ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور: پرچمدار نینوا (تحلیلی از زندگانی حضرت عباس علیهالسلام) / محمد محمدی اشتهاردی ۱۳۲۳
مشخصات نشر: قم مسجد مقدس جمکران ۱۳۷۶.
مشخصات ظاهری: ۲۴۸ ص.
شابک: ۵۰۰۰ ریال؛ ۹۰۰۰ ریال(چاپ چهارم)؛ ۱۶۰۰۰ ریال چاپ پنجم: 978-964-6705-24-1؛ ۲۵۰۰۰ ریال (چاپ ششم)
یادداشت: چاپ دوم ۱۳۷۸.
یادداشت: چاپ چهارم: ۱۳۸۴.
یادداشت: چاپ پنجم: زمستان ۱۳۸۵.
یادداشت: چاپ ششم: ۱۳۸۷.
یادداشت: عنوان روی جلد: پرچمدار نینوا: تحلیل زندگانی حضرت ابوالفضل العباس
یادداشت: کتابنامه به صورت زیرنویس
عنوان روی جلد: پرچمدار نینوا: تحلیل زندگانی حضرت ابوالفضل العباس
موضوع: عباسبن علی (ع)، ۲۶؟ - ۶۱ق. -- سرگذشتنامه
موضوع: واقعه کربلا، ۶۱ق.
شناسه افزوده: مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره: BP۴۲/۴ /ع۲۶ م۳۶ ۱۳۷۶
رده بندی دیویی: ۲۹۷/۹۵۳۷
شماره کتابشناسی ملی: م۷۶-۱۰۱۷۴
بسم الله الرحمن الرحیم
(یا صاحب الزمان ادرکنا)
آنک مردی به قامت تاریخ! شمشیرش ایمان، سپرش تقوی، نیزه و زوبینش شجاعت ورادی؛ از نگاهش عاطفه میبارد و در جبینش نور خدا جاری است؛ چون کوهی بر اسب نشسته، اسبی که خروش دریا را در سینه دارد؛ با پاسبخشی از خیام حرم ابی عبدالله الحسین علیهالسلام مشغول است، خیامی که قرنهاست نه فقط در کربلا که در جای جای زمین برپاست؛ و زمان، شب عاشوراست.
فردا او که پدر فضیلت است هفتاد داغ میبیند، هفتاد لالهی پرپر میبوید، هفتاد مرغ عشق را در پرواز سرخشان بدرقه میکند. فردا او دستانش را به خدا هدیه میکند و بدینسان جاودانه میشود.
تا زمان باقی است، ابوالفضل زنده خواهد بود. خونش در رگهای حقیقت، جریان زندگی؛ چشمانش در ظلمات شبهای ظلم، مهتابی بر فروغ؛ دستانش در خیام همیشه برپای عاشورا، عمود خیمهی امام حسین علیهالسلام خواهد ماند.
هفتاد مرغ عشق به سرداری او در پهنهی آسمان ایثار، پرواز سیمرغ ثار را، تا خدا دنبال میکنند. هفتاد لاله در دشت سینه، و هفتاد داغ بر جبین دل او، پرچمی میشوند که در دستهای امام حسین تا عرش و تا قیامت، گسترش خواهد داشت؛ و عاشورا، هر روز تکرار میشود.
و هر شب میتوان عباس بن علی بن ابیطالب را دید که هیئت پدرش را دارد و هیبت او را، رشادت او را، شجاعت او را، صداقت او را، عدالت او را، علم او را، ایمان او را و اخلاص او را؛ با این همه در برابر برادرش حسین علیهالسلام عبدی را میماند در برابر مولا، سربازی را میماند در برابر فرمانده، مریدی را میماند در برابر مراد.
آنک حسین علیهالسلام را میبینید! از خیمه بیرون آمده است تا به پاسبخش هر شبهی خیام حرم کربلائیان، سری بزند. او سپهسالار لشکر خویش را، به خطاب «برادر من» میخواند. و ابوالفضل سرشار از عطر این همه مهربانی، او را باز هم «مولای من» مینامد.
اما فردا چنین نخواهد بود؛ او در کنار علقمه، وقتی سر خون آلودهی خویش را بر دامن زهرای اطهر میبیند، جسارت خواهد یافت تا آرزوی نهایی عمر خویش را، جامهی عمل بپوشاند و زادهی فاطمه را «برادر» خطاب کند.
السلام علیک یا اباالفضل العباس بن امیرالمؤمنین
السلام علیک یا ناصر دین الله
السلام علیک یا ناصر رسول الله
السلام علیک یا ناصر فاطمة الزهرا
السلام علیک ایها الأخ المواسی
کاش میگشتم فدای دست تو
تا نمیدیدم عزای دست تو
خیمههای ظهر عاشورا هنوز
تکیه دارد بر عصای دست تو
از درخت سبز باغ مصطفی
تافتاده شاخههای دست تو؛
اشک میریزد ز چشم اهل دل
در عزای غم فزای دست تو
یک چمن گلهای سرخ نینوا
سبز میگردد به پای دست تو
گلشنی از لالههای زخم شد
ابتدا تا انتهای دست تو
رود شد، دریا شد، اقیانوس شد
چشمهای از ماجرای دست تو
میشود آن سوی اقیانوس رفت
تا خدا با ناخدای دست تو
در شگفتم از تو ای دست خدا
چیست آیا خونبهای دست تو
صادق رحمانی (1).
آن چه پیش رو دارید با عنوان «پرچمدار نینوا» از مؤلف گرانقدر و محقق بزرگوار، حجةالاسلام و المسلمین آقای محمدی اشتهاردی، تحلیلی از زندگانی سراسر شرافت و پر افتخار سرداری بینظیر است که در دامان انسان کامل امیرالمؤمنین علیهالسلام، پرورش یافت و صبر و استقامت را در کنار برادرش امام مجتبی علیهالسلام تجربه کرد، و جهاد و شهادت را همپای امامش، ابی عبدالله الحسین علیهالسلام به جان پذیرفت،
1) 1. با همین واژههای معمولی.
تا چون سایر شهیدان کربلا، رمز جاودانگی اسلام و ولایت باشد، و آنقدر پیش خدا آبرو یابد که همگان او را «باب الحوائج الی الله» خوانند، کسی که هیچ حاجتمند درگاه خدا به او توسل نمیجوید مگر این که حاجات خویش را به وساطت او روا شده خواهد یافت.
«السلام علیه یوم ولد و یوم استشهد و یوم یبعث حیا»
واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران - قم، محرم الحرام 1418
در میان انسانهای والا و ارجمند، گاهی به فرزانگان برجسته و دلاوری میرسیم که سراسر زندگیشان میدرخشد و در تمام ابعاد انسانی، نمونهی اعلای آن هستند و در ایثار و فداکاری و عشق به خدا، به مقامی رسیدهاند که هر کس را در برابر خویش، به خضوع و خشوع وا میدارند و انوار عالی انسانی، آنچنان از چهرهی زیبای آنها فروزان است که بر قلبها و اندیشهها چیره میگردد و چشمها را خیره میکند. یکی از این انسانهای والامقام، که بر اثر ایثار، اخلاص، فداکاری و دلاوری به چنین امتیازی دست یافته، و بر فراز قلهی عالی انسانیت، سرافراز ایستاده، حضرت عباس علیهالسلام است، که به راستی خلف صالح، و نمونهای از تمام کمالات پدر است، تا آنجا که گفتهاند: «همان گونه که علی علیهالسلام نسبت به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بود، حضرت عباس علیهالسلام نیز نسبت به امام زمانش حضرت حسین بن علی علیهالسلام همان گونه بود.» و از
آغاز نهضت عظیم و جاودانی امام حسین علیهالسلام تا پایان آن، شریک بزرگ امام حسین علیهالسلام بود، و برای تحقق این نهضت در هیچ موردی از حریم فرمان و خواستهی امام حسین علیهالسلام خارج نشد شخصیتی که سیره نویسان در شأنش گفتهاند:
هو کالجبل العظیم، و قلبه کالطود الجسیم، لأنه کان فارسا هماما، و بطلا ضرغاما، و کان جسورا علی الطعن و الضرب، فی میدان الکفاح و الحروب؛
عباس همچون کوهی بلند بود، و قلبش همانند کوهی زمخت و مستحکم بود، چرا که او یکهسواری بلند همت و قهرمانی سلحشور بود، و در میدان پیکار و جنگها با دشمنان، با جرأت بیبدیلی، سنگینترین ضربهها را بر آنها وارد میساخت، و با بیباکی شگفتآوری آنها را سرکوب میکرد. (1).
این رادمرد بزرگ نه تنها در میدان جهاد، این گونه درخشید، بلکه در همهی ابعاد انسانی، مانند: عبادت خدا، صدق، وفا، صفا، جوانمردی، ایثار، یاری مستضعفان، علم، معرفت و... ممتاز بود، هرگز به راه خطا نرفت، تمام زوایای زندگیش میدرخشید، در همهی شیوههایش، ایمان و معرفت در سطح بسیار بالا دیده میشد، کوتاه سخن آنکه: واژهها و تنظیم الفاظ از بیان عظمت آن بزرگمرد الهی عاجز است.
در این کتاب بر آن هستیم، تا مروری بر زندگی درخشان این
1) 2. الکبریت الاحمر - منتخب طریحی، ص 1085 - معالی السبطین، ج 1، ص 436.
بزرگمرد خدا داشته باشیم، و از پیشگاه این معلم عظیم انسانیت، و معدن ایثار و فتوت، درسها بیاموزیم، و از سرچشمهی فیض و کمالش بهرهها برگیریم. برای دریافت عمیقتر و آسانتر از کتاب، آن را در چهار فصل زیر خلاصه و تنظیم نمودیم:
فصل اول: حضرت عباس در عصر پدرش علی علیهالسلام (حدود چهارده سال)
فصل دوم: حضرت عباس علیهالسلام در عصر امامت امام حسن علیهالسلام و امام حسین علیهالسلام (حدود بیست سال)
فصل سوم: سیمای حضرت عباس در ماجرای کربلا و شهادت قهرمانانهی او.
فصل چهارم: مرقد مطهر حضرت عباس علیهالسلام و سیر نوسازی آن در طول تاریخ، و چند نمونه از کرامات آن حضرت.
به امید آنکه با الگو قرار دادن زندگی درخشنده، سازنده و بالندهی این بزرگمرد خدا، و ولی ارجمند پروردگار، عالیترین بهرههای معنوی را ببریم و با درک معنی والای انسانیت که در سراسر وجود او آشکار بود، پلههای انسانیت را بپیماییم و به سرافرازی دو سرا نایل گردیم و با توسل به این مجاهد ربانی و خالص که دارای لقب «باب الحوائج» است، عافیت دنیا و آخرت خود را بیمه نماییم.
حوزه علمیه قم
محمد محمدی اشتهاردی
بهار 1376 شمسی
نام: عباس
لقبهای معروف: علمدار، سقاء، باب الحوائج قمر بنیهاشم
کنیه: ابوالفضل و ابوفاضل
پدر و مادر: امیرمؤمنان علی علیهالسلام، امالبنین علیهاالسلام
وقت و محل تولد: بنابر مشهور، چهار شعبان سال 26 هجری قمری در مدینه
وقت و محل شهادت: روز عاشورای سال 61 هجری قمری در کربلا
مدت عمر: 34 سال و پنج ماه و شش روز
مرقد شریف: در کربلای معلی، دارای گنبد و بارگاه و صحن و سرای ملکوتی و عظیم.
دوران عمر: در سه بخش:
1- دوران زندگی با پدر «حدود چهارده سال»
2- دوران زندگی با امام حسن علیهالسلام»24 سال»
3- دوران زندگی با امام حسین علیهالسلام»34 سال»
خلفای عصر: عثمان، معاویه و یزید
عنوان و سمت هنگام شهادت: پرچمدار و سپهدار سپاه امام حسین، سیدالشهدا علیهالسلام.
قاتل: یزید بن رقاء جهنی و حکیم بن طفیل طایی (طبق زیارت ناحیه، بحار، ج 45، ص 66)
حضرت علی علیهالسلام اولین بار با حضرت زهرا علیهاالسلام ازدواج کرد و این ازدواج در سال دوم هجرت تحقق یافت، حضرت زهرا علیهاالسلام پس از نه سال زندگی مشترک با علی علیهالسلام به شهادت رسید و تا حضرت زهرا علیهاالسلام زنده بود، حضرت علی علیهالسلام با زن دیگری ازدواج نکرد. پس از حضرت زهرا علیهاالسلام، علی علیهالسلام در طول مدت عمرش با زنان دیگری ازدواج کردند که عبارتند از: امامه، امالبنین، خوله، امحبیب، اسماء، لیلی، امسعید،... (1).
در میان همسران حضرت علی علیهالسلام پس از حضرت زهرا علیهاالسلام مقام هیچ کدام از آنها به مقام ارجمند حضرت امالبنین علیهاالسلام نمیرسید. امالبنین بانویی شجاع، فداکار و بسیار با فضیلت بود و لیاقت آن را یافت که مادر حضرت عباس علیهالسلام گردد. از قراین به دست میآید که امالبنین علیهاالسلام سومین همسر حضرت علی علیهالسلام بود و در سالهای بین
1) 5. فروع کافی، ج 5، ص 323.
20 تا 25 هجری با علی علیهالسلام ازدواج نمود.
سیره نویسان چگونگی ازدواج حضرت علی علیهالسلام با امالبنین را که نامش فاطمه بود، چنین نوشتهاند:
حضرت علی علیهالسلام میخواست با یک بانویی ازدواج کند که از یک خاندان شجاع و اصیل باشد تا اگر فرزندانی به وجود آورد، آن فرزندان از جانب مادر نیز کمالات انسانی از جمله شجاعت و دلاوری را به ارث ببرد و این از دستورهای مهم اسلام در امر مقدس ازدواج است که مردان در انتخاب همسر دقت کافی کنند. معیار انتخابشان براساس اصالت، تقوا، شجاعت و سایر ارزشهای انسانی باشد نه براساس ملک و منال و شهرت و زیبایی ظاهری.
حضرت علی علیهالسلام نخستین شاگرد پیامبر صلی الله علیه و آله است و از پیامبر صلی الله علیه و آله این درس را آموخته که فرمود:
ایاکم و خضراء الدمن؛
بپرهیزید از سبزیهایی که از جاهای ناپاک و آلوده میرویند.
شخصی پرسید: «منظور از این دستور چیست؟» پیامبر صلی الله علیه و آله در پاسخ فرمود:
المرءة الحسناء فی منبت السوء؛
بپرهیزید از ازدواج با زن زیبایی که از خانوادهی ناشایسته به وجود میآید. (1).
1) 4. وسائل الشیعه، 14، ص 17.
قانون وراثت، یک قانون محکم طبیعی است، در انتخاب همسر باید به آن توجه داشت، زیرا خصال او براساس قانون عمیق و وسیع وراثت، به فرزندش انتقال مییابد.
امام جعفر صادق علیهالسلام در ضمن گفتاری فرمود: در انتخاب همسر، بانویی را انتخاب کن که:
بکرا تنسب الی الخیر، و الی حسن الخلق...؛
دوشیزه و از خانواده خوب باشد، خوش اخلاق باشد. (1).
آری علاج واقعه را قبل از وقوع باید کرد، باید آیندهنگر و دوراندیش بود، از اول، عاقبت کار را دید که گفتهاند:
هر که ز اول بنگرد پایان کار
اندر آخر او نگردد شرمسار
حضرت علی علیهالسلام سه برادر، به ترتیب به نامهای: طالب، عقیل، و جعفر داشت، و هر کدام از آنها نسبت به همدیگر، ده سال تفاوت سن داشتند، از این رو عقیل بیست سال از علی علیهالسلام بزرگتر بود، پیامبر صلی الله علیه و آله عقیل را دوست داشت، و میفرمود: «عقیل را از دو جهت دوست دارم، یکی از این رو که عمویم ابوطالب او را دوست داشت، دیگر اینکه فرزندش (مسلم علیهالسلام) در راه محبت حسین علیهالسلام کشته میشود.» (2).
عقیل دو ویژگی شاخص داشت و همگان او را به این دو ویژگی میشناختند:
ا- نسب شناس بود و در شناخت اصالت خانوادهها و عدم اصالت آنها، اطلاعات دقیق و وسیع داشت.
2- حاضر جوابی و صراحت لهجه و قاطعیت عجیبی داشت، و معاندان را با هوشمندی مخصوص منکوب میکرد. به عنوان نمونه، روزی در مجلس معاویه، عقیل به معاویه گفت: «آن کس که در طرف راست تو نشسته است کیست؟»
معاویه: او عمروعاص است.
عقیل: او همان است که شش نفر او را به عنوان فرزند خود ادعا میکنند، تا اینکه قصاب قریش بر دیگران پیروز شد، او را فرزند خود خواند.
سپس پرسید: آن دیگری کیست؟
معاویه: او ضحاک بن قیس است.
عقیل: پدر او در برجهاندن گوسفندان نر بر ماده، استاد بود. اینک بگو آن دیگری کیست؟
معاویه: او ابوموسی اشعری است.
عقیل: او پسر همان زنی است که بسیار دزدی میکرد... (1).
به این ترتیب میبینیم، عقیل هم نسب شناس بود، هم قاطع و صریح اللهجه که بینی دشمنان کینهتوز را در فرصتهای به دست
1) 7. شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج 1، ص 184 و 185.
آمده، به خاک میمالید.
حضرت علی علیهالسلام برای انتخاب همسر اصیل و شجاع، با برادرش عقیل، مشورت نمود، و از او خواست در این مورد او را یاری کند، و در تعبیرها آمده؛ علی علیهالسلام به عقیل فرمود:
أنظر لی امرءة قد ولدتها الفحولة من العرب، لاتزوجها فتلد لی غلاما فارسا؛
زنی را برای من در نظر بگیر که از برجستگان و شجاع زادگان عرب باشد، تا او را همسر خود گردانم و از او دارای فرزندی دلاور و جنگجو شوم.
عقیل فاطمه دختر حزام بن خالد را که بعدها به امالبنین (مادر حضرت عباس و سه پسر دیگر) معروف گردید، و از خاندان شجاع بنیکلاب بود، معرفی کرد و همین شناسایی موجب شد که علی علیهالسلام از امالبنین خواستگاری کرد، او و خاندانش پاسخ مثبت دادند، و علی علیهالسلام با او ازدواج کرد. (1).
توضیح بیشتر اینکه: عقیل در شناخت نسبها و قبیلهها، اطلاعات بسیار داشت، در مدینه در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله روی پوستین سجاده خود، به انتظار نماز مینشست، مردم در حضور او اجتماع میکردند،
1) 8. تنقیح المقال، ج 3، فصل النساء، ص 70.
و از ریشههای خاندانها، و اصالت و عدم اصالت خانوادهها، از او سؤال میکردند، و او به پرسشهای ارباب رجوع، پاسخ میداد، و در رفع مشکلات آنها در مورد ازدواج، و اختلاف در الحاق فرزندان در موارد مشکوک، میکوشید، امیرمؤمنان علی علیهالسلام به برادرش عقیل فرمود: «میخواهم برای من از بانویی خواستگاری کنی که از خاندان شجاع و قوی پنجه و شیردل باشد.»
عقیل عرض کرد: «ای آقای من! چنین بانویی را برای چه میخواهی؟!»
حضرت علی علیهالسلام فرمود: «برای این که فرزند شجاع و دلاور از او پدید آید.»
عقیل پس از اندکی فکر، گفت: چنین بانویی را از میان قبیلهی بنیکلاب به نام فاطمه دختر حزام بن خالد کلبی (1)سراغ دارم که در میان قبایل عرب: شجاعتر از پدران او نیست، شاعر معروف «لبید» برای پادشاه حیره، نعمان بن منذر، شعری را در شأن شجاعت قبیلهی بنیکلاب گفت، کسی از قبایل عرب، آن شعر را از او انکار نکرد، و او در این مورد انتقاد ننمود، و آن شعر این بود:
و نحن خیر عامر بن صعصعة
الضاربون الهام وسط الجمجمه
1) 9. سلسله نسب امالبنین علیهاالسلام را از جانب پدر، چنین نوشتهاند: «فاطمه بنت حزام بن خالد بن ربیعة بن ولید بن کعب بن عامر بن کلاب بن ربیعة بن عامر بن صعصعه...» و از جانب مادر، چنین نوشتهاند: «بنت ثمامه، دختر سهیل بن عامر بن مالک بن جعفر بن کلاب.» عامر بن مالک جد دوم مادری امالبنین علیهاالسلام با کنیهی «ابوبراء» خوانده میشد.
و ما از نسل نیک عامر بن صعصعه هستیم، آنانکه در معرکه جنگ با ضربات شکننده و سرکوبگر خود جمجمههای دشمن را درهم میشکنند.
«ابوبراء» (عامر بن مالک جد دوم او) در شجاعت در میان قبایل، بینظیر بود، و کسی را شجاعتر از او جز حضرتت، نمیشناسند، از این رو او را «ملاعب الاسنة» (بازی کننده با نیزهها) (1)
«یلاعب اطراف الاسنة عامر
فراح له حظ الکتائب اجمع؛
عامر، سر نیزهها را به بازی میگیرد، او به خاطر توان رزمی به تنهایی جامع نیروی یک لشکر است». (رساله ابن زیدون، ج 1، ص 130).
میخواندند. (پایان گفتار عقیل) (2).امیر مؤمنان علی علیهالسلام پیشنهاد برادرش عقیل را پذیرفت، و با فاطمه که بعدها به «امالبنین» شهرت یافت، ازدواج کرد.
موضوع ازدواج حضرت علی علیهالسلام با امالبنین علیهاالسلام به خاطر به وجود آمدن فرزندان رشید، از جمله حضرت عباس علیهالسلام از اموری بود که بسیاری از آن اطلاع داشتند، تا آنجا که روایت شده: در روز عاشورا، زهیر بن قین (یکی از یاران بزرگ و شجاع امام حسین علیهالسلام) از جانب امام حسین علیهالسلام پرچم بزرگ را به دست عباس علیهالسلام داد، و عرض کرد: «ای پسر امیرمؤمنان! میخواهم حدیثی را که به خاطر سپردهام، برای تو نقل کنم.» عباس علیهالسلام فرمود: نقل کن. زهیر عرض کرد: «هنگامی که
پدرت امیرمؤمنان علی علیهالسلام میخواست با مادرت امالبنین علیهاالسلام ازدواج کند، برادرش عقیل را که به نسبها و اصالتها و عدم اصالتهای خانوادهها اطلاع وسیع داشت، طلبید و از او خواست که بانویی از دودمان شجاع و نجیب را برایش خواستگاری کند، عقیل مادرت امالبنین علیهاالسلام را انتخاب کرد، و از او خواستگاری نمود.
و قد ادخرک ابوک لمثل هذا الیوم؛
همانا پدرت تو را برای چنین روزی ذخیره کرده است. پس مبادا در یاری برادرت و نگهبانی او کوتاهی کنی.
عباس علیهاالسلام پرچم را در دست گرفت و برای جهاد با دشمن به سوی دشمن شتافت. (1).
امالبنین از بانوان پاک سرشت، مهربان، دلاور و بامعرفت بود، هنگامی که به خانهی علی علیهالسلام آمد، مادر دومی و فاطمهی ثانی برای فرزندان حضرت زهرا علیهاالسلام بود، آنها را بر فرزندان خود مقدم میداشت.
مطابق نقل بعضی: «روزی به همسرش علی علیهالسلام عرض کرد: از این به بعد مرا فاطمه صدا نزن، زیرا وقتی که مرا با این نام صدا میزنی، فرزندان حضرت زهرا علیهاالسلام به یاد مادرشان میافتند و مصایب حضرت زهرا علیهاالسلام به خاطرشان میآید و رنجیده خاطر میگردند.»
حضرت علی علیهالسلام تقاضای او را پذیرفت، و او از آن روز به بعد او را
1) 12. الکبریت الاحمر، ج 3، ص 144.
که دارای فرزندانی شده بود «امالبنین» (مادر پسرها) خواند. آری ام البنین از چنین روحیهی عالی برخوردار بود، افتخار میکرد که در خانهی سرور انسانها حضرت علی علیهالسلام به خدمتگزاری فرزندان حضرت زهرا علیهاالسلام اشتغال دارد، و مادر دومی برای آنها است، آنها نیز به امالبنین احترام شایانی مینمودند و همچون مادر، او را دوست داشتند.
روایت شده: هنگامی که امالبنین علیهاالسلام به خانه علی علیهالسلام آمده حسن و حسین علیهالسلام هر دو بر اثر بیماری، بستری بودند، امالبنین علیهاالسلام همچون یک مادر دلسوز و مهربان، از آنها پرستاری کرد و به خدمت آنها کمر همت بست.
عالم ربانی، زینالدین، معروف به شهید ثانی (متوفی 965 ه. ق) مینویسد: «امالبنین علیهاالسلام از بانوان با معرفت و پر فضیلت بود، نسبت به خاندان نبوت، محبت و دلبستگی خالص و شدید داشت، و خود را وقف خدمت به آنها نموده بود، خاندان نبوت نیز برای او جایگاه والایی قایل بودند و به او احترام مخصوص مینمودند، در روزهای عید، به احترام او به محضرش میرفتند و ادای احترام میکردند و حضرت زینب علیهاالسلام شریک نهضت حسینی پس از بازگشت از سفر کربلا به مدینه، به محضر او رفت و شهادت فرزندانش را به او تسلیت گفت... (1).
امالبنین به قدری با ایمان و معرفت بود - چنانکه خاطر نشان
1) 13. زندگانی حضرت ابوالفضل العباس، از: باقر شریف قرشی، ترجمهی سید حسن اسلامی، ص 21 - الفصول المهمه - ص 145.
میشود - پس از آنکه خبر شهادت چهار پسرش در کربلا، به او که در مدینه بود، رسید. به مسجد آمد، وقتی که بشیر از شهادت فرزندان او خبر میداد، گفت:
یا بشیر اخبرنی عن ابی عبدالله الحسین، اولادی و من تحت الخضراء کلهم فداء لابی عبدالله الحسین؛
ای بشیر! از امام حسین علیهالسلام به من خبر بده، همهی فرزندانم و همه آنچه در زیر آسمان کبود است به فدای امام حسین علیهالسلام باشند.
وقتی که بشیر خبر شهادت امام حسین علیهالسلام را اعلام کرد، آنگاه امالبنین در حالی که بسیار منقلب شده بود گفت:
قد قطعت نیاط قلبی؛
ای بشیر! با این خبر بندهای دلم را پاره پاره کردی.
علامه مامقانی پس از نقل این مطلب، میگوید: «این برخورد بیانگر قوت ایمان و قوت تشیع امالبنین علیهاالسلام است، و این گونه علاقه و محبت پرشور امالبنین علیهاالسلام به امام حسین علیهالسلام جز از این جهت نیست که امالبنین به امامت امام حسین علیهالسلام اعتقاد و معرفت داشت، و کشته شدن چهار فرزند رشیدش را در برابر مقام امامت عظمای امام حسین علیهالسلام کوچک و ناچیزی میدانست، و این روش، از مقام بسیار ارجمند امالبنین در معرفت و دیانت، حکایت میکند.» (1).
1) 14. تنقیح المقال، ج 3، (فصل النساء)، ص 70.
نیز روایت شده: هنگامیکه بازماندگان کربلا به مدینه بازگشتند، حضرت امالبنین علیهاالسلام با زینب علیهاالسلام ملاقات کرد و احوال پسرانش را از او پرسید، حضرت زینب علیهاالسلام فرمود: «همه آنها کشته شدند».
امالبنین علیهاالسلام عرض کرد: «جان همه به فدای حسین علیهالسلام، از حسین علیهالسلام چه خبر؟»
زینب علیهاالسلام فرمود: «حسین علیهالسلام را با لب تشنه کشتند.»
امالبنین علیهاالسلام تا این سخن را شنید، آن چنان دگرگون شد که بیاختیار دستهایش را بلند کرد و بر سرش کوبید و چندین بار فریاد زد:
وا حسیناه!؛
وای حسین جان! (1).
از گفتنیها اینکه: حضرت امالبنین علیهالسلام گاهی بین بینوایان و فرزندش حضرت عباس علیهالسلام در عالم معنی، واسطه شده و لطف حضرت عباس علیهالسلام را شامل آنها میگرداند، در این راستا نظر شما را به حادثهی زیر که از یک مرجع تقلید، مرحوم آیتالله العظمی ملاعلی همدانی (ره) نقل شده جلب میکنم:
ایشان فرمود: در یکی از روستاهای همدان، خانمی پس از سالها ازدواج، بچهدار نشد، خانم دیگر به او گفت: «نذر کن اگر خداوند پسری به شما عنایت کرد، نامش را ابوالفضل بگذار.» او چنین نذری کرد، اتفاقا دارای پسر شد و نام او را ابوالفضل نهاد، این پسر به سن 14 و 15 سالگی رسید و دچار بیماری بیدرمان شد، به طوری که از
1) 15. تذکرة الشهداء تألیف ملا حبیب الله کاشانی، ص 443.
ادامهی زندگیش مأیوس شدند، همان خانم به مادر این پسر گفت: «با جدیت و اعتقاد کامل به حضرت عباس علیهالسلام متوسل شو، تا سلامتی فرزندت را برگرداند.» مادر شبی توسلات جدی به حضرت عباس علیهالسلام پیدا کرد، صبح آن شب شنید در میزنند، رفت در را باز کرد، دید همان خانم است به مادر نوجوان گفت: «زهرا خانم! خدا پسرت را شفا داد، زیرا امشب من در خواب دیدم جمعی از بانوان که حضرت امالبنین علیهاالسلام مادر حضرت عباس در پیشاپیش آنها است، به خانهی شما رفت و آمد میکنند، از امالبنین علیهاالسلام پرسیدم کجا میروی؟ فرمود: برای شفای این پسر میروم». مادر نوجوان، به سراغ نوجوانش میرود و مشاهده میکند که پسرش شفا یافته است. (1).
عصر خلافت عثمان بود، ماه شعبان سال 26 هجرت فرارسید، جهان اسلام و مدینهی منوره در انتظار طلوع ماه وجود حضرت عباس علیهالسلام به سر میبرد، روز چهارم این ماه، آن ماه درخشان در خانهی امیرمؤمنان علی علیهالسلام طلوع کرد، و آن خانه را رونقی دیگر بخشید، کودکی به دنیا آمد که صورتی بسیار زیبا و چهرهای خوش قامت، و سیرتی بسیار نیک داشت، به راستی فرزند علی علیهالسلام و آیینهی جمال و کمال علی علیهالسلام بود، و کانون خاندان نبوت و ولادت را روشنی بخشید، و گلی خوشبو
1) 16. نقل از آیتالله احمد صابری همدانی.
و خوش رنگ از درخت ولایت شکفته شد، زمین و زمان بر این نوگل باغ فتوت بالیدند، و بر حسن و ملاحت او نازیدند.
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان میتوان گرفت
آثار عظمت، صلابت، شجاعت و قوت قلب از همان کودکی از چهرهی زیبای عباس علیهالسلام دیده میشد، (1)چه بهتر که به اشعار پر محتوای زیر، در وصف این نوزاد فوق العاده، گوش جان بسپریم:
فخر اگر دارد زمین بر آسمان هفتمین
زیبد از میلاد فرزند امیرالمؤمنین
آفتابی تابناک از برج عصمت رخ نمود
کز فروغش ذرهای مهر است بر چرخ برین
محفل تبریک را در پیشگاه مرتضی
با تمام قدسیان کرده بپا روح الامین
بشنو از اوج فلک، موج ملک گوید به وجد
بارک الله، مرحبا، احسن، تبارک، آفرین
گر قضا ماه بنیهاشم لقب دادش رواست
دارد از مهر حسینی نور یزدان بر جبین
خادمش یاللعجب پای قدر در آسمان
قدرتش یا حبذا دست قضا در آستین
1) 17. العباس، تألیف سید عبدالرزاق مقرم، ص 74، به نقل از انیس الشیعه علامه سید عبدالحسین هندی - تنقیح المقال، ج 2، ص 128 - اعیان الشیعة، ط جدید، ج 7، ص 429.
سر بنه بر آستانش ای که میجویی بهشت
هذه جنات عدن فادخلوها خالدین
مولدش دانی پس از میلاد شاه دین چرا؟ (1).
تالی مهر است مه در چشم مرد نکته بین
عز عصمت شد قرین، گفتا قضا؛ نعم القران
مهر و مه را شد قران گوید قدر؛ نعم القرین
خسرو لب تشنگان را این برادر بد چنانک
مصطفی را مرتضی در راه دین نعم المعین
باید آری چون ابوالفضل از علی مرتضی
والدی را آن چنان مولود میباید چنین
تا ابد زین نور روشن، چشم شاه اولیا
جاودان از این کرامت شادمان امالبنین
رحمت بیحد نثار بارگاهش از خدای
هر زمان صبح و پسین تا صبح روز واپسین
مرحبا و آفرین بر خالق نور آفرین
کاین چنین نوری فروآورد از لوح بر زمین
پس از آن که حضرت عباس علیهالسلام چشم به جهان گشود، امالبنین علیهاالسلام او را در قنداقهای پیچید و به دست امیرمؤمنان علی علیهالسلام داد، تا نام او را
1) 18. منظور از شاه دین، در اینجا امام حسین علیهالسلام است که در روز سوم شعبان سال چهارم هجرت متولد شد.
تعیین کند. حضرت علی علیهالسلام او را به بغل گرفت، در گوش راستش اذان، و در گوش چپش اقامه گفت، آنگاه به امالبنین علیهاالسلام فرمود:
«نام این نوزاد را چه گذاردهای؟»
امالبنین علیهاالسلام با کمال ادب عرض کرد: «من در هیچ امری از شما سبقت نگرفتهام، هر نامی را که شما بپسندید، همان را انتخاب کن.»
علی علیهالسلام فرمود: «من این کودک را به نام عمویم عباس، نامیدم.»
واژهی «عباس» به اصطلاح ادبی صیغه مبالغه است و به معنی با صلابت و ترش روی است، از آنجا که حضرت علی علیهالسلام با بصیرت ملکوتی خود، عباس را نسبت به دشمنان و معاندان، قاطع و خشن میدانست، و از مصداقهای روشن:
اشداء علی الکفار
یاران محمد صلی الله علیه و آله به کافران معاند، خشن و انعطاف ناپذیر هستند (فتح - 48)
میشمرد: نام او را به مناسبت ساختار وجودیش، عباس نامید، این نام از همان عصر، نشانگر شهامت و شجاعت عباس بود (1)چرا که او شجاعت هاشمی و علوی را از پدر، و شجاعت عامری را از مادر به ارث برده بود، و در جهان ملکوت، برای پرچمداری روز عاشورا به وجود آمده بود تا ذخیرهی با کفایت برای آن روز باشد، و برای همیشه همچون ستاره زهره در کنار ماه درخشان وجود امام حسین علیهالسلام بماند.
مرحوم علامه حائری در کتاب معالی السبطین مینویسد:
1) 19. خصائص العباسیه، تألیف شیخ ابراهیم کلباسی، متوفی سال 1363 ه- ق، ص 118.
و سماه امیرالمؤمنین علیهالسلام بالعباس، لعلمه بشجاعته و سطوته و صولته و عبوسته فی قتال الاعداء؛
امیرمؤمنان علی علیهالسلام او را از این رو عباس نامید که به شجاعت، شکوه، صولت و خشم او در پیکار با دشمنان آگاهی داشت.
سپس مینویسد: واژهی عباس به معنی شیر ژیان نیز میآید، دشمنان در برابر او لرزه بر اندام میشدند، و چهرهشان از ترس او درهم گرفته میشد.
بطل تورث من ابیه شجاعة
فیه انوف بنی الضلالة ترغم؛
او قهرمانی بود که شجاعت را از پدرش به ارث برده بود، و بینی گمراهان در برابر او به خاک مالیده میشد. (1).
در میان عرب رسم بود که اگر کودکی، زیبایی فوق العاده داشت، و دارای قامتی بلند و چهرهای زیبا بود، او را با عنوان «ماه» میخواندند، مثلا عبد مناف جد سوم پیامبر صلی الله علیه و آله را که چهرهای زیبا و نورانی داشت، «قمر بطحاء» (ماه سرزمین مکه) و عبدالله پدر ارجمند پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را که سیمایی نورانی و چشمگیر داشت «قمر حرم» (ماه حرم) میخواندند، حضرت عباس علیهاالسلام نیز که از
1) 20. معالی السبطین، ج 1، ص 437.
زیبایی ویژهای برخوردار بود، و قامتی رشید همچون سرو داشت، مشمول این سنت شد و او را به عنوان «قمر بنیهاشم» (ماه دودمان هاشم) خواندند.
زیبایی از نعمتهای الهی است که خداوند به بعضی عنایت میفرماید، رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
اطلبوا الخیر عند حسان الوجوه؛
نیکی و برکت را در نزد زیبارویان بطلبید. (1).
در سخن دیگر فرمود:
اطلبوا حوائجکم عند حسان الوجوه؛
نیازهای خود را از درگاه خداوند، در نزد زیبارویان طلب کنید. (2).
نکته قابل توجه این که: همهی بنیهاشم، زیباروی و خوش سیما بودند، ولی عباس در میان آنها خوش سیماتر بود که او را «قمر بنیهاشم» نامیدند. آری:
آمد آن ماه که خوانند مه انجمنش
جلوه گر نور خدا از رخ پرتو فکنش
آیت صولت و مردانگی و شرم و وقار
روشن از چهرهی تابندهی ز وجه حسنش
سیره نویسان در مورد چهره زیبا، و قامت بلند و چالاک و بازوهای
ستبر او چنین نوشتهاند:
کان العباس بن امیرالمؤمنین رجلا جمیلا و سیما یرکب الفرس المطهم و رجلاه یخطان فی الارض؛
عباس پسر امیرمؤمنان علی علیهالسلام مرد زیبا و خوش سیما و بلند قامت بود به طوری که وقتی بر اسب قوی و بلند سوار میشد، پاهایش در زمین کشیده میشد. (1).
و در تعبیر دیگر آمده: وقتی سوار بر اسبهای قوی و چالاک میشد، و پاهایش را بر رکاب مینهاد، زانوانش به کنار گوشهای اسب میرسید. (2).
از این رو حضرت امالبنین علیهاالسلام از چشم زخم حسودان در مورد عباس علیهالسلام هراس داشت، و برای حفظ عباس علیهالسلام از گزند آنها به خدا پناه میبرد، و اشعار زیر را در این راستا سرود:
اعیذه بالواحد
من عین کل حاسد
قائمهم و القاعد
مسلمهم و الجاهد
صادرهم و الوارد
مولدهم و الوالد؛
فرزندم عباس را در پناه خداوند یکتا و بیهمتا قرار میدهم؛ از گزند چشم حسودان از ایستاده و نشسته، مسلمان و غیر مسلمان، حاضر و مسافر، پدر و فرزند. (3).
به گفتهی روان شناسان، سه موضوع در پیدایش شخصیت انسان، نقش به سزایی دارند که عبارتند از: 1- وراثت 2- تربیت 3- محیط.
دربارهی قانون وراثت؛ روایت شده؛ در جنگ جمل حضرت علی علیهالسلام پرچم را به دست پسرش محمد حنفیه داد، و فرمود:
«به دشمن حمله کن!» محمد حمله کرد، ولی در بین تیرها و نیزهها از پیش روی باز ماند، حضرت علی علیهالسلام با جانب شمشیرش به او زد و فرمود:
ادرکک عرق من امک؛
این کندی و درماندگی را از مادرت به ارث بردهای. (1).
بنابراین قانون وراثت، یک قانون مسلم و قطعی است.
در مورد تربیت فرزند و محیط مناسب؛ مردی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید: حق فرزند من بر من چیست؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
تحسن اسمه و ادبه و ضعه موضعا حسنا؛
نام نیکو بر او بگذار و او را تربیت کن و او را (در مورد تحصیل و انتخاب کسب) در محیط و جای مناسب
1) 26. تتمة المنتهی، ص 12.
و شایسته قرار بده. (1).
حضرت عباس علیهالسلام همچون پدرش حضرت علی علیهالسلام از سه عامل مذکور به طور کامل برخوردار بود، در مورد عامل اول (وراثت) عباس علیهالسلام عالیترین ارزشها را از پدر ارجمند و مادر پر فضیلتش به ارث برد، و در مورد عامل دوم (تربیت) آن حضرت، در محضر پدری مانند علی علیهالسلام و مادری همچون امالبنین علیهاالسلام تربیت گردید، و در خانهی علی علیهالسلام در کنار فرزندان حضرت زهرا علیهاالسلام، حسن، حسین، زینب و امکلثوم علیهالسلام از عالیترین برنامههای تربیتی برخوردار بود.
به ویژه در موضوع شجاعت و دلاوری در میدانهای نبرد، آن چنان عباس علیهالسلام از مکتب تربیتی پدر رشد کرد، که در این راستا فارغ التحصیل کامل شد.
آری عباس علیهالسلام در زیر سایهی پدری بزرگ شد که آن پدر (طبق دیوان منسوب به حضرت علی علیهالسلام) میفرمود:
السیف و الخنجرنا ریحاننا اف علی النرجس و الیاس شرابنا من دم اعدائنا و کأسنا جمجمة الرأس
یعنی: «شمشیر و خنجر، شاخهی گل ما است، اف بر گل نرجس و گل یاس، نوشیدنی ما خون دشمنان ما است و جام آن نوشیدنی، جمجمهی سر است.
فرزندان علی علیهالسلام به خصوص نور چشمش عباس علیهالسلام این درس را از پدر آموخته بود، از این رو با کمال دلاوری با صورت و گلو
1) 27. فروع کافی، ج 2، ص 94.
و سینهاش از تیر و شمشیر و نیزهی دشمن استقبال میکرد، گویی هر یک از تیرهها، شاخهی گلی است که از حبیب به محبوب و از عاشق به معشوق میرسد، به گفته شاعر عرب:
یلقی الرماح بنحره فکانما
فی ظنه عود من الریحان
و یری السیوف و صوت وقع حدیدها
عرسا تجلیها علیه غوان
یعنی: حضرت عباس علیهالسلام آن چنان به ملاقات نیزههای دشمن میرفت و آنها را دریافت میکرد که گویا عود خوش بوی گل دریافت مینماید، او شمشیرها و صدای برخورد آهنهای اسلحهها را، (در راستای جهاد در راه خدا) همچون همسری زیبا میدید که آرایشگران خوش سیما، او را آراستهاند. (1).
