ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضوانی علیاصغر، ۱۳۴۱
عنوان و نام پدیدآور : پیروان غدیر در گذر تاریخ/ تالیف علیاصغر رضوانی .
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۹۵ ص.
فروست : سلسله مباحث یادمان غدیر.
شابک : ۱۰۰۰۰ ریال : 978-964-973-179-7
یادداشت : چاپ دوم : ۱۳۸۹ (فیپا).
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس .
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اصحاب
موضوع : غدیر خم
موضوع : شیعه -- تاریخ
موضوع : شیعه -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۲۲۳/۵/ر۶پ۹ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۵۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۷۲۰۹۱۱
غدیر محور همبستگی اسلامی و زیربنای تفکّر شیعی است. غدیر تبیین کننده جریان اصیل وصایت رسول مکرم اسلامصلی الله علیه وآله میباشد که اسلام راستین را تداوم بخشید و زلال معرفت، ولایت، تسلیم و رضا را در جان مؤمنین جاری و حیات ثمربخش را به آنان هدیه نمود.
غدیر در طول تاریخ مورد بیمهریهایی از طرف دوستان و مورد تهاجم از طرف دشمنان دین قرار گرفت ولی با عنایت و تدبیر پیروان واقعی غدیر حفظ و فرهنگ شد. هم اکنون که در نظام مقدّس جمهوری اسلامی همّت مسؤولان و مردم متدین ایران اسلامی بر غدیری شدن تمامی این سرزمین اسلامی است، بر آن شدیم مجموعه پیش روی که توسط استاد ارجمند حاج علی اصغر رضوانی تألیف گردیده را به زیور طبع بیاراییم.
امید است مورد قبول حضرت حقّ و توجّه مولایمان حضرت حجّت «عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف» قرار گیرد.
لازم است از عنایات ویژه تولیت محترم حضرت آیت اللَّه وافی و دیگر عزیزان همکار در مجموعه انتشارات برادران دیلمی، امیرسعیدسعیدی، آشتی، بخشایش، تلاشان و ... در به ثمر رسیدن این مجموعه فعالیت نمودهاند، کمال تشکر و امتنان را داریم و ان شاء اللَّه خوانندگان گرامی ما را از نظرات ارشادی خود محروم نفرمایند.
مدیر مسوؤل انتشارات مسجد مقدّس جمکران حسین احمدی
بعد از نصب امام علیعلیه السلام به خلافت و جانشینی پیامبرصلی الله علیه وآله در روز غدیر خم عدّهای با اخلاص تمام و اعتقاد مبرم به ولایت حضرت با او بیعت کرده و تا پایان عمر به عهد و پیمان خود وفادار ماندند. بعد از آنها در طول تاریخ و گذر زمان کسانی آمدند که گرچه حضرت علیعلیه السلام را ندیدند ولی با تمام مشکلات و زحماتی که مخالفان حضرت ایجاد کرده بودند ولایت او را پذیرفته و تا آخر بر آن وفادار بودند. اینک سیری اجمالی بر پیروان غدیر در گذر تاریخ خواهیم داشت.
علی اصغر رضوانی
گروهی از صحابه در زمان پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله با شنیدن آیات و روایات در امر امامت و ولایت و خلافت امام علیعلیه السلام، بعد از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله، به او اعتقاد پیدا کرده، زعامت و امامت او را پذیرفتند و از ارادتمندان آن حضرت قرار گرفتند. این گروه از همان زمان به «شیعه علیعلیه السلام» معروف شدند:
1 - ابوحاتم رازی میگوید: «انّ اوّل اسم ظهر فی الاسلام علی عهد رسول اللَّهصلی الله علیه وآله هو الشیعة، و کان هذا لقب اربعة من الصحابة هم: أبوذر و سلمان و المقداد و عمّار»؛(1)«اوّلین لقب و کلمهای که در عهد رسول خداصلی الله علیه وآله ظهور کرد کلمه «شیعه» بود. این کلمه، لقب چهار نفر از صحابه بوده است که عبارتند از: ابوذر، سلمان، مقداد و عمّار.»
2 - ابنخلدون مینویسد: «کان جماعة من الصحابة یتشیعون لعلی و یرون استحقاقه علی غیره»؛(2)«جماعتی از صحابه، شیعه علی بودند و او را سزاوارتر از دیگران به خلافت میدانستند».
3 - استاد محمّد کردعلی میگوید: «عرف جماعة من کبار الصحابة بموالاة علیعلیه السلام فی عصر رسول اللَّهصلی الله علیه وآله مثل سلمان الفارسی القائل:
بایعنا رسول اللَّهصلی الله علیه وآله علی النصح للمسلمین والائتمام بعلی بن أبیطالب والموالاة له. ومثل أبی سعید الخدری الّذی یقول: أمر الناس بخمسٍ فعملوا بأربعٍ و ترکوا واحدةً، ولمّا سئل عن الاربع قال: الصلاة والزکاة وصوم شهر رمضان و الحج. و قیل: ما الواحدة التی ترکوها؟ قال: ولایة علی بن أبیطالب. قیل له: و انّها لمفروضة معهنّ؟ قال: نعم هی مفروضة معهنّ. ومثل أبی ذر الغفاری وعمّار بن یاسر وحذیفة بن الیمان وذی الشهادتین خزیمة بن ثابت وأبی أیوب الانصاری وخالد بن سعید بن العاص وقیس بن سعد بن عبادة»؛(1)«گروهی از بزرگانِ صحابه، معروف به موالیان علیعلیه السلام در عصر رسول خداصلی الله علیه وآله بودند؛ از آن جمله سلمان فارسی است که میگفت: ما با رسول خداصلی الله علیه وآله بیعت کردیم بر خیرخواهی مسلمانان و اقتدا به علی بن ابیطالبعلیه السلام و موالیان او. و ابو سعید خدری است که گفت: مردم به پنج کار امر شدند؛ چهار تا را انجام دادند و یکی را ترک نمودند. وقتی از آن چهار مورد سؤال شد گفت: نماز، زکات، روزه ماه رمضان و حج. از او سؤال شد آنچه را که ترک نمودند چه بود؟ او در جواب گفت: ولایت علی بن ابیطالبعلیه السلام. از او سؤال شد آیا ولایت با چهار عمل دیگر واجب است؟ پاسخ داد: آری. و ابوذر غفاری، عمار بن یاسر، حذیفة بن یمان، ذیالشهادتین خزیمة بن ثابت، ابوایوب انصاری، خالد بن سعید بن عاص و قیس بن سعد بن عباده.»
او در ادامه کلماتش مینویسد: «وامّا ما ذهب الیه بعض الکُتّاب من أنّ اصل مذهب التشیع من بدعة عبداللَّه بن سبأ المعروف بابن السوداء،
1) 3. خطط الشام، ج 5، ص 251.
فهو وهم و قلّة معرفة بحقیقة مذهبهم. ومن علم منزلة هذا الرجل عند الشیعة وبرائتهم منه ومن أحواله وأعماله، وکمال علمائهم فی الطعن فیه بلا خلاف بینهم، علم مبلغ هذا القول من الثواب. لاریب فی أنّ ظهور الشیعة کان فی الحجاز ولد المتشیع له»؛(1)«و امّا آنچه که بعضی از نویسندگان به آن رسیدهاند، از این که اصل مذهب تشیع از بدعتهای عبداللَّه بن سبأ معروف به ابن السوداء است، این از وهم و کمی شناخت حقیقت مذهب شیعیان است. و هر کس شناختی از جایگاه این مرد نزد شیعه و تبرّی آنان از او و گفتار و کردار او دارد و بفهمد که علمای شیعه همگی بدون اختلاف او را مذمّت کردهاند علم پیدا میکند که تا چه اندازهای این نسبت به شیعه صحیح است! شکّی نیست در این که ظهور شیعه در حجاز کشور شیعیان علی بوده است».
4 - دکتر صبحی صالح مینویسد: «کان بین الصحابة حتّی فی عهد النبیصلی الله علیه وآله شیعة لربیبه علی، منهم: أبوذر الغفاری والمقداد بن الأسود و جابر بن عبداللَّه وابی بن الکعب و أبو الطفیل عامر بن واثلة والعباس بن عبد المطلب و جمیع بنیه وعمّار بن یاسر وأبو ایوب الانصاری»؛(2)«در میان صحابه حتی در عصر پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله برای علیعلیه السلام پیروان و شیعیانی بوده است؛ از آن جمله میتوان ابوذر غفاری، مقداد بن اسود، جابر بن عبداللَّه، ابی بن کعب، ابوالطفیل عامر بن واثله، عباس بن عبدالمطلب و تمام فرزندان او، عمار یاسر و ابوایوب انصاری را نام برد.»
5 - استاد محمّد عبداللَّه عنّان میگوید: «من الخطأ ان یقال: انّ الشیعة ظهرت و لاوّل مرّة عند انشقاق الخوارج، بل کان بدء الشیعة و ظهورهم فی عصر الرسولصلی الله علیه وآله حین أمره اللَّه بانذار عشیرته فی الآیة 214 من الشعراء (و انذر عشیرتک الاقربین)، و لبّی النبی فجمع عشیرته فی بیته و قال لهم مشیراً الی علی: هذا أخی و وصیی و خلیفتی فیکم فاسمعوا له و أطیعوا»؛(1)«این اشتباه است که گفته میشود شیعه برای اوّلین بار هنگام جدایی خوارج ظهور پیدا کرده است، بلکه ظهور شیعه در عصر رسول خداصلی الله علیه وآله بوده است، هنگامی که خداوند رسولش را فرمان داد تا عشیره خود را مطابق آیه 214 سوره شعرا انذار کند. پیامبرصلی الله علیه وآله دعوت خدا را پذیرفته و عشیره خود را در خانهاش جمع کرد و در حالی که اشاره به علیعلیه السلام مینمود، خطاب به آنان فرمود: این، یعنی علی، برادر و وصی و جانشین من در میان شماست، پس به سخنان او گوش فراداده و او را اطاعت کنید».
6- نوبختی میگوید: «انّ اوّل الفرق الشیعة و هم فرقة علی بن أبیطالبعلیه السلام المسمّون شیعة علی فی زمان النبیصلی الله علیه وآله، و بعده معروفون بانقطاعهم الیه و القول بامامته»؛ «همانا اوّلین فرقه از فرقههای اسلامی، شیعه است و آن فرقه علی بن ابیطالب میباشد که در زمان پیامبر به شیعه علی نامگذاری شده و بعد از او معروف به توجه به آن حضرت و اعتقاد به امامت او بودهاند.»
1) 6. روح التشیع، ص 20.
شیعیان در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله بعد از آن که از ولایت و جانشینی امام علیعلیه السلام اطلاع یافتند درصدد تثبیت این مقام و ولایت از راههای مختلف برآمدند که از آن جمله است:
پیامبرصلی الله علیه وآله در روز غدیر خم خطبهای ایراد کرد و در آن، مقام و منصب علی بن ابیطالبعلیه السلام را برای خلافت ابلاغ نمود، آنگاه فرمود: «امرت عن آخذ البیعة منکم و الصفقة لکم بقبول ما جئت به عن اللَّه عزّوجلّ فی علی أمیر المؤمنین و الائمة من بعده، الذین هم منّی و منه أئمة قائمة منهم المهدی الی یوم القیامة الذی یقضی بالحق... .
معاشر الناس! انّکم اکثر من ان تصافقونی بکف واحدةٍ، و قد أمرنی اللَّه عزّوجلّ أن آخذ بألسنتکم الاقرار بما عقدت لعلی من امرة المسلمین و من جاء بعده من الأئمة منّی و منه علی ما أعلمتکم: أنّ ذریتی من صلبه، فقولوا باجمعکم: انا سامعون، مطیعون راضون منقادون لما بلّغت عن ربّنا و ربک فی أمر علی و أمر ولده من صلبه من الأئمة، نبایعک علی ذلک بقلوبنا و أنفسنا و ألسنتنا و أیدینا علی ذلک، نحیی ونموت ونبعث ولانغیر و لانبدل، و لانشک و لانرتاب، و لا نرجع عن عهده و لاننقض المیثاق، نطیع اللَّه و نطیعک و علیاً أمیرالمؤمنین وولده الأئمة الذین ذکرتهم من ذریتک... .
فناداه القوم: سمعنا و أطعنا علی أمر اللَّه و أمر رسوله بقلوبنا و ألسنتنا و أیدینا. و تداکوا علی رسول اللَّه و علی علی - علیهماالسلام -
فصافقوا بأیدیهم...»؛(1)«من مأمورم که از شما بیعت گرفته نسبت به آنچه از جانب خدا در حق علی أمیرالمؤمنین و امامان بعد از او آوردهام از شما التزام بگیرم، امامانی که آنها از ذرّیه من و اویند. امامانی که قیام کننده بر حق میباشند. و از جمله آنان مهدی است که تا روز قیامت به حق حکم خواهد کرد... .
ای مردم! شما بیش از آن هستید که با یک دست با من بیعت کنید، در حالی که خداوند عزّوجلّ مرا امر کرده که از زبان شما نسبت به پیمانی که برای علی به عنوان امیرالمؤمنین و امامان بعد از او گرفتهام، اقرار بگیرم. امامانی که از من و از اویند، آنگونه که من به شما ابلاغ کردم، این که ذرّیه من از صلب اوست. پس همه شما بگویید: ما شنوا و مطیع و راضی و منقاد دستوراتی هستیم که از جانب پروردگار ما و تو در امر علی و امر اولاد از صلب او از امامان، ابلاغ کردی. با تو به قلبها و جانها و زبانها و دستهایمان بیعت میکنیم و بر این امر زندگی کرده و میمیریم و مبعوث میگردیم و هرگز تغییر و تبدیل نخواهیم داد و شک و ریبی نخواهیم داشت. و از عهد خود بازنمیگردیم و پیمانی که بستهایم نقض نخواهیم کرد. خدا را اطاعت کرده و تو و علی امیر المؤمنین و اولاد او، امامانی که از ذرّیه و صلبت بعد از حسن و حسین نام بردی اطاعت خواهیم نمود. امامانی که مقام آنها را نزد خود و پروردگارم عزّوجلّ به شما شناساندم... .
مردم خطاب به حضرتصلی الله علیه وآله عرض کردند: گوش فراداده و اطاعت
1) 7. احتجاج، طبرسی، ص 65 و 66.
امر خدا و امر رسولش را به قلبها و زبانها و دستان خود خواهیم کرد. در این هنگام بود که مردم نزد رسول خدا و علی - علیهما السلام - ازدحام کرده و با دستان خود بیعت نمودند...».
حسان بن ثابت بعد از واقعه غدیر از پیامبرصلی الله علیه وآله اجازه خواست تا نصب امام علیعلیه السلام به ولایت را به شعر درآورد. پیامبرصلی الله علیه وآله نیز به او اجازه داد، آنگاه واقعه غدیر را چنین سرود:
ینادیهم یوم الغدیر نبیهم
بخمّ وأسمع بالرسول منادیاً
فقال له قم یا علی فانّنی
جعلتک من بعدی اماماً وهادیاً
«ندا میدهد مردم را در روز غدیر پیامبرشان، در سرزمین خم، و چقدر ندای رسول شنیدنی است! پیامبرصلی الله علیه وآله به او فرمود: برخیز ای علی! چرا که من تو را بعد خود امام و هدایتگر قرار دادم».
تا آخر شعر.(1)
از جمله کارهایی که پیروان امام علیعلیه السلام در جهت تثبیت امامت و ولایت آن حضرت انجام دادند این بود که شهادت به ولایت او را بعد از شهادت به رسالت پیامبرصلی الله علیه وآله در اذانشان بهعنوان تبرک، نه به قصد جزئیت، میگفتند تا از این راه، هم اعتقادشان را به ولایت محکم کنند و هم به دیگران گوشزد نمایند.
شیخ عبداللَّه مراغی مصری نقل میکند: «انّ سلمان الفارسی ذکر
1) 8. الغدیر، ج 2، ص 34.
فیهما - الاذان والاقامة - الشهادة بالولایة لعلی بعد الشهادة بالرسالة فی زمن النبیصلی الله علیه وآله، فدخل رجل علی رسول اللَّه فقال: یا رسول اللَّه! سمعت أمراً لم اسمع به قبل هذا؟ فقال رسولاللَّهصلی الله علیه وآله: ما هو؟ قال: سلمان یشهد فی اذانه بعد الشهادة بالرسالة الشهادة بالولایة لعلی. قال: سمعتم خیراً»؛(1)«در زمان پیامبرصلی الله علیه وآله سلمان فارسی در اذان و اقامه نمازش شهادت به ولایت را بعد از شهادت به رسالت میگفت. شخصی بر رسول خداصلی الله علیه وآله وارد شد و عرض کرد: ای رسول خدا! چیزی شنیدم که تاکنون نشنیده بودم. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: آن چیست؟ عرض کرد سلمان در اذانش بعد از شهادت به رسالت، شهادت به ولایت میگوید. رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: نیکی و خیر شنیدهای.».
و نیز نقل میکند که شخصی بر رسول خداصلی الله علیه وآله وارد شد و عرض کرد: «یا رسول اللَّه! انّ اباذر یذکر فی الأذان بعد الشهادة بالرسالة الشهادة بالولایة لعلی و یقول: اشهد انّ علیاً ولی اللَّه؟ فقال: کذلک، أَوَ نسیتم قول یوم غدیر خم: من کنت مولاه فعلی مولاه؟ فمن نکث فانّما ینکث علی نفسه»؛(2)«ای رسول خدا! ابوذر در اذان، بعد از شهادت به رسالت، شهادت به ولایت علیعلیه السلام یعنی: «أشهد أنّ علیاً ولی اللَّه» میگوید. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: همینطور است. آیا فراموش کردید گفتار مرا در روز غدیر خم «من کنت مولاه فعلی مولاه» پس هرکس پیمانشکنی کند برضرر خود چنین کرده است.»
شیعیان هنگام وفات پیامبرصلی الله علیه وآله با توجه به دستورهای آن حضرت درصدد تثبیت و تنفیذ دستورات برآمدند؛ از آن جمله:
1 - با تأکید و اصرار پیامبرصلی الله علیه وآله به آوردن دوات و قلم برای نوشتن وصیت، در آن هنگام، دسته و جماعتی بودند که اصرار به آوردن دوات و قلم داشتند تا پیامبرصلی الله علیه وآله وصیت خود را مکتوب دارد، ولی از آنجا که طرف مقابل قوی بود نتوانستند این دستور را عملی سازند.
