ghaemiyeh.com
سرشناسه : نراقی، احمدبن محمدمهدی، ۱۱۸۵ - ۱۲۴۵.
عنوان قراردادی : [معراج السعاده]
عنوان و نام پدیدآور : کتاب معراج السعاده : بهترین کتاب در علم اخلاق و آداب و سنن اسلامی/از تالیفات احمد نراقی.
مشخصات نشر : تهران: حوزه علمیه اسلامی، [۱۳۴۸؟].
مشخصات ظاهری : ۷۰۶، ۱۲ ص.
موضوع : اخلاق اسلامی -- متون قدیمی تا قرن ۱۴.
رده بندی کنگره : BP۲۴۷/۷۵/ن۴م۷ ۱۳۴۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۴۹۴۷۲
«ملا احمد نراقی» ، فرزند مرحوم «حاج ملا مهدی نراقی» ، در سال 1185 هجری قمری (1)مطابق با 1150 شمسی در نراق (2)متولد شد . او از فحول علمای دین ، و اکابر مجتهدین شیعه میباشد ، که در علم فقه ، اصول ، حدیث ، رجال ، نجوم ، ریاضی ، معقول و منقول ، ادبیات و شعر تبحر داشته و علاوه بر علوممتداول عقلی و نقلی در بسیاری از علوم دیگر مهارتی بسزا داشته (3)ملا احمد نراقی فردی زاهد ، متقی ، و در اوصاف حمیده و اخلاق فاضله زبانزد خاصو عام بوده و در فخر و فضل او همین بس که استاد خاتم الفقها مرحوم «شیخ مرتضیانصاری» - اعلی الله مقامه الشریف - بوده است . صاحب «روضات الجنات» او را اینچنین ستوده : « . . . او دریایی مواج ، بحری متلاطم ، استادی ماهر ، استوانه اکابر ، ادیبی شاعر ، و فقیهی برازنده ، از بزرگان دین و عظمای مجتهدین به شمار میآمد . از دانش پر ، و از کودکی صدفی مملو از در بود . نراقی مجتهدی جامع بود و از
1) 1. مرحوم «سید محسن امین» در «اعیان الشیعه» (ج 10 ، ص 183) در تاریخ تولد ملا احمد نراقی بینسال 1185 و 1186 تردید دارد ، اما مؤلف «لباب الالقاب» مرحوم «ملا حبیب الله شریف کاشانی» تصریح میکند که دستخط مرحوم نراقی را در مورد تاریخ تولدش دیده که سال 1185 بوده . رجوع کنید به : «لباب الالقاب» ، ص 96 .
2) 2. نراق - بفتح نون - نام یکی از قصبات قدیمی است که پیش از این اهمیتی بیش از این داشته (لغتنامهدهخدا ، ج 20 ، ص 419) فاصله آن تا شهر کاشان ده فرسخ میباشد .
3) 3. ریحانة الادب ، ج 6 ، ص 160
اکثر علوم ، بویژه اصول ، فقه ، ریاضی و نجوم بهره کامل و کافی داشت . . » . (1)مرحوم نراقی از علمای طراز اول قرن سیزده هجری و سر آمد آنان بوده ، و در عینداشتن ریاست و شهرت ، در توجه به احوال اشخاص ناتوان و بیبضاعتبسیار کوشا بودهو با شفقت و ملاطفت همواره ملجا مراجعات بوده . تلاش بیوقفه او در تحصیل علم و کمالات ، و اخلاق وارسته او در ارشاد و هدایت ، و اهتمام او به نگهداری از طلاب و اداره زندگی آنها نقشی بسزا در پیشرفت مذهب داشته . آثار گرانبهای علمی او در زمینههای گوناگون ، نشانه جامعیت اوست . و ویژگی دیگراو در پدیدآوردن این اثرهای ارزنده ، پیروی و متابعت او از پدرش میباشد ، زیرا با تلاشاو تصانیف پدرش به دنیای علمی معرفی شد . پدرش مرحوم ملا مهدی نراقی در فقه کتاب «معتمد الشیعه» را تالیف نمود و او کتاب «مستند الشیعه» را . پدر کتاب «مشکلات العلوم» را در فنون مختلف به رشته تحریردر آورد ، و پسر کتاب «خزائن» را در تکمیل آن . پدر در علم اخلاق کتاب شریف «جامعالسعادات» را بنگاشت ، و پسر کتاب «معراج السعادة» را . او همچنین بسیاری از آثارمرحوم پدر را شرح نموده و بدین وسیله همواره نام و یاد او را در خاطرهها زنده نگهداشت ، و به ادعای بسیاری باعثشهرت پدر گردید . تالیفات مرحوم نراقی ، هم در زمان خودش و هم پس از او مورد عنایت و مراجعه علمابوده ، به طوری که فقیه بزرگ شیعه مرحوم «سید کاظم
1) 4. روضات الجنات ، ج ، 1 ، ص 95 .
یزدی» صاحب «عروه» - رضوان الله تعالی علیه - همیشه سه کتاب مهم فقهی در نزدش عزیز و مورد مراجعهبوده که یکی از آنها مستند مرحوم نراقی است (1)مرحوم نراقی از روحی لطیف و ذوقی سرشار برخوردار بوده ، و اشعار عرفانی و اخلاقیبسیاری سروده که حاوی مضامین توحیدی است و در دو دیوان به نام او جمعآوری شده . یکی «دیوان اشعار» و دیگری دیوان مثنویات او که به نام «طاقدیس» مشهور است و بارهادر ایران چاپ شده . کتاب طاقدیس که به سبک و روش مثنوی ملای رومی است ، شامل قصصو داستانهای اخلاقی و تربیتی است که با نظمی شیوا و دلنشین به رشته تحریر در آمده . او دراشعارش به صفایی تخلص میکرده . از اشعار نغز اوست :
ساقی به یاد یار بده ساغری ز می*** از آن گنه چه باک که باشد به یاد وی
من ژنده پوش یارم و دارم به جان او*** ننگ از قبای قیصر و عار از کلاه کی
تا کی دلا به مدرسه طامات طرهات*** بشنو حدیثیار دو روزی ز نای نی
واعظ مگو حدیثبهشت و قصور و حور*** ماتوسن هوا و هوس کردهایم پی
ما عندلیب گلشن قدسیم باغ ما*** ایمن بود زباد خزان و هوای دی
زاهد برو چه طعنه مستی زنی که هست*** مست از خیال دوست صفایی نه مست می (2)
یا رب ز بخت ماست که شد ناله بیاثر*** یا هرگز آه و ناله و زاری اثر نداشت
زان بی نشان ز هر که نشان جستم ای عجب*** دیدم چو من ز
هیچ نشانی خبر نداشت
گفتم علاج غم به دعای سحر کنم*** غافل از اینکه تیره شب ما سحر نداشت
دردا که دوش طاعتسی سال خویش را*** دادم به میفروش به یک جرعه برنداشت
دنیا و آخرت همه دادم به عشق و بس*** شادم که این معامله یک جو ضرر نداشت
گر ترک عشق کرد صفایی عجب مدار*** بیچاره تاب محنت از این بیشتر نداشت (1)
ای خدا خواهم برون از هر دو عالم عالمی*** تا ز رنج جسم و جان آنجا برآسایم دمی
این خمار کهنه ما را کجا باشد علاج*** از سبو یا خم دریغا گر ز می بودی یمی
زخم دل را مرهمی جستم طبیبی دید و گفت*** زخم شست قاتلی هست این ندارد مرهمی
آدمی زادی که میگویند ، اگر این مردمند*** ای خوشا جایی که در آنجا نباشد آدمی (2)
مرحوم نراقی در عهد قاجاریه و در دوران پادشاهی فتحعلی شاه قاجار میزیسته . دوره قاجاریه از شگفتانگیزترین ادوار تاریخ ایران است . دورهای است که قدرتهای بزرگ جهان از اقصی نقاط دنیا به علل گوناگون چشم به آن دوخته بودند . و ایران مرکزی شده بود که تمام قدرتها دور آن دایره زده بودند (3). روسها قسمتی از نواحی شمالی ایران را اشغال کرده ، و به بدترین وضع با اهالی آنجارفتار میکردند . پس از شکست ایران در جنگهای اول با روسیه (1230 مطابق با 1815 میلادی) و از دست دادن برخی از ولایات و نقاط سرحدی ایران و بدرفتاری روسها با سکنه آننواحی ، در مردم حالت انتقامجویی و آمادگی برای
مقابله فراهم شد . مؤلف کتاب «تاریخسیاسی و دیپلماسی» در این زمینه مینویسد : «اجحافات و رفتار بی رویه مامورین دولت روس که باعث تنفر مردم در ایالات متصرفه گردیده و از همان سال 1230 سکنه این نواحی را تکان داد و بالاخره در سال1241 مبدل به یک شورش و هیجان عمومی گردید» (1). « . . . ظلم و فجایع دولت روسیه علمای مسلمان را در مشاهد متبرکه سخت مضطرب و نگران ساخته بود . . » . (2)افکار مردم به حد اعلا بر ضد روسیه تهییجشده بود . ملت و روحانیون و اغلب زمامداران تقاضای اعلان جنگ بر ضد دولت روسیه داشتند . در تاریخ 5 ذیحجه 1241 (11 ژوئیه 1829) «آقا سید محمد مجتهد» به همراهی یکصد تن از روحانیون وارد سلطانیه شد . دسته دیگری از اهالی به سرپرستی «ملا احمد نراقی» نزد فتحعلیشاه آمدند و به تظاهرات پرداختند (3)و نتیجه این شد که : در اثر حمله نیروهای ایران به قوای روس که از ذیحجه 1241تا آخر محرم 1242 انجام گرفت تمام نواحی که مطابق «معاهده گلستان» تسلیم روسها شده بود از جانب قوای ایران اشغال گردید .
پدر او «حاج ملا مهدی بن ابی ذر نراقی» معروف به «محقق نراقی» است ، که در سال1209 هجری وفات یافته و در نجف اشرف مدفون است . او از اکابر علمای شیعه ، مجتهد ، حکیم ، عارف ، ریاضیدان و در جامعیت و احاطهو تخصص در علوم نقلی و عقلی کم نظیر است . «میرزا ابو الحسن مستوفی» که معاصر مرحوم نراقی است ضمن بیان شخصیت نراقیاز او به
: فیلسوف به حق ، حکیم مطلق ، جامع معقول و منقول المولی الاعظم و الحبر الاعلم ، استاد البشر و . . . تعبیر کرده (1)عمده تحصیلات محقق نراقی در اصفهان بوده و از اساتیدی بزرگ همچون «ملا اسماعیل خواجویی» ، «حاج شیخ محمد هرندی» ، «ملا مهدی هرندی» و «آقامیرزا نصیر اصفهانی» بهره جسته است و سپس از محضر اساتید بزرگ کربلا و نجفچون «آقا محمد باقر بهبهانی» و «شیخ یوسف بحرانی» (صاحب حدائق) هم استفاده کرده . و پس از مراجعتبه ایران در کاشان مسکن گزیده و به برکت وجود شریفش ، آن شهر ، دار العلم و دار التحصیل و مجمع علما گردیده است . (2)مرحوم ملا مهدی نراقی دارای تالیفات زیادی در زمینه فقه ، اصول ، فلسفه ، کلام ، تفسیر ، ادبیات ، ریاضی ، و نجوم میباشد که در اکثر کتب تراجم و رجال به آنها اشاره شده . آقای «حسن نراقی» در مقدمه کتاب «قرة العیون» که با تصحیح و تعلیق و مقدمه آقای «سید جلال الدین آشتیانی» بوسیله دانشگاه فردوسی مشهد چاپ شده ، فهرست تفصیلیآثار ایشان را با اشاره به نسخههای آنها ، نگاشتهاند .
مرحوم ملا احمد نراقی تحصیلات خود را ابتدا نزد پدر بزرگوارش در کاشان شروعنمود ، و پس از مدتی تلمذ و بهرهجویی از محضر درس پدر ، با فراست ذهن و ذکاوتخدادادی به مرتبتی نائل شد که خود ، حوزه درس برقرار کرد . او ابتدا دروس سطح مثل «معالم» و «مطول» را تدریس مینموده و طلاب علوم دینی را جمع و با ایشان به مذاکرهو مباحثه میپرداخته
که این طریق تاثیری بسزا در پیشرفت علمی او داشته . تا اینکههمراه پدر ، سفری به عتبات عالیات رفته و با پدر خود به درس «آقا محمد باقر وحیدبهبهانی» حاضر شده و مدتی بهره جسته (1). در سال 1212 بار دیگر به عراق رفته و در شهر مقدس نجف مدتی نزد «سیدبحر العلوم» و سپس در محضر «شیخ جعفر نجفی کاشف الغطا» و در کربلا نزد «میرزا محمد مهدی موسوی شهرستانی» و «آقا سید علی طباطبایی» (صاحب ریاض) تلمذنموده و یکی از اجله علما و مشاهیر فقها گردیده و به نراق مراجعت نموده است . و پس از فوت پدرش در سال 1209 هجری مرجعیت عامه به او منتقل شده و موردتوجه عموم قرار گرفته و رئیس علی الاطلاق گردیده است . (2)
مرحوم نراقی از جماعتی از علماء و بزرگان - رضوان الله تعالی علیهم - روایتمینماید از جمله : 1- والد ماجدش مرحوم ملا مهدی بن ابی ذر نراقی2- علامه سید مهدی بحر العلوم . 3- میرزا محمد مهدی موسوی شهرستانی 4- شیخ جعفر نجفی کاشف الغطا . 5- سید علی طباطبایی (صاحب ریاض) . او به واسطه پدرش از «شیخ یوسف بحرانی» ، از «ملا رفیع گیلانی» ، از «ملا محمد باقرمجلسی» روایت مینماید . (3)
عدهای از مفاخر و بزرگان از حوزه درس مرحوم ملا احمد نراقی استفاده کردهانداز جمله : 1- خاتم الفقها مرحوم حاج شیخ مرتضی انصاری . 2- مرحوم آقا محمد باقر هزار جریبی . 3- مرحوم ملا محمد علی آرانی کاشانی . 4- حاج سید محمد شفیع جاپلقی . و بسیاری از اجلای وقت از تلامذه
1) 15. صاحب «مکارم الآثار» تاریخ این سفر را حدود 1205 نگاشته . و اصحاب تراجم ، تاریخ وفات مرحومبهبهانی را بین 1205 تا 1208 نگاشتهاند . اما آقای حسن نراقی در مقدمه کتاب «قرة العیون» تاریخ این سفر را1210 نوشته که بدون شک مرحوم بهبهانی در قید حیات نبوده . در اینکه ملا احمد ، حوزه درس آقای بهبهانی رادرک کرده ، شکی نیست اما تاریخ دقیق آن را نیافتیم .
2) 16. مکارم الآثار ، ج 4 ، ص 1236
3) 17. ریحانة الادب ، ج 6 ، ص 162 .
او بوده و از وی اجازه روایت داشتهاند . صورت اجازات مؤلف از بیست مورد متجاوز است که عینا به خط مولف یا صاحبان اجازات نزد فاضل معاصر جناب آقای «حسن نراقی» که یکی از احفاد مرحوم نراقیاستباقی است . (1)
آثار بسیاری از مرحوم ملا احمد نراقی به یادگار مانده که قسمت عمده آنها بارهاچاپ و مورد استفاده همگان قرار گرفته . تصنیفات و تالیفات مرحوم نراقی در مصادر مختلف تا قریب 23 عنوان معرفی شدهو بر اساس دستخط مرحوم نراقی که به وسیله آقای حسن نراقی در مقدمه کتاب طاقدیسچاپ انتشارات امیرکبیر گراور شده تالیفات آن مرحوم تا سال 1228 هجری قمری یعنیزمان کتابت آن به 18 جلد میرسد . اما با توجه به آنچه مرحوم «شیخ آقا بزرگ» در کتاب گرانقدر «الذریعه» گرد آوردهو تعداد معدودی که در سایر مصادر معرفی شده و در دسترس مرحوم شیخ آقا بزرگ نبودهتالیفات آن بزرگوار به قریب 35 جلد میرسد که ذیلا اسامی آنها درج میشود : 1- اجتماع الامر و النهی . 2- اساس الاحکام فی تنقیح عمد مسائل الاصول بالاحکام (شرح شرایع الاسلام مرحوممحقق) . 3- اسرار الحج (در سال 1331 چاپ شده) . 4- حجیة المظنة . 5- الخزائن : مجموعهای است علمی و ادبی ، دارای مطالبی مهم در زمینههای : فقه ، تفسیر ، حدیث ، تایخ ، لغت ، نجوم ، هیئت ، ریاضی ، عرفان ، طب ، و علوم غریبه : اعداد ، جفر ، صنعت ، کیمیا و همچنین حاوی اشعار و غزلیات لطیف و ادبی و حکایتشیرینو خواندنی . این کتاب به زبان فارسی به
1) 18. مقدمه خزائن به قلم آقای علی اکبر غفاری .
منزله تتمیم و ذیل برای «مشکلات العلوم» مرحوم پدرشتالیف شده . 6- دیوان صفایی نراقی : همانطور که قبلا ذکر شد مرحوم نراقی به صفایی تخلص داشته . و این دیوان غیر از مثنویات اوست که به نام طاقدیس خواهد آمد . 7- رسالة الاجازات . شامل : اجازههای مرحوم نراقی به شاگردانش و اجازات مشایخش 8- رساله عملیه (فارسی در عبادات) . 9- سیف الامة و برهان الملة : کتابی است فارسی در رد شخصی بنام «هانری مارتین» (1)معروف به «پادری» که مسیحی بوده و شبهاتی در دین اسلام وارد کرده که منجر به تالیف این کتاب شد . این کتاب دوبار در ایران چاپ شده و در اول آن فهرستی مبسوط به قلمفرزند مصنف ملا محمد نراقی متوفای 1297 نوشته شده . 10- شرح تجرید الاصول : متن آن از پدرش میباشد . این کتاب در 7 جلد نگارش یافتهو شامل همه مباحث علم اصول است . 11- شرح حدیث جسد المیت و انه لا تبلی الا طینته . 12- شرح رسالهای در حساب (که متن آن را مرحوم پدرش نوشته است) . 13- شرح محصل الهیئة . (متن آن نیز از مرحوم ملا مهدی نراقی پدر مصنف است) . 14- طاقدیس . شامل اشعار عرفانی و اخلاقی به سبک مثنوی مولوی و به زبان فارسیلطیف . این کتاب هم اکنون به همت آقای حسن نراقی به وسیله انتشارات امیر کبیر منتشرمیشود . 15- رسالهای در عبادات . ظاهرا این کتاب غیر از رساله عملیهای است که نام آن تحتشماره9 ذکر شد . و مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی در الذریعه به طور
1) 19. «هانری مارتین» کشیشی انگلیسی بوده که به «پادری» خزحچتشهرت یافت . او در ژوئن 1811 میلادیمطابق با 1226 هجری از هند به شیراز آمد و وانمود به پذیرش اسلام کرد و خود را یوسف نامید و در مدارسعلوم دینی شیراز به تحصیل علوم پرداخت . . . ملا احمد نراقی برای نوشتن ردیه به شبهات او ، ده تن ازخاخامهای کاشان را دعوت کرد و تعدادی از عبارات عهد عتیق و آثار مربوط به مذهب یهود را به فارسیبرگرداند . نگاه کنید به : «نقش روحانیت پیشرو در جنبش مشروطیت» که نام اصلی آن «دین و دولتدر ایران» است نوشته «پروفسور حامد الگار» ترجمه «دکتر ابو القاسم سری» ، چاپ انتشارات توس ، از ص148 تا 144 که مترجم شرح مفصل این قضیه را نگاشته است .
مستقل آن را ذکر کرده است . 16- عوائد الایام من امهات ادلة الاحکام . مشتمل بر 88 عائدة و آخرین عائدة آندر تراجم روات احادیث است و مرحوم شیخ انصاری بر آن حاشیه زدهاند . 17- القضا و الشهادات . 18- مستند الشیعه فی احکام الشریعة : کتاب فقهی و استدلالی مرحوم نراقی که در شهرکاشان ده سال قبل از وفاتش پایان یافته ، یعنی سال 1234 هجری قمری . 19- مشکلات العلوم : این کتاب غیر از مشکلات العلوم پدرش و غیر از کتاب خزائن میباشد . 20- مفتاح الاحکام فی اصول الفقه . 21- مفتاح الاصول . 22- مناهج الاحکام : در اصول فقه شامل 2 جلد ، جلد اول مباحث الفاظ و جلد دوم درادله شرعیه . 23- رسالة فی منجزات المریض . 24- وسیلة النجاة : شامل دو رساله : یکی بزرگ و دیگری کوچک در دو جلد که بهدر خواست فتحعلیشاه نوشته شده . 25- هدایة الشیعه : رسالهای است در فقه . 26- خلاصة المسائل : رسالهای است در زمینه مسائل طهارت و صلات . 27- الرسائل و المسائل (1): فارسی است در جواب سؤالات ، در این کتاب از کتابهایپدرش و از کتاب «کشف الغطاء» تالیف استادش مرحوم شیخ جعفر نجفی مطالبی نقلمیکند . این کتاب در دو جلد است . جلد اول آن مسائلی است که فتحعلیشاه قاجار و غیرهاز او سؤال کردهاند و جلد دوم در بیان بعضی از مسائل اصولی و حل بعضی از مشکلاتاست . تاریخ کتابت آن 1230 میباشد . 28- معراج السعادة (کتاب حاضر) . 29- حاشیه اکر ثاودوسیوس ، (2)به
1) 20. صاحب کتاب «مکارم الآثار» در ج 4 ص 1236 در عنوان هفتم از کتبی که برای مصنف میشمارد کتاب «الرسائل و المسائل» را نام میبرد و اظهار میدارد که : شامل رسائل عدیده و مسائل کثیره است از جمله «اطعمة و اشربة» و «اجتماع امر و نهی» و «رساله عبادات» و «منجزات مریض» . اما ظاهرا بر اساسآنچه مرحوم شیخ آقا بزرگ نوشته و تاریخی که برای کتابت آن ذکر کرده معلوم میشود که محتوای «الرسائلو المسائل» غیر از آن میباشد که صاحب مکارم الآثار ادعا کرده .
2) 21. «ثاؤدوسیوس» (سچث) ژسشژرحرچثاز حکمای ریاضی یونانی است که در قرن اول میلادی میزیستهو صاحب تالیفاتی در ریاضی و هندسه است . کتاب «الاکر» از تالیفات اوست که در سه مقاله نوشته شده و ازبهترین کتب متوسط بین کتاب «اقلیدس» و «مجسطی» محسوب میشده که به عربی ترجمه گردیده
نقل مؤلف «تاریخ کاشان» (و بر اساس دستخط خودمرحوم نراقی که در مقدمه کتاب طاقدیس گردآوری شده) . 30- جامع المواعظ . (به نقل مؤلف «تاریخ کاشان» و مؤلف «مکارم الاثار» ، ج 4 ، ص 1236) . 31- مناسک حج ، (بر اساس دست نویس مرحوم نراقی در مقدمه طاقدیس) . 32- الاطعمة و الاشربة : فارسی است (به نقل مرحوم سید محسن امین در اعیان الشیعه ، ج 10 ، ص 184) . 33- تذکرة الاحباب : فارسی است در فقه (به نقل مؤلف تاریخ کاشان) . 34- کتابی در تفسیر . (به نقل مرحوم سید محسن امین در اعیان الشیعه ، ج 10 ، ص 184) . 35- عین الاصول : اولین کتابی است که مرحوم نراقی تالیف نموده . لازم به توضیح است که : مرحوم شیخ آقا بزرگ بعضی از اجازات فاضل نراقی رادر الذریعه به عنوان کتابی مستقل ذکر کرده که از ذکر آنها خودداری شد ، تنها رسالهاجازات ایشان که شامل بیست اجازه است در این مجموعه ذکر گردید .
از مرحوم ملا احمد نراقی دو فرزند پسر بجای ماند یکی «حاج ملا محمد» ملقب به «عبد الصاحب» و معروف به «حجة الاسلام» که صاحب تالیفاتی بوده و بعضی از آنها چاپ شده . وفات او بسال 1297 هجری قمری در کاشان در حدود هشتاد سالگی واقع شده (1)و دیگری به نام «نصیر الدین» که دارای تالیفاتی از جمله شرحی بر کتاب کافی مرحوم کلینی است (2).
مرحوم نراقی در اثر وبای عمومی ، که کاشان و اطراف آن را فرا گرفته بود ، در اول
شب یکشنبه بیست و سوم ربیع الثانی سال 1245 هجری قمری در نراق چشم از جهان فروبست . (1)جنازهاش پیش از دفن به نجف اشرف منتقل و در سمت پشتسر مبارک مولی الموحدین حضرت علی بن ابی طالب - صلوات الله و سلامه علیه - در جانب صحن مطهر مرتضوی در کنار قبر پدرش دفن گردید . صاحب «روضات الجنات» از قول بعضی از شاگردان مرحوم نراقی داستانی را نقلمیکند که نمودار علو مقام و درجات مرحوم نراقی است . او مینویسد : در هنگام انتقال جنازه مرحوم نراقی به نجف اشرف در یکی از منازل بین راه به خاطر گرمی شدید هوا میترسیدیم جنازه متعفن شود ، جنازه بر زمین و قراء در اطرافش مشغول به تلاوت قرآن کریم بودند که من برای اطلاع از این موضوع به نزدیک جنازه رفتم و در صدد تحقیق بر آمدم اما جز رائحهای طیب که گوئیا بوی مشک ناب بود چیزی استشمام نکردم . و این وضع ادامه داشت تا دم قبر که اصلا تغییری در بدن شریفش حاصل نشد . (2)مرحوم «مدرس تبریزی» صاحب «ریحانة الادب» پس از نقل این داستان از صاحبروضات ، داستانی را که خود شخصا از قول فرد موثقی از استادش که مقداری از شرحلمعه را پیش او خوانده بود شنیده نقل میکند ، بدین مضمون که : استادم آقای سید احمدخسروشاهی نقل کرده ، وقتی جنازه پدرش آقای حاج سید محمد خسرو شاهی را به نجف منتقل کردند خودش به پاس احترام پدر وارد قبر شده که جنازه را بگذارد ، دو جنازه «حاجملا مهدی» و «حاج ملا احمد نراقی» پدر
و پسر را صحیحا و سالما دیده ، به طوری که هیچ آسیبی متوجه آنها نشده . این داستان در اواخر قرن سیزده و اوائل قرن چهارده واقع شده . و با این فاصله زمانی کهاز زمان مرگ پدر و پسر گذشته ملاحظه میشود که این امری عجیب و خارق عادت و تنهادر اثر خدمات خالصانه دینی حاصل میشود و بس . (1)فاعتبروا یا اولی الابصار
کتاب معراج السعاده در بین کتب اخلاقی ، نامی آشنا و اثری بسیار گرانقدر است که ازدیرباز هم در حوزههای علمیه و هم در محافل ادبی بین دانشدوستان ، مورد استقبالو توجه بوده و همواره خاص و عام آن را مورد مطالعه قرار داده و از مطالب ارزنده آن بهرهبردهاند . تا جایی که پارهای از مطالب آن به عنوان متن درسی در کتابهای درسی گنجانده شده . اصولا عنایتبه مسائل اخلاقی و پیروی از الگوهای صحیح اخلاقی یکی ازویژگیهای جامعه اسلامی است . و با تکیه بر این امر مهم میتوان بار سنگین مسؤولیتهایاجتماعی را به ثمر رساند . داشتن متونی قوی و سالم و بدور از تحریف و در عین حال شیوا و جذاب میتوانددر تحقق این هدف مؤثر باشد . الحق که به اعتراف همگان کتاب معراج السعاده از نظر محتوا و سبک و شیوایی بیانمطالب و تنوع موضوعات مطرح شده در زمینه مسائل تربیتی و اخلاقی ، اثری است در خور توجه ، و با اینکه قریب 200 سال (2)از تاریخ تالیف آن میگذرد هنوز تازگی خود را حفظکرده و عطش جامعه در مورد آن فروکش نکرده . شاهد این مدعا چاپهای مکرر و
1) 26. ریحانة الادب ، ج 6 ص 163
2) 27. مرحوم شیخ آقا بزرگ در ج 21 ، ص 229 «الذریعه» اظهار میدارند : قدیمیترین نسخه معراج السعادهرا که من بر آن اطلاع پیدا کردم ، در نجف اشرف کتابخانه حضرت امیر میباشد که تاریخ کتابت آن 1228هجری است . اما قدیمیترین نسخهای که ما بر آن اطلاع یافتیم نسخه خطی کتابخانه عمومی حضرت آیة اللهالعظمی گلپایگانی است که در سال 1259 وقف شده ، و در پایان آن نسخه تاریخ اتمام تالیف 1226 ذکر شدهو با احتساب این تاریخ ، 187 سال از تالیف کتاب میگذرد . لازم به توضیح است که : این نسخه هنگام شروع کارفهرست نشده و دسترسی به آن میسور نبود .
متنوعیاست که از کتاب مزبور وجود دارد . و به ادعای بعضی در بین آثار فارسی و حتی عربیاثری مثل آن نوشته نشده (1). به طوری که مرحوم نراقی در مقدمه کتاب اشاره کردهاند ، کتاب «معراج السعادة» راکه در واقع ترجمه «جامع السعادات» مرحوم پدرش میباشد به درخواست فتحلعیشاهقاجار به رشته تحریر در آورده . البته با اصلاحات و اضافاتی به خاطر استفاده عموم . بااینکه این کتاب بارها چاپ شده اما متاسفانه چاپی منقح و تحقیق شده که در خور این اثرارزنده باشد از آن در دسترس نبود که خوشبختانه این کار به همت «انتشارات هجرت» تحقق پیدا کرد .
ابتدا یکی از نسخ خطی معراج السعاده که تاریخ کتابت آن 1239 هجری قمریو مربوط به زمان حیات مؤلف میباشد شناسایی و استنساخ شد (2). این نسخه با نسخه مطبوع کتاب که به همت عالم ربانی و دانشمند فرزانه مرحوم «آیة الله شعرانی» تصحیح شده مقابله گردیده ، و سپس کارهایی ذیل بر روی آن انجام شده : 1- ویرایش 2- استخراج مصادر آیات و روایات ، اعم از آنهایی که مصنف به آنها اشاره نموده و یااشاره نشده و لیکن نقل به مضمون گردیده . در اینجا ذکر این نکته لازم است که : در برخی از موارد که اصل سند در مصادر موجود پیدا نشده خود کتاب جامع السعادات به عنوان مصدر ، نقل و معرفی شده . 3- ترجمه پارهای لغات مشکل که فهم آن برای همه آسان نیست . 4- توضیحی بسیار مختصر راجع به بعضی از اصطلاحات فلسفی ، کلامی ، فقهی و . . 5- معرفی
اجمالی اشخاصی که گاهی در کتاب از آنها نام برده شده . 6- ترجمه بعضی از عبارات عربی و آیات و احادیث و اشعار عربی که برای افرادمبتدی سودمند خواهد بود . 7- برای مطالبی که نیاز به شرح و بسط و توضیح بیشتر برای اقناع و استفاده خوانندهداشته مصادری معرفی شده . از آنجایی که کتاب معراج السعادة در زمینه مسائل تبلیغی ، کتابی جامع و ارزنده است ، و حتی طلاب عزیز در سفرهای تبلیغی خود میتوانند به عنوان مصدری که مطالب متنوعو گوناگون علمی ، اخلاقی و تربیتی را به همراه دارد با خود داشته باشند تا از جمع و حملکتابهای متنوع بینیاز باشند ، ابتدا به نظر رسید ، در بیان نام مصادر روایات ، تنها به نامکتاب و شماره روایتیا ذکر آدرس اکتفا نشود ، بلکه به طور کامل عین روایت نقل شودتا افاده و استفاده کاملتر گردد . اما پس از پایان کار به خاطر حجم زیاد کتاب از این کارصرفنظر شد . و این اقدام را به چاپ بعدی کتاب که امیدواریم بزودی در انجام آن موفقشویم موکول کردیم . بدون شک کتاب با آن محتوا به خاطر حجم زیاد در دو جلد چاپو عرضه خواهد شد . در چاپ 2 جلدی معراج السعاده ، گذشته از بیان اصل روایات ، فهرستهای متنوع علمیو مصادر تحقیق و مراجعه گنجانده خواهد شد . در پایان لازم میدانیم از همه عزیزانی که در فراهم شدن این اثر ارزنده ما را یاریدادند ، بخصوص برادران عزیز و گرامی مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر - ارواحنافداه - که در مراحل مختلف انجام
کار از استخراج مصادر ، تصحیح ، مقابله و ویرایش ازهیچ کوششی دریغ نکردند ، تشکر کنیم . قم - حوزه علمیه محمد نقدی جمادی الثانی 1413 برابر با آذر 1371
1- مجمع الفصحاء ، ج 2 ص 330 ، 331 ، 332 . 2- قصص العلماء ، ص 103 3- مستدرک الوسائل ، ج 3 ص 384 4- مرآة قاسان یا تاریخ کاشان ص 202 5- فوائد الرضویه ، ص 41 6- هدیة الاحباب ، ص 180 و 181 7- اعیان الشیعه ، ج 10 ص 183 8- الکرام البررة ، ج 1 ص 116 9- معجم المؤلفین ، ج 2 ص 162 10- مصفی المقال ، ص 72 11- ریحانة الادب ، جلد 6 ص 160 ، 161 ، 162 ، 163 ، 164 12- اعلام زرکلی ، ج 1 ص 260 13- مکارم الآثار ، ج 4 ص 1235 ، 1241 14- هدیة العارفین ، ج 1 ص 185 ، 186 15- ایضاح المکنون ، ج 1 ص 331 و ج 2 ص20 ، 130 ، 478 ، 523 ، 563 16- معجم مولفی الشیعه ، ص 415 ، 416 17- روضات الجنات ، ج 1 ص 96 ، 97 ج 5 ص200 ، 201 ، 202 18- نجوم السماء فی تراجم العلماء ، ج 1 ص343 ، 344 19- لباب الالقاب ، 94 ، 95 ، 96 20- ریاض العارفین ، ص 266 21- نخبة المقال ، ص 233 22- تاریخ ادبیات ایران (تالیف دکتر رضازادهشفق) ، ص 201 23- زندگانی و شخصیتشیخ انصاری ، ص 162 24- مقدمه جامع
السعادات ، چاپ نجف 25- مقدمه خزائن به کوشش علی اکبر غفاری 26- مقدمه کتاب طاقدیس به اهتمام حسن نراقی 27- تاریخ ادبیات ایران تالیف ادوارد براون ، ترجمه رشید یاسمی ، ص 286 28- مقدمه کتاب قرة العیون محقق نراقی ازانتشارات دانشگاه فردوسی (از تالیفات پدرمرحوم نراقی) 29- تاریخ اجتماعی کاشان ، ص 161 ، 245 ، 248 ، 283 و 289 30- لغت نامه دهخدا ، ج 20 ص 419 31- طرائف المقال ، ج 1 ، ص 57 32- پاورقیها و اضافات ترجمه روضات الجناتبه قلم آقای حاج شیخ محمد باقر ساعدی ، جلد 1 ، ص 144 33- اسناد المصفی ، ص 7 34- فهرست کتابخانه آستان قدس رضوی ، ج 4 ، ص 320 35- تاریخ سیاسی و دیپلماسی ایران ، انتشاراتدانشگاه ، ج 1 و 2 ص 200 ، 206 ، 211 و مقدمهجلد 2 36- سیر فرهنگ در ایران و مغرب زمین ، ص 567 ، 568 ، 569 ، 570 ، 571 ، 572 37- الذریعة (1)ج 1 ص 267 ج 2 ص 4 ، 43 ج4 ص 364 ج 6 ص 151 ، 376 ج 7 ص 152 ج9 ص 612 ج 11 ص 12 ، 13 ، 212 ج 12 ص286 ج 13 ص 172 ، 195 ، 286ج 14 ص 55 ، 134 ، 208 ، 354 ج 17 ص 140ج 21 ص 14 ، 15 ، 66 ، 229 ، 315 ، 317ج 22 ص 340 ، 341 ج 23 ص 16 ج 25 ص177 ج 26 ص 290 ، 315 38- نقش
1) 30. مرحوم شیخ آقا بزرگ و محدث قمی و برخی دیگر ، یکی از مصادر ترجمه مرحوم نراقی را «تکملهامل الامل» ذکر کردهاند . «تکمله امل الامل» شامل دو بخش علمای جبل عامل و علمای غیر جبل عامل استکه بخش علمای جبل عامل آن به همت آقای اشکوری چاپ ، و بخش دیگر آن در کتابخانه شخصی مرحومصدر در کاظمین است که به رؤیت مرحوم شیخ آقا بزرگ رسیده و هنوز چاپ نشده است
روحانیت پیشرو در جنبش مشروطیت ، ص ، 144 ، 145 ، 146 ، 147 و 148
بسم الله الرحمن الرحیم معراج سعادت جاودانی ، و مفتاح ابواب فیوضات دو جهانی ، ستایش و سپاسخداوندی استیکتا - جل شانه - و نیایش افزون از قیاس ، یگانهای استبیهمتا ، بهر برهانه ، (1)که از لمعات اشراقات فیض کاملش مصابیح قلوب اهل علم و عرفاندر مشکوة مهج روشن ، و از لوامع تجلیات لطف شاملش ، سراج المنیر علوم بر زوایایضمایر اولی البصائر پرتو افکن ، اجرام علوی از علو شوق جمالش جملگی احرام بندگیبسته ، گرد حرم کعبه جلالش به حرکات شوقی سرگشته طوف ، و اجزای عالم سفلی ازعلو مرتبه ادراک کنه ذات لایزالش همگی در مقام بیخبری ثابت و حیران ، از صفیرعنایتش همای نفس نفیس لاهوتی گرفتار قید تعلقات ناسوتی ، به جناحین علم و عملدر فضای روح افزای عوالم حقایق ، پرواز نموده خود را به اوج سعادت میرساند . و از فیض هدایتش به تعلیم معلم عقل ، و تادیب مؤدب شرع ، معشر بشر ، و فرقه ناسخود را از ادناس و ارجاس عالم طبیعت مصفا نموده به سیر سر منزل حقیقت میکشاند . خرد بخردان را در ساحت قدس تجردش مجال تردد محال ، و بال همای وهم و خیالرا طیران در فضای بیانقضای بقایش و بال ، «فسبحانه ما اعظم شانه و اجل احسانه» . و افضل صلوات ، و اکمل تحیات به جناب مقدس پیغمبری سزاوار است که : دوحهلوای حمد به اسم سامیش مرشح ، و توقیع و قیع هدایت و تکمیل ، به
1) 31. نردبان سعادت جاودانی ، و کلید فیوضات دو جهانی ، ستایش و شکرگزاری خداوند یکتا است ، که شان و مقامشبسیار با جلالت و عظمتش از قیاس و اندازه افزون است . خداوندی یگانه و بیهمتا ، که برهان وجودش آشکار و روشناست . خداوندی که : از تابش نور و روشنایی فیض کاملش ، چراغ دلهای اهل علم و عرفان ، در قندیل دلها روشن ، و ازشعاع تجلیات لطف فراگیرش ، مشعل نور بخش علوم ، بر گوشه دلهای صاحبان بصیرت پرتوافکن است . اجرام آسمانی از برتری شوق جمالش ، همگی احرام بندگی بسته ، و در گرد کعبه جلالش با حرکات مشتاقانه ، سرگرم طواف ، و چون درک کنه و حقیقت ذات لایزالش ممکن نیست ، اجزاء و ذرات جهان همگی در مقامبیخبری ثابت و حیران ، و در حال خوف و وحشت میباشند از آهنگ عنایت او ، روح بلند مقامی که وجودش از عالم بالا سرچشمه گرفته و گرفتار قید و بند تعلقات عالمخاک گشته ، باد و بال علم و عمل ، در فضای روح افزای جهانهای حقایق ، پرواز میکند و خویش را به اوج سعادتمیرساند . و از فیض هدایتش ، انسانها در پرتو تعلیم آموزگار عقل ، و پرورش مربی شرعی ، خود را از آلودگیهای عالمطبیعت ، مصفا و پاک کرده ، و به سیر سر منزل حقیقت میپردازند . عقل عاقلان را در ساحت قدس عظمت و تجردش ، جولان و تردد محال ، و پر و بال همای وهم و خیال را پرواز در فضای بی منتهای بقای وی ، وزر و وبال است . پس منزهاستخدایی که چه شان عظیم و احسان جلیلی دارد . با فضیلتترین درودها و کاملترین تحیتها شایسته آن پیغمبری است که : صفحه پرچم حمد به اسم با رفعتشمزین گردیده ، و نوشته با موقعیت هدایت و تکمیل بشریتبه نام نامیش توشیح شده است . مبلغ و نشر دهنده بوی عطر جان افزای مکارم اخلاقش ، آیه مبارکه : «و انک لعلی خلق عظیم» (قلم «سوره 68» آیه 4) است . و عنوان کننده صحیفه مهربانیش ، گفتار خداوند است که فرمود : (هو) «بالمؤمنین رؤوف رحیم» (توبه «سوره 9» آیه 128) . اخلاق کریمانهاش به حدی کامل است که محامد اخلاق ، و شیمههای نیکو ، او را میستایند . و محاسنالطاف و کرم ، به مدح او مشغول میباشند . او برجستهترین آموزگار عالمان فروع و اصول ، و صاحب فرمان : «و ما محمد الا رسول» است . پس از سپاس ایزد داور ، و بعد از درود حضرت پیغمبر - صلی الله علیه و آله و سلم - ، مدح و منقبت ، شایسته آنسروری است که : بلندای کاخ کرامت و عظمتش ، بالاتر از آن است که کمند بلند ادراکات و عقول بشر به آن برسد . وعظمت ولایتش ، والاتر از آن است که طوطی پر شکسته گفتار ، در ادای مختصری از مقامات ولایتش از قفس روح ، بتواند نفس بکشد آوازه مکارم اخلاقش ، عرصه آفاق را آنچنان فرا گرفته که : ناطقه منکر حسود ، لال گردیده . و آوازه عظمتو فضایل ملکاتش در پهنای زمین ، آنچنان انتشار یافته که دشمن عنود ، از کثرت خجالت و شرم غرق عرق شرم شدهاست . کشتی نجاتی است که : به ناخدایی همتبلندش ، کشتی حرکت انسانها به چهار موجه افتاده ، و سطح دریایزندگی را به سوی ساحل سلامت در نوردیده . و از دریای فتنهزای خلاف اندیشی مخالفان به کنار آمده . عینالحیاتی که تشنه کامان شربتشوق ، که در جستجوی او در ظلمات ، راه گم کرده بودند را خضر به سوی او هدایتنموده . جامع سعادات کامله ، و صاحب کمالات عالیه ، شیر خدا ، شاه ولایت ، مظهر اسرار خفی و جلی ، علی بنابی طالب علیه السلام . درود بیش از اندازه و عدد و تحیات افزون از حد ، بر بقیه ائمه دین ، و اولاد طاهرین او ، کههمگی کیمیای سعادت میباشند . و همه آنها کلید گنج فیض همیشگی الهی هستند . همگی اشعه خورشید امامتند وچراغ قندیل کرامت . همه آنها گوهرهای ارجمند خلافت ، و در و لؤلؤ شرافت . مشرق اشعه قدس ، و زینت مجلسمجامع انس ، چراغهای تابان ، و راههای طالبان رشادند . کلیدهای رستگاری و درهای بهشتحق الیقین میباشند . درود خداوند تا روز قیامتبر همه آنها باد .
نام نامیش موشح ، غالیه سای نکهت مکارم اخلاقش کریمه «و انک لعلی خلق عظیم» ، و عنوان صحیفهاشفاق بیضاء اشراقش (هو) «بالمؤمنین روف رحیم» ، محمود به محامد اخلاق و شیم ، و ممدوح به محاسن الطاف و کرم ، معلم معالم فروع و اصول ، صاحب فرمان : «و ما محمدالا رسول» .
محمد شافع امت ، قسیم دوزخ و جنت***حبیب حضرت عزت ، شه دین خسرو دنیا
جهان را ناصر و یاور ، جهانبان را پیامآور***کزین پیک جهان داور ، رسول خالق یکتا
پس از سپاس ایزد داور ، و پس از درود جناب پیغمبر - صلی الله علیه و آله و سلم - ، واسطه منقبت در خور سروری است که رفعت کاخ کرامتش از آن بالاتر که : کمندرسای مدارک اوهام بشر به شرف آن تواند رسید ، و عظم رتبه ولایش از آن والاتر که : طوطی شکسته بال مقال ، در ادای شمهای از شیم ولایش از قفس نفس ، نفس تواند کشید ، صیت مکارم اخلاقش عرصه آفاق را چنان گرفته که منکر حسود را از سستینطاق ، طاقت ناطقه از عرض حال لال گشته ، و آوازه فضائل ملکاتش در بسیط زمینچنان انتشار یافته که عدوی عنود را از کثرت خجلت جبین ، غرق عرق انفعال مانده ، وسفینة النجاتی که به ناخدائی همتبلندش کشتی به چهار موجه افتاده خلافت از دریایفتنه زای خلاف اندیشی مخالفان ، سالما به کنار آمده ، عین الحیاتی که تشنه کامانرحیق شوق را در ظلمات ضلالت ، خضر هدایتبدان راه نموده ، جامع سعادات سنیه ، و حاوی کمالات
علیه .
شیر خدا شاه ولایت علی*** مظهر اسرار خفی و جلی
درود نا معدود و تحیات غیر محدود بر تتمه ائمه دین و اولاد طاهرین او ، که همگیکیمیای سعادتاند و کلید گنج فیض سرمد ، لمعات خورشید امامتاند و مصباحمشکوة کرامت ، درر غرر خلافتاند و دره غره شرافت ، مطالع لوامع قدساند و زینتالمجالس مجامع انس ، سراج المنیر نهج المسترشدیناند و مفتاح الفلاح ابواب الجنانحق الیقین ، فصلوات الله علیهم اجمعین الی یوم الدین . اما بعد : چنین گوید گرفتار دام آمال و امانی ، و طالب سعادت جاودانی ، احمد بنمحمد مهدی بن ابی ذر - لقنهم الله حجتهم یوم العرض الاکبر - که : بر رای ارباب الباب واضح است که : خالق عالم ، و موجد بنی آدم - جلت عظمته - به مقتضای حکمت کاملهو قدرت شامله ، قامت قابلیت نوع انسان را در مقام ، «و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا» به تشریف ، «و لقد کرمنا بنی آدم» (1)سرافراز ، و این صدف پاک را به ودیعت نهادنگوهر ادراک و نفس ناطقه ، شرف امتیاز ارزانی داشت . سلطان و الا شان عقلرا در مملکتبدن بر سریر مخروطی دل متمکن ساخت ، و معاشر مشاعر و حواسرا سر بر خط فرمان وی نهاد ، تا اینکه طاغیان قوای سرکش طبیعی را تحت اطاعت و انقیاد آورده ، به کسب اخلاق حمیده و صفات پسندیده طنطنه کوس کرامتبه گوشسکان صوامع جبروت رسانده ، در مضمار سعادت ، گوی سبقت از ملائکه ملکوترباید .
نه فلک راست مسلم ، نه ملک را
1) 32. اسراء ، (سوره 17) آیه 70
حاصل***آنچه در سر سویدای بنی آدم از اوست
و به حکم محکم عقل ، و نص مستفیض نقل ، بر هریک از افراد سالکین منهجسداد ، و طالبین طریق رشاد لازم است که : اولا از آئینه گیتی نمای دل ، زنگ رذائل ، زایل ، وبعد از آن ، ادهم همتبه صورت تحلل به حلل فضائل مایل سازد ، چه بدون تخلیه ، تحلیه میسر نشود ، و انعکاس نقش حبیب ، صورت نبندد .
شستشویی کن و آنگه به خرابات خرام***تا نگردد زتو این دیر خراب آلوده
و خود ظاهر و روشن و ثابت و مبین است که : دفع صفات ناپسند ، و کسب ملکاتارجمند ، موقوف بر شناختن آنها ، و اصول و اسباب هر یک ، و کیفیت و معالجات مقررهاست . و متکفل بیان تفاصیل این مطالب ، علمی است که : تعبیر از آن به «علم اخلاق» ، و «حکمتخلقیه» مینمایند . و بهترین نسخ کتب از حیثیت : نظم و ترتیب و حسن ترکیب و تعبیر لایق ، تحقیقرائق ، و اشتمال بر آیات و اخبار وارده در شریعت ، و احتوای بر مقالات ارباب عرفان واساطین حکمت ، که در این فن شریف ، تالیف و تصنیف شده کتاب موسوم به «جامع السعادات» است ، که از تالیفات عالم عامل ، و عارف و اصل ، و حکیم کامل ، و فقیه فاضل ، والد ماجد بزرگوار (1)این ذره بیمقدار - قدس سره - است . و از آنجا که همگی همتسپهر رفعت اعلیحضرت ، پادشاه جم جاه ، ملایک سپاه ، گردون بارگاه ، خدیو
1) 33. ملا مهدی نراقی والد بزرگوار ملا احمد نراقی (مؤلف) ، یکی از علماء و فقهای بزرگ شیعه در قرن دوازدهم هجری است . صاحب روضات الجنات میگوید : او از ارکان دانشمندان متاخر ، و از اعیان فضلاء متبحر بوده . . . و از شاگردانعلامه مجلسی ، صاحب حدائق ، و وحید بهبهانی است . و از تالیفات او است در علم اصول : «التجرید فی علمالاصول» ، و در فقه : «معتمد الشیعة فی احکام الشریعة» و «لوامع الاحکام فی فقه شریعة الاسلام» - که مؤلفدر کتاب مبسوط فقهی خود «مستند الشیعة» از این دو ، زیاد نقل قول میکند - . و در علم اخلاق کتابی دارد به نام «جامع السعادات» - که کتاب حاضر (معراج السعادة) ترجمه آن استبا تغییراتی در اکثر ابواب و فصول - . و چندکتاب دیگر . رک : روضات الجنات ، ج 7 ، ص 200 . و اعیان الشیعة ، ج 10 ، ص 143 .
زمان ، قبله سلاطین جهان ، سرور خواقین دوران ، بانی مبانی دینمبین ، و مروج شریعتسید المرسلین ، طغرای زیبای منشور خلافت ، رونق جمال کمال مملکت ، آفتاب تابان فلک سلطنت ، خورشید درخشان سپهر جلالت ، ماحی مآثر ظلمو عدوان ، مظهر ، «ان الله یامر بالعدل والاحسان» خسروی که انجم ، با آنکه همگیچشم شده ، صاحبقرانی چون او در هیچ قرنی ندیده ، و سپهر پیر ، با آنکه همه تن ، گوشگشته ، طنین طنطنه کشور گشائی چنین ، نشنیده .
دارنده تخت پادشاهی*** دارای سپیدی و سیاهی
شاهنشه آفتاب سایه*** کیخسرو کیقباد پایه
قیصر به درش جنیبه داری*** فغفور ، گدای گشتباری
شاهنشاهی که سلاطین روم و فرنگ را آستان عرش اشتباهش پناه ، و پادشاهان هندو خطا را در درگاه جهان پناهش روی امیدواری بر خاک راه .
کمین مولای او صاحبکلاهان*** به خاک پای او سوگند شاهان
عدالت گستری که در چمن عدالتش «صعوه» و «باز» هم پرواز ، و در مرتع عنایتشگرگ با گوسفند ، دمساز ، از بیم سیاستش بره گریخته را ، گرگ ، کشان کشان به سوی شبانآورد . و «نسر» قوی پنجه ، گنجشک گم کرده آشیان را به آشیان رساند . مرحمت پروریکه به دوران مرحمتش ، فریاد ، بجز از مرغان چمن برنیاید ، و بیدادگری کس بجز غمزهمعشوق نیابد ، فتنه در گوشه چشم خوبان به خواب ، و آشوب در شکن زلف بتان قرارگرفته ، باصیتسخاوتش دعوی جود «معن» و حاتم ، لفظی از معنی بیگانه ، و با آوازهشجاعتش قصه
مردی زال و رستم افسانه ، تیغش قاطعی استبه درجه طالع اعدا رسیده ، و آفتابی است که چون به سمت الراس دشمن برسد ، هنگام زوال خود را دیده ، آئینهروشنی است که عروس حسناء ، ملک چهره خود را جز در صفای آن نتواند دید ، و پاکگوهری است از خاندان «و انزلنا الحدید» ، مهیب پیکری که صفتسطوت آن «فیه باسشدید» ، تیرش سهم الموتی است ، که به حسب تسییر ، به خانه نکبت دشمن انجامید ، وهمائی است تیز پر ، که اجل نامه اعدای دولتش بر پای بسته ، پیکی است تندرو که به رسمسفارت از عالم عدم به احضار مخالفان آمده ، چتر عظمتش بر سر آسمانی است کهخورشید در سایه آن ، آستانش ایوانی است که «سبع سموات» نردبان هفت پایه آن ، یکران سبک خیزش تند بادی است که سلیمان زمان بر آن سوار ، آسمانی است کهخورشید تابان را بر آن قرار ، آب حسام خون آشامش نظارت بخش ریاض شریعتغرای احمدی ، و تاب سنان آتش فشانش فروغ ملتبیضای محمدی ، سپر حمایتش برناو پیراهل اسلام را جنة الامان ، و جوشن حراستش زمره خاص و عام را پشتیبان ، شیر بیشهجلادت ، مرد میدان سعادت ، گوهر کان خلافت ، و تاجداری یکتا ، در صدف سلطنت و شهریاری ، نسیم گلستان عدل و انصاف ، شعله نیستان جور و اعتساف ، مؤسس قوانینمعدلت ، مؤکد قواعد رافت و رحمت ، دارای نیک رای ، و اسکندر ملک آرای ، ظلظلیل آله و المجاهد فی سبیل الله ، صدر نشین محفل عنایات حضرت
آفریدگار ، السلطانابن السلطان ، و الخاقان ابن الخاقان ، السلطان «فتحعلیشاه» قاجار ، لازالت اطناب دولته الییوم القیام ممدودة ، و ثغور الاسلام بسیف حراسته مسدودة .
جهانش به کام و فلک یار باد*** جهان آفرینش نگهدار باد
غم از گردش روزگارش مباد*** وزاندیشه بر دل غبارش مباد
دل و کشورش جمع و معمور باد*** زملکش پراکندگی دور باد
که آفتاب خاطر همایونش از بدو طلوع صبح این دولت عظمی ، بر ساحت ترویجشریعت غرا پرتو افکن است . و از رای سعادت مشحونش از حین ظهور نور این سلطنتکبری ، معالم دین مبین و منهاج شرع متین واضح و روشن است . بر صعود کافه انامبر معراج سعادت مصروف ، و عنان عزیمت قضا مشیتش به جانب سلوک خاص و عامبر محجة البیضای طریقه عبودیت معطوف ، دست تربیتش را در تقویت ملتبیضا ، یدبیضایی استباهر ، و انفاس عیسوی آیتش را در احیای علوم ، معجزی است ظاهر ، روزگار فرخنده آثارش مرکافه رعایا را جامع سعادات ، دوران سعادت توامانشمرقاطبه برایا را حاوی فنون کمالات ، جهات صوری و معنوی را با هم قرین نموده ، کشور سعادت جاودان را چون اقالیم جهان مسخر ساخته ، و ممالک دل و جان را از لوثفرنگیان رذایل صفات ، پاک نموده ، دیار مکارم اخلاق را چون ممالک آفاق در قبضهتصرف درآورده ، از میامن التفات آن کشور گشای عالم ، صورت و معنی ساخته ، مقاصد علم اخلاق ، که بقیه جنود جهاد اکبر را متکفل است ، محل عساکر انظار طالبانعلوم دین ، و عرصه مباحث این
فن شریف ، که تسویه صفوف مجاهده نفس اماره رامشتمل است ، مضمار فوارس افکار سالکان راه یقین گردید . و مدارس مهجوره آن رارونقی تازه ، و معالم متروکه آن را رواجی بیاندازه به هم رسید . و چون لطف عمیمشمقتضی تعمیم این نعمت عظمی نسبتبه کافه انام ، و خلق کریمش مستلزم نشر اینسعادت کبری بین الخاص و العام بود ، کتاب مذکور که از جمله کتب مصنفه در این فن ، مقبول طبع اشرف خاقانی ، و منظور نظر عنایت گستر سلطانی شده ، به زبان عربی تعبیر ، و ارباب ایمان و اصحاب ایقان فارسی زبانان را از مواید فواید آن بهره حاصل نبود ، لهذااز مصدر عزت و اجلال ، و محفل حشمت و اقبال ، اشاره لازم البشاره به این دعا گویدولت مصون از زوال ، صادر گردید که : خلاصه مطالب و جل مقاصد آن را به سیاق فارسی به عبارتی واضح بیان نماید که عموم ناس از فراید فواید آن نفع توانند یافت . بنابرین با وجود عدم بضاعت ، و قلت استطاعت ، و تفرق بال ، و تکسر احوال ، بعداز استعانت از حضرت رب الارباب و استمداد از ارواح مقدسه ائمه اطیاب ، شروعدر تالیف این کتاب شد . امید که مقبول طبع اشرف گردیده ، و کافه انام از فواید آنبهره یاب ، و ثوابش به روزگار فرخنده آثار پادشاهی عاید گردد . و آن را مسمی نمود به «معراج السعاده» و آن مشتمل استبر پنجباب : باب اول : مقدمات نافعه باب دوم : قوای نفس انسانی و اخلاق ذمیمه باب سوم
: محافظت اخلاق حمیده از انحراف و . . . باب چهارم : فضائل اخلاق حسنه و کیفیت اکتساب آنها باب پنجم : اسرار و آداب عبادات
بدان که کلید سعادت دو جهانی ، شناختن نفس خویشتن است ، زیرا که شناختن آدمیخویش را اعانتبر شناختن آفریدگار خود مینماید . چنانکه حق - تعالی - میفرماید : «سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق»
یعنی : «زود باشد کهبنمائیم به ایشان آثار قدرت کامله خود را در عالم و در نفسهای ایشان ، تا معلوم شودایشان را که اوست پروردگار حق ثابت» . (1)
و از حضرت رسول - صلی الله علیه و آله و سلم - منقول است که : «من عرف نفسه فقدعرف ربه» یعنی : «هر که بشناسد نفس خود را پس به تحقیق که بشناسد پروردگار خودرا» . (2)
و خود این ظاهر و روشن است که : هر که خود را نتواند بشناسد به شناخت دیگری چون تواند رسید ، زیرا که هیچ چیز به تو نزدیکتر از تو نیست ، چون خود را نشناسی دیگری را چون شناسی ؟
تو که در علم خود زبون (3)باشی*** عارف کردگار چون باشی
و نیز شناختن خود ، موجب شوق به تحصیل کمالات و تهذیب اخلاق و باعثسعی در دفع «رذائل» (4)میگردد ، زیرا که آدمی بعد از آنکه حقیقتخود را شناخت ودانست که : حقیقت او «جوهری» (5)است از «عالم ملکوت» ، (6)که به این عالم جسمانیآمده باشد ، که به این فکر افتد که : چنین جوهری شریف را عبث و
1) 1. فصلت (سوره 41) ، آیه 53 .
2) 2. بحار الانوار ، ج 2 ، ص 32 ، ح 23 .
3) 3. ناتوان ، عاجز .
4) 4. جمع رذیله ، و به معنی فرومایگی ، پستی و ضد فضیلت است .
5) 5. معرب گوهر است ، یعنی چیز گران قیمت و با ارزش . و در فلسفه ، لفظ «جوهر» ، بر عقول و نفوس مجردهنیز اطلاق میشود . فرهنگ معارف اسلامی ، ج 1 ، ص 658 .
6) 6. عالم فرشتگان ، عالم عقول و نفوس مجرده که مافوق عالم ناسوت و ماده است
بیفایده به این عالمنفرستادهاند ، واین گوهر قیمتی را به بازیچه در صندوقچه بدن ننهادهاند ، و بدین سببدر صدد تحصیل فوائد تعلق نفس به بدن بر میآید ، و خود را به تدریجبه سر منزلشریفی که باید میرساند .
و گاه است که گوئی : من خود را شناختهام ، و به حقیقتخود رسیدهام . زنهار زنهار ، که این نیست مگر از بیخبری و بیخردی . عزیز من چنین شناختن را کلید سعادتنشاید ، و این شناسائی ترا به جائی نرساند ، که سایر حیوانات نیز با تو در این شناختنشریکاند ، و آنها نیز خود را چنین شناسند . زیرا که : تو از ظاهر خود نشناسی مگر سر وروی و دست و پای و چشم و گوش و پوست و گوشت ، و از باطن خود ندانی مگر اینقدر که چون گرسنه شوی غذا طلبی ، و چون بر کسی خشمناک شوی در صدد انتقامبرآئی ، و چون شهوت بر تو غلبه کند مقاربتخواهش نمائی و امثال اینها ، و همهحیوانات با تو در اینها برابرند .
پس هرگاه حقیقت تو همین باشد از چه راه بر «سباع» (1)و «بهائم» (2)، مفاخرتمیکنی ؟ و به چه سبب خود را نیز از آنها بهتر میدانی ؟ و اگر تو همین باشی به چه سببخداوند عالم ترا بر سایر مخلوقات ترجیح داده و فرموده :
«و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا»
یعنی : «ما تفضیل دادیم فرزندان آدم را بر بسیاری از مخلوقات خود» (3).
و حال اینکه در این صفات و عوارض ، بسیاری از حیوانات
بر تو ترجیح دارند .
پس باید که : حقیقتخود را طلب کنی تا خود چه چیزی ، و چه کسی ، و از کجاآمدهای ، و به کجا خواهی رفت . و به این منزلگاه روزی چند به چه کار آمدهای ، تو رابرای چه آفریدهاند . و این اعضا و جوارح را به چه سبب به تو دادهاند ، و زمام قدرت واختیار را به چه جهت در کف تو نهادهاند .
و بدانی که : سعادت تو چیست ، و از چیست ، و هلاکت تو چیست .
و بدانی که : این صفات و ملکاتی که در تو جمع شده استبعضی از آنها صفاتبهایماند ، و برخی صفات سباع و درندگان ، و بعضی صفات شیاطین ، و پارهای صفاتملائکه و فرشتگان .
و بشناسی که : کدام یک از این صفات ، شایسته و سزاوار حقیقت تو است ، و باعثنجات و سعادت تو ، تا در استحکام آن بکوشی . و کدام یک عاریتاند و موجب خذلانو شقاوت ، تا در ازاله آن سعی نمائی .
و بالجمله آنچه در آغاز کار و ابتدای طلب ، بر طلب سعادت و رستگاری لازماست آن است که : سعی در شناختن خود ، و پیبردن به حقیقتخود نماید ، که بدون آنبه سر منزل مقصود نتوان رسید .
اگر خواهی خود را بشناسی ، بدان که : هر کسی را از دو چیز آفریدهاند : یکی این بدنظاهر ، که آن را تن گویند ، و مرکب است از : گوشت و پوست و استخوان
و رگ و پی وغیر اینها . و آن از جنس مخلوقات همین عالم محسوس است ، که عالم جسمانیاتاست . و اصل آن مرکب از عناصر چهارگانه است که «خاک ، آب ، باد و آتش» است ، وآن را به همین چشم ظاهری میتوان دید .
و یکی دیگر «نفس» است که آن را روح و جان و عقل و دل نیز گویند ، و آنجوهری است «مجرد» (1)
لاهیجی در تقسیم عوالم گوید : اول عالم جبروت است . . . که مجرد از ماده و صورت و مدت است دوم عالمملکوت است که مجرد از ماده و مدت استسوم عالم ملک است و آن عالم اجساد است . رک : فرهنگ معارفاسلامی ج 1 ص 630 .
از عالم ملکوت ، و گوهری ستبس عزیز از جنس فرشتگان و «عقول قادسیه» ، (2)و دری استبس گرانمایه از سنخ مجردات ، که خدای - تعالی - بهجهت مصالحی چند - که شمهای از آن مذکور خواهد شد - به قدرت کامله خود ربطیمیان آن و این بدن ظاهری قرار داده و او را مقید به قید علاقه این بدن و محبوس درزندان تن نموده ، تا وقتی معین و اجلی موعود ، که قطع علاقه نفس از بدن میشودرجوع به عالم خود میکند .و این نفس را به چشم ظاهر نتوان دید بلکه دیده نمیشود مگر به بصیرت باطنیه . وهر گاه حدیث نفس یا روح ، یا جان ، یا دل ، یا عقل مذکور شد همین جزء اراده میشود ، بلکه هرگاه انسان و آدم نیز گفته شود ، به غیر از این ، چیز دیگر مراد نیست ، زیرا - چنانکه مذکور خواهد شد - حقیقت انسان و آدمی همین است .
پس بدن ، آلتی است از نفس که باید به آن حالتبه اموری چند که مامور است قیامنماید .
و بدان که :
1) 10. «مجرد» یعنی عاری از قید و شرط ، و لواحق و ضمائم . حکما ، مجرد به امری میگویند که روحانی محضبوده و مخلوط با ماده نباشد ، مانند عقول و نفوس مدبره انسانی . فرهنگ معارف اسلامی ، ج 3 ، ص 1696 .
2) 11. مراد همان «عقول دهگانه» بنابر نظریه فلاسفه «مشاء» و «عقول» انوار بیشمار بنابر نظریه حکماء اشراقمیباشد ، که معتقدند : صادر اول از ذات حق و واسطه فیض آن عقول میباشند . فرهنگ معارف اسلامی ، ج 2 ، ص 1270- 1293
شناختن حقیقت «بدن» ، امری استسهل و آسان ، زیرا دانستی که آن ازجنس مادیات است و شناختحقایق مادیات ، چندان صعوبتی ندارد . و اما «نفس» ، چون که از جنس مجردات استبه حقیقت او رسیدن و او را به کنه ، شناختن در اینعالم میسر نیست ، - رو مجرد شو مجرد را ببین - و از این جهتبود که بعد از آنکهحضرت رسول - صلی الله علیه و آله و سلم - شرح حقیقت او را خواستند حضرت بیاننفرمود ، خطاب رسید که :
«و یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی» (1)
یعنی : «از تو از حقیقت روح سئوالمیکنند ، بگو که «روح» از امور پروردگار است و از عالم امر (2)است» .
و بیش از این رخصت نیافت که بیان کند .
بلی هر گاه نفس انسانی خود را کامل نموده باشد ، بعد از قطع علاقه از بدن و حصول تجرد از برای آن میتواند شد که آن را بشناسد . بلکه هر گاه در این عالم نیز کسی نفسخود را کامل نموده باشد و بخواهد به سر حد کمال برساند و علاقه او از بدن کم شود ، دور نیست که تواند فی الجمله معرفتبه نفس بهم رساند .
بدان که : آنچه گفتم آدمی را غیر از همین بدن مادی و صورت حسی ، جزوی دیگرهست مجرد ، که آن را «نفس» میگویند ، اگر چه فهمیدن و دانستن آن صعوبت داردولیکن هر گاه کسی به نظر تحقیق ، تامل کند این مطلب بر او ظاهر و روشن میشود ، زیرا
1) 12. اسراء ، (سوره (17) ، آیه 85 .
2) 13. عالم مجردات را «عالم امر» مینامند که به امر تکوینی الهی از «کتم عدم» [جهان نیستی] به وجودآمدهاند ، و بر حسب امر تکوینی ، دفعة واحدة پدیدار گشتهاند . فرهنگ معارف اسلامی ، ج 2 ، ص 1227 . (جهتاطلاع بیشتر به تفسیر المیزان ، ج 13 ، ص 210«طبع اول» مراجعه شود) .
که : هر که ساحت دل خود را از غبار عالم طبیعت پاک کند و علایق و شهواتحیوانیت را اندکی از خود دور نماید و آئینه دل را از زنگ کدورات این عالمفی الجمله جلائلی دهد و گاه گاهی در دل را بر روی اغیار نابکار ببندد و با محبوبحقیقی خلوتی نماید و با حضور قلب ، متوجه به عالم انوار شود و با نیتخالص مشغولبه مناجات حضرت پروردگار گردد و گاهی تفکر در عجایب ملک و «ملکوت» (1)جمال (2)و «جبروت» (3)
برتر زچند و چون جبروت و جلال او بیرون زگفتگو صفت لا یزال او
فرهنگ و معارف اسلامی ، ج 1 ، ص 631 .
قادر ذو الجلال کند ، البته از برای او حالتی نورانی و «بهجتی» عقلی حاصل میشود که به سبب آن یقین میکند کهذات او از این عالم جسمانی نیست ، بلکه از عالم دیگر است .و راهی دیگر که به سبب آن بتوان دانست که آدمی را غیر از این بدن ، جزئی دیگراست که از جنس بدن نیست ، «خواب» است ، که در خواب ، راه حواس بسته شود و بدناز حرکتبازماند و چشم از دیدن ، و گوش از شنیدن بسته ، و تن در گوشهای ساکن وبیحس شود و با وجود این ، در آن وقت آدمی در آفاق و اطراف عالم مشغولسیر کردن باشد و با اصناف خلایق در گفتن و شنودن . بلکه اگر نفس را فی الجمله صفائیباشد در عالم ملکوت راه یابد ، و از آنجا امور آینده را ببیند و بشناسد و بر مغیبات ، مطلع شود ، به نوعی که هرگز در بیداری و در وقتی که این بدن در نهایت هوشیاری استنتواند بدان رسید .
و راه دیگر آنکه : آدمی
1) 14. «عالم ملک» ، جهان جسمانی و عالم ماده و مادیات را گویند ، که به آن ، عالم شهادت و ناسوت وکون و فساد نیز میگویند : و «عالم ملکوت» ، عالم مجردات ، عالم ارواح و معقولات است که به آن ، عالم باطن و بقاءو اسرار نیز میگویند . فرهنگ معارف اسلامی ، ج 2 ، ص 1231 . و ج 3 ، ص 1921 .
2) 15. جمع «غریب» استبه معنی شگفتی .
3) 16. ظاهرا همانطور که در نسخه خطی موجود است «جلال و جبروت» صحیح باشد به معنای عظمت و بزرگی و غلبه و سلطنت . چنانکه عراقی گوید :
را قوت معرفت همه علمها و صنعتها است ، و با آنهاپی میبرد به حقایق اشیاء و میفهمد اموری چند را که نه از این عالم است و نه میداندکه از کجا این امور داخل قلب او شده و از کجا فهمیده و دانسته . بلکه گاه است که : دریک لحظه ، فکر او از مشرق به مغرب و از «ثری» تا «ثریا» (1)رود ، با آنکه تن او در عالمخاک محبوس و ایستاده .
و بالجمله این مطلب امری است که بر هر که اندکی تامل نماید ، مخفی و پوشیدهنمیماند . و در کتاب الهی و اخبار ائمه معصومین در مقامات متعدده اشاره به آن شده ، مثل قول خدای - تعالی - که خطاب به سید رسل میفرماید :
«قل الروح من امر ربی» (2)
یعنی : «بگو در جواب کسانی که سؤال میکنند از تو ازحقیقت روح انسان ، که : «روح» از جمله کارهای الهی است و از عالم امر است» .
«الا له الخلق و الامر» (3)
«یعنی : عالم امر ، خدا را است ، و عالم خلق خدا را» .
هر چه به مساحت و «کمیت» در آید آن را «عالم خلق» گویند و روح انسانی چون مجرد است آن را مقدار و کمیت نباشد .
و دیگر میفرماید :
«یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة» . (4)
و دیگر میفرماید :
«و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها» . (5)
و از پیغمبر صلی
1) 17. از زمین تا آسمان .
2) 18. اسراء (سوره 17) آیه 85 .
3) 19. اعراف (سوره 7) ، آیه 54 .
4) 20. یعنی : ای نفس قدسی مطمئن و آرام یافته ! به یاد خدا به سوی پروردگارت بازگرد در حالی که هم تو ازاو خشنودی و هم او از خشنود است . فجر ، (سوره 89) ، آیه 27 و 28
5) 21. یعنی : قسم به نفس ناطقه انسان ، و قسم به آن خداوندی که آن را این چنین مرتب آفرید و اعضایش رامنظم ساخت و قوایش را تعدیل نمود . الشمس ، (سوره 91) ، آیه 7- 10 .
الله علیه و آله مروی است که فرمودند :
«من عرف نفسه فقد عرف ربه»
یعنی : «هر که شناخت نفس خود را پس میشناسد پروردگار خود را» . (1)
و معلوم است که : شناختن این بدن جسمانی که امری استسهل و آسان ، چندانمدخلیتی در معرفت پروردگار ندارد .
و از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام مروی است که فرمودند :
«خلق الانسان ذا نفس ناطقه» (2)
یعنی : «انسان خلق کرده شد صاحب نفسی که به سبب آن ادراک معقولات میکند» .
چون که دانستی که : هر کسی مرکب است از نفس و بدن ، پس بدان که حقیقتآدمی و آنچه به سبب آن بر سایر حیوانات ترجیح دارد همان «نفس» است که از جنسملائکه مقدسه است . و «بدن» امری است عاریت ، و حکم مرکب از برای نفس دارد ، که بدان مرکب سوار شده و از عالم اصلی و موطن(3)حقیقی به این دنیا آمده ، تا از برایخود تجارتی کند و سودی اندوزد ، و خود را به انواع کمالات بیاراید ، و اکتسابصفات حمیده و اخلاق پسندیده نماید ، و باز مراجعتبه وطن خود نماید . یا هر بدنیحکم شهری را دارد آفرینش ، که پادشاه کشور هستی که حضرتآفریدگار است ، هر بدنی را «اقطاع» (4)روحی که از زادگاه عالم تجرد است مقرر فرمودهتا از منافع و مداخل آن شهر تهیه خود را دیده ، و مسافرت به عالم قدس کند و سزاوارخلوتخانه انس گردد . و در این بدن شریک استبا سایر حیوانات ، زیرا که هر حیوانی رانیز بدنی
است محسوس و مشاهد ، مرکب از دست ، پا ، چشم ، گوش ، سر ، سینه و سایراعضاء . به این سبب بر هیچ حیوانی فضیلتی ندارد ، و آنچه باعث افضلیت آدمی بر سایرحیوانات میشود آن جزء دیگر است ، که «نفس ناطقه» باشد که حیوانات دیگر را اینجزء نیست .
و بدان که بدن ، امری است فانی و بیبقاء که بعد از مردن از هم ریخته میشود ، واجزای آن از یکدیگر متفرق میگردد و خراب میشود ، تا باز وقتی که به امر پروردگار - تعالی - اجزاء آن مجتمع شود ، و به جهت ثواب و حساب و عقاب زنده کرده شود .
اما «نفس» ، امری استباقی ، که اصلا و مطلقا از برای آن فنائی نیست ، و بعد ازمفارقت آن از این بدن و خرابی تن ، از برای آن خرابی و فنائی نیست و نخواهد بود . واز این روست که خداوند - سبحانه - میفرماید :
«و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» (1)
یعنی :
«گمان نکنی که آن کسانی که در راه خدا کشته شدند و جان خود را درباختند مردههستند ، بلکه ایشان زندهاند نزد پروردگارشان و روزی داده میشوند» .
و دیگر میفرماید :
«ارجعی الی ربک» . (2)
یعنی : «ای نفس ، رجوع و بازگشت کن بهنزد پروردگار خود همچنانکه در اول از نزد او - سبحانه - آمدی» .
و نیز از این روست که پیغمبر خدا - صلی الله علیه و
آله و سلم - در روز بدر به شهدای بدر ندا میفرمود :
«هل وجدتم ما وعد ربکم حقا»
یعنی : «ای کشته شدگان در راهخدا ! آیا آنچه را که پروردگار شما به شما وعده داده بود حق و راستیافتید ؟ » .
آنگاهبعضی از اصحاب عرض کردند : یا رسول الله ایشان مردهاند چگونه آواز میدهی ایشانرا ؟
حضرت فرمود : «انهم اسمع منکم» .
یعنی : «ایشان از شما شنواترند و فهم و ادراک ایشان الآن از شما بیشتر است» . (1)
و ظاهر است که شنیدن ایشان در آن وقت نه به همان بدنی بود که در صحرای بدرافتاده بود ، بلکه به نفس مجرده باقیه بود .
از آنچه مذکور شد دانسته شد که : از برای انسان دو جنبه است : یکی جنبه «روحانیت» ، که مناسبت دارد به سبب آن با ارواح طیبه و ملائکه مقدسه . و دیگریجنبه «جسمانیت» که مشابهت دارد به جهت آن با حیوانات ، از بهائم و سباع . و بهواسطه آن جزء جسمانی چند روزی در این عالم هستی زیست مینماید و مقام میکند .
سپس به واسطه جزء روحانی مسافرت به عالم اعلی میکند و در آنجا همیشه مقاممیسازد و مصاحبت میکند با ساکنان عالم قدس ، به شرطی که در مدت اقامت در دنیا میل به آن عالم نموده همه روزه در ترقی باشد ، تا جانب جزء روحانی بر جسمانیغالب شود ، و کدورات عالم طبیعت را از خود بیفشاند و در او آثار روحانیت پیداگردد .
و چون چنین باشد
1) 28. بحار الانوار ، ج 6 ، ص 207
میرسد به جائی که با وجود اینکه در این دنیا هست ، هر لحظه ازسیر به عالم بالا با جنبه روحانی «مبادی فیاضه» (1)
فرهنگ معارف اسلامی ، ج 3 ص 1667 .
کسب فیوضات میکند ، و دل او به نورالهی روشن میشود . و هر چه علاقه او از جسم و جسمانیات کمتر میگردد ، روشنائیدل و صفای خاطرش زیاد میشود ، تا زمان مفارقت از این دنیا رسد تمامی پردههایظلمانی طبیعت از پیش دیده بصیرتش برداشته میشود ، و حجابهای «عوایق هیولانیه» (2)از چهره نفسش دور میگردد ، و در آن وقت از دل او جمیع اندوهها و المها بیرونمیرود ، و از همه حسرتها و محنتها فارغ میشود ، و میرسد به سرور ابدی و راحتسرمدی . هر لحظه او را از اشعه جمال ازل نوری تازه ، و هر دم او را از «مواید» (3)احسان «لم یزل» (4)فیضی بیاندازه حاصل میگردد . و باشد که با وجود بقای در دنیا ، هرگاه ریشهجمیع علایق دنیویه را از زمین دل برکند ، پیش از ارتحال به عالم بقاء ، این حالات ازبرای او حاصل شود ، و در این هنگام مال و عیال بر خود «کل» (5)و وبال میبیند ، مگر بهقدر ضرورت . بلکه از تن و بدن خود دلگیر میشود و طالب سفر آخرت میگردد ، و بهزبان حال میگوید :حجاب چهره جان میشود غبار تنم ***خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
بدن او مقیم خطه خاک ، و دل او مصاحب سکان عالم افلاک ، بجز مراد خدا رانجوید و سخنی که نه از برای اوست نگوید ، و راهی که نه به
1) 29. در اصطلاح فلاسفه مراد از «مبادی فیاضه عالیه و متعالیه» همان عقول مجرد طولیه و نفوس کلیه و عقولعرضیه است ، که «مبادی مفارقه» هم نامیدهاند . و فلاسفه معتقدند که : آنان صادر اول و واسطه فیض میباشند .
2) 30. منسوب به «هیولی» (خمیره اجسام ، ماده و عنصر اولیه جسم) است . فرهنگ معارف اسلامی ، ج 3 ، ص 2188 .
3) 31. جمع مائده است . یعنی : سفره .
4) 32. جاودان .
5) 33. گران و سنگین .
سوی اوست نپوید ، تا برسدبه مجاورت ملا اعلا ، و محرم گردد در محفل قرب مولی . و بیابد آنچه را که هیچچشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به هیچ خاطری خطور نکرده . و ببیند آنچه را کهدر کتاب الهی اشاره به آن شده که :
«فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرة اعین» . (1)
یعنی : «هیچ کس نمیداند آنچه ذخیره شده است از برای ایشان از چیزهائی که دیدهها را روشن میکند» .
چون که دانستی که : آدمی را روحی و بدنی است که هر کسی مرکب است از ایندو ، باید بدانی که هر یک از این دو جزء را المی و لذتی و محنتی و راحتی و مرضی وصحتی است .
و آلام و محنتهای بدن عبارت است از : امراض و بیماریها که عارض بدن میگردد ، و جسم را لاغر و نحیف میکند ، و آن را از درک لذات جسمانیه باز میدارد ، و بامسامحه در معالجه به هلاکت منجر میشود . و «علم طب» موضوعی است از برای بیاناین امراض و معالجات آنها .
و آلام و بیماریهای روح عبارت است از : اخلاق ذمیمه و صفات رذیله ، که موجبهلاکت و بدبختی روح است ، و باز میدارد آن را از درک لذات روحانیه ، و رسیدن بهسعادت ابدیه . و آن را محروم میگرداند از مرافقت محرمان خلوتخانه انس ، ومجاورت عالم قدس .
و صحت و راحت روح ، عبارت است از : اتصاف به اوصاف قدسیه و ملکات ملکیه ، که موجب
1) 34. سجده ، (سوره 32) ، آیه 17 .
قرب حضرت باری ، و باعث نجات و رستگاری است . و تفصیل این امراضو معالجات آنها در «علم اخلاق» است که در این کتاب بیان میشود .
زنهار ای جان برادر ! تا حدیثبیماری روح را سهل نگیری ، و معالجه آن را بازیچهنشماری ، و مفاسد اخلاق رذیله را اندک ندانی ، و صحت روح را به صحتبدن قیاسنکنی . و چگونه عاقل چنین قیاس کند ، و حال آنکه مقصود از صحتبدن از برایکسانی که از روح و صلاح و فساد آن فراموش کردهاند ، نیست مگر زندگانی پنج روزهدنیا ، و زیست کردن در این عاریتسرا . و بر مرض آن مفسدهای مترتب نمیشود مگربازماندن از لذات خسیسه جماع و غذا و امثال اینها . و اما اخلاق ذمیمه که بیماری روحاز آنها است ، باز میدارد آدمی را از رسیدن به لذت سعادت ابد ، و پادشاهی سرمد . وهر یک از آنها پردهای است ظلمانی ، که مانع «اشراقات» (1)انوار الهیه ، و عایق فیوضات «نفحات» (2)رحمانیه است ، و مسامحه در معالجات آنها آدمی را به هلاکت دائمه وشقاوت ابدیه میرساند . و صحت روح و اتصاف آن به محاسن اخلاق باعث زندگانیابدی و حیات حقیقی است .
و بعد از آنکه ساحت نفس انسان از اخلاق ناپسند ، پاک ، و به صفات ارجمند بهترتیب مقرر آراسته گردد ، مستعد قبول فیضهای غیر متناهیه «رب الارباب» ، (3)بلکه بهسبب آن رفع حجاب میشود . و صور جمیع موجودات در آئینه دلش ظاهر میشود ، و در این هنگام موجودی میشود تام الوجود ، ابدی الحیات
، «سرمدی البقا» ، (1)قامتشسزاوار خلعتخلافت الهیه ، و «تارکش» (2)لایق تاج سلطنت و ریاست معنویه . و میرسدبه بهجتها و لذتهائی که هیچ دیده مانند آن ندیده ، و به خاطر هیچ آفریده نگذشته .
و از این رواست که سید رسل - صلی الله علیه و آله و سلم - فرموده :
«لو لا ان الشیاطین یحومون علی قلوب بنی آدم لنظروا الی ملکوت السموات و الارض»
یعنی :
«اگرنه این میبود که لشکر شیاطین اطراف دلهای بنی آدم را فرا گرفتهاند ، هر آئینه مشاهده میکردند حقایق موجودات «عوالم علویه و سفلیه» (3)را ، و مطلع میشدند بر آثار قدرت کامله حق - سبحانه و تعالی - در آنها» . (4)
همچنان که تطهیر نفس از جمیع صفات خبیثه ، مورث رفع جمیع «پردههای ظلمانیه» ، (5)و کشف حقایق جمیع موجودات امکانیه میگردد . و همچنین ازاله بعضی ازآنها نیز باعث صفائی و روشنایی در نفس میشود . و بالجمله به قدری که آئینه نفس اززنگ کدورات عالم طبیعت پاک میشود صور موجودات عوالم قدس در آن ظاهرمیگردد ، و به همان مقدار سزاوار بساط قرب پروردگار میشود .
مفاسد بیماری نفس و فوائد صحت آن و به این سبب خاتم انبیاء - صلی الله علیه و آلهو سلم - فرمودهاند :
«ان لی مع الله حالات لا یحتملها ملک مقرب و لا نبی مرسل» . (6)
یعنی :
«مرا با خدای حالاتی چند است که هیچ ملک مقربی و پیغمبر مرسلی طاقت و توانائی آن را ندارد» .
و هر کسی که در
1) 38. همیشه زنده و جاودان ، باقی .
2) 39. تارک به معنای سر ، و فرق سر است .
3) 40. مراد از «عالم سفلی» عالم ماده و طبیعت ناسوت است . و مراد از «عالم علوی» عالم ماوراء طبیعت ، و عالمملکوت و جبروت است .
4) 41. بحار الانوار ، ج 70 ، ص 59 ، ح 39 .
5) 42. مراد تاریکیهائی است که در اثر گناه ، روی قلب انسان احساس میشود .
6) 43. بحار الانوار ، ج 82 ، ص 243 . (در مصدر بجای «لا یحتملها» کلمه «لا یسعنی» ذکر شده)
مقام سلوک راه سعادت باشد ، و مراقبت از احوالات خود نماید ، به قدر استعداد و قابلیتخود بر میخورد به آنچه میرسد به او از الطاف ربانیه وفیوضات رحمانیه ، و لیکن فهم ما ادراک فوق رتبه خود را نمیکند اگر چه باید از بابتایمان به بعثت ، تصدیق و اقرار به آن نماید . همچنان که ما ایمان داریم به نبوت و خواصپیغمبری و لیکن حقیقت آنها را نمیشناسیم . و عقول قاصره ما احاطه به کنه آنهانمیکند ، چنانچه احاطه ندارد جنین به عالم طفل ، و طفل نمیداند عالم ممیز را ، و ممیزعامی نمیفهمد عالم علماء را ، و علماء نمیشناسند عالم انبیاء و اولیاء را .
و به حکم عنایت ازلیه درهای رحمتهای غیر متناهیه الهیه بر روی هر کسی گشاده ، وبخل و «ضنت» (1)از برای احدی نشده ، و لیکن رسیدن به آنها موقوف استبه اینکه آئینهدل صیقل داده شود ، و از کدورات عالم طبیعت پاک شود ، و زنگ اخلاق ذمیمه از آنزدوده گردد . پس حرمان از انوار فیوضات الهیه ، و دوری از اسرار ربوبیه ، نه از بخلمبدا فیاض است ، «تعالی شانه عن ذلک» (2)بلکه از پردههای ظلمانیه ذمایم صفات وعوایق جسمانیه است که بدن آدمی را احاطه نموده است .
هر چه هست از قامت ناساز بیاندام ماست***ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
و مخفی نماند که آنچه از علوم و معارف و اسرار که آدمی به واسطه تطهیر نفس وتصفیه آن میفهمد ، نه مانند این علومی است که از «مزاوله» (3)کتب رسمیه و ادله
عقلیهگرفتاران عالم طبیعت و محبوسان زندان و هم و شهوت میفهمند ، بلکه آنها علومحقیقیه نورانیهاند که از انوار الهیه و الهامات حقه ربانیه مستفاد شدهاند . و چندان ظهورو جلا و نورانیت و صفا از برای آنها هست که قابل شک و شبهه نیستند ، و این علمیاست که حضرت فرمودند :
«انما هو نور یقذفه الله فی قلب من یرید» . (1)
«یعنی : علم ، نوری است که حق - تعالی - میافکند آن را در هر دلی که میخواهد» .
و حضرت امیر مؤمنان علیه السلام درکلمات بسیار ، اشاره به این علم فرمودهاند ، و از آن جمله در وصف راستین از علمامیفرمایند :
«هجم بهم العلم علی حقیقة البصیرة ، و باشروا روح الیقین ، و استلانوا ما استوعره المترفون ، و انسوا بما استوحش منه الجاهلون و صحبوا الدنیا بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلی» (2).
یعنی :
«علم به ایشان هجوم آورده است ، ایشان به بصیرت و بینائی و بهحقیقت روح و یقین رسیدهاند . و نرم و آسان شده است از برای ایشان ، آنچه سخت ومشکل استبر دیگران از اهل عیش و تنعم در دنیا ، و یار و انیس شدهاند ، آنچهوحشت میکنند از آن جاهلان ، و زندگانی مینمایند در دنیا به بدنهایی که روح آنهاتعلق به عالم اعلی دارد» .
و در مکان دیگر میفرماید :
«قد احیی عقله ، و امات نفسه ، حتی دق جلیله ، و لطف غلیظه ، و برق له لامع کثیر البرق ، فابان له الطریق ، و سلک
به السبیل» . (1)
یعنی :
«زنده کرد دل خود را و میرانید نفس خود را ، تا آنکه ناهمواری و درشتی او لطیف و هموار شد . و درخشید از برای او نوری درخشنده . پس ظاهر و هویدا کرد از برای او راه حق را ، وبرد او را در راه ، تا رسانید او را به مطلوب» .
ولیکن ، مادامی که صفحه دل از نقوش اخلاق ذمیمه پاک نگردد ، این قسم علم ومعرفت در آن مرتسم نشود ، زیرا که علوم و معارف ، عبادت باطنی است ، همچنان کهنماز ، طاعت ظاهر است . و همچنان که تا ظاهر از جمیع نجاسات ظاهر ، پاک نباشد نمازصحیح متحقق نمیشود ، همچنین تا از باطن ، جمیع نجاسات باطنیه را که صفات خبیثهاست زایل نکنی ، نور علم صحیح مبرا از شوائب شبهات بر آن نمیتابد . و چگونهمیتواند شد که دل ناپاک ، منزل علوم حقه شود ، و حال اینکه افاضه علوم بر دلها ازعالم «لوح محفوظ» (2)به وساطت ملائکه مقدسه است که وسائط فیض الهی هستند .
و پیغمبر - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمود :
«و لا تدخل الملائکة بیتا فیه کلب» .
یعنی :
«ملائکه داخل نمیشود بر خانهای که در آن سگ باشد» . (3)
پس ، هرگاه خانه دل مملو از صفات رذیله که سگان درنده هستند باشد ، چگونه . ملائکه که حمله علوم و معارفاند داخل میشوند ؟ و از اینجا معلوم میشود که کسانیکه عمر خود را صرف تحصیل علم
1) 49. مدرک فوق ، ص 692 ، خطبه 210 .
2) 50. او همان لوحی است در نزد خداوند ، که از هر گونه تغییر و تبدیل و تحریفی محفوظ است ، و همه حقایقعالم و حوادث آینده و گذشته در آن درج است . در مقابل آن ، لوح «محو و اثبات» است که امورات نوشته در آن باتوجه به شرائط و موانع ، قابل تغییر است . ر ک : تفسیر نمونه ، ج 21 ، ص 9 و ج 10 ، ص 241 . و بحار الانوار ، ج57 ، ص 375 . و حق الیقین علامه شبر ، ج 1 ، ص 78 . و اسفار ، ط قدیم ، ج 3 ، ص 62 .
3) 51. مسند احمد بن حنبل ، ج 4 ، ص 28 و من لا یحضره الفقیه ، ج 1 ، ص 159 ، رقم 744 .
از طریق مجادلات کلامیه و استدلالات فکریهنمودهاند ، و از تزکیه نفس از صفات ذمیمه غافل ماندهاند ، بلکه دلهای ایشان متعلق به «قاذورات» (1)دنیای دنیه ، و نفوس ایشان منقاد قوه غضبیه و شهویه است ، از حقیقت علمبیخبر ، و سعی ایشان بیثمر است . و آنچه را تحصیل کردهاند و علم پندارند ، بر خلافواقع است ، زیرا که علم حقیقی را بهجت و سرور و صفا و نوری است ، و دلی را که نورعلم واقعی در آن داخل شد مستغرق لجه عظمتخداوند جلیل ، و محو مشاهده جمالجمیل میشود ، و التفات به غیر او نمیکند . و غایت همت اکثر این اشخاص تحصیلزخارف دنیا ، و حصول منصب و جاه و شهرت در بلاد ، و تسخیر قلوب عباد است . و نههمین است که صفات خبیثه و اخلاق رذیله ، مانع از طلوع انوار علوم حقیقیه از مطلعفیوضات الهیه باشد و بس ، بلکه بدون تزکیه نفس و تصفیه قلب ، عبادات ظاهریه رااثری ، و طاعات بدنیه را ثمری نیست . و چه فایده مترتب میشود بر آراستن ظاهر وکاستن باطن .
قال الله - سبحانه - :
«ان الصلوة تنهی عن الفحشاء و المنکر»
یعنی :
«نماز ، باز میدارد نمازگزاران را از اعمال زشت و منکر» . (2)
اگر نماز با خباثتباطن و اخلاق سیئه مقبول خداوند بینیاز بودی ، پس چرا میبینیاکثر مردم را که هر روز نماز پنجگانه به جا میآورند ، و هر ساعت چندین منکر ومعصیت از ایشان صادر میشود ؟ !
و حضرت فرمودند :
«الصلوة معراج المومن»
یعنی :
«به واسطه نماز مؤمن عروج میکند به معارج قرب پروردگار» . (1)
پس اگر آنچه میکنیم نماز باشد چرا بجز تنزل و هبوط از خود نمییابیم ؟ !
گرنه موش دزد در انبان ماست*** گندم اعمال چل ساله کجاست ؟
اول ای جان دفع شر موش کن ***بعد از آن در جمع گندم جوش کن
و مثال کسانی که مواظبتبر عبادات جسمیه میکنند ، و صفای دل و پاکی آن وظلمت نفس و ناپاکی آن را فراموش کردهاند ، و التفاتی به آن نمیکنند مانند قبور مردگان است که ظاهر آن را زینت نمایند ، و در باطن آن مردار گندیده پنهان است . یامثل خانهای است ظلمانی و تاریک که چراغی بر بام آن نهند . یا چون مرد دهقانی است که تخمی افکند و آن تخم سبز شود ، و با آن گیاهی که زرع را تباه میکند بروید ، و آنشخص سر آن گیاه را قطع کند و از بیخ آن غافل ماند ، تا آنکه قوت گیرد و همهمحصول آن را فاسد و خشک نماید . یا شبیه شخصی است که بدن او را «جرب» (2)فراگرفته باشد ، و طبیب حاذق امر فرماید که : دوائی بنوشد که ماده جرب را از باطن قلعنماید ، و طلائی را بر ظاهر بدن بمالد که اثر آن را از ظاهر دفع کند ، و او دوا را ترککند و به طلا اکتفا نماید ، و هر چه به طلا دفع شود ، از چشمه باطن «اضعاف» آن منفجرگردد تا او را هلاک
سازد .
چون معلوم شد که : قیاس بیماری و صحت نفس به مرض و سلامتی بدن ، محضجهل و خطاست ، پس عجب از طایفهای که شب و روز اوقات خود را صرف محافظتصحتبدن فانی میکنند ، و صبح و شام در دفع امراض جسمانیه سعی تام به عملمیآورند ، و قول طبیب فاسقی ، بلکه کافری را گردن اطاعت نهاده و به شرب دواهایناگوار ، و ارتکاب اعمال ناهنجار قیام مینمایند ، و سر از فرمان طبیب الهی در تحصیلحصول ملکات نفسانیه به تکرار اعمال سعادت دائمیه و حیات ابدیه میپیچند ، ومعالجه نفس را اندک و سهل میشمارند .
ترا یزدان همی گوید که در دنیا مخور باده***ترا ترسا همیگوید که در صفرا مخور حلوا
زبهر دین نه بگذاری حرام از گفته یزدان***ز بهر تن تو بگذاری حلال از گفته ترسا
و چون پرده غفلتبرداشته شود ، و بیماری نفس خود را معاینه ببیند ، و دسترس بهدوائی نداشته باشد فریاد
«یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الله» (1)
از نهاد ایشان برآید .
بدان که : هر نفسی در مبادی آفرینش و اوان طفولیت ، از جمیع صفات و ملکاتخالی است ، مانند صفحهای که ساده از نقش و صورت باشد ، و حصول ملکات و تحقق صفات به واسطه تکرار اعمال و افعال مقتضیه آنها است . و هر عملی که یک مرتبه سر زداثری از آن در دل حاصل ، و در مرتبه دوم آن اثر بیشتر میشود ، تا بعد از تکرار عمل ، اثر مستحکم و ثابت میگردد و «ملکه راسخه» میشود
1) 56. یعنی : افسوس بر من از کوتاهیهائی که در اطاعت فرمان خدا کردم . زمر ، (سوره 39) ، آیه 56
در نفس ، همچنان که «انگشت» (1)چون مجاور آتش شود حرارت در آن تاثیر میکند و گرمی در آن ظاهر میشود ، لیکنضعیف است و به مجرد دور کردن از آتش سرد میشود . و هر گاه مجاورت طول کشیدتاثیر حرارت در آن بیشتر میشود ، و رنگ آتش در آن هم میرسد ، و بعد از آنروشن میشود و آتشی میگردد که هر چه به آن نزدیک شود میسوزد ، و هر چه به آنمقابل شود روشن میکند .
و همین استسبب در سهولت تعلیم اطفال و تادیب ایشان ، و صعوبت تغییر اخلاقمشایخ و پیران . و هرگاه کسی مراقبت احوال خود کند ، و نظری در اعمال و افعال خودکند ، و صفحه دل خود را گشوده و به دیده بصیرت در آن تامل نماید ، بر میخورد بهملکات و صفاتی که در آنجا رسوخ کردهاند ، و اکثر مردم به جهت گرفتاری علایق وکثرت عوایق از نقوش و نفوس خود غافلاند .
اما چون زمان رحلت از این سرای پندار ، و مسافرت به عالم بقا و قرار رسد ، دل ازمشاغل دنیویه فارغ ، و ریشه علایق از مزرع خاطر منقلع ، و پرده طبیعت از مقابل دیدهبصیرت برداشته شود ، و نظر او بر لوح دل و صفحه نفس افتد .
چنانکه حق - سبحانه و تعالی - فرموده :
«و اذا الصحف نشرت» . (2)
و در مکان دیگر میفرماید :
«فکشفنا عنک غطائک فبصرک الیوم حدید»
یعنی :
«پسدر آن روز پرده از پیش دیده تو برداشته میشود ، و
چشم تو تیز بین میگردد ، و اعمالخود را میبینی» . (1)
پس نتایج اعمال خود را معاینه میبیند ، و ثمرات افکار و افعال خود را مشاهدهمیکند ، و میرسد به آنچه در کتاب کریم است که :
«و کل انسان الزمناه طائره فی عنقه و نخرج له یوم القیمة کتابا یلقیه منشورا اقرا کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا» . (2)
یعنی :
«هر شخصی را لازم ساختهایم عمل او را از خیر و شر در گردن او مانند «طوق» که از او جدا نمیشود . و در روز قیامت کتابی را کهاعمال او در آن ثبت استبه جهت او بیرون میآوریم ، در حالی که گشاده باشد و بر او عرضه شود ، آنگاه به او گفته میشود بخوان نامه عمل خود را ، و کافی هستی تو از برایمحاسبه خود» .
پس کسانی که در دنیا از احوال خود غافل ، و اوقات خود را صرف لهو و باطل نمودهاند ، بیاختیار میگویند :
«ما لهذا الکتاب لا یغادر صغیرة و لا کبیرة الا احصیها»
یعنی :
«چگونه است این کتاب که باقی نگذارده است از اعمال صغیره و کبیره را مگر اینکه شمرده است آن را» . (3)
چون که شناختی که حیات ابد ، و سعادت سرمد ، از برای انسان موقوف استبه دفعاخلاق ذمیمه و اوصاف رذیله ، و کسب ملکات ملکیه و صفات قدسیه ، و این میسرنمیشود مگر به شناختن رذائل صفات و فضائل ملکات ، و تمیز نیک و بد آنها ازیکدیگر ، و دانستن معالجاتی که در علم
اخلاق از برای تهذیب نفس مقرر است ، معلوممیشود که شرف این علم از سایر علوم برتر ، و ثمر و فایدهاش بیشتر است .
و چگونه چنین نباشد ، و حال آنکه شرافت هر علمی به شرافت موضوع آن است . وموضوع این علم ، نفس ناطقه انسانیه است ، که اشرف انواع کائنات و افضل طوایفممکنات است ، و به واسطه این علم از حضیض مرتبه بهائم به اوج عالم ملائکه عروجمینماید .
بلی ، از برای بنی نوع انسان و عرضی است عریض ، اول آن فروتر از عالم چهارپایان ، و آخرش برتر از اقلیم فرشتگان .
در حق اولش فرموده :
«ان هم الا کالانعام بل هم اضل سبیلا»
یعنی :
«نیستند ایشان مگر مانند چهارپایان ، بلکه پست رتبهتر و گمراهترند» . (1)
و به این جهت میگویند :
«یا لیتنی کنت ترابا»
یعنی :
«کاش که من خاک بودمی» . (2)
و در شان آخرش رسیده :
«لولاک لما خلقت الافلاک» .
یعنی :
«اگر مقصود تو نبودیآسمانها را خلق نکردمی» . (3)
ای نقد اصل و فرع ندانم چه گوهری ***کز آسمان تو برتر و از خاک کمتری
به این جهت است که سید رسل - صلی الله علیه و آله و سلم - فرموده :
«انی وزنتبامتی فرجحتبهم» .
یعنی :
«مرا با تمام امت موازنه نمودند من بر همه راجح آمدم» . (4)
و این ، خود ظاهر و روشن است که : این تفاوت و اختلاف در میان
افراد این نوع ، نهاز جهت جسمیت و لواحق آن است ، زیرا که همه در این شریک هستند ، بلکه به جهتاختلاف در اخلاق و صفات است ، و این علم باعث رسیدن به اعلا مراتب آن است . وکدام علم ، اشرف از علمی است که پست ترین موجودات را به اشرف کایناتمیرساند ؟ و به این جهت ، حکمای سلف نام علم را به غیر از «علم اخلاق» حقیقتااطلاق نمیکردند ، و به این سبب آن را «اکسیر اعظم» مینامیدند ، و آن را اول تعلیمخود قرار داده بودند ، و اول به شاگردان خود این علم را میآموختند . و تحصیل سایرعلوم را از برای کسی که تهذیب اخلاق نکرده بیثمر میدانستند .
آری ، همچنان که بدنی که مواد فاسده و «اخلاط ردیه» (1)در آن مجتمعاند ، ازکثرت غذا بجز فساد اخلاط و زیادتی مرض حاصل نبیند ، همچنین نفسی که مجتمعاخلاق ذمیمه و صفات رذیله باشد ، از تحصیل علوم بجز شر و فساد ثمری نبیند .
و از این روست که : بیشتر کسانی که ملبس به لباس علماء گشتهاند ، و خود را از زمرهاهل علم میشمرند ، به مراتب حال ایشان از عوام بدتر ، و دل ایشان سیاهتر است . ماه وسال در جمع مال ، خواه حرام و خواه حلال ، و روز و شب در تحصیل جاه و منصب ، و این را ترویج دین و مذهب میدانند . با امثال و اقران در مراء و جدال ، تا اظهارفضیلتخود بر جمعی از عوام کنند ، پای اعتقاد ایشان سست ،
1) 66. جمع «خلط» (رطوبت فاسد و گندیده) است . و در اصطلاح قدیم ، خون ، بلغم ، صفرا و سودا را اخلاطچهارگانه مینامیدند . رک : فرهنگ معارف اسلامی ، ج 1 ، ص 110
و اصول عقایدشاننادرست ، رسوم شرع و ملت را دور انداخته ، و بدعتی چند از برای خود ساخته وپرداخته ، و آن را مقتضای حکمت نامیده غافلاند از اینکه : حکمت ، حقیقة همان استکه در شریعت نبویه مقرر فرموده . و ندانستهاند که : علم بدون عمل گمراهی و ضلال ، وتعلم بدون طاعت ، خسران و وبال است .
همانا قول پیغمبر - صلی الله علیه و آله و سلم - را نشنیدهاند که :
«البلاهة ادنی الی الخلاص من فطانة بتراء» .
یعنی :
«ابلهی و نادانی به نجات نزدیکتر است از زیرکی ناقص و ناتمام» .
و گویا به گوش ایشان نرسیده که حضرت رسول - صلی الله علیه و آله و سلم - فرموده :
«قصم ظهری رجلان : عالم متهتک و جاهل متنسک» .
یعنی
«دو نفر پشت مرا شکستند :
یکی عالمی که پرده شریعت را درد و به علم خود عمل نکند ، و دیگری جاهلی که آداب عبادت را نداند و بدون علم عبادت کند» . (1)
از آنچه مذکور شد دانسته شد که : فایده علم اخلاق ، پاک ساختن نفس است از صفات رذیله ، و آراستن آن به ملکات جمیله ، که از آن به «تهذیب اخلاق» تعبیرمیشود .
و ثمره تهذیب اخلاق ، رسیدن به خیر و سعادت ابدیه است . و باید دانست کهسعادت مطلق حاصل نمیشود ، مگر اینکه صفحه نفس در جمیع اوقات از همه اخلاقذمیمه «معرا» ، (2)و به تمام اوصاف حسنه «محلی» (3)باشد .
و
اصلاح بعضی صفات یا در بعضی اوقات ، اگر چه خالی از ثمر نیست ، و لیکنموجب سعادت ابدیه نمیشود . همچنان که صحتبدن و نظام مملکت نیست مگر بهدفع جمیع امراض ، و اصلاح جمیع طوایف و اشخاص در تمام اوقات .
پس ، «سعید مطلق» کسی است که : اصلاح جمیع صفات و افعال خود را بر وجهینموده باشد که ثابت و پایدار بوده باشد از تغییر احوال ، و در آنها خللی راه نیابد ، و ازتبدل ازمان متغیر نشود ، و از شعلههای مصائب و بلایا برقی به خرمن صبرش نرسد ، و از سیلاب محنتها و «رزایا» (1)رخنه در بنیان شکر گزاریش نشود . و خار و خس شبهات را بهدامن اعتقادش دسترس نباشد . بد کردن مردمان با او ، را از احسان و نیکوکاری بازندارد . و دشمنی نمودن دیگران با او در دوستی او خلل نرساند .
و بالجمله در پایداری و ثبوت اخلاق ، و قوت نفس ، و بزرگی ذات ، و حسنصفات ، به مرتبهای رسد که اگر آنچه به ایوب پیغمبر رسید به او رسد تغیر در احوالشحاصل نگردد . و اگر بلاهای «برناس» (2)حکیم بر او نازل شود تبدل در اعمالش نشود . بلکه کسی که گوی سعادت در ربود و او را سعادت واقعی نصیب گردید ، چون فی الحقیقه داخل خیل مجردات میشود ، از عالم جسمانیات بالاتر میرود ، و دستتصرف «افلاک» (3)
روایاتی از اهل بیت - علیهم السلام - در مذمت و رد این نوع اعتقاد و طرز تفکر وارد شده و فقهاء بزرگ شیعهمانند : علامه حلی و دیگران ، اعتقاد به تاثیر ستارگان و ارتباط حرکات موجودات به حرکت افلاک و ستارگان را کفرمیدانند . رک : بحار الانوار ج 58 ، ص 217- 311 و منتهی المطلب ج 2 ، ص 1014 .
به دامن او نرسد ، و گرد تاثیرات ثوابت و سیار بر چهره او ننشیند . نهسعد فلک در او تاثیر کند و نه نحسش1) 70. مصیبتها .
2) 71. آنچه در کتب تراجم و غیره تفحص نمودیم شرح حال وی را نیافتیم .
3) 72. عقیده عالمان نجوم و علوم غریبه و بعضی از حکما بر آن است که : ستارگان و افلاک در سرنوشت انسانتاثیر دارد و تدبیر امور افراد به دست آنها سپرده شده ، و بعضی از آنها را سعد ، و بعضی دیگر را نحس میدانند (رک : فرهنگ معارف اسلامی ج 3 ، ص 1996) .
، و نه قمرش را با او کاری باشد و نه شمسش را .
«اهل التسبیح و التقدیس لا یبالون بالتربیع و التسدیس و الانسان بعد علو النفس لا یعتنی بالسعد و النحس» .
یعنی :
«اهل ذکر پروردگار را ، از «تربیع و تسدیس» (1)کواکب چه باک است ، و ارباب نفوس قویه را از سعد و نحس فلک چه بیم» .
آری دست «کیوان» (2)فلک از «کنگره» ایوان رفعتشان دور ، و چراغ خورشید در کنجخلوتشان تار و بینور ، و مشتری خود را شناسد ، و «بهرام» (3)مرد میدان خود را داند ، وساز و نوای زهره در محفل انسشان بیساز و نوا ، و دف و بربطش در بزم عیششان خالیاز صدا . قلم عطارد چون به نام نامیشان رسد سر اندازد ، و ماه نو چون به جمالشان نگردخود را از نظر اندازد . بلکه بسا باشد که انسان در قوت نفس و تجرد به مرتبهای رسد کهتصرف در افلاک ، بلکه در جمیع مواد کائنات نماید ، چنانکه واقعه شق القمر از سیدانبیاء و قصه رد شمس (4)
جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به کتاب : الغدیر ، ج 3 ، ص 140 .
از سرور اوصیاء بر آن شهادت میدهد .بدان که : - همچنان که گذشت - تن ، مملکتی است که خداوند عالم آن را به اقطاعروح مجرد مقرر فرموده ، و از برای روح در این مملکت ، از اعضاء و جوارح و حواسو قوای ظاهریه و باطنیه ، لشکر و خدم بسیار قرار داده ، که بعد از این شمهای از آنهامذکور خواهد شد ، و
«ما یعلم جنود ربک الا هو» . (5)
1) 73. تربیع و تسدیس از اصطلاحات نجومی است ، که هرگاه فاصله دو ستاره با همدیگر 90 درجه (سه برج) باشد آنرا تربیع گویند . و اگر فاصله 60 درجه (دو برج) باشد آنرا تسدیس گویند . (حاصل تقسیم 360 برعدد 4 و 6) .
2) 74. نگاه ستاره زحل را کیوان گویند ، که نحس اکبر هم نامیدهاند . فرهنگ معارف اسلامی ج 3 ، ص 1621 .
3) 75. مراد ستاره مریخ است که اهل فن او را نشانه نحوست دانند . مدرک یاد شده ص 1998 .
4) 76. اشاره به قضیه برگشتن خورشید برای حضرت امیر المؤمنین علیه السلام است ، که بنا به نقل مورخینمتعدد : روزی حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله سر بر روی زانوی حضرت علی علیه السلام نهاده و در حال گرفتنوحی بود . که این به قدری طول کشید که آفتاب غروب نمود ، و نماز عصر حضرت علی علیه السلام قضا شد . سپس به دعایحضرت رسول صلی الله علیه و آله آفتاب برگشت و حضرت نمازش را به جا آورد و دوباره خورشید غروب کرد .
5) 1. یعنی : و لشکریان پروردگارت را جز او کسی نمیداند . مدثر (سوره 74) آیه 31 .
هر یک را خدمتی معین و شغلی مقرر تعیین داده ، و از میان ایشان قوای اربع که :
«عقل» «شهوت» «غضب» و «وهم» باشد ، حکم کارفرمایان و سران لشکر و عمالمملکت دارند ، و سایر قوا ، زیردستان و فرمان برانند .
و شان «عقل» ، ادراک حقایق امور ، و تمیز میان خیرات و شرور ، و امر به افعال جمیله و نهی از صفات ذمیمه است .
و فایده ایجاد «قوه شهویه» ، بقای بدن است ، که آلت تحصیل کمال نفس است ، زیراکه : زیستبدن چند روزی در این دنیا ، موقوف استبه تناول غذا ، شراب ، تناکح وتناسل . و احتیاج آنها به قوه شهویه روشن و ظاهر است .
و ثمره «قوه وهمیه» فهمیدن امور جزئیه است ، و دانستن دقایق اموری که به وسیلهآنها به مقاصد صحیحه میرسند .
و شغل «قوه غضبیه» آن است که : دفع مضرتهای خارجیه را از بدن نموده ، و نیز اگرقوه شهویه یا وهمیه اراده سرکشی و خودسری کرده ، و قدم از جاده اطاعت عقل بیروننهند ، ایشان را مقهور نموده ، به راه راست آورد ، و در تحت اقتدار و تسلط عقل بازدارد .
و بدان که هیچ یک از قوای ظاهریه و باطنیه را به غیر از این چهار قهرمان ، در هیچوقتی خیال فرمانروایی و اندیشه سروری نیست ، بلکه هر یک محکوم حکم حاکم خطهبدناند .
یکی از آنها که عقل است ، وزیر پادشاه است که روح باشد ، و هماره در تدبیر آناست
که روح از مقتضای صوابدید او تجاوز ننموده ، و انقیاد اوامر و نواهی آن را نماید ، تا به حسن کفایت و تدبیر آن ، امر مملکت را «منسق» (1)و مضبوط کند و پادشاه راتهیه اسباب سفر عالم قرب ، سهل و آسان باشد .
و دوم که شهوت است ، مانند عامل خراج است ، و طماع ، دروغزن ، فضول و «تخلیطگر» (2)است ، و هر چه وزیر که عقل است گوید ، شهوت ، هوای مخالفت آن کند ، و همیشه طالب آن است که راه روح را زده و او را محکوم حکم خود نماید . و مانندبهایم و چهارپایان غرق لجه شهوات نموده ، و به هر چه او را امر نماید از مشتهیات «اکل» «شرب» «جماع» «مرکب» «لباس» «مسکن» و امثال آن ، روح بدون آنکه درارتکاب آن با وزیر مشورت نموده و صواب و فساد آن را فهمیده باشد ، متابعت نماید .
و سوم که غضب است ، به «شحنگی» (3)آن شهر منصوب است ، و تند و تیز و بیباکو شریر است ، همه کشتن و بستن و زدن و شکستن و ظلم و ایذاء و عداوت و بغض راطالب است . و در صدد آن است که : پادشاه را که روح است فریب دهد ، تا به آنچه اواشاره نماید ، عمل کند ، و فرمان عقل را اطاعت ننماید ، و او را چون سباع درنده ، همهشغل ، دریدن و ایذاء بوده باشد .
و چهارم که وهم است ، شغل آن مکر ، خدعه«تلبیس» ، (4)خیانت و
فتنه است ، ومیخواهد که سلطان مملکتبدن ، مطیع و منقاد او شود تا به هر چه فرمان دهد ازفریفتن و شیطنت و افساد و مکر ، اطاعت نموده تجاوز نکند .
و به سبب اختلاف هواهای این قوای اربع ، و تفاوت آرای این چهار سرهنگ استکه پیوسته مملکتبدن میدان محار به آنها و معرکه تنازع ایشان است . گاهی در آنجاآثار فرشتگان و اعمال قدسیان ظاهر میشود ، و زمانی که افعال بهایم و چهارپایان از آنهویدا میگردد ، و ساعتی مشغول شغل سباع و درندگان است ، و لحظهای مظهر آثارشیطان میشود . و همیشه چنین است تا اینکه غلبه کلیه از برای یکی از این قوا حاصلشود ، و دیگران مقهور حکم او گردند . در این هنگام پیوسته آثار آن یک از نفس سرمیزند و صاحب آن داخل در عالم آن میشود .
پس اگر سلطنت از برای قهرمان عقل باشد ، در مملکت نفس آثار ملائکه ظاهرمیگردد ، و احوال مملکت انتظام به هم میرساند ، و صاحب آن داخل در صنففرشتگان میشود ، و همیشه چنین است . و اگر غلبه از برای دیگران باشد ، آثار آنها درآنجا پیدا میشود و مملکتخراب و ویران گشته ، و امر معاش و معاد اختلال به هممیرساند ، و صاحب آن داخل در حزب بهایم یا سباع یا شیاطین میشود ، نعوذ بالله من ذلک .
و مخفی نماند که : منشا نزاع و سبب جدال در مملکت نفس ، قوه عاقله است ، زیرا کهآن ، مانع سایر قوا میشود از اینکه آثار خود را به
ظهور رسانند ، و نمیگذارد که نفسرا مطیع و منقاد خود سازند ، چون که اعمال و افعال آنها خلاف صوابدید عقل ومخالف مقتضای آن است .
اما آن سه قوه دیگر را با یکدیگر نزاعی نیست ، از این جهت که : هیچ یک به خودیخود منکر فعل دیگری نیستند ، و ممانعت از اعمال دیگری نمینمایند مگر به اشارهعقل تواند شد که : بالذات یا به جهتبعضی عوارض خارجیه ، بعضی از این قوا راضعفی ، و بعضی را غلبه و قوتی باشد ، و لیکن این نه به جهت معاندتی است که فیما بینایشان باشد ، بلکه به این سبب است که : در نفوس سایر حیوانات که از قوه عاقله خالیاندمنازعه نیست ، اگر چه مختلفاند در قوهای که در آنها غلبه و تسلط دارد . همچنان کهغلبه در جند شیاطین از برای قوه واهمه است ، و در خیل سباع از برای قوه غضبیه است ، و در حزب بهایم از برای شهویه . و همچنین در نفوس ملائکه نیز منازعه نیست ومجادله راه ندارد ، زیرا که قوه ایشان منحصر است در عاقله ، و از آن سه قوه دیگر خالیهستند ، پس ممانعت و تدافع در آنها نیست .
و از اینجا روشن میشود که : جامع همه عوالم و محل جمیع آثار ، انسان است که ازمیان جمیع مخلوقات ، مخصوص شده استبه قوای متخالفه و صفات متقابله ، و از اینجهت است که مظهریت اسماء «متقابله الهیه» (1)به او اختصاص دارد . و مرتبه قابلیت «خلافت ربانیه» (2)
«انی جاعل فیالارض خلیفة»
(بقره«سوره 2» آیه 30) او در این هنگام متجلی به تجلی ذات شده و مظهر تمام اسماء صفات الهیقرار میگیرد . فرهنگ معارف اسلامی ، ج 2 ، ص 816 .
به او تعلق گرفته ، و عمارتعالم «صورت و معنی» (1)در خور اوست . وخلعتسلطنت اقلیم غیب و شهود برازنده قامت او . و طایفه ملائکه اگر چه مخصوصاندبه رتبه روحانیت و مبتهج و مسرورند به لذات عقلیه و انوار علمیه ، و لیکن در عالمجسمانیت که یکی از عوالم پروردگار است ایشان را تسلطی نیست .
و اجسام فلکیه اگر چه بنابر قواعد حکماء ، صاحب نفوس مجرده هستند ، (2)
بحار الانوار ، ج 58 ، ص 276 به بعد
اما آنها را از اوصاف متضاده و طبایع مختلفه خبری نیست ، منازل هولناک و راههای خطرناکیطی نکردهاند ، و سنگلاخهای نزاع و جدال قوا را از پیش برنداشتهاند ، و بار گران تقلبدر «اطوار» (3)نقص و کمال را بر دوش نکشیدهاند ، و زهر جانگزای انقلاب صفات واحوال را نچشیدهاند ، و بر خلاف انساناند که چون به مرتبه کمال رسد احاطه به جمیعمراتب نموده ، و سیر در طورهای مختلفه ، کرده و عالم جماد و نبات و حیوان و ملائکهرا در نور دیده ، و به مرتبه «مشاهده وحدت» (4)«اینما تولوا فثم وجه الله»
(بقره«سوره 2» آیه 115) .
برسد .پس انسان نسخهای است جامع ملک و ملکوت ، و معجونی است مرکب از عالم امرو خلق .
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید که : «حق - سبحانه و تعالی - مخصوص گردانید ملائکه را به عقل ، و ایشان را بهره از شهوت و غضب نداد . ومخصوص ساختحیوانات را به شهوت و غضب ، و آنها را از عقل بینصیب کرد . ومشرف گردانید انسان را به همه اینها ، پس اگر شهوت و غضب را مطیع و منقاد عقلگرداند افضل از ملائکه خواهد بود ، زیرا که خود را
1) 8. ظاهر و باطن . (در اصطلاح فلاسفه و عرفا «صورت» ، معانی متعدده دارد) رک : مدرک یاد شده . ج 2 ، ص 1121 .
2) 9. این نظریه حکماء و فلاسفه است ، ولی عالمان و فقیهان بزرگ شیعه ، مانند شیخ مفید و سید مرتضی و سید بنطاووس و دیگران با این نظریه مخالف بوده و بر رد آن به روایات و اجماع مسلمین استدلال نمودهاند . رک :
3) 10. در عرفان به مظاهر گوناگون و حالات مختلف دل«اطوار» گویند . رک : فرهنگ معارف اسلامی ، ج 1 ، ص 234 .
4) 11. یعنی تمام جهان هستی را جلوه حق ببیند .
به این مرتبه رسانیده و با وجود منازع ، و ملائکه را منازع و مزاحمی نیست» . (1)
و از این معلوم میشود که : اگر مطیع شهوت و غضب شود پستتر از حیواناتخواهد بود ، زیرا که اطاعت آنها را نموده با وجود معین و یاوری مثل عقل ، و سایرحیوانات را معینی نیست .
چون شناختی که آدمی را چهار قوه است که حکم سرهنگان دارند : نظریه عقلیه ، وهمیه خیالیه ، سبعیه غضبیه ، و بهیمیه شهویه . بدان که به ازای هر یک از اینها لذتی استو المی ، و لذت هر یک در چیزی است که مقتضای طبیعت و مناسب جبلت آن است کهبه جهت آن خلق شدهاند ، و المش در خلاف آن است .
پس ، چون مقتضای عقل و سبب ایجاد آن ، معرفتحقایق اشیاء است ، لذت آن درعلم و معرفت ، و الم آن در جهل و حیرت است .
و مقتضای غضب ، چون قهر است و انتقام ، لذتش در غلبه و تسلط است ، و المش درمغلوبیت .
و شهوت ، چون مخلوق است از برای تحصیل غذا و سایر آنچه قوام بدن به آناست ، لذتش در رسیدن به آنها ، و المش در حرمان و ممنوعیت از آنها است . و همچنیناست در وهمیه .
پس همچنان که قوا در آدمی چهارند ، همچنین هر یک از لذت و الم نیز بر چهارقسماند : عقلیه ، خیالیه ، غضبیه و شهویه . و بالاترین لذتها ، لذت عقلیه است که بهاختلاف «احوال» ، (2)مختلف
نمیشود و سایر لذات در جنب آنها قدر و مقداری نداردو ابتدای امر آدمی میل او به سایر لذات است ، و هر چند جنبه حیوانیت قوت میگیرداین لذات نیز قویتر میگردد . و چندان که ضعف در قوه حیوانیتحاصل گردد اینلذات نیز ضعیفتر میگردند . و در بدو امر لذات عقلیه از برای آدمی نیست ، زیرا کهآنها حاصل نمیشوند مگر از برای نفوس مطهره از رذایل ، و «متحلیه» (1)به فضایل .
و بعد از آنکه آدمی به مرتبه درک لذات عقلیه رسید ، هر چند قوه عقلیه زیادمیشود و تسلط عقل بر سایر قوا زیاد میگردد ، لذات آن هم اتم میشود ، و همه روزهدر قوت و شدت است ، و نقص و زوالی از برای آن نیست .
و عجب از کسانی که چنان پندارند که : لذات منحصر است در لذات جسمیه ، وغایت کمال انسان را در رسیدن به لذت «اکل» و «شرب» و «نکاح» و «جماع» و امثالاینها میدانند ، و نهایتسعادت آن را در التذاذ به این لذات گمان میکنند .
اینان لذات نشاه (2)آخرت و منتهای مرتبه انسانیت را نمیدانند ، مگر در رسیدن بهوصال غلمان و حور ، و خوردن انار و سیب و انگور ، و کباب و شراب . و المها وعقابهای آن عالم را منحصر میکنند در آتش سوزنده و عقرب گزنده ، و «گرز» (3)گران و «سرابیل قطران» . (4)
«سرابیلهم من قطران» .
[ابراهیم ، (سوره 14) ، آیه 50] یعنی لباس مجرمان در جهنم ازنوعی ماده سیاهرنگ بدبوی قابل اشتعال میباشد که هم زشت و بدمنظر است و هم بدبو ، و هم خود قابل سوختن وشعلهور شدن . تفسیر نمونه ، ج 10 ، ص 388 .
و از عبادات و طاعات و ترک دنیا و بیداری شبها نمیطلبند مگر رسیدن به آنها و نجات از اینها را . آیا اینان نمیدانند که چنین
1) 14. آراسته .
2) 15. هر یک از مراتب انتقالی اشیاء را «نشات» گویند ، چنانکه گویند «نشات برزخ» «نشات آخرت» «نشاتهیولی» ، و . . . ر ک : فرهنگ معارف اسلامی ، ج 3 ، ص 2013 .
3) 16. عمود آهنین ، یکی از وسائلی است که معصیت کاران را با آن عذاب میکنند ، چنان که در حدیثی امامصادق علیه السلام فرموده : « . . . ضرباک علی راسک بمطرقة معهما تصیر منه رمادا» . یعنی « . . . با گرز (آهن کوب) بر سر تو میزنند و از اثر آن به خاکستر تبدیل میشوی» . بحار الانوار ، ج 6 ، ص 236 ، ح 53 .
4) 17. «سرابیل» جمع «سربال» استبه معنای پیراهن و «قطران» ، جسمی استسیاه رنگ ، بدبو و قابل اشتغال در آیه قرآن آمده است :
عباداتی عبادت مزدورانو بندگان است ، و امثال این کسان ، ترک کردهاند لذات جسمیه کم را که به بیشتر آنبرسند ، و گذاردهاند اندک آن را که زیادت را دریابند ؟ و غافلاند از اینکه : امثال اینچیزها چگونه کمال حقیقی انسان ، و باعث قرب به پروردگار ایشان است ، و کسی کهگریهاش از ترس سوختن آتش ، یا عبادتش از شوق وصال حوران دلکش است ، مقصوداز روزهاش طعامهای الوان ، و از نمازش امید لقای حور و غلمان باشد ، چگونه او را ازاهل بساط قرب خدای - تعالی - میتوان شمرد ، و به چه کمال استحقاق تعظیم و توقیردارد ؟ ! آری نیست اینها مگر از غفلت از ابتهاجات روحانیه و لذات عقلیه ، و منحصردانستن لذت و الم در جسمیه . گویا به گوش ایشان نرسیده که سید اولیاء علیه السلام میفرماید :
«الهی ما عبدتک خوفا من نارک ، و لا طمعا فی جنتک ، و لکن وجدتک اهلا للعبادةفعبدتک» یعنی : «خداوندا ! من عبادت ترا نمیکنم به جهت ترس از آتش دوزخت ، یا ازطمع شوق در نعیم بهشتت ، و لکن ترا سزاوار پرستش یافته ، پس بندگی ترا میکنم» . (1)
و بالجمله لذتهای جسمانیه را اعتباری ، و در نظر اهل بصیرت قدر و مقداری نیست ، در این لذات انسان با بهایم و حشرات و سایر حیوانات شریکاند ، و چه کمال است درآنچه انسان در آن مشارکتحیوانات عجم باشد ، و در استیفای آنها نفس ناطقه مجرده ، خادم قوه بهیمیه گردد .
و عجبتر آنکه : طایفهای
1) 18. بحار الانوار ، ج 70 ، ص 234 ، و مرآت العقول ، ج 8 ، ص 89
که لذات را منحصر در اکل ، شرب ، جماع ، مسکن ، لباس ، حشم ، مرکب ، و جاه و منصب میدانند ، و کسانی را که از اینها بینصیباند محروممیشمارند ، و بر آنها افتخار میکنند و بزرگی به آنها میفروشند ، هرگاه به کسیبرخورند که ترک شهوات کرده و پشت پا بر لذات دنیویه زده ، در خدمت و نهایتتواضع و فروتنی و مذلت و شکستگی مینمایند و خود را در جنب ایشان از زمره اشقیامیدانند .
و چگونه نیل به لذات جسمیه کمال باشد ، و حال اینکه همگی دامن کبریای خالقعالم را از لوث این لذات پاک میکنند ، و میگویند که : اگر نه چنین باشد نقص لازم خواهد آمد . پس اگر اینها کمال بودی بایستی که از برای مبدا کل نیز ثابتباشد . و اگرنه این است که این لذات قبیح هستند ، چرا صاحب آنها شرم از اظهار آنها دارد ، و سعیدر پوشیدن آنها میکند ؟ و چرا اگر کسی را پرخواره و شکم پرستخوانند تغییر درحالش به هم میرسد و حال اینکه هر کسی طالب نشر در کمال خود است . بلکهفی الحقیقه لذات جسمانیه لذت نیستند ، بلکه دفع آلامی چندند که از برای بدن حاصلمیشوند .
پس آنچه را در وقت «اکل» ، لذت میدانی نیست مگر دفع الم «گرسنگی» . و آنچهرا در وقت «مجامعت» ، لذت میشماری نیست مگر ازاله کردن «منی» . و از این جهتاست که : سیر را لذتی از اکل نیست ، و این خود ظاهر است که خلاصی از الم ، غیر
ازمرتبه کمال است .
و چون این معلوم شد و دانستی که : در لذات جسمیه کمالی نیست ، و شناختی کهانسان در قوه عاقله و لذات عقلیه شریک ملائکه قدسیه است ، و در قوای غضبیه ، شهویه ، بهیمیه و لذات جسمیه ، شبیه سباع و بهائم و شیاطین است ، بر تو معلوم میشود که هریکی از این قوا در آن غالب و طالب لذات آن میشود ، شریک میشود با طایفهای کهاین قوه منسوب به آن است تا آنکه غلبه به سرحد کمال رسد ، در این وقتخود آنمیشود ، و داخل در آن حزب میگردد .
پس ، ای جان برادر ! چشم بصیرت بگشا و باهوش باش ، و ببین که خود را در کجاداشته و مرتبه خود را به کجا رسانیدهای .
و بدان که : اگر قوه شهویه تو بر سایر قوا مسلط شده تا اینکه اکثر شوق تو ، و بیشترفکر تو در کار اکل و شرب و جماع و سایر لذات شهویه است ، و اکثر اوقات در آراستنطعامهای لذیذه ، و یا خواستن زنهای جمیله است ، خود را یکی از بهایم بدان و نام انسانبر خود منه .
و اگر تسلط و غلبه در تو از برای قوه غضبیه است ، و پیوسته خود را مایل منصب وجاه ، و برتری بر عباد الله میبینی ، و طالب زدن ، بستن ، انداختن ، شکستن ، فحش ، دشنامو اذیت «انام» (1)هستی ، خویش را سگی گزنده و یا گرگی درنده میدان ، و خود را اززمره انسان مشمار
1) 19. مردم ، خلق
.
و اگر استیلا و قهر از برای قوه شیطانیه است ، و همیشه در فکر مکر و حیله و تزویر وخدعه و بستن راههای مخفیه از برای رسیدن به مقتضای غضب و شهوت است ، خود راشیطانی دان مجسم و خارج از حزب بنیآدم .
و اگر تسلط و استیلا از برای عقل باشد ، و پیوسته در صدد تحصیل معرفت الهیه ، وکسب ملکات ملکیه باشی ، و فکر تو مقصور بر عبادت پروردگار ، و اطاعت رسولمختار ، و طلب راه سعادت و وصول به مرتبه قرب حضرت آفریدگار باشد ، خود راانسان حقیقی میدان ، که عالم آن از عالم ملائکه مقدسه بالاتر ، و رتبهاش از رتبه ایشانوالاتر است .
پس هر که را از اندکهوشی بوده باشد ، و دشمن نفس خود نباشد ، بر او لازم استسعی در استیلای قوه عقلیه ، و جد و جهد در «استیفای» (1)سعادت ابدیه ، و صرف وقتدر تحصیل صفات جمیله ، و دفع اخلاق رذیله . و پیرامون شهوات نفسانیه و لذاتجسمانیه نگردد مگر به قدر ضرورت .
پس ، از غذا«اقتصار» کند به آنچه در صحتبدن به آن احتیاج ، و به جهتبقایحیات از آن لابد و «لا علاج» (2)است . و روزگار خود را در تحصیل الوان طعامها و اقسامغذاها ضایع و تلف نکند . و اگر هم از این تجاوز کند ، این قدر طلبد که موجب ذلت درنزد اهل و عیال نباشد ، و زیاده از این«وبال» ، (3)و باعثخسران «مآل» (4)است .
و از جامه و لباس ، اقتصار کند بر
آنچه بدن را بپوشاند ، و دفع سرما و گرما کند . و اگراز این مرتبه درگذرد به قدری جوید که در نظرها خوار ، و در برابر همگان بیاعتبارنگردد .
و از مجامعت ، نخواهد مگر آنچه به آن حفظ نوع و بقای نفس و نسل متحقق شود .
و بپرهیزد از اینکه غریق لجه شهوات نفسانیه و گرفتار قیود و علائق دنیویه شود ، و ازاین جهتبه شقاوت ابد و هلاکتسرمد رسد .
پس ای معشر اخوان و گروه برادران ! از برای خدا بر خود رحمت آرید ، و بر نفسخود ترحم کنید ، بیدار شوید پیش از آنکه همه راهها بر شما بسته شود . و راهی طیکنید قبل از آنکه پای شما شکسته گردد . و دریابید خود را که وقت در گذر است . غافلننشینید که عمر کوتاه و مختصر است . چاره بسازید پیش از آنکه ریشه اخلاق رذیله مستحکم شود ، و صفات ردیه عادت گردد ، و لشکر شیطان مملکت دل را تسخیر کند ، و تختگاه دل ، مقر سلطان شیطان شود ، و جوانی تو که وقت قوت و توانائی استسپریگردد . بلی«آنا فآنا» (1)تو روی به ضعف و پیری و ناتوانی میروی ، و صفاتی که درنفس تو هست محکم و قوی میگردد .
خاربن در قوت و برخاستن*** خارکن در سستی و در کاستن
تو که در جوانی مقابله با حزب شیطان نکردی ، که هنوز احاطه بر ملک دلت نکردهبودند ، چگونه در پیری با ایشان مجاهده کنی ؟ !
«و لا تیاسوا من روح
1) 24. لحظه به لحظه .
الله»
یعنی :
«اما در هیچ حال نومیدی از رحمتخدا روا نیست (1)و در هر وقتی باید به قدر قوه سعی و اجتهاد نمود)» .
منقول است از شیخ کامل فاضل احمد بن محمد بن یعقوب مسکویه ، (2)که استاداست در علم اخلاق ، و اول کسی است که از اهل اسلام که در این فن شریف تصنیف وتالیف نمود که گفته : «من در وقتی از مستی طبیعت هشیار ، و از خواب غفلتبیدارشدم که مایه جوانی بر باد رفته بود ، و پیری مرا فرا گرفته و عادات و رسوم در منمستحکم گشته ، و صفات و ملکات در نفس من رسوخ کرده بود ، در آن وقت دامناجتهاد بر میان زدم ، و به مجاهدات عظیمه و ریاضات شاقه ، نفس خود را ازخواهشهای آن باز داشتم ، تا آنکه خداوند عالم مرا توفیق کرامت فرموده و خلاصی ازمهلکات حاصل شد» .
پس ای جان برادر ! مایوس مباش و بدان که درهای فیض الهی گشاده است ، و امیدنجات از برای هر کسی هست . و لیکن چنان نپنداری که صفا و نورانیتی که از نفس فوتمیشود به جهت کدورت و تیرگی که از معصیت در حالتی حاصل میشود ، تدارک آنممکن باشد ، و توان نوعی نمود که صفایی که اگر معصیتی صادر نشده بود حاصلمیشد توان تحصیل نمود ، زنهار ، این اندیشهای است محال ، و خیالی است فاسد ، زیراکه نهایت امر آن است که : آثار این معصیت را به افعال حسنه محو نمایی ، در این وقتنفس مثل حالتی میشود که
1) 25. یوسف ، (سوره 12) ، آیه 87 .
2) 26. سید محسن امین (ره) میگوید : لقب او مسکویه بوده و معلم ثالث نیز به او میگویند . او در علم اخلاق ، کتابی به نام «الطهارة» دارد که خواجه نصیر الدین طوسی کتاب «اخلاق ناصری» را بر منوال و روش آن تالیف نمودهاست . او در سال 421 ه . ق وفات نموده است . اعیان الشیعه ، ج 3 ، ص 158 . و روضات الجنات ، ج 1 ، ص 254
آن معصیت را نکرده بود .
پس به این حسنات روشنایی و سعادتی حاصل نمیگردد و اگر معصیت را نکرده بودو این حسنات از او صادر میشد ، از برای او در دنیا صفا و بهجتی ، و در عقبی درجهای هم میرسید ، و چون ابتدا معصیت کرده بود این صفا و درجه از دست او رفت ، و فایدهحسنه ، محو آثار معصیتشد و بس .
از آنچه گذشت روشن شد که : از برای انسان اگر چه قوی و جوارح بسیار است ، و لیکن همه آنها به غیر از چهار قهرمان ، مطیع و فرمانبردارند ، و ایشان را مدخلیتی درتغییر و تبدیل احوال مملکت نفس نیست ، و آنچه منشا اثر و باعث نیک و بد صفات ، وخیر و شر ملکات هستند از این چهار قوهاند . پس همه اخلاق نیک و بد از این چهارپدید آید ، و منشا صفات خیر و شر اینها هستند .
و لیکن ، خیرات و نیکیهای قوه عاقله در حال تسلط و غلبه آن است ، و بدیها و شرورآن در حالت زبونی و عجز آن در تحتسایر قوا ، و آن سه قوه دیگر بر عکس ایناند ، زیرا که : آثار خیر و نیکوئیهای آنها در حالت ذلت و انکسار و عجز ایشان در نزد عقلاست ، و شرور و آفات ایشان در وقت غلبه و استیلای آنها استبر عقل .
بدان که : شان قوه عقلیه وهمیه ، ادراک امور است . و لیکن اولی ادراک کلیات راکند و دومی تصور جزئیات را . و
چون هر فعلی که از بدن صادر میشود ، افعال جزئیهاست ، پس مبدا تحریک بدن در جزئیات افعال به تفکر و رویه قوه وهمیه است ، و از اینجهت آن را «عقل عملی» و «قوه عامله» مینامند ، و اولی را «عقل نظری» و «قوه عاقله» .
و شان قوه غضبیه و شهویه تحریک بدن است ، و این دو مبدا تحریکاند . اما غضبیه ، مبدا حرکتبدن استبه سوی دفع امور «غیر ملائمه» (1)از بدن ، و شهویه ، مبدا حرکتآن استبه سوی تحصیل امور ملائمه .
پس اگر قوه عاقله بر سایر قوا غالب شود ، و همه را مقهور و مطیع خود گرداند ، البتهتصرف و افعال جمیع قوا بر وجه صلاح و صواب خواهد بود ، و انتظام در امر مملکتنفس و نشاه انسانیتحاصل خواهد گردید . و از برای هر یک از قوا ، تهذیب و پاکیزگیبه هم خواهد رسید . و هر یک را فضیلتی که مخصوص به آن استحاصل خواهد شد .
پس ، از تهذیب و پاکیزگی قوه عاقله ، صفت «حکمت» حاصل میشود ، و از تهذیب قوه عامله ، ملکه «عدالت» ظاهر میگردد ، و از تهذیب غضبیه ، صفت «شجاعت» به هممیرسد ، و از تهذیب شهویه ، خلق «عفت» پیدا میشود . و این چهار صفت ، اجناساخلاق فاضلهاند ، و سایر صفات حسنه مندرج در تحت این چهار ، یعنی : از این چهارصفت ناشی میشوند ، و این چهار صفت مصدر هستند . همچنان که : «حکمت» ، مصدر «فطنت» «فراست» ، (2)حسن تدبیر و توحید و
امثال آن میشود ، و «شجاعت» ، منشا صبر ، علو همت ، حلم ، و قار و نحو اینها میگردد ، و «عفت» ، سبب سخاوت ، حیا ، امانت ، گشادهرویی و مانند اینها میشود .
پس ، سر همه اخلاق حسنه این چهار فضیلت است :
اول «حکمت» : و آن عبارت است از : شناختن حقایق موجودات به طریقی کههستند ، و آن بر دو قسم است : «حکمت نظری» ، و آن علم به حقایق موجوداتی استکه وجود آنها به قدرت و اختیار ما نیست . و «حکمت عملی» ، و آن علم به حقایقموجوداتی است که وجود آنها به قدرت و اختیار ماست ، مانند افعالی که از ما صادرمیشود .
دوم «عفت» : و آن عبارت است از : مطیع بودن قوه شهویه از برای قوه عاقله ، وسرکشی نکردن از امر و نهی عاقله تا آنکه صاحب آن از جمله آزادگان گردد ، و ازبندگی و عبودیت هوا و هوس خلاصی یابد .
سیم «شجاعت» : و آن عبارت است از : انقیاد و فرمانبرداری قوه غضبیه از برای عاقله ، تا آنکه آدمی نیفکند خود را در مهالکی که عقل حکم به احتراز از آنها کند ، ومضطرب نشود از آنچه عقل حکم به عدم اضطراب از آنها میکند .
چهارم «عدالت» : و آن عبارت است از : مطیع بودن قوه عامله از برای قوه عاقله ، ومتابعت آن عاقله را در جمیع تصرفاتی که در مملکتبدن میکند ، یا در خصوصبازداشتن آن غضب و شهوت را در تحت اقتدار
و فرمان عقل و شرع .
و بعضی عدالت را تفسیر نمودهاند به اجتماع جمیع قوا ، و اتفاقشان بر فرمانبرداری عاقله ، و امتثال اوامر و نواهی آن به نحوی که هیچ گونه مخالفتی از ایشان سر نزند . ووالد ماجد حقیر طاب ثراه در کتاب «جامع السعادات» ، تفسیر اول را اختیار کرده وفرمودهاند که : «تفسیر ثانی و سایر تفاسیر دیگر ، که بعضی از علمای علم اخلاق از برایعدالت کردهاند ، از لوازم آن است نه عین آن» . (1)
چون دانستی که : جنس همه فضایل چهار فضیلت مذکوره است ، که هر یک ازتهذیب و پاکی یکی از قوای اربع حاصل میشود ، و سایر فضایل و اخلاق حسنهمندرجاند در تحت این فضایل ، بدان که بسیاری از علمای اخلاق از برای هر یک از اینچهار فضیلت انواعی ذکر کردهاند که مندرجاند در تحت آنها .
و لیکن والد ماجد حقیر - قدس سره - در «جامع السعادات» (2)فرمودهاند که : اینخلاف مقتضای نظر است ، زیرا که بعد از آنکه معلوم شد که عدالت ، انقیاد قوه عاملهاست از برای قوه عاقله در کار فرمودن خود قوه عاقله و قوه غضبیه و شهویه ، ظاهرمیشود که : جمیع صفات فضایل و اخلاق حسنه به سبب کارفرمائی قوه عامله میشودآن سه قوای دیگر را . پس حقیقت هر صفت نیکی از یکی از این سه قوه و منسوب بهآن است ، که حصول آن فضیلت از آن قوا به واسطه قوه عامله ، و ضبط و ربط وکارفرمائی آن باشد . و لیکن ، مجرد این ،
باعث نمیشود که آن فضیلت را نسبتبه قوهعامله دهند ، با وجود اینکه حقیقت مصدر آن ، قوهای دیگر است . همچنان که هر گاهقوه عامله مطیع عاقله نشده باشد رذایل سایر قوا را نسبتبه آن نمیدهند . پس امری ازبرای قوه عامله باقی نمیماند مگر محض اطاعت و انقیاد از برای عاقله . و ظاهر استکه : این خود اگر چه فضیلتی است در غایت کمال ، و عدم آن رذیله است موجب «نکال» ، (1)بلکه همه فضایل و رذایل از لوازم این دو است ، ولیکن موجب فضیلتی دیگرشود و عدمش باعث رذیلتی دیگر گردد ، که تعلق به یکی از این سه قوه دیگر نداشتهباشد نمیشود ، بلکه هر صفتی از فضایل یا رذایل متعلق استبه قوه عاقله یا غضبیه یاشهویه به توسط قوه عامله . و از برای عامله - بنفسها - فضیلت و رذیلتی دیگر نمیشودمگر محض کارفرمائی ، و اگر این موجب استناد هر فضیلتی که به آن سبب حاصلمیشود به قوه عامله بودی ، بایستی جمیع فضایل مستند به قوه عامله باشد ، و همهمندرج در تحت عدالتبوده باشند . و شمردن بعضی از فضایل را از انواع عدالت : بدونبعضی دیگر ، صحیح نخواهد بود .
پس مقتضای نظر صحیح آن است که گفته شود : همه فضایل مندرجاند در تحت آنسه فضیلت دیگر ، که «حکمت» «شجاعت» و «عفت» بوده باشد ، و اضداد آنها متعلقاند به قوای ثلاث «عاقله» «غضبیه» و «شهویه» .
و از این ، ظاهر میشود که : جمیع اخلاق حسنه و صفات ذمیمه ، انواعی هستندمندرجه در تحتسه صفت
1) 31. عقوبت ، عذاب
مذکوره ، و اضداد آنها متعلقاند به یکی از قوای عاقله ، غضبیه و شهویه ، یا به دو قوه از آنها یا به سه قوه از آنها ، که به کارفرمایی قوه عالمهباشد .
مثال آنکه متعلق به یکی از آنها است : مثل «علم و جهل» ، که متعلقاند به قوه عاقله ، و «حلم و غضب» ، که متعلقاند به قوه غضبیه ، و «حرص و قناعت» ، که متعلقاند به قوهشهویه .
و آنکه متعلق به دو قوه یا سه قوه استبه این نحو است که : از برای آن ، اصنافیچندند که بعضی متعلق به قوهای و بعضی متعلق به قوهای دیگر است ، مثل «حب جاه» ، که اگر مقصود از آن برتری بر مردم و تسلط بر خلق باشد از مقتضیات قوه غضبیه است .
و اگر مطلوب از آن جمع مال و «تنقیح» (1)امر اکل و جماع باشد از متعلقات قوه شهویهاست . و همچنین «حسد» ، اگر باعث آن عداوت باشد از دمائم قوه غضبیه است ، و اگرسبب آن خواهش نعمت محسود باشد از رذائل قوه شهویه است .
یا به این نحو است که : از برای آن ، دو یا سه بالاشتراک مدخلیتی است در نوع آنصفت فضیلتیا رذیلت ، یا در صنفی از اصناف آن ، مانند : حسدی که منشا آن ، عداوت ، یا توقع وصول آن نعمتبه حاسند ، بعد از زوال آن از محسود باشد . و مثلغرور ، چنان که آدمی بالطبع مایل به چیزی باشد که خیر او نباشد و از راه
1) 32. اصلاح
جهل آن راخیر پندارد .
پس اگر آن چیز از مقتضیات قوه شهویه است ، این صفت رذیله خواهد بود و متعلقبه قوه عاقله و شهویه ، و اگر مقتضای قوه غضبیه باشد این صفت رذیله متعلق خواهد بودبه قوه عاقله و غضبیه ، و اگر از مقتضیات غضبیه و شهویه باشد ، این صفت رذیله متعلقخواهد بود به سه قوه عاقله ، غضبیه و شهویه .