در مورد عامل سوم (محیط) حضرت عباس علیهالسلام در محیطی که فرزندان حضرت زهرا علیهاالسلام به وجود آورده بودند، در محیطی که بنیهاشم و تربیت یافتگان پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیهالسلام وجود داشتند، رشد و نمو کرد، محیطی که سراسر، نور و صفا و اسلام ناب بود و در آن محیط جز اخلاق نیک اسلامی و شیوههای ارجمند و ارزشهای
1) 28. معالی السبطین، ج 1، ص 451.
والای انسانی، چیز دیگری مطرح نبود.
به این ترتیب شخصیت عباس از همان آغاز براساس صحیح سه پایهی مهم ارتقا، تکوین یافت و با زمینههایی بسیار عالی در حد نزدیک عصمت که در وجود مبارکش ریشه یافته بود، بزرگ شد و با چنین شکل گیری بسیار عالی رشد و نمو کرد، از این رو وقتی که بزرگ شد، گویی حضرت علی علیهالسلام بار دیگر به صورت نوجوان و جوان، گام به صحنه نهاده و آنچه خوبان همه داشتند، در وجود ارزشمند او به تنهایی دیده میشود.
روزی امیرمؤمنان علی علیهالسلام عباس را که آن وقت کودک خردسال بود، در آغوش گرفت و در حالی که بر اثر شدت ناراحتی، قطرات اشک از دیدگانش میریخت، بازوهای عباس علیهالسلام را بوسید، امالبنین علیهاالسلام که آن صحنه را میدید، نگران شد و از علی علیهالسلام پرسید: «چرا گریه میکنی؟»
حضرت علی علیهالسلام پاسخ داد: «دستهای این کودک را دیدم و آنچه را که در آینده به آنها میرسد به خاطر آوردم، از این رو متأثر شدم.»
امالبنین علیهاالسلام با اضطراب پرسید: مگر دستهای او چه میشوند؟
علی علیهالسلام پاسخ داد: قطع میشوند، سپس با اندوه دردناکی چند بار فرمود: «مگر با یزید چه کردهام؟»
امالبنین علیهاالسلام که با شنیدن این سخن، اشک اندوه میریخت، پرسید: «برای چه دستهای عباس علیهالسلام قطع میشوند؟»
حضرت علی علیهالسلام ماجرای کربلا را برای امالبنین علیهاالسلام شرح داد، امالبنین به خاطر آن مصائب جانگدازی که به خاندان نبوت وارد میشود، منقلب شد و سخت گریه کرد، سپس با نیروی صبر و شکر، خود را آرام نمود و خدا را به خاطر اینکه فرزندش فدای امام حسین علیهالسلام سبط پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله میگردد، سپاسگزاری کرد. (1).
حضرت علی علیهالسلام به امالبنین علیهاالسلام فرمود:
«فرزندت عباس در پیشگاه خداوند بزرگ، دارای مقام بسیار ارجمندی است، خداوند به جای دو دست، دو بال به او عنایت کند و او با آن دو بال، همراه فرشتگان در فضای بهشت به پرواز در میآید، چنانکه این موهبت را به جعفر طیار، عنایت نموده است».
امالبنین با شنیدن این مژده، آرامش یافت و خشنود شد (2).
آری مادر عباس علیهالسلام از شیر زنان مخلص و نمونهای بود که اگر گریه میکرد، گریهاش عاطفی بود ولی وقتی از فداکاری پسرش در راه حق و پاسداری از حریم امام حسین علیهالسلام باخبر شد از اعماق دل خشنود شد و خدا را به داشتن چنین فرزندی به طور عمیق، سپاسگزاری نمود.
محقق دانشمند، مرحوم سید عبدالرزاق مقرم در کتاب «العباس»
مینویسد: در روایتی که از امامان معصوم صلی الله علیه و آله به ما رسیده، فرمودند:
ان العباس بن علی زق العلم زقا؛
همانا عباس فرزند علی علیهالسلام علم را چون غذا در کودکی از پدرش وارد جانش نموده است.» (1).
سپس مینویسد: «این تعبیر، تشبیه بسیار لطیفی است زیرا هرگاه کبوتری غذا را نرم و گوارده کند و به بچهاش بخوراند، به آن تعبیر به «زق» میشود، این بیان حاکی است که حضرت عباس علیهالسلام در دوران خردسالی، از پستان مادرش علم و حکمت را چون شیر، شیرهی جانش نموده، و در دامان علم و حکمت، رشد و نمو نموده و دارای علم لدنی بوده است.» (2).
و نیز در شأن حضرت عباس علیهاالسلام گفته شده:
انه کان من فقهاء اولاد الائمة؛
عباس علیهالسلام از عالمان فقیه فرزندان امامان علیهالسلام میباشد. و دانشمندان و محدثان بزرگ در شأنش گفتهاند:
هو البحر من ای النواحی اتیته
فلجته المعروف و الجود ساحله؛
1) 31. عین این تعبیر را یزید دربارهی امام سجاد علیهالسلام نمود، آن گاه که در مسجد اموی شام، مردم به یزید اصرار کردند اجازه بدهد تا امام سجاد علیهالسلام به بالای منبر برای سخنرانی برود، یزید اجازه نمیداد و علت آن را چنین گفت: «انه من اهل بیت قد زقوا العلم زقا؛ امام سجاد علیهالسلام از خاندانی است که علم و کمال را (مانند پرندهای که دانهها را دهان جوجهاش میگذارد) با تمام وجود از خاندان خود به کام خویش آورده است.» (بحار، ج 45، ص 138).
2) 32. اقتباس از فرسان الهیجاء، ج 1، ص 192.
عباس علیهالسلام از هر کرانه که به جانبش آیی، دریایی است که موجهایش نیکیها است و کرانهی آن سرشار از سخاوت و کرم است. (1).
روزی علی علیهالسلام به عباس علیهاالسلام که در دوران کودکی به سر میبرد، فرمود: بگو «یک». عباس گفت: «یک». علی علیهالسلام فرمود: بگو «دو». عباس در پاسخ گفت:
استحیی ان اقول باللسان الذی قلت واحدا، اقول اثنان؛
من با آن زبانی که یک گفتهام (و به یکتایی خدا اقرار نمودهام) شرم میکنم که بگویم: دو (و از دایرهی یکتایی خدا خارج گردم).
فقبل علی علیهالسلام عینیه؛
علی علیهالسلام دو چشمان عباس علیهالسلام را بوسید. (2).
طبق پارهای از روایات، عباس علیهالسلام در این هنگام پنج سال داشت.
بر همین اساس، امام صادق علیهالسلام در شأن عباس علیهالسلام فرمود:
کان عمنا العباس نافذ البصیرة؛
عموی ما، عباس بصیرت نافذ (چشم تیزبین و عمق نگر) داشت. (3).
نیز بر همین اساس، مرحوم علامه محمدباقر بیرجندی مینویسد:
ان العباس من اکابر الفقهاء و افاضل اهل البیت، بل انه عالم غیر متعلم و لیس فی ذلک منافاة لتعلم ابیه ایاه؛
همانا عباس از فقهای بزرگ و از برجستگان خاندان نبوت بود، بلکه او دانشمند درس نخوانده بود و این مطلب منافاتی با علم آموزی پدرش علی علیهالسلام به او ندارد. (1).
علامه مامقانی نیز مینویسد:
و قد کان من فقهاء اولاد الائمة؛
عباس علیهالسلام از فقهای فرزندان امامان علیهالسلام بود. (2).
گویند: در مجلسی سخن از فضل و عظمت علمی حضرت عباس علیهالسلام به میان آمد، یکی از علمای زاهد غیر شیعه که در آنجا حضور داشت، به زهد و علم و آثار علمی خود مغرور شده خود را در ردیف حضرت عباس علیهالسلام یا عالمتر از او دانست. حاضران او را سرزنش کردند و مجلس ختم شد، بعد از چند روزی او را در حرم حضرت عباس علیهالسلام دیدند که ریسمانی به گردن خود بسته و سر دیگر ریسمان را به ضریح مطهر گره زده گریه میکند و با عجز و لابه خود را سرزنش مینماید. ماجرا را از او پرسیدند، در پاسخ گفت: «شب گذشته در عالم خواب دیدم مجلس باشکوهی از علما و برجستگان تشکیل شده، شخصی
خبر داد که حضرت ابوالفضل علیهالسلام به مجلس شما میآید، پس از لحظاتی نور تابان آن حضرت بر آن مجلس تابید و باشکوه بینظیری وارد مجلس شد. در صدر مجلس روی صندلی نشست، حاضران همه در برابرش خضوع نموده بودند. ترس و وحشت مرا به خاطر جسارتی که کرده بودم فراگرفت، آن بزرگوار به همهی افراد حاضر با نظر مهرانگیز نگریست و صحبت کرد. وقتی که نوبت به من رسید، فرمود: «تو چه میگویی؟»
من از گفتهام اظهار پشیمانی کردم فرمود: «من در نزد پدرم و برادرانم حسن و حسین علیهالسلام درس آموختهام و در دین خود و آنچه آموختهام به مرحلهی یقین رسیدهام، ولی تو در شک و تردید به سر میبری و در امامت امامان حق علیهالسلام شک داری، آیا چنین نیست؟»
و پس از بیان دیگر با دست مبارک، ضربتی به دهانم زدند که از خواب بیدار شدم، اکنون به جهل و گمراهی خود اعتراف میکنم و به آستان مقدسش برای درخواست عفو و لطف آمدهام. (1).
نظیر این ماجرا این که: در مجلسی یکی از افرادی که ظاهرا اهل اطلاع به نظر میرسید میگفت سلمان از نظر علمی بر حضرت عباس علیهالسلام برتری دارد، زیرا علی علیهالسلام در شأنش فرموده:
سلمان بحر لا ینزح؛
سلمان دریای بیپایان است. (2).
او شبی در عالم خواب دید در مجلس باشکوهی هست
و حضرت عباس علیهالسلام در صدر مجلس نشسته و سلمان دست به سینه برای خدمتگذاری آن حضرت ایستاده است و به او میگوید: «ای مرد! چرا اشتباه میکنی، افتخار من این است که خدمتگذار فرزند علی علیهالسلام، حضرت عباس علیهالسلام میباشم». (1).
یکی از ارزشهای والای انسانی و اسلامی، رعایت ادب است، ادب در برابر بزرگان و مقدسات و در همهی موارد زندگی، زینت اخلاق است و از عوامل و ارکان مهم شخصیت معنوی است.
امیرمؤمنان علی علیهالسلام در ضمن سفارش به فرزندش امام حسن علیهالسلام در فراگیری ادب، فرمود:
یا بنی! الادب لقاح العقل، و ذکاء القلب و عنوان الفضل؛
پسرم! ادب، بارور شدن عقل و بیداری قلب و سرفصل فضیلت و ارزش است. (2).
نیز فرمود:
من اخر عدم ادبه، لم یقدمه کثافة حسبه؛
کسی که بیادبی، او را عقب انداخت، عظمت مقام حسب و فامیل، او را به جلو نخواهد انداخت. (3).
نیز فرمود:
لا میراث کالادب؛
هیچ ارثی ارزشمندتر از ادب نیست. (1).
بر همین اساس علی علیهالسلام فرزندانش را به خوبی تربیت کرد، از این رو آنها از با ادبترین افراد جامعهی خود بودند. حضرت عباس علیهالسلام از همین مکتب درخشان، درس ادب آموخته بود لذا از ویژگیهای زندگی سراسر درخشان حضرت عباس علیهالسلام ادب او در همهی دورانهای سالهای زندگیش از کودکی تا آخر عمر بود، در این راستا نظر شما را به چند نمونهی زیر جلب میکنیم:
1- روایت شده: عباس علیهالسلام بدون اجازه در کنار امام حسین علیهالسلام نمینشست، و اگر پس از اجازه مینشست، مانند عبد خاضع دو زانو در برابر مولایش مینشست. (2).
2- روایت شده در طول 34 سال عمر حضرت عباس علیهالسلام آن بزرگوار هرگز به برادرش امام حسین علیهالسلام برادر خطاب نکرد، بلکه با تعبیراتی مانند، سیدی، مولای، یابن رسول الله، آقای من، سرور من، ای پسر رسول خدا؛ آن حضرت را صدا میزد، جز در مورد آخرین ساعت عمر، در لحظهی شهادت، صدا زد: «برادر، برادرت را دریاب!». این تعبیر نیز یک نوع ادب بود، زیرا بیانگر آن بود که برادرت رسم برادری را با بهترین وجه ادا کرد و تو ای برادر اکنون با مهر برادری به من بنگر.
در کتاب مستطرف الاحادیث نقل شده: روزی امام حسین علیهالسلام در مسجد آب خواست. عباس علیهالسلام که در آن هنگام کودک بود، بیآنکه به کسی بگوید با شتاب از مسجد بیرون آمد. پس از چند لحظه دیدند، ظرفی را پر از آب کرده و با احترام خاصی ظرف آب را به برادرش امام حسین علیهالسلام تقدیم کرد.
روز دیگری، خوشهی انگوری را به او دادند. او با اینکه کودک بود، با شتاب از خانه بیرون آمد، پرسیدند: کجا میروی؟ فرمود: «میخواهم این انگور را برای مولایم، حسین علیهالسلام ببرم» (1).
حضرت علی علیهالسلام در همان خردسالی عباس علیهالسلام توجه خاصی به ادب عباس علیهالسلام داشت. او را به تلاشها و کارهای مهم و سخت مانند کشاورزی، تقویت روح و جسم، تیراندازی و شمشیرزنی و سایر فضایل اخلاقی، تعلیم و عادت داده بود. عباس علیهالسلام گاهی در کنار پدر مشغول کشاورزی و باغداری در نخلستانها بود و زمانی احادیث و برنامههای اسلام را در مسجد به دیگران میآموخت و به تهیدستان و بینوایان کمک میکرد. او به برادران و خواهرانش احترام شایان مینمود و دوش به دوش آنان در بالا بردن سطح فرهنگ مردم میکوشید و در یک کلام، بازوی پر توان پدر و چشم نافذ اسلام و مطیع برادرانش حسن و حسین علیهالسلام بود. سخن علی علیهالسلام در زبان، و سیمای حسن علیهالسلام در چهره، و خون حسین علیهالسلام در رگها داشت.
1) 45. شخصیت ابوالفضل علیهالسلام از: عطایی خراسانی، ص 116 و 117.
آنانکه حائز مقام عصمت هستند، گفتارشان عین واقعیت است و هیچگونه خطا به آن راه ندارد. آنها در گفتار خود گزافهگویی نمیکنند. بلکه عین حق را بازگو میکنند، در اینجا نظر شما را به نمونههایی از گفتار آنان در شأن حضرت عباس علیهالسلام جلب میکنیم تا در این آینه نیز جمال و کمال عباس علیهالسلام را مشاهده کنیم:
در یکی از رؤیاهای صادقه آمده، پیامبر صلی الله علیه و آله به عباس علیهالسلام فرمود:
«أقر الله عینک، فانت باب الحوائج و اشفع لمن شئت؛
خداوند چشمت را روشن گرداند، تو بابالحوائج هستی، از هر که خواستی شفاعت کن». (1).
1) 46. کبریت الاحمر، مطابق نقل معالی السبطین، ج 1، ص 453 (ماجرای مشروح این موضوع، در قسمت آخر کتاب حاضر، کرامت دوم آمده است).
حضرت علی علیهالسلام (چنان که خاطر نشان گردید) فرمود: «عباس علیهالسلام در پیشگاه خداوند دارای مقام بسیار ارجمندی است، خداوند بجای دو دست (که در عاشورا فدا کرد) دو بال به او میدهد و او با آن دو بال همچون جعفر طیار، در فضای بهشت همراه فرشتگان پرواز میکند.» (1)
یا نفس لا تخشی من الکفار
و ابشری برحمة الجبار؛
ای نفس! از کافران نترس، تو را به رحمت خدای مهربان و جبران کننده مژده باد.
از اینکه عباس علیهالسلام در این شعر، در میان صفات خدا از جباریت خدا سخن به میان آورده شاید اشاره به همان جبران خدا باشد که به جای دو دست، دو بال به او خواهد داد.
.نیز از سخنان علی علیهالسلام در شأن عباس است؛ در آن هنگام که علی علیهالسلام در بستر شهادت بود و عباس علیهالسلام را طلبید و او را به سینهاش چسبانید و فرمود:
ولدی و ستقر عینی بک فی یوم القیامة؛
به زودی در روز قیامت، چشمم به وسیلهی وجود تو روشن میگردد. (2).
روایت شده: وقتی که روز قیامت برپا میشود، پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیهالسلام میفرماید: به حضرت زهرا علیهاالسلام بگو؛ برای شفاعت و نجات امت چه
داری؟ حضرت علی علیهالسلام پیام پیامبر صلی الله علیه و آله را به حضرت زهرا علیهاالسلام ابلاغ میکند. زهرا علیهاالسلام در پاسخ میفرماید:
یا امیرالمؤمنین! کفانا لاجل هذا المقام الیدان المقطوعتان من ابنی العباس؛
ای امیرمؤمنان علیهالسلام! دو دست بریدهی پسرم عباس علیهالسلام، برای ما در مورد مقام شفاعت کافی است. (1).
امام حسین علیهالسلام در شأن عباس علیهالسلام گفتار متعدد دارد، از میان آنها نظر شما را به دو گفتهی زیر از آن حضرت جلب میکنم:
الف- در عصر تاسوعا، امام حسین علیهالسلام به عباس علیهالسلام فرمود:
ارکب بنفسی انت تلقاهم و اسئلهم عما جائهم...؛
برادرم! جانم به قربانت سوار بر اسب شو و نزد دشمن برو و از آنها بپرس برای چه به اینجا آمدهاند... (2).
در این عبارت، امام حسین علیهالسلام با عالیترین تعبیر (فدایت شوم) محبت خود را به عباس علیهالسلام ابراز میدارد و با چنین تعبیری که بیانگر اوج عظمت مقام عباس علیهالسلام است، او را ستوده است.
ب - هنگامی که امام حسین علیهالسلام کنار نهر علقمه به بالین عباس علیهالسلام
آمد و لحظهی شهادت او را دید، خطاب به او فرمود:
جزاک الله خیرا یا اخی، لقد جاهدت فی الله حق جهاده؛
برادرم! خداوند پاداش نیک به تو بدهد، تو در راه خدا به طور کامل جهاد کردی. (1).
امام حسین علیهالسلام در شأن عباس علیهالسلام سخنان دیگری نیز دارد که پارهای از آنها در ماجرای شهادت عباس علیهالسلام خاطر نشان میشود.
الف- هنگامی که در روز عاشورا امام حسین علیهالسلام با فرزندش امام سجاد علیهالسلام وداع کرد، در ضمن گفتگو امام سجاد علیهالسلام از پدر پرسید: «از عمویم عباس چه خبر؟» امام حسین علیهالسلام فرمود: «عمویت کشته شد و در کنار فرات دستهایش را از بدن جدا ساختند.»
امام سجاد علیهالسلام از این خبر به قدری پریشان و گریان شد، که بیهوش گردید. (2).
ب - امام سجاد علیهالسلام وقتی که روز سیزدهم محرم همراه بنیاسد برای دفن پیکرهای مطهر شهیدان به کربلا آمد، وقتی که در کنار بدن بیدست عمویش حضرت ابوالفضل قرار گرفت. خود را به روی پیکر مطهر آن حضرت انداخت و در حالی که آن را میبوسید، فرمود:
علی الدنیا بعدک العفا یا قمر بنیهاشم؛
ای ماه بنیهاشم! بعد از تو خاک بر سر دنیا. (1).
ج- ثابت بن ابیصفیه روایت میکند: روزی نگاه امام سجاد علیهالسلام در مدینه به عبیدالله (فرزند عباس علیهالسلام) افتاد، بیاختیار اشک از چشمانش سرازیر شد، آنگاه فرمود: «هیچ روزی بر رسول خدا صلی الله علیه و آله سختتر از روز جنگ احد نبود، در آن روز عمویش حضرت حمزه شیر خدا و شیر رسول خدا صلی الله علیه و آله کشته شد و بعد از آن روز، هیچ روز بر رسول خدا صلی الله علیه و آله سختتر از روز جنگ موته نبود، که در آن روز پسر عمویش جعفر طیار کشته شد.
آنگاه فرمود: هیچ روزی سختتر از روز شهادت حسین علیهالسلام نبود، سی هزار نفر از دشمن که میپنداشتند از امت اسلام هستند، حسین علیهالسلام را احاطه نمودند و در ریختن خون او به خدا تقرب میجستند، به نصیحت امام حسین علیهالسلام گوش نکردند و از روی ظلم و دشمنی آن حضرت را کشتند، سپس فرمود:
رحم الله العباس، فلقد اثر و ابلی و فدی اخاه بنفسه حتی قطعت یداه، فابدل الله عزوجل بهما جناحین، یطیر بهما مع الملائکة فی الجنة، کما جعل لجعفر بن ابیطالب علیهالسلام؛
خداوند رحمت کند عباس علیهالسلام را او ایثار کرد و دچار مصائب و امتحان عظیم گردید و جانش را فدای
1) 53. همان، ص 69.
برادرش حسین علیهالسلام نمود، تا آنجا که دستهایش در این راه قطع گردید، خداوند بجای آن دو دست، دو بال به او عنایت کرد، که در بهشت همراه فرشتگان با آن دو بال پرواز میکند چنان که خداوند به جعفر بن ابیطالب علیهالسلام نیز (به جای دو دستش که در جنگ موته قطع شد) دو بال عنایت کرد که در بهشت به پرواز درآید.
آنگاه امام سجاد علیهالسلام این جمله را در شأن حضرت عباس علیهالسلام فرمود:
و ان للعباس عندالله عزوجل منزلة (1)یغبطه بها جمیع الشهداء یوم القیامة؛
برای عباس علیهالسلام در پیشگاه خداوند بزرگ مقامی بس ارجمند است که همهی شهیدان در روز قیامت، از آن مقام حسرت میبرند. (2).
امام صادق علیهالسلام در شأن حضرت عباس علیهالسلام چنین فرمود:
کان عمنا عباس بن علی؛ نافذ البصیرة، صلب الایمان، جاهد مع اخیه الحسین علیهالسلام و ابلی بلاء حسنا و مضی شهیدا؛
عموی ما عباس علیهالسلام پسر علی علیهالسلام بینشی تیز و دقیق و ایمانی محکم و استوار داشت، در رکاب برادرش با دشمنان جهاد کرد و به خوبی از عهدهی آزمایش الهی برآمد و به مقام شهادت رسید. (1).
در فرازی از زیارت نامهای که از امام صادق علیهالسلام در مورد حضرت عباس علیهالسلام نقل شده، از زبان امام صادق علیهالسلام خطاب به حضرت عباس علیهالسلام چنین میخوانیم:
السلام علیک ایها العبد الصالح، المطیع لله و لرسوله و لامیرالمؤمنین، و الحسن و الحسین صلی الله علیهم و سلم، السلام علیک و رحمة الله و برکاته و مغفرته و رضوانه، و علی روحک و بدنک، اشهد و اشهد الله انک مضیت علی ما مضی به البدریون و المجاهدون فی سبیل الله، المناصحون له فی جهاد اعدائه، المبالغون فی نصرة اولیائه، الذابون عن احبائه، فجزاک الله افضل الجزاء و اکثر الجزاء و اوفر الجزاء و اوفی جزاء احد ممن و فی ببیعته و استجاب له دعوته و اطاع ولاة امره.
یعنی: سلام بر تو ای بندهی شایسته و پیرو فرمان خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیرمؤمنان و حسن و حسین علیهالسلام که
1) 56. تنقیح المقال مامقانی، ج 2، ص 128 - اعیان الشیعة، ط جدید، ج 7، ص 430.
رحمت و درود خداوند بر آنها باد، سلام و رحمت و برکات و آمرزش و رضوان خدا بر تو و بر روح و بدن تو. گواهی میدهم و خدا را گواه میگیرم که تو همانند جنگجویان مسلمان بدر و مجاهدان راه خدا، از این جهان رفتی، همانند همان مجاهدانی که در جهاد با دشمنان، خیرخواه دین بودند و آخرین کوشش را در یاری اولیاء خدا نمودند و به خوبی از حریم دوستان خدا به دفاع برخاستند، خداوند به تو بهترین و بیشترین و کاملترین پاداشی را که به یکی از افرادی که به بیعتش با خدا وفا کرده و دعوت خدا را اجابت نموده و از ولی امر حق و خلفای الهی اطاعت میکنند، عطا مینماید به تو عنایت فرماید.
و در فرازی از همین زیارت نامه از زبان امام صادق علیهالسلام خطاب به حضرت ابوالفضل علیهالسلام چنین آمده:
اشهد انک قد بالغت فی النصیحة و اعطیت غایة المجهود، فبعثک الله فی الشهداء و جعل روحک مع ارواح السعداء و اعطاک من جنانه افسحها منزلا و افضلها غرفا و رفع ذکرک فی العالمین فی علیین و حشرک مع النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن اولئک رفیقا؛
گواهی میدهم که تو در خیرخواهی امت، نهایت سعی
و تلاش را کردی و تا آخرین توان خود برای پیروزی دین، اهتمام ورزیدی، تا اینکه خداوند تو را در مقام رفیع شهیدان برانگیخت (1)و روح تو را با ارواح سعادتمندان پیشگاه خدا محشور نمود و خداوند از بهشتش، عالیترین و شکوهمندترین جایگایش را به تو عنایت فرمود و نام تو را در بلندترین و باشکوهترین جایگاههای جهانیان، (در دنیا و آخرت) بلند کرد و تو را با پیامبران، صادقان، شهیدان و صالحان که برترین رفیقان هستند، محشور فرمود.
و در فراز آخر این زیارت نامه، امام صادق علیهالسلام میفرماید:
اشهد انک لم تهن و لم تنکل و انک مضیت علی بصیرة من امرک، مقتدیا بالصالحین و متبعا للنبیین؛
گواهی میدهم که تو (ای عباس) در امر دینت هیچ گونه سستی نکردی و در برابر دشمن، باز نایستادی و به راستی با کمال بصیرت و آگاهی از دنیا رفتی، در حالی که اقتدا به صالحان نمودی و از پیامبران پیروی کردی. (2).
در فرازی از زیارت ناحیهی مقدسه امام هادی علیهالسلام، از زبان آن حضرت خطاب به حضرت عباس علیهالسلام چنین میخوانیم:
السلام علی ابیالفضل العباس بن امیرالمؤمنین، المواسی اخاه بنفسه، الآخذ لغده من امسه، الفادی له، الواقی، الساعی الیه بمائه، المقطوعة یداه؛
سلام بر ابوالفضل العباس پسر امیرمؤمنان؛
1- آنکه با کمال مواسات و ایثار و برادری، جانش را نثار برادرش حسین علیهالسلام کرد.
2- آنکه دنیا را وسیلهی آخرت قرار داد.
3- آنکه خود را فداکارانه فدای برادر نمود.
4- آنکه نگهبان دین و سپاه حسین علیهالسلام بود.
5- آنکه تلاش بسیار برای آبرسانی به سوی لب تشنگان نمود.
6- آنکه دو دستش در راه خدا قطع شد (1).
چنانکه ملاحظه میکنید، حضرت امام هادی علیهالسلام در این عبارت، به شش مقام ارزشمند حضرت عباس علیهالسلام اشاره میکند و او را با این خصال ارجمند اسلامی و انسانی میستاید.
1) 59. بحار، ج 45، ص 66 - لازم به تذکر است که با توجه به تاریخ این واقعه (که مطابق بحار، ج 45، ص 65) در سال 252، عصر امامت امام هادی علیهالسلام رخ داده، فهمیده میشود که منظور از ناحیه، ناحیهی امامهادی علیهالسلام است.
در اینجا تناسب دارد نظر شما را به یکی از کرامتهایی که بیانگر تعبیر عالی امام عصر، حضرت حجة بن الحسن علیهالسلام از حضرت عباس علیهالسلام است جلب کنیم، از افراد موثق، از عالم ربانی، مرجع تقلید، حضرت آیتالله العظمی سید شهاب الدین نجفی مرعشی (وفات یافته 7 صفر 1414 ه- ق) نقل کردند که ایشان فرمودند:
یکی از علمای نجف اشرف که مدتی به قم آمده بود، برای من نقل کرد، مشکلی داشتم، به مسجد جمکران رفتم.
درد دلم را در عالم معنی به حضرت ولی عصر علیهالسلام عرض کردم و از او خواستم که وساطت کرده از درگاه خدا شفاعت کند تا مشکل من حل گردد.
برای این منظور به طور مکرر به مسجد جمکران رفتم، ولی نتیجهای نگرفتم، تا اینکه روزی در آن مسجد، در هنگام نماز دلم شکست و خطاب به امام زمان علیهالسلام عرض کردم:
«مولا جان! آیا جایز است که در محضر شما و در منزل شما باشم و به دیگری متوسل شوم؟
شما امام من میباشید، آیا زشت نیست با وجود امام، حتی به علمدار کربلا قمر بنیهاشم علیهالسلام متوسل شوم و او را نزد خدا شفیع قرار دهم؟»
از شدت ناراحتی، بین خواب و بیداری قرار گرفته بودم، ناگهان با چهرهی نورانی قلب عالم امکان حضرت حجت علیهالسلام روبرو شدم،
بیدرنگ سلام کردم، جواب سلامم را داد و فرمود:
«نه تنها زشت نیست و ناراحت نمیشوم که به علمدار کربلا متوسل گردی، بلکه به شما راهنمایی نیز میکنم که هنگام توسل به علمدار کربلا چه بگویی؟ هنگامی که برای روای حاجت به آن حضرت متوسل شدی بگو:
یا اباالغوث ادرکنی؛
ای پدر پناه دهندگان، به فریادم برس و به من پناه ده. (1).
1) 60. اقتباس از کتاب چهرهی درخشان قمر بنیهاشم حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام، تألیف علی ربانی خلخالی، ص 419.
بدون تردید شخصیت انسان به پاکسازی و بهسازی معنوی است و در تعبیر اسلام به «تزکیه و تعلیم» است، به عبارت روشنتر انسان و هر موجود دیگر با دو نیروی دفع و جذب زنده است، مثلا یک درخت گلابی را در نظر بگیرید، این درخت در مسیر رشد و نمو خود همواره با دفع و جذب همراه است، دفع آفات و موانع و دست اندازها و جذب عوامل کمال.
به طور کلی اگر جذب و دفع متوقف گردد، انسان و هر موجود، در پرتگاه سقوط و نیستی قرار میگیرد، سیستم متابولیسم (سوخت وساز) در وجود انسان و حیوانات، بر همین اساس است.
درخت در رشد و نمو خود در مسیر تکامل، عواملی مانند آب، غذا (کود)، نور و حرارت، هوای آزاد را جذب میکند و آفات را دفع مینماید. اگر باغبان آفات گیاهی، مانند شتهها، سنها، کرمهای ساقهخوار و... را از آن دفع ننماید، آن گیاه در نیمه راه میخشکد
و قبل از دادن میوه میمیرد.
در وجود انسان، میبینیم، زندگی انسان به خون بستگی دارد، در میان خون گلبولهای سفید و قرمز به طور فراوان شناورند، گلبولهای سفید که تعدادشان در هر میلیمتر مکعب خون، حدود شش هزار عدد است و در کل بدن، بیش از سی میلیارد عدد میباشند. این گلبولها مأمور دفع دشمن، و راندن آن از کشور بدن هستند تا موجب خسارت رسانی به بدن و سد راه تکامل جسمی نشوند.
گلبولهای سرخ که تعدادشان بسیار و تقریبا در هر میلیمتر مکعب خون، پنج میلیون گلبول سرخ وجود دارد، وظیفه و مأموریت این گلبولها که حدود 25 هزار میلیارد، یعنی حدود هشت هزار برابر جمعیت کرهی زمین میباشند، جذب و پخش غذا به سراسر بدن است.
به این ترتیب به اهمیت نقش دفع و جذب، پی میبریم که اگر خدای نکرده، به نیروی جذب و دفع بدن اخلال به وجود آید (مثلا مانند ابتلا به بیماری «ایدز» که موجب تنبلی و از کاراندازی گلبولهای سفید است) انسان را با خطر مرگ روبرو میسازد.
در رابطه با شخصیت معنوی انسان نیز همین قانون وجود دارد، یعنی رشد و تعالی شخصیت انسان، بستگی به دفع و جذب (تزکیه و تعلیم) دارد، از یک سو باید عوامل و زمینههای سقوط مانند گناهان را از روح و روان، دفع و پاک سازی نمود و از سوی دیگر باید فضایل و ارزشها؛ مانند ایمان، علم، عمل صالح و خصال نیک را جذب
کرده و با آنها، روح و روان را آراست، که از این دفع و جذب و نتیجه آن، علمای اخلاق به «تخلیه و تحلیه و تجلیه» تعبیر میکنند.
یعنی نخست باید با نیروی تقوا، روح و روان را از موانع کمال (گناهان) خالی ساخت، سپس باید روح و روان را با فضایل اخلاقی زینت داد و در مرحلهی سوم است که نور خدا و ارزشهای ملکوتی در وجود انسان متجلی و آشکار شده و انسان به هدف از خلقت خود خواهد رسید. به گفته سعدی:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
طیران مرغ دیدی، تو ز پای بند شهوت
به در آی تا ببینی طیران آدمیت
در قرآن مجید، هدف از فرستادن پیامبران از طرف خدا، همین تزکیه و تعلیم(دفع و جذب یا پاکسازی و بهسازی) عنوان شده، چنانکه این معنی در آیات 2 سوره جمعه و 164 سوره آلعمران و 129 و 151 سوره بقره آمده است. برای روشن شدن مطلب به ذکر یکی از این آیات میپردازیم. در آیه 2 سوره جمعه میخوانیم:
هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین؛
خداوند کسی است که در میان جمعیت درس نخوانده، رسولی از خودشان برانگیخت تا آیاتش را بر آنها بخواند و آنها را پاکیزه کند و کتاب و حکمت بیاموزد، هرچند پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند.
رسول خدا فرمود:
لو لا ان الشیاطین یحومون الی قلوب بنی آدم لنظروا الی الملکوت؛
اگر شیطانها دلهای انسانها را احاطه نکنند، انسانها میتوانند به جهان ملکوت بنگرند. (1).
نیز فرمود:
لو لا تکثیر فی کلامکم و تمریج فی قلوبکم لرأیتم ما اری و لسمعتم ما اسمع؛
اگر زیاده روی در سخنان شما و آزادی دلهایتان در برابر فساد نبود، آنچه را من میبینم مشاهده میکردید و آنچه را من میشنوم، شما هم میشندید. (2).
نتیجه اینکه: پایه و مایهی شخصیت معنوی، دوری از گناه و داشتن ارزشهای والای انسانی است. اینک با این اشاره به اصل مطلب باز میگردیم و شرح زندگی درخشان حضرت عباس علیهالسلام را که از شخصیت معنوی در سطح بسیار بالایی برخوردار بود، پی میگیریم.
لقب؛ عنوانی است که در اثر بروز و ظهور خصلتهایی از انسانها به آنها نسبت داده میشود تا نشانگر ویژگیهای آنها باشد در این راستا.
کنیه؛ نیز که در زبان عربی در مردان با پیشوند «اب» و در زنان با پیشوند «ام» تلفظ میشود، غالبا نشأت گرفته از خصلتهای انسانها است و نشان دهندهی آثار وجودی آنها میباشد.
با توجه به اینکه در اسلام برای عیب پوشی و حفظ حریم پاکی و پاک زیستی و دوری از شایعههای زشت که موجب آلودگی محیط خواهد شد و دارای پی آمدهای شومی است، از ذکر لقبهای زشت برای انسانهای مؤمن، نهی شده است. چنانکه در فرازی از آیهی 11 سورهی حجرات میخوانیم:
و لا تنابزوا بالالقاب؛
همدیگر را با لقبهای زشت یاد نکنید.
اسلام به طور صریح هر گونه اسم و لقبی را که موجب کوچکترین اهانت و تحقیر مؤمن گردد، ممنوع نموده است.
روایت شده؛ صفیه دختر حی بن اخطب یهودی، پس از ماجرای فتح خیبر مسلمان شد و همسر پیامبر صلی الله علیه و آله گردید، روزی گریان نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد. پیامبر صلی الله علیه و آله از علت گریهی او پرسید. او عرض کرد: عایشه به من میگوید ای «یهودی زاده.»
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: چرا به او جواب ندادی که پدرم هارون برادر موسی است و عمویم موسی علیهالسلام است و همسر پیامبر صلی الله علیه و آله اسلام
هستم. در این هنگام آیهی فوق نازل شد. (1).
از این روایت فهمیده میشود که مسلمانان باید از لقب گذاری زشت نسبت به مؤمنان بپرهیزند و لقبهای نیک را (مانند موسیزاده، هارونزاده، برادرزاده موسی و...) برای آنها برگزینند.
نیز روایت شده؛ یکی از اصحاب در موردی به بلال حبشی گفت:
یابن السوداء «ای سیاهپوست زاده.»
پیامبر صلی الله علیه و آله برآشفت و او را سرزنش کرد و فرمود: «تو جز با عملت بر سیاهپوست یا سرخپوست برتری نداری.» (2).
نظر به اینکه حضرت عباس علیهالسلام در ابعاد مختلف زندگی دارای عالیترین ارزشها بود و آن ارزشها به طور آشکار و کامل در او دیده میشد، به تدریج همانها برای او لقبها و کنیههایی شدند و مردم با ذکر آن لقبها و کنیهها که بیانگر فضایل حضرت عباس علیهالسلام بودند، عظمت اخلاقی او را بازگو میکردند و در مجموع او را «ابوفاضل» (پدر ارزشها) میخواندند.
این که به او ابوالفضل میگفتند، به خاطر یکی از دو علت بود:
1- پسری به نام فضل داشت.
2- چون سراسر زندگی درخشان آن حضرت پر از فضل و فضیلت بود، زیرا ابوالفضل یعنی پدر فضیلتها و به نظر میرسد که علت دوم مناسبتر است، زیرا یکی از فرزندان او فضلالله نام داشت نه «فضل».
به هر حال، حضرت عباس علیهالسلام به خاطر داشتن فضایل بیشمار، دارای بیشترین القاب شده است، تا آن جا که علامه مامقانی در تنقیح المقال مینویسد:
و قد عدت له ستة عشر لقبا؛
برای حضرت عباس علیهالسلام شانزده لقب بر شمردهاند.
القابی مانند: قمر بنیهاشم، سقاء، پرچمدار، سردار لشکر حسین علیهالسلام و... (1).
در اینجا نظر شما را به شرح کوتاه بیست و یک لقب از آن حضرت (2)که هر کدام بیانگر یکی از ابعاد درخشان زندگی اوست، جلب میکنیم:
محدث محقق، مرحوم شیخ ذبیح الله محلاتی پس از یادآوری اینکه القاب حضرت عباس علیهالسلام بسیار است به ذکر چهارده لقب به این ترتیب پرداخته است:
1- قمر بنیهاشم. 2- باب الحوائج. 3- الشهید. 4- عبد صالح. 5- سقاء و ساقی و ابوالقربه. 6- المستجار (پشت و پناه). 7- فرماندهی لشکر. 8- حامی. 9- فادی (فداکار). 10- ضیغم (شیر). 11- مؤثر (ایثارگر). 12- سردار و پیشتاز. 13- پرچمدار. 14- ظهر الولایه
1) 65. تنقیح المقال، ج 2، ص 128 - القابی که برای حضرت عباس علیهالسلام برشمردهاند بیش از 16 لقب است و میتوان بعضی از القاب را در بعضی دیگر ادغام کرد که در نتیجه به همان شانزده لقب منحصر میگردد.
2) 66. غیر از بیست لقب که در این کتاب آمده، القابی مانند: مجاهد، ناصر، مجیب، راغب، وافی و... در زیارت نامهی او دیده میشود که ما به ذکر همین بیست لقب اکتفا کردیم.
(پشتیبان ولایت) (1).
در اینجا القاب دیگری نیز برای آن حضرت ذکر کردهاند مانند:
15- المواسی. 16- الواقی. 17- اطلس. 18- باب الحسین. 19- الساعی. 20- صدیق. 21- البطل العلقمی و... (2).
قبلا ذکر شد که حضرت عباس علیهالسلام از جمال و زیبایی ویژهای برخوردار بود، سیمایی جذاب، قامتی رشید و رعنا و چهرهای درخشنده داشت. از این رو او را ماه دودمان هاشم خواندند و این موضوع گویی نشانگر آن بود که حسین علیهالسلام خورشید انقلاب است، و عباس ماه انقلاب، با توجه به اینکه ماه از خورشید، کسب نور میکند.
از آنجا که حضرت عباس علیهالسلام بر اثر فداکاریها، اخلاص، ایثار و خصال عظیم انسانی در پیشگاه خدا دارای مقام بسیار ارجمند و آبروی مخصوص گردید، توسل به ذیل عنایت او موجب روا شدن
حاجات است، زیرا پذیرش شفاعت او در درگاه خداوند قطعی است و در این مورد هزاران نفر از قدیم و ندیم، با توسل به او نتیجه گرفتهاند. که نمونههایی از آنها در این کتاب ذکر شده است. از این رو او را بابالحوائج خواندند و به تجربهی بسیار رسیده که نذر برای آن حضرت و مادرش امالبنین علیهاالسلام و توسل به آنها، حاجتمندان را به مقصود رسانده است. در قسمت آخر کتاب نمونههایی از آنها را خاطرنشان خواهیم ساخت.
گفتنی است که به گفته بعضی از علما، واژهی عباس به حروف حساب ابجد، معادل عدد 133 است، بعد از نماز روز جمعه 133 بار با این عبارت به حضرت عباس علیهالسلام متوسل شو که به امید خدا به مقصود میرسی:
یا کاشف الکرب عن وجه الحسین، اکشف کربی بحق اخیک الحسین؛
ای عباسی که اندوه را از چهرهی حسین علیهالسلام برطرف ساختی، اندوه مرا به حق برادرت حسین علیهالسلام برطرف ساز. (1).