2 - بعد از آنکه پیامبرصلی الله علیه وآله به جهت عمل نکردن به دستورش، جمعیت را از خود دور کرد، افرادی از شیعیانِ امام علیعلیه السلام امثال مقداد و ابوذر را نزد خود نگاه داشت، آنگاه وصیت خود را نسبت به امامان بعد از خود نزد آنان مطرح نمود.(1)
3 - بنابر نقل مظفر در «السقیفة» پیامبرصلی الله علیه وآله گروهی از شیعیان و ارادتمندان امام علیعلیه السلام را هنگام فرستادن لشکر اسامه به جنگ و مقابله با لشکر روم، نزد خود نگاه داشت، تا چنانچه مرگ او فرا رسید این چند نفر با بیعت با امام علیعلیه السلام خلافت و حکومت را برای آن حضرت تمام کنند، ولی متأسفانه عمر، ابوبکر و برخی دیگر با تخلّف از لشکر اسامة بن زید، این نقشه و تدبیر عالی پیامبرصلی الله علیه وآله را برهم زدند تا مبادا خلافت از دست آنان گرفته شود.
4 - هنگامی که برخی، به جهت رسیدن به ملک و سلطنت بعد از
1) 11. کتاب سلیم بن قیس هلالی، ج 2، ص 658.
فوت پیامبرصلی الله علیه وآله به سقیفه بنیساعده رفته، مشغول تقسیم قدرت یا تصاحب آن برای خود بودند، در حالی که جنازه رسول خداصلی الله علیه وآله هنوز دفن نشده بود، شیعیان به پیروی امامشان علیعلیه السلام مشغول دفن رسول خداصلی الله علیه وآله و عزاداری برای آن حضرت بودند.
شیعیان بعد از وفات رسول خداصلی الله علیه وآله نیز به تلاش خود در راه عملیکردن دستور پیامبرصلی الله علیه وآله در رابطه با امام علیعلیه السلام ادامه دادند، و در این راه اقداماتی انجام دادند که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
از آنجا که شیعیان سفارشهای پیامبرصلی الله علیه وآله را در حقّ امام علیعلیه السلام دیده و شنیده بودند و معتقد به امامت و جانشینی امام علیعلیه السلام بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله، از جانب خداوند و رسولصلی الله علیه وآله بودند، از این رو بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله فوراً طرح کاندیدا کردن امام را برای بیعت مطرح نمودند. عباس بن عبدالمطلب به امام علیعلیه السلام میگوید: «أمدد یدک أبایعک یبایعک الناس»؛(1)دستانت را به من بده تا با تو بیعت کنم و مردم نیز با تو بیعت خواهند کرد.
شیعیان بعد از واقعه سقیفه و تمام شدن خلافت به نفع ابوبکر، بهعنوان اعتراض به خانه حضرت زهراعلیها السلام آمده، در آنجا تحصن
1) 12. طبقات ابن سعد ج 2 ص 38.
کردند، تا ضمن اعتراض به عمل انجام شده، بر امامت و ولایت بحقّ امام علیعلیه السلام صحّه بگذارند.
مسعودی در حوادث وفات پیامبرصلی الله علیه وآله نقل میکند: «انّ الامام علیاً اقام ومن معه من شیعته فی منزله بعد ان تمّت البیعة لأبی بکر»؛(1)«همانا امام علیعلیه السلام و کسانی که با او از شیعیان بودند، بعد از آنکه بیعت با ابو بکر تمام شد، در منزل حضرت اقامت گزیدند».
عمر بن خطاب میگوید: «انّه کان من خبرنا حین توفّی اللَّه نبیه انّ علیاً والزبیر و من معهما تخلّفوا عنّا فی بیت فاطمة»؛(2)«از جمله اتفاقاتی که بعد از وفات رسول خداصلی الله علیه وآله افتاد آنکه علی و زبیر و گروهی که با آندو بودند از بیعت و همکاری با ما سرپیچی کرده، در خانه فاطمه تحصّن نمودند».
متخلفین از بیعت با ابوبکر عبارتند از:
1 - سلمان فارسی
2 - عمار یاسر
3 - براء بن عازب
4 - ابوذر غفاری.
5 - مقداد بن اسود.
6 - ابان بن سعید.
7 - عباس بن عبدالمطلب و جماعتی از بنیهاشم وجمعی از مهاجرین و انصار.(3)
ابن اثیر میگوید: «وکان أبان أحد من تخلّف عن بیعة أبیبکر لینظر ما یصنع بنوهاشم، فلمّا بایعوه بایع»؛(1)«ابان از جمله کسانی بود که از بیعت با ابوبکر سر باز زد تا ببیند بنیهاشم چه میکنند؛ بعد از آنکه دید بنیهاشم بیعت کردند او نیز بیعت نمود».
شیعیان بعد از آنکه تحصّنشان توسط عمر بن خطاب بر همخورد، وارد مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله شده، درصدد احتجاج و اقامه حجت بر مردم آمدند، تا آنان را از این خواب غفلت بیدار سازند. اینک به موضعگیریهای برخی از آنان اشاره میکنیم:
او در ضمن سخنان خود خطاب به مردم فرمود: «.. وصاحبنا أولی بها منکم»؛(2)«صاحب ما - علیعلیه السلام - به خلافت، از شما سزاوارتر است».
او میگوید: «واعجباً لقریش ودفعهم هذا الأمر عن أهلبیت نبیهم وفیهم أوّل المؤمنین...»؛(3)«عجب دارم از قریش که چگونه خلافت را از اهلبیت نبیشان گرفت درحالیکه درمیان آنان کسی است - علیعلیه السلام - که اوّل مؤمن به پیامبرصلی الله علیه وآله است».
بعد از واقعه سقیفه خطاب به مردم فرمود: «کرداز وناکرداز، لو بایعوا علیاً لأکلوا من فوقهم ومن تحت أرجلهم»؛(4)«کردید آنچه نباید
میکردید، و نکردید آنچه را که باید میکردید، اگر با علیعلیه السلام بیعت میکردید نعمت فراوانی برای شما از آسمان و زمین جاری بود.»
او میگوید: «أصبتم قناعة وترکتم قرابة، لو جعلتم هذا الأمر فی أهلبیت نبیکم ما اختلف علیکم اثنان»؛(1)«به کم قناعت کردید، و قرابت رسول خداصلی الله علیه وآله را رها ساختید، اگر امر خلافت را در اهلبیت نبیتان قرار میدادید هرگز دو نفر هم در میان شما اختلاف نمیکرد.»
او از جمله کسانی بود که هرگز با ابوبکر بیعت نکرد و شورای سقیفه را بیارزش خواند.(2)
ابونعیم اصفهانی در کتاب «حلیة الاولیاء» از قیس بن سعد نقل میکند:
«وارد مدینه شدم تا با یاران پیامبرصلی الله علیه وآله ملاقات کنم، علی الخصوص خیلی علاقه داشتم که ابی را ملاقات نمایم، وارد مسجد پیامبرصلی الله علیه وآله شدم و در صف اوّل به نماز ایستادم، ناگهان مردی را دیدم که نماز خود را تمام کرد و شروع به حدیث گفتن نمود. گردنها به سوی او کشیده شد تا بیاناتش را بشنوند. او سه بار گفت: سران این امّت گمراه شدند و آخرتشان تباه شد، ولی من دلم به حال آنها نمیسوزد، بلکه به حال مسلمانانی میسوزد که به دست آنان گمراه شدند.»(3)
ذهبی در ترجمه او مینویسد: «بعد از غصب خلافت از طرف ابوبکر، بریده خطاب به ابوبکر کرده، گفت: « إِنّا للَّهِِ وَإِنّا إِلَیهِ راجِعُونَ»، چه مصیبتهایی که حق از طرف باطل کشید، ای ابوبکر! آیا فراموش کردی یا خودت را به فراموشی میزنی؟ کسی تو را گول زده یا نفست تو را گول زده است؟ آیا به یاد نداری که چگونه رسول خداصلی الله علیه وآله ما را امر نمود که علیعلیه السلام را امیرالمؤمنین بنامیم؟ آیا یاد نداری که پیامبرصلی الله علیه وآله در اوقات مختلف، اشاره به علی کرده، میفرمود: این، امیرمؤمنین، و قاتل ظالمین است؟ از خدا بترس و نفس خود را محاسبه کن، قبل از آنکه وقت بگذرد و خودت را از آنچه باعث هلاکت نفس است نجات بده. و حقّ را به کسی که از تو به آن سزاوارتر است واگذار، و در غصب آن پافشاری مکن، برگرد، تو میتوانی برگردی، تو را نصیحت کرده و به راه نجات راهنمایی میکنم، کمک کار ظالمین مباش.»(1)
ابن اثیر میگوید: «تأخر خالد و أخوه أبان عن بیعة أبیبکر، فقال لبنیهاشم: انّکم لطوال الشجر، طیبو الثمر، نحن تبع لکم... فلمّا بایع بنوهاشم أبابکر بایعه خالد»؛(2)«خالد و برادرش ابان از بیعت با ابوبکر سرباز زدند و به بنیهاشم خطاب کرده گفتند: همانا شما خاندانی ریشهدار و اصلی هستید که افراد شایستهای را به جامعه تحویل داده
است و ما به دنبال شماییم... بعد از آنکه بنیهاشم با ابوبکر - با تهدید و زور - بیعت کردند این دو برادر - خالد و ابان - نیز بیعت نمودند».
از جمله موضعگیریهای شیعیان در خلافت ابوبکر و عمر و عثمان، سکوت معنادار آنان بود؛ زیرا از طرفی حقّ را با علیعلیه السلام دانسته و دیگران را لایق مقام خلافت نمیدانستند. از طرف دیگر مصالح اسلام و مسلمین را در نظر میگرفتند، کسانی که به تعبیر امیرالمؤمنین، تازه مسلماناند. از طرف سوم دشمنان داخلی و خارجی را در کمین میدیدند، لذا با یک جمعبندی، سکوت را بر هر چیز دیگر ترجیح دادند. به این معنا که دست به شمشیر نبرند و برای گرفتن حقّ امیرالمؤمنینعلیه السلام اقدامی انجام ندهند، ولی این بدانمعنا نبود که سکوت مطلق داشته باشند؛ زیرا حقّ هیچگاه نباید به طور مطلق خاموش بماند، بلکه در هر موردی که صلاح میدیدند از راههای مختلف حقانیت امیرالمؤمنینعلیه السلام را گوشزد میکردند.
در برخی از موارد نیز عملاً با خلیفه غاصب مقابله میکردند که میتوان یک نمونه از آن را اقدام عملی مالک بن نویره در ندادن زکات به نماینده ابوبکر، خالد بن ولید دانست؛ زیرا او معتقد بود که ابوبکر شایسته خلافت نیست و دادن زکات به نماینده او کمک به ظالم است؛ ازاینرو از دادن زکات به او سرپیچی کرد... .
نمونه دیگر از مخالفت عملی را میتوان هجرت بلال از مدینه دانست؛ زیرا بلال به خاطر منصب مهمّی که نزد رسول خداصلی الله علیه وآله
داشت، احساس کرد که اگر در مدینه بماند باید برای خلیفه وقت اذانگو باشد، و از آنجا که اذان او در حقیقت تأیید خلافت غاصب است، بههمینخاطر مصلحت را در آن دید که از مدینه پیامبرصلی الله علیه وآله به محلّی دور هجرت کند تا از او بهرهبرداری سیاسی نشود و در آنجا بود تا از دار دنیا رحلت کرد.(1)
حضرت زهراعلیها السلام بعد از وفات پدرش و مشاهده خلافکاریهای دستگاه خلافت و بعد از اینکه نتوانست از راه گفت و گو ونصیحت آنان را متنبّه سازد، راه مبارزه منفی را پیش گرفت. و این راه را چه تا زمانی که زنده بود و چه برای بعد از شهادتش دنبال کرد:
بخاری در باب «خمس» در مسأله میراث حضرت زهراعلیها السلام از فدک نقل میکند: فاطمه دختر رسول خداصلی الله علیه وآله غضبناک شد و با ابوبکر قهر نمود. و این متارکه ادامه داشت تا از دنیا رحلت نمود.(2)
او نیز در باب غزوه خیبر به سندش از عایشه نقل کرده که گفت: فاطمه دختر پیامبرصلی الله علیه وآله کسی را به نزد ابی بکر فرستاد تا میراث خود را از رسول خداصلی الله علیه وآله که همان فئ مدینه و فدک و آنچه از خمس خیبر باقی مانده بود بر او بفرستد. ابوبکر گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: ما چیزی را به ارث نمیگذاریم آنچه هست همه صدقه میباشد. تا
اینکه میگوید: ابوبکر از پرداخت میراث حضرت امتناع کرد. فاطمه - علیها السلام - بر او ناراحت شد و با او قهر کرد و تا زنده بود با او سخن نگفت».(1)
بخاری به سندش از عایشه نقل کرده که گفت: «فاطمه دختر پیامبرصلی الله علیه وآله کسی را به نزد ابوبکر فرستاد تا میراث خود از رسول خداصلی الله علیه وآله از فئ مدینه و فدک و آنچه از خمس خیبر باقی مانده باز خواهد... ابوبکر از پرداخت آنها امتناع ورزید. فاطمه - علیها السلام - بر ابوبکر غضبناک شد و با او قهر کرده و تا زنده بود با او سخن نگفت. بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله شش ماه زنده بود. و هنگامی که وفات نمود شوهرش علی - علیه السلام - او را شبانه دفن کرد و ابوبکر را از دفن حضرت آگاه نکرد.»(2)
ابن ابی الحدید مینویسد: «علی و حسن و حسین - علیهما السلام - فاطمه را شبانه دفن کرده و قبرش را مخفی نمودند.»(3)
او نیز میگوید: «خبر صحیح نزد من این است که فاطمه - علیها السلام - از دنیا رحلت نمود در حالی که بر ابوبکر و عمر غضبناک بود ولذا وصیت کرد تا این دو نفر بر جنازه او نماز نخوانند.»(4)
مسلم در ضمن قضیه غضب حضرت زهراعلیها السلام بر ابوبکر و وفات حضرت میگوید: «...علی - علیه السلام - خبر وفات فاطمه را به ابوبکر نرساند و خودش بر او نماز گزارد».(5)
حلبی از واقدی نقل کرده که گفت: «نزد ما به اثبات رسیده که علی - کرمّ اللَّه وجهه - فاطمه را شبانه دفن کرد و بر آن حضرت با عباس و فضل نماز گزارد و هرگز کسی را خبر ننمود».(1)
استاد توفیق ابو علم میگوید: «فاطمه زهراعلیها السلام سه وصیت کرد: یکی اینکه کسانی که بر آنها غضب نموده در تشییع جنازهاش حاضر نشوند و جنازهاش شبانه به خاک سپرده شود.»(2)
ابوبکر جوهری نقل میکند: «هنگامی که زمان وفات فاطمه - علیها السلام - فرار رسید بر امیرالمؤمنین - علیه السلام - وصیت کرد که هرگاه از دنیا رفتم مرا شبانه دفن کن و هرگز ابوبکر و عمر را از این امر آگاه مساز...»(3)
ابن قتیبه میگوید: «...فاطمه - علیها السلام - قسم یاد کرد که هرگز با ابوبکر سخن نگوید و وصیت کرد تا شبانه دفن شود تا ابوبکر در تشییع جنازهاش حاضر نگردد، لذا شبانه دفن شد».(4)
عمر بن خطاب با توجه به نقش مهمّی که در دوران خلافت ابوبکر داشت، به خلافت رسید و بدین جهت با مخالفت رو به رو نشد. امام علیعلیه السلام و شیعیان با این اقدام مخالف بودند، امّا بیعت سریع مردم، فرصتی برای مخالفت امام و شیعیان باقی نگذاشت. سابقه رفتار تند عمر در دوران خلافت ابوبکر، زمینه هرگونه مخالفت عملی را منتفی میساخت.(5)
علیعلیه السلام اگرچه میراث خویش را برباد رفته و خود را شایسته رهبری میدانست، ولی برای حفظ موقعیت حسّاس جهان اسلام، همچنان سکوت توأم با بیان حقّ و حقیقت، و تذکّر به حقانیت خود را ادامه میداد.
شیعیان نیز همانند امیرالمؤمنینعلیه السلام سکوت معناداری داشتند، آنها اگرچه سکوت کرده و به جهت حفظ اسلام و وحدت مسلمین دست به اقدامی عملی علیه حکومت وقت نمیزدند ولی با بیانات خود با آنان مخالفت میورزیدند.
عمر بن خطاب در مجلسی گفت: «دلیل قریش در انتخاب نکردن علیعلیه السلام به خلافت این بود که آنان کراهت داشتند خلافت و نبوت در یک خاندان جمع شود. ابنعباس که در آن مجلس بود در برابر این سخن عمر موضعگیری کرده، خطاب به او فرمود: قریش نسبت به آنچه که خداوند نازل کرده بود، کراهت داشتند.»(1)
عثمان شیوه دو خلیفه پیشین را دنبال نکرد. ابتدا والیان عمر را از ولایات برداشت و بستگان خود را بر کار گماشت. حکم بن العاص را که پیامبرصلی الله علیه وآله به طائف تبعید کرده بود، به مدینه برگرداند و خزانه مسلمین را به او سپرد. مروان بن حکم را مشاور خویش قرار داد و یکپنجم زکات شمال آفریقا را که مبلغ دومیلیون و پانصد
1) 37. شرح ابن ابیالحدید، ج 12، ص 53.
و بیستهزار دینار بود به وی بخشید و او را به دامادی خویش برگزید.
وی از بیتالمال بصره مبلغ ششصدهزار درهم به داماد دیگر خویش، عبداللَّه بن خالد بن اسید، حواله کرد. عبداللَّه بن عامر، پسردائی خویش را که نوجوانی بود به حکومت بصره انتخاب کرد. عبداللَّه بن سعد بن ابیسرح، برادر رضاعی خود را - که پیامبرصلی الله علیه وآله در فتح مکه به سبب ارتداد وی دستور قتلش را صادر کرده بود - به حکومت مصر و خراج آن سرزمین برگزید. ولید بن عقبة بن ابیمعیط برادر مادری خود را به کوفه فرستاد و پس از فساد و تباهی و شرابخواری او سعید بن عاص، فامیل دیگر خود را به آن شهر گماشت. سعید با اعمال سیاست اشرافی اموی و بیان اینکه زمینهای سرسبز عراق از برای قریش است، موجب اعتراض و شورش مردم کوفه گردید.(1)
در این دوران علیعلیه السلام و شیعیان در مقابل بدعتهای عثمان و والیانش ساکت نمینشستند.
ابن ابیالحدید مینویسد: «انّ الّذی علیه اکثر ارباب السیر وعلماء الأخبار انّ عثمان نفی اباذر اوّلاً إلی الشام ثم استقدمه الی المدینة لمّا شکی منه معاویة، ثمّ نفاه من المدینة إلی الربذة لمّا عمل بالمدینة ما کان یعمل بالشام»؛(2)«بیشتر تاریخنویسان و عالمان اخبار برآناند که عثمان ابتدا ابوذر را به شام تبعید کرد و بعد از آنکه معاویه از او به عثمان
شکایت کرد، او را به مدینه خواست و از مدینه، بهخاطر مخالفت با خلیفه، به ربذه تبعید نمود.»
