ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : ماه مدینه / واحد پژوهش [انتشارات مسجد مقدس جمکران].
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهری : [۶۳] ص.
شابک : ۴۰۰۰ ریال 964-973-073-7 : ؛ ۸۰۰۰ ریال چاپ دوم : 978-964-973-073-8
یادداشت : چاپ دوم: ۱۳۸۸.
یادداشت : عنوان روی جلد : ماه مدینه : زندگانی امام حسن مجتبی علیهالسلام.
یادداشت : کتابنامه : ص. [۶۳].
عنوان روی جلد : ماه مدینه : زندگانی امام حسن مجتبی علیهالسلام.
موضوع : حسنبن علی (ع)، امام دوم، ۳ - ۵۰ق -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم). واحد پژوهش
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۴۰/م۲ ۱۳۸۵
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۴۲۴۷۸
ماه مدینه
واحد پژوهش [انتشارات مسجد مقدس جمکران].
سحرگاه شب پانزدهم رمضان، آن زمان که قرص کامل ماه در آسمان مدینه، چشم انتظار طلوع سپیده بود، در گوشهای از سرزمین مدینه، قرص کامل ماهی دیگر درخشید. ماهی که به نور جمالش، حتی دیده خورشید نیز روشن گشت.
سال سوّم هجری، هنگامی که مسلمانان در آستانه اوّلین سالگرد جنگ بدر به سر میبردند، زندگی در خانه اوّلین قهرمان بدر رنگی تازه به خود گرفت.
یک سال از واقعه «بدر» میگذشت، «بدرِ» خانه زهرا درخشیدن گرفت و «بدرِ» آسمان را شرمنده ساخت.
اوّلین نوه پیامبرصلی الله علیه وآله پا به عرصه گیتی گذاشته بود، اوّلین فرزند امیرالمومنین و فاطمه زهراعلیهما السلام اوّلین انسانی که هم خود و هم جدّ و پدر و مادر و برادرش، همگی از معصومین و والاترین برگزیدگان خداوند بودند.
مادرش زهراعلیها السلام، اوّلین و آخرین زن معصوم دنیا، دامن پاکش به گل همیشه بهار وجود امام حسن مجتبیعلیه السلام، زینت یافت.
صبحگاه نیمه رمضان، هنگامی که هنوز ساعتی بیشتر از بالا آمدن خورشید نگذشته بود، صدای گامهای پیامبرصلی الله علیه وآله در کوچه تنگ بنی هاشم پیچید. او برای تبریک ولادت مولود جدید، به خانه دختر محبوبش فاطمهعلیها السلام میرفت. در دلش گل شادی شکفته بود و لبهای مبارکش به ذکر خدا مترنّم بود.
«اسماء» بنت عمیس که برای مراقبت از زهرای اطهر در خانه امیرالمؤمنینعلیه السلام به سر میبرد، با خوشحالی در را به روی پیامبر گشود. پیامبر که جانش از اشتیاق دیدن نوزاد، لبریز شده بود فرمود:
ای اسماء! فرزندم را بیاور.
اسماء که نوزاد را در پارچهای زرد رنگ پیچیده بود، او را از کنار بستر فاطمهعلیها السلام برداشت و با احترام به آغوش پیامبر سپرد.
پیامبر با لحنی مهربان، فرمود: اسماء! مگر نگفته بودم که نوزاد را در پارچه زرد رنگ مپیچید؟
اسماء که گویا تازه سفارش پیامبر را به خاطر آورده بود، شتابزده کودک را گرفت، پارچه زرد رنگ را گشوده و پارچهای سفید بر اندام او پوشانید.
چهره زیبای فرزند وحی در هالهای از نور، میان سفیدی پارچهای که سر و پیکرش را پوشیده بود، میدرخشید.
به راستی او چقدر شبیه رسولاللَّهصلی الله علیه وآله بود!
پیامبر که بنا بر حکمتی تربیتی، خواسته بود تا پارچه زرد رنگ را از نوزاد دور کنند، اینک در اندیشه اقدامی دیگر در همین زمینه بود.
کودک را گرفت و آهسته کنار بستر زهرایش نشست. نگاهی سرشار از مهر و عاطفه به دخترش انداخت. بیداری شب گذشته، چشمهای زیبای دختر پیامبر را خسته و خوابآلود نشان میداد، امّا اینک گویا همه وجودش چشم شده بود و محو تماشای جمال پدر بود که مهربانتر از همیشه نشان میداد.
دستهای پیامبر، پیشانی دخترش فاطمهعلیها السلام را نوازش داد و دوباره بوی بهشت را از دخترش استشمام مینمود، بویی که پیامبرصلی الله علیه وآله را به وجد میآورد.
در حالی که سر کودک را بالا آورده و دهانش را به گوش راست او نزدیک کرده بود، اذان گفت و سپس در گوش چپش اقامه را قرائت نمود.
امیرالمؤمنینعلیه السلام که تا آن زمان در گوشهای نشسته و شاهد این همه مهربانی بود، به بستر فاطمه نزدیکتر شد و نجوایی شادمانه لبهایش را از هم گشود: « فرزندمان از این پس از همه شرور و بدیها در امان خواهد بود! این اذان و اقامه به گوش هیچ مولودی خوانده نمیشود، مگر آن که از شیطان محفوظ میماند».
پیامبر با شنیدن صدای حضرت علیعلیه السلام خطاب به او فرمود: فرزندم را چه نامیدهاید؟
عرض کرد: در نامگذاری او بر شما پیشی نمیگیریم.
پیامبر فرمود: و من بر پروردگارم پیشی نمیگیرم.
در این هنگام جبرئیل نازل شد و گفت: ای محمّد! پروردگار والا بلند مرتبه، به تو سلام میرساند و میفرماید: «علی برای تو به منزله هارون برای موسیعلیه السلام است جز آن که پس از تو پیامبری نخواهد بود.
پس فرزندت را به نام فرزند هارون نامگذاری کن».
پیامبر پرسید: نام فرزند هارون چه بوده است؟
شبَّر که به زبان عربی میشود، حسن.
او را حسن بنامید.
نام نیکوی حسن را همه تکرار کردند. هیچ کس یادش نمیآمد که تا آن وقت، فرزندی از تبار عرب به این نام،نامیده شده باشد. گویا خداوند این نام را از همه خلایق پوشیده داشته بود تا فقط اختصاص به فرزند فاطمهعلیها السلام داشته باشد.
پیامبرصلی الله علیه وآله در یکی از روزها در جمع صحابه فرمود: «حسن» به این علّت حسن نامیده شد که از «احسان» گرفته شده و «احسان کننده» نامی از نامهای خدای تعالی است و به احسان خداست که آسمانها و زمین پا برجا مانده و «حسین» تصغیر شده «حسن» است.
کنیهاش را «ابومحمّد» قرار دادند و لقب «مجتبی» را برایش انتخاب کردند که معنای «برگزیده» داشت.
در هفتمین روز ولادتش، حضرت زهراعلیها السلام در حالی که او را در حریری بهشتی - هدیه جبرئیل به رسولاللَّهصلی الله علیه وآله - پیچیده بود، خدمت پیامبر آورد و آن بزرگوار قوچی را به عنوان عقیقه فرزندش ذبح نمود و گوشتش را بین اصحاب تقسیم کرد.
آن روزها کسانی که با رسولاللَّهصلی الله علیه وآله بودند، همگی دیدند که چگونه پیامبر دهان مبارکش را گشود و لبهای کودک شیرخوارش را مکید و سپس دست به آسمان برداشت و سهبار عرض کرد:
«خدایا من او را دوست دارم و دوست دارانش را هم دوست دارم».
همین یاران بعدها هم دیدند که پیامبر حسن را بر شانهاش نهاده و میفرماید: «هر کس مرا دوست میدارد باید او را دوست بدارد».
آن روز مسجد النبی از جمعیت مهاجرین و انصار آکنده بود. هوا گرم، و ازدحام مردم بر گرمای داخل مسجد افزوده بود. پیامبرصلی الله علیه وآله بر منبر قرار داشت و حاضرین سراپا شوق، به خطبه شیرین پیامبر گوشجان سپرده بودند که ناگهان صدای گریه بلند شد، صدای گریه بچّه میتوانست برای همه نمازگزاران امری عادی باشد، امّا برای پیغمبر، هرگز!
حسن و حسین گریه کنند و پیامبر بی تفاوت بماند؟! ممکن نیست.
همه دیدند که پیامبر خطبهاش را قطع کرد و سرآسیمه برخاست. از کدامین سو صدای گریه حسن و حسین میآید؟ آنان چرا گریه میکنند؟
تنها سه سال از ولادت حسنعلیه السلام و دو سال از ولادت حسینعلیه السلام میگذشت، با این همه کمتر اتفاق میافتاد که صفهای جماعت مسجد پیامبر از وجود آن دو پاره تن پیغمبر محروم بماند.
آن روز هم نوههای نازنین پیامبرصلی الله علیه وآله دوری او را تاب نیاوردند و در حالی که هر کدام پیراهنی بلند پوشیده بودند ازانتهای مسجد وارد شده و در بین صفها به سوی پیامبرصلی الله علیه وآله میآمدند که ناگاه گامهای
کوچکشان به گوشه پیراهن یا پای حاضران گرفته و به زمین افتادند و صدای گریهشان فضای مسجد را پر کرد.
همه دیدند که پیامبرصلی الله علیه وآله از منبر پایین آمد، و به سوی دو کودک شتافت. آن دو را در آغوش گرفت و دگرباره بر منبر نشست و در حالی که آنها را پیش خود نشانده بود، فرمود:
«اولادنا اکبادنا»؛ فرزندان ما جگر گوشههای ما هستند.