و مراد از تعلق صفتی به قوای متعدده و بودن از رذائل یا فضائل آنها ، این است که :
از برای هر یک از آن قوا اثری در حدوث و حصول آن صفتبوده باشد ، به این معنیکه : از جمله علل فاعلیه آن باشد . پس ، اگر مدخلیت قوه در صفتی مجرد باعثیتباشد ، به این معنی که : آن قوه باعثشده باشد که آن قوه دیگر آن صفت را ایجاد کند کهموجد صفت آن قوه ثانیه باشد که اولی باعثباشد ، آن صفت از جمله متعلقات قوهثانیه شمرده خواهد شد نه اول ، مانند غضبی که حاصل شود از تلف گردیدن یکی از ملایمات قوه شهویه ، که در حقیقت متعلق به قوه غضبیه است ، اگر باعث ایجاد قوهغضبیه این غضب را ، قوه شهویه شده باشد .
و چون دانستی که جمیع فضایل و رذائل متعلقاند به یکی از قوه عاقله یا غضبیه یاشهویه ، یا به دو قوه از آنها یا به سه قوه ، بدان که ما در این کتاب چنان که والد ماجد در «جامع السعادات» ذکر کردهاند ، اول اوصاف حسنه و صفات رذیله
را که متعلقاند بهقوه عاقله بیان میکنیم ، و سپس آنچه را که متعلق استبه قوه غضبیه ذکر مینمائیم . وپس از آن اوصافی را که منسوب استبه قوه شهویه شرح میدهیم ، بعد از آن صفاتی راکه متعلقاند به دو یا سه قوه از این قوا ، بیان مینمائیم .
شکی نیست که : در مقابل هر صفت نیکی خلق بدی است که ضد آن است . و چوندانستی که اجناس همه فضایل چهارند ، پس معلوم میشود که اجناس صفات رذایل نیزچهارند :
اول : جهل ، که ضد حکمت است .
دوم : جبن ، که ضد شجاعت است .
سوم : شره ، که ضد عفت است .
چهارم : جور ، که ضد عدالت است .
ولیکن این به حسب «مؤدای نظر» (1)است ، اما تحقیق مطلب آن است که : از برای هرفضیلتی حدی است مضبوط و معین ، که به منزله وسط است ، و تجاوز از آن خواه بهجانب افراط و خواه به طرف تفریط مؤدی استبه رذیله .
پس هر صفت فضیلتی که وسط استبه جای مرکز دایره است ، و اوصاف رذایل بهمنزله سایر نقطههایی است که در میان مرکز یا محیط فرض شود . و شکی نیست کهمرکز ، نقطهای است معین و سایر نقاط متصوره در اطراف و جوانبش غیر متناهیهاند .
پس بنابر این ، در مقابل هر صفت فضیلتی ، اوصاف رذیله غیر متناهیه خواهد بود ، ومجرد انحراف از صفت فضیلتی از هر طرفی موجب افتادن در رذیله خواهد بود . واستقامت
1) 33. در نسخه خطی «بادی نظر» ذکر شده یعنی ابتدای امر و آغاز نظر ، و ظاهرا آن صحیح است
در سلوک طریقه اوصاف حمیده به منزله حرکت در خط مستقیم ، و ارتکابرذایل به جای انحراف از آن است . و چون خط مستقیم در میان دو نقطه نیست مگریکی ، و خطوط منحنیه میان آنها لا محاله غیر متناهیه است ، پس استقامتبر صفات نیک نیست مگر بر یک نهج ، و از برای انحراف از آن مناهجبیشماری است .
و این استسبب در اینکه اسباب بدی و شر بیشتر است از اسباب و بواعثخیر ونیکی . و از آنجا که پیدا کردن یک چیز معین در میان امور غیر متناهیه مشکل ، و وسطرا یافتن فیما بین اطراف متکثره مشکلتر است ، پس استقامتبر آن و ثبات در آن «اصعب» (1)از هر دو است ، و لهذا جستن وسط از میان اخلاق ، که آن حد اعتدال است واستقامتبر آن ، در غایت صعوبت است . و از این جهت است که : بعد از آنکه سوره «هود» به برگزیده معبود نازل شد ، و در آنجا امر به آن بزرگوار شد که :
«فاستقم کما امرت»
یعنی : «بایست و ثابتباش همچنانکه ترا امر فرمودهایم» . (2)
فرمود : «شیبتنی سورة هود» یعنی : «پیر کرد مرا سوره هود» . (3)
و مخفی نماند که وسط بر دو قسم است : حقیقی و اضافی . حقیقی آن است کهنسبتبه آن ، طرفین حقیقتا مساوی بوده باشد . مثل نسبت چهار به دو و شش . و وسطاضافی آن است که نزدیک به حقیقی باشد عرفا . و بعضی تفسیر نمودهاند به اینکهنزدیکتر چیزی استبه وسط حقیقی که ممکن
است از برای نوع یا شخص . و وسطی کهدر علم اخلاق معتبر است و امر به استقامت و ثبات بر آن شده آن وسط اضافی است ، زیرا که یافتن وسط حقیقی و رسیدن به آن متعذر ، و استقامت و ثبات بر آن غیر میسراست . و چون معتبر ، وسط اضافی است و اختلاف آن ممکن است ، به این جهت استکه : اوصاف حمیده گاه به اختلاف اشخاص و احوال و اوقات مختلف میشود . پس بساباشد مرتبهای از مراتب وسط اضافی فضیلتباشد به نظر شخصی یا حالی و وقتی ، ورذیله باشد نسبتبه غیر آن .
از آنچه گفتیم معلوم شد که : در برابر هر صفت نیکی ، اخلاق رذیله غیر متناهیهای ازدو طرف افراط و تفریط است و لیکن هر یک را اسم معین و نام علیحدهای نیست ، بلکهشمردن جمیع ممکن نیست ، و شمارش تعداد جمیع در شان علم اخلاق نیست ، بلکهوظیفه آن بیان قاعده کلیه آن است که جمیع در تحت آن مندرج باشند .
و قاعده کلیه ، آن است که : دانستی که اوصاف حمیده ، حکم وسط را دارند ، وانحراف از آنها به طرف افراط یا تفریط - هر یک که باشد - مذموم است ، و از اخلاق رذیله است .
پس در مقابل هر جنسی از صفات فاضله ، دو جنس از اوصاف رذیله متحققخواهد بود . و چون دانستی که اجناس و سر فضایل چهارند ، پس اجناس رذایل هشتخواهند بود . - و رذیله ضد حکمت است - .
یکی «جربزه» ،
که کار فرمودن فکر است در زاید از آنچه سزاوار است ، و عدمثبات فکر در موضعی معین ، و این در طرف افراط است .
و دیگری «بلاهت» ، و آن معطل بودن قوه فکریه و کار نفرمودن آن در قدرضرورت یا کمتر از آن است و این در طرف تفریط است . و گاهی از اول به فطانت و ازدوم به جهل بسیط تعبیر میشود .
و دو تا در مقابل شجاعتاند : یکی «تهور» ، که آن رو آوردن به اموری است کهعقل حکم به احتراز از آنها مینماید ، و این در طرف افراط است ، و دیگری «جبن» ، وآن روگردانیدن از چیزهایی است که نباید از آنها روگردانید و آن در جانب تفریطاست .
و دو تا در برابر عفتاند : یکی «شره» ، که عبارت از غرق شدن در لذات جسمیهاستبدون ملاحظه حسن آن در شریعت مقدسه یا به حکم عقل ، و این افراط است ، ودیگری «خمود» ، و آن میرانیدن قوه شهویه استبه قدری که ترک کند آنچه را که ازبرای حفظ بدن یا بقاء نسل ضروری است ، و این تفریط است .
و دو تا در ازای عدالتاند : یکی «ظلم» ، که تصرف کردن در حقوق مردم و اموالآنهاستبدون حقی ، و این افراط است ، و دیگری «تمکین ظالم را از ظلم بر خود آنشخص بر سبیل خواری و مذلتبا وجود قدرت بر دفع آن» .
و لیکن این در عدالتبه معنی مصطلح در میان اکثر مردم است . و اما بنا به تفسیریکه گذشت که
عدالت عبارت است از : اطاعت قوه عملیه از برای قوه عاقله و ضبط عقلعملی جمیع قوی را در تحت فرمان عقل نظری ، این از برای عدالتیک طرف خواهدبود که ظلم و جور باشد ، و جمیع صفات رذیله ذمیمه داخل در آن خواهد بود ، ومخصوص نخواهد بود به تصرف در اموال و حقوق مردم بدون جهتشرعیه ، زیرا کهعدالتبه این معنی جامع جمیع صفات کمالیه است . پس ظلمی که مقابل و ضد آناستشامل جمیع اوصاف نقص خواهد بود .
و مخفی نماند که : آنچه که مذکور شد از اخلاق ذمیمه ، اجناس دو طرف افراط وتفریط فضایل اربعاند ، و همچنانکه از برای فضایل مذکوره انواعی بسیار است که مندرجدر تحت آنها هستند ، همچنین از برای هر یک از رذایل نیز انواع بیشماری است که مندرج در آن و ناشی از آن است . همچنانکه از جربزه حاصل میشود : مکر و حیله . واز بلاهت : حمق و جهل مرکب . و از تهور میرسد : تکبر و لاف و گردنکشی و عجب .
و از جبن : سوء ظن و جزع و دنائت . و از شره متولد میشود : حرص و بیشرمی و بخل واسراف و ریا و حسد . و از خمود ناشی میشود : قطع نسل و امثال آن . و علمای اخلاق ، بسیاری از آنها را شرح داده و بیان نمودهاند ، و ما نیز آنها را در این کتاب بیان میکنیم .
و دانستی که : بعضی از آنها متعلق استبه قوه عاقله ، و برخی به غضبیه
، و طایفهایبه شهویه ، و بعضی به دو یا به سه قوه . پس ما آنها را در چهار مقام بیان میکنیم . و بدانکه والد ماجد حقیر - طاب ثراه - ابتدا بر سبیل اجمال ، جمیع اخلاق را از فضایل ورذائل بیان فرمودهاند ، و بعد از آن در مقامات اربع ، تفصیل آنها و معانی و معالجات وسایر متعلقات آنها را بیان کردهاند ، (1)و چون فایدهای چندان بر ذکر اجمال مترتبنیست ، ما در این کتاب متعرض آن نشدیم .
از اموری که دانستن آن قبل از شروع در تفصیل اخلاق و معالجات آنها لازماست ، آن است که بدانی که بسیار اتفاق میافتد که از بعضی مردمان صفات و افعالیچند به ظهور میآید که در ظاهر نیک است و صاحب آنها از ارباب اخلاق حسنهمتصور میشود و حال آنکه چنین نیست .
پس باید فرق میان فضایل صفات و آنچه شبیه به آنهاست و حقیقتا از فضایلنیست دانسته شود ، تا بر غافل مشتبه نشود و بر گمراهی نیفتد . و هر کسی عیوب نفسخود را بشناسد تا طالب فریب نخورد ، و خود را صاحب اخلاق جمیله نشمرد ، و ازتحصیل معالی (2)اخلاق باز نماند .
پس میگوئیم که : دانستی که صفت «حکمت» عبارت است از علم به حقایقموجودات به نحوی که هستند ، و لازم این ، علم الیقین و اطمینان نفس و ثبات خاطرافتاده است . پس محض فرا گرفتن بعضی از مسائل به عنوان تقلید و بیان تقریر آنها بروجه لایق ، بدون وثوق و اطمینان نفس ، حکمت نیست ،
و صاحب آن را حکیمنمینامند ، زیرا که حقیقتحکمت ، منفک نمیشود از اعتقاد جازم و تصدیق قطعی . ویقین چنین شخصی مانند طفلی است که خود را شبیه به مردان کند ، و سخنان ایشان را گوید . یا مثل حیوانی است که بعضی سخنان آدمی را آموخته باشد و حکایت کند ، یابعضی افعال انسان را تعلیم گرفته باشد و به جا آورد .
و اما «عفت» : شناختی که آن عبارت است از اینکه : قوه شهویه در فرمان و اطاعتعقل ، و همه تصرفات آن موافق و مطابق امر و نهی قوه عاقله بوده باشد ، و آنچهمتضمن مصلحت معاش و معاد باشد بر آن اقدام نماید ، و هر چه موجب مفسده باشد ازآن دوری کند و کناره جوید ، و هرگز مقتضای صوابدید عقل را مخالفت نکند . و باعثبر این ، فرمانبرداری و اطاعت هم نباشد ، مگر کمال نفس و بزرگی ذات او ، یا تحصیلسعادت دنیا و آخرت . و غرض او فریب مردم یا محافظت آبروی خود نباشد ، و ترس «شحنه» و سلطان او را بر این نداشته باشد .
و بسیاری از کساناند که ترک دنیا را هم به جهت دنیا نمودهاند ، و ترک بعضیلذات دنیویه را نمودهاند و مطلب ایشان رسیدن به لذات بالاتر است . پس چنیناشخاص ، صاحب فضیلت عفت نیستند . و همچنیناند آن کسانی که از راه اضطرار والجاء ، یا به سبب بیآلتی ، و بیقوتی ، یا به جهت اینکه از بسیاری از آنها متنفر شدهاند ، یابه جهت تشویش حدوث بعضی مرضها
و ناخوشیها ، یا از بیم اطلاع مردمان و خوفملامت ایشان ترک لذت میکنند . پس چنین کسان را نیز عفیف نتوان گفت . و بسیاری ازاشخاص هستند که بعضی لذات را ترک آنها میکنند . و پیروی بعضی لذات را نمیکنند بهجهت آنکه آنها را نفهمیدهاند ، و به لذت آنها نرسیدهاند . همچنان که در میان بسیاریاز بادیه نشینان و اهالی کوهستان مشاهده میشود ، و این نیز صفت عفت نیست . بلکهصاحب عفت کسی است که : با وجود صحت قوی و قوت آنها ، و دانستن کیفیات لذاتو مهیا بودن اسباب و آلات ، و عدم تشویش از آفات و مرض ، و بیآنکه مانعی ازخارج بوده باشد ، در استیفای لذات دنیویه پا از جاده اطاعتشرع و عقل بیروننگذارند .
و اما صفت «شجاعت» : دانستی که عبارت است از اینکه : قوه غضبیه ، منقاد و مطیععقل بوده باشد ، تا آنچه را که عقل امر به اقدام آن نماید اقدام کند ، و آنچه را نهی کنداز آن حذر نماید . و باید داعی و باعثی در این امر ، غیر از تحصیل کمال و سعادتنداشته باشد . پس کسی که خود را در امور هولناک اندازد ، و بیباک و تنها بر لشکرسهمناک تازد ، و پرواز از زدن و خوردن و کشته شدن و بیدست و پاگشتن نکند بهجهت تحصیل جاه و مال ، یا به شوق وصال معشوقه صاحب جمال ، یا از خوف امیر وسردار و بیم پادشاه ذو الاقتدار ، یا به جهت مفاخرت بر امثال و اقران ، یا مشهور شدن
درمیان مردمان ، چنین شخصی را شجاع نتوان گفت ، و او را از ملکه شجاعت نصیبی نباشد ، بلکه منشا صدور این امور از او ، یا شهوت استیا جبن .
پس هر که بیشتر خود را به جهتیکی از این امور به مهالک میاندازد او جبانتر وحریصتر ، و از فضیلتشجاعت دورتر است . و همچنیناند کسانی که از راه تعصبطایفه و خویشان و قبیله و نزدیکان ، داخل در امور مهلکه میشوند .
و بسا باشد که کسی بسیار در مهالک داخل شده ، و در آن غلبه کرده تا اینکه بیم وترس او زایل شده ، و بنابر عادت احتراز نمیکند و همیشه خود را غالب میداند ، چنینشخصی نیز شجاع نیست ، بلکه طبیعت او به جهت عادت بجز غلبه را در نظر ندارد ، وتصور مغلوبیت را نمینماید . و از این قبیل است : حمله حیوانات درنده و رو آوردنایشان به یکدیگر یا به غیر جنس خود از انسان یا حیوان بدون عجز و بیم ، و خود ظاهراست که ایشان را قوه عاقله نیست تا غضب در فرمانشان باشد ، و حملات ایشان از ملکهشجاعتبوده باشد ، بلکه طبیعت ایشان بر این «مجبول» (1)است .
و بالجمله شجاع واقعی کسی است که : افعال او به مقتضای عقل باشد و به اشارهعقل صادر شود ، و باعث دنیوی در آن نباشد . و بسا باشد که عقل در بعضی مواضعحکم به حذر میکند ، پس فرار از آن ، منافاتی با شجاعت ندارد ، و از این جهت استکه گفتهاند : نترسیدن از صاعقههای
1) 39. آفریده شده .
قویه و زلزلههای شدیده نشانه جنون است نهشجاعت ، و بیسبب رو آوردن به جانوران درنده یا سباع گزنده ، (1)نیست مگر ازحماقت .
و بباید دانست که : در نزد شجاع حقیقی محافظت ننگ و نام ، بالاتر از زندگی چندروزه ایام است ، و چنین کسی مرگ و هلاکت را بر خود پسندد و رسوائی و عار را برخود روا ندارد .
آری ! مردان ، ساغر بلا و مصیبت را لا ابالیوار مینوشند ، و جامع عار و بدنامی رانمیپوشند ، فضیحت اهل و حرم را دیدن ، و از شرف و بزرگی نیندیشیدن به جهت دوروزه حیات ، از مردانگی نیست ، بلکه در پاس زندگانی بیثبات از سر ناموس و آبروگذشتن دیوانگی است . شجاعان نامدار مردن با نام نیک را مردانگی میدانند ، و «ابطال» (2)روزگار ذکر جمیل را حیات ابد میشمارند . و از این جهتبود که شیر مردان میدان دینو حفظ شریعت ، روی از خنجر تیز و شمشیر خون ریز نگردانیدند ، و به این سبب بودکه یکه تازان معرکه مذهب و آئین در حمایت ملت و گرز گران و تیغ بران را بر فرقخود پسندیدند .
بلی ، کسی که بقای نام نیک را در صفحه روزگار ، و پاداش اعمال را در دار قرار ، وسر آمدن عمر ناپایدار دانست ، البته باقی را بر فانی اختیار میکند ، پس در حمایت دین وشریعتسینه خود را سپر میکند ، و از تیغ ملامت ابنای روزگار حذر نمیکند ، و میداندکه به آئین مردان شیر دل در راه دین در خون تپیدن
، و به سعادت ابد رسیدن ، از دوروزی ذلیل و خوار در دنیا ماندن و عاقبت مردن ، و از مرتبه شهادت دور ماندن ، بسیبهتر و بالاتر است . و از این جهتشیر بیشه شجاعت ، و شاه سریر ولایت ، به اصحابخود فرمودند که :
«ایها الناس انکم ان لم تقتلوا تموتوا و الذی نفس ابن ابیطالب بیده لالف ضربة بالسیف علی الراس اهون من میتة علی الفراش»
یعنی :
«ای مردمان ! به درستی که شما اگر کشته نشوید خواهید مرد ، قسم به خدائی که جان پسر ابوطالب در دست اوست ، که هزارضربتشمشیر بر سر ، آسانتر و گواراتر است از اینکه آدمی در بسترش بمیرد» . (1)
باری ، هر عملی که از صاحب مرتبه شجاعتسر میزند ، در هر وقتی که بوده باشدموافق طریقه عقل و مناسب وقت (2)است ، نه او را از و ضعفی ، و نه از چشیدن زهر «نوائب» (3)و محن ، المی و ملالی است . نه در دلش ازحوادث زمان اضطرابی و حیرتی ، و نه در خاطرش از آفات جهان تشویش و دهشتیاست . و آنچه بر دیگران گران است ، در پیش او سهل و آسان است ، و آنچه بر مردمانسخت و دشوار است ، و در نزد او نرم و هموار است ، اگر غضب کند از فرمان عقل بیروننمیرود ، و اگر انتقام کشد پا از جاده شرع بیرون نمینهد .
و اما ملکه «عدالت» : معلوم شد که عبارت است از : انقیاد و اطاعت قوه عملیه از برایقوه عاقله ، به
نوعی که هیچ عملی از آدمی سر نزند مگر به فرموده عقل . و این در وقتیحاصل میشود که ملکه در نفس آدمی به هم رسد که جمیع افعال بر نهج اعتدال از اوصادر شود ، بی آنکه او را در آن غرضی یا مطلب دنیوی باشد .
پس کسی که عدالت را بر خود ببندد ، و به مشقتخود را عادل وانمود نماید ، و ازراه ریا اعمال خود را شبیه به اعمال عدول کند ، و مطلب او تسخیر دلهای مردمان ، یاتحصیل مال ایشان ، یا رسیدن به منصب و جاه ، و یا تقرب به وزیر و شاه باشد ، عادلنباشد .
و همچنین استحال در جمیع صفات فاضله ، که در تحت این چهار صفتمندرجاند به تفصیلی که مذکور خواهد شد .
مثلا «سخاوت» ، عبارت است از : ملکه بخشش و عطای اموال بر مستحقین بدونقصد و غرضی . پس بذل مال به جهت تحصیل مالی بیشتر از آن ، یا به سبب دفع ضرریاز خود یا به قصد حصول مناصب دنیه ، یا وصول به لذات حیوانیه ، یا به جهتشهرت ونام و مفاخرت بر انام ، سخاوت نیست . و همچنین بخشش به غیر اهل استحقاق ، واسراف در انفاق را سخاوت نگویند . و کسی که مسرف باشد جاهل استبه رتبه مال ، ونمیداند که به وسیله مال ، محافظت اهل و عیال ، و تحصیل مرتبه کمال میسر میشود ، وثروت را دخل بسیار است در ترویج احکام شریعت ، و نشر فضایل و حکمت . و از اینجهت است که در
صحیفه سلیمانیه وارد است که :
«ان الحکمة مع الثروة یقظان و مع الفقر نائم»
یعنی :
«علم و حکمتبا مال و ثروت حکم کسی را دارد که بیدار باشد ، و با فقر و تهی دستی در خواب است» .
و بسا باشد که سبب و منشا اسراف ، جهل به اشکال تحصیل مال حلال است . واغلب کسانی که بدون زحمت تحصیل ، به مالی رسیدهاند ، از میراث یا مثل آن چنیناند ، زیرا که زحمت تحصیل حلال را ندیدهاند ، و ندانستهاند که راه مداخل حلال و مشاغلطیبه بسیار کم است ، و بزرگان را از ارتکاب هر شغلی مشکل است . و از این جهت استکه نصیب آزادگان از دنیا در نهایت قلت است و ایشان همیشه از بختخود درشکایتاند ، به خلاف دیگران که چون در تحصیل مال بیپروایند ، نه در فکر حلال وحراماند ، و نه تشویشی از عذاب و وبال دارند ، از هر جا که رسد بگیرند و به هر جا کهرسد صرف کنند . بعضی از حکما گفتهاند که :
«تحصیل مال مثل این است که سنگ را بهقله کوه بالابری ، و خرج آن مثل این است که از آنجا رها کنی» .
بدان که از برای کسب فضائل صفات ، و محاسن ملکات ، ترتیبی است لایق که تجاوزاز آن نباید نمود . و توضیح این کلام آن است که : شکی نیست که هر چه از مرتبهای بهمرتبه دیگر منتقل میشود ، حرکت میکند از مرتبه اولی به ثانیه . و حرکات و افعالی کههر
چیزی را از مرتبه نقص به کمال میرساند ، یا از قدرت و اختیار ما بیرون است و آن راحرکات طبیعیه گویند مانند نطفه که از زمانی که در رحم قرار میگیرد حرکت میکنددر اطوار مختلفه تا آنکه به مرتبه حیوانیت میرسد . و یا تحت قدرت و اختیار ما است وآن حرکت را حرکت صناعیه گویند ، مانند چوب خشک که به توسط آلات نجارحرکت میکند در صورتهای متفاوته ، تا سریر سلاطین ذوالاقتدار میگردد . و چونحرکات طبیعیه مستند استبه مبادی عالیه و مصادر متعالیه ، معلوم است که موافقمصلحت و مطابق حکمت است ، و ترتیب آن اتم و احسن است . پس بر آدمی لازم استکه در تحریکات صناعیه اقتدا کند به تحریکات طبیعیه ، و صاحب صناعت متابعتطبیعت را نماید .
و چون این معلوم شد ، میگوییم که : چون تهذیب اخلاق ، و تحصیل فضایل صفاتاز امور صناعیه است ، که ما به آن ماموریم ، پس لازم است که در ترتیب آن پیرویاطفال طبیعت را کنیم . و شکی نیست که : اول چیزی که از برای طفل به تحریک طبیعتحاصل میشود ، قوه طلب قوت و غذاست ، زیرا در رحم مادر از راه ناف غذا را به خودمیکشد و قوت خود را میطلبد ، و چون از این مرتبه حرکت کرد و قوه طلب در آنزیاد شد ، در وقت غذا خواستن ، صدا به گریه بلند میکند و پستان مادر را میجوید . اینهاهمه از متعلقات قوه شهویه است . پس اولین قوهای که طبیعت آن را حاصل میکند ، اینقوه است ،
و چون این قوه در آن قوت گرفت و به کمال رسید ، آثار قوه غضبیه در اوپیدا میشود ، که از خود ، موذیات را دفع کند ، و خود را از هلاکت و تلف شدنمحافظت نماید ، اگر چه به استعانت از پدر و مادر یا غیر ایشان باشد . چنان که مشاهدهمیشود که : المی که به طفل میرسد به گریه میآید ، تا دیگران مطلع شده دفع المنمایند . و این قوه ، قوت میگیرد تا در آن میل برتری بر امثال و اقران ، و سروری بردیگران حاصل میشود . و این دومین قوهای است که طبیعت در آدمی میپرورد ، و بعداز آنکه آثار قوه تمیز و ادراک در او ظاهر میگردد ، و روز به روز زیاد میشود ، تاقابل تعلیم علوم و صناعات میگردد ، در این وقت عمل طبیعت در تدبیر قوی به مرتبهکمال میرسد ، و ابتدای تکمیل صناعی است ، یعنی وقتی است که آدمی نفس خود را تکمیل نموده ، تدبیر قوائی را که طبیعت پرورش داده بنماید ، و آنها را به کمال رساند .
پس اگر کوتاهی کند و خود به تکمیل صناعی نپردازد به همین حال باقی خواهد بود ، وبه کمال حقیقی ، که انسان به جهت آن خلق شده نخواهد رسید ، زیرا که همه کسمتصف به جمیع صفات جمیله ، و صاحب نفس قدسیه ایجاد نشده که در استعداد مردماختلافی باشد .
و چون دانستی که : طبیعت ، اول قوه شهویه را به ظهور آورد ، و بعد از آن غضبیه ، وبعد از
آن قوه عقل و تمیز را ، پس در صناعتباید به این ترتیب تدبیر و تکمیل نمود :
ابتدا در تهذیب قوه شهویه سعی نموده و صفت عفت را که از فضایل این قوه استاکتساب نمود ، و بعد از آن به قوه غضبیه پرداخت و ملکه شجاعت را که از کمالات اینقوه است تحصیل کرد ، و سپس در تکمیل قوه عاقله اجتهاد نمود ، و فضیلتحکمترا به دست آورد . چنانچه به این ترتیب آدمی در تحصیل اخلاق حسنه کوشد ، بهسهولت و آسانی جام سعادت نوشد .
و ثمر این ترتیب ، تسهیل تهذیب اخلاق و آسانی آن است ، زیرا شکی نیست که :
قوه شهویه به انقیاد و اطاعت از قوه غضبیه نزدیکتر ، و گذشتن از قدر زائد از ضروریاتغذا و شهوت ، از ترک جاه و برتری و ریاست و سروری و نیکی در مقابل بدی واغماض از انتقام دشمنان قوی بسی آسانتر است .
پس ، تسخیر قوه شهویه در ابتدا سهل است ، و بعد از تسخیر آن فی الجمله قوتی ازبرای عاقله حاصل میشود ، و ملکه تسخیر از برای او هم میرسد و اسباب قوه غضبیهاندکی کمتر میگردد ، و تسخیر آن نیز به سهولت میسر میشود ، و بعد از تسخیر این دوقوه ، تحصیل ملکه حکمت ، که از آن دو صعبتر است ، به آسانی ممکن میگردد . وکسی که این ترتیب را از دستبدهد اینطور نیست که تکمیل خود و تهذیب اخلاق ازبرای او ممکن نباشد ، و لیکن به دشواری و صعوبتحاصل میشود .
س طالب سعادت ابد ، باید در هیچ حالی دست از طلب ندارد ، و از رحمتخداوند متعال نومید نشود ، و کمر طلب در میان بندد ، و دامن همتبر کمر زند ، و طلبتایید و توفیق از پروردگار شفیق مجید نماید .
و بدان که : همچنان که کسی فاقد صفات کمالی است ، سعی در تحصیل آن وازاله ضدش بر او لازم است ، همچنین صفت کمالی که از برای آدمی حاصل است ، جهد در محافظت و ابقاء آن واجب است ، مانند صحتبدن ، چون اگر کسی را مرضی باشد سعی در دفع آن و تحصیل صحتباید کند ، و اگر صحیح و سالم باشد مراعاتحفظ صحت را میباید نماید . و از این جهت است که فن طب را منقسم به دو قسمکردهاند : یک قسم ، در حفظ صحت ، و دیگری در دفع مرض . و چون علم اخلاق نیزشبیه به علم طلب است ، بلکه طب حقیقی آن است ، پس علم اخلاق نیز منقسم به دوقسمت میشود : یکی در کسب فضایل ، و دیگری در دفع رذایل . و به جهت مشابهتاین دو علم ، این علم را «طب روحانی» گویند ، همچنان که طب متعارف را «طبجسمانی» نامند .
و از این راه بود که جالینوس طبیب (1)در نامهای که به خدمتحضرت مسیح - علی نبینا و آله و علیه السلام - فرستاد نوشت که : «من طبیب الابدان الی طبیب النفوس» یعنی : «این نامهای است از طبیب بدنها به سوی طبیب روحها» .
بدان که : لازم است
1) 1. او از پزشکان یونان بود که در سال 131 میلادی به دنیا آمد و در سال 1210 از دنیا رفت . جالینوس ، استاد بطلمیوس و شاگرد بلیناس ، و بلیناس شاگرد ارسطو ، و ارسطو شاگرد افلاطون ، و افلاطون شاگرد سقراط ، وسقراط شاگرد بقراط و بقراط شاگرد جاماسب ، و جاماسب شاگرد لقمان حکیم بوده است . رک : فرهنگ معین ، بخشاعلام . و روضات الجنات ، ج 2 ، ص 139
از برای طالب پاکی نفس از اوصاف رذیله ، و آرایش آن بهصفات جمیله ، اجتناب از چند چیز :
اول : اجتناب از مصاحبتبدان و اشرار را لازم داند . و دوری از همنشینی صاحباناخلاق بد را واجب شمارد ، و احتراز کند از شنیدن قصهها و حکایات ایشان ، و استماعآنچه از ایشان صادر شده و سرزده . و با نیکان و صاحبان اوصاف حسنه مجالستنماید ، و معاشرت ایشان را اختیار کند ، و کیفیتسلوک ایشان را با خالق و خلق ملاحظهنماید . و از حکایات پیشینیان و گذشتگان از بزرگان دین و ملت و راهروان راه سعادتمطلع شود ، و پیوسته استماع کیفیت احوال و افعال ایشان را نماید ، زیرا که : صحبتباهر کسی مدخلیت عظیم دارد در اتصاف به اوصاف و تخلق به اخلاق او .
نار خندان باغ را خندان کند*** صحبت نیکانت از نیکان کند
چون طبع انسان دزد است ، و آنچه را مکرر از طبع دیگر میبیند اخذ میکند . و سراین آن است که : از برای نفس انسانی چندین قوه است ، که بعضی مایل به خیرات وفضایل ، و بعضی مقتضی شرور و رذایل هستند ، و پیوسته این قوا با یک دیگر در مقامنزاع و جدالاند ، و از برای هر یک از آنها که اندک قوتی حاصل شد و جزئی معینی به هم رسید ، بر آن دیگری به همانقدر غالب میشود . و نفس را مایل به مقتضای خودمیکند .
و شکی نیست که : مصاحبتبا صاحب هر صفتی و شنیدن حکایات و افعال او
واستماع قصص احوال او باعث قوت مقتضی آن صفت میشود ، و به این سبب کسانی کهبیشتر اوقات با هم ، همنشین هستند ، یا در اغلب ازمنه به جهت اجتماعی که با یکدیگردارند - مانند شاگردان یک استاد یا بندگان یک مولی و امرای یک پادشاه - غالب آن استکه اخلاق ایشان «متلائمه» ، (1)و اوصاف ایشان متناسبه هستند ، بلکه چنین است در اهلیک قبیله یا یک شهر .
و لیکن ، چون اکثر قوای انسانیه طالب اخلاق رذیله است ، انسان زودتر مایل به شرمیشود ، و میل او به صفات بد آسانتر است از میل به خیرات . و از این جهت است کهگفتهاند : تحصیل ملکات ارجمند به منزله آن است که از نشیب به فراز روند ، و کسبصفات ناپسند چنان است که از فراز به نشیب آیند . و اشارت به این است آنچه حضرترسول - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودهاند :
«حفت الجنة بالمکاره و حفت النار بالشهوات» (2)
یعنی :
«رسیدن به درجات بهشتبهکشیدن جامهای ناگوار منوط ، و دخول آتش جهنم به ارتکاب خواهشهای نفسانی مربوط است» .
دوم آنکه : همیشه مواظب اعمالی باشد که از آثار صفات حسنه است ، و خواهینخواهی نفس را بر افعالی وا بدارد که مقتصای صفتی است که طالب تحصیل آن ، یادر صدد محافظتبقای آن است ، مثل کسی که خواهد محافظت ملکه سخاوت وجودرا نماید ، یا آن را تحصیل کند ، باید پیوسته اموال خود را به موافق طریقه عقل و شرع بهمستحقین بذل نماید ، و
هر وقت که میل خود را به بخل و امساک بیابد نفس خود را درمقام عتاب در آورد . و کسی که در مقام حفظ صفتشجاعتیا در صدد کسب آن باشد ، باید همیشه قدم گذارد در امور هولناک و احوال خطرناک ، که عقل و شرع از آنها منعنکرده باشد ، و چون آثار جبن در خود مشاهده کند با خود در قهر و جنگ بوده باشد ، و این به منزله ریاضتبدنیه است ، که از برای دفع امراض بدن یا حفظ صحت آن به کارمیرود .
سیم آنکه : پیوسته مراقب احوال و متوجه اعمال و افعال خود باشد ، و هر عملی کهمیخواهد کرده باشد ، ابتدا در آن تامل کند ، تا خلاف مقتضای حسن خلق از او سرنزند ، و اگر احیانا امری از او به ظهور آمد که موافق صفات پسندیده نیست ، نفس خود را تادیب کند ، و در مقام تنبیه و مؤاخذه آن بر آید . به این طریق که : اول خود راسرزنش و ملامت کند ، و بعد از آن متحمل اموری شود که بر او شاق و ناگوار است .
همچنان که اگر کام خود را شیرین کند به لقمهای که نباید از آن بخورد ، مذاق را تلخسازد به روزه داشتن ، و اگر غضبی بیجا از او در واقعهای سرزند ، مؤاخذه کند خود را بهصبر کردن در واقعه دیگر و اشد از آن ، یا خود را در معرض اهانتی در آورد که نفس راتحمل آن گران بوده باشد ، و یا تلافی آن را به نذر
و تصدق و امثال آن نماید .
و زنهار ، که در هیچ حال از خود غافل نشود ، و از جد و جهد در کسب صفات نیکیا حفظ آنها باز نماند ، و اگر چه چنان داند که در اخلاق حسنه به مرتبه اعلی رسیده ، زیرا که غفلت موجب کسالت است ، و به سبب کسالت ، فیض ، [عالم قدس] منقطعمیشود و ابواب فیوضات بسته میگردد .
اندر این ره میخروش و میخراش*** تا دم رفتن دمی غافل مباش
و از سعی و جهد «یوما فیوما» نفس را صفات تازه حاصل ، و هر لحظه او را ترقیدر مرتبه کمالات و صعود به معارج سعادات هم میرسد به مرتبهای که پرده طبیعت ازپیش بصیرت او برداشته میشود ، و محل اسرار ملک و ملکوت ، بلکه محرم خلوتجبروت میگردد . و باید در امور دنیا و متعلقات این عاریتسرا زیاده از قدر ضرورتسعی نکند ، و بیش از قدر لازم ملتفت آنها نشود ، و خود را به مشقات سرمد گرفتار نسازد .
آری ! چه شقاوتی از آن بالاتر ، که کسی جوهر گرانمایه از عالم قدس را صرفتحصیل «خزف» (1)پارهای چند در ظلمتکده دنیا نماید ، و یوسف کنعان تجرد (2)را بهبهای کلاف (3)پیره زالی فروشد . یا متاعی را که ثمنش ملک ابد باشد به ازای خشت وخاکی دهد ، و سرمایهای را که سودش پادشاهی سرمد باشد بر سر خاک و خاشاکی نهد .
چهارم آنکه : احتراز کند از آنچه باعث تحریک قوه شهویه یا غضبیه میشود . وچشم را محافظت نماید
1) 4. سفال ، ظرف گلی . کنایه از بیارزش بودن امور دنیوی است .
2) 5. کنایه از زیبائی و ارزش فوق العاده نفس ناطقه است که از عالم قدس میباشد .
3) 6. اشاره به داستان حضرت یوسف است که وقتی پس از نجات از چاه ، در معرض فروش قرار گرفت مشتریانزیادی برای خریدن وی در مقابل بهای سنگین وارد میدان شدند ، و مشهور است که در این میان پیر زنی به چشممیخورد که با کلاف پشمین هتخریدن حضرت یوسف در کنار دیگر مشتریان قرار گرفته بود . و غرض مؤلف ایناست که نفس ناطقه آدمی همانند یوسف صدیق از ارزش خیلی بالاتری برخوردار استبا این که میتوان او را درمقابل قیمت زیادی مانند سلطنت جاودانه ، هم نشینی با ملکوتیان و جبروتیان و . . . فروخت ، نباید در برابر بهایناچیزی مانند رسیدن به مال ، جاه ، مقام و لذائذ جسمانی دنیوی از دست داد
از دیدن آنچه غضب یا شهوت را به هیجان میآورد . و گوشرا نگاهدارد از شنیدن آنها . و دل را ضبط کند از تصور و تخیل آنها ، و بیشتر سعی در محافظت دل نماید و خیال آنها را در خاطر خود راه ندهد ، زیرا که : از تصور و خیالآتش ، شوق و شعله غضب تیز میگردد ، آنگاه سرایتبه اعضا و جوارح میکند ، ومجرد دیدن یا شنیدن ، بدون اینکه دل را مشغول آن کند چندان تاثیری ندارد . و کسیکه این دو قوه را از هیجان محافظت ننماید ، مانند کسی است که شیر درنده یا سگدیوانه یا اسب سرکشی را رها کند ، و بعد از آن خواهد که خود را از آن خلاص کند .
پنجم آنکه : فریب نفس خود را نخورد ، و اعمال و افعال خود را حمل بر صحتنکند ، و در طلب عیوب خود «استقصا» و سعی نماید ، و به نظر دقیق در تجسس خفایایمعایب خود بر آید ، و چون به چیزی از آنها بر خورد ، در ازاله آنها سعی کند ، و بداند کههر نفسی عاشق صفات و احوال خود است ، و به این جهت اعمال و افعالش در نظرشجلوه دارد ، و بدون تامل و باریک بینی به عیوب خود بر نمیخورد ، بلکه اکثر مردم ازعیوب خود غافلاند ، و خاری که به پای کسی رود زود میبینند ، ولی شاخ درختی رادر چشم خود بر نخورند .
پس ، طالب سعادت و سالک راه نجات را لازم است که : از اصدقا
و دوستان خودتفحص معایب خود را نماید ، و برایشان است که او را مطلع سازند . بهتر آنکه یکی ازدوستان مهربان را از میان ایشان اختیار کند ، و با او عهد نماید که مراقب احوال او باشد ، که او را از معایب او خبردار کند ، و چون او را بر عیبی آگاه سازد شاد و خوشحالگردد ، و از او منت پذیرد و در صدد دفع آن برآید ، تا آن صدیق را اعتمادی به او به همرسد ، و چنان داند که نیکوترین هدیه در نظر او عیبی از عیوب اوست (1)، و لیکن اینچنین دوستی «عزیز الوجود» (2)است ، چون اغلب دوستان از خوش آمدگوئی و اغراضفاسده خالی نیستند ، و بسا باشد که : بسیاری از غلطها در نظر غلط بینان هنر نماید ، وبعضی هنرها نزد ایشان عیب باشد . و بسا باشد که : نفع دشمن در این خصوص بیشترباشد ، زیرا که دوست در مقام اظهار عیوب کم بر میآید ، بلکه ، چون نظر او نظر دوستیاست گاه هستبه عیوب او بر نمیخورد ، و از اینجا گفتهاند :
و عین الرضا عن کل عیب کلیلة*** و لکن عین السخط تبدی المساویا
یعنی : «چشم دوستی و رضامندی از دیدن عیوب کند است ، و لیکن دیده دشمنیاظهار بدیها را میکند» .
پس دانا کسی است که چون دشمنان او عیبی از او را ظاهر کنند ، در مقام شکرگزاری ایشان بر آید و چاره دفعش کند .
و از جمله چیزهایی که در این باب نافع است آن است
که : دیگران را آئینه عیوبخود کند ، و آنچه از ایشان سرزند تامل در قبح و حسن آن کند ، و به قبح هر چهبر خورد بداند که چون آن عمل از خود او نیز سر زند قبیح است ، و دیگران قبح آن رابر نمیخورند ، و پس سعی در ازاله آن کند . و طالب سعادت را واجب است که در آخرهر شبانه روزی محاسبه اعمال و افعال خود را کند و آنچه از او سر زند به نظر در آورد ، دفتر اعمال آن روز و شب را گشوده سراپایش را مرور کند ، و تفحص نماید از آنچه ازاو صادر شده ، پس اگر بدی از او به وجود نیامده ، و فعل قبیح از او سرنزده حمد خدا رابه جا آورد ، و شکر توفیق او را نماید ، و اگر مرتکب قبیحی شده باشد ، با نفس خودعتاب کند و خود را ملامت کند و توبه و انابه نماید .
مذکور شد که : علم اخلاق که طب روحانی است مشابه استبا طب جسمانی ، وقانون کلی در معالجه امراض جسمیه آن است که : ابتدا تشخیص مرض داده شود وجنس آن شناخته شود ، و بعد از آن تفحص از سبب حدوث آن مرض شود ، سپسدر صدد معالجه آن بر آید .
و معالجاتی که میشود یا معالجات کلیه است ، که تخصیص به مرضی دون مرضیندارد ، بلکه شامل جمیع امراض است ، یا جزئیه که مخصوص به مرضی معین است .
لهذا ، باید طبیب ارواح و کسی که در مقام
معالجه نفوس ، یا در صدد دفع مرض نفسخود است ، این قانون را ملاحظه نماید .
پس ، به جهت تشخیص امراض نفسانیه و تعیین صفات ردیه میگوییم : دانستی کهرذایل صفات که امراض روح هستند ، نیست مگر انحراف و تعدی اخلاق از حداعتدال ، و دانستی که قوای انسانیه که اخلاق و صفات متعلق به آنها است ، سه نوع است :
اول : قوه تمیز و ادراک .
دوم : قوه غضب که آن را قوه دفع نیز گویند .
سوم : قوه شهویه که آن را قوه جذب نامند .
و انحراف هر یک از آنها یا در کمیت است ، که از آنچه باید و شاید تجاوز کند ، یادر کیفیت که اصل کیفیت آن نابود ورد میشود اما از حد تجاوز نکند . و انحراف درکمیتبر دو قسم است :
الف : به طرف افراط است که زیاده از حد اعتدال است .
ب : به طرف تفریط است که از حد اعتدال ناقص میباشد .
و مثال این در مرض جسمانی : همچنان که مزاج شخصی در حالت صحت قدرمعینی اشتهای غذا دارد ولی یکبار از حد تجاوز میکند به طرف زیاده ، و ناخوشی جوعحاصل میشود ، و زیاده از قدر اعتدال غذا میطلبد ، بلکه آنچه میخورد سیر نمیشود .
و یک دفعه دیگر به طرف نقص تجاوز میکند ، و سد اشتهای او میشود و طبع او میل بهغذا نمیکند ، و این دو انحراف در کمیت است . و یکبار دیگر اشتهای او به
حد اعتدالاست ، و لیکن طبع او مایل به چیزهایی است که مزاج صحیح آن را نمیطلبد ، مثل ذغالو گل و خاک و گوشتسوخته و امثال آن .
پس ، امراض این سه قوه نفسانیه بر سه قسم میشود : یا به سبب افراط است ، یا تفریط ، یا پستی و ردائت کیفیت .
اما افراط در قوه و ادراک : مثل صفت جربزه و تجاوز نظر و فکر از حد اعتدال ، وتوقف نمودن در مسائل به سبب شبهات واهیه ، و فکر کردن در اموری که فهمیدن آنهاحد او نیست ، و حکم کردن در مجردات به مجرد و هم و تصورات . و تفریط در آن :
مانند صفت «بلاهت» (1)و نادانی ، و قصور نظر و فکر از فهمیدن ضروریات ، و اجرایاحکام مادیات بر «مجردات» . (2)
رک : پاورقی ص 15 .
و نابودی و «ردائت» (3)آن : مثل میل به علومی که درآنها کمالی از برای نفس حاصل نمیشود ، مانند «کهانت» (4)و «شعبده» (5)و تعلیم بازیها وامثال آن . و از این قبیل است : طرق جدل ، و مناظره زیاده از قدر ضرورت .
و افراط در قوه غضبیه : مانند شدت غیظ به حدی که صاحب آن شبیه به سباع درندهشود و در انتقام از حد جایز تجاوز نماید . و تفریط در آن : مثل اینکه اصلا در آن غیرتو حمیت نباشد ، و از هر کسی ذلت و اهانت را متحمل شود . و از این قبیل است که خودرا در اعمال و افعال شبیه به طفلان و زنان کند . و ردائت
آن : مثل اینکه غضببر جمادات و حیوانات کند ، و کاسه و کوزه خود را بشکند ، و پا بر خود زند و جامهخود را پاره کند .
و افراط در قوه شهویه : مثل اینکه زیاده از حد ضرورت مباشرت کند ، و با وجود مظنه حدوث چندین مرض ، خود را از جماع نگاه ندارد ، و بدون رغبت طعام خورد . وتفریط در آن : مانند اینکه در تحصیل قوه ضروری کوتاهی کند ، و اهل و عیال را ضایعگذارد ، یا ترک مزاوجت نموده ، نسل خود را منقطع سازد . و ردائت در آن : مثل اینکهمیل به مقاربت پسران نماید و از لقمههای حرام و شبههناک احتراز نکند .
و اما اسباب امراض نفسانیه و انحراف اخلاق از حد اعتدال ، بر سه قسم است :
یا نفسانی است ، یا خارجی ، یا جسمی .
و اسباب نفسانیه آن است که : در ابتدای فطرت از برای آدمی حاصل باشد . مثلآنکه قوه ادراک او ضعیف باشد ، یا در او قوه شهوت اصلا نباشد .
و اسباب خارجیه آن است که : به سبب عوارض خارجیه حاصل شده باشد . مثلاینکه با بدان نشسته ، یا حکایات ایشان را شنیده ، و میل و شوق به آنها نموده و پیروی ومتابعت کرده و مرتکب اعمال ناشایست گشته تا آنکه ملکه او شده .
و اسباب جسمانیه آن است که : به سبب ناخوشی و مرض ، در بدن صفات بدحاصل شده باشد ، همچنان که مشاهده میشود که به سبب
بعضی از امراض ، آدمی راکجخلقی به هم میرسد ، یا ضعف و «فتور» (1)در قوه شهویه پیدا میگردد .
و اما طریق معالجه کلیه در امراض نفسانیه آن است که : بعد از آنکه سبب آن راشناخت ، اگر سبب مرض جسمانی باشد سعی در معالجه بدن نماید ، و آن مرض را ازبدن دفع کند . و چنانچه سبب خارجی یا نفسی باشد ، طریق معالجه کلیه آن مثلمعالجات امراض جسمانیه باشد .
و طریق معالجات کلیه در امراض جسمانیه آن است که : ابتدا به غذاهایی که طبعآنها ضد طبع مرض است علاج میکنند ، چنانچه مرضی را که از حرارت باشد ازغذاهای سرد میدهند ، و آنچه از سردی باشد از غذاهای گرم مداوا میفرمایند . پس ، اگر ناخوشی جزئی باشد و به این وسیله دفع شود «فهو المطلوب» ، و اگر مرض مستحکمشده باشد و از غذا دفع آن نشود ، دوا میدهند و شربتهای ناگوار میچشانند ، و اگر دوانیز فایده نبخشد به زهر و سمومات معالجه مینمایند . و بعضی امراض حادث میشود که هیچ یک از آن معالجات مفید نیست ، که باید به داغ کردن و سوزانیدن معالجه کرد ، و گاه هست که باید عضوی از اعضاء را قطع کرد همچنان که در «شقاقلوس» ، (2)و اینآخر علاج است .
پس ، قاعده کلیه در معالجه امراض نفسانیه و دفع صفات رذیله نیز همین است .
و بعد از آنکه آدمی انحراف اخلاق خود را از حد اعتدال یافت ، و صفتبدی درخود دید ، باید ابتدا افعالی که ضد
آن است و از آثار صفتحمیده است ، که در مقابلآن است مرتکب شود ، و مواظبت آن افعال کند . و این ، به منزله غذای ضد مرض است ، همچنان که حرارت مزاج به غذاهای «بارده» (1)دفع میشود ، همچنین هر صفت فضیلتیکه در نفس حادث [حاصل] شد ازاله ملکه رذیله که ضد آن است میکند .
پس اگر این عمل فایده نبخشید ، در مقام سرزنش و ملامت نفس برآید و در دل وزبان خود را نکوهش کند ، و بدیها و ناخوشیهای آن صفت را در دل بگذراند و تصورکند و به زبان آورد و با خود عتاب و خطاب کند ، و بگوید : ای نفس «اماره» (2)و «مکاره» مرا و خود را هلاک کردی ، و در معرض غضب پروردگار در آوردی ، و ازپادشاهی بیزوال ، خود را محروم ساختی ، و تا چشم بر هم میزنی زمان رفتن و وقتمردن است ، و باید در آتش جهنم با مار و کژدم قرین ، و با اشرار و شیاطین همنشین بود ، و این ، بجای دو او معاجین و شربتها است .
و چنان که اینها نیز فایده نکرد ، مرتکب آثار و اعمال صفت رذیلهای که ضد اینرذیله استشود ، مثلا اگر در خود صفتبخل را ملاحظه کرد و به هیچ وجه معالجهنشد ، خواهی نخواهی مال خود را زیاده از اندازه بذل ، و اعمال مسرفین را ظاهر کند . واگر صفت جبن را مشاهده کرد ، خود را به مواضع هولناک بیندازد ، و از محل خوف وخطر احتراز نکند . و
لیکن ، هر گاه استنباط کند که بخل یا جبن نزدیک به زوال رسیدهاند ، خود را نگهدارد ، که ملکه اسراف یا صفت تهور در او پیدا نشود . و این ، به منزله زهرهاو سمومی است که به مریض میدهند .
و گاه هست که : باید مرتکب اعمالی شود که از برای صاحبان اخلاق حسنه پسندیدهنیست ، بلکه منافی شرف و مردی است . اما همچنان که زهر در معالجه بدن مباحمیشود ، این اعمال نیز در معالجه نفس جایز میشود .
و از این قبیل است : متوجه امور جزئیه شدن که در شان او نیست ، مثل آب کشیدن ، و طعام از بازار خریدن و به خانه آوردن ، به جهت رفع صفت تکبر . یا خود را نادانوانمودن و اعتراف به جهل کردن به جهت رفع رذیله عجب و غرور و امثال اینها .
و اگر به این معالجات نیز نفعی حاصل نشد ، در آن وقتشروع کند به تهذیب نفسخود به تکلیفات شاقه و ریاضات صعبه مشکله .
پس به جهت اصلاح قوه شهویه ، منع کند خود را از غذا و آب و استراحت وخواب ، مگر به قدری که در بقای حیات احتیاج به آن است . و همچنین در غضبیه . و اینعمل به منزله قطع و داغ است ، و بعد از توقف دفع صفات رذیله به آن ، از ارتکاب آنچاره نیست ، و هر گاه استحکام صفات رذیله به حدی شود که دفع آن موقوف به ایناعمال باشد ، باید صاحب آن از ارتکاب آنها مضایقه نکند
، و از سرزنش ملامتکنندگان نیندیشد . و لیکن به شرطی که پا از دایره شریعت مقدسه بیرون ننهد ، و عملی کهدر شرع اقدس از آن نهی صریح شده مرتکب نشود ، و کاری که فساد آن زیادتر ازفساد رذیله باشد - که در صدد دفع آن است - از او سر نزند ، و از این است که : از برایسالک راه سعادت لابد است از استادی حاذق که علاج هر مرضی را داند ، و قدر معالجهرا شناسد .
و عجب آنکه : کسانی که اوصاف بهایم و سباع ، و اخلاق شیاطین ، سرا پای نفسایشان را فرو گرفته است ، روز و شب در آراستن بدن خود چون زنان ، و شب و روز درفکر غذا و شراب چون چهار پایان ، مسلمین از ایذا و اذیت ایشان در فغان ، و بندگانخدا از ظلم ایشان به جان ، نه حرام میدانند و نه حلال ، و نه از پاداش میترسند و نه ازوبال ، چنان که اگر به کسی برخورند که به جهتخلاص نفس خود بعضی اعمال کهموافق شرف و بزرگی نیست از او سرزند ، مانند خدمتخود و عیال خود ، یا تواضع وفروتنی زیاده از حد شان خود ، یا خود را از بعضی غذاهای مقوی محروم سازد ، زبانملامت و «تشنیع» (1)به او دراز میکنند و او را از سفیه و بی عقل میشمارند ، غافل از آنکهکدام سفاهت از آنچه مرتکب هستند بدتر و بالاتر است .
و اما معالجات جزئیه هر مرضی پس به تفصیلی است که در باب آینده مذکورمیشود ،
1) 18. بسیار بد گفتن از کسی ، عیوب کسی را آشکار کردن .
ان شاء الله تعالی .
و پیش از این دانستی که : قوه انسانیه که مدخلیت در صفات و اخلاق دارند چهارند :
قوه عاقله ، عامله ، غضبیه و شهویه . و دانستی که : کمال قوه عامله ، انقیاد و اطاعت اوستاز برای عاقله در استعمال سایر قوا در اعمال حسنه . و عدالت عبارت از آن است ، و نقصآن در عدم انقیاد است .
پس هر گاه سایر قوا به مرتبه کمال باشند عدالتحاصل خواهد بود ، و هر گاه ناقصباشند عدالت منتفی خواهد بود و تحقق و انتفاء عدالت تابع کمال و نقص سایر قوا است .
و عدالت ، امری است جامع جمیع صفات کمالیه . پس از برای کسب عدالتبه خصوصکیفیتی خاص ، و از برای ازاله ضدش که جور است ، معالجهای مخصوص نیست ، و ازبرای قوه عامله صفات کمالیه مخصوصی که تعلق به سایر قوا نداشته باشد نیست ، بلکهجمیع صفات مخصوصه از فضایل و رذایل متعلق استیا به قوه عاقله یا غضبیه یاشهویه ، یا به دو قوه از این قوا یا سه قوه ، و تفصیل آنها را در چهار مقام ذکر میکنیم .
و از برای عدالت اگر چه طریقه خاصه در اکتساب آن ، و معالجه مخصوصه از برایازاله ضد آن نیست ، و به اکتساب سایر فضایل ، عدالتحاصل ، و ازاله بقیه رذایل ضدآن زایل میشود ، و لیکن خود عدالت چون مستلزم جمیع ملکات فاضله ، بلکه جامعجمیع است ، و اشرف فضایل و کمالات است ، ابتدا ، شرف و فضیلت آن
را هم در یکمقام علی حده بیان میکنیم . پس ، این باب مشتمل استبر پنج مقام به این ترتیب :
مقام اول : در بیان آنچه متعلق به قوه عامله است که عبارت است از عدالت .
مقام دوم : در ذکر اخلاق و صفاتی که متعلق استبه قوه عاقله .
مقام سوم : در بیان اخلاق متعلق به قوه غضبیه .
مقام چهارم : در شرح ملکات متعلقه به قوه شهویه .
مقام پنجم : در تفصیل و تبیین اوصاف متعلقه به دو قوه یا سه قوه از قوای ثلاث .
و در هر مقامی از سه مقام آخر صفات رذیله که متعلق به آن مقام است عنوانمیکنیم ، و در ذیل آن عنوان ، علامات و اقسام و اسباب و مضرت و علاج آن صفت را ، و ضد آن از صفات حسنه ، و علامات و منفعت و تدبیر تحصیل آن را در فصول چندبیان میکنیم .
بدان که : عدالت ، افضل فضایل و اشرف کمالات است ، زیرا که دانستی که آنمستلزم جمیع صفات کمالیه است ، بلکه عین آنهاست . همچنان که جور که ضد آناست ، مستلزم جمیع رذایل ، بلکه خود آنهاست . و چگونه چنین نباشد ، و حال آنکهشناختی که : عدالت ملکهای استحاصل در نفس انسان که به سبب آن قادر میشود برتعدیل جمیع صفات و افعال ، و نگاهداشتن در وسط ، و رفع مخالفت و نزاع فیما بینقوای مخالفه انسانیه ، به نحوی که اتحاد و مناسبت و یگانگی و الفت میان همه حاصلشود
.
پس ، جمیع اخلاق فاضله و صفات کامله ، مترتب بر عدالت میشوند . و به این سبب ، افلاطون (1)الهی گفته است که : چون از برای انسان صفت عدالتحاصل شد ، روشن ونورانی میشود ، به واسطه آن جمیع اجزای نفس او ، و هر جزوی از دیگری کسب ضیاءو تلالؤ میکند ، و دیدههای نفس گشوده میشود ، و متوجه میشود به جای آوردن آناز او خواستهاند بر نحو افضل ، پس سزاوار بساط قرب مبدا کل - جل شانه - میشود ، وغایت تقرب در نزد «ملک الملوک» از برای او حاصل میشود .
و از خواص صفت عدالت و فضیلت آن ، آن است که : شان او الفت میان امورمتباینه و تسویه فیما بین اشیاء متخالفه است ، غبار انزاع و جدال را مینشاند ، و گردبیگانگی و مخالفت را از چهره کارفرمایان مملکت نفس میافشاند ، و بر میگرداند همهچیزها را از طرف افراط و تفریط به حد وسط ، که امری است واحد ، و در آن تعدینیست ، به خلاف اطراف که امور متخالفه متکاثره هستند ، بلکه از کثرت به حدی هستند که نهایت از برای آنها نیست ، و شکی نیست که : وحدت ، اشرف از کثرت ، و هر چه بهآن نزدیکتر ، افضل و اکمل ، و از حوادث و آفات و بطلان و فساد دورتر است ، و آنچهمشاهده میشود از تاثیر اشعار موزونه ، و نغمههای متناسبه به جهت تناسبی است که میاناجزای آنها واقع ، و نوع اتحادی که فیما بین آنها حاصل است ،
1) 1. افلاطون شاگرد سقراط و استاد ارسطو است که 428 سال قبل از میلاد مسیح متولد شد و در سن هشتاد سالگیاز دنیا رفت . و بنا به نقل «ملل و نحل شهرستانی» علوم و سلسله اساتید افلاطون و سقراط به حضرت موسی بن عمران - علی نبینا و آله و علیه السلام - میرسد . حکمت الهی مرحوم قمشهای ، ج 2 ، ص 317 . جهت آگاهی بیشتر به کتاب سیرحکمت در اروپا ، ج 1 ، ص 21 و تاریخ فلسفه ویل دورانت ص 7 مراجعه شود
و جذب قلوبی که درصور جمیله و وجوه حسنه است ، به جهت تناسب اعضا و تلایم اجزای آنهاست .
پس اشرف موجودات «واحد حقیقی» (1)است که دامن جلالش از گرد کثرت منزه ، و ساحت کبریائیش از غبار ترکیب مقدس است ، افاضه نور وحدت بر هر موجودی بهقدر قابلیتش را ادا نموده ، همچنان که پرتو وجود هر صاحب وجودی از اوست . پسهر گونه وحدتی که در عالم امکان ، متحقق است ، ظل «وحدت حقه» او ، و هر اتحادیکه در امور متباینه حاصل ، از اثر یکتائی اوست .
ای هر دو جهان محو خود آرائی تو*** کس را نبود ملک به زیبائی تو
یکتائی تو باعث جمعیت ما ***جمعیت ما شاهد یکتائی تو
و هر چه از ترکیب و کثرت دورتر و به وحدت نزدیکتر ، افضل و اشرف است ، بلکهچنانچه اعتدال و وحدت عرضیه ما ، که پرتو وحدت حقیقیه است نبودی دایره وجودتمام نشدی . چون اگر نوع اتحاد فیما بین «عناصر اربعه» ، (2)که امهاتند هم نرسیدی«موالید ثلاث» (3)
حکما معتقدند که : ذرات نامحسوس ، مبدا اجسام محسوسهاند . که از ترکیب آنها صورت جسمیه و سپس صورتنوعیه و طبایع مختلف موجودات از اجسام بسیطه فلکی و عناصر اربعه و آنگاه موالید ثلاث مرکبه (معدن و نبات وحیوان) پدید آید . حکمت الهی مرحوم قمشهای ، ج 1 ، ص 176 . و جهت آگاهی بیشتر ، به فرهنگ معارف اسلامی ، ج 1 ، ص 184 . و اسفار ، ط قدیم ، ج 2 ، ص 6 و ج 3 ، ص 19 مراجعه شود .
از ایشان متولد نگردیدی ، و اگر از برای بدن انسانی اعتدال مزاجیحاصل نشدی«روح ربانی و نفس قدسی» به آن تعلق نگرفتی ، و از این جهت است که :چون مزاج را اعتدال لایق از دست رفت ، نفس از آن قطع علاقه مینماید ، بلکه نظرتحقیق میبیند که : در هر چه حسن و شرافتی استبه واسطه اعتدال و وحدت است ، وآن امری است که مختلف میشود به اختلاف محل . پس در اجزای عنصریه ممتزجهآن را اعتدال مزاجی
گویند ، و در اعضای انسانیه حسن و جمال ، و در حرکات«غنج» و «دلال» ، (1)در نگاه«عشوه» روح افزا ، و در آواز ، نغمه دلربا ، در گفتار فصاحت است ، و در ملکات نفسانیه عدالت ، در هر محل آن را جلوه است و در هر موضعی نامی ، و در هر مظهری که ظهور کند مطلوب ، و به هر صورتی که خود را جلوه دهد محبوب است ، و به هر لباسی که خود را بیاراید نفس به آن عاشق است ، و از هر روزنی که سر برآوردروح به آن گرفتار است .
فانی احب الحسن حیث وجدته*** و للحسن فی وجه الملاح مواقع (2)
آری ! وحدت اگر چه عرضیه باشد ، اما بادی است که بوی پیراهن آشنائی با اوست ، خاکی که نقش کف پای در اوست . از کلام والد ماجد حقیر است در این مقام کهفرمودهاند : «فی هذا المقام تفوح نفحات القدسیه تهتز بها نفوس اهل الجذبة و الشوق ، و یتعطر منها مشام اصحاب التاله و الذوق ، فتعرض لها ان کنت اهلا لذلک» . یعنی : «در اینمقام «نفحات» (3)قدسیه میوزد ، که نفوس اهل شوق را به حرکت و اهتزار میآورد ، ومشام اصحاب ذوق را معطر میسازد ، پس در یاب آن را اگر ترا قابلیت آن هست واستعداد آن داری» . (4)
مجملش گفتم نکردم زان بیان*** ورنه هم لبها بسوزد هم زبان
و چون شرافت عدالت را دانستی ، و یافتی که کار آن تسویه کردن در امور مختلفهاست ، و شغل آن برگردانیدن از
طرف افراط و تفریط استبه حد وسط و میانه روی ، بدان که : عدالتیا در اخلاق و افعال است ، یا در عطاها و قسمت اموال ، یا در معاملاتمیان مردمان ، یا در حکمرانی و سیاست ایشان . و در هر یک از اینها عادل کسی است که :
میل به یک طرف روا ندارد ، و افراط و تفریط نکند . بلکه سعی در مساوات نماید و هرامری را در حد وسط قرار دهد . و شکی نیست که : این موقوف استبر شناختن وسط دراین امور ، و دانستن طرف افراط و تفریط . و علم به آن در همه امور در نهایت اشکالاست ، و کار هر کسی نیست . بلکه موقوف استبه میزانی عدل که به واسطه آن زیاده ونقصان شناخته شود . همچنان که شناختن مقدار هر وزنی بیزیاده و نقصان محتاج بهترازوئی است که به آن وزن نمایند ، و میزان عدل در دانستن وسط هر امری نیست گرشریعتحقه الهیه ، و «طریقه سنیه» نبویه که از سر چشمه «وحدت حقیقیه» صادر شده .
پس آن میزان عدل است در جمیع چیزها ، و متکفل بیان جمیع مراتب حکمت عملیهاست . پس عادل واقعی واجب است که حکیمی باشد دانا به قواعد شریعت الهیه و عالمبه «نوامیس» نبویه .
و بدان که : علمای اخلاق عدول را سه قسم گفتهاند :
اول : عادل اکبر ، و آن شریعت الهیه است که از جانب حق - سبحانه و تعالی - صادرشده ، که محافظت مساوات میان بندگان را نماید .
دوم :
عادل اوسط ، و آن سلطان عادل است ، که تابع شریعت مصطفویه بوده باشد ، وآن خلیفه ملت و جانشین شریعت است .
سوم : عادل اصغر ، و آن طلا و نقره است که محافظت مساوات در معاملات رامینماید . و در کتاب الهی اشاره به این سه عادل شده میفرماید :
«و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم بالقسط و انزلنا الحدید فیه باس شدید و منافع للناس»
یعنی :
«ما فرستادیم قرآن را که مشتمل استبر احکام شریعت ، و ترازویعدل را که مردم به واسطه آنها بر حد وسط بایستند و از حد خود تجاوز نکنند ، وفرستادیم آهن را که در آن است عذاب شدید و منفعتبسیار از برای مردمان» . (1)
پس قرآن عبارت است از : شریعت پروردگار ، و میزان اشاره به درهم و دینار ، وآهن اشاره به شمشیر سلطان عادل است که مردم را به راه راست وابدارد و از جور وتعدی در جمیع امور محافظت نماید .
و ضد عادل که جابر باشد نیز بر سه وجه است :
اول : جابر اعظم ، و آن کسی است که از حکم شریعتبیرون رود ، و از حکمصاحب شرع سرباز زند ، و متابعتشرع را ننماید و او را کافر دانند .
دوم : جابر اوسط ، و آن شخصی است که از اطاعتسلطان عادل و احکام او سر پیچد ، و آن را یاغی و طاغی خوانند .
سوم : جابر اصغر ، و آن کسی است که به حکم درهم و دینار نایستد و
1) 9. حدید ، (سوره 57) ، آیه 25
مساوات آنرا ملاحظه نکند ، بلکه زیادتر از آنچه حق او ستبردارد و آنچه حق دیگران استکمتر بدهد . و او را دزد خائن گویند .
بدان که عدالتبر سه قسم است :
اول : آنکه میان بندگان و خالق ایشان است ، و بیان آن این است که : دانستی عدالت عبارت است از : عمل به مساوات به قدر امکان . و چون دانستی که : حق - سبحانهو تعالی - بخشنده حیات و عطا کننده جمیع کمالات است ، آنچه هر زنده به آن محتاج ، از او آماده ، و خوان نعمت و احسان و روزی از برای هر کسی نهاده ، آنچه از نعمتهایبیکران او هر ساعتی میرسد زبانها از تعداد آن عاجز ، و آنچه از عطاهای بیپایانش هرلحظه حاصل میشود ، از حد و حصر و بیان متجاوز است ، و آنچه از مراتب عالیهدرجات متعالیه و سرور و بهجت و عیش و راحت ، که در عالم آخرت مهیا نموده ، بهمراتب غیر متناهیه بالاتر و بهتر ، نه چشمی مثل آن دیده و نه گوشی شنیده ، و نه بهخاطری خطور کرده .
پس ، البته حقی واجب از برای خدا بر بندگان ثابت است ، که باید به ازای آن عدالتفی الجمله حاصل شود ، زیرا که : از هر که فیضی و نعمتی به دیگری رسد ، و او درمقابل نوع مکافاتی (1)به عمل نیاورد ، البته ظالم و جابر خواهد بود ، و لیکن مکافاتنسبتبه اشخاص مختلف میشود . و مکافات احسان پادشاه دعای بقای دولت ، و نشرمحامد و
1) 10. پاداش .
شکر نعمت اوست ، و مکافات مخدوم اطاعت و سعی در خدمت او ، و دیگرمکافات ، به دادن مال و قضای حاجت اوست ، و ساحت کبریائی حضرت آفریدگار ازاحتیاج به اعانت و سعی ما منزه ، و عرصه جلالش از ضرورت اعمال و افعال ، مقدساست . و لیکن ، بر بندگان واجب است کسب معرفت و تحصیل محبت او ، و سعی در بجاآوردن فرمان ، و جد در اطاعت پیغمبران او . و انقیاد احکام شریعت و امتثال آدابدین و ملت ، هر چند که توفیق اینها نیز از جمله نعمتهای اوست .
از دست و زبان که بر آید*** کز عهده شکرش به در آید
و لیکن ، چنانچه بنده آنچه را در آن مدخلیتی و اختیاری دارد از وظایف طاعات ودوری از معاصی و سیئات به جا آورد ، از «جور مطلق» ، (1)خارج میشود ، اگر چه اصلاختیار و قدرت هم نعمت او ، بلکه وجود و حیات از فیض موهبت اوست .
دوم : عدالتی که در میان مردم است ، و از بعضی نسبتبه بعضی دیگر حاصلمیشود ، از ادا کردن حقوق و رد امانات ، و انصاف دادن در معاملات ، و تعظیم بزرگان ، و احترام پیران ، و فریادرسی مظلومان و دستگیری ضعیفان .
و مقتضای این قسم از عدالت ، آن است که : آدمی به حق خود راضی بوده و ظلم بهاحدی را روا نداشته باشد ، و به قدر استطاعت و امکان ، حقوق برادران دینی خود را بهجا آورد ، و هر کسی را از
1) 11. یعنی از روی علم و عمد ظلم و ستم نکند
ابنای نوع خود به مرتبهای که لایق او باشد بشناسد و بداند که هر کسی را از جانب پروردگار حقی لازم است ، و به ادای آن بشتابد . و در حدیث «نبوی» (1)وارد است که : از برای برادران مؤمن بر یکدیگر سی حق است . که آدمی بریءالذمه نمیشود مگر با بجا آوردن آنها ، و یا آنکه از او عفو نماید و از تقصیر او در اداءحقش در گذرد .
اول : اگر گناهی در حق او از برادر مؤمن سر زند ، یا تقصیری از او صادر شود از اوبگذرد .
دوم : اگر غریب باشد دلداری او کند و با او مهربانی نماید .
سوم : چنانچه بر عیبی از او واقف باشد بپوشاند .
چهارم : اگر لغزشی از او به وجود آید چشم از او بپوشاند .
پنجم : اگر عذر خواهی نماید عذر او را بپذیرد .
ششم : اگر کسی غیبتبرادر مؤمنی را کند او را منع نماید .
هفتم : آنچه خیر او را بداند به او برساند و پند و نصیحت از او باز نگیرد .
هشتم : دوستی او را محافظت کند و شرایط دوستی را به جا آورد .
نهم : حقوق او را منظور داشته باشد .
دهم : اگر مریض باشد او را عیادت کند .
یازدهم : به جنازه او حاضر شود .
دوازدهم : هر وقت او را بخواند اجابت کند .
سیزدهم : اگر هدیهای از برای او فرستد قبول کند .
چهاردهم
1) 12. بحار الانوار ، ج 74 ، ص 236 ، ح 36
: اگر با او نیکی کند مکافات کند .
پانزدهم : اگر نعمتی از او برسد شکر آن را به جا آورد .
شانزدهم : یاری او را نماید .
هفدهم : ناموس و عرض او را در اهلش محافظت کند .
هیجدهم : حاجت او را بر آورد .
نوزدهم : آنچه از او سئوال نماید رد ننماید .
بیستم : اگر عطسه کند تحیت او نماید .
بیست و یکم : گمشده او را راه نمائی کند .
بیست و دوم : سلام او را جواب گوید .
بیست و سوم : با او به گفتار نیک تکلم نماید .
بیست و چهارم : نعمتهای او را نیکو شمارد .
بیست و پنجم : قسمهای او را تصدیق کند .
بیست و ششم : با او دوستی کند و از دشمنی او احتراز کند .
بیست و هفتم : او را یاری کند ، خواه ظالم باشد یا مظلوم ، و یاری او در وقت ظالمبودن این است که او را از ظلم ممانعت کند و در وقت مظلوم بودن ، آنکه او را اعانتکند .
بیست و هشتم : او را تسلیم دشمن نکند و خوار نگرداند او را به تنها گذاردنش .
بیست و نهم : از برای او دوست داشته باشد آنچه را از برای خود دوست داشته باشداز نیکیها .
سیام : و از برای او مکروه شمارد آنچه از برای خود مکروه میشمارد از بدیها .
سیم : از اقسام عدالت
، عدالتی است که میان زندگان و ذوی الحقوق ایشان است ازاموات ، مثل اینکه قروض مردگان خود را ادا کنند ، و وصیتهای ایشان را به جا آورند وایشان را یاد کنند به تصدق و دعا .
از آنچه مذکور شد معلوم شد که : نهایت کمال و غایتسعادت ، از برای هر شخصیاتصاف اوستبه صفت عدالت ، و میانهروی در جمیع صفات و افعال ظاهره و باطنه ، خواه از اموری باشد که مخصوص ذات او و متعلق به خود او باشد ، یا امری باشد که میاناو و دیگری بوده باشد . و نجات در دنیا و آخرت حاصل نمیشود ، مگر به استقامتبر وسط و ثبات بر مرکز .
پس ای جان برادر ! اگر طالب سعادتی ، سعی کن تا جمیع کمالات را جامع باشی ، ودر جمیع امور مختلفه وسط و میانه روی را شعار خود کن . پس ، اول سعی کن کهمتوسط باشی میان علم و عمل ، و جامع این هر دو مرتبه باشی ، به قدر استطاعت وامکان ، و اکتفا به یکی از این دو مکن ، که هر که اکتفا به یکی نماید از شکنندگان پشتپیغمبر - صلی الله علیه و آله و سلم - خواهد بود ، همچنان که در حدیثسابق گذشت .
و بدان که : علم بی عمل ، وبال و موجب خسران و نکال است . (1)
از جاهل هفتادلغزش را چشم میپوشند ، پیش از آنکه از عالم یکی را در گذرند . (2)
و عمل بی علم زحمتبیفایده است (3).
زیرا که علم
آن است که : از روی علم و معرفت صادر شود . و باید در عمل متوسط باشی میان حفظ ظاهر و باطن خود ، نه اینکه ظاهر خود را پاکیزهنمائی و آن را به عبادات و طاعات بیارائی ، و باطن به انواع خباثات آلوده باشد . مانندعجوزه کریه منظر زشت لقای دیو سیرت که خود را ملبس به لباس عروسان «حوروش» ، و مزین به زینت «مهوشان» دلکش نماید ، و به انواع «تدلیسات» ، خود را بیاراید ، نه اینکهسعی در نیکی ذات و پاکی باطن خود کنی ، و لیکن بالمره (1)از ظاهر غافل شوی ، و مطلقاملاحظه آن را نکنی ، و به هیچ نوع از ملامت مردم اندیشه ننمائی ، و از کثافات ظاهریهخود را محافظت ننمائی ، مانند دری شاهوار که آن را به انواع قاذورات و نجاساتملوث سازند . بلکه ، باید ظاهرت آئینه باطنتباشد ، و باطنت از جمیع خباثات و کثافاتپاک باشد . و باید در جمیع صفات باطنیه و افعال ظاهریه متوسط میان افراط و تفریطباشی ، به تفصیلی که در این کتاب گوش زد تو خواهد شد .
و همچنین در تحصیل علوم باید میانه روی را اختیار کنی ، و وسط میان علوم باطنیهعقلیه و علوم ظاهریه شرعیه را بگیری ، نه از آن کسان (2)باشی که اقتصار میکنند بر ظواهرآیات و اخبار ، و «جمود» مینمایند بر ترجمه احادیث و آثار ، و از حقایق قرآن و سنتبیخبر ، و از دقایق حکم کتاب و روایت قطع نظر کردهاند . زبان ایشان به مجرد تقلید بهمذمت علمای حقیقت دراز ،
و با یکدیگر در طعن و لعن ایشان هم آواز ، و گاهی ایشانرا ملحد و کافر مینامند ، و زمانی آنها را زندیق و تارک شریعت میخوانند ، بدوناینکه کلام ایشان را «غور» کنند و مطلب ایشان را بفهمند ، و از طریقه ایشان آگاه شوندو از عقاید ایشان فحص نمایند و تفتیش کنند . و نه از اشخاصی (1)باشی که عمر خود راصرف علوم عقلیه نموده به فضول یونانیان خود را راضی میکنند ، و عقول قاصره خودرا در هر چیزی دلیل و رهبر میدانند ، و هر چه عقل ناقص ایشان آن را نفهمد طرح یاتاویل میکنند ، و آیات و اخبار را تا توانند از ظاهر خود صرف میکنند . و احکامشریعت نبویه در نزد ایشان مهجور ، و از تتبع آیات و اخبار دورند . علمای شریعت رامذمت و بدگویی میکنند ، و به ایشان نسبتبیفهمی و نادانی میدهند ، ورثه انبیاء راجاهل و نادان میشمارند ، و از برای خود که هنوز عقل را از و هم تمیز ندادهاند ، زیرکیو فطانت ثابت میکنند . و از این غافل که : عقل بیرهنمایی شرع قدم بر نمیتواند داشت ، و گامی در راه نمیتواند گذاشت . و چون خواهی که جامع میان عقلیات و نقلیات باشی ، باید در هر دو وسط و میانه روی را اختیار کنی .
پس در عقلیات به محض تعصب و تقلید بر یک طریقه خاصی اقتصار نکنی ، نه «متکلم» صرف باشی که به غیر از بحث و جدل چیزی نشناسد ، و نه «مشائی» محض ، کهدین را ضایع و شریعت
1) 18. اشاره به فرقه معتزله و اسماعیلیه و اخوان الصفا است
را مهمل گذارد . و نه صوفی باش که به دعوای بیگواه مشاهده وکشف خود را به استراحت اندازد ، و دست از جمیع علوم بردارد ، بلکه باید جمیعمراتب را جمع نموده وسط همه را اختیار کنی .
پس لازم استبر طالب علم که : ابتدا از صاحب شرع و دین ، چراغ و رهبر جوید ، وعقل خود را از اثر او روانه سازد ، و عصای استدلال را به دست گیرد و نفس خود را بهعبادت و طاعت ، و مجاهده و ریاضت تصفیه نموده ، قابل قبول صور علمیه نماید . پسآنچه اینها او را به آن کشانند و دلالت کنند اختیار کند ، خواه موافق طریقه «حکماء» بوده باشد یا «متکلمین» ، (1)و خواه مطابق قاعده «مشائیین» (2)بوده باشد یا «اشراقیین» ، (3)و خواه متحد به اقوال «عرفا» (4)باشد یا «متصوفه» ، (5)
شهید مطهری میگوید : اهل عرفان هر گاه با عنوان فرهنگی یاد شوند با عنوان «عرفا» ، و هر گاه با عنواناجتماعی شان یاد شوند غالبا با عنوان «متصوفه» یاد میشوند . کلام و عرفان شهید مطهری ص 70 .
و در علوم شرعیات به مجرد تبعیت ، یک طریقه را اختیار نکند ، نه از آن «اخباریین» (6)باشد که قواعد اصولیه عقلیه و نقلیه واجماعات قطعیه را التفات نمیکنند ، و نه از آن اصولیین باشد که در استنباط احکامشریعت قواعد اهل سنت را به کار میبرند ، و آراء و ظنون خود را حجت قاطعمیشمارند ، و هر ظنی را در ترجیح احکام اعتبار میکنند و به «قیاسات» (7)عامه متمسک میشوند . بلکه جمع میان جمیع طرق نموده ، آنچه عقل صریح و نقل صحیح وی را به ، آن کشاند ، اختیار کند . و همچنین در جمیع امور باطنیه و ظاهریه توسط را اختیار کند ، تا امر معاش و معاد منضبط گردد1) 19. مراد اهل کلام است که یکی از علوم اسلامی است و درباره عقائد اسلامی بحث میکند . (جهت آگاهی ازعلت نامگذاری این علم به «علم کلام» به مقدمه شوارق الالهام لاهیجی و علم کلام شهید مطهری مراجعه شود) .
2) 20. منسوب به مشاء است ، که دستهای از فلاسفه اسلامی هستند که سر دسته آنان بوعلی سینا است و پیرو افلاطونمیباشند .
3) 21. منسوب به اشراق است ، که دستهای دیگر از فلاسفه اسلامی هستند و سر دسته آنان شیخ شهاب الدینسهروردی است و پیرو ارسطو میباشند . در روش اشراقی برای تحقیق در مسائل فلسفی مخصوصا در حکمت الهی تنهااستدلال و تفکرات عقلی کافی نیستبلکه سلوک قلبی و مجاهدات نفسانیه نیز برای کشف حقائق ضروری است ، اما درروش مشاء ، تکیه فقط بر استدلال است . (جهت اطلاع بیشتر ، رک : آشنائی با علوم اسلامی شهید مطهری - فلسفه ، ص141- 143 . و تاریخ فلسفه ویل دورانت ، فصل اول و دوم .
4) 22. رک : فرهنگ لغات و مصطلحات عرفانی ، ص 330 . و کتاب عرفان شهید مطهری .
5) 23. «متصوفه» ، به جماعتی گویند که از بعضی صفات نفوس ، خلاصی یافته و به بعضی احوال و اوصاف صوفیانمتصف گشتهاند و لیکن هنوز به اذیال صفات نفوس ، متشبث ماندهاند و بدان سبب از اصول و نهایات اهل قرب و صوفیهمتخلف گشتهاند . (رک : فرهنگ مصطلحات عرفانی ، ص 410) .
6) 24. «اخباریه» ، همان اصحاب حدیث هستند که تابع اخبار بوده و اجتهاد را باطل میدانند . (رک : فرهنگ فرقاسلامی ، ص 40 .
7) 25. قیاس عبارت است از : حمل و مقایسه دو معلوم با یکدیگر (در اثبات یا نفی) بسبب جامع و علت مشترکی کهمیان آن دو معلوم وجود دارد . و آن یا منصوص العلة استیا مستنبط العلة ، و آنچه از دیدگاه علماء شیعه محکوم به بطلان است قسم دوم است . جهت اطلاع بیشتر مراجعه شود به کتاب الاصول العامه للفقه المقارن ، ص 303 و فرهنگمعارف اسلامی ، ج 3 ، ص 1547
، و سعادت ابد را دریابد .
دانستی که : حقیقت عدالتیا لازم آن این است که : عقل که خلیفه خداست غالبشود بر جمیع قوا ، تا هر یکی را به کاری که باید و شاید بدارد ، و نظام مملکت انسانیفاسد نشود . پس ، بر هر انسانی واجب است که سعی و مجاهده کند ، که عقل که حکمحاکم عادل و خلیفه از جانب خداست ، بر قوای او غالب شود ، و اختلاف قوا را بر طرفکند ، و خواهشها و هواهای آنها را بر کنار گذارد ، و همه را به راه راست مستقیم بدارد .
و بدان که کسی که قوه و صفات خود را اصلاح نکرده باشد ، و در مملکتبدنخود عدالت را ظاهر ننموده باشد ، قابلیت اصلاح دیگران و اجرای حکم عدالت درمیان سایر مردمان را ندارد ، نه قابلیت تدبیر منزل خود را دارد ، و نه شایستگی سیاستمردم را ، نه لایق ریاستشهر است و نه سزاوار سروری مملکت .
آری ! کسی که از اصلاح نفس خود عاجز باشد ، چگونه دیگری را اصلاح مینماید ، و چراغی که حوالی خود را روشن نگرداند ، چگونه روشنائی به دورتر میبخشد ؟
طبیبی که باشد و را زرد روی*** از او داروی سرخ روئی مجوی
پس ، هر که قوا و صفات خود را به اصلاح آورد ، و تعدیل در شهر بند نفس خودنمود ، و از طرف افراط و تفریط دوری کرد ، و متابعت هوی و هوس نفس خود راننمود ، و بر جاده وسط ایستاد
، چنین شخصی قابلیت اصلاح دیگران را دارد ، و سزاوارسروری مردمان است ، و خلیفه خدا و سایه پروردگار است در روی زمین . و چون چنینشخصی در میان مردم حاکم و فرمانروا شد ، و زمام امور ایشان در قبضه اقتدار او درآمد ، جمیع مفاسد به اصلاح میآید ، و همه بلاد روشن و نورانی میشود ، و عالم آباد ومعمور میگردد ، و چشمهها و نهرها پر آب میگردد ، و زرع و محصول فراوان ، و نسلبنیآدم زیاد میشود ، و برکات آسمان ، زمین را فرو میگیرد ، و بارانهای نافعه نازلمیشود .
و از این جهت است که : بالاترین اقسام عدالت ، و اشرف و افضل انواع سیاست ، عدالت پادشاه است ، بلکه هر عدالتی بسته به عدالت اوست ، و هر خیر و نیکی منوط به خیریت او . و اگر ، عدالتسلطان نباشد ، احدی متمکن از اجرای احکام عدالت نخواهدبود . چگونه چنین نباشد ، و حال اینکه تهذیب و تحصیل معارف و کسب علوم وتهذیب اخلاق و تدبیر امر منزل و خانه و تربیت عیال و اولاد ، موقوف استبه «فراغبال» ، و اطمینان خاطر ، و انتظام احوال ، و با جور سلطان و ظلم پادشاه ، احوال مردممختل ، و اوضاع ایشان پریشان میگردد . و از هر طرفی فتنه بر میخیزد . و از هر جانبیمحنتی رو میآورد . و دلها مرده و خاطرها افسرده میشود . و از هر گوشه «عایقی» سربر میآورد . و در هر کناری مانعی پیدا میشود . طالبین سعادت و کمال در
بیابانها وصحراها حیران و سرگردان میمانند . و ارباب علوم و دانش در زوایای خفا و گمنامیمنزوی میشوند . نه ایشان را به سر منزل کمال راهی ، و نه از برای شاه ، راه هدایتراهنمائی و آگاهی . آثار «عرصات» (1)علم و عمل مندرس و کهنه میشود ، و در و دیوارمنازل دانش و بینش تیره و تار میگردد . پس ، آنچه لابد است در تحصیل سعادت ازجمعیتخاطر ، و انتظام امر معاش که ضروری زندگانی انسان است ، به هم نمیرسد .
بالجمله «مناط» (2)کلی در تحصیل کمالات ، و وصول به مراتب سعادات ، و کسبمعارف و علوم و نشر احکام ، عدالتسلطان است ، و التفات او به اعلای کلمه دین ، وسعی او در ترویجشریعتسید المرسلین .
و از این جهت در اخبار وارد است که : «پادشاه عادل شریک است در ثواب هرعبادتی که از هر رعیتی از او صادر شود ، و سلطان ظالم شریک است در گناه هر معصیتیکه از ایشان سرزند» . (3)
از سید انبیاء - صلی الله علیه و آله و سلم - مروی است که فرمودند :
«مقربترین مردمدر روز قیامت در نزد خدا پادشاه عادل است ، و دورترین ایشان از رحمتخدا پادشاه ظالم است» . (4)
و باز از آن بزرگوار مروی است که :
«عدل ساعة خیر من عبادة سبعین سنه» . (5)
یعنی :
«عدالت کردن در یک ساعتبهتر از عبادت هفتاد سال است» .
و سر آن این است که : اثر عدل یک ساعتبسا باشد که به جمیع بلاد مملکتبرسدو
در ازمنه بسیار باقی ماند .
و بعضی از بزرگان دین گفتهاند که : «اگر بدانم یک دعای من مستجاب میگردد آن را در حق سلطان میکنم ، که خدا او را به اصلاح آورد ، تا نفع دعای من عام باشد وفایده آن به همه کس برسد» .
و رسیده که : «بدن سلطان عادل در قبر از هم نمیریزد» .
و مخفی نماند که : آنچه در اینجا مذکور شد ، عدالتبه معنی اعم است ، و اماعدالتبه معنی اخص که مقابل ظلم است ، و اغلب که در مورد سلاطین و حکاممذکور میشود مراد آن است ، که بعد از این در مقام چهارم مذکور خواهد شد .
دانستی که : اجناس رذایل متعلقه به آن قوه ، دو تا است : یکی ، در طرف افراط ، ودیگری ، در طرف تفریط . و در تحت آنها انواعی چند است ، و ما اول دو جنس را با ضدآنها که حد وسط استبیان میکنیم ، و بعد از آن شرح انواع را مینمائیم ، و همچنین درسایر مقامات آینده . پس ، در این مقام دو مطلب است :
اما دو جنس رذیله ، پس :
اول : «جربزه» است ، که باعثخروج از حد اعتدال است و در فکر ، و موجب آن استکه ذهن به جائی نایستد ، بلکه پیوسته در ابداع شبهات و استخراج امور دقیقه ، غیر مطابقواقع باشد ، و از حد لایق تجاوز کند و بر حق قرار نگیرد . و بسا باشد که در مباحث عقلیهو علوم الهیه
منجر به الحاد و کفر و فساد عقیده شود . بلکه میرسد به جائی که صاحبآن ، انکار همه اشیاء و نفی حقایق جمیع چیزها را مینماید ، همچنان که طایفه «سوفسطائیه» ، (1)در علوم شرعیه و مسایل عملیه منجر به وسواس میگردند .
و علاج این رذیله ، بعد از آنکه آدمی قبح آن را برخورد ، و دانست که این موجببازماندن از مراتب علم و عمل و محرومی از فیض معارف و نیل سعادات است ، وآدمی را به درجه هلاکت میرساند ، آن است که : رجوع کند به استدلالات و معتقدات علمای مشهور به استقامتسلیقه ، و معروف به افهام مستقیمه ، و خواهی نخواهی خود را بر مقتضای ادله معتبره در نزد آنها بدارد ، و تجاوز از اعتقادات و اعمال و افعال آنهانکند . و بداند که : بعد از آنکه جمعی کثیر و جمی «غفیر» (2)از علمای اعلام و صاحبانافهام مستقیمه بر این طریقه هستند ، و او به تنهائی در آن طریقه تشکیک نماید ، لا محالهاز «اعوجاج» (3)سلیقه یا اعتیاد ذهن اوستبه شبهه ، پس نفس خود را به تکلیف بر طریقهآنها بدارد تا عادت کند به ثبات و اطمینان . و در تعلم علوم تعلیمیه ، مانند : حساب وهندسه و هیئت ، مدخلیه تمام است در حصول استقامت ذهن ، و بسیار نادر اتفاق میافتدکه کسی در این علوم «صاحب ید» باشد و «مزاول» (4)آنها باشد ، ولی سلیقه او مستقیم وذهن او «قویم» (5)نباشد .
دوم : جهل بسیط است ، و آن از طرف تفریط است . و عبارت است
1) 1. «سوفیست» به معنای دانشمند ، و «سوفسطای» به معنای حکمت آموز است . مکتب سوفسطائی (sophism) در اواخر قرن پنجم قبل از میلاد در یونان زمین به وجود آمد ، طرفداران این مکتب معتقد بودند که حق و باطل و راستو دروغی در واقع نیست ، بلکه حق چیزی است که انسان آن را حق بداند و باطل چیزی است که انسان آن را باطلبداند . رک : اصول فلسفه و روش رئالیسم ، ج 1 ص 20 (مقاله دوم) و اسلام و عقائد آراء بشری ص 61
2) 2. گروهی زیاد .
3) 3. کجی و انحراف .
4) 4. اشتغال و ممارست داشته باشد .
5) 5. استوار و محکم .
از : خالی بودننفس از علم ، و اتصاف آن به جهل ، بدون اینکه هم چنین داند که میداند ، یعنی بر اومشتبه نشده باشد ، و اعتقاد دانستن را نداشته باشد . و در ابتدای امر ، این صفت ذمومنیستبلکه ممدوح است ، زیرا که آدمی تا به جهل خود بر نخورد و نداند که نمیدانددر صدد تحصیل علم بر نمیآید . بلی باقی بودن بر این مقام و ماندن بر جهل و ثبات برآن ، از رذائل عظیمه است ، که دفع آن لازم و بقای آن از جمله مهلکات است . و کسیکه متصف به این صفتباشد باید سعی در ازاله آن کند ، و تامل کند در قبح جهل وحکم عقل به اینکه جاهل ، فی الحقیقه انسان نیست ، و اگر آن را انسان گویند به جهتمشابهت صورت است که با انسان دارد ، زیرا که : انسان در سایر چیزها که بجز علم ودانش است ، از جسمیت و غضب و شهوت و بصر و سمع و صوت و غیر اینها ، با سایرحیوانات شریک است ، و فضیلت انسان بر سایرین ، به علم و معرفت است . پس ، اگر آن رانیز نداشته باشد حیوانی خواهد بود مستقیم القامه . و از این جهت است که : اگر شخصیعامی در مجلس مباحثه علماء و محاورات ایشان بنشیند و از اقوال ایشان چیزی نفهمد ، نسبتبه ایشان با چهار پایان فرقی ندارد . و چون این را فهمید تامل کند که چه هلاکتی از این بالاتر ، و چه صفتی از این بدتر که او را از
حدود انسانیتخارج و در زمره بهایمداخل نماید . و بعد از آن تتبع نماید در آیات و اخباری که در مذمت جهل و نادانیرسیده .
و در بعضی از احادیث آن را موجب دخول نار فرمودهاند . از حضرت رسول - صلی الله علیه و آله و سلم - مروی است که :
«شش طایفه به جهتشش چیز ، پیش از محاسبه داخل آتش خواهند بود : یکی ازآنها صحرانشینان و سکنه قرا و مواضعی که از اهل علم خالی استبه سبب جهل ونادانی که دارند» . (1)
و بعد از اینها متذکر شرافت علم شود و ملاحظه آنچه در فضیلت آن رسیده بنماید - همچنان که بعضی از آن مذکور خواهد شد - ، پس از خواب غفلتبیدار و سعی واجتهاد در دفع جهل خود نماید و جد و جهد در تحصیل علوم ضروریه از اهل آن کند .
اما ضد این دو جنس که حد اعتدال آنها بوده باشد : پس دانستی که آن حکمتاست ، که عبارت است از علم به حقایق اشیاء . و شکی نیست که صفت علم ، افضلاوصاف کمال ، و اشرف «نعوت» (2)جمال از برای نفس انسانی است ، بلکه بالاترین صفاتربوبیت است و به واسطه علم ، انسان به شرف جوار رب العالمین میرسد ، و به سبب آنداخل عالم ملائکه مقربین میشود ، حیات ابدی از برای انسان از آن است و سعادتسرمدی از برای این نوع ، به توسط آن عقلیه و نقلیه متطابق ، و جمیع اهل ملل و ادیانمتفقاند بر اینکه بدون معرفت و علم محرم حرم انس پروردگار
نتوان شد ، و قدم بر بساطقرب حضرت آفریدگار نتوان نهاد و در حکمتحقه ثابت و مبین است که علم وتجرد (1)را دست در گردن یکدیگر است . هر قدر که نفس را صفت علم زیاد میشودتجرد آن نیز زیاد میگردد . و شبههای نیست که مرتبه تجرد بالاترین مرتبهای است که ازبرای انسان متصور است ، زیرا که به واسطه تجرد ، شباهت اهل «عالم ملکوت» ، و موافقتبا سکان قدس «عالم جبروت» (2)
جبروت است جلوهگاه صفات ملکوت از فعال حق مرآتفرهنگ معارف اسلامی ، ج 1 ، ص 630 . (و جهت آگاهی بیشتر به کتاب انسان کامل ، ص 157 مراجعه شود) .
به هم میرساند .و از جمله علوم معرفتخداوند - سبحانه و تعالی - است ، که سبب ایجاد عالم «علوی» و «سفلی» است . همچنان که در «حدیث قدسی»(3)وارد است که : «کنت کنزا مخفیافاحببت ان اعرف ، فخلقت الخلق لکی اعرف» (4)
تمهید القواعد ابن ترکه ، ص 138 . و مفاتیح الغیب ملاصدرا ، ص 293 و . . . این حدیثبه چشم میخورد .
و در پاورقی احقاق الحق ، ج 1 ، ص 431 ، از علمای اهل سنت مانند ابن تیمیه ، ابن حجر ، سیوطی و . . . نقلکرده که : این حدیث از کلام حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله نبوده و هیچگونه سند صحیح و ضعیف برای آن نیافتهاند واین روایت در کلمات صوفیه زیاد وارد شده و بر این حدیث اعتماد نموده و اصول خود را بر این بنا نمودهاند .
یعنی : «گنجی بودم پنهان ، خواستم کهشناخته شوم ، پس مخلوقات را خلق کردم تا مرا بشناسند» .علاوه بر اینکه علم ، خود فی نفسه لذیذ و محبوب و مرغوب و مطلوب است ، لذتو ابتهاجی که از برای اهل معرفتحاصل است هرگز از برای غیر ایشان میسر نیست ، وسرور و انبساطی که از فهمیدن مسالهای از مسائل علمیه هم میرسد از هیچ یک ازلذات جسمیه حاصل نمیشود .
و از جمله فوائد علم در دنیا ، عزت و اعتبار در نزد اخیار و اشرار ، و شرف و احترامدر نزد جمیع طوایف انام است . حکم علما در نزد پادشاهان ذوی الاقتدار ، مطاع ، واقوال ایشان در پیش سلاطین کامکار لازم الاتباع . و حکیم مطلق - جل شانه - به حکمتکامله خود«طباع» (5)جمیع خاص و عام را «مجبول» (6)فرموده
1) 8. «تجرد» ، یعنی خود را از علائق و وابستگیهای دنیوی دور کردن ، و برای مشاهده حقائق و حق آمادهشدن ، است . و به معنای خالی کردن قلب و سر سالک از ما سوی الله به حکم «فاخلع نعلیک» ، و به معنای بریدن از دوجهان و جمیع تعینات و فانی شدن در حق ، میباشد . رک : فرهنگ معارف اسلامی ، ج 1 ، ص 484 ، وشرح منازل السائرین کاشانی ، ص 259
2) 9. «جبروت» ، عبارت از عالم عقول است که مجرد از ماده و صورت و مدت است و بالاتر از عالم ملکوت استکه مجرد از ماده و مدت است نه مجرد از صورت . ابو طالب مکی ، عالم جبروت را عالم اسماء . و صفات الهیه میداند .
3) 10. «حدیث قدسی» آن است که معنا و مفهوم آن از طرف خداوند متعال بر پیامبر الهام میشود و او با لفظ وعبارت خودش آن را بیان میکند ، بر خلاف قرآن ، که هم لفظ و هم معنا از طرف خداوند است . (کشاف اصطلاحاتالفنون ، ج 1 ، ص 280 . و لغت نامه دهخدا ، ماده «حدیث») .
4) 11. آنچه در کتب روائی تفحص نمودیم مدرک این حدیث را نیافتیم ولی در کتب فلسفی - عرفانی مانند :
5) 12. جمع طبع ، خوی سرشت .
6) 13. خلق کرده و آفریده . یعنی : تعظیم اهل علم و . . . یک امر فطری و طبیعی است که خداوند در سرشت همگانقرار داده است
استبر تعظیم اهل علم واحترام ایشان و اطاعت و انقیادشان ، بلکه سایر حیوانات از بهایم و سباع که مطیع انسانو مسخر در تحت قدرت ایشاناند نیست مگر به آنچه مخصوص به آن است از قوهادراک و تمیز . و اگر به دیده تحقیق نظر کنی و از احوال افراد مردم تفحص نمائیمیبینی که هر که بر دیگری تفوق و زیادتی دارد خواه در جاه و منصب و خواه در مالو دولتیا غیر اینها ، سبب اختصاص او به زیادتی ادراک و تمیزی است که در اوست اگر چه از بابت مکر و حیله و شیطنت و خدعه باشد .
و آیات و اخباری که در شرافت علم و فضیلت آن و وجوب تحصیل آن رسیدهبیش از آن است که بتوان در یک مقام جمع نمود و لیکن ما بعضی از آنها را ذکرمیکنیم .
پروردگار عالم - جل شانه - میفرماید :
«انما یخشی الله من عباده العلماء» (1)
یعنی :
«ازبندگان خدا علما از خدا میترسند و بس» .
و ایضا میفرماید :
«هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون» (2).
یعنی : «آیاکسانی که عالم هستند و کسانی که عالم نیستند - در مرتبه - با یکدیگر مساوی هستند ؟ ! - نه چنین است - » .
و باز میفرماید :
«و تلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون» . (3)
یعنی : ما درقرآن مثالها از برای مردمان بیان میفرمائیم و نمیفهمند آنها را مگر اهل علم» .
و باز میفرماید :
«و من یؤت الحکمة
فقد اوتی خیرا کثیرا» (1)
یعنی : «هر که عطا کردهباشد به او علم و دانشمندی ، به تحقیق که خیر بسیار به او اعطا کرده شده است» .
و از حضرت رسول - صلی الله علیه و آله و سلم - مروی است که فرمودهاند که :
«علماء ورثه انبیاء هستند» . (2)
و در حدیث دیگر است که فرمودند : «خداوندا ! رحمت کن خلفای مرا . بعضیعرض کردند : یا رسول الله کیستند خلفای تو ؟ فرمودند : کسانی که بعد از من بیایند واحادیث و آداب مرا روایت کنند و به مردم برسانند» (3).
و نیز از آن حضرت مروی است که فرمودند : «یا اباذر ساعتی نشستن در مجلسی کهدر آن گفتگوی علمی باشد بهتر است در نزد خدا ، و محبوبتر است از بیداری هزارشب ، که در هر شبی هزار رکعت نماز خوانده شود ، و محبوبتر است از هزار جهاد درراه خدا ، و از دوازده هزار مرتبه ختم قرآن ، و عبادت یک سال که روزهای آن را روزه بگیرند و شبهای آن را احیاء بدارند . و هر که از خانه خود بیرون رود به قصد اخذمسالهای از مسائل علمیه به هر قدمی که برمیدارد خداوند عالم مینویسد از برای اوثواب پیغمبری از پیغمبران ، و ثواب هزار شهید از شهدای جنگ بدر ، و به هر حرفی کهاز عالم بشنود یا بنویسد شهری در بهشتبه او عطا میفرماید ، و طالب علم را خدادوست میدارد ، و ملائکه و پیغمبران او را دوست دارند ، و دوست ندارد علم را مگراهل
سعادت .
پس فرمودند : «خوشا به حال طالبان علم ، و نظرکردن به روی عالم بهتر است ازآزاد کردن هزار بنده و هر که دوست دارد علم را بهشت از برای او واجب است وداخل صبح و شام میشود با خوشنودی خدا و از دنیا نمیرود مگر اینکه از شراب کوثربنوشد و از میوه بهشتبخورد و در قبر کرم بدن او را نمیخورد و در بهشت رفیقخضر علیه السلام خواهد بود» (1).
و از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام مروی است که فرمودند : «اگر مؤمنی بمیردو از او بماند ورقی که در آن مساله علمیه نوشته شده باشد آن ورق حجابی خواهد بودمیان او میان آتش ، و به هر حرفی که در آن ورق نوشته باشد خداوند عالم شهری به اوعطا خواهد کرد که هفتبرابر تمام دنیا باشد» (2).
و حضرت سید الساجدین علیه السلام فرمودند که : «اگر مردم بدانند آنچه را کهدر طلب علم هست ، هر آینه به طلب علم خواهند رفت اگر چه باید خونهای ایشانریخته شود و به دریاها فروروند» . (3)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که فرمودند : «عالمی که بهعلم خود عمل کند بهتر است از هفتاد هزار عابد» . (4)
و از امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که فرمودند : «اگر مردم فضیلتشناختخدا را بدانند چشم نخواهند انداختبه متاع دنیا و نعمتهای آن ، و دنیا در پیشایشان کمتر خواهد بود از آنچه بر آن راه میروند که خاک باشد ، و متنعم و متلذذخواهند شد به معرفتخدا مانند تلذذ کسی که همیشه
1) 20. (جامع الاخبار شعیری ، ص 37 با تقدیم و تاخیر بعضی از جملات . و در بحار الانوار ، ج 1 ، ص 203 قسمتیاز حدیث را به صورت تقطیع ذکر نموده) .
2) 21. بحار الانوار ، ج 2 ، ص 144 ح 1 . و امالی شیخ صدوق ، باب 10 ، ص 40 ، ح 3 . (ط بیروت) .
3) 22. کافی ، ج 1 ، ص 35 ، ح 5 .
4) 23. بحار الانوار ، ج 2 ، ص 19 ، ذیل ح 50
در روضههای بهشتبا اولیاء اللهبوده باشد . به درستی که معرفتخدا انیس است از هر وحشتی ، و رفیق است در هر تنهائی ، و نور هر ظلمتی است ، و قوت هر ضعیفی است ، و شفای هر دردی است» . (1)
و از حضرت امام رضا علیه السلام روایتشده است که : آن حضرت از پدرانخود روایت فرمودند که : «حضرت رسول - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند که : برهر مسلمی واجب است طلب علم ، پس بطلبید علم را از جائی که مظنه آن را دارید وکسب کنید آن را از اهلش ، به درستی که تعلیم گرفتن علم از برای خدا حسنه است . وطلب آن عبادت است . و ذکر کردن آن با یکدیگر تسبیح پروردگار است . و عمل کردنبه آن جهاد در راه خداست . و یاد دادن آن به کسی که نمیداند تصدق کردن است . ورسانیدن به اهلش تقرب به خداست ، زیرا که به وسیله آن دانسته میشود مسائل حلال وحرام . و به وسیله آن روشن و ظاهر میشود راه بهشت . و آن انیس است در وحشت . ومصاحب و رفیق است در تنهائی و غربت . و همزبانی است در خلوت . و راهنما است درهر حالت . و سلاح است در مقابل دشمنان . و زینت است در نزد دوستان . و به سبب علمخدا مرتبه قومی را بلند میکند و ایشان را راهنمای مردم به سوی خیر میگرداند تا مردممتابعت آثار ایشان را کنند و اقتدا به افعال و اعمال ایشان نمایند . ملائکه رغبتمینمایند
1) 24. کافی ، ج 8 ، ص 247 ، ح 347 .
به دوستی و محبت ایشان و میگسترانند بر ایشان بالهای خود را . و هر خشکو تری از برای ایشان طلب آمرزش میکند ، حتی ماهیان دریا و حیوانات صحرا . بهدرستی که به وسیله علم دلها از جهل زنده میشود . و دیدههای بصیرت روشن میگردد .
و بدنهای ضعیف ، قوی میگردد . و علم ، بنده را میرساند به سر منزل اخیار ، و مجالسابرار ، و به درجات بلند ، و مراتب ارجمند در دنیا و آخرت . و ثواب ذکر علم ، معادلثواب روزه داشتن است . و درس دادن آن مقابل عبادت شبهاست . اطاعت پروردگار وعبادت او به وسیله علم میشود . و به سبب آن صله ارحام به جا آورده میشود ، وشناخته میشود حلال و حرام . علم پیشرو و امام است ، و عمل تابع آن . خدا الهاممیکند علم را به اهل سعادت و محروم میسازد از آن ارباب شقاوت را پس خوشا بهحال کسی که خدا او را از حظ علم محروم نگرداند» . (1)
و بدان که در این موضع دو فایده است که باید بیان شود :
فایده اول : بدان که از برای هر یک از تعلیم و تعلم ، آداب و شروطی چند است ، اما آداب تعلم ، چند چیز است :
اول آنکه : طالب علم احتراز کند از پیروی شهوات نفسانیه و هواهای جسمانیه ، وآمیزش با اهل دنیا و مصاحبت ارباب هوی و هوس ، و بداند که همچنان که چشم ظاهرهرگاه «ماوف» (2)باشد ، از شعاع خورشید محروم است و همچنین
دیده باطن هر گاه مبتلابه متابعت هوا و هوس و مصاحبت اهل دنیا باشد از اشعه انوار قدسیه که محل افاضهعلوم استبینصیب است .
دوم اینکه : باعث تعلم محض ، تقرب به خدا و رسیدن به سعادات بیمنتها و ترقی ازمرتبه «بهیمیت» (1)و دخول در عالم نسانیتباشد . و مقصود او مراء و جدال یا رسیدن بهمنصب و مال یا مفاخرت و تفوق بر امثال و اقران نباشد .
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که فرمودند :
«طلبه علم ، سه طایفه هستند ، پس بشناس ایشان را : صنف اول کسانی هستند که : طلب علم میکنند از برای استخفاف به مردم واستهزای به ایشان ، که طریقه جهال است و از برای مراء و جدال با اقران و امثال .
صنف دوم کسانی هستند که : آن را طلب میکنند از برای مفاخرت نمودن و خدعه کردن .
صنف سوم کسانی هستند که : آن را میطلبند به جهت تحصیل بصیرت در دین وتکمیل عقل و تحصیل یقین .
و علامت صنف اول آن است که : در مقام جدال با اقران و امثال بر میآید ودر صدد ایذای ایشان و غلبه بر آنها است ، و در مجالس و محافل متعرض گفتگوی باایشان میشود تا فضل خود را ظاهر سازد و در مجامع ، ذکر علم و بیان صفتحلم رامیکند ، خضوع و خشوع را بر خود میبندد مثل اینکه سر به زیر میافکند و نفسهایبلند میکشد و نالههای ضعیف بر میآورد و گاهی در راه رفتن پشتخود را خممیکند
1) 27. حیوانیت .
و گاهی سر میجنباند و دستی حرکت میدهد و دل از ورع خالی ، و باطن او ازتقوی بریء است . خدا او را ذلیل و خوار کند و بینی او را بر خاک بمالد و او را هلاک و «مستاصل» (1)سازد .
علامت صنف دوم آن است که : صاحب مکر و خدعه و نرمی و همواری استباامثال خود ، از اهل علم تکبر نماید و از برای اغنیائی که پست رتبه هستند تواضع و فروتنی میکند و حلواهای ایشان را میخورد و دین ایشان را ضایع میکند خدا نام او رابر طرف کند و اثر او از میان علما قطع نماید .
علامت صنف سیم آن است که : پیوسته شکسته و محزون است و بیداری را شعارخود ساخته ، جامه عبادت پوشیده و در ظلمتهای شب به عبادت پروردگار کوشیده ، وعبادت میکند از برای خدا ، و از تقصیر خود خائف و ترسان ، و همیشه از اعمال خودمضطرب و لرزان است . خدا را میخواند و میترسد که دعای او را نشنود . و متوجهاستبه اصلاح نفس خود . و بیناستبه اوصاف اهل زمان . و گریزان است از دوستان وبرادران . خدا محکم کند اعضا و جوارح او را بر عمل کردن . و عطا فرماید به او امان وآسایش در روز قیامت . (2)
سوم آنکه : آنچه را فهمید و دانستبه آن عمل کند ، که هر که به علم خود عملنکرد آنچه را دانسته فراموش میکند ، و هر که به علم خود عمل کند خدا به او کرامتمیفرماید علم آنچه را نمیداند .
از حضرت امام زین العابدین علیه السلام مروی است که :
«علمی که به آن عملنشود زیاد نمیکند از برای صاحبش مگر کفر و دوری از خدا را» . (1)
و از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که فرمودند :
«که اهل دوزخمتاذی میشوند از بوی عالمی که به علم خود عمل نکرده باشد . و فرمودند اشد مردم ازجهتحسرت و پشیمانی کسی است که دیگری را به خدا خوانده باشد و او قبول نمودهو به آن سبب داخل بهشتشود و آن شخص خواننده خود به جهت ترک عمل بهآنچه دانسته بود داخل دوزخ گردد» . (2)
بلی :
چون علمت هستخدمت کن که زشت آید بر دانا*** گرفته چینیان احرام و مکی خفته در بطحا
چهارم آنکه : حقوق معلم خود را بشناسد ، و ادب او را نگاهدارد ، و فروتنی وخشوع نسبتبه او به جا آورد ، و در برابر او سخنی را بر او رد نکند ، و به دل او رادوست دارد ، و اگر بد او مذکور شود رد کند ، و اگر نتواند برخیزد ، و حقوق او رافراموش نکند ، زیرا که او پدر معنوی و والد روحانی اوست و حقوق او از سایر آباء بیشتراست . و همچنین ملاحظه ادب و احترام سایر علما را بکند ، خصوصا کسانی که از علم آنها منتفع شده و یا علم آنها با واسطه به او رسیده که آنها نیز پدران با واسطه او هستند .
و به مجرد اینکه چیزی از مطالب آنها به فهم ناقص او نرسد
زبان اعراض و طعن نگشایدو نسبت غلط به ایشان ندهد و اگر بعد از سعی و جهد مطلبی از ایشان در نظر او صحیحنباشد و خواهد اعتراض نماید بر وجهی «مستحسن» و عبارتی مقرون به ادب آن را ادانماید .
پنجم آنکه : نفس خود را از اخلاق رذیله و اوصاف ذمیمه پاک کند ، زیرا کهمادامی که «لوح» نفس از نقوش باطله پاک نشود انوار علوم بر او نتابد ، و تا آئینه دل اززنگ صفات رذیله پرداخته و پاک نگردد صور علمیه در آن عکس نیندازد .
و اما آداب تعلیم ، آن نیز چند چیز است :
اول آنکه : معلم ، در تعلیم ، قصد تقرب به خدا داشته باشد و غرض او از درس گفتنجاه و ریاست و بزرگی و شهرت ، و مقصودش مجمع آرائی و خودنمائی نباشد ، وطمع وظیفه سلطان (1)یا مال دیگران او را به تعلیم نداشته باشد ، بلکه منظور او به غیر ازارشاد و احیای دلهای مرده و رسیدن به ثوابهای پروردگار ، دیگر چیزی نباشد .
و شکی نیست هر که کسی را تعلیم نماید شریک خواهد بود در ثواب تعلیم آن کسدیگری را و در ثواب تعلیم آن دیگر غیر او و همچنین الی «غیر النهایه» . پس به سببیک تعلیم به ثوابهای بینهایت میرسد و ستم باشد که کسی چنین امری را «مشوب» . بهنیتی کند که همه از دستش به در رود .
دوم آنکه : بر متعلم ، مهربان و مشفق باشد و خیرخواهی او را ملاحظه نماید و او رانصیحتهای مشفقانه گوید و
1) 32. حقوق و مقرری دولتی .
در تعلیم ، به قدر فهم او اکتفا کند ، و با نرمی و گشاده روئی بااو سخن گوید و درشتی و غلظتبا او نکند .
دوم آنکه : بر متعلم ، مهربان و مشفق باشد و خیرخواهی او را ملاحظه نماید و او رانصیحتهای مشفقانه گوید و در تعلیم ، به قدر فهم او اکتفا کند ، و با نرمی و گشاده روئی بااو سخن گوید و درشتی و غلظتبا او نکند .
سوم آنکه : چون او را سزاوار علمی داند از او مضایقه نکند و «ضنت» (1)و بخلنورزد و کسی را که قابل مطلبی نداند آن مطلب را با او در میان ننهد و با او نگوید .
چهارم آنکه : چیزی که خلاف واقع باشد به او نگوید و نخواهد امری را که مطابقواقع نیستبه او بفهماند ، بلکه چنانچه شبههای وارد شود که نداند ، سکوت کند و تاملنماید تا جواب صحیح به دست آورد و تعلیم کند . و این شرطی است مهم در تعلیم ، زیرا که اگر ملاحظه نشود ، ذهن متعلم به خلاف واقع معتاد میشود ، و سلیقه او اعوجاجبه هم میرساند ، و از ترقی باز میماند .
و آنچه مذکور شد ، شرایط کلی تعلیم و تعلم است ، و یمکن که آداب جزئیهدیگری هم باشد که متفحص در احادیث و علم اخلاق بر آنها مطلع گردد . و کسی کهمعرفتبا اهل این زمان داشته باشد ، میداند که آداب تعلیم و تعلم ، مثل سایر اوصافکمالیه «مهجور» ، (2)و معلم و متعلم از ملاحظه شرایط دورند ، زمان
و اهل آن فاسد وبازار هدایت و ارشاد «کاسد» (1)گشته ، نه نیت معلم خالص است و نه قصد متعلم ، و نهغرض استاد صحیح است و نه منظور شاگرد ، و از این جهت است که : از هزار نفر یکیرا رتبه کمال حاصل نمیشود ، و اکثر در جهل خود باقی مانند ، با وجود اینکه بیشترعمر خود را در مدارس به سر میبرند .
فایده دوم : بدان که جمیع علوم اگر چه روح را کمالاند و نفس را جمال ، لیکنمتفاوتاند در شرافت و تکمیل و وجوب تحصیل ، زیرا که علوم بر دو قسماند :
اول : علم دنیا ، و آن علومی است که معظم فایده آن برای دنیاست ، مثل طب ، هندسه«نجوم» ، (2)«عروض» ، (3)موسیقی«هیئت» (4)و حساب . و از این علوم چندان «بهجت» (5)و سعادتی در عالم عقبی حاصل نمیشود و از این جهت تحصیل آنها واجبنیست ، بلی «نادرا» (6)میشود که در تحصیل بعضی مسائل بعضی از این علوم ، واجبکفائی باشد .
دوم : علم آخرت ، که ثمره اصلی آن تحصیل سعادت اخرویه است ، و آن سه علماست که آنها را علم دین گویند . یکی علم الهی ، که به وسیله آن ، اصول و عقاید دین واحوال مبدا و معاد شناخته میشود ، و آن اشرف علوم و افضل آنها است . و دیگری علماخلاق ، که به وسیله آن ، راه تحصیل سعادت ، و آنچه به واسطه آن نفس نجات مییابدیا به هلاکت میرسد دانسته میشود ، و بعد از علم الهی علمی از
1) 35. بی رونق ، بدون خریدار .
2) 36. علم شناختستارگان و تاثیر آنها در جهان خاکی (جهت آگاهی بیشتر به کتاب فرهنگ معارف اسلامی ، ج 3 ، ص 1991 مراجعه شود) .
3) 37. علمی است که به وسیله آن به وزنهای شعر و تغییرات آن پی میبرند . علم عروض ، میزان و قواعد کلاممنظوم (شعر) است . یعنی شعر را بر آن عرضه کنند تا شعر موزون از ناموزون پدید آید . فرهنگ معارف اسلامی ، ج2 ، ص 1255 . و دهخدا ، ماده «عرض» .
4) 38. ستاره شناسی (آمار ستارگان ، حرکت آنها و . . . ) .
5) 39. خوشحالی ، سرور .
6) 40. گاهی از اوقات
آن اشرف نیست .
سیم : علم فقه ، که به وسیله آن کیفیت عبادات و معاملات و حلال و حرام و آدابو احکام فهمیده میشود . و تحصیل این سه علم ، واجب و لازم است . و همچنین علومیکه مقدمات تحصیل این علوماند مانند : علم لغت عرب و حدیث و تفسیر ، و لیکنوجوب تحصیل آنها از باب مقدمه است .
اما علم الهی (که آن را علم اصول عقاید نیز گویند) واجب استبر هر کسی کهتحصیل آن نماید ، واحدی در جهل آن معذور نیست . و لیکن نه چنان است که جمیعمسائل ، که در کتب «حکمیه» (1)نسبتبه علم الهی دادهاند ، و از مسائل این علمشمردهاند ، دانستن آنها واجب و اعتقاد به آنها لازم باشد ، بلکه قدر واجب از آن ، وآنچه امت «مختاره» (2)بر آن اجماع نمودهاند این است که : بدانی که از برای عالم ، آفریدگاری است موجود و «واجب الوجود» ، (3)و در «الوهیت» ، (4)شریکی از برای اونیست ، و از اجزا و ترکیب «منزه» ، (5)و از جسمیت و عوارض آن «مقدس» (6)است ، وجوداو عین ذات اوست ، و ذات او عین صفات اوست ، بر زمان و زمانیات ، و مکان ومکانیات مقدم و از آنها بالاتر است ، نه زمانی به او احاطه نموده و نه مکانی او را فروگرفته ، بلکه دست تصرف زمان و زمانیات از دامن کبریای او کوتاه ، و آلایش مکان ومکانیات را در ساحت جلالش راه نیست ، و زندهای است قدیم ازلی ، که ابتدائی از برایوجودش نبوده ،
1) 41. کتابهای حکمت و فلسفه .
2) 42. پیروان برگزیده ، که مقصود مسلمانان (پیروان حضرت محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - ) است .
3) 43. کسی که وجودش ضروری و ذاتی است و در وجود محتاج دیگری نیست ، در اصطلاح متکلمین و فلاسفهبه ذات حق ، واجب الوجود گویند همان گونه که غیر از ذات حق را ممکن الوجود نامند .
4) 44. صفتخدائی ، در اصطلاح عرفا به «مرتبه ایجاد» ، مرتبه «الوهیت» اطلاق میکنند و آن بعد از مرتبه فیضاقدس و مقدس است . و همچنین به مرتبه الوهیت«و احدیت» و «ربوبیت» نیز اطلاق میکنند . جهت اطلاع بیشترمراجعه شود به : مقدمه شرح فصوص قیصری ص 11 .
5) 45. یعنی بسان پدیدههای دیگر دارای اجزاء خارجی نیست که از یک رشته قطعات ترکیب و تشکیل یابد .
6) 46. یکی دیگر از صفات سلبی خدا پیراستگی ذات او از جسم بودن و عوارض آن ، (مانند نیاز به اجزاء ومکان و . . . ) میباشد .
و ابدی که انتهائی از برایش نخواهد بود . قادر استبر هر چیزی و توانابر هر امری ، هر چه میکند به اراده و اختیار کند ، علم او به جمیع اشیاء احاطه نمودهپیش از آنکه آنها را ایجاد نماید ، هر چه را خواهد خلق میکند ، و هر کاری که خواهدمیکند ، و هیچ امری از «کتم عدم» (1)به فضای وجود نمیآید ، مگر به اراده و مشیت او ، حکم او عدل ، و وعده او صدق ، از برای او مثل و مانندی متصور نیست ، بلکه او تامفوق تمام است ، و بالجمله مستجمع جمیع صفات کمالیه است .
و بدانی که : محمد صلی الله علیه و آله پیغمبر و فرستاده اوست و قرآن کلاماوست و آنچه را که پیغمبر صلی الله علیه و آله آورده است ، از تعیین ائمه معصومین - علیهم السلام - و احکام شریعت و دین ، و احوال نشاة آخرت ، از بهشت و دوزخ وثواب و عقاب و حساب و صراط و میزان و نامه اعمال و شفاعت ، تمام ثابت و حقاست . و همین قدر کافی است از برای حصول نجات و وصول به سعادات .
و اما فهمیدن کیفیت صفات،از اینکه علم«حضوری» (2)است یا «حصولی» ، (3)یاقدیمی استیا حادث ، و مثل اینها ، و بحث از حقیقت صفات ، و همچنین حقیقتبعضیاز احوال نشاة آخرت ، مطلقا لزومی ندارد ، بلکه در بعضی احادیث نهی از آنها شده ، بلکه کافی است که همین قدر اعتقاد نماید که : واجب - تعالی شانه - متصف به
1) 47. جهان نیستی .
2) 48. «علم حضوری» آن است که واقعیت معلوم ، عین واقعیت علم باشد ، یعنی ذات «معلوم» پیش عالم حضورداشته باشد ، مثل : علم انسان به خودش .
3) 49. «علم حصولی» ، یعنی علمی که واقعیت علم با واقعیت معلوم دو تا است ، مانند : علم انسان به زمین ، آسمان ، درخت و . . . جهت اطلاع بیشتر رک : فرهنگ معارف اسلامی ، ج 2 ، ص 1332 . و خدا را چگونه بشناسیم ، ص 176 .
جمیعصفات کمالیه است ، و منزه است از جمیع صفات و نقایص به نحو اشرف ، یعنی اتصافاو به جمیع کمالات ، و تنزه او از نقایص بر وجهی است که از آن اشرف متصور نیست ، کو آن وجه را نفهمد و به حقیقت آن نرسد . و همچنین اعتقاد کند که : آنچه پیغمبر او صلی الله علیه و آله فرموده صدق و مطابق واقع است ، کو تفصیل و حقیقتبعضی ازآنها را ادراک ننموده باشد .
و واجب است ، بر هر مکلفی که اعتقاد جازم و راسخ به جمیع امور مذکوره داشتهباشد به نوعی که اطمینان و سکون از برای او حاصل شده باشد ، و مجرد تصدیق به زبانبدون اطمینان قلب ، در نجات اخروی و وصول به مراتب سعادت حقیقیه کمالیه کفایتنمیکند . بلی ، کو از برای حفظ خون و مال و حکم به طهارت و اسلام اینها احکام دنیویهکافی باشد ، و بعد از آنکه اطمینان قلبی حاصل شود ، نجات اخروی و رستگاری حاصلمیشود ، اگر چه اعتقاد و اطمینان او از دلایل حکمیه و «براهین» (1)کمالیه نباشد : زیرا که :
از شرع و عرف تکلیف به زیادتر از تصدیق و جزم به اعتقادات مذکوره ثابت نشده . پساگر از برای کسی اطمینان حاصل شود در اتصاف واجب به صفات کمالیه (2)و تنزه او از اوصاف سلبیه (3)به مجرد اینکه غیر از این نقص است ، و نقص لایق پروردگار نیستکافیست از برای نجات .
و همچنین اگر اعتقاد و اطمینان او از عقاید مذکوره به مجرد این حاصل شود کهمعلوم است
1) 50. «برهان» ، به معنای اقامه دلیل است . رک : فرهنگ معارف اسلامی ، ج 1 ، ص 416- 424 .
2) 51. صفات کمالیه آن صفاتی است که متضمن معنای کمال بوده و ذات حق ، تمامی آن صفات را دارا میباشدو از آنها به صفات جمالیه و ثبوتیه نیز تعبیر میکنند مانند : علم ، قدرت ، اراده ، حیاة و . .
3) 52. صفات سلبیه صفاتی است که متضمن معنای نقص بوده و ذات حق از تمامی آن صفات منزه است و ازآنها به صفات جلالیه نیز تعبیر میکنند مانند : شریک داشتن ، جسم بودن ، مرکب بودن و . . . رک : شرح تجرید 279 والالهیات ، ج 1 ، ص 81 .
که : جمیع فرق انبیاء و اساطین حکماء و علماء با وجود عقول قویه و «افهامثاقبه» (1)بر امری که مخالف واقع باشد اتفاق نمیکنند .
و بسا باشد که اعتقاد و اطمینان : از برای کسی حاصل شود به سبب بعضی حالات ، که از برای خود او روی داده ، از : استجابت دعوات و نجات از خطرات و امثال اینها . وبسیار میشود که اطمینان و جزم از برای کسی به امور مذکوره حاصل است و راه آن رانمیداند و سبب آن فطرتی است که خداوند عالم در او قرار داده ، - همچنان که درحدیث وارد است - . (2)
بلکه ظاهر آن است که : چنانچه عصبیت جاهلیت ، و پیروی آباءو امهات ، آدمی را از فطرت خود بیرون نبرد فطرت او حاکم به وجود صانع عالم است ، اگر چه دلیلی منظور او نباشد ، زیرا که احتیاج مخلوق به خالق ، و حادث به موجد فطریاست از برای هر کسی ، اگر چه هنوز به مرتبه تمیز و ادراک نرسیده باشد . همچنان کهمشاهده میشود که : اگر سیبی را در نزد طفل خورد سالی گذاریم و کسی آن را بر دارد ، بعد از التفات سئوال میکند که : سیب را که برداشت ؟ پس به فطرت خود حکم میکندکه نبودن سیب به خودی خود نمیشود ، بلکه احتیاج به بردارندهای دارد .
بلکه ظاهر آن است که : حیوانات نیز بر این مفطورند ، (3)و جبلت (4)آنها به این مطلبحاکم است ، چنان که میبینیم که : اگر کسی آوازی کند در مکانی که
حیوانی در آنجاباشد ، یا سنگی بیندازد آن حیوان التفات میکند و به هر طرف نگاه میکند که آوازکننده و سنگ اندازنده را ببیند . پس جبلت او میفهمد که هر آوازی آواز کنندهای ، وهر سنگی اندازندهای میخواهد .
پس در اثبات صانع ، فطرت هر کسی کفایت میکند . و چنانچه ضمیمه کند به فطرت خود بعضی از مقدمات بدیهیه عقلیه ، و ضروریات حدسیه ، و شواهد خارجیه را ، واحتراز کند از معاصیای که باعثسیاهی دل و تسلط جند شیاطین است ، و مواظبت کندبر وظایف طاعات بقدر امکان ، اگر چه ابتداء در کیفیات طاعات و عبادات و معاصی وسیئات ، بیش از مظنهای از برای او حاصل نباشد البته اطمینان و اعتقاد جازم از برای او بهجمیع عقاید مذکوره حاصل میشود ، بنوعی که : هیچ شبههای در آن رخنه نکند ، اگر چهمطلقا ملتفت دلیل نشود ، و طریقه استدلال را نداند .
و به این سبب بود که حضرت رسول صلی الله علیه و آله به مجرد اظهار اسلام ازکفار کفایت میفرمودند ، اگر چه میدانستند که : اسلام آوردن ایشان از خوف و بیمیا طمع و امید است ، زیرا که منظور حضرت این بود که : به واسطه اجتناب از معاصیو مواظبتبر طاعات ، به تدریج فطرت ایشان که از ظلمت کفر تیره و تار شده بود بحالتاصلیه عود نموده نورانیت طاعات اندک اندک در آنها تاثیر کند و ایشانرا به مرتبه تصدیققلبی و اعتقاد قطعی برساند . همچنان که در بسیاری از ایشان چنین شد .
و اما «دلائل حکمیه» و
«براهین جدلیه» ، (1)بدون تطهیر نفس و مواظبتبر عبادات ، اصلا موجب اطمینان و سکون نفس نمیشود . بلکه بسیار میشود که باعث ازدیاد شبههو تشکیک میگردد .
و محقق طوسی خواجه نصیر الدین (2)
او حدود 84 کتاب در فنون مختلف تالیف نموده و رصد خانه مراغه را بنا نهاد و در سال 672 ه ق از دنیا رفتو در کاظمین به خاک سپرده شد . جهت اطلاع بیشتر رک : اعیان الشیعه ج 9/414 روضات الجنات ج 6/300 .
در بعضی فواید خود (3)فرموده که : اقل آنچهواجب استبر هر مکلفی اعتقاد به آن ، معنی قول «لا اله الا الله ، محمد رسول الله» است . وبعد از آن که تصدیق رسول صلی الله علیه و آله را نمود باید تصدیق کند او را در آنچه خبر داده ازصفات خدا و احوال روز جزا و تعیین ائمه هدی ، به نوعی که قرآن مجید مشتمل بر آناست ، بدون آن که چیزی زیاد کند یا در آن محتاج به دلیل دیگر باشد .اما در صفات خدا ، پس اعتقاد کند که : خدا حی (4)و قادر (5)و عالم (6)و مرید (7)
(در میان دانشمندان اسلامی در معنا و تفسیر «صفت اراده حق متعال» اختلاف زیاد است . بعضی آنرا از صفات ذات ، و بعضی دیگر از صفات فعل دانستهاند . برخی او را شوق نفسانی و برخی دیگر به معنای تصمیم و قصد گرفتهاند .
خواجه نصیر الدین طوسی (ره) او را به معنای آگاهی خداوند متعال بر تمام نظام هستی بر وجه اتم تفسیر نموده کهبوعلی سینا و صدر المتالهین نیز قریب به این معنا را انتخاب نمودهاند . و حکیم سبزواری آنرا به معنای علم عنائی گرفتهاست . جهت اطلاع بیشتر رک : اسفار ج 6 ص 316 ، 331 ، 333 شرح تجرید ، ص 288 . الالهیات ، ج 1 ، ص 165 .
و متکلم (8)و ما کان لبشر ان یکلمهالله الا وحیا او من وراء حجاب او یرسل رسولا ) جهت اطلاع بیشتر رک : شرح تجرید ، ص 289 ، اسفار ، ج 7 ، ص2 ، الالهیات ، ج 1 ، ص 189
است ، و چیزی مثل او نیست ، شنوا و بینا است .و اما در احوال آخرت ، پس ایمان بیاورد به بهشت و دوزخ و صراط و میزان وحساب و شفاعت و غیر اینها . و واجب نیستبر او که بحث کند از حقیقت صفاتخدا ، بلکه اگر آنها را تصور هم نکند و به خاطرش نگذرد و بمیرد با ایمان مرده است .
اگر وقتی شبهه یا شکی از برای او هم رسد پس باید آن را به کلامی نزدیک به فهم دفعکرد اگر چه این کلام نزد ارباب جدل و مناظره و متکلمین ناتمام باشد و احتیاج به ذکرادله و براهین نیست .
و مخفی نماند که
1) 57. جدل یکی از صناعات پنجگانه (برهان ، جدل ، خطابه ، شعر و مغالطه) منطق است . و جدل ، قیاسی راگویند که : مقدمات آن از مشهورات و مسلمات تشکیل مییابد و نتیجه آن الزام نمودن و متقاعد ساختن طرف پختاست . و از نظر رتبه ، پائینتر از برهان است که مقدمات او از یقینیات و بدیهیات تشکیل مییابد و نتیجه آن نیز قطعیو یقینی است . رک : المنطق - مظفر - ج 3/371- منطق صوری ص 196 .
2) 58. او محمد بن محمد بن - حسن طوسی معروف به خواجه نصیر الدین است که تمام دانشمندان شرق و غرب اورا به استادی میشناسند . علامه حلی (ره) میگوید : او استاد جهان بشریت و عقل یازدهم است .
3) 59. تلخیص المحصل ص 472 .
4) 60. یعنی خداوند - تبارک و تعالی - قدرتمند و آگاه زندهای است که : مرگ در ساحت مقدس او راه ندارد ، وحیات تمام موجودات عالم وابسته به او است
5) 61. او قادر و توانای مطلقی است که به انجام هر چیزی توانائی دارد ، و هیچگونه ضعف و ناتوانی در اومتصور نیست .
6) 62. یعنی او به تمام امور ظاهری و باطنی ، آشکار و نهان ، گذشته و آینده ، آگاهی کامل دارد و چیزی درعوالم هستی بر او پوشیده و پنهان نیست .
7) 63. یعنی تمام افعال او از روی اراده و اختیار صورت میپذیرد و در انجام هیچ عملی مجبور و مضطر نیست .
8) 64. یکی از صفات حقتعالی تکلم و سخن گفتن اوست ، که گاه بصورت وحی و صدای خفی میباشد که پیامبرآنرا میشنود و دیگران از شنیدن آن عاجزند . و گاه بصورت ایجاد صوت و حروف در اجسام میباشد که شنوندهصدای گوینده را میشنود بدون آنکه گوینده را ببیند مانند : مکالمه حضرت موسی در کوه طور . و گاه به وسیله اعزامفرشته و پیک وحی صورت میپذیرد (در سوره شوری آیه 51- به این معانی اشاره شده :
از ادله اجمالیه یا برهانیه ، یا از شواهد عقلیه و قرائن خارجیه اگرچه میتواند که از بعضی مراتب جزم حاصل شود اما هر گاه کسی طالب نورانیتیقین ووضوح عقاید باشد و بخواهد که از نور معارف ربانیه و ضیاء علوم حقیقیه در و دیوارخانه دل متلالی گردد و پرده از پیش بصیرتش برداشته شود و به مرتبه یقین کامل برسدآن هرگز به دلیل و برهان و جدال و کلام حاصل نمیشود ، بلکه موقوف استبهملازمت ورع و تقوی ، و بازداشتن نفس از هوی و هوس ، و پاک کردن آن از صفاتذمیمه ، و قطع علایق دنیویه ، و اشتغال به ریاضات شاقه و مجاهدات صعبه ، و تضرع وزاری به درگاه حضرت باری - عزاسمه - ، و استمداد از مبادی متعالیه ، تا آنکه نور الهیبر روزن دل بتابد و حجاب از پیش دیده برداشته شود .
«و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا»
یعنی : «آنان که در راه ما مجاهده کردند راه روشن به ایشان مینمائیم» (1).
«لیس العلم بکثرة التعلم و انما هو نور یقذفه الله فی قلب من یشاء» .
یعنی : «علم ، بهکثرت درس خواندن بهم نمیرسد ، بلکه آن نوری است که خدا میاندازد به هر دلی کهخواهد».(2)
بدان که اگر چه به ادله و براهین ، تحصیل بعضی از مراتب یقین - همچنان که گذشت - ممکن ، و وصول به مرتبه انکشاف و ظهور تام - چنان که مذکور شد - به مجاهدهو ریاضت و تصفیه نفس موقوف است ، و لیکن بعضی مراتب دیگر از برای یقین هست
کهاز مرتبه اولی بالاتر است و با آن از برای قلب اطمینان و سکون حاصل میشود و ورودانواع شبهات باعث اضطراب و تزلزل آن نمیشود و وصول به این مرتبه نیز به مجرد ادلهکلامیه و استدلالات عقلیه دست نمیدهد اگر چه به ریاضات و مجاهدات کثیره هماحتیاج ندارد ، بلکه آن حاصل میشود به اینکه بعد از فرا گرفتن عقاید از تلقین یا دلیل ، مشغول شود به وظایف طاعات ، و اجتناب کند از معاصی ، و مواظبت نماید به مذاکرهاحادیث و آیات ، و دوری کند از صحبت صاحبان مذاهب فاسده و ارباب هوا و هوسو مانند آنها .
و از آنچه مذکور شد معلوم شد که مردمان در کیفیت تصدیق و ایمان مختلفاند :
بعضی از ایشان در وضوح یقین و ظهور عقاید مانند ضوء (نور) خورشیدند که اگرپرده برداشته شود تفاوتی در یقین ایشان به هم نمیرسد .
و بعضی دیگر از ایشان پستترند ولیکن اطمینان و سکونی از برای ایشان حاصلاست که اصلا اضطرابی از برای ایشان نیست و شبههای پیرامون خاطر ایشان نمیگردد .
و بعضی دیگر از این طایفه نیز پستتر و لیکن باز جزم از برای ایشان حاصل است .
و شبههای اگر به خاطر ایشان گذرد و باعث اضطرابی شود با دلیل و برهان آن را دفعمیکنند یا چندان التفاتی به آن نمینمایند .
و بعضی دیگر اکتفا به محض تصدیق ظنی یا تقلیدی مینمایند (1)و به هر شبههایمتزلزل میشوند و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام به این اختلاف اشاره کردهو فرمودهاند که : «از برای ایمان حالات و
1) 67. یعنی به گمان و یا تقلید از دیگران اکتفا میکنند
درجات و طبقات و منازل چند است : بعضیاز آنها تاماند و به منتهای تمامیت رسیدهاند . و بعضی ناقصاند و نقصان آنها واضح است .
و بعضی از آنها راجحاند و رجحان آنها ظاهر است . و شکی نیست که تحصیل جزم ، واجب است و مجرد تصدیق ظنی که به مرتبه اخیره است کافی نیست» . (1)
و مخفی نماند که : سزاوار آن است که طفل را در ابتدای تمیز و ادراک ، تلقین بهترجمه عقاید مذکوره نمایند تا آنها را حفظ کند و بر صفحه خاطر نقش نماید . و بهتدریج معانی آنها را تعلیم نمایند تا معانی آنها را بفهمد و سبب نشو و نمای او بر این «رسوخی» (2)در قلب او حاصل میشود و از برای او اعتقاد به هم میرسد ، اگر چه هیچدلیل و برهانی از برای او نباشد . و این از فضلهای غیر متناهیه الهیه است که در ابتداینشو ، دل انسان را محل ایمان میکند بیدلیل و برهان . (3)
یعنی : «خداوند عالمتوحید و خداشناسی را در سرشت تمام انسانها قرار داده است» . روم (سوره 30) ، آیه 30 .
و لیکن این اعتقاد در ابتداء خالی از وهن و ضعف نیست و ممکن استبه سببشبهات ، ازاله شود و باید آن را در دل اطفال و سایر عوام به نحوی راسخ نمود که متزلزلنشوند ، و طریق آن این نیست که به او مناظره و جدل تعلیم شود یا به خواندن و مطالعهکتب کلامیه و حکمیه اشتغال نماید ، بلکه باید مشغول شود به تلاوت قرآن و تفسیر قرآنو خواندن احادیث و فهمیدن معانی آنها و مواظبت کند به وظایف عبادات و طاعات ، و به این سبب روز به روز اعتقاد
1) 68. رک : کافی ، ج 2 ، ص 42 ، ح 1 و 2 ، و ص 44 ، ح 1 و 2 . و بحار الانوار ، ج 69 ، ص 159 ، ح 1 .
2) 69. استواری ، محکمی ، ثباتی .
3) 70. اشاره به ایمان فطری است . یعنی خداوند قلب آدمی را قبل از آنکه با دلیل و استدلال آشنا باشد محل رشدایمان قرار داده است ، چنانچه در قرآن مجید میگوید : «فطرة الله التی فطر الناس علیها»
او قویتر میگردد ، و به سبب آنچه از ادله قرآنیهو حجتهای معصومیه گوشزد او میشود و به واسطه نوری که به تدریج از عبادات بر دلاو میتابد .
و باید اجتناب کند از مصاحبت صاحبان مذاهب فاسده و آراء باطله و ارباب مناظرهو جدل و اصحاب تشکیک و شبهات ، بلکه از صحبت اهل هوا و هوس و ابنای دنیا ، ومجالست نماید با اتقیا و صالحین و اهل ورع و یقین ، و ملاحظه نماید طریقه و رفتارایشان را در خضوع و تذلل در نزد پروردگار .
پس ابتداء تلقین عقاید ، مثل انداختن تخم است در زمین سینه و سایر امور ، شبیه بهآب دادن و تربیت کردن است تا نمو کند و قوت گیرد و درختی حاصل شود که میوه آنرسیدن به قرب خداوند احد و سعادت ابد است . و باید محافظت کند خود را از شنیدنجدل و کلام شبهات باطله «متکلمین» ، (1)زیرا که فساد مجادله و مناظره کلامیین بیش از اصلاح است و شاهد بر آن چیزی است که میبینیم از عقاید اهل صلاح و تقوی از عوامالناس که مانند کوه پا برجا است و اصلا تزلزل و حرکتی در آنها نیست و به شبهات وتشکیکات اهل جدل و شبهه اعتنا نمینمایند و از شنیدن آنها اضطرابی به همنمیرسانند . و اعتقادات کسانی که عمر خود را صرف علم کلام و حکمت متعارفهنموده و روز و شب را به مجادله و مباحثه کلامیه به سر بردهاند مانند ریسمانی است کهدر مقابل باد آویخته باشد و هر ساعتی آن را به طرفی حرکت دهد ، گاهی چنان
1) 71. ظاهرا مراد ایشان متکلمین عامه است ، مانند معتزله و باطنیه و اخوان الصفا ، که در پاورقی صفحه 86 به آناشاره شد
رود وگاهی چنین ، و زمانی به شمال میل کند و لحظهای به یمین ، به هر چه شنیدند متحرکمیشوند و به اندک چیزی که عقل قاصرشان رسد متامل میگردند و اگر اعتقادصحیحی داشته باشند همان است که در حالت طفولیت اخذ کردهاند .
و بدان که هر گاه نشو و نمای طفل بر این اعتقاد شود تا به حد رشد و کاردانی رسداگر مشغول امور دنیا گردد و از تحصیل کمال و سعادت بازماند دری دیگر بر او گشودهنمیشود و از این مرتبه ترقی نمیکند ، و لیکن اگر به اعتقادات بمیرد مؤمن مرده استو اگر توفیق او را مساعدت نماید و تایید پروردگار او را دریابد و مشغول عبادت وتقوی و محافظت نفس از هوس و هوا گردد و متحمل مجاهدات و ریاضات و تطهیرنفس از کدورات گردد در هدایتبر او مفتوح میشود و حقایق عقاید بر او معلوممیگردد «ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء» . (1)
و اما علم اخلاق که علم آفات نفس و کمالات آن باشد پس واجب عینی استبر هر کسی به قدر حوصله و استعدادش ، زیرا که هلاکت انسان در واگذاشتن نفس است ، و رستگاری او در تهذیب آن
«قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها» . (2)
بلکه غرض کلیاز بعثت نبی ، آموختن این علم است . همچنان که فرمودند :
«انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» . (3)
یعنی : «من مبعوث شدهام که اخلاق حسنه را به اتمام رسانم» .
پس بر هر کسی لازم است که بعضی از اوقات خود را صرف شناختن غایت نفس وکمالات
1) 72. یعنی : «آن از فضل و بخشش خداوند است که به هر کس خواهد عطا میکند» . مائده ، (سوره 5) آیه 54 .
2) 73. یعنی : «هر کس نفس (ناطقه) خود را از گناه و بدکاری پاک و منزه سازد به یقین رستگار خواهد بود . و هرکه آن را به کفر و گناه پلید گرداند البته زیانکار خواهد گشت . شمس (سوره 91) ، آیه 9 و 10 .
3) 74. کنز العمال ، ج 3 ، ص 16 ، خ 5217
آن و طریقه معالجه بیماری آن نماید به وسیله رجوع به کتب اخلاق و حدیثیا استماع از ارباب این فن شریف .
و باید در طریق معالجه آن به آنچه از اخبار و آثار و طریق علماء و اخیار مستفادمیشود رفتار نماید و از بعضی بدعتها و طریقها که طایفهای از اهل بدع و اهواء ، اختراعنمودهاند احتراز نماید .
و اما علم فقه ، پس آن نیز به قدر حاجت و ضرورت هر کس در عبادات و معاملاتخود واجب عینی استبر هر کسی و زاید بر آن واجب است کفایة ، یعنی بر بعضی لازماست اکتساب آن تا رفع احتیاج دیگران بشود و طریق اکتساب این علم به اجتهاد واستنباط از مآخذ شرعیه استیا به تقلید از مجتهد زنده . و تارک این دو طریق آثم وگناهکار ، و عذر او غیر مسموع در نزد پروردگار ، - به تفصیلی که در علم اصول فقهمحرر و مقرر است - .
و به هر یک از این دو طریق اگر چه علم به مسائل حاصل و عامل به آنها مطیع وممتثل است و لیکن نورانیت و تاثیری که در اخذ به طریق اجتهاد است هرگز در تقلیدیافت نمیشود ، و تکمیلی که از عمل مجتهد هم میرسد مقلد را دست نمیدهد ، و هرکه خواهد به اجتهاد مسائل را بفهمد باید علم به صحت اجتهاد خود حاصل کند و فریبنفس و شیطان را نخورد و به محض فرا گرفتن مسائلی چند خود را از جمله مجتهدیننشمارد . و هر که خواهد به تقلید اخذ کند باید مجتهد را بشناسد و به صفات
و عدالت او بر خورد به طریقی که در علم اصول مبین است .