زمانی که ابوذر را به ربذه تبعید کردند و علیعلیه السلام و فرزندانش او را بدرقه نمودند، ابوذر نگاهی به امامعلیه السلام کرد و گفت: وقتی شما و فرزندانت را میبینم به یاد سخن رسولخداصلی الله علیه وآله در مورد شما میافتم و گریه میکنم.(1)
و نیز از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله نقل میکرد که فرمود: «زود است که شما را فتنه فرارسد، اگر گرفتار آن شدید بر شما باد عمل به کتاب خدا و اقتدا به علی بن ابیطالبعلیه السلام.»(2)
در زمان خلافت عثمان، ابوذر بر درب مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله ایستاد و در خطبهای که ایراد کرد، فرمود: «ای مردم! محمّد وارث علم آدم و فضایل انبیاست، و علی بن ابیطالب وصی محمّد و وارث علم اوست... .»(3)
بلاذری مینویسد: «مقداد بن عمرو، عمار بن یاسر، طلحه و زبیر با تعداد دیگری از اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله به عثمان نامه نوشتند و او را به نکاتی چند تذکر دادند و او را از خدا ترساندند. و در ضمن تهدید کردند که اگر به تذکرات آنان گوش فرا ندهد برضدّ او اقدام خواهند کرد. عمار نامه را گرفته نزد عثمان آورد. به مجرد اینکه صدر نامه را برای او خواند، عثمان با غضب به او گفت: آیا تو از بین دوستانت جرأت خواندن نامه تهدیدآمیز را برای من داری؟ عمار
در جواب گفت: دلیلش این است که ناصحترین قوم خود به تو هستم. عثمان در جواب گفت: دروغ میگویی ای فرزند سمیه! عمّار گفت: به خدا سوگند من پسر سمیه و فرزند یاسرم. سپس عثمان به غلامش دستور داد که دست و پای او را بشکنند. آنگاه با دو پایش درحالیکه در کفش بود شروع به لگدزدن به عمار کرد که بر اثر آن «فتق» بر او عارض شد.»(1)
خلافت امام علیعلیه السلام در اواخر سال سیوپنج ه.ق. شروع شد و تقریباً چهار سال و نُه ماه ادامه یافت. شیعیان امیرالمؤمنینعلیه السلام هنگام بیعت عمومی با آن حضرت وقت را مناسب دیدند تا یادی از ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام کرده، مردم را به آن مقام شامخ تذکر دهند تا اگر خواستند با آن حضرت بیعت کنند با انگیزهای حقیقی باشد. از این رو هنگام بیعت مردم با امیرالمؤمنینعلیه السلام، مالک بن حارث اشتر خطاب به مردم کرده، فرمود: «ای مردم! این علیعلیه السلام وصی اوصیا و وارث علم انبیاست، او کسی است که بلاهای بزرگ را به جان خریده و زحمتهای فراوانی در راه اسلام تحمل کرده است. او کسی است که کتاب خدا به ایمان او شهادت داده و پیامبرش او را به بهشت رضوان بشارت داده است. کسی که تمام فضایل در او جمع شده، و احدی از گذشتگان و اهل این زمان در سابقه و علم و فضلش شک نکرده است... .»(2)
خزیمة بن ثابت نیز پس از بیعت با امام علیعلیه السلام میگفت: «ما کسی را برگزیدیم که رسول خداصلی الله علیه وآله او را برای ما برگزید.»(1)
امام علیعلیه السلام به کوفه آمد و آن شهر را محلّ اقامت خود، بهعنوان پایتخت، انتخاب نمود؛ تا آنکه بتواند تشیع را در عراق گسترش داده و خود را نیز به اهل عراق معرفی نماید. از طرفی کوفه منطقهای سوقالجیشی بود، و چون کلّ عراق نیز به شام نزدیک بود، آن حضرت خواست تا علاوه بر عراق؛ شام را نیز تحت نظر قرار دهد.
بعد از ورود امام علیعلیه السلام به عراق، مردم با ملاحظه امام علیعلیه السلام به عنوان قهرمان سیاست، در مقابل استیلای شامیان از او حمایت کردند و مدّتها از حامیان مذهبی امام علیعلیه السلام بودند.
پس از جنگ جمل، اصطلاح شیعه علیعلیه السلام شامل همه کسانی میشد که از علیعلیه السلام در مقابل عایشه حمایت میکردند. علاوه بر آن به اشخاص و گروههای غیرمذهبی که به دلایل سیاسی از علیعلیه السلام حمایت میکردند، لفظ شیعه اطلاق میگردید.
نصربن مزاحم میگوید: امام علیعلیه السلام هنگام برشمردن جنایات طلحه و زبیر فرمود: «انّ اتباع طلحة والزبیر قتلوا شیعتی وعمّالی»؛(2)«همانا پیروان طلحه و زبیر در بصره شیعیان و عاملان مرا به قتل رساندند».
در این مفهوم وسیع بود که کلمه شیعه در سند حکمیت در صفین بهکار رفت. ده سال بعد، زمانی که شیعیان شروع به تثبیت موقعیت
اسمی خود کردند، کوششهایی برای جدایی حامیان علیعلیه السلام صورت گرفت و بین حامیان مذهبی و غیرمذهبی وی تمایزی حاصل شد.
امام علیعلیه السلام در طول چهار سال و نه ماه حکومت خویش، اگرچه نتوانست جامعه اسلامی را به صورت اوّل خویش بازگرداند، اما به موفقیتهای مهمّی دست یافت که عبارتند از:
1 - معرفیکردن شخصیت واقعی رسول خداصلی الله علیه وآله برای مردم.
2 - تبیین احکام فراموششده اسلام.
3 - جلوگیری از بدعتها و تحریفهای دینی درحدّ امکان.
4 - تصحیح و اصلاح احکامی که به اشتباه برای مردم تبیین شده بود.
5 - تبیین مقدار زیادی از معارف دینی.
6 - تربیت شاگردانی جلیل القدر؛ مانند: اویس قرنی، کمیل بن زیاد، میثم تمّار، رُشید هُجری و... .
در عصر حکومت امام علیعلیه السلام اگرچه فشارها و حصرهای سیاسی از شیعه برطرف شد، ولی درعوض مبتلا به جنگهای داخلی متعدد شدند و در این جنگها نیز با گفتار و عمل، دست از دفاع از امیرالمؤمنینعلیه السلام برنداشتند.
شیعیان با وجود شکست در جنگها برای دفاع از امیرالمؤمنینعلیه السلام و مقابله با مخالفین آنحضرت، دست از دفاع عقیدتی از آنحضرتعلیه السلام برنداشتند.
شیعیان عقیدتی در جنگ جمل به جهت آگاهی دادن مخالف
و موافق به حقانیت امیرالمؤمنینعلیه السلام در خطبهها و رجزهای حماسی خود، آن حضرت را به دیگران معرفی میکردند.
مردی از قبیله ازد به میدان آمده، میگوید:
هذا علی وهو الوصی
أخاه یوم النجوة النبی
وقال هذا بعدی الولی
وعاه واع ونسی الشقی(1)
«این علی است که همان وصی میباشد و برای او در روز نجوا پیامبر بود. و فرمود: این بعد از من ولی و سرپرست است. عدّهای آن را پذیرفته و افراد شقی فراموشش نمودند».
زحر بن قیس جعفی میگوید:
أضربکم حتّی تقرّوا لعلی
خیر قریش کلّها بعد النبی
من زانه اللَّه وسمّاه الوصی
انّ الولی حافظاً ظهر الولی(2)
«من با شما میجنگم تا بر علی اقرار نمایید؛ کسی که بهترین قریش بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله است. کسی که خداوند او را زینت داده و او را وصی نامیده است. همانا ولی پشت و پناه ولی است».
در جنگ صفین نیز شیعیان به طرق مختلف به دفاع از امیرالمؤمنینعلیه السلام و حریم ولایت برآمدند.
عدّهای با بیان خطبهها، به دفاع از مقام او برآمدند. ابن ابیالحدید میگوید: «بعد از آنکه امیرالمؤمنینعلیه السلام مردم را در کوفه برای حرکت به طرف صفین بهجهت جنگ با معاویه جمع کرد، عمرو بن
حمق خزاعی ایستاد و امام علیعلیه السلام را مورد خطاب قرار داده، عرض کرد: «ای امیرمؤمنان! من تو را به جهت خویشاوندی یا طلب مال، یا سلطنت و جاه، دوست ندارم، بلکه دوستی من نسبت به تو از آن جهت است که پنج خصلت در تو یافتم که در دیگری نبوده است: تو پسرعموی رسول خدا و جانشین و وصی او هستی، و پدر ذرّیه پیامبری که در میان ما به ودیعت گذارده شده است. تو اوّل کسی هستی که اسلام آورد، و سهم تو در جهاد از همه بیشتر است... .»(1)
امّ خیر نیز در روز صفین در تحریک سپاهیان امام علیعلیه السلام میفرمود: «عجله کنید - خداوند شما را رحمت کند - به یاری امام عادل و باتقوای باوفا و راستگو که وصی رسول خداست.»(2)
برخی دیگر نیز با اشعار خود به دفاع از مقام ولایت برآمدند:
قیس بن سعد، صحابی عظیم و سید خزرج، میگوید:
وعلی إمامنا و إمام
لسوانا أتی به التنزیل
یوم قال النبی من کنت مولاه
فهذا مولاه خطب جلیل
إنّ ما قاله النبی علی الأمّة
حتم ما فیه قال وقیل(3)
«و علی امام ما و امام غیر ماست، و این مطلبی است که قرآن آورده است. روزی که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: هرکه من مولای اویم پس این علی مولای اوست، و این شأن بزرگی است. همانا چیزی را که پیامبرصلی الله علیه وآله برای امّت فرموده حتمی است و در آن قال و قیل نیست».
اینان در اشعار خود عمدتاً بر مسأله وصایت و جانشینی امام علیعلیه السلام از رسولخداصلی الله علیه وآله تأکید داشتند.
برخی دیگر نیز پس از آنکه امام علیعلیه السلام از صفین به کوفه بازگشت و خوارج از او جدا شدند، در کنار امام علیعلیه السلام ثابتقدم ماندند و بار دیگر با آنحضرت تجدید بیعت و عهد نمودند. از جمله عهد آنان این بود که به حضرت خطاب کرده، عرض کردند: «ما دوست هر کسی هستیم که تو دوست آنی، و دشمن هر کسی هستیم که تو با آنان دشمنی داری.»(1)
عدهای دیگر با نوشتن نامه به معاویه او را مورد عتاب و سرزنش قرار داده، مقام ولایت و خلافت بهحق امیرالمؤمنینعلیه السلام را به او گوشزد میکردند.
محمّد بن ابوبکر در نامهای که به معاویه مینویسد، میگوید: «...وای بر تو! چگونه خودت را در کنار علیعلیه السلام قرار میدهی، کسی که وارث رسول خداصلی الله علیه وآله و وصی او و پدر فرزندان اوست. کسی که قبل از دیگران به او گروید و آخرین کسی بود که عهد پیامبرصلی الله علیه وآله را شنید. او را از اسرارش آگاه و در امرش شریک ساخت.»(2)
دارمیه حجونیه از زنان شیعه امام علیعلیه السلام در برابر معاویه در بیان علل دوستی علیعلیه السلام گفت: «من او را دوست دارم؛ زیرا مساکین را دوست میداشت و به واماندگان کمک میکرد. او فقیه در دین بود
و از بیان حق کوتاهی نمینمود. او از جانب رسولخداصلی الله علیه وآله ولایت داشت... .»(1)
از سال 39 هجری، معاویه هجوم همگانی و گستردهای را برعلیه شیعیان امیرالمؤمنینعلیه السلام آغاز نمود و با فرستادن افرادی خشن و بیدین برای سرکوب شیعیان، حیطه حکومت حضرت را مورد تاخت وتاز قرار داد:
1 - نعمان بن بشیر را با هزار نفر برای سرکوب مردم عینالتمر فرستاد.
2 - سفیان بن عوف را با ششهزار نفر برای سرکوب مردم هیت و از آنجا به انبار و مدائن فرستاد.
3 - عبداللَّه بن مسعدة بن حکمه فزاری که از دشمنان امیرالمؤمنینعلیه السلام بود را با هزار و هفتصد نفر به تیماء فرستاد.
4 - ضحاک بن قیس را با سههزار نفر به واقعه برای غارت هرکس که در طاعت امام علیعلیه السلام است فرستاد. و در مقابل، حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام حجر بن عدی را با چهار هزار نفر برای مقابله با او فرستاد.
5 - عبدالرحمن بن قباث بن اشیم را با جماعتی به بلاد جزیره فرستاد، که حضرت کمیل را برای مقابله با او فرستاد.
1) 54. الوافدات من النساء علی معاویه، ص 41.
6 - حرث بن نمر تنوخی را نیز به جزیره فرستاد تا با هرکس که در اطاعت امام علیعلیه السلام است مقابله کند که در آن واقعه افراد زیادی کشته شدند.(1)
7 - در سال 40 ه.ق، بُسر بن أرطاة را با لشکری به سوی مکه و مدینه و یمن فرستاد، او هنگامی که به مدینه رسید، عبیداللَّه بن عباس که عامل مدینه از طرف امام علیعلیه السلام بود، از آنجا فرار کرده و در کوفه به حضرت ملحق شد، ولی بُسر هر دو فرزند او را به شهادت رسانید.(2)
یکی دیگر از مناطقی که سر راه «بُسر» مورد غارت قرار گرفت، منطقهای بود که گروهی از قبیله همدان و شیعیان حضرت علیعلیه السلام در آنجا سکونت داشتند. بُسر با حرکتی غافلگیرانه به آنها حمله کرد. بسیاری از مردان را کشت، و تعدادی از زنان و فرزندان آنان را به اسارت برد. و این اوّلین بار بود که زنان و کودکان مسلمین به اسارت برده میشدند.(3)
مسعودی در مورد بسر بن ارطاة میگوید: «او افرادی از خزاعه و همدان و گروهی را که معروف به «الانباء» از نژاد ایرانیان مقیم یمن بودند کشت. و هرکسی را که مشاهده میکرد میل به علی دارد یا هوای او را در سر دارد، میکشت.»(4)
ابن ابیالحدید میگوید: «بُسر به طرف اهل حسبان که همگی از شیعیان علیعلیه السلام بودند، آمد و با آنان سخت درگیر شد و بهطور فجیعی آنان را به قتل رسانید. و از آنجا به طرف صنعا آمد و در آنجا صد نفر از پیرمردان را که اصالتاً از فارس بودند کشت، تنها به جرم اینکه دو فرزند عبیداللَّه بن عباس در خانه یکی از زنان آنان مخفی شده است. و بُسر در حملههایش حدود سیهزار نفر را به قتل رساند و عدّهای را نیز در آتش سوزاند.»(1)
او نیز مینویسد: «معاویه در نامهای به تمام کارگزارانش نوشت: به هیچیک از شیعیان علی و اهلبیتش اجازه گواهی ندهید. و در مقابل، شیعیانِ عثمان را پناه داده و آنان را اکرام کنید... . و نیز در نامهای دیگر به کارگزاران خود نوشت هرکسی که ثابت شد محبّ علی و اهلبیت اوست اسمش را از دیوان محو کرده و عطا و روزیاش را قطع نمایید. و در ضمیمه این نامه نوشت: هرکس که متّهم به ولای اهلبیتعلیهم السلام است او را دستگیر کرده و خانه او را خراب کنید. بیشتر مصیبت بر اهل عراق بود خصوصاً اهل کوفه... .»(2)
روزی معاویه به امام حسینعلیه السلام گفت: «یا اباعبداللَّه! أعلمت انّا قتلنا شیعة ابیک، فحنّطناهم وکفناهم وصلّینا علیهم ودفنّاهم؟»؛(3)«ای اباعبداللَّه! آیا علم پیدا کردی که ما شیعیان پدرت را به قتل رسانده و حنوط و کفنشان کرده و بر آنان نمازگزارده و دفنشان کردهایم؟»
هنگامی که امام حسنعلیه السلام مجبور به مصالحه با معاویه گردید، یکی از خطراتی که امامعلیه السلام احساس میکرد امنیت شیعیان حضرت علیعلیه السلام بود. ازاینرو در قرارداد خود با معاویه تصریح کرد که باید امنیت به اصحاب امام علیعلیه السلام داده شود. معاویه نیز آن را پذیرفت. ولی در همان روز اوّل معاویه اعلام کرد که آن تعهدات را نمیپذیرد و زیر پا میگذارد.
ابن ابیالحدید از ابیالحسن مدائنی روایت میکند: «معاویه در نامه خود به والیان چنین نوشت: من ذمه خود را از هرکسی که روایتی در فضیلت ابیتراب و اهلبیتش نقل نماید، بری کردم. بعد از این دستور خطبا در هر منطقه بر منبر شروع به لعن علیعلیه السلام و تبرّی از او و اهلبیتش نمودند. شدیدترین مردم در بلا و مصیبت اهل کوفه بودند؛ زیرا آن هنگام در کوفه تعداد زیادی از شیعیان وجود داشتند. معاویه، «زیاد» را والی بصره و کوفه نمود. او شیعیان را خوب میشناخت، بر اساس دستور معاویه هرجا که شیعیان را مییافت به قتل میرساند، و یا اینکه آنان را ترسانده، دست و پای آنان را قطع مینمود و چشمان آنان را از حدقه درآورده، به دار آویزان میکرد. همچنین عدهای را نیز از عراق تبعید نمود. لذا هیچ شیعه معروفی در عراق باقی نماند... .»(1)
ابن أعثم مینویسد: «زیاد، دائماً در پی شیعیان بود و هرکجا آنان
1) 62. شرح ابن ابیالحدید، ج 11، ص 44.
را مییافت به قتل میرساند، بهطوری که شمار زیادی را کشت. او دست و پای مردم را قطع و چشمانشان را کور میکرد. البته خود معاویه نیز جماعتی از شیعیان را به قتل رساند.(1)معاویه خود دستورِ به دار آویختن گروهی از شیعیان را صادر کرد.(2)زیاد شیعیان را در مسجد جمع میکرد، تا از علیعلیه السلام اظهار بیزاری جویند.(3)او در بصره نیز در جست و جوی شیعیان بود و با یافتن آنها آنان را به قتل میرساند.(4)عدهای از صحابه و تابعین به دستور معاویه به شهادت رسیدند.