گرچه انسانهای سعادتمند بسیار به افتخار اخذ مدال «شهید» نایل شدهاند ولی بدون تردید شهیدان دارای درجات گوناگون
1) 69. شخصیت ابوالفضل قمر بنیهاشم، ص 102.
هستند، حضرت عباس علیهالسلام از آن افرادی بود که به راستی حایز مفهوم عمیق شهید و شهادت، به طور کامل بود و به تمام امتیازات شهادت نایل گردید و از برجستگان در میان شهیدان سرافراز شد.
چنانکه امام سجاد علیهالسلام فرمود: «او در قیامت دارای مقامی خواهد شد که همهی شهیدان از مقام او حسرت میبرند.» (1).
او کسی است که دستهایش زود از خودش شهید شدند و سر بریدهاش به گونهای ضربه دید که صورت و پشت صورتش مشخص نبود. (2)
فراموش نمیکنم که حدود سال 1340 شمسی سعادت شرفیابی به حرم حضرت عباس علیهالسلام را پیدا کردم، دیدم بر فراز گند طلائیش پرچم سرخی نصب شده و در آن نوشته شده (یا هضیم) از بعضی پرسیدم معنی این واژه چیست؟ گفت: هضیم به معنی درهم ریخته و مخلوط میآید. سر مقدس حضرت عباس علیهالسلام بر اثر ضربهی عمود آهنین آن چنان شد که قسمت جلو و پشت سر در هم مخلوط شده بود.
.امام سجاد علیهالسلام وقتی که روز 13 محرم سال 61، همراه بنیاسد کنار پیکر مطهر عباس علیهالسلام آمد، تا آن را به خاک بسپرد، خطاب او فرمود:
«و علیک منی السلام من شهید محتسب؛
ای شهید مخلص راه خدا، سلام من بر تو باد.» (3).
چنانکه قبلا خاطرنشان گردید، امام صادق علیهالسلام در ضمن ستایش او فرمود: «و مضی شهیدا» او شهید از دنیا رفت (4)و در زیارت نامهای که برای آن حضرت تنظیم نمود، خطاب به او فرمود:
«بعثک الله فی الشهداء؛ خداوند تو را در میان شهیدان
برانگیخت». (1)این تعبیر «بعثت در میان شهیدان» به نظر نگارنده، بیانگر مقامی بالاتر از مقام شهادت است که میتوان در تعبیر فارسی آن را با جمله (شهید ممتاز) یا «شهید سرفراز» همگن نمود
به هر حال، حضرت عباس علیهالسلام شهید حاضر و ناظری است که بر قلهی شهادت، راست قامت ایستاده و نظارهگر صحنههاست تا با جاذبهی معنوی خود، شهادت طلب بپروراند و نام نامیش به دلها قوت بخشد، روحها را نشاط دهد، پاها و بازوان را محکم و استوار سازد و انسانهای شایسته را برای جبههها و صحنههای سخت اسلامی ذخیره نماید.
این جمله از زیارت نامهی حضرت عباس علیهالسلام از زبان امام صادق علیهالسلام گرفته شده که فرمود: «سلام بر تو ای عبد صالح» (که قبلا ذکر شد).
حضرت عباس علیهالسلام هم عبد خدا بود و هم صالح و خالص بود، در عبودیت و بندگی او هیچگونه شائبه نبود، نه تنها در نماز و امور عبادی بلکه در همهی امور بندهی مطیع خدا بود. هرگز خطایی در زندگی او دیده نشد او حتی در دوران خردسالی «یک» گفت و در برابر سخن پدرش که فرمود: بگو «دو»، دو نگفت و علتش را چنین تبیین کرد: «با زبانی که یک گفتهام، شرم دارم که دو بگویم.» (و از حریم یکتایی خدا خارج شوم.)
1) 74. کامل الزیارة، ص 258.
حضرت علی علیهالسلام وقتی که اوج عبودیت عباسش را دریافت، دو چشم عباسش را غرق در بوسه کرد. (1)آن چشمان نافذی که طلعت یکتایی خدا را در همه چیز مینگرد و حقیقت بین است و مظهر عشق به خدا است. به گفتهی شاعر:
نور دل حیدر است و شمع شهیدان
مظهر حق است نور روی اباالفضل
عبودیت و بندگی خالص خدا، اساس و سنگ زیرین بنای سایر ارزشها است. عظمت هر کسی بستگی به درجهی عبودیت او در پیشگاه خدا دارد. خداوند وقتی که میخواهد اوج عظمت پیامبر صلی الله علیه و آله را که در مسألهی معراج آشکار شد، بیان کند، عامل اصلی آن را بندگی محمد صلی الله علیه و آله معرفی کرده و در آغاز سورهی اسراء میفرماید:
سبحان الذی اسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی الذی بارکنا حوله لنریه من آیاتنا انه هو السمیع البصیر؛
پاک و منزه است خدایی که بندهاش را در یک شب، از مسجدالحرام به مسجد اقصی که گرداگردش را پر برکت ساختیم، برد تا آیات خود را به او نشان دهیم. او شنوا و بینا است.
آری، شنوایی و بینایی مطلق خدا، بندگان صالح را به مقام بسیار بلند میرساند، به قول شاعر:
1) 75. مستدرک الوسایل، ج 2، ص 635.
بندگی کن تا که سلطانت کنند
تن رها کنند تا همه جانت کنند
خوی حیوانی سزاوار تو نیست
ترک این خو کن، سلیمانت کنند
در آیهی مذکور اشارهای به این معنی شده که عبودیت و بندگی خالصانهی پیامبر صلی الله علیه و آله - نه رسالت او - موجب معراج او که از شاخصههای عظیم رسالت او است گردید.
حضرت عباس علیهالسلام در روز عاشورا برادرانش را جلوتر به میدان فرستاد تا به فیض عظمای شهادت نایل گردند و جهاد آنها را به حساب خدا بگذارد و از تحمل داغ آنها ثواب ببرد. به برادرش عبدالله فرمود:
تقدم یا اخی، حتی اراک قتیلا و احتسبک؛
برادرم پیش از من به میدان بشتاب تا تو را کشته بنگرم و داغ مصیبت تو را به حساب خدا نهاده و به پاداش آن برسم. (1).
روایت شده؛ قاسم بن اصبغ نباته گفت: مردی از طایفه بنی دارم را دیدم که رویش سیاه شده بود. به او گفتم: چهرهی تو سفید بود، چرا این گونه سیاه شده است؟ در پاسخ گفت: «من مردی را که در میان دو چشمانش (پیشانیش) اثر سجده آشکار بود کشتم.» گفتم: او چه کسی بود؟ گفت: «او عباس فرزند علی علیهالسلام بود.» (2).
و در نقل دیگر آمده؛ این شخص سنگدل گفت: «از آن وقتی که این آقا (حضرت عباس علیهالسلام) را کشتهام تاکنون، هر شب نزد من میآید و گریبان مرا میگیرد و کشان کشان مرا به پرتگاه دوزخ میبرد و مرا در میان دوزخ میافکند. در عالم خواب فریاد و شیون میزنم، به طوری که همهی افراد محل صدای شیون مرا میشنوند.» (1).
عبودیت، نهایت خضوع در برابر خدا و تسلیم در برابر نمایندهی خدا، پیامبر و امام معصوم علیهالسلام است، عبودیت آن چنان انسان را به کمال میرساند که اگر کامل باشد عبد را خداگونه میکند و او را مظهر جلال و جمال خدا مینماید و گاهی از او کارهایی مانند تصرف در عالم تکوین و کرامت صادر میشود که کار خدایی است (چنانکه از حضرت عباس علیهالسلام به طور مکرر صادر شده است) به فرمودهی امام صادق علیهالسلام:
العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة؛
عبودیت گوهری است که به حقیقت و عمق آن ربوبیت است. (2).
یعنی انسان را به قدری به خدا نزدیک میکند که مظهر صفات خدا میشود، مثلا آهن را در کوره میگذارند، گداخته و به صورت آتش در میآید، آن آهن در عین آنکه آهن است آن چنان به آتش نزدیک شده که خود آتش گونه شده است.
] جملهی «ابوالقربه» به معنی پدر قربه است، قربه به معنی مشک آب است. حضرت عباس علیهالسلام نظر به اینکه سرپرست مشکهای آب بود تا آب را نگهداری کرده و به موقع به تشنگان برساند، او را با این لقب خواندند.
حضرت عباس علیهالسلام از مدینه تا کربلا سرپرست و عهدهدار آب رسانی به تشنگان بود، در روز هفتم محرم به بعد در کربلا، هر لحظه آماده بود تا جان عزیزش را سپر بلا کند و آب را به قیمت ریخته شدن خونش برای تشنگان فراهم آورد، دستهایش قطع شد. مشک را به دندان گرفت و همچنان رکاب میزد تا بلکه آب را به لب تشنگان برساند، ولی خود به یاد لب تشنهی امام حسین علیهالسلام آب ننوشید و با لب تشنه به شهادت رسید. (نفس المهموم، ص 178).]
از لقبهای معروف حضرت عباس علیهالسلام سقا بودن او است. توضیح اینکه: منصب سقایت و آب رسانی به تشنگان یکی از ارجمندترین و زیباترین برنامهی اسلامی و انسانی است، تاریخچهی سقایی و آب رسانی در اسلام با سقایت حاجیان در مکه در مراسم حج ارتباط پیدا میکند. عبدالمطلب جد اول پیامبر صلی الله علیه و آله چاه زمزم در کنار کعبه را که سالها کهنه و متروک و فراموش شده بود، حفر و نوسازی کرد و آن را مرکز سقایت و آب رسانی به حاجیان قرار داد.
قبل از او پدرش هاشم و عمویش مطلب و پدر آنها عبد مناف عهدهدار منصب سقایت و آب رسانی بودند و قبل از آنها «قصی» جد چهارم پیامبر صلی الله علیه و آله سرپرست سقایت و آب رسانی به حاجیان بود.
پس از عبدالمطلب مقام سقایت به پسرش ابوطالب رسید و ابوطالب آن را به برادرش عباس واگذار کرد. (1).
امام باقر علیهالسلام فرمود:
1) 80. کحل البصر، ص 20 تا 30.
من سقا ظمانا ماء سقاه الله من الرحیق المختوم؛
کسی که تشنهای را سیراب کند، خداوند از شراب طهور و زلال دربسته شده (پلمب شده) مخصوص بهشتی او را سیراب خواهد کرد. (1).
امام صادق علیهالسلام فرمود:
من سقی الماء فی موضع یوجد فیه الماء، کان کمن اعتق رقبة و من سقی الماء فی موضع لا یوجد فیه الماء، کان کمن احیا نفسا و من احیا نفسا فکانما احیا الناس جمیعا؛
کسی که در محلی که در آن آب وجود دارد، به تشنهای آب برساند، همانند کسی است که بردهای را آزاد نماید و کسی که آب را در محلی که آب وجود ندارد به تشنه برساند، مانند کسی است که انسانی را زنده نموده و کسی که انسانی را زنده نماید (مطابق آیهی 32 مائده) مانند آن است که همهی انسانها را زنده نموده است. (2).
در ماجرای کربلا، یکی از بیرحمانهترین کار دشمن این بود که به دستور ابنزیاد، آب را به روی اهلبیت و یاران حسین علیهالسلام بستند و حسین علیهالسلام و همراهانش را در محاصرهی شدید آب قرار دادند. در روز هفتم محرم، عمرو بن حجاج یکی از سران دشمن با پانصد سوار، مأمور نگهبانی شریعهی فرات شدند، تا شخصی از یاران حسین علیهالسلام از
آنجا آب نبرد. (1).
از آن پس یکی از کارهای مهم حضرت عباس علیهالسلام آب رسانی به اهلبیت و یاران حسین علیهالسلام بود و حتی شهادت او در آن وقت بود که برای آب آوردن به شریعه فرات رفته بود، هنگام بازگشت، سر راهش را گرفتند و در کنار نهر علقمه او را به شهادت رساندند.
نخستین بار وقتی به حضرت عباس علیهالسلام سقا (آب رسان) گفته شد که امام حسین علیهالسلام پس از ممنوع شدن آب در روز هفتم، با حضرت عباس علیهالسلام در مورد آب رسانی مذاکره کرد، سپس عباس علیهالسلام را (ظاهرا در شب هشتم محرم) همراه بیست نفر سواره و سی نفر پیاده نظام با برداشتن بیست مشک به سوی فرات فرستاد، آنها به سوی فرات رفتند، درگیری شدیدی بین حضرت عباس علیهالسلام و همراهان با نگهبانان شریعه رخ داد. جمعی همراه عباس علیهالسلام با دشمن میجنگیدند و جمعی مشکها را پر میکردند، حضرت عباس علیهالسلام بی آنکه یک نفر از همراهانش شهید شود، بیست مشک پر از آب را به خیمهها رساندند. حسین علیهالسلام و همراهان از آن آب نوشیدند.
در پایان این روایت آمده:
و لذلک سمی العباس علیهالسلام السقاء؛
از این رو عباس علیهالسلام به عنوان سقاء نامیده شد. (2).
نکتهی قابل توجه اینکه: مطابق آنچه گفته شد و آنچه در بعضی از تواریخ آمده، حضرت عباس علیهالسلام منصب سقایت و آب رسانی را که به عباس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله رسیده بود و بعد از عباس به فرزندانش و همچنین این مقام را از پدرش علی علیهالسلام که در جنگ بدر، با کمال شجاعت کنار چاهی که نزدیک دشمن بود رفت و از آن چاه برای مسلمانان آب آورد (1)به ارث برده بود و در ماجرای کربلا از مدینه یا مکه و از مکه تا کربلا سرپرست آب رسانی به کاروان حسین علیهالسلام و حیوانات آنها بود با توجه به اینکه همراهان امام حسین علیهالسلام در آغاز بیش از هزار نفر بودند و با افزودن حیواناتشان، نتیجه میگیریم که تأمین آب آنها کار بسیار مهمی بوده است.
نیاشامیدن حضرت عباس علیهالسلام از آب، در روز عاشورا هنگامی که خود را به شریعهی فرات رسانید، زیرا به یاد لب تشنهی برادرش امام حسین علیهالسلام افتاد، نیز بیانگر مقام سقایت کامل آن حضرت است، چرا که در روایت آمده؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
لیشرب ساقی القوم آخرهم؛
ساقی و آب رساننده قوم، باید آخرین نفری باشد که خود آب بنوشد. (2).
حضرت عباس علیهالسلام ساقی لب تشنگان بود، به این سنت عمل کرد.
قبل از آنها از آب ننوشید.
او در موضوع آب رسانی به قدری کوشا بود که پس از قطع شدن دستهایش، مشک را به دندان گرفت تا بلکه آب را خیمهها برساند و در لحظات آخر عمر، به حسین علیهالسلام عرض کرد: «من از دخترت سکینه علیهاالسلام خجالت میکشم زیرا به او وعدهی آب دادم ولی نتوانستم آب را به او برسانم.» (1).
از القاب حضرت عباس علیهالسلام اینکه مستجار و پناه برای پناهندگان بود. شاعر معروف و فهیم و مخلص اهلبیت، «شیخ محمدرضا ازری» در شأن و مقام عباس علیهالسلام قصیدهای سرود. (2)هنگامی که این مصرع را سرود:
یوم ابوالفضل استجار به الهدی؛
روز عاشورا، روزی است که حسین علیهالسلام مخزن هدایت به عباس علیهالسلام پناه برد.
سپس صحت این مطلب را در نظر خود بعید شمرد که حسین علیهالسلام به او پناه برد و شاید این سخن مورد قبول امام حسین علیهالسلام واقع نگردد.
1) 87. معالی السبطین، ج 1، ص 452 و 446.
2) 88. نه شعر این قصیده در منتخب التواریخ، ص 260 ذکر شده است - شیخ محمدرضا ازری بغدادی برادر شیخ کاظم ازری، صاحب قصیده هاشمیه، در سال 1231 ه- ق متولد شد، این دو برادر، از علما و شاعران برجستهی اهلبیت علیهمالسلام بودند. قبرشان در کاظمین، کنار هم در مقبره سید رضی رحمه الله قرار گرفته است.
شب در عالم خواب، امام حسین علیهالسلام به او فرمود: آنچه را گفتهای صحیح است، من به برادرم پناهنده شدم، مصرع دوم این شعر را با این جمله تکمیل کن.
و الشمس من کدر العجاج لثامها؛
یعنی: در آن هنگام به عباس پناه بردم که بر اثر حملهها و درگیری و گرد و غبار، بین زمین و آسمان تیره و تار شده بود، به طوری که نقاب گرد و غبار جلو نور خورشید را گرفته بود و هوا را تاریک نموده بود. (1)
الیوم نامت اعین بک لم تنم
و تسهرت اخری فعز منامها.
.از القاب حضرت عباس علیهالسلام این بود که «قائد الجیش» فرمانروا و سپهسالار لشکر امام حسین علیهالسلام بود و لیاقت چنین موقعیت عظیمی را یافت. روشن است که چنین منصبی بستگی به شجاعت، کاردانی، تیزهوشی، ایمان و ارادهی راسخ، شهادت طلبی و قوت قلب دارد که تمام این خصال در وجود پر برکت عباس علیهالسلام جمع بود که مدال سرلشکری لشکر فداکار امام حسین علیهالسلام را از آن حضرت گرفت.
حضرت عباس علیهالسلام به راستی به طور کامل با تمام وجود، در صحنه
1) 89. معالی السبطین، ج 2، ص 441، به نقل از شیخ جلیل ملاعلی تبریزی - فرسان الهیجاء، ج 1، ص 189 - منتخب التواریخ، ص 260 - یکی از اشعار قصیدهی مذکور، این شعر معروف است:
حضور داشت و نهایت حمایت و یاری خود را نسبت به دین و امام عصرش آشکار ساخت، از این رو لقب حامی (که از جانب امام هادی علیهالسلام در زیارت ناحیه به او داده شد) به طور شایسته و کامل، زیبندهی وجود او است.
در بعضی از عبارات آن حضرت به عنوان «حامیالضعینه» یاد شده (1)ضعینه به معنی هودج است، کنایه از اینکه او یگانه حامی بانوان هودج نشین بود، در سفر کربلا از آنها نگهبانی میکرد و آنها در پناه چنین نگهبان نیرومند و شجاعی هیچگونه نگرانی نداشتند.
حضرت عباس علیهالسلام به راستی فداکاری را به آخرین حد و مرز خود رسانید، خود و برادران خود و هستی خود و حتی دو پسر خود را (بنا به بعضی از روایات) فدای دین و امام حسین علیهالسلام و آرمان آن حضرت کرد. (2).
حق جهاد و جانبازی را با تلاش بینظیر تا آخرین نفس و آخرین قطرهی خون خود، انجام داد که امام حسین علیهالسلام (چنانکه گفتیم) در کنار پیکر به خون تپیدهاش فرمود:
1) 90. ترجمهی العباس بن علی، از: باقر شریف قرشی، ص 26.
2) 91. علامه سید محسن امین دو پسر حضرت عباس علیهالسلام به نام محمد و عبدالله را در شمار شهیدان کربلا شمرده است. (اعیان الشیعه، ط جدید، ج 1، ص 610) و محدث کبیر، ابنشهر آشوب، یک پسر حضرت عباس علیهالسلام به نام محمد علیهالسلام را جزء شهدای کربلا شمرده است (مناقب آل ابیطالب، ج 4، ص 112).
یا اخی لقد جاهدت فی الله حق جهاده؛
ای برادر! تو در راه خدا آنچه که سزاوار جهاد بود، جهاد کردی. (1).
گاهی عباس علیهالسلام را ضیغم و گاهی ضرغام که هر دو به معنی شیر ژیان و چابک است میخواندند، چرا که او در میدان رزم با دشمن چون شیری نیرومند بود که به گله روباه حمله میکرد، دهها و صدها نفر را در حملههای حیدری خود به خاک مذلت میافکند. همانگونه که حضرت حمزه علیهالسلام عموی پدرش، شیر خدا و شیر رسول الله صلی الله علیه و آله بود و همانگونه که پدرش علی علیهالسلام «اسد الله الغالب» شیر غالب و چابک خدا بود، او نیز این خصلت را از آنان به ارث برده و چون شیر ژیان از دشمن نمیهراسید و با شجاعتی بیبدیل، با عالیترین نبردی که قهرمانان را به تعجب وا میدارد، نبرد میکرد.
فداکاری عباس علیهالسلام در حد ایثار بود. ایثار یعنی آنچه را خود لازم دارد به دیگران میبخشد، مانند گرسنهای که غذای مورد نیاز خود را به فقیر میدهد، بنابراین ایثار مرحلهای بالاتر از سخاوت است.
حضرت عباس علیهالسلام به پیروی از پدر و برادرانش حسن
1) 92. تذکرة الشهداء، از: ملا حبیب الله کاشانی، ص 270.
و حسین علیهماالسلام در راه حق، ایثارگر بود و به راستی که در این راستا از همه چیز خود گذشت و آنچه داشت در طبق اخلاص نهاده و به پیشگاه خداوند اهدا کرد. امان نامهی دشمن را رد کرد و استوار و ثابت قدم از حق دفاع نمود.
ایثار او تا آنجا بود که جیرهی آب خود را برای دیگران میگذاشت، با اینکه سخت تشنه بود در کنار شریعهی فرات به خاطر آنکه برادرش تشنه است، آب ننوشید. دستهایش را قبل از خود ایثار کرد. خداوند در قرآن، انصار (مسلمانان مدینه) را به خاطر آنکه مهاجران (مسلمانان مکه) را بر خود مقدم داشتند، تمجید میکند و ایثارگر میخواند:
و یؤثرون علی انفسهم ولو کان بهم خصاصة؛
آنها (در غذا رسانی و مسکن) مهاجران را بر خود مقدم میدارند، گرچه خود به شدت فقیر هستند. (حشر - 9)
عباس علیهالسلام با اینکه به شدت تشنه بود، دیگران را بر خود مقدم داشت.
او سه برادرش را جلوتر از خود به میدان فرستاد و ایثار کرد و طبق بعضی از روایات، دو پسرش به نام عبدالله و محمد را که نوجوان بودند، به میدان فرستاد و هر دو در کربلا شهید شدند. (1).
حضرت عباس علیهالسلام را با لقب «کبش الکتیبه» میخواندند. کبش
1) 93. اعیان الشیعه، چاپ جدید، ج 1، ص 610.
به معنی قوچ است، کتیبه به معنی یک ستون لشکر و یا یک گروه سواران است. از آنجا که قوچ در گله گوسفندان همواره در پیشاپیش آنها است. لقب فوق بیانگر پیشتازی و سرداری حضرت عباس علیهالسلام در سپاه امام حسین علیهالسلام است.
در روز عاشورا پرچم بزرگ حسین علیهالسلام در دست حضرت عباس علیهالسلام بود. در جنگهای قدیم؛ پرچمداری از موقعیت خاصی برخوردار بود. زیرا سرنگونی پرچم دلیل شکست بود و موجب تضعیف روحیهی رزمندگان تحت آن پرچم میشد.
حضرت عباس علیهالسلام تا دست در بدن داشت، پرچم را سرافراز نگهداشت. حتی طبق پارهای از روایات، همچون عمویش جعفر طیار با کمک دو بازوی بریدهاش پرچم را به سینهاش چسباند و نگهداشت و قوت مرکز فرماندهی را با این کار حفظ کرد تا هنگامی که عمود آهنین بر سرش زدند و از پشت اسب به زمین افتاد، در حقیقت او با پرچمش با هم به زمین افتادند. (1).
برای دریافت بیشتر از پرچمداری عظیم حضرت عباس علیهالسلام نظر شما را به حادثهی عجیب زیر جلب میکنیم:
در نقلهای تاریخی آمده: هنگامی که وسایل غارت شده از شهدای کربلا را به شام نزد یزید بردند، در میان آنها پرچم
1) 94. معالی السبطین، ج 1، ص 440.
بزرگی وجود داشت، یزید و حاضران بهت زده دیدند. همهی پرچم سوراخ و آسیب دیده ولی دستگیرهی آن سالم است. یزید از روی حیرت و تعجب پرسید: «این پرچم را چه کسی حمل میکرد؟»
گفتند: عباس پسر علی علیهالسلام.
یزید از روی حیرت و تجلیل از پرچمدار، سه بار برخاست و نشست و به حاضران گفت:
انظروا الی هذا العلم فانه لم یسلم من الطعن و الضرب، الا مقبض الید التی تحمله؛
به این پرچم بنگرید که بر اثر صدمات و ضربهها هیچ جای آن سالم نمانده جز دستگیرهی آن که پرچمدار آن را با دست حمل میکرده است.(یعنی سالم ماندن دستگیره نشان میدهد که پرچمدار، تیرها و ضربهها را که بر دستش وارد میشد تحمل کرده و پرچم را رها نساخته است).
سپس گفت:
ابیت اللعن یا عباس، هکذا یکون وفاء الاخ لاخیه؛
ای عباس! با این جوانمردی، لعن و ناسزا را از خود دور ساختی،(و هرگز روا نیست کسی به تو ناسزا گوید) این است معنی وفای برادر نسبت به برادرش. (1).
1) 95. دین و تمدین، از: محمدعلی حومانی لبنانی، ج 1، ص 288.
یکی از القاب حضرت عباس علیهالسلام این بود که به او «ظهر الولایة» (کمر و پشت ولایت) میگفتند زیرا همان گونه که کمر، انسان را راست قامت نگه میدارد و پشتوانه محکمی برای حرکت انسانی است.
حضرت عباس علیهالسلام نیز چنین نقشی برای نگهبانی از حریم ولایت و امامت بود. به راستی پشت و پناه ولایت امر بود و تا آخرین حد توان از او و آرمانهایش پشتیبانی کرد، و شایستهی این شعر معروف سعدی است که در تمجید پیامبر صلی الله علیه و آله گفت:
چه غم دیوار امت را که باشد چون تو پشتیبان
چه باک از موج بحر، آن را که باشد نوح کشتیبان
از این رو وقتی که به شهادت رسید، امام حسین علیهالسلام به بالینش آمد و فرمود:
الان انکسر ظهری و قلت حیلتی؛
اکنون پشتم شکست و چارهام کم شد. (1).
بگفتمش کای سپهدار قبیله
ز مرگت مر مرا کم گشت حیله
شکستی پشتم ای شمشاد قامت
نمیباید درستی تا قیامت
دریغ از بازوی زور آزمایت
دریغ از پنجهی خیبر گشایت
دریغ از اهلبیت بیپناهم
دریغ از یاور و میر سپاهم
1) 96. نفس المهموم، ص 179.
حضرت عباس علیهالسلام را امام زمان حضرت حجت (عج) در زیارت ناحیه، با لقب «مواسی» خوانده است. مواسی از مواسات است (1)و در اصل به معنی بریدن میآید و در نتیجه به معنی شدت دلبستگی به چیزی است که از همه چیز ببرد و به آن چیز دل ببندد و همهی هستی خود را فدای آن کند. حضرت عباس علیهالسلام در پیشگاه امام حسین علیهالسلام چنین بود. برادری، همیاری و پیوند پر محبت و تنگاتنگ او با امام حسین علیهالسلام همچون همیاری و پیوند عاشق حقیقی نسبت به معشوق خود بود؛
مقام عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی این آستان بوسد که جان در آستین دارد
به این ترتیب، درس برادری، وفا، فداکاری و گذشت بینظیر را به جهانیان آموخت و به انسانیت، بها و آبروی فوقالعاده داد.
خصلت دیگر عباس علیهالسلام نگهبانی و پاسداری محکم و پر تلاش او از حق و امام حق بود. از این رو امام هادی علیهالسلام در زیارت ناحیه او را نگهبان و پاسدار خواند. پاسداری که با اخلاص تمام به نگهبانی حق پرداخت. تا حدی که با بودن او، دشمنان خواب و استراحت نداشتند
1) 97. و در زیارت نامهی حضرت عباس (ع) درروز عرفه نیز این جمله آمده: «فنعم اخ المواسی» (مفاتیح الجنان).
ولی اهلبیت حسین علیهالسلام خود را در پناه کوهی استوار میدیدند و خواب و استراحت داشتند اما بعد از او، موضوع به عکس شد (چنان که شیخ محمدرضا ازری، از زبان امام حسین علیهالسلام در شعری که قبلا ذکر شد:
«الآن نامت اعین بک لم تنم...» این مطلب را بیان کرده است.)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
حرس لیلة فی سبیل الله عزوجل افضل من الف لیلة یقام لیلها و یصام نهارها؛
نگهبانی و پاسداری یک شب در راه خداوند متعال، از عبادت هزار شب که روزش را انسان روزه بگیرد، بهتر است. (1).
روز عاشورا، حضرت عباس علیهالسلام سوار بر اسب، در اطراف خیمهها به هر سو نگاه میکرد و از حرم رسول خدا صلی الله علیه وآله نگهبانی مینمود و مراقب دشمن بود که جلو نیاید. حتی زهیر بن قین (یکی از یاران باوفای امام حسین علیهالسلام) نزد عباس علیهالسلام آمد و اظهار داشت میخواهم وصیت پدر را به یاد تو بیندازم، عباس علیهالسلام که میدید خیمهها در خطر حملهی دشمن است، از اسب پیاده نشد، فرمود: «مجال سخن نیست ولی چون نام پدرم را بردی، روا نیست از شنیدن وصیت پدرم بگذرم، بگو که من سواره میشنوم». زهیر سخن پدر را (که قبلا در شرح زندگی امالبنین علیهالسلام گفته شد) به یاد عباس علیهالسلام انداخت. (2).
عباس علیهالسلام را اطلس میخواندند، زیرا این کلمه به معنی سرخ تیرهرنگ و شجاع، چابک و دلاور دریا دل میآید. آن حضرت چنانکه در صحنههای گوناگون نشان داد، دلاوری بیبدیل بود. حتی دستهایش را قطع کردند، تسلیم نشد و همچنان میجنگید و به طور کلی ترس در قاموس زندگی او وجود نداشت و در نبرد در برابر هزاران نفر هرگز وحشت نکرد، چنانکه فرازهایی از قهرمانیهای او را در فصل سوم خاطرنشان خواهیم ساخت. (1).
پیامبر صلی الله علیه و اله در شأن علی علیهالسلام فرمود:
انا مدینة العلم و علی بابها، فمن اراد المدینة فلیأت الباب؛
من شهر علم هستم و علی علیهالسلام در آن شهر است، کسی که خواهان ورود به این شهر است، باید از در آن وارد گردد. (2).
حضرت علی علیهالسلام در همهی امور، پیشکار و دربان و واسطهی بین مردم و پیامبر صلی الله علیه و آله بود. هر بزرگی، دربان یا دربانانی دارد که مردم به واسطهی آنان با آن شخص بزرگ، ارتباط پیدا کنند.
حضرت عباس علیهالسلام فرزند علی نیز در حیات و ممات، دربان و پیشکار امام حسین علیهالسلام بود و واسطهی حقیقی بین مردم و امام حسین علیهالسلام بود و میباشد، هرگز امام حسین علیهالسلام وساطت عباس علیهالسلام را رد نمیکند و بابالحوائج بودن او نیز از یک نظر به این خاطر است که باب و پیشکار حسین علیهالسلام است و با وساطت، نیازهای نیازمندان را تأمین میکند و بیسامانان را سامان میبخشد.
از علامه طباطبایی (ره) صاحب تفسیر المیزان نقل شده که فرمود: مرحوم سید السالکین و برهان العارفین آقای آقاسید علی قاضی (استاد علامه طباطبایی در عرفان) فرمود: «در هنگام کشف، بر من روشن و آشکار شد که وجود مقدس اباعبدالله الحسین علیهالسلام مظهر رحمت کلیهی الهیه است و باب و پیشکار آن حضرت، سقای کربلا، سر حلقهی ارباب وفا، آقا بابالحوائج الی الله، ابوالفضل العباس، صلوات الله و سلامه علیه است.» (1).
از لقبهای عباس علیهالسلام که در زیارت ناحیهی امام هادی علیهالسلام آمده، لقب «ساعی» است. یعنی او نهایت سعی و تلاش را برای تحقق نهضت امام حسین علیهالسلام نمود، و دومین شریک و شخص دوم این نهضت بود و در این راستا هیچگونه - حتی یک لحظه - دریغ نکرد.
او هرگز بیتفاوت، بهانهجو و خارج از صحنه نبود، بلکه در همهی
1) 102. چهره درخشان قمر بنیهاشم ابوالفضل العباس علیهالسلام، ج 1، ص 147 و 148.
فراز و نشیبهای نهضت کربلا حضور خلاق و فعال داشت. بر همین اساس، امام صادق علیهالسلام خطاب به او فرمود:
اشهد انک لم تهن و لم تنکل؛
گواهی میدهم که تو در راه دین و دفاع از امام حق، هیچگونه سستی و توقف نکردی. (1).
تلاش او به جایی رسید که وقتی دست راستش را قطع کردند، چنین رجز خواند:
و الله ان قطعتم یمینی
انی احامی ابدا عن دینی
و عن امام صادق الیقین
نجل النبی الطاهر الامین
سوگند به خدا اگر دست راستم را قطع نمودید، من بدون درنگ تا جان در بدن دارم از دینم و از حریم امام راستگو و راستین فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله پاک و امین حمایت میکنم. (2).
در زیارت نامهی حضرت عباس علیهالسلام در روز عید فطر و قربان آمده:
السلام علیک ایها العبد الصالح و الصدیق المواسی؛
سلام بر تو ای بندهی صالح و راستین و فداکار.
واژهی «صدیق» به اصطلاح ادبی مبالغه در صدق و صداقت است، این لقب برای عباس علیهالسلام بیانگر خلوص و راستی و درستی و فکر،
روش و منش او در همهی ابعاد زندگی است و این صفت به طور کامل، لقبی است که ویژه معصومین علیهمالسلام است.
از این راه نیز به صداقت همه جانبهی حضرت عباس علیهالسلام پی میبریم، چرا که در واقع این لقب، امضای تکمیلی برای سایر لقبهای آن حضرت است، به عبارت روشنتر نشانگر صدق، حقانیت، کمال و اخلاص در همهی القابش میباشد.
نظر به اینکه حضرت عباس علیهالسلام در کنار نهر علقمه، با جانبازی قهرمانانه و با داوریهای عجیب که جز از قهرمانان بزرگ دیده نشده، او را «بطل علقمی» خواندند، آن نهر جدا شده از فرات را از این رو علقمه میگفتند که علقم به معنی درخت سدر است، در کنار آن درخت سدر وجود داشت.
مرحوم محقق متبحر، شیخ عبدالواحد مظفر سه جلد قطور در شأن عباس علیهالسلام کتاب نوشته و نام آن را «البطل العلقمی»نهاده است. سه جلد این کتاب بالغ بر 1200 صفحه است.
در اینجا بهتر آن است که پایان این قسمت را با اشعار ناب و پر محتوای زیر از شاعر تیزبین آقای «عارفچه» بیاراییم:
یاور من گر شود خدای اباالفضل
از دل و از جان کنم ثنای اباالفضل
نیست دروغ اََر بگویم این سخن راست
هست رضای خدا رضای اباالفضل
مرتبهی شاهیش دهند به عقبی
آنکه شد اندر جهان گدای اباالفضل
ناطقه لال است تا که وصف بگوید
از ادب و حلم و از حیای اباالفضل
گر که بود عقدهای به دل بگشاید
قدرت دست گره گشای اباالفضل
در دو جهان است چشم جمله محبان
بر کرم و جود و بر عطای اباالفضل
در دل من کی هوای خلد برین است
چونکه بود بر سرم هوای اباالفضل
جمله شهیدان خورند غبطه چو بینند
روز جزا حشمت و علای اباالفضل
در کف زهرا بس این برای شفاعت
روز مکافات، دستهای اباالفضل
نیست دو عالم بهای یک سر مویش
گر که بسنجند خون بهای اباالفضل
با لب خندان به باغ خلد خرامد
هر که کند گریه در عزای اباالفضل
شکر که «عارفچه» از عطای خداوند
گشت ز جان منقبت سرای اباالفضل
جنت و رضوان و حور و کوثر و غلمان
هست همه آیتی ز خوی ابوالفضل
نور دل حیدر است و شمع شهیدان
مظهر حق است نور روی ابوالفضل
شمس و قمر شد خجل ز نور جمالش
مشک ختن شمهای ز بوی ابوالفضل
خالق اعظم گناه خلق دو عالم
جمله ببخشد به آبروی ابوالفضل
عباس علیهالسلام در کنار برادران و پدر در مدینه میزیست. هنگامی که پس از فوت عثمان، مردم با حضرت علی علیهالسلام بیعت کردند و آن حضرت به طور رسمی به خلافت نشست. حضرت عباس علیهالسلام از همیاران قوی دل و پر تلاش در محضر پدر بود و آن حضرت را در تحقق آرمانهای اسلام و رهبری اسلامی یاری میکرد. پس از چند ماه جمعی از همان کسانی که با حضرت علی علیهالسلام بیعت کرده بودند، به رهبری عایشه، طلحه و زبیر به سوی بصره آمد و آنجا را تصرف کرده و بنای شورش و مخالفت گذاشتند که نامشان به عنوان «ناکثین» (بیعت شکنان) معروف شد. عایشه سوار بر شتر (جمل) مردم را
بر ضد علی علیهالسلام تحریک میکرد. سرانجام جنگ جمل را به وجود آوردند.
حضرت علی علیهالسلام و یاران از مدینه برای سرکوبی یاغیان طرفدار معاویه بیرون آمده بودند. وقتی که ماجرای شورشیان بصره مطرح شد. سپاه علی علیهالسلام نخست به طرف بصره حرکت کردند تا پس از سرکوبی مخالفان داخلی، به سوی صفین برای نبرد با سپاه معاویه حرکت نمایند. عباس علیهالسلام در این هنگام جوان نورس بود. همراه پدر و برادران به سوی بصره حرکت کرد. در بصره مذاکرات برای اصلاح مفید واقع نشد. دشمنان جنگ را شروع کردند، در نتیجه درگیری به اوج شدت خود رسید. سرانجام پیروزی نصیب یاران علی علیهالسلام گردید. از مخالفان سیزده هزار نفر کشته شدند و از یاران علی علیهالسلام پنج هزار نفر به شهادت رسیدند. (1).
در این جنگ، سخنی از عباس علیهالسلام در تاریخ دیده نمیشود ولی قطعا او از یاران تلاشگر و فداکار این صحنه بود و چون نوجوانی در حدود ده سال و شاید شانزده ساله بوده، گویی تاریخ او را فراموش نموده است.
پس از جنگ جمل، جنگ بزرگ صفین شروع شد و این جنگ که با معاویه و سپاه او رخ داد، هیجده ماه طول کشید و از شدیدترین جنگهای عصر خلافت حضرت علی علیهالسلام بود.
حضرت عباس علیهالسلام همراه برادرانش حسن و حسین علیهماالسلام در این
1) 105. تتمة المنتهی ص 9 و 12.
نبرد، حضور فعال داشتند.
بعضی سن حضرت عباس علیهالسلام را در این نبرد، هفده سال تعیین کردهاند. چنانکه این مطلب در مناقب اخطب خوارزمی، ص 54 آمده است، اگر چنین باشد، باید تولد آن حضرت را قبل از سنهی 26 دانست، زیرا آغاز جنگ صفین در سال 36 رخ داد.
ممکن است گفته شود که اگر به میدان رفتن حضرت عباس علیهالسلام را در جنگ صفین در سال 37 بدانیم، آن حضرت در آن وقت حدود دوازده سال داشت و نظر به اینکه قد و قامت رشید و بلند داشت. در ظاهر بیست ساله به نظر میرسید. (1)
این حادثه بر دو موضوع دلالت دارد:
1- عباس علیهالسلام مردی کامل بود که لباس او برای تن علی علیهالسلام مناسب بود.
2- عباس علیهالسلام در جنگ صفین حضور داشته و انکار بعضی بیمورد است.
.به هر حال دو واقعهی عجیب در رابطهی با شجاعت حضرت عباس علیهالسلام در جنگ صفین نقل شده که هر کدام نمونهای روشن بر شجاعت و دلاوریهای ممتاز آن بزرگمرد الهی در این جنگ در دوران نوجوانی میباشد. نظر شما را به آن دو حادثه جلب میکنیم:
1) 106. خوارزمی در کتاب مناقب مینویسد: عباس علیهالسلام در جنگ صفین مرد کامل و بلند اندام بود، به دلیل اینکه: شخص شجاعی از دشمن به نام «کریب» به میدان جنگ آمد و چند نفر از یاران علی علیهالسلام را کشت و سپس فریاد زد: «علی علیهالسلام به میدان آید، من میخواهم او را بکشم». علی علیهالسلام از اسب پیاده شد و لباس خود را بیرون آورد و در تن عباس علیهالسلام کرده و لباس عباس علیهالسلام را پوشید (این کار برای آن بود که دشمن، علی علیهالسلام را نشناسد) آنگاه به میدان جنگ رفت و با حملهی قهرمانانه با یک ضربت کریب را به خاک هلاکت افکند و سپس به پایگاه خود بازگشت (فرسان الهیجاء، ج 1، ص 194)
معاویه همراه هشتاد و پنج هزار نفر سپاه خود، وارد سرزمین صفین شد و در تصرف شریعهی فرات پیش دستی کرد، پس از تصرف آن، ابوالاعور اسلمی را با چهل هزار نفر، نگهبان شریعه نمود. هنگامی که سپاهیان حضرت علی علیهالسلام به سرزمین صفین رسیدند، تشنه بودند و از طرفی آب به روی آنها بسته شده بود.
مطابق پارهای از روایات، چندین گردان از سپاه علی علیهالسلام برای گشودن آبراه فرات حرکت کردند ولی به گشایش آن توفیق نیافتند. در این هنگام امام حسین علیهالسلام پس از مشورت با پدر و طلب اجازه همراه جمعی از سواران و دلاوران مخلص و بیبدیل (مانند مالک اشتر) به سوی قرارگاه ابوالاعور اسلمی حمله کردند، حملهی آنها آن چنان محکم و شدید بود که طولی نکشید آبراه فرات توسط حسین علیهالسلام و همراهان گشوده شد و سپاه نگهبان معاویه از اطراف شریعه پراکنده شده و بعضی به هلاکت رسیدند و این نخستین فتحی بود که در جنگ بزرگ صفین نصیب سپاه علی علیهالسلام گردید. (1).
