذکر معایش الخلق و أسبابها فقد أعلمنا سبحانه من خمسة أوجه : وجه الامارة ، و وجه العمارة ، و وجه الإجارة ، و وجه التّجارة ، و وجه الصّدقات ؛ فامّا وجه الامارة ، فقوله : « و اعلموا أنّما غنمتم من شیء فانّ للَّه خمسه ... » » (1)
ترجمه : امّا آنچه در قرآن نسبت به راهها و اسباب زندگانی مردم آمده، همه آنها را خداوند سبحان به ما تعلیم داده است که از پنج راه میباشد :
1 - از راه حکومت و زمامداری ؛ 2 - از راه آباد کردن ؛ 3 - از راه اجاره ؛ 4 - از راه تجارت ؛ 5 - از راه صدقات . امّا از راه امارت و حکومت ؛ پس گفتار خداوند است که میفرماید : بدانید که آنچه را غنیمت میبرید، خمس آن از خدا است ...؛ ودر رابطه باحدیثی که ذکر شد، در باب دیگری از همین کتاب، از حضرت علی علیه السلام نقل میکند که فرمود : « و أمّا وجه الصّدقات فانّما هی لأقوام لیس لهم فی الامارة نصیب، و لا فی العمارة حظّ و لا فی التّجارة مال » (2)
ترجمه : امّا راه صدقات ؛ پس آن صدقات نصیب کسانی است که نه در حکومت سهمی دارند و نه در آبادی بهرهای و نه در تجارت مالی . ضمناً، مسلمین از اقتصاد کاملی در بدو امر برخوردار نبودند و بنیه اقتصادی آنها را بیشتر غنائم تشکیل میداد ؛ بنابراین باید ابتدا قوّه مجریّه بنیانگذاری و بنیه اقتصادی آن تقویت شود و حکومت شکل بگیرد ، سپس قوانین به مرحله اجرا در آید ؛ همچنان که حضرت علی علیه السلام میفرماید : « و إنّه لا بدّ للنّاس من أمیر بَّرٍ أو فاجرٍ یعمل فی إمرته المؤمن . و یستمتع فیها الکافر، و یبلغ اللَّه فیها الاجل، و یجمع به الفیء، و یقاتل به العدو، و تأمن به السبل، ویؤخذ به للضعیف من القوی حتّی یستریح به برّ و یستراح من فاجر » (1)ترجمه : به ناچار برای مردم رهبر و زمامدار لازم است، خواه نیکوکار باشد یا بدکار، که مؤمن در پناه حکومت او به طاعت مشغول باشد و کافر نیز بهرهمند شود ( همه طبقات از هرج و مرج در امان باشند ) و خداوند، در زمان او هر که را به اجل مقدّر میرساند ( مردم به مرگ طبیعی میمیرند ) و به توسّط او مالیات جمع آوری میشود و راهها ایمن میگردد و حقّ ضعیف و ناتوان از قوی و ستمکار گرفته میشود، تا نیکوکار در رفاه و از ( شرِّ ) بدکار آسوده ماند . ملاحظه میفرمائید، حضرت علی علیه السلام امیر و زمامدار را عامل جمع آوری مالیات معرّفی میکند، قطع نظر از خوبی و بدی وی .
1) نهج البلاغه : ج 1 ، ص 91 ، کلام 40 .
نتیجه آنکه، پیامبر صلی الله علیه وآله، مأمور است طبق صریح قرآن که میفرماید : « خذ من أموالهم صدقة » (1)، زکات را از مردم بگیرد و کارمندانی برای جمع آوری زکات تعیین کند، که در قرآن به نام « العاملین علیها » (2)یاد شده است ؛ و این کار بستگی به وجود قوّه مجریّه دارد و قوه مجریّه نیز به یک بنیه اقتصادی سرشاری نیاز دارد، که در اوائل هجرت بهترین راه تأمین آن، غنائم بود . بهترین شاهد آنچه در این فصل، گفتیم آن است که مرحوم کلینی رحمه الله کتاب کافی را به سه قسمت تقسیم نموده است : 1 - اصول ( که مشتمل بر مباحث توحید و نبوّت و امامت است ) .
2 - فروع ( که حاوی مسائل فروع دین و به طور کلّی مسائل فقهی است ) . 3 - روضه ( که مشتمل بر اخبار مختلفه است ) . و مؤلّف این کتاب با آن بینش خاصّی که داشته ، مسأله خمس را در ضمن مسائل فرعی ذکر نکرده، بلکه مسأله خمس را به خاطر اینکه از شئون رهبری اسلامی است ، در جلد اوّل و به دنباله مسائل مربوط به امامت، مطرح نموده است .
سؤال - آیا کسی قبل از جنگ بدر، خمس غنائم را اخراج کرده است و به حضور پیامبر صلی الله علیه وآله آورده است ؟
جواب - در اینکه اوّلین خمسی که در اسلام اخراج و تقسیم شده ، چه زمان و به وسیله چه کسی بوده، نظر قاطع و رأی ثابتی وجود ندارد ؛ بلکه در تاریخ در این زمینه، عبارات مختلفی به چشم میخورد ؛ مثلاً واقدی میگوید : « فلمّا رجع عبداللَّه بن جحش من نخلة، خمس ما غنم و قسم بین أصحابه سایر الغنائم فکان أوّل خمس فی الإسلام ... » (1)
ترجمه : هنگامی که عبداللَّه بن جحش از سریه نخله بازگشت، غنائم را پنج قسمت نمود و (چهار قسمت) بقیّه آن را بین یارانش تقسیم نمود ؛ و این اوّلین خمس در اسلام بود . بدون فاصله در صفحه دیگر میگوید : « عن أبی بردة بن نیار، أنّ النّبی - صلی اللَّه علیه و آله و سلّم - وقف غنائم أهل نخلة
1) المغازی، واقدی : ج 1 ، ص 17 .
و مضی إلی بدر حتّی رجع من بدر، فقسّمها مع غنائم أهل بدر وأعطی کلّ قوم حقّهم »(1). ترجمه : از ابیبردة بننیار نقل شده است که پیامبر صلی الله علیه وآله غنائم اهل نخله را نگهداری نمود و به جنگ بدر رفت، تا وقتی که از بدر بازگشت، آنگاه غنائم نخله را با غنائم اهل بدر تقسیم نمود و به هر کس حقّش را عطا فرمود . یعقوبی نیز در ضمن نقل سریه نخله میگوید : « فعزل رسول اللَّه صلی الله علیه وآله خمس العیر و قسم سائرها لأصحابه، فکان اوّل خمس قسم فی الإسلام »(2)ترجمه : پیامبر صلی الله علیه وآله خمس غنائم قافله را جدا نمود و بقیّه را بین اصحابش تقسیم فرمود ؛ و این اوّلین خمسی بود که در اسلام تقسیم شد . در اینجا خودِ پیامبر صلی الله علیه وآله را مقسم غنائم معرّفی میکند، نه عبداللَّه بن جحش را.
أبوالفتوح رازی در ذیل آیه : « یَسْئَلُونَکَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرَامِ قِتَالٍ فِیهِ ... » (3)، چنین آورده است : « مفسّران گفتند سبب نزول آیه آن بود که رسول اللَّه صلی الله علیه وآله عبدالرّحمن بن جحش را بفرستاد و او پسر عمّه رسول صلی الله علیه وآله بود، در ماه جمادی الاخر پیش از قتال بدر به دو ماه ؛ و در این وقت هفده ماه از هجرت گذشته بود ... ؛ و نامه نوشته برای امیر ایشان عبداللَّه بن جحش ...، عبداللَّه با یاران رفته ...، زد و خوردی رخ داده ... ؛
و کالای ایشان به عنوان غنیمت به دست عبداللَّه و یارانش نصف گشته ...، رسول، آن مال، پیش خواست و خمس آن بیرون کرد . اوّل خمسی که در اسلام بود آن بود وباقی را قسمت کرد میان اصحاب سریه واوّل غنیمتی که در اسلام بود، آن بود »(1). طبری در تاریخ خود، در ذیل غزوه بنی قینقاع میگوید : « و فیها کان أوّل خمس خمسه رسول اللَّه صلی الله علیه وآله فی الإسلام فأخذ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله صفیّه و الخمس و سهمه و فضّ أربعة أخماس علی أصحابه فکان أوّل خمس قبضه رسول اللَّه صلی الله علیه وآله » (2). ترجمه : در این سال ( سال دوّم هجرت ) اوّلین خمس را رسول خدا در اسلام گرفت، پس رسول خدا گزیده ( غنائم ) را ( که معروف به صفایا است ) و خمس و سهم خود را گرفت و چهار پنجم آن را بر اصحابش تقسیم کرد ؛ پس این اوّلین خمسی بود که رسول خدا گرفت . مرحوم علّامه مجلسی میفرماید : « و فی تفسیر الکلبی : إنّ الخمس لم یکن مشروعاً یومئذ ( یعنی یوم بدر ) ، و إنّما شرع یوم احد » (3). ترجمه : در تفسیر کلبی است که خمس در روز بدر تشریع نشده بود و روز احد تشریع شد . مجمع البیان (4)نیز این نقل را دارد .
سؤال - آیا غنائم جنگی تنها بر پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله و امّت آن بزرگوار حلال شده، یا بر پیامبران پیشین و امّتهایشان نیز حلال بوده است ؟
جواب - ما این بحث را در سه بخش خلاصه میکنیم :
بخش اوّل : غنائم در کتب عهدین ؛
بخش دوّم : غنائم قبل از اسلام از نظر قرآن ؛
بخش سوّم : غنائم در روایات خاصّه و عامّه ؛
در سفر تثنیه از تورات، درباره هر یک از شهرهایی که ساکنانش مردم شهر خود را منحرف ساخته و آنها را به عبادت غیر خدا دعوت نمودهاند، چنین آمده است : « ساکنان آن شهر را به دم شمشیر بکش و آن را با هر چه در آن است و بهائمش را به دم شمشیر هلاک نما و همه غنیمت آن را در میان کوچهاش جمع کن و شهر را با تمامی غنیمتش برای یَهُوَه، خدایت، به آتش بالکلّ، بسوزان و آن تا به ابد، تلّی خواهد بود و بار دیگر بنا نخواهد شد »(1). همچنین در صحیفه یوشع، در مورد فتح شهر اریحا میگوید : « و خود شهر و هر چه در آن است برای خداوند حرام خواهد شد ... ؛ شهر را
1) تورات : باب 13 ، ص 296 ، شماره 16 و 17 .
گرفتند و هر آنچه در شهر بود، از مرد و زن و جوان و پیر، حتّی گاو و گوسفند و الاغ را به دم شمشیر هلاک کردند ... ؛ و شهر را با آنچه در آن بود به آتش سوزانیدند . لیکن نقره و طلا و ظروف مسین و آهنین را به خزانه خداوند گزاردند » (1)
در سوره أنفال آمده است : « مَا کَانَ لِنَبیٍّ أَن یَکونَ لَهُ أَسْرَی حَتَّی یُثْخِنَ فِی الْأَرْضِ تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیَا وَاللَّهُ یُرِیدُ الْأَخِرَةَ وَ اللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ * لَّوْلَا کِتَابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فِیمَآ أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ * فَکُلُواْ مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلَالًا طَیِّباً وَ اتَّقُواْ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ »(2)ترجمه و مضمون آیه شریفه : و برای هیچ پیامبری شایسته نبوده که اسیران و دستگیر شدگانی داشته باشد ، تا آنکه در زمین کشتار بسیار کند (3)
« الاثخان هو تکثیر القتل » ؛ ( کنز العرفان : ج 1 ، ص 367 ؛ طبع تهران ).
« ( حتّی یثخن فی الأرض ) أی حتّی یبالغ فی قتل المشرکین وقهرهم لیرتدع بهم من وراءهم » ؛ ( مجمع البیان : ج 4 ، ص 558 ).
و شما ( که پیشنهاد گرفتن فدیه از اسرا میکنید ) کالا و متاع دنیا را میخواهید و خدا آخرت را میخواهد و خدا دارای عزّت و حکمت است ؛ و اگر حکم و فرمانی از جانب خدا پیش بینی نشده بود، به خاطر آنچه ( از کفّار به عنوان فدیه ) گرفتهاید،عذاب بزرگی به شما میرسید . پس بخورید از آنچه غنیمت بردهاید که حلال و پاکیزه است و از خدا بترسید، خداوند آمرزنده و مهربان است . شأن نزول آیه کریمه : مفسّرین در شأن نزول آیه این چنین گفتهاند : روز بدر هفتاد نفر از مشرکین اسیر شدند . اصحاب به پیامبر پیشنهاد کردند که آنها را آزاد کنند و از آنها فدیه بگیرند . خداوند آنها را ملامت میکند که در سیره انبیای سلف، قرار نبوده اسیرانی را بگیرند ؛ بلکه قرار بر این بوده که همه را بکشند تا چشم دیگران به حساب افتاده و مشرکین خوار گردند و پیامبران در روی زمین قدرت پیدا کنند و شما ( اصحاب رسول ) که پیشنهاد فدا میکنید، نظرتان به دنیا است و خدا خواستار آخرت است . سپس خداوند حکم مقدّر خود را در مورد غنائم و فدا به مسلمین اعلام میکند و بر آنها منّت مینهد . عموم مفسّرین به این شأن نزول تصریح کردهاند ( برای اطّلاع بیشتر به کتب تفاسیر مراجعه شود ). مرحوم طبرسی در کتاب شریف مجمع البیان از ابن عبّاس نقل میکند : « لو لا انّ اللَّه حکم لکم بإباحة الغنائم و الفداء فی امّ الکتاب و هو اللوح المحفوظ لمسکم فیما استحللتم قبل الإباحة، عذاب عظیم، فإنّ الغنائم لا تحل لأحد قبلکم »(1). ترجمه : اگر حکم خدا به مباح بودن نبود و فداء در امّ الکتاب، که لوح محفوظ است، به خاطر آنچه قبل از حکم خدا مباح دانستید، عذاب بزرگی به شما میرسید ؛ زیرا غنائم برای احدی قبل از شما حلال نبوده است .
1) مجمع البیان : ج 4 ، ص 558 .
و عالم بزرگوار، فاضل مقداد، در ذیل آیات مورد بحث میفرماید : « « فکلوا ممّا غنمتم حلالاً طیّباً » إشارة إلی إباحة المغنم، قال صلی الله علیه وآله : فضّلت علی الأنبیاء بخمس ؛ بعثت إلی الکافة، و احلّ لی المغنم، و نصرت بالرّعب، و جعلت لی الأرض مسجداً و طهوراً، و خصّصت بالشّفاعة ... ؛ و لمّا کانت الغنائم محرّمة علی الأمم السّالفة، قال : حلالاً » (1). ترجمه : آیه « فکلوا ممّا ... » اشاره به مباح بودن غنائم است ؛ پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: من بر پیامبران به پنج چیز فضیلت داده شدهام ؛ بر همه مردم مبعوث شدهام، غنیمت برای من حلال شده است، به ترس یاری شدهام، زمین برای من مسجد و طهور قرار داده شده و به شفاعت اختصاص داده شدهام .... ؛ و چون غنائم بر امّتهای گذشته حرام بوده، خدا فرموده : ( بر تو ) حلال است . در تفسیر « فی ظلال القرآن »، در ذیل آیات فوق مینویسد : « ثمّ زادهم اللَّه فضلًا و منّة، فجعل غنائم الحرب حلالاً لهم و منها الفدیة الّتی عوتبوا فیها و کانت محرّمة فی الدیانات قبلهم علی اتباع الرّسول »(2)ترجمه : خداوند بر فضل و منّت مسلمانان افزود و غنائم زمین را برای آنها حلال فرمود که از آن غنائم فدیهای است که درباره آن مورد ملامت قرار گرفتند و غنائم در ادیان گذشته بر پیروان انبیاء حرام بوده است . گر چه در تفسیر این آیات، مفسّرین اندکی اختلاف نظر دارند ؛ ولی با توجّه
به روایات بسیاری که در بخش آینده ذکر میشود، معنی این آیات، واضح و ترجمه و توضیحی که برای آیات ذکر شد، تأیید میشود . از آن جمله روایت زیر است : « قال أبو جعفر الباقر علیه السلام : کان الفداء یوم بدر کلّ رجل من المشرکین بأربعین أوقیة، و الاوقیة أربعون مثقالًا إلّا العبّاس فإنّ فداءه کان مائة أوقیة، و کان أخذ منه حین أسر عشرون اوقیة ذهبا، فقال النّبی : ذلک غنیمة » (1). ترجمه : امام باقر علیه السلام فرمود : فدیه در روز بدر از هر مردی از مشرکین چهل اوقیه بود ؛ و اوقیه چهل مثقال بود، مگر عبّاس که فدیه او صد اوقیه بود و در موقعی که وی اسیر شده بود، از او بیست اوقیه طلا گرفته شده بود، پس پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود : این ( فدیه ) غنیمت است .
ابن عربی در ذیل همین آیه مورد بحث مینویسد : « المسألة الرّابعة ؛ قال : بعضهم یدل قوله ما کان لنبیّ أن یکون له أسری حتّی یثخن فی الأرض، علی تکلیف الجهاد لسائر الأنبیاء . قلنا : کان الجهاد واجبا علی الأنبیاء قبل محمّد، لکنّ لم یکن لهم أسری و لا غنیمة ... » (2)آنگاه مینویسد : « لو لا کتاب من اللَّه سبق ... ؛ فیها سبع مسائل : الأولی فی سبب نزولها ... ؛ قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : غزا نبیّ من الأنبیاء فقال لأصحابه : لا یتبعنی رجل بنی داراً
و لمیسکنها أو تزوج امرئة و لم یبن بها أوله حاجة فی الرّجوع . قال : فلقی العدو عند غیبوبة الشمس، فقال : أللهمّ انها مأمورة و إنّی مأمور، فأحبسها حتّی تقضی بینی و بینهم فحبسها اللَّه علیه ففتح علیه فجمعوا الغنائم. فلم تأکلها النّار . قال : و کانوا إذا غنموا غنیمة بعث اللَّه علیها ناراً فأکلتها . فقال لهم نبیّهم : انّکم غللتم . فلیبایعنی من کلّ قبیلة رجل . فبایعوه . فلزقت ید رجل منهم بیده، فقال له : انّ أصحابک قد غلّوا فأتنی بهم : فلیبایعونی فلزفت ید رجلین ( أو ثلثة منهم بیده ) فقال لهما : انّکما قد غللتما فقالا : اجل، قد غللنا صورة رأس بقرة من ذهب . فجاء بها . فطرحت فی الغنائم . فبعث اللَّه علیها النار، فأکلتها، فقال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : انّ اللَّه أطعمنا الغنائم رحمة رحمنا بها و تخفیفاً خفّف عنّا لما علم من ضعفنا ... (1). و قد روی أبوهریره عن النبیّ انّه قال : لم تحلّ الغنائم لقوم سود الرؤس من قبلکم کانت تنزل نار من السّماء فلمّا کان یوم بدر أسرع النّاس فی الغنائم فأنزل اللَّه : لو لا کتاب ... » (2). ترجمه : مسأله چهارم ؛ بعضی گفتهاند گفتار خداوند که فرموده : « ما کان لنبیّ أن یکون له أسری حتّی یثخن فی الأرض ... » ، دلالت میکند بر اینکه پیامبران دیگر نیز دستور جهاد داشتهاند . ما میگوییم ، جهاد بر پیامبران پیش از حضرت محمد صلی الله علیه وآله نیز واجب بوده است ، ولیکن حقّ استفاده از اسیران و غنیمت را نداشتند ... . و بعد از ذکر این مطلب، میگوید :
در این آیه، هفت مسأله وجود دارد : مسأله اوّل در سبب نازل شدن این آیه ... ؛ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: یکی از پیامبران جنگی کرد و به اصحاب خود فرمود: هرشخصی که خانهای ساخته و هنوز در آن سکونت نکرده باشد . و هر شخصی که زنی گرفته و هنوز با او هم بِستَر نشده، یا هر کس نیازی به برگشتن دارد، با من (دراین جنگ) همراهی نکند. سپس فرمود : هنگام غروب آفتاب با دشمن برخورد کرد، پس گفت : خدایا این خورشید مأمور است، من نیز مأمورم، خدایا خورشید را نگهدار تا بین من و آنها حکم کنی، پس خداوند خورشید را باز داشت تا وقتی که فتح را نصیب وی کرد، پس غنائم جنگ را جمع آوری نمودند، ولی آتش آنها را نابود نکرد . پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله فرمود : آنها هنگامی که غنیمتی میبردند، خداوند آتشی میفرستاد تا آن غنیمت را نابود سازد . پیامبرشان به آنها گفت، شما حتماً خیانتی کردهاید، پس باید از هر قبیلهای یک نفر بیاید با من بیعت کند ( نمایندگان قبیلهها آمدند ) و با وی بیعت نمودند ( ناگاه ) دست یکی از آنان به دست آن پیامبر چسبید، وی فرمود : قبیله تو هستند که خیانت کردهاند، آنان را بیاور تا با من بیعت کنند، ( آنان آمدند و با وی بیعت کردند ) و دست دو یا سه نفر آنها به دست آن پیامبر چسبید، پس به آنها فرمود : شما خیانت کردهاید . آنها گفتند : آری، ما مجسّمه یک سر گاو طلا را دزدیدهایم، و آن مجسّمه طلا را آوردند و در غنائم انداختند، پس خداوند آتش را فرستاد و غنائم را نابود ساخت . رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود : خداوند به ما غنائم اطعام فرمود، به جهت رحمتی که به ما مرحمت فرمود و به جهت تخفیفی که به ما عنایت کرد ؛ زیرا خداوند ضعف ما را میدانست . ابو هریره از پیامبر صلی الله علیه وآله روایت کرده است که : غنائم را برای هیچ قومی قبل از شما حلال نفرموده، ( بلکه ) آتشی از آسمان میآمد و آنها را نابود میساخت .
مدارک خاصّه ( شیعه ) : 1 - اثبات الوصیة مسعودی : « عن النّبی صلی الله علیه وآله انّه قال : أعطیت ما أعطی النبیّون و المرسلون جمیعاً و أعطیت خمسة لم یعطها أحد : نصرت بالرّعب، و جعل لی ظهر الأرض مساجداً و طهوراً، و أعطیت جوامع الکلم، و فضّلت بالغنیمة، و أعطیت الشفاعة فی امّتی »(1). 2 - وسائل ؛ و کافی : « عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : انّ اللَّه أعطی محمّدا شرائع نوح و إبراهیم و موسی و عیسی، إلی أن قال : ثمّ إفترض علیه فیه الصلاة، و الزکاة، والصیام، و الحج، و الأمر بالمعروف، و النهی عن المنکر، و الجهاد فی سبیل اللَّه . و زاده الوضوء، و أحلّ له الغنم و الفیء، و جعل له الأرض مسجداً و طهوراً، و أعطاه الجزیة و اسر المشرکین و فداهم » (2). 3 - وسائل : «قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : فضّلت بأربع : جعلت لی الأرض مسجداً وطهوراً، و أیما رجل من امّتی أراد الصلاة فلم یجد ماء و وجد الأرض فقد جعلت له مسجداً و طهوراً، و نصرت بالرّعب مسیرة شهر ( تسیر بین یدی )، و احلّت لأمّتی الغنائم، و أرسلت إلی الناس کافة » (3). 4 - وسائل : « قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : أعطیت خمساً لم یعطها أحد قبلی : جعلت
لی الأرض مسجداً و طهوراً، و نصرت بالرّعب، و أحلّ لی المغنم، و أعطیت جوامع الکلم، و أعطیت الشّفاعة » (1). 5 - وسائل : « علیّ بن إبراهیم فی ( تفسیره ) رفعه فی قوله تعالی : ( و یضع عنهم إصرهم و الاغلال الّتی کانت علیهم ) قال : إنّ اللَّه کان فرض علی بنی إسرائیل الغسل و الوضوء بالماء و لمیحل لهم التیمّم، و لمیحلّ لهم الصلاة إلّا فی البیع و الکنائس و المحاریب . و کان الرجل إذا أذنب خرج نفسه جرحاً متیناً فیعلم أنّه أذنب، و إذا أصاب أحدهم شیئا من بدنه البول قطعوه . و لمیحل لهم المغنم، فرفع ذلک رسول اللَّه صلی الله علیه وآله عن امّته » (2). 6 - أمالی صدوق : « عن إسمعیل الجعفی، انّه سمع أبا جعفر علیه السلام یقول : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : أعطیت خمساً لم یعطها أحد قبلی جعلت لی الأرض مسجداً و طهوراً، و أحلّ لی المغنم ، و نصرت بالرّعب ، و أعطیت جوامع الکلام ، و أعطیت الشّفاعة » (3). 7 - مستدرک الوسائل : « و عن علی علیه السلام أنّه قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : أعطیت ثلاثاً [ ثلثا ] لم یعطهن نبی قبلی : نصرت بالرّعب، و احلت لی الغنائم، و جعلت لی الأرض مسجداً و [ ترابها ] طهوراً » (4). 8 - خصال صدوق : « قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : أعطیت خمساً لم یعطها أحد قبلی : جعلت لی الأرض مسجداً و طهوراً، و نصرت بالرّعب، و احل لی المغنم، و أعطیت
جوامع الکلم، و أعطیت الشّفاعة » (1)
9 - مناقب ابن شهر آشوب : « فارق صلی الله علیه وآله جماعة النبیین بمائة و خمسین خصلة، ... ؛ و فی باب الزّکاة : حرّم علیه الزکاة و الصدقة و هدیة الکافر، و أحلّ له الخمس و الأنفال و الغنیمة » (2). 10 - 11 - 12 - علل الشّرایع - معانی الأخبار - خصال : « عن جابر بن عبداللَّه قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : ... و منّ علیّ ربّی . و قال لی ...، و احللت لک الغنیمة . و لمتحلّ لأحد قبلک » (3)
1 - صحیح بخاری : « حدّثنا یزید الفقیر قال : أخبرنا جابر بن عبداللَّه انّ النّبی صلی الله علیه وآله قال : أعطیت خمساً لم یعطهن أحد قبلی : نصرت بالرّعب مسیرة شهر، و جعلت لی الأرض مسجداً و طهوراً، فایّما رجل من امّتی ادرکته الصلاة فلیصل و احلّت لی الغنائم و لمتحلّ لأحد قبلی ... » (4)2 - صحیح بخاری : « قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : غزا نبیّ من الأنبیاء . فقال لقومه : لایتبعنی رجل قد ملک بضع إمرأة و هو یرید أن یبنی بها و لما یبن بها ... ؛
حتّی فتح اللَّه علیه فجمع الغنائم فجاءت ؛ یعنی النار لتأکلها . فلم تطعمها . فقال : إنّ فیکم غلولاً . فلیبایعنی من کلّ قبیلة رجل . فلزقت ید رجل بیده . فقال : فیکم الغلول . فجاؤا برأس مثل رأس بقرة من الذهب . فوضعوها . فجاءت النار فأکلتها . ثمّ أحلّ اللَّه لنا الغنائم رأی ضعفنا و عجزنا فاحلّها لنا ... » (1). 3 - صحیح مسلم ؛ و نیز ترمذی در کتاب السیر از أبی هریره نقل میکند : « عن أبی امامة انّ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله قال : فضّلت علی الأنبیاء بستٍّ : أعطیت جوامع الکلم، و نصرت بالرّعب، و احلّت لی الغنائم، و جعلت لی الأرض طهوراً و مسجداً، و أرسلت إلی الخلق کافة، و ختم بی النبیّون »(2). 4 - صحیح مسلم ( همانند حدیث شماره دو، که در ادامه آن این جمله را اضافه کرده است : ) « ... فلم تحلّ الغنائم لأحد من قبلنا . ذلک بأنّ اللَّه تبارک و تعالی رأی ضعفنا و عجزنا . فطیّبها لنا »(3). 5 - ( سنن ) صحیح ترمذی : « عن النّبی انّ اللَّه فضّلنی علی الأنبیاء أو قال امّتی علی الأمم و أحلّ لنا الغنائم » (4)6 - سنن أبی داود : « ثنا ابن عبّاس ، قال : حدّثنی عمر بن الخطّاب، قال : لماکان یوم بدر ( فاخذ )؛ یعنی النّبی صلی الله علیه وآله الفداء أنزل اللَّه عزّوجلّ : « ما کان لنبیّ أنیکون له أسری
1) صحیح بخاری : ج 4 ، ص 50 ، باب فرض الخمس، باب قول النّبی احلت لکم الغنائم .
2) صحیح مسلم : ج 2، ص 64، باب المساجد ؛ کتاب السیر، ترمذی : باب 5 ، حدیث 1553.
3) صحیح مسلم : ج 5 ، ص 146 ، کتاب الجهاد ، باب تحلیل الغنائم لهده الامّة خاصّة .
4) صحیح ترمذی : ج 3 ، ص 55 ، حدیث 1593 ، باب ما جاء فی الغنیمة .
حتّی یثخن فی الأرض » إلی قوله : « لمسکم فیما أخذتم » من الفداء، ثمّ أحلّ لهم اللَّه الغنائم » (1)7 - مسند احمد حنبل : « عن إبن عبّاس انّ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله قال : أعطیت خمساً لمیعطهن نبیّ قبلی و لاأقولهنّ فخراً، بعثت إلی النّاس کافة الأحمر و الأسود، و نصرت بالرّعب مسیرة شهر، و أحلت لی الغنائم و لمتحلّ لأحد قبلی » (2). 8 - مسند احمد حنبل : « عن أبی هریرة قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : لمتحلّ الغنائم لقوم سود الرّؤس قبلکم، کانت تنزل النّار من السّماء فتأکلها لأنّ یوم بدر أسرع النّاس فی الغنائم فأنزل اللَّه عزّوجلّ لو لا کتاب من اللَّه سبق لمسکم فیما أخذتم عذاب عظیم فکلوا ممّا غنمتم حلالا طیّبا »(3)9 - مسند احمد حنبل : « قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : لم تحلّ الغنائم لمن قبلنا ذلک بأنّ اللَّه رأی ضعفنا و عجزنا، فطیّبها لنا » (4). 10 - مسند احمد حنبل : « قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : ... فلم تحلّ الغنائم لاحد من قبلنا ذلک لانّ اللَّه عزّوجلّ رأی ضعفنا و عجزنا فطیّبها لنا »(5)11 - مسند احمد حنبل : «قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : فضّلت علیالأنبیاء بستٍّ . قیل ماهنّ - یا رسول اللَّه - ؟ قال : أعطیت جوامع الکلم، و نصرت بالرّعب، و أحلت لی الغنائم »(6)
12 - مسند احمد حنبل : « عن جابر بن عبداللَّه قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : أعطیت خمساً لم یعطهن أحد قبلی : بعثت إلی الأحمر و الأسود و کان النبیّ انّما یبعث إلی قومه خاصة و بعثت إلی النّاس عامّة و أحلّت لی الغنائم و لمتحلّ لأحد قبلی »(1). 13 - مسند احمد حنبل : « عن أبی موسی قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله: أعطیت خمساً: بعثت إلی الأحمر و الأسود و جعلت لی الأرض طهوراً و مسجداً، و أحلّت لی الغنائم و لمتحلّ لمن کان قبلی » (2). 14 - مسند احمد حنبل : « عن أبی ذر قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : اوتیت خمساً لمیؤتهن نبیّ کان قبلی : نصرت بالرّعب فیرعب منّی العدو عن مسیرة شهر، و جعلت لی الأرض مسجداً وطهوراً، وأحلّت لی الغنائم ولم تحلّ لأحد کان قبلی » (3). 15 - مسند احمد حنبل : « عن أبی ذر قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : أعطیت خمساً لمیعطهن أحد قبلی بعثت إلی الأحمر و الأسود و جعلت لی الأرض طهوراً و مسجداً، و أحلّت لی الغنائم و لمتحلّ لأحد قبلی » (4). 16 - مسند احمد حنبل : « عن أبی امامة، انّ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله قال : فضّلنی ربّی علی الأنبیاء علیهم الصّلاة والسّلام - أو قال : علی الأمم - بأربع ... واحلّ لنا الغنائم »(5). آنچه ذکر کردیم، تعدادی از روایات عامّه بود که ابو هریره، ابن عبّاس ، ابوذر ، ابو امامه، ابن صهیب و دیگران از پیامبر صلی الله علیه وآله نقل نمودهاند، که این نقل، تنها منحصر به ابی هریره، جابر، همام و اهل تسنّن نیست .
همه این روایات، حاکی از آن است که غنائم، تنها بر پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله و امّت بزرگوارش حلال شده است .
ابن هشام در داستان وفود عدی بن حاتم مینویسد : « أما عدی بن حاتم . فکان یقول : ... ؛ أما أنا فکنت إمرء شریفا و کنت نصرانیا و کنت أسیر فی قومی بالمرباع ... » (1)تا آنکه مینویسد: «قال: فخرجت حتّی أقدم رسولاللَّه صلی الله علیه وآله فدخلت علیه ...؛ ثمّ قال: إیه یاعدی بنحاتم، ألم تک رکوسیّا ؟ قال : قلت بلی، قال : أو لمتسیر فی قومک بالمرباع ؟ قال : قلت : بلی، قال : فإنّ ذلک لم یکن یحلّ لک فی دینک ؟ قال : قلت : أجل واللَّه » (2)ترجمه: عدیبنحاتم میگفت: من مرد محترمی بودم ونصرانی بودم واز ربع غنائم ارتزاق میکردم ... بر رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وارد شدم ، فرمود : هان ، ای عدی بنحاتم، مگر تو رکوسی (فرقهای از مسیحیّت است) نبودی ؟ گفتم : بلی، فرمود : مگر از ربع غنائم استفاده نمیکردی ؟ گفتم : بلی، حضرت فرمود : پس همانا در دینت برای تو حلال نبوده است ؟ گفتم : آری واللَّه . از این قسمت از تاریخ معلوم میشود که در دین حضرت مسیح نیز غنائم، حلال نبوده است .
سؤال - آیا سوزانیدن غنائم قبل از اسلام بر خلاف عقل و شرایع الهیه است ؟ جواب - اوّلاً هر کاری که به منظور صحیح انجام گیرد ؛ و هر عملی که هدف اصیلی را به دنبال داشته باشد و در زندگی نافع، مفید و مؤثّر باشد ؛ و اندیشمندان بادر نظر گرفتن آن منظور و هدف و آن منافع و آثار، آن عمل را تصویب کنند، وانجام دهنده را در ارتکاب آن عمل تخطئه و ملامت نکنند، بلکه سزاوار تمجید و ستایش بدانند، آن عمل عاقلانه است، اگر چه به ظاهر زننده و ظالمانه باشد ؛ مثلاً طبیبی پای یک بیمار را به منظور تأمین سلامتی وی قطع میکند، یا چشم او را در میآورد، یا یک انگشت او را جدا میسازد . این عمل اگر به غیر این منظور انجام میگرفت، همه عقلا این عمل را ظالمانه تلقّی میکردند ؛ ولی چون هدف یک امر حیاتی و مهمّی است، این عمل، عاقلانه - بلکه ضروری - به حساب میآید . سوزاندن غنائم نیز از این حکم مستثنی نیست ؛ چه آنکه خداوند خود آتشی بفرستد و غنائم را بسوزاند، چه به دیگران امر کند که اموالی را بسوزانند . این عمل گرچه به ظاهر عاقلانه نیست، ولی هنگامی که در آن مصلحتی منظور شده باشد، حکیمانه خواهد بود ؛ مثلاً، ما میبینیم پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله در غزوه بنیالنضیر دستور داد درختهای خرمای آنجا را قطع کرده آتش بزنند . عدّهای فکر کردند این کار چه سودی دارد و چرا باید درختهای خرما ( که ارزندهترین سرمایه از نظر مردم عربستان است ) قطع و سوخته شود ؟ قرآن کریم در آیهای از سوره حشر، حکمت این عمل را چنین بیان کرده و شبهه مزبوره را برطرف میسازد : «مَا قَطَعْتُمْ مِنْ لِّینَةٍ أَوْ تَرَکْتُمُوهَا قَآئِمَةً عَلَی أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَلِیُخْزِیَ الْفَاسِقِینَ»(1).
1) حشر / آیه 5 .
مفسّرین و سیره نویسان در شأن نزول آیه چنین گفتهاند : دو تن از قبیله بنی عامر، که با پیامبر صلی الله علیه وآله پیمان بسته بودند، به دست مردی از مسلمین به نام عمرو بنامیة الضمری کشته شدند ؛ زیرا وی از پیمان پیامبر صلی الله علیه وآله با بنی عامر بی خبر بود . بنیعامر از پیامبر صلی الله علیه وآله خونبهای ( دیه ) آن دو را مطالبه کردند . پیامبر صلی الله علیه وآله از بنیالنضیر ( که آنها نیز با بنی عامر همچون مسلمانان هم پیمان بودند ) جهت پرداخت خونبهای آن دو تن کمک خواست . پیامبر صلی الله علیه وآله برای دریافت کمک از بنیالنضیر با ده تن از یاران خود به قلعه بنی النضیر رفت ، ناگاه از طریق وحی آگاهی یافت که آنها نسبت به آن بزرگوار سوء قصد دارند . به این صورت که یک نفر از بنیالنضیر به نام عمرو بن جحاش تصمیم گرفته از بالای بام، سنگ آسیائی را بر سرِ پیامبر صلی الله علیه وآله بیندازد وآن حضرت را به قتل برساند ؛ این خیانت موجب شد پیامبر صلی الله علیه وآله با آنها اعلام جنگ دهد ؛ لشکر اسلام ایشان را محاصره کرد و پیامبر صلی الله علیه وآله دستور داد درختها را قطع کنند و بسوزانند . واقدی میگوید : « أمر رسول اللَّه صلی الله علیه وآله بالنّخل فقطعت و حرقت » (1). ترجمه : پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله دستور داد که نخلها را ببرند و بسوزانند . و نیز قاسم بن سلام در کتاب الاموال مینویسد : « أحرق رسول اللَّه صلی الله علیه وآله نخل بنی النضیر و قطع » (2). ترجمه : پیامبر صلی الله علیه وآله نخلهای بنی النضیر را سوزانید و برید .
شاهد دیگر آنکه پیامبر صلی الله علیه وآله، هنگام فتح طائف، فرمان داد درختهای انگور را در تاکستانها بسوزانند و قطع کنند و بدین وسیله طائف را فتح نمود(1). ابو عبید در کتاب الاموال و بلا ذری در فتوح البلدان مینویسند : أحرق رسول اللَّه صلی الله علیه وآله نخل بنی النضیر و قطع . و لها یقول حسان بن ثابت : لهان علی سراة بنی لوی *** حریق بالبویرة مستطیر (2)
ترجمه : پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله درختهای خرمای بنی النضیر را سوزانید و بُرید ؛ و حسان بن ثابت در مورد این حادثه، این شعر را سرود : «برای قبیله بنی لوی به آتش کشیده شدن دامنه دار در بویره ذلّت و خواری بود». و ابن هشام میگوید : « فأمر رسول اللَّه صلی الله علیه وآله بقطع النّخیل و التّحریق . فنادوه أن : - یا محمّد - قد کنت تنهی عن الفساد و تعیبه علی صنعه فما بال قطع النخیل و تحریقها » (3). پیامبر صلی الله علیه وآله دستور قطع درختان خرما و آتش زدن آنها را صادر فرمود . آنها صدا زدند : - ای محمّد - تو خود از فساد نهی میکردی و آن را ناپسند میشمردی، پس قطع درختان خرما و آتش زدن آن چرا ؟ (4)
یهودِ بنیالنضیر چون مصلحت و حکمت قطع و سوزاندن درختان را نمیدانستند، کار پیامبر صلی الله علیه وآله را حمل بر فساد کردند، ولی قرآن به حکمت آن اشاره فرموده و قبل از آنکه بیان حکمت فرماید، با کلمه « بإذن اللَّه »، حکیمانه بودن این عمل را گوشزد میکند ؛ زیرا خدا چون حکیم علی الاطلاق است، کار بیهوده و عبث نمیکند و اذن در انجام آن هم نمیدهد ؛ و اذن خدا دلیل بر حکیمانه بودن دستور پیامبر صلی الله علیه وآله است . سپس میفرماید : « و لِیُخزی الفاسقین » ؛ یعنی این دستور به خاطر خواری و شکستِ روحی بنی النضیر صادر شده، که این خود رمز تسلّط و پیروزی بر دشمن است . بعضی معتقدند این حکم خاصیّت دیگری نیز دارد ؛ و آن این است که پیامبر صلی الله علیه وآله تصمیم داشت مدینه را از لوث یهود پاک کند، و آنان ممکن بود به خاطر علاقه شدیدی که به درختان خرما داشتند، در مقابل مسلمین مقاومت بیشتری از خود نشان دهند، ولی پس از قطع اشجار دل کنده شدند و به راحتی از مدینه خارج شدند ؛ ولی فعلاً آنچه مورد بحث و نظر است، مفهوم آیه شریفه میباشد . « انّ رسولاللَّهصلی الله علیه وآله حین أمر أن تقطع نخلهم وتحرق، قالوا: - یا محمّد - قد کنت تنهی عن الفساد فی الأرض فمابال قطع النّخل و تحریقها. فکان فی أنفس المؤمنین من ذلک شیء فنزلت ؛ یعنی انّ اللَّه إذن لهم فی قطعها لیزیدکم غیظا و یضاعف لکم حسرة إذا رأیتموهم یتحکّمون فی أموالکم کیف أحبّوا و یتصرّفون فیها ما شاؤا » . ترجمه : هنگامی که رسول اللَّه صلی الله علیه وآله امر فرمود درختان خرمای آنان (بنی النضیر) را ببرند و بسوزانند، آنها گفتند : - ای محمّد - تو خود از فساد در زمین نهی کردهای، پس این قطع کردن نخلها و سوزاندنشان چیست ؟
و مؤمنین نیز در دلهایشان وسوسه افتاد، این آیه ( برای رفع شبهه ) نازل شد ؛ یعنی در قطع درختان، خدا به آنان ( مسلمین ) اذن داده و به علّت اینکه خداوند غیظ شما را افزون و حسرتتان را دو چندان کند، آن هنگام که ببینید آنان در اموال شما به هر طور که دوست داشته باشند، اِعمال قدرت میکنند و در اموال شما طبق دلخواهشان تصرّف میکنند (1)
الف - صحیح بخاری: ص 23، جزء 5، کتاب المغازی، باب حدیث بنیالنضیر؛ وص 58، جزء6، تفسیر سوره حشر .
ب - صحیح مسلم : ج 5 ، ص 145 ، کتاب الجهاد ، باب جواز قطع أشجار الکفّار و تحریقها .
ج - سنن أبی داود : ج 1 ، ص 589 ، حدیث 2615 ، کتاب الجهاد، باب فی الحرق فی بلاد العدو.
د - سنن ابن ماجه : ج 2، ص 948، حدیث 2844 و2845، کتاب الجهاد، باب التحریق بارض العدو.
ه - سنن دارمی : ج 2 ، ص 222 ، کتاب السیر ، باب فی تحریق النّبی نخل بنی النضیر .
و - مسند احمد حنبل : ج 2 ، صفحات 8 ، 52 ، 123 و 140 .
. نتیجه آنکه: سوزاندن واز بین بردن اموال وقتی حکمت و مصلحتی داشته باشد، عاقلانه و حکیمانه است ؛ و شواهدی دیگر نیز در تاریخ وجود دارد که ما به برخی از آنها اشاره میکنیم .1 - پیامبر اسلام، تارکین جماعت را تهدید میکند : الف - من لا یحضره الفقیه : « قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله لقوم : لَتَحضُرنَّ المسجد أو لَأُحرقَنَّ علیکم منازلکم » (2)ترجمه : باید در مسجد حاضر شوید و اگر نه، منزلهایتان را علیه شما میسوزانم.
ب - عقاب الأعمال - مجالس - محاسن : « عن الصادق علیه السلام عن آبائه قال : اشترط رسول اللَّه صلی الله علیه وآله علی جیران المسجد شهود الصلاة و قال : لینتهینّ أقوام لایشهدون الصلاة أو لآمُرَنَّ مؤذنا یؤذن ثمّ یقیم ثمّ آمر رجلا من أهل بیتی - و هو عَلیُّ علیه السلام - فلیحرقنّ علی أقوام بیوتهم بحزم الحطب [ لأنّهم ] لا یأتون الصلاة »(1). ترجمه : پیامبر صلی الله علیه وآله با همسایگان مسجد شرط کرده بود که به نماز حاضر شوند؛ وفرمود : باید کسانی که به نماز حاضر نمیشوند، دست از عمل خود بردارند واگرنه دستور میدهم مؤذّن اذان بگوید، سپس به یکی از خویشانم ( که آن حضرت علی علیه السلام است ) دستور میدهم که با دستههای چوب خانههای گروهی را آتش بزند، به علّت اینکه به نماز حاضر نمیشوند . ج - تهذیب : « عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : هَمَّ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله بإحراق قوم فیمنازلهم کانوا یصلون فی منازلهم و لا یصلون الجماعة »(2). ترجمه : امام صادق علیه السلام فرمود : پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله تصمیم داشت خانههای کسانی را که در منزلهایشان نماز میخوانند وبه جماعت حاضر نمیشوند، بسوزاند. د - تهذیب : « عن ابن سنان عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال سمعته یقول: انّ اناسا کانوا علی عهد رسول اللَّه صلی الله علیه وآله أبطئوا عن الصلاة فی المسجد فقال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : لیوشک قوم یدعون الصلاة فی المسجد أن نأمر بحطب فیوضع علی أبوابهم فتوقد علیهم نار فتحرق علیهم بیوتهم » (3).
ترجمه : از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود : در زمان رسول اکرم صلی الله علیه وآله مردمی بودند که در نماز خواندن در مسجد کوتاهی میکردند . پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود : به زودی دستور میدهم، نسبت به کسانی که نماز در مسجد را رها میکنند، هیزم درِ خانههایشان بریزند و آنها را آتش بزنند . ه - صحیح بخاری :« انّ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله قال : و الّذی نفسی بیده، لقد هممت ان آمر بحطب فیحطب ثمّ آمر بالصلاة فیؤذّن لها ثمّ آمر رجلا فیؤم النّاس ثمّ اخالف إلی رجال فأحرق علیهم بیوتهم » (1). ترجمه : پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود : قسم به کسی که جانم در دست اوست ، تصمیم داشتم دستور بدهم هیزم جمع کنند، سپس فرمان نماز صادر کنم، تا برای نماز اذان گفته شود . سپس دستور دهم مردی بر مردم امامت کند، آنگاه از پشت سر با مردانی درآیم، پس خانههایشان را آتش بزنم . و - صحیح بخاری : « عن النّبی صلی الله علیه وآله قال : لقد هممت ان آمر بالصّلاة فتقام ثمّ اخالف إلی منازل قوم لا یشهدون الصلاة فاحرق علیهم » (2)ترجمه : از پیامبر صلی الله علیه وآله روایت شده که فرمود : تصمیم داشتم فرمان نماز صادر کنم، پس نماز به پا داشته شود، سپس از پشت به منزل کسانی که به نماز حاضر
نمیشوند درآیم و ( خانه ) آنها را آتش بزنم (1)
الف - صحیح مسلم : ج 2 ، ص 123 ، کتاب المساجد ، باب فضل صلاة الجماعة و التشدید فی التّخلف عنها .
ب - سنن أبی داود : ج 1، ص 133، حدیث 548 ، کتاب الصلاة ، باب فی التشدید فی ترک الجماعة.
ج - سنن نسائی : ج 2 ، ص 107 ، کتاب الامامة ، باب التشدید فی التخلف عن الجماعة .
د - سنن ابن ماجه : ج 1 ، ص 259 ، حدیث 791 ، باب 17 .
ه - سنن دارمی : ج 1 ، ص 292 ، کتاب الصلاة ، باب فیمن تخلف عن الصلاة .
و - مسند احمد حنبل : ج 1 ، صفحات 394 ، 402 ، 449 و 450 ؛ و ج 2 ، صفحات 244 ، 292 ، 314 ، 319 ، 367 ، 376 ، 377 ، 416 ، 424 ، 472 ، 480 ، 531 و 539 .
ز - کتاب الموطاء، مالک بن أنس : ج 1 ، ص 129 ، حدیث 3 ، کتاب الجماعة ، باب 1 .
اگر سوزاندن خانهها کار غیر عاقلانه بود، پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله هرگز مردم را به آن تهدید نمیفرمود . 2 - سوخته شدن به آتش، نشانه قبول شدن قربانی هابیل است : الف - إکمال الدّین وإتمام النّعمة : «عن أبیجعفر محمّدبنعلیّ الباقر علیهما السلام قال : ...، فتقبّل قربان هابیل و لم یتقبّل قربان قابیل، و هو قول اللَّه عزّوجلّ : « و اتل علیهم نبأ أبنی آدم بالحقّ إذ قرّبا قرباناً فتقبّل من أحدهما و لمیتقبّل من الآخر » (2)؛ وکان القربان إذا قبل تأکله النّار » (3). ترجمه : از امام باقر علیه السلام نقل شده که ( ضمن حدیثی ) فرمود : قربانی هابیل قبول شد و خدای عزّوجلّ میفرماید : بخوان بر آنان داستان دو فرزند آدم راهنگامی که قربانی کردند، پس از یکی از آنان قبول شد و از دیگری قبول نشد ؛ و قربانی هر گاه قبول میشد، آتش آن را میخورد . ب - کافی : « عن أبی جعفر علیه السلام قال : ...، فتقبل قربان هابیل و لم یتقبل قربان قابیل ، وهو قول اللَّه عزّوجلّ : « و اتل علیهم نبأ أبنی آدم ... » ؛ و کان القربان تأکله النار » (1). ترجمه : امام باقر علیه السلام فرمود : قبول شد قربانی هابیل و قبول نشد قربانی قابیل ؛ و آن گفتار پروردگار است که ( در قرآن میفرماید ) : بخوان بر آنان داستان دو فرزند آدم را ... ؛ و قربانی را آتش میخورد . ج - علل الشّرایع : « عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : انّ قابیل لما رأی النّار قد قبلت قربان هابیل قال له ابلیس : انّ هابیل کان یعبد تلک النار » (2)ترجمه : از امام صادق علیه السلام است که فرمود : هنگامی که قابیل دید آتش قربانی هابیل را پذیرفت، ابلیس به وی گفت : هابیل پیوسته آتش را میپرستید ( که قربانیش قبول شد ). د - کامل : « فارسل اللَّه نارا بیضاء فاکلت قربان هابیل و ترکت قربان قابیل و بذلک یقبل القربان إذا قبله اللَّه »(3). ترجمه : خداوند آتشی سفید فرستاد، پس قربانی هابیل را خورد و قربانی قابیل را وا گذارد و هنگامی که خداوند قربانی را قبول میکرد، به همین صورت بود ؛ ( یعنی آتش میفرستاد و قربانی را میسوزاند ).
ه - کشّاف : « فقبل قربان هابیل بأن نزلت نار فأکلته »(1)ترجمه : قربانی هابیل قبول شد، به این صورت که آتشی فرود آمد، پس قربانی را خورد . اگر سوزاندن به آتش حکیمانه و عاقلانه نبود، خداوند آن را وسیله قبولی قربانی هابیل قرار نمیداد ؛ بلکه از مدارک دیگر استفاده میشود که این کار سنّتی برای قبول قربانیها بوده که اهل کتاب و شیعه و سنّی در نقل آن توافق دارند . از باب نمونه در «قاموس کتاب مقدّس» مینویسد: « آتش یکی از علاماتحضور حضرت اقدس الهی وقبول کردن قربانیهای قربانی گذاران بود » (2)و در سِفْر لاویان آمده است : « و آتش از حضور خداوند بیرون آمده و قربانی سوختنی و پیه را بر مذبح بلعید » (3)و در سِفْر داوران (4)به بعد نیز به تفصیل این بحث آمده است . در کتاب اوّلِ پادشاهان مینویسد : « آنگاه آتش یَهُوَه افتاده قربانی سوختنی و هیزم و سنگها و خاک را بلعید »(5)؛ و در کتاب اوّل تواریخ ایام مینویسد : « وداود در آنجا مذبحی به جهت خداوند بنا نموده، قربانیهای سوختنی و ذبائح سلامتی گذرانید و نزد خداوند استدعا نمود و او آتشی از آسمان بر مذبح قربانی سوختنی ( نازل کرده ) او را مستجاب فرمود » (6).
1) کشّاف، زمخشری : ج 1 ، ص 624 .
2) قاموس کتاب مقدّس : ص 15 .
3) قاموس کتاب مقدّس، در سِفْر لاویان : ص 165 ، شماره 24 ، باب 9 .
4) قاموس کتاب مقدّس، در سِفْر داوران : ص 383 ، شماره 23 ، باب 6 .
5) قاموس کتاب مقدّس، در کتاب اوّل پادشاهان : ص 563 ، شماره 38 ، باب 18 .
6) قاموس کتاب مقدّس، در کتاب اوّل تواریخ ایام : ص 657 ، شماره 26 ، باب 21 .
قرآن کریم میفرماید : « أَلَّذِینَ قَالُواْ إِنَّ اللَّهَ عَهِدَ إِلَیْنَآ أَلَّا نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتَّی یَأْتِیَنَا بِقُرْبَانٍ تَأْکُلُهُ النَّارُ قُلْ قَدْجَآءَکُمْ رُسُلٌ مِّنْ قَبْلِی بِالْبَیِّنَاتِ وَ بِالَّذِی قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ » (1). آنان که گفتند : خداوند با ما پیمان بسته است که به هیچ پیامبری ایمان نیاوریم، تا آنکه برای ما یک قربانی بیاورد که آتش آن را بخورد ؛ بگو پیامبران پیش از من برای شما معجزاتی آوردند و آنچه را هم که شما میگوئید ( قربانی ) نیز آوردند، پس چرا آنها را کشتید اگر راست میگوئید . قرآن به صراحت میگوید که : انبیاء سلف به عنوان یک معجزه، قربانی سوختنی را برای مردم آوردند . باز میگوییم اگر سوزاندن این اموال غیر عاقلانه بود، چرا خداوند آن را علامت و نشانه قبولی قربانی قرار داده بود ؟! 3 - پیامبر صلی الله علیه وآله به اسامة بن زید دستور احراق میدهد : روز دوشنبه، چهار روز به آخر صفر مانده، سال یازده هجرت، پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله حکم جنگ با رومیان را صادر فرمود . روز سه شنبه بود که اسامة بن زید را احضار فرمود و او را به فرماندهی لشکر گماشت و فرمود :
« فقد ولّیتک علی هذا الجیش فاغر صباحا علی أهل اُبْنَی و حرق علیهم » (2). ترجمه : تو را بر این لشکر گماشتم، صبحگاه مردم اُبْنَی را تاراج کن و ( خود و اموالِ ) آنان را بسوزان .
تصادفاً پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله آخر ماه صفر یا چند روز بعد از دنیا رفت؛ سپس اسامه به دستور ابی بکر با لشکر اسلام حرکت کرد و چون به ابنی رسید، همان دستورِ پیامبر را اجرا کرد ؛ واقدی مینویسد : « فلمّا إنتهی إلی اُبْنَی فنظر إلیها منظر العین عبأ أصحابه و قال : إجعلوها غارة و لاتمنعوا فی الطلب و لاتفترقوا، و اجتمعوا و أخفوا الصوت و اذکروا اللَّه فی أنفسکم و جردوا سیوفکم وضعوها فیمن اشرف لکم . ثمّ دفع علیهم الغارة. فما نبح کلب و لاتحرّک أحد و ما شعروا الّا بالقوم قد شنوا علیهم الغارة ینادون بشعارهم : یا منصور اَمِت . فقتل من أشرف له و سبی من قدر علیه، و حرق فی طوائفهم بالنّار، و حرق منازلهم و حرثهم ونخلهم، فصارت اعاصیر من الدخان » (1). ترجمه : هنگامی که اسامه به ابنی رسید، مانند جاسوسان آنجا را زیر نظر گرفت . همراهان خود را آماده کرد و گفت : اینجا را غارت کنید و در جستجو کوتاهی نکنید و از یکدیگر پراکنده نشوید، گرد آئید و صداهاتان را آهسته کنید، ذکر خدا (اللَّه اکبر) را در دل گوئید و شمشیرها را برهنه کنید، به هر کس رسیدید ( شمشیر ) بر او نهید ؛ سپس به غارت پرداختند، به طوری که هیچ سگی به صدا در نیامد و هیچ کس از جای خود حرکت نکرد . آنها ( اهل ابنی )، هیچ نفهمیدند به جز اینکه ناگهان دیدند مورد غارت مسلمین قرار گرفتهاند و با شعار : ای منصور بمیران، فریاد زدند و به هرکس برخورد کردند،
1) المغازی، واقدی : ج 3 ، ص 1123 .
کشته شد و بر هرکس دست یافتند، او را اسیر کردند ؛ و در بین طوائفشان آتش انداختند و منازل و زراعت و درختهای خرمایشان را سوزاندند ، به طوری که به گرده بادهایی از دود تبدیل شد . اگر به آتش کشیدن اموال غیر عاقلانه بود، چرا پیامبر صلی الله علیه وآله به اسامة بن زید دستور میدهد قبیله « ابنی » و اموال و زراعت و نخلهای آن را به آتش بکشد ؟! اگر گفته شود احراق و سوزاندن غنائم قبل از فتح و پیروزی کامل، به منظور قطع علاقههای دشمن ویا به جهت شکست روحی آنان، کاری عاقلانه وحکیمانه است، ولی پس از فتح و پیروزی کامل و تسلّط بر دشمن، سوزاندن اموال آنها با تصاحب و تقسیم کردن غنائم آنها، که در شرایع قبل از اسلام معمول بوده، چه تفاوتی دارد ؟ در جواب گفته میشود : ما معتقدیم که خداوند، حکیم علی الإطلاق است و احکام و تکالیفی که به وسیله انبیاء به مردم ابلاغ میفرماید، خالی از حکمت نیست ، اعمّ از اینکه ما سرّ و فلسفه و حکمت و نتیجه آن را بدانیم یا ندانیم . و چون ثابت کردیم، با دلائل گذشته، که سوزاندن غنائم در ادیان گذشته حکمی از احکام خداوند بوده است . و به همین جهت، با ضِرْس قاطع میگوییم: حتماً حکمتی داشته، اگر چه ما آن حکمت را ندانیم . در کتاب « عیون أخبار الرّضا علیه السلام » از فضل بن شاذان نیشابوری حدیثی در بیان علل احکام ذکر کرده ، که فضل بن شاذان در آخر آن حدیث تصریح کرده که این علل را از حضرت رضا علیه السلام شنیدهام .
در اوّل این حدیث، چنین آمده است : « إن سأل سائل فقال : أخبرنی هل یجوز أن یکلف الحکیم عبده فعلاً من الأفاعیل لغیر علّة و لا معنی ؟ قیل له : لا یجوز ذلک لأنّه حکیم غیر عابث و لا جاهل » (1). ترجمه : اگر کسی بپرسد و بگوید : مرا آگاه کن که آیا جایز است ( خدایِ ) حکیم بنده خود را به کاری از کارها، بدون علّت و بدون مقصود و منظوری مکلّف گرداند؟ ( در جواب ) به او گفته میشود : چنین چیزی ممکن نیست ؛ زیرا او حکیمی است که کار بیهوده نمیکند و نادان هم نیست .
فقهای بزرگ شیعه نیز به اتّکاء این ادلّه و آیات و همین اخبار و شواهد تاریخی بدون هیچ تردید و شبههای به حرمت استفاده از غنائم در ادیان گذشته تصریح کردهاند ؛ از آن جمله علّامه حلّی رحمه الله میفرماید : « غنیمت در ادیان گذشته حرام بوده است . غنیمت را جمع میکردند، آنگاه آتشی میآمد و آن را میسوزانید . امّا خدا چون پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله را فرستاد به او انعام فرموده، خمس غنیمت را برای او قرار داد » (2).
علّامه مزبور در کتاب تذکرة الفقهاء (3)نیز همین مضمون را آورده است .
علّامه مجلسی رحمه الله هم در مرآت العقول (1)همین عبارت را آورده است ؛ و بدین جهت به طور قاطع این عبارات را گفتهاند که هم در صحّت احادیث مزبوره تردیدی نیست، و هم مطلب با آیات کتاب مجید موافقت دارد، و هم در کتب عهدین ( گرچه به خاطر تحریف شدن آنها به هیچ وجه قابل استناد نیست ) به این مطلب اشاره شده است .
ضمناً باید دانست که پیش از اسلام عادت بر آن بوده که غنائم جنگی را در اختیار سردار یا سرداران قرار میدادند ؛ آنچه سرداران میپسندیدند، خود برمیداشتند ، و مالهای منتخب را « صفایا » مینامیدند . به علاوه ربع اموال هم مخصوص آنان بود . باقی را به میل خود میان سربازان تقسیم میکردند . گاهی هم کلّیه غنائم اختصاص به امراء داشت (2)؛ و معنی عبارتِ فاضل جواد در مسالک الأفهام، که میفرماید :
« کان فی الجاهلیة انّ الرؤساء منهم. کانوا یستأثرون الغنیمة لأنّهم أهل الرّیاسة » (3)، عبارت از این است که : همه غنائم را به خود اختصاص میدادند، نه تنها ربع آن را .
به هر حال احکام جاهلیّت ملاک احکام و قوانین اسلامی نیست .
زیرا پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود :
« ألا انّ کلّ شیء من أمر الجاهلیة تحت قدمی موضوع » (4).
ترجمه : هر چیز از کارهای جاهلیّت را زیر دو پایم گذاردم .
سؤال - آیا آیه « و اعلموا أنّما غنمتم ... »، روشنگر یک حکم عملی و فرعی است یا ارشاد به یک امر اعتقادی و دانستنی ؟ جواب - اگر در قرآن کریم مخصوصاً آیاتی که به منظور اِعلام حکمی از احکام نازل شده و همچنین در روایاتی که به منظور بیان یک قانون از قوانین اسلامی از پیامبر صلی الله علیه وآله یا ائمّه صادر شده دقّت کنیم، مییابیم که برای بیان حکم و ابلاغ قوانین اسلامی تعبیر خاصّی انتخاب نشده و نیز هیأت و ترکیب ویژهای استخدام نگردیده؛ بلکه گاهی مادّه امر (ا - م ر) یا نهی (ن - ه - ی) استعمال شده است؛ مانند: « إِنَّ اللَّهَ یَأمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ وَ إِیتَآءِ ذِی الْقُرْبَی وَ یَنْهَی عَنِ الْفَحْشَآءِ وَالْمُنْکَرِ ... »(1). و گاهی صیغه امر یا نهی به کار رفته است ؛ مانند : « أقم الصّلاة - آتوا الزّکاة - لاتأکلوا الرّبا - لا یغتب بعضکم بعضا » ؛ و در بعضی موارد از جملههایی که به حسب ظاهر جمله خبریّه است، استفاده شده ؛ مانند : « و الوالدات یرضعن أولادهنّ - والمطلقات یتربّصن - و للَّه علی الناس حجّ البیت » ؛ و در پارهای از موارد، خودِ حکم
1) نحل / آیه 90 .
در قالب فعلی از افعال بیان شده ؛ مانند : « کتب علیکم الصّیام - حرّمت علیکم أمّهاتکم - أحل لکم ما وراء ذلکم - قد فرض اللَّه لکم تحلة أیمانکم »، و امثال اینها . ولی آنچه فعلاً لازم است مورد بحث و بررسی قرار گیرد، نحوه دیگری از بیان احکام است که در کتاب و سنّت به چشم میخورد ؛ و آن اثبات حکم است به زبان اعلام موضوع، و یا نفی حکم است به زبان نفی موضوع، به این شرح که : گاهی شارع مقدّسِ اسلام به بیان حکم میپردازد و نسبت به موضوعِ حکم شرح و بسطی ندارد ؛ مانند : « أوفوا بالعقود » که در اینجا حکم به وجوب « وفاء » را صادر فرموده، ولی نسبت به موضوع حکم، که عقود باشد، بیانی نفرموده ؛ و گاهی هم حکم را خاطر نشان میسازد و هم به توضیح موضوع پرداخته و آن را تحت عنوان مناسب و کلّیتری در میآورد ؛ مانند : « إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصَابُ وَ الْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ » (1). در اینجا هم حکم به وجوب اجتناب داده و هم موضوع را، که خمر و میسر وانصاب وازلام است، تحت عنوان رجس قرار داده وبه این وسیله مصادیق رجسرا معرّفی فرموده، که خودِ این عنوان تلویحاً نوع حکم را مشخّص میسازد . یا در قرآن میفرماید : «وَیَسْئَلُونَکَ عَنِالْمَحِیضِ قُلْ هُوَ أَذًی فَاعْتَزِلُواْ النِّسَآءَ فِیالْمَحِیضِ وَلَاتَقْرَبُوهُنَّ »(2)در این آیه هم حکم به وجوب اعتزال صادر شده، و هم عنوان موضوع طرح شده ( أذی ).
و نیز مشابه دو آیه قبل است : « إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُواْ بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ » (1)ولی در پارهای از موارد تنها به ذکر موضوع پرداخته و مخاطب را با موضوع آشنا میسازد و نسبت به حکم ساکت است ؛ و این در موردی است که مخاطب به ضوابطِ قوانین اسلامی آگاهی دارد . تنها کافی است موضوع حکم به وی معرّفی شود . در اینجا است که شارع، قانون و حکم را به صورت اعلامِ موضوع بیان مینماید ؛ مثلاً ابتدا به بیان یک حکم کلّی پرداخته، میفرماید : « وَ لِکُلٍّ جَعَلْنَا مَوَالِیَ مِّمَا تَرَکَ الْوَالِدَانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ الَّذِینَ عَقَدَتْ أَیْمَانُکُمْ فَآتُوهُمْ نَصِیبَهُمْ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیداً » (2). برای هرکس از آنچه والدین و خویشان از خود بگذارند، وارثانی قرار دادهایم ؛ وکسانی که پیمانهای شما آنان را به شما مربوط ساخته (ضامن جریره)، پس به آنان نصیبشان را بدهید که خدا بر هر امری گواه است . در این آیه شریفه حکم اموال میّت صادر شده، که واجب است به ورثه پرداخته شود و با بیان این آیه، ضابطه ارث و حکم نصیب ورثه را معیّن میکند . سپس وقتی به آیات دیگر ارث مراجعه میشود ، آنجا حکم تکرار نشده ، بلکه تنها نصیب هر یک تعیین شده ؛ مثلاً در سوره نساء سهم یک دختر یک دوّم تعیین شده، وسهم دو دختر وبیشتر دو سوّم، و سهم هریک از پدر و مادر یک ششم، و اگر فقط مادر حیات داشته باشد یک سوّم .
میفرماید : « فَإِن کُنَّ نِسَآءً فَوْقَ اثْنَتَیْنِ فَلَهُّنَ ثُلُثَا مَا تَرَکَ وَ إِن کَانَتْ وَاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَ لِأَبَوَیْهِ لِکُلِّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَکَ إِن کَانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِن لَّمْ یَکُن لَّهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَوَاهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِن کَانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ مِن بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصِی بِهَآ ... »(1)اگر زنان بیش از دو نفر باشند، دو سوّم میراث مخصوص آنها است، و اگر وارث یک دختر باشد، نصف ( مال ) به او تعلّق دارد و برای هر یک از پدر و مادر اگر برای متوفّی فرزندی باشد، یک ششم میراث است و اگر برای او فرزندی نباشد و پدر ومادر از او ارث ببرند، سهم مادرِ متوفّی یک سوّم است ؛ ولی اگر برای متوفّی برادرانی باشد، برای مادرش یک ششم میراث خواهد بود . در این آیه و آیات مشابه آن، حکم سهام به میان نیامده، زیرا مخاطب حکم را از آیه دیگر آموخته، تنها کافی است سهم هر یک از ورثه به وی ابلاغ شود . در احادیث نیز این روش در بیان احکام وجود دارد ؛ مثلاً در مورد طواف و اینکه در طوافِ واجب طهارت لازم است، در بعضی از روایات به جای آنکه صریحاً دستور وجوب وضوء را صادر کند، طواف را به منزله نماز قرار داده میفرماید : «الطواف بالبیت صلاة» ؛ وطواف را از مصادیق نماز میشمارد و از این مسیر حکم را اثبات مینماید، یا در بعضی روایات در مورد حکم به حرمت خویشان رضاعی میفرماید : « الرضاع لحمة کلحمة النسب » ؛ یعنی رضاع پیوندی، مانند پیوند نسب است ؛ و به وسیله تشبیه، حکم به حرمت را تفهیم مینماید .
1) نساء / آیه 11 .
امّا نفی حکم به زبان نفی موضوع، در احادیث مأثوره نمونههای فراوان دارد، از جمله در مسأله « کثیر الشّک » میفرماید : « لا شکّ لکثیر الشکّ » ؛ یعنی شکّی برای کثیر الشّک نیست . مقصود واقعی در این جمله آن است که کثیر الشّک حکم شک کنندگان دیگر را ندارد ؛ ولی برای انشاء این حکم ظاهراً نفی اصل موضوع شده، میفرماید : « لا شک » ؛ یعنی اصلاً شکِ کثیر الشّک، شک نیست . و جالبتر آن است که سؤال کنندگان نیز در موقعی که میخواستند از حکمی سؤال کنند، موضوع را مطرح میکردند ؛ مانند : « یسئلونک عن المحیض » (1)یعنی: از زن حائض از تو میپرسند . « یسئلونک عن الیتامی » (2)یعنی : از تو راجع به یتامی میپرسند . « یسئلونک عن الأنفال » (3)؛ یعنی : از تو راجع به انفال میپرسند . « یسئلونک عن الشّهر الحرام قتال فیه » (4)؛ یعنی : از تو راجع به جنگ در ماه حرام میپرسند . «یسئلونک عن الخمر والمیسر» (5)یعنی: از تو راجع به شراب و قمار میپرسند. که در همه این موارد در حقیقت از حکم استفهام و سؤال میکردند . ولی در متنِ سؤال موضوع حکم را عنوان میکردند .
بعد از توضیح این مطالب، وقت آن رسیده است که آیه خمس بررسی شود تا معلوم گردد آیه روشنگر یک حکم عملی و فرعی است، نه ارشاد به یک امر اعتقادی و دانستنی . اوّلاً : با اینکه عامّه و خاصّه در متعلّق خمس و کیفیّت تقسیم آن با هم اختلاف دارند، ولی در این جهت متّفقند که این آیه مبیّن حکم خمس است و همه علمای اسلام بدون استثناء وجوب خمس را از این آیه استنباط کردهاند ؛ حتّی ابن هشام در سیره مینویسد : « ثمّ أَعْلَمَهم مقاسم الفیء و حکمه فیه حین أحلّه لهم . فقال : و اعلموا انّما غنمتم من شیء ... » (1)ترجمه : سپس موارد تقسیم غنائم و حکم خود را در آن به آنها اعلام فرموده، پس گفته است : و اعلموا ... . ثانیاً : عبارت آیه از نظر ادبی گویای یک حکم شرعی است، چنان که زمخشری مینویسد : « « فأنّ للَّه » مبتداء، خبره محذوف، تقدیره : فحقّ، - أو فواجب - أنّ للَّه خمسه »(2). ترجمه : جمله « أنّ للَّه خمسه » ( که در تأویل مفرد است ) مبتدا، و خبر آن محذوف است ؛ و در تقدیر چنین است : « حقّ - أو واجب - أنّ للَّه خمسه » ؛ بنابراین حکم وجوب به واسطه خبرِ محذوف اعلام شده که سیاق کلام بر آن دلالت دارد .
ثالثاً : به فرض اینکه گفتار زمخشری را نپذیریم، میگوییم : این آیه از مصادیق بحث گذشته است، یعنی بیان حکم است به زبان اعلام موضوع . زیرا هرگاه مخاطب دانست که خمس غنیمت در ملک وی نیست و مالک آن شش طایفه مذکوره در آیه هستند، وظیفه خود میداند که خمس را به آنها عرضه دارد، و این مقدار از مال را در دست خود امانت میداند . و خداوند در قرآن میفرماید : « إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَن تُؤَدُّواْ الْأَمَانَاتِ إِلَی أَهْلِهَا » (1). خدا به شما امر میکند که امانات را - البتّه - به صاحبانشان باز دهید . و چون تا علم به موضوع حاصل نگردد، مکلّف نسبت به حکم مسئولیّتی ندارد ( تنجیز حکم تابع علم به موضوع است )، خداوند فرموده : « و اعلموا ... ». پس در هر صورت آیه به طور قطع برای بیان یک حکم شرعی است، نه ارشاد به یک امر اعتقادی، آن طوری که بعضیها گمان کردهاند .
سؤال - اگر آیه شریفه خمس روشنگر یک حکم عملی و فرعی است، پس چرا حکم با جمله « و اعلموا »، که با یک امر اعتقادی سازش دارد، شروع شده است ؟ جواب - با توجّه به کلمات علماء و دانشمندان فریقین، حکمت ذکر این جمله در ابتدای آیه شریفه آشکار میگردد :
1) نساء / آیه 58 .
1 - عالم شیعی مذهب، فاضل مقداد، در کتاب خود مینویسد : « « إن کنتم آمنتم باللَّه » و هو متعلّق بمحذوف ، أی کون الخمس لهؤلاء المذکورین واجب، فأدّوه، إن کنتم آمنتم . بدلیل - فاعلموا - لأنّ المراد هنا من العلم، العمل بمقتضاها » (1).
ترجمه : جمله شرطیّه « إن کنتم آمنتم » متعلّق به فعل محذوف است ؛ یعنی خمسی که مخصوص همان کسانی است که در آیه نام برده شدهاند، واجب است، پس اداء کنید اگر ایمان آوردهاید ( که جمله : « فأدّوه » در تقدیر است ) به دلیل « واعلموا »، زیرا در اینجا مراد از علم، عمل به مقتضای آیه است . 2 - دانشمند مشهور معتزلی، زمخشری، در تفسیر کشّاف مینویسد : « فإن قلت : بم تعلّق قوله : « إن کنتم آمنتم باللَّه » ؟ قلت : بمحذوف یدلّ علیه (واعلموا) ؛ المعنی : إن کنتم آمنتم باللَّه فاعلموا أنّ الخمس من الغنیمة یجب التقرب به، فاقطعوا عنه أطماعکم و اقتنعوا بالأخماس الأربعة، و لیس المراد بالعلم المجرّد، و لکنّه العلم المضمن بالعمل، و الطاعة لأمر اللَّه تعالی ؛ لأنّ العلم المجرّد یستوی فیه المؤمن و الکافر »(2). ترجمه : اگر بگویی : « إن کنتم آمنتم باللَّه » به چه چیز تعلّق دارد ؟ میگویم : به فعل محذوفی که جمله « و اعلموا » بر آن دلالت دارد . و معنی این است که : اگر ایمان به خدا دارید، بدانید که تقرّب به خدا به واسطه
پرداختن خمس غنیمت واجب است، پس طمعهای خودتان را از آن قطع کنید. و به چهار پنجم آن قانع باشید . و مراد از علم، علم تنها نیست، ولیکن مراد علمی است که توأم با عمل وفرمان برداری خدا باشد، زیرا علمِ تنها مؤمن و کافر در آن یکساناند . زمخشری جمله شرطیّه « إن کنتم آمنتم باللَّه » را قرینه دانسته بر اینکه مراد از علم اعتقاد و دانستن صرف نیست . 3 - مفسّر معروف اشعری مذهب ، ناصر الدّین ابو سعید ، مشهور به بیضاوی در تفسیر خود « أنوار التنزیل » مینویسد : « « إن کنتم آمنتم باللَّه » متعلّق بمحذوف دلّ علیه و اعلموا أی : إن کنتم آمنتم باللَّه فاعلموا انّه جعل الخمس لهؤلاء فسلموه الیهم و اقتنعوا بالاخماس الاربعة الباقیة ، فإنّ العلم العملی إذا أمر به لم یرد منه العلم المجرّد لانّه مقصود بالعرض و المقصود بالذات هو العمل » (1). ترجمه : جمله « إن کنتم ... » متعلّق به فعل محذوفی است که « واعلموا » بر آن دلالت دارد ؛ یعنی اگر ایمان به خداوند متعال دارید، بدانید که خمس (یک پنجم) برای آنان قرار داده شده، پس خمس را به آنان تسلیم کنید و به چهار پنجم باقیمانده قناعت کنید ؛ و علم قابل عمل هرگاه مورد امر قرار گیرد، دانستن صرف از آن اراده نمیشود، زیرا دانستن تنها مقصود بالعرض است و مقصود بالذات فقط عمل است.
1) أنوار التنزیل : ج 3 ، ص 51 .
سؤال - آیا پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله یا عاملین آن جناب، مأمور أخذ و دریافت خمس بودند یا مردم موظّف به پرداخت آن بودند ؛ و آیا پیامبر صلی الله علیه وآله دهنده بود یا گیرنده ؟ جواب - همچنان که در زکات گاهی به پیامبر صلی الله علیه وآله خطاب میشد که : « خذ من أموالهم صدقة» یعنی از اموال مردم زکات بگیر، گاهی هم به مردم توصیه میشد که: « آتوا الزّکاة » ؛ یعنی زکات را بپردازید ؛ در مورد خمس نیز چنین است ، زیرا گاهی پیامبر صلی الله علیه وآله خود یا کارمندانش خمس را میگرفتند و یا پیامبر صلی الله علیه وآله به کارمندان دستور میداد که خمس را بگیرند ؛ مانند نامهای که به عمرو بن حزم، کارمند خود مینویسد ؛ و در ضمن نامه، مأموریّتهای وی را متذکّر میشود و مینویسد : « و أمره أن یأخذ من الغنائم ( المغانم ) خمس اللَّه » (1)ترجمه : به وی امر فرمود که از غنیمتها خمس خدا را بگیرد . و گاهی به مردم توصیه میکند که خمس را بپردازند ، چنان چه از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله نقل شده که آن بزرگوار به ابی ذر و سلمان و مقداد، ضمن اینکه فرایض و واجبات اسلامی را به آنان تعلیم میداد، میفرمود : « و إخراج الخمس من کلّ ما یملکه أحد من النّاس حتّی یرفعه إلی ولیّ المؤمنین و أمیرهم » (2). ترجمه : بیرون کردن خمس از هرچه که مردم آن را مالک میشوند نیز واجب است، تا آنکه آن را به دست سرپرست مؤمنین و زمامدارشان برسانند .
باز میبینیم پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به شرحبیل بنکلال ونعیم بنکلال وحارث بنکلال، که رؤسای قبیله : ذی رعین وقبیله معافر و قبیله همدان بودند، نامهای نوشته، که در متن آن نامه چنین آمده است : « أمّا بعد، فقد رجع رسولکم، و اعطیتم من الغنائم خمس اللَّه عزّوجلّ » (1). ترجمه : فرستاده ( و نماینده شما، به سوی من ) بازگشت و شما از غنیمتها خمس خدای عزّوجلّ را داده بودید . در این نامه، پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله به خمسی که آن را پرداختهاند، اشاره فرموده است . و نیز پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله به سایر قبائل نامه نوشته و آنان را مأمور به پرداخت خمس فرموده است، با توجّه به اینکه در اکثر نامهها ، عموم مردم را مخاطب قرار داده، بدین صورت که ابتدا رئیس قبیله را نام میبرد و سپس با کلماتی مانند : « و من آمن معه » ؛ یعنی، و کسانی که به او ایمان آوردند ؛ یا : « و من تبعه من المسلمین » ؛ و مسلمانانی که از او پیروی میکنند، یا : « و من اسلم منهم » ؛ یعنی، وکسانی از آنها که اسلام آوردهاند، سایر مردم قبیله رابه رئیس قبیله عطف میفرمود. اکنون به متن بعضی از نامهها توجّه کنید : 1 - کتابه صلی الله علیه وآله لعمرو بن معبد الجهنی و بنی الحرقة من جهینة و بنی الجرمز من جهینة : من أسلم منهم ...، و اعطی من الغنائم الخمس (2).
2 - کتابه صلی الله علیه وآله لمالک بن أحمر الجذامی : بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم، هذا کتاب من محمّد رسول اللَّه لمالک بن أحمر و لمن تبعه من المسلمین، امانا لهم ما اقاموا الصلاة ... ، و ادّوا الخمس من المغنم (1). در این نامه به مالک بن احمر و قبیلهاش دستور داده که خمس غنیمت را بدهند . 3 - کتابه صلی الله علیه وآله لعبد یغوث بن وعلة الحارثی : ان له ما أسلم علیه من أرضها و أشیائها ( یعنی نخلها ) ما اقام الصلاة و آتی الزکاة، و اعطی خمس المغانم فی الغزو » (2). توضیح اینکه : در مکاتیب الرّسول مینویسد : « عبد یغوث یک قبیله از بنی حارث هستند، نه اینکه اسم شخص خاصّی باشد ». در این نامه به آنها دستورِ پرداخت خمس میدهد . 4 - کتابه صلی الله علیه وآله لجنادة : بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم، هذا کتاب من محمّد رسول اللَّه لجنادة و قومه و من اتّبعه، باقام الصلاة ...، و اعطی الخمس من المغانم خمس اللَّه (3). در این نامه به جناده و قبیلهاش مینویسد که خمس از غنیمتها، که خمس خداست، را بپردازید . 5 - کتابه صلی الله علیه وآله لنهشل بن مالک الوائلی الباهلی : باسمک اللهم، هذا کتاب من محمّد رسول اللَّه لنهشل بن مالک و من معه من بنی وائل لمن اسلم، ... ، و اعطی من المغنم خمس اللَّه (4). در این نامه به بنی وائل مینویسد که باید از غنیمتها، خمس خدا را بپردازید .
6 - کتابه صلی الله علیه وآله لفجیع بن عبداللَّه : هذا کتاب من محمّد النبی للفجیع و من تبعه ومن اسلم، ... ، و اعطی من المغنم خمس اللَّه (1). در این نامه به فجیع و دیگر مسلمانان مینویسد که خمس خدا را از غنائم بپردازید . 7 - کتابه صلی الله علیه وآله لبنی جوین الطائیین : لمن آمن منهم باللَّه، ... ، و اعطی من المغانم خمس اللَّه (2). در این نامه به طائیها دستور میدهد که از غنائم، خمس خدا را بدهند . 8 - کتابه صلی الله علیه وآله لبنی معاویة بن جرول الطائیین : لمن اسلم منهم، ...، و اعطی من المغانم خمس اللَّه (3)در این نامه به دستهای دیگر از طائیین، همان دستور را میدهد . 9 - کتابه صلی الله علیه وآله لجهینة : بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم، هذا کتاب من اللَّه العزیز علی لسان رسوله بحقّ صادق و کتاب ناطق، مع عمرو بن مرة، لجهینة بن زید : ان لکم بطون الأرض ... ، علی ان تؤدّوا الخمس(4). در این نامه به جهینه مینویسد که باید خمس را بدهد . 10 - کتابه صلی الله علیه وآله لصیفی بن عامر : بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم، هذا کتاب من محمّد رسول اللَّه ، لصیفی بن عامر علی بنی ثعلبة بن عامر ، من اسلم منهم و اقام الصلاة
وآتی الزکاة، و اعطی خمس المغنم و سهم النبی و الصفی فهو آمن بامان اللَّه (1)در این نامه میفرماید : هرکس خمس غنیمت و سهم پیامبر و اموالِ برگزیده را بپردازد، در امان خدا است . با دقّت در این نامهها، معلوم میشود که خمس را مردم باید بپردازند . حال اگر گفته شود که فرق است بین جنگهایی که خود پیامبر صلی الله علیه وآله حضور داشتند و بین جنگهایی که شخص پیامبر حضور نداشتند ! به این صورت است که در جنگهایی که خود آن حضرت، حضور داشتند خمس را مردم نباید بدهند، بلکه پیامبر باید جدا کند ؛ و در جنگهایی که پیامبر صلی الله علیه وآله حضور نداشتند، مردم باید خمس غنائم را به نمایندگان آن حضرت بدهند . واضح است که اگر آن قبائل بدون اجازه پیامبر صلی الله علیه وآله به جنگ رفته بودند ، همه غنائم از پیامبر بود ؛ طبق روایتی که شیخ طوسی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود : « إذا غزا قوم بغیر إذن الإمام فغنموا کانت الغنیمة کلّها للإمام، و إذا غزوا بأمر الإمام فغنموا کان الخمس للإمام » (2)ترجمه : هنگامی که قومی بدون اجازه امام جنگیدند و غنیمت بردند ، تمام غنیمتها مال امام است ؛ و اگر به امر امام جنگ کردند و غنیمت بردند ، یک پنجم آن مال امام است .
و اگر به اجازه پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله به جنگ رفته بودند ، ناچار پیامبر امیری برای آنها معیّن کرده و آن امیر موظّف بود همان طور که پیامبر نسبت به غنائم رفتار میکرد ، عمل کند ؛ فرق گذاشتن بین پیامبر صلی الله علیه وآله و نمایندگان آن حضرت ، در این جهت، ادّعایی است بدون دلیل ؛ و اگر جنگی در کار نبوده، معلوم میشود در غیر غنائم نیز خمس بوده است . امّا اینکه پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله گیرنده خمس بود یا دهنده ؟ همان طوری که توضیح داده شد، موارد مختلف بود . در پارهای از موارد، مانند غنائم جنگی، پیامبر صلی الله علیه وآله خمس را خود جدا میفرمود و به مصرف میرسانید و در این موارد، آن جناب دهنده تنها بود، ولی در پارهای از موارد هم گیرنده و هم دهنده بود ؛ مثلاً در مناقب ابن شهر آشوب و نیز در صحیح مسلم درباره جریان فدک میگوید : « ثمّ فتحوا الباب و خرجوا إلی رسول اللَّه و أسلم من أسلم منهم فأقرهم فی بیوتهم وأخذ منهم أخماسهم، ... ». ترجمه : سپس درب را گشودند و به سوی رسول خدا بیرون آمدند و اسلام آورندگان، اسلامِ خود را ابراز داشتند، پس پیامبر صلی الله علیه وآله آنها را در خانههایشان قرار داد و خمسهایشان را از آنها گرفت . و مسلّم است پس از گرفتن خمسها، آن را به مصرف هم رسانیده است .
زیرا پس از این عبارت، میفرماید : « فنزل : « و آت ذا القربی حقّه ». قال : و ما هو ؟ قال : اعط فاطمة فدکاً »(1). ترجمه : پس آیه « و آت ذا القربی حقّه » نازل شد . فرمود : و آن حق چیست ؟ فرمود : فدک را به فاطمه ببخش . در صحیح مسلم آمده : « قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : ادعوا إلیّ محمیة بن جزء . و هو رجل من بنی أسد، کان رسول اللَّه صلی الله علیه وآله استعمله (2)علی الاخماس » (3). ترجمه : پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود : محمیة بن جزء را به سوی من بخوانید . و او از افراد بنی اسد بود که پیامبر صلی الله علیه وآله او را مأمور گرفتن خمس قرار داده بود . بنا بر این حدیث ، محمیه از جانب پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله عامل گرفتن خمس بوده است .
در مسند احمد حنبل آمده است :« فقال عبداللَّه بن بریدة : حدّثنی أبی بریدة قال : أبغضت علیاً بغضاً لم یبغضه أحد قطّ قال : و أحببت رجلًا من قریش لم أحبّه إلّا علی بغضه علیاً . قال : فبعث ذلک الرجل علی خیل - فصحبته ما أصحبه إلّا علی بغضه علیاً - . قال : فأصبنا سبیّا . قال : فکتب إلی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : ابعث الینا من یخمسه . قال : فبعث الینا علیاً » (1). ترجمه : عبداللَّه بن بریده گفت : پدرم ( بریده ) برای من نقل کرد که : من آنچنان با علی، دشمن بودم که هرگز هیچ شخصی با او اینطور دشمن نبود . و مردی بود از قریش که من او را دوست میداشتم . و دوستی من با او نبود مگر به خاطر دشمنی او با علی . اتّفاقاً آن مرد به سرکردگی لشکری گماشته و فرستاده شد . من او را همراهی کردم، و او را همراهی نکردم مگر به خاطر اینکه با علی دشمن بود . بریده گفت : تصادفاً به غنیمتی دست یافتیم . آنگاه، آن مرد به رسول اللَّه نامهای نوشت که کسی را بفرست تا خمسِ این غنائم را بگیرد .
1) مسند احمد حنبل : ج 5 ، ص 350 .
بریده گفت : پیامبر صلی الله علیه وآله علی علیه السلام را فرستاد . در این حدیث، حضرت علی علیه السلام را به عنوان عامل خمس و مأمور گرفتن خمس معرّفی کرده است (1)
1) و نیز در صحیح بخاری : ص 207 ، جزء 5 ، حدیث جالبی در این راستا دارد .
سؤال - آیادرلغت واصطلاح واستعمالات عرب، «غنیمت» به چهمعنی آمدهاست؟
جواب - امّا در لغت : 1 - ازهری در تهذیب اللغة مینویسد : « قال اللیث : الغنم الفوز بالشیء من غیر مشقّة » (1). ترجمه : لیث گفته : غنیمت دست یافتن به چیزی بدون مشقّت و رنج است .
2 - در لسان العرب در مادّه « غنم » مینویسد : « و فی الحدیث : الرَّهن لمن رَهَنه له غُنمه و علیه غُرْمه ؛ غنمه : زیادته و نماؤه و فاضل قیمته ؛ ... . و فی الحدیث : الصوم فی الشتاء الغنیمة الباردة . سمّاه : غنیمة، لما فیه من الأجر و الثواب » (2)ترجمه : در حدیث آمده که رهن مال کسی است که رهن داده، غنیمتش به نفع او و خسارتش برعهده اوست؛ وغنیمت رهن، رشد و درآمد وافزایش قیمت آن است؛
و در حدیث آمده که : روزه در زمستان، غنیمت بیرنج است و بدین جهت (روزه) غنیمت نامیده شده که در آن اجر و ثواب است . 3 - فیومی در مصباح المنیر مینویسد : « غنمت الشیء ( اغنمه ) ( غنما ) : اصبته ( غنیمة ) و ( مغنما ) و الجمع ( الغنائم ) و(المغانم) و«الغُنْمُ بالغُرْم» ای:مقابل به،فکما انّالمالک یختص بالغنم ولایشارکه فیهأحد فکذلک یتحمّل الغرم و لایتحمّل معه أحد وهذا معنی قولهم : الغرم مجبور بالغنم »(1). ترجمه : غنمت الشیء ( فعل ماضی ) و اغنمه ( فعل مضارع ) ؛ یعنی به آن چیز به عنوان بهره دست یافتم و جمع غنیمت غنائم و مغانم است ؛ و اینکه میگویند « الغنم بالغرم »، به این معناست که سود مقابل زیان است، پس همان طوری که غنیمت ( سود ) مخصوص مالک است و کسی در آن شریک نیست، همچنین مالک باید زیان را تحمّل کند وکسی با او در تحمّل زیان شریک نیست و همین، معنی گفتار مردم است که میگویند: «الغرم مجبور بالغنم» ؛(یعنی زیان به سود جبران میشود). 4 - فیروز آبادی در قاموس اللغة مینویسد : « المغنم و الغنیم و الغنیمة و الغنم بالضم : الفیء، و غنم بالکسر غنما بالضم و بالفتح و بالتّحریک و غنیمة و غنمانا بالضم و الفوز بالشیء بلا مشقّة » (2). ترجمه : مغنم و غنیم، و غنیمت و غنم ( به ضم ) : به معنی فیء است ؛ و غنم (به کسر نون) که (مصدرش) غنم (به ضم غین و به فتح غین) و غنم (به حرکت نون)
و غنیمت و غنمان (به ضم غین)، رسیدن به چیزی، بدون رنج است . 5 - طریحی در مجمع البحرین مینویسد : « الغنیمة فی الاصل هی الفائدة المکتسبة »(1). ترجمه : غنیمت در اصل سودی است که به دست آید .6 - در منتهی الارب مینویسد : « غنم بالضم : غنیمت و پیروزی به چیزی بیدسترنج یا غنم در حصول چیزی بیدسترنج آید و بس و در غنیمت غیر آن ... ؛ غنیمت کسفینه : مالی که از حرب کفّار به دست یاب گردد ؛ و پیروزی به مالی بیدسترنج یا مال حرب کفّار و بس ... ؛ مغنم : مال از حرب کفّار حاصل شود و حصول چیزی بیدسترنج » (2). 7 - معیار اللغة مینویسد : « الغنم بالغرم کقفل فیهما ای یقابل به فکما انّ المالک یختص بالغنم لایشارکه أحد فکذلک یتحمّل الغرم و لا یتحمّل معه أحد و هذا معنی قولهم الغرم مجبور بالغنم ، قال بعضهم : الغنیمة ما نیل من أهل الشرک ... . و عن آخر : الغنم کقفل الفیء و الفوز بالشیء بلا مشقّة » (3). ترجمه : غنم در مقابل غرم و هر دو بر وزن قفل است، پس همان طور که مالک به تنهایی غنیمت ( سود ) را میبرد و کسی با او شریک نیست، همچنین زیان را
تحمّل میکند بدون اینکه کسی با او شریک باشد، و این معنی این است که میگویند : « الغرم مجبور بالغنم » ؛ بعضی گفتهاند : غنیمت چیزی است که از اهل شرک به دست میآید ... ؛ و از دیگری نقل شده که غنم بر وزن قفل به معنی فیء است و ( نیز ) رسیدن به چیزی بدون رنج است . 8 - در اقرب الموارد آمده است : « الغنیمة ما یؤخذ من المحاربین عنوة و الحرب قائمة و الفیء ما نیل منهم بعد ان تضع الحرب اوزارها . جمعها : غنائم ... . و کلّ شیء مظفور به، فإنّه یسمی غنماً بالضم و مغنماً و غنیمة » (1)ترجمه : غنیمت آن چیزی است که از جنگجویان با اِعمال قدرت گرفته میشود، درحالی که جنگ درگیر است، وفیء چیزیاست که ازآنان بدست میآید، پس از اینکه جنگ سنگینیهای خود را فرو گذارد؛ (یعنی جنگجویان سلاح خود را فرو گذارند و جنگ خاتمه یابد ) . جمع آن غنائم است ... ؛ و هر چیزی که انسان به آن پیروز شود و دست یابد، آن را غنم - به ضمّ غین - و مغنم و غنیمت نامند . 9 - در المنجد آمده : « غَنِمَ - غُنْماً الشیء: فاز به و ناله بلابدل ... ؛ الغنیمة جمعها، غنائم : مایؤخذ من المحاربین عنوة ؛ المکسب عموماً . یقال : « غنیمة باردة » أی طیّبة أو بلاتعب ؛ و قولهم « الغُنْم بالغُرْم » أی مقابل به »(2).