در مسجد پیامبر، نماز جماعت تازه پایان یافته و مردم در حال متفرق شدن بودند. در گوشهای از مسجد، جابر ابن عبداللَّه انصاری در کنار مردی سیاه چهره نشسته بود و با او چنین میگفت: روزی به خانه پیامبرصلی الله علیه وآله وارد شدم تا مطلبی را به عرض او برسانم. پیامبر خدا را دیدم که زانوان و دستهایش را بر زمین نهاده و حسن و حسین را بر پشت خویش نشانده و چهار دست و پا داخل اتاق راه میرود و آنان را سواری میدهد.
صدای خنده شیرین بچهها در فضای اتاق میپیچید و به دنبال آن پیامبر نیز شاد میشد و میخندید به طوری که یکی از زیباترین صحنههای هستی به نمایش در آمده بود.
من که اشک در چشمانم حلقه زده بود، مات و حیران به این منظره، چشم دوخته بودم. شنیدم که پیامبر میفرماید: آری فرزندانم! بهترین شتر، شتر شماهاست و شما بهترین سوار کارانید.
مخاطب جابر که غلامی به نام «أسلم» بود آهی کشید و گفت: آری! مولای من نیز حکایت کرد که روزی حسن و حسین را بر دو شانه پیامبر خداصلی الله علیه وآله
دیدم. پیش رفتم و به شوخی به آن دو گفتم: شما بهترین اسب را دارید!
آن دو خندیدند و پیامبرصلی الله علیه وآله در حالیکه برای خوشحالی بیشتر آنها شانههای مبارکش را به طرز خاصّی تکان میداد فرمود: آری و بهترین اسب سواران، همین دو نفرند.
جمعی از اصحاب به همراه گروهی از مهاجرین و انصار در پای کوهی در اطراف مدینه، گرداگرد پیامبرصلی الله علیه وآله حلقه زده بودند تا هم ساعاتی را به دور از گرمای مدینه استراحت کنند و هم در فضایی صمیمی از فرمایشات پیامبرصلی الله علیه وآله بهره گیرند.
نسیم خنکی که از کوه سرازیر شده و از لابلای شاخههای درختان میگذشت، چهره پیامبر و یارانش را نوازش میداد. اندکی دورتر، چند کودک که به همراه پدرانشان، کوچههای تنگ مدینه را ترک کرده و به دامن سبزهها پناه آورده بودند، به بازی مشغول بودند.
لحظاتی بود که نگاه رسولاللَّهصلی الله علیه وآله به جمع کودکان خیره مانده بود. همه نگاهها به سوی آنان برگشت. طفلی به سویشان میآمد که چهار پنج ساله مینمود، امّا هیبت بزرگان را داشت. آرام و با وقار به سوی پیامبرصلی الله علیه وآله قدم بر میداشت. پیامبرصلی الله علیه وآله غرق در جذبه چهره و رفتار او، زمزمهای بر لب داشت؛ شاید دعا میکرد و شاید ذکری را تکرار مینمود. لحظاتی بعد با صدایی که همگان شنیدند فرمود: جبرئیل او را هدایت میکند و میکائیل گامهایش را استوار میدارد. او فرزند من، و پارهای از جان من، و عضوی از
اعضای من است. او نوه من و روشنایی چشم من است. پدرم فدایش باد.
پیامبر در حالی که این سخنان را بر لب داشت برخاست و به استقبال کودکش رفت و در حالی که دست او را میگرفت فرمود: تو سیب بهشتی من، محبوب من، و پاره قلب منی!
سپس دست در دست حسن به راه افتاد. یاران هم که همزمان با برخاستن او پیش پای فرزند فاطمهعلیها السلام برخاسته بودند، در کنار آن دو به راه افتادند.
آنچه نظر همه را جلب کرده بود این بود که پیامبر میکوشید تا گامهایش را مطابق گامهای کوچک حسن بن علی بردارد.
لحظاتی بعد همگی نشستند و چشم به رسول خداصلی الله علیه وآله دوختند. در حالی که پیامبر چشم از حسن بر نمیداشت، رو به اصحاب کرد و فرمود: او هدایت شده هدایتگر خواهد بود و هدیهایست از سوی پروردگار عالمیان. او از من خبر میدهد و آثار مرا به مردم میشناساند و سنّت مرا زنده نگه میدارد و در کردار خویش انجام امور مرا به عهده میگیرد. خداوند به او نظر رحمت دارد و او را مورد رحمت خاصّهاش قرار میدهد.
خدا رحمت کند هر کس که حق او را بشناسد و درباره او به من نیکی کند و با بزرگ داشتن او، مرا گرامی بدارد.
هنوز سخن رسول خداصلی الله علیه وآله پایان نیافته بود که مردی بادیه نشین در حالیکه زمام شترش را میکشید به سوی جمع پیامبر و یارانش میآمد.
پیامبرصلی الله علیه وآله تا او را دید فرمود: یاران من! مردی به سوی شما میآید که با کلامی درشت و خشن با شما سخن میگوید و لرزه بر شما میافکند. او از شما درباره اموری میپرسد در حالیکه سخنش خشک و جفا آمیز است.
مرد بادیه نشین نزدیک شد و بی آنکه سلامی کند با لحنی تحقیر آمیز گفت: کدام یک از شما محمّد است؟
یکی از یاران که از نحوه سخن گفتن او به خشم آمده بود پرسید: چه میخواهی؟
پیامبر با دست اشارهای به اصحاب کرد و فرمود: مهلت دهید تا سخنش را بگوید.
مرد، با لحنی تند و نفرت آلود گفت: ای محمّد! تاتو را ندیده بودم به تو احساس کینه میکردم. اینک که تو را دیدهام کینه و دشمنیام به تو بیشتر شده است.
یاران پیامبرصلی الله علیه وآله به غضب آمده و چند نفر از آنان برای تأدیب مرد جسور، از جا برخاستند؛ امّا پیامبرصلی الله علیه وآله در حالیکه لبخندی محبّت آمیز بر لبان مبارکش نقش بسته بود، اشاره کرد که ساکت باشید تا سخنش را ادامه دهد.
آن مرد، دگربار در حالی که دستش را مقابل صورت رسول خدا به تندی تکان میداد گفت: ای محمّد! گمان کردی پیامبری؟ در حالی که به پیامبران پیشین دروغها بستی و دینشان را نفی کردی، بدون آن که هیچ دلیل و برهانی داشته باشی.
پیامبر مهربانانه فرمود: تو از کجا دانستی؟
گفت: اگر راست میگویی برهانت را به من بنمایان.
فرمود: اگر دوست داشته باشی، عضوی از اعضای من تو را خبر دهد تا برهان من تأکید بیشتری یابد.
مرد با تعجب گفت: آیا این ممکن است که عضوی از بدن سخن بگوید؟!
فرمود: آری!
سپس رو به حسن نمود و فرمود: ای حسن برخیز!
مرد بادیه نشین که منظور پیامبر از عضو بدن او را، فهمیده بود نگاهی تحقیر آمیز به حسن بن علیعلیهما السلام نمود و با لحنی اعتراض آمیز گفت: خودش به بحث نمیآید و کودکی را برای سخن گفتن با من میفرستد.
پیامبر فرمود: او را به هر چه اراده کنی دانا خواهی یافت.
حسنعلیه السلام همچون دانشمندی فرزانه، مقابل مرد عرب ایستاد و بی آن که او چیزی بپرسد سخن آغاز کرد و ابتدا شعری بدین مظمون خواند:
ای عرب بادیه! مهلت بده. تو از نادان یا نادانزاده سؤال نکردهای؛ بلکه سؤالت از فقیه دانشمندی بوده است. مشکل توست که در جهالت به سر میبری. امّا بدان که اگر تو به جهل گرفتاری، شفای جهل جاهلان پیش من است. از هر چه بپرسند جواب مییابند. دانش من دریایی است که آب آن را با سطلها نمیتوان تقسیم کرد، زیرا میراثی است که از ناحیه رسول خداصلی الله علیه وآله به من به ارث رسیده است.
سپس با لحنی تأدیب آمیز فرمود: زبان به ناروا گشودی و از حدّ و حدود خویش تجاوز کردی و خودت را فریب دادی. غیر از آن که تو از این مکان نخواهی رفت، مگر آن که به خواست خدا ایمان آورده باشی.
مرد بادیه نشین با حالت کنجکاویِ آمیخته با انکار و تمسخر لبخندی زد و گفت: ها، ادامه بده!
حسنعلیه السلام ادامه داد: آری! شما در مجمع قوم خویش اجتماع کردید و آنچه را که بینتان گذشته بود بر مبنای جهل و قانون شکنی به مذاکره گذاشتید و گمان کردید که حضرت محمّدصلی الله علیه وآله مردی بی اصل و نسب و مقطوع النسل است و همه امّت عرب دشمن او هستند و خونخواهی نخواهد داشت و تو در این میان گمان کردی که میتوانی او را بکشی و قومت متحمّل هزینهها و عواقب احتمالی این عمل خواهند بود. پس
انجام این عمل خطیر را بر خود تحمیل کردی و نیزهات را بدست گرفتی و اراده کشتن او کردی. راه بر تو سخت گشت و بصیرت خود را از دست دادی، با این همه از آنچه قصد کرده بودی دست نکشیدی و از ترس این که مبادا نقشهات فاش شود پیش ما آمدی؛ امّا آمدنت موجب خیراتی شد که نسبت به تو اراده شده بود.
حسنعلیه السلام لحظهای ساکت ماند. همه حاضرین چشم به دهان او دوخته بودند و مرد بادیه نشین دهانش از تعجب بازمانده بود و قلبش به تندی میزد.
