ghaemiyeh.com
سرشناسه:صافی گلپایگانی، لطفالله، 1298-1400.
عنوان قراردادی:دعای ندبه .شرح
عنوان و نام پديدآور:فروغ ولایت در دعای ندبه/ صافیگلپایگانی.
وضعيت ويراست:[ویراست 2].
مشخصات نشر:قم: دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی، 1392.
مشخصات ظاهری:184 ص.
فروست:سلسله مباحث امامت و مهدویت ؛ 2.
شابک:50000 ریال978-600-5105-84-1 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
يادداشت:کتاب حاضر در سالهای مختلف توسط ناشران متفاوت منتشر شده است.
یادداشت:کتابنامه: ص. [175] - 184؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:دعای ندبه -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده:دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی
رده بندی کنگره:BP269/70422 /ص2 1392
رده بندی دیویی:297/774
شماره کتابشناسی ملی:3407454
بسم الله الرحمن الرحیم
سلسله مباحث امامت و مهدويت (2)
فروغ ولایت در دعای ندبه
حضرت آیتالله العظمی صافی گلپایگانی مدظلهالعالی
پیشگفتار... 9
دعاى ندبه... 13
مقدمه... 15
امامصادق علیه السلام و ندبه بر حضرت مهدى علیه السلام... 15
فرمايش سيد بن طاووس... 19
پرسش هايى كه پيرامون دعاى ندبه مىشود... 20
تذكّر مهم... 27
پاسخ به چهارده پرسش پیرامون دعای ندبه... 29
اخبار «مَن بَلَغ» و تسامح در ادلّه سنن.. 40
امّا پاسخ:... 43
ارتباط امام علیه السلام با ذىطوى و رضوى.. 45
نكته قابلتوجه... 50
توضيح ديگر... 54
كلام تحقيقى يكى از اساتيد بزرگ علم و ادب.. 57
دعاى ندبه و امكان انتساب آن به ائمّه علیهم السلام... 61
دعاى ندبه و بدعت... 67
دعاى ندبه و آيه: وَاجْعَلْ لِي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ... 75
قرآن مجيد و جمله: «وَأَوْطَأْتَهُ مَشَارِقَكَ وَمَغَارِبَكَ»... 80
يك نكته راجع به قرآن... 83
آیات دسته اول... 91
آيات دسته دوم... 101
تحقيق درباره يك حديث.. 108
پرسش از حكمت:... 112
دعاى ندبه و آيه مودّت.. 116
مكان نزول آيه مودّت... 119
تفسير آيه مودّت.. 123
تفسير اهلبيت علیهم السلام درباره آیه مودت.. 125
روايات اهلسنّت در تفسیر آیه مودّت.. 129
دعاى ندبه و عقل.. 142
بررسى جمله: «يَا ابْنَ الطُّورِ وَالْعَادِيَاتِ»... 151
دعاى ندبه، و كفر و شرك.. 154
دعاى ندبه و ركود فعاليتهاى اسلامى.. 167
کتابنامه... 175
آثار حضرت آيتالله العظمى صافىگلپایگانی مدظلهالوارف در يک نگاه...185
بسم الله الرحمن الرحيم
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَصَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمَّدٍ نَبِيِّهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ تَسْلِيماً.
«اَللَّهُمَّ وَنَحْنُ عَبِيدُكَ التَّائِقُونَ إِلَى وَلِيِّكَ المُذَكِّرِ بِكَ وَبِنَبِيِّكَ، خَلَقْتَهُ لَنَا عِصْمَةً وَمَلَاذاً، وَأَقَمْتَهُ لَنَا قِوَاماً وَمَعَاذاً، وَجَعَلْتَهُ لِلْمُؤْمِنِينَ مِنَّا إِمَاماً، فَبَلِّغْهُ مِنَّا تَحِيَّةً وَسَلَاماً، وَزِدْنَا بِذَلِكَ يَا رَبِّ إِكْرَاماً»؛(1)
«بارالها! ما بندگان ناتوان توييم كه به ولىّ تو كه (ديدار و يادش) تو را و پيغمبرت را به ياد آرد، پناهنده و مشتاقيم، تو او را براى ما پناهگاه و تكيهگاه آفريدى و وى را براى بقاى ما ملجأ و نگهدار، و براى مؤمنين از ما، پيشواى مفترضالطاعه قرار دادى، پس از ما به حضرت او درود و سلامى فرست و مهربانى و نوازش خود را به ما بدين وسيله افزون فرماي».
«قسمتى از دعاى ندبه»
1) مشهدی، المزار، ص583؛ ابنطاووس، اقبالالاعمال، ج1، ص512.
وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ...؛(1) «و گفت پروردگار شما كه بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را...».
يكى از احساسات اصيل و حقيقى بشر كه ريشه فطرى دارد، توجّه به دعا و ارتباط يافتن با عالم غيب و مبدأ آفرينش و قدرت ازلى الهى است.
حاجت به دعا در ذات بشر موجود است، و در هنگام اضطرار و نااميدى از وسايل متعارف و اسباب و قواى مادّى آشكارتر مىشود و انسان بىاختيار، با جانودل بهسوى خداوند كريمِ كارساز روى مىآورد و از او يارى و مدد مىطلبد.
دعا بهترين غذاى روح و نشاطبخش روان است، و هيچ وسيلهاى براى اقناع روح وسيع بشر از آن مؤثرتر نيست.
1) غافر، 60.
دعا سلاح مؤمن است، خستگىها را مىبرد و فشار مصائب و آلام را سبك میسازد.
انوار دعا، ضماير را روشن و تيرگى قلوب را برطرف مىنمايد.
چه احساسى از احساس احتياج به دعا بهتر، و براى كمال نفس مفيدتر است؟!
دعاكننده ضعف و فقر و نياز و حاجت خود را، كه تمام هويّت هر ممكن است، درك مىكند، و به قدرت و توانايى و بىنيازى مطلق خداى جهان پناه مىبرد، و با منبع واقعى تمام قدرتها و بىنيازىها و كمالات، ارتباط برقرار مىكند و ضعف و فقر و حاجت خود را با آن جبران مىنمايد، و با اطمينان و اعتماد، بهسوى آينده هرچه بهتر گام برمىدارد.
اگر دعا نباشد و اگر بشر خدا را نخواند، چگونه مىتواند بر حوادث پيروز شود؟ و در سختىها و شدايد، چه پناهگاهى دارد؟
فوايد نفسى و روحى و تربيتى دعا، و حتى تأثير آن در ترقّى فكر و معالجه بيمارىهاى روانى ثابت شده است و بشر عصر فضا، به اين فوايد بيشتر از گذشته نياز دارد.
چون دعا براى انسان يك امر فطرى است و شعور هركس به آن مسلّم است، پيشرفت علم و صنعت، بشر را از آن بىنياز نساخته؛ بلكه دعا يك امر لازم و ضرورى زندگى انسان شناخته شده، و در
اجتماعات بهاصطلاح پيشرفته، توجّه به مظاهر دعا روبهافزايش است.
در روش دعا نيز، مثل نواحى ديگر، انسان محتاج به هدايتهاى صحيح و معقول است كه اين احساس فطرى و ضرورت روحى، سبب گمراهى و سقوط او نشود، و وسيلهاى براى افراد سودجو و منحرف نگردد.
مظاهر دعا در جاهليت و ميان ملل قبل از اسلام و ملل غيرمسلمان معاصر، مظاهرى بود كه به انحطاط فكرى و اخلاقى و خرافهپرستى(1)
هماكنون در كشورهاى غربى، مردم اعتقاد عجيبى به فالگيرها دارند كه متأسفانه غربزدگى، بعضى جرايد ما را نيز مشوق آن ساخته است. تنها فرانسه طبق يك خبر رسمى (روزنامه اطلاعات، شماره 11460) در يك سال، بيش از سيصدميليارد فرانك به فالگيرها پرداخته است. در ساير رشتهها نيز زندگى اين جوامع، پُر است از تضادّ و ضعف قواى عقلانى و اعمال خلاف شرف و فضيلت. باز در همين روزنامه (اطلاعات، شماره 13823، ص 6) مقاله «در قلب آمريكاى متمدّن» را بخوانيد تا از انحطاط قواى فكرى و معنوى بهاصطلاح پيشرفته و مافوق بشر مطّلع شويد.
كمك مىكرد، و تبهكارىها را زياد و اعمال غيرانسانى و وحشيانه را ترويج مىنمود.1) اگر بعضى گمان كنند ملل بهاصطلاح پيشرفته عصر ما، از خرافات و انديشههاى بىاصل و باورهايى كه حاكى از عدم رشد و عليلبودن قواى فكرى است، آزاد شدهاند، اشتباه مىنمايند. آنها با همه ادّعاهايى كه دارند، چنان گرفتار خرافات هستند كه واقعاً عجيب است. آمارهايى كه گاهى در مجلاّت و روزنامهها مىخوانيم، معلوم مىسازد كه اين صاحباختيار آن جوامع انسانى محروم، در هر رشته از مظاهر زندگى تا چه حدّ گرفتار خرافات و روشهاى ناپسند هستند كه اگر يكصدم آن از يك جامعه شرقى ظاهر شود، از هر سو چماق ارتجاع و عقبماندگى را بر سرش مىكوبند.
وقتى آفتاب جهانتاب اسلام در جهان تابيد، و پردههاى خرافات را دريد، چنانچه مىدانيم انقلاب عظيم آن، همه شئون زندگى اجتماعى، معنوى، اخلاقى، فكرى و سياسى را فرا گرفت، و در همه نواحى وارد شد و تاريكىها را برطرف كرد.
دعا نيز از امورى بود كه طبعاً در درجه نخست، مستقيم و غيرمستقيم مشمول اين انقلاب گشت و برنامه آن، طورى ريخته شد كه شايسته شأن هر بشر آزاد و مترقّى و فهميده، و براى همه طبقات و تربيت عموم، مفيد و مدرسه آموزشوپرورش باشد.
اسلام برنامههاى آزادىبخش دعا را اجرا كرد، و شخص پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله و اوصياى آن حضرت علیهم السلام برنامههاى دعا را به مسلمانان آموختند، و بسيارى از اهداف عاليه اسلام را درضمن دعا به مردم تعليم و در دسترس جامعه گذاردند.
يكى از ذخاير بزرگ علمى و تربيتى اسلام را بايد دعا شمرد؛ زيرا مسائل توحيد و الهيات و نبوّت و نظام حكومت و زمامدارى و اخلاق و حقوق مدنى و احكام و آداب مختلف، همه در دعاهايى كه از اهلبيت رسالت علیهم السلام رسيده، مطرح شده و بهطور تحقيق، مدرسه دعاى اهلبيت علیهم السلام ، يكى از مدارس عاليهاى است كه در رشد فكرى و ترقّى روحى و اجتماعى مسلمانان- اگر از آن استفاده شود - اثر عظيم دارد و تا مسلمان اين مدرسه را نبيند، شخصيت اسلامى او كامل نمىشود؛ مدرسهاى است
كه درب آن همواره شب و روز به روى همگان باز، و تكرار درسهاى آن، شخص را علىالدوام از درجهاى به درجه بالاتر صعود مىدهد.
ما در اينجا نمىخواهيم فلسفه و اسرار دعا و ارزش ادعيه مأثوره از اهلبيت علیهم السلام ؛ مانند صحيفه سجاديه و نقش دعا را در ساختن شخصيت بيان كنيم و نمونههايى از جملههاى ادعيه و مضامين بلند آنها را در هر موضوع بياوريم،(1)تا معلوم شود دين ما در هر ناحيه تا چه حدّ غنى است و چه سرمايههاى باارزش و وسايل سعادت و نيکبختى در دسترس ما قرار دارد و از آن استفاده نمىكنيم؛ زيرا اين موضوع محتاج به تأليف كتابى جداگانه است؛ بلكه فقط مىخواستيم متوجّه باشيم كه هدايتهاى اسلام به حدّ كافى و وافى دعا را نيز فرا گرفته، و بهطور صحيح تقاضاى فطرت ما را برآورده و برداشت بهترين بهرهها را از دعا پيشنهاد كرده است.
يكى از دعاهاى مشهور كه همواره بسيارى از مؤمنان و مشتاقان و منتظران ظهور دولت حقّ و حكومت جهانى عدالت اسلام
1) در كتاب عالى ترين مكتب تربيت و اخلاق يا ماه مبارك رمضان اثر نگارنده بهطور اختصار پيرامون دعا و برنامههاى ماه مبارك مطالبى كه با اين بحث ارتباط دارد، نوشته شده است.
و ارادتمندان درگاه ولايتمدار حضرت بقيةالله، ناموسالدهر و ولى عصر، مولانا و سيدنا صاحبالزمان علیه السلام خواندن آن را شعار خود قرار داده و در مناسبتها و فرصتهاى معين، با آن رهبر ابرار و سرسلسله اخيار و احرار تجديد عهد نموده و مجالسى پرشور و روحانى، بهعنوان قرائت آن تشكيل مىدهند، دعاى شريف ندبه است.
نظر به اينكه بعضى از آقايان عزيز، از اين ناچيز توضيحاتى در مورد اين دعا خواستهاند و ردّ تقاضاى آنان را سزاوار نديدم، با كثرت اشتغال و ضعف مزاج، بهطور مختصر پاسخ پرسشهاى ايشان و ديگران را به عرض مىرسانم.
اميد است مورد قبول چاكران آستان ولىّ زمان، و قطب دوران علیه السلام واقع شود.
پوشيده نماند كه ندبه بر حضرت مهدى علیه السلام و اظهار شوق به لقاى آن حضرت، و گريه و ابراز نگرانى از مفارقت و محرومبودن از فيض حضور، و دعا براى تعجيل فرج و ظهور و ذكر فضايل و مناقب و اقدامات و برنامههاى انقلابى و اصلاحى آن وجود مبارك، و اظهار تأسف از اوضاع ناهنجار و روى كار بودن حكومتهاى باطل و مستبد و روشهاى بيدادگرانه، يک سنّت حسنهاى است كه همواره شيعه بر آن مداومت داشته و آن را شعار خود قرار داده و تا ظهور دولت حقّ و تأسيس حكومت جهانى اسلام و آزادى و نجات تمام انسانها، اين شعار برقرار و روشنگر خواستههاى ارزنده و باارج و هدف مترقّى و نجاتبخش اسلام است.
و درضمن، يك نوع اِنكار مُنكَر و محكومكردن باطل و نكوهش ظلم و بيداد و فساد و گناه، و پشتيبانى از حقّ و عدالت، و نشانه زندهبودن
احساسات انسانى پيروان مكتب مبارزه قرآن و تشيّع است كه:
«مَنْ تَرَكَ إِنْكَارَ الْمُنْكَرِ بِقَلْبِهِ وَيَدِهِ وَلِسَانِهِ، فَهُوَ مَيِّتٌ بَيْنَ الْأَحْيَاءِ»؛(1)
«هركس انكار منكَر را ترک كند (نهى از منكر ننمايد) به دل و دست و زبان، پس او مردهاى است ميان زندگان».
شيعيان اين ندبه را از امامان خود، كه كار و عملشان سرمشق، و پيروى از گفتار و رفتارشان - برحسب حديث متواتر ثقلين و احاديث صحيح ديگر- وظيفه هر مسلمان است، آموختهاند.
حضرت رسول اكرم و ائمه علیهم السلام برحسب روايات، كراراً ضمن آنكه از اوضاع آخرالزمان و فتنههايى كه ظاهر مىشود و فشارهايى كه بر اهل حقّ وارد مىگردد، خبر مىدادند، نگرانى و تأثّر خود را هم اظهار مىفرمودند.
شيخ صدوق و شيخ طوسى رحمهما الله هريك به سند خود، حديث مفصلى را از «سدير صيرفى»(2)روايت كردهاند(3)كه در آن، گريه و ندبه امام جعفرصادق علیه السلام بر غيبت صاحبالزمان علیه السلام بيان شده است. ما براى
1) طوسی، تهذیبالاحکام، ج6، ص181؛ طبرسی، مکارمالاخلاق، ص105؛ ابن ابیجمهور احسائی، عوالیاللئالی، ج3، ص188؛ فیض کاشانی، الوافى، ج15، ص177.
2) سدير صيرفى از اصحاب امامباقر و امامصادق علیهما السلام است كه «كشّى» در رجال خود، حدیث معتبری روایت کرده است که بر بلندى پايه او دلالت دارد. کشی، رجال، ص592 – 594.
3) صدوق، کمالالدين، ص352 – 353؛ طوسی، ص167 – 168.
رعايت اختصار، جملهها و مضمون قسمتى از اين حديث شريف را كه ارتباط با ندبه دارد، در اينجا نقل مىنماييم.
سُدير صيرفى مىگويد: من و مُفضّل بن عمر و ابوبصير و ابان بن تغلب به محضر آقايمان حضرت صادق علیه السلام شرفياب شديم. ديديم حضرت بر روى خاك نشسته و لباسى كه از مو بافته شده و طوقدار و بىگريبان بود، پوشيده است و مانند فرزند مرده جگرسوخته گريه مىكند. آثار حزن و اندوه از گونه و رخسارش آشكار، و اشک كاسه چشمهايش را پر كرده بود و مىفرمود:
«سَيِّدِي! غَيْبَتُكَ نَفَتْ رُقَادِي، وَضَيَّقَتْ عَلَيَّ مِهَادِي، وَابْتَزَّتْ مِنِّي رَاحَةَ فُؤَادِي. سَيِّدِي! غَيْبَتُكَ أَوْصَلَتْ مُصَابِي بِفَجَائِعِ الْأَبَدِ، وَفَقْدُ الْوَاحِدِ بَعْدَ الْوَاحِدِ يَفْنِي الْجَمْعَ وَالْعَدَدَ، فَمَا أُحِسُّ بِدَمْعَةٍ تَرْقَأُ مِنْ عَيْنِي وَأَنِينٍ يَفْتُرُ مِنْ صَدْرِي عَنْ دَوَارِجِ الرَّزَايَا وَسَوَالِفِ الْبَلَايَا إِلَّا مَثَّلَ بِعَيْنِي عَنْ غَوَابِرَ أَعْظَمِهَا وَأَفْظَعِهَا وَبَوَاقِيَ أَشَدِّهَا وَأَنْكَرِهَا، وَنَوَائِبَ مَخْلُوطَةٍ بِغَضَبِكَ، وَنَوَازِلَمَعْجُونَةٍ بِسَخَطِكَ»؛(1)
«اى آقاى من! غيبت (دورى) تو خوابم را گرفته و خوابگاهم را بر من تنگ كرده و آرامش و راحت
1) صدوق، كمالالدين، ص352 – 357؛ طوسى، الغیبه، ص167 - 173.
دلم را ربوده است. آقاى من! غيبت تو مصيبتم را به مصيبتهاى دردناك ابدى پيوسته، و از دستدادن يكى پس از ديگرى، جمع و عدد را فانى مىسازد. پس احساس نمىكنم به اشكى كه در چشمم خشك مىگردد و نالهاى كه در سينهام آرام مىگيرد، مگر آنكه مصائب بزرگتر و دلخراشتر و پيشامدهاى سختتر و ناشناختهتر در برابر ديدهام مجسّم مىشود».
سدير گفت: عقل از سر ما پريد و دلهاى ما از غم و اندوه اين پيشامد هولناک و حادثه خطرناک پاره شد، و گمان كرديم از اتّفاق ناگوار كوبندهاى اينچنين گريان و سوگوار است، يا از روزگار به او مصيبتى رسيده است.
عرض كرديم: خدا ديدگانت را نگرياند اى پسر خيرالورى! از چه پيشامدى اينگونه گريانى و از ديده اشک مىبارى؟ چه حالى روى داده كه اينگونه سوگوارى؟
حضرت چنان آه عميقى كشيد كه ناراحتىاش از آن افزون شد، و فرمود: «واى بر شما، بامداد امروز در كتاب «جَفر» نگاه كردم و آنكتابى است كه علم مرگها و بلاها و آنچه واقع شده و تا روز قيامت واقع مىشود، در آن مندرج است و خداى، محمّد صلی الله علیه و آله و امامان بعد از او را به آن اختصاص داده است و تأمّل كردم در موضوع ولادت غايب
ما و غيبت و طول عمر او(1)و گرفتارىهاى مؤمنان در آن زمان، و شکهايى كه از جهت طول غيبت در دلهايشان پيدا مىشود، و اينكه بيشتر آنها از دين برگردند و رشته اسلام را از گردن بردارند (تا آخر حديث كه طولانى و مفصل است و مشتمل است بر دليل بر طول عمر آن حضرت و اينكه خداوند متعال نسبت به حضرت قائم علیه السلام سه برنامه را كه در مورد سه پيغمبر جارى شده اجرا فرموده است)».(2)
سيّد اجلّ، اورع، ازهد، صاحب كرامات، سيّد رضىالدين ابوالقاسم على بن موسى بن جعفر بن طاووس حسنى حسينى (م. 664 ق.) در كتاب مستطاب اقبالالاعمال، پس از ذكر دعاهاى وداع ماه رمضان، بياناتى فرموده كه ترجمهاش بدين مضمون است:«از وظايف شيعه اماميه؛ بلكه از وظايف امّت محمّدى اين است كه در اين اوقات و اين فرصتها متأسف و اندوهناک باشند براى محرومبودن از بركات فيض حضور، و سعادت ظهور حضرت مهدى علیه السلام تا خدا ببيند كه بر قدم صفا و وفا و اخلاص و ارادت به آن رهبران
بزرگ ثابت و استوارند، و بايد مضمون اين شعر را از روى تأسف بگويند:
أُرَدِّدُ طَرْفَيْ فِي الدِّيَارِ فَلَا أَرَى*** وُجُوهَ أَحِبَّائِي الَّذِينَ أُرِيدُ(1)
زيرا مصيبت هجران و حرمان از لقاى امام علیه السلام ، از مصيبت گذشتن ماه رمضان بزرگتر است.
اگر به فراق پدر مهربان يا برادر پشتيبان، يا فرزند عزيز گرفتار شوند، وحشتزده و ناراحت و غمناك مىشوند، درحالىكه بهره و انتفاع از پدر و برادر و فرزند، در برابر بركات و انتفاعات مهم ما از حضرت مهدى علیه السلام كه خليفه خاتمالانبياء صلی الله علیه و آله و امام حضرت عيسى علیه السلام در نماز و ولىّ امور و برطرفكننده انواع گرفتارىها و بليّات و مصلح تمام كارها است، ارزشى ندارد».(2)
پرسش هايى كه پيرامون دعاى ندبه مىشود(3)
در سنّتهاى دينى و دستورات اسلامى تا مىتوانند خردهگيرىهاى ناهنجار و بىمعنا مىنمايند و از فلسفه و فايده آنها مىپرسند؛ ولى عادات و آداب اجانب را در لباس و خوراك و مو و سبيل و امور اجتماعى و خانوادگى و فرهنگى ندانسته و بدون اينكه فايدهاى از آن در نظر بگيرند، سرمشق خود قرار داده و بلكه غالباً با علم به ضرر، از بيگانگان پيروى مىكنند.
در احاديثى كه در كتابهاى معتبر روايت شده و مردان خبير و اهل فن و اطّلاع به آن اعتماد كردهاند شبهه مىكنند و نمىپذيرند درحالىكه خبرهاى مؤسسات خبرسازى و شايعهپردازى را باوجود هزار علّت و احتمال جعل و دروغ، قبول مىكنند.
بديهى است اين حال ناشى از ضعف اخلاق و جهل و غفلت و خودباختگى و تسليم كوركورانه افكار و عادات بيگانگان بودن است.
پارهاى هم پيدا شدهاند كه با القاى شبهه و استهزا و مسخرهكردن آداب دينى يا خوددارى از انجام وظايف اسلامى، مىخواهند خود را در جمع روشنفكران وارد و اهل تحقيق و منطق معرفى نمايند.
اين روش در سطحهاى مختلف و پيرامون موضوعات متنوع ظاهر مىشود. از مسائل اصول دين و الهيّات و محرمات و مستحبات و مكروهات سخنى مىگويند و بهطور تحقيرآميز و استفهام پرسش مىنمايند.
ما آنچه ديدهايم بيشتر اين افراد يا از صلاحيت علمى محروم و عامى و بىسوادند و يا اينكه مىخواهند با اين روش خود را نوانديش معرفى كرده و در جمع برخى جوانان و كسانى كه با مسائل دينى آشنايى كامل ندارند و باوركردن بسيارى از حقايق برايشان دشوار است، جايى باز كنند و صاحب مكتبى شوند.
اينها بيشتر براى فريفتن و اِغفال افراد خام و نپخته، حتى از الفاظ داغ و اصطلاحات و لغات انگليسى و فرانسه و اسامى مكتبهاى گوناگون نيز استفاده كرده و كسانى را كه غربزده و عاشق الفاظ فرنگىمآبانه هستند، فريفته و در اشتباه مىاندازند؛ چون اگر ساده و بىپيرايه سخن بگويند، مقاصدى كه دارند آشكار شده و بيشتر مردم ملتفت مىشوند و كالاى آنها را نمىخرند. پس افكارشان را در لابلاى الفاظ و لغات بيگانه يا اصطلاحات جديد مىگويند تا افراد غيروارد، گمان كنند سخن آنها مبتنى بر يك اساس مسلّم علمى جديد، و فلسفه پذيرفتهشدة تازه است.
بههرحال، درعينحال كه معتقديم بايد باب بحث و نظر و پىجويى و تعقل و بررسى آزاد، به روى همه باز باشد و ازاينجهت از كسى گله نمىكنيم؛ بلكه از آن استقبال كرده و آن را سبب تنوير افكار و روشنشدن حقايق و تجلّى هرچه بيشتر انوار معارف اسلام مىدانيم، به اين اشخاص نيز نصيحت مىكنيم كه آقايان! اشتباهكارى و تدليس و اظهار شك و ترديد، شبههسازى و مسخرهكردن حقايق و سستكردن عقايد عامّه از راه تمسخر و استهزا، و بيانات جسارتآميز و حمله به اين و آن، دشنامدادن و مردم را بههم بدگمانكردن و سرگرداننمودن و انديشههاى سوء را رشددادن، كار آسانى است. آنچه مشكل و دشوار است و كار همهكس نيست مردم را بر يك اصول صحيح استوارداشتن، و متّحدكردن و از شبهه و شك خارجگردانيدن و بهسوى يك مسير معقول و مقرون به خير و سعادت دنيا و آخرت راهنمايىكردن است كه فقط انبيا و اوليا و رجال الهى از عهده اين خدمت برآمدهاند و حتى فلاسفه و حكما نيز در جنبه ايجابى و مثبت اين موضوع نتوانستند مقام سازنده و مؤثر داشته باشند.
آنان كه نقش مخرّب را بازى كرده و خواستند اين كاخ باعظمت و اين يگانه پناهگاهى را كه انبيا به امر خدا براى مردم ساختند خراب و ويران سازند، سرانجام جز ايجاد نابسامانى و بىمأخذى و بىمقصدى و لامسلكى چه دردى را درمان كردند؟ و بر كجاى اينهمه زخمهايى كه پيكر جامعه انسانيت از دست جهل و نادانى و فساد اخلاقى و تكبر و حسد و غرور و جاهپرستى برداشته، مرهمى گذاردند.
اگر در بيان اين نكته بيش از حدّ اين كتاب سخن طولانى شد، براى اين است كه معلوم باشد حقيقتجويى و تلاش براى بالابردن سطح معرفت و بصيرت و روشنشدن اذهان و تحصيل يقين كاملتر و همچنين مجاهده براى جستن حقّ، يك مطلب است و شبههسازى و مسخرهكردن حقايق و اتّكا به غرور و دانستن يك سلسله الفاظ فريبنده و توخالى، مطلب ديگر است. آن كسانى كه رجال قهرمان آن ميدان مقدّس هستند، با افرادى كه در ميدان دوم خودنمايى مىكنند از زمين تا آسمان فرق دارند و نبايد آنها را باهم اشتباه كرد و شبههسازى را حقيقتجويى شمرد.
اى بسا ابليس آدمرو كه هست***پس به هر دستى نبايد داد دست
اى بسا ابليس آدموار زشت*** كه برد انسان به دوزخ نه بهشت
1) مىگردانم نگاهم را در خانهها و دودمانها، پس نمىبينم صورت دوستانى را كه مىخواهم.
2) ابنطاووس، اقبالالاعمال، ج1، ص443 - 42 .
3) نكتهاى كه در اينجا يادآورى آن مناسب است، اين است كه: يكى از بيمارىهاى خطرناك و مسرى، بيمارى ترديد و شكپذيرى در مسائل دينى و مذهبى است. مانند آنكه يك آمادگى و گرايشى به اين پذيرش فراهم شده باشد، شبههها، شكها و مغلطهكارىها را بدون تحقيق و بررسى كامل مىپذيرند و بهعكس در مسائل عصر و مباحث علمى و اجتماعى و تربيتى و آنچه بهدروغ، تجدّد و ترقّى و محصول دنياى مادّى و ماشينى و اجتماعات غربى و شكستن سدّهاى اخلاقى است، زودپذيرى و زودباورى رايج شده و حتى خرافات را بهجاى حقايق مىپذيرند، و رفتارهاى ننگين و كردار زشت و ناپسند بيگانگان را بهجاى آداب حسنه برمىگزينند و با افتخار و بىچونوچرا از آنها تقليد مىكنند.
پرسشهايى كه پيرامون اين دعا مىشود، چهارده پرسش است به اين شرح:
1 - اعتبار دعا از جهت سند
2 - جمله:
«لَيْتَ شِعْرِي أَيْنَ اسْتَقَرَّتْ بِكَ النَّوَى؛ بَلْ أَيُّپرسشهايى كه پيرامون اين دعا مىشود، چهارده پرسش است به اين شرح:
1 - اعتبار دعا از جهت سند
2 - جمله:
«لَيْتَ شِعْرِي أَيْنَ اسْتَقَرَّتْ بِكَ النَّوَى؛ بَلْ أَيُّأَرْضٍ تُقِلُّكَ أَوْ ثَرَى؟! أَ بِرَضْوَى أَوْ غَيْرِهَا أَمْ ذِي طُوَى؟»؛
«اى كاش مىدانستم در كدام زمين قرار دارى، آيا در كوه رضوايی يا غير آن يا در سرزمين ذىطوى هستی؟».
چه ارتباط به امامزمان علیه السلام دارد، و چرا سراغ آن حضرت را در «ذىطوى» و كوه «رضوى» مىگيرند، و حال آنكه به عقيدۀ فرقه كيسانيه، «رَضوى» جايگاه و محل اختفا و غيبت محمّد حنفيه است و معتقد بودند كه در اين كوه از انظار مخفى و از آنجا ظهور خواهد كرد؛ و حال آنكه امامزمان علیه السلام ؛ نه در غيبت صغرى و نه در غيبت كبرى و نه پس از ظهور، هيچ رابطهاى با اين كوه ندارد و اساساً غيبت آن حضرت به اين صورت نيست كه در جاى مخصوصى قرار گرفته باشند؛ بلكه در همهجا و هر مكان بخواهند حاضر مىشوند و اين ما هستيم كه آن ولىّ خدا را نمىشناسيم و تشخيص نمىدهيم.
بنابراين، سؤال از اينكه: تو در كدام جايگاه مخفى بهسر مىبرى؟ ظاهراً با نوع غيبت حضرت مهدى موعود از ديدگاه شيعه اماميه سازگار نيست؟
3 - از مطالعه دقيق متن دعا، كه از ائمه اثنىعشر علیهم السلام به تصريح و ترتيب نام برده نشده، و پس از حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام ، كه به تفصيل از مناقب و فضايل آن حضرت سخن مىگويد، ناگهان و بیواسطه به امام غايب خطاب مىكند، باز اين سؤال (سؤال دوم) بيشتر در ذهن طرح مىشود.