ترجمه : غنیمت برد چیزی را، یعنی : به آن دست یافت و به آن چیز رسید بدون عوضی ... ؛ غنیمت جمعش غنائم است و آن چیزی است که از جنگیان به زور گرفته میشود ؛ ( و معنی دیگرش ) به طور عموم، هر چیزی است که ( انسان ) کسب میکند و به دست میآورد، و گفته میشود : « غنیمت بارده » یعنی خوب یا بدون زحمت ؛ و اینکه ( عربها ) میگویند : « الغنم بالغرم »، بدین معنی است که خسارت در مقابل سود . 10 - در معجم الوسیط مینویسد : « ( غنم ) الشیء - غنماً : فاز به ... ؛ و یقال : « الغنم بالغرم » مقابل به . فالّذی یعود علیه الغنم من شیء یتحمّل ما فیه من غرم » (1). ترجمه : « غنم بالشیء » دست یافتن به آن چیز است و گفته میشود : « الغن بالغرم »، یعنی سود در مقابل زیان ؛ پس کسی که سود به وی باز میگردد، او نیز باید تحمّل کند زیانی را که در آن است .
11 - راغب اصفهانی مینویسد : « و الغُنم إصابته و الظفر به ثمّ إستعمل فی کلّ مظفور به من جهة العدی و غیرهم ، قال : « و اعلموا أنّما غنمتم ... » »(2)ترجمه : غُنم، رسیدن و دست یافتن به سود و بهره است، سپس در مورد سودی که از ناحیه دشمنان یا غیر اینها به دست آمده، استعمال شده است .
خداوند فرموده است : « و اعلموا أنّما غنمتم من شیء ... ».
12 - ابوالبقاء در کلّیات مینویسد : « الغنم بالضم ، الغنیمة و غنمت الشیء اصبته غنیمة و مغنما و الجمع غنائم و مغانم والغنم بالغرم أی مقابل به » (1). ترجمه : غنم به ضم غین ، و غنیمت و مغنم ، جمعش غنائم و مغانم ، و « الغنم بالغرم » یعنی غنیمت در مقابل خسارت است .
با مراجعه به اشعار جاهلی مییابیم که غنیمت به معنی مطلق درآمد است ، وبه همین جهت درآمدهای جنگی را غنیمت گویند . به عبارت دیگر غنائم جنگی یکی از مصادیق معنای غنیمت است، نه اینکه غنیمت تنها به معنی غنائم جنگی باشد ؛ برای نمونه به اشعار زیر توجّه نمائید : 1 - قرطبی (أبی عبداللَّه محمّد بن أحمد الأنصاری) در کتاب تفسیرش میگوید : « الغنیمة فی اللغة ما یناله الرجل أو الجماعة بسعی و من ذلک قول الشاعر : و قد طوَّفت فی الآفاق حتّی رضیت من الغنیمة بالإیاب » (2). ترجمه: غنیمت در لغت آن چیزی است که یک نفر یا یک گروه با تلاش وکوشش به آن برسند ؛ و از همین مفهوم است قول شاعر که میگوید : « در اطراف جهان
گردش کردم تا در میان همه درآمدها به بازگشت راضی شدم ». شاعر بازگشت خود را به وطن غنیمت خوانده است . 2 - لبید ( که یکی از شاعرانِ به نام جاهلی است و صاحب یکی از معلّقات سبع است) درمعلّقه خود، که چهارمین قطعه از معلّقات سبعاست، درتوصیف قوم خود به جود و سخا گوید : « فضلا و ذو کرم یُعین علی الندی سَمْحُ کسوب رغائب غَنّامُها ». زوزنی در شرح معلّقات سبع در تفسیر این شعر میگوید : « یقول : یفعل ما سبق ذکره تفضّلًا و لم یزل منّا ، کریم یعین أصحابه علی الکرم أی : یعطیهم ما یعطون جواب یکسب رغائب المعالی و یغتنمها » (1). ترجمه : شاعر میگوید : از روی نیکی و احسان آنچه در اشعار قبل ذکر شده، انجام گرفته میشود ؛ و پیوسته در بین ما مرد کریمی وجود دارد که به یاران خودش در جود و بخشش کمک میدهد ؛ یعنی آنچه آنها به دیگران میبخشند، او به آنان (یاران خود) میبخشد؛ ودر بین ما مرد بسیار بخشنده وجود دارد، که تحصیل کننده بزرگیها و به دست آورنده آقائیها است . در این شعر « غنّام » به معنی کسی است که در به دست آوردن بزرگیها بسیار تلاش میکند و به معنی همان « کسوب » به کار رفته است . 3 - مرحوم سیّد مرتضی در کتاب « امالی » از مروان بن أبی حفصه نقل کرد که او میگوید :
1) شرح معلّقات سبع، زوزنی : ص 191 .
« إذا هنّ القین الرحال ببابه حططن به ثقلا و أدرکن مغنما »(1). و اشعار بسیاری در این زمینه جمعآوری شده که از حوصله این رساله بیرون است ؛ و ما برای نمونه در نحوه استعمال غنیمت در روایات، به چهار جمله از نهج البلاغه اکتفا میکنیم :
1 - در خطبه 76 درباره صفات خوب مردان میگوید : « إغتنم المهل » (2)یعنی : مهلت را غنیمت شمرده است .2 - در کلام 120 درباره اخذ به شرایع میفرماید : « من أخذ بها لحقّ و غنم » (3)؛ یعنی هر که از شرایع پیروی کند، به حقّ ملحق شود و بهرمند گردد . 3 - در نامهای به عثمان بن حنیف مینویسد : « فواللَّه ما کنزت من دنیاکم تبرا، و لا أدّخرت من غنائمها و فرا »(4). ترجمه : به خدا سوگند، از دنیای شما طلائی نیندوخته و از درآمدهای آن، مال فراوانی ذخیره نکردهام . 4 - در عهدنامه مالک اشتر مینویسد : « و لا تکوننّ علیهم سبعا ضاریا تغتنم أکلهم » (5). ترجمه : مبادا نسبت به ایشان چون جانور درّندهای باشی که خوردن آنان را غنیمت بدانی .
فاضل ارجمند، آقای رضا استادی، درجزوهای بهنام «توضیحی پیرامون غنیمت در آیه خمس »، عبارات صد نفر از فقهاء و مفسّرین و لغویین را جمع و ذکر نمودهاند که همه بالاتّفاق غنیمت را به معنی مطلق درآمد گرفتهاند و ما گفتار لغویین آنها را قبلاً از آن کتاب نقل کردیم و اکنون به نام بعضی از فقهاء و کتابهایشان اشاره میکنیم : 1 - شیخ صدوق ( متوفّای 381 ) در معانی الأخبار : ص 272 . 2 - ابن عقیل به نقل از کتاب معتبر محقّق اوّل . 3 - شیخ مفید (متوفّای 413) دررساله الغریة، به نقل ازمختلف علّامه: ج 3، ص 313. 4 - شیخ طوسی (متوفّای 460) درکتابهای خلاف : ج 2، ص 118؛ نهایه: ص 196؛ تبیان : ج 5 ؛ استبصار : ج 2 ، باب 30 ؛ و مبسوط : ج 2 ، ص 64 . 5 - شیخ ابوا الصلاح، به نقل از علّامه حلّی در مختلف : ج 3 ، ص 313 . 6 - شیخ امین الاسلام طبرسی ( متوفّای 548 ) در مجمع البیان : ج 4، ص 543 . 7 - ابوالفتح رازی ( متوفّای بعد از 552 ) در تفسیرش : ج 5 ، ص 414 . 8 - ابن زهره ( متوفّای 585 ) در کتاب غنیم (کتاب الزّکاة). 9 - ابنشهرآشوب (متوفّای 588) درکتاب متشابهات القرآن ومختلفه : ج 2، ص 175. 10 - ابن حمزه طوسی ( متوفّای سده ششم ) در کتاب وسیله : ص 203 ، کتاب الجهاد . 11 - محقّق صاحب شرایع ( متوفّای 676 ) در کتاب معتبر : ص 292 .
12 - علّامه حلّی ( متوفّای 726 ) در کتابهای منتهی : ج 2 ؛ تذکرة الفقهاء : ج 1 ، ص 251 ؛ تحریر الاحکام : ج 1 ، ص 138 ؛ و مختلف : ج 3 ، ص 313 ، المقصد السّادس فی الخمس . 13 - مرحوم فخرالمحقّقین (متوفّای 771) در کتاب ایضاح القواعد: ج 1، ص 217. 14 - مرحوم شهید اوّل ( متوفّای 786 ) در الدروس الشرعیة : ج 1 ، ص 258 ، کتاب الخمس ؛ و بیان : ص 339 ، کتاب الخمس . 15 - مرحوم فاضل مقداد ( متوفّای 826 ) در کنز العرفان : ج 1 ، ص 248 ؛ و نیز در کتاب تنقیح . 16 - مرحوم شهید ثانی (متوفّای 965) درکتاب شرح لمعه: ج2، ص 66؛ ومسالک. 17 - مرحوم ملّافتحاللَّه کاشانی(متوفّای 988)درتفسیرمنهجالصادقین: ج 4، ص 192. 18 - مرحوم ملّامحمّدتقی مجلسی ( متوفّای 1070 ) در شرح فقیه : ج 2 ، ص 41 . 19 - مرحومفیضکاشانی(متوفّای1091)درمفاتیحالشرایع:ج1 ص222،ووافی: ج 3. 20 - مرحوم فاضل جواد ( متوفّای سده یازدهم ) در مسالک الافهام : ج 2، ص 76، کتاب الخمس . 21 - مرحوم ملّاصالح مازندرانی (متوفّای 1086) درشرحاصولکافی: ج 7، ص 392. 22 - مرحوم شیخ حرّ عاملی ( متوفّای 1104 ) در وسائل الشیعة : ج 6 ، ص 338 . 23 - مرحوم جزائری ( متوفّای حدود 1150 ) در آیات الاحکام : ص 317 . 24 - مرحوم شیخ یوسف بحرانی ( متوفّای 1186 ) در حدائق : ج 12 ، ص 320 .
25 - مرحوم وحید بهبهانی ( متوفّای 1205 ) در شرح مفاتیح فیض . 26 - مرحوم میرزای قمی ( متوفّای 1231 ) در کتاب غنائم الایّام : ص 367 . 27 - مرحوم سید عبداللَّه شبّر ( متوفّای 1242 ) در کتاب تفسیرش : ص 194 . 28 - مرحوم ملّا احمد نراقی ( متوفّای 1245 ) در مستند الشیعة : ج 2 ، ص 71 ، کتاب الخمس . 29 - مرحوم شیخ محمد حسن، صاحب جواهر (متوفّای 1266) در جواهر: ج 21، ص 147 ، کتاب الجهاد . 30 - مرحوم شیخانصاری (متوفّای 1281) درکتاب طهارت: ص 525، کتاب الخمس. 31 - مرحوم حاج آقا رضا همدانی ( متوفّای 1322 ) در کتاب مصباح الفقیه : ج 3، ص 109، کتاب الخمس . 32 - مرحوم آیة اللَّه بروجردی ( متوفّای 1380 ) به نقل از زبدة المقال ، تقریرات خمس آن مرحوم : ص 5 . 33 - مرحوم آیة اللَّه بهبهانی (متوفّای 1396) در کتاب مصباح الهدایة : ص 150 . 34 - مرحوم شیخ محمّد دزفولی ، در تجدید الدوارس : ج 5 ، ص 242 . 35 - مرحوم شیخ فیاض الدّین زنجانی ، در کتاب ذخائر الامامة : ص 7 . 36 - علّامه طباطبائی، در کتاب تفسیرش : ج 9 ، ص 89 - 91 (1).
1) برای مطالعه و دقّت در عبارات علمای نامبرده، به جزوه مزبور مراجعه نمائید ؛ و آن جزوه جالب، ما را از بیان اقوال دانشمندان در این کتاب بینیاز گردانید .
ممکن است گفته شود : معلوم نیست قبل از صدور روایاتی که در مورد سایر متعلّقات خمس آمده، از خود آیه غیر از غنائم جنگ متبادر بوده وشاید پیش از صدور روایات متبادر، غنائم جنگی بوده است و شاید فقهای ما که در بسیاری از موارد استیناس را در حکم استدلال میدانستهاند، برای مقابله با عامّه، که عدّهای از آنها استحسان را در فقه کافی میدانستهاند، از آیه حکم مطلق غنائم را استیناس کردهاند ! ولی باید در جواب گفته شود : اگر از روایات شاهدی برای تعمیم نبود ، امکان داشت بگوئیم فقهاء از « غنمتم » مطلق غنائم را استیناس کردهاند، ولی با مراجعه به روایات میبینیم پیامبر و ائمّهعلیهم السلام برای اثبات تعلّق خمس به غیر غنائمِ جنگی نیز به همین آیه استدلال کردهاند ؛ و ما به بعضی از این روایات میپردازیم : 1 - روایتی صحیحه است که شیخ طوسی قدس سره آن را در تهذیب و استبصار ، ازعلیّ بنمهزیار از امام باقرعلیه السلام نقل میکند؛ در این روایت امام باقر علیه السلام میفرماید: « فأمّا الغنائم و الفوائد : فهی واجبة علیهم فی کلّ عام، قال اللَّه تعالی : « و اعلموا أنّما غنمتم ... »، و الغنائم و الفوائد - یرحمک اللَّه - فهی : الغنیمة، یغنمها المرء، و الفائدة یفیدها » (1). ترجمه : امّا غنائم و درآمدها : پس خمس آنها واجب است بر مردم در هر سال ، خداوند فرموده : « و اعلموا أنّما غنمتم ... »، و غنائم و فوائد غنیمتی است که انسان میبرد و سودهایی است که پیدا میکند .
1) تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 141 ، حدیث 20 ، باب 39 ؛ استبصار : ج 2 ، ص 60 ، حدیث 12 ، باب 32 .
اکنون به شرح اینحدیث میپردازیم : اجمالاً آنکه امامعلیه السلام برای وجوبخمس در مطلق فوائد و غنائم، به آیه شریفه استناد فرموده، پس اگر علماء و فقهای شیعه غنیمت در آیه را به معنی مطلق غنائم گرفتهاند، از باب استیناس نبوده، بلکه مستند به این گونه روایات میباشد . 2 - مرحوم شیخ صدوق روایتی از رسول اکرم صلی الله علیه وآله بدین مضمون نقل کرده : «انّه قال فی وصیته له: - یا علی - إن عبدالمطلب سنّ فیالجاهلیة خمس سنن أجراها اللَّه له فی الإسلام، حرم نساء الآباء علی الابناء فأنزل اللَّه عزّوجلّ : « و لاتنکحوا ما نکح آباؤکم من النساء » (1)؛ و وجد کنزا فأخرج منه الخمس و تصدق به، فأنزل اللَّه عزّوجلّ : « و اعلموا أنّ ما غنمتم من شیء فأنّ للَّه خمسه ... » » (2)ترجمه : پیامبر صلی الله علیه وآله در ضمن پندهایی که به علی علیه السلام میداد، فرمود : یا علی، عبدالمطلب پنج سنّت در دوران جاهلیّت قرار داد که خداوند آنها را در اسلام اجرا فرمود ؛ وی زن پدرها را بر فرزندان حرام کرد وخداوند آیه: « ولاتنکحوا ما نکح آباؤکم من النساء » را نازل فرمود ؛ و دیگر اینکه گنجی پیدا کرد و خمس آن را در راه خدا انفاق کرد، پس این آیه نازل شد : « و اعلموا أنّ ما غنمتم ... ». اگر غنیمت در آیه تنها به معنی غنائم جنگی بود، آیه هیچ ارتباطی با سنّتِ عبدالمطلب نداشت ، پس این حدیث دلالت دارد که غنیمت به مطلق درآمد گفته میشود، که گنج یکی از مصادیق آن میباشد ؛ و خلاصه آنکه هر یک از خاصّه و عامّه مطابق مذهب خودشان برای غنیمت اصطلاحی قرار دادهاند .
دراصطلاح عامّه غنیمت فقط غنائم جنگی است؛ ودر اصطلاح خاصّه (شیعه)، طبق لغت و استعمالات عرب و احادیث مذکوره ، غنیمت به معنی مطلق درآمد است ؛ و شافعی در کتاب الام (1)و یحیی بن آدم در کتاب الخراج (2)و ماوردی در الأحکام السلطانیة (3)و ابو یوسف در الخراج(4)، چون همه از عامّه هستند ، مطابق مذهب خودشان غنیمت را برای غنائم جنگی اصطلاح گرفتهاند ؛ و اصطلاح آنان برای شیعه حجّت نیست . سؤال - آیا وقوع آیه شریفه «أنّما غنمتم ...» دربین آیات جهاد میتواند شاهد این باشد که غنیمت فقط به معنی غنائم جنگیاست؛ وبه تعبیردیگر آیات قبل و بعد که مربوط به جنگ است، آیا حاکی از این نیست که غنیمت، غنیمت دارالحرب است؟ جواب - بدیهی است که استناد به یک قانون عام در بیان یکی از موارد خاصه و مصادیق آن، بسیار معمول و حتّی در مکالمات روزمرّه کاملاً رایج است ، و در کلامِ خدا ( قرآن ) و روایات نیز بسیار به چشم میخورد ؛ و هرگز نباید فکر کرد که چون این حکم و قانون عام در این مورد و مصداق به کار آمده، پس ناچار منحصر به همین مورد است . و به قول معروف نباید مورد را مخصص عام قرار داد .
مثلاً : ملاحظه فرمائید، در سوره انفال، خداوند میفرماید : « وَ یُنَزِّلُ عَلَیْکُم مِنَ السَّمَآءِ مَآءً لِیُطَهِّرَکُم بِهِ وَ یُذْهِبَ عَنْکُمْ رِجْزَ الشَّیْطَانِ وَ لِیَرْبِطَ عَلَی قُلُوبِکُمْ وَ یُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدَامَ » (1). و خداوند آب را برای شما از آسمان فرو فرستاد تا شما را به آن آب پاک سازد و پلیدی شیطان را از شما ببرد و دلهای شما را به هم پیوند دهد و شما را به آن ثابت قدم نماید . این آیه به اجماع عموم مفسّرین، در جنگ بدر نازل شده و آیات قبل و بعد وحتّی خودِ آیه به قرینه: « ویثبّت به الاقدام »، مربوط به جنگ بدر است ؛ ولی در عین حال همه فقهاء و دانشمندان بزرگ، آیه را دلیل بر مطهّریت آب به طور عموم گرفتهاند و نزول این آیه را در مورد خاص، مانع عمومیّت این حکم قرار ندادهاند . از جمله : 1 - فاضل مقداد میفرماید : « انّ صریح الآیة یدلّ علی الامتنان بکون الماء مطهّراً »(2). یعنی : صریح آیه دلالت دارد بر منّت گذاردن خداوند به اینکه آب مطهّر است . 2 - فاضل جواد میفرماید : « و فی الآیة دلالة علی کون الماء المطلق مطهّرا یتطهّر به من حدث الجنابة و غیره » (3).
یعنی : و در آیه دلالت است بر اینکه آب پاک کننده است و آلودگی جنابت و غیره به وسیله آن پاک میگردد . 3 - مولی محمّد استر آبادی مینویسد : « و علی کلّ حال دلالتها علی أنَّ الماء طاهر مطهّر یتطهّر به من الاحداث و الاخباث ظاهرة » (1)؛ یعنی، به هر حال دلالت آیه بر اینکه آب پاک است و به واسطه آن، آلودگیهای باطنی و کثافتهای ظاهری پاک میگردد، روشن و آشکار است . 4 - محقّق اردبیلی مینویسد : « فیها دلالة علی کون الماء طاهراً و مطهراً یتطهّر به ویرفع حدث الجنابة به » (2)؛ یعنی، در این آیه دلالت است بر اینکه آب پاک کننده است و به وسیله آن، آلودگی جنابت و غیره پاک میگردد . همچنین میبینیم خداوند در قرآن میفرماید : « وَ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلَاةِ » (3). هنگامی که در زمین مسافرت کردید، بر شما باکی نیست که از ( تعداد رکعات ) نماز بکاهید ( نمازهای چهار رکعتی را دو رکعت انجام دهید ). آیات قبل و بعد و حتّی خود این آیه مربوط به جنگ و جهاد است، ولی ائمّه هدی علیهم السلام و علمای بزرگ شیعه همگان برای وجوب قصر در نماز مطلق مسافر ، به این آیه استناد فرمودهاند و هیچ شخصی قائل نیست که این حکم در این آیه منحصر به سفر جنگی است .
در کتاب « من لایحضره الفقیه » میفرماید : « روی عن زرارة و محمّد بن مسلم أنّهما قالا : قلنا لأبی جعفر علیه السلام : ما تقول فی الصلاة فی السفر کیف هی ؟ و کم هی ؟ فقال : إنّ اللَّه عزّوجلّ یقول : « و إذا ضربتم فی الأرض فلیس علیکم جُناح أن تقصروا من الصّلاة » فصار التقصیر فی السفر واجباً کوجوب التمام فی الحضر، قالا : قلنا : إنّما قال اللَّه عزّوجلّ : « فلیس علیکم جناح » ولم یقل : افعلوا، فکیف أوجب ذلک کما أوجب التمام فی الحضر ؟ فقال علیه السلام : أو لیس قد قال اللَّه عزّوجلّ فی الصفا و المروة : « انّ الصفا و المروة من شعائر اللَّه فمن حج البیت أو اعتمر فلا جناح علیه أن یطوف بهما » (1)ألا ترون أن الطواف بهما واجب مفروض » (2). ترجمه : از زراره و محمّد بن مسلم روایت شده که آنها گفتند : ما به امام باقر علیه السلام گفتیم : چه میفرمائی در نماز در سفر ؟ چگونه است و ( عدد رکعات آن ) چقدر است ؟ فرمود : خداوند در قرآن فرموده : « هنگامی که روی زمین سفر کردید، بر شما باکی نیست که از ( رکعات ) نماز بکاهید »، پس قصر در سفر واجب است مانند نمازِ تمام در حضر، آن دو نفر گفتند : ما به حضرت عرض کردیم : خداوند فرموده : « هنگامی که سفر کردید، بر شما باکی نیست » ؛ و نفرموده : حتماً به جا آورید، پس چگونه نماز قصر در سفر و تمام در حضر واجب است ؟ ( یعنی ظاهر آیه دلالت بر وجوب قصر ندارد .) حضرت فرمود : آیا خدا در قرآن در مورد صفا و مروه نفرمود که : « صفا و مروه از شعائر خداوند است پس کسی که حجّ خانه خدا و عمره به جا میآورد، باکی بر او نیست که آنها را طواف کند » ؛ آیا نمیبینید که
طوافِ صفا ومروه واجب است؟! (یعنی با اینکه سعی بین صفا ومروه واجباست، خداوند کلمه « لا جناح، یعنی : باکی نیست » را به کار برده . پس میتواند کلمه « لاجناح » در مورد نماز مسافر هم معنی وجوب بدهد ).
ما به قرینه لغت و استعمالات عرب و روایات، ثابت کردیم که غنیمت به معنی مطلق فائده است ؛ و نیز ثابت کردیم که میتوان قانون عامّی را در اثبات حکم یک مورد آن ذکر کرد . بنابراین چه مانعی دارد، در سوره انفال، برای اثبات وجوبِ خمس در غنائم جنگی، که یک مورد از موارد هفتگانه وجوب خمس است، خداوند به طور عموم فرموده باشد: «واعلموا أنّما غنمتم» ؟! وهرگز نمیتوان گفت : چون مورد و مصداق مربوط به جنگ است، پس این قانون نیز مربوط به غنائم جنگی است . خلاصه آنکه قانون کلّی به تطبیق مصادیق از کلّیت خارج نمیشود والاّ اگر کلّیات تنها در مورد خاصه قابل استناد باشد، باید گفت این آیه فقط ناظر به غنائمی است که در مورد جنگ بدر به دست آمده است ؛ زیرا مورد نزول آیه جنگ بدر بوده، همچنان که در کتاب زبدة المقال به این مطلب اشاره کرده، میگوید : « الآیة و ان کانت نازلة فی مورد خاص و هو غزوة بدر ... ؛ ولکن من المعلوم عدم اختصاصها بذلک المورد الخاص حتّی ان من ذهب من العامة إلی عدم وجوب الخمس فی مطلق الغنائم لم یخصه بخصوص مورد الآیة بل عممه إلی مطلق الغنائم المأخوذة
فی الحروب مع انّه لو بیننا علی الجمود فی استفادة الحکم من الآیة بحیث لمنتعد موردها بوجه لوجب القول بعدم وجوب الخمس إلّا علی من شهد غزوة البدر فیما اغتنم من المشرکین فی تلک الغزوة، و لم یقل به أحد . فلا بدّ من التعدّی فی مورد الآیة لا محالة فنحن نتعدی منه إلی مطلق ما یصدق علیه الغنیمة سواء کان مکتسبا من الحرب أو من التجارة أو الصناعة أو غیر ذلک » (1). ترجمه : آیه گرچه در مورد خاصّی که جنگ بدر است، نازل شده ... ؛ ولیکن معلوم است که اختصاص به آن مورد خاص ( جنگ بدر ) ندارد، حتّی کسانی از عامّه که قائلند به اینکه خمس در مطلق غنائم واجب نیست، وجوب را منحصر به خصوص مورد آیه نکردهاند ، بلکه وجوب را به مطلق غنائمی که در جنگها گرفته میشود، تعمیم دادهاند ؛ با اینکه اگر ما در استفاده از آیه بخواهیم جمود داشته باشیم ، به طوری که از مورد آیه به هیچ وجه تعدّی نکنیم ، لازم است قائل شویم به عدم وجوب خمس ، مگر بر کسانی که در جنگ بدر حضور داشتند و در آن غنائمی که از مشرکین در همان غزوه گرفتهاند، در صورتی که هیچکس قائل به این مطلب نیست، پس به ناچار باید در مورد آیه تجاوز و تعدّی کرد ؛ پس بر این مبنی ( که از مورد آیه میتوان تجاوز کرد ) ما نیز در مورد آیه که غنائم است به مطلق آنچه بر آن غنیمت اطلاق میشود، با استناد به دلائل، تعدّی و تجاوز میکنیم، خواه از جنگ بدر باشد، خواه از تجارت و صنعت یا از غیر اینها باشد .
1) زبدة المقال، تقریرات خمس آیة اللَّه بروجردی رحمه الله : ص 5 .
چون به چند نفر از علمای بزرگ شیعه نسبت دادهاند که آنان خمس را منحصر در غنائم جنگی میدانند، بدین جهت ما برای دفاع از حریم آن بزرگواران، اکنون به سؤال و جواب زیر میپردازیم : سؤال - نظریّه محقّق اردبیلی و محقّق سبزواری و شیخ طوسی و شیخ طبرسی و فاضل جواد و علّامه مجلسی رحمهم الله در مسأله خمس چیست ؟ جواب - مرحوم اردبیلی ( معروف به مقدّس ) در کتاب شریف خود ، تحت عنوان آیه شریفه : « أنّما غنمتم ... » به بحث پرداخته و برای توضیح فرمایشات ایشان لازم است به این نکته توجّه کنید : در متعلّق خمس سه نظریّه و احتمال وجود دارد : 1 - متعلّق خمس تنها غنائم دارالحرب است، همچنان که اهل تسنن میگویند .
2 - متعلّق خمس محدود و منحصر به هفت چیز یا بیشتر است، همچنان که اکثر اصحاب میگویند که : « خمس در هفت چیز واجب است : غنائم دار الحرب - ارباح مکاسب - معادن - گنجها - غوص - حلال مخلوط به حرام، وزمینی که کافرذمّی از مشرک خریداری میکند » ؛ و ابوالصلاح حلبی، میراث و هبه و صدقه را نیز ضمیمه کرده(1)و بعضی از فقهاء اشیاء دیگر را هم ضمیمه کردهاند . 3 - در کلّیه درآمدها و آنچه به دست انسان میآید، بدون حدّ و حصری، خمس واجب است .
1) الکافی فی الفقه : ص 170 ، فصل فی الخمس .
محقّق اردبیلیرحمه الله برای اثبات نظریّه اوّل، بهظاهر آیه استدلال فرموده، میگوید: « فهی تدلّ علی وجوبه فی غنائم دارالحرب ممّا یصدق علیه شیء، و أی شیء کان منقولاً و غیر منقول » (1). ترجمه : آیه دلالت دارد بر وجوب خمس در غنائم دارالحرب ، هرچه که اسم چیز بر آن صادق آید و هرچه باشد، اعمّ از منقول یا غیر منقول . البتّه دلالت آیه بر وجوب خمس در غنائم قابل تردید نیست ؛ تنها اشکال، در دلالت آیه است بر وجوب خمس در سایر اشیاء، و محقّق اردبیلی در اینجا برای وجوب خمس در غنائم به آیه استناد فرموده، ولی دلالت آن را بر وجوب خمس در سایر اشیاء نفی نفرموده و به قول معروف : « اثبات شیء نفی ما عدا نمیکند » ؛ مخفی نماند که ما فعلاً درمقام بیان صحّت وسقم مطالب مرحوم مقدّس اردبیلی نیستیم ، بلکه غرض ما از نقلِ کلام ایشان آن است که بدانیم در کتاب زبدة البیان چهگفته است. سپس به تفصیل، درنفی مطلب سوّم سخن گفته ومعتقد به بطلان این نظریّه است، چنانچه عموم علمای شیعه نیز با ایشان در نفی این قول توافق دارند ؛ اینک به شرح عبارت ایشان میپردازیم . « ثمّ إنّه یفهم من ظاهر الآیة وجوب الخمس فی کلّ الغنیمة و هی فی اللغة بل العرف - أیضاً - : الفائدة ، و یشعر به بعض الأخبار مثل ما روی فیالتهذیب باسناده عن أبیعبداللَّه علیه السلام قال : قلت له : « واعلموا أنّما غنمتم من شیء فانّ للَّه خمسه وللرّسول » ؟
1) زبدة البیان : ص 209 ، کتاب الخمس .
قال : هی - واللَّه - الفائدة، یوماً فیوماً ... ». ترجمه : از ظاهر این آیه استفاده میشود که خمس در تمام درآمدها و بهرهها واجب است ؛ و غنیمت نیز در لغت، بلکه در عرف ( مطلق ) فائده را گویند، و اخبار نیز به این مطلب اشعار دارد ؛ مانند آنچه در تهذیب از امام صادق علیه السلام روایت کند که ( راوی ) گفت : به حضرت عرض کردم ( درباره ) : « واعلموا أنّما غنمتم من شیء فانّ للَّه خمسه و للرّسول » . حضرت فرمود : به خدا سوگند، غنیمت، فائده و درآمد روز به روز است . بعداً این دو استدلال را ردّ کرده، میفرماید : « ... إلی أن الظاهر أن لا قائل به، فانّ بعض العلماء یجعلونه مخصوصاً بغنائم دارالحرب کما عرفت ، و بعضهم ضموا إلیه المعادن و الکنوز و أکثر أصحابنا یحصره فی السبعة المذکورة، و قلیل منهم أضاف إلیها بعض الامور الاخر کما أشرنا إلیه و أیضاً الاجمال فی القرآن العزیز کثیر ... . و أنه تکلیف شاقّ، و إلزام شخص باخراج خمس جمیع مایملکه بمثله مشکل، والاصل والشریعة السهلة السمحة ینفیانه، والروایة غیرصحیحة و فی صراحتها أیضاً تأمل إذ قد یکون المراد الفائدة یوما فیوما فی مثل الصناعات الّتی هی محل الخمس » (1)ترجمه : (ما ظاهر آیه و روایت را قبول داریم) مگر اینکه ( چهار چیز اعتماد ما را از این استدلال سلب میکند ؛ اوّل آنکه : ) ظاهراً قائلی ندارد ( و از هیچ یک از علما و فقهای عامّه و خاصّه شنیده و دیده نشده است که بگویند و معتقد باشند که در
1) زبدة البیان : ص 210 و 211 ، کتاب الخمس .
تمام درآمدها و فائدهها خمس واجب است ) ، بلکه بعضی علماء خمس را مخصوص غنائم دارالحرب قرار دادهاند، همچنان که ( قائل آن را ) شناختی ؛ و پارهای از دانشمندان معادن و گنجها را نیز ضمیمه کردهاند و بیشتر اصحاب ما خمس را در هفت چیز محصور کردهاند . و عدّه کمی از آنها بعضی امور دیگر را هم اضافه کردهاند . ( دوّم : ) اجمال در قرآن عزیز بسیار است ... .(یعنی درست است که ظاهر آیه ، مطلق غنیمت و فائده را شامل است ، ولی این مجملیاست که باید روایات اهلبیت علیهم السلام آن را مبیّن سازد و غنیمت را از اطلاق بیرون آورده ، محصور و محدود سازد ). ( سوّم : ) این ( حکم که بگوئیم تمام فوائد، مشمول خمس است و قائل به حصر نباشیم ) تکلیف شاقّ و طاقت فرسائی است، که شخص را مجبور و ملزم سازیم که جمیع آنچه را مالک میشود، خمس آن را اخراج کند ؛ و استناد ما در این الزام به مثل چنین ظاهر ( مجملی ) مشکل است . و اصل ( برائت ) و شریعت سمحه و سهله، آن را نفی میکند . ( چهارم : ) روایت تهذیب غیر صحیح است و در صراحت این روایت نیز تأمّل است ؛ زیرا ممکن است منظور از فائده، فائده روزانه باشد، در مثل کسبهائی که محل خمس است ( ارباح مکاسب ). یک نوبت دیگر فرمایشات محقّق را بخوانید، تا اوّلاً : معلوم شود محقّق آنچه را انکار دارد و قائل آن را نفی میکند و شاقّ میداند و مخالف شریعت سمحه سهله
و اصل برائت میشمارد، خمس ارباح مکاسب نیست . بلکه محور استدلال و ردّ ایشان، قول و نظریّه سوّم است . یعنی : وجوب خمس در تمام فائدهها است . و ثانیاً : از خلال گفتار ایشان دلیل قول دوّم، یعنی حصر متعلّق خمس در هفت چیز یا بیشتر را نیز تحصیل کنید، زیرا ایشان اطلاق غنیمت را بر مطلق فائده از نظر لغت و عرف انکار نکردهاند . نهایت آنکه، آن را مجمل میدانند . و بیان آن را باید موکول به اخبار اهل بیت علیهم السلام کرد ؛ و این مطلب بسیار جالب و تحقیقی و منصفانه است . امّا نظریّه مرحوم محقّق سبزواری : ایشان در کتاب « ذخیرة المعاد » شرح مبسوطی درقسمت ارباح مکاسب نگاشته ومعتقد است که وجوب خمس در ارباح مکاسب از آیه شریفه استفاده نمیشود، زیرا آیه تنها ناظر به غنائم جنگی است ؛ میفرماید : « احتج الموجبون بقوله تعالی : « و اعلموا أنّما غنمتم من شیء ... » و فیه نظر ، لأنّ الغنیمة لا یشمل الارباح لغةً و عرفاً علی أنّ المتبادر من الغنیمة الواقعة فی الآیة غنیمة دارالحرب ... ». ترجمه : آنان که خمس را در ارباح مکاسب واجب گرفتهاند، به آیه « و اعلموا أنّما غنمتم ... » استدلال کردهاند و حال آنکه در این استدلال نظر و اشکال است ؛ زیرا غنیمت، شامل ارباح مکاسب نمیشود، نه لفظاً و نه عرفاً ؛ علاوه بر این متبادر از لفظ غنیمت، که در آیه واقع شده است، غنیمت دارالحرب است .
البته بعداً ایشان اخبار و روایات مربوطه به ارباح مکاسب را نقل فرموده و یک بررسی جالب و عمیقی در آنها به عمل آورده و خردهگیریهایی که بعضی از علماء در پارهای از روایات داشتهاند، اصلاح نموده است . سپس میفرماید : « ... و تحریر البحث فی هذا المقام انّ الأخبار الدالة علی وجوب الخمس فی الارباح مستفیضة و القول به معروف بین الأصحاب، لا سبیل إلی ردّه » (1). ترجمه : خلاصه بحث در این مقام این است که اخباری که دلالت دارد بر وجوب خمس در ارباح مکاسب مستفیضه (2)و قول به وجوب ( خمس در ارباح مکاسب )، معروف بین اصحاب است و برای رد کردن آنها راهی نیست ( و به هیچوجه قابل انکار نیست ). امّا نظریّه شیخ طوسی - رضوان اللَّه علیه - : وی در تفسیر نفیس خود، بعد از ذکر آیه شریفه خمس، در معنای « غنمتم » مینویسد : « الغنیمة ما أخذ من أموال أهل الحرب من الکفار بقتال . و هی هبة من اللَّه تعالی للمسلمین ... . و عند أصحابنا الخمس یجب فی کلّ فائدة تحصل للانسان من مکاسب وأرباح التجارات و الکنوز و المعادن و الغوص و غیر ذلک ممّا ذکرناه فی کتب الفقه . ویمکن الإستدلال علی ذلک بهذه الآیة، لأنّ جمیع ذلک یسمّی : غنیمة » (3). ترجمه : غنیمت آن چیزی است که از جنگ آوران کفّار به وسیله جنگ گرفته
میشود و آن بخششی از خدا نسبت به مسلمانان است ؛ و نزد اصحاب ما ( شیعه ) خمس واجب است برای هر فائده و سودی که انسان به دست آورد از راه کسبها و سود تجارتها و گنجها و آنچه از دریا بیرون میآورند و غیر اینها از چیزهایی که در کتابهای فقهی ذکر شده ؛ و ممکن است به این آیه ( آیه خمس )، برای این مطلب استدلال کرد، زیرا همه این موارد را غنیمت مینامند . امّا عبارت مرحوم طبرسی قدس سره، وی در تفسیر « مجمع البیان » میفرماید : « الغنیمة ما أخذ من أموال أهل الحرب من الکفار بقتال و هی هبة من اللَّه تعالی للمسلمین ... ؛ و قال أصحابنا : ان الخمس واجب فی کلّ فائدة تحصل للانسان من المکاسب و أرباح التجارات و فی الکنوز و المعادن و الغوص و غیر ذلک ممّا هو مذکور فی الکتب و یمکن ان یستدل علی ذلک بهذه الآیة فإن فی عرف اللغة یطلق علی جمیع ذلک اسم الغنم و الغنیمة » (1). ترجمه : غنیمت چیزی است که گرفته میشود از اموال جنگجویان کافر به واسطه جنگ و این ( اموال ) بخششی است از جانب پروردگار به مسلمین ... ؛ و اصحاب ما ( شیعه ) گفتهاند : که خمس واجب است و به هر فائدهای که انسان به دست میآورد از کسبها و معادن و چیزهایی که از دریا بیرون میآورند و غیر اینها از چیزهایی که در کتابها ذکر شده . و ممکن است برای این مطلب به این آیه (خمس) استدلال شود، زیرا در عرف لغت بر همه این اموال اسم غنم و غنیمت اطلاق میشود .
1) مجمع البیان : ج 4 ، ص 543 و 544 .
ضمناً ناگفته نماند که مرحوم شیخ قدس سره در « تبیان » و مرحوم طبرسی قدس سره در « مجمع البیان » ، در عباراتی که از آنها نقل شد ، در ابتدای کلامشان نخواستهاند معنی لغوی غنیمت را بیان کنند، بلکه نظرشان، بیان فرق « غنیمت » و «فیء» است که بعضی از عامّه آنها را به یک معنی گرفتهاند (1). امّا نظریّه مرحوم فاضل جواد - رحمة اللَّه علیه - : « و بالجملة ما یقول - بدلالة الآیة - علی وجوب الخمس فی کلّ فائدة إلّا ما اخرجه الدلیل ، غیر بعید . خصوصاً ان ملاحظة أنّ الغنیمة فی اللغة و العرف للفائدة مطلقاً . و تخصیص الآیة أو تقییدها أولی بطلب الدلیل علیه » (2). ترجمه : خلاصه آنکه قول به اینکه آیه دلالت دارد بر وجوب خمس در هر فائدهای مگر آنچه دلیل آن را از اطلاق آیه خارج کند، بعید نیست، خصوصاً با این ملاحظه که غنیمت در لغت و عرف برای هر فائدهای است و تخصیص دادن آیه یا قید زدن به آیه، اولی و بهتر از آن است که، از آن، دلیل بخواهیم . امّا علّامه مجلسی - رضوان اللَّه علیه - در « مرآت العقول » (3)، غیر از نقل عبارت مقدس اردبیلی قدس سره مطلب دیگری ندارد . و ما به تفصیل، عبارت مرحوم اردبیلی را ذکر کردیم .
سؤال - از عبداللَّه بن سنان روایت شده که او گفته است : « سمعت أبا عبداللَّه علیه السلام یقول : لیس الخمس إلّا فی الغنائم خاصة »(1). و همچنین در تفسیر عیّاشی آمده : « عن سماعة ، عن أبی عبداللَّه علیه السلام و أبی الحسن علیه السلام قال : سألت أحدهما عن الخمس ؟ فقال : لیس الخمس إلّا فی الغنائم » (2). ظاهر دو روایت فوق این است که خمس فقط مربوط به غنائم دارالحرب است ؛ آیا از این دو روایت استفاده نمیشود که خمس در دیگر مواردی که فقهای شیعه گفتهاند، تشریع و واجب نشده است و خمس منحصر به غنائم دارالحرب است ؟ جواب - اوّلاً : در گذشته، ثابت کردیم که غنائم در لغت و اصطلاح منحصر به غنائم دارالحرب نیست، بلکه معنای وسیعتری دارد . ثانیاً : به فرض اینکه کلمه « غنائم » به معنی غنائم دارالحرب باشد، و در نتیجه مضمون حدیث صراحت کامل داشته باشد در انحصار خمس در غنائم جنگی ، و این معنی برای هیچیک از شیعه و سنّی قابل قبول نیست (3)؛ زیرا همگان به وجوب خمس در « رکاز » نیز فتوی دادهاند .
و استناد این فتوی به روایاتی است که فریقین به تواتر نقل کردهاند . و چون ذکر همه روایات از حوصله این رساله بیرون است، تنها به ذکر مدارک آنها میپردازیم : در کتاب « وسائل » (1)روایات زیادی نقل شده که همه دلالت بر وجوب خمس در معادن ، کنوز و رکاز دارد ؛ از جمله : « عن زرارة عن أبی جعفر علیه السلام قال : سألته عن المعادن ما فیها ؟ فقال : کلّ ما کان رکازاً، ففیه الخمس » (2). ترجمه : سؤال کردم از آن حضرت از معادن که چقدر (حقّ خدا) در آنها هست ؟ فرمود : هر چه که تحت عنوان رکاز باشد در آن خمس است . اهل سنّت نیز از رسول اللَّه صلی الله علیه وآله روایت کنند که آن حضرت فرمود : « و فی الرکاز الخمس » . و این حدیث را با اسناد مختلفهای که دارد، میتوانید در مدارک ذیل پیدا کنید : 1 - صحیح بخاری ، باب : المساقاة(3). 2 - صحیح بخاری ، باب : ما یستخرج من البحر(4). 3 - صحیح بخاری ، باب : الخمس (5)
4 - صحیح بخاری ، باب : و فی الرکاز الخمس (1)5 - صحیح مسلم ، باب : الجهاد(2). 6 - موطاء مالک ، باب : زکاة الشرکاء (3). 7 - سنن ابن ماجه ، کتاب : اللقطة (4). 8 - سنن ترمذی ، باب : أن العجماء جرحها جبار (5). 9 - مسند احمد حنبل(6). 10 - سنن نسائی ، باب : المعدن(7). 11 - سنن الدارمی ، باب : فی الرکاز (8). پس، تنها در غنائم دارالحرب، خمس تشریع نشده، بلکه در رکاز هم ( به همان معنی که بعداً برای رکاز گفته میشود )، خمس واجب شده است .
1) صحیح بخاری : ج 2 ، ص 137 .
2) صحیح مسلم : ج 5 ، ص 128 ، کتاب الحدود و التعزیر .
3) موطاء، مالک بن أنس : ج 2 ، ص 868 ، حدیث 12 ، باب 18 .
4) سنن ابن ماجة : ج 2 ، ص 839 ، حدیث 2509 و 2510 .
5) سنن ترمذی : ج 2 ، ص 77 ، حدیث 637 ، باب 16 .
6) مسند احمد حنبل : ج 2 ، صفحات 228 ، 239 ، 254 ، 274 ، 285 ، 319 ، 386 ، 406 ، 411 ، 454 ، 456 ، 467 ، 493 ، 495 ، 499 ، 501 ، 507 ؛ و ج 3 ، صفحات 128 ، 335 ، 336 ، 354 .
7) سنن نسائی : ج 5 ، ص 44 ، حدیث 1 - 6 .
8) سنن الدارمی : ج 1 ، ص 393 .
ممکن است گفته شود : مراد از این خمس که در رکاز گفته شده، خمس مصطلح نیست، بلکه خمس در این مورد همان کسر متعارفی به معنی یک پنجم است ؛ مانند کلمه «عشر» و «نصف العشر» یا «ربع العشر» . که اینها مقادیری هستند که برای زکات اخذ میشوند، و در رکاز زکات هست، نهایت اینکه، زکات آن، یک پنجم است ؟ ولی ما در جواب میگوییم : اوّلاً : در صحیح بخاری گوید : « و قال مالک و ابن إدریس : الرکاز دفن الجاهلیة فی قلیله و کثیره الخمس ... ، و أخذ عمر بن عبد العزیز من المعادن فی کلّ مائتین خمسة . و قال الحسن : ما کان من رکاز فی أرض الحرب ففیه الخمس و ما کان فی أرض السلم ففیه الزکاة و إن وجدت اللقطة فی أرض العدوّ، فعرفها . و إن کانت من العدوّ، ففیها الخمس . و قال بعض النّاس : المعدن رکاز، مثل دفن الجاهلیة » (1). ترجمه : مالک وابنادریس گفتهاند : «رکاز» همان دفینههای جاهلیّت است که در کم و زیادش خمس واجب است . و عمر بن عبد العزیز از معادن از هر دویست، پنج میگرفت (صدی دو و نیم) ؛ یعنی معادن را رکاز نمیدانست، زیرا اگر جزء رکاز بود، باید از دویست ، چهل ( یعنی خمس گیرد ) .
1) صحیح بخاری : ج 2 ، ص 137 ، باب فی الرکاز الخمس .
و حسن گفته : آنچه رکاز در دارالحرب یافت شود، در آن خمس است وآنچه در زمینِ صلح یافت شود، در آن زکات است . ملاحظه کنید در این گفتار، خمس را در مقابل زکات قرار داده است . و ثانیاً : اگر در رکاز، یک پنجم زکات بود، باید به مصارف هشتگانهای که در آیه زکات - « انّما الصدقات للفقراء ... » (1)- به آنها تصریح شده است ، برسد ، در صورتی که عامّه و خاصّه، مصرف آن را مصرف غنائم دارالحرب تعیین کردهاند . اینک به عبارات فقهاء توجّه کنید در کتاب « الفقه علی المذاهب الاربعة »، از حنفیّه نقل میکند که : « قالوا : المعدن و الرکاز بمعنی واحد، و هو شرعاً مال وجد تحت الأرض سواء کان معدنا خلقیاً خلقه اللَّه تعالی، بدون ان یضعه أحد فیها، أو کنزاً دفنه الکفّار و لایسمی ما یخرجه من المعدن. و الرکاز زکاة علی الحقیقة لانّه لا یشترط فیهما ما یشترط فی الزکاة . و تنقسم المعادن إلی أقسام ثلثة ما ینطبع بالنّار و مایع و ما لیس بمنطبع و لامایع فالمنطبع ما کان کالذهب و الفضة و النحاس و الرصاص و الحدید و المایع ماکان کالقار ( الزفت ) والنفط ( زیت البترول الغاز ) ونحوهما والّذی لیس بمنطبع ولامایع ما کان کالنورة و الجواهر و الیواقیت . فأمّا الّذی ینطبع بالنّار فیجب فیه إخراج الخمس ومصرفه مصرف خمس الغنیمة المذکورة فی قوله تعالی : « و اعلموا أنّما غنمتم ... » ؛ و امّا المایع کالقار و النفط
1) توبه / آیه 60 .
و الملح فلا شیء فیه اصلاً و مثله ما لیس بمنطبع و لا مایع کالنورة و الجواهر و نحوهما فانّه لا یجب فیهما شیء »(1). ترجمه : حنفیها گفتهاند : معدن و رکاز به یک معنی است ؛ و رکاز شرعاً مالی است که در زیر زمین یافت میشود ، چه طبیعی باشد که خداوند آن را آفریده ، بدون اینکه کسی آن را زیر زمین قرار داده باشد، و چه گنجی باشد که کفّار آن را پنهان کرده باشند ؛ و آن مقداری که از معدن و رکاز بیرون میشود ( یک پنجم )، در حقیقت زکات نامیده نمیشود، زیرا آنچه در زکات شرط شده است، در اینها شرط نشده است ( مانند نصاب و مصرف ). و معادن به سه قسم تقسیم میشود : 1 - آنهایی که با آتش نرم و قابل انعطاف و صورتپذیر میشود . 2 - آنهایی که مایع و روان است . 3 - آنهایی که نه قابل انعطافاند و نه روان . معادن قابل انعطاف مانند طلا و نقره و مس و آهن ؛ و معادن روان، مانند: قیر و نفت. و معادنی که نه روان است و نه انعطافپذیر، مانند: آهک و جواهرات. امّا آن معادنی که به آتش انعطاف پذیر میشود ، خارج کردن خمسِ آن واجب است و مصرفش ، مصرف خمس غنیمت است که در آیه خمس ذکر شده.
1) الفقه علی المذاهب الأربعة، عبدالرّحمن الجزیری : ج 1 ، ص 492 ، طبع پنجم .
و امّا معادنی که روانند مانند: قیر و نفت و نمک، در آن، اصلاً چیزی نیست، نه خمس و نه زکات؛ و مثل این است معادنی که نه انعطاف پذیرند و نه روان، مانند: نوره و جواهرات، پس در اینها چیزی واجب نیست. و در همین کتاب از مالکیها نقل میکند که : « یجب فی الرکاز إخراج خمسه سواء کان ذهبا أو فضة أو غیرهما و سواء وجده مسلم أو غیره حراً کان الواجد أو عبداً. ویکون الخمس کالغنائم یصرف فیالمصالح العامة»(1). ترجمه : آنها میگویند : در رکاز ( که آنها فقط گنجهایی را که در زمان جاهلیّت زیر زمین پنهان شده، رکاز میدانند )، بیرون کردن خمسش واجب است، چه طلا باشد، چه نقره، چه غیر اینها، چه مسلمان آن را یافته باشد، چه غیر مسلمان، چه پیدا کننده آزاد باشد ، چه بنده. و این خمس، مانند غنائم جنگی در مصالحِ عمومی باید مصرف شود. باز در همین کتاب از حنبلیها نقل میکند که آنان میگویند : «و یجب علی واجد الرکاز إخراج خمسه إلی بیت المال فیصرفه الإمام أو نائبه فی المصالح العامة و باقیه لواجده» (2). ترجمه: واجب است برشخصی که «رکاز» را پیدا کرده، خمس آن را به بیتالمال، بدهد تا امام یا نائب امام در مصالح عمومی مصرفکنند؛ و بقیّه، از آنِ شخصی است که آن را یافته است.
اگر این یک پنجم زکات بود، آنها نمیگفتند: امام باید آن را مصرف کند. بلکه در اصناف هشتگانه در آیه صدقات صرف میشد. چنانچه ابو عبید قاسم بن سلام مینویسد: « فهذا حکم الخمس، ان النظر فیه إلی الإمام و هو مفوض إلیه علی قدر ما یری. فامّا الصدقة فلم یاتنا عن أحد من الائمّة و لا العلماء انّه رأی صرفها إلی أحد سوی الاصناف الثمانیة الّذین هم أهلها. أختلفحکمالخمسوحکمالصدقةفیذلک.وکلاهماقدسمّیأهلهفیالکتابوالسنة»(1).
ترجمه : این است حکم خمس که دخالت در آن، مربوط به امام است و به امام واگذار میشود، به هر اندازه رأی بدهد؛ و امّا صدقه از هیچیک از پیشوایان و علماء نرسیده است که آن را به مصرف کسی غیر از اصناف هشتگانهای که آنها اهل صدقه هستند، برسانند. پس حکم خمس وحکم صدقه با هم اختلاف دارد در این جهت؛ و هر دو ( اهل خمس و اهل زکات ) در کتاب و سنّت نامشان برده شده است . در کتاب « فقه الملوک و مفتاح الرتاج المرصد علی خزانة کتاب الخراج » (2)مینویسد : « و امّا الرکاز هو الذهب و الفضة الّذی خلقه اللَّه عزّوجلّ فی الأرض یوم خلقت، ففیه أیضاً الخمس .
و من اصاب کنزاً عادیاً (قدیماً) فی غیر ملک أحد، فیه ذهب أو فضة أو جواهر أو ثیاب فأنّ فی ذلک الخمس. و أربعة أخماسه للّذی اصابه. و هو بمنزلة الغنیمة یغنمها القوم فتخمس و ما بقی فلهم». ترجمه : «رکاز»، طلا و نقرهای را گویند که خداوند روزی که زمین را خلق کرده ، در آن آفریده است. و در رکاز نیز خمس واجب است. و کسی که گنجی قدیمی را پیدا کرد، به شرط آنکه در ملک کسی نباشد و در آن گنج، طلا یا نقره یا جواهر یا لباسی بود، در آن خمس واجب است. و چهار پنجمش از آنِ کسی است که آن را یافته است. و این خمس به منزله غنیمتی است که مردم به دست میآورند، که خمس آن گرفته میشود و آنچه باقی میماند، مال آنها است . پس عامّه و خاصّه در رکاز قائل به وجوب خمس هستند و در مصرف نیز همگان خمس رکاز را با خمس غنیمت یکسان میدانند. در نتیجه، خبر « لیس الخمس إلّا فی الغنائم » را نمیتوانیم اینطور معنی کنیم که : خمس واجب نیست، مگر در غنائم جنگی. این تحقیق، خود بهترین قرینه بر صحّت گفتار فقهاء، در معنی این حدیث است.
ما عبارات بعضی از فقهاء را خاطر نشان میسازیم . مرحوم محقّق سبزواری در کتاب ذخیرة المعاد ، تحت عنوان وجوب خمس در معادن میفرماید : « فقد ذکر الاصحاب فی تأویله وجهین : أحدهما : الحمل علی ارادة الخمس المستفاد من ظاهرالکتاب، فإنّ ماسوی الغنائم ممّا یجب فیه الخمس انّما استفید حکمه من (السنة) ذکر ذلک الشیخ رحمه الله . و ثانیهما : دعوی صدق اسم الغنیمة علی کلّ ما یجب فیه الخمس . ذکره جماعة من الاصحاب منهم : المصنف و الشهید و اشار الیه الشیخ الطبرسیرحمه الله ... ؛ و انکر بعض اصحابنا صحة هذه الدعوی مدعیاً اتفاق العرف و کلام أهل اللغة علی خلافها و لعله متجه (1)... . نعم، یمکن حمل الغنائم علی المعنی الاعم، فإنّ استعمال لفظ الغنیمة و ما یتصرف منه فی غیر معانیها الاصلیة من المجازات السابقة [الشایعة ] . فهذا الحمل فی مقام التأویل غیر بعید »(2). ترجمه : اصحاب در تأویل این خبر ( و لیس الخمس إلّا فی الغنائم )، دو وجه ذکر کردهاند ؛ یکی از آن دو وجه این است که : ( خبر ) را حمل کنیم بر اینکه (از خمسی که درروایت آمده) اراده شده، خمسی که از ظاهر کتاب استفاده میشود؛ ( یعنی تنها خمس غنائم در قرآن ذکر شده ) و غیر از غنائم، از چیزهایی که
خمس در آنها واجب است ، حکمش از سنّت استفاده میشود ؛ این وجه را شیخ بیان فرموده است . وجه دیگر آن است که ادّعا شود که بر هر چه در آن خمس واجب است، اسم غنیمت صدق میکند، و این وجه را جماعتی گفتهاند، که از آنها است : مصنف ( مرحوم علّامه ) ، شهید و شیخ طبرسی نیز به آن اشاره کردهاند ؛ ( سپس عبارت طبرسی را، که قبلاً ذکر کردیم، نقل میفرماید و بعد از آن میگوید : ) و بعضی از اصحاب ما صحّت این دعوی را انکار کرده و گفتهاند عرف و کلام اهل لغت اتّفاق دارند بر خلاف این دعوی و شاید این انکار خوب باشد ... ؛ بلی ممکن است مجازاً غنائم را بر معنی اعمّ ( غنائم جنگی و غیره ) حمل کنیم، زیرا استعمال لفظ غنیمت و مشتقّات آن در غیر معانی اصلی خود از مجازات است که بسیار شایع است و این حمل در مورد تأویل، بعید نیست . از گفتار ایشان استفاده میشود که چون از طرفی غنیمت را در لغت و عرف به معنی خاص میدانند، و از طرفی روایت قابل حمل به معنی حقیقی ولغوی نیست، پس باید تأویل شود و برای تأویل ناچاریم از معنی مجازی شایع استفاده کنیم و آن غنیمت به معنی الاعم است، پس غنائم در روایت به معنی مطلق غنائم است . همچنین شیخ حسن بن زین الدّین ( الشهید الثّانی رحمه الله ) عین همین عبارات را نقل فرموده، با این تفاوت که وی بعد از ذکر دو وجه مذکور میفرماید : « نعم، یمکن الحمل علی إرادة هذا المعنی بطریق التجوّز ، ... ؛ فانّ لفظ الغنائم وإن احتمل العموم المجازی و الحقیقة الاصلیة لکنّ الحقیقة متحقّقة الارادة لدخولها فی عموم المجاز و یقع الشّک فی ارادة ما سواها . فیتمسّک فی نفیها بالأصل إلی أن یقوم علی خلافه دلیل » (1)
1) منتقی الجُمان : ج 2 ، ص 436 و 437 ، کتاب الزکاة ، باب الخمس .
ترجمه: ممکناست حمل (خبر) براراده این معنی (مطلق غنائم) به طریق مجاز؛ و لفظ غنائم، گرچه احتمال هر دو معنی، مجازی و حقیقی، را دارد، ولی معنی حقیقی مسلّماً اراده شده و در اراده غیر معنی حقیقی شک است . پس در نفی غیر معنی حقیقی، به اصل تمسّک میشود، مگر برخلاف معنی حقیقی دلیلی باشد(1). حاصل آنچه در این صفحات گفتیم آن است که : اگر « الغنائم » در خبر ( لیس الخمس إلّا فی الغنائم ) را به معنی غنائم دارالحرب بگیریم، با روایات و فتاوی عامّه و خاصّه تناقض دارد . پس ناچاریم غنائم را به مطلق فائده معنی کنیم ، خواه این معنا برای غنائم معنایی حقیقی باشد یا مجازی . زیرا حمل بر معنی مجازی باوجود قرینه متعیّن است و بعضی از تألیفات اهل تسنن نیز گواه این مطلب است . از جمله عبد الرزّاق الصنعانی در کتاب گرانقدر « المصنف » مینویسد : « عن أبیجریح قال: سمعت إنّ رجلاً إذا ابتاع أرضاً أو داراً فوجد فیها مالًا عادیا، فهو له و هو مغنم » (2). ترجمه : شنیدم که اگر کسی زمینی یا خانهای بخرد و مالی قدیمی در آن بیابد، از آنِ اوست و غنیمت محسوب میشود .
و در ذیل حدیث ( و فی الرکاز الخمس ... ) مینویسد : « الرکاز، ما وجد من معدن و ما استخرج منه من مال مدفون و شیء کان لقرن قبل هذه الامة . قال ابن جریح و أقول : هو مغنم »(1). ترجمه : رکاز، چیزی است که از معدن استخراج میشود، از اموالی که دفن شده و متعلّق به مردم قبل از این امّت بوده . ابن جریح گفت و من میگویم : این هم غنیمت است . در اینجا بیمناسبت نیست توجیهاتی را که مرحوم ملّا محمّد تقی مجلسی در لوامع صاحبقرانی (2)فرموده، نقل کنیم . او در ذیل حدیث « لیس الخمس إلّا فی الغنائم » مینویسد : « یک احتمالش این است که غنیمت عام باشد و شامل نُه چیز باشد و در این صورت غرض این خواهد بود که مثلاً در ارباح تجارات هرچه بعد از سال میماند، غنیمت است و در معادن هر چه بعد از اخراجات است، غنیمت است، که مجملی باشد که تفصیلش ظاهر میشود از اخبار دیگر ؛ و احتمال دیگر آنکه عمده آنچه خمس در آن هست، غنایم دارالحرب است و آن را کسی به اهلش نمیدهد . بلکه خلفای بنیامیّه و بنیعبّاس از ما غصب نمودهاند . و احتمال دیگر تقیّه است، چون اکثر عامّه زکات آنها را میگیرند و قائل به
خمس نیستند، مگر در غنایم چون نصّ قرآن است ... . احتمال دیگر آن است که غرض، نفی خمسی باشد که از کتاب الهی ظاهر شود وجوب آن . یعنی : خمسی که در قرآن است غنایم است، واللَّه تعالی یعلم » (1). در خاتمه، بیان دیگری برای این روایت به نظر میرسد ؛ و آن این است که بعضی از عامّه قائلند که به همه فراوردههای جنگی، اعم از « غنائم » و « فیء »، خمس تعلّق میگیرد . و همان طوری که باید خمس غنائم را جدا کرد، « فیء » نیز باید تخمیس شود ؛ همچنان که ابی بکر احمد بن الحسین بن علی البیهقی مینویسد : « قال اللَّه تبارک و تعالی : « و اعلموا أنّما غنمتم من شیء ... » و قال : « و ما افاء اللَّه علی رسوله منهم فما أوجفتم علیه من خیل و لا رکاب » إلی قوله : « ما افاء اللَّه علی رسوله من أهل القری فللَّه و للرّسول و لذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل » قال الشافعی : و الغنیمة و الفیء یجتمعان فی انّ فیهما معا الخمس من جمیعهما لمن سمّاه اللَّه له فی الآیتین معاً » (2). ترجمه : خداوند تبارک و تعالی فرمود : بدانید آنچه را غنیمت میبرید ... ؛ و فرمود : آنچه بهره داد خداوند ( به عنوان فیء )، بهره داد به پیامبرش از آنان ( از اموال کفّار )، پس نتاختند بر آن اسبان و شتران ؛ تا آنجا که فرماید : و آنچه
خداوند ( به عنوان فیء ) به پیامبرش ارزانی داشت، از اهل شهرها، پس آنها از آنِ خدا است و رسولش و خویشاوندان و یتیمان و بینوایان و درماندگان راه . شافعی گفته : غنیمت و فیء در این جهت با یکدیگر متّفقند که در هر دوی آنها خمس است، که اختصاص دارد به کسانی که در این دو آیه ( آیه خمس و آیه فیء ) از آنان نام برده شده است . شاید امام علیه السلام در این روایت، در مقام ردّ گفتار شافعی بودهاند و میخواستهاند بفرمایند : چنین نیست که در همه فرآوردههای جنگی خمس واجب باشد، بلکه خمس تنها درغنائم واجب است . و به اصطلاح : حصر در روایت، حصر اضافی است .
سؤال - آیا در روایات و تواریخ اثری وجود دارد که پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله خمسِ ارباح مکاسب را بیان کرده باشند و یا برای گرفتن خمس ارباح مکاسب به کسی مأموریّت داده باشند و یا خودشان برای دریافت خمس اقدام کرده باشند ، همچنان که برای گرفتن زکوات مأمورینی به اطراف میفرستادند ؟ جواب - اوّلاً : صاحب وسائل حدیثی را از سیّد بن طاووس نقل میکند : « عن أبی الحسن موسی بن جعفر ، عن أبیه علیهما السلام إنّ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله قال لابیذر و سلمان و المقداد : اشهدونی علی أنفسکم بشهادة أن لا إله إلّا اللَّه ( إلی أن قال : ) وأن علی بن أبی طالب وصیّ محمّد و أمیرالمؤمنین، و أن طاعته طاعة اللَّه و رسوله، والائمّة من ولده، و أن مودّة أهل بیته مفروضة واجبة علی کلّ مؤمن و مؤمنة، مع اقام الصلاة لوقتها، و إخراج الزکاة من حلها، و وضعها فی أهلها، و إخراج الخمس من کلّ مایملکه أحد من النّاس حتّی یرفعه إلی ولیّ المؤمنین و أمیرهم، و من بعده من الائمّة
من ولده، فمن عجز و لم یقدر إلّا علی الیسیر من المال، فلیدفع ذلک إلی الضعفاء من أهلبیتی من ولد الائمّة »(1). ترجمه : از موسی بن جعفر، از پدرش علیهما السلام روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه وآله به ابیذر و سلمان و مقداد فرمود : مرا برای خودتان شاهد قرار دهید به شهادت دادن به یگانگی خداوند (تا آنجا که فرمود :) و اینکه علیّ بن ابیطالب وصیّ محمّد است، وامیرالمؤمنین است، وطاعت او طاعت خدا وپیغمبر اوست، وائمّه، همه از فرزندان اویند، و اینکه دوستی اهل بیتش بر هر مؤمن و مؤمنهای واجب و لازم است، توأم با به پاداشتن نماز در وقت خودش و بیرون کردن زکات از راه حلال ومصرف کردنش در بین اهلش و بیرون کردن خمس از هر چه هر یک از مردم مالک آن میشوند ، تا برساند به دست هرکس ولیّ مؤمنین و امیر آنهاست، و پس از امیرالمؤمنین به ائمّهای که از فرزندان او هستند، و کسی که ناتوان است و قدرت بر پرداخت ندارد مگر کمی از مال را، پس باید به ضعفاء از اهلبیت من که از فرزندان ائمّه هستند برساند . ثانیاً: در فصل نهم - إن شاء اللَّه - با مدارکی که از اهل سنّت ذکر میکنیم، خواهیم دید که پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله در نامههایی که به رؤسای قبائل و وفود ( یعنی کسانی که از خارج مدینه برای دیدار پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله به مدینه میآمدند ) مینوشتند، به عنوان یک فریضه ، پرداخت خمس غنائم را به رؤسا یادآوری مینمودند، در حالی که جنگی در کار نبود تا آنها از غنائم جنگی خمس بدهند . مثلاً در صحیح بخاری و ترمذی آمده :
1) وسائل الشّیعة : ج 6 ، ص 386 ، حدیث 21 ، باب 4 .
«إنّ رجلاً من بنی عبد قیس جاء إلی النّبی صلی الله علیه وآله فلمّا أراد الانصراف امره صلی الله علیه وآله بالصلاة و الصیام و الزکاة و اعطاء الخمس ممّا غنم » (1). ترجمه : مردی از بنی عبد قیس شرفیاب محضر پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله شد، هنگامی که خواست از خدمت آن حضرت مرخّص شود و به قبیله خود باز گردد، حضرت به او امر فرمودند به نماز و روزه و زکات و پرداخت خمس از درآمد . در صورتی که جنگی مطرح نبوده تا منظور غنائم جنگی باشد، زیرا عبد القیس از خوف مشرکینِ قبیله «مُضَر»، تنها در اشهُر حرم از محل خود خارج میشدند ؛ یعنی عبد القیس قدرت بر جنگ نداشتند، بلکه در تقیّه کامل بودند ؛ بنابراین غنیمتی در دست آنها نبود که مطالبه خمس از آنها به مورد باشد (2). ثالثاً: در مسأله زکات، که مربوط به مصالح مسلمین بالاخص فقراء ومساکین بود، پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله مأمور به گرفتن این مالیات از مردم شد ؛ « خذ من أموالهم صدقة ... » . و پیغمبر صلی الله علیه وآله ناچار برای امتثال این امر، باید مأمورینی را به اطراف میفرستادند که زکوات را جمع آوری کنند تا به مصارف خود برسانند . ولی خمس حقّ خود پیغمبر وخویشان او بود وبه ملک شخصی شباهتداشت؛ لذا پیغمبر صلی الله علیه وآله مأمور به دریافت آن نبود ، بلکه فقط وظیفه داشت حقّ خود
1) صحیح بخاری : ج 4 ، ص 205 ، باب واللَّه خلقکم و ما تعملون من کتاب التوحید ؛ و ج 1، ص 13 و19 ؛ وج 3، ص 53 ؛ صحیح مسلم: ج 1، ص 35 و36، باب الامربالایمان؛ سنن نسائی: ج 2 ، ص 333 ؛ مسنداحمد حنبل : ج 3 ، ص 318 ؛ و ج 5 ، ص 136 ؛ و کتاب الاموال : ص 12 .
2) و همچنین نامه به وفد بنو البکاء ( طبقات ابن سعد : ج 1 ، ص 274 ) ؛ و وفد بنی زُهره ( الطبقات الکبری : ج 1 ، ص 279 ) ؛ و مالک بن احمد ( اسد الغابة : ج 4 ، ص 271 ) ؛ و صیفی بن عامر ( الاصابة : ج 2 ، رقم 4111 ) ؛ و حارث بن زهیر ( اسد الغابة : ص 328 ) .
و خویشانش را به مردم ابلاغ کند، تا آنها خود، به وظیفهشان عمل کنند . خلاصه، اینکه نمیتوان خمس را با زکات مقایسه نمود و نمیتوان عدم ارسال مأمورین برای دریافت خمس را، دلیل بر عدم وجوب خمس قرار داد . همچنان که به اتّفاق شیعه و سنّی ، خمس در « رکاز و معدن » واجب بود و پیغمبر صلی الله علیه وآله کسی را مأمور دریافت آن نمیکرد . رابعاً : در فتوح البلدان نقل شده که : « کتب رسول اللَّه صلی الله علیه وآله لعمرو بن حزم حین بعثه إلی الیمن : بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم هذا بیان من اللَّه و رسوله : یا أیّها الّذین آمنوا اوفوا بالعقود عهد من محمّد النّبی رسول اللَّه لعمرو بن حزم حین بعثه إلی الیمن أمره بتقوی اللَّه فی امره کله و ان یأخذ من المغانم خمس اللَّه و ما کتب علی المؤمنین من الصدقة » (1). ترجمه : هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله عمرو بن حزم را به یمن اعزام نمودند، نامهای برای او نوشتند به این مضمون : بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم ؛ این بیانی است از خدا و رسول خدا : ای کسانی که ایمان آوردهاید ، به عهدهای خود وفا کنید ، عهدی که از محمّد پیامبر خدا است به عمرو بن حزم ، هنگامی که او را به یمن فرستاده و او را به تقوا و ترس از خدا امر نموده و دستور داده که از درآمدها خمس خدا را بگیرد و نیز آنچه بر مؤمنین واجب شده از صدقه .
1) فتوح البلدان : ج 1 ، ص 84 .
و قریب به همین مضمون را نیز ابنهشام در سیره(1)؛ و طبری و ابن کثیر هرکدام در تاریخ خود (2)؛ و ابی یوسف در کتاب الخراج (3)؛ و حاکم در مستدرک (4)؛ و متّقی در کنز العمال (5)، آوردهاند . و نیز رسول خدا صلی الله علیه وآله به قبیله « سعد بن هذیم » و قبیله « جذام » نامه نوشت و «اُیَّی» و « عنبسه » را برای دریافت صدقات و اخماس اعزام نمود (6)و موارد بسیار دیگری که بر مُتَتَبِّع خبیر پوشیده نیست، با توجّه به اینکه در هیچ یک از موارد مزبور جنگی بین مسلمین و کفّار نبوده که حضرت غنائم آنها را مطالبه نمایند . و رسول خدا صلی الله علیه وآله حضرت علی علیه السلام را برای دریافت خمس به یمن فرستاد (7)ومحمیة بن جزء را نیز مأمور دریافت خمس فرمود(8). خامساً : طبق روایاتی که در آینده به تفصیل ذکر خواهیم کرد آشکار میشود که صدقات و زکوات بر بنیهاشم حرام است . و جنگ هم که همیشه بین کفّار ومسلمین سر پا نیست ، پس فقراء و مساکین بنیهاشم چگونه باید زندگی کنند ؟ و هزینه زندگی آنها از کجا باید تأمین شود ؟! سادساً : مسائل خمس و موارد تعلّق آن را از چه کسانی باید شنید و در چه کتابهایی باید خواند ؟! اگر از اهل سنّت انتظار دارید، انتظاری است بیمورد .
1) سیره، ابن هشام : ج 4 ، ص 265 .
2) تاریخ طبری : ج 1 ، ص 1727 ؛ تاریخ ابن کثیر : ج 5 ، ص 76 .
3) الخراج، أبی یوسف : ص 85 .
4) مستدرک الحاکم : ج 1 ، ص 395 .
5) کنز العمال : ج 5 ، ص 867 ، حدیث 14573 .
6) طبقات، ابن سعد : ج 1 ، ص 270 .
7) مجمع الزوائد : ج 3 ، ص 78 ؛ المصنف : ج 4 ، ص 114 .
8) کتاب الاموال : ص 461 ؛ صحیح مسلم : ج 2 ، ص 754 .
امّا در مورد احادیث ؛ باید عرض کنیم که : عمر از نقل احادیث جلوگیری کرد وتا زمان عمر بن عبدالعزیز به طور کلّی نقل حدیث ممنوع بود و پس از یکصد سال هم احادیث مستندی در دست افراد نبود و در صورتی که احادیث مستند هم بود، دربین محدّثین بزرگ آنها کسی که مدافع حقوق اهلبیتعلیهم السلام باشد، دیده نمیشد. بخاری و مسلم که از بیش از دو هزار و چهار صد تن نقل حدیث میکنند ، از هیچیک از اهل بیت پیغمبر علیهم السلام نقل حدیث نمیکنند مگر دو حدیث، آن هم در تعریض به اهل بیت علیهم السلام (1). و امّا تواریخ ؛ در این مورد نیز عرض میکنیم که از نویسندگان تواریخ که معاصر بنیامیّه و بنیعبّاس بودند ومزدور و یا مرعوب آنها بودند، چگونه انتظار میرفت که آنها تاریخچه خمس و عاملین خمس و کیفیّت تقسیم آن را به تفصیل بیان کنند ؟ و خود را با حکّام وقت درگیر نمایند ؟اگر خیلی خوشبین باشیم، میگوییم : از روی ترس، حقایق تاریخی را افشاء نمیکردند . و الّا با مراجعه به کتابهایشان، نمیتوانیم حسن نیّت آنها را باور کنیم ؛ و برای اطّلاع بیشتر از حق کُشیها و خیانتهای امثال طبری و ابن کثیر، به کتاب شریف « الغدیر » (2)مراجعه نمائید . به علاوه، خمس از شئون «ولایت» بود و اثبات چنین حقّی برای اهل بیت علیهم السلام مستلزم اقرار به خلافت آنها بود ، با این حال، چگونه ممکن است که نویسندگان اهلسنّت حقّی را اثبات کنند که رهبرانشان سعی داشتند آن حقّ را، که نشانهای از
ولایت اهل بیت علیهم السلام بود، از آنها سلب کنند . ولی بالأخره جسته و گریخته، روایاتی از نیش قلم آنها تراوش کرده که از خلال آنها میتوان به واقعیّتها پیبرد . و اگر از شیعه انتظار دارید، در جواب میگوئیم : شیعه، نیاز نداشت که در مآخذ احکام از تاریخ و حوادث زمان رسول اللَّه صلی الله علیه وآله استفاده کند ؛ زیرا شیعه احکام را طبق دستور پیغمبرصلی الله علیه وآله که فرموده بود:«انّی تارک فیکم الثّقلین کتاباللَّه وعترتی» (1)، مستقیماً از کتاب و عترت میگرفتند ؛ و ضمناً روایات متواترهای از اهل بیت علیهم السلام نقل شده ، مخصوصاً از امام باقر علیه السلام که فرمود : « حدیثی حدیث أبی، و حدیث أبی، حدیث جدّی، و حدیث جدّی حدیث الحسین، وحدیث الحسین، حدیث الحسن، و حدیث الحسن، حدیث أمیرالمؤمنین علیه السلام و حدیث أمیرالمؤمنین، حدیث رسول اللَّه صلی الله علیه وآله و حدیث رسول اللَّه، قول اللَّه عزّوجلّ »(2). ترجمه : حدیث من حدیث پدر من است و حدیث پدر من حدیث جدّ من است و حدیث جدّ من حدیث حسین است و حدیث حسین حدیث حسن است و حدیث حسن حدیث امیرالمؤمنین علیه السلام است و حدیث امیرالمؤمنین حدیث پیغمبر صلی الله علیه وآله است و حدیث پیغمبر گفتار خدا است . بنابراین، شیعه بین سیره ائمّه هدی علیهم السلام و سیره پیغمبر صلی الله علیه وآله جدائی نمیبیند و گفتار اهلبیت علیهم السلام را مبیّن سنّت پیغمبر صلی الله علیه وآله میداند، با توجّه به تکامل تدریجی فقه که در پیشگفتار این کتاب به آن اشاره شد .
سؤال - آیا کلمه « غنمتم » در آیه شریفه، مربوط به غنائم زمان گذشته (غنائم قبل از نزول آیه ) است ؟ و یا صلاحیّت دارد تا غنائم پس از نزول آیه را هم شامل شود ؟ جواب - کلمه «غنمتم» از نظر ظاهر لفظ ماضی است، ولی از نظر معنی بر زمان گذشته دلالت ندارد . زیرا علمای ادب گویند : فعل ماضی در چند مورد، به معنی مضارع میآید . از جمله : در جایی که فعل ماضی شرط یا به منزله شرط قرار گیرد . و نیز میگویند : اگر فاء بر سر خبر مبتدا درآمد، مبتدا به منزله شرط و خبر به منزله جزاء خواهد شد . مثلاً اگر گفته شود : « الّذی جائنی فله درهم » ؛ در اینجا « الّذی »، که مبتدا است، به منزله شرط خواهد شد و « جائنی »، که لفظ ماضی است، در اینجا معنی مضارع پیدا میکند . و معنی چنین میشود : اگر کسی نزد من بیاید، یک درهم برای او خواهد بود .
ابن هشام در کتاب مغنی مینویسد : « تنبیه : کما تربط الفاء الجواب بشرطه کذلک تربط شبه الجواب بشبه الشرط ، و ذلک فی نحو « الّذی یأتینی فله درهم » و بدخولها، فُهِمَ ما أراده المتکلم من ترتُّبِ لزوم الدرهم علی الإتیان » (1). ترجمه : همچنان که فاء جواب را به شرط مربوط میسازد ، شبه جواب را نیز به شبه شرط مربوط میسازد ؛ و این در مثل : « الّذی یأتینی فله درهم » است ( که در خبر مبتداء فاء داخل شده ) و با داخل شدن فاء ، اراده متکلّم معلوم میشود از اینکه وجوب اعطاء درهم مترتّب برآمدن است . بدین مناسبت، «شمنی» در حاشیه همین قسمت از عبارت ابن هشام مینویسد : « والمراد بشبه الشرط ما کان مضمونه ملزوماً لمذکور . و ذلک فی المبتدا، إذا کان اسماً موصولاً بفعل أو ظرف أو نکرة موصوفة بهما لأنّ الموصول و الموصوف، حینئذ کإسم الشرط و الصلة و الصفة کالشرط و الخبر کالجزاء الّذی یدخله الفاء ... . حقّ الصلة أن لا تکون إلّا فعلاً مستقبل المعنی » (2). ترجمه : مراد به شبه شرط آن چیزی است که علّت است برای ( جمله ) مذکوره ( بعد از خود )، و این ( شبه شرط و علّت بودن ) در مبتدائی است که اسم موصول باشد، که صله آن فعل یا ظرف باشد یا مبتدا نکرهای باشد که برای او فعل یا ظرف
صفت قرار داده شود ؛ زیرا چنین موصول و موصوفی به منزله اسم شرط است و صله و صفت به منزله شرط هستند و خبر به منزله جزائی است که فاء بر او داخل میشود . و حقّ صله (- ای که به منزله شرط است ) این است که از نظر معنی مستقبل باشد ( اگر چه به ظاهر لفظ ماضی باشد ). و زمخشری در کشّاف در ذیل آیه شریفه « إنّما غنمتم » مینویسد : « «أنّما غنمتم» ما موصولة . و «من شیء» بیانه . ... «فأن للَّه» مبتدأ خبره محذوف، تقدیره : فحقّ، أو فواجب أن للَّه خمسه » (1). ترجمه : « ما » در « أنّما غنمتم » موصوله ( و «غنمتم» صله است )، و «من شیء»، بیان برای « ما » ؛ و « فأن للَّه » مبتدا و خبر او محذوف است . و تقدیر چنین است : « فحقّ، یا فواجب أن للَّه خمسه ». با توجّه به این قواعد و ترکیب فوق، کاملاً روشن میشود که « غنمتم » در آیه، گرچه به ظاهر ماضی است ، ولی به معنی فعل مضارع است . و در عموم موارد که شارع مقدّس اسلام فعل ماضی را در مورد بیان یک حکم و قانون به کار میبرد، چنین است ؛ و فعل مضارع نشان دهنده استمرار است. پس معنی « غنمتم » چنین است که : هرگاه غنیمتی بردید، نه اینکه معنی « غنمتم » این باشد که : غنائمی که در زمان گذشته بردهاید .
1) کشّاف : ج 2 ، ص 221 .
و توجّه به ظاهر لفظ « غنمتم » و غفلت از اینکه به منزله شرط است و معنی مستقبل میدهد، نشان دهنده بیاطّلاعی از قواعد و دستور زبانِ عرب است . از این گذشته، روشن است که حکم خمس در همه سالهای زندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و ادوار بعد، حکمی اسلامی و قرآنیِ شناخته شده است .
سؤال - آیا خطاب « واعلموا أنّما غنمتم من شیء ... » صرفاً متوجّه افراد موجود ومعلوم آن زمان است ؟ و انسحاب حکم از حاضرین به غائبین چگونه بوده است ؟ جواب - آنچه مسلّم است ، این است که آیه « و اعلموا أنّما غنمتم ... » در جنگ بدر نازل شده و غنائم مورد بحث آیه ، گر چه کلّی است و مخصوص غنائم جنگ بدر نیست ، ولی در بدو امر، منطبق با غنائم جنگ بدر بوده است ؛ و نیز آنچه قطعی و غیر قابل انکار است ، این است که پس از جنگ بدر نیز غنائم را مانند غنائم جنگ بدر تقسیم میکردهاند و حتّی بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله نیز غنائم تقسیم میشده است(1). باز آنچه محسوس و غیر قابل تردید است، این است که در قرآن مجید آیه دیگری در مورد اخذ و تقسیم غنائم وجود ندارد، پس به چه دلیل هم در سایر
1) در کتاب المغازی ( ج 1 ، ص 131 ؛ و ج 2 ، ص 521 ) ؛ و کتاب الاموال ( ص 462 ، حدیث 843 و 844 ) ؛ و کتاب الخراج ( ص 18 ، باب فی قسمة الغنائم ) ؛ و کتاب الرتاج ، عبد العزیز بن محمّد الرجبی ، کیفیّت تقسیم غنائم، پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه وآله به تفصیل نگاشته شده است .
غزوهها در طول حیات پیامبر صلی الله علیه وآله، و هم در جنگهای اسلامی بعد از زمان پیامبر، خمس غنائم اخذ و تقسیم میشده است ؟ و چگونه با اینکه آیه مخصوص غنائم جنگ بدر است، علماء و فقهای اسلامی، اعمّ از خاصّه و عامّه، در کتب فقهی یا آیات الاحکام، در نحوه تقسیم غنائم به این آیه استناد کرده و میکنند ؟ علماء و اندیشمندان اسلامی برای حلّ این مشکل، نظریّاتی علمی و دقیق وقابل توجّهی را ذکر کردهاند . از جمله، بعضی از آنها معتقدند که اصولاً در بیان احکام، همان طور که موجودین در حال خطاب، مشمول خطابات قرآن هستند، غائبین و معدومین در حین خطاب نیز - بدون تردید - مشمول آن خطابات میباشند . زیرا همچنان که در قوانین عرفی وسیاسی وقراردادهای اجتماعی که بین عقلای عالم معمول است، پس از اینکه قانونی تصویب شد ، برای اعلام و ابلاغ آن قانون به وسایل مختلفی از قبیل : روزنامه ، رادیو ، کتب ، مجلّات ، بخشنامهها و غیره متشبّث میشوند . و هر شخصی که احساس کند واجد شرایط آن قانون است، بدون شکّ خود را مأمور به عمل کردن به آن قانون میداند، حتّی اگر در هنگام تصویب و اعلام آن قانون از نعمتِ هستی برخوردار نبوده است . بدین جهت که به کارگیری الفاظ خطابیه در ابلاغ این قوانین صرفاً به منظور ابلاغ حکم است . و شخصی معیّن یا اشخاصی خاصّ منظور نشدهاند .
در قوانین و خطابات شرعیّه نیز عیناً همین گونه است ، با این فرق که در خطابات شرعیّه، خطاب مستقیماً متوجّه بندگان خدا نیست ، حتّی به حاضرین ؛ چون قرآن بر قلب پیامبر صلی الله علیه وآله نازل میشد : « نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ »(1). نظریّات دیگری که دانشمندان دادهاند، بسیار قابل ملاحظه است؛ ولی متأسّفانه از حوصله این بحث کوتاه خارج است . و خوانندگان میتوانند برای اطّلاع بیشتر به کتابهای : کفایة الاصول(2)- فوائد الاصول (3)- نهایة الاصول(4)، و دیگر کتب مفصّله مراجعه نمایند . یکی از نویسندگان معاصر، در تأیید مطلب فوق مینویسد : « نزد خدا که محیط به گذشته و آینده میباشد ، شاهد و غائب فرقی ندارد ؛ چنانچه هر مقنّنی در موقع وضع قانون و هرخطیبی در موقع خطاب، شخص معیّنی را قصد نمیکند ؛ خطابات و تکالیف قرآن چنین است و این حقیقت را شخص رسول خدا صلی الله علیه وآله تذکّر داده و فرموده : حلال محمّد حلال إلی یوم القیامة، و حرامه حرام إلی یوم القیامة (5)» (6).
و کسانی که اینگونه نظریّات را نمیپسندند و راه حلّی برای این مشکل سراغ ندارند و خطابات قرآن را مخصوص به موجودین در حین خطاب میدانند ، در انسحاب حکم با ادلّه اشتراک در تکلیف، از قبیل اجماع و ضرورت، تمسّک میکنند و میگویند : چون اجماع هست که موجودین ومعدومین در تکالیف شرکت دارند، بنابراین اگر به یکی از خطابات قرآن حکمی اثبات شد، در حقّ معدومین نیز ثابت است ( الّا ما اخرجه الدلیل ) ؛ ولی ادّعا و اجماع مربوط به اصل اشتراک در تکلیف است، نه آنکه در هر مسألهای اجماعی مخصوص به خود آن مسأله لازم باشد. محقّق بزرگ، صاحب قوانین، میفرماید : « فتحقیق المقام أن المستفاد من الادلة، هو ثبوت الاشتراک مطلقا و لزوم إدعاء الاجماع بالخصوص فی کلّ واقعة، واقعة مجازفة » (1). ترجمه : تحقیق در این مقام این است که مستفاد از ادلّه، ثبوت اشتراک در همه تکالیف است واینکه لازم باشد اجماع درخصوص تکتک وقایع، گزافهگوئی است. در غیر این صورت، اگر در هر مسألهای اجماعی مخصوص به آن مسأله لازم باشد تا اشتراک در تکلیف ثابت شود، بسیاری از مسائل فقهی به خاطر اختلافاتی که در آنها هست، از متن فقه اسلام حذف میشوند ؛ مخصوصاً مسائلی که اختلافات بیشتری در آنها مشاهده میشود .
مانند وجوب عینی نماز جمعه . ناگفته نماند که در قرآن احکام خاصهای وجود دارد که مخاطب به آن حکم
1) قوانین الاصول : ص 234 .
شخص معیّنی است ؛ مانند احکام مربوط به شخص پیغمبر صلی الله علیه وآله یا زنان پیغمبر ، که آن احکام با انعدام آن موضوع قدرت خود را از دست میدهد . و چنین احکامی از مورد بحث ما خارج است .
فرق است بین قضیّه حقیقیّه و قضیّه خارجیّه ؛ و بعضی گمان کردهاند که ادلّه احکام و خطابات به نحو قضیّه خارجیّه است، در صورتی که خطابات به نحو قضیّه حقیقیّه است، نه خارجیّه ؛ و علمای اصول در این زمینه به تفصیل سخن گفتهاند، که این بحثهای علمی دقیق از حوصله این کتاب خارج است . اهل فضل میتوانند به تقریرات مرحوم نائینی قدس سره، به نام « فوائد الاصول »، تألیف مرحوم شیخ محمّد علی کاظمی قدس سره مراجعه نمایند .
سؤال - « ذی القربی » درآیه خمس چه کسانی هستند ؟آیا خویشان مخاطبیناند یا خویشان رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ؟ جواب - در قرآن، در آیات متعدّدهای کلمه «ذی القربی» یا « ذوی القربی » به کار آمده، و در اینکه به معنی خویش یا خویشان است، تردیدی نیست ؛ تنها بحثی که مطرح است، آن است که آیا دراین آیات «ذیالقربی» به معنی مطلق خویشان است، یا منظور تنها خویشان پیغمبرند ؟ در اینجا برای فهم حقایق قرآن و درک صحیحتر و برداشت بهتر از کلام خدا ، از ذکر یک نکته ادبی نباید غفلت کرد، و آن این است که اهل ادب گفتهاند : الف و لامِ عهد در کلمه، نقش ضمایر را ایفاء میکند، چنانچه در آیه : « فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوَی » (1)گفتهاند که جمله « فانّ الجنّة هی المأوی » جمله جزاءِ شرط است و رابط این جمله، الف و لامی است که به جای ضمیر به کار رفته، زیرا در اصل « هی مأواه » بوده(2)
یا در آیه : « أَطِیعُواْ اللَّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ » (1)، الف و لام «الامر» به جای ضمیر قرار گرفته، زیرا در اصل « أُولی أمره » بوده . و نیز در آیه : « وَ أُوْلُواْ الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ » (2)، در اصل « أولوا أرحامه » است ، و همچنین معنی آیه « و أولوا الأرحام بعضهم أولی ببعض »، «أولوا أرحامهم» است ، و موارد دیگر . خلاصه اینکه به جای ضمیر مضاف الیه، الف و لام استعمال میشود و تنها چیزی که میتواند معهود الف و لام را تفسیر کند، ضمیری است که الف و لام از آن نیابت دارد ؛ و هرگاه در مفهوم الف و لام، ابهامی باشد، میتوان با آشکار کردن ضمیر، آن ابهام را رفع نمود . و امّا آیاتی که کلمه « ذی القربی » یا « ذوی القربی » در آنها ذکر شده است ، دو دستهاند : دسته اوّل - آیاتی که اگر به جای الف و لامِ « القربی » ضمیر را آشکار کنیم ، به هیچ وجه نمیتواند رسول اللَّه صلی الله علیه وآله مرجع ضمیر باشد ؛ مانند : « وَ إِذْ أَخَذْنَا مِیثَاقَ بَنِی إِسْرَآئِیلَ لَا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ وَ بِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَاناً وَ ذِی الْقُرْبَی » (3)، که خداوند از بنیاسرائیل پیمان گرفته که جز خدا را نپرستند و به والدین و خویشان خود احسان کنند . بنابراین « ذوی القربی » در اینجا به معنی « ذوی قرباکم » است ؛ یعنی خویشانتان .
و همچنین آیه : « لَّیْسَ الْبِرَّ أَن تُوَلُّواْ وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَومِ الْأَخِرِ وَ الْمَلَآئِکَةِ وَ الْکِتَابِ وَ النَّبِیِّینَ وَ آتَی الْمَالَ عَلَی حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبَی وَ الْیَتَامَی » (1)؛ در این آیه صفات شخص نیکوکار را بیان میفرماید، که از جمله آن صفات، بذل مال است که شخص نیکوکار از اموال خویش به خویشانِ خود میدهد . بنابراین در این آیه « ذوی القربی » به معنی « ذوی قرباه » است . و نیز آیه : « وَاعْبُدُواْ اللَّهَ وَ لَاتُشْرِکُواْ بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَاناً وَبِذِی الْقُرْبَی » (2)، که « ذی القربی » به معنی « ذی قرباکم » آمده است .