امام حسنعلیه السلام دوباره رو به آن مرد کرد و فرمود: بگذار تو را از سفری که پشت سرگذاردی خبر دهم. در شبی تاریک از منزل خارج شدی که ناگهان طوفانی وزید و ظلمت شب شدیدتر شد و بارانی سیل آسا از آسمان بارید. سپس حیران و سرگردان ماندی، نه راه پیش داشتی و نه راه پس. در آن ظلمات شب و تراکم ابرها و نهانی ستارگان که باد تو را میربود و طوفان، خارها را بر سر و رویت میریخت و وحشت در جانت میافکند... ناگهان چشم باز کردی و خود را نزد ما دیدی. سپس چشمت روشن گشت و هراس از دلت رفت و نالهات قطع شد.
مرد که با اعجاب و شگفتی به دهان کوچک حسنعلیه السلام خیره مانده بود ناگهان فریاد زد: اینها را از کجا دانستی ای پسر؟! تو گویا از نهان خانه دلم باخبری و چنان، که گویا در هر حال مرا مشاهده میکردهای و چیزی از امور من بر تو مخفی نمانده است، چنان سخن میگویی که گویا علم غیب داری!
نگاه مهربان و معصومانه امام حسن مجتبیعلیه السلام، چنان دل مرد را از جا کنده بودو چنان سوزی در ضمیرش تابانده بود که دیگر تاب و توان از دست داد و بی اختیار گفت: اسلام چیست؟
امام حسنعلیه السلام فرمود: اللَّه اکبر؛ اشهد ان لا اله الاّ اللَّه؛ وحده لا شریک له؛ و اشهد أنّ محمّداً عبده و رسوله.
مرد بادیه نشین خم شد و دستهای کوچک حسنعلیه السلام را بوسید و بدست او اسلام آورد. پیامبر آیاتی از قرآن را به او آموخت و او سرشار از روح ایمان به رسولاللَّه وعده داد که به سوی قوم خویش باز میگردم و آنان را با اسلام آشنا میکنم و چنین کرد. او پس از چندی دوباره به مدینه برگشت، گروه کثیری از مردان و زنان طائفهاش با او همراه و همپیمان شده بودند.
از آن پس، هرگاه مردم نوه خردسال پیامبرصلی الله علیه وآله - امام حسن مجتبی - را میدیدند میگفتند:
خدا به او کمالاتی عنایت کرده است که دیگران از آن بیبهرهاند.
مردی که به دیوار گِلین مسجد النبی تکیه داده بود، لحظهای چشم از حسن بن علیعلیهما السلام بر نمیداشت.
شور و حال فرزند پیامبر در درونش غوغایی به پا کرده بود. این چندمین روز بود که یکساعت مانده به غروب، وارد مسجد میشد و گوشهای میایستاد و غرق تماشای فرزند مولایش امیرالمؤمنینعلیه السلام میشد. ورود او را، راه رفتن او را، وضو گرفتن او را زیر نظر میگرفت و محو حرکات او میشد.
امروز هم چون روزهای گذشته، چشم به او داشت. او را کنار حوض مسجد میدید، با آستینهای بالازده، آماده برای وضو گرفتن، با هیئت و هیبتی مانند پیامبرصلی الله علیه وآله، با حرکاتی که همه را به یاد رسولاللَّهصلی الله علیه وآله میانداخت.
مرد که نامش «شیبه» بود بیاد میآورد سی سال پیش را، زمانی که خودش جوانی در خیل جوانان اصحاب صفّه بود و امام حسنعلیه السلام هنوز چند سالی بیشتر نداشت.
روزهایی که پیامبرصلی الله علیه وآله دست در دست حسنعلیه السلام به همین مسجد میآمد
و او را کنار خود مینشاند و سپس به نماز میایستاد.
روزی که سجده پیامبرصلی الله علیه وآله بسیار طولانی شده بود، «شیبه» سر از سجده برداشته و حسن بن علیعلیهما السلام را برکتف پیامبر دیده بود. پس از تمام شدن نماز، پیامبر در جواب جمعی که علت طولانی شدن سجده را نزول وحی بر پیامبر گمان کرده و از او در این باره پرسیده بودند فرمود: وحی بر من نازل نشد، امّا فرزندم برشانهام سوار شده بود. دلم نیامد عجله کنم لذا تأمّل کردم تا پایین آمد.
مرد غرق در افکار گذشته بود که دستی برشانهاش قرار گرفت. سر بر گرداند و پسرش «عبداللَّه» را در کنار خود یافت.
سلام پدر! به چه فکر میکنی؟
«شیبه» که همچنان به حسن بن علیعلیهما السلام مینگریست او را به فرزندش نشان داد و گفت: حالت او را میبینی؟ حسن بن علی را میگویم. میبینی هنگام وضو گرفتن چه حالی دارد و چگونه منقلب است؟ عبداللَّه در حالی که سر تکان میداد گفت: آری! او را میبینم، هماکنون از کنار او گذشتم، رنگش زرد شده بود و بند بند وجودش میلرزید. او همیشه در هنگام وضو گرفتن، چنین حالتی دارد.
آیا او را در هنگام ورود به مسجد نیز دیدهای؟
آری! بارها کنارش بودهام و شنیدهام که در آستانه ورود به مسجد میایستد، سرش را بلند میکند. دستهایش را میگشاید و میگوید:
«الهی ضیفک ببابک، یا محسن قداتاک المسییء».
ای خدای من! میهمان تو بر در خانه تو ایستاده است. ای احسان کننده! بنده بد کنندهات به سوی تو آمده است. کریما! از زشتیهای اعمال به نیکویی آنچه نزد توست درگذر.
درست است. من روزهاست که شگفت زده رفتار اویم. امروز بر آنم تا از او بپرسم که با این همه منزلت و جلالت شأن نزد خدا، چرا در مقام عبادت، چنین آشفته حال ظاهر میشود؟!
حق با توست پدر، برویم و بپرسیم.
وقتی نزد امام مجتبیعلیه السلام رسیدند و سؤالشان را مطرح کردند، آن حضرت آهی کشید و فرمود: بر هر کس - که در پیشگاه پروردگار عالمیان که صاحب سلطه بر سراسر هستی است میایستد - سزاوار است که رنگش به زردی گراید و بند بند اعضایش لرزان شود.
مردانی چند از یاران امام حسنعلیه السلام، در گوشه نخلستانی از نخلستانهای اطراف کوفه گرد هم آمده بودند. یکی از آنان اهل مدینه و دیگری اهل شام و بقیه از اهالی کوفه بودند. آنان خاطراتی را که خود شاهد آن بودند برای یکدیگر بازگو میکردند.
مردی که اهل مدینه بود و سر و وضعی مرتّبتر از دیگران داشت، گفت: در مجلسی حاضر بودم که «مروان بن حکم» به مناسبت خویشاوندی با صاحب منزل، در آن حضور داشت. در آن مجلس شنیدم که مروان در جمع برخی هم پیالهگان خویش گفت: من شیفته قاطری هستم که حسن بن علی بر آن سوار میشود. قاطری زیبا و قدرتمند و سبکرو که فقط برازنده بزرگان است.
«ابن أبی عتیق» که پیرمردی چاپلوس و چرب زبان بود، رو به مروان گفت: اگر آن را به تو برسانم آیا سی حاجت مرا بر آورده میکنی؟
«مروان» در حالی که میخندید دستی برشانه او نهاد و گفت: آری! هر حاجتی را که طلب کنی بر آورده میکنم.
گفت: بسیار خوب. فردا در نماز جماعت شرکت کن و زمانی که من شروع به مدح قریشیان کردم و حسن بن علی را نادیده گرفتم مرا ملامت کن.
«مروان» قهقهه بلندی سر داد و گفت: فرزند شیطان! چه نقشهای داری؟
«ابن أبی عتیق» سرش را تکان داد و گفت: همان که گفتم. اگر قاطر حسنبن علی را میخواهی باید آنچه را که گفتم انجام دهی.
فردا وقتی مردم برای نماز جماعت جمع شده بودند «ابن ابی عتیق» را دیدم که در حضور مروان و دیگران شروع به ستایش قریشیان کرد و از اخلاق والا و مزایای اجتماعی و سوابق درخشان و خدمات شایانشان به آیین الهی تمجید و تعریف کرد.
«مروان» حرف او را قطع کرد و گفت: آیا از فضایل و برتریهای «ابو محمّد» یادی نمیکنی در حالی که او در همه این زمینهها ویژگیهایی دارد که دیگران از آن بیبهرهاند؟!
«ابن ابی عتیق» با لحنی شیطنت آمیز گفت: من فقط از اشراف و بزرگان سخن میگفتم و اگر سخنم درباره انبیاء و اولیاء میبود یقیناً فضایل او را مقدّم بر دیگران ذکر میکردم.
امام حسنعلیه السلام که در بین نمازگزاران حاضر در مسجد، شاهد این مناظره بود، بی آن که عکسالعملی نشان دهد، یا کلامی بر زبان آورد، تنها نگاهی به «ابن ابی عتیق» و «مروان» انداخت و در حالی که لبخند تلخی روی لبانش جای گرفته بود روگرداند و آماده اقامه نماز شد.
پس از نماز وقتی که امام حسنعلیه السلام خارج شد تا بر مرکب خویش سوار شود «ابن ابی عتیق» در پی او بیرون آمد و طمعکارانه به دنبال او رفت. امام حسنعلیه السلام که اینک بر قاطر خویش سوار شده بود، برگشت و تبسّمی زد و گفت: آیا حاجتی داری؟
ابن ابی عتیق قدری شرمنده شد، لکن با به یاد آوردن وعدّهای که به مروان داده بود، جسورانه گفت: آری! قاطر شما را میخواستم.
امام حسنعلیه السلام با خوشرویی پیاده شد و قاطر را به او داد.
مرد کوفی با شنیدن این ماجرا، از روی تأسف سری تکان داد و گفت: «إنّ الکریم إذا خادعته انخدع» راست است که گفتهاند: شخص کریم را اگر بفریبی، گول میخورد.