4 - جمله:
«وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ إِلَى سَمَائِكَ»؛
«و روح او را به آسمانت عروج دادى».
نيز با اجماع و اتفاق و آيات قرآن مجيد و اخبار و احاديث كه دلالت بر جسمانىبودن معراج حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله دارند، مخالفت دارد.
5 - چگونه ممكن است اين دعا منسوب به يكى از امامان باشد كه همه عاقل و كامل بودند؟ چگونه بااينكه هنوز امامزمان علیه السلام به دنيا نيامده بود، در اين دعا به او خطاب كردهاند:
«لَيْتَ شِعْرِي أَيْنَ اسْتَقَرَّتْ بِكَ النَّوَى...»؛
«كاش مىدانستم در كجا سكونت دارى...».
6 - دعاى ندبه بعد از رسول خدا و ائمه هدى علیهم السلام پيدا شده و به ايشان نسبت داده شده و بدعت است؟
7 - اين جمله دعا:
«وَسَأَلَكَ لِسَانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ، فَأَجَبْتَهُ وَجَعَلْتَ ذَلِكَ عَلِيّاً»؛
«و از تو براى خويش نام نيك بين آيندگانخواست، پس او را اجابت كردى و آن را عالى و بلندمرتبه قرار دادى».
با قرآن مخالف است؟
8 - جمله:
«وَأَوْطَأْتَهُ مَشَارِقَكَ وَمَغَارِبَكَ».
«و شرق و غرب عالم را تحت سلطهاش قرار دادی».
نيز مخالف با قرآن مجيد است؟
9 - اين جمله:
«وَأَوْدَعْتَهُ عِلْمَ مَا كَانَ وَمَا يَكُونُ إِلَى انْقِضَاءِ خَلْقِكَ»؛
«و دانش گذشته و آينده تا پايان آفرينشت را به وى وديعه دادى»؛
نيز با قرآن مخالفت دارد؟
10 - اين جمله:
«ثُمَّ جَعَلْتَ أَجْرَ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَآلِهِ مَوَدَّتَهُمْ فِي كِتَابِكَ...»؛
«سپس اجر محمّد صلی الله علیه و آله را در كتاب خويش مودّت و دوستى و پيوند با ايشان قرار دادى...».
نيز با قرآن سازگار نيست؟
11 - پرسش ديگر اين است كه: اين دعا را در هزار مسجد و مكان مىخوانند. آيا امام علیه السلام در همهجا حاضر و شنوا و لامكان و حاضر در هر مكان است، مانند خدا؟ البته خير! پس اگر در همهجا حاضر نيست، چرا در دعا مىخوانيم:
«يَا ابْنَ السَّادَةِ الْمُقَرَّبِينَ! يَا ابْنَ النُّجَبَاءِ الْأَكْرَمِينَ!»؛
«اى زاده آقايان مقرّب درگاه خدا، اى زاده نجيبان گرامى».
پس اين دعا خلاف عقل است؟
12 - يكى از موارد ديگر كه مخالف با عقل است، اين جمله است:
«يَا ابْنَ يس وَالذَّارِيَاتِ! يَا ابْنَ الطُّورِ وَالْعَادِيَاتِ!»؛
«ای فرزند ياسين و ذاريات، ای فرزند طور و عاديات».
13 - خواندن غيرخدا شرك است و چون در اين دعا، امام خوانده مىشود؛ پس خواندن آن كفر و شرك است؟
14 - خواندن اين دعا، سبب ركود فعاليتهاى اسلامى و خمود و تخدير افكار و اقناع نفوس به ندبه و گريه و مانع از اشتعال آتش ناراحتىها و نارضايتىها و انقلاب و قيام عليه اهل باطل مىشود و افراد را از امر به معروف و نهى از منكر و تلاش و كوشش براى برقراری نظم صحيح اسلامى و حركت و اقدام باز مىدارد؟شايد پرسشهايى كه پيرامون اين دعاى شريف مىشود، بيش از اين چهارده سؤال نباشد كه ما به حول و قوه الهى، به هريک جداگانه پاسخ مىدهيم.
معتبردانستن دعاى شريف ندبه از اصول دين نيست، و معتبرنشناختن آن، به صحّت عقايد و اصولى كه در نزد شيعه معتبر است، خللى وارد نمىآورد.
اين موضوع يك مسئله فرعى است و اظهارنظر درباره آن، براى كسى كه اهل اجتهاد باشد، آزاد است و من دوست نمىدارم اينهم يك عنوانى باشد كه سبب تشكيل دو جبهه موافق و مخالف شود.
بله بعضى از شبهاتى كه بر عدم اعتبار اين دعا القا شده، و حكايت از دارابودن يك سليقه و روشهاى خاص مذهبى و گرايش به آراى فرقه وهابيت و نواصب و دشمنان عترت پيغمبر خدا صلی الله علیه و آله دارد، مخالف مذهب شيعه و طريقه اهلبيت رسالت علیهم السلام است.
عَصَمَنَا اللهُ وَجَمِيعَ إِخْوَانِنَا مِنَ الزَّلَّاتِ وَهَدَانَا إِلَى صِرَاطِهِ الْمُسْتَقِيمِ.
در باب حجّيت خبر واحد - در علم اصول - اطمينان به صدور، ميزانِ اعتبار، شناخته شده و روش عرف و عقلا نيز بر همين نحو قرار دارد؛ بلكه به اخبار تاريخى و نقلهايى كه بسا ازنظر محدّث مورد اعتماد نيست، اعتماد مىكنند، و همينقدر كه تاريخ معتبر يا مشهورى واقعهاى را نقل كرده باشد، آن را قبول مىنمايند؛ ولى علماى اسلام در اخبار و احاديث، بهخصوص راجع به احكام شرع، تعيين هدفها، تعاليم دين و تفسير قرآن و فقه، از اين روش عرف، پا را فراتر نهاده و تحقيق و دقّت و رسيدگى بيشترى مىكنند و در رجال سند احاديث و عدالت و ثِقهبودن راوى و سوابق اخلاقى، و عقيده و مسلك سياسى او، كاملاً كنجكاوى مىنمايند و تا اطمينان پيدا نكنند، به حديث عمل نمىنمايند و اصولى كه در اين موضوع مراعات مىشود، حاكى از نهايت دقّت و تفحص و اعتناى شيعه به واقعجويى و حقيقتپژوهى است.
اين فحص و رسيدگى و تحصيل اطمينان به صدور حديث، در مورد احاديثى كه راجع به حكم الزامى شرعى مثل واجب و حرام، يا معاملات و امور مالى و حقوقى و سياسى باشد، بيشتر انجام میشود و معمولاً در احاديث ديگر، مانند اخبار مربوط به اصول عقايد(1)و مستحبات، به اين مقدار رسيدگى و دقّت، نياز پيدا نمىشود.
راجع به دعا هم، درصورتىكه مضامين آن مقبول و شرعپسند باشد، اگر سند آن معتبر نباشد و ورود آن بالخصوص ثابت نشد؛ چون به نحو عموم، دعا وارد و راجح و از عبادات مؤكّده است، خواندن آن برحسب عمومات قرآن مجيد و روايات دعا، راجح و مستحبّ است و در مقام عمل، حاجت زيادى به معرفت سند دعا نيست، و به همين قصد خوانده مىشود و براى درك فيض و ثواب مخصوص آن نيز برحسب اخبار «مَنْ بَلَغ» رجاءً هم كه بخوانند، به آن نايل مىشوند.
قوّت متن و الفاظ و مضامين هم، بر اعتبار دعا مىافزايد و سخنشناسان و كسانى كه با اخبار و سخنان اهلبيت علیهم السلام و دعاهايى كه از ايشان رسيده مأنوس هستند، آن را مىشناسند. چنانچه از جملهبندیهاى سست و مضامين كوتاه بعضى از دعاها مىفهمند كه از اهلبيت علیهم السلام نيست.
1) در قسمتهايى كه عقلى خالص باشد فقط متن حديث ملاحظه مىشود؛ ولى در قسمتهايى كه دليل اثبات آن نقل باشد، سند حديث را هم بايد ملاحظه كرد.
پس از اين مقدّمه فشرده و مختصر، راجع به اعتبار دعاى شريف ندبه مىگوييم: اين دعا از حيث سند، اگرچه مسند نباشد، معذلك اطمينانبخش و معتبر است و براى اينكه آن را بخوانيم و مانند يكى از دعاهاى مشهور و متداول مواظبت بر آن داشته باشيم، به اعتبار بيشتر نيازى نيست؛ زيرا:
1 - اين دعا را سيّد جليل، صاحب مناقب و مفاخر «سيد رضىالدين على بن طاووس(قدس سرّه)» كه از اعلام قرن هفتم هجرى و از رجال بزرگ شيعه و در علم و ورع و زهد و عبادت معروف و بااطّلاع از كتب و تصنيفات بوده، در كتاب مستطاب اقبالالاعمال(1)و در كتاب مصباحالزائر فصل هفتم(2)، و شيخ جليل «محمّد بن جعفر بن على مشهدى حائرى» از اعلام قرن ششم در کتاب المزار(3)معروف به مزار محمّد بن مشهدى كه علاّمه مجلسى آن را المزارالكبير ناميده(4)(دعاى صدوهفتم)، نقل كردهاند و همچنين در مزار قديم كه ظاهراً از تأليفات «قطب راوندى» است، نيز نقل شده و نقل دعا در مثل هريك از اين سه كتاب، دليل اين است كه اين شخصيتهاى بزرگ و متبحّر و حديثشناس، اين دعا را معتبر شناختهاند.
اگر كسى بگويد: مدركى براى اين دعا جز كتاب سيّد بن طاووس نيست و سيد هم اين دعا را از بعضى شيعيان مجهولالحال نقل كرده است؛ زيرا عبارت او اين است:
ذَكَرَ: بَعْضُ أَصْحَابِنَا، قَالَ: قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي قُرَّةِ: نَقَلْتُ مِنْ كِتَابِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سُفْيَانِ الْبَزَوفَرِيِّ دُعَاءَ النُّدْبَةِ وَذَكَرَ أَنَّهُ الدُّعَاءُ لِصَاحِبِ الزَّمَانِ - صَلَوَاتُ اللّٰهِ عَلَيْهِ - وَيُسْتَحَبُّ أَنْ يُدْعَى بِهِ فِي الْأَعْيَادِ الْأَرْبَعَةِ».(1)
جواب اين است كه:
اوّلاً: چنانچه گفته شد و پس از اين هم خواهيم گفت، در كتابهايى كه پيش از عصر سيّد تأليف شده، اين دعا ذكر شده است.
ثانياً: فردى چون سيّد بن طاووس، از مجهولالحال، به اين الفاظ «بعض اصحابنا» كه مشعر بر تعظيم و احترام است، نقل نمىكند.
ثالثاً: هركس اهل فن باشد، ملتفت مىشود كه مراد ايشان هم از «بعض اصحابنا»، همان «شيخ محمّد بن مشهدى» صاحب المزارالكبير است و عبارت او در المزارالكبير كه دعاى صدوهفتم آن است، اين است كه:
«اَلدُّعَاءُ لِلنُّدْبَةِ، قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي قُرَّةِ: نَقَلْتُ مِنْ كِتَابِ أَبِي جَعْفَر مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ
1) مجلسی، بحارالانوار، ج99، ص104.
سُفْيَانِالْبَزَوْفَرِيِّ(رضی الله عنه) هَذَا الدُّعَاءَ، وَذَكَرَ فِيهِ: أَنَّهُ لِصَاحِبِ الزَّمَانِ - صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ وَعَجَّلَ اللهُ تَعَالَى فَرَجَهُ وَفَرَجَنَا بِهِ - وَيُسْتَحَبُّ أَنْ يُدْعَى بِهِ فِي الْأَعْيَادِ الْأَرْبَعَةِ».(1)
اين عبارت را با عبارت سيّد بن طاووس پيش هم بگذاريد، و خودتان داورى كنيد.
2 - پيش از اين سه بزرگوار، شيخ جليل ثقه «ابوالفرج محمّد بن على بن يعقوب بن اسحاق بن ابىقرّه قنانى» معاصر نجاشى از شيوخ و بزرگان قرن پنجم، در كتاب دعايى كه شيخ محمّد بن مشهدى در كتاب المزار، و سيد بن طاووس در مصباحالزائر و اقبالالاعمال، از آن بسيار نقل كرده و بر آن اعتماد فرمودهاند، و همچنين از مآخذ كتاب مزار قديم مىباشد، اين دعا را روايت كرده است - و چنانچه گفته شد - ايشان نيز از رجال شيعه مىباشد و علاوه بر كتاب دعاى مذكور، كتاب ديگرى به نام التهجد(2)دارد، و در كتبى مثل رجال نجاشى(3)و علاّمه(4)توثيق شده است و نقل ايشان نيز دليل اين است كه اين دعا
را معتبر شناخته و بلكه استحباب خواندن آن را در اعياد اربعه تأييد كرده است، چنانچه ظاهر اين است كه سيّد بن طاووس و شيخ محمّد بن مشهدى نيز آن را بهخصوص مستحب مىدانستهاند(1).
3 - شيخ جليل ثقه، ابوجعفر محمّد بن حسين بن سفيان بزوفرى(2)در كتاب دعاى خود، دعاى ندبه را روايت كرده است و ايشان از مشايخ شيخ مفيد(رحمه الله) است(3)كه برحسب اسانيد روايات كتاب امالى شيخ ابىعلى طوسى، شيخ مفيد از او بسيار روايت كرده و براى او طلب رحمت نموده است،(4)و محدّث نورى، در خاتمة مستدركالوسائل، او را چهلوچهارمين شيخ از مشايخ شيخ مفيد شمرده، و وثاقت و جلالت قدر او را گواهى فرموده است(5)، و اين شيخ جليل نيز صريحاً به استحباب خواندن اين دعا فتوا داده است.
اگر گفته شود: صاحب كتب رجال، محمّد بن حسين بزوفرى را مجهولالحال دانستهاند.
1) محدث قمی، هدیةالزائرین، ص640.
2) بزوفر بفتحتين و سكون واو، و فتح فاء، ده بزرگى است از توابع قوسان در نزديكى واسط و بغداد، در كنار نهر موفقى در غربى دجله، یاقوت حموی، معجم البلدان، ج1، ص412؛ محدث قمی، الکنی و الالقاب، ج2، ص81.
3) محدث قمی، الکنی و الالقاب، ج2، ص81؛ آقا بزرگ تهرانی، الذریعه، ج8، ص184.
4) آقابزرگ تهرانی، الذریعه، ج8، ص193 – 195.
5) محدث نوری، خاتمة مستدرکالوسائل، ج3، ص244، 438.
جواب اين است كه: چنانچه تحقيق آن شد، ايشان معلومالحال و از مشايخ شيخ مفيد بوده، و آن مرد بزرگ از او بسيار روايت كرده(1)و براى او طلب رحمت نموده است، چنانچه محمّد بن مشهدى و سيد بن طاووس در حقّ او «رضى الله عنه» فرمودهاند.
اگر كسى بگويد: محمّد بن حسين بزوفرى در عصر ائمه علیهم السلام نبوده تا از امام علیه السلام اين دعا را اخذ كرده باشد، و معلوم نيست از چه كسى و از كجا اين دعا را گرفته است؟
جواب مىدهيم: مگر كسى گفته است: محمّد بن حسين بن سفيان بزوفرى، بدونواسطه اين دعا را از امام علیه السلام روايت كرده است؟ مگر لازم است هركس روايتى را از امام علیه السلام روايت مىكند، معاصر با ائمه علیهم السلام باشد؟ مگر نمىشود حديثى را با سند در كتاب خود روايت كرده باشد، يا روايت معتبر و مسلّمى را با حذف سند بهطور ارسال نقل نمايد؟ بلكه چون در آن اعصار كه نزديك به عصر ائمه علیهم السلام بوده، رسم بر اين نبوده است كه در كتابها روايتى بدون سند بياورند، و اگر هم بدون سند مىآوردند، عين متن راذكر مىكردند.
1) مرحوم استاد اعظم، زعيم اكبر، آيتالله بروجردى(قدس سرّه) كه در علم رجال و حديث، و معرفت طبقات و تميز مشتركات مانند ساير علوم اسلامى يگانه و بىنظير بود، مىفرمود: يكى از طرق معرفت رجال، شخصيت تلامذه و شاگردان آنهاست كه وقتى شخصيتى مثل مفيد از كسى كثيرالرواية باشد و قدحى هم در او نشده باشد، اماره است بر آنكه او مورد وثوق و اعتماد بوده است.
اطمينان حاصل است كه يا اين دعا در كتاب بزوفرى با سند بوده و پس از اينكه از كتاب او نقل شده، مسامحتاً سند آن را نقل نكردهاند، و يا اينكه آنقدر معروف و مشهور بوده كه بزوفرى هم خود را از ذكر سند آن بىنياز مىشمرده است.
بنابراين مىتوان حدس زد خواندن اين دعا، در اعصار نزديك به عصر ائمه علیهم السلام و غيبت صغرى هم، مثل عصر ما، بين شيعه متداول و مرسوم بوده و اين شعارى است كه دست به دست رسيده و اَخلاف از اَسلاف و بازماندگان از گذشتگان آن را گرفته و در محضر و منظر محدّثين و شيوخ آن اعصار كه همه متبحر در علم حديث، و استاد فن بوده و از خواندن دعاهاى بىمأخذ و پيروى از روشهاى بىمدرك بهشدّت ممانعت مىفرمودند، خوانده مىشده و كسى بر اعتبار آن ايرادى نداشته است.
4 - علاّمه مجلسى با دقت و تتبّع و احاطه و اطّلاع وسيع و فوقالعادهاى كه در اخبار و احاديث و رجال روايات و معرفت اسانيد دارد، علاوه بر آنكه اين دعا را در كتابهايى مثل بحارالانوار و تحفةالزائر(1)- كه در مقدّمه به اعتبار سند ادعيه آن شهادت دادهاست(2)- نقل فرموده، صريحاً و بالخصوص، اعتبار سند دعاى ندبه را
كه منتهى به امام جعفر صادق علیهم السلام مىشود، تصديق فرموده است. عبارت اين افتخار عالم اسلام و نابغه جهان علم، در كتاب مستطاب زادالمعاد اين است:
«و امّا دعاى ندبه كه مشتمل است بر عقايد حقّه، و تأسف بر غيبت حضرت قائم علیه السلام به سند معتبر، از امام جعفر صادق علیه السلام منقول است، و مستحب است اين دعاى ندبه را در چهار عيد بخوانند؛ يعنى جمعه، عيد فطر، عيد قربان و عيد غدير».(1)
محقق است كه ايشان، چنين كلام صريح و شهادت محكمى را بدون مأخذ و مصدر معتبر نفرموده است.
علاوه بر ايشان، سيّد جليل علاّمه صدرالدين محمّد طباطبائى يزدى (م.1154 ق.) نيز در ابتداى شرحى كه بر دعاى ندبه مرقوم فرموده، استناد به روايت مرويه از امام جعفر صادق علیه السلام نموده است.
باتوجّهبه مجموع مطالبى كه عرض شد، اعتبار اين دعا، بهخصوص به ملاحظه متن آن، مُحرز و صدور آن از امام علیه السلام مورد اطمينان است و استحباب خواندن آن نيز بالخصوص و حداقل از جهت ادلّه عامّه مسلّم و ثابت است و محل هيچ گونه اشكالى نمىباشد و محتاجبه تمسك به اخبار «مَن بَلَغ» نيست.
1) مجلسی، زادالمعاد، ص303.
بعضى گمان كردهاند: مستند كسانى كه اين دعا را در كتابهاى خود نقل كرده و فتوا به استحباب خواندن آن دادهاند، اخبار «من بلغ» و تسامح در ادلّه سنن است؛ لذا اشكال كردهاند كه تسامح در ادلّه سنن در جايى است كه با سند ضعيفى به معصوم برسد و براى دعاى ندبه سندى كه منتهى به معصوم بشود، ذكر نكردهاند.
جواب اشكال اين است كه:
اوّلاً: ورود و صدور اين دعا از معصوم علیه السلام مورد اطمينان است، و آن چيزى كه ملاك حجيّت خبر واحد است، اطمينان به صدور است و لذا به اخبار موقوفه هم گاهى در فقه اعتماد مىشود.
ثانياً: به نفس اطلاق ادلّه عامّه دعا، استحباب اين دعا هم ثابت است.
ثالثاً: در باب تسامح در ادلّه سنن و اخبار «مَن بَلَغ» ذكر نشده است كه بايد بلوغ با سند متصل به معصوم باشد؛ بلكه بلوغ و رسيدن به هر نحو باشد - مسنداً يا مرسلاً - كفايت مىكند. شما چرا به قاعده و احاديث، بىدليل حاشيه مىزنيد و اطلاق آن را مقيد مىسازيد. حتى فتواى فقيه به رجحان عمل، اگر استناد او به روايتى محتمل باشد، نيز در بلوغ كافى است، چنانچه شيخ اعظم، شيخ مرتضى انصارى(رحمه الله) همدر تنبيه پنجم از تنبيهات رسالهاى كه در جواز تسامح در ادلّه سنن
مرقوم فرموده، تصريح كرده است(1)و اولى به اعتبار، فتواى فقهايى است كه در كتب فتوايى نيز متون روايات را ذكر مىكردهاند. جايى كه قُدما به رساله «على بن بابويه قمى» در موارد فقدان نصّ يا به زبان علمى «عند اعواز النصوص» عمل مىكردند، در مورد مستحبات باوجود اخبار «مَنْ بَلَغ» ورود مطلق خبر، و فتواى فقيه بهطريقاولى كافى است.
1) انصاری، التسامح فی ادلةالسنن، ص29.
براى بررسى بهتر اين پرسش، لازم است نخست ذیطوى و رضوى، اين دو مكان مقدّس را بشناسيم و سپس جواب را مطرح كنيم.
ذوطوى: مجمعالبحرين مىگويد: ذوطوى - به فتح طاء و ضمّ؛ امّا ضمّ مشهورتر است - موضعى است در داخل حرم، در يك فرسخى مكّه كه از آنجا خانههاى مكّه ديده مىشود.(1)
قاموسالمحیط گفته است: ذوطوى - مثلثةالطاء كه گاهى هم با تنوين تلفظ مىشود - موضعى است نزديك مكّه.(2)
معجمالبلدان از جوهرى نقل كرده است: ذىطوى - به ضم طاء -موضعى است نزديك مكّه.(3)
اخبار مكة(1)مىنويسد: ذوطوى نمازگاه پيغمبر صلی الله علیه و آله است. هر زمان آن حضرت به مكّه تشريف مىآوردند در ذىطوى فرود مىآمدند و شب را در آنجا توقف فرموده، نماز صبح را در آنجا مىخواندند.
و نيز در اخبار مكة(2)
روايت شده است: ذوطوى بطن مكّه؛ يعنى زمين آن است.
بنابراين، به هريك از اين دو معنا كه مراد باشد، ذوطوى مكانى است مقدّس و محترم و مبارك و محل نزول رسول خدا صلی الله علیه و آله است.
رضوى: رضوى - به فتح راء - مانند سَكرى؛ كوهى است مقدّس و مبارك كه از كوههاى مدينه طيبه بوده و در نزديكى «يَنبُع» قرار دارد و داراى درّهها و زمينها و مسيلها و آبها و درختها مىباشد و آن، ابتداى كوههاى تهامه است و تا مدينه چهار شب راه است و در مدح و فضل آن رواياتى وارد شده است.(3)
امّا پاسخ:اينكه فرموديد: غيبت امام علیه السلام به اين صورت نيست كه درمكان مخصوصى منزل گزيده باشد و از آنجا بيرون نرود، سخنى حقّ
و صحيح است. آن حضرت نَه در رضوى و ذىطوى، و نه در سرداب غيبت، چنانچه بعضى از اهلسنّت به شيعه افترا بستهاند، پنهان نمىباشند و اين سخن كه آن حضرت در سرداب غايب شده و از آنجا ظاهر مىشود و شيعه انتظار بيرونآمدن ايشان را از سرداب مىکشند، يكى از افتراهاى شاخدار آشكار است.(1)
در موضوع رضوى و ذىطوى نيز مطلب به همين قرار است؛ يعنى اين دو محل نيز جايگاه حضرت صاحبالزمان علیه السلام در طول زمان غيبت نمىباشد؛ نه شيعه اماميه اين را گفته و حتى اهلسنّت هم به ايشان آن را نسبت ندادهاند. بله! فقط در مورد محمّد حنفيه نقل شده، كه برخى از فِرَق كيسانيه،(2)كه قرنهاست منقرض شده و از بين رفتهاند، اين عقيده را داشتهاند كه وى در كوه رضوى اقامت گزيده است.
اين مطلب نيز كه آن حضرت در عصر غيبت، در مكان معيّنى قرار
1) در دو كتاب نويد امن و امان، ص 204 ، 206 و منتخبالاثر، ص371 - 373، تأليف نگارنده، اين موضوع بهطور مفصل بيان شده و بطلان اين افترا آشكار گرديده است.
2) كيسانيه فِرق متعددى بوده اند: فرقهاى مىگفتند: محمّد حنفيه نمرده و غيبت كرده و جايش معلوم نيست. فرقهاى مىگفتند: در جبال رضوى مقيم شده و فرقه ديگر گفتند او از جهان رفته و فرزندش عبدالله ابوهاشم بعد از او قائم مقامش شد. بالجمله فرق و اختلافات زياد داشتند و آنها كه گفتند در كوه رضوى است يك فرقه از كيسانيه بودهاند. رجوع شود به: نوبختی، فرقالشيعه، ص23 – 36؛ اسفراینی، التبصير، ص26 - 30؛ یاقوت حموی، معجمالبلدان، ج3، ص51.
ندارند؛ بلكه به هرجا و هر مكان بخواهند تشريف مىبرند و وظايفى را كه دارند انجام مىدهند و اين ما هستيم كه آن حضرت را نمىبينيم، صحيح است و در همين دعاى ندبه در اين جمله:
«بِنَفْسِي أَنْتَ مِنْ مُغَيَّبٍ لَمْ يَخْلُ مِنَّا»؛(1)
«جانم به فدايت اى كه از چشم ما نهانى؛ ولى از اجتماع ما به دور نيستى».
به اين معنا تصريح شده است، و از نهجالبلاغه(2)و اخبار و احاديث ديگر(3)نيز استفاده مىشود و در عبارت يكى از زيارات است:
«اَلسَّلَامُ عَلَى الْإِمَامِ الْغَائِبِ عَنِ الْأَبْصَارِ وَالْحَاضِرِ فِي الْأَمْصَارِ»؛(4)
«سلام بر آن امامى كه از چشمها پنهان و حاضر در شهرها است».
از آنچه گفته شد، معلوم شد كه امام علیه السلام در ذىطوى و دررضوى قرار ندارند و اين جمله «لَيْتَ شِعْرِي أَيْنَ اسْتَقَرَّتْ بِكَ النَّوَى؛ بَلْ أَيُّ أَرْضٍ
تُقِلُّكَ أَوْ ثَرَى؟!»(1)هم پرسش از قرارگاه دائمى آن حضرت نمیباشد و پرسش از زمان حال و همان هنگام خطاب و دعاست؛ بلكه پرسش و استفهام حقيقى نيست؛ زيرا برحسب احاديث، كسى بر قرارگاه آن حضرت مطّلع نيست.(2)و عبارات و استفهامهايى كه در اين دعاست، همين موضوع را تأييد مىكند.
پس اين جمله دلالت دارد كه آن حضرت قرارگاه مشخص و معينى ندارند و با عقيده كيسانيه، كه يك فرقه از بين رفته و منقرض شدهاند، ارتباطى ندارد؛ بلكه اين جمله و بسيارى از جملههاى اين دعا، صريحاً عقيده كيسانيه را ابطال مىكند و اين استبعادى را كه شده است، ردّ مىنمايد.
آقاى من! شما ببينيد اين جملهها با عقايد كيسانيه و يا محمّد حنفيه چه ارتباطى دارد و غير از اين است كه صريحاً عقايد كيسانيه و امامت و مهدويت محمّد حنفيه را رد مىكند؟
«أَيْنَ الْحَسَنُ أَيْنَ الْحُسَيْنُ؟ أَيْنَ أَبْنَاءُ الْحُسَيْنِ؟ صَالِحٌ بَعْدَ صَالِحٍ، وَصَادِقٌ بَعْدَ صَادِقٍ! أَيْنَ السَّبِيلُ بَعْدَ السَّبِيلِ؟ أَيْنَ الْخِيَرَةُ بَعْدَ الْخِيَرَةِ؟ أَيْنَالشُّمُوسُ الطَّالِعَةُ؟... أَيْنَ ابْنُ النَّبِيِّ
الْمُصْطَفَى وَابْنُ عَلِيٍّ الْمُرْتَضَى، وَابْنُ خَدِيجَةَ الْغَرَّاءِ وَابنُ فَاطِمَةَ الْكُبْرَى؟! بِأَبِي أَنْتَ وَأُمِّي وَنَفْسِي لَكَ الْوِقَاءُ وَالْحِمَى! يَابْنَ السَّادَةِ الْمُقَرَّبِينَ! يَابْنَ النُّجَبَاءِ الْأَكْرَمِينَ...»؛(1)
«چه شد امامحسن و چه شد امامحسين و چه شدند فرزندان حسين كه هريك پس از ديگرى خلف صالح از سلف صالح و جانشين راستين پس از پيشواى راستين بودند. كجاست راه (و راهنماى هدايت) پس از راه (و راهنماى هدايت)؟... كجاست فرزند پيامبر مصطفى و على مرتضى؟ كجاست فرزند خديجه غرّاء و فاطمه كبرى؟ جان من و پدر و مادرم در راهت نثار باد...».
دهها از اينگونه جملهها كه همه موافق با مذهب شيعه اثنىعشرى است و كيسانيه و قائلين به امامت محمّد حنفيه را رد مىكند، در اين دعا موجود است.
اگر گفته شود: بااينكه بهطوريقين اين جمله هيچ تأييدى از عقيده كيسانيه ندارد، و خود اين جمله و ساير جملات مذكور بهصراحت، بطلان عقيده آنها را اعلام مىكند، پس ارتباط حضرت صاحبالزمان علیه السلام با اين دو مكان از چه جهت است، و چرا اين دو مكانبالخصوص در دعا ذكر شده است؟
1) مشهدی، المزار، ص578 – 580؛ ابنطاووس، اقبالالاعمال، ج1، ص508 – 509.
پاسخ اين است كه: ارتباط آن حضرت با اين دو مكان، مانند ارتباط ايشان با ساير اماكن مقدّسه و متبرّكه ديگر است كه پرستش و عبادت خدا در آن اماكن فضيلت دارد. مثل مسجدالحرام و مسجد مدينه طيّبه و مشهد غروى و حسينى و مسجد كوفه و سهله كه معلوم شده است حضرت در اين اماكن رفتوآمد دارند و اين دو مكان را نيز بهواسطه همين دو خصوصيت در دعا نام مىبرند؛ زيرا چنانچه از بعضى اخبار استفاده مىشود، در غيبت صغرى و كبرى، كوه رضوى نيز يكى از مقامات آن حضرت، و از اماكنى است كه گاهى آنجا تشريف مىبرند.(1)
نكته ديگر اينكه: اين دو مكانى كه در اين دعا نام برده شده – علاوه بر اينكه ممكن است اشاره به اشتباه كيسانيه در تعيين مهدى باشد، و اينكه آن موعودى كه همه در انتظار ظهور او با هم شريكند، از عترت پيغمبر و از اولاد على و فاطمه و فرزند امامان و حجتهاى الهى است – نكتهاى ادبى است؛ زيرا در مقام ندبه و اظهار تأثّر از بىاطّلاعى از جا و مكان آن حضرت، ذكر اين دو مكان مناسبتر و در قلوب نافذتر است تا اماكن ديگر، مانند خانه آن حضرت در سامرّا يا مسجدالحرام يا مسجد پيغمبر صلی الله علیه و آله .