در سال 53 هجری معاویه حجر بن عدی و اصحابش را به قتل رساند و او اوّلین کسی بود که به همراه اصحابش به شیوه قتل صبر در اسلام کشته شد.(5)
عمرو بن حمق خزاعی، صحابی عظیم را که امام حسینعلیه السلام او را سیدالشهدا نامید، بعد از آنکه معاویه او را امان داد، به قتل رساند.(6)
مالک اشتر، یکی از اشراف و بزرگان عرب و یکی از فرماندهان جنگهای امام علیعلیه السلام بود. معاویه او را در مسیر مصر به وسیله سمّ، به دست یکی از غلامانش به قتل رسانید.(7)رشید هجری، از شاگردان امام علیعلیه السلام و خواص وی بود، زیاد دستور داد که از علیعلیه السلام برائت جسته و او را لعنت کند، او امتناع ورزید. ازاینرو دو دست و دو پا و زبان او را بریده و به دار آویخت.(8)
جویریه بن مهر عبدی را به جرم داشتن ولایت علیعلیه السلام دستگیر نموده و بعد از جداکردن دو دست و دو پای او، بر شاخه درخت خرما به دار آویخت.
ابن ابیالحدید میگوید: «وضع تا وقتی که حسن بن علی، از دار دنیا رحلت نمود، این چنین بود. در این هنگام مصیبت و فتنه بر شیعیان بیشتر شد، کار به جایی رسید که شیعیان در بین مردم از جان خویش ترس داشتند و یا از شهر خود فرار کرده و بهطور پنهانی زندگی میکردند.(1)
امام محمد باقرعلیه السلام میفرماید: «بیشتر مصیبت برای ما و شیعیان، بعد از رحلت امام حسنعلیه السلام بود که در آن زمان در هر شهر، شیعیان ما را میکشتند و دستها و پاهای آنها را به این گمان که شیعه هستند از بدن جدا میکردند. هرکسی که متّهم به دوستی و ارتباط با ما میشد، او را زندانی نموده و یا اموالش را غارت میکردند یا خانهاش را خراب مینمودند و این مصیبت و بلا همچنان شدت یافت تا زمان عبیداللَّه ابن زیاد».(2)
سال شصت هجری قمری، معاویه هلاک شد و پسرش یزید، طبق بیعتی که پدرش از مردم برای وی گرفته بود، زمام حکومت اسلامی را در دست گرفت. به شهادت تاریخ، یزید، هیچگونه
شخصیت دینی نداشت. حتی در زمان حیات پدرش، جوانی بود که به اصول و قوانین اسلام، اعتنا نمیکرد و جز عیاشی و بیبندوباری و شهوترانی، کاری نمیدانست. در سه سال حکومت خود فجایعی را به راه انداخت که در تاریخ ظهور اسلام، با آن همه فتنهها که انجام گرفته، بیسابقه بود.
سال اوّل، حضرت حسین بن علیعلیه السلام را که سبط پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله بود، با فرزندان و خویشان و یاران و شیعیانش، با فجیعترین وضع، به شهادت رساند و زنان و کودکان و اهلبیت پیامبر را بههمراه سرهای بریده شهداء، در شهرها گرداند.(1)
سال دوّم مدینه را قتل عام کرد و جان و مال و آبروی مردم آن دیار را تا سه روز برای لشکریانش مباح نمود.(2)
و در سال سوّم کعبه مقدسه را خراب کرد و آن را به آتش کشید.(3)
ابومخنف از حجاج نقل کرده که گفت: «اجتمعت الشیعة فی منزل سلیمان بن صرد، فذکروا هلاک معاویه، فحمدنا اللَّه علیه، فقال: انّ معاویة قدهلک وانّ حسیناً قد تقبّض علی القوم ببیعته، وقد خرج الی مکة وانتم شیعته وشیعة ابیه...»؛(4)«شیعیان در منزل سلیمان بن صرد جمع شده و خبر از هلاکت معاویه دادند. آنان همگی خدا را از این جهت ستایش کردند. سلیمان بن صرد گفت: همانا معاویه به هلاکت رسیده و حسین بیعت خود را دریغ داشته و از مدینه به مکه حرکت نموده است، و شما شیعیان پدرش هستید... ».
طبری و ابن اثیر قصه دعوت ولید از امام حسینعلیه السلام در دارالاماره بعد از هلاکت معاویه را نقل کرده است. او میگوید: عبداللَّهبن زبیر به حضرت عرض کرد: فدایت گردم ای پسر رسول خداصلی الله علیه وآله! من بر تو میترسم که اگر به نزد او در دارالاماره روی تو را در آنجا حبس نماید، و تو را رها نکنند تا با یزید بیعت کرده یا تو را بکشند.
امام حسینعلیه السلام فرمود: «إنّی لست ادخل وحدی، ولکن اجمع اصحابی الی وخدمی و انصاری واهل الحقّ من شیعتی، ثمّ آمرهم ان یأخذ کل واحد سیفه...»؛(1)«من به تنهایی بر او وارد نمیشوم، بلکه اصحاب و خدمتکاران و یاران اهل حق از شیعیانم را جمع میکنم و آنان را سفارش میکنم تا هر کدام شمشیر خود را به همراه خود داشته باشند...».
تاریخ گواهی میدهد که گروهی از شیعیان فرصت را مناسب دیده و به هر نحو ممکن و با زحمت فراوان خود را به کاروان امام حسینعلیه السلام ملحق نمودند، که یزید بن ثبیط عبدی و دو فرزندش عبداللَّه و عبیداللَّه از این قبیلند.
یزید بن ثبیط از شیعیان و از اصحاب ابوالاسود به شمار میآید. او کسی بود که در میان قوم خود به شرف و کرامت معروف بود.
1) 77. تاریخ طبری، ج 3، ص 270، کامل ابن اثیر، ج 2، ص 530.
ابوجعفر طبری میگوید: «ماریه دختر منفذ عبدیه زنی از شیعیان به حساب میآمد و خانه او محلّ اجتماع شیعیان بود که در آنجا جمع میشدند و گفتگو میکردند. به ابن زیاد خبر رسید که امام حسینعلیه السلام به جهت نوشتن نامه بر او به طرف کربلا در حرکت است، لذا به عامل خود دستور داد که دیدهبان گذاشته و راه را ببندد و هر کس که به کوفه وارد یا خارج میشود کنترل نمایند. یزید بن ثبیط عزم خروج از کوفه و ملحق شدن به امام حسینعلیه السلام را نمود. ده فرزند داشت، آنان را از عزم خود مطّلع ساخت و پیشنهاد کرد که هر کس میخواهد با او در این سفر شرکت کند. دو فرزند از ده فرزندش به نام عبداللَّه و عبیداللَّه به درخواست او پاسخ مثبت دادند. آن گاه به خانه ماریه آمد و به اصحاب خود گفت: من قصد خارج شدن از کوفه و ملحق شدن به حسینعلیه السلام را دارم، کیست که با من در این سفر شرکت کند. همگی به او گفتند: ما از اصحاب ابن زیاد میترسیم ... آن گاه با دو فرزند خود و مصاحبت عامر و غلامش و سیف بن مالک و ادهم بن امیه از کوفه به قصد ملحق شدن به کاروان حسینی به حرکت درآمدند. آنان با سرعت هرچه تمامتر خود را در سرزمین ابطح در مکه به امام حسینعلیه السلام رساندند. خبر آمدن آنان که به امام رسید حضرت به سراغ آنان آمد، عرض کردند: آنان نیز به دنبال شما آمدهاند. حضرت در بین راحله آنان به انتظارشان نشست. بعد از لحظاتی یزید بن ثبیط که امام را در منزلش ندید به سوی راحله خود بازگشت و همین که امام حسینعلیه السلام را ملاقات کرد گفت: « بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْیفْرَحُوا». اشاره به
اینکه به فضل خدا و رحمتش که ملاقات با امام حسینعلیه السلام است باید خشنود بوده و به من تبریک بگویید. آن گاه بر حضرت سلام داده و در محضرش بر زمین نشست، و خبر از آمدن خود و فرزندان و عدهای دیگر به جهت نصرتش داد. امام حسینعلیه السلام بر او دعای خیر نمود. آن گاه قافله او را به کنار قافله خود برد، آنان با حضرت بودند تا در سرزمین کربلا بعد از مبارزهای به شهادت رسیدند.
و نیز از جمله کسانی که از کوفه به حضرت ملحق شدند، برید بن خضیر همدانی است. او تابعی و قاری قرآن و از اصحاب علیعلیه السلام و از اشراف کوفه به شمار میآمد. سیره نویسان مینویسند: هنگامی که خبر حرکت امام حسینعلیه السلام از مدینه به مکه به او رسید، از کوفه حرکت کرد و در مکه به حضرت ملحق شد، و با او بود تا در کربلا به شهادت رسید.
و نیز از جمله کوفیان که به حضرت ملحق شدند، سعد بن حرث انصاری و ابوالحتوف بن حرث انصاری است. آن دو در ابتدای امر با عمر بن سعد به جهت قتال با امام حسینعلیه السلام به سرزمین کربلا وارد شدند، ولی روز عاشورا بعد از شهادت اصحاب امام، هنگامی که صدای طلب نصرت و یاری امام را از طرفی و صدای شیون زنان و کودکان را از طرف دیگر شنیدند، با اسلحه خود از سپاه عمر بن سعد خارج شده و به دفاع از امام حسینعلیه السلام برآمدند، و بعد از کشتن جماعتی از لشکر عمر بن سعد خود نیز به شهادت رسیدند.
و نیز از جمله کسانی که از شیعیان خالص آن حضرت از کوفه به کربلا آمدند، کاروان شش نفرهای به نام عمرو بن خالد صیداوی،
سعد مولی عمرو بن خالد، مجمع العائذی، عائذ بن مجمع، جنادة بن حرث سلمانی و غلام نافع بجلی یا جملی است که اسب نافع را یدک میکشید؛ زیرا نافع خودش از پیش به امام حسینعلیه السلام ملحق شده بود. اعلان قیس بن مسهر صیداوی و اخبار او از خروج امام حسینعلیه السلام به سوی عراق، این شش تن را از کوفه به یاری حضرت فرستاد. این شش تن میدانستند که دیدهبانها بر سر راه قرار دادهاند تا هر کس را که به یاری حسینعلیه السلام میرود دستگیر کنند. طرماح شتربان را راهنما گرفتند تا آنان را از بیراهه برده و به امام حسینعلیه السلام ملحق کند. طرماح آنان را به سرعت از بیراهه میبرد و در راه برای شترها آواز حدی میخواند... بیابانها را در نوردیدند و میکوشیدند خود را از دید مأموران پنهان دارند تا به امام حسینعلیه السلام رسیدند. کاروانیان هنگام شرفیابی شعرهای طرماح را برای امام خواندند. حضرتش فرمود: امید است که آنچه خدا برای ما خواسته خیر باشد، خواه کشته شویم و خواه پیروز گردیم. حرّ آنان را مانع شد و خواست که تمام آنها را زندانی کند و یا به کوفه برگرداند. امام فرمود: هرگز نخواهم گذاشت و ما از ایشان دفاع میکنیم چنان که از جان خود دفاع نماییم. اینان انصار مناند، تو وعده دادی که تا نامه ابن زیاد نرسد متعرّض من نشوی. حرّ گفت: چنین است ولی اینها همراه تو نیامدهاند. امام فرمود: اینان یاران مناند و مانند کسانی هستند که همراه من بودهاند. لازم است که به وعده خود وفا کنی وگرنه با تو پیکار میکنیم. حرّ که وضع را چنین دید سخن خود را پس گرفت و دست از آنها برداشت... این گروه همگی در روز
عاشورا شهید شدند و از نخستین شهدا بودند. در آغاز مبارزه مورد محاصره دشمن قرار گرفتند. امام برادرش عباس را فرمود تا آنها را از محاصره نجات دهد. عباس اطاعت کرد و بر سپاه دشمن حمله کرد تا این که خطّ محاصره را شکست و همگی را نجات داد، و این جوانان با پیکرهای آغشته به خون به سوی امام حسینعلیه السلام آمدند. حضرت عباسعلیه السلام در پشت سرشان قرار داشت. سپاهیان یزید خواستند راه را بر این جوانان ببندند، آنها که چنین دیدند از حضرت عباسعلیه السلام جدا شدند و حمله متقابل نمودند، آن قدر جانبازی کردند تا همگی به شهادت رسیدند. حضرت عباسعلیه السلام به حضور امامعلیه السلام رسید و گزارش داد. و امام بر آنان درود فرستاد.(1)
و نیز از جمله کوفیان حبیب بن مظاهر اسدی صحابی معروف است. او و مسلم بن عوسجه از جمله کسانی بودند که در کوفه برای امام حسینعلیه السلام بیعت گرفتند و بعد از ورود عبیداللَّه بن زیاد به کوفه و تنها شدن مسلم بن عقیل قصد خروج از کوفه برای نصرت امام حسینعلیه السلام را کردند.
سیره نویسان مینویسند: حبیب اسب خود را محکم زین نمود و به عبد خود گفت: اسب مرا بگیر و به فلان مکان برو و مواظب باش تا کسی از حال تو مطلع نشود، منتظر بمان تا من بیایم. حبیب با همسر و اولاد خود وداع نمود و مخفیانه از شهر خارج شد و چنین وانمود کرد که میخواهد از زمین خود سرکشی کند. غلام که دید حبیب دیر کرده اسب را خطاب نمود و گفت: ای اسب! اگر صاحبت
1) 78. ابصارالعین، ص 66
نیامد خودت به تنهایی به نصرت حسین برو. در این هنگام در حالی که حبیب صدای غلام را میشنید از راه رسید و شروع به گریه کرد و در حالی که اشکش جاری بود، گفت: پدر و مادرم به فدای تو ای فرزند رسول خدا! بندگان نیز آرزوی نصرت و یاری تو را دارند تا چه رسد به آزادگان. آن گاه غلام خود را در راه خدا آزاد کرد. غلام به گریه درآمد و عرض کرد: ای آقای من! به خدا سوگند که هرگز تو را تنها نمیگذارم تا با تو به نصرت حسینعلیه السلام آیم.
و نیز از جمله کسانی که از کوفه به نصرت امام حسینعلیه السلام آمد حجاج بن مسروق جعفی از شیعیان امام علیعلیه السلام است. او از کوفه به مکه آمد تا به امام حسینعلیه السلام ملحق شود. همراه حضرت به کربلا آمد. او در اوقات نمازها اذان میگفت و از جمله کسانی بود که در سرزمین کربلا به شهادت رسید.
و نیز از جمله کوفیان نعمان بن عمرو ازدی راسبی و برادرش حُلاس بن عمرو است. این دو در ابتدا همراه عمر بن سعد بودند ولی شبانه به لشکر امام حسینعلیه السلام ملحق شدند و با او بودند که در حمله اوّل در رکاب امام حسینعلیه السلام به شهادت رسیدند.
و نیز از جمله کوفیان زهیر بن قین بجلی است. او از اشراف و شجاعان کوفه بود و در جنگها مواقف عجیبی داشت. در ابتدا عثمانی و طرفدار او بود ولی در سال 60 هجری با اهل بیتش به حج مشرف شد، به هنگام بازگشت به کوفه در بین راه با امام حسینعلیه السلام مواجه شد. خداوند متعال او را هدایت کرد و از آنجا حسینی شد و به طرف کربلا آمد و در رکاب آن حضرت به شهادت رسید.
از اینجا استفاده میشود که در کوفه عده زیادی عثمانی بودند حتی تا زمان امام حسینعلیه السلام و چندان تمایلی به اهل بیتعلیهم السلام نداشتند. لذا چگونه میتوان گفت که کوفیان همگی شیعیان عقیدتی امام علیعلیه السلام بودهاند.
از جمله کوفیان سعید بن عبداللَّه حنفی است. او از شیعیان شجاع و عابد کوفه بود. خبر مرگ معاویه که به او رسید شیعیان را در کوفه به دور خود جمع کرد، آن گاه نامهای برای امام حسینعلیه السلام نوشت و او را به کوفه دعوت کرد. مسلم که به کوفه آمد سعید بن عبداللَّه قسم یاد کرد که جان خود را در یاری حسینعلیه السلام فدا کند.
مسلم بن عقیل نامهای را نوشته و به سعید داد تا به امام برساند. او نیز با رسیدن به امام با حضرت ماند تا در روز عاشورا به شهادت رسید. او از جمله کسانی است که در شب عاشورا بعد از آن که امام خطبهای خواند و اصحاب خود را مخیر به ماندن و فرار از صحرا نمود، ابتدا هر یک از بنی هاشم به دفاع و وفاداری به امام مطالبی را بیان داشتند. سخن آنان که تمام شد اوّل کسی از اصحاب که به دفاع از حضرت سخن گفت سعید بن عبداللَّه بود. او به حضرت عرض کرد: به خدا سوگند هرگز تو را تنها نخواهیم گذاشت تا اینکه بدانیم حق پیامبر را در مورد تو حفظ نمودهایم. به خدا سوگند اگر بدانم که کشته میشوم، سپس زنده میگردم، آنگاه زنده سوزانده میشوم و این عمل در حق من هفتاد بار تکرار میشود، هرگز دست از یاری تو بر نمیدارم ... روز عاشورا نیز خود را سپر تیرها و نیزهها قرار داد تا به امام چیزی اصابت نکند، آن قدر زخم بر بدن او اصابت کرد تا بر
زمین افتاد ... آن گاه بعد از لعن دشمنان رو به امام حسینعلیه السلام نمود و خطاب به او عرض کرد: ای پسر رسول خدا! آیا من به عهدم وفا کردم؟ حضرت فرمود: آری، تو جلودار منی در بهشت. سپس روح از بدن مبارکش مفارقت نمود.
و نیز از جمله کوفیان شوذب بن عبداللَّه همدانی و عابس بن ابی شبیب شاکری است. شوذب از شخصیتهای شیعی کوفه و شجاعان آن دیار بود. از جمله حافظان حدیث و حاملان آن از امیرالمؤمنین به شمار میآمد. با مولای خود از کوفه برای رساندن نامه مسلم به مکه آمد، و تا کربلا حضرت را همراهی کرد تا در روز عاشورا هردو به شهادت رسیدند.
عابس بن ابی شبیب شاکری نیز از شخصیتهای معروف شیعه در کوفه بود. او رئیس قبیله و مردی شجاع، خطیب و اهل عبادت بود. قبیله بنی شاکر از مخلصین در ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام بودند. در روز عاشورا یک تنه به میدان آمد و فریاد زد: آیا کسی هست که با من مقابله کند؟ هیچ کس جرأت نکرد، تا آنکه عمر بن سعد دستور داد او را سنگباران کنند. وضع را که چنین دید، زره و کلاهخود را به پشت خود انداخت و با آنان جنگید تا به شهادت رسید.