ای بسا ابلیس آدم روی هست*** پس به هر دستی نباید داد دست
و بدان که علم فقه و مقدمات آن ، از لغت و نحو و صرف و اصول ، علومی نیستندکه «مقصود لذاته» (1)باشند ، بلکه غرض از اینها عبادت و بندگی است . پس نباید به واسطهاشتغال به اینها از عمل باز ماند و تمام روزگار خود را به دانستن آنها بسر برد و مطلقا بهعمل و عبادت نپردازد ، بلکه باید به قدر ضرورت در آنها اکتفا کند ، و بسیارند که عمرخود را صرف مسائل صرف و نحو کرده و در معانی و بیان به حد انتها رسیده و ازمسائل شرعیه بیخبر و از این غافلاند که دانستن کیفیت تکلم طایفه یا رسیدن به دقایقترکیبات الفاظشان و محسنات عباراتشان نه در کار دنیا میآید و نه در کار آخرت وبجز تضییع عمر و وقت و تلف مایه تحصیل سعادت ، ثمری ندارد .
و از اینها زیانکارتر جماعتی هستند که از عمل و عبادات ، بلکه از استنباط مسایلباز میمانند و اوقات خود را صرف فهم وجوه و احتمالات عبارات بعضی که در اینعلوم گفتهاند میکنند و صفحات بسیار را در توجیهات و احتمالات کلامشان سیاهمیکنند و بسیار است که فهم آن عبارات هم مدخلیت در تصحیح مسالهای از مسائلندارد . بلکه بسا باشد که شب و روز فکر میکنند در توجیهات عبارات علمای عامه که در بیان قواعد فاسده خود از«قیاس» (2)و «استحسان» (3)و امثال آن ذکر کردهاند ، و ازاطاعت و عبادت
باز میمانند . و همچنین در استنباط مسایل بسا باشد که ماخذ مسالهواضح ، و دلیل آن «لایح» ، (1)و ترجیح آن ظاهر ، و در آن دلیل ضعیفی یا «حدیثعامی» (2)یا مثل آن یافت میشود و مدتی عمر خود را در فهم آن دلیل یا توجیه آنحدیثبه انواع مختلفه ضایع میکنند . و همچنین در استخراج و استنباط مسائل غیرمهمه و فروض نادره که یقین یا ظن به عدم احتیاج آنها حاصل است ، و طالب کمال وسعادت باید دامن خود را از امثال این امور برچیند و غرض این نیست که باید طالبعلم مطلقا در این امور تامل نکند و پیرامون آنها نگردد ، زیرا که شکی نیست کهحصول ملکه اجتهاد ، و فهم آیات و اخبار و کلمات علمای ابرار ، موقوف استبهتکمیل قوه نظر و «تشحیذ» (3)ذهن و خاطر ، و این امور موجب ازدیاد قوه نظریه وتشحیذ ذهن میگردند .
پس این امور در ابتدا از برای طالب علم فی الجمله مطلوب و سعی در آنها مرغوباست و بسا باشد که لازم باشد ، بلکه مقصود آن است که در این امور نیز به قدرضرورت اکتفا کند و بعد از حصول قوه اجتهاد و وصول به مرتبه فهم ادله و استنباط ، دیگر وقتخود را چندان مصروف این امور نکند و از فهم احکام واجبه ، و «اتیان» بهعبادات موظفه باز نماند و الا قوه نظر به هر جا رسد باز قابل زیادتی است . پس تا ممکنباشد تشحیذ مطلوب و تقویت قوه نظر مستحسن باشد باید آدمی همه عمر خود راصرف آن کند .
در بیان جهل
مرکب است و آن عبارت است از اینکه : کسی چیزی رانداند یا خلاف واقع را بداند و چنان داند که حق را یافته است ، پس او نمیداند ، ونمیداند که نمیداند ، و آن بدترین رذایل است . و دفع آن در نهایت صعوبت است .
همچنان که از حال بعضی طلبه مشاهده میشود و اطباء ارواح اعتراف به عجز ازمعالجهاش کردهاند ، چنانچه اطباء ابدان اقرار کردهاند به عجز از معالجه بعضی مرضهایمزمنه .
و از این جهتحضرت عیسی - علی نبینا و آله و علیه السلام - فرمودند که :
«من ازمعالجه «اکمه» و «ابرص» ، (1)عاجز نیستم ولی از معالجه احمق عاجزم» . (2)
و سبب آن این است که مادامی که آدمی نداند که جاهل است ، به نقصان خودبر نمیخورد و در صدد تحصیل علم بر نمیآید ، پس در ضلالت و گمراهی باقیمیماند . و علامت این صفت مهلکه و کیفیتشناختن آن ، آن است که آدمی ، طایفهای (برخی) از مطالب و استدلالات خود را بر جمعی از معروفین به استقامتسلیقه ومنزهین از عصبیت و تقلید عرض نموده اگر ایشان او را تصویب نمودند از جهل مرکببریء و اگر تخطئه نمودند و او خود «مذعن» (3)نباشد به این مرض مبتلا خواهد بود و بهیک مطلب و یک استدلال اکتفا در شناختن این مرض نمیتوان کرد . و باعث جهل مرکبو سبب آن ، یا اعوجاج سلیقه و کجی ذهن است ، و بهترین معالجات در این صورت آناست که صاحب آن را بدارند بر خواندن علوم ریاضیه ، از هندسه و حساب ،
زیرا که آنهاموجب استقامت ذهن میشود . و یا خطائی است که در استدلال نموده ، در این وقتباید او را بر این داشت که استدلالات خود را موازنه نماید با استدلالات اهل تحقیق ازعلمای معروفین به استقامت ذهن ، و ادله خود را عرض کند بر قواعد منطقیه با استقصای تمام ، تا به خطای خود برخورد . و یا سبب آن مانعی است از فهمیدن حق در نفس اومثل تقلید یا عصبیتیا محض حسن ظن به شخصی یا نحو آن و علاج آن این است کهسعی و اجتهاد کند در ازاله مانع به نحوی که مذکور خواهد شد .
در بیان شک و حیرت است و آن عبارت است از : عاجز بودن نفس ازتحقیق حق و رد باطل در مطالب . و علامت آن ظاهر است ، و غالب آن است که : منشااین تعارض ادله است . و اما ضرر آن ، پس شکی نیست که شک و حیرت در مطالبمتعلقه به ایمان ، موجب هلاکت و فساد نفس است ، بلکه از اخبار مستفاد میشود که باشک از دنیا رفتن کفر است ، و سعی در ازاله آن از واجبات است . (1)
و علاج آن این استکه اولا تامل کند که اجتماع دو طرف نقیض یا انتفاء هر دو از جمله محالات است .
پس البته یکی از شقوق متصوره در مطلب ، در واقع و نفس الامر ثابت و تتمه ، بهحقیقتباطل است . بعد از آن دامن سعی و اجتهاد بر میان زند و استقصای تام و تفحصکامل از ادله مناسبه مطلب نماید تا جزم
1) 4. کافی ، ج 2 ، ص 399
به حقیقتیک طرف حاصل کند . و اگر کسیقادر بر فهم ادله یا تحصیل آنها نباشد باید مواظبتبر طاعات و عبادات و قرائت قرآننماید ، و اوقات را صرف تتبع احادیث و شنیدن آنها کند و مصاحبتبا اهل ورع وتقوی و مجالستبا ارباب یقین و صلحا نماید ، و تضرع و زاری به درگاه باری کند تا بهسبب نورانیت اینها ظلمتشک بر طرف و مرتبه یقین حاصل شود .
و اگر شک در غیر مطالب متعلقه به ایمان باشد ، اگر چه موجب کفر و رفع آن واجبنباشد ولیکن شکی نیست که مطلق یقین در هر چیزی موجب کمال نفس و صفای آناست و سعی در ازاله آن با وجود امکان اگر امری از آن اهم در پیش نباشد مستحسن ومطلوب است .
فصل : مقابل این دو صفت رذیله ، یعنی : جهل مرکب و حیرت ، یقین است و اقلمراتب آن اعتقاد ثابت جازم مطابق واقع است . پس اعتقادی که مطابق واقع نباشد ازافراد یقین نیست ، اگر چه صاحب آن جزم داشته باشد به اینکه مطابق واقع است ، بلکهجهل مرکب خواهد بود . پس چنان که دانستی یقین ، ضد حیرت و شک است از آن راه که جزم در آن معتبر است . و مقابل جهل مرکب است ، چون موافقتبا واقع در آنلازم است . و مورد یقین و متعلق آن ، یا از لوازم و اجزای ایمان است مانند : وجودواجب - سبحانه - و صفات کمالیه او و مباحث متعلقه به نبوت و امامت و احوال نشاهآخرت . یا آن را مدخلیتی در ایمان
نیست چون : حقایق اموری که ایمان بدون آنها تمامو جاهل به آنها از اهل اسلام است .
و چنانکه اشاره شد مطلق علم و یقین خواه در اموری که متعلقه به دین باشد یا غیردین ، شخص نفس انسانی را کمال ، و شاهد روح را حسن و جمال است ، و وصول بهسعادات را باعث و دخول در خیل مجردات را «مورث» (1)است .
بلی یقین در مباحث الهیه و مطالب دینیه در تحصیل سعادات اخرویه ، اکمل ، و درتکمیل نفوس انسانیه «ادخل» (2)است ، زیرا که ایمان موقوف بدان ، بلکه اصل آن و عینآن است ، و سایر علوم شاخ و برگ آن ، و رستگاری در آخرت بدون آن غیر حاصل ، وفاقد آن در حزب کفار داخل است . و بالجمله شکی نیست که مرتبه یقین اشرففضایل ، و افضل کمالات ، و اهم اخلاق ، و اعظم صفات است . کیمیای سعادت و معراجکرامت است . «اکسیر اکبر» (3)و «کبریت احمر» (4)است . تشریفی است که قامت قابلیتهر کس بدان آراسته شد محرم خلوتخانه انس گردید . و افسری است که تارک هر بندهبه آن پیراسته شد قدم در حرم قدس نهاد .
و به این سبب سید رسل - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند که : «هر که به او عطاکرده شد نصیب او از یقین و صبر ، چه باک او را از آنچه فوت شود او را از روزه روز وعبادت شب» . (5)
و فرمودند : «الیقین الایمان کله» یعنی : «همه ایمان یقین است» . (6)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «هیچ آدمی نیست مگر اینکه از برای او گناهانبسیار است و لیکن هر که عقل او تام و یقین او کامل باشد گناهان ضرر نمیرساند ، زیراکه هر گاه گناهی کند پشیمان میشود و استغفار میکند گناهان او آمرزیده میشود وفضیلتی از برای او باقی میماند که او را داخل بهشت میکنند» . (1)
و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند که : «عمل اندک با دوام و یقین ، بهتر است در نزد خدا از عمل بسیار بدون یقین» . (2)
و بسا باشد که شیطان در مقام فریب انسان بر آید و او را در نزد خود صاحب یقینوانماید و چنان داند که در عقاید از برای او یقین حاصل ، و به آن مرتبه عظمی و اصلاست . و حال اینکه نه چنین است ، بلکه از برای صاحب یقین علاماتی چند است کهرسیدن به مرتبه یقین از آنها شناخته میشود :
اول آنکه : در امور خود التفات به غیر پروردگار نکند . و مقاصد و مطالب خود را ازغیر او نجوید . و اعتماد او بجز او نباشد ، از هر حول و قوه بجز حول و قوه ، خداوندگاربیزار ، و هر قدرتی بجز قدرت آفریدگار در نظر او بیاعتبار و خوار ، و نه کاری را ازخود بیند و نه اثری ، نه خود را منشا امری داند و نه دیگری ، بلکه همه امور را مستند بهذات مقدس او و همه احوال را منسوب به وجود مقدس او داند ، و چنان داند که آنچهاز
برای او مقدر استبه او خواهد رسید . و در این هنگام از برای او تفاوتی نخواهد بودمیان فقر ، ثروت ، مرض ، صحت ، عزت ، ذلت ، مدح ، ذم ، برتری ، پستی ، دولت وتهی دستی . لیکن در این وقت چشم از وسایط پوشیده و منبع همه احوال را از یکسر چشمه میبیند و او را حکیم مطلق و خیر محض میداند .
از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «هر که یقین او سست واعتقاد او ضعیف باشد خود را راضی میکند که متوسل به اسباب و وسایط شود وپیروی رسوم و عادات و گفتگوهای مردم نماید و سعی در امور دنیا و جمع «زخارف» (1)این اریتسرا کند . به زبان اقرار میکند که هر عطا و منعی از خداست و نمیرسد بهبنده مگر آنچه پروردگار قسمت او کرده ، ولی فعل او منافی قولش است و به دل انکارمیکند آنچه را به زبان اقرار مینماید» . (2)
و نیز از آن حضرت مروی است که فرمودند : «هیچ چیز نیست مگر این که از برایاو حدی است .
بعضی عرض کردند : حد توکل چیست ؟ فرمودند : یقین .
عرض شد که : حد یقین چیست ؟ فرمود : آن است که با وجود خدا از هیچ چیز نترسد» . (3)
دوم آنکه : در همه اوقات در نهایت ذلت و انکسار در خدمت پروردگار بوده وروز و شب مشغول بجا آوردن خدمت او ، و پنهان و آشکار در بندگی و اطاعت او ، همگی اوامر شریعتحقه را
امتثال نماید ، و از جمله نواهی او اجتناب کند ، خلوتخاطر را از غیر یاد او خالی سازد ، و خانه دل را از جز محبت او پردازد ، و دل او جز یاد حقرا فراموش ، و زبانش از غیر نام او خاموش گردد ، زیرا که صاحب یقین خود را پیوستهدر پیشگاه شهود حضرت حق حاضر ، و او را به همه اعمال و افعال خود مطلع و ناظرمیبیند .
پس همیشه غریق عرق خجلت و شرمندگی ، و قرین حیا و سرافکندگی خواهد بود ، و بجز آنچه رضای خدا در آن است نخواهد پرداخت . و بالجمله یقین او به اینکهخداوند عالم بر جمیع اعمال و افعال او آگاه و هر عملی را محاسبه و جزائی است همراه ، دائم او را در مقام اطاعت و فرمانبرداری میدارد . و یقین او به آنچه حق - سبحانه و تعالی - به او عطا فرموده از انواع نعمتهای ظاهریه و باطنیه پیوسته او را قرین شرمساری و ردیفشکر گزاری میسازد . و از یقین به آنچه پروردگار در دار قرار از سرور و بهجت و عیش وراحتبه بندگان عطا میفرماید همیشه در مقام طمع و امیدواری خواهد بود . و از یقین بهاینکه اختیار هر امری در قبضه اقتدار و قدرت حق است و از آنچه از او صادر میشودموافق عنایت و مطابق حکمت و مصلحت است پیوسته در محل صبر و رضا و خوشنودیاز قضا ، و از تبدلات احوال ، تغییری در حال او راه نخواهد یافت . و به سبب یقین او بهسر آمدن ایام حیات و
آنچه بعد از مردن است از زحمات و عقبات ، روز و شب در حزنو اندوه . و به جهتیقین او به فنای دنیا و پستی آن ، متاع دنیوی در نظر او خوار و بیاعتبارخواهد بود .
همچنان که حضرت صادق علیه السلام فرمودند که : «در گنجی که حضرتخضر به موسی - علی نبینا و آله و علیهما السلام - خبر داد لوحی بود که در آن نوشته بودعجب دارم از کسی که یقین به مرگ داشته باشد چگونه فرحناک میگردد . و عجبدارم از کسی که یقین به قضا و قدر الهی داشته باشد چگونه غمناک میشود . و عجبدارم از کسی که یقین به بی وفایی دنیا دارد چگونه دل به آن میبندد و به آن مطمئنمیگردد» (1)و از یقین او به قدرت و عظمت آفریدگار دایم در مقام «دهشت» (2)و «هیبت» (3)و «وحشت» (4)و اضطراب و «خشیت» (5)
و فرهنگ معارف اسلامی ، ج 2 ، ص 801 .
خواهد بود . و به این جهتخشوع و ذلت و خوفو خشیتسید کاینات - علیه افضل التحیات - به مرتبهای بود که هر که او را در وقتراه رفتن ملاحظه مینمود چنان گمان میکرد که بر روی در میافتد . و از یقین او بهکمالات غیر متناهیه حق و با جمال تام جمیل مطلق همیشه در مقام شوق و محبت ، بلکهدر وله و حیرت خواهد بود . و حکایات اصحاب یقین از انبیاء و مرسلین و اولیاء کاملیندر خوف و شوق ، و آنچه از برای ایشان رو میداد از تغیر و تزلزل و اضطراب و «وله» (6)و بهجت و «استغراق» ، (7)چه در حال نماز و چه در غیر آن1) 16. کافی ، ج 2 ، ص 59 ، ح 9 . (از امام هشتم علیه السلام )
2) 17. «دهشت» ، آن است که نور حق بر قلب سالک بتابد و او را از خود فانی کند . فرهنگ معارف اسلامی ، ج 2 ، ص 870 . و منازل السائرین ، ص 163 .
3) 18. در اصطلاح عرفانی«هیبت» ، عبارت از مشاهده جلال خدا در قلب است . فرهنگ مصطلحات عرفانی ص 499 .
4) 19. در عرفان : مقام تنهائی و عدم استیناس را وحشت نامند . مدرک سابق ، ص 485 .
5) 20. بیم و هراسی که از معرفت جلال و عظمتخداوند متعال دست میدهد . رک : مصطلحات عرفانی ص 192 .
6) 21. حزن شدید .
7) 22. توجه بیحد به جلال و جمال خداوندی .
مشهور و کتب تواریخ و قصصبه آنها «مشحون» (1)است . غشهای سید کاینات در اوقات مناجات گوشزد خاص و عامگشته و بی خودیهای سید اوصیاء در هنگام صلوة متواتر میان اهل اسلام شده . و چگونهکسی که یقین واقع به خداوند متعال ، و علم به عظمت و جلال او داشته باشد و او را مطلعبر خفایای احوال و دقایق اعمال خود داند معصیت او را میکند و در حالت اشتغال بهعبادات او و ایستادن در خدمت او ، وحشت و خشیت و انفعال و خجلت از برای او حاصلنمیشود ؟ ! و حال اینکه مشاهده میکنیم که کسی در حضور شخصی باشد از اکابر دنیا کهاو را فی الجمله شوکتی بوده باشد با وجود علم او به پستی در ذات آن ، در اول و آخر بهنوعی انفعال و دهشت از برای او حاصل میشود که از خود غافل میگردد و جمیع حواسخود را متوجه و ملتفت او میگرداند .
سوم آنکه : مستجاب الدعوه بلکه صاحب کرامات بوده باشد ، زیرا که هر قدر یقینانسان زیاد میشود جنبه تجرد او غالب میگردد و به این سبب قوه تصرف در جمیع موادکائنات که از شان مجردات استبه جهت او حاصل میشود .
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که فرمودند : «یقین بنده رامیرساند به هر مرتبه بلند و مقام ارجمند ، همچنان که رسول خدا - صلی الله علیهو آله و سلم - خبر دادند از شان یقین در وقتی که در خدمت آن حضرت مذکور شد کهعیسی بن مریم - علی نبینا و آله و علیه
1) 23. مملو
السلام - بر روی آب راه میرفت فرمودند که : هر گاه یقین او زیادتر میبود هر آینه بر روی هوا نیز راه میرفت» . (1)
و از این حدیثشریف مستفاد میشود که هر که را یقین بالاتر ، قدرت او بر کراماتبیشتر . و از آنچه مذکور شد ظاهر گردید که یقین جامع جمیع فضایل و حاوی همهمحاسن خصایل است . و بدان که از برای آن سه مرتبه است :
مرتبه اول : علم الیقین است ، و آن اولین مرتبه یقین است و عبارت است از : اعتقادثابت جازم مطابق واقع . و آن حاصل میشود از ترتیب مقدمات و استدلال ، مانند یقینکردن به وجود آتش در موضعی به مشاهده دود .
مرتبه دوم : علم الیقین است ، و آن عبارت است از مشاهده مطلوب و دیدن آن بهچشم بصیرت و دیده باطن ، که به مراتب روشنتر از دیده ظاهر است . و آنچه مشاهدهاز آن شود واضحتر و ظاهرتر است .
و اشاره به این مرتبه است آنچه سید اولیاء در جواب ذعلب یمانی (2)که سؤالکرد از آن حضرت که : «هل رایت ربک ؟ » یعنی : «آیا پروردگار خود را دیدهای ؟ » فرمودند :
«لم اعبد ربا لم اره» یعنی : «بندگی نمیکنم خدائی را که ندیده باشم» . (3)
و همین است مراد آن حضرت از آنچه فرمود که : «رای قلبی ربی» (4)
«و لکن راته القلوب بحقائق الایمان» . یعنی : «با چشمهای سر او را نمیتوان دید ولیکن دلها با حقیقت ایمان او رامیبینند» . ولی آنچه تفحص نمودیم جمله «رای قلبی ربی» را در جوامع روائی نیافتیم ، فقط در باره حضرت رسولاکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - جمله «نعم راه بقلبه» نقل شده است . (رک : توحید صدوق ، ص 116 ، ح 17 . و بحار الانوار ، ج 4 ، ص 54 ، ح 32 و 34) .
یعنی : «دید دلمن پروردگار مرا» .و این مرتبه هم نمیرسد مگر به ریاضت و تصفیه نفس ، تا اینکه تجرد تام از برای اوحاصل
1) 24. بحار الانوار ، ج 70 ، ص 179 ، ح 45 .
2) 25. ذعلب یمانی از اصحاب امیر المؤمنین علیه السلام بود و مرحوم مامقانی او را فرد خوب میداند ، ولیمحقق تستری میگوید : او آدم درستی نیست ، و دلیلی هم بر مدعای خود اقامه نموده . (رک : تنقیح المقال ، ج 1 ، ص 421 . و قاموس الرجال ، ج 4 ، ص 91 ، ط قدیم) .
3) 26. توحید صدوق ، ص 305 . بحار الانوار ، ج 4 ، ص 27 ، ح 2 و ج 10 ، ص 118 .
4) 27. ظاهرا این جمله نقل به معنای کلام حضرت امیر المؤمنین علیه السلام است که در پاسخ ذعلب فرمود :
شود . و این مانند یقین کردن به وجود آتش استبه معاینه دیدن آن .
مرتبه سوم : حق الیقین است ، و آن عبارت است از اینکه میان عاقل و «معقول» (1)وحدت معنویه و ربط حقیقی حاصل شود ، به نحوی که عاقل ، ذات خود را «رشحهای» (2)از رشحات فیض معقول و مرتبط به او بیند ، و آنا فآنا اشراقات انوار او را به خود مشاهدهنماید ، مانند یقین کردن به وجود آتش به داخل آن شدن . و رسیدن به این مرتبه موقوفاستبه مجاهدات شاقه ، و ریاضات قویه صعبه ، و ترک رسوم و عادات ، و قطعریشه شهوات ، و باز داشتن دل از خواطر نفسانیه و افکار ردیه شیطانیه ، و پاک نمودنخود از کثافات عالم طبیعت ناهنجار ، و دوری از علایق و زخارف دنیای غدار .
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
و کیف تری لیلی بعین تری بها سواها و ما طهرتها بالمدامع
و تلتذ منها بالحدیث و قد جری حدیثسواها فی خروق المسامع (3)
او را به چشم پاک توان دید چون هلالهر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیستبلکه یقین حقیقی نورانی خالی از ظلمات شک و وهم و «شوایب» ، (4)اگر چه در مرتبهاول باشد به محض فکر و استدلال حاصل نمیگردد بلکه حصول آن به تصفیه نفساز کدورات اخلاق ذمیمه منوط ، و حصول آن به ریاضات و مجاهدات مربوط است .
بلی آئینه دل را تا از زنگ عالم رسم و عادات و غبار
1) 28. اتحاد عاقل و معقول ، و عالم و معلوم ، از مسائل مهم فلسفی است که مورد اختلاف آراء و انظار فلاسفه قرارگرفته و در دو مورد ، توجه فلاسفه را به خود جلب کرده است : یکی در کیفیت وجود ذهنی و اینکه موجودات چگونه و به ترتیب در اذهان حاصل میشود . و دیگر در مورد علم خداوند به اشیاء و موجودات جزئیه که در معرضتغییر و تبدلند . رک : مصطلحات فلسفی ملا صدرا ، ص 7 . و فرهنگ معارف اسلامی ، ج 1 ، ص 46 .
2) 29. قطره و چکه .
3) 30. چگونه میتوانی با چشم آلوده به دیدن بیگانه ، رخسار لیلا را ببینی و حال آنکه آن را با سیلاب اشگشستشو ندادهای ! . و چگونه میخواهی از شنیدن نام لیلا لذت ببری و حال آنکه سخن بیگانگان در گوش تو طنینانداز است .
4) 31. جمع شائبه به معنای شک و گمان
خطه طبیعت صیقل ندهی قبولصور حقایق اشیاء نمیکند و مقابله میان او و عقل فعال که محل صور جمیع حقایق استدست ندهد . و تا حایل و موانع حاصله از علایق دنیویه از میان بر طرف نشود و صورموجوده در آن در آنجا منعکس نگردد . و اگر نه این بود که زنگ کدورت معاصی واخلاق ذمیمه آئینه نفس را تار و موانع و علایق و عادات حایل میانه آن و عالم انوارنشده بود هر نفسی به حسب فطرت ، قابل معرفتحقایق ملک و ملکوت بودی . و از این جهت است که خداوند عالم آن را از میان سایر مخلوقات برگزید و او را محل امانتی کهسموات و ارضین و جبال از تحمل آن امتناع نمودند گرداند . (1)
و سید رسل - صلی الله علیه و آله و سلم - اشاره به کدورات اخلاق ذمیمه فرمودهاندکه : «لو لا ان الشیاطین یحومون علی قلوب بنی آدم لنظروا الی ملکوت السمواتو الارض» یعنی : «هر گاه نه این بود که لشکر شیاطین اطراف قلوب بنی آدم را احاطهکردهاند ، هر آینه حقایق ملکوت آسمانها و زمین را مشاهده مینمودند» . (2)
و اشاره به موانع علائق و عادات فرمودند که : «کل مولود یولد علی الفطرة فابواهیهودانه و یمجسانه و ینصرانه» یعنی : «هر کسی متولد میشود بر فطرت سلیم ، و لیکنپدر و مادر او و تبعیت آنها ، او را از فطرت خود باز میدارند و آنها را به راههای غیر مستقیمهمیافکنند» . (3)
و مخفی نماند که به هر قدر که از برای نفس ، تزکیه و صفا و علم به
حقایق و اسرار ، و درک عظمتحضرت آفریدگار ، و معرفت صفات جلال و جمال پروردگار حاصلمیشود به همان قدر سعادت و بهجت و لذت و نعمت در نشاه آخرت از برای او هممیرسد و وسعت مملکت او در بهشتبه حسب معرفت او به عظمت و صفات و افعالخداوند متعال خواهد بود ، به این معنی که معرفت در دنیا باعث استحقاق این مراتبدر آخرت خواهد شد .
شرک و اقسام آن و آن عبارت است از اینکه : غیر از خدا دیگریرا هم مصدر امری و منشا اثری داند ، و چنان داند که از غیر پروردگار هم کاری «متمشی» (1)میشود . پس اگر به این عقیده آن غیر را بندگی و عبادت کند آن را شرکعبادت گویند . و اگر آن را عبادت نکند و لیکن اطاعت کند او را در چیزی که رضایخدا در آن نیست آن را شرک طاعت گویند ، و اول را شرک جلی و دوم را شرک خفینامند . و اشاره به این شرک است قول خدای تعالی که میفرماید :
(«و ما یؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون»)
یعنی : «ایمان نمیآورند بیشتر ایشان به خدا مگر اینکه مشرکاند» . (2)
و شبههای نیست در اینکه صفتشرک ، اعظم بواعث هلاک و موجب خلود درعذاب دردناک و سبب حشر در زمره کفار است .
ضد صفتشرک ، توحید است و از برای آن اقسامی چند است :
اول توحید در ذات : یعنی ذات خدا را منزه داشتن از ترکیب خارجی و عقلی و صفاتاو را عین ذات مقدسش دانستن .
دوم توحید در وجوب وجود : یعنی واجب الوجود را منحصر کردن در خدا و نفیشریک از برای او در صفت واجبیت وجود کردن . و در این علم بحث از این دو قسمنمیشود .
سوم توحید در تاثیر و ایجاد : یعنی مؤثر در وجود را منحصر در پروردگار دانستن کهفاعلی و منشا اثری به غیر از او نیست . و این قسم توحیدی است که در اینجا گفتگو از آنمیشود .
و از برای این توحید - همچنان که گفتهاند - چهار مرتبه است : «قشر قشر» (1)و «قشر» و «لب» (2)و «لب لب» .
مرتبه اول : که «قشر قشر» است ، آن است که : آدمی به زبان ، کلمه توحید را بگذراندو لیکن دل او از معنی آن غافل بلکه منکر معنی آن باشد ، مثل توحید منافقین . و فایدهایبر این مترتب نمیشود مگر اینکه صاحب آن را در دنیا از شمشیر شریعت محافظتمینماید .
مرتبه دوم : که «قشر» باشد آن است که : اعتقاد قلبی نیز به معنی کلمه توحید داشتهباشد و تکذیب این کلمه را نکند ، همچنان که شان اکثر عوام مسلمین است . وهمین قدر توحید اگر چه باعث صفای قلب و شرح صدر نگردد و لیک صاحب خود را ازعذاب آخرت محافظت میکند ، هر گاه معاصی موجب ضعف اعتقاد نشود .
مرتبه سوم : که «لب» باشد عبارت است از آنکه : این معنی بر او منکشف و ظاهرگردد به واسطه نوری که از جانب حق - سبحانه و تعالی - بر او تجلی کند .
پس اگر چه در عالم چیزهای بسیار مشاهده کند و لیکن همه را صادر از یک مصدر میبیند و کل رامستند به واحد حق ملاحظه میکند و این مرتبه مقام مقربین است .
مرتبه چهارم : که «لب لب» باشد آن است که : به غیر از یک موجود نبیند و شریکی ازبرای خدا در وجود قرار ندهد . و این مرتبه را اهل معرفت فناء فی الله و فناء فی التوحیدگویند ، زیرا که صاحب آن ، خود را فانی دانسته . و این مرتبه غایت وصول در توحید است .
و چنان تصور نکنی که وصول به این مرتبه ممکن نیست و با وجود ملاحظه آسمان وزمین و سایر مخلوقات متکثره و موجودات کثیره موجود را منحصر در یکی دانستنمعقول نمیباشد ، زیرا که هر گاه از برای دل شدت استغراق در لجه عظمت و جلال واحدحق و غلبه انوار جمال و کمال وجود مطلق حاصل شود و اشعه اشراقات نورواجب الوجود بر آن احاطه کند و آتش محبت و انس ، در کانون ضمیرش افروختهگردد و سایر موجودات ضعیفه از نظر بصیرتش غایب میشوند ، و بالمره از غیر یکوجود ، غافل و «ذاهل» (1)میگردد .
نگویم در آن کس بجز یار نی ولی غیر او کس پدیدار نی
در آن پرتو افکن یکی نور بود که از غیر او دیدهها کور بود
همچنان که کسی که مشغول مکالمه سلطانی و مستغرق ملاحظه سطوت او گرددبسیار میشود که از مشاهده غیر ، غافل میشود . و عاشقی که محو جمال معشوق باشدغیر او را نمیبیند . و
1) 39. فراموش .
همچنان که ستارگان در روز موجودند ولیکن چون نور آنها در جنبنور خورشید ضعیف و مضمحل استبه نظر نمیآیند . و از اینجا ظاهر میشود که کسیرا که غیر یک وجود ملحوظ و کثرت مشاهده است در مرتبه توحید ناقص و هنوزنور وجود صرف در روزن او پرتو نیفکنده است . آری :
تا نگشتند اختران از ما نهان دان که پنهان استخورشید جهان
بدان که از علامات ترقی از مرتبه اول و دوم توحید و وصول به مرتبه سیم آن استکه آدمی در جمیع امور خود توکل بر خدا کند و همه امور خود را به او واگذارد ودیده از همه وسایط بپوشاند ، زیرا که بعد از آنکه بر او روشن شد که به غیر از خدااحدی منشا هیچ اثری نیست ، و دانست که مبدا هر موجودی و منشا هر فعلی ، از خلق ورزق و عطا و منع و غنا و فقر و مرض و صحت و ذلت و عزت و حیات و ممات و غیر اینها حق - سبحانه و تعالی - است . و اوست منفرد و مستقل به جمیع اینها . و «انباز» (1)و شریکی از برای او در هیچ اثری نیست دیگر در هیچ امری ملتفتبه غیر او نمیشود ، بلکهبیم او از خدا و امیدش به او و وثوق و اعتمادش بر اوست . و کسی را که این مرتبه حاصلنشده و دل او از شوائب شرک خالی نیست و به سبب وساوس شیطانیه ملتفتبه وسایطظاهریه میگردد ، همچنان که با آمدن باران اعتماد به نمو زراعت و نباتات میکند .
و از
1) 40. همتا .
وزیدن باد موافق ، مطمئن به سلامتی کشتی میشود . و از حدوث بعضی نظراتکواکب و اتصالاتشان امید و بیم به حدوث بعضی حوادث به هم میرساند . و از ملاحظهقدرت بعضی از مخلوقات از قهر او خائف و به لطفش امیدوار میگردد ، و کسی که ابوابمعارف بر او گشوده شد و امر عالم کما هو حقه بر او منکشف گردید میداند که آسمان وزمین و خورشید و ستارگان و ابر و باد و باران و حیوان و انسان ، و غیر اینها از مخلوقات ، همگی مقهور امر پادشاه بیشریک و وزیر ، و در قبضه قدرت او مسخر و اسیرند . چونزرع را فاسد خواهد ، آمدن باران چه نفع تواند رسانید . و اگر کشتی را غرق دریا پسندد ، باد موافق چه تواند کرد . سری را که او بر خاک افکند که میتواند برداشت ؟
بلند آن سر که او خواهد بلندش نژند (1)آن دل که او خواهد نژندش
گرت عزت دهد روناز میکن و گر نه چشم حسرت باز میکن
مبادا آنکه او کس را کند خوار که خوار او شدن کاریست دشوار
و اگر تو را خواهد به ساحل نجات رساند باد مخالف نیز مخالفت نتواند کرد . و اگر انبارترا آباد خواهد بیباران هم گندم تواند داد .
آنکه او از آسمان باران دهد هم تواند او ز رحمت نان دهد
و التفات آدمی به بعضی از وسائط در نجات و عزت و غنای خود و متوسل به آنهاشدن شبیه استبه کسی که : پادشاهی امر به کشتن او فرموده
1) 41. اندوهگین ، پژمرده
باشد سپس پشیمان شدهو کاتب را امر کند که منشور عفو او را نوشته ارسال نماید . و آن شخص بعد از خلاصشدن ، زبان به مدح و ثنای کاغذ یا قلم یا کاتب گشاید و گوید که : اگر اینها نبودی مرا نجاتمیسر نگشتی و کسی که دانست که آنچه بر کاغذ رقم شد از قلم بود و قلم خود مسخر دستکاتب و کاتب را یارای آن نیست که بی امر پادشاه چیزی نویسد بجز شکر پادشاه نکند و بهغیر از ثنای او نگوید و منتبجز از او نپذیرد .
و شکی نیست که جمیع مخلوقات ، از ماه و خورشید و آسمان و ستارگان و باد و بارانو جماد و حیوان ، همگی چون قلم در دست کاتب ، و کاتب در خدمتسلطان ، مقهور و مسخرند . بلکه این از بابت مثالی است که سزاوار آن است گفته شود : «خاک بر فرق منو تمثیل من» قلم کجاست و کاتب کیست ؟
(«و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی») (1)
دیدهحق بین کو و دل حق شناس کجاست ؟ هر گاه موری در کاغذی که در دست کاتب استو آن را مینویسد گذر کند از تنگی چشم و خوردی حدقه نمیبیند مگر نیش قلم را کهکاغذ را سیاه میکند و نور بصرش را امتداد نیست که انگشت کاتب و یا دست او را ببیند ، چه جای آنکه خود کاتب را بر خورد ، پس چنان تصور میکند که این همه نقش بدیعاز قلم سر میزند .
و مخفی نماند که مراد از آنچه مذکور شد آن
1) 42. یعنی : «این تو نبودی (ای پیامبر ! که خاک و ریگ به صورت آنها) پاشیدی ، بلکه خدا پاشید» . انفال ، (سوره 8) ، آیه 17 .
است که : کسی که از مرتبه دویمتوحید ترقی نموده میداند که منشا جمیع آثار و مصدر همه افعال خداوند متعال استو دیگری منشا هیچ امری نمیتواند باشد . و این در غیر حرکات و افعال انسان است ، زیرا کهفی الجمله اختیاری از برای او در افعال و حرکات خود بدیهی ، و اجماع و آیات و اخبار (1)در آن صریح است . گو اختیار تام و اقتدار بالاستقلال نباشد بلکه اختیار او در همینامور تکلیفیه و اعمال خیر و شر باشد که حکیم علی الاطلاق به جهت مصالحیچند که خود به آنها داناتر است چند روزی زمام اختیار در این امور را به دستخود انسانداده و او را به عالم ابتلا و امتحان فرستادهاند .
«انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان» . (2)
پس انسان ، هم مختار است و هم مجبور ، اختیار او در امور تکلیفیه و خیرات و شرور ، و اجبار او در غیر اینها از حیات و ممات و عزت و ذلت و بیماری و صحت و شفا و فقر وغنا و امثال اینهاست .
و ممکن است همین مراد باشد از آنچه در حدیث مشهور وارد شده است که :
«لا جبر و لا تفویض بل امر بین امرین»
یعنی : «از برای انسان نه جبر مطلق است و نه تفویضو اختیار مطلق ، بلکه امری است متوسط میان این دو امر» . (3)
شاید مراد از «امر بین الامرین» ، قدرت و اختیار امکانی بوده باشد ، زیرا که انسان
1) 43. ر ک : اصول کافی ، ج 1 ، ص 160 (باب الاستطاعة) . و مرآت العقول ، ج 2 ، ص 213 . و شرح مولی صالح ، ج 5 ، ص 47 . و شرح ملاصدرا ، ص 418 .
2) 44. یعنی : «ما امانت (تعهد ، تکلیف ، مسئولیت و ولایت الهیه) را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم آنهااز حمل آن ابا ، و اظهار ناتوانی کردند و از آن هراس داشتند ، اما انسان آن را بر دوش کشید» . احزاب ، (سوره 33) ، آیه72 . (جهت اطلاع بیشتر از معنای «امانت» ، رجوع شود به : تفسیر نمونه ، ج 17 ، ص 452 . و المیزان ، ج 16 ، ص 370) .
3) 45. بحار الانوار ، ج 78 ، ص 354 . و اصول کافی ، ج 1 ، ص 160 ، ح 13 . و توحید صدوق ، ص 362
اگر چه مختار و قادر باشد و لکن اختیار و قدرتش نیز مانند وجودش خواهد بود . «متاع البیتیشبه صاحب البیت» یعنی : «اسباب خانه به صاحب خانه شبیه است» . و وجود انسان ، وجود امکانی است ، نه به مثابه وجود صرف است که وجود واجبی باشد ، و نه عدمصرف ، بلکه وجودی است مشوب به عدم ، و عدمی است مشوب به وجود .
پس همچنین قدرت و اختیاری که خداوند در انسان موجود کرده نه اختیار و قدرتصرف میتواند بود ، زیرا که اختیار صرف مختص پروردگار و عین وجود مقدساوست ، پس چگونه میتواند شد که از برای دیگری ثابتباشد ؟ ! و چون اختیاری از برایانسان ثابتشده پس بیاختیار صرف هم نیستبلکه امری است میان اختیار مطلق وبیاختیاری محض .
و شاید هم مراد از «امر بین الامرین» ، قدرت و اختیاری باشد که متوسط و بسته به قدرتو اختیار غیر است ، زیرا که انسان اگر چه مختار باشد اما اختیار او از دیگری است و آندیگری قادر بر سلب اختیارش در عین اختیار هست . و شکی نیست که چنین اختیاریاگر چه از بیاختیاری بالاتر است و لیکن از اختیار مطلق فروتر میباشد ، و مرجع این وجهنیز به وجه دوم است .
و بدان که ثبوت اختیار به هر یک از این سه معنی از برای انسان منافاتی با اختیار مطلقدر جمیع امور از برای خدا ندارد ، بلکه همچنان که اختیار مشوب به بیاختیاری فی الجملهاز برای انسان ثابت است ، اختیار منزه از شایبه بیاختیاری در همان موارد از برای
خدا نیزهست«یضل من یشاء و یهدی من یشاء» . (1)
نحل ، (سوره 16) ، آیه 93 . و فاطر ، (سوره 35) ، آیه 8 .
و استبعادی نیست در اینکه دو کس را در امری اختیار باشد ، خصوصا با وجوداختلاف در اختیار . و از این معلوم میشود که در جمیع افعال و احوال ، چشم از وسائطپوشیدن و متوسل به صاحب اختیار مطلق شدن منافات با ثبوت نوع اختیاری از برای انسانندارد ، زیرا که اگر چه در بعضی افعال او را فی الجمله اختیاری باشد اما اختیار خدا بیشترو قدرت او کاملتر است .
پس بر هر کس لازم است که در هر امری که از برای او نوع اختیاری هستبه حکمشریعت مقدسه اختیار و قدرت خود را فی الجمله به کار برده و در توفیق و اتمام آناز حضرت آفریدگار استمداد نماید ، و در آنچه از تحت قدرت او بیرون است امیدوار بهلطف و کرم پروردگار باشد .
بعضی از عرفا (2)گفتهاند که خداوند عالم به قدرت کامله خود گویا نمود در حق اربابدلهای آگاه و اصحاب مشاهده ، هر ذره را که در آسمانها و زمینها موجودند تا اینکه تسبیحو تقدیس ایشان را شنیدند و گواهی ایشان را به انکسار و عجز خود استماع نمودند که بهآنها گویا بودند به زبان واقع ، که نه عربی است و نه عجمی ، نه متضمن بانگ و آواز و نهمشتمل بر حروف و الفاظ است . و آن را نمیتوان شنید مگر به گوش هوش و سمعملکوتی . و این نوع مکالمه که ذرات وجود را با رب قلوب است مناجات نیز گویندو از برای آن نهایت و انجامی نیست ، زیرا که منبع
آن از دریای محیط کلام حق است کهنهایت ندارد .
«قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفذ کلمات ربیو لو جئنا بمثله مددا» . (1)
و چون که گفتگوی ایشان از اسرار ملک و ملکوت است و هر کسی محرمیت آنها راندارد بلکه قبور اسرار ، سینه آزادگان است و بس ، پس به این جهتبا هر کسی به تکلم درنیایند بلکه گفتگوی ایشان با خاصان درگاه و محرمان بارگاه است . و ایشان نیز آنچهمیشنوند با دیگران حکایت نکنند .
آری هرگز دیدهای که محرم اسرار سلطان در مقام افشای اسرار او بر آید و در کوچهو بازار به آنچه میان او و سلطان گذشته زبان گشاید ؟ ! و اگر اظهار اسرار روا بودی محرماسرار حضرت آفریدگار یعنی رسول مختار - صلی الله علیه و آله و سلم - نهی از افشاء سر وراز نکردی و حیدر کرار را مخصوص به بعضی اسرار نفرمودی و نگفتی :
«لو تعلمون ما اعلم لضحکتم قلیلا و لبکیتم کثیرا» یعنی : «هرگاه بدانید آنچه را منمیدانم هر آینه کم خواهید خندید و بسیار گریه خواهید کرد» (2). بلکه آنچه را میدانستنمیگفت تا کم بخندند و بسیار بگریند .
علاوه بر این آنکه : این اسرار معانی چند هستند که الفاظ «ناسوتیه» (3)و حروف صوتیهطاقت تحمل آنها را ندارند و نمیتوان به این قالب در آورد ، پس با کسی میتوان گفت که با زبان ملکوتی آشنا باشد . و «ابو حامد غزالی» (4)در این مقام ، کلامی ذکر کرده (5)و نسبتبهبعضی از عرفا داده و خلاصه آن
1) 48. یعنی : ای رسول بگو که اگر دریا برای نوشتن کلمات پروردگار من مرکب شود ، پیش از آن که کلماتالهی پایان یابد ، دریا خشک خواهد شد هر چند دریائی دیگر باز ضمیمه آن کنند . کهف ، (سوره 18) ، آیه 109 .
2) 49. تفسیر نور الثقلین ، ج 2 ، ص 249 . و مجمع البیان ، ج 3 ، ص 56 .
3) 50. الفاظ مربوط به عالم ماده و جهان جسمانی . (رک : رساله لب اللباب حسینی تهرانی ، ص 44)
4) 51. او محمد بن محمد بن محمد بن طاوس احمد غزالی طوسی ، مؤلف کتاب احیاء العلوم است . و از فقهایشافعیه و اشعری مذهب بوده است که در سال 505 ه - ق از دنیا رفته است . مرحوم محقق خوانساری تحقیقاتمفصل و جالبی در رابطه با مذهب وی به عمل آورده . رک : روضات الجنات ، ج 8 ، ص 3 . و محدث قمی - ره - دررابطه با بعضی از مطالب غیر صحیح کتاب احیاء العلوم ، مطالب ارزنده دارد . رک : الکنی و الالقاب ، ج 2 ، ص 451 .
5) 52. رک : احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 114 ، ط مصر .
تقویت طریقه «اشاعره» ، (1)و استناد جمیع اشیاء و افعالو احوال به مبادی عالیه و اثبات مذهب«مجبّره» (2)است . و والد ماجد حقیر - قدس سره - در «جامع السعادات» (3)آن را نقل کردهاند و در آخر آن اشاره فرمودهاند که این کلام وامثال آن ناقص و قاصر ، و ثبوت نوع اختیاری از برای انسان در افعال و حرکات خودبدیهی و ظاهر است . همچنان که ضروری شریعت مقدسه و نص آیات و اخبار کثیرهاست . و اولی ، اعراض و سکوت از امثال این کلمات و متابعت طریقه شرع مستطاباست . (4)
و چون چندان فایدهای بر نقل آن مترتب نبود بلکه ذکر آن موجب شبهات فاسدهاز برای کسانی که در فهم رد آن قاصرند میشد در این کتاب متعرض آن نشدیم .
و تفصیل کلام در این صفت و علاج آن و ضد آن و آنچه متعلق به اینها است درچند فصل بیان میشود :
فصل : بدان که دل آدمی هرگز خالی از فکر و خیالی نمیباشد بلکه پیوسته محلخطور خواطر و ورود خیالات و افکار است ، اگر چه گاه است که آن کس ملتفت نیستبه آنچه در خواطر او میگذرد . و در این خصوص دل مانند نشانهای است که از اطرافو جوانب ، تیرها به آن افکنند . یا حوضی که آب از نهرهای بسیار بر آن جاری باشد . یاخانهای است که درهای بیشمار داشته باشد و از آنها اشخاص مختلفه داخل آنجاشوند یا آئینهای که در مکانی منصوب باشد و صورتهای بی حد از «محاذی» (5)آن بگذرد .
پس دل که لطیفهای است
1) 53. اشاعره پیروان مکتب کلامی ابو الحسن علی بن اسماعیل اشعری هستند که در سال 260 ه تولد یافتو در سال 324 از دنیا رفت . (جهت اطلاع بیشتر از عقائد آنان رک : فرهنگ فرق اسلامی ، ص 54 . و ملل و نحلشهرستانی ، ط بیروت ، ج 1 ، ص 94 .
2) 54. مجبره (جبریه) : کسانی هستند که تمام افعال بندگان را به خدای تعالی نسبت میدهند ، و برای بندگان اوهیچگونه اختیاری قائل نیستند ، و دارای فرقههای متعدد هستند . فرهنگ فرق اسلامی ، ص 136 . جهت اطلاعبیشتر مراجعه شود به : الالهیات ، ج 1 ، ص 611 .
3) 55. جامع السعادات ، ج 1 ، ص 135 .
4) 56. جامع السعادات ، ج 1 ، ص 139- 141 .
5) 1. مقابل
از لطایف الهیه پیوسته معرکه تاختن خیالات و جولانگاهافکار است تا قطع علاقه نفس از بدن شود و از گزند مار و عقرب طبع فارغ شود . وچون هر فکر و خیالی را سببی و منشای ضرور است ، پس منشا خیالات ردیه و افکارباطله ، شیطان ، و باعثخواطر محموده و افکار حسنه ، ملک است .
و اشاره به این است آنچه سید رسل صلی الله علیه و آله فرمودند که : «فی القلبلمتان لمة من الملک ایعاد بالخیر و تصدیق بالحق و لمة من الشیطان ایعاد بالشر و تکذیببالحق» یعنی : «در دل آدمی دو نوع از افکار و خواطر وارد میشود یکی از جانب ملک ، و آن افکاری است که مشتمل استبر عزم بر امور خیر ، و اراده آنها و تصدیق امورحقه واقعیه . و دیگری از جانب شیطان ، و آن خواطری است که متضمن عزم بر امور شرو تکذیب به امور حقه است» . (1)
و مخفی نماند که آنچه به خاطر آدمی میگذرد و افکاری که دل او را مشغولمیکند دو قسماند :
اول : افکاری که محرک آدمی بر عملی ، و موجب رغبتبر آن عمل ، و اراده آنفعل میشود . و آن بر دو قسم است : زیرا که آن فعلی که محرک آدمی بر به جا آوردنآن میشود یا فعل خیر استیا فعل بد .
دوم : افکاری که محرک بر فعلی و مبدا عملی نیستند بلکه محض خیال و مجردفکر و تصور است ، اگر چه به واسطه آنها نفس را صفائی یا کدورتی حاصل شود کهباعثبعضی افعال
1) 2. بحار الانوار ، ج 70 ، ص 50 ، قریب به این مضمون
خیر یا شر گردد . و آن نیز بر دو قسم است :
اول : خیالات محموده و افکار نافعه . و تفصیل آنها مذکور خواهد شد .
دوم : افکار فاسده و آمال کاذبه . و از برای آن انواع بسیار است ، مانند : آرزو کردن ، یعنی تمنای چیزهائی کردن که به وجود نمیآید . و تصور آنها را کردن مانند اینکه : دردل بگذرانند که کاش فلان کار را نکرده بودم یا فلان کار را کرده بودم . و کاش فلانطفل من نمرده بود و حال بزرگ شده معین و یاور من بود . و کاش فلان چیز را خریدهبودم یا فروخته بودم ، و امثال اینها . و مثل متذکر شدن احوالی که از برای او حاصل شدهاست و به آن شادی کردن یا غمناک شدن ، مانند : خیال فلان لذتی که از برای او اتفاقافتاده . یا غلبهای که در فلان روز بر اقران و امثال کرده . یا عزتی که بالفعل از برای او هست . یا المی که در روزی به او رسیده . یا ناخوشی که حال دارد . یا اختلالی که در امرمعاش او هست . و از این قبیل است تصور کردن اموال نفیسهای که دارد ، از مساکن واملاک و دکاکین و باغات و اسبان و اشتران و جواهر و نقود ، و به آن ملتذ شدن . یامتذکر شدن چیزهائی را که ندارد و به آن غمناک گشتن و نحو اینها . و مانند تصورنمودن محاسبه دکان و بازار و شریک و یار و جواب خصماء و برطرف کردن
دشمنان بهعذابهای گوناگون ، بدون اینکه این فکر و خیال منشا اثری باشد یا فایدهای بر آن مترتبباشد .
و گاه استخصمی از برای او نیست و گفتگوئی با یکدیگر ندارند بلکه محض خیالو فکر است ، مانند : تصور کردن حالات و اموری که هرگز تحقق آنها در نظر آنشخص نیست و میداند که به وجود نمیآید و تمنا و آرزوی آن را نیز نمیکند بلکه بهمجرد تصویر آن ، لذت خیالی میبرد . مانند اینکه خیال نبوت و پیغمبری میکند و درذهن خود قواعد و احکامی قرار میدهد و وصی و خلیفه از برای خود تعیین میکند . یاگدائی هشتاد سال تصور سلطنت و پادشاهی و تسخیر ربع مسکون را مینماید ، و هرمملکتی را به وضعی خاص مسخر مینماید ، و امراء و حکام نصب میسازد و قرونبیشمار و سالهای بسیار سروری میکند .
و از جمله آنها است فال بد زدن - که آن را تطیر گویند - و به بعضی از امور اتفاقیهدل را بد کردن و آن را علامتحدوث بعضی مکاره دانستن .
و گاه باشد که به این حال به حدی میرسد که آدمی در نزد خود بعضی امور را دلیلوقوع مکروهی بر خود قرار میدهد و به حدوث آن امر به غایت مضطرب و مشوشمیشود ، اگر چه آن امر مطلقا در زبان مردم مشهور به این نباشد .
و بسا باشد که در قوه واهمه ، خباثت و ردائتی حاصل شود که در اغلب اوقاتتصور وقوع مکروهات ، و خیال حدوث مصائب و آلام از برای خود میکند ، و هیچذهن او
ملتفتخیال اموری که موجب فرح و سرور گردد نمیشود ، مثل تصور کردنمردن اولاد و عیال ، و تلف اموال ، و ابتلاء به انواع بیماری ، و گرفتاری به ذلت وخواری ، و غالب شدن دشمنان و رسیدن اذیتبه او از دیگران .
و گاه باشد که بدون سبب ، نوع اعتقادی به وقوع این نوع امور میکند که غم و اندوهاز برای او هم میرسد . و بسیار میشود که منشا این نوع ، اختلالی است که در دماغحاصل میشود .
و از جمله افکار فاسده وسوسه در عقاید است ، به حدی که مؤدی به شک نمیشود ومنجر به شبهه نمیگردد ، بلکه مجرد حدیث نفس باشد ، و الا موجب خروج از ایمان میگردد و قادح در یقین میگردد و داخل در یکی از صفاتی که قبلا گذشت میشود .
از آنچه مذکور شد معلوم شد که کلیه خواطر نفسانیه و خیالات قلبیه بر چهارقسماند . و از اینها دو قسم که افکار محرکه بر عمل خیر ، و خیالات محموده باشد را «الهام» گویند . و دو قسم دیگر که افکار محرکه بر عمل شر و افکار ردیه باشد را «وسوسه» گویند . و بعضی الهام و وسوسه را تخصیص به افکار محرکه میدهند و «علیای حال» دو قسم وسواس ، اثر خناس شیطان ، و دو قسم الهام ، از فیض ملائکه کرام است .
و نفس آدمی در ابتدای امر قابلیت هر دو اثر را علی السواء دارد و هیچ یک بردیگری رجحان ندارد . بلکه ظهور اثر هر کدام در آنجا به واسطه
امور خارجیه ازمتابعت هوس و هوا ، یا ملازمت ورع و تقوی میشود . پس هر وقت که آدمی میل بهمقتضای شهوتی یا غضبی نمود شیطان فرصت میکند و لشکر او داخل خانه دلمیشوند و انواع آثار خود را که وساوس و افکار ردیه باشد در آنجا به ظهورمیرسانند .
و هرگاه دل متوجه ذکر خدا و نفس مایل به ورع و تقوی شد مجال شیطان تنگمیگردد ، و از مملکت دل بیرون میرود ، و جنود ملائکه در آنجا میآیند ، و فیوضاتایشان از الهامات و خیالات محموده در آنجا پیدا میشود .
و پیوسته این دو لشکر در آمد و شد و گیر و دار هستند . گاهی ساحت دل منزل لشکرخیریت اثر فرشتگان ، و زمانی محل جولانگاه سپاه روسیاه شیاطین و دیوان باشد ، تاآنکه به امداد و معاونت امور خارجیه ، یکی از این دو سپاه را غلبه و قوت حاصل شودو مملکت نفس را تسخیر نماید ، و آن را وطن خود نموده ، در آنجا رحل اقامتبیفکند . در این هنگام راه آمد و شد از یکدیگر بسته میشود و مجال دخول و خروجدر آنجا نمییابد مگر گاهی به طریق عبور در نهایت تعجیل از آنجا بگذرد .
پس اگر هوا و هوس و غضب و شهوت امداد نمایند ، لشکر شیطان غالب میشود وخانه دل منزلگاه ایشان میگردد و در آنجا آشیانه میسازند ، هر زاویه از زوایای دل ، منزل شیطانی ، و در آنجا ساز و نوائی . و هر گوشه جای ابلیسی ، و در آن خیالی و هوائیپیدا میشود .
و اگر قوه عاقله امداد نمود و ورع و تقوی اعانت کرد ، سپاه ملک غالب میشوند وشهرستان دل را فرو میگیرند و در آنجا نزول اجلال مینمایند و هر لحظه از ایشان نوری تازه ، و هر ساعت فیضی بیاندازه به آنجا میرسد .
و لکن اگر دلها را لشکر شیطان مسخر نموده و مالک شد هر نوع تصرفی کهمیخواهند در آنجا میکنند . و آن را به «اودیه» (1)وساوس میافکنند .
و سر در این آن است که غالب ماده خلقت و قوه واهمه و غضبیه و شهویه که درانسان موجود هستند و از سرهنگان و کارفرمایان مملکتبدناند از آتش است و شیطاننیز از آتش صرف مخلوق است ، پس علاقه مناسبت میان این سه سرهنگ مملکت ومیان شیطان لعین مستحکم است .
و به جهت این مناسبت و قرابت ، این سه را میل به تسلط شیطان بیشتر ، و متابعت آنرا راغبترند . به آسانی تن به اطاعت دیگری در میدهند . و به ملاحظه قرابت و نسبت ، از اطراف و جوانب لشکر شیطان را راه میدهند و راهنمائی ایشان میکنند .
و از این جهت است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند که :
«شیطان جاری مجرای خون است در بدن آدمی ، و از جمیع راهها داخل میشود» . (2)
و معذلک چون که شیطان از آتش است و آتش به هر جا که افتاد زود جای خود رامیگشاید و به اندک مایهای که یافت در هایتسرعت توالد و تناسل میکند ، و ازاطراف و جوانب آن ، آتشهای
دیگر پیدا میشود ، پس به مجرد اینکه اندک راهی درخانه دل یافت جای خود را وسیع میکند و متواتر و پیدرپی توالد و تناسل میکند وهر نسلی از آن هم دفعتا نسلی دیگر از آن به هم میرسد و همچنین الی غیر النهایه .
همچنان که مشاهده میشود هرگاه آدمی دل را به خیال فاسدی داد شعب و راهها بهخیال او میرسد . و از خیال معصیتی ، فکر چندین معاصی دیگر متولد میشود ، و هرگزبه جائی منتهی نمیشود .
و علاوه بر همه اینها آنکه هر یک از ملکات و اخلاق و حالات حکم دری دارد بهخانه دل و راهی به مملکت نفس ، پس آنچه از اخلاق فاضله و ملکات حسنه و حالاتسنیه است دری است که ملائکه از آن داخل میشوند . و هر صفت رذیله و خلق بدیراهی است که شیاطین از آن به ملک بدن میآیند .
و دانستی که اخلاق حسنه حکم وسط و میان را دارند ، و صفات رذیله حکم اطرافو جوانب را دارند . و میان وسط هر چیزی یکی بیشتر نیست اما اطراف و جوانب بیحدو نهایتاند .
و همچنین هر یک از اخلاق حسنه راهی هستند به مقصود ، و راه به هر منزلی یکی است و بیراهه از حد و حصر متجاوز است . پس درهایی که معبر شیطان است از حساببیرون ، و دری که راه ملک است منحصر در یکی است . و لشکری که راه آن بیشتر ، غلبهآن بیشتر و آسانتر است . و نیز بر این مطلب هم در قرآن تصریح شده
که میفرماید :
«و ان هذا صراطی مستقیما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله»
یعنی : «اینیک راه راست استبه سوی من ، پس آن را متابعت کنید و راههای متعدد را متابعتنکنید تا شما را از راه حق جدا نکند» . (1)
و از این جهت است که خداوند - سبحانه - از زبان شیطان لعین حکایت میکند :
«لاقعدن لهم صراطک المستقیم ثم لاتینهم من بین ایدیهم و من خلفهم و عن ایمانهم و عن شمائلهم»
یعنی : «ایشان را از راه راست تو باز میدارم و از پیش رو و پس و راست و چپایشان در میآیم» . (2)
و به این سبب روزی حضرت نبوی صلی الله علیه و آله از برای اصحاب یک خطکشیدند و فرمودند : این راه خداست . و بعد از آن خطوط بسیار کشیدند از چپ وراست و فرمودند : اینها راههائی هستند که به هر راهی شیطانی نشسته و آدمی را به خودمیخواند . (3)
هر طرف غول نواخوان جرس جنبانیستدر ره عشق به هر زمزمه از راه مروو با وجود همه اینها ، چونکه فهمیدن راه راست مشکل و محتاج به راهنمائی حاذقاست ، به خلاف راههای باطل که بر همه کس روشن و واضح است و مع ذلک میل نفسبه باطل اسهل و آسانتر است ، و انقیاد آن از برای حق صعب است . پس دری که از آنفرشتگان داخل میشوند مسدود و بسته و درهای شیطان مفتوح است ، پس مسکینفرزند آدم که باید این درهای گشاده واضح را سد ، و یک در
پنهان بسته را بگشاید .
صد هزاران دام و دانه است ای خدا ما چو مرغان حریص و بینوا
و به این اطمینان شیطان گفت :
«فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین»
یعنی : «قسم به عزت تو که همه فرزندان آدم را گمراه خواهم نمود مگربندگان مخلص تو را» . (1)
علاوه بر اینها آنکه ، این ملعون بسا باشد که تلبیس کند و راه حق و باطل را مشتبهنماید و لشکر خود را به لباس ملک ملبس سازد و آدمی را به نوعی به مهلکه افکند کهمتفطن به آنها نشود .
چونکه وساوس شیطانیه و خواطر نفسانیه را شناختی و اقسام و علامات و اسباب آنرا دانستی ، بدان که ضرر آن عظیم و عاقبت آن وخیم است ، و این حالت از جملهمهلکات عظیمه و حالات رذیله است ، و دل را باعث تیرگی و ظلمت ، و نفس را موجبافسردگی و کدورت ، مانع وصول به سعادت ، و مضیع روزگار و اوقات است . چگونهچنین نباشد و حال اینکه سرمایه تحصیل نجات عمر ، و آلت تجارت بندگان دل ایشان است .
پس هر نفسی که بنده دل را به غفلت و بطالت مصروف و از یاد خدا و تحصیل انسبه او ، یا از فکری که موجب زیادتی معرفتی و کسب محبت او باشد بازمانده مغبون ، وبضاعتخود را به حیف داده . و آن در صورتی است که فکر و وسواس آن در امورمباحات باشد و اغلب مردمان چنین نیستند بلکه فکر ایشان در پیدا نمودن راههای مکرو حیله و شیطنت
1) 8. ص ، (سوره 38) ، آیه 82 و 83 .
و خدعه و کیفیت وصول به شهوات و نیل لذات و پیوسته در باطنمشغول منازعه با خصمان و دفع دشمنان بلکه بسیار میشود که فرض مخالفت وعداوت دوستان خود را نموده و در دل مشغول تنبیه و مواخذه و جواب ایشان میگردندو روز شب خود را صرف میکنند در خیالاتی که دل را سیاه و دین و دنیا را تباه میکندو جمیع اقسام خیالات ردیه و افکار فاسده خواه در مباح و خواه در غیر آن مشترکانددر احداث ظلمت در دل و کدورت در نفس و تضییع وقت و ابطال عمر ولیکن درمعصیتبودن و مترتب شدن عذاب بر آنها متفاوتاند .
پس آنچه تخیل امور مباحه و تفکر در آنها باشد مطلقا گناهی بر آنها مترتبنمیشود و اما در امور غیر مشروعه پس اگر مجرد تخیل و خطور در دل بیاختیار بودهباشد باز مؤاخذه و عقابی بر آن نیست زیرا که تکلیف به امری که از تحت اختیار بیروناست جایز نیست و اگر به قصد باشد و دل را به اختیار مشغول امر مباحی نماید پس اگرخیال اراده آن فعل باشد در دل عازم و مصمم بر بجا آوردن آن شود یا اینکه در دلتاسف خورد بر اینکه چرا فلان معصیت را که در فلان وقت میسر شد نکردم و خیالپشیمانی و ندامت از آن کند عاصی و گناهکار و مستحق مؤاخذه و عقاب خواهد بوداگر چه آن فعل را که مصمم بر آن شده به جهت مانعی که رو دهد نکند .
بلی اگر مصمم شود بر آن ولیکن از خوف خدا ترک کند معصیتی نخواهد داشتبلکه بر آن ترک ثواب خواهد
داشت و از برای او حسنه نوشته خواهد شد و اگر خیالاراده فعلی یا تاسف ترک آن نباشد بلکه به اختیار خود را بر تصور امر غیر مشروعیبدارد که مطلقا اراده آن را ندارد بلکه گاه است میداند که مستحق نخواهد شد چونخیال سلطنت و «نهب» (1)و غارت از برای کسانی که در حق آنها متصور نیست ظاهر آناست که در این هم معصیتی نباشد و این تفصیل موافق و مقتضای جمع میان آیات واخبار مختلفهای است که در خصوص قصد معصیت وارد شده است .
چون مضرات این صفت مهلکه را دانستی و یافتی که آن از جمله مهلکات و باعثنکال (2)و وبال و خسران مال است پس لازم است که در صدد معالجه آن برآئی و نفسخود را از چنک آن برهانی . پس اگر خیال وسوسه در فعل معصیتی و قصد گناهی باشدتامل کنی در سوء خاتمه امور و وخامت عاقبت عصیان در دنیا و آخرت و حقوقپروردگار را بر خود یاد آوری و پاداش اعمال را از ثواب و عقاب در نظر آوری وملاحظه کنی که نگاهداشتن خود از آنچه ابلیس ترا بدان وسوسه میکند و صبر بر آن بهمراتب آسانتر است از تحمل عذاب الهی و سوختن در آتشی که اگر شرارهای از آن بهزمین افتد اثری از آن نگذارد و نبات و جمادات را درهم سوزد و چون این امور رامتذکر شدی و به نور معرفت و ایمان و حقیقت آنها را یقین دانی باشد که شیطان دست ازتو بدارد و از وسوسه باز ایستد و چنانچه از اینها معالجه نشود معالجه آن به فکر و ذکر ومجاهده
در ترک شهوات و هواهای نفسانیه باید کرد چنانچه مذکور میشود . و اگر آنخیالات باعث معاصی و قصد گناهی نباشد بلکه افکار ردیه و امانی کاذبه (1)باشد که بدونقصد فعل بلکه بیاختیار به دل گذرد پس خلاصی از آنها بالکلیه در نهایت اشکال بلکهاطباء نفوس اعتراف کردهاند که آن داء عضال (2)است و دفع آن بالمره متعسر بلکه بعضیآن را متعذر شمردهاند و حق آن است اگر چه دفع آنها بالمره صعوبت دارد لیکن ممکناست . و آنچه از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که هر که دو رکعتنماز کند در آنها هیچ چیزی از خواطر نفسانیه به خاطر نگذراند گناهان گذشته و آینده اوآمرزیده میشود (3)بر این شاهد است و سر در صعوبت معالجه این آن است همچنان که در اخبار نبویه وارد است از برای هر کسی شیطانی (4)و خلقتشیطان از آتش صرف استکه لحظهای ساکن نمیتواند شد بلکه همیشه در شعله کشیدن و حرکت است . و دانستیکه غالب ماده قوه واهمه و غضبیه و شهویه نیز از آتش است و به این سبب قرابت میانآنها و شیطان متحقق و به این جهت آن را بر اینها تسلط حاصل و اینها به متابعت وپیروی آن مایلند و به جهت آتش مزاجی این سه قوه اینها نیز دایم در هیجان وحرکتاند اگر چه تحرک آنها به جهت آنکه مخلوط به غیر آتش نیز هستند از شیطانکمتر همچنانکه حرکتشهویه نیز از غضبیه و غضبیه از واهمه کمتر است . پس شیطانپیوسته در عروق بنیآدم در حرکت و هیجان و همیشه این قوه را به وسوسه در حرکتمیآورد در آنها
جولان میکند و ساعتی از حرکت و وسوسه نمیایستد زیرا که ایستادنآن و قطع اثر آن نمیشود مگر اینکه مطیع و منقاد آدمی گردد و در نزد او ذلیل وخاضع شود و از وسوسه او بایستد و چگونه آن ملعون مطیع و ذلیل اولاد آدم میشود وحال اینکه با وجود امر صریح الهی به سجده پدر بزرگوار ایشان که گل او به ید قدرتالهی مخمر لعتخلافت الهیه را در برداشت تن در نداد و تکبر و گردن کشی کرد وگفت :
«خلقتنی من نار و خلقته من طین» (1)
مرا از آتش روشن و آدم را از خاک تیره خلقکردی چگونه سر به او فرود آورم و در پیش او ذلیل شوم و قسم به عزت الهیه یاد نمودکه در صدد اغوا و گمراهی همه بر آید . (2)
پس چگونه میشود که دست از وسوسه بدارد ولحظهای انسان مسکین را فارغ گذارد مگر کسانی که ریشه علایق دنیویه را از زمین دلکنده و آستین همتبر کون و مکان افشانده و به غیر از یک فکر همه هموم را از دل خودبیرون کرده ، خانه دل را به یاد خدا سپرده باشد ، که آن لعین در آنجا راه نیابد . و اینکسان از جمله بندگان مخلص هستند که آن ملعون آنها را استثناء کرده و گفته :
«الا عبادک منهم المخلصین» . (3)
پس ای جان برادر ! از این دشمن مطمئن مشو و گمان مکن که دلی از دست آن فارغاست ، بلکه مانند خون در بدن انسان جاری و سیال ، و همه آن را ، مانند هوا در قدح
فروگرفته . و اگر خواهی قدحی را از هوا خالی نمایی نمیتوانی تا آن را از چیز دیگر پر نسازی ، بلکه قدر که از آب مثلا پر گردد از هوا خالی میشود . پس ظرف دل نیز چنیناست اگر آن را مشغول به یاد خدا و فکر امری از امور دینیه کردی ممکن است که آمدو شد شیطان لعین از آن کم شود و الا هر لحظه که از خدا غافل ماند در آن دم شیطان باوسوسهاش در آنجا حاضر میشود ، همچنان که خداوند متعال در کتاب کریم تصریحبه آن فرموده که :
«و من یعش عن ذکر الرحمن نقیض له شیطانا فهو له قرین» . (1)
یعنی : «هر که از یادخداوند رحمن باز میماند برانگیزانیم شیطان را که قرین و همنشین او باشد» .
و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود :
«ان الله یبغض الشاب الفارغ» . (2)
یعنی :
«خداوند دشمن دارد جوانی را که بیکار باشد» .
زیرا که کسی که مشغول عمل مباحی نباشد که دل او را مشغول سازد لا محاله شیطانفرصت نموده داخل خانه دلش میگردد و در آنجا آشیانه میسازد و توالد و تناسلمیکند و از اجتماع نسل او نیز نسلهای دیگر متولد و همچنین الی غیر النهایه .
پس علاج نیست در دفع وساوس شیطانیه و خواطر نفسانیه مگر قطع همه علایقظاهریه و باطنیه ، و ترک جاه و مال و اهل و عیال ، و فرار از یار و رفیق و دوست وشفیق ، و در کنج تنهائی نشستن و در به روی آشنا
و بیگانه بستن ، و همه هموم را یکیکردن . و همین هم کفایت نمیکند ، تا آدمی را بصیرتی حاصل نباشد و قوه فکر در آثارعجایب صنع رب العالمین نداشته باشد و در باطن سیر در ملکوت آسمان و زمین نتواندکرد تا اینکه به اشتغال به این افکار ، دل را از دستشیطان نابکار خلاص سازد . و کسیکه این بصیرت و قوه از برای او نباشد باید خود را مشغول سازد و بعد از قطع علایق وگوشه نشینی به اوراد و اذکار و مناجات با پروردگار و نماز و دعا و عبادت و تلاوتقرآن با حضور قلب ، زیرا که ذکر ظاهری را بیحضور قلب در دل اثری نیست .
و از آنچه مذکور شد ظاهر شد که اگر علاج قطع وساوس و خواطر بالمره ممکنباشد نمیشود مگر با به جا آوردن سه امر :
اول آنکه : راههای عظیمه شیطان را در دل که رؤوس صفات ذمیمه ، و اصول ملکاترذیله استسد کند ، مانند شهوت و غضب و حرص و حسد و عداوت و عجب و کبر وطمع و بخل و جبن و محبت دنیای دنیه و بیم فقر و فاقه و عصبیت و بد دلی به خدا وخلق و نحو اینها . که هر یک از اینها دری هست وسیع از برای شیطان که چون آن رامفتوح دید داخل دل میشود و مشغول وسوسه میگردد . و بعد از سد آنها راهی نخواهد یافت مگر گاهی بر سبیل گذار و عبور ، از راههای خفیه داخل شود .
دوم : گشودن درهای ملک که اضداد صفات مذکوره
است ، از اخلاق فاضله واوصاف شریفه ، و ملازمت ورع و طاعت و مواظبتبر تقوی و عبادت .
سوم : اشتغال به ذکر خداوند منان در دل و زبان چون که بعد از سد ابواب عظیمهشیطان ، اگر چه سلطنت و تصرفات ظاهره از مملکت دل تمام میشود و لیکن از راههایپنهانی گاه گاه بر سبیل گذار و عبور از آنجا میگذرد . و چنانچه به یاد خدا دفع آن رانکنی گاه باشد که به تدریج راهی وسیع به جهتخود پیدا و در بعضی از زوایای دلماوی و مسکن کند . و از برای ذکر خدا در دل و خود را بر آن داشتن اگر چه مدخلیتبسیاری است در دفع خواطر و رفع وساوس ، و لیکن هر گاه سد راه شیطان نشده باشد واخلاق ذمیمه و علایق دنیویه را از خود دفع نکرده باشد چندان فایدهای بر آن مترتبنمیشود ، بلکه هر چه به یاد خدا دفع آن میشود زیاده از آن داخل میشود ، مانندحوضی عظیم که از نهرهای عظیم آبی متعفن داخل آن شود و با ظرفی ، آب آن رابیرون ریزی ، زیرا تا سد راه نکنی منع آب را نتوانی کرد و آنچه از ظرفی بیرون ریزیاضعاف آن از نهرها وارد میشود تا حوض را از آب متعفن مملو سازد .
و شیطان را تشبیه کردهاند به سگی گرسنه ، و صفات ذمیمه را به غذاهای سگ ، ازگوشت و نان و امثال آن ، و ذکر خدا را به راندن سگ از دست و زبان . و مادامی که غذاحاضر استسگ از دنبال تو دستبر نمیدارد
و اگر به راندن قدمی پس رود باز برمیگردد .
و همچنین شیطان شباهتبه مرض دارد ، و صفات رذیله چون اخلاط فاسده ، و ذکر ، مانند غذاهای مقویه است و غذاهای مقوی وقتی بدن را نافع و مرض را دافع است که ازاخلاط پاک باشد .
پس فایده ذکر هنگامی ظاهر میگردد که دل از شوایب هوس و هوا پاک و از انوارورع و تقوی تابناک باشد . همچنان که خدا میفرماید :
«ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذا هم مبصرون» . (1)
یعنی :
«کسانی که متقی و پرهیزکارند هرگاه برسد ایشان را وسوسهای از شیطان هشیار و متذکرخدا میشوند ، پس به واسطه تذکر ، دیده بصیرت ایشان بینا و از چنگ وساوس رهامیگردند» .
و مخفی نماند که آن ذکری که دافع وساوس شیطانیه و مانع خواطر نفسانیه است ذکرقلبی است که مشغول ساختن دل استبه یاد خدا ، و تذکر قدرت و عظمت ، و تنزه وتقدس و جلال و جمال او ، و تفکر در صنایع و عجایب مخلوقات آسمان و زمین و سایرامور متعلقه به دین . و هرگاه با آن ذکر زبانی نیز جمع شود فایده آن اتم ، و در دفعشیاطین ادخل است . اما ذکر زبانی تنها اگر چه خالی از ثواب نیست ولیکن مقابله با جندشیاطین و مدافعه وساوس آن لعین نتواند کرد . و اگر وسوسه شیطان به ذکر زبان رفعشدی هر کسی را در نماز حضور قلب حاصل بودی و خیالات فاسده و وساوس باطله بهخاطر او نیامدی ، زیرا که منتهای
1) 20. اعراف ، (سوره 7) ، آیه 201 .
هر ذکر و عبادتی در نماز است ، با وجود اینکه هر کهملاحظه حال خود را نماید مییابد که افکار ردیه در حال نماز بیشتر ، بلکه آنچه ازفضول دنیا گمشده در نماز پیدا میشود و آنچه فراموش شده در آن وقتبه خاطر میرسد .
و سر در این ، آن است که : چون نماز بالاترین عبادات و مشتمل بر سجده است کهشیطان به واسطه ترک آن مطرود و مردود شده در آن وقت عداوت و حسد شیطان بههیجان میآید و لشکر آن اطراف دل را فرو میگیرد و از چپ و راست هجوم ، و ازپیش و پس حمله میکنند و حجره و بازار و دکان و انبار و محاسبه شرکاء و جوابخصماء را بر دل القاء و عرض میکنند که مبادا چنین عبادتی از او به درجه قبول ووصول ، و سجدهای که موجب لعن او شد از او مقبول گردد . و لیکن همچنان که مذکورشد چنان نیست که ذکر زبانی مطلقا بیثمر و آن را از برای ذاکر اثر نباشد ، بلکه بر آنثواب مترتب میشود .
و اهل ذکر گفتهاند که از برای ذکر چهار مرتبه است ، که همه آنها نافع لکن در مقدارنفع مختلفاند :
اول : ذکر زبانی فقط .
دوم : ذکر زبانی و قلبی باهم ، که ذکر در دل مستقر نباشد بلکه قرار آن موقوف بهالتفات ذاکر باشد . و چون دل را به خود واگذارد از ذکر خدا غافل ، و به خواطر ووساوس مایل گردد .
سوم : ذکر قلبی که در قلب متمکن و بر
آن مستولی باشد به نحوی که صرف دل به غیرذکر ، محتاج به التفات ذاکر باشد ، و هر وقت که دل را به خود گذارد در ذکر خدا باشد .
چهارم : ذکر قلبی ، که خدا در دل باشد و بس ، و دل بالمره از خود غافل بلکه از اینکه در ذکر هم هست ذاهل باشد و بتمامه مستغرق مذکور و محو او باشد . و اهل این مرتبهالتفات به ذکر را حجاب از وصول به مطلوب و مقصود میدانند . و این مرتبه مطلوب ومقصود حقیقی ، و باقی مراتب بالعرض مطلوباند .
بدان که سد ابواب خواطر و دفع وساوس اگر چه صعب و مشکل و لیکن مرتبهایاستبس عظمی ، و موهبتی استبس کبری . کلید گنجسعادات و مفتاح ابواب مراداتاست ، زیرا که دل مانند ظرفی است که خالی بودن آن از محالات است . پس لا محاله بعداز آنکه از افکار بیفایده تهی گردید ، محل ذکر خدا و نزول جند ملائکه خواهد شد و ازدوام یاد خدا انس به او ، و از انس ، مرتبه شوق به لقای او و محبت او که اعظم مراتب و «اسنای» (1)مواهب استحاصل ، و ابواب معارف از عالم فیض بر دل گشوده میشود و بهآن سبب از ظلمات شکوک و اوهام بیرون میآید . و در این هنگام ، نفس به مرتبهاطمینان و ثبات در عقاید و معارف میرسد ، چنانکه خدای تعالی فرموده که :
«الا بذکر الله تطمئن القلوب» (2)
یعنی : «آگاه باش که به سبب یاد خدا دلها به مرتبهاطمینان میرسند» .
و لیکن همچنان که دانستی خلاصی از چنگ خواطر و وساوس ، موقوف استبرتخلیه نفس از رذائل صفات ، و تحلیه آن به شرایف ملکات و مواظبتبر ذکر خدا . و سردر این ، آن است که بعد از تخلیه و تحلیه و دوام ذکر ، نفس را صفائی و بهجتی حاصل ، وقوه عاقله را تسلط و قوتی پیدا میشود و بر سایر قوا مستولی و غالبمیگردد . و از کشاکش آنها متاثر نمیشود ، بلکه آنها را به مقتضای مصالح کارمیفرماید . و عنان قوه واهمه و متخیله را ضبط مینماید ، به طوری که آنها را بدون امرو نهی قوه عاقله تصرفی ممکن نمیباشد و خودسرانه به هر وادی که خواهند نمیتوانندرفت . و بعد از اینکه این حالت مکرر شد و به مرتبه ملکه رسید این دو قوه را ملکهاطاعت و انقیاد عاقله حاصل میشود و از هرزه گردی و اضطراب باز میایستد و به غیراز خواطر محموده از خزانه غیب در آن خطور نمیکند . و نفس منقاد عاقله میشود . وتنازع لشکر ملک و شیاطین بر طرف ، بلکه سد ابواب شیاطین شده جند ملک بیمتنازع درآنجا قرار میگیرند و نفس در مقام اطمینان مستقر میگردد .
و این نیز معنی دیگر است از برای اطمینان نفس که به سبب یاد خدا و سد خواطرحاصل میشود و آن مستلزم آن است که اشراقات عالم قدس در ساحت دل پرتو افکندو لمعات انوار الهیه از «مشکوة» (1)ربوبیه در آن بتابد و اطمینان در معارف علوم نیزحاصل گردد . و از اهل خطاب مستطاب :
«یا ایتها النفس
1) 23. چراغدان . بعضی مشکوة را به معنای قندیل و چراغ تفسیر کردهاند . جهت اطلاع بیشتر رک : قاموس قرآن ، ج 4 ، ص 66 . و تفسیر نمونه ، ج 14 ، ص 476 . تفسیر آیه 35 سوره نور .
المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة» (1)
گردد . یعنی : «ای نفس مطمئنه همچنان که اول از عالم قدس به این عالم آمدیباز گرد به سوی پروردگار ، راضی و خوشنود» .
و چنین نفسی اشرف نفوس ، و صاحب آن از جمله مقربین و صدیقین ، و مقابل آننفس «منکوسه» (2)است که از صفات خبیثه که مملو به اخلاق رذیله ملوث است . و به اینسبب راههای ملائکه از آنجا مسدود ، و درهای شیاطین گشاده و مفتوح میگردد . ولشکر شیطان در آنجا مسکن میسازند . و از آنها دودی سیاه و تیره بر میخیزد و اطرافو جوانب دل را فرو میگیرد ، و از آن نور یقین منتفی و چراغ ایمان خاموش میگردد . وهرگز خیال خیری پیرامون آن نمیگردد ، بلکه پیوسته محل وساوس شیاطین و محلآمد و شد آن لعین است . و اگر گاهی فکری کند که در ظاهر خیر باشد ، چون به غور آنرسی و حقیقت آن را بنگری به غیر از شر محض و از تلبیس شیطان نباشد . و امیدبازگشتبه خیر از چنین دلی نیست . و علامت این دل آن است که موعظه و نصیحت درآن تاثیر نکند . و چون سخن حقی شنود دیده بصیرتش از فهم آن کور ، و گوش هوششاز شنیدن آن کر باشد . بلکه اکثر صاحبان این دل پند و نصایح و موعظه را از قبیل سخنان «لا طائل و ترهات» (3)میشمارند . و در آیات متعدده خدای تعالی اشاره به چنین نفسیفرمودهاند از آن جمله :
«ا رایت من اتخذ الهه هوایه ا فانت
تکون علیه وکیلا» . (1)
خلاصه معنی آنکه ، خطاب بهحضرت رسول صلی الله علیه و آله میفرماید که : «کسی که خدای خود را در هواو هوس خود قرار داد ، یعنی اطاعت آن را نمود آیا تو میتوانی آن را به اصلاح بیاوریو دفع فساد از آن کنی ؟ ! » .
و از آن جمله :
«ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوة» . (2)
یعنی : «محکم کرده استخدا پرده غفلت را بر دلها و گوشها و چشمهای ایشان ، پسحق را نمیفهمند و نمیشنوند و نمیبینند» .
و در جای دیگر میفرماید :
«ان هم الا کالانعام بل هم اضل سبیلا» . (3)
یعنی : «نیستندایشان مگر مثل چهار پایان ، بلکه گمراهترند» .
و در مکانی دیگر میفرماید :
«سواء علیهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا یؤمنون» . (4)
خلاصه معنی آنکه : «نصیحت و تهدید تو ایشان را سودی نمیدهد و مساوی استخواهبترسانی تو ایشان را یا نه ، ایمان نخواهند آورد» .
و میان این دو نفس ، نفسی است که نه در سعادت مانند اول ، و نه در شقاوت به مثابهثانی باشد ، بلکه متوسط میان این دو باشد . و این مراتب مختلفه دارد و از برای آن عرضعریضی است و اکثر نفوس عوام مسلمین از افراد این قسماند .
چون که ضرر وساوس و خواطر ردیه را دانستی و علاج آن را شناختی بدان که مقابلآن ، خواطر محموده و افکار حسنه است که شرعا یا عقلا مستحسن باشد . و
آن بر ششقسم است ، زیرا که یا مبدا فعلی است از افعال حسنه و محرک آدمی استبر آن ، یعنیتذکر و قصد یکی از اعمال حسنه و تصمیم بر آن . یا مبدا فعلی و عملی نیست و آن پنجقسم است :
اول : ذکر قلبی و یاد خدا در دل .
دوم : تفکر در مسائل علمیه و معارف حقانیه ، از احوال مبدا و معاد و احکام اوامر ونواهی متعلقه به اعمال عباد و صفات اخلاق ایشان و کیفیتخلق و حشر و نشر و امثال آن .
سوم : تذکر بیوفائی دنیا و عبرت گرفتن از گذشتگان و تقلبات و تغیرات احوال اینعاریتسرا ، و تصور مرگ خود و آنچه بعد از آن بر آدمی وارد میشود .
چهارم : تامل در عجایب صنع پروردگار و آثار قدرت کامله او در مخلوقات ازآنچه موجب اعتبار و ظهور علم و قدرت پروردگار میشود .
پنجم : تذکر احوال و اعمالی که از خود آن شخص سرزده از آنچه او را به خدانزدیک یا از درگاه از دور میکند و تصور آنچه بر اینها مترتب میشود از راحت وثواب ، یا محنت و عقاب . و سوای این ، اقسام دیگر فکری نیست که محمود و مستحسنباشد و به سبب آن ، دل نورانی و روشن گردد ، زیرا که آنچه ماسوای اینها است از افکارمتعلقه به دنیا است که خاطر از آنها مرده و دل افسرده میگردد .
و شرافت قسم اول که قصد اعمال حسنه باشد و در بیان نیت مذکور خواهد شد .
و
بیان فضیلت دوم ، یعنی ذکر قلبی و کیفیت آن در باب ذکر خواهد آمد .
و اما قسم سوم ، که تدبر در مسائل و معارف و احکام و آداب باشد عبارت است ازتحصیل علوم اخرویه و فضیلت آن ، در بیان علم ، معلوم شد . و اما قسم چهارم ، بیان آندر بیان طول امل و ذکر مذمت دنیا و بیان موت و امثال آنها میشود .
و در این مقام اشاره میشود به شرافت تفکر در عجایب صنایع آفریدگار و تدبر درآثار قدرت کامله پروردگار و کیفیت فضیلت آن و تامل در آنچه متعلق به خود شخصاست از اعمال و احوال و چگونگی آن .
اما تفکر در عجایب صنع الهی ، پس شرافت آن امری است که بر هر کسی ظاهراست ، زیرا که تفکر آنها عبارت است از اینکه از راه دل در آیات «آفاق» (1)و «انفس» (2)سیر کنی ، و از آنها پی به آفریننده آنها بری ، و او را بشناسی ، و قدرت شامله و عظمتکامله او را بدانی .
و شکی نیست که غرض از خلقت انسانی نیست مگر همین . و از برای احدی ترقی ازحضیض نقصان ، به اوج کمال ممکن نیست مگر به این . و این سر کلید خزائن اسرار الهیهو مشکوة انوار قدسیه است . گوش هوش به واسطه آن شنوا ، و دیده عبرت بین از آنبینا . و این است که معارف حقه را بجز به واسطه آن نتوان صید کرد . و کمندی است کهحقایق ثقلیه را به غیر از دست آویزی آن
1) 31. آیات آفاقی ، همچون آفرینش ستارگان و کهکشانها با نظام دقیق حاکم بر آنها ، و آفرینش جانداران وگیاهان و کوهها و دریاها با عجائب و شگفتیهای بیشمارش ، و موجودات گوناگون اسرار آمیزش که هر زمان اسرارتازهای از خلقت آنها کشف میشود ، و هر یک آیه و نشانه استبر حقانیت ذات پاک او .
2) 32. آیات انفسی همانند : آفرینش دستگاههای مختلف جسم انسان و نظامی که بر ساختمان حیرت انگیز مغز وحرکات منظم قلب و عروق و بافتها و استخوانها و انعقاد نطفه و پرورش جنین ، و از همه بالاتر شگفتیهای روحانسان میباشد ، که هر گوشهای از آن ، کتابی است از معرفت پروردگار و خالق جهان . رک : تفسیر نمونه ، ج 20 ، ص 330 .
به سوی خود نتواند کشید . مرغ دل را پرواز بهآشیان قدس به این بال و پر میسر ، و شخص روح را مسافرت به وطن حقیقی به واسطهاین مرکب متصور است . ظلمت جهل از آن زایل و نور علم به آن حاصل میشود .
و از این است که آیات و اخبار بسیار در فضل آن وارد شده است چنانچه حق تعالیمیفرماید :
«ا و لم یتفکروا فی انفسهم ما خلق الله السموات و الارض و ما بینهما الا بالحق»
یعنی : «آیا در نزد خود تفکر نکردند که خدا ایجاد نکرده است آسمانها و زمین وآنچه در ما بین آنها هست را مگر به سبب امری که حق است» . (1)
و به لغو و هرزهنیافریده است .
و میفرماید :
«فاعتبروا یا اولی الابصار»
یعنی : «در مخلوقات تامل کنید و از آنهاعبرت بگیرید ای بینندگان» . (2)
و باز فرموده است :
«ان فی خلق السموت و الارض و اختلاف الیل و النهار لایات لاولی الالباب»
یعنی : «به درستی که در خلق کردن آسمانهاو زمین ، علامات قدرت کامله آنها است ، از برای صاحبان هوش و عقل» . (3)
و در موضعی دیگر میفرماید :
«الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات و الارض»
یعنی : «آنچنان کسانی که خدا را یاد میکنندایستاده و نشسته و خوابیده و تفکر میکنند در خلقت آسمانها و زمین» . (4)
و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که : «تفکر
، حیات دلی استکه بصیرت داشته باشد» . (1)
و نیز از آن حضرت روایتشده است که : «تفکر در یک ساعت ، بهتر است از عبادتیک ساله ، و نمیرسد به مرتبه تفکر مگر کسی که خدا او را مخصوص توحید و معرفتکرده باشد» . (2)
و باز از آن جناب مروی است که : «بهترین عبادات ، صرف نمودن فکر است در خداو قدرت او» . (3)
و مراد از «فکر در خدا» ، فکر در عجائب صنایع اوست ، نه در ذات مقدسش ، زیرا که تفکر در ذات ، ممنوع است ، همچنان که مذکور خواهد شد .
و از سید اولیاء - علیه التحیه و الثناء - مروی است که : «تفکر میخواند آدمی را بهنیکوئی و عمل به آن» . (4)
و در حدیثی دیگر فرمودند که : «به واسطه تفکر ، دل خود را آگاه کن» . (5)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که «به سبب جولاندادنفکر ، فراهم میشود رای پرمنفعت» . (6)
و از امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «فکر ، آئینه حسناتاست و کفاره سیئات و روشنی دلها و وسعتخلق . و به وسیله آن میرسد آدمی به آنچه صلاح امر معاد است ، و حاصل میشود اطلاع بر عواقب امور و زیادتی در علم . وآن خصلتی است که هیچ عبادتی مثل آن نیست» . (7)
و از حضرت امام رضا علیه السلام مروی است که : «عبادت ، به زیادی نماز وروزه نیست ، بلکه عبادت ، تفکر کردن در امر پروردگار است»
. (1)
و چون فضیلت تفکر در آیات عالم آفاق و انفس را دانستی ، بدان که از تفکر در هرموجودی از موجودات مشاهده عجائب صنع پروردگار میتوان نمود . و از تدبر در هرمخلوقی از مخلوقات ملاحظه غرایب قدرت آفریدگار میتوان کرد ، زیرا که آنچه دراقلیم وجود بجز ذات پاک آفریدگار یافت میشود رشحهای از رشحات وجود او وقطرهای از دریای بیمنتهای فیض وجود او است . و از اوج عالم مجردات تا حضیضمنزل مادیات را اگر سیر کنی بجز صنع او نبینی ، و از کشور افلاک تا خطه خاک را اگرتفحص کنی به غیر از آثار قدرت او نیابی . مجردات و مادیات از صنایع عجیبه او و «جواهر» (2)
رنگ . و هر یک اقسامی دارد . (جهت اطلاع بیشتر رک : فرهنگ معارف اسلامی ، ج 1 ، ص 661 و حکمت الهی ، ج 1 ، ص 88)
و اعراض فلکیات و عنصریات و بسائط و مرکبات از بدایع غریبه او .ای همه هستی زتو پیدا شده*** خاک ضعیف از تو توانا شده
زیر نشین علمت کاینات*** ما به تو قائم چو تو قائم به ذات
مبدا هر چشمه که جودیش هست***مخترع هر چه وجودیش هست
گر سر چرخ است پر از طوق اوست***ور دل خاک است پر از شوق اوست
لوالدی - قدس سره
ای ز وجود تو وجود همه*** پرتوی از بود تو بود همه
نیست کن و هست کن و هست و نیست*** غیر تو و صنع تو موجود نیست
صفحه خضرا ز تو آراسته*** عرصه غبرا (3)زتو پیراسته
غیب ازل نور شهود از تو یافت*** لوح عدم نقش وجود از تو یافت
روشنی لعل بدخشان (4)زتو*** پرتو خورشید درخشان زتو
نور ده ظلمتیان عدم*** ربط ده خیل حدوث
1) 44. کافی ، ج 2 ، ص 55 ، ح 4 .
2) 1. «جوهر» ، موجودی است مستقل مانند : اجسام . و «عرض» ، موجودی است غیر مستقل و قائم به غیر ، مانند :
3) 2. زمین .
4) 3. نام ناحیهای از ترکستان افغان است که دارای معدن «لعل» است و لعل آن معروف میباشد . و «لعل» یکیاز سنگهای قیمتی است که به رنگ سرخ مانند یاقوت است .
و قدم
جنبشی از بحر وجودت ، سپهر*** پرتوی از عکس رخت ، ماه و مهر
نقطهای از دفتر صنعت فلک*** شحنهای از عسکر ملکت ملک
و هیچ ذره از ذرات عالم نیست مگر اینکه از انواع عجایب حکمت و غرایبصنعت پروردگار اینقدر در آن یافت میشود که اگر جمیع عقلای عالم و حکمایبنی آدم از بدو آفرینش تا قیام قیامت دامن همتبر میان بندند که ادراک آن را کنند به «عشری از اعشار» (1)و اندکی از بسیار آن نتوانند رسید ، چه جای این که آثار قدرتکامله را در جمیع موجودات توانند فهمید .
و مخفی نماند که موجوداتی که از «کتم عدم» (2)به فضای وجود آمدهاند بسیاری ازآنها را ما نمیشناسیم ، نه مجمل آنها را میدانیم نه مفصل ، نه نامی از آنها شنیدهایم و نهنشانی . و دست تصرف اوهام ما از آنها کوتاه ، و قدم اندیشه ما را در نزد آنها راه نیست .
پس از برای ما تفکر در آنها و ادراک عجایب و غرایب آنها ممکن نیست ، بلکهتفکر و تدبر ما منحصر استبآنچه مجملا وجود آنها را دانستهایم و اصل آنها راشناخته . و آنها بر دو قسماند : یکی آنچه دیده نمیشود و به حس در نمیآید و آنرا «عالم ملکوت» گویند ، مانند عالم عقول و نفوس مجرده و ملائکه و جن و شیاطین . و ازبرای آنها انواع و طبقات بسیاری که بجز خالق آنها احاطه به آنها نتواند کرد .
و دیگری آنچه محسوس میشود و مشاهده میگردد . و از برای آنها سه طبقه است
.
یکی آنکه : از عالم افلاک مشاهده میشود از ثوابت و سیارات و گردش آنها در لیلو نهار .
دوم : خطه خاک محسوس با آنچه در آن هست از بلندی و پستی و کوه و دریا وبیابان و صحرا و شطوط و انهار و معادن و اشجار و نباتات و حیوانات و جمادات .
سیم : عالم هوا با آنچه در آن مشاهده میشود از رعد و برق و برف و باران و ابر وصاعقه و امثال اینها .
و هریک از این طبقات را انواع متکثره و هر نوعی را اقسام و اصناف غیر متناهیهاست که هر یکی را صنعتی و هیئتی و اثر و خاصیتی و ظاهری و باطنی و حرکت وسکونی و حکمت و مصلحتی است که بجز خداوند دانا نتواند ادراک نمود .
و هر یک از اینها را که دست زنی محل تفکر و عبرت ، و باعثبصیرت و معرفتمیگردد ، زیرا که همگی آنها گواهان عدل و شهود صدقاند بر وحدانیتخالق آنها وحکمت او و کمال او و قدرت و عظمت او .
برگ درختان سبز در نظر هوشیارهر ورقش دفتریست معرفت کردگارپس هر که دیده بصیرت بگشاید و به قدم حقیقت گرد سراپای عالم وجود بر آید ومملکتخداوند ودود را سیر کند در هر ذره از ذرات مخلوقات ، عجایب حکمت وآثار قدرت ، این قدر مشاهده میکند که فهم او حیران و عقل او واله و سرگردانمیگردد .
و شبههای نیست در اینکه طبقات عوالم پروردگار در شرافت و وسعت متفاوتاند وهر عالم پستی را نسبتبه مافوق آن
قدر محسوسی نیست پس عالم خاک را کهپستترین عالم خداوند پاک است قدری نیست در نزد عالم هوا ، همچنان که عالم هوارا مقداری نیستبه قیاس عالم سموات ، و عالم سموات را نسبتبه عالم مثال ، و عالممثال را نظر به عالم ملکوت ، و عالم ملکوت را نظر به عالم جبروت ، و تمام اینها رانسبتبه آنچه ما را راهی به ادراک آن نیست از عوالم الهیه . و آنچه از مخلوقات را کهبر روی پستترین همه این عوالم است که زمین باشد از حیوانات و نباتات و جماداتقدر محسوسی نسبتبه اهل زمین نیست . و از برای هر یکی از این اجناس ثلاثه انواع واقسام و اصناف و افراد بینهایت است . و هر یک از این عوالم مشتمل استبر عجایببسیار و غرایب بیشمار که تعداد آنها از حد و حصر متجاوز و بنان (1)و بیان از ترقیم (2)آن ابکم (3)و عاجز است .
و اساطین علماء و اعاظم حکما در بیان عجایب صنایع ، و غرایب بدایع ، بذل جهدخود را کرده و در دریای حکمت فکرت غواصی نموده و کتب و دفاتری ساخته و پرداختهاند ولی با وجود این ، نسبتبه آنچه در واقع و نفس الامر هست تهیدستماندهاند . و ما در این موضع ، اشاره میکنیم به قلیلی از حکمتها و عجایبی که در اضعفحیوانات ، که : پشه و زنبور است ، و اشرف آنها که : انسان است ، و بعضی از انواع یکیاز اجناس پستترین عوالم الهیه است تا دیگر اجناس و عوالم ، به قیاس به آن دانستهشود . و چنانچه متعرض بیان
آنچه فهمیدن از برای ما ممکن است از عجایب ومصالحی که در یک عضو از اعضای یکی از این سه حیوان است نشویم از وضع کتاببیرون ، و شرح آن از حد افزون میگردد .
پس بر سبیل اختصار و اجمال بعضی از عجایب و حکم آنها را بیان میکنیم تاکیفیت تفکر در صنایع پروردگار دانسته شود . و لهذا میگوئیم :
اما پشه : تامل کن در آن ، که با وجود خردی جثه آن ، خداوند عالم آن را به هیئتفیل ، که بزرگترین حیوانات استخلق نموده و از برای آن خرطومی چون خرطوم فیلقرار داده ، و جمیع اعضائی که از برای فیل است در آن خلق کرده ، به علاوه دو بال ودو شاخ . و این جثه ضعیف را منقسم به اعضای ظاهریه و باطنیه فرموده است ، و دودست و دو پای آن را کشیده و دو چشم و دو گوش آن را شکافت ، و سر و شکم ازبرای آن قرار داد . و در باطن آن موضع غذا مقرر داشت . و جمیع قوائی که در مرمتبدن ضروری است از «غاذیه» (1)و جاذبه و دافعه و ماسکه و هاضمه و نامیه ، به آن عطانموده و آن را به غذائی که خون حیوانات است دلالت کرد . و دو بالش داد که به وسیلهآنها به طلب غذا پرواز کند . و خرطومش عطا کرد که از آن خون را به خود بکشد ، وخرطوم آن را با وجود هایتباریکی «مجوف» (2)کرد تا خون صاف از آن بالا رود . وآن را طریقه فرو بردن خرطوم
در بدن حیوان و مکیدن ، تعلیم کرد . و آن را از دشمنیانسان آگاه ساخت و یاد داد که چون انسان دستخود را حرکت دهد قصد آن را دارد ، پس راه فرارش را آموخت . و گوش آن را چنان شنوا گردانید که همهمه حرکت دسترا از دور میشنود و راه فرار پیش میگیرد و چون دستساکن شد باز «معاودت» (1)مینماید . و آن را دو حدقه کرامت فرمود که مواضع غذای خود را ببیند و به سمت آنپرواز کند ، و چون حدقه او کوچک بود و محل «جفن» (2)و مژه در آن نبود که گرد وغبار را از حدقه محافظت کند تعلیم آن نمود که به دو دستخود گرد و غبار را از حدقه دور و آن را صیقل دهد . و به این سبب است که حیوانات خرد مانند مگس و پشه علیالاتصال دستهای خود را به حدقه میزنند . و این قدر قلیلی است از عجایب صنع خدادر آن ، و چنانچه اولین و آخرین جمع شوند که احاطه به جمیع عجایب ظاهریه وباطنیه آن کنند عاجز میگردند .
و اما زنبور : تفکر کن که چگونه خداوند حکیم از آب دهان آن موم و عسل راآفرید که یکی نور و ضیاء ، و دیگری مرهم و شفاست . و آن را تعلیم کرد تا از گلها وشکوفهها غذای خود را بردارد و از نجاسات و کثافات اجتناب نماید . و از برای ایشانپادشاهی قرار داد و هیئت آن را از دیگران ممتاز کرد و همه را مطیع و منقاد امر و نهیآن گردانید . و آن را
عدل و سیاست آموخت و خیر خواه همه گردانید تا یکی را بر درخانه گماشت که هر کدام که نجس باشد منع کند و بکشد . و به آن وحی نمود که دربلندیها و کوهها و درختها از موم خانه سازد تا از آفات محفوظ باشند .
و نظر کن در کیفیتبنای خانههای ایشان که همه را به شکل مسدس میسازند ، زیرااگر «مستدیر» (1)ساختندی در بیرون خانهها خلل و فرج «مهمل» (2)ماندی . و اگر مربع بناکردندی زوایای آن در اندرون خالی بودی ، پس شکل مسدس را اختیار کردند که هیچموضعی از مواضع خارجه و داخله آن ضایع نماند «فسبحان من خالق خبیر و حکیملطیف و بصیر» .
و اما انسان : پس این خود ظاهر است که : اول او قطره آبی بود گندیده که در تماماجزای بدن مستغرق بود و خداوند حکیم از حکمتبالغه محبتی میان مرد و زن قرارداد ، و به کمند شهوت ایشان را به جانب مجامعت کشید تا به حرکت «وقاعیه» (3)نطفه ازمواضع مستغرقه ، مستخرج شود . و آلت رجولیت را قوه دفع ، و رحم زن را قوه جذبعطا کرد تا نطفه مرد را به جانب خود جذب نمود و با منی زن ممزوج شده و در رحمقرار گرفت .
و گاه باشد که : مزاج زن را قوتی تام ، قریب به قوت ذکوریتبوده ، مزاج جگرش راحرارتی کامل باشد ، و منی که از کلیه راست جدا شود حرارت آن اشد از آنچه از کلیهچپ منفصل میشود بوده باشد ، به نوعی که آثار نطفه مرد از آن به ظهور
رسد ، و قائم مقام نطفه مرد شود و منفصل از کلیه چپ به جای نطفه زن شود . و رحم در جذب وامساک ، قوی باشد . در این صورت هم ممکن است که هر گاه از خارج هم قوتی به زنرسد ، از نطفه او به تنهائی فرزند متکون گردد . همچنان که مریم بتول - علیها السلام - کهبعد از آنکه روح القدس خود را در نزد او به صورت بشری متمثل کرد ، و امدادروحانی از او به جمیع قوایش رسید ، حضرت مسیح علیه السلام به وجود آمد .
و بالجمله ، بعد از استقرار نطفه مرد در رحم زن و ملصق شدن (1)آن به رحم ، مانندخمیر که بر تنور زده شود ، شروع به خلق جنین شود . پس خدای تعالی خون حیض را ازدفع شدن منع فرموده ، و نطفه بیشعور را قوه داد ، تا خون را از اعماق عروق به جانبخود کشیده ، تا نقطههای دمویه (2)در آن ظاهر گشته و علقه (3)گردید . و بعد از آن ، سرخیآن بیشتر و ظاهرتر گشت ، تا شبیه به خون بسته شد ، و باد گرمی در آن به هیجان آمدهمضغه (4)شد .
پس ، خالق بیچون ، به قدرت کامله خود نشان جوارح و اعضاء در آن پیدا ، و هیئتشکل و صورت در آن هویدا گردانید . و با وجود تشابه اجزای آن ، آن را به امورمختلفه ، از رگ و پی و استخوان و گوشت و پیه و پوست منقسم کرد ، و در آن اعضایمختلف الشکل را ظاهر کرد
، سر را مستدیر گردانید ، و چشم و گوش و دهان و بینی وسایر منفذها را شکافت ، و دست و پا را کشید و از برای هر یک پنج انگشتخلق فرمودهر انگشتی را سر انگشتی و ناخنی مقرر فرمود . و در باطن آن دماغ و دل و جگر وسپرز و شش و معده و رحم و مثانه و رودهها و غیر اینها ، از اعضاء که هر یکی را هیئتیخاص و شکلی مخصوص است ایجاد نمود ، و هر کدام را شغلی معین و عملی مشخصداد ، و در جمیع این احوال در ظلمت رحم در کیسهای محبوس ، و به خون حیض فرورفته ، و کفهای دستبر دو طرف روی ، و مرفقها بر تهیگاه نهاده ، و دو زانوی خود را برسینه جمع کرده و زنخدان (1)را بر سر زانو گذاشته ، و نافش به ناف مادر متصل و از آنغذا میمکد . و پسر را روی به جانب پشت مادر ، و دختر را روی به جانب روی مادر ، نه او را از این نقشهای بدیع که بر او وارد میشود خبر ، و نه پدر و مادر را اطلاعی ، نهدر اندرون نقاشی پیدا ، و نه در بیرون مصوری هویدا ، و زبان حال جنین در این حال باخداوند متعال به این مقال گویاست :
بالاتر از آنی که بگویم چون کن***خواهی جگرم بسوز و خواهی خون کن
من صورتم و زخود ندارم خبری***نقاش توئی عیب مرا بیرون کن
و اگر ترا دیده بصیرت بینا باشد ، تفکر کن در اندکی از عجایب و
1) 20. چانه
حکمتهائی که دربعضی از این اعضاست ، نظر کن در استخوانها ، که چگونه آنها را از نطفه روان در میانآب و خون صلب ، محکم خلق کرده ، و آنها را ستون بدن قرار داده ، به مقدار مختلفو شکل متفاوت ، بزرگ و کوچک ، بلند و کوتاه ، راست و کج ، پهن و باریک ، و مجوفو مصمت ، (1)به نحوی که مقتضای حکمت و مصلحتبود .
و نظر به آنکه انسان ، گاه محتاج به حرکت تمام بدن ، و زمانی محتاج به حرکتبعض اعضا بود ، او را از یک استخوان خلق نکرد ، بلکه استخوانهای بسیار از برای اوقرار داد ، و میان آنها مفاصل مقرر کرد تا هر نوع حرکتی که خواهد از برای او میسرباشد ، و هر استخوانی که در حرکتبه آن محتاج نبود آن را مصمت آفرید ، و آنچه درحرکتبه آن محتاج بوده مجوف ، خلق کرد تا سبک بوده و به سهولتحرکت نماید . وهر کدام که احتیاج به استحکام آن بیشتر ، تجویف آن را کمتر ، و هر یکی که سبکی آنمطلوبتر تجویف آن را بیشتر قرار داد . و غذای هر استخوانی را که مخ بوده باشد ، درجوف آن معین کرد تا استخوان به جهتحرکتخشک نشود ، و از هم پاشیده نگردد .
و مفاصل استخوانها را به یکدیگر به اوتار وصل نموده ، و در بعضی از آنها زیادتی خلقکرد ، و در بعضی دیگر گودی به هیئت آن زیادتی ، تا داخل شده به یکدیگر منطبقگردند ، و چون استخوان صلب و گوشت رخو
1) 21. مجوف به معنای میان تهی و مصمتبه معنای میانپر میباشد .
بود ، و اتصال آنها به یکدیگر متعذر ، میانگوشت و استخوان جسمی دیگر آفرید از استخوان نرمتر و از گوشت صلبتر که آن راغضروف نامند تا گوشت متصل به آن و آن ملصق به استخوان گردد .
تامل کن در رگها ، و عجایب حکمتهائی که در آنهاست . و بدان که آنها بر دونوعاند : یکی رگهای متحرک و دیگری ساکنه که اولی را «شرائین» و دومی را «اورده» (1)میباشد .
اما شرائین : رگهای زننده متحرکه هستند ، که از دل روئیده و به سایر اعضاء منتشرگشتهاند ، و شغل آنها آن است که : روح حیوانی را از دل که شرچشمه حیات و منبع روححیوانی و حرارت غریزی است ، به سایر اعضاء و جوارح برسانند ، و دل را از بخاراتدخانیه ، که از معده متصاعد میشود ، محافظت نموده و نسیم صافی را از خارج به آنجابرسانند ، و دل را از بخارات جذب کنند . و آنها را دو حرکت است : یکی انقباضی کهواسطه آن بخارات را از اطراف دل میافشاند . و دیگری انبساطی ، که از آن ، نسیم را بهسوی دل جذب میکند . و چون که این رگها باید همیشه متحرک باشند خداوند حکیم - جل شانه - آنها را دو پوسته آفرید تا محکم بوده و به جهتحرکت ، شکافته نگردند ، وروح رقیق از خلل و فرج آنها بیرون نرود . و پوست داخل را چون ملاقی حرارتغریزیه و مورد حرکت روح بود غلیظتر و محکمتر گردانند تا حرارت از آن بیرون نرودو قوه حرکت آن را نشکافد .
1) 22. شرائین جمع شریان به معنای سرخرگ و اورده جمع ورید به معنای سیاهرگ است
و چون غذای شش از دل باید برسد یکی از این رگها که آنرا «شریان وریدی» نامند به آن عمل مامور ، و یک سر آن در دل و سری دیگر در ششفرو رفته و در آنجا فروع و شعب از برای آن حاصل تا غذا را از او برداشته به جمیعاعضای شش رساند ، و چون شش نرم و پوست آن نازک بود این رگ را یک پوستهآفرید تا از صلابت و حرکت آن ، شش متاذی نشود .
و اما اورده : رگهای ساکنه هستند که شغل آنها رساندن غذاست از معده به جگر و ازآنجا به سایر اعضاء ، و چون آنها ساکن هستند و صدمه بر آنها وارد نمیشود یکپوسته خلق شدهاند ، مگر یکی از آنها که آن را «ورید شریانی» گویند که از جگرمنفصل شده و نفوذ در دل نموده و غذائی که باید به شش برسد از جگر به دل میآوردو دل آن را به شریان وریدی میسپارد که حمل و نقل به شش کند به این جهت آن رادو پوسته آفریده تا از صدمه حرکت دل معیوب نگردد . و زهی حکمتبالغه پروردگارآفریننده را ببین که چگونه حکمت را بکار برده و رگی را که حامل غذای شش است تادر قلب نافذ است آن را دو پوسته آفریده که از صدمه حرکت ، شق نگردد ، و چون ازاو تجاوز نمود به جانب شش که طاقت نفوذ صلب را ندارد آن را یک پوسته گردانید .
فسبحانه سبحانه ما اجل شانه و اعظم برهانه .
و ساعتی تامل کن در سر و عجایب خلقت
آن و ببین که آن را از استخوانهایمختلف الشکل مرکب نموده - مانند کره - که باطن آن را مجمع حواس کرده و کاسهسر را از شش استخوان آفریده ، دو استخوان از آنها بجای سقف و چهارتای دیگر بهمنزله دیوار است . و همه آنها را به یکدیگر وصل کرد و در محل وصل آنها که «شئون» نامند درزهای بسیار قرار داد تا بخاراتی که در دماغ بهم میرسد از آنها بیرونرود و در باطن سر مکث نکند تا موجب حصول امراض گردد .
و چهار استخوان دیوار را چون صدمات بیشتر بر آنها وارد میشود صلبتر ازاستخوانهای سقف آفریده . و از این چهار تا یکی را که در پشتسر واقع است محکمترو از دیگران کرد ، زیرا که چون از پیش نظر غایب است دیده را محافظت آن ممکن نیستپس باید استحکام آن بیشتر باشد تا از آفات محفوظ باشد .
و در آنجا دماغ را خلق کرد چرب و نرم ، تا رگهائی که از آن میروید نرم باشد ونشکند و صور محسوسات در آنجا نقش شود ، و مزاج آن را تر و سرد گردانید تا به سببحرارتی که از حرکات فکریه حاصل میشود نسوزد . و دو پرده بر روی آن کشید : یکینرم و نازک ، که ملاصق دماغ است . و دیگری صلب و غلیظ که به کاسه سر متصل استو در آن سوراخهای بسیار است که فضلات دماغیه از آنها بیرون میریزد . و از برایآن شعبههای بسیار باریک است از درزهای کاسه سر بالا رفته و به آنها پرده و کاسه بهیکدیگر ملصق
شدهاند .
و اصل دماغ را منقسم به دو قسم نمود : یکی نرمتر از دیگری . و در میان آنها پردهنازکی آفرید که نرم از صلب متاذی نگردد . و در تحت دماغ ما بین پرده غلیظ واستخوان ، صفحه فرش گردانید مشبک ، که متکون است از شرائینی که از دل و جگر بهسمت دماغ صعود کردهاند و در آن صفحه خون و روحی که به جهت غذاهای دماغ ازدل و جگر بالا میآیند نضج مییابد و برودتی هم میرساند و مناسب مزاج دماغمیگردد و به تدریج غذای آن میشود . و اگر چنین نبودی خون جگر و روح دل بهجهت کثرت حرارتی که دارند صلاحیت غذای دماغ را نداشتندی و چون منشا حس وحرکت و مبدا آن دماغ است و سایر اعضاء را به خودی خود حسی نیست پس خدایتعالی از ماده دماغ رگهای بسیار آفرید و از آن رویانید و به سایر اعضاء متصل کرد تا بهواسطه آنها اثر حس و حرکت از دماغ به سایر اعضاء برسد . و اگر همه این رگها از اصلدماغ جدا گشتی سر سنگین شدی بلکه از اندازه بزرگتر شدی از این جهت از ماده دماغ رگی سفید که آن را «نخاع» گویند شبیه دماغ آفرید و آن را از سوراخی که در زیر کاسهسر خلق کرد بیرون کرده و داخل استخوان گردن نموده تا صلب کشید . و بسیاری ازرگها که به آنها احتیاج بود از آنها جدا کرده و به سایر اعضاء فرستاد ، پس دماغ به منزلهچشمه ، و نخاع بجای نهر بزرگی است که از آن جاری و سایر رگها
چون نهرهایکوچک است .
و چون بر قلیلی از عجایب سر مستحضر گشتی نظری به جانب چشم کن و ببین کهچگونه آن را به شکلی خوش و هیاتی دلکش و رنگی مرغوب و طرزی محبوبآفریده و از برای آن هفت طبقه و سه رطوبت قرار داده که اگر یکی از آنها متغیر گرددامر دیدن مختل شود . و تامل کن که صورت آسمان به این عظمت و وسعت را در حدقهآن که از عدسی بیشتر نیست ظاهر گردانید . و از برای هر چشمی دو «جفن» آفرید کهآن را از دود و گرد و سایر موذیات محافظت نماید . و جفن زیرین چون ساکن بودکوچکتر آفرید که حدقه را نپوشاند و فضلات چشم در آن مجتمع نگردد و جفنها رازینت داد به مژهها که هر گاه گشودن چشم ضروری و خوف دخول موذیات به چشمباشد مژه آن را محافظت نماید ، همچنان که در وقتباد شدید که با آن خاک و غبارباشد اندکی چشم را میگشایند و مژههای بالا و زیر را به یکدیگر وصل نموده تا پنجرهحاصل میشود و از عقب آن نگاه میکنند .
و چون عجایب چشم را دیدی ، گوش هوش بدار ، و شمهای از حکمتهای گوش رابشنو ، که چگونه خدای تعالی آن را شکافته ، و در اندرون قرار داده ، که به وسیله آنامتیاز صداهای مختلفه میکند ، و آدمی را از ما فی الضمیر دیگران به واسطه آن آگاهمیسازد . و بر دو سوراخ گوش بلندی چون صدف خلق کرد ، که آن را از سرما و گرماو غیر آنها محافظت نماید . و
در منفذ آن گردشهای بسیاری مقرر کرد ، تا اگر حیوانی قصدگوش کند به سهولت داخل نتواند شد ، و با وجود این در آنجا چرکی متعفن خلق کرد ، که حشرات موذی از آن متنفر گردند و داخل گوش نشوند .
و بعد از آن تامل کن در روی آدمی ببین که آفریدگار چگونه آن را زینت داده استبه آنچه از برای آن ضروری و در کار است از جبهه و جبین و ابرو و محاسن وبینی و دهان .
و محاسن را حسن مرد و قبح زن کرد . و از برای بینی دو سوراخ گشوده و قوه شامهرا در آن قرار داده تا به واسطه آن «روایح» (1)نیک و بد را از هم امتیاز دهد و از آنسوراخها هوای صاف و خنک را به دل جذب و هوای حار و متعفن را دفع نماید ، وفضلاتی که در دماغ حاصل میشود از آنها دفع شود و چون دفع فضلات موجب سدمنفذ میشد و جذب و دفع هوا متعسر میگردید چنان قرار داده که پیوسته یکی از دوسوراخ به جهت استنشاق هوا ، و دیگری محل دفع فضلات باشد . و از این جهت ، غالبایکی از این دو مفتوح ، و دیگری فی الجمله مسدود استو دهان را گشاده و زبان را در آن نهاده و آن را ترجمان دل کرد ، و کیفیت تکلم را بهلغتهای مختلفه به آن آموخته ، و مخرج هر حرفی را به آن نشان داده ، و دهان را مرکباز دو فک گردانید ، و از برای آنها مفصلی قرار داده ، به نوعی
1) 23. جمع رائحه : بوها .
که فک زیرین مانند آسیاگردش میکند و طعام را خرد مینماید . و فک بالا را ساکن کرد ، به خلاف آسیا که سنگبالا در گردش است . حکمت در این آن است که : کاسه سر ، که محل دماغ و حواساست ، بر فک بالا قرار دارد ، چنانچه اگر آن متحرک بود حواس مضطرب و مغشوشمیگشت .
و در این دو فک دندانهای بسیار نصب کرد ، چون در منظوم ، با صفهای آراسته وسرهای مساوی و ترتیب «نسق» (1)و لون حسن و بیخ محکم ، و شکلهای آن را به مقتضایمصلحت مختلف گردانید ، بعضی را پهن و عریض ، چون دندانهای آسیا ، تا غذا به سببآنها «جائیده» (2)گردد . و بعضی را تیز تا هر چه محتاج به پاره کردن باشد با آنها پاره کند ، مانند دندانهای پیش که آنها را رباعیات گویند . و بعضی را متوسط میان اینها ، تا آنچهمحتاج به شکستن باشد به آنها بشکند ، و چون جائیدن غذا موقوف به این بود که در زیردندانها گردش کند ، و آنچه جائیده شده به فضای دهن آمده ، و آنچه نجائیده به زیردندان آید ، زبان را دلالت نمود که در آن وقت اطراف و جوانب دهان «طوف» (3)کند ، وغذا را از میان دهان به زیر دندان نقل کند ، و در حلقوم قوه بلع را خلق نمود ، تا بعد ازجائیدن طعام آن را بلع کند ، و چون اکثر غذاها خشک بود و بلع آن ممکن نبود ، در زیرزبان چشمهای جاری آفرید ، تا آب از آن به
قدر احتیاج به دهان آید ، و غذا به وسیله آن خمیر شده بلع شود . و در اقصای دهان حنجره را خلق کرده ، و حنجرهها را در تنگی وگشادگی و همواری و زبری و بلندی و کوتاهی مختلف گردانید ، تا به آن واسطهصداهائی که بیرون میآید مختلف باشد ، و مشتبه به یکدیگر نگردند . و بعد از آن گردنرا کشید و سر را بر آن سوار کرد ، و آن را مرکب ساخت از هفت مهره مجوف منطبقه بریکدیگر ، و چون بیشتر منفعت گردن بر حرکت کردن است مفاصل و مهرههای آن راروان خلق کرد ، و آنها را به رگ و پی بسیار بر هم بسته محکم گردانید .
پس ، تفکر کن در عجایب معده ، و آلاتی که از برای اکل و هضم و طبخ غذا خلقکرده ، و ملاحظه کن ، بر سر حلقوم طبقاتی قرار داده که در وقت فرو بردن طعام گشودهمیشود و بعد از بلع سر به هم آورده و فشرده میگردد ، تا غذا از دهلیز مری به معدهوارد شود . و معده را چون دیگی آفریده ، و در آن حرارتی خلق فرمود که به سبب آنغذا پخته شود ، و به آن حرارت و حرارتی که از جگر و سپرز و صلب و پیه محیط بهمعده از اطراف ، به معده میرسد ، غذا در معده پخته میشود ، و شبیه میگردد به آبکشک غلیظ ، و آن را «کیلوس» (1)میگویند . و چون باید صافی و خالص آن به جگر بالارود ، و در آنجا بعد از طبخ
1) 27. کیلوس (ژسدخپ) ماخوذ از یونانی است و آن عبارت است از مواد غذایی داخل معده که با عصیر معدیو دیاستازهای معده آمیخته و به صورت مایعی غلیظ در میآید .
دیگر تقسیم به اعضا شود ، خداوند حکیم رؤف در سمتمعده رگهائی آفرید ، که آنها را «ماساریقا» (1)گویند ، و لطیف کیلوس از دهان ماساریقاداخل آنها میشود ، و ماساریقا متصل استبه رگی دیگر که آن را باب الکبد گویند ، کهیک طرف آن به جگر نفوذ کرده است ، و از سر آن رگهای بسیار مانند مو منشعب گشته ، و در اجزای جگر منتشر است ، و آنها را «عروق لیفیه» (2)خوانند .
پس ، خالص کیلوس به ماساریقا و از آنجا به باب الکبد و از آن به عروق لیفیهمیریزد و از آنجا جگر آن را میمکد و به خود جذب میکند و آن را طبخ دیگرمیدهد ، و از این طبخ چهار چیز از کیلوس حاصل میشود :
یکی مانند کف ، و آن صفراست . و دیگری زردی ، و آن سوداست ، و سوم چونسفیده تخم و آن بلغم است . و چهارم صاف و خالص اینها و آن خونی است آبناکمنتشر در عروق لیفیه .
و از آنجا که اگر صفرا و سودا و بلغم و آبناکی مخلوط به خون باشد ، مزاج بدن فاسدمیشود ، خالق حکیم دو کلیه و زهره و سپرز آفرید و هر یک را گردنی داد که گردن خودرا به سوی جگر دراز کردهاند ، و گردن کلیتین متصل استبه رگی که از «حدبه» (3)جگرسر بر آورده است ، و کلیتین به وسیله آن گردن ، آن رطوبت و آبناکی را که به خونممزوج استبه جانب خود میکشند ، و اندک خونی که باید غذای کلیتین شود نیز با
آنرطوبت جذب میکند ، و چون آن رطوبتبه کلیتین رسید خون و چربی که با آن هستکلیتین به جهت غذای خود ضبط ، و باقی آن را که آب صاف استبه مثانه دفع میکندو از آنجا به مخرج بول میریزد و بیرون میآید .
و گردن زهره و سپرز در جگر داخل است و زهره صفرا را به خود جذب میکند ومیریزد به «امعاء» ، (1)و چون صفرا «حدتی» (2)دارد امعا را میگزد و آن را میفشرد و بهحرکت میآورد تا «دردی» (3)کیلوس را که در معده مانده بود از مخرج غایط دفع کند وآن صفرا نیز با آن دردی دفع میشود ، و زردی غایط به این سبب است .
و «سپرز» (4)از گردن خود سودا را به سوی خود میکشد و در سپرز ترشی و قبضی ازبرای آن حاصل میشود و سپرز هر روز قدری از آن را به دهان معده میفرستد تا معدهرا از گرسنگی آگاه سازد و خواهش غذا را به حرکت آورد و بعد از آن با دردیکیلوس از مخرج غایط دفع میشود .
و اما خون صاف ، پس از رگی عظیم که از حدوبه کبد روئیده شده و از برای آنشعب بسیار است و هر شعبه نیز شعبی دیگر دارد به اعضا بالا میرود و به آن قسمتیمقرر تقسیم میگردد و از آن گوشت و استخوان و سایر اعضاء متکون میشود .
و اما بلغم در جگر نضج مییابد و خون میگردد . و بلغم همچنان که در جگرحاصل میشود در معده از طبخ اول نیز متکون میگردد و همراه کیلوس به جگرمیرود ،
و میشود که بعضی از آن در امعاء باقی بماند و حدت صفرا آن را پاک کرده باغایط بیرون میآورد . و بعضی از آن باقی با آب دهان دفع میشود . و گاهی از سر فرودمیآید و به سرفه و مثل آن مندفع میگردد .
و چون فی الجمله از حکمتهای معده و آلات اکل مطلع گشتی تامل کن در عجایبدل که آن را جسمی به شکل صنوبر آفریده و چون سر چشمه روح حیوانی است آن راصلب خلق کرد تا از حوادث محفوظ و به اندک چیزی «مؤف» (1)نشود .
و حیات آدمی را به همین روح منوط گردانید و هر عضوی که از فیض این روحمحروم شد چون ناخن و مو و امثال اینها از لعتحیات بینصیب است ، و چونعضوی را راه وصول این روح مسدود شد از حس و حرکت میافتد . و این روح را دلبه امناء شرائین و اورده میسپارد و آنچه را شرائین اخذ میکنند به دماغ میرسانند و درآنجا به سبب برودت مزاج دماغ اعتدالی در آن حاصل و به اعضاء متحرکه بدنمیریزد ، و آن را روح نفسانی میگویند . و آنچه اورده اخذ میکنند به جگر که منبعقوای نباتیه است میآورند و از آنجا به سایر اعضاء متفرق میشوند و آن را روح طبیعینامند و لطیف و صاف اخلاط اربعه روح میشود همچنان که درد و کثیف آنها گوشت وپوست و سایر اعضاء میگردد .
پس نظری گشای و دو دست آدمی را بنگر که چگونه خالق حکیم آنها را کشیده تابه هر مطلبی که آدم خواهد دراز کند ، و
1) 35. تباه .
کف آن را پهن نمود و پنج انگشت نصبفرمود و هر انگشتی را بر سه قسم کرد . و «ابهام» (1)را در یک طرف قرار داد و چهارانگشت دیگر را در طرف دیگر ، به نوعی که ابهام بر آنها محیط میشد . و اگر اولین وآخرین جمع شوند که در وضع انگشتان و درازی و کوتاهی آنها نوعی دیگر فکر کنندکه بهتر از این نوع از جهت زینت و مصلحتباشد یا مثل آن ، نمیتوانند ، زیرا که به اینترتیب قابل گرفتن و دادن و سایر مصالح است ، اگر آن را پهن کنی طبقی است نمایان واگر جمع کنی گرزی است گران . و از جمع آنها بعد از پهن کردن هر چه خواهی میگیریو از پهن نمودن بعد از جمع هر چه اراده کنی میدهی ، اگر کفچه خواهی از آن سازی واگر صندوقچه اراده کنی از آن پردازی . اگر ابهام را بر «سبابه» (2)نهی هر چه خواهی به آن پاره کنی و اگر سبابه را راستبداری به آنچه خواهی اشاره کنی . اگر عددی را ضبطخواهی از آن توانی و اگر مکانی را خواهی بروبی میسرت گردد به آسانی و غیر اینها ازمنافع محسوسه .
و سر انگشتان را زینت داد به ناخن تا حافظ آنها باشد و چیزهای خرد را که سرانگشت نمیتواند برچیند از آن بردارد و بدن خود را با آن بخارد . و دلالت نمود دستبیشعور را به مکانی که میخارد ، به نوعی که بیفحص و تجسس ، خود را به آنجامیرساند ، اگر چه در خواب یا حالت غفلتباشد ، و اگر خواهی
آن مکان را بهذی شعوری نشان دهی به آن بر نمیخورد .
و از برای هر شخصی دو پای آفرید مرکب از ران و ساق و قدم ، و هر یک به شکلیخاص و ترکیبی مخصوص ، تا به هر جا که خواهد حرکت کند . و اگر اندکی تغییر درترکیب یا شکل یا وضع یکی از اینها به هم رسد امر حرکت مختل میگردد و آنها راستون بدن و مرکب تن قرار داد و تن را بر آنها سوار کرد . و همه این عجایب و غرایب راکه اندکی از بسیار ، و عشری از اعشار عجایب بدن انسان است از قطرهای نطفه خلق کرددر ظلمت رحم . و اگر پرده در پیش نمیبود و نظر بر آن میافتاد میدیدی که نقوش وخطوط و رسوم در اعضاء در پی یکدیگر بر آن ظاهر میشوند و نه نقاشی ظاهر و نهقلمی پیداست فسبحانه سبحانه جل شانه .
بود نقش دل هر هوشمندی*** که باشد نقشها را نقشبندی
و این شمهای بود از حکمتها و عجایبی که در نطفه در ظلمتکده رحم به ظهور رسیدو چون جثه او بزرگتر و جای او در رحم تنگ شد نظر کن که چون آن را راه نمود تاسرنگون شده قدم از تنگنای رحم به فضای دنیا نهاد و چون بعد از بیرون آمدن محتاجبه غذائی بود و بدن او نرم و سست و تحمل غذای ثقیل را نداشتخون حیض را «گازری» (1)کرده رنگ سیاه آن را سفید و ممر آن را که از اسافل اعضا بود مسدود و آنرا از راه پستان به جهت غذای طفل
1) 38. سفید کاری
روانه فرمود ، و پستان را سری آفرید مطابق دهانطفل شیرخوار ، و چون طفل را توانایی بلع شیر بسیار در یک دفعه نبود در آن سوراخهای بسیار کوچک قرار داد تا شیر به تدریج از آنها به مکیدن برآید . و بنگر کهچگونه آن طفل را راهنمائی به پستان و مکیدن آن نمود . و بیرون آمدن دندان را بهتاخیر افکند تا از آن ، پستان مادر را المی نرسد . و چون به سبب شیر ، رطوبتبسیار دردماغ او مجتمع میشد گریه را بر آن گماشت تا به سبب آن ، رطوبت دفع شود و نزول بهچشم یا عضو دیگر نکند و آن را فاسد کند . و چون چندی از آن گذشت و گوشت اومحکم و طاقت غذاهای غلیظ را به هم رسانید از برای او دندان رویانید بدون آنکه دروقت آن تقدیمی یا تاخیری واقع شود . و تا خود آن طفل متکفل تربیتخودنمیتوانستشد پدر و مادر را بر او مهربان گردانید تا آرام و خواب را بر خود حرامکرده به پرستاری او قیام نمایند . و بعد از آن به تدریج او را ادراک و فهم و توانائی وعقل کرامت فرمود و در قوای باطنیه و نفس مجرده او اسراری چند مخزون ساخت کهعقول در آن حیران و فهوم واله و سرگرداناند .
تامل کن در قوه خیال بیعرضهای که قابل قسمت نیست چگونه در یک طرفة العینآسمان و زمین را به هم مینوردد و از مشرق به مغرب میدود .
و قوه واهمه را ببین که چگونه در یک لحظه چندان معانی دقیقه و امور خفیه رااستنباط
میکند .
و متخیله را نگر که این معانی را با هم جمع و ترکیب ، و از میان آنها آنچه موافقمصلحت است جدا میکند .
و بعد از فراغ از سیر عالم بدن و ملاحظه عجایب مملکت تن قدمی در عالم نفسمجرد گذار و نظر کن که با وجود اینکه از آلایش مکان منزه است چگونه احاطه به بدنکرده و مشغول تدبیر امر او گشته با آنکه از شناختخود عاجز است انواع علوم از برایاو حاصل میگردد ، و احاطه به حقایق اشیاء میکند ، و به قوت عقل و عمل تصرف درملک و ملکوت مینماید . و از هنگام تعلق آن به نطفه گندیده تا زماناتصالش به ملکوت اعلا و احاطهاش به حقایق اشیاء هر روز در تماشای مقامی ونشاهای و در سیر طوری و درجهای ، با آنکه خود یک عالم است جمع میان عالم سباع وبهائم و شیاطین و ملائکه کرده و جمیع موجودات «غاشیه» (1)طاعتش بر دوش نهاده ، سباع درنده حکم او را تابع ، و مرغان پرنده در پیش او خاضع و خاشع ، و دیو و جن را به زنجیر خدمتکاری میبندد و کواکب و ارواح را به رشته تسخیر میکشد . او را صوتیهم میرسد که به نغمات خوش ، عقلا را مدهوش ، و حیوانات را بیهوش میسازد . و اورا طبعی حاصل میشود که به اشعار دلکش ، دل میرباید ، به لحظهای فکر ، صنعتیعجیب اختراع ، و به ساعتی تامل ، حرفتی غریب ابداع مینماید .
چون بدن به خواب رفتبه اطراف عالم سیر میکند و باشد که به
1) 39. «غاشیه بر دوش» ، کنایه از مطیع و فرمانبرداری است
جواهر روحانیهمتصل و امور آینده را از آنها فرا گیرد . و گاه در قوت به مرتبهای رسد که در موادکاینات تاثیر کند و هر چیزی را به هر صورتی که خواهد بنماید ، هوا را ابر سازد ، و از ابرباران فرو ریزد ، به التفاتی قومی را نجات دهد ، و به دعائی طایفهای را هلاک سازد ، باملائکه صحبت دارد . و خود را در یک ساعتبه چندین صورت بنماید ، گاهی پادشاهیقهار گردد و ربع مسکون را به زیرنگین در آورد و زمانی پیغمبر مرسلی گردد و از خطهخاک تا محیط افلاک را به «چنبر» (1)اطاعت کشد .
پس ای جان برادر ! اگر از خواب غفلتبیداری و از مستی طبیعت هشیاری ، دیدهبصیرت بگشای و قدرت پروردگار عظیم را تماشا کن که نطفه گندیده را که حال آن رادانستی به کجا میرساند و چه حکمتها و چه عجایب در آن ظاهر میسازد .
چو دیدی کار رو در کار کرار (2)*** قیاس کارگر از کار بردار
دم آخر کز آنکس را گذر نیست ***سر و کار تو جز با کارگر نیست
و آنچه اشاره به آن شد از غرایب و مصالح عالم انسانیت اگر چه قطرهای است ازدریای بیپایان عجایب آن ولیکن آگاه میسازد آدمی را از کیفیت تفکر و تامل درصنایع صانع حکیم .
از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که فرمودند :
«صورت انسانی بزرگترین حجتهای خداستبر خلق ، و آن کتابی است که به یدقدرت خود آن را نوشته . و هیکلی است که به مقتضای حکمتخود بنا کرده ،
در آنصور جمیع موجودات عالم ملک و ملکوت جمع است . و نمونهای است از جمیععلومی که در لوح محفوظ ثبت است . و آن گواه و شاهد استبر اموری که از نظر حسیپنهان است . و حجت استبر هر که منکر خالق منان است . و انسان کامل را راهی استراست که به هر چیز میرساند . و صراطی است کشیده میان بهشت و دوزخ» . (1)
و چون اندکی از عجایب نفس و بدن خود را دانستی قیاس کن بر آن عجایب زمینیرا که مسکن و ماوای توست از بلندیهای آن و پستیها و کوهها و صحراها و رودها ودریاها و معمورهها و بیابانها و چمنها و بستانها و شهرهای عظیمه و جزیرههای کثیره ، ومعادن و جمادات و نباتات و حیوانات . و اگر دیده بصیرت بینا باشد در هر جزوی ازاجزای آن از عجایب قدرت و بدایع حکمت ، آن قدر مشاهده کنی که واله و حیرانشوی و یقین به عظمت و جلال خالق آن نمائی .
آنگاه نظری به کوهسار افکن و ملاحظه کن که چگونه خالق بی چون آنها را بر پایداشته و اطراف زمین را به آنها استحکام داده و از زیر سنگهای تیره آن چشمههایآب گوارای صاف بر روی زمین روان کرده و بسی جواهر قیمتی که مقومان عالم ازقیمت آن عاجز میگردند در آنها مخزون نموده . و چقدر معادن در آنها خلق کرده کهاگر یکی از آنها نبودی نظام معیشت انسان تمام نشدی . و در هر جا که قابل آبادی واجتماع مردم بود نزدیکی آن را از این معادن خالی نگذاشتی تا امر
1) 42. حقایق فیض (ره) ، ص 349 .
ایشان مختل نگردد .
و هر کدام که احتیاج به آن بیشتر بود چون نمک و مانند آن را نزدیکتر و وافرتر آفرید .
و زمانی تامل کن در انواع گیاهها که از حد و حصر افزون و از حساب و شمارهبیرون است ، هر یک را شکلی و رنگی و طعمی و بوئی و منفعتی و خاصیتی ، یکی غذایبدن میشود ، دیگری قوت تن ، آن یک زهر جانگزا و این یک تریاق فرحافزا ، آن جانمیستاند و این روح میبخشد . یکی خواب میآورد و یکی خواب را از دیده میبرد ، یکی مفرح جان و یکی باعث اندوه بیپایان ، این سرد است و آن گرم ، این خشک استو آنتر ، با آنکه همه از یک زمین روئیده و از یک چشمه آب نوشیده . زنهار تا دیو تراوسوسه نکند که این اختلافات تخم آنها است . در استخوان خرمایی نخل بلند باخوشههای خرما ، کی بود ؟ و در دانه گندمی ، چندین خوشه و در هر خوشه زیاده از صددانه کی دیده .
و ساعتی بنگر در درختان که چون آب به ایشان رسد چگونه جمیع اجزای آنها تازهو خرم و سبز و با طراوت میگردد ، و آب به یک نسبتبه جمیع ریشه و ساقه و برگ و شکوفه و میوه آن میرسد و بالسویه میان آنها قسمت میگردد . و از آن پی ببر بهقسمتکننده آن و بخند بر ادراک احمقانی چند که این حکمتهای ظاهره و مصالح بینهرا نسبت میدهند به چیزی که نه از وجود خود خبر دارد و نه از
ذات خود ، نه افعالخود را میشناسد و نه صفاتش را .
و لحظهای تامل کن در اصناف حیوانات که کمیت آنها را بجز خالق آنها احدینمیداند از مرغان و سباع و بهایم و وحوش و حشرات . هر یک را چگونه ساختن خانه ومنزل یاد داد و تحصیل قوت و آب و دانه تعلیم کرد . راه مجامعت نر و ماده را به ایشاننمود و تربیت نسل بچه را به ایشان آموخت . آنچه را انسان به آن محتاج بود رام وفرمانبردار او گردانید ، و آنچه را به آن احتیاجی نبود وحشی کرد . و در هر یک ، ازعجایب و مصالح این قدر آفرید که عقلها حیران میماند ، عنکبوت را نگر که چگونهخانه خود را مشبک میسازد و آن را دام پشه و مگس مینماید و در کنجی کمینمینشیند تا چون مگسی در آنجا افتاد آن را صید میکند و غذای خود را میسازد . ومگس را ببین که از مسافتبعیده بوی شیرینی را میفهمد و بر آن حاضر میشود .
و چون شمهای از قدرت کامله آفریدگار را در زمین دانستی قدمی به دریاها گذار وببین که عجایبی که در آنجاست اضعاف عجایب زمین است ، و هر حیوانی که بر رویخاک هست مانند آن نیز در دریاها یافت میشود . و به علاوه حیواناتی دیگر که مثلآنها در خاک نیست در آنجا حیواناتی است که به قدر شهری عظیم و جزیرهای بزرگ .
و گاه مسافرین او را جزیره تصور کرده کشتی را در آن لنگر میافکنند . و علما درعجایب دریاها کتابهای بسیار ساخته و
دفاتر بیشمار پرداختهاند و عشری از اعشار آنرا نتوانستهاند بیان کنند .
و چون از سیر دریاها پرداختی چشمی بگشای و به عالم هوا نظری افکن از ابر و بادو باران و برف و تگرگ و رعد و برق و صاعقه و «شهب» (1)و ببین که ابر ، که جسمی استخفیف ، چگونه آب ثقیل را بر میدارد و محافظت میکند و بر شهرها و دریاها وبیابانها عبور میکند ، به نوعی که قطرهای از آن نمیریزد تا به محلی که مامور شده استدر آنجا میایستد و آب را قطره قطره پیدرپی بر آنجا میافکند ، به نوعی که قطرهای بهقطره دیگر بر نمیخورد تا به زمین رسند . و اگر «سواد هوشت» (2)گشوده ، باشد در هر قطرهخواهی دید که به قلم الهی و خط خداوندی نوشته که : «این روزی فلان حیوان یا نصیبفلان مکان است» .
و چون شمهای از قدرت الهی را در هوا ببینی سر به سوی آسمان کن و دیده بر این «طاق مینائی» (3)افکن و بگو :
«ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک» (4)
و زمانی تفحص از عجایب عالم افلاک کن ، ساعتی تفکر در غرایب آنها نمای ، ازآفتاب درخشان و ماه تابان و ستارگان ثابته و سیاره ، که هر یک را وضعی و هیاتی ، و هرکدام را اثری و منفعتی است .
یکی از غرب ، رو در شرق کرده*** یکی در شرق ، کشتی غرق کرده
یکی حرف سعادت نقش بسته*** یکی سر رشته دولت گسسته
شده گرم از یکی ، هنگامه روز*** یکی را شب
شده ، هنگامه افروز
همه دور شبان روزی گرفته*** به مقصد راه فیروزی گرفته
چنان گرماند در منزل بریدن*** کزین رفتن ندارند آرمیدن
ز رنج راهشان فرسودگی نه*** میان را در دو بار آسودگی نه
گاهی مجتمعاند و گاهی متصل ، زمانی متفرقاند و زمانی منفصل . هر یکی راحرکتی خاص و رفتاری مخصوص ، چنان بر طبق فلک چیده شدهاند که از ترتیب آنهاصور حیوانات و غیر آنها حاصل شده ، (1)بلکه کم صورتی است در زمین که شبیه آن درآسمان یافت نشود .
و تامل کن در رفتار خورشید ، که آن را رفتاری است که به آن دوره فلک را دریکسال تمام میکند و به واسطه آن به وسط السماء نزدیک و از آن دور میشود . ورفتاری دیگر است که به جهت آن طلوع و غروب میکند و دوره را در یک شبانه روزطی مینماید . و اگر حرکت اول نبودی جهان را چهار فصل به هم نرسیدی و نباتات ومیوهها را نشو و نما حاصل نگشتی . و اگر دوم را نبودی روز و شب از یکدیگر جدانشدی و وقت راحت از هنگام کسب و معیشت ممتاز نگشتی و ماه و سال وساعات و دقایق نبودی . و حساب معاملات ، نظم و نسق به هم نرسانیدی .
و این افلاک و کواکب متحرکه بدون ستون بر پای داشته ، با وجود این عظمت کهجمیع عوالم سفلیه را از زمین و دریاها و کوهها و عالم هوا نسبتبه آسمان اول کمترنداز قطرهای در پیش دریای محیط . و اهل رصد بیان کردهاند که : خورشید
1) 5. این بر مبنای نظریه علمای علم نجوم است . (جهت آگاهی بیشتر به پاورقی ص 33 ، مراجعه شود)
به تنهائی ازصد و شصتبرابر روی زمین بزرگتر است . و با وجود این ، عظمت آسمان پنجم سهمقابل عظمت آسمان چهارم و آنچه در وسط آن است از آسمانها تا مرکز زمین است .
و کوچکترین ستارهای که در آسمان مشاهده میکنی هشت مقابل کل زمین است .
و با وجود این بزرگی و عظمت ، سرعتحرکت آنها را ملاحظه کن و ببین که چونابتدای خورشید از مشرق سر بر آورد به یک چشم بر هم زدن همه آن که صد و شصتمقابل زمین است از افق طلوع میکند . پس سرعتحرکت آنها به نحوی است که در یکطرفة العین مسافت صد و شصت مقابل همه روی زمین را طی مینماید . و از این جهتبود که چون سید رسل صلی الله علیه و آله از روح الامین علیه السلام پرسید که :
وقت زوال داخل شده ؟ گفت : لا نعم ، یعنی نه آری . حضرت فرمود : این چه جواببود ؟ ! عرض کرد که چون گفتم که نه ، پانصد سال راه را طی کرد و زوال داخل شد . (1)
پس ای برادر ! از خواب غفلتبر آی و مشاهده کن قدرت قادری را که جسمی بهاین عظمت را در حدقه چشم که از عدسی بیش نیست جای داده . و تفکر کن که کیستکه چنین جسمی را مسخر کرده و آسیای آن را به گردش در آورده . اگر دیده بصیرتبینا باشد میبینی که اینها همه بندگانی هستند سرگشته ، کمتر خدمتکاری بر میان بسته ، عشق الهی ایشان را واله و سرگردان کرده و
1) 6. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 380 . و بحار الانوار ، ج 58 ، ص 161
به یک اشاره پروردگارشان تا قیامتبه رقصافتاده گرد کعبه جلالش طوف مینمایند .
خبر داری که سیاحان افلاک*** چرا گردند گرد مرکز خاک
چه میخواهند از این محمل کشیدن*** چه میجویند از این منزل بریدن
ازین آمد شدن مقصودشان چیست*** درین محرابگه معبودشان کیست
همه هستند سرگردان چو پرگار*** پدید آرنده خود را طلبکار
و بالجمله اگر چشم اعتبار بگشائی هر ذره را گواهی بر عظمت پروردگار ببینی . و اگر گوش هوش بداری از زبان حال هر ذره به زبان فصیح ، جلالت آفریدگار را میشنوی .
به هر ذره بدان روئی و راهی است*** بر اثبات وجود او گواهیست
و اما تفکر در اعمال خود که از آن به مراقبت و محاسبت تعبیر میشود و اگر چه دربیان توبه ذکر خواهد شد و لیکن در اینجا نیز خلاصه آن مذکور میشود .