مثل اينكه اگر بخواهيم محبوب سفركردهاى را ياد كنيم و از سوزشآتش هجران و فِراق او بناليم و از بىخبرى از حال و جا و مكان
1) طوسی، الغیبه، ص163؛ مجلسی، بحارالانوار، ج52، ص153؛ ر.ک: شبّر، مصابيحالانوار، ج2، ص345.
و آسايشگاهش اظهار نگرانى كنيم، سراغ آن مسافر عزيز را در كوه و دريا و بيابان و هوا مىگيريم، نمىگوييم: «نمىدانيم اكنون در كجايى، به منزل رسيدهاى يا در بستر خواب آرميدهاى يا در اطاق يا كنار جويبار و سبزه نشستهاى»؛ زيرا اين مضمونها ندبه را تسكين مىدهد؛ بلكه مناسب اين است كه بگوييم: «نمىدانيم اكنون در كجايى، در حال حركتى يا در بيابان و در كوه و دور از آبادى، ناراحت و تنها هستى؟»
برحسب بلاغت و تكلم به مقتضاى حال، بايد اينگونه جملهها در حال ندبه آورده شود و ذوق سليم و طبع مستقيم و مأنوس با ادب، اين نكات را درك مىكند.
و ممكن است ذكر اماكنى مثل رضوى و ذىطوى براى اشاره به اين باشد كه همه مكانهاى مقدّس، حتى ذىطوى و رضوى هم كه موردنظر كيسانيه بوده، تحت تصرف امام و آمدوشد آن حضرت هستند.
احتمال ديگرى نيز بعد از اين سه احتمال هست، و آن اين است كه: مراد از ذىطوى، چنانچه از اخبار مكة هم نقل شد،(1)خود مكّه معظمه و مراد از رضوى، مدينه طيّبه باشد.(2)
بههرحال، ذكر اين دو مكان در مثل اين دعا به رعايت اينگونه نكاتادبى يا معنايى است و بههيچوجه، متن آن را سست نمىسازد و به
خصوص باتوجّهبه جملههايى مثل «بِنَفْسِي أَنْتَ...» و كلمه «أَوْ غَيْرِها» و كلمه «أَمْ ذِي طُوى» كه هم صراحت دارند بر اينكه سراغ آن حضرت را در مكان معينى نمىگيريم و هم اينكه آن حضرت قرارگاه معلومى ندارند، معلوم مىشود كه بالمرّه با عقايد كيسانيه بىارتباط است.
اين جمله پرسشآميز «لَيْتَ شِعْرِي...» در زيارتهاى ديگر نيز وارد شده و علاوه بر علاّمه مجلسى در بحارالانوار،(1)علاّمه متبحر سيّد عبدالله شبّر نيز از مشايخ خود، درضمن يكى از زيارتها روايت فرموده است، به اين لفظ:
«لَيْتَ شِعْرِي أَيْنَ اسْتَقَرَّتْ بِكَ النَّوَى؛ أَمْ أَيُّ أَرْضٍ تُقِلُّكَ أَوْ ثَرَى؟! أَبِرَضْوَى أَنْتَ أَمْ ذِي طُوَى؟».(2)
بنابراين، صحّت و اعتبار اين جمله از اين راه نيز تأييد مىشود و بهاصطلاح اهل فن، حديث از غرابت متن هم خارج مىشود.
تصريح نداشتن دعا به نام و عدد ائمّه اثنىعشر علیهم السلام از قوّت متن آن چيزى نمىكاهد و ازاينجهت، در اعتبار آن خللى وارد نمىشود، و عدم تصريح در اينجا مفهوم ندارد، خصوصاً كه تصريح يا اشاره به مطلبى كه خلاف مذهب شيعه اثنىعشرى باشد، بههيچوجه در دعا وجود ندارد.
در دعاى ندبه، مطالب عمده و حسّاس و ارزندهاى در موضوع نبوّت مطرح شده و سپس مسئله خلافت و ولايت على علیه السلام و بعضى از نصوص و ادلّه اين موضوع، و مجاهدات و فداكارىها و فضايل و مناقب آن حضرت عنوان شده و همچنين به مخالفتها و دشمنىهايى كه اهل كينه و نفاق و جاهپرستان با آن خليفه منصوب و تعيينشده از جانب خدا و رسول كردند، و مسير واقعى اسلام را - كه منتهى به سعادت و آزادى همه انسانها مىشد - تغيير دادند - و شد آنچه شد - و رهبر واقعى اسلام را خانهنشين ساختند، اشاره گرديده است.
بديهى است مسئله اساسى و مهم كه بيشتر در احاديث و اخبار و ادعيه مورد تعرّض قرار مىگيرد، مسئله زمامدارى است كه ترك تمسّك به امام منصوب و تعيينشده از آغاز كار و روز اوّل، سنّت سيّئه زمامدارى نااهلان را چون عصر جاهليت جلو آورد، و اجراى برنامههاى نجاتدهنده و آزادىبخش اسلام را بهطور يكپارچه و دربست و جهانى تا ظهور حضرت بقيةالله صاحبالزمان علیه السلام به تأخير و تعويق انداخت.
اين مصيبت از هر مصيبت بالاتر بود كه باآنهمه سفارشهاى پيغمبر صلی الله علیه و آله و اعلامهاى متعدد و با آن تعيين رسمى و تاريخى غدير، و باآنهمه تأكيدات رسا، براى حبّ جاه و كينههايى كه از مولاى متقيان على علیه السلام از غزوه بدر و احد و خيبر و حنين و احزاب و غير اينها در دل داشتند، آن يگانه مرد حقّ و عدالت و پيشواى لايق و عالم و فاتح را كنار گذاشتند و چون خويشاوندان مشرک و مستبد و استثمارگر آنها را - كه سدّ راه نجات جوامع محروم و مانع از پيشرفت دين توحيد و برنامههاى الهى و مترقّى اسلام و مهاجم به حوزه دين و دعوت خدا بودند - از ميان برداشته بود، با او به مخالفت برخاستند و با اشتباهكارى و نيرنگ و اغفال مردم، يكى از اساسىترين برنامههاى اسلام را پايمال كرده و جامعه را تا امروز، گرفتار اينهمه مفاسد و دردسرها و نابسامانىها ساختند.
ساير مفاسد هم از اينجا ايجاد شد و موضوعى كه بايد به آن توجّه بيشتر شود، همين است. لذا در دعاى انقلابى و سياسى ندبه هم در مقدمه، همين مصيبت مطرح شده است.
معذلك، در جملههايى از اين دعا، سخن از امامان ديگر و مصائبى كه در راه هدايت خلق متحمل شدند، نيز گفته شده، ازجمله:
«لَمْ يُمْتَثَلْ أَمْرُ رَسُولِ اللّٰهِ صَلَّی اللّٰهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ فِي الْهَادِينَ بَعْدَ الْهَادِينَ،... فَقُتِلَ مَنْ قُتِلَ، وَسُبِيَ مَنْ سُبِيَ، وَأُقْصِيَ مَنْ أُقْصِيَ»؛(1)
«فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره هدايتكنندگان پىدرپى اطاعت نشد... شخصيتهايى كشته شدند، عدّهاى اسير گشتند و دستهاى از وطن آواره گرديدند».
و جملههاى بعد، همه تذكّر مصائب اهلبيت علیهم السلام و مطابق مذهب شيعه است كه امامت را در فرزندان حسين علیه السلام مىدانند؛ مانند اين جملهها:
«أَيْنَ الْحَسَنُ أَيْنَ الْحُسَيْنُ؟ أَيْنَ أَبْنَاءُ الْحُسَيْنِ؟... أَيْنَ...» و بالجمله فقرات دعا در مورد مصائب و فضايل ائمّه و خصوصيات و نشانههاى حضرت ولى عصر علیه السلام همه متضمّن مطالبى است كه در روايات و احاديث كثير، صحّت آن مسلم و ثابت شده است و يكى از جهاتى
1) مشهدی، المزار، ص578؛ ابنطاووس، اقبالالاعمال، ج1، ص508.
كه موجب قوّت اين دعا شده، همين متن محكم و پر از نكات اعتقادى و مهيّج عواطف مىباشد. و چنانچه علماى حديث مىفرمايند، گاهى متن سبب قوت اعتبار سند و گاهى بهعكس، سبب ضعف مىگردد و اينجا از همان مواردى است كه سبب قوّت مىشود.
اين دعا براى ندبه است، و در چنين دعايى، شرح تمام مناقب ائمّه علیهم السلام موجب طولانىشدن كلام و خلاف بلاغت است. غرض بيان عقايد حقّه بهطور تفصيل نيست؛ بلكه غرض دعا و ندبه با اشاره به بعضى مطالب است كه خواننده بهواسطه انس و سابقه ذهنى مىفهمد كه مراد و مقصود از آن چيست، هرچند بعضى جملهها فشرده باشد، لذا مثلاً وقتى مىگويد: «أَيْنَ الْحَسَنُ أَيْنَ الْحُسَيْنُ؟»، همه مصائب اين دو امام (علیهما السّلام) را بهخاطر مىآورد و در ذهنش مجسم مىشود.
چنانكه گفته شد، پرسش ديگر اين است كه: جمله «وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ إِلَى سَمَائِكَ» با اجماع و اتفاق آيات و اخبار كه دلالت دارند بر جسمانىبودن معراج رسول اكرم صلی الله علیه و آله مخالفت دارد و به اين جهت، متن دعا ضعيف و موجب عدم اطمينان به صدور آن از امام علیه السلام مىشود.
پاسخ اين است كه: اين جمله نزد اهل فنّ على التحقيق تحريف شده، كه صحيح آن «وَعَرَجْتَ بِهِ إِلَى سَمَائِكَ» مىباشد:
1 - محدّث نورى(رحمه الله) در تحيّةالزائر(1)فرموده است: در كتاب المزار محمّد بن مشهدى(2)و كتاب مزار قديم - كه تأليف هر دو مدّتها قبل از تأليف مصباحالزائر بوده - عبارت دعا چنين است كه نقل كرديم:«وَعَرَجْتَ بِهِ إِلَى سَمَائِكَ»، و در بعضى از نُسخ مصباحالزائر كه حقير ديدم
نيز چنين بود، و ليكن در جملهاى از نسخ مصباح، اين فقره چنين است: «وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ إِلَى سَمَائِكَ» و نسخه مصباح مجلسى نيز از اين نسخ بوده است(1)پس معلوم مىشود در نسخ مصباح بهوسيله بعضى از ناسخين كه مبتلا به امراض قلبى و عقايد فاسد بودهاند، تحريفى شده است.
2 - مرحوم حاج شيخ عباس محدث قمى نيز در هديةالزائرین(2)همين سخن استاد خود، محدث نورى را شرح داده و تأييد كرده است.
3 - در نسخه خطّى قديمى نفيسى از المزارالكبير محمّد بن مشهدى، كه قبلاً به آن اشاره كرديم، اين جمله «وَعَرَجْتَ بِهِ إِلَى سَمَائِكَ» ضبط شده است.(3)
4 - جمله: «وَأَوْطَأْتَهُ مَشَارِقَكَ وَمَغَارِبَكَ» نيز شاهد و مؤيد اين است كه نسخه «وَعَرَجْتَ بِهِ» صحيح است؛ زيرا «أَوْطَأْتَ» ظاهر در جسمانىبودن است، چنانكه «وَسَخَّرْتَ لَهُ الْبُرَاقَ» نيز همين معنا را تأييد مىكند؛ چون عروج روحى احتياج به مركب ندارد.
5 - همين دو جمله دلالت دارند بر اينكه: فرضاً نسخه «وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ» صحيح باشد، مراد عروج روحى تنها نيست.
6 - علاوه بر وجه پنجم، برفرض صحّت نسخه «وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ»، مىگوييم: اين فقره صراحت ندارد كه معراج فقط با روح بوده است؛ زيرا در زبان عرب و عجم، استعمال لفظ موضوع براى جزء در كلّ بسيار متداول است؛ مانند استعمال لفظ رَقَبَه در انسان. و شايد به همين معنا باشد: «رُوحِي لَكَ الْفِدَاءُ» و «جِئْتُكَ بِرُوحِي». در فارسى نيز استعمال در جان مىشود و از آن، اعم از جان و بدن؛ بلكه گاهى خصوص بدن، اراده مىشود، مثل اين شعر:
جانا هزاران آفرين بر جانت از سر تا قدم***صانع خدايى كه اين وجود آورد بيرون از عدم
براى اينكه اين موضوع كاملاً روشن شود، كلام علاّمه شهير حاج ميرزا ابوالفضل تهرانى (م. 1316 ق.) را كه در علوم عقلى و نقلى استاد و از مفاخر فن ادب و شعر و لغت و بلاغت، و ممدوح شاعر بزرگ سيّد حيدر حلّى، و سيد محمّد سعيد حبوبى(قدس سرّه) بوده است، نقل مىكنيم.
اين مرد اديب دانشمند مىفرمايد: گاه روح را به علاقه حالّ و محلّ يا ملابست به معناى جسم با روح استعمال مىكنند، چنانچه عرب فعلاً مىگويند: «شالَ رُوحُهُ» يا مىگويند: «جَرُحَ رُوحُهُ». در عراق و حجاز، اين استعمالات متعارف است كه مىگويند: جانش را پوشيد
يا جانش زخم شده و اين علاقهاى صحيح و استعمالى است فصيح، و عبارت دعاى ندبه «وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ إِلَى سَمَائِكَ» منزّل بر اين است؛ چون ضرورت قائم است بر معراج جسمانى و برهان نيز مساعد اوست، چنانچه در جاى خود مقرر شده است.(1)
ايشان پس از تحقيقاتى در شرح اين جمله از زيارت عاشورا «اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ» در بيان اينكه مراد از ارواح، همه اصحاب باوفاى حضرت مولانا ابىعبدالله علیه السلام مىباشد، مىفرمايد:
نسبت حلول و اناخه به آنها به چند اعتبار جايز و در نظر صحيح مىآيد: يكى اينكه مراد از ارواح، همان اجسام مقدّس و طاهر باشد. چنانچه اشاره شد كه روح به اين معنا استعمال مىشود، و چون اصحاب آن جناب، البتّه حيات جاودانى دارند كه قدرمتيقّن و مصداق حقيقى از مقتول فى سبيل اللهاند و خداى تعالى مىفرمايد:
وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ؛(2) «هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند، بلکه زندهاند، و نزدپروردگارشان روزی داده میشوند».
پس اطلاق روح و اراده اين اجسام مكرّمه مانعى ندارد، و مؤيد اين وجه است فقره زيارت جابر كه: «المُنِيخَةُ بِقَبْرِ أَبِي عَبْدِ اللهِ» گفته است. بنابراين مراد از رحل و فنا، همان قبر و حائر است كه شيخ مفيد(قدس سرّه) در كتاب الارشاد مىفرمايد: ما شك نداريم كه اصحاب آن جناب از حائر بيرون نيستند، اگرچه خصوصيات قبور آنها را ندانيم، و قبر حضرت عباس علیه السلام اگرچه دور است؛ ولى داخل در فِنا و رحل سيّدالشهداء علیه السلام است.(1)و شايد مراد، همان حلول جسمانى در ايام حيات باشد كه در رحل آن حضرت نازل شدند و به ساحت او بار انداختند، و اين معنا با ظاهر رحل و فنا انسب و اقرب است و عبارت زيارت اقبال، شاهد اين احتمال مىشود.(2)
و حاصل و خلاصه جواب اين است كه: اين جمله طبق نسخههاى صحيح خطى «وَعَرَجْتَ بِهِ» است و امّا نسخه «بِرُوحِهِ» هم غيرثابت و بلكه به فرمايش محدّث نورى تحريف شده است، و هم با اين بيانات دقيق ادبى صاحب شفاءالصدور، هيچ شبههاى باقى نمىماند كه مراد از روح در اين جمله، جسم با روح است و با ادلّه معراج جسمانى كاملاً قابل جمع و سازگار است و بههرحال، از اين راه خللى به صحّت دعا وارد نمىشود.
و مخفى نماند كه در بيان مراد از اين جمله، علاّمه متبحر سيّد صدرالدين محمّد حسنى طباطبائى وجه دقيق ديگرى را در شرح دعاى ندبه فرموده است كه چون بيش از اين، اطاله كلام را مناسب نديديم، از نقل آن صرفنظر شد. كسانى كه بخواهند به شرح دعاى ندبه ايشان مراجعه نمايند.(1)
1) حسنی طباطبائی، شرح دعاى ندبه، ص116.
يكى از پرسشها يا ايراداتى كه به دعاى ندبه شده، اين است كه: چگونه ممكن است اين دعا منسوب به يكى از امامان باشد كه همه عاقل و كامل بودند؟ چگونه بااينكه هنوز امامزمان علیه السلام به دنيا نيامده بود، در اين دعا به او مىگويند:
«لَيْتَ شِعْرِي أَيْنَ اسْتَقَرَّتْ بِكَ النَّوَى، أَمْ أَيُّ أَرْضٍ تُقِلُّكَ أَوْ ثَرَى؟! أَبِرَضْوَى أَنْتَ أَوْ ذِي طُوَى؟... بِنَفْسِي أَنْتَ مِنْ مُغَيَّبٍ لَمْ يَخْلُ مِنَّا».(1)
«اى كاش مىدانستم در كدام زمين قرار دارى، آيا در كوه رضوايي يا غير آن يا در سرزمين ذىطوى هستی؟ جانم فدای تو آن امامیکه از چشمها پنهانی اما از ما دور نيستی».
1) مشهدی، المزار، ص580 – 581؛ ابنطاووس، اقبالالاعمال، ج1، ص510.
آيا معقول است امام ششم يا دهم يا هر امام ديگر، به نوادهاش كه هنوز به دنيا نيامده و غايب نشده، بگويد: تو كجايى؟ و اگر بگويند: امامزمان علیه السلام خودش براى خود، اين دعا را خوانده و از فراق خود ناله كرده، آنهم معقول نيست كه آن حضرت جاى خودش را نداند... .
جواب: اوّلاً: سبحانالله! مگر كسى گفته است كه امامان گذشته اين دعا را مىخواندهاند و امام ششم يا دهم به حضرت صاحبالزمان علیه السلام اين خطابات را فرموده يا خود امامزمان علیه السلام به خودشان خطاب فرموده و از فراق خود ناله و ندبه كردهاند.
علاّمه مجلسى مىفرمايد: اين دعا به سند معتبر از امام جعفر صادق علیه السلام منقول است كه فرمودند: «مستحب است اين دعا را در چهار عيد بخوانند».(1)از كجاى فرمايش او، و همچنين از کجای سخنان سيّد بن طاووس و شيخ محمّد بن مشهدى و محمّد بن على بن ابىقرّه و بزوفرى استفاده مىشود كه ائمّه علیهم السلام آن را مىخواندهاند يا امامزمان علیه السلام خودشان براى خود آن را خواندهاند.
از فرمايش اين بزرگان، بيش از اين استفاده نمىشود كه دستورالعمل است براى مؤمنانى كه در عصر غيبت زندگى مىكنند، اين دعا را در اعياد اربعه بخوانند. اين چه ربطى دارد به اينكه ائمه هدى علیهم السلامهم اين دعا را مىخوانده يا نمىخواندهاند؟
1) مجلسی، زادالمعاد، ص303.
ثانياً: مخاطب قراردادن كسى كه هنوز به دنيا نيامده و معلوم است كه به دنيا مىآيد و نور و حقيقت وجود او آفريده شده، اگرچه هنوز به اين بدن عنصرى تعلق نيافته؛ ولى از كسانى كه با آن عوالم ارتباط دارند، چه مانعى دارد؟ مگر نه برحسب قرآن مجيد در سوره اعراف خداوند به بنىآدم در حالىكه هنوز وجود پيدا نكرده بودند، خطاب فرموده است،(1)يا اگر بعضى وجود داشتند، اين خطابات كه عامّ است؛ مثل: يا «بنى آدم!» شامل همه معدومين و موجودين است.
ثالثاً: اين دعا، دعاى ندبه است و در مقام ندبه، مجازاً اينگونه خطابات بجا و موافق با ذوق است. گوينده خود را مانند يكى از كسانى كه در دوره غيبت زندگى مىكنند و در آتش فِراق و هجران ولى عصر علیه السلام مىسوزند و از ستمگران، ستم و جفا مىبينند، فرض مىكند و اين خطابات را مىنمايد و براى آن دوران و آن روزگار و آن سختىها و امتحانات كه جلو مىآيد، ندبه مىكند، نه اينكه واقعاً بخواهد جاى امامزمان علیه السلام را پيدا كند.
اينگونه خطابات در آثار ادبى بسيار است كه غايب را حاضر و بعيد را قريب و موجود نشده را موجود مىشمارند؛ بلكه به زمان و مكان و غير ذوىالعقول خطاب مىكنند و احساسات خود را اظهار يا آتشدرونى را خاموش و ناراحتىها و آلام روحى را تخفيف مىدهند.
1) اعراف، 26 – 27، 31، 35؛ رجوع شود به: طوسی، التبيان، ج4، ص378، 380، 386، 392؛ طبرسی، مجمعالبیان، ج4، ص633، 637، 642؛
غرض اين جملهها، همه تعليم ندبه و ابراز علاقه به ولى عصر و اظهار حالت انتظار است.
پس هيچ مانعى ندارد و خلاف ذوق و عقل نيست، اگر امامان گذشته هم اين دعاى ندبه را خوانده باشند و يا اينكه خود حضرت صاحبالزمان علیه السلام آن را تعليم فرموده باشد. باوجوداينكه قبلاً گفتيم، در هيچيك از مدارك و مصادر اين دعا ديده نشده كه يكى از امامان يا خود ولى عصر علیهم السلام آن را خوانده باشند.
بله، در روايات ديگر از بعضى ائمه علیهم السلام خطاب به آن حضرت و دعا براى ايشان روايت شده است؛ مثل روايت سُدير صيرفى كه قبلاً نقل كرديم و مثل دعاى امام زينالعابدين علیه السلام براى آن حضرت در دعاى عرفه، و مثل دعايى كه در تعقيب نماز ظهر از امامصادق علیه السلام روايت شده است، از عباد بن محمّد مداينى كه گفت: در مدينه به حضور امام جعفر صادق علیه السلام شرفياب شدم، هنگامى كه از نماز ظهر فراغت يافته، دستهاى مبارك را بهسوى آسمان بلند كرده و عرض مىكرد:
«أَيْ سَامِعَ كُلِّ صَوْتٍ! أَيْ جَامِعَ كُلِّ فَوْتٍ! أَيْ بَارِئَ کُلِّ نَفْسٍ بَعْدَ الْمَوْتِ! أَيْ بَاعِثُ! أَيْ وَارِثُ! أَيْ سَيِّدَ السَّادَةِ! أَيْ إِلَهَ الْآلِهَةِ! أَيْ جَبَّارَ الْجَبَابِرَةِ! أَيْ مَلِكِ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ! أَيْ رَبَّالْأَرْبَابِ! أَيْ مَلِكَ الْمُلُوكِ! أَيْ بَطَّاشُ! أَيْ ذَا الْبَطْشِ الشَّدِيدِ! أَيْ فَعَّالاً لِمَا يُرِيدُ! أَيْ
مُحْصِيَ عَدَدِ الْأَنْفَاسِ وَنَقلِ الْأَقْدَامِ! أَيْ مَنِ السِّرُّ عِنْدَهُ عَلَانِيَةٌ! أَيْ مُبْدِئُ! أَيْ مُعِيدُ! أَسْأَلُکَ بِحَقِّكَ عَلَى خِيَرَتِكَ مِنْ خَلْقِكَ وَبِحَقِّهِمِ الَّذِي أَوْجَبْتَ لَهُمْ عَلَى نَفْسِكَ أَنْ تُصَلِّيَ عَلى مُحَمَّد وَأَهْلِ بَيْتِهِ، وَأَنْ تَمُنَّ عَلَيَّ السّاعَةَ بِفَكَاكِ رَقَبَتِي مِنَ النَّارِ. وَأَنْجِزْ لِوَلِيِّكَ الدَّاعِي إِلَيْكَ بِإِذْنِكَ، وَأَمينِكَ فِي خَلْقِكَ، وَعَيْنِكَ فِي عِبَادِكَ، وَحُجَّتِكَ عَلَى خَلْقِكَ عَلَيْهِ صَلَوَاتُكَ وَبَرَكَاتُكَ وَعْدَهُ. اَللَّهُمَّ أَيِّدْهُ بِنَصْرِكَ وَانْصُرْ عَبْدَكَ، وَقَوِّ أَصْحَابَكَ بِهِ وَصَبِّرْهُمْ وَافْتَحْ لَهُمْ مِنْ لَدُنْكَ سُلْطَاناً نَصِيراً، وَعَجِّلْ فَرَجَهُ وَأَمْكِنْهُ مِنْ أَعْدَائِكَ وَأَعْدَاءِ رَسُولِكَ، يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ»؛(1)
«اى شنونده هر صدا! اى جمعكننده هر فوت! اى آفريننده نفوس بعد از موت! اى برانگيزنده! اى ارثبرنده! اى آقاى آقايان!... سؤال مىكنم تو را به حقّ تو بر برگزيدگانت از خلق تو و به حقى كه براى ايشان بر خودت واجب كردى، كه درود فرستى بر محمّد و اهلبيت او، و اينكه منّت گذارى بر من در اين ساعت به آزادىام از آتش و وفا كن از براى ولىّخودت كه دعوتكننده بهسوى تو، به اذن توست
1) ابنطاووس، فلاحالسائل، ص171؛ مجلسی، بحارالانوار، ج83، ص62.
و امين تو در خلق تو و عين و ديده تو در بندگان تو بر خلق توست - بر او باد صلوات و بركات تو - كه وعده دادى او را. خدايا تأييد كن او را به نصرت خودت و يارى كن بندهات را و نيرو بده بهوسيله او اصحابت را و شكيبا گردان ايشان را و فتح كن براى ايشان از نزد خودت سلطنت و استيلاى يارىكنندهاى را (يا يارى شده) و نزديك ساز فرج او را و مسلّط ساز او را بر دشمنان خودت و دشمنان پيغمبرت. اى رحمكنندهترين رحمكنندگان».
عباد بن محمّد (كه اين دعاها را شنيد) عرض كرد: آيا براى خود دعا كردى فدايت شوم؟ فرمود:
«دَعَوْتُ لِنُورِ آلِ مُحَمَّدٍ وَسَابِقِهِمْ (سَائِقِهِمْ) وَالْمُنْتَقِمِ بِأَمْرِ اللهِ مِنْ أَعْدَائِهِمْ»؛
«براى نور آل محمّد و سابق ايشان و انتقامگيرنده به امر خدا از دشمنانشان دعا كردم».
سپس راوى خبر، از علايم ظهور آن حضرت پرسيد و جواب شنيد(1)و اين روايت را كه از آن استفاده مىشود مراد از ولىّ مطلق در لسان ائمه علیهم السلام حضرت صاحبالزمان علیه السلام است، جمعى از علما - مانند شيخ طوسى در مصباحالمتهجد - روايت كردهاند.(2)
اگر كسى بگويد: دعاى ندبه بدعت است و بعد از رسول خدا و ائمه هدى علیهم السلام پيدا شده و به ايشان بسته شده و كسانى كه مهديه مىسازند و دعاى ندبه براى عوام مىخوانند و مردم را سگ امامزمان كرده و عوعو مىكنند، اهل بدعت و دشمن امامند. آيا زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله مهديه يا زينبيه و يا خانقاه و صومعه در اسلام بوده و آيا شرافت مؤمن سگشدن است و يا آدم حقيقى شدن؟
جوابش اين است كه: بدعت، واردكردن كار و روشى است از پيش خود در برنامههاى شرعيه، كه نه بالخصوص از پيغمبر و ائمه علیهم السلام درباره آن دستورى صادر شده و نه عموم يا اطلاق دستورات و اوامر آن بزرگواران شامل آن باشد ولى دعاى ندبه:
اوّلاً: چنانكه گفته شد بالخصوص وارد شده و اطمينان به صدورش هست و هيچكس از پيش خود آن را نياورده و لااقل كسانى كه مىخوانند اطمينان به صدور آن دارند.
ثانياً: بهواسطه آنكه متضمّن حمد و سپاس خدا بر قضاوقدر او و ذكر فضايل و مناقب و مصائب اهلبيت علیهم السلام است، عمومات دعا و حمد و ذكر فضايل و مناقب و مصائب شامل آن مىشود.
ثالثاً: اين دعاى ندبه را اگر شخص از پيش خود هم انشا كند و بخواند، بدعت نيست، مثل اينكه خطبه يا قصيدهاى مشتمل بر اين مطالب انشا كند و مانند «دوازده امام خواجه» آن را براى مردم بخواند، يا مردم آن را بخوانند. اين نه خلاف سنّت پيغمبر اكرم
صلی الله علیه و آله است و نه بدعت و نه واردكردن چيزى است در دين. اين همان اجراى تعاليم و برنامههاى دين است كه بهحسب صور و مصاديق و مظاهر، مختلف مىشود.
و امّا ساختن مهديه و منتظريه و قائميه نيز بدعت نيست مانند حسينيه؛(1)زيرا اگر ما براى ذكر فضايل و مناقب، خانهاى بسازيم و آنجا را «دارالفضايل» بناميم، يا براى قرائت قرآن و تعليم تجويد خانهاى به نام «دارالقرائة» يا «دارالحفّاظ» بنا كنيم، يا براى تعلّم و آموزش علوم اسلامى و فقه و تفسير و حديث، خانه ديگر و اسم آن را «مدرسه»
1) مؤيد مشروعبودن اين ابنيه براى ذكر فضايل و گريه در مصائب پيغمبر و اهلبيت علیهم السلام اين است كه: حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام براى حضرت فاطمه زهرا علیها السلام در بقيع بيتالاحزان بنا فرمود و سيده نساء عالميان وقتى صبح مىكرد، با حسنين علیهما السلام به آنجا مىرفت و تا شب در آنجا مىگريست. هنگامى كه شب مىشد، اميرالمؤمنين علیه السلام مىآمد و آن مظلومه محزونه را به منزل مىآورد. مجلسی، بحارالانوار، ج43، ص177 – 178؛ محدث قمی، بيتالاحزان، ص165.
بگذاريم، يا براى مطالعه و قرائت كتب «دارالكتب» يا «كتابخانه» درست كنيم، يا براى رسيدگى به حال فقرا و مستمندان و جمعآورى اعانه، محلى به نام خانه نيكوكارى بسازيم يا «دارالايتام» يا «پرورشگاه» يا «بيمارستان» يا «زايشگاه»- قربة الى الله تعالى - تأسيس كنيم همه مشروع و اجراى دستورات اسلام و برنامههاى دين و اطاعت اوامر:
وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى؛(1) «همكارى و معاونت كنيد بر نيكى و پرهيزكارى».
وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ؛(2) «و بايد بوده باشد از شما گروهى كه مىخوانند بهسوى خير، و امر مىکنند به معروف و نهى مىكنند از منكر».
إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ؛(3) «بهدرستىكه خدا به عدل و احسان فرمان مىدهد».
و اوامر ديگر است.