و همچنین در آیه : « وَ إِذَا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُواْ الْقُرْبَی وَ الْیَتَامَی وَ الْمَسَاکِینُ فَارْزُقُوهُمْ » (3)، که « أولوا القربی » به معنی « أولوا قرباکم » آمده است . در این آیات، کلمه « ذی القربی » به معنی عامّ خویشاوندان هر مسلمانی است، زیرا مرجع ضمیر، شخص خاصّی نیست . دسته دوّم - آیاتی است که اگر به جای الف ولام ضمیر آشکار شود ، به صورت ضمیر خطاب و یا به صورت ضمیر غائب ، به رسول اللَّه صلی الله علیه وآله اشاره میشود ؛ مانند آیه : « فَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ »(4). یعنی : « آت ذا قرباک »، یعنی به خویشانت حقّشان را بده .
و مانند آیه مورد بحث : « وَ اعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِّن شَیْءٍ فَأَنَّ للَّهِِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبَی » (1). یعنی : غنائم مال خدا و رسولش و خویشان رسولش میباشد . حال اگر ضمیر به جای الف و لام قرار گیرد، عبارت چنین میشود : « فانّ للَّه خمسه و للرّسول و لذی قرباه » ، که به طور قطع مراد از « ذی القربی » خویشاوندان رسول خدا صلی الله علیه وآله است . و به همین جهت، صاحب « مجمع البیان » در تفسیر آیه « فیء » میفرماید : « فقال : « ما أفاء اللَّه علی رسوله من أهل القری » أی : من أموال کفّار أهل القری « فللَّه » یأمرکم فیه بما أحب « و للرَّسول » بتملیک اللَّه ایاه « و لِذی القُربی » ؛ یعنی أهل بیت رسول اللَّه و قرابته و هم بنو هاشم « والیَتامی و المَساکین و ابن السَّبیل » منهم . لأنّ التقدیر و لذی قرباه و یتامی أهل بیته و مساکینهم و ابن السبیل منهم » (2). ترجمه : آنچه بر میگرداند خدا به رسولش از اهل دهات، یعنی از اموال کفّاری که از اهل دهات هستند، پس آن ( اموال ) از آنِ خدا است که نسبت به آنها دستور میدهد هرچه را که بخواهد، و مال پیامبر صلی الله علیه وآله است، که خدا آن اموال را به او تملیک کرده، و مال خویشان است، یعنی خویشان رسول اللَّه صلی الله علیه وآله و بستگان آن بزرگوار و آنان بنیهاشم هستند و یتیمان و بینوایان و در راه ماندگان از بنی هاشم،
زیرا تقدیر در آیه چنین است : « لذی قرباه و یتامی أهل بیته و مساکینهم و ابن السبیل منهم ». ملاحظه میفرمائید که مرحوم طبرسی قدس سره به جای الف ولام درهمه این کلمات، ضمیر را جایگزین فرموده و تفسیر نموده است . مؤیّد این مطلب، روایات متواترهای است که عامّه وخاصّه نقل کردهاند، که ذیلاً به پارهای از آنها اشاره میشود . مرحوم علّامه سیّد شرف الدّین قدس سره میفرماید : « قد اجمع أهل القبلة کافة علی انّ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله کان یختص بسهم من الخمس و یخص أقاربه بسهم اخر منه . و انّه لم یعهد بتغییر ذلک إلی أحد حتّی دعاه اللَّه إلیه واختار اللَّه له الرفیق الاعلی » (1). ترجمه : اهل قبله ( مسلمین ) همگان اجماع کردهاند بر اینکه رسول خدا صلی الله علیه وآله سهمی از خمس را به خود و سهمی دیگر را به اقارب خود اختصاص میداد ، هیچکس به خاطر نداشت که پیامبر صلی الله علیه وآله تا هنگام مرگ این کار را تغییر داده باشد .
1 - عن یزید بن هرمز، أن نجدة الحروری حین خرج فی فتنة ابن الزبیر أرسل إلی ابن عبّاس یسأله عن سهم ذی القربی ، [ و یقول : ] لمن تراه ؟
1) النّص و الاجتهاد : ص 51 .
قال : هو لنا لقربی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله، قسّمه رسول اللَّه صلی الله علیه وآله لهم. و قد کان عمر عرض علینا [منه ]شیئا، رأیناه دون حقّنا [ فرددناه علیه ] . فأبینا أن نقبله و کان الّذی عرض علیهم أن یعین ناکحهم وان یقضی عن غارمهم و ان یعطی فقیرهم. و أبی أن یزیدهم علی ذلک (1). ترجمه : از یزید بن هرمز نقل شده که نجده حروری ، هنگامی که در فتنه ابن زبیر خروج کرد، حضور ابن عبّاس فرستاد و از او پرسش کرد از سهم ذی القربی، که نظر تو چیست ؟ و آن را به چه کسی باید داد ؟ ابن عبّاس گفت : این سهم از خویشان پیامبرصلی الله علیه وآله است، که پیامبرصلی الله علیه وآله بین آنان تقسیم میکرد . و عمر، مقدار ناچیزی را به ما عرضه کرد، که از حقّ ما کمتر بود. ما قبول نکردیم و آن مقدار را به عنوان کمک به کسانی که میخواستند از آن بگیرند میداد . و به این منظور بود که میخواست بدهی بدهکارانشان را بدهد و به فقرای شان نیز میخواست کمک کند . و خودداری کرد از اینکه بیش از این به آنها بدهد .
1) سنن نسائی : ج 7 ، ص 128 ، حدیث 1 ، کتاب قسم الفیء ؛ مسند احمد حنبل : ج 1 ، ص 320 ؛ سنن أبی داود : ج 2 ، ص 26 ، حدیث 2982 .
2 - أخبرنا عمرو بن علی قال : حدّثنا یزید و هو ابن هرون قال : أنبأنا محمّد بن إسحق عن الزهری و محمّد بن علی، عن یزید بن هرمز ... ، و أنا کتبت کتاب ابن عباس إلی نجدة کتبت الیه کتبت تسألنی عن سهم ذی القربی لمن هو ؟ و هو لنا أهل البیت . و قد کان عمر دعانا إلی أن ینکح منه أیمنا و یحذی منه عائلنا و یقضی منه عن غارمنا. فأبینا إلا أن یسلمه لنا . و أبی ذلک . فترکنا علیه (1). ترجمه : یزید بن هرمز گوید : ... ، و من نویسنده نامه ابن عبّاس بودم به نجده ، که ( از قول ابن عبّاس ) به نجده نوشتم : نوشته بودی و از من از سهم ذی القربی سؤال کرده بودی، که مال کیست ؟ این سهم، مال ما اهل بیت علیهم السلام است . و عُمر از ما خواست که از این سهم پسران ودختران ما همسر گیرند و از این سهم فقراء و عیالمندان خود را اداره کنند وبدهکارانمان بدهی خود را بدهند . ما نخواستیم وی آن مقدار کم از آن سهم را به ما تسلیم کند، او هم نخواست همه سهم ما را بپردازد، ما هم این سهم را برای او واگذار نمودیم . 3 - أخبرنا محمّد بن المثنی قال : حدّثنا [ عبداللَّه، حدّثنی أبی حدّثنا ] یزید بن هرون قال : أنبأنا محمّد بن إسحق عن الزهری، عن سعید بن المسیب، عن جبیر بن مطعم قال : لما قسّم رسول اللَّه صلی الله علیه وآله سهم ذی القربی [ من خیبر ] بین بنی هاشم و بنی المطلب أتیته
1) سنن نسائی : ج 7 ، ص 129 ، حدیث 2 ، کتاب قسم الفیء .
أنا و عثمان بن عفان فقلنا : - یا رسول اللَّه - هؤلاء بنو هاشم لا ننکر فضلهم لمکانک الّذی جعلک اللَّه [ وصّفک اللَّه عزّوجلّ ] به منهم أرأیت [ اخواننا من ] بنی المطلب أعطیتهم ومنعتنا [ و ترکتنا ] فانّما نحن و هم منک بمنزلة [ واحدة ]. فقال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : إنهم لمیفارقونی فی جاهلیة و لا اسلام، إنما بنو هاشم و بنو المطلب شیء واحد . [ قال ثمّ ]وشبک بین أصابعه (1). ترجمه : از جبیر بن مطعم نقل شده که او گفت : هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله سهم ذی القربی را بین بنی هاشم و بنی المطلب تقسیم فرمود، من و عثمان بن عفان آمدیم و گفتیم : ای رسول خدا، اینان بنیهاشماند و ما فضیلت آنان را انکار نداریم، بدین جهت که خدا تو را از آنان قرار داده، آیا نظر تو این است که به بنی المطلب بدهی و به ما ندهی ؟! و ما و بنی المطلب نسبت به تو از یک نوع منزلت برخورداریم . پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود : آنان که در جاهلیّت و در اسلام از من جدا نشدند . سپس انگشتان مبارک را درهم کرد و فرمود : بنی هاشم و بنی المطلب یک چیزند . 4 - أخبرنا عمر بن یحیی بن الحرث قال : أنبأنا محبوب قال : أنبأنا أبو إسحق، عن شریک، عن خصیف، عن مجاهد قال : الخمس الّذی للَّه و للرّسول کان للنّبی صلی الله علیه وآله
1) سنن نسائی : ج 7 ، ص 130 ، حدیث 5 ، کتاب قسم الفیء ؛ مسند احمد حنبل : ج 4 ، ص 81 ؛ صحیح بخاری : ج 4، ص 155، باب مناقب القریش ؛ کتاب الاموال : ص 461
و قرابته لا یأکلون من الصدقة شیئاً . فکان للنّبی صلی الله علیه وآله خمس الخمس و لذی قرابته خمس الخمس و للیتامی مثل ذلک وللمساکین مثل ذلک و لابن السبیل مثل ذلک . قال أبو عبدالرّحمن قال اللَّه جلّ ثناؤه : « و اعلموا أنّما غنمتم ... » ؛ و سهم لذی القربی و هم بنو هاشم و بنو المطلب (1). ترجمه : از مجاهد نقل شده که گفت : خمسی که از خدا و رسول است ، مال پیامبر صلی الله علیه وآله و خویشان اوست که از صدقه چیزی نمیخورند . پس یک پنجم از خمس مال پیامبر صلی الله علیه وآله و یک پنجم از خمس مال خویشان اوست، و برای یتامی نیز مانند آنان ( یک پنجم از خمس )، و برای مساکین و ابن سبیل نیز مانند آنان . ابو عبدالرّحمن گفت که خدا فرموده : « و اعلموا أنّما غنمتم ... »؛ و برای ذیالقربی سهمی است و آنان بنی هاشم و بنی المطلباند . 5 - عن یزید بن هرمز قال : کتب نجدة بن عامر الحروری إلی إبن عبّاس یسأله ... ؛ عن ذوی القربی من هم ؟ فقال لیزید : اکتب الیه ... : وکتبت تسألنی عن ذوی القربی من هم ؟ و انّا زعمنا انّا، هم . فأبی ذلک علینا قومنا (2).
ترجمه : یزید بن هرمز گفت : نوشت نجدة بن عامر به ابن عبّاس و از او سؤال کرد ... ؛ از ذی القربی که اینها چه کسانی هستند ؟ ابن عبّاس به یزید گفت : به او بنویس ... ؛ و نوشته بودی و سؤال کرده بودی از ذی القربی که آنان چه کسانی هستند ؟ ما معتقدیم که ذی القربی ما هستیم . ولی قوم ما این ادّعا را انکار میکنند . 6 - عن یزید بن هرمز قال : کتب نجدة بن عامر إلی ابن عبّاس ... ؛ قال : فکتب إلیه انّک سألتنی عن سهم ذوی القربی الّذی ذکر اللَّه [ عزّوجلّ ] من هم ؟ و انا کنا نری ان قرابة رسول اللَّه صلی الله علیه وآله هم نحن . فأبی ذلک علینا قومنا (1). ترجمه این حدیث مانند حدیث پنجم میباشد . 7 - عن ابن عبّاس قال : کانت الغنیمة تقسم علی خمسة اخماس . فأربعة منها لمن قاتل علیها و خمس واحد یقسّم علی أربعة . فربع للَّه و للرّسول و لذی القربی . یعنی : قرابة النّبی صلی الله علیه وآله (2). ترجمه : از ابن عبّاس نقل شده که گفت : غنیمت به پنج قسمت تقسیم میشد،
چهار سهم آن مال جنگیان بود و یک سهم به چهار قسمت تقسیم میشد .
یک ربع، اختصاص به خدا و رسول و خویشان . یعنی : خویشان پیامبر صلی الله علیه وآله داشت . 8 - عن یزید بن هرمز أننجدة کتب إلی ابنعبّاس یسأله عن سهم ذیالقربی لمن هو؟ و کتب إلیه : انّک کتبت إلی تسأل عن سهم ذی القربی لمن هو ؟ و انّا کنّا نراها لقرابة رسول اللَّه صلی الله علیه وآله. فأبی ذلک علینا قومنا (1). مضمون این حدیث نیز مانند حدیث پنجم و ششم است . 9 - حدّثنا عبداللَّه بنصالح، عن اللیث بن سعد، عن یحیی بن سعید: ان ابن عبّاس قال: کان عمر یعطینا من الخمس نحوا ممّا کان یری انّه لنا. فرغبنا عن ذلک، و قلنا : حقّ ذویالقربی خمس الخمس . فقال عمر : انّما جعل اللَّه الخمس لأصناف سمّاها، فأسعدهم بها اکثرهم عدداً و أشدّهم فاقة . قال : فاخذ ذلک منّا ناس وترکه ناس (2). ترجمه : یحیی بن سعید گفت : که ابن عبّاس میگفت : عمر از خمس مقداری که به نظرش میرسید که حقّ ما است به ما عطاء میکرد، ما از گرفتن آن مقدار
خودداری کردیم و گفتیم : حقّ ذویالقربی یک پنجم از خمس است . عمر گفت : خدا خمس را برای گروههایی که نام برده قرار داده است ... . 10 - قال : حدّثنا حجاج، عن أبی معشر، عن سعید بن أبی سعید قال : کتب نجدة إلی ابن عبّاس ان اکتب إلی : من ذوی القربی ؟ ... . فکتب : من عبداللَّه بن عبّاس إلی نجدة بن عویمر امّا بعد، فأنّک کتبت تسألنی عن ذویالقربی : من هم ؟ وکنّا نقول انّا نحن بنوهاشم : هم.
فأبی ذلک علینا قومنا . و قالوا قریش کلّها(1). مضمون این حدیث مانند احادیث پنجم و ششم و هشتم است . و در کتاب « درّ المنثور » (2)یازده حدیث در این زمینه نقل کرده که میتوانید مراجعه کنید . و عجیب این است که قرطبی، که خود از عامّه است، از هیچ یک از فقهای عامّه نقل نکرده که ذوی القربی کسی غیر از خویشان پیامبر صلی الله علیه وآله باشد.
بلکه قرطبی در تفسیرش در مسأله دوازدهم مینویسد : « علماء در ذوی القربی به سه قول اختلاف کردهاند : همه قریش . بنی هاشم و بنیالمطلب . فقط بنیهاشم » (1). و جالبتر آنکه، ابن أبی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه مینویسد : « و اعلم انّ النّاس یظنون ان نزاع فاطمة أبابکر کان فی أمرین : فی المیراث و النحلة وقد وجدت فی الحدیث انها نازعت فی أمر ثالث . و منعها أبوبکر ایاه أیضاً . و هو سهم ذوی القربی » (2). ترجمه : بدان که مردم گمان میکنند که نزاع و اختلاف فاطمه با ابی بکر تنها در دو چیز بوده ، در ارث و در بخششهای ( پیامبر صلی الله علیه وآله به فاطمه علیها السلام ). درصورتی که من درحدیث دیدهام کهفاطمه درامر سوّمی نیز باابوبکر نزاعداشت و ابوبکر آن را نیز از فاطمه منع کرده بود، و آن سهم ذی القربی بود . سپس حدیث مفصّلی را، که حاکی از این اختلاف بوده، نقل میکند .
1 - حدّثنا زکریّا بن مالک الجعفی، عن أبی عبداللَّه علیه السلام أنّه سأله عن قول اللَّه عزّوجلّ :
« و اعلموا أنّما غنمتم ... » ؟ فقال : أمّا خمس اللَّه عزّوجلّ فللرّسول یضعه فی سبیل اللَّه، و أمّا خمس الرّسول فلأقاربه، و خمس ذوی القربی فهم أقرباؤه (1). ترجمه : زکریّا بن مالک گفت : که از امام صادق علیه السلام پرسیدم از گفتار پروردگار : « و اعلموا أنّما ... » ؟ حضرت فرمود : امّا خمس خداوند اختصاص به پیامبر دارد که در راه خدا صرف میکند، و امّا خمس رسول از خویشان پیامبر است و خمس ذوی القربی تنها خویشان پیامبرند . 2 - عن عبداللَّه بن بکیر، عن بعض أصحابه، عن أحدهما علیهما السلام فی قول اللَّه تعالی : « و اعلموا أنّما غنمتم ... » قال: خمساللَّه وخمس الرّسول للإمام، وخمس ذویالقربی لقرابةالرّسول والإمام(2). ترجمه : خمس خدا اختصاص به امام دارد، خمس رسول نیز اختصاص به امام دارد، و خمس ذوی القربی اختصاص به خویشان رسول دارد که امام است . 3 - عن سُلیم بن قیس قال : سمعت أمیرالمؤمنین علیه السلام یقول: نحن واللَّه الّذین عنی اللَّه بذی القربی(3).
1) تهذیب الأحکام: ج 4، ص 125، حدیث 1، باب 36؛ من لایحضره الفقیه : ج 2، ص 22، حدیث 8 باب :الخمس . و کتاب خصال : ص 324، حدیث 12، باب الستّة.
2) تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 125 ، حدیث 2 ، باب 36 .
3) تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 126 ، حدیث 3 ، باب 36 ؛ اصول کافی : ج 1 ، ص 539 ، حدیث 1 ؛ روضه کافی : ج 8 ، ص 63 .
ترجمه : به خدا سوگند مائیم که خداوند به ذی القربی آنان را قصد کرده است . 4 - عن محمّد بن مسلم ، عن أبی جعفر علیه السلام فی قول اللَّه تعالی : « و اعلموا أنّما ... » قال : هم قرابة رسول اللَّه صلی الله علیه وآله و الخمس للَّه و للرّسول و لنا(1). ترجمه : امام باقر علیه السلام درباره آیه خمس فرمود : ذی القربی خویشان پیامبرند، پس خمس حقّ خدا و رسول و ما میباشد . 5 - عن محمّد بن مسلم عن أحدهما قال : سألته عن قول اللَّه : « و اعلموا أنّما ... » قال : هم أهل قرابة رسول اللَّه صلی الله علیه وآله (2). ترجمه : حضرت فرمود : ذی القربی خویشان رسول اللَّه صلی الله علیه وآله میباشند . 6 - عن محمّد بن مسلم ، عن أبی جعفر فی قول اللَّه : « و اعلموا أنّما ... ». قال : هم أهل قرابة نبیّ اللَّه صلی الله علیه وآله (3)ترجمه: امام باقرعلیه السلام فرمود: ذیالقربی، آنها خویشان پیامبر خداصلی الله علیه وآلهمیباشند. 7 - عن اسحق، عن رجل، عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : سألته عن سهم الصفوة ؟
فقال : کان لرسول اللَّه صلی الله علیه وآله و أربعة أخماس للمجاهدین و القوام ، و خمس یقسم بین مقسم رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ، و نحن نقول هو لنا. و النّاس یقولون : لیس لکم . و سهم لذی القربی وهو لنا (4). ترجمه : مردی گوید : از امام صادق علیه السلام سؤال کردم از سهم صفوه ؟
فرمود : حقّ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله است و چهار پنجم آن حقّ مجاهدین و کسانی است که ایستادگی کردهاند ( در مبارزه )، و یک پنجم سهم پیامبر صلی الله علیه وآله است. و ما میگوییم : این سهم از ما است. و مردم (ابناء عامّه) میگویند : از شما نیست . و سهمی متعلّق به ذیالقربی است. و آن سهم، اختصاص به ما دارد . 8 - عن علیّ بن الحسین علیهما السلام [ یقول لبعض الشامیین : ] ... ؛ فهل قرأت هذه الآیة : « و اعلموا أنّما ... » ؟ فقال له الشامی : بلی . فقال علی علیه السلام : فنحن ذوالقربی (1). ترجمه : از امام سجاد علیه السلام منقول است ( که به بعضی از شامیان گفتند : ) ... ؛ این آیه را قرائت کردهای : « و اعلموا أنّما ... » ؟ شامی گفت : آری . حضرت فرمود : مائیم ذوی القربی . 9 - عن أبی عبداللَّه علیه السلام فی قول اللَّه تعالی : « و اعلموا أنّما ... ». قال : أمیرالمؤمنین و الأئمّة علیهم السلام (2). ترجمه : امام صادق علیه السلام درباره آیه : « و اعلموا أنّما ... » فرمودند : مراد از ذیالقربی، امیرالمؤمنین و ائمّه علیهم السلام هستند . 10 - فی باب مجلس الرّضا علیه السلام مع المأمون فی الفرق بین العترة و الاُمة ... . قالت العلماء : فأخبرنا هل فسَّر اللَّه عزَّوجلَّ الإصطفاء فی الکتاب ؟
فقال الرّضا علیه السلام : فسَّر الإصطفاء فی الظاهر سوی الباطن فی اثنی عشر موطنا وموضعاً ... . و أما الثامنة : فقول اللَّه عزَّوجلَّ : « و اعلموا أنّما ... » فقرن سهم ذیالقربی مع سهمه و سهم رسول اللَّه صلی الله علیه وآله، فهذا فضل أیضاً بین الآل و الاُمة(1)ترجمه : علماء به آن حضرت ( امام رضا علیه السلام در مجلس مأمون ) گفتند : به ما خبر ده که آیا خداوند اصطفاء را در قرآن تفسیر فرموده است ؟ حضرت فرمود : در ظاهر تفسیر کرده نه در باطن، در دوازده موضع ... . امّا آیه هشتم : قول پروردگار است که : « و اعلموا أنّما ... » ؛ پس خداوند سهم ذی القربی را با سهم خود و سهم رسول خود مقارن نموده است . و این است فرق بین آل و امّت . 11 - عن المفضّل بن عمر، عن الصّادق علیه السلام، عن أبیه، عن جدّه، عن أبیه علیهم السلام قال : قال أمیرالمؤمنین علیه السلام - و ذکر خطبة طویلة منها - : و أعجب بلا صنع منّا، من طارق طرقنا بملفوفات زمّلها فی وعائها، و معجونة بسطها فی إنائها . فقلت له : أصدقة أم نذر أم زکاة ؟ و کلّ ذلک یحرم (2)علینا أهل بیت النبوّة. و عوّضنا منه خمس ذی القربی فی الکتاب و السنة (3).
ترجمه : حضرت علی علیه السلام میفرماید : کسی درِ خانه ما را کوبید و چیزهایی را در جایی پیچیده بود و چیزهایی را به هم سرشته، در ظرف خود قرار داده بود . به او گفتم : آیا صدقه یا نذر یا زکات است ؟ که همه اینها بر ما اهل بیت حرام است . وخدا به جای اینها، خمس ذیالقربی را در کتاب وسنّت برای ما قرار داده است.
سؤال - جمله : « من شیء » که در آیه خمس ذکر شده، چه مفهومی دارد ؟ جواب - کلمه «من» بیانیه است، و مبیّن کلمه «ما» در «ما غنمتم» است. و چون «ما» موصول و مبهم است، جملهای که بعد از این موصول ذکر شده، یعنی « غنمتم »، صله نامیده میشود . خاصیّت صله این است که پرده از ابهام موصول برمیدارد و آن را تفسیر میکند و هر مفهومی که صله دارد، در موصول تضمین میشود . بنابراین مفهومی که « غنمتم » دارد ، در کلمه « ما » تضمین شده و هر مفهومی که در « ما » تضمین شده، « من شیء » آن را افاده میکند . و چون قبلاً با دلائل روشن، اثبات کردیم که غنیمت، در آیه به منظور مطلق درآمد به کار رفته ، پس « ما » نیز به معنی مطلق درآمد است . و « من شیء » عموم آن درآمدها را افاده میکند .
خلاصه آنکه « من شیء » مفهوم استقلالی خاصّی ندارد، بلکه درمفهوم تابع «ما» است، که آن نیز با صلهاش تفسیر میشود .
سؤال - ظاهر آیه خمس دلالت دارد که خمس به شش قسمت تقسیم میگردد ؛ ( اللَّه - الرسول - ذی القربی - الیتامی - المساکین - ابن السّبیل ). پس چرا در نوع نامههایی که پیامبر صلی الله علیه وآله به رؤساء قبائل مینوشت، از فریضه خمس به «خمس اللَّه» تعبیر مینمودند . و در ضمن آن نامهها این گونه مرقوم میشد: « أعطیتم من المغانم خمس اللَّه ». یا جملات دیگری مشابه این مضمون(1)؟ جواب - اصولاً در جریانات تکوینی و تشریعی یک سلسله امور طولی و ذیمراتب وجود دارد کهآن مراتب زنجیروار بههم پیوسته و بهیکدیگر وابسته است ؛ و در این گونه امور میتوان به هر یک از مراتب و حلقههای آن سلسله به مناسبتی تکیه کرد .
1) اسد الغابة : ج 1 ، ص 175 ؛ فتوح البلدان : ص 103 ( نامه به عمرو بن حزم ) ؛ تاریخ یعقوبی : ج 2 ، ص 80 ؛ سیره ، ابن هشام : ج 4 ، ص 235 ؛ طبقات ، ابن سعد : ج 1 ، ص 23 ، قسمت 2 ؛ البدایة والنّهایة : ج 5 ، ص 75 و 77 ؛ کنز العمال : ج 10 ، ص 602 ؛ و ج 3، ص 186 ؛ تاریخ طبری : ج 2، ص 381 و 388 ؛ کتاب الاموال : ص 19 - 427 .
مثلاً خداوند در مورد مراحل تکامل خلقت انسان میفرماید : « فَإِنَّا خَلَقْنَاکُمْ مِّنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُّضْغَةٍ مُّخَلَّقَةٍ وَ غَیْرِ مُّخَلَّقَةٍ لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ وَ نُقِرُّ فِی الْأَرْحَامِ مَا نَشَآءُ إِلَی أَجَلٍ مُّسَمًّی ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلًا » (1). ما شما را از خاک آفریدیم ، سپس از نطفه ، سپس از علقه ، سپس از مضغه (گوشتی مانند گوشت جویده شده) ، شکل گرفته و شکل نگرفته ( یا : تام الخلقة و ناقص الخلقة ) تا برای شما بیان کنیم ( قدرتمان را ) و در رحمها آنچه را بخواهیم، قرار میدهیم تا مدّت معیّنی ( موقع وضع حمل ). سپس شما را به صورت طفلی (از رحم مادر) بیرون میآوریم . در این آیه، به همه حلقههای سلسلهای خلقت انسان اشاره شده : 1 - خاک 2 - نطفه 3 - علقه 4 - مضغه 5 - طفل . ولی در بعضی آیات دیگر، تنها به ذکر یکی از این حلقهها اکتفا شده است : « وَ مِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِّنْ تُرَابٍ ثُمَّ إِذَآ أَنتُم بَشَرٌ تَنْتَشِرُوْنَ » (2). « هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِّنْ طِینٍ »(3). « قُتِلَ الْإِنْسَانُ مَآ أَکْفَرَهُ * مِنْ أَیِّ شَیْءٍ خَلَقَهُ * مِنْ نُّطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ » (4). « اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ » (5).
درهریک از این چهار سوره به یکی از حلقههای سلسله تکامل در خلقت اشاره شده است؛ بنابراین خداوند که یک جا میفرماید : ما شما را از تراب . و یک جا میفرماید : از نطفه . و یک جا میفرماید : از علق آفریدیم . و چون در هر یک، اشاره به یکی از حلقههای تکامل در خلقت است، لذا همه آن تعبیرات به مورد است . باز میبینیم خداوند در موضوع « ولایت » میفرماید : « إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ » (1). تنها ولیّ شما خدا و پیغمبرش هستند و آن کسانی که ایمان آورده و نماز به پا میدارند و زکات میدهند، در حالی که در رکوع هستند. (که مراد از این آیه حضرت علی علیه السلام میباشند) . در این آیه سه شخص به عنوان ولیّ معرّفی شدهاند : 1 - خدا 2 - پیغمبر صلی الله علیه وآله 3 - علی علیه السلام. و با وجود کلمه « انّما » که دلالت بر حصر دارد ؛ این معنی را میرساند که به طور قطع، ولایت حضرت علی علیه السلام در طول ولایت حضرت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله میباشد . و ولایت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله در طول ولایت پروردگار قرار گرفته است .
1) مائده / آیه 55 .
ولی در آیهای از سوره بقره فقط به یک حلقه، که حلقه اصیل ولایت میباشد، اشاره شده : « مَا لَکُمْ مِّنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَّ لَا نَصِیرٍ » (1). یعنی: شما غیر از خدا ولیّ و یاوری ندارید . یا در آیهای دیگر از همین سوره میفرماید : « اَللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ ... » (2). یعنی : خدا ولیّ مردم با ایمان است . باز در مورد بیان صاحبان عزّت واقعی میفرماید : « وَ للَّهِِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ ... » (3). یعنی: عزّت اختصاص به خدا و رسولش و مؤمنین دارد . و به طور مسلّم، عزّت مؤمنین در طول عزّت رسول و عزّت رسول، در طول عزّت پروردگار میباشد . ولی در آیهای دیگر تنها به ذکر عزّت اصیل پروردگار اکتفا نموده، میفرماید : « فَإِنَّ الْعِزَّةَ للَّهِِ جَمِیعاً » (4). یعنی : همه عزّت از خداست .
و موارد متعدّد دیگری نیز در قرآن به چشم میخورد که بر شخص متتبّع پوشیده نیست . ملاحظه میفرمائید که در مثالهای فوق، آنجا که ولایت و عزّت را به خدا منحصر میکند، نفی عزّت از رسول و دیگران نمیکند . زیرا عزّت و ولایت پیامبر صلی الله علیه وآله و دیگران ظلّی و تبعی است . و اگر از پیامبر و دیگران، نفی عزّت و ولایت کند ، تناقض در آیات لازم میآید . و ما در ابتدای کتاب به این مطلب اشاره کردهایم که خمس نیز مانند ولایت، یک امر طولی است . و اگر در نامههای رسول اللَّه صلی الله علیه وآله به « خمس اللَّه » تعبیر شده، این تعبیر، نفی خمس از رسول و ذی القربی و یتامی و مساکین وابن السبیل را نمیکند، و الّا این نامهها مخالف قرآن بود . زیرا خدای متعال در قرآن، صریحاً پنج دسته را سهیم در خمس قرار داده است . بنابراین پیامبرصلی الله علیه وآله در امثال این نامهها به سرسلسله این سهام و حلقه اصیل آنها اشاره فرموده است . و این به معنی نفی خمس خود نیست . بدین جهت میبینیم که در اخبار و احادیث (همچنان که در فصل گذشته دیدیم) همان طور که « خمس اللَّه » تعبیر شده، « خمس الرّسول » و « خمس النّبی » (1)و «خمس ذیالقربی» و « خمسنا » نیز تعبیر شده است . خ
1) تاریخ طبری : ج 2 ، ص 306 .
لاصه آنکه تقسیم خمس به شش سهم، همچنان که شیعه - طبق صریح قرآن - معتقد به آن است، و روایات اهل بیت علیهم السلام نیز دلالت بر آن داشته و مؤکد آن میباشد، لذا این امر قابل شک و تردید نمیباشد. لذا هرگونه اظهار نظری در این زمینه،و مخالفتی در این مورد، اجتهاد مقابل نصّ خواهد بود .
سؤال - آیا کلمات : یتامی ، مساکین و ابنالسّبیل ، اختصاص به منسوبین رسول اللَّه صلی الله علیه وآله دارد یا مقصود - از یتامی ومساکین و ابنالسبیل - عموم مسلمیناند؟ جواب - به اتّفاق همه فقهای شیعه، سهم یتامی و مساکین و ابن السبیل، مخصوصِ منسوبین به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله است که واجد این صفات باشند . و ما قبلاً نحوه استنباط این حکم را از قرآن کریم، به نقل از کتاب « زبدة المقال » ذکر کردیم . و امّا از نظر احادیث اهل بیت علیهم السلام و سنّت و سیره آنان، اخبار و احادیث زیادی وجود دارد که - به الفاظ و عبارات مختلفه - یتامی والمساکین وابن السبیل را مقیّد کردهاند به اینکه باید آنها از بستگان پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه وآله باشند . اینک به نمونههایی از این احادیث اشاره میکنیم : 1 - شیخ صدوق و شیخ طوسی رحمهما الله از امام صادق علیه السلام نقل کردهاند که : زکریّا بن مالک الجعفی از آن حضرت، از آیه خمس سؤال کرد ؟ آن حضرت فرمودند :
« أمّا خمس اللَّه عزّوجلّ فللرّسول یضعه فی سبیل اللَّه، و أمّا خمس الرّسول فلأقاربه ، و خمس ذوی القربی فهم أقرباؤه ، و الیتامی یتامی أهل بیته . فجعل هذه الاربعة أسهم فیهم . و أمّا المساکین و ابن السبیل فقد عرفت أنا لا نأکل الصدقة و لا تحلّ لنا فهی للمساکین و ابناء السبیل » (1). ترجمه : امّا خمس خدای عزّوجلّ اختصاص به پیامبر صلی الله علیه وآله دارد که در راه خدا صرف میکند، امّا خمس رسول، اختصاص به خویشان وی دارد ؛ و خمس ذویالقربی، پس آنها خویشان پیامبرند و بس ؛ و یتیمان، یتیمان اهل بیت اویند، پس خداوند این چهار سهم را بین آنها قرار داده . و امّا مساکین و ابن السبیل، پس میدانی که ما صدقه نمیخوریم و برای ما حلال نیست ، پس این ( ظاهر این است که ضمیر به صدقه برمیگردد ) اختصاص به مساکین و ابن السبیل دارد . بعضی به جهت دقّت نکردن در متن روایت، این حدیث را بر خلاف مطلوب، شاهد قرار دادهاند که - إن شاء اللَّه - به زودی به جواب آن خواهیم پرداخت . هیچ یک از مسلمین، بین یتیمان و مسکینان و ابن السبیل، در این جهت، فرقی ذکر نکرده است . و اگر نظر امام علیه السلام در مساکین و ابناء سبیل، تعمیم باشد، پس امام علیه السلام بین آنان
1) تهذیب الأحکام : ج 4، ص 125، حدیث 1، باب 36 ؛ من لایحضره الفقیه : ج 2 ، ص 42، حدیث 1651 ؛ خصال : ص 324 ، حدیث 12 ، باب الستة .
و یتیمان فرق گذاردهاند، زیرا در روایت تصریح شده که یتیمان، ایتام اهلبیت علیهم السلام میباشند . 2 - مرحوم شیخ طوسی قدس سره به روایت حسن بن فضّال (1)
اوّلاً : به خاطر فطحی بودن، حسن بن فضّال مورد حمله قرار گرفته ؛ باید بگوئیم که فساد مذهب مانع وثوق به راوی نیست، مخصوصاً اگر راوی فطحی هم باشد ؛ زیرا طبق گفته مامقانی، درتنقیح المقال ( ج 1 ، ص 19 )، فطحیّه از همه مذاهب به شیعه نزدیکترند، زیرا به امامت همه ائمّه شیعه معتقدند، فقط «عبداللَّه افطح» را بین امام صادق و امام کاظم علیهما السلام امام میدانند، با توجّه به اینکه عبداللَّه هفتاد روز بعد از مرگ پدر، بیشتر زنده نماند .
بنابراین در مسائل فقهی و فروع، در ظرف این مدّت هیچ مطلبی از او نقل نکردهاند و فطحیّه در تمام مسائل و فروع از دوازده امام شیعه تبعیّت میکنند و به همین جهت لعن و توبیخهایی که نسبت به واقفیّه صادر شده ، نسبت به فطحیّه دیده نشده است .
و امّا اگر بیاعتباری حسن بن فضّال را مستند به صفات شخصی وی میدانند، اینجا باید به کتب رجالیّه مراجعه کرد تا حقیقت کشفگردد. مرحوم مامقانی، درتنقیحالمقال (ج 1،ص297-299)، به تفصیل، درباره حسن بن فضّال سخن گفته و پس از نقل عبارات رجالیین در مدح او، در تنبیه چهارم چنین میگوید : « انّه قد ظهر ممّا بیناه و اوضحناه کثرة الاشتباهات الصادرة من أصحابنا فی الکتب الفقهیّة و الرجالیّة فی حقّ الرجل، فمنها قول ابن إدریس ان الحسن بن فضّال فطحی المذهب کافر ملعون و بنو فضّال کلّهم فطحیّة و الحسن رأسهم فی الضلال، انتهی؛ و قد حکی عن صاحب المدارک النطق بذلک فی موضع من کتابه و هو کما تری اشتباه عظیم بل ظلم جسیم وکیف یمکن تکفیر من سمعت من الشیخ و النجاشی و الکشی و ابن شهر آشوب وابن طاووس و العلّامة و ابن داود و غیرهم المدائح العظیمة المزبورة فی حقّه ».
ترجمه : از آنچه گفتیم، معلوم شد و آشکار گردید اشتباهات زیادی که از اصحاب ما در کتب فقهی و رجالی صادر شده در حقّ این مرد ( حسن بن فضّال ) ؛ یکی از آن اشتباهات، گفتار ابن ادریس است ( که گفته : ) حسن بن فضّال فطحی مذهب و کافر و ملعون است و همه بنی فضّال فطحی هستند و حسن در گمراهی در رأس آنان قرار گرفته است ( در اینجا گفتار ابن ادریس تمام میشود)؛ واز صاحب مدارک نیز، درقسمتی از کتابش، همین تعبیر حکایت شده و این، همچنان که میبینی، اشتباهی بزرگ، بلکه ظلمی عظیم است .
چگونه ممکن است نسبت کفر، به کسی داد که مدائح زیادی را در حقّ او کردهاند، همان طور که شنیدهای از شیخ، نجاشی، کشی، ابن شهر آشوب، ابن طاووس، علّامه، ابن داود و غیر اینها .
از یکی از دو امام ( امام1) بعضی از نویسندگان بیاطّلاع، در سند این حدیث خدشه کردهاند و گفتهاند که حسن بن فضّال ، که راوی متّصل به معصوم در این حدیث است ، کافر و ملعون و در رأس ضلالت است ؛ ولی با توجّه به مطالب ذیل، سستی این اعتراض آشکار میگردد :
باقر و امام صادق علیهما السلام ) نقل میکند، که در مورد خمس فرمود : « خمس اللَّه و خمس الرسول للإمام، و خمس ذی القربی لقرابة الرسول و الإمام، و الیتامی یتامی آل الرسول ، و المساکین منهم ، و أبناء السبیل منهم . فلا یخرج منهم إلی غیرهم » (1). ترجمه : خمس خدا اختصاص به امام دارد و خمس رسول نیز به امام اختصاص داده شده وخمس ذویالقربی اختصاص به خویشان پیامبر صلی الله علیه وآله دارد که امام باشد؛ و ( مراد از ) یتامی، ایتام رسولند و مسکینان از آنان و ابن السبیل از آنان، پس از بین آنان بیرون نمیرود، به غیر از اینکه به آنان داده شود . 3 - مرحوم کلینی قدس سره از سلیم بن قیس، خطبه مفصّلی را که حضرت علی علیه السلام ایراد فرمودند، نقل میکند که آن حضرت در ضمن آن خطبه فرمود : « فنحن واللَّه عنی بذی القربی الّذی قرننا اللَّه بنفسه و برسوله صلی الله علیه وآله. فقال تعالی : فللَّه و لرسوله و لذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل ( فینا خاصة ) » (2). ترجمه : به خدا سوگند مائیم مقصود خدا، از ذی القربی، که ما را به خود
و رسولش ( در آیه ) مقرون ساخته، پس فرمود : خمس از خدا و رسولش و مال ذیالقربی و یتیمان و مسکینان و ابن السبیل ما است و بس . 4 - مرحوم شیخ طوسی رحمه الله میفرماید : « علیّ بن الحسن بن فضّال، عن محمّد بن اسمعیل الزعفرانی، عن حماد بن عیسی، عن عمربنأذینة ، عنابان بنأبیعیّاش ، عن سلیمبنقیسالهلالی عن أمیرالمؤمنین علیه السلام قال : سمعته یقول کلاماً کثیراً ثمّ قال : و اعطهم من ذلک کلّه سهم ذیالقربی الّذین قال اللَّه تعالی : « إِن کُنتُمْ آمَنتُم بِاللَّهِ وَ مَآ أَنزَلْنَا عَلَی عَبْدِنَا یَومَ الْفُرقَانِ یَومَ الْتَقَی الْجَمْعَانِ » نحن واللَّه عنی بذی القربی و هم الّذین قرنهم اللَّه بنفسه و بنبیّه صلی الله علیه وآله . فقال عزّوجلّ : « فأنّ للَّه خمسه وللرّسول و لذیالقربی والیتامی والمساکین وابن السبیل » منّا خاصة . ولمیجعل لنا فی سهم الصدقة نصیباً . اکرم اللَّه نبیّه و اکرمنا ان یطعمنا اوساخ ایدی الناس »(1). ترجمه : سُلیم بن قیس هلالی - از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده - میگوید : از آن حضرت گفتار بسیاری شنیدم ، سپس آن بزرگوار فرمود : و ببخش از این همه سهم ذی القربی را، آن کسانی که خدای تعالی فرموده : اگر ایمان دارید به خدا و آنچه نازل کردیم بر بنده خود و روز جدا شدن ( بین حقّ و باطل ) روزی که دو گروه به هم رسیدند . به خدا قسم، خداوند ما را قصد کرده به ذی القربی و آنها کسانی هستند که خدا
1) تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 126 ، حدیث 3 ، باب 36 .
آنان را به خود و پیامبرش صلی الله علیه وآله قرین ساخته و فرموده : خمس آن درآمدها اختصاص دارد به خدا و رسولش و ذی القربی و یتیمان و مسکینان و ابن السبیل، از ما به خصوص .
و برای ما در سهم صدقه نصیب و بهرهای قرار نداده و ما را بزرگتر از این دانسته که پلیدیهای دستِ مردم را به ما بدهند(1)
ولی در جواب باید گفت : این خردهگیریها در اثر بیاطّلاعی از علم رجال است .
زیرا فطحی و فاسد المذهب بودن مضر به وثاقت راوی نیست .
زیرا ممکن است کسی فاسد المذهب باشد ولی به اتّفاق علمای رجال مورد وثوق در نقل روایات باشد .
همچنان که نجاشی، آن رجالی معروف، درباره وثاقت علی بن فضّال در کتاب خود ( رجال نجاشی : ص 181 )، میگوید :
« علی بن الحسن بن علی بن فضّال بن عمر بن ایمن مولی عکرمه بن ربعی الفیاض ابوالحسن، کان فقیه أصحابنا بالکوفة و وجههم و ثقتهم و عارفهم بالحدیث و المسموع قوله فیه . سمع منه شیئا کثیراً . و لم یعثر له علی زله فیه و لا مایشینه . و قلّ ما روی عن ضعیف . و کان فطحیّا ، و لمیرو عن أبیه شیئا .
وقال: کنت اقابله وسنّی ثمان عشرةسنة بکتبه ولاافهم ادراکالروایات ولااستحلّ انارویهاعنه».
ترجمه : علی بن فضّال، مولای عکرمه، فقیه شیعه در کوفه و مورد توجّه و وثوق و دانای به حدیث شیعه بود و گفتار او در حدیث پذیرفته میشد؛ و (عکرمه) از او مطالب زیادی شنیده بود و حتّی یک لغزش در حدیث از او ندیده و نه چیزی که سبب بیاعتباری او بشود، و کم اتّفاق میافتاد که از راوی ضعیفی روایت کند، و فطحی بود ؛ از پدرش چیزی روایت نمیکرد و میگفت : من در سنّ هجده سالگی کتابهای پدرم را با خود وی مقابله میکرده وآن وقت هنوز معنی روایت را نمیفهمیدم (و بدین جهت) حلال نمیدانم روایات را از او ( پدرم ) روایت کنم .
و عجب است از شهرستانی ، که در کتاب « ملل و نحل » چاپ مصر ، تحقیق محمّد سیّد گیلانی ( که به گفته علّامه امینی - در الغدیر : ج 3 ، ص 142 - دروغهای فراوان و نسبتهای نادرستی را در این کتاب آورده و به این جهت اعتبار ندارد )، در جلد اوّل صفحه 170، به علی بن فضّال نسبت میدهد که وی قائل به امامت جعفر کذّاب بوده، در حالی که طبق گفته مامقانی در تنقیح المقال ( ج 2 ، ص 279 ) اصلاً علی بن فضّال، زمان جعفر را درک نکرده، زیرا علی بن فضّال سال 224 از دنیا رفته، وآن سال هنوز جعفر کذّاب متولّد نشده بود، زیرا پدر جعفر (حضرت امام هادیعلیه السلام) در آن وقت دوازده ساله بود ؛ زیرا ولادت آن حضرت سال 212 هجری بود و زمانی که جعفر ادّعای امامت کرد، سال 260 هجری بود ؛ یعنی درست 36 سال بعد از وفات علی بن فضّال، پس چگونه به امامت وی قائل شده است ؟!
.1) بعضی به سند این حدیث، ایراد و خرده گرفته و گفتهاند که : راوی این حدیث علیّ بنالحسن بنفضّال است و او فطحی است .
5 - مرحوم کلینی و شیخ طوسی رحمهما الله، از عبد صالح ( موسی بن جعفر علیه السلام )، نقل میکنند که فرمود : « و نصف الخمس الباقی بین أهل بیته ، فسهم لایتامهم و سهم لمساکینهم و سهم لأبناء سبیلهم، یقسّم بینهم علی الکتاب و السنة (1)» (2). ترجمه : و نصف باقیمانده خمس بین اهل بیت آن بزرگوار تقسیم میشود، سهمی از یتیمانشان، سهمی از مساکینشان و سهمی از ابناء سبیلشان، که بین آنها مطابق کتاب و سنّت، تقسیم میشود . 6 - شیخ طوسی رحمه الله از بعضی اصحاب مرفوعاً نقل میکند : « و النصف للیتامی والمساکین وابناء السبیل من آل محمّد علیهم السلام الّذین لاتحلّ لهم الصدقة و لا الزکاة . عوّضهم اللَّه مکان ذلک بالخمس » (3).
ترجمه : و نصف دیگر ( خمس ) از یتیمان و بینوایان و در راه ماندگانِ آل محمّد علیهم السلام است، که برای آنان صدقه و زکات حلال نیست . خداوند به جای صدقه و زکات، خمس را عوض قرار داده است . 7 - سیّد مرتضی قدس سره ( علیّ بن الحسین ) در رساله محکم و متشابه، به نقل از « تفسیر نعمانی » ، با اسناد خود از حضرت علی علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود : « ثمّ یقسم الثلاثة السهام الباقیة بین یتامی آل محمّد ومساکینهم وأبناء سبیلهم » (1)
ترجمه : سپس سه سهم باقیمانده بین یتیمان آل محمّد و بینوایانشان و ابناءِ سبیل ایشان تقسیم میگردد . 8 - در تفسیر عیّاشی، از محمّد بن مسلم نقل میکند که او از یکی از دو امام ( امام باقر و امام صادق علیهما السلام ) نقل میکند که از آن حضرت، نسبت به ذی القربی - در آیه خمس - پرسیدم ؟ آن حضرت فرمود : « هم أهل قرابة رسول اللَّه علیه وآله السلام . فسألته : منهم الیتامی و المساکین وابن السبیل ؟ قال : نعم »(2). ترجمه : آنان خویشان پیامبر صلی الله علیه وآله هستند .
پس پرسیدم : یتامی و مسکینان و ابن سبیل هم از ایشان هستند ؟ فرمود : بلی . 9 - عیّاشی در تفسیر خود - ذیل آیه خمس - از منهال بن عمرو ، از علیّ بن الحسین علیهما السلام نقل میکند که فرمود : « لیتامانا، و مساکیننا و ابناء سبیلنا » (1). ترجمه : این سهام مخصوص یتامی، و مساکین و ابن سبیلهای ما است . 10 - صاحب مستدرک الوسائل از کتاب عاصم بن حمید الحنّاط ، نقل میکند از ابیبصیر که گفت : از اباجعفر ( امام باقر علیه السلام ) پرسیدم از خمس ؟ آن حضرت فرمود : « هو لنا، هو لأیتامنا و لمساکیننا و لإبن السبیل منّا » (2). ترجمه : خمس از ما است ، خمس اختصاص به یتیمان ما و مسکینان ما و ابن سبیل ما دارد . 11 - امام صادق علیه السلام میفرماید : « و الخمس لنا أهل البیت فی الیتیم منا و المسکین و ابن السبیل » (3). ترجمه : خمس اختصاص به ما اهل بیت دارد (که مصرف میشود) در یتیم از ما و مسکین و ابن سبیل .
با توجّه به اینکه هیچ احدی بین یتیم ومسکین وابن سبیل فرقی نگذاشته است . 12 - سلیم بن قیس هلالی ( متوفّای سال 76 هجری ) از حضرت علی علیه السلام نقل میکند که آن امام فرمود : « فنحن الّذین عنی اللَّه بذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل کلّ هؤلاء منا خاصة لانّه لم یجعل لنا فی سهم الصدقة نصیباً » (1). ترجمه : پس مائیم کسانی که خداوند از ذی القربی و یتامی و مساکین وابن سبیل قصد کرده و همه این گروهها تنها از ما هستند، زیرا خداوند برای ما در سهم صدقه نصیبی قرار نداده است .
سؤال - آیا روایاتی هم در کتب احادیث هست که دلالت بر تعمیم داشته باشد، و از آنها استفاده شود که یتامی و مساکین و ابن سبیل اختصاص به خویشان رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ندارد ؟ جواب - بعضی از مغرضین، آنچه نیرو داشتهاند صرف کردهاند که مدارکی، اگرچه علیل، برای تعمیم به دست بیاورند و بالاخره پس از تلاش، متجاوز از ده روایت پیدا، و به آنها استناد کردهاند . و از این ده روایت، سه روایت آنها اطلاق دارد و با روایات دوازدهگانه گذشته تخصیص میخورد . و یک حدیث از آنها نه تنها تعمیم را اثبات نمیکند، بلکه بر خلاف تعمیم نیز میباشد .
1) کتاب سلیم بن قیس : ج 2 ، ص 722 ، حدیث 18 .
و یک حدیث از آنها را ناقلِ حدیث (مرحوم صدوق) رد کرده است . و یک حدیث از آنها علاوه بر اینکه از مدارک عامّه است، خود عامّه نیز آن را قبول ندارد . دو حدیث است که از نظر سند ضعیف و بیاعتبار است . و یک حدیث دیگر را خود شخصِ مغرض ساخته و جعل کرده است . و معنا و مفهوم یک حدیث باقیمانده را نیز نفهمیده است . امّا سه حدیثی که مطلق است : 1 - عن إسحق، عن رجل، عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : سألته عن سهم الصّفوة ؟ فقال : کان لرسول اللَّه صلی الله علیه وآله، ... ؛ و ثلاثة أسهام للیتامی و المساکین و أبناء السّبیل، یقسّمه الإمام بینهم (1). ترجمه : اسحق از مردی نقل کرده، که سؤال کردم از امام جعفر صادق علیه السلام از سهم صفوه ؟ فرمود : ... ؛ و سه سهم از یتامی و بینوایان و ابناء سبیل است ، که امام علیه السلام بین آنها تقسیم میکند . با قطع نظر از سند آن - مردی که اسحق ( این حدیث را ) از او نقل میکند ، معلوم نیست چه کسی است و همین جهت ، موجب بیاعتباری حدیث میگردد - در این روایت یتامی و مساکین و ابن سبیل به طور مطلق ذکر شده است .
1) تفسیر عیّاشی : ج 2 ، ص 63 ؛ بحار الانوار : ج 93 ، ص 201 ، حدیث 16 ؛ تفسیر برهان : ج 2 ، ص 88 ؛ وسائل الشّیعة : ج 6 ، ص 362 ، حدیث 19 .
2 - عن ربعی بن عبداللَّه بن الجارود، عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : کان رسول اللَّه صلی الله علیه وآله إذا أتاه المغنم أخذ صفوه و کان ذلک له، ... ؛ ثمّ قسم الخمس الّذی أخذه خمسة اخماس یأخذ خمس اللَّه عزّوجلّ لنفسه ، ثمّ یقسم الاربعة الاخماس بین ذویالقربی و الیتامی والمساکین و أبناء السّبیل یعطی کلّ واحد منهم جمیعاً (1). در این حدیث نیز یتامی و مساکین و ابناء سبیل مطلق است . 3 - حضرت رضا علیه السلام در شرح آیه « و اعلموا أنّما غنمتم ... » فرمودند : « و أمّا قوله تعالی : « و الیتامی و المساکین » فإنّ الیتیم إذا انقطع یتمه، خرج من الغنائم و لمیکن له فیها نصیب ، و کذلک المسکین إذا انقطعت مسکنته لمیکن له نصیب من المغنم، و لایحلّ له أخذه » (2). در این روایت ، نیز یتیم و مسکین به طور مطلق آمده است . بنابر این ، سه روایت به روایات گذشته، تخصیص میخورد . و این اطلاق ، به طور کلّی از نظر فقهی، از اعتبار ساقط میگردد . امّا روایتی که بر خلاف تعمیم است : « عن زکریا بن مالک الجعفی ، عن أبی عبداللَّه علیه السلام أنّه سأله عن قول اللَّه عزّوجلّ : « و اعلموا أنّما غنمتم ... ».
فقال : أمّا خمس اللَّه عزّوجلّ فللرّسول یضعه فی سبیل اللَّه، و أمّا خمس الرّسول فلأقاربه ، و خمس ذوی القربی فهم أقرباؤه ، و الیتامی یتامی أهل بیته ، فجعل هذه الاربعة أسهم فیهم ، و أمّا المساکین و ابن السبیل، فقد عرفت أنّا لا نأکل الصدقة ، و لا تحلّ لنا. فهی للمساکین و ابناء السبیل » (1).
مرحوم صاحب حدائق قدس سره میفرماید : و امّا قوله فی تتمّة الخبر : « و امّا المساکین و ابناء السّبیل » فقد عرفت أنا لانأکل الصدقة ...« إلی آخره » ؛ فیحتمل أن یکون المعنی فیه الإستدراک لمّا ورد فی آیة الزکاة من دخول المساکین وأبناء السّبیل فیها. فربّما یتوهّم عمومها للهاشمیین أیضاً. فأراد علیه السلام دفع هذا الوهم بانّهم و ان دخلوا فی عموم اللفظین المذکورین، لکن قد عرفت انّ الزکاة محرمة علینا أهل البیت فلا تدخل مساکیننا و ابناء سبیلنا فیها. فلابدّ لهم من حصة من الخمس عوض الزکاة الّتی حرمت علیهم. و من أجل ذلک فرض لهم فی هذه الآیة حصة من الخمس . و حینئذ فقوله : « فهی للمساکین و ابناء السّبیل » إمّا راجع إلی الصدقة، و حینئذ فالمراد بالمساکین و ابناء السّبیل من ذکر فی آیة الزکاة. و حاصل المعنی ما قدمناه، و إمّا راجع إلی الحصة الّتی من الخمس بقرینة المقام و ان لم تکن مذکورة فی اللفظ .
1) قبلاً ترجمه و مدارک این حدیث ذکر شد .
و حینئذ فالمراد بالمساکین و ابناء السّبیل من الهاشمیین . و مرجع الاحتمالین إلی ما قدمناه »(1)ترجمه : امّا اینکه در آخر خبر آمده که : امّا مساکین و ابناء سبیل، پس تو میدانی که ما صدقه نمیخوریم ... «تا آخر» . احتمال دارد که مقصود این باشد : که چون ممکن است توهّم شود که مساکین و ابن سبیل ، در آیه زکات ، شامل بینوایان و ابن سبیل از بنی هاشم نیز هست، امام علیه السلام خواسته ، این توهّم را دفع نماید به اینکه گرچه بنیهاشم نیز درعموم دو لفظ مساکین و ابن السبیل (درآیه زکات) داخل هستند. ولی دانستی که زکات بر اهل بیت علیهم السلام، حرام شده است . پس مساکین و ابناء سبیل از ما، داخل عموم آیه زکات نیستند . پس ناچار سهمی از خمس به جای زکات نیز که بر آنان حرام شده، به آنان اختصاص دارد . بنابراین وقتی که امام علیه السلام که میفرماید : « فهی للمساکین و ابناء السّبیل »، ضمیر « هی » یا به صدقه برمیگردد . پس در این هنگام، مقصود از مساکین و ابناء سبیل کسانی هستند که در آیه زکات ذکر شدهاند . و حاصل معنی همان است که گفتیم : ( زکات مخصوص مساکین و ابناء سبیل از غیر بنیهاشم است ) .
1) الحدائق الناضرة، محقّق بحرانی : ج 12 ، ص 377 .
و یا ضمیر به بخشی از خمس برمیگردد - که در آیه، این مرجع ذکر نشده - لکن قرینه مقام بر آن دلالت دارد . در این هنگام مقصود، مساکین و ابناء سبیل بنیهاشم میباشند ( یعنی این سهم از خمس ، به مساکین و ابناء سبیل از بنیهاشم اختصاص دارد ) . به هر حال بازگشت هر دو معنی به همان مطلبی است که گفتیم . یک بار دیگر عبارت مرحوم صاحب حدائق را بخوانید و با حدیث تطبیق دهید و قضاوت کنید که آیا حدیث دالّ بر تعمیم است ؟ یا - به عکس - دلالت دارد بر اینکه خمس، سهم فقراء و ابناء سبیل بنیهاشم است و بس ! امّا حدیثی که خودِ ناقل آن را بیاعتبار میداند : در کتاب عیون أخبار الرّضا علیه السلام چنین آمده است : « علیّ بن ابراهیم از پدرش و او از محمّد بن سنان روایت میکند که او گفت: درنزد مولای خود حضرت رضا علیه السلام در خراسان بودم، که مردی از صوفیّه سرقت کرده بود . خبرش را به مأمون دادند . مأمون به احضار وی امر نمود . همین که نظر مأمون به آن مرد افتاد، آن را پارسا یافت که در میان چشمان او اثر سجده نمایان بود . مأمون به او گفت : بدا به این آثار جمیله و این کردار زشت . آیا با این آثار جمیله و ظاهر آراسته، نسبت دزدی به تو داده میشود ؟ آن مرد گفت : من این سرقت را از روی اضطرار کردهام، نه از راه اختیار و این در حالی است که تو حقّ مرا از « خمس » و « فیء » مانع شدی .
برای اینکه خدا خمس را شش قسمت، تقسیم کرده و فرموده : « و اعلموا أنّما غنمتم...» . و « فیء » را نیز شش قسمت تقسیم کرده، آنجا که فرموده است : « ما افاء اللَّه علی رسوله ... ». آن مرد گفت : تو حقّ مرا منع کردی، در حالی که من ابن السّبیل هستم و دستم ( از خانه و مالم ) بریده است، و نیز مسکین هستم و نمیتوانم به چیزی رجوع کنم، و نیز من از جمله حاملین قرآن هستم . مأمون گفت : آیا من حدّی از حدود خدا و حکمی از احکام خدا را، که درباره سارق است، برای این افسانههای تو معطّل گذارم ؟ آن مرد صوفی گفت : اوّل خودت را پاک کن، آنگاه به غیر خود بپرداز . و حقّ خدا را اوّل بر خود اقامه کن، آنگاه به غیر خود . مأمون روی خود را به حضرت رضا علیه السلام کرد و گفت : این مرد چه میگوید ؟ حضرت فرمود: این شخص میگوید: چون تو دزدیکردهای،اوهم دزدی کردهاست. مأمون در غضب شدیدی فرو رفت ... . ( بار دیگر ) مأمون متوجّه حضرت رضاعلیه السلام شد وگفت: شما درباره او چه رأیمیدهید ؟ حضرت فرمود : خدای تعالی به محمّد صلی الله علیه وآله فرمود : « فللَّه الحجّة البالغة » ؛ یعنی : برای خدا حجّت بالغه است ؛ و حجّت بالغه آن است که همین که به جاهل رسید، او را به جهلش آگاه میکند، چنانچه عالم آن حجّت را به وسیله علمش
میداند ؛ و دنیا و آخرت به حجّت قائماند، و این مرد حجّت خود را آورد » (1). کسانی که این حدیث را دلیل بر تعمیم گرفتهاند، میگویند : « مسلّماً آن مردِ صوفی از بنیهاشم نبوده و ضمناً در حضور حضرت رضا علیه السلام و مأمون، که هر دو از بنیهاشم بودند ، ادّعای خمس و سهم مسکین و ابن سبیل کرد و حضرت رضا علیه السلام او را تصدیق نمود . پس معلوم شد که مسکین و ابن سبیل، در آیه مساکین و ابنسبیل، عموم مسلمیناند ... ». ولی جالب ایناست کهخود مرحومصدوققدس سره بعد ازنقل این حدیث میفرماید: « قال مصنف هذا الکتاب رحمه الله : روی هذا الحدیث کما حکیته و أنا بریء من عهدة صحّته »(2). ترجمه : مصنف این کتاب گوید : این حدیث همچنان که نقل کردم، روایت شده، ولی من صحّت آن را به عهده نمیگیرم . امّا حدیثی که از عامّه نقل شده و مورد قبول خود آنان هم نیست : حدیثی از تفسیر ابن عبّاس ( حبر الامّة )، که در حاشیه «الدرّ المنثور» سیوطی چاپ شده است، که ملخّص تفسیرش این است که : « چه در زمان رسول خدا صلی الله علیه وآله و چه در زمان خلفای راشدین، یتامی و مساکین و ابنسبیل ، یتیمان و مسکینان
و ابن سبیلان بنیهاشم نبودند، بلکه عموم مسلمین هستند » (1). مخفی نماند که این تفسیر را صاحب قاموس ( ابو طاهر محمّد بن یعقوب فیروز آبادی ) جمعآوری کرده و خود مؤلّف، اوّل سوره بقره اظهار نموده که این تفسیر به وسیله محمّد بن مروان ، معروف به سدی صغیر ، از کلبی ( محمّد بن صائب ) ، از ابی صالح، از ابن عبّاس نقل شده است . و سیوطی در این باره مینویسد : « فإن إنضم إلی ذلک ( أی إلی طریق الکلبی ) روایة محمّد بن مروان السدی الصغیر فهی سلسلة الکذب » (2). ترجمه : اگر به طریق کلبی، روایت محمّد بن مروان (سدی صغیر) ضمیمه گردد، این سلسله سند، سلسله دروغ است . و نیز سیوطی در همان صفحه از آن مینویسد : « روی من طریق ابن عبدالحکم قال : سمعت الشافعی یقول : لم یثبت عن ابن عبّاس فی التفسیر إلّا شبیه بمأة حدیث » (3)ترجمه : از طریق ابن عبدالحکم روایت شده که شافعی میگفت : از ابن عبّاس ثابت نشده ، مگر حدود صد حدیث . و باز سیوطی درباره کلبی مینویسد :
« و الکلبی اتهموه بالکذب و قد مرض فقال لأصحابه فی مرضه : کلّ شیء حدثتکم عن أبی صالح کذب » (1). ترجمه : کلبی را به دروغ گوئی متّهم کردهاند و اینکه وی مریض شده، و در حالِ بیماریش به اصحابش گفت : هر چه از ابی صالح حدیث کردهام دروغ است . و بیجهت نیست که محمّد حسین الذهبی، استاد علوم قرآن و حدیث در دانشگاه الأزهر، مینویسد : « انّ هذا التفسیر المنسوب إلی ابن عبّاس لم یفقد شیئاً من قیمته العلمیة فی الغالب وانّما الشیء الّذی لا قیمة له فیه هو نسبته إلی ابن عبّاس » (2). ترجمه : این تفسیری که به ابن عبّاس نسبت میدهند، هنوز در غالب ( حوزهها ) ارزش علمی خودش را از دست نداده، تنها چیزی که ارزشی در آن نیست، نسبت دادن این تفسیر است به ابن عبّاس . دقّت کنید، کاسه از آش داغترها با یک طمطراق عجیبی به تفسیر ابن عبّاس استناد میکنند. در حالی که آنها، روایات بنی فضّال را بیارزش میدانند . امّا دو حدیثی که از نظر سند ضعیف و بیاعتبار است : اوّل - حدیثی که منقول از تحف العقول، منسوب به حسن بن علیّ بن حسین بن شعبه حرّانی است، که حضرت صادق علیه السلام فرمود :
« فأنفذ سهماً لأیتام المسلمین و سهماً لمساکینهم . و سهماً لإبن السّبیل » (1). به فرض اینکه نسبت این کتاب به علیّ بن شعبه درست باشد، و به فرض اینکه علیّ بن شعبه، شخص معروف و جلیل القدر باشد، و به فرض اینکه عباراتِ احادیث این کتاب نقل به معنی نباشد،تمام احادیث منقوله در این کتاب، مرسله و خالی از سند است و بدین جهت اعتبار ندارد . همچنان که استاد اعظم، علّامه حاج میرزا فتاح شهیدی تبریزی، میفرماید : « هذا ما یرجع إلی سندها، و ملخّصه عدم ما یوجب اعتبارها من حیث الإرسال » (2). دوّم - حدیثی است که ازمسند زید بنعلیّ بنالحسینعلیهما السلام نقل شده و این کتاب مورد استناد هیچ یک از فقهای شیعه نبوده و نیست ؛ زیرا این کتاب از زیدیّه است و عجیب است از شخص مغرضی که از روایات بنی فضّال، به خاطر فطحی بودن میگریزد - با اینکه قبلاً گفتیم : فطحیّه از همه فِرَق به شیعه نزدیکترند - ولی در این مورد به کتاب زیدیّه پناهنده میشود . امّا حدیثی که خود جعل کرده و ساختهاند : حدیثی است از روضه کافی ، از ابی حمزه ؛ از حضرت باقر علیه السلام نقل کردهاند ، که میفرماید : « إنّ اللَّه جعل لنا أهل البیت سهاماً ثلثة ... » ؛ تا آنجا که میفرماید : « دون سهام الیتامی و المساکین و ابن السّبیل فانّها لغیرهم ».
چنین حدیثی در کتاب روضه کافی وجود ندارد و این افراد جعّال فکر میکنند کتب شیعه سوخته شده و خاکسترش نیز به باد رفته است . و یا گمان میکنند که خوانندگان ، حوصله مراجعه به کتاب اصل را ندارند و چشم بسته، مجعولات را میپذیرند . واقعاً حیرت انگیز است که چگونه این بیدینان ملاحظه آبروی خویش را هم ننموده و برای ایجاد وسوسه در قلوب مردم مسلمان ، از هیچ عمل ناشایستی خودداری نمیکنند . امّا حدیثی که معنای آن را نفهمیدهاند : حدیثی است - مربوط به « فیء » - که از امام محمّد باقر علیه السلام نقل شده که فرمودند : « فهذا بمنزلة المغنم ، کان أبی علیه السلام یقول ذلک و لیس لنا فیه غیر سهمین : سهم الرسول و سهم القربی ثمّ نحن شرکاء النّاس فیما بقی » (1). ترجمه : « فیء » که از اهل قری به دست میآید به منزله غنیمت است ، پدرم این مطلب را میگفت ؛ برای ما در این « فیء » سهمی جز سهم رسول و سهم قربی نیست . سپس فرمود : ما در آنچه باقی میماند شریک مردم هستیم .
1) تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 134 ، حدیث 10 ، باب 38 .
در این حدیث حضرت علیه السلام میفرماید : « فیء » بر دو نوع است : 1 - «فیء»ای که در سوره حشر (1)است ؛ و این « فیء » آن است که پیامبر صلی الله علیه وآله با لشکر خود به جنگ رفته، ولی قبل از وقوع جنگ ، دشمن اموال خود را واگذار کرده و به دست خود اموال را تقدیم کرده، بدون اینکه خونی ریخته شود . این « فیء » اختصاص به پیامبر صلی الله علیه وآله دارد و بعد از پیامبر اختصاص به امام علیه السلام دارد و اشخاص دیگری در آن، سهیم نیستند . 2 - «فیء»ای که در آیه : « مَّآ أَفَآءَ اللَّهُ عَلَی رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَی ... » (2)است ؛ و آن فیءای است که با حمله به دشمن به دست آمده و آن ، حکم غنیمت را دارد، که باید ابتدا، به پنج سهم تقسیم شود. یک سهم از خدا و رسول و ذی القربی و یتامی و مساکین و ابن سبیل اهل بیت ( که از چهار سهم اخیر، در روایت به «سهم القربی» تعبیر شده ). و چهار پنجم آن مالِ عموم مردم است، که ممکن است این چهار گروه نیز از آن چهار پنجم سهم ببرند . به خاطر همین امر است که حضرت در روایت فرموده : این « فیء » به منزله «غنیمت» است، و ما دو سهم میبریم. یک سهم رسول - که در حقیقت دو سهم است، که عبارت از سهم خود پیامبر صلی الله علیه وآله و سهم خدا - که به او واگذار شده است . و دیگری، سهم قربی که شامل هر چهار مصرف در آیه است .
و بعد میفرماید : ما در آنچه باقی میماند - که چهار پنجم باشد - با مردم شریک هستیم (1). و این افراد مغرض یا جاهل، چون معنی حدیث را درک نکرده، خیال میکنند که امام میفرماید : « به ما فقط دو سهم میرسد، سهم پیامبر صلی الله علیه وآله و سهم ذی القربی »، و قربی فقط ذیالقربی است . بنابر این، سه سهم دیگر باقی میماند : یتامی، مساکین وابن السبیل . و ما در این سه سهم با همه مردم، شریک هستیم . در صورتی که اوّلاً : همه مردم از این سه سهم بهره نمیبرند . و ثانیاً : امام علیه السلام در آن سه سهم، شریک نیست . اقوال علمای شیعه، در یتامی و مساکین و ابن سبیل، در آیه خمس از دلائل گذشته معلوم شد که یتامی و مساکین و ابن سبیل در آیه خمس ، تنها یتیمان و مسکینان و در راه ماندگان آل محمّداند ( بنیهاشم )، نه عموم یتیمان و مساکین و أبناء سبیل . و عموم فقهای شیعه به استناد ظاهر کتاب و روایات متعدّدهای که محدّثین آنها را نقل فرمودهاند، به همین قول قائلند . در کتاب زبدة المقال آمده است : « امّا المراد بالیتامی و المساکین و ابن السبیل فهم المتّصفون بهذه الصّفات
1) برای روشن شدن این معنی به کتاب مسالک الأفهام ( ج 2 ، ص 94 ) مراجعه فرمائید
من أقرباء الرّسول صلی الله علیه وآله دون غیرهم . و یدلّنا علیه ایضاً اجماع اصحابنا اجماعاً محصلاً، مضافاً إلی اتّفاق روایاتهم علی ذلک » (1). ترجمه : مراد از یتامی و مساکین و ابن سبیل کسانی هستند که این صفات را دارا هستند، از نزدیکان پیامبر صلی الله علیه وآله نه دیگران . و اجماع اصحاب ما، بر این مطلب ما را راهنمایی میکند ، آن هم اجماع محصل ( یعنی، اجماع برای ما نقل نشده، بلکه ما خود این اجماع را در کتب و اقوال قدما یافتهایم ). مضافاً به اینکه روایات ائمّه هدی علیهم السلام بر این مطلب اتّفاق دارد . از این گفتار معلوم میشود که هیچ فردی - در این مسأله - از فقهای شیعه خلافی نکرده است . و فعلاً مجالی نیست که گفتار همه فقهاء را در این زمینه بیاوریم ، تنها گفتار عدّهای از بزرگان شیعه را نقل میکنیم زیرا اشخاص مغرض یا جاهلی ناجوانمردانه آن فقها را متّهم به قول خلاف کردهاند : 1 - مرحوم کلینی قدس سره، صاحب کافی، در این باره مینویسد : « إنّ اللَّه تبارک و تعالی جعل الدنیا کلّها بأسرها لخلیفته حیث یقول للملائکة : « إنّی جاعل فی الأرض خلیفة » فکانت الدنیا بأسرها لآدم و صارت بعده لأبرار ولده و خلفائه، فما غلب علیه أعداؤهم ثمّ رجع إلیهم بحرب أو غلبة، سمّی : فیئاً.
1) زبدة المقال، تقریرات خمس آیة اللَّه بروجردی رحمه الله : ص 7 .
و هو أن یفیء إلیهم بغلبة و حرب. و کان حکمه فیه ما قال اللَّه تعالی : « و اعلموا أنّما غنمتم ... » فهو للَّه و للرّسول و لقرابة الرّسول » (1). ترجمه : خداوند تبارک و تعالی همه دنیا را برای خلیفه خود قرار داده است ؛ آنجا که میفرماید : « إنّی جاعل فی الأرض خلیفة » ، پس همه دنیا از آنِ آدم بود و پس از او، ملک نیکان از فرزندان و خلفای وی گردید . پس آن اموالی که دشمنانشان به آن دست یافتند، سپس با جنگ یا قهر و غلبه به آنان، ( به نیاکان و خلفای آدم ) بازگشت نمود، ( آن اموال ) « فیء » نامیده شده، (و سرّ اینکه این اموال « فیء » نامیده شده آن است که ) آن اموال به قدرت جنگ به آنان بازگشت نموده است . و حکم «فیء» همان است که خداوند متعال فرموده : « بدانید آنچه را به غنیمت گرفتهاید، از آن خدا و رسول و خویشان وی و یتامی و مساکین و ابن سبیل است »، پس، خمس مال خدا و پیامبر صلی الله علیه وآله و خویشان آن حضرت است . ملاحظه فرمائید، مرحوم کلینی پس ازذکر آیهشریفه، که مصرف خمس را در شش مورد حصر کرده، میفرماید: «پس خمس مال خدا وپیامبر وخویشان اوست»؛ و اگر ایشان قائل به تعمیم بود ، باید کلمات دیگری به این جمله افزوده باشد و بگوید : « فهو للَّه و للرّسول و لقرابة الرّسول و للیتامی و المساکین و ابن السبیل ». به علاوه ، در ذیل این بحث ، ایشان بیست و هشت روایت نقل فرموده که در
1) اصول کافی : ج 1 ، ص 538 ، کتاب الحجّة ، باب الفیء و الأنفال ... .
هیچ یک از آنها استفاده اطلاق یا تعمیم در مورد یتامی و مساکین و ابناء سبیل دیده نمیشود ؛ بلکه در روایت اوّل، از آن روایتها، از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده، که میفرماید : « فقال : « ما أفاء اللَّه علی رسوله من أهل القری فللَّه و للرّسول و لذی القربی و الیتامی و المساکین » منّا خاصّة » (1)
از 341 تا 490
. ملاحظه نمائید که چگونه حضرت میفرماید : یتامی و مساکین از ما، به خصوص است . و در ضمن روایتی از موسی بن جعفر علیهما السلام نقل میکند : « و نصف الخمس الباقی بین أهل بیته، فسهم لیتاماهم و سهم لمساکینهم و سهم لأبناء سبیلهم » (2). ترجمه : نصف باقیمانده از خمس، بین اهل بیت پیامبر علیهم السلام تقسیم میشود ، سهمی حقّ یتیمان اهل بیت و سهمی حقّ مسکینان آنها و سهمی حقّ ابن سبیل از آنان است . چگونه ممکن است مرحوم کلینی بر خلاف روایاتی که خود نقل میکند ، فتوی بدهد ؟! در صورتی که در هیچ یک از بیست و هشت روایتی که نقل فرموده ، اطلاق یا عمومی در مورد یتامی و مساکین و ابناء سبیل به چشم نمیخورد .2 - مرحوم شیخ طبرسی قدس سره ذیل آیه « و اعلموا أنّما غنمتم ... » مینویسد : « اختلف العلماء فی کیفیة قسمة الخمس و من یستحقّه علی أقوال : « أحدها » ما ذهب الیه أصحابنا و هو انّ الخمس یقسّم علی ستّة أسهم :
فسهم للَّه وسهم للرّسول و هذان السهمان مع سهم ذی القربی للإمام القائم مقام الرسول صلی الله علیه وآله و سهم لیتامی آل محمّد و سهم لمساکینهم و سهم لأبناء سبیلهم لا یشرکهم فی ذلک غیرهم لأنّ اللَّه سبحانه حرم علیهم الصّدقات ... » (1). ترجمه : علماء ( عامّه و خاصّه ) در کیفیّت تقسیم خمس اختلاف کردهاند بر چند قول ؛ یکی از آن اقوال، قولی است که اصحاب ما ( شیعه ) عقیده دارند و آن این است که خمس به شش قسمت تقسیم میشود : سهمی حقّ خدا است ، سهمی از آنِ رسول و این دو سهم با سهم ذی القربی، حقّ امامی است که جانشین پیامبر صلی الله علیه وآله است، وسهمی حقّ ایتام آل محمّد وسهمی حقّ مسکینان از آنان است، که غیر آل محمّد، با آنان شریک نیست ؛ زیرا خداوند صدقات را بر ایشان حرام فرموده است . و شیخ طبرسی در ادامه مطلب فوق مینویسد : « «و الیتامی و المساکین و ابن السبیل» قالوا : انّ هذه الاسهم الثلاثة لجمیع النّاس و انّه یقسّم علی کلّ فریق منهم بقدر حاجتهم . و قد بَیّنا ان عندنا یختص بالیتامی من بنیهاشم و مساکینهم و ابناء سبیلهم » (2).
ترجمه : ( اهل سنّت ) گفتهاند که این سه سهم حقّ همه مردم است و تقسیم میشود به هر گروهی از آنها به مقدار نیازشان . و ما قبلاً بیان کردیم که نزد ما (شیعه) این سهام اختصاص دارد به یتامی از بنیهاشم و مسکینان آنها و ابن سبیل از آنها . و امّا آنچه آن بزرگوار در جلد نهم « مجمع البیان » مینویسد : « و قال جمیع الفقهاء : هم یتامی الناس عامة و کذلک المساکین و أبناء السبیل وقد روی ایضاً ذلک عنهم علیهم السلام »(1). ترجمه : همه فقهاء گفتهاند : اینها یتامی و مساکین و ابناء سبیل همه مردم است . اوّلاً : این جملات، مربوط به آیه خمس نیست ، بلکه مربوط به بحث « فیء » است که آن بزرگوار در ذیل آیات سوره حشر فرموده . و ثانیاً : مراد ایشان از فقهاء، فقهای عامّه است، به دلیل اینکه در تفسیر همین آیه فیء، در همین صفحه، میفرماید : « « ما أفاء اللَّه علی رسوله من أهل القری » أی : من أموال کفّار أهل القری « فللَّه » یأمرکم فیه بما أحبّ « و للرَّسول » بتملیک اللَّه ایّاه « و لِذی القُربی » ؛ یعنی : أهل بیت رسول اللَّه و قرابته و هم بنو هاشم « و الیَتامی و المَساکین و ابن السَّبیل » منهم لأنّ التقدیر : و لذی قرباه و یتامی أهل بیته و مساکینهم و ابن السبیل منهم » (2). ترجمه : « آنچه خداوند به پیامبر خود برمیگرداند از اهل دهکدهها » یعنی
از اموال کفّار اهل دهکدهها « حقّ خداست » که به هر راهی که دوست داشته باشد، فرمان مصرف آن را میدهد ؛ « و حقّ پیامبر است » به جهت اینکه خداوند به وی تملیک فرموده ؛ « و حقّ ذی القربی است » ؛ یعنی اهل بیت رسول خدا و خویشان آن حضرت که بنیهاشماند ؛ « و یتامی و مساکین و ابن سبیل » از آنان . زیرا تقدیر آیه چنین است : و حقّ خویشان پیامبر و یتیمان اهل بیت او و مسکینان آنها و ابن سبیل از آنها است . این نظریّه آن بزرگوار است . چگونه ممکن است کهایشان - درتفسیر آیه - باجمیع فقهای شیعه مخالفتکند؟! به این قرینه، معلوم میشود که مراد ایشان از فقهاء، فقهای اهل سنّتاند . 3 - امّا قول ابن جنید، ملقّب به «اسکافی» ؛ آنچه از ایشان نقل شده این است که : « در صورتی که خویشان پیامبر و اهل بیت ( آل محمّد ) از این سه سهم مستغنی و بینیاز شوند ، باید این سهام را به مصرف غیر آنها رسانید » . نه اینکه ایشان به طور مطلق، معتقد باشند که این سه سهم حقّ یتیمان ومسکینان و ابن سبیلان مسلمین است . و مرحوم حاج آقا رضا همدانی این قول را از ابن جنید نقل فرموده و کلام وی را ردّ میکند و میفرماید : « و ثلثة من الاسهم الستّة و هی نصف الخمس للایتام و المساکین و ابناء السبیل من أقارب النّبی صلی الله علیه وآله ممن حرّم علیهم الصدقة . بلا خلاف فیه علی الظاهر بیننا کما یدلّ علیه النصوص الکثیرة الّتی تقدّم جملة منها .
نعم، حکی عن ابن الجنید انّه جعلها مع استغناء ذوی القربی لمطلق الایتام والمساکین و ابناء السبیل . و فیه ما لا یخفی، فإنّه ان استند فی ذلک إلی إطلاق الکتاب و اغمض عمّا ورد فی تفسیره . فلا وجه لتقیده باستغناء ذوی القربی . و إن استند إلی الأخبار المفسرة له فمقتضاها قصر الخمس علی بنیهاشم و عدم التعدّی عنهم . خصوصاً بعد الالتفات إلی ما وقع فی بعضها من التصریح بانّ الزائد عمّا یحتاجون إلیه للإمام علیه السلام و علی الإمام تکمیل ما نقص » (1). ترجمه : سه سهم از شش سهم ( 36 ) و آن نصف خمس است، حقّ ایتام و مساکین و ابناء سبیل از خویشان پیامبر صلی الله علیه وآله است، از کسانی که صدقه بر آنها حرام است ؛ بدون اینکه در این حکم بین ما ( امامیّه ) خلافی باشد، علی الظاهر، همچنان که نصوص فراوانی بر آن دلالت دارد - که مقداری از آنها گذشت . آری از ابن جنید نقل شده که وی این سهام را در صورت بینیازی ذوی القربی، حقّ همه یتامی و مساکین و ابناء سبیل قرار داده است . و در این گفتار ایرادی آشکار به نظر میرسد و آن این است که وی اگر در این مطلب به اطلاق قرآن استناد کرده (2)، پس این تقیید ( بینیازی ذوی القربی ) وجهی ندارد، و اگر به اخباری که کتاب را تفسیر میکند استناد کرده، مقتضای اخبار انحصارِ خمس به بنیهاشم و تجاوز نکردن از آنها است . پس از توجّه به آنچه در پارهای از روایات واقع شده، که تصریح کردهاند به اینکه
زائد بر آنچه آنها به آن نیاز دارند، حقّ امام است و بر امام لازم است کمبود آنها را تکمیل کند . صاحب ریاض نیز عین همین، مطلب را از ابن جنید نقل فرموده و به نقد گفتار وی پرداخته، میفرماید : « بل لا خلاف فیه بظاهر جداً إلّا من الاسکافی . فلم یشترطه، بل جوّز صرفه إلی غیرهم من المسلمین، مع استغناء القرابة عنه . و هو مع ندوره، مستنده غیر واضح عدا اطلاق الادلة المقیدة بالنصوص المستفیضة المنجبرة قصورها أو ضعفها بالشهرة العظیمة بل الاجماع حقیقة کما فی الانتصار . و امّا الاستدلال له بإطلاق الصحیح الماضی فغفلة واضحة . إذ الفعل لا عموم له، کما عرفته » (1). ترجمه : بلکه خلافی در این مطلب مشاهده نشده، مگر از اسکافی ( ابن جنید ) ؛ پس ( قرابت ) را شرط نکرده؛ بلکه جائز دانسته به غیر آنها از مسلمین نیز داده شود، مشروط به اینکه ذوی القربی از آن بینیاز باشند . و این قول، با اینکه نادر است و دلیلش روشن نیست غیر از اطلاق ادلّهای که مقیّد شده است به روایات مستفیضه که قصور یا ضعفش به شهرت عظیمه، بلکه به اجماع واقعاً جبران میشود ، همچنان که در انتصار آمده . و امّا استدلال بر این مطلب به اطلاق خبر صحیح گذشته، غفلتی آشکار است ؛ زیرا فعل - همچنان که دانستی - عمومیّت برای آن نیست .
1) ریاض المسائل، سیّد علی طباطبائی : ج 1 ، ص 296 .
و همچنین صاحب مدارک ، قول ابن جنید را نقل فرموده ، و سپس دلیل (اسکافی) ابن جنید را به این صورت ذکر میکند : « و الظاهر أن هذا القید [ إذا استغنی عنها ذوی القربی ] علی سبیل الافضلیّة عنده، لا علی سبیل التعیین . و یدلّ علی ما ذکره إطلاق الآیة الشّریفة ... ». ترجمه : ظاهر این است که این قید ( یعنی قیدی که ابن جنید فرموده : هنگامی که ذوی القربی از خمس بینیاز شدند ) نزد وی بر سبیل افضلیّت است نه بر سبیل تعیین . و دلیل گفتار وی ( ابن جنید ) اطلاق آیه شریفه است ... . و در دنباله این مطلب میفرماید : « ... و هو جید لو کان النص المتضمّن لذلک صالحاً للتقیید . و کیف کان، فلا خروج عمّا علیه الأصحاب »(1). ترجمه : این قید خوب است در صورتی که روایتی که متضمّن این قید است، صلاحیّت برای تقیید ( مطلقات ) داشته باشد . و به هر حال، از آنچه اصحاب بر آن شدهاند ( فتوای علمای امامیّه ) راه فراری نیست . و صاحب حدائق بعد از نقل ابن جنید و فرمایش صاحب مدارک، میفرماید :
1) مدارک الأحکام، سیّد محمّد عاملی : ج 5 ، ص 400 .
« أقول : العجب منه - قدّس سرّه - فی میله إلی هذه الأقوال الشاذة النادرة المخالفة للأخبار المتکاثرة و اتّفاق الأصحاب قدیماً و حدیثاً من ما ذکر هنا و ما تقدم بمجرد هذه الخیالات الضّعیفة و التّوهّمات السّخیفة . و لا ریب أن ما ذکره ابن الجنید هنا هو مذهب العامّة، کما نقله فی المعتبر ... »(1). ترجمه : من میگویم : عجب است از ایشان در اینکه به این اقوال شاذّه نادره که مخالف اخبار فراوان و ( مخالف ) اتّفاق اصحاب قدیم و جدید است، از آنچه در اینجا و جلوتر ذکر شده به مجرّد این خیالات سست و بیاساس و این توهّمات بیارزش، که به این رأی تمایل پیدا کرده است . و شکّی نیست آنچه ابن جنید در اینجا فرمود، مذهب اهل سنّت است - همچنان که در کتاب معتبر نقل کرده است . سپس به شدّت به مذهب ابن جنید تاخته و آن را به باد انتقاد گرفته، و با منطقی جالب قول وی را ردّ کرده است، سپس فرموده : « لم یخالف فی هذه المسألة سوی ابن الجنید الّذی طعن علیه الأصحاب بموافقته العامّة فی جملة من فتاواه و منها هذا الموضع » (2). ترجمه : مخالفت نکرده است در این مسأله، کسی غیر از ابن جنید، که اصحاب بر وی طعن زده و اشکال کردهاند به اینکه وی با عامّه موافقت کرده در بسیاری از فتاوی خود، و از آن موارد این مورد است .
4 - شیخ جلیل ، محمّد بن علیّ بن شهر آشوب ، در کتاب خود ذیل آیه شریفه « و اعلموا أنّما غنمتم ... » نوشته است : « قوله سبحانه : « و اعلموا أنّما غنمتم من شیء فأنّ للَّه خمسه » (1)یدلّ علی انّ المعادن کلّها یجب فیها الخمس، سواء ینطبع أو لا ینطبع، لأنّه ممّا یغنم . و فیه ایضاً دلیل علی انّه لیس یمتنع تخصیص هذه الظواهر، لأنّ ذی القربی عام لقربی النّبی صلی الله علیه وآله دون غیره . و لفظة « الیتامی و المساکین و ابن السبیل » عام فی المشرک و الذمی و الغنی والفقیر . و قد خصّه الجماعة ببعض من له هذه الصّفة » (2). ترجمه : خداوند سبحان که فرموده : « و اعلموا أنّما غنمتم من شیء فأنّ للَّه خمسه » دلالت دارد بر اینکه در همه معادن، خمس واجب است، چه قابل انعطاف باشد و چه نباشد ؛ زیرا معادن از مصادیق غنیمت است . و این گفتار نیز دلالت دارد بر این که ممتنع نیست تخصیص دادن این ظواهر بدین جهت که ذی القربی همه خویشان پیامبر صلی الله علیه وآله را شامل است نه غیر آنها را . و لفظ یتامی و مساکین و ابن سبیل شامل است مشرک و ذمّی و غنی و فقیر را، در حالی که همه ( فقهاء ) اختصاص دادهاند این عناوین را به بعض کسانی که دارای این صفات هستند .
ملاحظه کنید که دلالت این کلمات (یتامی و مساکین و ابن السبیل ) را فرموده، تخصیص آنها را نیز یادآور شده است . ولی بعضی از اشخاص مغرض یا جاهل، در وقت نقل این مطلب، از ذکر دنباله عبارت ایشان خودداری کردهاند . 5 - مرحوم حاج آقا رضا همدانی قدس سره مینویسد : « ففی المدارک قال : « و حکی المصنف و العلّامة عن بعض الأصحاب قولاً بأنّه یقسم خمسة اقسام : سهم لرسوله و سهم ذی القربی لهم و الثلثة الباقیة للیتامی و المساکین و أبناء السبیل . و إلی هذا القول ذهب اکثر العامّة ... ». و کیف کان فلا ریب فی ضعف القول المزبور بل فساده » (1). ترجمه : در مدارک فرموده : « مصنف ( محقّق حلّی ) و علّامه از بعضی اصحاب قولی را حکایت کردهاند که خمس به پنج قسمت تقسیم میشود، سهمی مال پیامبر است و سهم ذی القربی مال آنها است و سه سهم باقیمانده اختصاص به یتیمان و بینوایان و در راه ماندگان دارد . و بسیاری از عامّه به همین قول معتقدند ... ». وبه هرحال، شکّی در سستی این گفتار، بلکه فساد آن نیست . در اینجا آن اشخاص مغرض به جای جمله « ذهب اکثر العامّة »، جمله « ذهب
1) مصباح الفقیه : ج 3 ، ص 144 ، کتاب الخمس .
اکثر العلماء » را گذارده، و در نقل این عبارت، تحریف ایجاد کردهاند . و ضمناً ردّ صاحب مصباح را هم ذکر نکردهاند . تا بدین وسیله بتوانند این قول را به صاحب مصباح نسبت دهند . ( نعوذ باللَّه من الإفتراء ). 6 - شیخ یوسف بحرانی در کتاب حدائق مینویسد : « السابعة : المشهور بین الأصحاب - رضوان اللَّه علیهم - انّه یعتبر فی الطّوائف الثلاث أعنی الیتامی و المساکین و ابن السبیل، الانتساب إلی عبدالمطلّب جدّ النّبی صلی الله علیه وآله . و علیه تدلّ الأخبار المتکاثرة، ... . فإنّ هذه الأخبار قد إشترکت فی الدلالة صریحاً علی انّ الخمس لا یخرج منه شیء إلی غیر الإمام علیه السلام و الطوائف الثلاث المنتسبین الیهم علیهم السلام ... ». ترجمه : مشهور بین اصحاب - رضوان اللَّه علیهم - این است که معتبر است در گروههای سهگانه، یعنی یتیمان و بینوایان و در راه ماندگان، که منسوب به عبدالمطلّب ، جدّ پیامبر صلی الله علیه وآله، باشند . و اخبار بسیاری بر این مطلب دلالت دارد ... . و پس از ذکر چند خبر میفرماید : این اخبار، همه در این جهت شرکت دارند که دلالت میکنند بر اینکه چیزی از خمس به غیر امام و سه طائفهای که با ائمّه علیهم السلام نسبت دارند، داده نمیشود .