و نیز از جمله کوفیان عبداللَّه بن عمیر کلبی است. او کسی است که با همسرش امّ وهب به یاری امام حسینعلیه السلام شتافت. روز عاشورا امّ وهب عمود خیمه را به دست گرفت و به طرف همسر خود آمد و گفت: پدر و مادرم به فدای تو! در راه ذرّیه پیامبر قتال کن. عبداللَّه بن عمیر او را به طرف زنها روانه نمود ولی این شیرزن لباس او را
گرفته و رها نمیکند، میگوید: من هرگز تو را رها نمیکنم تا با تو به شهادت برسم. امام حسینعلیه السلام به او فرمود: از جانب اهل بیت جزای خیر ببینی، به سوی زنان برگرد خداوند تو را رحمت کند، و با آنان باش؛ زیرا قتال از زنان برداشته شده است. او به سوی زنان بازگشت. بعد از شهادت شوهرش بر بالینش آمد خاکها را از روی او کنار زد و به او خطاب کرد: بهشت بر تو گوارا باد. شمر لعین به غلام خود دستور داد تا با چوب بر سر او زند. رستم غلام شمر چنان با چوب به سر او کوبید که همان جا به شهادت رسید.
و از جمله کوفیان عبداللَّه بن عروه غفاری و برادرش عبدالرحمن هستند. این دو برادر در سرزمین کربلا به حضرت ملحق شدند. روز عاشورا خدمت حضرت شرفیاب شده و عرض کردند: دشمن از هر طرف شما را احاطه کرده است، ما دوست داریم در خدمت شما بوده و با دشمنانتان بجنگیم تا آنها را از شما دفع کنیم. حضرت فرمود: مرحبا بر شما، نزدیک من آیید. آن دو نیز نزدیک حضرت آن قدر به قتال پرداختند تا هر دو به شهادت رسیدند.
عمرو بن قرظه انصاری نیز از صحابه و راویان حدیث و از اصحاب امیرالمؤمنینعلیه السلام است که در کوفه همراه او در تمام جنگها بود. قبل از ممانعت از امام حسینعلیه السلام خود را در کربلا به آن حضرت ملحق نمود. او نیز در روز عاشورا از جمله کسانی بود که با صورت و سینه خود به دفاع از امام برآمد تا تیرها و نیزهها به حضرت اصابت نکنند. او در حالی که غرق به خون بود بر زمین
افتاد، عرض کرد: آیا من به عهد خود وفا کردم؟ حضرت فرمود: آری تو جلودار من در بهشتی، به رسول خدا از جانب من سلام برسان و به او بگو که من نیز پشت سر تو خواهم آمد. آن گاه جان به جان آفرین تسلیم کرد.
ابوثمامه عمرو صائدی نیز از کوفیان است که در زمان امام علیعلیه السلام و امام حسنعلیه السلام همواره در رکاب آنها بود. در کوفه باقی ماند و بعد از مرگ معاویه در نامهای به امام حسینعلیه السلام او را به کوفه دعوت نمود. در کوفه از جمله کسانی بود که به امر مسلم کمک مالی برای خرید اسلحه جمع مینمود ... عبیداللَّه بن زیاد کسی را فرستاد تا او را دستگیر کند. از کوفه فرار کرد و با نافع بن هلال بجلی خود را به امام رسانید. او از جمله کسانی بود که در روز عاشورا در مقابل صفوف نماز خوف امام حسینعلیه السلام ایستاد تا به حضرت تیری اصابت نکند. بعد از نماز در حالی که سیزده چوبه تیر بر بدنش اصابت کرده بود و با زخمهای بی شمار بر زمین افتاد و به شهادت رسید.
قاسط بن زهیر و دو برادرش کردوس و مقسط نیز از کوفیانی هستند که در عصر امام علی و امام حسنعلیهما السلام از اصحاب این دو بزرگوار بودند و هنگامی که خبر حرکت امام حسینعلیه السلام را از مکه شنیدند در کربلا به آن حضرت ملحق شده و در حمله اوّل هر سه نفر به شهادت رسیدند.
مسلم بن عوسجه از صحابه رسول خداصلی الله علیه وآله است. او از جمله کسانی است که از کوفه برای امام حسینعلیه السلام نامه نوشت و برای
حضرت نیز در کوفه بیعت میگرفت. او بعد از شهادت مسلم و هانی بن عروه در کوفه مدتی مخفی گشت و سپس با اهل بیتش فرارکرده و به امام حسینعلیه السلام پیوست و جان خود را در راه آن حضرت فدا نمود.
از جمله کوفیان شهید یکپا مسلم بن کثیر اعرج ازدی است. او کسی است که یکی از پاهایش را در جنگهای امیرالمؤمنینعلیه السلام از دست داده بود. جهاد با آنکه از اعرج برداشته شده، ولی از کوفه فرار کرده و خود را به امام رسانید و در کربلا به خدمت امام حسینعلیه السلام رسیده و در لشکر حضرت قرار گرفت و در روز عاشورا از جمله کسانی بود که در حمله اوّل به شهادت رسید.
مسعود بن حجاج تیمی و فرزندش عبدالرحمن بن مسعود نیز از جمله کسانی بودند که در رکاب حضرت در روز عاشورا در حمله اوّل به شهادت رسیدند. این دو نیرنگ سیاسی خوبی را به کار بردند؛ زیرا وقتی دیدند که نمیشود از کوفه به سوی امام حسینعلیه السلام خارج شد، خود را به عنوان لشکر عمربن سعد به کربلا رساندند و بعد به حضرت ملحق شدند.
موقّع بن ثمامه اسدی نیز از جمله کسانی است که از کوفه به کربلا آمد. شبانه راه پیمود تا به امام رسید و در روز شهادت دلیرانه جنگید و هنگامی که توانش سلب شده بود به روی زمین افتاد. میخواستند سر از پیکرش جدا کنند، خویشانی در سپاه یزید داشت، خود را رسانیدند و از چنگ دشمنش رهایی بخشیدند و به کوفهاش بردند. خواستند در نهان به درمانش بپردازند ولی راز پنهان
نماند و خبرش به امیر کوفه رسید. دستور داد پیکر مجروح و ناتوان او را در غل و زنجیر کشند و به تبعیدگاه زراره تبعیدش کنند. موقّع سالی را در غل و زنجیر با پیکر آغشته به خون گذرانید و پس از یک سال به امام حسینعلیه السلام ملحق شد.
اینان برخی از شیعیان عقیدتی کوفه بودند که به حضرت ملحق شدند و جان خود را فدای آن حضرت و مرامش نمودند. عدهای دیگر از کوفیان بودند که به امام حسینعلیه السلام پیوستند ولی مجال شرح حال آنها نیست.(1)
برخی از شیعیان نیز که قاصد و پیامرسان از کوفه به مکه و از مکه به طرف کوفه بودند در این راه به شهادت رسیدند، اینک به نمونههایی از آنها اشاره میکنیم:
سیره نویسان مینویسند: «امام حسینعلیه السلام او را با نامهای در جواب نامه مسلم بن عقیل به کوفه فرستاد. حصین بن تمیم او را در منطقه قادسیه دستگیر کرده و به سوی عبیداللَّه بن زیاد فرستاد. عبیداللَّه از کار او پرسید؟ جوابی نداد. به او گفت: بالای قصر برو و کذّاب بن کذّاب را لعن کن تا بعد از آن رأی خود را درباره تو صادر
1) 79. ر.ک: قاموس الرجال، تستری؛ ابصار العین فی انصار الحسینعلیه السلام؛ ذخیرة الدارین فیما یتعلّق بالحسین و اصحابه؛ معالی السبطین؛ پیشوای شهیدان؛ نفس المهموم؛ تاریخ طبری؛ و ... .
کنم. او نیز بر بالای قصر رفته و رو به مردم کرد و گفت: «ای مردم! من فرستاده حسین پسر فاطمه دختر رسول خدایم که به سوی شما فرستاده شدهام، تا او را بر ضدّ پسر مرجانه و پسر سمیه یاری کرده و پشتیبانی کنید.
عبیداللَّه دستور داد تا او را از بالای قصر به زمین بیندازند. با این عمل استخوانهایش شکسته شد و در حالی که تنها رمقی در جانش بود عبدالملک بن عمیر لخمی قاضی و فقیه کوفه بالای سرش آمد و سرش را از بدن جدا نمود. هنگامی که او را بر این کار عیب گرفتند، در جواب گفت: خواستم تا او را راحت کنم.
از جمله شهیدان نامهرسان قیس بن مسهر صیداوی است. او که از جانب مسلم نامهای را به سوی امام حسینعلیه السلام برده بود در بازگشت امام نامهای را نوشته و به او داد که به مسلم در کوفه بدهد. در بین راه حصین بن تمیم او را دستگیر کرده و نزد عبیداللَّه آورد. او از محتوای نامه سؤال نمود، گفت: آن را پاره کردم تا تو از محتوای آن نامه اطلاع پیدا نکنی. عبیداللَّه گفت: نامه به چه کسانی نوشته شده بود؟ قیس گفت: گروهی که اسامی آنها را نمیدانم. عبیداللَّه گفت: اگر اسامی آنها را نمیگویی لااقل بر بالای منبر برو و سبّ کذّاب پسر کذّاب کن، یعنی امام حسینعلیه السلام. او بر بالای منبر رفت و گفت: ای مردم! همانا حسین بن علیعلیه السلام بهترین خلق خدا و پسر فاطمه دختر رسول خداصلی الله علیه وآله است. من فرستاده او به سوی شمایم، من از او در منطقه حاجر جدا شدم، به سوی او بشتابید. آن گاه عبیداللَّه
بن زیاد و پدرش را لعنت کرد و درود بر امیرالمؤمنین علیعلیه السلام فرستاد. ابن زیاد دستور داد تا او را از بالای منبر به پایین بیندازند و با این روش او را نیز به شهادت رسانید. اینان شیعیان واقعی بودند.(1)
تعدادی از مردم کوفه بعد از آمدن حضرت مسلم بن عقیل به کوفه و قبل از شهادت امام حسینعلیه السلام به جهت بیعت با حضرت مسلم یا فرستادن نامه به امام حسینعلیه السلام و یا به جهت حرکت برای یاری آن حضرت دستگیر شده و به شهادت نایل آمدند. اینک شرح حال دو تن از آنان را بررسی میکنیم:
او از جمله شیعیانی بود که با مسلم در کوفه بیعت کرده و با او خروج نمود. مسلم که اسیر شد و به شهادت رسید، ابن زیاد او را نیز دستگیر کرد و به او گفت: از چه قبیلهای هستی؟ گفت: از قبیله ازد. ابن زیاد دستور داد تا او را به قبیلهاش برده و در میان قومش سرش را از گردنش جدا کنند. ابوجعفر میگوید: او را در میان قومش گردن زدند.
او اسب سوار و جنگجویی شجاع از شیعیان کوفه بود که با مسلم بن عقیل خروج نمود. بعد از آن که مردم، مسلم را تنها
1) 80. ر.ک: پیشین.
گذاشتند، کثیر بن شهاب عبدالاعلی او را دستگیر نموده و تسلیم عبیداللَّه نمود.
ابومخنف میگوید: بعد از شهادت مسلم، عبیداللَّه بن زیاد او را حاضر نمود، و از حالش سؤال کرد؟ او در جواب گفت: من از خانه بیرون آمدم تا نظارهگر معرکه باشم و قصدی بر ضدّ تو نداشتم. عبیداللَّه از او خواست که بر این مطلب قسم یاد کند، ولی او قسم نخورد. لذا او را در محلّ درندگان به شهادت رساندند.(1)
بعد از هلاکت «یزید بن معاویه» و سست شدن پایههای حکومت امویان، شیعیان در کوفه به دنبال «فرماندهای» برای خود بودند، تا جماعت متفرق آنان را جمع نماید و عقده بهجا مانده از شهادت حسینعلیه السلام را شفا بخشد.
بعد از مدتی، «مختار» برعلیه «بنیامیه» قیام نمود، شیعیان به دور او جمع شدند، او لشکری را به فرماندهی «ابراهیم بن مالک اشتر» به سوی لشکر شام روانه ساخت و آن لشکر را شکست داد و فرماندهاش «ابنزیاد» را به قتل رسانید؛ این امر آرزوی اهل بیتعلیهم السلام و شیعیان بود.
بعد از شکست لشکریان شام، «مختار» و شیعیان، قوت گرفتند. به نقل ابن عبد ربّه در «عقد الفرید»، مختار شیعیان را دستور داد تا در کوچههای کوفه، شبانه بگردند و ندا دهند: «یا لثارات الحسین».(2)
ابوالفداء، در مورد حوادث سال 66 هجری، مینویسد: «در این سال، مختار در کوفه به طلب خون «حسینعلیه السلام» قیام نمود، جماعت زیادی دور او جمع شدند، او بر کوفه تسلط پیدا کرد و مردم نیز با او بر کتاب خدا و سنت رسول و طلب خون اهلبیتعلیهم السلام بیعت نمودند.
خانم «دکتر لیثی» مینویسد: «شهادت امام حسینعلیه السلام در کربلا، واقعه تاریخی بزرگی بود که منجر به تبلور جماعت شیعه و ظهور او بهعنوان یک فرقه متمیز، که دارای مبانی سیاسی و رنگ دینی است، گردید... واقعه کربلا، در رشد و نموّ روح شیعه و زیادشدن آنها، تأثیر مهمی گذاشت. جماعت شیعه بعد از شهادت امام حسینعلیه السلام به مانند جماعت منظم با رویه سیاسی متین، در جامعه ظهور پیدا نمود.»(1)
از طرفی «عبداللَّه بن زبیر» در مکه قیام کرده و نُه سال ریاست کرد. امویان، در این نُه سال، با وی درگیر بودند. شیعیان در این موقعیت مناسب، خدمت حضرت امام سجّادعلیه السلام میرسیدند و فرصتی برای بیان مظلومیت سیدالشهدا، در میان مردم، پدید آمد.
بنی مروان، با پیروزی بر «آل زبیر» حکومت شبهجزیره را به دست گرفتند. بعد از گسترش نفوذ «عبدالملک بن مروان» بر بلاد اسلامی و محکمشدن پایههای حکومتی او، به فکر مقابله با اهلبیتعلیهم السلام و شیعیان افتاد. امام شیعیان در آن زمان، امام زینالعابدینعلیه السلام بود.
1) 83. تاریخ ابیالفداء، ج1، ص194
عبدالملک، برای اینکه از مقام آن حضرت بکاهد، او را از مدینه به شام آورد، ولی بعد از ظهور فضایل و معارف از آن حضرت، محبت امام، در میان مردم بیشتر گردید.
مرکز تجمع شیعیان در آن زمان، کوفه بود. عبدالملک به قصد ریشهکنکردن تشیع از کوفه، شخصی را به نام «حجّاج» به آن ایالت فرستاد.
امامباقرعلیه السلام میفرماید: «حجّاج سرکار آمد و تا توانست، شیعیان را به قتل رساند و به هر گمان و تهمتی آنان را دستگیر نمود. کار به جایی رسید که اگر کسی به او زندیق یا کافر میگفتند بهتر بود از اینکه او را شیعه علیعلیه السلام بگویند.»(1)
ابن ابیالحدید، از «مدائنی» نقل میکند: «هنگامی که «عبدالملک بن مروان» به ولایت رسید، بر شیعه بسیار سخت گرفت و «حجاج بن یوسف» را بر آنان گماشت. مردم به بغض علیعلیه السلام و موالات دشمنان آن حضرت به او تقرب جستند و هرچه را توانستند در فضل دشمنان علی، روایت جعل کردند و در لعن بر علیعلیه السلام، کوتاهی ننمودند.»(2)
ابن سعد، در «طبقات»، از «منهال» نقل میکند: «من بر علی بن حسین، وارد شدم و به آن حضرت عرض کردم: چگونه صبح کردید؟ خدا امر تو را اصلاح کند؟ حضرت فرمود: من پیرمردی مثل تو در این شهر نمیبینم، نمیدانی که چگونه صبح کردیم؟ اگر
نمیدانی، من تو را باخبر نمایم؛ ما در میان قوم خود به مانند بنیاسرائیل در میان آلفرعون(!!) صبح نمودیم، که فرزندان آنان را ذبح کرده و زنان آنان را به کنیزی میبردند. کار ما به جایی رسیده که شیخ و سید ما را بر بالای منابر، لعن و دشنام میدهند و با این عمل به سوی دشمنان ما تقرّب پیدا میکنند...»(1)
قنبر، غلام علیعلیه السلام، از جمله کسانی است که به دست حجاج، به شهادت رسید. حجاج، به بعضی از نزدیکان خود میگوید: «دوست دارم به یکی از اصحاب ابوتراب (علیعلیه السلام) دست پیداکنم. به او گفتند: ما از قنبر کسی را به علیعلیه السلام نزدیکتر نمیدانیم. حجاج، کسی را به دنبال قنبر فرستاد و او را نزد حجاج آورد، حجاج به او گفت: تو قنبری؟ گفت: آری! حجاج گفت: از دین علی تبرّی بجو! قنبر گفت: آیا تو میتوانی مرا به افضل از دین علی راهنمایی نمایی؟ حجاج گفت: من تو را خواهم کشت. کدام قتلی برای تو محبوبتر است، آن را انتخاب نما! قنبر در جواب گفت: مرا امیرالمؤمنین خبر داده است که بدون حق، ذبح خواهم شد. حجاج نیز، دستور داد تا سر او را مانند گوسفند از تن جدا نمایند.»(2)
کمیل بن زیاد، از شیعیان و خواص علیعلیه السلام میباشد، حجاج در زمان ولایتش در کوفه او را طلب کرد. لکن کمیل فرار نمود و در مکانی مخفی گشت. حجاج حقوق قومش را قطع نمود. کمیل، با مشاهده این وضع، با خود گفت: «من پیرمردی هستم که عمرم به
سرآمده است، سزاوار نیست که من سبب محرومیت قومم گردم.» لذا خود را تسلیم حجاج نمود. حجاج، با مشاهده کمیل گفت: «من از مدّتها منتظر تو بودم». کمیل در جواب فرمود: «خشنود مباش؛ زیرا از عمر من چیزی باقی نمانده است، هرکاری میخواهی انجام بده، بازگشت انسان به سوی خداست و بعد از قتل من نیز حسابی هست. امیرالمؤمنینعلیه السلام مرا خبر داده که تو قاتل منی.» حجاج گفت: «پس حجت بر تو تمام شد.» در این هنگام دستور داد تا گردن او را بزنند.»(1)
از دیگر شیعیان، سعید بن جبیر است. او مردی معروف به تشیع و زهد و عبادت و عفّت بود. حجاج دستور داد او را دستگیر کردند، و بعد از مشاجرات زیاد بین این دو، حجاج دستور داد تا سرش را از بدن جدا کنند.(2)
در چنین شرایطی، که تصور نابودی اهلبیتعلیهم السلام میرفت، امامسجّادعلیه السلام فعالیت را شروع نمود. و در این راه، موفقیت زیادی کسب کرد.(3)
امام سجّادعلیه السلام توانست به شیعه، حیاتی تازه بخشد. و زمینه را برای فعالیتهای امام باقر و امام صادقعلیهما السلام فراهم آورد. به گواهی تاریخ، امام سجّادعلیه السلام در طول سی و چهار سال فعالیت، شیعه را از دشوارترین بحرانهای حیات خویش عبور داد؛ بیست سال حاکمیت حجاج بر عراق و سلطه عبدالملک بن مروان بر کل قلمرو
اسلامی، جهتگیری روشنی برای کوبیدن شیعیان بود...، حجاج کسی بود که شنیدن لفظ کافر، برای او از شنیدن لفظ شیعه، آرامش بیشتری داشت.(1)
روش فقهی حضرت سجادعلیه السلام نقل احادیث پیامبرصلی الله علیه وآله از طریق علیعلیه السلام بود که شیعیان تنها آن احادیث را درست میدانستند. بدینصورت شیعه اوّلین قدمهای فقهی خود را در مخالفت با انحرافات موجود برداشت.