مرد مدنی با قاطعیت گفت: هرگز! من حتی فکرش را نمیکنم که حسن بن علیعلیهما السلام از ماهیت آنچه بین او و «ابن عتیق» شیّاد و «مروان بن حکم» منافق گذشت، بی اطلاع بوده و چنان که در ضرب المثل آمده گول خورده باشد. او اگر از مدح زیرکانه ابن عتیق که او را فراتر از اشراف قریش و همرتبه انبیاء و اولیاء بر شمرد خوشش میآمد، همانجا به او عنایت میکرد و هدیهای عطا مینمود و منتظر نمیماند تا او ذلیلانه در پی قاطرش به راه افتد و در خواست خود را مطرح کند.
به خدا قسم! او همان کسی است که دو بار همه اموالش را در راه خدا صدقه داد و سه بار هم مقاسمه کرد؛ یعنی هرآنچه را که داشت دو قسمت
کرد. قسمتی را برای خود نگه داشت و قسمت دیگر را به بیچارگان بخشید.
یکی از مردان کوفی پرسید: جای شگفتی است، پس چرا قاطرش را به او بخشید؟!
مرد مدنی در جواب گفت: تا فرق اهل فضیلت با اهل رذیلت عملاً روشن گردد! او که نگاه سائلانه سگی را بی جواب نمیگذاشت، چگونه میتوانست درخواست انسانی را نادیده بگیرد؟
مرد کوفی با تعجّب به دوستان هموطن خود نگاه کرد و چون آنها را نیز منتظر توضیح بیشتری دید، همانند آنان در سکوت چشم به دهان مرد مدنی دوخت. و او ادامه داد:
آری! من با حسن بن علی در سفری همراه بودم و به چشم خود دیدم که در منزلگاهی بین راه، در سایه درختی نشسته بود و غذا میخورد، هر بار که لقمهای برای خود بر میداشت، لقمهای مانند آن را، برای سگ صحرا گردی که پیش رویش نشسته بود، میانداخت.
پیش رفتم و گفتم: ای پسر رسولخدا! آیا این سگ را با پرتاب سنگی برانم تا مزاحم غذا خوردن شما نشود؟
فرمود: او را رها کن. من از خدای عزّوجل شرم دارم که در حالی که غذا میخورم، جانداری در چهره من نگاه کند و من چیزی به او ندهم.
مرد شامی که تا آن موقع ساکت مانده و شنیدن این خاطرات، شوق
و ارادت او را به مولایش امام حسن مجتبیعلیه السلام افزوده بود لب به سخن گشود و گفت: به یاد میآورم زمانیکه امام حسنعلیه السلام به در خواست معاویه، به شام سفر کرده بود، شاعری از شاعران شام، قصیدهای را که سروده بود در حضور حضرت خواند. امام حسنعلیه السلام هدیهای در خور توجّه به او داد. یکی از اصحاب که شاعر را میشناخت، اعتراض کرد و گفت: سبحاناللَّه، به شاعری که معصیت خدا میکند و از بهتان و افتراء ابایی ندارد هدیه میدهید؟!
فرمود: ای بنده خدا ! بهترین راه برای خرج کردن پولت همانست که به وسیله آن آبروی خویش را محفوظ بداری.
«وإِنَّ من ابتغآء الخیر اتّقآء الشرّ»؛
یکی از راههای به دست آوردن خیر و نیکی، محافظت کردن خویشتن از شرّ و بدیهاست.
یکی از مردان کوفی که به نظر میرسید مالک نخلستان است برخاست. ظرفی پر از میوه را که قبلاً آماده کرده بود برداشت و در حالی که آنان را به خوردن میوه تعارف میکرد، خطاب به مرد شامی گفت: از سفر مولای ما به شام بیشتر بگو. تو خاطرات فراوانی باید داشته باشی.
مرد شامی خوشهای انگور برداشت و چند حبّهای خورد و بعد ادامه داد:
آری! یکی از قضایایی که به دنبال سفر مولایمان به شام، بین مردم شهرت یافت، این بود که در یکی از دیدارها جمع کثیری از سران لشکری
و کشوری معاویه جمع بودند، معاویه به مأمور محاسبات دربار دستور میدهد که صورتی از بارنامهای را که به عنوان هدیه برای امام حسنعلیه السلام، تهیه دیده بودند، در مجلس قرائت کند. محمولهای عظیم شامل انواع مختلف هدایا، که هم میتوانست نشانه لطف و سخاوت معاویه نسبت به خاندان وحی باشد و وسیلهای برای فریب مردمی که هنوز تبلیغات دستگاه معاویه را نسبت به دنیا طلبی و پول دوستی امام حسنعلیه السلام باور نکرده بودند.
مرد کوفی، با کنجکاوی نزدیکتر آمد، دو زانو نشست و با عجله پرسید: چه شد؟ آیا امام حسنعلیه السلام هدیه را پذیرفت؟
مرد شامی به آرامی پاسخ داد: آری! بارنامه را تحویل او دادند و او گرفت، امّا زمانی که از در قصر بیرون میرفت، خادمی را دید که روی پلّهها نشسته و نعلین او را وصله میزند. پیش رفت. از او تشکّر کرد. نعلینش را گرفت و بارنامه را در پیش چشمان بُهت زده سران شام، به او تحویل داد.
خدمتکار که جسته و گریخته درباره این بارنامه چیزهایی شنیده بود حیرتزده برخاست تا آن را به مولا تحویل دهد. امّا امامعلیه السلام با نگاهی او را منصرف ساخت. گویا در همان نگاه به او فهمانده بود که ارزش نعلینِ وصله خوردهاش در نزدش، بالاتر از محموله بزرگ هدایای معاویه است.
مردی که اهل مدینه بود دیگر بار به سخن آمد و گفت:
این خاطره مرا به یاد جریان دیگری انداخت که در مدینه بین امام حسنعلیه السلام و معاویه اتفاق افتاد.
در اوّلین روزی که معاویه وارد مدینه شد، هر کس از بزرگان و سران
مدینه را که به دیدارش میرفتند بین پنج هزار تا صد هزار درهم عطا میکرد. آخر از همه، امام حسن مجتبیعلیه السلام بود که بنا به مصالحی بر او وارد شد. معاویه به احترام او برخاست و با لحنی شِکوِهآمیز گفت:
دیر یاد ما کردی ای ابامحمّد! نکند خواستی ما را در نزد قریش، بخیل جلوه دهی؟ به همین خاطر منتظر ماندی تا آنچه مال به همراه آوردهایم تمام شود و دستی برای عطای مورد استحقاق تو نداشته باشیم.
معاویه لحظاتی ساکت ماند. نگاهی به اطرافیانش کرد و چون کلامی از امام حسنعلیه السلام نشنید، رو به جوانی که در سمت راست جایگاهش ایستاده بود کرد و به طوری که همگان بشنوند گفت: ای غلام! برو و از درهم و دینار به میزان مجموع آنچه امروز به دیگران بخشیدیم به ابو محمّد حسن بن علی عطا کن.
جوان بیرون رفت و معاویه در حالی که از جا برمیخاست، مستکبرانه نگاهی به امام حسنعلیه السلام انداخت؛ چند قدمی راه رفت و بعد رو به روی آن حضرت ایستاد و گفت: یا ابا محمّد! من فرزند هنرم!
امام حسنعلیه السلام با خونسردی و وقار همیشگی از جا برخاست و قاطعانه فرمود: یا اباالرحمان! مرا به همه آنچه تو بخشیده و میخواهی ببخشی نیازی نیست. بنابراین همه آن را به تو باز میگردانم. من فرزند فاطمه، پاره تن محمّد رسولاللَّهصلی الله علیه وآله هستم.
مرد شامی از جا برخاست، پاهایش خسته شده بود. چندگامی راه رفت و به درخت نخلی کهنسال تکیه داد و گفت: آه، از معاویه! لعنت خدا و فرشتگان بر او باد که به نام اسلام، پرچم ضلالت را بلند کرد و به نام خلافت پیامبر، آیین پیامبر را بر سر سفرههای بادهنوشی و قمار بازی به استهزاء گرفت. او از ابتدای سلطه اسلام برشامات و مصر، اجازه نداد امر ولایت در این دو منطقه حساس و آباد نفوذ کند و مردم با اهلبیت معصوم پیامبرشان آشنا شوند. با این همه، مردم این دیار که جسته و گریخته، توسط مبلغان وحی و حافظان قرآن کریم، سخنانی درباره عترت پیامبر و سفارشات پیغمبر نسبت به آنان و حادثه غدیر و امامت پیشوایان معصومعلیهم السلام شنیده بودند، کنجکاوانه میکوشیدند که به هر تقدیر از ورای حجاب تاریک سیاست اموی، راهی برای شناخت بیشتر این امور پیدا کنند. خصوصاً پس از شهادت امیرالمؤمنینعلیه السلام، وقتی خبر کشته شدن آن بزرگوار در مسجد و محراب عبادت به گوش آنان رسید،
شکّی بزرگ نسبت به تبلیغات سوء دربار معاویه، در جانشان ریشه کرد و خللی عمیق در باورهای گذشته ایشان نسبت به آل ابی طالب پدید آمد.
معاویه که پس از جریان صلح، امام حسنعلیه السلام را به دمشق کشانید، در نظر داشت با نقشههایی حساب شده و با محدویتهایی خاص و محذوریتهای شکننده، اعتبار ضربه دیده خود و دربارش را دوباره بازسازی کند. او هرگز نمیخواست به امام فرصت رویارویی صریح با مردم را بدهد و یا او را برای ایراد خطبه و سخنرانی آزاد بگذارد.