مجرد اينكه در عصر پيغمبر صلی الله علیه و آله اين بناها نبوده، دليل بدعت نمىشود.
بله! اگر غرض كسى از اين بناها، ايجاد تفرقه بين مسلمانان و تشعّب و دودستگى و اغراض شخصى و فردى و همچشمى و رقابت و سوءاستفاده و جاهطلبى باشد، البته مذموم است، و اگر به قصد منصرفساختن مسلمانان از مساجد و ايجاد مابهالامتياز مذهبى و اجراى برنامههاى غيرمشترك و غيروارد و خواندن اوراد و اذكارى كه نرسيده (مثل ذكر جبرئيليه يا يونسيه به عدد مخصوص و امثال آن) محلى مثل خانقاه بسازد، بدعت و ضلالت است.
اين دو جهت را نبايد باهم اشتباه كرد، و بايد متوجّه بود كه دارالحفاظ و دارالضيافة و دارالمعلمين يا دارالوعاظ يا حسينيه و مهديه، با خانقاه و صومعه خيلى فرق دارد. اينجا (خانقاه) مركز يك فرقه خاصّ و دستهاى است كه ملتزم به طريقه مخصوص و شيخ و پيرو و مرشد و سلسلهاى شدهاند كه از شرع نرسيده است و آنجا يك مركز آزاد براى همه و بدون قيدوشرط است.
معذلك چون مقام، مقام بيان حقيقت است، تذكّر مىدهم كه حفظ مركزيت مساجد - كه خانه خدا و خانه عموم مسلمانان است - لازم است و همه بايد باهم در عمران مساجد به جماعات و مجالس دعاو وعظ و تبليغ و قرائت قرآن و غير اينها همكارى كنند تا باشكوهترين اجتماعات دينى در مساجد تشكيل شود و قدر و منزلت مسجد محفوظ بماند. و اگر اين مؤسسات را هم به نام آن حضرت در مسجد
قرار دهند يا رواقى از رواقهاى مسجد را به اين عنوان بنامند، يا آنكه مدارس و مراكز تبليغى تأسيس كنند و به نام جامعالمهدى يا مسجدالمهدى يا رواق صاحبالامر، يا مدرسةالمهدى و مكتبةالمهدى بنامند، و در موقع خواندن دعاى ندبه يا كميل يا ادعيه ديگر از آنجا استفاده كنند، مناسبتر و با نظر مبارك خود آن حضرت موافقتر است، بهعلاوه در تأسيس اين اماكن، وضع محيطها و مساجد و مناسبتها را هم بايد در نظر گرفت.
امّا اينكه نوشته شده: بعضى خود يا ديگران را سگ امام مىشمارند و شرافت مؤمن به اين است كه آدم حقيقى باشد نه سگ.
جواب اين است كه: هيچكس نمىگويد مؤمن سگ است، و اين عبارات كه من سگ درگاه خدا يا سگ در خانه پيغمبر يا امام هستم، معنايش اين نيست كه من سگ هستم. اين الفاظ معناى لطيف و دلپسندى دارد كه خودبهخود در ذهن شنونده وارد مىشود و لذا كسى جز شما به گوينده آن اعتراض نمىكند كه چرا خود را سگ خواندى و چرا دروغ گفتى. غرض اين است كه همانگونه كه سگ در خانه صاحبش را رها نمىكند و اگر او را براند و دور كند بهجاى ديگرروى نمىآورد و وفا و حقشناسى دارد و پاس احترام ولىّنعمت خود را نگاه مىدارد و از صاحبش و خانهاش دفاع مىكند و عنايت كم و لقمه نان صاحبش را بر سفرههاى چرب ديگران برمىگزيند، من هم
بر سر كوى شما مقيم شده و در خانه شما را رها نمىكنم، و به پاسبانى منزل محبوب و مراد خود افتخار مىكنم.
اين تعبير بسيار عرفپسند و شيرين و عاطفى و مهيّج است و در اشعار شعرا و اهل ذوق عرب و عجم، بسيار است كه در درگاه خدا، يا پيغمبر يا امام، حقيرانه خود را سگ مىشمارند؛ مانند اين اشعار:
لقمه نانى به اين سگ كن عطا***كم نگردد از عطايت اى خدا
شاها چو تو را سگى ببايد***گر من بُدم آن سگِ تو شايد
هستم سگكى ز حبس جسته***بر شاخ گل هوات بسته
از مدح تو با قلاده زر ***زنجير وفا به حلقم اندر
خود را به قبول رايگانت***بستم به طويله سگانت
افكن نظرى بر اين سگ خويش***سنگم مزن و مرانم از پيش
من سگ اصحاب كهفم بر در پاكان مقيم***نيمنانى مىرسد تا نيمجانى در تن است
و اين ضعيف هم در منظومه مناجات على علیه السلام خطاب به آن حضرت عرض كردهام:
بسته سنبل گيسوى توام***فخرم اين بس كه سگ كوى توام
نابغه علم و ادب و افتخار جامعه شيعه و اسلام، شيخ بهاءالدين عاملی(قدس سرّه) براى كسى مثل شاهعباس كبير از بين تمام القاب شاهانه اين لقب را برگزيده و در آغاز كتاب جامع عباسى چنين مىفرمايد:
«چون توجّه خاطر ملكوت ناظر اشرف اقدس، كلب آستان على بن ابىطالب علیه السلام ، شاهعباس الحسينى الموسوى... ».(1)
به نظر ما اين جمله «كلب آستان على بن ابىطالب علیه السلام » براى معرفى شاهعباس كبير از تمام القاب نفرتانگيز و پر از مبالغهاى كه براى شاهان صفوى و سلاطين ديگر گفته شده، دلپذيرتر و ارزندهتر و جذابتر است و لطفى كه در اين جمله بهكار رفته در هيچيك از عناوينى كه در ابتداى كتابها براى پادشاهان نوشته شده، وجود ندارد.
هماكنون از تاريخ وفات عضدالدوله ديلمى قريب يكهزاروبيست سال مىگذرد، و اين افتخار درضمن مفاخر او در كتابها نوشته مىشود كه در روى سنگ قبر او در نجف اشرف، در جوار مرقد مطهر مولاى متقيان على علیه السلام اين آيه نوشته شده:
وَكَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ؛(2)«و سگ آنها دستهای خود را بر دهانۀ غار گشوده بود».
معذلك، ما نمىگوييم: گويندگان همه اينگونه الفاظ را در هر مجلس و منبر، يا در هر شعر و قصيده تكرار كنند و ازطريق بلاغت و تكلم به مقتضاى حال بيرون روند.
وَاجْعَلْ لِي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ(1) ايراد ديگرى به متن دعاى ندبه شده است كه: اين جمله كه راجع به حضرت ابراهيم علیه السلام مىگويد:
«وَسَأَلَكَ لِسَانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ، فَأَجَبْتَهُ وَجَعَلْتَ ذَلِكَ عَلِيّاً».(2)
با قرآن مخالف است، يعنى حضرت ابراهيم علیه السلام از تو سؤال كرد براى او زبان راستى قرار دهى در آيندگان، پس اجابت كردى او را و قرار دادى آن را علىّ و اين افترا به قرآن و حضرت ابراهيم علیه السلام است؛ زيرا حضرت ابراهيم علیه السلام ، چنانكه در قرآن، آيه 84 سوره شعراء گفته:
وَاجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ و مقصود او اين بوده است كه آيندگان از امم درباره او خوشگفتار باشند و دروغ به او نبندند و تهمتهايى كه به حضرت داوود و سليمان و عيسى علیهم السلام زدند به او نزنند و خدا او را اجابت كرده و تمام امّتها، چه يهود و چه نصارى و چه مسلمين، به حضرت ابراهيم علیه السلام خوشبين و او را قبول دارند، و او را بتشكن مىدانند و اين تناسبى با جمله «وَجَعَلْتَ ذَلِكَ عَلِيّاً» ندارد. خدا در كجاى قرآن حضرت ابراهيم علیه السلام يا مقصود او را على قرار داد؟ اصلاً «او را على قرار دادى» معنا ندارد. بله مقصود از «عَلِيّاً» در سوره مريم ارتفاع و بلندى است براى گفتار تمام انبيا. جواب: اين جمله دعاى ندبه از قرآن اقتباس شده و دليل بر قوّت متن آن است. شما در آيه 49 و 50 سوره مريم و آيه 83 و 84 سوره شعراء دقت كنيد و ببينيد دعاى ندبه با اين لطف تعبير چگونه مضمون اين آيات را بيان مىكند و قرآن و دعاى ندبه هر دو يك حقيقت را مىپرورانند و هيچگونه مخالفتى باهم ندارند.
در آيه 83 و 84 سوره شعراء ، از حضرت ابراهيم علیه السلام نقل مىفرمايد كه اينگونه از خدا مسئلت كرد:
رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ٭ وَ اجْعَلْ لِي لِسَانَ صِدْقٍفِي الْآخِرِينَ؛
«پروردگارا به من علم و دانش ببخش و مرا به صالحان ملحق کن، و براى من زبان راستى در آيندگان قرار ده».
و در آيات 49 و 50 سوره مريم مىفرمايد:
فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللّٰهِ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَكُلّاً جَعَلْنَا نَبِيّاً ٭ وَوَهَبْنَا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنَا وَجَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْقٍ عَلِيّاً؛ «چون ابراهيم از آنها و آنچه كه غير از خدا مىپرستيدند كنارهگيرى كرد، اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم و همه را نبىّ گردانيديم و از رحمت خودمان به آنها بخشيديم و براى ايشان (يعقوب و اسحاق و ابراهيم) لسان صدق علىّ قرار داديم».
حال ملاحظه فرماييد جملهاى كه در دعاى ندبه است، مضمون همين آيات است و هيچ مخالفتى با قرآن در آن تصور نمىشود.
شما چطور اين جمله را با قرآن مخالف مىگيريد؟ برحسب اين آيات، نه سؤال حضرت ابراهيم علیه السلام از خدا قابلانكار است و نه اجابت خدا، شما مىگوييد مقصود از «عَلِيّاً» در سوره مريم ارتفاع و بلندى براى گفتار تمام انبياست، تا اين دو آيه را از هم جدا كنيد. چرا ضمير «لَهُمْ» را به مرجعى كه بايد طبق سياق كلام به آن ارجاعداد، ارجاع نمىدهيد؟
چرا قرآن را مطابق ميل خودتان تفسير مىكنيد و جمله دعا را به نحو ديگر معنا مىنماييد، تا مخالفت درست شود و دليل بر بىاعتبارى دعاى ندبه بتراشيد، و جملهاى را كه حقّاً دليل اعتبار دعاست دليل بىاعتبارى آن قرار مىدهيد؟
عجيب است؛ شما بفرماييد: مراد از اين آيات قرآن اين است كه ابراهيم علیه السلام از خدا خواست كه ذكر نيك او در بين امم باقى و نام نيكش بر زبانها جارى باشد و خدا هم اين دعا را مستجاب گردانيد و نام نيك او را بلند، و اسم و آوازه او را على قرار داد و اين جمله دعا را هم به همين معنا حمل كنيد، و «وَجَعَلْتَ ذَلِكَ عَلِيّاً» را چنانكه در آيه لِسَانَ صِدْقٍ عَلِيّاً به معنای على نگفتيد، در جمله دعا هم نگوييد، مختاريد. امّا چرا قرآن را به يك نحو معنا مىكنيد و دعاى ندبه را نحو ديگر، و بعد مىگوييد: دعا با قرآن مخالف است؟!
چرا مىگوييد: جَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْق عَلِيّاً كه امتيازى براى حضرت ابراهيم و اسحاق و يعقوب علیهم السلام در بين انبياى گذشته است، ارتفاع و بلندى گفتار تمام انبيا است، و آيه را برخلاف ظاهرش تفسير مىكنيد؟ بهعلاوه اگر هم مربوط به تمام انبيا باشد، چه اشكالى دارد كه اعلام اجابت دعاى حضرت ابراهيم علیه السلام نيز در اينجا مراد باشد؟ مگر دعاى ابراهيم علیه السلام نبايد مستجاب شود؟
بههرحال يا به اين نحو بگوييد، يا به تفسير مراجعه كنيد و احاديث و روايات اهلبيت علیهم السلام را در تفسير قرآن بپذيريد و روايت على بن ابراهيم قمى، از پدرش ابراهيم بن هاشم، از حضرت امامحسن عسكرى علیه السلام را ملاحظه كنيد كه امام علیه السلام مىفرمايد: وَجَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْقٍ عَلِيّاً يعنى اميرالمؤمنين علیه السلام .(1)
اگر اين حديث را در تفسير آيه مستند قرار دهيم كه طبق احاديث متواتره «ثقلين» و «امان» و «سفينه» و غير اينها، بايد همين حديث را مستند تفسير قرار بدهيم، باز هم آيه و جمله دعا باهم مطابق و موافقند، و باز هم اين جمله چون موافق با قرآن و تفسير آن مىشود، بر اعتبار دعا مىافزايد.
پس معلوم شد كه به هر نحو در تفسير آيه بگوييم، اين موضوع تأييد مىشود كه اين جمله دعا از كتاب خدا اخذ شده و با قرآن مجيد موافق است.
1) قمی، تفسیر، ج2، ص52؛ فیض کاشانی، تفسير الصافى، ج3، ص284؛ حویزی، تفسير نورالثقلين، ج3، ص339.
اشكال ديگرى كه به متن دعاى ندبه كردهاند اين است كه جمله: «وَأَوْطَأْتَهُ مَشَارِقَكَ وَمَغَارِبَكَ»(1)كه مىگويد پيغمبر را داخل كردى به تمام مشرقها و مغربها، با آيه اوّل سوره اسراء مخالف است؛ زيرا خدا در اين آيه مىفرمايد:
سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى؛(2) يعنى «منزّه است خدايى كه سير داد بنده خود را از مسجدالحرام تا مسجدالاقصى»، نه تمام مشرقها و مغربها و ثانياً زمين، مشرقها و مغربها دارد؛ امّا براى خدا مشرقها و مغربها نيست؛ زيرا خدا
همهجا هست و مكان ندارد. گوينده دعاى ندبه خدا را در وسط مشرقها و مغربها قرار داده است.
جواب از اين اشكال اين است كه:
اوّلاً: لفظ مشارق و مغارب در اين مقامات، صريح در اينكه مراد تمام مشارق و مغارب است، نيست. مثل اينكه مىگوييم: فلانى سفر دريا كرده و حيوانات دريايى را ديده يا به فلان شهر رفت و مردم آن شهر را ديد، يا مناظر فلان قارّه را تماشا كرد، يا مملكت شما را ديد، كه غرض اين است كه از اين نقاط ديدن كرده و از وضع فلان شهر يا مناظر فلان قاره يا اوضاع فلان مملكت بااطّلاع است. در اين جمله نيز ممكن است مراد اين باشد كه خدا آن حضرت را در مشارق و مغارب وارد گردانيد. بله البته بايد بهقدرى باشد كه اين اطلاق كه معرض توهّم تمام افراد است، حُسن استعمال داشته باشد.
ثانياً: اين مشارق و مغارب، مشارق و مغارب زمين نيست؛ زيرا مردم ديگر هم اين مشارق و مغارب را كموبيش ديدهاند و امتيازى براى رسول اكرم صلی الله علیه و آله نمىشود، بلكه مراد از اين مشارق و مغارب، مشارق و مغارب كرات و ستارگان و شموس و كهكشانها و عوالمى است كه پيغمبر صلی الله علیه و آله را خدا بر آنها سير داد و امكان دارد كه مراد هم مشارق و مغارب تمام آنها باشد؛ زيرا با اعجاز، همانطور كه سيردادن آن حضرت به اكثر اين مشارق و مغارب امكانپذير است، به تمام آنها نيزامكان دارد.
بنابراين، اگر مراد از «إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى» در آيه شريفه بيتالمقدس باشد، با اين جمله از دعای ندبه «وَأَوْطَأتَهُ مَشَارِقَكَ وَمَغَارِبَكَ» منافات ندارد؛ زيرا اين جمله به ادامه جريان معراج بعد از مسجدالاقصى اشاره مىكند، و آيات و اخبار ديگر را شرح مىدهد. و اگر مراد از «مسجدالاقصى» در آسمان باشد(1)كه خدا پيغمبر صلی الله علیه و آله را به آنجا سير داد، پس سير به مشارق و مغارب كرات ديگر براى آن حضرت حاصل شد و اين جمله موافق با مضمون همين آيه نيز هست.
بههرحال و به هر نحو كه آيه تفسير شود، بههيچوجه دلالت بر عدم ورود پيغمبر صلی الله علیه و آله به مشارق و مغارب ندارد و مخالفتى بين دعا و قرآن از اين نظر فرض نمىشود.
و امّا جواب اشكال دوم: اگر كسى اندك ذوق و آشنايى به ادب و لسان عرب و عجم داشته باشد، مىداند معنای اين اضافه اين نيست كه خدا هم داراى مشرقها و مغربها است، بلكه مقصود از اين اضافه، اضافه شىء است به مالك و صاحب و مربّى و صانع و خالقش، مثل اينكه مىگوييم: «سَمَاؤُكَ وَأَرْضُكَ وَبَحْرُكَ وَبَرُّكَ»؛ يعنى آسمان و زمين تو و برّ و بحر تو. اين معنايش اين نيست كه ذات خدا آسمان و زمين، دريا و خشكى دارد، يا اينكه آسمان و زمين و برّ و بحر مكان خداست، بلكه معنايش اين است كه او مالك و صاحباختيار و خالق آنهاست. مشارق و مغارب همچون از آيات خداست، به خدا اضافه
1) به كتب تفاسير مراجعه شود.
مىشود؛ زيرا او جاعل و قراردهنده نظام مشارق و مغارب و پديدآورنده همه است، و اگر كسى اين معنا را كه بر ذوق هيچكس حتى عوام هم پوشيده نيست، ملتفت نشود واقعاً جاى تعجب است.
اين جمله «وَأَوْطَأْتَهُ مَشَارِقَكَ وَمَغَارِبَكَ» هم، جملهاى است كه از قرآن اقتباس شده، از آيه:
رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا وَرَبُّ الْمَشَارِقِ؛(1) «پروردگار آسمانها و زمين و آنچه ميان آنها است و پروردگار مشرقها».
و نيز آيه:
فَلَا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشَارِقِ وَالْمَغَارِبِ؛(2) «پس سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها».
و اين دو آيه و آيه:
وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كَانُوايُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا؛(3)
«و به ارث داديم قومى را كه استضعاف مىشدند، مشرقهاى زمين و مغربهاى آن».
از معجزات علمى قرآن شمرده شده است؛ زيرا بااينكه در عصر نزول قرآن، كرويت زمين و ساير كرات كشف نشده بود و زمين را ساكن و مركز مىدانستند، و براى آن يك مشرق و مغرب حقيقى بيشتر تصور نمىكردند و از قارّه جديد اطلاع نداشتند، اين آيات از مشارق و مغارب حقيقى زمين و كرات ديگر و منظومههاى شمسى خبر مىدهد، و اعلام مىدارد كه بهطور دائم و متوالى و متعاقب بهواسطه كرويت زمين و حركت آن به دور خود، طلوع آفتاب بر هر نقطهاى از نقاط ارض، حقيقتاً مستلزم غروب آن از نقطه ديگر است تمام نقاط زمين، مشرق و مغرب حقيقى مىشود.
درضمن، اين آيات از نظام واحدى كه در تمام اين كرات و از مشارق و مغارب صدها ميليون كره و منظومه و كهكشان برقرار است خبر مىدهد و نيز خبر مىدهد كه پروردگار، و به وجود آورنده اين نظم محيرالعقول، خداى واحد يگانه است و اين معانى در اخبار نيز مطرح شده و اهلبيت رسالت علیهم السلام هم كه مفسر قرآن هستند، ازآن خبر دادهاند(1)كه اينجا محل بيان تفصيلات آن نيست.
1) صحيفه سجاديه دعای6 (ص46 – 53)، «دعاؤه عند الصباح و المساء».
ايراد ديگرى كه شده است اين است كه در دعاى ندبه مىگويد:
«وَأَوْدَعْتَهُ عِلْمَ مَا كَانَ وَمَا يَكُونُ إِلَى انْقِضَاءِ خَلْقِكَ»؛(1)
«علم آنچه بوده و خواهد بود را تا انقراض عالم به او سپردى».
درحالىكه چند جاى قرآن ضد اين جمله است؛ در يكجا قرآن فرموده است:
يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ رَبِّي؛(2)
«از تو دربارۀ زمان رستاخیز سؤال میکنند، کی فرا میرسد؟ بگو: علمش فقط نزد پرورگار من است».
و در آخر سوره لقمان مىفرمايد:
إِنَّ اللّٰهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ مَا فِي الْأَرْحَامِ وَ مَا تَدْرِينَفْسٌ مَا ذَا تَكْسِبُ غَداً وَ مَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللّٰهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ؛(1) «همانا علم به ساعت (قيامت) نزد خداست، و او باران را فرو بارد و او آنچه در رحمهاى آبستن (نر و ماده و زشت و زيبا) است مىداند و هيچكس نمىداند كه فردا چه به دست میآورد و هيچكس نمىداند كه در كدام سرزمين مرگش فرا مىرسد پس خدا به همهچيز خلايق عالم و آگاه است».
كه علم اين پنج چيز را خدا منحصر به خود قرار داده و حضرت امير علیه السلام درخطبه 128 نهجالبلاغه، فرموده: اين پنج چيز را نه پيغمبر مىداند، و نه وصى او(2)و در سوره توبه فرموده است:
وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لَا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ؛(3)
«از اهل مدينه گروهی سخت بر نفاق پایبندند تو آنها را نمیشناسی ولی ما آنها را میشناسيم».
و در سوره مطففين فرموده است:
وَمَا أَدْرَيٰكَ مَا سِجِّينٌ؛(1) «تو چه میدانی که سجين چيست؟».
وَمَا أَدْرَيٰكَ مَا عِلِّيُّونَ؛(2) «و تو چه میدانی که علیّون چیست؟».
و در سوره احقاف فرموده است:
وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلَا بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَى إليَّ؛(3) «بگو نمى دانم با من و شما چه خواهد شد، من پيروى نمىكنم مگر آنچه به من وحى شود».
و در سوره اسراء فرموده است:
وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلاً؛(4) «عطا نشد به شما مگر كمى از علم».
و در تفسیر آيه 24 سوره كهف وارد شده كه از رسول خدا صلی الله علیه و آله سؤالى كردند و فرمود: جواب مىدهم، ولى انشاءالله نگفت، پس تا چهل روز وحى نيامد، و رسول خدا صلی الله علیه و آله ندانست جواب گويد.(1)
پس اگر علم «ما كان وما يكون» داشت، جواب مىداد، پس اين جمله از دعای ندبه ضدّقرآن است.
جواب:
اين جمله، در روايات بسيار، به همين لفظ يا مانند آن وارد شده و مىتوان نسبت به صدور آن دعواى تواتر اجمالى نمود، پس صدور اين متن و دلالت آن بر اينكه پيغمبر و ائمه علیهم السلام داراى علم «ما كان وما يكون» مىباشند، قابلانكار نمىباشد و وجود آن در دعاى ندبه، سبب ضعف آن نمىگردد.
در كتاب الكافى و الوافى بابى است به اين عنوان:
«بَابُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ علیهم السلام يَعْلَمُونَ عِلْمَ مَا كَانَ وَمَا يَكُونُ، وَأَنَّهُ لَا يَخْفَى عَلَيْهِمْ الشَّيْءُ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَیْهِمْ؛ «باب اينكه امامان علیهم السلام مىدانند علم آنچه بوده و آنچه خواهد بود و اينكه پنهان نمىگردد از ايشان چيزى، درود خدا بر ايشان».
علاوه بر ابواب ديگر و روايات زياد، ساير كتب حديث نيز همه،عنوان اين باب را تأييد مىكنند. و اگرچه مسئله علم پيغمبر و امام، از
1) قمی، تفسیر، ج2، ص32، 34.
مباحث مهم و پيچيده است، ولى اهل فن و كسانى كه آشنا به علوم اهلبيت، و حديثشناس مىباشند، اطراف و جوانب آن را روشن ساخته و در كتب حديث و همچنين كتابهايى كه بالخصوص در علم امام و حدود آن تأليف شده(1)توهم تنافى بين روايات و ظواهر بعضى از آيات قرآن رفع شده است، و چگونه مىشود كه اين روايات كه به صدورشان يقين داريم، اگر مخالف با قرآن باشند، از امام علیه السلام كه اعلم مردم به علوم و مقاصد قرآن است صادر شده باشد.
مضافاً بر اينكه در همين پنج موردى كه شما گمان كردهايد آيه دلالت بر عدم تعلق علم امام به آن دارد، بهطورمسلّم در موارد بسيار، پيغمبر و ائمه علیهم السلام خبر دادهاند، و بلكه برحسب قرآن، از اين موارد ملائكه و انبيا خبر داده و انبياى گذشته از انبياى آينده خبر دادهاند و همچنين علم آجال خلق در نزد ملكالموت است.
لذا بايد گفت حتى آيه: إِنَّ اللهَ عِندَهُ عِلْمُ السّاعَةِ(2)باوجوداين قرائن معلوم، اينگونه ظهورى را كه شما گمان مىكنيد ندارد.
پس در طرح پرسش در اين موضوع بايد سؤال از مفاد و تفسير اين آيات كرد به اين بيان:
سؤال:
بااينكه بهطورقطع و يقين، و برحسب تواريخ مسلّم و احاديث معتبر بين اهل اسلام و آيات قرآن مجيد، پيغمبران و ملائكه و ائمه علیهم السلام از موارد مذكور در همين آيه مانند:
مَا فِي الْأَرْحَامِ؛(1) «آنچه كه در رَحِمها است».
آجال و آينده اشخاص خبر دادهاند، پس مراد از اين آيه و ساير آياتى كه ظاهر آن، نفى علم غيب از غيرخدا و اختصاص آن به خداوند متعال است، چيست؟ و معنای اختصاص علم اين امور به خدا- بااينكه به قول ابن ابىالحديد معتزلى در شرح نهجالبلاغه(2)-، در شرح خطبه 126 كه ايرادكننده به آن استشهاد كرده، خدا پيغمبرش را از حوادث آينده خبر داد، مانند اينكه فرمود:
«سَتَفْتَحُ مَكَّةَ»؛
«بهزودى مكّه را فتح خواهى كرد».
يا پيغمبر، وصى خود را از آينده و فردايش خبر داد مانند:
«سَتُقَاتِلُ النَّاكِثِينَ»؛
«بهزودى با پيمانشكنان جنگ خواهى كرد».
چه مىباشد؟
جواب مىدهيم: اين آيات بر دو دسته هستند:
آياتى هستند كه ظاهر آن بهطور اجمال، اختصاص علم غيب به خداست كه اطلاق يا عمومشان، مخصص و مقيد شده است مانند آيه: إِنَّ اللّٰهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ(1)و پس از اين تخصيص كه به حكم «اَلْقُرْآنُ يُخَصِّصُ بَعْضُهُ بَعْضاً كَمَا يُفَسِّرُ بَعْضُهُ بَعْضاً» مسلّم و معتبر است، مىگوييم:
تفسير آيه به نحوى صحيح است كه با آن علم ضرورى بديهى و اخبار پنجگانه بهموجب تاريخ و حوادث و وقايع كثير ثابت و محرز است و قابلانكار نيست و كتاب و سنّت هم آن را تأييد مىكند، موافق باشد.
پس در تفسير اين آيات اگر نگوييم از آيات متشابه است، تفسير
1) لقمان، 43.
صحيح اين است كه با آنچه خارجاً وقوع يافته، موافق باشد و از ظاهر لفظ و كلام نيز عرفاً خارج نباشد.
و اين به يكى از چند وجه ممكن است:(1)
وجه اوّل:
مراد از علم غيب مختص به ذات الوهيت، علم غيب ذاتى است كه عين ذات او و قديم است و به افاضه و اعطاى كسى نيست و در عرض آن علمى و عالمى فرض نمىشود و مراد از علم پيغمبر و امام (چه علم حضورى و چه علم حصولى اشائى باشد) آن علمى است كه به طريق الهام يا وسايل ديگر، از جانب خدا به آنها اعطا شده است كه فرق حقيقى بين علم معصوم، و هركسى كه به غيبى اطّلاع دارد - حتى خود ما هم كه به بسيارى از غيبها بهوسيله قرآن و اخبار پيغمبر و امام آگاهيم - با علم خدا همين است كه علم ما ذاتى نيست و عين ذات نيست و حادث است و قديم نيست، امّا علم خدا ذاتى و عين ذات و قديم است و بهعبارتدیگر علم پيغمبر و امام، آخرين درجه علم ممكن است و علم خدا علم واجبالوجود است و اين وجه به
1) بعضى از وجوهى كه ذكر مىشود، با بعضى ديگر متّحد است ولى ازنظر واضحشدن مطلب با عبارات و بيان ديگر نيز جداگانه و علىحده نوشته شده، چنانكه اگر كسى در اين وجوه دقت كند، براى او جواب اشكالاتى كه در هر دو دسته از آيات تصور شده، واضح مىشود.
طوركلى نسبت به تمام آيات - بدون آنكه نيازى باشد به تقييد اطلاق آنها به موارد پنجگانه - جارى است و مؤيد اين است آيه شريفه:
عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَداً ٭ إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً؛(1) «خدا عالم غيب است و احدى را بر غيب خود مطّلع ننمايد؛ مگر رسول مرتضى و برگزيده را كه از پيش رو و از پشتسر او نگهبان قرار داده است».
و همچنين آيه:
وَمَا كَانَ اللّٰهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلَكِنَّ اللّٰهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشَاءُ؛(2)
1) جن، 26 - 27.
2) آل عمران، 179. محتمل است غيبى كه در اين آيه مذكور است، همان غيب مختصّ به ذات خدا باشد كه جز انبيا و ائمّه علیهم السلام ، كسى بدونواسطه استعداد تعلّم آن را از ذىعلم نداشته باشد و مقصود اين است كه بدونواسطه انبياى الهى شما را به سرّ غيب آگاه نمىكند ولى از پيغمبرانش برمىگزيند هركه را بخواهد تا شما را از غيب آگاه كنند؛ وگرنه معلوم است كه بسيارى از مردم حتى بهوسيله خواب و مانند آن از بعضى غيبها آگاه مىشوند و بهواسطه انبيا هم بر بسيارى از غيبها اطّلاع داريم. پس اين دليل بر اين است كه علم غيب را بايد از انبيا گرفت. و ممكن است مراد اين باشد كه خدا غير از انبيا كسى را باواسطه يا بدونواسطه از علم غيبى كه مختص به ذات اوست، آگاه نمىسازد و بنابر هر دو احتمال اگر دقت شود، آيه: إِنَّ اللّٰهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ تقييد مىشود و به كلى اشكال مرتفع مىگردد.
«خدا شما را بر غيب مطّلع نمىگرداند وليكن از پيغمبرانش هركسى را كه بخواهد براى اطّلاع بر آن برمىگزيند».
وجه دوم:
كه پس از تقييد اطلاقات به اين موارد پنجگانه گفته مىشود، اين است كه علم خدا حضورى ذاتى و عين ذات، و علم پيغمبر و امام نسبت به غير موارد پنجگانه حضورى غيرذاتى و نسبت به موارد پنجگانه حصولى و اشائى است.