سپس مینویسد : « ... و نقل عن ابن الجنید انّه قال : و امّا سهام الیتامی و المساکین و ابن السبیل و هی نصف الخمس فلأهل هذه الصّفات من ذوی القربی و غیرهم من المسلمین إذا استغنی عنها ذوی القربی . و لا یخرج من ذوی القربی ما وجد فیهم محتاج الیها إلی غیرهم » (1). ترجمه : از ابن جنید نقل شده که او گفته : امّا سهام یتیمان و بینوایان و در راهماندگان که آن نصف خمس است، نصیب کسانی است که دارای این صفات باشند از ذوی القربی، و غیر آنها از مسلمانان . هنگامی که ذوی القربی از آن سهام بینیاز باشند . و از بین ذوی القربی نباید بیرون رود و به غیر آنها داده شود تا موقعی که در بین آنان کسانی باشند که به این سهام نیازمند باشند . بعد از نقل این عبارت میگوید : « قال فی المدارک بعد نقل ذلک إلی قوله : «إذا استغنی عنها ذویالقربی» ما صورته : و الظاهر انّ هذا القید علی سبیل الافضلیة عنده لا التعیین . ثمّ قال : و یدلّ علی ما ذکره اطلاق الآیة الشّریفة و صحیحة ربعی المتقدمة و غیرها من الأخبار »(2). ترجمه : صاحب مدارک بعد از نقل عبارت ابن جنید تا برسد به جمله : « اذا
استغنی عنها ذوی القربی » ؛ ( یعنی هنگامی که ذوی القربی از آن بینیاز باشند )، مطلبی را فرموده که از این قرار است : ظاهر این است که این قید ( إذا استغنی ... ) بر سبیل افضلیّت است نزد ایشان (ابن جنید) نه تعیین . ( یعنی بهتر این است که تا ذوی القربی نیاز دارند، به دیگران داده نشود ). سپس صاحب مدارک فرموده که : اطلاق آیه شریفه و اطلاق صحیحه ربعی واخبار دیگر بر آن دلالت دارد . ملاحظه کنید که صاحب حدائق، فقط قول ابن جنید را نقل فرموده . و صاحبِ مدارک به توضیح گفتار ابن جنید و مدرک و دلیل گفتار وی پرداخته ، ولی هیچیک از آنها گفتار و دلیل وی را نپذیرفتهاند. بلکه صاحب مدارک بعد از بیان قول و مدرکِ ابن جنید فرموده : « و کیف کان فلا خروج عمّا علیه الأصحاب ». یعنی، به هر حال از آنچه اصحاب گفتهاند، نمیتوان سرپیچی کرد . و صاحب حدائق بعد از نقل عبارت ابن جنید و عبارت صاحب مدارک مینویسد : « أقول : العجب منه - قدّس سرّه - فی میله إلی هذه الأقوال الشاذة النادرة المخالفة للأخبار المتکاثرة و اتّفاق الأصحاب قدیماً و حدیثاً، من ما ذکر هنا و ما تقدم، بمجرد هذه الخیالات الضّعیفة والتّوهّمات السّخیفة ، ... .
و لم أعرف له موافقا من الامامیة » (1). ترجمه : من میگویم : عجب است از ایشان ( ابن جنید ) در اینکه تمایل پیدا کرده به این آراء نادرهای که مخالف اخبار بسیار و مخالف اتّفاق فقهای شیعه از قدیم و جدید میباشد، هم در مسائلی که اینجا ذکر کرده و هم در مسائل گذشته با استناد به خیالات بیاساس و توهّمات بیاعتبار ... . و از امامیّه کسی که موافق ایشان باشد سراغ ندارم . 7 - مرحوم محقّق سبزواری قدس سره در کتاب « ذخیرة المعاد » میگوید : « و یعتبر فی الأصناف الثلاثة ان یکونوا من الهاشمیین المؤمنین . و تنقیح هذا المقام انّما یتم ببیان امور . الأوّل : المشهور بین الأصحاب انّه یعتبر فی الاصناف الثلثة انتسابهم إلی عبدالمطلّب جدّ النّبی صلی الله علیه وآله . و حکی عن ابن الجنید انّه قال : و امّا سهام الیتامی و المساکین و ابن السبیل و هی نصف الخمس، فلأهل هذه الصّفات من ذوی القربی و غیرهم من المسلمین إذا استغنی عنها ذوی القربی . ولا یخرج من ذوی القربی ما وجد فیهم محتاج إلیها إلی غیرهم و الأقرب الأوّل » (2). ترجمه : شرط است در این سه گروه ( یتیمان و بینوایان و در راه ماندگان ) که از هاشمیان با ایمان باشند .
و تحقیق در این مقام به بیان چند امر کامل میگردد . اوّل : آنکه مشهور است بین اصحاب که شرط است در این سه گروه که به عبدالمطلّب، جدّ پیامبر صلی الله علیه وآله ، نسبت داشته باشند . و از ابن جنید حکایت شده که او گفته است که : سهام یتیمان و بینوایان وابن سبیل که نصف خمس است، اختصاص به ذویالقربائی دارد که این صفات را دارا باشند و همچنین غیر ذوی القربی در صورتی که ذوی القربی از آن سهام بینیاز باشند . و از دست ذوی القربی نباید خارج گردد و به غیر داده شود مادامی که از ذوی القربی نیازمندی وجود دارد . و نزدیکترین دو قول، قول اوّل است (که این سه گروه باید از ذوی القربی باشند). سپس در صفحه بعد، در این جهت بحث کرده که آیا به همه افرادِ هر یک از این سه گروه ( که به عقیده ایشان باید از ذوی القربی باشند ) باید داده شود یا به بعضی از آنها هم که پرداخت گردد، کفایت میکند ؟ ایشان میفرماید : مذهب معروفِ اصحاب این است که به یک نفر هم میتوان اختصاص داد . آنگاه دلیل این قول را به این صورت بیان میفرماید : « و یدلّ علی الأوّل إطلاق الآیة، لأنّ المراد بالیتامی و المساکین فی الآیة الجنس لتعذر الحمل علی الاستغراق .
و یؤیده صحیحة أحمد بن محمّد بن أبی نصر السابقة » (1). ترجمه : بر قول اوّل ( جواز اختصاص به یک فرد ) دلالت دارد اطلاق آیه ، زیرا مراد به یتامی و مساکین در آیه جنس است ( نه عموم ) ؛ زیرا حمل آن بر عموم محال است . و این مطلب را صحیحه احمد بن محمّد بن أبی نصر - که قبلاً ذکر شد - تأیید میکند . 8 - مرحوم ملّا محمّد تقی مجلسی قدس سره (معروف به مجلسی اوّل) (2)میفرماید : « و چون تامّل کنی در این حدیث، بسیاری از احکام ظاهر میشود بر تو . و آنچه در آیه غنیمت فرمودند فیالجمله تقیّه فرمودهاند که ظاهرش آن است که یتامی و مساکین از غیر سادات باشند » (3). ایشان تعمیم مستفاد از حدیث را حمل بر تقیّه نمودهاند . 9 - صاحب ریاض قدس سره، بعد از نقل عبارت ابنجنید (اسکافی) میفرماید : « و هو مع ندوره، مستنده غیر واضح عدا إطلاق الادلة المقیدة بالنصوص المستفیضة المنجبرة قصورها أو ضعفها بالشهرة العظیمة بل الاجماع، حقیقة کما فی الإنتصار »
(4).
ترجمه : این قول علاوه بر اینکه نادر است ، دلیلش روشن نیست غیر از اطلاقِ ادلّه . که آن اطلاق نیز به روایات بسیاری که نارسایی و ضعفش به شهرتی بس عظیم بلکه اجماع حقیقی - چنانچه در انتصار آمده - جبران گردیده است . این بود آراء و اقوال علماء و دانشمندانی که کلمات آنها تحریف شده و به آنها نسبت خلاف دادهاند . زهی بیدینی و بیوجدانی، که اشخاصی مغرض یا جاهل، چنین نسبتهایی به فقهای عظام شیعه دهند . زیرا بدتر از قتله فقهاء، آن کسانیاند که نسبتهایی ناروا به آنها داده و یا کلمات آنان را تحریف نمایند .
« قُل لَّآ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةِ فِی الْقُرْبَی » (1)سؤال - باتوجّه به اینکه شعار همهانبیاء، این بود که بر ابلاغ رسالت و عمل هدایت اجر و مزدی از مردم نمیخواستند ، آیا ممکن است رسول اکرم صلی الله علیه وآله دوستی و محبّت مردم با اقوام و خویشانش را از مردم، به عنوان اجر و مزد رسالت به شمار آورده و آن را از مردم مطالبه کند ؟
آیا این تناقض نیست ؟
جواب - اوّلاً: خداوند در سوره سبأ میفرماید:« مَا سَأَلْتُکُمْ مِّنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ»(2)یعنی : اجری را که از شما خواستهام، آن نیز برای خود شما است .
از این آیه، دو مطلب به طور وضوح، استفاده میشود :
1 - پیامبر از مردم اجر و مزد درخواست نموده .
2 - این اجر و مزد تنها سودش برای خود مردم است .
پس در حقیقت درخواست پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله با شعار انبیاء تناقضی ندارد . زیرا چیزی برای خود مطالبه نفرموده است . ثانیاً : چه مانعی دارد همان طور که عدّهای از مفسّرین ، حتّی همان کسانی که آیه را به معنی دیگر تفسیر کردهاند ، مستثنی « إلّا المودّة فی القربی » را منقطع بگیریم ! و مستثنای منقطع آن است که مستثنی از جنس مستثنی منه نباشد؛ بنابراین منظور، تشویق مردم است به مودّت ذی القربی که اگرچه به ظاهر اجر و مزد رسالت است، ولی در واقع به نفع خود مردم است و در حقیقت اجر رسالت پیامبر صلی الله علیه وآله نیست . سؤال - با توجّه به اینکه دوستی امری است قلبی و به سفارش و توصیه و خواهش و تمنّا نمیتوان آن را مطالبه نمود ، آیا این خواهش نامناسب و توقّع بیجایی نیست که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله بفرماید : مردم بیایید خویشاوندان مرا دوست داشته باشید ؟ جواب - اوّلاً : خداوند در سوره ق میفرماید : « مَّنْ خَشِیَ الرَّحْمَنَ بِالْغَیْبِ وَ جَآءَ بِقَلْبٍ مُّنِیبٍ » (1). و در سوره حجرات میفرماید : « قَالَتِ الْأَعْرَابُ ءَامَنَّا قُل لَّمْتُؤْمِنُواْ وَ لَکِن قُولُواْ أَسْلَمْنَا وَ لَّمَا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ » (2).
و در سوره اعراف میفرماید : « لَهُمْ قُلُوبٌ لَّایَفْقَهُونَ بِهَا » (1). و در سوره حجّ میفرماید : « وَ مَن یُعَظِّمْ شَعَآئِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَی الْقُلُوبِ » (2). از این آیات، به صراحت معلوم میشود که إنابه و ایمان و فقه ( دانش ) و تقوا اموری قلبی هستند، درحالی که خداوند به همه این امور امر فرموده و آنها را از مردم مطالبه نموده است . و در سوره زمر ، امر به انابه نموده میفرماید : « وَ أَنِیبُواْ إِلَی رَبِّکُمْ » (3)؛ و در سوره حدید دستور به ایمان به خدا و رسول میدهد و میفرماید : « ءَامِنُواْ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ »(4). و در سوره توبه فرمان تفقّه و فراگیری فقه را صادر میکند و میفرماید : « فَلَوْ لَا نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَآئِفَةٌ لِّیَتَفَقَّهُواْ فِی الدِّینِ » (5)؛ و در سوره بقره سفارش به تقوا میکند و میفرماید : « وَ اتَّقُواْ اللَّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ » (6). اگر مطالبه امور قلبی نامناسب و بیجا است، پس چگونه این امور مأمورٌ بِه قرار گرفته و از آن موارد مطالبه و پرسش قرار میگیرد ؟! ثانیاً : هرکجا در کتاب وسنّت، امر یا نهی یا مدح یا ذمّ یا ثواب یا مؤاخذه، به فعلِ
غیر اختیاری تعلّق گرفته و همچنین علم و ظنّ که معروف است از افعال قلوبند، خداوند نسبت به آنها امر و نهی دارد و در سوره بقره میفرماید : « وَاعْلَمُواْ ... » (1)و در سوره احزاب نهی از ظنّ کرده میفرماید : « وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَاْ » (2). بدین جهت است که سبب آن فعل، اختیاری بوده و فعلی که سبب آن اختیاری باشد، آن فعل نیز اختیاری خواهد بود . و دانشمندان، این مطلب را به صورت یک قانون کلّی درآورده . و گفتهاند : « ما ینتهی إلی الاختیار یکون بالاختیار » . یا به تعبیر دیگر : « الوجوب بالاختیار لا ینافی الاختیار » (3). برای مثال، در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نقل شده که فرمودند : « من سرّ مؤمناً فقد سرّنی و من سرّنی فقد سرّ اللَّه » (4). ترجمه : کسی که مؤمنی را شاد و مسرور نماید ، مرا شاد کرده و کسی که مرا شاد کند، خدا را شاد کرده است . شاد شدن امری باطنی و غیر ارادی است ولی در جایی که شادی معلول عوامل اختیاری باشد، شادی نیز امر اختیاری به حساب میآید . لذا پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله به ایجاد آن در قلوب مؤمنین توصیه میفرماید .
و به تعبیر دیگر، امر و نهی در امورِ غیر اختیاری متوجّه اسباب و عوامل اختیاری آنها میباشد . راغب در مفردات، در مادّه « نَسِیَ » مینویسد : « کلّ نسیان من الانسان ذمّه اللَّه تعالی به . فهو ما کان أصله عن تعمّد و ما عُذِر فیه نحو ما روی عن النّبی صلی الله علیه وآله رفع عن أُمّتی تسعة . فهو ما لم یکن سببه منه » (1). ترجمه : هر نوع فراموشی که مورد مذمّت پروردگار قرار گرفته ، آن نسیان و فراموشی است که از روی عمد وقصد و اختیار واقع شده .
و نسیانی که انسان در آن معذور است، آن نسیانی است که سبب آن خود انسان نیست . در مجمع البیان آمده : « إنّ معنی قوله إن نّسینا إن تعرّضنا . لأسباب یقع عندها النسیان » (2). ترجمه : معنی آخرین آیه سوره بقره که میفرماید : « رَبَّنا لَاتؤاخِذنا إن نَّسِینَا ... » ؛ این است که : خدایا ما را مؤاخذه نفرما، اگر فراموش کردیم ؛ و هرگاه متعرّض عواملی که موجب نسیان میشود، شدیم، ما را مؤاخذه نفرما . این بزرگان وقتی میبینند از آیه استفاده میشود که « نسیان » ، که امری
غیر اختیاری و قلبی است ، ممکن است موجب کیفر و مؤاخذه شود و چگونه ممکن است خداوند امر قلبی را کیفر دهد . مؤاخذه را معلول عوامل نسیان قرار دادهاند نه خود نسیان . و میگویند : اگر مؤاخذهای باشد، مربوط به اسباب نسیان است نه خود نسیان . بنابراین در آیه مودّت اگر سفارش به مودّت شده، در واقع این سفارش، متوجّه عوامل محبّت است . و قرآن به فراهم آوردن عوامل محبّت توصیه میکند، که بالاخره به مودّت منتهی میگردد .سؤال - اگر مقصود از آیه شریفه، مودّت خویشان پیغمبر صلی الله علیه وآله است ، چرا کلمه « ذویالقربی » گفته نشده و کلمه « قربی » بدون اضافه شدن « ذوی » به کار آمده ؟ در صورتی که بدون مضاف، معنی خویشاوندان را نمیدهد ؟ جواب - اوّلاً : در استعمالات عرب، حذف مضاف، امری رایج و معمول است و ابن هشام در مغنی ، باب پنجم ، در ذکر اماکن حذف مضاف ، مواردی از آیاتِ قرآن کریم را که مضاف در آنها حذف شده، برشمرده ؛ از جمله :
1 - جاء ربّک ( یعنی امر ربّک ).
2 - فأتی اللَّه بنیانهم ( یعنی امر اللَّه ).
3 - حرّمت علیکم امّهاتکم ( یعنی استمتاعهنّ ).
4 - حرّمت علیکم المیتة ( یعنی أکل المیتة ).
5 - حرّمْنَا علیهم طیّبات ... ( یعنی تناول الطیّبات ... ).
6 - أوفوا بعهد اللَّه ( یعنی بمقتضی عهد اللَّه ).
7 - أوفوا بالعقود ( یعنی بمقتضی العقود ).
8 - فذلکن الّذی لمتنّنی فیه ( أی فی حبّه ).
9 - و اسئل القریة ( أی أهل القریة ).
10 - اُحلّت لکم الأنعام ( یعنی أکل الأنعام ).
چه مانعی دارد که در آیه شریفه مورد بحث نیز مضاف ( ذوی - یا أهل ) حذف شده باشد . همچنان که زمخشری در کشّاف مینویسد : « و القربی : مصدر کالزلفی و البشری، بمعنی : قرابة . و المراد فی أهل القربی » (1). ثانیاً : سؤال - اگر کلمه « القربی » را به معنی خویشاوندان بگیریم ، در این صورت عامّ خواهد بود ؛ یعنی همه خویشان . و چنانچه ثابت است آیه شریفه در مکّه نازل شده، ودر حین نزول آیه اکثر خویشاوندان رسول اللَّه صلی الله علیه وآله مشرک و بت پرست و دشمن خدا و رسول بودند . مانند ابولهب و عباس و عقیل و عتبه و عتیبه ، فرزندان ابولهب و فرزندان عبّاس و حارث و دیگران . و به تصریح آیات بسیاری که در قرآن مجید است ، از دوستی با دشمنان خدا نهی شده .
1) کشّاف : ج 4 ، ص 219 .
بنابراین، چگونه ممکن است رسول خدا دوستی دشمنان خدا را از مؤمنان بخواهد ؟ و آن را اجرِ رسالت خویش قرار دهد ؟! جواب - اوّلاً ، کلمه « القربی » مفرد است و لفظ مفرد که دارای الف و لام باشد، افاده عموم نمیکند . و علمای ادب و اصول الفاظ عموم را جمع آوری کردهاند و هیچ یک از آنها چنین چیزی نگفتهاند که مفرد الف و لام دار به معنی عموم است . و هیچ دلیلی بر این مدّعا وجود ندارد . ثانیاً ، « القربی » همچنان که از مفهوم آن پیدا است ، همه خویشان را شامل نمیشود، بلکه تنها خویشان بسیار نزدیک میباشند . ثالثاً : نزول این آیه و سه آیه دیگر از سوره شوری در مدینه بوده و صرف اینکه سوره شوری مکّیه است، دلیل بر این نیست که همه آیات آن نیز مکّیه باشد . در تفسیر « مجمع البیان » در ابتدای تفسیر سوره شوری مینویسد : « و تسمّی سورة الشوری أیضاً و هی مکّیة ... .
و عن ابن عبّاس و قتادة إلّا أربع آیات نزلن بالمدینة : قل لا أسئلکم علیه اجراً إلّا المودّة فی القربی » (1). ترجمه : این سوره « الشوری » نامیده شده و این سوره مکّیه است . و از ابن عبّاس و قتاده نقل شده که این سوره همهاش مکّیه است، مگر چهار آیه
1) مجمع البیان : ج 9 ، ص 20 .
که در مدینه نازل شده : « قل لا أسئلکم ... ». و نیز نظام الدّین نیشابوری در تفسیر معروفش مینویسد : « سورة الشوری ؛ و هی مکّیة إلّا أربع آیات و منها آیة المودّة فی القربی : « قل لا أسئلکم علیه أجرا ... » إلی آخر هنّ نزلت فی المدینة » (1). و قریب به همین مضمون را نیز خازِن در تفسیرش ، و قرطبی ، و شوکانی تایید کردهاند (2). رابعاً : به فرض اینکه این آیه مکّیه هم باشد ، باز مشکلی پیش نمیآید ؛ زیرا قضایایی که مربوط به تکالیف است، به نحو قضایای حقیقیّه است (3). مثلاً ، اگر در قرآن میفرماید : « أُحِلَّ لَکُمْ صَیْدُ الْبَحْرِ » (4)، آیا تنها همان صیدهای دریایی زمان نزول قرآن حلال بوده ؟ یا اینکه منظور این است که چه صیدهای موجود و چه صیدهایی که بعداً به وجود میآید حلال است ؟ یا اگر قرآن امر میکند که : « أَطِیعُواْ اللَّهَ وَ أَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ » (5)، آیا تنها اطاعت از اولی الأمر زمان نزول آیه واجب یا هر کس اولی الأمر باشد، چه در
1) غرائب القرآن : ج 25 ، ص 16 .
2) تفسیرخازِن: جزء 4، ص 90 ؛ تفسیرقرطبی: جزء 16، ص 1؛ فتحالقدیر: جزء 4، ص 510.
3) قضیّه حملیّه به اعتبار کیفیّت موضوع به سه قسم تقسیم میشود : 1 - خارجیّه 2 - ذهنیّه 3 - حقیقیّه ؛ هر گاه افرادی که وجود خارجی یافتهاند موضوع باشد آن را قضیّه خارجیّه خوانند و هر گاه افراد ذهنیّه ماهیّتی، موضوع قرار داده شود آن را قضیّه ذهنیّه خوانند و هر گاه در قضیّهای خصوص افراد خارجیّه یا ذهنیّه موضوع نباشد، بلکه حکم بر افراد واقعیّه بار شده باشد (خواه آن افراد قبلاً موجود شدهباشند یاپس ازاین موجود شدند) آن قضیّه بهنام قضیّه حقیقیّه خوانده میشود.
4) مائده / آیه 96 .
5) نساء / آیه 59 .
زمان نزول وجود داشته باشد چه بعداً به وجود بیاید . در آیه مورد بحث لازم نبود که همه ذی القربی در زمان نزول وجود داشته باشند تا سفارش به مودّت آنها بشود . بلکه مراد آن است که مودّت ذوی القربی لازم است، چه ذی القربی موجود باشند چه بعداً به وجود بیایند ؟ خامساً : در مورد اینکه ذوی القربی چه کسانی هستند، از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله توضیح خواستند ؟ و پیامبر صلی الله علیه وآله آنان را معرّفی نموده . همان طور که عامّه و خاصّه روایت کردهاند که : « لما نزلت هذه الآیة قیل : یا رسول اللَّه من قرابتک هؤلاء الّذین وجبت علینا مودّتهم؟ فقال : علی و فاطمة و ابناهما » (1)
1 - محبّالدّین طبری در کتاب ذخائرالعقبی : ص 25 .
2 - زمخشری در کتاب کشّاف : ج 2 ، ص 339 .
3 - حمویی در کتاب الفراید .
4 - نیشابوری در تفسیر خود، ذیل آیه شریفه .
5 - ابن طلحه شافعی در کتاب مطالبالسئول : ص 8 .
6 - رازی در تفسیر خود، ذیل آیه شریفه .
7 - ابو السعود در تفسیر خود : ج 7 ، ص 665 .
8 - ابو حیان در تفسیر خود : ج 7 ، ص 516 .
9 - نسفی در تفسیر خود : ج 4 ، ص 99 .
10 - حافظ هیثمی در کتاب المجمع : ج 9 ، ص 168 .
11 - ابن صباغ مالکی در کتاب الفصول المهمة : ص 12 .
12 - حافظ گنجی در کتاب الکفایة : ص 31 .
13 - قسطلانی در کتاب المواهب .
14 - زرقانی در کتاب شرح المواهب : ج 7 ، ص 3 و 21 .
15 - ابن حجر در کتاب الصواعق : ص 101 و 135 .
16 - سیوطی در کتاب الاتحاف : ص 239 .
17 - شبلنجی در کتاب نور الأبصار : ص 112 .
18 - و صبان در کتاب الاسعاف .
.1) علّامه امینی رحمه الله در کتاب الغدیر ( ج 2 ، ص 307 ) مدارک این حدیث را از کتب عامّه به شرح زیر نگاشتهاند :
ترجمه : چون این آیه نازل گردید ، سؤال شد : - یا رسول اللَّه - خویشان شما چه کسانی هستند ، آنان که دوستی آنها بر ما واجب شده ؟ فرمود : علی و فاطمه و دو فرزندانشان . سؤال - اگر « القربی » را به حضرت علی و فاطمه و حسنین علیهم السلام انحصار دهیم - با اینکه این آیه در مکّه قبل از هجرت نازل شده - حسنین علیهما السلام هنوز متولّد نشده بودند وتوصیه به مودّت کسانی که هنوز متولّد نشدهاند، امری بر خلاف عقل است ! جواب - همان طور که قبلاً ذکر شد ، نه آیه در مکّه نازل شده و نه توصیه به ذویالقربی که بعضی از آنها (به فرض نزول آیه در مکّه) موجود بودند ، خلافِ عقل است . و این سنخ اعتراضات، ناشی از ناآگاهی به موازین علمی و فقهی است . و از کسانی که خبرویّت ندارند و به خود حقّ میدهند آیات و روایات و حتّی تواریخ را به بازی بگیرند، بیش از این انتظاری نیست . زیرا عِرْض خود میبرند و زحمات ما میدارند .
سؤال - در آیه شریفه کلمه « مودّت » است و کلمه « مودّت » دوستی خالصانه نیست، بلکه یک نوع دوستی آمیخته به عداوت قبلی است، که بنا بر مصلحت باید آن دوستی را رعایت کرد . و در تمام آیات، کلمه مودّت به معنای دوستی آمیخته به عداوت قبلی و مقرون به مصلحت است نه دوستی خالص و صمیمانه . و هرگز رسول خدا برای علی و فاطمه و حسنین علیهم السلام تقاضای چنین روشی را نخواهد کرد ! جواب - اوّلاً: دانشمندان در معنی مودّت، بیاناتی دارند که به خوبی مفهوم مودّت را روشن میسازد . از جمله سیّد نعمت اللَّه جزائری در « أنوار نعمانیّه » میفرماید : « قد حصرت ( أی مراتب المحبّة و درجاتها ) فی خمسة : أوّلها « الإستحسان » و هو یتولّد من النظر و السماع و لا یزال یقوی بطول التفکّر فی محاسن المحبوب و صفاته الجمیلة . وثانیها « المودّة » و هی المیل إلیه و الأُلفة بشخصه و الإیتلاف الروحانی معه . و ثالثها « الخلّة » و هی تمکّن محبّة المحبوب فی قلب المحبّ و استکشاف سرائره . و رابعها « العشق » و هو الإفراط فی المحبّة . و خامسها « الوَلَهْ » و هو أن لا یوجد فی قلب العاشق غیر صورة المعشوق و لا ترضی نفسه الّا به » (1). ترجمه : یعنی مراتب و درجات محبّت در پنج درجه خلاصه میشود : 1 - استحسان ؛ و آن محبّتی است که از نگاه کردن و شنیدن به وجود میآید
1) أنوار النعمانیّة : ج 3 ، ص 162
و پیوسته با ادامه تفکّر در خوبیهای محبوب و صفات نیک وی تقویت میشود . 2 - مودّت ؛ و آن میل به محبوب و انس گرفتن با شخص او و الفت معنوی و روحانی با او پیدا کردن است . 3 - خلّة ؛ و آن جا گرفتن محبوب در دل مُحِبّ و پی بردن به اسرار او است . 4 - عشق ؛ و آن زیاده روی در محبّت است . 5 - وَلَه ؛ و آن این است که در دل عاشق چیزی جز صورت معشوق وجود ندارد و به هیچ چیز غیر او راضی نمیشود . و سیّد حسین همدانی در کتاب « الشموس الطالعة » میفرماید : « حقیقة الودّ عبارة عن إدراک الحبیب کمال المحبوب بحیث یراه أحقّ بنفسه و ماله من نفسه . و الحبّ عبارة عن احتجاب المحبوب عن التفات الحبیب إلی نفسه فلا یری غیره . فالحبّ من شئون العقل . و الودّ من شئون النفس . لقوله تعالی : « إنّ الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات سیجعل لهم الرّحمن ودّاً » » (1). ترجمه : حقیقت مودّت، عبارت از این است که مُحِبّ کمال محبوب را درک کند به طوری که او را بر جان و مال خود سزاوارتر میبیند . و محبّت عبارت از این است که محبوب مانع و حاجب میشود از اینکه محبّ به خود توجّه کند و غیر او را نمیبیند .
1) الشموس الطالعة، فی شرح زیارة الجامعة : ص 506 .
پس محبّت از شئون عقل و مودّت از شئون نفس است . و از بعضی از دانشمندان نقل شده که گفتهاند : « الودّ الحبّ المقرون بالتّمنی و یفهم ذلک من موارد استعماله ». ثانیاً : از هیچ کس چنین معنایی برای مودّت، نقل نشده و استعمالات قرآن نیز این مفهوم را تکذیب میکند ؛ در سوره مریم خداوند میفرماید : « إِنَّ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدّاً »(1). همانا آنان که به خدا ایمان آوردند و نیکوکار شدند ، خدای رحمان آنها را محبوب میگرداند . آیا خداوند دوستی آمیخته با عداوت را برای مؤمنین قرار میدهد ؟! یا در سوره روم میفرماید : « وَ مِنْ ءَایَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِّنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجاً لِّتَسْکُنُواْ إِلَیْهَا وَ جَعَلَ بَیْنَکُم مَّوَدَّةً وَ رَحْمَةً » (2). از آیات خداوند است که برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید تا آرامش پیدا کنید و بین شما دوستی و مهربانی قرار داد . آیا خداوند بین زن و شوهر دوستی آمیخته با عداوت قرار میدهد ؟! این چه منّتی است که خدا بر سر زن و شوهر بگذارد ؟!
و همچنین دیگر آیات مودّت ... توضیحاً آن که : هر گاه از بعضی آیات دوستی آمیخته با عداوت استفاده شود، این مربوط به مفهوم خود کلمه نیست ؛ بلکه ( این مفهوم ) از قرائن خارجیّه به دست میآید . کَرٌّ عَلی مَا فَرَّ مِنْه کسانی که خود را به آب و آتش میزنند تا با القاء شبهات، آیه «مودّت ذیالقربی» را بالاخره از مسیر اصلی خود منحرف سازند و به پیروی از ابنتیمیّه ، در کتاب منهاج السنة (1)، تلاش میکنند روابط قلبی و عواطف مذهبی مسلمین را با اهل بیت علیهم السلام قطع نمایند ؛ آیه شریفه مورد بحث را چنین ترجمه و تفسیر کرده ومیگویند معنی آیه چنین است : « من در امر رسالت اجر و مزدی نمیخواهم جز اینکه از شما دوستی و مودّت یکدیگر را در تقرّب إلی اللَّه میخواهم ». اکنون ببینیم این تفسیر چه دردی را دوا میکند . اگر اعتراضاتی که این آقایان به تفسیر شیعه کردهاند سبب شده که از تفسیر شیعه صرف نظر کنند، مشابه همین اعتراضات بر تفسیری که خودشان انتخاب کردهاند وارد است . زیرا ممکن است گفته شود : اوّلاً : چون شعار تمام انبیاء حتّی خود رسول اکرم صلی الله علیه وآله این بود که بر ابلاغ رسالت و عمل هدایت اجر و مزدی از مردم نمیخواهند .
1) منهاج السنة : ج 4 ، ص 26 .
هرگز ممکن نیست فردی به عنوان دوستی و محبّت مردم به یکدیگر را از مردم مطالبه کند . یعنی تناقض بگوید . ثانیاً : امر دوستی، امری قلبی است و با سفارش و توصیه و با خواهش و تمنّا نمیتوان آن را مطالبه نمود . ثالثاً : تقرّب در آیه، مطلق و بدون قید آمده و بدون ضمیمه کردن کلمه « إلی اللَّه » مفهوم مورد نظر را نمیرساند . رابعاً : در آیه ذکر نشده که چه کسی را دوست داشته باشید . و حذف متعلّق دلیل بر عموم است . یعنی : همه همدیگر را دوست داشته باشید . و همه مردم دوستداشتنی نیستند ؛ زیرا بسیاری از مردم فاسق و فاجر وجنایتکارند . و به دستورِ اسلام باید از آنها فاصله گرفت و قطع رابطه کرد . پس چگونه میتوان دوستی این افراد را وسیله تقرّب إلی اللَّه قرار داد ؟! خامساً : در آیه شریفه، کلمه « مودّت » به کار رفته، و به قول شما مودّت دوستی خالصانه نیست، بلکه یک نوع دوستی آمیخته به عداوت است . بنابراین چگونه ممکن است پیامبر به امر پروردگار به مردم سفارش کند که : ای مؤمنین با یکدیگر دوستی آمیخته به عداوت داشته باشید ؟!
هر چه در جواب این اشکالات گفته شود، عیناً همان جواب اشکالاتی است که آنان به تفسیر شیعه، یعنی تفسیر « القربی »، به خویشاوندان پیامبر صلی الله علیه وآله وارد ساختهاند . سؤال - آیا صحیح است که شیخ مفید ( محمّد بن محمّد بن النعمان الحارثی ) در کتاب « تصحیح الاعتقاد » (1)عقیده مرحوم صدوق را ( مبنی بر اینکه در آیه شریفه مورد بحث پیامبر صلی الله علیه وآله مودّت ذی القربی را اجر رسالت خویش قرار داده ) ردّ کرده است ؟ و آیا صحّت دارد که مرحوم طبرسی در تفسیر آیه فرموده : « لا أسئلکم فی تبلیغ الرسالة أجراً، إلّا المودّة و التحابّ فیما یقربُ إلی اللَّه » (2). ترجمه : من در تبلیغ رسالت اجری از شما نمیخواهم، جز اینکه با یکدیگر دوستی و محبّت کنید در چیزی که انسان را به خدا نزدیک میکند ؟ جواب - با مراجعه به کتاب « تصحیح الاعتقاد » به خوبی استفاده میشود که اختلاف شیخ مفید رحمه الله با شیخ صدوق رحمه الله در این نیست که آیا مفهوم آیه دوستی ذی القربی است یا دوست داشتن یکدیگر . بلکه اختلاف آنها در این است که مودّت ذی القربی اجر رسالت است یا نه ؟ شیخ صدوق معتقد است که مودّت ذی القربی اجر رسالت پیامبر است واستثناء متّصل است .
و شیخ مفید معتقد است که این استثناء منقطع است و مودّت ذی القربی در حقیقت اجر نیست، همچنان که قبلاً گفته شد . دلیل بر این مدّعا، روایاتی است که شیخ مفید در کتب خویش از جمله «إرشاد»، و « أمالی » نقل فرمود . وی در کتاب « إرشاد » مینویسد : امام حسن علیه السلام پس از شهادت حضرت علی علیه السلام خطبهای ایراد کرد و فرمود : « أنا من أهل بیت فرض اللَّه مودّتهم فی کتابه . فقال تعالی : قل لا أسئلکم علیه أجراً إلّا المودّة فی القربی » (1). ترجمه : ما از اهل بیتی هستیم که خداوند دوستی ما را در کتابش واجب و فرموده است . ( زیرا خدای متعال میفرماید :) بگو ای پیغمبر، من از شما درخواست هیچ اجری، جز دوستی خویشانم ندارم . و نیز در کتاب « أمالی » از ابن مسعود نقل میکند که : « کنّا مع النّبی صلی الله علیه وآله فی بعض أسفاره، إذ هتف بنا أعرابی بصوت جهوری . فقال : - یا محمّد - . فقال له النّبی صلی الله علیه وآله : ما تشاء ؟ فقال : المرء یحبّ القوم و لا یعمل بأعمالهم ؟ فقال النّبی صلی الله علیه وآله : المرء مع من أحبّ . فقال : - یا محمّد - أعرض علیّ الإسلام.
1) ارشاد، شیخ مفید : ص 192 .
فقال : أشهد أن لا إله إلّا اللَّه، و أنّی رسول اللَّه، و تقیم الصّلاة، و تؤتی الزّکاة، و تصوم شهر رمضان، و تحجّ البیت . فقال : - یا محمّد - تاخذ علی هذا أجرا ؟ فقال : لا إلّا المودّة فی القربی . قال : قربای أو قرباک ؟ قال : بل قربای . قال : هلم یدک حتّی ابایعک . لا خیر فیمن لا یودک و لایود قرباک » (1). ترجمه : ما در ضمن سفرهایی که در خدمت پیامبر صلی الله علیه وآله بودیم، مرد عربی با یک صدای بلندی فریاد زد : ای محمّد ! پیامبر صلی الله علیه وآله به وی فرمود : چه میخواهی ؟ گفت : آیا میشود کسی گروهی را دوست داشته باشد و کارهای آنها را انجام ندهد ؟ حضرتصلی الله علیه وآله فرمود: هرانسانی با کسانی که آنها را دوست میدارد، همراه است. عرض کرد : ای محمّد ، اسلام را بر من عرضه کن . فرمود : به یگانگی خدا و رسالت من شهادت بده و نماز بگذار و زکات بده و در ماه رمضان روزه بگیر و حجّ خانه خدا را به جا بیاور . عرض کرد : ای محمّد، آیا از من اجرت میگیری ؟ فرمود : نه، مگر مودّت ذی القربی . عرض کرد : ذی القربای خودم را یا ذی القربای شما را ؟
1) أمالی، شیخ مفید : ص 151 ، حدیث 2 ، مجلس 19 .
فرمود : ذی القربای مرا . عرض کرد : دستت را به من بده تا با تو بیعت کنم . زیرا خیری نیست در کسی که تو وخویشانت را دوست نداشته باشد . امّا طبرسی رحمه الله در ذیل آیه، اختلافِ نظر مفسّرین را ذکر نموده و مطلب و معنی فوق را از حسن و جبائی و ابی مسلم نقل کرده ، نه اینکه به این قول معتقد باشد و آن را پسندیده باشد . و نسبت دادن این قول به طبرسی افتراء محض است . درخاتمه، به فرض آنکه تفسیر آیه شریفه بدین معنی باشد که : برای تقرّب إلی اللَّه یکدیگر را دوست داشته باشید . یقیناً اهل بیت پیامبر صلی الله علیه وآله ازکسانی هستند که دوستی آنها موجب قرب إلی اللَّه است ؛ و به هر حال، دوستی آنها عبادت است . چه آیه در خصوص آنان نازل شده باشد و چه آنان مصداق عموم آیه باشند . بنا بر آنچه گفته شد، این تلاشهای مذبوحانه و بهانه جوئیهای ناآگاهانه و اشکال تراشیهای مغرضانه، از طرف این افراد، نسبت به این آیه شریفه، به جایی نخواهد رسید، و دست مردم شیعه را از دامان آن بزرگواران کوتاه نخواهد کرد . و محبّت مردم را نسبت به پیامبر و اهل بیتش علیهم السلام و منسوبین به ایشان را کاهش نخواهد داد . « أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَی مَآ ءَاتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ » (1).
1) نساء / آیه 54 .
سؤال : آیا اصولاً نسب و نژاد در ساختار شخصیّت اخلاقی و معنوی انسان نقشی دارد ؟ و این امر میتواند عامل پیدایش امتیازات و صفاتی در آدمی باشد ؟ جواب : پارهای از پیوندها و ارتباطات است که میتواند نقش مؤثّری در شخصیّت انسان داشته باشد . و از جمله آن ارتباطات، عبارت است از پیوندهای نسبی، سببی و مکتبی . امّا در مورد نسب : قطعی و مسلّم است که سجایا و اخلاق پسندیده پدران، مادران ، اجداد و نیاکان، یا سیّئات اخلاقی و ملکات ناپسند آنان، زمینههایی را در فرزندان ایجاد میکند . مثلاً پدران و مادران شجاع، سخی، فداکار و خدمتگزار اغلب فرزندانی با فضیلت و بزرگوار میآورند . برعکس از خاندانهای بخیل و زبون و خود خواه و ترسو، بیشتر، بچّههای پست وفرومایه متولّد میشوند .
ما فعلاً در مقام اثبات این قضیّه از نظر علمی، یا استناد به قانون وراثت و مسأله ژنتیک نیستیم ؛ بلکه مقصود ما در این جا، ذکر دیدگاه اسلام است نسبت به این مسأله مهم و زیر بنائی و غیر قابل انکار است . زیرا قانون و اثرات وراثت حتّی در رابطه با حیوانات نیز مطرح شده و مورد بحث قرار گرفته است . برای مثال میتوان، اسبها و نقش وراثت در آنها را ذکر کرد . و عظمت و اهمیّت این مطلب به حدّی بوده که ابوالمنذر، هشام بنمحمّد بنالسائب الکلبی، در سال 876 میلادی کتاب معروف « أنساب الخیل فی الجاهلیة و الاسلام » را تألیف نمود . وی در آن کتاب مینویسد : « حضرت داوودِ پیغمبر علاقه شدیدی به اسبها داشت و نام هر اسب اصیل و ریشه داری را که میشنید ، آن را خریداری میکرد تا تعداد آنها به هزار رسید ؛ پس از حضرت داوود ، آن اسبها ، به فرزندش حضرت سلیمان به ارث رسید . که حضرت سلیمان، نهصد رأس آنها را در راه خدا وقف کرد . هنگامی که اسبها را به او عرضه کردند و سان دیدنِ از اسبها سبب شد که در وقت فضیلت نماز از ذکر خدا غافل شود . بدین جهت آنها را وقف کرد . و یکصد رأس دیگر را که هنوز به او عرضه نشده بود، برای خود نگه داشت . ویک رأس ازآنها را که ازبهترین وریشهدارترین اسبهابود، بهقبیله «أَزُدْ» اهداء کرد.
قبیله أَزد آن را « زاد الراکب » نام نهادند . و آن اسب اوّلین اسب عربی بود که در عرب مشهور بود (1). چون مزایای آن اسب به گوش قبائل مختلف عرب رسید ، از دور و نزدیک به قبیله « أزد » میآمدند تا اسبهای خود را از این اسب اصیل باردار نمایند . و بدین وسیله نسل اسبِ عربی تکثیر شد » (2). کلبی یکصد و شصت اسب را در جاهلیّت و اسلام نام میبرد ، که همگی در اصالت مشهور بودند و نسب آنها به همان « زاد الراکب » میرسید . در کتاب « الخیل الجباد » آمده که اعراب در حفظ و حراست این نسل ، حرص فراوان داشتند و چه بسا مسافتهای دور و دراز و بیابانهای بیآب و علف را طی میکردند ورنجهای شبانه روزی ومشکلات جانکاه را تحمّل میکردند تا بتوانند اسبهای خود را از یک اسب اصیل باردار کنند . چون میدانستند اگر احیاناً مادیانی از یک اسب غیر اصیل باردار شود، به کلّی از ارزش و اعتبار ساقط خواهد شد . در کتاب « شرح قصیده » (بانت سُعاد) در تعریف عتیق چنین میگوید : « العتیق من الابل و الخیل، ما لم یکن فی نسبه شیءٌ یُعاب به ». ترجمه : عتیق شتر یا اسبی را گویند که در او چیزی که موجب عیبی در نسب او باشد ، وجود نداشته باشد .
روی همین اصل اسبها را به چهار نوع تقسیم نمودهاند : 1 - اگر اسبی پدر و مادرش هر دو عربی باشند، آن را «عربی» یا «العتیق» گویند . 2 - اگر اسبی هیچ یک از پدر و مادرش عربی نباشند، آن را «البرذون» خوانند . 3 - اگر اسبی ازطرف پدر عربی وازطرف مادر غیرعربی باشد، آن را «الهجین» نامند. 4 - اگر اسبی از طرف مادر عربی و اصیل و از طرف پدر غیر عربی باشد ، آن را «المقترف» گویند . ثعالبی نیز در « فقه اللغة »، در اوصاف فرس مینویسد : « إذا کان کریم الأصل رائع الخَلْق مستعدّاً للجری و العَدْوِ فهو عتیق و جواد » (1). دکتر تقی بهرامی در کتاب « فلاحت » ویژهگیهای اسب عربی را برشمرده ، مینویسد : «حیوانی را اصیل گویند که اختصاصات نژاد خود را کاملاً نمایشداده، درصفاتِ مطلوبه توجّه ناظر را به خود جلب نماید، و اصل و نسبش از نژاد عالی باشد ... ». و در ادامه مطلب مینویسد : « اسب عرب از حیث فراست، هوش، حافظه، علاقه و عاطفه سرآمد اسبهای دنیا است و برای سواری از هر مرکبی بهتر است و از اغلب نژادهای اسب بیشتر تاب گرسنگی و تشنگی دارد » (2).
و در جای دیگر میگوید : « شرارت و آرامش حیوانات ، چابکی و افتادگی آنها ، از تظاهرات مغز و اعصاب است و استعداد آن ارثی است »(1). و باز در جای دیگر مینویسد : « ارث به زبان معمولی : انتقال صفات پدر و مادر است به بچّه، ولی تفسیر علمی آن عبارت است از : نشو و نمای دوباره قابلیّت و استعداد و عوامل صفات ابوین یا اسلاف در بچّهها و اخلاف » (2)در تأیید مطالب فوق به داستان ذیل توجّه فرمائید : « مأمون الرّشید روزی به یکی از خواص ونزدیکان خود گفت: تو از کار من آگاهی و میدانی بعضی از افراد را به خود منتسب میکنم ، مورد تکریمشان قرار میدهم، ولی از آنان وفا نمیبینم، سبب این کار چیست ؟ « فقال یا أمیرالمؤمنین : ان من یتخذ الطیور الهوادی لارسال الکتب بها، إذا طلب الطیور سئل عن أصولها و أنسابها . و أنت یا أمیرالمؤمنین تأخذ أقواماً عن غیر اصول » . در پاسخ به مأمون گفت: کسانی هستند در مورد فرستادن نامهها، کبوترِ نامهرسان تربیت میکنند . اینان موقع گزینش پرنده، از ریشه و نسبش میپرسند آنگاه مورد تربیتش قرار میدهند .
و شما از مردم بیریشهای حمایت میکنی، به همین جهت از آنان رفتار خلاف انتظار میبینی » (1). به هر حال وراثت ، از نظر قرآن و روایات اهل بیت علیهم السلام ، امری مسلّم و مورد قبول است . در سوره مریم، آمده که بنیاسرائیل وقتی میبینند مریم، بدون شوهر فرزند آورده و او را متّهم به بیعفّتی میکنند، از روی تعجّب میگویند : « مَا کَانَ أَبُوکِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ مَا کَانَتْ أُمُّکِ بَغِیّاً » (2). مردم میگفتند : ای مریم ، اگر پدرت یا مادرت بدکاره بودند ، تعجّب نبود ؛ ولی تو که هیچ یک از پدر و مادرت بدکاره نبودند، عجیب است که آلوده شدهای . این آیه به صراحت گویای مسأله وراثت است . یا در سوره ابراهیم خداوند میفرماید : « ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِی السَّمَآءِ * تُؤْتِی أُکُلَهَا کُلَّ حِینِ بِإِذْنِ رَبِّهَا » (3). خداوند کلمه « طیّبه » را به درختی پاکیزه تشبیه فرموده ، که ریشه آن در زمین ثابت و شاخه آن در آسمان است . در کتاب کافی در تفسیر این آیه، حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود :
« رسول اللَّه صلی الله علیه وآله أصلها ، و أمیرالمؤمنین علیه السلام فرعها ، و الائمّة من ذرّیتهما أغصانها » (1). و در سوره نوح آمده : « رَّبِّ لَا تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکَافِرِینَ دَیَّارًا * اِنَّکَ إِن تَذَرْهُمْ یُضِلُّواْ عِبَادَکَ وَ لَایَلِدُواْ إِلَّا فَاجِرًا کَفَّارًا » (2). پروردگارا، این مردم کافر و گمراه را از صفحه زمین برانداز ؛ اگر آنها را به حال خود واگذاری، از طرفی مایه گمراهی دیگران میشوند و از طرف دیگر فرزندانی که میآورند، جز آلوده و پلید نخواهند بود . یعنی :از طرف پدران ومادران زمینه کفر وفجور - به وراثت - به آنها خواهد رسید. در روایات نیز مسأله وراثت با همه انواعش مطرح شده ؛ هم وراثت نوعی ، هم فردی ، هم جسمانی ، هم عقلی و اخلاقی . که چند نمونه از روایات را یادآور میشویم : 1 - رسول اکرم صلی الله علیه وآله میفرماید : « تَخَیَّروا لِنُطَفِکُمْ فانّ العِرْقَ دَسّاسٌ »(3). ترجمه : برای نطفههای خودتان ( زنان ) خوب را انتخاب کنید ، زیرا ( ژن ) ، اخلاق ( پدران و مادران ) را به فرزندان میرساند .
2 - محمّد حنفیّه در جنگ جمل به دشمن حمله کرد ، ولی موفّق نشد ؛ حضرت علی علیه السلام به او فرمودند : از ضربات دشمن نترس ، و مجدداً به وی دستورِ حمله دادند . محمّد در این نوبت
، مقداری پیشروی کرد و باز متوقّف شد . حضرت در این دفعه با قبضه شمشیر به کتفش کوبید و فرمود : « ادرکک عرقٌ من اُمّک » (1)
ترجمه : این ضعف و ترس را از مادرت ارث بردهای ! و متقابلاً در مورد حضرت عبّاس علیه السلام آمده : « و عن کتاب عمدة الطالب ان أمیرالمؤمنین علیه السلام قال لأخیه عقیل، وکان نسّابة عالماً باخبار العرب و أنسابهم : اَبغنی امرأة قد ولّدتها الفحولة من العرب لِاَتزوجها فتلد لی غلاماً فارساً . فقال له : این انت عن فاطمة بنت خزام بن خالد الکلابیة . فإنّه لیس فی العرب اشجع من آبائها و لا افرس . فتزوجها أمیرالمؤمنین علیه السلام فولدت له و انجبت . و أوّل ما ولدت العباس » (2).
ترجمه : امیرالمؤمنین علیه السلام به برادرش عقیل ، که نسب شناس و آگاه به اخبار و انساب عرب بود، فرمود : برای من زنی را انتخاب کن که از نسل شجاعان عرب باشد تا او را به ازدواج خود درآورم . و برای من فرزندی بیاورد که شجاع باشد، عرض کرد: از « فاطمه بنت خزام بن خالد » که از قبیله بنی کلاب است، غافل مباش، که در عرب از پدران او کسی شجاعتر نبود . پس حضرت علی علیه السلام او را به همسری خود انتخاب کرد . و از او فرزندانی با کفایت آورد . که اوّلین آنها حضرت عبّاس بود . 3 - حضرت علی علیه السلام فرمودند : « حسن الأخلاق برهان کرم الأعراق » (1). ترجمه : سجایای اخلاقی دلیل پاکی وراثت و فضیلت ریشه خانوادگی است . 4 - حضرت علی علیه السلام فرمودند : « إذا کرم أصل الرجل کرم مغیبه و محضره »(2). ترجمه : کسی که ریشه خانوادگیاش شریف است ، در حضور و غیاب و در هر حال دارای فضیلت و صفات پسندیده است .
5 - حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند : « إیّاکم و خضراء الدمن . قیل یا رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : و ما خضراء الدمن ؟ قال : المرأة الحسناء فی منبت السوء » (1). ترجمه : بپرهیزید از گیاه سبزی که در مزبله میروید ! عرض کردند : منظور شما از این کلمه چیست ؟ فرمودند : زن زیبائی است که از خانواده پست و پلیدی به وجود آمده باشد . و روایات دیگری که در کتاب « کودک فلسفی » (2)، در بحث وراثت آمده است .
چون مسأله وراثت بسیار حائز اهمیّت است ، خداوند پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله را از بهترین نژادها به وجود آورده است .
حضرت علی علیه السلام میفرماید : 1 - مستقره خیر مستقر. ومنبته أشرف منبت فی معادن الکرامة، ومماهد السلامة (3). ترجمه : قرارگاه او بهترین قرارگاه ، و محل پرورشش شریفترین محلها بود ، در معدن بزرگواری و گاهواره سلامت رشد کرد .
2 - و در خطبهای دیگر میفرمایند : « و أشهد أن محمّداً عبده و رسوله و سیّد عباده، کلّما نسخ اللَّه الخلق فرقتین جعله فی خیرهما . لم یسهم فیه عاهر و لا ضرب فیه فاجر » (1)ترجمه : گواهی میدهم که محمّد بنده و فرستاده و سرور بندگان خداست ؛ هر زمان که خداوند خلایق را ( از اصلاب به ارحام ) آورد و آنها را دو گروهِ ( خوب و بد) گردانید ؛ آن حضرت را در گروه بهترین از آن دو دسته قرار داد و در نسب آن بزرگوار هیچ زناکاری بهرهای نداشت و هیچ فرد بدکاره شریک نبود . 3 - و در خطبهای دیگر آمده : « حتی أفضت کرامة اللَّه سبحانه إلی محمّد صلی الله علیه وآله، فأخرجه من أفضل المعادن منبتا و أعزّ الأرومات مغرساً من الشجرة الّتی صدع منها أنبیاءه و انتخب منها امناءه » (2). ترجمه : تا آنکه این منصب بزرگ به محمّد صلی الله علیه وآله منتهی شد و نهاد اصلی وی را از بهترین معادن استخراج کرد و نهال وجود او را در اصیلترین و عزیزترین سرزمینها غرس نمود و شاخه هستی او را از همان درختی که پیامبران از آن آفرید ، به وجود آورد، از همان شجرهای که امینان درگاه خود را از آن برگزید . 4 - عن أبی عبداللَّه علیه السلام فی خطبة له خاصّة یذکر فیها حال النّبی و الائمّة علیهم السلام و صفاتهم : ... أن انتجب لهم أحب أنبیائه إلیه و أکرمهم علیه محمّد بن عبداللَّه صلی الله علیه وآله فی حومة العزّ مولده، و فی دومة الکرم محتده، غیر مشوب حسبه و لا ممزوج نسبه ... .
ترجمه : امام صادق علیه السلام خطبهای دارند که در آن اوصاف پیغمبر و ائمّه علیهم السلام را ذکر کردهاند ؛ ... خداوند محبوبترین پیامبران و گرامیترین آنها، یعنی محمّد بن عبداللَّه صلی الله علیه وآله ، را برای مردم برگزید و زادگاهش در محیط عزّت ، ریشه و اصلش در خاندان کرم، حسب و نسبش خالص . سپس در ادامه خطبه فرمود : « ... ویدفعه کلّ أب إلی أب من ظهر إلی ظهر، لم یخلطه فی عنصره سفاح ولم ینجسه فی ولادته نکاح، من لدن آدم إلی أبیه عبداللَّه، فی خیر فرقة و أکرم سبط و أمنع رهط و أکلأ حمل و أودع حجر »(1). ترجمه: هر پدری او را به پدر آینده میسپرد واز پشتی به پشتی نقل مکان میکرد و در اصل وی، زنا راه نیافت، و در زایش پی در پی وی، پلیدی رخ نداد، که آمیزش نامشروع باشد ؛ از دوران آدم ابوالبشر تا پدرش عبداللَّه ، در بهترین دسته بود و در ارجمندترین فامیلها و والاترین قبیله و محفوظترین حمل و امینترین دامن پرورش یافت . 5 - [ فی حدیث جابر ( المروی فی الفقیه ) (2)فی کیفیة خلقة الانسان و ولادته : فقلت : یا رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ! هذه حالنا، فکیف حالک و حال الاوصیاء بعدک فی الولادة ؟ فسکت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ملیّاً ثمّ قال : یا جابر ! لقد سألت عن أمر جسیم لا یحتمله إلّا ذو حظٍّ عظیم . إنّ الأنبیاء و الأوصیاء مخلوقون من نور عظمة اللَّه جلّ ثناؤه یودع اللَّه أنوار هم أصلاباً طیّبة و أرحاماً طاهرة، یحفظها بملائکته، و یربیها بحکمته، و یغذوها بعلمه، فأمرُهم یجلّ عن أن یوصف، و أحوالهم تدقّ عن أن تعلم (3)
ترجمه : در « من لایحضره الفقیه » روایتی را از جابر در کیفیّت آفرینش و ولادتِ انسان نقل میکند که میگوید : به پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله عرض کردم : ای رسول خدا، این حال ما مردم است ، حالِ شما و اوصیاءِ بعد از شما در ولادت چگونه است ؟ پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله سکوت طولانی نمودند، سپس فرمودند : ای جابر ! از امر مهمّی سؤال کردی که تاب تحمّل آن را ندارد، مگر کسی که بهره بزرگی ( از علم ) داشته باشد ؛ همانا انبیاء و اولیاء از نور عظمت خدا آفریده شدهاند . خداوند نور آنها را در پشتها و رحمهای پاک قرار داده ؛ به واسطه فرشتگان خود ، آنها را حفظ میکند و آنها را با حکمت خود تربیت نموده وبا علم خود آنها را تغذیه کرده وکارِ آنها مهمتر از آن است که به وصف درآید . و حالات آنها عمیقتر از آن است که بتوان فهمید . 6 - قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله قال : ... حتّی إذا أراد اللَّه عزّوجلّ أن یخلق صورنا، صیّرنا عمود نورٍ ، ثمّ قذفنا فی صلب آدم ، ثمّ أخرجنا إلی أصلاب الآباء و أرحام الاُمّهات ، و لایصیبنا نجس الشرک، و لا سفاح الکفر، یسعد بنا قوم و یشقی بنا آخرون . فلمّا صیّرنا إلی صلب عبدالمطلّب أخرج ذلک النور فشقّه نصفین : فجعل نصفه فی عبداللَّه، و نصفه فی أبی طالب . ثمّ أخرج [النصف] الّذی لی إلی آمنة، والنصف [الّذی لعلیّ] إلی فاطمة بنت أسد (1). 7 - عن أبی عبداللَّه علیه السلام فی خطبة له خاصة یذکر فیها حال النّبی صلی الله علیه وآله ... ؛ غیر مشوب حسبه و لا ممزوج نسبه (2).
1 - قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ... ؛ و لم یزل اللَّه ینقلنی من الأصلاب الحسنة إلی الأرحام الطاهرة، صفی مهدی لا یتشعّب، شعبتان إلّا کنت فی خیرهما (1). ترجمه : رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: پیوسته خداوند مرا از پشتهای پاک به رحمهای پاک منتقل میفرمود، مرا برگزید و هدایت کرد، هیچ دو گروهی را تقسیم نمیکرد مگر آنکه من در بهترین آنها بودم . 2 - ابن سعد روی بسنده عن جعفر بن محمّد عن أبیه محمّد بن علی بن الحسین علیهما السلام إنّ النّبی صلی الله علیه وآله قال : انّما خرجت من نکاح و لم أخرج من سفاح من لدن آدم لم یصبنی من سفاح أهل الجاهلیة شیء لم اخرج إلّا من طهر(2). ترجمه : امام باقر علیه السلام از پیغمبر صلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود : من از زمان آدم ازنکاح به وجود آمدم نه از زنا ؛ و زنا ( رایج در زمان ) جاهلیّت به هیچ وجه به من اصابت نکرد، من به جز از پاکی به وجود نیامدم . 3 - قال النّبی صلی الله علیه وآله : أنا أشرف النّاس حسبا (3). ترجمه : پیغمبر صلی الله علیه وآله فرمود : من از نظر نژاد از همه مردم برترم . و روایات دیگری نیز نقل شده که در کتاب « فضائل الخمسة » (4)آمده است . 4 - قال النّبی صلی الله علیه وآله : لم یزل ینقلنی اللَّه من أصلاب الطّاهرین إلی أرحام المطهرات
حتّی أخرجنی فی عالمکم و لم یدنّسی بدنس الجاهلیة (1). ترجمه : پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله فرمود : پیوسته خداوند مرا از پشتهای پاک به رحمهای پاک انتقال داد تا مرا به سوی جهان شما بیرون کرد، و مرا به آلودگیهای جاهلیّت نیالود . 5 - قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : إنّ اللَّه اصطفی من ولد آدم ابراهیم واتّخذه خلیلاً و اصطفی من ولد ابراهیم، إسماعیل، ثمّ اصطفی من ولد إسماعیل نزار ثمّ اصطفی من ولد نزار مُضَر ثمّ اصطفی من مضر کنانة ثمّ اصطفی من کنانة قریشاً، ثمّ اصطفی من قریش بنیهاشم، ثمّ اصطفی من بنیهاشم بنیعبدالمطلب ثمّ اصطفانی من بنیعبدالمطلب (2). ترجمه: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: خداوند از فرزندان آدم، ابراهیم را برگزید و او را خلیل خود قرار داد ، و از میان فرزندان حضرت ابراهیم ، اسماعیل را برگزید ؛ سپس از میان فرزندان اسماعیل نزار را برگزید ؛ بعداً، از میان فرزندان نزار، مُضَر را برگزید واز میان فرزندان مضر، کنانه را برگزید؛ سپس ازمیان فرزندان کنانه، قریش را، و از میان قریش بنی هاشم را ، و از میان بنیهاشم ، فرزندان عبدالمطلب ؛ و سپس از میان آنها مرا برگزید . 6 - ابن عساکر درباره پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله میگوید : « باب ذکر طهارة مولده و طبیب أصله و کرم محتده » (3). وی در این باب از پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود :
« ... لم یزل اللَّه ینقلنی من الأصلاب الحسنة إلی الأرحام الطیّبة مهذّبا لا یتشعّب شعبان إلّا کنت فی خیر هما . قد أخذ اللَّه بالنبوّة میثاقی و بالإسلام عهدی » (1). ترجمه : رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود : پیوسته خداوند مرا از پشتهای خوب به رحمهای پاک و پاکیزه انتقال داد ؛ و هیچ نسلی به دو شعبه تقسیم نمیشدند مگر آنکه مرا در بهترین از آنها قرار داد . و خداوند از من پیمان پیغمبری گرفت و اسلام را برعهده من گذاشت . حافظ سیوطی از رسول اکرم صلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود : « أنا محمّد بن عبداللَّه، ابن عبدالمطلب بن هاشم، بن عبد مَناف، بن قُصَیّ، بن کِلاب، بن مُرّة، بن کَعب، بن لُؤَیّ، بن غالب، بن فِهر، بن مالک، بن النّضر، بن کِنانة، بن خُزَیمة بنمُدْرِکة ، بن اِلیاس ، بن مُضَر ، بن نِزار ، بن مَعَدّ ، بن عدنان . و ما افترق الناس فرقتین إلّا جعلنی اللَّه فی خَیرهما . فأخرجت من بین اَبَویّ فلم یُصِبنی شیء من عهد الجاهلیة . و خرجت من نکاح و لم أَخْرُج من سِفاح من لدن آدم حیث انتهیت إلی أبی و أمی . فأنا خیرکم نسباً و خیرُکم أباً »(2). ترجمه : منم محمّد بن عبداللَّه، پسر عبدالمطلب ... ؛ و هیچگاه مردم دو فرقه نشدند ، مگر آنکه خدا مرا در بهترین آنها قرار داد ، پس من از بین پدر و مادرم
خارج شدم ؛ در حالی که چیزی از عهد جاهلیّت به من نرسید ( از نظر نسبی از آلودگیهای جاهلیّت، پاک بودم ) و خارج شدم از نکاح و از زمان آدم تا آنکه به پدر و مادر رسیدم ، از زنا خارج نشدم ( پدران و مادرانم همیشه از راه مشروع ازدواج کردهاند)، پس من بهترین شما مردم هستم از جهت نسب و از جهت پدر .
مرحوم صدوق در « رساله اعتقادیّه »، در باب الاعتقاد فی العلویة میفرماید : « اعتقادنا فی العلویه انّهم آل رسول اللَّه صلی الله علیه وآله و انّ مودّتهم واجبة، لأنّها أجر الرسالة قال اللَّه تعالی : « قل لا أسالکم علیه أجراً إلّا المودّة فی القربی » . والصدقة علیهم محرّمة لأنّها أوساخ ما فی أیدی الناس و لا طهارة لهم إلّا صدقتهم بعبیدهم و إمائهم، و صدقة بعضهم علی بعض . و امّا الخمس فإنّها تحل لهم عوضاً عن الزکاة لأنّهم قد منعوا منه و إعتقادنا فی المسیی منهم، انّ علیه ضعف العقاب . و فی المحسن منهم انّ لهم ضعف الثواب ». ترجمه : اعتقاد ما در مورد فرزندان علی علیه السلام این است که : اینها آل رسولند، ودوستی آنها برما واجب است، زیرا دوستی آنها اجر رسالت است . خداوند درقرآن فرموده : بگو ای پیغمبر ، من از شما اجرت مطالبه نمیکنم ، مگر دوست داشتن خویشانم را . و صدقه بر آنها حرام است، زیرا صدقات آلودگیهای اموالی است که در دستِ مردم است و مردم پاک نمیشوند مگر به دادن صدقه به غلامان و کنیزانشان وصدقه دادن بعضی از آنها به بعضی .
امّا خمس به جای زکات برای آنها حلال است، زیرا آنها از گرفتن زکات منع شدهاند و اعتقاد ما در مورد بدکاران آنها این است که دو برابر کیفر میبینند ، ودر مورد نیکوکاران آنها بر این باوریم که دو برابر ثواب داده میشوند .
1 - « وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُم بِإِیمَانٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ مَآ أَلَتْنَاهُم مِنْ عَمَلِهِم مِن شَیْءٍ » (1). و کسانی که ایمان آوردند و فرزندانشان آنان را پیروی کردند، ما آنان را به پدرانشان رساندیم، و از کردار پدرانشان چیزی نکاستیم . « عن أبی عبداللَّه علیه السلام فی قول اللَّه عزّوجلّ : « و الّذین آمنوا و اتّبعتهم ذرّیتهم بایمان ألحقنا بهم ذرّیتهم » . قال: فقال: قُصرت الأبناء عن عمل الآباء . فألحقوا الأبناء بالآباء لتقر بذلک أعینهم » (2)ترجمه : از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود : در مورد آیه « الّذین آمنوا ... » ؛ که اعمال فرزندان کمتر از اعمال پدرانشان میباشد ، ولی فرزندان آنها را خداوند به پدرانشان ملحق میکند تا چشمشان روشن شود . و در « درّ المنثور » ذیل آیه فوق آمده : « و أخرج سعید بن منصور و هنّاد و ابن جریر و ابن المنذر و ابن أبی حاتم و الحاکم و البیهقی فی سننه عن ابن عباس، قال انّ اللَّه لیرفع ذرّیة المؤمن معه فی الجنّة و ان کانوا دونه فی العمل، لتقرّ بهم عینه . ثمّ قرأ : و الّذین آمنوا و اتّبعتهم ذرّیتهم بإیمان، الآیة » (3). ترجمه : سعید بن منصور ، هناد ، ابن جریر ، ابن منذر ، ابن ابی حاتم ، حاکم
و بیهقی در سننش ، همه از ابن عباس نقل کردهاند که : خداوند فرزندان مؤمن را بامؤمن، در بهشت به مقامات عالیه بالا میبرند، ولو اینکه آنها کمتر از آن مؤمن، عمل داشته باشند ، برای اینکه مؤمن چشمش به فرزندانش روشن گردد ؛ سپس ابنعباس این آیه را تلاوت کرد: «والّذین آمنوا واتّبعتهم ذرّیتهم بایمان ...» تا آخر آیه.
« و أخرج البزار و ابن مردویه، عن ابن عباس رفعه إلی النّبی صلی الله علیه وآله قال : إنّ اللَّه یرفع ذریة المؤمن إلیه فی درجته و ان کانوا دونه فی العمل، لتقرّ بهم عینه . ثمّ قرأ : « والّذین آمنوا و اتّبعناهم ذریاتهم بایمان ألحقنا بهم ذریاتهم و ما ألتناهم من عملهم من شیء » قال : و ما نقصنا الآباء بما أعطینا البنین » (1). ترجمه : بزار و ابن مردویه، از ابن عباس نقل کردهاند که او به پیغمبر صلی الله علیه وآله نسبت داده، که فرمود : خداوند ذریّه مؤمن را، در همان درجه که در بهشت دارد، نزد او میبرند، اگر چه از نظر عمل، به مقدار آن مؤمن عمل نداشتهاند، به خاطر اینکه چشم آن مؤمن روشن گردد ؛ سپس این آیه را تلاوت فرمود : «الّذین آمنوا ...» تا آخر؛ سپس فرمود : ( در معنی آیه ) که ما به خاطر آن چه به فرزندان میدهیم ، چیزی از پدران کم نمیکنیم .
1) همان مدرک .
« و أخرج الطبرانی و ابن مردویه، عن ابن عباس ان النّبی صلی الله علیه وآله قال : إذا دخل الرجل الجنّة سأل عن أبویه و ذریته و ولده ؛ فیقال انّهم لم یبلغوا درجتک و عملک، فیقول : یا ربّ قد عملت لی و لهم، فیؤمر بإلحاقهم به . و قرأ ابن عباس فی قوله : و الّذین آمنوا و اتّبعتهم ذرّیتهم، الآیة »(1)ترجمه : طبرانی و ابن مردویه از ابن عباس نقل کردهاند که پیغمبر صلی الله علیه وآله فرمود : هنگامی که مردی وارد بهشت میشود ، از پدر و مادر خود و از فرزندانش سؤال میکند، به او گفته میشود که آنها هنوز به درجه وعمل تو نرسیدهاند، عرضمیکند: خداوندا ، برای خود و آنها هر دو عمل کردهام، آنگاه دستور داده میشود که آنها را به او ملحق کنند ؛ و ابن عباس آیه فوق را تلاوت کرد . 2 - « جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهَا وَ مَن صَلَحَ مِنْ ءَابَآئِهِمْ وَ أَزْوَجِهِمْ وَ ذُرِّیَّاتِهِمْ وَ الْمَلَآئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِم مِّن کُلِّ بَابٍ »(2). که آن منزل ، بهشتهای عدن است که در آن بهشت خود و همه پدران و زنان و فرزندان شایسته خویش داخل میشوند، در حالی که فرشتگان بر آنها از هر در وارد میگردند . « أخرج ابن أبی حاتم و أبوالشیخ عن سعید بن جبیر رضی الله عنه قال : یدخل الرجل الجنة فیقول : أین أمی، أین ولدی، أین زوجتی ؟ فیقال : لم یعملوا مثل عملک .
فیقول : کنت أعمل لی ولهم . ثمّ قرأ « جنّات عدن یدخلونها و من صلح » . یعنی : من آمن بالتوحید بعد هؤلاء من آبائهم و أزواجهم و ذرّیاتهم » (1). ترجمه : ابن ابی حاتم و ابوالشیخ از سعید بن جبیر رضی الله عنه نقل کردهاند که : هنگامی که مردی وارد بهشت میشود ، میپرسد : مادرم و فرزندانم و همسرم کجا هستند ؟ میگویند : آنها به اندازه عمل تو عمل نکردهاند . او میگوید : من برای خودم وآنها عمل کردم . سپس این آیه را خواند : « جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهَا وَ مَن صَلَحَ مِنْ ءَابَآئِهِمْ وَ أَزْوَجِهِمْ وَ ذُرِّیَّاتِهِمْ وَ الْمَلَآئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِم مِّن کُلِّ بَابٍ ». یعنی : پدرانشان و همسرانشان و فرزندانشان ، آنها که توحید را پذیرفتهاند ، با او وارد بهشت میشوند . و در عوالم حضرت فاطمه علیها السلام آمده : « قال النّبی صلی الله علیه وآله : إنّ فاطمة أحصنت فرجها، فحرّم اللَّه ذُرِّیَّتها علی النّار » (2). ترجمه : از پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود : همانا فاطمه دامان خود را حفظ کرد، پس خداوند ذریّه او را بر آتش حرام کرد .
« عن ابن مسعود رضی الله عنه قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله: إنّ فاطمة أحصنت فرجها، فحرّم اللَّه ذرّیتها علی النّار ... ». ترجمه : فاطمه دامان خود را از آلودگی حفظ کرد ، پس خداوند آتش را به فرزندان او حرام کرد . و بعد از نقل این حدیث میگوید : « ... هذا حدیث صحیح لم یُخرجاه » (1)و در « الغدیر » (2)برای این حدیث، اسناد دیگری از اهل سنّت نقل کرده است . 3 - « وَ أَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلَامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَ کَانَ تَحْتَهُ کَنزٌ لَّهُمَا وَ کَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً فَأَرَادَ رَبُّکَ اَن یَبْلُغَآ أَشُدَّ هُمَا وَ یَسْتَخْرِجَا کَنزَ هُمَا رَحْمَةً مِّن رَبِّکَ وَ مَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی »(3)و امّا جریان ( بازسازی ) آن دیوار این بود که : آن دیوار از آن دو پسر یتیم بود که در این شهر زندگی میکردند و زیر آن گنجی وجود داشت ؛ خدای تو خواست که آن دو پسر به رشد برسند وگنج خود را بیرون بیاورند، که این رحمتی ازجانب خدا بود؛ و من این کار را به دستور خود نکردم . « عن إسحاق بن عمار قال : سمعت أبا عبداللَّه علیه السلام یقول : انّ اللَّه لیصلح بصلاح الرجل المؤمن ولده و ولد ولده، و یحفظه فی دویرته و دویرات حوله . فلا یزالون فی حفظ اللَّه لکرامته علی اللَّه .
ثمّ ذکر الغلامین فقال : « و کان أبوهما صالحاً » . ألم تر انّ اللَّه شکر صلاح أبویهما لهما » (1). ترجمه : از اسحاق بن عمار نقل شده که: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: خداوند به خاطر صالح بودن پدر ، فرزند و فرزندِ فرزند او را به صلاح میرساند ، و او را در خانهاش و خانههای اطرافش حفظ میکند ؛ و آنان پیوسته در حفظ خدا هستند ، چون احترام آن مؤمن بر خدا لازم است . سپس داستان آن دو پسر را نقل فرمود، و فرمود : پدرشان صالح بود . آیا نمیبینی که خداوند به نفع این دو پسر از صالح بودن پدرشان قدردانی کرد ! « عن العیاشی ، عن زرارة و حمران ، عن أبی جعفر و أبی عبداللَّه علیهما السلام قالا : یحفظ الأطفال بصلاح آبائهم، کما حفظ اللَّه الغلامین بصلاح أبویهما » (2). ترجمه : از عیاشی روایت شده ، که او از زراره و حمران ؛ که آنها از امام باقر و امام صادق علیهما السلام نقل کردهاند ، که آنها فرمودند : فرزندان، به خاطر صالح بودن پدرانشان حراست میشوند، همچنان که خداوند آن دو پسر را به خاطر صالح بودن پدر و مادرشان حفظ فرمود . « و عن العیاشی ، عن مسعدة بن صدقة ، عن جعفر بن محمّد ، عن آبائه علیهم السلام ، أنّ النّبی صلی الله علیه وآله قال : إنّ اللَّه لیخلف العبد الصالح من بعد موته فی أهله و ماله وإن کان أهله أهل سوء .
ثمّ قرأ هذه الآیة إلی آخرها : « و کان أبوهما صالحاً » (1). ترجمه : از عیاشی روایت شده ، که او از مسعدة بن صدقة ، و او از جعفر بن محمّد ، از اجدادش علیهم السلام نقل فرمودهاند که ، آنها از پیغمبر صلی الله علیه وآله نقل فرموده ، که فرمود : خداوند پس از مرگ هر بنده صالحی، جانشین او میشود در حفظ زن و بچّهاش و مالش، ولو آن که زن و بچّه او بد کاره باشند ؛ سپس این آیه : « و کان أبوهما صالحاً » را تا آخر قرائت فرمود . در تفسیر « کشّاف »، در تفسیر این آیه مینویسد : « قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : « إنّ اللَّه یرفع ذریة المؤمن فی درجته و إن کانوا دونه لتقرّ بهم عینه » . ثمّ تلا هذه الآیة . فیجمع اللَّه لهم أنواع السرور : بسعادتهم فی أنفسهم ، و بمزاوجة الحور العین ، وبمؤانسة الإخوان المؤمنین، و بإجتماع أولادهم و نسلهم بهم » (2). ترجمه : پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله فرمود : خداوند ذریّه مؤمن را در درجه و مقام همان مؤمن قرار خواهد داد، گرچه از او پائین باشند تا چشم آن مؤمن را روشن سازد ؛ سپس این آیه ( فکان أبوهما صالحاً ) را تلاوت فرمود، پس خداوند در آنها انواع سرور و شادیها را جمع مینماید ( با چند چیز ) : با سعادت پیدا کردن خودشان ، با همسری با حور العین، با همدم شدن با
برادران مؤمن و با گرد آمدن اولاد و دودمانشان بر گرد آنها . « و أخرج ابن أبی حاتم، عن ابن عباس قال: انّ اللَّه یصلح بصلاح الرّجل ولده و ولد ولده و یحفظه فی ذرّیته و الدویرات حوله فما یزالون فی ستر من اللَّه و عافیة » (1). ترجمه : ابن أبی حاتم از ابن عباس نقل میکند : که خداوند به خاطر صالح بودن مرد ، فرزندان و فرزندانِ فرزندان او را صالح میگرداند ، و او را در ذریّه وی محافظت میفرماید و او را در خانههای اطرافش حفظ میفرماید ، و زیر پوشش و عافیت پروردگار خواهند بود . « وأخرج ابن مردویه، عن جابر قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله: انّ اللَّه یصلح بصلاح الرّجل الصالح ولده و ولد ولده و أهل دویرات حوله . فما یزالون فی حفظ اللَّه مادام فیهم » (2). ترجمه : ابن مردویه از جابر نقل میکند که او گفت : پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله فرمود : خداوند به خاطر صالح بودن مرد صالح، فرزاندان و فرزندانِ فرزندان و مساکین خانههای اطراف او را صالح میگرداند . و پیوسته در حفظ الهی میباشند تا آن مردِ صالح در بین آنهاست . « عن سعید بن جبیر، عن ابن عباس - رضی اللَّه عنهما - و کان أبوهما صالحاً . قال : حفظا لصلاح أبیهما، و ما ذکر عنهما صلاحاً » (3)
ترجمه : از سعید بن جبیر نقل شده که او از ابن عباس - رضی اللَّه عنهما - در مورد آیه « وکان أبوهما صالحا »، گفت : با صالح بودن پدر ومادر، آن دو پسر محفوظ مانند، و از صالح بودن خود آن دو فرزند سخنی به میان نیامده است .
آیا میتوان به نسب، افتخار کرد ؟! در دوران جاهلیّت که مردم به شدّت گرفتار انحطاط اخلاقی بودند، هر فرد یا قبیله، در صدد خودخواهی و خودمحوری خود و تحقیر و کوبیدن شخصیّتِ دیگران بود، و بازار فخر و مباهات بسیار داغ بود ؛ و از طرفی چون از فضائل و کمالات معنوی بهرهای نداشتند تا آنها را ملاک فضیلت و برتری خویش قرار دهند، از این رو به اموری واهی - که فاقد هرگونه ارزش معنوی بود - استناد میکردند، از قبیل : بزرگی جمجمه، گشادی دهن، بلند بودن صدا، و دختر به بیگانه ندادن و فزونی غارت و ... . و در این زمینه از شعراء استفاده میکردند و شعراء هم با مبالغه و اغراقگوئی و مدیحه سرائی، موقعیّت خود را نزد قبائل تثبیت میکردند . و بدین وسیله جایزه و صلههای سنگین دریافت میداشتند . و گاهی یک فرد تمام دارائی خود را به شاعری پیشکش میکرد و گاهی صورت رسمی به خود میگرفت . زیرا هر سال یک بار که بازار عکّاظ در مکّه تشکیل میشد، خیمهای از چرم
سرخ برای نابغه زیبائی - که سرآمد شعراء جاهلی بود - نصب میکردند . و شعراء اشعاری را که در مفاخره سروده بودند، آنجا قرائت میکردند . و«نابغه» که کارشناس شعر بود، هرشعری را که از بهترین اشعار تشخیص میداد، معرّفی میکرد و آن قصیده به کعبه آویزان میشد . و به دنبال این مفاخرتها، جنگها و درگیریها پدید میآمد . که نمونهای از مفاخرتهای غائله ساز، عبارتند از : مفاخرات یمن و مصر ، اوس و خزرج ، عامر بن طفیل و علقمه ، فزاره و بنیهلال ، امیّه و هاشم ، قبیله عبدمناف و بنیسهم و یا بنیحارثه و بنیالحارث و ... بود . و نیز گاهی برای پیروزی و غلبه بر رقیب، منافره میکردند ؛ یعنی هر یک نفرات، خود را به رخ دیگران میکشیدند . بدین صورت که افراد قبیله را سرشماری میکردند . و اگر احساس کمبود میکردند، فرزندانی که در رحم مادر بودند، آنها را نیز ضمیمه میکردند . و اگر باز نفراتشان به اندازه کافی نبود، به قبرستانها رفته مردهها را نیز سرشماری میکردند و به افراد قبیله میافزودند . که قرآن کریم آنها را مذمّت نموده و میگوید : « أَلْهَیکُمُ التَّکَاثُرُ * حَتَّی زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ » (1).
1) تکاثر / آیات 1 و 2 .
کثرت جمعیّت، شما را آنچنان به غفلت و بیخبری دچار نموده که به گورستان رفتهاید ! و مردگان را نیز احصاء مینمائید . و یا احیاناً معاقره میکردند ( یعنی شتران خود را پی میکردند ). مثلاً : یکی از آنها یک شتر میکُشت و مردم قبیله را اطعام میکرد، دیگری متقابلاً دو شتر میکشت، باز اوّلی سه شتر میکشت . و همین طور به تعداد شتران افزوده میشد، تا گاهی متجاوز از پنجاه شتر کشته میشد ؛ و این یک آفت اقتصادی بزرگی بود برای مردم آن عصر ، که اسلام شدیداً این عمل را تحریم، و مسلمانان را از خوردن گوشت چنین شترانی منع کرد . که در زمان حضرت علی علیه السلام معاقره بین « غالب » ، پدر فرزدق شاعر ، با « سحیم »، رئیس قبیله رباح، که به کشته شدن صد شتر منجر شد . و حضرت علی علیه السلام گوشت آن شتران را که به خاطر معاقره کشته شده بودند، تحریم کرد (1). این مفاخرتهای زیانبار که از کبر و نخوت نشأت میگرفت ، از نظر اسلام مورد نکوهش قرار گرفت . در قرآن عظیم میخوانیم : « یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِّن ذَکَرٍ وَ أُنثَی وَ جَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَ قَبَآئِلَ لِتَعَارَفُواْ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَیکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ » (2).
ای مردم، ما شما را از یک مرد و یک زن آفریدیم و شما را طائفهها و قبیلهها قرار دادیم تا بدین وسیله یکدیگر را بشناسید . همانا گرامیترین شما نزد خدا با تقواترین شماست . خداوند دانا و آگاه است . پیشوای گرامی اسلام، روز فتح مکّه خطبهای خواند و ضمن سخنان خویش اعلام نمود که : اسلام، افتخارات دوره جاهلیّت را از میان برد و به آنها خاتمه داد . « عن أبی جعفر علیه السلام: لمّا کان یوم فتح مکة قام رسول اللَّه صلی الله علیه وآله فی الناس خطیباً فحمِدَ اللَّه و أثنی علیه ثمّ قال : أیّها الناس لیبلغ الشاهد الغائب، انّ اللَّه قد أذهب عنکم بالإسلام نَخْوَة الجاهلیة و التفاخر بآبائها و عشایرها . أیّها الناس انّکم من آدم و آدم من الطین . ألا و انّ خیرکم عند اللَّه و أکرمکم علیه الیوم أتقاکم وأطوعکم له ... الخ »(1). ترجمه : امام باقر علیه السلام فرمود : روز فتح مکّه، پیغمبر گرامی صلی الله علیه وآله به پا خواست و خطبه خواند : در آغاز خطبه خدای را حمد و ثنا گفت ، سپس فرمود : مردم ، البته حاضرین به غائبین برسانند، که خداوند در پرتو اسلام ، تکبّر جاهلیّت و تفاخر به پدران و عشایر را از میان برد .
مردم ، شما همه از آدمید و آدم از خاک ؛ آگاه باشید که امروز بهترین و گرامیترین فرد نزد خدا کسی است که تقوایش بیشتر و اطاعتش از حضرت باری تعالی فزونتر باشد .
1) سفینة البحار : ج 2 ، ص 613 .
بعضی از مسلمانان که عادت دیرینه آباء و اجداد خویش را از یاد نبرده بودند و گاه به پدران خود مباهات میکردند، و اگر در حضور یکی از ائمّه معصومین علیهم السلام آنگونه سخن میگفتند، فوراً امام علیه السلام تذکّر میداد و آنان را متوجّه روش نادرستشان مینمود : « عن عقبة بن بشیر الاسدی قال : قلت لأبی جعفر علیه السلام : أنا عُقبة بن بشیر الاسدی و أنا فی الحسب الضخم من قومی . قال : فقال : ما تمنّ علینا بحسبک ؟ إنّ اللَّه رفع بالإیمان من کان الناس یسمّونه وضیعاً إذا کان مؤمناً . و وضع بالکفر من کان الناس یسمّونه شریفاً إذا کان کافراً . فلیس لأحد فضل علی أحد إلّا بالتقوی » (1). ترجمه : عقبة بن بشیر اسدی میگوید : به امام باقر علیه السلام عرض کردم : من عقبة بنبشیر اسدی هستم و در قوم خود از جهت شرافت پدری، بسیار عظیم و رفیع هستم . حضرت فرمود : با حسب خود بر ما منّت مگذار . که خداوند به وسیله ایمان کسی را که مردم او را پست میخوانند ، اگر مؤمن باشد ، بالا برد و به واسطه کفر کسی را که مردم او را شریف میخوانند ، اگر کافر باشد، پست نمود . پس هیچ کس بر دیگری فضیلت ندارد مگر به تقوا .
1) اصول کافی : ج 2 ، ص 328 ، حدیث 3 ، باب الفخر و الکبر .
سؤال : در این جا سؤالی مطرح است که : با این همه عنایتی که اسلام، در ترک مفاخره داشته، تا جایی که حضرت علی علیه السلام فرمود : « من فخر فجر » (1). یعنی : هرکس فخر کند گناه کرده . پس چرا در بسیاری از احادیث دیده میشود که ائمّه علیهم السلام با اصحاب یا با دیگران مفاخره داشتهاند ؟ مانند : 1 - مفاخره حضرت علی علیه السلام با عبّاس و شیبه : عباس گفت : چون من عموی پیغمبرم و من سقایت و آب دادن به حجّاج را به عهده دارم ، از حضرت علی افضل میباشم . و شیبه اظهار کرد که من از حضرتِ علی افضلم ؛ چون آباد کردن مسجد الحرام به عهده من است و پردهداری کعبه نیز به من واگذار شده . حضرت علی علیه السلام متقابلاً فرمودند : « أنا أفضل منکما، لقد صلّیت قبلکما ستّ سنین و أنا أُجاهد فی سبیل اللَّه ». ترجمه : من چون شش سال، قبل از شما نماز میخواندهام و جهاد در راه خدا کردهام ، از شما برترم . و آیه نوزده سوره توبه نازل شد : « أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَآجِّ وَ عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ کَمَنْ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْأَخِرِ وَ جَاهَدَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ لَا یَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ وَ اللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ » (2)
آیا آبیاری حاجیان و آباد کردن مسجد الحرام را مانند کسی قرار میدهید که به خدا و روز قیامت ایمان آورده و در راه خدا جهاد کرده . اینها با هم نزد خدا برابر نیستند و خدا مردم ستمگر را هدایت نمیکند . 2 - عن سلمان فارسی و مقداد و أبی ذر قالوا : انّ رجلاً فاخر علیّاً علیه السلام . فقال له رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : - یا علیّ - فاخر أهل الشرق والغرب والعجم والعرب . فأنت أقربهم نسبا (1). ترجمه : از سلمان فارسی و مقداد و أبوذر نقل شده که : روزی مردی با حضرتِ علی علیه السلام مفاخره کرد . پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله به او فرمودند : یا علی، با اهل شرق وغرب و عجم و عرب مفاخره کن، که تو از نظر نسب به من از همه نزدیکتری . و همین روایت را با اختلافِ تعبیر، علّامه مجلسی رحمه الله ذکر نموده است (2). 3 - حضرت علی علیه السلام در حضور عمر به مفاخره پرداخته، فرمودند : اللَّه اکرمنا بنصر نبیه و بنا اقام دعائم الإسلام و بنا اعزّ نبیه و کتابه و اعزّنا بالنّصر و الاقدام فی کل معترک تطیر سیوفنا منه الجماجم عن فراخ الهام و یزورنا جبریل فی أبیاتنا بفرائض الإسلام و الأحکام فنکون اوّل مستحلّ حلّه و محرم للَّه کل حرام نحن الخیار من البریة کلّها و نظامها و زمام کل زمام (3).
ترجمه : خداوند، ما را به خاطر یاری کردن پیغمبرش گرامی داشت، و به وسیله ما پایههای اسلام سرپا شد . و به وسیله ما خداوند پیغمبر صلی الله علیه وآله وکتابش را عزیز کرد، و ما را هم به خاطر یاری و اقدام به کارها عزیز کرده . به وسیله ما درمعرکه جنگ شمشیرها کاسههای سر دشمنان را از روی مغز کلهها میپراند . و جبریل در خانههای ما به زیارت ما میآید، با آوردن واجبات و احکام اسلام ؛ ما اوّل کسانی بودیم که حلال خدا را حلال ، و حرام خدا را حرام میدانستیم . ما از همه مردم بهتریم ، ما عامل نظام جامعه و سردمداران جامعه میباشیم . 4 - معاویه به حضرت علی علیه السلام نامه نوشت، و در ضمن نامه نوشته بود : « نحن بنو عبد مناف و لیس لبعضنا فضل علی بعض ». ترجمه : ما همه فرزندان عبد مناف هستیم، و هیچ یک بر دیگری برتری نداریم . حضرت علی علیه السلام در جواب نوشتند : « و أمّا قولک « إنّا بنو عبد مناف لیس لبعضنا فضل علی بعض »، فکذلک نحن . ولکن لیس اُمیّة کهاشم و لا حرب کعبد المطلب و لا أبوسفیان کأبی طالب و لا الطلیق کالمهاجر و لا المنافق کالمؤمن و لا المبطل کالمحقّ . فی أیدینا فضل النبوّة الّتی مَلِکنا بها العرب و استعبدنا بها العجم، والسّلام » (1).
1) کتاب سلیم بن قیس : ج 2 ، ص 809 ، حدیث 34 .
ترجمه : ما هم فرزندان عبد منافیم ؛ ولکن ( جدّ بزرگ شما ) امیّه ، مانند ( جدّ بزرگ ما ) هاشم نبود ؛ ( جدّ شما ) حرب ، مانند ( جدّ ما ) عبدالمطلب نبود ؛ ( پدر تو ) ابوسفیان، مانند ( پدر من ) ابوطالب نبود ؛ آزاد شده ( که شما هستید )، مانند ( ما که ) مهاجر هستیم ، نیستید ؛ منافق ( که شما هستید ) ، مانند ( ما که ) مؤمن هستیم، نیستید ؛ ( شما که ) بر باطل هستید، مانند ( ما که ) بر حقّیم، نیستید ؛ ما از فضیلت نبوّت برخورداریم، که با داشتن این فضیلت، صاحب اختیار عرب شدیم و عجم را به بند کشیدیم . 5 - حضرت علی علیه السلام خطبهای دارند بهنام «خطبة الافتخار»، در آنجا میفرمایند : « أنا کسرت الأصنام، أنا رفعت الأعلام، أنا بنیت الإسلام - إلی آخر الخطبة - » (1). ترجمه : من بودم که بتها را شکستم، من بودم که پرچم اسلام را به اهتزاز درآوردم، من بودم که اساس اسلام را پایه گذاری کردم ... . 6 - مفاخره مهاجرین و انصار و حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه علیها السلام در روز شوری و غیره(2). 7 - مفاخره حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه علیها السلام (3). 8 - مفاخره امیرالمؤمنین علیه السلام با فرزندشان حضرت حسین علیه السلام (4).
9 - مفاخره حضرت زهرا علیها السلام با عایشه (1). 10 - مفاخره امام حسن علیه السلام با معاویه و مروان و مغیره و ولید و عتبه بن ابی سفیان (2)11 - مفاخره جبرئیل و اسرافیل (3)؛ و موارد دیگر ... . 12 - « و فی کتاب المناقب لابن شهر آشوب : أبو محمّد الفحام قال : سأل المتوکل ابن الجهم : مَن أشعر الناس ؟ فذکر شعراء الجاهلیة والاسلام، ثمّ انّه سأل أبا الحسن . فقال: الحمانی حیث یقول : لقد فاخرتنا من قریش عصابة بمدّ خدود و امتداد أصابع فلما تنازعنا المقال قضی لنا علیهم بما نهوی نداء الصوامع ترانا سکوتا و الشهید بفضلنا علیهم جهیر الصوت فی کلّ جامع فانّ رسول اللَّه أحمد جدّنا و نحن بنوه کالنجوم الطوالع قال : و ما نداء الصوامع یا أبا الحسن ؟ قال : أشهد أن لا إله إلّا اللَّه و أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه . محمّد، جدّی أم جدّک ؟ فضحک المتوکّل ثمّ قال : هو جدّک لاندفعک عنه » (4).
ترجمه : متوکّل از علی بن جهم پرسید : بهتر از همه مردم چه کسی شعر میسرود ؟ او بعضی از شعرای جاهلیّت و عدّهای از شعرای اسلام را نام برد . متوکّل توجّهی نکرد و رو به امام هادی ( أبا الحسن علیه السلام ) کرد و همان سؤال را از حضرت پرسید ؟ حضرت هادی علیه السلام فرمودند : بهترین شاعر حمّانی ( أبو زکریا یحیی بن عبدالحمید بن عبدالرّحمن کوفی ) است (1)، آنجا که میگوید : از میان قبیله قریش گروهی به ما فخر فروشی کردند، به زیبایی صورت و درازی انگشتان ؛ وقتی که ما طرح دعوی کردیم ، به نفع ما و بر زیان ایشان حکم شد به خاطر علاقه به اذان ؛ تو ما را ساکت میبینی، در حالی که گواه بر فضیلت ما برآنها آوای بلند ( اذان ) در ( منارههای ) مساجد است . به راستی رسول خدا احمد صلی الله علیه وآله جدّ ما است و ما فرزندان او همچون ستارگان درخشانیم . متوکّل پرسید : « نداء الصوامع » چیست ؟ فرمود : أشهد أن لا إله إلّا اللَّه و أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه صلی الله علیه وآله . محمّد صلی الله علیه وآله جدّ من است یا جدّ تو ؟ متوکّل گفت : بیشکّ جدّ تو است، ما شما را از او دفع نمیکنیم .