و کیفیت آن ، آن است که : آدمی در هر شبانه روزی ساعتی به تفکر کار خود بیفتدو اخلاق باطنیه و اعمال ظاهریه خود را تفحص کند و احوال دل و جوارح خود راتجسس نماید ، لوح دل را در مقابل خود نهاده آن را ملاحظه کند و دفتر شبانه خود راگشوده سر تا پای آن را مطالعه فرماید .
پس اگر دل خود را بر طریق راستی و درستی مستقیم ، و متصف به اخلاق جمیله وخالی از اوصاف رذیله دید ، و اعضا و جوارح خود را مشغول طاعات و عباداتی که بهآنها متعلق است و مجتنب از معاصی و سیئاتی که به آنها مرتبط استیافتشکر الهی بهجا آورد ، و
اگر مخالف این را ملاحظه نمود در صدد علاج آن بر آید . و اگر برخورد کهمعصیتی از او سر زده به توبه و انابه قضا و تدارک آن کند .
و شکی نیست که این قسم از تفکر ، مجالی واسع دارد ، و قدر ضروری آن مستغرقشبانه روز میگردد و ماه و سال ، کفایت استقصاء آن را نمیکند ، زیرا که قدر لازم بر هرکس آن است که در هر شبانه روز فکر کند در هر یک از صفات مهلکه از بخل و کبر وعجب و ریا و حقد و حسد و جبن و غضب و حرص و طمع ، و غیر اینها از صفات . ونظر بصیرت را گشاده چراغ فکر به دست گیرد و زوایای دل خود را بگردد و از همه اینصفات تفحص کند .
پس اگر چنان فهمید که دل او را از همه اینها خالی است در مقام امتحان خود برآید وببیند که شیطان و نفس ، امر را مشتبه نکرده باشند .
مثلا اگر چنان گمان کند که ناخوشی تکبر را ندارد ، امتحان کند خود را به دوشکشیدن خیک آبی از کوچه ، یا پشتهای هیمه از بازار به خانه .
و اگر چنان فهمید که از غضب خالی است ، خود را در معرض اهانتسفیهیدر آورد .
و همچنین در غیر اینها از صفات ، به امتحاناتی که گذشتگان از نیکان ، خود راآزمایش کردهاند آزمایش کند تا مطمئن گردد که از ریشه جمیع این صفات و شاخ وبرگ آنها در مزرع دلش اثری نیست . آری نفس ،
مکار ، و شیطان ، حیلهگر و غدار است .
گر نماز و روزه میفرمایدت*** نفس مکار است فکری بایدت
نفس را هفتصد سراست و هر سری*** از ثری بگذشته تا تحت الثری
و اگر یافت که چیزی از این صفات در دل او هستسعی کند در خلاصی از آن بهموعظه و نصیحت و سرزنش و ملامت و مصاحبت نیکان و مجالستخوبان و ریاضتو مجاهده تا سلب آن صفتبشود . و اگر به آسانی سلب نشود معالجه را مکرر نماید .
و بعد از آن تفکر کند در صفات حسنه ، اگر به گمان خود خود را متصف به آنهایافت در صدد آزمایش خود برآید تا از مکر نفس و تلبیس آن مطمئن شود . و اگر خودرا از یکی از آنها خالی یافت تامل نماید در طریق تحصیل آن .
بعد از آن متوجه هر یک از اعضای خود شود و فکر کند در معاصی متعلقه به آن ، مثلا نگاه به زبان کند که آیا در آن روز غیبتی یا دروغی یا لغوی یا فحشی یا خود ستائییا سخنچینی از آن صادر شده یا نه . و همچنین گوش و دست و پا و شکم و غیر اینها ازاعضا .
آنگاه تفکر کند در طاعاتی که متعلق به هر یک از این اعضاء هست از واجبات ومستحبات ، پس اگر بعد از فحص یافت که از آنها معصیتی سر نزده و طاعات را به جاآوردهاند حمد خدا را کند . و اگر به صدور معصیتی یا ترک طاعتی برخورد اول سبب وباعث آن را بجوید و در
صدد قطع آن بر آید سپس تدارک آن را به توبه و ندامت کند تافردای آن مانند امروز نباشد .
و این قدر از تفکر در احوال خود در هر شبانه روزی لازم است از برای هر دینداریکه معتقد نشاه آخرت باشد . و نیکان سلف و اهل تقوی و ورع از گذشتگان را در صبحهر روز یا شام هر شب همین طریقه و عادت بوده . بلکه از برای ایشان طوماری بوده کهدر آنجا نیک و بد صفات و افعال را ثبت کرده و هر روز و شب حال خود را به آنجامقابله مینمودند ، و چون از زوال صفت رذیله یا اتصاف به فضیلتی مطمئن میشدند درآن طومار قلم میکشیدند و دست از فکر در آن برداشته به بقیه میپرداختند . و چنینمینمودند تا همه را قلم کشند . و بعضی که مرتبه ایشان پستتر و گاهی معصیتی که ازایشان سر میزد معاصیای که باید خود را از آن باز دارند در طومار مینوشتند چوناکل حرام یا شبهه یا کذب یا غیبتیا مراء یا مسامحه در امر به معروف و نهی از منکر وامثال اینها ، و سعی در خلاصی از هر یک مینمودند .
و بالجمله صالحین سلف را این طریقه و رویه بوده و این را از لوازم ایمان به محاسبهروز قیامت میشمردند .
پس وای بر ما که دست از پیروی و متابعت نیکان برداشته و پرده غفلت را بر دیده خود فرو گذاشته ، فکر محاسبه روز قیامت را فراموش ، و از شراب غفلت و بطالتمست و بیهوش گشتهایم . و چنانچه ایشان رفتار ما
را مشاهده مینمودند حکم میکردندبه کفر ما و عدم اعتقاد ما به روز حساب .
آری چگونه چنین نباشد و حال اینکه اعمال ما به عمل کسی که ایمان به بهشت ودوزخ داشته باشد مشابهتی ندارد . و رفتار ما به رفتار اهل ایمان نمیماند ، زیرا کسی کهاز چیزی ترسید از آن میگریزد و شوق به چیزی که داشته باشد در طلب آن بر میآید . وما ادعای ترس از جهنم میکنیم و میدانیم که فرار از آن به ترک معاصی است و غرقلجه معاصی هستیم . و دعوای شوق به بهشت را مینمائیم و میدانیم که رسیدن به آن بهاطاعت و فرمانبرداری است و در آن تقصیر و کوتاهی میکنیم ، عمر را به هوا و هوسمیگذرانیم . و هوای دخول بهشت داریم و روزگار را به هرزه صرف میکنیم ، و طمعوصال حوران پاک سرشت مینمائیم .
وصال دولتبیدار ترسمت ندهندکه خفتهای تو در آغوش بختخواب زدهو مخفی نماند که : این نوع از تفکر علماء و صالحین است ، و اما فکر مقربین وصدیقین از این بالا ، و شان ایشان ازین والاتر است . بلکه ایشان مستغرق دریای محبت ، و انس به پروردگار ، و به جان و دل متوجه عظمت و جلال آفریدگارند . در فکر جمالو جلال ایزد متعال مدهوش ، و از خود و صفات و اعمال خود بالمره فراموش کردهاند .
و زبان حال ایشان به این ترانه گویاست :
هر چه نه گویا به تو خاموش به*** هر چه نه یاد تو فراموش به
مانند عاشقی که در حال
لقای معشوق واله و حیران ماند . و حصول این حالتبلکهادنی مرتبه از تلذذ به یاد عظمت و جلال خدا ممکن نمیشود تا ساحت نفس را ازجمیع رذایل پاک نسازی ، زیرا که حال کسی که با وجود اتصاف به اخلاق بد خواهد ازتفکر در جلال و جمال جمیل مطلق ملتذ شود ، حال عاشقی است که با محبوب خودخلوت کند و خواهد از مشاهده جمال او التذاذ یابد و زیر پیراهن او از مار و عقربمملو باشد و آن را بگزند . زیرا که هر یک از این صفات ، حکم مار یا عقربی دارند کهفرو رفتگان علایق طبیعت را گزیدن آنها معلوم نشود تا وقتی که این عالم را بدرود کنند ، در آن وقت مشاهده خواهند کرد که الم هر یک از اینها از مار و کژدم به «مراتب شتی» (1)بالاتر است .
پس ای جان برادر ! از خواب غفلتبرخیز و فکری کن از برای روز رستاخیز ، پیشاز آنکه چاره امر از دستبیرون رود و چنگال مرگ به کالبد نحیثبند شود .
و بر سبیل قطع و یقین بدان که هر صفتی از صفات و هر عملی از اعمال تو را دروقت رفتن جزائی است ، همچنان که صریح قرآن و نص حدیث پیغمبر آخر الزمان صلی الله علیه و آله است که فرمود : «هر چه را خواهی دوست دار که از آن مفارقتخواهی کرد . و هر چهخواهی زندگانی کن عاقبتخواهی مرد . و هر کاری که خواهی بکن که جزای آن به توخواهد رسید» . (2)
پس ساعتی از اوقات خود را صرف فکر اعمال
خود کن ، و زمانی در عجایب صنعخداوند تامل نمای ، و سعی کن که دل خود را از وساوس خالی کنی ، و تفکر آن را بهاقسام شش گانه «محموده» (1)مقصود سازی ، زیرا که : - چنانکه گذشت - غیر از اینها آنچهباشد از افکار متعلقه به دنیای دنیه و از وساوس شیطانیه است .
پس فکر تو باید منحصر باشد در استنباط مسائل علمیه ، یا انجام دادن یکی از اعمالحسنه ، یا در عبرت یکی از دیگران و هنگام رحلت از جهان ، یا در تسبیح و تقدیسپروردگار ، یا در صنایع عجایب آفریدگار ، یا در صفات و اعمال خود .
و اما تفکر کردن در ذات خدا ، بلکه بعضی از صفات او ، در شریعت مقدسه غیرجایز و کسی که این خیال را کند از حد خود متجاوز است . «و ما للتراب و رب الارباب» ، مشتی خاک را با خداوند پاک چه کار ، ذات او از آن بالاتر که کمند اندیشه به کنگرهجلال او تواند رسید یا طایر فکر در حوالی او گذر تواند کرد«تعالی شانه عین ذلک علواکبیرا» . (2)
و هم تهی پای بسی ره نوشت*** هم زدرش دست تهی بازگشت
راه بسی رفت ضمیرش نیافت*** دیده بسی جست نظیرش نیافت
از صفات رذیله متعلقه به قوه عاقله مکر و حیله کردن است از برایرسیدن به مطلوبات شهویه و غضبیه ، و مراد از آن در این مقام جستن راههای پنهاناست از برای اذیت رساندن به مردمان . و به کار بردن آن را تلبیس و غش و غدر وخیانت گویند
.
و از برای مکر ، مراتب بینهایت است و اقسام بیغایت ، بعضی از آنها چندان خفائیندارند و کسی را که اندک شعوری باشد به آن متفطن میشود . ولی بعضی چنان پوشیدهو پنهان است که زیرکان به آن بر نمیخورند . گاهی شخصی را بر میانگیزاند که اظهاردوستی و محبتبا دیگری کند و آن مسکین را غافل نموده او را هلاک سازد . و زمانیآدمی را بر آن میدارد که اظهار امانت و دیانت کند تا مردم مال خود را به امانتیاشرکتیا معامله به او دهند و او صرف خود نماید . و گاهی کسی را میدارد که اظهارعدالت و تقوی نماید تا مردم او را امام و پیشوای خود کنند و دین و دنیای ایشان رابرباد دهد . و غیر اینها از مکر و حیله .
و مخفی نماند که صفت مکر ، از مهلکات عظیمه است ، و چگونه چنین نباشد و حالآنکه بالاترین صفات شیطان و بزرگ لشگر آن است . و معصیت آن زیادتر است ازمعصیت اذیت رسانیدن در علانیه و آشکار ، زیرا که کسی که مطلع شود بر اینکهدیگری در مقام اذیت اوست احتیاط میکند و خود را محافظت مینماید ، و بسا باشدکه دفع اذیت از خود کند . اما غافل بیخبر را احتیاطی از خود نیست ، بلکه اغلب آناست که مکار «محیل» (1)خود را به لباس دوستی و صداقت میآراید و در مقام احسان وخیر خواهی برمیآید و مسکین غافل از او شرمسار و خجل و از خباثتباطن او بیخبرو ذاهل تا به هلاکت رسد .
و از این جهتحضرت رسول
1) 11. حیلهگر .
صلی الله علیه و آله فرمودند که :
«از ما نیست هر که مکر کند با مسلمی» . (1)
و جناب امیر المؤمنین علیه السلام فرمود که :
«اگر نه این بودی که عاقبت مکر و خدعه آتش جهنم است من از همه مردمان مکارتر بودمی (2)و مکرر آن سرور آهی بلند میکشیدند و میفرمودند : واویلاه با من مکر میکنند و میدانند که من مکر ایشانرا میفهمم و راههای مکر و حیله را بهتر از ایشان میشناسم ، و لیکن چون میدانم کهمآل مکر و حیله و خدعه آتش جهنم استبر مکر ایشان صبر میکنم و آنچه را ایشانمرتکب میشوند من مرتکب نمیگردم» . (3)
و طریقه خلاصی از این صفتخبیثه آن است که متذکر بدی عاقبت و سوء خاتمت آن گردد و تامل کند که صاحب آن در آتش سوزان همنشین شیطان است . و بداند کههمچنان که آیات و اخبار به آن ناطق ، و تجربه و اعتبار بر آن گواه صادق است ، وبالهر مکر و حیله عاقبتبه صاحب آن راجع میشود . «من حفر لاخیه بئرا وقع فیها» ، (4)یعنی : هر که چاهی از برای دیگری بکند خود در آن افتد .
و فواید و محاسن ضد مکر و حیله را که خیرخواهی مسلمین و یکرنگی با ایشانباشد تامل کند . - همچنان که در مقام آن بیان خواهد شد - و هر کاری که میخواهدبکند در آن غور نماید که مشتمل بر حیله نباشد . و اگر احیانا از او مکری صادر شد ، درمقام عتاب با خود برآید ، تا ان شاء الله -
سبحانه - ریشه این صفت از زمین دل کنده شود .
و دانستی که جمیع رذایل متعلق به این قوه ، و منشا آنها نیز دو صفتخبیثه است ، وهر کدام متضمن صفاتی چندند . و آن دو ، یکی «تهور» است و دیگر «جبن» .
اما تهور : که طرف افراط شجاعت است ، عبارت است از : احتراز نکردن از آنچه بایداز آن بپرهیزد ، و انداختن خود به مهالکی که عقلا و شرعا ممنوع باشد . و شکی نیستکه این صفت از مهلکات دنیویه و اخرویه است . و آیات و اخبار در وجوب محافظتخود از حد و حصر متجاوز است و همین قدر کافی است که - حق سبحانه و تعالی - میفرماید :
«و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة» (1)
یعنی : «خود را به هلاکت نیندازید» .
و حق آن است که هر که صاحب این صفتباشد و خود را از آنچه عقل حکم کندبه لزوم محافظت از آن ، نگاه ندارد ، از شایبه جنون و دیوانگی خالی نیست . و چگونهچنین نباشد و حال اینکه کسی که احتراز نکند از موضعی که ظن هلاکتباشد و هلاک شود به حکم شریعت مقدسه باعث قتل خود شده است و به هلاکت ابدیه و شقاوتسرمدیه گرفتار گشته است .
پس کسی که مبتلا به این صفتباشد باید اول مفاسد آن را در دنیا و آخرت به نظرآورد بعد از آن ، هر کاری که میخواهد بکند . ابتدا در آن تامل کند اگر عقل و شرعتجویز آن را کند مرتکب شود والا از آن اجتناب
1) 1. بقره ، (سوره 2) ، آیه 195
نماید . و بسا باشد که معالجه اینصفت موقوف باشد بر اینکه از بعضی چیزها که احتراز از آن لازم نیست احتراز کند تابه حد وسط بایستد .
و اما جبن : که در طرف مقابل تفریط واقع است ، آن است که : از چیزی که نبایدحذر کرد احتراز نماید . و این صفت در نهایتخباثت و موجب هلاکت است ، آدمی بهسبب آن ذلیل و خوار ، و زندگانی او تلخ و ناگوار میگردد . و مردم در جان و مال اوطمع میکنند . و ظلمه دست تسلط بر او میگشایند . و صاحب آن مضطرب و بیثبات وکسل و راحت دوست ، [راحت طلب] میشود . و به این جهت از جمیع سعادات بازمیماند . و انواع فضایح و رسوائی را متحمل میشود . و فحش و دشنام را بر خودمیپسندد . و نام نیک را بر باد میدهد .
و از این جهتسید رسل صلی الله علیه و آله فرمودند که :
«سزاوار نیست که مؤمن بخیل یا جبان باشد» . (1)
و فرمودند که :
«بار پروردگارا ! پناه میگیرم به تو از بخل و پناه میگیرم به تو از جبن» . (2)
و کیفیت معالجه آن ، در بیان صفتخوف ، که از لوازم صفت جبن ناشی از آناست ، بیان میشود .
و ضد این دو جنس ، صفتشجاعت است که عبارت است از اطاعت قوه غضبیه ازبرای قوه عاقله ، یعنی نترسد از آنچه نباید ترسید و حذر کند از آنچه باید از آن احترازکند . و این صفت ، اشرف صفات
کمالیه و افضل ملکات نفسانیه است . و کسی که اینصفت را نداشته باشد حقیقتا از جمله زنان است و از مردی بینشان .
از این جهت که خدای تعالی در وصف نیکان اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرماید :
«اشدآء علی الکفار» (1)
یعنی : «سخت و شدیدند بر کفار» .
و به این سبب امیر مؤمنان علیه السلام در وصف مؤمن فرمودند که : «دل مؤمن ازسنگ محکمتر است» . (2)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «مؤمن از کوهمحکمتر است ، زیرا که سنگ از کوه میریزد و از دین مؤمن هیچ فرو نمیریزد» . (3)
و اما انواع صفات رذیله متعلقه به قوه غضبیه بسیار است .
آن عبارت است از : دل سوختن و متالم بودن به سببتشویش رسیدن به ناخوشی که تحقق آن محتمل باشد . و تالم از تشویش امری که یقینباشد حصولش یا مظنون باشد . اگر چه آن را خوف نگویند ولیکن چون آن نیز ازضعف نفس و موجب هلاکت است در ضمن خوف مذکور میشود .
و فرق بین خوف و جبن آن است که در جبن ، الم و دل سوختن ضروری نیست .
پس کسی که شب در خانه تنها نمیخوابد جبن دارد و خوف ندارد ، زیرا که تا در آنجانخوابیده المی ندارد .
و بدان که : خوف بر دو قسم است :
یکی : خوف ممدوح و مستحسن ، و آن خوف از خدای و عظمت او از گناه خود استکه ضد امن از
مکر خداست ، و در بیان صفت دوم مذکور خواهد شد .
دوم : خوف مذموم ، و این قسم است که از جمله مهلکات است . و مراد در اینموضع ، این قسم است و این قسم از خوف ، نتیجه صفت جبن است .
بدان که این قسم از خوف بر چند نوع است که همه آنها مذموم و صاحب آنها درنزد عقل معاقب و ملوم است :
اول آنکه : خوف او از امری باشد که البته وقوع خواهد یافت و دفع آن در قوه بشرنیست . و شکی نیست که خوف از چنین چیزی از جهل و نادانی است و به غیر از المعاجلی که دل آدمی را مشغول کند و او را از کار دنیا و آخرت باز دارد فایدهای بر آنمترتب نمیشود . و عاقل مثل این را بر دل خود راه نمیدهد و خود را به قضای الهی و مقدرات سبحانی راضی میسازد تا راحتحال و سعادت مآل به جهت او حاصلگردد .
دوم آنکه : خوف او از امری باشد که وجود آن احتمالی باشد و ممکن باشد کهوقوع نیابد ، و شدن و نشدن آن در دست آن شخص نباشد . این خوف نیز مانند اولخلاف مقتضای عقل و از نادانی و جهل است ، بلکه این از اولی بدتر است . زیرا که هردو شریکاند در اینکه علاج و چاره آن در دست آدمی نیست . و مع ذلک در این نوعاحتمال میرود که آن امر وقوع نیابد و متحقق نشود .
آری اللیلة حبلی (سحر تا چه زاید شب
آبستن است) هر لحظه فلک را گردشی استو روزگار را رنگی ، و پروردگار مهربان را الطاف خفیه از حد بیرون و از نهایت افزوناست .
بلی نبود در این ره ناامیدی*** سیاهی را بود روز سفیدی
زصد در ، گر امیدت بر نیاید*** به نومیدی جگر خوردن نشاید
سوم آنکه : خوف او از امری باشد که سبب آن در دست آن شخص باشد اما هنوزسبب آن یافت نشده باشد و از این ترسد که مبادا فلان اثر بر آن مترتب شود . و علاجآن ، آن است که : مراقب احوال خود باشد که این امر از او صادر نشود و مرتکب عملیکه از عاقبت آن ترسد نگردد . و در هر کاری عاقبت آن را ملاحظه نماید ، و جانب بدآن را به نظر آورد ، و به محض ملاحظه یک طرف اکتفا نکند . و اگر بعد از صدور آنفعل ، تشویش عاقبت آن را داشته باشد از نوع دوم خواهد بود .
چهارم آنکه : خوف او از چیزهائی باشد که طبع از آن بدون سبب و جهت وحشتمیکند ، مثل جن و میت ، خصوصا در شب در حالت تنهائی . و منشا این خوف غلبه قوهواهمه و قصور عقل و مدرک است ، و دلالتبر ضعف نفس میکند .
و بر عاقل لازم است که اندکی با خود تامل کند که امثال این امور به چه سبب باعثتشویش و خوف میشوند . کسی که در زندگانی او با قوت و قدرت از او نمیترسیدیبلکه از حرب و مجادله او احتراز نمیکردی چگونه از
بدن میتبیحس و حرکت اوخوف میکنی ؟ ! و کجا دیده و یا شنیدهای که مرده بر زنده حمله کرده باشد و بر اوغالب شده باشد ؟ ! و جنی که در میان علما در وجود آن خلاف است تو به چه دلیلیقین بر وجود او کردی ؟ . و بعد از آنکه موجود باشد به چه سبب در مقابل تو در میآیدخود را به تو مینماید ؟ و اگر هم نمود به چه دشمنی و عداوت در صدد ایذاء توبر میآید ؟ و اگر هم در صدد آن برآید به کدام قوت بر تو غالب میگردد ؟ آخر نه انساناشرف ممکنات و اکثر آنها مطیع و منقاد اویند به چه جهت اشرف کاینات با وجود این همه احتمالات از موجودی ضعیف الوجود و ناقص القوه پست فطرت خوف میکند ؟ ! و صاحب این صفتباید که در شبهای تاریک به تنهائی خصوصا در مواضع موحشهصبر کند و خود را به آنجا بیفکند تا به تدریج این خوف از او زایل گردد . و خوفمرگ نیز در این نوع و نوع اول است .
و چون عموم خوف از مرگ بیشتر ، و خوف از آن در نزد اکثر شدیدتر است ومعالجه آن اهم است لهذا به خصوص بیان آن را میکنیم و میگوئیم که باعثخوف ازمرگ چند چیز میتواند شد :
اول آنکه : چنان تصور کند که به مرگ فانی و معدوم صرف میشود و دیگر اصلاوجودی از برای او در هیچ عالمی نخواهد بود . و منشا این خوف ، سستی اعتقاد و جهلبه مبدا و معاد است . و
چنین شخصی از زمره کفار و از دایره اسلام بر کنار است .
و علاج آن تحصیل اصول عقاید و استحکام آنها به ادله و براهین قطعیه ومجاهدات و عبادات است تا اینکه یقین از برای او حاصل شود که مرگ نیست مگراینکه نفس جامه بدن را از خود دور کند و قطع علاقه از بدن نماید .
و بداند که آدمی همیشه باقی و در بهجت و راحت و نعمت ، و یا عذاب و نقمتخواهد بود . علاوه بر اینکه چنانکه العیاذ بالله فرض نمائیم که آدمی به مرگ ، عدمصرف شود این امری نیست که منشا خوف و تشویش باشد ، زیرا که عدم را المی نیستو از چیزی متاثر نمیگردد .
و از این جهت است که یکی از علماء گفته : چنانچه آتشی بیفروزند و گویند هر کهداخل آن شود معدوم میگردد من از آن خوف دارم که تا خود را به آن برسانم بمیرم واز معدوم شدن محروم گردم .
دوم آنکه : چنان گمان کند که از مردن نقصی به او میرسد و تنزلی از برای او حاصلمیشود . و این نیست مگر از غفلت و جهل به حقیقت مرگ و انسان ، زیرا که هر کهحقیقت این دو را شناخت میداند که مرگ باعث کمال رتبه انسان و انسانیت است وآدمی تا نمرده ناقص و ناتمام . نشنیدهای که هر که بمرد ، او تمام و [کامل] شد .
از جمادی مردم و نامی شدم*** مردم از نامی زحیوان سر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم*** پس چه ترسم کی
زمردن کم شوم
بار دیگر هم بمیرم از بشر*** تا بر آرم از ملایک بال و پر
بار دیگر از ملک پران شوم*** آنچه در عقل تو ناید آن شوم
پس انسان کامل همیشه مشتاق مرگ و طالب مردن است . چنانچه سید اوصیاء علیه السلام فرمودند :
«و الله لابن ابیطالب آنس بالموت من الطفل بثدی امه» (1)
یعنی : «به خدا قسم که انسپسر ابی طالب به مرگ و اشتیاقش به آن بیشتر است از انس طفل به پستان مادر»
آری کسی را که عقل کامل باشد میداند که مرگ ، آدمی را از ظلمتسرای طبیعتمیرهاند و به عالم بهجت و نور و نعمت و سرور میرساند .
گر بنگری آنچنانکه رایست*** این مرگ نه مرگ ، نقل جایست
از خورد گهی به خوابگاهی*** و زخوابگهی به بزم شاهی
به واسطه مرگ ، از تنگنای زندان «دار بوار» (2)مستخلص ، و در ساحت وسیع الفضای «سرای قرار» (3)داخل میشود . و از محل الم و مرض و خوف و بیم و فقر و احتیاجفارغ ، و در منزل راحت و صحت و امن و غنا متمکن میگردد . و از همنشینی منافقین واشرار و ظالمین دیو سار دور ، و به مرافقتسکان عالم قدس و محرمان خلوتخانه انسمبتهج و مسرور میشود . نیم جانی خسته و دست و پایی بسته و شکسته از تو میگیرند وزندگانی حقیقی و حیات ابدی به تو میدهند .
نیم جان بستاند و صد جان دهد*** آنچه در وهم تو ناید آن دهد
و کدام عاقل ابتهاجات عقلیه و
لذتهای حقیقیه و حیات ابد و پادشاهی سرمد رامیگذارد و در وحشتخانه پر از مار و مور مشوب به انواع مصیبت و بلا و مرض ورنج و عنا ، ساکن میگردد ؟ ! ای جان برادر !
توئی آن دست پرور مرغ گستاخ*** که بودت آشیان بیرون از این کاخ
چو از آن آشیان بیگانه گشتی*** چو دو نان جغد این ویرانه گشتی
بیفشان بال و پر زآمیزش خاک*** بپر تا کنگر ایوان افلاک
پس ای دوستان ! بیایید تا از خواب غفلتبیدار شویم و از مستی طبیعت هشیارگردیم و ساعتی با هم بنشینیم و به یکدیگر نصیحت کنیم و با هم بگوئیم :
که ای بلند نظر شاهباز سدره نشین ***نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
تو را زکنگره عرش میزنند صفیر ***ندانمت که در این دامگه چه افتادهست
هان هان از وطن اصلی خود یاد آور و زنهار ، که دیار حقیقی خود را فراموش مکن .
آتش شوق را دامن زن ، و شعله اشتیاق به حرکت آور ، و بال و پر روح قدسی را بر همزن ، گرد و غبار کدورات عالم جسمانیت را از آن بیفشان ، این قفس تنگ خالی رابشکن و به آشیان قدس پرواز کن ، بند گران علایق و عوایق را از پای خود باز کن ، وخود را از تنگنای زندان ناسوت خلاصی ساز ، قدمی در فضای دلگشای عالم لاهوتگذار و در صدر ایوان انس بر مسند عزت قرارگیر !
شاهد دولت در آغوش خود آر*** دست از این معشوق هر جائی بدار
بشکن
این گوهر که مقدارش نماند ***در دو عالم یک خریدارش نماند
مرغ زیرک باش و بشکن دام را*** خاک ره بر سرفکن ایام را
چند چند گرفتار دام طبیعت ، تا به کی محبوس در زندان رنج و زحمت ، هر ساعتیبار غمی تا به کی کشی ، هر لحظه جام المی تا چند نوشی نیش ؟ زهر آلود هم صحبتان منافق تا به چند ، زهر جانفرسای عزای دوستان موافق تا به کی ، پای از این خانه ویرانبیرون نه و قدم در گلستان عالم سرور گذار !
چون تو بگذشتی ازین بالا و پست*** گلبنی بینی در آن صحرا که هست
زیر هر برگ گلی خوش اختری*** بیخ آن بگذشته از تحت الثری
شاخ آن از لا مکان سر بر زده*** سایه آن عرش را بر سر زده
یک جهان بینی به معنی صد هزار*** نو عروسان فارغ از رنگ و نگار
دمی از یاران و دوستان پاک (1)یاد آور ، و زمانی از رفیقان آن شهر و دیار را به خاطرگذران .
«فما بالک نسیت عهود الحمی و رضیتبمصاحبة من لا ثبات له و لا وفاء» . (2)
زد سحر طایر قدسم زسر سدره صفیر ***که در این دامگه حادثه آرام مگیر
گاهی باسکان عالم انوار رازی گوی ، و زمانی با همجنسان آن دیار صحبتی دار ، آهسرد از دل پر درد برآور و رفیقان وطن اصلی را به خاطر آور با ایشان خطاب آغازکن و بگو :
این روا باشد که من در بند سخت*** که شما بر سبزه گاهی بر
درخت
این کجا باشد وفای دوستان*** من به بند اندر شما در بوستان (1)
اینچنین باشد وفای دوستان من در این حبس و شما در بوستان
یاد آرید ای مهان زین مرغ زار*** یک صبوحی (2)در میان مرغزار
یاد یاران یار را میمون (3)بود*** خاصه کان لیلی و این مجنون بود
سوم : از اموری که باعثخوف از مرگ میشود ، صعوبت قطع علاقه از اولاد وعیال ، و دشواری گذشتن از منصب و مال است و ظاهر است که این ترس از مرگ نیستبلکه غم مفارقتبعضی از زخارف فانیه و مهاجرت از لذات دنیای دنیه است . و علاجاین خوف آن است که تامل کند که چیزی که لا محاله گذاشتی [گذاشتنی] و خانهای کهالبته از آن گذشتنی است چگونه عاقل دل به آن ببندد . اگر تو نمیری و آن را به جایگذاری آن خواهد مرد و تو را خواهد گذاشت . پس خواهی نخواهی باید از آن مفارقتکرد و چاره از مهاجرت آن نیست . و کسی را که اندک شعوری باشد چگونه به چنینچیزی مطمئن و دل خود را به آن ساکن میکند . پس باید محبت دنیا و ساکنان آن را ازدل دور کرد تا از این خوف و الم ، فراغتحاصل کرد .
چهارم : خوف از دشمنان و تصور خوشحالی ایشان است . و شکی نیست که ایننیست مگر از وسوسه شیطان ، زیرا که شادی و سرزنش ایشان نه به دین ضرر میرساند ونه به ایمان ، و نه به بدن المی از آن حاصل میشود و نه به جان . چون توازین خانه رفتیچیزی که به خاطر تو نمیگذرد امثال این مزخرفات است ، علاوه
بر اینکه شماتتدشمنان و شادی ایشان مخصوص به مرگ نیست . زیرا که انواع بلا و نکبت و عنا ومصیبت از برای هر کسی در دنیا ممکن و دشمن به همه آنها شاد و خرم میگردد . پسهر که کراهت از آن داشته باشد باید چاره دشمنی را کند و دشمنان خود را به نوعی کهمذکور خواهد شد دوست گرداند .
پنجم آنکه : خوف ازین داشته باشد که بعد از وفات او اهل و عیال او ذلیل و خار وضایع و پایمال شوند ، و دوستان و اعوان و انصار او هلاک گردند . و این خیال نیز ازوسوسههای شیطانیه و خیالهای فاسده است ، زیرا که هر که چنین خیالی کند معلوم استکه خود را منشا اثری میداند و از برای وجود خود مدخلیتی در عزت دیگران یا ثروتو قوت ایشان میپندارد . زهی جهل و نادانی به خداوند عالم و قضا و قدر او ! چگونهچنین خوفی را به خود راه میدهد و حال اینکه مقتضای فیض اقدس آن است که هر ذرهای از ذرات عالم را به کمالی که برازنده و سزاوار آن استبرساند ، و هر کسی را بههر چه از برای آن خلق شده و اصل نماید ، و هیچ آفریدهای را حد تغییر و تبدیل آننیست .
به چشم خود دیدهایم که اطفالی که نگاهبان و پرستار متعدد دارند هلاک شدهاند ، و طفلان خودسر و بیپدر و مادر در کوچه و صحرا تنها و بیکس به سلامت ماندهاند .
نمیبینی که بسیاری از علما و فضلا سعیها کردند در تربیت اولاد خود ولی سعی
ایشاناثری نبخشید . و چه قدر از ارباب دولت و اغنیا مالهای بیحد از برای فرزندان خودگذاردند ولی به اندک وقتی از دست ایشان به در رفته ثمری نداد . بسی یتیمان سر و پابرهنه که نه مالی از برای ایشان بود و نه تربیتی ، به واسطه تربیت مربی ازل به اعلی مرتبهکمال رسیدند و اموال بیحد و حصر فراهم آوردند ، بلکه به مراتب عالیه و مناصبجلیله رسیدند .
و غالب آن است که یتیمانی که در طفولیت پدر از سر ایشان رفته ترقی ایشان در دنیاو آخرت بیشتر میشود از اطفالی که در آغوش پدران پرورش یافتهاند . و به تجربهرسیده است که هر که خاطر جمع و مطمئن بوده از اولاد خود به جهت مالی که از برایایشان گذاشته ، یا به شخصی که اولاد خود را به او سپرده عاقبتبه فقر و تهی دستیگرفتار گشته و به خواری و ذلت و پستی رسیدهاند . بلکه بسیار شده است که آن مال یاآن شخص باعث هلاکت اولاد او شدهاند . و هر که کار اولاد و بازماندگان خود را بهخدا واگذارد و ایشان را به رب الارباب سپرد البته بعد از او هر روز عزت و قوت و مالو دولت ایشان زیادتر شده .
پس کسی که عاقل و خیر خواه اهل خود باشد باید کار و بار اولاد و عیال خود را بهخالق و پروردگار ایشان گذارد و آنها را به مولی و آفریدگار ایشان سپارد .
نعم المولی و نعم النصیر . (1)
ششم آنکه : خوف او از عذاب الهی باشد ، به واسطه معاصی
1) 15. یعنی : خداوند بهترین یار و بهترین یاور است . انفال ، (سوره 8) ، آیه 40
و گناهانی که از اوصادر شده . و این نوع خوف ، از انواع خوف ممدوح ، و در آیات و اخبار مدح صاحبانآن شده - همچنان که بعد از این مذکور خواهد شد - و لیکن ، باقیماندن بر این ترس ، ودر صدد علاج آن بر نیامدن به توبه و انابه ، و ترک معصیت ، از جهل و غفلت است . وشرح این خوف ، بعد از این بیاید ، علاوه بر این ، خوف حقیقة از مرگ نیست ، بلکهخوف از چیزی است که میترسد بعد از مرگ حاصل شود .
و از آنچه گفتیم معلوم شد که : خوف از موت ، به سبب یکی از جهات مذکوره ، راهی ندارد . و عاقل نباید آن را به خود راه دهد ، و باید تامل نماید ، که مرگ ، شربتیاست که هر کس را چشیدنی است ، و ضربتی است که به هر فرقی رسیدنی است . بلکه درفن حکمت ثابت است که : هر مرکبی البته فاسد میشود . پس بدن ، که مرکب ازعناصر است ، ناچار باید به فساد انجامد . پس آرزوی حیات دائمی و تمنای بقای ابدیاز برای بدن ، خیالی است محال ، و عاقل چنین آرزوئی نمیکند ، بلکه یقین میداند که :
هر چه در نظام عالم میشود ، خیر و صلاح است . پس ، خود را به هر چه میشود رضا وخشنود میکند ، و الم و کدورت به خود راه نمیدهد . و اگر تمنا و آرزویش طول عمراست ، تامل کند که اگر طول عمر
را به جهت استیفای لذات جسمانیه میخواهد ، بداندکه : چون پیری او را دریافت مزاج ضعیف میگردد ، و قوا و حواس مختل میشود ، و ازکار باز میماند ، و صحت که عمده لذات است زوال میپذیرد ، نه از اکل ، لذت میبرد ونه از جماع . و لحظهای از دردی و المی خالی نیست . و روز به روز در تنزل و رو بهپستی دارد ، تا به حدی میرسد که در نزد مردمان ، بلکه اهل و عیال خود خوار وبیمقدار میشود . همچنان که در کتاب خداست که :
«و من نعمره ننکسه فی الخلق» (1)
یعنی : «هر که را پیر و معمر کردیم او را در میان مردمخوار و منکوس میگردانیم» .
و علاوه بر اینها ، هر روز مبتلا به عزای فرزندی و صدیقی ، و هر شام گرفتار مرگدوستی و رفیقی است . و بسا باشد که : گرفتار انواع مصیبت و ناخوشی گردد ، و فقر واحتیاج به او رو آورد . و حقیقة کسی که طالب طول عمر است ، طالب این همهزحمتهاست . و اگر مقصودش از طول عمر ، کسب فضایل و اخلاق حسنه و طاعت وعبادت است ، شکی نیست که : در پیری . تحصیل کمال در نهایت صعوبت است . و کسیکه ملکات بد را از خود دفع نکرد تا به پیری رسید ، و ریشه آنها در دل او مستحکمگشت ، کجا میتواند که آنها را زایل کند ، و اخلاق حسنه را تحصیل نماید ، زیرا که بعداز استحکام ریشه آنها ، دفع آنها
1) 16. یس ، (سوره 36) ، آیه 68 .
موقوف استبه ریاضاتی و مجاهداتی ، که در پیریتحمل آنها ممکن نیست .
و از این جهت است که : در اخبار وارد شده است (1)که :
«چون آدمی را سن به چهلسالگی رسید ، و رجوع به نیکی نکرد شیطان به نزد او میآید و دستبر روی اومیکشد ، و میگوید پدرم فدای روئی باد که دیگر برای او هرگز رستگاری نیست» .
با وجود اینکه طالب سعادت ، باید در هر حالی در فکر تحصیل آن باشد ، و صفات بد را که از جمله آنها طول امل است ، از خود زایل کند ، و به عمری که از برای او مقررشده است راضی بوده باشد ، و همیشه به قدر امکان در فکر تحصیل کمال ، و خلاصی اززندان دنیای غدار ، و قطع علاقه از لذات دنیه ، و میل به حیات ابدیه ، روز و شب دراکتساب کمالات ، و مناجات با حضرت خالق الارباب بوده ، تا از قفس طبیعتمستخلص ، و به اوج عالم حقیقت پرواز نماید . و از برای او موت ارادی ، که منشا حیاتطبیعی استحاصل گردد . و در این وقت مشتاق مرگ میشود ، و از تقدیم و تاخیر آنروا ندارد . نه او را به این ظلمتکده که منزل اشقیاء و فجار ، و مسکن شیاطین و اشراراست میلی ، و نه این زندگانی فانی را در نظر او اعتباری و وقعی است . خاطرش به عالماعلی متعلق ، و دلش به مصاحبت مجاوران حرم قدس «شایق» ، (2)همیشه بساط قرب حقرا جویا ، و زبان حالش به
این مقال گویاست .
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم*** راحت جان طلبم از پی جانان بروم
به هوای لب او ذره صفت رقص کنان*** تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
بدان که : ضد این خوف ، اطمینان قلب است در امور مذکوره ، که مطلقا از امثال اینامور مضطرب نگردد ، و ترس و بیم در دل او راه نیابد . و شکی نیست که : این فضیلتیاست مطلوب ، و کمالی استبه غایت مطلوب ، صاحب آن در نظرها محترم ، و در نزدارباب بصیرت مکرم ، و کسی که از این صفتخالی است ، و از چیزهائی که مذکور شدخائف و ترسان است ، نام مرد بر آن نهادن ناگوار ، و در نظر مردمان بی وقع و بیاعتبار ، کودکی است جثه مردان دارد ، و مردی است که طبیعت زنان دارد .
پس کسی که خود را از زمره مردان شمارد ، باید تحصیل این صفت نماید ، و قوتقلب را کسب کند ، و چون شاخ ضعیف از هر بادی نلرزد . مانند گیاه خشک هر نسیمی اورا به اضطراب نیاورد ، بلکه مانند کوه ، پای بر جای بوده باشد . و بداند که : صاحبانقلوب قویه و نفس مطمئنه را در دلها هیبتی و حشمتی است . بلکه آنچه مشاهده میشوداز اضطراب و تزلزل بعضی دیگر ، در نزد شخص دیگر ، به واسطه قوه نفس آن شخصاست . و غالب آن است که در مقام مخاصمه و منازعه ، بلکه مباحثات علمیه ، دل هر یکقویتر و نفس هر کدام
مطمئنتر آن دیگری را مغلوب و مضمحل میسازد . و طریقهتحصیل این صفت تامل کردن است در آنچه مذکور شد . و اندک اندک خود را در مواضع خوف و بیم نگاهداشتن و در «مخاوف» (1)و محل خطر صبر کردن تا به تدریجملکه حاصل گردد و در دل قوتی و اطمینانی پیدا شود .
از صفات رذیله متعلق به قوه غضبیه ، ایمنی از مکر الله است ، که آدمیاز عذاب الهی و امتحانات او ایمن نشیند و از عظمت و جلال او نیندیشد ، و در دلاندیشه مؤاخذه او را نداشته باشد . و در اینجا چند فصل است :
بدان که : سبب این صفت ، غفلت از عظمت رب العزه و جهل به ابتلاء و امتحانات آنحضرت ، یا عدم اعتقاد به محاسبه روز قیامت و جزا دادن اعمال از نیک و بد ، یا اطمینانبه سعه رحمت و رافت او یا اعتماد بر طاعت و عبادت خود است . و این صفت از هریک از این اسباب که ناشی شده باشد از صفات مهلکه و موجب نکال و خسران مالاست ، چون باعث آن یا کفر استیا جهل یا غرور یا عجب ، و هر یک از آنها راهی استکه آدمی را به هلاکت میکشاند .
پس اگر غفلت از عظمت الهی باشد باعث آن جهل و نادانی است . و اگر از عدماعتقاد باشد منشا آن کفر و بیایمانی است . و اگر از تکیه به رحمت الهی باشد غروراست . و اگر از اعتماد بر عمل خود باشد عجب است . و اخبار و آیات بر
1) 19. جایگاههای ترسناک .
مذمت ایمنی ازمکر خدا مستفیض ، (1)و در کتاب کریم وارد است که :
«فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون» (2)
یعنی : «از مکر خدا ایمن نمیگردند مگر جماعت زیانکاران» .
و به تواتر ثابتشده است که : طایفه فرشتگان و خیل پیغمبران از مکر الهی خائف وترساناند . همچنان که مروی است که :
«بعد از آنکه از ابلیس سر زد آنچه سر زد ومردود درگاه احدیتشد ، و به آن لعین رسید آنچه رسید ، جبرئیل و میکائیل که ازمقربان بارگاه رب جلیلاند با هم به گریه و زاری نشستند ، خطاب الهی به ایشان رسید که :
چه شده استشما را و به چه سبب گریه میکنید ؟ عرض کردند که : پروردگارا ! از امتحان تو میترسیم و از ابتلای تو ایمن نیستیم . پس خداوند جلیل فرمود که : همیشهچنین باشید و از مکر من ایمن نگردید» (3).
مروی است که :
«حضرت رسول صلی الله علیه و آله و جبرئیل امین از خوف خداگریستند ، پس خدا به ایشان وحی فرستاد که چرا میگریید و حال آنکه من شما را ایمنگردانیدم ؟ عرض کردند : کیست که از آزمایش تو ایمن شود» . (4)
گویا که ایمن نشدن ایشان از این راه بود که ایمن نبودند از اینکه خدا فرمودند که :
«من شما را ایمن کردم ، از راه امتحان و آزمایش باشد ، یا اگر خوف ایشان تسکین یابد معلوم شود که ایشان از مکر ایمن گشتهاند و وفا به قول خود ننمودهاند» .
همچنان که چون
ابراهیم خلیل الرحمن علیه السلام را در منجنیق گذاردند که بهآتش افکنند ، گفت : «حسبی الله» یعنی : خدا کافی است مرا در هر حال و هیچ چیز دیگررا اعتنا ندارم . و چون این ادعای بزرگی بود پروردگار عالم او را آزمایش فرمود وجبرئیل علیه السلام را فرستاد تا در هوا به او رسیده گفت : «ای ابراهیم ! اگر حاجتیداری بگو تا بر آرم» . آن بزرگوار گفت : حاجت دارم اما نه به تو . گفت : به آنکه حاجتداری بخواه و طلب کن . گفت :
«علمه بحالی حسبی عن مقالی» .
یعنی : «با وجود علم اوبه حال من ، احتیاج به گفتن من نیست» . (1)
زهی بزرگوار شخصی که در چنین حالی به روح القدس التفات نکرد و ذات شریفشاز بوته امتحان ، تمام عیار برآمد و از این هتخدای - تعالی - فرمود :
«و ابراهیم الذی وفی» (2)
یعنی : و ابراهیمی که به گفته خود وفا کرد و به غیر من التفاتو اعتنا نکرد» .
پس بنده مؤمن باید در هیچ حال از آزمایش و امتحان خدا غافل ننشیند همچنان کهملائکه و انبیاء ، ایمن نبودند و مؤاخذه و عذاب الهی را فراموش نکند .
ابتلاها میکند آه الغیاث*** ای ذکور از ابتلاهایش اناث
گر تو نقدی یافتی نگشادهان*** هست در ره سنگهای امتحان
و از خوف آزمایش و مکر الله بودی که موسی بن عمران چون ملاحظه سحر سحرهرا نمود اندکی در باطن ترسید ، چنانکه خدای - تعالی - خبر داده که :
«فاوجس
فی نفسه خیفة موسی» . (1)
و معالجه این صفت - علاوه بر آنچه خواهد آمد از معالجه عجب و غرور - ، آناست که تحصیل صفتخوف از خدا کند که ضد این صفت است .
بدان که : ضد این صفت مذمومه ، خوف از خداست و آن بر سه نوع است :
اول : خوف بنده از عظمت و جلال کبریای خداوند متعال . و ارباب قلوب ، این نوعرا خشیتیا رهبت نامند .
دوم : خوف از گناهانی که کرده و تقصیراتی که از او صادر گشته .
سوم : خوف از این هر دو باهم .
و شبهه نیست در اینکه هر قدر معرفتبنده به عظمت و جلال آفریدگار و ارتفاعشان او و علو مکان او بیشتر ، و به عیوب و گناهان خود بیناتر ، ترس و خوف او زیادترمیشود ، زیرا که ادراک قدرت قاهره و عظمت «باهره» (2)و قوه قویه و عزت شدیدهباعث اضطراب ، و وحشت میشود . شکی نیست در اینکه عظمت آفریدگار و قدرت اوو صفات جلال او و اوصاف جمال او در شدت و قوت ، غیر متناهی است و از برایاحدی احاطه به صفات قدس او و ادراک کند آنها میسر نیست . بلکه بعضی از ادراکعالیه به قدر قابلیت و طاقتخود بر سبیل اجمال ، بعضی از صفات او را میفهمند و آنهم فی الحقیقه نه از صفات او بلکه از غایت امری است که عقول قاصره ایشان به آنمیرسد و آن را کمال تصور میکند .
خیال نظر خالی از راه او*** زگردیدگی دور خرگاه
او
و اگر ذرهای از نور خورشید حقیقتبعضی از صفات او بر دلهای ارباب عقول قویهپرتو افکند خار و خس وجود ایشان را درهم سوزد و تار و پود هستیشان را از همبگسلاند . و اگر گوشهای از پرده جمال ازل از برای صاحبان مدارک عالیه برداشته شوداجزای وجودشان از هم پاشیده و دلهای ایشان پاره پاره گردد . و نهایت فهم نفوسقادسیه و عقول عالیه آن است که بفهمند که رسیدن به حقیقت صفات جلال و جمال اومحال است ، و زبان عقل از ادای شمهای از اوصاف او حقیقة ابکم و لال .
و همین قدر بدانید که دست اندیشه از دامن جلالش کوتاه ، و پای وهم را در ساحت قدسش راه نیست .
کمال حسنش از اندیشه بیرون*** زحد عقل فکرت پیشه بیرون
و فهمیدن این مرتبه نیز به اختلاف عقول و مدارک ، مختلف میگردد . و هر که رامدرک بیشتر و عقل کاملتر استحیرت و سرگردانی بیشتر و عظمت و جلال اوشناساتر و خوف و دهشت او افزونتر است .
و از این جهت پروردگار عالم میفرماید :
«انما یخشی الله من عباده العلماء» (1)
یعنی :
«این است و جز این نیست که خشیت و دهشت از خدا مخصوص بندگانی است که عالمو دانا هستند» .
و سید رسل صلی الله علیه و آله فرمودند :
«انا اخوفکم لله» (2)
یعنی : «ترس من ازخدا از همه شما بیشتر است . »
و البته به گوش تو حکایتخوف طایفه انبیاء و فرقه اولیاء رسیده ، و در هر
شبغشهای پیدرپی امیر مؤمنان را شنیدهای ، (1)و سبب این ، کمال معرفتبه خدا است ، زیراکه معرفت کامله در دل اثر میکند و آن را به سوزش و اضطراب میآورد ، و اثر آن ازدل به بدن سرایت مینماید و تن را ضعیف و لاغر ، و چهره را زرد ، و دیده را گریانمیسازد ، و به جوارح و اعضاء سرایت میکند و آنها را از معصیتباز ، و به طاعت وعبادت میدارد . و کسی که سعی در ترک معاصی و کسب طاعات نکند دل او از خوفخدا خالی و هیچ مرتبه از خوف از برای او حاصل نیست . و از این جهت گفتهاند :
خائف کسی نیست که چشم خود را بمالد و گریه کند بلکه کسی است که از عاقبتآنچه میترسد احتراز کند .
و بعضی از عرفا گفتهاند که : بنده در هنگامی از خدا میترسد که از گناه پرهیز کند ، مانند بیماری که از خوف طول مرض از غذاهای ناسازگار پرهیز میکند . و همچنین بهصفات و احوال سرایت میکند و آتش شهوات را فرو مینشاند ، و لذتهای دنیویه راناگوار میسازد ، و طعم معاصی شیرین در کام طبعش تلخ و مکروه میگردد ، همچنانکه عسل ناگوار میشود نزد کسی که داند زهر با آن مخلوط است . و در این هنگام دل اواز دنیا و خاشع میگردد . و همت او به کار خود و نظر کردن به عاقبت احوال خودمصروف میشود . و شغلی از برای او به جز مجاهده با نفس و شیطان و مراقبه احوال ومحاسبه اعمال خود نمیماند
1) 4. رک : بحار الانوار ، ج 41 ، ص 11 .
. و یک نفس را از برای خود غنیمت میشمارد و آن را بهمصرف بیفایده نمیرساند . و به اوقات و ساعات خود «ضنت» (1)هم میرساند و آن را به عبثخرج نمیکند . و به یک کلمه لغو که از او سر زند ، یا خیال هرزه که به خاطرشگذرد در مقام مؤاخذه نفس و عتاب و خطاب با آن در میآید . و ظاهر و باطن خود رابه چاره آنچه از آن میترسد مشغول میسازد و هیچ چیز دیگر را به خاطر خود راهنمیدهد ، مانند کسی که به چنگال شیری درنده گرفتار گردد ، یا به دریای طوفانی غرقشود که فکری دیگر بجز خلاصی از آن ندارد و خیالی بجز رهائی از آن نمیکند .
همچنان که از جمعی صحابه و تابعین مشهور ، و از سلف صالحین ماثور است .
و اقل مرتبه خوف آن است که اثر آن در اعمال ظاهر شود و آدمی را از محرماتباز دارد و در این وقت مرتبه ورع حاصل میشود . و اگر از این مرتبه ترقی کند و خوفاو به مرتبهای رسد که او را از شبهات نیز نگاه دارد صاحب تقوی خواهد شد . و اگر ازاین مرتبه نیز ترقی کند و خود را بالکلیه به خدمت پروردگار بدارد و از فضول دنیااعراض کند و نفسی از انفاس خود را صرف غیر خدا نکند داخل زمره و حزب صدیقینمیگردد .
بدان که خوف و ترس نمیباشد مگر از تشویش رسیدن مکروهی که آدمی آن راتصویر میکند ، و در خاطره خود ممثل میگرداند ، و از بیم وصول به آن
1) 5. بخل
متالم و خایفمیگردد .
و مکروهاتی که بنده باید از آن بترسد بسیار است ، زیرا که خوف آدمی یا از درویاز بساط قرب ، و حجاب از لذت لقای پروردگار است ، و این بالاترین و بهترین مراتبخوف است . و این درجه خوف مقربین و صدیقین است . و سید اولیاء علیه السلام بهاین مرتبه اشاره فرموده که :
«فهبنی یا الهی و سیدی و مولای ، و ربی صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک» (1)
یعنی : «ای معبود و آقا و پروردگار و مولای من ! گرفتم که صبر کردم برعذاب تو پس چگونه صبر کنم بر فراق و دوری تو» .
چون از این مرتبه که تنزل کند ، خوف عباد و زهاد است ، و آن نیز انواع دارد .
پس خوف ، یا از سکرات مرگ و شدت آن است ، یا از شدت نکیر و منکر و درشتیو خشونت ایشان ، یا از عذاب قبر و تنهائی و وحدت آن ، یا از هول عرصه قیامت ووحشت آن ، یا از تصور ایستادن در نزد پروردگار و هیبت آن و شمردن گناهان و حیا و خجالت آن ، یا از رسوائی و شرمساری در محشر و بروز کردن باطن در نزد ملک وبشر ، یا در ماندن در محاسبه «مستوفیان» (2)بازار روز قیامت ، یا از الم حسرت و پشیمانیو ندامت ، یا از محرومی از دیدار شفعای روز رستاخیز ، یا از گذشتن صراط باریک تیز ، یا از آتش سوزنده ، و مار و کژدم گزنده ، و یا از
محرومی از نعیم بهشت ، و دوری ازوصال حوران پاک سرشت ، و حرمان از پادشاهی جاودان ، و مملکتبیپایان .
و بسا باشد که ترس از چیزی باشد آدمی را به مکروهی برساند ، اگر چه خود آن چیزفی ذاته مکروه نباشد مانند مردن پیش از توبه یا شکستن توبه یا از تقصیر در وفا بهحقوق پروردگار ، یا از غلبه نفس اماره و شیطان مکاره ، یا از فریب خوردن از دنیایدنیه و زخارف فانیه ، یا از اشتغال ذمه به حقوق مردمان ، و کشیدن بار حقوق ایشان ، یااز استدراج به تواتر نعمت و ثروت و عزت و صحت ، یا از ظهور عدم قبول طاعت وعبادت ، یا از سوء خاتمه و بدی عاقبت ، یا از آنچه در ازل به جهت او مقدر شده است ونحو اینها .
و بیشتر خوفی که بر دل نیکان و متقین غالب استخوف سوء خاتمه است که دلهای عارفین از آن پاره پاره است ، زیرا که - همچنان که مذکور خواهد شد - در آن وقتامر ، صعب و خطرناک است . و بالاترین این اقسام خوف سابقه است ، که خوف از روزازل باشد . از این جهت عبد الله انصاری (1)گفته که : مردم از روز آخر میترسند و من از روز اول .
و روزی حضرت رسول صلی الله علیه و آله در منبر دست راستش را بلند کردند وکف مبارک را پیچیده فرمودند : «ای مردم آیا میدانید که در کف دست من چیست ؟ عرض کردند که خدا و رسولش داناترند . فرمودند که
1) 8. او شیخ الاسلام ، عبد الله بن محمد بن علی انصاری هروی است ، که در سال 396 به دنیا آمده و در سال481 از دنیا رفته است . و از عرفای بزرگ بشمار میرود . و کتاب «منازل السائرین» ، و «صد میدان» ، از تالیفات اواست . جهت اطلاع بیشتر ، رک : معجم المؤلفین ، ج 6 ، ص 133 . و روضات الجنات ، ج 5 ، ص 115 . و ریحانة الادب ، ج 2 ، ص 169 .
: نامهای اهل بهشت و نامهایپدران و قبیلههای ایشان تا روز قیامت . سپس دست چپش را برداشته و فرمودند که : آیامیدانید در کف دست من چیست ؟ باز عرض کردند که : خدا و رسولش داناترند . فرمودند که : نامهای دوزخیان و نامهای پدران و قبیلههای ایشان تا روز قیامت . پسفرمودند که حکم خداست و حکم خدا عدل است که : «فریق فی الجنة و فریق فی السعیر» یعنی : طایفهای در بهشتاند و طایفهای در دوزخ» . (1)
و در حدیثی دیگر وارد است که فرمودند که : «باشد که سعید را در راه اشقیا ببرند تامردم بگویند که مشابه با اهل شقاوت است ، بلکه از خود ایشان است ، ناگاه سعادت اورا دریابد و داخل زمره سعدا گردد . و باشد که شقی را در راه اهل سعادت ببرند تامردمان گویند که این چه مشابه سعد است ، بلکه از ایشان است ، ناگاه شقاوت اورا بگیرد . به درستی که کسی را که خدا از اهل شقاوت نوشت اگر در دنیا به قدر فواق شتری که دست کشیدن به پستان اوستباقی بماند که البته خاتمه او به سعادت ختمنشود» (2).
بدان که مرتبه خوف از خدا از مراتب رفیعه و درجات «منیعه» (3)است . و صفتخوف افضل فضائل نفسانیه و اشرف اوصاف حسنه است ، زیرا که فضیلت هر صفتی بهقدر اعانت کردن آن استبر سعادت . و هیچ سعادتی بالاتر از ملاقات پروردگار ورسیدن به مرتبه قرب او نیست . و آن حاصل نمیشود مگر به تحصیل محبت و انس باخدا ، و آن موقوف
استبه معرفت او ، و معرفت و محبت و انس هم نمیرسد مگر بهفکر و ذکر او ، و مواظبتبر فکر و ذکر نیز متحقق نمیشود مگر به ترک دوستی دنیا ولذتها و شهوتهای آن .
و هیچ چیز مانند خوف ، قلع و قمع لذت و شهوت دنیا را نمیکند . و از این جهتاست که آیات و اخبار در فضیلت این صفت متواتر و متکاثرند . و خدای تعالی از برایاهل خوف ، علم و هدایت و رضوان و رحمت را که مجمع مقامات اهل بهشت استجمع نموده و فرموده :
«انما یخشی الله من عباده العلماء» (1)
یعنی : «خوف و خشیت از خدا برای اهل علماست و بس» .
و فرموده : «هدی و رحمة للذین هم لربهم یرهبون» (2)
یعنی : «هدایت و رحمت ازبرای کسانی است که ایشان از پروردگار خود خائف و ترساناند» .
و دیگر فرمودهاند :
«رضی الله عنهم و رضوا عنه ذلک لمن خشی ربه» (3)
یعنی : «خدا از ایشان راضی و خشنود و ایشان از خدا راضی و خشنودند» .
و این مرتبه از برای کسی است که از پروردگار خود بترسد . و از بسیاری از آیاتمستفاد میشود که : خوف از خدا از لوازم ایمان است ، و کسی که نترسد از ایمانبینشان است چنانچه که فرمودهاند :
«انما المؤمنون الذین اذا ذکر الله وجلت قلوبهم» (4)
یعنی : «جز این نیست که مومنانکسانی هستند که چون نام خداوند مذکور شد دلهای ایشان خوفناک گردد» .
و فرمودهاند که : «و خافون ان
کنتم مؤمنین» (1)
یعنی : «اگر از اهل ایمان هستید از من بترسید»
و از برای خائفین ، بهشت را وعده فرمودهاند که :
«و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنة هی الماوی» . (2)
یعنی : «هر که از پروردگار خود بترسد ، وخود را از هوا و هوس باز دارد ، بهشت ماوی و منزل اوست» .
و میفرماید :
«و لمن خاف مقام ربه جنتان» (3)
یعنی : «هر که از پروردگار خود بترسداز برای او دو بهشت است» .
و در خبر قدسی وارد شده است که : «به عزت خودم قسم ، که بر هیچ بنده دو ترسرا جمع نمیکنم ، و از برای هیچ بنده دو امن را قرار نمیدهم . پس هر که در دنیا ایمنباشد از من در روز قیامت ، او را خواهم ترسانید . و هر که در دنیا از من بترسد ، در روزقیامت او را ایمن خواهم ساخت» . (4)
و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که
«هر که از خدا بترسد خداهمه چیزها را از او میترساند . و هر که از خدا نترسد خدا او را از همه چیز میترساند» . (5)
روزی آن حضرت صلی الله علیه و آله به ابن مسعود فرمودند که :
«اگر میخواهیدر روز قیامتبا من ملاقات کنی بعد از من از خدا خائف باش» . (6)
از لیثبن ابی سلیم منقول است که گفت : «از مردی از انصار شنیدم که روزی بسیارگرم ، در خدمت جناب
رسول صلی الله علیه و آله در سایه درختی نشسته بودیم کهمردی آمد و جامه از بدن خود کند و خود را بر روی ریگ تفتیده افکند ، و بر روی آن میغلطید ، گاهی پشتخود را داغ میکرد ، و گاهی شکم خود را ، و میگفت : اینفس ! بچش حرارت این ریگ را ، که عذاب خدا از آنچه با تو کردم بالاتر و شدیدتراست . و حضرت رسول صلی الله علیه و آله به او نظر میکرد . پس چون جامه خود راپوشید حضرت به دست مبارک اشاره کرد و او را طلبید و فرمود : ای بنده خدا چه ترا برآن داشت که چنین کردی ؟ عرض کرد که : خوف خدا . حضرت فرمود که : به تحقیق کهحق خوف را به جا آوردی ، به درستی که خدا به تو مباهات نمود با اهل آسمان . پسحضرت روی مبارک به اصحاب خود کرد و فرمود که : «نزدیک این مرد روید تا دعاکند از برای شما» . (1)
و نیز از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که فرمودند :
«هیچ بندهمؤمنی نیست که از چشم او از خوف خدا اشکی بیرون آید اگر چه به قدر سر مگسیباشد و بر روی او ریزد مگر اینکه خدا آتش جهنم را بر روی او حرام میکند» . (2)
و باز فرمودند که :
«چون دل مؤمن از خوف خدا بلرزد ، گناهان او میریزد ، مانندبرگی که از درخت فرو ریزد» . (3)
و نیز فرمودند که :
«کسی که از خوف خدا
بگرید داخل جهنم نمیشود تا شیری کهاز پستان دوشد به پستان باز گردد» . (1)
آری :
در پس هر گریه آخر خندهای است*** مرد آخر بین مبارک بندهایست
ز ابر گریان شاخ سبز و تر شود*** نور شمع از گریه روشنتر شود
ای خنک چشمی که آن گریان اوست*** وی همایون دل که آن بریان اوست
از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که :
«در وقتی که حضرتامیر المؤمنین علیه السلام در عراق بودند روزی نماز صبح را با مردم گزاردند ، چونفارغ شدند موعظه فرمودند و گریستند و مردم را گریانیدند از خوف خدا ، سپسفرمودند : به خدا قسم که در عهد خلیل خودم رسول الله صلی الله علیه و آله قومی رادریافتم که صبح و شام گریه میکردند ، ژولیده مو ، غبار آلوده ، با شکمهای گرسنه ، ازکثرت سجده پیشانی ایشان مانند زانوی شتر پینه کرده ، شبها را به سر میبردند در قیام وسجود ، گاهی بر پا ایستاده عبادت میکردند ، و زمانی به سجده میرفتند ، و با پروردگار خود مناجات میکردند ، و خلاصی از آتش جهنم را مسئلت مینمودند ، به خدا قسم کهبا وجود این حالت ، دیدم که ایشان خائف و ترسناک بودند ، گویا صدای آتش جهنمدر گوشهای ایشان بود ، و چون نام خدا در پیش ایشان مذکور میشد میلرزیدند چنانچه درخت میلرزد . پس حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمودند که : دیگرکسی آن حضرت را خندان ندید تا از دنیا مفارقت نمودند» . (2)
و نیز از آن حضرت مروی است
که :
«مؤمن همیشه میان دو ترس است : یکی ترس ازگناهی که کرده است و گذشته است و نمیداند که خدا با او در آن چه خواهد کرد . ویکی دیگر ترس از عمری که باقی مانده است و نمیداند که خود در آن چه خواهدکرد . پس هیچ روزی را صبح نخواهد کرد مگر خائف و ترسان» . (1)
و باز از آن حضرت مروی است که :
«از خدا بترس که گویا تو او را میبینی ، و اگر تو او را نمیبینی او ترا میبیند . و اگر چنین میدانی که او تو را نمیبیند پس کافری . و اگر چنین میدانی که تو را میبیند و باز معصیت او را میکنی پس او در نظر تو از همه بینندگان پستتر است» . (2)
زیرا که اگر دیگری بر معصیت تو مطلع شود البته از معصیتاحتراز میکنی .
و اخبار در امر به خوف و فضیلت آن بیشمار و ذکر همه آنها باعث «اطناب» (3)بلکهمحتاج به کتاب علی حدهای است .
و آنچه از اخبار که در فضیلت علم و تقوی و ورع و گریه و رجاء وارد شده است (4)دلالتبر فضیلتخوف میکند ، زیرا که بعضی از آنها سبب خوف و بعضی مسبب واثر آناند ، و بعضی لازم آن . زیرا که علم و معرفت ، سبب خوف است ، و تقوی و ورعو بکاء اثر آن ، و رجاء لازم آن ، زیرا که تا کسی امید به چیزی نداشته باشد خوف ازحرمان آن نمیدارد .
و مخفی نماند که آنچه در فضیلت
و مدح خوف مذکور شد در وقتی است که ازحد تجاوز نکند ، و اگر از حد شایسته تجاوز نماید مذموم است . و توضیح این ، آن استکه : خوف از خدا حکم تازیانه دارد که بندگان را میراند به سوی مواظبتبر علم وعمل و طاعت و عبادت ، تا به واسطه آنها به رتبه قرب الهی فایز ، و لذت محبت و انس به خدا ایشان را حاصل گردد . و همچنان که تازیانهای که به وسیله آن اطفال را تادیبمیکنند ، یا مرکب را میرانند حدی دارد معین ، که اگر از آن کمتر باشد در تادیب طفلو راندن مرکب نفعی نمیبخشد و اگر از آن تجاوز کند طفل یا مرکب را هلاکمیسازد ، پس همچنین خوف ، که تازیانه خداستحدی دارد ، و آن قدری است کهآدمی را به مقصدی که مذکور شد برساند .
پس اگر از آن حد کمتر باشد کم فایده بلکه بیاثر است ، مانند چوب بسیاری باریکی کهبه مرکب قوی زنند که اصلا متاثر نمیگردد . و این خوف ، مانند رقت قلبی است که ازبرای زنان است ، که به مجرد شنیدن سخن سوزناکی گریان میشوند و تا سخن قطع شد بهحالت اول بر میگردند . یا مثل خوف آدمی است که در وقتی که چیز مهیب و هولناکیرا مشاهده نماید و به محض اینکه از نظر غایب شد دل از آن غافل میشود . و اینخوفی استبیفایده ، و علامت آن ، آن است که گاهی اگر حدیث مرگ و دوزخ راشنید فی الجمله تاثیری در دل او میکند و لیکن اثر در
اعضا و جوارح نمیکند و آنها رامقید به طاعت نمینماید و از معاصی باز نمیدارد .
و چنین خوفی ، خوف نیستبلکه حدیث نفس و حرکتخاطر است و وجود وعدم آن مساوی است . و اگر از حد خود متجاوز شود و به حد افراط رسد بسا باشد کهمنجر به ناامیدی و یاس از رحمتخدا گردد ، و این حد ضلال و کفر است . «لا ییاس منروح الله القوم الکافرون» . (1)
و شکی نیست که : چون خوف به این حد رسد آدمی رااز عمل و طاعتباز میدارد ، زیرا که تا امید نباشد خاطر را نشاطی ، و دل را شوقینیست . و چون نشاط و شوق بر طرف شد کسالت روی میدهد و آدمی از عمل بازمیماند .
و چنین خوفی محض فساد و نقصان ، و در نزد عقل و شرع مذموم است . بلکه اصلخوف بالحقیقه چون ناشی از عجز و بیچارگی ، و از جهل به عاقبت کار خود حاصلاست ، عین نقص و قصور است ، زیرا که کمال حقیقی ، چیزی است که : از برای خدانتوان ثابت کرد ، مانند علم و قدرت و امثال اینها . و لیکن هرگاه واسطه بر طرف شدننقصی بدتر که ارتکاب معاصی و رسیدن به فضائل دیگر شود به این جهت کمال میشود .
پس هر خوفی که این فواید بر او مترتب نگردد مذموم خواهد بود . بلکه بسا باشد کهباعث موت یا مرض یا فساد عقل گردد . و این مانند آن است که : در تادیب هر طفل اورا چنان بزنند که بمیرد
1) 31. «از رحمتخدا جز قوم کافر مایوس نمیشوند» . یوسف ، (سوره 12) ، آیه 87 .
یا عضوی از آن را بشکنند .
چون فضیلتخوف را دانستی و شرف آن را شناختی باید در صدد تحصیل آنبرآئی و خود را به آن صفتبیارائی . و به چند طریق تحصیل خوف از خدا باید کرد .
ابتدا این مطلب را با مثالی توضیح میدهیم و آن ، این است که : هرگاه شیری قویپنجه در راهی خفته باشد کسی که از بودن شیر در آنجا خبر ندارد بیباک رو به آن راهمیرود . و همچنین آنکه بودن شیر را میداند ولیکن سبعیت و درندگی شیر را نیافتهاست از آن احتراز نمیکند . و بسا باشد که : اندکی حکایتحمله و درندگی آن را شنیدهو لیکن چون مدتی از آن گذشته ملتفت آن نیست ، و به این جهت نمیترسد . و گاه استکه : از همه اینها مطلع ، و لیکن به شمشیر ، یا قوت خود مغرور است و به این سبب از آنحذر نمینماید .
پس کسی که از شیر خبر ندارد ، یا حمله و قوت شیر را نمیداند بعد از آنکه مطلع بروجود او یا بر سبعیت او شود و یقین به اینها کرد خایف میگردد و رو از آن رامیگرداند . و بسا باشد که از درندگی شیر اطلاعی نداشته باشد و لیکن ببیند که اربابعقول و مدرک چون به آنجا میرسند فرار میکنند او نیز به تقلید از ایشان فرار میکند ، مانند طفلی که ماری را ببیند ، گاه باشد که ستبه جانب او دراز کند که آن را بگیرد وبازی کند ، و لیکن هر گاه پدر او حاضر باشد و
میترسد و میگریزد و چون طفل پدر رامشاهده میکند که میلرزد و راه گریز میجوید ، خوف بر آن طفل نیز غالب میشود وبا پدر فرار میکند .
و کسی که حکایت درندگی شیر را اندکی شنیده و لیکن چون کم شنیده ملتفت نیستهر گاه کسی او را متذکر کند و نقل حملههای شیر و دریدن او را به او تجدید کند خایفمیگردد و خود را محافظت مینماید .
و کسی که به قوت یا شمشیر خود مغرور است اگر متذکر این شود که گاه استشمشیر خطا کند یا کارگر نشود ، و قوت او از من زیادتر باشد ، یا حادثهای روی دهد کهباعث ضعف من شود ، در مقام حذر بر میآید .
و چون این را دانستی معلوم میشود که سبب کمی خوف از خدا یکی از سه چیزمیشود :
اول : از بیخبری از عظمت و جلال خدا ، و جهل به مؤاخذه و عقاب روز جزا ، و سستی اعتقاد ، و ضعف یقین در اینها .
دوم : از غفلت و فراموشی از محاسبه روز قیامت ، و بی التفاتی به «اهوال» (1)وعذابهای آن روز پر وحشت .
سوم : از اطمینان و خاطر جمعی به رحمت پروردگار ، یا مغرور شدن به طاعات واعمال خود .
و معالجه هر یک از اینها از مثالی که گفتیم معلوم میگردد .
و خلاصه آنکه به چهار طریق میتوان صفتخوف را تحصیل نمود :
اول آنکه : سعی نماید در تحصیل یقین و قوه ایمان به خدا و روز جزا و بهشت
1) 32. جمع هول : ترس ، وحشت .
ودوزخ و حساب و عقاب ، و چون یقین درستبه اینها تحصیل کرد از دوزخ خائف ، وبه بهشت امیدوار میگردد . و این باعث میشود که در دنیا صبر بر مشقت و زحمت کند .
و چون قوه صبر از برای او حاصل شد او را به مجاهده و ذکر خدا و طاعت و عبادتوا میدارد . و به سبب ذکر و فکر ، انس به پروردگار ، و معرفت او حاصل میشود . ومعرفت و انس ، باعث محبتخدا ، و رضا به مقدرات او میشود . و سایر مقامات مقربیناز برای او میسر میشود . پس یقین ، منشا همه صفات حسنه ، و باعث وصول به جمیعمراتب محموده است .
دوم آنکه : پیوسته متفکر اهوال روز حساب ، و متذکر انواع عقاب بوده ، مرگ را درپیش نظر بدارد ، و صعوبت عالم برزخ را تصور نماید ، و مؤاخذه روز قیامت رانصب العین خود سازد ، و اهوال عرصه محشر و جزای گناهکاران را استماع نماید ، واخبار و آثاری که در بیان شداید و اهوال روز حساب رسیده ملاحظه کند .
سوم آنکه : مشاهده اهوال خائفین از خدا را نماید ، و حکایات خوف انبیاء و اولیاءرا گوش کند ، و ملاحظه کند خوف ایشان از پروردگار به چه حد بوده و به فکر کار خودافتد .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند که :
«هیچ وقت جبرئیل علیه السلام به نزد من نیامد مگر اینکه از خوف پروردگار مرتعش و لرزان بود» . (1)
روزی آن حضرت از جبرئیل
1) 33. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 305 . و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 157 .
سئوال کرد که :
«چرا میکائیل را هرگز خندان نمیبینم ؟ عرض کرد که : از روزی که آتش جهنم خلق شده میکائیل نخندیده» . (1)
و مروی است که
«ابراهیم خلیل الرحمن که خلعتخلتش در بر ، و افسر کرامتش بر سر بود ، چون به نماز ایستادی صدای دل او به قدر یک میل راه رفتی» . (2)
«از داود پیغمبر ترک اولائی صادر شد تا زنده بود بر خود نوحه میکرد و پیوسته شغل او گریه و زاری بود . روزی متذکر خطای خود شد بیاختیار فریاد کرد و از جایخود جسته دستبر سر نهاد و سر به کوه و بیابان گذاشت و نوحه و گریه مینمود ، بهحدی که سباع و درندگان بر دور او جمع شدند . گفت : بر گردید من شما را نمیخواهم ، من طالب کسانی هستم که بر گناه خود گریانند . مردم به او میگفتند که : تا چند میگرییو خود را رنجه میداری ؟ میگفتبگذارید که گریه کنم پیش از آنکه روز گریه کردنمسرآید ، و پیش از آنکه استخوانهایم را خورد کنند و شعله در احشای من افکندهملائکه غلاظ و شداد را به گرفتن من امر کنند» . (3)
«یحیای معصوم چون به نماز ایستادی چنان گریستی که درخت و کلوخ از گریه او بهگریه در آمدی ، و پدر بزرگوارش زکریا بر حال او گریه کردی تا بیهوش شدی . و یحییهمیشه از خوف خدا گریان بود تا از اشک چشمش گوشت روی او ریخت و دندانهایشاز زیر پوست نمایان شد ، مادرش دو قطعه کرباس بر دو گونه او
گذاشت تا آب چشمشبه جراحت گونهاش نرسد ، چون به نماز ایستادی این قدر گریستی که آن کرباس در آبچشمش غرق شدی ، مادرش آن را برداشتی و فشردی ، چون یحیی میدید که مادرشآنها را میفشارد و آب از دستش جاری است آهی میکشید و میگفت : ای خدا ایناشک چشم من است و این مادر من است و من بندهتوام و تو ارحم الراحمینی» . (1)
و خوف خاتم انبیاء به مثابهای بود که قد مبارکش خم شده بود ، چنانکه چون راهرفتی مردمان گمان کردندی که به رو در میافتد . و حتما شنیدهای که سید اولیاء شبیهفتاد مرتبه از خوف خدا بیهوش میشد . و چنانچه فقرات مناجات آن بزرگوار راملاحظه نمائی و عبارات ادعیه سید الساجدین را بشنوی مرتبه خوف و خشیت ایشان راخواهی دانست . پس بعد از آنکه خوف ایشان با وجود مرتبه عصمتبه این حد باشدمعلوم است که امثال ما چگونه باید باشیم .
چهارم آنکه : تامل کند که فهمیدن حقایق قضا و قدر الهی و ادراک کند امورخداوندی در قوه بشر نیست و هیچکس را از آنچه در پس پرده استخبر نیست ، پسحکم کردن به آنچه به ظن و تخمین میآید غلط ، چه جای قطع و یقین ، پس به طاعتو ایمان خود خرسند شدن نیست مگر از بیخردی و بیخبری . بلکه اگر کسی همه خیرات از برای او حاصل ، و از دنیا بالمره گسیخته و منقطع باشد ، و بالکلیه در خدمتخدامشغول بوده باشد خاتمه خود را چه میداند ؟ و از آخر کار خود چه خبر دارد ؟
1) 37. رک : امالی شیخ صدوق ، ص 32 ، (مجلس 8) ، با اختلافی در الفاظ و عبارات . و احیاء العلوم ج 4 ، ص 159
وچگونه مطمئن میشود که دفتر حال او برنگردد ، و احوال او متبدل نشود ؟ ! و حال آنکه گفتهاند : گردش دل آدمی شدیدتر است از گردش آب جوشان در دیگ . و پروردگارمقلب القلوب میفرماید :
«ان عذاب ربهم غیر مامون» . (1)
خلاصه معنی آنکه : کسی از آدمیان از عذاب خداایمن نیست ، پس انسان بیچاره کجا و اطمینان خاطر کجا ! چه جای نشستن و چه جایخاطر جمع شدن است ! باید بر خود گریه کنیم و بر احوال خویش نوحه نمائیم .
دیدهها بر دیگری چون میگری*** مدتی بنشین به خود خون میگری
هر کجا نوحه کنند آن جا نشین*** زانکه تو اولی تری اندر حنین
قبل از این مذکور شد که بالاترین خوفها ، خوف سوء خاتمه است . و از برای آناسباب بسیار است ، و مرجع همه آنها سه چیز است :
اول : که از همه بدتر است آن است که در وقتی که سکرات مرگ ظاهر شود واحوال آن نمایان گردد ، در عقاید آدمی خللی هم رسد و شک یا انکاری در بعضی ازعقاید در دل او حاصل شود ، و این حجابی گردد میان خدا و بنده ، که باعث عذابمخلد ، و زیانکاری ابد ، و دوری دائمی از درگاه خدا گردد ، و به کفر از دنیا رحلت کند .
و میتواند شد که آدمی به امری که خلاف واقع باشد اعتقاد کند و در وقت مردنخلاف آن بر او ظاهر شود ، و به این سبب تشکیک در سایر عقاید صحیحه خود کند
1) 38. معارج (سوره 70) آیه 28
وکافر گردد . زیرا که در ابتدا ، اعتقاد او به همه یکسان بود ، پس چون ملاحظه کند که یکیاز آنها خطاست اطمینان او از سایر عقاید خود نیز بر طرف میگردد .
چنانکه گویند فخر رازی روزی میگریست . از سبب گریه او پرسیدند . گفت : حالهفتاد سال است که در مسالهای بنوعی اعتقاد داشتم امروز دانستم که باطل بوده ، از کجاکه سایر عقاید من چنین نباشد .
و بالجمله - العیاذ بالله - کسی که به این خطر افتد و پیش از آنکه رفع تشکیک اوبشود و ایمان از برای او حاصل بشود از دنیا برود کافر رفته است . و بلهائی که ایمان بهخدا و رسول و روز حساب بر سبیل اجمال دارند و این در قلب ایشان رسوخ کرده است از این خطر دورترند .
و از این جهت است که وارد شده است که :
اکثر اهل بهشت بلها خواهند بود . (1)
و به این سبب در شریعت مقدسه منع شده است از : غور در بحث و نظر در خدا وصفات او . و سر در این ، آن است که بلها آنچه را از شرع رسیده است چون اعتقادکردند و فراگرفتند ، بر آن باقی میمانند . و چون ذهن ایشان از فهمیدن شبهات قاصر ، وبه تشکیک و تردید معتاد نشدهاند ، در دل ایشان شک و شبهه خلجان نمیکند .
و خلاف کسانی که در فکر و بحث فرو رفته و عقاید خود را از عقول قاصره خوداخذ کردهاند ، و با فکر سستخود عقیدهای را به
1) 39. بحار الانوار ، ج 5 ، ص 128 . مراد از بله و بلها کسی است که : ذاتا تمایل به کارهای خیر داشته و از شر وفساد غافل باشد رک : مجمع البحرین ، ماده بله
دست آوردهاند ، که ایشان را ثباتقدمی در اعتقادی نیست ، زیرا که عقول ناقصه ، از فهمیدن اکثر عقاید دینیه عاجز ، وادلهای را که ترتیب میدهند مضطرب و متعارضند . و از بحث و فکر ، درهای شکو شبهه گشوده میشود . پس ذهن ایشان همیشه معرکه شکوک و شبهات است ، گاهیاعتقادی میکنند و به آن اطمینان بهم میرسانند بعد از آن در دلیلش تشکیک ، و اعتقادایشان ضعیف میشود . و پیوسته در حیرت و اضطراب و تشکیک و اشتباهند .
پس اگر به این حالتسکرات مرگ ، ایشان را دریابد چه استبعاد دارد که در بعضیاز عقاید دینیه شک نمایند ؟ ! و ایشان مانند کسی هستند که : در کشتی شکسته نشسته باشدو کشتی او در گرداب افتاده ، موجی آن را به موجی دیگر اندازد . و غالب این است کهچنین کسی غرق میشود .
و از نصیر الدین طوسی ، که از اعاظم متکلمین است منقول است که گفت : هفتاد سالدر علوم عقلیه فکر کردم و کتابهای بسیار در آنها تصنیف کردم و بیش از این نیافتم کهاین مخلوقات را خالقی است ، و در این هم یقین عجوزههای قبیله از من بالاتر است .
پس طریق صحیح آن است که : همه کس اصل ایمان و عقاید خود را از صاحبوحی اخذ کند . و باطن خود را از صفات ذمیمه و اخلاق خبیثه پاک سازد . و به اعمالصالحه و طاعات مشغول گردد . و متعرض تفکر در آنچه از طاقت او بیرون استنگردد ، تا الطاف ربانیه او را دریابد
.
دوم : از اسباب سوء خاتمه آن است که : ایمان آدمی ضعیف باشد و به سبب ضعفایمان و عقیده ، دوستی خدا در دل او کم باشد ، و دوستی دنیا و اهل و عیال و منصب ومال بر دوستی خدا غالب باشد . پس چنین کسی به تدریج محبت دنیا بر او غلبه میکند تابه جائی میرسد که دوستی خدا در نهایت کمی میشود . و از آن ، چیزی که اثری در مخالفت نفس اماره و شیطان کند باقی نمیماند . و از این جهت دل او تاریک و سیاهمیشود . و گرفتگی و افسردگی در آن هم میرسد . و قساوت آن را فرا میگیرد . وتاریکی گناهان بر آن متراکم میشود . و بالکلیه نور ایمان از آن بر طرف میشود .
پس چون سکرات مرگ در رسد ، و بر او ظاهر شود که : حال باید از دنیا مفارقتکند ، و آنچه محبوب اوست از مال و فرزند ، همه را ترک کند ، و این فعل را از خدامیداند ، لهذا آن قلیل دوستی خدا هم که باقی مانده تمام میشود . بلکه مبدل به بغض وانکار میگردد ، زیرا که چنان میداند که : خدا میان او و میان مال و فرزند و اهل و عیالو سایر آنچه دوست دارد جدائی افکنده است . و دوستی بسیار هم با خدا ندارد که بهقضای او راضی باشد . پس در دل او انکار و کراهت ، بلکه بغض و عداوت داخلمیشود . چنانکه هرگاه کسی یکی از فرزندان خود را اندک دوستی داشته باشد
و مالیداشته باشد ، که در نزد او از آن فرزند عزیزتر باشد و آن فرزند آن مال را تلف کند آنقلیل دوستی او به عداوت مبدل میشود .
پس هر گاه چنین کسی در حالت انکار و بغض بمیرد بر سوء خاتمه مرده است ، ووارد خواهد شد بر خدا مانند بنده گریخته خشمناکی که او را به قهر گرفته باشند و به نزدمولای خود برند .
پس بر هر کسی لازم است که سعی کند که دوستی خدا بر دل او غالب باشد و هیچچیز را از او دوستتر نداشته باشد تا در وقت مردن از این قسم سوء خاتمه نجات یابد .
و حق - سبحانه و تعالی - به این قسم سوء خاتمه در کتاب کریم اشاره فرمودهاند که :
«قل ان کان ابائکم و ابنائکم و اخوانکم و ازواجکم و عشیرتکم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون کسادها و مسکن ترضونها احب الیکم من الله و رسوله و جهاد فی سبیله فتربصوا حتی یاتی الله بامره» (1)
یعنی : «بگو به مردمان که اگر پدران شما و فرزندان شماو برادران شما و زنان شما و اقارب و خویشان شما و مالهایی که کسب کردهاید ، وتجارتی که از کسادی و ناروائی آن میترسید ، و خانههایی که آنها را پسندیدهاید ، درنزد شما محبوبتر است از خدا و رسول خدا و جهاد کردن در راه خدا پس منتظر باشیدتا امر خدا بیاید» .
یعنی سکرات مرگ بر شما ظاهر شود ، و بیهوشی مرگ شما را فرا گیرد در آن وقتضرر زیادتی دوستی امور دنیویه
1) 40. توبه ، (سوره 9) ، آیه 24
و کمی دوستی خدا و رسول صلی الله علیه و آله معلوم خواهد شد .
سوم : از اسباب سوء خاتمه : کثرت معاصی و پیروی شهوات نفسانیه است ، زیرا کهسبب متابعتشهوات ، و فرو رفتن در معاصی و سیئات ، غلبه شهویات ، و رسوخ آنها دردل است . و سبب آن نیست مگر بسیاری الفت و عادت به آنها . و هر چه را که آدمی بهآن الفت گرفت و عادت کرد ، در وقت مردن همان به خاطر او میرسد و در نزد اومتصور میشود .
پس اگر بیشتر میل او به طاعت و عبادت باشد در وقت رفتن او از دنیا دل او متوجهطاعت میشود . و اگر اکثر همت او مقصور بر معاصی و گناهان بوده ، یاد آنها در وقتمردن حاضر میشود . و کسی که بیشتر شغل او مسخرگی و استهزاء باشد در آن وقتمشغول آن میگردد . و همچنین در جمیع شغلها و عملهایی که در مدت عمر متوجه آنها بوده .
پس کسی که بیشتر فکر و ذکر او در معصیت و گناه بوده بسا باشد که در وقتمردن ، شهوت گناه بر او غالب ، و دل او متوجه آنها باشد ، و بر این حال قبض روح اوشود . و این حالت ، حجابی شود میان او و میان پروردگار . و کسانی که دل آنها بهشهوات مایل ، و معاصی و سیئات بر ایشان غالب استبه این خطر نزدیکاند«اعاذنا الله سبحانه منه» . (1)
و سر در این ، آن است که بیهوشیای که پیش از مرگ حاصل میشود
1) 41. خداوند سبحان ما را از آن حفظ فرماید
شبیه به خواباست ، پس همچنان که آدمی در خواب احوالی را که به آنها الفت کرده و عادت نمودهمیبیند ، و چیزهایی که شباهتی به آنچه در بیداری دیده ، ندارد هرگز در خوابنمیبیند . چنانچه کور مادرزاد هرگز روشنائی و رنگهای مختلفه را در خواب مشاهدهنمیکند . و کسی که تازه به حد بلوغ رسیده باشد و محتلم شود ، صورت مجامعتبهخواب او نمیآید . و همچنین در وقتسکرات مرگ و بیهوشی پیش از مرگ ، کهمشابه خواب استبه غیر از آنچه به آن معتاد شده و الفت گرفته به نظر او نمیآید .
و بسا باشد که به واسطه الفت و عادت ، صورت فاحشه در نزد او متمثل میشود ودر آن وقت میل به آن میکند ، و به این خیال قبض روح میشود ، و به سوء خاتمه ازدنیا میرود .
و بدان که همچنان که بسیار میشود که در بیداری چیزهایی به خاطر او میگذرد کهسبب آن را نمیداند ، همچنین در خواب و وقت مردن چیزهایی به خاطر او میآید کهبه باعث آن ملتفت نمیگردد . و گاه است که سبب آنها را بعد از التفات میتوان یافت ، مثل اینکه صورت جمیلی را میبیند و به مناسبت آن به فکر صورت خوب دیگر میافتد . یا صورت خوبی را میبیند به ضدیت آن ، صورت بسیار بدی را متذکر میشود .
یا اسبی را ملاحظه میکند و به واسطه آن ، شخصی که وقتی سوار آن بوده به خاطرشمیآید .
و بسیار میشود که بعضی چیزها به خاطر میگذرد که هر چند تامل
کند سبب آن رانمیفهمد ، و حالتخواب و سکرات مرگ نیز چنین است .
و کسی که خواهد وقت مردن خاطر او از معاصی و شهوات محفوظ ، و اصلا به فکرآنها نیفتد باید که در تمامی عمر خود مشغول مجاهده بوده که نفس خود را از معصیتباز دارد . و ریشه شهوات را از دل خود بکند . و مواظبتبر علم و عمل نماید . و باطنخود را از فکر مشاغل دنیویه بپردازد . و دل خود را محل محبتخدا و انس به او سازد .
و این را ذخیره هنگام مردن خود کند ، زیرا که هر کسی بر حالتی که زندگانی کرد میمیرد . و بر حالتی که مرد محشور میشود . و به تجربه رسیده و مکرر مشاهده شده کههر کسی در وقت مردن ، دل او مشغول امری بوده که در زندگانی بیشتر متوجه آن بوده و آثار آن از او به ظهور میرسد .
و به این جهت است که معظم خوف اهل معرفت از این قسم خوف سوء خاتمهاست ، که میترسند در وقت مردن افکار ردیه و خواطر مذمومه به خاطر ایشان خطورکند و بر این حال بمیرند ، و همین حجاب میان آنها و پروردگار گردد ، زیرا که خلجانافکار ، بالکلیه داخل در تحت اختیار آدمی نیست ، اگر چه بسیاری عادت مدخلیتی تمامدارد . و از این جهت است که : اگر کسی بخواهد غیر از انبیاء و ائمه - علیهم السلام - رادر خواب نبیند ، و سوای عبادت و طاعت را در رؤیا ملاحظه نکند میسر او نمیگردد ،
اگر چه مواظبتبر صلاح و طاعت در این خصوص بیاثر نیست . و از این ، معلوممیشود که اگر آدمی در نفس آخر ، که روح با آن بیرون میرود سالم نماند همه اعمالحسنه او ضایع و بیفایده است . و سالم ماندن در آن نفس ، با اینکه دل جولانگاهخواطر باشد و در امواج افکار مضطرب باشد در نهایت اشکال است .
و به این جهت است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند که :
«مردیپنجاه سال عبادت و عمل اهل بهشت را میکند تا اینکه میان او و بهشتبه قدردوشیدن شتری باقی نمیماند و خاتمه او به آنچه از برای او مقدر شده میشود» . (1)
و معلوم است که در این مقدار وقت ، عملی دیگر که باعثشقاوت شود نمیتواندسر زند مگر افکار ردیه که چون برق خاطف در گذرند .
و به این سبب گفتهاند که : «تعجب نمیکنم از کسانی که در دنیا هلاک شدند کهچگونه هلاک شدند ، و لیکن تعجب میکنم از کسانی که نجات یافتند که چگونه نجاتیافتند» (2).
و در حدیث رسیده است که : «چون روح بنده مؤمن را بر خیر و اسلام بالا برند ، ملائکه تعجب میکنند و میگویند : چگونه نجات یافت از دنیائی که نیکان ما در آنجا فاسد شدند» . (3)
و از اینجا سر فرموده حضرت ظاهر میشود که فرمودند : «مردم همه اهل هلاکتاند مگر علماء ، و علماء همه اهل هلاکاند مگر عمل کنندگان به علم خود ، و عمل کنندگانهمه اهل هلاکتاند مگر مخلصین ، و مخلصین هم بر
خطر عظیم و در محل تشویش و بیماند» . (1)
و به جهت این خطر عظیم و تشویش و بیم مرتبه شهادت در راه خدا مطلوب ، ومرگ «مفاجات» ، (2)ناگوار است ، زیرا که بسا باشد که مرگ مفاجات ، در وقتی اتفاق افتدکه خاطر آدمی ملتفتبه فکر بدی باشد .
و اما در شهادت در راه خدا ، در حالی قبض روح میشود که در دل بجز محبتخداامری باقی نماند ، زیرا که : کسی به امر خدا و رسول رو به میدان کارزار میآورد کهمرگ را به جهت رضای ایشان بر خود نوشته است . و از اینجا معلوم میشود که قتلی کهسبب شهادتی که مذکور شد نباشد باعث اطمینان از این خطر نمیگردد ، اگر چه به ظلمکشته شده باشد ، یا به جهاد رفته باشد و لیکن مقصود او رضای خدا و رسول او نباشد .
پس بر هر کسی لازم است که سعی نماید که از این خطر عظیم نجات یابد . و خاتمهاو به خیر ، و عاقبت او به نیکوئی باشد . و آن به این نوع میشود که در وقت مردن ، دلاو متوجه خدا و مملو از حب و انس او باشد ، تا به رستگاری جاوید فایز گردد . و اینموقوف استبر مجاهده بسیار ، تا نفس را از شهوات دنیویه باز دارد . و بالمره محبتدنیا را از دل بیرون کند . و از ارتکاب معاصی و ملاحظه احوال عاصیان و تصور و فکردر معصیت ، غایت اجتناب را بکند . و از اهل معصیت ، و شنیدن حکایات ایشان ،
نهایت احتراز را لازم شمارد . و بلکه محبت هر چیزی که غیر از خداست از دل بیرون کند . وخانه دل را بالمره از ما سوی الله بپردازد ، تا یاد خدا ملکه او شود . و بدون این ، مطمئن ازاینکه خاتمه به خیر خواهد بود نمیتوان شد .
بلی دانستی که بیهوشیای که نزدیک مردن هم میرسد حکم خواب را دارد . وملاحظه کن حالتخود را که در اکثر اوقات خوابهائی که میبینی مطلقا در آن حالتدر دل خود محبتخدا را نمیبینی . و به خاطرت نمیگذرد که تو را خالقی استبهصفات کمال آراسته . بلکه امور باطله و خیالات فاسدهای که به آنها انس گرفتهای درخواب میبینی . و اگر - نعوذ بالله - در هنگام قبض روح ، دل تو مشغول چیزی از اموردنیویه بوده باشد و ملتفت معرفتخدا و در بهجت و سرور از محبت او نباشی بعد ازمردن همیشه بر این حال خواهی بود ، و زیانکاری ابد ، و شقاوت سرمد نصیب توخواهد شد .
پس ای دوست ! از خواب غفلتبیدار ، و از مستی طبیعت هشیار شو . دوستی دنیایدنیه را از دل خود بیرون کن . و دل خود را به محبت انس پروردگار آباد ساز . از دنیائیکه خانه عاریت استبه قدر ضرورت قناعت کن . و از منزلی که باید رفت ، به مقدارحاجت کفایت نما . از غذا و طعام تو را این قدر بس است که حفظ حیات کند ، و زیادهخوردن آدمی را از قرب پروردگار دور ، و از بساط قرب عزت مهجور میسازد . و
ازجامه به قدری که ساتر بدن باشد تو را کافی است ، و افزون از آن انسان را از کار آخرتباز میدارد . و از مسکن و خانه آن قدر که تو را از باران و آفتاب محافظت کند کفایتمیکند ، و ازین بیشتر ، خانه جاوید را خراب میکند .
و اگر به اینها کسی ساخت ، یمکن که به کار آخرت پرداخت . و اگر از این تجاوزنماید شغل او در دنیا بسیار ، و دل او هر لحظه به فکری گرفتار میگردد . و هر دمیغمی ، و هر ساعتی محنتی ، هر نفسی مشغلهای ، و هر زمانی در مرحلهای خواهد بود .
برکات اوقات او به فکر این و آن تلف میشود ، و وقت و فرصتبر طرف .
و بعد از آنکه مشاغل دنیویه را از خود دور کنی متوجه دل خود باش ، و لحظهایاز آن غافل مشو تا به هر وادی نیفتد . و سعی کن که پیوسته در فکر و ذکر خدا باشد و بااو انس گیرد ، که به واسطه آن به بهجت ابدیه و سعادت دائمیه فایز گردد .
و چگونه عاقل دست از چنین مرتبهای بر میدارد به جهت مشغول شدن به فضولدنیا و امور خسیسه این عاریتسرا ، که نه آن را بقائی ، و نه با کسی وفائی کرده . کسیزیاده از نصیب خود نخورده ، و از اینجا چیزی با خود همراه نبرده .
بند بگسل باش آزاد ای پسر*** چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزهای*** چند
گنجد قسمتیک روزهای
یاس از روح الله . و این صفت از جمله مهلکات عظیمه بلکه گناهانکبیره است و در کتاب کریم نهی صریح از آن شده ، چنانچه میفرماید :
«یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله» . (1)
یعنی : «ای بندگان منکه بر خود ستم و اسراف کردهاید ! از رحمتخدا نا امید نشوید» .
و باز میفرماید : «و من یقنط من رحمة ربه الا الضالون» . (2)
یعنی : «کیست که ناامید ازرحمتخدا شود ، مگر گمراهان و اهل ضلالت» .
بلکه از بعضی آیات معلوم میشود که یاس از رحمتخدا موجب کفر است ، چنانکه میفرماید :
«لا ییاس من روح الله الا القوم الکافرون» (3)
یعنی : «مایوس نمیشود از رحمتخدامگر کفار» .
و مروی است که : «مردی از بسیاری گناهان ، این قدر خائف شده بود که از آمرزشخود ناامید بود . حضرت امیر المؤمنین علیه السلام به او فرمودند : ای مرد ! مایوسی تواز رحمتخدا بدتر است از گناهانی که کردهای» . (4)
و روزی حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند که : «اگر بدانید آنچه را منمیدانم ، کم خواهید خندید و بسیار خواهید گریست . و به بیابانها و صحراها بیرونخواهید رفت . و بر سینههای خود خواهید زد . و پناه به پروردگار خود خواهید برد . پسجبرئیل علیه السلام نازل شد و گفت : پروردگارت میفرماید که : بندگان مرا از من نا امید مکن» . (5)
و مروی است که : «مردی بود در بنی اسرائیل که
مردم را از رحمتخدا نا امید میکرد و ایشان را بسیار میترسانید . در روز یامتخدا به او خواهد فرمود که : امروزمن تو را از رحمتخود مایوس میکنم ، همچنان که تو بندگان مرا از من ناامیدمیساختی» . (1)
و همین قدر بس است در مذمت صفتیاس ، که : آدمی را از محبتخدا که سر همه فضایل و بالاترین آنهاستباز میدارد ، زیرا که تا کسی به دیگری امیدوار نباشد او رادوست نمیدارد . و همچنین این صفتباعثبازماندن از طاعت و عبادت میشود ، زیرا که باعثبر عمل ، نشاط خاطر و امیدواری به مکافات آن است .
و آنچه رسیده است در مذمت ظن بد به خدا - چنانکه مذکور خواهد شد - دلالتبرمذمت این صفت نیز میکند . پس بر هر کسی لازم است که از این صفت مجتنب باشد . وعلاج آن به تحصیل ضد آن است ، که صفت رجاء و امیدواری به رحمتخداست ، چنانکه بیاید .
ضد یاس از رحمتخدا امیدواری به اوست ، که آن را صفت رجاء گویند . و «رجاء» عبارت است از : انبساط سرور در دل ، به جهت انتظار امر محبوبی .
و این سرور و انبساط را وقتی رجاء و امیدواری گویند که : آدمی بسیاری از اسباب رسیدن به محبوب را تحصیل کرده باشد ، مثل انتظار گندم از برای کسی که تخم بیعیبرا به زمین قابلی که آب به آن نشیند بیندازد ، و آن را در وقتخود آب دهد .
اما توقع چیزی که هیچ یک از اسباب آن را مهیا نکرده باشد
1) 6. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 254 و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 126 .
آن را رجاء نگویند ، بلکه غرور و حماقت نامند . مانند انتظار گندم از برای کسی که تخم آن را در زمینشوره زاری که بی آب باشد افکنده باشد .
و اگر کسی بعضی اسباب را تحصیل کرده و بعضی را نکرده ، که حصول محبوب مشکوک فیه باشد آن را آرزو و تمنا گویند ، مثل آنکه تخم را به زمین قابلی افکنند امادر آب دادن کوتاهی و تقصیر نمایند .
و چون این را دانستی بدان که دنیا مزرعه آخرت است . و دل آدمی حکم زمین رادارد . و ایمان چون تخم است . و طاعات ، آبی است که زمین را با آن سیراب باید کرد . وپاک کردن دل از معاصی و اخلاق ذمیمه به جای پاک کردن زمین است ازخار و خاشاک و سنگ و کلوخ و گیاهی که زرع را فاسد میکند . و روز قیامت هنگامدرو کردن است .
پس باید امید داشتن بنده به آمرزش را قیاس کرد به امید صاحب زرع ، و همچنان کهکسی تخم را به زمین پاک افکند و آن را به موقع آب دهد ، و از سنگ و خار و خسپاک سازد ، چون چشم به لطف پروردگار داشته بنشیند و امید گندم به خانه بردن دروقت درو داشته باشد . این امید را رجاء گویند و عقلا از آدمی میپسندند و مدح او را میکنند . همچنین هر گاه بنده زمین دل را از خار و خس اخلاق ذمیمه رفت و درو کرد ، و تخم ایمان را در آن پاشید ، و آب طاعات
را بر آن جاری ساخت ، پس امید به لطفپروردگار داشته باشد که او را از سوء خاتمه نگاهدارد ، و او را بیامرزد . و این امیدواریاو رجاء محمود ، و در نزد عقل و شرع مستحسن است .
و همچنان که کسی که از زراعت تغافل ورزد و سال خود را به کسالت و راحتبهسر برد ، یا تخم را در زمین شوره که آب به آن نمینشیند افکند و بنشیند و توقعدرو کردن و گندم به انبار کشیدن را داشته باشد این را حمق و غرور گویند و صاحب آنرا احمق نامند . همچنین کسی که تخم ایمان و یقین را در زمین دل نیفکند ، یا بیفکندولیکن خانه دل او «مشحون» (1)به رذایل صفات ، و مستغرق لجه شهوات و لذات باشد . و آن را به آب طاعتی سیراب ننماید و چشم [چشم داشت] ایمان و مغفرت را داشتهباشد مغرور و احمق خواهد بود .
و از آنچه گفتیم معلوم شد که : امیدواری و رجاء ، در وقتی است که آدمی توقع محبوبی را داشته باشد که جمع آوری اسبابی را که در دست او هست کرده باشد ، ودیگر چیزی نمانده باشد مگر آنچه را که از قدرت او بیرون است ، که فضل و کرم خداست ، که از لطف خود او را از سوء خاتمه ، و ایمان او را از شیطان ، و دل او را ازهوا و هوس محافظت نماید .
پس احادیث و اخباری را که در ترغیب به رجاء و امیدواری به خدا ، و وسعت عفوو رحمت او
1) 7. مملو
رسیده مخصوص استبه کسانی که چشم داشت رحمت را با عمل خالص داشته باشند و به دنیا و لذت آن فرو نرفته باشند .
پس جان من ! با هوش باش تا شیطان ترا فریب ندهد ، و از طاعت و عبادت باز ندارد ، و به امید و آرزو ، روزگار تو را نگذراند ، تا زمام کار از دست تو در رود . و نظری بهاحوال انبیاء و اولیاء و بزرگان بارگاه خدا افکن ، و سعی ایشان را در عبادات ملاحظهنمای ، و ببین که : چگونه عمر خود را در خدمت پروردگار صرف نمودند . و روز وشب ، بدن خود را در رنج افکندند ، و به عبادت و طاعت مشغول شدند . و چشم ازلذات دنیویه پوشیدند ، و شربت محنت و بلا را نوشیدند . و با وجود این ، از خوف خداپیوسته در اضطراب ، و دیده ایشان غرق آب بود . آیا ایشان امید به عفو و رحمتخداوند نداشتند ؟ یا از وسعت کرم او آگاه نبودند ؟ به خدا قسم که آگاهی آنها از من وتو بیشتر ، و امیدواری آنها بالاتر بود و لیکن میدانستند :
نابرده رنج گنج میسر نمیشود*** مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
یافته بودند که امید رحمتبی دست آویزی طاعت و عبادت حمق و سفاهت است .
آری :
شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد ***که چند سال به جان خدمت شعیب کند (1)
و ما ابتدا بعضی از احادیث و آیاتی که در فضیلت رجاء و امیدواری رسیده بیانمیکنیم و
1) 8. مراد از «شبان وادی ایمن» ، حضرت موسی - علی نبینا و آله و علیه السلام - است که از مصر فرار نمود و بهمدین آمد و مدت 8 یا 10 سال در خدمتحضرت شعیب - سلام الله علیه - بود . خداوند عالم در قرآن سورهقصص ، (28) آیه 23 به آن اشاره نموده است . (جهت اطلاع بیشتر رک : تفسیر نمونه ، ج 16 ، ص 63) .
بعد از آن بیان اینکه رجای بی طاعت ، غرور و حماقت است مینمائیم .
پس میگوئیم بدان که : آیات و اخباری که باعث رجاء و امیدواری میشود وترغیب به آن مینماید بینهایت است ، و آنها بر چند قسماند :
قسم اول : آیات و اخباری که در آنها نهی شده است از یاس و نومیدی از رحمتخدا ، چنانچه گذشت .
قسم دوم : احادیثی که به خصوص رجاء و امیدواری رسیده ، چنانکه مروی استکه :
«مردی در حالت نزع بود و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام بر بالین او حاضر بودند ، عرض کرد که خود را مییابم که از گناهان ترسان ، و به رحمت پروردگار امیدوارم .
حضرت فرمود که : در این وقت این ترس و امید در دل بنده جمع نمیشودمگر اینکه خدا او را به آنچه امید دارد میرساند و از آنچه میترسد ایمن میکند» . (1)
و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که فرمودند : «در روز قیامتخداوند عالم به بنده میفرماید که : چه چیز مانع شد تو را از اینکه تو منکر را دیدی و نهی از آن نکردی ؟ اگر در این وقت عذر آورد که پروردگارا ! به تو امیدوار بودم و از مردم میترسیدم . خدا میفرماید که : این گناه ترا آمرزیدم» . (2)
و باز از آن حضرت منقول است که : «مردی را داخل جهنم کنند ، پس در آنجا هزارسال معذب باشد ، روزی فریاد کند که یا حنان یا منان . خداوند عالم به
جبرئیل میفرماید :
برو بنده مرا نزد من آور . پس جبرئیل علیه السلام او را بیاورد و در موقف پروردگاربدارد . پس خطاب الهی رسد که : جای خود را چگونه یافتی ؟ عرض کند که : بد مکانیبود . خطاب رسد که : او را به جائی که داشتبرگردانید . آن بنده راه جهنم را پیش گیردو روانه شود و به عقب خود نگاه کند . خدای - تعالی - فرماید که : چرا به عقب نگاهمیکنی ؟ عرض کند که : چنین به تو امید داشتم که چون مرا از جهنم بیرون آوردیدیگر به آنجا بر نگردانی . خطاب رسد که : او را بر گردانید و به بهشتبرید» . (1)
و نیز از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که : «خدای - تعالی - فرمودند که : مطمئن نشوند عبادت کنندگان به عبادتی که به امید ثواب من میکنند ، بهدرستی که اگر غایتسعی خود را در طاعتبکنند و در مدت العمر نفسهای خود را بهزحمتبیندازند در بندگی من ، باز مقصر خواهند بود و حق عبادت مرا بجا نخواهندآورد در مقابل آنچه از من میخواهند از کرامات و نعیم بهشت من ، و از درجات عالیهدر جوار من . و لیکن باید به رحمت من واثق باشند . و به فضل و کرم من امیدوار باشند . ومطمئن و خاطر جمع به حسن ظن به من باشند ، که هر گاه چنین باشند رحمت من ایشان رادر مییابد ، و خوشنودی و آمرزش خود را به ایشان میرسانم ، و خلعت عفو خود را بهایشان
1) 11. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 126 .
میپوشانم . به درستی که منم خداوند رحمن و رحیم ، و به این نام خود رانامیدهام» . (1)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «دیدم در کتاب علی بن ابیطالب - صلوات الله علیه - که نوشته بود حضرت رسول صلی الله علیه و آله دربالای منبر فرمودند که : قسم به آن خدائی که به غیر از او خدائی نیست که به هیچ مؤمنی خیر دنیا و آخرت داده نشد مگر به واسطه حسن ظن او به خدا ، و امیدواریش به او ، وحسن خلق او ، و احتراز کردن از غیبت مؤمنین . و قسم به خدائی که به غیر از او خدائینیست ، که : خدای تعالی هیچ مؤمنی را بعد از توبه و استغفار عذاب نمیکند مگر به جهتگمان بدی که به خداوند داشته باشد ، و کوتاهی او در امیدواری به خداوند ، و بد خلقی و غیبت مؤمنین . و قسم به خدائی که به غیر از او خدائی نیست ، که : هیچ بنده ، ظن نیکو بهخدا نمیدارد مگر اینکه خدا به ظن او با او رفتار میکند ، زیرا که خدا کریم است و همهخیرات در دست اوست ، و شرم دارد که بنده مؤمن گمان نیک به او داشته باشد و گماناو تخلف کند و امید او بر نیاید . پس نیکو کنید گمان خود را به خدا و به سوی او رغبتنمائید» . (2)
قسم سوم : از چیزهائی که باعث امیدواری مؤمنین است آن است : که در آیات قرآنیه و احادیث نبویه تصریح شده
که ملائکه مقربین و انبیاء مرسلین - صلوات الله علیهم اجمعین - از برای طایفه مؤمنین طلب مغفرت مینمایند و از خدا آمرزش ایشانرا میطلبند ، و البته دعای ایشان مقبول درگاه پروردگار است .
خداوند عالم میفرماید :
«و الملائکة یسبحون بحمد ربهم و یستغفرون لمن فی الارض» . (1)
خلاصه معنی آنکه : «فرشتگان تسبیح پروردگار خود را مینمایند ، و از اوطلب آمرزش میکنند از برای بندگانی که در زمین هستند» .
و حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند که : «حیات و ممات من از برای شما خیر است . اما در حیات ، از برای شما احکام شریعت را بیان میکنم ، و طریقه وآداب را به شما میآموزم . و اما بعد از ممات من اعمالی که از شما صادر میشود بر من عرضه میکنند ، آنچه را که دیدم نیک استحمد خدا را میکنم ، و آنچه را که دیدم بداست طلب آمرزش آن را از خدا میکنم» . (2)
قسم چهارم آنکه : رسیده است که : چون بنده گناهی کند ملائکه در نوشتن آنتاخیر میکنند که شاید نادم و پشیمان شود و استغفار کند .
از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «چون از بنده گناهی صادر شود به قدر صبح تا شام نوشتن آن را تاخیر میاندازند ، اگر استغفار نمود نمینویسند» . (3)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که : «هر که گناهی کندهفتساعت از روز او را مهلت میدهند ، پس اگر سه مرتبه گفت : «استغفر الله
الذی لا اله الا هو الحی القیوم» آن گناه را ثبت نمیکنند» . (1)
قسم پنجم : از اموری که وسیله نجات مؤمنان ، و باعث امیدواری گناهکاران است ، شفاعتشافع روز قیامت ، و عذر خواه گناهکاران امت ، پیغمبر رؤف رحیم ، و ائمه طاهرین - صلوات الله علیه و علیهم اجمعین - است ، که چون عرصه قیامتبر پا شود خودو اهل بیت مطهر او دامن شفاعتبرزنند ، و کمر عذر خواهی نامه سیاهان امت را بر میان بندند ، و عفو تقصیرات ایشان را از بارگاه احدیت مسئلت نمایند ، و از خدا آمرزشایشان را بطلبند . و چنانچه خداوند مهربان به آن برگزیده جهانیان وعده فرموده شفاعتاو را قبول خواهد فرمود .
«و لسوف یعطیک ربک فترضی»
یعنی : «هر آینه زود باشد که پروردگار تو ، این قدر بهتو بخشش و عطا کند که تو راضی و خشنود شوی» . (2)
و در تفسیر این آیه رسیده است که : «محمد صلی الله علیه و آله راضی نخواهدشد که یک نفر از امت او در جهنم باشد» . (3)
و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که فرمودند :
«ادخرت شفاعتی لاهل الکبائر من امتی»
یعنی : «من شفاعتخود را ذخیره کردهام از برایصاحبان گناه کبیره از امتخود» . (4)
و الحق این بشارتی است که چشم مؤمنان به آن روشن ، و دل ایشان به آن شاد وخرم میشود .
ای گروه مؤمنان شادی کنید*** همچو سرو و سوسن آزادی کنید
آری : چرا شادی نکنند و حال
آنکه از برای ایشان چنین عذر خواهان هست .
چه غم دیوار امت را که باشد چون تو پشتیبان ***چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان
قسم ششم : بشارات و مژدههائی است که از برای شیعیان وارد شده است ، که ایشانمخلد در جهنم نخواهند بود ، و دوستی پیغمبر و اهل بیت ، ایشان را از عذاب خلاصخواهد کرد ، هر قدر گناه که داشته باشند ، و هر چه معصیت که کرده باشند . (1)
قسم هفتم : آیاتی که دلالت میکند بر اینکه : خداوند عالم آتش جهنم را به جهتکفار خلق کرده و به غیر از دشمنان خدا کسی داخل جهنم نخواهد شد ، و دوستان خودرا به آن میترساند و تخویف میکند .
میفرماید : «ذلک یخوف الله به عباده» .
یعنی : «به آتش جهنم ، خدا بندگان خود را میترساند» . (2)
و نیز میفرماید : «و اتقوا النار التی اعدت للکافرین»
یعنی : «بپرهیزید از آتش جهنم که از برای کفار خلق و مهیا شد» . (3)
و باز میفرماید : «لا یصلیها الا الاشقی الذی کذب و تولی»
یعنی : «به آتش جهنمنمیافتد مگر بسیار شقی ، که تکذیب پروردگار را کند و از او اعراض نماید» . (4)
قسم هشتم : آنچه وارد شده است در خصوص وسعت عفو و مغفرت خداوند ، و وفور مهربانی و رحمت او ، چنانچه فرموده :
«و ان ربک لذو مغفرة للناس علی ظلمهم»
یعنی : «به درستی که پروردگار تو صاحب مغفرت و آمرزش
است مردمان را بر گناهانی که کردهاند» . (1)
و مرویست که : «خداوند عالم به حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله وحی فرستادکه من در روز قیامت محاسبه امت تو را به تو وا میگذارم . آن حضرت عرض کرد که :
تو از برای ایشان بهتری از من ، و محاسبه ایشان با تو باشد . خطاب رسید که : هر گاه چنینباشد من هم ترا در حق ایشان مخذول و منکوب نخواهم کرد» . (2)
مرویست که :
«روزی حضرت رسول صلی الله علیه و آله گفت : یا کریم العفو .
جبرئیل علیه السلام عرض کرد که : میدانی معنی کریم العفو را ؟ یعنی بدیهای بندگان را به رحمتخود عفو میکند . بعد از آن ، آنها را به کرم خود مبدل به حسنات میکند» . (3)
و مرویست که :
«هر گاه بنده گناهی کند و استغفار نماید ، خدای - تعالی - به ملائکه میفرماید : ببینید بنده مرا که گناهی از او سر زد ، پس دانست که او را پروردگاریست کهگناهان را میآمرزد و به گناه ، مؤاخذه میکند ، گواه میگیرم شما را که من او را آمرزیدم . (4)
و در حدیث قدسی وارد است که :
«من خلق را آفریدم تا از من نفعی ببرند و سودی کنند و نیافریدم ایشان را که من از آنها منتفع گردم» . (5)
مثنوی :
من نکردم خلق تا سودی کنم*** بلکه تا بر بندگان جودی کنم
و مروی است که اگر بندگان ، گناه نکنند خدا خلق
1) 25. رعد ، (سوره 13) ، آیه 6 .
2) 26. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 128 . و محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 259 .
3) 27. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 128 و 129 . رک : محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 260 .
4) 28. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 129 . و صحیح مسلم ، ج 8 ، ص 97 ، با اختلافی در عبارت .
5) 29. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 262 و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 130 .
دیگری خواهد آفرید که گناه کنندو ایشان را بیامرزد . (1)
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند که :
«به آن خدائی که جان من درقبضه قدرت اوست که خدا به بندگان مهربانتر است از مادر مهربان به فرزند خود» . (2)
و در احادیث وارد شده است که : در روز محشر خداوند عالم چنان آمرزش ومغفرت کند که به خاطر هیچ کس خطور نکرده باشد ، تا اینکه شیطان هم به طمع افتد . (3)
و آیات و اخباری که در این معنی رسیده از حد و حصر متجاوز است و بیان ازشرح و ذکر همه آنها عاجز .
قسم نهم : اخباری که رسیده است که : هر بلا و ناخوشی و مرضی که در دنیا بهمؤمن میرسد ، حتی پای او که به سنگی بر آید کفاره گناه او میشود .
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند که :
«تب ، از بوی آتش جهنم است ، و همینقدر نصیب مؤمنین است از آتش جهنم» . (4)
قسم دهم : اخباری که وارد شده است در خصوص اینکه : با وجود ایمان ، گناهی ضرر نمیرساند ، همچنان که با وجود کفر ، هیچ عملی نفع نمیبخشد . (5)
و اینکه گاه استکه خدای - تعالی - به جهت مقدار ذرهای از ایمان ، با عمل خوبی از اعمال صالحه ، بنده را میآمرزد و داخل بهشت میکند .
قسم یازدهم : اخباری که رسیده است در ترغیب و امر به حسن ظن به خدا ، - چنانکه شمهای از آن
1) 30. مجمع الزوائد ، ج 10 ، ص 215 .
2) 31. مجمع الزوائد ، ج 10 ، ص 213 . و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 131 . محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 264
3) 32. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 131 و 132 . و محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 264 .
4) 33. اتحاف السادة المتقین ، ج 9 ، ص 176 . و محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 259 .
5) 34. رک : کافی ، ج 2 ، ص 463 .
گذشت - .
و از آن جمله حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت که : «خدای - تعالی - میفرماید که :
من در پیش گمان بنده خود هستم ، پس هر چه میخواهد به من گمان کند» . (1)
و نیز از آن حضرت مروی است که :
«باید هیچ یک از شما نمیرد مگر به حسن ظن بهخدا» . (2)
منقول است که : «یکی از علما (3)را در خواب دیدند به او گفتند که : حق - تعالی - با توچه کرد ؟ گفت : چون قبض روح مرا کردند خطاب رسید که : یا شیخ السوء (ای شیخبدکردار) چنین و چنان کردی ؟ ! پس به نحوی خوف و دهشتبر من غلبه کرد که حد وپایان نداشت . عرض کردم که به این نحو حدیث از پیغمبر تو به من نرسیده . حق - تعالی - فرمود : به چه نحو رسیده ؟ گفتم : به من رسیده که : پیغمبر تو گفت جبرئیل به منگفتحق - سبحانه و تعالی - میفرماید من در نزد ظن بنده خودم ، به هر نحو که به منگمان برد چنان با او سلوک خواهم کرد . و گمان من این بود که : مرا عذاب نخواهی کرد .
پس حق - تعالی - فرمود که : پیغمبر من راست گفته است ، و جبرئیل راست گفته ، و تو نیزراست گفتی ، ای ملائکه من ! ببرید این را و داخل بهشت کنید و در میان حور و غلمان داخل نمائید» .
در بیان احادیثی که روز
قیامت گناه مؤمنین را به گردن کفار نهاده و آنها را بهجهنم میبرند .
قسم دوازدهم : احادیثی که وارد شده است که : در روز قیامت ، کفار و دشمنان اهلبیت رسالت ، فدای مؤمنین و شیعیان خواهند شد . و گناهان شیعیان را به پای ایشان نوشتهآنها را به عوض ایشان به جهنم خواهند برد .
همچنان که مروی است که : «حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند که :
امت من ، امت مرحومهاند ، و در آخرت از برای ایشان عذابی نیست . و آنچه باید ازعقاب به ایشان رسید در دنیا به واسطه بلاها و محنتها و زلزلهها میرسد ، و چون روزقیامتشود به هر یک از امت من ، مردی از کفار اهل کتاب را بدهند و گویند این فدای تو است از آتش» . (1)
و در احادیث اهل بیت وارد است که :
«ناصبین و دشمنان ما را به سبب ظلمی که بهشیعیان ما کردهاند و بدی ایشان را گفتهاند فدای ایشان خواهند کرد» . (2)
و از حضرت صادق علیه السلام مروی است که :
«روز قیامتیکی از شیعیان ما راکه دوستی ما را محافظت کرده باشد ، و در دین خود تقیه نموده باشد ، و حقوق برادران مؤمن خود را به جا آورده باشد و لیکن در طاعت و عبادت کوتاهی کرده باشد میآورند و مقابل او صد نفر یا بیشتر ، یا صد هزار از دشمنان ما را میگذارند و میگویند :
اینها فدای تو است از آتش جهنم ، پس آن مؤمنان را به
بهشت میبرند و این ناصبین را داخل جهنم میکنند» . (1)
و اما آنچه دلالت میکند بر آنچه گفتیم ، که رجاء و امیدواری به رحمت و مغفرتباید بعد از طاعت و عبادت باشد ، و بدون آن غرور و حماقت است از آیات و اخباربی حد و نهایت است .
چنانکه حق - سبحانه و تعالی - میفرماید :
«ان الذین آمنوا و الذین هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله اولئک یرجون رحمة الله»
یعنی : «به درستی که : کسانی که ایمان آوردند و به جهت متابعت رسول ، ترک اوطانخود را نمودند و در راه خدا با کفار و نفس اماره جهاد کردند ، ایشاناند که امیدوار بهرحمت پروردگارند» . (2)
و در مقام مذمت طایفهای میفرماید :
«فخلف من بعدهم خلف ورثوا الکتاب یاخذون عرض هذا الادنی و یقولون سیغفر لنا» (3)
خلاصه معنی اینکه : از عقب گذشتگان ، طایفهای آمدند که کتاب خدا از رفتگان به ایشان رسید ، و ایشان گرفتار متاع دنیویگشتند ، و آنها را فرا گرفتند و میگویند که زود باشد که ما آمرزیده شویم .
و از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که :
«احمق کسی است که متابعت هوا و هوس نفسانی را کند ، و آرزو از خدا داشته باشد» . (4)
و شخصی به خدمت امام جعفر صادق علیه السلام عرض کرد که : «قومی هستندکه گناه میکنند و میگویند ما امید به خدا داریم و همیشه چنیناند تا مرگ ایشان برسد .
حضرت فرمودند که : ایشان کسانی هستند
که به آرزو میگذرانند و دروغ میگویند ، رجا و امید ندارند . و به درستی که کسی که امید به چیزی داشته باشد در صدد طلب آن بر میآید . و کسی که از چیزی بترسد از آن میگریزد» . (1)
و شخصی به حضرت صادق علیه السلام عرض کرد که :
«قومی از دوستان تومعصیت میکنند و میگویند ما امیدواریم . حضرت فرمود : دروغ میگویند ، دوستان ما نیستند . اینها قومی هستند که امانی و آمال ، ایشان را مضطرب کرده است . کسی که امید به چیزی داشته باشد عمل از برای آن میکند» . (2)
و باز از آن حضرت مروی است که :
«مؤمن ، مؤمن نیست تا خوف و امید داشتهباشد . و خوف و امید نمیدارد مگر در وقتی که عمل کند از برای آنچه میترسد و بهآن امید دارد» . (3)
دانستی که خوف و رجا دو صفتاند از صفات محموده و اخلاق فاضله . و فضیلت آنها به اعتبار آن است که : آدمی را بر طاعت و عبادت وا میدارند ، و باعث مداوایدل رنجور میگردند .
و این در اشخاص مختلف میشود :
گاه استشخصی است که ترس و خوف ، او را از طمع و امید بیشتر به کاروا میدارد ، و چنین شخصی صفتخوف از برای او اصلح است از رجاء .
و گاه استشخص دیگر بر عکس است ، و حکم آن نیز بر عکس است .
و کسی که بر او صفت امن از عذاب خدا غالب باشد ، و ایمن از
مکر الله بوده باشد صلاح او تحصیل صفتخوف است .
و کسی که یاس از رحمتخدا بر او غلبه داشته باشد اصلح از برای او تحصیل صفت رجا است .
و شخصی که غریق بحر معاصی و گرفتار دام شهوات دنیویه بوده باشد باید در صدد تحصیل خوف برآید .
و کسی که معاصی ظاهریه و باطنیه را ترک کرده باشد اصلح از برای او این است که :
ترس و امید او مساوی باشند .
و خلاصه اینکه : هر کدام که آدمی را بیشتر بر تحصیل مقصود وا میدارد ، تحصیلآن اهم است . و اگر در این خصوص مساوی باشند اصلح ، اعتدال این دو صفت وتساوی آنها است .
همچنان که خدای - تعالی - در وصف جماعتی میفرماید :
«یدعون ربهم خوفا و طمعا»
یعنی : «پروردگار خود را میخوانند با ترس و امید» . (1)
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام به یکی از اولاد خود فرمودند که :
«ای فرزند ! چنان از خدا بترس که همچنین دانی که اگر طاعات همه اهل زمین را کرده باشی از تو قبول نخواهد کرد . و چنان به خدا امیدوار باش که چنان دانی که اگر گناهان همه اهلزمین را کرده باشی تو را خواهد آمرزید» . (2)
حارث بن مغیره گوید : به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم که : «در وصیت لقمان چه بود ؟ فرمودند که : چیزهای عجیبه در آن بود ، و عجیبتر از همه آنکه : بهپسر خود وصیت کرده بود که چنان از خدا
بترس که اگر طاعت «ثقلین» (1)را با خود ببریچنان دانی که تو را عذاب خواهد کرد . و چنان امیدوار به او باش که اگر گناهان ثقلین را با خود ببری چنان دانی که تو را رحم خواهد نمود . و بعد از آن ، حضرت فرمودند که :
پدرم میگفت که : هیچ بنده مؤمنی نیست مگر آنکه در دل او دو نور است : یکی نور خوف ، و یکی نور امید ، که هر کدام را وزن کنی از دیگری زیادتر نیست» . (2)
و از آنچه گفتیم ظاهر شد که : از برای سه کس صفت رجا افضل و اصلح است ازصفتخوف :
یکی : کسی که واجبات خود را به جا آورد و از محرمات اجتناب کند ، و لیکن نفس او در به جا آوردن مستحبات ، و صرف عمر در طاعات کسل باشد . و چنین شخصی باید امید وصول به آنچه خدا وعده فرموده از برای مقربین ، در درجات علیین داشته باشد ، تا نشاطی در خاطر او حاصل شده و او را بر جمیع اعمال صالحه وابدارد .
دوم : کسی که عمر خود را به معصیت صرف کرده باشد ، و صفحه نامه اعمال خودرا سیاه کرده باشد ، و به این جهت ، از خلاصی خود از عذاب الهی مایوس باشد ، وچنانچه توبه و پشیمانی به خاطر او گذرد شیطان او را به ناامیدی بخواند و بگوید : توبه تو کجا قبول میشود ؟ چه فایده بر توبه تو مترتب میگردد ؟ و به این جهت از توبه و
عبادت بازماند . چنین شخصی نیز باید صفت رجا را تحصیل کند و فریب ابلیس رانخورد .
و بدان که : پروردگار عالم را دریای بیمنتهای فیض و رحمت است ، و به یکبازگشت ، گناه هفتاد ساله را میبخشد .
راه نومیدی گرفتم رحمتم دل میدهد ***کای گنهکاران هنوز امید عفوست از کریم
سوم : شخصی که چندان خوف بر او غلبه کرده باشد که : مشرف بر هلاکتباشد ، واز کثرت خوف ، مظنه ضرر به بدن او باشد .
و غیر این سه طایفه اگر از اهل معصیت نباشد بهتر تساوی خوف و رجای اوست .
اما کسانی که به فریب شیطان مغرور و روز و شب مشغول لهو و لعب و سرور ، درطاعات و عبادات کسل ، و در معاصی و سیئات ، شجاع و قوی دل ، نه در فکر حرام وحلال ، و نه در اندیشه عقاب و نکال ، مانند اکثر اهل عصر و مانند ابنای این روزگار .
پس دوای صفت رجا به ایشان دادن سم قاتل است ، زیرا که از شنیدن وفور رحمتخدا به غیر از طغیان و جرات ایشان بر عصیان ، چیزی حاصل نمیشود . پس واعظ مردمسزاوار است که : مرض هر شخصی را بشناسد . و علت آن را بداند . و مزاج مردم رابداند . و هر کسی را به چیزی که رفع مرض او را کند معالجه کند ، نه اینکه دوائی دهد که مرض او زیاد گردد .
پس در مثل روزگار ما باید سعی در بیان اسباب ترس و
خوف نمود ، و مردم را ازعذاب الهی ترسانید . نه اینکه قصد از موعظه ، دست آوردن دل مردم ، و چشم داشتآفرین و تحسین از ایشان باشد ، و از این جهت ذکر اسباب امیدواری را کنند و خود ومردم را به هلاکت افکنند .
و اما در مقامی که از این عائله نباشد و باعث جرات بر معصیت نگردد شبههاینیست که بندگان را به خدا امیدوار نمودن اولی و افضل است ، زیرا که طاعتبا امید ، بهمراتب بالاتر و بهتر است از طاعتی که از ترس باشد . و مقربترین مردم در نزد خداکسی است که : او را بیشتر دوست داشته باشد . و دوستی و امید به هم میرسد ، نه ترس .
و از این جهتخدا قومی را سرزنش کرده استبه بدگمانی به خدا .
و در اخبار پیشینیان رسیده است که :
«خداوند عالم به داود علیه السلام وحیفرستاد که : دوست دار مرا و هر که مرا دوست دارد ، و مردم را دوست من کن . عرضکرد پروردگارا ! چگونه مردم را دوست تو کنم ؟ فرمود که : نیکوئیهای مرا به ایشان ذکرکن و نعمتها و احسان مرا بیان نما و به یاد ایشان بیاور» . (1)
یکی از بزرگان دین همیشه راههای امیدواری به خدا را از برای مردم ذکر میکرد ، وقتی از دنیا رفت او را در خواب دیدند گفت : «مرا بردند در موقف خطاب پروردگارباز داشتند ، خطاب رسید که : چه چیز تو را بر این داشت که پیوسته مردم را به طمع وامیدواری
1) 51. بحار الانوار ، ج 70 ، ص 22 ، ح 19 .
وامیداشتی ؟ عرض کردم که : خواستم دوستی تو را در دل ایشان جای دهم .
خدای - تعالی - فرمود که : من تو را آمرزیدم» . (1)
بلی چگونه رجاء ، افضل از خوف خدا نباشد و حال آنکه آبخور صفت رجاء ازدریای رحمت است و آبخور صفتخوف از دریای غضب . و کسی که ملاحظهصفات مقتضیه لطف و رحمت را نماید محبتبر او غالب میشود . و مقامی از مقاممحبت الهی بالاتر نیست .
و اما خوف ، موقوف استبه التفات به صفات مقتضیه غضب ، و از آن محبتیچندان حاصل نمیشود . بلی چون معاصی و غرور بر خلق غالب است - خصوصا به اهلاین زمان - پس اصلح به حال ایشان غلبه خوف است ، به قدری که ایشان را به طاعتوابدارد ، و شهوات دنیویه را بر ایشان تلخ کند ، و دل ایشان را از این خانه غروربگسلاند ، و خاطر ایشان را از علایق این عالم سرد کند .
ولیکن تا مادامی که مشرف بر مرگ نشدهاند باید چنین باشند ، اما در وقت مردن ، اصلح به حال هر کسی آن است که : صفت رجاء در آن وقتبر او غالب باشد ، زیرا که :
خوف ، تازیانه عمل است ، و در آن هنگام ، وقت عمل سر آمده است . و زمان طاعتگذشته است . و یمکن که خوف در آن وقتباعث کمی دوستی خدا شود .
و باید هر کسی با دوستی خدا از دنیا برود تا شوق لقای او را داشته باشد . و کسی کهخدا
1) 52. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 126
را دوست داشته باشد و شایق لقای او باشد شاد و فرحناک از دنیا میرود ، زیرا که :
شادی بالاتر است از اینکه : کسی به نزد محبوب خود رود و او را ملاقات کند . همچنانکه هیچ المی بدتر از این نیست که : کسی از محبوب خود مفارقت کند .
پس مسکین و بیچاره کسی که در آن وقت ، دوستی فرزند و عیال و جاه و مال بردل او غالب باشد و همه محبوبهای او در دنیا بوده باشد و دنیا بهشت او باشد ، زیرا کهبهشت جائی است که همه آنچه را آدمی دوست دارد در آنجا باشد .
پس با مرگ از بهشتبیرون میرود . و این اول المی است که در وقت مرگ به اهلدنیا میرسد ، علاوه بر آنچه بعد از مرگ به او خواهد رسید . و کسی که دوستی به دنیانداشته باشد و علاقه به آنچه در آنجاست از برای او نباشد ، دنیا از برای او حکم قفسو زندان را خواهد داشت . و مرگ او رهائی از زندان خواهد بود . و این اول بهجتیاست که به او میرسد ، علاوه بر چیزهائی که از برای او آماده است .
چون فضیلت صفت رجاء را دانستی و موقع آن را شناختی ، بدان که کسی که محتاجبه این صفتباشد طریقه تحصیل آن ، این است که : ابتداء در آنچه گفتیم از اسبابامیدواری تامل کند ، و آنها را بر دل خود نقش کند و تکرار کند ، و پیوسته متذکر آنهابوده باشد .
سپس ملاحظه نماید نعمتهای
فراوان و کرامتهای بیپایانی را که در دنیا به بندگانخود نموده ، حتی اینکه هر چیزی که از برای ایشان ضروری است آماده کرده ، اگرچهچیزی باشد که گاهی نادرا به آن احتیاج شود در امور دنیای ایشان .
پس هرگاه عنایت الهیه در خصوص تهیه اسباب دنیویه و آفریدن آنچه وجود آنضروری یا بهتر است ، کوتاهی نکرده باشد در خانه دنیا ، که حقیقة منزل بلا و محنتاست نه خانه سرور و راحت . و راضی نشده باشد که در آنجا محتاج به چیزی باشند کهنباشد ، بلکه آنچه مصرف زینت و جمال ایشان میشود نیز خلق کرده باشد . چگونهخود را راضی خواهد کرد که در خانه آخرت که محل فیض و نعمت ، و خانه احسان و راحت است ایشان را مهمل و معطل گذارد ، بلکه گرفتار عذاب ابد و عقاب مخلد سازد .
نار تو اینست نورت چون بود*** ماتمت اینستسورت چون بود
با وجود اینکه خود فرموده است :
«سبقت رحمتی غضبی» (1)
یعنی : «رحمت من برغضبم سبقت گرفته است» .
در دنیا با وجود اشتغال به معاصی و لهو و لعب ، نعمت را باز نگرفت چگونه درآخرت که دست از همه جا کوتاه ، و بجز درگاه او پناهی نیست آدمی را وا میگذارد ؟ بلی :
آنکه جان بخشید و روزی داد و چندین فضل کرد هم ببخشاید چو مشتی استخوان بیند رمیم (2)و بالاترین چیزی که باعث امیدواری بندگان است ، آن است که : خداوند عالم خیرمحض است و هیچ شریتی در او نیست ، و
فیاض علی الاطلاق و بخشنده مطلق ، خلق راآفرید تا بر ایشان جود و احسان کند ، و فضل و کرم خود را ظاهر سازد .
ضعف نفس و سستی آن ، و علامت این صفتخبیثه ، عجز و زبونیو اضطراب است در وقتحدوث حادثه یا نزول بلیه ، و متزلزل شدن به هر چیزی است ، اگر چه جزئی باشد .
و این صفتی استخبیث در دل ، و صاحب آن در نظرها خوار و بیمقدار ، و لازمآن ، ذلت و عدم مهابت ، و کناره جستن از کارهای بزرگ و امور عالیه ، و مسامحه درامر به معروف و نهی از منکر ، و اضطراب و تزلزل به اندک چیزی از بلاها و مخاوف است .
و صاحب این صفت ، از رسیدن به مراتب بلند و مناصب ارجمند محروم و مهجور ، و از بزرگی و عزت در هر دو عالم بر کنار و دور است . پیوسته قلب او مضطرب و لرزان ، و همیشه از حوادث دنیا خائف و ترسان است . هر ساعتی در تشویشی و غمی ، و هرلحظه در بیمی و المی است . طبیعت او طبیعت کودکان ، و جبلت او جبلت زنان است .
جامه مردان بر او عار ، و از مردی و مردمی بر کنار است .
و در اخبار وارد شده است که :
«مؤمن از ذلت نفس بریء است» . (1)
حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند که :
«خداوند عالم ، بنده مؤمن رادر هر کاری اختیار داد ، ولیکن مرخص
1) 1. رک : وسائل ، ج 11 ، ص 424 . (باب کراهة التعرض للذل) .
نفرموده است او را که خود را ذلیل و بیقدرکند . آیا نشنیدهای که خدا میفرماید :
«و لله العزة و لرسوله و للمؤمنین»
یعنی : «عزت ازبرای خدا و پیغمبر و مؤمنان است . (1)
پس بنده مؤمن باید خود را عزیز بدارد و ذلیلننماید . باید مؤمن از کوه محکمتر باشد . از کوه با تیشه میتوان چیزی شکست ولی ازدین مؤمن چیزی شکسته نمیشود» . (2)
و علاج این صفتخبیثه ، چنان است که در جبن و خوف مذموم ، و تحصیل کردنضد آن مذکور گشت .
بدان که ضد این صفت ، بزرگی نفس و محکمی دل است . و علامت آن ، آن است که آدمی تحمل کند آنچه را که بر او وارد میشود ، و مانند گیاه ضعیف ، با هر بادی متزلزلنگردد . و چون موش و روباه با هر حرکت پائی به چپ و راست ندود ، بلکه چون کوهپا بر جای که چون بادهای مخالف بر او وزد التفات نکند ، و چون شیر قوی پنجه ازحمله دلاوران رونگرداند .
و در احادیث وارد است که : مؤمن ، صاحب صلابت و مهابت و عزت است . و همهاینها فرع بزرگی نفس و قوت دل است .
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «خدا به مؤمن سهخصلت کرامت فرموده است : عزت در دنیا و آخرت . و ظفر در رستگاری دنیا وآخرت . و مهابت در دل ظالمان و اهل معصیت» . (3)
و کسی که صاحب این صفتشریف بوده باشد که فی
الحقیقه سر آمد بیشتر صفاتو افضل اکثر ملکات استخواری و عزت در نظر او یکسان ، و تهیدستی و ثروت درنزد او «همعنان» ، (1)نه از دوستی ابنای روزگار شاد ، و نه از دشمنی ایشان باک ، نه از مدحایشان خرم ، و نه از مذمت آنان غمناک میگردد .
چنانکه حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمودند که : «اگر همه عالم ، شمشیرهاکشند و پشتبه پشتیکدیگر داده رو به من آیند ، سر موئی تفاوت در حال من همنمیرسد» . (2)
بلکه کسی را که این صفت عنایتشد در پیش او مرض و صحت ، بلکه حیات وموت ، بیتفاوت است ، و از گردش روزگار و تقلب لیل و نهار مطلقا متاثر نمیگردد . واز تبدل احوال ، و تراکم اهوال اصلا متزلزل نمیشود .
چیستخود آلاچق ترکمان*** پیش پای نرهپیلان جهان
و این ملکه فاضله ، صفتی نیست که هر کسی به آن تواند رسید . و چشمهای نیست کههر بیسروپائی از آن آب تواند نوشید . سراپردهای نیست که هر شخصی گرد آن تواندگردید . بلکه میدانی است که بجز یکهسواران معرکه مردانگی ، در آن جولان نکنند . وراهی است که بجز نامداران وادی شیر دلی قدم در آن ننهند .
سالها باید که تا صاحبدلی پیدا شودبوسعید (3)اندر خراسان یا اویس (4)
او در جنگ صفین در رکاب حضرت امیر المؤمنین علیه السلام به شهادت رسید . (جهت اطلاع بیشتر رک : تنقیحالمقال مامقانی ، ج 1 ، ص 156 . و سائر کتب رجالی) .
اندر قرن (5)و طریق تحصیل این صفت ، از آنچه در تحصیل صفتشجاعت ، و دفع خوفمذموم گذشت معلوم میشود .دنائت همت و مذمت آن ، و آن عبارت است از : پستی طبع و قصورهمت از طلب کارهای بزرگ و
1) 5. مساوی .
2) 6. نهج البلاغه فیض الاسلام ، ص 971 ، نامه 45
3) 7. او ابو سعید فضل الله بن ابی الخیر محمد بن احمد میهنی است که از مشایخ بزرگ صوفیه است ، و او را ازسلاطین سبعه صوفیه شمردهاند . و پیرو روشن بایزید بسطامی بوده است . او در اول محرم 357 در شهر میهنه از توابعخراسان که اکنون جزء ترکمنستان شوروی استبه دنیا آمده و چهارم شعبان 440 در همان شهر از دنیا رفته و قبرشنیز همانجا است . جهت اطلاع بیشتر ، مراجعه شود به : مقدمه کتاب «سخنان منظوم ابو سعید ابو الخیر» به قلم سعید نفیسیمراجعه شود .
4) 8. «اویس قرنی» ، اهل یمن بوده و از اصحاب حضرت امیر المؤمنین علیه السلام است ، و او را از زهادثمانیه (هشتگانه) شمردهاند . جمیع علماء شیعه و سنی او را موثق دانسته و در تقوا و زهد و فضل او سخنانی گفتهاند .
5) 9. در معنای «قرن» ، میان علماء اختلاف است ، که : آیا نام منطقهای است که میقات اهل نجد است و یا نامیکی از اجداد اویس است . مصدر یاد شده .
امور عظیمه خطرناک ، و قناعت نمودن نفس به شغلهایپست و اعمال جزئیه .
و این صفتخبیثه نتیجه کم دلی و ضعف نفس است . و ضد این صفت ، علو همتاست که عبارت است از : سعی نمودن در مراتب عالیه و مناصب متعالیه ، و طلب کردنکارهای بزرگ .
و کسی که همت او عالی باشد به امور جزئیه سر فرود نیاورد . و به طمع منافعخسیسه دنیویه خود را نیالاید . و از بیم مضرت و خطر ، دست از مطلوب خود باز ندارد .
بلکه دنیا و مافیها در نظر او خوار ، و لذات جسمانیه در پیش او بیاعتبار است . نه ازرو آوردن دنیا به او شاد و فرحناک ، و نه از پشت کردنش محزون و غمناک میشود .
غلام همت رندان (1)بیسر و پایم*** که هر دو کون نیرزد به پیششان یک کاه
بلکه صاحب این صفت ، چون قدم در راه طلب نهاد و در صدد تحصیل مقصودبر آمد نه او را بیم جان است و نه پروای سر ، نه از شمشیر میترسد و نه از خنجر .
و میگوید :
دست از طلب ندارم تا کام من برآید ***یا جان رسد به جانان یا جان ز تن برآید
و میگوید :
ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلب ***تا در این وادی مرا از تن برآید جان زلب
و چون این صفتبه مرتبه کمال رسید صاحب آن طالب مقصد اعلی میگردد وایمان حقیقی از برای او هم میرسد . و مشتاق مرگ میشود
1) 10. در اصطلاح عرفا «رند» به کسی گویند که : جمیع کثرات و تعینات را از خود دور کرده و تمام رسومظاهری و قیود معموله را رها کرده و محو حقیقتشده باشد و تقید به هیچ قید ندارد بجز الله . رک : فرهنگ معارفاسلامی ، ج 2 ، ص 918
. بلکه همچنان که در اخباروارد شده : «تحفهای بهتر از مردن در نزد او نیست ، و شادیای بالاتر از مفارقت از دنیااز برای او حاصل نمیشود» .
گاهی به زبان حال میگوید :
آن مرد نیم کز عدمم بیم آید ***کان نیم مرا خوشتر از این نیم آید
جا نیستبه عاریت مرا داده خدا*** تسلیم کنم چه وقت تسلیم آید
و زمانی میگوید :
مرگ اگر مردست گو نزد من آی*** تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از آن عمری ستانم جاودان*** او زمن دلقی (1)ستاند رنگ رنگ
و گاهی میگوید :
این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست***روزی رخش ببینم و تسلیم او کنم
و این صفت ، نتیجه بزرگی ذات و شجاعت نفس است . و بالاترین فضایل نفسانیه واعظم مراتب انسانیت است ، زیرا که هر که به جائی رسید و به مراتب ارجمند ، سرافرازگردید به واسطه این صفتشد . آری صاحب این صفت هرگز خود را به مرتبه پستراضی نمیکند و به امور جزئیه دنیه سر فرود نمیآورد .
ز آب خرد ماهی خرد خیزد*** نهنگ آن به که با دریا ستیزد
پس دامن طلب بر میان میزند و کمر همت میبندد تا خود را به مراتب بلند رساند . وخداوند عالم در جوهر انسان و جبلت آن ، چنین قرار داده که به هر کاری کمر بندد ، وبه هر امری که پیشنهاد خود سازد و در آن سعی و اجتهاد کند البته از پیش برمیدارد وبه مطلوب خود میرسد .
به هر
1) 11. خرقه و لباس ژنده و کهنه ، در این جا مراد جان بیارزش است
کار کو جست نام آوری*** در آن کار دادش فلک یاوری
«و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا»
یعنی : «هرکه در راه ما جهد و سعی کرد ما راهو منزل خود را به او مینمائیم» . (1)
«من طلب شیئا و جد وجد» یعنی : «هر که در طلب چیزی بر آمد و کمر اجتهاد در آنبر میان بست البته آن را مییابد» .