وجه سوم:
اينكه مراد از اين آيه اين باشد كه علم اين موارد پنجگانه بهطور عموم به نحوى كه شامل تمام افراد و انواع و مجردات و ماديّات باشد، اختصاص به خدا دارد، امّا براى ولىّ و امام تا حدودى كه بر ما مشخص نيست نيز اين علوم حاصل مىشود و بهعبارتديگر بهطور نامحدود اين علوم مختص به خداست و براى پيغمبر و امام بهطور محدود حاصل مىشود و ممكن است مؤيد اين وجه باشد، اين آيه شريفه:
اَللّٰهُ يَعْلَمُ مَا تَحْمِلُ كُلُّ أُنْثَى وَ مَا تَغِيضُ الْأَرْحَامُ وَمَا تَزْدَادُ وَكُلُّشَيْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدَارٍ؛(1)
1) رعد، 8.
«خدا آنچه را كه هر (جنس) مادهاى برمىدارد و آنچه را رحمها مىكاهد و آنچه را زياد مىسازد مىداند و همهچيز نزد او به اندازه است».
وجه چهارم:
اينكه نفى علم به موارد پنجگانه از غيرخدا بالذات است، يعنى هويّت و ذات غير او حاجت محض و فقر مطلق است، پس منافات ندارد كه بالعَرض و به افاضه خدا اين علوم را دارا شود.
وجه پنجم:
اين است كه مراد از اختصاص علم غيب به خدا اين است كه مصداق واقعى و حقيقى علم كه از هيچ لحاظ جهلى در آن متصوّر نيست، علم خداست كه ذاتى است و هويتش عين علم و عين حيات و عين قدرت و ساير صفات ذاتيه كماليه است، چنانكه مصداق واقعى حقيقى عالم نيز كه نه زماناً و نه رتبةً و نه از حيث ذات، جهلى در او نيست خداست كه تمام موجودات در ذات خود جاهل و محتاج هستند و فقط او عالم بالذّات و غنى بالذات است. اگر آنى فيض او قطع شود، همه دانايان و همه موجودات در جهل تام و نيستى مطلق سقوط مىكنند:
قُلْ أَرَءَيْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللّٰهُ سَمْعَكُمْ وَأَبْصَارَكُمْ وَخَتَمَ عَلَى قُلُوبِكُمْ مَنْإِلَهٌ غَيْرُ اللّٰهِ يَأْتِيكُمْ بِهِ؛(1)
1) انعام، 46.
«بگو آيا مىبينيد شما، اگر بگيرد خدا گوش و چشم شما را و مهر زند بر دلهاى شما، كيست خدايى غير الله كه بياورد براى شما آن را؟».
تمام موجودات، يا با وسايل و آلات مادى و جسمى، يا توسط وسايل غيرمادى مثل الهام و غير آن، عالم مىشوند؛ ولى خداوند متعال بالذات و بدون هيچ وسيلهاى عالم و داناست، پس نفى علم از ممكنات - با قطعنظر از آلات و جوارح و وسائط و وسايل - صحيح است و ممكن است بگوييم: «اَلْإِنْسَانُ لَيْسَ بِعَالِمٍ» يعنى عالميت و انسانيت متصادق نيستند، و «اَلْإِنْسَانُ أَوِ الْمُمْكِنُ عَالِمٌ» به حمل هو هو صحيح نيست. بلكه به حمل ذو هو نيز حقيقةً و بالذات صحيح نيست، هرچند مجازاً و بالعرض صحيح باشد، به اين لحاظ كه اوصاف خدا عين ذات و ذات او مصداق واقعى اين صفات است كه مىگوييم: «هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ» بااينكه انسانها نيز باواسطه و بالعرض سميع و بصيرند، و نيز مىگوييم:
«هُوَ الْعَلِيمُ الْقَدِيرُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ، عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ» از اين لحاظ سميع و بصير و عليم و قدير، منحصر به ذات اقدس اوست و بر باقى مجازاً و عرضاً اطلاق مىشود و نفى آن به اين ملاحظه از همه ممكن است، و صحيح است بگوييم: «هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ» چون مقام،مقام بر شمردن صفات الوهيّت و واجبالوجود و ابراز فقر ممكن به حيثيّت امكانى كه نيستى محض است مىباشد.
در حديث از هشام بن سالم است:
قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السلام فَقَالَ لِي: «أَ تَنْعَتُ اللهَ»؟ فَقُلْتُ: نَعَمْ، قَالَ: «هَاتِ». فَقُلْتُ: هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ، قَالَ: «هَذِهِ صِفَةٌ يَشْتَرِكُ فِيهَا الْمَخْلُوقُونَ». قُلْتُ: فَكَيْفَ تَنْعَتُهُ؟ قَالَ: «هُوَ نُورٌ لَا ظُلْمَةَ فِيهِ، وَحَيَاةٌ لَا مَوْتَ فِيهِ، وَعِلْمٌ لَا جَهْلَ فِيهِ». فَخَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ وَأَنَا أَعْلَمُ النَّاسِ بِالتَّوْحِيدِ»؛(1)
گفت: داخل شدم خدمت امامصادق علیه السلام فرمود به من: «آیا خدا را توصیف میکنی؟» عرض کردم بلی. فرمود: «توصیف کن». گفتم او شنونده و بیناست. فرمود: «این صفتی است که مخلوقها در آن شریکند». گفتم: پس چگونه توصیف میکنید؟ فرمود: «او نوری است که ظلمت و تاریکی در آن نیست و حیات و زندگی است که مرگ در آن راه ندارد و علمی است که نادانی و جهل در او نیست». پس از خدمت آن حضرت بیرون شدم درحالیکه داناترین مردم به توحیدبودم.
كه ظاهراً مستفاد از اين روايت است كه اطلاق سميع و بصير بر ذات واجب، با اطلاق آن بر ممكن به يك نحو نيست؛ زيرا در مقام اطلاق آن بر واجب، اطلاق و وجه صحّت، حمل و اطلاق حقيقى
1) صدوق، التوحید، ص146؛ جزائری، نورالبراهین، ج1، ص368.
است و آن اين است كه حقيقت صفت، عين ذات موصوف است، او حىّ و زندهاى است كه موت و فنا در او راه ندارد، و نور و سميع و بصير و عالمى است كه از حيث ذات خود، تاريكى و ناشنوايى و نابينايى و ناآگاهى بههيچوجه در او تصور نمىشود، حقّى است كه باطل در آن نيست، ازلى و ابدى و اول و آخر و تمام حيثيت او، حيثيت وجود و حيات و علم و قدرت است، و با آن حى و زندهاى كه قائم به غير است و صفاتش ذاتى او نيست، در يك عرض نيستند. اطلاق عالم و بصير و خبير بر او، حقيقت و اطلاق آنها بر غير او، بالعرض و مجاز است.
خدا داناى نهان و آشكار است، ما هم به آشكار و آنچه محسوس است، بهواسطه حواس ظاهرى داناييم و به بسيارى از نهانها هم داناييم بهواسطه حواس باطنى يا به اعلام انبيا و اخبار آنها.
ولى صفت عالمالغيب و عالمالشهادة، به آن حيثيتى كه بر خدا اطلاق مىشود، بر بنده صحّت اطلاق ندارد، پس معلوم شد آن علم غيبى كه براى خدا هست و براى غير او نيست، علمى است كه براى غير اومحال است و آنكه براى غير او اثبات مىكنيم علمى است كه براى غير او ممكن است و سنخش سنخ علم خدا نيست و براى افراد اكمل و اشرف بايد حاصل شود، چون در مبدأ فياض بُخل نيست و در افرادى مثل پيغمبر و امام نيز صلاحيت و لياقت هست و «اَلْعَطِيَّاتُ
بِقَدْرِ الْقَابِلِيَّاتِ»(1)اقتضا دارد كه اين عمل براى آنها حاصل باشد، به هر نحو تمامتر و كاملتر است. بله بعضى علوم كه ذاتاً از دسترس بشر خارج است، و بالذّات براى بشر محال باشد كه حتى بهواسطه الهام و افاضه، به آن علم پيدا كند، مثل علم ذات بارىتعالى به ذات خود، از اين بحث خارج است و شايد از اين قبيل باشد معرفت يك حرف از هفتادوسه حرف اسم اعظم كه مختص به خود خداوند متعال است.
پس خلاصه اين بيان، اين شد كه علمى كه اختصاص به خدا دارد و از غير او منفى است، غير از علمى است كه براى بشر ثابت است و موضوع نفى و اثبات واحد نيست وگرنه چگونه مىشود موضوعى كه خارجاً وجود دارد؛ يعنى علمى كه ما به امور غيبى مثل بهشت و جهنم و عرش و كرسى، و حوادث آينده از راه اعلام پيغمبر و امام داريم، در قرآن و يا روايات نفى شود.
وجه ششم:
اينكه علم پيغمبر و امام بر دو نوع است:اوّل: علم عادى كه از راه همين حواس ظاهرى و باطنى براى همه حاصل مىشود و آن بزرگواران مأمور بودهاند - جز در يك موارد استثنايى - جريان امور و رفتار خود را بر اساس آن گذارده و بهطور عادى رفتار كنند.
1) بخششها بايد به اندازه لياقت و قابليّت افراد باشد.
دوم: علم غيرعادى كه ازطريق الهام و تحديث ملائكه و وحى و جفر و جامعه و ساير طرقى كه در اختيار دارند، حاصل مىشود كه با اين علم كارهاى دنيا و امور متعارف را اداره نمىكردند، مگر استثنائاً و بر سبيل اعجاز، و در مورد امور غيبى، آنچه كه منفى است علم عادى است و علم خداوند اين دوگانگى را ندارد و نسبت به همه معلومات بر يك منوال است و بهطور اطلاق ثابت است. بهعبارتديگر، در اطلاقات و محاورات عرفى نسبت به انسانها آنچه اثبات يا نفى مىشود، علم عادى است، مگر اينكه قرينهاى برخلاف باشد. در مورد علم غيب نيز آنچه نفى شده، علم عادى است و به اين حساب ممكن است بگوييم: فلانى علم غيب ندارد و خدا دارد، چون نسبت به علم خدا، علم عادى و غيرعادى فرض نمىشود.
وجه هفتم:
اين است كه: آنچه از امام در مثل موضوعات پنجگانه نفى شده معلومات غيرمتناهى واقعى يا عرفى به وصف غيرمتناهىبودن است، كه دانستنش براى امام نه كمال است و نه مصلحتى دارد. لذا اين علومبه وصف نامتناهىبودن، مخصوص ذات الوهيّت است.
پس ممكن است مراد اين باشد كه در اين امور جزئى و موضوعات، علم پيغمبر و امام - خواه حضورى باشد، خواه حصولى - در حدودى است كه مصلحتى بر آن مترتّب شود؛ زيرا بهطور مجموع، يا امكان
ندارد و يا در افاضه علم آن به امام، مصلحتى فرض نمىشود.
اين چند وجهِ جمع، نسبت به آياتى كه ظاهر آن اختصاص علم غيب به خداوند متعال است، كه بعضى از آنها اشكال را در آيات دسته دوم نيز حل مىكنند. علاوه بر اينها وجوه ديگرى نيز هست كه بيانش سبب طولانىگشتن كلام مىشود و اقوی و ارجح وجوه، وجهى است كه با رفعت مقام پيغمبر و ائمه علیهم السلام و اكمليّت و اشرفيّت و سعه قابليّت و لياقت آنها براى كسب فيوض ربانى و انعامات و اعطائات الهى و مضامين احاديث و روايات معتبر، موافقتر باشد.
اما اين آيات چنانچه گفته شد، در بعضى موارد جزئى و خاصّ، نفى علم غيب از پيغمبر و امام كردهاند؛ مانند آيه:
وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لَا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَى عَذَابٍ عَظِيمٍ؛(1)«از اهل مدينه كسانى مىباشند كه خو كرده و مهارت يافتهاند در نفاق، تو نمىدانى آنها را، ما مىدانيم ايشان را، زود باشد كه عذاب كنيم آنها را دو بار. سپس بهسوى مجازات بزرگى (در قيامت) فرستاده مىشوند».
1) توبه، 101.
و مثل اين آيه:
قُلْ لَا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ وَلَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ مَا مَسَّنِيَ السُّوءُ؛(1) «بگو مالك نيستم براى خودم سود و زيانى را مگر آنچه را خدا بخواهد و اگر غيب مىدانستم سود فراوانی برای خود فراهم میکردم و به من بدى نمىرسيد».
و مثل آيه:
وَ مَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَ لَا بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَى إِلَيَّ؛(2) «و نمیدانم با من و شما چه خواهد شد، و متابعت نمىكنم مگر آنچه را كه به من وحى مىشود».
و مثل آيه:وَمَا أَدْرَيٰكَ مَا عِلِّيُّونَ؛(3)
«و تو چه میدانی که عليون چيست؟».
و مثل آيه:
وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلاً؛(1) «داده نشدهايد از دانايى مگر اندكى».
و مانند آيه:
وَ لَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَداً٭ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللّٰهُ؛(2) «هرگز در مورد کاری نگو من فردا آن را انجام میدهم، مگر خدا بخواهد».
حلّ اشكال پيرامون تفسير اين آيات علاوه بر آنچه قبلاً بيان شد به چند وجه ممكن است:
راهحلّ اوّل:
ازجمله اينكه ممكن است مراد از لَا تَعْلَمُهُم نفى علم از پيغمبر قبل از اعلام خدا يا قبل از آنكه مشيت آن حضرت تعلق به علم به آن موضوع بگيرد باشد كه نفى علم از آنها در اين رتبه شده باشد، رتبهاىكه در آن رتبه بدون تلقى علم از خدا به غيب امكان ندارد.
راهحلّ دوم:
اين است كه گفته شود: جمله لَا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ و امثال اين جملهها، گاهى در مقام تعظيم و اعتناى به موضوع آورده مىشود كه گويندهاى كه از مخاطب اعلم و اعظم است، بااينكه مىداند مخاطب هم از آن موضوع بااطّلاع است، مثلاً براى نهايت ذم و نكوهش كسى مىگويد: تو نمىدانى، يا فلانى را نمىشناسى، من او را مىشناسم، كه درحقيقت اين نحو استعمال يك نوع استعمال مجازى مىباشد.
راهحلّ سوم:
اينكه اين كلام خود زمينهسازى و مقدّمهچينى براى مطّلعساختن پيغمبر صلی الله علیه و آله از غيب و مآل كار آنها باشد و مراد اين باشد كه: تو از پايان كار اينان باخبر نيستى، ما مىدانيم زود باشد كه ايشان را دو بار عذاب نماييم. بنابراين، اين آيه و همچنين آياتى مثل آيه: وَمَا أَدْرَيٰكَ مَا عِلِّيُّونَ(1)و آيه: وَمَا أَدْرَيٰكَ مَا الْقَارِعَةُ(2)در مقام نفى علم از غيب به نحو حقيقت نيست، بلكه در مقام تعظيم شأن موضوع و مواقف و مشاهد قيامت است، تا كسانى كه قرآن راتلاوت مىنمايند هميشه از عظمت اين روز آگاه شوند و به فرمايش شيخ طوسى، مفاد اين كلمات اين است كه: شنيدن كى بود مانند ديدن.
«كَأَنَّكَ لَسْتُ تَعْلَمُهَا إِذَا لَمْ تُعَايِنْهَا، وَتَرَى مَا فِيهَا مَنَ الْأَهْوَالِ»؛(1)
«گويا تو نيستى كه آن را بدانى مادام كه آن را معاينه نكردهاى و نديدهاى آنچه را در آن است از اهوال».
علاوهبراين در مجمعالبيان(2)و التبيان(3)از سفيان ثورى نقل شده است كه به آنچه معلوم است «مَا أَدْرَيٰكَ» و به آنچه معلوم نيست «مَا يُدْرِيكَ» گفته مىشود. بنابراين شكى باقى نمىماند كه اين جمله در مقام نفى علم نيست، بلكه در مقام بزرگشمردن موضوع است.
پس اين آيات اگر دلالت بر علم پيغمبر به غيب نكند، دلالت بر نفى علم غيب از آن حضرت و ائمه علیهم السلام ندارد.
راهحلّ چهارم:
در آياتى مثل آيه: وَلَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ(4)محتمل است اشاره به اين باشد كه اگر علم غيب از طرق عادى داشتم - كه علم به آنمجاز است - بسيار طلب خير مىكردم، و شاهد بر اين كه مفسرين فرموده اند، اين است:
«لَا أَعْلَمُ الْغَيْبَ إِلَّا مَا شَاءَ اللهُ أَنْ يُعَلِّمَنِيهِ»؛(1)
«من علم به غيب ندارم، مگر آنچه را كه خداوند بخواهد به من بياموزد».
كه غرض اين است كه با وسايل عادى براى من علم غيب حاصل نيست وگرنه برطبق آن عمل مىكردم.
و در آنچه خدا از طرق غيرعادى تعليم كند هم، معلوم است كه عمل محتاج به اذن است؛ زيرا بهطور كلى عمل به آن برخلاف مصلحت و نقض غرض است.
بنا بر اين وجه، حاصل اين مىشود كه در اينگونه امور، علم عادى ندارم و علوم غيرعادى را مجاز نيستم كه برطبق آن عمل كنم يا به كسى اعلام كنم، جز در بعضى موارد استثنائاً.
راهحل پنجم:
نسبت به مثل آيه:
وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَ لَابِكُمْ؛ (2) «و نمیدانم با من و شما چه خواهد شد».
اوّلاً: به قرينه آيات ديگر كه همه دلالت بر اطّلاع پيغمبر از عاقبت امر كفار دارد و به قرينه روايات متواتر- كه دلالت دارد بر اينكه
پيغمبر صلی الله علیه و آله از آينده خود و اهلبيتش اطّلاع داشت و همچنين از آينده كفار حتى اينكه به صريح خطبه قاصعه، آنهايى را كه در قليب چاه بدر افكنده مىشوند و آنهايى را كه جنگ احزاب را برپا مىكنند مىشناخت(1)- مراد از اين آيه نيز نفى علم عادى و ذاتى است، و بلكه اين آيه دلالت بر علم غيب دارد؛ زيرا مىفرمايد: «من خودم نمىدانم چه مىشود و آنچه را بگويم و اعلام كنم به وحى الهى است»؛ يعنى علم من از مصدر وحى است:
وَ مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى* إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى.(2) كه درحقيقت معنای آيه اين مىشود كه: من از پيش خود علمى ندارم؛ بلكه از آنچه بر من وحى شود متابعت مىكنم و بدون وحى و اذن اظهار آنچه وحى شده، چيزى نمىگويم.
شايد كفار مىخواستند بهواسطه پيغمبر صلی الله علیه و آله ، از مطالب آينده و موضوع نفع و ضررهاى خود باخبر شوند كه چون اطّلاع بر آن، خلاف مصلحت همگان و نظام اجتماع است، پيغمبر صلی الله علیه و آله آنها را با اينبيان رد مىفرمايد.
راهحل ششم:
راجع به آيه: وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَداً(3)اين است كه اين آيه
يك دستورالعمل است و مطالبى كه شما نوشتهايد، در سوره كهف وارد نشده است و بيش از تأديب و ارشاد از آيه استفاده نمىشود.
در كتاب من لا يحضره الفقيه حديثى است از امامصادق علیه السلام كه فرمود: «براى بنده است (از سوگندى كه ياد كرده) تا چهل روز استثنا كند، اگر استثنا را فراموش كرد، به اين علّت كه جمعى از يهود آمدند خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و از آن حضرت از چيزهايى پرسش كردند، فرمود: فردا به شما جواب مىدهم، و انشاءلله نفرمود. جبرئيل تا چهل روز بر آن حضرت نازل نشد، سپس آمد و گفت:
وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَداً ٭إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللّٰهُ وَاذْكُرْ رَبَّكَ إِذَا نَسِيتَ.(1) و در سيره ابنهشام نيز خبر مفصلى در اين موضوع مخالف اين خبرنقل شده است.(2)مثل اينكه نظر ايرادكننده كه مىگويد: «در سوره كهف وارد شده» به يكى از اين دو خبر يا هر دو بوده است، آيا براى اشتباهكارى اينطور نوشته يا نه؟ خدا داناست.
بههرحال استدلال به اين خبر از چند جهت مورد اعتماد نيست:
اوّلاً: ازاينجهت كه خبر واحد است و در اينگونه مسائل كه مسائل فرعيه عمليه نيست، خبر واحد حجيّت ندارد.
ثانياً: اين دو خبر خود باهم تنافى دارند، ازجمله در خبر مذكور، ذكر شده است كه يهود خدمت حضرت آمدند و در خبر ابنعباس - كه ابنهشام در سيره نقل كرده - مىگويد كه مشركين مكّه نزد احبار مدينه فرستادند و آنها مسائلى را طرح كردند كه از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسش شود.
ثالثاً: خبر اصحاب كهف بين نصارى معروف بوده و چنانچه بعضى نوشتهاند، يهود از آن خبر نداشتند.
رابعاً: آيات سوره كهف درباره مسائلى كه در اين سوره مطرح شده، با اين روايت سازگار نيست.
خامساً: ثقةالاسلام كلينى، از امامصادق علیه السلام ، روايت كرده است در اين موضوع، بهواسطه عبدالله بن ميمون قداح (راوى همان حديث مذكور از امامصادق علیه السلام ) از اميرالمؤمنين علیه السلام و موضوعآمدن يهود و سؤال آنها را ذكر نفرموده است.(1)
سادساً: شيخالطائفه عين اين حديث را، از عبدالله بن ميمون از حضرت امامصادق علیه السلام روايت فرموده است و لفظ او عين لفظ كتاب
1) کلینی، الكافى، ج7، ص448، ح6. در كافى حديث ديگری به شماره 4، از حضرت امامصادق علیه السلام روايت شده كه مظنون اين است با روايت من لایحضره الفقيه يكى باشد.
من لا يحضره الفقيه است: «لِلْعَبْدِ أَنْ يَسْتَثْنِيَ مَا بَيْنَهُ وَبَيْنَ أَرْبَعِينَ يَوْماً إِذَا نَسِيَ» و بيش از اين چيزى بر آن اضافه نفرموده است.(1)
بنابراين، از نقل كافى و تهذيب معلوم مىشود اين ذيل كه در کتاب من لا يحضره الفقيه و تفسير عياشى(2)نقل شده است، بيان و توضيح بعضى از رُوات است و از روايت ضعيف ابنهشام اخذ شده و هيچ اعتبارى ندارد.
سابعاً: اينكه نوشتهايد: رسول خدا صلی الله علیه و آله ندانست جواب گويد، از كجا مىگوييد؟ و چرا نمىگوييد پيغمبر صلی الله علیه و آله در پاسخدادن به آنها منتظر نزول وحى بود؟ نگوييد بااينكه منتظر وحى بود چگونه جواب را مىدانست؛ زيرا نزول قرآن دفعةً واحدةً و جملگى بر قلب پيغمبر صلی الله علیه و آله ثابت است و از بعضى ازآيات نيز استفاده مىشود و نزول تدريجى آن منافات با آن نزول ندارد و آن را تشبيه كردهاند به علوم تفصيلى بالفعل پس از حصول ملكه. بههرحال اين مطلب نيز از مسائل غامض و نظرى است و در بين دعوا نرخ تعيينكردن و يك جانب را گرفتن، صحيح نيست.
پس معلوم شد كه اين قسمت از روايت عبدالله بن ميمون را بهطور اطمينان مىتوان گفت كه شرح و توضيح است و جزء اصل حديث
نيست و روايت سيره هم كه ضعيف است و قابلاستناد نمىباشد. فقط ماييم و همان ظاهر آيه، آنهم بههيچوجه نفى علم غيب از پيغمبر صلی الله علیه و آله نمىنمايد.
راهحل هفتم:
در قرآن، اكثر مخاطبات به نحو «إِيَّاكَ أَعْنِي وَاسْمَعِي يَا جَارَةُ»(1)است و اين يك روش ادبى متداولى است كه خطاب به شخصى مىشود ولى غرض مفاد خطاب، شخص ديگر و فهماندن مطلب به اوست، مثلاً آيه:
وَقَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُما قَوْلاً كَرِيماً ٭ وَاخْفِضْ لَهُما جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَاكَمَا رَبَّيَانِي صَغِيراً؛(2) «و خداى تو حكم فرمود كه جز او هيچكس را نپرستيد و درباره پدر و مادر نيكويى كنيد و چنانچه هر دو يا يكى از آنها پير و سالخورده شوند زنهار كلمهاى كه آنها را رنجيدهخاطر كند
مگوييد و كمترين آزار را به آنها مرسانيد و با ايشان به اكرام و احترام سخن گوييد و هميشه بالهاى تواضع خويش را از محبّت و لطف، در برابر آنان فرود آر! و بگو: پروردگارا! همانگونه كه آنها مرا در كوچكى تربيت كردند، مشمول رحمتشان قرار ده».
در آيه فوق، خطاب اگرچه به پيغمبر صلی الله علیه و آله است؛ امّا غرض افهام ديگران است؛ زيرا هنگام نزول اين دو آيه پدر و مادر پيغمبر صلی الله علیه و آله زندگى را بدرود گفته و در قيد حيات نبودند تا اين سفارشها نسبت به پدر و مادر درباره آنها مورد پيدا كند. لذا محتمل است كه آيه: وَ لَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنّي...(1)و آيه وَمَا أَدْرَيٰكَ مَا الْحَاقَّةُ(2)و آيه لَا تَعْلَمُهُمْ(3)و امثال اين آيات نيز بر همينروش نازل شده باشد.
اگر كسى بگويد: اكنون كه تفسير اين آيات، درضمن چهارده وجه محكم، در قبال اخبار متواترى كه دلالت دارند بر اينكه پيغمبر و امام علم غيب دارند، معلوم و واضح گرديد و تماماً رفع شبهه شد، پرسشى كه پيش مىآيد، پرسش از حكمت عدم عمل پيغمبر و امام است به
علوم غيبى؛ بهعبارتديگر: چرا ايشان با اين علم و آگاهى، در امور عادى خود غالباً مثل افراد عادى رفتار مىكردند و از بعضى موضوعات پرسش و استفهام مىنمودند؟
جواب اين است كه: معلوم است مجرّد استفهام و پرسش، دليل بر ناآگاهى نيست؛ زيرا براى جهاتى، مانند آشكارشدن حقايق و تعليم به ديگران و اتمامحجّت و حكمتها و مصالحى ديگر، گاهى پرسش و استفهام مىشود. چنانچه در كلام خداوند علاّمالغيوب نيز گاهى پرسش آمده است، مانند:
وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَا مُوسى؛(1) «اى موسى اينك بازگو: چه در دست دارى»؟
و آيه:يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ ءَ أَنتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَهَيْنِ؛(2)
«اى عيسى بن مريم! آيا تو به مردم گفتى كه من و مادرم را دو خداى ديگر (غير خداى عالم) اختيار كنيد».
بله در بهكارنبستن آن علوم غيبى حكمتهايى است كه از آن جمله
اين است كه: پيغمبر و امام، رهبر مردم هستند و عمل و كردارشان مثل قول و گفتارشان، بايد مأخذ و مصدر تربيت و نظام امور دين و دنياى بشر باشد. اگر مسائل زندگى عادى آنها بر اساس خوارق و معجزات و علم غيب باشد، نقض غرض لازم مىآيد و وجود آنها نمونه عملى، و رفتارشان سرمشق و دستورالعمل زندگى ديگران نمىشود و براى ديگران قابل تأسّى و اقتدا نخواهد بود. و حال اينكه مردم موظفند به حكم عقل و دستور:
لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ؛(1) «مسلّماً براى شما در زندگى رسول خدا صلی الله علیه و آله سرمشق نيكويى است».
به پيغمبر تأسى كنند، لذا آن بزرگواران مأموريت نداشتند كه در همهجا برطبق علوم لدنّى خود عمل كنند و در محاورات و مسائل و حوائج عرفى و عادى، غالباً طبق مجارى عادى و علوم عادى عمل مىكردند تا به مردم راه و رسم زندگى صحيح را بياموزند و آنها را در هر ناحيه رهبرى و راهنمايى كنند و به علم نبوّت و امامت، فقط در موارد خاص و به مقدارى كه خلاف اين هدف نباشد و بلكه مؤيد آن شود – بإذنالله و إرادةالله - عمل مىفرمودند.
و حكمت ديگر اين است كه: اگر در موارد عادى به علم امامت عمل
1) احزاب، 21.
مىكردند و در هر مورد از غيب خبر مىدادند، بسا اسباب سوءتفاهم مىشد و بعضى در غلوّ مىافتادند و آنها را از رتبه امكانيّت بالاتر مىشمردند و گمان مىكردند علوم آنها ذاتى است و افاضهاى نيست.
اين پرسش و استفهامها سبب شد كه مردم آنها را آنطور كه بايد و در مرتبهاى كه هستند، بشناسند و درحقيقت، بقاى پيچيدگى و غموض موضوع علم پيغمبر و امام و احتياج فهم واقع آن، به بررسى جنبه امكانيت آنها تأييد، و حدود علم آنها مشخص، و وارد حريم علم ذاتى الهى شمرده نشود.
وَلَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.
اميدواريم با اين مقدار مختصر در بيان اين حقيقت، اذهان كسانى كه پرسش از علم پيغمبر و امام مىنمايند، روشن شود و ضمناً يادآور مىشويم كه بيش از اينها، جز براى افراد نادر و ممتاز، بحث از امثالاين موضوعات، ضرورتى ندارد و بهطور اجمال هم كه انسان معتقد باشد - هرچند تفصيل آن را نداند يا نتواند - كفايت مىكند.
نبايد بررسى اين موضوعات مانع از اشتغالات عملى و انجام تكاليف شود، چنانچه نبايد اين بحث را سبب تفرقه و پراكندگى قرار دهند و همه بايد به دستور وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّٰهِ جَمِيعاً وَلَا تَفَرَّقُوا(1)معتصم شوند و از خدا خلوص نيت درخواست نمايند.
1) آل عمران، 103.
در جملة «ثُمَّ جَعَلْتَ أَجْرَ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَآلِهِ مَوَدَّتَهُمْ فِي كِتَابِكَ، فَقُلْتَ: قُلْ لَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبىٰ(1)(2)چند ايراد شده است:
1 - اينكه ضد قرآن است؛ زيرا با آيه 104 سوره يوسف: وَمَا تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ و آيه 86 سوره ص: قُلْ مَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ و آيات ديگر منافات دارد، پس چگونه در آيه 23 سوره شورى، كه آيه مودّت است و در دعاى ندبه آورده شده، خدا فرموده: «بگو اجر رسالتم دوستى با اهلبيت من است؟».
چگونه يکجا مىفرمايد: اجر از شما نمىخواهم، و در جاى ديگر مىفرمايد: مىخواهم؟
2 - سوره شورى مكى است و آن وقت امامحسن و امامحسين(علیهما السّلام) نبودند و اهلبيت و آيه تطهيرى نازل نشده بود، تا اينكه خدا بفرمايد: به مشركين چنين بگو؟
3 - مشركين، رسالت آن حضرت را قبول نداشتند، چگونه اولاد و عترت او را دوست بدارند و آن را اجر رسالت حساب كنند؟
بنابراين تفسير آيه اين نيست كه بگو من اجرى نمىخواهم مگر مودّت خويشاوندانم را، بلكه اين آيه خطاب به مشركين است. خدا فرموده: به مشركين بگو مرا به خير شما اميد نيست، شرّ مرسانيد؛ يعنى به ايشان بگو: از شما چيزى نمىخواهم تا خيال كنيد ادعاى من براى دنياطلبى است، بلكه خويشى مرا با خودتان مراعات كنيد؛ زيرا رسول خدا صلی الله علیه و آله با مشركين قريش فاميل بود. پس در اين آيه مىخواهد بفرمايد، مودّت و خويشى مرا مراعات كنيد و مرا آزار و انكار نكنيد.