جالب اینکه: علامه بیرجندی مینویسد: مطابق نقل بعضی از کتب معتبر در گشایش آبراه صفین، حضرت عباس علیهالسلام همراه برادرش امام حسین علیهالسلام بود و دوش به دوش هم، رکاب زدند و با یورشهای قهرمانانهی خود، شریعهی فرات را از چنگ دشمن خارج ساختند. (2).
دومین حادثهی عجیب اینکه: در یکی از روزهای جنگ، حضرت عباس (علیهالسلام) نزد پدر آمد و اجازه گرفت تا به میدان جنگ برود، حضرت علی علیهالسلام با نقابی صورت او را پوشانید و به عباس که در آن وقت نوجوان بود، به عنوان یک رزمندهی ناشناس به میدان تاخت، او آن چنان در میدان جولان داد که گویا همهی میدان در قبضهی آن نوجوان است و عرصهی میدان چون گوی در چنبرهی چشم نافذ و توان بیبدیل او است.
سپاه شام از حرکتهای پر صلابت او دریافت که جوانی شجاع، قوی دل و پر جرأت، به میدان آمده است، مشاورین نظامی معاویه به مشورت پرداختند تا هماورد رشیدی را به میدان او بفرستند، ولی بر اثر رعب و وحشت عجیبی که بر آنها چیره شده بود، نتوانستند تصمیم بگیرند، سرانجام معاویه به یکی از سرداران شجاع لشکرش به نام ابنالشعثاء (یا: ابوالشعثاء که میگفتند قدرت رزمیدن با هزاران نفر جنگجوی سواره را دارد) را به حضور طلبید و به او گفت: به میدان این جوان ناشناس برو و با او جنگ کن.
ابنشعثاء گفت: ای امیر! مردم مرا به عنوان قهرمان در برابر ده هزار جنگجو میشناسند، چگونه شایسته است که مرا به جنگ با این کودک روانه سازی؟
معاویه گفت: پس چه کنم؟
ابنشعثاء پاسخ داد: «من هفت پسر دارم، یکی از آنها را به جنگ او میفرستم، تا او را بکشد.»
معاویه گفت: چنین کن.
ابنشعثاء، یکی از فرزندانش را به میدان آن نوجوان فرستاد، طولی نکشید که به دست او کشته شد.
ابنشعثاء فرزند دومش را به میدان فرستاد، باز به دست او کشته شد، او فرزند سوم و چهارم تا هفتمش را فرستاد، همهی آنها به دست آن نوجوان ناشناس به هلاکت رسیدند.
در این هنگام خود ابنشعثاء به میدان تاخت و فریاد زد:
ایها الشاب قتلت جمیع اولادی و الله لاثکلن اباک و امک؛
ای جوان! تو همهی پسرانم را کشتی، سوگند به خدا قطعا پدر و مادرت را به عزایت مینشانم.
ابنشعثاء به آن نوجوان حمله کرد و بین آن دو، چند ضربه رد و بدل شد، در این هنگام آن جوان، چنان ضربه بر ابنشعثاء زد که او را دو نصف کرد و به پسرانش ملحق ساخت، حاضران از شجاعت او تعجب کردند، در این هنگام امیرمؤمنان علی (علیهالسلام) فریاد زد: «ای فرزندم! برگرد ترس دارم دشمنان تو را چشم زخم بزنند.»
او بازگشت، امیرمؤمنان (علیهالسلام) به استقبال او رفت و نقاب را از چهرهی او رد کرد و بین دو چشمانش را بوسید.
حاضران نگاه کردند دیدند او قمر بنیهاشم حضرت عباس علیهالسلام است. (1).
1) 109. معالی السبطین ج 1، ص 438 - الکبریت الاحمر علامه بیرجندی، ج 3، ص 24.
این ماجرا به روشنی، سیمای حضرت عباس علیهالسلام را نشان میدهد که در همان سنین نوجوانی از شجاعت بسیار بالایی برخوردار بوده، براستی که شجاعت را از پدر و مادر به ارث برده است، از این رو مادرش امالبنین علیهاالسلام در مدینه پس از شنیدن خبر شهادت عباس علیهالسلام در کربلا، در فرازی در مورد سوگ عباس علیهالسلام خطاب به او میگوید:
لو کان سیفک فی یدیک
لما دنی منک احد؛
اگر دست در بدن داشتی و شمشیر در دستت بود، هیچ کس جرأت نزدیک شدن به تو را نداشت.
و در همین اشعار، در فرازی از عباس علیهالسلام به عنوان «شیرزاد» یاد کرده میگوید:
ویلی علی شبلی امال برأسه ضرب العمد؛
ای وای که عمود آهنین بر سر شیر بچهام وارد شد. (1).
مرحوم محدث و عالم بزرگ، ملا حبیب الله کاشانی روایت میکند: در روز عاشورا حضرت عباس علیهالسلام نزد برادرش امام حسین علیهالسلام آمد و اصرار بسیار کرد که امام به او اجازه رفتن به میدان بدهد، ولی امام حسین علیهالسلام اجازه نمیداد. عباس علیهالسلام عرض کرد: در جنگ صفین، روزی به میدان جنگ رفتم و تلاش بسیار کردم، هنگامی که با صورت غبار آلوده و لبهای خشک نزد پدر بازگشتم، مرا نزد خود طلبید و غبار
1) 110. سفینة البحار، ج 1، ص 510 (واژهی رثی).
از چهرهام پاک کرد و به من فرمود: «هنگامی که ماجرای کربلا رخ داد، برادرت حسین علیهالسلام در صحرای کربلا یار و یاور میطلبد، دست از یاریش بر مدار و جان در قدمش نثار کن.»
اکنون آمادهی جان نثاری هستم:
عمری بود ای ستودهی روز الست
جامی ز می نثار دارم در دست
خواهم که شوم فدایت ای جان جهان
سر در ره تو سپارم و روح و روان
بنابراین ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله به من اجازهی رزم با این ظالمان را بده:
چرا به خدمت جد تو سرخ رو نروم
چرا به نزد پیمبر به آبرو نروم
چرا ز کرب و بلا جانب جنان نشوم
چرا فدای تو ای شاه انس و جان نشوم
چرا که لعل شهادت طراز افسر تو است
کرم نمای که عباس علیهالسلام هم برادر تو است (1).
مطابق بعضی از روایات؛ در آن هنگام که حضرت علی علیهالسلام در بستر شهادت آرمیده بود (روز 19 تا شب 21 سال 40 ه- ق) عباس علیهالسلام را به
1) 111. تذکرة الشهداء، ص 255.
حضور طلبید و او را به سینهاش چسبانید و فرمود: «پسرم! به زودی در روز قیامت به وسیلهی تو چشمم روشن میگردد؛
اذا کان یوم عاشورا و دخلت المشرعة، ایاک ان تشرب الماء و اخوک الحسین عطشان؛
هرگاه روز عاشورا فرارسید و بر شریعهی آب وارد شدی: مبادا از آب بنوشی در حالی که برادرت تشنه است. (1).
حضرت عباس علیهالسلام به این وصیت عمل کرد، تا آنجا که فرمود:
و الله لا اذوق الماء و سیدی الحسین عطشانا؛
سوگند به خدا از آب نمیچشم، با اینکه آقایم حسین علیهالسلام تشنه است. (2).
به این ترتیب حضرت عباس علیهالسلام زندگی درخشان خود را در عصر پدر، با کمال درایت، صلابت و وفاداری به پدر، به پایان رسانید، در کنار بستر پدر، وصیتهای پدر را شنید و به خاطر سپرد و تصمیم گرفت؛ همچون زمان پدر، یار باوفا و راستین برای امام بعد از او یعنی امام حسن مجتبی علیهالسلام باشد و تا آخرین توان خود، از حریم اسلام و امامت، دفاع کند.
پس از شهادت امیرمؤمنان علی علیهالسلام که در رمضان سال 40 (ه- ق) رخ داد، امام حسن علیهالسلام زمام امور امامت و خلافت را به دست گرفت و مدت امامت آن حضرت، حدود ده سال طول کشید. امام حسن علیهالسلام در این مدت در برابر معاویه قرار گرفته بود، از این رو با حوادث تلخ بسیار و با فراز و نشیبهای گوناگون روبرو شد، به خصوص ماجرای تلخ صلح با معاویه، که امام حسن علیهالسلام آن را به عنوان یک آتش بس مشروط، برای حفظ و بازسازی نیروها پذیرفت، عدهای را بر آن واداشت که به آن حضرت اعتراض کردند و در این رابطه، آن بزرگوار در فشارهای سختی قرار گرفت، در همهی این بحرانها، حضرت عباس علیهالسلام مطیع برادر بود و از او به عنوان امام، اطاعت و پیروی میکرد و کوچکترین مخالفتی از او نسبت به امام حسن علیهالسلام دیده نشد.
در مورد اطاعت حضرت عباس علیهالسلام در آغاز زیارت نامهاش، از زبان
امام صادق علیهالسلام خطاب به آن حضرت میخوانیم:
السلام علیک ایها العبد الصالح، المطیع لله و لرسوله و لامیرالمؤمنین و الحسن و الحسین علیهمالسلام؛
سلام بر تو ای بندهی صالح و مطیع خدا و رسولش و پیرو امیرمؤمنان علی علیهالسلام و حسن و حسین علیهماالسلام.
و در قسمت آخر این زیارت نامه (که قبلا ذکر شد) از زبان امام صادق علیهالسلام آمده: «گواهی میدهم که تو از دنیا رفتی، در حالی که اقتدا به صالحان نمودی و از پیامبران پیروی کردی.» (1).
به این ترتیب میبینیم امام صادق علیهالسلام آن حضرت را مطیع امام حسن و امام حسین علیهالسلام دانسته و او را تا آخر عمر، پیرو صالحان و پیامبران، براساس بصیرت و آگاهی، معرفی کرده است.
امام حسن علیهالسلام پس از شش ماه و چهار روز خلافت در کوفه، بر اثر نابسامانیها از کوفه به مدینه بازگشت و نه سال و چهار ماه به دور از خلافت، در مدینه زیست.
حضرت عباس علیهالسلام همراه برادرش، از کوفه به مدینه بازگشت و در اطراف امام و برادرش زیست، هرگز به حکومت سیاه معاویه، اعتنا نکرد، موضعگیری و مخالفت خود را همانند موضع گیری برادرش امام حسن علیهالسلام به صورت بیاعتنایی و قهر از حکومت ننگین معاویه، ادامه داد، تا آنگاه که امام حسن علیهالسلام توسط جعده دختر اشعث که عامل نفوذی معاویه بود، مسموم شده و به شهادت رسید.
1) 114. کامل الزیاره، ص 258.
امام حسن علیهالسلام وقتی که نشانههای رحلت را در خود مشاهده کرد، برادرش حسین علیهالسلام را به حضور طلبید و به او چنین فرمود:
«برادرم! هنگام فراق فرارسیده، من به خدایم میپیوندم، مرا زهر خورانیدهاند... تو را به آن حقی که بر تو دارم مبادا در این باره سخنی بگویی (و با مطرح کردن آن، جنگ کنی که صلاح اسلام و شیعیان در این شرایط نیست) هنگامی که از دنیا رفتم، چشمانم را بپوشان، مرا غسل بده و کفن کن و در میان تابوت بگذار و به سوی قبر جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله ببر، تا با جدم تجدید عهد کنم (و دیداری تازه نمایم) در این هنگام به زودی با خبر میشوی که مردم گمان میکنند که تو میخواهی مرا در کنار قبر صلی الله علیه و آله دفن کنی، به سوی تو میآیند، تا از تو جلوگیری کنند، تو را به خدا سوگند میدهم که مبادا در مورد من به اندازهی شیشه حجامت، خون ریخته شود.» (1).
وصیت امام حسن علیهالسلام گرچه به امام حسین علیهالسلام بود، ولی حقیقت وصیت به همهی برادران و بنیهاشم و شیعیان بود، از این رو حضرت عباس علیهالسلام نیز مورد خطاب این وصیت بوده است.
امام حسن علیهالسلام به لقاءالله پیوست، امام حسین علیهالسلام همراه برادران و شیعیان و بستگان، مطابق وصیت، پس از غسل و کفن و نماز، جنازهی امام حسن علیهالسلام را در میان تابوت نهاده و به سوی مرقد منور پیامبر صلی الله علیه و آله
1) 115. ترجمه ارشاد مفید، ج 2، ص 14.
حرکت کردند، بدخواهان کینهتوز مانند مروان و دار و دستههایش به همدیگر گفتند حسین علیهالسلام و بنیهاشم میخواهند. جنازهی امام حسن علیهالسلام را در کنار قبر پیامبر صلی الله علیه وآله دفن کنند، همدیگر را تحریک کردند و اجتماع نمودند تا از دفن جنازهی آن حضرت در کنار قبر پیامبر صلی الله علیه و آله جلوگیری نمایند، تا آنجا که عایشه سوار بر استر شد و به آنها پیوست و فریاد میزد:
نحو ابنکم عن بیتی...؛
پسر خود را از خانهام دور کنید...
امام حسین علیهالسلام و برادران هر کدام پاسخ آنها را دادند و به آنها فهماندند که جنازه را برای تجدید عهد، کنار مرقد پیامبر صلی الله علیه وآله آوردهایم.
آنگاه امام حسین علیهالسلام همراه برادران و بستگان، جنازه را به بقیع برده و در آنجا به خاک سپردند. (1).
کینههای پلید بدخواهان به جایی رسید که جنازهی امام حسن علیهالسلام را تیرباران کردند، به طوری که هنگام دفن، هفتاد چوبهی تیر از بدن مطهرش بیرون آوردند. (2).
آنچه که در اینجا قابل توجه است این که: حضرت عباس علیهالسلام که در این هنگام 24 سال داشت، هم شجاع بود و هم احساسات جوانی در سر داشت، در عین حال طبق وظیفه به وصیت برادر عمل کرد و با
کمال حلم و بردباری و صبر انقلابی، اطاعت از وصیت امام حسن علیهالسلام را بر احساسات و خواسته خود مقدم داشت و با خویشتن داری و تسلط بر خود به خاطر صلاح اسلام دندان بر روی جگر گذاشت و قهرمانانه خود را کنترل کرد و تعهد و وفاداری خود را نسبت به امام حسن علیهالسلام ایفا نمود.
مرحوم علامه سید عبدالرزاق مقرم مینویسد: روایت شده پس از تیرباران جنازهی مطهر امام حسن مجتبی علیهالسلام، هنگامی که عباس علیهالسلام این وضع دلخراش را دید، غیرتش به جوش آمد، کاسهی صبرش لبریز شد، شمشیر به دست گرفت و تصمیم حمله به آن حرامیان بد طینت گرفت، ولی امام حسین علیهالسلام به سراغ عباس علیهالسلام آمد و بنا به وصیت برادرش امام حسین علیهالسلام که خونریزی را در آن مورد، روا ندانسته بود، عباس را از حمله کردن باز داشت.
حضرت عباس علیهالسلام آتش خشمش را به جان ریخت و به اطاعت از امام حسین علیهالسلام، صبر و تحمل کرد و در انتظار فرصت وعدهی الهی بود تا فرارسد و در شهادتگاه «نوادیس» (کربلا) جان خود را فدای آیین اسلام نماید و به سعادت ابدی نایل شود. (1).
ای امیری که علمدار شه کرب و بلایی
اسد پیشهی صولت، پسر شیر خدایی
یک جهان صولت و پنهان شده در پیشه تمکین
یک فلک قدرت و تسلیم به تقدیر قضایی
1) 118. ترجمه العباس سردار کربلا، ص 280.
به خوبی روشن نیست که حضرت عباس علیهالسلام در چه سالی ازدواج نمود، ولی نظر به اینکه آن حضرت هنگام شهادت پدر، حدود چهارده سال داشت، میتوان حدس زد که ازدواج آن حضرت در عصر امامت امام حسن علیهالسلام بوده است.
حضرت عباس با لبابه دختر عبیدالله بن عباس که پسر عموی پیامبر صلی الله علیه وآله بود ازدواج کرد، لبابه از بانوان ارجمند بود و از حضرت عباس علیهالسلام دارای دو فرزند به نام فضلالله و عبیدالله شد و نسل حضرت عباس علیهالسلام از جانب عبیدالله، ادامه یافت و در این نسل، رادمردان بزرگ و عالمان و فقیهان برجسته به وجود آمدند، مانند ابویعلی حمزه بن قاسم که نوهی حضرت عباس علیهالسلام در نسل پنجم است و مرقد مطهرش در نزدیک حله، دارای گنبد و بارگاه است (1)و مانند علی بن ابراهیم بن ابیجعفر، حسن به عبیدالله بن ابیالفضل علیهالسلام که نوه آن حضرت در نسل سوم است و مرقد مطهرش دارای گنبد و بارگاه ملکوتی و زیارتگاه مهم در قم (قسمت آخر خیابان باجک) است و به عنوان شاه زاده سید علی (یا شاه سید علی) معروف میباشد. (2).
مرحوم علامه سید عبدالرزاق مقرم در کتاب خود «العباس» برای حضرت عباس علیهالسلام شش فرزند (پنج پسر و یک دختر) ذکر کرده است و مینویسد: مادر فضلالله و عبیدالله، لبابه بود و مادر یا مادران چهار
فرزند دیگرش به نامهای حسن، قاسم (عبدالله)، محمد و دختری که نامش معلوم نیست،امولد بودهاند. (1).
مرحوم علامه سید محسن امین (ره) دو نفر از فرزندان حضرت عباس علیهالسلام به نامهای: محمد بن عباس و عبدالله بن عباس را در شمار شهیدان کربلا میشمرد. (2).
علامه سروی یک فرزند او، یعنی محمد را جزء شهدای کربلا شمرده است. (3).
هیچ بعید نیست که حضرت عباس علیهالسلام با خانوادهی خود به کربلا آمده باشد و دو فرزند جوانش را به میدان فرستاده و آنها قبل از خود به شهادت رسیده باشند، چنانکه اکثر شهیدان کربلا با زن و فرزند خود به کربلا آمده بودند، به ویژه اینکه: چنانکه در حوادث روز عاشورا ذکر خواهد شد، حضرت عباس علیهالسلام دارای خیمهی مخصوص بود و هنگام وداع به آن خیمه آمد و با همسر و فرزندانش وداع کرد.
در میان فرزندان حضرت عباس علیهالسلام عبیدالله دارای مقام بسیار ارجمند بود و از یاران و اصحاب امام سجاد علیهالسلام به شمار میآمد، آن حضرت هر وقت او را میدید، به یاد فداکاریهای عمویش (پدر او)
میافتاد و گریان میشد.
از گفتنیها اینکه: حضرت امالبنین علیهاالسلام مادر حضرت عباس علیهالسلام پس از آگاهی شهادت فرزندانش، در مدینه عبیدالله را هر روز همراه خود به بقیع میبرد و به یاد حضرت عباس علیهالسلام و پسران دیگرش گریه میکرد، مردم مدینه در آنجا اجتماع مینمودند و با شنیدن ذکر مصیبت او، گریه میکردند. (1)عبیدالله بن عباس علیهالسلام در سال 155 هجری قمری درگذشت. (2).
عبیدالله فرزندی به نام حسن داشت، حسن دارای پنج پسر به نامهای: فضل، حمزه، ابراهیم، عباس، عبیدالله بود و این پنج نوهی حضرت عباس علیهالسلام هر کدام در عصر خود از فقهای بزرگ و برجسته و وارسته بودند و موقعیت و شخصیت والایی در میان مردم داشتند. (3).
امام حسین علیهالسلام پس از شهادت امام حسن علیهالسلام عهدهدار امور امامت گردید و امامت آن حضرت از سال 50 تا هنگام شهادتش (حدود ده سال) ادامه یافت، حضرت عباس علیهالسلام در همهی حوادث فرهنگی و سیاسی و عبادی، در این عصر، پیرو کامل و مخلص امام حسین علیهالسلام بود، گویا تولد او در چهارم شعبان با توجه به تولد امام حسین علیهالسلام
در سوم شعبان، براساس قلم تقدیر، قلم پیروی عباس علیهالسلام از حسین علیهالسلام را نیز رقم میزد، چرا که همیشه، چهار پیرو سه است.
در میان این حوادث، دو حادثهی بزرگ و مهم بود، که حضرت عباس در کنار برادر میدرخشید و هرگز از خط فکری و عملی او جدا نشد:
1- در ماجرای بیعت گرفتن برای یزید در عصر معاویه و نیز بعد از معاویه.
2- در ماجرای کربلا.
برای روشن شدن مطلب، به توضیح هر یک میپردازیم.
در عصر معاویه، با اینکه از شرایط صلح با امام حسن علیهالسلام این بود که معاویه برای خود خلیفه تعیین نکند، معاویه این شرط و شرایط دیگر را زیر پا گذاشت و با کمال گستاخی و خودکامگی مخالفت خود را با خاندان نبوت آشکار ساخت. او در کوفه بر فراز منبر رفت و آشکارا گفت:
شرطت للحسن شروطا و کلها تحت رجلی؛
با حسن علیهالسلام شرط هایی نمودم، همهی آنها را زیر پایم نهادم. (1).
معاویه که برای نصب فرزندش یزید به عنوان خلیفه، به دنبال
1) 127. تتمهی المنتهی، ص 35.
فرصت میگشت، در سال 56 هجری، این فرصت را به دست آورد و روزی را تعیین کرد و رسما به یکی از مزدوران جلادش به نام ضحاک بن قیس گفت: ولایت عهدی یزید را در ملأ عام (در مسجد دمشق) اعلام کند و به چند نفر از افراد مشهور فرمان داد که ابلاغ ضحاک را تصدیق نمایند.
آن روز فرارسید و معاویه ولایتعهدی یزید را که در لوحی نوشته بود، به ضحاک داد، ضحاک آن را در حضور مردم خواند و مردم را به بیعت با یزید دعوت کرد، با توجه به اینکه یزید در این هنگام سی سال داشت.
بعضی از حاضران از روی ترس و بعضی از روی طمع، بیعت کردند و بعضی اعتراض نمودند. گفتگو در این مورد بسیار شد، حتی مروان اعتراض کرد، معاویه با تطمیع، او را راضی نمود، به مروان گفت: «تو را ولیعهد یزید نمودم.»
وقتی که مروان چنین دید، تسلیم شد، معاویه به او دستور داد تا به مدینه برود و فرماندار مدینه شود و مردم حجاز را به پذیرش بیعت با یزید دعوت کند. (1).
و مطابق روایات دیگر، عایشه به معاویه اعتراض کرد، معاویه به طور محرمانه در مدینه دستور داد چاهی را کندند و داخل آن را پر از آهک نمود، سپس شبانه عایشه را برای مذاکره، دعوت کرد، وقتی که عایشه نزد معاویه آمد، معاویه با ظاهرسازی و پشت هم اندازی
1) 128. اقتباس از ناسخ التواریخ امام حسین علیهالسلام، ط. رحلی، ص 79-81.
و تعارف او را بر سر آن چاه آورد، عایشه به چاه افتاد و در همانجا از دنیا رفت و همانجا قبر او شد و مردم مدتها نمیدانستند که عایشه کجا رفته است. (1)شاعر معروف، سنائی که از اهل تسنن است در این باره میگوید:
عاقبت هم به دست آن یاغی
شد شهید و بکشتش آن طاغی
آنکه با جفت مصطفی زین سان
بد کند مر و را تو مرد مخوان
در مقابل این بیعت گرفتن با زور و اجبار، عدهای آشکارا مخالفت کردند، در رأس آنها امام حسین علیهالسلام بود، که با کمال صراحت مخالفت نمود، حتی در ضمن نامهای به معاویه، که بدعتها و مخالفتهای او با اسلام را بر میشمرد، چنین نوشت:
«و ان اخذک الناس ببیعة ابنک یزید و هو غلام حدث، یشرب الخمر و یلعب بالکلاب، فقد خسرت نفسک و بترت دینک؛
و اگر مردم را با زور و اکراه به بیعت با پسرت یزید میکشانی با اینکه او جوانی بیتجربه، شرابخوار و سگباز است، در حقیقت به ضرر و زیان خود، اقدام کردهای و دین خود را تباه نمودهای. (2).
حضرت عباس علیهالسلام در این ماجرا نیز همچون امام حسین علیهالسلام فکر میکرد و از او اطاعت مینمود و هرگز دیده و شنیده نشد که او بیعت
با یزید را بپذیرد، بلکه مو به مو همان خط فکری و عملی امام حسین علیهالسلام را دنبال میکرد.
(یاری عباس علیهالسلام و همراهان از امام حسین علیهالسلام در فرمانداری مدینه)
هنگامی که معاویه در بستر مرگ قرار گرفت، پسرش یزید را طلبید و پیش رویش نشانید و به او گفت: «پسرم! من همهی ناهمواریها و مشکلات را برای بیعت گرفتن از مردم برای تو، هموار ساختم و گردنکشها را در برابر تو رام نمودم و شهرها را تحت تسخیر تو در آوردم، ولی در مورد سه نفر در رابطه با بیعت با تو، ترس و هراس دارم و آنها عبارتند از: حسین بن علی علیهالسلام، عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر.
در مورد عبدالله بنزبیر، هر جا او را یافتی، قطعه قطعهاش کن، زیرا اگر او بر تو دست یابد مانند شیر به تو حمله میکند و در غیر این صورت مانند برخورد روباه با سگ، با تو نیرنگ و حیله مینماید، اما عبدالله بن عمر، با او سازش کن، او با تو است، او را از خود دور نکن، اما حسین علیهالسلام نسبت او را به پیامبر صلی الله علیه وآله میدانی، او گوشت و خون رسول خدا صلی الله علیه و آله است و من میدانم که مردم عراق او را به سوی خود میخوانند، سپس او را تنها میگذارند، اگر به او غالب شدی، حقش را بشناس و حریم مقامش را در پیشگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله رعایت کن و با او ستیز مکن با توجه به اینکه بین ما و او خویشاوندی وجود دارد، بپرهیز از این که به او آسیب برسانی. (1).
1) 131. بحار، ج 45، ص 311 و 312.
معاویه در نیمه رجب سال 60 هجری از دنیا رفت، وقتی که یزید بر مسند خلافت نشست، وصیت پدر را نادیده گرفت، بیدرنگ برای فرماندار مدینه «ولید بن عتبه» چنین نامه نوشت: «حسین علیهالسلام را احضار کن و بدون تأخیر از او بیعت بگیر و اگر بیعت نکرد گردنش را بزن و سرش را نزد من بفرست.»
ولید، مروان را به حضور طلبید و با او در این باره به مشورت پرداخت. مروان گفت: «حسین بیعت نمیکند، اگر من به جای تو بودم گردنش را میزنم.»
ولید (که تا حدودی خوش نفس بود) آرزو کرد ای کاش به دنیا نیامده بودم که چنین دستوری به من بدهند، آنگاه ولید شخصی را نزد امام حسین علیهالسلام فرستاد و او را به فرمانداری دعوت کرد.
امام حسین علیهالسلام همراه سی نفر از بستگان و غلامانش به سوی فرمانداری حرکت کردند. (1)این سی نفر مسلح بودند، کنار درگاه فرمانداری توقف کردند، تا اگر پیش آمد سختی شد به حمایت از امام حسین علیهالسلام پرداخته و او را از آسیب دشمن نجات دهند. (2).
در روایت دیگر آمده: امام حسین علیهالسلام هنگامی که خواست نزد ولید برود، «نوزده نفر» از بستگانش را طلبید و به آنها گفت: «شما همراه من تا درگاه ساختمان فرمانداری بیایید، هنگامی که نزد ولید وارد شدم و مذاکرهی بین من و او به خشونت و شدت گرایید، هرگاه
صیحه و فریاد مرا شنیدید، به داخل ساختمان فرمانداری یورش کنید و مرا از دست ظالمان برهانید، ولی مراقب باشید که کسی را نکشید و باعث برانگیختن آشوب نگردید.»
همراهان با امام حسین علیهالسلام به طرف ساختمان فرمانداری حرکت کردند و در کنار درگاه آن اجتماع نمودند، امام حسین علیهالسلام به داخل فرمانداری وارد شد، ولید نامهی یزید را خواند و از امام حسین علیهالسلام مطالبهی بیعت کرد.
امام حسین علیهالسلام فرمود:
ما کنت ابایع لیزید؛
من با یزید هرگز بیعت نمیکنم.
مروان که در آنجا حاضر بود گستاخانه به امام حسین علیهالسلام گفت: «با امیرمؤمنان (یزید) بیعت کن.»
امام حسین علیهالسلام فرمود: «وای بر تو دروغ گفتی، چه کسی یزید را امیر و رییس مؤمنان نموده است؟»
مروان خشمگین شد و برخاست و شمشیرش را برهنه نمود و به ولید گفت: «به شمشیر به دستانت فرمان بده که قبل از خروج حسین علیهالسلام از فرمانداری، گردنش را بزنند، خون او بر گردن من باشد.»
در این هنگام فریاد صیحهی امام حسین علیهالسلام بلند شد، نوزده نفر از خاندان امام حسین علیهالسلام به داخل ساختمان فرمانداری یورش آوردند در حالی که شمشیرهایشان را از نیام بیرون کشیده بودند، امام حسین علیهالسلام را بیآنکه کوچکترین آسیبی به او برسد، از مقر فرمانداری
خارج نمودند. (1).
قطعا یکی از افراد بلکه از سردارانی - که در میان این نوزده نفر (یا سی نفر) بودند و در پیشاپیش گروه ضربت هاشمی، به داخل مقر فرمانداری هجوم بردند و امام را از گزند دشمن نجات دادند، حضرت عباس علیهالسلام بود و به این ترتیب عباس علیهالسلام در همان آغاز نهضت کربلا، صلابت و شجاعت و حمایت بیدریغ خود را از حریم رهبری نشان داد و به دفاع از جان و فکر و سخن امام حسین علیهالسلام پرداخت و حسین علیهالسلام را در بیعت نکردن با یزید یاری نمود.
در ورق دیگر تاریخ چنین میخوانیم: هنگامی که پس از مرگ معاویه، یزید برای ولید فرماندار مدینه نامه نوشت و از او خواست که از حسین علیهالسلام بیعت بگیر وگرنه گردنش را بزن، ولید نیمههای شب با شتاب «عمرو بن عثمان بن عفان» را احضار کرد و به او دستور داد همان ساعت حرکت کند و حسین، محمد حنفیه عباس و عبدالله بن زبیر را هر کجا یافت نزد او بیاورد.
پسر عثمان نخست حاضر به این کار نبود، ولی با فشار ولید مجبور شد تا این مأموریت را انجام دهد، شبانه به سراغ آنها رفت، پس از پرسوجو، دریافت که حسین و عباس علیهمالسلام و دیگران به عادت همیشگی در حرم رسول خدا صلی الله علیه وآله در کنار مسجد هستند، به آنجا رفت و پیام ولید
1) 134. مناقب آل ابیطالب، ج 4، ص 88.
را به آنها ابلاغ کرد، امام حسین علیهالسلام به او فرمود: «تو برو من خودم میآیم.»
پس از رفتن مأمور، عبدالله بنزبیر احساس خطر کرد و به حسین علیهالسلام گفت: «احضار ما در این وقت شب، برای چیست جز اینکه توطئهای در کار باشد؟!»
امام حسین علیهالسلام فرمود: «من احتمال زیاد میدهم که خبر مرگ معاویه رسیده و ولید میخواهد از ما برای یزید بیعت بگیرد، ولی ولید باید بداند که هرگز به این آرزو نخواهد رسید.»
حضرت عباس علیهالسلام که در آن جا حاضر بود، دنبال سخن امام حسین علیهالسلام را تکرار کرد و گفت: «آری او هرگز به آرزوی خود نخواهد رسید و ما بیعت نمیکنیم.»
سرانجام امام حسین علیهالسلام نزد ولید رفت، ولید خبر مرگ معاویه را به او داد و از او خواست با یزید بیعت کند، امام حسین علیهالسلام فرمود: «لابد بنابراین است که شخصی مثل من، آشکارا با یزید بیعت کند، بنابراین هرگاه بیعت عمومی برای مردم تشکیل دادی، مرا هم به همراه مردم دعوت کن.»
ولید این پیشنهاد را پذیرفت، مروان که در آنجا حاضر بود، به ولید گفت: «نگذار حسین علیهالسلام از اینجا بیرون رود، جز اینکه بیعت کند وگرنه دست به او نخواهی یافت تا خونها ریخته شود، اکنون اگر بیعت نکرد گردنش را بزن.»
امام حسین علیهالسلام برآشفت و بر سر مروان فریاد کشید و فرمود: «ای پسر زنی که زرقاء نام داشت (یعنی همان زنی که در زمان جاهلیت
پرچم زناکاری بر بالای خانهاش نصب کرده بود) آیا تو میخواهی مرا بکشی یا ولید؟ این سخن دروغ و فسق است، فریاد حسین علیهالسلام باعث شد که حضرت عباس علیهالسلام و همراهان که در درگاه ساختمان فرمانداری در آماده باش کامل بودند، وارد ساختمان شده و حسین علیهالسلام را از گزند دشمن رهانیدند و آن حضرت با همراهان از نزد ولید بیرون آمد.
به این ترتیب عباس علیهالسلام دوش به دوش حسین علیهالسلام بیعت با یزید را رد کردند و با قاطعیت در برابر ولید، ایستادگی نمودند.
محمد حنفیه (یکی از برادران امام حسین علیهالسلام) که حدود ده سال از امام حسین علیهالسلام کوچکتر بود به صورت نصیحت به امام حسین علیهالسلام و عباس علیهالسلام گفت: «برای رفع خطر با یزید بیعت کنید.»
امام حسین علیهالسلام پاسخ داد: «ای برادر! این را بدان که اگر در سراسر روی زمین، هیچ جایگاه و پناهگاهی برای من باقی نمانده باشد و هیچ کس از من پشتیبانی نکند، من هرگز با یزید بیعت و اطاعت نخواهم کرد.» (1).
مرحوم علامه محقق سید عبدالرزاق مقرم (متوفی سال 1391 ه- ق) در مورد مقام اطاعت حضرت عباس علیهالسلام از امام حسین علیهالسلام، پس از بیان بخشی از فضایل حضرت عباس علیهالسلام مینویسد: «این فضیلتها همه از پرتو انوار سیدالشهداء امام حسین علیهالسلام بود، که عباس علیهالسلام بر اثر پیروی از او کسب نموده و آیینهی تمام نمای وجود امام حسین علیهالسلام
1) 135. اقتباس از کتاب زندگانی حضرت ابوالفضل، از: احمد صادقی اردستانی، ص 66 تا 73.
شده بود و بیشک حسین و عباس علیهالسلام از مصادیق بارز این آیات قرآن بودند که خداوند در آیه 1 و 2 سورهی شمس میفرماید:
و الشمس و ضحیها - والقمر اذا تلیها؛
سوگند به خورشید و آن هنگام که فروغ میبخشد - و سوگند به ماه و آن زمان که دنبال خورشید روان است.
خورشید، حسین علیهالسلام است و ماه، عباس علیهالسلام، چرا که عباس هیچ سخنی نمیگفت مگر آنکه قبلا از برادرش شنیده باشد و هیچ عملی انجام نمیداد، مگر اینکه به جهت پیروی از امامش انجام پذیرد و در یک کلام، عباس علیهالسلام هیچگاه خویش را بر وجود مقدس امام حسین علیهالسلام مقدم نمیداشت و به عبارت روشنتر: عظمت و شخصیت معنوی ابوالفضل علیهالسلام به خاطر نور مقدس امام حسین علیهالسلام بود که در آینهی وجود پیراستهاش، تابیده بود.» (1).
به عبارت روشنتر همان گونه که علی علیهالسلام نسبت به پیامبر صلی الله علیه وآله بود و فرمود:
و لقد کنت اتبعه اتباع الفصیل اثر امه، یرفع لی فی کل یوم من اخلاقه علما؛
من همچون شتر بچهای دنبال مادرش (سایه به سایه) به دنبال پیامبر صلی الله علیه وآله حرکت کردم، و او هر روز، نکته تازهای از اخلاق نیک را برای من آشکار میساخت.» (2).
حضرت عباس علیهالسلام نیز از امام حسین علیهالسلام این گونه پیروی میکرد، و از محضر او در همهی لحظههای عمرش، بهرهمند میشد.
پس از احضار امام حسین علیهالسلام برای اخذ بیعت و جواب شدید آن حضرت در رد بیعت، امام خود را در مدینه، در خطر شدید دید، تصمیم گرفت شبانه مدینه را به قصد مکه ترک کند، محرمانه بستگان و شیعیان خود را دید و آنها را دعوت به حرکت کرد، بعضی معذور بودند از این رو در مدینه ماندند، ولی بعضی با اظهار عذرهای غیر مقبول، نه تنها از دعوت امام حسین علیهالسلام سرپیچی کردند، بلکه به تحت عنوان نصیحت و خیرخواهی، آن حضرت را از سفر باز میداشتند.
ولی حضرت عباس علیهالسلام بدون چون و چرا در پیشاپیش کاروان امام حسین علیهالسلام حرکت نمود و در همه جا دوش به دوش امام، به حرکت خود ادامه داد. حتی برادران مادریاش عبدالله، جعفر و عثمان، و افراد خانوادهاش را نیز به همراه خود حرکت داد و به عنوان بزرگترین شریک امام حسین علیهالسلام در تحقق نهضت عظیم کربلا، همانند وفای علی علیهالسلام نسبت به پیامبر صلی الله علیه وآله، با کمال اخلاص و وفاداری، با ارادهی قوی حرکت کرد.
مطابق بعضی از تواریخ - چنانکه گفتیم - آبرسانی به کاروانیان را از آغاز سفر (از مدینه تا مکه) و از مکه تا کربلا و تا آخر نهضت، بر عهده گرفت.
کاروان امام حسین علیهالسلام در شب 28 رجب سال 60 از مدینه به سوی مکه روانه شدند و روز سوم شعبان سال 60 به مکه رسیدند.
مردم کوفه از ورود امام حسین علیهالسلام به مکه باخبر شدند و نامههای بسیار برای امام علیهالسلام فرستادند و آن حضرت را به کوفه دعوت کردند، سرانجام آن حضرت و همراهان در روز هشتم ذیحجه سال 60 - پس از توقف چهارماه و پنج روز در مکه - به سوی کوفه حرکت نمودند و دوم محرم سال 61 به سرزمین کربلا رسیدند و ناگریز در همانجا سکونت نمودند و ماجرای خونین کربلا به پیش آمد.
حضرت عباس علیهالسلام در این سفر (از مکه به کربلا) نیز که پر از حوادث خطیر بود، و بعضی فرار را بر قرار ترجیح دادند و بعضی کنار کشیدند و... از آزمایش الهی به خوبی پذیرفته شد و لحظهای حسین علیهالسلام و آرمان آن حضرت را فراموش نکرد و از او کنار نکشید که در فصل بعد، سیمای پر صلابت او را در ماجرای کربلا تماشا خواهیم نمود.
حضرت عباس علیهالسلام در مجموع هشت روز در کنار برادر در کربلا بودند؛ زیرا دوم محرم وارد کربلا شده و روز دهم به شهادت رسیدند، عباس علیهالسلام در این هشت روز، شب و روز با تلاشی پیگیر و طاقت فرسا در خدمت برادرش امام حسین علیهالسلام و خاندان عصمت و طهارت علیهالسلام بود، و به عنوان دومین شخص نهضت امام حسین علیهالسلام همواره با حسین علیهالسلام به مشورت میپرداخت. و فرمان او را مو به مو اجرا میکرد.
در این راستا نظر شما را به نمونههایی از فداکاریهای حضرت عباس علیهالسلام در کربلا جلب میکنیم:
عمر سعد فرماندهی لشکر دشمن، روز سوم یا چهارم محرم، از جانب کوفه، از طرف ابنزیاد با چهار هزار نفر به کربلا آمد، ابنزیاد برای عمر سعد نامه فرستاد، و در آن نامه چنین نوشته بود:
«بین حسین و یارانش و بین آب حائل شو، تا اینکه آنها حتی یک قطره آب نچشند، چنانکه با آن مرد پرهیزکار؛ عثمان چنین رفتار شد.»
عمر سعد همان ساعت (که روز هفتم بود) «عمرو بن حجاج» را با پانصد سوار فرستاد تا کنار شریعهی فرود آیند، و بین حسین علیهالسلام و یارانش و میان آب حائل گردند، و اجازه ندهند که یاران حسین علیهالسلام حتی یک قطره آب از آنجا ببرند.
عبدالله بن حصین که از دشمنان بود، فریاد زد: «ای حسین! آیا آب را نمینگری، که گویا در صفا و زلال بودن همانند شکم آسمان است، سوگند به خدا قطرهای از آن نچشید تا از تشنگی بمیرید...» (1).
آب در خیمهها تمام شد، هوا سوزان و گرم بود، تشنگی بر اهلبیت حسین علیهالسلام و کودکان غلبه کرد؛ صدای العطش آنها بلند شد.
در این هنگام که ظاهرا شب هشتم محرم بود، امام حسین علیهالسلام عباس علیهالسلام را به حضور طلبید، سی نفر سواره و بیست نفر پیاده را با دادن بیست مشک، روانه فرات کرد تا آب بیاورند.
عباس علیهالسلام در پیشاپیش این گروه به سوی فرات حرکت کردند، وقتی به نزدیک شریعه رسیدند، عمرو بن حجاج فرمانده نگهبانان دشمن فریاد زد شما کیستید؟
یکی از یاران حسین علیهالسلام به نام «هلال بن نافع» جواب داد:
«من پسر عموی تو هستم، آمدهام از این آب فرات بیاشامم.»
عمرو بن حجاج، بیاشام گوارایت باشد.
هلال: وای بر تو آیا به من میگویی آب بنوش، ولی حسین علیهالسلام و اهلبیتش تشنه هستند، و از شدت تشنگی در خطر مرگ قرار دارند؟
1) 138. ترجمه ارشاد مفید، ج 2، ص 89.