شهر مدینه با توجه به کجرویهایی که از آغاز اسلام در آن انجام شده بود، علیه شیعه، تحریک گردیده بود. بنابراین، جای مناسبی برای رشد شیعه بهشمار نمیرفت.
امام سجادعلیه السلام میفرمود: «دوستداران واقعی ما در مکه و مدینه، به بیست نفر نمیرسند.»(2)در عینحال، در عراق، افراد بیشتری به اهلبیتعلیهم السلام علاقهمند بودند.
دوران امامت امام باقرعلیه السلام، مصادف با ادامه فشارهای خلفای بنیامیه و حکّام بر شیعیان عراق بود. عراق مرکز اصلی تشیع محسوب میگردید.
امام ابوجعفر محمدبن علی الباقرعلیه السلام در توصیف مصایبی که بر اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله وارد شد، میفرماید: «و کان عظم ذلک وکبره زمن
معاویة بعد موت الحسینعلیه السلام، فقتلت شیعتنا بکلّ بلدة وقطعت الأیدی والأرجل علی الظنّة، وکلّ من یذکر بحبّنا والانقطاع الینا سجن او نهب ماله او هدمت داره... حتی أنّ الرجل لیقال له زندیق او کافر احبّ الیه من ان یقال: شیعة علی...»؛(1)«عظمت و بزرگی مصایب از زمان معاویه، بعد از مرگ حسینعلیه السلام بود. در آن هنگام بود که شیعیان ما در هر کشوری کشته شدند و دستها و پاها به مجرّد گمان قطع گردیدند. و هرکسی که محبت و میل به ما را میداشت او را زندانی کرده، یا مالش را به غارت میبردند و یا خانهاش را خراب مینمودند... و کار به جایی رسید که اگر به کسی زندیق یا کافر میگفتی نزد او بهتر بود از اینکه بر او شیعه علی اطلاق میکردی... ».
شیعیان هرساله در مراسم حج، با امام تماس داشتند. این تماسها معمولاً یا در مکه و یا در بازگشت و عبور از مدینه، صورت میگرفت. با توجه به برخی اخبار، مردم عراق از رفتن نزد امام باقرعلیه السلام در مدینه، نهی شده بودند.(2)
مشکل «غُلات» در این دوران، یکی از مشکلات برای شیعیان بود. شمار این گروه رو به فزونی بود. وقتی که امامعلیه السلام آنها را از خود طرد کرد، اصحاب آن حضرت نیز «غُلات» را از جمع خود بیرون راندند. «مغیرة بن سعید» و «بیان بن سمعان»، که هر دو از معروفترین شخصیتهای غالیان و از رهبران آنها بودند، توسط اصحاب امامباقرعلیه السلام تکفیر شدند.
تأکید امام باقرعلیه السلام به عملگرایی شیعیان، بهطور غیرمستقیم، در مقابل تمام فرقههایی که به عمل صالح اعتنایی نداشتند، صورت میگرفت.
بسیاری از شیعیان عراق در اثر فشار و اختناق موجود، انتظار داشتند که امامعلیه السلام به عراق آمده و دست به شمشیر ببرد. ولی امام باقرعلیه السلام مأمور به تقیه بود. لذا، برخی از آنها نسبت به امامت آن حضرت دچار تردید گشتند. آگاهی کافی درباره امامت به آنها نمیرسید و به همین جهت گروهی به «زید»، برادر امام گرویدند و انشعابی را به وجود آوردند. هرچند زید هفت سال زودتر از برادرش، در کوفه وفات یافت. امّا در همین دوره و پس از آن، ریشههای گرایش به زید در میان شمار زیادی از شیعیان رشد کرد.
مخالفت با مصالح «امویان»، موجب اختلافات کمتری در میان شیعیان میگشت. اما به موازات فروکش کردن فشارهای سیاسی بر آنان، مسأله «غُلات» به تدریج دامنه بیشتری گرفت؛ به طوری که مسأله مهم در زمان امام صادقعلیه السلام مسأله «غُلات» محسوب میگردید. فشار امویها، جز در دو سال حکومت «عمر بن عبدالعزیز»، (از سال 99 تا 110 ه.ق) در تمام دوران حکومت آنان به شدت ادامه داشت.
در این دوره، به علت ضعف امویان و درگیری آنان با عباسیان، امامعلیه السلام و شاگردانش فرصت بیشتری برای نشر مکتب اصیل
اسلامی یافتند. این موقعیت، تا اوائل خلافت منصور، دومین خلیفه عباسی نیز ادامه داشت.
عباسیان، خود را «خونخواه» آل ابیطالب میدانستند. و مردم را به خشنودی آلمحمّدعلیهم السلام دعوت میکردند؛ بنابراین نمیتوانستند در آغاز با اهلبیت پیامبرصلی الله علیه وآله مخالفت نمایند.
در سال 140 هجری قمری پس از این که منصور بر مخالفان خود پیروز گشت و خطر نفوذ رهبری مذهبی شیعیان اهلبیتعلیهم السلام را بیشتر احساس کرد، به سراغ آنان رفت. ابتدا از «بنیالحسن» آغاز نموده؛ «عبداللَّه بن حسن» و فرزندانش را دستگیر ساخت و به زندان افکند و سپس دستور قتل همه آنان را داد. سپس به محدودساختن حوزه درس «جعفر بن محمدعلیه السلام» در مدینه و تهدید و محاصره امامعلیه السلام و شیعیانش پرداخت؛ زیرا از توجّه مردم و تشکّل شیعیان به شدّت هراسناک بود، و موقعیت خود را در خطر میدید، و پس از بارها تهدید و فراخوانی، سرانجام امام را در مدینه مسموم کرد.
در زمان منصور بار دیگر علویان تحت فشار سیاسی سختی قرار گرفتند، چنان که سیوطی گفته است: «منصور اوّلین خلیفه «عباسی» بود که میان علویان و عباسیان آتش فتنه را برانگیخت. در سال (145 ه ق) (پس از گذشت نه سال از حکومت منصور) محمد و ابراهیم، فرزندان عبداللَّه بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب، علیه منصور قیام کردند، ولی آن دو و گروه بسیاری از اهل بیت، توسط وی به شهادت رسیدند».(1)
1) 95. تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص 261.
محمد اسقنطوری میگوید: «بر منصور وارد شدم و دیدم در فکر عمیقی فرو رفته، گفتم چرا فکر میکنید؟ پاسخ داد: از اولاد فاطمهعلیها السلام بیش از هزار نفر را کشتهام، ولی بزرگ آنان (حضرت صادقعلیه السلام) را نکشتم».(1)
آزار و شکنجههای علویان توسط منصور در زندانهای تاریک و نمناک و قرار دادن آنان در لای دیوار مشهور است.(2)
از کسانی که به دستور منصور به شهادت رسیدند، معلّی بن خُنیس از شیعیان و اصحاب مقرّب و متصدّی امور مالی امام صادقعلیه السلام بود. منصور از داوود بن عروه فرماندار مدینه خواست تا وی را به قتل برساند. داوود معلَّی را احضار نمود و او را تهدید به قتل کرد و از وی خواست تا نام شیعیان را به او بگوید. معلی مقاومت نمود و گفت: به خدا سوگند اگر نام یکی از آنها در زیر پای من باشد، پایم را برنخواهم داشت. داوود وی را کشت و سرش را به دار آویخت. او سرانجام امام صادقعلیه السلام را هم مسموم و به شهادت رسانید.(3)
این وضعیت در عصر حکومت مهدی عباسی (158 - 169ه ق) و هادی عباسی (15ماه) و هارون الرشید (193 - 170ه ق) نیز ادامه یافت و آنان در اعمال فشار و شکنجه، زندان، تبعید و قتل علویان، راه منصور را ادامه دادند. محمدبن ابی عمیر و فضل بن شاذان به
دستور او زندانی و شکنجه شدند. وی حکم دستگیری هشام بن حکم را صادر کرد، ولی او مخفی گردید. داستان جنایت حمید بن قحطبه به دستور هارون نیز مشهور است.(1)
امام کاظمعلیه السلام در سال 148ه.ق، بعد از شهادت پدرش، رهبری شیعیان را برعهده گرفت. اختلافی که بین شیعیان به وجود میآمد، غالباً ناشی از تعیین امام بعدی بود. که گاه بنابر دلایل سیاسی (وحشت از حاکمیت عباسیان) امامعلیه السلام برای بسیاری از شیعیان خود ناشناخته میماند.
شدت اختناق «منصور» درباره «علویان» بویژه امام صادقعلیه السلام که عظمتی فراوان در میان جامعه کسب کرده بود، موجب سردرگمی برخی از شیعیان نسبت به رهبری آینده شده بود.
بعضی از فرزندان امام صادقعلیه السلام داعیه رهبری داشتند و این موجب پراکندگی شیعیان میشد. مشکل دیگر آنان، دور بودن از شهرها و محل سکونت بود... با توجه به دلایل فوق، بعد از امام صادقعلیه السلام نیز انشعاباتی رخ داد.
اسماعیل بن جعفر بن محمد، که فرزند بزرگتر امام صادقعلیه السلام بود، بسیاری از شیعیان وی را رهبر آینده میدانستند. وی در حیات پدر، فوت کرد. بهطوریکه در روایت آمده است امام صادقعلیه السلام
1) 99. اعیان الشیعه، ج 1، ص 29.
اصرار داشتند تا شیعیان با دیدن جنازه او به مرگش یقین کنند. با وجود این، عدّهای بعد از آن حضرت، با داعیه «مهدویت اسماعیل» و بهانههای دیگر، فرقهای به نام «اسماعیلیه» در شیعه به وجود آوردند.
شیعیان راستین کسانی بودند که مدعی امامت را با طرح سؤالات خاصی، ارزیابی میکردند و آنگاه که در امامت وی به یقین میرسیدند، او را به وصایت میپذیرفتند.
هشام بن سالم میگوید: «همراه مؤمن الطاق در مدینه بودم، مشاهده کردیم که عدهای در خانه عبداللَّه بن جعفر بن محمد گرد آمده و مسائلی را از او درباره زکات میپرسند. ما نیز سؤالاتی درباره زکات از وی پرسیدیم، لیکن وی جواب صحیحی به ما نداد. آنگاه بیرون آمدیم و نمیدانستیم که از فرقههای مرجئه، قدریه، زیدیه، معتزله و خوارج چه گروهی را بپذیریم. دراینحال، شیخی را دیدیم که او را نمیشناختیم. فکرکردیم جاسوسی از جاسوسان منصور است، ولی برخلاف این احتمال، او ما را به خانه ابوالحسن موسی بن جعفر برد. هنوز آنجا بودیم که فضیل و ابوبصیر، وارد شده و پرسشهایی نمودند و بر امامت وی یقین حاصل نمودند. آنگاه مردم از هر سو، دستهدسته میآمدند، به جز گروه عمار ساباطی و شمار اندکی که عبداللَّه بن جعفر را قبول داشتند.»(1)
هشام بن سالم، عبداللَّه بن ابییعفور، عمر بن یزید بیاع السابری، محمد بن نعمان، مؤمن طاق، عبید بن زراره، جمیل بن دراج، ابان بن
1) 100. کافی، ج 1، ص 351.
تغلب و هشام بن حکم که از بزرگان شیعه و اهل علم به شمار میآمدند، امامت موسی بن جعفرعلیه السلام را پذیرفتند.
تنها کسانی که به امامت آن حضرت نگرویدند «عبداللَّه بکیر» و «عمار بن موسی ساباطی» بودند.(1)
عصر امام کاظمعلیه السلام دوران بسیار سختی برای شیعیان بود. از مهمترین قیامهایی که در این دوران برعلیه خلفای عباسی صورت گرفت، قیام «حسین بن علی، شهید فَخ» در زمان حکومت هادی عباسی و جنبش «یحیی و ادریس»، «فرزندان عبداللَّه» در زمان هارون بود.
امامان شیعه به لزوم رعایت «تقیه» پافشاری میکردند و میکوشیدند شیعیان را بهطور پنهانی اداره نمایند. این وضعیت موجب گردید، تاریخ نتواند از حرکات سیاسی آنها، ارزشیابی دقیقی به عمل آورد. رهبری این حرکت و ظرافتی که در هدایتآن به کار برده شد، عامل مهمّ استواری شیعه در تاریخ گردید.
مأمون عباسی با طرح «ولایتعهدی» امام رضاعلیه السلام ظاهراً توانست بر مشکلات پیروز گردد و شیعیان و علویان را راضی نگه دارد.
شاید اوّلین مرحله نفوذ شیعه در دستگاه عباسی، ماجرای ولایتعهدی امام رضاعلیه السلام باشد. هرچند قبلاً «علیبن یقطین» به
1) 101. فرق الشیعه، ص 79.
دستور امام کاظمعلیه السلام برای کمک به شیعیان، در دستگاه عباسی باقی ماند.(1)
در این دوران تشیع در ظاهر رنگ سیاسی به خود گرفت. و مأمون اظهار تشیع نمود. در نقلی آمده است: «مأمون پس از آمدن به عراق، سعی کرد امور مملکتی را به کسانی که عقاید شیعی داشتند بسپارد. و بعد از آنکه راضی شد تا از عامه نیز کسانی را به مقامی بگمارد، تصمیم گرفت تا در کنار هر نفر از عامه، یک نفر شیعی نصب کند».(2)
بعد از مأمون، «معتصم عباسی» و «متوکل» این شیوه را دگرگون ساختند و به دفاع از «اهلحدیث» که به شدت با «معتزله» و «شیعه» مخالف بودند، پرداختند. متوکّل در دشمنی با علویان و شیعیان تا جایی پیش رفت که دستور خرابی قبر امامحسینعلیه السلام را صادر کرد و فرمان داد تا زمینهای گرداگرد آن را شخم زده و کشت کنند.(3)
لکن این حرکت ضدّ شیعی دوام نیاورد و پس از روی کار آمدن «مقتدر عباسی» زمینه رشد شیعه در بغداد و نقاط دیگر فراهم شد. در این دوره بسیاری از شیعیان برجسته، دارای مشاغل حکومتی و اداری شدند.
شیخ طوسی نقل میکند: «حکم بن علیا گفت: من فرمانروایی بحرین را داشتم و در آنجا به مال زیادی دست یافتم که مقداری را
انفاق کرده و با مقدار دیگر آن، زمین و... خریدم. پس از آن مدتی خمس آن را نزد امامجوادعلیه السلام آوردم... .(1)
حسین بن عبداللَّه نیشابوری، از شیعیان امام جوادعلیه السلام، مدتی حکومت سیستان را برعهده داشت.(2)
جریان مشارکت شیعیان امامی، در دستگاه حکومتی، در دوران آخرین امامانعلیهم السلام رو به گسترش نهاد. در دوران امام یازدهمعلیه السلام و پس از آن در «غیبت صغری شمار فراوانی از شیعیان در دستگاه عباسی، شغلهای مهمی به دست آوردند.
آنچه قابل تأمّل است، عدم مشروعیت بودن خلافت عباسیان و فقط تا سرحدّ وزارت رفتن شیعیان بود.
پس از هارون، محمّد امین به حکومت رسید و مدت چهارسال و چند ماه حکومت کرد.
ابوالفرج در مقاتل الطالبین مینویسد: «روش امین در برابر اولاد علی بن ابی طالبعلیه السلام بر خلاف گذشتگان بود. علت آن این بود که او به فکر خوشگذرانی و تهیه وسایل آن بود و پس از آن در بحران جنگ خود با مأمون قرار گرفت، تا اینکه کشته شد».
مأمون برادر خود را کشت و قدرت سیاسی را به دست آورد و حدود بیست سال (218 - 198 ه ق) حکومت کرد.
در زمان مأمون، تشیع در اکثر شهرهای اسلامی نفوذ کرد و اثر آن در دربار مأمون نیز ظاهر شد، چنان که فضل بن سهل ذوالریاستین،
وزیر مأمون و طاهربن الحسن خزاعی فرمانده ارتش وی شیعه بودند.
مأمون وقتی کثرت شیعه را دید، میدانست که حضرت رضاعلیه السلام مورد توجّه و محبوب مردم است و مردم از پدر او (هارون) ناراضی هستند و نسبت به حکومتهای قبلی بنی عباس اظهار دشمنی میکنند، ظاهراً روش تفاهم و دوستی با علویان را برگزید و بدین ترتیب افکار عمومی را متوجه خود ساخت، لذا از دَرِ نفاق و ریا اظهار تشیع نموده، از خلافت، حقانیت، و برتری حضرت علیعلیه السلام بر ابوبکر و عمر دفاع میکرد، و حتی مسأله واگذاری خلافت و سپس ولایتعهدی را مطرح نمود، ولی در حقیقت او هدفی جز حفظ قدرت و تثبیت موقعیت خود نداشت، و سرانجام نیز امام رضاعلیه السلام را به وسیله زهر مسموم ساخت. ولی در هر حال همین ملایمت و نرمش ظاهری، موجب فراهم شدن زمینه نسبتاً مناسبی برای ترویج و نشر عقاید شیعه گردید.
عامل مؤثّر دیگری نیز در این باره وجود داشت، و آن گسترش و افزایش ترجمه کتب فلسفی و علمی بسیار از زبان یونانی و سریانی و غیر آنها به زبان عربی بود که به گرایش مسلمانان به علوم عقلی و استدلالی سرعت بخشید، به ویژه آنکه مأمون نیز معتزلی مذهب بود و به خاطر علاقهمندی به بحثهای استدلالی، مباحث کلامی در زمینه ادیان و مذاهب را آزاد گذاشته بود، و دانشمندان و متکلّمان شیعه از فرصت استفاده کرده، به تبلیغ مذهب اهل بیتعلیهم السلام همت گماردند.