در اينجا مفسّرانى كه متوجّه نزول آيه بودهاند «الّا» را به معناى «بَل» گرفتهاند و اگر غير اين باشد آيه لغو مىشود و خدا كه لغو نمىگويد. مفسرين شيعه و سنى اكثراً برخلاف ظاهر آيه سخن گفتهاند.
جواب:
إِذَاأَوْجَبَ الرَّحْمنُ فِي الْوَحْيِ وُدَّهُمْ***فَأَيْنَ عَنِ الْوَحْيِ الْعَزِيزِذَهَابٌ
وَأَيْنَ عَنِ الذِّكْرِ الْعَزِيزِ مَذاهِبٌ***وَأَيْنَ إِلَى غَيْرِ الْإِلَهِ إِيَابٌ(1)
اگر اين سخنان را يك نفر از نواصب و خوارج مىگفت، خيلى تعجب نداشت «فَكُلُّ إِنَاءٍ بِالَّذِي فِيهِ يَنْضَحُ»؛ از كوزه همان برون تراود كه در اوست». ولى از يك نفر كه خود را در شمار محبان اهلبيت علیهم السلام مىشمارد، ردّ قول اهلبيت علیهم السلام و پيروى از رأى عكرمه خارجى و دشمنان اهلبيت (در عصرى كه بعضى از نواصب هم انصاف مىدهند و اين آيه را دليل وجوب محبّت و مودّت عترت پيغمبر صلی الله علیه و آله مىگيرند) بسيار عجيب است.
براى اينكه اين موضوع كاملاً روشن شود، پيرامون اين آيه در چند مورد بحث مىكنيم:
1 - مكان نزول آيه.
2 - تفسير آيه و اينكه با قطعنظر از روايات متواتر، موافقتر با ذوق مستقيم چه تفسيرى است؟
1) زمانى كه واجب كرده رحمان در وحى (قرآن) دوستى ايشان را، پس به كجا (و كه) از وحى عزيز رفتن است (مىتوان رفت)؟ و به كجا از قرآن عزيز مذهبها (رفتنها يا محل رفتنها) و به كجا بهسوى غيرخدا بازگشت است؟
3 - ملاحظه تفسير آيه با آيات ديگر.
4 - رواياتى كه ازطريق اهلسنّت در تفسير اين آيه و موافق با اجماع شيعه رسيده است.
اينك بررسى را شروع مىكنيم:
اوّلاً: من نمىدانم چرا اين اشكالكننده، تمام آيات سوره شورى را مكّى دانسته، و از استثنايى كه علماى بزرگ علم تفسير، در كتابهاى تفسير و اسبابالنزول و غير آن كردهاند، غمض عين كرده است، يا فرصت مراجعه نداشته يا اگر مراجعه كرده، اشارهاى به آن نكرده و بهطور قاطع در موضوعى كه رأى او براى ديگران حجت نيست، اظهارنظر نموده است.
از تفاسير شيعه مثل تفسير بسيار معتبر مجمعالبيان، صرفنظر مىكنيم و تفاسير اهلسنّت را در اينجا تا حدى بررسى مىنماييم:
تفسير قرطبى(1)از قتاده و ابنعباس روايت كرده است كه اين سوره مكى است، مگر چهار آيه آن كه در مدينه نازل شده، آيه: قُلْ لَا أَسْئَلُكُمْ تا آخر چهار آيه.(2)
زمخشرى در تفسير الكشاف مىگويد: اين سوره مكى است مگر آيه23 و 24 و 25 و 27 كه مدنى است.(1)
التفسيرالواضح نيز به همين موضوع تصريح دارد.(2)
تفسيرالخازن نيز از ابنعباس روايت كرده است كه اين چهار آيه كه اوّل آنها قُلْ لَا أَسْئَلُكُمْ... است، مدنى است.(3)
مراغى شيخ اسبق جامع الازهر در تفسير خود مىگويد: سوره مكّى است، غير از آيه 23 و 24 و 25 و 26 و 27 كه مدنى است.(4)
شوكانى در فتحالقدير(5)از ابنعباس و قتاده روايت كرده است كه سوره مكى است، مگر اين چهار آيه: قُلْلَا أَسْئَلُكُمْ... كه مدنى است.
نيشابورى در تفسير خود مىگويد: سوره مكى است مگر اين چهار آيه.(6)
علاوهبراين، مستفاد از رواياتى كه جمعى ديگر از اهلسنّت روايت كردهاند اين است كه اين آيات مدنى است، و مكىبودن اين سوره مورداتفاق نيست:
مانند واحدى در اسبابالنزول(1)و ابنسلامه در الناسخ و المنسوخ(2)و عبدالجليل قارى در شرح الناسخ و المنسوخ ابن المتوج(3)و تفسير بيضاوى(4)و تفسير ابىالسعود(5)و تفسير نسفى(6)و طبرى(7)و فخر رازى(8)و ابنكثير(9)و ذخائرالعقبى(10)و حليةالاولياء(11)و المستدرك علی الصحيحين(12)و الدرالمنثور(13)و اسدالغابة(14)و كتابهاى ديگر.
پس موضوع مدنىبودن اين آيات، به حكم آنچه در اين كتابهاى معتبر نزد اهلسنّت ضبط شده، قول مسلّم و مورداعتماد و بلامعارض
1) . واحدی، اسبابالنزول، ص251.
2) . ابنسلامه، الناسخ و المنسوخ، ص166.
3) . قاری، شرح الناسخ و المنسوخ، ص273.
4) . بیضاوی، تفسیر، ج5، ص80.
5) . ابیالسعود، تفسیر، ج8، ص30.
6) . نسفی، تفسیر، ج4، ص101.
7) . طبری، جامعالبیان، ج25، ص32 - 34.
8) . فخر رازی، التفسیرالکبیر، ج27، ص594.
9) . ابنکثیر، تفسیر، ج4، ص121 - 122.
10) . طبری، ذخائرالعقبی، ص25.
11) . ابونعیم اصفهانی، حلیةالاولیاء، ج3، ص201.
12) . حاکم نیشابوری، المستدرک، ج3، ص172.
13) . سیوطی، الدرالمنثور، ج6، ص5 – 7.
14) . ابناثیر جزری، اسدالغابه، ج5، ص367.
است؛ زيرا در برابر اين قول، قول خاص به اينكه اين چهار آيه مكى باشد، جز اينكه سوره شورى را بعضى مكى گفتهاند، نداريم. پس اينقول بلامعارض و مثل خاص در مقابل عام است، علاوه بر اينكه اجماع اهلبيت علیهم السلام صحّت اين قول را اثبات و عموم مكىبودن سوره را مردود مىسازد.
ثانياً: امكان دارد آيه يا سوره مكّى باشد؛ ولى بعد از هجرت مثلاً در حجّةالوداع در مكّه نازل شده باشد.(1)چون مقصود از مكىبودن، تعيين تاريخ نزول نيست؛ بلكه غرض تعيين مكان نزول است و اين مطلب را در علم معرفت آيات مدنى و مكى و كتابهايى كه در اين موضوع تأليف شده، شرح دادهاند.
ثالثاً: چنانكه علماى علوم قرآن تصريح كردهاند، بعضى از آيات قرآن در مكّه نازل شده است و حكم آن مدنى است و بهعبارتديگر مورد و مصداق آن، پس از نزول، موجود يا معلوم شده، مانند بعضى آياتى كه در مكّه نازل شد، و در مدينه مصداق يافت. و مىگويند اين نحو تقدّم و تأخّر متعدّداً واقع شده است.(2)بنابراين فرضاً اين آيات
مكى باشد منافات ندارد كه مراد، مودّت ذىالقربى و عترت پيغمبر صلی الله علیه و آله باشد.
ما نخست تفاسيرى را كه بعضى از آيه كردهاند، نقل مىكنيم، سپس تفسير صحيح آن را از اهلبيت عصمت علیهم السلام كه اعدال قرآن مجيد هستند بيان مىنماييم.
يكى از تفاسيرى كه از آيه شده، اين است كه: بر تبليغ رسالت و تعليم شريعت، مزدى نمىخواهم، مگر آنكه با يكديگر دوستى نماييد در آنچه سبب تقرّب به خداوند متعال مىشود. اين تفسير خلاف ظاهر است؛ زيرا ظاهر «فِي الْقُرْبىٰ» نزديك رحمى است و آيه شريفه ظهور در اين تفسير ندارد. و بهعلاوه با آيه:
أَمْ يَقُولُونَ افْتَرى عَلَى اللّٰهِ كَذِباً؛(1) «آيا مىگويند بر خدا دروغ بسته است».
كه برحسب تفاسير راجع به اين موضوع است، اين تفسير مناسبت ندارد.
قول ديگر آنكه به اين معنا باشد: مگر آنكه مرا دوست داريد بهواسطه قرابت و خويشى كه من با شما دارم، و آزار ندهيد و انكار نكنيد. اين تفسير نيز صحيح نيست؛ زيرا هم آيه مخصوص به قريش مىشود،
1) شورى، 24.
بدون وجه اختصاص و هم با صدر آيه كه سخن از عموم عباد مؤمنين است، سازگار نيست. بهعلاوه اين درخواست و پيشنهاد از كسى كه مدعى رسالت است و عليه تمام عقايد و عادات و اوضاع يك جامعهاىقيام كرده و مىخواهد بزرگترين انقلابهای فكرى و اجتماعى را به وجود آورد، به كسانى كه با دعوت او مخالفت دارند، و دعوت او را ضد تمام حيثيات خود مىدانند و در مقام منع و دفع او از آيين و مسلك اجتماعى خود هستند، موافق عرف و منطق نيست؛ زيرا نزاع، نزاعى نيست كه ملاحظه قرابت و خويشاوندى بتواند آن را پايان دهد و التماس و خواهش در آن اثرى داشته باشد، چنانچه آنها هم اگر به پيغمبر صلی الله علیه و آله پيشنهاد مىدادند كه قرابت و خويشاوندى را رعايت نمايد و دعوت خود را ترك كند، منطقى نبود و پذيرفته نمىشد.
پس اين تفسير- كه ايرادكننده آن را پسنديده - به نظر بسيار سست و با منطق قرآن مناسبت ندارد و خودبهخود مردود است.
سومين تفسير اين است كه مراد اين باشد كه من براى تبليغ اجرى نمىخواهم و مودّت خويشاوندى باعث شده و مرا به تبليغ برانگيخته است. اين وجه را «سيد قطب» در تفسير في ظلال القرآن(1)بيان كرده است، ولى اين تفسير از دو تفسير قبل سستتر و نامقبولتر است؛ زيرا تبليغ احكام خدا و اداى رسالت، انگيزهاش علاقه و محبّت خويشاوندى
1) . سید قطب، فی ظلال القرآن، ج25، ص283.
نيست كه منحصراً به اين علّت آنها را دعوت و تبليغ كرده باشد، بلكه علتش امر و فرمان خدا و اداى مأموريت و رسالت الهى است.
به نظر مىرسد كسانى كه سه تفسيرى را كه به آن اشاره شد، مطرح كرده و دنبال نمودهاند، غرضشان دست و پا كردن و انكار فضيلت اهلبيت علیهم السلام و تعصب باطل مذهبى باشد. امّا تفسير صحيح اين آيه و ساير آيات قرآن (كه حجت و معتبر و تفسير به رأى و هوا و تعصب نباشد) تفسير اهلبيت علیهم السلام است كه اجماع دارند بر اينكه آيه در موضوع مودّت و تعظيم ذىالقربى و عترت پيغمبر صلی الله علیه و آله نازل شده است و صحّت انتساب اين تفسير به اهلبيت مثل اميرالمؤمنين و امامحسن و زينالعابدين علیهم السلام از مسلّمات است و علاوه بر شيعه، اهلسنّت نيز در روايات متعدد آن را روايت كردهاند و معلوم است كه كسى از اهلبيت علیهم السلام ، اعلم به علوم قرآن و شأن نزول و موارد آن نيست، و قول احدى بر قول آنها راجح نمىشود.
بنا بر اين تفسير، خطاب عام و متوجّه به همه امّت است و با تفسير: وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً(1)كه از امام مجتبى علیه السلام وارد شده(2)و با تفسير آيه: أَمْ يَقُولُونَ
افْتَرى عَلَى اللّٰهِ كَذِباً(1)و آيه: وَهُوَ الَّذِي يَقْبَلُالتَّوْبَةَ...(2)موافق است و بههرحال تفسير اهلبيت علیهم السلام بنا بر مذهب شيعه و بنا بر روايات متواتر از طرق اهلسنّت، حجت و معتبر است و ترك آن جايز نيست؛ زيرا امن از ضلالت و گمراهى، برحسب حديث متواتر ثقلين، در تمسك به آنهاست و ما در كتابى كه در حجيّت اقوال ائمه علیهم السلام و وجوب رجوع به آنها در تمام علوم اسلامى نگاشتهايم، اين موضوع را بهطور كامل با ادلّه بسيار ثابت كردهايم.
در اينجا لازم به تذكّر است كه استثنا بر اين چهار وجه، يا منقطع است يا متصل، اگر منقطع باشد معنا اين مىشود كه مودّت فيالقربى اجر نيست، كه در اين صورت «الّا» به معناى «لكن» مىشود.
و اگر متصل و حقيقى باشد كه فقط بنا به تفسير اوّل و دوم و چهارم صحيح است و معنايش اين است كه مودّت فيالقربى براى من مانند اجر است، اجرى كه سود آن براى اجردهنده است نه گيرنده.(3)
1) شوری، 24.
2) . شوری، 25.
3) حضرت مستطاب آيتالله العظمى آقاى حاج سيّد محمّدرضا گلپايگانى(رحمه الله)، به مناسبتى، در اين مورد بيان لطيفى فرمودند، كه خلاصه آن اين است: مفهوم آيه، مثل اين است كه طبيب بسيار حاذق عارف به امراض و معالجات، به بيماران خود بگويد: من از شما مزد و حقالطبابه (ويزيت) نمىخواهم، مزد من و ويزيت من اين است كه شما به نسخه و دستورى كه مىدهم، عمل كنيد.
چنانچه اين آيه هم بر همين معنا دلالت دارد:قُلْ مَا سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ؛(1)
«بگو آنچه را از اجر از شما مىخواهم پس آن براى خودتان است».
چون ثواب مودّت قربى نيز به خودشان عايد مىشود.
و اين عيناً مثل همان توصيه طبيب است به عمل به دستور و نسخه؛ زيرا مودّت قربى از اركان بزرگ اسلام و مراجعه به آنها و پيروى و اطاعت از آنها، سبب استقامت بر امر دين و آشنايى به معارف و علوم اسلام، و مانع از انحراف از صراط مستقيم است، و اين لطف بيانى است در اين موارد، براى اينكه مخاطب اشتياقش زياد شود؛ مانند آيه:
مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً(2) «کیست که به خدا قرض نیکویی دهد».
بنابراين، اين به هر معنايى كه تفسير شود و بهخصوص به تفسير صحيح كه همان مودّت عترت پيغمبر صلی الله علیه و آله است، هيچ ناسازگارى با آياتى مثل قُلْ مَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ(3)ندارد.
و مثل اينكه در خود دعا نيز به دفع توهم تنافى عنايت شده است؛ زيرا بلافاصله پس از جمله: «ثُمَّ جَعَلْتَ أَجْرَ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَآلِهِ مَوَدَّتَهُمْ فِي كِتَابِكَ، فَقُلْتَ: قُلْ لَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبىٰ(1)مىفرمايد:
«وَقُلْتَ: مَا سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ(2)وَقُلْتَ: قُلْ مَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَنْ شَاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلاً،(3)فَكَانُوا هُمُ السَّبِيلَ إِلَيْكَ وَالْمَسْلَكَ إِلَى رِضْوَانِكَ»؛
«پس قرار دادى اجر محمّد صلی الله علیه و آله را مودّت اهلبيت او در قرآن و فرمودی: بگو: نمىخواهم از شما اجرى را، مگر مودّت قربى و عترتم را و فرمودى: آنچه را از شما بهعنوان مزد سؤال مىكنم، آن از براى شماست؛ و فرمودى: سؤال نمىكنم بر تبليغ رسالت از شما مزدى را، مگر كسى را كه بخواهد بگيرد بهسوى خدا راهى را (راه ولايت و مودّت اهلبيت) پس اهلبيت مىباشند راه بهسوى تو، و محل سلوك بهسوىخشنودی تو».
آيا اگر ايرادكننده در همين دعاى ندبه دقت مىكرد، جايى براى ايرادى كه كرده مىديد؟ و آيا معذلك احتمال منافات مىداد؟ انصافاً اين حقيقت از دعا كه استشهاد به قرآن است نكته علمى و جالبى را متضمن است و لطف تعبيرات آيات را نشان مىدهد، و اين معنا را مىپروراند كه اجر رسالت، مودّت عترت است و سودش براى خود مردم است و مانند اجرها و مزدهايى كه سودش را مزدگيرنده مىبرد نيست و ديگر آنكه مودّت عترت، راه خداست و از كسانى خواسته مىشود كه بخواهند سالك راه خدا شوند.
فخررازى در تفسير خود، پس از مطالبى كه در اين زمينه دارد، مىگويد: إِلَّاالْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبىٰ از باب قول شاعر است:
وَلَاعَيْبَ فيهِمْ غَيْرَ أَنَّ سُيُوفَهُمْ*** بِهَا مِنْ قِرَاعِ الدَّارِعِينَ فُلُولُ
و عيبى نيست در ايشان غير از اينكه شمشيرهايشان ازبس به زرهپوشان خورده، خرد شده است.
پس معناى آيه اين مىشود كه: من طلب نمىكنم از اجر مگر اين را و اين درحقيقت اجر نيست. (1)
روايات و احاديثى كه موافق با عقيده شيعه در تفسير اين آيه از طرق
1) فخر رازی، التفسیرالکبیر، ج27، ص594.
اهلسنّت وارد شده، در جوامع بزرگ حديث و مسانيد و معاجم و تفاسير و تواريخ، تخريج شده است كه از آن جمله چند حديث براى مزيد بصيرت و روشنى چشم دوستان اهلبيت علیهم السلام در اينجا نقل مىكنيم:
1 - در تفسير ابىالسعود(1)و تفسير نسفى(2)و الکشاف(3)و تفسيرالواضح(4)و تفسير قرطبى(5)و تفسير فخررازى(6)و تفسير ابنكثير(7)و تفسير بيضاوى(8)و تفسير نيشابورى و فتحالقدير(9)و ذخائرالعقبى(10)و طبرانى و ابن ابىحاتم و حاكم و احمد به نقلالصواعقالمحرقه(11)و هيثمى در مجمعالزوائد(12)و احياءالميت
1) . ابیالسعود، تفسیر، ج8، ص30.
2) . نسفی، تفسیر، ج4، ص101.
3) . زمخشری، الکشاف، ج4، ص219 و220.
4) . حجازی، تفسیرالواضح، ج3، ص368.
5) . قرطبی، تفسیر، ج16، ص21 – 22.
6) . فخر رازی، التفسیرالکبیر، ج27، ص595.
7) . ابنکثیر، تفسیر، ج4، ص121 - 122.
8) . بیضاوی، تفسیر، ج5، ص128.
9) . شوکانی، فتحالقدیر، ص537.
10) . طبری، ذخائرالعقبی، ص25.
11) . ابنحجر هیتمی، الصواعقالمحرقه، ص258 - 259.
12) . هیثمی، مجمعالزاوئد، ج7، ص103؛ ج9، ص168.
بفضائل اهلالبيت(1)از ابنمنذور و ابن ابىحاتم و ابنمردويه در تفاسيرشان، و طبرانى در المعجمالکبیر و جماعت ديگر، همه از پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله روايت كردهاند كه چون آيه مودّت نازل شد، از آن حضرت سؤال شد كه نزديكانت كه بر ما مودّت و دوستى آنها واجب شده كيستند؟ فرمود: «عَلِيٌّ وَفَاطِمَةُ وَابْناهُمَا؛ على و فاطمه و دو پسر آنها».
و اين حديث را معاصرين از اهلسنّت مانند عبدالفتاح مكى در كتاب ملتقىالاصفياء في مناقب الامام على و السبطين و الزهراء(2)و شيخ محمّد سعيد كردى در نشر الاعطارالمحمدية فی الديارالاسلاميه(3)روايت كردهاند.
2 - ابنحجر در الصواعق(4)از ابوالشيخ و ديگران روايت كرده است كه آنها نيز از اميرالمؤمنين علیه السلام نقل كردهاند كه فرمود:
«فِينَا آلِ حم آيَةٌ، لَا يَحْفَظُ مَوَدَّتَنَا إِلَّا كُلُّ مُؤْمِنٍ، ثُمَّ قَرَأَ: قُلْ لَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّاالْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبىٰ؛(5)
«دربارۀ ما آل حم آیهای نازل شده است، دوستی ما را نگه نمیدارد جز هرکسی که مؤمن باشد، سپس این آیه را خواند.
و متقى هندی در كنزالعمال(1)آن را روايت كرده است و خلاصه مضمون اين است كه مىفرمايد: در شأن ما آل حم، آيهاى است كه حفظ نمىكند مودّت ما را مگر كسى كه مؤمن باشد، سپس اين آيه را قُلْ لَا أَسْئَلُكُمْ... قرائت فرمود.
صاحب مجمعالبيان مىفرمايد: به اين معنا، كميت در اين شعر اشاره كرده است:
وَجَدْنَالَكُمْ فِي آلِ حم آيَةً*** تَأَوَّلَهَامِنَّا تَقِيٌّ وَمُعْرِبٌ(2)
«دربارۀ شما در آل حم آیهای را یافتیم، آن آیه را از ما پرهیزکار و بیانگر تأویل کرده است».
3 - تفسير طبرى(3)از سعيد بن جبير و عمرو بن شعيب، و الدرالمنثور(4)از ابنعباس، و تفسير قرطبى از على بن حسين(علیهما السّلام) و عمرو بن شعيبو سدى روايت كردهاند كه مراد از قربى، قرباى رسول خداست، يعنى:
«إِلَّا أَنْ تَوَدُّوا فِي قَرَابَتِي وَأَهْلِ بَيْتِي»؛(1)
«مگر اينكه نزديكان و اهلبيت مرا دوست بداريد».
و در احياءالميت(2)از سنن سعيد بن منصور، از ابنجبير نقل كرده است.
4 - ابنحجر در الصواعق(3)از بزاز و طبرانى از حضرت امامحسن مجتبى علیه السلام درضمن خطبهاى روايت كرده است كه فرمود:
«وَأَنَا مِنْ أَهْلِ الْبَيْتِ الَّذِينَ افْتَرَضَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ مَوَدَّتَهُمْ وَمُوَالَاتَهُمْ، فَقَالَ: فِينَا أَنْزَلَ عَلَى مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله : قُلْ لَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبىٰ...؛
«من از اهلبيتى هستم كه مودّت و موالاتشان را خدا واجب فرموده است، پس فرمود: دربارة ما نازل شده است بر محمّد صلی الله علیه و آله آیة: قُلْ لَا أَسْئَلُكُمْ....
5 - حاكم در المستدرك(4)نيز از حضرت مجتبى علیه السلام روايتكرده است كه فرمود:
«وَأَنَا مِنْ أَهْلِ الْبَيْتِ الَّذِي افْتَرَضَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ مَوَدَّتَهُمْ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ فَقَالَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى لِنَبِيِّهِ صلی الله علیه و آله : قُلْ لَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبىٰ وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهَا حَسَناً، فَاقْتِرَافُ الْحَسَنَةِ مَوَدَّتُنَا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛
«من از اهلبيتى هستم كه مودّتشان را بر هر مسلمان، خدا واجب قرار داده و به پيغمبرش فرموده: قُلْ لَا أَسْئَلُكُمْ... و بهجاآوردن حسنه، مودّت ما اهلبيت علیهم السلام است».
و الصواعق نيز اين حديث را روايت كرده است.(1)
6 - طبرى به سند خود روايت كرده است كه آنگاه كه على بن حسين (علیهما السّلام)را به اسيرى به دمشق آوردند، مردى از اهل شام به آن حضرت گفت:
سپاس خداى را كه شما را كشت و مستأصل كرد و ريسمان فتنه را قطع نمود.
حضرت به او فرمود: آيا قرآن خواندهاى؟
مرد گفت: آرى.
امام علیه السلام فرمود: آيا آل حم را خواندهاى؟
1) . ابنحجر هیتمی، الصواعقالمحرقه، ص259.
مرد (از روى تعجب) گفت: قرآن خواندهام و آل حم را نخواندهام؟
امام علیه السلام فرمود: اين آيه را نخواندهاى: قُلْ لَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبىٰ(1)
مرد گفت: شما هرآينه ايشانيد؟
امامفرمود: بله. (2)
و ابنحجر در الصواعق(3)از طبرانى، و ديگران اين حديث را روايت كردهاند.
7 - حليةالاولياء(4)به سند خود از جابر روايت كرده است كه مردى اعرابى به محضر پيغمبر صلی الله علیه و آله شرفياب شده و عرض كرد: يا محمّد! اسلام را بر من عرضه بدار.
فرمود: شهادت بدهى به اينكه معبودى غير از خدا نيست، و اينكه محمّد بنده و فرستاده اوست.
اعرابى عرض كرد: آيا مزدى از من مىخواهى؟
پيغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: نه، مگر مودّت و دوستى نزديكان را.اعرابى عرض كرد: نزديكان من، يا تو؟
پيغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: نزديكان من.
اعرابى عرض كرد: دست بده با تو بيعت كنم.
فَعَلَى مَنْ لَا يُحِبُّكَ وَلَا يُحِبُّ قُرْبَاكَ لَعْنَةُ اللهِ؛
بر آنكس كه تو و نزديكانت را دوست نمىدارد لعنت خدا باد.
پيغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: آمين.
و اين حديث را «زرقانى» در شرحالمواهب و ديگران روايت كردهاند.(1)
8 - طبرانى در المعجمالكبير و الاوسط، روايت كرده است كه انصار خواستند براى رسول خدا صلی الله علیه و آله مالى جمع كنند. خدمت حضرت مطرح كردند. خداوند اين آيه را نازل فرمود: قُلْ لَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْرَاًاِلَّاالْمَوَدَّةَفِيالْقُرْبىٰ...(2)وقتى از خدمت حضرت بيرون آمدند، بعضى گفتند اين را فرمود: كه ما در راه اهلبيت او جنگ كنيم، و آنها را يارى كنيم. اين آيه نازل شد: أَمْ يَقُولُونَ افْتَرىٰ عَلَى اللّٰهِ كَذِباً(3)تا وَهُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ.(4)(5)
نظير اين روايت در شرح الناسخ و المنسوخ(1)و در الصواعق(2)از بغوى و ثعلبی روايت شده و واحدى نيز در اسبابالنزول(3)
واحدی، اسبابالنزول، ص251.
و ابنسلامه در الناسخ و المنسوخ(4)آن را روايت كردهاند.9 - ابناثير جزری در اسدالغابة(5)از حبيب بن ابىثابت درضمن حديثى قريب به اين مضمون روايت كرده است كه شيوخ انصار به حضرت على بن حسين(علیهما السّلام) عرض كردند: شيوخ ما براى ما حديث كردهاند كه خدمت پيغمبر صلی الله علیه و آله رفتند، و از آن حضرت اجازه خواستند كه خانه و اموال خود را به آن حضرت واگذار كنند، براى آنچه كه خدا به آنها بهسبب پيغمبر عطا فرمود و آنها را تفضيل و برترى داد و بهسبب پيغمبر گرامى داشت. خدا اين آيه را نازل كرد قُلْ لَا أَسْئَلُكُمْعَلَيْهِ أَجْرَاً اِلَّاالْمَوَدَّةَفِيالْقُرْبىٰ...، شيوخ انصار به امام زينالعابدين علیه السلام عرض كردند: نَحْنُ نَدُلُّكُمْ عَلَى النَّاسِ؛ يعنى ما كمك براى شما هستيم در برابر مردم.
10 - ابن ابىحاتم از ابنعباس روايت كرده است در تفسير آيه وَمَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةً كه اقتراف حسنه، مودّت آل محمّد علیهم السلام است.(1)
11 - ابنحجر در ذيل آيه پنجم از آيات نازل شده در مورد اهلبيت علیهم السلام در الصواعق(2)درضمن حديثى از امام زينالعابدين علیه السلام روايت كرده است كه در جمله اوصاف ائمه اهلبيت علیهم السلام فرمود:
«اَلَّذِينَ أَذْهَبَ اللهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَطَهَّرَهُمْ تَطْهِيراً وَبَرَأَهُمْ مِنَ الْآفَاتِ وَافْتَرَضَ مَوَدَّتَهُمْ فِي الْكِتَابِ»؛
«آنچنان كسانى كه خدا رجس را از ايشان برده و پاك قرار داده پاك قرار دادنى، و از آفات برى ساخته و دوستى ايشان را در كتاب واجب كرده است».
اينها برخى از رواياتى است كه از طرق اهلسنّت روايت شده است و هركس طالب زياده بر اين باشد مىتواند به كتاب خصائص الوحى المبين في مناقب اميرالمؤمنين علیه السلام و عمدة عیون صحاح الاخبار فی مناقب امامالابرار ابنبطريق، و الفصولالمهمة فی معرفةالائمه ابنصباغ مالکی رجوع نمايد.
آيا بااينهمه روايات از اهلسنّت، عجيب نيست اگر كسى كه خود
را شيعه مىداند، با عكرمه خارجى و اعداى اهلبيت موافقت نموده و تفسير مأثور از آنها را ترك كند و با دشمنان آنها كه فاقد علم و دانش، يا معاند و متعصب بودهاند، همآواز شود؟
آيا كسى از حضرت على بن ابىطالب، و حضرت مجتبى و امام زينالعابدين و ساير ائمه علیهم السلام اعلم به تفسير قرآن و شأن نزول آن است؟
آيا اينهمه تفاسير نقلهاى ارباب و روايات، در اينكه اين چهار آيه سوره شورى مدنى است، كافى نبود كه اقلاً ايرادكننده بهطورقطع اين آيات را مكى نشمارد، و قول اهلبيت علیهم السلام را رد نكند؟
حال كه علىرغم تمام روايات وارده مىگويد: اين آيات مكى است، جا داشت در چنين مقامى كه مىخواهد متن دعاى ندبه را تضعيف كند به قول مخالف هم اشارهاى نمايد و ميان دعوا نرخ تعيين نكند.
واقعاً من نمىدانم غرض از اين شبههتراشىها و انكار فضايل اهلبيت علیهم السلام چيست؟
باشد تا روز داورى برسد و در دادگاه عدل الهى از رسول خدا صلی الله علیه و آله خجلت بكشند و از اين گفتهها و انكار فضايل اهلبيت آن حضرت پشيمان شوند.