1) به کتاب : « الکنی و الالقاب : ج 2 ، ص 191 » مراجعه شود .
جواب : آنچه با مراجعه به آیات و روایات در جواب این سؤال به نظر میرسد، آن است که : در اسلام فخر فروشی و مباهاتِ به مردم که ناشی از خود بزرگ بینی و تکبّر است ، ممنوع شناخته شده، خصوصاً اگر پایگاه افتخار امری، موهوم و غیرواقعی باشد، مانند دارا بودن مال ، یا داشتن آباء و عشیره متعین و بزرگ . زیرا هم وسیله ابراز کبرِ فخر کننده، هم موجب تحقیر مردم و کوچک شمردن آنان است، و این هر دو امر، در تعالیم اسلام ممنوع است . ولی اگر مفاخره به منظور بیان فضائل و ذکر ارزشهای واقعی است و از انگیزه کبر و خود بزرگ بینی، خود پسندی و جاه طلبی به دور است، نه تنها هیچ منعی ندارد، که شاید در پارهای از موارد، مفاخره لازم و واجب باشد . مانند خطبه امام سجاد علیه السلام در مسجد اموی دمشق . شاهد بر این مدّعی، آیات کریمه قرآن است که هر کجا از « فخور » ( فخر کننده ) مذمّت شده، با قید « مختال » ( متکبّر ) ذکر شده است : « اِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ مَن کَانَ مُخْتَالًا فَخُورًا » (1). « وَ اللَّهُ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ »(2). و تفاخر به عنوان یکی از مظاهر زندگی مادّی دنیوی مطرح شده : « اعْلَمُواْ أَنَّمَا الْحَیَوةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفَاخُرُ بَیْنَکُمْ وَ تَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَ الْأَوْلَادِ » (3)
در نتیجه، میفهمیم که تفاخرِ مذموم آن تفاخری است که انگیزه مادّی و دنیوی داشته باشد . « و عن جابر بن عبداللَّه - رضی اللَّه عنهما - قال : کان لآل رسول اللَّه صلی الله علیه وآله خادم تخدمهم یقال لها : « بریرة » ، فلقیها رجل فقال لها : - یا بریرة - غطّی شعیفاتک ، فانّ محمداً صلی الله علیه وآله لن یغنی عنک من اللَّه شیئا . قالت : فأخبرت النّبی صلی الله علیه وآله، فخرج یجرّ رداءه مُحمارّه و جنتاه . و کنّا معشر الانصار نعرف غضبة بجرّ ردائه و حمرة و جنیته . فأخذنا السلاح ثمّ أتیناه فقلنا : - یا رسول اللَّه - مُرنا بما شئت .
والّذی بعثک بالحقّ نبیّاً، لو أمرتنا بآبائنا و أمهاتنا و أولادنا لمضینا لقولک فیهم . ثمّ صعد المنبر فحمد اللَّه و أثنی علیه ثمّ قال : من أنا ؟ قالوا : أنت رسول اللَّه . قال : نعم، ولکن من أنا ؟ قلنا : محمّد بن عبداللَّه ، بن عبد المطلب ، بن هاشم ، بن عبد مناف . قال صلی الله علیه وآله : أنا سیّد ولد آدم و لا فخر و أوّل من ینفض التراب عن رأسه و لا فخر و أوّل داخل الجنّة و لا فخر و صاحب لواء الحمد و لا فخر و فی ظلّ الرّحمن یوم لا ظل إلا ظله و لا فخر . ما بال أقوام یزعمون ان رحمی لا تنفع . بل تنفع حتّی تبلغ حکم و « حاء » ( و هم إحدی قبیلتین من الیمن ).
إنّی لأشفع، فأشفع، حتّی إن من أشفع له لیشفع فیشفع . حتّی إن إبلیس لیتطاول طمعاً فی الشفاعة » (1). ترجمه : از جابر بن عبداللَّه انصاری مروی است که رسول اللَّه صلی الله علیه وآله کنیزی داشتند به نام « بریرة » که پیوسته در خدمت آن بزرگوار بود . پس مردی به او رسید و گفت : ای بریرة، موهای پراکنده خود را بپوشان، که پیغمبر کیفر هیچ گناهی را از تو دفع نمیکند . جابر گفت : من این خبر را به پیغمبر صلی الله علیه وآله رساندم . پیغمبر خدا در حالی که عبایش به زمینمیکشید وهر دوگونه آن بزرگوار سرخ شده بود، خارج شد، و ما انصار چون از کشیده شدن عبای آن حضرت و سرخ شدن گونههایش غضب وی را میشناختیم ، سلاح جنگ برداشتیم و خدمت آن بزرگوار رسیدیم و عرض کردیم : ای رسول خدا، به هر چه خواهی فرمان بده، به آن خدایی که تو را به حقّ برانگیخته سوگند که اگر دستوری ، حتّی در مورد پدران و مادران و فرزندانمان صادر فرمایی، اجرا خواهیم کرد . سپس پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله به منبر رفتند و پس از حمد و ثنای الهی فرمودند : من کیستم ؟ اصحاب گفتند : شما رسول خدا هستی . فرمود : آری ، ولکن بگوئید من کیستم ؟ گفتیم : محمّد بن عبداللَّه بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف .
1) ذخائر العقبی : ص 6 .
فرمود : من سیّد فرزندان آدمم، ولی فخر هم نمیکنم . من اوّل کسی هستم که روز حشر خاک از سر او میریزد ، ولی فخر نمیکنم . من اوّل کسی هستم که داخل در بهشت میشوم ، ولی فخر نمیکنم . من صاحب لواء و پرچم حمد هستم، ولی فخر نمیکنم . من زیر سایه رحمان هستم، روزی که هیچ سایهای بجز سایه او نیست، ولی فخر نمیکنم . چه گمان میبرند قوم و جماعتی که میگویند : خویشاوندی با من سودی ندارد؛ بلکه خویشاوندی با من سودمند است، حتّی برای قبیله « حاء »، که یکی از دو قبیلهای هستند که در یمن زندگی میکنند . همانا من شفاعت میکنم و شفاعتم پذیرفته میشود، حتّی کسانی که من آنان را شفاعت کردهام، آنها هم شفاعت میکنند ، و شفاعت آنها هم پذیرفته میشود تا جایی که ابلیس هم، به امید شفاعت گردن میکشد . « عن أبی جعفر علیه السلام قال : جلس جماعة من أصحاب رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ینتسبون ویفتخرون، و فیهم سلمان رحمه الله . فقال عمر : ما نسبک أنت یا سلمان ؟ و ما أصلک ؟ فقال : أنا سلمان بن عبداللَّه کنت ضالًّا فهدانی اللَّه بمحمّد علیه السلام و کنت عائلاً فأغنانی اللَّه بمحمّد علیه السلام و کنت مملوکاً فأعتقنی اللَّه بمحمّد علیه السلام فهذا حسبی و نسبی یا عمر » (1).
1) بحار الانوار : ج 63 ، ص 289 ، حدیث 23 ؛ أمالی، شیخ طوسی : ج 1 ، ص 146 .
ترجمه : از امام محمّد باقر علیه السلام روایت شده که آن حضرت فرمود : عدّهای از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه وآله نشسته بودند و نسبهای خود را برمیشمردند و به آن افتخار مینمودند، و در میان آنها سلمان رحمه الله هم بود . عمر رو کرد به سلمان و گفت : ای سلمان ، نسب و نژاد تو چیست ؟ سلمان گفت : من سلمان بنده خدایم ، من گمراه بودم، خدا مرا به وسیله محمّد هدایت فرمود ؛ و درویش و بینوا بودم، خدا مرا به وسیله محمّد بینیاز نمود . و نیز بَردِه بودم، خدا مرا بوسیله محمّد آزاد ساخت ؛ اینها حسب و نسب من است، ای عمر . ملاحظه کنید که عمر و اصحابی که آنجا حضور داشتند، متّکی به نسب و نژادِ فاسد خویش بودند و سلمان متّکی به ارزشهای معنوی و ارتباط با پیغمبر صلی الله علیه وآله . و اگر تقوا و معنویّات، نباشد، امتیازات دیگر، فاقد ارزش است . « عن أبی عبداللَّه علیه السلام : أتی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله رجل فقال : یا رسول اللَّه أنا فلان بن فلان - حتّی عدّ تسعة - . فقال له رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : أما إنّک عاشرهم فی النار » (1). ترجمه : مردی شرفیاب محضر رسول اکرم صلی الله علیه وآله شد و عرض کرد : ای رسول خدا ، من فلانی پسر فلانی هستم ؛ و پدران خود را تا نه پشت شمرد ، پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله فرمودند : تو دهمی آنها هستی، که همه در آتش هستید .
1) جامع السعادات : ج 1 ، ص 364 ؛ و بحار الانوار : ج 22 ، ص 131 ، حدیث 110 .
او در مفاخره پدرانی را معرّفی میکند که همه به خاطر بیدینی و بیتقوایی محکوم به آتشاند . در این صورت مفاخره کنندهای که آنها را مایه افتخار خود میداند ، او نیز به حکم پیغمبر صلی الله علیه وآله، محکوم به آتش است . « أبو عبداللَّه علیه السلام قال : افتخر رجلان عند أمیرالمؤمنین علیه السلام . فقال علیه السلام : أتفتخران بأجساد بالیة، و أرواح فی النار ؟ » (1). ترجمه : دو نفر خدمت حضرت علی علیه السلام مفاخره میکردند . حضرت فرمودند : آیا به اجساد پوسیده و روحهایی که در آتشاند، افتخار میکنید ؟ ( یعنی اگر به اجسادشان میبالید، که پوسیده است و اگر به ارواحشان مباهات میکنید، که در آتش است ). در این موارد، علّت آنکه افتخار کننده مورد نکوهش قرار میگیرد، آن است که پدرانی را که هیچ ارزش اسلامی ندارند، موجب افتخار خود میداند . و در روایات دیگر، مشاهده میکنیم ، که در حقیقت، انگیزه غلطِ مفاخره است که باعث و موجب ممنوعیّت اظهار و ابراز آن میباشد : « قال علی علیه السلام : ما لإبن آدم و الفخر ؟! أوّله نطفة ، و آخره جیفة ، لا یرزق نفسه ، و لایدفع حتفه » (2).
ترجمه : پسر آدم را چه مناسبتی است که فخر کند و یا ناز نماید . که اوّل او منی، و آخر او مردار بد بو است ! نه خود را روزی میدهد و نه مرگ خویش را دفع مینماید . و حضرت علی علیه السلام در مذمّت شیطان فرمود : « إعترضته الحمیّة، فإفتخر علی آدم، بخلقه » (1). ترجمه : ( پس شیطان ) به آفرینش خود بر آدم فخر و نازش نمود . « عن أبی جعفر علیه السلام قال : عجباً للمختال الفخور ! و انّما خلق من نطفة ثمّ یعود جیفة و هو فیما بین ذلک لا یدری ما یصنع به » (2). ترجمه : از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود : شگفتا از متکبّر فخر فروش ، در حالی که از نطفه آفریده شده ، سپس به صورت مردار میشود . و در بین این دو حالت نمیداند با او چه خواهند کرد . از بحثهای گذشته نتیجه میگیریم که مفاخره در دو صورت ممنوع و مورد نکوهش قرار گرفته، و موجب انحطاط اخلاقی است : 1 - در صورتی که در مفاخره، به چیزهایی استناد شود که از نظر اسلامی هیچ گونه ارزش معنوی ندارد . 2 - در صورتی که انگیزه آن کبر و خودخواهی و خودپرستی و تفوق بر دیگران و خود محوری و تحقیر انسانها باشد .
برای همین جهت است که غالباً در کلمه « فخر »، تکبّر، تضمین شده است . از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله نقل شد که فرمود : « أنا سیّد ولد آدم، و لا فخر » (1)ترجمه : من بزرگ فرزندان آدم هستم ، و خود خواهی و کبری هم ندارم ؛ که حدیث آن گذشت .
در قرآن کریم چنین میخوانیم : « یَا نِسَآءَ النِّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِّنَ النِّسَآءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ » (2)ای زنان پیغمبر، شما همانند دیگر زنان نیستید اگر تقوا را پیشه کنید . باز در آیات دیگر میخوانیم : « یَا نِسَآءَ النَّبِیِّ مَن یَأْتِ مِنکُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ یُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَیْنِ وَ کَانَ ذَلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرًا * وَ مَن یَقْنُتْ مِنکُنَّ للَّهِِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صَالِحًا نُّؤْتِهَآ أَجْرَهَا مَرَّتَیْنِ وَ أَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقًا کَرِیمًا » (3). ای همسران پیغمبر! هرکدام از شما گناه آشکار وفاحشی مرتکب شود، عذاب او دو چندان خواهد بود ، و این برای خدا آسان است ، و هرکس از شما برای خدا و پیامبرش خضوع کند و عمل صالح انجام دهد، پاداش او را دو چندان خواهیم ساخت و برای او روزی بسیار نیکو مهیّا ساختهایم .
و در سوره « احزاب » آمده : « النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ » (1). پیغمبر نسبت به مؤمنین از خود آنها اولیتر است، و همسران او مادران مؤمنین محسوب میشوند .
پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله در خطبه تزویج حضرت فاطمه علیها السلام بالای منبر چنین فرمودند : « الحمد للَّه المحمود بنعمته، ... ؛ انّ اللَّه جعل المصاهرة نسبا لاحقاً و أمراً معترضا و شجّ به الارحام و الزمها الانام، قال اللَّه تعالی : « و هو الّذی خلق من الماء بشراً فجعله نسباً و صهراً » (2)» (3). ترجمه : حمد خدائی را که به خاطر نعمتهایش مورد ستایش قرار میگیرد ؛ خداوند پیوند زناشویی را وسیله ارتباط آیندگان ( به گذشتگان ) قرار داد و آن را حدّ وسط ( بین گذشته و آینده ) قرار داده و بدین وسیله رحمها را به یکدیگر پیوند داد و ازدواج را بر آنها لازم کرد .
خداوند میفرماید : « واو کسی است که از آب، بشر را آفرید و آن را نسب وسبب قرار داد ».
( که مولود تبعیّت فکری و اخلاقی و عملی است ) خداوند متعال میفرماید : « وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمَانٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ مَآ أَلَتْنَاهُم مِّنْ عَمَلِهِم مِّن شَیْءٍ کُلُّ امْرِیءِ بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ » (1). کسانی که ایمان آوردند و فرزندانشان آنان را پیروی کردند در ایمان ، ما آنها را به پدرانشان رسانیدیم و از کردارشان چیزی نکاستیم . که هر کسی در گرو کاری است که کرده است . و نیز میفرماید : « وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُواْ عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَآ أَبَداً ذَلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ » (2). پیشوایان پیشینیان از مهاجرین و انصار و کسانی که از آنان به نیکوکاری پیروی کردهاند، خداوند از آنها خوشنود و آنها هم از خداوند خوشنودند . و خداوند برای آنها بهشتهایی آماده کرده ، که جویها از زیر درختان آن روان است و در آن پاینده و جاویدند . این است رستگاری بزرگ . در سوره ابراهیم، از حضرت ابراهیم نقل فرموده که گفت : « فَمَن تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی وَ مَنْ عَصَانِی فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ » (3).
پس کسی که از من پیروی کند، از من است و کسی که نافرمانی مرا کند، پس خدایا تو بخشنده و مهربانی . در سوره آل عمران آمده : « إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هَذَا النَّبِیُّ وَالَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ اللَّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ » (1). نزدیکترین افراد به ابراهیم کسانی هستند که او را پیروی کردند . و این پیغمبر ( محمّد صلی الله علیه وآله ) و کسانی که به او ایمان آوردند ؛ و خداوند ولیّ مؤمنین است . طالوت به لشکریان خود گفت : کسانی که به دستور من عمل کنند و از نهر نخورند، از من میباشند، و اگر نه از من نیستند : « فَلَمَّا فَصَلَ طَالُوتُ بِاْلْجُنُودِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِیکُم بِنَهَرٍ فَمَن شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَ مَن لَّمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةَ بِیَدِهِ » (2)
از 491 تا آخر
. وقتی طالوت لشکر خود را جدا کرد ، گفت : (ای لشکر)، خداوند شما را با نهری ( از آب ) آزمایش خواهد کرد . کسی که از آن بیاشامد از من نیست . و کسی که از آن نخورد، مگر یک پیمانه از دست خود، او از من است .« قال علی علیه السلام : إن أولی الناس بالانبیاء أعلمهم بما جاؤا به . ثمّ تلا : « إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هَذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ ». ( ثمّ قال : ) إن ولیّ محمّد من أطاع اللَّه و إن بَعُدَت لُحمته . و إنّ عدوّ محمّد من عصی اللَّه و إن قربت قرابته » (1)ترجمه: نزدیکترین مردم به پیغمبران، داناترین ایشانند به آنچه را آنان آوردهاند. سپس آیه « إن أولی ... » را تلاوت فرمود . و سپس فرمود : دوست و نزدیکترین افراد به محمّد کسی است که خدا را فرمان برد، اگر چه خویشی او با پیغمبر دور هم باشد . و دشمن محمّد کسی است که خدا را فرمان نبرد اگر چه خویشاوندان نزدیک او باشد . در تفسیر « نورالثّقلین » آمده : « عن محمّد الحلبی عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : من اتقی اللَّه منکم و اصلح فهو منا أهل البیت، قال : منکم أهل البیت ؟ قال : منا أهل البیت، قال فیها ابراهیم : « فمن تبعنی فانّه منی ». قال عمر بن یزید : قلت له : من آل محمّد ؟ قال : أی واللَّه من آل محمّد [ أی واللَّه من آل محمّد ] من أنفسهم .
1) نهج البلاغه : ج 4 ، ص 21 ، کلام 96 .
أما تسمع اللَّه یقول : « ان أولی الناس بإبراهیم لَلَّذین اتبعوه » . و قول ابراهیم : « فمن تبعنی فإنّه منی » » (1)ترجمه : محمّد حلبی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمودند : کسی که از شما صالح و دارای تقوا باشد، از ما اهل بیت است . حلبی گفت : از شما اهل بیت است ؟ فرمود : آری، از ما اهل بیت است . در این مورد حضرت ابراهیم فرمود : هرکس از من پیروی کند از من است . عمر بن یزید گفت : به آن حضرت عرض کردم ، منظور این است که از آل محمّد صلی الله علیه وآله است ؟ فرمود : آری، به خدا قسم از خود آل محمّد است . آیا نشنیدهای که خداوند میفرماید : « نزدیکترین افراد به ابراهیم کسانی هستند که از او پیروی میکنند » ؟ و گفتار حضرت ابراهیم را که فرمود : « هرکس مرا تبعیّت کند او از من است ». حضرت علی علیه السلام در مورد محمّد بن ابی بکر فرمودند ( پس از اینکه به شدّت در مرگ او ناراحت بودند ) : « ما یمنعنی ؟ انّه کان لی ربیباً و کان لبنیّ أخا و کنت له والداً اعدّه ولداً »(2).
ترجمه : چه چیز میتواند مرا از عزاداری برای او باز دارد ؟! او پسر زن من بود و برادر پسران من بود و من برای او پدر بودم و او را فرزند خود به حساب میآوردم . و میفرمود : « هو ابنی من ظهر أبی بکر » (1). ترجمه : او فرزند من، از پشت ابوبکر بود . روایات زیادی وجود دارد که با کلمه « منّی، یا منّا، یا لیس منّی، یا لیس منّا »، پیوند مکتبی و تبعیّت را نفی یا اثبات کردهاند . پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله در مورد حضرت علی علیه السلام فرمودند : « علیّ منّی و أنا منه » (2). ترجمه : علی از من است و من از اویم . و یا فرمودند : « حسین منّی و أنا من حسین » (3)ترجمه : حسین از من است و من از اویم . و در مورد سلمان، رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله به ابی ذر فرمود :
« انّ سلمان منّا أهل البیت ». ترجمه : همانا سلمان از ما اهل بیت است . در تفسیر فرات کوفی آمده : « عن خیثمة الجعفی قال : دخلت علی أبی جعفر علیه السلام فقال : یا خیثمة أبلغ موالینا منّا السلام و أعلمهم انّهم لم ینالوا [ أ : لاینالون ] ما عنداللَّه إلّا بالعمل . و قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : سلمان منّا أهل البیت . إنّما عنی بمعرفتنا و إقراره بولایتنا » (1). ترجمه : خیثمه جعفی گفت : وارد شدم بر جعفر بن محمّد ( الصادق علیه السلام ) فرمود : ای خیثمه، سلام مرا به دوستانمان برسان و به آنها اعلام کن که آنها به مقام قرب نمیرسند مگر با عمل . و پیغمبر صلی الله علیه وآله فرمود : سلمان از ما اهل بیت است . و منظورِ آن حضرت این بوده که او به خاطر شناخت ما و اقرارش به ولایت ما ، از ما اهل بیت قلمداد شده است . شیخ مفید رحمه الله در کتاب « الاختصاص » آورده : « عن محمّد بن مسلم ، عن أبیجعفر محمّد بن علیالباقر علیهما السلام قال : سمعت جابربن عبداللَّه الانصاری یقول : سألت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله عن سلمان الفارسی ؟ فقال صلی الله علیه وآله : سلمان بحر العلم لا یقدر علی نزحه .
1) تفسیر فرات کوفی : ص 171 ، حدیث 219 ، من سورة التوبة .
سلمان مخصوص بالعلم الاوّل والآخر ، أبغض اللَّه من أبغضه ، و أحبّ من أحبّه .
قلت : فما تقول فی أبی ذر ؟ قال : و ذاک منّا، أبغض اللَّه من أبغضه، و أحبّ اللَّه من أحبّه . قلت : فما تقول فی المقداد ؟ قال : و ذاک منّا، أبغض اللَّه من أبغضه، وأحبّ اللَّه من أحبّه . قلت : فما تقول فی عمّار ؟ قال : و ذاک منّا ، أبغض اللَّه من أبغضه ، و أحبّ من أحبّه . قال جابر : فخرجت لأبشّرهم . فلمّا ولّیت ، قال : إلیّ إلیّ - یا جابر - و أنت منّا أبغض اللَّه من أبغضک، و أحبّ من أحبّک » (1)ترجمه : محمّد بن مسلم از امام باقر علیه السلام روایت کرد که آن حضرت فرمود : من از جابر بن عبداللَّه انصاری شنیدم که میگفت : از پیغمبر صلی الله علیه وآله سؤال کردم از سلمان فارسی ؟ فرمود : سلمان دریای علم است که کسی قادر نیست بر کشیدن آب آن . سلمان به علم اوّل و آخر اختصاص داده شده ، خدا دشمن دارد دشمنش را ودوست دارد دوست او را . گفتم درباره ابی ذر چه میفرمایید ؟ فرمود : او از ما است، خدا دشمن میدارد دشمنانش را، و دوست دارد دوستانش را . گفتم درباره مقداد چه میفرمایید ؟
1) الاختصاص : ص 222 .
فرمود : او از ما است، خدا دشمن میدارد دشمنان او را ودوست دارد دوستانش را . گفتم در مورد عمّار چه میفرمایید ؟ فرمود : او از ما است ، خدا دشمن میدارد دشمنان او را و دوست دارد دوستانش را . جابر گوید : از خدمت حضرت بیرون شدم که به آنان بشارت بدهم، در هنگام خروج، حضرت صدا زدند : جابر، بیا به سوی من، بیا به سوی من . و فرمود : تو از ما هستی، خدا دشمن دارد دشمنان تو را و دوست دارد دوستان تو را . و همچنین مینویسد : « قال : جری ذکر سلمان وذکر جعفر الطیّار بین یدی جعفربنمحمّد - صلی اللَّه علیهم - و هو متّکیء، ففضّل بعضهم جعفراً علیه و هناک أبو بصیر . فقال بعضهم : إنّ سلمان کان مجوسیاً ثمّ أسلم. فأستوی أبو عبداللَّه علیه السلام جالساً مغضباً و قال : یا أبابصیر جعله اللَّه علویاً بعد أن کان
مجوسیاً و قرشیاً بعد أن کان فارسیاً، فصلوات اللَّه علی سلمان »(1)ترجمه : در حضور امام صادق علیه السلام از سلمان و جعفر طیار سخن به میان آمد، و آن بزرگوار تکیه کرده بود ؛ بعضی جعفر را از سلمان برتر شمردند ، و ابوبصیر هم درآنجا بود . یکی از حضّار گفت : سلمان نخست مجوسی بود و سپس اسلام آورد . حضرت صادق علیه السلام بلند شدند و به حالت غضب نشستند، و فرمودند: ای ابابصیر، خداوند او را علوی قرار داد پس از اینکه مجوسی بود و قرشی قرار داد پس از آنکه فارسی بود، درود خدا بر سلمان . ودر مورد کسانی که یا از نظر فکری یا عملی، پیروی از اهلبیتعلیهم السلام نداشتهاند، فرمودهاند : 1 - قال الرضا علیه السلام : لیس منّا من زعم أن اللَّه عزّوجلّ جسم (2). ترجمه : کسی که معتقد باشد که خدا جسم است، از ما نیست . 2 - قال علیّ بن الحسین علیهما السلام : ... نحن نور لمن تبعنا، و نور لمن اقتدی بنا . من رغب عنّا لیس منّا، و من لم یکن معنا فلیس من الإسلام فی شیء (3). ترجمه : ما نوریم برای کسانی که از ما پیروی میکنند، و نوریم برای کسانی که به ما اقتداء میکنند .
و کسانی که به ما تمایل ندارند، از ما نیستند، و کسانی که با ما نباشند، سهمی از اسلام ندارند . 3 - قال الصادق علیه السلام : لیس منّا من لم یؤمن بکرتنا و [ لم ] یستحل متعتنا (1). ترجمه : کسانی که ایمان به رجعت ما ندارند، و متعهای را که ما حلال میدانیم، حلال نمیدانند، از ما نیستند . 4 - قال علیه السلام : ... لیس منّا من لم یملک نفسه عند الغضب (2). ترجمه : کسی که هنگام خشم بر خود مسلّط نباشد، از ما نیست . 5 - قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : لیس منّا من خان بالأمانة (3)ترجمه : کسی که در امانت خیانت کند، از ما نیست .
6 - قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : لیس منّا من یحقّر الأمانة حتّی یستهلکها إذا استودعها، و لیس منّا من خان مسلماً فی أهله و ماله(4). ترجمه : رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود : هرکس امانتی را به ودیعت گرفته، کوچک بشمارد تا از بین برود، از ما نیست . و هرکس به خانواده و مال مسلمانی، خیانت کند، از ما نیست . 7 - عن موسی بن جعفرعلیهما السلام قال: لیس منّا من ترک دنیاه لدینه، أوترک دینه لدنیاه(5).
ترجمه : هرکس دنیای خود را به خاطر دین، یا دین خود را به خاطر دنیا ترک کند، از ما نیست . 8 - قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله: لیس منّا من لم یرحم صغیرنا، و یوقّر کبیرنا و یعرف حقّنا (1). ترجمه : کسی که به اطفال صغیر ما ترحّم نکند، و به پیران ما احترام نگذارد و حقّ ما را نشناسد، از ما نیست . 9 - عن أبی الحسن موسی علیه السلام قال : لیس منّا من لم یحاسب نفسه فی کل یوم ، فإن عمل خیرا استزاد اللَّه منه ، و حمد اللَّه علیه . و إن عمل شرا سیّئة استغفر اللَّه منه و تاب إلیه (2). ترجمه : از موسی بن جعفر علیهما السلام روایت شده که فرمود : از ما نیست کسی که هر روز از خود حسابرسی نکند . و اگر عمل خیری کرده، از خدا بخواهد که به او توفیق دهد که بیشتر کار خیر انجام دهد و حمد خدا را به جا آورد . و اگر بد کرده، از خدا طلبِ آمرزش کند و توبه نماید . 10 - قال الرضا علیه السلام : لیس منّا من لم یؤمنه جاره یوائقه (3). ترجمه : کسی که همسایگانش از شرّ او در امان نباشند، از ما نیست .
11 - قال الرضا علیه السلام : لیس منّا من غش مسلماً و لیس منّا من خان مسلماً(1)ترجمه : کسی که با مسلمانان صادقانه و خالصانه رفتار نکند، از ما نیست ؛ و کسی که به مسلمانی خیانت کند، از ما نیست . 12 - قال الرضا علیه السلام : لیس منّا من غش مؤمناً أو ضرّه أو ماکره (2). ترجمه : کسی که با مؤمنان خالصانه رفتار نکند یا زیانی به آنان رساند یا با آنان حیلهگری کند، از ما نیست . 13 - قال الصادق علیه السلام : إنّ أبغضکم إلیّ المترأّسون المشاؤون بالنمائم ، الحسدة لإخوانهم، لیسوا منّی و لا أنا منهم (3). ترجمه : کسانی که بیش از همه مورد خشم من هستند، کسانی هستند که ریاست طلبند ، و افرادی که سخن چینی میکنند و اشخاصی که نسبت به برادران خود حسد میورزند، نه آنها از مناند و نه من از آنها هستم . 14 - قال الصادق علیه السلام : لیس منّا من أذاع حدیثنا . فإنّه قتلنا قتل عمد، لا قتل خطأ (4). ترجمه : کسانی که جریان کار ما را منتشر میکنند، از ما نیستند ؛ و آنها هستند که ما را به طور عمد، نه از روی خطا، به کشتن میدهند .
15 - قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : لیس منّا من ضرب الخدود، و شقّ الجیوب (1)ترجمه : کسانی که ( در مرگِ بستگان خود ) به صورت میزنند یا گریبان چاک میزنند ، از ما نیستند . ( البته در مورد حضرت أبی عبداللَّه علیه السلام استثناء شده است ) (2)
ترجمه : خالد بن سدیر، برادر حنّان بن سدیر، گفت : از امام صادق علیه السلام پرسیدم از مردی که گریبانش را برای (مرگِ) پدرش یا برای (مرگ) مادرش یا برای (مرگ) برادرش یا برای (مرگ) یکی از خویشانش درید ؟ حضرت فرمود : گریبان چاک زدن اشکالی ندارد، موسی بن عمران برای (مرگ) برادرش هارون گریبان خود را چاک زد، ولی نباید پدر برای (مرگ) فرزند، و نه شوهر برای (مرگ) زن، گریبان چاک بزند، و زن میتواند برای (مرگ) شوهر گریبان چاک بزند واگر مرد برای زنش و پدر برای فرزندش، گریبان چاک زد، کفّاره آن کفّاره شکستن قسم است ؛ واگر زن ( پوست خود را ) خراش داد یا موی خود را چید یا کَند ، باید یا یک بنده آزاد کند یا دو ماه پشت سرِ هم روزه بگیرد، یا شصت مسکین اطعام کند ؛ و در خراش دادن اگر خون افتاد و در کندن مو ، کفّاره شکستن قسم است .
و برای به صورت زدن، کفّارهای جز توبه و استغفار نیست .
و فاطمیات گریبان چاک زدند و به صورت زدند برای شهادت حسین بن علی علیهما السلام .
و برای مثل امام حسین علیه السلام باید به صورت زد و گریبان چاک زد .
.1) بحار الانوار : ج 75 ، ص 93 ، حدیث 45 .
2) عن خالد بن سدیر أخی حنان بن سدیر قال : سألت أبا عبداللَّه علیه السلام عن رجل شق ثوبه علی أبیه أو علی امّه أو علی أخیه أو علی قریب له ؟ فقال : لابأس بشقّ الجیوب ، قد شقّ موسیبنعمران علی أخیه هارون ، و لایشقّ الوالد علی ولده، و لا زوج علی امرأته، و تشقّ المرأة علی زوجها و إذا شقّ زوج علی امرأته أو والد علی ولده فکفارته حنث یمین ، فإذا خدشت المرأة و جزّت شعرها أو نتفته ففی جزّ الشعر عتق رقبة أو صیام شهرین متتابعین أو إطعام ستّین مسکینا ، و فی الخدش إذا أدمیت ، و فی النتف کفّارة حنث یمین ، و لاشیء فی اللطم علی الخدود سوی الاستغفار و التوبة، و لقد شققن الجیوب و لطمن الخدود الفاطمیات علی الحسین بن علی علیهما السلام، و علی مثله تلطم الخدود و تشق الجیوب . ( وسائل الشیعة : ج 15 ، ص 583 ، حدیث 1 ، کتاب الایلاء و الکفارات ، باب 31 ).
16 - عن أبیالحسن الثالث عن آبائه عن الصادق علیهم السلام قال : لیس منّا من لمیلزم التقیة، و یصوننا عن سفلة الرعیّة (1). ترجمه : کسانی که پیوسته تقیّه نمیکنند ، و ما را از زبان مردم پست، حفظ نمیکنند، از ما نیستند . 17 - قال أبی عبداللَّه علیه السلام : لیس منّا من لم یحسن صحبة من صحبه و مرافقة من رافقه و ممالحة من مالحه و مخالقة من خالقه (2). ترجمه : از ما نیست، کسی با همراهان خود خوش رفتاری نمیکند، و با کسانی که با او سازش میکنند، خوب سازش نمیکند، و با کسانی که با او شوخی میکنند ، خوب شوخی نمیکند ، و با کسانی که با او خوش اخلاقی میکنند ، خوش اخلاقی نمیکند . سؤال : آیا اگر پیوند مکتبی نبود، پیوند نسبی و سببی اثری خواهد داشت ؟ جواب : خداوند، پیوند مکتبی را شرط اثر داشتن پیوند نسبی و سببی قرار داده ؛ یعنی هرگاه پیوند مکتبی نباشد، آن دو پیوند هیچ یک، هیچ اثری نخواهند داشت . در مورد پیوند نسبی خداوند میفرماید : « وَ نَادَی نُوحٌ رَّبَّهُ فَقَالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَ أَنتَ أَحْکَمُ الْحَاکِمِینَ * قَالَ یَا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ » (3)
نوح عرض کرد : پروردگارا، پسر من از خاندان من است و وعده تو ( در مورد نجات خاندانم ) حقّ است و تو از همه حکم کنندگان برتری . خداوند فرمود : او از خاندان تو نیست، زیرا او ( دارای ) عمل غیر صالح است . « عن الحسن بن موسی الوشاء البغدادی قال : کنت بخراسان مع علی بن موسی الرضا علیهما السلام فی مجلس و زید بن موسی حاضر قد اقبل علی جماعة فی المجلس یفتخر علیهم و یقول : نحن . - و ابوالحسن علیه السلام مقبل علی قوم یحدّثهم - . فسمع مقالة زید فالتفت إلیه فقال : ... . قال الحسن الوشاء : ثمّ التفت إلیّ فقال : یا حسن کیف تقرؤن هذه الآیة : « قَالَ یَا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ » ؟ فقلت : من الناس من یقرء « إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ » . ومنهم من یقرء « إِنَّهُ عَمِلَ غَیْرَ صَالِحٍ » . فمن قرء إنّه عملٌ غیر صالح نفاه عن أبیه . فقال علیه السلام : کلّا لقد کان إبنه، ولکن لمّا عصی اللَّه عزّوجلّ نفاه عن أبیه . کذا من کان منّا لم یطع اللَّه عزّوجلّ فلیس منّا . و أنت إذا أطعت اللَّه فأنت منّا أهل البیت » (1). ت
1) تفسیر نور الثقلین : ج 2 ، ص 369 ، حدیث 141 ؛ عیون أخبار الرّضا علیه السلام : ج 2 ، ص 74 ، حدیث 3 ، باب 32 ؛ معانی الاخبار : ص 105 ، حدیث 1 .
رجمه : حسن بن وشاء گفت : من در خراسان با حضرت علی بن موسی الرّضا علیه السلام در مجلس او بودم و زید بن موسی نیز حاضر بود، و در حالی که روی به جماعت نموده و بر ایشان افتخار کرده ، میگفت : ما . و حضرت رضا روبروی مردم بود و با ایشان در گفتگو بود که گفتار زید را شنید ، برای همین به او متوجّه شده و فرمود : ... . حسن وشاء گفت : سپس حضرت رو به من فرمود و گفت : ای حسن، شما مردم چگونه آیه « یا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِک إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِح » را میخوانید ؟ گفتم : بعضی مردم « إِنَّه عَمَلٌ غَیْرُ صَالِح » میخوانند . و بعضی « إِنَّه عَمِلَ غیرَ صَالِح » میخوانند . آنها که « عَمَلٌ غیر صَالِح » میخوانند ، پسر نوح را از نوح نفی میکند . و حضرت فرمودند : این طور نیست ؛ بلکه او پسر نوح بوده ولی چون نافرمانی خدا کرد، خداوند او را از نوح نفی فرمود . همچنین کسی که از فرزندان ما اطاعت خداوند عزّوجلّ را نکند، از ما نیست ؛ وتو اگر اطاعت خدا را بکنی، تو از ما اهل بیت میباشی . حضرت علی علیه السلام میفرمایند : أَیُّهَا الْفَاخِرُ جَهْلًا بِالنَّسَبِ إِنَّمَا النَّاسُ لِأُمٍّ وَ لِأَبٍ هَل تَرَاهُم خُلِقُوا مِن فِضَّةٍ أَم حَدِیدٍ أَم نُحاسٍ أَم ذَهَبٍ
هَل تَرَاهُم خُلِقُوا مِن فَضْلِهِم هَل سِوَی لَحْمٍ وَّ عَظْمٍ وَ عَصَبٍ إِنَّمَا الْفَخرُ لِعَقلٍ ثَابِتٍ وَ حَیآءٍ وَ عَفَافٍ وَ أَدَبٍ (1)
1) دیوان أمیرالمؤمنین امام علی علیه السلام، ترجمه مصطفی زمانی : ص 69 ، حرف الباء .
ترجمه : ای کسی که از روی جهل و نادانی به نسب خود میبالی، ( بدان که ) همه مردم از یک پدر و مادرند . آیا فکر میکنی مردم از نقره آفریده شدهاند ، یا از آهن و یا مس و یا طلا ؟ آیا چیزی غیر از گوشت و استخوان و عصب هست ؟ افتخار، تنها به عقل پایدار و حیاء و عفّت و ادب است . و نیز میفرمایند : کُن اِبْنَ مَن شِئتَ وَ اکْتَسِب أَدَباً یُغْنِکَ مَحْمُودُه عَنِ النَّسَب فَلَیسَ یُغْنِی الحَسِیبَ نِسْبَتُه بِلا لِسَانٍ لَه وَ لا أَدَب اِنَّ الْفَتَی مَنْ یَّقُولُ هَا أَنَا ذا لَیْسَ الْفَتَی مَنْ یَّقُولُ کَانَ أَبِی(1)ترجمه : فرزند هرکس میخواهی باش، تربیت بیاموز تا امتیازهای علم و ادب از خویشاوند بینیازت سازد . کسی که شخصیّت خانوادگی دارد، بدون داشتن بیان و تربیت، خویشاوندانش برای او فائده ندارند . جوانمرد کسی است که بگوید من این چنین هستم ( و این امتیاز را دارم ) ، نه اینکه بگوید پدرم چنین و چنان بود . « فخر الدنیا بالأموال و فخر الآخرة بالأعمال ». « و الفخر بالهمم العالیة لا بالرمم البالیة ».
1) دیوان أمیرالمؤمنین امام علی علیه السلام : ص 66 .
و در مورد پیوند سببی در قرآن کریم چنین آمده : « ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِینَ کَفَرُواْ امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ کَانَتَا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبادِنَا صَالِحَیْنِ فَخَانَتَا هُمَا فَلَمْ یُغْنِیَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَیْئاً وَ قِیلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِینَ » (1). خدا برای کافران، زن نوح و لوط را مثال آورد، که تحت فرمان دو بنده صالح ما بودند و به آن دو ( پیغمبرِ خدا ) خیانت کردند . و آن دو پیغمبر ( با وجودی که دارای مقام نبوّت بودند ) نتوانستند آنها را از قهر خدا برهانند . و حکم شد آن دو زن را با دوزخیان به آتش در افکنید . توجّه کنید به جمله « فَلَمْ یُغْنِیَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَیْئاً »، کاملاً این جمله اثبات میکند که اگر تبعیّت مکتبی نباشد، ارتباط سببی منشأ هیچ اثری نخواهد بود . در مناقب ابن شهر آشوب آمده : « دخل زید بن موسی بن جعفر علیه السلام علی المأمون فأکرمه و عنده الرضا علیه السلام فسلم زیدٌ علیه فلم یجبه . فقال : أنا ابن أبیک و لا تردّ علیّ سلامی ! فقال علیه السلام : أنت أخی ما أطعت اللَّه فإذا عصیت اللَّه فلا أخاءَ بینی و بینک » (2). ترجمه : زید فرزند حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام بر مأمون وارد شد ، مأمون او را گرامی داشت ، در حالی که حضرت رضا علیه السلام هم نزد مأمون بود .
پس زید به حضرت سلام داد، لیکن حضرت جواب او را نداد . زید گفت : من فرزند پدر تو هستم و تو جواب سلام مرا نمیدهی ! حضرت فرمودند : تو برادر منی مادامی که خدا را اطاعت کنی ، پس همین که خدا را معصیت کردی ، دیگر میان من و تو برادری نیست .
از بحثهای گذشته به این نتیجه میرسیم که پیوند نسبی منشأ آثاری بس عظیم است و پیوند سببی نیز خواصّی دارد، ولی هر دو در گرو پیوند مکتبی است . « عن سلیمان بن جعفر قال : سمعت الرضا علیه السلام یقول : إن علی بن عبداللَّه بن الحسین ابن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب علیهم السلام و امرأته و بنیه من أهل الجنة . ثمّ قال : من عرف هذا الأمر من ولد علی و فاطمة علیهما السلام لم یکن کالناس » (1)ترجمه : سلیمان بن جعفر گوید : از حضرت رضا شنیدم که میفرمود : علی بن عبداللَّه بن الحسین بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب علیه السلام و همسرش و فرزندانش از اهل بهشتند . سپس فرمود : هرکس از فرزندان علی و فاطمه علیهما السلام ولایت وامامت را معتقد باشد، با دیگر مردم یکسان نیست . پس اگر این آثار و خواص را خواستیم ارزیابی کنیم، نباید منهای تبعیّت مکتبی ارزیابی کنیم ، بلکه پس از احراز تبعیّت، نوبت به امتیازاتی میرسد که از ناحیه
1) اصول کافی : ج 1 ، ص 377 .
پیوندِ نسبی یا سببی برای انسانها حاصل میشود . بنابراین اگر در حدیث آمده که : « و لا فضل لعربیّ علی عجمیّ و لا عجمیّ علی عربیّ، و لا أحمر علی أسود و لا أسود علی أحمر إلّا بالتّقوی » (1)ترجمه: هیچ عربی بر هیچ عجمی و هیچ سفیدی بر هیچ سیاهی فضیلت ندارد، جز به تقوا ؛ بدین معنی است که منهای تقوا ، سفید بودن و عرب بودن امتیازی نیست . خلاصه آنکه ، ادلّه و اخبار پیوند مکتبی ، به اصطلاح، حاکم است نسبت به ادلّه و اخبار مربوط به پیوند نسبی و سببی . و در یک رباعی که منسوب به « صاحب بن عبّاد » است، چنین آمده : لَعَمْرُک ما الانسان الّا بدینه فلاتترک التقوی اتّکالًا علی النّسب لقد رفع الإسلام سلمانَ الفارسی و قد وضع الشرک الشریف أبالهب (2)ترجمه : به جان تو قسم ، انسان، انسانِ کامل نیست مگر به دینش . پس نباید تقوا را به خاطر اتّکاء به نسب ترک کنی . که اسلام ، مقام سلمان فارسی را بالا برد . و شرک ، مقام ابولهب را که از خاندان شریفی بود، پائین آورد .
1 - پارهای از کسانی که در مقام سلبِ هرگونه امتیازی از ذریّه پیغمبر صلی الله علیه وآله میباشند، هر گاه سخنی از امتیازات نژادی آنها به میان میآید ، بلافاصله به روایاتی مشابه روایتِ : « و لا فضل لعربیّ علی عجمیّ و لا عجمی علی عربی ، ... » استناد میکنند . یا آیه : « إنّ أکرمکم عند اللَّه أتقاکم » را مطرح میسازند . درحالی که ما اگر خواستیم بدانیم انتساب به پیغمبر صلی الله علیه وآله ، آیا مایه افتخار وعامل برتری آنها بر دیگران است یا نه ؟ باید در مقام مقایسه، دو فرد یا دو گروه را در نظر بگیریم که هر دو دارای تقوا هستند و یکی از آنها از ذریّه پیغمبر صلی الله علیه وآله است ودیگری از ذریّه پیغمبر صلی الله علیه وآله نیست . آن وقت به قضاوت بنشینیم . برمبنای قرآن وروایات حکم کنیم که آیا وابستگان به پیغمبرصلی الله علیه وآله افضلاند یا نه؟ نه اینکه، در یک طرف یک نفر از ذریّه پیغمبر صلی الله علیه وآله را که کاملاً بیتقوا است، قرار دهیم و از طرف دیگر، یک فرد با تقوا که از ذریّه آن بزرگوار نیست، با فرد اوّل مقایسه کنیم . بدیهی است که احدی ذریّه بیتقوا را بر غیرذریّه باتقوا ترجیح نمیدهد . زیرا ما قبلاً گفتیم بیتقوایی پیوند نسبی و سببی را قطع میکند . 2 - برای سلب امتیاز از فرزندان و ذراری پیغمبر صلی الله علیه وآله به روایاتی تمسّک میکنند که مربوط به تساوی حقوق مسلمین در امور مالی است .
در حالی که ممکن است دونفر یا دو گروه از نظر حقوق مالی یکسان باشند، ولی از جهت علم، تقوا، نژاد و فضائلِ نفسانی یکی بر دیگری تفوق داشته باشد . سلمان و بعضی از منافقینِ صدر اسلام از بیت المال به طور مساوی سهم میبردند، ولی در مورد سلمان، پیغمبر میفرمود : « سلمان منّا أهل البیت » . و پیامبر صلی الله علیه وآله در مورد بعضی از منافقین، اجازه نداشت حتّی بر آنها نماز بخواند و بر بالای قبرِ آنها بایستد : « وَ لَاتُصَلِّ عَلَی أَحَدٍ مِّنْهُمْ مَّاتَ أَبَداً وَ لَاتَقُمْ عَلَی قَبْرِهِ »(1). سؤال : آیا ذراری حضرت پیغمبر صلی الله علیه وآله و اولاد حضرت فاطمه علیها السلام در صورتی که واجد صفتِ تقوا باشند، بر دیگران امتیازی دارند ؟ و آیا ممکن است فضائل پیغمبر صلی الله علیه وآله به آنان سریان و جریان داشته باشد ؟ جواب : از میان دانشمندان اهل سنّت فردی به نام « محمّد امین ابن عمر، مشهور به ابن عابدین » مجموعه رسائلی دارد به نام « رسائل ابن عابدین » . یکی از رسالههای این نویسنده، رسالهای است به نام «العلم الظاهر فی نفع النسب الطاهر » . در این رساله بحثی مبسوط پیرامون این مطلب دارد، که : آیا انتساب به رسول اللَّه صلی الله علیه وآله برای فرزندان آن حضرت، سودمند است یا نه ؟ و اثباتاً و نفیاً ادلّه مفصّلی را ایراد کرده . و بالاخره او بر این باور است که این پیوند امتیازی برای آنها است و سود هم نصیب آنها خواهد شد .
1) توبه / آیه 84 .
و بعد از ذکر چهارده حدیث در این مورد، میگوید : « إلی غیر ذلک من الأحادیث الواردة فی ذلک، مما یشهد بنجاتهم و حسن حالهم ولو عند وفاتهم . و أمّا الآیة السابقة فهی واردة فی شأن الکفّار، بدلیل السباق والسیاق، بشهادة ماتقدم من النصوص الدالّة علی ان نسبه الشریف نافع لذرّیته الطّاهرة وانّهم اسعد الانام فی الدنیا و الآخرة . و لقد أکرم فی الدنیا موالیهم حتّی حرم أخذ الزکاة علیهم وما ذلک إلّا لإنتسابهم إلیهم ولم یفرق بین طائعهم و عاصیهم . فکیف و مع أنّهم مکرمون لأجلهم . و متفضل علی غیرهم لفضلهم . منتسبون إلی أشرف المخلوقات و أفضل أهل الأرض و السموات الّذی أکرمه تعالی بما لا مبلغ لِأَقلّه و شفّعه بما لا یحصی من أهل الکبائر المُصرّین علیها فضلًا عن الصغائر . و أسکنهم لأجله فسیح الجنان و سبّل علیهم رداءَ العفو و الغفران . أفلا یکرمه بإنقاذ ولده الّذین هم بضعة من جسده ؟ و ینسی قرابتهم له و یقطعهم ... ؟! و قد روی فی تفسیر قوله : « وَ أَمَّا الْجِدَارُ ... » (1)الآیة انّه کان بینهما و بین الاب الّذی حفظاً فیه سبعة آباء . فلا ریب فی حفظ ذرّیته صلی الله علیه وآله و أهل بیته فیه و ان کثرت الوسائط بینهم و بینه .
1) کهف / آیه 82 .
و لهذا قال جعفر الصادق علیه السلام فیما أخرجه الحافظ عبد العزیز بن اخضر فی « معالم العترة النبویّه »: احفظوا فینا ما حفظ العبد الصالح فی الیتیمین و کان أبوهما صالحاً » (1). ترجمه : به ضمیمه روایاتِ دیگری که در این مورد رسیده است ، که گواهی میدهد به نجات آنها ( فرزندان پیغمبر ) و اصلاح شدن آنها اگر چه هنگام مرگشان ؛ و امّا آیه گذشته ( فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلَآ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ) (2)، در شأن کفّار نازل شده، به دلیل قبل، و به قرینه سیاق و به شهادت روایات گذشته ، که همگی دلالت دارد بر اینکه نسب شریف پیغمبر صلی الله علیه وآله برای ذریّه او سودمند است . و ذریّه او در دنیا و آخرت از سعادتمندترین مردماند . زیرا آنها وابستهاند به اشرف مخلوقات و بهترین اهل زمین و آسمانها ، که خداوند او را در حدّی مورد تکریم قرار داده، که برای کمترین آن، اندازهای نمیتوان معیّن کرد ، و شفاعت او را در حدّ بینهایت از کسانی که مرتکب گناهان کبیره میشوند و اصرار بر آن هم دارند ، پذیرفته است . چه رسد به گناهان صغیره . و به خاطر پیغمبر صلی الله علیه وآله در بهشت آنان را اسکان خواهد داد و آنان را زیر پوشش آمرزشِ خویش قرار خواهد داد . آیا خداوند با آزاد کردن فرزندان پیغمبر، که آنها پاره تنِ آن پیغمبر میباشند، او را گرامی نخواهد داشت ؟!
آیا خداوند خویشاوندی آنها را فراموش خواهد کرد و آنها را از پیغمبر خواهد برید ؟! در تفسیر « و امّا الجدار ... » چنین آمده : که بین آن دو پسر یتیم و بین پدری که بهخاطر او، این دو فرزند محفوظ ماندند، هفت پشت، فاصله بود . پس شکّی نیست که ذریّه پیغمبر و اهل بیت او به خاطر پیغمبر ، حفظ خواهند شد، گرچه بین آنها و پیغمبر واسطههای زیاد باشد . بدین جهت امام جعفر صادق علیه السلام طبق روایتِ حافظ عبدالعزیز بن اخضر در کتاب « معالم العترة النبویّة » فرمود : به خاطر حفظ ما ( فرزندانمان ) را حفظ کنید ، همچنان که بنده صالح خدا در ضمن حفظ شدن فرزندانش محفوظ ماند . و دانشمندان شیعه نیز کتب فراوانی در این زمینه نوشتهاند، که معروفترین آنها کتاب «فضائلالسادات» است که نویسنده آن العلّامة المحدّث السیّد محمّد اشرف، سبط سیّد الحکماء و المحقّقین، مرحوم میرداماد است . او با اسناد و مدارک معتبرهای که از خاصّه و عامّه نقل کرده، امتیازات فرزندان پیغمبر را برشمرده که ذکر آنها از حوصله این کتاب خارج است . ولی تیمّناً به چند حدیث اکتفا میکنیم : 1 - قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : أنا شافع یوم القیامة لأربعة أصناف - و لو جاؤا بذنوب أهل الدنیا - : رجل نصر ذرّیتی، و رجل بذل ماله لذرّیتی عند الضیق، و رجل أحبّ ذرّیتی باللسان و القلب، و رجل سعی فی حوائج ذرّیتی إذا طرد أو شرد (1)
1) فضائل السّادات : ص 438 ، سند 16 .
ترجمه : رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود : من چهار طائفه را شفاعت میکنم - اگرچه با گناهِ تمام مردم دنیا وارد محشر شوند - : مردی که یاری کند ذرّیه مرا . و مردی که درحال تنگدستی مال خود را به ذرّیه من بدهد .
و مردی که ذرّیه مرا به قلب و زبان دوست دارد . و مردی که در بر آوردن نیازهای ذرّیه من تلاش کند، آن هنگام که مردم او را از خود برانند یا او را فراری دهند . 2 - عن علیّ بن أبی طالب علیه السلام قال : اللَّه اللَّه فی ذرّیة نبیّکم، فلا یُظلمنَّ بین أظهرکم و أنتم تقدرون علی الدفع عنهم (1). ترجمه : خدا را ، خدا را ، در ذرّیه پیغمبرتان صلی الله علیه وآله ؛ و نباید در بین شما به آنها ظلم شود، در حالی که شما بر دفع ظلم از آنها قدرت داشته باشید .
3 - عن علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام : النَظَر إلی ذرّیتنا عبادة . فقیل له یابن رسول اللَّه : النَظَر إلی الأئمّة منکم عبادة أو النظر إلی جمیع ذرّیة النّبی صلی الله علیه وآله ؟
فقال : بل النظر إلی جمیع ذرّیة النّبی عبادة ما لم یفارقوا منهاجه و لم یتلوّثوا بالمعاصی(2)ترجمه : حضرت رضا علیه السلام فرمودند : نگاه کردن به ذرّیه ما عبادت است ؛ پرسیدند یابن رسول اللَّه ، تنها نظر کردن به امامان از شما عبادت است یا نظر کردن به همه ذرّیه پیغمبر صلی الله علیه وآله ؟
فرمودند : بلکه نظر کردن به همه ذرّیه پیغمبر عبادتاست تا وقتی که از روش پیغمبر سرپیچی نکردهاند و دامن خود را به گناه آلوده نکردهاند .
هدف از تکریم و احترام سادات و ویژگیهایی که برای آنها ذکر شده ، چیست ؟
الف - هر انسانی دارای دو نوع شخصیّتِ وجودی است : 1 - وجود حقیقی . 2 - وجود تنزیلی . وجود حقیقی به معنای بودن خود شخص است . و وجود تنزیلی بقاء آثار او است که : « إنّ آثارنا تدلّ علینا » حتّی در مقام معرفتِ باری تعالی هم، از برهان « إنّ » ( یعنی از اثر به مؤثّر پیبردن ) استفاده میشود و مخلوقات پروردگار، که آیاتِ حضرت اویند، وسیله معرفت او قرار میگیرند : « لکلّ شیء له آیة تدلّ علی انّه واحد ». ب - پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله که اشرف ممکنات است و دین او همگانی است : « وَ مَآ أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا کَآفَّةً لِّلنَّاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً » (1). و او خاتم انبیاء است « مَّا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَآ أَحَدٍ مِّن رِّجَالِکُمْ وَ لَکِن رَسُولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِیِّینَ » (2).
و دین او تا قیامت به قوّت خود باقی است : « وَ مَن یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلَامِ دِیناً فَلَن یُقْبَلَ مِنْهُ »(1). بنابراین ، او باید همچنان زنده و جاوید بماند ، و چون سنّت خدا بر این جاری است : « کُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ » (2)و پیغمبر خدا هم از این سنّت مستثنی نیست ، زیرا به وی نیز خطاب میشود : « إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُم مَّیِّتُونَ » (3). و بر این مبنا ، وجودِ حقیقی او که در بین ما نیست، از وجود تنزیلی او باید بهره گرفت . و خداوند با طرحها وبرنامههای گوناگونی وجود تنزیلی او را حفظ فرموده است. از باب نمونه، نام او و شهادت به رسالت او را در اذان قرار داده، که در شبانه روز در تمام مأذنههای عالم حدّاقل ده نوبت، نام او و رسالت او با ندای بلند، توأم با نام و یاد خدا، مطرح شود : « وَ رَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ »(4)و نیز قرآن که خداوند خود عهدهدار حفظ آن شده : « إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ » (5).
یادگاری است از آن پیامبر بزرگ، که آیات کریمهاش گویای تمام زوایای زندگی اوست . و بیشکّ یکی از آثاری که میتواند یاد او را برای همیشه زنده نگهدارد ، فرزندان و خویشان او هستند . که حضرت فاطمه زهرا علیها السلام در آن خطبه تاریخی که پس از وفات رسول اکرم صلی الله علیه وآله در مسجد مدینه ایراد فرمود، به این حقیقت تصریح کرد ... . « أما کان رسول اللَّه صلی الله علیه وآله أبی یقول : المرءُ یحفظ فی ولده »(1). ترجمه : آیا پیامبر صلی الله علیه وآله نفرمود : ( در ظرفِ ) وجود فرزندان است که شخصیّتِ مرد محفوظ میماند . و نیز سیّد علی خان از أمالی شیخ طوسی نقل کرده از حضرت علی علیه السلام که فرمود : « قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : احفظونی فی عمّی العبّاس فإنّه بقیة آبائی »(2). ترجمه : پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله فرمود : مرا در عمویم عبّاس نگهداری کنید که او یادگار پدران من است (3)و در تفسیر نور الثّقلین آمده : « عن برید بن رویان قال : قال الحسین علیه السلام لنافع بن الازرق : ... ؛ یابن الازرق
اسئلک عن مسألة فأجبنی عن قول اللَّه لا إله إلّا هو : « و امّا الجدار فکان لغلامین یتیمین فی المدینة و کان تحته کنز لهما ( إلی قوله : ) « کنزهما » » من حُفظ فیهما ؟ قال : فأیّهما أفضل، أبویهما أم رسول اللَّه و فاطمة ؟ قال : لا، بل رسول اللَّه و فاطمة بنت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله . قال : فما حفظهما حتّی خلی بینهما و بین الکفر ؟ »(1)ترجمه : امام حسین علیه السلام به نافع بن الازرق فرمود : ای ابن ازرق، از تو سؤالی دارم، آن را به من پاسخ بده ؛ از گفتار پروردگار یگانه که فرمود : « و امّا الجدار فکان لغلامین یتیمین فی المدینة و کان تحته کنزلهما ( إلی قوله : ) «کنزهما» » ( در توضیح اینکه : چرا حضرت خضر دیوار خرابی را بازسازی کرد . حضرت خضر به حضرتِ موسی فرمود : این دیوار از دو پسر یتیم بود در این شهر، و زیر آن گنجی پنهان بود ؛ تا آنجا که فرمود : « گنج آن دو » ). حضرت امام حسین علیه السلام پرسیدند : خداوند چه کسی را در این داستان میخواست حفظ کند ؟ آیا پدر و مادر این دو پسر افضل بودند یا پیغمبر خدا و فاطمه ؟ نافع بن ازرق گفت : بلکه رسول خدا و فاطمه دختر رسول خدا . از حضرت علی علیه السلام آمده : « أحسنوا فی عقب غیرکم تحفظوا فی عَقَبکم » (2)
ترجمه : نسبت به بازماندگان از دیگران احسان کنید، تا شما در بازماندگانتان بمانید . ( یعنی : اگر آنها بمانند، شما هم به خاطر آنها نامتان باقی خواهد ماند ). در نامهای که حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام به یحیی بن عبداللَّه الحسن نوشتهاند، به وی توصیه فرمودهاند که از خلیفه امان بگیرد ؛ و نتیجه این امانخواهی را چنین بیان کردند : « فیؤمنک و یرحمک و یحفظ فیک أرحام رسول اللَّه »(1). ترجمه : اگر تو در امان ماندی، با بودن تو ارحام رسول اللَّه صلی الله علیه وآله که در گذشته بودهاند، محفوظ میمانند و بقاء تو موجب بقاء نام آنها خواهد بود . زمخشری در « کشّاف » و فخر رازی در « تفسیر کبیر » در ذیل آیه مورد بحث آوردهاند : « « و کان أبو هما صالحاً » اعتداد بصلاح أبیهما و حفظ لحقه فیهما . و عن جعفر بن محمّد الصادق علیهما السلام : کان بین الغلامین و بین الأب الّذی حفظاً فیه سبعة آباء . و عن الحسین بن علی - رضی اللَّه تعالی عنهما - أنّه قال لبعض الخوارج فی کلام جری بینهما بم حفظ اللَّه الغلامین ؟ قال : بصلاح أبیهما . قال : فأبی و جدّی خیر منه »(2). ترجمه : زمخشری در ذیل جمله « وکان أبوهما صالحاً » گفته : این جمله توجّه به صلاحیّت پدر آن دو پسر یتیم بوده و حفظ حقّ آن پدر در این دو فرزند .
او از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود : بین آن دو پسر و بین پدری که آن دو پسر به خاطراو محفوظ ماندند ، هفت پشت فاصله بوده . و از حضرت امام حسین علیه السلام نقل شده که به بعضی از خوارج فرمود : در گفتگویی که بین آنها واقع شد ، به چه چیز خدا آن دو پسر را حفظ فرمود ؟ گفت : به خاطر صلاح پدرشان . فرمود : پدر و جدّ من بهتر از آن پدر بودند . در بحار الأنوار از أمالی شیخ طوسی، نقل کرده : « عن الرّضا عن آبائه علیهم السلام قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : کلّ نسب و صهر منقطع یوم القیامة إلّا نسبی و سببی » (1)ترجمه : از امام رضا، از پدرانشان علیهم السلام نقل شده که فرمود: پیغمبر خدا فرمود : هر نسب و سببی روز قیامت قطع میشود مگر نسب و سبب من . « قال زین العابدین علیه السلام : خلق اللَّه الجنة لمن اطاعه و أحسن و لو کان حبشیاً . و خلق النار لمن عصاه و لو کان سیّداً قرشیّاً » (2). ترجمه : امام سجّاد علیه السلام فرمود : خدا بهشت را آفریده برای هرکس که خدا را اطاعت کند و نیکی نماید اگرچه برده حبشی باشد . و آتش را خلق نموده برای هرکس که نافرمانی او را بکند اگرچه قرشی باشد .
ابن بطریق در کتاب « العمدة » آورده : « أخبرنا ... عن ابن عبّاس و عن عمر بن الخطّاب قال : قال النبی صلی الله علیه وآله : کلّ سبب و نسب ینقطع یوم القیامة إلّا ما کان من سببی و نسبی » (1). ترجمه : پیغمبر صلی الله علیه وآله فرمود : هر خویشاوندی سببی و نسبی در روز قیامت منقطع خواهد شد ، مگر خویشاوندی که از جانب سبب و نسب من باشد . و همچنین مینویسد : « أخبرنا ... ؛ عن ابن عمر قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : لمّا خلق اللَّه عزّوجلّ الخلق اختار العرب فاختار قریشاً من العرب و اختار بنی هاشم من قریش فأنا خِیَرَة من خیرة . ألا، فأحبّوا قریشاً و لاتبغضوها، فتهلکوا . ألا کلّ سبب ونسب ینقطع یوم القیامة إلّا سببی ونسبی » (2). ترجمه : پیغمبر صلی الله علیه وآله فرمود : چون خدای عزّوجلّ خلایق را آفرید، از بین آنان عرب را انتخاب نمود، و از بین عرب قریش را، و از بین قریش بنیهاشم را ؛ پس من برگزیدهای هستم از برگزیدگان ؛ آگاه باشید، قریش را دوست دارید ، و بغض آنها را نداشته باشید که هلاک خواهید شد . آگاه باشید، هر سبب و نسبی در قیامت قطع خواهد شد مگر سبب و نسب من . و سیوطی در کتاب « الجامع الصغیر » (3)احادیثی به همین مضمون آورده است .
مرحوم شیخ حرّ عاملی در کتاب « وسائل » ، در باب وجوب خمس در ارباح مکاسب و تجارات و زراعات و صناعات ، احادیثی را جمعآوری نموده ، که ده حدیث میباشد ، و اینک به تحلیل آنها میپردازیم . بعنوان مقدمه لازم است در اینجا یک بحث اساسی و اصولی مطرح شود و سپس اخبار مربوطه ، به دقّت بررسی گردد .
و آیا تنها راه شناختِ صحّت و اعتبار احادیث، رسیدگی به سند آنها است ؟ جواب : گروهی از فقهاء و دانشمندان از زمان علّامه حلّی و استاد بزرگوارش سیّد بن طاووس ، حدیث را به چهار نوع تقسیم کردهاند : صحیح ، حسن ، موثّق و ضعیف . به این ترتیب که اگر تمام سلسله سندِ حدیث ، امامی و موثّق باشند، حدیث را صحیح مینامند . و اگر همه سلسله سند یا بعضی از آنها امامی و ممدوحاند ولی توثیق نشدهاند، آن را حسن مینامند .
و اگر همه یا بعضی آنها امامی نباشند ولی توثیق شده باشند ، آن را موثّق نامند والّا حدیث ضعیف خوانده میشود . و سه قسم اوّل را معتبر مینامند و عمل به آنها را جایز میشمارند . و عمل به حدیث ضعیف را جایز نمیدانند . مرحوم آیة اللَّه العظمی خوئی در کتاب « معجم رجال الحدیث » میفرمایند : « ان کلّ خبر عن معصوم لا یکون حجّة ، و إنّما الحجّة هو خصوص خبر الثقة أو الحسن . و من الظاهر أن تشخیص ذلک لا یکون إلّا بمراجعة علم الرجال و معرفة أحوالهم و تمییز الثقة و الحسن عن الضعیف » (1). ترجمه : هر خبری که از معصوم، نقل شود، حجّت نیست، تنها خصوص خبر ثقه یا حسن حجّت است . و از چیزهایی که روشن است ، این است که این چیزها تشخیص داده نمیشود مگر به مراجعه به علم رجال و شناخت حالات آنان و جدا کردن ثقة یا حسن از ضعیف . این گروه قائلند هر حدیثی را که در کتب متداوله حدیث مشاهده میکنیم ، باید سند آن را به طور کامل بررسی کنیم و اگر معتبر باشد، استناد و عمل به آن جایز والّا مردود است . و تنها راه شناخت حدیث معتبر، نقد وبررسی در اسناد آن است .
1) معجم رجال الحدیث : ج 1 ، ص 20 .
و شیخ بهائی قدس سره در « مشرق الشّمسین » میفرماید : « و أوّل من سلک هذا الطّریق من علمائنا المتأخّرین شیخنا العلّامة جمال الحقّ والدّین الحسن بن المطهّر الحلّی - قدّس اللَّه روحه - » (1)ترجمه : اوّلین کسی که از میان علماء متأخّرین این راه را پیمود ، مرحوم علّامه حلّی است . و گروه دیگری بر این باورند که حدیث تنها بر دو نوع تقسیم میشود : صحیح و ضعیف .
اگر قرائن خارجیّه موجب وثوق و اطمینان به صدور شود ، آن را صحیح و الّا ضعیف و غیر قابل استناد میدانند . مرحوم شیخ بهائی قدس سره میفرماید : « تبصرة : قد استقرّ اصطلاح المتأخّرین من علمائنا - رضی اللَّه عنهم - علی تنویع الحدیث المعتبر - و لو فی الجملة - إلی الأنواع الثلاثة المشهورة . أعنی : الصحیح ، والحسن ، و الموثّق . بأنّه ان کان جمیع سلسلة سنده إمامیّین ممدوحین بالتّوثیق، فصحیح، أو إمامیین ممدوحین بدونه کلاً أو بعضاً مع توثیق الکلّ فموثّق . و هذا الإصطلاح لم یکن معروفاً بین قدمائنا - قدّس اللَّه أرواحهم - کما هو ظاهر لمن مارس کلامهم .
1) مشرق الشّمسَین : ص 31 .
بل کان المتعارف بینهم إطلاق الصحیح علی کلّ حدیث اعتضد بما یقتضی إعتمادهم علیه، أو اقترن بما یوجب الوثوق به و الرّکون إلیه و ذلک أُمور ... » (1). و نظیر این مطالب را نیز مرحوم فیض قدس سره در مقدّمه « وافی » (2)آورده است . مرحوم شیخ انصاری در بحث حجیّة خبر واحد، ذیل استناد به آیه نبأ میفرمایند : « و علی ما ذکر فیثبت من آیة النبأ ، منطوقاً و مفهوماً ، حجّیة الأقسام الأربعة للخبر الصحیح و الحسن و الموثّق و الضعیف المحفوف بقرینة ظنّیة .
ولکن فیه من الاشکال ما لا یخفی، لأنّ التبیّن ظاهر فی العلمیّ ... . نعم یمکن دعوی صدقه علی الاطمینان الخارج عن التحیّر و التزلزل بحیث لا یعدّ فی العرف العمل به تعریضاً للوقوع فی الندم . فحینئذٍ لا یبعد إنجبار خبر الفاسق به » (3). مرحوم فیض در کتاب « وافی » میفرماید : « و قد جری صاحبا کتابی ( الکافی و الفقیه ) علی متعارف المتقدّمین فی اطلاق الصّحیح علی ما یرکن إلیه و یعتمد علیه ، فحکما بصحة جمیع ما أورداه فی کتابیهما من الأحادیث، و إن لم یکن کثیر منه صحیحاً علی مصطلح المتأخّرین . قال صاحب الکافی فی أول کتابه فی جواب من التمس عنه التصنیف : و قلت انّک
تحبّ أن یکون عندک کتاب کاف یجمع من جمیع فنون علوم الدّین، ما یکتفی به المتعلّم و یرجع إلیه المسترشد و یأخذ منه من یرید علم الدّین ، و العمل بالآثار الصّحیحة عن الصادقین علیهم السلام والسنن القائمة الّتی علیها العمل، و بها یؤدّی فرضاللَّه و سنة نبیّه صلی الله علیه وآله إلی أن قال : و قد یسّر اللَّه و له الحمد تألیف ما سألت ، و أرجو أنیکون بحیث توخّیت . و قال صاحب (الفقیه) فی أوّله : إنّی لم أقصد فیه قصد المصنفین فی إیراد جمیع ما رووه، بل قصدت إلی إیراد ما أفتی به و أحکم بصحّته و أعتقد فیه أنّه حجّة فیما بینی و بین ربّی ، تقدّس ذکره . و جمیع ما فیه مستخرج من کتب مشهورة علیها المعوّل و إلیها المرجع . و قال صاحب ( التهذیب ) فی کتاب العدّة : انّ ما أورده فی کتابی الأخبار انّما اخذه من الاُصول المعتمدة علیها »(1). و مرحوم حاجی نوری میفرماید : « و کتاب الکافی بینها ( الکتب الأربعة ) کالشّمس بین نجوم السّماء و امتاز عنها بأمور . إذا تأمّل فیها المنصف یستغنی عن ملاحظة حال آحاد رجال سند الأحادیث المودعة فیه و تورثه الوثوق و یحصل له الإطمینان بصدورها و ثبوتها و صحّتها بالمعنی المعروف عند الأقدمین » (2). مرحوم شیخ انصاری در کتاب « فرائد »، در بحث ظنّ میفرماید :
« هذا تمام الکلام فی الأدلّة الّتی أقاموها علی حجّیة الخبر . و قد علمت دلالة بعضها و عدم دلالة البعض الآخر . والإنصاف أنّ الدالّ منها لم یدلّ إلّا علی وجوب العمل بما یفید الوثوق و الاطمینان بمؤدّاه، و هو الّذی فسّر به الصحیح فی مصطلح القدماء . والمعیار فیه أن یکون احتمال مخالفته للواقع بعیداً بحیث لا یعتنی به العقلاء و لایکون عندهم موجباً للتحیّر و التردّد الّذی لا ینافی حصول مسمی الرجحان » (1). مرحوم فیض در کتاب « وافی » میفرماید : « و علی هذا جری العلّامة و الشهید فی مواضع من کتبهما مع أنّهما الأصل فی الإصطلاح الجدید »(2). آیة اللَّه بروجردی رحمه الله میفرماید : « ( قلت : ) قد أشرنا مراراً إلی أن بناء مثل الکلینی و الشیخ و الصدوق قدس سرهم لم یکن علی ایداع جمیع ما وجدوه فی الجوامع الأوّلیة فی جوامعهم الّتی بأیدینا . و لعلّ المتتبّع فی فقه الشیعة الإمامیّة یعثر علی أکثر من خمسمأة مسألة أفتی فیها المشایخ طرّاً بفتوی یستکشف بسببها وجود النص فیها مع عدم کونه مذکوراً فی جوامعهم الّتی ألفوها لضبط الأحادیث . و یشهد لذلک وجود أخبار کثیرة فی جامع مع عدم ذکرها فی جامع آخر . و لعلّ الوجه فی ذلک أن بنائهم لم یکن علی نقل جمیع ما یجدونه فی الجوامع الأوّلیة
بل علی نقل خصوص ما کان لهم طریق مسلسل إلی رواتها . و بالجملة - لا ینبغی لأحد أن یرتاب فی أنّ الجوامع الأوّلیة الّتی ألّفها الطبقة السادسة من أصحابنا، کانت مشتملة علی أخبار کثیرة لم یودعها المشایخ الثلثة فی الجوامع الاربعة التی بأیدینا . و لا یخفی أنّ المحقّق و العلّامة قدس سرهم أیضاً قد عثرا علی هذه النکتة . و لذلک تراهما فی نظائر هذه المسألة یعتمدان علی فتوی الأقدمین و یستکشفان بذلک وجود النصّ » (1).
1 - مرحوم سیّد مرتضی ( متوفّای 436 ) در کتاب « تبانیات » میفرماید : « إنّ أکثر أخبارنا المرویّة فی کتبنا معلومة مقطوع علی صحّتها، إمّا بالتواتر من طریق الإشاعة و الإذاعة ، أو بأمارة و علامة دلّت علی صحّتها ، و صدق رواتها . فهی موجبة للعلم ، مقتضیة للقطع ، و إن وجدناها مودعة فی الکتب بسند مخصوص معیّن من طریق الآحاد » (2). ترجمه : بیشتر اخباری که در کتب ما روایت شده، صحّت آنها قطعی و معلوم است، یا به تواتر از طریق پخش و نشر آنها و یا به واسطه نشانهها و اماراتی که بر صحّت و راستگویی راویان آنها دلالت دارد .
و آن نشانهها سبب علم و موجب قطع به صدور آنها میشود ، مگر اینکه ما آنها را با سندهای مخصوص و معیّنی ، که از طریق آحاد در کتب به ودیعت نهاده شده، پیدا میکنیم . 2 - شیخ طوسی رحمه الله در کتاب « فهرست » میفرماید : « و أصحاب الاصول ینتحلون المذاهب الفاسدة و إن کانت کتبهم معتمدة »(1)3 - صاحب معالم میفرماید : « حکی المحقق رحمه الله عن الشیخ ... ؛ أن قدیم الأصحاب وحدیثهم، إذا طولبوا بصحة ما أفتی به المفتی منهم، عولوا علی المنقول فیأصولهم المعتمدة وکتبهم المدوّنة فیسلّم له خصمه منهم الدعوی فی ذلک . و هذه سجیّتهم من زمن النّبی صلی الله علیه وآله إلی زمن الائمّة علیهم السلام . فلو لا أنّ العمل بهذه الأخبار جائز لأنکروه [ الصحابة ] و تبرّؤا من العمل به » (2)ترجمه : مرحوم محقّق رحمه الله از شیخ طوسی نقل میکند که قدماءِ اصحاب هنگامی که از آنها دلیلی برای صحّت فتوای آنها درخواست میشد، به روایات منقوله در کتب موردِ اعتماد استناد میکردند و طرف نزاع آنها، آن را میپذیرفت واین عادت آنان بود از زمان پیغمبر صلی الله علیه وآله تا زمان ائمّه علیهم السلام . پس اگر عمل به این اخبار جایز نبود، انکار میکردند، و از عمل به آنها بیزاری میجستند .
4 - مرحوم شیخ حسن ، فرزند شهید ثانی ، در کتاب پر ارج « منتقی الجُمان فی الأحادیث الصّحاح و الحسان » چنین میفرماید : « و إذا اُطلقت الصحّة فی کلام من تقدّم، فمرادهم منها الثُّبوت أو الصدق » (1)و همچنین میفرماید : « و توسّعوا فی طرق الرّوایات، و أوردوا فی کتبهم ما اقتضی رأیهم إیراده من غیر التفات إلی التّفرقة بین صحیح الطریق و ضعیفه ، و لا تعرُّضٍ للتمیز بین سلیم الإسناد و سقیمه ، اعتماداً منهم فی الغالب علی القرائن المقتضیة لقبول ما دخل الضعف فی طریقه » (2). ایشان، صحّت در اصطلاح متقدّمین را به این صورت بیان میکنند که : هرگاه در کلام متقدّمین صحّت مطرح شده، منظور آنها ثبوت و صدق مضمون حدیث بوده ؛ و میفرماید : آنان در طریق روایات سختگیری نمیکردند و در کتابهایشان آنچه رأیشان بود، ذکر میکردند، بدون آنکه توجّهی به این داشته باشند که بین صحیح و ضعیفِ حدیث فرق بگذارند یا بین سند سالم یا ناسالم روایتی، تمییز قائل باشند، زیرا به قرائنی متّکی بودند که موجب میشد خبری که در طریقش ضعفی وجود دارد ، مورد قبول قرار گیرد . 5 - علّامه محمّد تقی مجلسی رحمه الله در کتاب شریف « روضة المتّقین » میفرماید : « فإنّک إذا تتبعت کتب الرجال وجدت أکثر أصحاب الاصول الاربعمأة غیر مذکور
فی شأنهم، تعدیل و لا جرح ، ( اما ) لانّه یکفی فی مدحهم و توثیقهم أنهم أصحاب الاصول ... . و کانت هذه الاصول عند أصحابنا و یعملون علیها مع تقریر الأئمّة الّذین فی أزمنتهم سلام اللَّه علیهم ایاهم علی العمل بها . و کانت الاُصول عند ثقة الإسلام، و رئیس المحدّثین، و شیخ الطائفة و جمعوا منها هذه الکتب الأربعة ...؛ (و أما) لبعد العهد بین أرباب الرجال و بین أصحاب الاُصول » (1)ترجمه : شما هرگاه کتب رجال را بررسی کنید، میبینید که درباره اکثر صاحبان اصول چهارصدگانه جرح یا تعدیلی صورت نگرفته و این، یا بدین جهت است که در مدح و توثیق آنها همین قدر کافی بوده که صاحب اصول بودهاند، که این اصول نزد اصحاب ما ( شیعه ) بوده و به آن عمل میکردهاند و ائمّهای که با آنها هم زمان بودهاند، شیعه را از عمل به این اصول منع نکردهاند . و این اصول نزد شیخ کلینی و شیخ صدوق و شیخ طوسی قدس سرهم بوده و آنها کتب اربعه را از همان اصول گرفتهاند ؛ و یا به این جهت است که صاحبان رجال با صاحبان اصول فاصله زمانی زیادی داشتهاند . 6 - و علّامه مجلسی رحمه الله ( متوفّای 1111 ) در کتاب « مرآة العقول » میفرماید :
« و الحقّ عندی فیه : أنّ وجود الخبر فی أمثال تلک الأصول المعتبرة ممّا یورث جواز العمل به ، لکن لابدّ من الرجوع إلی الأسانید لترجیح بعضها علی بعض عند التعارض،
1) روضة المتّقین : ج 1 ، ص 86 .
فإنّ کون جمیعها معتبراً لا ینافی کون بعضها أقوی » (1). ترجمه : حقّ در نظر من ، در مورد جواز عمل به روایات کتب معتبره روایی این است که وجود خبر در امثال این اصولِ معتبره موجب جواز عمل به آن خبر میشود . و رجوع به سندها به خاطر ترجیح بعضی از آنها است بر بعضی دیگر ، آنجا که با هم متعارض باشند، و همه آن اخبار معتبر باشد ، منافاتی ندارد با آن که بعضی از آنها نسبت به بعض دیگر قویتر باشد . 7 - و نیز آن بزرگوار در « ملاذ الأخیار »، که شرحی بر تهذیب است ، میفرماید : « و الّذی یقوی عندی و أوردت دلائله فی الکتاب الکبیر ، هو أن جمیع الأخبار الموردة فی تلک الاصول الاربعة و غیرها من تألیفات الصدوق و البرقی و الصفّار و الحمیری و الشیخ و المفید، و ما تیسّر لنا - بحمد اللَّه - من الاصول المعتبرة المذکورة فی کتب الرجال، و قد أدخلت أخبارها فی کتاب البحار کلّها مورد العمل، ... . لکن لابدّ من رعایة أحوال الرجال عند الجمع بین الأخبار و التعارض بینها » (2). ترجمه : آنچه (در مورد عمل به اخبار کتب معتبره) به نظر من قوی است ( در بین اقوال ) و دلائل آن را در کتاب کبیر ( بحار ) ذکر کردهام، این است که همه اخباری که در کتابهای اصول چهارگانه و غیر اینها از تألیفات صدوق و برقی و صفّار و حمیری و شیخ مفید و کتب معتبرهای که در کتب رجال نام آنها برده شد و روایات آنها را در
کتاب بحار جمعآوری کردهام، همه آنها مورد عمل است، لکن رعایت احوال رجال نیز لازم است برای جمع بین اخبار و در مورد تعارض بین آنها . 8 - باز آن مرحوم در « اربعین »، در ضمن شرح حدیثی، میفرماید : « کانت الاصول المعتبرة الاربعمائة عندهم أظهر من الشمس فی رابعة النهار . فکما إنّا لا نحتاج إلی سند لهذه الاصول الاربعة و إذا أوردنا سنداً فلیس إلّا للتّیمّن والتبرّک و الإقتداء بسنّة السلف . و ربّما لم ینال بذکر سند فیه ضعف أو جهالة لذلک . فکذا هؤلاء الأکابر من المؤلّفین لذلک کانوا یکتفون بذکر سند واحد إلی الکتب المشهورة و إن کان فیه ضعف أو مجهول . و هذا باب واسع شاف نافع ان أتیتها یظهر لک صحّة کثیر من الأخبار الّتی وصفها القوم بالضعف » (1). ترجمه : اصول چهارصدگانه نزد اصحاب ائمّه همچون خورشید در وسط روز بود، و همان طوری که ما نیازی به رسیدگی به سند اصول چهارگانه نداریم و اگر سندی را ذکر میکنیم، صرفاً جهت تیمّن و تبرّک و پیروی از روش گذشتگان است و چه بسا به همین جهت سندی را که در آن ضعف یا جهالتی باشد ، همچنین آن مؤلّفین بزرگوار هم، به ذکر یک سند که منتهی به کتب معتبره شود، اکتفا میکردند اگر چه در آن سند ضعف یا جهالتی بود . و این دری بسیار وسیع و شافی و نافع است که اگر رو به آن کردی، برای تو
1) أربعین : ص 510 ، حدیث 35 .
صحّت بسیاری از روایاتی که دیگران آنها را به ضعف توصیف کردهاند، آشکار خواهد شد . سپس هفت شاهد برای اثبات صحّت روایات نقل میکند، که قابل توجّه است . 9 - مرحوم شیخ یوسف بحرانی ( متوفّای 1186 ) در « حدائق الناظرة » ، بعد از بحث مفصّلی در این زمینه، میفرماید : « قد عرفت ... ؛ أنّ أخبار کتبنا المشهورة محفوفة بالقرائن الدّالة علی صحّتها » (1). ترجمه : دانستی که اخبار کتابهای مشهوره توأم به قرائنی است که بر صحّت آنها دلالت دارد . 10 - و نیز صاحب حدائق، در کتاب « درّةٌ نجفیّة » میفرماید : « و نوّعوا الحدیث إلی الأنواع الأربعة ... . و نحن نقول لنا علی بطلان هذا الاصطلاح و الحکم بصحّة أخبارنا وجوه من الأدلّة الّتی لا یداخلها عیب و لا علّة ... » (2). و هشت دلیل میآورد . 11 - مرحوم شهید ثانی ( متوفّای 966 ) در کتاب « الرّعایة » میفرماید : « و کان قد استقرّ أمر المتقدمین علی أربعمأة مصنف، سمّوها الاصول و کان علیها اعتمادهم ... .
و لخصّها جماعة فی کتب خاصة تقریباً علی المتناول و أحسن ما جمع منها الکتاب الکافی لمحمّد بن یعقوب الکلینی و التهذیب للشیخ أبی جعفر الطوسی ، ... ؛ و أمّا الاستبصار ... . فکتاب من لایحضره الفقیه » (1). ترجمه : کار گذشتگان بالاخره بر پایه چهارصد کتاب استوار گردید، که آنها را بنام اصول نامگذاری کردند و تمام اعتمادشان بر آنها بود؛ و گروهی آنها را به خاطر اینکه طالبین زودتر دسترسی پیدا کنند، تلخیص کردهاند . و بهترین کتابهایی که آن اخبار را جمع کرده است ، کافیِ محمّد بن یعقوب کلینی و تهذیب أبی جعفر طوسی و استبصار و من لایحضره الفقیه میباشد . 12 - مرحوم شیخ بهائی ( متوفّای 1031 ) در کتاب « وجیزة » میفرماید : « جمیع أحادیثنا إلّا ما ندر ینتهی إلی ائمتنا الاثنی عشر سلام اللَّه علیهم أجمعین و هم ینتهون فیها إلی النبی صلی الله علیه وآله ... . وکان قدجمع قدماء محدّثینا - رضیاللَّه عنهم - ماوصل إلیهم من أحادیث أئمّتناعلیهم السلام فی أربعمأة کتاب یسمّی « الاصول » ثمّ تصدّی جماعة من المتأخّرین شکر اللَّه سعیهم لجمع تلک الکتب و ترتیبها تقلیلًا للانتشار و تسهیلًا علی طالبی تلک الاخبار فألّفوا کتباً مبسوطة مبوبة و اصولا مضبوطة مهذّبة مشتملة علی الأسانید المتصلة بأصحاب العصمة سلام اللَّه علیهم کالکافی و کتاب من لایحضره الفقیه و التهذیب و الاستبصار ومدینة العلم و الخصال و الامالی و عیون أخبار الرّضا علیه السلام و غیرها » (2)
ترجمه : همه اخبار ما ، مگر اندکی از آنها ، همه به ائمّه دوازدهگانه ما میرسد واخبار آنها هم به پیغمبرصلی الله علیه وآله میرسد . و محدّثین ما اخباری را که از ائمّه علیهم السلام به دستشان رسیده ، در چهارصد کتاب جمعآوری نمودهاند ، که آنها اصول نامیده میشود . سپس جمعی از متأخّرین - که خدایشان از آنان سپاسگذاری کند - عهدهدار جمعآوری و ترتیب این کتب شدند، که از پراکندگی آنها کاسته شود و طالبین راحتتر بتوانند از آنان استفاده کنند . و کتابهایی دستهبندی شده، که مشتمل بر سندهایی بود که متّصل به اهل بیتِ عصمت علیهم السلام میشد، تألیف نمودند . همانند : کافی و من لایحضره الفقیه و تهذیب و استبصار و مدینة العلم و خصال و أمالی و عیون أخبار الرّضا علیه السلام و غیر اینها . 13 - مرحوم شیخ حرّ عاملی ( متوفّای 1104 ) در کتاب « وسائل » مینویسد : « الفائدة التاسعة فی ذکر الاستدلال علی صحّة أحادیث الکتب الّتی نقلنا منها هذا الکتاب و أمثالها تفصیلاً »(1). ترجمه : فائده نهم در ذکر استدلال بر صحّت احادیثی است که ما در این کتاب ( وسائل )، و در امثال آن نقل کردهایم . سپس بیست و دو دلیل بر این مدّعا ذکر میکند .
1) وسائل الشّیعة : ج 20 ، ص 96 .
14 - محقّق کرکی ( متوفّای 940 ) در کتاب « هدایة الابرار » میفرماید : « إنّا لا ندعی صحّة کلّ خبر فی الدنیا کما یتوهّمه کثیر ممن لا یفهم مقاصدنا . بل ندعی بأن الاخبار المنقولة فی کتب أئمة الحدیث الموجودة الآن خصوصاً (الکافی ومن لایحضره الفقیه و ما عمل به الشیخ فی کتبه کلّها ) صحیحة » (1). ترجمه : ما ادّعا نداریم که هرچه از اخبار در دنیا هست ، صحیح است . بلکه ادّعای ما این است که اخبار منقوله در کتب ائمّه حدیث که الآن موجود است، خصوصاً کافی و من لایحضره الفقیه و آنچه شیخ در همه کتبش به آنها عمل کرده، صحیح است . 15 - و مرحوم امین استرآبادی در کتاب « الفوائد المدنیّة » میگوید : « و أقول : من تأمّل فیما ذکره المحقّق الحلّی فی أوایل کتاب المعتبر و فی کتاب الاصول فی مبحث العمل بخبر الواحد و فی فهرستی الشیخ و النجاشی و فیما ذکره رئیس الطّائفة فی مبحث العمل بخبر الواحد من کتاب العدّة . و ما ذکره فی اخر کتابی الأخبار و غیرها بعین الإعتبار و الإختبار، یقطع بأنّ أحادیث الکتب الاربعة و غیرها من الکتب المتداولة فی زماننا مکتوبة من اصول قدمائنا الّتی کانت مرجعهم فیعقایدهم و أعمالهم . و یقطع بأنّ الطّرق المذکورة فی تلک الکتب إنّما ذکرت لمجرّد التبرّک باتّصال السّند وباتّصال سلسلة المخاطبة اللّسانیة إلیمؤلّفی تلک الاصول ولدفع تعییرالعامّة أصحابنا، بأنّ أحادیثهم مأخوذة من اصول قدمائهم، و لیست بمعنعنة » (2)
ترجمه : کسی که به گفتههای محقّق حلّی در اوائل کتاب « معتبر » و کتاب «اصول» او، در بحث عمل به خبر واحد، وبه گفتههای شیخ ونجاشی در فهرستهایشان و به آنچه مرحوم شیخ الطّائفه ( شیخ طوسی ) در مبحث عمل به خبر واحد از کتاب عدّه و آنچه در دو کتاب اخبارش ( تهذیب و استبصار ) و غیر اینها، با دقّت و توجّه بیندیشد ، قطع پیدا میکند که احادیث کتب اربعه ( تهذیب و استبصار ومن لایحضره الفقیه و کافی ) و غیر اینها از کتبی که در زمان ما متداول است ، از اصول قدماء ما گرفته شده ، که آن اصول مأخذ افکار و عقاید و اعمال آنها بوده و قطع پیدا میکند که طرق مذکوره در آن کتب صرفاً به خاطر تیمّن و تبرّک ذکر شده و به جهت اتّصال سند و به خاطر اتّصال سلسله سند، زبان به زبان تا برسد به مؤلّفین آن اصول . و به جهت اینکه عامّه، اصحاب را سرزنش میکردند که احادیث شیعه از اصول قدمایشان گرفته شده و زبان به زبان نبوده است . 16 - مرحوم فیض ( متوفّای 1091 ) در کتاب « وافی » میفرماید : « کان المتعارف بینهم [ أی القدماء قدس سرهم ] اطلاق الصحیح علی کلّ حدیث اعتضد بما یقتضی الإعتماد علیه و اقترن بما یوجب الوثوق به و الرکون إلیه ... »(1)و نیز میفرماید : « فالأولی الوقوف علی طریقة القدماء » (2)
ترجمه : متعارف بین قدماء این بود که صحیح را بر هر حدیثی اطلاق میکردند که توأم با شواهدی بود که سبب اعتماد بر آن حدیث شده وموجب وثوق واطمینان به آن بود ... . پس بهتر آن است که بر پایه همان طریقه قدماء ایستادگی شود . 17 - مرحوم محقّق سبزواری در کتاب « ذخیرة المعاد »، در بحث وجوب وضوء برای مسِّ نوشتههای قرآن، در مورد احمد بن محمّد میفرماید : « احمد بن محمّد مشترک است بین دو نفر : احمد بن محمّد بن الحسن بن الولید و احمد بن محمّد بن یحیی، و این دو نفر با اینکه موثّق نیستند، اشکالی در سند ایجاد نمیکند ... » (1)سپس اضافه میکند که : « و الغرض من ذکرهما رعایة اتصال السند و الاعتماد علی الأصل المأخوذ منه فلا یضرّ جهالتهما و عدم ثقتهما . و ما یوجد فی کلام الأصحاب من تصحیح الأخبار الّتی أحدهما أو نظیرهما فی الطریق مبنی علی هذا لا علی التوثیق » (2). 18 - مرحوم محقّق خوانساری ( آقا جمال ) در کتاب « مشارق الشموس » ، ضمن بررسی سند حدیثی میفرماید : « و هذا الطریق لیس بصحیح ... ؛ لأنّ فیه حسین بن عبداللَّه الغضایری و لم ینص
الأصحاب علی توثیقه ... ؛ و إن کان یمکن أن یقال : أنّ عدم توثیق حسین بن عبداللَّه لایضرّ . إذ الظاهر أنّ الشیخ رحمه الله فی الکتابین ( التهذیب و الإستبصار ) ما حذف أوّل سنده من الروایات انّما أخذه من الاصول المشهورة المتواترة انتسابها إلی أصحابها کتواتر انتساب الکتابین إلیه رحمه الله الآن و کذا سایر الکتب المتواترة الإنتساب إلی مصنّفیها . ثمّ فی آخر الکتابین انّما ذکر طریقة الیها للتّبرک و التیمّن و لمجرد اتصال السند و إلّا فلا حاجة الیه کما أشار إلیه نفسه رحمه الله أیضا فی آخر الکتابین و حینئذ إذا کان فی تلک الطرق من لم یوثقه الأصحاب فلا ضیر واللَّه أعلم بحقیقة الحال »(1). 19 - مرحوم تفرشی در کتاب « نقد الرجال » میفرماید : « الفائدة الخامسة : اعلم ان الشیخ الطوسی قدس سره صرّح فی آخر التهذیب و الإستبصار بان هذه الأحادیث الّتی نقلناها من هذه الجماعه اخذت من کتبهم و اصولهم . و الظاهر إنّ هذه الکتب و الاصول کانت عنده معروفة کالکافی و التّهذیب و غیرهما عندنا فی زماننا هنا کما صرّح به الشیخ محمّد بن علیّ بن بابویه رضی الله عنه فی اوّل کتاب «من لایحضره الفقیه » . فعلی هذا لو قال قایل بصحّة هذه الأحادیث کلّها و ان کان الطریق إلی هذه الکتب و الاصول ضعیفاً إذا کان مصنّفوا هذه الکتب و الاصول و ما فوقها من الرجال إلی المعصوم علیه السلام ثقات لم یکن مجازفا » (2)
20 - مرحوم نراقی در « مناهج » و کتاب « عوائد » ، ( که ما از کتاب « عوائد الایّام » نقل میکنیم )، میفرماید : « المقام الرّابع فی اثبات حجّیة کلّ خبر حصل الظن بصدقه إمّا من جهة الرّاوی أو من جهة اخری خارجیّة إلّا إذا کان دلیل علی عدم حجّیته ، و الدّلیل علیه مضافا إلی ان کلّ ما یدلّ علی حجّیة الخبر فی الجملة من طریقة العرف و العادة و الاجماع و الخبر المحفوف بالقرینة یدلّ علی حجّیة کلّ خبر مظنون الصّدق لم یدلّ علی عدم حجّیة دلیل اخر اذ علی ذلک جرت طریقة عادة النّاس و علی ذلک انعقد الاجماع اذ القدمآء منّا یعملون بالخبر الصّحیح و الصّحیح عندهم ما یقترن بقرینة مفیدة للظن بصدقه و المتأخّرون المنوّعون للأحادیث إلی الاقسام الأربعة نوّعوها الیها لتمییز المفید للظن عن غیره و لذا تری یعملون بالضّعیف المظنون صدقه بانجبار شهرة أو نحوه من الاخبار المحفوفة بالقرائن و قرأنها واردة علی الاخبار المظنون الصّدق أیضاً أنّه قد ثبت ممّا ذکر حجّیة الخبر الغیر المعلوم صدقه فی الجملة و انه حکم الشارع بحجّیته و صدر حکمه المطاع بها » (1)21 - مرحوم فاضل تونی ( متوفّای 1071 ) در کتاب « الوافیة » میفرماید : « یصحّ العمل بتلک الأخبار سواء کان الرّاوی عدلًا أو غیر عادل و سواء کان الحدیث صحیحاً أو حسناً أو موثّقاً أو ضعیفاً أو مرسلاً أو موقوفاً أو منقطعاً أو منفصلاً » (2). و نیز مینویسد : « أن أحادیث الکتب الأربعة، ... ؛ مأخوذة من اصول و کتب معتمدة معول علیها . کان مدار العمل علیها عند الشیعة .