در عصر معتصم (متوفّای 227 هجری قمری) نیز تقریباً شرایط سیاسی در مورد اهل بیتعلیهم السلام همانند زمان مأمون بود. به ویژه آنکه آن دو نیز به کلام معتزله گرایش داشته و با بحثهای کلامی و استدلالی موافق بودند. پرسشهای کلامی و دینی بسیاری که از امام جوادعلیه السلام شده است(1)نیز گواه بر این است که ارتباط مردم با آن حضرت در عصر معتصم ممنوع نبود، هرچند معتصم در باطن امر نسبت به امامعلیه السلام عداوت میورزید و سرانجام نیز دستور قتل او را صادر نمود. پس از شهادت امام، جمعیت انبوهی برای تشیع جنازه آن حضرت اجتماع نمودند. علی رغم اینکه معتصم تصمیم داشت آنان را از شرکت در مراسم تشییع منع کند، ولی آنان به تصمیم وی اعتنا نکرده و شمشیر بر دوش بر گرد خانه امام اجتماع نمودند. این مطلب نیز گواه بر قدرت و کثرت شیعه در آن زمان است.(2)
در سال 203 هجری قمری امام رضاعلیه السلام به شهادت رسید. تنها فرزند وی امام جوادعلیه السلام بیش از هشت سال نداشت، شیعیان از اینجهت در نگرانی و اضطراب به سر میبردند. به نوشته مورّخان، در این دوران شیعیان به حیرت افتاده و دچار اختلاف گشتند.(3)به همین جهت گروهی از آنان در منزل «عبدالرحمن بن حجّاج» گرد آمدند و ضجّه و ناله سر دادند.(4)
برای شیعیان مسلم بود که امام رضاعلیه السلام فرزند خود جوادعلیه السلام را برای جانشینی برگزیده است. ولی خردسالی آن حضرت موجب کاوش بیشتر مردم برای اطمینان خاطر، گردید.
اضطراب خاطر موجود، سبب شد تا برخی از آنها به دنبال «عبداللَّه بن موسی»، برادر امام رضاعلیه السلام بروند. ولی از آنجا که حاضر نبودند بدون دلیل، امامت کسی را بپذیرند، جمعی از آنها، پیش وی سؤالاتی را مطرح کردند و هنگامی که او را از جواب دادن ناتوان دیدند، وی را ترک کردند.(1)و شمار دیگری نیز به واقفیها که بر امام کاظمعلیه السلام توقّف کرده بودند پیوستند؛ زیرا طبق نظر نوبختی، آنان بلوغ را یکی از شرایط امامت میدانستد.(2)
با وجود این، بیشتر شیعیان به امامت امام جوادعلیه السلام گردن نهادند. در میان آنان کسانی، کمی سن امام را به خود امام جوادعلیه السلام نیز، گوشزد کردند. آن حضرت در جواب به جانشینی «سلیمانعلیه السلام» از «داودعلیه السلام» اشاره کرد و فرمود: «حضرت سلیمان هنگامی که هنوز کودکی بیش نبود، و گوسفندان را به چرا میبرد، حضرت داوود او را جانشین خود کرد، درحالیکه علمای بنیاسرائیل، عمل او را انکار میکردند.»(3)
«شیعیان امامی» امامت را از جانب خدا میدانستند، و به همینجهت کمی سن امام نمیتوانست خللی در عقیده آنان ایجاد کند.
شیعیان برای اثبات امامت، سؤالاتی را مطرح مینمودند و موقعی که احساس میکردند که مدعی امامت از عهده پاسخگویی برمیآید، (با وجود نصّ به امامتشان) وی را به عنوان امام معصوم میشناختند و میپذیرفتند.
شیعیان امامی در سراسر نقاط، بویژه در عراق، مدائن و ایران و... به سر میبردند.(1)شیعیان علاوه بر ارتباط با امام از طریق وکلای آن حضرت، در مراسم حج نیز با امام دیدار میکردند.
بنابه روایتی عدهای از شیعیان امام جوادعلیه السلام در مصر میزیستهاند. در این روایت، «علی بن اسباط» میگوید: «قامت امام را به دقّت مینگریستم تا آن حضرت را برای اصحابمان در مصر بتوانم توصیف کنم.»(2)
در روایت دیگری آمده است: «یک نفر از شیعیان خراسان خدمت امام جوادعلیه السلام مشرّف شد.»(3)
روایت دیگری از «حر بن عثمان همدانی» حاکی از آن است که عدهای از شیعیان «ری» به محضر ایشان شرفیاب شدند.(4)و این دلالت دارد بر اینکه شیعه در ری فراوان بوده است.(5)
قم، یکی از مراکز تشیع در دوران امام جوادعلیه السلام بود که شیعیان آن ارتباط نزدیکی با امامعلیه السلام داشتند.
احمد بن محمد بن عیسی، که از وی بهعنوان «شیخ القمیین» یاد
شده است، از اصحاب امام رضا و امام جوادعلیهما السلام بوده است و تألیفات زیادی در فقه و حدیث، از خود بهجای گذاشته و حتی محضر امام حسن عسکریعلیه السلام را درک کرده است.(1)
صالح بن محمد بن سهل، یکی دیگر از اصحاب امام جوادعلیه السلام در قم بود که رسیدگی به امور موقوفات حضرت را در آن شهر عهدهدار بود.(2)
به دلیل ارتباط امامرضاعلیه السلام و سفر ایشان به خراسان، شبکه وکلای ایشان و روابط بین مردم و امامان، رو به گسترش نهاد.
در این قرن، بیشتر شیعیان از کوفه بودند، لقب «کوفی» که به برخی افراد نسبت داده شده است، بهترین گواه این مطلب است.
از دوران امام باقر و امام صادقعلیهما السلام به بعد، لقب «قمی» در آخر اسم شماری از اصحاب ائمه به چشم میخورد. اینها اشعریهای عرب تباری بودند که در قم میزیستند.(3)
در زمان امام هادیعلیه السلام، قم مهمترین مرکز تجمّع شیعیان ایران بود و روابط محکمی میان شیعیان این شهر و ائمه طاهرینعلیهم السلام وجود داشت.
دو شهر «آبه» یا «ساوه» و «کاشان» تحت تأثیر تعلیمات شیعی قرار داشتند و از بینش شیعی مردم قم پیروی میکردند. در پارهای از
روایات «محمد بن علی کاشانی» نام برده شده که از امامهادیعلیه السلام سؤال کرده است.(1)
مردم قم رابطه مالی نیز با امام هادیعلیه السلام داشتند، در این زمینه، از «محمد بن داوود قمی» و «محمد طلحی» یاد شده است که از قم و شهرهای اطراف آن، اموال و اخبار درباره وضعیت آن سامان را، به امامعلیه السلام میرسانیدند.(2)
مردم شیعه دیگر شهرهای ایران نیز با امامان رابطه داشتند، این درحالی بود که بیشتر شهرهای ایران به دلیل نفوذ قهرآمیز «امویان» و «عباسیان» گرایشهای «سنّی» داشتند. «دیلم» از اواخر قرن دوم هجری، شیعیان زیادی را در آغوش خود داشت. علاوه بر آن، عدهای از مهاجران «دیلمی»، در عراق نیز به مذهب تشیع گرویده بودند.
در روایتی که حاوی نامهای از امام هادیعلیه السلام، به وکیل خود در همدان است، اینچنین آمده است: «سفارش شما را به دوستداران خود در همدان کردهام.»(3)
با به حکومت رسیدن متوکّل (247 - 232 ه ق) شرایط دگرگون، و سختگیری و کینهتوزی آشکار با علویان تجدید شد، و ارتباط با اهل بیتعلیهم السلام جرم سیاسی به شمار آمد. دستور متوکل در سال 236 هجری قمریبه ویران نمودن قبر امام حسینعلیه السلام و منع زیارت آن حضرت مشهور است.(4)
خصومت متوکل، به شیعیان اختصاص نداشت، بلکه وی با فلسفه و کلام و عقلگرایی مخالفت میورزید. جرجی زیدان مینویسد: از روزی که متوکّل به خلافت رسید تا آخرین نفس، در آزار و شکنجه فیلسوفان و طرفداران رأی و قیاس و منطق کوشش داشت.(1)
پس از متوکل، حکومت عباسیان گرفتار آشفتگیها و کشمکشهای بسیار گردید، و هر چند گاهی درباریان بر سر کسب قدرت، به جدال و کشتار دست میزدند، تا زمان معتضد عباسی (279 - 247 ه ق) پنج تن از حکّام عباسی؛ به نامهای: منتصر، مستعین، معتز، مهتدی و معتمد به حکومت رسیدند، و با به قدرت رسیدن معتضد (289 - 279 ه ق) بار دیگر دستگاه عباسی اقتدار یافت. چنان که سیوطی در مورد او نوشته است: «وی را سفّاح ثانی لقب دادند؛ زیرا فرمانروایی بنی عباس را تجدید حیات کرد، که قبل از او از زمان متوکل به بعد، گرفتار اضطراب و فرسودگی و ضعف شده و در آستانه زوال بود».(2)
بنابراین در عداوت و دشمنی عباسیان با اهل بیتعلیهم السلام و پیروان آنان، جای تردید نیست، ولی با توجه به اضطراب و نابسامانی حاکم بر دستگاه عباسی در دوره یاد شده، و شورشها و انقلابهایی که در گوشه و کنار سرزمین اسلامی رخ میداد، شرایط مناسب برای عباسیان در جهت اعمال فشار بیشتر بر علویان فراهم نبود، و آنان نسبت به عصر منصور و هارون، از شرایط بهتری برخوردار بودند.
وقتی که امام رضاعلیه السلام به خراسان آمد، سادات علوی، به دلایل گوناگونی به نقاط مختلف کشور پهناور اسلامی ایران مهاجرت کردند. این مهاجرت از زمانی که فشار و اختناق برای مقابله با علویان و شیعیان، در عراق، شدت گرفت، رو به گسترش نهاد.
شیعیان ناچار شدند به مناطق امنتری کوچ نمایند. سرزمین عرب، به علّت تسلّط روحیات و طرز تفکّر «اموی»، نمیتوانست جای مناسبی برای آنان باشد. اما در شرق، بهویژه در ایران زمینههای مناسبی برای این هدف وجود داشت. به اینجهت بسیاری از شیعیان به این سرزمین سرازیر شدند و در شهرهای دور دست و جدای از هم به زندگی پرداختند.
شیعیان نیاز مبرمی به ارتباط با یکدیگر داشتند؛ به این دلیل که امام حاضر داشتند. و نیازمند حل پرسشهای دینی و یافتن راهحلی برای مسائل سیاسی و اجتماعی بودند. برای رسیدن به این هدف، از روشهای مختلف ارتباط؛ از قبیل اعزام افراد خاصی نزد امامعلیه السلام و تماس با آن حضرت، در ایام حجّ و در مدینه و نیز مکاتبه، استفاده میکردند.
نیشابور شیعیان فراوانی را در خود جای داده بود که ارتباط خوبی با امامعلیه السلام داشتند. اصولاً شرق ایران جزو مناطقی است که در قرنهای سوم و چهارم، نام شماری از اصحاب و علمای مشهور، در تاریخ آن به چشم میخورد. یکی از این شخصیتها «فضل بن شاذان» است، که مقام ارجمندی در میان صحابه ائمه و علمای شیعه
داشته است. غیر از نیشابور، «بیهق» و «سمرقند» و «طوس» از محلهای تجمّع شیعیان بهشمار میرفت.
یکی از راههای ارتباط مردم با امام و بالعکس، «وکیل» بود. افرادی که سابقه علمی درخشان و ارتباط استوار با امامان قبلی یا خود آن حضرت داشتند، و میتوانستند از نظر حدیث، پشتوانهای برای شیعیان بهشمار آیند، بهعنوان «وکیل» انتخاب میشدند.
ایجاد رابطه به شیوه مذکور، موجب احیای شیعیان و عدم هضم آنان در جامعه «تسنّن» گشت.
آموزههای شیعی درقالب «کلام» و «حدیث» به تمامی جوامع کوچک و پراکنده و دور؛ از قبیل «سمرقند» و «کشّ» فرستاده میشد. با وجود دور بودن این مراکز، بسیاری از علمای شیعه از این مناطق برخاستهاند. فرستادگان و نامههای پربار و بهموقع ائمهعلیهم السلام، اشکالات ناشی از دوری راه را برطرف میساخت.
یکی از راههای ارتباطی دیگر، فرستادن افرادی از طرف شیعیان به محضر آن حضرت بوده است.
از «جعفر بن شریف جرجانی» نقل شده است: «به زیارت خانه خدا مشرف شدم و در سامرا به خدمت امام عسکریعلیه السلام رسیدم، خواستم اموالی را که دوستان بهوسیله من فرستاده بودند، به آن حضرت بدهم. پیش از آنکه بپرسم به چه کسی بدهم، آن حضرتعلیه السلام فرمود: آنچه را همراه آوردهای به مبارک، خادم من بسپار.(1)
1) 128. کشفالغمّة، ج 2، ص 427.
قم اصلیترین شهری بود که انبوهی از شیعیان را در خود جای داده بود و از زمان امام صادقعلیه السلام، بهطور مرتب و منظم با امام معصومعلیه السلام رابطه داشته است.
«احمد بن اسحاق بن عبداللَّه اشعری» از جمله شخصیتهای قمی بود که با امام حسن عسکریعلیه السلام ارتباط داشت. امام حسن عسکریعلیه السلام وی را فردی مورد اعتماد معرفی میکرد.
سیستم «وکالت» در زمینه ایجاد پیوند بین امام و شیعیان، بویژه در اخذ وجوهات شرعی برای ساماندهی امور شیعیان نقش خود را ایفا میکرد.
در «سامرا»، «بغداد» و «مدائن»، شیعیان آمار قابل توجهی را تشکیل میدادند.
شاید «سلمان فارسی» اوّلین کسی بود که سنگ بنای تشیع را در «مدائن» نهاد و «حذیفة بن یمان» بر این اساس بنایی استوار برافراشت.
کوفه نیز در این زمان و قبل و بعد آن، خالی از شیعه نبوده است. کوفه یکی از بزرگترین شهرهای شیعهنشین به شمار میرفت.
برخی از شیعیان قم، (بیخبر از رحلت امام عسکریعلیه السلام) برای پرداخت وجوه خویش به سامرا رفتند. کسانی آنها را به پیش «جعفر» بردند. قمیها، نخست در پی امتحان «جعفر» برآمدند، بدینمنظور از وی پرسیدند: آیا از مبلغی که آوردیم اطلاع داری؟
جعفر گفت: تنها خدا از غیب اطلاع دارد. در نتیجه قمیها از پرداخت پول به وی خودداری نمودند. در آن هنگام شخصی آنها را به خانهای هدایت کرد و در آنجا پس از آنکه مبلغ وجوهات به آنها گفته شد، پول را به شخصی که درست گفته بود، تحویل دادند.
جعفر این موضوع را به «معتمد» گزارش دادند، به دستور او، خانه امام و حتی خانههای همسایگان آن حضرت تفتیش مجدد شد... .(1)
حساسیت شدید دستگاه خلافت و تحریکات جعفر برای کنترل امام دوازدهمعلیه السلام بود و علاوه بر آن در صورت عدم دسترسی به آن حضرت، دستکم میتوانستند اعلام کنند که امامحسنعسکریعلیه السلام فرزند نداشته است. احضار افراد موثق در منزل امام نیز برای این بود تا به ادعای خود در اینباره رنگ حقیقت داده و شیعیان را دچار حیرت و سردرگمی سازند.(2)
بر اساس طرح پیشبینی شده، مسأله ولادت آن حضرت، از چشم مردم و حتی بیشتر شیعیان به دور ماند.
فقط برخی از شیعیان مورد اعتماد و عدهای از وکلای امامحسنعسکریعلیه السلام و کسانی که در خانه امامعلیه السلام مشغول خدمت بودند، از ولادت حضرت باخبر شدند.
شیخ مفید از تعدادی اصحاب و خادمان و یاران نزدیک امام عسکریعلیه السلام روایت کرده است که آنان موفق به دیدار امام زمانعلیه السلام شدهاند.
محمد بن اسماعیل بن موسی بن جعفر، حکیمه خاتون (دختر امام جوادعلیه السلام)، ابوعلی بن مطهر، عمرو اهوازی وابونصر طریف (خدمتگزار امام) از آن جمله بودند.(1)
به این ترتیب امام حسن عسکریعلیه السلام فرزند خود را به برخی نشان داد و ایشان را جانشین خویش معرفی نمود.
شیخ کلینی، از «ضوء بن عِجلی» روایت کرده است که مردی ایرانی از اهالی فارس، به او گفته بود: «به منظور خدمت برای امام عسکریعلیه السلام به سامرا رفتم و امام مرا به عنوان مسئول خرید خانه پذیرفت. روزی حضرت عسکریعلیه السلام فرزند خود را به من نشان داد و فرمود: «هذا صاحبکم». وی اظهار میکند که دیگر پس از آن تا رحلت امام، آن کودک را ندیده است. او میافزاید: «در زمانی که وی آن حضرت را دید حدود دو سال سن داشته است.»(2)
شاید پراهمیتترین دیدار اصحاب و شیعیان امام عسکریعلیه السلام با حضرت بقیةاللَّه، زمانی بود که «محمد بن عثمان عمروی» از وکلای خاص امام زمان(عج)، همراه با چهل نفر دیگر در خدمت امام بودند. آن حضرت فرزند خود را به آنان نشان داد و فرمود: «هذا إمامکم من بعدی وخلیفتی علیکم أطیعوه ولا تتفرقوا من بعدی فی أدیانکم فتهلکوا، أما إنکم لا ترونه بعد یومکم هذا»؛ «این امام شما پس از من و جانشین من در میان شما است. از او فرمان ببرید و پس از من در دین خود اختلاف نکنید که در این صورت هلاک میشوید و پس از این هرگز او را نخواهید دید.»
در ادامه این روایت آمده است: چند روز پس از آن، امام عسکریعلیه السلام رحلت کرد.(1)
بعد از رحلت امام عسکریعلیه السلام احتمال ایجاد فرقههای انشعابی و افکار ناروا، فراوان بود؛ زیرا تولد و نگهداری و وصایت امام زمانعلیه السلام بهطور کاملاً محرمانه انجام شده بود و دوران غیبت نیز آغاز شده و تنها پشتوانه نیرومند امامت حضرت حجت(عج)، میراث عظیم احادیث موجود، درباره اصل مهدویت و پارهای از لوازم آن و در بخش دیگر، استقرار سیستم ارتباطی قوی و حضور برخی از عناصر سرشناس شیعه، در میان اصحاب امام عسکریعلیه السلام و شیعیان آن حضرت بود.