اگر افرادى در قلب تشيّع اين صداهاى ناهنجار را بلند كردهاند،ديگران از خارج به ولاى اهلبيت علیهم السلام مىپيوندند. حتى فردى مثل عبدالباقى عمرى فاروقى شاعر و اديب معروفى كه نسبش به عمر
بن خطاب منتهى مىشود و ديوانش الترياقالفاروقى پر است از مدايح و فضايل ائمه اثنىعشر علیهم السلام بهخصوص مناقب اميرالمؤمنين علیه السلام در قصيده «الباقيات الصالحات» در اين موضوع اينگونه داد سخن مىدهد:
سَلِ الدَّعِي بْنَ زِيادِ الَّذِي***إِلَى أَبِي أَبِي يَزِيدَ نُسِباً
اَلْمُصْطَفَى وَابْنَتُهُ وَصِهْرُهُ*** لِمَنْ غَدَوْا جَدّاً وَأُمّاً وَأَباً
وَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ لَمَّا نَزَلَتْ***مَعَ النَّبِيِّ بِالْعَبَا مَنْ احْتَبَا
وَعَهْدُ لَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيِهِ مِنْ***أَجْرٍ لِمَنْ بِهِ الْوَلَا قَدْ وَجَبَا(1)
و شافعى هم در اين مورد مىگويد:
يَاأَهْلَ بَيْتِ رَسُولِ اللهِ حُبُّكُمُ***فَرْضٌ مِنَ اللهِ فِي الْقُرْآنِ أَنْزَلَهُ
كَفَاكُمُ مِنْ عَظِيمِ الْقَدْرِ أَنَّكُمُ***مَنْ لَمْ يُصَلِّ عَلَيْكُمْ لَا صَلَاةَ لَهُ(2)
1) . عمری موصلی، التریاقالفاروقی، ص95؛ ر.ک: امین عاملی، اعیانالشیعه، ج1، ص625. بپرس از زنازاده ابنزیاد که به پدر یزید نسبت داده شده است، پیامبر مصطفی و دخت او و داماد او به چه کسی منسوب هستند از جهت جد و مادر و پدر؛ وقتی آیۀ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ (آل عمران، 61) نازل شد همراه پیامبر| چه کسانی به عبا پیچیده شده بودند؛ و پیمان لَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ (اشاره به آیة 23 سورة شوری) برای چه کسانی دوستی و ولایت را واجب کرده است؟.
2) . ابنحجر هیتمی، الصواعقالمحرقه، ص 228. اى اهلبيت رسول خدا|، دوستى شما از جانب خدا واجب است كه در قرآن آن را نازل كرده است، كفايت مىكند. در بزرگى مقام شما همین بس که هركس بر شما صلوات نفرستد نمازی براى او نيست (نمازش صحیح نیست).
و شمسالدين ابنعربى هم در اين معنا مىگويد:
رَأَيْتُ وِلَائِي آلَ طه فَرِيضَةً***عَلَى رَغْمِ أَهْلِ الْبُعْدِ يُورِثُنِي الْقُرْبَا
فَمَا طَلَبَ الْمَبْعُوثُ أَجْراً عَلَى الْهُدَى***بِتَبْلِيغِهِ إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبىٰ(1)
ديگرى مىگويد:
هُمُ الْعُرْوَةُ الْوُثْقى لِمُعْتَصِم بِهَا***مَنَاقِبُهُمْ جَاءَتْ بِوَحْيٍ وَإِنْزَالٍ
مَنَاقِبُ فِي الشُورىٰ وَسُورَةُ هَلْ أَتىٰ***وَفِي سُورَةِ الْأَحْزَابِ يَعْرِفُهَا التَّالِي
وَهُمْ آلُ بَيْتِ الْمُصْطَفى فَوِدَادُهُمْ***عَلَى النّاسِ مَفْرُوضٌ بِحُكْمٍ وَإِسْجَالٍ(2)
1) . ابنحجر هیتمی، الصواعقالمحرقه، ص259. ولايت خودم را نسبت به آل طه خاندان پیامبر| واجب دیدم كه برخلاف کسانی که از ایشان دورند، این عقیده، موجب قرب به خدا مىگردد. پس پيغمبرمبعوث| بر تبليغ هدايت، جز دوستی خاندانش را طلب نکرد.
2) . ابنطلحه شافعی، مطالبالسؤول، ص41؛ ابنصباغ مالكى، الفصولالمهمه، ج1، ص161. ايشان (خاندان پیامبر| عروةالوثقى و دستگيره استوارند براى كسى كه به آن چنگ زند. مناقب ايشان توسط وحى و نزول قرآن آمده است. مناقبى که در سوره شورى و سوره هل اتى و سوره احزاب آمده كه تلاوتكننده آنها را مىشناسد. و ايشان اهلبيت مصطفايند و دوستى ايشان نيز بر مردم بهحكم و تأکید خدا واجب شده است.
ايراد ديگر اين است كه: دعاى ندبه با عقل مخالف است؛ زيرا اين دعا را در هزار مكان و مسجد و خانه مىخوانند. آيا امامزمان علیه السلام همهجا حاضر و شنوا و لا مكان است، و حاضر في كل مكان است مانند خدا؟ البته خير؛ زيرا امام صفات خدا را ندارد، و امامحسين علیه السلام فرمود: «سُبْحَانَ اللهِ عَنْ صِفَاتِ الْمَخْلُوقِينَ» و اگر همهجا حاضر نيست، پس چرا در اين دعا او را صدا مىزنند و مىگويند:
«يَا ابْنَ السَّادَةِ الْمُقَرَّبِينَ! يَا ابْنَ النُّجَبَاءِ الْأَكْرَمِينَ»؛(1)
«اين پسر سادات مقرّبين، اى فرزند نجباى اكرمين».
آيا نداكردن و خطابنمودن، مخاطب و منادى نمىخواهد؟
1) مشهدی، المزار، ص580؛ ابنطاووس، اقبالالاعمال، ج1، ص509.
آيا مخاطبى كه بشنود، همهجا هست يا خير؟ خود اين دعا كه مىگويد امام همهجا نيست؛ زيرا در اواخر مىگويد:
«فَبَلِّغْهُ مِنَّا تَحِيَّةً وَسَلَاماً»؛(1)
«اى خدا سلام و تحيت ما را به امام برسان».
اگر امام همهجا هست، ديگر خدايا سلام ما را به او برسان نمىخواهد، خودش مىشنود؟ اگر امامحسين علیه السلام همهجا حاضر است ديگر «فطرس ملك» سلام شيعيان را به او مىرساند يعنى چه؟ اگر پيغمبر اسلام صلی الله علیه و آله همهجا هست، پس چنانچه در كتاب الكافى(2)و وسائلالشيعه (بَابُ اسْتِحْبَابِ زِيَارَةِ النَّبِىِّ صلی الله علیه و آله وَلَوْ مِنْ بَعِيدٍ)،(3)است. چرا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «من سلام امتم را از راه دور نمىشنوم؛ بلكه ملائكه الهى به من مىرسانند».
پس جايى كه پيغمبر خدا - كه اشرف از تمام مخلوقات است – همهجا حاضر و شنوا نيست، چگونه جانشين او همهجا حاضر و شنواست؟ اگر امام همهجا حاضر است؟ چرا علماى شيعه روايت كردهاند كه ملائكه نامه اعمال را خدمت او مىبرند؟ اگر خود او حاضر است، ديگر نامهرسان نمىخواهد.
پس بدان، كه محال است يك نفر، دو نفر يا هشت نفر بشود و در
آن واحد، در هشت مكان باشد. اگر هشت نفر شد يك نفر نيست، چه برسد به اينكه هزاران جا باشد؟
آيا عقل حجت نيست؟ عقل مىگويد محال است شىء واحدى در يك آن در دو مكان باشد، چه برسد به صد مكان! ما از اين مردم عوام مىپرسيم، آيا اگر اميرالمؤمنين همهجا بود، چگونه او را در مسجد كوفه شهيد كردند؟ آيا پيغمبر اسلام صلی الله علیه و آله چون از مكّه فرار نموده و به مدينه رفت، باز هم در مكّه بود يا خير؟ آيا امامى كه همهجا هست، در حمام زنانه، در ميخانه و در امكنه فساد، همهجا هست يا خير؟ اگر هست پس به همه زنان مردم محرم است! اگر به هر زنى محرم بود، پس چرا با خواندن عقد زنى را به خود محرم مىنمود؟ آيا امام مانند خدا بدون تكليف است و حلال و حرامى براى او نيست؟ اگر مكلّف است پس چرا او كه در همهجا هست نهى از منكر نمىكند، و از امكنه فساد جلو نمىگيرد؟
جواب:
اوّلاً: هيچيك از اين اشكالات و پرسشها با فرض صحّت آن در موارد ديگر، نسبت به دعاى ندبه وارد نيست؛ زيرا اين دعا براى ندبه است، و اظهار تأسف از غيبت امام، و نگرانى از بدى اوضاع و ابراز علاقه به ظهور حكومت حقّ، و ... و در مثل اين مورد، گوينده بعيد راقريب، و غايب را حاضر و بلكه گاهى مرده را زنده فرض مىكند
و اظهار تأثر مىنمايد، مخاطب هركه باشد، خواه بشنود يا نشنود، مانند نوحه و مرثيه بر ميت كه به او خطاب مىشود، و در صد جا او را مىخوانند، و در اشعار از اينگونه خطابها بسيار است.
ثانياً: از كجا مىگوييد كه باخبربودن امام و رسيدن ندا و سلام شيعيان به آن حضرت، ملازمه دارد با اينكه حضرت در همهجا حضور حقيقى جسمانى داشته باشد؟!
كسى كه مىگويد: امام به اذن خدا در همهجا هست، غرضش اين است كه از همهجا اطّلاع دارد، و فاصله زمان و مكان، مانع از علم و رؤيت آن حضرت نمىشود، و سلام و خطاب مردم به او مىرسد، خواه بهتوسط فطرس يا ملائكه ديگر، و خواه بدونواسطه.
در اينجا سخن از كيفيت و نحوه علم و اطّلاع امام به سلام و خطاب ما، و فرق بين سلام بعيد و قريب مطرح نيست، و واقع اين موضوع هر نحو باشد، به دعاى ندبه و مطالب حقّ ديگر ضرر نمىزند؛ كه شما به «بَابُ اسْتِحْبَابِ زِيَارَةِ النَّبِىِّ صلی الله علیه و آله وَلَوْ مِنْ بَعِيدٍ» از وسائلالشيعه(1)و غيره استشهاد كرده و مىگوييد پيغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: «من سلام امتم را از دور نمىشنوم بلكه ملائكه الهى به من مىرسانند»؛ مگر حال كه ملائكه سلام و خطاب را مىرسانند، فرمودسلام نكنيد؟
مقصد از اين احاديث همين است كه سلام به پيغمبر صلی الله علیه و آله را ترك نكنيد
1) حر عاملی، وسائلالشیعه، ج14، ص337 – 339.
و گمان ننماييد كه آن حضرت از سلام شما مطّلع نمىشود. اينگونه روايات همه مؤيد خطاب و ندا و سلام است، وانگهى حقيقت و نحوه اين شنيدن و رسيدن سلام و ندا بر ما معلوم نيست، امّا لازم هر دو را كه علم پيغمبر و امام به ندا و سلام است، از آن استفاده مىكنيم. در اين مطالب كه به نقل ثابت مىشود، همينقدر كه عقل حكم به امتناع آن نكند، و حتى بهطور اعجاز، احتمال آن را بدهد، قبول مىكنيم و تسليم هستيم.
چرا شما مىگوييد: اينگونه روايات متن دعاى ندبه را ضعيف يا خلاف عقل مىسازد؟ اين روايت اين را مىپروراند كه در حال ممات پيغمبر صلی الله علیه و آله هم، نسبت به ايشان مثل اين وظايف را كه در حال حيات انجام مىداديد - از قبيل استغاثه و توسل به آن حضرت - انجام بدهيد، پيغمبر صلی الله علیه و آله مطّلع مىشود.
بهعلاوه مىتوان گفت: ظاهر اين اخبار، بيانكننده فرق بين نحوه و كيفيت اطّلاع از قريب و بعيد و شنيدن و رسيدن نيست، تا كسى مفهوم بگيرد و بگويد از دور نمىشنود، بلكه ظاهر اين است كه براى دفع توهم كسانى كه ندا و سلام از بعيد را استبعاد مىنمايند - چون سلام در مقابل قبر مطهر و در نفس روضه منوّره متعارف بوده و آن را مسموع مىدانستند - مىفرمايد، سلام از قريب را كه مىشنود و سلاماز بعيد هم به آن حضرت مىرسد، يا خودش مىرسد، چنانكه مقتضى اكثر روايات اين باب است، و يا بهوسيله ملائكه، چنانكه روايت
ضعيفى بر آن دلالت دارد. غرض اين است كه آن را هم مىشنود، نه اينكه مراد اين باشد كه از دور نمىشنود؛ ولى از نزديك مىشنود.
بههرحال شنيدن از دور موضوعى است كه در دنياى ما عملى شده است. نسبت به عالم برزخ كه معلوم نيست اين فاصلههاى زمان و مكان در آنجا مانع از شنيدن و رؤيت باشد، يا نسبت به روح مقدّس پيغمبر و امام كه بهمراتب لطيفتر و كاملتر از فرشته است مخصوصاً بهطور اعجاز، بههيچوجه استبعاد ندارد.
ثالثاً: اينكه گاهى به عبارت دعا «فَبَلِّغْهُ مِنَّا تَحِيَّةً وَسَلَاماً» و گاهى به اينكه چون ملائكه نامه اعمال را خدمت آن حضرت مىبرند و به ايشان عرضه مىدارند، استشهاد مىكنيد بر اينكه امام همهجا حاضر نيست و گاهى مىگوييد چون «فطرس» سلام شيعه را به امامحسين علیه السلام مىرساند، پس معلوم مىشود امام همهجا حاضر نيستند.
جوابش اين است كه: مگر ما مىگوييم امام علیه السلام در هر مجلس و مكان حضور دارند؟ آنچه در اين مورد گفته مىشود و صحيح است، اين است كه امام علیه السلام به هركجا و هر مكان اراده كند به اذن الله تعالى مىتواند برود، و به احوال رعايا و شيعيان خود و آنچه تحت نظر ولايت او قرار گرفته، ناظر و آگاه است.
و جمله «فَبَلِّغْهُ مِنَّا تَحِيَّةً وَسَلَاماً» با اين معنا هيچ منافاتى ندارد؛ زيرا ممكن است امام خودش از سلام و عرض ادب ما آگاه باشد، ولى ما
براى قابلشدن سلام و رفع موانع قبول، از خداوند درخواست ابلاغ آن را مىكنيم، مثل آنان كه در محضر پيغمبر صلی الله علیه و آله يا در حرم پيغمبر صلی الله علیه و آله از خدا مىخواهند كه تحيت آنها را به پيغمبر صلی الله علیه و آله ابلاغ فرمايد.
و در موضوع ملائكهاى كه اعمال را به آن حضرت عرضه مىدارند و فطرس كه سلام شيعيان را مىرساند، جوابش اين است كه اين هم دليل بر عدم علم امام علیه السلام نيست، چنانچه ملائكه حفظه، دليل بر عدم علم خدا به اعمال مردم نيست.
هرچه آنجا بگوييم اينجا هم مىگوييم. اين امور برنامههايى است براى تربيت و تنبيه مردم، و در واقع الطافى است از جانب خدا و هيچيك دليل بر عدم علم خدا و پيغمبر و امام نمىشود.
رابعاً: اينكه مىگويد اگر امام علیه السلام در همهجا حاضر باشد لازم مىشود كه يك نفر، چند نفر بلكه چند هزار نفر و بيشتر باشد، جوابش اين است كه ما نمىگوييم امام علیه السلام در همهجا به معنايى كه شما مىگوييد حاضر هستند؛ ولى مىگوييم امكان دارد كه در اماكن متعدد به نحوى از حضور حاضر باشند، و فاصله زمان و مكان نسبت به ايشان برداشته شود.چطور مىگوييد فطرس همهجا حاضر مىشود، و سلام شيعيان را از هر شهر و مجلس به عرض آن حضرت مىرساند؟ ولى براى امام علیه السلام اين معنا را امكانپذير نمىدانيد؟
آقاى عزيز! ملكالموت يك نفر بيشتر نيست، چطور در يك آن، در دو مكان و صد مكان حاضر مىشود؟ ما كه وارد عالم ملائكه و عوالم روح و جهان برزخ نيستيم، تا حقايق اين امور را بهطور قاطع بتوانيم تشريح كنيم؛ امّا اينقدر مىدانيم كه با يك مشت الفاظ و چونوچرا و استبعادات، نمىتوان اين امور را انكار كرد. اينقدر امكان دارد كه بُعد و فاصله زمان و مكان براى پيغمبر صلی الله علیه و آله و امام علیه السلام و بسيارى از ارواح، و براى ملائكه، پرده نباشد و چنانچه قريب چهارده قرن پيش، با اين فاصله زمانى طولانى، اوضاع كنونى را مىديدند، امكان دارد از مسافت بعيد هم افراد را اگر خواستند، ببينند.
چطور شما با تلويزيون آمريكا را مىبينيد، اروپا را مىبينيد، و در يك آن با راديو صداهاى همهجا را مىشنويد؟
آقاى من! اينها چه اشكالاتى است مىكنيد، اوّل معنای حضور امام علیه السلام را در اماكن مختلف بفهميد، بعد اين فرمايش را بكنيد، اگر نمىفهميد اين اشكالهاى عاميانه چه معنا دارد؟
اگر يك قرن پيش براى شما مىگفتند، تا يك قرن ديگر انسانها همه از مسافت دور همديگر را مىبينند، و در همهجا حاضر مىشوندو باهم سخن مىگويند، مىگفتيد اين خرافات چيست؟ اينها افسانه است، با عقل سازگار نيست، امّا حالا مىفهميد آن قضاوت شما منشأش بىعلمى و بىاطلاعى بوده است.
شما كه مىگوييد: نمىشود امام علیه السلام در يك زمان در همهجا حاضر شود، بفرماييد ببينم وقتى فلان شخص را كه در صفحه تلويزيون شما مىبينيد، ديگران همه مىبينند، در همهجا مىبينند، يك نفر چند ميليون نفر شده است؟
جام جهاننما را شنيدهايد، چه مانعى دارد كه باطن ملكوتى امام علیه السلام مثل همان جام جهاننما باشد، درعينحال كه در مسجد كوفه باشد، و آنجا شهيد شود، از اقصى نقاط جهان هم مطّلع باشد.
شما گمان مىكنيد اينكه مىگوييم: امام علیه السلام در همهجا حاضر است؛ يعنى بايد توى حمام زنانهها، و توى - العياذ بالله – كابارهها، و مراكز فساد هم تشريف ببرند، مگر هركس هر كارى را بتواند انجام دهد، انجام مىدهد؟ يا مىگوييم از امام علیه السلام رفع تكليف شده است؟
واقعاً انسان از اين سخنان شما كه نفهميده و نسنجيده، پيرامون يك چنين حقايق بلند و عميق گفتهايد، بىاختيار خندهاش مىگيرد، و از بلندپروازىهاى جاهلانه تعجب مىكند.
پشه چون داند كه اين باغ از كى است***در بهاران زاد و مرگش در دى است
تو كه در علم خود زبون باشى***عارف اين علوم؛ چون باشى؟
يكى ديگر از مواردى را كه در دعاى ندبه، بعضى آن را خلاف عقل شمردهاند، اين جمله است:
«يَا ابْنَ يس وَالذَّارِيَاتِ! يَا ابْنَ الطُّورِ وَالْعَادِيَاتِ».(1)
يعنى اى پسر يس و بادهاى وزنده، و اى پسر كوه طور و اسبان دونده. سپس گفته: اين توهين به امام عالىمقام، و بهعلاوه مخالف عقل است؛ زيرا امام علیه السلام فرزند كوه طور و اسبان دونده نيست. چگونه شيعيان حيا نمىكنند، و اين جملات را مىخوانند. اگر كسى مىگويد چگونه حضرت سجاد علیه السلام فرموده است:
«أَنَا ابْنُ مَكَّةَ وَمِنىٰ، أَنَا ابْنُ زَمْزَمَ وَالصَّفَا».(2)
جمله دعاى ندبه نيز مانند گفتار حضرت سجاد علیه السلام است.
جواب اين است كه خير مانند آن نيست؛ زيرا هركس در هر شهر و يا قصبهاى زندگى كرده و بزرگ شده، مىگويند بچه آنجا است؛ مثلاً به قمى مىگويند بچه قم است و به كاشانى مىگويند بچه كاشان است، و چون حضرت سجاد و يا پدر و جدّش علیهم السلام در مدينه و مكّه و زمزم و صفا بزرگ شدهاند، مىفرمايد:
«أَنَا ابْنُ مَكَّةَ وَالصَفا».
امّا امامزمان علیه السلام ، نه خودش در كوه طور بزرگ شده و نه پدر و جدش(علیها السّلام). بهاضافه با جمله «وَالْعَادِيَاتِ وَالذَّارِيَاتِ» چه مىكنند؟
بههرحال ما كه جرئت نمىكنيم چنين توهينى به امامزمان علیه السلام بنماييم براى خاطر يك دعاى بىمدرك!
جواب: اگر فحش و دشنام ياد گرفته بودم، پاسخ مىدادم: آيا شما حيا نمىكنيد كه اين جملات را مىنويسيد و شيعيان را بىحيا مىشماريد؟ فقط عرض مىكنم:
عجب اشتباه غريبى، يا عجب مغلطهكارى بىذوقى! سخن به اين فصاحت و بلاغت را كه هر سخنشناس در برابر آن خاضع مىشود، و هر اهل معنا آن را درك مىكند، چگونه معرفى مىكنيد؟!
آقا! «الطور»، «العاديات»، «يس»، «الذاريات» و «طه» هريك اسم يكى از سورههاى قرآن است، چنانچه ما مىگوييم:
يَا أَبْنَاءَ الْقُرْآنِ! يَا أَبْنَاءَ الْإِسْلَامِ! يَا أَبْنَاءَسُورَةِ التَّوْحِيدِ! يَا أَبْنَاءَ الصَّلَاةِ؛
اى فرزندان قرآن، اى فرزندان اسلام، اى فرزندان سوره توحيد، اى فرزندان نماز.
و همه صحيح و موافق با ذوق است، يعنى اى تربيتشدگان مكتب قرآن و سوره توحيد و اسلام و نماز.
اينجا هم همينطور عرض مىكنيم: «اى پسر سوره يس و سوره ذاريات، و اى پسر سوره طور و سوره عاديات، و اى پسر سوره طه و آيات محكمات».
شما مثل كسى كه اصلاً قرآن مجيد را نخوانده باشد و اسم سورهها را نشنيده باشد اين جملههاى روان را اينطور به غلط معنا مىكنيد.
كيست كه در معانى اين جملهها شك داشته باشد؟ و حتى معنايى را كه شما از اين جملهها كردهايد، احتمال بدهد؟
معنای اين جملهها نهفقط با قرآن مخالف نيست، بلكه كمال موافقت را دارد و كيست سزاوارتر از ائمه علیهم السلام و فرزندان پيغمبر صلی الله علیه و آله به اين خطابات؟ من كه باور نمىكنم يك نفر، هرچه هم كمذوق باشد، اينقدر كجفكر باشد كه اين جملهها را مثل شما معنا كند.
بههرحال اگر شما معنای اين جملهها را نمىفهميد و جرئت نمىكنيد آن را بگوييد، ما و ديگران با صداى بلند مىگوييم، و امام علیه السلام را با اين جملههاى پرمعنا و فياض، مدح و ستايش مىنماييم.
اگر كسى بگويد: دعاى ندبه كفر و شرک است، چون خواندن غيرخدا شرک است، و در اين دعا امام علیه السلام را مىخوانيد و براى حوايج خود او را ندا مىكنيد و ... .
جواب اين است كه: اكنون از مرگ ابنتيميّه (متوفى 728 ق.) بيش از هفتصد سال مىگذرد، صدها سال است شبهات او مطرح شده و پاسخهاى مستدل و برهانى، به شبهات او و پيروانش كه فتنهها برپا كرده و آنهمه قتل نفوس مرتكب شدند و تفرقه ايجاد كردند، و آلت دست استعمار شدند، داده شده است و صدها كتاب از اهلسنّت و شيعه بطلان اين فرقه را آشكار ساختهاند، و اكنون كه برخى از پيروان ابنتيميه و محمّد بن عبدالوهاب رو به اعتدال كرده، و متوجّه مىشوند گذشتگان آنها خسارتهاى جبرانناپذير به اسلام وارد كردند، و مىفهمند كه تهمتهايى كه به مسلمانان مىزدند، و آنها را
كافر و مشرك مىشمردند، مبنى بر جمود و تعصب باطل فرقهاى يا تحريك و دسايس سياسى بوده، نمىدانم چرا اين زمزمهها از نو آغاز شده، و از كجا و كدام منبع استعمارطلب، الهام مىگيرند و با التزام به عقايد تشيّع، اين نغمهها را براى چه آغاز كرده و مقصدشان چيست؟!
اگر بگوييم تحفه نوظهورى است، كه همه مىدانند كه بچههاى شيعيان حجاز و قطيف نيز جواب اين شبهه را ياد گرفتهاند.
علمايى مانند «كاشفالغطاء» و «سيد محسن امين» كه افتخار عالم اسلام مىباشند، در عصر خودمان به اين شبهات جواب دادهاند.
مسئله شفاعت و توسل و دعا، همه حدود و ثغور و مرزهايش روشن شده است.
شما بگوييد اين آيات:
فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللّٰهِ أَحَداً(1) «پس نخوانيد با خدا احدى را».
و قُلْ إِنَّمَا أَدْعُوا رَبِّي وَلَا أُشْرِكُ بِهِ أَحَداً؛(2)
«بگو: اين است و غير از اين نيست كه مىخوانم پروردگارم را و شريك نمىگيرم براى او احدى را».
و إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللّٰهِ عِبَادٌ أَمْثَالُكُمْ؛(1)
«بهدرستىكه آن كسانى كه غير از خدا مىخوانيد، بندگانى مثل شما هستند».
و وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ مَنْ لَا يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَهُمْ عَنْ دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ؛(2)
«و كيست گمراهتر از آنكه مىخواند غير از خدا كسى را كه پاسخ به او نمىدهد تا روز قيامت، و ايشان (خواندهشدگان) از خواندن آنها (خوانندگان) غافلند».
چه ارتباطی با دعاى ندبه و خطاب به امامعصر علیه السلام دارد كه:
اوّلاً: گفتم مخاطب قراردادن غايب، در مقام اظهار علاقه و تألّم از هجر و فراق، و اينگونه امور، يك امر عرفى و ذوقى است كه غرض خطاب حقيقى نيست؛ بلكه به داعى اظهار اندوه و تأسف اينگونه خطابات مىشود. بنابراين دعاى ندبه بهحساب ايرادكننده هم كفر و شرك نخواهد بود؛ زيرا خطاب به داعى ديگر، يا معنای ديگر، استعمال مىشود.
ثانياً: مسلماً دعايى كه در آيات شريفه مورد نهى واقع شده، دعاىخاصى است؛ زيرا مطلق دعا و خواندن غير، حتى به قول شما دعاهاى متعارف و روزمره مراد نيست. بنابراين مىگوييم: آنچه از اين آيات استفاده مىشود، و شواهد بسيار از آيات و اخبار و حكايات، آن را تأييد مىكند، اين است كه دعا و خواندن غير، كه منهىّعنه و شرك است، اين است كه غيرخدا را بهعنوان اينكه متصرف مستقل و نافذالامر در اسباب و مسبّبات كائنات و مالك امور دنيا و آخرت است، در عرض خدا بخوانند، يا او را با خدا، كارساز و شريك قرار داده و خالق و رازق و قاضىالحاجات شمارند.
امّا اگر كسى را مقرّب بدانيم و بر نظام اسباب از جانب خدا مسلط بشناسيم و او را بخوانيم، درحالىکه او در درگاه خدا داراى چنين تقربى نباشد و چنين تسلط و قدرتى به او عطا نشده باشد، اطلاق شرك بر آن، اگرچه مجازاً صحيح است، ولى بهطور حقيقت شايد صحيح نباشد.
بله اين عمل، افترا و اختراع بوده و داخل در «مَا أَنْزَلَ اللهُ بِهِ مِنْ سُلْطَانٍ» است ولى ادخال چيزى كه «مَا أَنْزَلَ اللهُ بِهِ مِنْ سُلْطَانٍ» است در «مَا أَنْزَلَ اللهُ بِهِ مِنْ سُلْطَانٍ؛ چيزى كه خدا بر آن حجت نازل كرده است» هرچند حرام است، ولى «مَا لَا يُنَزِّلُ اللهُ بِهِ مِنْ سُلْطَانٍ؛ چيزى كه خدا بر آن حجت نازل نمىكند»، نيست و شرك حقيقى نمىباشد. و كفربودن آن
هم در صورتى است كه به انكار ضرورى برگشت كند، و الا بدعتو حرام است.
بنابراين، اگر مثل انبيا و اوليا را كه تقرب خاص به درگاه الهى دارند و مىدانيم دعايشان مستجاب مىشود و بهواسطه صدور معجزات و كرامات معلوم شود كه باذن الله تسلط بر نظام اسباب دارند، چنانچه درباره عيسى بن مريم(علیها السّلام) مىفرمايد:
أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ؛(1) «همانا من از گل، پيكر مرغى را براى شما مىسازم».
كسى بخواند كه باذن الله كار او را بگشايد، و مشكل او را حل كند، نه كفر است و نه حرام، تا چه رسد به اينكه از او بخواهد كه از خدا درخواست كند حاجت او را برآورد؛ چنانچه «حواريين» از عيسى علیه السلام مائده خواستند، و سؤال خود را بهصورت اين جمله: هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ أَنْ يُنَزِّلَ عَلَيْنَا مَائِدَةً...(2)عرض كردند، و عيسى علیه السلام دعا كرد و مائده نازل شد.(3)
حال آيا شما مىگوييد: مگر حواريين خودشان نمىتوانستند از خدا مسئلت نمايند، و مگر درخواست از خدا واسطه و شفيع لازم دارد؟
حاصل اينكه: استشفاع و توسل به انبيا و اوليا - كه تقرّبشان به درگاه الهى و تسلطشان به امر خدا بر نظام اسباب معلوم است - خواه در حال حياتشان و خواه پس از ارتحالشان از اين دنيا، نه شرك است و نه كفر.
و آيه:
وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّٰهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّٰهَ تَوَّاباً رَحِيماً؛(1) «و اگر ايشان، وقتى ظلم به خودشان كردند، آمدند نزد تو، پس از خدا طلب آمرزش كردند، و طلب آمرزش كرد پيامبر براى آنها، هرآينه مىيابند خدا را بسيار توبهپذير و رحيم».
بر رجحان آن صراحت دارد.
و حتى نسبتدادن بعضى كارها كه از افعال خاصه الهى است به آنها، مثل شفاى امراض – درحالىكه نسبتدهنده فقط خدا را شافى و خالق و رازق مىداند - كفر نيست؛ زيرا اين اعتقاد معلوم او قرينه حاليه است بر اينكه اين اطلاقات به نحو مجاز است، كه نظاير آن در كلام عرب و عجم زياد است، مثل «أَنْبَتَ الرَّبِيعُ الْبَقْلَ» كه اگر يك فرد مادى
1) . نساء، 64.
آن را بگويد، بر معنای حقيقى حمل مىشود و كفر است و اگر موحد بگويد بر معنای مجازى حمل مىشود و چنين كسى، غيرخدا را فاعل اين افعال نمىداند، يا فاعل را باذن الله فاعل مىداند، مثل:
أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّٰهِ وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللّٰهِ؛(1) «بهدرستیکه من از جانب پروردگارتان برای شما معجزهای آوردهام؛ همانا من از گل، پيكر مرغى را براى شما مىسازم و بر آن نفس قدسى مىدمم تا به امر خدا مرغى گردد و كور مادرزاد و مبتلاى به پيسى را به امر خدا شفا داده و مردگان را زنده مىكنم».
معلوم است اينگونه اطلاقات صحيح است و موحدين درعينحالى كه اين اطلاقات را جايز مىدانند و به انبيا و اوصيا (چه در حال وجودشان در اين دنيا و چه پس از رحلتشان به عالم ديگر) متوسل مىشوند، انبيا و اوليا را مستقل در تصرّف در عرض خدا، و شريك در كار خدا نمىدانند؛ بلكه آنها را عامل ارادةالله و عمّالالله مىشناسند.