امّا اصرارهای پی در پی مردم و سران قبایل از طرفی و توطئه دو جانبه «عمرو عاص» از طرف دیگر، او را در وضعیّتی قرار داد که مجبور شد امامعلیه السلام را برای خطبهای چند دقیقهای قبل از خطبههای نماز جمعه مسجد جامع دمشق، دعوت کند.
آن روز هر کس که به مدح یا دشنام، نامی از حسن بن علیعلیهما السلام و پدرش شنیده بود در مسجد اموّی حاضر شده بود. فرماندهان و رؤسای اهل شام همگی جمع بودند و معاویه و عمرو عاص در صدر مجلس کنار پایه منبر به نحوی که مسلط بر مردم باشند نشسته بودند.
امام حسنعلیه السلام از فراز منبر نگاهی به جمعیت انبوه انداخت. نفسها در سینه حبس شده و اُبهّت چهره و نفوذ نگاه امام حسنعلیه السلام دلها را تسخیر کرده بود. مردمی پای منبر اجتماع کرده بودند که بارها و بارها بر فراز
همین منبر، معاویه و عاملان جیرهخوار او را دیده بودند که به همین مرد نورانی و باوقار و پدرش دشنام میدهند و با هزاران دلیل، بی ایمانی و ناتوانی آن دو را در اداره امور مسلمین ثابت میکنند.
امام حسن علیه السلام بدون از دست دادن وقت با جملاتی کوتاه در حمد و ثنای الهی و درود بر پیامبر خاتم سخن آغاز کرد و سپس با صدایی که ایمان و صلابت و آزادگی در آن موج میزد خطاب به مردم فرمود: ای مردم! هر کس مرا میشناسد، به قدر و منزلتم آگاه است و هر کس نمیشناسد بداند که من حسن، فرزند علی بن ابی طالب هستم؛ همان که پسر عموی رسولاللَّهصلی الله علیه وآله بود و جلوتر از همه به اسلام گروید.
مادرم، فاطمه دختر رسول خداصلی الله علیه وآله و جدِّ بزرگوارم محمّد بن عبداللَّه پیامبر رحمت است.
من فرزند پیامبر بشارت دهنده و انذار کنندهام. من فرزند چراغ فروزان هدایتم. من فرزند کسی هستم که به عنوان رحمت بر همه عالمیان و به سوی همه خلایق از جن و انس برانگیخته شد.
معاویه برای کاستن از حرارت خطابه و جلوگیری از تأثیرپذیری مردم، خواست امام حسنعلیه السلام را در تنگنا قرار دهد و باعث خجالتش گردد، بنابراین با نوعی لاقیدی گفت:
یا ابا محمّد! در چگونگی خرما بر ایمان سخن بگوی.
آه از نهاد ما برآمد و در دل به این همه رذالت معاویه لعنت فرستادیم. امّا
امام حسنعلیه السلام بدون این که رشته کلام را از دست بدهد صدایش را قدری پایین آورد و در سه جمله کوتاه و اعجازآمیز، خرما را چنین توصیف کرد: باد باعث رشد آن، حرارت باعث رسیدن آن، شب باعث سردی و خوشمزگی آن میشود و سپس ادامه داد: من فرزند آن کسی هستم که دعایش مستجاب بود. من فرزند کسی هستم که شفاعت کننده و مورد اطاعت است. من فرزند شخصی هستم که اوّلین محشور شونده در قیامت و اوّلین وارد شونده به بهشت است. من فرزند آنم که فرشتگان در رکابش جنگیدند و غنیمت جنگ برایش حلال شمرده شد و بوسیله رعب و هراس در دل دشمنانش مورد تأیید الهی واقع شد و پیروز گشت.
اینگونه سخن را آنقدر گفت تا دنیا در نظر معاویه تیره و تار شد و هر کس از اهل شام و دیگران که او را نمیشناختند به او معرفت یافتند.
معاویه گفت: ای حسن! خیلی امیدوار بودی که خلیفه باشی، امّا برایت میسّر نشد.
امامعلیه السلام فرمود: امّا خلیفه آن کس است که به سیره و سنّت پیامبرصلی الله علیه وآله رفتار کند و از خدای عزّوجل اطاعت نماید.
امّا آن کس که به ستم رفتار نماید و سنّتهای دینی را تعطیل سازد و دنیا را پدر و مادر خویش قرار دهد، نمیتواند خلیفه باشد؛ چنین کسی شاهی است که سلطنت و قدرتی مییابد و چند روزی را بهرهمند میشود و آن زمان که از آن منقطع گردد، لذّت ناپایدار آن، مزاجش را مریض و ناسازگار
میسازد و پیامدها و آثار سوء آن، بر عهدهاش باقی میماند.
همان خواهد شد که خدای تبارک و تعالی در قرآن آورده است:
«وَان أدری لعلَّهُ فتنَةٌ لکُم و متاعٌ إلی حِینٍ»؛(1)
نمیدانم شاید همین سلطنت فتنهای برای شما باشد و تا زمانی خاص، متاع قلیل دنیایتان قرار گیرد.
این را فرمود و با دستش به معاویه اشاره کرد. سپس برخاست و مجلس را ترک نمود.
یکی از مردان کوفی که در گوشه نخلستان کوفه در جمع انصار امام حسنعلیه السلام نشسته بود و چهرهاش پیرتر از دیگران نشان میداد، گفت: بگذارید من هم خاطرهای بگویم.
مردی دیگر که او هم اهل کوفه بود، با احترام خاصّی خطاب به او گفت: بله، یا ابا عمرو! تو که در همه جنگهای امیرالمؤمنینعلیه السلام با او همراه بودهای، یقیناً خاطرات فراوانی از دلاوریهای فرزندش امام حسن مجتبیعلیه السلام داری. گوشهای از آنها را برای مهمانان شامی و مدینهای ما بازگو کن.
مرد، اوّل نفسی تازه کرد و گفت: آری، من در جنگ جمل با امام علی و امام حسنعلیهما السلام همراه بودم. در گرما گرم معرکه شاهد بودم که امیرالمؤمنین فرزندش محمّد بن حنفیه را فرا خواند و نیزهاش را به او داد و گفت: با این نیزه شتر آن سر کرده فتنه را بزن.
1) 1. سوره انبیاء، آیه 111.
محمّد نیزه را گرفت و با سرعت روانه شد. امّا جنگاوران قبیله «بنوضبّة» راه را بر او گرفتند و او پس از مقاومتی کوتاه، به پیش پدر بازگشت. حسن بن علیعلیهما السلام نیزه او را گرفت و به قصد پی کردن شتر فتنه، رهسپار قلب لشکر دشمن شد و با دلاوری، تمام مدافعان را کنار زد و با نیزه شتر را از پا در آورد و پیروزمندانه به سوی امیرالمؤمنینعلیه السلام برگشت در حالی که آثار خون هنوز بر نیزهاش بود.
روز بیست و یکم ماه رمضان سال چهلم هجری، روز مصیبت کبری بود. کوفه در عزای امیرمؤمنانعلیه السلام خون میگریست. یتیمان و بیوه زنانی که سراسر دیشب و دیروز را در اطراف خانه مولایشان گذرانده بودند اینک شیونکنان دست عزا بر سر میکوبیدند و خاک ماتم بر چهره میپاشیدند.
همگان از دوست و دشمن گرد آمده بودند. صحن و سرای خانه مولا و همه کوچههای اطراف پوشیده از جمعیت بود. همه چشم انتظار بیرون آمدن یادگار امیر و مولای شهیدشان بودند.
آفتاب غمزده و تبآلود هنوز به درستی در سینه خسته آسمان کوفه بالا نیامده بود که صدای ضجّه اوج گرفت. گریهها شدّت گرفت و فریاد و فغان از پیر و جوان بلند شد؛ حسن بن علیعلیهما السلام به میان جمعیّت عزادار آمده بود.
امام حسنعلیه السلام در حالی که به شانه برادرش حسینعلیه السلام تکیه داده بود، به سختی خود را به مسجد کوفه رسانید و بر بالای منبر رفت. میخواست سخنی بگوید که گریه امانش را برید. دقایقی طولانی، نشسته بر منبر
گریست. سپس برخاست و حمد خدا گفت و صفات جمال و جلال او را بر شمرد و بر پیامبرصلی الله علیه وآله درود فرستاد و در ادامه فرمود: ای مردم! شبی که گذشت شب نزول قرآن و عروج عیسی بن مریم و شهادت یوشع بن نون بود. در این شب پدرم امیرالمؤمنینعلیه السلام به لقاء اللَّه شتافت. به خدا سوگند هیچکس از پیشینیان او و کسانی که پس از او میآیند در رفتن به بهشت بر او سبقت نمیگیرند.
هرگاه پیامبرصلی الله علیه وآله او را برای جنگی میفرستاد، جبرئیل در جانب راست او و میکائیل در جانب چپ او میجنگیدند و یاریاش میکردند.
مردم! امام شما از مال دنیا جز هفتصد درهم که از بخششهایش زیاد آمده بود، از خود باقی نگذاشت اینجا دیگر بار، گریه راه گلوی امام حسنعلیه السلام را بست. لحظاتی چند به سختی گریست و مردمی که اطرافش بودند نیز گریستند.
اندکی که آرام گرفت، دوباره برخاست و فرمود: من فزرند پیامبرم؛ همان که بشارت دهنده و ترساننده و دعوت کننده به سوی خدا و چراغ نورانی هدایت بود. من از اهل بیتی هستم که خدا پلیدی را از آنان دور داشته و تطهیرشان نموده است. من از خاندانی هستم که خداوند محبّت و مودّت آنان را در کتاب خویش، بر همگان واجب کرده است...
سپس عبد اللَّه بن عباس بر خاست و گفت: ای مردم! این فرزند پیامبر شما و جانشین امام شماست. با او بیعت کنید.