عمرو بن حجاج: راست میگویی، ولی به ما فرمان دادهاند که ناگزیر به اجرای آن هستیم، تا نگذاریم آب به حسین علیهالسلام و یارانش برسد.
هلال به سخن او اعتنا نکرد و به یاران خود فریاد زد که وارد شریعه شوید، آنها وارد شدند، عمرو بن حجاج یاران خود را فراخواند و از آنها خواست از یاران حسین علیهالسلام جلوگیری نمایند، آنها وارد میدان شدند و درگیری شدیدی رخ داد، یاران حسین علیهالسلام دو دسته شدند، یک دسته با دشمن میجنگیدند، و دسته دیگر مشکها را پر از آب میکردند. هیچکس از یاران حسین علیهالسلام کشته نشدند، و دشمن نتوانست از آنها جلوگیری کند، سپس حضرت ابوالفضل علیهالسلام و همراهان، بیست مشک آب را به خیمهها رساندند و امام علیهالسلام و همراهان از آن آب نوشیدند. از این رو عباس علیهالسلام را سقا (آب رسان) نامیدند. (1).
به ابنزیاد خبر رسیده بود که عمر سعد در کربلا، جنگ را تأخیر میاندازد و نظرش این است بلکه این کار با صلح تمام شود. ابنزیاد شمر بن ذی الجوشن را چهار هزار نفر به کربلا فرستاد، و در ضمن نامهای به عمر سعد هشدار داد که اگر میخواهی سستی کنی، از فرماندهی لشکر کنار برو، و شمر را به جای خود قرار بده.
1) 139. بحار، ج 44، ص 388 - تاریخ طبری، ج 6، ص 234.
عمر سعد که حاضر نبود مقام و ملک ری را از دست بدهد، به شمر گفت: «نه هرگز، فرماندهی را به تو واگذار نمیکنم، تو امیر پیادگان باش.»
آنگاه بعد از ظهر روز تاسوعا (پنجشنبه نهم محرم) لشکر را به حرکت در آورد و برای جنگ با حسین علیهالسلام و یارانش آماده ساخت. (1).
از وقایع روز تاسوعا اینکه، نبودن آب، و شدت تشنگی اصحاب و کودکان و اهل خیام، باعث شد که جمعی از آنها نزد امام حسین علیهالسلام آمده از تشنگی شکایت کردند و دست به دامن او شدند، امام به عباس علیهالسلام و چند نفر دیگر فرمود: بروید در چند قدمی چاهی حفر کنید، بلکه به آب برسید، آنها رفتند و مشغول کندن چاه شدند، ولی پس از تلاش بسیار، به آب نرسیدند. (2).
نیز مطابق نقل بعضی از محدثان (ظاهرا در روز تاسوعا) حضرت عباس علیهالسلام با یک حملهی بیبدیل و قهرمانانه، یاران را به آب رسانده است، در این مورد به گزارش زیر توجه کنید:
ابراهیم بن محمد بیهقی که از علمای برجستهی قرن سوم هجری است در کتاب «المحاسن و المساوی» در ذکر ورود امام حسین علیهالسلام به کربلا مینویسد: بین امام حسین علیهالسلام و یارانش با مرکز آب فاصلهی کم
بود، دشمنان بین آب و امام حسین علیهالسلام حائل شدند و امام و یارانش را از دستیابی به آب، ممنوع نمودند. شمر به آنها گفت: «هرگز از آب نیاشامید تا از آب سوزان و چرکین دوزخ بیاشامید.»
حضرت عباس علیهالسلام به امام حسین علیهالسلام عرض کرد: «آیا ما بر حق نیستیم؟»
امام حسین علیهالسلام پاسخ داد: «آری ما بر حق هستیم.»
حضرت عباس علیهالسلام پس از شنیدن این پاسخ، آن چنان به صف دشمنان حمله کرد، که آنها را تار و مار و پراکنده ساخت، حسین علیهالسلام و یارانش به آب دست یافتند و از آب نوشیدند و از آن آب برداشتند. (1).
بعدازظهر تاسوعا، شمر خود را نزدیک خیمههای امام حسین علیهالسلام و یارانش رسانید، و در آنجا ایستاد و فریاد زد:
این بنو اختنا؛
پسران خواهران ما کجایند؟ (2).
توضیح اینکه: در میان عرب رسم بود که دختران قبیلهی خود را خواهر میگفتند، نظر به اینکه شمر از قبیلهی «بنیکلاب» بود، حضرت امالبنین مادر عباس علیهالسلام نیز از این قبیله بود، شمر از امالبنین تعبیر به خواهر کرد.
و مطابق روایت دیگر؛ شمر فریاد زد:
این بنو اختنا؟ این العباس و اخوته؟؛
کجایند خواهر زادگان ما؟ کجا است عباس و برادرانش؟ (یعنی کجایند عباس، عبدالله، عثمان و جعفر، پسران امالبنین؟)
عباس علیهالسلام و برادرانش سخن او را شنیدند، ولی از او دوری جسته و پشت به او کردند.
امام حسین علیهالسلام به آنها فرمود: «گرچه شمر، فاسق و پلید است، ولی جواب او را بدهید.»
عباس علیهالسلام و برادرانش به پیش آمدند و خطاب به شمر گفتند: «چه میگویی، به ما چه کار داری؟»
شمر گفت:
یا بنی اختی انتم آمنون، لا تقتلوا انفسکم مع الحسین، و الزموا طاعة امیرالمؤمنین یزید؛
ای خواهر زادگانم، شما در امان هستید خود را با حسین به کشتن ندهید، به اطاعت امیرمؤمنان یزید در آیید.
در این هنگام عباس علیهالسلام چنین جواب داد:
لعنک الله و لعن امانک اتؤمننا و ابن رسول الله لا امان له، و تأمرنا ان ندخل فی طاعة اللعناء و اولاد اللعناء؟؛
خداوند تو و امان تو را لعنت کند، آیا به ما امان میدهی، و برای پسر رسول خدا صلی الله علیه وآله امام حسین علیهالسلام
امانی نیست، و تو به ما امر میکنی که در اطاعت لعینان و فرزندان ملعون شدگان پلید درآییم ؟ (1).
و طبق روایت دیگر، حضرت عباس علیهالسلام خطاب به شمر فریاد زد:
تبت یداک، و بئس ما جئتنا به من امانک یا عدو الله، اتأمر ان نترک اخانا و سیدنا الحسین، و ندخل فی طاعة اللعناء و اولاد اللعناء؛
دستهایت بریده وقطع باد، چقدر بد و زشت است این امانی که آوردهای ای دشمن خدا؟ آیا به ما فرمان میدهی که برادر و آقای خود حسین را ترک کنیم و در اطاعت لعینان و فرزندان لعینزادگان درآییم؟
شمر از این پاسخ قاطع، خشمگین شد و به سوی سپاه خود بازگشت. (2).
مطابق پارهای از روایات، شمر در روز عاشورا نیز، امان خود را به عباس علیهالسلام و برادران مادری او عرضه کرد، و فریاد زد: «ای خواهرزادگان من، خود را به خاطر برادرتان حسین به کشتن ندهید، و به اطاعت امیرمؤمنان یزید در آیید.»
حضرت عباس علیهالسلام جواب داد: «ای دشمن خدا! دو دستهایت بریده باد، آیا آقا و برادرمان را رها کنیم و به اطاعت ملعون شدگان
و ملعون زادگان درآییم؟» (1).
به این ترتیب، شمر دوبار (یک بار در روز تاسوعا و بار دیگر در روز عاشورا) اعلان امان کرد، ولی عباس علیهالسلام و برادرانش، آن را قاطعانه رد کردند.
عبدالله بن ابیمحل بن حزام برادرزادهی حضرت امالبنین علیهاالسلام بود، او پیش خود نزد ابنزیاد رفت و برای پسر عمههای خود حضرت عباس علیهالسلام و برادرانش؛ عبدالله، جعفر و عثمان، امان نامه گرفت، سپس آن را به غلامش به نام کرمان داد تا به عباس علیهالسلام و برادرانش برساند، کرمان به کربلا آمد، یک راست به جانب خیمهگاه امام حسین علیهالسلام رفت، و عباس علیهالسلام و برادرانش را دید و امان نامه را به آنها داد و گفت: «این امان نامه را (پسر) دائیتان عبدالله، برای شما فرستاده است.»
حضرت عباس علیهالسلام و برادرانش به کرمان گفتند: «سلام ما را به دائیمان برسان و بگو:
امان الله خیر من امان ابن سمیه؛
امان خدا بهتر از امان پسر سمیه (زن بدکار) است. (2).
یعنی ما نجیبزاده و از خاندان آزاده و سرافراز هستیم، هرگز تن به دئانت و ذلت نمیدهیم، و به خاطر چند روزهی دنیا، از زیر پرچم سربلند حق، به زیر پرچم ننگین ظلم و ستم نمیرویم.
در اینجا نیز عباس علیهالسلام بر سکوی افتخار و قهرمانی، راست قامت ایستاد، و در برابر پستیها قد خم نکرد و دنیا را بر آخرت ترجیح نداد.
عمر سعد بعدازظهر نهم محرم سال 61، خطاب به سپاه خود گفت:
یا خیل الله ارکبی و بالجنة ابشری؛
ای سپاه خدا سوار گردید، بهشت به شما بشارت باد.
دشمنان محاصرهی خود را تنگتر کردند، و به طرف خیمههای حسین علیهالسلام و یارانش نزدیکتر شدند.
حضرت زینب علیهاالسلام صداهای سپاه دشمن و شیهه اسبهای آنها را شنید، سراسیمه به محضر برادرش حسین علیهالسلام رفت، و عرض کرد: «دشمن به سوی ما میآید و به ما نزدیک شده است.»
امام حسین علیهالسلام به برادرش حضرت عباس علیهالسلام فرمود:
ارکب بنفسی انت حتی تلقاهم...؛
جانم به قربانت ای عباس، از طرف من به سوی قوم برو، و از آنها بپرس برای چه آمدهاند و قصدشان چیست؟ (1).
1) 148. قبلا خاطرنشان که تعبیر امام حسین علیهالسلام به «جانم به قربانت» در جای خود، بیانگر عظمت فوق العاده عباس علیهالسلام است.
عباس علیهالسلام با بیست نفر از جمله زهیر و حبیب بن مظاهر، سوار بر اسبها شدند و به سوی دشمنان رفتند، و جلو آنها را گرفتند، و گفتند: «برای چه به اینجا آمدهاید؟»
دشمنان پاسخ دادند: «به فرمان امیر، ابنزیاد، یا باید شما تسلیم شوید و بیعت کنید وگرنه با شما میجنگیم، و برای جنگ آمدهایم.»
همراهان عباس علیهالسلام آنها را نصیحت کردند، ولی نصایح عباس علیهالسلام و یاران حسین علیهالسلام در آن کوردلان مغرور، اثر نکرد. آنها بر گستاخی خود افزودند.
حضرت عباس علیهالسلام به محضر امام حسین علیهالسلام آمد و عرض کرد: دشمن قصد جنگ دارد، امام حسین علیهالسلام به عباس علیهالسلام فرمود: نزد دشمن برو و از آنها بخواه امشب را به ما مهلت دهند، تا امشب به نماز و دعا و استغفار بپردازیم،
فهو یعلم انی احب الصلاة له، و تلاوة کتابه، و کثرة الدعاء و الاستغفار؛
خداوند میداند که من نماز و تلاوت آیات قرآن، و دعای بسیار و استغفار را دوست دارم.
عباس علیهالسلام به سوی دشمن شتافت، و پیام امام علیهالسلام را با کمال قاطعیت به دشمنان ابلاغ فرمود.
عمر سعد از جواب امتناع ورزید، عمرو بن حجاج (یکی از سران
دشمن) گفت: «سبحان الله! اگر این قوم (حسین و یارانش) از کفار دیلم بودند، و از تو یک شب مهلت میخواستند، سزاوار بود، مهلت بدهی، تا چه رسد به اینکه آنها از آلمحمد صلی الله علیه وآله هستند.» افراد دیگری نیز سخن گفتند، عمر سعد گفت: اگر میدانستم آنها صبح جنگ خواهند کرد، به آنها مهلت نمیدادم. سرانجام عمر سعد برای ابلاغ جواب، شخصی را به سوی حسین علیهالسلام فرستاد، آن شخص خود را به جایی که صدایش به امام حسین علیهالسلام میرسید رسانید، و فریاد زد: «تا فردا به شما مهلت میدهیم، اگر تسلیم شوید، شما را نزد امیر عبیدالله میفرستیم، وگرنه شما را رها نخواهیم کرد.» (1).
و به نقل دیگر، آن شخص همراه عباس علیهالسلام نزد امام حسین علیهالسلام آمد و پیام عمر سعد را به آن حضرت ابلاغ کرد. (2).
عباس علیهالسلام نزد برادر آمد، آن شب تا صبح به نگهبانی و تدارک وسایل جنگی و آماده سازی یاران برای جنگ پرداخت، راز و نیاز و سجدههای ملکوتی عباس علیهالسلام در کنار امام حسین علیهالسلام نیز بخش دیگری از بروز صفای باطن عباس علیهالسلام بود که چشمها را روشن میساخت و به دلها قوت میبخشید.
سرانجام شب عاشورا فرارسید، شب استثنایی، شب عشقبازی، شب مناجات، شب فداکاری و آزمایش، شب قهرمانان بیبدیل، شب
عرفان، جهاد، استقامت و ایثار و...
در این شب حسین علیهالسلام سر سلسلهی انقلابیون کل جهان در همهی عصرها، و یارانش، به ایثار، استقامت، عشق و عرفان معنی بخشیدند، بشریت در پیشگاه خدا و کروبیان روسفید شد، ارزش بشر چندان برابر گردید. فرشتگان مقرب از عشقبازی حسین علیهالسلام و یارانش انگشت تعجب به دندان گزیدند، و جرقهی نور ملکوتی از صحرای کربلا، تا ابد بر جهان تابید.
حوادثی در این شب رخ داد که هر کدام بسیار سازنده و بالنده است، در اینجا نظر شما را به دو فراز، در رابطه با حضرت عباس علیهالسلام جلب میکنیم:
امام حسین علیهالسلام در آغاز شب عاشورا، یاران خود را به گرد خود جمع کرد، و پس از حمد و ثنای الهی و سپاس از خدای بزرگ و تمجید از صفا و وفای یاران و بستگان و دعا برای آنها که خداوند پاداش خیر و سرشار به همهی آنها بدهد، چنین فرمود: «جدم رسول خدا صلی الله علیه وآله به من خبر داد که من به زودی به عراق کشانده خواهم شد، و در زمینی که نام آن عمورا و کربلا است فرود خواهم آمد، و در آنجا به شهادت میرسم، و اکنون آن هنگام فرارسیده است. آگاه باشید که ما فردا با اینها (دشمنان) درگیری سختی خواهیم داشت، و من اینک به شما اجازه میدهم از اینجا بروید، و من هیچ عهد و پیمانی با شما
ندارم (و بیعتم را از شما برداشتم) اکنون شب است و تاریکی همه جا را فراگرفته است، شب را برای خود مرکب بگیرید و هر کدام از شما دست یکی از بستگانم را نیز در دست داشته باشید، و از این وادی هولناک خود را خارج سازید، خداوند به شما پاداش خوبی بدهد، شما میتوانید در شهرهای خود پراکنده شوید، این مردم (دشمنان) فقط به من کار دارند، و اگر به من دست یابند، دیگر به کسی کاری ندارند.
در این هنگام برادران و فرزندان و برادرزادگان و فرزندان عقیل همه به پیروی از حضرت عباس علیهالسلام سخن گفتند، که آغازگر آن سخن حضرت عباس علیهالسلام بود، و آن سخن این بود:
لم نفعل ذلک لنبقی بعدک؟ لا ارانا الله ذلک ابدا؛
چرا چنین کنیم؟ آیا برای این که بعد از تو زنده بمانیم، خداوند هرگز چنین چیزی را به ما نشان ندهد.
عباس علیهالسلام این سخن را با قاطعیت گفت، به دنبال او، یاران همصدا همین سخن را گفتند (1): یعنی ما دل به تو بستهایم، و هرگز از تو جدا نگردیم.
وقتی که امام حسین علیهالسلام ایثار و فداکاری عباس علیهالسلام و سایر وابستگان و اصحاب را در شب عاشورا مشاهده کرد، حجاب عالم ناسوت را از مقابل چشمان آنها برگرفت، آنها نعمتهای بهشت
1) 151. ترجمه ارشاد مفید، ج 2، ص 94 - لهوف، ص 91 - تاریخ طبری، ج 6، ص 239.
و مقامهای خود را دیدند. (1).
چنانکه در فرازی از زیارت نامهی امام هادی علیهالسلام میخوانیم، خطاب به آنها میفرماید:
اشهد لقد کشف الله لکم الغطاء؛
گواهی میدهم که خداوند پردهها را از جلو چشم شما برداشت، و شما پشت پردهها را دیدید. (2).
محدث قمی (ره) به نقل از قطب راوندی مینویسد: عباس علیهالسلام و همراهان، در برابر سخن امام حسین علیهالسلام که فرمود: همه شما فردا کشته میشوید، گفتند: «سپاس خدای را که ما را به کشته شدن با تو، گرامی داشت.» امام حسین علیهالسلام برای آنها دعا کرد، و به آنها فرمود:
سرهای خود را بلند کنید، آنها چنین کردند و جایگاههای خود را در بهشت دیدند، امام حسین علیهالسلام جایگاهها را به آنها نشان میداد و میفرمود: فلانی! این جایگاه مال تو است، و آن جایگاه مال فلان کس است و... (3).
حضرت زینب علیهاالسلام میگوید: آخرهای شب عاشورا از خیمهام بیرون آمدم تا نزد برادرم حسین بروم و جویای حال او شوم، دریافتم که تنها
در خیمهی خود نشسته و با خدا راز و نیاز میکند، و آیات قرآن را تلاوت مینماید، با خود گفتم، آیا در چنین شبی برادرم را تنها بگذارم، سوگند به خدا نزد برادرانم و پسر عموهایم میروم، و آنها را سرزنش میکنم که چرا برادرم حسین را تنها گذاشتهاید، به خیمه برادرم عباس علیهالسلام رفتم، به کنار خیمه او که رسیدم، همهمه و سر و صدا شنیدم، در پشت خیمه ایستادم و به درون خیمه نگاه کردم، دیدم برادران و پسر عموها و برادرزادگانم در محضر عباس علیهالسلام اجتماع کردهاند، «عباس علیهالسلام بر دو زانوی خود همچون شیر در برابر شکار خود نشسته، و برای آنها سخنرانی میکند، که چنین سخنرانی را از هیچکس جز حسین نشنیده بودم.»
عباس علیهالسلام پس از حمد و ثنای الهی و درود بر پیامبر صلی الله علیه وآله در قسمت آخر سخنرانیاش خطاب به حاضران فرمود: «ای برادران و برادرزادگان و پسر عموهایم، وقتی که صبح فردا فرارسید، رأی شما چیست؟»
همهی حاضران یک صدا گفتند:
الامر الیک یرجع، و نحن لا نعتدی لک قولک؛
امر و دستور به شما بر میگردد، ما گوش به فرمان تو هستیم، و ما از سخن و فرمان تو تجاوز نمیکنیم.
حضرت عباس علیهالسلام فرمود: «ای یاران (غیر بنیهاشم) افراد غریب هستند، و محمولهی سنگین را جز صاحبش بر نمیدارد، وقتی که صبح فردا فرارسید، نخستین کسی که باید به میدان برود شما (بنیهاشم و بنی ابوطالب) هستید، ما از آنها (غیر بنیهاشم) در جنگیدن با
دشمن، پیشی میگیریم، تا مردم نگویند؛ «بنیهاشم یارانشان را جلوتر به کام مرگ فرستادند، وقتی که آنها کشته شدند، مرگ را لحظه به لحظه با شمشیرهایشان از خود دور نمودند.»
در این هنگام حاضران برخاستند و در برابر نگاه نافذ حضرت عباس علیهالسلام شمشیرهای خود را از نیام بیرون کشیدند، و با احساسات پر جوش و پاک فریاد زدند:
نحن علی ما انت علیه؛
ما همان را بر میگزینیم که شما بر آن هستید، امر، امر شما است، گوش به فرمان شما هستیم.
زینب علیهاالسلام میگوید: وقتی که اجتماع فشرده، با افراد بسیار آنها را، با آن عزم راسخ و قاطعیت کامل دیدم، قلبم آرام گرفت و خشنود شدم، ولی گریه گلویم را گرفت و بیاختیار اشک از چشمانم سرازیر شد، و تصمیم گرفتم نزد برادرم حسین بروم، و منظرهی گفتگوی عباس علیهالسلام با بنیهاشم را، به آن حضرت گزارش دهم، حرکت کردم در مسیر راه از خیمهی «حبیب بن مظاهر» همهمه و سر وصدا شنیدم، به طرف آن خیمه رفتم و در پشت آن خیمه ایستادم و بر داخل خیمه نگریستم، دیدم یاران همانند بنیهاشم در محضر حبیب بن مظاهر اجتماع کردهاند، و حبیب خطاب به آنها چنین میگوید:
«ای یاران من! برای چه به اینجا آمدهاید؟ دررود خدا بر شما، موضوع را به طور صریح و روشن بگویید.
یاران: ما به اینجا آمدهایم تا فرزند غریب فاطمه زهرا علیهاالسلام را یاری و حمایت کنیم.
حبیب: چرا همسران خود را طلاق دادید؟
یاران: برای همین کار (که فدای امام حسین علیهالسلام شویم و آنها آزاد باشند.)
حبیب: وقتی که صبح فردا فرارسید، رأی شما در مورد جنگ فردا چیست؟
یاران: رأی و امر، رأی و امر شما است، و ما از دستور تو سرپیچی نمیکنیم و گوش به فرمان تو هستیم.
حبیب: بنابراین، فردا نخستین کسانی که به میدان جنگ میرود، شما هستید، ما در جنگ، قبل از بنیهاشم به میدان میرویم، مبادا تا نبض یکی از رگهای ما میزند، یک نفر از بنیهاشم، به خون خود تپیده شود، تا مبادا مردم بگویند: اینها بزرگان و سروران خود را برای جنگ به میدان کشته شدن فرستادند، و جان خود را از فدا کردن برای آنها، دریغ نمودند.
یاران تا این سخن را از حبیب بن مظاهر شنیدند، شمشیرهایشان را از نیام بیرون کشیده، و در برابر نگاه حبیب، بلند کردند و یک صدا فریاد زدند:
«نحن علی ما انت علیه؛
ما گوش به فرمان تو هستیم، هرچه تو گویی اطاعت میکنیم.»
حضرت زینب علیهاالسلام میگوید: از قاطعیت و تصمیم استوار اصحاب، خشنود شدم، ولی گریه گلویم را گرفت و اشک ریزان
به سوی برادرم حسین حرکت نمودم، به محضرش رسیدم، خاطرم آرام گرفت در حالی که خنده بر لب داشتم، امام حسین علیهالسلام به من فرمود: «خواهر جان!» عرض کردم: «لبیک برادرم!» فرمود: «از آن هنگام که از مدینه بیرون آمدیم تا به اینجا رسیدیم، تو را ندیدم که خنده بر لب داشته باشی، علت لبخندت چیست؟»
عرض کردم: «به خاطر آنچه که از عباس علیهالسلام و بنیهاشم، و حبیب بن مظاهر و یاران، مشاهده کردم، خوشنود شدم.»
امام حسین علیهالسلام فرمود: ای خواهر! بدان که اینها در «عالم ذر» یاران من بودهاند، جدم رسول خدا صلی الله علیه وآله مرا به وجود چنین یارانی خبر داد، آیا میخواهی استواری و شهامت آنها را بنگری؟
عرض کردم: آری.
امام فرمود: «در پشت خیمه بایست.» در پشت خیمه ایستادم، برادرم حسین فریاد زد: «کجایند برادران و پسرعموهایم؟»
ناگاه دیدم بنیهاشم برخاستند، و در پیشاپیش آنها حضرت عباس علیهالسلام به سوی امام حسین علیهالسلام شتافتند، در حالی که فریاد میزدند:
لبیک لبیک ما تقول؛
گوش به فرمان و مطیع تو، آمادهایم چه فرمان میدهی؟
امام حسین علیهالسلام فرمود: «میخواهم با شما تجدید عهد کنم.» در این هنگام فرزندان علی علیهالسلام و فرزندان حسن و حسین علیهالسلام و فرزندان
جعفر طیار و عقیل آمدند، امام حسین علیهالسلام به آنها فرمود، بنشینید. آنها نشستند.
سپس امام حسین علیهالسلام فریاد زد: «حبیب بن مظاهر، زهیر و اصحاب کجایند؟» ناگاه همهی آنها که در پیشاپیششان، حبیب بن مظاهر بود، از همدیگر سبقت گرفته و به پیش آمدند، حبیب گفت:
لبیک یا اباعبدالله؛
ای حسین گوش به فرمان هستیم.
اصحاب در حالی که دست در قبضهی شمشیرهایشان بود، اعلان آماده باش نمودند.
امام حسین علیهالسلام به آنها فرمود: بنشینید، آنها در کنار بنیهاشم نشستند، امام حسین علیهالسلام برای آنها خطبهی غرایی خواند، پس از حمد و ثنای الهی و... فرمود: «ای اصحاب من بدانید که هدف (دشمن) تنها کشتن من و همراهان من است، من در مورد کشته شدن شما هراس دارم، بیعت را از شما برداشتم، شما آزاد هستید، هر کس از شما دوست دارد که مراجعت کند و از اینجا برود، از تاریکی شب استفاده کرده و برود.»
بنیهاشم و اصحاب گفتند: «ما از تو جدا نمیشویم و با تو خواهیم ماند.» وقتی که امام علیهالسلام قاطعیت و استواری آنها را دید، به آنها فرمود: «اگر چنین هستید، سرهای خود را بلند کنید، و مقامهای خود را در بهشت بنگرید، آنها سر بلند کردند و مقامهای خود را در
بهشت دیدند، حوریان بهشتی به آنها میگفتند: زودتر نزد ما بیایید، ما مشتاق دیدار شما هستیم. در این هنگام بنیهاشم و اصحاب، شمشیرهایشان را از نیام بیرون کشیدند و به امام حسین علیهالسلام عرض کردند: «هم اکنون به ما اجازه بده به جنگ دشمن برویم، تا آنچه را خدا خواسته پدیدار گردد.»
امام حسین علیهالسلام فرمود: «بنشینید، خداوند شما را رحمت کند و پاداش نیک عطا فرماید.» (1).
در این آینهی ماجرای حماسی و شگفتانگیز، سیمای عباس علیهالسلام را در اوج شهامت، جوانمردی، ایثار و استواری مینگریم، که در پیشاپیش بزرگمردان دریا دل بنیهاشم، قامتی برافراشته دارد، و با یقین و تصمیمی آهنین و ارادهای پولادین، خود را با هر گونه فداکاری در راه هدف و آرمانهای نهضت امام حسین علیهالسلام آماده نموده، و در یقین و تصمیم خود هیچگونه تزلزل و شائبه نیست. و همین سیمای پر فروغ را، در عمل - نه ادعای تنها- در روز عاشورا مینگریم، بلکه فراتر از ادعا و سخن عباس علیهالسلام را در عمل او مشاهده میکنیم، به راستی عجب برادری و عجب قهرمانی و عجب ایثاری که انسان را به یاد برادری، قهرمانی و ایثار پدر بزرگوارش امیرمؤمنان علی علیهالسلام نسبت به پیامبر صلی الله علیه وآله میاندازد.
1) 155. معالی السبطین، ج 2، ص 342 - 340، خلاصه ماجرای فوق در کبریت الاحمر، علامه بیرجندی، ص 479 آمده است.
ناگفته نماند: گاهی از بعضی از مقاتل نقل شده که عباس در شب عاشورا یا روز یا شب تاسوعا به شهادت رسیده است، آیا منظور از این نقل چیست؟
پاسخ: حضرت علی علیهالسلام فرزند دیگری به نام عباس داشته که او را عباس اصغر میخواندند، و حضرت ابوالفضل به نام عباس اکبر خوانده میشد، مادر عباس اصغر، صهباء ثعلبیه نام داشت، احتمال دارد که عباس اصغر در شب عاشورا که برای آوردن آب به شریعه فرات رفته بود، به شهادت رسیده است. بنابراین مسلم است که حضرت ابوالفضل علیهالسلام در روز عاشورا به شهادت رسید، و عباس اصغر در شب عاشورا یا... شهید شده است، و این تشابه لفظی، بعضی را به اشتباه انداخته است. (1).
1) 156. اقتباس از منتخب التواریخ، ص 261.
روز عاشورا، روز عمل، روز نمایش حقیقی ایثار، روز جهاد در برابر کفر و نفاق، روز رودررویی گروهی اندک از هابیلیان در برابر جمعیتی هزاران برابر از قابیلیان، روز نبرد نور در برابر ظلمت بود.
در این روز حسین علیهالسلام و یارانش برای دفاع از حریم حق، و احیای سنت ناب پیامبر اسلام، نابودی بدعتها و سرنگونی رژیم طاغوت، و نگهبانی از ارزشها میجنگیدند، و عمر سعد و شمر و یارانشان برای حفظ بدعتها و رژیم طاغوتی یزید، و ناپاکیها و نامردمیها و مقام پرستی جنگ میکردند.
به راستی صحنهی بزرگ آزمایش بود.
عشق و عرفان به معنی حقیقت کلمه با تمام عمق و وسعتش، در چهرهی حسین علیهالسلام و یاران حسین علیهالسلام دیده میشد، سه عامل و سه هدف و سه انگیزه، آرمان حسینیان را تشکیل میداد که عبارت بودند از: 1- بیعت نکردن با طاغوت وقت 2- امر به معروف و نهی از منکر 3- براندازی رژیم طاغوتی، و برقراری نظام اسلامی، و در واقع یک
انگیزهی جامع یعنی امر به معروف و نهی از منکر، حسین علیهالسلام و سایر مجاهدان بلند آوازه کربلا را، به ایثار و جانبازی و شهادت طلبی واداشته بود.
آنها ذلت، دنائت و ظلم را نمیپذیرفتند، و طرفدار آزادی، عزت، عدالت و اصلاح بودند، و همچون پیامبر صلی الله علیه وآله و همهی پیامبران، میخواستند رژیم و سیستم غلط جاهلی نابود گردد، و نظام الهی به صحنه آید. فریاد حسین علیهالسلام، امام و رهبر عباس علیهالسلام بلند بود:
الا ترون الی الحق لا یعمل به، و الی الباطل لایتناهی عنه لیرغب المؤمن فی لقاء الله محقا، فانی لا اری الموت الا سعادة، و لا الحیاة مع الظالمین الا برما؛
مگر نمیبینید که به حق عمل نمیشود، و از باطل دوری نمیگردد در این صورت، شخص با ایمان مایل و سزاوار است (که برای احقاق حق و ابطال باطل، با شهادت طلبی و مبارزه) به لقای خدا بپیوندد، من مرگ را جز سعادت، و زندگی با ستمگران را جز رنج و شکنجه نمیبینم. (1).
حضرت عباس علیهالسلام نیز براساس همین آرمان با حسین علیهالسلام به کربلا آمده، و می خواهد با تمام وجود، در این راه و این آرمان مقدس تلاش و جانبازی کند، شهادت قهرمانانه و سخاوتمندانهی عباس علیهالسلام، بیانگر صداقت و وفای او به این آرمان است. اینک در اینجا با تماشای
1) 157. تحف العقول، ص 245.
فرازهایی از تلاشهای حضرت عباس علیهالسلام در روز عاشورا، او را بهتر بشناسیم، و معنی پیروی راستین با امام حق را از کلاس درس او بیاموزیم:
طلوع فجر شب عاشورا فرارسید، حسینیان برای نماز آماده شده و در صف ایستادند، عباس علیهالسلام از افراد برجستهای است که در صف اول، به امامت امام حسین علیهالسلام اقتدا کرده نماز صبح با حضور قلب و اخلاص و عرفان الهی خوانده شد، سپس امام حسین علیهالسلام خطبه خواند، در آن خطبه پس از حمد و ثنای الهی فرمود: «خداوند در کشته شدن شما و من در این روز اجازه داد، شما را به استقامت و جنگیدن، توصیه میکنم.»
امام یاران را برای جنگ آماده ساخت، سپاه اندک حسین علیهالسلام صف آرایی کردند، آنها 82 نفر سواره و پیاده بودند، و به قولی آنها سی و دو نفر سواره و چهل نفر پیاده بودند، (1)امام حسین علیهالسلام زهیر بن قین را فرماندهی ستون سمت راست لشکرش نمود، و حبیب بن مظاهر را فرماندهی ستون جانب چپ لشکر قرار داد، و پرچم جنگ را به دست حضرت عباس علیهالسلام سپرد، و خود و بنیهاشم در قلب لشکر قرار
1) 158. در مورد تعداد سپاه امام حسین علیهالسلام اختلاف بسیار است، کمترین عددی که گفته شد 61 نفر است (اثبات الوصیه، ص 25) بیشترین عددی که ذکر شده 45 نفر سواره و صد نفر پیاده بودند (مشیر الاحزان ابننما).
گرفتند، و خیمهها را پشت سر خود قرار دادند، در اطراف خیمهها قبلا خندق کنده بودند، و آن را پر از هیزم نموده و آتش زدند، تا مبادا دشمن از پشت سر به خیمهها هجوم نماید.
از آن سو عمر سعد به صف آرایی لشکر خود پرداخت، عمرو بن حجاج را فرماندهی سمت راست لشکرش، و شمر بن ذیالجوشن را فرماندهی جانب چپ لشکرش، و پرچم را به غلامش به نام «درید» داد. (1).
امام حسین علیهالسلام پرچم را از این رو در میان یاران به عباس علیهالسلام داد، زیرا او را برای حمل و نگهداری از پرچم، لایقتر، با کفایتتر، قوی دلتر، شجاعتر و توامندتر یافت.
عمر سعد به پرچمدار خود رو کرد و فریاد زد: «ای درید! پرچم را نزدیک بیاور.» سپس تیری در چلهی کمان گذاشت و به سوی لشکر حسین علیهالسلام پرتاب نمود، و خطاب به سپاه گفت: «گواهی دهید که من نخستین کسی بودم که تیر رها کردم.» به دنبال او لشکرش، سپاه اندک امام حسین علیهالسلام را تیرباران نمودند، جنگ از جانب دشمن، آغاز و شروع شد، پس از مدتی جنگ تن به تن، حملهها به صورت گروهی گردید، در همین حمله (که حمله هزاران نفر بر سپاه حدود صد نفری امام حسین علیهالسلام بود) پنجاه نفر از اصحاب امام حسین علیهالسلام به شهادت رسیدند، سپس حملههای دو نفری و سه نفری و چهار نفری رخ داد، آنگاه بنا شد که یاران حسین علیهالسلام فرد فرد به میدان جنگ بروند. (2).
از حوادث عاشورا اینکه: در آغاز جنگ، جمعی از یاران امام حسین علیهالسلام (غیر از بنیهاشم) به دشمن حمله کردند، و کارزار و درگیری شدیدی بین آنها با انبوه دشمن، رخ داد، به طوری که یاران، از خیمهها، بسیار دور شدند و در محاصرهی شدید دشمن قرار گرفتند، در این هنگام حضرت عباس علیهالسلام سوار بر اسب، برای نجات آن گروه، به سوی انبوه جمعیت دشمن حرکت کرد، و آن چنان به آنها حمله نمود، که دشمنان پا به فرار گذاشتند، و تار و مار شدند، و عباس علیهالسلام گروه یاران را از چنگ دشمن رهانید و آنها را به خیمهها برگردانید. (1).
به هر طرف که چو شیر درنده رو کردی
که روز حشر به یاد مخالف آوردی
به رزم خصم، پدروار آنچنان کوشید
که پرده بر رخ احزاب و نهروان پوشید
چنان درید صف از حملههای پیوستش
که جبرئیل امین بوسه داد بر دستش
1) 161. نفس المهموم، ص 146 - مرحوم علامه سید عبدالرزاق مقرم در این مورد به نقل از تاریخ طبری (ج 6، ص 255) مینویسد: «عمر بن خالد صیداوی و غلامش سعد و جابر بن حارث سلمانی، و مجمع بن عبدالله عائدی، به طور دسته جمعی بر دشمنان حمله کردند، چون به قلب دشمن رسیدند، دشمن از هر سو آنها را به محاصرهی شدید خود درآورد، و رابطهی آنها را با امام حسین علیهالسلام گسست، امام حسین علیهالسلام برادرش عباس علیهالسلام را به سویشان فرستاد، عباس علیهالسلام یک تنه به سوی دشمن رفت و یاران حسین علیهالسلام را از چنگ دشمن رهانید، خون از سر و روی یاران نجات یافته میریخت، که بار دیگر دشمنان بر آنان حمله برده و آنها را در یک نقطه به شهادت رساندند.» (ترجمه العباس، ص 286).
نیز از حوادث عاشورا این که: از ناحیهی دشمن تیری به پیشانی امام حسین علیهالسلام اصابت کرد و فرورفت، حضرت عباس علیهالسلام آن را بیرون آورد. (1).
حضرت عباس علیهالسلام در روز عاشورا، با شجاعان نامور و بیبدیلی از دشمن روبرو شده، همچون پدر بزرگوارش حیدر کرار، که در مقابل افرادی مانند عمرو بن عبدود (در جنگ خندق)، و مرحب خیبری (در جنگ خیبر) و ابوجرول (در جنگ حنین) قرار گرفت، و آن قهرمانان پر آوازه را به خاک هلاکت افکند؛ حضرت عباس علیهالسلام نیز با چنین افرادی روبرو شد و آنها را با ضربات خرد کنندهاش سر به نیست کرد؛ در اینجا نظر شما را به ذکر سه نمونه که به آن دست یافتهایم، جلب میکنیم:
مارد بن صدیف تغلبی از قهرمانان بیبدیل و دلاور دشمن بود، هنگامی که عباس علیهالسلام را مشاهده کرد که چون شیر در میان روباهان افتاده و آنها را مثل مور و ملخ درهم میریزد، و باکی از مرگ ندارد، و رجز میخواند و فریاد میزند:
1) 162. نفس المهموم، ص 175، به نقل از حسن بن علی طبرسی.
انی انا العباس صعب باللقاء
نفسی لنفس الطاهر السبط وقا؛
منم عباس که برخورد کوبنده و سخت با دشمن دارم، جانم سپر بلا و فدای جان پاک حسین سبط پیامبر صلی الله علیه وآله باد.
مارد بسیار احساساتی شد، لباسش را پاره کرد، و به صورت خود سیلی زد، و فریاد برآورد:
ویلکم لو کان کل منکم ملأ کفه ترابا و لطمه به لطمستموه...؛
وای بر شما، اگر هر یک از شما مشت خاکی بر عباس میریختید، قطعا او را زیر خاک میپوشاندید، و به زندگی او خاتمه میدادید، ولی لاف و گزاف میزنید و کارتان به رسوایی کشیده شده است، ای گروه مردان! هر کس از شما دست بیعت به یزید داده، امروز دست از جنگ بکشد، و تنها مرا عهدهدار جنگ کند،
فانا لهذا الغلام الذی قد افنی الابطال...؛
من از عهدهی جنگ با این جوانی که قهرمانان را سر به نیست کرد بر میآیم، نخست او را و سپس برادرش حسین و یارانش را میکشم.
شمر بن ذی الجوشن فریاد زد: «ای مارد، اکنون که چنین تصمیم داری، بیا نزد عمر سعد (امیر لشکر) برویم، تا در نزد او این کار را عهدهدار گردی، وقتی که از عهدهی آن برآمدی، عظمت شجاعت تو را
برای یزید در ضمن نامهای مینویسیم.»
مارد گفت: «آیا به من طعنه میزنی و مرا سرزنش میکنی، با اینکه هیچ خیر و شجاعتی در وجود شما نیست؟»
شمر گفت: «اکنون این کار را به تو وا میگذاریم، و مینگریم که در بازو چه داری؟» آنگاه شمر به لشکرش اشاره کرد که کنار بایستید، و کار این جوان (عباس) را بر عهدهی مارد بگذارید، تا تماشا کنیم چه خواهد کرد.»
لشکر به کنار رفت و به تماشا پرداخت.
مارد بن صدیف در حالی که دو زره که دارای حلقههای تنگ بود پوشیده بود، و کلاه خود بر سرش نهاده، و نیزهی بلندی به دست گرفت و بر اسب اشقر سوار گردید و خود را برای نبرد با حضرت عباس علیهالسلام آماده ساخت، به میدان تاخت و نعره کشید و خطاب به عباس علیهالسلام چنین گفت:
ای جوان! بر جان خود رحم کن، و شمشیرت را در نیام بگذار، و تسلیم شو، تا از این معرکه جان سلامت بیرون بری، السلامة اولی لک من الندامة: سلامتی برای تو برتر است از پشیمانی ضربت خوردن و مردن است. کسانی که امروز با تو جنگیدند، به تو نرمش نشان دادند؛ ولی من مردی سنگدل و بیرحم میباشم، اما چون دیدم چهرهی زیبا و نمکین داری و جوان هستی، دلم نسبت به تو نرم شد، بنابراین از این راه که آمدهای برگرد، و خود را در سراشیبی هلاک و خطر نینداز، اینک تو را نصیحت کردم، گرچه با کسی چنین ننمودم:
انی نصحتک ان قبلت نصیحتی
حذرا علیک من الحسام القاطع
و لقد رحمتک اذ رأیتک یافعا
و لعل مثلی لا یقاس بیافع
اعط القیادة تعش بخیر معیشة
او لا، فدونک من عذاب واقع
یعنی: من تو را نصیحت میکنم اگر آن را بپذیری، برای اینکه از تیزی شمشیر بران من در امان بمانی، من وقتی که تو را جوان یافتم دلم نسبت به تو نرم شد، و گویا مثل من نباید با تو جوان، هماورد گردد. تسلیم شو، و اطاعت (از یزید) کن، تا زندگی خوش داشته باشی، وگرنه در عذاب سخت شمشیر من خواهی افتاد.