1) . آل عمران، 49.
خلاصه سخن اينكه: خواندن انبيا و اوليا براى مقاصد، از شخص موحد (خواه در حياتشان در اين دنيا باشد يا پس از حيات اين دنيا باشد) ارتباطى با كفر و شرك ندارد.
در جايى كه در قرآن مجيد مثل اين آيات باشد:
فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ؛(1) «پس روزى دهيد ايشان را از آن».
و وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مَا آتَاهُمُ اللّٰهُ وَرَسُولُهُ وَقَالُوا حَسْبُنَا اللّٰهُ سَيُؤْتِينَا اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ؛(2)
«و اگر ايشان مىپسنديدند آنچه را خدا و رسول او ايشان را دادهاند و مىگفتند: بس است خدا ما را، بهزودى مىآورد ما را خدا از فضل خودش و رسول خدا».
و وَمَا نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْنيٰهُمُ اللّٰهُ وَرَسُولُهُ؛(3)
«و انكار نمىكنند مگر اينكه بىنياز كرده ايشان را خدا و رسول خدا».
چگونه مىتواند دعا و بعضى تعبيرات متعارف بين موحدين را نسبت به انبيا و اوليا، كفر و شرك شمرد.
و امّا خبر «الدُّعَاءُ مُخُّ الْعِبَادَةِ»(1)دلالت ندارد بر اينكه مطلق افراد دعا و خواندن، عبادت و پرستش و كفر و شرك باشد؛ زيرا اگر مراد از دعا، مطلق انواع آن باشد يقيناً مراد از عبادت در اينجا پرستش خاص نمىباشد؛ زيرا بعضى انواع دعا، مثل دعا و خواندن اشخاص (زيد و عمرو و بكر)، پرستش آنها نيست، و ناچار بايد در اينجا دعا را به معنای لغوى آن، كه ذلّت و خضوع است، گرفت.
و اگر مراد از دعا، مطلق افراد آن نباشد، قدرمتيقن آن، دعا و خواندن مدعوّ است در نهايت تذلّل و خضوع، و درخواست كفايت مهمات و قضاى حوايج از او، ازاينجهت كه او فاعل مستقل و قادر مطلق و بالذات، و مالك و قاضى حقيقى حوايج است.
پس هركس مخلوقى را به اين نحو بخواند، عبادت او را كرده و كافر و مشرك است.
امّا به غير اين نحو كه او را بخواند تا واسطه يا شفيع شود، يا ازاينجهت او را بخواند كه از جانب خدا بر كارى مسلط است، مثل عيسى علیه السلام كه بر شفا و ابراى كور مادرزاد و صاحب مرض پيسى باذن الله مسلّط بود، عبادت و كفر و شرك نيست.
1) طبرانی، الدعاء، ص24؛ همو، المعجمالاوسط، ج3، ص293؛ ابنفهد حلی، عدةالداعی، ص24؛ سیوطی، الجامعالصغیر، ج1، ص654؛ حر عاملی، وسائلالشیعه، ج7، ص27 – 28.
و امّا اينكه نوشتهايد: بهتر اين است كه ديگران را از گناه خود مطّلع نكنيد، و خدا ستارالعيوب است و هيچ رسول و امامى مانند او مهربان و رحيم نيست، و از جهالت و بدبختى است كه خدا بگويد: اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ(1)و يا بگويد: وَاسْئَلُوا اللّٰهَ مِنْ فَضْلِهِ(2)و بنده اعتنا نكند و بگويد: خير، من بايد بنده تو را بخوانم.
پاسخش اين است كه: گويا اين آيه قرآن را نخواندهايد كه همان خدايى كه مىفرمايد: اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ مىفرمايد:
وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَّلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّٰهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّٰهَ تَوَّاباً رَحِيماً؛(3) «و اگر ايشان، وقتی ظلم به خودشان كردند، آمدند نزد تو، پس از خدا طلب آمرزش كردند و طلب آمرزش کرد پيامبر براي آنها، هرآينه مییابند خدا را بسیار توبهپذیر و رحیم».
اين آيه ظهور دارد در اين معنا كه گناهكاران، خواه گناهشان آشكار شده باشد و خواه در پنهان گناهى مرتكب شده باشند، سزاوار است كه
هم خود استغفار كنند و هم به محضر پيغمبر صلی الله علیه و آله شرفيابشوند، تا آن حضرت برايشان استغفار كند.
اين همان دعا و خواندن خدا و سؤال از فضل خداست، و در نهايت اين دعا گاهى بدونواسطه و گاهى باواسطه انجام مىگيرد و هر دو بجا و بهموقع است.
اگر اين سخن شما درست بود و اينگونه دعا، كفر و شرك بود، وقتى فرزندان يعقوب علیه السلام او را خواندند كه برايشان استغفار كند و گفتند:
يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ؛(1) در جواب آنها نمىفرمود:
سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ؛(2) «زود باشد كه استغفار كنم براى شما از پروردگارم بهدرستىكه اوست آمرزنده و مهربان».
اگر اين منطق باطل شما صحيح بود، حضرت يعقوب پيغمبر علیه السلام به آنها مىگفت: شما خودتان خدا را بخوانيد، اين چه جهالت و بدبختى است كه خدا خودش فرموده مرا بخوانيد و شما مرا مىخوانيد
و واسطه قرار مىدهيد و كفر و شرك مىگوييد؟ آيا پيغمبر خداصلی الله علیه و آله بهتر مىدانست يا شما؟
آقاى عزيز! چرا بىجهت افكار را مَشوب و اذهان را مشوّش و ناراحت مى سازيد؟
چه بهره و فايدهاى از اين مغلطهها و اشتباهكارىها مىبريد؟
خوانندگان محترم! اين شبههها ريشههاى غرضآلوده ديرينه دارد كه دست استعمار هم همواره پشت آن بوده و به تأييدش برخاسته، معذلك در عصر ما ديگر افكار مسلمانان اين اشتباهكارىها را نمىپذيرد و حناى اينگونه افراد آب و رنگى ندارد.
بله، گاهى همان حرفها را به لباسهاى تازه و در زير اصطلاحات جديد و بهصورت انديشههاى نو عرضه مىكنند، ولى بهزودى باطن آنها آشكار و مقاصد تخريبى آنان ظاهر مىگردد و دعوتهايشان مصداق آيه ذيل مىشود:
كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّى إِذَا جَاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً؛(1) «مثل سرابى كه شخص تشنه آن را در بيابان هموار و بىآب، آب پندارد و بهجانب آن شتابد، چون بدانجا رسد هيچ آب نيابد».
1) . نور، 39.
معذلك اگر بخواهيد از سوابق اين زمزمهها و پاسخ به سخنان اينگروههاى وهابى يا وهابىمسلك، آگاه شويد به كتابهايى كه بهخصوص در اين موضوع تأليف شده، مثل كشفالارتياب علاّمه مجاهد عالىقدر سيّد محسن امين(قدس سرّه) مراجعه فرماييد.
پرسش چهاردهم: خواندن اينگونه دعاها، سبب ركود فعاليتهاى اسلامى و خمود و تخدير افكار و انصراف از مبارزه و تلاش براى پيشبرد مقاصد اصلاحى، و تبليغ رسالت اسلام مىشود و خواننده با خواندن دعاى ندبه خود را قانع ساخته و بهجاى حركت و اقدام و مبارزه، گريه و ناله تحويل مىدهد.
پاسخ اين است كه: ما هم با شما در اين جهت موافقيم كه نبايد براى اينگونه برنامهها جنبههاى سلبى و منفى بسازند، و بايد جنبههاى حقيقى و ايجابى و مثبت آن را در نظر گرفت. متأسفانه به عللى كه مهمتر از همه جهل و دست خائن استعمار است، دين در چهارچوب استفادههاى منفى و سلبى سياسى خاص محبوس شده، و درحالىكه جنبههاى مثبت، و بسيارى از جنبههاى سلبى عمده و حساس آن را مىكوبند، بعضى از جنبههاى سلبى آن را براى اغراض پليد سياسى
وارد ميدان مىسازند و اين كار علاوه بر اينكه ارج و ارزش دين را در انظار كم مىكند، در برابر آرا و مكتبهاى ديگر آن را يك مكتب منفى ساده نشان مىدهد.
دعا هم منبع ركود و خمود و كنارهگيرى و رهبانيت نيست، و نبايد از آن براى اين هدفها استفاده كرد، بلكه دعا قوّتبخش روح و اعصاب، و سرچشمه نشاط و اميد و تلاش و فعاليت است.
يكى از حالات خطرناك كه در تعاليم دين و علم و اخلاق مورد نكوهش واقع شده، حال وقوف و ماندن در يك مرحله است.
بشر در اين جهان، مانند مسافرى است كه بهسوى يك مقصد معين رهسپار است، و منازل و مراحل را طى مىكند. چنان كه در هريک از اين مراحل بماند و سير و حركت را متوقف سازد، به مقصد نمىرسد. در تمام شعبههاى كمال، علم، اخلاق، ايمان، صنعت و ... حدى كه بشر در آن توقف كند، معين نشده و همواره مىتواند قدمى به پيش باشد.
همه تعليمات و برنامههاى اسلام، پيشرفت و كمال بيشتر را پيشنهاد مىنمايد، و پرستش و عبادت خدا و كار نيك و عمل خير را در هيچ مرتبهاى متوقف نمىسازد. تا بشر زنده است بايد پيش برود، و بايد تحصيل كمال كند، و بايد ترقى داشته باشد.
وقوف و ماندن در يك مرحله از مراحل ترقى، بالاخره آغاز سير قهقرايى و ارتجاع و بازگشت به عقب است.
مسلمان نمىتواند بنشيند، و در راه مقاصد اسلام كار و اقدامى نكند، چون اسلام هنوز به هدفهايش نرسيده است.
هنوز انسانها آزاد نشدهاند، هنوز عدالت اجتماعى برقرار نشده، هنوز اختلاف طبقاتى و عنصرى و نژادى و كشورى و رژيمى، بشر را فشار مىدهد. هنوز اقويا و زورمندان، حاكم و صاحباختيار ضعفا هستند. هنوز افق جهان از ظلم و بيداد تاريک است. هنوز فحشا و منكرات رواج دارد. هنوز زنان بازيچه اميال پست و هوسرانى مردها هستند و در اسارتهاى تازه و نوظهور افتادهاند، هنوز شرک و بشرپرستى بهصورتهاى گوناگون رواج دارد. هنوز انسانهايى خودنيافته و آزادنشده و خودباخته، در برابر افرادى چون خودشان يا بىسوادتر و نالايقتر تا حدّ ركوع، خضوع مىنمايند، و آنها را به تكبر و ظلم و استبداد تشويق مىكنند. هنوز احكام خدا در جوامع بشرى حكومت نيافته است، بلكه اين مفاسد و معايب روزافزون است.
مسلمان نمىتواند در چنين اوضاع و احوالى، حال وقوف و سكوت به خود گيرد و به خواندن دعا و ندبه و گريه، خود را قانع ساخته و ترك امر به معروف و نهى از منكر نموده، خاموش و بىحركت بنشيند.
هرگز دين براى اين نيست و عبادتها و پرستشها و نماز و روزه و دعا و ذكر و مناجات، اين نتيجه را ندارد كه مسلمان از كارهاى اجتماعى و سياسى و آنچه در حفظ و نگاهبانى عظمت
اسلام و افزايش شوكت مسلمين مؤثر است، دست بكشد.
اسلام دين دنيا و آخرت و سياست و معنويّت است، و جداكردن اسلام از دنيا و سياست و اجتماع و اداره تمام امور و شئون، امكانپذير نيست. انجام وظايف اجتماعى و تطبيق احكام دين بر شئون دنيا و برنامه اقتصاد و سياست و تجارت و تعليموتربيت، جزء جوهر دين است و حبس اسلام در محيط عبادت و دعا، خيانت به اسلام و تعليمات قرآن مجيد است.
پس مسلمان در هر پايهاى كه باشد و هر برنامهاى را كه انجام مىدهد، نمىتواند آنجا را نقطه وصول به مقصد و نيل به اهداف اسلامى شناخته و منتهىاليه مسير خود بداند. بايد سير خود را ادامه دهد و مراحل و منازل بيشتر را طى كند و همواره در سير و حركت باشد و با همين تكرار فرايض دينى و دعا و پرستش خدا، از درجهاى به درجه بالاتر صعود كند.
برنامه، برنامه سير و حركت و ترقى و مجاهده است.
متأسفانه ما هم تصديق مىكنيم كه امروز تحرّک در مسلمانها كم شده و آنطور كه اسلام از آنها تحرک خواسته، قرنها است حركت نشان نمىدهند؛ لذا در ميدان حيات اينهمه عقب مانده، و افتخارات اسلامى خود را از دست دادهايم، و بسيارى از برنامههاى دينى مثل جسم بىروح گرديده است.
برنامههاى اسلامى و مساجد و نماز جماعتها و مجالس روضه و موعظه و سخنرانى و دعا، همه بايد مراكز تحرک و نهضت و بسيج نيروهاى انسانى باشد.
اين جنبه سلبى و منفى كه در دعاى ندبه فرض مىكنيد، در هر كار و براى هركس ممكن است پيدا شود كه خطرناک است. يك دانشجوى مستعد و موفّق كه نمرههاى خوب مىگيرد، ممكن است توجهش به وضع ترقى موجودش، مانع از پيشرفت و ترقى بيشتر او شود و او را متوقف سازد. يک جامعهاى كه در مسير رشد و ترقى است، به همين حال خطرناک ممكن است گرفتار شود. اين يك خطرى است كه به هر شخص و هر جامعه و مملكت ممكن است متوجّه شود. اختصاص به دعا و عبادت ندارد و محال است اسلام كه دين تحرك و جنبشهاى مترقى است، بااينحال كه درحقيقت سرآغاز انقراض و زوال است، مبارزه نكند.
دعاى ندبه، دعاى كميل، دعاى سمات هم بايد نيروهاى انسانى ما را بسيج كنند و از تسلط ضعف و نااميدى و انديشههاى مأيوسكننده و مخرب، مانع شده و توانبخش ارواح شوند.
مجالس اين دعاها، مراكز حساس تربيت افراد مبارز و قوى، و وسيله رشد افكار اسلامى مسلمانان خصوصاً جوانان مىباشد.
دعاى ندبه، علاوه بر ثمرات و آثار عمومى دعا، به مناسبت مطالبى
كه در جملههاى بلندش مندرج است، خواننده را به يك قسمت و يك سلسله از هدفهاى تحققنيافته اسلام كه بايد تحقق يابد، متوجّه مىسازد و مفاسد اجتماع را بر مىشمارد.
اين دعا و ندبه است، ولى درضمن ندبه كسى كه بر وضع فاسد اجتماعى، بر روشهاى ستمگرانه، بر كژىها و كمبودها، و نابسامانىها و گمراهىها، ندبه مىكند و غصه مىخورد، نمىتواند دست روى دست بگذارد و در برابر اين مفاسد سكوت اختيار كند و به سهم خود و براى روى كار آوردن يك روش اجتماعى نسبتاً اسلامىتر، كار و اقدامى نكند.
جملههاى دعاى ندبه احساسات را به هيجان مىآورد و خواننده را تكان مىدهد و از كفر و شرك و تجاوز و ظلم و ستم متنفر مىسازد، و اينها همه آثار ايجابى و مثبت است.
حال اگر بهره ما از اين دعا و از برنامههايى كه داريم آثار سلبى و منفى باشد، مربوط به دعا نيست، مربوط به جهل و غفلت است. هر نعمتى از نعمتهاى خدا را مىشود وسيله اتلاف وقت و گذراندن عمر كرد.
پس دعاى ندبه، نه وسيله تخدير است و نه باعث وقوف و ركود؛ بلكه سبب رشد فكرى و بسيج نيروها و حركت و اقدام است.
اينهم خيلى كم است كه كسى بگويد اين مجالس دعاى ندبه فايدهاش
اين است كه جوانها را از رفتن به مراكز فساد اخلاق و اشتغال به تفريحات بهاصطلاح سالم، و در واقع بسيار ناسالم، باز مىدارد.
نه؛ دعاى ندبه براى اين است كه جوانان درهاى آن مؤسسات را هم ببندند و افرادى مبارز و آمر به معروف و همفكر و متّحد و متشكل و مدافع از اسلام تربيت شوند.
شما اگر گاهى ظواهر بعضى از افراد كماطّلاع و كممعرفت را مىبينيد همه را به آنها قياس نكنيد، و جهل و غفلت آنها را از وظايف مهمى كه دارند، پاى حساب دعاى ندبه ننويسيد. راهنمايى كنيد كه از اينهمه وسايل براى تجهيز نيروهاى انسانى بهتر استفاده شود و افراد عالِم و آگاه به اهداف اسلامى و اوضاع اجتماعى در اين مجالس مردم را بيدار كنند و دعا را به غرضهاى شخصى و خصوصى و تجزيه و تفرقه، آلوده ننمايد و همه براى عملىشدن احكام اسلام و مبارزه با معاندين و هدايت منحرفين جداً و دلسوزانه بكوشند.
بهترين خدمت و وسيله تقرب به درگاه حضرت ولى عصر علیه السلام احياى سنن اسلامى و ميراندن سنّتهاى كفر و مبارزه با روشهاى كفار است، كه نزديک است اجتماعات مسلمانان را بهكلى مسخ نمايد.
قرآن کریم.
نهجالبلاغه، الامام علی بن ابیطالب علیه السلام ، الشریفالرضی، تحقیق و شرح محمد عبده، بیروت، دارالمعرفة، 1412ق.
الاتقان فی علومالقرآن، سیوطی، جلالالدین (م. 911ق.)، تحقیق سعید مندوب، بیروت، دارالفکر، 1416ق.
احیاءالمیت بفضائل اهلالبیت علیهم السلام ، سیوطی، جلالالدین (م.911ق.)،تحقیق، محمود شریعتزاده خراسانی، تهران، مؤسسه فرهنگی انصارالحسین علیه السلام ، 1369ش.
اخبار مکة و ما جاء فیها من الآثار، ازرقی، محمد بن عبدالله (م.241ق.)، تحقیق رشدی صالح، قم، الشریفالرضی، 1411ق.
الارشاد فی معرفة حججالله علی العباد،مفید، محمد بن محمد (م. 413ق.)، تحقیق مؤسسة آل البیت علیهم السلام لتحقیق التراث، بیروت، دارالمفید، 1414ق.
اسبابالنزول، واحدی، علی بن احمد (م. 468ق.)، القاهرة، موسسة الحلبی، 1388ق.
اسدالغابة فی معرفةالصحابه، ابناثیر جزری، علی بن محمد (م. 630ق.)، تهران، انتشارات اسماعیلیان.
اعیانالشیعه، امین عاملی، سید محسن (م. 1371ق.)، تحقیق سید حسن امین، بیروت، دارالتعارف، 1403ق.
اقبالالاعمال، ابنطاووس، سید علی بن موسی (م. 664ق.)، تحقیق جواد قیومی، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، 1414ق.
الامالی، طوسی، محمد بن حسن (م. 460ق.)، تحقیق مؤسسة البعثة، قم، دارالثقافة، 1414ق.
انوارالتنزیل و اسرارالتأویل (تفسیر بیضاوی)، بیضاوی، عبد الله بن عمر (م. 685ق.)، بیروت، دارالفکر، 1416ق.
بحارالانوار، مجلسی، محمدباقر (م. 1111ق.)، تحقیق محمدباقر بهبودی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1403ق.
بیتالاحزان فی ذکر احوالات سیدة نساءالعالمین فاطمةالزهراء علیها السلام، محدث قمی، عباس (م. 1359ق.)، قم، دارالحکمة، 1412ق.
التبصیر فی الدین، اسفراینی، ابوالمظفر شاهپور بن طاهر(م.471ق.)، تحقیق محمد زاهد کوثری، القاهرة، المکتبة الازهریة للتراث، 1395ق.
التبیان فی تفسیرالقرآن، طوسی، محمد بن حسن (م. 460ق.)، تحقیق احمد قصیر عاملی،مکتب الاعلام الاسلامی، 1409ق.
تحفةالزائر، مجلسی، محمدباقر (م.1111ق.)، قم، موسسه پیام امامهادی علیه السلام ،1386ش.
19.التسامح فی ادلة السنن، انصاری، مرتضی (م.1281ق.)، کتابفروشی مفید، 1404ق.
تفسیر ابیالسعود ( ارشاد العقلالسلیم الی مزایا القرآنالکریم)، ابیالسعود، محمد بن محمد عمادی (م.951ق.)، بیروت، داراحیاء التراث العربی.
تفسیر القرآنالعظیم (تفسیر ابنکثیر)، ابنکثیر، اسماعیل بن عمر (م. 774ق.)، بیروت، دارالمعرفة، 1412ق.
تفسیر غرائبالقرآن و رغائبالفرقان، نیشابوری، حسن بن محمد (م. 728ق.)، تحقیق زکریا عمیرات، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1416ق.
تفسیرفراتالکوفی، فرات کوفی، فرات بن ابراهیم (م.307ق.)، تحقیق محمدکاظم محمودی، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1410ق.
تفسیرنورالثقلین، حویزی، عبدعلی بن جمعه (م.1112ق.)، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، قم، انتشارات اسماعیلیان، 1412ق.
تفسیرالصافی، فیض کاشانی، محسن بن مرتضی (م. 1091ق.)، تحقیق حسین اعلمی، تهران، مکتبة الصدر، 1416ق.
تفسیرالعیاشی، عیاشی، محمد بن مسعود (م. 320ق.)، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، تهران، المکتبة العلمیة الاسلامیه.
تفسیرالقمی، قمی، علی بن ابراهیم (م. 307ق.)، تحقیق سید طیب موسوی جزائری، قم، دارالکتاب، 1404ق.
التفسیرالکبیر، فخر رازی، محمد بن عمر (م. 606ق.)، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، 1413ق.
تفسیرالمراغی، مراغی، احمد بن مصطفی (م. 1371ق.)، بیروت، داراحیاء التراث العربی.
تفسیرالنسفی، نسفی، عبدالله بن احمد (م.537ق.).
التفسیرالواضح، حجازی، محمد محمود، بیروت، دارالجیل، 1413ق.
تفصیل وسائلالشیعة الی تحصیل مسائلالشریعه، حرعاملی، محمد بن حسن (م. 1104ق.)، قم، مؤسسة آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، 1414ق.
التوحید، صدوق، محمد بن علی (م. 381ق.)، تحقیق سید هاشم حسینی تهرانی، قم، نشر اسلامی، 1398ق.
تهذیبالاحکام، طوسی، محمد بن حسن (م. 460ق.)، تحقیق سید حسن موسوی خرسان، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1364ش.
جامع عباسی، بهائی عاملی، محمد بن حسین (م. 1031 ق.) تبریز، دارالطباعة، 1309ق.
الجامع لاحکام القرآن (تفسیر قرطبی)، قرطبی، محمد بن احمد (م. 671ق.)، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1405ق.
جامعالبیان عن تاویل آیالقرآن، طبری، محمد بن جریر (م. 310ق.)، تحقیق صدقی جمیل عطار، بیروت، دارالفکر، 1415ق..
الجامعالصغیر فی احادیث البشیرالنذیر، سیوطی، جلالالدین (م.911ق.)، بیروت، دارالفکر، 1401ق.
حلیةالاولیاء و طبقاتالاصفیاء، ابونعیم اصفهانی، احمد بن عبدالله (م.430ق.)،بیروت، دارالکتاب العربی، 1407ق.
خاتمة مستدركالوسائل، محدث نوري، میرزا حسين (م. 1320ق.)، قم، موسسة آل البيت علیهم السلام لاحیاء التراث، 1417ق.
الدرالمنثور فی التفسیر بالماثور، سیوطی، جلالالدین (م. 911ق.)، بیروت، دارالمعرفه.
الدعاء، طبرانی، سلیمان بن احمد (م. 360ق.)، تحقیق مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1413ق.
ذخائرالعقبی فی مناقب ذویالقربی، طبری، احمد بن عبدالله (م. 694ق.)، القاهرة، مکتبة القدسی، 1356ق.
رجال، کشی، محمد بن عمر (م. قرن 4)، تحقیق حسین مصطفوی، مشهد، انتشارات دانشگاه، 1409ق.
زادالمعاد، مجلسی، محمدباقر (م.1111ق.)،بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1423ق.
السیرةالنبویه، ابنهشام، عبدالملک حمیری(م. 8 - 213ق.)، تحقیق مصطفی سقا و دیگران، بیروت، دارالمعرفه.
شاهنشاهی عضدالدّوله، فقیهی، علیاصغر، تهران، انتشارات اسماعیلیان، 1347 ش.1.
شرح احقاقالحق، مرعشی نجفی، سید شهابالدین (م. 1411ق.)، قم، کتابخانه مرعشی نجفی، 1409ق.
شرح الناسخ و المنسوخ لإبن المتوج، قاری، سید عبدالجلیل حسینی، تحقیق محمدجعفر اسلامی، بنیاد علوم اسلامی.
شرح دعای ندبه، حسنی طباطبائی، سید صدرالدین محمد.
شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، عزالدین (م. 656ق.)، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، داراحیاء الکتب العربیة، 1378ق.
شفاءالصدور فی شرح زیارةالعاشور، تهرانی، میرزا ابوالفضل، تحقیق علی موحد ابطحی، چاپخانه امیرالمؤمنین علیه السلام ،1370ش.
صحیفه سجادیه، الامام علی بن الحسین علیه السلام (م. 94ق.)، قم، مؤسسة الامام المهدی علیه السلام ، 1411ق.
الصواعقالمحرقة فی الرد علی اهل البدع و الزندقه، ابنحجر هیتمی، احمد (م.947ق.)، بیروت، دارالکتبالعلمیة، 1414ق.
عدةالداعی و نجاحالساعی، ابنفهد حلی، احمد بن محمد (م. 841ق.)، تحقیق احمد موحدی قمی، قم، مکتبة وجدانی.
عوالیاللئالی العزیزیة فی الاحادیثالدینیه، ابن ابیجمهوراحسائی، محمد بن علی (م. 880ق.)، تحقیق مجتبی عراقی، قم، مطبعة سیدالشهداء، 1403ق.
58.الغیبه، طوسی، محمد بن حسن (م. 460ق.)، تحقیق عبادالله تهرانی، علیاحمد ناصح، قم، مؤسسة المعارف الاسلامیة، 1411ق.
فتحالقدیر، شوکانی، محمدبن علی (م.1250ق.)، عالم الکتب.
فرقالشیعه، نوبختی،حسن بن موسی (م. 310ق.)، بیروت، دارالاضواء، 1404ق.
الفصول المهمة فی معرفةالائمه،ابنصباغ مالکی، علی بن محمد (م. 855ق.)، تحقیق سامی غریری، قم، دارالحدیث، 1422ق.
فلاحالسائل و نجاحالمسائل، ابنطاووس، سید علی بن موسی (م. 664ق.)، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، 1406ق.
فی ظلال القرآن، سید قطب، قطب بن ابراهیم (م. 1386ق.)، بیروت، دارالشروق، 1412ق.
القاموسالمحیط، فیروزآبادی، محمد بن یعقوب (م. 817ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1403ق.
الکافی، کلینی، محمد بن یعقوب (م. 329ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1363ش.
کتاب من لایحضره الفقیه، صدوق، محمد بن علی (م. 381ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1404ق.
الکشاف عن حقائق غوامضالتنزیل و عیونالاقاویل فی
وجوهالتأویل، زمخشری، محمود بن عمر (م. 538ق.)، تحقیق محمد عبدالسلام شاهین، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1407ق.
68.کشف الارتیاب فی اتباع محمد بن عبدالوهاب، امین عاملی، سید محسن، (م. 1371 ق.) بیروت، دارالغدیر.
کمالالدین و تمامالنعمه، صدوق، محمد بن علی (م. 381ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1405ق.
کنزالعمال فی سنن الاقوال و الافعال، متقی هندی، علی (م. 975ق.)، تحقیق بکری حیانی، صفوة السقا، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1409ق.
لباب التأویل فی معانی التنزیل (تفسیر الخازن)، بغدادی، علی بن محمد (م.741ق.)، تحقیق محمد علی شاهین، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1415ق.
ماضیالنجف و حاضرها، آل محبوبه نجفی، جعفر بن باقر، صیدا، مطبعة العرفان، 1353ق.
مجمعالبحرین، طریحی، فخرالدین (م. 1085ق.)، تحقیق سیداحمد حسینی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1408ق.
مجمعالبیان فیتفسیر القرآن، طبرسی، فضل بن حسن (م. 548ق.)، تحقیق عدهای از محققین، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1415ق.
مجمعالزوائد و منبعالفوائد، هیثمی، علی بن ابیبکر (م. 807ق.)، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1408ق.
المزارالکبیر، مشهدی، محمد بن جعفر (م. 610ق.)، تحقیق جواد قیومی، قم، نشر اسلامی، 1419ق.
المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله (م. 405ق.)، تحقیق یوسف مرعشلی، بیروت، دارالمعرفه.
مصابیحالانوار فی حل مشکلات اخبار، شبّر، سید عبدالله (م. 1242 ق.)، مطبعة الزهراء.
مصباحالزائر، ابنطاووس، سید علی بن موسی (م.664ق.)، قم، مؤسسة آل البیت علیهم السلام لاحیاء التراث، 1417ق.
مطالبالسؤول فی مناقب آل الرسول صلی الله علیه و آله ، ابنطلحه شافعی، محمد بن طلحه (م. 652ق.)، تحقیق ماجد عطیه.
المعجمالاوسط، طبرانی، سلیمان بن احمد (م. 360ق.)، دارالحرمین، 1415ق.
معجمالبلدان، یاقوت حموی، یاقوت بن عبدالله (م. 626ق.)، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1399ق.
المعجمالکبیر، طبرانی، سلیمان بن احمد (م. 360ق.)، تحقیق حمدی سلفی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1404ق.
مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین (م.356ق.)، تحقیق کاظم مظفر، قم، دارالکتاب، 1385ق.
مکارمالاخلاق، طبرسی، حسن بن فضل (م. 554ق.)،الشریف الرضی، 1392ق.
ملتقیالاصفیاء فی مناقب الامام علی و السبطین و الزهراء، مکّی، عبدالفتاح.
منتخبالاثر فی الامام الثانیعشر علیه السلام ، صافی گلپایگانی، لطفالله، تهران، مکتبةالصدر.
الناسخ والمنسوخ، ابنسلامة، هبةالله (م. 410ق.)،تحقیق موسی بنای علوان علیلی، بیروت، الدارالعربیة للموسوعات، 1989 م.
نشر الاعطارالمحمدیة فی الدیارالاسلامیه، کردی، محمد سعید.
نورالبراهین او انیس الوحید فی شرح التوحید، جزائری، سید نعمتالله موسوی (م.1112ق.)، قم، نشراسلامی، 1417ق.
نوید امن و امان، صافی گلپایگانی، لطفالله، قم، انتشارات مسجد مقدّس جمکران، 1390ش.
الوافی، فیض کاشانی، محسن بن مرتضی (م. 1091ق.)، تحقیق سید ضیاءالدین حسینی، اصفهان، کتابخانه امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام ، 1406ق.
وفاءالوفاء باخبار دارالمصطفی صلی الله علیه و آله ، سمهودی، علی بن احمد(م.911ق)،بیروت، دارالکتب العلمیة، 2006م.
هدیةالزائرین و بهجةالناظرین، محدث قمی (م. 1359 ق.)، قم، مؤسسه جهانی سبطین(علیها السّلام)، 1383ش.