همهمهای در مردم افتاد. برخی در میانه جمعیت بپاخاسته و با صدای
بلند بیعت خود را اعلام کرده و از محبّت بیپایان او سخن گفتند. برخی دیگر وصایای پیامبرصلی الله علیه وآله و امیرالمؤمنینعلیه السلام درباره او را یادآوری کردند و به وفاداری خود بر امر ولایت پیمان بستند.
آن روز مسجد خون گرفته و سیاهپوش کوفه شاهد حماسهای بزرگ بود. آن روز، روز بیعت مردم با امام و ولیّ پس از علیعلیه السلام بود.
امام حسنعلیه السلام پس از بیعت، بار دیگر به بالای منبر رفت و فرمود: ای مردم! دنیا خانه فتنه و بلاست و هر چه در آن است روبه زوال و نابودی است. من با شما بیعت کردم که با هر کس جنگیدم شما هم بجنگید و با هر کس صلح کردم شما هم صلح کنید.
مردم یکصدا گفتند: «سَمعنا و اطعنا فمرنا بأمرک یا امیرالمؤمنین».
شنیدیم و اطاعت کردیم. پس ما را فرمان بده ما همه گوش به فرمانیم ای پیشوای مؤمنان.
همان روز «ابن ملجم» را به حضور امام آوردند. او در حالی که رنگش پریده گفت: از کشتن من صرفنظر کن، من هم پیمان میبندم که در همه صحنهها یاریات کنم!
امامعلیه السلام بی آن که پا سخی بدهد بنا به وصیّت امیرالمؤمنینعلیه السلام او را تنها با یک ضربت شمشیر قصاص کرد.
دو ماه پس از این واقعه، کاروانی از کوفه به سوی مدینه به راه افتاد که کاروان سالارش پیشوای مسلمین حضرت امام حسن مجتبیعلیه السلام بود.
کاخ سبز معاویه در بُهتی سیاه فرو رفته بود. ترس در جانِ درباریان، خانه کرده و شعلههای غضب، دل طاغوت شام را به آتش کشیده بود.
نامه مچاله شده امام حسنعلیه السلام هنوز در پنجههای کثیفش فشرده میشد و صدای گامهای بلند و سنگینش در فضای کاخ میپیچید. جلوی عمروعاص ایستاد و با غضب گفت: شنیدی تهدید او را؟ او ما را به جنگ تهدید کرده، میفهمی؟ عاملان ما را در کوفه و بصره یافته و گردن زده است. میشنوی ؟!
عمرو عاص با لحنی آرام میکوشید تا معاویه را تسکین بخشد:
گوش کن! اتّفاق مهمّی روی نداده است، هنوز داغ علی تازه است. مردم کوفه به تازگی با حسن بن علی، بیعت کردهاند، طبیعی است که باید در خود احساس قدرت کند و جاسوسان تو را به تیغه تیز شمشیر سپارد و گردن بزند.
معاویه که همچنان خشم آلود قدم میزد، بی آن که بایستد گفت: تو او را خوب میشناسی و از کینهاش نسبت به ما خوب خبرداری. اگر وضع به
همین منوال پیش برود تهدیدش را عملی خواهد کرد و آن وقت... .
عمرو عاص با خنده شیطنت آمیزی حرفش را قطع کرد و گفت: تو هم خوب میدانی که با وجود من و تو وضع به همین منوال پیش نمیرود!
معاویه قدری به فکر فرو رفت. از خشم و ترسش کاسته شده بود و اندک اندک آرامش خود را باز مییافت. خودش را روی تخت انداخت و با لحنی آرامتر پرسید: چه کنیم؟!
معاویه که سخنان عمرو عاص را همچون آبی بر آتش درون خویش، تسلّی دهنده و آرام بخش میدید پرسید: دیگر چه پیشنهاد میکنی؟
دومین قدم، نوشتن نامه به سران کوفه و مدینه است. برای آنها بنویس که اگر هر کدام از آنان دست از بیعت حسن بن علی بردارد، پانصد هزار دینار پاداش دارند و ...
دیگر چه؟
عمرو عاص پیش آمد! دستش را به سوی معاویه دراز کرد و با لبخند
موذیانهای گفت: و دیگر این که آن نامه را به من بده که مچاله کردن نامه فرزند پیامبر! جرمی نابخشودنی است!!
در همین فاصله، نامه را از مشت معاویه بیرون کشید و گفت: این نامه باید بماند، تا با نامههای بعدی او مقایسه شود. هرگز فکر نمیکنم تو در نامههای بعدی او، این همه تندی و جسارت ببینی!!
تردید در جان لشکریان امام حسنعلیه السلام رخنه کرده بود. پیش از این، خبر فرار فرمانده لشکر «انبار» به سوی معاویه و از هم پاشیدگی چهار هزار نفر از سربازان تحت امر او و نیز گزارش فریب خوردن فرمانده دیگری از اهالی قبیله مراد و بی سرپرست ماندن لشکریان اعزامی برای نبرد با معاویه، اعتماد لشکریان را سلب نموده و آنان را نسبت به عاقبت اینگونه لشکرکشیها به سوی معاویه، بد بین کرده بود.
امروز هم همه خبر داشتند که نامهای از «قیس بن سعد» به امام حسنعلیه السلام رسیده که در آن نوشته است: ما به همراه فرماندهی که مقرّر فرمودی - «عبیداللَّه بن عبّاس» - مقابل قریه «حبّونیّه» که محل استقرار لشکر شام است مستقر شدیم؛ امّا متأسّفانه امروز، هنگام نماز صبح «عبیداللَّه» را در خیمهاش ندیدیم و معلوم شد که او شبانه به سوی معاویه گریخته است.
گفته میشود که فرستادگان معاویه شبانگاه نامهای از معاویه برایش آوردهاند که در آن نوشته شده است: حسن بن علی از من طلب صلح کرده و به زودی همه را تسلیم ما خواهد کرد؛ بنابراین ماندن و نبرد تو با ما جز
هدر دادن خون خود و سایر مسلمین بهرهای نخواهد داشت. پس تا دیر نشده خود را خلاص کن که اگر هماکنون به اطاعت ما در آیی مورد احترام مایی و هزار هزار درهم هدیه نزد ما داری که برای اطمینان بیشتر تو، نیمی از آن را با همین فرستادگان به سویت ارسال داشتیم، علاوه بر این ولایت هر یک از بلاد شام را که بخواهی در اختیارت قرار خواهیم داد.
خیانت و فرار «عبیداللَّه بن عباس» که از وابستگان و فرماندهان مقرّب امام حسنعلیه السلام بود و در رأس دوازده هزار نفر از دلاورترین و با سابقهترین رزمندگان اسلام برای جنگ با معاویه اعزام شده بود، ضربهای هولناک بر روحیههای آسیب دیده سپاه امام حسنعلیه السلام به حساب میآمد.
و اینک سوّمین ضربه! ورود «مغیرة بن شعبه» و «عبد اللَّه بن عامر» و «عبدالرحمان بن اُمّ الحکم» به خیمه امام حسنعلیه السلام چه معنایی دارد؟ اینان که مهرههای شناخته شده دربار معاویهاند، با حسن بن علی چه میگویند؟ نکند راست باشد، این که میگویند: امام حسن میخواهد با معاویه صلح کند؟!
راستی اگر از همان ابتدا، بنای صلح با معاویه را داشت پس چرا ما را به جنگ فرا خواند؟ چرا چندین لشکر فراهم آورد و ما را از خانمان خویش آواره ساخت؟!
نقشهای پلید در درون سپاه امام حسنعلیه السلام در حال شکل گرفتن بود. منافقینی که از قبل همراه لشکر آمده و اخبار را به طور پنهانی به لشکرگاه معاویه میرساندند، اینک در برانگیختن احساسات دیگران و پخش سخنان ناامید کننده، فعّالانه تلاش میکردند.
انتظاری که در دل لشکریان برای آگاه شدن از نتیجه این دیدار ایجاد شده بود، زیاد به طول نینجامید. آن سه نفر به محض بیرون آمدن از خیمه فرماندهی، به دروغ و بر طبق نقشه معاویه و «عمرو عاص» شایع کردند که امام حسنعلیه السلام صلح کرده است.
این خبر، همچون صاعقهای ارکان لشکر را درهم شکست، لشکریان پراکنده و مضطرب گشتند. سعی یاران صدیق امامعلیه السلام برای بیان حقیقت و افشای توطئه دشمن سودی نبخشید.
عدّهای از خوارج که منتظر فرصت بودند با فریاد اللَّهاکبر به خیمه حضرت حمله برده و وسایل ایشان را غارت کردند. امامعلیه السلام مجبور شد با دلی آزرده از این همه سادگی و کژاندیشی کوفیان به «ساباط» برود تا از آنجا به
کمک یاران مخلص خویش، اوضاع از هم گسیخته لشکر خود را سامان بخشد.
امّا متأسفانه در آنجا نیز مورد حمله شخصی به نام «جرّاح بن سنان» از قبیله «بنی اسد» قرار گرفت که تحت تأثیر تبلیغات دروغین منتشر شده توسط دشمن، لجام مرکب مولا را گرفت و فریاد کشید: تو همچون پدرت به خدا مشرک شدی، و همانند او حکم جهاد را زیر پا گذاشتی و عزّت ما را نابود کردی و سپس با نهایت خشم، فریادکشان نیزهای را بر پای امام فرود آورد که بر اثر آن خون جوشید و پوست و گوشت پای حضرت تا استخوان ران شکافته شد.
امام خود را بر او افکند و هر دو به خاک غلطیدند. «عبداللَّه بن اخطل» که از مدافعان امام بود به او حمله برد و نیزهاش را گرفت و با حرکتی سریع در پهلوی او فرو برد و چرخاند.
یکی دیگر از خوارج به نام «ظبیان» به «عبداللَّه» حمله کرد که با همان نیزه، او نیز از پا در آمد.