و کان عدة من الأئمّة علیهم السلام عالمین بأنّ شیعتهم یعملون بها فی الأقطار و الأمصار ، وکان مدار مقابلة الحدیث وسماعه فی زمنالعسکریینعلیهما السلام، بل بعد زمن الصادقعلیه السلام، علی هذه الکتب »(1). به طور خلاصه، نتیجهای که از این بحث گرفته شد، این است که فقهاء در مورد احادیث سه نظریّه دارند : 1 - مطلق احادیثِ منقوله در کتب معتبره قابل استناد است . 2 - تنها احادیثی که محفوف به قرائن است، واجد اعتبار است . 3 - روایاتی که با فتاوی فقهاءِ سلف و قدماء ، که یا معاصر با ائمّه علیهم السلام یا قریب العهد به زمان ائمّه علیهم السلام بودهاند، و با آراء ائمّه علیهم السلام آشنا بودهاند و نظریّاتِ فقهی اهل بیت علیهم السلام را به خوبی میدانستند، موافقت دارد . و ما میبینیم هر سه گروه، به همه یا بعض اخبار وجوب خمس در فاضل مؤنه استناد کردهاند . و حتّی کسانی که مقیّد بوده که دقیق، روایات را از جهت سند بررسی کنند، باز به بعضی از همین روایات استناد کردهاند . امّا بهانه جویان که هدفی جز تضعیف مکتب و فقه شیعه را ندارند ، سعی کردهاند بالاخره هر حدیثی را به شکلی زیر سؤال برده ، ردّ کنند تا آنجا که میتوانستهاند ، سند را مخدوش کرده و الّا به دلالت حدیث اعتراض نمودهاند ، که در طی بحثهای آینده روشن خواهد شد که با ایراد، هر چند واهی، چگونه
1) الوافیة : ص 277 .
خواستهاند راه استدلال به احادیث مربوطه را مسدود نمایند ؛ و آنها به مباحث فقهی بسنده نکردهاند، در مسائل عقیدتی شیعه نیز با همین شیوه احادیث شیعه را بمباران و عقائد شیعه را سُست کردهاند . ما با لطف و عنایت خداوند، احادیث را یک به یک مطرح و ضمن تحلیل اخبار، جوابگوی بهانههای اسرائیلی گونه آنها هم خواهیم بود، إن شاء اللَّه .
« و عنه، عن أحمد بن محمّد، عن علی بن مهزیار، عن علی بن محمّد بن شجاع النیسابوری ، أنّه سأل أبا الحسن الثالث علیه السلام عن رجل أصاب من ضیعته من الحنطة مائة کرّ ما یُزکّی ، فأخذ منه العشر عشرة أکرار و ذهب منه بسبب عمارة الضیعة ثلاثون کرّاً و بقی فی یده ستّون کرّاً، ما الذی یجب لک من ذلک ؟ و هل یجب لأصحابه من ذلک علیه شیء ؟ فوقّع علیه السلام : لی منه الخمس ممّا یفضل من مؤونته » (1). اصل این حدیث را مرحوم شیخ طوسی رحمه الله ، هم در « تهذیب »(2)و هم در « استبصار » (3)نقل فرموده است .
در استبصار جمله « ما یُزکّی » نیامده و علّامه مجلسی قدس سره در « ملاذ الأخیار » میفرماید : « و کأنّه زید من النساخ ، و علی تقدیره یمکن أن تکون « ما » نافیة ، أی لم یزکه ، فأخذ الساعی من قبل الخلفاء الزکاة منه » (1). ومعنی این حدیث این است که: محمّد بنعلی نیشابوری از امام علی النّقی علیه السلام سؤال کرد از مردی که از مزرعه خودش صد کرّ از گندم به عنوان عشریه، به وسیله خلیفه گرفته شده و برای اصلاح و آبادی همان مزرعه سی کرّ هزینه شده ، آنچه در دست او باقی مانده ، شصت کرّ است ، آنچه به عنوان حقِّ شما در این مقدارِ باقی مانده واجب است پرداخته شود، چقدر است ؟ حضرت در جواب نوشتند : آنچه از مصارف زندگیش سر افتاد، خمس آن حقّ ما خواهد بود . آنچه از این روایت استفاده میشود، این است که : اوّلاً : زمین مزرعه از خود او بوده ، چون در متن روایت « من ضیعته » آمده ؛ یعنی مزرعه خودش، نه وقف بوده نه از اراضی مفتوح العنوة . ثانیاً : زکات گندم از او گرفته شده : « فأخذ منه العشر ». ثالثاً : زکات به طور مشروع گرفته نشده، بنا بر نسخه « ما یزکّی ». رابعاً : اگر گندمی که زکات آن داده شده ، از مصرف سالیانه زیاد آمد ، خمسِ مقدار زائد باید پرداخت شود .
1) ملاذ الأخیار فی فهم تهذیب الأخبار : ج 6 ، ص 32 .
این حدیث گرچه از نظر سند مجهول است ، ولی از جهت دلالت هیچ قابل خدشه نیست و ضعف سند آن هم قابل جبران است . و اینکه خمس طبق این روایت مختصّ به امام باشد، نه بدین جهت است که امام در زمان حضور مسئول أخذ و تقسیم خمس بین مستحقّین میباشد . بدین جهت گفته شده: «لی منه الخمس»، زیرا تقسیم خمس وعدم اختصاص آن به امام، در متن قرآن آمده و هرگز، آنان بر خلاف قرآن، حکم نمیدادند
« و بإسناده عن علی بن مهزیار قال : قال لی أبو علی ابن راشد، قلت له : أمرتنی بالقیام بأمرک و أخذ حقّک فأعلمت موالیک بذلک، فقال لی بعضهم : و أیّ شیء حقّه ؟ فلم أدر ما اُجیبه ؟ فقال : یجب علیهم الخمس . فقلت : ففی أی شیء ؟ فقال : فی أمتعتهم و صنائعهم (1). قلت : و التاجر علیه و الصانع بیده ؟ فقال : إذا أمکنهم بعد مؤونتهم » (2). ترجمه : شیخ طوسی در « تهذیب » (3)و « استبصار »(4)، به اسناد خود از
علی بن مهزیار روایت کرده که ابو علی بن راشد به من گفت : به او ( امام ) گفتم : به من امر فرموده بودی که در کار شما اقدام کنم و حقّ شما را از مردم بگیرم، پس من به دوستان تو اعلام کردم ؛ پارهای از ایشان به من گفتند : حقّ او چیست ؟ و من ندانستم چه جواب بدهم ؟ فرمود : یک پنجم برای آنها واجب است . گفتم : از چه چیز ؟ فرمود : در کالا و صنایع و مزارع ایشان . گفتم : تاجر و آن کس که کاری دستی دارد هم باید خمس بدهد ؟ فرمود : اگر بعد از هزینههای زندگی برای او امکان هست، باید خمس بدهد . از این حدیث استفاده میشود که : 1 - أبو علی وکیل بوده : « أمرتنی بالقیام بأمرک و أخذ حقّک ». و در کتاب معجم رجال الحدیث، نامه مفصّلی را از حضرت امام علی النّقی علیه السلام نقل کرده، که حضرت در آن نامه نوشتند :
« و إنّی أقمت أبا علی بن راشد، مقام ( علی بن ) الحسین بن عبد ربه، و من کان قبله، من وکلائی، و صار فی منزلته عندی و ولیته ما کان یتولاه غیره من وکلائی قبلکم، لیقبض حقّی »(1)
1) معجم رجال الحدیث : ج 5 ، ص 314 .
و مرحوم شیخ طوسی نیز در کتاب « الغیبة » (1)، نام او را جزء سفراء ممدوحین ذکر نموده است . 2 - این که أبو علی میگوید : « به او گفتم » ، منظور از او ( امام دهم علیه السلام ) میباشد ؛ زیرا او تنها وکیل آن حضرت بوده است . 3 - حضرت أبو الحسن امام علی النقی علیه السلام دستور داده بودند که او حقّشان را از مردم مطالبه نماید . 4 - چون تعیین مقدارِ پرداخت حقّ ، با خود ائمّه بوده ، یعنی همان طور که از پارهای از روایات ، مخصوصاً روایت علی بن مهزیار از امام جواد علیه السلام که به زودی ذکر خواهد شد ، معلوم میشود ائمّه علیهم السلام میتوانستند مقدار خمس را به شیعیانشان تخفیف بدهند، و نیز میتوانستند خمسِ بعضی از چیزها را ببخشند، مانند مواردی که در اخبار تحلیل ذکر شده، که بعداً به تفصیل خواهد آمد . بدین جهت، دوستان آن حضرت از أبو علی بن راشد سؤال کردند که : حقّ آن حضرت چه چیز است و از چه چیز باید خمس بدهند ؟ و حضرت هر دو مطلب را تعیین کردند، هم مقداری را که باید بپردازند و هم از چیزهایی که باید خمس آنها را بدهند . و الّا معقول نیست کسی به عنوان وکیل و نماینده امام تعیین شود و نداند خمس چیست و چقدر است و به چه چیزهایی تعلّق میگیرد . و به همین خاطر، چون نمیدانست حضرت همه خمس را میخواهند یا
1) الغیبة : ص 350 .
مقداری از آن را و نمیدانست که از بعضی چیزها میخواهند یا از همه چیز ، نمیدانست به مردم چه بگوید . لذا از آن حضرت سؤال کرد . علاوه بر آن، چگونه ممکن است شیعیانی که قبلاً وکلاء ائمّه در بین آنها بودهاند و حضرت أبو علی را به جای آنها معرّفی فرمودهاند، ندانند که خمس چیست و به چه چیز تعلّق میگیرد ؟! ضمناً مرحوم مقدّس اردبیلی رحمه الله در شرح « إرشاد » در مورد سند و دلالت این حدیث ذکر کرده که : « أبو علی بن راشد غیر مصرّح بتوثیقه ، بل قیل : إنّه وکیل مشکور . و کأنّه لذلک ما سمّیت بالصحّة، و یمکن کونها حسنة، فتأمّل » (1)
ترجمه : در کتب رجالیّه تصریح به توثیق أبو علی بن راشد نشده، بلکه گفته شده که او وکیل بوده و از او قدردانی شده و شاید به این جهت روایت را به عنوان صحیحه نام نبردهاند، بلکه روایت ( به حسب اصطلاح اهل حدیث ) حسنه است . صاحب مدارک رحمه الله نیز به تبعیّت از استاد خود ( محقّق اردبیلی ) به همین مطلب تصریح نموده، میفرماید : « و أمّا الروایة الرابعة، فلأنّ راویها و هو أبو علی بن راشد لم یوثق صریحاً، مع أنّها کالأُولی فی الدلالة » (2).
ترجمه : در روایت چهارم، روایت أبو علی، دو اشکال وجود دارد ( یکی از جهت سند ) که راوی آن، که ابو علی بن راشد است، به صراحت در کتب رجالیه توثیق نشده، ( و یکی از جهت دلالت ) که این روایت مثل روایت اوّلی است . ( و اعتراض ایشان به روایت اوّل این بوده که : « فإنّ ظاهرها إختصاص الخمس بالأئمّة علیهم السلام » (1)یعنی ، از ظاهر روایت استفاده میشود که خمس اختصاص به ائمّه علیهم السلام دارد ). و مرحوم محقّق سبزواری در جواب این دو بزرگوار میفرماید : « و ردّ بأنّه یقتضی اختصاص الخمس بالأئمّة علیهم السلام و هو خلاف المعروف من مذهب الأصحاب - و فیه تأمّل - و بأنّ راویها لم یوثق فی کتب الرجال صریحاً . و فیه نظر لأنّ الشیخ وثقه فی کتاب الرجال و منهم من عدّ الخبر حسناً ولیس بشیء »(2). ترجمه : استناد به حدیث أبو علی ردّ شده به اینکه این حدیث اقتضا میکند که خمس به ائمّه علیه السلام اختصاص داشته باشد و آن بر خلاف عقیده شیعه است ، و در این ایراد تأمّل است ( که وجه تأمّل آن در بحث حدیث قبل ذکر شده است ) ؛ و ایراد دیگری که بر این حدیث شده است ، آن است که راوی آن در کتب رجال صریحاً توثیق نشده و در این ایراد، نظر است . زیرا شیخ طوسی در کتاب رجالش او را توثیق نموده و بعضی از فقهاء این روایت
را حسنه میدانند، و این گفتاری بیارزش است . و ابن داوود در کتاب رجالش، پس از نقل گفتار ابن غضائری که حسن بن راشد را تضعیف کرده، میگوید : « ابن غضائری حسن بن راشد را با حسین بن راشد اشتباه کرده است » (1). و به همین جهت، نام حسن بن راشد را در جزء اوّل ، که خاصّ موثّقین است ، ذکر کرده است(2)و مرحوم میرزا محمّد استر آبادی میفرماید : « حسن بن راشد أبو علی بغدادی، ( یعنی وی از اصحاب امام هادی علیه السلام است )، مولی لآل المهلّب ثقة ». و در کتاب « معجم رجال الحدیث » آمده است : « یکنّی أبا علی مولی لآل المهلّب ، بغدادی ، ثقة ، من أصحاب الجواد علیه السلام ، رجال الشیخ و عدّه من أصحاب الهادی علیه السلام. أبو علی بن راشد عدّه البرقی، من أصحاب الجواد و الهادی علیهما السلام » (3)و نیز در کتاب « مجمع الرجال » مینویسد : « عن محمّد بن الفرج قال : کتبت إلی أبی الحسن علیه السلام أسأله عن أبی علی ابن راشد و عن عیسی بن جعفر بن عاصم و ابن بند .
فکتب إلیّ : ذکرت ابن راشد رحمه اللَّه فانّه عاش سعیداً و مات شهیداً » (1). ترجمه : محمّد بن فرج گوید : نامهای به سوی امام هادی علیه السلام نوشتم و از آن حضرت درباره أبو علی ابن راشد و عیسی بن جعفر بن عاصم و ابن بند سؤال کردم؛ حضرت در پاسخ نوشتند : یاد کردی ابن راشد را ، که خداوند او را رحمت کند ، با سعادت زیست و شهید از دنیا رفت . در خاتمه، مرحوم بحرانی در « حدائق » (2)و فقیه رجالی بزرگ، آیة اللَّه خوئی، در « مستند العروة الوثقی » (3)، و دیگر فقهاء نیز این حدیث را به عنوان حدیث صحیح معرّفی نمودهاند، مراجعه شود .
« و عنه ، قال : کتب إلیه إبراهیم بن محمّد الهمدانی : أقرأنی علی کتاب أبیک فیما أوجبه علی أصحاب الضیاع أنّه أوجب علیهم نصف السدس بعد المؤونة، و أنّه لیس علی من لم تقم ضیعته بمؤونته نصف السدس و لا غیر ذلک . فاختلف مَن قِبَلنا فی ذلک فقالوا : یجب علی الضیاع الخمس بعد المؤونة مؤونة الضیعة و خراجها لا مؤونة الرجل و عیاله . فکتب - و قرأه علی بن مهزیار - : علیه الخمس بعد مؤونته و مؤونة عیاله ، و بعد خراج السلطان » (4)
( و رواه الکلینی عن علی بن محمّد ، عن سهل بن زیاد ، عن إبراهیم ابن محمّد ، عن أبی الحسن علیه السلام نحوه )(1). ترجمه : علی بن مهزیار نقل کرده که : ابراهیم بن محمّد الهمدانی به حضرت امام علی النقی علیه السلام نامه نوشته بود که : علی بن مهزیار نامه پدرت را (2)درباره آنچه او برای دارندگان مزارع واجب کرده است ، بر من خواند که پدرت برای صاحبان صنایع نصف یک ششم را پس از مخارجی که شده ، واجب کرده است . و اینکه هرگاه کسی درآمد مزرعهاش به مؤنهاش نرسد ، نه نصف یک ششم و نه غیر آن چیزی بر عهده او نیست . بعداً بین ما در این مسأله اختلاف شد و دوستان ما گفتند : خمس بعد از هزینه، هزینه خود زمین و مالیات آن واجب است، نه هزینه خود و زن و بچّهاش . پس حضرت درجواب نوشتند - وآن جواب را علی بنمهزیار خواند (3)- : که بر او خمس واجب است، پس از کسر هزینه خود وزن وبچّهاش، وپس از مالیات سلطان . و این حدیث را مرحوم کلینی در کتاب کافی ، با این سند آورده است : از علی بن محمّد، از سهل بن زیاد، از ابراهیم بن محمّد الهمدانی .
1) اصول کافی : ج 1 ، ص 547 ، حدیث 24 .
2) مرحوم علّامه مجلسی در کتاب « مرآة العقول : ج 6 ، ص 282 ، حدیث 24 ، باب الفیء والأنفال و الخمس » تصریح میکند که : « این همان نامهای است که علی بن مهزیار در راه مکّه بر دیگران خواند » ؛ و ما إن شاء اللَّه ، در ضمن بررسی حدیث چهارم ، آن نامه را به تفصیل ذکر خواهیم کرد و به صحّت سند و وضوح دلالتشان خواهیم پرداخت .
3) این جمله را فقط در نسخه تهذیب اضافه کرده است .
و مرحوم شیخ طوسی با این سند ذکر کرده است : « علی بن مهزیار قال : ... »(1). مرحوم صدوق نیز در « من لایحضره الفقیه » (2)همین یک حدیث را از علی بن مهزیار در باب خمس، ذکر کرده است . مرحوم محقّق نوری در کتاب « مستدرک »، از فهرست شیخ طوسی نقل کرده که : « طریق شیخ به علی بن مهزیار صحیح است »(3). و امّا مرحوم صدوق رحمه الله به علی بن مهزیار سه طریق صحیح دارد، او میگوید : « وما کان فیه عن علی بن مهزیار فقد رویته عن أبی رضی الله عنه عن محمّد بن یحیی العطار، عن الحسین بن إسحاق التاجر ، عن علی بن مهزیار الاهوازی ؛ و رویته عن أبی رضی الله عنه، عن سعد بن عبداللَّه و الحمیری جمیعاً ، عن إبراهیم بن مهزیار ، عن أخیه علی بن مهزیار الأهوازی ؛ و رویته أیضاً عن محمّد بن الحسن رضی الله عنه، عن محمّد بن الحسن الصفّار، عن العبّاس بن معروف، عن علی ابن مهزیار الأهوازی » (4). بنابراین، این حدیث با سه طریقِ صحیح به علی بن مهزیار منتهی میشود ، ولی نقل مرحوم شیخ کلینی به خاطر سهل بن زیاد ضعیف است . و صاحب « منتقی الجُمان » میگوید : « و روی الکلینی هذا الخبر بإسناد فیه ضعف » (5).
ولی ابراهیم بن محمّد، از وکلاء ائمّه و ثقات اصحاب بوده است (1). در اینجا باید عرض کنم آیا برای اثبات صحّت حدیث ، سه طریق صحیح ، کافی نیست . ما اگر به خاطر ضعف سند از نقل روایت کلینی صرف نظر کنیم ، آیا سه طریق دیگر برای ما حجّت نیست ؟! ولی چه باید کرد که بعضی از مغرضین، مگس گونه، عادت دارند بر روی زخم بنشینند و فقط به سند کافی تکیّه کرده، آن را بمباران کرده و اصلاً به روی مبارکشان نیاوردهاند . این روایت در « تهذیب » و « من لایحضره الفقیه » هم با اسناد صحیحه نقل شده است . و امّا اینکه گفته : از این حدیث استفاده میشود که خمس فقط حقّ امام است، جواب آن را در ذیل حدیث اوّل بیان کردیم .
« و بإسناده عن محمّد بن الحسن الصفّار ، عن أحمد بن محمّد و عبداللَّه بن محمّد جمیعاً ، عن علی بن مهزیار قال : کتب إلیه أبو جعفر علیه السلام - و قرأت أنا کتابه إلیه فی طریق مکّة . قال : إنّ الذی أوجبت فی سنتی هذه ، و هذه سنة عشرین و مائتین ، فقط لمعنی من المعانی ، أکره تفسیر المعنی کلّه خوفاً من الانتشار . و ساُفسّر لک بعضه إن شاء اللَّه ، إنّ موالیّ - أسأل اللَّه صلاحهم - أو بعضهم قصّروا فیما
1) به کتاب مجمع الرجال : ج 1 ، ص 70 ، مراجعه نمائید .
یجب علیهم ، فعلمت ذلک فأحببت أن اُطهّرهم واُزکّیهم بما فعلت فی عامی هذا من أمر الخمس ( فی عامی هذا ). قال اللَّه تعالی : « خُذْ مِن أموَالِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُم وَ تُزَکِّیهِم بِهَا وَ صَلِّ عَلَیهِم إنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَّهُم وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ * أَلَمْ یَعلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ یَقبَلُ التَّوبَةَ عَن عِبَادِهِ وَ یَأخُذُ الصَّدَقَاتِ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ * وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ المُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلَی عَالِمِ الغَیبِ وَ الشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنْتُم تَعمَلُونَ » (1)و لماُوجب ذلک علیهم فی کلّ عام ، و لا اُوجب علیهم إلّا الزکاة التی فرضها اللَّه علیهم ، و إنّما أوجبت علیهم الخمس فی سنتی هذه فی الذهب و الفضّة التی قد حال علیهما الحول ، و لم اُوجب ذلک علیهم فی متاع و لا آنیة و لا دواب و لا خدم و لا ربح ربحه فی تجارة و لا ضیعة إلّا [ فی ] ضیعة . ساُفسّر لک أمرها ، تخفیفاً منّی عن موالیّ ، و منّاً منّی علیهم لما یغتال السلطان من أموالهم و لما ینوبهم فی ذاتهم . فأمّا الغنائم و الفوائد فهی واجبة علیهم فی کلّ عامّ . قال اللَّه تعالی : « وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِنْ شَیءٍ فَأَنَّ للَّهِِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی القُرْبی وَ الیَتَامی وَ المَسَاکینِ وَابنِ السَّبیلِ إِنْ کُنْتُم آمَنْتُم بِاللَّهِ وَ مَا أَنْزَلْنَا عَلَی عَبْدِنَا یَوْمَ الفُرْقَانِ یَوْمَ الْتَقَی الجَمْعَانِ وَاللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ » (2). و الغنائم و الفوائد - یرحمک اللَّه - فهی الغنیمة یغنمها المرء و الفائدة یفیدها ، والجائزة من الإنسان للإنسان التی لها خطر .
و المیراث الذی لایحتسب من غیر أب و لا ابن، و مثل عدوّ یصطلم فیؤخذ ماله، ومثل مال یؤخذ لا یعرف له صاحب ، و ما صار إلی موالیّ من أموال الخرمیة الفسقة ، فقد علمت أنّ أموالاً عظاماً صارت إلی قوم من موالیّ . فمن کان عنده شیء من ذلک فلیوصل إلی وکیلی ، و من کان نائیاً بعید الشقّة فلیتعمّد لإیصاله - ولو بعد حین - فإنّ نیة المؤمن خیر من عمله . فأمّا الذی اُوجب من الضیاع و الغلّات فیکلّ عام فهو نصف السدس ممّن کانت ضیعته تقوم بمؤونته . و من کانت ضیعته لا تقوم بمؤونته فلیس علیه نصف سدس و لاغیر ذلک . أقول : تقدّم الوجه فی إیجاب نصف السدس و به تزول باقی الإشکالات فی هذا الحدیث »(1). ترجمه : علی بن مهزیار نقل کرده که : حضرت أبو جعفر ( امام محمّد تقی علیه السلام ) به او نامهای نوشتهاند، و میگوید : - من آن نامه را در طریق مکّه خواندم - که فرموده بود : من فقط آنچه را در این سال ، که سال 220 است ، واجب کردم . یک مطلب از مطالب بود که از انتشار همه آن مطلب کراهت دارم و پارهای از آن را برای تو - إن شاء اللَّه - تفسیر خواهم کرد . و تفسیرش این است که : همانا دوستان من - که من از خداوند صلاح آنها را خواهانم - یا بعضی از آنها در پرداخت آنچه بر آنها واجب شده، کوتاهی کردهاند ومن از آن اطّلاع پیدا کردم .
1) وسائل الشّیعة : ج 6 ، ص 349 ، حدیث 5 ؛ تهذیب الأحکام : ج 4، ص 141، حدیث 20 ؛ و إستبصار : ج 2 ، ص 60 ، حدیث 12 .
پس خواستم آنان را پاک و پاکیزه کنم با آن برنامهای که نسبت به خمس در این سال اجراء کردم . خداوند فرموده : از اموال مردم صدقه بگیر تا آنها را پاک و پاکیزه کنی و بر آنان درود بفرست ، زیرا دعا و درود تو آرامشی است برای آنها و همانا خداوند شنوا و دانا است ؛ مگر آنها نمیدانستند خداوند توبه را از بندگانش قبول مینماید و صدقات را دریافت میکند و همانا خداوند توبهپذیر و مهربان است ؛ و بگو به وظائف خود عمل کنید که خدا و رسولش و مؤمنان کارهای شما را به زودی میبینند و شما به زودی به سوی عالم غیب و شهادت ( خداوند ) باز گردانده خواهید شد، پس به شما خبر خواهد داد آنچه را که پیوسته انجام دادهاید . و من هر ساله آن ( خمس ) را بر شما واجب نخواهم کرد و بر آنان واجب نمیکنم مگر زکاتی را که خداوند آن را بر شما واجب کرده . و من در این سال خمس را بر آنان واجب کردم در طلا و نقرهای که سال بر آن گذشته باشد . و من خمس را بر کالاها و ظرفها و چهارپایان و خدمتگذاران و سودی که از تجارت بردهاند وبر آب وزمین واجب نکردم مگر در زمینهایی که برای تو تفسیر خواهم کرد . اینها تخفیفی است از جانب من بر دوستانم و منّتی است از من بر آنها . زیرا سلطان به زور از آنها اموالشان را میگیرد و به خاطر مصائبی که بر آنها وارد میشود . امّا غنائم و فوائد، پس آن در هر سال بر آنان واجب میشود .
خداوند فرمود : بدانید آنچه را به دست شما افتاد از راه غنیمت، خمس آن مالِ خداوند و رسول و خویشان پیغمبر و یتیمان و مسکینان و مسافرانِ وامانده است، اگر به خدا و آنچه ما بر بنده خودمان ( محمّد بن عبداللَّه صلی الله علیه وآله ) نازل کردیم ، آن روز که حقّ و باطل از هم جدا شد . یعنی همان روزی که دو لشکر با هم برخورد کردند (روز جنگ بدر)، ایمان دارید و خداوند بر هر چیز توانا است . پس غنائم و فوائد - خدا تو را رحمت کند - پس آن درآمدهایی است که هرکس به دست میآورد، و فائدهای که به دست او میرسد، و جائزه با ارزشی است که از انسانی به انسان دیگر میرسد، و میراثی است که بدون اینکه از ناحیه پدر یا فرزند باشد، از راهی که گمان نمیکرده به او رسیده، و مانند دشمنی که خود را تسلیم کند ومالش گرفته شود، ومانند مالی که گرفته میشود بدون آنکه صاحبش شناخته شود. و اموالی که از خرّمیان فاسق، به دست دوستان من رسیده، که اطّلاع پیدا کردم اموال زیادی از آنان به دست گروهی از دوستان من رسیده . پس اگر کسی چیزی از آن اموال نزد او هست ، آنها را به وکیل من برساند . و اگر کسی دور باشد و سرزمین او بسیار با ما فاصله دارد ، باید جدّیت کند تا آنها را به ما برساند ولو بعد از مدّتی . زیرا نیّت مؤمن از عمل او بهتر است . امّا آنچه را از زمینهای زراعتی و غلّات در هر سال واجب کردم، نصف از شش یک است، آن هم از کسی که درآمد زراعتش به مؤنه و مخارجش برسد .
ولی کسی که درآمد زراعتش به مقدار مخارجش نیست ، نه نصف از شش یک ونه چیز دیگر بر او واجب نیست . این بود ترجمه تحت اللفظی این حدیث شریف . ولی برای رفع ابهام، به عنوان توضیح به سه نکته اشاره میکنیم تا اگر احیاناً اشکالاتی هم در دلالت این حدیث، مطرح شده، به کلّی مرتفع شود، إن شاء اللَّه . 1 - این حدیث در سال آخر عمر آن حضرت نوشته شده ، که - إن شاء اللَّه - بعداً به اثبات خواهد رسید .
و به احتمال قوی حضرت با جمله « لمعنی من المعانی أکره تفسیر المعنی کلّه »، اشاره به آن کردهاند . و همچنان که پیغمبر اسلام - صلوات اللَّه علیه و آله - در آخر عمر مبارک خویش مأمور شدند که به وسیله گرفتن صدقه از مسلمین آنها را پاک کنند و امر شد :
« خذ من أموالهم صدقة تطهّرهم و تزکّیهم و صلّ علیهم ». امام علیه السلام نیز خواستهاند به پیغمبر اکرم - صلوات اللَّه علیه و آله - تأسّی کنند. لذابه همین آیه در کلمات خودشان استناد کردند . و ضمناً عنایت داشتند که زمان شهادت خود را کتمان کنند . زیرا خوف آن بود که افشاء شود و انتشار آن مصلحت نبود . 2 - حضرت چون میدانستند که سال آینده در قید حیات نیستند، تنها برای همین سال برنامه ریزی کردند و نسبت به سالهای آینده مطلبی بیان نفرمودند .
در مناقب ابن شهر آشوب آمده : « محمّد بن الفرج کتب إلی أبو جعفر علیه السلام : احملوا إلیّ الخمس، فإنّی لست آخذه منکم سوی عامی هذا . فقبض فی تلک السنة » (1). 3 - برای همین سال برنامه ویژهای مشتمل بر چند دستور مطرح فرمودند : الف - نسبت به امر زکات، که امری است واجب، تأکید فرمودند و امر به پرداخت آن نمودند . و در مورد خمس و زکات، فقط زکات را به طور مطلق واجب کردند و فرمودند : « لا اُوجب علیهم إلّا الزکاة الّتی فرضها اللَّه علیهم ». ب - در مورد خمس فرمودند : خمس ما یحتاجی را که با پول خمس نداده خریداری شده و اموال مورد نیاز و لوازم زندگی از قبیل ظروف، چهارپایان و خدمتکارانی که از درآمد سالهای قبل تهیّه شده، بر شیعیان منّت نهاده و به جهت تخفیف به آنها واجب نکردم . و در این وقت، تخفیف منّتی بزرگ بود ، بر مردمی که میخواستند در این اموال تصرّف کنند، که اگر امام علیه السلام آنان را معاف نکرده بود، عموماً گرفتار تصرّفِ غیرمجاز و غیر مشروع در آن اموالِ مورد ابتلاء خود میشدند . امّا پولهای نقدی ، طلاها و نقرهها که سال بر آنها گذشته ، چون خمس آنها پرداخت نشده و مصرف هم نشده و طبعاً زائد بر مؤنه سالهای قبل بوده است .
1) مناقب آل أبی طالب : ج 3 ، ص 495 .
لذا برای پاک شدن مال مردم، واجب کردند که خمس آنها را بپردازند . و امّا سود تجارت و سرمایهها را نیز ، طبق ظوابطی که بعداً بیان فرمودند ، واجب کردند . ج - با جمله « فی الذهب و الفضّة الّتی قد حال علیهما الحول »، بیان فرمودند که : در وجوب خمس، مضیّ حول و گذشتن یک سال، شرط است . که در کتب فقهیّه در این زمینه به طور مستوفی بحث شده، مراجعه شود . د - فرمودند اگر کسی ضیعة (سرمایه)اش کفاف هزینههای زندگیش را میدهد، از خمسی که بدهکار است تخفیفاً لازم نیست 15 بدهد، بلکه 112 ( نصف سُدس ) بدهد کافی است . در هر سالی ( که من زندهام ) ؛ و هرکس سرمایهاش کفاف هزینههایش را نمیدهد، هیچ چیز بر او نیست، نه 112 ( نصف ) نه چیز دیگر .
بعضی از نویسندگان، از قدماء و متأخّرین، نقطه ضعفهایی در این حدیث شریف به نظرشان آمده که برای ردّ کردن این حدیث به آنها تمسّک جستهاند ؛ ما نخست، اشکالات را یادآوری و سپس به جواب هریک میپردازیم .
دو راوی که احمد بن محمّد و عبداللَّه بن محمّدند ، هر دو مجهولند و در کتب رجال معروف نیستند ؛ ضمناً راوی متّصل به معصوم آن علیّ بن مهزیار است که
قهرمان خمس ارباح مکاسب، و تمام روایاتی که مربوط به این موضوع است ، از این شخص است . او نصرانی و اهل اهواز بوده و بعداً مسلمان شده است .
الف - در ابتدای این حدیث، این عبارت دیده میشود : « أوجبت فی سنتی هذه ، و هذه سنة عشرین و مأتین » ؛ یعنی : من گرفتن خمس یا این حقّی که در این نامه است فقط در این سال، که سال دویست و بیست هجری است، واجب کردم . تاریخ تعیین شده در این حدیث و حوادثی را که متضمّن است، با حقایق و وقایع تاریخی سازگار نیست و قابل مناقشه است ؛ زیرا بر طبق تواریخ معتبره، وفات امام محمّد تقی علیه السلام در سال دویست و نوزده یا دویست و بیست بوده است . و در اوّل همان سالِ وفات او، معتصم عبّاسی حضرتش را به بغداد دعوت کرد و با احترام و تجلیل تمام، او را در عمارتهای خاصّ خلیفه منزل داد و تا روز وفاتش در همانجا بود . پس صدور چنین نامهای از آن حضرت، در این سال، بسیار بعید است . 1 - مسعودی در « مروج الذهب » مینویسد : « و فی هذه السنة - و هی سنة تسع عشرة و مائتین - قبض محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب، و ذلک لخمس خلون من ذی الحجة، و دفن ببغداد فی الجانب الغربی بمقابر قریش » (1)
1) مروج الذهب : ج 4 ، ص 60 ، چاپ بیروت .
پس مسعودی ، مورّخ بزرگ شیعی ، سال وفات او را در پنجم ذی الحجّه سال دویست و نوزده هجری، دانسته است . 2 - ابن خلکان نیز در « وفیات الاعیان »(1)، وفات آن حضرت را در پنجم ذی الحجّه 219 یا 220 دانسته است . 3 - مرحوم حاج شیخ عبّاس قمی در کتاب « منتهی الآمال » و « تتمة المنتهی »، وفات آن حضرت را در سال 219 یا 220 نگاشته است . 4 - در خبری که در کتاب « عیون أخبار الرّضا علیه السلام » نقل شده، مرحوم صدوق قدس سره نیز، وفات حضرت جواد علیه السلام را در سال 219 تأیید میکند . زیرا در آن خبر، داستان حرکت حضرت رضا علیه السلام از مدینه به طوس وبیمار شدن آن حضرت، هفت روز قبل از رسیدن به طوس، وعیادت مأمون از آن حضرت است. در آن حدیث حضرت رضا علیه السلام به مأمون میفرماید : « أحسن - یا أمیرالمؤمنین - معاشرة أبیجعفر، فإنّ عمرک و عمره، هکذا . و جمع بین سبّابتیه » . یعنی : ای امیر مؤمنان ( مأمون )، با أبو جعفر ( امام محمّد تقی علیه السلام ) به خوبی معاشرت کن، زیرا عمر تو و عمر او مانند این دو انگشتِ سبّابه من است . حضرت، دو سبّابه خود را پهلوی هم گذاشت . یعنی : یکی پس از دیگری .
1) وفیات الاعیان : ج 2 ، ص 23 ، چاپ تهران .
و چون مأمون، در سال 218 فوت نموده است ، پس از یک سال بعد از او ، حضرت جواد علیه السلام فوت نموده است، که همان سال 219 باشد . 5 - در کتاب « اثبات الوصیة » منسوب به مسعودی، تولّد حضرت جواد علیه السلام را در شب نوزده ماه رمضان سال 195 هجری نوشته، و عمر آن حضرت را بیست و چهار سال و چند ماه دانسته است، هر چند وفات آن حضرت را در پنجم ذی الحجّه سال 220 نوشته است، لکن اشتباه است . زیرا ماه ذیالحجّه ماه عربی است و اگر آن حضرت در پنجم ذی الحجّه سال 220 وفات نموده باشد، سنّ مبارکش بیست و پنج سال و چند ماه میشود . و چون در تاریخ تولّد آن جناب اختلافی نیست، پس تاریخ وفات او همان سال 219 خواهد بود . بنابراین، حضرتش یک سال، قبل از نگارش این نامه فوت نموده بود . پس چگونه علیّ بن مهزیار آن نامه را در سال 220 در راه مکّه ارائه داده است و مطالبه خمس و حقوق فلان و بهمان، برای آن حضرت میکرده است ؟! در حالی که بر فرض، در سال 220 هم آن حضرت وفات نموده باشد، چون مهمان خلیفه و تحت نظر او بوده است، چگونه چنین نامهای نوشته است ؟ و این مال و خمس را برای چه کسی میخواسته است ؟! شاید برای همان علیّ بن مهزیار، که یک باره همه را به وی تحلیل نماید !!! و چون معمولاً راه مکّه در ماه ذیالقعده و ذیالحجّه برای حجّ آماده است، مطالبه این حقوق بعد از وفات حضرت بوده و همان برای علیّ بن مهزیار خوب است .
ب : اشکال دیگری که به این نامه وارد است، آن است که در قسمتی از عبارات نامه، حضرت علیه السلام نوشتهاند : « و ما صار إلی موالیّ من أموال الخرّمیة الفسقة . فقد علمت أنّ أموالاً عظاماً صارت إلی قوم من موالیّ . فمن کان عنده شیء من ذلک فلیوصله إلی وکیلی ». در این عبارت، سخن از اموال خرّمیان رفته است که حضرت فرموده باشد : « من دانستم که اموال مهمّی از خرّمیانِ فاسق، عائد شیعیان من شده، پس هر که در نزد او چیزی از این بابت هست، آن را به وکیل من تحویل دهد ! ». اینک باید دید، این عبارت چگونه با تاریخ خرّمیان، موافق است . بنابر تواریخ معتبره، بابک خرّمی در سال 221 ( یعنی دو سال بعد از وفات حضرت جواد علیه السلام ) کارش سخت بالا گرفت و عساکرِ او به طرف شهرستانها روی آوردند . اینک متن عبارت مسعودی در « مروج الذهب » : « و کان بَدْءُ ما وصفنا فیما فعله المعتصم سنة إحدی و عشرین و مائتین . و اشتد أمر بابک ... ، و سار عساکره نحو تلک الأمصار، ففرق الجیوش، و هزم العساکر، و قتل الوُلَاةَ، و أفنی الناس ، فسیّر إلیه المعتصم الجیوش و علیها الأفشین ، و کثرت حروبه واتصلت ، و ضاق بابک فی بلاده حتّی انفضّ جمعه، و قتل رجاله » (1)
1) مروج الذهب : ج 4 ، ص 63 .
پس شکستی که نصیب بابک شده، از سال 221 به بعد بوده و اگر اموال نصیب کسانی شده که شاید از شیعیان هم در میان آنان بودهاند، از این سال به بعد است، پس چگونه حضرت در سال 220 اموال خرّمیه را، که سال بعد نصیب آنها شده، مطالبه مینماید ؟
در این مورد، اشکالات عدیدهای به چشم میخورد : الف - چگونه این نامه به علیّ بن مهزیار رسیده، در حالی که حضرت در قصرِ خلیفه تحت نظر بودهاند، چنانچه گذشت ؟ ب - حضرت چه نیازی به این اموال داشتهاند، با توجّه به اینکه : اوّلاً : آن بزرگوار خود هر سال یک میلیون دینار از بیت المال مأخوذ میداشت. ثانیاً : حضرتش خدم و حشم و لشکر و سپاه و عائلهای نداشتند و به شیعیان و خویشانشان نیز دسترسی نداشتند، که محتاج گرفتن این اموال باشند . ج - در ابتدای این نامه آمده : « إنّ الذی أوجبت فی سنتی هذه »، یعنی من آنچه را امسال واجب کردم . و صدور این عبارت از امام معصوم علیه السلام بسیار بعید است . زیرا واجب کردن و حرام نمودن، آن هم سال به سال، جز در شأن خدای متعال، در شأن هیچ شخص دیگری نیست . چه هیچ کس را حقّ وضعِ حکم و تعیین قانون پس از انقطاعِ وحی نیست . و هرگز امام علیه السلام، چنین کاری نمیکند .
د - خمس را فقط در طلا و نقره واجب کرده و از اشیاء هفتگانهای که فقهاء خمس را در آنها واجب میدانند، نامی نبرده است . ه - مضیّ حول، یعنی گذشتن سال در اشیائی شرط است که متعلّق به زکات باشد . و در این حدیث، مضیّ حول را شرط تعلّقِ خمس قرار داده و میگوید : در طلا و نقرهای خمس را واجب کردم که سال بر آن گذشته باشد، در حالی که در تعلّق خمس، مضیّ حول شرط نیست . و - هیچ شخصی نگفته که در ظروف « آنیة » و چهارپایان « دواب » وخدمتگذاران « خدم »، خمس واجب است تا اینکه نیازی به اسقاط داشته باشد ؟! و بفرماید : « و لم اُوجب ذلک علیهم فی متاع و لا آنیة و لا دواب و لا خدم و لا ربح فی تجارة و لا ضیعة ». ز - اگر طبق این روایت که میفرماید : « لم اُوجب ذلک فی ... ، و لا ربح ربحه فی تجارة » ؛ ( یعنی : خمس به سود تجارت تعلّق نگیرد ). پس خمس در ارباح مکاسب برای چیست ؟ ح - در این حدیث ، به سبب تخفیفی که بر مردم داده شده ، منّت گذارده و گفته شده : « تخفیفاً منّی عن موالیّ و منّاً منّی علیهم ». این منّت را چگونه باید توجیه کرد ؟ و چگونه مورد پیدا میکند ؟
ص:362
ط - تعیین نصف سدس که فرموده : « فأمّا الذی اُوجب من الضیاع و الغلّات فی کلّ عام فهو نصف السدس »، با اینکه آنچه واجب است پرداخت شود ، خمس است ، معلوم نیست بر چه قاعده و ملاکی است ؟
صاحب مدارک درباره سند حدیث میفرماید : « و أمّا روایة علیّ بن مهزیار فهی معتبرة السند » (1). به طور تحقیق هیچ یک از فقهاء و محدّثین در صحّت و اعتبار حدیث تردید ننمودهاند و حتّی مرحوم سبزواری در کتاب « ذخیرة المعاد » و صاحب مدارک و صاحب جواهر و مرحوم حاجی آقا رضا همدانی . هر کدام از این علماء، در بحثهای مربوط به خمس، و همچنین غیر از آنها نیز، تصریح به صحّت آن نمودهاند . و این قاطعیّت، بدین جهت است که در سلسله سندِ این حدیث از محمّد بن الحسن الصفّار و دو برادر به نامهای أحمد و عبداللَّه، فرزندان عیسی، و علیّ بن مهزیار نام برده شده است . و عموم علمای رجال نیز ایشان را توثیق نمودهاند .
ص: 360
1) مدارک الأحکام : ج 5 ، ص 383 .
از جمله ، نجاشی در کتاب « رجال » خود ، در معرّفی محمّد بن الحسن بن فَرُّوخ صفّار میگوید : « ثقة، عظیم القدر، راجحاً، قلیل السقط فی الروایة » (1). که او از أحمد بن محمّد بن عیسی و برادرش عبداللَّه بن محمّد بن عیسی ، ملقّب به « بنان »، حدیث مورد بحث را روایت کرده است . ولی در سند، نام جدّ أحمد و عبداللَّه را ذکر نکرده است . امّا همانطور که دأبِ علمای رجال است، راویان مشترک یا مجهول را به واسطه اساتید یا شاگردانشان شناسائی میکنند . و به طوری که از بسیاری از اسنادِ روایات، مخصوصاً اسنادی که مرحوم شیخ در « استبصار » و « تهذیب » ذکر میفرماید، به دست میآید، محمّد بن حسن صفّار از شاگردان أحمد بنمحمّد بن عیسی وبرادرش عبداللَّه بنمحمّد بنعیسی بودهاست. مثلاً : در کتاب « استبصار » (2)صفّار از أحمد بن محمّد بن عیسی این روایات را نقل کرده است . و شیخ طوسی در کتاب « فهرست » (3)نیز صفّار را از شاگردان أحمد بن محمّد بن عیسی میشمارد.
ص: 361
1) رجال نجاشی : ص 251 .
2) استبصار : ج 1 ، ص 67 ، حدیث 203 ، باب فی التسمیة علی حال الوضوء ؛ و ج 1 ، ص 80 ، حدیث 250 ؛ و ج 1 ، ص 91 ، حدیث 292 ؛ و ج 1 ، ص 91 ، حدیث 293 ؛ و ج 1 ، ص 93 ، حدیث 300 ، أبواب ما ینقض الوضوء و ما لا ینقضه ؛ و ج 1 ، ص 99 ، حدیث 323 ، باب وجوب غسل المیت و غسل من مسّ میتا ؛ و ج 1 ، ص 227 ، حدیث 808 ، باب المسافر یخرج فرسخا أو فرسخین .
3) فهرست : ص 25 .
و أحمد بن محمّد بن عیسی نیز از چهرههای به نام و مورد ستایش علمای رجال است . و مرحوم مامقانی در کتاب مشهور « تنقیح المقال » پس از نقل عبارات علماء در توثیق وی، میگوید : « و بالجملة فوثاقة الرّجل متّفق علیها بین الفقهاء و علماء الرّجال، متسالم علیه من غیر تأمّل من أحد و لا غمز فیه بوجه من الوجوه »(1). و همچنین مرحوم فیض کاشانی در « وافی » او را توثیق نموده است(2). و این دو برادر از شاگردان علیّ بن مهزیار بوده و از وی نقل حدیث میکردهاند، چنانچه شیخ در کتاب « استبصار »(3)حدیثی از عبداللَّه بن محمّد بن عیسی از علیّ بنمهزیار نقل کرده ؛ ونیز حدیثی از أحمد بن محمّد بن عیسی از علیّ بنمهزیار نقل فرموده است (4). خلاصه اینکه، به قرینه شاگرد و استاد، أحمد بن محمّد و عبداللَّه بن محمّد فرزندان محمّد بن عیسی کاملاً تمییز داده میشوند . علیّ بن مهزیار ( راوی متّصل به معصومِ این روایت ) از رجال بزرگ و مورد وثوق بوده و احدی از فقهاء و رجالیّین نقطه ضعفی از او نگرفتهاند و متّفقاً او را توثیق کردهاند .
ص: 362
نجاشی در رجال و علّامه حلّی در خلاصه، درباره او گفتهاند : «وکان ثقةً فی روایته، لا یُطعَنُ علیه، صحیحاً اعتقاده . وصنّف الکتب المشهورة» (1)ترجمه : او در روایت مورد وثوق و اعتماد بوده، هیچکس درباره او بدگویی نکرده، اعتقاداتش صحیح بوده و متجاوز از سی کتاب در موضوعات مختلف نوشته است . و مرحوم کشّی در کتاب رجالش ، چندین روایت در جلالت مقام وی - ضمن توقیعات ائمّه طاهرین علیهم السلام - نقل کرده است (2). مرحوم شیخ طوسی نیز در کتاب « فهرست » خود، در توثیق او مینویسد : « علی بن مهزیار الأهوازی رحمه الله جلیل القدر ، واسع الروایة ثقة . له ثلاثة و ثلاثون کتاباً » (3). ترجمه: علیّ بن مهزیار الاهوازی مردی گرانقدر واز ائمّه بسیار نقل روایت نموده و مورد وثوق است، و سی و سه کتاب دارد . او مردی نیست که بتوان با بهانههایی واهی بر روایات او خطّ بطلان کشید. او شخصی است که زمانِ سه امام ( حضرت رضا و حضرت جواد و حضرت هادی علیهم السلام ) را درک کرده واز اصحاب و وکلاء آن بزرگواران و مورد توجّه و وثوق آنان بوده است . آیا میتوان مرد بزرگی را به بهانه اینکه پدرش یا جدّش مسیحی بودهاند و سپس
ص: 363
مسلمان شدهاند، طرد کرد ؟! مگر سلمان فارسی قبلاً خودش و پدرش مسلمان بودهاند ؟! کدام یک از صحابه پیامبر صلی الله علیه وآله، مسلمان از مادر متولّد شدهاند و پدرانشان مسلمان بودهاند ؟! و دوّمین مطلبی را که بهانه عدم قبول روایت او قرار داده، آن است که علیّ بن مهزیار، قهرمان نقل روایات خمس فاضل مؤنه است . این بهانه واهی نیز با مراجعه به روایات عدیدهای که در مورد خمس از ائمّه دیگر و با نقل روات دیگر - همچون أبو بصیر و عبداللَّه بن سنان و سماعة ذکر شده - جوابگوی این گفتار عامیانه است . علاوه بر این با مراجعهای اجمالی به کتاب « وسائل الشّیعة » آشکار میشود که تنها پنج روایت در این زمینه از علیّ بن مهزیار رسیده است (1). و بقیّه روایات را رُوات دیگر نقل کردهاند . در وثاقت وی همین بس که اموالی را که به عنوان وکالت از حضرت جواد علیه السلام به دست آورده ، به إذن آن بزرگوار به مصرف خویش میرساند . چنانچه در « تنقیح المقال » میگوید : « و منها ما نقله من قوله : و کتبت إلیه : أسأله التوسّع علیّ و التحلیل لما فی یدیّ فکتب : وسّع اللَّه علیک و لمن سألت التوسعة من [ فی ] أهلک و أهلبیتک .
ص: 364
1) وسائل الشّیعة : ج 6 ، کتاب الخمس ، باب 8 .
و لک - یا علی - عندی أکثر من التوسعة . و أنا أسئل اللَّه أن یصحبک العافیة و یقدمک علی العافیة و یسترک بالعافیة ، إنّه سمیع الدعاء » (1)
بند الف - تاریخ ولادت و وفات حضرت جواد علیه السلام 1 - مرحوم کلینی رحمه الله میفرماید : « ولد علیه السلام فی شهر رمضان من سنة خمس و تسعین و مأة . و قبض علیه السلام سنة عشرین و مأتین فی آخر ذیالقعدة . و هو ابن خمس و عشرین سنة و شهرین و ثمانیة عشر یوماً »(2)ترجمه : آن بزرگوار در ماه رمضان سال 195 تولّد یافت وآخر ذیقعده سال 220 رحلت نمود، و سنّ آن حضرت، بیست و پنج سال و دو ماه و هجده روز بود . 2 - و نیز از محمّد بن سنان نقل میکند که گفت : « قبض محمّد بن علی و هو ابن خمس و عشرین سنة و ثلاثة أشهر و إثنی عشر یوماً، توفّی یوم الثلثاء، لست خلون من ذی الحجّة سنة عشرین و مأتین » (3).
ص: 365
ترجمه : محمّد بن علی ( حضرت جواد علیه السلام ) از دنیا رفت و سنّ آن بزرگوار بیست وپنج سال وسه ماه ودوازده روز بود، روز سه شنبه ششم ذیحجّه سال 220. 3 - شیخ مفید میفرماید : « و کان الإمام بعد الرّضا - علیّ بن موسی - إبنه محمّد بن علی الرضا علیهما السلام ... ؛ و کان مولده علیه السلام فی شهر رمضان سنة خمس و تسعین و مأة بالمدینة . و قبض ببغداد فی ذی القعدة سنة عشرین و مأتین . و له یومئذ خمس و عشرون سنة » (1)ترجمه : امامِ پس از علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام، فرزندش محمّد بن علی الرضا (حضرت جواد علیه السلام) است، ولادت آن بزرگوار در سال 195 در مدینه بود و وفات آن حضرت در بغداد سال 220 بود . و در آن وقت حضرت، بیست و پنج سال داشت . 4 - ابن شهر آشوب مینویسد : « و محمّد بن علی الجواد ... ؛ ولد بالمدینة لیلة الجمعة التاسع عشر من شهر رمضان و یقال : للنصف منه . و قال ابن عیاش : یوم الجمعة لعشر خلون من رجب سنة خمس و تسعین و مأة ، و قبض ببغداد مسموماً فی آخر ذی القعدة . و قیل : یوم السبت لست خلون من ذی الحجّة سنة عشرین و مأتین ، ... . و عمره خمس و عشرون سنة . قالوا : و ثلاثة أشهر و اثنان و عشرون یوماً » (2)
ص: 366
ترجمه : و حضرت جواد علیه السلام شب جمعه نهم ماه رمضان و به قولی نیمه رمضان به دنیا آمد . و ابن عیاش گوید : روز جمعه دهم ماه رجب سال 195 در مدینه متولّد، و در آخر ماه ذی قعده در بغداد مسموم گردید . و به قولی : روز شنبه ششم ماه ذی حجّه سال 220 رحلت فرمود ؛ و مدّت عمرِ آن بزرگوار بیست و پنج سال بود ، و بعضی سه ماه و دوازده روز به آن افزودهاند . و قریب به همین مضمون را ابن فتّال نیشابوری ( متوفّای 508 )، آورده است (1)5 - مرحوم محدّث قمی چنین گوید : « در تاریخ وفات حضرت جوادعلیه السلام اختلاف است . اشهر آن است که در آخر ماه ذیقعده سال دویست و بیستم هجری شهید شد وبعضی ششم ذیحجّه گفتهاند ... . و مسعودی وفات آن حضرت را در پنجم ذی حجّه سال دویست و نوزده ذکر نموده (2). ودر وقت وفات از سنّ شریفش، بیست و پنج سال و چند ماهی گذشته بود » (3)و نیز محدّث قمی در « تتمّة المنتهی » در وقایع سنه 219 مینویسد : « و هم در این سال در پنجم ذیحجّه و به قول مشهور در سنه دویست و بیست
ص: 367
در آخر ذیقعده حضرت امام محمّد تقی - صلوات اللَّه علیه - در بغداد وفات یافت » (1). 6 - و در کتاب « إثبات الوصیّة » منسوب به مسعودی ، در شرح حالات حضرت جواد علیه السلام چنین آمده :
« و روی أنّه ولد علیه السلام لیلة الجمعة لإِحدی عشرة لیلة بقیت من شهر رمضان سنة خمس و تسعین و مأة » (2). و در جای دیگر مینویسد : « و مضی صلَّی اللَّه علیه فی سنة عشرین و مأتین من الهجرة فی یوم الثلاثاء لخمس خلون من ذی الحجة، فکانت سِنه أربعاً و عشرین سنة و شهوراً . لأنّ مولده کان فی سنة خمس و تسعین » (3). ترجمه : روایت شده که آن حضرت شب جمعه، یازده شب به ماه رمضان باقی مانده ، سال 195 متولّد گردید ؛ و سال 220 از هجرت روز سه شنبه ، پنج روز از ماه ذی حجّه گذشته، رحلت فرمود . و سنّ آن حضرت بیست و چهار سال و چند ماه بود . زیرا ولادت آن بزرگوار در سال (صد) و نود و پنج بوده است . عجیب است از اشتباهی که مسعودی در اینجا نموده که : ولادت آن حضرت را
ص: 368
در ماه رمضانِ سال 195، وفات او را در پنجم ذی حجّه 220 و سنّ آن حضرت را بیست و چهار سال و اندی نوشته است . در صورتی که روی این حساب، سنّ حضرت بیست و پنج سال و دو ماه و شانزده روز میشود، مطابق آنچه مرحوم کلینی قدس سره فرموده است . و البته به قرینه روایات و کتب دیگر، اشتباه ایشان، در تعیین سال نبوده، بلکه در تعیین سنّ آن بزرگوار است . 7 - باز مسعودی در کتاب « مروج الذهب » مینویسد : « وفی هذه السنة - وهی سنة تسع عشرة ومائتین - قبض محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب ، و ذلک لخمس خلون من ذی الحجة ، و دفن ببغداد فی الجانب الغربی بمقابر قریش مع جده موسی بن جعفر . و صَلّی علیه الواثق . و قبض وهو ابن خمس و عشرین سنة، و قبض أبوه علی بن موسی الرّضا و محمّد ابن سبع سنین و ثمانیة أشهر . و قیل غیر ذلک » (1). و در جای دیگر گوید : « وَ قُبِضَ علیُّ بن موسی الرضا بطوس ... ، و ذلک فی صفر سنة ثلاث و مائتین » (2). ترجمه : در این سال که سال 219 میباشد، محمّد بن علی (حضرت جوادعلیه السلام) بن موسی بن جعفر بن علی بن الحسین بن علی بن أبیطالب درگذشت .
ص: 369
و این حادثه در روز پنجم ماه ذی حجّه بود، و در بغداد در ناحیه غربی در قبرستان قریش در کنار جدّش موسی بن جعفر، مدفون گردید، و الواثق باللَّه بر آن حضرت نماز گذارد و آن حضرت در سنّ بیست و پنج سالگی درگذشت و هنگام وفاتِ پدرش علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام، حضرت جواد هفت سال وهشت ماه داشت. و غیر از این نیز گفتهاند . و علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام در ماه صفر در طوس ، در سال 203 رحلت نمود . طبق این نقل، ولادت حضرت جواد ماه رجب سال 195 بوده است . زیرا مسعودی میگوید : حضرت رضا علیه السلام در ماه صفر 203 وفات فرمود . و در آن وقت سنّ حضرت جواد هفت سال و هشت ماه بود . و این درست با ماه رجب 195 تطبیق میکند، و اگر ماه رجب 195 حضرت متولّد شده باشد و عمر حضرت نیز بیست و پنج سال باشد، همانطور که مسعودی میگوید. بنابراین سال وفات مصادف با پنجم ذی حجّه سال 220 خواهد شد ، نه در ماه ذی حجّه سال 219 . پس مسعودی در تعیین سال وفات دچار اشتباه شده ، همانطور که در تعیین سنّ حضرت در « إثبات الوصیة » اشتباه کرده بود . 8 - مرحوم اربلی در کتاب « کشف الغُمّة » مینویسد : « و أنّه قبض ببغداد ، و کان سبب وروده إلیها أشخاص المعتصم له من المدینة ؛ فورد ببغداد للیلتین بقیتاً من المحرّم سنة عشرین و مأتین . و توفّی بها فی ذی القعدة من هذه السنة »(1).
ص: 370
1) کشف الغمّة : ج 3 ، ص 154 .
ترجمه: او در بغداد از دنیا رفت، وسبب ورود او به بغداد این بود که معتصم او را از مدینه به بغداد احضار کرد، و دو شب از محرّمِ سال 220 باقی مانده بود . و در همان بغداد - از همین سال - از دنیا رفت . 9 - ابن فتّال نیشابوری در کتاب « روضة الواعظین » میفرماید : « و قبض ببغداد قتیلاً مسموماً فی آخر ذی القعدة . و قیل : مات یوم السبت لست خلون من ذی الحجة سنة عشرین و مئتین . فله یومئذ خمس و عشرون سنة » (1). ترجمه : در آخر ماه ذی قعده مسموم و کشته شد . وگفته شده: روز شنبه شش روز از ذی حجّه سال 220 گذشته بود که از دنیا رفت. بنابراین ایشان آن روز بیست و پنج ساله بودهاند . 10 - مرحوم کلینی قدس سره میفرماید : « ولد علیه السلام فی شهر رمضان من سنة خمس و تسعین و مائة و قبض علیه السلام سنة عشرین و مائتین فی آخر ذی القعدة و هو ابن خمس و عشرین سنة و شهرین و ثمانیة عشر یوماً و دفن ببغداد فی مقابر قریش عند قبر جدّه موسی علیه السلام . و قد کان المعتصم أشخصه إلی بغداد فی أوّل هذه السنة الّتی توفّی فیها علیه السلام »(2). ترجمه : در ماه رمضان سال 195 به دنیا آمد و سال 220 در آخر ذی قعده از دنیا رفت و سنّ آن حضرت، بیست و پنج سال و دو ماه و هجده روز بود ؛ و در بغداد در قبرستان قریش، نزد قبر جدّش موسی بن جعفر علیهما السلام، به خاک سپرده شد . و معتصم در اوّل سالی که از دنیا رفت، او را به بغداد احضار کرد .
ص: 371
بند ب - تاریخ خرّمیه از سال 41 هجری تا سال 132، دودمانی به نام بنی امیّه، خلافت اسلامی را قبضه کردند . و از این سلسله جمعاً چهارده تن ( که سه نفر اوّل آنان سفیانی و باقی مروانی بودند ) به خلافت رسیدند . خلافت بنی امیّه در واقع، یک حکومت عربی محسوب میشد . و حاکمیّت ننگین هزار ماهه آنان، بر مردم بسیار تلخ گذشت . زیرا آنان از هیچ ظلم و ستم و جنایتی روگردان نبودند . و عموم مردم، مخصوصاً موالی ( ایرانیان )، از آنان ناراضی بودند . چون نوعاً عمّال خود را از بین اعراب انتخاب مینمودند و ضمناً ایرانیان را به عنوان موالی تحقیر مینمودند و با مردم با خشونتِ تمام رفتار میکردند . با توجّه به اینکه خلفای این سلسله نوعاً به امور مربوط به دیانت چندان توجّه و اعتنائی نداشتند و حتّی ظواهرِ اسلام را هم رعایت نمیکردند، به همین سبب عامّه مسلمین و مخصوصاً ایرانیان در حقّ این طایفه بدبین بودند . این بود که به تدریج، انقلابها و نهضتهایی بر علیه بنی امیّه برپا شد . از جمله : أبومسلم خراسانی در سال 129 هجری در خراسان در رأس گروهی که سیاه جامگان ( مسوّده ) خوانده میشدند، خروج کرد و بالاخره با شکست دادن مروان، خلافت امویان را ساقط نموده، و دولت عبّاسیان را تأسیس کردند . قدرت و نفوذ أبومسلم به قدری روز افزون بود که مانع توسعه قدرت و نفوذ خلیفه عبّاسی ( منصور ) به نظر میآمد .
ص: 372
و منصور در مقام قتل أبومسلم برآمده و بالاخره با خدعه و نیرنگ ، او را در سال 137 هجری هلاک کرد . هواداران أبومسلم به بهانه خونخواهی، و گاه به عنوان تجدید خاطره أبومسلم به نهضتهایی دست زدند . که قیام : سنباد (1)ومقنع (2)واستادسیس (3)ویوسف البَرم (4)و اسحاق ترک (5)
و به زودی، دین خویش پدید خواهد کرد ؛ ( دائرة المعارف فارسی : ج 1 ، ص 133 ).
از آن جمله، مشهور است . ولی انگیزه این نهضتها در واقع استقلال طلبی ایرانیان و احیاء کردن سنن ملّی و میهنی بود .ص: 373
1) سنبادِ مجوسی، از سرداران و نزدیکان و پیروان أبومسلم بود که پس از مرگ أبومسلم، سال 137، به عنوان خونخواهی أبومسلم بر منصور، خلیفه عبّاسی، خروج کرد و در همان سال به دست یکی از اُمرای طبرستان به قتل رسید .
2) مقنع، نیز یکی از سرداران أبومسلم بود، وی از جمله کسانی است که تحت تأثیر افکارِ مزدک قرار گرفت و همین که نیرویی به دست آورد، به تبلیغ آراءِ مزدک پرداخت و در سال 160 خروج کرد و در سال 167 طرفدارانش که سپید جامگان ( مبیّضه ) خوانده میشدند، شکست خوردند و وی پس از این حادثه، خودکُشی کرد .
3) استادسیس، سردار شورشگرِ مجوسی مذهب ایرانی، در اواخر عهد منصور سنه 150 در سیستان و هرات خروج کرد و جمعیّت زیادی به او گرویدند و وی تا مرو پیشروی کرد و چند بار لشکر خلیفه را شکست داد و عاقبت محاصره گشت و خودِ او فرار کرد، امّا به زودی دستگیر و در سال 151 به قتل رسید .
4) یوسف البرم، همان یوسف بن ابراهیم است که سنه 160 در خراسان بر مهدی عبّاسی خروج کرد و خلق بسیاری به وی گرویدند و به دستور مهدی او را اسیر کرده و به قتل رساندند ؛ ( تاریخ طبری : ج 6 ، ص 358 ).
5) اسحاق ترک، شهرت سردار ترک یا ایرانی که در ماوراء النّهر به خونخواهی أبومسلم خراسانی بر خلیفه (136 - 158) منصور عبّاسی خروج کرد ... ؛ و بعد چنان فرا نمود، که وی جانشین زرتشت است و زرتشت هم زنده است .
در کتاب « دائرة المعارف فارسی » مینویسد : « در واقع، ایرانیها، خاصّه « شعوبیه » از همان اوائل امر، مسأله عرب و اسلام را از هم جدا کرده، قبول اسلام را مستلزم قبول حکومت و سیادتِ عرب نشمردند . به همین جهت، در مورد مسأله استیلای عرب و قبول اسلام لاأقل چهار نوع فکرِ مختلف وجود داشت . که هریک به نحوی در نهضتها و قیامهای ملّی و محلّی متجلّی و منعکس بوده، اوّل فکر تأسیس یا اصلاح ادیان و مذاهب قدیم ایران . که بدان وسیله عدّهای از عامّه را که هنوز خاطره عقائد کُهَن را فراموش نکرده بودند، متّحد کنند . و این فکر، در قیام و اقدام کسانی امثال : بهافرید(1)
(1) بهافرید، رئیس فرقهای معروف به بهافریدیّه و مدّعی نبوّت ، که در اواخر عهد بنی اُمیّه ، در « خوّاف » نیشابور پدید آمد، و به امر أبومسلم خراسانی کشته شد، و چون نبوّت زرتشت را تصدیق داشت ، عدّهای از مجوس خراسان بدو گرویدند .
، سنباد، استادسیس، مقنع، بابک خرّم دین (2)پس از وفات وی زنش به ازدواج بابک درآمد و او را به ریاست خرّم دینان معرّفی کرد و وی همچنان بر خرّم دینان ریاست میکرد و در سال 201 در رأس گروهی که سرخ جامگان (محمّره) خوانده میشدند، خروج کرد . وی بیست و دو سال با خلیفه عبّاسی جنگید تا بالاخره معتصم عبّاسی، افشین حیدر را به جنگ وی فرستاد و پس از سه سال جنگ با بابک، وی را به فریفت و او را دستگیر کرد و نزد معتصم فرستاد و معتصم او را با وضع فجیعی در سال 223 کُشت .
تجلّی یافت ... » (*).ص: 374
1) دائرة المعارف فارسی : ج 1 ، ص 331 .
2) بابک خرّم دین ؛ وی مردی است که پدرش ذاتاً اهل مدائن بود و در روستای میمندیه ، دِه بلال آذربایجان سکونت کرد و پس از ازدواج با زنی از اهل همان ده ، پسری به نام « بابک » پیدا کرد ، سپس در نزاع با فردی کشته شد و بابک و مادرش با کمال فقر در خانه به سر میبردند . از قضا، بین جاویدان بن سهل که رئیس خرّم دینان آذربایجان بود، با مردی به نام أبوعمران بر سر ریاست خرّم دینان جِدال و مشاجرهای سخت پیش آمد و سالیانی میان آنها جنگ ادامه پیدا کرد . به این صورت که در فصل تابستان با یکدیگر میجنگیدند و در زمستان به واسطه برف و سرمای زیاد جنگ تعطیل میشد . در یکی از سالها جاوید بن سهل برای فروش گوسفندان خویش به زنجان آمد و اتّفاقاً راهها به واسطه برف مسدود شد . ناچار جاوید به ده بلال آباد پناهنده شده، از اهالی ده، منزل خواست، او را به منزل مادر بابک راهنمایی کردند . مادر بابک برای وی غذای سادهای طبخ کرد و بابک از جاوید پذیرائی نمود . جاوید که بابک را زیرک یافت، از مادر وی درخواست کرد که اجازه بدهد بابک را با خود به « بذ »، که محلّ سکونت جاوید بود، ببرد و ماهیانه پنجاه درهم به وی بدهد، مادر موافقت نشان داد و در نتیجه جاوید، بابک را به بَذ برد . چندی نگذشت که از نو بین جاویدان و أبوعمران جنگ درگرفت و در آن جنگ أبوعمران کشته شد و جاویدان نیز مجروح گردید و پس از چند روزی جاویدان درگذشت.
گرچه بعضی عقیده دارند که اینان در واقع انحرافی نداشتهاند، بلکه خلفای عبّاسی برای لکّهدار کردن رهبران انقلاب، آنان را به زندقه متّهم کردند . ولی آنچه مسلّم است، این است که : افراد و فرقههایی بر علیه خلفای عرب قیام و نهضتهایی به راه انداختند که مهمترین آنها خرّمیه ( خرّم دینان ) بود . بهتر است برای معرّفی این فرقه از کتاب « لغت نامه دهخدا »، که از پنجاه و چهار کتابِ تاریخ و غیره استخراج و تلخیص شده است، استفاده کنیم . دهخدا در این باره مینویسد : « در باب کلمه خرّم دینی بعضی از مورّخین اشتباه کردهاند و آن را فقط نام اَتباع بابک دانستهاند . ولی از قرائن کاملاً پیدا است که خرّم دینی اسم عامّی است برای پیروان مذهب جدیدی که در قرن دوّم در ایران ظاهر شده .
ص: 375
و شاید بازماندگان مزدکیان زمان ساسانیان در دورههای اسلامی به این نام خوانده شده باشند و خرّم دین نام مسلک و مذهب ایشان بوده »(1). باز در همین صفحه از کتاب « دائرة المعارف فارسی » به نقل از کتاب « الأنساب » سمعانی مینویسد : « و اینکه در کتابهای عربی به نام « بابک خرّمی » و در کتابهای فارسی به اسم «بابک خرّم دین» خوانده میشود، از آن جهت است که وی معروفترین کسی است که در ترویج مذهبِ خرّم دین با خرّمیان کوشیده است، در باب تاریخ این مذهب اطّلاع کافی به دست نیست .... ؛ چیزی که ظاهراً مسلّم است این است که مذهب خرّمیان یکی از فروع مذهب مزدک بوده و خرّمیان را مزدکیان جدید باید دانست » (2). و در جای دیگر مینویسد : « قطعاً بابکیان یا خرّم دینان منحصر به اَتباع بابک در آذربایجان نبودهاند، بلکه در سایر نواحی، مخصوصاً در مرکز ایران و در اطراف اصفهان و ناحیه جبال، یعنی تمام قلمروی که میان آذربایجان و طبرستان و خراسان و بغداد و فارس و کاشان و خوزستان واقع است . و شامل ناحیه نهاوند و همدان و ری و اصفهان و کاشان و قم و سمنان و قزوین است، خرّم دینان بودهاند »(3).
ص: 376
و همچنین مینویسد : « مدّت تسلّط بابک را در این نواحی، مورّخین، عموماً بیست سال نوشتهاند ... ؛ مدّت جنگهای خرّم دینان به شمار درست شصت و یک سال بوده است، زیرا در سال 162 خروج کردهاند و در سال 223 بابک دستگیر و کشته شده است » (1). مسعودی در « مروج الذهب » مینویسد : « و لمّا نمی قتل أبی مسلم إلی خُراسان و غیرها من الجبال اضطربت الخرّمیة . و هی الطائفة الّتی تدعی بالمسلمیة القائلون بأبی مسلم و إمامته . و قد تنازعوا فی ذلک بعد وفاته : فمنهم من رأی أنّه لم یمت و لن یموت حتّی یظهر فیملأ الأرض عدلاً . و فرقة قطعت بموته و قالت بإمامة ابنته : فاطمة، ... . ومنهم کان بابک الخرّمی الذی خرج علی المأمون و المعتصم بالبدین من أرض الران و أذربیجان » (2). ترجمه : وقتی خبر قتل أبومسلم به خراسان جبال و غیر خراسان رسید، خرّمیه به جنبش درآمدند و آنها طائفهای بودند که به مسلمیه خوانده میشدند و قائل به امامت أبومسلم بودند، و پس از مرگ أبومسلم، اختلاف و کشمکش پیدا کردند . بعضی از آنان معتقد بودند که وی نمرده و نمیمیرد تا آنکه عدالت را در جهان برپا دارد .
ص: 377
و فرقهای از آنها به مرگ وی یقین داشتند و پس از وی دخترش فاطمه را امام میدانستند، ... . و از خرّمیه بود بابک خرّم دین، که در مدائن در سرزمین ران و در آذربایجان بر مأمون و معتصم خروج کرد . تلاشها و تبلیغات و جنگهای این فرقه را طبری در جلد ششم و هفتم ، در حوادث سالهای : 192 - 201 - 204 - 206 - 207 - 212 - 214 - 218 - 219 ، به تفصیل نگاشته و در ضمن حوادث سنه 219 مینویسد : « و فی هذه السنة قدم إسحاق بن إبراهیم بغداد من الجبل یوم الأحد لإحدی عشرة لیلة خلت من جمادی الأولی و معه الأسری من الخرّمیة » (1). ترجمه : و در این سال ( 219 ) اسحاق بن ابراهیم از جبل ( یعنی تمام قلمروی که میان آذربایجان وطبرستان و خراسان وبغداد وفارس وکاشان وخوزستان واقع است ) (2)، روز شنبه یازدهم جمادی الاولی وارد بغداد شد . و اسیرانی که از خرّم دینان دستگیر کرده بود، با او بودند .
خلاصه تحقیق آنکه :
1 - خرّمیه منحصر به پیروان بابک نبوده ، بلکه بابک، یکی از خرّمیه بود و پیروانش نیز یک دسته از خرّمیه بودند . 2 - عدّهای از خرّمیه در خوزستان سکونت داشتهاند .
ص: 378
3 - جنگهای آنان اعمّ از پیروان بابک و غیر آنها، نه تنها در سالهای 221 الی 223 نبود حتّی در سال 219 جنگ برقرار بوده ومسلمین به غنائم واُسراء دست یافتهاند، و شکست خرّمیه پیش از سال 221 هم بوده است . 4 - ممکن است در سال 220 جنگی بین مسلمین و برخی از خرّمیه رخ داده و آنان شکست خورده وغنائمی نصیب مسلمین شده ، ولو تاریخ آن را ضبط نکرده باشد . نتیجه اینکه : وقوع جنگ بین خرّمیه و مسلمین در سال 220 و پیروزی مسلمین و به دست آوردن غنائم، امکان پذیر و قابل قبول است و نفی آن، به بهانه جوئی، شبیهتر است، تا به تحقیق در یک امر تاریخی . امّا جواب از اشکال سوّم از جهت متن و مضمون بند الف - آنچه در تواریخ آمده، دو روز به آخر محرّم 220 حضرت جواد علیه السلام وارد بغداد شدند و در ماه ذی قعده همین سال، به شهادت رسیدند و در هیچ تاریخی دیده نشده که حضرت در بغداد محدودیّتی داشتهاند یا در قصر خلیفه سکونت داشتهاند . و لذا نوشتهاند : « وادخلت امرأته أُم الفضل إلی قصر المعتصم، فجعلت مع الحرم » (1)ترجمه : بعد از وفات آن بزرگوار، همسرش أمّ الفضل، به قصر معتصم برده شد و جزء حرمسرای او قرار گرفت .
ص: 379
1) أعیان الشیعة : ج 2 ، ص 36 .
از این عبارت، استفاده میشود که قبلاً در حرمسرای معتصم نبوده و الّا این عبارت معنی و مفهومی نداشت . سؤال : ممکن است گفته شود چگونه با اینکه امام علیه السلام به شیعیان دسترسی نداشتند نامه را به آنها میرساندند ؟ در جواب میگوئیم : چگونه میشود که امام جواد علیه السلام در بغداد دسترسی به شیعیان خود نداشته باشند ؟! در صورتی که بغداد، در زمان آن حضرت، مخصوصاً محلّه کرخ و مسجد براثا، یکی از مراکز مهمّ تشیّع بود و خاندانهای سیاسی و مذهبی ، همانند : آل یقطین و آل نوبخت، که کارگردانهای دستگاه خلافت عبّاسی بودند، در بغداد زندگی میکردند و در پیشبرد اهداف ائمّه علیهم السلام نقش به سزائی داشتند .
بند ب - لازم است تاریخچه مختصری از بغداد و کرخ و شیعیان آن شهر را بیان نمائیم ، تا معلوم شود که آیا شیعیان نیاز به سهم امام داشتهاند یا نه ؟! قال الشیخ الصدوق فی کتاب إکمال الدّین : « حدّثنا أحمد بن محمّد بن یحیی العطّار رضی الله عنه قال : حدّثنا أبی، عن محمّد بن أحمد، عن محمّد بن مهران (1)، عن خاله أحمد بن زکریّا قال : قال لی الرِّضا علیُّ ابن موسی علیهما السلام أین منزلک ببغداد ؟ قلت : الکرخ . قال : أمّا إنّه أسلم موضع »(2).
ص: 380
ترجمه : احمد بن زکریّا گوید : حضرت رضا علیه السلام به من فرمود : منزل تو در کجای بغداد است ؟ گفتم : کرخ . فرمود : سالمترین محلّ است . و در اصول کافی آمده : « عن الحسین بن نعیم الصحاف قال : کنت و أنا و هشام بن الحکم و علی بن یقطین ببغداد » (1). ترجمه : حسین بن نعیم صحاف گفت : من و هشام بن حکم و علیّ بن یقطین در بغداد بودیم . و در کتاب « أصحاب الرّضا علیه السلام » آمده است : « أحمد بن عبداللَّه الکرخی ؛ أحمد بن عبداللَّه بن محمّد الحجّال الکرخی ... ؛ أحمد بن عبداللَّه بن مِهران بن خانبة الکرخی »(2).
یاقوت حموی در مورد بغداد مینویسد : « فصل : فی بدءِ عمارة بغداد . کان أوّل من مصَّرها و جعلها مدینة، المنصور باللَّه أبوجعفر عبداللَّه بن محمّد بن علی بن عبداللَّه بن عبّاس بن عبدالمطلب، ثانی الخلفاء» (3)
ص: 381
ترجمه : اوّلین کسی که بغداد را به صورت شهر درآورد، منصور بود . و در مورد سبب بناءِ کرخ بغداد مینویسد : « کرخ بغداد : و چون منصور شهر بغداد را بنا کرد، دستور داد بازارها را در مقابل دروازهها قرار دهند، در مقابل هر دری یک بازار، پیوسته چنین بود تا زمانی که یکی از فرماندههای رومی به نمایندگی از طرف پادشاه روم بر منصور وارد شد، منصور به ربیع دستور داد او را در شهر بگرداند تا با دقّت دیوارها و درها و ساختمانهای اطراف شهر را بازرسی کند و او را بر بالای دیوارها ببرد تا آنجا که از اوّل تا آخر شهر برود و سردربها و طاقها و همه را به او نشان بدهد . ربیع دستور منصور را انجام داد، وقتی برگشت نزد منصور، منصور از او پرسید : شهر مرا چگونه دیدی ؟ گفت : بنای زیبائی و شهر محکمی دیدم، هیچ عیبی نداشت جز اینکه دشمنانِ تو در این شهر با تو هستند . گفت : دشمنان من چه کسانی هستند ؟ گفت : بازاریان، جاسوسان از همه جا میرسند و به عنوان تجارت وارد میشوند و تجّار هم پستچیهای همه آفاقند ، اخبار را بدست میآورند و هرچه را بخواهند، شناسائی میکنند و بدون اینکه کسی بفهمد، برمیگردند . منصور سکوت کرد، وقتی سفیر روم برگشت، منصور دستور داد بازاریان را از شهر خارج کنند، و ابراهیم بن حبیش کوفی و خراش بن مسیّب یمانی را فرا خواند
ص: 382
و دستور داد آنها بین « صراة » و « نهر عیسی » بازاری بسازند »(1). و مانند همین عبارت را در کتاب « مراصد الاطّلاع » آورده و ادامه میدهد که : « و أن یجعل صنوفاً و یرتَّب کلّ صنف موضعه، فسُمِّیت : الکَرْخ، بذلک » (2). ترجمه : آنجا را طبقه بندی کردند و نام آنجا را کرخ نهادند . بعداً حموی مینویسد : « ... و أهل الکرخ کلّهم شیعة إمامیة لا یوجد فیهم سُنّیٌّ البتة » (3). ترجمه : و اهل کرخ همه شیعه امامی هستند و سنّی در بین آنها یافت نمیشود . و بلاذری در کتاب « فتوح البلدان » مینویسد : « قالوا و کانت بغداد قدیمة، فمصّرها أمیرالمؤمنین المنصور رحمه اللَّه . و ابتنی بها مدینة و ابتداها فی سنة 145 ... . و جعل مجمع الأسواق بالکرخ . و أمر التجّار فأبتنوا الحوانیت، و ألزمهم الغلة » (4). ترجمه : بغداد قدیمی بود، منصور آنجا را به صورت شهر درآورد و در سال 145 شروع کرد ... ؛ و همه بازارها را در کرخ قرار داد . و به تجّار دستور داد، پس مغازههای خود را در آنجا ساختند .
ص: 383
طبری نیز، قریب به همین مضامین را - ضمن حوادث سال 146 - در تاریخ خود نقل کرده(1)؛ و از همه مفصّلتر، ابن کثیر شامی ( أبوالفداء ) در تاریخ « البدایة والنهایة » ذکر کرده است (2). مرحوم آیة اللَّه شیخ محمّد حسین مظفّر قدس سره مینویسد : « حوّل المنصور عاصمة ملکه من الکوفة إلی الهاشمیّة و منها إلی بغداد ، ... ؛ انتقل المنصور إلی بغداد بحاشیته و جیشه وانتقل الناس معه، فتمصّرت ... . و ما مضی عهد طویل علی تمصیر بغداد إلّا و صارت بعض محلاتها خالصة فی التشیع لا یشارکه فیها أحد من غیرهم، کمحلة الکرخ » (3). ترجمه : منصور پایتخت حکومت خود را از کوفه به هاشمیّه و از آنجا به بغداد منتقل کرد ... ؛ منصور با تمام اطرافیان و لشکریان خویش به بغداد منتقل شد و مردم نیز به بغداد روی آوردند و آنجا به صورت شهری درآمد ... . و زمانی از شهر شدن بغداد نگذشته بود، که بعضی از محلّات آن اختصاص به شیعه پیدا کرد و در آنجا احدی از غیر شیعه با آنها شریک نبود، مانند محلّه : کرخ . و در مورد شهادت حضرت جواد علیه السلام میفرماید : « و ذلک ان قدم لزوجته ابنة المأمون سمّاً و حملها علی ان تدفعه للإمام . فأجابته إلی ما أراد . فمات قتیلاً بسمّ المعتصم .
ص: 384
و عندما شاهدت ( زوجته امّ الفضل ) أثر السمّ قد بان فی بدن الإمام ترکته وحیداً فی الدار، حتّی قضی نحبه . و احتشدت الشیعة علی الدار واستخرجوا جنازته - و السیوف علی عواتقهم - و قد تعاقدوا علی الموت . لأنّ المعتصم حاول ان یمنعهم عن تشییعه . و تعرف من مثل هذه الحادثة کثرة الشیعة ذلک الیوم فی بغداد و قوتهم علی المراس، و من کثرة الرواة، تعرف کثرة العلم فیهم . و من کثرة الحجاج و الجدال - لا سیّما فی الإمامة - تعرف قوة الحجّة عندهم ، و قوّة الکفاح عن المذهب، و اتضاح أمرهم »(1). ترجمه : معتصم سمّی برای همسر آن حضرت، که دختر مأمون بود، فرستاد . و او را وادار کرد که آن سمّ را به امام بدهد . و او خواسته معتصم را اجابت کرد، و امام با سمّ معتصم به شهادت رسید . و هنگامی که اثر سمّ را در بدن امام مشاهده کرد، آن حضرت را در خانه تنها گذاشت تا امام از دنیا رفت . و گروهی از شیعیان، به خانه آن حضرت آمدند و جنازه او را بیرون بردند و آنها شمشیرهایشان را روی شانههایشان نهاده بودند و با هم تا سر حدّ مرگ هم پیمان شدند، زیرا معتصم میخواست آنها را از تشییع جنازه باز دارد .
ص: 385
1) تاریخ الشیعة : ص 57 .
مرحوم مظفّر ادامه میدهد و مینویسد : ما از مثل این حادثه، استفاده میکنیم که شیعیان در آن روز جمعیّت فراوان و توان کافی داشتند . و از فراوان بودن راویان در آن عصر، معلوم میشود علم در بین آنان رونق داشته و از اینکه زیاد بحث و گفتگوهای علمی، مخصوصاً در مسأله امامت داشتند، معلوم میشود که برای دفاع از حریم دین و مبارزه با دشمنانِ دین نیرومند بودهاند . و در مورد شهادت حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام میفرماید : « و ذرّ الملح علی الجرح انّه (هارون) لم یسمح لأولیائه بتشییعه . بل أمر، فحمله الحمالون، فوضعوه علی الجسر . ونکأ القرحة بالنداء علیه : هذا امام الرافضة ... . و لمّا شاهد سلیمان بن جعفر - عمّ الرشید - ما یصنع السندی، بجنازة الإمام، أمر فأخذوها من أیدی الشرطة . و وضعها فی الجانب الغربی . و أمر منادیه : فنادی بالنّاس لحضور الجنازة و تشییعها . و أکثر الشیعة فی بغداد تقیم فی الجانب الغربی . و کانت محلة الکرخ - علی سعتها - کلّها شیعة . فهرع النّاس، فحملوه علی الأعناق، حتّی أو صلوه إلی تربته » (1)
ص: 386
1) تاریخ الشیعة : ص 47 و 48 .
ترجمه : و نمک پاشیدن روی زخم این است که هارون به پیروانش اجازه نداد موسی بن جعفر علیهما السلام را تشییع کنند . بلکه دستور داد تا حمّالها آن حضرت را بیاورند و روی پل قرار دهند . و نیشتر به این جراحت، فریاد کردن آنها بود که : این امام رافضیان است ... . و چون سلیمان بن جعفر، عموی هارون الرّشید، عملکردِ سِندی را نسبت به جنازه امام مشاهده کرد، دستور داد جنازه را از مأمورین گرفتند . و آن را در ناحیه غربی قرار داد . ودستور داد تا به مردم اعلام کنند که برای تشییع جنازه آن حضرت، حاضرشوند و اکثر شیعیان، در بغداد بودند و در ناحیه غربی زندگی میکردند . و محلّه کرخ با تمام وسعت آن، همه شیعه بودند . و مردم، با سرعت جنازه آن حضرت را بر گردنهاشان حمل کرده و سپس به خاک سپردند . یاقوت حموی مینویسد : « براثا : با ثاء سه نقطه و الف مقصوره . محلّهای بود در کنار بغداد در قبله کرخ و در طرف جنوبی درِ محوَّل . و تنها یک مسجد جامع داشت که شیعه در آنجا نماز میخواندند . و آن مسجد به همراه آن محلّه - به طور کلّی - خراب شد، به گونهای که اثری از آن باقی نماند .
ص: 387
امّا مسجد جامع را من خودم، باقیمانده از دیوارهای آن را درک کردم که آن را در زمان ما خراب کردند . و در ساختمانها به کار بردند و در سال 329 ساختمان مسجد « براثا » به پایان رسید و در آن خطبه خوانده میشد . و قبل از مسجد شدن، گروهی از شیعه در آنجا جمع میشدند و صحابه را سبّ میکردند . و راضی باللَّه به آنجا حمله کرد و هر که را در آنجا بود، دستگیر و زندانی نمود ومسجد را خراب و با خاک یکسان کرد . و شیعه این خبر را به « بُجْکم ماکانی »، نخست وزیر بغداد، گزارش دادند، سپس او دستور داد تا آن مسجد را بازسازی کرده و توسعه دهند . و سپس دستور داد تا نام « راضی » بر بالای آن نوشته شود . و پیوسته تا سال 450 نماز در آنجا برپا میشد سپس تا الآن معطّل مانده » (1).
« آلِ یَقْطین، خاندانی علمی و سیاسی شیعی در سده 2 ق / 8 م . مشهورترین چهرههای این خاندان، دو تن هستند : 1 - ابوالحسن یقطین بن موسی بغدادی ( د 186 ق / 802 م )، محدّث و از کارگزاران خلافت عبّاسیان .
ص: 388
1) معجم البلدان : ج 1 ، ص 287 ، باب الباء و الراء .
او در کوفه زاده شده و در همان جا زیست . به دلیل مخالفت با امویان و هواخواهی از عبّاسیان از سوی مروان حمار ( د 132 ق / 749 م) تعقیب شد . و از این رو همراه خانوادهاش به مدینه گریخت . پس از سقوط امویان و قدرت یافتن عبّاسیان به بغداد آمد ... . یقطین که هوشمند بود واز درایت سیاسی و قدرت جنگاوری کافی بهره داشت، نزد دو تن از نخستین خلفای عبّاسی ( ابوالعبّاس سفّاح : 104 - 136 ق / 722 - 753 م ؛ و ابوجعفر منصور : 95 - 158 ق / 713 - 744 م ) پایگاهی بلند یافت . در 167 ق / 873 م، که خلیفه مهدی عبّاسی ( 127 - 169 ق / 744 - 785 م ) فرمان داد مسجد الحرام در مکّه، و مسجد النّبی در مدینه بازسازی شود و گسترش یابد، یقطین از سوی خلیفه مأمور اجرای این فرمان گردید (ابنتغری بردی، 2 / 52؛ ابن جبیر، 68 ). ابن اثیر این رویداد را در 164 ق / 781 م میداند ( 6 / 76 ). با اینکه برخی درباره شیعی بودن او تردید کردهاند، شیعه بودن او قطعی مینماید ( مامقانی، 3 / 333 ؛ خویی 12 / 236 ). به گزارش بیشتر محدّثان ومورّخان شیعی، او در پنهان با امام جعفر صادق علیه السلام ( 80 یا 83 - 148 ق / 699 یا 702 - 765 م ) پیوند ارادت داشت و حقوق اموال را به آن حضرت میپرداخت . سرانجام نزد منصور و مهدی از او سعایت شد ، امّا آسیبی به او نرسید ( ابن ندیم، 314 ). میتوان این احتمال را پذیرفت که با وجود شیعی بودن یقطین، حضور او در
ص: 389
دستگاه خلافت، به دلایل خاصّ سیاسی وضرورتها با اشاره امام صادق علیه السلام باشد. وی در بغداد درگذشت . 2 - علیّ بن یقطین ( 124 - 182 ق / 742 - 798 م )، محدّث، فقیه، متکلّم و از بزرگان شیعی . وی در کوفه زاده شد و همراه پدر به مدینه هجرت کرد و پس از آن به بغداد آمد . در آغاز، به داد و ستد ابزار ( نوعی ادویه ) پرداخت ( طوسی ، اختیار ، 2 / 729)، سپس در دستگاه خلافت عبّاسیان راه یافت و از کارگزاران مهدی عبّاسی ( طبری 3/522 ) و از نزدیکان خلیفه هارون الرشید ( د 193 ق / 809 م ) گردید . در شیعی بودن او تردید نیست، امّا مذهب او همانند پدرش از نظر عبّاسیان پنهان بود . وی با امام موسی کاظم علیه السلام ( 128 - 183 ق / 746 - 799 م ) ارتباط نزدیک داشت و نزد آن امام از اعتبار بسیاری برخوردار بود . نویسندگان شیعی بر این باورند که او به توصیه امام کاظم علیه السلام در دستگاه خلافت باقیماند تا از ستمدیدگان پشتیبانی کند و یاور شیعیان باشد ( امین 8 / 371 )، از این رو بارها درباره مذهب و ارتباط او با امام کاظم علیه السلام به هارون سعایت شد، ولی گزندی به او نرسید . در مورد ایمان و پارسایی علی بن یقطین روایات بسیاری آمده است . از جمله، اینکه امام کاظم علیه السلام بهشت را برای او تضمین کرده است ( طوسی، اختیار، 2 / 729 ).