وقتی که عباس علیهالسلام گزافه گوییهای مارد را شنید، چون شیر ژیان غرید و فریاد زد:
یا عدو الله اراک نطقت بالجمیل، غیر انی اری حبک بذرة فی سباخ...؛
ای دشمن خدا تو را مینگرم که زبان چرب و نرم و فریبا داری، ولی این محبت(بیمحتوای) تو همانند ریختن بذر در شورهزار است، و من فریب تو را نمیخورم، اینکه آرزو کردی من دست در دست تو نهم و اطاعت تو (و یزید) کنم، محال و خیالی باطل است.
و انا یا عدوالله و عدو رسوله فمعود للقاء الابطال، و الصبر علی البلاء فی النزال، و مکافحة الفرسان و بالله المستعان؛
و من ای دشمن خدا و رسولش، با قهرمانان جنگیدهام، و در درگیریهای شدید، و نبرد با یکه سواران، مقاومت نمودهام، و توکل به خدا دارم و از او استعانت میجویم.
اما آنچه در مورد زیبایی چهره و جوانی من گفتی، این امور به من زیان نمیرساند، مرا حقیر مشمار که حسب و نسبم، مرا کامل نموده، و در شجاعت و دلاوری از شیر برتری دارم، کسی که چنین است، از مبارزه با هر کس که باشد، باکی ندارد، ولی تو ای دشمن خدا و رسولش، از ارزشهای والا، تهی هستی، وای بر تو آیا من پیوند با رسول خدا صلی الله علیه وآله ندارم؟ و شاخهای متصل به درخت شکوهمند نسب آن حضرت نیستم؟ و هدیهای از گوهر وجود او نمیباشم؟ کسی که از این درخت باشد تسلیم ظلم نمیشود و زیر پرچم شما در نمیآید، زیرا من فرزند علی علیهالسلام هستم که از نبردها و خطرهای شدید، باکی نداشت، و از بسیاری دشمن نمیهراسید، من همچون برگی از درخت وجود او هستم، و میدانی که استواری شاخههای درخت بستگی به تنه و ریشهی آن دارد، چه بسیار نوجوانی که در پیشگاه خدا از پیران، محبوبتر است، و ما از کسانی هستیم که در مورد زندگی این دنیای ناپایدار، افسوس نمیخوریم، و از مرگ و از دست رفتن دنیا، بیتابی نمینماییم، زیرا من میدانم بهشت بهتر از زندگی این دنیا
است، بنابراین چگونه از دینم بازگردم و قید اطاعت تو را بر گردن نهم؟
صبرا علی جور الزمان القاطع
و منیة ما ان لها من دافع
لا تجز عن فکل شییء هالک
حاشا لمثلی ان یکون بجازع
فلئن رمانی الدهر منه باسهم
و تفرق من بعد شمل جامع
فکم لنا من وقعة شابت لها
قمم الاصاغر من ضراب قاطع
یعنی: «من در برابر روزگار پر ظلم و جور و سخت، مقاومت میکنم، و در مورد مرگی که ناگزیر باید به آن تن در داد، باکی ندارم.
هرگز بیتابی نکن که هر چیزی سرانجام نابود میشود، حاشا که شخصی مانند من بیتابی کند.
اگر روزگار، مرا آماج تیرهایش قرار داد، و پس از به هم پیوستگی، موجب پراکندگی گردید.
چه بسیار حادثهای برای ما رخ داده، که اثر آن و اثر ضربتهای سنگین ما، جوانان را پیر ساخته و موی سرشان را سفید نموده است.»
[بنابراین ما را با یاوه سراییهای خود نترسان، و بدان که
ضربتهای ما جوانان، پیران و گردنکشان را از مرکب غرور فرود خواهد ساخت.]
وقتی که مارد بن صدیف این گفتار را از عباس علیهالسلام شنید به شدت به طرف عباس علیهالسلام حمله کرد، و مانند عقاب درهم شکننده جهید و نیزه بلند خود را به سوی عباس علیهالسلام حواله نمود، و چنین پنداشت که کشتن عباس علیهالسلام آسان است، و کشتن او نیاز به تأمل و دغدغه ندارد، عباس علیهالسلام در جای خود با کمال وقار ایستاد، و بیدرنگ نیزهی مارد را گرفت و آنچنان پیچید و کشید که نزدیک بود مارد به زمین بیفتد، وقتی مارد چنین دید، برای آنکه به زمین نیفتد نیزه را رها نمود و شرمسار شد...
سپس عباس علیهالسلام نیزه را آن چنان به قسمت پشت اسب مارد فشار داد که اسب، مضطرب شد و دو دست خود را بلند کرد، و مارد را بر زمین انداخت، او نتوانست پیاده با عباس علیهالسلام جنگ کند، صفوف دشمن متزلزل شد و شجاعان دشمن نگران و پریشان گشته، و فریادشان بلند شد، شمر صدا زد: «ای مارد غم مخور که تو را یاری خواهیم کرد.»
آنگاه خطاب به لشکرش فریاد زد: «ای لشکر! مارد را دریابید، وگرنه هم اکنون کشته خواهد شد.»
در این هنگام غلام سیاهی از دشمنان به نام صارقه، اسبی را که طاویه نام داشت آماده کرده و برای مارد آورد، عباس علیهالسلام به آن غلام حمله کرد و آن چنان نیزه به سینهی او زد که او به خاک هلاکت افتاد
و جان سپرد، عباس علیهالسلام بیدرنگ بر آن اسب (طاویه) سوار شد، و اسب خود را به سوی خیام امام حسین علیهالسلام روانه نمود.
مارد وقتی که عباس علیهالسلام را سوار بر طاویه دید، لرزه بر اندامش افتاد، رنگش پرید، و قلبش پر درد شد، یقین کرد که اکنون کشته میشود، فریاد استمداد از لشکر نمود، و صدا زد: «ای لشکر! مگر شرم ندارید که همچنان ایستادهاید و تماشا میکنید؟»
شمر با گروهی از شجاعان لشکر دشمن، شمشیر از نیام بیرون کشیدند و به سوی میدان آمدند، در این هنگام مارد به عباس علیهالسلام گفت: «ای جوان با من مدارا کن، تا سپاسگزار تو باشم.»
عباس علیهالسلام فرمود: «وای بر تو! آیا میخواهی مرا فریب دهی.»
به مارد حمله کرد، و آنچنان شمشیر بر دست او زد که دست او قطع شد، سپس نیزهاش را بر سینه مارد نهاد و آن چنان فشار داد که گوش تا گوش او بریده شد، و به این ترتیب مارد با نیزه خودش، به دست قمر بنیهاشم علیهالسلام به هلاکت رسید. (1).
ماجرای جنگ عباس علیهالسلام با مارد بن صدیف را محدثین دیگر نیز نقل کردهاند، از جمله مرحوم علامه بیرجندی صاحب کتاب کبریت الاحمر، که آن را به طور خلاصه، چنین نقل میکند:
مارد بن صدیف تغلبی، از قهرمانان معروف دشمن بود، نیزهی بلندی به دست گرفت و به جنگ عباس علیهالسلام آمد، در حالی که
1) 163. اقتباس از تذکرة الشهداء، ملا حبیبالله کاشانی، ص 261 تا 265.
عباس علیهالسلام همچون افتادن آتش بر نیزار، به قلب لشکر دشمن حمله نموده بود، حضرت عباس علیهالسلام مارد را موعظه کرد، ولی او که بسیار به خود مغرور بود، به نصایح عباس علیهالسلام گوش نداد، بلکه به آن حضرت گفت: «به جوانی خود رحم کن، خود را به کشتن نده، و برای من (با این پیکر تنومند و شجاعت و نام بلند) ننگ است جوانی چون تو را بکشم.»
اندرزهای عباس علیهالسلام در قلب تیرهی او اثر نکرد، او مهیای جنگ شد، حضرت عباس علیهالسلام با یک حمله قهرمانانه، دست بر نیزهی بلند «مارد» افکند و آن چنان آن را پیچ داد که از دست او بیرون آورد، و به طرف آسمان بلند کرد، و با صدای حیدری فریاد زد: «امیدوارم با نیزهی خودت، تو را به دوزخ بیفکنم.»
آنگاه آن نیزه را در کمر اسب مارد فرو برد، اسب مارد مضطرب شد، مارد خود را بر زمین انداخت، با اینکه جمعی از دشمنان به کمک مارد آمدند، حضرت عباس علیهالسلام همان دم نیزه را به گلوی مارد فرود آورد، که مارد بر زمین افتاد، و گوش تا گوش او بریده شد، و به هلاکت رسید، در این درگیری شدید گروه دیگری از دشمن نیز کشته شدند. (1).
قهرمان بیباک دیگری به نام «صفوان بن ابطح» سوار بر اسب از سپاه عمر سعد، نعره زنان خارج شد، او در سنگ اندازی و نیزه افکنی، مهارت عجیبی داشت، در حالی که رجز میخواند به
1) 164. اقتباس از الکبریت الاحمر، علامه بیرجندی، ص 387.
میدان حضرت ابوالفضل علیهالسلام آمد، آمادهی حمله شد، در این هنگام خم شد و از میان خرجین خود سنگ بزرگی بیرون آورد و آن را به شدت به سوی حضرت عباس علیهالسلام افکند، حضرت عباس علیهالسلام با سرعت سرش را خم کرد، و سنگ از بالای سر آن حضرت به پشت سرش افتاد. در این هنگام حضرت عباس علیهالسلام با شمشیر به صفوان حمله کرد، چنان به دست او زد، که دستش قطع شده و آویزان گردید، صفوان نیزهی محکم و بلند خود را به سوی عباس علیهالسلام حواله کرد، عباس علیهالسلام با شمشمیر خود بر کمر نیزه او زد، به طوری که نیزه او دونصف شد.
صفوان با اینکه بر اثر از کار افتادن دست راستش، و ریختن خون زیاد از بدنش، خسته و ناتوان شده بود، با این حال به عباس علیهالسلام حمله میکرد.
عباس علیهالسلام به او فرمود: «ای مرد شجاع به خانهات برگرد، و به درمان دستت بپرداز.»
ولی او همچنان به حمله کردن اصرار میورزید، و از بازگشت به سوی قوم خود خجالت میکشید، جوانمردی حضرت عباس علیهالسلام نیز باعث شد که از کشتن شخص مجروحی امتناع ورزید، سرانجام عباس علیهالسلام او را رها کرد، و به انبوه لشکر دشمن حمله نمود، و بسیاری از دشمنان را به هلاکت رسانید. (1).
جنگجوی شجاع دیگری به نام «عبدالله بن عقبه غنوی» به
1) 165. اقتباس از کتاب همیاران حضرت اباعبدالله علیهالسلام از: احمد سیاح، ص 24.
میدان عباس علیهالسلام آمد، حضرت عباس علیهالسلام پدر او را میشناخت، خطاب به او فرمود: «تو نمیدانستی که در میدان با من روبرو میشوی، برگرد، و خود را به کشتن نده، به خاطر احسانی که پدرم به پدرت نموده، دست از جنگ بردار، و میدان را ترک کن.»
او بر حمله اصرار میورزید، و به نصایح مهرانگیز عباس علیهالسلام گوش نکرد، چند بار حمله و درگیری رخ داد، عباس علیهالسلام همچنان از کشتن او دریغ میورزید، سرانجام عبدالله خود را در برابر عباس علیهالسلام خسته و ناتوان یافت، با اینکه لحظات قبل به خاطر خجالت و شرم، به پایگاه خود باز نمیگشت، این بار به سوی لشکر خود گریخت، عباس علیهالسلام با جوانمردی خاصی (در این مورد که وضع عبدالله اقتضای آن را داشت) او را تعقیب نکرد، و به این ترتیب عبدالله چون روباهی از چنگ شیر، جهید و گریخت و جانش را از مهلکه نجات داد. (1).
قبلا به طور خلاصه خاطرنشان شد که زهیر بن قین، با یادآوری خاطرهی فلسفهی وجودی عباس علیهالسلام، غیرت او را به جوش و خروش انداخت، اینک در اینجا آن را به طور مشروح بازگو میکنیم:
مرحوم علامه سید عبدالرزاق مقرم مینویسد: هنگامی که شمر (در روز عاشورا) فریاد زد: خواهرزادگان من عباس و برادرانش
1) 166. اقتباس از همان مدرک.
کجایند؟ و به آنها گفت: شما در امان هستید و آنها به شدت امان شمر را رد کردند (چنانکه ذکر شد) عباس علیهالسلام از نزد شمر بازگشت، و پاسخ قاطع خود به شمر را به عرض امام حسین علیهالسلام رسانید، در این وقت زهیر بن قین (یکی از سرداران یاران امام حسین علیهالسلام)نزد عباس علیهالسلام آمد و عرض کرد: «پدرت علی علیهالسلام از برادرش عقیل که نسب شناس بود، خواست زنی از تبار شجاعان پیدا کند، تا با او ازدواج نماید و فرزند دلیری از او پدید آید، در کربلا به یاری حسین بشتابد، بنابراین پدرت تو را برای چنین روزی ذخیره کرده، پس مبادا (امان و... باعث شود) از حسین پشت کنی و در حمایت از او کوتاهی نمایی؟» (1).
عباس علیهالسلام با شنیدن این سخن خشمگین شد و گفت:
یا زهیر والله لاریتک شیئا ما رأیته قط؛
ای زهیر! سوگند به خدای چیزی به تو نشان دهم که هرگز آن را ندیده باشی. (2).
آنگاه با غیرت و صلابت خاصی به دشمن حمله کرد و آن چنان شمشیر را بر دشمنان فرود آورد که گویی، شمشیرش همچون آتشی
1) 167. فاضل دربندی مینویسد: زهیر نزد عبدالله پسر جعفر بن عقیل آمد، و پرچم را از او گرفت، و آن پرچم را نزد عباس علیهالسلام آورد، و پرچم را به عباس علیهالسلام داد و ماجرای ازدواج علی با امالبنین علیهاالسلام و هدف از آن را بیان نمود، آنگاه به عباس علیهالسلام عرض کرد: «و قد ادخرک ابوک لمثل هذا الیوم فلا تقصر عن حلائل اخیک...؛ پدرت تو را برای همین روز ذخیره نموده، بنابراین در دفاع از حریم حرم برادرت حسین کوتاهی نکن.» از این سخن غیرت عباس علیهالسلام به جوش آمد... [تا آخر ماجرا] (معالی السبطین، ج 1، ص 434).
2) 168. ترجمه العباس، ص 212.
است که در نیزار افتاده است، در این حمله صد نفر از دشمنان را به خاک هلاکت افکند، که یکی از آنها دلاور بیباک «مارد بن صدیف» بود. (1).
به این ترتیب وفاداری و شجاعت خود را نسبت به حسین علیهالسلام، در عمل به ثبت رسانید، و احتمال زهیر و افراد دیگر را که مبادا امان نامه و امثال آن، در فکر و ارادهی عباس علیهالسلام لغزشی به وجود آورد را احتمالی ناصحیح اعلام نمود. آن گونه که به قول شاعر عرب:
و لا یهمه السهام حاشا
من همه سقایة العطاشا
فجاء بالیمین و الشمال
لنصرة الدین و حفظ الآل؛
هرگز عباس که همهی هدفش رساندن آب به تشنگان بود، در برابر تیرباران دشمن، باز نایستاد، و به انبوه دشمن اعتنا نکرد، تا آنجا که دست راست و چپش را در راه حفظ دین، و یاری خاندان رسالت بخشید.
برادران مادری عباس علیهالسلام سه نفر به نامهای: عبدالله، جعفر و عثمان علیهمالسلام همه فرزند امالبنین علیهاالسلام بودند، عبدالله بیست و پنج سال داشت، جعفر نوزده سال داشت، عثمان بیست ویک سال داشت، وقتی که عباس علیهالسلام جنگیدن و شهادت بسیار یاران
1) 169. کبریت الاحمر، ص 387.
و بنی هاشم را مشاهده کرد، سه برادرش را به حضور طلبید و به آنها چنین فرمود:
یا بنی امی تقدموا حتی اراکم قد نصحتم لله و لرسوله؛
ای فرزندان مادرم به پیش تازید تا خیرخواهی شما نسبت به خدا و رسولش را بنگرم.
برادران به ترتیب نخست عبدالله، سپس جعفر، و بعد از او عثمان به میدان تاختند، و با دشمن جنگیدند، و از میدان بازنگشتند تا به شهادت رسیدند. (1).
و در روایت دیگر آمده، عباس علیهالسلام به آنها چنین فرمود:
تقدموا بنفسی انتم فحاموا عن سیدکم حتی تموتوا دونه؛
به پیش تازید، جانم به فدای شما، از آقا و سرورتان حسین حمایت کنید تا در راه او فدا و کشته گردید.
آنها عاشقانه به میدان شتافتند، و جان خود را سپر امام حسین علیهالسلام قرار دادند، و سینه و گلو و چهرهی خود را پذیرای تیرهای دشمن نمودند. (2).
روایت شده: عباس علیهالسلام برادرانش را قبل از خود، به میدان فرستاد، تا مبادا بعد از او، به جانبازی آنها خللی برسد، و نیز خواست جانبازی آنها را به حساب خدا بگذارد، و با صبر و تحمل در مصیبت شهادت
آنها، به پاداش صابران برسد. (1).
مطابق نقل بعضی از مقاتل، نخست عبدالله، سپس جعفر، و پس از او عثمان به میدان رفتند و پس از نبرد شجاعانه به شهادت رسیدند. (2).
ولی علامه مجلسی در کتاب بحارالانوار نقل میکند، نخست عثمان، سپس جعفر، و پس از او عبدالله به میدان رفتند و شهید شدند، و چگونگی به میدان رفتن آنها را چنین ترسیم مینماید:
عثمان علیهالسلام (3)به میدان نبرد تاخت، در حالی که چنین رجز میخواند:
انی انا عثمان ذو المفاخر
شیخی علی ذو الفعال الطاهر
و ابنعم للنبی الظاهر
اخی حسین خیرة الاخایر
و سید الکبار و الاصاغر
بعد الرسول و الوصی الناصر
یعنی: منم عثمان که صاحب حسب و نسب ارجمند
1) 172. فرسان الهیجاء، ج 1، ص 198.
2) 173. منتهی الآمال، ج 1، ص 277.
3) 174. روایت شده: حضرت علی علیهالسلام فرمود: من این فرزندم را همنام برادرم (برادر دینیم) عثمان بن مظعون [که یکی از سابقین به اسلام و وفاداران مخلص پیامبر صلی الله علیه وآله بود، و نخستین مسلمانی بود که در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد] نمودم (بحار، ج 45، ص 37 و 38).
هستم، پدر و سرورم علی علیهالسلام رادمرد نیکوکردار است، همان کسی که پسر عموی پیامبر پاک صلی الله علیه وآله میباشد، برادرم حسین است که سرور نیکان و آقای بزرگ و کوچک، بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله و بعد از وصی پیامبر صلی الله علیه وآله علی یار و یاور پیامبر صلی الله علیه وآله میباشد.
عثمان قهرمانانه با دشمن جنگید، سرانجام بر اثر اصابت تیری که خولی انداخت و بر پهلوی او وارد شد، به زمین افتاد، در این حال یکی از دشمنان که از خاندان بنیدارم بود، به او حمله کرد و او را به شهادت رسانید و سرش را از بدنش جدا نمود. (1).
پس از او برادرش جعفر علیهالسلام به میدان تاخت، در حالی که چنین رجز میخواند:
انی انا جعفر ذو المعالی
ابنعلی الخیر ذو النوال
حسبی بعمی شرفا و خالی
احمی حسینا ذی الندی المفضال
یعنی: من جعفر، دارای حسب و نسب ارجمند، پسر علی نیک مرد و عطابخش هستم، همین شرافت و افتخار مرا بس که عمو و دایی ارجمند دارم، از حریم حسین که بخشنده و بزرگوار و بلند مقام است حمایت میکنم.
به دشمن حمله کرد و به جنگ پرداخت و جمع کثیری را به
1) 175. بحار، ج 45، ص 37.
هلاکت رسانید، سرانجام بر اثر تیر خولی بن یزید اصبحی که به چشمش یا گیجگاهش خورد، به شهادت رسید. (1).
پس از او عبدالله به میدان تاخت، در حالی که چنین رجز میخواند:
انا بن ذی النجدة و الافضال
ذاک علی الخیر ذو الفعال
سیف رسول الله ذو النکال
فی کل قوم ظاهر الاهوال (2).
یعنی: من پسر صاحب کمال و شرافت و ارزشها هستم، پدرم همان علی علیهالسلام رادمرد نیک کردار و پر تلاش است، همان انسانی که شمشیر برندهی رسول خدا صلی الله علیه وآله بود، همان که گردنکشان را مجازات میکرد، و در میان هر قوم (سرکش)، دارای شکوه و جلال کوبنده و وحشت اندازنده در میان سرکشان متمرد بود.
او به نبرد پرداخت و همچنان به نبرد سخت با دشمن، ادامه داد و بسیاری از شجاعان دشمن را کشت، و آنها را با اسبهایشان واژگون نمود و سرانجام پس از درگیری شدید با هانی بن ثبیت حضرمی، توسط او، به شهادت رسید. (3).
در زیارت ناحیهی مقدسه حضرت هادی امام دهم علیهالسلام چنین آمده:
«سلام بر عثمان پسر امیرمؤمنان علی علیهالسلام همنام او تیر زد، وفرد بنی دارمی را (که سر از بدنش جدا ساخت.»
سلام بر جعفر پسر امیرمؤمنان علی علیهالسلام که با کمال صبر و تحمل و اخلاص نبرد کرد، و در سرزمین غربت، به جنگ با دشمن پرداخت، و در میدان نبرد پیشتازی کرد، خداوند قاتلش هانی بن ثبیت حضرمی را بکشد.
سلام بر عبدالله پسر امیرمؤمنان علی علیهالسلام که دستخوش مصائب سخت شد، و در عرصهی کربلا منادی ولایت و اطاعت از امام حسین علیهالسلام بود، و در جنگ، از ناحیه پیش رو و پشت سر، بر اثر اسلحهی دشمنان، زخمی گردید، خداوند قاتل او هانی بن ثبیت حضرمی را بکشد.» (1).
آری عباس علیهالسلام به این ترتیب، برادرانش را به پیشگاه خداوند بزرگ اهدا کرد، و آنها را جلوتر از خود، فدای امام حسین علیهالسلام نمود، و داغ جانسوز سه برادر شهیدش بر قلبش نشست، و در این راستا نیز فداکاری و ایثار خود را در پیشانی تاریخ ثبت کرد، تا حق پرستان بدانند که باید همه چیز را فدای حق نمود.
1) 179. بحار، ج 45، ص 67 و 67.
روایت شده: روز عاشورا عباس علیهالسلام با برادرش امام حسین علیهالسلام ملاقات کرد، امام حسین علیهالسلام به او فرمود: «نزد افراد خانوادهات برو و با آنها آخرین وداع را انجام بده، وداعی که در آن بازگشت نیست.»
عباس علیهالسلام به خیمهی خود آمد، همسر و دو فرزندش در میان آن خیمه بودند، آنها را به خدا سپرد، و با آنها وداع کرد، آنها که سخت تشنه بودند، از عباس علیهالسلام آب خواستند، و عرض کردند: «شدت تشنگی بر ما چیره شده است.»
حضرت عباس علیهالسلام به آنها فرمود: «اندکی صبر کنید تا بروم برای شما آب بیاورم.»
در همین هنگام عباس علیهالسلام صدای امام حسین علیهالسلام را شنید، با شتاب اهل خانهاش را ترک کرد، و به یاری امام شتافت، دید انبوه لشکر به طرف خیام هجوم آوردهاند، و امام حسین علیهالسلام با آنها میجنگد، و آنها را مانند مور و ملخ درهم میریزد و از کشته پشته میسازد.
عباس علیهالسلام نیز در کنار امام وارد نبرد شد، آن دو بزرگوار هر دو میجنگیدند، و در آن وقت نبرد بسیار سختی رخ داد... (1).
از حوادث روز عاشورا اینکه: عباس علیهالسلام قبل از خود یک فرزندش به
1) 180. اقتباس از تذکرة الشهداء، ص 266.
نام محمد (بنا به نقل علامه سروی در مناقب، ج 4، ص 112) و یا دو پسرش به نام محمد و عبدالله را قبل از خود به میدان فرستاد، آنها با دشمن جنگیدند تا به شهادت رسیدند. (1).
گویا از خواهرش زینب علیهاالسلام پیروی کرد که او دو نور دیدهاش محمد و عون را به میدان شهادت فرستاد، و یا به برادرش حسین علیهالسلام اقتدا کرد که دو نور چشمش علیاکبر و علیاصغر، به مقام شهادت رسیدند.
به هر حال عباس علیهالسلام پدر دو شهید بود، و در این راستا نیز گوی سبقت را از دیگران ربود، و مقام ایثار را به آخرین مرحلهی خود رسانید.
او مانند برادرش حسین علیهالسلام داغهای بسیار دید، و با قلبی پر از سوز و داغ، به میدان رفت، و بر سکوی پر افتخار قهرمانی و شهادت ممتاز ایستاد.
علامه مجلسی (ره) نقل میکند: وقتی که عباس علیهالسلام تنهایی برادرش حسین علیهالسلام را دید، به محضرش رسید و عرض کرد:
یا اخی هل من رخصة؟
ای برادر؟ آیا اجازه هست تا به میدان بروم؟
حسین علیهالسلام با شنیدن این سخن گریهی سختی کرد، و چنین فرمود:
1) 181. اعیان الشیعه، ط جدید، ج 1، ص 610.
(یا اخی انت صاحب لوائی، و اذا مضیت تفرق عسکری؛
برادرم! تو پرچمدار من هستی، هر گاه بروی و کشته گردی، سپاهم (1)پراکنده و از هم پاشیده خواهد شد.
عباس علیهالسلام عرض کرد: «سینهام تنگ گشته، و از زندگی خسته شده و به ستوه آمدهام، میخواهم انتقام خون شهیدان را از این منافقان بگیرم.»
امام حسین علیهالسلام فرمود: «پس برو برای این کودکان تشنه اندکی آب بیاور.» (2).
عباس علیهالسلام به طرف شریعهی فرات روانه شد، و در برابر جمعیت دشمن ایستاد، و آنها را موعظه کرد، و به آنها هشدار داد، ولی اندرز و هشدار آن حضرت در دل سپاه آن کوردلان اثر نکرد، عباس علیهالسلام به نزد برادرش بازگشت، و موضوع را گزارش داد، در این هنگام فریاد
1) 182. گرچه حضرت عباس علیهالسلام از افراد آخر از یاران امام بود که به میدان رفت و شهید شد، و در آن هنگام امام حسین علیهالسلام لشکری نداشت تا از هم پاشیده گردد، ولی گویی نظر امام علیهالسلام این بود: «تا پرچم در دست عباس علیهالسلام در اهتزاز است، لشکرش و پایگاهش و افراد اهل خیام، برقرار هستند، و دشمن به خاطر صولت عباس، ترسان است، و در نتیجه حرم رسالت، آرام خواهد بود.» به این ترتیب این سخن امام حسین در شأن عباس علیهالسلام نیز بیانگر عظمت و شکوه فوق العاده عباس علیهالسلام است، که او ستون پولادین و محکمی برای نگهبانی و نگهداری پایگاه حسینی است.
2) 183. چنانکه در فصل اول در ماجرای صفین گفته شد، امام حسین علیهالسلام اجازهی رفتن به میدان را به عباس علیهالسلام نمیداد، عباس علیهالسلام اصرار میکرد و سرانجام وصیت پدر را در جنگ صفین به یاد امام حسین علیهالسلام آورد، که پدرم سفارش نموده، در چنین روزی جانم را نثار تو کنم... (تذکرة الشهداء، ص 255).
العطش کودکان را شنید، حضرت عباس علیهالسلام سوار بر اسب شد، نیزه خود و مشکی را برداشت، و به طرف فرات حرکت کرد، چهار هزار نفر نگهبانان شریعهی فرات، سر راه آن حضرت را بستند، و آن حضرت را تیرباران کردند، حضرت عباس علیهالسلام با شجاعتی بیبدیل بر آنها حمله کرد، به طوری که هشتاد نفر از آنها کشته شدند، و بقیه پراکنده شده، و عباس علیهالسلام خود را به شریعهی فرات رسانید، به آب نزدیک شد، مقداری آب به کف دست گرفت تا بیاشامد،
فذکر عطش الحسین و اهل بیته، فرمی الماء؛
تشنگی حسین و اهلبیت حسین را به یاد آورد، آب را از کف دستش ریخت.
سپس مشک را پر از آب کرد و بر شانهی راستش نهاد، و به سوی خیمهها روانه شد، به امید آنکه آب را به لب تشنگان برساند. (1).
علامه فاضل دربندی در «اکسیر العبادات فی اسرار الشهادات» و ملا حبیبالله کاشانی در تذکرة الشهداء مینویسند: حضرت عباس علیهالسلام در لحظهی وداع با امام حسین علیهالسلام، به آسمان نگریست و عرض کرد: «خدایا! میخواهم به وعدهام (در مورد آب رسانی) وفا کنم، و این مشک را برای کودکان تشنه کام، پر از آب نمایم.» سپس پیشانی امام حسین علیهالسلام را بوسید، و به سوی فرات حرکت کرد. (2).
چهار هزار نفر یا ده هزار نفر از دشمنان، نگهبان شریعهی فرات
بودند، عباس علیهالسلام به آنها حمله کرد، و پس از کشتن هشتاد نفر از دشمنان، خود را به آب رسانید، دشمنان شش بار به او حمله کردند، تا نگذارند او خود را به آب برساند، ولی آنها بر اثر ضربات سنگین عباس علیهالسلام پراکنده شدند، و آن حضرت خود را به آب رسانید، کفی از آب برگرفت تا بیاشامد، به یاد لب تشنه برادرش امام حسین علیهالسلام افتاد، و آب را به روی آب ریخت، مشک را پر از آب کرد، و به سوی خیمهها روانه گردید. (1).
در این هنگام خطاب به خود چنین گفت:
یا نفس من بعد الحسین هونی
و بعده لا کنت ان تکونی
هذا الحسین وارد المنون
و تشر بین بارد المعین
تا لله ما هذا فعال دینی
یعنی: ای نفس! بعد از حسین خوار باشی (و دنیا بعد از حسین تیره و بیارزش است) و نمیخواهم که بعد از حسین زنده بمانی، این حسین است، که لب تشنه در خطر مرگ قرار گرفته، آیا تو میخواهی آب سرد و گوارا بنوشی؟ سوگند به خدا این کار (بیوفایی، و آب نوشیدن با توجه به تشنگی حسین) شیوه و مرام دین من نخواهد بود. (2).
شاعر معروف وفایی گوید:
پر کرد مشک و پس کفی از آب برگرفت
میخواست تا که نوشد از آن آب خوشگوار
آمد به یادش از جگر تشنهی حسین
چون اشک خویش ریخت ز کف، آب و شد سوار
بر خود خطاب کرد که ای نفس اندکی
آهستهتر که مانده حسین تشنه در قفا
عباس! بیوفا تو نبودی چنین چه شد؟
نوشی تو آب و مانده حسینت در انتظار
شد با لبان تشنه از آب روان برون
دل پر ز جوش و مشک به دوش، آن بزرگوار
کردند جمله، حمله بر آن شبل مرتضی
یک شیر در میانه و گرگان بیشمار
یکتن کسی ندیده و چندین هزار تیر
یک گل کسی نچیده و چندین هزار خار
آمد به یادش از لب خشک برادرش
شد غیرت فرات، دو چشم به خون ترش
گفتا نخورده آب گلستان حیدری
داری تو میل آب، کجا شد برادری؟
تشنه است آنکه نوگل باغ فتوت است
لب تر مکن ز آب که دور از مروت است
تو آب میخوری او تشنه لب صفای تو کو؟
وصیت پدر مهربان وفای تو کو؟
نوشی تو آب و تشنه شه دین رضا مباش
خوش نوکری و لیک چنین بیوفا نباش
گر دوستی، به خاک ره دوست خاک شو
آبی بزن بر آتش او یا هلاک شو
رجزخوانی مسلمانان جنگاور در میدان جنگ، «شعار انقلابی» آنها بود که هنگام نبرد به شیوهی حماسی میخواندند، این شعارها علاوه بر تقویت روحیهی خود، و تضعیف روحیهی دشمن، بیانگر اهداف جنگیدن بود، و حکایت از شعور آگاهانه، و برخورد قاطعانه برای حمایت از دین خدا میکرد.
عباس علیهالسلام در میدان نبرد، رجزهایی خواند، که هر فرازی از آنها بیانگر عالیترین درسهای: شجاعت، ایثار، همت بلند، وفاداری و اخلاص است. نظر شما را به رجزهای آن حضرت جلب میکنیم:
1- نگهبانان شریعه به حضرت عباس علیهالسلام حمله کردند، او نیز به آنها حمله کرد، و در این حال چنین رجز میخواند:
لا ارهب الموت اذ الموت ذقا
حتی اواری فی المصالیت لقا
نفسی لنفس المصطفی الطهر وقا
انی انا العباس اغدو بالسقا
و لا اخاف الشر یوم الملتقی
یعنی: من از مرگ در آن هنگام که فریاد برآورد، باک و هراسی ندارم، تا آنکه پیکر من در میان دلاور مردان به خاک افتد.
جان من نگهبان و فدای جان پاک مصطفی، پیامبر صلی الله علیه وآله است، منم عباس که با مشک برای سیراب کردن تشنگان میآیم، و از مرگ در درگیری با دشمن نمیترسم.
2- عباس علیهالسلام به جنگ خود همچنان ادامه میداد، و دشمن را پراکنده نمود، در این هنگام زید بن ورقا (یا: زید بن رقاد) از پشت نخلهی خرما کمین کرد و با همیاری حکیم بن طفیل، شمشیر خود را بر دست راست عباس علیهالسلام فرود آورد، و دست راست آن حضرت را قطع نمود، حضرت عباس علیهالسلام شمشیرش را به دست چپ گرفت و به نبرد خود با دشمن ادامه داد، در این حال چنین رجز میخواند:
و الله ان قطعتم یمینی
انی احامی ابدا عن دینی
و عن امام صادق الیقین
نجل النبی الطاهر الامین
یعنی: سوگند به خدا اگر دست راستم را قطع نمودید،
باز به جنگ خود ادامه میدهم و تا آخرین نفس از دینم دفاع میکنم، و نیز از امامی که به راستی به یقین رسیده، و از نوهی پیامبر پاک و امین است یاری مینمایم.
حضرت عباس علیهالسلام همچنان به جنگ خود ادامه داد، در این میان حکیم بن طفیل که در پشت نخلهی خرما کمین کرده بود، شمشیرش را بر دست چپ آن حضرت فرود آورد که دست چپش نیز قطع گردید.
3- عجب اینکه حضرت عباس علیهالسلام [همانند عمویش جعفر طیار در جنگ موته] پرچم را به سینهاش چسبانید، و با بازوان قطع شده، آن را نگه داشت، در حالی که چنین رجز میخواند:
یا نفس لا تخشی من الکفار
و ابشری برحمة الجبار
مع النبی السید المختار
قد قطعوا ببغیهم یساری
فاصلهم یا رب حر النار
یعنی: ای نفس! از کافران نترس، تو را به رحمت خدای جبار همراه پیامبر، سرور برگزیدهی خدا مژده باد. دشمنان از روی ظلم و طغیان، دست چپم را (نیز) قطع کردند، پروردگارا! آنان را وارد آتش سوزان دوزخ کن.
در این هنگام ظالمی عمود آهنین بر سرش زد که آن حضرت از پشت اسب بر زمین افتاد. (1).
1) 188. بحار، ج 45، ص 40 و 41 - نگهداشتن پرچم و چسباندن آن به سینه با دو دست بریده، در کتاب ترجمه العباس، تألیف عبدالرزاق مقرم، ص 289، و معالی السبطین، ج 1، ص 440 آمده است.
مرحوم محدث و فقیه ربانی ملا حبیبالله کاشانی مینویسد: حضرت عباس علیهالسلام پس از آن که مشک را پر از آب کرد و روانهی خیمهها شد، دشمنان سر راهش را گرفتند، آن حضرت حمله به دشمنان میکرد و چنین رجز میخواند:
الموت تحت ضباب السیف مکرمة
ان کان من بعده اسکان جنات
لا تأسفن علی الدنیا و لذتها
فعند جدی تغفر کل زلات
یعنی: مرگ در پرتو شمشیر، مایهی بزرگواری و عظمت است، هرگاه پس از آن موجب سکونت در بهشت گردد، برای دنیا و لذتهای آن هرگز غصه و افسوس مخور، و بدان که تنها در پیشگاه جد من، همهی لغزشها آمرزیده خواهد شد (پس دنیا را فدای راه پیامبر صلی الله علیه وآله کن).
از هر سو به دشمن حمله میکرد، و مثل مور و ملخ آنها را پراکنده میساخت و درهم میریخت و چنین رجز میخواند:
اذب عن سبط النبی احمد
اضربکم بالصارم المهند
حتی تحیدوا عن قتال سیدی
انی انا العباس ذو التودد
نجل علی المرتضی المؤید
یعنی: از حریم سبط پیامبر اسلام حضرت احمد صلی الله علیه وآله حمایت میکنم، و با شمشیر استوار و بران شما را سرکوب مینمایم، تا شما را از جنگ با آقا و سرورم (امام حسین علیهالسلام) دور سازم، من عباس علاقمند به حسین و اهل بیتش هستم، فرزند علی علیهالسلام که ستوده و مورد تأیید خداوند بود، میباشم. (1).
مرحوم علامه حائری در معالی السبطین مینویسد: پس آنکه دستهای عباس علیهالسلام قطع شد، عباس علیهالسلام مشک را به دندان گرفت و همچنان رکاب میزد تا مشک آب را به خیمهها برساند، ناگاه تیری به مشک اصابت کرد، آب آن ریخت و تیر دیگری بر سینهاش رسید و در این هنگام به زمین افتاد، و مطابق روایتی در این هنگام یکی از دشمنان به پیش آمد و گرز آهنین بر سر آن حضرت زد، و همین ضربت گرز، آن حضرت را به شهادت رسانید.» (2).
محدث قمی (ره) مینویسد: پس از آنکه تیر بر مشک و بر سینه او رسید، به زمین افتاد و صدا زد:
یا اخاه ادرک اخاک؛
ای برادر! برادرت را دریاب. (3).
و به روایت مناقب، در این هنگام ملعونی به پیش آمد و عمود آهنین بر فرق سرش زد که به شهادت رسید، امام حسین علیهالسلام صدای برادرش را شنید و خود را به بالین او رسانید وقتی که او را با آن حال دید، صدا زد:
الآن انکسر ظهری و قلت حیلتی؛
اکنون پشتم شکست، و چارهی من اندک شد. (1).
محدث قمی و محدث معاصر، شیخ ذبیحالله محلاتی مینویسند: وقتی که صدای عباس علیهالسلام بلند شد:
یا اخاه ادرک اخاک؛
ای برادر! برادرت را دریاب. (2).
حسین علیهالسلام مانند شهاب ثاقب، به بالین عباس علیهالسلام آمد، او را با دستهای قطع شده و بدن پاره پاره دید، با صدای بلند گریه کرد و فرمود:
الآن انکسر ظهری، و قلت حیلتی و شمت بی عدوی؛
اکنون پشتم شکست، و چارهام اندک شد، و دشمنم زبان به سرزنش من گشود.
آنگاه این اشعار را در سوگ عباس علیهالسلام خطاب به دشمن خواند:
تعدیتم یا شر قوم ببغیکم
و خالفتموا دین النبی محمد
اما کان خیر الرسل وصاکم بنا
اما نحن من نسل النبی المسدد
اما کانت الزهراء امی دونکم
اما کان من خیر البریة احمد
لعنتم و اخزیتم بما قد جنیتم
فسوف تلاقوا حر نار توقد
یعنی:ای زشتترین انسانها، شما با طغیان خود، از حریم حق تجاوز کردید، و با دین پیامبر خدا محمد صلی الله علیه وآله مخالفت نمودید. آیا پیامبری که برترین رسولان خدا است. در مورد احترام به ما به شما سفارش نکرد؟ آیا ما از نسل پیامبر استوار خدا صلی الله علیه وآله نیستیم؟
آیا حضرت زهرا علیهاالسلام مادر من نیست؟ آیا محمد صلی الله علیه وآله برترین انسانها نمیباشد؟
شما با جنایاتی که مرتکب شدید، مورد لعنت گشتید و کارتان به رسوایی کشیده شد، و به زودی در آتش سوزان و برافروختهی دوزخ، عذاب خواهید شد. (1).
1) 194. منتهی الآمال، ج 1، ص 379 - فرسان الهیجاء، ج 1، ص 204.
سیره نویسان وضع روحی امام حسین علیهالسلام را در کنار پیکر به خون تپیدهی حضرت عباس علیهالسلام چنین معرفی کردهاند:
و یان الانکسار فی وجه الحسین، و بکی بکاء شدیدا، و نادی: وا اخاه، وا عباساه! وا مهجة قلباه! وا ضیعتاه بعدک یا عباس، الآن انکسر ظهری و قلت حیلتی، و انقطع رجائی؛
شکستگی و اندوه عمیق در چهرهی حسین علیهالسلام آشکار شد، گریه سختی کرد، و صدا زد: آه برادرم! آه عباسم! آه ای روح و میوهی قلبم، وای از بینوایی بعد از تو، ای عباس! اکنون پشتم شکست، و چارهام اندک شد، و امیدم قطع گردید.
زبان حال عباس علیهالسلام در این وقت چنین بود:
مشکی از اشک به دوش مژه دارم شب و روز
عشق تو داده به من منصب سقایی را
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم
به دو عالم ندهم، لذت بیماری را
زبان حال امام حسین علیهالسلام این بود:
چشم بگشا که طبیب سر بالین آمد
چشم بگشا که حسین با دل خونین آمد
دیده بر هم منه ای سرو به خون غلتیده
تا نگویند حسین داغ برادر دیده
دیده بگشا که طفلان همه غوغا دارند
قطرهی آب روان از تو تمنا دارند
شاعر: اهلبیت علیهالسلام شیخ محمدرضا ازری، قصیدهی پر محتوایی در مورد زبان حال امام حسین علیهالسلام سروده، که دو شعر آن چنین است:
الیوم سار عن الکتائب کبشها
الیوم غاب عن الهداة امامها
الیوم نامت اعین بک لم تنم
و تسهدت اخری فعز منامها
یعنی: امروز بین سردار لشکر، فرماندهی کل، با گردانهای سپاه، جدایی افتاد، امروز پیشوای هدایت یافتگان از آنها پنهان شد. امروز چشمهای دشمن که با بودن تو به خواب نمیرفت، به خواب میرود، ولی چشمهای دوست بیتاب و پریشان شد، و خوابش دشوار و اندک گردید. (1).