یاران، امام حسنعلیه السلام را بر تختهای خوابانیده و به مداین رساندند. زمانی که مولا در خانه «سعد بن مسعود ثقفی» عموی «مختار» بستری بود، به او خبر دادند که جمعی از رؤسای قبایل عراق، نامهای به عنوان تسلیم به معاویه نوشته و ضمانت کردهاند که امام حسنعلیه السلام را دست بسته تحویل او دهند.
امامعلیه السلام به عنوان آخرین تلاش، یکبار دیگر در کوفه بر منبر رفت و پس از شکایت از خیانت و پیمان شکنی برخی فرماندهان، مردم را به جهاد دعوت کرد و فرمود: من به سوی نخیله میروم، هرکس قصد همراهی با ما و جنگ با دشمنان خدا را دارد، به ما بپیوندد.
امامعلیه السلام سه روز در آنجا ماند و جز همان یاران اندک، کسی دعوت او را اجابت نکرد.
این همه، مقدمهای شد تا سدّ بزرگ استقامت امام حسنعلیه السلام درهم شکند و تن به صلح دهد. صلحی سبز که برای حفظ اسلام و در امان ماندن معدودی از شیعیان حقیقی که به اندازه نبرد سرخ عاشورا تعیین کننده و سرنوشت ساز بود.
هر کدام از بندهای صلحنامه امضا شده بین امام حسنعلیه السلام و معاویه، حکایت از سیاست حکیمانه و دوراندیشی مدبّرانه تنظیم کننده آن، یعنی امام حسن مجتبیعلیه السلام داشت که میتوانست در مسیر رسواسازی معاویه و آگاهی بخشی به توده مردم و حفظ کرامت اهلبیتعلیهم السلام و موالیانشان، بهترین و کار آمدترین وسیله باشد. برخی از بندهای صلحنامه عبارت بودند از این که:
معاویه موظف است به کتاب خدا و سنّت پیامبرصلی الله علیه وآله عمل نماید.
معاویه و اطرافیان او نباید به علیعلیه السلام ناسزا و دشنام
گویند و لعن و نفرین او در نمازها و منابر باید ممنوع اعلام شود.
شیعیان آل علی باید در امان باشند و کسی حق اذیّت و تعرض به آنان را نداشته باشد.
معاویه برای خود جانشین مقرّر نکند و امر خلافت را پس از خود به حسن بن علی واگذارد.
حقوق هر یک از شیعیان علیعلیه السلام به آنان داده شود و به خانواده کشتهشدگان از موالیان اهلبیتعلیهم السلام در جنگ صفین، هرسال پنجاه هزار درهم از بیت المال پرداخت شود.
آغاز رسوایی:
قرارگاه نخیله که آخرین منزل غربت امام حسنعلیه السلام و یاران قلیلش بود، آن روز جمعه، چشم انتظار ورود معاویه و همراهانش بود.
اصحاب زجر دیده و دل شکسته امام حسنعلیه السلام آخرین سنگرهای عزّت و مناعت خویش را، زیرپای خبیثترین دشمن خدا و پیامبر، ویران شده مییافتند.
نزدیک ظهر بود که از میان گرد و غبار راه، قامت ناموزون معاویه نشسته بر اسبی سیاه، پدیدار شد که پیشاپیش سوارانی انبوه و غرق در سلاح، به اقامتگاه لشکر امام حسنعلیه السلام وارد شد.
او، سرشار از غرور و تکبّر دستور داد صفهای نماز جماعت مرتب شود و سپاهیان برای نماز جمعه آماده شوند. سپس بر منبر رفت و خطبهای خواند و خطاب به مردم گفت: به خدا سوگند که من با شما بر سر نماز و روزه و حج و زکاتتان نجنگیدم، چرا که بدون چنین جنگی، شما خود این کارها را انجام میدادید. من فقط به این منظور با شما جنگیدم که بر شما تسلّط و حکومت یابم، پس آنچه در عهدنامه آمده است به زیر قدمهایم مینهم.
شیعیان و محبّین امام حسنعلیه السلام پیش از این هم به خوبی میدانستند که باید خود را برای روزگاری سخت و شکنجه آلود آماده کنند و در برابر پیمان ولایت و محبّت خاندان پیامبرصلی الله علیه وآله به پرداخت غرامتی سنگین رضایت دهند.
صبر خونین:
مدینه در التهابی تازه فرو رفته بود. خبری که به سرعت در همه شهر پخش میشد، آتش خشم و نفرت را در دل مردم شعلهور میساخت.
مردانی چون «ابن عباس» و «ابوبکر حضرمی» و «سالم بن ابیجعد» خبر آورده بودند که فرزند رسولاللَّهصلی الله علیه وآله امام حسن مجتبیعلیه السلام توسط همسرش «جعده» دختر «اشعث بن قیس» با سمّی که معاویه برای او فرستاده، مسموم گشته و در بستر بیماری، روزهای آخر عمر خویش را میگذراند.
گفته میشد که دیدهاند از حلقوم پاره تن پیغمبرصلی الله علیه وآله خون بالا میآید.
مردی گفته بود: من تازه از کوفه آمدهام، بیخبر از همه جا، به خانه امامعلیه السلام وارد شده بودم. تا او را دیدم، شکوهکنان گفتم: ای پسر رسول خدا! ما را که طرفداران پدرت بودیم به ذلّت کشیدی و شیعیانت را بنده دیگران ساختی.
فرمود: چگونه این امر بر تو ثابت شد؟
گفتم: به این که حکومت و خلافت پیغمبر را تسلیم طاغوت نمودی!
فرمود: به خدا سوگند! من امر حکومت را به او واگذار نکردم مگر پس از آن که یاوری نیافتم.
ولو وجدت انصاراً لقاتلته لیلی و نهاری... اگر یار و یاوری مییافتم شب و روز با او میجنگیدم تا خداوند بین ما و او داوری نماید.
گفتم: امّا تو لشکریان کوفه را با خود داشتی!
آهی کشید و فرمود: من اهل کوفه را شناختم و آزمودم. امور نابسامان جامعه به دست آنان اصلاح شدنی نبود. آنان وفاداری نداشتند و پایبندی به پیمانها در گفتار و رفتارشان وجود نداشت. آنان به اختلاف کشیده شده بودند. پیش ما میآمدند و اظهار میکردند که دلهایشان با ماست. امّا شمشیرهایشان علیه ما کشیده شده بود.
در این هنگام سرفهای کرد و خون از گلویش بالا زد و دهانش را پر کرد. من
با شتاب بلند شدم و کمک خواستم.
نقل این واقعه و نظایر آن، مردم مدینه خصوصاً خاندان بنیهاشم را بیتاب کرده بود و مراجعات مکرّرشان به خانه امامعلیه السلام جز نگرانی بیشتر و ناامیدی افزونتر حاصلی نداشت.
از مسمومیت امام سه روز میگذشت. جمع کثیری از مردم، بیرون خانه مولایشان منتظر خروج امام حسینعلیه السلام بودند.
امام حسینعلیه السلام درون خانه، اشک ریزان دیده به چهره رنگ پریده برادر دوخته بود. امام حسنعلیه السلام در نهایت ناتوانی چشم گشود. امام حسینعلیه السلام به او سلام کرد و پرسید: چطوری برادر؟ حال خود را چگونه میبینی؟ امام حسنعلیه السلام جواب سلام او را داد و فرمود:
خود را در اوّلین روز از روزهای آخرت و آخرین روز از روزگار دنیا میبینم و یقین دارم که به زودی بر جدّ و پدر خویش وارد میشوم در حالی که دوری تو و دیگر برادران و یارانم برایم ناگوار است؛ امّا محبّت و شوق من به دیدار رسول خدا و امیرالمؤمنین و مادرم فاطمه و حمزه و جعفر بر هر امر ناگواری، غلبه دارد که بهترین بازمانده هر در گذرنده و بالاترین تسلّی هر مصیبت دیده و نیکوترین تدارک کننده هر چیز از دست رفته، در نزد خداست.
امام حسنعلیه السلام برای لحظاتی طولانی چشمهایش را بست و ساکت ماند. گویا دیگر توان سخن گفتن نداشت. سپس برای آخرین بار چشم گشود و آخرین وصیّتهای خود را به برادر نمود:
من پارههای جگر خود را در طشت دیدهام و آنکس را که به من خیانت کرد و به من زهر خورانید را میشناسم و میدانم که از کجا دستور گرفته است؛ امّا ای برادر! تو با او چه خواهی کرد؟
حسینعلیه السلام خشم آلوده گفت: به خدا سوگند او را میکشم.
امام حسن با صدایی غمبار فرمود: پس بگذار تا هرگز به تو نگویم تا جدّمان رسول خدا را دیدار کنیم. امّا اینک کاغذی بردار و بنویس:
این وصیتنامه حسن بن علی به برادرش حسین بن علیعلیهما السلام است. او شهادت میدهد که خدایی جز خداوند یکتا نیست. یگانه و بی شریک است. او خود را عبد و بنده حقیقی خدا میشمارد خدایی که در قدرت و سلطنتش شریک ندارد و ناتوان نیست تا کمک کنندهای داشته باشد.
اوست که هر چیز را آفرید و با اندازهگیری حکیمانه، سرنوشتش را مقرّر
فرمود.
او والاترین معبود و سزاوارترین ستایش شونده است. هر کس او را اطاعت کند هدایت یابد. و هر کس او را نافرمانی کند به گمراهی دچار شود و هر کس به سویش باز گردد راه یابد.
یا حسین! من تو را سفارش میکنم نسبت به کسانی که از خانواده و فرزندانم پس از من باقی میمانند، و نیز نسبت به خانواده خودت که از کار بد آنها درگذری و از نیکوکارشان قبول نمایی، و به عنوان جانشین من برایشان پدری کنی.