و بدان که شهامت ، که یکی از صفات حسنه است از نتایج علو همت است . و آنعبارت است از : حریص بودن آدمی بر انجام رسانیدن امور عظیمه ، که نام او به مروردهور (2)در صفحه روزگار باقی بماند .
بیغیرتی و بیحمیتی و آن ، کوتاهی و اهمال کردن است درمحافظت آنچه نگاهبانی آن لازم است از دین و عرض و اولاد و اموال . و این مرض ، از مهلکات عظیمه ، و صفات خبیثه است . و بسا باشد که به «دیوثی» (3)منجر شود .
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند که :
«دل مرد بیغیرت سرنگون است» . (4)
و فرمودند که : «اگر مردی در اهل خانه خود امری ببیند که منافی غیرت باشد و بهغیرت نیاید خدا مرغی را میفرستد که آن را قفندر گویند و چهل روز بر در خانه اومینشیند و فریاد میکند که : خدا غیور است و هر صاحب غیرت را دوست دارد . و اگرآن مرد به غیرت آمد و آنچه منافی غیرت است از خود دور کرد فبها ، و الا پروازمیکند و بر سر او مینشیند و فریاد
میکند ، و پرهای خود را بر چشمهای او میزند ومیپرد ، و بعد از آن ، روح ایمان از آن مرد مفارقت میکند ، و ملائکه او را دیوث مینامند» . (1)
و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام در وقتی که در عراق بودند فرمودند :
«ایاهل عراق ! شنیدهام که زنان شما در راهها با مردان مدافعه میکنند ، یعنی : شانه بهیکدیگر میزنند که راه بدهند ، آیا حیا نمیکنید ؟ ! » . (2)
و باز فرمودند که : «چرا حیا نمیکنید و به غیرت نمیآئید که زنان شما به بازارها میروند و با کفار شانه به هم میزنند که راه بیابند ؟ ! » . (3)
و ضد این صفت ، غیرت و حمیت است . و آن نتیجه شجاعت و قوت نفس است ، واز شرایف ملکات و فضایل صفات است .
و کسی که از این صفتخالی است از زمره مردان خارج ، و نام مردی بر او نالایق است .
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «خداوند - تبارک وتعالی - غیور است ، و صفت غیرت را دوست میدارد ، و از غیرت اوست که همه اعمال ناشایسته ظاهریه و باطنیه را حرام کرده است» . (4)
دانستی که حمیت و غیرت ، آن است که : آدمی نگاهبانی کند دین خود و عرض خودو اولاد و اموال خود را . و از برای محافظت و نگاهبانی هر یک ، طریقهای است کهصاحب غیرت و حمیت از آن تجاوز نمیکند .
اما غیرت و حمیت در
دین ، آن است که : سعی کند در رد بدعت کسی که در دینبدعت نهد ، و اهانت کسی که به دین اهانت رساند . و دفع ادعای باطل کنندگان دین . ورد شبهه منکرین . و کشتن کسانی که از دین برگردند ، یا اینکه ضروری دین را انکارنمایند . و در ترویج احکام دین ، جد و جهد لازمه را به عمل آورد . و در نشر مسائلحرام و حلال ، نهایت مبالغه را بکند . و در امر به معروف و نهی از منکر مسامحه نکند .
و با کسانی که مجاهر به معصیتاند بیضرورت ، مداهنه و دوستی نکند . و با ضرورتهم در دل بر ایشان غضبناک باشد .
و اما غیرت در عرض و حرم ، آن است که : از اهل خود غافل نشود . و اهمال درابتدای امری که عاقبت آن به فساد منجر میشود نکند . پس زنان خود را از دیدن مرداننامحرم محافظت کند ، و ایشان را از رفتن به کوچه و بازار منع نماید .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله به حضرت فاطمه - صلوات الله علیها - فرمودندکه : «از برای زنان چه چیزی بهتر است ؟ عرض کرد که : اینکه هیچ مردی را نبیند ، و هیچمردی هم او را نبیند . پس فاطمه را به سینه خود چسبانید» . (1)
و اصحاب - پیغمبر صلی الله علیه و آله سوراخهای دیوار خانه خود را مسدودساخته بودند که زنان ایشان ، مردان را نبینند . (2)
روزی حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله
فرمودند که : «هر که اطاعت زن خود راکند خدای - تعالی - او را سرنگون به جهنم اندازد . عرض کردند که : در چه چیز اطاعتکند ؟ فرمودند : در اینکه از شوهر خود خواهش کند که به حمامها و عروسیها وعیدگاهها و عزاها برود ، و جامههای نازک بپوشد ، و شوهر راضی شود و او را اذن دهد» . (1)
و آنچه شنیدهای که : در عهد پیغمبر صلی الله علیه و آله زنان به مساجد حاضرمیشدند و حضرت ، ایشان را اذن میدادند ، مخصوص زنان آن عصر بود ، که آنحضرت علم به احوال ایشان داشت و میدانست که فسادی بر آن مترتب نمیگردد .
ولی در این زمان ، منع زنان از حضور در مساجد و رفتن به مشاهد لازم و واجب است ، چه جای کوچه و بازار و حمامها و مجامع لهو و لعب ! مگر زنان عجوزه که از حدفساد گذشتهاند .
و از این جهتبعد از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله صحابه آن سرور چنین رفتار مینمودند و گفتند که : هر گاه پیغمبر صلی الله علیه و آله بر حال زنان این زمان مطلع بود منع میفرمود که زنان از خانه بیرون روند .
و از حضرت صادق علیه السلام پرسیدند که : «جایز است که زنان از برای نماز عید و نماز جمعه بیرون روند ؟ فرمودند : نه ، مگر زنیکه پیر بوده باشد» . (2)
و بالجمله هر که اندک اطلاعی از احوال زنان این عصر و امثال آن داشته باشد ، وفی الجمله رگ
مردی و صفت غیرت و حمیت در او باشد زنان را منع میکند از آنچه احتمال فساد و ناخوشی داشته باشد : از نظر کردن به مردان نامحرم و صدای ایشان راشنیدن ، - تا ضرورت شرعیه نباشد - و استماع ساز و نوا ، و شنیدن خوانندگی و غنا ، بلکهاز بیرون رفتن از خانه و آمد و شد با بیگانه ، و تردد به حمامها و مساجد ، و حضور درمحافل و مجامع ، - اگر چه مجمع تعزیه حضرت سید الشهداء علیه السلام بوده باشد - و سفر کردن به زیارات مستحبه و امثال اینها . زیرا که غالب آن است که ارتکاب اینامور ، از فساد خالی نباشد . و اگر هیچ نباشد نظر به مردان نامحرم میافتد و صدای ایشانرا میشنوند ، و این منافی طریقه عفت ، و خارج از شیوه غیرت است .
چو زن راه بازار گیرد بزن*** وگرنه تو در خانه بنشین چو زن
زبیگانگان چشم زن دور باد*** چو بیرون شد از خانه در گور باد
بپوشانش از چشم بیگانه روی*** و گر نشنود چه زن آنگه چه شوی
چو در روی بیگانه خندید زن ***دگر مرد گو لاف مردی مزن
پس در این عصر ، بر مردان صاحب غیرت لازم است که نهایتسعی را در محافظتاهل و حرم خود نمایند و ایشان را از بیرون رفتن از خانه ممانعت نمایند مگر شرعاواجب شده باشد ، مانند سفر حج واجب ، یا رفتن به خانه عالم خداترسی به جهت اخذمسائل واجبه ، هر گاه مردان خود متمکن از اخذ مسایل
و رساندن به ایشان نباشند .
بلی اگر فرض شود که یقین حاصل شود به اینکه رفتن ایشان به یکی از مواضعی کهشرعا راجح است ، چون زیارت ائمه ، یا مجمع تعزیه زنان یا امثال اینها که از مفاسدخالی است ضرر ندارد . و همچنین مقتضای صفت غیرت آن است که زنان را منع کننداز شنیدن حکایات شهوت انگیز ، و سخنان عشرت آمیز ، و مصاحبت پیرهزنانی که بامردان آمد و شد دارند .
بر پنبه آتش نشاید فروخت ***که تا چشم بر همزنی خانه سوخت
و از این جهت در احادیث ، زنان عرب را منع کردهاند از یاد گرفتن سوره یوسف ، وشنیدن آن . حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمودند که : «سوره یوسف را به زنانخود تعلیم مکنید و بر ایشان مخوانید ، که به فتنه میافتند . و سوره نور را به ایشان یاددهید ، که مشتمل استبر مواعظ و نصایح» . (1)
و فرمودند که : «زنان را بر زین سوار مکنید» . (2)
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند که : «زنان را در غرفهها جای مدهید . و خط نوشتن به ایشان نیاموزید . و ایشان را پنبه رشتن یاد دهید . و سوره نور تعلیم دهید» . (3)
و بدان که : مرد صاحب غیرت را سزاوار آن است که خود را در نظر زن با صلابت ومهابتبدارد تا همیشه از او خائف باشد ، و پیروی هوا و هوس خود را نکند . و هیچوقتی زن را بیکار نگذارد ، بلکه پیوسته او را مشغول امری سازد از
امور خانه ، یا او را بهکسبی بدارد . زیرا که اگر بیکار باشد شیطان او را به فکرهای باطل میاندازد و میل بیرونرفتن و تفرج و خودآرائی و خودنمائی میکند و به لهو و لعب و خنده و بازی رغبتمینماید ، و کار او به فساد میانجامد . و باید مرد صاحب غیرت جمیع ضروریات زن را از خوراک و پوشاک و سایر آنچه به آن احتیاج دارد مهیا سازد تا مضطر به بعضیاعمال و افعال ناشایست نگردد .
و مخفی نماند که : صفت غیرت اگر چه خوب ، و در نظر شرع و عقل مستحسن ومرغوب است ، اما باید که به حد افراط نرسد و آدمی به نحوی نشود که بیسبب به اهلخود بدگمان ، و بر ایشان تنگ بگیرد ، و در صدد تجسس باطن ایشان برآید ، زیرا کههمچنان که در حدیث وارد شده است که : «زن مانند استخوان کجی است ، اگر بخواهیاو را راست کنی میشکند» . (1)
و از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «بعضی از انواع غیرتاست که خدا و رسول آن را دشمن دارند و آن این است که : مرد بیجهتبر اهل خودغیرت نماید» . (2)
و بالجمله مبالغه در تفحص و تفتیش از احوال اهل و حرم خود نمودن نالایق ، و باطریقه شریعت موافق نیست ، زیرا که در این وقت مرد ، از ظن بد خالی نخواهد بود ، و آنشرعا مذموم است - چنانکه مذکور خواهد شد .
و اما مقتضای غیرت بر اولاد ، آن است که : در
ابتدای امر ، مراقب احوال او باشی . واز برای پرستاری و شیردادن او زنی صاحب عفت و صلاح معین نمائی . و غذای او را ازحلال مهیا سازی ، زیرا که طفلی که گوشت او از شیری که از غذای حرام به هم رسیدهمتکون شود طبع او خبیث میشود ، و طینت او از خباثتسرشته میگردد . و چون بهسرحد تمیز رسد باید او را از آداب نیکان بیاموزی . و آداب خوردن و گفتن و نشستن وبرخاستن و غیر اینها به او یاد دهی .
پس او را بیاموزی که : نخورد مگر با دست راست . و در وقتشروع به چیزخوردن«بسم الله» بگوید . و از نزد خود لقمه برگیرد . و به هر طرف دراز نشود . و پیشاز دیگران دستبه طعام نبرد . و نیز به طعام و کسانی که طعام میخورند نگاه نکند . و بهشتاب غذا نخورد . و لقمه را نیک بجاید . و دست و جامه را به آنچه میخورد آلودهنسازد . و پرخوری و شکم پرستی را عادت نکند . و باید در نزد طفل مذمت پرخوری رانمود . و مدح قناعت و کم خوری را کرد . و او را چنان پرورید که در بند غذا نباشد ، و به هر چه رسد قانع باشد . و او را از خود آرائی و زینت کردن و در بند لباس بودن منعنمائی . و این را در نظر او قبیح سازی ، و به او وانمائی که زینت و خود آرائی طریقه زناناست و مردان از آن عار دارند . و از همنشینی طفلانی
که بر ناز و نعمت و لباس و زینتپرورش یافتهاند او را محافظت کنی . و او را به لباس پست و درشت معتاد سازی . وطریقه نشستن و برخاستن و راه رفتن و خوابیدن را به او تعلیم کنی . و یاد دهی او را کهدر نشستن و برخاستن و ایستادن ، پشتبه دیگری نکند . و در حضور مردمان آب دهاننیفکند . و انگشتبه بینی نکند . و آب بینی نیفکند ، و اگر ضرور شود پنهان ، بینی راپاک کند . و در برابر مردم خمیازه نکشد . و پا بر روی پا نیفکند . و دستبر زیر «زنخدان» ننهد . و به هر طرف ننگرد . و سر برهنه نسازد . و اطاعتبزرگتر را کند ، و تعظیمایشان را به جای آورد ، و در حضور ایشان بازی نکند . و او را منع کنی از پرگوئی ودروغ و قسم خوردن - اگر چه راستباشد - و فحش و دشنام و لغو و غیبت و بسیارخندیدن و استهزاء کردن و زیاد مزاح کردن و تیز به مردم نگریستن و ابتدا به سخنکردن .
و عادت ده او را به درستگوئی و با فکر سخن گفتن . و گوش دادن به کسی که با اوتکلم میکند . و برخاستن در پیش پای بزرگتر از خود . و به دو زانو نشستن وجای دادن و وقار و سکینه و خودداری در جمیع حرکات به او بیاموز . و باید او را ازهمنشین بد ، نهایت محافظت را کنی ، که اصل ادب همین است . و بترسانی او را از اینکهاز اطفال
یا مردان چیزی بگیرد . و به او بفهمانی که بزرگی در عطا و بخشش است ، و درگرفتن ، خواری و ذلت است ، و داب سگان است که در انتظار لقمهای دم خود رامیجنبانند و تملق و چاپلوسی میکنند .
و باید او را به معلمی متدین دانا داد که او را قرآن بیاموزد ، و حکایات نیکان را به اوبخواند . و از سخنان لغو او را منع کند . و باید به او تعلیم کنی که چون معلم او را بزندصبر و تحمل کند و متوسل به این و آن نشود . و به او بگوئی که این طریقه شجاعان ومردان است ، و در آن وقت چون زنان و بندگان فریاد و فغان نکند . و سزاوار آن استکه چون از مکتب فارغ شود او را اذن دهی که مشغول بازی و تفرج شود تا دل او نمیردو پژمرده نگردد .
و چون اندکی تمیز او بیشتر شد باید اخلاق نیک به او بیاموزی ، و او را از رذائلصفات بازداری . و در نظر او صفات حسنه ، را جلوه دهی . چون صبر و شکر و توکل ورضا و شجاعت و سخاوت و صدق و صفا و غیر اینها . و صاحبان این صفات را در نزد او ستایش کنی . و اخلاق رذیله ، از حسد و عداوت و بخل و کبر و دزدی و خیانت وامثال اینها را مذمت کنی ، و ارباب این اخلاق را نکوهش نمائی . و او را به طهارت ونماز بداری .
و در بعضی از روزهای ماه
رمضان او را به روزه داشتن امر کنی . و اصول عقاید را بهاو تلقین نمائی . و آداب شریعت را به او یاد دهی . و چون فعل نیکی از او سرزند یاصفتخوبی از او ظاهر شود او را آفرین گوئی و در برابر مردم تحسین کنی . و به اواحسان نمائی .
نوآموز را ذکر و تحسین و زه (1)*** ز توبیخ و تهدید استاد به
و اگر فعل قبیحی از او سر زد دفعه اول ندیده انگاری و به روی او نیاوری ، و چنانوانمود کنی که کسی جرات نمیکند که چنین کاری بکند ، خصوصا اگر خود طفلبخواهد آن را پنهان کند ، تا جریء نشود .
پس اگر دوباره آن کار از او سرزند در خفیه او را عتاب و خطاب کنی ، و چناننمائی که اگر این ، از او ظاهر شود در نزد مردم رسوا میگردد ، و بسیار در مقام عتاببرنیائی . و باید پدر هیبتخود را نگاه دارد و خود را در نظر فرزند بیوقع نسازد . ومادر باید او را از پدر بترساند و او را از اعمال ناشایست منع کند .
و چون تمیز او بیشتر شد او را به عبادت بداری . و دنیا را در نظر او خار سازی . و اورا به پروردگار امیدوار نمائی . و آخرت را در نظر او جلوه دهی . و عظمتخدا را به اوذکر کنی . و چون چنین نمائی این اخلاق در دل طفل راسخ میشود و بعد از بلوغ داخلزمره اخیار و از برای پدر و مادر از باقیات صالحات
1) 29. آفرین ، مرحبا
خواهد بود .
و اگر بر خلاف این باشد و در تادیب او مسامحه کند تا طفل به هرزگی پرورش یابدو بیشرمی و فحش و شکم پرستی و امثال آن را معتاد شود خبیث النفس میگردد وو بال پدر و مادر ، بلکه باعثبر رسوائی و عار ایشان میشود . و خود در دنیا به سختی ونکبت و زحمت ، و در عقبی به عذاب مبتلا میشود .
بسا روزگارا که سختی برد*** پسر چون پدر نازکش پرورد
هر آن طفل چون جور آموزگار*** نبیند جفا بیند از روزگار
پس بر پدر مهربان لازم است که سعی در تادیب فرزند نماید و بداند که : این امانتیاست از خدا در نزد او . و دل او پاک ، و جوهر او صاف است . و قابل هر نیک و بدیهست . و به هر چه تعلیم دهد نشو و نما میکند . و پدر هم در ثواب و وبال او شریکاست ، پس او را ضایع و مهمل نگذارد و از او غافل نشود .
و دختر را نیز باید مانند پسر تربیت داد ، مگر در چیزهائی که تفاوت میان پسر ودختر است . پس باید او را پرده نشینی و حیا و حجاب و عفت و امثال اینها آموخت .
و بعد از آنکه این آداب را به فرزند آموخت ملاحظه کند که قابلیت و استعداد کدامعلم و صنعت را دارد ، پس او را به آموختن آن بدارد و نگذارد که مشغول امری شودکه استعداد آن را ندارد تا عمر او ضایع نگردد .
و
اما غیرت در مال ، آن است که : بدانی که هر کس مادامی که در دار دنیاستبه مالمحتاج ، و تحصیل آخرت به آن موقوف است ، زیرا که که معرفت و طاعت ، به بقاء بدن وحیات منوط ، و بقاء آنها به غذا و قوت مربوط است .
پس عاقل باید که بعد از آنکه از مداخل حلال ، تحصیل آن را نمود ، سعی درمحافظت آن کند ، به این نحو که بیمصرف آن را خرج نکند . و به مصرفی که فایدهاخروی یا دنیوی ندارد نرساند . و به غیر مستحق ندهد . و به ریا و مفاخرت بر باد ندهد . وبه خودنمائی و خود فروشی خرج نکند . و از دزدان و اهل خیانت آن را محافظت کند .
و تا تواند ظلمه را بر آن مسلط نسازد . و تمکین ایشان در بردن مالش ندهد . و غیر ازاینها از مصارفی که شرعا رجحانی نداشته باشد . و عوض آن از برای آن در دنیا وآخرت نیست . بلکه مقتضای غیرت آن است که : تا خود زنده است اموال خود را بهمصرفی رساند که فایدهاش به خودش عاید شود . و از برای وارث نگذارد مگر آنکه اورا فرزند خلفی باشد که از جمله اخیار بوده باشد ، که وجود او نیز به منزله وجود خوداوست و در ثواب او شریک است .
و چگونه صاحب غیرت و حمیتخود را راضی میکند که مالی را که روز و شبدر تحصیل آن تعب کشیده ، و در جمع کردن آن ، عمر خود را
تلف کرده ، و درعرصات محشر از عهده حساب آن باید برآید از برای شوهر زن خود بگذارد تا آن رابخورد و قوت گیرد و با زن او جماع کند . و منتهای مطلب آن زن خبیثه این باشد که ازآن مال ، غذاهای مقوی ترتیب دهد که شوهرش در مجامعت کردن قویتر گردد .
و حقیقت آن است که این «مخنثی» (1)است که «قلتبان» (2)و دیوث خود را به آنراضی نمیکند چه جای صاحب غیرت و حمیت .
و همچنین است گذاشتن مالی از برای سایر ورثه که حق آن میتبیچاره را نمیشناسند ، و از او یاد نمیکنند مانند پسران بدگهر ، و شوهران دختر ، و برادران ، وبرادر زادگان ، و عم و عمه و خال و خاله و غیر اینها . و ایشان اگر چه مثل شوهر زننیستند ، اما هرگاه از اهل خیر و صلاح نباشند مال از برای ایشان گذاشتن به غیر ازوزر و وبال و فحش و دشنام ، دیگر ثمری ندارد ، همچنان که در اهل این عصر مشاهده میکنیم .
آدمی به مجرد اینکه امری به خاطر اوخطور کند اقدام بر آن نماید بدون آنکه اطراف آن را ملاحظه نماید ، و در عاقبت آنتامل کند . و این از کم دلی و ضعف نفس است . و از راههای بزرگ شیطان است . و آنلعین ، بسیاری از فرزندان آدم را با این صفتبه هلاکت رسانیده .
و از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که فرمودند :
«شتابکاری ازجانب شیطان است ، و تانی در
کارها از جانب خداوند منان» . (1)
و در روایات وارد است که :
«چون عیسی بن مریم علیه السلام متولد شد همهشیاطین به پیش ابلیس - که رئیس ایشان است - رفتند و گفتند امروز همه بتها سرنگونشده . ابلیس گفت : البته حادثهای واقع شده استبایستید تا تفحص کنیم . پس به پروازآمد و مشرق و مغرب را طوف کرد و چیزی نیافت ، تا رسید به موضعی که عیسی علیه السلام متولد شده بود دید ملائکه دور او را فرا گرفتهاند ، پس برگشتبه نزدلشکر خود و گفت : امشب پیغمبری به دنیا آمده است ، و هیچ زنی آبستن نشده و وضعحمل او نگردید مگر اینکه من در نزد او حاضر بودم بجز این شخص ، و امید برگیرید ازاینکه بعد از این دیگر کسی بت پرستی کند ، و لیکن راه فرزندان آدم را به شتابکاری وسبکی و بیوقعی بزنید» . (2)
و اخبار در مذمت این صفت از حد متجاوز است . (3)
و سر در شدت مذمت آن ، آن است که : عمل هر کس باید به بصیرت و بینائی باشد ، و عاقبت آن را ملاحظه کند ، و این موقوف ستبر تامل و تانی . و این صفت مانع تاملاست .
و مکرر به تجربه رسیده است که : هر امری که بیتامل از آدمی سرزد باعثخسران و زیان ، و فاعل آن نادم و پشیمان میشود . و هر کاری که به تثبت و تانی کرده میشودهیچ پشیمانی در آن نیست . و همین در مذمت این صفتبس است که : هر
عجول سبکیدر نظرها خوار و در دلها بیوقع و بیاعتبار است . و کسی که اندک تامل نماید میفهمدکه باعث کلی ، در فروختن دین به دنیا ، و معاوضه کردن نعیم آخرت و پادشاهی ابد بهمزخرفات این عاریتسرا ، شتابکاری و عجله است ، زیرا که چون نفس انسانی از «عالم امر» (1)برخاسته و در سلسله ایجاد ، اقرب مخلوقات استبه موجد کل ، پسبالاترین لذات از برای او لذت غلبه و برتری و استیلا و سروری است ، که از صفاتکمالیه حضرت آفریدگار است . و هر کسی پیوسته طالب استعلا و بزرگی است .
و چنین نیست که این طلب از او ناپسندیده و مذموم باشد ، بلکه هر بنده باید درتحصیل پادشاهی باشد که زوال از برای آن نیست . و سعادتی را طلبد که آخری نداشتهباشد . و بقائی جوید که فنائی به آن راه نیابد . و عزتی خواهد که در عقبش ذلت نباشد . وغنائی کسب کند که به فقر نینجامد . و کمالی جوید که از نقص عاری باشد .
و همه اینها از صفات خدائی ، و طالب آن طالب علو و کمال است . و چگونه چنینطلبی ناپسندیده میباشد ؟ ! پس مذمتی که در طلب ریاست و استیلاء رسیده استبه واسطه اشتباهی است کهکرده و غلطی که از او واقع شده در فهمیدن ریاستبه فریب شیطان - لعین - ، زیرا که :
چون به واسطه سجده نکردن بر آدم ، آن لعین مطرود درگاه ، و از عالم امر رانده شدحسد او را بر این داشت که در صدد اغوای
1) 4. رجوع شود به پاورقی ص 20 .
فرزندان او برآید ، و ایشان را نیز همچونخودش از عالم امر ، و بارگاه قرب ، دور افکند .
پس ایشان را به شتابکاری فریب داده ، و در نظر ایشان ریاست عاجله فانی ، وسروری و بزرگی چند روزه را که به انواع آلام مشوب (1)است جلوه داد . و ایشان را ازسلطنت ابد و پادشاهی مخلد که از همه کدورات مصفا ، و از زوال و فنا مبراست محرومساخت . و مسکین و مخذول فرزند آدم ، چون عجول و شتابکار خلق شده بود شیطانلعین از این راه برآمد و به عجلت - که مقتضای طبع انسان بود - متوسل شده و متاعحاضر را در نظر او زینت داده . و در باب آخرت به امیدواری از خدا او را مغرور کرد .
و آن بینوای بیچاره نیز فریب او را خورده به طلب دنیا و مزخرفات آن مشغول گردید وسلطنت و پادشاهی بیزوال را از دست داد . و مسکین بختبرگشته فکر نکرد کهریاست دنیا و پادشاهی آن ، سروری و کمال نیست ، بلکه عین نقص و وبال است . و فریب دشمن مطرود دیرینه خود را خورد ، سبحان الله تعالی .
لعاب عنکبوتان مگس گیر ***همائی (2)را نگر چون گرد نخجیر (3)
پس هر که به حقیقت امر ، جاهل ، و از خدعه آن مردود ، غافل استبه وساوس اوفریفته میگردد و سروری و پادشاهی مؤبد را به متاع خسیس چند روزه دنیا میفروشد ، و چه ارزان میفروشد .
آری :
زیانکاران که جنس جان فروشندچنین جنسی عجب ارزان فروشندو اما
کسی که از باطن کار آگاه ، و توفیق ربانی او را همراه ستبا ریسمان آنملعون به چاه نمیرود و پیروی آن را نمیکند . و چون آن ملعون از افراد انسان به یک ودو اکتفا نکرد و دام مکر و حیله را در راه همه کس گسترد ، به این جهتخداوند عالمپیغمبران و رسولان فرستاد تا ایشان را از خدعه آن مکار خبردار سازند . و دل ایشان رااز این خانه مجازی بپردازند . و «صلای» (1)دعوت پروردگار را در دهند . و بندگان را بهجانب مملکتحقیقی و وطن اصلی بخوانند .
پس پیغمبران آمدند و دامن همتبر میان زدند و یک تنه به دعوت خلق برخاستند وبه آواز بلند که اقطار عالم را فرا گرفت ندا کردند :
«یا ایها الذین آمنوا ما لکم اذا قیل لکم انفروا فی سبیل الله اثاقلتم الی الارض ا رضیتم بالحیوة الدنیا من الاخرة فما متاع الحیوة الدنیا فی الاخرة الا قلیل»
خلاصه معنی آنکه :
«ای طایفهای که به خدا و پیغمبر او گرویدهاید ! چه شده استشما را که چون به شما امرمیشود که کوچ کنید در راه خدا ، سنگین میشوید و خود را به زمین میچسبانید ؟ آیا دل خوش کردهاید به زندگانی دنیا ، و از آخرت گذشتهاید ؟ پس بدانید که متاع چندروزه دنیا در پیش آخرت نیست مگر چیز کم و بیقدری» . (2)
و زبان به مذمت دنیا و اهل آن گشودند و مردم را وعده و وعید کردند و به زبانحال با هر یک از فرزندان آدم گفتند :
بال بگشا و صفیر
از شجر طوبی زن ***حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
پس غرض کلی از بعثت انبیا خواندن خلق استبه مملکتبیپایان ، تا در آنجا برتخت پادشاهی نشینند . و تاج سروری بر سر نهند . و به زندگیای فایز گردند که مرگندارد . و به عزتی رسند که ذلت در قفایش نیست .
و شیطان ایشان را به شتاب میاندازد و ایشان را به سروری دنیا میخواند . و چونمیداند که این را بقائی نیست و این چند روزی هم که هست از هم و غم و نزاع وکدورت خالی نیست تا به این سبب از یاد آخرت غافل شوند ، و از فکر تحصیل ملکباقی بیرون روند . بلکه از زهد و سبکباری در دنیا که پادشاهی نقد استباز مانند و بندهغضب و شهوت خود گردند و به پرستش شکم و فرج خود مشغول شوند . پس چونچارپایی شود که افسار او در دستشکم و فرجش باشد و او را به هر طویله و آخوریکه خواهند بندند .
پس چه مغرور و بیعقل است فرزند آدم که مملوک شهوت خود میشود و چنانپندارد که پادشاه است . و بنده خواهش نفس میگردد و چنان گمان میکند که خداونداست - معاذ الله - . و از آنچه مذکور شد معلوم شد که منشا خسران در دنیا و آخرتعجله و شتابکاری است .
و چون بدی این صفت را دانستی پس بدان که طریق علاج آن ، آن است که : یادفساد و سوء عاقبت آن کنی . و متذکر آن شوی که باعثسبکی و خفت و بیقدری وذلت در
نظر مردمان است . و موجب ندامت و پشیمانی است . پس متذکر شرافت ضدآن ، که وقار و طمانینه است گردی . و بدانی که این صفت انبیاء و اولیاء است . پس باخود قرار دهی که دیگر هیچ فعلی را بی تامل نکنی . و طمانینه و سکون را در باطن وظاهر ، در جمیع احوال [افعال] و حرکات و سکنات ، شعار خود سازی . و خواهینخواهی خود را چندی بر این بداری تا عادت تو شود و صفتخبیثه عجله از تو رفعشود و وقار و طمانینه از برای تو حاصل گردد .
ضد صفت عجله«وقار» است . و آن عبارت است از : اطمینان نفس و سکون آن درگفتار و کردار و حرکات و سکنات ، هم پیش از آنکه شروع در یکی از آنها کند و همبعد از آن ، تا هر جزئی از آن کار را به موافق فکر و تدبیر به جا آورد .
و تامل نمودن پیش از شروع را «توقف» گویند . و تامل بعد از آن را «تانی» و «انائت» نامند . پس وقار ، شامل این هر دو است . و آن نتیجه قوت نفس و پردلی است ، و از شرایفصفات ، و فضایل ملکات است . بلکه از اخلاق حسنه ، کم صفتی است که : به شرافت اینصفت رسد . و به این جهت انبیاء و اصفیا و برگزیدگان خدا را به این صفت مدح میکنند .
و در مدح سرور پیغمبران میگویند : صاحب الوقار و صاحب السکینه .
و در اخبار وارد است که :
«مؤمن البته متصف به صفت وقار است و در نظر مردمهیچ صفتی آدمی را مانند این صفت ، شریف و عزیز نمیکند» . (1)
پس سزاوار مؤمن آن است که پیوسته شرافت و نیکی این صفت را در نظر داشته وخود را در اعمال و افعال و اقوال بر آن بدارد ، تا عادت و ملکه او گردد .
این صفت رذیله نتیجه جبن وضعف نفس است ، زیرا که هر «جبان» (2)ضعیف النفسی ، هر فکر فاسدی که به خاطرشمیگذرد و به قوه واهمه او در میآید اعتقاد میکند و پی آن میرود . و این صفتخبیثهاز مهلکات عظیمه است . خداوند عالم میفرماید :
«یا ایها الذین آمنوا اجتنبوا کثیرا من الظن ان بعض الظن اثم»
یعنی : «ای گروهمؤمنین ، اجتناب کنید از بسیاری از گمان به درستی که بعضی از گمانها گناه است» . (3)
و دیگر میفرماید :
«و ظننتم ظن السوء و کنتم قوما بورا»
یعنی : گمان بد بردید ، و شماقومی بودید به هلاکت رسیده» . (4)
و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید که : «باید امر برادر مؤمن خود رابه بهترین محامل حمل کنی . و باید به سخنی که از برادر تو سرزند گمان بد نبری مادامیکه محمل خوبی از برای آن بیابی» . (5)
و مروی است که : «خدای - تعالی - حرام کرده است از هر مسلمی خون او را وعرض او را و ظن بد به او بردن را» . (6)
و همین مذمت از برای ظن بد کافی است که آن را قرین کشتن
مسلم و دستاندازی به حریم و عرض او نموده . و شکی نیست که هر که در باطن ، بد به دیگری برد و اورا به شر و فساد نسبت دهد در ظاهر به نظر حقارت او را میبیند ، و اکرام او را «کماینبغی» (1)بجا نمیآورد . و در حقوق او کوتاهی میکند . بلکه مضایقه از غیبت ، و اظهارآنچه گمان به او برده نمیکند . و همه این امور منشا هلاکت او میشود .
و شبههای نیست در اینکه هر که ظن بد به مسلمانان میبرد خبیث النفس و بدباطناست ، و هر کسی را مثل خود میداند . و خباثتباطن او به ظاهرش نیز سرایت میکند . ودل هر مؤمن پاک طینتی نسبتبه همه خلایق ، پاک و صاف است و ظن بد به احدینمیبرد .
آری ، آری : از کوزه همان برون تراود که در اوست .
مرا پیر دانای مرشد شهاب*** دو اندرز فرمود بر روی آب
یکی آنکه : بر خویش خوش بین مباش*** دگر آنکه : بر خلق بدبین مباش
و سر اینکه ظن بد به مردم بردن علامتخباثت نفس است و شارع از آن نهیفرموده آن است که : آن نمیباشد مگر از القای شیطان خبیث ، زیرا که بجز علام الغیوباحدی از باطن دیگری آگاه نیست ، و هیچ دلی را به دل دیگر راه نمیباشد .
پس چگونه میتواند شد که : کسی چیزی را ندانسته ، و به چشم خود مشاهدهنکرده ، و از گوش خود نشنیده ، در حق غیر اعتقاد کند ؟ پس ظن
1) 16. آنگونه که سزاوار است .
بدی که آدمی میکندامری است که از راهی که نمیداند به دل او افتاده . و نیست آن راه ، مگر راه شیطان . پسشیطان آن گمان را به دل او انداخته و به آنچه گمان برده و خبر داده . و آدمی چگونهخبری که شیطان داده باشد قبول میکند و حال آنکه شیطان از هر فاسقی فاسقتر است .
و خدا میفرماید :
«ان جاءکم فاسق بنبا فتبینوا»
یعنی : «اگر فاسقی شما را خبری آوردتبین کنید و آن را قبول نکنید» . (1)
پس از برای اهل ایمان جایز نیست که تصدیق آن لعین را کنند - اگر چه بعضی قراینخارجیه به آن ضم شود - تا به سرحد یقین رسد .
پس هر گاه عالمی را در خانه امیر ظالمی ببینی شیطان به گمان تو میاندازد که : او بهجهت طمع به آنجا رفته ، تو باید آن را به دل خود راه ندهی ، زیرا که شاید باعث رفتنشاعانت مظلومی باشد . و اگر از دهن مسلمانی بوی شراب یابی باید جزم به اینکه او شرابحرام نوشیده است نکنی ، زیرا که میشود که مزمزه کرده باشد و ریخته باشد ، یا برآشامیدن آن مجبور بوده باشد ، یا به تجویز طبیب حاذقی به جهت مداوائی آشامیده باشد . و بالجمله باید حکم تو بر افعال مسلمین چون حکم و شهادت بر اموال ایشانباشد . و همچنان که در مال حکم نمیکنی مگر به آنچه دیدهای ، یا با اقرار شنیدهای ، یادو شاهد عادل در نزد تو شهادت دادهاند ، همچنین در افعال ایشان باید چنین
1) 17. حجرات ، (سوره 49) ، آیه 6
باشی .
و اگر عادل ، بدی از مسلمی نقل کند باید توقف کنی نه تکذیب آن عادل را کنی ، و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمودند که : «هر که خود را در محل تهمتدر آورد ملامت نکند کسی را که به او بدگمان شود» . (1)
و از حضرت امام زین العابدین علیه السلام مروی است که : صفیه دختر حی بناخطب ، حرم محترم حضرت رسول صلی الله علیه و آله حکایت کرد که : «وقتیحضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله در مسجد معتکف بودند من به دیدن او رفتم و بعداز شام از پیش آن حضرت مرخص شده روانه منزل شدم . آن عالی جناب قدری راههمراه من آمد و تکلم میکرد ، شخصی از انصار برخورد و گذشت ، حضرت او را آوازداده فرمود : این زن من صفیه است . آن شخص عرض کرد چه جای این سخن بود ، حاشاکه من به شما ظن بد برم . حضرت فرمود : شیطان در رگ و خون بنی آدم جا دارد ترسیدمبر شما داخل شود و باعث هلاک شما شود» . (2)
و در این فعل پیغمبر صلی الله علیه و آله دو ارشاد عظیم از برای امت است : یکیاینکه : باید نهایت احتراز از ظن بد کرد . دوم اینکه : هر کسی اگر چه مثل پیغمبر خدا باشدباید خود را از محل تهمت نگاه دارد .
پس کسی که عالم پرهیزکار باشد و در میان مردم معروف به صلاح و دیانتباشدمغرور نشود که کسی به من ظن بد نمیبرد ، و به این
جهتخود را از محل تهمتمحافظت نکند ، زیرا که : هر فردی از انسان اگر چه اورع و اعلم جمیع مردم باشد همه کساو را به یک نظر نمیبیند . بلکه اگر جمعی کثیر او را ظاهرا و باطنا خوب دانند و همهافعال او را حمل بر صحت نمایند ، جمعی دیگر هستند که طالب عیب او باشند و اعتقادتمام به او نداشته باشند و ایشان البته در محل تهمت زدن به او میباشند .
و عین الرضا عن کل عیب کلیلة*** و لکن عین السخط تبدی المساویا
یعنی : چشم دوستی از دیدن هر عیبی کند است ، اما چشم عداوت و دشمنی ، بدیها راظاهر میکند .
و هر دشمن حسودی نگاه نمیکند مگر به چشم دشمنی . پس آنچه خوبی که ازآدمی دید میپوشاند و در تجسس بدیها برمیآید . و هر بدی ، البته به دیگران گمان بد میبرد و ایشان را چون خود میداند . و هر معیوب رسوائی ، دیگران را مانند خود رسواو عیبناک میخواهد ، عیوب ایشان را در میان مردم ظاهر میکند تا مردم از فکر او بیرونروند و زبان ایشان از او کوتاه گردد . «و البلیة اذا عمت طابت» یعنی : «هر بلائی کهعمومیت هم میرساند گوارا میشود» .
پس بر هر مؤمنی لازم است که خود را از مواضع تهمت دور دارد تا بندگان خدا گمانبد به او نبرند و به معصیت نیفتند و این شخص هم در معصیت ایشان شریک باشد ، زیرا که هر که سبب معصیت دیگری شود او هم در گناه با او شریک خواهد
بود .
و از این جهتخداوند عالم فرموده : «دشنام مدهید به کسانی که غیر خدا رامیخوانند ، که ایشان هم خدا را دشنام دهند» . (1)
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «چگونه میبینید حال کسی را کهپدر و مادر خود را دشنام میدهد ؟ عرض کردند که : آیا کسی پدر و مادر خود را دشناممیدهد ؟ فرمود : بلی کسی که پدر و مادر غیر را دشنام دهد ، آن غیر هم پدر و مادر او رادشنام دهد» . (2)
و طریق معالجه بدگمانی به خدا و خلق آن است که : بعد از ملاحظه فساد ، - آنچنانکه گذشت - و شرافت ضدش ، (که گمان نیک باشد) هرگاه گمان بدی از کسی به خاطر توبگذرد اعتنائی به آن نکنی و دل خود را به آن شخص بد نسازی ، و رفتار خود را با اوتفاوت ندهی ، و تفقد و اکرام و احترامی که نسبتبه او به عمل میآوردی کم ننمائی .
بلکه بهتر آن است که : در تعظیم و دوستی او بیفزائی . و در خلوت او را دعا کنی ، تا به اینسبب شیطان به غیظ آید و از خوف زیادتی احترام و دعای به او ، دیگر گمان بد را بهخاطر تو نیفکند .
و اگر به خطائی و لغزشی از شخصی برخوردی باید او را در خلوت نصیحت کنی ، نهاینکه ابتدا به غیبت و بدگوئی او نمائی . و باید از خطا کردن او محزون باشی ، همچنان کهاز لغزش خود محزون میشوی . و غرض
تو از نصیحت او خلاص کردن او از هلاکتباشد . و هر گاه چنین رفتار نمائی از برای تو ثواب حزن بر خطای او و ثواب نصیحتکردن او و ثواب نجات او هر سه جمع خواهد شد .
بدان که : همچنان که مذکور شد ضد بدگمانی به خدا و خلق ، حسن ظن به آنها است .
و فواید آن بسیار ، و ثمرات آن بیرون از حد شمار است . و اخباری که در فضیلتحسنظن به خدا وارد شده است قبل از این مذکور و فایده آن معلوم گردید . و بیان شد که : آنباعث نجات و نشاط در عبادات و محبتبه خدا است ، که اعلای مقامات است .
پس بر هر بنده لازم است که : او را به خود هزار مرتبه مهربانتر از پدر و مادر بداند . (1)
و همچنین بر او لازم است که : گمان بد به هیچ یک از مسلمین نبرد . و گفتار و کردارایشان را حمل بر بدی ننماید . بلکه هر عملی از هر که میبیند و هر سخنی از هر کهمیشنود باید آن را به بهترین محامل حمل کند و تکذیب او را نکند . و اگر احتمال بدیبه خاطر او گذرد ، و هم خود را خطاکار شمرد و خود را بر آن ندارد ، تا چون چندیگذرد این صفت ملکه او میشود و بدگمانی از خاطر او مرتفع میگردد .
بلی اگر گمان بدی نسبتبه کسی کند که اگر گمان او راست و مطابق واقع باشد باعثضرر دینی یا دنیوی باشد لازم است که حزم
1) 22. مجمع الزوائد ، ج 10 ، ص 213 .
و احتیاط را به جای آورد ، و امور دین ودنیای خود را به او وانگذارد ، تا ضرر و خسران به او مترتب نگردد .
آن عبارت است از : حالت نفسانیه که باعثحرکت روححیوانی و از داخل به جانب خارج از برای غلبه و انتقام میشود . و هرگاه شدت نمودباعثحرکتشدیدی می شود که از آن حرکت ، حرارتی مفرط حاصل ، و از آن حرارتدود تیرهای بر میخیزد و دماغ و رگها را «ممتلی» (1)میسازد ، و نور عقل را میپوشاند ، واثر قوه عاقله را ضعیف میکند .
و به این جهت در صاحب غضب ، موعظه و نصیحت اثری نمیبخشد . بلکه پند وموعظه ، درشتی و شدت را زیاد میکند . و حرکت قوه غضبیه به این جهت امری است کههنوز واقع نشده استبلکه محتمل الوقوع است . و به جوش آمدن شعله غضب ، به جهتدفع آن است ، یا به سبب امری است که واقع شده ، و حرکت آن به جهت انتقام است .
پس اگر انتقام ممکن باشد و قدرت بر آن داشته باشد ، چون غضب به حرکت آمدخون از باطن به ظاهر میل میکند و رنگ آدمی سرخ میشود . و اگر انتقام ممکن نباشد واز آن مایوس باشد خون میل به باطن میکند و به آن جهت رنگ آدمی زرد میشود . واگر غضب بر کسی باشد که نداند خواهد توانست انتقام از او بکشد یا نه ، گاهی خون میلبه باطن و گاهی میل به ظاهر میکند ، و به این جهت رنگ آدمی گاهی سرخ و گاهی
1) 23. پر
زردمیشود .
و مخفی نماند که : مردمان در قوه غضبیه بر سه قسماند :
بعضی در طرف افراط هستند ، که در وقت غضب فکر و هوشی از برای ایشان باقینمیماند و از اطاعت عقل و شرع بیرون میروند .
و طایفهای در طرف تفریطاند ، که مطلقا قوه غضبیه ندارند . و در جائی که عقلا و یاشرعا غضب لازم است مطلقا از جا بر نمیآیند .
و گروهی بر جاده اعتدال مستقیماند ، که غضب ایشان به موقع ، و غلظت ایشانبه جاست . و در هنگام غضب از حد شرع و عقل تجاوز نمیکنند .
و شکی نیست که حد اعتدال آن ، مرغوب و مطلوب است . بلکه آن فی الحقیقهغضب نیست ، بلکه شجاعت و قوت نفس است . و طرف تفریط آن نیز اگر چه غضبنباشد اما مذموم و قبیح ، و نتیجه جبن و خواری است . و بسا باشد که از غضب بدتر بودهباشد ، زیرا که کسی را که هیچ قوه غضبیه نباشد بیغیرت و خالی از حمیت است .
و از این جهت گفتهاند : «کسی که در موضع غضب به غضب نیاید خر است» . (1)
و از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام مروی است که :
«حضرت پیغمبر - صلی اللهعلیه و آله - از برای دنیا هرگز به غضب نمیآمد . اما هرگاه از برای حق ، غضبناک میشد احدی را نمیشناخت ، و غضب او تسکین نمییافت تا یاری حق را نمیکرد» . (2)
و از آنچه گفتیم معلوم شد که : غضب
مذموم ، آن است که : در حد افراط باشد ، زیرا که : اعتدال آن ، ممدوح است . و تفریط آن غضب نیست ، اگر چه از صفات ذمیمه است .
بدان که غضب مفرط ، از مهلکات عظیمه و آفات جسمیه است . و بسا باشد که : بهامری مؤدی شود که باعث هلاک ابد و شقاوت سرمد گردد ، چون قتل نفس ، یا قطع عضو .
و از این جهت است که گفتهاند : «غضب جنونی است که دفعی عارض میگردد» . (1)
و بسا باشد که : شدت غضب ، موجب مرگ مفاجات گردد .
و بعضی از حکما گفتهاند که : «کشتی که به گرداب افتاده باشد و موجهای عظیم آن رافرو گرفته باشد و بادهای شدید آن را به هر طرف افکند به خلاص و نجات نزدیکتر استاز کسی که شعله غضبش به التهاب آمده باشد» .
و در اخبار و آثار ، مذمتشدید در خصوص غضب وارد شده است . حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند که : «غضب ایمان را فاسد میگرداند چنانکه سرکه عسل رافاسد میکند» . (2)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «این غضب آتش پارهایاست از شیطان ، که در باطن فرزند آدم است . و چون کسی از شما غضبناکگردید چشمهای او سرخ میگردد و باد به رگهای او میافتد و شیطان داخل او میشود» . (3)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «غضب ، کلید هر بدیو شری است» . (4)
باز از آن حضرت مروی است که : «غضب ، دل مرد دانا را هلاک میکند» . (1)
و نیز آن حضرت فرموده است که : «کسی که قوه غضبیه خود را مالک نباشد عقلخود را نیز مالک نیست» . (2)
و مخفی نماند که : علاوه بر اینکه خود غضب از مهلکات عظیمه و از صفات خبیثهاست ، لوازم و آثاری چند نیز بر آن مترتب میشود که همه آنها مهلک و قبیح است ، مانند : فحش و دشنام و اظهار بدی مسلمین و شماتت ایشان و سر ایشان را فاش کردن وپرده ایشان را دریدن و سخریه و استهزاء به ایشان کردن و غیر اینها از اموری که از عقلاصادر نمیگردد .
و از جمله لوازم غضب آن است که : البته بعد از تسکین «نایره» (3)آن ، آدمی پشیمانو افسرده خاطر میگردد . و غضبناک و غمناک و شکسته دل میشود . و باعث دشمنیدوستان و شماتت دشمنان ، و شادی ایشان و سخریه و استهزای اراذل و اوباش ، و تالم دل و تغیر مزاج ، و بیماری تن میگردد .
و عجب این است که : بعضی چنان توهم میکنند که : شدت غضب از مردانگی است ، با وجود اینکه افعالی که از غضبناک سر میزند افعال اطفال و دیوانگان است نه کردارعقلا و مردان . همچنان که مشاهده میشود کسی که : شدت غضب بر او مستولی شدحرکات قبیحه و افعال ناشایسته ، از : دشنام و هرزهگوئی و سخنهای رکیک از اوسر میزند . و بسا باشد که : دشنام به ماه و خورشید
و ابر و باد و باران و درخت و جماد وحیوان میدهد . و میرسد به جائی که کاسه و کوزه خود را میشکند و با حیوانات وجمادات به سخن درمیآید . و چون دست او از همه جا کوتاه شود جامه خود را میدردو بر سر و صورت خود میزند و خود و پدر و مادر خود را دشنام میدهد . و گاهی چونمستان و مدهوشان به هر طرف دویدن میگیرد . و بسا باشد که بیهوش میشود و به زمینمیافتد . آری :
خشم و شهوت مرد را احول کند ز استقامت روح را مبدل کند
و چگونه امثال این افعال نشانه مردی و شیردلی است و حال اینکه پیغمبر خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند که : «شجاع ، کسی است که : در حالت غضب خودرا تواند نگاه داشت» . (1)
چون مفاسد غضب را دانستی بدان که علاج آن موقوف استبر چند چیز :
اول آنکه : سعی کند در ازاله اسبابی که باعث هیجان غضب میشود ، مثل : فخر و کبرو عجب و غرور و لجاج و مراء و استهزاء و حرص و دشمنی و حب جاه و مال و امثالاینها ، که همه آنها اخلاق ردیه و صفات مهلکه هستند ، و خلاصی از غضب با وجودآنها ممکن نیست . پس باید ابتدا ازاله آنها را کرد تا ازاله غضب سهل و آسان باشد .
دوم آنکه : ملاحظه اخبار و آثاری کند که در مذمت غضب رسیده چنانچه شمهایاز آنها گذشت .
سوم آنکه : متذکر
1) 33. صحیح بخاری ، ج 8 ، ص 34
اخبار و احادیثی گردد که در مدح و ثواب نگاهداشتن خود ازغضب وارد شده است ، و فوائد آن را به نظر درآورد .
همچنان که از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «هر که غضبخود را از مردم باز دارد ، خداوند - تبارک و تعالی - نیز در روز قیامت عذاب خود را از او باز میدارد» . (1)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «در تورات نوشته شدهاست که : از جمله چیزهائی که خدا به موسی علیه السلام فرمود این بود که : نگاهدارغضب خود را از کسی که من تو را صاحب اختیار او کردهام ، تا من نیز غضب خود را ازتو نگاه دارم» . (2)
و حضرت صادق علیه السلام فرمودند که : «خدا وحی فرستاد به بعضی ازپیغمبران خود که : ای فرزند آدم ! در وقتی که غضبناک گردی مرا یاد کن تا من هم تو رایاد کنم و در وقت غضبم و تو را هلاک نسازم» . (3)
و باز از آن حضرت علیه السلام مروی است که : «مردی از اهل بادیه به خدمتپیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد که : من مردی هستم «بادیه نشین» ، (4)مراکلمهای یاد ده که جامع خیر دنیا و آخرت باشد . آن حضرت فرمودند که : هرگز غضبمکن . و سه مرتبه آن اعرابی عرض خود را اعاده کرد حضرت همین جواب را فرمود» . (5)
و نیز از آن بزرگوار روایتشده که : «هر که غضب خود را باز دارد
از کسی ، خداعیوب او را میپوشاند» . (1)
و اخبار در این خصوص بیحد و نهایت است . (2)
چهارم آنکه : ملاحظه فواید ضد غضب را که حلم باشد بکند ، و مدحی را که در اینخصوص وارد شده است . - همچنان که مذکور خواهد شد - ببیند ، پس خود راخواهی نخواهی بر آن بدارد و حلم و بردباری را بر خود ببندد و غضب و خشم را برخود ظاهر نسازد ، اگر چه در دل خشمناک باشد . و اگر کسی مدتی چنین کند به تدریجعادت میشود و حسن خلق از برای او حاصل میشود .
پنجم آنکه : هر قول و فعلی که از او سر میزند ابتدا در آن فکر کند و خود را ازصدور آثار غضب محافظت نماید .
ششم آنکه : اجتناب کند از مصاحبت کسانی که قوه غضبیه ایشان غالب و از فضیلتحلم خالی هستند . و در صدد انتقام و «تشفی غیظ» (3)خود میباشند ، و این را مردی و شجاعت مینامند و میگویند : ما از کسی متحمل درشتی و سختی نمیشویم ، و بر فلانامر صبر نمیکنیم . بلکه مجالست کند با اهل علم و حلم و وقار ، و کسانی که مانند کوهپا بر جای با هر باد ضعیفی از جای در نمیآیند .
هفتم آنکه : تامل نماید و بداند که هر چه در عالم واقع میشود همه به قضا و قدرالهی است و جمیع موجودات ، مسخر قبضه قدرت او ، و همه امور در ید کفایتاوست . و خدا هر چه از برای بنده مقرر
کرده است البته خیر و صلاح آن بنده در آناست . و بسا باشد که مصلحت او در گرسنگی و بیماری ، یا فقر و احتیاج ، یا ذلت وخواری ، یا قتل یا امثال اینها باشد .
و چون این را دانست ، میداند که : دیگر غضب کردن بر دیگران ، و خشم گرفتن برایشان راهی ندارد ، چرا که هر امری هست از جانب پروردگار خیر خواه او میرسد .
هشتم آنکه : متذکر شود که غضب نیست مگر از بیماری دل و نقصان عقل ، کهباعث آن ضعف نفس است نه شجاعت و قوت نفس و از این جهت است که : دیوانهزودتر از عاقل غضبناک میگردد . و مریض از تندرست زودتر به غضب میآید . وهمچنین پیران ضعیف المزاج زودتر از جوانان ، و زنان زودتر از مردان از جا درمیآیند . و صاحبان اخلاق بد زودتر از ارباب ملکات فاضله به خشم میآیند . چنانکهمیبینی که کسی که : رذل استبه فوت یک لقمه خشمناک میگردد . و بخیل به تلفشدن یک حبه از مالش غضب میکند حتی بر دوستان و عزیزان خود . اما صاحبان نفوسقویه ، شان ایشان از آن بالاتر ، و رتبه ایشان از آن والاتر است که به امثال این امور ، متغیر و مضطرب گردند .
و اگر در آنچه گفتیم تشکیکی داشته باشی دیده بگشا و نظر به صفات و اخلاقمردم کن و کتب سیر و تواریخ را مطالعه نمای و حکایات گذشتگان را استماع کن تاببینی که حلم و بردباری و خود را در وقت غضب نگاهداری
کردن طریقه انبیا و اولیا ودانایان و حکما و نیکان و عقلا و پادشاهان ذو الاقتدار و شهریاران کامکار بوده وغضب و اضطراب و از جا در آمدن ، خصلت اراذل و اوباش و نادانان و جهالاست .
نهم آنکه : به یاد آوری که تسلط و قدرت خدا بر تو ، قویتر و بالاتر است از قدرتتو بر این ضعیفی که بر او غضب میکنی ، و تو در جنب قوه قاهره الهیه غیر متناهیه بهمراتب ضعیفتر و ذلیلتری از این ضعیف ناتوان که در جنب قدرت توست . پس بترسو حذر کن از اینکه : چون تو غضب خود را بر او جاری سازی خداوند قهار نیز در دنیا وآخرت غضب خود را بر تو جاری بکند .
غم زیر دستان بخور زینهار*** بترس از زبر دستی روزگار
لب خشک مظلوم را گو بخند*** که دندان ظالم بخواهند کند
در آثار پیشینیان رسیده که : هیچ پادشاهی در بنی اسرائیل نبود مگر اینکه حکیمیدانشمند با او بود و صحیفهای در دست داشت که بر آن نوشته بود که : بر زیردستانرحم کن ، و از مرگ بترس ، و روز جزا را فراموش مکن . و هر وقت که پادشاه غضبناکشد آن حکیم ، صحیفه را به دست او دادی تا خواندی و غضب او ساکن شدی . (1)
دهم آنکه : متذکر گردی که : شاید روزگار ، روزی آن ضعیفی را که تو بر او غضبمیکنی قوت دهد و کار او بالا گیرد و بر تو زبر دستشود و در صدد انتقام و مکافاتبر آید .
1) 42. احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 150 . و محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 306 .
ا تهین الفقیر علک ان ترکع یوما و الدهر قد رفعه (1)
یازدهم آنکه : بدانی که : هر حلیم و بردباری غالب و قاهر ، و در نظر اولی «البصائر» (2)عزیز و محترم میباشد . و هر غضبناک مضطرب الحالی پیوسته مغلوب ، و در دیدههابیوقع میگردد .
تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر*** بل زصد لشکر ظفر انگیزتر
دوازدهم آنکه : تصور کنی که در وقت غضب ، صورت تو چه نوع قبیح و متغیر ، واعضای تو متحرک و مضطرب ، و کردارت از نظم طبیعی بیرون ، و گفتارت غیر مطابققاعده و قانون میشود .
و از جمله معالجات غضب آن است که : آدمی در وقت هیجان ، به خدا پناه برداز شر شیطان ، و بگوید :
«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» .
و اگر ایستاده باشد بنشیند ، واگر نشسته باشد بخوابد . و وضو گرفتن و غسل کردن با آب سرد از برای تسکین آتشغضب مفیدند . و اگر غضب بر کسی باشد که قرابت رحم با یکدیگر داشته باشند دستبه بدن او گذارد غضب او ساکن میگردد چنانچه در اخبار وارد شده . (3)
بدان که : ضد غضب«حلم» است ، که عبارت است از : اطمینان نفس ، به حیثی که : قوه غضب به آسانی او را حرکت ندهد . و مکاره روزگار او را به زودی مضطرب نگرداند .
و «کظم غیظ» ، که عبارت است از : فرو بردن خشم ، و خود را در حالت غضبنگاهداشتن ، اگر چه حلم نیست و لیکن آن نیز
دیتبا غضب دارد که نمیگذارد آثارغضب ظهور نماید .
پس این دو صفتشریفه ، ضد غضباند . و هر دو از اخلاق حسنه و صفات فاضلهاند .
اما صفتحلم : پس آن اشرف کمالات نفسانیه استبعد از صفت علم ، بلکه علم رابدون حلم نفعی و اثری و شجره دانائی را بی باغبانی بردباری ثمری نیست . و از اینجهت است که هر وقت که مدح علم میشود حلم نیز با او ذکر میشود .
و حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند که : «خداوند ! مرا به سبب علم ، بینیاز کن و به صفتحلم ، مرا زینت ده» . (1)
و باز آن حضرت فرمودند که : «پنج چیز از طریقه پیغمبران مرسل است ، یکی ازآنها را صفتحلم شمردهاند» . (2)
و نیز فرمودند که : «طلب کنید مرتبه بلند را در نزد خدا . عرض کردند که : به چه چیزحاصل میشود ؟ فرمودند : هر که دوستی ترا قطع کند تو با او پیوند کن . و هر که از نیکیخود تو را محروم سازد تو با او نیکی و احسان کن . و هر که به نادانی با تو رفتار کند توحلم بورز» . (3)
و فرمود که : «بنده مسلم به واسطه حلم ، به مرتبه کسی میرسد که روزها را روزهمیگیرد و شبها را به عبادت به سر میبرد» . (4)
و فرمودند که : «خدا دوست دارد بنده حلیم را و دشمن دارد فحش گوی بیمبالات را» . (5)
و فرمودند که : «سه چیز است که هر که یکی از
آنها را نداشته باشد هیچ عملی او رافائده نمیبخشد :
یکی : تقوائی که او را از معاصی باز دارد .
دوم : حلمی که به آن زبان سفها را از او کوتاه کند .
سیم : خلق نیکی که در میان مردم زندگانی کند . (1)
و از آن جناب مروی است که : «چون خلایق در روز قیامت جمع شوند منادی ندا کند که : کجایند اهل فضل ؟ پس طایفهای برخیزند و به شتاب به جانب بهشتخرامند .
ملائکه به ایشان برخورند و گویند : چرا به شتاب به جانب بهشت روانهاید ؟ گویند : مااهل فضل هستیم . گویند : چه فضل و مزیتی از برای شما بود ؟ گویند : هر وقت که ظلمیبه ما میرسید صبر میکردیم . و کسی که به ما بدی میکرد از او عفو میکردیم . و کسیکه به ما نادانی میکرد حلم مینمودیم . ملائکه گویند : بلی اهل فضل هستید ، داخلبهشتشوید» . (2)
و باز آن حضرت فرمودند که : «هرگز خدا به جهالت و نادانی کسی را عزیز نکرد . وهرگز با حلم و بردباری کسی را ذلیل نگردانید» . (3)
و از حضرت امیر المؤمنین - صلوات الله علیه - مروی است که : «خیر و خوبی ایننیست که : مال و اولاد کسی زیاد شود ، بلکه آن است که : عمل او بسیار ، و حلم او عظیمگردد» . (4)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : ناصر و یاور از برایهر کسی حلم او کافی است و اگر
حلم نداشته باشد خود را بر حلم بدارد» . (1)
و آن حضرت فرمودند که : «چون میان دو نفر نزاعی واقع میشود دو ملک نازلمیشوند و به هر کدام که بیخردی و سفاهت میکند میگویند : گفتی و گفتی ، و خودسزاواری به آنچه گفتی ، و جزای آن به تو خواهد رسید . و به آن یک که حلم ورزیدمیگویند : حلم ورزیدی و صبر کردی ، زود باشد که خدا ترا بیامرزد اگر حلم خود را بهانجام رسانی» . (2)
«و روزی آن حضرت غلامی را از پی شغلی فرستادند ، آن غلام دیر کرد ، از عقباو آمدند دیدند در مکانی خوابیده ، حضرت بر بالین او نشستند و او را باد زدند تا بیدارشد فرمود : ای غلام ! به خدا قسم که این قدر اختیار نداری که شب و روز بخوابی شباز توست و روز از ماست» . (3)
و اما کظم غیظ : اگر چه فضیلت و شرافت آن بقدر حلم نباشد ، لیکن هر گاه کسی برآن مداومت نماید معتاد میشود و صفتحلم از برای او هم میرسد .
و از این جهتحضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند که : «علم ، به تعلم هم میرسد . و حلم به تحلم ، که کظم غیظ باشد» . (4)
و خداوند عظیم در کتاب کریم خود مدح فرموده است کسانی را که : خشم خود رافرو میبرند» . (5)
و اخبار در شرافت و بسیاری اجر و ثواب آن بینهایت است . (6)
از جناب پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که :
1) 10. کافی ، ج 2 ، ص 112 ، ح 6 . بحار الانوار ، ج 71 ، ص 404 ، ح 16 .
2) 11. کافی ، ج 2 ، ص 112 و 113 ، ح 9 . بحار الانوار ، ج 71 ، ص 406 ، ح 19 .
3) 12. کافی ، ج 2 ، ص 112 ، ح 7
4) 13. حلیة الاولیاء ، ج 5 ، ص 174 . و محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 311 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 153 .
5) 14. آل عمران ، (سوره 3) آیه 134 .
6) 15. رک : کافی ، ج 2 ، صفحات 109- 111 .
«هر که خشم خود را فرو برددر جائی که هر گاه خواهد تواند خشم گیرد خدا در روز قیامت دل او را از خشنودی ورضا مملو خواهد ساخت» . (1)
و آن حضرت فرمودند که : «هیچ بندهای جرعهای نیاشامید که اجر آن بیشتر باشد ازجرعه غیظی که از برای خدا فرو برد» . (2)
و حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمودند که : «هیچ بندهای خشم خود رافرو نبرد مگر اینکه خدا در دنیا و آخرت عزت او را زیاد میکند» . (3)
و مروی است که : «صبر کن بر دشمنان نعمتخود ، به درستی که کسی که : در حق تومعصیتخدا را کند هیچ مکافاتی بالاتر و بهتر از آن نیست که تو اطاعتخدا را در حقاو کنی» . (4)
یعنی کسی که بدی با او کند او نیزدر صدد بدی کردن به مثل آنچه او کرده ستیا بالاتر بر آید ، اگر چه شرعا حرام باشد ، مانند : مکافات غیبتبه غیبت ، و فحش به فحش ، و بهتان به بهتان . و همچنین غیر اینها ازافعال محرمه . و شکی در حرمت آن نیست .
رسول خدا فرمودند که : «اگر مردی ترا سرزنش کند به عیبی که در تو هست ، توسرزنش مکن او را به آنچه در اوست» . (5)
و نیز فرمودند : «دو نفر که یکدیگر را دشنام میدهند دو شیطاناند که همدیگر را میدرند» . (6)
«روزی در مجلس حضرت رسول صلی الله علیه و آله شخصی به یکی از صحابهدشنام داد ، و او ساکتبود ، بعد از آن ، او
نیز شروع کرد به تلافی آن . حضرت برخاستندو فرمودند که : فرشته از جانب تو جواب میداد و چون خود به سخن آمدی فرشتهرفت و شیطان آمد ، و در مجلسی که شیطان در آن است من نمینشینم» . (1)
پس بر مرد دیندار لازم است که هر گاه از کسی نسبتبه او ظلمی صادر شود درگفتار یا کردار ، اگر از شریعت مقدسه جزائی و انتقامی به جهت آن مقرر استبه آناکتفا کند و از آن تعدی نکند ، اگر چه بهتر آن است که از آن نیز چشم بپوشد و از آنشخص عفو کند . و اگر در شرع ، جزاء معینی به جهت آن نرسیده است پا از دایره شرعبیرون ننهد . و اگر سخنی بگوید ، سخنی باشد که حرام نباشد ، مثل اینکه : در مقابل کسیکه او را مذمت کند یا دشنام دهد و مانند آن از چیزهائی که در شرع مکافاتی نداردهمین قدر گوید که : ای بیحیا ، و ای بد خلق ، و ای بیآبرو ، و ای بیشرم - اگر این صفاترا داشته باشد - . یا بگوید خدا جزای تو را بدهد ، یا خدا از تو انتقام کشد ، یا تو کیستیکه من جواب تو را گویم ، یا ای جاهل ، و ای احمق . و این دروغ نیست ، زیرا که هیچکس از جهل و حمق خالی نیست .
همچنان که مروی است که : «مردم همه در شناختن ذات خدا احمقاند» . (2)
و بهتر این است که زبان به اینها نیز نگشاید و حواله آن را به
رب الارباب نماید ، زیرا که بعد از شروع در جواب ، خود را نگاهداشتن مشکل است . و اکثر مردم در وقتغضب از ضبط خود عاجزند .
بلی اگر مقامی باشد که اگر مطلقا متعرض نشود به بیغیرتی و بیحمیتی منجر شود ، با حلم و حوصله و موافقتشریعت مقدسه ، مکافات نماید . و چون فی الجمله مکافاتنمود زود راضی شود .
از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که :
«بنی آدم طبقات مختلفاند : بعضی دیر به غضب میآیند و زود غضب ایشان بر میگردد . و بعضی زود بهغضب میآیند و زود بر میگردند . و طایفهای زود به غضب میآیند و دیر راضی میشوند . و جماعتی دیر به غضب میآیند و دیر خشنود میشوند و بهترین این طوایف کسانی هستند که دیر غضبناک میشوند . و زود خشنود میگردند . و بدترین ایشان ، آناناند که زود به غضب آیند و دیر راضی شوند» . (1)
و بدان که علاج ترک انتقام این است که : تامل در بدی عاقبت آن در دنیا و آخرتکند و بداند که اگر انتقام آن را به پروردگار حواله کند البته منتقم حقیقی از او انتقامکشد ، همچنان که مکرر مشاهده شده و به تجربه رسیده و اخبار و آیات بر آن دلالت دارند .
بلی :
به چشم خویش دیدم در گذرگاه*** که زد بر جان موری مرغکی راه
هنوز از صید منقارش نپرداخت*** که مرغ دیگر آمد کار او ساخت
علاوه بر اینکه اگر آن شخصی که بدی کرده او را
1) 24. مجمع الزوائد ، ج 8 ، ص 68 . احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 156 .
از انسانیت فی الجمله بهرهایهست از سکوت و مکافات نکردن بیشتر تنبیه و تادیب میشود ، و اثر الم و شرمساریو خجالت او بیشتر از انتقام توست . و اگر از انسانیتبیبهره و بینصیب است تلافی تونیز چندان اثری در او نمیکند ، بلکه هر چه نسبتبه او گوئی تفاوتی در حال او همنمیرسد و تو باز از مقابله و برابری با او ضایع و بی وقع میگردی زیادتر از آنچه آنشخص با تو کرده .
بلی :
سگی پای صحرا نشینی گزید*** به خشمی که زهرش زدندان چکید
شب از درد بیچاره خوابش نبرد*** به خیل اندرش دختری بود خرد
پدر را جفا کرد و تندی نمود ***که آخر تو را نیز دندان نبود
پس از گریه مرد پراکنده روز*** بخندید کای دختر دلفروز
محال است اگر تیغ بر سر خورم*** که دندان به پای سگ اندر برم
و بعد از این تامل کند در فواید ضد انتقام که عفو کردن است - چنانکه بیاید - وچون مکرر چنین کند از برای او ملکه و عادت شود
ضد انتقام کشیدن عفو و بخشش است ، و آیات و اخبار در مدح و حسن آن ازحد و حصر متجاوز است .
خداوند عالم میفرماید : «خذ العفو و امر بالعرف»
یعنی : «طریقه عفو و بخشش رانگهدار و امر به معروف کن» . (1)
و نیز فرموده است : «و لیعفوا و لیصفحوا»
یعنی : «باید عفو و گذشت نمایند» . (2)
و نیز فرموده است : «و ان تعفوا اقرب للتقوی»
یعنی
: «اگر عفو نمائید به تقوی وپرهیزکاری نزدیکتر است» . (1)
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند : «به خدائی که جان من در قبضهقدرت اوست که سه چیز است اگر از من قسم خواهند بر آنها قسم میخورم :
یکی آنکه : صدقه دادن از مال هیچ کم نکند .
دوم آنکه : هیچ کس از ظلمی که به او شده عفو نمیکند از برای خدا مگر اینکه خداعزت او را در روز قیامت زیاد میفرماید .
سیم اینکه : هیچ کس نیستیک دری از سئوال بر خود نگشاید مگر اینکه یک دریاز فقر و احتیاج بر او گشوده میشود» . (2)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «عفو و گذشت زیاد نمیکند مگر عزت را پسگذشت کنید تا خدا شما را عزیز گرداند» . (3)
و آن جناب به عقبه فرمودند که : «میخواهی ترا خبر دهم به افضل اخلاق اهل دنیاو آخرت ؟ نزدیکی کن به هر که از تو دوری کند . و بخشش کن به کسی که ترا محرومسازد . و گذشت کن از آن کسی که به تو ظلم نماید» . (4)
مروی است که : «موسی علیه السلام عرض کرد که : پروردگارا کدام یک از بندگانتو نزد تو عزیزترند ؟ فرمود : آنکه در وقت قدرت و توانائی عفو نماید» . (5)
و حضرت سید الساجدین علیه السلام فرمودند که : «در روز قیامتخدای - تعالی - اولین و آخرین را در بلندی جمع میکند ، سپس منادی ندا میکند که کجایند اهلفضل ؟ پس طایفهای بر میخیزند .
1) 27. بقره ، (سوره 2) ، آیه 237 .
2) 28. کنز العمال ، ج 6 ، ص 574 و 575 خ 16983 .
3) 29. کنز العمال ، ج 3 ، ص 375 ، خ 7012 . قریب به این مضمون در کافی ، ج 2 ، ص 108 ، ح 5 . وبحار الانوار ، ج 71 ، ص 401 ، ح 5 .
4) 30. کافی ، ج 2 ، ص 107 ، ح 2 .
5) 31. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 319 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 158 .
ملائکه گویند که : چه چیز است فضل شما ؟ گویندتوسل میجستیم به هر که از ما دوری میکرد . و عطا میکردیم به هر که ما را محروممیساخت . و گذشت میکردیم از هر که به ما ظلم مینمود . ملائکه گویند : راست گفتیدکه اهل فضلاید ، داخل بهشتشوید» . (1)
و حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمودند که : «پشیمانی بر عفو بهتر وآسانتر است از پشیمانی بر انتقام و عقوبت» . (2)
و همین قدر فضل و شرافت از برای عفو و گذشت کافی است که از نیکوترین صفاتپروردگار است ، و در مقام ثنا و ستایش او را به این صفت جمیله یاد میکنند . حضرتامام زین العابدین علیه السلام در مناجات خود میگوید : «انت الذی سمیت نفسکبالعفو فاعف عنی» یعنی : «توئی که خود را به عفو و گذشت نام بردهای پس در گذر از من» . (3)
و شکی نیست که این صفتی استخبیث ، و باعث نفرت مردمان از آدمی میگردد ، و منجر به اختلال امر زندگانی میشود .
مکن خواجه بر خویشتن کار سختکه بد خوی باشد نگونسار بختبه نرمی ز دشمن توان کند پوستچو با دوستسختی کنی دشمن اوستو از این جهت آفریدگار عالم در مقام مهربانی و ارشاد به پیغمبر خود - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمود :
«و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک»
یعنی : «اگر بدخوی سخت دل باشیمردم از دور و کنار تو متفرق میگردند» . (4)
و از بعضی اخبار مستفاد میشود که غلظت و درشتخوئی باعثسلب
ایمان و دخولجند شیطان میگردد .
پس بر هر عاقلی واجب است که نهایت احتراز را از آن بکند ، و هر کاری کهمیخواهد بکند یا هر سخنی که میخواهد بگوید اول در آن فکر کند . و خود رامحافظت نماید که غلظت و بدخوئی از او صادر نشود . و فضیلت رفق را به یاد آورد وخود را بر آن بدارد تا ملکه او گردد .
و ضد این صفتخبیثه - چنانچه اشاره به آن شد - نرمی و همواری ، و رفق در اعمالو اقوال است ، و آن از صفات مؤمنان ، و اخلاق نیکان است . از این جهتسید رسل صلی الله علیه و آله فرمودند که : «اگر رفق ، چیزی میبود که دیده میشد میدیدی که هیچ مخلوقی از آن نیکوتر نیست» . (1)
و فرمودند که : «رفق و نرمی را به هیچ جا نگذاردند مگر آنکه زینت داد . و ازهیچ جا بر نداشتند مگر اینکه آن را معیوب کرد» . (2)
و نیز فرمودند که : «خدا مهربان و صاحب رفق است و دوست دارد کسی را که چنینباشد . و آنچه با رفق ، به آدمی میدهند با عنف و درشتی نمیدهند» . (3)
و باز از آن بزرگوار مروی است که : «رفق و مهربانی مبارک و میمون ، و درشتیشوم است» . (4)
و در روایتی دیگر است که : «هر که رفق داشته باشد به هر چه اراده داشته باشدمیرسد» . (5)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «خدا هر خانوادهای را که دوستبدارد ، رفق وهمواری
به ایشان عطا میفرماید» . (1)
و نیز از آن جناب مروی است که : «هر که را رفق و نرمی دادند خیر دنیا و آخرت رابه او دادند و هر که را از رفق محروم ساختند او را از خیر دنیا و آخرت محرومکردند» . (2)
و فرمودند که : «آیا میدانید که کیست که آتش جهنم بر او حرام است ؟ هر نرمآسان به دلها نزدیک» . (3)
امام کاظم علیه السلام فرمودند که : «نصف عیش و زندگانی آدمی رفق و نرمیاست» . (4)
و به تجربه رسیده و مکرر ملاحظه شده اموری که با رفق و مدارا ساخته میشودهرگز با خشونت و درشتی به انجام نمیرسد . و هر پادشاهی که به لشکر و رعیتخودمهربان و نرم و هموار است امر مملکت او منتظم ، و سلطنت او دوام مینماید . و هرکدام درشتخوی و غلیظ القلب هستند امرش مختل میگردد و مردم از دور او پراکندهمیشوند ، و به اندک وقتی ملک و دولتش بر باد میرود . و همچنین سایر طبقات مردم از علما و امرا و صاحبان مناصب و ارباب معاملات و صنایع .
آری :
به لطف و خلق توان کرد صید اهل نظر*** به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
و مخفی نماند که : مدارا نیز نزدیک به رفق است . و مدارا عبارت از آن است که :
ناگواری که از کسی به تو رسد متحمل شوی و به روی خود نیاوری . و این از جملهصفاتی است که آدمی را در دنیا و آخرت به مراتب بلند و
درجات ارجمند میرساند . واغلب کسانی که در دنیا به مرتبه عظیم رسیدند از این صفت جلیله است .
و از این جهتحضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند که : «پروردگار مرا امرکرد که با مردم مدارا کنم ، همچنان که امر کرد که واجبات خود را به جای آورم» . (1)
از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «در تورات نوشته استکه : در آن چیزهائی که خدای - تعالی - به موسی علیه السلام فرمود آن بود که فرمود :
ای موسی ! در باطن خود اسرار مرا پنهان کن و پوشیده دار و در ظاهر خود آشکار کناز جانب من مدارا با دشمنان من و دشمنان خودت» . (2)
و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند که : «طایفهای از مردم مدارایایشان با مردم کم بود و ایشان را از خانواده قریش انداختند و دور کردند با وجود اینکهاز قریش بودند ، و در حسب و نسب ایشان هیچ عیب و علتی نبود ، و طایفهای ازغیر قریش با مردم مدارا کردند و خود را به این دودمان رفیع ملحق ساختند . پسفرمودند که : هر که دستخود را از مردم نگاه دارد یک دست از ایشان نگاه داشته استولی دستهای بسیار از او باز داشته میشود» . (3)
و آن نیز نزدیک به غلظت و بدخوئی است و ظاهر آن است که : غلظت و درشتی ازثمرات کجخلقی باشد . همچنان که انقباض روی و دلتنگی و بد کلامی نیز از آثار آناست . و این صفت از نتایج قوه غضبیه است
. و این از جمله صفاتی است که آدمی را ازخالق و خلق دور میکند ، و از نظر مردم میافکند ، و طبعها را از او متنفر میکند .
و هر کجخلقی اغلب مسخره مردمان و مضحکه ایشان میشود ، و لحظهای از حزن والم و اندوه و غم خالی نیست .
و از این جهتحضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند که : «هر که بد خلقاستخود را معذب دارد» . (1)
و بسیار میشود که به واسطه کجخلقی ضررهای عظیم به آدمی میرسد ، و ازنفعهای بزرگ محروم میشود ، و عاقبت هم آدمی را به عذاب اخروی میافکند .
مروی است که : روزی به حضرت رسول صلی الله علیه و آله عرض کردند که :
«فلان زن روزها روزه میگیرد و شبها را به عبادت به پای میدارد ولیکن بد خلق است واز کجخلقی به همسایگان خود آزار میرساند . آن حضرت فرمودند : هیچ خیری در اونیست ، و او از اهل جهنم است» . (2)
و آن حضرت فرمودند که : «بد خلقی بنده را میرساند تا اسفل درک جهنم» . (3)
و باز آن حضرت فرمودند که : «خدا منع کرده است قبول توبه بد خلق را . عرضکردند که : چرا یا رسول الله ؟ فرمودند : به علت اینکه هر وقت از گناهی توبه کرد درگناهی بدتر میافتد» . (4)
و فرمودند که : «بد خلقی گناهی است که آمرزیده نمیشود» . (5)
و بعضی از بزرگان گفتهاند که : «اگر مصاحبت و همنشینی کنم با فاسق فاجر خوش خلقی ،
دوستتر دارم که با عابد کجخلقی بنشینم» . (1)
و معالجه این صفت ذمیمه نیز مانند سایر صفات آن است که : مفاسد دنیویه و اخرویهآن را متذکر شود و ملاحظه کند که این صفت ، خالق و خلایق را با او دشمن میکند ، پس مهیای این گردد که این را از خود دفع نماید . بعد از آن در وقت هر سخنی و حرکتیدر فکر باشد که کجخلقی از او سر نزند و خود را محافظت کند و به حسن خلق بدارد تاحسن خلق ملکه او گردد و از برای او معتاد شود .
چنانچه مذکور شد ضد این صفت مهلکه حسن خلق است که از شرایف صفات وفضائل ملکات است و عقل و نقل دلالتبر مدح و خوبی آن میکنند . پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند که : «در کفه میزان اعمال در روز قیامت ، چیزی بهتر ازحسن خلق نیست» . (2)
و روزی به بنی اعمام خود فرمودند که : «ای فرزندان عبد المطلب ! اگر وسعت آن راندارید که مردم را به اموال خود وسعت دهید پس با ایشان به گشاده روئی ملاقات کنید» . (3)
و نیز آن حضرت فرمودند که : «خدا دین اسلام را خالص از برای خود گردانید . وصلاحیت ندارد از برای این دین مگر سخاوت و حسن خلق . پس دین خود را به این دوزینت دهید» . (4)
و به آن جناب عرض کردند که : «ایمان کدام یک از مؤمنین افضل است ؟ فرمودند :
هر کدام که خوش خلقترند» . (5)
و باز فرمودند که
: «دوستترین شما در نزد من و نزدیکترین شما در روز قیامتبهمن ، خوش خلقترین شماست» . (1)
و نیز فرمودند که : «حسن خلق ، گناه را میگدازد هم چنانکه خورشید یخ را میگدازد» . (2)
و از آن بزرگوار مروی است که : «بندهای میشود کم عبادت باشد ولی به واسطهحسن خلق در آخرت به درجات عظیم و اشرف منازل برسد» . (3)
و به ام حبیبه - که زوجه آن حضرت بود - فرمودند که : «آدم خوش خلق ، خوبی دنیا و آخرت را گرفت» . (4)
و مروی است از آن حضرت که فرمودند : «حسن خلق ، صاحبش را میرساند بهدرجه کسی که روزها روزه و شبها به عبادت مشغول باشد» . (5)
و نیز آن حضرت فرمودند که : «نیکان شما خوش خلقاناند ، که مردم به دور و کنارآنها جمع میشوند ، و به آنها نزدیک میشوند ، و با ایشان الفت و انس میگیرند ، و ایشان نیز با مردم انس میگیرند» . (6)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «مردی به خدمتحضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد که : یا رسول الله ! مرا وصیتی کن .
حضرت او را وصایای چند فرمودند و از جمله آنها این بود که : با برادر مؤمن باگشاده رویی ملاقات کن» . (7)
و حضرت امام همام جعفر بن محمد الصادق علیه السلام فرمودند که : «نیکی وخوش خلقی ، ولایات را آباد میگرداند و عمرها را زیاد میکند» . (8)
و فرمودند که : «به
1) 58. بحار الانوار ، ج 71 ، ص 385 ، ح 26 .
2) 59. بحار الانوار ، ج 71 ، ص 375 ، ح 7 و کافی ، ج 2 ، ص 100 ، ح 7 .
3) 60. کنز العمال ، ج 3 ، ص 5 ، ح 5149 .
4) 61. وسائل الشیعه ، ج 8 ، ص 508 ، ح 30 .
5) 62. کافی ، ج 2 ، ص 103 ، ح 18 . و بحار الانوار ، ج 71 ، ص 381 ، ح 16
6) 63. کافی ، ج 2 ، ص 102 ، ح 16 . و بحار الانوار ، ج 71 ، ص 380 ، ح 14 .
7) 64. کافی ، ج 2 ، ص 103 ، ح 3 .
8) 65. کافی ، ج 2 ، ص 100 ، ح 8 .
درستی که خدای - تعالی - بنده را به حسن خلق ثواب کسیمیدهد که صبح و شام مشغول جهاد در راه خدا بوده باشد» . (1)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «نیکی و احسان کردن با مردم و خوشروئی باایشان ، باعث دوستی مردم میشوند ، و آدمی را از این جهت داخل بهشت مینمایند . وبخل و عبوس ، صاحب خود را از خدا دور میکنند و داخل آتش میکنند» . (2)
و کسی که در این اخبار ، و سایر اخباری (3)که در این خصوص وارد شده است تاملکند و به وجدان خود و تجربیات رجوع کند ، و احوال کجخلقان و خوش خلقان را تتبعکند مییابد که : هر بد خلقی از خدا و رحمت او دور ، و مردم از او متنفر میگردند ، و با اودشمناند : و به این سبب از بذل و عطای دیگران هم محروم است . و هر خوش خلقی راخدا و خلق دوست دارند و همیشه محل فیض و رحمتخدا ، و مرجع بندگان خداست .
مؤمنان از او منتفع میگردند و خیر او به ایشان میرسد . و مقاصد و مطالب بندگان خدا ازاو بر آورده میشود . و از این جهتخدا هیچ پیغمبری را بر نینگیخت مگر اینکه اینصفت در او کامل و تام بود . بلکه صفتخوش خلقی افضل صفات پیغمبران ، و اشرفاخلاق برگزیدگان است .
و از این جهتخداوند عالم به جهت اظهار نعمتخود از برای حبیب خودش درمقام ثنا و مدح او فرمود :
«و انک لعلی خلق عظیم» . (4)
و
از کثرت شرافت این صفت فاضله ، سرور پیغمبران و سید انس و جان در این صفتبه غایت رسیده بودند ، و در نهایت آن متمکن شده بودند .
حتی اینکه وارد شده است که : «روزی آن سرور در مسجد با جماعتی از اصحابنشسته بودند و مشغول تکلم بودند ، کنیزکی از شخصی از انصار داخل شد و خود را بهآن حضرت رسانید ، پنهانی گوشه جامه آن کوه حلم و وقار را گرفت . چون آن حضرتمطلع شد برخاست و گمان کرد که او را به آن حضرت شغلی است . چون آن حضرتبر خاست کنیزک هیچ سخنی نگفت و حضرت نیز با او سخنی نفرمودند و در جایمبارک خود نشستند . باز کنیزک آمده گوشه جامه حضرت را برداشت و آن بزرگواربرخاست . تا سه دفعه آن کنیزک چنین عملی کرد و آن حضرت برخاست . و در دفعهچهارم که حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله بر خاستند آن کنیزک از عقب آنحضرت قدری از جامه آن حضرت را جدا کرده ، برداشت و روانه شد . مردمان گفتند :
ای جاریه ! این چه عملی بود که کردی ؟ حضرت را سه دفعه بر خیزاندی و سخن نگفتیمطلب تو چه بود ؟ کنیزک گفت : در خانه ما شخص مریضی بود ، اهل خانه مرا فرستادندکه پارهای از جامه حضرت را ببرم که آن را به مریض بندند تا شفا یابد ، پس هر مرتبه کهخواستم قدری از جامه حضرت را بگیرم چنین تصور فرمودند که مرا با ایشان شغلیاست ، من حیا کردم و بر من گران
بود که از آن حضرت خواهش کنم قدری جامه خودرا به من دهند» . (1)
و آن بر دو قسم است : زیرا که هر که عداوت کسی را در دل دارد یا آن را در دلپنهان میکند و انتظار زمان فرصت را میکشد ، یا علانیه و آشکار در صدد ایذا و اذیتآن شخصی است که او را دشمن دارد ، و اظهار عداوت او را میکند .
قسم اول : را «حقد و کینه» گویند ، که عبارت است از : پنهان کردن عداوت شخصیدر دل .
و قسم دوم : را «عداوت» نامند ، و این ثمره قسم اول است ، زیرا که : چون کینه قوتگرفت و عداوت شدید گردید ، خزانه دل از محافظت آن عاجز ، و پرده از روی کاربر میدارد . و قسم اول از ثمرات غضب است ، زیرا که : چون آدمی بر دیگری خشم گیردو به جهت عجز از انتقام یا مصلحتی دیگر آن وقت اظهار غضب نکند و خشم خود رافرو برد و در دل خود پنهان سازد کینه حاصل میشود . و هر یک از این دو قسم از صفات مهلکه و اخلاق رذیله است .
و از اخبار مستفاد میشود که : مؤمن کینه ور نیست . و در غالب اوقات صفات مهلکهدیگر نیز از کینه و عداوت متولد میگردد ، چون حسد و غیبت و دروغ و بهتان وشماتت و اظهار عیب و دوری و ایذاء و سخریت و استهزاء و غیر اینها از آفات و اعمالمحرمه که دنیا و دین آدمی را فاسد میسازد .
1) 70. بحار الانوار ، ج 71 ، ص 379 ، ح 13
اگر فرض شود که هیچ یک از اینها حاصل نشود همان خود بغض و عداوت او ازامراضی است که نفس قدسی را بیمار ، و همیشه روح از آن متالم و در آزار است . آدمیرا از بساط قرب الهی دور ، و از مرافقتساکنان عالم قدس مهجور میگرداند . و صاحبخود را منع میکند از آنچه شیوه اهل ایمان و شیمه اخیار و نیکان است ، و از بشاشت وشکفتگی و مهربانی و فروتنی و مرافقت و همنشینی نسبتبه کسی که کینه او را در دلدارد . و خود را از اعانت و قضاء حوائج او باز میدارد . و هر یک از اینها درجهای ازدین را کم میکند و پرده میان آدمی و میان بار یافتگان بزم تقرب میگردد . و از اینجهت است که در اخبار و آثار مذمتبیشمار در خصوص عداوت و دشمنی وارد شدهاست . حتی اینکه حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند که : «هیچ وقتی جبرئیل علیه السلام به نزد من نیامد مگر این که گفت : ای محمد ! از عداوت و دشمنی مردماحتراز کن» . (1)
و فرمودند که : «جبرئیل هرگز در هیچ امری این قدر به من وصیت نکرد که در خصوص عداوت مردم» . (2)
و حضرت صادق علیه السلام فرمودند که : «هر که تخم عداوت بکارد همان را که کاشته است درو میکند» . (3)
و معالجه این صفتخبیثه آن است که : اول تامل کند در این که دشمنی و عداوت ، شجرهای است که : به جز اندوه و الم در دنیا ثمری ندارد . و صفتی
است که : غیر از غصه وغم اثری نمیبخشد . ساغری است که : به جز زهر جانگزا به کام صاحب خود نریزد . وآتشی است که : به غیر از دود کدورت از آن بر نخیزد ، زیرا که عدو مسکین همیشه بااندوه و غصه قرین ، و پیوسته با رنج و محنت همنشین است . به سبب عداوت خاندانهای کهن بر باد ، و دودمان قدیم از بیخ و بنیاد بر افتاد . و بسا دولتهای بیپایان که به سببعداوت به نکبت مبدل ، و بسا عزتها که بنیادش به تیشه عداوت سست و مختل گردیده .
بلکه آنچه از کتب و تواریخ و سیرهها و احوال مردمان ، مکرر معلوم شده آن است که :
هیچ دولتی به سر نیامد مگر به واسطه عداوت و دشمنی .
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آردنهال دشمنی بر کن که رنجبیشمار آردو اکثر آن است که : مطلقا از کینه و عداوت ، ضرری به آنکه او را دشمن دارندنمیرسد . و بعد از آن ملاحظه عاقبت آن را در آخرت بنماید که آدمی را به عذاب الیممیرساند . و چون این امور را تامل کرد ، و متنبه گردید که : عاقل همیشه خود را در حالتیباقی نمیدارد که مضرات آن به او عاید ، و دشمن از آن منتفع گردد ، پس سعی نماید کهبا آن شخصی که عداوت و کینه دارد رفتار دوستانه و گفتار مشفقانه به عمل آورد . و بااو به مهربانی و شکفتگی ملاقات کند . و در قضای حوایج او سعی نماید
. و در مجامع ومحافل ، نیکیهای او را اظهار نماید . بلکه نسبتبه او زیاده از دیگران نیکی و احسان کندتا نفس را گوشمالی داده بینی شیطان را بر خاک مالد . و پیوسته چنین رفتار کند تا آثارعداوت از دل او بر طرف شود .
و ضد این صفت«نصیحت» است ، که عبارت است از : خیر خواهی و نیک پسندی بردیگران . و آن نیز بر دو قسم است : باطنی و ظاهری .
اولی : عبارت از آن است که : به دل ، طالب خوبی و خیر مسلمین باشد .
دومی : آن است که خیر و صلاح ایشان را به جا آورد .
و شرافت این صفتبسیار ، و فضیلت آن بیشمار است ، همچنان که در بیان صفتحسد مذکور خواهد شد .
بدان که : از آثار و لوازمی که بر حقد و عداوت مترتب میگردد ، ضرب و فحش ولعن و طعن است . و بسا باشد که اینها از مجرد غضب نیز صادر گردند . و میشود که بهجهت همنشینی اوباش و اراذل ، و مصاحبت فساق و جهال ، و کسانی که هرزهگو و معتادبه فحش دادن هستند ، فحش دادن عادت کسی شود که بدون دشمنی و غضبی فحش بهزبان او جاری گردد .
و شکی نیست که همه این امور ، مذموم است و قبیح ، و در شریعت غرا ، حرام صریحاند . و موجب «حبط» (1)اعمال و مولد خسران مآلاند . و «ملیین» (2)و حکماء ومتشرعه و سایر عقلاء بر خباثت آنها متفق ، و
عقل و شرع بر حرمت آنهادو شاهد صادق .
اما ضرب : که عبارت است از : زدن با دست ، یا چوب ، یا آلتی دیگر . پس بدونجهتشرعیه ، در حرمت آن شکی نیست . و هیچ طایفه از طوایف بنی آدم ، و هیچ فرقهاز فرق عالم ، بیجهت و سبب شرعی تجویز زدن کسی را نکردهاند . و در اخبار و آثار ، نهی صریح از آن شده و وارد شده است که :
«هر که مردی را تازیانه زند حق - تعالی - او را تازیانهای از آتش خواهد زد» . (1)
و اما فحش و دشنام و هرزه زبانی و بدگوئی : منشاء همه اینها خباثت نفس و دنائتطبع است . و هر که زبان او به اینها دراز ، البته خبیث النفس و از جمله اراذل و اوباش ، معدود است . بلکه از بعضی اخبار مستفاد میشود که : رذل مخصوص شخصی است کهمضایقه نداشته باشد از اینکه هر چه بگوید و هر چه به او بگویند .
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند که : «مؤمن نیست کسی که طعنه زنو لعن کن و فحش گوی و هرزه زبان است» . (2)
و نیز فرمودند که : «بهشتحرام استبر هر فحش دهنده» . (3)
و در روایت دیگر از آن سرور مروی است که : «هرزهگوئی و پردهدری از شعبههاینفاق است» . (4)
و نیز از آن حضرت منقول است که : «چهار نفرند که اهل دوزخ از آنها متاذیاند :
یکی از آنها مردی خواهد بود که پیوسته
چرک از دهان او جاری خواهد بود ، و آنکسی است که در دنیا فحش گوی بوده» . (1)
و نیز از آن جناب مروی است که : «بهشتحرام استبر هر فحاش هرزهگوی کمحیائی که باک نداشته باشد از اینکه هر چه بگوید و از هر چه از برای او بگویند . وچنین شخصی را اگر تفتیش و تفحص کنی و به حقیقت امر او بر خوری یا ولد الزنا است ، یا نطفه پدرش با نطفه شیطان ممزوج شده ، و این شخص به وجود آمده . . . » . (2)
(یعنی در وقت معاشرت و مجامعت پدرش ، شیطان نیز در جماع با او شریک شده) .
و در حدیثی دیگر است که هر گاه ببینی مردی را که مضایقه ندارد از اینکه هر چهبگوید و هر چه در حق او بگویند ، بدانید که او ولد الزنا است ، یا به شراکتشیطان همرسیده» . (3)
و نیز از آن جناب مروی است که :
«از جمله بدان و اشرار بندگان خدا کسی است که : مردم به جهت فحش گفتن او از همنشینی او کراهت داشته باشند» . (4)
و مروی است از آن حضرت که :
«دشنام دادن به مؤمن ، فسق است . و کشتن او کفراست . و غیبت او معصیت است . و حرمت مال او مثل حرمتخون اوست» . (5)
و فرمود که :
«بدترین مردم نزد خدا - در روز قیامت - کسانی هستند که مردم آنها را اکرام و احترام کنند از بیم شر ایشان» . (6)
و حضرت امام
جعفر صادق علیه السلام فرمودند که :
«از جمله علامات شراکتشیطان در نطفه آدمی ، - که هیچ تشکیکی در آن نیست - این است که : آدمی فحاش باشد و باکی نداشته باشد از آنچه بگوید و از آنچه به او بگویند» . (1)
و نیز آن حضرت فرمودند که :
«هر که مردم از زبان او بترسند ، او در آتش خواهدبود» . (2)
«و دشمنترین مخلوقات خدا در نزد خدا بندهای است که مردم از زبان او حذر نمایند» .
و از حضرت کاظم علیه السلام پرسیدند از حال دو نفر که یکدیگر را دشنام میدادند فرمودند که : «هر کدام ابتدای به دشنام کردهاند ظالمترند و گناه هر دو بر اوست ، مادامی که آن دیگری تعدی و زیادهروی به او نکند» . (3)
و مخفی نماند که حقیقت فحش ، عبارت است از : اظهار کردن امور قبیحه به الفاظ صریحه . و بیشتر اوقات در الفاظ مجامعت و آلات جماع و آنچه از این قبیل استیافت میشود . و ارباب فساد و بیشرمان را عبارات فاحشه چند است که ذکر میکنند آنها را ، و اهل شرافت و صاحبان نفوس طیبه متعرض آنها نمیشوند . بلکه اگر هم ذکر آنها ضروری شود به کنایه و رمز بیان مینمایند .
و بعضی گفتهاند که : خداوند عالم به خاطر حیا ، کنایه فرمود از جماع ، به لمس و مس و دخول و مباشرت ، و عبارات قبیحه آنها را ذکر نفرمود . (4)
و این مخصوص به وقاع و جماع نیست ، بلکه از قضاء
حاجت - از بول و غایط - هم به کنایه و رمز گفتن اولی است از الفاظ صریحه رکیکه .
پس ارباب حیا باید عبارات صریحه آنها را به زبان نیاورند . و همچنین امثال اینها ازآنچه در عرف مستهجن و رکیک و مذموم و قبیح باشد .
پس چنانچه بخواهد از زبان زن خود یا زن دیگری سخنی نقل کند نگوید : زن من ، یا زن تو چنین گفت . بلکه بگوید : پرده نشینان خانه من ، یا خانه تو یا مادر اطفال چنینگفت ، یا در خانه چنین گفتند . بلکه از ذکر نام زن در امثال این زمان که عرفا قبیح شدهاحتراز کند و ملاحظه نکند که اسماء زنان پیغمبر صلی الله علیه و آله و ائمه - علیهمالسلام - مذکور میشده ، زیرا که : در زمان سابق این مستهجن نبود و به جهت طریقهسابق ، حال هم قبحی در ذکر نام ایشان نیست . چون در همه از منه ذکر کردهاند و درکتب نوشتهاند .
و همچنین کسی را علتی در بدن باشد که از اظهار آن شرم کند اگر ذکر آن ضروریشود تصریح نکند بلکه به کنایه بگوید ، مثلا اگر کسی «مبروص» (1)استیا «اقرع» (2)باشدو خواهد از سبب آن یا وقت آن از او سئوال کند نگوید : تو در چه وقت پیس شدی ؟ یاسر تو به چه سبب کچل شد ؟ بلکه بگوید : این عارضه کی از برای تو روی داد ؟ یا چهوقت این ناخوشی عارض تو شد ؟ زیرا که جمیع این تصریحات داخل فحشاند .
و
بدان که جمیع الفاظی که متضمن بیشرمی و فحش هستند همه مذموم و قبیحاند ، گو بعضی قبیحتر و ذم آن شدیدتر باشد ، خواه در مقام دشنام و اذیتبگوئی یا در محلشوخی و مزاح ، یا مقامی دیگر . و چون این عبارات مختلفاند در قباحت ، بعضی ازآنها مکروه و بعضی از آنها حراماند و بعضی حرام را تخصیص دادهاند به صورتی کهدر مقام دشنام و اذیتباشد نه در مقام شوخی یا به جهت عادت به هرزهگوئی . و دونیست که بعضی الفاظ که بسیار فاحش هستند حرام باشند اگر چه در مقام دشنام نباشند .
و اما لعن : و معنی آن راندن و دور کردن از خداست . پس شکی در بدی آن نیست .
و جایز نیستشرعا لعن کردن بر کسی مگر کسی که متصف به صفتی باشد که آن صفتبه نص شریعت موجب دوری او از خدا باشد و مجوز لعن او باشد . و ذم شدید در اخبار در خصوص لعن کردن رسیده .
از امام محمد باقر علیه السلام مروی است که :
«روزی حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله خطبه خواندند و فرمودند که : میخواهید خبر دهم شما را به بدان شما ؟ عرض کردند : بلی یا رسول الله . فرمود : کسی که عطای خود را از دیگران منع میکند ، وبنده خود را میزند ، و تنها سفر میکند . پس مردم چنین گمان کردند که خداوند بندهای بدتر از چنین شخصی مخلوقی نیافریده . سپس حضرت فرمودند میخواهید خبر دهمشما را به بدتر از این ؟
عرض کردند بلی . فرمودند که : فحش دهنده لعن کننده ، که هروقت نزد او اسم مؤمنین مذکور شود ایشان را لعن کند و اسم او نیز چون نزد مؤمنین مذکور گردد او را لعن نمایند» . (1)
و حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمودند که :
«چون لعنت از دهان شخصی بیرون آید میان او و آن شخص که به او لعنتشده تردد میکند ، اگر آن شخص مستحق لعن باشد به او متعلق میشود و اگر نباشد به صاحبش برمیگردد» . (2)
و از این حدیث مستفاد میگردد که : لعن به کسی که سزاوار لعن نباشد ، بر میگردد بهلعن کننده .
پس باید نهایت احتراز را نمود و لعن نکرد کسی را مگر آنانی که از صاحب شریعت مقدسه تجویز لعن ایشان شده . و والد ماجد حقیر - قدس سره - در کتاب «جامعالسعادات» فرموده است که : آنچه [در شریعت] تجویز شده ، لعن کردن به کافرین و فاسقین و ظالمین است . - همچنان که در قرآن وارد شده است - (3)و شکی در جواز لعن اینها بر سبیل عموم نیست ، به این نوع که بگوئی : «لعنة الله علی الکافرین یا علی الظالمین یا علی الفاسقین» . و فرمودهاند که : شخصی متصف به یکی از این صفات باشد حق آن است که میتوان او را لعن کرد . (4)
و توهم این را که شخص معین گاه است از این صفت توبه کند و با اسلام و با توبه از دنیا برود راهی ندارد ، زیرا که مستفاد از قرآن و
احادیثآن است که : شخص معینی را لعن میتوان نمود . بلکه از اخبار برمیآید که لعن بر بعضیاز اهل جهود و عناد بهترین عبادات و اقرب قربات استخدای تعالی در حق جماعتی میفرماید :
«اولئک علیهم لعنة الله و الملائکة و الناس اجمعین» . (1)
و در حق جماعتی دیگر میفرماید :
«اولئک یلعنهم الله و یلعنهم اللاعنون» . (2)
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند که :
«خدا لعنت کند دروغگو را و اگر چه به مزاح باشد» . (3)
و چون ابو سفیان هزار بیت در هجو آن سرور گفت ، آن حضرت فرمودند :
«پروردگارا ! من شعر نمیتوانم گفت و سزاوار من نیست که شعر بگویم به عوض هرحرفی از این اشعار او را هزار لعنت کن» . (4)
و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام جماعتی را لعن کردند . و مروی است که :
«آنجناب در قنوت نمازهای واجبی ، معاویه و عمرو عاص و ابو موسی اشعری و ابو الاعورسلمی را لعن میفرمودند . (5)
و چنانچه لعن ایشان را از جمله عبادات نمیدانستند با وجود اینکه حلم او از همهمردم بیشتر و گذشت او از همه افزونتر بود در نماز این اشخاص را لعن نمیفرمودند .
و در روایتی دیگر است که :
«آن حضرت در قنوت نمازهای نافله دو بت قریش را که ابو بکر و عمر است لعن مینمود» . (6)
و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام در عقب هر نمازی چهار مرد را لعن میکردند . (7)
و کسی که ملاحظه کند رفتار
1) 26. بقره ، (سوره 2) ، آیه 161 .
2) 27. بقره ، (سوره 2) ، آیه 159
3) 28. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 221 .
4) 29. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 221 .
5) 30. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 221 . و مستدرک سفینة البحار ، ج 9 ، ص 264 .
6) 31. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 222 ، با ارجاع به مصباح کفعمی .
7) 32. تهذیب شیخ طوسی ، ج 2 ، ص 321 ، ح 1313 . و بحار الانوار ، ج 22 ، ص 128 ، ح 11 .
حضرت امام حسن علیه السلام را با معاویه علیه اللعنه و اصحاب او که چگونه به آنها لعن میکردند . و احادیث و اخباری که در لعن مستحقین لعن از رؤسای اهل ضلال باسمائهم رسیده تتبع کند میداند که این از شعار دین است .
و حضرت کاظم علیه السلام ابو حنیفه را لعن فرمودند . (1)
و منع از لعن که رسیده است در لعن بر کسی است که مستحق آن نباشد .
و آنچه نقل شده که : امیر المؤمنین علیه السلام از لعن اهل شام نهی فرمود . (2)
اگرصحیح باشد شاید به جهت این بود که گاه در میان ایشان کسی بوده که مستحق لعن نبوده یا امید اسلام بعضی از ایشان را داشته .
و بالجمله لعن کردن به رؤسای ظلم و ضلالت و مجاهرین به کفر و فسق جایز و بلکه مستحب است . و بر غیر اینها حرام است ، تا یقین نشود که متصف استبه یکی ازصفاتی که موجب لعن میشود ، و باید یقین به این کند و به مجرد ظن و تخمین نمیتواناکتفا نمود .
و بدان که گناه لعن ، بر اشخاصی که مردهاند و ثابت نیست که مستحق لعن باشند بیشتر ، و وبال آن افزونتر است .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند که :
«مردگان را دشنام مدهید ، کهایشان رسیدند به آنچه پیش فرستادهاند» . (3)
و همچنین خوب نیست لعن کردن بر جمادات و حیوانات .
و مروی است که :
«هیچ کس لعن به زمین نمیکند مگر اینکه
زمین میگوید : لعنتبرهر کدام که گناهکارتریم» . (1)
و حضرت رسول صلی الله علیه و آله انکار فرمودند بر زنی که ناقه را لعن کرد و برمردی که شتری را لعن نمود . (2)
و مخفی نماند که دعای بد و نفرین به مسلمانان کردن نیز مانند لعن کردن است ومذموم است . و خوب نیستحتی بر ظلمه ، مگر در صورتی که از شر و ضرر او آدمیمضطر و ناچار گردد .
و در حدیث است که :
«گاه است مظلوم این قدر نفرین ظالم میکند که مکافات ظلم او میشود و زیاد میآید ، و این زیادتی از برای ظالم باقی میماند و روز قیامت مطالبهمیکند» . (3)
و اما ضد این ، که دعای خیر باشد از برای برادر دینی بهترین طاعات و فاضلترین عبادات است . و فایده آن بیحد ، و ثواب آن خارج از «حیز عد» (4)استبلکه درحقیقت کسی که دعا به دیگری کند دعا به خود کرده . حضرت رسول - صلی الله علیهو آله - فرمودند که : «چون کسی در غیاب برادر خود به او دعا کند فرشته گوید : از برایتو هم مثل این باشد» . (5)
و فرمودند که :
«در حق برادر مستجاب میشود دعائی که در حق خود مستجاب نمیشود» . (6)
و از حضرت امام زین العابدین علیه السلام مروی است که : «چون ملائکه بشنوندکه بنده مؤمن برادر خود را دعا میکند در غیاب او ، یا او را به خوبی یاد میکند ، گویند :
خوب برادری هستی از برای برادرت ، دعای خیر
1) 36. احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 106 . و محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 219 .
2) 37. رک : صحیح مسلم ، ج 8 ، ص 23 . و محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 219 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 106 .
3) 38. احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 109 . و کافی ، ج 2 ، ص 333 ، قریب به این مضمون . و محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 224 .
4) 39. محدوده شمارش .
5) 40. بحار الانوار ، ج 93 ، ص 388 ، ح 19 . (با اندک تفاوتی)
6) 41. احیاء العلوم ، ج 2 ، ص 164 . و محجة البیضاء ، ج 3 ، ص 340 .
به او میکنی و حال اینکه او حاضرنیست ، و او را به خیر یاد میکنی خدا به تو داد دو مقابل آنچه از برای او خواستی . و ثناکرد بر تو دو مقابل آنچه ثنا کردی بر او . و از برای تو است فضیلتبر او» . (1)
و اخبار در این خصوص بیحد است (2)و چه کرامتی از این بالاتر است که هدیهای ازدعا و طلب آمرزش از تو به برادر مؤمنت رسد و حال آنکه او در زیر طبقات خاکخوابیده .
و تامل کن که روح او به چه حد از تو شاد میشود که اهل و فرزندانش میراث او راقسمت میکنند و در مال او عیش و تنعم مینمایند و تو او را در تاریکیهای شب یادمیکنی و از خدا آمرزش او را میطلبی و هدیه از برای او میفرستی .
و پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند که : «میت در قبر مانند کسی است که بهدریا غرق شده باشد ، هر چه را دید چنگ به آن میزند که شاید نجات یابد . و منتظردعای کسی است که به او دعا کند از : فرزند و پدر و برادر خویش . و از دعای زندگاننورهائی مانند کوهها داخل قبور اموات میشود . و این مثل هدیهای است که زندگان ازبرای یکدیگر میفرستند . پس چون کسی از برای میتی استغفاری یا دعائی کرد فرشتهایآن را بر طبقی میگذارد و از برای میت میبرد و میگوید : این هدیهای است که فلانبرادرت یا فلان خویشت از برای تو فرستاده است و آن میتبه این سبب شاد
و فرحناکمیشود» . (1)
و اما طعن زدن بر مسلمین : و آن نیز از اعمال ذمیمه و افعال سیئه است ، و باعث ضرردنیوی و عذاب اخروی میگردد .
و حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمودند که : «هیچ کس بر مؤمنی طعنهنمیزند مگر اینکه میمیرد به بدترین مردنها» . (2)
و بدان که : اینها که مذکور شد از فحش و لعن و طعن ، از آفات زبان است و از برای زبان آفات بسیار است از : غیبت ، دروغ ، سخریه ، استهزاء ، شوخی ، و غیر اینها ، - کهمذکور خواهد شد - . و ضد همه اینها سکوت و صمت است . و تفصیل اینها خواهد آمد .
انشاء الله .
و آن عبارت است از اینکه : آدمی خود را بزرگ شمارد به جهت کمالی که در خودبیند ، خواه آن کمال را داشته باشد یا نداشته باشد . و خود همچنان داند که دارد . و خواهآن صفتی را که دارد و به آن میبالد فی الواقع هم کمال باشد یا نه .
و بعضی گفتهاند : عجب آن است که صفتی یا نعمتی را که داشته باشد بزرگ بشمردو از منعم آن فراموش کند .
و فرق میان این صفت و کبر ، آن است که : متکبر آن است که خود را بالاتر از غیرببیند و مرتبه خود را بیشتر شمارد . ولی در این صفت ، پای غیری در میان نیستبلکهمعجب آن است که که به خود ببالد و از خود شاد باشد و خود را به
جهت صفتی ، شخصیشمارد و از منعم این صفت فراموش کند .
پس اگر به صفتی که داشته شاد باشد از این که نعمتی است از خدا که به او کرامتفرموده و هر وقت که بخواهد میگیرد و از فیض و لطف خود عطا کرده است نه ازاستحقاقی که این شخص دارد ، عجب نخواهد بود .
و اگر صفتی که خود را به آن بزرگ میشمارد همچنین داند که خدا به او کرامتفرموده است و لیکن چنین داند که حقی بر خدا دارد که باید این نعمت و کمال را به اوبدهد ، و مرتبهای از برای خود در پیش خدا ثابت داند . و استبعاد کند که خدا سلب ایننعمت را کند و ناخوشی به او برساند . و از خدا به جهت عمل خود توقع کرامت داشتهباشد ، این را «دلال» (1)و ناز گویند . و این از عجب بدتر است ، زیرا که صاحب این صفتعجب را دارد و بالاتر . و این مثل آن است که کسی عطائی به دیگری کند پس اگر اینعطا در نظر او عظمتی دارد منتبر آن شخص که گرفته است میگذارد . و عجب بر اینعطا دارد .
و اگر علاوه بر آن ، به آن شخصی که عطا به او شده برای خدمات به او رجوع کند وخواهشها از او کند و همچنین داند که البته او هم خدمات او را به جا آورد به جهتعطائی که بر او کرده دلال بر آن شخص خواهد داشت .
و همچنان که عجب گاه استبه صفتی است که صاحب آن ، آن
1) 1. کرشمه ، غمزه
را کمال میداند وفی الحقیقه هیچ کمالی نیست ، همچنین عجب گاه استبه عملی است که هیچ فایدهایبر آن مترتب نمیشود و آن بیچاره خطا کرده است و آن را خوب میداند .
و مخفی نماند که این صفتخبیثه بدترین صفات مهلکه و ارذل ملکات ذمیمه است .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند که : «سه چیز است که از جملهمهلکات است : بخل ، که اطاعت آن را کنی . و هوا و هوسی که پیروی آن را نمائی . وعجب نمودن آدمی به نفس خود» . (1)
و فرمودند که :
«هر وقتببینی که مردم بخل خود را اطاعت میکنند ، و پیروی هواهای خود را مینمایند ، و هر صاحب رایی به رای خود عجب مینماید و آن را صواب میشمارد بر تو باد که خود را محافظت کنی و با مردم ننشینی» . (2)
و نیز در روایتی از آن سرور وارد شده است که فرمود :
«اگر هیچ گناهی نکنید من از بدتر از گناه از شما میترسم و آن عجب است ، عجب» . (3)
مروی است که : «روزی موسی علیه السلام نشسته بود که شیطان وارد شد و با او «برنسی» (4)رنگارنگ بود چون نزدیک موسی علیه السلام رسید برنس را کند و ایستاد ، سلام کرد . موسی علیه السلام گفت : تو کیستی ؟ گفت : منم ابلیس آمدم سلام بر توکنم ، چون مرتبه تو را نزد خدا میدانستم . موسی گفت این برنس چیست ؟ گفت : این رابه جهت آن دارم که دلهای فرزندان آدم
را به وسیله آن به سوی خود کشم . موسی علیه السلام گفت که : کدام گناه است که چون آدمی مرتکب آن شد تو بر آن غالبمیگردی ؟ گفت : هر وقت عجب به خود نموده و طاعتی که کرد به نظر او بزرگ آمد وگناهش در نزد او حقیر نمود» . (1)
خداوند عالم به داود علیه السلام وحی نمود که :
«مژده ده گناهکاران را . و بترسانصدیقان را . عرض کرد که چگونه عاصیان را مژده دهم و مطیعان را بترسانم ؟ فرمود :
عاصیان را مژده ده که : من توبه را قبول میکنم . و گناه را عفو میکنم و صدیقان رابترسان که به اعمال خود عجب نکنند که هیچ بندهای نیست که من با او محاسبه کنم مگر اینکه هلاک میشود» . (2)
حضرت باقر علیه السلام فرمودند که :
«دو نفر داخل مسجد شدند که یکی عابد ودیگری فاسق ، چون از مسجد بیرون رفتند فاسق از جمله صدیقان بود و عابد از جمله فاسقان . و سبب این ، آن بود که : عابد داخل مسجد شد و به عبادت خود میبالید و دراین فکر بود . و فکر فاسق در پشیمانی از گناه و استغفار بود» . (3)
و حضرت صادق علیه السلام فرمودند که :
«خدا دانست که گناه کردن از برای مؤمن بهتر است از عجب کردن . و اگر به این جهت نمیبود هرگز هیچ مؤمنی را مبتلانمیکرد» . (4)
و فرمود که :
«مردی گناه میکند و پشیمان میشود بعد از آن عبادتی میکند و به
آنشاد و فرحناک میشود ، و به این جهت از آن حالت پشیمانی سست میشود و فراموشمیکند ، و اگر بر آن حالت میبود بهتر بود از عبادتی که کرد» . (1)
مروی است که :
«عالمی به نزد عابدی آمد و پرسید چگونه است نماز تو ؟ عابد گفت :
از مثل منی از نماز او میپرسی ؟ من چنین و چنان عبادت خدا را میکنم . عالم گفت : گریه تو چقدر است ؟ گفت : این قدر میگریم که اشکها از چشمهای من جاری میشود . عالمگفت که : خنده تو با ترس بهتر است از این گریه که تو بر خود میبالی» . (2)
و نیز مروی است که : «اول کاری که با صاحب صفت عجب میکنند این است که : اورا از آنچه به او عجب کرده بیبهره میسازند تا بداند که چگونه عاجز و فقیر است . وخود گواهی بر خود دهد تا حجت تمامتر باشد ، همچنان که با ابلیس کردند . و عجبگناهی است که تخم آن کفر است . و زمین آن نفاق است . و آب آن فساد است . وشاخههای آن جهل و نادانی است . و برگ آن ضلالت و گمراهی است . و میوه آن لعنتو مخلد بودن در آتش جهنم . پس هر که عجب کرد تخم را پاشید و زرع کرد و لابدمیوه آن را خواهد چید» . (3)
و نیز مروی است که : «در شریعت عیسی بن مریم بود سیاحت کردن در شهرها ، درسفری بیرون رفت و مرد کوتاه قامتی از اصحاب او همراه
او بود ، رفتند تا به کنار دریارسیدند ، جناب عیسی - علی نبینا و آله و علیه السلام - گفت : بسم الله و بر روی آب روانشد . آن مرد کوتاه چون دید عیسی علیه السلام بسم الله گفت و بر روی آب روان شد ، او نیز گفتبسم الله و روانه شد و به عیسی علیه السلام رسید . در آن وقتبه خود عجب کرد و گفت : این عیسی روح الله استبر روی آب راه میرود و من هم بر رویآب راه میروم ، فضیلت او بر من چه چیز است ؟ و چون این به خاطرش گذشتبه آبفرو رفت . پس استغاثه به حضرت عیسی علیه السلام نمود ، عیسی دست او را گرفت واز آب بیرون آورد و گفت : این کوتاه چه گفتی ؟ عرض کرد که : چنین چیزی به خاطرمگذشت . گفت : پا از حد خود بیرون گذاشتی ، خدا تو را غضب کرد ، توبه کن .
و بدان که : عجب با وجود آنکه خود از صفات خبیثه است منشا آفات و صفاتخبیثه دیگر میشود ، مثل کبر ، - همچنان که خواهد آمد - ، که یکی از اسباب کبر ، عجباست . و چون فراموشی گناهان و مهمل گذاردن آنها ، که آنها را به خاطر نگذراند و اگرگاهی به خاطر او چیزی از گناهانش بگذرد وقعی به آن ننهد و سعی در ادراک آننکند ، بلکه همچنان گمان کند که البته خدا آن را خواهد آمرزید . و عبادتی اگر از اوسرزند آن را عظیم شمرد و به آن
خوشحال شود و منتبر خدا گذارد و توفیقهای خدارا فراموش کند . و در این وقت از آفات و معایب اعمال خود نیز غافل میشود ، زیرا که :
آفات آنها را کسی میفهمد که متوجه آنها باشد ، و کسی متوجه میشود که خائف وترسان باشد ، و معجب کجا ترسان است ؟ بلکه مغرور است و از مکر خدا ایمن است ، وچنان پندارد که : منزلتی در نزد خدا دارد و بر او حقی دارد . و بسا باشد که در مقامخودستائی برآید . و اگر عجب به عقل و فکر و علم خود داشته باشد از سئوال کردن بازمیماند و در مشورت و تعلم کوتاهی میکند . و گاه باشد که تدبیر خطائی نموده و به آناصرار میکند ، و پند کسی را نمیشنود . و به این جهت ، گاه است ضرر کلی به او میرسدیا به فضیحت و رسوائی میانجامد .
پس صواب آن است که : هر کسی نفس خود را خاطی داند ، و آن را متهم شمارد ، واعتماد و وثوق بر آن نکند ، و به علماء و دانایان رجوع کند و از ایشان استعانت جوید .
بدان که از برای مرض عجب ، دو معالجه است : یکی اجمالی و دوم تفصیلی . امامعالجه اجمالی این است که : پروردگار خود را بشناسی و بدانی که عظمت و کمال وعزت و جلال ، سزاوار غیر او نیست ، و معرفتبه حال خود هم رسانی و بشناسی که توبه خودی خود از هر ذلیلی ذلیلتر و از هر قلیلی قلیلتری ، و
بجز ذلت و خواری و مسکنت و خاکساری در خور تو نیست . پس تو را با عجب و بزرگی چه کار ؟ ! مگر نهاین است که آخر تو خود ممکنی بیش نیستی ، و ممکن به خودی خود عدم محضاست ، و وجود و کمال او و آثار و افعال او همه از واجب الوجود - تعالی شانه - است ؟ !
ما که ایم اندر جهان هیچ هیچ چون الف او خود چه دارد هیچ هیچ
پس کبریا و بزرگی بر اندازه آن است که وجود همه مستند به اوست . و کمالات ، جملگی پرتوی از کمالات بینهایات او«غاشیه» بندگی بر دوش جمله کاینات نهاده ، وطوق ذلت و سرافکندگی را بر گردن همگی انداخته .
گر سر چرخ است پر از طوق اوست*** ور دل خاک است پر از شوق اوست
دور جهان استبه فرمان او*** خنگ فلک غاشیه گردان او (1)
کشمکش هر چه درو زندگیست*** پیش خداوندی او بندگیست
با جبروتش که دو عالم کم است*** اول ما و آخر ما یکدم است
پس اگر کسی بزرگی کند باید به واسطه پروردگار خود بزرگی کند . و اگر به چیزیفخر و مباهات کند به آفریدگار خود افتخار نماید و خود را به خودی خود حقیر وپستشمارد ، بلکه خود را عدم محض ببیند . و این معنی است که : همه ممکنات در آنشریکاند . و اما خواری و ذلتی که مخصوص بنینوع این بیچاره مسکین است که بهخود عجب میکند از حد متجاوز و قلم از حد تحریر آن عاجز است . و چگونه
1) 13. یعنی ماه قمر (ستارگان) فرمانبردار و مطیع او است .
چنیننباشد ؟ و حال آنکه ابتدای آن نطفه نجس و پلیدی بود ، و آخرش جثه متعفن وگندیده ، در این میان ، حمال نجاسات متعفنه است ، و جوالی است پر از کثافات متعدده ، که از بولگاهی به بولگاهی دیگر عبور کرده و از آنجا نیز بیرون آمده ، سه مرتبه از ممربول گذشته . و اگر بصیرتی بوده باشد یک آیه قرآن او را از خواب عجب بیدار میکند وپشت او را میشکند .
میفرماید :
«قتل الانسان ما اکفره من ای شیء خلقه من نطفة خلقه فقدره ثم السبیل یسره ثم اماته فاقبره»
خلاصه معنی : آنکه کشته شود انسان ، چه چیز او را بر کفر و سرکشی داشت که نمیداند از چه چیز ، خدا او را آفرید ؟ ! از قطره آبی او را آفرید و مقدر گردانید او را ، وراه بیرون آمدن را از برای او آسان گردانید ، پس او را میرانید ، آنگاه او را در گور کرد . (1)
و در این آیه مبارکه اشاره فرمودند که انسان اول در کتم عدم بود و هیچ چیزینبود ، بعد از آن او را از نجسترین چیزها و پستترین آنها که نطفه باشد خلق فرمود ، . بعد از آن ، او را میرانید و جثه خبیثه گندیده گردانید .
و اگر اندکی تامل نمائی میدانی که چه چیز پستتر و رذلتر است از چیزی که :
ابتدای او عدم ، و ماده خلقتش از همه چیز نجستر ، و آخرش از همه اشیاء متعفنتر ، وآن مسکین بیچاره در
1) 14. عبس (سوره 80) ، آیه 17- 21 .
این میان عاجز و ذلیل ، نه از خود اختیاری و نه او را قدرتبر کاری ، نه خبر دارد که بر سر او چه میآید و نه مطلع است که فردا روزگار به جهت اوچه میزاید ، و مرضهای گوناگون مزمنه بر او مسلط ، و بیماریهای صعب به جهت اوآماده ، از هر جا سر بر آورد آفتی در کمینش ، و به هر طرفی میل کند حادثهای قرینش ، چهار «خلط» (1)متناقض در باطن او اجتماع کرده و هر یک به ضد یکدیگر در ویرانکردن جزوی از عمارت بدنش در سعی و اجتهاد . بیچاره بینوا از خود غافل ، و هر لحظهخواهی نخواهی در حجره بدنش حادثهای رو میدهد . و از هر گوشه ، دزدی متاعی ازاعضاء و جوارحش میبرد . نه گرسنگی او به اختیارش هست و نه تشنگی ، نه صحت او دردست اوست و نه خستگی ، نه مرگ او به اراده اوست و نه زندگی ، نه نفع خود را مالکاست و نه ضرر ، و نه خیر خود را اختیار دارد و نه شر ، میخواهد که چیزی را بداندنمیتواند ، اراده میکند که امری به یاد او بماند فراموش میکند ، میخواهد که چیزی رافراموش کند از خاطرش نمیرود . و دل او به هر وادی که بخواهد میرود و نمیتواندعنانش را نگاه دارد . و فکرش به هر سمتی که میل میکند میدود و قدرت بر ضبطشندارد . و غذائی کشنده اوست و در خوردن آن بیاختیار است . و دوائی باعثحیاتاوست و در کام او ناگوار است . ساعتی از حوادث روزگار
1) 15. اخلاط چهارگانه در طب قدیم عبارتند از : خون ، بلغم ، سوداء و صفراء که ضد هم هستند .
ایمن نمیباشد . و لحظهای ازآفات دهر غدار مطمئن نیست . اگر در یکدم ، چشم و گوش او را بگیرند دست و پائینمیتواند زد . و اگر در طرفة العینی عقل و هوش او را بربایند چارهای نمیتواند کرد . واگر کارکنان عالم بالا در یک نفس از او غافل شوند اجزای وجودش از هم میپاشد . واگر نگاهبانان خطه اعلی دست از او بدارند نشانی از او نمیماند .
«عبدا مملوکا لا یقدر علی شیء» . (1)
پس خود انصاف بده که از چنین چیزی چه پستتر و ذلیلتر است ؟ و کجا میسزداو را که عجب و خود فروشی کند ؟ ! و کی در خور آن است که خود را کسی شمارد ؟ ! وکسی که با وجود تامل در اینها باز خود را کسی داند عجب بیشرم و بیانصافی است .
بهتر ازین در دلش آزرم (2)باد*** یا ز خودش یا ز خدا شرم باد
این وسط احوال انسان بیچاره است .
و اما آخرش باید بمیرد و رخت از این سرای عاریتبیرون کشد . بدنش «جیفه» (3)گندیده میگردد . و شیرازه کتاب وجودش از هم میریزد . و صورت زیبایش متغیر ومتبدل میشود . و بند بندش از یکدیگر جدا میافتد . و استخوانهایش میپوسد کرم بهبدن نازکش مسلط میشود . و مور و مار بر تن نازنینش احاطه میکند .
پس آن جسمی را که به ناز میپرورد ، و از نسیم ، آن را محافظت میکرد خوراککرم میشود و به نیش مار و عقرب مجروح میگردد . پس از این حال ،
خاک میشود ، وگاهی لگدکوب کاسهگران میشود و زمانی پایمال خشت زنان .
گه خورش جانورانت کنند ***گاه گل کوزه گرانت کنند
گاهی از خاکش خشتی سازند ، و گاهی از گلش عمارتی پردازند ، لحظهایکلنگ داران ، به ضرب کلنگش از پا درآورند ، و ساعتی بیلداران ، بر سر بیلش برآورند .
زدم تیشه یک روز بر تل خاک*** به گوش آمدم ناله دردناک
که زنهار گر مردی آهستهتر*** که چشمست و روی و بناگوش و سر
بر این خاک چندین صبا بگذرد*** که هر ذره از او به جائی برد
بلی :
هر ورقی چهره آزادهایست*** هر قدمی چشم ملکزادهای است
و های و های ، چه خوش بودی اگر این خاک را به حال خود گذاشتندی و دیگر بااو کار نداشتندی ، هیهات ! هیهات ! «یحیی بعد طول البلاء لیقاس شدائد البلاء» یعنی : بعد از آنکه روزگاری بر آنخاک کهنه بگذرد باز او را زنده میکنند تا بلاهای شدید را به او بنمایند . ذرات خاکمتفرق را جمع ساخته او را به هیئت اول باز میآورند . و او را از قبر بیرون آورده بهعرصات قیامت میکشند و به صحراهای هولناک محشر در میآورند . آه ! در آن وقتچه رنجها که میبینند ، آسمانی نگاه میکند شکاف خورده ، زمینی گداخته ، کوههاییپراکنده ، و در رفتار ستارههای تیره و تار خورشیدی در پرده کسوف ، ماهی در ظلمتخسوف ، آتشی افروخته و مشتعل ، و دوزخی بر انواع عذابها مشتمل ، بهشتی دلگشا ، وکوثری فرح بخشا ، ترازوی اعمال
را بر پا کرده ، و دفترهای افعال گشوده«مستوفیان» (1)زیرک به محاسبه ایستاده ، ناگاه خود را در دفتر خانه روز حساب ، در معرض محاسبه ومؤاخذه میبیند و ملائکه غلاظ و شداد ایستاده ، و نامههای عمل پران شده ، نامه عمل او را به دست راستیا چپ او میدهند ، هر چه کرده در آنجا ثبت «قطمیری» (2)
قاموس قرآن ، ج 6 ص 22 .
از قلمنیفتاده .آه آه ، اگر در آن وقت نافرمانی بر حسناتش غالب گردد و در موقف مؤاخذه وعذابش در آورند بر سگ و خوک حسرت خواهد برد و خواهد گفت :
«یا لیتنی کنت ترابا»
یعنی : «ای کاش من خاک بودمی و به این روز سیاه نیفتادمی» . (3)
چه شک که حال دد و دام و بهایم و «هوام» ، (4)در آن روز از حال بنده گناهکار بسیبهتر ، زیرا که آنها عصیان پروردگار قهار را نکردهاند ، و در مقام مؤاخذه و عقابگرفتار نگشتهاند .
آه آه ، چه مؤاخذه و چه عقابها ، که اهل دنیا صورت یکی از اهل عذاب را اگر دراین دنیا دیدندی از قباحت منظر و کراهت صورت او فریاد برکشیدندی ، و اگر تعفن اورا شنیدندی از گند او بمردندی . اگر قطرهای از آبی که به آن مسکین میدهند بهدریاهای دنیا بیفکنند آب همه آنها متعفنتر از بوی مردار گردد .
پس عجب عجب ، چنین کسی را با عجب و بزرگی چکار ؟ ! چقدر از حال خود بایدغافل باشد ، و امروز و فردای خود را فراموش نموده باشد ! و اگر از عذاب الهی نجاتیافت و
از آتش دوزخ خلاص شد باید بداند که این از عفو خداوندگار است ، زیرا که :
کم بندهای هست که گناهی نکرده و هر گناهکاری مستحق عقوبت است .
پس اگر او را عقاب ننمایند از عفو و بخشش است ، و عفو و بخشش ، امری استمحتمل ، آدمی نمیداند که متحقق خواهد شد یا نه . پس باید همیشه محزون و ترسانباشد ، نه اینکه عجب و بزرگی کند . نگاه کن به کسی که نافرمانی از سلطانی کرده باشد کهمستحق سیاستباشد و او را گرفته در زندان محبوس کرده باشند و منتظر این باشد که اورا به حضور برده سیاست نمایند ، و نداند که : چون او را به حضور سلطان برند از او عفوخواهد نمود یا نه ؟ آیا چنین کسی در آن حالت هیچ غرور و پندار و عجب به خود راهمیدهد ؟ و هیچ بنده گناهکاری نیست اگر چه یک گناه کرده باشد مگر اینکه مستحقسیاست پروردگار شده و در زندان دنیا محبوس است تا او را به موقف حساب برند ، ونمیداند که : کار او به کجا خواهد انجامید . دیگر چه جای عجب و بزرگی ؟ ! و تامل دراینها که مذکور شد معالجه اجمالی عجب است .
و اما معالجه تفصیلی آن ، این است که : تفحص کند از آنچه سبب عجب او شده وچاره آن را کند ، به نوعی که مذکور میشود .
و تفصیل آن این است که : اسباب عجب در اغلب ، علم است و معرفت و عبادت وطاعت ، و غیر اینها
از کمالات نفسانیه مانند : ورع و تقوی و شجاعت و سخاوت و امثالاینها ، و نسب و حسب و جمال و مال و قوت و تسلط و جاه و اقتدار ، و بسیاری اعوانو انصار ، و زیرکی و ذکاء و فهم و صفا .
اما عجب به علم : پس علاج آن این است که : بدانی که علم حقیقی آن است که آدمیرا به خود شناسا کند ، و او را به خطر و تشویش و خاتمه امر دانا نماید ، و او را از عظمتو عزت و جلال خداوندی آگاه کند و بفهمد که سزاوار بزرگی و کبریا اوست و بس ، و بهغیر از او هر چه هست هیچ و نابود ، و کمال و صفات جلال از آن مفقود است .
و شکی نیست که این علم ، خوف و مذلت و خواری و مسکنت را زیاد میکند ، وآدمی را معترف به قصور و تقصیر خود میسازد .
و از این جهت گفتهاند : هر که علمش بیشتر دردش بالاتر است .
و علمی که آدمی را به اینها متنبه نسازد یا از علوم دنیویه است ، که حقیقة علم نیستبلکه از حرف و صناعات است . و یا آنکه صاحبش خبیث النفس و بد اخلاق است وبدون اینکه دل خود را پاک کند و خباثت را از خود زایل کند ، مشغول علم شده ودرخت آن را در شورهزار دل خود نشانیده ، و به این جهتبه جز میوه خبیثباری نداده .
حد اعیان (1)و عرض دانسته گیر*** حد خود را دان
1) 23. جمع «عین» ، یعنی موجودات قایم به ذات ، مانند : جواهر و اجسام ، در مقابل عرض ، یعنی : موجودات قایمبالغیر ، مانند رنگ ، و . . .
که نبود زان گزیر
و علم مانند بارانی است که از آسمان فرود میآید و در نهایت صافی وخوش گواری درختان و گیاهان از آن سیراب میگردند . پس اگر درختی که بار آن تلخاست از آن سیراب گردد تلخی میوهاش افزون میشود ، و اگر میوهاش شیرین است ازآن آشامید شیرینتر گردد . و همچنین علم ، چون به زمین دل فرو ریزد دل ناپاک خبیثرا خبیثتر و تاریکتر میگرداند ، و صفا و روشنی دل پاک را زیاد میکند . و چون آدمی این را یافت میداند که عجب به علم ، از حمق و جهالت است .
و از ثمره علم آن است که : بداند هر که صاحب صفت عجب استخدا او را دشمندارد . و در نزد خدا ذلت و پستی و حقارت و شکستگی محبوب است و بس .
در راه او شکسته دلی میخرند و بسبازار خود فروشی از آن سوی دیگر استو در احادیث قدسیه وارد است که خدا فرموده :
«تا خود را بیقدر میدانی تو را درنزد ما قدر و مرتبه ایست . و چون از برای خود قدری بدانی در پیش ما هیچ قدرینداری» . (1)
و دیگر فرموده که :
«خود را خرد و کوچک بشمارید تا من محل شما را بزرگ کنم . (2)
پس سزاوار عالم آن است که : خود را به نوعی بدارد که مولای او میطلبد . و بداندکه : امر بر عالم شدیدتر ، و حجتبر او محکمتر است . از جاهل میگذرند آنچه را که «عشر» (3)آن را از عالم نمیگذرند
، زیرا که چون عالم لغزید قدم جمعی کثیر میلغزد . وکسی که با علم و معرفت معصیت کرد البته خباثتباطن او بیشتر است .
و از این جهتحضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که :
«در روز قیامت عالمرا میآورند و به جهنم میافکنند به نوعی که رودههای او بیرون میافتد و بر دور آنهامیگردد ، همچون خری که بر دور آسیا گردد . پس او را به گرد دوزخ میگردانند تا همهاهل جهنم او را مشاهده کنند . پس به او گویند که : چه شده است تو را ؟ گوید که : منمردم را به خوبی میخواندم و خود بجا نمیآوردم . و از بدی منع میکردم و خودمرتکب آن میشدم» . (1)
و خداوند عالم در قرآن مجید علمای یهود را به خر مثال زده (2)و «بلعم بن باعور» (3)
«فمثله کمثل الکلب» . . .
) .
را به سگ ، چون به علم خود عمل نکرده بودند .و حضرت روح الله فرمود :
«وای بر علمای بد ، چگونه آتش بر آنها افروخته خواهد شد ؟ ! » . (4)
و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که :
«هفتاد گناه از جاهل میآمرزند پیش از آنکه یک گناه از عالم آمرزیده شود» . (5)
آری :
چون علمت هستخدمت کن که زشت آید بر دانا ***گرفته چینیان احرام و مکی خفته در بطحا
و هر عالمی که مردم را به فروتنی و انکسار امر میکند ، و از کبر و عجب منعمینماید و خود متکبر و معجب باشد ، البته از بدان علماء ، و از
کسانی که به علم خودعمل نکردهاند خواهد بود ، و از اهل عذابی که از این اخبار رسیده خواهد گردید ، علاوه بر معاصی دیگر که صادر میشود . و کدام عالم در این زمانها یافت میشود که بههمه علم خود عمل کرده باشد و هیچ یک از اوامر پروردگار خود را ضایع نکرده باشدو تمام اعمال ظاهره و صفات باطنه خود را تصحیح نموده و مطمئن شده باشد که هر چهاز او خواستهاند به جا آورده و تکلیفات خود را به انجام رسانیده ؟ پس تشویش او ازدیگران بیشتر و تکلیف او بالاتر است .
نیک میدانی یجوز و لا یجوز ***خود ندانی تو یجوزی یا عجوز
«روزی حذیفه امامت جمعی را در نماز کرد چون سلام داد گفت : بروید امامی غیراز من بجوئید یا تنها نماز بگذارید که در دل من گذشت که در میان اینها از من بهتری نیست» . (1)
و چون مانند او کسی از چنگ شیطان خلاصی نیافت چگونه ضعفای امت از مکر اونجات مییابند ؟ بخصوص در امثال این زمان که از علمای آخرت نشانی ، و در آفاقایشان بجز نامی نیست .
آری : علمای آخرت را علامتی دیگر است : کسانی هستند به حالتخود پرداخته ، وروی به کار خود آورده ، از ابنای زمان گریزاناند ، و از دوستان و آشنایان پنهان ، کاریبزرگ پیش دارند که ایشان را از دنیا و نعمت آن باز داشته و عزت دنیا را در نظر ایشانخوار و بیمقدار کرده ، خوف خدا در ظلمتشبها ایشان را از خوابگاه خودبرمیانگیزاند و به خدمتخدا باز میدارد
1) 32. جامع السعادات ، ج 1 ، ص 332
، نه گرم دنیا را طالباند و نه سردش را ، نهبلای خدا را شکوه میکنند و نه دردش را ، فکرشان جز یک فکر ، و ذکرشان جز یک ذکرنیست . در سرشان بجز یک سودا ، و در دلشان بجز یک کس را جای نمیباشد . هیهات ، هیهات صفحه آخر زمان کجا و امثال ایشان کجا ؟ «فهم ارباب الاقبال و اصحاب الدولو قد انقرضوا فی الصدر الاول» ایشان جماعتی بودند که کوی دولت از میان ربودند و رفتند .
حریفان بادهها (1)خوردند و رفتند*** تهی خمخانهها (2)کردند و رفتند
بلکه در این زمان چه بسیار کم عالمی باشد که فروتنی و تواضعش از برای غیر اغنیاءو اهل دنیا باشد ، و بر فقرا و مسکینان متکبر نباشد . و مطلب او از تحصیل علم ، قربخدا و رضای او باشد .
معرفتی در گل آدم نماند*** اهل دلی در همه عالم نماند
سربهسر نامه این نه دبیر (3)*** نیستیکی صورت (4)معنی (5)پذیر
پس سزاوار علماء آن است که در کردار و گفتار خود تامل کنند و ببینند که از ایشانچه خواستهاند و عاقبت ایشان به کجا خواهد انجامید تا ذلت نفس خود را بشناسند و ازعجب و تکبر خالی شوند .
و اما علاج عجب به عبادت و طاعت ، آن است که : بدانی که غرض از عبادات وطاعات ، اظهار ذلت و مسکنت است . و عادت و ملکه شدن اینها از برای نفس انسانی تامعنی بندگی و حقیقت آن حاصل شود . و عجب چون منافات با این مطلب دارد لا محالهعبادت را
1) 33. «باده» در اصطلاح عرفا به معنای «نصرت الهی و عشق رفیع و بلند میباشد» . فرهنگ معارف اسلامی ، ج 1 ، ص 373 .
2) 34. عرفا ، عالم تجلیات ظاهر را که در قلب است و مهبط غلبات عشق میباشد «خمخانه» گویند . فرهنگمعارف اسلامی ، ج 2 ، ص 818 .
3) 35. ظاهرا مراد از «نه دبیر» همان «نه فلک» میباشد که عبارتند از : فلک الافلاک ، فلک ثوابت ، فلک زحل ، مشتری ، مریخ ، خورشید ، زهره ، عطارد و قمر .
4) 36. طبیعت ، نفس .
5) 37. حقیقت
باطل میکند و بعد از بطلان آن ، عجب به آن چه معنی دارد . بلکه ترکعبادت بهتر است از عبادت با عجب .
گنه کار اندیشه ناک از خدای*** بسی بهتر از عابد خودنمای
علاوه بر اینکه شرایط و آداب عبادت بسیار ، و عبادت بدون یکی از اینها فاسد وبیاعتبار ، و آفاتی که باعثحبط و رد آنها میگردد بیشمار است . پس در هر عبادتییحتمل که شرطی از آن مختل ، و یا آفتی به آن عارض شود . و به این جهت فاسد و ازدرجه قبول ساقط شده باشد . و با این احتمال در عبادت ، عاقل چگونه به آن عجبمیکند ؟ و کسی که ادعای آن نماید که یقین دارد که : عبادت او مستجمع جمیع شرایطو آداب ، و خالی از همه آفات استبسی غافل ، و از حقیقت کار جاهل است .
دردا که دوش طاعتسی سال خویش را***دادم به میفروش و به یک جرعه بر نداشت
علاوه بر اینکه اگر همه اهل عالم ، عمر خود را در طاعت و عبادت صرف کنندعبادت ایشان را در درگاه خداوندی وقعی نیست .
مپندار گر طاعتی کردهای ***که نزلی (1)بر این حضرت آوردهای
و بر فرض اینکه : عبادت از هر خللی خالی باشد در وقتی ثمری میدهد و اثریمیبخشد که عاقبت صاحبش به خیر ختم شود . و کیست که از خاتمه امر خود مطمئنباشد . و با وجود این ، عجب به عبادت و طاعت نیست مگر حمق و سفاهت .
و اما عجب به ورع و تقوی و صبر
1) 38. هدیهای .
و شکر و شجاعت و سخاوت و غیر اینها ازصفات کمالیه نفسانیه : پس معالجه آن این است که : متفطن شود به اینکه این صفات وقتی نافع و موجب نجاتاند که عجب با آنها نباشد ، و چون عجب بیاید همه آنها راباطل و ضایع و فاسد میکند .
پس عاقل کی یک صفتبد را به خود راه میدهد که همه صفات نیک او را ضایعسازد . و چرا فروتنی و ذلت را پیشنهاد خود نسازد تا فضیلتبر فضیلتش افزاید وعاقبتش محمود گردد ؟ و باید تامل کند که هر یک از این صفات حسنه را که در خودمیبیند در بسیاری از بنی نوع انسان یافت میشود با زیادتی . و چیزی که اکثر مردم با اودر آن شریک بوده باشند کجا در خود عجب به آن است ؟ و این تامل باعث زوالعجب میگردد .
و گویند : یکی از شجاعان روزگار در هنگام کارزار چون در برابر دشمن آمدیرنگ روی او زرد شدی ، و دلش مضطرب گشتی ، و اعضای او به لرزه در آمدی . او راگفتندی که : این چه حالت است و حال آنکه تو از شجاعان نامداری ؟ گفت : خصم خودرا آزمایش ننمودهام شاید او از من شجاعتر باشد . علاوه بر اینکه استیلا و غلبه و عاقبتنیک از برای کسی است که خود را خوار و ذلیل بیند نه برای آنکه به قوت و شجاعتخود مغرور شود . «و ان الله عند المنکسرة قلوبهم» خدا در نزد دلهای شکسته است . (1)
درین حضرت آنان گرفتند صدر (2)*** که خود را فروتر نهادند قدر
ره اینست جانا که مردان راه*** به عزت نکردند در خود نگاه
از آن بر ملایک شرف داشتند*** که خود را به از سگ نپنداشتند
و علاج دیگر از برای عجب به هر یک از این صفات آن است که : تامل کند که ازکجا این صفت از برای او حاصل شده ؟ و که به او داده ؟ و توفیق تحصیل آن از جانبکیست ؟ اگر چنان دانست که : همه اینها نعمتی است از جانب خدا ، باید به جود و کرم اوعجب نماید ، و به فضل و توفیق او شاد و فرحناک گردد ، که بدون سابقه استحقاقیتوفیق چنین فضیلتی او را کرامت فرمود . و اگر چنان دانست که : به خودی خود به آنصفت رسیده ، زهی جهل و نادانی .
در بعضی روایات وارد شده است که : «بعد از آنکه ایوب پیغمبر علیه السلام مبتلاشد و مدت مدیدی در انواع محنت و بلا و رنج و عناد گذرانید ، روزی عرض کرد که :
پروردگارا ! تو مرا به این بلا مبتلا ساختی و هیچ امری از برای من روی نداد مگر اینکهرضای تو را طلبیدم . و خواهش ترا بر خواهش خود مقدم داشتم . پس پارچه ابری بربالای سر او ایستاد و از میان آن ده هزار آواز بر آمد که : ای ایوب ! از کجا این صفت ازبرای تو حاصل شد ؟ و که آن را به تو داد ؟ پس ایوب علیه السلام مشتی خاکستربرداشت و بر سر خود نهاد و گفت : «منک یا رب» ای
پروردگار ! این نیز از تو است» . (1)
و به این سبب بود که سید رسل - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند که : «احدینیست که عمل و طاعت او باعث نجات او شود . عرض کردند که : تو نیز چنین نیستی ؟ فرمود نه ، من هم چنین نیستم مگر اینکه رحمتخدا مرا فرا گیرد» . (2)
و اما عجب به نسب و حسب : پس علاج آن دانستن چند چیز است :
اول آنکه : بدانی که فخر و بزرگی کردن به کمال دیگری نیست مگر سفاهت وبیخردی ، زیرا کسی که خود ناقص و بیکمال باشد کمال جد و پدر او را چه سودبخشد . بلکه اگر آنان زنده بودند ایشان را میرسید که گویند : این فضیلت از ماست ، تورا چه افتاده است ؟ و در حقیقت تو نیستی مگر کرمی که از فضله آنها به هم رسیده . اگرکرمی که از فضله انسان حاصل شود اشرف باشد از کرمی که از سرگین خری به هم رسدکسی که پدر یا جدش را کمالی باشد اشرف از کسی خواهد بود که چنین نباشد .