امام حسین علیهالسلام در شأن عباس علیهالسلام سخنان دیگر نیز دارد، که پارهای از آنها در ماجرای شهادت عباس علیهالسلام خاطر نشان میشود.
و نیز شاعر عرب چه نیکو گفته:
احق الناس ان یبکی علیه
فتی ابکی الحسین بکربلاء
1) 195. منتخب التواریخ، ص 260.
اخوه و ابن والده علی
ابوالفضل المضرج بالدماء
و من واساه لا یثنیه شییء
و جادله علی عطش بماء؛
سزاوارتر آن است که برای آن جوانی گریه کرد، که حسین علیهالسلام در کربلا برای او گریه کرد، گریه برای آن کسی که برادر حسین علیهالسلام و پسر پدرش، علی علیهالسلام بود همان ابوالفضل که غرق در خون گردید، و خود را فدای برادر کرد، و هیچ چیزی او را از حسین علیهالسلام جدا ننمود، تا آنجا که به خاطر تشنگی حسین علیهالسلام آب ننوشید و تشنه لب شهید شد. (1).
امام حسین علیهالسلام پیکر به خون تپیدهی عباس علیهالسلام را در کنار نهر علقمه رها کرد، و به سوی خیمهها بازگشت، در حالی که بسیار اندوهگین و پریشان بود و سرشک اشک از دیدگانش جاری میشد، اشک چشمش را با آستین دستش پاک میکرد، و میفرمود:
«آیا طرفدار حقی هست که از ما حمایت کند، آیا کسی هست که از آتش دوزخ بترسد و از ما دفاع کند؟»
1) 196. لهوف، ص 118 - بعضی این شعر را به خود حسین علیهالسلام نسبت میدهند که در سوگ حضرت عباس علیهالسلام خواند (معالی السبطین، ج 1، ص 448).
حضرت سکینه علیهاالسلام به پیش آمد، و از حال عمویش عباس علیهالسلام پرسید، امام حسین علیهالسلام فرمود: «عمویت را کشتند.»
همین که زینب علیهاالسلام این سخن را شنید، فریاد برآورد و گفت: «ای وای! عباس از دست ما رفت، و جای خالی او را چگونه ببینیم؟»
صدای گریهی بانوان برخاست، امام حسین علیهالسلام نیز با آنها گریه کرد و فرمود:
وا ضیعتا بعدک؛
ای عباس! ما بعد از تو بییاور شدیم. (1).
مرحوم ملا حبیبالله کاشانی مینویسد: امام حسین علیهالسلام وقتی که آخرین صدای جانسوز برادرش عباس علیهالسلام را شنید پیاده، و به روایتی سوار بر ذوالجناح به سوی نهر علقمه (2)روانه شد، به لشکر دشمن که در آنجا بودند حمله کرد، آنها گریختند، امام حسین علیهالسلام به آنها فرمود:
الی این تفرون، و قد قتلتم اخی و کسرتم ظهری؛
به کجا فرار میکنید، شما که برادرم را کشتید، و کمرم را شکستید؟
امام حسین علیهالسلام در این حمله، هشتصد نفر از دشمن را کشت،
و فریاد میزد: «ای برادر کجایی؟» ناگاه ذوالجناح ایستاد و قدم از قدم برنداشت، امام به زمین نگاه کرد، دستهای بریدهی برادر را دید، پیاده شد، و دستهای بریده را به صورت کشید و بوسید و گریست، و فرمود: «ای داد که برادرم کشته شد.»
امام از آنجا به راه خود ادامه داد، باز ناگاه اسب توقف کرد، امام به زمین نگاه نمود، مشک پارهی برادر را دید، آه جانکاهی برکشید و گریه کرد. سپس به راه خود ادامه داد، تا کنار فرات آمد، ناگاه نگاهش به پیکر پاره پارهی برادرش عباس علیهالسلام افتاد، بیاختیار نعرهی جانسوز از دل برکشید و فرمود: «اکنون کمرم شکست، و چارهام اندک شد.»
آنگاه به بالین برادر نشست و سر برادر را به سینهاش چسبانید، و به گونهای گریه کرد که حتی دشمنان به گریه افتادند. خطاب به عباس علیهالسلام فرمود:
جزاک الله خیرا یا اخی، لقد جاهدت فی الله حق جهاده؛
ای برادر! خداوند پاداش نیک به تو دهد، که به راستی در راه خدا جهاد کامل نمودی. (1).
بعضی نقل کردهاند، وقتی که امام حسین علیهالسلام به بالین عباس علیهالسلام آمد، عباس علیهالسلام لحظات آخر عمر را میپیمود. امام حسین علیهالسلام روی
1) 199. تذکرة الشهداء، ص 270.
خاک زمین نشست، و سر پر خون برادرش عباس علیهالسلام را بر دامن گرفت، خون چشمهای عباس علیهالسلام را پاک کرد، و در این هنگام عباس علیهالسلام گریه میکرد، امام حسین علیهالسلام فرمود:
ما یبکیک یا اباالفضل؛
ای ابوالفضل علت گریهات چیست؟
حضرت عباس علیهالسلام عرض کرد: «برادرم! و ای نور چشمم، چگونه گریه نکنم که شخصی مثل تو به بالینم آمده و سرم را از خاک برداشته، ولی بعد از ساعتی چه کسی سر تو را از روی خاک بلند میکند؟»
امام حسین علیهالسلام همچنان در بالین عباس علیهالسلام نشسته بود، ناگاه عباس علیهالسلام آه بلند و جانسوزی کشید، و روح پاکش به سوی بهشت پرواز کرد، امام حسین علیهالسلام با صدای بلند مانند شیون، صدا زد:
وا اخاه! وا عباساه!؛
ای وای برادرم! ای وای عباسم. (1).
گرچه در همهی فصلهای این کتاب، از شجاعت عباس علیهالسلام در ابعاد گوناگون سخن به میان آمد، در عین حال در اینجا با نگاهی دیگر نظر شما را به نمودهایی از شجاعت آن حضرت جلب میکنیم:
شجاعت حضرت عباس علیهالسلام به قدری در سطح عالی بود که مانند پدرش حیدر کرار، در جنگ بدر، احد، خیبر و حنین میجنگید،
1) 200. معالی السبطین، ج 1، ص 450.
شمارش زخمیها و هلاک شدگان به دست حضرت عباس علیهالسلام بسیار غیرعادی است، در بعضی از کتب مقاتل آمده: در روز عاشورا 855 نفر از دشمنان به دست عباس علیهالسلام کشته شدهاند.
و نیز تعداد 180 نفر، و 520 نفر و 450 نفر نقل شده است، حتی روایت شده وقتی که دست راست آن حضرت قطع شد، او شمشیر را به دست چپ گرفت، و به جنگ ادامه داد، و با یک دست، غیر از زخمیها پنجاه نفر از دشمنان را به خاک سیاه هلاکت افکند. (1).
روایت شده: هنگامی که حضرت عباس علیهالسلام با یک دست (یعنی دست چپش) میجنگید آن چنان شجاعان دشمن را بر زمین میافکند، و حمله کنندگان را سرکوب میکرد، که از نظر دشمن احتمال رساندن مشک آب به خیمهها، زیاد شد، عمر سعد فریاد زد: «مشک را با تیر، پاره و سوراخ کنید، سوگند به خدا اگر آب به خیمه برسد، و حسین آب بنوشد، همهی شما را با شمشیرش نابود خواهد کرد، مگر نمیدانید که او یکه تاز عرصهی شجاعت، فرزند چابک سوار و قهرمان میدانها علی بن ابیطالب علیهالسلام است؟»
در این هنگام دشمنان به طور دسته جمعی به حضرت عباس علیهالسلام حملهی شدید کردند، آن حضرت چون آتشی که به نیزار خشک افتاده باشد، در میان انبوه لشکر دشمن افتاد و از هر سو آنها را درهم میریخت، به طوری که صد و هشتاد سواره را بر خاک هلاکت انداخت.
1) 201. تذکرة الشهداء، ص 249 و 265 و 267 و 268.
در این هنگام ظالمی به پیش آمد و ضربتی بر دست چپش زد و دست چپ او قطع گردید. آن حضرت شمشیر را به دندان گرفت، و بر قلب دشمن حمله کرد، و به شدت با آنها نبرد مینمود، که در این وقت یکی از دشمنان، عمود آهنین بر فرق همایونش زد، همین ضربت باعث شد، که آن حضرت بر زمین افتاد، و فریاد زد، «آخرین سلامم بر تو ای اباعبدالله الحسین.» (1).
در اینجا این سؤال مطرح میشود که چطور حضرت عباس علیهالسلام با اینکه دو دستهایش قطع شد، و پیکر مطهرش مانند جوجهی تیغدار، پر از تیر شده بود، حتی به چشمش تیر خورده بود، باز با آن همه جراحات و درد، میجنگید، گویی احساس هیچگونه درد نمیکند؟!
پاسخ اینکه: عشق و عرفان حقیقی، وقتی به اوج خود رسید و به هم آمیخته شد، موجب چنین معجزهای خواهد شد، چنانکه در عشقهای مجازی نیز مثالهایی برای این موضوع وجود دارد.
به عنوان مثال: حضرت یوسف با آن جمال رعنا و دل آرا، وقتی که طبق برنامهریزی زلیخا، وارد قصری شد که بانوان رؤسای مصر در آنجا بودند، آنها تا جمال یوسف را دیدند، به جای میوهای که در دست داشتند و میخواستند با کارد آن را ببرند، دست خود را بریدند، ولی آن چنان محو تماشای یوسف شده بودند که احساس
1) 202. تذکرة الشهداء، ص 249.
درد زخم دست نکردند. (1).
توضیح اینکه: در تواریخ آمده: زنی به نام «عزت» بر «کثیر» (شاعر معروف) وارد شد، کثیر در خیمهی خود بود، و برای خود تیرهایی را میتراشید، چون نگاهش به آن زن افتاد، محو جمال او شد، آن چنان مبهوت گشت که خود را فراموش نمود، و با آن وسیلهای که تیر میتراشید، به جای تیز کردن تیر، انگشتانش را برید، خون از دستانش جاری بود ولی او حس نمیکرد. (2).
بر همین اساس، امام باقر علیهالسلام فرمود:
ان اصحاب جدی الحسین لم یجدوا الم مس الحدید؛
همانا یاران جدم امام حسین علیهالسلام درد آهن را حس نکردند. (3).
نظیر این موضوع در مورد امیرمؤمنان علی علیهالسلام نقل شده که در یکی از جنگها تیری به پایش فرورفت، بر اثر درد شدید، آن حضرت از بیرون آوردن آن ابا داشت، حضرت زهرا علیهاالسلام به بعضی فرمود:
اخرجوه فی حال صلاته فانه لم یحس؛
تیر را در وقتی که آن حضرت، در نماز است خارج سازید، او درد آن را (به خاطر توجه کامل به خدا در نماز) حس نمیکند. (4).
آری! عباس علیهالسلام فرزند همان علی علیهالسلام، عشق و عرفان را به مرحلهای رسانده بود که بیرون از مرز ناسوت فکر میکرد، از این رو احساس درد نمینمود.
چگونگی شهادت جگرسوز عباس علیهالسلام دارای نکتههای جانسوزی است که در اینجا نظر شما را به چند نمونه جلب میکنیم:
1- یکی از دانشمندان از فرزند مرحوم علامه سید محمدکاظم قزوینی صاحب کتابهای: «علی من المهد الی اللحد)، «المهدی من المهد الی الظهور» و... نقل کرد، مرحوم آیت الله سید محمدابراهیم قزوینی (وفات یافته سال 1360 ه- ق) امام جماعت صحن مطهر حضرت عباس علیهالسلام بود، مرحوم حجةالاسلام شیخ محمدعلی خراسانی که از وعاظ برجسته بود، بعد از نماز ایشان در صحن کربلا به منبر میرفت، یک شب واعظ نامبرده مصیبت حضرت عباس علیهالسلام را خواند و از اصابت تیر به چشمش سخن به میان آورد.
مرحوم آیت الله قزوینی، سخت گریه کرد و بعد به او گفت: «چنین مصیبتهای سخت را که چندان سند قوی هم ندارد؛ چرا میخوانید؟» شب در عالم رؤیا به محضر حضرت عباس علیهالسلام مشرف شد و عباس علیهالسلام به او فرمود:«سید ابراهیم قزوینی! آیا تو در کربلا بودی که بدانی روز عاشورا چه مصیبتهایی بر من وارد شد؟ پس از آنکه دستهایم را قطع نمودند، مرا تیرباران کردند، در این میان تیری به چشم من خورد، هر چه سرم را تکان دادم که تیر بیرون آید، تیر
بیرون نیامد، عمامهام از سرم افتاد، زانوها را بالا آوردم و خم شدم که به وسیلهی دو زانو، تیر را از چشمم بیرون بکشم، در همین هنگام دشمن با عمود آهنین بر سرم زد.» (1).
2- چنانکه قبلا ذکر شد، روایت شده: حضرت علی علیهالسلام در شب 21 رمضان (شب شهادتش) عباس علیهالسلام را به حضور طلبید و او را از روی علاقه به سینهاش چسبانید و فرمود: پسرم! به زودی در روز قیامت، به وسیلهی تو چشمم روشن میشود.
«ولدی اذا کان یوم عاشورا، و دخلت المشرعة ایاک ان تشرب الماء و اخوک الحسین عطشان؛
پسرم! هنگامی که در روز عاشورا وارد شریعه فرات شدی، مبادا آب بیاشامی با اینکه برادرت حسین تشنه است.» (2).
و در روایت دیگر آمده: حضرت علی علیهالسلام عباسش را به سینهاش چسبانید، و چشمهایش را بوسید، و وصیت فوق را نمود. (3).
عباس علیهالسلام به طور کامل به این وصیت عمل کرد، با این که بسیار تشنه بود، از آب ننوشید و سوگند یاد کرد که: «تا آقایم حسین تشنه است قطرهای آب نمیچشم.» (4).
3- سکینه علیهاالسلام همراه عمهها و بانوان حرم، منتظر حسین علیهالسلام بود تا از کنار نهر علقمه برگردد، ناگاه دید پدرش تنها میآید، به پیش دوید و عنان اسب پدر را گرفت و عرض کرد:
یا ابتاه! هل لک علم بعمی العباس؛
آیا از عمویم عباس خبر داری؟
امام حسین علیهالسلام به او فرمود:
یا ابنتاه! ان عمک العباس قتل، و بلغت روحه الجنان؛
دخترم! عمویت عباس کشته شد، و روحش به بهشت رسید. (1).
بانوان حرم صدا به گریه بلند کردند، امام حسین علیهالسلام در حالی که میگریست چنین مرثیه میخواند:
اخی یا نور عینی یا شقیقی
فلی قد کنت کالرکن الوثیق
ایا قمرا منیرا کنت عونی
علی کل النوائب فی المضیق
فبعدک لا تطیب لنا حیاة
سنجتمع فی الغداة علی الحقیق
الا لله شکوائی و صبری
و ما القاه من ظماء وضیق
یعنی: ای برادرم، و ای نور چشمم، و ای میوهی دلم! تو پناه استوار من بودی، ای ماه درخشنده، که در همهی حوادث سخت و رنجهای شدید، یاور من بودی. بعد از تو زندگی برای ما گوارا نیست، و به زودی با هم در پیشگاه خدا ملاقات میکنیم.
1) 211. کبریت الاحمر، ص 162.
من شکایت از دشمن، و تحمل در برابر تشنگی و رنجها و سختیها را به سوی خدا میبرم، و به او پناهنده میشوم. (1).
4- زخمهای طاقت فرسایی که هنگام جنگ، بر عباس علیهالسلام وارد میشد، همه را بر جان میخرید، و گویی حادثهای رخ نداده است، ولی وقتی که تیر به مشک آب اصابت کرد و آب آن ریخت، عباس علیهالسلام بسیار ناراحت شد، که نتوانست آب را به لب تشنگان اهلبیت حسین علیهالسلام برساند، در این هنگام دل از زندگی برید و احساس ناامیدی کرد که با چه رویی به خیمهها برود:
همین نبود کز آن آب در سبوش نماند
برای دیدن احباب آبروی نماند
اندکی واله و حیران ماند، دشمنان سنگدل در این فرصت، بر آن حضرت جرئت پیدا کردند... (2).
از این رو مطابق پارهای از روایات، وقتی امام حسین علیهالسلام به بالین عباس علیهالسلام آمد، دید هنوز به شهادت نرسیده است، فرمود: «برادرم! آیا وصیتی داری؟»
عرض کرد:
لا تحملنی الی الخیام ما دمت حیا، لانی استحیی من سکینة، و قد وعدتها بالماء و لم آتها به؛
مرا تا زندهام به سوی خیمه مبر، من از سکینه علیهاالسلام شرم دارم، زیرا به او وعدهی آب داده بودم، و نتوانستم آب را به او برسانم. (1).
5- شدت مصیبت حضرت عباس علیهالسلام از جهاتی سختتر و جانسوزتر از شهیدان دیگر - جز اباعبدالله الحسین علیهالسلام - بود، چنانکه امور زیر، بیانگر این مطلب است:
الف: امام حسین علیهالسلام در بالین هیچ شهیدی، این سخن را نفرمود که در بالین عباس علیهالسلام فرمود؛ و آن سخن این بود:
الآن انکسر ظهری؛
اکنون پشتم و کمرم شکست.
ب: چنانکه گفتیم، دو پسر نوجوان او در کربلا شهید شد، همسر و فرزندان او در کربلا بودند، او به فرزندان و همسر داغدارش وعدهی آب داده، و با وضع بسیار جانسوز با آنها خداحافظی نمود.
ج: در مورد هیچکدام از شهیدان، گفته نشده که در چهرهی حسین علیهالسلام به خاطر آن شهید، آثار شکستگی و اندوه عمیق آشکار شد، جز شهادت عباس علیهالسلام که نوشتهاند در این هنگام،
بان الانکسار فی وجه الحسین؛
آثار شکستگی و غم جانگداز و عمیق در چهرهی حسین علیهالسلام آشکار شد. (2).
د: هر یک از شهیدان هنگامی که هدف تیر قرار میگرفتند، با دستهای خود تیر را از بدن بیرون میآوردند، یا ممکن بود بیرون آورند، ولی آن کس که دستهایش را قطع کردهاند و در برابر انبوه تیراندازان دشمن قرار گرفته، چه حالی خواهد داشت؟
ه: هر سوارهای که از پشت اسب بر زمین میافتد، دستهایش را جلوتر بر زمین قرار میدهد که بدنش آسیب نبیند، ولی آن کس که دست ندارد، و بدنش پر از تیر میباشد، وقتی به زمین میافتد آیا میدانید چگونه خواهد بود؟ تیرها به بدنش فرومیروند.
مرحوم علامه سید عبدالرزاق مقرم مینویسد: دانشمند محقق شیخ کاظم سبتی برای من نقل کرد و گفت: یکی از علمای برجسته و مورد اطمینان، در نزد من آمد و گفت: «من فرستادهی حضرت عباس علیهالسلام نزد تو هستم، در عالم خواب حضرت عباس علیهالسلام فرمود: چرا شیخ سبتی، مصیبت مرا نمیخواند؟ من در عالم خواب به حضرت عباس علیهالسلام عرض کردم: «من همواره از شیخ سبتی شنیدهام که مصیبت شما را میخواند.» حضرت عباس علیهالسلام فرمود: به شیخ کاظم سبتی بگو این مصیبت را بخواند: «هرگاه سوارهای از پشت اسب بر زمین سقوط کند، دستهایش را بر زمین میگذارد، ولی اگر سوارهای دست نداشته باشد، و تیرها در سینه و بدن او فرورفته باشند، چگونه و با چه سختی بر زمین سقوط خواهد کرد؟
و: زخمهای بدن حضرت عباس علیهالسلام از زخمهای همه شهیدان بیشتر بود، زیرا کسی که دو دستش که سپر انسان هستند از بدن قطع
گردد، و دشمنان سنگدل به او حمله کنند، بدنش پر از بریدگی و زخم خواهد شد.
شکافها و زخمهای بدن عباس علیهالسلام به قدری عمیق و زیاد بود، که طبق بعضی روایات(چنانکه خاطر نشان میشود) علت آن که امام حسین علیهالسلام پیکر مطهر او را به سوی خیمهها نبرد، این بود که ممکن نبود آن را ببرد، زیرا اعضایش از هم جدا میشد.
ز: بزرگترین مصیبت روح حضرت ابوالفضل علیهالسلام آن وقت بود که تیر به مشک خورد، و آب آن سرازیر گردید، و امید او در رساندن مشک به خیمهها، ناامید گشت، و بزرگترین مصیبت پیکر مطهر او این بود که دستهایش جدا شد، بدن نازنینش مثل مرغ تیغدار، پر از تیر شد، بزرگترین مصائب سر آن حضرت این بود که بر اثر اصابت گرز آهنین، شکافته شد و هضیم و درهم ریخته گردید.
ح: مصیبت جانگداز دیگر او اینکه تنها جدای از شهداء، غریبوار در بیابان کنار نهر علقمه، جان به جان آفرین داد، پیکر پاکش در آن بیابان، تنها سه روز و سه شب در برابر تابش آفتاب ماند.
در کربلای معلی دو مقام و زیارتگاه وجود دارد، که به مقام دست راست و مقام دست چپ حضرت عباس علیهالسلام معروف میباشند، و از قدیم و ندیم چنین گفته میشود، که دست راست آن حضرت پس از قطع، در همان مکانی که اکنون مقام دست راست نام دارد، افتاده،
و دست چپ او پس از قطع، در همان مکانی که اکنون به نام مقام دست چپ است، افتاده است، به همین عنوان بین شیعیان و علاقهمندان به خاندان رسالت، سیره مستمره از قدیم تاکنون شده که به آن مقامها احترام کرده و از آنها تجلیل مینمایند، و تبرک میجویند.
مقام دست راست: در سمت شمال شرقی دروازهی بغداد، نزدیک در شرقی صحن مطهر حضرت عباس علیهالسلام قرار دارد، و بر دیوار این مقام ضریح کوچکی نصب شده و در کتیبهی آن این دو شعر نوشته شده است:
افتاد دست راست خدایا ز پیکرم
بر دامن حسین برسان دست دیگرم
دست چپم بجاست اگر نیست دست راست
اما هزاران حیف که یک دست بیصدا است
مقام دست چپ؛ در بازارچهی نزدیک در کوچک صحن، در ناحیهی جنوب شرقی میباشد، سه بیت شعر عربی، اثر طبع شیخ محمد سراج در کاشی کاریهای آن ثبت است، که معنی آن اشعار چنین است:
«هرگاه بخواهی از من بپرسی و به پاسخ قانع کنندهی آن گوش فراده، که اینجا مکان مقدسی است که در همین جا دست چپ حضرت عباس علیهالسلام دریای کرم، قطع شده است، آری در اینجا دست چپ او، پس از دست راستش که در کنار نهر علقمه از تن جدا شد، قطع گردید، برای این اندوه جانکاه سرشک اشک بر گونههایت جاری کن، که شایسته است به جای اشک خون گریه کنی.» (1).
1) 216. ترجمه العباس، تألیف سید عبدالرزاق مقرم، ص 321 و 322.
پس از آنکه امام حسین علیهالسلام و یارانش به شهادت رسیدند، عمر سعد دستور داد، سرهای شهیدان را از بدن جدا نمودند، و آنها را بین نمایندگان چند قبیله تقسیم نمود، تا نزد عبیدالله بن زیاد ببرند، و از او جایزه بگیرند.
به قبیله کنده، که رییس و نمایندهی آنها «قیس بن اشعث» بود، سیزده سر بریده دادند، به قبیله هوازن که رییس و نماینده آنها «شمر» بود دوازده سر بریده دادند، به قبیلهی تمیم هفده سر بریده دادند، و به بنیاسد، شانزده سر بریده دادند، و به قبیلهی مذحج هفت سر دادند (که مجموع آنها 65 سر بریده شد) و بقیه سرها را به دیگران دادند. (1).
سر مقدس امام حسین علیهالسلام توسط خولی بن یزید اصبحی، زودتر از همه به کوفه نزد ابنزیاد برده شد، و سایر سرها را شمر و قیس و عمرو بن حجاج به کوفه بردند. (2).
در مورد سر نورانی حضرت عباس علیهالسلام از متون مقاتل بر میآید که آن سر نازنین را همراه سر مقدس امام حسین علیهالسلام بر سر نیزه نموده به کوفه نزد ابنزیاد بردند، سپس به شام نزد یزید بردند، و پس از مدتی، آن را در قبرستان بابالصغیر دمشق دفن کردند، و یا به امام سجاد علیهالسلام سپردند و آن حضرت در اربعین آن را همراه سر بریدهی امام حسین علیهالسلام به کربلا آورد، و به بدنهایشان ملحق نمود.
در این باره مطالب دیگری به نقل از قاسم بن اصبغ بن نباته نقل شده
که چون بیاعتبار به نظر رسید از ذکر آن خودداری شد.
در مورد محل دفن سر نازنین آن حضرت دو قول است که در بالا ذکر شد، در اینجا توجه شما را به نظریهی مرحوم علامه سید محسن امین، صاحب کتاب اعیان الشیعه، جلب میکنیم، او مینویسد:
در دمشق، در قبرستان باب الصغیر، در یکی از مقبرهها (که اکنون برای زائران، مشخص شده) در سال 1321 ه- ق (96 سال قبل) سنگی در جنب در آن مقبره، قرار داشت، و بر آن چنین حک شده بود:
هذا مدفن رأس العباس بن علی، و رأس علی بن الحسین الاکبر، و رأس حبیب بن مظاهر؛
اینجا محل دفن سرهای: عباس فرزند علی علیهالسلام و مدفن سر علیاکبر فرزند امام حسین علیهالسلام و مدفن سر حبیب بن مظاهر است.
سپس مینویسد: پس از مدتی این آرامگاه، ویران شد، و مدتی بعد آن را مجددا ساختند، در این میان آن سنگ مذکور، از میان رفت و گم شد، و در ساختمان جدید، ضریحی بر قبر سرها نهادند، و اسامی بسیاری از شهدای کربلا را نیز در آن نوشتهاند و آنجا را مدفن سرهای همهی آنها معرفی کردهاند. (1).
1) 219. نگارنده: حدود یک سال قبل که به سوریه سفر کرده بودم، این آرامگاه را از نزدیک دیدم، که در آنجا نوشته بود؛ اینجا مدفن سرهای شانزده تن از شهدای کربلاست که عبارتند از: حضرت عباس، حضرت قاسم، حضرت علیاکبر، عمر بن علی، عبدالله بن علی، حر بن ریاحی، محمد بن علی، عبدالله بن عون، محمد بن مسلم، عبدالله بن عقیل، حسین بن عبدالله، حبیب بن مظاهر، علی بن ابیبکر، عثمان بن علی، جعفر بن عقیل و جعفر بن علی (سلام الله علیهم جمیعا).
ولی حقیقت این است که به ظن قوی، این مقبره مطابق نوشتهی آن سنگ گم شده، مدفن سه سر مطهر مذکور (سر مطهر عباس و علیاکبر و حبیب بن مظاهر) است، که به دستور یزید، پس از گردش این سرها در دمشق، سرانجام در آنجا دفن گردید، خداوند به حقیقت امر آگاهتر است.» (1).
مرحوم علامه سید عبدالرزاق مقرم، پس از نقل نظریه علامه سید محسن امین (ره) مینویسد: «اگر ایشان کتاب «حبیب السیر» را میدید، معتقد میشد که سرهای شهداء در آرامگاه مذکور در دمشق، دفن نشدهاند، بلکه توسط امام سجاد علیهالسلام به کربلا برده شده و به پیکرهای خود ملحق شدهاند...»
سپس مینویسد: «بعید نیست که آرامگاه منسوب به سرهای شهدای کربلا در بابالصغیر دمشق، محلی بوده، که سرهای شهدا را در آن جا آویزان کرده بودند.» (2).
اما در مورد سر مقدس امام حسین علیهالسلام سیرهی عملی علمای شیعه آن است که به کربلا آورده شده و توسط امام سجاد علیهالسلام به پیکر مطهر آن حضرت، ملحق شدهاند. (3).
قبلا در فصل اول در شرح فضائل حضرت امالبنین علیهاالسلام مادر حضرت عباس علیهالسلام به فداکاری و معرفت او، و ملاقات او با زینب علیهاالسلام و سؤال
او در مورد امام حسین علیهالسلام سخن گفتیم که به بشیر فرمود: «از حسین به من خبر بده، فرزندان من و همهی آنچه در زیر آسمان کبود است، همه به فدای حسین باشد.» ولی به یاد چهار فرزند برومندش، حضرت عباس علیهالسلام، عبدالله، جعفر و عثمان نیز که در کربلا به شهادت رسیده بودند، مرثیه میخواند و گریه میکرد.
مینویسند: این بانوی دلسوخته هر روز دست عبیدالله فرزند عباس علیهالسلام را میگرفت و به قبرستان بقیع میآورد، برای چهار فرزندش آن چنان گریه میکرد، که دوست و دشمن با شنیدن صدای گریهی او به گریه میافتادند، حتی مروان با آن همه عداوت و سنگدلی که نسبت به خاندان رسالت داشت، با شنیدن آن اشک میریخت.
هنگامی که بانوان مدینه به او تسلیت میگفتند، به آنها چنین جواب میداد:
لا تدعونی ویک ام البنین
تذکرینی بلیوث العرین
کانت بنون لی ادعی بهم
و الیوم اصبحت و لا من بنین
اربعة مثل نسور الربی
قد واصلوا الموت بقطع الوتین
تنازع الخرصان اشلائهم
فکلهم امسی صریعا طعین
یا لیت شعری اکما اخبروا
بان عباسا قطیع الیمین
یعنی: ای زنان مدینه دیگر مرا امالبنین (مادر پسرها) مخوانید، که با این عنوان مرا به یاد (فرزندانم) شیران بیشهی شجاعت میاندازید.
من دارای فرزندانی بودم که از این رو مرا مادر پسرها میگفتند، ولی اکنون صبح کردم که هیچ گونه پسری ندارم. چهار پسر همچون باز شکاری، چابک و تیز پرواز داشتم، که آنها را آماج تیرها قرار دادند، و با قطع رگ گردنکشان آنها را کشتند.
دشمنان با نیزههای خود، پیکرهای آنها را قطعه قطعه کردند، و هر چهار پسرم با بدنهای چاک چاک بر روی خاک گرم کربلا افتادند.
کاش میدانستم آیا این خبری که به من دادند صحیح است، که دست راست عباسم را از بدن جدا نمودند.
نیز حضرت امالبنین علیهاالسلام این اشعار را میخواند:
یا من رأی العباس کر علی جماهیر النقد
و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد
انبئت ان ابنی اصیب برأسه مقطوع ید
ویلی علی شبلی امال برأسه ضرب العمد
لو کان سیفک فی یدیک
لما دنی منک احد
یعنی: ای کسی که عباس را دیدهای که با دشمنان در جنگ است، و پشت سر او پسران حیدر، هر کدام مانند شیر شکاری هستند و در کنار او میجنگند.
به من خبر رسیده که بر سر پسر دست بریدهام گرز آهنین اصابت کرده، ای وای بر شیر بچهام که عمود آهنین بر فرق سرش زدند.
ای عباس جانم! اگردست در بدن داشتی، و شمشیرت در دست بود، هیچ کس جرئت نزدیک شدن به تو را نداشت. (1).
مخوان جانا دگر امالبنینم
که من با محنت دنیا قرینم
مرا امالبنین گفتند: چون من
پسرها داشتم زان شاه دینم
جوانان هر یکی چون ماه تابان
بدندی از یسار و از یمینم
به نام عبدالله، عثمان و جعفر
دگر عباس آن در ثمینم
ولی امروز بیبال و پر هستم
نه فرزندان نه سلطان مبینم
مرا امالبنین هر کس که خواند
کنم یاد از بنین نازنینم
به خاطر آورم زان مه جبینم
زنم سیلی ز رخسار و جبینم
1) 223. سفینة البحار، ج 1، ص 510 - منتهی الآمال، ج 1، ص 280 - ریاحین الشریعه، ج 3، ص 294.
همه میدانیم که مرقد منور حضرت عباس علیهالسلام در کربلا جداگانه در کنار فرات، دارای بارگاه ملکوتی شکوهمندی است، و همواره زیارتگاه شیفتگان آلمحمد صلی الله علیه وآله است، در اینجا این سؤال میشود که چرا مرقد مطهر حضرت عباس علیهالسلام از مرقد مطهر سایر شهیدان جدا شده و از حرم امام حسین علیهالسلام حدود 350 متر فاصله دارد؟
برای دریافت پاسخ به این سؤال، به مطالب زیر توجه کنید:
امام حسین علیهالسلام وقتی که به بالین شهیدان میآمد، پیکر مطهر آنان را کنار خیمه میآورد. ولی در مورد اینکه چرا امام حسین علیهالسلام پیکر مطهر حضرت عباس علیهالسلام را به کنار خیمهها نیاورد، اقوالی گفته شده که در میان آنها دو قول قابل ذکر است:
«چرا پیکر برادرم را به خیام نیاوردی؟»
امام حسین علیهالسلام در پاسخ فرمود: «دیدم به قدری اعضاء عباس از هم گسیخته شده که نمیتوان آن را حرکت داد.» (1).
در میان این دو نظریه، نظریهی دوم مناسبتر و صحیحتر به نظر میرسد. اینک در اینجا نظر شما را به طور فهرست، به سیر تاریخی مرقد مطهر آن حضرت از هنگام خاکسپاری پیکر مقدس او و بنای مرقد و تحولات آن تا به امروز، به ذکر موضوعات زیر جلب میکنیم:
هنگامی که امام سجاد علیهالسلام در روز سیزدهم محرم (سومین روز شهادت شهیدان کربلا) به طور محرمانه از کوفه به کربلا آمد، و بنیاسد را که برای دفن پیکرهای پاک شهیدان، به آنجا آمده بودند، از حیرت و سرگردانی بیرون آورد. به بنیاسد اجازه داد که آن پیکرها را در مکانهایی که تعیین میکرد، به خاک بسپرند، ولی دو نفر را استثنا نمود، و خود شخصا به دفن پیکر آنها پرداخت:
1- دفن پیکر مقدس سیدالشهداء امام حسین علیهالسلام را خودش شخصا به خاک سپرد، زیرا امام باید امام را به خاک بسپرد.
2- دومین نفر، عباس علیهالسلام بود، که امام سجاد علیهالسلام شخصا پیکر او را به خاک سپرد، و این خود بیانگر مقام عظیم عباس علیهالسلام است، که با او همچون مقام امامت، رفتار شد، توضیح اینکه:
امام سجاد علیهالسلام همراه بنیاسد، کنار نهر علقمه آمد، چشمش به بدن پاره پاره و بیدست عباس علیهالسلام افتاد، منظره به گونهای بود که گویی زمین و زمان و ملکوتیان و زمینیان همه گریه میکردند، امام سجاد علیهالسلام منقلب شد و خود را بر روی بدن مطهر عمویش عباس علیهالسلام افکند، و دست به حلقوم بریده آن حضرت میکشید و میفرمود:
علی الدنیا بعدک العفا، یا قمر بنیهاشم، و علیک منی السلام من شهید محتسب و رحمة الله و برکاته؛
ای ماه تابان بنیهاشم، پس از تو خاک بر سر دنیا، ای شهید مخلص راه خدا، درود و برکات خدا بر تو باد.
سپس خود امام سجاد علیهالسلام شخصا برای عباس علیهالسلام قبری حفر کرد، و به تنهایی پیکر مقدس حضرت عباس علیهالسلام را در میان قبر نهاد، همانگونه که خود به تنهایی پیکر مقدس پدرش امام حسین علیهالسلام را در میان قبر نهاد.
بنیاسد میخواستند کمک کنند، امام سجاد علیهالسلام همان پاسخ را به آنها داد که در مورد دفن پیکر مطهر امام حسین علیهالسلام به آنها پاسخ داده بود، و آن این بود که فرمود:
ان معی من یعیننی؛
کسانی (از فرشتگان و ملکوتیان) همراه من هستند و مرا در دفن پیکر مطهر عباس کمک میکنند. (1).
این موضوع در مورد بعضی از افراد برجستهی خاندان رسالت، نیز رخ داده است، که دلیل امتیاز خاص آن فرد است، به عنوان مثال هنگامی که حضرت معصومه علیهاالسلام از دنیا رفت، آلسعد اشعری جنازهی مطهر آن بانوی بزرگ را به باغ بابلان (محل کنونی مرقد) برای دفن آوردند، پس از آماده شدن سرداب، بین آنها گفتگو شد که چه کسی وارد سرداب شده و جنازه را به خاک بسپرد، سرانجام اتفاق کردند که به سراغ پیرمردی سید و پرهیزکار و صالح به نام قادر بروند، و از او بخواهند تا آن گوهر پاک را دفن کند، وقتی که برای آوردن او رفتند، ناگاه دیدند از جانب صحرا، دو سوار نقابدار پیدا شدند و به نزدیک آمده و پیاده شده و بر آن جنازه نماز گزاردند، سپس داخل سرداب
1) 226. مقتل الحسین مقرم، ص 398 - ترجمهی العباس مقرم، ص 248.
شده، و جنازه را دفن کردند، آنگاه بیرون آمده و رفتند، و کسی نفهمید که آنها چه کسانی بودند. (1).
بعضی احتمال دادهاند که آن دو نقابدار، حضرت امام رضا علیهالسلام و حضرت جواد علیهالسلام بودهاند.
از آنجا که حضرت عباس علیهالسلام از مصادیق روشن این آیه شریفه است که دربارهی خانههای مردان بزرگ و برخاستگان از مراکز وحی، میفرماید:
فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه؛
این چراغ پر فروغ در خانههایی قرار دارد که خداوند اذن فرموده دیوارهای آن را بالا برند، خانههایی که نام خدا در آنها برده میشود. (2).
خواست خداوند، بر آن تعلق گرفت که مرقد مطهر عباس علیهالسلام همچون مرقد برجستگانی چون امیرمؤمنان علی علیهالسلام و امام حسین علیهالسلام، برافراشته گردد، و به صورت بارگاه ملکوتی نورانی، فضای آسمان را منور کند، مؤمنان بر این فکر افتادند به پاس ایثار و فداکاریهای بینظیر عباس علیهالسلام در راه دین و حمایت از امام زمانش، با شکوهمند ساختن مرقد شریفش، به قدر توان خود از او قدردانی کنند. که اینک به صورت یک پایگاه بزرگ مذهبی، و روحانی
و ملکوتی درآمده، و چون ماه درخشنده در سیارهی زمین میدرخشد.
کاوشگران و تاریخ نویسان، سیر تاریخی بنای مرقد آن حضرت را چنین نوشتهاند:
از بعضی از احادیث و تاریخ فهمیده میشود که مرقد مطهر حضرت عباس علیهالسلام در عصر امویان و در عصر امام صادق علیهالسلام دارای ساختمان و درگاه بوده است، مثلا در مورد زیارت نامهاش، روایت شده، امام صادق علیهالسلام به ابوحمزهی ثمالی فرمود:
اذا اردت زیارة قبر العباس بن علی، و هو علی شط الفرات، فقف علی باب السقیفة فقل سلام الله و ملائکته المقربین...؛
هنگامی که ارادهی زیارت مرقد حضرت عباس بن علی علیهالسلام که در کنار شط فرات قرار گرفته نمودی، در کنار در سقیفه بایست و چنین بگو: «سلام خدا و فرشتگان مقربش... تا آخر زیارت. (1).
لازم به تذکر است که در خصوص مرقد مطهر حضرت عباس علیهالسلام قبیلهی بنیکلاب (که امالبنین علیهاالسلام مادر آن حضرت از آن قبیله بود) و بنیاسد، و قبایل دیگر نیز به سبب نسبتی که با آن حضرت داشتند، با بنای ساختمان بر روی مرقد آن حضرت، مخالفت نمیکردند، بلکه بانی آن بودند، و دشمنان به خاطر وساطت آنها، جلوگیری نمینمودند.
1) 229. بحار، ج 101، ص 277 - کامل الزیارات، ص 256.
به هر حال بنیاسد که از شیعیان و علاقمندان خاندان رسالت بودند و در روستای غاضریه نزدیک کربلا، سکونت داشتند، نخستین کسانی بودند که مرقد آن حضرت را به صورت اولیه ساختند، و علامتی نهادند که آثار آن باقی ماند.
پس از این مرحله عمارتهایی بود که بر روی مرقد مطهر حضرت عباس علیهالسلام در طول قرن اول تاکنون ساخته شده، که به طور خلاصه، چنین است:
1- عمارت اول؛ در سال 66 هجری قمری، پس از پیروزی مختار بر دشمنان، او به آبادسازی کربلا، از جمله مرقد مطهر حضرت عباس علیهالسلام پرداخت، ولی در سال 170، به دستور هارونالرشید (پنجمین طاغوت عباسی) آن را ویران کردند.
2- عمارت دوم؛ شیعیان و علاقمندان به خاندان رسالت در عصر خلافت مأمون (هفتمین خلیفه عباسی) عمارت دوم را در سال 198 ه- ق بر روی مرقد مطهر حضرت عباس علیهالسلام ساختند.
ولی وقتی که متوکل (دهمین طاغوت بیرحم عباسی) در سال 232 ه- ق روی کار آمد، دستور داد ساختمان مرقد منور امام حسین علیهالسلام و حضرت عباس علیهالسلام را ویران کردند، و زمین آن را شخم زدند.