ص: 390
او از راویان موثّقی است که یک حدیث از امام صادق علیه السلام و احادیث بسیاری از امام کاظم علیه السلام نقل کرده است و راویان متعدّدی از وی روایت کردهاند . کتابهایی به او منسوب است ( طوسی، فهرست، 234 ). او در زمانی که امام کاظم علیه السلام زندانی بود، در بغداد درگذشت . ( 3 - ) خزیمه، ( 4 - ) یعقوب و ( 5 - ) عبید، سه فرزند دیگر یقطین، نیز از راویان حدیث و از اصحاب امام کاظم علیه السلام بودهاند »(1)
« برای معرّفی کامل « بغدادِ » آن روز، شاید یک کتاب هم کم باشد، در عین حال ضرورت دارد در اینجا دور نمائی از وضع سیاسی و علمی آن ترسیم کنیم . از آغاز تأسیس « بغداد » به دست أبو جعفر منصور، دوّمین خلیفه عبّاسی، وانتقال مرکز خلافت به آنجا ( 146 ه )(2)همانطور که این شهر مرکز ثقل سیاست جهان اسلام گردید و بر سراسر قلمرو اسلام حکومت میکرد همچنین بزرگترین پایگاه علم و مجمع دانشمندان در فنون مختلف قرار گرفت، در طول چند قرن دانشمندان از هر سوی به جانب « بغداد » متوجّه و در آنجا متوطن شدند و یا به طور موقّت جهت کسب و نشر علم، رحل اقامت افکندند .
ص: 391
1) دائرة المعارف بزرگ اسلامی : ج 2 ، ص 184 .
2) بنا به نقل خطیب بغدادی در تاریخ بغداد ( ج 1 ، ص 66 ) : منصور در سال 136 ه به خلافت رسید و در 145 به پیریزی و ساختمان بغداد آغاز کرد و در 146 ساختمانهای شهر پایان یافت و دستگاه خلافت به آنجا منتقل گردید، دیوار خارجی شهر وکلیّه عملیات ساختمانی در اواسط سال 149 تمام شد ؛ در این مورد اقوال دیگری با تفاوت، اندک نقل گردیده است .
بزرگترین فقهاء و ارباب مذاهب اسلام : أبو حنیفه، شافعی، احمد حنبل، داود ظاهری، و نیز بزرگترین محدّثان از جمله مؤلّفین « صحاح ست » (1)و بزرگترین مورّخان مانند : محمّد بن اسحق، واقدی، ابن سعد کاتب واقدی، یعقوبی، مسعودی، طبری، بلاذری، ابن قتیبه دینوری، أبوالفرج اصفهانی، تمام یا مقداری از عمر خود را در این دیار سر کرده و برخی از آنان تا دم مرگ در آن عاصمه دانش گذرانیده و همانجا دفن شدهاند . کما اینکه برخی از آنان مثل : مسعودی، بلاذری، یعقوبی و ابن قتیبه در بغداد متولّد و همانجا نشو و نما کردهاند (2).
امّا شعرای معروف امثال « متنبی » شاید کمتر کسی است که گذار وی به بغداد و دربار خلفاء برای ثناء گفتن و صله گرفتن نیفتاده باشد . امّا علوم عقلی و فلسفی و ریاضی و طب و به اصطلاح « علوم اوائل » شالوده آن در اسلام در این شهر ریخته شد . بزرگترین دانشمندان ومترجمان از اطراف واکناف بلاد به بغداد فراخواندهشدند و به تألیف و ترجمه کتب مربوط به این رشتهها پرداختند .
ص: 392
1) صحاح ست، شش کتاب معتبر حدیث اهل سنّت و به منزله کتب اربعه شیعه است ومؤلّفان آن کتب عبارتند از : 1 - أبو عبداللَّه محمّد بن اسمعیل بخاری ( 194 - 256 ) صاحب صحیح بخاری ؛ 2 - مسلم بن حجّاج النیشابوری ( م 261 ) صاحب صحیح مسلم ؛ 3 - أبو داود سلیمان بن اشعث سجستانی ( متوفّی 275 در بصره ) صاحب سنن أبی داود ؛ 4 - أبو عیسی محمّد بن عیسی ترمذی ( م 279 ) صاحب صحیح ترمذی ؛ 5 - أبو عبد الرّحمن أحمد بن علی بن شعیب نسائی ( م 303 ) صاحب سنن نسائی ؛ 6 - أبو عبداللَّه محمّد بن یزید قزوینی (م 273) صاحب سنن ابن ماجه .
2) شرح زندگی دانشمندانِ نام برده در این سطور، به تفصیل در تاریخ بغداد آمده است .
اوّلین مؤسّسه و مجمع علمی و یا کتابخانه رسمی به نام « بیت الحکمه » که محلّ کار مترجمان ودانشمندان نامی بود، درعصر هارونالرّشید دربغداد به وجود آمد(1)و پس از آن، کتابخانههای دیگری فراهم آمد که تا عصر « شیخ طوسی » باقی بود و چنانکه خواهیم گفت مورد استفاده وی قرار گرفت . برای پی بردن به موقعیّت « بغداد » در آن اعصار مطالعه دو کتاب ضرورت دارد، یکی « فهرست ابن ندیم » و دیگر « تاریخ بغداد » . فهرست ابن ندیم در سال 377 تألیف گردیده و مؤلّف آن خود در بغداد به شغل کتاب فروشی و « وراقی » اشتغال داشته و کتبی که به بازار عرضه میشده و به دست وی میرسیده، همه را فهرست کرده است . و با بسیاری از دانشمندان و پیشوایان مذهبی معاصر خود مربوط و دوست بوده و احتمالاً دکان وی چنانکه در عصر ما مرسوم است، محل تردّد و تلاقی فضلا و دوست داران کتاب بوده است . امّا تاریخ بغداد نوشته خطیب بغدادی معاصر «شیخ طوسی» است که در تمام دوران اقامت شیخ در بغداد، در این شهر میزیسته و بعداً تا سال 463 که در قید
ص: 393
1) در ماهیّت این محل که آیا مدرسه یا کتابخانه و یا مرکز تحقیق و تألیف و ترجمه کتب بوده، اختلاف است ؛ به کتاب تاریخ علوم عقلی در اسلام، نوشته آقای دکتر صفا صفحه 48، مراجعه شود . بنا به نقل کتاب « خریطة بغداد : ص 254 » بیت الحکمة و همچنین کتابخانه شاپور و دارالعلم شریف رضی ، همه در جانب غربی بغداد واقع بوده است . تاریخ تأسیس بیت الحکمة معلوم نیست و حتّی احتمال وجود آن، پیش از هارون هم میرود و مسلّماً تا عصر ابن ندیم، اواخر قرن چهارم، باقی بوده است ؛ جهت تفصیل بیشتر به کتاب مذکور مراجعه کنید .
حیات بوده (1)به بغداد رفت و آمد میکرده و با بسیاری از علمای معاصر خود ملاقات کرده و کمتر دانشمندی است که از ابتدای تأسیس این شهر تا عصر وی به این شهر آمده باشد و وی نام و ترجمه او را در کتاب خود نیاورده باشد، در این کتاب ترجمه 7831 نفر به طور مفصّل یا مختصر آمده است .
آنچه گفته شد سوابق علمی بغداد از لحاظ کلّی بود ؛ امّا از لحاظ تشیّع از عصر حضرت صادق علیه السلام به بعد بیشتر ائمّه علیهم السلام به بغداد قدم گذاردهاند و از جمله امام هفتم علیه السلام و امام نهم علیه السلام چندی در آنجا توقّف کردهاند و بالاخره همانجا درگذشتهاند و در قبرستان قریش ( کاظمیّین فعلی ) دفن شدهاند . دانشمندان و رجال شیعه از آغازِ بنای بغداد در آن تردّد یا توطن کرده وبا دستگاه خلافت و وزارت به خصوص در دوران برامکه ارتباط داشتهاند . از جمله هشام بن الحکم محمّد بن أبی عمر، علیّ بن یقطین و خاندان وی، خاندان نوبختی، خاندان ابن قولویه، خاندان اسکافی و خاندان سیّد مرتضی در این شهر متوطن بودهاند . هرقدر از عمر بغداد میگذشت، تمرکز و تجمّع شیعیان در این شهر بیشتر احساس میشد تا بالاخره در قرن سوّم و چهارم و پنجم، « بغداد » مرکز عمده
ص: 394
1) خطیب بغدادی در پایان عمر در محلّه درب السلسله، جنب نظامیه، سکنی داشته و در 463 ( سه سال بعد از شیخ طوسی ) همانجا فوت نموده و شیخ ابواسحاق شیرازی ( اوّلین مدرس نظامیه ) جنازه او را تشییع کرده و به جامع منصور طرف غربی بغداد، حمل کرده است ( دلیل خارطة بغداد : ص 319 ).
این طائفه گردید و دانشمندانِ آنجا ریاست مطلقه بر کلیّه شیعیان پیدا کردند و چنانکه میدانیم « نواب اربعه » (1)که در نیمه آخر قرن سوّم و اوائل قرن چهارم ( از 260 تا 329 ) سِمَت وکالت خاصّ ناحیه مقدّسه را داشتند و مرجع عموم شیعه امامیّه گردیدند، در « بغداد » زندگی میکردند . و آرامگاه آنان تا این عصر در محلّههای قدیمی این شهر مزار است . رشته علم کلام شیعه که عهده دار پاسداری و دفاع از مذهب بود، در این شهر توسّط هشام بن الحکم (2)پی ریزی شد و همچنان ادامه یافت تا اواخر قرن چهارم
ص: 395
1) ایشان عبارتند از : 1 - عثمان بن سعید عمری، که اوّل وکالت امام هادی و امام عسکری وسپس وکالت از ناحیه مقدّسه امام دوازدهم داشته است 2 - فرزند وی أبوجعفر محمّد ابن عثمان عمری، که درحدود پنجاه سال پس از پدر خود، وکیل ناحیه بوده ودر 304 یا 305 هجری درگذشته است 3 - أبوالقاسم حسین بن روح نوبختی، قائم مقام أبوجعفر عمری، متوفّی به سال 326، 4 - أبوالحسن علیّ بن محمّدالسمری که پس از نوبختی عهدهدار نیابت گردیدودر 329 درگذشت وپیش از وفات توقیع امام به دست وی صادر شد مبنی بر اینکه دوران نیابت خاصّه پایان یافت .
2) وی از موالی بنی شیبان یا کنده است، زادگاهش کوفه، محل نشو و نمایش واسط وتجارتش در بغداد بوده و در اواخر عمر به آنجا انتقال یافته و از ملازمان یحیی بن خالد برمکی و سرپرست مجالس کلام و مناظره وی گردیده است . او بحث در امامت را آغاز کرد و به قول شیخ طوسی : « و کان ممّن فتق الکلام فی الامامة، و هذب المذهب فی النظر » [ فهرست : ص 175 ] در مناظره و حاضر جوابی مهارت داشته و از نام کتب وی پیداست که مخالف سرسخت فلاسفه و معتزله بوده و ظاهراً از اوّلین کسانی است که در ردّ فلسفه یونانی و ایرانی و نیز در اثبات امامت، کتاب نوشتهاند . هشام ابن الحکم مورد توجّه امام صادق و کاظم علیهما السلام بوده و احادیثی از آن دو امام روایت میکرده . در بغداد در قصر وضاح مقیم بود و پس از زوال برامکه به مدّتی اندک در 179 و یا در دوران خلافت مأمون در سال 199 از دنیا رفته است و از خود شاگردانی مانند ابن أبی عمیر، یونس ابن عبدالرّحمن و دیگران به جای گذارده و رشته علم کلام شیعه به وسیله نامبردگان به این دانشمندان منتهی میگردد ( خلاصه از رجال نجاشی، فهرست شیخ طوسی و رجال کشّی ).
به وسیله شیخ مفید به اوج خود رسید، و او با مهارت و استادی چشمگیری در این شهر انقلابی بهپا کرد و هزاران نفر را با قدرت منطق خویش به این مذهب وارد نمود و همین مکتب بود که متکلّم زبردستی مانند سیّد مرتضی علم الهدی را تربیت کرد . مرجعیّت مفید و سیّد مرتضی و اساتید و معاصران ایشان و حتّی شیخ طوسی به طوری که از مطاوی حالات آنان به دست میآید ، بیشتر در رشته کلام و دفع شبهات مخالفان بود و ظاهراً در آن اعصار این علم مقدّم بر همه علوم حتّی فقه و حدیث و دارای اهمیّت بیشتری بوده است و این امر از رسالههای متعدّد به نام اجوبه مسائل که از شهرهای دور دست از نامبردگان سؤال میشده، و همچنین کتب ردّیه که نام همه آن رسائل و کتب در فهرست مؤلّفات و این طبقه از دانشمندان دیده میشود، کاملاً مشهود است؛ وپس از رشته کلام، فقه واصول و شاید مهمتر از آندو، علم حدیث بود. اصولاً حدیث به لحاظ اینکه صرفاً علمی نقلی است، در « بغداد » که محل تردّد و تلاقی محدّثان بوده ، بیش از سایر مراکز رواج داشت و تقریباً میتوان گفت : کلیّه منقولات و احادیث اسلامی و از جمله روایات اهل بیت، نزد محدّثان « بغداد » گرد آمد . صرف نظر از راویان قرن دوّم و سوّم شیعه، شخصیّت نامدار محمّد بن یعقوب کلینی، که در شهر « ری » مرجعیّت و زعامت داشته، در اواخر عمر به علّت نامعلومی و شاید برای نشر حدیث و روایت کتاب کافی به این شهر هجرت کرده و همانجا از دنیا رفته است . وی کتاب مهمّ « کافی » را که به احتمال قوی پیش از هجرت به بغداد تألیف کرده است، در این شهر نشر داده و اغلب راویان این کتاب در « بغداد » میزیستهاند
ص: 396
و همانجا آن را برای دیگران روایت کردهاند (1)همچنین معاصر «کلینی» علیّ بن بابویه قمی ، والد شیخ صدوق ، به این شهر آمده و با وکلای امام ملاقات کرده است (2)صدوق نیز در سال 355 به بغداد وارد شده است (3). حدیث شیعه از آغاز، دو مرکز مهم داشته : « کوفه و قم » و بغداد محلّ تلاقی این دو رشته حدیث بوده است ؛ زیرا محدّثانِ « کوفه و قم » مرتّباً به آنجا میآمدند ومعلومات خود را روایت میکردند ؛ و احیاناً در آنجا مقیم میشدند . به نسبت اجتماع علمای شیعه در « بغداد »، کتب این طائفه نیز از بلاد دور و نزدیک در آنجا گرد آمد ؛ مثلاً، محمّد بن مسعود عیّاشی، یکی از دانشمندان شیعه ساکن « سمرقند » و دارای تألیفات زیاد بوده است و ابوالحسن قزوینی قاضی در سال 356 برای اوّلین بار قسمتی از کتب وی را با خود به بغداد آورد (4).
ص: 397
1) نظر به این که اکثر یا تمام مشایخِ کلینی اهل قم یا ری بودهاند و خود وی تا دوران اواخر عمر در ری مرجعیّت داشته، از طرفی به نقل نجاشی در رجال صفحه 292، بیست سال تمام به تألیف این کتاب اشتغال داشته ؛ پس به احتمال قوی تألیف آن، در همان شهر صورت گرفته، امّا در اواخر عمر، این کتاب را در بغداد روایت کرده و اکثر ناقلین آن از علمای عراق میباشند .
2) از جمله در سال 328 ، یک سال قبل از وفات ، در بغداد بوده است ( رجال نجاشی : ص 185 ) ؛ و به گفته شیخ طوسی در رجال صفحه 482، در سال تناثر نجوم 329 نیز به بغداد وارد شده و تلعکبری از وی حدیث شنیده است .
3) رجال نجاشی : ص 303 ؛ وبنا به آنچه دوست دانشمند، جناب آقای میرزا عبدالرّحیم ربانی، در مقدّمه بحار ( ج 1 ، ص 36 ) تحقیق کردهاند علاوه بر این، در سال 352 ه نیز صدوق در بغداد بوده است و در اثناء این دو سال سفرهایی به کوفه، همدان و مکّه کرده است . این جانب در مقدّمه کتاب « المقنع » شرح حال جامعی از صدوق آوردهام ؛ و در کتاب « کتب اربعه و مشایخ ثلاثه » آن را تکمیل خواهم کرد .
4) علّامه در خلاصه ( ص 101 ) در ترجمه وی میگوید : « قدم بغداد سنة ست و خمسین وثلاثمأة و معه من کتب العیّاشی قطعة، و هو اوّل من اوردها بغداد و رواها ... ».
و در نتیجه، کتابخانههای معتبری برای شیعه فراهم آمد . از جمله : کتابخانه أبی نصر شاپور بن اردشیر (1)، وزیر بهاء الدّوله بویهی فرزند عضد الدّوله است، که در سال 381 در محلّه « بین السورین » یکی از محلّات «کرخ» بغداد (2)به همّت آن وزیر دانشمند شیعه مذهب، تأسیس شد . و از لحاظ جامعیّت و اشتمال بر نفائس کتب ، بینظیر بود و با کتابخانه «بیت الحکمه» رقابت مینمود . و نیز کتابخانه شخصی سیّد مرتضی، بطوری که نوشتهاند : مشتمل بر هشتاد
ص: 398
1) بنا به گفته ابن اثیر ( در تاریخ خود : ج 9 ، ص 101 ) : « وی کاتبی سدید بود و در سال 383 کتابخانه را تأسیس نمود و بیش از ده هزار جلد کتاب در آن گرد آورد ... » ؛ در حاشیه این کتاب نوشته شده : « وی سه بار وزارت بهاء الدّوله و هم وزارت مشرف الدّوله را عهده دار شد . مردی عفیف، نیکوکار، سلیم النفس و خوش معاشرت بود لیکن عمال خود را زود عزل میکرد تا به عیش و نوش و خوش گذرانی نگرایند، بر کتابخانه املاک و عایدات بسیار وقف کرد وهنگام مرگ در سال 416 نزدیک نود سال عمر داشت ».
2) ساختمان اصلی بغداد به نام مدینة السلام در سمت غربی دجله، نزدیک کاظمین فعلی به طور مدوّر با چهار دروازه بدین کیفیّت بنا شده بود : 1 - خندق دور شهر 2 - سیل بند مرتفع با آجر و ساروج 3 - فیصل خارجی به مساحت پنجاه ذرع بدون ساختمان، جهت محافظت شهر از آتش سوزی دشمن 4 - سور اعظم به ارتفاع سی ذرع و به ضخامت 5/22 ذرع، در پائین و 12 ذرع در بالا 5 - فیصل داخلی به عرض 150 ذرع محوّطه بدون ساختمان جهت دفاع از شهر 6 - دیوار دوّم که محیط بر میدان بزرگ داخلی و ساختمانها و قصر بوده است و فاصله ما بین دو دیوار بین السّورین نامیده میشده است و بعدها شهر کرخ در جانب جنوبی این شهر ساخته شد و تدریجاً شهر اصلی ویران و به جای آن محلّاتی به وجود آمد که ضمیمه کرخ گردید و نام آن محلّات به نام اصلی آن نامیده شد ؛ مانند محلّه باب الکوفه، باب البصرة، باب الشام، باب خراسان ؛ و به نظر بنده محل کتابخانه شاپور فیصل داخلی شهر اصلی بوده که در آن هنگام بینالسورین نامیده میشده است ؛ دلیل خریطة بغداد : صفحه 49 ملاحظه شود .
هزار جلد کتاب بوده است (1)؛ و همچنین برادر وی سیّد رضی ، محلّی به نام «دار العلم» تأسیس کرد، که دارای کتابخانه مهمّی بوده است (2). علاوه بر این سه کتابخانه، به طور حتم دانشمندان و رجال دیگر شیعه کتابخانههای شخصی داشتهاند . و از « فهرست ابن ندیم » به دست میآید که کتب شیعه در آن تاریخ در « بغداد » رواج داشته و قسمت مهمّی از آن کتب به دست ابن ندیم رسیده و نام آنها را در فهرست خود با پارهای از خصوصیّات ضبط کرده است (3). موقعیّت و نفوذ شیعه در « بغداد » بیشتر مرهون رجالی امثال علیّ بن یقطین (4)است، که از ابتدای خلافت بنی عبّاس در دستگاه آنان اعتبار و شخصیّتی داشتهاند و همچنین « برمکیان » با دانشمندان شیعه بیارتباط نبودند .
ص: 399
1) ابوالقاسم تنوخی ملازم سیّد مرتضی گفته است : کتب سیّد را شماره کردیم، هشتاد هزار مجلّد از مصنّفات ومحفوظات ومقروات وی بود وبه گفته ثعالبی به سی هزار دینار تقویم گردید پس از اینکه قسمت عمده آن را به وزرا و رؤسا اهدا کردند ( روضات : ج 4، ص 296 و 297 ).
2) دار العلم شریف رضی مدرسهای بوده که طلّاب علم در آن سکنی داشتهاند و کلیّه ما یحتاج ایشان ( از جمله کتابخانه ) در آن آماده شده بوده است ( روضات : ج 6 ، ص 196 ).
3) از جمله، آثار و کتب عیّاشی را شیخ طوسی در فهرست ( ص 317 )، از فهرست ابن ندیم نقل میکند و گویا مأخذ دیگری جز آن، در دست نداشته است .
4) یقطین پدر علی از دعاة بنی العبّاس بود و مروان او را تعقیب میکرد و او از موطن خود کوفه فرار کرد، مادر علی نیز با وی و برادرش عبید به مدینه فرار کرد تا اینکه پس از روی کار آمدن دولت عبّاسی، به کوفه برگشتند ؛ علیّ بن یقطین از مقرّبان دستگاه خلافت بود و نزد سفاح و منصور و مهدی و هارون اعتبار داشته و در سال 182 ه در سنّ 57 در بغداد درگذشت، در حالی که امام موسی بن جعفر علیهما السلام محبوس بود، و ولیعهد محمّد بن الرشید بر جنازه او نماز گذارد و پدر او بعد از وی در سال 185 وفات یافته است . علی و اخلافش از مؤلّفان و رواة شیعه بودهاند ( فهرست شیخ : ص 117 ؛ و رجال نجّاشی : ص 194 و جز آن ).
ازجمله هشام بنالحکم، غالباً ملازم وهمنشین یحیی بنخالد برمکی بوده است. از مطالعه تاریخ و حدیث به دست میآید که همواره رجال شیعه دارای مناصبِ مهمّی در مرکز خلافت و سایر بلاد بودهاند . و از اینکه خلفا به طرد و تکفیر پیشوایان شیعه ترتیب اثر میدادهاند و کسانی مانند : ابن أبی العزاقر (1)و حسین بن منصور حلّاج (2)را که مورد طرد آنان واقع میشدند، اعدام میکردند . این امر مسلّم میشود که طائفه شیعه در قرن چهارم در بغداد رسمیّت داشتهاند و سخن علمای آنان منشأ اثر بوده است . با توجّه و اعتراف به این سوابق، در عین حال نمیتوان انکار کرد که قدرت و عظمت شیعیان در « بغداد » و به طور کلّی در « عراق و ایران » در دوره « دیالمه » به اوج خود رسید .
ص: 400
1) وی ابوجعفر محمّد بن علی شلمغانی است که مدّعی نیابت خاصّه امام غایب و بلکه الوهیت و حلول بود و هنگامی که حسین بن روح، نایب سوّم ناحیه مقدّسه، فساد عقیده او را اعلان نمود، از طرف خلیفه مورد تعقیب قرار گرفت تا بالاخره بر اثر فتوای قضاة در ذیقعده 322 کشته شد ( وفیات الاعیان : ج 2 ، ص 155 ).
2) ابو معتب حسین بن منصور بیضاوی معروف به حلّاج، صاحب دواعی و مقالات مشهوره خود را در عداد ابواب ناحیه مقدّسه در غیبت صغری به شمار میآورد و از ناحیه مقدّسه توقیعی در تکذیب وی صدور یافت و علمای شیعه معاصر و متأخّر از وی، غالباً وی را مذموم دانستهاند و برخی امثال خواجه نصیر طوسی و شیخ بهائی و قاضی نور اللَّه از او دفاع نموده و تأویلاتی برای کلمات کفرآمیز وی آوردهاند و به هر حال از آغاز، بین مسلمین درباره وی اختلاف نظر وجود داشته و بر اثر تکفیر قضاة در 309 ه به طرز ناهنجاری کشته و سوزانیده شد . جهت توضیح بیشتر به کتب تراجم از جمله روضات الجنّات ( ج 3، ص 107 به بعد )، مراجعه نمائید .
این سلسله ایرانی الاصلِ شیعه مذهب مدّت صد و سیزده سال ( از سال 334 تا سال 447 هجری ) بر شهر بغداد مرکز خلافت عبّاسی با کمال اقتدار حکومت میکردند . بطوری که از خلیفه بجز نام و تشریفات اثری نبود . و معتبرترین پادشاه این سلسله عضد الدّوله است که در سال 367 « بغداد » را ضمیمه قلمرو حکومت خود نمود و تا سال 372 در قید حیات بود . وی در اسلام، نخستین پادشاهی است که به عنوان « ملک » پس از نام خلیفه در خطبه نام برده شد و محل دفن علی علیه السلام را آشکار کرد و بر آن بقعه وبارگاه ساخت و وصیّت نمود که او را در جوار آن حضرت به خاک سپارند(1). این پادشاه توجّه و علاقه خاصّی به شیخ مفید داشت . و گاهی برای ملاقات « مفید » به منزلش میرفت . بطور کلّی مجامع و محافل شیعه از لحاظ کمیّت و کیفیّت در عصر دیالمه نضج گرفت . و حوزههای درس و بحث و مجالس مناظره آنان با ارباب مذاهب در بغداد علنی بود . دانشمندان شیعه در همه جا با سلاطین « دیالمه » و وزرای آنان مرتبط و منظورِ نظر ایشان بودند .
ص: 401
1) وفیات الاعیان : ج 4 ، ص 50 به بعد .
از جمله، باید رابطه شیخ صدوق و برادرش حسین بن علی بن بابویه با صاحب عبّاد، وزیر دانشمند و ادب پرور « دیالمه » (1)
یا زائراً سائراً إلی طوس
مشهد طهر و أرض تقدیس
و امّا برادر صدوق، حسین بن بابویه، که مردی دانشمند و کثیر الرّوایة بوده است نیز کتابی برای صاحب نوشته است ( رجال نجاشی : ص 50 ).
و مجالس مناظره صدوق در حضور رکن الدّوله پدر عضد الدّوله را در ری (2)یادآور شویم . قدرت شیعه در بغداد هنگام تسلّط دیالمه بر آن شهر به جایی رسید که رفته رفته در محلّه کرخ بطور جدا از اهل سنّت مجتمع شدند و به نبردهای علنی با آنان پرداختند و همواره از طرف خلیفه برای آنان نقیبی تعیین میشد . و به احتمال قوی، نقیب شیعه همان نقیب علویّین بود که به شریف أبو أحمد و پس از وی به ترتیب به فرزندانش سیّد رضی و سیّد مرتضی و بعداً به فرزند سیّد رضی أبو أحمد عدنان واگذار گردید . واین خاندان در آن عصر متشخّصترین خاندان شیعه در بغداد و مرجع خاص و عام بودند . و علاوه بر منصب نقابت، امارت حجّ و نظارت بر مظالم و برخی از نواحی عراق به آنان محوّل میگردید »(3).ص: 402
1) صدوق ، کتاب عیون اخبار الرّضا را برای صاحب بن عباد نوشته و در آغاز فضائل ومحاسن خصال و همچنین شعر وی را راجع به مرقد مطهّر حضرت رضا علیه السلام آورده است . ابیات وی معروف و مطلع آن، این است :
2) روضات الجنّات : ج 6 ، ص 141 به بعد ؛ موضوع مناظره، وضعیّت صحابه بعد از پیغمبر و علّت مذمّت شیعه نسبت به آنان بوده است .
3) هزاره شیخ طوسی، علی دوانی : ج 1 ، ص 36 - 46
« یکی از شخصیّتهای بزرگ این خاندان أبو محمّد الحسن بن أبی الحسن موسی بن الحسن بن أبی الحسن محمّد بن العبّاس ابن اسماعیل بن أبی سهل بن نوبخت المنجم البغدادی است، که او خواهر زاده أبی سهل اسماعیل بن علی بن اسحاق بن اسماعیل بن أبی سهل بن نوبخت میباشد .
اسمی است فارسی برای مرد فارسی زبانی که به دانستن علم نجوم شهرت داشت و در اواخر دولت اموی و اوائل دولت عبّاسی میزیست و بیش از صد سال عمر کرد، و برای خالد بن یزید بن معاویه جهت به کار گرفتن نجوم و ترجمه اشتغال داشت، سپس در دوران خلافت عبّاسیان در دستگاه منصور بود، و چون برقراری حکومت منصور را به وی خبر داد و کشته شدن ابراهیم بن عبداللَّه را به اطّلاع او رساند و منصور دریافت که پیشگوئیهای او درست بوده (1)، دو هزار جریب از زمینهای حویزه را به او واگزار کرد ودر آن زمان مقام وشهرتی بسزا پیدا کرد و منصور را در ساختمان بغداد و تنظیم نقشههای شهر (2)و استخراج طالع ستارگان و مسائل نجومی یاری میکرد ، و او بود که ساعت شروع به ساختمان بغداد را که روز بیست و سوّم تموز بود، تعیین کرد (3)، و به دست أبی جعفر منصور اسلام را اختیار کرد (4)،
ص: 403
پس نام او را عبداللَّه گزارد (1)، سپس همسرش زرّین و فرزندش أبی سهل به او پیوستند، و اصل و ریشه این خاندان از دودمان بیب بن جوذرز .
که این پدر و پسر از شجاعان دولت کیانی در ایران بودند .
أبو سهل در بکار گرفتن علم نجوم و ترجمه جانشین پدر شد و او نیز در کنار منصور بود ؛ زیرا پدرش وقتی از کار افتاد . منصور به او گفت : فرزندت را به جای خود قرار ده که به جای تو به خدمت ادامه دهد . نوبخت فرزند خود أبو سهل را طلبید و به او دستور داد که نزد خلیفه برود . أبوسهل گوید: موقعی که بر منصور وارد شدم، به من گفت: خودت را معرّفی کن. گفتم : نام من خرشاذماه طیماذاه مابازار دباد خسروانشاه . منصور گفت : همه آنچه گفتی اسم تو است ؟ گفتم : آری . منصور خندید و گفت : یکی از دو کار را انجام بده، یا از این اسم طولانی فقط من به کلمه طیماذ اکتفا میکنم و یا کنیهای به جای اسم برای تو انتخاب میکنم . و آن أبو سهل است . أبو سهل میگوید : من همین کنیه را انتخاب کردم (2).
ص: 404
و او حدود هشتاد سال عمر کرد و هفت نفر از خلفاء را درک کرد و در سال 202 در عصر مأمون از دنیا رفت . و سهل و سلیمان و اسحاق و اسماعیل و هارون و محمّد و عبیداللَّه و دیگر فرزندان را از خود به جای گذاشت، که همه از شخصیّتهای سرشناس بودند .
کنیه او أبو اسحاق بود، او از شخصیّتهای بزرگ و فضلاء بغداد بود، و از ندیمان ابراهیم مهدی خلیفه عبّاسی (1)، و از اصحاب امام رضا علیه السلام و فرزند بزرگوارش حضرت هادی علیه السلام بود . أبی نؤاس شاعر، متوفّی سنة 198، در مدح او و فرزندانش مثل حسین و عبّاس و اسحاق قصائدی سروده، ولی پس از اینکه أبو اسحاق برادرش سلیمان را هجو کرد، او نیز اسماعیل را هجو کرد . جاحظ در کتاب « البخلاء » (2)گوید : أبو نؤاس سَرِ سفره اسماعیل نوبخت میچرید، همچنان که شتر در علف زار؛ ولی بعد از مدّتی دوستی او را ناسپاسی کرد.
او از فضلاء و متکلّمین بزرگ شیعه بود(3)و از بزرگان خاندان نوبختیّه ، که ابنکثیر شامی در تاریخش از او یاد کرده و از برقانی نقل میکند که او شیعی
ص: 405
معتزلی بود، ولی برای من معلوم شد که او مرد راستگوئی بوده . و از عقیقی نقل کرده که او گفته است : حسن در حدیث ثقه و مورد اعتماد بوده و عقیده او عقیده معتزله بوده . و ابن شهر آشوب او را به فیلسوف امامی توصیف کرده است .
او به أبی کبریاء معروف بوده(1)، ونجاشی او را به عبادت کردن وخوش قلمبودن و شناخت نجوم و سخن زیاد گفتن و زیاد بودنِ تألیفات توصیف کرده . و از تألیفات او کتاب « الکافی فی أحداث الأزمنة » میباشد . و او از شخصیّتهای بزرگ شیعه در بغداد بوده و او خوش بیان و بزرگوار بوده، و او با خواهر أبی سهل اسماعیل ازدواج کرد و از او در قرن سوّم هجری حسن بدنیا آمده که او مؤلّف « فرق الشیعة » است .
چون نوبخت منجم ایرانی، دریافت که خاندان نوبخت همچون سایه به خلیفه منصور دوانقی چسبیده شدهاند، و منصور به مصاحبت با او علاقه دارد و با هم در ساختن شهر بغداد و تأسیس آن به صورت پایتخت همکاری داشتهاند . نوبخت از نظر علمی و منصور عملاً با هم مشارکت داشتهاند ، طبعاً اوّل کسی که در شهر « مدینة السلام » با منصور سکونت پیدا کرد، نوبخت بود .
ص: 406
1) نضد الإیضاح: ص 342، فهرست نجاشی : ص 290، منهج المقال : ص 347 (بابیکبریاء).
مورّخین نوشتهاند در مشرق ناحیه رصّافه، آنجا که الآن به « شورجه » نامیده میشود، خانههایی باستانی وجود دارد . که خانه حسین بن روح نوبختی در آنجا بوده و قبر او هم فعلاً در همان جا است . أبو سهل بن نوبخت در کار نجوم به جای پدر نشست، و او و فرزندانش شهرت بسزائی در علم نجوم پیدا کردند و اصول و فصول آن علم را به عربی ترجمه کردند، و تنها به این علم اکتفا نکردند، کتب فلاسفه را نیز که در علوم گوناگون نوشته شده بود، از فارسی به عربی ترجمه کردند(1)و در اکثر علومی که سودمند بود، برتری پیدا کردند، و در شعر و ادب عربی نبوغ داشتند و به جامعه از نظر فرهنگی خدمت کردند، هم در ترجمه و هم در تألیف و إنشاء و تدریس و بحثهای کلامی، همچنان که به دولت عبّاسی از روی اخلاص و حقیقت، در مشورتها و اداره کردن امور مملکت و وزارت خدمت کردند . هم از جهت دینی خوب بودند و هم پس از سالیانی عجمیّت در آنها ذوب شد و نژاد عربی سالمی پیدا کردند، از این رو به مقام بلند و دامنهداری رسیدند و از قرن اوّل تا پنجم هجری این موقعیّت والا امتداد پیدا کرد . و این خاندان در اسلام بنیانی رفیع از عظمت برای خود بنا نهادند، که کمتر از موقعیّت پدرانشان در ایران نبود ؛ اسم آنها در کتب تاریخی همچنان باقی ماند . نوبختیان در دولت عبّاسی، کلید دربهای افلاک را در دست داشتند، ستارگان را رصد میکردند و پیوسته مراقب ستارگان و حرکات آنها بودند .
ص: 407
1) تاریخ علم الفلک : ص 146 ؛ و فهرست، ابن ندیم : ص 247 .
آنها خزینه دار خانههای حکمت و جانشینان فلاسفه و زبان آنان و چراغهای روشن و گنجهای علمی و کلید رموز و مشکلات علوم بودند . و در عین حال که در نجوم تخصّص داشتند و فلسفه را تدریس میکردند، به دینِ خود و دستورات آن هم پایبند بودند وبه اسلام و شعائر آن ارج مینهادند . و دلیل اخلاص آنها این است که آنان هیچ گاه دست از مذهب خود برنداشتند ، با اینکه زمان آنها زمان فرقهگرائی بود . از زمان منصور به بعد معتقد به اسلام بودند و تنها مذهب جعفری داشتند ، و پیوسته به همین روش و دین و مذهب وفادار بودند و به اندازه سَرِ موئی تا آخر کار تمایل و انحراف پیدا نکردند . و علی رغم اختلافاتی که مردم در عقائد و مذاهب خود پیدا کردند، آنان هیچ تغییری در گرایشهای دینی و مذهبی خود ندادند، همچنان که آنها از نظر سیاسی نیز همچنان دولت عبّاسی را تأیید میکردند و با همه تحوّلات و نابسامانیها و انقلابهای گوناگونی که در حکومتِ آنها به وجود میآمد، آنها به روش خود ادامه دادند . آری، این خاندان جلیل پیوسته به فلسفه و نجوم و زعامت علمی و ریاست شخصیّتهایی همچون أبو سهل و ابن روح و ابن کبریاء شهرت داشتند، تا زیر لوای آنها شخصیّتی چون حسن بن موسی که از شاخههای این درخت بود، به وجود آمد و در مجالس و محافل علمی آنها رشد پیدا کرد . و بعید نیست اگر از چنین درختانی چنین ثمراتی حاصل آید »(1)
ص: 408
1) مقدّمه کتاب « فرق الشیعة ».
و از اموری که نشانگر تمرکز شیعه در بغداد است ، روایتی است که علّامه شیخ عبداللَّه بحرانی رحمه الله در کتاب «عوالم» ازمرحوم صدوققدس سره در «عیون أخبار الرّضاعلیه السلام» نقل فرموده، که ذیلاً آن را میخوانید . « هنگامی که حضرت رضا علیه السلام به شهادت رسید ، حضرت أبی جعفر ( امام جواد علیه السلام ) هفت ساله بود، بین مردم در بغداد و در شهرها اختلاف افتاد . ریّان بن الصلت و صفوان بن یحیی و محمّد بن حکیم و عبدالرّحمان بن الحجاج و یونس بن عبدالرّحمان و گروهی از شخصیّتهای شیعه و افراد مورد وثوق از آنها، در خانه عبدالرّحمان بن الحجاج، که در برکه زلزل بود، جمع شدند و از مصیبت ( شهادت حضرت رضا علیه السلام ) گریه میکردند .
یونس بن عبدالرّحمان به آنان گفت : گریه را رها کنید ، تا بدانیم بالاخره امرِ امامت به عهده چه کسی است ؟ و برای حلّ مسائل به چه کسی باید مراجعه کنیم ؟ تا این طفل ( حضرت جواد علیه السلام ) بزرگ شود . ریّان بن الصلت بلند شد و دست خود را به گلوی او گذاشت و پیوسته به او سیلی میزد و به او میگفت : تو تظاهر به ایمان میکنی و در باطن شکّ و شرک داری، اگر کار امامت از جانب خدا است، اگر این فرزند یک روزه هم باشد، همانند یک پیرمرد عالم و بالاتر از او خواهد بود . و اگر از طرف خدا نباشد، اگر هزار سال هم عمر کند، او یکی از مردم عادّی خواهد بود، و این مطلبی است که باید در آن بیندیشی . همگان به او رو آوردند و او را سرزنش و توبیخ کردند . و آن زمان مصادف با ایّام حجّ بود ، و از فقهاء بغداد و شهرها و دانشمندانشان
ص: 409
هشتاد نفر در آنجا گرد آمده بودند، همه به قصد حجّ حرکت کردند، و همه به مدینه آمدند تا حضرت جواد علیه السلام را ملاقات کنند . وقتی به مدینه رسیدند ، همه به درِ خانه امام صادق علیه السلام آمدند ، چون منزل امام صادق علیه السلام خالی بود، همه وارد شدند و بر فرش بزرگی نشستند . عبداللَّه بن موسی بر آنها وارد شد و در صدر مجلس نشست، و یک نفر صدا زد : این پسر پیغمبر است، هرکس سؤالی دارد بپرسد . از عبداللَّه سؤالاتی شد که جوابهای لازم را نداد و شیعیان به حیرت افتاده، غصّهدار شدند و فقهاء مضطرب گشتند و بلند شدند و تصمیم به بازگشت گرفتند و پیش خود گفتند : اگر حضرت جواد علیه السلام بود، جوابهای کامل به ما میداد، و این مطالب و جوابهای نامناسب و غیر لازم را نمیداد . ناگهان دری به روی آنها گشوده شد و « موفّق »(1)وارد شد . و گفت : این امام جواد است ! همه بلند شدند ایستادند و از او استقبال و بر او سلام کردند . حضرت جواد علیه السلام وارد شد، در حالی که دو پیراهن بر تن داشت و عمامه و دو گیسو داشت و نعلین به پا داشت و نشست . همه از سخن گفتن خودداری کردند . آن کس که قبلاً مسائل را از عبداللَّه پرسیده بود، از امام جواد همان مسائل را سؤال کرد . و حضرت حقّ را به او جواب داد .
ص: 410
1) نام خادم حضرت جواد علیه السلام میباشد .
همه خوشحال شدند و در حقّ او دعا کردند و لب به مدح او گشودند . و گفتند : عموی شما عبداللَّه چنین و چنان جواب داد ! حضرت فرمودند : لا إله إلّا اللَّه، ای عمو این مطلب مهمّی است نزد خدا که تو فردا در محضر عدل خدا بایستی و خداوند به تو بفرماید : چرا چیزی را که نمیدانستی برای بندگان من به آن فتوی دادی وحال آنکه دربین امّت از تو عالمتر هم بود ؟! » (1)
امّا جواب از اشکال سوّم از جهت متن و مضمون
احکام الهی بر دو گونه است، بعضی از آنها احکام مطلقه است . مثل : وجوب صلاة، و پارهای از آنها مبتنی بر مشیّت افراد است . مثلاً : در مورد نذر اموری که متعلّق نذر است ، ممکن است - فی حدّ نفسه - واجب نباشد ، ولی انسان میتواند با مشیّت و دل خواه خود نذر کند و این امر راجح را بر خود واجب کند و بگوید : « للَّه علیّ ... »(2)همانطور که میتواند در بعضی موارد چیز مباحی را بر خود حرام کند .
ص: 411
1) عوالم : ج 23 ، ص 549 ، حدیث 3 .
2) مسالک الأفهام : ج 3 ، ص 147 ؛ مجمع البیان : ج 1 ، ص 383 ؛ تبیان : ج 2 ، ص 349 ؛ و در مفردات راغب ( ص 487، کتاب النون ) آمده : « نذر : النَّذر أن توجب علی نفسک ما لیس بواجب لحدوث أمر»؛ ودر کتاب المغنی والشّرح الکبیر (ج 11 ص 331) شرح المغنی ابنقدامه آمده : « ( مسئلة ) : و هو أن یلزم نفسه للَّه تعالی شیئا فیقول : للَّه علیّ أن أفعل کذا » .
چنانچه پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله بعضی زنان را بر خود حرام کرده بود . و بدین جهت، خداوند از روی عتاب، به وی خطاب کرده و میفرماید : « یَآ أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَآ أَحَلَّ اللَّهُ لَکَ » (1). در اینجا خداوند با قطع نظر از مشیّت پیغمبر، زنان پیغمبر را بر او حلال کرده بود و پیغمبر مجاز بوده با مشیّت خود آن را بر خود حرام کند . و او نیز حرام کرد . ولی خداوند او را بر آن مشیّت، مورد عتاب قرار داده، نه به عنوان جعل یک قانون، در قبال قوانین حق تعالی . یا در مورد حقوق : کسی که بر دیگری حقّی دارد، میتواند از آن حقّ صرف نظر کند و میتواند بدهکار را ملزم به پرداخت نماید . مثلاً : مردی در عقد ازدواج برای همسر خود مهریه قرار داده، آن زن میتواند از مهر خود صرف نظر کند و میتواند مهریه را مطالبه کند و شوهر را ملزم به پرداخت نماید . و چون در این گونه موارد، حکم خدا بر مبنای مشیّت افراد تغییر مییابد و ملاک حلّیت و حرمت یا وجوب و عدم وجوب مشیّت انسانها است ، این گونه احکام را هم میتوان به خداوند نسبت داد، هم به انسانها . مثلاً : در مورد نذر هم میتوان گفت : خداوند متعلّق نذر را پس از نذر بر انسانها واجب میکند . و نیز میتوان گفت : انسانها بر خود متعلّق نذر را به وسیله نذر واجب کردهاند .
ص: 412
1) تحریم / آیه 1 .
امّا در مورد بحث خمس : خمس حقّی است که خداوند برای ائمّه علیهم السلام و سادات قرار داده است . و آنان نیز حقّ دارند، حقّ خود را مطالبه کنند و افراد را ملزم کنند که حقّ آنان را بپردازند . یعنی بر آنها واجب کنند که خمس مال خود را بپردازند . همچنان که با تعیین وکلاء در بلاد، برای گرفتن اخماس - عملاً - حقّ خود را مطالبه میکردند . و همچنین حقّ دارند از حقّ خود صرف نظر کنند و مردم را از پرداخت آن معاف دارند . و به اصطلاح، خمس را تحلیل نمایند . چنانچه در روایات عدیدهای که در صفحات آینده ملاحظه خواهید نمود ، ائمّه علیهم السلام در بعضی از سالها، شیعه را به خاطر وجود شرایط خاصّی، معاف یا در بعضی موارد مثل ( متاجر و مناکح و مساکن ) با توجّه به شرایط خاصّی خمس را برای شیعه تحلیل کردهاند . و تحلیل، چنانچه بعداً گفته خواهد شد، یک امر کلّی نیست بلکه در هر زمان بستگی به حکم امامِ آن عصر دارد که از طرف خود إصالة و از طرف سادات ولایة، - در بعضی سالها - یا در پارهای از موارد تحلیل نماید . پس اگر در روایت علیّ بن مهزیار، امام علیه السلام میفرماید « أوجبت فی سنّتی هذه »، این وجوب جعل یک قانون نیست تا گفته شود هیچ کس را حقّ وضع حکم و تعیین
ص: 413
قانون پس از انقطاع وحی نیست . و هرگز امام علیه السلام چنین کاری نمیکند تا گفته شود امام چه حقّی دارد که واجب کند و حرام کند یا مباح . بلکه مطالبه یک حقّ است که چون سال آخر عمر آن بزرگوار بوده، فقط نسبت به همان سال، تصمیمگیری کردهاند .
امّا جواب از اشکال سوّم از جهت متن و مضمون
از بیانات گذشته معلوم شد که در غیر نقدینه ( طلا و نقره )، در موارد دیگر نیز خمس واجب است . وحضرتعلیه السلام تحت عنوان «غنائم و فوائد»، حکم وجوب خمس در آن موارد را ذکر فرمودهاند . و معلوم شد که حضرت علیه السلام - تخفیفاً - خمسِ لوازم زندگی و مایحتاج مردم که در دست آنها بود و با پول غیر مخمّس خریداری کرده بودند را تحلیل نمودهاند . زیرا در خودِ روایت فرمودند : « و إن موالیّ ... قصّروا فیما یجب علیهم ». و معلوم شد این تحلیل، تنها مربوط به همان سال بوده و جمله « لم اوجب » تنها مربوط به همان سال است . و نیز معلوم شد که منّت بر شیعه، بدین جهت است که آنها را از گرفتار شدن به تصرّفات غیر مشروع، نجات دادند .
ص: 414
و امّا جواب از اشکال سوّم از جهت متن و مضمون
در این مورد از امام هادی علیه السلام، فرزند حضرت جواد علیه السلام، سؤالی شد نسبت به 112 ( نصف سدس ) که پدرشان در آخرین سال عمر خود تعیین فرموده بودند : « علی بن مهزیار قال : کتب إلیه [ أی إلی الهادی علیه السلام ] إبراهیم بن محمّد الهمدانی : أقرأنی علیّ، کتاب أبیک فیما أوجبه علی أصحاب الضیاع . أنّه أوجب علیهم نصف السدس بعد المؤنة . و أنّه لیس علی من لم تقم ضیعته بمؤنته نصف السدس، و لا غیر ذلک . فأختلف - من قبلنا - فی ذلک . فقالوا: یجب علی الضیاع، الخمس بعد المؤنة، مؤنة الضیعة و خراجها، لامؤنة الرجل و عیاله ؟ فکتب - و قرأه علی بن مهزیار - : علیه الخمس بعد مؤنته و مؤنة عیاله و بعد خراج السلطان » (1). و صاحب « وسائل » در ذیل حدیث میفرماید : « أقول : وجه إیجابه نصف السدس إباحته الباقی للشیعة، لإنحصار الحقّ فیه کما یأتی» (2). ترجمه حدیث : ابراهیم بن محمّد الهمدانی به امام هادی علیه السلام نوشت : که از
ص: 415
روی نامه پدر شما برای من خواندند در مورد آنچه آن حضرت واجب کرده بود بر صاحبان سرمایه . که آن حضرت 112 ( نصف سدس ) را بر آنها بعد از مؤنه واجب کرده و فرموده بود که : کسانی که سرمایه آنها کفاف هزینههای زندگی آنها را نمیدهد، چیزی بر آنها نیست، نه نصف سدس و نه غیر آن . و کسانی اختلاف کرده و گفتهاند که : مراد از مؤنه - که پس از کسر آن خمس واجب میشود - مؤنه خود سرمایه است نه مؤنه زندگی شخص و زن و بچّهاش . حضرت هادی علیه السلام نوشتند - و علیّ بن مهزیار بر وی خواند - که : خمس پس از کسر مؤنه سرمایه و مؤنه خود و زن و بچّه صاحب مال و مالیات سلطان است . این حدیث نشانگر آن است که این قسمت مربوط به خمس است و 112 ( نصف السدس ) را حضرت جواد علیه السلام بابت خمس تعیین کرده بودند و بقیّه را إباحه نموده بودند . و این مختصّ به زمان خود آن حضرت بوده و الّا باید بعد از کسر هزینهها به مقدار خمس پرداخت شود .
ادامه احادیث وجوب خمس در ارباح مکاسب
حدیثی است که شیخ طوسی در « تهذیب » نقل کرده است : « محمّد بن الحسن بإسناده عن محمّد بن علی بن محبوب، عن محمّد بن الحسین،
ص: 416
عن عبداللَّه بن القاسم الحضرمی ، عن عبداللَّه بن سنان قال : قال أبو عبداللَّه علیه السلام : علی کلّ أمریء غَنِم أو اکتسب، الخمس ممّا أصاب لفاطمة علیها السلام، و لمن یلی أمرها من بعدها من ذرّیتها الحجج علی الناس، فذاک لهم خاصة یضعونه حیث شاؤوا، و حرّم علیهم الصدقة، حتّیالخیّاط یخیط قمیصاً بخمسة دوانیق فلنا منه دانق إلّا من أحللناه من شیعتنا لتطیب لهم به الولادة . إنّه لیس من شیء عنداللَّه یوم القیامة أعظم من الزنا . إنّه لیقوم صاحب الخمس فیقول : یا ربّ، سل هؤلاء بما أبیحوا ؟ » (1). ترجمه : عبداللَّه بن سنان از حضرت صادق علیه السلام نقل کرده که آن حضرت فرمود : خمس بر عهده هر کسی است که غنیمتی به دست آورد یا کسبی انجام دهد از نوع اموالی که به فاطمه علیها السلام میرسد، و به کسانی که متصدّی امر فاطمه علیها السلام باشند از فرزندانش که حجّتهای خدایند بر مردم . این خمس خاصّ ایشان است، هر کجا خواستند میتوانند مصرف کنند، زیرا صدقه بر آنها حرام شده است، حتّی اگر نخی باشد که بخواهند پیراهن ( لباسی ) را با آن بدوزند که معادل پنج دانگ باشد، یک دانگ از آن از ما است جز کسانی که از بین شیعیانمان بر آنها حلال کرده باشیم تا حلال زاده باشند . البته هیچ چیز در قیامت نزد خداوند بزرگتر از زنا نیست . روز قیامت صاحب خمس برخاسته و میگوید : پروردگارا، از ایشان بپرس به چه علّت و جهت آن را مباح کردند ؟
ص: 417
1) وسائل الشّیعة : ج 6 ، ص 351، حدیث 8 ؛ و تهذیب الأحکام : ج 4، ص 122، حدیث 5 .
این حدیث گرچه از نظر سند به اتّفاق همه فقهاء ضعیف و غیر قابل استناد است به خاطر عبداللَّه بن القاسم الحضرمی، ولی سند آن قابل جبران است . و از نظر دلالت، نقطه ضعفی ندارد . و مطالب ذیل از آن به دست میآید : 1 - در هر غنیمت و فائده و درآمدی، خمس بر هرکس لازم است ؛ أعمّ از غنائم جنگی و غیره ( علی کلّ أمریء ... الخمس ). 2 - از همه اموال لازم نیست، بلکه از اموالی که خمس آن به فاطمه و ائمّه میرسد(1)( ممّا أصاب لفاطمة علیها السلام ). 3 - فاطمه علیها السلام مصداق واقعی ذی القربی است که در آیه خمس مطرح شده وپس از فاطمه ورثه فاطمه هستند ( ممّا أصاب لفاطمة ) . و لذا وقتی در این حدیث امام صادق علیه السلام میخواهند نوع اموالی را که متعلّق خمس است، مشخّص کنند، با ذکر یک مورد از موارد مصرف خمس ( ذیالقربی )، آن اموال را معیّن مینمایند، چون دیگر موارد مصرف، مانند ابن سبیل و یتامی و مساکین، که هم مورد مصرف زکات هستند ( غیر ساداتشان ) ، هم مورد مصرف خمس ( سادات آنها ) . لذا فقط ذوی القربی را ذکر کرده است . چون ذوی القربی از زکات سهمی ندارند .
ص: 418
1) در مورد اینکه امر فاطمه علیها السلام چیست، در «فصل هفتم» از همین کتاب ( ج 1، ص 143 )، سخن گفتهایم .
4 - اختیار تقسیم آن با ائمّه علیهم السلام است (یضعونه حیث شاؤوا)؛ ونسبت این حقّ به آنها نه بدین جهت است که آنها فقط مورد مصرف خمس میباشند، و دیگران حقّی ندارند . و ما در « فصل نهم » از همین کتاب(1)، ضمن توضیح اینکه چرا خمس را به «خمس اللَّه» تعبیر کرده، ذکر کردیم . 5 - چون اهل بیت علیهم السلام از صدقه محرومند، به جای آن خمس به آنها داده میشود (إذ حرّم علیهم الصدقة). 6 - به کمترین چیزها هم خمس تعلّق میگیرد ( حتّی الخیّاط یخیط قمیصاً بخمسة دوانیق فلنا منه دانق ). 7 - خمسِ بعضی از چیزها را برای شیعیانشان حلال کردهاند . از جمله : خمس کنیزانی را که جزء غنائم جنگی میباشند . که غنائم جنگی یکی از اموری است که به آنها خمس تعلّق میگیرد . که اگر خمسِ آن را حلال نمیکردند ، سبب میشد افرادی که میخواستند از آنها استفاده کنند ، غاصبانه در آنها تصرّف کنند و مبتلا به زنا بشوند ( و مبغوض ترین اعمال نزد خدا در قیامت زنا است ) . در نتیجه اگر از آن کنیزان فرزندی به وجود میآمد، زنا زاده بود . برای پیشگیری از زنا و حرام زادگی، خمس کنیزان را بر شیعیان خودشان حلال کردند تا از زنا و زنا زادگی پیشگیری شود . که ما بعداً به تفصیل در اخبارِ تحلیل از آن سخن خواهیم گفت .
ص: 419
1) همین کتاب : ج 1 ، ص 154 .
8 - خمس حقّی است که صاحبان آن در قیامت در محضر عدل پروردگار از کسانی که آن را برای خود حلال کردند، باز خواست میکنند : ( إنّه لیقوم صاحب الخمس ).
نتیجهگیری
پس از تحقیق کافی در روایات پنجگانه معلوم شد روایات اکثراً از نظر سند ودلالت بی اشکال و مطابق با آیه کریمه خمس است . و ائمّه علیهم السلام در زمان حضور عهده دار دریافت و تقسیم آن هستند . و آنچه در زمان ما معمول و جاری است، مستند به کتاب و روایات معتبره است . و تحلیل - چنانچه بعداً خواهیم گفت - محدود به موارد خاصّه است . و کسانی که فقهاءِ بزرگ شیعه را متّهم میکنند و معتقدند آنها بدون هیچ سند ومدرک اقدام به دریافت خمس میکنند، کأنّه مصداق أتم و أکمل این آیه شریفهاند : « وَ مَنْ یَکْسِبْ خَطِیئَةً أَوْ إِثْمًا ثُمَّ یَرْمِ بِهِ بَرِیئًا فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتَانًا وَ إِثْمًا مُّبِینًا » (1)نگاهی عمیق به وضع موجودِ دشمنان روحانیّت شیعه، مصادیق این آیه شریفه را به روشنترین صورت در جامعه میتوانیم شناسائی کنیم .
« محمّد بن الحسن بإسناده عن سعد بن عبداللَّه، عن أبی جعفر، عن علی بن مهزیار،
ص: 420
1) نساء / آیه 112 .
عن محمّد بن الحسن الأشعری قال : کتب بعض أصحابنا إلی أبی جعفر الثانی علیه السلام أخبرنی عن الخمس، أعلی جمیع ما یستفید الرجل من قلیل و کثیر من جمیع الضروب و علی الصناع ؟ و کیف ذلک ؟ فکتب علیه السلام بخطّه : الخمس بعد المؤونة » (1). ترجمه : مرحوم شیخ طوسی در « تهذیب » (2)و نیز در «استبصار» (3)، از سعد بن عبداللَّه، از أبی جعفر، از علیّ بن مهزیار از محمّد بن الحسن الأشعری روایت میکند که او گفت : بعضی از یاران ما به حضرت امام محمّد تقی علیه السلام نوشت که مرا خبر ده از خمس، که آیا بر جمیع آنچه شخص استفاده میکند از کم و زیاد و از هر نوع که باشد و بر صنعتگران ( بر هر متاعی ) لازم است ؟ و کیفیّت آن چگونه است ؟ و امام علیه السلام - به خطّ خود - نوشت که : خمس پس از مؤنه است . در مورد سعد بن عبداللَّه، مرحوم آیة اللَّه خوئی قدس سره مینویسد : « فإنّ سعد بن عبداللَّه ممن لا کلام و لا إشکال فی وثاقته » (4). ترجمه : سعد بن عبداللَّه از کسانی است که هیچ حرفی و اشکالی در وثاقت او نیست .
ص: 421
و مراد از أبی جعفر، که سعد بن عبداللَّه بسیار از او نقل میکند، احمد بن محمّد بن عیسی است، که ثقه است (1). و علیّ بن مهزیار نیز مستغنی از توثیق است . و امّا محمّد بن الحسن الأشعری همان محمّد بن الحسن بن أبی خالد الأشعری القمی است (2)ولی وثاقت و یا حسن او ثابت نشده (3)، پس او مجهول الحال است نه مجهول الشخص . به هر جهت، حدیث از نظر سند اعتبار ندارد . توضیحاً : محمّد بن الحسن از « بعض أصحابنا » روایت نکرده تا گفته شود روایت مرسله است، او حکایت کرده است . امّا از نظر دلالت، مرحوم علّامه مجلسی قدس سره میفرماید : « والسّکوت عن أصل السّؤال کأنّه للتّقیة » (4)ترجمه : در روایت جواب مسائل گفته نشده و شاید به جهت تقیّه بوده است .
« محمّد بن یعقوب، عن علی بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن الحسین بن
ص: 422
عثمان، عن سماعة قال : سألت أبا الحسن علیه السلام عن الخمس ؟ فقال : فی کلّ ما أفاد الناس من قلیل أو کثیر » (1)ترجمه : مرحوم کلینی از علیّ بن ابراهیم، از پدرش ( ابراهیم بن هاشم )، از ابن ابی عمیر ، از حسین بن عثمان از سماعه نقل میکند که گفت : از موسی بن جعفر علیهما السلام ( أبی الحسن ) پرسیدم از خمس ؟ فرمود: خمس در هر فائدهای است که مردم به دست میآورند، کم باشد یا زیاد . در مورد وثاقت علیّ بن ابراهیم و ابن ابی عمیر و حسین بن عثمان، که در سند این حدیث ذکر شدهاند، جای هیچ بحث و تردیدی نیست . و امّا در مورد ابراهیم بن هاشم و سماعه لازم است اجمالاً توضیح داده شود . امّا ابراهیم بن هاشم ؛ مرحوم آیة اللَّه خوئی قدس سره میفرماید : « أقول : لا ینبغی الشک فی وثاقة ابراهیم بن هاشم . و یدلّ علی ذلک عدة امور : ... » (2). ترجمه : شایسته نیست شکّ کردن در وثاقت ابراهیم بن هاشم . و اموری بر این مطلب دلالت دارد ... . سپس چهار دلیل برای اثبات وثاقت وی ذکر میکند . طالبین مراجعه نمایند .
ص: 423
و امّا سماعه ؛ نجاشی در مورد سماعه میفرماید : « سَماعة بن مِهْران بن عبدالرّحمن الحضرمیّ، مولی عبد بن وائل بن حجر الحضرمیّ، یکنّی : أبا ناشِرة . و قیل : أبا محمّد . کان یتّجر فی القزّ و یخرج به إلی حَرّان . ونزل [ من ] الکوفة فی کِنْدة، روی عن أبی عبداللَّه و أبی الحسن علیهما السلام. و مات بالمدینة، ثقة ثقة » (1). ترجمه : سماعة بن مهران بن عبدالرّحمن الحضرمی، آزاد شده عبد بن وائل بن حجر الحضرمی بود، و کنیهاش أبا ناشرة بود، و گفته شده که کنیهاش أبا محمّد بوده؛ و شغلش تجارت ابریشم بود و آن را به حرّان میبرد ، و در کوفه در قبیله کندة وارد شد، و از امام صادق و امام موسی بن جعفر علیهما السلام روایت میکرده، و در مدینه از دنیا رفت، کاملاً ثقة و مورد اعتماد بود؛ ( و دو بار او را توثیق میکند ). خلاصه آنکه اگر در واقفی بودن او تردید باشد، در وثاقت او تردیدی نیست. مرحوم مامقانی در « تنقیح المقال » (2)اثبات میکند که او واقفی نبوده ؛ ولی به فرض که واقفی باشد، قطعاً موثّق است . و لذا دأب فقهاء بر این است که هر کجا روایتی مستند به سماعه باشد و نقطه ضعفی در دیگر رجال سند نباشد، آن روایت را موثّقه میخوانند و به آن استناد میکنند ؛ همچنان که همگان این روایت را به عنوان موثّقه ذکر میکنند .
ص: 424
قابل ذکر است که بعضی بهانه جویان ضمن اینکه او را واقفی میدانند، وفات او را قبل از وفات امام صادق علیه السلام ذکر کردهاند . وقائلند که بدین جهت او نمیتواند از حضرت موسی بنجعفرعلیهما السلام نقل حدیث کرده باشد . درصورتی که واقفیّه اصطلاحاً به کسانی گفته میشود که پس از امام صادقعلیه السلام، امام کاظم علیه السلام را درک کرده باشند و امامت ایشان را نپذیرفته باشند .
و امّا از جهت متن : از جواب امام علیه السلام استفاده میشود که مقصود او سؤال از این بوده که خمس به چه چیزهایی تعلّق میگیرد و آیا حدّ نصابی دارد یا نه ؟ حضرت به هر دو سؤال پاسخ داده، فرمودهاند : 1 - به هر فائدهای که مردم به دست میآورند، خمس تعلّق میگیرد . 2 - حدّ نصاب هم ندارد، کم باشد یا زیاد خمس دارد . به هر حال هیچ ابهامی در دلالت این حدیث وجود ندارد
« و عن عدّة من أصحابنا ، عن أحمد بن محمّد بن عیسی ، عن یزید قال : کتبت : - جعلت لک الفداء - تعلّمنی ما الفائدة و ما حدّها ؟
رأیک - أبقاک اللَّه - أن تمنّ علی ببیان ذلک لکی لاأکون مقیماً علی حرام لا صلاة لی و لا صوم .
ص: 425
فکتب : الفائدة ممّا یفید إلیک فی تجارة من ربحها، و حرث بعد الغرام، أو جائزة »(1). ترجمه : مرحوم کلینی از عدّهای از اصحاب، از احمد بن محمّد بن عیسی از یزید نقل کرده که وی گفت : نوشتم : فدایت شوم، به من بیاموز که فائده چیست و حدّ آن چقدر است ؟ - خدا تو را باقی بدارد - رأی خود را برای من بگو وبه بیان آن بر من منّت بگذار تا من بر امر حرام ایستادگی نکنم و نه برای من نماز ونه روزهای باشد . نوشتند : فائده سودی است که از تجارت به تو میرسد و زراعت پس از پرداخت هزینهها یا جایزه . سند حدیث ؛ هر کجا مرحوم کلینی میفرماید : « عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن عیسی » ، منظور او از آن عدّه : « محمّد بن یحیی العطّار ، و علی بن موسی الکمیدانی ، و داود بن کورة و أحمد بن ادریس و علی بن ابراهیم بن هاشم » ؛ میباشد (2). و امّا احمد بن محمّد بن عیسی بن یزید ؛ در کتاب « معجم رجال الحدیث » آمده : « أقول : فی بعض النسخ «أحمد بن محمّد بن عیسی عن یزید» و لا یبعد صحة تلک النسخة . و أحمد بن محمّد بن عیسی هو الأشعری المتقدّم »(3).
ص: 426
ترجمه : در بعضی از نسخهها به جای « ... بن یزید »، « ... عن یزید » آمده، و بعید نیست همین نسخه صحیح باشد(1). و مراد از « احمد بن محمّد بن عیسی » همان احمد بن محمّد بن عیسی الاشعری است . که محمّد علی اردبیلی درباره او مینویسد : « شیخ القمیّین و وجههم و فقیههم » (2). و مراد از یزید، یزید بن اسحاق است . زیرا در شرح حال یزید بن اسحاق میفرماید : « روی عنه أحمد بن محمّد بن عیسی » (3)و در شرح حال احمد بن محمّد بن عیسی الاشعری، ضمن افرادی که احمد بن محمّد بن عیسی از آنها نقل حدیث میکند، یزید بن اسحاق را نیز نام میبرد(4). و مکتوب الیه که از او سؤال شده، قطعاً یکی از ائمّه علیهم السلام میباشد . زیرا معمولاً کلمه « جعلت فداک » به آنها خطاب بوده، منتهی به خاطر تقیّه، از امام علیه السلام نامی برده نشده . ضمناً کلمه « فائدة » چون در فقه در موردی به جز خمس استعمال ندارد،
ص: 427
مشخّص است از سؤال، که مربوط به خمس است . و در زمان حضور ائمّه علیهم السلام قیمومت خمس با آنها بوده و باید مقدار و متعلّق خمس را آنها تعیین کنند . سائل از فائده و حدّ آن سؤال کرده، چون در بعضی از سالها در مقدار و در بعضی موارد تخفیف میدادهاند، همچنان که در ضمن روایت چهارم گفته شد ، و بعداً نیز در بیان اخبار تحلیل خواهیم گفت - إن شاء اللَّه - .
« و بإسناده عن الریّان بن الصلت قال : کتبت إلی أبی محمّد علیه السلام : ما الذی یجب علیّ - یا مولای - فی غلّة رحی أرض فی قطیعة لی، و فی ثمن سمک و بردی و قصب أبیعه من أجمة هذه القطیعة ؟ فکتب : یجب علیک فیه الخمس - إن شاء اللَّه تعالی » (1)حدیثی است که شیخ طوسی رحمه الله از ریّان بن صلت نقل کرده که او گفته : من به حضرت ابی محمّد علیه السلام ( امام حسن عسکری ) نامه نوشتم : ای مولای من، چه چیز بر من واجب است در غلّه آسیایی که در زمین تیولی(2)من است، و در قیمت ماهی و بردِی ( که به ضمّ باء خرمای بسیار خوب را میگویند و به فتح باء نام گیاهی است که در فارسی آن را پِیزُر یا لوخ میگویند )، و در نیهائی که من از
ص: 428
نیستانهای آن زمین به فروش میرسانم ؟ حضرت در جواب نوشت : در آنچه ذکر کردهای، خمس بر تو واجب میشود . سند این حدیث از طریق شیخ طوسی به ریّان بن الصّلت میرسد . و شیخ در کتاب « فهرست » میفرماید : « الریّان بن الصّلت، له کتاب، أخبرنا به الشیخ المفید [ أبو عبداللَّه محمّد بن محمّد بن النعمان ]، و الحسین بن عبیداللَّه، عن محمّد بن علیّ بن الحسین عن أبیه، و حمزة بن محمّد، و محمّد بن علی، عن علیّ بن إبراهیم عن أبیه، عن الریّان بن الصّلت » (1). سند خود را به ریّان به دو طریق ذکر نموده است . بنابراین، حدیث مسند است نه مرسل . و طریق او به ریّان، از طرق معتبره است . و امّا ریّان بن الصّلت ؛ در مورد او گفتهاند : « أبو علیّ الریّان الصّلت، البغدادی، الأشعری، القمی خراسانی الأصل . کان ثقة، صدوقا أدرک الرّضا و الجواد و الهادی علیهم السلام » (2). و مکاتبهای که شده، نشان میدهد او حضوراً حضرت امام حسن عسکری علیه السلام
ص: 429
1) فهرست : ص 71 ، باب الراء ، شماره 285 .
2) رجال نجاشی : ص 118 ؛ فهرست شیخ طوسی : ص 71 ؛ رجال الطوسی : ص 376 و 415 ؛ رجال البرقی : ص 54 - 59 ؛ رجال ابن داود : ص 95، باب الراء المهملة، شماره 623 ؛ خلاصة الأقوال علّامه حلّی : ص 70 ؛ معالم العلماء : ص 50 ؛ نقد الرجال : ص 135 ؛ جامعالرواة : ج 1، ص 323؛ تنقیحالمقال: ج 1، ص 431؛ معجم رجال الحدیث: ج 8، ص 217؛ و مجمع الرجال : ج 3 ، ص 21 .
را درک نکرده و الّا نیاز به مکاتبه نبود . و امّا دلالت این روایت ؛ سؤال از غلّه و قیمت اجناسی است که به فروش رسانده، از قبیل ماهی و بردِی و نی . و حضرت علیه السلام در جواب نوشتهاند : در همه آنها خمس واجب است . و هیچ نوع ابهامی در دلالت این حدیث وجود ندارد .
« محمّد بن إدریس فی آخر « السرائر » (1)نقلاً من کتاب محمّد ابن علی بن محبوب : عن أحمد بن هلال، عن ابن أبی عمیر، عن أبان بن عثمان، عن أبی بصیر، عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : کتبت إلیه فی الرجل یهدی إلیه مولاه و المنقطع إلیه هدیة تبلغ ألفی درهم أو أقلّ أو أکثر، هل علیه فیها الخمس ؟ فکتب علیه السلام : الخمس فی ذلک . و عن الرجل یکون فی داره البستان فیه الفاکهة یأکله العیال . إنّما یبیع منه الشیء بمائة درهم أو خمسین درهماً ، هل علیه الخمس ؟ فکتب : أمّا ما أکل فلا ، و أمّا البیع فنعم ، هو کسائر الضیاع . أقول : و یأتی ما یدلّ علی ذلک » (2). حدیثی است که محمّد بن ادریس حلّی در «مستطرفات السرائر» از کتاب محمّد
ص: 430
بن علیّ بن محبوب، از احمد بن هلال، از ابان بن عثمان، از ابی بصیر از حضرت صادق علیه السلام روایت نموده که ابو بصیر گفت : من به حضرت صادق علیه السلام نامه نوشتم درباره مردی که مولایش و تنها کسی که با او در ارتباط بوده، هدیهای به او پرداخته، به دو هزار درهم یا کمتر یا بیشتر میرسد، آیا در آن خمس میباشد ؟ امام علیه السلام نوشت : در اینها خمس هست . ( و سؤال کردم ) از مردی که در خانه او باغچهای است که در آن میوه هست و زن و بچّه از آن میخورند و مقداری از آن در حدود صد یا پنجاه درهم به فروش میرسد، آیاخمس برای آن واجب میشود ؟ امام علیه السلام نوشت : آنچه خورده شده نه، ولی آنچه فروخته شده، آری، آن مقدار هم مانند دیگر مزارع وکارهای سودمند است. بررسی سند : اوّلاً : مرحوم محمّد بن احمد بن ادریس حلّی همچون محقّق و سیّد مرتضی به اخبار و آحاد عمل نمیکردهاند ، مگر اخبار محفوف به قرائن قطعیّه. و ابن ادریس، خود، از بیست و یک کتاب از کتب معتبره، کتاب مستطرفات را جمعآوری کرده و در مقدّمه مستطرفات میفرماید : « «باب الزیادات» ممّا انتزعته و استطرفته من کتب المشیخة المصنّفین، و الرواة المحصّلین » (1). و از جمله آن کتابها نوادر محمّد بن علیّ بن محبوب اشعری جوهری قمی
ص: 431
1) فی مقدّمة المستطرفات : ص 1 ؛ من نسخة مکتبة آیة اللَّه السیّد مصطفی بن الحاج السیّد أحمد بن محمّد رضا الحسینی الخوانساری .
است، که روایتِ مورد بحث هم از آن کتاب نقل شده است . و درباره محمّد بن علیّ بن محبوب گفته شده : « شیخ القمیّین فی زمانه، ثقة، عین، فقیه، صحیح المذهب » (1)و کتاب نوادر مذکور ، مورد نظر ابن ادریس بوده که به روایات آن استناد کرده است . و امّا احمد بن هلال عبرتائی که در سند این حدیث قرار دارد . مرحوم آیة اللَّه خوئیقدس سره پس از بحث مفصّلی در مورد احمد بنهلال میفرماید: « فالمتحصّل : أن الظاهر أن أحمد بن هلال ثقة ، غایة الأمر، أنّه کان فاسد العقیدة . و فساد العقیدة، لا یضرّ بصحّة روایاته » (2). ترجمه : نتیجه آنکه : ظاهر این است که احمد بن هلال مورد وثوق است . در نهایت، امر این است که او فاسد العقیده بوده، و فساد عقیده او ضرر به وثاقت او نمیزند . و شاهد این مطلب آن است که بزرگانی از ثقاتِ اصحاب نظیر ابن أبی عمیر وحسن ابن محبوب و یونس ابن عبدالرّحمن و احمد ابن محمّد بن أبی نصر وغیرهم از او نقل حدیث کردهاند . و ابی بصیر در این نامه، در دو مورد سؤال کرده، که هر دو مورد جای سؤال بوده :
ص: 432
1 - آیا هدیه خمس دارد یا ندارد ؟ 2 - آیا درآمد زمینهایی که جزء سرمایه کسبی نیست، مانند باغچه خانه، آنها هم متعلّق خمس است یا نه ؟ این مسائلی است که هنوز هم پس از هزار سال برای مردم جای سؤال دارد .
نتیجه بحث روایی خمس
پس از این بحث تفصیلی و مبسوط در روایاتِ دهگانه، معلوم شد که اخبارِ مربوط به خمس در ارباح مکاسب، اگر همه آنها قابل استناد نباشد، اکثر از روایاتش معتبره است به ضمیمه روایاتی که در مورد تحلیل وارد شده است . و - إن شاء اللَّه - بعداً آن را ذکر خواهیم کرد ( از قبیل روایت حکیم مؤذّن بنی عیسی ). که اگر خمس واجب نبود، تحلیل نمیتوانست معنا و مفهومی داشته باشد . ولی مزدوران تفرقه انداز، با استفاده از علم رجال گاهی در سند حدیث خدشه میکنند و یا احیاناً با برداشتهای غلط دلالت حدیث را انکار میکنند، گویا قبل از این آقایان نه کسی به علم رجال مراجعه کرده و نه کسی از علم عربیّت اطّلاعاتی داشته تا دلالت روایات را بفهمد، و در بعضی موارد بزرگواری و جلالت مقام وآگاهی محدّثین قریب العهد به زمان معصوم را نادیده گرفته و آنجا که در مقام اثبات مدّعای خود هستند، چشم بسته حتّی به اخبار عامّه هم استناد میکنند . و آنجا است که ضعیفترین سند، همچون گُرزی پُر قدرت، بر سر شیعه مظلوم فرود میآید .
ص: 433
بررسی احادیثی که دلالت دارد بر اینکه ائمّه علیهم السلام خمس را به شیعیان بخشیدهاند . قبل از رسیدگی به این اخبار، لازم است به این مسأله که مرحوم سیّد محمّد کاظم یزدی در « عروة الوثقی » ، در فصل : « فی قسمة الخمس و مستحقّه » ذکر کردهاند، توجّه شود . « مسأله 19 : إذا انتقل إلی الشخص مال فیه الخمس ممّن لا یعتقد وجوبه کالکافر ونحوه لم یجب علیه إخراجه . فإنّهم علیهم السلام أباحوا لشیعتهم ذلک، سواء کان من ربح تجارة أو غیرها، و سواء کان من المناکح و المساکن و المتاجر أو غیرها » (1)
ترجمه : اگر مالی که در آن خمس هست، از شخصی که معتقد به وجوب خمس نیست، مثل کافر و مانند آن، به شخصی منتقل شد، بر آن شخص ( گیرنده ) خارج
ص: 434
1) العروة الوثقی و تکملتها : ج 2 ، ص 407 ، فصل 2 .
کردن خمس آن مال لازم نیست ؛ زیرا ائمّه علیهم السلام آن را برای شیعیان خود مباح کردهاند . چه آن مال از سود تجارتی به دست آمده باشد، چه از راههای دیگر و چه از مناکح باشد یا مساکن یا متاجر یا غیر اینها . مرحوم آیة اللَّه حکیم در « مستمسک » (1)، مناکح و مساکن و متاجر را توضیح دادهاند : مناکح : بعضی همچون صاحب مسالک گفتهاند : مراد از مناکح کنیزانی هستند که از دارالحرب به اسارت گرفته میشوند که اگر بدون اذن امام گرفته شده باشند، همه آنها مال امامند و اگر با اذن امام گرفته شده باشند، مقداری از هر کنیز مال امام است. و بعضی گفتهاند : مراد از مناکح، مهریههای زنانی است که مهریه آنها از مالی پرداخت شده که در آنها خمس بوده و خمس آن را ندادهاند . امّا مساکن : بعضی قائلند که : مراد زمینهایی است که از کفّار به غنیمت گرفته شده ؛ و بعضی بر این عقیدهاند که : مراد زمینهایی است که مختصّ به امام است، مانند سر کوهها و زمینهای انفال . وعدّهای دیگر گفتهاند : مراد زمینهایی است که از ارباح مکاسب خریداری شده، که خمس آن را ندادهاند . و قول چهارم آن است که : مراد زمینهایی است که از مالی خریداری شده که
ص: 435
1) مستمسک العروة : ج 9 ، ص 591 .
خمس آن داده نشده، أعمّ از ارباح یا غیر ارباح . و امّا متاجر : بعضی گفتهاند : مراد آن غنائمی است که از دارالحرب در زمان غیبت گرفتهشده وشخصی آن غنائم را خریداریمیکند، آن اموالِ خریداری شدهرا متاجر گویند . و گروهی، متاجر را به اموالی تفسیر میکنند که خمس به آنها تعلّق گرفته شده و خمس آن را نپرداختهاند . و گروه سوّمی متاجر را اموالی میدانند که از افرادی خریداری میشود که معتقد به خمس نیستند . و چهارمین تفسیر آن است که متاجر خریداری اموالی است که متعلّق به شخصِ اماماست، مانند چوبهایی که ازجنگلها قطع میشود ودیگر اموالی که جزء انفال است.
مشهور از فقهاء قائلند که : پرداخت خمسِ این سه چیز لازم نیست . و تنها حدیثی که متضمّن هر سه عنوان است، حدیثی است که مرحوم نوری قدس سره نقل فرموده : « سئل الصّادق علیه السلام ، فقیل له : یا ابن رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ، ما حال شیعتکم فیما خصکم اللَّه به ، إذا غاب غائبکم و استتر قائمکم ؟ فقال علیه السلام : ما أنصفناهم إن و اخذناهم و لا أحببناهم إن عاقبناهم . بل نبیح لهم المساکن لتصحّ عبادتهم . و نبیح لهم المناکح لتطیب ولادتهم . و نبیح لهم المتاجر لیزکوا أموالهم » (1).
ص: 436
1) مستدرک الوسائل : ج 7 ، ص 303 ، حدیث 3 .
ترجمه : سؤال شد از امام صادق علیه السلام که : ای پسر رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ، برنامه شیعیان شما چگونه است نسبت به اموالی که خداوند آنها را به شما اختصاص داده است، آنگاه که آن امامی که از شما باید غائب باشد، در حال غیبت باشد و قائم از شما پنهان باشد ؟ آن حضرت فرمودند : اگر از آنها بگیریم، در حقّ آنها انصاف را رعایت نکردهایم و اگر آنان را کیفر دهیم، که آنها را دوست نداشتهایم . پس ما برای آنها مساکن را مباح میکنیم که عبادات آنها صحیح باشد . و مناکح را مباح میکنیم تا ولادت آنها طیب و پاک باشد .
و متاجر را برای آنها مباح میکنیم تا اموالشان پاکیزه باشد . پس از ذکر این مقدّمه، میپردازیم به اخبار تحلیل، که میتوان آنها را به پنج دسته تقسیم کرد : دسته اوّل - مناکح : ( اخباری که صرفاً مربوط به آن است ) الف : « عن أبی بصیر و زرارة و محمّد بن مسلم [ کلّهم ] عن أبی جعفر علیه السلام قال : قال أمیرالمؤمنین علیّ بن أبی طالب علیه السلام : هلک النّاس فی بطونهم و فروجهم لأنّهم لم یؤدوا إلینا حقّنا . ألا و إن شیعتنا من ذلک و آبائهم فی حلّ » (1)
ص: 437
1) تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 137 ، حدیث 8 ( صحیح الفضلا ) ؛ و رواه فی الوسائل ایضاً ( ج 6، ص 379 ) و قال فیه : « ورواه الصدوق فی العلل [ ج 2، ص 377، حدیث 2، باب 106 ]عن محمّد بن الحسن، عن الصفار، عن العبّاس بن معروف مثله، إلا أنّه قال: وأبنائهم ».
ترجمه : امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند : مردم، در امر شکمهایشان و فرجهایشان به هلاکت رسیدند، برای اینکه حقّ ما را ادا نکردند . آگاه باشید که شیعیان ما وپدرانشان از این جهت در حلّیتند . ملاحظه کنید، اینکه در این حدیث شریف کلمه « آبائهم » اضافه شده، نشانگر این است که این حدیث مربوط به مناکح است . زیرا اگر این حدیث، مربوط به مطلق خمس بود، « آبائهم » معنی نداشت . زیرا یا پدرانشان هم شیعه بودند که آنها جزء کلمه « شیعتنا » بودند و احتیاج به ذکر نداشت . و اگر شیعه نبودند باید خمس را بر هر مسلمانی حلال کرده باشند . و قطعاً خمس را بر همه مسلمانان حلال نکردهاند . و بر فرض که بر همه حلال کرده بودند ، ذکر کلمه « شیعتنا » و « آبائهم » چه خصوصیّت داشت ؟ این تعبیر کاشف از این است که اگر پدران شیعیان ما از زنانی استفاده کردهاند و بچّه دار شدهاند که حقّ ما به آن زنان تعلّق گرفته باشد، ما آن حقّ را مباح کردهایم که شیعیان ما طیب ولادت داشته باشند . ب : « عن محمّد بن الحسن، عن الصفار، عن العبّاس بن معروف، عن حماد بن عیسی، عن حریز، عن زرارة، عن أبی جعفر علیه السلام، أنّه قال : إنّ أمیرالمؤمنین علیه السلام حللهم من الخمس . یعنی : الشیعة - لیطیب مولدهم - » (1).
ص: 438
1) وسائل الشّیعة : ج 6 ، ص 383 ، حدیث 15 ؛ نقلاً عن کتاب علل الشّرایع : ج 2 ، ص 377، حدیث 1 ، باب 106 .
ترجمه : حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام خمس را برای شیعیان حلال کرد تا طیب مولد داشته باشند ( حلال زاده باشند ). ج : « علی بن إبراهیم فی تفسیره : فی قوله تعالی : « إذَا جَآؤهَا وَ فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَ قَالَ لَهُم خَزَنَتُهَا سَلَامٌ عَلَیکُم طِبْتُم ... ». أی : طاب موالیدکم، لأنّه لا یدخل الجنّة إلّا طیب المولد . « ... فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ » (1)قال أمیرالمؤمنین علیه السلام : إنّ فلاناً و فلاناً غصبونا حقّنا، و اشتروا به الاماء و تزوجوا به النساء. ألا و أنا قد جعلنا شیعتنا من ذلک فی حل، لتطیب موالیدهم »(2). ترجمه : علی بن ابراهیم در تفسیر خود ذیل آیه : « إذَا جَآؤهَا وَ فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَ قَالَ لَهُم خَزَنَتُهَا سَلَامٌ عَلَیکُم طِبْتُم ... ». وقتی به بهشت میرسند و درهای بهشت باز میشود، خزینه داران بهشت به آنها میگویند : درود بر شما ... . « طبتم » یعنی : علّت ورود شما به بهشت آن است که شما حلال زاده بودید . زیرا وارد بهشت نمیشوند مگر حلال زادگان، پس برای همیشه وارد بهشت میشوند . امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود : فلانی ( ابوبکر ) و فلانی ( عمر ) حقّ ما را غصب
ص: 439
کردند و با آن، کنیزها را خریداری کردند و با آن، زنان را به ازدواج خود درآوردند ( مهریه زنان خود قرار دادند ). آگاه باشید که ما شیعیان خود را در این امر در حلّیت قرار دادیم تا طیب مولد داشته باشند ( و حلال زاده باشند ). د : [ نقلاً عن کتاب تهذیب الأحکام (1)] : « و بإسناده عن محمّد بن الحسن الصفار، عن یعقوب بن یزید، عن الحسن بن علی الوشّاء، عن القاسم بن برید، عن الفضیل، عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : من وجد بَرْدَ حبّنا فی کبده فلیحمد اللَّه علی أوّل النعم، قال : قلت : جعلت فداک ، ما أوّل النّعم ؟ قال : طیب الولادة .
ثمّ قال أبو عبد اللَّه علیه السلام : قال أمیرالمؤمنین علیه السلام لفاطمة علیها السلام : أَحِلّی نصیبک من الفیء لآباء شیعتنا، لیطیبوا . ثمّ قال أبوعبداللَّه علیه السلام : إنّا أحللنا اُمّهات شیعتنا لآبائهم، لیطیبوا »(2). ترجمه : فضیل از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود : کسی که خُنُکی محبّت ما را در جگرش احساس نماید، باید خدا را برای اوّلین نعمتی که به او عطا فرموده، حمد کند . فضیل گوید : پرسیدم اوّلین نعمت چیست ؟ فرمود : پاکی ولادت است ( حلال زاده بودن ).
ص: 440
حضرت صادق علیه السلام فرمودند : امیرالمؤمنین علی علیه السلام به فاطمه علیها السلام فرمودند : نصیب و سهم خودت را از فیء برای پدران شیعیان حلال کن تا شیعیانِ ما ( از نظر ولادت ) پاک باشند . سپس فرمود: ما مادران شیعیان خودرا برای پدرانشان حلال کردیم تا پاک باشند. ه : « و عنه [ محمّد بن الحسن الطوسی ] ، عن أبی جعفر ، عن محمّد بن سنان ، عن صباح الأزرق، عن محمّد بن مسلم، عن أحدهما علیهما السلام قال : إنّ أشدّ ما فیه الناس یوم القیامة أن یقوم صاحب الخمس . فیقول : - یا ربّ - خمسی ؟! و قد طیّبنا ذلک لشیعتنا، لتطیب ولادتهم و لتزکوا أولادهم . و رواه الکلینی عن محمّد بن یحیی ، عن أحمد بن محمّد ، عن محمّد بن سنان (1). و رواه المفید فی « المقنعة » (2)عن محمّد بن مسلم ، و الّذی قبله عن سالم بن مکرم، والّذی قبلهما عن ضریس، و الأوّل عن محمّد بن مسلم » (3)ترجمه : محمّد بن مسلم از امام باقر یا از حضرت صادق علیهما السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود : سختترین حال برای مردم در روز قیامت آن وقتی است که صاحب خمس برخیزد و بگوید : پروردگارا خمس من ؟! و ما بر شیعیان خود حلال کردیم تا ولادتشان پاک و اولادهاشان (از نظر ولادت) پاکیزه باشند .
ص: 441
و : « عن ضریس الکناسی قال : قال أبو عبداللَّه علیه السلام : أتدری من أین دخل علی النّاس الزنا ؟ فقلت : لا أدری. فقال: من قِبَل خمسنا أهل البیت، إلّا لشیعتنا الأطیبین . فإنّه محلّل لهم و لمیلادهم »(1). ترجمه : ضریس روایت میکند از امام صادق علیه السلام که حضرت فرمود : میدانی از چه راهی زنا بر مردم وارد شده ؟ گفتم : نمیدانم . فرمود : از ناحیه خمس ما اهل بیت ، مگر برای شیعیان پاکیزه ما که خمس برای آنان و به خاطر ( پاکی ) ولادت آنان حلال شده است . این حدیث، در مقام بیان خبث ولادت مخالفین و طیب ولادت شیعیان میباشد از ناحیه خمس . ز : « و عنه ، عن أحمد بن محمّد ، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر ، عن أبی عمارة ، عن الحارث بن المغیرة النصری عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : قلت له : إنّ لنا أموالاً من غلّات و تجارات و نحو ذلک . و قد علمت أنّ لک فیها حقّاً .
ص: 442
1) وسائل الشّیعة : ج 6 ، ص 379 ، حدیث 3 ( صحیح ) ؛ تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 136 ، حدیث 5 ؛ استبصار : ج 2 ، ص 57 ، حدیث 2 ؛ اصول کافی : ج 1 ، ص 546 ، حدیث 16 .
قال : فَلِمَ أحللنا (1)
والحاصل : إنّ الروایة ببرکة تعلیل التحلیل بطیب المولد و ببرکة الحصر المستفاد منها لا تکون دلیلاً علی التحلیل المطلق .
إذا لشیعتنا إلّا لتطیب ولادتهم . و کلّ من والی آبائی فهو فی حلّ ممّا فی أیدیهم من حقّنا، فلیبلغ الشاهد الغائب » (2)ترجمه : حارث بن مغیره میگوید : از امام صادق علیه السلام پرسیدم که برای ما اموالی است از قبیل غلّات و تجارتها و مانند اینها . و من میدانم که برای شما در آنها حقّی هست ؟فرمود : برای چه بود که ما برای شیعیانمان حلال کردیم، ( نبود ) مگر برای اینکه ولادتشان پاک باشد ( و طیب مولد داشته باشند )، و کسانی که ولایت پدران مرا داشته باشند ، آنها نسبت به اموالی که در دست دارند ، در مورد حقّ ما ، در حلّیتند، پس حاضرین به غائبین ( این موضوع را ) ابلاغ نمایند .