هیهات هیهات این دو کرم یکساناند و شرافت از برای خود انسان است . از این جهتحضرت امیر المؤمنین - صلوات الله و سلامه علیه - میفرماید :
انا ابن نفسی و کنیتی ادبی*** من عجم کنت او من العرب
ان الفتی من یقول ها انا ذا*** لیس الفتی من یقول کان ابی
یعنی : من فرزند خود هستم و نام و کنیت من ، ادب
من استخواه از عجم باشمخواه از عرب . به درستی که جوانمرد کسی است که گوید : هان ، من این شخص هستم . نهآنکه گوید که : پدر من که بود . (1)
و دیگری گفته است :
لئن فخرت بآباء ذوی شرف*** لقد صدقت و لکن بئس ما ولدوا
یعنی : اگر تو فخر کردی به پدران خود که اشرف و بزرگاناند راست گفتی ، لیکن بدفرزندی که از ایشان متولد شدهای . (2)
جائی که بزرگ بایدت بود*** فرزندی کس نداردت سود
چون شیر به خود سپه شکن باش*** فرزند خصال خویشتن باش
مروی است که :
«روزی در حضور حضرت رسول صلی الله علیه و آله اباذر بهمردی گفت که : ای سیاه زائیده . حضرت فرمود : ای اباذر ! سفید زائیده را بر سیاه زائیده فضیلتی نیست . اباذر بر زمین افتاد به آن مرد گفتبیا پای خود را بر رخسار من نه» . (3)
«بلال حبشی چون روز فتح مکه بر بام کعبه اذان گفت جماعتی گفتند که : این سیاه اذان گفت . در آن وقت نازل شد
«ان اکرمکم عند الله اتقیکم» (4)
یعنی : «کریمترین وبهترین شما در نزد خدا ، پرهیزگارترین شما است» . (5)
یکی از بزرگان یونان زمین بر غلامی فخر کرد ، آن غلام به او گفت : اگر فخر تو بهپدران تو است پس برتری برای ایشان است نه برای تو و اگر به جهت لباسی است کهپوشیدهای ، پس شرافت از برای لباس تو است نه تو . و اگر به مرکبی است
که سوارشدهای پس فضیلت از برای مرکب تو است . و از برای تو چیزی نیست که به آن عجبو افتخار کنی . (1)
و از این جهتبود که صاحب مکارم اخلاق ، و سید اهل آفاق فرمود که :
«حسب و نسب خود را نزد من نیاورید ، بلکه اعمال خود را از نزد من بیاورید» . (2)
دوم آنکه : تامل کند که اگر کسی به نسب فخر کند ، چرا نسب حقیقی خود رافراموش میکند ؟ پدر نزدیکترش نطفه خبیث است ، و جد اعلایش خاک ذلیل ، و خدااصل و نسب هر کسی را بیان فرموده که :
«و بدا خلق الانسان من طین ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهین» (3)
خلاصه معنی آنکه : خدا آدم را از گل آفریده ، و نسل او را از نطفهای از آب پست گردانیده .
و کسی که جد او پایمال هر ذلیل و پست ، و پدر او نجس کننده هر چیزی که هستباشد چه رتبه و منزلتی از برای خود او است .
سوم آنکه : نظر به گذشتگان کند که به آنها عجب و افتخار میکند ، اگر از نیکان وصاحبان مکارم اخلاق و بزرگی و شرافت واقعی بودند ، شکی نیست که شیوه ایشانذلت و شکسته نفسی بوده . پس اگر این صفت ایشان پسندیده است چرا خود از آنخالی است و به ایشان اقتدا نمیکند ؟ و اگر این صفت ، پسندیده نیست پس چه افتخاریبه ایشان میکند ؟ بلکه همین عجب طعن بر ایشان است . و اگر از نیکان و
خوبان واقعینبودهاند بلکه همین بزرگی ظاهری و شوکت عاریتی از برای ایشان بوده ، چون : سلاطینجور و حکام ظلم و امرای بیدیانت و وزرای صاحب خیانت و سایر ارباب مناصبدنیویه .
پس اف بر او به کسانی که به آنها افتخار میکنند . و خاک بر دهانش که به واسطهاین اشخاص ، بزرگی میفروشد ، زیرا که خویشاوندی و نسبتبه دد و دام و سگ وخوک ، از خویشاوندی ایشان بهتر . چگونه چنین نباشد و حال اینکه مغضوب درگاهخداوند عظیم ، و معذب در درکات جحیماند . و اگر صورت ایشان را در جهنم ببیند وتعفن و نکبت ایشان را ملاحظه کند از خویشی ایشان بیزاری جوید .
و از این جهتحضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند :
«باید بگذارند قومی فخریه به پدران خود را که در جهنم ذغال شدهاند یا در پیش خداوند پستتر باشند از «جعلهائی» (1)که نجاسات را میپویند» . (2)
مروی است که : «دو نفر در حضور موسی علیه السلام افتخار میکردند ، یکی ازآنها گفت : من پسر فلان ، پسر فلانم تا نه شتخود را شمرد ، خدا به موسی علیه السلام وحی فرستاد که : به او بگوی که همه آن نه نفر از اهل جهنماند و تو دهم ایشانی . (3)
و اما عجب به حسن و جمال : پس علاج آن این است که : بدانی که آن به زودی درمعرض زوال است و به اندک علتی و مرضی جمال تو زایل ، و حسن تو باطل میشود . وکدام عاقل به چیزی عجب میکند که تب
شبی آن را بگیرد ، یا دملی آن را برطرف کند ، و یا آبلهای آن را فاسد گرداند .
بر مال و جمال خویشتن غره مشو*** کان را به شبی برند و این را به تبی
و اگر به بیماری و مرض زایل نشود ، هیچ شبههای نیست که به رفتن جوانی و آمدنپیری جمال و حسن نیز خواهد رفت . و مرگی که هر کسی خواهی نخواهی آن راخواهد چشید آن را تباه خواهد ساخت . نگاه کن به رخسارهای زیبا و قامتهای رعنا وبدنهای نازک ، که چگونه در خاک پوسیده و متعفن شده ، که هر طبعی از آنها متنفرمیگردد و علاوه بر اینکه مایه حسن و جمال خود را نظر نماید که چیست ، اخلاطمتعفنه جمع گشته و خون و چرکی فراهم آمده و هیئتی از اینها حاصل شده .
گوشت پاره آلت گویای تو*** پیه پاره منظر بینای تو
مسمع (1)تو آن دو پاره استخوان*** مدرکت (2)دو قطره خون یعنی جنان (3)
کرمکی و از قذر آکندهای*** طمطراقی (4)در میان افکندهای
از منی بودی منی (5)را واگذار*** ای ایاز آن پوستین را یاد آر (6)
ای که به حسن و جمال خود مینازی ، و با خود «نرد» (7)عجب و غرور میبازی ، اگربه نظر عقل ، خود را بنگری از پندار و غرور بگذری . نظری به خود کن که کدام عضو تو راکثافت فرو نگرفته ، دهانت منبع آبی است که اگر چیزی به آن آلوده شود خود نفرت کنی . و بینیت آکنده کثافتی است که اگر ظاهر شود خود خجل
1) 54. گوش .
2) 55. وسیله درک کننده .
3) 56. قلب .
4) 57. فر و شکوه ، خودنمایی .
5) 58. منیت ، خود پسندی .
6) 59. ایاز ، غلام سیاهپوستی بود که در دربار سلطان محمود غزنوی خدمت میکرد و در اثر عقل و هوش وکیاست فوق العادهای که داشت مورد علاقه سلطان محمود قرار گرفت . و او را جزء ندیمان و محرم اسرار خود قرارداد . و مدتی نیز امارت «قصدار و مکران» را به عهده داشت . او پوستین و چاروقی را در داخل اطاقی پنهان کرده بودو برای این که مقام و رتبه ، ویرا فریب ندهد از هر مدتی آن پوستین و چاروق را مورد ملاحظه قرار میداد . کهمولوی داستان ویرا مفصل ذکر نموده است . رک : مثنوی مولوی ، طبع کتابفروشی اسلامی ، ص 489 . و قصههایمثنوی مولوی ، ص 55 .
7) 60. نوعی بازی
گردی . حقه گوشت راچرک پر کرده . زیر بغلت را گند فرو گرفته . هر جای پوستبدنت را بشکافی چرک و «ریم» (1)برآید . و هر عضوی را که مجروح سازی خون نجس درآید . معدهات از فضلهآکنده . و رودههایت از غایط مملو گشته . مثانهات پر از بول کثیف است . و در «احشایت» (2)کرم پنهان است . و در زهرهات صفرا جا کرده ، و در باطنتبلغم ماویگرفته ، شبانه روزی لا اقل دوبار به بیت الخلا تردد کنی ، و به دستی که بر جمالت کشیغایط خود را بشوئی . از دیدن آنچه از تو بیرون میآید متنفر میگردی ، چه جای آنکهآن را ببوئی یا به دست گیری . اگر یک روز متوجه خود نگردی و خود را پاک نسازی ونشوئی چرک و تعفن به تو احاطه میکند . و شپش بدن و جامه ترا فرو میگیرد . و از هرچارپائی کثیفتر میگردی . این حال وسط تو است . و اگر ابتدای خود را خواهی همهماده خلقتت اشیاء کثیفه ، و محل عبور و قرارت مکانهای خبیثه ، زیرا که ماده خلقت وغذای تو منی و خون حیض است ، و مکان عبور و قرارت صلب و ذکر و رحم و فرج . واگر آخر خود را طلبی مردار گندیده ، که از همه نجاسات متعفنتر . پس ای نادان سفیه ! ترا با عجب و غرور به حسن و جمالی که این حقیقتش باشد چه کار ؟
و اما عجب به مال : پس علاج آن این است که : آفات مال را به نظر در
آورد و تفکرکند که آن در معرض زوال و فنا ، و عاری از دوام و بقاست . گاهی نهب و غارتمیشود ، و زمانی به ظلم و ستم میرود ، به آتش میسوزد ، و به آب غرق میشود ، دزدآن را میبرد و «طرار» (1)آن را میرباید ، و غیر اینها از آفات سماویه و ارضیه . و متذکرشود که : در بین یهود و هندو کسانی هستند که مال و ثروتشان افزونتر از ایشان است . واف بر شرفی که هندو و یهود در آن پیش باشد . و تف بر بزرگیای که دزد آن را در یکلحظه برباید و صاحبش را مفلس و ذلیل بنشاند .
بسی کم است ز گاو و خر ، آنکه در عالم زیادتی بود از دیگران به گاو و خرش
علاوه بر این ، ملاحظه کند آیات و اخباری که در مذمت مال و حقارت مالدارانرسیده . و آنچه در فضیلت فقرا و شرافت فقر و عزت ایشان در روز قیامت و سبقتشانبه بهشت وارد شده . - همچنان که بعد از این در موضع خود مذکور خواهد شد - چگونه عاقل دیندار به مال شاد و فرحناک و خوشحال میگردد ، و به آن عجب میکند . باوجود اینکه حقوق بسیار از جانب پروردگار به آن تعلق میگیرد . و از عهده همه آنهابر آمدن در نهایت صعوبت و اشکال ، و در حلال آن پستی مرتبه در روز قیامت و طولحساب ، و در حرام آن مؤاخذه و عقاب است . بلکه سزاوار مالداران آن است که :
ساعتی از خوف
1) 63. جیببر
و اندوه ، و از تقصیر در حقوق مالیه و راه دخل و خرج آن خالینباشد . و حال اینکه قیمت مرد به کمال و هنر است نه به سیم و زر ، بزرگی و شرف دربندگی خداوند اکبر است نه به گاو و خر .
قلندران (1)حقیقتبه نیم جو نخرند ***قبای اطلس آن کس که از هنر عاری است
و اما عجب به قوت و قدرت خود : علاجش آن است که به یاد آورد امراض وآلامی را که خدا مسلط بر بدن او گردانیده . و نظر کند که شبی تب چگونه قوت او راضعیف ، و بدن او را لاغر و نحیف میگرداند . و اگر یک رگ از بدن او به درد آید از هرعاجزی عاجزتر و از هر ذلیلی ذلیلتر میشود . و احمق کسی است که به قوت و قدرتخود نازد و حال اینکه اگر مگسی چیزی از او برباید نتواند استرداد کند . و اگر مورچهایبه گوش او داخل شود روز و شب فریاد کند . و اگر خاری به پای او رود عاجز گردد . واگر غباری به چشمش رسد متاثر شود .
«یخوفه الدق و یقتله البق»
یعنی : «اندک «دقی» که بلند شود او را میترساند ، وپشهای او را میکشد» .
و حال آنکه هر چه او را قوت باشد از خری یا گاوی یا شتری بیش نخواهد بود . وچه عجب و افتخار به چیزی که میکند که گاو و خر در آن از او بالاتر است .
و اما عجب به جاه و منصب و حکومت
1) 64. درویشهای واقعی که از دنیا گذشتهاند
و امارت و قرب سلطان و کثرت انصار واعوان ، از اولاد و خویشان و خدم و غلمان و قبیله و عشیره : پس این مرضی است کهبسیاری از اهل دنیا به آن مبتلا و به این جهت مساکین از پندار و غرور ایشان در بلا ، بهزیردستان به نظر حقارت نظر میکنند ، و از هر کسی چشم زیر دستی و فروتنی دارند .
غافل از اینکه همه ریاست دنیویه در معرض فنا و زوال ، و مایه خسران و وبال است .
بر این صحیفه مینا به خامه خورشید (1)***نگاشته سخنی خوش به آب زر دیدم
که ای به دولت ده روزه گشته مستظهر (2)***مباش غره که از تو بزرگتر دیدم
کسی که به نظر عقل نگاه کند همه این جاه و منصب را مانند سرابی میبیند کهتشنگان بادیه را میفریبد ، خیالاتی چند است که به آن کودک طبعان را به دام میکشند ، تا چشم بر هم میزنی باید تخت و افسر و کلاه و سر و جاه و ریاست را ترک نمود و درخانه گور تنها و ذلیل بر روی خاک خوابیده نه اهل همراهاند و نه عیال ، نه جاه به فریادرسد نه مال ، فرزندان و اقارب قدمی چند آیند تا او را داخل قبر کرده به کرم و مار وعقرب بسپارند و مراجعت کنند .
چند غرور ای دغل خاکدان*** چند منی ای دو سه من استخوان
پیشتر از تو دگران بودهاند ***کز طلب جاه نیاسودهاند
حاصل آن جاه ببین تا چه بود ***سود بد اما به زیان شد چه
سود
این چه نشاطست کز و خوشدلی*** غافلی از خود که زخود غافلی
با وجود اینکه این انصار و اعوان و قبیله و خویشان در دنیا نیز تا خواهش ایشان بهعمل میآید بر دور او جمعاند و گرد او میگردند ، و آن بیچاره مسکین باید خود را بهمهالک اندازد ، و دین و دنیای خود را دربازد ، و خود را بر کوه و دریا و بیابان و صحراسرگردان سازد ، و متعرض عقوبتسخط خداوند قهار گردد تا حلال و حرام را به همرساند و صرف ایشان کند تا از دور او متفرق نگردند ، و بر جاده اطاعت او مستقیمباشند ، و در حوادث ، اعانت و یاری او نمایند . و اگر سالهای فراوان به ایشان نعمتبیپایان دهد و از برای ایشان همه چیز آماده سازد و یک روز در یک خواهش ایشانمسامحه کند سر از اطاعت او پیچند ، بلکه کمر دشمنی او را بر میان بندند و در محافل ومجامع بدی او را مذکور سازند . همچنان که مکرر خود مشاهده کردهایم .
و اما عجب به عقل و زیرکی خود : پس این علامتبیعقلی و «بلادت» (1)است ، زیرا که عاقل پیرامون عجب نمیگردد بلکه عقل خود را حقیر میشمارد . و اگر در مکانیتدبیر صوابی از او ظاهر شد یا به امر پنهانی برخورد آن را از جانب خدا میداند و بر آن شکر میکند .
و بدترین اقسام عجب ، عجب به رای و تدبیری است که از او ظاهر شود و در نزدارباب عقل و هوش ، خطا باشد ولی در نظر
1) 67. کودنی
صاحبش از راه «جهل مرکب» ، (1)صواب ودرست نماید . و گمراهی و ضلالت جمیع اهل بدعت و ضلال ، و طوایفی که مذاهبفاسده و آراء باطله را اختیار کردهاند به این سبب است . و اصرار و پایداری ایشان بر اینرای و مذهب به جهت عجبی است که به آن دارند . و به این جهتبه مذهب خودافتخار مینمایند . و بدین جهت امم بسیار و طوایف بیشمار هلاک شدند ، چون آراءمختلفه پیدا کردند ، و هر یک به رای خود معجب بودند . و
«کل حزب بما لدیهم فرحون» . (2)
و پیغمبر صلی الله علیه و آله خبر داده است که :
«این نوع عجب غالب خواهد شد بر اهل آخر الزمان از این امت» . (3)
و علاج این ، از علاج سایر انواع ، صعبتر است ، زیرا که : صاحب آن از خطای خودغافل ، و به غلط خود جاهل است ، و الا هرگز آن را اختیار نمیکرد . و کسی که خود رامریض نمیداند چگونه در صدد معالجه خود برمیآید ؟ ! و چون عجب به رای خوددارد ، گوش به حرف دیگران نیز نمیکند ، بلکه ایشان را محل تهمت میداند .
و علاج فی الجمله این مرض ، آن است که : آدمی ذهن خود را متهم شمارد ، و - تامادامی که آدمی حجتی قاطع از عقل یا شرع در دست نداشته باشد - به رای خودمطمئن و مغرور نگردد . و شناخت ادله قطعیه از شرع و عقل ، و مواضع سهو و خطایدر براهین و قضایا موقوف استبر
عقل کامل و «قریحه مستقیمه» (1)با سعی تمام ، و «مزاولت» (2)قرآن و حدیث ، و مصاحبت اهل علم . و با این همه ، باز آدمی از غلط وخطا ایمن نیست ، و صواب آن است که : آدمی افکار فاسده و مذاهب باطله را تتبعننماید ، و در آنها خوض نکند ، و قدم از قدم خانواده وحی و رسالتبرندارد .
بدان که : ضد این صفت عجب و خودنمائی ، شکسته نفسی و خود را حقیر شمردن وذلیل و پست دانستن است . و این بهترین صفت از صفات کمالات است . و فایده آن دردنیا و آخرت بیحد و حصر ، و هر که به مرتبه بلندی یا رتبه ارجمندی رسید به وسیلهاین صفت رسید . و هیچ کسی خود را ذلیل نشمرد مگر اینکه خدا عزیزش شمرد . واحدی خود را نیفکند ، مگر اینکه خدا او را برداشت و بلند کرد .
یکی قطره باران ز ابری چکید*** خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جائی که دریاست من کیستم ***گر او هستحقا که من نیستم
چو خود را به چشم حقارت بدید*** صدف در کنارش به جان پرورید
سپهرش به جائی رسانید کار ***که شد نامور «لؤلؤ شاهوار» (3)
بلندی از آن یافت کو پستشد*** در نیستی کوفت تا هستشد
آری خدا در دلهای شکسته است و شکستگان را دوست دارد .
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند که :
«با هر کسی دو ملک است ، که اگر آن شخص خود را بزرگ شمرد و برداشت ،
میگویند : خداوندا ! او را ذلیل کن . و اگر خود را وضیع و خوار شمرد ، میگویند : خداوندا ! او را بردار» . (1)
مروی است که :
«خدا به موسی بن عمران وحی فرستاد که : ای موسی ! هیچ میدانیکه چرا ترا برگزیدم و اختیار کردم به سخن گفتن با خودم ؟ عرض کرد : به چه سبب بود ؟ فرمود که : من ظاهر و باطن همه بندگان خود را دیدم ، هیچ یک را ندیدم که ذلت ایشان از برای من چون تو باشد ، ای موسی ! به درستی که تو هر وقت نماز میکردی رخسار خود را بر خاک میگذاردی» . (2)
در بعضی از روایات وارد شده که : «چون خداوند عالم به کوهها وحی فرستاد که :
من کشتی نوح را بر کوهی خواهم گذاشت ، همه کوهها گردن کشیدند و خود را بلندکردند مگر «کوه جودی» ، (3)که خود را حقیر شمرد و با خود گفت که : با وجود این کوهها ، بر من کجا قرار خواهد گرفت پس کشتی بر آن قرار گرفت» . (4)
و از جمله فواید شکسته نفسی آن است که : در نزد همه مردم بزرگ و محترم است .
و همه دلها او را دوست میدارند ، به خلاف کسی که خود را بزرگ میشمارد ، که البته از دلها دور و مردم از او در نفورند .
و آن عبارت است از حالتی که آدمی خود را بالاتر از دیگری ببیند و اعتقاد برتریخود را بر غیر داشته باشد . و
1) 74. بحار الانوار ، ج 73 ، ص 225 ، حدیث 16 .
2) 75. کافی ، ج 2 ، ص 123 ، ح 7 .
3) 76. «جودی» کوهی است که در نزدیکی «موصل» که با کوههای ارمنستان پیوسته است . و دارای دو قله است کهارتفاع قله اول 17260 قدم ، و ارتفاع قله دوم 16270 قدم از سطح دریا است . بعضی مانند «هاکس» در «قاموسکتاب مقدس» آن را کوه «ارارات» - که بین روسیه ، ترکیه و ایران واقع است - دانستهاند ، و در توراة ، آراراط آمدهاست . رک : قاموس قرآن ، ج 2 ، ص 87
4) 77. کافی ، ج 2 ، ص 124 ، ح 12
فرق این با عجب ، آن است که : آدمی خود را شخصی داند ، و خود پسند باشد ، اگر چه پای کسی دیگر در میان نباشد ، ولی در کبر ، باید پای غیر نیزدر میان آید تا خود را از آن برتر داند و بالاتر بیند . و این کبر ، صفتی است در نفس وباطن . و از برای این صفت ، در ظاهر ، آثار و ثمرات چندی است که اظهار آن آثار راتکبر گویند .
و آن آثاری است که : باعثحقیر شمردن دیگری و برتری بر آن گردد ، مانند :
مضایقه داشتن از همنشینی با او ، یا همخوراکی با او ، یا امتناع در پهلو نشستن با او ، یارفاقت او ، و انتظار سلام کردن و توقع ایستادن او ، و پیش افتادن از او در راه رفتن ، وتقدم بر او در نشستن ، و بیالتفاتی با او در سخن گفتن ، و به حقارت با او تکلم کردن ، وپند و موعظه او را بیوقع دانستن ، و امثال اینها .
و از جمله آثار کبر استخرامان و دامن کشان راه رفتن . و بعضی از این افعال گاهی ازحسد و کینه و ریا نیز نسبتبه بعضی صادر میشود ، اگر چه آدمی خود را از او بالاتر همنداند .
و بدان که : کبر از اعظم صفات رذیله است ، و آفت آن بسیار ، و غائله آن بیشماراست . چه بسیاراند از خواص و عوام که به واسطه این مرض به هلاکت رسیدهاند . و بسیبزرگان ایام
، که به این سبب گرفتار دام شقاوت گشتهاند . اعظم حجابی است آدمی را ازوصول به مرتبه فیوضات ، و بزرگتر پردهای است از برای انسان از مشاهده جمالسعادات ، زیرا که : این صفت ، مانع میگردد از کسب اخلاق حسنه . چون به واسطه اینصفت ، آدمی بر خود بزرگی میبیند ، که او را از تواضع و حلم ، و قبول نصیحت ، و ترکحسد و غیبت و امثال اینها منع میکند . بلکه خلق بدی نیست مگر اینکه صاحب تکبرمحتاج به آن استبه جهت محافظت عزت و بزرگی خود . و هیچ صفت نیکی نیستمگر اینکه از آن عاجز استبه سبب بیم فوت برتری خود . و از این جهت آیات و اخباردر مذمت و انکار بر آن خارج از حیز شمار و تذکار است .
خدای - تعالی - میفرماید :
«یطبع الله علی کل قلب متکبر جبار» (1)
خلاصه معنی آنکه : زنگ و چرک میفرستد خدا بر هر دل متکبری .
و میفرماید :
«انه لا یحب المستکبرین» (2)
یعنی : «به درستی که خدا دوست ندارد تکبرکنندگان را» .
و دیگر میفرماید :
«ساصرف عن آیاتی الذین یتکبرون» (3)
یعنی : «زود باشد کهبرگردانم از آیات خود ، روی کسانی را که تکبر میورزند» .
و باز میفرماید :
«ادخلوا ابواب جهنم خالدین فیها فبئس مثوی المتکبرین» (4)
یعنی :
«داخل شوید در درهای جهنم ، در حالتی که مخلد خواهید بود در آن ، پس بد مقامیاست مقام تکبر کنندگان» .
و حضرت پیغمبر صلی
الله علیه و آله فرمودند که :
«داخل بهشت نمیشود هر که بهقدر یک دانه خردل کبر در دل او باشد . و هر که خود را بزرگ شمارد و تکبر کند در راهرفتن ، ملاقات خواهد کرد پروردگار را در حالتی که بر او غضبناک باشد» . (1)
و فرمودند که :
«خداوند عالم فرموده : کبریا و بزرگی روای من است ، و عظمت وبرتری سزاوار من ، هر که خواهد در یکی از اینها با من برابری کند او را به جهنم خواهم افکند» . (2)
و فرمودند که :
«در روز قیامت از آتش جهنم گردنی بیرون خواهد آمد که دو گوشداشته باشد و دو چشم و یک زبان ، و خواهد گفت که : من موکل به سه طایفه هستم : یکی : متکبرین . دیگری : کسانی که با خدا ، خدای دیگری را خواندهاند . و سوم : کسانی که صورت ، نقش میکردهاند» . (3)
و فرمودند که :
«سه نفرند که خدای - تعالی - در روز قیامتبا ایشان سخن نخواهدفرمود ، و عمل ایشان را پاک نخواهد ساخت ، و عذاب دردناک از برای ایشان خواهد بود : پیر زناکار ، و پادشاه جبار ، و متکبر بیخبر» . (4)
و نیز از آن حضرت مروی است که :
«بد بندهای استبندهای که تکبر کند و از حدخود تجاوز نماید ، و پروردگار جبار اعلی را فراموش کند . و خداوند کبیر متعال رافراموش نماید . و بد بندهای استبندهای که به سهو و لهو بگذراند و گورستان و پوسیدن
بدنها را در آنجا فراموش کند» . (1)
و نیز از آن جناب روایتشده است که :
«دشمنترین شما به سوی ما ، و دورترین شمااز ما در روز آخرت ، پرگویان ، نازک گویان و متکبراناند» . (2)
و فرمودند که :
«متکبرین را در روز قیامت محشور خواهند کرد به صورت مورچههای کوچک ، که به جهتبیقدری که در نزد خدا دارند پایمال همه مردم خواهند شد» . (3)
و فرمودند که :
«در جهنم وادی ای است که او را هبهب گویند و بر خدا ثابت است که هر جبار متکبری را در آن جای دهد» . (4)
و از کلام عیسی بن مریم است که :
«همچنان که زرع در زمین نرم میروید و بر سنگسخت نمیروید ، همچنین دانائی و حکمت جای میگیرد در دل اهل تواضع و فروتنی وجای نمیگیرد در دل متکبر . نمیبینید که هر که سر میکشد و سر خود را بلند میکند کهبه سقف رسد ، سقف سر او را میشکند ؟ و هر که سر خود را به زیر افکند ، سقف بر سراو سایه میافکند و او را میپوشاند ؟ » . (5)
چون حضرت نوح علیه السلام را هنگام رحلت رسید فرزندان خود را طلبید وگفت : شما را به دو چیز امر میکنم و از دو چیز منع میکنم : منع میکنم از شرک به خدا و کبر . و امر میکنم به گفتن
«لا اله الا الله و سبحان الله و بحمده» . (6)
و روزی که حضرت سلیمان بن داود - علیهما السلام -
1) 9. الترهیب و الترغیب ، ج 3 ، ص 570 ، ح 40 . (با اندک تفاوتی) .
2) 10. سنن ترمذی ، ج 8 ، ص 175 (با اندک تفاوتی) . و قریب به این مضمون در بحار الانوار ، ج 73 ، ص 232 .
3) 11. مسند احمد بن حنبل ، ج 2 ، ص 179 (با اندک تفاوتی) .
4) 12. مستدرک حاکم ، ج 4 ، ص 597 . و الدر المنثور ، ج 4 ، ص 73 .
5) 13. احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 297 و قریب به این مضمون در بحار الانوار ، ج 78 ، ص 312 .
6) 14. احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 291
امر کرد که : مرغان و جن وانس بیرون آیند ، پس بر بساط نشست و دویست هزار نفر از بنی آدم و دویست هزار نفراز جنیان با او بودند و بساط او به قدری بلند شد که صدای تسبیح ملائکه را در آسمانها شنید سپس این قدر میل به پستی کرد که کف پای او به دریا رسید پس صدائی بلند شد که کسی میگوید : اگر در دل صاحب شما به قدر ذرهای کبر میبود او را به زمین فرو میبردند بیشتر از آنچه بلند کردند او را» . (1)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که :
«از برای متکبرین ، درجهنم وادی ای است که آن را «سقر» نامند و از شدت حرارت خود به خدا شکایت کردو رخصت طلبید که یک نفس بکشد ، پس نفس کشید ، از نفس او جهنم بسوخت» . (2)
و فرمود که :
«متکبرین را در روز قیامتبه صورت مورچگان محشور خواهند کرد ومردم ایشان را پایمال خواهند نمود تا خدا از حساب بندگان فارغ شود» . (3)
و فرمود که :
«هیچ کس نیست که تکبر کند مگر اینکه در خود پستی میبیند ، - که میخواهد تکبر آن را بپوشاند - » . (4)
و فرمود که :
«دو ملک در آسمان هستند که موکل بندگاناند که هر که تواضع کند اورا بلند مرتبه کنند ، و هر که تکبر نماید او را پست مرتبه نمایند» . (5)
و فرمود که :
«جبار ملعون ، کسی است که به حق جاهل باشد و
مردم را حقیر شمارد» . (1)
و فرمود که :
«هیچ بندهای نیست مگر اینکه او را حکمت و دانائی است . و ملکیاست که نگاه میدارد آن حکمت را از برای او . پس اگر تکبر کرد میگوید : ذلیل شو ، کهخدا ترا ذلیل گردانید ، پس او در پیش خود از همه کس بزرگتر ، و در نظر مردم ازهمه کس کوچکتر میشود . و اگر تواضع و فروتنی نمود میگوید : بلند مرتبه شو که خداتو را بلند کرد ، پس او در دل خود از همه کس کوچکتر میشود و در چشم مردم ازهمهکس بلندتر میگردد» . (2)
بدان که تکبر به سه قسم است :
اول آنکه : تکبر بر خدا کند ، همچنان که نمرود و فرعون کردند . و این بدترین انواعتکبر ، بلکه اعظم افراد کفر است . و سبب این ، محض جهل و طغیان است . و به این قسمخدای - تعالی - اشاره فرموده که :
«ان الذین یستکبرون عن عبادتی سیدخلون جهنم داخرین» (3)
یعنی : «به درستی که : کسانی که تکبر و گردنکشی از بندگی من مینمایند زودباشد که داخل جهنم شوند ، در حالتی که ذلیل و خوار باشند» .
دوم آنکه : بر پیغمبران خدا تکبر کند و خود را از آن بالاتر داند که انقیاد و اطاعتایشان را کند ، مانند : ابو جهل و امثال اینها . و ایشان کسانی بودند که میگفتند :
«ا هؤلاء من الله علیهم من بیننا» (4)
یعنی : «آیا اینها را خدا منت گذارد و
پیغمبر کرد درمیان ما ؟ » .
و میگفتند :
«ا نؤمن لبشرین مثلنا» (1)
یعنی : «آیا ما ایمان بیاوریم از برای دو آدمی مانندما ؟ » .
و میگفتند :
«ان انتم الا بشر مثلنا» (2)
یعنی : «نیستید شما مگر بشری مانند ما» .
و این قسم نیز نزدیک تکبر به خدا است .
سوم آنکه : اینکه تکبر بر بندگان خدا نماید ، که خود را از ایشان برتر بیند و ایشان رادر جنب خود پست و حقیر شمارد . و این قسم اگر چه در شناعت ، از قسم اول کمترباشد ، اما این نیز از مهلکات عظیمه است . بلکه بسا باشد که منجر به مخالفتخدا شود ، زیرا که صاحب آن ، گاه استحق را از کسی میشنود که خود را از او بالاتر میداند و بهاین جهت «استنکاف» (3)از قبول و پیروی آن میکند . بلکه چون عظمت و تکبر و برتریو «تجبر» (4)مختص ذات پاک خداوند - علی اعلی - است پس هر بندهای که تکبر نمایددر صفتی از صفات خدا ، با او منازعه نموده است .
همچنان که از برای تکبر ، سه قسم است ، همچنین از برای آن ، سه درجه است .
درجه اول اینکه : این صفتخبیثه در دل آدمی مستقر باشد و خود را بهتر و برتر ازدیگران بیند ، و آن را در کردار و گفتار خود ظاهر کند . مثل اینکه : در مجالس ، بالاترنشیند . و خود را بر امثال و اقران خود مقدم دارد . و
روی خود را از ایشان بگرداند وعبوس کند . و چین بر جبهه افکند . و کسی که کوتاهی در تعظیم او کند بر او انکار نماید واظهار مفاخرت و مباهات کند . و در صدد غلبه بر ایشان در مسائل علمیه و افعال عملیه باشد .
و این درجه ، بدترین درجات است ، زیرا که : درخت کبر ، در دل صاحبش ریشه دوانیده و شاخ و برگ آن بلند شده و جمیع اعضا و جوارح او را فرو گرفته .
درجه دوم اینکه : در دل او کبر باشد و کردار متکبرین نیز از او صادر گردد و اما بهزبان نیاورد .
و این درجه ، یک شاخه کمتر از درجه اول است .
درجه سوم اینکه : در دل ، خود را بالاتر داند اما در کردار و گفتار مطلقا اظهارننماید ، و نهایتسعی در تواضع و فروتنی کند . و چنین شخصی شاخ و برگ درخت کبررا قطع کرده است اما ریشه آن در دل او هست . پس اگر به این جهتبر خود غضبناکباشد و در صدد قلع و قمع ریشه آن نیز بوده باشد و سعی کند ، او به آسانی بتواند از آنخلاص گردد . و اگر احیانا بیاختیار میل به برتری کند ولیکن در مقام مجاهده بوده باشدگناهی بر او نیست و خدا توفیق نجات به او کرامت میفرماید .
دانستی که : کبر از جمله مهلکات ، و مانع وصول به سعادات است . و باعث آن نیستمگر حمق و سفاهت و بیخردی و غفلت ، زیرا که : همه
آسمانها و زمینها و آنچه درآنها موجود است در جنب مخلوقات خدا هیچ و بیمقدارند . و همچنین زمین در جنبآسمانها ، و موجودات زمین در جنب زمین ، و حیوانات در جنب آنچه بر روی زمیناست ، و انسان در جنب حیوانات ، و این مسکین بیچاره متکبر ، در جنب افراد انسان . پسچه شده است او را که بزرگی کند .
خویشتن را بزرگ میبینی*** راست گفتند یک ، دو بیند لوچ
ای احمق ! قدر و مقدار خود را بشناس و ببین چیستی و کیستی و چه برتری بردیگران داری ، به فکر خود باش و خود را بشناس .
تا تطاول (1)نپسندی و تکبر نکنیکه خدا را چو تو در ملک بسی جانورستاول و آخر خود را در نظر گیر و اندرون خود را مشاهده کن ، ای منی گندیده و ایمردار ناپسندیده ، ای جوال نجاسات و ای مجمع کثافات ، ای جانور متعفن و ای کرمکعفن ، ای عاجز بیدست و پا و ای به صدهزار احتیاج مبتلا ، تو کجا و تکبر کجا ؟ ! ! ! ای ایاز از پوستینتیاد آر .
شپشی خواب و آرام از تو میگیرد ، و جستن موشی تو را از جا میجهاند . لحظهایگرسنگی از پایت در آورد . دو درم غذای زیادتی باد گندیده از حلقومتبیرون میفرستد . و به اندک حرکت زمین ، چون سپند از جا میجهی . بسا باشد در شب تاریکاز سایه خود میترسی و غیر اینها از آنچه من و تو میدانیم . دیگر تو را با کبر چه افتادهاست
1) 28. گردن کشی
؟ ! قد خم و موی سفید اشک دمادم یحییتو بدین هیئت اگر عشق نبازی چه شودپس در صدد معالجه این مرض برآی و بدان که : معالجه آن مانند معالجه مرضعجب است ، چون کبر ، متضمن معنی عجب نیز هست . و از معالجات مخصوصه مرضکبر ، آن است که : آدمی آیات و اخباری که در مذمت این صفت رسیده به نظر در آوردو آنچه در مدح و خوبی ضد آن ، - که تواضع است - وارد شده ملاحظه کند ، چنانچهخواهد آمد .
علاوه بر این ، آنکه : تامل کند که حکم کردن به بهتری خود را از دیگری غایت جهلو سفاهت است ، زیرا که : میتواند که اخلاق کریمه نیز در آن غیر باشد ، که این متکبرآگاه نباشد ، که مرتبه او در نزد خدا بسیار بالاتر و بیشتر باشد . و چگونه صاحب بصیرتجرات میکند که خود را بر دیگری ترجیح دهد ، با وجود اینکه : مناط امر ، خاتمه استو خاتمه کسی را به غیر از خدا نمیداند . با وجود اینکه : همه کس آفریده یک مولی ، وبنده یک درگاهاند . و همه قطرهای از دریای جود و کرم خداوند مجید ، و پرتوی از اشعهیک خورشید .
پس لازم استبر هر کسی که : احدی را به نظر بد و عداوت نبیند ، بلکه کل را بهچشم خوبی و نظر دوستی ملاحظه کند . هان ، تا نگوئی کجا رواست که عالم پرهیزگار ، نهایت ذلت و انکسار از برای فاسق شرابخوار به جا آورد و او را
از خود بهتر بیند ، باوجود اینکه : او را آشکار به فسق و فجور مشغول میبیند ، و به تقوی و ورع خود یقیندارد . و نیز چرا جایز است که مرد متدین ، گمراه کافری ، یا فاسق فاجری را دوست داشتهباشد با آنکه خدا او را دشمن دارد .
و احادیث در بغض فی الله و ترغیب دشمنی در راه خدا متواتر است ، زیرا که گوئیم :
تواضع و فروتنی این نیست که نهایت ذلت و انکسار را به عمل آورد . و نه اینکه : ازبرای خود در هیچ چیز مزیتی بر غیر نبیند ، زیرا که : ممکن نیست که دانای به علمی خودرا در این علم برتر از جاهل به آن نبیند . بلکه حقیقت تواضع آن است که خود رافی الواقع بهتر و خوبتر ، و در نزد خدا مقربتر نداند . و همچنین نداند که : به خودیخود مستحق برتری استبر دیگری . و تکبر و آثار تکبر را به ظهور نرساند ، زیرا که : مناط امر ، خاتمه است و هیچ کس به خاتمه دیگری عالم نتواند شد . شاید که کافر هفتاد ساله با ایمان از دنیا برود و عابد صد ساله خاتمهاش به خیر نباشد .
و بالجمله ، ملاحظه خاتمه و فهمیدن اینکه : برتری و کمال نیست مگر به قرب خداوند - سبحانه - و سعادت در آخرت ، غیر از آن چیزی است که در دنیا ظاهرمیشود از اعمال ، یا آنچه را اهل دنیا کمال دانند . و نه نفی تواضع از برای هر احدی
.
و اما مقدمه بغض فی الله و دشمنی از برای خدا ، پس جواب آن این است که : هرکسی را باید دوست داشت از راه اینکه مخلوق خدا و آفریده او است . و به این جهتیکه مذکور شد خود را از او بالاتر ندانست .
و اما دشمنی با او و غضب بر او به جهت کفر و فسق ، ضرر ندارد و منافاتی نیستمیان خشم و غضب از برای خدا بر یکی از بندگان او به جهت معصیتی که از او صادرشده ، و میان بزرگی نکردن بر او ، زیرا که : خشم تو از برای خدا است نه از برای خود ، وخدا تو را در هنگام ملاحظه معاصی امر به غضب فرموده است ، و تواضع و کبر نکردننسبتبه خود تو استیعنی خود را از اهل سعادت و بهشت و او را از اهل شقاوت وجهنم ندانی ، بلکه ترس بر خود به جهت گناهان پنهانی که از تو صادر شده بیش از ترسبر آن شخص باشد ، از این گناهی که از او ظاهر گشته .
پس لازم بغض فی الله و غضب از برای او بر شخصی این نیست که بر او برتری وتکبر کنی و قدر و مرتبه خود را بالاتر از او بدانی و این مانند آن است که : بزرگی رافرزندی و غلامی باشد و غلام را بر فرزند خود موکل نماید که او را ادب بیاموزد وچون خلاف قاعده از او سرزند تادیبش کند و بزند پس آن غلام چنانچه خیر خواه وفرمانبردار باشد هر وقت از آن فرزند
آنچه لایق او نیست صادر شد باید به جهتاطاعت آقای خود ، بر آن فرزند غضب کند و او را بزند ، و اما چون فرزند آقای اوستباید او را دوست داشته باشد و تکبر و برتری بر او نکند ، بلکه تواضع و فروتنی کند ، وقدر خود را در پیش آقا بالاتر از قدر آن فرزند نداند .
و بدان : برای مرض کبر ، معالجه عملی نیز هست که باید بر آن مواظبت نمود تاصفت کبر زایل شود . و آن این است که : خود را بر ضد آن ، که تواضع استبدارد . وخواهی نخواهی از برای خدا و خلق شکستگی و فروتنی کند . و مداومتبر اعمال واخلاق متواضعین نماید ، تا تواضع ملکه او شود و ریشه شجره کبر از مزرع دل او کنده شود .
زنهار ، تا فریب نفس و شیطان را نخوری . و خود را صاحب ملکه تواضع ، و خالی از مرض کبر ندانی ، تا نیک مطمئن شوی و خود را در معرض آزمایش و امتحان در آوری ، زیرا که : بسیار میشود که آدمی ادعای خالی بودن از کبر را میکند ، بلکه خود نیز چنانگمان میکند ولی چون وقت امتحان میرسد معلوم میشود که این مرض در خفایاینفس او مضمر است و فریب نفس اماره را خورده و خود را بیکبر دانسته ، و به اینجهت از معالجه و مجاهده دست کشیده .
و از برای هر یک از کبر و تواضع علاماتی چند است که آدمی به آنها امتحان ، وحالت نفس او از کبر
و تواضع شناخته میشود .
و علامت اول آنکه : چون با اقران و امثال خود در مسالهای از مسائل ، گفتگومیکند اگر حق بر زبان ایشان جاری شود ، و آنچه او گوید مطابق واقع نباشد اگر اعترافبه آن کرد و از اینکه او را بر حق آگاه ساختند و از غفلتبرآوردند اظهار شکرگزاریایشان نمود و اصلا بر او اعتراف و شکرگزاری مشکل نبود پس این علامت آن تواضعاست . و اگر قبول حق از ایشان و اعتراف بر آن گران باشد و اظهار بشاشت و خرمینتواند نمود معلوم است که تکبر دارد . و باید بعد از تامل در بدی عاقبت آن ، در خباثتنفس خود تامل کند و در صدد معالجه برآید و خود را بر آنچه گران استبر او از قبولحق و اعتراف بدان و شکرگزاری حق گویان بدارد . و مکرر اقرار به عجز و قصور خودکند . و به گوینده حق دعا کند و او را آفرین و ستایش گوید ، تا این صفت از او رفع شود .
و بسا باشد که در خلوت مضایقه از قبول حق ندارد ولیکن در حضور مردم بر اوگران باشد ، در این وقت ، کبر نخواهد داشت ولیکن مبتلا به مرض ریا خواهد بود و بایدآن را معالجه نماید به نحوی که در مرض ریا بیاید .
علامت دوم آنکه : چون به محافل و مجامع وارد شود بر او گران نباشد که امثال واقران بر او مقدم نشینند و او فروتر از ایشان نشیند ، و مطلقا تفاوتی در حال او نکند . وهمچنین در وقت راه
رفتن ، مضایقه نداشته باشد که عقب همه راه رود . و اگر چنینباشد ، صفت کبر ندارد . و اگر بر او گران باشد ، متکبر است و باید چاره خود کند ، وزیر دست امثال خود بنشیند و عقبایشان راه رود تا از این مرض خلاص گردد .
حضرت صادق علیه السلام فرمودند که :
«تواضع آن است که : آدمی در مکانی که پستتر از جای او باشد بنشیند . و به جائی که پائینتر از جای دیگر باشد راضی شود . وبه هر که ملاقات کند سلام کند . و ترک مجادله کند ، اگر چه حق با او باشد . و نخواهدکه او را بر تقوی و پرهیزکاری مدح کنند» . (1)
و بعضی از متکبرین طالب صدر ، میخواهند امر را مشتبه کنند عذر میآورند کهمؤمن نباید که خود را ذلیل کند . و بعضی از متشبهان به اهل علم متمسک میشوند که : علم را نباید خوار کرد . و این از فریب شیطان لعین است .
ای بیچاره مسکین ! بعد از آنکه جمعی در مجلس از امثال و اقران تو باشد ، چه ذلتیاست در زیر دست آنها نشستن ؟ و چه خواری از برای علم است ؟ سخن از کسانی استکه آنها نیز مثل تو هستند ، یا نزدیک به تو . این عذر اگر مسموع باشد در جائی است کهاگر مؤمنی در مجمع اهل کفر باشد ، یا صاحب علمی در مجمع فساق و ظلمه حاضرشود . علاوه بر این ، اگر عذر تو این است ، چرا اگر اتفاقا در
1) 29. کافی ، ج 2 ، ص 122 ، ح 6
جائی زیر دست نشستیمتغیر الحال میشوی و مضطرب میگردی ؟ بلکه گاه استخود را چون کسی تصورمیکنی که عیبی بر او ظاهر شده . به یک بار زیر دست نشستن ، ذلت ایمان و علم به وجودنمیآید . هزار مسلمان و عالم را میبینی که انواع مذلتبه ایشان میرسد چنان متغیرنشوی که به یک «گز» (1)زمین جایت تفاوت کند ، و چنان میدانی که این حرمت ایمان وعلم است . نه چنین است ، بلکه این از شایبه شرک و جهلی است که در باطن تو است . وبعضی از متکبرین هستند که : چون وارد مجمعی میشوند و در صدر ، جائی نمیبیننددر صف «نعال» (2)مینشینند ، با وجود اینکه میان صدر ، وصف نعال جای و مکان خالیبسیار است . یا بعضی اراذل را میان خود و میان کسانی که در صدرند مینشانند کهبفهمانند که اینجا که ما نشستهایم نیز صدر است ، یا اینکه ما خود از صدر گذشتهایم .
و گاه است در زاویهای که صدر قرار دادهاند جا نیست زاویه دیگر مقابل آن را درصف نعال رو به خود میکند و مینشیند . و بسا باشد در راه رفتن چون میسر نشود کهمقدم بر همه شود اندکی خود را پس میکشد تا فاصله میان او و پیش افتادگان حاصلشود . و اینها همه نتیجه کبر و خباثت نفس ، و اطاعتشیطان است . و این بیچارگان ، ایناعمال را میکنند به جهت عزت خود و نمیدانند که زیرکان ، به خباثت نفس ایشانبرمیخورند .
تیز بینانند در عالم بسی واقفاند از کار و بار هر کسی
علامتسیم
آنکه : پیشی گرفتن در سلام کردن بر او گران نباشد . پس اگر مضایقه داشته و توقع سلام از دیگران داشته باشد متکبر خواهد بود . و عجب آنکه جمعی کهخود را از جمله اهل علم میدانند سواره در کوچه و بازار میگذرند و از پیادگان ونشستگان چشم سلام دارند ! و حال آنکه سزاوار آن است که : ایستاده بر نشسته ، و سواره بر پیاده سلام کند . اف بر ایشان که یکی از سنن سنیه پیغمبر آخر الزمان را آلتتکبر خود قرار دادهاند .
علامت چهارم آنکه : چون فقیر بینوائی او را دعوتی نماید اجابت کند و به مهمانیاو یا حاجتی دیگر که از او طلبیده برود . و به هتحاجت رفقا و خویشان ، به کوچه وبازار آمد و شد نماید . اگر این بر آن گران باشد تکبر دارد . و همچنین ضروریات خانهخود را از آب و هیمه و گوشت و سبزی و امثال اینها را از بازار خریده خود بردارد و بهخانه آورد ، اگر بر او گران نباشد متواضع است و الا متکبر . و اگر در خلوت مضایقهنداشته باشد و در نظر مردم بر او گران باشد مبتلا به مرض ریا خواهد بود .
حضرت امیر المؤمنین - صلوات الله علیه - فرمودند که :
«برداشتن چیزی و به خانهآوردن به جهت عیال ، از کمال مردی چیزی کم نمیکند» . (1)
«روزی آن سرور یک درهم گوشتخریدند و بر گوشه ردای مبارک گرفته به خانهمیبردند بعضی از اصحاب عرض کردند یا امیر المؤمنین ! به من ده تا بیاورم .
1) 32. بحار الانوار ، ج 73 ، ص 207 .
فرمود :
صاحب عیال ، سزاوارتر است که بردارد» . (1)
و مروی است که : «حضرت امام صادق علیه السلام مردی از اهل مدینه را دید کهچیزی را از برای عیال خود خریده بود و میبرد ، چون حضرت را دید شرم کرد .
حضرت به او فرمود که : از برای عیالتخریدهای و برداشتهای ؟ به خدا قسم که اگر اهلمدینه نبودند هر آینه دوست داشتم که من نیز از برای عیال خود چیزی بخرم و بردارم» . (2)
و ظاهر آن است که : چون در آن وقت از امثال آن بزرگوار این نوع رفتار متعارفنبود ، و در نظر مردم قبیح مینمود ، و موجب عیب کردن مردمان و غیبت کردن ومذمت نمودن ایشان میشد ، به این جهت آن حضرت اجتناب میفرمودند . و از آنجامستفاد میشود که : چنانچه امری به حدی رسد که ارتکاب آن در عرف قبیح باشد وباعث این شود که مردم به غیبتکردن صاحب آن مشغول شوند ، ترک کردن آن بهتراست . و این نسبتبه اشخاص و ولایات و عصرها مختلف میشود ، پس باید هر کسملاحظه آن را بکند . و مناط آن است که : به حد قباحت و مذمت رسد . پس هان ، تافریب خود را نخوری و تکبر را به این واسطه مرتکب نشوی .
علامت پنجم آنکه : بر او پوشیدن جامههای سبک و درشت و کهنه و چرک گراننباشد ، که اگر در بند پوشیدن لباس نفیس ، و بر تحصیل جامه فاخر حریص باشد و آن را شرف و بزرگی داند متکبر خواهد
بود .
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که :
«این است و جز این نیست که منبندهای هستم که بر روی خاک مینشینم و چیزی میخورم ، و جامه پشمینه میپوشم ، وشتر را میبندم ، و انگشتان خود را میلیسم ، و چون بندهای مرا بخواند اجابت میکنم . پس هر که طریقه مرا ترک کند از من نیست» . (1)
و مروی است که : «سید انبیاء صلی الله علیه و آله پیراهنی را پوشیده بودند و دروقت وفات آن حضرت بیرون آوردند ، از پشم بود و دوازده وصله داشت ، که چندوصله آن از پوست گوسفند بود» .
«به سلمان گفتند که : چرا جامه نو نمیپوشی ؟ گفت : من بنده هستم هر وقت آزادشوم خواهم پوشید» . (2)
و حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که : «جامه کم قیمت و پست پوشیدناز ایمان است» . (3)
«سید اولیاء در زمان خلافت ظاهریه ، جامهای بسیار کهنه که بر آن پینه بسیار بودپوشیده بود ، بعضی از اصحاب با او عتاب کرد . حضرت فرمود : در آن چند فایدههست : یکی آنکه : مؤمنین ، اقتدا به من میکنند و چنین رفتار میکنند . و دیگر آنکه : دلرا خاشع میکند و از کبر پاک میگرداند» . (4)
علامتششم آنکه : با کنیزان و غلامان خود در یک سفره طعام خورد و با ایشانهمخوراکی کند ، اگر بر او گران نباشد متواضع است و الا متکبر .
شخصی از اهل بلخ روایت کند که : «با سلطان سریر
ارتضا ، علی بن موسی الرضا - علیه و علی آبائه و اولاده التحیة و الثناء - در سفر خراسان همراه بودم روزی سفره حاضر کردند ، پس حضرت همه ملازمان خود از خادمان ، و غلامان سیاه را بر سفره جمع کردند ، من عرض کردم : فدای تو شوم اگر سفره جدائی از برای ایشان قرار دهی بهتر است . فرمود : ساکتباش ، به درستی که : خدای همه یکی و دین همه یکی و پدر ومادر همه یکی است ، و جزای هر کس را به قدر عمل او میدهند» . (1)
و مخفی نماند که : امتحانات و آزمایشهای کبر و تواضع ، منحصر به اینها نیست ، بلکه اعمال و آثاری دیگر بسیار هست ، مانند اینکه : بخواهد کسی در پیش او بایستد .
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمودند که : «هر که خواهد مردی از اهل آتشرا بیند نگاه کند به مردی که نشسته و در برابر او طایفهای ایستاده باشند» . (2)
بعضی از صحابه نقل کردهاند که : «احدی در نزد اصحاب پیغمبر از آن سرور عزیزترو محترمتر نبود چون نشسته بودند و حضرت وارد میشد به جهت او از جایبر نمیخاستند چون میدانستند که آن حضرت از آن کراهت دارد . (3)
و از جمله علامات کبر این است که : تنها در کوچه و بازار نرود و خواهد که دیگریهمراه او باشد . و بعضی متکبرین هستند که چون کسی را نیابند ، سواره راه روند .
مروی است که : «هر که کسی در عقب او راه رود مادامی
که چنین است دوری او ازخدا زیاد میشود» . (1)
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله بعضی اوقات با اصحاب راه میرفتند واصحاب را پیش میانداختند و خود میان ایشان راه میرفتند» . (2)
و باز از جمله علامات کبر این است که : از زیارت کردن بعضی اشخاص مضایقهکند ، اگر چه در زیارت آنها فایدهای از برای او باشد . و مضایقه کند از همنشینی فقرا ومریضان و آزارداران .
مروی است که : «مردی آبله بر آورده بود و آبله او چرک برداشته و پوست آن رفتهبود و بر حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله داخل شد در وقتی که آن حضرت به چیزخوردن مشغول بودند ، آن شخص پهلوی هر که نشست از پیش او برخاست ، حضرت اورا پهلوی خود نشانید و با او چیزی خورد» . (3)
«روزی آن حضرت با اصحاب ، چیزی میخوردند ، مردی که ناخوشی مزمنیداشت و مردم از او متنفر بودند وارد شد ، حضرت او را بر پهلوی خود نشانید و فرمود :
چیزی بخور» . (4)
و علامات دیگر از برای کبر بسیار است که کبر به آن شناخته میشود . و طریقه ورفتار سید انبیا صلی الله علیه و آله جامع جمیع علامات تواضع ، و خالی از همهشوایب کبر بود ، پس سزاوار امت او آنکه اقتدا به او نمایند .
ابو سعید خدری که از اصحاب حضرت رسول صلی الله علیه و آله بود روایت کرده که : «آن حضرت خود علف به شتر میداد . و آن را میبست . و خانه
را میرفت . وگوسفند را میدوشید . و نعلین خود را پینه میکرد . و جامه خود را وصله مینمود . و باخدمتکاران چیز میخورد . و چون خادم از دست آسیا کشیدن خسته میشد آنحضرت خود آسیا میکشید . و از بازار چیزی میخرید و به ستیا به گوشه جامه خودمیگرفت و به خانه میآورد . و با غنی و فقیر و کوچک و بزرگ مصافحه میکرد . و بههر که بر میخورد از کوچک و بزرگ و سیاه و سفید و آزاد و بنده ، از نمازگزاران ، ابتداء به سلام میکرد . جامه خانه و بیرون او یکی بود . هر که او را میخواند اجابتمیکرد . و پیوسته ژولیده و غبار آلوده بود . به آنچه او را دعوت میکردند حقیرنمیشمرد ، اگر چه هیچ بجز خرمای پوسیده نمیبود . صبح از برای شام چیزی نگاهنمیداشت و شام از برای صبح چیزی ذخیره نمیکرد . سهل المؤنه بود . خوش خلق وکریم الطبع و گشاده رو بود . و با مردمان نیکو معاشرت میکرد تبسم کنان بود بیخنده ، واندوهناک بود بیعبوس . در امر دین ، محکم و شدید بود بیسختی و درشتی با مردمان .
متواضع و فروتن بود بیمذلت و خواری . بخشنده بود بیاسراف . مهربان بود به جمیعخویشان و اقارب . قریب بود به جمیع مسلمانان و اهل ذمه . دل او رقیق بود و پیوسته سربه پیش افکنده بود . و هرگز این قدر چیز نمیخورد که «تخمه» (1)شود . و هیچ وقت دستطمع به چیزی دراز نمیکرد» . (2)
مذکور شد که ضد
صفت کبر ، تواضع است . و آن عبارت است از : شکسته نفسی ، کهنگذارد آدمی خود را بالاتر از دیگری بیند . و لازمه آن ، کردار و گفتار چندی است کهدلالتبر تعظیم دیگران ، و اکرام ایشان میکند . و مداومتبر آنها اقوی معالجه است ازبرای مرض کبر . و این از شرایف صفات ، و کرایم ملکات است . و اخبار در فضیلت آنبینهایت است :
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند که :
«هیچ کس تواضع نکرد مگر اینکه خدا او را بلند گردانید» . (1)
ز خاک آفریدت خداوند پاک*** پس ای بنده افتادگی کن چو خاک
تواضع سر رفعت افرازدت*** تکبر به خاک اندر اندازدت
بعزت هر آنکو فروتر نشست*** به خواری نیفتد زبالا به پست
بگردن فتد سرکش و تند خوی*** بلندیتباید بلندی مجوی
مروی است که : «خداوند یگانه به موسی علیه السلام وحی کرد که : من قبول میکنم نماز کسی را که از برای عظمت من تواضع کند . و بر مخلوقات من تکبر نکند . ودر دل خود خوف مرا جای دهد . و روز را به ذکر من به پایان رساند . و به جهت من خود را از خواهشهای نفس باز دارد» . (2)
روزی حضرت رسول صلی الله علیه و آله به اصحاب خود فرمودند که :
«چرا منحلاوت عبادت را در شما نمیبینم ؟ عرض کردند که : چه چیز استحلاوت عبادت ؟ فرمود که : تواضع» . (3)
و از آن حضرت مروی است که : «چهار چیز است که
خدا کرامت نمیکند مگر بهکسی که خدا او را دوست داشته باشد :
یکی صمت و خاموشی ، و آن اول عبادت است .
دوم توکل بر خدا .
سیم تواضع .
چهارم زهد در دنیا» . (1)
و نیز از آن جناب مروی است که :
«هر که فروتنی کند از برای خدا ، خدا او رابر میدارد . و هر که تکبر کند خدا او را میافکند . و هر که قناعت کند خدا او را روزیمیدهد . و هر که اسراف کند خدا او را محروم میگرداند . و هر که بسیار یاد مرگ کندخدا او را دوست میدارد . و هر که بسیار یاد خدا کند خدا او را در بهشت در سایه خودجای دهد» . (2)
حضرت عیسی علیه السلام فرموده است که :
«خوشا به حال تواضع کنندگان دردنیا ، که ایشان در روز قیامتبر منبرها خواهند بود» . (3)
خدای - تعالی - به داود علیه السلام وحی فرمود که :
«همچنان که نزدیکترین مردمبه خدا متواضعاناند ، همچنین دورترین مردم از خدا متکبراناند» . (4)
مروی است که : «سلیمان پیغمبر علیه السلام هر صبح بر بزرگان و اغنیاء و اشراف میگذشت تا میآمد ، به نزد مساکین ، پس با ایشان مینشست و میگفت : مسکینی هستمبا مساکین نشسته» . (5)
و مروی است که : «پدر و پسری از مؤمنین بر حضرت امیر المؤمنین علیه السلام وارد شدند حضرت برخاست و ایشان را اکرام نمود و بر صدر مجلس نشانید و خود دربرابر آنها نشست و فرمود که
: طعامی آوردند و خوردند سپس قنبر آفتابه و طشتیآورد تا دست ایشان را بشوید ، حضرت از جای برجست و آفتابه را گرفت که دست آنمرد را بشوید آن مرد خود را بر خاک مالید و عرض کرد که : یا امیر المؤمنین چگونهراضی شوم که خدا ما را بیند و تو آب به دست من بریزی ؟ حضرت فرمود : بنشین ودستخود را بشوی خدا تو را و برادری از شما را میبیند که هیچ فرقی ندارید وبرادرتان میخواهد به جهتخدمت تو در بهشت ده برابر همه اهل دنیا به او کرامتشود . پس آن مرد نشست پس حضرت فرمود که : قسم میدهم تو را به حق عظیمی کهمن بر تو دارم که مطمئن دستخود را بشوی همچنان که اگر قنبر آب به دست تومیریخت . پس حضرت دست او را شست . . . » . (1)
از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : تواضع ، اصل هر شرف وبزرگی نفیس ، و مرتبه بلندی است . و اگر تواضع را زبانی بود که مردم میفهمیدند ، ازحقایق عاقبتهای پنهان خبر میداد . و تواضع آن است که : از برای خدا و در راه خداباشد و ماسوای این مکر است . و هر که از برای خدا تواضع و فروتنی کند خدا او راشرف و بزرگی میدهد بر بسیاری از بندگانش . و از برای اهل تواضع ، سیمائی است کهملائکه آسمانها و دانایان اهل زمین ایشان را میشناسند . و از برای خدا هیچ عبادتینیست که آن را بپسندد و قبول کند مگر اینکه در
1) 56. بحار الانوار ، ج 75 ، ص 118 ، ح 1 .
آن تواضع است . و نمیشناسد آنچهدر حقیقت تواضع است مگر بندگان مقربی که به حدانیتخدا رسیدهاند .
خدای - تعالی - میفرماید که : بندگان خدا کسانیاند که در روی زمین با تواضع راهمیروند . و خداوند - عز و جل - بهترین خلق خود را به تواضع امر فرمود و گفت :
«و اخفض جناحک لمن اتبعک من المؤمنین» (1)
و تواضع مزرعه خشوع و خضوع وخشیت و حیاست . و شرف تام حقیقی سالم نمیماند مگر از برای کسی که متواضع باشددر نزد خدا» . (2)
و حضرت امام حسن عسکری علیه السلام فرمود که : «هر که تواضع کند در دنیا ازبرای برادر مؤمن خود پس او در نزد خدا از جمله صدیقان است . و حقا که او از شیعیانعلی بن ابی طالب است» . (3)
سابق بر این مذکور شد که : هر صفت فضیلتی وسط است و دو طرف افراط و تفریطآن مهلک و مذموم است . پس صفت تواضع حد وسط است و طرف افراط آن صفتکبر است - که مذکور شد - و طرف تفریط آن ذلت و پستی است .
پس همچنان که کبر مذموم است ، همچنین خوار و ذلیل کردن خود نیز مذموم ومهلک است ، زیرا که : از برای مؤمن جایز نیست که خود را ذلیل و پست کند . پس اگرعالمی مطاع ، کفشدوزی بر او وارد شود آن عالم از جای خود برخیزد و او را در مکانخود بنشاند و درس و تعلیم را به جهتحرمت او ترک کند و چون برخیزد تا در خانهدر عقب
او بدود ، خود را ذلیل و خوار کرده است ، و از طریقه مستقیمه تجاوز نمودهاست . و طریقه محموده و عدالت ، آن است که : به طریقی که مذکور شد تواضع کند ازبرای امثال و اقران خود و کسانی که مرتبه ایشان نزدیک به اوست . و اما تواضع عالم ازبرای بازاری ، آن است که : با او بنشیند و نیک سخن گوید . و به طریق مهربانی با او تکلمکند . و دعوت او را اجابت کند . و در قضای حاجت او سعی کند . و خود را بهتر از اونداند ، به جهتخطر خاتمه و امثال اینها .
و مخفی نماند که : آنچه مذکور شد از مدح تواضع و فروتنی ، نسبتبه کسانی استکه متکبر نباشند . اما کسی که متکبر باشد ، بهتر آن است که : تواضع او را نکنند ، زیرا که :
فروتنی و ذلت از برای کسی که متکبر باشد موجب پستی و ذلتخود است و باعثگمراهی آن متکبر ، و زیادتی تکبر او میشود . و بسا باشد که اگر مردم تواضع او رانکنند و بر او تکبر کنند متنبه شود و تکبر را ترک کند .
و از این جهت است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که : «هر گاهمتواضعین امت مرا ببینید ، از برای ایشان تواضع کنید . و هر گاه متکبرین را ببینید بر ایشانتکبر کنید ، به درستی که این باعث مذلت و حقارت ایشان میشود» . (1)
و آن مباهات کردن استبه زبان به واسطه چیزی که آن
1) 60. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 222 .
را کمال خود توهم کند . وفی الحقیقه این نیز بعضی از اقسام تکبر است . پس آنچه دلالتبر مذمت تکبر میکنددلالتبر مذمت آن نیز میکند . و آنچه به آن ، علاج تکبر میشود ، علاج آن نیزمیشود . و آن نیز مانند تکبر ، ناشی از محض جهل و سفاهت است .
و حضرت سید الساجدین علیه السلام فرموده است : «عجب از متکبر افتخارکننده ، که دیروز نطفه بود و فردا مرداری میشود» . (1)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «در روز فتح مکهحضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله بر بالای منبر آمد و فرمود : ای مردمان ! بهدرستی که خدای - تعالی - نخوت جاهلیت ، و تفاخر کردن به پدران را از شما برداشت ، آگاه باشید که شما همه از آدم هستید و آدم از خاک است ، به درستی که بهترین بندهخدا بندهای است که تقوی را شعار خود سازد» . (2)
منقول است که : «روزی قریش تفاخر بر یکدیگر میکردند و سلمان در آنجا حاضربود ، گفت : اما من خلق شدهام از نطفهای نجس ، و مردار گندیده خواهم شد پس به نزدمیزان اعمال خواهم رفت اگر ترازوی عملم سنگین باشد من کریم خواهم بود و اگرسبک باشد لئیم خواهم بود» . (3)
و ضد این صفت ، آن است که : به زبان و قول ، خود را حقیر شماری و دیگران را برخود ترجیح دهی .
که عبارت است از : گردن کشی و سرکشی از فرمان کسی که اطاعت او لازم
است . واین بدترین نوع از انواع کبر است ، زیرا که اطاعت نکردن کسی که اطاعت او لازم است ، مانند : پیغمبران و اوصیای ایشان ، منجر به کفر میشود . و بیشتر طوایف کفار به اینجهتبر کفر باقی ماندند و هلاک شدند ، چون : یهود و نصاری و کفار قریش و غیر ایشان . و غالب آن است که : ظلم و تعدی بر مسلمین ، و مقهور کردن ایشان و امثال آنبه سبب این صفت میشود . و شکی نیست که اینها همه از مهلکات عظیمه هستند .
و از این جهتحضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «عقوبتبغی ، زودتراز عقوبت هر بدی دیگر به او میرسد» . (1)
و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمودند که : «ای مردمان ، به درستی که بغی ، میکشد اصحاب خود را به آتش ، و اول کسی که بر خدا بغی و گردنکشی کرد «عناق» ، دختر آدم بود . و اول کسی که خدا او را کشت عناق بود ، و مکان نشستن او یک جریبدر یک جریب بود ، و از برای او بیست انگشتبود که هر انگشتی دو ناخن داشت ماننددو غربال ، پس خدا بر او مسلط کرد شیری را که به قدر فیل بود ، و گرگی که به قدر شتربود و بازی که به قدر استر بود و او را کشتند . به درستی که خدا جباران را کشت درحالتی که در بهترین حالاتشان بودند و در نهایت امن و آرام قرار داشتند» . (2)
و علاج این صفت ،
آن است که : بدی آن را ملاحظه کند . و آنچه در مدح ضد آن ، که صفت تسلیم و انقیاد است از برای کسانی که اطاعتشان واجب است رسیده مطالعهنماید . و آیات و اخباری را که در وجوب اطاعتخدا و پیغمبر و ائمه و اولو الامر ، میباشند و همینطور غیر ایشان ، از : علما و فقهائی که در زمان غیبت امام ، نایبان اویندمتذکر شود و خود را خواهی نخواهی بر اطاعت آنانی که اطاعتشان واجب استبدارد ، و از برای ایشان قولا و فعلا خضوع و خشوع کند تا ملکه او گردد .
و آن عبارت از این است که : آدمی در مقام اثبات کمال و نفی نقص از خود برآید .
و این از نتایج عجب است . و قبح آن ظاهر و مبین است ، زیرا که : هر که حقیقتخود راشناخت و به قصور و نقصانی که لازم ذات انسانی استبرخورد ، دیگر زبان به مدحخود نمیگشاید . علاوه بر اینکه این امری است در نظر همه مردم قبیح ، و هر کهخودستائی نماید در نظرها بیوقع و بیمقدار و پست و بیاعتبار میگردد .
و از این جهت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود که : «تزکیه المرء لنفسه قبیحة» یعنی : «ستایش مرد ، خود را قبیح است» .
و آنچه گذشت در بیان حقارت انسان و پستی او کافی است از برای بیان قبحخودستائی . پس سزاوار از برای هر کس آن است که : از این صفت قبیحه کناره کند ، و هر سخنی میخواهد بگوید در آن
تامل کند ، که متضمن خودستائی نباشد .
به چشم کسان در نیاید کسی ***که از خود بزرگی نماید بسی
مگو تا بگویند مدحت هزار ***چو خود گفتی از کس توقع مدار
تو آنگه شوی پیش مردم عزیز*** که مر خویشتن را نگیری به چیز
و آن عبارت است از : سعی نمودن در حمایتخود یا چیزی که به خود نسبت دارد ، از : دین و مال و قبیله و عشیره و اهل شهر یا اهل صنعتخود و امثال اینها ، به قول یافعل . و این بر دو قسم است ، زیرا که : آن را که حمایت میکند و سعی در دفع بدی ازآن میکند اگر چیزی است که حفظ و حمایت آن لازم است و در حمایت کردن ، ازحق تجاوز نمیکند و انصاف را از دست نمیدهد این قسم ممدوح و پسندیده ، و ازصفات فاضله است . و آن را غیرت گویند ، چنانکه گذشت .
و اگر چیزی را که حمایت میکند ، چیزی است که حمایت آن شرعا خوب نیست ، یادر حمایت ، از حق و انصاف تجاوز میکند و به باطل داخل میشود ، این قسم عصبیتمذموم است و از رذایل صفات متعلقه به قوه غضبیه است .
و به این اشاره فرمودند حضرت سید الساجدین علیه السلام وقتی که از عصبیت ازاو پرسیدند . پس فرمود : «عصبیتی که صاحب آن گناهکار است آن است که : آدمی بدانقبیله خود را بهتر از نیکان قبیله دیگر ببیند . و عصبیت ، آن نیست که : کسی قبیله خود
رادوست داشته باشد ، ولیکن آن است که : آدمی اعانتبکند قبیله خود را بر ظلم» . (1)
و عصبیت را که در اخبار و احادیث اطلاق میکنند این قسم را مذموم میخوانند وآن از صفات مهلکه و آدمی را به شقاوت ابدی گرفتار میکند .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که : «هر که تعصب بکشد یا تعصب ازبرای او بکشند رشته اسلام از گردن او جدا میشود» . (2)
و فرمود که : «هر که به قدر حبه خردلی عصبیت در دل او باشد خدا در روز قیامتاو را با اعراب جاهلیتبرخواهد انگیخت» . (3)
و از حضرت سید الساجدین علیه السلام مروی است که : «هیچ حمیتی داخلبهشت نمیشود مگر حمیتحمزة بن عبد المطلب در آن وقت که مشرکین بچهدان شتر را در حالتسجود معبود همایون بر سر سید کاینات افکندند غضب و حمیت ، حمزه رابر آن داشت که دین اسلام را قبول نمود» . (4)
و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که : «فرشتگان چنان پنداشتند کهابلیس از ایشان است - و خدای میدانست که از ایشان نیست - پس حمیت و غضب ، اورا بر آن داشت که حقیقتخود را ظاهر کرده گفت : مرا از آتش خلق کردی و آدم رااز خاک» . (5)
و باعث این ، یا عصبیت استیا جبن ، و گاه باشد که سبب آن طمع باشد ، و در اینصورت هم باز منشا آن ضعف نفس و خمود قوه غضبیه است . پس به هر حال اینصفت از رذایل متعلق به قوه غضبیه است ، یا از
جانب افراط یا از طرف تفریط و در ضمناین فتخبیثه ، صفات خبیثه بسیار است چون : میل به یک طرف در حکم میانمردمان ، و کتمان شهادت ، و شهادت ناحق دادن ، و تصدیق اهل باطل را نمودن ، وتکذیب حق را کردن و غیر اینها .
و هلاکت آدمی به سبب هر یک از اینها ظاهر و روشن است و از بیان مستغنی . و برحرمت هر یک ، اجماع امت منعقد و آیات و اخبار بر مذمت آنها متعدد است . پس برهر یک از اهل اسلام محافظتخود از آنها لازم ، و اجتناب از آنها متحتم است . و هرکسی که به یکی از اینها مبتلا باشد باید سوء عاقبت آن را متذکر شود و فواید ضد آن را ، که انصاف و استقامتبر حق است ملاحظه نماید ، و خود را بر آن بدارد . و در امور ، انصاف را مراعات نماید . و در جمیع احوال ، متوجه خود باشد ، تا خلاف آن از او سرنزند تا از عصبیت و کتمان حق خلاص گردد ، و ملکه انصاف از برای او حاصل شود .
ضد عصبیت و کتمان حق ، انصاف و ایستادن بر حق است . و این دو ، از صفاتکمالیهاند . و صاحب آنها در دنیا و آخرت عزیز و محترم ، و در نزد خالق و خلق ، مقبول و مکرم است .
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند که : «ایمان بنده ، کامل نیست تا در او سه خصلتبوده باشد : انفاق در راه
خدا با وجود تنگدستی . و انصاف دادن از خود . وسلام کردن» . (1)
و فرمود که : «سید و آقای جمیع اعمال ، انصاف دادن از خود است» . (2)
و فرمود که : «هر که مواسات کند فقیری را از مال خود ، و انصاف دهد مردمان را ، پس حقا که آن مؤمن است» . (3)
و از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام مروی است که : «آیا هر که انصاف بدهد ، وآنچه حق استبگوید خدا زیاد نکند از برای او مگر عزت را» . (4)
و همین حدیث ، کافی است از برای کسانی که از برای توهمات فاسده چشم از حقمیپوشند .
حضرت صادق علیه السلام فرمود که : «خبر دهم شما را از اشد چیزهائی که خدابر خلقش واجب کرده است . پس سه چیز را ذکر کردند که : اول آنها انصاف بود» . (5)
و فرمود که : «هر که انصاف بدهد مردم را از خود ، میپسندند او را که از برایدیگران حکم باشد» . (6)
و نیز فرمود که : «هرگز دو نفر در امری نزاع نکردند که یکی از آنها انصاف بدهد ازبرای آن دیگری و آن قبول نکند مگر اینکه آن دیگری مغلوب میگردد» . (7)
و فرمود که : «از برای خدا بهشتی است که داخل آن نمیشود مگر سه نفر : یکی ازآنها کسی است که : در حق خود حکم به حق نماید» . (8)
و آن حالتی است که آدمی به سبب آن از آلامی که به دیگران میرسد و به مصایبیکه به ایشان روی میدهد
متاثر نمیگردد . و شکی نیست که منشا این صفت ، غلبه سبعیتاست . و بسیاری از افعال ذمیمه ، چون : ظلم و ایذاء کردن و به فریاد مظلومان نرسیدن ودستگیری فقرا و محتاجان را نکردن ، از این صفت ناشی میشود . و ضد این صفت ، رقت قلب و رحیم دل بودن است ، و بر آن آثار حسنه و صفات قدسیه مترتب میگردد . و ازاین جهت اخبار بسیار در فضیلت آن وارد شده است . (1)
و از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «خدای - تعالی - فرمودکه : نیکی را از مهربانان از بندگان من بطلبید و در پناه ایشان زندگانی کنید ، به درستی کهمن رحمتخود را در ایشان قرار دادهام» . (2)
و اخبار و احادیث در مذمت قساوت قلب ، و مدح رقت آن بیشمار و مستغنی ازشرح و اظهار است . (3)
و علاج این صفت ، و ازاله قساوت ، و کسب رحمت ، در نهایت صعوبت است ، زیراکه : قساوت ، صفتی است راسخه در نفس ، که ترک آن به آسانی میسر نگردد . و کسی کهبه آن مبتلا باشد باید به تدریجخود را از اعمالی که نتیجه قساوت است نگاه دارد ومواظبتبر آنچه آثار رحیم دلی و رقت قلب است نماید تا نفس مستعد آن گردد ، که ازمبدا فیاض افاضه صفت رقتشده ، ضد آن را که قساوت استبرطرف سازد .
و دانستی که حد اعتدال این قوه ، صفت عفت است ، که منشا جمیع صفات کمالیهمتعلقه به این قوه است
. و دو طرف افراط و تفریط آن یکی شره است . و دیگری خمود .
و اینها جنس جمیع رذایل متعلقه به این قوه ، و منشا و مصدر همه آنها هستند . و ما اولبیان این دو جنس و ضد اینها را که عفت است میکنیم و بعد از آن به شرح صفاتی که درضمن آنها مندرجاند میپردازیم .
پس در این مقام دو مطلب است :
که طرف افراط قوه شهویه است . و آن عبارت است از : متابعت کردن آدمی قوهشهویه خود را در هر چیزی که میل به آن میکند و آدمی را به آن میخواند ، از : شهوتشکم و فرج و حرص مال و جاه و زینت و امثال اینها .
و بسیاری از علمای اخلاق تخصیص دادهاند آن را به متابعتشهوت شکم و فرج وحرص بر اکل و جماع .
و تفسیر اول اگر چه به منشایت این صفت از برای جمیع رذایل ، که در طرف افراطقوه شهویه است انسب است ولیکن چون اکثر در مقام بیان آن اکتفا به معنی دومکردهاند ما نیز به این طریق بیان میکنیم و میگوییم : که شکی نیست که این صفت ، اعظممهلکات بنیآدم است .
و از این جهتسید کائنات فرمود که : «هر که از شر شکم و زبان و فرج خودمحفوظ ماند از همه بدیها محفوظ است» . (1)
و فرمود که : «وای بر امت من از حلقوم و فرجشان» . (2)
و نیز فرمودند که : «بیشتر چیزی که امت من به واسطه آن داخل جهنم خواهند
شدشکم و فرج است» . (1)
و مخفی نماند که همچنان که آن سرور خبر داده ، هلاکت اکثر مردمان به واسطه ایندو چیز است .
اما اول : که شکم پرستی و حرص بر اکل و شرب باشد از صفات بهایم است .
و از این جهتحضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند که : «فرزند آدم هیچظرفی را پر نکرد که بدتر از شکمش باشد . و کافی است از برای آدمیزاد چند لقمه که اورا زنده بدارد . و اگر به این اکتفا نکند و بیشتر بخورد ثلثشکم را از برای غذا قرار دهدو ثلث از برای آب و ثلث از برای نفس کشیدن» . (2)
و فرمود که : «نمیرانید دلهای خود را به بسیار خوردن ، و آشامیدن ، به درستی که دلمانند زرع است که چون بسیار آب داده شود میمیرد» . (3)
و نیز فرمود که : «بهترین شما در نزد خدا از حیثیت منزلت و مرتبه کسانی هستند که : بیشتر گرسنگی میکشند ، و تفکر میکنند در افعال خود و صنایع آفریدگار .
و دشمنترین شما در نزد خدا کسانی هستند که : بسیار میخوابند ، و بسیار میآشامند» . (4)
و فرمود که : «دشمنترین شما در نزد خدا کسانی هستند که آن قدر میخورند که تخمه میشوند و شکمهای ایشان مملو میگردد . و هیچ بندهای از خوراکی که خواهش دارد نمیگذرد مگر اینکه درجهای در بهشت از برای او حاصل میشود» . (5)
و از آن حضرت مروی است که : «بد دشمنی است از برای دین ، دل
1) 3. بحار الانوار ، ج 66 ، ص 314 ، ح 5 .
2) 4. بحار الانوار ، ج 66 ، ص 330 ذیل ح 3 .
3) 5. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 147 . بحار الانوار ، ج 66 ، ص 331 ، ح 7 ، (با اندک تفاوتی) .
4) 6. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 146 و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 69 .
5) 7. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 150 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 71 .
جبان ، و شکمپرخوار ، و نعوظ بسیار» . (1)
و نیز از آن جناب مروی است که : «اسرار ملکوت سماوات داخل نمیشود در دلکسی که شکم او پر باشد» . (2)
و در تورات مکتوب است که : «خدا دشمن دارد عالم فربه را» ، (3)زیرا که فربهی دلالتبر غفلت و پرخواری میکند .
لقمان به پسر خود گفت : «ای فرزند ! چون معده پر شود قوه فکر میخوابد . وحکمت و دانائی لال میشود . و اعضا و جوارح از عبادت باز میایستد» . (4)
و امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که : «هر گاه شکم سیر شد طغیان میکند واقرب وقت ، از برای بنده به سوی خدا ، وقتی است که شکم او سبک باشد . و دشمنترینحالت از برای بنده در نزد خداوند ، حالتی است که شکم او ممتلی باشد» . (5)
و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که : «فرزند آدم را چاره نیستاز خوراکی که او را به پای دارد ، پس هر وقت که یکی از شما چیزی بخورد ثلثشکمخود را از برای غذا قرار دهد . و ثلث از برای آب . و ثلث از برای نفس . و خود را فربهمسازید مانند خوکهائی که کفار از برای ذبح کردن فربه میسازند» . (6)
بدن را فربهمیسازی و روح را لاغر میکنی .
همی میردت عیسی از لاغری تو در بند آنی که خرپروری
و فرمود که : «ضرر هیچ چیز از برای دل مؤمن ، زیادتر از بسیار خوردن نیست . و پرخوردن
باعث دو چیز میشود : یکی قساوت قلب . و دیگری هیجان شهوت . وگرسنگی نان خورش مؤمن ، و غذای روح ، و طعام دل ، و صحتبدن است» . (1)
و شکی نیست در این که : بیشتر امراض و بیماریها از شکم پرستی و پرخوری هم میرسد .
صادق آل محمد علیه السلام فرمود که : «هر دردی و مرضی از تخمه حاصل میشود مگر تب» . (2)
و فرمود : «با وجود سیری چیز خوردن ، باعث پیسی میگردد» . (3)
زکم خوردن کسی را تب نگیرد*** ز پرخوردن به روزی صد بمیرد
آری : شکم باعث همه ناخوشیها و آفات ، و سرچشمه شهوات است ، زیرا که ازبسیار خوردن ، شهوت فرج به حرکت میآید . و «شبق» ، (4)شدت میکند . و آدمیخواهش تعدد زنان مینماید . و از تعدد آنها کثرت عیال و اولاد حاصل میشود . وآدمی مقید به زنجیر علایق میگردد . و به حلال و حرام میافتد . و به سبب آنها میل بهمال و جاه میکند ، تا توسعه در خوراک و زوجات او حاصل شود . و عقب این ، انواعحسد و حقد و عداوت و ریا و تفاخر و عجب و کبر پیدا میشود . و تمامی اینها ثمرهپیروی معده و اهمال امر آن است . بلی :
شکم بند دستست و زنجیر پای*** شکم بنده کمتر پرستد خدای
و اگر بندهای نفس خود را به گرسنگی ذلیل سازد و راه شیطان را مسدود کند به دنیافرو نمیرود و کار او به هلاکت نمیانجامد . و از
این جهت اخبار بسیار در فضیلتگرسنگی وارد شده ، و از سید المرسلین و ائمه دین تحریض و ترغیب به آن رسیده .
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «جهاد کنید با نفسهای خود بهگرسنگی و تشنگی ، پس به درستی که اجر و ثواب آن مثل اجر کسی است که در راه خداجهاد کند . و عملی در نزد خدا محبوبتر از گرسنگی و تشنگی نیست» . (1)
و فرمود که : «بهترین مردمان کسی است که کم باشد خوراک و خنده او ، و راضیباشد از لباس به آنچه عورت او را بپوشد» . (2)
و فرمود که : «کم چیز خوردن عبادت است» . (3)
و میفرماید که : «خدا مباهات و فخر میکند ملائکه را به کسی که خوراک او در دنیاکم باشد . و میفرماید : نگاه کنید به بنده من که او را در دنیا مبتلا کردم به غذا و آب ، وآنها را به جهت من ترک کرد . شاهد باشید ای ملائکه من ! که از هیچ خوردنی به جهتمن نمیگذرد مگر اینکه درجاتی در بهشتبه او عوض میدهم» . (4)
و فرمود که : «نزدیکترین مردم به خدا در روز قیامت کسی است که بسیار گرسنگی و تشنگی خورد . و اندوه او در دنیا بسیار باشد» . (5)
عیسی بن مریم - علی نبینا و آله و علیه السلام - فرمود که : «گرسنگی دهید جگرهای خود را ، و برهنه و عریان دارید بدنهای خود را ، که شاید بدین جهت دلهای شما خدا را ببیند» . (6)
جان
1) 18. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 146 . و ارشاد القلوب دیلمی ، ص 199- 206 .
2) 19. تنبیه الخواطر ، ص 81 . و محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 146 .
3) 20. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 146
4) 21. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 147 و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 70 .
5) 22. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 147 و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 70 .
6) 23. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 148 و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 70 .
برادر ! تامل کن در طریقه خلاصه موجودات و سید کاینات - علیه و آلهافضل الصلوات - . بعضی از زوجات آن حضرت گفت که : «حضرت رسول - صلی اللهعلیه و آله و سلم - هرگز سیر نشد ، بسا بود که از بس آن حضرت را گرسنه میدیدم دلمن بر او میسوخت و گریه میکردم و دستخود را بر شکم مبارکش میکشیدم و بهآن حضرت عرض میکردم که : جانم فدای تو باد ، هرگاه از دنیا این قدر اکتفا نمائی کهقوت تو باشد و ترا از گرسنگی باز دارد چه ضرر خواهد داشت ؟ آن حضرت فرمود که :
برادران من ، از پیغمبران اولوالعزم صبر نمودند بر حالتی که اشد از این بود ، پس بر اینحال گذشتند و از دنیا رفتند و به پروردگار خود حاضر شدند پس خدا اکرام نمود ایشان را ، پس من خود را میبینم که شرم دارم اگر بر رفاهیتبگذرانم ، که مرتبه من از ایشان پستتر باشد . پس اینکه صبر کنم چند روز کمی در نزد من محبوبتر است که نصیب وبهره من فردا در آخرت کم بوده باشد . و هیچ چیز در نزد من بهتر و محبوبتر از ایننیست که به برادران و دوستان خود ملحق شوم و به ایشان برسم» . (1)
مروی است که : «روزی حضرت فاطمه - علیها السلام - گرده نانی از برای پدربزرگوار خود آورد . حضرت فرمود : چه چیز است ؟ عرض کرد قرص نانی است ، کهخود آن را پختهام و بر من گوارا نبود که بیشما تناول کنم . حضرت
1) 24. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 149 و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 71 .
فرمود : به خدا قسمکه این اول غذائی است که از سه روز تا به حال به دهان پدرت رسیده است» . (1)
و مخفی نماند که : از برای گرسنگی ثمرات بسیار و فوائد بیشماری است : دل رانورانی و روشن میگرداند ، و آن را صفائی و رقتی میبخشد . و ذهن را تند میکند . وآدمی به واسطه آن به لذت مناجات پروردگار میرسد ، و از ذکر و عبادات مبتهج وشادمان میشود . و رحم بر ارباب فقر و فاقه میآورد ، و گرسنگی روز قیامت را متذکرمیگردد . و شکسته نفسی در او ظاهر میشود . و مواظبتبر عبادت و طاعتسهل وآسان میگردد . و شهوت معصیت را کم میکند . و خواب را که باعث تضییع روزگار وعمر ، و موجب «کلال» (2)طبع ، و فوات نماز شب است کم میکند . و آدمی را خفیفالمؤنه و سبکبار میگرداند ، و به آن جهت ، فارغ البال و متمکن از تهیه اسباب سفرقیامت میشود . و بدن را صحیح و امراض را دفع میکند .
و کم امری است که فایده آن مقابله با فایده گرسنگی نماید . پس بر مصاحبان شره ، وشکم پرستان ، لازم است که : در صدد علاج خود برآیند . و آیات و اخباری که درمذمت پرخوری و فواید گرسنگی رسیده ملاحظه کنند . و طریقه انبیاء مرسلین و ائمهدین و اکابر علماء و اعاظم عرفاء را تتبع کنند و ببینند که هر کس که به جائی رسیده ومرتبهای یافته بیزحمت گرسنگی نبوده . و ملاحظه کنند که : خلاصی از چنگ
شهواتو ملکات خبیثه ، بدون تحمل آن میسر نگردد . و پستی ماکولات و ماده آنها را به نظردر آورند و ببینند که آیا شرکت و مشابهتبا ملائکه سماوات بهتر استیا مشارکتبابهائم و حیوانات ؟ زیرا که : پرخوردن شیوه چهار پایان است ، که به غیر از شکم ، چیزیندانند .
چو انسان نداند بجز خورد و خواب*** کدامش فضیلتبود بر «دواب» (1)
و تامل کنند در مفاسدی که بر شکم پرستی مترتب میگردد ، از ذلت و مهانت وحمق و بلادت ، و سقوط حشمت و مهابت ، و حدوث انواع امراض . و یاد آورند ازروز تنگی و نیافتن . و ببینند چه فضیلت است در اینکه هر لحظه شکم را پر کنند و دربیت الخلاء تردد نموده آن را خالی نمایند و باز پر سازند ، و شب و روز خود را که مایهتحصیل سعادت جاوید استبه آن صرف کنند .
برو اندرونی بدست آر پاک*** شکم پر نخواهد شد الا زخاک
تنور شکم دمبدم تافتن*** مصیبتبود روز نایافتن
و چون در آنچه مذکور شد تامل کنند ، خود را از افراط در اکل ، و مشارکتستوران باز دارند تا به این معتاد شوند .
و اما دوم : که پیروی شهوت فرج ، و حرص بر مجامعتباشد ، پس شکی نیست کهخود فی نفسه امری است قبیح و منکر ، و در نظر ارباب عقول ، مستهجن و مستنکر .
عقل که کارفرمای مملکتبدن استبه واسطه آن مقهور و «منکوب» ، (2)و قوه عاقله کهمخدوم قوا و حواس است ، خادم و مغلوب میگردد
. تا کار به جائی میرسد که همتانسان بر تمتع ، از «جواری» (1)و نسوان «مقصور» (2)، و از سلوک آخرت مهجور میشود .
بلکه بسا باشد که قوه شهویه چنان غلبه نماید که قوه دین را مضمحل و خوف خدارا از دل زایل نموده ، آدمی را به ارتکاب فواحش بدارد . و اگر کسی را قوه واهمهغالب باشد این شهوت او را به عشق بهیمی منجر میسازد . و آن ناخوشیای است که :
عارض دلهای بیکار ، که از محبتخداوندگار خالی ، و از همت عالی بری باشندمیشود .
و بر کسی که دشمن خود نباشد لازم است که : خود را از مبادی شهوت که فکر ونظر کردن باشد محافظت نماید و احتراز کند ، زیرا که : بعد از هیجان قوه شهویه نگاهداشتن آن صعوبتی دارد . و این اختصاص به شهوت ندارد ، بلکه محبت هر امر باطلی ازجاه و مال و اهل و عیال و غیر اینها چنین است .
پس اگر آدمی ابتدا در آنها فکر نکند و ملتفت مبادی آنها نشود ، دفع آنها درنهایتسهولت و آسانی میشود . و اگر پیش آنها را نگرفت و داخل در آنها شد دیگرنگاهداشتن خود امری استبسیار مشکل .
و مثال آن ، مانند کسی است که : عنان مرکبی را در دست داشته باشد و آن مرکببخواهد داخل مکانی شود ، ابتدا در نهایتسهولت میتواند عنان را گرفته مانع آن شود .
و اما کسی که ابتداء خود را محافظت ننموده ، مانند کسی است که : مرکب را رها کندتا داخل
جائی شود و بعد دم آن را گرفته بخواهد از عقب بیرون کشد . ببین تفاوت ره ازکجاست تا به کجا ! در اول ، به اندک التفاتی ممانعت میسر گردد ، در آخر به صد جانکندن دست ندهد .
پس کسی که طالب نجات خود باشد باید در ابتدای کار ، احتیاط کند ، که به آخرش مبتلا نشود . و احمق طایفهای هستند که : با وجود اینکه شهوت ایشان قوی استبازدر صدد تناول غذاها و معاجین مقویه باه هستند تا جماع بیشتر کنند . و ایشان مانندکسانی هستند که مبتلا به چنگ سباع درنده شده باشند و در بعضی اوقات که آن سباعاز او غافل شوند حیلههایی کنند که آنها را به هیجان و حمله آورد . و چگونه کسی که ازعقلا محسوب باشد چنین امری میکند و حال اینکه علاوه بر مفاسد دینیه که بر افراطدر وقاع مترتب میشود به تجربه رسیده که هر که منقاد این شهوت گردد و به تهییج زنان و تجدید ایشان و خوردن غذاهای مقویه و معاجین «مبهیه» (1)سعی در قوت و هیجان شهوت نماید البته لاغر و نحیف ، و در اکثر اوقات مریض و ضعیف ، و عمر او کوتاه است .
و بسا باشد که : دماغ او مختل ، و عقل او فاسد گردد . و این شهوت را تشبیه کردهاند :
به عامل ظالمی که پادشاه او را «مطلق العنان» (2)کند ، و او را از ظلم کردن منع نکند . و اوبه تدریج اموال رعایا را بگیرد تا ایشان را مستاصل کند ، و به فقر و
فاقه مبتلا سازد . و بهیکباره همه ایشان هلاک شوند ، یا از مملکت پادشاه متفرق شده مملکت را ویران گذارند .
پس هرگاه پادشاه عقل ، قوه شهویه را بر مملکتبدن مسلط سازد و آن را بر حداعتدال ندارد جمیع مواد صالحه ، که از غذا هم میرسد و باید به جمیع اعضا منقسمگردد ، و بدل ما یتحلل شود ، به مصرف خود میرساند و همه را منی میکند ، و سایراعضا بیغذا میماند ، و به تدریج ضعیف میگردند ، و به زودی اجزای ملک بدن از هممیپاشد .
و چون آفات این شهوت ، خارج از حد احصا ، و باعث هلاکت دین و دنیا است ، اخبار بسیار در مذمت آن وارد شده . (1)
حتی آنکه در بعضی از روایات رسیده که : «چون ذکر مرد برخاست دو ثلث عقل اومیرود» . (2)
و در تفسیر قول خدای - تعالی - :
«و من شر غاسق اذا وقب»
وارد شده که یعنی : ازشر ذکر ، هرگاه برخیزد یا داخل شود . (3)
و حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که : «خدا هیچ پیغمبری از گذشتگان رابرنینگیخت مگر آنکه شیطان امید داشت که او را به مهلکه زنان افکند و هلاک سازد . و من از هیچ چیز نمیترسم این قدر که از زن» . (4)
و فرمود که : «بپرهیزید از فتنه زنان . و اول فتنه بنیاسرائیل به واسطه زنان بود» . (5)
مروی است که : «شیطان گفت : زن ، نصف لشکر من است ، و آن از
برای من تیریاست که به هر جا میافکنم خطا نمیشود . و زن محرم اسرار من ، و رسول من است» . (1)
زن و اژدها هر دو در خاک به*** جهان پاک ازین هر دو ناپاک به
عزیزان را کند کید زنان خوار*** به کید زن مبادا کس گرفتار
و شک نیست که اگر شهوت فرج نبودی زنان بر مردان تسلط نیافتندی . پس افراط دراین شهوت هلاک کننده فرزند آدم است . هان ، هان ! تا مغرور نگردی به اینکه پیغمبرخدا زنان بسیار خواست .
کار پاکان را قیاس از خود مگیر*** گرچه باشد در نوشتن شیر شیر
آشنایان ره عشق درین بحر عمیق*** غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
اگر تمام دنیا از آن او بودی لحظهای دل او را مشغول نساختی ، و ساعتی به فکر آننپرداختی . چنان آتش شوق و محبتخدا در کانون سینه همایونش افروخته بود که : اگرگاه گاهی آبی بر آن نریختی ، دل او آتش گرفتی ، و از آنجا سرایتبه جسم مبارکشکردی ، و اجزای وجود مسعودش را از هم پاشیدی . و جنبه تجردش چندان غالب بودکه اگر گاهی خار و خس مادیات به دامن او نیاویختی یکباره از عالم مادیات گریختی ، و طایر روحش به اوج عالم قدس پرواز نمودی .
به این جهت ، آن جناب زنان متعدده خواستند و نفس مقدس خود را به ایشانمشغول ساختند که فی الجمله التفاتی به دنیا از برای او همیشه باشد و از کثرت استغراقدر «لجه بحر» (2)شوق الهی منجر به مفارقت روح مقدسش نگردد
. و به این جهتبودکه : هرگاه کثرت استغراق ، او را فروگرفتی و از باده انس سرشار گشتی ، دست مبارک برران عایشه میزد و میفرمود :
«کلمینی یا حمیرا اشغلینی یا حمیرا»
یعنی : «ای عایشه با من سخن گوی ، و مرا مشغولدنیا کن» . (1)
و به این سبب بود که بعضی از زوجات آن جناب ، که به تقدیر رب الارباب به تزویجآن حضرت آمده بودند در نهایتشقاوت بودند تا به جهت کثرت شقاوت دنیویه آنها غالب باشد و توانند فی الجمله مقاومتبا جنبه قدسیه آن حضرت نمایند ، و روح پاکشرا به جانب دنیا جذب نمایند . و چون ایشان آن سید انس و جان را مشغول ساختندیفی الجمله آن حضرت به این عالم التفات میکرد ، ولیکن چون جبلت آن حضرت ، انسبا پروردگار بود ، و التفات به خلق ، عارضی بود که از برای بقای حیات ، خود را به آنمیداشتند هروقت که مجالست او با اهل دنیا به طول میانجامید دلتنگ میشد وشکیبائی در او نمیماند و میفرمود :
«ارحنا یا بلال»
یعنی : اذان بگوی ، و ما را از اشتغال به دنیا راحت انداز . (2)
و مخفی نماند که معالجه افراط در این شهوت بعد از تذکر مفاسد و یادآوری معایبآن ، این است که : قوه شهویه را به گرسنگی ضعیف کنی . و آنچه باعث هیجان شهوتمیشود ، از : خیال زنان و تصور ایشان و نگاه کردن و سخن گفتن و خلوت نمودن با آنهااحتراز کنی . و اقوای اسباب هیجان این شهوت ، این
چهارتا است . و از این چهارتا ، تاثیرنظر کردن و خلوت نمودن بیشتر است . و از این جهتخدای - تعالی - فرمود :
«قل للمومنین یغضوا من ابصارهم»
یعنی : «به مؤمنین امر کن که دیدههای خود رابپوشند» . (1)
و حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که : «نظر کردن ، تیر زهر آلودی استاز تیرهای شیطان ، هر که خود را از آن نگاهدارد به جهتخوف خدا ، خدا او را عطا فرماید ایمانی که حلاوت آن را در دل خود بیابد» . (2)
و از یحیی بن زکریا پرسیدند که ابتدای زنا و منشا آن چیست ؟ گفت : «نگاه کردن و آرزو نمودن» . (3)
یعنی خیال و تصورکردن .
و حضرت داود علیه السلام به پسر خود فرمود که : «ای فرزند من ! در عقب شیرراه برو ولی در عقب زن راه مرو» . (4)
و ابلیس لعین گفته است که : «نگاه کردن کمان قدیم من است . و تیری است که هرگزآن را خطا نمیکنم» . (5)
و چون نظر کردن باعث هیجان شهوت میشود ، شریعت مقدسه ، حرام کرد نظرکردن هر یک از مرد و زن را به دیگری . و حرام نمود شنیدن مردان و زنان سخنان یکدیگر را مگر در حال ضرورت . و همچنین حرام شد نظر کردن مردان به پسران «امرد» ، (6)اگر از شهوت باشد . و از این جهت ، بزرگان دین و اخیار در اعصار احتراز مینمودند از نظر کردن به روی پسران امرد . و به این سبب بود که
1) 42. نور ، (سوره 24) ، آیه 9 .
2) 43. بحار الانوار ، ج 104 ، ص 38 ، ح 34 .
3) 44. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 180 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 87 .
4) 45. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 180 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 87 .
5) 46. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 180 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 87
6) 47. کسی که هنوز صورتش مو در نیاورده باشد .
سلاطین اسلام ، کهپناه مذهب و دین ، و «حصن حصین» (1)شرع و آئیناند ، و حکام دیندار و علمائی کهحکم ایشان نافذ بود ، در اعصار و «امصار» (2)از تردد زنان در کوچه و بازار بدونحاجت و ضرورت ، و از اجتماع ایشان در عیدگاهها و مساجدی که موجب نظر کردنبه مردان و مظنه فتنه و فساد میبود منع مینمودند .
پس کسی که در صدد محافظت دین و دنیای خود باشد باید از نظر کردن به نامحرم وتصور ایشان و تکلم و خلوت با زنان اجتناب تمام نماید .
و آن عبارت است از : کوتاهی کردن در تحصیل نمودن قدر ضرورت از قوت ، بهجهتسد رمق ، و سستی از قدر لازم در شهوت نکاح ، به حدی که منجر به برطرف شدنقوت ، و تضییع عیال ، و قطع نسل شود . و شکی نیست که : آن در شرع مذموم وناپسندیده است ، زیرا که : تحصیل شناخت پروردگار ، و سعی در عبادت آفریدگار ، وکسب فضائل و دفع رذائل ، موقوف به قوت بدن و صحت تن است . پس کوتاهی دررساندن غذائی به بدن ، که قوت را محافظت نماید ، آدمی را از تحصیل سعادات محرومسازد . و همچنین اهمال قوه شهوت نکاح ، آدمی را از فواید بسیار محروم میگرداند ، زیرا که : خداوند عالم این قوه را بر بنیآدم مسلط گردانید تا نسل باقی ماند ، و وجود اینسلسله دائمی باشد . پس کسی که آن را مهمل گذارد و ترک نکاح کند ثمره این قوه راضایع کرده و از فواید
بقای نسل محروم شده است ، که یکی از آنها : موافقت ارادهخداست ، که بقای نوع انسان باشد . و بسیار شدن بندگان ، و بسیار شدن کسانی که پیغمبرآخر الزمان به واسطه آنها مباهات و افتخار میکند . و تبرک جستن به دعای خیر فرزندصالح بعد از مردن . و وصول به شفاعت اطفال صغیری که پیش از پدر و مادر میمیرند ، و غیر اینها از فواید . با وجود اینکه قطع کردن رشتهای که از آدم ابو البشر متصل شده وآن را به دیگری نسپردن ، خود قصوری است ظاهر و روشن .
و از برای نکاح و تزویج نیز فواید بسیاری است که کسی که آن را ترک میکند ، آن فواید از او فوت میشود . از جمله آنها : حافظتخود از شر شیطان ، و شکستن «سورت» (1)شهوت ، و فارغ شدن از تدبیر منزل ، و نگاهبانی خانه ، و امر طبخ و فرش وجاروب کردن ، و اسباب زندگانی را آراستن ، و ظروف و جامه شستن ، و امثال اینها ازآنچه آدمی را از تحصیل علم و عمل باز میدارد .
و از این جهتسید رسل صلی الله علیه و آله فرمود که : «باید هر یک از شما فرا گیرد زبانی ذاکر ، و دلی شاکر ، و زنی پارسا ، که اعانت کند او را بر امر آخرتش» . (2)
زن خوب فرمان بر پارسا*** کند مرد درویش را پادشا
برو پنج نوبتبزن بر درت*** چو یاری موافق بود در برت
همه روز گر غم خوری غم مدار*** چو
شب غمگسارت بود برکنار
دلارام باشد زن نیکخواه*** ولیکن زن بد خدایا پناه
سراندر جهان به به آوارگی*** وگرنه بنه دل به بیچارگی
به زندان قاضی گرفتار به ***که در خانه بینی بر ابر و گره
سفر عید باشد بر آن کدخدا ***که بانوی زشتش بود در سرای
در خرمی بر سرائی ببند ***که بانگ زن از وی برآید بلند
و باز از جمله فواید تزویج و نکاح آن است که : آدمی به سبب آن زحمت و رنجمیکشد ، و ریاضتبر خود قرار میدهد ، در سعی کردن در حاجات اهل و عیال ، وبذل جهد نمودن در تحصیل مال حلال ، و اصلاح ایشان نمودن ، و آداب دین را بهایشان آموختن ، و تربیت اولاد کردن ، و صبر بر اخلاق زنان و بدخوئی ایشان . و هر یکاز اینها فضیلتی استبیپایان ، و ثوابی دارد بیکران .
و به این جهتسید عرب و عجم فرمود که : «کسی که زحمت کشد در تحصیل نفقهعیال ، مانند کسی است که : در راه خدا جهاد کند» . (1)
و فرمود که : «هر که نماز او نیکو ، و عیال او بسیار ، و کم مال باشد ، و غیبت مسلمینرا نکند با من در بهشتخواهد بود ، مثل این دو انگشت من که با یکدیگرند» . (2)
و فرمودند که : «بعضی از گناهان هست که هیچ چیز کفاره آن نمیشود مگر زحمت در طلب معیشت» . (3)
و فرمود که : «هر که را سه دختر باشد و به ایشان نفقه دهد و
احسان نماید تا آنها از تربیت پدر مستغنی شوند خدای - تعالی - بهشت را بر او واجب میکند» . (1)
و شکی نیست در اینکه خمود از شهوت و ترک نکاح ، باعثحرمان از همه اینفواید میشود .
و بدان که همچنان که این فواید از برای نکاح هست ، از برای آن آفات و بلیاتبسیار نیز هست ، مانند : احتیاج به مال ، و صعوبت تحصیل قوت حلال ، - به خصوصدر امثال این زمان - و کوتاهی در حقوق زنان ، - به خصوص با تعدد ایشان - و صبر براخلاق آنها ، و تحمل بدخوئی و آزارشان ، و تفرقه خاطر به جهت تحصیل آنچه به آن احتیاج میشود ، و امثال آنها .
و غالب آن است که : بدین جهت صاحبان عیال به دنیا فرو میروند و از یاد خداغافل میشوند ، و از کاری که برای آن خلق شدهاند باز میمانند . پس سزاوار به حالهر کسی آن است که : مجتهد نفس خود باشد ، و احوال خود را ملاحظه کند . و فوایدو مفاسدی که مذکور شد به نظر در آورد و ببیند که در حق او کدام طرف بهتر است و بهآن رفتار کند . اما چه سود ! تا آدمی مبتلا نشده است «غایله» (2)آن را بر نمیخورد و بعد از آنکه گرفتار شد چاره نمیتواند کرد .
دانستی که ضد این دو جنس ، صفت «عفت» است . و آن عبارت است از : مطیع ومنقاد شدن قوه شهویه از برای قوه عاقله ، تا آنچه امر فرماید در
خصوص اکل و شرب و نکاح و جماع ، متابعت کند . و از آنچه نهی فرماید اجتناب نماید . و آن حد اعتدالاست ، که در شرع و عقل پسندیده است . و دو طرف افراط و تفریط آن مذموم و ناپسند است .
پس گمان نکنی که آنچه وارد شده است در فضیلت جوع و گرسنگی ، افراط در آنممدوح باشد . چگونه میتواند چنین باشد ! و حال اینکه غرض از خلقت انسان ، بندگیکردن است و آن موقوف استبر قوت ، و نشاط طبع . و شکی نیست که گرسنگی بسیارقوت را زایل ، و نشاط را باطل میکند . پس مراد از آن : اندک خوردن استبه حدی کهآدمی ثقل غذا را نفهمد و حیوانیتبر او غالب نشود و همیشه راغب به غذا بوده باشد .
نه به حدی که از قوت بیفتد و مزاج را فاسد کند ، زیرا که آن خارج از حد اعتدالی است کهمقصود شارع است . و غیر از معنی عفت است ، که در اخبار بسیار ، مدح آن وارد شده .
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود که : «افضل عبادات عفت است» . (1)
و حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود : «هیچ عبادتی افضل از عفتشکم و فرج نیست» . (2)
و به این مضمون از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام نیز روایتشده است .
و بدان که : - همچنان که اشاره به آن شد - اعتدال در چیز خوردن ، آن است که :
این قدر چیزی بخورد که ثقل معده و
الم گرسنگی هیچ یک را نفهمد . بلکه از یاد شکم بیرون رود و از آن متاثر نگردد ، زیرا که : مقصود از خوردن ، زنده بودن و قوت عبادت است . و ثقل طعام آدمی را کسل ، و از عبادت مانع میشود و الم گرسنگی نیز دل او را مشغول میکند و از کار باز میدارد .
پس سزاوار آن است که چنان چیزی خورد که اثری از اکل در او نباشد تا شبیه بهملائکه گردد ، که ایشان نه از ثقل معده متاثر ، و نه از گرسنگی متضرر میگردند .
و از این جهتخدای - تعالی - فرمود :
«کلوا و اشربوا و لا تسرفوا»
یعنی : «بخورید و بیاشامید و اسراف مکنید» . (1)
و این به نسبتبه اشخاص و احوال و غذا مختلف میگردد . و معیار آن است که : تابسیار رغبت نداشته باشد نخورد ، و هنوز رغبت او باقی باشد دستبکشد . و باید که غرض او از چیز خوردن ، لذت یافتن نباشد ، بلکه قوت یافتن از برای عبادت معبود مقصود او باشد . و در صدد تحصیل غذاهای گوناگون نباشد ، بلکه اقتصار کند به نان خالی ، گاهی از گندم و گاهی از جو . و اگر به نان ، خورش ضمیمه نماید به یکی اکتفا کند .
و بر گوشتخوردن مداومت نکند ، و بالمره هم آن را ترک نکند .
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود که : «هر که چهل روز گوشت را ترککند خلق او بد میشود . و هر که
1) 59. اعراف ، (سوره 7) ، آیه 30 .
چهل روز بر گوشتخوردن مداومت کند دل او را قساوت میگیرد» . (1)
و حد اعتدال آن است که : شبانه روزی یک دفعه چیزی بخورد . و بهتر آن است که :
آن در وقتسحر بعد از فراغ از نماز شب ، یا بعد از عشاء باشد . و اگر یک دفعه نتواند ، دو دفعه بخورد : یکی صبح و دیگری در عشاء و در وقت چیز خوردن «بسم الله» بگوید . و بعد از آن خدا را حمد و شکر کند . و در اول و آخر دستبشوید .
و در حدیث وارد است که : دستشستن در ابتدا ، فقر را زایل کند . و ابتدای اکل وانتهای آن را به نمک کند . و از برای اکل و شرب ، آدابی دیگر هست که در کتباحادیث مذکور است . (2)
بدان که : عرفا ترغیب بسیار در گرسنگی وجوع کردهاند . (3)
و قواعد بیشمار برای آن ذکر کردند و تصریح کردهاند که : کشف اسرار الهیه ورسیدن به مراتب عظیمه ، بر آن موقوف است . و حکایتهای چند در صبر بر گرسنگی نقلکردهاند .
و از بعضی ذکر نمودهاند که : یک ماه ، یا دو ماه ، یا یک سال ، چیزی نمیخوردند . واین امری است ورای آنچه در اخبار رسیده . و غیر از آنچه عامه مردم به آن تکلیفشدهاند . اگر خوب باشد از برای قومی مخصوص خواهد بود و تکلیف هر کس نیست .
بلی : اگر نفس به مرتبه سرکشی رسیده باشد و به هیچ گونه اطاعت ننماید
، و رام کردنآن به زجر دادن به گرسنگی بسیار ، موقوف باشد ، چاره از آن نیست .
و اما جماع : پس حد اعتدال آن ، آن است که : اقتصار کند بر آن به قدری که نسلمنقطع نگردد . و از وسوسه شیطان فارغ شود . و خطرات شهوات از دل او بیرون رود . ومنجر به ضعف بدن و اختلال قوا نگردد .
بدان که : دنیا خود فی نفسه حقیقتی دارد . و در حق بندگان نیز حقیقتی دارد . اما حقیقتخود دنیا عبارت است از : زمین و آنچه بر روی زمین موجود است . و مراد از زمین : املاک و دکاکین و خانه و امثال آنها است . و آنچه بر روی زمین است : معادناست و نباتات و حیوانات . و تحصیل معادن ، غالبا یا به جهت آن است که : آلت کار وشغل خود قرار دهند ، چون : مس و آهن و «ارزیز» (1)و نحو آنها یا از برای زینت وآرایش به آن است مانند : جواهر ، یا از برای داد و ستد است ، چون : طلا و نقره . وتحصیل نباتات اغلب از برای لباس و قوت و غذا و دوا است .
و اما حیوانات را که تحصیل میکنند یا به جهتخدمتکاری و کارفرمودن است ، چون : اسب و استر و کنیزان و غلامان . یا از برای لذت بردن از آنها ، چون : «سراری» (2)وزنان . یا به جهت قوت و یاری جستن از آنها ، چون : اولاد و برادران . یا
از برای تسخیردلهای ایشان و تسلط بر آنها . و اینها «اعیانی» (1)هستند که دنیا عبارت از آنها است . وخداوند عالم همه آنها را در این آیه مبارکه جمع فرموده که :
«زین للناس حب الشهوات من النساء و البنین و القناطیر المقنطرة من الذهب و الفضة و الخیل المسومة و الانعام و الحرث ذلک متاع الحیوة الدنیا»
یعنی : «زینت داده شده استاز برای مردم ، دوستی و مشتهیات نفسانیه ، از : زنان و فرزندان و «قنطارها» : (2)از طلا ونقره و اسبان چرنده و چارپایان و زرع ، اینها متاع زندگانی دنیا هستند» . (3)
و محبت جمیع اینها از رذایل قوه شهویه است ، مگر محبت تسخیر قلوب و تسلط ، که از متعلقات قوه غضبیه است .
و اما حقیقت دنیا در حق بندگان عبارت است از : آنچه پیش از مردن از برای ایشانحاصل میشود . و آنچه را بعد از مردن بیابند آن آخرت است . پس هر چه پیش ازمردن از برای بنده در آن بهره و حظی و غرضی و لذتی است آن دنیاست در حق او . واز برای او دو نوع علاقه به آن چیز است : یکی علاقه دل ، که دوستی آن است . ودیگری گرفتاری بدن ، که مشغول شدن به اصلاح و تربیت آن است ، تا استیفای حظخود را از آن کند .
و حقیقت دنیا در حق بندگان ، همان علاقه قلبیه و گرفتاریهای بدنیه و لذات نفسیهاست ، که حاصل میشود . نه آن اعیانی که علاقه به آنها دارد یا مشغول
به آنها میشود .
و چنین ندانی که هر چه بندگان را پیش از وفات رغبت و میل به آن است که دنیا در حقایشان عبارت از آن است ، همه اینها مذموم و بد است ، زیرا که آنچه را آدمی در اینعالم میل به آن دارد بر دو قسم است :
یکی آنکه : فایده آن بعد از مردن به او میرسد ، و غرض از تحصیل آن و میل بهآن ، اثر و ثمرهاش در عالم آخرت است ، مثل : علم نافع و عمل صالح ، که صاحب آن بهآن بلند میشود . بلکه بسا باشد که آن محبوبترین و لذیذترین چیزها در نزد او باشد . واین اگرچه از دنیاست ، - چون حصول آن و التذاذ به آن ، در این عالم نیز متحقق میشود - ولیکن از دنیای مذموم نیست ، زیرا که : عمده اثر آن در آخرت به او میرسد . و آن رااز دنیا میشمرند به جهت آنکه در آنجا حاصل میشود .
و از این جهت پیغمبر صلی الله علیه و آله نماز را از دنیا شمردند و فرمودند :
«حبب الی من دنیاکم ثلث الطیب و النساء و قرة عینی فی الصلوة»
یعنی : «سه چیز از دنیایشما در نزد من محبوب است : بوی خوش ، و زنان ، و روشنی چشم من در نماز است» . (1)
با وجود اینکه نماز از اعمال آخرت است . پس دنیای مذموم عبارت است از لذتی که وسیله لذت دیگر در آخرت نباشد . و آن نیست مگر تلذذ
1) 6. رک : بحار الانوار ، ج 76 ، ص 144 ، ح 8 و 9 .
به معاصی ، و تنعم درمباحاتی که زاید بر قدر ضرورت است .
و اما تحصیل قدری که در بقاء حیات ، و معاش عیال ، و حفظ آبرو ضروری است ازاعمال صالحه و عبادات حسنه است . چنان که در احادیثبه آن تصریح شده است .
از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که : «عبادت هفتاد جزء است وافضل آنها طلب روزی حلال است» . (1)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «ملعون است هر که کل بر مردمان شود ، و ثقل خود را بر دیگران افکند» . (2)
از سید سجاد علیه السلام مروی است که : «دنیا بر دو قسم است : دنیائی است که قدر کفایت و ضرورت است . و دنیائی است که ملعون است» . (3)
و حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود که : «هر که در دنیا طلب روزی نماید به جهت استغنای از مردم ، و وسعتبر عیال ، و احسان با همسایگان ، ملاقات خواهد کرد خدای - عز و جل - را در حالتی که روی او مانند ماه شب چهارده بوده باشد» . (4)
و از حضرت صادق علیه السلام مروی است که : «کسی که سعی کند در تحصیل روزی عیال ، مثل کسی است که : در راه خدا جهاد نماید . و به درستی که خدا دوست دارد سفر کردن و اختیار غربت را در طلب روزی» . (5)
و فرمود که : «از ما نیست کسی که دنیا را به جهت آخرت ترک کند . یا آخرت را
به جهت دنیا ترک نماید» . (1)
«روزی شخصی به آن حضرت عرض کرد که : ما دنیا را میطلبیم و دوست داریم کهبه ما رو آورد . حضرت فرمود : چه میخواهی با آن کنی ؟ عرض کرد که : میخواهم خود و عیالم از آن منتفع گردیم و صله رحم به جا آورم و تصدق نمایم و حج و عمره به عمل آورم . فرمود : این طلب دنیا نیست ، بلکه طلب آخرت است» . (2)
حضرت امام موسی کاظم علیه السلام در زمینی کار میکرد به نوعی که قدمهایهمایونش به عرق فرو رفته بود . شخصی عرض کرد : کارگذاران کجایند که شما خودکار میکنید ؟ فرمود که : بیل داری کرد در زمین خود کسی که از من و پدرم بهتر است .
عرض کرد : آن کدام شخص بود ؟ فرمود : رسول الله و امیر المؤمنین و همه پدران من به دستخود کار میکردند و زراعت مینمودند ، و آن ، عمل انبیا و مرسلین و اوصیاء و صالحین است» . (3)
و اخبار به این مضمون بسیار است . (4)
پس کار کردن و طلب نمودن روزی به جهت وسعتخود و عیال ، انفاق در راهخداوند - متعال - است ، و از دنیائی است که : مستحسن و ممدوح است . بلکه از برای هرمؤمنی لازم است که راه کسب حلالی از برای او بوده باشد ، که به آن اخذ ضروریاتخود را نماید .
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود که : «خدا به داود نبی وحی فرستاد که :
نیکو بندهای
هستی اگر از بیت المال نمیخوردی و به دستخود شغلی میکردی ؟ پس داود علیه السلام به این جهت چهل شبانه روز گریست . خداوند - تعالی - آهن را ازبرای او نرم کرد ، و هر روز یک زره میساخت و هزار درهم میفروخت وسیصد و شصت زره ساخت و به سیصد و شصت هزار درهم فروخت . و از بیت المالمستغنی شد» . (1)
به حضرت صادق علیه السلام عرض کردند که : «مردی میگوید که من در خانهخود مینشینم و نماز و روزه به جای میآورم و عبادت پروردگار خود را میکنم وروزی من خواهد رسید . حضرت فرمود : این یکی از آن سه نفری است که دعای ایشان مستجاب نمیشود» . (2)
و از این اخبار مستفاد میشود که سزاوار هر یک از مؤمنین آن است که : راه کسبحلال طیبی داشته باشد . و این یک معنی حریت و آزادی است در نزد علمای این فن ، زیرا که : از برای آزادی در نزد ایشان دو معنی است : یکی این . و دوم : رهائی از دستهوا و هوس ، و خلاصی از بندگی قوه شهویه ، که عبارت است از : عفت . و ضد این ، بندگی هوا و هوس است که از طرف افراط قوه شهویه است . و ضد اول ، رقیت و بندگیبه معنی اخص است ، که عبارت است از : نظر به دست مردم داشتن . و چشم به اموالایشان دوختن . و روزی خود و عیال را به مال مردم حواله کردن ، خواه به طریق حرام ، از
: ظلم و تعدی و غصب و دزدی و خیانت . و خواه غیر حرام ، از قبیل : صدقه گرفتن وفضول مال مردم را اخذ کردن .
بلکه مطلق چیزی از مردم گرفتن حریت نفس را زایل ، و آدمی را از زمره آزادگانخارج میکند . و شکی نیست که : رقیتبه این معنی ، از صفات مذمومه ، و حالات خبیثهاست ، زیرا که : یک نوع آن ، که : گرفتن مال مردم به طریق حلال نباشد علاوه بر اینکهموجب عذاب اخروی و مؤاخذه الهی است ، نوعی از گدائی است ، که جمع شده استبابیشرمی و بیحیائی ، و مشتمل استبر ذلت و پستی .
آری چه پستی از آن بالاتر که : فقیر بینوائی را ستم کنی و به جور و تعدی ، فضولاموال ایشان را بستانی و صرف خود و عیال خود کنی . یا پنهان از کسی مال او رابدزدی . یا خیانت کنی و به آن معاش نمائی . و چه بیشرمی از آن بیشتر که : مال کسی رابه دزدی . یا به ستم بگیری . و با وجود این ، بر صاحب بیچارهاش بزرگی بفروشی ؟ ! و نوع دیگر آن ، اگرچه با وجود استحقاق ، حرام نباشد ، اما چون باعث توقع از مردمو چشم داشتن به دست ایشان است ، خالی از ذلت و انکسار و طمع از غیر پروردگار نیست . و به این سبب وثوق و اعتماد به خدا کم میشود و عاقبت منجر به سلب توکل وترجیح مخلوق بر خالق میگردد . و این منافی مقتضای ایمان
و عرفتخداوند منان است .
از آنچه مذکور شد معلوم گردید که : حقیقتخود دنیا چیزی است . و در حقبندگان ، چیز دیگر و اولی که زمین و اعیان موجود در آن باشد ، بدی و مذمتی ندارد .
بلکه دنیای مذموم آن دنیای در حق بندگان است ، که دلبستگی ایشان به اعیان مذکور ، وگرفتاری ایشان به آنها ، و استیفای لذات خود از آنها باشد . و دانستی که : این نیز بر دوقسم است :
یکی آنکه : علاقه به آن ، و گرفتاری به اصلاح آن ، و التذاذ از آن ، به آن جهتبودکه : وسیله آخرت باشد و به کار سرای جاوید بیاید . و این قسم نیز ممدوح و مستحسن است .
و قسم دیگر ، آن قسمی است که : به زبان همه پیغمبران ، ملعون ، و در همه ملل وادیان مذموم است . و آن ، این است که : علاقه و گرفتاری و التذاذ از آن ، نه از پی اصلاحامر آخرت باشد و نه در تهیه سفر عالم قدس به آن احتیاجی بوده باشد ، بلکه به مجردخواهش نفس باشد ، و هوا و هوس ، عبارت از همین لذات است ، که خداوند - رؤف - بهشت را وعده فرموده استبه هر که خود را از آن باز دارد . و همین علاقه است که :
بیشتر امراض دل از آن متولد میشود . و منشا بسیاری از صفات خبیثه میگردد ، چون :
ریا و حسد و حقد و عداوات و کبر و
دغل و تفاخر و حب مدح و سوء ظن و طمع وحرص و امثال اینها . و همین گرفتاری بدن است که : آدمی را از کار آخرت باز میدارد ، زیرا که : این گرفتاری عبارت از : شغلهای دنیویه ، از : حرف و صناعتهایی که مردم خود رابه آن مشغول ساختهاند ، به نحوی که خود و خالق خود را بالمره فراموش کردهاند ، و ازکاری که به جهت آن خلق شدهاند غافل ماندهاند . و اگر بدانند که : فایده این کسبها وشغلها چیست و به قدر ضرورت خود را مشغول آنها کنند کجا به دنیا چنین فرومیروند و روز و شب خود را به آن صرف مینمایند .
ولیکن چون حکمت آمدن به دنیا و قدر نصیب خود از این عاریتسرا را نفهمیدند ، پا از قدر حاجتبالاتر نهاده و خود را به مشاغل دنیویه گرفتار کردند . و چون از عقبهر شغلی مشغله دیگر ، بلکه چندین مشاغل بینهایتبه یکدیگر متصل میشود ، به اینجهت از مقصود باز میمانند و به مشغلههای بیحد گرفتار میشوند .
آری : شغل دنیا چنین است ، چون در یک شغل گشوده شد در ده شغل دیگر از پیآن وا میشود . و هر یک از آن ده در را نیز درهای دیگر از عقب میرسد . و همچنین الیغیر النهایه . آری گویا دنیا چاهی است عمیق ، که نهایتی از برای عمق آن نیست . و از برای آنطبقات بینهایتی است ، هر که به طبقه اول آن افتاد از آنجا به طبقه پائینتر میافتد و ازآنجا به طبقه
دیگر و همچنین همیشه در پائین افتادن است . نظر کن ببین که : آنچه راانسان به آن محتاج است منحصر استبه : خوراک و پوشاک و مسکن . و از برایتدارک اینها پنج صنعتحادث شد که : زراعت است و شبانی و بافندگی و بنائی واقتناص ، که عبارت است از : دست آوردن مباحات به : صید کردن و معدن شکافتن وخارکنی و هیمه شکنی . و بر هر یک از این پنج صنعت صنعتهای بسیار مترتب شد . با اینهمه صناعتها که در دنیا ملاحظه میکنی پیدا شد و هیچ احدی نیست مگر اینکه مشغولبه یکی یا بیشتر از این شغلها هست ، و به جهت اخذ کردن این سه چیز تمام عالم مشغولشدهاند مگر اهل بطالت و کسالت که از بدو طفولیتبه هرزگی نشو و نما یافتهاند و به اینجهت لابد شدهاند که از آنچه دیگران تحصیل میکنند اخذ نمایند و به این سبب دوشغل خبیث رذل هم رسید که یکی دزدی و دیگری گدائی است . و هر کدام از اینها نیزانواع بسیار و اقسام بیشمار دارند .
بدان ای جان برادر ! دنیا دشمن خدا و بندگان خداست ، اعم از دوستان و دشمنان او .
اما دشمنی او با خدا آن است که : راه بندگان او را زد و ایشان را به زخارف خود فریفت .
و از این جهتخدا از روزی که آن را آفریده نظر بر آن نیفکند . و اما عداوت آن بادوستان خدا به این است که : خود را هر لحظه به نوعی میآراید . و در نظر ایشان
جلوه میدهد . و نعمتهای خود را بر ایشان عرضه میکند ، تا صبر بر ایشان دشوار گردد . وحلاوت ترک دنیا در کام ایشان تلخ و ناگوار شود . و اما دشمنی او با دشمنان خدا به ایناست که : دام خود را در راه ایشان افکنده به مکر و فریب ایشان را به دام میکشد . وگردن آنها را به کمند خود در میآورد . و با ایشان نرد محبت و دوستی میبازد ، تا دلهایآنها را به خود کشیده از خدعه خود ایشان را ایمن و دلشان را به خود مطمئن ساخته بهیکبار دامن خود را از دست ایشان میرهاند و ایشان را در پشیمانی و ندامت و اندوه وحسرت مینشاند . پس آن بختبرگشتگان به کناری میآیند همه سود و سرمایهدرباخته ، و خود را از سعادت ابدی محروم ساخته ، آتش حسرت در کانون سینههایشانافروخته ، و دلهایشان به آتش بیبرگی سوخته ، در فراق عجوزه دنیای غدار نالههای زاراز دلهای افکار برمیآورند . و از مکر و فریب آن ، آههای آتشبار میکشند .
«یستغیثون و لا یغاث بل یقال لهم اخسئوا و لا تکلمون»
یعنی : «فریاد از نهادشان میآید و فریادرسی نمییابند . بلکه از هر طرف ندا به ایشان میرسد که : دور شوید ای سگان و سخنمگوئید» . (1)
ای خداوندان طاق و طمطراق*** صحبت دنیا نیرزد با فراق (2)
اندک اندک خانمان آراستن*** پس به یکبار از سرش برخاستن
«اولئک الذین اشتروا الحیوة الدنیا بالاخرة فلا یخفف عنهم العذاب و لا هم ینصرون»
یعنی : «ایشاناند کسانی که متاع حیات
چند روزه دنیا را به نعیم آخرت خریدهاند و بهعذاب ابدی گرفتار شدهاند ، نه عذاب ایشان تخفیف داده میشود و نه کسی اعانت ویاری ایشان را میکند» . (1)
پس هان ، هان ! تا فریب دنیا را نخوری و به ریسمان آن به چاه فرو نروی که دشمنخدا و بندگان اوست . و خانهای است عاریت و بیوفا . و سرائی استبیقدر و بیبقا .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند که : «اگر دنیا را در نزد خدا به قدر پرپشهای قدر بود کافر را از آن شربت آبی ندادی» . (2)
و فرمود که : «هر که صبح کند و بیشتر در شغل دنیا فکر داشته باشد او را هیچ گونهراهی در نزد خدا نیست . و خدا دل او را به چهار خصلت گرفتار میسازد : هم و غمی کههرگز از او جدا نشود . و گرفتاریای که هرگز از آن فارغ نگردد . و احتیاجی که هرگز بهبینیازی نرسد . و آرزوهایی که هرگز آخر نداشته باشد» . (3)
آری گرفتاران دنیا را دیدهای که آرزوی ایشان به جائی بایستد ؟ یا وقتی احتیاجایشان تمام شود ؟ یا روزی گرفتاریای از برای ایشان نباشد ؟ تهی دستان بینوا را اگر یکغم است گرفتاران دام دنیا را هر لحظه صد غم کم است . اگر فقرا را یک احتیاج در پیشاست ، اغنیا را هر دم صد حاجتبیش است .
آخری نیست تمنای سروسامان راسر و سامان به از این بی سر و سامانی نیست
و نیز آن حضرت فرمود که : «عجب و هزار عجب
از آن کسی که : خانه باقی پایداررا ترک میکند و از برای خانه فانی عمل میکند» . (1)
و در بعضی احادیث قدسیه رسیده است که : «ای فرزند آدم آنچه هست از مال ، مال من است . و از مال تو چیزی عاید تو نخواهد شد مگر آنچه تصدق کردی و پیش فرستادی . یا خوردی و برطرف کردی . یا پوشیدی و کهنه نمودی» . (2)
روزی سید عالم بر مزبلهای گذشت نزدیک مقبرهای بود ایستاد و فریاد کشید که :
بیائید و دنیای خود را ببینید و نظر کنید به این کفنهای کهنه و استخوانهای پوسیده و بهفکر کار خود بیفتید» . (3)
عارفی روزی براهی میگذشت*** واله و مدهوش چون میخوارگان
دید گورستان و مبرز (4)روبرو*** بانگ برزد گفت که : ای نظارگان
نعمت دنیا و نعمتخواره بین*** اینش نعمت اینش نعمتخوارگان
و نیز از آن حضرت مروی است که : «دنیا خانه کسی است که دیگر خانهای ندارد . ومال کسی است که هیچ مالی از برای او نیست . و آن را جمع میکند کسی که عقل ندارد . و به جهت آن دشمنی میکند کسی که دانائی ندارد . و بر آن حسد میبرد کسی کهبصیرت ندارد . و از برای آن سعی میکند کسی که یقین از برای او نیست» . (5)
و فرمود که : «خدای - تعالی - از روزی که دنیا را آفریده به آن نظر نکرده . در روزقیامت دنیا خواهد گفت : خدایا ! مرا نصیب پستترین دوستان خود کن . خطاب خواهدرسید که : ساکتشو
! هیچ ترا من از برای ایشان نپسندیدهام چگونه امروز خواهم پسندید» . (1)
و فرمود که : «در روز قیامت طایفهای را بیاورند که اعمال حسنه ایشان مانندکوههای «تهامه» (2)باشد ، پس امر الهی رسد که : ایشان را به جهنم افکنید . بعضی عرضکردند : یا رسول الله ! آیا ایشان از اهل نماز خواهند بود ؟ فرمود : بلی کسانی خواهند بودکه نماز میگزاردند و روزه میگرفتند و پارهای از شبها بیدار میبودند ، ولیکن هرگاه چیزی از دنیا پیدا میشد بر آن میجستند» . (3)
و مروی است که : «روزی حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله از خانه برآمد واصحاب را مخاطب نموده و فرمود : آیا در میان شما کسی هست که بخواهد خدا کوریاو را زایل کند و او را بینا گرداند ؟ آگاه باشید که هر کس به دنیا مایل باشد و امل او در دنیا طولانی باشد خدا دل او را کور کند . و به هر قدر که میل او به دنیا بیشتر میشودکوری دل او بیشتر میشود . و کسی که دوری از دنیا کند و از علایق آن اجتناب نماید وامید خود را کوتاه کند خدا عطا کند به او علم را بدون آنکه دیگری او را تعلیم کند . وهدایت را بدون آنکه دیگری او را راهنمائی کند» . (4)
و به اصحاب خود فرمود که : «من بر شما از فقر نمیترسم ، بلکه بر شما از غنا و مالداشتن میترسم و خوف دارم که دنیا به شما رو آورد و وسعتبه هم رسانید ، همچنان که رو آورد به
کسانی که قبل از شما بودند . به آن رغبت کنید ، همچنان که ایشاننیز به آن رغبت نمودند ، پس هلاک شدند و شما نیز هلاک شوید» . (1)
روزی فرمود که : «زود باشد که بعد از من قومی بیایند که بخورند پاکیزهترین طعامهاو الوان آنها را . و بگیرند زیباترین زنان و الوان آنان را . و بپوشند بهترین جامهها و الوانآنها را . و سوار شوند راهوارترین اسبان و الوان آنها را . و ایشان را شکمهائی باشد که ازکم سیر نشوند . و نفوسی باشد که به بسیار قانع نگردند . و صبح و شام مشغول امر دنیاباشند و آن را بپرستند و متابعت هوای خود کنند . پس فرمانی است لازم و خطابی استمتحتم از محمد بن عبد الله به هر که آن زمان را دریابد ، از فرزندان فرزندان شما اینکه :
بر آن اشخاص سلام نکنند . و مریضان ایشان را عیادت ننمایند . و مشایعت جنازههایایشان را نکنند . احترام پیران آنها را نگاه ندارند . پس هر که مخالفت کند و اینها را به جاآورد اعانت کرده استبر خراب کردن دین اسلام» . (2)
و فرمود که مرا با دنیا چه کار است ، مثل من و دنیا ، مثل سوارهای است که : در روزگرمی به زیر درختی رسد و ساعتی در سایه آن بخوابد و آن را بگذارد و برود» . (3)
و از کلام عیسی بن مریم است که : «وای از برای صاحب دنیا چگونه خواهد مرد وآن را خواهد گذاشت ! و چگونه آن را عزیز نگاه میدارد و
به آن وثوق و اعتمادمیکند و مطمئن میشود ! و عاقبت دنیا او را مخذول و منکوب میسازد و از او جدامیشود . وای ، وای بر کسانی که به دنیا فریفته شدند ! نمیبینند که چگونه به گردن ایشانمیافکند آنچه را که کراهت دارند ، که مرگ باشد . و آنچه را که دوست دارند از ایشانمفارقت میکند . و وعدههائی که خدا داده میآید . وای بر کسی که داخل صبح میشودو دنیا فکر او باشد و گناهان عمل او باشد ، چگونه فردای قیامتبه گناه خود رسوا خواهد شد ؟ ! » . (1)
روزی حضرت عیسی علیه السلام پرستوکی را دید که از جهتخود خانهمیسازد ، گفت : این حیوان را خانه هست و مرا خانه نیست . حواریین عرض کردند : اگرشما را میل به خانه است ما نیز از جهتشما خانهای بسازیم ؟ حضرت ایشان را به کناردریا آورد و گفت : در میان این دریا به جهت من خانه بسازید . عرض کردند که : اینچگونه میشود ؟ گفت : مگر نمیدانید که دنیا مثل دریاست» . (2)
آری چگونه دریائی که هر روز کشتی حیات چندین هزار تن در آن شکسته میگرددو نشانی از تخته بر کناری پیدا نمیشود .
در این لجه کشتی فرو شد هزار*** که پیدا نشد تختهای برکنار
از جانب پروردگار منان وحی به موسی بن عمران شد که : «ای موسی ! تو را با خانهایکه ماوای ظالمین است چه کار ؟ این خانه ، خانه تو نیست ، دل خود را از آن فارغ کن . وهوش خود را
از آن بردار ، که بد خانهای است ، مگر از برای کسی که در آن عملی کند . ای موسی ! من در کمین ظالم نشستهام تا حق مظلوم را از او باز ستانم» . (1)
«ای موسی ! دلرا به محبت دنیا مبند که هیچ گناه کبیرهای بدتر از آن به نزد من نخواهی آورد» . (2)
«روزی حضرت موسی به مردی گذشت که از خوف خدا میگریست چون برگشتباز او را گریان دید ، مناجات کرد که : بار خدایا ! این بنده تو از خوف تو گریان است . حق - تعالی - به او خطاب کرد که : ای پسر عمران ! اگر آن قدر گریه کند که آب دماغ او بااشگ چشمش مخلوط شود و بیرون آید ، و دستهای خود را آن قدر در درگاه بلند کندکه از بدن او ساقط شوند او را نخواهم آمرزید ، جهت آنکه او دنیا را دوست دارد» . (3)
«شخصی به سرور اولیا عرض کرد که : وصف دنیا را بفرما . فرمود : چه وصف کنم ازخانهای که اگر کسی در آن صحیح و ندرستباشد ایمن نیست . و اگر بیمار باشدپشیمانی است . محتاجان در آن محزون ، و اغنیا مبتلا و مفتون ، حلالش در پی حسابو حرامش در پی عقاب ، مانند ماری است که ظاهر آن نرم و باطنش زهر است» . (4)
در بعضی از مواعظ آن حضرت است که : «دست از دنیا بردار که دوستی دنیا آدمیرا کور و لال و کر میکند . و آدمی را ذلیل و بیمقدار میسازد . پس
عمر خود را دریاب و گذشته را تدارک کن و بیش از این فردا و پس فردا مگو ، که کسانی که پیش ازتو هلاک شدند به این نحو به هلاکت رسیدند ، عمر خود را به آرزو گذرانیدند و هرروز تاخیر افکندند تا ناگاه بیخبر ، امر خدا در رسید و هنگام رحیل آمد و ایشان بربستر غفلتخوابیده و پس ایشان را از کاخها و ایوانها به ظلمتکده گور در آوردند و دراستخلاص بر روی ایشان بستند و اهل و اولادشان پا از ایشان کشیدند و به قسمت کردناموالشان پرداختند» . (1)
که را دیدی از خسروان عجم*** زعهد فریدون (2)و ضحاک (3)و جم (4)
که در تخت و ملکش نیامد زوال*** نماند بجز ملک ایزد تعال
که را سیم و زر ماند و گنج مال*** پس از وی به چندی شود پایمال
دریغا که بگذشت عمر عزیز*** بخواهد گذشت این دم چند نیز
نشستی بجای دگر کس بسی*** نشیند به جای تو دیگر کسی
قافله سالار خیل زاهدان امیر المؤمنان و امام متقیان میفرماید که : «هان ! زندگانیچند روزه دنیا شما را فریب ندهد ، که دنیا خانهای است پر از رنجبلا و محنت و عنا ، وپیرایهای است ناپایدار ، و عجوزهای است مکار ، حالاتش متزلزل و منقلب ، و ساکنانشمشوش و مضطرب» . (5)
آری :
آنچه دیدی برقرار خود نماند*** و آنچه بینی هم نماند برقرار
هر طرف غارتگری دستبه غارت برآورده و جان و مال اهل دنیا را به نهب وغارت برده .
در پس این پرده زنگارگون*** غارتیاناند (6)زغایتبرون
1) 41. کافی ، ج 2 ، ص 136 ، ح 23 .
2) 42. «فریدون» پسر «آبتین» ، از نژاد طهمورث دیوبند بود و یکی از بزرگان داستانی اقوام مشترک هند و ایرانیاست ، که به کمک کاوه آهنگر به تختشاهی نشست و بر ضحاک تاخت و او را مغلوب کرد . فرهنگ معین ، ج 6 ، ص 1360 . و تاریخ ایران زمین ، ص 11 .
3) 43. ضحاک که نام او در «اوستا» «آژیدهاک» آمده به معنای اژدههای ده عیب است که پس از کشتن جمشیددر ایران به تختشاهی نشست و بر دو شانه او دو زخم به صورت دو مار بود . که به دستور اهریمن هر روز دو تن ازایرانیان کشته و مغز سرشان را به جای مرهم بر زخم او میبستند . عاقبت ایرانیان از ستم او به تنگ آمده و به اطراففریدون که پدرش را ضحاک کشته و بر زخم شانهاش نهاده بود گرد آمده و بر علیه او شوریده و او را مغلوبساختند . تاریخ ایران زمین ، ص 11 .
4) 44. مخفف جمشید . او از پادشاهان پیشدادی است : که پس از «طهمورث» بشاهی نشست و جشن نوروز ازرسوم اوست . او در آخر کار از فرط عزت مغرور شد و خویشتن را خدای جهان خواند . و سرانجام ضحاک تازی براو دستیافت و او را با اره به دونیم کرد . تاریخ ایران زمین ، ص 10 و 11 .
5) 45. مصادر نهج البلاغه ، ج 3 ، ص 167 . به نقل از کنز العمال و نهج البلاغه فیض الاسلام ، ص 716 ، خطبه217 (با اندک تفاوتی)
6) 46. غارتگران .
عیشش ناگوار و راحتش ناپایدار ، سکنهاش هدف تیر حوادث و بلا ، و اهلش بهصد هزار بلا مبتلا . ای بندگان خدا بدانید که شما نیز در منزلی هستید که پیش از شماکسانی در آنجا بودهاند که عمر ایشان درازتر ، و هیبت ایشان بیشتر ، و دیارشان آبادتر ، و آوازهشان بلندتر ، شب با صد هزار آرزو و امل با یکدیگر نشستند ، و با هم عهد شادیو خرمی بستند و چون شب سر آمد و داخل روز شدند با زبانهای خاموش و لال ، ودهانهای از خاک مالامال ، بدنهایشان پوسیده ، و منازلشان خالی مانده ، و نام و نشانشاناز صفحه روزگار برافتاده .
نه پیداست از خیمهها جز نشان*** نه باقی است از خیمگی غیر نام
قصرهای زرنگارشان به تنگنای قبر مبدل گشته . و فرشهای زرتارشان به خاک گوربدل شده . به محلهای منزلشان دادند که اهل آن به خود مشغول ، و از یکدیگر متوحشو دورند . آه ! محلهای که اهل آن همه همسایگان ولیکن آمد و شد با یکدیگر ندارند .
خانههای ایشان به هم پیوسته و همدیگر را نمیبینند . و همشهریهائی هستند که همدیگررا نمیشناسند . و همسایگانی هستند که با هم انس ندارند . عمارتها پرداخته و به آن گذرنمیکنند . خانهها ساخته و از آن یاد نمیآورند . و در خانههای قبر سر بر سنگی نهاده وبا کوه حسرت خوابیده .
آری : چگونه با یکدیگر آمد و شد نمایند و حال آنکه سنگ بلا اجزای وجودشان راخورده . و سنگلاخ عنا استخوانشان را در هم
شکسته . خاک قبر ، بدنهای ایشان را خورده .
روزگار دفتر زندگانیشان را درهم نوردیده . و عیش و عشرتشان به ناکامی و گرفتاری بدلگشته . دست روزگار بر خاکشان نشانده . و دوستانشان خاک ماتم بر سر فشانده . سفریکردهاند که در آن امید بازگشتن نیست . به ورطهای غرق شدهاند که از آن تمنای خلاصینیست .
هیهات :
«کلا انها کلمة هو قائلها»
یعنی : «از برگشتن بجز نامی بر زبانشان نخواهدگذشت» . (1)
«و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون»
یعنی : «و در قفایشان برزخی است که در آنجاگرفتار خواهند بود تا روز قیامت» . (2)
پس فرمودند که : «خود را چنان تصور کنید که به روزگار ایشان نشستهاید . و از ساغریکه ایشان خوردهاند کشیدهاید . ایام حیاتتان سر آمد ، و پیک اجل از در درآمد ، درخوابگاه گور تنها خوابیده ، و آن منزل هولناک را دیده ، و چگونه خواهد بود حال شماچون آن روز را معاینه ببینید و هنگام بر آمدن از قبر را مشاهده نمائید ؟ مردگان را ببینیداز قبر سر برآورده و رازها از پرده به درافتاده و شما را به موقف حضور پادشاه جلیلمیبرند . و در آن وقت ، دلها را میبینی که گویا از خوف از سینهها پریده ، و پردههایمردمان را بینی دریده ، عیوب ایشان ظاهر گشته ، و هر کسی به جزای عمل خود گرفتارشده . و وصیت میکنم شما را که دستبردارید از دنیائی که او خواهی نخواهی از شمادستبرخواهد داشت و بدنهای شما را کهنه و پوسیده خواهد کرد»
. (1)
و آنچه را که آن حضرت فرمودند چیزی است مشاهده و محسوس . هر که چشمداشته باشد ، چه جای آنکه عقل داشته باشد ، میبیند که هر کس چه از شاه و گدا ، و چهاز نیک و بد و ذلیل و عزیز و غنی و بیچیز ، اگر چند روزی در دنیا زیست و به قدر قوهاساسی چند هنوز هیچ یک را به نحوی که خواهش اوستسرانجام ننموده در میانمیگذارد و وداع باز پسین مینماید . و دیگران در میان آن میافتند و همه را پراکندهمیسازند .
خواجه به حرف امل بود که بردش اجل*** تا که دگر سرکند باقی این داستان
پس وای بر دلی که به کرشمه لذات فانیش از جا رود . و خاک بر سر عقلی که بهفسون کودک فریبش ، فریفته گردد . و حیف از نقد عمری که در بازار طلبش تلفسازند . و دریغ از قوت جوانی که در کشیدن بار زحمتش دربازند .