3- عمارت سوم؛ در سال 247 ه- ق در عصر خلافت «الممنتصر» (یازدهمین خلیفه عباسی) رخ داد، او از شیعیان بود، و پدرش متوکل را کشت، و نسبت به خاندان نبوت خوش رفتاری میکرد، به بازسازی
و نوسازی مرقد مطهر حضرت عباس علیهالسلام اقدام نمود.
4- عمارت چهارم؛ در سال 367 ه- ق عضدالدوله دیلمی، یکی از فرمان روایان سلسلهی آلبویه (دیلمیان) که نقش به سزایی در نوسازی آرامگاه خاندان رسالت، در سرزمین عراق داشت، بارگاه باشکوهی روی مرقد منور حضرت عباس علیهالسلام ساخت، که مدت ساخت آن از سال 367 تا سال 372 ه- ق طول کشید. (1).
5- نوسازی و بهسازی پنجم؛ در عصر جلایریان بود، سلطان اویس فرزند شیخ حسن ایلکانی در سال 740، به تعمیرات و نوسازی وسیعی در مرقد حضرت عباس علیهالسلام اقدام نمود، که این نوسازی وسیع در عصر فرزندش سلطان احمد، در سال 786 به پایان رسید.
6- نوسازی و بهسازی ششم؛ در عصر صفویه، شاه اسماعیل صفوی، اولین پادشاه صفوی در سال 914 ه- ق وارد کربلا شد و به تعمیر و نوسازی وسیع آستان مقدس حضرت عباس علیهالسلام دستور داد، دوازده قندیل طلای خالص به نام دوازده امام علیهالسلام به حرم آن حضرت اهدا کرد، همهی فضای حرم، و رواقها را با فرشهای ابریشمی گرانبهای اصفهان، مفروش نمود... و همچنین به دستور او، گنبد بارگاه ملکوتی حضرت عباس علیهالسلام را کاشیکاری نمودند که این
1) 230. شرح حال عضدالدوله دیلمی، و نوسازی مراقد مطهر، به فرمان او، در کتاب اعیان الشیعه، ج 1، ص 537 و 628 آمده است.
کاشیکاری تا سال 1302 باقی بود. (1)
شاید شاه اسماعیل صفوی به توسعه اقدام نموده، و شاه طهماسب آن را تکمیل نموده باشد.
.7- نوسازی در عصر نادرشاه؛ در سال 1153 (2)نادرشاه افشار، هدایای زیادی برای نوسازی حرم حضرت عباس علیهالسلام فرستاد، که با آن تعمیرات وسیعی در آنجا انجام شد.
وهابیان جنایتکار در 18 ذیالحجه سال 1216 که وحشیانه به کربلا هجوم آوردند به تخریب اماکن مقدسه از جمله بارگاه ملکوتی حضرت عباس علیهالسلام پرداختند، و همهی اشیاء قیمتی و طلاهای آنجا را تاراج نموده و به یغما بردند.
8- نوسازی درعصر قاجاریه؛ فتحعلی شاه قاجار (دومین پادشاه قاجاریه) با تبلیغات مرجع وقت آیت الله شیخ جعفر کبیر (کاشف الغطا، متوفی 1228 ه- ق) با کمک مردم ایران که همواره از علاقمندان محکم خاندان عصمت هستند، برای بازسازی تعمیر اماکن مقدسه عتبات، پس از تخریب وهابیان منحرف و جنایتکار، اقدامی وسیع کرده و کمکهای بسیار نمود، و این تعمیرات و بهسازیها در عصر ناصرالدین شاه (چهارمین شاه قاجاریه) نیز ادامه یافت. (3).
علامه سید عبدالرزاق مقرم در کتاب العباس علیهالسلام مینویسد:
1) 231. بنا به نقلی این کارها توسط شاه طهماسب (دومین شاه صفویه) انجام شد. (شخصیت ابوالفضل علیهالسلام، ص 220 و کتاب ترجمهی العباس، تألیف سید عبدالرزاق مقرم، ص 367).
2) 232. و به نقلی در سال 1155 ه- ق. (شخصیت ابوالفضل، ص 220).
3) 233. اقتباس از کتاب چهرهی درخشان قمر بنیهاشم، از: علی ربانی خلخالی، ص 270 تا 272.
«فتحعلی شاه گنبد مرقد مطهر امام حسین علیهالسلام را با قطعات طلا پوشانید، و گنبد مرقد منور حضرت عباس علیهالسلام را کاشی و میناکاری نمود.»
در سال 1375 ه- ق (سال 1334 و 1335 شمسی) متولیان امور و خدام حرم حضرت عباس علیهالسلام، تصمیم گرفتند از هدایا و نذورات جمع شده، گنبد نورانی مرقد حضرت عباس علیهالسلام را با طلا بپوشانند، و این کار به احسن وجه انجام شد.
از گفتنیها اینکه: به همت مرجع عظیم الشأن تقلید، مرحوم آیت الله العظمی سید محسن حکیم (ره) و هدایای مردم، ضریح نقرهای، با به کار بردن چهارصد هزار مثقال نقرهی خالص: و هشت هزار مثقال طلا، پس از سه ماه کار مداوم، به دست هنرمندان ایرانی در اصفهان ساخته شد، و در سال 1385 ه- ق (1344 شمسی) در حرم مطهر حضرت عباس علیهالسلام نصب گردید.
در آن هنگام نگارنده در قم بودم، اعلام شد که میخواهند ضریح را از اصفهان به قم بیاورند و سپس به عراق بفرستند، مردم قم و مسافران، برای استقبال از ضریح به قدری ازدحام کردند که برای سوزن انداختن جا نبود، و با شکوه و عظمت عجیبی استقبال و بدرقه به عمل آمد، از دیدههای مردم، اشک شوق، و اشک یاد مصائب جانسوز حضرت عباس علیهالسلام جاری بود، و با دست کشیدن به آن
ضریح، تبرک میجستند، گویا قیامتی برپا شده، انبوه جمعیت از کوچک و بزرگ و زن و مرد، از هر سو به طرف ضریح میآمدند، و چون کعبه، آن را در حلقهی محاصرهی خود قرار داده بودند، که به راستی دیدنی بود و خاطرهی زیبای آن در جای جای دلم نقش بسته و هرگز محو نمیشود.
آستان قدس حضرت عباس علیهالسلام در مساحتی بالغ بر 4370 متر مربع میباشد، دارای یک صحن چهارگوش است، که حرم مطهر در وسط آن قرار گرفته، و در چهار طرف صحن، حجرههایی کنار هم بنا شده است. این صحن شریف دارای هشت در بزرگ ورودی و خروجی است، این درها هر کدام بنام پیامبر و امامان علیهالسلام نام گذاری شده است.
در دو طرف ایوان جنوبی حرم، دو مناره به شکل زیبایی، سر به آسمان کشیده است، و به طور کلی ظریف کاریهای صنایع مختلف در این آستان قدس، از طلاکاری، نقرهکاری و میناکاری گرفته تا آینهکاری و خطوط مختلف از نسخ، نستعلیق، شکسته، کوفی و ثلث و دهها درهای گوناگون با ظرافتهای هنری شگفتانگیز، بیش از اینها است که بتوان در این کتاب کم حجم، همه را نوشت. خداوند به همه ما سعادت زیارت این مرقد شریف را عنایت فرماید، تا برویم از نزدیک جلال و شکوه باطنی و ظاهری این بارگاه عظیم ملکوتی را که مطاف فرشتگان مقرب و کروبیان است تماشا کنیم.
گفتم این روضهی عباس چو خور، در نظر است
نام خورشید جهانتاب چرا پس قمر است
گفت چون نور قمر، منعکس از خورشید است
این همه نور حسین است در او جلوهگر است
فقیه بزرگ، مرحوم حضرت آیت الله العظمی علامه سید محمدمهدی طباطبایی، معروف به بحرالعلوم، از علمای برجسته قرن سیزدهم بود، که به سال 1212 ه- ق در عصر قاجاریه در نجف اشرف رحلت کرد، و در همانجا به خاک سپرده شد، در عصر این عالم ربانی گوشههایی از حرم مطهر حضرت ابوالفضل علیهالسلام ویران شده بود و نیاز به نوسازی داشت، او از این ویرانی اطلاع یافت، با یک نفر معمار به دیدار سرداب مرقد رفتند، تا از نزدیک در مورد تعمیر، با معمار صحبت کنند. در این بین معمار نگاهی به قبر و نگاهی به علامه کرد و پرسید:
«آقا! اجازه میفرمایید از شما سؤال کنم؟»
علامه فرمود: بپرس.
معمار گفت: «ما تاکنون خوانده و شنیده بودیم که حضرت عباس علیهالسلام قامتی بلند داشت، به طوری که هر گاه بر اسب سوار میشد، و پا در رکاب مینهاد، زانوانش برابر گوشهای اسب قرار میگرفت، بنابراین باید قبر آن حضرت طول بیشتری داشته باشد،
ولی من میبینم صورت قبر کوچک است، آیا شنیدههای من دروغ است، و یا کوچکی قبر علت دیگری دارد؟»
علامه به جای پاسخ، سر به دیوار نهاد و گریه شدید کرد، گریه طولانی و جانسوز او، معمار را نگران ساخت و عرض کرد: «آقای من چرا منقلب و گریان شدی، مگر من چه گفتم؟»
علامه فرمود: «شنیدههای تو درست است، همان گونه که گفتی عباس علیهالسلام قامتی بلند و رشید داشت، ولی سؤال تو مرا به یاد مصائب جانکاه عباس علیهالسلام انداخت، زیرا به قدری پیکر مطهرش آماج تیر و شمشیر و نیزه قرار گرفت که به قطعاتی تبدیل شد آیا تو انتظار داری بدن حضرت عباس علیهالسلام (با دستها و سر بریده و اعضای قطع شده) قبری بزرگتر از این قبر داشته باشد؟!» (1).
روشن است که زیارت مرقد مطهر حضرت عباس علیهالسلام که از اولیای بزرگ خداست، به ویژه اگر با معرفت باشد، دارای پاداش عظیم و استثنایی است، مطابق روایات، امام صادق علیهالسلام به آن سفارش کرد، و زیارت نامهای با آداب مخصوصی، به ابوحمزهی ثمالی آموخت. (2).
برای توجه به اهمیت زیارت مرقد منور، حضرت عباس علیهالسلام،
نظر شما را به ماجرای زیر جلب میکنیم:
مرحوم علامه محقق ملا آقا بن عابد بن رمضان علی شروانی حائری، معروف به فاضل دربندی (وفات یافته سال 1286) در کتاب «اکسیر العبادات فی اسرار الشهادات» مینویسد: جمعی از افراد مورد اطمینان در این عصر، برای من نقل کرد؛ یکی از مؤمنین هر روز در کربلا به زیارت قبر امام حسین علیهالسلام میرفت، ولی مرقد حضرت عباس علیهالسلام را هر هفته یکبار، زیارت میکرد، در عالم خواب، حضرت زهرا علیهاالسلام را دید، بر آن حضرت سلام کرد، در عالم خواب، حضرت زهرا علیهاالسلام را دید، بر آن حضرت سلام کرد، ولی حضرت زهرا علیهاالسلام از او روی گردانید، مؤمن عرض کرد: «پدر و مادرم به فدایت چرا از من روی میگردانی؟ چه تقصیری نمودهام؟»
حضرت زهرا علیهاالسلام فرمود: «تو از زیارت فرزندم روی میگردانی.»
او عرض کرد: «من هر روز مرقد امام حسین علیهالسلام فرزندت را زیارت میکنم.» فرمود:
تزور ابنی الحسین علیهالسلام و لا تزور ابنی العباس الا قلیلا؛
تو هر روز پسرم حسین را زیارت میکنی، ولی پسرم عباس را جز اندک زیارت نمیکنی. (1).
در این رؤیای صادقه، حضرت عباس علیهالسلام به تعبیر پسر حضرت زهرا علیهاالسلام عنوان شده است، و بیانگر آن است که اهمیت زیارت مرقد حضرت عباس علیهالسلام گویی همچون اهمیت زیارت مرقد امام حسین علیهالسلام است، با توجه به اینکه طبق احادیث متواتر (بسیار)
1) 236. معالی السبطین، ج 1، ص 452.
زیارت مرقد امام حسین علیهالسلام از اهمیت بسیار ممتاز و استثنایی، برخوردار است. (1).
به عنوان نمونه، امام صادق علیهالسلام فرمود:
و الله من زار قبر الحسین، عارفا بحقه غفر الله له ما تقدم من ذنبه و ما تأخر؛
سوگند به خدا کسی که با معرفت، مرقد حسین را زیارت کند، خداوند گناهان گذشته و آیندهی او را میآمرزد. (2).
حضرت رضا علیهالسلام فرمود:
من زار قبر الحسین بشط فرات کان کمن زار الله فوق عرشه؛
کسی که مرقد حسین را در کنار فرات زیارت کند، مانند کسی است که ذات پاک خدا را بر فراز عرش، زیارت کرده است. (3).
مردان بزرگ خدا، که در زندگی، تهذیب نفس، صفا و وفا، جوانمردی، ایثار، فداکاری در راه حق را به احسن وجه انجام دادند، در پیشگاه خدای بزرگ، آبروی ممتازی پیدا میکنند، و بر اثر بندگی خالص و با معرفت، خداگونه میشوند، و صاحب کشف و کرامات شده، و حتی میتوانند در عالم تکوین تصرف کنند. (1)
العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة؛
بندگی گوهری است که حقیقت و عمق آن، ربوبیت است.
(مصباح الشریعه، ص 100 - میزان الحکمه، ج 6، ص 13).
.یکی از مصداقهای شاخص و بزرگ از اولیای خدا که در پرتو خصال عالی، به این مقام رسید، و از این رو با لقب «بابالحوائج» خوانده شد، حضرت عباس علیهالسلام است، که کرامتهای او در طول تاریخ، بیشمار است، و به راستی که عباس علیهالسلام هم اکنون نیز همانند دوران زندگیش، معدن غیرت و مردانگی، و دریای جود و کرم است،
1) 240. چنانکه امام صادق علیهالسلام فرمود:
و توجه خاصی به بینوایان است، و همواره لطف و مرحمتهای سرشار او، به صورت کرامتهای خارقالعاده و عجیب، به پناهندگان درگاهش میرسد.
درگاه او چو قبلهی ارباب حاجت است
باب الحوائجش همه جا گفتگو کنند
ما در اینجا از میان صدها و هزاران مورد از کرامتهای آن بزرگوار، نظر شما را به ده نمونه جلب میکنیم:
مرحوم آیت الله العظمی اراکی (ره) از مرحوم مرجع بزرگ آیت الله العظمی میرزا محمدحسن شیرازی (صاحب فتوای معروف تنباکو، وفات یافته سال 1312 ه- ق) نقل کرد که او فرمود: من برای زیارت مرقد منور امام حسین علیهالسلام از سامرا به سوی کربلا، روانه شدم، در مسیر راه به یکی از طوایفی که در آنجا سکونت داشتند رسیدم، و به آنها وارد شدم، رییس طایفه، از من احترام شایانی کرد، در این میان، زنی نزد من آمد و گفت:
السلام علیک یا خادم العباس؛
سلام بر تو ای خادم عباس.
من از این گونه سلام کردن آن زن، تعجب کردم، از رییس طایفه پرسیدم این زن کیست؟ گفت: خواهرم میباشد، گفتم: «چرا او این گونه بر من سلام کرد، آیا علتی دارد؟»
گفت: آری، گفتم: علتش چیست؟ گفت:
من سخت بیمار بودم، به طوری که همهی بستگان از درمان و ادامهی زندگی من ناامید شدند، مرگ هر لحظه به من نزدیک میشد، در حال احتضار بودم، ناگهان منظرهای در برابر چشمم آشکار شد، دیدم خواهرم بر بالای تپهای که در جلو محل طایفهی ما قرار دارد رفت، رو به سوی بارگاه حضرت عباس علیهالسلام کرد، با گیسوی پریشان و دیدهی گریان گفت: «یا اباالفضل! از خدا بخواه به برادرم شفا دهد.» ناگاه دیدم دو نفر بزرگوار به بالین من آمدند، یکی از آنها به دیگری عرض کرد: «برادرم حسین، ببین این زن مرا وسیلهی شفای برادرش نموده، از خدا بخواه او را شفا دهد.»
امام حسین علیهالسلام فرمود: «برادرم (عباس) این شخص نزدیک است از دنیا برود، کار از کار گذشته.»
باز خواهرم برای دومین بار و سومین بار، از مولانا العباس علیهالسلام تقاضای عنایت و لطف کرد، دیدم عباس علیهالسلام با دیدهی اشکبار به امام حسین علیهالسلام عرض کرد: «ای برادرم! از خدا بخواه، این بیمار شفا یابد، وگرنه لقب «بابالحوائجی» را از من سلب کن و بگیر.»
امام حسین علیهالسلام با توجهی کامل فرمود: ای برادر، خدایت سلام میرساند و میفرماید: «این لقب و موقعیت گرانبها برای تو برقرار بوده و تا قیامت پابرجا است، و ما به احترام تو این بیمار را شفا دادیم.»
من سلامتی خود را بازیافتم، از آن پس خواهر من به هر کسی که
ارادت خاصی داشته باشد (و مقام نورانی او در قلبش جای گیرد) او را «خادم العباس» میخواند، این است راز سلام دادن خواهرم با این طرز مخصوص به شما. (1).
مرحوم علامه شیخ محمدباقر بیرجندی در کبریت الاحمر نقل میکند: «من در عالم خواب گویندهای را دیدم میگفت: هر کس با این عبارت متوسل به حضرت عباس علیهالسلام شود، حاجتش برآورده میگردد:
عبدالله اباالفضل دخیلک؛
ای عبد خدا ابوالفضل، دست به سوی دامن تو دراز کردهام، پناهم بده.
من بارها با این عبارت، به حضرت عباس علیهالسلام متوسل شدهام و به نتیجه رسیدهام، و از آنجا که گمانم به آنجا نمیرفت، مشکل من حل میشد.» سپس مینویسد:
از یکی از اساتید شنیدم، مرد با ایمانی در کربلا سکونت داشت او انسان صالح و اهل خیر بود، فرزند جوان صالحی داشت، بیماری سخت گرفت، او را (پس از مدتی که درمان نیافت) به حرم حضرت عباس علیهالسلام آورد، و متوسل به ذیل عنایت آن حضرت شد، تا شفای پسرش را از درگاه خدا بطلبد، شب را در حرم به سر برد، صبح آن
1) 241. اقتباس از الوقایع و الحوادث، ج 3، ص 36 و 37، تألیف دانشمند محقق، مرحوم شیخ محمدباقر ملبوبی.
شب، یکی از دوستانش نزدش آمد و گفت: من امشب خوابی دیدهام، میخواهم برایت تعریف کنم، در عالم خواب دیدم حضرت عباس علیهالسلام شفای پسرت را از درگاه خداوند میطلبید، در این هنگام فرشتهای از جانب رسول خدا صلی الله علیه وآله نزد عباس علیهالسلام آمد و عرض کرد: «رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرماید؛ در مورد این جوان شفاعت نکن، زیرا اجلش نزدیک شده، و مدت عمرش به سر رسیده است.»
عباس علیهالسلام به آن فرشته فرمود: سلام مرا به پیامبر صلی الله علیه وآله برسان و از قول من بگو: «در مورد شفای این جوان، از درگاه خدا درخواست شفا کن.»
آن فرشته پیام حضرت عباس علیهالسلام را به رسول خدا صلی الله علیه وآله ابلاغ کرد، رسول خدا صلی الله علیه وآله همان سخن اول را تکرار کرد، و آن فرشته سخن پیامبر صلی الله علیه وآله را به عرض حضرت عباس علیهالسلام رسانید، و این موضوع سه بار تکرار شد، در مرتبه چهارم، وقتی که فرشته آمد و پیام رسول خدا صلی الله علیه وآله را به عباس علیهالسلام رسانید (که عمر این جوان به سر آمده، از او شفاعت نکن) عباس علیهالسلام متغیر شد، و توجه معنوی به رسول خدا صلی الله علیه وآله پیدا کرد و به آن حضرت سلام نمود و عرض کرد: «ای رسول خدا! آیا خداوند لقب بابالحوائج را به من نداده؟ مردم مرا به این سمت میشناسند، و به من متوسل میشوند، اگر چنین نیست این لقب را از من بگیرید.»
رسول خدا صلی الله علیه وآله در حالی که خنده بر لب داشت، به عباس علیهالسلام فرمود:
ارجع اقر الله عینک، فانت باب الحوائج، و اشفع لمن شئت، و هذا الشاب المریض، قد شفاه الله ببرکتک؛
خداوند چشمت را روشن سازد، بازگرد که تو باب الحوائج هستی، و از هر که خواستی شفاعت کن، و خداوند این جوان بیمار را به برکت وجود تو شفا داد.
آری سوگند به خدا چنین خوابی را دیدم. (1).
به این ترتیب آن جوان شفا یافت.
مرحوم آیت الله، علامه شیخ عبدالرحیم شوشتری (وفات یافته 1313 ه- ق) از شاگردان برجسته استاد اعظم شیخ مرتضی انصاری (صاحب کتاب مکاسب و رسائل) بود، مطابق نقل علما و افراد مورد اطمینان، او نقل کرد، برای زیارت به حرم مطهر حضرت عباس علیهالسلام رفتم، مشغول زیارت بودم، دیدم عربی وارد حرم شد و پسر بچهای را که پاهایش فلج شده بود، با طنابی به ضریح بست، و گریه و زاری نمود و با توسل خالص ار حضرت عباس علیهالسلام، شفای فرزندش را میخواست، طولی نگذشت که پسر بچه برخاست و راه رفت، در حالی که هیچگونه اثر فلج در پاهایش دیده نمیشد. و او فریاد میزد عباس علیهالسلام مرا شفا داد. زائران به سر او ریختند و لباس او را برای تبرک پاره کردند.
من با این علم و معرفت (که سالها در حوزهی علمیه نجف بودم) وقتی چنین دیدم، به طرف ضریح رفتم و با تضرع و توسل و تندی
1) 242. معالی السبطین، ج 1، ص 453.
عرض کردم: «یا اباالفضل! آنها که به شأن و مقام تو ناآگاهند، این گونه نتیجه میگیرند، ولی آیا سزاوار است که من با آن همه سابقهی علمی و معرفت به مقام شما، از در خانهی شما ناامید برگردم، اگر حاجتم برآورده نشود، دیگر به اینجا نخواهم آمد.»
سپس وقتی که از حالت پریشانی بیرون آمدم، از اسائه ادب، و گستاخی خودم، پشیمان شده استغفار نمودم، پس از آن به نجف اشرف بازگشتم. در نجف اشرف با پیام استادم شیخ مرتضی انصاری به محضرش رسیدم، دو کیسه پول به من داد و فرمود: «اینها حوالهی حضرت ابوالفضل علیهالسلام است، با آنها خانهای خریداری کن و به زیارت خانهی خدا برو.» حاجت من همین دو مورد بود، که به این وسیله برآورده شد. (1).
مطابق نقل دیگر، مرحوم علامه شیخ عبدالرحیم شوشتری، سه حاجت داشت: 1- ادای دویست تومان وام 2- رفتن به مکه برای انجام حج 3- تأمین نیازهای زندگی. از برکت لطف حضرت عباس علیهالسلام هر سه حاجتش برآورده شد، و در ضمن مقام و عظمت شیخ مرتضی انصاری (اعلی الله مقامه) در پیشگاه خاندان رسالت، نیز آشکار گردید. (2).
عالم بزرگوار، آقای آقا شیخ مهدی کرمانشاهی گفت: مردی نابینا در کربلا در بازار بینالحرمین، مغازه داشت و به کسب و کار مشغول بود، ما تا یاد داریم او را نابینا دیده بودیم، روزی در یکی از حجرههای مقبره که مربوط به خودمان بود، و در قسمت پایین رواق بارگاه حسینی قرار داشت، خوابیده بودم، چون هوا گرم بود، اندکی در حجره را گشوده بودم تا باد خنک بیاید.
در این هنگام صدای هیاهو و جمعیتی را شنیدم، نگاه کردم دیدم از صحن کوچک، جمعیت زیادی وارد حرم شدند، چون در حجرهی ما باز بود، جمعیت به سوی حجرهی ما آمدند، دیدم عدهای دور مردی را گرفتهاند و او را با زور از دست مردم گرفتند و داخل حجرهی من کردند، و در را بستند، خوب به آن مرد نگاه کردم، دیدم همان مرد نابینای کاسب است که او را کاملا میشناختم، مشاهده کردم که اکنون چشمهایش باز شده و بینایی خود را بازیافته است، مردم لباسهای او را پاره کرده بودند، تا به عنوان تبرک ببرند، و فوج فوج به دیدن او میآمدند، انگشت جلو او میگرفتند، میپرسیدند این چند تا است و او جواب صحیح میداد.
کمکم فشار جمعیت کم شد، من از آن مرد پرسیدم چه شده؟ ماجرا را بیان کرد، معلوم شد که در حرم حضرت عباس علیهالسلام با توسل به آن حضرت علیهالسلام شفا گرفته، و چشمش بینا شده است. (1).
1) 245. معجزات و کرامات، تألیف آیت الله میرزا هادی خراسانی، ص 44، طبق نقل کتاب چهرهی درخشان قمر بنیهاشم علیهالسلام، نوشته حجةالاسلام علی ربانی، ص 317.
میرزا محمدخان ارباب، از خوانین معروف بود، یکی از مباشران و مزدوران او در کربلا در یکی از روزها بانویی را به دروغ متهم کرد و نسبت ناروا به او داد و میخواست از این طریق، از آن بانو، پول بگیرد.
آن مزدور بیحیا دست به یقهی آن خانم شد، خانم از دست او گریخت و به حرم حضرت عباس علیهالسلام پناهنده شد، و دست به شبکهی ضریح مقدس آن حضرت انداخت، و با سوز و گداز میگفت: «یا اباالفضل دخیل تو هستم به فریادم برس.»
آن مرد مزدور گستاخ، بیحیایی را به جایی رسانید که وارد حرم شد تا آن بانو را از حرم بیرون بکشد، خدام حرم ممانعت کردند، در عین حال او با کمال بیحیایی، آن بانو را از حرم بیرون برد، و آنچه خواست از او گرفت.
دو روز بعد از این ماجرا، همین نامرد گستاخ، همراه اربابش محمدخان، برای رفتن به نجف اشرف، سوار بر اتومبیل شده حرکت کردند، در مسیر راه خوابش برد، و در نتیجه ماشینش با ماشین دیگری تصادف کرد، و بر اثر آن، همان دست آن نامرد که بازوی آن بانو را با آن گرفت و از حرم بیرون کشید، از آرنج تا شانه، متلاشی و خورد شد، استخوانش سیاه گردید و درمان نیافت و به سزای اعمالش رسید.
و به این ترتیب اثر فریادرسی حضرت عباس علیهالسلام به بانوی پناهنده، آشکار شد، و خشم حضرت عباس علیهالسلام آن مزدور بیحیا را فراگرفت. (1).
1) 246. کبریت الاحمر، مطابق نقل کتاب شخصیت ابوالفضل، نوشته عطایی، خراسانی، ص 76.
مرحوم عالم ربانی و زاهد وارسته، آیت الله حاج آقا حسین فاطمی قمی(ره) را ما دیده بودیم، از شاگردان برجسته مرحوم آیت الحق، حاج میرزاجواد تبریزی بود، و شبهای جمعه در خانهاش پس از اندرزها در خودسازی، دعای کمیل میخواند، آن گونه که در و دیوار را به گریه و تضرع میانداخت، و تحول عجیبی در حاضران ایجاد میکرد، به راستی عالمی ربانی، و عارفی وارسته بود، او در کتاب خود جامع الدرر نقل میکند: پدرم سید اسحاق (1)به طور مکرر کرامت زیر را که از آن حضرت عباس علیهالسلام است نقل کرد، و میگفت: «اگر من با دو چشمم ندیده باشم چشمانم کور گردند، و اگر با دو گوشم نشنیده باشم، هر دو گوشم کر شوند و آن این که:
روزی در کربلا به حرم حضرت ابوالفضل علیهالسلام وارد شدم، ناگاه دیدم جمعیت زیادی از اعراب بادیهنشین همراه دختر حاملهای وارد حرم شدند، حرم پر از جمعیت بود، آن دختر به ضریح چسبید، فریاد و شیون میکرد، همهی حاضران متوجه او شدند، ناگهان همهی حاضران ساکت شدند، صدایی را همه شنیدند که چنین میگفت: «پدرم شوهر مادرم میباشد.» معلوم شد که این صدا از همان کودکی است که در رحم آن دختر است.
با شنیدن این صدا، احساسات مردم به جوش آمد، هوسه و هلهله بلند شد، مردم به طرف آن دختر هجوم آوردند، خدام آستانه با
1) 247. از علمای ربانی، و از شاگردان برجسته شیخ مرتضی انصاری، مردی زاهد و وارسته بود.
زحمت، آن دختر را از چنگ مردم نجات داده و به حجرهای که مرکز کلیددارهای آستانه بود بردند.
کلیددار حرم مرحوم سید حسن، پدر مرحوم آقا سید عباس بود، و من با او سابقهی دوستی داشتم، پس از آنکه مردم رفتند، من به حضور آقای سید حسن رفتم و ماجرای آن دختر را از او پرسیدم، او در توضیح، چنین گفت:
این طایفه از اعراب بادیهنشین اطراف کربلا هستند، این دختر در عقد پسر عمویش بود، در بین آنها نامزد بازی و ملاقات با همسر، قبل از عروسی بسیار زشت است، و اگر چیزی در این مورد کشف شود، ممکن است موجب خونریزی گردد.
پسر عمو و شوهر این دختر، به علت محروم بودن از ملاقات همسر، یا به علت کدورت با پدر زنش، میخواست او را ننگین کند، مراقب دختر میشود و سرانجام با او محرمانه ملاقات کرده و همبستر میگردد، سپس از ترس آزار پدر زنش فرار مینماید.
پس از مدتی حمل دختر ظاهر میشود، بستگان دختر پس از اطلاع به تحقیق و بررسی میپردازند، دختر میگوید: «من از شوهرم دارای حمل شدهام.» شوهر او را پیدا میکنند، و ماجرا را به او میگویند، او از ترس پدر زن، یا آزار رسانی به آنها، منکر قضیه میشود.
بستگان دختر تصمیم میگیرند تا دختر را بکشند، به التماسهای دختر اعتنا نمیکنند، وقتی دختر خود را در تنگنای سختی مینگرد که میخواهند او را بیگناه بکشند میگوید:
«حضرت عباس علیهالسلام را در مورد من حکم و داور قرار دهید، هر چه او فرمود، همان را اجرا کنید.»
بستگان این پیشنهاد را میپذیرد، همراه دختر وارد حرم حضرت ابوالفضل میشوند، دختر به ضریح حضرت عباس علیهالسلام میچسبد، و ملتمسانه از او میخواهد که داوری کند، و او را از مهلکه نجات بخشد.
در اینجا بود که با لطف مخصوص حضرت عباس علیهالسلام جنین در رحم دختر، با صدای بلند که همهی حاضران میشنوند، گواهی میدهد و میگوید: «من فرزند شوهر مادرم هستم.» به این ترتیب با اعلان پاکی مادر، آبروی او را حفظ کرده و آن دختر از مهلکه نجات مییابد. (1)و حضرت عباس علیهالسلام همچون پدرش حضرت علی علیهالسلام که همواره حلال مشکلات مردم بود، و بینوایان و درماندگان را نجات میداد، به داد دختر رسید، و با داوری عجیب مذکور، بستگان دختر را نزد بیگانگان و طعنهزنان روسفید میکند، و با کشف حقیقت، غائله عظیمی که ممکن بود موجب خونریزی و فتنه وسیع شود از بین میرود.
مرحوم علامه فاضل دربندی در کتاب «اکسیر العبادات فی اسرار الشهادات» مینویسد: سید بزرگوار دانشمند ارجمند آقا سید احمد
1) 248. اقتباس از جامع الدرر، تألیف آیت الله حاج آقا حسین فاطمی، ج 2، ص 408، چاپ 1385 ه- ق.
فرزند علامه سید نصرالله مدرس حائری برای من نقل کرد گفت:
من با جمعی از خادمان حرم حضرت عباس علیهالسلام در صحن آن حضرت به دور هم نشسته بودیم، ناگاه دیدیم مردی در حالی که انگشت کوچکش را گرفته و خون از آن جاری است، سراسیمه با سرعت از حرم بیرون آمد، انگشتش را با دست دیگرش گرفته بود، و شتابزده از صحن بیرون رفت، ما برخاستیم و با سرعت نزد او رفتیم و به او رسیدیم و پرسیدیم: چه شده؟
او دستش را بلند کرد و انگشت کوچکش را به ما نشان داد، دیدیم از بیخ قطع شده است، و از محل قطع شده خون بسیار میریزد، با سرعت به حرم برگشتیم، دیدیم انگشت قطع شدهی او، بیآنکه خون از آن بچکد، در پنجرهی ضریح آویزان شده است، گویی عضوی از اعضاء مرده است، سپس همین مرد روز بعد از دنیا رفت، معلوم شد او خیانتی کرده و بر اثر گناه و اهانت، مورد خشم حضرت عباس علیهالسلام قرار گرفته است. (1).
دانشمند ارجمند آقای شیخ حسن که از نوادگان آیت الله العظمی مرحوم صاحب جواهر است، از حاج منشید بن سلمان که عارف و بصیر و مورد اعتماد بود نقل کرد: مردی از طایفه «براجعه»
1) 249. اسرار الشهادة، ص 325 - معالی السبطین، ج 1، ص 454.
به نام «مخیلف» دچار مرضی در پاهایش شد که هر دو پایش بیحرکت گردید، و سه سال به همین وضع بود و معالجهها و درمانها بیاثر ماند.
او در مجالس سوگواری شرکت میکرد، و همواره به آل محمد صلی الله علیه وآله توسل میجست، و آنها را در درگاه الهی شفیع قرار میداد تا بهبود یابد.
شیخ خزعل (از علمای صاحب نفوذ و معروف خوزستان) حسینیهای داشت دههی اول محرم در آنجا سوگواری مهم و عظیم برپا میکرد، در آن شهر رسم بود که وقتی سخنران یا مداح به ذکر مصائب میپرداخت، حاضران به پا میخواستند و با لهجههای گوناگون به سر و سینه میزدند.
متعارف بود که در روز هفتم، مصیبت حضرت ابوالفضل علیهالسلام ذکر میشد، وقتی که سخنران به ذکر مصیبت پرداخت، حاضران برخاستند و به سر و سینه میزدند، و عزاداری میکردند، شخص نامبرده (مخیلف) برای اینکه دردمند بود، زیر منبر مینشست، در همین وقت ناگاه دیدند او برخاست و به میان سینه زنها آمد (با اینکه سه سال بود نمیتوانست پایش را حرکت دهد) او بر سر و سینه میزد و چنین نوحه میخواند: «منم مخیلف که عباس علیهالسلام مرا بر سر پا داشت!»
وقتی که مردم خرمشهر، این کرامت را از حضرت عباس علیهالسلام
دیدند، شور و غوغایی در آن مجلس به پا شد، به طرف مخیلف هجوم آوردند و لباسهایش را برای تبرک، پاره پاره کردند، آن روز مجلس ادامه یافته با اینکه بنا بود سفرهی غذا برای ظهر پهن شود، امکان نیافت و مجلس تا ساعت 9 شب همچنان با شور و احساسات وصف ناپذیر ادامه پیدا کرد.
علامه شیخ حسن نامبرده میگوید: بعدا از مخیلف سؤال شد: «چه دیدی؟ و چگونه شفا یافتی؟»
در پاسخ گفت: در آن هنگام که مردم به عزاداری مصیبت حضرت عباس علیهالسلام پرداختند، من که در زیر منبر بودم، خواب مرا فراگرفت، ناگاه دیدم مردی خوش سیما و بلند قامت، سوار بر اسب سفید و درشت اندام، نزد من آمد و فرمود: «چرا برای عباس علیهالسلام به سر و سینه نمیزنی؟» گفتم: علیل هستم نمیتوانم برخیزم، باز تکرار کرد که برخیز، گفتم نمیتوانم، فرمود: برخیز، گفتم: دستت را به من بده، مرا بلند کن، فرمود: من دست ندارم، گفتم چه کنم؟ فرمود: رکاب اسب را با دستت بگیر و برخیز، چنین کردم و برخاستم، اسب جهش کرد و مرا از زیر منبر خارح نمود، و غایب شد ناگهان دیدم سلامتی خود را باز یافتهام، و میتوانم برخیزم و راه بروم، به میان جمعیت رفتم و به سینه زنی پرداختم. (1).
1) 250. ترجمهی العباس، تألیف سید عبدالرزاق مقرم ص 263 و 264.
مرحوم دانشمند، محقق آقای شیخ محمدباقر ملبوبی در کتاب «الوقایع و الحوادث» نقل میکند: مداح مخلصی را دیدم، میگفت: در تهران سوار بر تاکسی شدم تا به مجلس سوگواری برای مداحی بروم، وقتی به مقصد رسیدم، و کرایه را از جیبم در آوردم تا به راننده تاکسی بدهم، نگرفت، علت پرسیدم، گفت: «من عهد کردهام از خدمتگزاران حضرت عباس علیهالسلام کرایه نگیرم.» گفتم چرا؟ گفت: «به خاطر لطفی که حضرت عباس علیهالسلام به من کرده است؟»
گفتم: چه لطفی؟ گفت: من مسیحی آسوری، سالها پس از ازدواج، دارای فرزند نشدم، معالجات بیفایده بود، به اولیای دین حضرت عیسی علیهالسلام و حضرت مریم علیهاالسلام متوسل شدم، باز نتیجه نگرفتم، بر اثر معاشرت با رانندگان مسلمان، نام عباس علیهالسلام را زیاد شنیده بودم که بسیار در درگاه خداوند آبرو دارد، به خدا توجه نمودم و عرض کردم: «خدایا عباس علیهالسلام را در درگاهت واسطه قرار میدهم به حق آن حضرت، حاجتم را روا کن.» طولی نکشید، دارای فرزند شدم، و از آن زمان تا کنون با خداوند عهد بستهام که از خادمان و مداحان حضرت عباس علیهالسلام کرایه نگیرم، این است یک نمونه کرامت حضرت عباس علیهالسلام و راز ارادت خالصانهی من به او. (1).
1) 251. اقتباس از الوقایع و الحوادث، ج 3، ص 39 و 40.
نویسندهی کتاب شخصیت ابوالفضل قمر بنیهاشم علیهالسلام مینویسد:
سید ارجمند و مورد وثوق، آقای حاج محمدعلی ضوابطی برایم نقل کرد: من به اتفاق خانواده و فرزند زادهام به عتبات مقدسه (واقع در عراق) سفر کردیم، هنگامی که به کربلا رسیدیم، فرزند زادهام که دختر چهار ساله بود، دچار بیماری بسیار سختی شد، به درمانهای اولیه پرداختیم، حالش بدتر شد، پزشک را به بالین کودک آوردیم، نسخهای نوشت، سپس به من به طور محرمانه (که خانوادهام با خبر نشود) گفت: «حال این کودک بسیار بد است، و امید بهبودی نیست، من نخواستم نزد خانوادهی شما حرفی زده باشم.»
کودک در حال اغماء بود، خانواده از درون اتاق، سخن دکتر را شنید، بیدرنگ چادر بر سر نموده و گفت: «من میروم و کار را درست کنم.»
او (که عازم حرم حضرت عباس علیهالسلام بود) رفت، من در بالین کودک بودم ناگاه پس از لحظاتی دیدم کودک چشم خود را باز کرد، و سر از بستر برداشت و گفت: «آقا جان مرا در آغوش بگیر.»
تعجب کردم، که او چگونه به هوش آمد و برخاست و زبان گشود، در این هنگام گفت: «بیبی خانم کجاست؟» (منظور او مادربزرگش، همسرم بود) گفتم: الآن میآید، همچنان در تعجب بودم که همسرم
آمد و دید دختر بیمار در آغوش من است، گفت: دیدی شفا گرفتم؟ گفتم: کجا رفتی؟ گفت: به حرم حضرت عباس علیهالسلام رفتم و با تضرع عرض کردم: «یا اباالفضل! من زائر تو هستم. اگر باب الحوائج نبودی به اینجا نمیآمدم، کودکم در خطر مرگ است، لطفی کن تا شفا یابد، اگر او بمیرد، جواب پدرش را چه بدهم؟»
همین سخن را گفتم و از حرم بیرون آمدم، اینک میبینم آن حضرت لطف و مرحمت فرموده: و از درگاه خداوند شفای دخترم را گرفته است. (1).
در پایان با عرض عذر تقصیر به پیشگاه مقدس حضرت عباس علیهالسلام که با این قلم ناقص، به شرح زندگی آن والا مقام، پرداختهام، این کتاب را با همان سلام که از امام صادق علیهالسلام در اذن ورود به حرم آن بزرگوار نقل شده، زینت میبخشم:
سلام الله و ملائکته المقربین، و انبیائه المرسلین، و عباده الصالحین، و جمیع الشهداء و الصدیقین، و الزاکیات الطیبات فی ما تغتدی و تروح علیک یابن امیرالمؤمنین، اشهد لک بالتسلیم و التصدیق و الوفاء و النصیحة لخلف النبی المرسل صلی الله علیه وآله؛
سلام خدا و سلام فرشتگان مقرب درگاه خدا، و سلام
1) 252. اقتباس از کتاب شخصیت حضرت ابوالفضل علیهالسلام، ص 93 و 94.
پیامبران مرسل و بندگان شایستهاش، و سلام همهی شهیدان و صدیقان، و درود پاک همهی پاک سرشتان پاک روش در صبحگاهان و شامگاهان بر تو ای پسر امیرمؤمنان علیهالسلام. گواهی میدهم که تو نسبت به جانشین رسول اکرم صلی الله علیه وآله امام حسین علیهالسلام در مقام تسلیم بودی، او را تصدیق کردی و نسبت به او وفاداری و خیرخواهی نمودی.» (1).
ای ماه بنیهاشم خورشید لقا عباس
ای نور دل حیدر، شمع شهدا عباس
از دست غم دوران من رو به تو آوردم
دست من بیکس گیر از بهر خدا عباس
1) 253. بحار، ج 101، ص 277.