ص: 443
1) اعلم إنّه لا خلاف بین النحاة، ظاهراً فی أنّ « لم » النافیة لاتدخل علی الماضی . و السرّ فی ذلک أنّ « لم » النفی ناظر إلی بناء المبدأ فی العدم و عدم خروجه إلی الوجود و هذا یناسب هیئة المضارع الموضوعة للإشارة إلی ترقّب الحصول . و النفی ناظر إلی أنّ المبدأ المترقب حصوله لمیتحصّل . بل بقی علی العدم . و لذا قالوا : بأنّ « لم » لمّا دخلت علی المضارع قلب مفاد هیئته إلی الماضی و جعل المبدأ منفیاً فی الماضی . و هذا الکلام راجع إلی ما قلنا بأنّ « لم » أفاد ان ما ترقب حصوله لم یتحصّل . و أمّا هیئة الماضی فهی موضوعة للحکایة عن الحصول فلا یناسبها النفی الناظر إلی عدم الحصول . و حینئذ نقول بأنّ قوله : « لم أحللنا » لیس إخبارا عن عدم حصول التحلیل منهم علیهم السلام . بل کلمة « لم » فی هذه العبارة لیس بلم النافیة . بل هی مرکّب عن لام الجارّة و ماء الإستفهامیّة « لِمَ » و مفادها السؤال عن جهة التحلیل و سببه . و حیث إنّ کلمة الإستفهام داخل علی المستثنی منه و المستثنی یدلّ علی السؤال عن مجموعها وإذا کان الإستفهام تقریریاً یکون مفاده الحصر قضاء لمفاد الإستثناء کما فیقولک: هل تلد الحیة إلّا الحیة؟ الدّال علی حصر ولد الحیة فی الحیة . یکون مفاد قوله : « لم أحللنا » أنّ الحلّ حیثی .
2) وسائل الشّیعة : ج 6 ، ص 381 ، حدیث 9 ( مجهول ).
ح : « الحسین بن سعید عن محمّد بن أبی عمیر عن الحکم بن علباء الأسدی قال : ولیت البحرین . فأصبت بها مالاً کثیراً . فأنفقت و اشتریت ضیاعاً کثیرةً و اشتریت رقیقاً و أمّهات أولاد . و ولد لی . ثمّ خرجت إلی مکة . فحملت عیالی و أمّهات أولادی و نسائی . و حملت خمس ذلک المال . فدخلت علی أبی جعفر علیه السلام فقلت له : إنّی ولّیت البحرین، فأصبت بها مالاً کثیراً واشتریت متاعاً و اشتریت رقیقاً و اشتریت أمّهات أولاد و ولد لی و انفقت . و هذا خمس ذلک المال . و هؤلاء أمّهات أولادی و نسائی قد اتیتک به ؟ فقال : أما إنّه - کلّه - لنا . و قد قبلت ما جئت به . و قد حللتک من أمّهات أولادک و نسائک و ما أنفقت . و ضمنت لک - علیّ و علی أبی - الجنة » (1). ترجمه : حکم گوید : والی بحرین شدم و در آنجا به اموال بسیاری دست یافتم، آنها را خرج کردم و مزارع بسیار خریدم و نیز غلامان و کنیزانی که از آنها صاحب فرزند شدم، خریداری کردم . آنگاه به جانب مکّه آمدم و عیال و کنیزان صاحب فرزندم و دیگر همسرانم را سوار کردم .
ص: 444
1) تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 137 ، حدیث 7 ( مجهول ).
و خمس آن اموال را نیز بار کردم و آوردم . و وارد شدم بر امام باقر علیه السلام و به آن جناب عرض کردم : من والی بحرین بودم ومال فراوانی بدست آوردم و سرمایهها و بردگان و کنیزانی که از آنها فرزند آوردهام، خریداری کردهام و آنها را خرج کردهام . و اینها هم خمس آن اموال است و اینها هم آن کنیزانی هستند که از آنان فرزند آوردهام و همسرانم همه را نزد شما آوردهام . فرمود : همه این اموال مال ما است، و من آنچه را که آوردهای، قبول کردم . و برای تو کنیزانی را که از آنها فرزند آوردهای و همسرانت را و آنچه خرج کردهای بر تو حلال کردم . و به عهده خودم و پدرم بهشت را برای تو ضمانت کردم . توضیح آنکه: حَکَم بن علباء، به عقیده خود میخواسته خمس اموال را بپردازد؛ ولی امام مدّعی بودند که چون بدون اذن امام و با سلطه، از قِبَل حکومت جائره، این اموال گرفته شده، همه آنها مالِ شخصی امام است . لذا امام آن اموال را پذیرفتند و کنیزان و زنان را حلال کردند . در نتیجه، با توجّه به سه نکته مهمّ : 1 - اموال مال شخصی امام بود . 2 - از سهم شخصی خود برای شخص خاصّی تحلیل کردند . 3 - فقط کنیزان و همسران را تحلیل کردند ؛ این روایت نمیتواند دلیل بر تحلیل خمس بر مطلق شیعیان باشد .
ص: 445
ط : « و عنه، عن أبی جعفر، عن الحسن بن علی الوشّاء، عن أحمد بن عائذ، عن أبی سلمة سالم بن مکرم و هو أبو خدیجة، عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : قال رجل - وأنا حاضر: - حلّل لی الفروج . ففزع أبو عبداللَّه علیه السلام . الطریق، إنّما یسألک خادماً یشتریها، أو امرأة یتزوّجها، أو میراثاً یصیبه، أو تجارة أو شیئاً أعطیه . فقال : هذا لشیعتنا حلال، الشاهد منهم و الغائب، والمیّت منهم و الحیّ، و ما یولد منهم إلی یوم القیامة فهو لهم حلال . أما واللَّه لا یحلّ إلّا لمن أحللنا له . و لا واللَّه ما أعطینا أحداً ذمّة، و ما عندنا لأحد عهد هوادة و لا لأحد عندنا میثاق » (1)ترجمه : سالم گوید : مردی به حضرت صادق علیه السلام گفت : - و من حاضر بودم - که برای من فرجها را حلال کن . حضرت از این سخن به شدّت ناراحت شدند . مردی به حضرت عرض کرد : او نمیخواهد سر راه را بر مردم به بندد، او فقط از تو میخواهد که احیاناً کنیزی بخرد یا زنی را تزویج کند یا ارثی به او برسد یا خرید و فروشی انجام دهد ( بر او حلال باشد ). حضرت فرمودند : این گونه چیزها بر شیعیان ما حلال است، خواه حاضر باشد
ص: 446
1) وسائل الشّیعة : ج 6 ، ص 379 ، حدیث 4 ( ضعیف علی المشهور ).
خواه غائب، زنده باشد یا مرده . و همچنین بر هر فردی از آنها که تا روز قیامت متولّد شود . همه اینها برای آنها هم حلال است . این روایت، گرچه از نظر متن، هم از نظر سؤال و هم جواب ، گویا و روشن نیست و ذکری هم از خمس در آن به میان نیامده، ولی احتمال میرود مربوط به انفال و اسیرانی باشد که مال شخصی امام بوده یا دیگر اموالِ مختصّ به امام . ضمناً راوی حدیث ( سالم بن مکرم ) مختلف فیه است . نجاشی او را توثیق کرده (1)، و برقی او را تضعیف کرده . و شیخ در « فهرست » (2)، در یک جا میفرماید : « إنّه ضعیف جدّاً ». و در مورد دیگر میگوید : « إنّه ثقة ». ی: « محمّد بن الحسن بإسناده عن محمّد بن علی بن محبوب، عن محمّد بن الحسین، عن عبداللَّه بن القاسم الحضرمی، عن عبداللَّه بن سنان قال : قال أبو عبداللَّه علیه السلام : علی کلّ امریء غَنِم أو اکتسب الخمس ممّا أصاب لفاطمة علیها السلام، و لمن یلی أمرها من بعدها من ذرّیتها الحجج علی النّاس . فذاک لهم خاصة یضعونه حیث شاؤوا . و حرّم علیهم الصدقة .
ص: 447
حتّی الخیّاط لیخیط قمیصاً بخمسة دوانیق فلنا منه دانق إلّا من أحللناه من شیعتنا لتطیب لهم به الولادة . إنّه لیس من شیء عند اللَّه یوم القیامة أعظم من الزنا . إنّه لیقوم صاحب الخمس فیقول : - یا ربّ - سل هؤلاء بما أبیحوا »(1). ترجمه : عبداللَّه بن سنان روایت میکند از امام صادق علیه السلام که فرمود : بر هر مردی که استفادهای ببرد یا کسبی کند، خمس آنچه را به او رسیده لازم است که آن خمس مال فاطمه علیها السلام و کسانی است که بعد از فاطمه علیها السلام عهده دار کارهای آن حضرت هستند از فرزندان آن حضرت که آنها حجّتهای خدا بر مردمند . پس این خمس اختصاص به آنان دارد، هرکجا بخواهند، میتوانند مصرف کنند؛ و خداوند صدقه را بر آنان حرام کرده است . حتّی یک نخ را که بخواهند پیراهنی با او بدوزند که آن نخ، پنج دانق ارزش داشته باشد، یک دانق از آن، اختصاص به ما دارد . مگر کسانی از شیعیانمان که برای آنها خمس را حلال کردهایم به خاطر اینکه طیب مولد داشته باشند . در قیامت چیزی نزد خداوند از زنا مهمتر نیست . و صاحب خمس میایستد و میگوید : خداوندا ، از اینها بپرس که برای چه ( حقّ ما را ) مباح دانستند ؟!
ص: 448
1) وسائل الشّیعة : ج 6 ، ص 351 ، حدیث 8 .
و یا این روایت : « و فی کتاب ( إکمال الدّین )(1)عن محمّد بن محمّد بن عصام الکلینی ، عن محمّد بن یعقوب الکلینی، عن إسحاق بن یعقوب، فیما ورد علیه من التوقیعات بخط صاحب الزمان علیه السلام : أمّا ما سألت عنه من أمر المنکرین لی - إلی أن قال : - و أمّا المتلبّسون بأموالنا فمن استحلّ منها شیئاً، فأکله فإنّما یأکل النیران . و أمّا الخمس فقد اُبیح لشیعتنا . و جعلوا منه فی حلّ إلی أن یظهر أمرنا لتطیب ولادتهم و لا تخبث . و رواه الطبرسی فی ( الاحتجاج ) (2)عن إسحاق بن یعقوب مثله » (3). ترجمه : در توقیعات حضرت ولیّ عصر - عجّل اللَّه تعالی فرجه - در جواب سؤالات اسحاق بن یعقوب آمده : امّا اینکه از آنچه سؤال کرده بودی نسبت به امر منکرین من (4)- تا اینکه فرمود : - و امّا کسانی که اموال ما را پنهان داشتهاند، پس کسی که چیزی از آن اموال را حلال شمارد و بخورد همانا که آتش خورده است. و امّا خمس را ما برای شیعیانِ خود مباح کردیم . و آنها را نسبت به خمس در حلّیت قرار دادیم تا هنگام ظهور برای آنکه ولادتشان پاک باشد و پلید نشود .
ص: 449
خلاصه آنکه، آنچه از این اخبار استفاده میشود عبارت از آن است که در زمان خلفاء جور، جنگهایی بدون اذن ائمّه علیهم السلام اتّفاق میافتاد و غنائمی به دست میآمد که آن غنائم، متعلّق به امام علیه السلام بود . و در ضمن این غنائم کنیزانی هم وجود داشتند که مردم آنها را خریداری میکردند و از آنها فرزند میآوردند . و چون این کنیزان به ائمّه علیهم السلام داده نمیشدند، بنابراین خریداری آنان مشروع نبود، در نتیجه، فرزندانی که از آنها به وجود میآمدند، حلال زاده نبودند . ائمّهعلیهم السلام این کنیزان را برای شیعیان خود تحلیل میکردند که اگر احیاناً کنیزی را خریدند یا تصرّف کردند و از او فرزند آوردند، بچّههای آنها حلال زاده باشند . و اگر خریداران، شیعه نبودند و از کنیزانِ خریداری شده، فرزند میآوردند و آن فرزند شیعه میشد، ائمّه علیهم السلام بر پدرانشان آن کنیزان را تحلیل میکردند که فرزندانِ شیعه آنها طیب مولد داشته باشند . و اگر جنگ با توافق ائمّه علیهم السلام انجام میگرفت و غنائمی به دست لشکریان میافتاد، ائمّه علیهم السلام و سادات خمس آن غنائم را مالک بودند ، ولی دولتهای جائر به آنها نمیپرداختند . ائمّه علیهم السلام از طرف خود، إصالةً، و از طرف ذوی القربی، ولایةً، خمس خود را تحلیل میکردند، که اگر در میان غنائم کنیزانی هستند که مورد معامله قرار میگیرند، برای شیعیان از این جهت مشکلی به وجود نیاید . یا اگر چیزی از این غنائم را مهریه زنان خود قرار دادند، برای آنها خمس را تحلیل کردند که خدشهای در طیب مولد فرزندانشان وارد نشود .
ص: 450
دسته دوّم - مساکن : الف - « و بإسناده عن سعد بن عبداللَّه ، عن أبی جعفر ، عن الحسن بن محبوب ، عن عمر بن یزید، عن أبی سیّار مسمع بن عبدالملک - فی حدیث - قال : قلت لأبی عبداللَّهعلیه السلام : إنّی کنت ولّیت الغوص، فأصبت أربعمائة ألف درهم . و قد جئت بخمسها ثمانین ألف درهم، و کرهت أن أحبسها عنک . و أعرض لها و هی حقّک الّذی جعل اللَّه تعالی لک فی أموالنا . فقال : و ما لنا من الأرض و ما أخرج اللَّه منها إلّا الخمس ؟! - یا أبا سیّار - الأرض کلّها لنا، فما أخرج اللَّه منها من شیء فهو لنا . قال : قلت له : أنا أحمل إلیک المال کلّه . فقال لی : - یا أبا سیّار - قد طیبناه لک و حللناک منه . فضمّ إلیک مالک . و کلّ ما کان فی أیدی شیعتنا من الأرض فهم فیه محلّلون ، و محلّل لهم ذلک إلی أن یقوم قائمنا فیجیبهم طسق ما کان فی أیدی سواهم . فإنّ کسبهم من الأرض حرام علیهم حتّی یقوم قائمنا، فیأخذ الأرض من أیدیهم و یخرجهم منها صغرة . و رواه الکلینی، عن محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب إلّا أنّه قال : إنّی کنت ولّیت البحرین الغوص . ثمّ قال فی آخره : فیجبیهم طسق ما کان فی أیدیهم و یترک الأرض فی أیدیهم .
ص: 451
و أمّا ما کان فی أیدی غیرهم فإنّ کسبهم من الأرض حرام (1). ثمّ ذکر مثله » (2). ترجمه : ابو سیّار میگوید : به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم که : من متولّی و متصدّی غوص ( فرو رفتن در دریا ) شدم و به چهار هزار درهم دست یافتم و اینک یک پنجم آن را خدمت شما آوردم از آن جهت که خوش نداشتم آن را از تو حبس کنم، در حالی که آن حقّی است که خدا برای تو در اموال ما قرار داده. حضرت فرمود : ای ابا سیّار ( خیال میکنی ) برای ما از زمین و آنچه خدا از زمین خارج میکند، جز خمس نیست ؟! ای ابا سیّار ( این طور نیست ) همه زمینها از ما است و آنچه خداوند از زمین خارج میکند، از ما است . عرض کردم : ( حال که چنین است ) همه آن مالی را که به دست آوردم، به سوی شما حمل میکنم . حضرت فرمودند: اباسیّار، ما آنها را برای تو طیب وحلال کردیم، پس مال خودرا بردار . و هر آنچه از زمینها در دست شیعیان ما است، آنها در حلّیتند و بر آنها حلال است تا قیام قائم ما - عجّل اللَّه تعالی فرجه - . پس ( بعد از ظهور ) زمینهایی که در دست شیعیان است، مالیات آنها را از آنها خواهد گرفت .
ص: 452
و امّا زمینهایی که در دست غیر شیعیان است، کسب کردن آنها از زمینها برای آنان حرام است تا قیام قائم - عجّل اللَّه تعالی فرجه - .
( و در زمان ظهور ) زمینها را از آنان خواهد گرفت و با خواری آنها را بیرون خواهد راند . ب - « و بإسناده عن محمّد بن علی بن محبوب، عن محمّد بن الحسین، عن الحسن بن محبوب، عن عمر بن یزید قال : سمعت رجلاً من أهل الجبل یسأل أبا عبداللَّه علیه السلام عن رجل أخذ أرضاً مواتاً ترکها أهلها فعمّرها و کری (1)أنهارها و بنی فیها بیوتاً و غرس فیها نخلاً و شجراً ؟ قال : فقال أبو عبداللَّه علیه السلام : کان أمیرالمؤمنین علیه السلام یقول : من أحیی أرضاً من المؤمنین فهی له و علیه طسقها یؤدّیه إلی الإمام فی حال الهدنة . فإذا ظهر القائم، فلیوطن نفسه علی أن تؤخذ منه » (2). ترجمه : عمر بن یزید گوید : شنیدم مردی از اهل کوهستان را که از امام صادق علیه السلام سؤال کرد از مردی که زمین مواتی را که اهل آن زمین آنجا را رها کردهاند، گرفته و آباد کرده و نهرهای آنجا را کرایه داده و در آنجا خانههایی ساخته و درخت خرما و دیگر درختان را کشت کرده ؟ امام علیه السلام فرمودند : حضرت علی علیه السلام پیوسته میفرمود : هر شخصی از مؤمنین زمینی را احیاء کند، آن زمین از اوست و مالیات آن در زمان صلح بر ذمّه اوست که باید به امام بپردازد . و اگر قائم علیه السلام ظهور کرد، خود را برای اینکه امام زمین را از او بگیرد، آماده کند .
ص: 453
دسته سوّم - متاجر : « و عنه، عن أبی جعفر، عن محمّد بن سنان [ سالم ]، عن یونس بن یعقوب قال : کنت عند أبی عبداللَّه علیه السلام فدخل علیه رجل من القماطین، فقال : - جعلت فداک - تقع فی أیدینا الأموال و الأرباح و تجارات، نعلم أنّ حقّک فیها ثابت . و أنّا عن ذلک مقصّرون . فقال أبوعبداللَّه علیه السلام : ما أنصفناکم إن کلّفناکم ذلک الیوم . ورواه الصدوق بإسناده عن یونس بن یعقوب (1). و کذا المفید فی ( المقنعة ) (2)» (3)ترجمه : یونس گوید : خدمت امام صادق علیه السلام بودم، مردی از کسبه به حضرت عرض کرد : فدایت شوم، از ارباح و اموال و تجارتها چیزهایی در دست ما هست که میدانیم حقّی در آنها برای تو ثابت است و ما در این باره مقصّریم . حضرت علیه السلام فرمود : اگر ما شما را بر پرداخت آن حقوق تکلیف کنیم، با شما با انصاف رفتار نکردهایم . از این روایت، به قرینه اینکه میفرماید : « ذلک الیوم »، استفاده میشود که حلّیت مقطعی بوده نه حلّیت مطلقه . زیرا آن روز شیعه ، مشکلاتی داشتهاند که امام سزاوار نمیدانسته از آنان خمس بگیرد .
ص: 454
دسته چهارم - مناکح و متاجر : « الحسن بن علی العسکری علیه السلام فی ( تفسیره ) (1)عن آبائه عن أمیرالمؤمنین ، إنّه قال لرسول اللَّه صلی الله علیه وآله : قد علمت یا رسول اللَّه، إنّه سیکون بعدک ملک عضوض و جبریة فیستولی علی خمسی من السّبی و الغنائم، و یبیعونه فلا یحلّ لمشتریه، لأنّ نصیبی فیه، فقد وهبت نصیبی منه لکلّ من ملک شیئاً من ذلک من شیعتی . لتحلّ لهم منافعهم من مأکل و مشرب، و لتطیب موالیدهم .
و لایکون أولادهم أولاد حرام . قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : ما تصدّق أحد أفضل من صدقتک . و قد تبعک رسول اللَّه فی فعلک . أحلّ لشیعته کلّ ما کان فیه من غنیمة و بیع من نصیبه علی واحد من شیعته . و لا اُحلّه أنا و لا أنت لغیرهم » (2). ترجمه : از حضرت علی علیه السلام نقل شده که او خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله عرض کرد که : یا رسول اللَّه، میدانی که بعد از تو، به زودی حکومتی ستمگرانه و جابرانه خواهد بود که بر خمس من از اسیران و غنائم استیلا پیدا خواهند کرد . و آنها را به فروش میرسانند که برای خریدارانش حلال نخواهد بود . زیرا نصیب من در آن است ولی من نصیب خود را از آن بخشیدم به هریک از شیعیانم که چیزی از آنها را مالک شود تا منافع آنها اعمّ از خوراکیها و آشامیدنیها
ص: 455
برای آنها حلال باشد وطیب مولد داشته باشند وفرزندانشان، فرزندان حرام نباشند. پیغمبر صلی الله علیه وآله فرمود : هیچ شخصی صدقهای افضل از صدقه تو نپرداخته است . و رسول خدا نیز در این کار از تو تبعیّت خواهد کرد . و حلال خواهد کرد، شیعه را نسبت به هر چه در آن غنیمت و بیعی هست نسبت به سهم خودش . و نه من و نه تو بر غیر آنها حلال، نخواهیم کرد . دسته پنجم - اخبار مطلقه : الف - « و عنه، عن الهیثم بن أبی مسروق، عن السندی بن أحمد [ محمّد ]، عن یحیی بن عمر الزیّات، عن داود بن کثیر الرقّی، عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : سمعته یقول : الناس کلّهم یعیشون فی فضل مظلمتنا . إلّا أنّا أحللنا شیعتنا من ذلک . و رواه الصدوق بإسناده عن داود بن کثیر الرقی (1)» (2). ترجمه : داود بن کثیر گوید : از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود : همه مردم پیوسته در فزونی مظلمه ما زندگی میکنند، جز اینکه ما آنها را برای شیعیانمان حلال کردیم . توجّه فرمائید، مورد بحث، حلّیت خمس ارباح است . و در این حدیث نامی از خمس برده نشده، شاید منظور، مظالم دیگری بوده است .
ص: 456
ب - « العیّاشی فی ( تفسیره )(1)عن فیض بن أبی شیبة، عن رجل، عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : إنّ أشدّ ما فیه الناس یوم القیامة إذا قام صاحب الخمس . فقال : - یا ربّ - خمسی ؟! و إنّ شیعتنا من ذلک فی حلّ » (2). ترجمه : سختترین حال برای مردم، روز قیامت، آنوقتی است که صاحب خمس برخیزد و بگوید : پروردگارا خمس من ؟! و همانا شیعیان ما از این جهت در حلّیتند . ج - « و بإسناده عن علی بن الحسن بن فضّال ، عن الحسن بن علیّ بن یوسف ، عن محمّد بن سنان ، عن عبد الصّمد بن بشیر ، عن حکیم مؤذّن بنی عیس ( ابن عیسی ) ، عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : قلت له : « وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ للَّهِِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ » (3)قال : هی - واللَّه - الإفادة یوماً، بیوم . إلّا أنّ أبی جعل شیعتنا من ذلک، فی حلّ، لیزکوا » (4). ترجمه : حکیم گوید : از امام صادق علیه السلام در مورد آیه خمس « واعلموا أنّما غنمتم ... » سؤال کردم .
ص: 457
حضرت فرمود : به خدا قسم این آیه مربوط به درآمد روزانه است . جز اینکه پدرم از این جهت شیعیان را در حلّیت قرار داد تا پاک باشند . و این روایت، علاوه بر ضعف سند، احتمال دارد حلّیت مربوط به پرداختِ اصل خمس نباشد . بلکه کلمه « ذلک » اشاره به « إفادة یوم بیوم » باشد . یعنی ممکن است معنی روایت این باشد که اگر به شیعیان تحمیل شود که هر روزه از درآمد روزانه خمس بپردازند، در عسر و حرج و تنگنا قرار گیرند . امام علیه السلام آنها را از این جهت، در حلّیت قرار داده و اجازه داده است که خمس را بعد از کسر مخارج و گذشتن یک سال بپردازند . و این احتمال، مستند به روایات دیگری است که در محل خود گفته خواهد شد « و إذا جاء الإحتمال بطل الإستدلال ». د - « و عنه عن أبی جعفر، عن علی بن مهزیار قال : قرأت فی کتاب لأبی جعفر علیه السلام من رجل یسأله أن یجعله فی حلّ من مأکله ومشربه من الخمس ؟ فکتب بخطّه : من أعوزه شیء من حقّی فهو فی حلّ . و رواه الصّدوق بإسناده عن علیّ بن مهزیار مثله (1)» (2). ترجمه : علیّ بن مهزیار گوید : من در نامهای از حضرت امام محمّد تقی علیه السلام خواندم از مردی که از آن حضرت خواسته بود که : او را از هر چه از خمس، اعمّ از خوردنی و نوشیدنی است، حلال کند .
ص: 458
حضرت به خطّ خود نوشته بودند : هرکس از حقّ من چیزی را نداشته باشد که بپردازد، در حلّیت است . این حدیث، حلّیت خمس را تنها در مواردی اثبات میکند که آن شخصی که خمس بر ذمّه او است، از پرداخت خمس عاجز باشد . ضمناً تنها در مورد خوردنیها و نوشیدنیها تحلیل حاصل شده نه به طور مطلق . تذکّر : ملاحظه نمودید که اخبار تحلیل اکثراً از امام باقر و امام صادق علیهما السلام نقل شده و آنان خود در زمان خودشان وکلائی برای دریافت این اموال تعیین کردهاند، که در صفحات آینده مطالعه خواهید نمود .
1 - أبوعلی حسن بن علیّ بن أبی عقیل العمّانی الحذاء ( متوفای حدود 350 )(1)
مرحوم مدرّس در ریحانة الأدب (ج 7 ، ص 360) درباره او مینویسد :
« شیخ مفید به غایت او را ستوده و او نخستین کسی است که در اوّل غیبت کبری فقه را مهذب کرده و با قواعد اصولیّه تطبیق نموده، طریق اجتهاد و تطبیق احکام با ادلّه و اصول آنها را باز کرد . بعد از او « ابن جنید اسکافی » هم همان طریق را پیمود ؛ بدین جهت است که در اصطلاح فقهاء این دو فقیه جلیل القدر به « قدیمین » تعبیر میشود . آراء ابن عقیل محلّ توجّه و اعتناء بیشتر محقّق حلّی و علّامه و متأخّرین قرار گرفته است ( و از فتاوای نادره عدم انفعال آب قلیل به مجرّد ملاقات با نجس، و وجوب اذان واقامه در نماز صبح وشام و بطلان نماز در صورت ترک آنها است ) ».
عبارت ایشان همان عبارتی است که از شهید در کتاب « بیان » از ابن جنید نیز نقل میکند، که ذیلاً خواهید خواند .ص: 459
1) او از فقهای بزرگ امامیّه و از متکلّمین وارستهای است که معاصر با ثقة الإسلام کلینی بوده و از اساتید بزرگ به شمار میرود .
2 - أبو علی محمّد بن أحمد بن الجنید البغدادی، الملقّب بالکاتب « الإسکافی » ( متوفای 381 ه ) (1)
« اسکافی از دانشمندان شیعه، نخستین کسی است که پایه اجتهاد در احکام شریعت را استوار کرد و به اصول فقه مخالفان خوش گمان گردیده و مطابق با قوانین اصول، به اجتهاد پرداخت و در این رشته ظاهراً از حسن بن أبی عقیل عمّانی سابق الذّکر، که معاصر با کلینی بوده، پیروی کرده ؛ ابن جنید کمتر اتّفاق افتاد که در مواقع فتوی با ابن عقیل مخالفت کرده باشد، به همین مناسبت در کلمات فقهاء آنها را با یکدیگر متذکّر شده و به لفظ «قدیمین» معرّفی کردهاند ؛ تنها تفاوتی که وی با کلینی داشت آن بود که نام برده به آراء عامّه ترتیب اثر میداد و به قیاسات حنفیّه عمل میکرد و استنباطات ظنّیه را قابل اعتماد میدانست، این گونه سلیقههای ناپسند اهل حقّ را به او بدبین نموده و به مخالفتهای او اعتنایی نکردند . نخستین کسی که مرام ابن جنید را آشکار ساخت وتصریح کرد که وی به قیاس عمل میکرده وبدان ترتیب اثر میداده، شیخ طوسی است ؛ وی در کتاب فهرست (ص 267) پس از آنکه به پارهای از احوال ابن جنید اشاره کرده، مینویسد :
او آثار پسندیدهای از خود باقی گذارده، تنها عمل خلاف انتظاری که از وی به ظهور رسیده آن بود که معتقد به قیاس شده و کار خود را بر پایه آن استوار داشته، به همین مناسبت آثار او از درجه اعتبار ساقط گردیده و دانشمندان اسلامی بر آن اعتماد نکردهاند » ؛ ( روضات : ج 6، ص 145 و146).
مرحوم علّامه در کتاب « مختلف » مینویسد : « مسألة : المشهور بین علمائنا ایجاب الخمس فی أرباح التّجارات و الصّناعات و الزّراعات . و قال إبن الجنید : فامّا ما استفید من میراث أو کدّ بدن أو صلة أخ أو ربح تجارة أو نحو ذلک فالأحوط إخراجه لإختلاف الروایة فی ذلک ... ؛ احتج إبن الجنید باصالة برائة الذّمة و بما رواه عبداللَّه بن سنان ، قال : سمعت أبا عبداللَّه علیه السلام یقول : لیس الخمس إلّا فی الغنائم خاصّة . والجواب عن الأوّل : إنّه معارض بالاحتیاط مع أنّ الأصل لا یعمل به مع قیام الموجب » (2).ص: 460
ترجمه : مشهور بین علمای ما آن است که خمس در سود تجارتها و شغلها و کشاورزیها واجب شده است . و ابن جنید گوید : امّا آنچه از ارث یا دسترنج یا بخشش دوستان یا سود تجارت و امثال آن به دست میآید، احتیاط آن است که خمس آن اخراج شود . زیرا روایات، در این مورد اختلاف دارد ... . و ابن جنید به « إصالة البرائة » استدلال کرده و به روایت عبداللَّه بنسنان که گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود : خمس واجب نیست الّا در غنائم و بس . ( که ما در جلد اوّلِ این کتاب در مورد این روایت به طور مبسوط سخن گفتهایم، مراجعه شود ) . و جواب از استدلال اوّل آن است که : این اصل معارضه دارد با «إصالة الإحتیاط» با اینکه در صورتی به اصل عمل میشود که دلیل دالّ بر وجوب نباشد . و در این مورد، ادلّهای که بر وجوب دلالت داشته باشد، اقامه شده است . مرحوم محقّق سبزواری در « ذخیرةالمعاد » بعد از نقل عبارت فوق از ابن جنید میفرماید : « و فی البیان(1)و ظاهر ابن الجنید و ابن أبی عقیل العفو عن هذا النوع . و إنّه لا خمس فیه و الأکثر علی وجوبه و هو المعتمد لإنعقاد الإجماع علیه فی الأزمنة السابقة لزمانهما و اشتهار الروایات فیه انتهی » (2)
ص: 461
ترجمه : در کتاب « البیان » آمده که ظاهر ابن جنید و ابن ابی عقیل عفو از این نوع است و ظاهر از کلام آنها آن است که خمس در این نوع واجب نیست . ولی اکثر قائل به وجوب آن هستند . و آنچه مورد اعتماد است همان نظر اکثر است . زیرا در زمانهایی که قبل از زمان این دو ( ابن ابی عقیل و ابن جنید ) بوده ، اجماع بوده که در این امور خمس واجب است و روایات نیز در این زمینه بسیار فراوان است . 3 - شیخ مفید ( محمّد بن محمّد بن النعمان ؛ متوفای 413 ) مرحوم شیخ در کتاب شریف « المقنعة »(1)، به نقل صاحب حدائق، میفرماید :
« قد اختلف أصحابنا فی حدیث الخمس عند الغیبة و ذهب کلّ فریق منهم فیه إلی مقال : ... ، و بعضهم یری عزله لصاحب الأمر . فإن خشی إدراک الموت قبل ظهوره وصی به إلی من یثق به فی عقله و دیانته حتّی یسلم إلی الإمام علیه السلام ثمّ ان ادرک قیامه و إلّا وصی به إلی من یقوم مقامه فی الثقة و الدیانة، ثمّ علی هذا الشرط إلی أن یظهر إمام الزّمان علیه السلام . قال : و هذا القول عندی أوضح من جمیع ما تقدّمه » (2). ترجمه : اصحاب ما در جریان خمس در زمان غیبت اختلاف کردهاند و هر گروه از آنان در این مورد عقیده و گفتاری دارند ... .
ص: 462
و بعضی از آنان رأیشان این است که خمس برای حضرت صاحب الأمر علیه السلام باید جدا شود و کنار گزارده شود . و اگر گیرنده از این میترسد که اجل او را مهلت ندهد و قبل از ظهور آن حضرت مرگ او را دریابد، به کسی که به عقل و دیانت او اعتماد دارد، وصیّت کند . و او اگر قیام حضرت را درک کرد که هیچ، و إلّا او نیز به قائم مقام خود در وثاقت و امانت وصیّت کند . و به همین ترتیب تا ظهور امام زمان علیه السلام. و این قول از همه اقوالِ گذشته نزد من واضحتر است. پس شیخ مفید قائل به تحلیل نیست و نسبت تحلیل به شیخ بیمورد است . 4 - سلّار، حمزة بن عبد العزیز، أبویعلی الدیلمی ( متوفای 463 ه )
سلّار در کتاب « المراسم » تحلیل را فقط در مورد انفال آورده است . و بعد از اینکه میگوید : « الأنفال له ایضاً » و انفال را معنی میکند . میگوید : « و فی هذا الزمان، قد احلونا فیما نتصرّف فیه من ذلک کرماً و فضلاً لنا خاصّة »(1)ترجمه : در این زمان ( که زمان غیبت است ) از تصرّفاتی که ما شیعه به خصوص در انفال میکنیم، ما را از روی فضل و کرامت حلال کردهاند . پس این جمله ارتباطی با مسأله خمس ندارد .
ص: 463
1) المراسم : ص 140 .
5 - جمالالدّین حسنبن زینالدّین الشهیدالثّانی صاحبالمعالم (متوفای 1011) با مراجعه دقیق به کلمات این فقیه بزرگوار معلوم میشود که ایشان تنها در موردی که ما قبلاً آن را تحت عنوان « متاجر » ذکر کردیم، قائل به تحلیل است ، و تفسیر متاجر را هم در آنجا بیان داشتیم . و در این مورد اکثر قریب به اتّفاق علما قائل به تحلیلند، به طوری که گذشت . ایشان در ذیل روایت حارث بن مغیرة نصری، که ما قبلاً آن را نقل و شرح کردیم، میفرماید : « قلت : لا یخفی قوّة دلالة هذا الحدیث علی تحلیل حقّ الإمام علیه السلام فی خصوص النّوع المعروف فی کلام الأصحاب بالأرباح . فإذا أضفته إلی الأخبار السّالفة الدّالّة بمعونة ما حقّقناه علی اختصاصه علیه السلام بخمسها عرفت وجه مصیر بعض قدمائنا إلی عدم وجوب إخراجه بخصوصه فی حال الغیبة و تحقّقت أنّ استضعاف المتأخّرین له ناش من قلّة التفحّص عن الأخبار و معانیها والقناعة بمیسور النظر فیها » (1). ترجمه : مخفی نماند قوّت دلالت این حدیث بر حلال بودن حقّ امام علیه السلام در خصوص آن نوعی که معروف است در کلام اصحاب به ارباح ( متاجر )، پس اگر این خبر را به اخبار گذشته، که دلالت داشت ( به کمک تحقیقاتی که ما کردیم ) براینکه این نوع به امامعلیه السلام اختصاص دارد، اضافه کنی، میفهمی وجه اینکهبعضی از قدماء چرا قائلند به عدم اخراج این نوع به خصوص از خمس را در حال غیبت ،
ص: 464
1) منتقی الجمان : ج 2 ، ص 145 ، باب الخمس .
و برای تو محقّق میشود ضعیف دانستن متأخّرین این قول را که ناشی از قلّت تفحّص دراخبار ومعانی آنها است وقناعت کردن به نظر سطحیاست دراخبار. توجّه به چهار نکته حقیقت امر را روشن میسازد : اوّل - اینکه میفرماید : « تحلیلدر خصوص نوعی که در کلام اصحاب به ارباح معروف است » کاشف از این است که نظر ایشان به تحلیل خمس نیست . زیرا کسانی که قائل به تحلیلند، فرق نمیگذارند بین ارباح و غیر ارباح . دوّم - ایشان فرمودهاند : « مضافاً به اخباری که دلالت دارد بر اختصاص این نوع به امام »، این جمله دلالت دارد که دیگر موارد خمس مال امام و غیر امام از سادات است، و تحلیل در موردی است که خمس به امام اختصاص دارد و آن در مورد متاجر است که ایشان از آن، تعبیر به ارباح کردهاند و الّا در سایر موارد امام و غیر امام از سادات سهیمند . سوّم - مراد ایشان از « بعض قدمائنا » ، ابن جنید است ، که مرحوم علّامه در «مختلف» کلام ابن جنید را در مسأله مناکح ومتاجر ومساکن نقل و ردّ کرده است؛ او میگوید : « مسألة قال الشیخ فی النّهایة و المبسوط : فأمّا حال الغیبة فقد رخّصوا لشیعتهم التصرّف فی حقوقهم ممّا یتعلّق بالأخماس و غیرها ممّا لابدّ لهم منه من المناکح والمتاجر والمساکن . فأمّا [ ما ] عدا ذلک فلا یجوز التصرّف فیه علی حال ... .
ص: 465
و قال ابن الجنید : و تحلیل ما لا یملک جمیعه عندی غیر مبرّیء لمن وجب علیه حقّ منه لغیر المحلّل لأنّ التحلیل إنّما هو ممّا یملکه المحلّل لا ممّا لا ملک له و انّما إلیه ولایة قبضه و توقیته وتفرقته فی أهله الّذین سمّاه اللَّه تعالی لهم » (1). ترجمه : شیخ در نهایه و مبسوط فرموده : در حال غیبت به شیعیانشان اجازه دادهاند که در حقوقشان، که مربوط به اخماس و غیر آنها است که ناچارند از آنها استفاده کنند از قبیل مناکح و متاجر و مساکن، تصرّف کنند . امّا در غیر این چیزها تصرّف در حقّ آنها به هیچ وجه جایز نیست ... . ( سپس قول ابن جنید را نقل میکند که ائمّه علیهم السلام فقط حقّ داشتند سهم خود را به شیعیان واگزار نمایند، ولی سهم سادات را که مالک نبودند، نمیتوانستند اجازه دهند ) . او میگوید : حلال کردن چیزی که همه آن را مالک نیستند، نزد من ذمّه کسی را که واجب است خمس بدهد نسبت به حقّ غیر محلّل بری نمیکند . زیرا تحلیل فقط در مورد چیزهایی که محلّل مالک آن است صحّت دارد نه در چیزهایی که مالک نیست . و تنها امام در گرفتن و وقت معیّن کردن و تقسیم آن به کسانی که خداوند سهم برای آنها قرار داده، ولایت دارد . مرحوم صاحب « منتقی » از ابن جنید در این عقیده حمایت میکند (2).
ص: 466
و مرحوم فیض در « مفاتیح » بعد از نقل کلام ابن جنید میفرماید : « و ردّه المحقق بأن الإمام لا یحلّ إلّا ما یعلم ان له الولایة فی تحلیله »(1). ترجمه : محقّق حرف ابن جنید را ردّ کرده به اینکه امام ( معصوم ) حلال نمیکند مگر چیزهایی را که میداند بر تحلیل آنها ولایت دارد . چهارم - اخباری که مؤیّد مطالب فوق آورده، همان اخباری است که ما در مورد مناکح و متاجر ذکر کردیم . از قبیل : خبر حکم بن مسکین از یونس بن یعقوب و خبر محمّد بن سنان از یونس بن یعقوب و غیره .پس از این شواهد معلوم میشود نگرانی که گروهی از بعض متأخّرین دارند، ما نیز از این گروه داریم که دقّت در کلمات این مرد بزرگ نکردهاند . و ایشان را از قائلین به تحلیل در مطلق اخماس میدانند . و سنگی را به چاه میافکند که استخراج آن، دیگران را به زحمت میاندازد . 6 - السیّد الاجل محمّد بن علیّ بن الحسین بن أبی الحسن الموسوی العاملی ، صاحب المدارک ( متوفای 1009 ) او در ذیل عبارتِ متن شرایع که فرموده : « الخامس : ما یفضل عن مؤنة السنة له ولعیاله من أرباح التّجارات و الصناعات و الزراعات » (2)؛
ص: 467
مینویسد : « البحث فی هذه المسألة یقع فی مواضع : الأوّل : فی وجوب الخمس فی هذا النّوع، و هو مقطوع به فی کلام أکثر الأصحاب . بل ادّعی علیه العلّامة فی التذکرة و المنتهی الإجماع و تواتر الأخبار » (1). و بعد از نقل روایات و تحقیق در آنها در آخرِ بحث میفرماید : « و بالجملة، فالأخبار الواردة بثبوت الخمس فی هذا النوع مستفیضة جداً . بل الظاهر أنّها متواترة کما ادّعاه فی المنتهی . و إنّما الإشکال فی مستحقّه، و فی العفو عنه فی زمن الغیبة و عدمه . فإنّ فی بعض الرّوایات دلالة علی أنّ مستحقّه مستحقّ خمس الغنائم . و فی بعض آخر إشعاراً باختصاص الإمام علیه السلام بذلک . و روایة علی بن مهزیار مفصلة کما بیناه . و مقتضی صحیحة الحارث بن المغیرة النضری، و صحیحة الفضلاء و ما فی معناهما إباحتهم علیهم السلام لشیعتهم حقوقهم من هذا النّوع . فإن ثبت إختصاصهم بخمس ذلک وجب القول بالعفو عنه مطلقاً کما أطلقه ابن الجنید، و إلّا سقط استحقاقهم من ذلک خاصّة و بقی نصیب الباقین . و المسألة قویة الإشکال ، والإحتیاط فیها مما لا ینبغی ترکه بحال ، واللَّه تعالی أعلم بحقائق أحکامه » (2).
ص: 468
ترجمه : خلاصه آنکه اخبار وارده در ثبوت خمس در این نوع ( ارباح ) جدّاً فراوان است . بلکه ظاهر آن است که این اخبار به حدّ تواتر رسیده، همچنان که علّامه در منتهی ادّعا کرده است . و فقط، اشکال در ( دو چیز است : اوّل در ) مستحقّ این خمس . و (دوّم در) عفو از آن است در زمان غیبت و عدم عفو از آن، ( در مورد اوّل ) بعضی از روایات دلالت دارد که مستحقِّ آن همان مستحقّ خمس غنائم است . و در بعض اخبار اشعار به این دارد که این خمس اختصاص به امام علیه السلام دارد، و روایات علیّ بن مهزیار به طور کامل تفصیل داده بود . ولی در همه این اخبار ( از هر دو دسته ) اشکالاتی بود که دانستی . و مقتضی صحیحه حارث بن مغیره نضری، و صحیحه فضلاء و دیگر روایاتی که از نظر معنا مشابه آنها است . این است که ائمّه علیهم السلام حقوق خود را از این نوع برای شیعیانشان مباح کردهاند . نتیجه، آنکه اگر ثابت شد که خمس، اختصاص به ائمّه علیهم السلام دارد، واجب است قول به اینکه ائمّه علیهم السلام آن را بخشیدهاند . همچنان که ابن جنید به طور مطلق گفته، و الّا فقط سهمی که خودِ ائمّه علیهم السلام استحقاق دارند، بخشوده شده و نصف دیگر باقی میماند . و اشکال در مسأله بسیار قوی است وترک احتیاط سزاوار نیست ... .
ص: 469
7 - المولی محمّد باقر بن محمّد مؤمن المعروف ب « المحقّق السبزواری » ( متوفای 1090 ) ایشان در آخر بحث خمس میفرماید : « و بالجملة القول بإباحة الخمس مطلقاً فی زمان الغیبة لا یخلو عن قوّة . و لکن الأحوط، عندی، صرف الجمیع فی الأصناف الموجودین بتولیة الفقیه العدل الجامع لشرایط الافتاء ... . و الإعتبارات العقلیة و الشواهد النقلیة مطابقان علی حسن هذا القول و رجحانه ... ؛ و بالجملة، ظنّی إنّ هذا الوجه، أولی و أحوط » (1). ترجمه : کوتاه سخن آنکه، قول به مباح بودن خمس در زمان غیبت خالی از قوّت نیست . لکن نزد من احوط، صرف کردن همه خمس است زیر نظر فقیه عادل جامع شرایط افتاء به اصناف موجودین ( یتامی - مساکین - ابن السبیل از سادات ) ... ؛ وملاحظات عقلی و شواهد نقلی با هم توافق دارند در خوبی و رجحان این قول ... ؛ و خلاصه آنکه گمان من این است که این قول اولی و احوط است . 8 - المولی محمّد محسن بن الشاه مرتضی بن الشاه محمود، المدعوّ ب « فیض الکاشانی » ( متوفای 1091 ) او در « مفاتیح » ذیل مفتاحِ 254 میفرماید :
ص: 470
1) ذخیرة المعاد : ص 492 .
« و أمّا فی مثل هذا الزمان، فتسقط حصّتهم خاصّة، دون السهام الباقیة . و المسألة من المتشابهات، و العلم عند اللَّه » (1). ترجمه: در مثل این زمان (زمان غیبت) فقط حصّه و سهم ائمّه علیهم السلام به خصوص ساقط میشود نه دیگر سهام . و مسأله از متشابهات است و خدا بهتر میداند . و در مفتاح 260، تحت عنوان « سقوط ما یختصّ بالإمام علیه السلام حال الغیبة » میفرماید : « و الأصح عندی سقوط ما یختصّ به علیه السلام، لتحلیلهم ذلک لشیعتهم . و وجوب صرف حصص الباقین إلی أهلها لعدم مانع عنه، و لو صرف الکل إلیهم لکان أحوط و أحسن . ولکن یتولی ذلک، الفقیه المأمون بحقّ النیابة، کما یتولی عن الغائب »(2)
ترجمه : صحیحتر نزد من آن است که حقّ مختصّ به امام علیه السلام ساقط میشود به جهت اینکه ائمّه آن را بر شیعیان خود حلال کردهاند . و واجب است سهم دیگران را به اهلش برسانند زیرا مانعی ندارد . و اگر همه خمس را به دیگران ( سادات ) برسانند، احوط و احسن است . لکن به سرپرستی فقیهی که مورد اعتماد در مسأله نیابت از امام باشد، همان طور که فقیه از غائب تولیت میکند .
ص: 471
9 - العلّامة المحقّق السیّد علی الطباطبائی، صاحب الریاض ( متوفای 1231 ) او در ذیل عبارت متن که فرموده : « و مع غیبته یصرف إلی الأصناف الثلثة مستحقّهم، علی الأظهر » ؛ مینویسد : « الأشهر بین الطائفة، بل لا خلاف فیه أجده إلّا من نادر من القدماء . حکی الشیخان و غیرهما عنه القول بإباحة الخمس مطلقاً . و تبعه صاحب الذخیرة . و هو ضعیف فی الغایة، لإطلاق الکتاب و السنة ممّا مضی فی بحث القسمة » (1). و در ذیل عبارتِ « کتاب الخمس ...؛ انّه یجب فی غنائم دارالحرب ... » ؛ مینویسد : « أرباح التجارات و الزراعات و الصنایع و جمیع أنواع الإکتسابات و فواضل الأقوات من الغلّات و الزّراعات عن مؤنة السنة علی الإقتصاد . و فی الإنتصار و الغنیة و الخلاف و ظاهر المنتهی و عن التذکرة و الشهید علیه الإجماع . و لعلّه کذلک لعدم وجود مخالف فیه ظاهر و لا محکی إلّا العمانی و الإسکافی حیث حکی عنهما القول بالعفو عن هذا النّوع . و فی استفادته من کلامیهما المحکی، إشکال . نعم، ربما یستفاد منهما التوقف فیه . و لا وجه له لاستفاضة الروایات بل تواترها .
ص: 472
1) ریاض المسائل : ج 1 ، ص 299 .
کما عن التذکرة و المنتهی بالوجوب . و لذا لم یتأمّل فی أصل الوجوب أحد من المتأخّرین و لا متأخّریهم . و إنّما تأمّل جملة من متأخّری متأخّریهم فیما هو ظاهر الأصحاب و جملة من الروایات بل کلّها - کما یأتی بیانه إن شاء اللَّه تعالی - من ان مصرف خمس هذا النّوع مصرف سایر الأخماس . بل احتملوا قریباً اختصاصه بالإمام علیه السلام بدعوی دلالة جملة من الروایات علیه لدلالة بعضها علی تحلیلهم علیهم السلام هذا النّوع من الخمس . ولو لا اختصاصه بهم علیهم السلام لما ساغ لهم ذلک لعدم جواز التصرّف فی مال الغیر » (1). ترجمه : خمس در ربح تجارتها و زراعتها و صنایع و همه انواع کسبها و آنچه از قوت مردم از قبیل غلّات و زراعتها از مخارج سال به طور متوسّط زیاد آمده ، واجب است . و در انتصار و غنیه و خلاف و آنچه از ظاهر منتهی به دست میآید و بهطوری که از علّامه در تذکره و شهید نقل شده، این مسأله اجماعی است .
و شاید هم که چنین باشد، زیرا مخالفی در این مسأله نیست و از کسی هم قول به خلاف نقل نشده مگر عمانی ( ابن أبی عقیل ) و اسکافی ( ابن الجنید ) که از آنها حکایت شده که قائل به عفو از این نوع خمس میباشند . و در استفاده این قول از عبارتی که از آنان نقل شده، اشکال هست .
ص: 473
1) ریاض المسائل : ج 1 ، ص 294 .
ولی شاید از کلامشان قول به توقّف استفاده شود . و قول به توقّف هم بیجا است، به جهت وجود روایات فراوان بلکه اخبار متواترهای که دلالت بر وجوب دارد . همان طور که از منتهی و تذکره نقل شده . بدین جهت هیچکس از متأخّرین و متأخّرین از متأخّرین ، در اصل وجوب تأمّل ندارد . و اگر تأمّلی هست تنها عدّهای از متأخّرین متأخّرین، در آنچه از ظاهر اصحاب وپارهای از روایات بلکه همه روایات، همان طور که بیان آن - إنشاءاللَّه - خواهدآمد، استفاده میشود، تأمّل کردهاند، در اینکه آیا مصرف این نوع خمس، مصرف سایر خمسها است یا نه ؟ بلکه آنها احتمال نزدیک دادهاند که این خمس به امام اختصاص دارد ، بنا بر دعوای دلالت پارهای از روایات بر این مطلب . چون بعضی از روایات دلالت دارد که ائمّه علیهم السلام این نوع از خمس را تحلیل کردهاند . و اگر این خمس، اختصاص به آنها نداشت، برای آنها تحلیل جایز نبود . زیرا تصرّف در مالِ غیر، جایز نیست . پس صاحب ریاض، قائل به تحلیل نیستند . بلکه ضمن نقل قول از بعضی از فقهاء به اختصاص خمس به امام علیه السلام، استدلال آنها را به اخبار تحلیل نقل کردهاند .
ص: 474
10 - المولی محمّد باقر المجلسی شیخ الإسلام ( متوفای 1111 ) در کتاب « مرآة العقول » ذیل حدیث دهم میفرماید : « و ذهب جماعة منالمتأخّرین إلی أنّ هذا النّوع منالخمس حصّة الإمام منه أو جمیعه ساقط فی زمان الغیبة، للأخبار الدالّة علی أنّهم علیهم السلام أباحوا ذلک لشیعتهم مع أنّ بعض المتأخّرین قالوا : بأنّ جمیع هذا الخمس للإمام . و المسألة فی غایة الإشکال، إذ إباحة بعض الأئمّة علیهم السلام فی بعض الأزمنة لبعض المصالح لا یدلّ علی السقوط فی جمیع الأزمان، مع أنّه قد دلّت أخبار کثیرة علی أنّهم لم یبیحوا ذلک . و فی بعض أخبار الاباحة إشعار بتخصیصها بالمناکح . و ما دلّ علی الإباحة فی خصوص زمان الغیبة ، أخبار شاذّة ، لا تعارض الأخبار الکثیرة » (1). ترجمه : جماعتی از متأخّرین معتقدند که این نوع از خمس، آن قسمت که سهم امام است و یا همه آن در زمان غیبت ساقط است، به جهت اخباری که دلالت دارد بر اینکه ائمّه علیهم السلام آن را بر شیعیانشان حلال کردهاند . با اینکه بعض متأخّرین گفتهاند همه این خمس اختصاص به امام دارد . و مسأله، در نهایت اشکال است . زیرا ائمّه علیهم السلام که در بعضی زمانها به خاطر بعضی مصالح خمس را مباح کردهاند، دلالت ندارد بر اینکه در همه زمانها ساقط شده است .
ص: 475
1) مرآة العقول : ج 6 ، ص 272 .
با اینکه اخبار بسیاری دلالت دارد بر اینکه آنها خمس را مباح نکردهاند . و بعض اخبارِ إباحه اشعار به این دارد که اباحه اختصاص دارد به مناکح . و اخباری که دلالت دارد که فقط در زمان غیبت اباحه شده، اخبار ناچیزی است که با اخبار کثیره معارضه ندارد . 11 - شیخ الفقهاء و امام المحقّقین الشیخ محمّد حسن النجفی، صاحب الجواهر ( متوفای 1266 ) ایشان پس از نقل اخبارِ دالّه بر تحلیل، میفرماید : « نعم هی بأسرها قاصرة عن مقاومة ما دلّ علی وجوب إخراج الخمس سهمهم و سهم قبیلهم و عدم إباحة شیء منه » (1)ترجمه : بلی همه این اخبار نمیتواند در مقابل اخباری که دلالت دارد بر وجوب اخراج خمس، چه نسبت به سهم ائمّه علیهم السلام چه نسبت به سهم سادات . و عدم إباحه چیزی از خمس، مقاومت نماید . سپس اخبار دالّه بر عدم اباحه را به تفصیل نقل میکند و تواتر آنها را تأیید مینماید . و سپس، مؤیّداتی برای مضمون این اخبار ذکر میفرماید و آنگاه میگوید : « مضافاً إلی الإعتقاد بفتاوی الأصحاب، إذ القائل بتحلیل تمام الخمس فی غایة الندرة، بل لعلّه لا یقدح فی تحصیل الإجماع علی خلافه »(2)
ص: 476
ترجمه : علاوه بر اینکه به فتوای اصحاب قول به وجوب تقویت میشود، زیرا قائل به تحلیلِ تمام خمس در نهایت ندرت است . بلکه آن قدر نادر است که مضرّ به دعوای اجماع بر خلافش نیست . سپس میفرماید : « و بالجملة لا ریب فی مرجوحیة أخبار التحلیل بالنسبة إلی ما دلّ علی عدمه من وجوه کثیرة »(1). ترجمه : خلاصه آنکه شکّی نیست در اینکه اخبار تحلیل نسبت به اخبار دالّه بر عدم تحلیل از جهات عدیدهای مرجوحیّت دارد . و در نهایت میفرماید : « لکن علی کلّ حال ضعف هذا القول فی غایة الوضوح »(2). ترجمه : به هر حال ضعف این قول کاملاً واضح است . و آن بزرگوار ولو اینکه پافشاری دارد که همه خمس مال امام است، تا جایی که میفرماید : « بل لو لا وحشة الانفراد عن ظاهر اتّفاق الأصحاب لأمکن دعوی ظهور الأخبار فی ان الخمس جمیعه للإمام علیه السلام » (3). یعنی : اگر از جدا شدن از اتّفاق اصحاب نمیترسیدم ، دعوای ظهورِ اخبار در اینکه همه خمس اختصاص به امام دارد، ممکن میشد .
ص: 477
ولی بعد از این عبارت میگوید : « منتهی چیزی که اخبار تحلیل بر آن دلالت دارد، این است که ائمّه علیهم السلام بعضی از خمس یا همه آن را در بعض موارد بخشیدهاند ... . پس هیچ کدام از اخبار دلالت ندارد که در همه چیز و هر زمان به طور کلّی خمس را تحلیل کرده باشند » (1)12 - شیخ عبداللَّه بن صالح بن جمعة السیماهیجی البحرانی ( متوفای 1135 ) (2)
مرحوم شیخ یوسف بحرانی در « حدائق » (3)از او نقل میکند که او در کتاب « منیة الممارسین » قائل به سقوط است . نتیجه آنکه : درمیان دوازده نفر فقهاء ذکر شده، که بهآنها نسبت تحلیل دادهشده، پنج نفر آنها که اصلاً قائل به تحلیل نیستند ( شیخ مفید، سلّار، صاحب ریاض، مرحوم علّامه مجلسی و صاحب جواهر ) . دو نفر آنها (یعنی ابن ابی عقیل «عمانی» و ابن جنید «اسکافی» ) به طوری که در عبارت صاحب ریاض نقل کردیم، استفاده تحلیل از کلام آنها معلوم نیست . مرحوم فیض و محقّق سبزواری و صاحب مدارک نیز که فتوا به تحلیل دادهاند، مسأله را با تردید و احتیاط ذکر کردهاند .
ص: 478
همان طور که ملاحظه نمودید مرحوم فیض فرموده بود : « والمسألة من المتشابهات ». و مرحوم صاحب مدارک فرموده بود : « و المسألة فیه الإشکال ». و مرحوم سبزواری ، صاحب ذخیرة، بالاخره عدم تحلیل را اولی و احوط دانسته بود . و مرحوم شیخ عبداللَّه بحرانی نیز که از اخباریّین صِرف بوده ، و مرحوم صاحب « منتقی » نیز قائل به تحلیل مطلق نبوده است .
ص: 479
یکی از مطالب مهمّی که هم وجوب خمس در ارباح مکاسب را اثبات میکند و هم قول به تحلیل را بیاعتبار میسازد، تعیین وکلائی است که ائمّه علیهم السلام آنها را برای جمعآوری خمس به مردم معرّفی میکردند .
اگر خمس واجب نبود و اگر ائمّه علیهم السلام به کلّی تحلیل کرده بودند، تعیین وکلاء امری لغو و بیهوده بود ؟!
ما به طور فشرده، جهت اطّلاع خوانندگان عدّهای از آنها را نام میبریم .
1 - حمران بن أعین الشیبانی
« در «تهذیب المقال» (1)آمده : از وکلاء مورد ستایش امام صادق علیه السلام حمران بن أعین الشیبانی برادر زراره بود، و او مردی با ارزش و بزرگوار بود .
ص: 480
1) تهذیب المقال : ج 1 ، ص 130 .
کشّی(1)روایت کرده که در مدح او روایات زیادی بدون اینکه مذمّتی از او شده باشد ، نقل شده . و از امام باقر علیه السلام روایت شده که به او فرمود : تو از شیعیان ما هستی در دنیا و آخرت ».
2 - مفضّل بن عمر الجعفی
الف : « از هشام بن أحمر روایت شده که : اموالی را به مدینه خدمت امام علیه السلام بردم، فرمود : آنها را به مفضل بن عمر بپرداز، من آنها را به جعفی، پدر مفضل، برگرداندم و آنها را در خانه مفضل نهادم » (2). ب : « محمّد بن یعقوب از محمّد بن یحیی نقل میکند، از احمد بن محمّد از ابن سنان از مفضل روایت میکند که : امام صادق علیه السلام فرمود : اگر دیدی بین دو نفر از شیعیان ما کشمکشی هست، از مال من خسارت آن را بپرداز »(3)ج : « از ابن سنان از أبی حنیفه که رئیس کاروان حجّ بود، نقل شده که گفت : مفضل بر ما گذر کرد در حالی که من و دامادم در مورد ارثی با هم نزاع داشتیم، او لَختی ایستاد سپس به ما گفت : به منزل بیائید . پس نزد او رفتیم، بین ما به چهارصد درهم صلح داد و آن مبلغ را از خود به ما پرداخت کرد و از هر یک از ما نسبت به یکدیگر پیمان گرفت .
ص: 481
و گفت : این مبلغ از اموال من نبود، ولی امام صادق علیه السلام به من دستور داده بود که اگر دو نفر از پیروان ما در موردی با هم نزاع پیدا کردند، بین آنها صلح بدهم و خسارت آن را از مال آن بزرگوار پرداخت نمایم . و این مبلغ، مال امام صادق علیه السلام است »(1)د : « از محمّد بن سنان نقل شده که او از عدّهای از اهل کوفه نقل کرد که نوشتند به امام صادق علیه السلام که مفضل با بدان و کبوتر بازان و شراب خواران همنشینی دارد، سزاواراست به او نامهایبنویسید وبه او دستوردهید با آنان نشست وبرخواست نکند. حضرت به مفضل نامه نوشتند و آن را مهر کردند و به آنها دادند . و فرمودند : این نامه را خودتان با دست خودتان به دست مفضل برسانید . آنها نامه را به مفضل رساندند . زراره و عبداللَّه بن بکیر و محمّد بن مسلم وأبو بصیر وحجر بن زائده، از جمله آن گروهی بودند که نامه را به مفضّل رساندند . سپس مفضّل، نامه را باز کرده و خواند . در آن نوشته شده بود : ( بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم، فلان چیز و فلان چیز را خریداری کن ) . و اصلاً از مطلبی که به عرض حضرت رسانده بودند، هیچ چیز مطرح نشده بود، نه کم و نه زیاد .
ص: 482
1) اصول کافی : ج 2 ، ص 209 ، حدیث 4 .
مفضّل، نامه را خواند و به زراره داد . زراره به محمّد بن مسلم داد و نامه دست به دست گشت تا جائی که همه نامه را خواندند . مفضّل گفت : ( در مورد درخواست حضرت ) چه میگوئید ؟ گفتند : حضرت مال عظیمی را مطالبه کرده، باید بررسی و جمعآوری کنیم و بپردازیم . خواستند برگردند، مفضّل گفت : صبحانه را نزد من باشید، و آنها را برای صرف صبحانه نشاند . مفضّل، یاران خود را که برای آنها نزد امام صادق علیه السلام سعایت شده بود، احضار کرد، آنان آمدند و نامه حضرت را برای آنها خواند . آنها از خانه مفضل برگشتند ولی زراره و همراهانش برای صبحانه نشستند، (طولی نکشید) جوانان بازگشتند وهریک به اندازه توانائیشان، یک هزار و دو هزار، کمتر و بیشتر ، همراه خود آوردند . پس همه آنها آمدند و قبل از اینکه دیگران از صرف صبحانه فارغ شوند، دو هزار دینار و ده هزار درهم آماده کردند . مفضّل گفت : شما به من دستور میدهید که اینها را از خود دور کنم، تصوّر میکنید خداوند به نماز و روزههای شما نیازمند است ! » (1).
ص: 483
1) معجم رجال الحدیث : ج 19 ، ص 325 .
3 - معلّی بن خنیس
« مسمعی روایت کرده که : چون داود بن علی، معلّی بن خُنیس را دستگیر کرد، او را به زندان فرستاد، و خواست او را به قتل برساند . معلّی بن خنیس به او گفت : مرا نزد مردم ببر ، من طلب زیاد و مقداری سرمایه دارم، تا آنها را حاضر کنم . پس او را به بازار فرستاد، هنگامی که مردم جمع شدند، گفت : ای مردم، من معلّی بن خنیس هستم، هرکس مرا میشناسد که میشناسد، شاهد باشید که هرچه من از خود به جای گذاشتم، اعمّ از اجناس و طلب و کنیز و غلام و خانه، کم یا زیاد، همه مال جعفر بن محمّد علیه السلام است . رئیس پلیسِ داود بر او حمله کرد و او را به قتل رساند . وقتی این خبر به امام صادق علیه السلام رسید، از خانه بیرون آمد در حالی که دامن جامهاش به خاک میکشید و وارد شد بر داود بن علی، و اسماعیل فرزند آن حضرت پشت سرِ آن حضرت بود . حضرت امام صادق علیه السلام به داود فرمود : ای داود، یار و یاور ما را کُشتی و مالِ مرا گرفتی . در جواب گفت : نه من او را کشتم، نه من مال شما را گرفتم . حضرت فرمود : به خدا قسم نفرین میکنم به کسی که یاور مرا کشت و مال مرا گرفت . گفت : من او را نکشتم بلکه رئیس پلیسِ من او را به قتل رسانده است .
ص: 484
فرمود : با اجازه تو یا بدون اجازه تو ؟ سپس رو به اسماعیل کرد و فرمود : کار او را بساز . اسماعیل شمشیر خود را برداشت و داود را در مجلس خودش به قتل رسانید » (1).
4 - نصر بن قابوس اللخمی
« شیخ او را از نمایندگان خوب شمرده ، میگوید : و از نمایندگان ( امام صادق علیه السلام ) است نصر بن قابوس لخمی، و روایت شده که او بیست سال وکیل امام صادق علیه السلام بوده، ولی معلوم نبوده که او وکیل است . و او مردی خیرخواه و فاضل بود . در کتاب « الغیبة »، در زمره نمایندگانی که در دوران غیبت بودهاند، ذکر شده که نصر از نمایندگان خوب بوده است . من میگویم : منظور از این گفتار که او معلوم نبوده که از نمایندگان است، آناست که وکالت او به طوری معلوم و ظاهر نبوده که مردم به آن آگاهی پیدا کنند »(2)
5 - عبد الرّحمن بن الحجّاج البجلی
مامقانی در « تنقیح المقال » میگوید : « در شرح حال علیّ بن یقطین خواهد آمد که علیّ بن یقطین نامهای را به وسیله حجّاج برای موسی بن جعفر علیه السلام فرستاد ... ؛ و در همانجا در ضمن خبری آمده : حجّاج گفت : در سالی از سالها با مال فراوانی شرفیاب محضر موسی بن جعفر علیه السلام شدم .
ص: 485
و این خبر دلالت دارد بر اینکه او وکیل موسی بن جعفر علیه السلام بوده، همانطور که از علّامه رحمه الله شنیدی . زیرا معنا ندارد مال فراوانی از موسی بن جعفر علیه السلام نزد او باشد، مگر اینکه او وکیل حضرت بوده باشد و این اموال را به عنوان وکالت جمعآوری کرده باشد . زیرا اگر مال از خود او بود یا از دیگری بود و به وسیله حجّاج به امام میرسید، این چنین میگفت که : نزد من مال فراوانی بود که میبایست به حضرت برسانم . یا مشابه این عبارت . و نمیگفت از موسی بن جعفر علیه السلام مال فراوانی نزد من بود . و اینکه علّامه رحمه الله میفرماید : او وکیل امام صادق علیه السلام بوده، این مطلب را از شیخ رحمه الله گرفته، که شیخ در کتاب « الغیبة » حجّاج را از وکلاء خوب امام صادق علیه السلام شمرده است »(1).
1 - عبداللَّه بن جندب البجلی
او از بزرگان راویان از طبقه ششم بوده و در رجال شیخ طوسی آمده : « وکیل امام کاظم و امام رضا علیهما السلام بوده و نزد آن دو بزرگوار مردی عابد و بلند مرتبه و مورد وثوق بوده است »(2).
ص: 486
2 - مفضل بن عمر
نام او در زمره وکلاء امام صادق علیه السلام گذشت .
3 - عبدالرّحمن بن حجّاج
نام او در زمره وکلاء امام صادق علیه السلام گذشت .
1 - علیّ بن أبی حمزه بطائنی
2 - حبان بن السراج
3 - زیاد بن مروان القندی
« امام موسی بن جعفر علیه السلام چون در تاریکیهای زندانها بسر میبرد، نمایندگانی را برای گرفتن حقوق شرعیّه که از بعضی مؤمنین به او میرسید، تعیین کرده بود، و اموال زیادی نزد بعضی از آنها جمعآوری شده بود . نزد زیاد بن مروان قندی هفتاد هزار دینار . و نزد علی بن أبی حمزه سی هزار دینار . و همچنین نزد دیگران . وقتی امام علیه السلام از دنیا رفت، آنان مرگ امام را انکار کردند، و با اموالی که نزد آنان جمع شده بود، سرمایه و خانه خریدند و آنها را به خود اختصاص دادند . حضرت رضا علیه السلام اموال را از آنان مطالبه کرد .
ص: 487
ولی آنها حاضر نشدند اموال را به او بپردازند . و مرگ پدرِ حضرت را انکار نمودند(1). و حسین بن محمّد گوید که : سی هزار دینار نزد اشعثیها از زکات اموالشان و دیگر حقوق جمعآوری شده بود . و این اموال را برای دو وکیلِ موسی بن جعفر علیه السلام در کوفه فرستادند . که یکی از آنها حبان بن سراج بود . و امام علیه السلام در آن وقت در زندان بود . چون آن دو ، اموال را گرفتند ، با آنها خانهها و غلات خریدند . و چون امام از دنیا رفت، مرگ او را انکار کردند . و منتشر کردند که او نمرده، و او امام قائم منتظر است »(2).
4 - عثمان بن عیسی الرُّؤاسی
نجاشی میگوید : « او یکی از کسانی است که مال موسی بن جعفر علیه السلام را به خود اختصاص داد » (3). و کشّی در رجال گوید : « علیّ بن محمّد گفت : محمّد بن أحمد بن یحیی از أحمد بن حسین از محمّد بن جمهور از أحمد بن محمّد برای من روایت کرد که : یکی از گروه وکلاء، عثمان بن عیسی بود و در مصر سکونت داشت .
ص: 488
و نزد او مال فراوان و شش کنیز بود . حضرت رضا علیه السلام در مورد کنیزها و اموال، شخصی را نزد او فرستاد و به او نوشت : پدر من از دنیا رفته و ما میراث او را تقسیم کردیم .
و دلائلی بر اینکه مرگ او واقعیّت داشته است، اقامه کرد . عثمان بن عیسی نوشت : اگر پدرت نمرده، که تو حقّی به این اموال نداری . و اگر مرده همانطور که تو میگوئی، او به من دستور نداده که چیزی به تو پرداخت نمایم و کنیزان را هم من آزاد کردم »(1)
1 - صفوان بن یحیی
2 - محمّد بن سنان
3 - زکریّا بن آدم
4 - عبدالعزیز بن المهتدی الأشعری القمی
شرح حال آنها را در وکلاء امام جواد علیه السلام خواهید خواند .
1 - صفوان بن یحیی
« او از بزرگان راویان حدیث از طبقه ششم بود .
ص: 489
1) رجال کشّی : ص 499 ، شماره 491 .
و نجاشی (1)گوید : صفوان بن یحیی أبو محمّد بَجَلِیّ کفش فروش ، کوفی ، ثقه ثقه و شخصی بزرگ است . و از چهل مرد از اصحاب امام صادق علیه السلام روایت میکرد . و کشّی گفته او دارای سی کتاب بوده ، و روایات او به یک هزار و یک صد وهشتاد ویک روایت میرسد، و وکیل حضرت رضا وحضرت جوادعلیهما السلام بوده »(2).
2 - محمّد بن سنان
در « تهذیب المقال » (3)او را از وکلاء حضرت رضا علیه السلام شمرده .
3 - زکریا بن آدم
« از محمّد بن اسحاق و حسن بن محمّد نقل شده که گفتند : ما سه ماه پس از مرگ زکریا بن آدم به حجّ رفتیم، در بین راه نامه امام علیه السلام به ما رسید . در نامه آمده بود : قضاء و قدر خداوند را در مورد آن مرد متوفّی ( زکریا ) یادآور شده بودی، خداوند او را رحمت کند، روزی که به دنیا آمد و روزی که از دنیا رفت و روزی که زنده میشود . او در دوران زندگی حقّ را شناخته و معتقد به آن نیز بود . و خالصانه در خدمت حقّ بود و به کارهائی که خداوند و پیامبرش آن را دوست میداشتند، اقدام میکرد .
ص: 490
تا هنگام مرگ، پیمان شکنی نکرد و موضع خود را تغییر نداد . خداوند پاداش نیّتش را به او بدهد و آرزوهای خوبش را برآورده فرماید . و در نامه از شخصی که به او وصیّت شده یاد کرده بودی و اظهار کرده بودی که نظر ما را نسبت به او نمیدانی . و ما بیش از آنچه تو گفتهای نسبت به او شناخت داریم - یعنی حسن بن محمّد بن عمران - . محمّد بن مسعود گوید : علی بن محمّد قمی برای من نقل کرد . و گفت که : احمد بن محمّد بن عیسی قمی برای من نقل کرد . و گفت: أبوجعفر علیه السلام غلام خود را پیش من فرستاد که نامه آن حضرت با او بود، دستور داده بود که خدمتش برسم . من شرفیاب محضر او شدم و او در مدینه در خانه بزیع وارد شده بود . وارد شدم و به او سلام کردم . در مورد صفوان و محمّد بن سنان و دیگران سخن گفت ، از سخنانی که عدّهای از آن حضرت شنیده بودند پیش خود گفتم : عواطف آن حضرت را نسبت به زکریا بن آدم جلب کنم، شاید از آنچه حضرت درباره دیگران گفته بود ، سالم بماند . بعد پیش خود گفتم : من چه کسی هستم که در این مورد و امثال این مورد سخنی بگویم، مولای من بهتر از من میداند چه کند . به من فرمود : - ای أبا علی - نباید در مورد مثل أبی یحیی در قضاوت عجله کرد،
ص: 491
او به من و پدرم خدمت کرد و پیش پدرم و بعد از او پیش من مقامی دارد . ولی من به مالی که پیش او است نیاز دارم و او نمیفرستد . گفتم : فدای تو گردم، او بالاخره اموال را خواهد فرستاد . و او به من گفته : اگر خدمت امام رسیدی به او بگو که آنچه مانع من شده از فرستادن اموال، اختلافی بود که بین میمون و مسافر رخ داده بود . حضرت فرمود : نامه مرا به دست او ده و به او دستور بده که مال را بفرستد . من نامه آن حضرت را برای زکریا بن آدم بردم و او مال را خدمت حضرت فرستاد » (1).
4 - سعد بن سعد الأشعری القمی
« او از طبقه ششم از روات است و در سند هفتاد و چهار روایت واقع شده است و سه نفر از ائمّه، امام کاظم و حضرت رضا و حضرت جواد علیهم السلام، را درک نموده و از آنها روایت کرده است . و نجاشی در فهرستش و علّامه در خلاصهاش و شیخ در رجالش او را توثیق وشیخ تصریح کرده که او وکیل امام جواد علیه السلام بوده است (2)» (3).
5 - عبدالعزیز بن المهتدی الأشعری القمی
کشّی گوید : « جعفر بن معروف گفت : فضل بن شاذان حدیث عبدالعزیز بن
ص: 492
المهتدی را برای من نقل کرد و سپس گفت : کسی را در زمان او شبیه به او ندیدم . علی بن محمّد قتیبی گفت : فضل برای من نقل کرد که : عبدالعزیز برای من نقل حدیث کرد . و او بهترین قمی بود در بین کسانی که من دیدهام و وکیل حضرت رضا علیه السلام بود . محمّد بن مسعود گفت : علی بن محمّد نقل کرد که : أحمد بن محمّد برای من از عبدالعزیز نقل حدیث کرد - و او از کسی که برای او نقل کرده بود - از امام جواد علیه السلام نقل کرد که : به حضرت نامه نوشتم که از شما نزد من چیزی هست، در این مورد دستور دهید به چه کسی بدهم ؟ حضرت به من نوشت: آنچه در این نامه نوشته بودید به دستم رسید، والحمد للَّه. خدا گناهان تو را بیامرزد و ما و تو را رحمت کند . و خدا به خاطر اینکه ما از تو راضی هستیم از تو راضی باشد » (1).
6 - ابراهیم بن محمّد الهمدانی
« او از طبقه ششم از راویان حدیث است و بیست و دو روایت نقل کرده، و کشّی وکیل بودن او را یادآور شده و او را توثیق نموده و همچنین شیخ در رجالش . و او چهل حجّ به جا آورده . و از حضرت جواد علیه السلام نامهای صادر شده که دلالت بر این دارد که او خمسها را برای آن حضرت میفرستاده، و در آن نامه به وکیل بودن او تصریح شده است » (2).
ص: 493
7 - علیّ بن مهزیار
نجاشی گوید : « علیّ بن مهزیار اهوازی کنیهاش أبوالحسن، دَوْرَقِیُّ الأصل بود، غلام آزاد شده بود . پدر او نصرانی بود و اسلام آورد . و گفته شده که علی هم در کودکی اسلام آورد ، و خدا بر او منّت گذاشت به واسطه معرفت امر امامت ، و به فقاهت پرداخت . و از حضرت رضا و حضرت جواد علیهما السلام روایت کرد و از وابستگان به حضرت جواد علیه السلام و وکیل آن حضرت بود .
و مقام بلندی نزد حضرت جواد و حضرت هادی علیهما السلام داشت و برای آنها در بعضی از نواحی وکالت میکرد » (1).
1 - ایّوب بن نوح بن درّاج
نجاشی گوید : « او وکیل امام هادی و امام عسکری علیهما السلام بود و نزد آنها جایگاه عظیمی داشت » (2).
و أبو عمر کشّی گوید : « او از صالحین بود . وقتی از دنیا رفت فقط یک صد و پنجاه دینار از خود به جای گذاشت، در حالی
ص: 494
که مردم فکر میکردند نزد او مال زیادی میباشد، زیرا وکیل ائمّه علیهم السلام بود » (1).
2 - علیّ بن جعفر الهمانی
« نجاشی گوید : علی بن جعفر همانی برمکی درباره او مطالب خوب و بدی نقل شده، او از امام حسن عسکری علیه السلام سؤالاتی کرده است . ابن جندی برای ما روایتی از ابن همام نقل کرده از ابن مابند . زیرا او از ابن معافی ثعلبی ( تغلبی ) شنیده که او از اهالی رأس العین بود، او از احمد بن محمّد طبری نقل میکند که او از علی بن جعفر آن مسائل را نقل کرده . شیخ در رجالش گاهی او را از اصحاب امام هادی علیه السلام شمرده، و گفته است که : علی بن جعفر وکیل و مورد وثوق بوده، و گاهی او را از اصحاب امام عسکری علیه السلام شمرده است . وگفته است که: علیّ بن جعفر کارگردان امام هادی علیه السلام ومورد وثوق بوده است. و در « غیبت »، او را جزء سفراء و نمایندگان خوب دانسته و گفته است : یکی از نمایندگان، علیّ بن جعفر الهمانی است . و او فاضل و مورد پسند بوده، و از وکلاء امام هادی و امام عسکری علیهما السلام است . أحمد بن علی الرازی از علی بن مخلّد ایادی نقل کرده که گفت : أبو جعفر العمری برای من نقل کرد که : أبو طاهر بن بلال به حجّ رفت و چشمش به علیّ بن جعفر افتاد، و او نفقههای سنگینی را میپرداخت .
ص: 495
1) رجال کشّی : ص 479 .
أبو طاهر وقتی از حجّ برگشت جریان را برای امام هادی علیه السلام نوشت . حضرت در ذیل نامه او نوشت: دستور داده بودیم که صد هزار دینار به او بدهند. سپس دستور دادیم که صد هزار دینار دیگر به او بدهند، قبول نکرد به خاطر حفظ ما ، مردم چه حقّی دارند در کار ما دخالت کنند، کارهائی که ما به آنها اذن مداخله در آنها را ندادهایم . و او بر امام أبو الحسن العسکری علیه السلام وارد شد، حضرت دستور دادند سی هزار دینار به او پرداخت نمایند (1). برقی نیز او را در زمره اصحاب امام هادی و امام عسکری علیهما السلام شمرده (2)ابن شهر آشوب او را از راویان نصّ بر امامت امام هادی علیه السلام از پدرش شمرده ، و از افراد مورد اعتماد امام هادی علیه السلام بوده است (3). و محمّد بن یعقوب از محمّد بن علی از موسی بن جعفر بن وهب از علی بن جعفر نقل کرده، که گفت : من خدمت حضرت أبی الحسن العسکری علیه السلام حاضر بودم هنگامی که فرزندش محمّد از دنیا رفته بود . او به فرزندش امام حسن علیه السلام فرمود : ای پسرم، شکر خدای را به جا آور ، که خداوند درباره تو امر ( امامت ) را قرار داده(4).
ص: 496
1) کتاب الغیبة فی : « فصل فی ذکر طرف من أخبار السفراء ... فمن المحمودین ».
2) کتاب الرجال : ص 59 و 61 .
3) المناقب : جزء 4 ، باب إمامة أبی محمّد الحسن بن علی علیهما السلام تحت عنوان : « و رواة النص من أبیه » ؛ و عنوان : « و من ثقاته ».
4) فروع کافی : [ ج 6، ص 202 ] جزء 1، باب الاشارة والنص علی أبی محمّد علیه السلام، حدیث 4.
علی بن جعفر الهمانی روایت کرده از علی بن محمّد العسکری علیه السلام، و از او روایت کرده أحمد بن المعافی الثعلبی (1). کشّی گوید : محمّد بن مسعود گفت که : یوسف بن السخت گفت که : علیّ بن جعفر وکیل امام هادی علیه السلام بود » (2)
3 - علی بن الحسین بن عبد ربه
« او وکیل امام حسن عسکری علیه السلام بود . و کشّی گوید : او قبل از أبو علی بن راشد وکیل امام عسکری علیه السلام بود » (3)
4 - أبو علی بن راشد
الف : « و نام او حسن بود و او از راویان مورد وثوق و از طبقه ششم بود . نام او به عنوان حسن بن راشد در صد و بیست و سه روایت آمده است . و به نام أبی علی بن راشد در سی و سه مورد » (4). ب : و در « جامع الرواة » از احمد بن محمّد بن عیسی، نسخه نامهای را که امام هادی علیه السلام به وسیله أبی علی بن راشد به گروهی از شیعیانی که در بغداد و مداین و عراق و اطراف آن سکونت داشتند نوشتهاند، نقل کرده است .
ص: 497
و آن نامه این است :
« من أبی علی بن راشد را جایگزین حسین بن عبد ربه و کسانی که قبل از او از وکلاء من بودند، نمودم . و او به منزله حسین بن عبد ربه است نزد من، و او عهدهدار اموری است که وکلاء قبل عهدهدار آن امور بودند جهت دریافت پارهای از حقوق من، و برای شما او را انتخاب کردم » (1).
5 - عیسی بن جعفر العاصمی
« صدوق از محمّد بن محمّد الخزاعی رضی الله عنه نقل کرده که او عدّهای از کسانی که به آنها دسترسی پیدا کرده، از کسانی که به معجزات حضرت صاحب الزّمان علیه السلام آگاهی داشتهاند، از وکلاء و غیر وکلاء، ذکر کرده، و از وکلاء، وکیل کوفه عاصمی را شمرده است » (2).
6 - عثمان بن سعید العمری
در آینده نام او را در زمره وکلاء امام عسکری علیه السلام ذکر خواهیم کرد .
1 - عثمان بن سعید العمری
آن بزرگوار در بغداد، عثمان بن سعید العمری السّمان ( الزیات ) را به عنوانِ
ص: 498
وکیل خود انتخاب نمودند و به مردم و دیگر وکلاء دستور دادند که به او مراجعه نمایند و حقوق واجبه را به ایشان پرداخت نمایند . و در کتاب « الغیبة » چنین آمده که : « محمّد بن اسماعیل الحسنی و علیّ بن عبداللَّه الحسنی روایت کردهاند، که : ما وارد شدیم بر أبی محمّد امام حسن عسکری علیه السلام در سامرا، و عدّهای از دوستان و شیعیان آن حضرت در حضور آن بزرگوار بودند تا آنکه مردی به نام « بدر » که خادم آن حضرت بود ، وارد شد . عرض کرد : مولای من، در پشت منزل گروهی ژولیده وخاک آلوده آمدهاند، حضرت فرمودند : اینها گروهی از شیعیان ما هستند در یمن ... . برو عثمان بن سعید العمری را بیاور . طولی نکشید که عثمان وارد شد، حضرت به او فرمودند : « إمض - یا عثمان - فإنّک الوکیل و الثقة المأمون علی مال اللَّه . واقبض من هؤلاء النفر الیمنیین ما حملوه من المال ». یعنی : برو ای عثمان، تو وکیل و مورد اعتماد و امین بر مال خدا هستی و از این گروه از یمنیها اموالی را که با خود آوردهاند بگیر . آن دو راوی گفتند : ما همه گفتیم: ای آقای ما ، به خدا قسم عثمان از بهترین شیعیان شما است و ما امروز مقام او را نسبت به خدمتگزاری به شما بهتر فهمیدیم، آیا او وکیل و نماینده شما است در مال خدای تعالی ؟ فرمود : آری، شما هم شهادت بدهید که عثمان بن سعید العمری وکیل من است
ص: 499
و فرزندش محمّد، وکیل فرزندم، که مهدی شما است، خواهد بود . و او بود که اموال را در مشک روغن میریخت و بدین وسیله آنها را به امام عسکری علیه السلام میرساند » (1)
2 - محمّد بن عثمان بن سعید العمری
بنا بر قول شیخ طوسی رحمه الله او از مهمترین نوّاب و وکلاء حضرت عسکری علیه السلام بود وحدود پنجاه سال سِمَت وکالت از امام عسکری علیه السلام و فرزندان آن بزرگوار را دارا بود . ولی دلیل قاطعی بر وکالت او از طرف امام عسکری علیه السلام در دست نیست .
3 - ابراهیم بن عبدة النیشابوری
او از اصحاب امام هادی و امام عسکری علیهما السلام بود .
و امام عسکری علیه السلام ضمن نامهای که به اسحاق بن اسماعیل النیشابوری و عبداللَّه بن حمدویه البیهقی و شیعیان آن حضرت در نیشابور نوشتهاند، او را به وکالت از طرف خود معرّفی نمودهاند : « وعلیک - یا إسحاق - و علی جمیع موالیّ السلام کثیراً - سدّدکم اللَّه جمیعاً بتوفیقه - و کلّ من قرأ کتابنا هذا من موالیّ من أهل بلدک و من هو بناحیتکم و نزع عمّا هو إلیه من الإنحراف عن الحقّ، فلیؤدّ حقّنا إلی إبراهیم بن عبدة » (2). ترجمه : ای اسحاق ، سلام فراوان بر تو و بر همه دوستان من باد ، خداوند با توفیقات خود همه شما را پا بر جا بدارد .
ص: 500
هرکس نامه مرا میخواند از دوستان از همشهریان تو و یا کسانی که دست از انحراف از حقّ برداشتهاند، باید حقّ ما را به ابراهیم بن عبده بپردازند . و در نامه دیگری که آن حضرت به عبداللَّه بن حمدویه نوشتهاند، به وکالت ابراهیم بن عبده به این صورت تصریح نمودهاند : « و بعد ، فقد بعثت لکم إبراهیم بن عبدة لیدفع النواحی و أهل ناحیتک حقوقی الواجبة علیکم إلیه . و جعلته ثقتی و أمینی عند موالی هناک »(1). ترجمه : من ابراهیم بن عبده را برای شما فرستادم تا مردم نواحی شما و مردم شهر خودت، حقوق من که بر شما واجب است را، به او بپردازند . و او را مورد اعتماد و امین خود قرار دادم برای شیعیانم در آن بلاد .
4 - ایّوب بن نوح بن درّاج النحقی
شیخ طوسی در کتاب « الغیبة » (2)او را از وکلاء حضرت ذکر کرده است . و نجاشی در مورد او میفرماید : « کان وکیلاً لأبی الحسن و أبی محمّد علیهما السلام، عظیم المنزلة عندهما، مأموناً . و کان شدید الورع، کثیر العبادة، ثقة فی روایاته . و أبوه نوح بن دَرّاج کان قاضیاً بالکوفة، و کان صحیح الإعتقاد » (3)
ص: 501
ترجمه : او وکیل امام هادی و امام عسکری علیهما السلام بود و مقام بلندی نزد آن دو بزرگوار داشت وبسیار پرهیزکار بود وبسیار عبادت میکرد، در روایات مورد اعتماد بود . و پدرش نوح بن درّاج در کوفه قاضی بود و از نظر اعتقاد هم اعتقادش درست بود .
5 - ایّوب بن الباب
در رجال کشّی آمده است که : « از احمد بن یعقوب نقل کرده ...، که مولای ما ( امام عسکری علیه السلام ) از عراق وکیلی به نام ایّوب بن الباب برای نیشابور فرستاده که حقوق او را دریافت کند » (1).
6 - أحمد بن اسحاق الرازی
در نامهای که امام عسکری علیه السلام به اسحاق بن اسماعیل نوشتهاند - که قبلاً قسمتی از آن را نقل کردیم - آمده است : « فلیؤدّ حقّنا إلی إبراهیم بن عبدة و لیحمل ذلک إبراهیم بن عبدة إلی الرازی رضی الله عنه أو إلی من یسمی له الرازی . فإنّ ذلک عن أمری و رأیی - إن شاء اللَّه - » (2). ترجمه : حقوق ما را باید به ابراهیم بن عبده بپردازند و ابراهیم بن عبده به رازی رضی الله عنه بپردازد یا به هر کسی که رازی او را نام ببرد . و این دستور و رأی من است.
ص: 502
7 - أحمد بن اسحاق الاشعری
در کتاب « دلائل الإمامة » آمده : « و کان أحمد بن إسحاق القمی الأشعری شیخ الصدوق وکیل أبی محمّد »(1). و در « اصول کافی » آمده است : « حسن بن النضر و أبا صدام و جماعتی بعد از درگذشت أبی محمّد ( امام عسکری علیه السلام ) در مورد اموالی که نزد وکلاء آن حضرت بود ، صحبت میکردند و حسن بن النضر گفت : احمد بن اسحاق همه آنچه را که نزد او بود ، به من داد ( که من به امام زمان علیه السلام برسانم ) » (2). علّامه مجلسی رحمه الله به نقل از تاریخ قم میفرماید : « رویت عن مشایخ قم أن الحسین بن الحسن بن جعفر بن محمّد بن إسماعیل بن جعفر الصادق علیه السلام کان بقم یشرب الخمر علانیة . فقصد یوماً لحاجة باب أحمد بن إسحاق الأشعری و کان وکیلاً فی الاوقاف بقم . فلم یأذن له و رجع » (3). و در کتاب « مدینة المعاجز » آمده : « قال ما رواه الصدوق بسنده المتّصل إلی سعد بن عبداللَّه القمی فی حدیث له مع
ص: 503
أبی محمّد الحسن بن علی العسکری و أحمد بن إسحاق الوکیل »(1). که در این جمله، احمد بن اسحاق را به عنوان وکیل توصیف نموده است .
8 - جعفر بن سهیل الصیقل
در کتاب « جامع الرواة » آمده : « انّه وکیل أبی الحسن و أبی محمّد و صاحب الدار علیهم السلام » (2)ترجمه : او وکیل امام هادی و امام عسکری و حضرت صاحب الامر علیهم السلام بود .
9 - حفص بن عمرو العمری المعروف بجمّال
کشّی او را از وکلاء آن حضرت میشمارد(3). و مرحوم آیة اللَّه العظمی خوئی قدس سره در وجود او تردید میکنند (4)
10 - علیّ بن جعفر الهمانی
شیخ طوسی در کتاب « الغیبة » در مورد علی بن جعفر میفرماید : « و کان فاضلاً مرضیّاً من وکلاء أبی الحسن و أبی محمّد علیهما السلام » (5). و شیخ طوسی در همین کتاب از علی بن مخلّد الایادی نقل کرده که او از أبوجعفر العمری رضی الله عنه نقل کرده که : أبو طاهر بن بلال به سفر حجّ رفت و علی بن
ص: 504
جعفر را ملاقات کرد و دید در آنجا مخارج سنگینی میکند . پس از مراجعت از سفر حجّ نامهای در این باره به امام عسکری علیه السلام نوشت، حضرت در جواب او نوشتند : « قد کنّا أمرنا له بمائة ألف دینار . ثمّ أمرنا له بمثلها، فأبی قبوله إبقاءً علینا . ما للنّاس و الدخول فی أمرنا، فیما لم ندخلهم فیه ؟ » (1). ما دستور دادیم دویست هزار دینار بدهند، سپس دستور دادیم همان مقدار به او بدهند، او برای بقاءِ امر ما آن را قبول نکرد . مردم چه حقّی دارند در مواردی که ما دستور دخالت به آنها ندادهایم ، دخالت کنند ؟
11 - القاسم بن العلاء
او از اهالی آذربایجان و از وکلاء امام عسکری علیه السلام است و علّامه مجلسی از شیخ در « مصباح »، نقل فرموده : « انّه خرج إلی القاسم بن علاء الهمدانی وکیل أبی محمّد علیه السلام : أن مولانا الحسین علیه السلام ولد یوم الخمیس لثلاث خلون من شعبان »(2). ترجمه : نامهای از امام علیه السلام به قاسم بن علاء همدانی، وکیل امام عسکری علیه السلام، رسید که : امام حسین علیه السلام روز پنجشنبه سوّم شعبان متولّد شدند .
ص: 505
12 - أبو جعفر محمّد بن أحمد بن جعفر القمی العطّار
شیخ طوسی در « رجال »، او را در زمره وکلاء امام عسکری علیه السلام معرّفی نموده است(1)
13 - محمّد بن صالح بن محمّد الهمدانی
بنا بر گفته مرحوم شیخ طوسی، او از وکلاء آن بزرگوار میباشد (2).
14 - عروة بن یحیی النخاس الدهقان
او در بغداد از وکلاء آن حضرت بود و او همان کسی است که امام عسکری علیه السلام در نامهای که به اسحاق بن اسماعیل نوشتند . او را به عنوان نماینده خود یاد کردند . در آن نامه آمده : « فإذا وردت بغداد، فاقرأه علی الدهقان وکیلنا و ثقتنا، والّذی یقبض من موالینا » (3). ترجمه : هنگامی که وارد بغداد شدی، نامه مرا برای دهقان بخوان که او وکیل ومورد اعتماد ما است .
و او کسی است که از جانب ما از دوستاران ما وجوهات شرعیّه را دریافت میکند . ولی او در نهایتِ امر به انحراف کشیده شد و امام عسکری علیه السلام او را طرد کردند و مردم را از پرداخت وجوهات به او منع نمودند .
ص: 506