الحذرای غافلان زین وحشت آباد الحذر***الفرار ای عاقلان زین دیو مردم الفرار
ای عجب دلتان نه بگرفت و نشد جانتان ملول***زین هواهای عفن وین آبهای ناگوار
عرصه نادلگشا و بقعه نادل پسند***خانه ناسودمند و تربت ناسازگار
مرگ در وی حاکم و آفات در وی پادشاه***ظلم در وی قهرمان و فتنه در وی پیشکار
حضرت سید الساجدین علیه السلام میفرماید که : «بدانید که دنیا پشت کرده استو میرود و آخرت رو کرده است و میآید ، و هر یک را اهلی است . پس سعی کنید کهاز اهل آخرت باشید نه دنیا . و دل از دنیا
1) 49. نهج البلاغه فیض الاسلام ، ص 716 ، خطبه 217 ، با اندک تفاوتی در بعضی عبارات
بردارید و آگاه باشید که کسانی که دل از دنیا برداشته و اهل زهد در دنیا هستند بساط خود را زمین قرار دادهاند . و فرش خود راخاک . و از دنیا منقطع گشتهاند . و هر که از دنیا دستبرداشت همه مصیبتهای دنیا نزد اوسهل و آسان میگردد . و بدانید که : خدا را بندگانی است که گویا میبینند اهل بهشت رادر بهشت ، و اهل دوزخ را در دوزخ . همه کس از شر ایشان مامون ، و دلهاشان محزون ، بارشان در دنیا سبک ، و کارشان با دنیا اندک ، دو سه روزی زحمت را بر خود پسندیده ودر سرای جاوید به راحت ابدی رسیده ، چون شب درآید در خدمت پروردگار برقدمهای خود ایستاده ، و از دیده جوی آب به رخسار خود گشاده ، از پروردگارخلاصی خود را از آتش جهنم میطلبند . و چون روز درآید با مردمان به حلم و دانائیو نیکی و پرهیزکاری رفتار میکنند . از خوف و عبادات ، چون چوب تراشیده شده ، هرکه اینجا ایشان را بیند چنان پندارد که بیمار و ضعیف و مریضاند ، و با ایشان مرضینیست . یا چنان گمان نماید که عقل ایشان پریشان شده و پریشانی ایشان از فکر کارعظیمی است که در پیش دارند» . (1)
حضرت امام محمد باقر علیه السلام به جابر انصاری فرمودند که : «ای جابر ! چیست دنیا و چه میتواند بود ؟ آیا دنیا چیز دیگری استبه غیر از غذائی که بخوری ، یا جامهای که بپوشی ، یا زنی که شهوت خود را از آن بنشانی ؟
1) 50. بحار الانوار ، ج 73 ، ص 43 ، ح 18 .
ای جابر ! اهل ایمان دل بهدنیا نمیبندند . ای جابر ! آخرت خانه بقا و قرار ، و دنیا منزل فنا و زوال است . ولیکناهل دنیا را غفلت فراگرفته و از یاد عقبی ایشان را بیرون برده است» . (1)
و حضرت صادق علیه السلام فرمود که : «دنیا مانند آب دریاست ، هر چه تشنه ازآن مینوشد تشنگی او زیاد میشود تا او را بکشد» . (2)
و فرمود که : «چون خدا موسی و هارون - علیهما السلام - را امر کرد که به دعوتفرعون روند ، وحی به ایشان فرستاد که اگر خواهم چنان زینت دنیا را به شما میدهم کهچون فرعون شما را ببیند عجز و بیچارگی خود را بشناسد ولیکن من دنیا را از شماباز میگیرم و دنیا را به شما تنگ میگیرم ، با همه دوستان خود چنین میکنم . و نعیم دنیارا از ایشان دور میکنم همچنان که شبان مهربان ، گوسفندان خود را از جاهای خطرناکو گیاههای زهرناک دور میکند . و این نه از پستی ایشان است در نزد من ، بلکه به جهتآن است که : کامل کنند نصیب خود را از کرامت من» . (3)
لقمان پسر خود را نصیحت میکرد و به او میگفت : «ای فرزند ! دنیا را به آخرتبفروش تا هر دو را سود نمائی . و آخرت را به دنیا مفروش تا هر دو را زیان نمائی» . (4)
«ای فرزند ! پیش از تو مردمان از برای اولاد خود اموال بیشمار جمع کردند ، نه مال ازبرای ایشان باقی ماند نه اولادشان . ای فرزند !
به درستی که تو بندهای هستی مزدور ، تراکاری فرموده و مزدی به تو وعده دادهاند کار خود را بکن و مزد خود را بستان . و دردنیا چون گوسفندی مباش که به سبزه زاری افتد و از آن بخورد تا فربه شود و فربهی آنسبب کشتن آن گردد . دنیا را چون پلی دان که بر سر نهری است ، هر که از آن بگذرددیگر هرگز به آن عبور نمیکند . پس در آنجا نایست و به تعمیر آن مشغول مشو که تورا امر به آن نفرمودهاند .
چه باید رخت در منزل نهادن*** نباید بر سر پل ایستادن
ای فرزند ! بدان که : فردا چون تو را بر موقف حضور پروردگار بدارند از چهار چیزاز تو محاسبه جویند : یکی جوانی ، که آن را در چه صرف کردی . و از عمر تو ، که آن رابر چه باد دادی . و از مال تو ، که آن را از کجا آوردی و آن را چه کردی . پس مهیاشو و جواب آن را آماده کن . و غم دنیا را مخور که لایق غم خوردن نیست» . (1)
غم دین خور که دنیا غم نیرزد*** عروس یک شبه ماتم نیرزد
چه خوش گفته استیکی از بزرگان که : «هیچ چیز از دنیا روزی به دست تو نمیآیدمگر آنکه پیش از تو صاحبی داشته باشد و بعد از تو نیز صاحبی خواهد داشت . و چیزیبه تو نمیرسد مگر چاشت و شامی که بخوری ، پس خود را برای یک خوردن بههلاکت میفکن . و در دنیا مانند
1) 55. کافی ، ج 2 ، ص 134 ، ح 20 .
کسی باش که روزه باشد و به آخرت افطار کند ، زیراشبهه نیست که زمین همان زمین است که پیش از تو دیگران بر آن رفتند . و اساس هماناساس است که گذشتگان در آن تصرف کردند . اگر مملکت داری ، بسی پادشاهان کهآن را گذاشتند . و اگر ده و مزرعه داری ، چه اشخاص که در آن تخم کاشتند» . (1)
ملک سلیمان مطلب کان بجاست*** ملک همانستسلیمان کجاست
حجله همانست که عذراش (2)بست*** بزم همانست که وامق نشست
حجله و بزمی است که تنها شده*** وامقش افتاده و عذرا شده
خاک همان خصم قوی گردن است*** باد همان دشمن مرد افکن است
صحبت دنیا چه تمنا کند*** با که وفا کرده که با ما کند
بعضی از حکماء گفتهاند که : «دنیا بود و من نبودم و خواهد بود و من نخواهم بود . پس چگونه دل به آن بندم و چه لذت از آن توقع دارم و حال آنکه عیش آن ناگوار ، وروشنائی آن تیره و تار است . صافی آن بی «درد» نیست و سری در آن بیدرد نمیباشد . اهل آن همیشه در خوف و بیم ، که آیا کدام روز نعمت از دستم در رود ؟ و یا کداموقتحادثه مرا فرو گیرد ؟ چه وقت روزم سرآید و مرگم در آید ؟ کدام چیز است دردنیا که آدمی به آن شاد میگردد که همراهش اندوهی نیست ؟ ! » . (3)
اگر عیش است صد بیمار با اوست*** و گر برگ گلی صد خار با اوست
هان ، هان ! دنیا دکان شیطان است
. از دکان او چیزی برنداری که به طلب تو میآید وترا میگیرد و آنچه برداشتهای پس میستاند .
گفتهاند : اگر دنیا طلا بودی و آخرت سفال ، عاقل سفال را چون باقی استبر این طلاکه فانی است اختیار کردی . و حال آنکه دنیا سفال فانی و آخرت طلای باقی است . اگرسفال نبودی خدا به دشمنان خود ندادی .
به یکی از پیغمبران وحی شد که : «از دشمنی با مردم حذر کن ، که این باعث آنمیشود که از چشم من میافتی . پس ناز و نعمت دنیا را بر تو میریزم» . (1)
مروی است که : «چون خاتم انبیاء صلی الله علیه و آله مبعوث شد لشکر ابلیس بردور او جمع شده گفتند : خدا پیغمبری فرستاده و امتی از برای او قرار داده . گفت امت اودنیا را دوستخواهند داشت ؟ گفتند آری . گفتباکی نیست ، که اگر دیگر کسیبتپرستی نکند روز و شب ایشان را بر کار وا میدارم تا مال را به غیر از حق بگیرند و درمصرف باطل صرف کنند و به حقش مصرف نرسانند . دیگر همه بدیها از عقب آنمیآید» . (2)
و از این جهت است که گفتهاند : «عقلا سه طایفهاند : یکی آنکه : دست از دنیا برداردپیش از آنکه دنیا دست از او بردارد . و یکی آنکه : قبر خود را تعمیر کند پیش از آنکه بهآنجا برود . و یکی آنکه : خدا را از خود راضی کند پیش از آنکه او را ملاقات کند» . (3)
یکی از امراء از شخصی که عمر
او به دویستسال رسیده بود پرسید که : «دنیا راچگونه دیدی ؟ گفت : چند سالی به بلا و شدت ، و چند سالی به آسانی و سهولت . اینها از کم هم در روند . یکی به دنیا میآید و یکی از دنیا میرود . اگر اول نمیآمد مردم تمام میشدند و اگر دوم نمیمرد جا بر مردم تنگ میشد . پس امیر گفت : از من چیزیخواهش کن . گفت : عمر گذشته مرا به من باز ده و اجل آینده مرا از من دور کن . گفت : قدرت ندارم . گفت : پس مرا هم با تو کاری نیست» . (1)
یکی از بزرگان گفته است که : «بهشتخانهای است آباد ، و آبادتر از آن ، دل کسیاست که خواهد آن را آباد کند . و دنیا خانهای ستخراب ، و خرابتر از آن ، دل کسیاست که خواهد آن را آباد کند» . (2)
آری :
جهان چیست ماتم سرائی در او*** نشسته دو سه ماتمی رو به رو
جگر پاره چند برخوان او*** جگر خوارهای چند مهمان او
و اخبار و آثاری که : در مذمت دنیا و محبت آن ، و بیوفائی و کمی منزلت آن ، ودر ذم اهلش و هلاکت ایشان وارد شده بیحد و حصر است . (3)
و در کلمات ائمه معصومین ، بخصوص سید و سرور زاهدین ، امیر المؤمنین علیه السلام این قدر رسیده که تامل در آنها دل را از دنیا سیر ، و آدمی را از زینت آندلگیر میکند .
و هر که ملاحظه فقرات
مواعظ و خطبههای آن بزرگوار را که در نهج البلاغه (1)و غیرآن مذکور استبکند پستی مرتبه دنیا و ردائت و ذلت آن را میفهمد ، و حمق اهل دنیاو سفاهت ایشان را بر میخورد .
و یحتمل شنیده باشی که : «حضرت روح الامین از نوح نبی الله علیه السلام ، - کهبه روایت صدوق دو هزار و پانصد سال عمر داشت - پرسید که : ای دراز عمرترینپیغمبران ! دنیا را چگونه یافتی ؟ گفت آن را مانند خانهای یافتم که دو در داشته باشد ازیک در آمدم و از در دیگر بیرون رفتم» . (2)
و گویا به گوشت رسیده باشد که : «حضرت روح الله به دهی گذشت که همه اهل آنهلاک شده و در کوچهها و راهها افتاده بودند . و همه ایشان را محبت دنیای دنیههلاک کرده بود . (3)
و از بسیاری آفات دنیا و حقارت آن ، آن است که : خدا آن را برایهیچ یک از دوستانش نپسندید و ایشان را به اجتناب از آن امر فرمود و ایشان هم دل ازآن برداشتند و به قدر ضرورت اخذ ، و باقی را پیش فرستادند . و از جامه ، بجز ساتر عورتی نپوشیدند . و از غذا به غیر از سد رمقی نخوردند . دنیا را منزل گذرگاه دیدند پساز آن به غیر از توشه نخواستند . دنیای خود را خراب و ویران ، و آخرت را معمور وآبادان ساختند . که :
«صبروا قلیلا و نعموا طویلا»
یعنی : «زمانی اندک بر زحمت صبرکردند و به جاوید راحت و نعمت رسیدند» .
س تو نیز ای جان برادر ! به ایشان اقتدا کن و دل از این دنیای فانی بردار ، و بدان که :
دنیا را بقائی نمیباشد . و این عجوزه خونخواره را وفائی نیست . بسی عاشقان خود راکشته و بسی دلهای طالبان خود را به خون آغشته .
آبستنی که اینهمه فرزند زاد و کشتدیگر که چشم دارد از او مهر مادریشاهان عرب و عجم را ببین که از خیل چشم و خدم با خود چه به گور بردند ! وخسروان ترک و دیلم را نگر که بجز لقمه نانی از دنیا چه خوردند ! شاه و گدا از لوحمزار سنگ بر سینه زمان خفته ، و صالح و «طالح» (1)در حجله قبر خود را نهفته ، هیچ گلزمینی نیست که یوسف جبینی در چاه نیفتاده ، و هیچ راهی نیست که سلیمان جاهی درآن رو به خاک فنا ننهاده ، هیچ صبحی نیست که پسری را در مرگ پدری گریبانچاک نه ، و هیچ شامی نمیباشد که پدری در عزای پسر ، غمناک نباشد . سپهسالاران رانگر که تنها در دستشحنه اجل گرفتار ، و گردن فرازان را ببین که سرها در پیش و به کارخود درکارند . وزیران را بین که دفتر وزارتشان بر باد رفته ، امیران را نگر که بیسپه ولشکر در وحشت آباد گور خفته ، عالمان را بین که پا بر منبر تابوت نهاده بر دوشمیکشند ، عابدان را نگر که در محراب لحد سر بر خشتخام مینهند . کدام پادشاهی برسریر دولت نشست و آخر الامر طعمه گرگ اجل نشد ؟ ! و کدام
1) 68. بدکار .
شهنشاهی را بر تختعزت متمکن ساخت که دست مرگ به خاک مذلتش نکشید ؟ ! صد قرن بیش است که «ذو القرنین» (1)در زندان لحد محبوس ، و دارای جهاندار ، از دارائی خود مایوس است .
دستان «رستم» (2)دستان مقید به زنجیر قضا و قدر ، افسر «افراسیاب» (3)را نگر با خاک راه یکسان و برابر ، کاسه سر «کاوس» (4)
و فرهنگ معین ، ج 6 ، ص 1641 .
از سنگ حوادث شکسته ، و کتف و بازوی «شاپورذو الاکتاف» (5)را به ریسمان اجل محکم بسته«بهرام گور» (6)گرفتار زندان گور ، و قامت «قباد» (7)از قبای زندگانی «عور» ، (8)«اشکانیان» (9)در ماتم حیات ، اشک ریز ، و «ساسانیان» (10)در دست «سایس» (11)قهر الهی در رستخیز .«عباسیان» (12)را در مصیبت زندگی لباس سیاه در بر ، و «آل سامان» (13)را خاک بیسامانیبر سر«محمود غزنوی» (14)را دود از دودمان بر آمد ، و «طغرل سلجوقی» (15)را «طغرای سلطنت» (16)سر آمد ، از ملک «ملکشاه» (17)نشانی نه ، و از خنجر «سنجر» (18)بجز نامی نیست .
«چنگیز» (19)خونریز در چنگ پلنگ اجل گرفتار ، و «تیمور» (20)مغرور طعمه مور و مار«فاخته» (21)در خرابه قصر «هلاکو» (22)به کوکو گفتن مشغول ، و «قاآن» (23)و «غازان» (24)ازمنصب والای سلطنت معزول ، و «اورنگ» (25)«اورنک» (26)بیزیب و رنگ مانده ، و «همایون» (27)«همایون فال» (28)آستین بر تخت و تاج افشانده .
کجا آن گوشه دنیاش خواندند*** گهی پرویز و گه کسراش خواندند
چو در راه رحیل آمد روا رو*** چه پرویز و چه کسری و چه خسرو
کجا جمشید و افریدون و ضحاک ***همه در خاک رفتند داد ازین خاک
1) 69. داستان ذو القرنین در قرآن سوره کهف (18) آیه 83 تا 93 مفصل ذکر شده ، و در اینکه او چه کسیاست ، در میان مفسران اختلاف است . بعضی معتقدند : او همان اسکندرمقدونی است . و بعضی او را «تبع» پادشاهیمن دانستهاند . و بعضی مانند «ابو الکلام آزاد» دانشمند معروف اسلامی او را همان «کورش کبیر» پادشاه هخامنشیدانسته ، به هر حال قرآن او را مؤمن و موحد میداند که به خدا و روز رستاخیز ایمان داشته . جهت اطلاع بیشتررجوع شود به : تفسیر نمونه ، ج 12 ، ص 542 و کتاب «ذو القرنین یا کورش کبیر» تالیف دانشمند یاد شده .
2) 70. «رستم» ، پسر زال ، جهان پهلوان ایران ، از مردم زابلستان است که گویند : دارای قدرتی فوق قدرت بشریبوده و به چند تن از پادشاهان کیانی (کیقباد ، کیکاوس و کیخسرو) خدمت کرد رک : فرهنگ معین ، بخش اعلام .
3) 71. «افراسیاب» فرزند پشنگ ، نام پادشاه توران است که : در زمان منوچهر و نوذر ، به ایران حمله کرد و نوذررا شکست داد و دوازده سال پادشاهی کرد و در زمان کیخسرو گرفتار و کشته شد . تاریخ ایران زمین ، ص 11 و 12 . وفرهنگ معین ، ج 5 ، ص 158
4) 72. «کاوس» کیکاوس ، پسر «کیقباد» دومین پادشاه سلسله «کیانی» است . در دوره وی داستان هفتخوانرستم ، سیاوش ، رستم و سهراب و غیره پیش آمده که در شاهنامه فردوسی مذکور است . تاریخ ایران زمین ، ص 13 .
5) 73. او دهمین پادشاه ساسانی است ، که در سال 309 میلادی پس از مرگ هرمز دوم به پادشاهی رسید و 70سال سلطنت نمود . و در سال 379 میلادی در گذشت . فرهنگ معین ، ج 5 ، ص 854 .
6) 74. «بهرام گور» فرزند «یزدگرد اول» ، پانزدهمین پادشاه سلسله ساسانی است . او از پادشاهان محبوب ساسانیاست که در زمان او مردم ایران در آسایش و آرامش میزیستند و در ممالک تابعه آزادی مذهب داده بود . وی را بهخاطر علاقهاش به شکار گورخر«بهرام گور» خواندهاند در سال 438 میلادی که با اسب در پی گوری میتاختبهباتلاقی فرو رفت و ناپدید شد . تاریخ ایران زمین ، ص 88 . و فرهنگ معین ، ج 5 ، ص 303 .
7) 75. «قباد» (غباد) پسر فیروز اول است که : از سال 487 تا 531 میلادی سلطنت کرد ، او پادشاهی نیرومند وبا اراده بود . و بارها کشور روم از ضرب شمشیر او به لرزه در آمد . و در زمان او آئین «مزدک» که مبتنی بر تقسیمثروت و زنان بین افراد بشر بود پدید آمد . تاریخ ایران زمین ، ص 110 . فرهنگ معین ، ج 6 ، ص 1241 .
8) 76. لخت ، برهنه .
9) 77. سلسلهای است از پادشاهان ایرانی قبل از اسلام ، که قریب پانصد سال (از 250 سال قبل از میلاد تا 226میلادی) در ایران سلطنت نمودند . و ابدا تسلیم بیگانگان نشدند . فرهنگ معین ، ج 5 ، ص 153 .
10) 78. سلسلهای از شاهنشاهان ، که از 224 تا 652 میلادی در ایران سلطنت کردند . آنان در ایران حکومت ملیتاسیس کردند که : متکی به دین زرتشتی بود و تمدنی ایجاد نمودند که در سراسر تاریخ ایران زمین بینظیر بود . اولینپادشاه ساسانی «اردشیر اول» بود که با شکست دادن «اردوان» سلسله «اشکانی» را برانداخت . و آخرین آنان «یزدگرد سوم» بود که در سال 31 ه - (652 میلادی) در زمان خلافت عثمان مغلوب عرب گردید و با کشتهشدن اودوران سلسله ساسانی و بساط شاهنشاهی در ایران برچیده شد . تاریخ ایران زمین ، ص 79 و 104 . و فرهنگ معین ، ج 5 ، ص 700 .
11) 79. «سایس» به معنی رام کننده ، ادب کننده و تربیت کننده است . در بعضی از نسخهها این چنین است : «دردست اجل و پنجه قهر الهی» .
12) 80. سلسلهای از خلفای عباسی هستند ، که : به کمک ایرانیان به سرداری «ابو مسلم خراسانی» در برابر خلفایبنیامیه قیام کردند . و 36 تن آنان بر قسمتی از ممالک اسلامی و آسیای غربی حکومت کردند . خلافت عباسی از سال123 ه - (750 میلادی) آغاز شد و در سال 656 ه - (1258 میلادی) پایان یافت . اولین خلیفه بنیعباس«ابو العباس سفاح» ، و آخرین آنان«مستعصم» بود که به دست هولاکوخان مغول کشته شد . فرهنگ معین ، ج 5تاریخ ایران زمین ، ص 140- 226 .
13) 81. آل سامان (سامانیان) خاندان ایرانی هستند که : در خراسان و ماوراءالنهر و بخشی از ایران مرکزی از سال261 ه ق (874 میلادی) تا 389 ه ق (999 میلادی) سلطنت کردند .
14) 82. او ابو القاسم ، ملقب به «یمین الدوله» فرزند ارشد سبکتکین ، سومین و مقتدرترین شاه سلسله غزنوی است ، کهدر سال 387 ه ق به تخت نشست . و در سال 421 ه ق چشم از دنیا بست . فرهنگ معین ، ج 6 ، ص 1926 .
15) 83. مراد «طغرل بیگ» ملقب به «رکن الدین» است ، که از مؤسسان سلسله سلجوقی بود . خلیفه وقت (القائمبامر الله) وی را به رسمیتشناخت . و فرمان داد در مساجد ، خطبه بنام طغرل بخوانند . طغرل ، ملک رحیم را دستگیرکرده و به زندان افکند و به دولت آل بویه پایان داد . او در سال 429 ه ق (1037 میلادی) به سلطنت رسید . و درسال 455 ه - (1063 میلادی) از دنیا رفت . تاریخ ایران زمین ، ص 188 . فرهنگ معین ، ج 5 ، ص 1094
16) 84. خطی که بر صدر فرمانها ، بالای «بسم الله» مینوشتند بشکل قوس که شامل نام و القاب سلطان وقتبود . و آندر حقیقتحکم امضاء و صحت پادشاه را داشته .
17) 85. «ملکشاه سلجوقی» پس از درگذشتسلطان «الب ارسلان» به سلطنت نشست و در سال 485 در سن 40سالگی در گذشت . رک : ترجمه کامل ابن اثیر ، ج 17 ، ص 52 .
18) 86. او احمد بن ملکشاه آخرین پادشاه از سلجوقیان است ، که در ظرف 40 سال سلطنت او ، 19 فتح نصیبوی گردید . و شکست او از «قراختائیان» از بزرگترین شکستهای مسلمانان در آسیای مرکزی است ، که تلفاتسلجوقیان را 000/100 نفر نوشتهاند . و او در سن 70 سالگی در سال 552 ه (115 م) در گذشت . رکفرهنگ معین ، ج 5 ، ص 808 . تاریخ ایران زمین ، ص 195 .
19) 87. نام او تموچین ، فرزند یسوکای معروف به «چنگیزخان» از مغولستان است ، که در سال 616 به ممالکخوارزمشاهی حمله کرد . و جنایاتی مرتکب شد که قلم از بیان آن شرم دارد . و در ظرف دو سال شهرهای ایران راتسخیر کرد . و در سال 624 در گذشت . جهت آگاهی از جنایات مغولان رک : ترجمه کامل ابن اثیر ، ج 26 ، ص 124 .
20) 88. او از پادشاهان بزرگ و خونخوار مغول بوده ، که آدمکشی و جنایات او قلب هر انسانی را به درد میآورد . او در حمله به هرات ، از کلههای مردم منارهها ساخت . و همچنین در اصفهان با هفتاد هزار سربریده منارههاساخت . وی مسکو ، هندوستان ، مصر ، دمشق و بغداد را فتح کرد . و در مسیر حرکتبه طرف چین ، در سال 807 بهسن 71 سالگی درگذشت . رک : فرهنگ معین ، ج 5 ، ص 408 .
21) 89. پرندهای استخاکی رنگ ، شبیه کبوتر ، دور گردنش طوق سیاه دارد و صدای او را «کوکو» مینامند .
22) 90. «هولاکوخان» مؤسس سلطنت ایلخانان است ، او اسماعیلیه را قلع و قمع کرد و معتصم آخرین خلیفه عباسیرا کشت و بغداد را قتل عام کرد ، فرمانروای ایران و آسیای صغیر و قسمتی از هندوستان تا کنارههای دریای مدیترانهگردید و جانشینان او تا یک قرن (656 تا 756) سلطنت داشتند . تاریخ ایران زمین ، ص 225 . و فرهنگ معین ، ج 6 ، ص 23136 .
23) 91. «اگتای قاآن» سومین پسر چنگیزخان است که در سال 626 ه (1229 میلادی) میلادی جانشین پدر گردیدو چین ، ایران و آسیای شرقی را به تصرف در آورد . و در سال 639 ه (1241 میلادی) در گذشت . فرهنگمعین ، ج 5 ، ص 168 . و تاریخ ایران زمین ، ص 221 .
24) 92. او محمد بن ارغون بن اباقا بن هلاکو ، هفتمین از ایلخانان مغولی است . که در سال 694 ه (1295 م) بهایلخانی رسید . و در سال 694 به دستشیخ صدر الدین ابراهیم ، اسلام آورد . و به پیروی از او 000/10 تن ازمغول اسلام آورد . از زمان او تا انقراض سلسله ایلخانان ایران ، اسلام دین رسمی دولتشد . وی یکی از پادشاهانبزرگ مشرق به شمار میرود . او در سال 703 ه از دنیا رفت . رک : فرهنگ معین ، ج 6 ، ص 1232 .
25) 93. تخت و سریر پادشاهی .
26) 94. «اورنگ زیب» از مشهورترین و مقتدرترین پادشاه سلسله گورکانی و ششمین پادشاه سلسله مغول هند است کهشاهنشاهی هند را با فتوحات و اداره منظم ، به اوج رفعت رساند . فرهنگ معین ، ج 5 ، ص 195 .
27) 95. «همایون» (ناصر الدین) پسر بابر از پادشاهان گورگانی هند است که در سال 964 ه از «شیر شاه» شکستخورد و به ایران پناهنده شد و پس از پانزده سال با کمک شاه طهماسب لشگری فراهم کرد و در سال 962 ه (1555 میلادی) مجددا دهلی را تسخیر کرد و سال بعد وفات نمود . فرهنگ معین ، ج 6 ، ص 2295 .
28) 96. همایون فال به معنی همایون بخت ، (خجسته و مبارک بخت) است
ریر افتاده سر بیتاج گشته ***در و گوهر همه تاراج گشته
خزینه در گشاده گنجبرده*** سپه رفته سپهسالار مرده
که آید روزی آنجا کوس و پیلش*** که برنامد شبی بانک رحیلش
جگرها بین که پرخوناب و خاکست*** ندانم این چه دریای هلاکست
هر آن ذره که آرد تند بادی*** فریدونی بود یا کیقبادی
کفی گل در همه روی زمین نیست*** که در وی خون چندین آدمی نیست
ولایتبین که ما را کوچ گاهست*** ولایت نیست این زندان و چاهست
بدان که : از برای دنیا صفات و حالاتی چند است که در هر صفتی آن را تشبیه بهچیزی نمودهاند . و به این جهت ، مثالهای بسیاری از برای دنیای غدار حاصل شده :
مثال اول : آنچه خداوند عظیم در کتاب کریم آن را در بیثباتی و سرعت زوال بهآن تشبیه فرموده است ، و آن گیاهی است که : از زمین بروید و به سبب آب باران ، لحظهخرمی و طراوت به هم رساند و بعد از ساعتی که آفتاب بر آن بتابد خشک شود و بادهاآن را متفرق و پراکنده سازند . و در این صفت ، در بعضی احادیث آن را به پلی مثالزدهاند که : باید به تعجیل از آن عبور کرد .
مثال دوم : در خصوص اینکه او را هیچ حقیقتی نیست و اصلی ندارد ، بلکه محضو هم و خیال است ، و در این خصوص ، آن را تشبیه کردهاند به خیالاتی که : آدمی آن رادر خواب میبیند و چون بیدار میشود اصلا از آن اثری نیست .
بلی
! دنیا حکم خواب را دارد ، و مرگ بیداری است . و بعد از آنکه این خواب بهانجام رسید ملاحظه خواهد شد که : هیچ در دست نیست ، بلکه پیش از مردن هم چنیناست . نمیبینی که : از برای آدمی عیش و لذت ، یا رنج و مصیبت است ، چون آن سرآمدو گذشت مطلقا با خواب تفاوتی ندارد ؟ و بسیار میشود که : بعضی از امور تشکیکمیشود که : آیا آن را در خواب دیده یا بیداری ؟ پس چه اعتبار و مرتبهای است از برایچیزی که با خواب مشتبه شود . بلکه بعد از گذشتن ، هیچ فرقی با خواب نداشته باشد .
مثال سوم : در مخالفت ظاهر دنیا و باطنش گفتهاند که : دنیا مانند پیرزنی است متعفنکه ظاهر خود را زینت دهد و خود را به انواع حلی و زیور بیاراید تا مردمان را به خودفریفته سازد ، و ایشان فریب آن را خورده با آن دست در آغوش نمایند ، چون نقاب ازچهره آن بردارند و بر باطن آن خبردار گردند ببینند عجوزهای است کریه صورت ، قبیح سیرت ، به انواع قبایح موصوف ، و به اقسام معایب معروف .
مروی است که : «دنیا را در روز قیامتبه صورت پیرزالی کبود موی ، ازرقچشم ، گراز دندان ، کریه منظر ، و قبیح رخسار بیاورند ، پس آن را مشرف بر همه مردم کنند و بهایشان گویند که : آیا این را میشناسید ؟ مردمان گویند : نعوذ بالله که ما این را بشناسیم ! خطاب رسد که : این دنیایی
است که با آن تفاخر میکردید . و به واسطه آن به یکدیگرحسد میبردید و دشمنی میکردید . و قطع صله رحم مینمودید . پس دنیا را به جهنممیافکنند . دنیا فریاد میکشد که خداوندا ! کجایند پیروان و دوستان من ؟ پس خداوندعالم میفرماید که : دوستان آن را هم به او ملحق سازید» . (1)
و بعضی در این خصوص دنیا را تشبیه نمودهاند : به ماری که ظاهر آن نرم و هموار ، وباطنش زهر قتال است . و هر که ظاهر و باطن او را شناختحقیقت آن را میشناسد .
مثال چهارم : در خصوص کوتاهی عمر دنیا گفتهاند که : دنیا از برای هر کسی مانندیک گام است که بردارد . و چه شک ، که هر که ملاحظه کند پیش از وجود خود را تا ازلالآزال و بعد از رفتن خود را از دنیا تا ابد الآباد این دو سه روزی که در دنیا زیستمینماید به قدر یک قدم بلکه کمتر است در پیش سفر طولانی ، بلکه در پیش زیادتر ازصد هزار مسافت تمام روی زمین .
هان ، هان ! تا از این مثال غافل نگذری و تامل نکرده از آن دستبرنداری و هر کهدر این تامل کند و به این دیده دنیا را ببیند دیگر دل به آن نمیبندد . و به هر نوع که ایندو روز بگذرد باکی ندارد .
بلی :
دو روزه عمر اگر دیر است اگر زود***چنان کش بگذرانی بگذرد زود
بلکه هر که به این چشم به دنیا نگرد دیگر در آن خشتی بر خشتی نمیگذارد .
1) 1. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 10 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 186 .
وهمچنان که سید رسل صلی الله علیه و آله از دنیا رفت و دلی به دنیا نبست ، و دو خشتبر روی هم نگذاشت .
«روزی یکی از صحابه را دید که از گچ خانه میسازد . فرمود : امر از این کارهاپرشتابتر است» . (1)
مثال پنجم : در قدر دنیا نزد آخرت ، و کمی آن گفتهاند که : نسبت دنیا در پیشآخرت مانند دریایی استبیپایان که کسی نگشتخود را به آن داخل کند پس همه دنیا و ما فیها مثل آن قدر رطوبتی است که به انگشتباقی میماند و آخرت چون آندریاست . بلکه کسی که از حقیقت آگاه باشد میداند که : قدر دنیا در نزد آخرت بسیاراز این هم کمتر ، است ولیکن دیده بینا کجاست .
مثال ششم : در خصوص اینکه امر دنیا به جایی منتهی نمیشود . و هر شغلی از آن بهشغلی دیگر منجر میشود . و هر علاقه ، علاقهای دیگر در عقب میآورد . و در اینخصوص آن را تشبیه نمودهاند به آب دریا ، که هر چه آدمی بنوشد تشنگی را فرونمینشاند . بلکه هر قدر از آن نوشد عطش را زیاد میکند تا او را هلاک کند . و اینامری است مشاهد و محسوس ، که هر که ملاحظه کند میبیند که سیرتر از دنیا کسیاست که میل او به دنیا کم و علاقه او اندک است . و هر که را مال و تجمل بیشتر دردسرافزونتر ، و مشاغل و گرفتاری او بالاتر است . و آخری از برای آن نیست .
مثال هفتم : در صعوبتخلاصی از
1) 2. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 12
آن بعد از گرفتاری و هر که را گرفتاری بیشترخلاصی آن مشکلتر و در این خصوص اهل دنیا را تشبیه کردهاند به کرم ابریشم که بردور خود میتند و راه نجات خود را سد میکند و هر چه بیشتر بر خود تنید خلاصیآن مشکلتر میشود تا بالمره راه خلاص مسدود و از غم و غصه هلاک میشود و اکثرابناء این دنیا به این حالت مبتلا هستند .
مثال هشتم : آنکه مثال زدهاند دنیا را در طراوت اول و کثافت آخر ، به طعمه لذیذکه خورده میشود ، که ابتدای آن در نهایت لطافت و پاکیزگی و چون خوردی و ساعتیاز آن گذشت همه آن کثافت و نجاستی میشود که آدمی نظر کردن به آن را کراهتدارد چه جای خوردن . و همچنان که هر طعامی که چربتر و لذیذتر است ، ثقل آنکثیفتر و متعفنتر است همچنین هر چه شهوات دنیویه که مرغوبتر و مطبوعتر است ، در وقت مرگ اذیت و کراهت آن بیشتر ، و فتنه آن عظیمتر خواهد بود . و این در دنیانیز معاین و محسوس است ، زیرا که : هر چه محبتبه آن بیشتر ، و لذت به وجود آنبالاتر است ، درد و الم و مصیبت و ماتم در فراق آن نیز افزونتر است . و مرگ نیستمگر مفارقت از دنیا .
مثال نهم : مثال زدهاند دنیا را به خانهای که : کسی آماده کرده باشد و طبقی بر آننهاده باشد و بر آن طبق گلها و ریاحین گذارده و به تربیب مردم را خوانده باشد که بیایندبه آن خانه داخل شوند و آن
گل و ریاحین را ببینند و ببویند و از برای دیگران که بعدمیآیند بگذارند و بروند ، نه آنکه آن گلها را بردارند و با خود ببرند . پس یکی از آناشخاص چنان گمان کند که اینها را به ایشان دادهاند ، پس دل به آن بندد و به آن خرمیو شادی کند چون خواهد بیرون رود و ببرد از او بگیرند ، در آن وقت متالم میشود و اندوهناک میگردد ، و شادی او به ملال مبدل میشود . و کسی که حقیقت کار را مطلعاستبه آنها منتفع میشود و شکر گزاری صاحبخانه را میکند . و شادان و خرم از آنخانه بیرون میرود .
و همچنین هر که حقیقت دنیا را شناخت و مقصود از آمدن خود را به آنجا دانستمیداند که : آن مهمانخانهای است که از برای مسافرین عالم آخرت مهیا شده ، که چونبه این منزل رسند منتفع شده بگذرند و روانه مقصد گردند . و هر که نادان و جاهل ، و ازحقیقت کار غافل است تصور چنین میکند که اینها ملک اوست و دل به آن میبندد ، وچون او را بیرون میکنند و همه آنچه را تصرف کرده از او پس میگیرند مصیبت اوشدید ، و محنتش عظیم میگردد .
مثال دهم : دنیا را تشبیه کردهاند به بیابان بیپایان خالی از آب و گیاه ، که جمعیبیزاد و راحله به آنجا وارد شوند و راه گم کرده حیران و سرگردان بمانند و به سرحدهلاکت رسند ، که در این بین مردی به ایشان رسد و گوید هرگاه شما را به آب و سبزهرسانم چه
میکنید ؟ گویند : دیگر از اطاعت تو سر نمیپیچیم . و بر آن ، پیمان از ایشانگیرد و ایشان را بر سر چاهی که اندک آبی داشته باشد و قلیل گیاهی در اطراف آن باشدبیاورد و ایشان از آن آب نوشند و لحظهای استراحت کنند پس آن شخص گوید :
بسم الله کوچ کنید تا شما را به آبادانی و معموره و بستانها و گلستانها برسانم ، بیشترایشان امتناع کنند و گویند : همین آب و گیاه ما را کافی است و از این بهتر نمیخواهیم .
و طایفهای حرف او را شنیده گویند : آخر شما عهد بستید که از گفته این مرد تجاوزنکنید و این بیابان جای ماندن نیست ، و چون شب در آید راهزنها و سباع شما را نابودمیکنند . و این طایفه به اتفاق آن مرد رفته تا به مقصد عالی برسند . و تتمه در آنجا بمانندتا شب درآید ، دزدان بر سر ایشان ریخته بعضی را کشته و طایفهای را اسیر نمایند .
مثال یازدهم : مثالی است که«صدوق» (1)
رک : از کلینی تا خمینی ص 13 . و روضات الجنات ، ج 6 ، ص 132 . و اعیان الشیعه ، ج 2 ، ص 261 .
- علیه الرحمه - در کتاب «اکمال الدین» (2)ازبعضی حکما نقل کرده در خصوص حال انسان و مغرور شدن آن به دنیا ، و غفلت ازمرگ و ما بعد آن ، و فرو رفتن به لذات فانیه . و آن این است که : حال کسی که به لذاتدنیویه مشغول گردد مثل کسی است که : در چاهی عمیق به ریسمانی آویخته که داخلچاه شود ، چون به وسط چاه رسد نظر کند به پائین چاه و اژدهائی بیند که دهن گشوده منتظر است که این1) 3. او ابو جعفر محمد بن علی بن بابویه قمی معروف به شیخ صدوق است که در سال 311 ه . ق به دعایحضرت ولی عصر - عجل الله فرجه - به دنیا آمد . جمع تالیفات او را تا سیصد جلد نوشتهاند . از تالیفات مشهور او کتاب «من لا یحضره الفقیه» است که جزء «کتب اربعه» شیعه میباشد ، او در سال 381 وفات نمود و در شهر ری دفن گردید .
2) 4. ص 327.
مرد به زیر آمده آن را فرو برد . و دو موش سیاه و سفید در بالایچاه باشند و به تعجیل آن ریسمان را قطع نمایند ، و آنی از بریدن آن نیاسایند . و وسطچاه ، زنبوری چند ، خانه کرده باشند و به دیوار چاه قدری عسل با خاک آمیخته ازایشان مانده باشد و آن زنبورها بر آن مجتمع شده باشند و آن شخص با وجود اینکهآن اژدها را دیده و دو موش را ملاحظه نموده و میداند که در اندک وقتی آن ریسمانمنقطع ، و طعمه اژدها خواهد شد رو به آن عسل خاک آلوده آورده مشغول لیسیدنآن شود ، و با آن زنبورها زد و خورد نماید ، و همه حواس خود را متوجه آن ساخته ازبالا و پائین خود فراموش کند .
و این مثلی است که : هر که در آن تامل نماید میداند که حال دنیا پرستان مطابق ایناست . پس اگر حکم به حماقت آن شخص نماید باید خود را هم اگر از اهل دنیا باشدبداند که احمق است . و چاه ، همان خانه دنیاست . و ریسمان ، رشته عمر است . و اژدهایدهن گشوده ، مرگ است . و دو موش روز و شباند ، که بیدرنگ مشغول بریدن رشتهعمرند . و عسل خاک آلوده ، لذات دنیاست ، که به هزار گونه زحمت و کدورت و الم ومصیبت آلوده است . و زنبورها ، اهل روزگار ، و طالبان دنیا هستند .
مثال دوازدهم : مثالی است که بعضی از اهل معرفت از برای دنیا و اشتغال بهمزخرفات آن ، و
حسرت و ندامت اهل آن بعد از مرگ ذکر کردهاند . پس تشبیهکردهاند اهل دنیا را به طایفهای که در کشتی نشسته باشند و به جزیره رسند و به جهتقضای اجتبدانجا روند با وجود اینکه دانند که کشتی چندان مکث در کنار جزیرهنتواند کرد و به زودی خواهد گذشت ، پس در آن جزیره متفرق شوند و بعضی بهشتاب ، قضای حاجت نموده به کشتی آیند و مکان وسیع گرفته ، ساکن گردند . وطایفهای مشغول سیر درخت و کوه و جزیره شده بعد از ساعتی به فکر افتد و خود رابرساند و مکان تنگی به دست او آید . و قومی دیگر دلبستگی به پاره سنگها و حیواناتآن جزیره به هم رسانیده نتواند از آنها بگذرد و آنها را بر دوش کشیده وقتی برسد کهمکان بسیار تنگی بیابد و به صد زحمتخود را در آنجا جای دهد ، و جای آنچهبرداشته نباشد ، آن را بر دوش خود نهد و با تنگی مکان به ثقل آنها نیز گرفتار گردد وپشیمان شود و نتواند آنها را به جائی افکند . و جمعی دیگر چنان مشغول سیر گردند کهکشتی و دریا و مقصد را فراموش کنند و در آنجا بمانند تا شب درآید و سباع از میاندرختان درآیند و تاریک گردد و بعضی از اینها طعمه سباع شوند . و بعضی در گل و لایفرو رفته ، هلاک گردند . و بعضی بمانند از غصه و گرسنگی تلف شوند .
و آنهائی که ثقل آنچه از جزیره برداشته بر دوش ایشان ماند و در کشتی انواع خواری از اهل آن بشنوند . و آن حیواناتی
که برداشتهاند بمیرند و مردار آنها بردوششان بماند و متعفن گردد و از تعفن آن بیمار شوند و در کشتی بمیرند ، یا بیمار ومبتلا ، به وطن رسند و در آنجا همیشه بیمار باشند . یا بعد از مدتی بمیرند .
اما ایشان که دیرتر آمدند و چیزی برنداشتند تا در کشتی هستند به جهت تنگی مکانزحمت میکشند اما بعد از بیرون آمدن به راحت و روح میافتند .
و کسانی که ابتدا آمدند و مکان وسیع گرفتند همیشه در استراحت هستند تا صحیحا وسالما به منزل خود وارد شوند .
سابق بر این ، اشاره شد به اینکه دنیا بر دو قسم است : یکی ممدوح . و دیگری مذمومو ملعون . و بیان این ، آن است که : وصول به اعلا مراتب سعادات ، و فوز به بساط قربحضرت خالق البریات حاصل نمیشود مگر به صفای دل ، و حب خدا ، و انس به آن . وسبب صفای دل ، بازداشتن نفس از شهوات دنیویه و عبادت کردن و طاعت نمودناست . و سبب حب خدا ، معرفت اوست . و آن نمیشود مگر به دوام فکر در آثار صنایععجیبه و بدایع غریبه او . و باعث انس ، کثرت یاد خدا ، و مداومتبر آن است .
و این سه صفت است که : آدمی را نجات میدهد و او را به مراتب سعادت میرساند . و اینها باقیات الصالحاتاند .
و شکی نیست که : هر که در صدد تحصیل این سه صفت و اسباب آنها باشد او سالکراه آخرت است . و
خود ظاهر است که : تحصیل اینها به صحتبدن محتاج ، و آنموقوف استبر غذائی - که حیات آدمی بدان باقی - و لباسی و سکنائی . و هر یک ازاینها محتاج به اسبابی چند هستند .
پس هر که از دنیا به همین قدر از برای تحصیل آخرت بردارد از اهل دنیا نخواهدبود . بلکه دنیا در حق او مزرعه آخرت خواهد بود .
بلی : اگر از این قدر کمتر را هم به قصد حظ نفس ، و تنعم در دنیا فراگیرد داخل اهلدنیا خواهد بود . ولیکن حظ نفس و خوش گذرانیدن در دنیا بر دو قسم است :
یکی آنکه : صاحبش را به عذاب آخرت میرساند و آن را حرام گویند .
و دیگری آنکه : به عذاب نمیرساند ولیکن باعث طول حساب و محرومی ازدرجات بلند ، و مراتب ارجمند در آخرت میگردد ، و آن را حلال نامند . و هر که رادیده بینا باشد میداند که طول معطلی در موقف عرصات به جهت محاسبه نیز عذابیاست . بلکه اگر محاسبه هم نباشد همان درجات عالیه که از دست آدمی در بهشت در میرود ، و آن حسرت و ندامتهائی که به جهت معارضه آنها با حظوظ خبیثه رذیلهدنیا دست میدهد ، عذابی استشدید . و چنانچه خواهی این را بفهمی حال خود را دردنیا ملاحظه کن که اگر امثال و اقران خود را بینی که به مرتبهای از مراتب دنیویه از توپیش افتند و از تو بالاتر شوند و تو به جهت کوتاهی و تقصیر خود تنزل نمائی ، چگونهحسرت و ندامت از
برای تو حاصل است ، با وجود اینکه میدانی که : این مراتبی استکه بقائی ندارد . و مشوب به انواع کدورات است . پس ببین حال تو چگونه خواهد شددر وقتی که ببینی مرتبه سعادتی از دست تو رفته است ، که اگر اهل روزگار همه عمر دنیارا در بیان وصف و عظمت آن صرف نمایند به نهایت آن نتوانند رسید . و هر که در دنیانعمتی به او رسد ، یا لذتی دریابد اگر چه به شنیدن آواز هزاری باشد ، یا به تماشایسبزهزاری ، یا نوشیدن آب سرد و خوشگواری ، در مقابل آن لذتی از لذات آخرت ازدست او در میرود . و باید از عهده جواب محاسبه آن برآید . و خوف و خطر محاسبهرا بکشد . و در مقام حساب بایستد . و ذلت و انکسار را ببیند . پس دنیا کم و زیادش ، حلال و حرامش ، ملعون و موجب نقصان ، و رانده نظر سعادتمندان . مگر آنچه اعانتکند آدمی را بر تحصیل آخرت ، که آن فی الحقیقه از دنیا نیست . و هر که معرفت اوبیشتر ، اجتنابش از نعمت دنیا افزونتر .
حتی اینکه منقول است که : «زاهد مطلق عیسی بن مریم سر بر سنگی نهاد که استراحتکند شیطان در برابر او آمد و گفت : به دنیا رغبت نمودی ؟ سنگ را برداشت و دورافکند» . (1)
و سلیمان بن داود علیه السلام با وجود سلطنت و پادشاهی ، اطعمه لذیذ را به مردم میداد و خود به نان جو معاش میکرد . (2)
و به این جهتبود که :
خدا دنیا را از سید آخر الزمان دور کرد ، به حدی که روزها رابه گرسنگی بگذرانید و از شدت گرسنگی ، سنگ بر شکم مبارک میبست . (1)
و به این جهتبود که : خدا خیل محنت و بلا را متوجه انبیا و اولیا و سایر اربابولاء گردانید .
هر که در این بزم مقرب ترست*** جام بلا بیشترش میدهند
همه اینها از راه محبت و مهربانی با ایشان است ، تا اینکه در دار آخرت به نهایتمراتب قرب و سعادت فایز گردد همچنان که پدر مهربان ، فرزند را از طعامهای چرب و شیرین منع میکند و او را به «فصد» (2)و «حجامت» (3)میاندازد . این ، نه از عداوت بااوست ، بلکه از راه مهربانی و شفقت است .
ای جان من ! تامل کن اگر تو را غلام زنگی متعفنی بوده باشد و ببینی که طعامهایمختلف و حلواهای وافر بر روی هم میخورد متعرض او نمیشوی . بلکه گاه باشد اگرهم از تو زیاد بیاید به او میدهی . ولی اگر طفل عزیزی داشته باشی ، یک دانه خرما دردست او ببینی آن را گرفته میافکنی . و به اندک ناخوشی که عارض او شود او را زیرتیغ «حجام» مینشانی .
پس از این میتوانی قدر و مرتبه خود را نزد خدا بدانی . و از آنچه گفتیم معلوم شدکه : هر چه از برای خدا نیست دنیائی است . و هر چه از برای خدا است دنیائی نیست .
و آنچه در دنیا هستبر سه قسم است :
اول آنکه : نمیتواند شد از
برای خدا باشد بلکه البته در صورت و حقیقت از دنیااست ، چون : انواع معاصی و محرمات ، و اصناف تنعم به مباحات . و این دنیائی است کهعلی الاطلاق مذموم است .
دوم آنکه : صورت از دنیا است اما حقیقت آن هم میتواند از برای دنیا باشد و هممیتواند از برای خدا باشد ، چون : اکل و شرب و نکاح و امثال اینها .
سوم آنکه : صورت آن از برای خداست ، اما میتواند شد که حقیقت آن هم از برایخدا باشد و هم از برای دنیا . مثل : علم و عمل و طاعت و عبادت ، که صورت اینها از دنیانیست اما اگر آنها را از برای خدا بجا آورد و تحصیل کند از دنیا نخواهد بود . اما اگرغرض از آن جاه و منصب و شهرت باشد از دنیای ملعونه خواهد بود .
دانستی که دنیا عبارت است از : هر چیزی که در آن از برای بنده پیش از مردننصیبی هست . خواه نعمت و مال باشد ، یا منصب و جاه ، یا متابعتشهوت شکم و فرج ، یا طلب علو و برتری و تکبر و انتقام و غضب و تشفی غیظ یا غیر اینها . و بالجمله از برای دنیا شعب و فروعی بیحد است . ولیکن اعظم آفات آن که متعلق به قوه شهویه استمال است ، زیرا که : هر زندهای محتاج به آن است .
و از برای مال ، فواید بسیار ، و آفات و «غوایل» (1)بیشماری است . و تمیز خوب و بدآن در نهایت
1) 1. شرها ، فسادها .
صعوبت و اشکال است ، زیرا که : از نبودن مال ، صفت فقر و احتیاج به هممیرسد . و از وجود آن ، وصف غنا و ثروت حاصل میشود . و این هر دو صفتی استکه خدا بندگان خود را به آنها امتحان میفرماید .
و از برای فقیر ، دو حالت متصور است : حرص و قناعت . که یکی محمود و دیگریمذموم است .
و حریص بر دو قسم است :
یکی : حریصی است که : حرص آن به کسب و صنعت کردن است ، بدون طمع درمال مردم .
و دیگری آنکه : حرص او به گرفتن مال مردم به زور و ظلم ، یا به تکدی و سؤالاست .
و هر دو طایفه هلاکاند . گو طایفه آخر بدتر از اولی باشد .
و از برای غنی نیز دو حالت است : امساک و بذل . یکی ممدوح و دیگری مذموم .
و بذل هم بر دو نوع است : میانهروی و اسراف . اول محمود و ثانی مذموم . و غیراینها از جمیع این امور ، اموری هستند که فهمیدن آنها مشکل است . و کسی که طالبمال باشد باید اول تمیز میان نیک و بد این حالتبکند و طریقه نیک آن را پیشنهاد خودسازد تا نجات یابد .
چون دانستی که : یکی از شعب دنیا مال است . پس بدان که : در قرآن و احادیثمذمت مال و بدی محبت آن بسیار وارد شده است .
خداوند عالم میفرماید :
«یا ایها الذین آمنوا لا تلهکم
اموالکم و لا اولادکم عن ذکر الله و من یفعل ذلک فاولئک هم الخاسرون» .
یعنی : «ای کسانی که ایمان آوردهاید مشغولنسازد مالها و اولاد شما ، شما را از یاد خدا . و کسانی که چنین کنند ایشاناندزیانکاران» . (1)
و باز میفرماید :
«انما اموالکم و اولادکم فتنة»
یعنی : «جز این نیست که : اموال و اولادشما ، فتنهاند از برای شما» . (2)
که به آنها شما را امتحان مینمائیم .
و حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که : «دوستی مال و بزرگی ، نفاق رامیرویاند ، همچنان که آب گیاه را میرویاند» . (3)
و فرمود که : «دو گرگ صیاد ، که داخل حصار گوسفندی شوند این قدر از گوسفندان را فاسد نمیکنند که دوستی مال و جاه ، دین مسلمانان را فاسد میکند» . (4)
و فرمود : «بدترین امت من مالداراناند» . (5)
و فرمودند که : «دوستان فرزند آدم سه چیز است : یکی تا وقت مردن با او است ، و آن مال است . و دیگری تا لب گور ، همراه اومیآید ، و آن اهل و عیال است . و سوم ، تا عرصه محشر همراهی او میکند ، و آناعمال است» . (6)
و فرمود که : «چون روز قیامتشود صاحب مالی را میآورند که مال خود را بهمصرفی که خدا فرموده است رسانیده است ، و مال او نیز در پیش روی او میآید وچون به صراط میرسد هر جا که میایستد و رفتن بر او مشکل میشود مال او میگویدبگذر که تو
1) 2. منافقون ، (سوره 63) ، آیه 9
2) 3. انفال ، (سوره 8) ، آیه 28 .
3) 4. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 40 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 200 .
4) 5. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 41 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 200 .
5) 6. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 41 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 201 ، (با اندک تفاوتی) .
6) 7. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 42 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 201 .
حق خدا را در من به جا آوردی . پس دیگری را میآورند که اطاعتخدارا ننموده است ، و مال او در پشتسر او میآید چون به صراط رسد هر جا که ایستدمال او گوید وای بر تو که در حق خدا کوتاهی کردی . پس چنین خواهد گفت تا او بهجهنم افتد و هلاک شود» . (1)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «دینار و درهم به هلاکت افکندند کسانی را کهپیش از شما بودند و شما را نیز هلاک خواهند نمود» . (2)
و در حدیثی دیگر از آن حضرت مروی است که : «در روز قیامت مردی را بیاورندکه از حرام در دنیا مال جمع نموده بود و در حرام صرف کرده بود ، پس امر شود که : اورا به جهنم افکنند . و دیگری را بیاورند که مال از حلال جمع کرده و در مصرف حرامخرج نموده . خطاب رسد که : او را هم به جهنم برند . و مردی دیگر را بیاورند که مال از حرام جمع کرده و به مصرف حلال خرج نموده . خطاب رسد که : او را نیز به جهنماندازند . و مردی دیگر را بیاورند که مال از حلال جمع نموده و به حلال خرج نمودهباشد خطاب رسد که : او را بازدارید ، شاید در طلب این مال ضرر به یکی از اموری که براو واجب است رسیده باشد ، مثل اینکه : نمازی را از وقتش تاخیر انداخته یا کوتاهی دررکوع یا سجود یا وضوی آن نموده باشد . عرض کند که : پروردگارا ! از حلال کسبکردم
و به حلال خرج کردم و هیچ یک از واجبات خود را ضایع نکردم . خطاب رسد :
شاید به جهت این مال ، بر اقران و امثال فخر کردهای . و به مرکبی یا جامهای مباهات نموده باشی ؟ عرض نماید : پروردگارا ! چنین عملی نیز از من سر نزد . و خطاب رسد که :
شاید کوتاهی و منع نموده باشی حق کسانی را که من امر کردم که بدهی از : سادات و یتیمان و مساکین و راه گذران ؟ عرض کند که : نه پروردگارا ! هیچ حقی را که امر فرمودهبودی ضایع نکردم .
در این وقت این جماعتحاضر میشوند و در مقام مخاصمه با آن شخصبرمیآیند و میگویند : خداوندا ! مال به او عطا کردی و او را غنی گردانیدی و به او امرفرمودی که به ما بدهد . اگر از جواب مخاصمه آنها بر آمد و معلوم شد که حق آنها راداده . و هیچ فخری و مباهاتی نکرده . و واجبی از او ضایع نشده . خطاب میرسد که :
بایست و به جا بیاور شکر نعمتی را که به تو عطا فرمودهایم از آنچه خوردهای وآشامیدهای و لذتی که یافتهای» . (1)
آه ، آه ای جان برادر ! کسی که مداخل و مخارج او حلال ، و همه واجبات خود رابه جا آورده باشد ، و حقوق الهی را ادا نموده باشد ، به این دقت محاسبه او را میرسند .
پس آیا چگونه خواهد بود حال امثال ما که غرق فتنه دنیا گشتهایم و خود را به
1) 10. جامع السعادات ، ج 2 ، ص 47
حلال وحرام آن آغشتهایم ؟ ! نه از شبهات آن اجتناب میکنیم و نه از شهواتش ، نه از اموالشمیگذریم و نه از لذاتش . شکمهای گرسنه در جوار ما سر به بالین مینهند و انواع اطعمهرا میخوریم ، و به شکر آن نمیپردازیم .
آه ! چه بزرگ خواهد بود مصیبت ما ! و چه عظیم خواهد بود بلیه ما ! بسا حیرتها وپشیمانیها که به ما رو دهد . و چقدر اندوه و ماتمها که از برای ما باشد در وقتی که هیچسودی نبخشد ، نمیدانیم که دنیا با ما چه خواهد کرد ؟ و فردا در حضور پادشاه قهار ، ازعهده جواب چگونه برخواهیم آمد ؟ ! خوشا به حال کسانی که از دنیا محروم وبینصیباند .
از زبان سوسن آزادهام آمد به گوش ***کاندرین دیر کهن حال سبک باران خوشست
حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلیست***تا نپنداری که احوال جهانداران خوشست
و از این جهتبود که بعضی از اصحاب سید مختار گفت که : «راضی نیستم روزیهزار مثقال طلا از حلال کسب کنم و در راه خدا صرف کنم ، با وجود اینکه از هیچعبادتی مرا باز ندارد . گفتند که : چرا ؟ گفت : میترسم از آنکه روز قیامت مرا باز دارند وبپرسند که : از کجا آوردی ؟ و به چه مصرف رسانیدی ؟ پس سزاوار مؤمن آن است که :
خود را به دنیا آلوده نسازد ، و به قدر کفاف از دنیا بسازد . و اگر زیادتی به او رسد بهجهتخود پیش فرستد . و اگر بعد بماند مفاسد و آفات بسیار دارد»
. (1)
برگ عیشی به گور خویش فرست*** کس نیارد ز پس تو پیش فرست
مروی است که : «مروی به حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله عرض کرد که : چرامن شوق به مرگ ندارم ؟ حضرت فرمود : آیا مالی داری ؟ عرض کرد : بلی یا رسول الله .
فرمود : مال خود را پیش روی خویش بفرست ، زیرا که : دل هر کسی همراه مال اوست ، اگر پیش فرستاد میخواهد زود به آن برسد و اگر گذاشت میخواهد با آن باشد» . (2)
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام درهمی به دست مبارک گرفتند و فرمودند : «تاتو از دست من بیرون نروی نفعی به جهت من نداری» . (3)
در بعضی روایات رسیده که : «اول روزی که سکه درهم و دینار زده شد شیطان آنهارا برداشت و بر روی خود گذاشت و بوسید و گفت : هر که شما را دوست دارد بندهبر حق من است» . (4)
و بعضی از بزرگان گفتهاند که : «دو مصیبت است از برای بنده در مالش در وقتمردن ، که اولین و آخرین مثل آنها را نشنیدهاند : یکی آنکه : همه آنها را از او میگیرند . و دیگر آنکه محاسبه همه آن را از او میخواهند» . (5)
و مخفی نماند که همچنان که در آیات و اخبار مذمتبسیار از برای مال رسیده ، همچنین مدح آن نیز وارد شده است .
و خدای - تعالی - آن را در قرآن کریم خیر نامیده است . (6)
و پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود
1) 11. جامع السعادات ، ج 2 ، ص 48 .
2) 12. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 42 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 201 .
3) 13. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 43 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 202 .
4) 14. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 43 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 202 .
5) 15. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 43 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 202
6) 16. بقره ، (سوره 2) ، آیه 180 .
: «خوب چیزی است مال صالح از برایمرد صالح» . (1)
و همه اخباری که در ثواب صدقه دادن و میهمانی و سخاوت و حج ، و غیر اینها ازچیزهائی که تحصیل آنها به مال بسته است رسیده ، دلالتبر خوبی مال میکند .
و «توفیق» (2)میان این اخبار آن است که : مال میتواند شد که وسیله وصول به سعادتاخرویه ، و فوز به درجات علیه گردد . و ممکن است که : به واسطه رسیدن به مقاصدفاسده ، که سد راه علم و عمل و حجاب سعادت ابدند شود . پس هر مالی که : به مصرفاول رسید ، ممدوح و مستحسن است . و آنچه به مصرف دوم رسید ، مذموم و مستهجناست . و اخباری که دلالتبر مدح آن میکند ، بر اول محمول ، و آنچه دلالتبر مذمتآن مینماید ، حمل بر دویم میشود . و چون اکثر طبایع بنیآدم ، به پیروی شهواتنفسانیه مایل ، و آن به واسطه مال حاصل میشود ، به این جهت زاید بر قدر کفاف آندر محل خطر و حذر از آن بهتر است .
و طوایف انبیاء ، و خیل اولیا ، از شر آن پناه به خداوند منان بردند .
حتی اینکه پیغمبر آخر الزمان صلی الله علیه و آله فرمود : «پروردگارا ! قوت آلمحمد را به قدر کفاف کن» . (3)
و گفت : «خداوندا ! مرا زندگانی عطا کن ، چون زندگی مسکینان ، و بمیران ، چونمردن مسکینان» . (4)
از آنچه گذشت روشن شد که : مال مانند مار است ، که هم در
آن زهر است و هم «تریاق» . (1)
مفاسد آن زهر آن ، و فواید آن تریاقش است . و هر که آنها را بشناسدمیتواند از شر مال احتراز ، و خیر آن را اخذ نماید .
و به جهت این مطلب میگوئیم : اما مفاسد مال بر دو قسم است : مفاسد دنیائی . ودینی و آخرتی .
اما مفاسد دنیائی آن ، زحمتها و شدایدی است که : دیده میشود که اغنیا و مالداران ، از ترس و بیم و حزن و اندوه و هم و غم و پریشانی خاطر و تفرق احوال و تلخی عیش وزحمت در تحصیل مال ، و محافظت و نگاهبانی آن ، و دفع دزد و ظالم و حاسد از آن ، به آن مبتلا و گرفتارند .
آری :
خوش فرش بوریا (2)و گدائی و خواب امن ***کاین عیش نیست در خود اورنگ خسروی
و اما مفاسد دینیه آن ، سه نوع است :
اول آنکه : باعث ارتکاب معاصی گردد ، زیرا که به واسطه مال ، قدرت بر معاصیحاصل ، و راه وصول به آنها آسان میگردد . پس هر گاه شهوت معصیتبه حرکت آیدو انسان خود را قادر بر آن ببیند و به سهولتبه آن تواند رسید بسا باشد که مرتکب آنشود و گناهی از او سرزند . و اما اگر مایوس از امکان آن گناه باشد و قدرت بر آننداشته باشد داعیه آن معصیت را نمیکند .
و از این جهت است که گفتهاند که : یکی از اسباب عصمت از معصیت ، عدم قدرتبر آن
است . پس کسی که به واسطه مال ، بر گناه قادر شد ، اگر مرتکب آن شود هلاکمیشود . و اگر مرتکب نگردد و صبر کند ، آن نیز شدت و زحمتی است ، زیرا که : صبر باوجود قدرت نیز بسیار شدید است .
دوم آنکه : باعث غرق خوش گذرانیدن و فرو رفتن به نعمتها میگردد ، زیرا که :
همچنان که میبینیم ، غالب آن است که : مالداران مشغول تنعم میشوند . و بهخوشگذرانیدن الفت و عادت میکنند . و نمیتوانند از نعمتها بگذرند . و هر یک لذتی راکه یافتند میل به لذت دیگر میکنند . و چون به این معتاد شدند ، و به خوشگذرانیدنعادت کردند ، بسا باشد که : از حلال میسر نگردد پس دستبه مال مشتبه دراز میکنندو به تدریج از آن تجاوز نموده به حرام فرو میروند . و به این جهتبه انواع اخلاقرذیله ، از : کذب و ریا و حسد و غیر اینها مبتلا میگردند .
و بسیار کم اتفاق میافتد که : کسی صاحب مال و ثروت باشد و به خوشگذرانیدن وتنعم عادت نکند و در صدد آن نباشد . و کسی که انواع اطعمه لذیذه و لباسهای فاخره از برای او میسر باشد کجا میتواند آنها را ترک کند و به نان جوی و جامه کهنهای قناعتکند ؟ ! آری : این شان کسی است که صاحب نفس قوی قدسیه باشد ، مانند : سلیمان بن داود علیه السلام و امثال او . علاوه بر این ، بعد از آنکه مال آدمی بسیار شد محتاج بهاعوان و
انصار میگردد و سروکار او با مردم میافتد . و کسی را که سروکار با اهل دنیاباشد چاره ندارد که با ایشان به نفاق و دوروئی سلوک نماید . با وجود آنکه سروکار بااهل دنیا داشتن ، باعث عداوت و کینه و حسد و کبر و ریا و غیبت و بهتان و سخن چینیو سایر معاصی میگردد .
و این همه از شومی مال ، و احتیاج به حفظ اصلاح آن هم میرسد .
سوم : و آن مفسدهای است که : هیچ صاحب مالی از آن خالی نیست . و آن ، ایناست که : نگاهداشتن و حفظ مال ، و انجام دادن امور متعلقه به آن ، آدمی را از یاد خداباز میدارد . و هر چه به واسطه آن انسان از یاد خدا غافل شود ، نیست مگر خسران و وبال .
و از این جهتحضرت عیسی علیه السلام فرمود : «در مال سه آفت است : یکیآنکه : آن را از غیر وجه حلال اخذ کنی . عرض کردند که : اگر از ممر حلال به دستآید ؟ فرمود : آفتی دیگر دارد که آن را در غیر موقعش صرف نمایی . عرض کردند که :
اگر در موقعش صرف کنی ؟ فرمود که : آفت دیگر دارد که در جابهجا کردن ونگاهداشتن آن آدمی را از یاد خدا باز میدارد» . (1)
و این دردی است که بیدوا ، و مرضیاستبیشفا ، زیرا که : روح عبادت و حقیقت آن ، یاد خدا و تفکر در عظمت و جلالاوست . و این دلی میخواهد فارغ ،
1) 23. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 49 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 205 .
و خاطری جمع .
بیغم و اندیشه سود و زیان ***نه خیال این فلان و آن فلان
و صاحب ده و مزرعه ، صبح و شام در فکر حساب سر کار و خیانت آن ، و کوتاهی برزگران در امر مزرعه و زراعت و عمارت است . گاهی مشغول فکر منازعه با شرکاءاراضی و قنوات ، و زمانی متوجه خیال خصومتبا اهل «خراج» (1)و «مالوجهات» ، (2)لحظهای در یاد گاو و خر ، و ساعتی در فکر اسب و استر .
گاه اندر فکر گاو و استری*** گاه آلوده غم اسب و خری
شب در خیال طویله و انبار ، روز در کار آبیاری و شیار ، و غیر اینها از افکار بسیار . وتاجر مسکین روز و شب با صد فکر قرین ، گاهی در فکر خیانتشریک ، و زمانی در تهیه اسباب سفر دور و نزدیک ، گاه میگوید : فلان شریک همه سود را برد ، و زمانی فکرمیکند که : فلان«مضارب» (3)سرمایه را تمام خورد ، یا فلان کس در عمل کوتاهی کرد یانه ، و فلان شخص مال را ضایع نمود یا نه ، و فلان محاسبه سهو استیا درست ، فلانحریف در معامله سخت استیا سست ، در اغلب اوقات در غربت محزون و مغموم ، وبه جهت کساد بازار و ناروائی مالش اندوهناک و مهموم . و همچنین سایر مالداران .
و بالجمله فکرهای اهل دنیا را نهایتی ، و خیالات ایشان را غایتی نیست . و کسی کهبجز فکر قوت سال خود را ندارد ، و زیادتر از آن را نمیطلبد ،
از همه خیالات فارغ ، واز جمیع این آفات سالم است .
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود***زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
و اما فواید مال : پس آن نیز بر دو قسم است : دنیائی و آخرتی .
اما فواید دنیائی آن ، چیزهائی است که : فایده آن پیش از مرگ ظاهر میشود ، مثلخلاصی از ذلتسؤال ، و خجلت عیال ، و خواری و پستی و حقارت و تهیدستی وعزت و بزرگی در میان مردمان ، و بسیاری دوستان و اعوان ، و حصول وقع و اعتبار دردلها ، و امثال اینها .
و اما فواید آخرتی آن ، سه نوع است :
اول اینکه : صرف خود نماید از برای به جا آوردن عبادات ، و قوت یافتن برطاعات ، و ستر عورت ، و جهاد و حج و امثال اینها .
دوم اینکه : به مصرف مردمان برساند ، یا به جهت فقرا و استحقاق ایشان . و ثواباین ظاهر و روشن است . یا به جهت رعایتشان و مروت خود ، و زیادتی صداقت ومحبت مردمان ، مانند مهمانی کردن و هدیه دادن و اعانت مردم نمودن و نحو اینها . و ازبرای هر یک از اینها ثواب بسیار در اخبار رسیده است . و فقر و استحقاق در ثواب اینهاشرط نیست .
بلی شرط ثواب در اینها نیت قربت است ، یا از برای حفظ آبروی خود ، چون دفعشر ظالم ، و بستن زبان هرزه گویان و امثال اینها . و این نیز موجب ثواب میشود .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که : «هر مالی را که آدمی به جهت محافظت آبروی خود صرف کند حکم صدقه دارد» . (1)
یا به کسی دهد که خدمت او را کند و شغلی که به او رجوع کند به انجام رساند .
و شکی نیست که این نیز از امور متعلقه به آخرت است ، زیرا که : کارهائی که انسانبه جهت زندگانی به آن محتاج استبسیار است . و اگر همه را خود متوجه شود وقت اوضایع میشود . و روزگارش به حیف میرود . و از کار آخرت باز میماند . و شکینیست که : کسی را که هیچ مالی نیستباید همه این کارها را خود متوجه شود . و از ذکرو فکر و عبادت و طاعتبازماند .
سوم آنکه : آن را به مصرف خیرات جاریه ، و باقیات الصالحات رساند . از : ساختنمسجد و مدرسه و «رباط» (2)و پل و اجرای قنوات و نوشتن قرآن و کتاب و نشاندناشجار ، و امثال اینها از چیزهائی که بعد از آدمی باقی میماند ، و مدتها ثواب آن روز بهروز عاید میگردد ، و باعث دعای بندگان خدا از خوبان و صالحان میشود . و اسمآدمی به خیر مذکور میگردد .
هر که خواهد از مفاسد مال رهائی یابد باید چند چیز را مراعات نماید :
اول اینکه : غرض از مال داشتن ، و فایده آن ، و سبب آفریدن آن ، و علت احتیاج بهآن را برخورد تا در طلب زیادتر از قدر اجتبرنیاید .
دوم اینکه : جهت «مداخل» (3)
آن را ملاحظه نماید . و از حرام ، بلکه از مشتبه اجتنابنماید . و همچنین از مداخلی که مکروه هستند ، یا باعث نقص مروت و زوال حریتنفساند احتراز نماید ، چون هدیهای که بوی رشوه دهد ، یا سؤال از خلق که موجبذلت و خواری است .
سوم اینکه : راه خرج را مراعات کند ، و در آن اقتصاد ، یعنی میانه روی نماید . نهاسراف کند ، و نه تنگ گیری .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که : «محتاج نشد هر که در خرجمیانه روی کرد» . (1)
و از برای اقتصاد در خوراک و پوشاک و سکنی ، سه درجه است : ادنی و وسط واعلی . و ظاهر آن است که : میل به طرف ادنی بهتر و اولی باشد ، تا در روز قیامت ازجمله سبکباران بوده باشد .
چهارم اینکه : آن را به مصارف حقه خرج کند . و در باطل صرف نکند ، که گناهخرج نمودن به باطل با کسب کردن از حرام یکسان است .
پنجم اینکه : نیتخود را در کسب و خرج و اقتصاد ، و جمیع وجوه ، خالص کند .
پس آنچه را تحصیل میکند ، به جهت استعانتبر امر آخرت تحصیل کند . و از آنچهاجتناب میکند ، به جهتخدا اجتناب نماید . و هرگاه چنین رفتار نماید ، مال داشتنضرری به او نمیرساند .
از این جهتحضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود که : «هرگاه مردی جمیعآنچه در روی زمین است جمع کند و در آن نیت قربت
1) 30. کنز العمال ، ج 3 ، ص 49 ، ح 5431 .
داشته باشد او از جمله زاهداناست . اگر همه را دستبردارد و از برای خدا نباشد زاهد نیست» . (1)
پس لایق مؤمن ، آن است که : هر کاری میکند از برای خدا کند تا آن کار از برای اوعبادت باشد . پس هر که از مال به قدر اجتخود و عیال ضبط ، و فاضل آن را صرفبرادران مؤمن کند ، آن کسی است که تریاق مال را گرفته و زهر آن را ریخته است . وبسیاری مال ، ضرر به او نمیرساند ، و لیکن این ، کار هر کسی نیست . و از برای همه کسمیسر نه . بلکه این شان آن کسی است که او را دیده بینا ، و دل دانا ، و قوت دین ، و کمالیقین بوده باشد . و این چنین کسی هرگاه همه مال عالم از برای او جمع شود او را ازخدا مشغول نمیسازد ، و به هلاکت نمیرساند .
آشنایان ره عشق در این بحر عمیق*** غرق گردند و نگردند به آب آلوده
اما عامی که خواهد در مالداری ، خود را شبیه به این اشخاص نماید مانند این استکه : افسونگری صاحب وقوف ، ماری را بگیرد که تریاق آن را بکشد و طفلی آن راببیند و شکل مار و خط و خال آن و «نعومت» (2)و نرمی آن در نظر او جلوه کند ، اقتدا بهآن افسونگر نموده ، ماری را بگیرد ، و دفعة آن مار ، او را بکشد .
بلی : فرق میان کسی که او را مار کشته باشد ، و کسی که مال
او را کشته باشد این استکه : کشته مار ، در همان حال میفهمد . اما کشته مال ، بسا باشد که نداند که کشته شدهاست . و وقتی برمیخورد که دیگر سودی ندارد .
آری : اگر کور میتواند که مانند بینا در کنار دریا و قلههای کوه و بیشهها و جنگلهاراه رود ، عامی جاهل نیز میتواند مانند عالم دیندار کامل ، مال بسیار داشته باشد . و ازمفاسد آن نجات یابد .
بدان که : ضد محبت دنیا و مال را زهد گویند . و آن عبارت است از : دل برداشتن ازدنیا و آستین «فشاندن» (1)بر آن . و اکتفا کردن به قدر ضرورت از برای حفظ بدن . و یاعبارت است از : پشت کردن به دنیا ، و رو آوردن به آخرت . بلکه از غیر خدا قطع نظرکردن ، و رو آوردن به خدا . و این ، بالاترین درجات زهد است .
پس هر که دل بردارد از هر چیزی که غیر از خداست ، حتی از بهشت و قصور وغلمان و حور . و بجز از خدا چیزی را نطلبد و نجوید ، آن زاهد مطلق است . و اگر دستاز دنیا بردارد به طمع بهشت و آنچه در آن است ، از : حور و غلمان و فواکه و بستان ، وترس آتش جهنم و مار و عقرب ، آن نیز زاهد است اما مرتبه او از اول پستتر است . وکسی که همین از بعضی از لذات دنیویه دستبردارد ، مثل اینکه : مال را ترک کند اماجاه را بطلبد .
1) 1. پشت پا زدن و ترک کردن
یا در خوراک به قدر قلیلی اکتفا کند ، اما به لباس فاخر ، تجمل و زینتنماید او را مطلقا از زهد نصیبی نه ، و نام زاهد بر او روا نیست .
و از آنچه گفتیم معلوم شد که : مرتبه زهد در وقتی حاصل میشود که : باعث ترکدنیا ، و پستی و حقارت آن باشد ، در جنب آنچه میطلبد از آخرت ، یا قرب به خدا .
پس کسی که دنیا را ترک کند به جهت اینکه دستش به آن نرسد ، به جهت غرضی دیگر از اغراض دنیویه ، مثل : تحصیل نام نیک ، یا به دست آوردن دلهای مردم ، یا شهرتبه جود و سخاوت و جوانمردی و کرامت ، یا به جهت کم کردن تحمل بار زحمت ، وامثال اینها ، زاهد نیست ، و اصلا مرتبه زاهد از برای او نیست .
و مخفی نماند که : صفت زهد ، یکی از منازل راه دین ، و بالاترین مقامات سالکیناست . پروردگار عالم - جل شانه - در کتاب کریم خود میفرماید :
«و لا تمدن عینیک الی ما متعنا به ازواجا منهم زهرة الحیوة الدنیا لنفتنهم فیه» .
خلاصهمعنی آنکه : «چشم مدار به سوی آنچه ما دادهایم ، از زینتهای زندگانی دنیا به بعضی از اصناف مردم تا امتحان نمائیم ایشان را و آزمایش کنیم» . (1)
و دیگر میفرماید :
«و من کان یرید حرث الدنیا نؤته منها و ما له فی الاخرة من نصیب» .
یعنی : «هر که حاصل دنیا را بخواهد ما به
1) 2. طه ، (سوره 20) ، آیه 131 .
او میدهیم ، و دیگر در خانه آخرتنصیبی از برای او نیست» . (1)
و از رسول خدا صلی الله علیه و آله مروی است که : «هر که داخل صبح شود و فکراو کار دنیا ، و همت او مقصور بر دنیا باشد ، خدا بر او کار را مضطرب و متفرق میسازد .
و شغل او را پراکنده میکند . و فقر و احتیاج او را در مقابل او میدارد . و از دنیا زیادتر ازآنچه از برای او مقدر شده استبه او نمیرساند . و هر که داخل صبح شود و فکر وهمت او امر آخرت باشد ، خدا امر او را جمع میسازد . و شغل او را از برای او محافظتمیکند . و دل او را غنی و بینیاز میگرداند . و دنیا را ذلیل و خوار به نزد او میآورد» . (2)
و فرمود که : «هر بنده را دیدید که خدا به او خاموشی و زهد در دنیا عطا فرمودهاستبه او تقرب جوئید که به او القای حکمت و دانائی از مبادی فیاضه میشود» . (3)
و نیز فرمود که : «هر که خواهد خدا علمی به او دهد بیآنکه درس بخواند ، وهدایت کند بیآنکه راهنمائی با او باشد ، پس در دنیا زهد کند و از دنیا قطع علاقهنماید» . (4)
و نیز از آن حضرت مروی است که فرمود : «دل از دنیا بردار تا خدا ترا دوست دارد . و دل از آنچه در دست مردم استبردار ، تا تو را دوست دارند» . (5)
و نیز از آن حضرت مروی است که
: «زود باشد که بعد از من طایفهای بیایند که :
پادشاهی از برای ایشان مستقر نباشد مگر به قتل و تجبر . و غنی از برای ایشان حاصلنگردد مگر به بخل و دلتنگی . و محبتبه یکدیگر هم نرسانند مگر به متابعتهوا و هوس . آگاه باشید که هر که آن زمان را دریابد و به فقر صبر کند و حال آنکهقدرت بر فراهم آوردن مال داشته باشد ، و بر دشمنی مردم با او صبر کند با وجود آنکهقدرت بر محبت ایشان داشته باشد ، و بر ذلت و خواری صبر نماید با وجود اینکه براخذ کردن عزت قادر باشد ، و این همه را به جهتخدا کرده باشد خدای - تعالی - ثواب پنجاه صدیق به او کرامت فرماید» . (1)
و فرمود که : «هرگاه نور داخل دل شود سینه گشاده و وسیع میگردد عرض کردندکه : نشانی از برای این هست ؟ فرمود : بلی ، پهلو تهی کردن از سرای غرور ، و رو آوردنبه خانه بهجت و سرور ، و مستعد مرگ شدن پیش از رسیدن آن» . (2)
روزی فرمود که : «از خدا شرم کنید همچنان که باید . عرض کردند که : ما شرممیکنیم از خدا . فرمود : پس چرا میسازید چیزی را که در آن مسکن نمیکنید ؟ یعنیزاید بر سکنای شما است . و چرا جمع میکنید چیزی را که نمیخورید» . (3)
جماعتی بر آن حضرت وارد شدند و عرض کردند که : «ما از اهل ایمانیم . حضرتفرمود علامت ایمان شما چیست ؟ عرض نمودند که : چون بلائی
به ما رو داد صبرمیکنیم . و چون نعمتی به ما رسید شکر مینمائیم . و راضی هستیم به قضای الهی . ودشمنان خود را به مصیبتی که به ایشان رسد شماتت نمیکنیم . حضرت فرمود : هرگاهچنین هستید پس جمع مکنید چیزی را که نمیخورید . و بنا نکنید آنچه را که در آنساکن نمیشوید . و بر چیزی که عاقبتباید گذاشت و رفت دل مبندید . و رشک و حسدبر یکدیگر مبرید» . (1)
مروی است که : «روزی بعضی از زنان آن حضرت از بسیاری گرسنگی که از آنحضرت مشاهده نمود به گریه آمد و عرض کرد : یا رسول الله ! آیا از خدا نمیطلبی که تورا طعامی فرستد ؟ فرمود به آن خدائی که جان من در قبضه قدرت اوست که اگر ازخدای خود مسئلت کنم که کوههای دنیا را طلا کرده و هر جا که روم با من روانه کند ، هر آینه میکند و لیکن من اختیار کردم گرسنگی دنیا را بر سیری آن . و فقر دنیا را برغنای آن . و حزن و اندوه آن را بر فرح و شادمانی آن . به درستی که دنیا سزاوار محمد وآل محمد صلی الله علیه و آله نیست . و خدا از برای پیغمبران اولوالعزم راضی نشدمگر صبر بر ناخوشیهای دنیا ، و کناره کردن از لذات آن . پس از برای من راضی نشد مگراینکه تکلیف کرد مرا به آنچه برایشان تکلیف کرده و گفت :
«فاصبر کما صبر اولو العزم من الرسل» .
یعنی : «صبر کن همچنان که اولو العزم ازپیغمبران صبر کردند»
1) 11. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 352 . و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 190 .
. (1)
به خدا قسم که چارهای بجز اطاعت او ندارم . و به خدا قسم که صبر میکنم به قدرتوانائی و طاقتخود همچنان که ایشان صبر کردند» . (2)
و فرمود که : «پیغمبران پیش از من بودند که بعضی از ایشان به فقر مبتلا شدند ، بهنحوی که بجز عبائی نیافتند . و بعضی مبتلا به شپش شدند ، و این را دوستتر داشتند ازاینکه خدا دنیا را به ایشان عطا نماید» . (3)
و فرمود که : «ایمان بنده کامل نیست تا آنکه گمنامی را دوستتر از شناسائی وشهرت داشته باشد . و کم چیزی را دوستتر از بسیاری مال داشتن داشته باشد» . (4)
و از آن حضرت مروی است که : «پروردگار به من فرمود که : اگر خواهی سنگهایمکه را از برای تو طلا کنم ؟ عرض کردم : خداوندا ! میخواهم که یک روز گرسنه باشم ویک روز سیر ، تا در روز گرسنگی تو را بخوانم و تضرع کنم و در روز سیری حمد وسپاس ترا به جا آورم» . (5)
و مروی است که : «آن حضرت روزی با جبرئیل از مکه بیرون آمد ، به کوه صفا بالارفتند ، آن حضرت به جبرئیل علیه السلام فرمود که : به خدائی که مرا به حق مبعوثکرده است که در این شام از برای آل محمد نه کف گندم برشتهای است نه قدری آردجو . هنوز سخن آن حضرت تمام نشده بود که ناگاه از آسمان صدا و زلزله عظیمی ظاهرشد ، به نحوی که حضرت ترسیدند . فرمود که : مگر قیامتبر پا شد ؟ جبرئیل
1) 12. احقاف ، (سوره 46) ، آیه 35
2) 13. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 353 . و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 191 .
3) 14. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 353 . و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 192 .
4) 15. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 355 . و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 193 .
5) 16. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 355 . و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 193 .
عرض کردکه : یا رسول الله ! این صدای شهپر اسرافیل است که بر تو نازل میشود . پس اسرافیل آمدو عرض کرد که : خدای - تعالی - سخن تو را شنید ، مرا با همه کلیدهای روی زمین به نزدتو فرستاد و مرا امر فرمود که : آنها را به خدمت تو بیاورم و به تو عرض کنم که : چنانچهخواهی همه کوههای خطه تهامه را از برای تو زمرد و یاقوت و طلا و نقره کنم ؟ «فان شئت نبیا ملکا و ان شئت نبیا عبدا» پس اگر خواهی پیغمبری باش پادشاه . و اگرخواهی پیغمبری باش بنده» . پس حضرت فرمود که : جبرئیل اشاره کرد که تواضع وفروتنی کن از برای خدا . حضرت فرمود : میخواهم پیغمبری باشم بنده . و پادشاهی رانمیخواهم» . (1)
حضرت رسول صلی الله علیه و آله گفت که : «خدای - تعالی - فرمود : بهترین وپرنفعترین دوستان من در نزد من مردی ستسبکبار ، که از نماز خود لذت بیابد . و عبادت پروردگار خود را نیکو به جا آورد . و در میان مردم گمنام باشد . و روزی به قدرکفاف و قناعتبه او برسد و بر این صبر کند . و چون مرگ بر او وارد شود هم میراث اوکم باشد و هم گریه کنندگان بر او» . (2)
«روزی آن حضرت با جمعی از اصحاب به شتر چرانی گذشتند ، شخصی به نزد اوفرستادند و شیر طلبیدند . آن شخص گفت : شیری که در ظرف دارم از برای شام قبیلهاست . و آنچه در پستانهای شتر استبه جهت
صبح فردای ایشان است . حضرت فرمود :
خداوندا ! مال و اولاد این مرد را زیاد کن و گذشتند و به شبانی رسیدند ، کسی را نزد اوفرستاده شیر خواستند . آن شبان آنچه شیر در پستانهای گوسفندان بود دوشید و با آنچهدر ظروف خود داشت جمع کرده با گوسفندی به خدمتحضرت فرستاد و گفت : اینقلیلی بود که فرستادم ، چنانچه بفرمائید از این بیش میفرستم . حضرت او را دعا کرد وفرمود : خداوندا ! به قدر کفاف و قناعتبه او روزی کن . کسی عرض کرد : یا رسول الله ! آن شخص که فرموده تو را رد نمود دعائی کردی که اکثر ما طالب آن هستیم . و آنرا که خدمت گذاری کرد ، دعائی فرمودید که همه از آن کراهت داریم ؟ ! حضرتفرمود : چیز کمی که با آن کفایت و قناعتباشد بهتر است از بسیاری که آدمی را مشغول و گرفتار سازد» . (1)
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود که : «مردم سه طایفهاند : زاهد و صابر و راغب .
اما زاهد ، همه غمها و شادیهای دنیا را از دل خود بیرون کرده نه به چیزی که از دنیابه او برسد شاد میشود و نه از چیزی که از دست او بیرون رود محزون میگردد . پس اوهمیشه در استراحت است .
و اما صابر ، دل او دنیا را میخواهد ، و طبع او رغبت دارد . اما هر وقت از برای اومیسر شد خود را از آن نگاه میدارد ، چون بدی عاقبت آن را میداند . و اگر
1) 19. کافی ، ج 2 ، ص 140 و 141 ، ح 4 .
بر دل اومطلع گردی تعجب خواهی کرد از خود داری و پیش بینی و فروتنی او .
و اما راغب ، باکی ندارد ، از هر جائی که دنیا به او رو آورد ، خواه حلال و خواهحرام . و مضایقه ندارد در طلب مال و دنیا از هیچ نوعی ، اگر چه نفس او هلاک شود وحرمت او برود» . (1)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «علامت طالب آخرت آن است که : دل اززینت چند روزه دنیای فانی بردارد . آگاه باشید که دل برداشتن و زهد هیچ زاهدی در دنیا قسمت او را کم نمیکند . و حرص هیچ حریصی بر دنیا آنچه از برای او مقدر شدهرا زیاد نمیکند . پس مغبون کسی است که از نصیب خود در آخرت محروم شود» . (2)
بلی :
کلید گنج اقالیم در خزاین اوست*** کسی به قوت بازوی خویش نگشادهست
از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : خدای - تعالی - فرمود :
قسم به عزت و جلال و عظمت و بهاء و بلندی مرتبه خودم ، که هیچ بندهای خواهش مرابر خواهش خود اختیار نکرد در چیزی از امور دنیا مگر اینکه من دل او را غنی و بینیازمیکنم . و شغل و فکر او را منحصر در آخرت میگردانم . و آسمان و زمین را ضامنروزی او میگردانم . و از برای او بهتر از هر تاجری تجارت میکنم» . (3)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «بالاترین مردم در نزد خدا از جهت قدر و مرتبه
، کسی است که باک نداشته باشد که دنیا در دست هر که میخواهد باشد . پس هر که نفساو کرامت و عزتی دارد دنیا در پیش چشم او خوار و بیمقدار است . و هر که نفس اوخوار و ذلیل است دنیا در نظر او اعتباری دارد» . (1)
حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند که : «زهد ، کلید در آخرت وبیزاری از آتش است .
و زهد این است که : هر چه ترا از خدا باز دارد آن را ترک کنی بدون اینکه تاسفی برفوت آن داشته باشی . نه عجبی بر ترک آن نمائی و نه به آن سبب ، منتظر فرجی در دنیاباشی ، یا خواهی تو را بر این صفتحمد و ستایش کنند ، و به این جهت عوضی طلبی .
بلکه ترک آن را راحتخود دانی . و گرفتاری به آن را آفتشماری . و همیشه از آفتگریزان ، و طالب راحتباشی .
و زاهد کسی است که : اختیار کند آخرت را بر دنیا . و ذلت را بر عزت . و سعی درعبادت را بر راحت . و گرسنگی را بر سیری . و یاد خدا را بر غفلت . و بدن او در دنیا باشدو دل او در آخرت» . (2)
حضرت امام رضا علیه السلام فرمود که : «هر که صبح و شام کند و بدن او صحیحباشد و از کسی مضطرب و خائف نباشد و قوت شبانه روز خود را داشته باشد گویا کههمه دنیا از برای او جمع است ، و شکی در این نیست» . (3)
س خوشا به حال کسی که دل به دنیا نبندد و زهد در آن را اختیار کند . و همین قدربس است در فضیلت زهد که : همه انبیا و اولیا به آن صفت موصوف ، بلکه اشهر صفاتایشان بود . و هیچ پیغمبری مبعوث نشد مگر با زهد . و اگر نه این بودی که قرب بهپروردگار ، و نجات در دار قرار به آن موقوف بدی ، عظماء نوع انسان ، و برگزیدگانخداوند منان ، و آگاهان از حقیقت کار ، و دانایان اسرار بر خود چنین تنک نگرفتندی .
نگاه کن بر احوال کلیم الله ، موسی بن عمران ، که بیواسطه با خدا سخن گفتی . و انوارتجلی بر او تافتی . چگونه در دنیا زندگانی کرد ، غالب قوت او گیاه زمین و برگ درختانبود . و از کثرت ریاضت و زحمت ، چنان لاغر و ضعیف شده بود که سبزی علفی کهخورده بود از ظاهر شکم مبارکش نمایان بود .
و نظر افکن به رفتار روح الله ، عیسی بن مریم ، که آفریدگار عالم بیواسطه مس بشری ، او را از مریم به وجود آورد . و ببین که جامه او همیشه از موی بود . و خوراک او برگدرختان و علف صحراها . نه او را فرزندی بود که از مردنش بترسد . و نه خانهای که ازخرابی آن اندیشد . هیچ روزی قوت فردای خود را ذخیره نکردی . و هیچ مسکنینداشتی . و به هر کجا که شام شدی خوابیدی .
روزی در بیابان باران و رعد و برق او را گرفت
، در هر طرف به طلب پناهی روان شدکه خود را به جائی رساند ، خیمهای از دور پیدا شد به آنجا آمد زنی تنها در آنجا دیدشرم کرد و از آنجا گذشته به غاری در کوهی رسید داخل آنجا شد دید شیری در آنماوی دارد ، در آنجا نشست و دستبر آن شیر کشید و گفت : الهی ! هر چیزی را جا وماوائی دادی ولی از برای من ماوائی مقرر نفرمودی ؟ خطاب رسید که ماوای تو مستقردر رحمت من است . چون روز قیامت در آید تزویج کنم با تو هزار حور العین را که آنهارا به ستخود آفریدهام . و چهار هزار سال که هر روزی از آن برابر عمر تمام دنیا باشداز برای تو عروسی کنم . و مردم را در عروسی تو اطعام نمایم . و امر فرمایم منادی را کهندا کند که : کجایند زاهدان در دنیا تا ببینند عروسی زاهد مطلق عیسی بن مریم را . (1)
و بشنو احوال یحیی بن زکریا را که به غیر از پوست ، چیزی نپوشیدی . و از درشتیپوست ، بدن او سوراخ سوراخ شد . روزی مادر او در خواست کرد که جبهای (2)از پشمبپوشد تا اندکی بدن او به استراحتبیفتد . چون آن را پوشید وحی به او رسید که : اییحیی ! دنیا را اختیار کردی ! پس گریست و آن جبه را افکنده به حالت اول عود نمود . (3)
و بعد از این دیده بگشای و نظر کن در طریقه رفتار پیغمبر آخر الزمان ، که واسطهوجود زمین و آسمان است . و زهد آن
جناب را ملاحظه کن که بعد از بعثت در مدتی کهآن سرور در دنیا بود هیچ صبحی او و اهلبیتش سیر نشدند مگر آنکه در شام گرسنهبودند . و هیچ شامی سیر نشدند مگر آنکه صبح آن گرسنه به سر بردند . و آن حضرت واهلبیت او خرمای سیر تناول نفرمودند مگر بعد از فتح خیبر . و خواب آن بزرگوار برروی عبائی بود که آن را دوتا کردی و بر آن خوابیدی . که شبی آن را چهارتا کردند وحضرت بر آن خوابید چون بیدار شد فرمود : مرا از بیداری شب باز داشتید . باری عبا رابردارید و دو تا کنید .
و بسی اتفاق افتاد که آن برگزیده خدا جامه خود را بیرون کرده بود که بشوید کهبلال اذان نماز میگفت و حضرت جامه دیگر نداشت که بپوشد و به نماز بیرون رود . (1)
و زهد زاهد علی الاطلاق ، و سرور زاهدان آفاق علی بن ابیطالب علیه السلام از آنمشهورتر که محتاج بیان باشد . در نزد دوست و دشمن به صحت پیوسته که آن حضرتهرگز از طعامی سیر نخوردی . و ریزههای نان جوی که خرد شده بودند میخوردند . ونان و خورش نمیخوردند . و اگر میخوردند منحصر بود به نمک یا سرکه . و اگر از آنترقی مینمودند قدری شیر میخوردند . و آن حضرت را انبانی بود که ریزههای نانجو - و به روایتی سبوس جو - در آن بود و آن را میل میفرمود . و گاه بود کهشبانه روزی به یک کف از همان سبوس که به دهن میریختند اکتفا مینمودند . و
1) 29. جهت آگاهی از زهد انبیاء و نبی اکرم - صلوات الله علیهم - رجوع شود به : بحار الانوار ، ج 70 ، ص 321 ، ح 38 .
پیوستهجامه درشت کهنه پوشیدی ، که مشتمل بر پینههای بسیار میبود . و گاهی جامه خود را بهلیف خرما پینه مینمود . و گاهی به پاره پوستی کهنه . و مکرر میفرمود که : علی را بازینت دنیا چه کار است . و چگونه خود را راضی کنم به لذتی که فانی است ، و نعمتی کهغیر باقی است ؟ (1)و همچنین زهد ائمه راشدین و اکابر صحابه و تابعین و غیر ایشان از بزرگان دین وعلماء صالحین در کتب احادیث و تواریخ مسطور است ، و در السنه و افواه مذکور . حتیاینکه بعضی از ایشان بودهاند که : پنجاه سال یا شصتسال که مدت حیات ایشان بودهجامه خواب نیفکندند . و دیگی از برای ایشان بر سر آتش ننهادند . و فرش بر روی زمین نیفکندند . و اهل خانه خود را به ساختن طعامی امر نکردند . بلکه شبها را بر پا ایستادند . و رخسارهای خود را بر زمین فرش کردند آب دیدههایشان بر رخسارشان جاری و باپروردگارشان در مناجات و زاری بودند .
یکی از سلاطین ده هزار درهم از برای یکی از بزرگان دین فرستاد . او رد کرد . عیال اوبا او به گفتگو آمد . گفت : مثل من و مثل شما مانند شخصی است که گاو کاری داشت و بهآن زراعت میکرد ، چون پیر شد و از کار افتاد آن را ذبح کرد تا از پوست آن منتفعگردد . و همچنین شما میخواهید که مرا در این پیری ذبح کنید ، پس ، از گرسنگی بمیرید بهتر است از اینکه مرا ذبح نمائید .
1) 30. جهت اطلاع از زهد حضرت امیر المؤمنین علیه السلام رجوع شود به : بحار الانوار ، ج 40 ، ص 318
و زهد بعضی به مرتبهای بود که در شبهای گرم که به عبادت ایستادی مکانی را طلبکردی که نسیم سحر به آنجا نوزیدی تا مبادا اندکی افاقه از برای او حاصل شود .
دیگری را سبوی شکستهای بود که آب در آن بود ، آن را از آفتاب بر نمیداشت وآب گرم را میآشامید . و میگفت : کسی که لذت آب سرد را یافت مفارقت از دنیا بر اومشکل است . (1)
پس ای دوستان ! از مستی هوا و هوس هشیار شوید . و ضدیت میان دنیا و آخرت رابشناسید . و متابعت آنانی کنید که از حقیقتحال آگاه هستند . و خود را از لذتهای فانیهدنیا باز گیرید . جان من ! اگر چه این بر تو شاق است ، اما چند روزی بیش نیست . و به اندکوقتی ، زمان آن به سر میرسد . و تا چشم برهم میزنی رفته است .
به عمری کو بود پنجاه یا شصت*** چه باید صد گره بر پای خود بست
نه پنجه سال اگر پنجه هزار است*** سرش برنه که هم ناپایدار است
چو نبود در جهان پاینده چیزی*** نیرزد ملک عالم یک پشیزی
احوال یاران و برادران و دوستان و رفیقان را ملاحظه کن که : همگی رفتند و در زیرخاک خفتند . از آنچه اندوختند با خود چه بردند . و به که سپردند ؟ و از عیش و تنعمچه طرف بربستند ؟ و چه ثمر چیدند ؟ تو گوئی خوابی بود یا خیالی .
ببین چون گرفتند از ما کنار*** رفیقان پیرار (2)و یاران پار (3)
برفتند و رفت از جهان نامشان*** نیارد کسی یاد از ایامشان
شب و روز بی ما بیاید بسی*** که از روز ما یاد نارد کسی
بسی دوستان بر زمین پا نهند*** که بیباک پا بر سر ما نهند
بیاید بسی در جهان سوگ و سور*** که ما خفته باشیم در خاک گور
جهان را بسی بگذرد صبح و شام*** که از ما نباشد در ایام نام
دریغا که تا چشم بر هم زنی*** در این عالم از ما نبینی تنی
پس ای جان برادر ! مشقت در این مدت اندک را تحمل کن ، زیرا که : عاقل ، زحمتچند روزی را به جهت استراحت دائمی بر خود گوارا میبیند .
چون فضیلت صفت زهد را دانستی . و مرتبه آن را شناختی . بدان که : از برای آن سهدرجه و هفت قسم است .
و درجات آن ادنی و اوسط و اعلی است .
و اقسام آن ، زهد فرض و زهد سلامت و زهد فضل و زهد معرفت و زهد خائفین وزهد راجین و زهد عارفین است .
درجه اول : که «ادنی» باشد ، آن است که : دل آدمی میل و محبتبه دنیا داشته باشدو لیکن آن را کند به مجاهده و مشقت ترک کند .
درجه دوم : که «اوسط» است ، آن است که : اگر چه فی الجمله دنیا قدری در نظر اوداشته باشد و لیکن آن را در جنب آخرت و نعیم آن ، حقیر میشمارد . و به این جهتبه «طوع» (1)و رغبت
1) 34. میل .
، دنیا را ترک کند ، مثل کسی که یک درهم نقد را دستبردارد که فردادو درهم عاید او شود . و صاحب این مرتبه اگر چه ترک دنیا بر او شاق نیست ، اما بازچنان میداند که از چیزی دستبرداشته و معاوضه کرده است . بلکه چون اندکانتظاری را از برای وصول به آخرت ضرور است گاه است عجب به خود کند .
درجه سوم : که درجه اعلی است ، آن است که : دنیا در نظر او مطلقا قدری نداشتهباشد . و آن را هیچ بداند ، و «لا شیء» (1)شمارد ، و به این جهتبه شوق و رغبت از آنکناره کند . مانند : کسی که از دانه پشکلی بگذرد و یک دانه «یاقوت رمانی» (2)بگیرد .
چنین شخصی هم ، چنین نمیداند که معاوضه کرده است و از چیزی دستبرداشته است .
و باعث این مرتبه ، کمال معرفتبه حقیقت دنیا و آخرت است ، زیرا که : صاحبمعرفت کامل ، یقین دارد که : دنیا نسبتبه آخرت پستتر است از پشکل نسبتبهیاقوت . بلکه قطع نظر از آخرت میداند که : دنیا خود ، به غیر از مثل پشکل ، چیزدیگری نیست .
و ارباب معرفت گفتهاند که : کسی که دنیا را به جهت آخرت ترک کند ، مثل کسیاست که : میخواهد داخل خانه پادشاهی شود ، و سگی در آن خانه باشد که ممانعتکند ، لقمه نانی پیش او بیندازد و سگ را به آن مشغول کرده داخل خانه شود . و خود رابه خلوت خاص رسانیده و غایت تقرب از برای
او هم رسد ، به حدی که حکم او درجمیع مملکت پادشاه نافذ شود .
و ببین چنین شخصی آیا به جهت آن لقمه نانی که به سگ داده - که آن هم از خواننعمت آن پادشاه بود - توقع عوضی از پادشاه دارد ؟ و دنیا چون آن لقمه نان است کهاگر آن را میخورد تا در دهن او بود قلیل لذتی میبرد و بعد از آن ثقل آن در معدهاشباقی و آخر به نجاست گندیده منتهی میشود . بلکه نسبت دنیا از برای هر شخصی اگر چههزار سال عمر کند نسبتبه نعیم آخرت بسیار کمتر است از لقمه نان نسبتبه مملکتدنیا . بلکه عمر هزار سال را با نعمت تمام دنیا هیچ قدری نسبتبه آخرت نیست ، چهجای این چند روزه کوتاه «مشوب» (1)به انواع آلام و ناخوشیها که همه آنها در نظر خودهیچ مقداری ، و در چشم اخیار ، اعتباری ندارند . آری :
آنچه در این مائده خرگهی (2)ست*** کاسه آلوده و خوان تهی ست
هیچ نه در محمل (3)و چندین جرس (4)*** هیچ نه در کاسه و چندین مگس
چشمه سرابست فریبش مخور*** قبله صلیبست نمازش مبر
بگذر ازین مادر فرزند کش*** آنچه پدر گفتبر آن دار هش (5)
منزل فانی ست قرارش مبین*** باد خزان استبهارش مبین
قسم اول : که «زهد فرض» بوده باشد ، آن است که : جمیع آنچه را خدا حرام کردهاست ترک کند .
قسم دوم : که «زهد سلامت» باشد ، آن است که : از همه امور مشتبه نیز اجتنابنماید .
قسم سوم : که
«زهد فضل» باشد ، دو نوع است :
اول : آن است که : از زیادتر از قدر حاجت ، از حلال ، احتراز کند . اما قدر ضروریاز طعام و لباس و سکنی و اثاث الدار و زن ، و آنچه وسیله اینها است از : مال و جاه راترک نکند . بلکه از آنها متمتع گردد .
دوم : آن است که : جمیع آنچه نفس از آن متمتع میشود و لذت مییابد ترک نماید ، اگر چه قدر ضرورت باشد . نه به معنی اینکه اینها را بالمره ترک کند ، زیرا که : آن ممکننیست ، بلکه به این معنی که : آنچه را مرتکب میشود نه از جهت لذت یافتن باشد ، بلکهاز راه اضطرار و توقف بقاء حیات بر آن باشد ، مانند : اکل میته .
و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام به این نوع از زهد اشاره فرمودند درحدیثی که میفرماید : «زاهد در دنیا کسی است که : ترک کند حلال دنیا را از ترسحساب آن . و حرامش را از بیم عقاب آن» . (1)
و به این ، راجع است آنچه حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمودند که : «همهزهد در میان دو کلمه از قرآن است که خدای - تعالی - میفرماید :
«لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتیکم» (2)
مضمون آنکه : «تاسف مخوریدبر آنچه در دنیا از شما فوت میشود . و شاد مشوید به آنچه بشما رو میآورد» . (3)
قسم چهارم : و آن «زهد معرفت» است ، آن است
که : ترک کند جمیع ماسوی اللهرا ، و قطع علاقه از آن نماید . حتی از جان و بدن خود . و مصاحبتبا بدن هم از راهالجاء و اکراه بوده باشد .
و به این مرتبه حضرت صادق علیه السلام اشاره فرمودند که : «زهد ، کلید درآخرت و نجات از نار است . و آن این است که : ترک کنی هر چیزی را که تو را از خدامشغول میکند» . (1)
و مخفی نماند که التفات به بعض آنچه ما سوی الله است ، که از جمله ضروریاتاست ، مانند : قدر ضروری از اکل و شرب و لباس و آمد و شد با مردم و گفتگوی با ایشانو اصلاح مسکن و امثال اینها با این مرتبه از زهد منافات ندارد ، زیرا که : مقصود از قطععلاقه از دنیا رو آوردن دل استبه خدا . و این بدون حیات و زندگی متصور نیست . وحیات ، موقوف استبه ضروریاتی چند . پس هرگاه کسی اقتصار به این ضروریاتنماید به قصد محافظتبدن و استعانت از بدن بر امر عبادت و بندگی ، چنین شخصیمشغول به غیر خدا نخواهد بود . همچنان که کسی که در سفر حج ، راحله خود را علفدهد به جهت اینکه او را به مکه رساند معرض از حج نیست .
بلی باید بدن را در راه خدا به منزله مرکب داند در راه حج ، همچنان که مقصود از تهیه ضروریات مرکب محافظت آن است از برای اینکه آدمی را به مقصد برساند . نهپرورش و لذت بردن آن . همچنین باید مقصود از اکل
1) 45. بحار الانوار ، ج 70 ، ص 315 ، ح 20
و شرب و لباس و سکنی ، محافظتبدن باشد به جهت عبادت خدا و بندگی او . پس به قدری که محافظت ، بر آنموقوف است اکتفا نماید ، نه آنکه مقصود تن پروری و تنعم باشد . و اگر لذتی بر آنمترتب شود ضرر ندارد بعد از آنکه مقصود بالذات نباشد .
و بدان که : شکی نیست که تحصیل زیادتر از قدر آنچه آدمی به آن محتاج است ، ونگاه داشتن فاضل بر آنچه رفع احتیاج را میکند ، منافی مرتبه زهد است . و اما آنچه بهآن احتیاج است و در اکل و شرب و لباس و سکنی و اثاث الدار و زن ، و فی الجمله «جاهی» (1)که دفع ظلم و ستم از خود کند منافات با زهد ندارد ، و لیکن از برای آنها نیزمراتبی چند است . و بعضی از علمای اخلاق گفتهاند که : غایت زهد در خوراک ، آناست که زیاده از قوت شبانه روزی را نگاه ندارد ، چنانچه زیادتی داشته باشد بهمستحقین بذل کند . و آن را هم نان جو قرار بدهد نهایت زهد خواهد بود .
و لیکن بعضی اوقات نان گندم خوردن ، بلکه یک نان خورش نیز ضمیمه آن نمودن ، به شرط آنکه از چیزهای بسیار لذیذ نباشد بلکه بعضی وقتها گوشت نیز تناول کردن بازهد منافات ندارد .
و در لباس ، اقتصار کند به آنچه از پنبه یا پشم باشد . و اینقدر از آنها تحصیل کند کهبدن او را بپوشاند . و از گرما و سرما او را محافظت کند . و اگر دو
1) 46. مقام .
جامه یا سه جامه همداشته باشد که چون یکی را بشوید آن دیگر را بپوشد با زهد منافاتی ندارد .
و از خانه این قدر جوید که : خود و عیال خود را از گرما و سرما و نظر مردم بپوشاند .
و از فرش و ظرف و دیگ و کوزه و امثال اینها از اثاث خانه به قدر رفع حاجتاکتفا کند . و تجاوز به غیر ضروریات نکند . و به محض احتمال حاجت ، یا از راه ظن بهاحتیاج به آن ، در سالی یک دفعه آنها را حبس ننماید .
و از زن به این قدر بسازد که سورت (1)قوت شهویه او را بشکند . و رفع مشاغلضروریه او را بکند .
و در خصوص مال ، باید اگر کاسب باشد همین که به قدر احتیاج آن شبانه روز راکسب کرد کسب را ترک کرده مشغول امر دین خود شود . و اگر ملکی یا مستقلی داشتهباشد شرط زهد آن نیست که آن را دستبردارد .
بلی مقتضای زهد آن است که : آنچه از محصول آن از قوت سالیانه زیاد باشد نگاهندارد .
و بعضی گفتهاند که : چنین شخصی که احتیاط سالیانه خود را کند از جمله ضعفاءزاهدین است . و از درجات عالیه زاهدین بهره و حظی ندارد و غایت زهد ، آن است که :
چون قوت یک روزه داشته باشد به آن اکتفا نماید . و دیگر احتیاط بعد را نکند .
همچنان که طریقه طوایف انبیا ، و زمره اوصیا و جماعتی از اتقیا بوده است .
1) 47. شدت
همچنان که والد ماجد حقیر - قدس سره - فرموده است ، حق آن است که : حکمزهد به اختلاف اشخاص و اوقات مختلف میشود ، زیرا که شان یک نفر تنها ، غیر از شانصاحبان عیال است . و کسی که قدرت بر کسبی ندارد ، و همت او بر تحصیل علم و عملمقصور است ، حال او غیر از حال اهل کسب و صنعت است . و همچنین اوقات و اماکنمختلف است . در بعضی ولایات و نسبتبه بعضی از اشخاص تحصیل قدر ضروری درهر روز ممکن است و در بعضی دیگر چنین نیست .
پس لایق هر کسی آن است که : مجتهد نفس خود باشد . و ملاحظه وقت و حال ومکان را بکند و ببیند که : اصلح از برای امر آخرتش ، و باعث اطمینان قلب و جمعیتخاطر او ، نگاهداشتن چه قدر است و چه جنس ، که اگر از آن کمتر باشد متمکن ازتحصیل آخرت نیست . همان را نگاه دارد و زاید بر آن را ترک کند . و چنین شخصیبعد از آنکه در نگاهداشتن این قدر قصد خود را از برای خدا خالص کند از زهد واقعیخارج نخواهد شد . اگر چه اکتفا به کمتر تواند نمود .
و همچنان که حضرت امام همام جعفر صادق علیه السلام در حدیث مکالمه او باسفیان ثوری و اصحابش - که ثقة الاسلام کلینی در جامع کافی روایت کرده - فرمودهاست ، صریح در این است . و در آن حدیث مذکور است که : «سلمان فارسی قوت سالخود را از حصه خود از بیت المال
نگاه میداشت . و ابو ذر را چند شتر و چند گوسفندبود که به محصول آنها معاش میکرد . و در آن حدیث است که : انصاری را چند بندهبود و آنها را در وقت مردن آزاد کرد . حضرت رسول صلی الله علیه و آله چون مطلعشد فرمود : اگر میدانستم نمیگذاردم او را در مقبره مسلمین دفن کنید ، بندههای خود راآزاد کرد و اطفال صغار خود را واگذارد که از مردم سئوال کنند» . (1)
و اما در خصوص جاه ، که عبارت است از وقع در دلهای مردم و اعتبار در نظرایشان ، پس مذکور شد که : قدری از آن به جهت انتظام امر معیشت و دفع شر اشرار بازهد منافات ندارد .
و بعضی از علماء گفته است که : اگر چه قدر ضرورت از آن ، منافات نداشته باشد بازهد ، و لیکن منجر به جائی میشود که آدمی را به هلاکت رساند . پس اولی و «الیق» (2)آن است که : آدمی مطلقا طلب وقع و اعتبار و مرتبه در نظر مردم نکند .
بلی آن مرتبه که بدون سعی ، خدا به بعضی میدهد به جهت ترویج دین یا به سبببعضی از صفات و کمالات ، منافاتی با زهد ندارد . همچنان که جاه پیغمبر آخر الزمان صلی الله علیه و آله از همه کس بالاتر بود . و زهد او از همه عالم بیشتر . و حق آن استکه : جاه نیز مانند مال است . و بسیار میشود که آدمی در ولایتی یا زمانی اتفاق میافتدکه گذران امر معیشت او به قدری
از جاه و مرتبت موقوف است ، پس در این قدر حرجینیست . و منافاتی با زهد ندارد ، و از دنیا نیست . همچنان که از اخبار و آثار نیز مستفاد میشود .
مروی است که : «ابراهیم خلیل الرحمن علیه السلام را احتیاجی شد ، به نزد یکی ازاصدقاء خود رفت که چیزی قرض کند . به او قرض نداد . حضرت محزون مراجعتکرد . وحی به او رسید که : اگر از خلیل خود سئوال میکردی به تو عطا میکرد . عرضکرد که : پروردگارا ! چون میدانستم که تو بر دنیا غضبناکی ، ترسیدم که از تو سئوال کنم . خطاب رسید که قدر احتیاج از دنیا نیست» . (1)
پس معلوم میشود که محافظت هر قدری که آدمی به آن محتاج است آن از دیناست نه از دنیا .
بلی : زیادتر از آن ، از دنیاست و وبال آدمی است در آخرت . بلکه در دنیا نیزهمچنان که کسی که تامل در احوال اغنیاء و مالداران کند این مرحله بر او معلوم میشودو میبیند که : چقدر محنت و بلا و رنج و عنا میکشند . و در تحصیل مال و جمع ومحافظت آن انواع مذلت و خواری را متحمل میشوند ، که هرگز عشر آن زحمت وذلتبه فقرای تهی دست نمیرسد .
نگهبانی ملک و دولتبلاست*** گدا پادشا هست و نامش گداست
نهایتسعادتی که از مال عاید اغنیاء میگردد آن است که : آن را از برای ورثه خودبگذارند و آنها بخورند و معصیت آفریدگار کنند . و از این جهت است که تشبیهکردهاند :
1) 50. جامع السعادات ، ج 2 ، ص 72
کسی را که عمر خود را صرف جمع اموال دنیویه میکند به کرم ابریشم ، کهپیوسته بر دور خود میتند تا راه خلاصی را مسدود میکند ، بعد از آن ، چون میخواهدبیرون آید مخلصی نمییابد و در آنجا میمیرد و به سبب عمل خود هلاک میشود .
و همچنین کسی که حریص بر دنیاست هر روز سعی میکند و زنجیری تازه بر پایخود میبندد ، که قدرت بر گسیختن آن ندارد ، تا ملک الموت دفعی میان او و خواهشهاو اندوختههای او جدائی افکند . و در وقت مردن ، آن زنجیرها - که یکسر آنها بر دل بیچارهاش بسته است و یکسر دیگر به آنچه جمع کرده و اندوخته است - او را به جانبدنیا میکشد . و چنگالهای ملک الموت بر رگ و ریشه دل او فرو رفته و او را به جانبآخرت جذب میکند . و در آن وقت اگر بسیار بر او سهل و آسان گذرد مانند کسیخواهد بود که : پاره اعضای او را از یکدیگر جدا کنند . و این اولین عذابی است که بعداز رفتن از دنیا به اهل دنیا میرسد . و آنچه در عقب آن میآید به شرح در نمیآید .
قسم پنجم : که «زهد خائفین» است ، و آن زهدی است که : سبب آن تشویش ازعذاب آخرت و سخط پروردگار بوده باشد .
قسم ششم : «زهد راجین» است ، و آن زهدی است که : سبب آن امید به ثوابپروردگار ، و نعیم جنتباشد .
قسم هفتم : و آن «زهد عارفین» و بالاترین اقسام زهد است
، آن است که : بجز قربپروردگار ، و لقای او نطلبد . نه او را التفاتی به آلام و عذاب جهنم باشد تا خلاصی از آنرا طلبد . و نه به لذات بهشت ، تا وصول به آنها را جوید . بلکه همه همت او مستغرقلقای پروردگار باشد . همچنان که در فقرات مناجات حضرت امیر المؤمنین علیه السلام به آن تصریح شده . (1)
از در خویش خدایا به بهشتم مفرست***که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
و ظاهر ، آن است که : هر که خدا را شناخت و لذت ملاقات او را یافت و دانست که :
لذت تنعم به حور و قصور و اشجار و انهار ، با التذاذ به لقای پروردگار در یک حال جمعنمیشود ، دیگر غیر از لقای پروردگار ، چیزی نخواهد .
بلکه همچنان که بعضی گفتهاند : بعد از درک لذت لقاء ، دیگر وقعی از برای لذتحور و قصور ، در دل باقی نمیماند ، زیرا که : لذت نعیم بهشت در نزد لذت لقای الهی ، مثل لذت گرفتن گنجشکی است در پیش لذت تسخیر تمام ممالک عالم ، و استیلای برهمه بنی آدم .
چون حقیقت زهد و فضیلت آن را دانستی . اکنون نپنداری که : هر که ترک مال دنیارا نمود زاهد است ، زیرا که : ترک مال ، و اظهار ضیق معاش ، و خفت در اکل و لباس بسیار سهل است در جنب جاه و شهرت و مدح و منزلت . و بسیارند از دنیا پرستان کهدست از مال دنیا
1) 51. رک : بحار الانوار ، ج 7 ص 234
برداشته و به اندک قوتی اکتفا نموده و به منزل ویرانی قناعت نمودهاندتا مردم آنها را زاهد شناسند و مدح کنند . و به طمع لذت بالاتری از لذت پستترگذشتهاند و این اشخاص ترک دنیا را از برای دنیا کردهاند .
پس زاهد حقیقی آن است که : ترک مال و جاه ، بلکه جمیع لذتهای نفسانیه نمودهباشد . و علامت این ، آن است که : فقر و غنا و عزت و ذلت و مدح و ذم در نزد او مساویباشد . و سبب این حالت ، غلبه انس به خداست ، زیرا که : مادامی که در دل محبتخدا وانس به او غالب نشود ، محبت دنیا بالکلیه از دل خارج نمیشود . و محبتخدا و محبتدنیا در دل او مثل آب و هوا هستند در قدح ، چون یکی از اینها داخل شود دیگریبیرون میرود . پس دل آکنده از محبت دنیا ، از دوستی خدا خالی است . و دل مشغولبه محبتخدا ، از دوستی دنیا فارغ است . و هر قدر که یکی از اینها کم میشود دیگریزیاد میشود ، و بالعکس .
از رذایل متعلقه به قوه شهویه ، صفت غنا و بینیازی است .
و آن عبارت است از : آماده بودن جمیع آنچه از اموال ، صاحب آن به آن محتاجاست . و از برای این صفت ، مراتب بینهایت است . و چنین نیست که : هر غنا و ثروتیمذموم ، و از صفات رذیله باشد .
و از برای غنا اقسامی چند است :
یکی : کسی است که :
نهایتسعی میکند در جمع مال ، و زحمت میکشد درتحصیل آن . و هر گاه از دست او بیرون رود محزون و غمناک میگردد .
دوم : شخصی است که : تعب و زحمتی در جمع آن نمیکشد و لیکن خدا ثروتی بهاو داده است و به آن شاد و خوشحال است . و چنانچه چیزی از او تلف شود اندوهناکمیگردد .
سوم : کسی که نه زحمتی در جمع آن کشیده و نه به بودن آن شاد ، و نه از رفتن آنغمناک میگردد ، و لیکن خدا دولتی به او داده است . و به آن شاکر و راضی است ووجود و عدمش مساوی ، یا وجودش در نظر او بهتر است . اما نه اینکه اگر تمام شودغصه و اندوه به او راه یابد . و نیز آن شخصی که غنی است ، یا همه مال او حلال استیاحرام هم دارد ، در دادن حقوق واجبه یا مستحبه یا تقصیر میکند یا نه . و این اقسام که مذکور شد بعضی از آنها مذموم و از صفات رذیلهاند و بعضی دیگرچنین نیستند . بلی غالب آن است که : از برای غیر صاحبان نفوس قدسیه قویه مطلقا ازخطر و آفتسالم نباشد . و از این جهت است که حق - سبحانه و تعالی - میفرماید :
«ان الانسان لیطغی ان رآه استغنی»
یعنی : «به درستی که انسان چون خود را غنی وبینیاز دید ، سرکشی و طغیان میکند» . (1)
و حضرت رسول صلی الله علیه و آله به بلال فرمود که : «ملاقات کن خدا را
1) 1. علق ، (سوره 96) ، آیه 7- 6 .
درحالتی که فقیر باشی . و ملاقات مکن او را در حالتی که غنی باشی» . (1)
و فرمود که : «فقرای امت من ، پانصد سال پیش از اغنیای ایشان داخل بهشتخواهند شد» . (2)
و فرمود : «مطلع شدم بر اهل بهشت ، اکثر ایشان را دیدم از فقرا بودند . و مطلع شدمبر دوزخ ، اکثر اهل آن را اغنیا یافتم» . (3)
و مروی است که : «هیچ روزی نیست مگر اینکه ملکی در زیر عرش ندا میکند که :
ای فرزند آدم ! چیز کمی که تو را کفایت کند بهتر است از چیز بسیاری که تو را سرکش و طاغی کند» . (4)
بدان که ضد غنا ، فقر است . و آن بر دو قسم است :
اول : فقر حقیقی ، و آن عبارت است از : احتیاج«کائنا ما کان» . (5)
و این فقر از برای هرموجودی غیر از واجب الوجود ثابت است . و مقابل آن ، غنای مطلق است ، کهمخصوص ذات احدیت است . و به این فقر و غنا در کتاب خدا اشاره شده است که :
«انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی . . . » . (6)
دوم : فقر اضافی ، و آن عبارت است از : احتیاج به بعض از ضروریات . و این فقریاست که در اینجا مذکور میشود .
و فقیر به این به چهار قسم است :
یکی آنکه : مال دنیا را دوست دارد . و نهایت رغبتبه آن دارد . و نهایت تعب ورنج در طلب
1) 2. اتحاف السادة المتقین ، ج 9 ، ص 54 و 273 . و الدر المنثور ، ج 3 ، 234 .
2) 3. کنز العمال ، ج 6 ، ص 477 ، ح 16625 ، (با اندک تفاوتی) .
3) 4. مسند احمد بن حنبل ، ج 2 ، ص 173 .
4) 5. جامع السعادات ، ج 2 ، ص 77 .
5) 6. به هر نحوی که باشد ، به هر طور که باشد .
6) 7. یعنی : ای مردم ! شما (همگی) نیازمندان به خدا هستید ، تنها خداوند است که بینیاز و شایسته هرگونه حمدو ستایش است . فاطر ، (سوره 35) ، آیه 15
آن میکشد . و از هر ممری که حاصل شود مضایقه ندارد ، و لیکن چیزیبه دست او نمیآید . و این را فقیر حریص گویند .
دوم آنکه : آنکه مالداری را از بیچیزی دوستتر داشته باشد ، و لیکن محبت او بهمال به مرتبهای نیست که خود را به مشقت و زحمت افکند ، و از حرام مضایقه نداشتهباشد ، بلکه اگر بیزحمتیا به اندک طلبی که مانع عبادت او نشود و چیزی به دست اوآید خوشحال میگردد . و این را فقیر قانع مینامند .
سوم آنکه : مطلقا رغبت و محبتی به مال نداشته باشد و آن را نخواهد ، بلکه از آنمتاذی و گریزان باشد ، و اگر مالی به او رسد از آن اعراض کند . و این را فقیر زاهدگویند .
چهارم آنکه : نه محبتی به مال داشته باشد ، نه کراهتی از آن ، نه از مال داشتن شادباشد و نه اگر مالی بیابد از آن اعراض کند ، بلکه وجود و عدم مال نزد او مساوی باشد .
و به غنا و فقر هر دو راضی باشد . نه از غنا روگردان باشد و نه از فقر و احتیاج خائف وترسان . نه اگر مال بیابد مشغول هوا و هوس شود و نه اگر نیابد پریشان خاطر گردد وشکایت کند . و چنین شخصی اگر مال همه دنیا را داشته باشد از برای او ضرر ندارد . ومال در پیش او مثل هوا خواهد بود ، که بام و فضای خانه او را فرا گرفته و به او ضررنمیرساند . و
نه از آن شاد و نه از آن کراهت دارد . بلکه به قدر ضرورت نفس کشیدن ازآن منتفع میگردد . و به احدی در آن بخل نمیورزد . و خود و غیر خود را در آنمساوی میبیند . و چنین شخصی را فقیر مستغنی راضی ، یا فقیر عارف باید نامند . ومرتبه این شخص ، از مرتبه زاهد بالاتر است . و زاهد از ابرار است ولی چنین شخصی ازمقربین است ، زیرا که : زاهد از دنیا کراهت دارد ، پس دل او مشغول کراهت دنیاست .
همچنان که دل حریص ، مشغول محبت آن است . و هر چه دل را مشغول کند حجابیاست میان بنده و خدا . و لیکن دل مشغول به بغض دنیا بهتر است از دل مشغول به حبآن . و دوم ، مثل کسی است که : بر خلاف راه مقصود برود و از مقصود غافل باشد . واول ، چون کسی است که : راه مقصود را طی کند ، و لیکن از مقصود غافل شود . و ازبرای این حالت منتظره ، به غیر از زوال غفلت نیست . به خلاف اول ، که اگر غفلت اوزایل شود باید مدتها از آن راهی که رفته برگردد تا به راه مقصود افتد .
اگر کسی گوید که : شکی نیست که انبیا و اولیا ، فقر را طالب بودند و از غنا کراهت داشتند و از مال دنیا گریزان بودند ، - همچنان که از اخبار مستفاد میشود - . (1)
پس بایدمرتبه ایشان نازلتر از مرتبه فقیر مستغنی باشد . و دل
1) 8. رک : میزان الحکمة ، ج 7 ، ص 506 .
ایشان مشغول باشد . جواب گوییمکه : از اخبار بیش از این برنمیآید که : ایشان از مال دنیا نفرت و کناره میکردند ، نهاینکه عداوت و بغض به آن داشتند و دل ایشان مشغول بوده به کراهت آن . مانند کسیکه به قدر تشنگی آب از نهر بیاشامد و بقیه را اعتنا نکند . و بر فرض اظهار کراهت و تنفراز دنیا و مال ، به جهت تنبه سایر مردمان بوده ، همچنان که میبینیم : پدر ، از لب حوض بهکنار میجهد تا طفل او بترسد و حذر کند . و افسونگر در برابر اولاد خود از مار فرارمیکند که آنها نیز بترسند . نه اینکه خود از مار خوفی داشته باشد . و مخفی نماند که :
بعضی از این اقسامی که از برای فقر ذکر کردیم ممدوح ، و بعضی مذموم است . واختلاف اخباری که در خصوص فقر رسیده که در بعضی مدح آن شده و در بعضی ذمآن ، به جهت اختلاف اقسام آن است .
اقسام فقر ، اگر چه - همچنان که - دانستی مختلفاند ولیکن صفت فقر«فی نفسه» نسبتبه غنا افضل است . و اخبار در ستایش آن بسیار است .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند که : «بهترین این امت ، فقرایایشاناند» . (1)
و فرمود : «پروردگارا ! مرا زندگانی و مردن درویشان ده . و در زمره ایشان مرامحشور گردان» . (2)
و فرمود که : «زینت فقر از برای مؤمن بیشتر است از لجام از برای اسب» . (3)
یعنی همچنان که لجام ، اسب را
از ورطههای هلاکت نگاه میدارد ، فقر نیز مؤمن رااز آن بهتر از فساد محافظت میکند .
«شخصی از حضرت رسول صلی الله علیه و آله از فقر سؤال کرد . حضرت فرمود :
خزینهای است از خزاین خدا . بار دوم بپرسید . فرمود : کرامتی است از خدا . بار سوم بازپرسید . فرمود : چیزی است که : نمیدهد خدا آن را مگر به پیغمبر مرسل ، یا مؤمنی کهدر نزد خدا کریم باشد» . (1)
و فرمود که : «در بهشت غرفهای است از یک دانه یاقوت سرخ ، که اهل بهشت نگاه بهآن میکنند ، چنان که اهل زمین به ستارگان نظر میکنند . داخل آنجا نمیشود مگر پیغمبر فقیر ، یا مؤمن فقیر» . (2)
از آن حضرت مروی است که : «در روز قیامت فقرای امت من از قبر بر نخواهندخواست مگر با جامههای سبز . و گیسوان ایشان به در و یاقوت بافته شده خواهد بود . وعصاهائی از نور در دستخواهند داشت . و بر منبرها نشسته خواهند بود . چونپیغمبران ایشان را ببینند گویند : اینها ملائکهاند . و ملائکه ایشان را بینند گویند : پیغمبراناند . ایشان گویند : ما نه پیغمبریم و نه ملک ، بلکه طایفهای از فقرای امت محمدیم . گویند : شما به چه عمل به این مرتبه رسیدید ؟ ایشان جواب دهند که : ما اعمال بسیار نداشتیم ، و روزها به روزه و شبها به عبادت نگذراندیم و لیکن نماز پنجگانه خود را به جا آوردیم . و چون نام محمد را میشنیدیم اشکها بر رخسارهای
خود فرو میریختیم» . (1)
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «خدا با من تکلم کرد و فرمود :
ای محمد ! من هرگاه بندهای را دوست داشته باشم سه چیز به او عطا میکنم : دل او را محزون میکنم . و بدن او را بیمار میکنم . و دست او را از مال دنیا خالی میگردانم . وهر گاه بندهای را دشمن داشته باشم سه چیز به او میدهم : دل او را شاد و مسرور میکنم . و بدنش را صحیح میگردانم . و دست او را از اموال دنیویه پر میکنم» . (2)
و فرمود که : «مردم همه مشتاق بهشتاند ، و بهشت مشتاق فقرا است» . (3)
و مروی است که : «فردای قیامت جمله زهاد و عباد از تقصیر طاعتخود عذرخواهند . و حق - تعالی - از فقرا عذر خواهی کند و فرماید : ای بنده من ! دنیا را به توندادم نه از این جهتبود که دنیا به تو حیف بود بلکه از آن جهتبود که تو به دنیاحیف بودی .
دنیات ندادهام نه از خواری توست*** کونین فدای یک نفس زاری توست
هر چند دعا کنی اجابت نکنم*** زیرا که مرا محبت زاری توست
برخیز و بر صفوف اهل قیامتبگذر و هر که را که بینی بر تو حقی داشته باشد و دردنیا بر تو اکرامی کرده باشد دست او را بگیر و با خود به بهشتبر» . (4)
و فرمود که : «بسیار با فقرا آشنائی کنید و بر ایشان حق خود را ثابت کنید ، که
از برایایشان دولتی خواهد بود . شخصی عرض کرد که : چه دولتی از برای ایشان خواهد بود ؟ فرمود که : در روز قیامتبه ایشان خطاب خواهد رسد که : نگاه کنید هر که شما را قرص نانی ، یا شربت آبی ، یا جامهای داده باشد دست او را بگیرید و به بهشتبرید» . (1)
و فرمود که : «اگر میخواهید ببینید پادشاهان را ، نظر کنید به ضعیفان خوارژولیده موی غبار آلوده ، که دو جامه کهنه بر خود پیچیدهاند ، نه ایشان را کسی میشناسد و نه ایشان کسی را میشناسند» . (2)
از آن حضرت مروی است که : «چون زمانی بیاید که مردم فقرای خود را خوار ودشمن دارند و به تعمیر دنیا مشغول شوند و به جمع درهم و دینار رو آورند ، خداایشان را به چهار چیز مبتلا میکند : قحط . و خوف از سلطان . و خیانتحکام . و تسلط دشمنان» . (3)
از اهل بیت - علیهم السلام - مروی است که : «اگر خدا بندهای را دوست داشته باشداو را مبتلا میکند ، و چون محبت او بیشتر شد ، اهل و عیال و دولت و مال را از او میگیرد» . (4)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «از برای شیعیانخالص در دولت اهل باطل نیست ، مگر به قدر قوت ، اگر چه از مشرق به مغرب روند واز مغرب به مشرق ، که زیادتر از قوت عایدشان نخواهد شد» . (5)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «فقرای مؤمنین چهل هزار
هزار سال پیش ازاغنیا در روضههای بهشتسیر خواهند کرد . و مثل این ، مثل دو کسی است که : به آبدارخانهای بگذرند و یکی را ببینند که هیچ ندارد ، بگویند : او را روانه کنید . دیگری راببینند که از مال مملو استبگویند او را نگاه دارید» . (1)
و آن حضرت فرمود که : «چون روز قیامتشود خدا میفرستد به نزد فقراء مؤمنین ، مانند کسی که عذر خواهی کند . و پیغام میدهد که به عزت خودم سوگند که : من شما رادر دنیا فقیر نکردم از خواری و بیقدری شما ، و هر آینه امروز خواهید دید که چه باشما میکنم . پس نظر کنید به هر که در دنیا به شما نیکی کرده باشد دست او را بگیرید وداخل بهشت کنید . شخصی از فقرا عرض خواهد کرد که : پروردگارا ! اهل دنیا در دنیازنان متعدد گرفتند و لباسهای فاخر پوشیدند و طعامهای لذیذ خوردند و در خانههایرفیع نشستند و اسبان راهوار سوار شدند ، به ما امروز نیز مثل ایشان عطا کن . خطابپروردگار رسد که : امروز از برای تو و هر یک از شما هفتاد برابر آن چیزی است که بهاهل دنیا دادم ، از روزی که دنیا خلق شده تا روزی که منتهی شد» . (2)
روزی آن حضرت به بعضی از اصحاب خود فرمودند که : «آیا داخل بازارمیشوی ؟ و آیا میبینی که میوه یا چیز دیگر که آن را میفروشند و تو آن را خواهی وقدرت بر خریدن آن نداشته باشی ؟ عرض کرد : بلی . فرمود : آگاه باش
که از برای تو بهعوض هر چه میبینی و نمیتوانی بخری یک حسنه است» . (1)
و از حضرت کاظم علیه السلام مروی است که : «خدای - تعالی - میفرماید که : منغنی را غنی نکردم به جهت کرامتی که بر من داشت ، و فقیر را فقیر نکردم به سببخواری که در نزد من داشت ، بلکه غنا و فقر چیزی است که : به آن اغنیا و فقرا راامتحان میکنم . و اگر فقرا نبودندی اغنیا مستوجب بهشت نگشتندی» . (2)
و حضرت امام رضا علیه السلام فرمود که : «هر که ملاقات کند فقیر مسلمی را وبر او سلام کند به خلاف سلامی که به غنی میکند ، ملاقات خواهد کرد خدا را در روزقیامت در حالتی که بر او غضبناک باشد» . (3)
لقمان پسر خود را وصیت مینمود ، گفت : «ای فرزند ! کسی را به جامه کهنه ، حقیرنشماری ، که خدای تو و او یکی است» . (4)
منقول است که : «شخصی به نزد یکی از بزرگان دین رفت و گفت : دعائی در حق منکن ، که محتاجم و عیالمند ، و عیال من به من ایذاء میرساند . آن شخص بزرگ گفتکه : هر وقت عیال تو گوید : نه آرد داریم و نه نان . تو آن وقت دعا به من کن که دعای تودر آن وقتبهتر است از دعای من . پس هان ای فقیر مسکین ! قدر این صفت را بدان واز آن اندوهناک مباش ، که دو روزه فانی به هر نحو که باشد خواهد گذشت و تا چشم
برهم زنی وقت کوچ غنی و فقیر یکساناند» .
شنیدهایم که محمود غزنوی (1)شب دی ***شراب خورد و شبش جمله در سمور (2)گذشت
گدای گوشه نشینی لب تنور گرفت***لب تنور بر آن بینوای عور (3)گذشت
علی الصباح بزد نعرهای که ای محمود ***شب سمور گذشت و لب تنور گذشت
جانا دنیا چون «برق خاطف» (4)در گذر است . و لحظهای آن را توقف نیست . به لقمهنانی سیری ، و به شربت آبی سیراب . چنان تصور کن که در آنچه از عمر تو گذشته استتمام اموال دنیا از تو بود ، و همه نعمتها را صرف نمودی ، ببین حال تو با آن فقیری که بهنان جوی قناعت کرد چه تفاوت دارد ؟ و آینده را هم که نمیدانی چه نوع خواهد بود .
در حدود ری یکی دیوانه بود ***سال و مه کردی به کوه و دشت گشت
در تموز (5)و دی به سالی یک دو بار*** جانب شهر آمدی از سوی دشت
گفتی ای آنانکه تان آماده بود ***گاه قرب و بعد از این زرینه طشت
توزی (6)و کتان (7)به گرما پنج و شش ***قاقم (8)و قندر ، (9)بسرما هفت و هشت
راحت هستی و رنج نیستی ***بر شما بگذشت و بر ما هم گذشت
بلکه باید فقیر ، در نهایتخوشنودی و شادی باشد ، که از آفات مال و غنا بر کنار ، واز حساب روز شمار فارغ البال است . و خداوند عالم خود از او عذر خواهد خواست .
و در اخبار وارد است که : «دوستترین بندگان نزد خدا ، فقیری است که : به
1) 29. رجوع شود به پاورقی صفحه 342 .
2) 30. «شب سمور» به شبی گویند که : به بیخوابی و افسانه سپری شده باشد (اینجا کنایه از مستی و خوشی است) .
3) 31. لخت و برهنه .
4) 32. آنچه که چشم را خیره کند .
5) 33. نام یکی از ماههای رومی بین حزیران و آب . و به معنی : تابستان نیز هست .
6) 34. پارچه نازک و شبکه دار .
7) 35. گیاهی است که ساقه آن دارای الیافی است که از آنها در نساجی استفاده میکنند و پارچههای براق ومرغوب از آنها تهیه میکنند .
8) 36. «قاقم» حیوان گوشتخواری است که پوست آن سفید و بسیار گرم است و از آن لباس تهیه کرده و بزرگانمیپوشند .
9) 37. «قندر» جانور پستانداری است که موهای بدنش زیباست و به جهت استفاده از پوستش آن را شکار میکنند .
روزیخود قانع ، و از خدای خود راضی باشد» . (1)
بلکه حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «احدی افضل از فقیر نیست ، هر گاه از خدا راضی باشد» . (2)
و از آن حضرت مروی است که : «خدای - تعالی - در روز قیامتخواهد فرمود که :
کجایند برگزیدگان خلق من ؟ ملائکه عرض کنند : پروردگارا ! ایشان کیستند ؟ خطابرسد که : فقرای مسلمین ، که به داده من قانع ، و به قضای من راضی بودند . ایشان راداخل بهشت کنید . پس ایشان به بهشت در آیند و به عیش و عشرت بگذرانند و مردمانگرفتار محاسبه خود باشند» . (3)
و فرمود که : «هیچ غنی و فقیری نیست مگر اینکه در روز قیامت آرزو خواهد کردکه کاش در دنیا زیاده از قوت خود را نداشتندی» . (4)
و این ، به سبب فایده فقر ، و مرتبه فقرا خواهد بود ، که بر ایشان معلوم خواهد شد .
اندر آن سر برهنه جمعی را*** بر سر از عرش سایبان بینی
و اندر آن پا برهنه قومی را*** پای بر فرق فرقدان (5)بینی
بلکه فقیری که به فقر خود راضی ، و به هر چه گذرد شاکر باشد ، در دنیا نیز به راحتمیگذراند . نه او را بیم از سلطان و وزیر ، و نه امید از شاه و امیر . نه زحمت جمع مال ، ونه تصدیع حفظ آن . پادشاهی استبه صورت گدا ، و گدائی است در حقیقت پادشاه .
اگرت سلطنت فقر ببخشند ای
1) 38. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 325 . و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 172 .
2) 39. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 325 . و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 173 .
3) 40. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 325 . و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 173 .
4) 41. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 325 . و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 172 . قریب به این مضمون در بحار الانوار ، ج 72 ، ص 66 ، ح 22 .
5) 42. تثنیه «فرقد» نام دو ستاره نزدیک قطب شمالی .
دل*** کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی
خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای*** دست قدرت نگرو منصب صاحب جاهی
شبههای نیست در اینکه : فقر ، با صبر و رضا و قناعت ، افضل و بهتر است از غنای باحرص و امساک و بخل . و همچنین شک نیست که غنای با سخاوت و بذل مال در راهخدا و تعمیر طریق آخرت ، بهتر است از فقر با حرص و شکایت . و لیکن در دو موضعخلاف است .
اول در این که : آیا فقیر صابر راضی ، که به اندک چیزی قانع باشد و نارضائی از فقرخود نداشته باشد بهتر است ، یا غنی سخی ، که مال خود را در راه خدا بذل نماید ؟ بعضیاول را ترجیح دادهاند . و بعضی ثانی را . و این سخن در صورتی است که : آن غنی همدل بستگی به مال نداشته باشد و وجود و عدم مال در نزد او مساوی باشد . و علامتآن ، این است که : اگر آنچه دارد از دست او در رود مطلقا در دل او تفاوتی به هم نرسد واصلا حزن بر او دست ندهد . و آن فقیر هم به این نحو باشد که : اگر ثروتی به او عایدشود با بیچیزی نزد او تفاوتی نکند . اما با وجود علاقه و محبت غنی به مال ، سخنینیست که هر چه عطا و بذل در راه خدا کند ، فقیر راضی افضل است . و اگر فقیر همعلاقه به دنیا داشته باشد هر کدام علاقه و محبت
او کمتر او افضل و بالاتر است . سخندر غنی سخی و فقیر راضی است ، که هیچ یک را دلبستگی نباشد . و حق آن است که :
فقیر ، به مراتب افضل و بالاتر است . و هر قدر که غنی عطا و بذل کند مرتبه آن فقیر ازبرای او نیست .
همچنان که مروی است که : «روزی پیغمبر صلی الله علیه و آله به اصحاب خودفرمود که : بهترین مردم کیست ؟ عرض کردند که : مالداری که حق خدا را به جا آورد .
حضرت فرمود : این خوب مردی است و لیکن او مراد من نیست . عرض کردند : پسبهترین مردم کیست ؟ فرمود : فقیری است که : به قدر قوه خود عطا کند» . (1)
مروی است که : «روزی فقرای اصحاب شخصی را به خدمتحضرت رسول صلی الله علیه و آله فرستادند ، آمد و عرض کرد که : من رسول فقرایم به نزد تو .
حضرت رسول فرمودند : مرحبا به تو و به کسانی که از نزد ایشان آمدهای از نزد کسانیآمدهای که من آنها را دوست میدارم . پس آن شخص عرض کرد که : فقرا میگویند :
اغنیا بهشت را از ما گرفتند حج میکنند و ما قدرت نداریم . و عمره بجا میآورند و ما نمیتوانیم . زیادتی اموال خود را پیش میفرستند و ما نداریم . حضرت فرمود : از من بهفقرا بگو که : هر فقیری که از برای خدا صبر کند ، سه خصلت از برای او هست ، که ازبرای اغنیا
1) 43. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 167
نیست :
یکی آنکه : در بهشت ، غرفههائی هست که : اهل بهشت نگاه به آنها میکنند ، همچنان که اهل زمین نگاه به ستارگان میکنند . داخل آنها نمیشود مگر پیغمبر فقیر یاشهید فقیر یا مؤمن فقیر .
دوم آنکه : فقرا پانصد سال پیش از اغنیا داخل بهشت میشوند .
سوم آنکه : هرگاه غنی بگوید : «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر» . وفقیر نیز بگوید ، ثواب غنی مقابل فقیر نمیشود ، اگر چه ده هزار درهم به او در راه خداانفاق کند . و همچنین سایر اعمال خیر .
پس آن شخص برگشت و به فقرا گفت : گفتند راضی شدیم» . (1)
و همین قدر کافی است در ترجیح فقر بر غنا که بهترین موجودات و خاتم پیغمبرانفقر را بر غنا اختیار کردند ، با وجود قدرت بر غنا .
و فرمودند : «الفقر فخری» . یعنی : «فقر ، فخر من است» . (2)
و فرمود : «خدایا مرا با فقرا محشور کن» . (3)
و سید اولیاء ، خود را مسکین و فقیر نامید . و هرگز فراغت و اطمینان قلبی که از برایفقیر است از برای غنی میسر نیست . چیزی که از برای غنی هست ، ثواب بذل و عطا وانفاق در راه خدا است .
و معلوم نیست که ثواب خود صفت فقر از اینها کمتر باشد . علاوه بر این ، ثواب هرعبادتی از فقیر - همچنان که دانستی - بالاتر است از ثواب عبادت غنی . و اگر
هیچفضیلتی دیگر از برای فقیر بر غنی نباشد همان بس است که ذلت محاسبه روز قیامت ، ومعطلی حساب از برای او نخواهد بود .
دوم در این که : آیا فقیر حریص ، که دل او بسته به دنیا باشد بدتر است ، یا غنیحریص بخیل ؟ و سخن در فقیری است که : طالب حرام نباشد و غنیای که حقوق واجبه خود را بدهد ، و الا هر کدام که مرتکب حرام شوند بدتر و اگر هر دو مرتکب شوند هردو بدند .
پس کلام در فقیری است که : حرص بر تحصیل مال از ممر مباح زیاده از قدر قوتداشته باشد و غنیای که چنین باشد . و از آنچه قبلا گذشت معلوم میشود که غنی : بدتراست و چنین فقیری از چنین غنی بهتر و افضل است .
چون فضیلت فقر را دانستی و فایده آن را شناختی ، هان تا اشتباه نکنی و هر گدا رافقیر ندانی ، گدا کسی دیگر و فقیر کسی دیگر است . گدا آن است که : دنیا از او دستبرداشته ، و فقیر آن است که : او دست از دنیا برداشته است . و از برای فقیر ، شرایطی استکه : چنانچه فقیر به آنها متصف باشد فضیلت فقر از برای او خواهد بود .