تو را وصیّت میکنم که مرا در کنار جدّم رسولاللَّهصلی الله علیه وآله به خاک سپاری. زیرا من به او و به خانه او سزاوارترم از کسانی که بدون اجازهاش و بدون نوشتهای که پس از او نشان رفتارش باشد، به خانه او برده شده، و مدفون گشتهاند.
خدا در قرآنش فرمود: «ای مؤمنین به خانههای پیامبر بدون اجازه او وارد نشوید.»(1)
به خدا سوگند! آنان که با او دفن شدهاند در دوران حیاتش بی اذن او نمیتوانستند داخل خانهاش شوند و پس از وفاتش نیز اجازهای در این مورد برایشان نبود. لکن ما در آنچه از او ارث بردهایم، اجازه تصرّف داریم.
امّا برادرم! تو را به آن مقام قربی که در نزد خدا داری و آن خویشاوندی نزدیکی که تو را با پیامبرصلی الله علیه وآله پیوند میدهد سوگندت میدهم که اگر آن
1) 2. سوره احزاب، آیه 53.
زن مانع این کار شد، نگذاری به قدر سرسوزنی خون از کسی بر زمین بریزد، تا روزی که در قیامت به دیدار پیامبرصلی الله علیه وآله شتابیم و از آنچه توسط مردم بر سر ما آمد، به نزدش شکایت بریم.
لحظاتی بعد از وصیّت، امام حسینعلیه السلام درب حجره را گشود و در حالی که سیل اشک امانش را بریده بود، خبر شهادت مولای مظلوم را به امّت داد. مدینه عزاخانه شد. شیون همه جا را پر کرد. کنار قبر پیامبر وِلوِله شد. مردم بر سر میزدند و با ناله وامحمّدا، رحلت پاره تن او را بر او تسلیت میگفتند.
آن دورتر، مردی غریب، تکیه به منبر رسولاللَّهصلی الله علیه وآله داده بود و سوزناکتر از دیگران میگریست. آنها که او را میشناختند، به کسانی که کنارشان بودند میگفتند: این همان مرد شامی است که سال گذشته به مدینه آمد و سر راه امام حسن مجتبیعلیه السلام را گرفت و در میانه جمعیّت به او دشنام داد و [امام حسنعلیه السلام با خوشرویی از مرکب پیاده شد و دست برشانه او نهاد و با مهربانی گفت: گویا مردی غریب هستی. اینجا اگر مسکن نداری، بگو تا خانهای برایت تدارک کنیم. اگر نیازمندی، به تو عطا کنیم. اگر راه گم کردهای، راهنمایت باشیم. اگر بار سنگینی داری، بارت را برداریم. اگر گرسنهای، سیرت سازیم. اگر لباس نیاز داری، بر تو بپوشانیم. اگر رانده
شدهای، پناهت دهیم، و اگر حاجتی داری، بر آورده سازیم. اینک نیز اگر میپذیری به خانه ما بیا و تا در مدینه هستی مهمان ما باش.]
صدای گریه مرد شامی بلندتر از صدای شیون دیگران به گوش میرسید. حالا او در وسط گریه، با صدایی بغض آلود نوحه خوانی میکرد:
من پدر از دست دادهام، من محبوبترین خلق خدا را از کف دادهام.
ای در و دیوار مسجد پیغمبر بر من گریه کنید که مصیبت رحلت پیغمبر برایم تجدید شده است.
چند ساعتی که گذشتنش برای مردم طولانیتر و سنگینتر از چند سال به نظر میرسید، گذشته بود که تابوتی چوبین، ساده و بی پیرایه، از خانه کوچک امام حسن بیرون آورده شد و روی دست انبوهی از عزاداران رهسپار حرم پیغمبر شد.
امام حسینعلیه السلام در مسجد النبی بر پیکر پاک برادر نماز خواند و سپس از مردم خواست تا درب خانه پیغمبر را بگشایند.
«مروان بن حکم» جلو آمد و مانع شد. او که همراه گروهی از آل ابو سفیان و تعدادی از فرزندان و خویشان عثمان، شمشیر بدست جلو جمعیّت را گرفته با صدایی بلند و هیجانآور گفت: عثمان که امیر مؤمنان و شهید اسلام و کشته شده ستم مخالفان بود، در بدترین مکان از بقیع دفن شده است و حال شما میخواهید حسن را کنار رسول خدا به خاک سپارید؟
هرگز چنین نخواهد شد، مگر این که در نبرد با شما شمشیرها شکسته شده و نیزهها تکّه تکّه گردد و تیرها تمام شود.
امام حسینعلیه السلام در حالی که قبضه شمشیرش را در مشت میفشرد،
همچون شیری خشمگین قدم پیش نهاد و با صدایی که همه میشنیدند فرمود: به خدایی که حریم مکّه را حرمت بخشید سوگند میخورم که همانا حسن بن علی که فرزند امیرالمؤمنین و فاطمه زهراعلیها السلام است، از همه کسانی که بدون اجازه او به خانهاش داخل گردانیده شدند به پیامبر و خانهاش سزاوارتر است. به خدا سوگند! او از کسی که به بار بردار خطاها شهرت یافت و ابوذر را تبعید کرد و در حق عمّار و عبداللَّه هر چه دلش خواست انجام داد و رانده شده پیامبر را پناه داد، به دفن شدن در کنار پیامبرصلی الله علیه وآله سزاوارتر است.
لکن چه شد که شما بعد از او امارت یافتهاید و دشمنان و فرزندان دشمنان پیامبرصلی الله علیه وآله به تبعیّت از شما برخاستهاند. سوگند به خدا ! اگر وصیّت برادرم نسبت به عدم جنگ و خونریزی نمیبود، به شما نشان میدادم که نمیتوانید مانع دفن پسر پیغمبر خدا، در کنار جدّش بشوید.
زمانی که جنازه امام مجتبیعلیه السلام مظلومانه از کنار حرم پیغمبر به سوی بقیع انتقال داده میشد، همه دیدند که زنی سوار بر قاطر به همراه چهل سوار از خونخواهان عثمان، آماده حمله به جنازه و عزاداران بودند.
«ابن عباس» در برابر او ایستاد و گفت: وای از این فضیحت، روزی بر شتر و روزی بر قاطر سوار میشوی و میخواهی نور خدا را خاموش کنی و با اولیای خدا بجنگی؟ آن روز در گوشهای از بقیع، قطعهای از بدن رسول خدا مدفون گشت، تا برای همیشه مظلومیت رسول خدا و پارههای تن او را برای حق طلبان تاریخ به نمایش گذارد.
1 - امام حسن مجتبیعلیه السلام در وصف برادر خوب خود فرمود: از همه مردم در چشمم بزرگتر بود و راز بزرگواری او در چشم من، کوچکی دنیا در چشم او بود.
از سلطه جهالت بیرون بود و جاهلانه عمل نمیکرد. به کاری اقدام نمیکرد مگر پس از اطمینان یافتن به مفید بودن آن. شکوه نمیکرد؛ به خشم نمیآمد؛ و دلتنگ نمیشد...
شیوهاش این بود که نگوید آنچه را نمیکند و انجام دهد آنچه را نمیگوید.
چون در برابر دو کار قرار میگرفت که نمیدانست کدام خدا پسندانهتر است، هر کدام را نزدیکتر به خواستههای نفسانی خود میدید مخالفت میکرد و ترک مینمود.
2 - هر کس پیوسته به مسجد رود، یکی از این هشت فایده، نصیب او شود: اعتقادی راسخ، برادری مفید، دانشی تازه، رحمتی مورد انتظار، سخنی که به راه راست هدایتش کند یا کلامی که او را از هلاکت نجات دهد و ترک گناهان از شرم مردم و ترس از خدا.
3 - در تعریف «مروّت» فرمود: این که انسان بر دینش حریص باشد و آن را
ارزان از دست ندهد، در اصلاح مال خود بکوشد، و حقوق خدا و مردم را ادا کند.
4 - هر کس دوری سفر آخرت را بیاد آورد، خود را آماده کند و توشه بردارد.
5 - ای بندههای خدا! از معصیت خدا بپرهیزید و در طلب او بکوشید... و پیش از بلاهای عمربرانداز و مرگی که از بین برنده لذّتهاست به عمل شتابید؛ زیرا نعمت دنیا پایدار نیست و کسی از آسیب و بلای آن در امان نمیباشد.
6 - به مردی که از او موعظهای خواسته بود فرمود: مبادا مرا مدح کنی زیرا من خود را بهتر میشناسم، یا مرا تکذیب کنی زیرا رأی و عقیدهای برای تکذیب شده وجود ندارد، یا از کسی در نزد من غیبت نمایی.
7 - به راستی بصیرترین چشمها آن است که در خیر نفوذ کند - و عمق و ریشه خوبیها را دریابد؛ - و شنواترین گوش،آن است که تذکّر دیگران را بشنود و از آن سود بَرَد؛ و سالمترین دل آن دلی است که از شبههها پاک باشد.
8 - برای دنیایت آن گونه عمل کن که گویا تا ابد زنده هستی - امروز و فردا کردن در امور دنیایی را پیشه خود کن و برای به دست آوردن مطامع دنیایی شتاب مکن - امّا برای آخرتت آن گونه عمل کن که گویا همین فردا خواهی مرد - امروز و فردا کردن در امور آخرت را به شدّت ترک نموده و برای تدارک سفر آخرت شتاب نما.
1 - ارشاد، شیخ مفید
2 - امالی، شیخ صدوق
3 - احتجاج، طبرسی
4 - مناقب ابن شهرآشوب
5 - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید
6 - الامامة والسیاسة دینوری
7 - بحارالأنوار علامه مجلسی
8 - تحف العقول ابن شعبه حرّانی