قرن چهارم و پنجم هجری از نظر شرایط سیاسی، از بهترین دوران شیعه به حساب میرود؛ زیرا خاندان بویه (477 - 320 ه ق) که مذهب شیعه داشتند، در دستگاه خلافت عباسی از نفوذ و اقتدار زایدالوصفی برخوردار بودند.
فرزندان بویه به نامهای: علی، حسن و احمد که قبلاً در فارس حکومت میکردند، در زمان «المستکفی» به سال 333 هجری قمری وارد بغداد شده، به مقرّ حکومت راه یافته و مورد تکریم خلیفه قرار گرفتند. احمد «معزالدوله»، حسن «رکن الدوله»، و علی «عمادالدوله» لقب یافتند.
1) 133. منتخب الاثر، ص 355 وینابیع المودّه، ص 460 والغیبه، طوسی، ص 217.
معزالدوله که منصب امیرالأمرایی را داشت، چنان اقتداری را به دست آورد که حتی برای «مستکفی» حقوق و مقری تعیین کرد. به دستور وی در روز عاشورا بازارها تعطیل و برای امام حسینعلیه السلام مراسم سوگواری برپا گردید، و مراسم عید غدیر با شکوه بسیار انجام شد.
کوتاه سخن آنکه: آل بویه در ترویج مذهب امامیه اثنی عشری اهتمام بسیار ورزیدند و در بغداد، مرکز حکومت اسلامی، که قبل از آل بویه مردم پیرو مذهب اهل سنت بودند، با به قدرت رسیدن آنان، مذهب شیعه نشو و نما پیدا کرد و آیینهای مخصوص شیعیان با شکوه فراوان انجام میشد.
شیخ مفید، متکلم نامدار امامیه که در این زمان میزیست، مورد تجلیل و تکریم بسیار بود. مسجد «براثا» در منطقه کرخ بغداد، به وی اختصاص داشت، و شیخ مفید در آن علاوه بر اقامه نماز و موعظه، به تعلیم و تدریس میپرداخت. وی در پرتو موقعیت ویژه ای که از جنبههای علمی و اجتماعی داشت، توانست فرق مختلف شیعه را انسجام بخشیده، آرا و عقاید شیعه را تحکیم و ترویج کند.
خدمات آل بویه به مذهب تشیع اختصاص نداشت، بلکه آنان به ادب و فرهنگ اسلامی خدمت شایان نمودند. غناوی در کتاب «الادب فی ظلّ بنی بویه» مینویسد: «یکی از امتیازات آل بویه بالا رفتن سطح فرهنگ و دانش بود که خود و وزرای ایشان تأثیر بسزایی در این زمینه داشتند؛ زیرا وزرا همیشه از طبقات
نویسندگان و دانشمندان و مبرّز برگزیده میشدند...آوازه شان در فضا طنینانداز شد، تا آنجا که دانشمندان و اهل ادب از هر سو به جانب ایشان رو آورده و از توجّهشان برخوردار شدند. در میدان ادب و فلسفه و دانش، و در سازندگی و به کار انداختن اندیشهها، گوی سبقت را از سروران خود «خلفای عباسی» ربوده بودند».(1)
در قرن چهارم فاطمیان نیز در مصر به قدرت رسیدند و حکومت آنان تا اواخر قرن ششم هجری (567 ه ق) ادامه یافت. حکومت فاطمیان بر مبنای دعوت به تشیع پایه گذاری شد و اگرچه آنان دوازده امامی نبوده، پیرو مذهب اسماعیلیه بودند، و میان این دو مذهب اختلافاتی وجود دارد، ولی در حفظ شعائر تشیع، و نیز فراگرفتن تعالیم اسلامی از طریق خاندان وحی، و تشویق مردم به این روش، هردو مذهب هماهنگ میباشند.
سیوطی مینویسد: «در سال 357 هجری قمری قرامطه بر دمشق استیلا یافتند و بر آن شدند که مصر را نیز به تصرّف خود درآورند، ولی عبیدیون(2)(فاطمیون) مالک آن گردیده و دولت رفض (تشیع) در سرزمینهای مغرب، مصر و عراق، استقرار یافت، و این بدان جهت بود که پس از مرگ کافور اخشیدی، حاکم مصر، نظم مصر مختل گردید. و سربازان در مضیقه مالی قرار گرفتند. گروهی از آنان نامهای برای المعز لدین اللَّه (فرمانروای مغرب) نوشته و از او
خواستند تا وارد مصر گردد. وی فرمانده ارتش خود به نام «جوهر» را با هزار سواره عازم مصر نمود و او وارد مصر گردید. در سال 358 هجری قمری از پوشیدن لباس سیاه و خواندن خطبهای که بنی عباس میخواندند منع کرد و دستور داد جامه سفید پوشیده و خطبه زیر را بخوانند: «اللّهمّ صلّ علی محمّد المصطفی، وعلی علی المرتضی وعلی فاطمة البتول وعلی الحسن والحسین سبطی الرسول...».
او در سال 359 هجری قمری دستور تأسیس دانشگاه الازهر را صادر کرد و بنای آن به سال 361 هجری قمری پایان یافت. همچنین دستور گفتن «حی علی خیرالعمل» را در اذان صادر نمود. مشابه همین دستور توسط جعفربن فلاح فرماندار دمشق از جانب المعزباللَّه صادر گردید.(1)
در قرن چهارم هجری قمری حکومت شیعی دیگری نیز در جهان اسلام پدید آمد، و آن حکومت حمدانیان (391 - 293 ه ق) بود. برجستهترین زمامدار آل حمدان علی بن عبداللَّه بن حمدان، ملقب به سیف الدوله (303 - 350 ه ق) بود. وی انسانی خردمند، دانش دوست و سلحشور بود و بیشتر ایام عمر خود را در جنگ با تجاوزگران رومی به سر برد. در عصر حمدانیان سرزمین سوریه، مانند حلب و اطراف آن، بعلبک و توابعش،جبل عامل و سواحل آن،
1) 136. تاریخ الخلفاء، ص 401 - 402.
مملوّ از شیعیان بود، و به ویژه شهر حلب پایگاه علماء شیعه و به خصوص بنوزهره به شمار میرفت. از کسانی که در تحکیم و نشر مذهب تشیع نقش مهمی ایفا نمود، ابوفراس (متوفّای 357 ه ق) شاعر نامدار آل حمدان بود، چنان که قصیده میمیه او از شهرت بسزایی برخوردار است و مطلع آن چنین است:
الحق مهتضم والدین محترم
وفییء آل رسول اللَّه مقتسم(1)
«حقّ غصب شده و دین محترم است و سهم آل فرستاده خدا به تاراج رفته است».
حمدانیان هیچ کس را به پیروی از مذهب شیعه مجبور نکردند، به وسیله مال و مقام نیز نفریفتند، بلکه مردم را به اختیار خود واگذار کرده، تا هرچه را میپسندند برای خود برگزینند. فقط مبلّغان با اخلاص، حقایق را برای مردم بازگو میکردند، برعکس امویها و عباسیها و صلاح الدین ایوبی که مردم را با ارعاب و خشونت به مذهب تسنن فرا میخواندند.
حمدانیان مردمی روشنفکر و آزاد منش بودند. به همین جهت پایگاه دانشمندان، فلاسفه، ادبا و روشنفکران از همه مذاهب و ادیان شدند، تا آنجا که هنرمندان از روم گریخته و به سوی سیف الدوله میآمدند.(2)
در اواسط قرن پنجم هجری قمری دولت مهمی با نام دولت
سلجوقی پدید آمد و حکومت سنی مذهب بغداد را که رو به زوال و فنا بود از سقوط نجات داد و از پیشرفت شیعیان در مصر، عراق، شام، فارس و خراسان جلوگیری نمود. حکومت سلجوقیان تا اواخر قرن هفتم هجری استقرار یافت.
حکومت مقتدر دیگری که در نیمه دوم قرن ششم (565 ه ق) تأسیس گردید، حکومت ایوبیان به دست سردار نامی صلاح الدین ایوبی بود، که تا سال (848 ه ق) دوام یافت.(1)
فداکاریهای صلاح الدین در جنگ با صلیبیان در خور تقدیر و تحسین است، ولی تعصّب شدید او نسبت به مذهب تسنن و خصومت و عداوت او با مذهب تشیع، نقطه ضعفی بس بزرگ و غیر قابل اغماض است. وی پس از استیلای بر مصر، با فاطمیان با خشونت تمام عمل نمود. در کتاب «الازهر فی الف عام» آمده است: «ایوبیها در مطلق آثار شیعه دخالت کرده و آنان را نابود کردند. صلاح الدین دولت فاطمی را عزل کرد و اقوام خود را در یک شب به منازل آنان وارد نمود و نالههای جگرخراش و گریههای جانسوز به قدری بلند بود که مردم فکر خود را از دست داده بودند...».(2)
وی دستور داد روز عاشورا که بنی امیه و حجاج عید میگرفتند، مجدداً عید باشد و «حی علی خیرالعمل» را از اذان برداشت و در سختگیری با شیعیان تا آنجا پیش رفت که دستور داد: گواهی کسی باید قبول شود که معتقد به یکی از مذاهب چهارگانه اهل سنت
باشد، و کسی حق سخنرانی یا تدریس را داشت که پیرو آن مذهب باشد و حتی کتابخانههای بزرگی را که فاطمیان تأسیس کرده بودند و کتابهای نفیسی در فنون مختلف در آنها گردآوری شده بود، به دست وی متلاشی گردید و در نتیجه این روش خصمانه، مذهب تشیع در مصر فراموش گردید.(1)
دولت مغول در سال 650 هجری قمری توسط هولاکوخان در ایران تأسیس و به سال 736 هجری قمری با مرگ سلطان ابوسعید پایان یافت.
هولاکوخان در دومین حمله خود به عراق، حکومت بنی عباس را برانداخت، و همه مذاهب را در انجام مراسم مذهبی و ترویج تعالیم آنان آزاد ساخت و دانشمندان را تکریم نمود. به عبارت دیگر قتل و غارتهایی که هولاکوخان به آن دست میزد، انگیزه دینی نداشت. بدین جهت در مناطقی که به تصرف او درمی آمد ادیان مختلف از آزادی یکسان برخوردار بودند.
در اینکه آیا هولاکوخان به دین اسلام تشرّف یافت یانه، اختلاف است. هرچند برخی حتی تشیع او را مسلم دانستند، ولی قدر مسلّم این است که چهارتن از سلاطین مغول به نامهای: نکواداربن هولاکو (احمد)، غازان خان (محمود)، نیقولاوس
1) 141. تاریخ الشیعة، ص 192 - 194؛ الشیعة و الحاکمون، ص 190 - 193 به نقل از خطط مقریزی، ج 2 و 3، الازهر فی الف عام، ج 1؛ تاریخ ابن اثیر، ج 9؛ أعیان الشیعه، ج 1.
(سلطان محمد خدابنده) و بهادرخان، اسلام آوردند. حکومت احمد چندان برجای نماند و در مورد «غازان خان» نیز شواهد تاریخی بر تشیع او دلالت دارد. سلطان محمد خدابنده در آغاز، پیرو مذهب حنفی بود، ولی چون نظام الدین عبدالملک شافعی که اعلم دانشمندان اهل سنت در آن زمان بود از طرف وی به عنوان قاضی القضات منسوب گردید و او در مناظره با علماء حنفی غالب شد، سلطان، مذهب شافعی را برگزید.
سرانجام پس از مناظرهای که میان علامه حلّی (متوفای 726 ه .ق) و نظام الدین واقع شد و علامه بر وی غالب گردید، سرانجام سلطان خدابنده آیین شیعه را انتخاب کرد و دستور داد تا سرتاسر قلمرو فرمانروایی او مراسم مذهب امامیه اجرا گردد. به درخواست وی علامه حلی کتاب معروف خود «نهج الحق و کشف الصدق» را تألیف نمود. و پس از وی فرزندش بهادرخان، آخرین سلطان مغول پیرو آیین شیعه بود.
در قرن هفتم و هشتم هجری قمری در عصر سلاطین مغول دانشمندان بزرگی از شیعه ظهور کردند که از آن جمله: محقّق حلّی صاحب شرایع (متوفای 676)، یحیی بن سعید (متوفای 689)، مؤلّف کتاب «الجامع الشرایع»، علامه حلّی (متوفای 726) پدرش سدید الدین حلّی، فرزندش فخرالمحققین (متوفای 771)، سید رضی الدین طاووس (متوفای 664)، سید قیاس الدین بن طاووس (متوفای 693)، ابن میثم بحرانی (متوفای 679 یا 699)، خواجه
نصیرالدین طوسی (متوفای 672)، قطب الدین رازی (متوفای 766) و دیگران میباشند.
موضوع جالب توجه در این دوره، پیدایی «مدرسه سیار» است که به پیشنهاد علامه حلّی و توسط سلطان خدابنده تأسیس گردید. داستان او این است که عادت سلاطین مغول بر این بود که در فصل گرما، در مراغه و سلطانیه و در فصل سرما در بغداد اقامت میگزیدند، و از طرفی سلطان خدابنده در سفر و حضر علمای بزرگ را با خود همراه میداشت و چون به علامه حلّی علاقه فراوان داشت، به وی پیشنهاد کرد که با او همراه باشد.ردّ این پیشنهاد از طرف علامه مصلحت نبود؛ زیرا ممکن بود مخالفان و حسد ورزان نسبت به علامه این عمل را به گونهای نادرست تفسیر نموده و علیه او استفاده نمایند، و از طرفی علامه نمیخواست به طور در بست در اختیار سلطان قرار گرفته و از فعالیت علمی بازماند، بدین جهت پیشنهاد تأسیس «مدرسه سیار» را مطرح کرد که مورد قبول سلطان قرار گرفت و بدین وسیله علامه حلّی توانست به نشر عقاید و معارف امامیه و تربیت شاگردان بسیاری همّت گمارد.(1)
شیعه از نظر شرایط سیاسی تا قرن دهم هجری تقریباً همان وضع پیشین (دوران ایوبیان و سلجوقیان) را داشت. ولی در طلیعه
1) 142. ر. ک: تاریخ الشیعة، ص 214 - 219، مقدمه کتاب الالفین، سیدمهدی خرسان.
این قرن، دولت صفویه توسط شاه اسماعیل اوّل تأسیس گردید، و مذهب شیعه به عنوان مذهب رسمی پذیرفته شد.
ایران در آن هنگام به صورت ملوک الطوایفی اداره میشد و هر بخشی را امیر، وزیر، خان و بزرگ قبیلهای به دست گرفته و بر آنجا فرمانروایی میکرد. هنوز از عمر اسماعیل، چهارده سال بیش نگذشته بود که از مریدان و پیروان پدرش ارتشی تشکیل داد و به اندیشه یکپارچگی ایران، از اردبیل قیام کرد و مناطق مختلف را یکی پس از دیگری فتح کرد و آیین ملوک الطوایفی را برانداخت، و ایران قطعه قطعه را به شکل یک کشور منسجم درآورد و در تمام قلمرو حکومت خود مذهب شیعه را رسمیت داد.
پس از درگذشت وی (سال 930 هجری) پادشاهان دیگر صفوی تا اواسط قرن دوازدهم هجری (1148ه ق) حکومت کردند و همگی رسمیت مذهب شیعه را تأیید و تثبیت نمودند و به ترویج آن همّت گماردند.
مراکز دینی مانند مساجد، مدارس علمی، و حسینیههای بسیار ساختند، و به تعمیر و توسعه مشاهد مشرّفه اقدام نمودند. عامل این اقدامات، علاوه بر جاذبه فطری و دینی و معنوی، نفوذ علماء بزرگی نظیر شیخ بهایی و میرداماد در دربار صفویان بود که آنان را به تعظیم شعایر دینی و پرورش دانشمندان بزرگ علوم مختلف، تشویق میکردند. از مشاهیر علمای این دوره میتوان میرداماد، محقق کرکی، شیخ بهایی و پدرش شیخ حسین عبدالصمد، صدرالمتألهین،
علامه مجلسی، محقق اردبیلی، ملاعبداللَّه یزدی و فیض کاشانی و... را نام برد.(1)
در این دوران دولت عثمانی نیز بر بخش وسیعی از سرزمینهای اسلامی حکومت میکرد و نسبت به مذاهب اهل سنت، متعصّب بود و با شیعیان خصومت میورزید، تا آنجا که با گروهی از روحانی نما امضا گرفت که شیعیان از اسلام خارج بوده و قتل آنان واجب است.
سلطان سلیم در آناطول چهل هزار یا هفتاد هزار نفر را به جرم شیعه بودن کشت. در حلب به دنبال فتوای شیخ نوح حنفی، به کفر و وجوب قتل شیعه، دهها هزار شیعه کشته شدند و مابقی فرار کردند، و حتی یک نفر شیعه در حلب نماند؛ در صورتی که در ابتدای دولت حمدانیها، تشیع در حلب کاملاً رسوخ کرده و منتشر شده بود و حلب جایگاه دانشمندان بزرگی در فقه، امثال آل ابو زهره و آل ابو جراده و...بود که نام آنان در کتاب «أمل الآمل» ثبت است.
از علماء بزرگ امامیه که به دست عثمانیها به شهادت رسید، شهید ثانی است.
عثمانیها شیعیان را از دستگاه دولتی اخراج کردند و آنان را از انجام وظایف اختصاصی دینی بازداشتند و در شهرهای شام و مکانهایی که اقلّیتهای شیعی زندگی میکردند مانع انجام اعمال دینی شدند. این جریانها و مصایب، چهار قرن (1198 - 1516) میلادی ادامه داشت.(2)
پس از آن نیز تقریباً همین شرایط سیاسی برای شیعیان ادامه یافت. در ایران مذهب تشیع به عنوان دین رسمی شناخته شد و جدال و نزاع مذهبی رخ نداد، ولی در سایر ممالک اسلامی که دولتهای غیرشیعی حکومت میکرد و به ویژه در مناطقی که وهابیون نفوذ کلمه داشتند، شیعیان از شرایط سیاسی مطلوبی برخوردار نبودند، ولی پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و رهنمودها و سیاستهای حکیمانه بنیانگذار انقلاب اسلامی حضرت امام خمینیقدس سره حقایق بسیاری را در مورد مذهب و عقاید شیعه روشن کرد؛ به گونهای که شمار طرفداران و هواداران آن افزایش یافت؛ گرچه ایادی استعمار در گوشه و کنار اسلام همچنان به سیاست تفرقهافکنی و جوّ عداوت و اختلاف ادامه میدهند.