پس بدان که : سزاوار فقیر آن است که : به فقر و بیچیزی خود راضی باشد . و اگرکراهتی از آن داشته باشد باید مثل اهتحجامتباشد از برای کسی که حجامتمیکند ، اگر چه فی الجمله دردی مییابد اما به آن راضی و
خوشنود است . و آن را ازخدا بداند و به آن جهتبه آن شاد و فرحناک باشد . و در باطن توکل بر خدا داشتهباشد . و اعتماد و وثوق او به خدا باشد . و چنان داند که خدا قدر ضرورت را به اومیرساند . و به هر چه به او رسد قانع باشد و زیادتی نخواهد . و به این جهت قطع طمعاز خلق کند . و التفاتی به آنچه در دست مردم است نکند . و حرص بر تحصیل مال از هرجا برسد نداشته باشد . و بر فقر خود صابر و شاکر باشد .
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود که : «فقر نسبتبه بعضی عقوبت است ازجانب خداوند . و نسبتبه بعضی کرامت . و علامت آن فقری که کرامت است آن استکه : صاحب خود را خوش خلق میکند . و مطیع پروردگار میگرداند . و شکایت از حالخود نمیکند . و خدا را بر فقر خود شکر میکند . و علامت آن که عقوبت است آناست که : صاحب خود را بد خلق میکند . و معصیت پروردگار را مینماید . و شکایتمیکند . و به قضای الهی راضی نیست» . (1)
و از این حدیث مستفاد میشود که : هر فقیری را بر فقر ، ثواب نیست ، بلکه ثواب وفضیلت از برای فقری است که : صاحب آن راضی و شاکر باشد . و به قدر کفاف قانعباشد . و طول امل نداشته باشد . و اما آن که راضی نباشد ، و مایل به بسیاری مال باشد ، و آلوده به لتحرص و طمع
1) 47. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 178
گردد ، و به واسطه طمع و حرص ، اخلاق او بد شود ، ومرتکب اعمالی گردد که شیوه اهل مروت و آبرو نباشد ، او را ثوابی نیست ، بلکهگناهکار است .
و سزاوار فقیر آن است که : اظهار استغنا کند . و پرده بر کار خود اندازد .
و در حدیث نبوی وارد است که : «هر که فقر خود را بپوشاند خدا او را اجر کسی عطافرماید که همه روزها را روزه بگیرد و همه شبها را عبادت کند» .
و فقیر را سزاوار آن است که : با اغنیا مخلوط نشود . و با ایشان همنشینی ننماید . وایشان را به جهت مال تواضع نکند . بلکه از این راه به ایشان تکبر کند .
مروی است که : «حضرت امیر المؤمنین علیه السلام و خضر ، به یکدیگر رسیدند .
حضرت از خضر پرسید که : بهترین اعمال چیست ؟ گفت : بذل اغنیا بر فقرا به جهت رضای خدا . حضرت فرمود : از آن بهتر ناز و تکبر فقیر استبر اغنیا از راه وثوق واعتماد به خدا . خضر گفت : این کلامی است که : باید با نور بر صفحه رخسار حورنوشت» . (1)
و باید فقیر از گفتن سخن حق مضایقه نکند . و از راه طمع و مدارات با اغنیا از سخن حق اغماض نکند ، و چشم نپوشد . و از راه تهیدستی و فقر ، در عبادت خدا سستی ننماید .
و اگر قلیلی از قوت او زیاده آمد در راه خدا بذل کند . و
1) 48. بحار الانوار ، ج 39 ، ص 133 .
این را «جهد مقل» (1)گویند ، وثواب آن بیشتر از مالهای فراوان است که غنی بذل کند .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله روزی فرمودند که : «یک درهم صدقه میتواندافضل باشد از صد هزار درهم . شخصی عرض کرد که : این چگونه میشود ؟ فرمود :
شخصی از منافع مال خود و زیادتی آن صد هزار درهم تصدق میکند و مردی دودرهم دارد و به غیر از این هیچ چیز دیگر را مالک نیست و یکی از آن دو درهم را باطیب نفس در راه خدا میدهد ، صاحب یک درهم افضل است از صاحب صد هزاردرهم» . (2)
و باید فقیر زیادتر از قدر حاجتخود را ذخیره نکند . پس اگر کسی باشد که زیادتراز قوت یک شبانه روز را ذخیره نکند ، از جمله صدیقین خواهد بود . و اگر از قوت چهلروز زیادتر ذخیره نکند از جمله متقین خواهد بود . و اگر از قوت سال خود زیادترذخیره نکند از صالحین خواهد بود . و اگر از قوت سال زیادتر ذخیره نماید از زمره فقرا خارج خواهد شد . و از فضیلت فقر محروم است .
و هر گاه کسی فقیر باشد و شخصی چیزی به او عطا نماید ، پس اگر آن چیز حراممؤبد باشد ، رد آن واجب و قبول آن حرام است . و اگر مشتبه باشد ، سنت است که آن رارد کند و قبول نکند . و اگر حلال باشد ، پس اگر به عنوان هدیه است مستحب است قبولآن اگر بیمنتباشد ، زیرا که رسول خدا هدیه قبول میفرمودند
. و اگر در آن منتباشدترک آن بهتر است . و اگر به عنوان صدقه یا زکوة یا نحو اینها باشد باید اگر آن فقیرمستحق آن باشد و از اهل آن باشد قبول کند و الا رد کند و اگر بداند که : آن دهنده ، اینرا به جهت صفتی که در این فقیر گمان کرده به او داده ، مثل اینکه : او را سید دانسته ، یاعالم یافته ، یا غیر اینها و فی الواقع چنین نباشد باید رد نماید . و اگر نه هدیه باشد و نهصدقه ، بلکه به جهتشهرت و خودنمائی و ریا و آوازه داده باشد بهتر آن است کهقبول نکند و رد کند . بلکه بعضی از علماء قبول آن را حرام ، و رد آن را واجبدانستهاند .
و مخفی نماند که آنچه را به فقیر میدهند اگر به آن محتاج باشد و زیادتر از قدرحاجتش نباشد افضل آن است که : هرگاه از آفاتی که مذکور شد سالم باشد آن را قبولکند .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند : ثواب آن که با وسعتبه فقیر عطامیکند بیشتر نیست از آن که میگیرد ، هرگاه محتاج باشد» . (1)
بلکه در بعضی احادیث نهی شده است از رد آن . و اگر زاید بر قدر حاجتباشد اگرآن فقیر ، طالب راه آخرت باشد آن زیادتی را رد کند ، زیرا که : آن را خدا به جهتآزمایش و امتحان فرستاده تا ببیند چه میکند . اما قدر حاجت را به جهت رافت ورحمتبر آن فرستاده . پس در گرفتن آن ثواب است
1) 51. کنز العمال ، ج 6 ، ص 470 ، خ 16589 و 16590 . و محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 334
، و اما در قدر زیادتی ، یا مبتلا بهمعصیت آن میشود ، یا گرفتار حسابش .
پس سزاوار طالب سعادت ، آن است که : زاید از قدر حاجت قبول نکند ، زیرا که :
نفس ، بعد از آنکه مرخص شده که عهد و پیمان را بشکند به آن عادت میکند .
بعضی از مجاورین مکه نقل میکند : «دراهمی چند داشتم که گذارده بودم در راهخدا انفاق کنم ، روزی فقیری را دیدم که از طواف مکه فارغ شده به صدای ضعیفیمیگفت : «جائع کما تری ، عریان کما تری ، فماتری فیما تری یا من یری و لا یری» یعنی :
«خدایا ! گرسنهام چنانکه میبینی . و برهنهام چنانکه میبینی . پس چه میبینی در اینخصوص که میبینی ؟ ای کسی که میبینی چیزی را که دیگری نمیبیند» .
میگوید : نگاه کردم دیدم جامه کهنه دربر داشت که بدن او را نمیپوشانید ، با خودگفتم : این کسی است که باید دراهم خود را به او دهم . آنها را به نزد او بردم نگاهی بهآنها کرد پنج درهم برداشت و گفت : به چهار درهم آن دو جامه میخرم و یکی را همخرج میکنم . و تتمه را رد کرد و گفت : احتیاج به آن ندارم . شبی دیگر او را دیدم که دوجامه نو پوشیده بود ، من اندکی از او بددل شدم ، متوجه من شد و دست مرا گرفت و بهطواف مشغول شدیم تا هفتشوط طواف را تمام کردیم . در هر شوطی دیدم که پاهایما بر یک نوع
جوهری از جواهر بود ، یک بار بر روی یاقوت راه میرفتیم . و یک بار برروی مروارید . و یکبار بر روی زمرد . و یکبار بر طلا . و پاهای ما تا به کعب به آنها فرومیرفت . پس آن مرد به من گفت : خدا این همه را به من داد و قبول نکردم و از دستمردم چیزی میگیرم و معاش میکنم ، زیرا که : همه اینها ثقل و ابتلاست» . (1)
خلاصه آنکه ، قدر حاجت گرفتن افضل است و باعث ثواب رسیدن به آن ، کسیاست که میدهد . و اعانتبر ثواب هم ثواب است . امر شد به موسی بن عمران که : «درهر شبی در پیش یکی از بنی اسرائیل افطار کن . گفت : الهی چرا روزی مرا بر دستبنیاسرائیل متفرق کردهای که یکی چاشتبه دهد و یکی شام ؟ وحی به او رسید که :
من با دوستان خود چنین میکنم و روزی ایشان را به دستبطالین بندگانم قرار میدهمتا آنها نیز به این سبب به ثوابی رسند» . (2)
و اما زیادتر از قدر حاجت را بهتر آن است که نگیرد . بلی اگر خواهد آن را به فقرادهد و بذل کند ، گرفتن آن ضرر ندارد . و باید دفعة انفاق فقرا کند و نگاه ندارد ، که گاهاست نفس در مقام فریب او برآید . همچنان که جمعی متصدی خدمت فقرا و متکفلحال ایشان شدند و از اغنیا میگرفتند و به فقرا میدادند عاقبت نفس و شیطان با همساخته او را فریفتند . و این را وسیله جمع مال و تنعم
و تلذذ قرار دادند ، و به هلاکترسیدند . و سزاوار مؤمن ، آن است که : تا او را ممکن باشد از کسی چیزی خواهش نکندو سؤال ننماید ، زیرا که : آن متضمن شکوه از خدا ، و ذلیل کردن خود است . و موجبایذای آن کسی است که از او خواهش میکند ، زیرا که : بسا باشد به خاطر خواه خودچیزی ندهد و بعد از اظهار به او شرم کند و یا خجالت کشد ، یا محافظت آبروی خودکند ، یا به روی ریا چیزی بدهد . و چنین چیزی معلوم نیست که شرعا حلال باشد .
و از این جهتحضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود : «سؤال از مردم از جملهفواحش است» . (1)
و فرمود : «هر که از مردم سؤال کند و قوت سه روز خود را داشته باشد ، روز قیامتخدا را ملاقات کند در حالی که روی او استخوان خالی باشد و هیچ گوشت نداشته باشد» . (2)
و فرمود که : «هیچ بندهای نیست که یک در سؤال را بر خود بگشاید مگر اینکه خداهفتاد در فقر را بر روی او میگشاید» . (3)
و فرمود که : «سؤال ، حلال نیست مگر با فقری که به هلاکت انجامد ، یا قرضی که به رسوائی کشد» . (4)
روزی طایفهای از انصار به خدمت آن بزرگوار آمدند و عرض کردند : «یا رسول الله ! حاجتی به تو داریم . فرمود : بگویید . عرض کردند : حاجتبزرگی است . فرمود : بیاوریدحاجتخود را . گفتند : میخواهیم ضامن شوی از برای
ما بهشت را . حضرت سر به زیرانداخت ، پس سر برداشت و فرمود : ضامن میشوم به شرطی که شما هم ضامن شوید ازاحدی چیزی سؤال نکنید . ایشان تعهد نمودند و همچنین بودند ، حتی در سفر تازیانه ازدستیکی میافتاد از رفیق خود که پیاده بود سؤال نمیکرد که تازیانه را به او دهد وخود فرود آمده برمیداشت . و اگر بر سفرهای نشسته بودند و آب به یکی نزدیک بودرفیقش از او خواهش نمیکرد که آب را به او دهد» . (1)
و فرمود که : «اگر یکی از شما پشته هیزم را بر پشت کشد و بفروشد و آبروی خود رانگاه دارد بهتر است از آنکه سؤال کند» . (2)
در روز عرفه حضرت سید الساجدین علیه السلام در عرفات جمعی را دیدند کهسؤال میکردند فرمودند : «اینها بدترین خلق خدا هستند . مردم رو به خدا آورده تضرعمیکنند و اینها رو به مردم آورده سؤال میکنند» . (3)
و حضرت صادق علیه السلام فرمود که : «اگر سائل بداند که چقدر وزر و وبالدارد ، احدی هر آینه از احدی سؤال نمیکند . و اگر آنکه رد میکند بداند که رد سائلچقدر بد است احدی سائلی را محروم و رد نمیکند» . (4)
و مخفی نماند که منعی که از سؤال شده در صورتی است که ناچار و مضطر نباشد . واما در صورت اضطرار و احتیاج ، شکی در جواز آن ، و رخصت در آن نیست . و آنچه در ترغیب اعطاء سائل رسیده دلالتبر آن میکند .
خدای - تعالی - فرموده است :
«و
اما السائل فلا تنهر»
یعنی : «اما سائل را از خود مران» . (1)
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود : رد مکن سائل را و چیزی به او بده ، اگر چه نصف خرمائی باشد» . (2)
و فرمود : «از برای سائل ، حقی است ، اگر چه بر اسبی سوار شده باشد» . (3)
و فرمود : «سائل را رد نکنید ، اگر چه سم سوخته باشد» . (4)
و بدان که احتیاج آدمی بر چند نوع است :
یکی آنکه : به حد اضطرار رسیده باشد ، مثل گرسنه که مشرف بر هلاکت است . وبرهنه که ساتر عورت ندارد و از سرما و گرما خوف تلف دارد .
دوم آنکه : به این حد نرسیده است اما بسیار احتیاج به آن دارد ، چون احتیاج به لباسگرم کننده در زمستان از برای کسی که از سرما تعب کشد ، و آن به حد ضرورت نرسیدهباشد . و مثل احتیاج به کرایه چارپائی از برای کسی که به مشقت ، پیاده خود را به منزلبرساند .
سوم آنکه : احتیاج جزئی به آن دارد و چندان اهتمامی به شان آن نیست ، مثل آنکهنان داشته باشد ولیکن نان خورش نداشته باشد .
و ظاهر آن است که در هر سه صورت ، سؤال جایز باشد و حرام نباشد ، و لیکن درصورت اول ، سؤال راجح است . و در دوم مباح است . و در سوم مکروه است . به شرطیکه با شکوه خدا و مذلتخود و اذیت دیگری نباشد . و بهتر
آن است که : اظهار احتیاجخود را به کنایه و تعریض کند نه تصریح . و به یکی از دوستان و اصدقاء خود اظهارکند ، یا به کسی که به جود و سخاوت مشهور باشد . بلکه اولی آن است که : از یک نفرمعین خواهش نکند . و اگر از فرد معین طلب کند در نزد مردم از او چیزی نطلبد ، وتصریح هم نکند به خواهش . بلکه نوعی بگوید که اگر او نخواهد بدهد بتواند عذربیاورد ، که نفهمیدم . و اگر غیر از این کند و آن شخص از حیا و خجالت ، یا از بیمملامت ، چیزی به او بدهد ، آن چیز حرام خواهد بود .
و آنچه مذکور شد در صورتی است که : در همان وقت احتیاج به آن داشته باشد واما سؤال کردن چیزی که بالفعل احتیاج به آن ندارد و بعد از این محتاج خواهد بود ، پس اگر تا سال ، به آن احتیاج نداشته باشد و بعد از سال به آن محتاج باشد ، شکی درحرمت آن سؤال نیست . و اگر در عرض سال محتاج باشد ، ظاهر آن است که : سؤالمباح باشد . و لیکن اگر بداند که : در وقت احتیاج هم متمکن از سؤال خواهد بود بهتر آناست که : بالفعل سؤال نکند و تاخیر بیندازد تا وقتحاجت .
و بعضی در این صورت ، پیش از زمان حاجت ، حرام دانستهاند . و هر چه زمانحاجت دورتر ، کراهتسؤال اشد است . و هر بندهای باید مجتهد نفس خود باشد . ووقت عمل و احتیاج
را ملاحظه کند . و وثوق به خدا را از دست ندهد .
پس ای جان برادر ! به عبثخود را از اوج عزت و مرتبه توکل و اعتماد بر خدا ، بهحضیض ذلت و خوف و اضطراب نینداز . و گوش به تهدیدات شیطان لعین نکن .
«الشیطان یعدکم الفقر و یامرکم بالفحشاء»
یعنی : «شیطان شما را به فقر میترساند و امربه اعمال فاحشه مینماید» . (1)
و مطمئن به وعده پروردگار خود باش که :
«و الله یعدکم مغفرة منه و فضلا»
یعنی : «وخدا وعده آمرزش و فضل به شما میدهد» . (2)
و هان ، هان ! تا توانی پیش مانند خودت دست دراز نکنی . و در نزد لئیمان روزگار ، به جهت لقمه نانی آبروی خود را نریزی .
آری : کسی که لذت آبرو را نیافته و شکم پروری را عادت خود نموده ، و بر در این وآن میدود که شکم پلید خود را پرورد . و اگر قناعت کند چرا باید به دست مردم نظرافکند ؟ ! و نان خشک و پیاز خود ، هزار مرتبه از بره بریان دیگران بهتر است .
جوینی که از سعی بازو خورم ***به از میوه بر خوان اهل کرم
چو دلتنگ خفت آن فرومایه دوش*** که بر سفره دیگران داشت گوش
صفتسیم (از رذایل متعلقه به قوه شهویه) ، حرص استو آن صفتی است نفسانیه ، که : آدمی را وامیدارد بر جمع نمودن زاید از آنچهاحتیاج به آن دارد . و این صفت ، یکی از شعب حب
دنیا ، و از جمله صفات مهلکه ، و اخلاق مضله است . بلکه این صفتخبیثه ، بیابانی است کران ناپیدا که از هر طرف رویبه جایی نرسی . و وادئی استبیانتها ، که هر چند در آن فرو روی عمق آن را نیابی .
بیچارهای که بر آن گرفتار شد گمراه و هلاک شد . و مسکینی که به این وادی افتاد دیگرروی خلاصی ندید ، زیرا که : حریص ، هرگز حرص او به جائی منتهی نمیشود و به حدینمیایستد . اگر بیشتر اموال دنیا را جمع کند باز در فکر تحصیل باقی است . و هر چه بهدست او آید باز میطلبد . و آن بیچاره مریض است و نمیفهمد . و احمق است ونمیداند . چگونه چنین نباشد و حال آنکه میبینیم حریصی را که هشتاد سال عمر کردهاست و فرزندی ندارد و این قدر از اموال و املاک و خانه و مستغلات دارد که اگر هفراغتبگذراند صد سال دیگر او را کفایت میکند ، و خود یقین دارد که : بیستسالدیگر عمر او نیست ، باز در صدد زیاد کردن مال است . و تامل نمیکند که : فایده آنچیست ؟ و چه ثمره دارد ؟ اگر از برای خرج است ، آنچه دارد گاهی است که منافع آنوفا به خرج مدة العمر او میکند . و اگر از برای احتیاط است ، اگر آنچه دارد احتمال تلفمیرود هر چه تحصیل کند چنین خواهد بود . پس اگر این مرض ، یا حمق نیست پسچه بلاست ؟ و هر که به این مرض مبتلا شد خلاصی از آن مرض
نهایت اشکال دارد .
و از این جهتحضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند که : «هر گاه از برایفرزند آدم دو رودخانه طلا باشد باز رودخانه سوم را میطلبد . و اندرون او را هیچ چیزیپر نمیکند مگر خاک» . (1)
و فرمود که : «آدمیزاده پیر میشود و دو چیز در او جوان میگردد و قوت میگیرد : یکی حرص . و دیگر طول امل» . (2)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «حریص بر دنیا چونکرم ابریشم است ، هر چه بیشتر بر دور خود میپیچد راه خلاص او دورتر میشود ، تا ازغصه بمیرد» . (3)
بعضی از بزرگان گفته است که : «از عجایب امر آدمی زاده ؟ آن است که : اگر او راخبر دهند که همیشه در دنیا خواهی بود حرص او بر جمع کردن مال زیادتر نخواهد شداز آنچه حال میداند که چند صباحی بیش زنده نیست در صدد جمع آن است» . (4)
و این ، از برای هر که تفحص کند در احوال مردم ظاهر و روشن است .
ضد صفتحرص ، ملکه قناعت است . و آن حالتی است از برای نفس ، که باعثاکتفاکردن آدمی استبه قدر حاجت و ضرورت . و زحمت نکشیدن در تحصیل فضولاز مال . و این از جمله صفات فاضله و اخلاق حسنه است . و همه فضائل به آن منوط ، بلکه راحت در دنیا و آخرت به آن مربوط است . و صفت قناعت ، مرکبی است که :
آدمی را به مقصد میرساند . و
وسیلهای است که : سعادت ابدی را به جانب آدمیمیکشاند ، زیرا که : هر که به قدر ضرورت قناعت نمود و دل را مشغول قدر زاید نکردهمیشه فارغ البال و مطمئن خاطر است . و حواس او جمع و تحصیل آخرت بر او سهل وآسان میگردد . و هر که از این صفت محروم ، و آلوده حرص و طمع و طول امل گشتبه دنیا فرو میرود ، و خاطر او پریشان ، و کار او متفرق میگردد . و با وجود این ، چگونهمیتواند تحصیل آخرت نماید و به درجات اخیار و ابرار رسد ؟ !
قناعت سر افرازد ای مرد هوش*** سریر طمع برنیاید زدوش
و از این جهت است که اخبار در مدح قناعتبیشمار است .
از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که فرمود : «خوشا به حال کسیکه هدایتبه دین اسلام یابد ، و به قدر کفاف به او برسد و قناعت کند» . (1)
و فرمود که : «ای مردمان ! چندان سعی در طلب دنیا نکنید ، که به هیچ کس نمیرسدمگر آنچه از برای او مقدر شده است . و هیچ بندهای از دنیا نمیرود مگر اینکهروزیای که از برای او مقدر استبه وی برسد» . (2)
و در حدیث قدسی وارد است که : «ای فرزند آدم ! اگر همه دنیا از تو باشد زیاده ازقوت تو عاید تو نخواهد شد . پس هرگاه من به قدر قوت تو به تو برسانم و حساب او رااز دیگری جویم به تو احسان کرده خواهم بود» . (3)
مروی است که
: «موسی از حق - تعالی - سؤال کرد که کدام یک از بندگان غنیترند ؟ فرمود : هر کدام قانعترند» . (1)
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود که : ای فرزند آدم ! اگر از دنیا آن قدرمیخواهی که کفایت ترا کند ، اندک چیزی از آن ترا سیر میکند . و اگر زیادتر از کفایت میطلبی ، تمام آنچه در دنیا هست تو را سیر نخواهد کرد ، و کفایت ترا نخواهد نمود» . (2)
کاسه چشم حریصان پر نشد*** تا صدف قانع نشد پر در نشد
حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود که : «زنهار ، چشم نینداز به بالاتر ازخود ، و نگاه به آن مکن . و به معیشت پیغمبر خدا نظر کن ، که خوراک او جو بود . وشیرینی او تمر بود . و هیزم او پوست درختخرما ، اگر به دست او میآمد» . (3)
و از آن حضرت مروی است که : «هر که قناعت کند به آنچه خدا به او میدهدغنیترین مردم است» . (4)
و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که : «هر که از خدا به اندکمعیشتی راضی شود خدا نیز به اندک عملی از او راضی میشود» . (5)
و از آن حضرت مروی است که : «خدای - تعالی - میفرماید : من چون بر بنده مؤمنتنگ میگیرم محزون میشود و حال اینکه او را به من نزدیکتر میکند . و هر گاه او رامعیشت میدهم فرحناک میگردد و حال اینکه او را از من دورتر میکند» . (6)
و فرمود که : «هر چه ایمان
بنده زیادتر میشود تنگی معاش او بیشتر میگردد» . (1)
و اخباری که در فضیلت قناعت رسیده است از حد و حصر متجاوز است و همین خبرمشهور کافی است که :
«عز من قنع و ذل من طمع» یعنی : «هر که قانع شد بر مسند عزت پا نهاد . و هر که راخار طمع در دامن آویختبه چاه مذلت افتاد» . (2)
به قناعت کسی که شاد بود ***تا بود محتشم (3)نهاد بود
و انکه با آرزو کند خویشی*** افتد از خواجگی به درویشی
طریقه معالجه مرض حرص ، تحصیل قناعت و ازاله مرض حرص است . و تحصیلصفت قناعت ، آن است که : ابتدا تامل کند در زحمت جمع مال ، و تصدیع آن ، و آفات دنیویهای که از برای مال است ، و حوادثی که در پیدارد .
شحنه (4)این راه چو غارت گرست*** مفلسی از محتشمی بهترست
و ببیند که زیادتر از قدر ضرورت ، دنیا را چه ثمر و چه فایده است ؟ ! اگر از برایاولاد ذخیره میکنی ، بدان که : خدای تو و اولاد تو یکی است ، آنکه روزی به تو داده بهاو نیز خواهد داد . تو غم فرزندی را میخوری که از نطفه تو حاصل شده چگونه آنکهاو را آفریده غم او را نمیخورد ؟ به عزت خودش قسم که او از تو مهربانتر ، و قدرتاو بیشتر و اگر فرزند تو کسی است که باید به تنگی بگذارند اگر عالم را از برای او ذخیرهبگذاری از دست او بیرون میرود . جان من ! احتیاج فرزند به
مال ، در وقتحیاتاوست ، تو که چاره عمر او را نتوانی کرد ، و قدری زندگانی از برای او نتوانی نهاد ، پسچرا در فکر روزی او زحمت میکشی ؟
نگارنده کودک اندر شکم*** نگارنده عمر روزیست هم
خداوندگاری که عبدی خرید*** بدارد فکیف آنکه عبد آفرید
ترا نیست آن تکیه بر کردگار*** که مملوک را بر خداوندگار
ساعتی سر به زانوی تفکر نه ، و به اطراف ولایات نظری کن و دور و نزدیک را سیرینما و ببین : کسانی که در عهد تو هستند چقدر کسانی هستند صاحب ثروت و جاه وحشمت و حال آنکه پدر ایشان از برای ایشان ذخیرهای نگذاشت . و چه اشخاص یافتمیشوند که به فقر و فاقه مبتلایند و حال آنکه اموال بسیار از پدر ایشان مانده بود . بسیپدران ، خانه از برای فرزندان در شهری ساختند و اولاد ایشان در ولایتی دیگر درخرابه مردند . و بسا ده و مزرعه در کشوری از برای ایشان به جهتقرص نانی در کشوری دیگر جان دادند . تو را از حوادث روزگار چه خبر ، و از گردشافلاک چه اطلاع ، چه میدانی که تا چند روز دیگر عالم چه وضع خواهد بود ؟ و اگر از برای خود جمع مال میکنی ، تو اول قدر عمر خود را معین کن و به اندازهآن جمع کن . تو چه میدانی که نام تو در سال دیگر در دفتر مردگان ثبتخواهد بود یادر صحیفه زندگان ؟ و چون قوت سال خود را داری کفایت کن و حساب خود را زیادهمکن . علاوه بر اینها آنکه
: تاملی کن و ببین : وقتی هست که سیر شوی و دیگر در صددجمع مال نباشی ؟ و هر چه اندوزی باز در فکر زیادتر میسوزی . پس به یک مرتبه قانعشو و از همه زحمتها فارغ شو .
آن شنیدستی که وقتی تاجری*** در بیابانی بیفتاد از ستور (1)
گفت : چشم مرد دنیا دار را*** یا قناعت پر کند یا خاک گور
و چون در اینها تامل نمودی ، دیده بگشا و در احوال مردمان نظری کن و ببین : درسیرت و طریقه اعاظم افراد بنیآدم ، و «اعزه» (2)مخلوقات عالم ، از : پیغمبران مرسل واولیای کمل و محرمان حرم عزت ، و باریافتگان حرم خلوت قرب رب العزه ، که چگونهبه قلیلی از دنیا اکتفا نمودند و به قناعت گذرانیدند ، و زاید از قدر ضرورت را نگاهنداشتند .
و نگاه کن به شیوه مشرکین و کفار ، از : «هنود» (3)و یهود و نصاری و اراذل افراد بشر ، که : چگونه در صدد جمع مال و تنعم و التذاذ و زیاد کردن مایه و املاک و «ضیاع» (4)و «عقارند» . (5)
و یقین میدانم که شک نخواهی کرد در اینکه : اقتدا به اعزه خلایق ، بهتر است ازپیروی اراذل ایشان ، بلکه هر که اندک شعوری داشته باشد میفهمد که : کسی کهحریص بر لذتهای دنیویه است و حرص بر اکل و شرب و جماع و وقاع دارد ، از افقانسان خارج ، و در خیل بهایم داخل است ، زیرا که : اینها از لوازم بهایم و چهارپایاناست . و هر چند کسی
در اینها به مرتبه اعلی برسد ، لذت او بیشتر از چهارپایان نخواهدبود . و هیچ حریص شکم پرستی نیست مگر اینکه : گاو و خر ، از آن بیشتر میخورند . وهیچ حریص بر جماعتی نیست مگر آنکه خروس از آن بیشتر جماع میکند . و خودظاهر است که از چنین صفتی چه اثری خواهد دید .
از خواب و خورش ثمر نیابی ***کاین در همه گاو خر بیابی
و تامل کن در عزت قناعت ، و فراغ بال ، و اطمینان خاطر قانع . و چون در اینها تاملنمودی در معالجه آن بکوش . و طریقه آن ، این است که : در امر معیشتخود میانهرویو اقتصاد را پیشنهاد خود کنی . و راه مخارج را به قدر امکان سد کنی . و ملاحظه جزئیو کلی مخارج خود را بکنی . و هر چه ضروری نیست و معیشتبدون آن ممکن است ، از خود دور کنی ، زیرا که : با وجود کثرت مخارج ، قناعت ممکن نیست .
پس اگر تنها و منفرد باشی ، اکتفا کن به جامه سبکی . و قناعت کن به هر غذائی کههم رسد . و نان خورش را کم بخور . و چون بخوری از یک نان خورش تجاوز مکن . وهمچنین در سایر چیزهائی که به آن احتیاج است . و خود را بر این بدار تا عادت کنی و ملکه تو شود . و اگر صاحب عیال باشی هر یک را بر این قدر بدار . و جزئی خرجی کهمیخواهی بکنی تامل کن و ببین اگر زندگانی موقوف به آن نیست
دستبردار . و هرگاهکسی به این نوع رفتار کند و بنای امر خود را بر این گذارد و قناعت و اقتصاد را پیشهخود سازد ، از برای گذران به زحمت نمیافتد ، هر چند عیالمند باشد . و محتاج به خلقنمیشود . همچنان که ظاهر و بین ، و اخبار در آن صریح است .
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «محتاج نشد هر که میانهرویکرد» . (1)
و فرمودند : «تدبیر کار ، خود نصف معیشت است» . (2)
و فرمود : «هر که قناعت کند خدا او را بینیاز میکند . و هر که اسراف کند خدا او رافقیر مینماید» . (3)
و شک نیست که : هر که بنای قناعت گذارد از احتیاج به مردم خلاص میشود . و ازچاپلوسی و تملق ناکسان ، فراغت مییابد . و در نزد خالق و خلق ، عزیز میگردد .
قناعت توانگر کند مرد را ***خبر کن حریص جهانگرد را
قناعت کن ای نفس بر اندکی*** که سلطان و درویش بینی یکی
چو سیراب خواهی شدن ز آب جوی*** چرا ریزی از بهر برف آبروی
و از آن حضرت مروی است که : «میانه روی و خاموشی به جا و راهنمائی نیکو ، یکجزءاند از اجزای نبوت» . (4)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «میانه روی ، امریاست که خدا آن را دوست دارد . و اسراف ، چیزی است که : خدا آن را دشمن دارد ، حتی دور انداختن هسته خرما . چون که آن هم به
کار میآید و حتی ریختن زیادتیشربت آبی» . (1)
و فرمود که : «من ضامنم از برای کسی که میانهروی کند هرگز فقیر نشود» . (2)
و بعد از آنکه امر معیشت او بالفعل درستشد ، دیگر از برای بعد مضطرب ومشوش نباشد . و اعتماد بر فضل و کرم خدا کند . و بداند که روزی از برای او مقرر شدهو به او خواهد رسید ، اگر چه حرص نورزد و راهی از برای مداخل خود نداند .
ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم*** با پادشه بگوی که روزی مقرر است
چگونه چنین نباشد و حال آنکه حق تعالی میفرماید :
«و ما من دابة فی الارض الا علی الله رزقها»
یعنی : «هیچ جانداری نیست مگر اینکه روزی او بر خداست» . (3)
و نیز میفرماید :
«و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب»
یعنی : «هر که پرهیزکاری کند خدا او را از هر غمی ، راه نجات میبخشد . و روزی او رامیرساند از جائی که گمان نداشته باشد» . (4)
و حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود : «که قرار داد خدایی آن است کهروزی بنده مؤمن را نرساند مگر از جایی که گمان نداشته باشد» .
و باید هر کسی در امر زندگانی و گذران خود نگاه به بالاتر از خود نکند . بلکه نظر بهپستتر از خود نماید . و اطاعتشیطان را نکند ، زیرا که : آن لعین نظر هر کسی را در امردنیا به بالاتر از خود میاندازد و به او میگوید
که : هان ! فلان و فلان را ببین چگونه تنعممیکنند ؟ و چه طعامهای لذیذی میخورند ؟ و چه لباسهای نیکو میپوشند ؟ خود را ازآنها پستتر مکن . و در طلب دنیا ، سستی منمای .
و در کار دین چشم آدمی را به پستتر از خود میگشاید و میگوید : چرا خود رازحمت میدهی و تعب میکشی و چنین از خدا میترسی ! فلان و فلان از تو عالمترند واین قدر نمیترسند .
و آن عبارت است از : توقع داشتن در اموال مردم . و آن نیز یکی از فروع محبتدنیاست . و از جمله رذایل مهلکه و صفات خبیثه است . و حضرت رسول - صلی الله علیهو آله - فرمود : «زنهار که گرد طمع نگردی که آن فقر حاضری است» . (1)
و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود که : «از هر که خواهی استغنا کن تا مثلو نظیر آن باشی . و به هر که میخواهی احسان کن تا بزرگ و امیر او باشی . و از هر کهمیخواهی طمع کن تا بنده و اسیر او باشی» . (2)
و بندگی و خادمی طامع ، امری است ظاهر و روشن . همچنان که مشاهده میشود که :
صاحبان همت و مناعت طبع ، نه کوچکی سلطان را میکند و نه تملق امیر و وزیر را میگوید . اما صاحبان طمع ، در رکاب ارباب جاه و دولت میدوند . و در برابر اهل دنیادستبر سینه مینهند . و اگر به خدمتی سرافراز گردیدند روز و شب نمیآسایند تا آن رابه انجام رسانند ،
که شاید از فضول اموال آنها چیزی بربایند . و این به غیر از خادمی وبندگی چیست ؟ ! شخصی دو کودک را در راهی دید که : هر یک نانی داشتند و یکی از آنها قدریعسل بر روی نان داشت ، آن دیگری از وی عسل خواست . گفتسگ من شو تا تو راعسل دهم . گفتشدم . صاحب عسل رشتهای به دهان او داد تا به دندان گرفت . و ازعقب او میدوید و صدای سگ میکرد . و اگر آن کودک به نان خود ساختی سگ اونگردیدی .
از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «بد بندهای استبندهای کهاو را طمعی است ، که وی را به هر خانه میکشد . و بد بندهای استبندهای که خواهشیدارد ، که او را ذلیل میگرداند» . (1)
و اخبار و آثار وارده در مذمت طمع بیحد و بینهایت است . و همین قدر درمذمت آن کافی است که هر طامعی ذلیل و خوار ، و در نظر مردم خفیف و بیاعتباراست . به طمع لقمهای نان ، بر در این و آن میرود . و به جهت اخذ درهم و دینار ، بهخانه آن و این میرود . گاهی خود را بنده کسی میخواند که از پس مانده او خورد . وزمانی خود را برده خسی مینماید که از متاع او چیزی برد . در تملق بیسروپائی هزاردروغ بر هم میبافد ، تا جامهای به جهت او بافته گردد . و در خوش آمد آدم پستیصد هزار رطب و یابس بر هم میپیچد ، تا تر و خشکی به
1) 3. بحار الانوار ، ج 73 ، ص 170 ، ح 9
دست او آید . سجده کافر رامیکند تا کلاهی بر سر نهد . و کمر خدمت فاسقی را بر میان میزند تا کمری بر میانبندد . زهی ذلت و حقارت چنین شخصی ! و مثال کسانی که به جهت اخذ مالی طمع را پیشه خود کرده و به هر نوعی ممکنباشد چیزی به دست آورده مثال آن زن روستائی است که : پیراهنی پوشیده بود و لباسیدیگر نداشت نامحرمی پیدا شد ، دامن پیراهن را برچیده ، روی خود را به آن پوشید وندانست که اگر روی پوشیده شد چه جائی پیدا شد .
طامع بیچاره ، مالی را به چنگ میآورد و اما خود را خوار و خفیف میکند . وصاحب مناعت نفس و بزرگی ذات ، همتخود را از آن بالاتر میبیند که : به جهتفضول مال دنیا بر در خانهای رود . و نان و پیاز خود را از الوان طعام دیگران بهترمیداند . و به طمع جامه تازه ، آبروی خود را کهنه نمیسازد .
چه خوب است تشریف میرختن*** از آن به کهن جامه خویشتن
گر آزادهای بر زمین خسب و بس*** مکن بهر قالی زمین بوس کس
و گر خود پرستی شکم طبله کن*** در خانه این و آن قبله کن
نیرزد عسل جان من زخم نیش*** قناعت نکوتر به دوشاب (1)
خویشو هر طامعی اعتماد او به مردم زیادتر از اعتماد او به خداست ، زیرا که : اگر اعتماد اوبه خدا بیشتر بودی طمع بجز از او نداشتی . و خود این مذمتی است که سر آمد همهمذمتهاست .
وقتی درویشی
1) 4. شیره .
تنگدستبه در خانه منعمی رفت و گفت : شنیدهام مالی در راه خدانذر کردهای که به درویشان دهی ، من نیز درویشم . خواجه گفت : من نذر کوران کردهامتو کور نیستی . پس گفت : ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته بهدر خانه چون تو گدائی آمدهام . این را بگفت و روانه شد . خواجه متاثر گشته از دنبالوی شتافت و هر چند کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد .
آری : چگونه کسی که روی از در خانه خدا برتافت کور نباشد و حال آنکه چنیندرگاه را گم کرده ؟ چگونه کر نباشد و حال اینکه آیه کریمه
«ا لیس الله بکاف عبده»
رانشنیده . یعنی : «آیا خدا کافی نیست از برای بنده خود ؟ » . (1)
و اگر شنیده و باور نکرده ، خود کافری است مطلق ، نعوذ بالله منه .
گر گدائی کنی از درگه آن کن باری***که گدایان درش را سر سلطانی نیست
ضد صفت طمع«استغنا» و بینیازی از مردم است . و این از جمله فضائلی است که :
باعث قرب به پروردگار جهان میشود ، زیرا که : هر که قطع طمع از غیر خدا نمود خدااو را دوست دارد . و غنای حقیقی عبارت از آن است .
همچنان که سید رسل صلی الله علیه و آله فرمود که : «غنا ، این نیست که : کسی مالبسیار داشته باشد ، بلکه غنا عبارت است از : بینیازی نفس» . (2)
و این خود ظاهر است ، زیرا که :
اگر سؤال و احتیاج بد است ، بد خواهد بود ، خواهچیزی داشته باشد یا نه . بلکه در صورت چیزی داشتن ، قبیحتر و بدتر است .
اعرابی موعظهای از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله خواست ، آن سرور فرمودکه : «هر وقت نماز میگزاری مثل کسی نماز بگزار که دنیا را وداع میکند ، زیرا که چهمیدانی که تا نماز دیگر خواهیبود . و چون سخن گوئی سخنی گوی که نباید عذر آنرا بخواهی . و مایوس باش از آنچه در دست مردمان است» . (1)
و حضرت سید الساجدین علیه السلام فرمود که : «همه خوبیها را دیدم که جمعاست در قطع طمع از مردم» . (2)
و هر که در چیزی امید به مردم نداشته باشد و امر خود را به خدا واگذارد خدا همهامور او را برمیآورد .
از حضرت صادق علیه السلام مروی است که شرف و بزرگی مؤمن به برخاستندر شبهاست . و عزت او به استغنا و بینیازی از مردم است» . (3)
و فرمود که : «سه چیز فخر مؤمن و زینت اوست در دنیا و آخرت : نماز شب درسحرها . و مایوس بودن از آنچه در دست مردم است . و ولایت و دوستی از برای امامیکه از آل محمد صلی الله علیه و آله است» . (4)
و نیز فرمود که : «اگر یکی از شما بخواهد که آنچه از خدا بطلبد به او عطا کند ، پسناامید شود از همه مردم و امید به غیر خدا نداشته باشد . و چون خدا دل او را چنین یافتهیچ چیز
از خدا نمیخواهد مگر اینکه به او میدهد» . (1)
و طریق معالجه طمع و خلاصی از آن ، و کسب صفت استغنا نزدیک به آن است کهدر حرص گذشت .
و آن عبارت است از امساک کردن در مقامی که باید بذل کرد . و ندادن آنچه را کهباید داد . و آن طرف تفریط است . و افراط آن ، اسراف است ، که عبارت است از :
خرج کردن آنچه نباید خرج کرد . و این دو طرف ، مذموم است . و وسط آنها ، که صفتجود و سخا بوده باشد پسندیده و محمود است .
و مخفی نماند که : صفتبخل ، نتیجه محبت دنیا و ثمره آن است . و این ، از جملهصفات خبیثه و اخلاق رذیله است .
و خدای - تعالی - میفرماید :
«و لا یحسبن الذین یبخلون بما اتیهم الله من فضله هو خیرا لهم بل هو شر لهم سیطوقون ما بخلوا به یوم القیمة»
خلاصه معنی آنکه : «گماننکنند کسانی که بخل میورزند به آنچه خدا از فضل خود به ایشان عطا فرموده ، که اینخیر ایشان ستبلکه این شر است از برای ایشان ، و زود باشد که در روز قیامت آنچه رابخل کردهاند طوق شود و به گردن ایشان افتد» . (2)
و حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که : «زنهار ، گرد بخل نگردید که آنهلاک کرد کسانی را که پیش از شما بودند . و ایشان را بر این داشت که خون یکدیگر راریختند . و آنچه بر ایشان حرام
بود حلال شمردند» . (1)
و از آن حضرت مروی است که : «بخل ، دور است از بهشت ، و نزدیک استبهآتش . و جاهل سخی محبوبتر است نزد خدا ، از عالم بخیل» . (2)
و فرمود که : «بخل ، درختی است که : ریشه آن به درخت زقوم فرو رفته و بعضی ازشاخهای خود را به دنیا آویخته است . پس هر که به شاخی از آن چنگ زند او را داخلآتش میکند . آگاه باشید که بخل ، ناشی از کفر است و عاقبت کفر آتش است» . (3)
و نیز از آن سرور مروی است که باشد کسی از شما بگوید که بخیل بهتر است ازظالم . و چه ظلمی بدتر است در نزد خدا از بخل . قسم یاد نموده استخدا به عزت وعظمت و جلال خود که بخیل را داخل بهشت نکند» . (4)
«شخصی در جهاد در خدمت آن حضرت کشته شد زنی بر او میگریست ومیگفت : «وا شهیداه» ! حضرت فرمود که : چه میدانی که او شهید است ؟ شاید که اوسخن بیفایده میگفته یا بخیل بوده» . (5)
روزی آن بزرگوار مردی را دید که پرده کعبه را گرفته میگوید : «خدایا به حرمتاین خانه ، گناه مرا بیامرز . حضرت فرمود : بگو ببینم چه گناه کردهای ؟ عرض کرد که :
گناه من بزرگتر از آن است که بگویم . فرمود که : گناه تو بزرگتر استیا زمین ؟ گفت : گناهمن . فرمود : گناه تو بزرگتر استیا کوهها ؟ گفت : گناه من . فرمود : گناه
1) 13. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 71 . و بحار الانوار ، ج 73 ، ص 303 ، ح 15 (با اندک تفاوتی) .
2) 14. قریب به این مضمون در بحار الانوار ، ج 73 ، ص 308 ، ح 37 . و سنن ترمذی ، ج 8 ، ص 140 (با اندک تفاوتی) .
3) 15. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 73 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 220 .
4) 16. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 74 . کافی ، ج 4 ، ص 44 ، (با اندک تفاوتی) .
5) 17. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 72
تو بزرگتر استیادریاها ؟ گفت : گناه من . گفت : گناه تو اعظمتر استیا آسمانها ؟ گفت : گناه من . فرمود :
گناه تو اعظم استیا عرش ؟ گفت : گناه من . فرمود : گناه تو اعظم استیا خدا ؟ گفت :
خدا اعظم و اعلی و اجل است . پس حضرت فرمود : بگو گناه خود را . عرض کرد :
یا رسول الله ! من مرد صاحب ثروتم و هر وقت فقیری رو به من میآید که از من چیزیبخواهد گویا شعله آتشی رو به من میآورد . حضرت فرمود : دور شو از من و مرا بهآتش خود مسوزان . قسم به آن خدائی که مرا به هدایت و کرامتبرانگیخته است کهاگر میان رکن و مقام بایستی و دو هزار سال نماز کنی و این قدر گریه کنی که نهرها ازآب چشم تو جاری شود و درختان سیراب گردند و بمیری و لئیم باشی خدا ترا سرنگونبه جهنم میافکند» . (1)
و مروی است که : «دو ملک موکلاند که در هر صباحی ندا میکنند که خداوندا ! مالهر بخیل را تلف کن . و هر که انفاق کند ، عوض به او کرامت کن» . (2)
و اخبار در مذمت صفتبخل ، بیحد ، و خارج از حیز عد است ، با این که خود اینصفت ، متضمن مفاسد بیشمار در آخرت و دنیاست . حتی اینکه تجربه شده است کهنگاه کردن به روی بخیل ، دل را میگیرد و آن را تاریک میکند . و مشاهد است که : هرکه لئیم و بخیل است
، در نظرها خوار و ذلیل است .
همچنان که پیشوای اهل کرم حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود که : «بخل ، صاحب خود را حقیر و بیقدر میکند» . (1)
و از بخل و امساک ، عرض و آبروی آدمی بر باد فنا میرود . بلکه همچنان که آنحضرت تصریح فرمودند و مشاهده شده اولاد بخیل با او دشمن ، و هیچ بخیلی را درعالم دوستی نیست . اهل و عیالش چشم به مرگ او گشاده . و فرزندانش دیده بر راهوفات او نهاده . و آن مسکین بیچاره ، با وجود مکنت ، به سختی ، و با چندین وسعت ، بهتنگی میگذراند . زندگانی او در دنیا چون فقرا ، و محاسبه و مؤاخذه او در عقبی ، محاسبه و مؤاخذه اغنیاست . در دنیا خوار و ذلیل ، و در عقبی به عذاب الیم گرفتار .
ضد صفتبخل«سخاوت» است . و آن از ثمره زهد و بیمبالاتی به دنیا است . ومشهورترین صفات پیغمبران خدا و معروفترین اخلاق اصفیا و اولیاء است . از «معالی» (2)اخلاق ، و صاحب آن پسندیده اهل آفاق است .
چنان که حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود که : «من جاد ساد» یعنی : «هر کهجود ورزید بزرگ گردید» . (3)
فریدون فرخ فرشته نبود*** ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به دادودهش یافت آن نیکوئی*** تو دادودهش کن فریدون توئی
از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «سخاوت درختی است ازدرختهای بهشت ، که شاخهای خود را بر زمین آویخته است .
پس هر که یکی از آنشاخها را بگیرد ، او را به بهشت میکشد» . (1)
و فرمود که : «سخی به خدا نزدیک ، و به دلهای مردم نزدیک ، و به بهشت نزدیک ، واز آتش جهنم دور است» . (2)
و فرمود که : «خداوند عالم ، مباهات میکند ملائکه را به کسی که اطعام مردمانکند» . (3)
و فرمود : «خدا را بندگانی چند است که نعمتخود را مخصوص ایشان میگرداند ، تا نفع به بندگان خدا رسانند . پس هر کدام از ایشان که بخل نمایند در این منافع ، خدانعمت را از او به دیگری نقل میکند» . (4)
تو با خلق نیکی کن ای نیکبخت*** که فردا نگیرد خدا بر تو سخت
و فرمود که : «بهشتخانه اهل سخاوت است» . (5)
و فرمود : «جوان سخی گناهکار ، در نزد خدا محبوبتر است از پیر عابد بخیل» . (6)
و از آن حضرت مروی است که : «سخی را اهل آسمانها دوست میدارند . و اهلزمینها دوست دارند . و طینت او از خاک پاک سرشته شده . و آب چشم او از آب کوثرخلق شده . و بخیل را اهل آسمانها و زمینها دشمن دارند . و خلقت او از خاک کثیفچرک آلود خلق شده . و آب چشم او از آب «عوسج» (7)مخلوق شده» . (8)
«جمعی از اهل یمن بر حضرت فخر ذو المنن وارد شدند و در میان ایشان مردی بودکه بسیار سخن آور و حراف ، و در گفتگو از همه عظیمتر ، و مبالغه او در مباحثه با جناب پیغمبر -
1) 23. احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 210 . و بحار الانوار ، ج 73 ، ص 303 ، ح 14 (با اندک تفاوت) .
2) 24. بحار الانوار ، ج 73 ، ص 308 ، ح 37 (با اندک تفاوتی) .
3) 25. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 60 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 212 .
4) 26. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 61 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 212 .
5) 27. بحار الانوار ، ج 71 ، ص 356 ، ح 18 .
6) 28. بحار الانوار ، ج 71 ، ص 355 ، ح 16 .
7) 29. خار درخت ، سیاه درخت ، شجره حب الشوم .
8) 30. وسائل الشیعه ، ج 15 ، ص 252 ، ح 1
صلی الله علیه و آله و سلم - و حجت گرفتن بر آن سرور از همه بیشتر بود .
و به حدی مبالغه نمود که آن حضرت خشمناک گردید . و رنگ مبارکش متغیر گشت .
و رگ پیشانی منورش پیچیده شد . و چشم بر زمین انداخت ، که جبرئیل آمد و گفت :
خدایتسلام میرساند و میگوید که : این مرد از اهل سخاوت ، و نان ده است . پسخشم آن حضرت فرونشست و سر بالا کرد و فرمود که : اگر نه این بود که مرا جبرئیلخبر داد که تو سخی نان دهی ، ترا از خود میراندم و عبرت دیگران میکردم . آن مردگفت که : خدای تو سخاوت را دوست دارد ؟ فرمود : بلی . آن مرد گفت : «اشهد ان لا الهالا الله و اشهد انک لرسول الله» . به خدائی که تو را به حق برانگیخته است که هرگز احدیرا از مال خود محروم برنگردانیدم . (1)
مروی است که : «چون حضرت موسی بر سامری دستیافت ، خطاب عزت رسیدکه : او را مکش ، زیرا که او سخی است» . (2)
و بالجمله فضیلتسخا ، خود ظاهر و روشن ، و صاحب آن در نزد خالق و خلقمحبوب و مستحسن ، و در دنیا در اکرام و اعزاز ، و در عقبی سرافراز است . و کدامعاقل ، سرافرازی دو جهان را از دست میدهد و جمادی چند بر روی هم مینهد ؟
بیا تا خوریم آنچه داریم شاد*** درم بر درم چند باید نهاد
درین باغ رنگین درختی
نرست*** که ماند از قفای تبر زین درست
و مخفی نماند که بالاترین مراتب سخاوت ، ایثار است ، که عبارت است از : بخششوجود ، با وجود احتیاج و ضرورت خود . و این ، مرتبهای است رفیع ، و محلی استعظیم . هر کسی را این رتبه حاصل نه ، و هر شخصی به این مرتبه واصل نیست . خلاقعالم در مدح این طایفه میفرماید :
«و یؤثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصاصة»
یعنی : «بودند که اختیار میکردنددیگران را بر خود ، اگر چه خود احتیاج داشتند» . (1)
از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «هر مردی که خواهش بهچیزی داشته باشد پس خود را از آن نگاه دارد و دیگری را بر خود اختیار کند ، آمرزیده میشود» . (2)
و این شیوه مرضیه ، صفت جلیله ، شعار منبع جود و احسان ، و برگزیده انس و جان ، پیغمبر آخر الزمان ، و بعد از آن طریقه پیشرو اهل ایمان و امیر مؤمنان و اولاد طاهریناو - علیه و علیهم السلام - بوده .
بعضی از زنان پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت که : «آن سرور هرگز سه روزپیدرپی چیز سیر نخوردی تا از دنیا رفت . و هرگاه میخواست میتوانستسیر بخوردو لیکن آنچه داشتبه مردم میداد و گرسنگان را بر خود مقدم میداشت» . (3)
مروی است که : «موسی بن عمران عرض کرد که : پروردگارا ! بعضی از درجات محمد صلی الله علیه و آله و امت او را به من بنمای .
خطاب رسید که : ای موسی ! ترا طاقتدیدن آنها نیست و لیکن به تو مینمایم یکی از منازل جلیله پیغمبر آخر الزمان را که بهواسطه آن او را بر تو و بر جمیع مخلوقات خود تفضیل دادهام . پس پرده آسمانها ازپیش دیده موسی علیه السلام برداشته شد ، نگاه کرد دید : منزلهای که نزدیک بود که ازپرتو انوار آن ، و قرب آن به حریم خاص الهی ، موسی علیه السلام قالب تهی کند .
عرض کرد : پروردگارا ! به چه چیز به این کرامت رسیدی ؟ فرمود : به صفتی کهمخصوص او گردانیدهام ، که ایثار و اختیار کردن فقرا در ضرورتی بر خود و عیال خوداست . ای موسی از امت او احدی به نزد من نمیآید که وقتی از اوقات دیگری را برخود در ضرورتی اختیار کرده باشد ، مگر اینکه شرم میکنم حساب او را برسم . و او رادر هر جای از بهشت که خواهد جای میدهم» . (1)
و حکایات ایثار حیدر کرار در السنه و افواه مشهور ، و در تواریخ و کتب مسطوراست . و ایثار آن بزرگوار به جائی رسید که در «لیلة المبیت» ، حیات پیغمبر را بر حیاتخود اختیار کرد ، و در خوابگاه خاتم الانبیاء خوابید . و به این سبب خداوند عالم برملائکه مباهات نمود و آیه
«من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله» (2)
نازل شد .
و بعد از آن بزرگوار ، ائمه اطهار و خواص شیعیان ایشان در این طریقه مرضیه بهایشان اقتدا نموده «مهما امکن» (3)سعی در مراعات این فضیلت میکردهاند .
بدان که : معالجه مرض بخل ، محتاج به علمی است و عملی . اما علم ، پس آن است که : آفتبخل را بداند و فایده جود و کرم را بشناسد . و بعد از آنکه طالب علاج اینمرض باشد ، بسیار ملاحظه آثار و اخباری که در مذمتبخل ، و مدح سخاوت رسیدهبکند . و «وعده و وعیدی» (1)که بر این دو صفتشده ، به نظر در آورد . و ذلتبخیلان ، وتنفر طباع را از ایشان مشاهده نماید .
و بداند که : از برای او خانه دیگری غیر از این خانه نیز هست ، که خواهی نخواهیبایدش به آنجا رفت . و در آنجا نیز احتیاج دارد و قدری را که پیش فرستد و در آنجاذخیره نماید که در روز درماندگی به کارش آید . و اعتماد بر فرزندان نکند . تو در بارهپدر و مادر ببین چه کردی که فرزندان در باره تو کنند .
به دختر چه خوش گفتبانوی ده*** که روز نوا برگ سختی بنه
خور و پوش و بخشای و راحت رسان*** نگه می چه داری زبهر کسان
به دنیا توانی که عقبی خری*** بخر جان من ، ورنه حسرت بری
زر و نعمت اکنون بده کان توست*** که بعد از تو بیرون ز فرمان توست
پریشان کن امروز گنجینه چیست (2)***که فردا کلیدش نه در دست توست
تو با خود ببر توشه خویشتن*** که شفقت نیاید ز فرزند و زن
کسی گوی دولت زدنیا برد*** که با خود نصیبی به عقبی برد
غم خویش در زندگی خور که خویش***
به مرده نپردازد از حرص خویش
به غمخوارگی چون سرانگشت من*** نخارد کسی در جهان پشت من
درون فرو ماندگان شاد کن*** زروز فروماندگی یاد کن
و چون این مراتب را دانستی خود را خواهی نخواهی بر عطا و بخشش بدار . و دل ازمال برکن . و پیوسته بذل کن . و احسان به فقرا بنمای ، تا اینکه طبع تو به صفتبذل واحسان راغب شود .
و طالب صفتسخاوت باید که چون اراده عطائی کند در آن توقف نکند ، کهشیطان لعین در مقام وسوسه در آید و او را وسوسه کند ، و از فقر و کم شدن مایه بترساند .
و اگر مرض بخل مزمن شده باشد در مقام تسلی نفس خود برآید . و شهرت در بلاد ومحبت عباد و نام نیک و ثنای دور و نزدیک را به نظر در آورد . و بسیار در اینها و درنام نیک اسخیا تامل کند تا از این راه رغبت نماید ، و دست او به بذل و عطا گشوده شود .
و نفس او فی الجمله در بخشش مطیع گردد . و اگر چه عطای به این قصد هم از صفاترذیله است و حقیقتسخاوت نیست ، - چنان که مذکور خواهد شد - . و لیکن این مانند آن است که : چون طفل را میخواهند از شیر بگیرند و پستان را از یاد او ببرند او را بهگنجشک و امثال آن مشغول میکنند . و شکی نیست که : گنجشکبازی ، کمال طفلنیست ، و لیکن بعد از علاج ، شوق او به گنجشک
میشود . پس همچنین این شخص ضررندارد که ابتدا دل خود را به این قصدها شاد کند تا علاقه مال از دل او تمام شود ، آن وقت در صدد تصحیح قصد و نیتخود برآید .
و مخفی نماند که : عمده در علاج این صفت ، قطع سبب آن است . و سبب آندوستی مال دنیا است ، پیش از دوستی امور دیگر ، که بر احسان مترتب میشود . و سببدوستی مال ، یا محبت لذتها و شهوتهای دنیویهای است که به مال به آنها میتوان رسید .
یا به شرکت طول امل ، یا به جهت نگاهداری و ذخیره کردن از برای اولاد است . یابدون سبب ، خود مال را دوست دارد از حیثیت آنکه مال است . همچنان که میبینیم کهبعضی از پیران کارافتاده این قدر مال دارند که آنچه امید به عمر خود دارند کفایتایشان را میکند . و اموال بسیار زیاد میماند و فرزندی هم ندارند که احتیاط او را کند . باوجود این ، شب و روز در سعی و زحمت از پی تحصیل مال ، و بر روی هم نهادن آناند .
و بسا باشد که بر خود نهایت تنگ گیری کنند و به مشقت گذرانند . بلکه از دادن خمس وزکوة مضایقه نمایند . و به خرج کردن دیناری در علاج بیماری خود راضی نشوند . وچنین کسی عاشق درهم و دینار است . و لذت او به داشتن مال است . و با وجود اینکهمیداند که : عن قریب میمیرد و دشمنان او مال او را غارت میکنند ، دیناری به
مصرفدنیا ، یا آخرت خود نمیرساند . و این مرضی است که معالجه آن در نهایت اشکالاست ، به خصوص در ایام پیری ، زیرا که : مرض در این وقت مزمن شده است و قوتگرفته و بدن ضعیف شده است و مقاومتبا مرض نمیکند . و چنین کسی در نهایتضلال و گمراهی ، و مصداق
«خسر الدنیا و الاخرة» (1)
است . بلکه هر که فرقی میان سنگو زیادتر از قدر حاجت از مال ببیند ، جاهل و احمق و نادان مطلق است .
زر از بهر خوردن بود ای پسر*** برای نهادن چه سنگ و چه زر
و چنین کسی باید تامل کند که تفاوت مالی که خرج نکنی و به کار تو نیاید باخاک صحرا و آب دریا و سنگ کلوخ چه چیز است ؟ چنان انگار که در زیر خانه توخمهای پر از طلا و نقره مدفون است ، چون تو خرج نکنی با خاک چه فرق دارد ؟ وحال اینکه اگر آن را در زیر هزار سنگ پنهان کنی روزگار آنرا به باد یغما خواهد داد .
خواه بنه مایه و خواهی بباز*** کانچه دهند از تو ستانند باز
و اگر سبب آن حب شهوات و طول امل باشد باید معالجه آن را به آنچه در حرص و قناعت گفتیم ، و آنچه در علاج طول امل بیاید نمود . و اگر جمع مال به جهت اولاد وفرزندان باشد این نیست مگر از بیاعتقادی و بیخردی ، زیرا که : پروردگاری که اولاد راآفریده روزی نیز به جهت ایشان مقرر کرده است .
یکی
1) 41. حج (سوره 22) ، آیه 11 .
طفل دندان برآورده بود ***پدر سر به فکرت فرو برده بود
که من نان و برگ از کجا آرمش*** مروت نباشد که بگذارمش
چو بیچاره گفت این سخن پیش جفت*** نگر تا زن او را چه مردانه گفت
مخور گول ابلیس تا جان دهد*** هر آن کس که دندان دهد نان دهد
تواناست آخر خداوند روز*** که روزی رساند تو چندان مسوز
دیده عبرت بگشای و بنگر چقدر کسان که در طفلی پدر از سر ایشان رفته ، و هیچمالی به جهت ایشان نگذاشته با وجود این ، بسیار حال و ثروت ایشان از کسانی کهاموال بسیار از پدر به جهت ایشان مانده بهتر و بیشتر است . کم کسی را میبینیم که آنچهدارد به واسطه ارث پدر بوده باشد . و حال اینکه فرزند اگر صالح و پرهیزکار بوده باشدخداوند به نیکوتر وجهی کفایت و کارسازی او را بکند . و اگر فاسق و تبه روزگار باشد ، آن مالی را که تو به زحمت و تصدیع جمع کردهای و نخوردهای صرف لهو و لعب ومعصیتخدا خواهد نمود . و مظلمه او عاید تو خواهد شد .
چون مذمتبخل را دانستی . و معالجه آن را شناختی . و فضیلت صفتسخاوت رایافتی و دانستی که : آن حد وسط میان بخل و اسراف است و آن عبارت است از : صرفکردن مال در مصرفی که واجب یا مستحسن باشد . بدان که : مصرف واجب ، یامستحسن اعم از این است که واجب یا مستحسن شرعی باشد یا در طریقه مروت وعرف و عادت لازم ، یا مستحسن باشد
.
پس سخی کسی است که : هر مصرفی را که ترک آن شرعا مذموم ، یا در نزد عقلا بهحسب تعارف قبیح باشد مضایقه نکند و مال را به آن مصرف برساند ، که اگر یکی ازآنها را مضایقه داشته باشد بخیل خواهد بود . گو آنکه واجب شرعی را ترک کندبخیلتر باشد . و مصارفی که از شرع رسیده و در شریعت مقرر شده ، معین و مضبوط ، واما آنچه به حسب عادت و عرف لازم ، و ترک آن در نزد ارباب دولت عقل قبیح استنسبتبه احوال و اشخاص و اوقات مختلف میشود ، زیرا که : میبینیم که بعضی رفتارهادر اخراجات از غنی و صاحب دولت ، قبیح است که از فقرا قبیح نیست . و آنچه درمضایقه کردن از خویش و قوم خود قبیح است ، در اجنبی ، آن قبح را ندارد . آنچه از بیگانگان میتوان مضایقه کرد از همسایگان مضایقه آن قبیح است . همچنین تنگ گیریو مضایقهای که در خرید و فروش ضرر ندارد در میهمانی نمیتوان کرد . و مضایقه دربعضی چیزها تفاوت دارد با مضایقه کردن در پارهای چیزهای دیگر . چنان که میبینیمکه آب و نان و امثال آن با بعضی چیزهای دیگر مختلف است . و اهل و عیال و دوستو آشنا و خویش و قوم و همسایه و رفیق با دیگران تفاوت میکند .
و همچنین آنکه باید خرج کند مختلف میشود . پس غنی و فقیر و امیر و رعیت وعالم و جاهل و طفل و کامل ، یکسان نیستند .
و سخی ، آن است
که : هر چیزی که سزاوار باشد ، خواه به حسب شرع و خواه بهحسب مروت و عادت ، مضایقه نکند . و بخیل ، آن است که : در یکی از آنها تنگ گیریو مضایقه کند . و تعیین مقدار آن را نمیتوان کرد . هر گاه کسی مال بسیاری داشته باشدو آنچه به حسب شرع و تعارف و مروت لازم باشد به جا آورد ، و لیکن از قدر لازمتجاوز نکند . و مستحبات و مستحسنات را به جا نیاورد . بلکه مال خود را به جهت روزبینوائی و حوادث روزگار محافظت کند . چنین کسی اگر چه در نزد عوام مردم بخیلنباشد و لیکن در نظر خواص ، از صفتبخل خالی نیست . و او را جواد و کریم نگویند ، زیرا که : در نزد ایشان صفت جود و سخاوت آن است که : در بذل مال ، غرض دنیوینداشته باشد .
پس کسی که بخشش و عطا میکند به جهت مدح و ثنا و شهرت و نام نیک ودست آوردن دل مردم و تحصیل محبت ایشان و یاری جستن از آنها ، سخی و جوادنیست . بلکه اهل معامله است و شهرت و مدح و امثال آن را به مال خود میخرد .
اشاره شد به اینکه : بذل و عطائی که لازم صفت جود و سخاوت استشامل اموریچند است که بعضی از آنها واجب و برخی مستحب است . و در خصوص فضل و ثوابهر یک از آنها اخباری وارد شده ، و هر کدام را آداب و شرایط ظاهریه و نکته و دقایقباطنیهای است . و
شرایط ظاهریه آنها در کتب فقه مذکور است .
و در اینجا اشاره به بعضی از آداب و نکتههای باطنیه آنها میکنیم . لهذا میگوییمکه : عطاهای واجبه چند چیز است :
و آن از همه عطایا اهم ، و بر جمیع صدقات ، مقدم است . گلشن مکنت و ثروت را آب جاری ، و کشتزار آمال اهل زراعت و تجارت را نسیم بهاری است . خزینه اموالمتمولین را از دستبرد دزدان حوادث پاسبان ، و دیوار غنا و بینیازی را از صدمه احتیاجو پریشانی پشتیبان . و از این جهت آیات و اخبار بیپایان در مدح دهنده زکاة ، و ذمتارک آن وارد شده است .
و حق - سبحانه و تعالی - در مواضع متعدده از قرآن ، آن را قرین نماز ساخته و درمذمت تارکین زکاة فرموده :
«و الذین یکنزون الذهب و الفضة و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم یوم یحمی علیها فی نار جهنم فتکوی بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم هذا ما کنزتم لانفسکم فذوقوا ما کنتم تکنزون»
مجمل معنی آنکه : «کسانی که طلا و نقره را جمع میکنند و در راه خدا صرفنمینمایند مژده ده ایشان را به عذابی دردناک ، در روزی که آنها را سرخ کنند در آتش .
و با آنها داغ کنند پیشانیها و پهلوها و پشتهای ایشان را . و بگویند که اینها چیزی استکه برای خود جمع کردید پس بچشید آنها را» . (1)
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «چون مردم زکاة خود را منعکنند
1) 1. توبه (سوره 9) ، آیه 35- 34 .
، زمین نیز برکات خود را منع میکند» . (1)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «هر که زکاة نقد خودرا نداده باشد در روز قیامتخداوند عالم او را در بیابانی هموار ، محبوس میفرماید . وماری بسیار عظیم بر او مسلط میسازد ، که در دنبال او میدود و او را از آن مار میگریزد . و چون میبیند که از دست او خلاصی ندارد ، دستخود را به دهان او میدهد آن ماردست او را مانند ترب میخاید . پس طوقی میشود و به گردن او میپیچد و این است کهخدای - تعالی - میفرماید
«سیطوقون ما بخلوا به یوم القیمة» . (2)
و هر صاحب شتر یا گوسفند یا گاوی که زکاة آن را نداده باشد خدای - تعالی - او رادر روز قیامت در صحرای همواری محبوس کند . و هر حیوان سمداری او را پایمالنماید . و هر صاحب نیشی او را بگزد . و هر صاحب زراعتی ، از : خرما یا انگور یا غله کهزکاة آن را نداده باشد خدای - تعالی - زمین آن را تا هفت طبقه طوق کند و بر گردن اوافکند» . (3)
و نیز آن حضرت فرمود که : «هر که یک «قیراط» از زکاة خود را منع کند ، نه مؤمن است و نه مسلمان» . (4)
و فرمود که : «هیچ کس فقیر نشد و گرسنه نگشت و برهنه و محتاج نماند مگر بهواسطه گناه مالداران ، که زکاة خود را ندادند . و حق استبر خدا که رحمتخود را منعکند از هر که
حق خدا را در مال خود منع کند . و قسم به آن خدائی که خلق را آفرید وایشان را روزی داد ، که هیچ مالی در صحرا یا دریا ضایع نشد مگر به ندادن زکاة آن» . (1)
و فرمود که : «زکاةدادن ، چیزی نیست که : باید صاحب آن را مدح کرد ، بلکه آنچیزی است که : به واسطه آن داخل اهل اسلام میشود و خون او محفوظ میگردد» . (2)
و از این گونه تهدیدات و تشدیدات در حق مانعین زکاة در کتاب خدا و اخبارائمه هدی - علیهم السلام - بسیار است . (3)
و با وجود اطلاع بر آنها ، ادای زکاة راسهل انگاشتن ، و از مالی که چند روزی به رسم امانت در تصرف کسی خواهد بوداندکی را از مالک حقیقی آن دریغ داشتن ، با دعوای مسلمانی مشکل تواند جمع شد . وچه بیشرم و بیسعادت کسی که : میداند روزی که پا به عرصه وجود گذاشت از ملک ومال دنیا هیچ نداشت و اکنون آنچه دارد و خود را مالک آن پندارد همه آن داده خدااست . و سعیی که خود در تحصیل آن کرده ، آن نیز به توفیق و یاری جناب باری بوده .
آری تخم بیجان را چه یارای آنکه بیدستگیری عنایتش از خاک خیزد ! وسقای ابر را چه قدرت که بیرخصتش قطره آبی ریزد ! و اهل زراعت پندارند که : بهسعی خود از یک دانه ، ده دانه برمیدارند ! و ارباب تجارت ، رونق بازار خود را از رشدخود میشمارند . بیچاره آدمی چه از خود
دیده که این قدر بر خود پیچیده .
ای که چندین به هنرمندی خود مغروری***وای اگر بر تو گذارند دمی کار تو را
با وجود این مراتب ، از جمله مالی که هم خداوند عطا فرمود ، قلیلی را که از برایجمعی بینوا مقرر فرموده و اضعاف آن را در دنیا و آخرت وعده نموده نمیدهند اونخواسته به ایشان داد . زهی بیحیائی که او خواسته باشد و کسی ندهد . و او را یک ده دادهباشد بسی بیشرمی که از ده ، یکی را بخل ورزد .
و چون تشدید در امر زکاة را دانستی ، بدان که : سر در واجب کردن زکاة ، بلکهترغیب به مطلق بذل کردن مال ، سه چیز است :
اول اینکه : خدا پرستی تام ، و توحید تمام آن است که : از برای آدمی محبوبی به غیراز خداوند یکتا نباشد . آری : محبت ، رکتبرنمیدارد . توحید زبانی فایده چنداننمیبخشد . قدر محبتبا کسی ، به گذشتن از محبوبان دیگر شناخته میشود . و محبوب ، محب خود را به مفارقتسایر احباب ، امتحان میکند . و چون مال در نزد اکثر مردممحبوب ، و به جهت تمتع از آن ، انس به این عالم گرفتهاند و از مرگ گریزانند ، پس دردعوای صدق محبتخدا امتحان ایشان به دستبرداشتن از یکی از محبوبها که مالاستشده است .
و از این جهتخدای - تعالی - فرماید :
«ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة» .
خلاصه معنی آنکه : «خدای - تعالی - نفسهای مؤمنین
، و مالهای ایشان راخریداری نموده ، که در عوض ، بهشتبه ایشان کرامت فرماید» . (1)
شکی نیست که بالاترین لذات بهشت ، لقای پروردگار است . و مردم در اینخصوص بر سه قسماند :
اول : در دعوای محبت تام ، و توحید کامل ، صادقاند . و از عهده عهد خودبرآمدهاند . و در دل ، بجز دوستی یکی را راه نداده ، دست از مال و متاع دنیا شسته و دردنیا را بر روی خود بستهاند . و این طایفه ، دیگر التفاتی به وجوب زکاة نمیکنند . حتیاینکه از بعضی از ایشان پرسیدند که : در هر صد درهم چه قدر زکاة است ؟ گفت اما برعوام ، پنج درهم به حکم شریعت . و اما بر ما دادن همه اموال .
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام سئوال کردند : «در چقدر مال ، زکاةواجب است ؟ فرمود : اما زکاة ظاهر در هزار درهم ، بیست و پنج درهم و اما در باطن ، پس آن است که : هر چه برادر مؤمن تو ، به آن محتاجتر از تو باشد خود را اختیارنکنی» . (2)
دوم : طایفهای هستند که از اموال دنیا به قدر حاجت نگاه میدارند به جهتضرورت ، و لیکن فاضل از آن را ذخیره نمیکنند ، بلکه به مصارف خیرات و مبراتمیرسانند . و این طایفه ، اگر چه از طایفه اول پستمرتبهترند و لیکن ایشان نیز بر قدر واجب اقتصار نمیکنند و جمیع انواع خیر را به جا میآورند .
سوم : قسمی هستند که زیادتر از
قدر واجب را به جا نمیآورند ولیکن در واجبخود کوتاهی نمیکنند . و این ، پستترین درجات است ، و آن مرتبه عوام است .
دوم : از اسرار وجوب زکاة ، و ترغیب به بذل مال ، پاک ساختن نفس است از صفترذیله بخل ، که از جمله مهلکات است ، چون که به دادن مال مکررا ، نفس عادت به بذلو عطا میکند تا ملکه حاصل میشود .
و سوم : بجا آوردن شکر نعمتخدا زیرا که : خدا ، را بر بنده ، حق نعمتبدن و نعمتمال ثابت است . و عبادت بدنیه ، شکر نعمتبدن ، و بذل اموال ، شکر نعمت مال است . وچقدر قبیح است که : کسی ادعای اسلام کند و فقیر بینوای مضطری را ببیند و درشکر نعمت پروردگار خود تقصیری کند .
و مخفی نماند که : کسی که در راه خدا انفاق مال میکند باید بداند که از برای آنآدابی چند است :
یکی آنکه : چون به دل او بگذرد که مالی در راه خدا بدهد و این قصد را بکند بداندکه : شیطان از آن غافل شده و ملک به دل او نظر افکنده است . و فرصت را غنیمتشمارد و به زودی قصد خود را به جا آورد ، که در تاخیر ، آفات بسیار و عوایق زمانبیشمار است .
و دوم آنکه : چون به احتیاج کسی مطلع شد یا گمان برد ، پیش از اظهار کردن به اوانفاق کند . و آبروی او را محافظت کند . و نگذارد که مضطر به سئوال شود
، زیرا که : بعداز سئوال ، آنچه میدهد قیمت آبروئی است که ریخته است ، و احسان تام نیست .
«حضرت امیر المؤمنین علیه السلام از برای شخصی که امید به حضرت داشتچیزی فرستاد ، و آن مرد هرگز از کسی چیزی نمیطلبید ، نه از آن حضرت و نه از غیراو . شخصی عرض کرد که : این مرد هرگز چیزی از تو سئوال نکرده است و از آنچهفرستادی کمتر هم کفایت او را میکرد . حضرت فرمود که : خدا مثل تو را در میانمؤمنین بسیار نکند ، من عطا میکنم و تو بخل میورزی . هرگاه من کسی را که امید بهمن دارد عطا نکنم مگر بعد از سئوال او ، پس به او ندادهام مگر قیمت آنچه را از اوگرفتهام ، زیرا که : او در معرض این در آوردهام که : آبروئی را که در پیش خدای من برخاک میمالد بریزم» . (1)
سوم آنکه : صدقات خود را در یکی از اوقات شریفه و ازمان فاضله بدهد . و آنوقت را از برای بذل و عطا مقرر دارد . مثل روز عید غدیر ، و ماه ذی الحجه ، بهخصوص دهه اول آن . یا ماه رمضان ، به خصوص دهه آخر آن .
و مروی است که : «پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله جوادترین خلق بود . و در ماهرمضان مثل باد تند بود که هیچ چیز را نگاه نمیداشت» . (2)
چهارم آنکه : زکاة و سایر حقوق مالیه واجبه را آشکار و علانیه بدهد ، که آن افضلاست از پنهان دادن
. و آنچه از عطاها که سنتباشد پنهان دادن آن افضل است .
همچنان که حضرت صادق علیه السلام به آن تصریح کرده و فرمودند که : «اگرمردی زکاة مال خود را بر دوش کشد و به فقیر رساند ، حسن جمیلی است از برای او» . (1)
و این در وقتی است که از شایبه تشویش ریا مطمئن باشد . و آن فقیری که میگیرد ازاظهار آن شرم و حیا نکند . و الا پنهان دادن واجبات هم افضل است .
پنجم آنکه : از منت نهادن بر فقیر و ایذای او احتراز کند . و عطائی که به کسی نمایداز صفحه خاطر محو سازد ، تا در دفتر حسناتش ثبت گردد ، که اگر از این صفتخبیثهاجتناب نکند . صدقه او باطل ، و «حلیه» (2)صحت«عاطل» (3)میماند .
همچنان که حق - سبحانه و تعالی - میفرماید که :
«یا ایها الذین امنوا لا تبطلوا صدقاتکم بالمن و الاذی»
یعنی : «ای مؤمنان ! باطل مسازید صدقات خود را به منت نهادنو آزار دادن» . (4)
و از سید انام مروی است که : «کسی که با برادر مؤمن خود نیکی کند و بر او منتنهد خدای - تعالی - عمل او را از درجه اعتبار ساقط سازد . و او را بر گناه خود بگیرد . وسعی او را نپذیرد» . (5)
و منت نهادن ، این است که : همچنین داند که به آن فقیر احسانی نموده . و علامتظاهری آن ، این است که : در نزد مردم زبان به اظهار آن گشاید و آن
را نقل کند ، و ازآن راه ، از فقیر چشم داشت ثنا و تعظیم و فرمانبرداری داشته باشد .
و علامتباطنی آن ، این است که : بعد از عطا ، از آن فقیر خلاف ادبی یا خیانتی نسبتبه آن شخص واقع شود استبعاد نماید زیادتر از آنچه پیش از عطا استبعادمینمود . و «ایذا» ، آن است که : او را سرزنش و ملامت کند . و پرده او را بدرد . و رو بهاو ترش نماید . و او را خفیف کند . و از مجالست آن عار داشته باشد . و خود را عالیتراز او داند . و کسی که مبتلا به این مرض باشد باید خود را از آن خلاص سازد .
و اما علاج خلاصی از منت گذاردن ، آن است که : بداند که فی الحقیقه فقیر ، احساننسبتبه او کرده که صدقه او را قبول نموده ، و موجب رستگاری او گردیده است . پسباید دهنده ، ممنون فقیر باشد . و بداند که : - همچنان که در حدیث وارد است - دستفقیر در گرفتن صدقه نایب دستخداست . و آنچه به فقیر میرسد همانا که به خدارسیده است .
و از این جهت ، سنت است که : آنکه صدقه میدهد دستخود را ببوسد . و دستخود را بر بالای دست فقیر نگذارد . بلکه دستخود را بگشاید تا فقیر بردارد . و چگونهکسی هزار مرتبه ممنون نگردد از دستی که نایب دستخداست و از او چیزی قبولمیکند ؟ و با همه اینها خدا هر صدقه را چندین مقابل عوض در دنیا
و آخرت وعدهفرموده است .
پس اگر توقع و امید آن را ندارد زهی احمق که مال خود را به عبث ضایع میکند . واگر چشم عوض از خدا دارد پس به چه وجه منتبر فقیر گذارد ؟ و این مثل آن استکه : کسی چیزی به تو حواله کند که به زید بدهی و او اضعاف مضاعف عوض به تو دهدو تو در چیزی که به زید میدهی منتبر او گذاری .
و اما علاج ایذاء فقیر ، آن است که : بداند که : باعث آن ، اگر عزت مال ، وعظیم شمردن آن چیزی است که به فقیر میدهی پس عجب جاهلی است که چیز اندکفانی را که در مقابل آن عوض خطیر باقی میگیرد آن را بزرگ میشمارد ، و چنانمیداند که چیزی داده است ! و اگر سبب آن ، کم قدری و خواری فقیر است در نظر او .
پس عجب مغروری است که خود را به جهت «خزف پارهای» (1)چند از مال دنیا که داردترجیح میدهد بر دیگری . و حال اینکه - گذشت که - مرتبه فقر از غنا بالاتر ، و فقیر نزدخدا عزیزتر است ، و نایب پروردگار است در گرفتن حقوق . و به واسطه فقر ، خدا از اوعذر خواهی نمود .
در سفالین کاسه رندان (2)به خواری منگرید ***کاین حریفان خدمت جام جهان بین کردهاند
و چه بینی که این فقیر بینوا را طبع غنی باشد که تمام مال دنیا به نظر او نیاید .
بر در میکده رندان قلندر (3)باشند ***که ستانند و دهند افسر
شاهنشاهی
هان ، هان ! جامه کهنه را به نظر حقارت مبین . و آستین دریده را به دیده خواریمنگر . بسا فقیری که او را نه در سر ، دستار ، و نه در پا ، پای افزار ، با موی ژولیده و جامهدریده ، سر او را از تاج شاهی عار ، و پای او را از تخت کیانی ننگ است .
گدایان از پادشاهی نفور (1)*** به امیدش اندر گدائی صبور
به یک نعره کوهی ز جا برکنند*** به یک ناله شهری به هم برزنند
و همین قدر در فضیلت فقر ، کافی است که خدای - تعالی - اغنیا و ارباب دولت رامسخر او ساخته تا به تصدیع و زحمت و رنج و تعب ، مال تحصیل نموده و آنرامحافظت کرده به قدر احتیاج فقیر به وی رسانند . و اگر در دادن آن کوتاهی کنندمستحق عذاب الهی گردند . پس فی الحقیقه غنی ، خادم فقیر است .
ششم آنکه : در وقت دادن ، تواضع و فروتنی از برای فقیر بکنند .
هفتم آنکه : آنچه به فقیر میدهد به نوعی بدهد که باعثخفت و خواری و خجلتو شرمساری وی نگردد . مثلا اگر عزیزی باشد که دادن نقد به او لایق نباشد به قدر آنجنس بذل کند . و اگر از گرفتن صدقه عارش آید ، صدقه را هدیه و تکلف نام نهد . و اگربر طبعش گرفتن به دست گران باشد به جهت وی ارسال نماید . و بر این قیاس از هر گونهامری که متضمن کسر شان او باشد احتراز لازم
1) 21. گریزان .
را کرده و آن بیچاره را از جان سیر ، و اززندگی دلگیر ننماید .
هشتم آنکه : آنچه در راه خدا تصدق میکند عظیم نشمارد ، چنان نداند که : کاریکرده . مثلا اگر مسجدی سازد ، یا «رباطی» (1)پردازد در نظر او وقعی نداشته باشد ، وهمچنان نداند که خدا را از خود راضی کرده . که اگر چنین داند ثواب او باطل ، و اجر اوضایع میشود . چنان که در مبحث غرور بیاید .
نهم آنکه : آنچه را در راه خدا بذل میکند از جمله بهترین اموال و عزیزترین آنها باشد . و از حرمت و شبهه دورتر باشد ، زیرا که : خدا پاک است و غیر پاک را قبولنمیکند . و چیز پستتر را در راه خدا دادن خلاف ادب است . و چگونه بنده خداخوب را از برای خود و عیال خود نگاه میدارد و بد را به نزد خدا ارسال میکند ؟ آیانمیبینی که اگر مهمانی به کسی وارد شود آن کس طعام خوب را به جهت عیال خودبگذارد و طعام زبونی به جهت مهمان آورد دلتنگ و شکسته خاطر میگردد ؟ ! و باوجود اینکه آنچه را تصدق میکند به جهتخود پیش میفرستد . و هر کسی باید چیزبهتر را از برای خود ذخیره کند .
خداوند عالم میفرماید :
«انفقوا من طیبات ما کسبتم»
یعنی : «انفاق کنید ازپاکیزه چیزهائی که تحصیل کردهاید» . (2)
و باز میفرماید :
«لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون»
یعنی : «به خیر و نیکی نمیرسید تا انفاق کنید در
راه خدا آن چیزهائی را کهدوست دارید» . (1)
و در حدیث وارد است که : «میشود یک درهم صدقه از صدهزار درهم پیش افتد . وسبب آن این است که : آن یک درهم را از مال حلال خوب خود بدهد و دیگریصدهزار درهم را از چیزی که چندان محبتی به آن ندارد بدهد» . (2)
دهم آنکه : «اگر تواند و قدرت داشته باشد این قدر به فقیر بدهد که رفع فقر او بشودو غنی گردد» . (3)
یازدهم آنکه : بعد از دادن ، دستخود را ببوسد ، زیرا که : به دستی رسیده است کهنایب دستخداست .
و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود که : «چون چیزی به سائل دهد ، آنکهچیزی داده است دستخود را به نزد دهان خود برد و ببوسد ، به درستی که خداصدقات را میگیرد» . (4)
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : صدقه مؤمن ، به دستسائلنمیرسد تا به دستخدا برسد» . (5)
از حضرت صادق علیه السلام مروی است که : «خداوند عالم فرمود : هیچ چیزنیست مگر اینکه دیگری را موکل گرفتن آن کردهام ، مگر صدقه را که به دستخود میگیرم . حتی اینکه مرد یا زن خرمائی ، یا نصف خرمائی را تصدق میکند آن را تربیتمیکنم و پرورش میدهم ، همچنان که کسی کره اسب خود را تربیت میکند ، و چونروز قیامتبه ملاقات من رسد آن را خواهد دید مثل کوه احد بزرگتر» . (6)
دوازدهم آنکه : چون چیزی به فقیر داد از او التماس دعا کند ، زیرا که :
دعای فقیر درحق او مستجاب میشود .
مروی است که : حضرت امام زین العابدین علیه السلام به خادم خود فرمود : «اندکیدست نگاه دارد تا فقیر دعا کند ، که دعای سائل فقیر رد نمیشود» . (1)
و خادم را میفرمود که : «چون به سائل چیزی دهی بگو دعا کند» . (2)
و نیز مروی است که : «هر گاه فقرا را چیزی دهید یاد دهید ایشان را که شما را دعاکنند ، که دعای ایشان در حق شما مستجاب میشود . و در حق خودشان مستجابنمیشود» . (3)
و آنچه بعضی از عرفا گفتهاند که : توقع دعا از فقیر مکنید به جهت اینکه آن یک نوعمکافاتی استخلاف طریقه ائمه - علیهم السلام - و اعتباری ندارد .
سیزدهم آنکه : در بذل و عطا ، استحقاق را منظور دارد . و تخم احسان را درشورهزار غیر مستحق ضایع نسازد . و به هوس شهرت نام نیک ، به بذل و بخشش بیجادست نگشاید ، زیرا که : بذل مال به این جهت چندان فضیلتی بر بخل ندارد . بلکه هر دو ازسر یک کرباساند . و خود ظاهر است که با وجود بینوایان عور ، نوازش با صاحبان «لک و کرور» (4)آب به دریابستن است . و با دردمندان شکسته بال ، عطا به منعمانمرفه الحال ، سنگ به کوه کشیدن .
و مراد از استحقاق ، همین عسرت و پریشانی نیست ، بلکه غرض آن است که : اربابهمت و کرم ، شایستگی را در کسی منظور داشته باشد ، پس فساق و اشرار را بر نیکان
واخیار مقدم ندارند . و بیهنران نادان را بر اهل هنر دانشور ترجیح ندهند . و رعایتمفلسان را از منعمان ضروریتر دانند . و در دستگیری ضعفا بیش از اغنیا سعی کنند . و باوجود عضو مجروح ، مرهم به عضو صحیح ننهند .
چهاردهم آنکه : ملاحظه ترتیب فقرا را بکند . و کسانی را که ثواب عطا به آنها بیشتر است مقدم دارد پس مقدم دارد عطای به اهل ورع و تقوی و علم و صاحبان ایمان کاملرا بر غیر ایشان .
و پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «باید نخورد چیز و مال ترا مگر پرهیزکار» . (1)
و لیکن بهتر آن است که امثال این اشخاص را امثال زکاة و صدقات واجبه عطا نکند ، زیرا که : اینها از کثافات مال است ، که اخراج میشود . بلکه به هدیه وصله ایشان راوسعت دهند .
مروی است از ائمه هدی - علیهم السلام - که : «مستحق زکاة ، مستضعفین شیعه محمدو آل او هستند ، که چندان بصیرتی نداشته باشند . اما کسانی که صاحبان دیده بینا دردوستی ما ، و برائت از دشمنان ما به مرتبه والا رسیدهاند آنها برادران دینی شما هستند .
بلکه نزدیکترند به شما از پدران و مادران ، که مخالف شما باشند . پس ایشان را زکاة وصدقه ندهید ، به درستی که شیعیان ما با ما مثل یک جسدند . و لیکن عطا کنید به برادرانصاحب بصیرت خود از وجوه بر ، و هدایا . و دامن ایشان را منزه گردانید از اینکه چرکاموال خود
1) 34. محجة البیضاء ، ج 2 ، ص 90 . و احیاء العلوم ، ج 1 ، ص 196 .
را بر ایشان بریزید» . (1)
و بهتر آن است که آدمی زکاة و صدقات خود را به کسانی که پیوسته چشم ایشان بهدست مردم و بالمره از خواستن از خداوند دورند ندهد ، زیرا که : این چنین اشخاص ازنوعی از شرک خالی نیستند .
حضرت صادق علیه السلام در بیان آیه مبارکه
«و ما یؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون»
یعنی : «اکثر مردم ایمان نیاوردهاند مگر آنان که مشرکاند» (2)
فرمود که : «اینمثل آن است که کسی میگوید : اگر فلان کس نمیبود من هلاک میشدم . یا اگر فلاننمیبود فلان چیز به من نمیرسید . یا عیال من ضایع میشد . نمیبینی که این از برای خدا در ملکش شریک قرار داده است» . (3)
و از جمله کسانی که بذل و عطا به آن بهتر ، و ثواب آن بیشتر است ، کسانی هستند کهاظهار احتیاج خود را نکنند . و پرده بر روی کار خود فرونهند . و از ارباب آبرو و عزتباشند . و از اهل تحمل و استغنا بوده باشند . و خواهند ایشان را مردم غنی دانند . و رفتاراغنیا نمایند .
و از همه بهتر فقرای اقارب و خویشان و ذوی الارحاماند . و انفاق به ایشان صله رحماست . و ثواب آن را بجز خدا کسی نمیداند .
و در بعضی احادیث وارد است که : «صدقه کسی قبول نیست که خویش او محتاجباشد و او به دیگری دهد» . (4)
و در روایتی وارد است که : «افضل صدقات ، عطا کردن به خویشی است که
عداوتداشته باشد با آدمی ، (1)زیرا که : آن موجب مخالفت نفس ، و به خلوص نیت اقرب است» .
بدان که همچنان که از برای دهنده عطایا ، آدابی است که مذکور شد ، از برای فقیر نیزآدابی چند است :
اول آنکه : آنچه را گرفت در آن اسراف نکند . و به غیر مصارف ضروریه نرساند . وحبس نکند .
دوم آنکه : شکر خدا را کند . و حق آن شخص دهنده را نیز بشناسد ، و او را دعا وستایش کند .
حضرت صادق علیه السلام فرمود : «خدا لعنت کند کسانی را که سد راه خیرمیکنند . شخصی عرض کرد که : کیاناند ؟ فرمود : مردی است که کسی به او نیکی کند واو کفران نعمت او را کند . و این باعثشود که آن شخص به دیگری نیکی نکند» . (2)
سوم آنکه : هرچه به او بدهند حقیر نشمرد . و مذمت کسی را که داده است نکند . واگر بر عیبی از او مطلع شود بپوشاند . و اگر به او چیزی ندهد بد او را نگوید ، و ملامت اورا نکند .
چهارم آنکه : از مالی که حرمت داشته باشد و شبههناک باشد اجتناب نماید . پس ازکسی که مال او حلال نیست ، یا بیشتر مال او حرام است ، یا از حرام احتراز نمیکندچیزی قبول نکند .
پنجم آنکه : زیادتر از قدر ضرورت و احتیاج را قبول نکند .
ششم آنکه : علانیه و بر ملا سؤال نکند ، به خصوص از کسی
که اگر نخواهد بدهدخجالت کشد .
هفتم آنکه : علما و پرهیزکاران از قبول زکوة و صدقه ، تا مضطر نگردند امتناع نمایند .
هشتم آنکه : امثال این اشخاص ، چیزی را که بگیرند آشکار نکنند تا شرف و مروتایشان ضایع نگردد . مگر اینکه غرض از اظهار ، شکرگزاری و صدق و بیان بندگی وفروتنی خود باشد ، هر کس به نیتخود میرسد .
خمس که : مال سادات عالی درجات است ، چونخداوند عالم این طایفه والامقام را به جهت نسبتبه سید انام ، از سایر خلایق ممتازگردانید ، ذلت گرفتن زکوة را که اوساخ مردم استبر آنها نپسندید . و از اموالمخصوصه ، حصهای برای ایشان مقرر فرموده تا از فقر و فاقه خلاص گردند . پسفرمود :
«و اعلموا انما غنمتم من شیء فان لله خمسه و للرسول و لذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل ان کنتم آمنتم بالله و ما انزلنا علی عبدنا یوم الفرقان»
خلاصه معنی آنکه : «بدانید که هر نفعی که به شما عاید میشود خمس آن مال خداو پیغمبر و ذوی القربی و ایتام و مساکین و ابن السبیل سادات است . باید آن را به ایشانبرسانید اگر ایمان آوردهاید به خدا و آنچه به بنده خود نازل کردهایم و به روزقیامت» . (1)
و از این آیه مبارکه مستفاد میشود که : هر کس خمس خود را ندهد از اهل ایماننیست و به کتاب خدا نگرویده است . پس لازم ایمان ، آن است که : آدمی در دادنخمس ، کوتاهی نکند . و ذریه پیغمبر
1) 41. انفال ، (سوره 8) ، آیه 41 .
خود را محتاج نگذارد .
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «شفاعت من حقی است ثابت ازبرای هر که ذریه مرا اعانت کند به دست و زبان و مال» . (1)
و فرمود که : «چهار نفرند که من در روز قیامتشفاعت ایشان را خواهم کرد ، اگر چهگناه اهل دنیا را داشته و آورده باشند :
کسی که : اکرام کرده باشد ذریه مرا .
کسی که : حوایج ایشان را برآورده باشد .
کسی که : سعی از برای ایشان کرده باشد در وقتی که مضطر باشند .
کسی که : ایشان را به دل و زبان دوست داشته باشد» . (2)
و مروی است که : «چون روز قیامتشود ، منادی از جانب پروردگار ندا میکند که :
ای خلایق ! خاموش باشید که محمد صلی الله علیه و آله میخواهد تکلم کند . پسهمه مردم خاموش میگردند پس آن حضرت میگوید که : ای مردمان ! هر کس که او رابر ذمه من منتی و نعمتی باشد برخیزد تا من تلافی آن را کنم . خلایق گویند : یا رسول الله ! ما را چه منت و نعمتی بر تو است ؟ بلکه منت و عطا ، خدا و رسول او راستبر ما . آنحضرت گوید : هر که با ذریه من نیکوئی نموده ، و رانده ایشان را جای داده ، و گرسنهایشان را سیر کرده ، و یا برهنه ایشان را پوشانیده ، برخیزد تا من تلافی آن را کنم . پسقومی که این کار را کرده باشند برخیزند
. پس از جانب خدا به حضرت رسالت پناهخطاب آید که پاداش ایشان را به تو واگذاشتم ، ایشان را در هر جای از بهشت کهخواهی جای ده . پس آن حضرت ایشان را در وسیله ، که از منازل آن حضرت استجای دهد» . (1)
و از آنچه در زکوة مذکور شد بعضی از آداب و شرایط خمس نیز دانسته میشود .
و باید کسی که خمس میدهد نهایت اجتناب از منت نهادن و ایذاء و بزرگ شمردن آنبکند . و نهایت فروتنی از برای سادات کند نه اینکه مانند بعضی از لئیمان روزگار که اگرگاهی ، قلیلی از خمس را اخراج کنند ، و به صد درشتی و ناخوشی تسلیم سید محتاجینمایند ، پندارند که او را خریده بلکه آفریدهاند . غافل از اینکه همه ملک و مال جهان ، بلکه جمله عالمیان به طفیل وجود جد بزرگوار ایشان به وجود آمده . و ارزاق کافه اناماز فیض وجود آبای گرام ایشان در عالم«متواتر» ، (2)و «امطار» (3)و برکات سماوات بهآبروی اجداد امجاد ایشان بر کشتزار اهل زمین«متقاطر» (4)است .
سیم نفقه اهل و عیال است و آن نیز به طریقی که در کتبمسطور است از جمله واجبات ، و ثواب آن بیحد و احصاء است .
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود : «کسی که سعی کند در تحصیل نفقه عیالش ، مثل کسی است که در راه خدا جهاد کند . (5)
و فرمود که : «پارهای از گناهان است که هیچ چیز کفاره آن نمیشود ، مگر اهتمام درطلب معاش» . (6)
و فرمود که
: «هر که را سه دختر باشد ، و خرج ایشان را بکشد ، و به ایشان نیکی کند تابزرگ شوند خدا بر او بهشت را واجب میگرداند» . (1)
مروی است که : «روزی جناب رسالت مآب صلی الله علیه و آله به خانه سید اولیاء علیه السلام آمد ، دید : آن حضرت نشسته است و عدس پاک میکند . و سیدة النساءدر پیش دیگ نشسته است . حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود : بشنو ایابو الحسن ! - و نمیگویم مگر آنچه را خدا امر کرده است که بگویم - که : هیچ مردینیست که : در خانه امداد زن کند و یاری او را نماید مگر اینکه خدا به او میدهد بهعوض هر موئی که در بدن اوست عبادت یک سال را ، که روز آن را روزه بگیرد و شبآن را به عبادت به سربرد . و عطا میکند از ثواب ، به او مثل آنچه به صابرین داده ، کهداود پیغمبر علیه السلام و یعقوب علیه السلام و عیسی علیه السلام باشد . یا علی هر که در خانه خود مشغول خدمت عیال شود و مضایقه نکند ، خدا اسم او را در دفتر شهدا مینویسد . و در هر روز و شبی ثواب هزار شهید از برای او ثبت میکند . و به هرقدمی که برمیدارد ثواب حج و عمره به او میدهد . و به عدد هر رگی که در بدن اوستشهری در بهشتبه او عطا میفرماید . یا علی ! یک ساعتخدمت در خانه ، بهتر است ازعبادت هزار سال . و هزار
1) 50. محجة البیضاء ، ج 3 ، ص 71 و احیاء العلوم ، ج 2 ، ص 30 .
حج و هزار عمره . و هزار بنده که آزاد کنی . و هزار مرتبهجهاد . و عیادت هزار مریض . و هزار نماز جمعه . و هزار تشییع جنازه . و سیر کردن هزارگرسنه . و پوشانیدن هزار برهنه . و روانه ساختن هزار اسب در راه خدا . و بهتر است ازاینکه تورات و انجیل و زبور و قرآن را تلاوت کند . و هزار اسیر را آزاد کند . و هزارشتر که به مساکین بدهد . و از دنیا بیرون نرود مگر اینکه جای خود را در بهشتببیند .
یا علی ! خدمت عیال ، کفاره گناهان کبیره است . و غضب پروردگار را مینشاند . و مهرحور العین میشود . و حسنات را زیاد میکند . و درجات را رفیع میگرداند . یا علی ! خدمت عیال را نمیکند مگر صدیق ، یا شهید ، یا مردی که خدا خیر دنیا و آخرت را ازبرای او خواسته باشد» . (1)
از حضرت امام موسی علیه السلام مروی است که : «عیال آدمی ، اسیران اویند ، پس هر کسی که خداوند به او نعمتی داده باید که اسیران خود را وسعتبدهد . پس اگرنکند تشویش آن است که خدا این نعمت را از او بگیرد» . (2)
حضرت امام رضا علیه السلام فرمود که : «باید مرد بر عیالش وسعتبدهد تاآرزوی مرگ او را نکنند» . (3)
و مخفی نماند که : طالب ثواب در اخراجات عیال را سزاوار آن است که : نیتخودرا خالص کند . و از سعیای که میکند و زحمتی که در تحصیل معاش ایشان میکشدرضای
خدا را خواهد . و از تحصیل حرام و اموال شبههناک اجتناب کند . و از برایعیال ، بجز حلال نیاورد . و در اخراجات ، میانه روی کند . نه بر عیال تنگ بگیرد تا ایشانضایع گردند ، و نه اسراف کند تا خود و ایشان را ضایع کند و به هلاکتبرسد . و سزاوارآن است که : طعامی که پاکیزه باشد مخصوص خود یا بعضی از عیال نکند ، بلکه همهیکسان باشند . مگر اینکه خود یا بعضی از آنها به طعام خاصی مضطر باشند ، به جهتمرضی ، یا ضعفی ، یا غیر اینها . و چیزی را که نمیخواهد برای عیال بگیرد وصف آن رادر پیش عیال نکند . و چون سفره افکنند همه عیال خود را بر آن بنشاند ، مروی استکه :
«خدا و ملائکه ، صلوات میفرستند بر اهل خانهای که به جمعیت چیزی بخورند» . (1)
ثواب آن بسیار ، و فواید آن بیشمار است .
از جناب مستطاب نبوی صلی الله علیه و آله منقول است که : «به درستی کهخدائی که جز او خدائی نیست ، دفع میکند به صدقه ، مرض و مصیبت و سوختن وغرق شدن و خانه بر سر فرود آمدن و دیوانگی را . و - آن یگانه آفاق به همین سیاق - هفتاد نوع از شر را شمردند که خدای - تعالی - به برکت صدقه ، آنها را دفع میکند» . (2)
و از آن حضرت مروی است که : «هر کسی در روز قیامت در سایه صدقه خودخواهد بود تا مردم از حساب فارغ شوند» . (3)
و فرمود که : «زمین قیامت آتش است ، مگر سایه مؤمن ، که صدقه او وی را سایهمیافکند» . (1)
و نیز از آن جناب مروی است که : «هرگاه سائلی در شب به صورت مردی سؤالکند ، او را رد مکنید» . (2)
و این تخصیص ، به جهت آن است که : احتمال میرود که ملکی به صورت مردیدر شب سؤال میکند به جهت امتحان .
مروی است که : به «موسی علیه السلام وحی شد که ای موسی ! سائل را اکرام کن بهدادن چیز کمی ، یا سخن نیکی به درستی که به نزد تو میآید کسی که نه انس است و نهجن ، بلکه از جمله ملائکه است ، که امتحان میکند ترا در نعمتی که من به تو دادهام ، وسؤال میکند تو را ، پس ببین که : چگونه رفتار خواهی نمود» . (3)
و از این جهتحضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله ترغیب فرمودند بر : «رد نکردنسائل ، اگر چه بر اسبی سوار باشد» . (4)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «نیکوئی و صدقه ، بر طرف میسازد فقر را . و میافزاید در عمر . و دفع میکند از صاحب خود هفتاد قسممردن بد را» . (5)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «دوا کنید بیمارانخود را به صدقه . و دفع نمائید بلا را به دعا . و طلب روزی کنید به صدقه . به درستی کهصدقه از میان زنخ هفتصد شیطان بیرون میآید ، یعنی چون
کسی قصد تصدق کندهفتصد شیطان او را وسوسه میکنند . و هیچ چیز بر شیطان گرانتر از آن نیست که : صدقهبه مؤمنی داده شود . و این صدقه ابتدا به ستخدا میرسد پیش از آنکه به دست فقیربرسد» . (1)
و نیز از آن جناب مروی است که : «مستحب است از برای بیمار ، که با دستخودچیزی را به سائل بدهد و آن سائل را امر کند که برای او دعا کند» . (2)
هر که در وقت صباح صدقه بدهد خدا «نحوست» آن روز را از او دفع کند .
و در حدیثی دیگر از آن سرور مروی است که : «هر که در اول روز ، تصدق کندخدا هر شری را که در آن روز از آسمان فرود میآید . از او دفع مینماید . و هر که دراول شب ، تصدق کند خدا هر شری را که در آن شب از آسمان نازل میشود از اوبرمیدارد» . (3)
«و آن حضرت چون نماز عشا را به جای میآوردند و پاسی از شب میگذشت انبانیکه در آن گوشت و نان و پول بود به دوش میگرفتند و به در خانه فقرای اهل مدینهمیبردند ، و به ایشان تقسیم مینمودند . و کسی آن حضرت را نمیشناخت تا آنحضرت از دنیا رفت . فقرا چون دیدند آن تقسیم موقوف شد یافتند که آن حضرتبوده» . (4)
از آن حضرت پرسیدند که : «سائل از ما سؤال میکند و او را نمیشناسیم . حضرتفرمود : عطا کن به هر که در دل تو اثر میکند . و رحم به دل تو میآید»
. (1)
شخصی از آن حضرت سؤال کرد که : «شخصی به دیگری چیزی میدهد که به فقرادهد . حضرت فرمود که : ثواب واسطه ، مثل ثواب دهنده است . و از ثواب دهنده چیزیکم نمیشود و اگر هفتاد دستبگردد همه ثواب دارند . و از ثواب صاحبش چیزی کمنمیشود» . (2)
و اخبار بسیار در ثواب تصدق آب وارد شده است .
و در حدیث است که : «اول چیزی را که در آخرت ثواب میدهند تصدق آباست» . (3)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «خدا دوست داردخنک کردن جگر تشنه را . و هر که سیراب کند جگر تشنه را از آب ، از : چارپا و غیر آن ، خدای - تعالی - او را در سایه عرش خود نگاه میدارد در روزی که هیچ سایهای نباشدمگر سایه او» . (4)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «هر که آب دهد کسیرا در جائی که آب باشد ، مثل کسی است که : بنده آزاد کند . و هر که آب دهد کسی رادر موضعی که آب یافت نشود ، مثل کسی است که : نفسی را زنده کند . و کسی که : یک تن را زنده کند مثل آن است که همه خلق را زنده کرده باشد» . (5)
بدان که از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله پرسیدند که : «چه صدقهای افضلاست ؟ فرمود اینکه : تو صدقه دهی در وقتی که بدن تو صحیح باشد و امید زندگانیداشته باشی و از
احتیاج بترسی ، و نگذاری تا وقتی که جان به گلوی تو برسد بگوئی فلانرا این قدر بدهید و فلان را آن قدر» . (1)
و مخفی نماند که : - همچنان که مذکور شد - خلافی نیست که صدقات مستحبه راپنهانی دادن افضل ، و ثواب آن اکمل است . بلی خلاف کردهاند در اینکه : آیا از برایفقیر ، بهتر آن است که خفیه بگیرد و در نزد مردم اظهار نکند ؟ یا افضل آن است که :
آشکارا کند و در علانیه بگیرد ؟ بعضی گفتهاند : پنهان افضل است . و طایفهای رفتهاند بر اینکه : آشکار اولی است . وحق آن است که : هیچ کدام از این دو قول «علی الاطلاق» (2)صحیح نیست ، بلکه با قصدو نیت مختلف میشود .
پس طالب سعادت باید ملتفت احوال خود باشد . و ملاحظه احوال خود را بکند ، هرکدام به قصد قربت نزدیکتر ، و از ریا و «تلبیس» (3)و سایر آفات دورتر باشد آن را اختیارکند . مثلا اگر طبع او مایل به اخفای آن باشد و غرض او بیم افتادن از چشم مردم باشد ، یا تشویش اینکه دیگر کسی چیزی به او ندهد چون مطلع شود که گرفته استیا امثالاینها آشکارا کند . و اگر غرض او رغبت کردن اغنیاء باشد به چیزی دادن به او ، و دل اومیل به اظهار آن داشته باشد ، اظهار نکند ، و به روی خود نیاورد . و همچنین اگر بفهمدکه آنکه داده است میخواهد که او اظهار کند و شکرگزاری او را کند و مدح او
رانماید ، مطلقا اظهار نکند ، و به روی خود نیاورد ، تا اعانت آن شخص دهنده را بر صفتبدی که دارد نکرده باشد .
و بالجمله باید مراتب دل خود باشد و امثال این دقایق و نکتهها را ملاحظه کند ، زیرا که : اعمال جوارح و اعضا ، و ملاحظه نکردن این نکتهها باعثخنده شیطان وشماتت آن میشود . و علم به این دقایق ، علمی است که رسیده است که یادگرفتن یکمسئله آن بهتر است از عبادت یک سال ، زیرا که : به این علم عبادت همه عمر زندهمیشود . و به جهل به آن ، عبادت تمام عمر میرود .
آن چیزی است که : آدمی به جهتبرادر مؤمن خود عطا کند ، یاارسال نماید ، - خواه فقیر باشد خواه غنی - به جهت اظهار محبت ، و تاکید دوستی . واین امری است مستحسن و مطلوب . و در شرع ، پسندیده و مندوب .
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند که : «باهم دوستی کنید . و هدیه بهیکدیگر بفرستید ، که آن کینهها را برطرف میکند» . (1)
و از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام مروی است که : «من هدیه از برای برادرمسلم بفرستم دوستتر دارم که مثل آن را تصدق کنم» . (2)
و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود : «از جمله اکرام آدمی برادر خودرا ، این است که : تحفه او را قبول کند . و هر چه داشته باشد به جهت او تحفه بفرستد وتکلف نکند» . (3)
و از برای آن ثواب جزیل
، و اجر جمیل در شریعت مقدسهوارد شده است .
از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «کسی که مهمانی نکند ، هیچ خیر در او نیست» . (1)
و فرمود : «چون مهمانی بر قومی وارد شود ، روزی با او از آسمان نازل میشود . وچون چیزی میخورد خدا گناهان آن قوم را میآمرزد» . (2)
و نیز فرمود که : «هیچ مهمانی بر قومی داخل نمیشود مگر آنکه روزی او درآغوش اوست» . (3)
و نیز از آن جناب مروی است که : «چون خدا به قومی اراده خیر نماید ، به جهتایشان هدیه میفرستد . عرض کردند : چه هدیهای ؟ فرمود : مهمان ، با روزی خود میآید ، و گناهان اهل خانه را برداشته میرود» . (4)
و فرمود : «هر خانهای که مهمان داخل آن نمیشود ملائکه نیز به آنجا نمیآیند» . (5)
و از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام مروی است که : «هیچ مؤمنی نیست کهصدای پای مهمان را بشنود و به آن خوشحال شود مگر آنکه خدا همه گناهان او رامیآمرزد ، اگر چه میان زمین و آسمان را پر کرده باشد» . (6)
«روزی آن جناب گریست . از سبب گریه او پرسیدند . فرمودند : هفت روز است کهمیهمان به من وارد نشده ، میترسم که مرتبه من نزد خدا پستشده باشد» . (7)
«و ابراهیم خلیل الرحمن علیه السلام چون میخواست چیزی بخورد به قدر یکمیل یا دو میل راه بیرون میرفت که کسی را بیابد و با او غذا بخورد . و او را «ابو
1) 4. الترغیب و الترهیب ، ج 3 ، ص 374 ، ح 17 .
2) 5. فروع کافی ، ج 6 ، ص 284 ، ح 1 .
3) 6. وسائل الشیعه ، ج 16 ، ص 557 ، ح 3
4) 7. بحار الانوار ، ج 75 ، ص 461 ، ذیل حدیث 14 .
5) 8. بحار الانوار ، ج 75 ، ص 461 ، ذیل حدیث 14 .
6) 9. بحار الانوار ، ج 75 ، ص 460 ، ح 14 .
7) 10. بحار الانوار ، ج 41 ، ص 28 ، قریب به این مضمون .
الضیفان» یعنی : پدر میهمانها گفتندی» . (1)
و جمیع اخباری که در فضل و ثواب طعام دادن و آب دادن رسیده ، دلالتبرفضیلت میهمانی نیز میکند . و آن اخبار از حد ، متجاوز است . و وارد شده است که :
«هر که برادر مؤمن خود را اطعام کند تا سیر کند او را ، و آب دهد تا سیر آب کند او را ، خدا او را هفتخندق از آتش جهنم دور میکند ، که ما بین هر خندقی مسافت پانصدساله راه باشد» . (2)
و در روایتی دیگر رسیده است که : «هر که اطعام کند مؤمنی را تا سیر کند او را ، احدی از مخلوقات خدا قدر ثواب آن را نمیداند ، نه ملک مقربی و نه نبی مرسلی ، مگرخداوند عز و جل» . (3)
و مخفی نماند که : مهمانی که این همه ثواب از برای او رسیده است ، نه آن است کهمتعارف اکثر اهل این زمان است ، که به قصد ریا ، یا افتخار ، یا خودنمائی جمعی از اهلدنیا را بر دور هم جمع نموده به هرزهگوئی و غیبت مسلمین میگذرانند . و انواع اسرافرا مرتکب میشوند . بلکه مهمانی است که : مقصود از آن ، تقرب به خدا ، و اقتدای بهسنت پیغمبر ، و دلجوئی برادران و شاد کردن دل مؤمنان بود باشد ، و قصد خودنمائی وفخر نداشته باشد . و سزاوار آن است که : فقرا و نیکان را مهمان کند ، اگر چه مهمانی اغنیا و مطلق مردم نیز ثواب و فضیلت دارد .
و
مستحب است که مهمانی خویشان و همسایگان را فراموش نکند . و کسی را کهبداند مهمانی رفتن بر او شاق است تکلیف نکند . و زود غذا را حاضر کند .
و در حدیث است که : «شتاب در هر کاری از شیطان است مگر در پنج چیز که شتابدر آنها طریقه پیغمبر خداست : طعام آوردن از برای مهمان . و برداشتن میت . وشوهردادن دختر باکره . و ادا نمودن قرض . و توبه از گناه» . (1)
و نیز سنت است که : «طعام را به قدر کفایتحاضر کند . نه کمتر باشد که موجبنقص آبرو و مروت است . و نه زیادتر که تضییع مال و اسراف است . و با مهمانگشادهروئی و خوشکلامی نماید . و در وقت رفتن ، تا در خانه ، او را مشایعت کند» .
و در خدمتکردن ، از میهمان تقاضای کار نکند .
و از برای مهمان نیز آدابی است چند . از آن جمله اینکه : دعوت برادر مؤمن را بهمیهمانی اجابت کند . و فرق میان غنی و فقیر نگذارد . بلکه به فقیر زودتر وعده دهد . وبعد مسافت ، مانع وعده دادن او نشود ، مگر اینکه بسیار دور باشد .
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «حاضر و غایب امتخود راوصیت میکنم که اجابت دعوت مسلم را کنند ، اگر چه به قدر پنج میل راه باشد» . (2)
و هرگاه روزه سنتی داشته باشد آن را عذر قرار ندهد ، بلکه اگر ببیند که او به چیزیخوردن خوشحال میشود
افطار کند و ثواب آن افطار بیش از روزه خواهد بود .
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «هر که روزه باشد و بربرادر دینی خود وارد شود و نگوید روزهام و افطار کند ، خدا ثواب یک سال روزه بهجهت او مینویسد» . (1)
و باید غرض او از مهمانی رفتن ، شکم پرستی نباشد ، بلکه غرض او اکرام برادر مؤمنخود و متابعتسنت پیغمبر صلی الله علیه و آله باشد . و اگر بداند که : میزبان از جملهفساق و یا ظلمه است ، یا غرض او از ضیافت ، مباهات و خود نمائی است ، سزاوار آناست که : وعده ندهد .
و همچنین اگر طعام او ، یا خانه او ، یا فرش او ، حرام یا شبههناک باشد ، یا در آنموضع ، مرتکب معصیتی شوند ، مثل اینکه ظرف طلا یا نقره باشد ، یا مشتمل بر غنا یاساز بوده باشد ، یا میزبان مرتکب اسراف شده باشد ، یا در آنجا لهو و لعب و هرزهگوئییا غیبت مسلمی شود ، در همه آنها اولی وعده ندادن است . و در بسیاری از صور آن ، حرام است .
و از حضرت صادق علیه السلام مروی است که : «سزاوار مؤمن نیست که درمجلسی بنشیند که در آن معصیتخدا بشود و نتواند منع کند . (2)
و کسی که ناچار شود از اینکه به سفره ظالمی حاضر شود ، تا تواند کم چیزیبخورد . و میل به غذاهای خوب نکند .
و از جمله آداب مهمان ، آن است
که : چون داخل خانه میزبان شد ، میل به صدرنکند ، بلکه به هر جا که اتفاق افتد بنشیند . و اگر صاحب خانه جائی به او بنماید همان جابنشیند . و مقابل دری که زنان از برابر آن گذرند ننشیند . و بسیار نگاه به موضعی که طعاماز آنجا میآورند نکند . و ابتدا با کسانی که نزدیک او نشستهاند تحیتبه جا آورد . ودیر به خانه میزبان نرود ، و ایشان را انتظار ندهد ، بلکه در رفتن تعجیل کند . اما نه این قدرکه مخل امر ایشان بشود . و وقت کار و تهیه بر ایشان داخل نشود .
حق معلوم و حق حصاد و حد او و اولی عبارت است از : آنچه که آدمی باخود قرار بگذارد که هر روز ، یا هر هفته ، یا هر ماه و یا هر سال ، از مال خود به فقرابدهد . یا صله رحم به جا آورد ، غیر از آنچه واجب است .
و دومی عبارت است از : پشتهای از خرمن ، یا دستهای از زرع ، یا کفی از گندم یاخرما یا میوه ، یا سایر محصولات ، که در وقت درو ، یا ضبط محصولات ، آدمی بهخوشهچینان و فقرائی که در آنجا حاضر میشوند بدهد .
و در ثواب هر یک از اینها اخبار بسیار وارد شده است .
از حضرت صادق علیه السلام مروی است که : «خدای - تعالی - مقرر فرموده استاز اموال اغنیا حقوقی چند غیر از زکوة .
همچنان که در قرآن است که :
و الذین فی اموالهم حق معلوم» . (1)
و «حق معلوم» ، غیر از زکوة است . و آن چیزی است که : آدمی قرار بدهد بر خود در مال خود ، و لازم استبر او که به قدر وسع و طاقتخود این قرار را بدهد . و آنچه را برخود قرار میدهد بدهد ، اگر خواهد هر روز ، و اگر خواهد هر جمعه ، و اگر خواهد هرماه» . (2)
و باید مداومتبر این گردد . و اخبار به این مضمون بسیار است . (3)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «در زراعت ، دو حق است : یکی آنکه اگر ندهیاز تو مؤاخذه میکنند . دوم آنکه در دادن آن ثواب است . اما حقی که مؤاخذه بر آنمیشود ، زکوة است . و اما آنکه در دادن آن ثواب است ، آن است که : خدای - تعالی - میفرماید :
«و اتوا حقه یوم حصاده» . (4)
و حق زرع را روز درویدن به صاحبانش برسانید ، یعنی از آنچه میدروید دسته دستهبدهید تا از درو فارغ شوید» . (5)
و در حدیثی که خلاصه آن این است فرمود که : «در شب ، میوه مچینید ، و درومکنید ، و تخم مکارید ، و ناقهها را ندوشید ، که اگر چنین کنید فقرا بینصیب میمانند» . (6)
قرض دادن است . و آن نیز از ثمرات سخاوت و فضل است . و ثواب آنبینهایت است .
حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود که : هر که قرض بدهد به مردی تازمانی که قدرت
بر اداء آن داشته باشد مال او در زکوة است ، و خود او با ملائکه درنماز است ، تا آن را بگیرد» . (1)
و از حضرت صادق علیه السلام مروی است که : بر در بهشت نوشته است که : «ثواب صدقه را ده مقابل میدهند و ثواب قرض را هیجده مقابل» . (2)
و در حدیثی دیگر از آن سرور مروی است که : «هر مؤمنی که به هر مؤمنی قرضبدهد از برای خدا ، در هر آنی ثواب صدقه را دارد تا مال به او برسد» . (3)
و سر آن این است که : در هر آنی میتواند مطالبه آن را بکند و چون مطالبه نکندثواب صدقه دارد .
و مخفی نماند که مراد از قرضی که ثواب آن رسیده است ، قرض الحسنهای استکه : از برای خدا باشد . اما قرضی که به واسطه آن نفع دنیوی به صاحب مال میرسد وغرض او نفع بردن است ، ثوابی ندارد .
مهلت دادن قرض داری است که نداشته باشد یا حلال کردن او . و این عمل نیزفضیلتبسیار دارد ، بلکه از جمله واجبات است .
حضرت صادق علیه السلام میفرماید که : «هر که خواهد خدا سایه خود را بر سر اوبیندازد در روزی که هیچ سایهای به غیر از سایه او نباشد ، مهلت دهد ناداری را ، یا از حقخود بگذرد» . (4)
و پیغمبر صلی الله علیه و آله در روزی فرمود که : «کیست که میخواهد که خدای - تعالی - او را از شعله جهنم در سایه خود بدارد ؟
تا سه مرتبه . در هر مرتبه مردم عرضکردند که : یا رسول الله ! کیست فرمود : آن کسی است که قرض دار خود را مهلت دهد ، یا از حق خود بگذرد» . (1)
و فرمود که : «روزی حضرت رسول صلی الله علیه و آله بر منبر آمد و حمد و ثنایالهی را به جای آورد و درود بر پیغمبر [پیغمبران] او فرستاد پس فرمود : ایها الناس ! حاضران شما به غایبان برسانند که : هر که مهلت دهد قرض دار خود را که نداشته باشد ، ازبرای او در نزد خدا هر روز ، ثواب صدقه مثل مال اوست ، تا طلب خود را بگیرد» . (2)
و در این خصوص اخبار بسیار است . پس بر اهل ایمان لازم است که : چنانچه طلبیاز کسی داشته باشند و او بر ادای آن قادر نباشد او را مهلت دهند . و بر او تنگگیریننمایند . نه چون اغنیای تنگ چشم این زمان ، که اگر دیناری از فقیری خواهند دنیا را براو تنگ میکنند . و شب و روز آن بیچاره را یکسان مینمایند . و راه آمد و شد را بر اومیبندند . و در محافل و مجامع ، زبان به غیبت او میگشایند . و ایذا و اذیت میرسانند . وگاه باشد او را مضروب و مجروح میکنند . و ذمه خود را چندین مقابل طلب خود بهواسطه دیه جراحت ، مشغول میکنند . و به جهت گرفتن قلیلی از مال خسیس دنیا ، حرامبسیار را مرتکب میشوند .
اعانت مسلمین نمودن در غیر آنچه مذکور شد
، مثل : پوشانیدن ایشان ، یاسکنی دادن و سوار کردن و عاریه دادن و امثال اینها . و همه اینها را ثواب بینهایت وفضیلتبیغایت است .
آنچه را که آدمی به جهتحفظ آبرو و مراعات حرمتخود ، و دفع شراشرار ، و منع ظلم ظالمین از خود میدهد ، و این نیز از ثمره سخاوت است . و بسابخیلان که به واسطه بخل ، به انواع مذلت و خواری رسیده و آبروی خود را بر باددادهاند .
و در بعضی اخبار وارد شده است که : «بذل مال به جهتحفظ آبروی خود ، حکمصدقه دارد» .
ساختن مسجد و مدرسه و پل و رباط ، و اجرای قنوات و نشاندن درختان وامثال اینهاست از چیزهائی که اثر آن در روزگار باقی میماند تا قیامت . و نفع آن روز بهروز عاید صاحب آن میگردد . از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی استکه : «هر که مسجدی بنا کند خدای - تعالی - برای او خانهای در بهشتبنا کند» . (1)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «شش چیز است که فیض و ثواب آن بعد ازوفات به مؤمن میرسد :
یکی : فرزندی که از برای او طلب آمرزش نماید .
دوم : مصحفی که بعد از خود بگذارد .
سوم : درختی که بنشاند .
چهارم : چاه آبی که حفر کند .
پنجم : صدقه جاری ، که مستمر سازد و خود بعد از آن منتفع شود . مثل ساختن پل ومدرسه و رباط ، و وقف کردن مزارع
1) 30. من لا یحضره الفقیه ، ج 1 ، ص 235 ، ح 703 .
و از آناجتناب نکردن است و آن از نتایجحب دنیا و حرص بر آن است . و از اشد مهلکات ، واعظم موانع وصول به سعادات است . بیشتر کسانی که به هلاکت رسیدهاند سببش آنبوده . و اکثر مردم که از فیوضات و سعادات محروم ماندهاند به واسطه آن شدی . سدیاز این محکمتر در راه توفیق نیست . و پردهای از این مانعتر بر چهره تایید نه . و کسی کهتامل کند میداند که : خوردن حرام ، اعظم حجابی استبندگان را از وصول به درجهابرار . و قویتر مانعی است از اتصال به عالم انوار . سراچه دل را از آن تیرگی و ظلمت وخباثت و غفلتحاصل ، و نفس انسانی به واسطه آن به اسفل درکات هلاکت و ضلالتواصل میگردد .
«و هو الذی انساها عهود الحمی و هو الذی اهواها فی مهاوی الضلالة و الردی»
یعنی :
«عهد پروردگار به واسطه آن فراموش ، و در چاههای گمراهی و سرگردانی با شیاطین بهسبب آن هم آغوش» .
آری : دلی که از لقمه حرام روئیده شده باشد کجا و قابلیت انوار عالم قدس کجا ؟ ونطفه را که از مال مردم هم رسیده باشد با مرتبه رفیعه انس با پروردگار چه کار ؟ چگونهپرتو لمعات عالم نور ، به دلی تابد که بخار غذای حرام ، آن را تاریک کرده ؟ و کیپاکیزگی و صفا از برای نفس حاصل میشود که
1) 31. خصال ، ج 1 ، ص 323 .
کثافات مال مشتبه آن را آلوده و چرکنموده باشد ؟ و به همین جهتحاملین شرع و احکام ، و امنای وحی ملک علام ، نهایت تحذیر ازاو فرمودند . و به شدت هر چه تمامتر از او منع نمودند .
از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «در بیت المقدس فرشتهایهست که هر شب ندا میکند که : هر که بخورد چیزی را که حرام باشد ، خدا از او نه قبولمیفرماید سنتی را ، و نه واجبی را» . (1)
و نیز از آن سرور مروی است که : «هر که باک نداشته باشد از اینکه هر جا مال راتحصیل کند ، خدا هم باک ندارد که از هر دری او را وارد جهنم کند» . (2)
و فرمود : «هر گوشتی که از حرام روئیده شود آتش سزاوارتر استبه آن» . (3)
و نیز فرمود که : «هر که مالی از ممر حرامی به دست آورد و به آن صله رحم به جاآورد ، یا تصدق کند ، یا در راه خدا انفاق نماید ، خداوند عالم ، همه را جمع میکند ، پس آن را داخل آتش میکند» . (4)
و فرمود : «هر که مالی از حرام کسب نماید ، پس اگر آن را تصدق کند از او قبولنمیشود . و اگر بگذارد آن را ، توشه راه جهنم او میشود» . (5)
از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «هر گاه کسی مالی از غیرمداخل حلال به دست آورد و به آن حج کند ، چون گوید : «لبیک ،
اللهم لبیک» خطابرسد که : «نه لبیک و نه سعدیک» . (1)
و در بعضی اخبار وارد شده است که : «چون روز قیامتشود بندهای را در نزدترازوی اعمال نگاه دارد و از برای او اعمال حسنه مانند کوههای عظیمه باشد ، پس اورا در مقام محاسبه باز میدارند و از او سؤال میکنند که : مال خود را از کجا به دستآورده و به چه مصرف رسانیده است ؟ و رعایت عیال خود را چگونه نموده است ؟ وحقوق ایشان را به جای آورده استیا نه ؟ تا به واسطه این محاسبات ، همه اعمال حسنهاو تمام شود و هیچ از برای او باقی نماند . پس ملائکه ندا میکنند که : «هذا الذی اکلعیاله حسناته» یعنی : این است آنچنان کسی که عیال او حسنات او را خوردند . و امروزبه اعمال خود گرفتار آمد» . (2)
و وارد شده است که : «زن و فرزندان آدمی در روز قیامتبه او میآویزند و او رادر موقف حضور پروردگار باز میدارند و میگویند : پروردگارا ! حق ما را از این شخصبستان . به درستی که ما جاهل به احکام شریعتبودیم و او ما را تعلیم نکرد . و غذایحرام به ما خورانید و ما عالم به آن نبودیم» . (3)
پس هر که طالب نجات ، و مشتاق وصول به سعادات باشد باید فرار کند از مال حرام .
همچنان که از شیر درنده و مار گزنده فرار مینماید . آه ، آه ! از امثال این زمان ، کجا ایندست میدهد و حال اینکه حلالی جز آب باران و گیاه بیابان
یافت نمیشود ! و آنچهمیبینی همه دست عدوان آن را حرام کرده . و معاملات فاسده آن را فاسد نموده . هیچدرهمی نیست مگر آنکه پیدرپی دستهای غاصبین به آن رسیده . و هیچ دیناری نیستمگر آنکه مکرر به کسی که از جمله قاهرین است در کیسه او داخل شده . بیشتر آب و زمینها مغصوب ، و اکثر «مواشی» (1)و حیوانات «منهوب» . (2)
پس چگونه قطع به حلیت قوتی حاصل میشود . هیهات ، هیهات ! تاجری را نمییابیمگر آنکه معامله او با اهل ظلم و عدوان ، و صاحب عمل را نمیبینی مگر اینکه مال اومخلوط استبه اموال حاکم و سلطان .
و بالجمله حلال در امثال این زمان مفقود ، و راه وصول به آن مسدود است . و اینآفتی است که خانه دین از آن ویران ، و آتشی است که گلشن ایمان از آن سوزان است .
و این نه چنین است که مخصوص این عصر باشد ، بلکه ظاهر آن است که حال اکثراعصار چنین بوده .
و از این جهت است که حضرت امام جعفر صادق - صلوات الله و سلامه علیه - فرمودند که : «خوراک بنده مؤمن در دنیا ، خوراک ، مضطرین است» . (3)
و با وجود همه اینها ، باید طالب نجات مایوس نباشد از تحصیل حلال . و دست وشکم خود را به هر غذائی نیالاید .
بدان که اموال بر سه قسم است : حلال واضح . و حرام واضح . و مال مشتبه . و از برایهر یک از اینها درجات بسیار است ، زیرا
که : مال حرام اگر چه همه آن خبیث است و لیکنبعضی از بعضی خبیثتر است . چنانکه حرمت مالی که کسی به معامله فاسده بگیرد باوجود تراضی از یکدیگر ، مثل حرمت مال یتیمی که به قهر و عدوان گرفته شود ، نیست .
و همچنین مال حلال ، اگر چه همه آن خوب است و پاک ، و لیکن بعضی از بعضی پاکتراست . و همه مال مشتبه ، مکروه است ، و لیکن کراهتبعضی از بعضی دیگر شدیدتراست . پس همچنان که طبیب میگوید : حلوا گرم است ، و لیکن بعضی در درجه اول گرماست ، و بعضی در درجه دوم ، و بعضی سوم ، و بعضی چهارم . همچنین است درجاتحلال در صفا و پاکی .
و درجات شبهه در کراهت ، و اموال حرام ، از سه قسم بیرون نیست :
اول آنکه : ذات آن حرام است ، مثل سگ و خوک و خاک و امثال اینها .
دوم آنکه : به جهت صفتی که عارض آن شده حرام شده است ، چون طعامی که بهزهر مخلوط شده باشد .
سوم آنکه : به جهت نقص و خللی که در گرفتن و دادن مال هم رسیده . و از برایاین ، اقسام بسیار است ، مثل اموالی که گرفته میشود به ظلم و عدوان و غصب و دزدیو خیانت در امانت و مکر و حیله و تلبیس و رشوه و کم فروشی و ربا ، و غیر اینها ازآنچه در کتب فقه مذکور است . و در خصوص هر یک ذم شدید
رسیده . و این علم مقامبیان تفصیل آنها نیست . و چون بسیار اشتباه میشود در میان رشوه و هدیه ، در این مقاماشاره به بیان آنها میکنیم .
پس میگوییم بدان که : چیزی که به این اسم و رسم کسی به دیگری میدهد چندصورت است :
اول آنکه : کسی چیزی از برای بعضی برادران دینی خود بفرستد به قصد اظهاردوستی و محبت ، و تاکید «قواعد» (1)انس و صحت . و هیچ غرض دیگر نداشته باشد . وشکی نیست که این هدیه است . و حلال است ، خواه با آن قصد ثواب اخروی نیز داشتهباشد یا نه .
دوم آنکه : مقصود او از فرستادن چیزی طمع مالی باشد ، مثل اینکه فقیری هدیه ازبرای غنی ، یا غنی از برای غنی دیگر بفرستد به جهت طمع عوض بیشتر ، یا مساوی . واین نیز نوعی از هدیه است . و در حقیقت هبهای استبه شرط عوض . و هرگاه آنچهطمع و منظور او بوده به جا آورد حلال است . همچنان که مقتضای ادله و مفاد بعضی ازاخبار است . بلکه از بعضی اخبار مستفاد میشود که : اگر طمع او را هم به جا نیاوردحلال خواهد بود .
همچنان که مروی است که : اسحق بن عمار به حضرت صادق علیه السلام عرضکرد که : «مرد فقیری هدیه به جهت من میفرستد و مقصودش آن است که : من عوض بهاو بدهم ، من هدیه او را میگیرم و چیزی به او نمیدهم ، آیا از برای من حلال است ؟ فرمود : بلی حلال
1) 43. پایهها .
است ، و لیکن مگذار که عطا نکنی به او» . (1)
و احوط ، اجتناب است از قبول آن در صورت ندادن عوضی که در نظر دارد . وهرگاه عوضی را که میخواهد از مال آن شخص نباشد بلکه از اموالی باشد که مردم بهاو داده باشند ، که به مصرف فقرا رساند ، از قبیل زکوة و خمس و امثال اینها و سایروجوه بر ، ظاهر کلام بعضی آن است که : اگر آن شخصی که هدیه فرستاده استبه طمع گرفتن آن ، از اهل استحقاق باشد و اگر این هدیه را هم نمیفرستاد باز به او میداد ، دراین صورت گرفتن آن حلال است . ولی احتیاط ، اجتناب از قبول آن است مطلقا .
سوم آنکه : مقصود او از فرستادن ، این باشد که : آن شخص در کار معینی اعانت اوکند . پس اگر آن کار ، حرام یا واجب باشد ، آن هدیه نیست ، بلکه رشوه است و گرفتنآن حرام است . و اگر آن عمل ، مباح باشد قبول هدیه آن ضرر ندارد .
چهارم آنکه : غرض او از فرستادن ، تحصیل دوستی و محبتباشد ، و لیکن دردوستی و محبت او منظور این باشد که به واسطه جاه و مرتبه او متوصل به بعضی ازمطالب خود شود ، و اگر این جاه و مرتبه از برای او نمیبود آن را نمیفرستاد . پس اگرغرض آن شخص توصل به مطالب غیر مشروعه باشد ، شکی در رشوه بودن آنچهفرستاده ، و حرمت آن نیست . و اگر توصل به مطلب مشروع باشد ،
1) 44. کافی ، ج 5 ، ص 143 ، ح 6
یا غرض او معلومنباشد ، ظاهر آن است که : حرام نباشد . اگر چه قبول آن مطلقا خالی از کراهت نیست ، زیرا که : هدیهای است مشابه رشوه .
مروی است که : «حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله والیای فرستادند که زکوةقبیله «ازد» را جمع نماید ، چون مراجعت نمود بعضی از آنچه آورده بود خودنگاهداشت و گفت : این هدیهای است که به من دادهاند . حضرت فرمود که : اگر راستمیگوئی چرا در خانه پدرت و خانه مادرت ننشستی تا هدیه از برای تو بیاورند ؟ پسفرمود : چرا من هرگاه یکی از شما را به عملی نصب میکنم گوئید این از شما و این هدیهمن است ، چرا در خانه مادرش نمینشیند تا هدیه از برایش بیاورند ؟ ! » . (1)
و بنابراین ، سزاوار هر قاضی و والی و حاکمی ، و غیر اینها از عمال سلاطین آن استکه : فرض کند خود را بیمنصب و شغل ، معزول از هر کار و بار ، در خانه مادرش نشستهاست آنچه به او در آن وقت عطا میکند حال هم اگر بفرستند بگیرد . و آنچه را کهنمیفرستند از آن اجتناب کند .
ضد عدم اجتناب از مال حرام ، اجتناب و احتراز از آن است . و آن یک معنی ورعاست . و معنی دیگر آن ، نگاه داشتن خود است از مطلق معاصی . و منع نفس ، از هر چهسزاوار نیست . و تقوی نیز با ورع ، یک معنی دارد . و آن نیز بر دو معنی اطلاق میشود .
1) 45. احیاء العلوم ، ج 2 ، ص 137 . و محجة البیضاء ، ج 3 ، ص 274
س ضد گرفتن مال حرام ، ورع و تقوی است ، به یک معنی که معنی اخص باشد .
و اما ورع و تقوی به معنی اعم ، ضد معصیت است . و به هر حال شبهه نیست در اینکهورع و تقوی ، اعظم بواعث نجات ، و عمده چیزی است که آدمی را به سعاداتمیرساند .
از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «هر که ملاقات کند خدا رادر حالتی که از اهل ورع باشد ، خدای - تعالی - به او عطا میفرماید کل ثواب اسلام را» . (1)
و در بعضی از کتب سماویه وارد است که : «حق - تعالی - فرمود که : اما اهل ورع رامن شرم میکنم که محاسبه ایشان را بکشم . (2)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «نیستشیعه ما مگرکسی که پرهیزکاری را شعار خود کند . و خدا را اطاعت کند . پس بپرهیزید و عمل کنیدبه جهت امید آنچه در نزد خداست . نیست در میان خدا و میان کسی خویشی و قرابتی ، دوستترین بنده در نزد خدا پرهیزکارترین و مطیعترین ایشان است» . (3)
و حضرت صادق علیه السلام فرمود : «کسی نمیرسد به آنچه در نزد خداست ، مگر به ورع» . (4)
و فرمود : «به درستی که : خدا ضامن شده است از برای کسی که بپرهیزد از معصیت او ، اینکه او را از حالتی که مکروه دارد نقل کند به آن حالی که دوست دارد . و روزی او رابرساند از جائی که
گمان نداشته باشد» . (1)
و فرمود : «عمل کم با تقوی ، بهتر است از عمل بسیار بدون تقوی» . (2)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «خدای - تعالی - هیچ بندهای را نقل نکرد ازذلت معاصی به عزت تقوی ، مگر اینکه او را بیمال غنی گردانید . و بیعشیره و قبیلهعزیز کرد . و بیگشاده روئی به دلها نزدیک گردانید» . (3)
و از آنجا که خوردن مال حرام ، و احتراز نکردن از آن ، باعث هلاکت ، و وصول بهسعادت ، موقوف به تقوی و ورع بود و آدمی که در دنیا هست محتاج به خوراک وپوشاک و مسکن و ماوی بود ، اخبار بسیار در فضیلت تحصیل مال حلال وارد شده .
حتی اینکه حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که : «طلب حلال ، واجب استبر هر مرد مسلم و زن مسلمه» . (4)
«و هر که داخل شب شود در حالتی که خسته باشد به جهت طلب حلال ، داخل شبشده است آمرزیده» . (5)
و فرمود که : «عبادت ، هفتاد جزء است ، و افضل همه اجزاء ، طلب حلال است» . (6)
و در حدیثی دیگر وارد است که : «عبادت ، ده جزء است ، نه جزء آن در طلب حلالاست» . (7)
و فرمود که : «هر که از رنج دستخود بخورد چون برق خاطف از صراط بگذرد» . (8)
«و هر که از رنج دستخود بخورد خدا به نظر رحمتبه او نظر میکند ، و هرگز اورا عذاب نمیکند» . (9)
«و هر که
1) 50. بحار الانوار ، ج 70 ، ص 285 ، ح 68- وسائل الشیعه ، ج 11 ، ص 190 ، ح 2 .
2) 51. وسائل الشیعه ، ج 11 ، ص 190 ، ح 3
3) 52. بحار الانوار ، ج 103 ، ص 9 ، ح 35 .
4) 53. بحار الانوار ، ج 103 ، ص 2 ، ح 1 .
5) 54. بحار الانوار ، ج 103 ، ص 9 ، ح 36 .
6) 55. بحار الانوار ، ج 103 ، ص 9 ، ح 37 .
7) 56. بحار الانوار ، ج 103 ، ص 9 ، ح 39 .
8) 57. بحار الانوار ، ج 103 ، ص 9 ، ح 40 .
9) 58. بحار الانوار ، ج 103 ، ص 10 ، ح 41 .
از رنج دستخود بخورد خدا درهای بهشت را بر روی او میگشاید ، تا ازهر دری که خواهد داخل بهشتشود» . (1)
«و هر که از رنج دستخود بخورد روز قیامت در شمار پیغمبران خواهد بود ، و اجرپیغمبران خواهد گرفت» . (2)
«و حضرت رسول صلی الله علیه و آله هرگاه مردی را میدید و او را از او خوشمیآمد میفرمود : آیا کسبی دارد ؟ پس اگر میگفتند نه میفرمود از چشم من افتاد .
عرض میکردند : به چه سبب ؟ میفرمود که : چون مؤمن را کسبی نباشد به دین خودمدارا و معاش میکند» . (3)
و از آن حضرت مروی است که : «هر که چهل روز حلال بخورد خدای - تعالی - دلاو را روشن میکند ، و چشمههای حکمت را از دل او بر زبانش جاری میسازد» . (4)
روزی بعضی از صحابه از آن جناب طلب کرد که : «از خدا بخواهد او رامستجاب الدعوه نماید . حضرت به او فرمود که : خوراک خود را پاک و حلال کن تادعای تو مستجاب شود» . (5)
بدان که : مداخل از حلال ، از پنج قسم بیرون نیست :
اول : چیزی که از مباحات باشد ، و از مالکی گرفته نشود . مثل : معدنیاتی که بلا مالکباشد . و احیای اراضی موات ، و صید حیوانات ، و هیمهکشی و خارکنی از صحرایموات ، و آب کشیدن از رودخانهها و شطوط . و اینها همه حلال است ، اگر دیگری آنرا تصرف نکرده باشد ، از کسانی که مال او شرعا محفوظ است
. و تفصیل احکام شرعیهآنها در کتاب احیاء موات از کتب فقهیه است .
دوم : آنچه به قهر و غلبه از کسی که مال او حلال است ، گرفته شود . مثل غنیمتکفار حربی و اموال ایشان . و آن نیز از برای مسلمین حلال است ، به شروطی که در کتابجزیه از فقه مذکور است .
سوم : آنچه به حکم شرع ، یا رضای مالک ، - از زنده یا مرده - ، بدون عوض بهدیگری منتقل شود . مثل صدقات و بخشش و میراث . و این قسم ، حلال است هرگاه آنکسی که تحصیل اینها را کرده بود از مداخل حلال به دست آورده باشد . و سایر شروطیرا که در کتاب هبه و مواریث و وصایا و صدقات از فقه مضبوط است جامع باشد .
چهارم : آنچه به معاوضه و تراضی به دیگری نقل نمود . و این نیز حلال است هرگاهجامع شروط و آدابی که در فن معاملات فقه مذکور است،از بیع و«سلم» (1)و اجاره و صلح و«شرکت» (2)
هر کس لباس مرا بدوزد نصف بهای آن را به وی میدهم رک : معارف و معاریف ، ج 2 ص 597 و فرهنگاصطلاحات فقه اسلامی ، ص 81
و «جعاله» (3)و غیر اینها باشد .پنجم : آنچه از زراعت و منافع حیوانات به دست میآید . و آنها حلال است هر گاهزمین و تخم و آب حلال باشند . و اینها مداخل حلال است که طالب نجات باید آنچهکسب میکند از یکی از این مداخل باشد به موافق فتوای فقیه عادل حی جامع الشرایط .
و هر مالی که از یکی از این مداخل نباشد ، یا جامع آداب و شروط نباشد حلالنیست . و کسی که طالب سعادت باشد باید
از برای خود حرفه و کسبی قرار دهد کهمعاش او از آن بشود . یا مستغلی ، یا سرمایهای داشته باشد که دیگری در آنها عمل نموده گذران او از آنجا شود . بعضی مردم که ایشان را سرمایه ، یا مستغلی نیست ، و ازآموختن صنعت و کسب هم تغافل مینمایند ، یا بعد از آموختن ، در تحصیل معاش بروجه حلال از آنها «تکاهل» (1)میورزند و محتاج میشوند به اینکه : از آنچه دیگرانکسب کردهاند بگیرند و صرف خود کنند . و این جماعت غالبا یکی از دو حرفه خسیسهرا اختیار میکنند که یکی را لصوصیتیعنی دزدی ، و دیگری را گدائی مینامند . وهر یک از این دو نوع را اصناف مختلفه است .
اما نوع اول : یعنی دزدان ، بعضی از ایشان که اجتماعی دارند که با یکدیگر متفقمیشوند و بر سر راههای مسلمانان رفته «قطاع الطریق» (2)هستند . و بعضی دیگر متوسلمیشوند به سلاطین و وزراء و حکام و صدور ، و ملازمت اعاظم را وسیله ظلم و تعدیبر رعایا میسازند . و از مال ایشان میخورند . و جمعی دیگر که از مال مردم به این انواعبهره ندارند ، تدبیرات میکنند ، مثل نقب کندن و کمند انداختن و کیسه بریدن و داخلخانهها شدن و امثال اینها .
اما نوع دوم : یعنی گدایان نیز چند صنفاند : بعضی خود را کور ، یا مفلوج ، یا مریضمینمایند . یا آنکه طفلی را بر سر راهها به طریق میت میخوابانند . و بعضی گریه و زاریرا شعار خود میکنند . و طایفهای اصرار و «ابرام» (3)را
پیشنهاد خود میسازند . و جمعیبه کارهای عجیبه و سخنان غریبه ، بازار گدائی خود را رونق میدهند . چنانچه بعضی بهمسخرگی و سخنان خنده آمیز گفتن . و طایفهای به تقلید مردم . و برخی بهخوشآمدگوئی و تملق و چربزبانی . و گروهی به شعبده بازی مدارا میکنند . و جمعیدیگر به قصه خوانی و قلندری . و طایفهای به خواندن شعرهای لطیفه یا کلام «مسجع» (1)به صوت حسن و غنا ، از طعمه مردم منتفع میشوند . و از این قبیلاند خوانندگان ومغنیان . و بعضی دیگر ریا و «شید» (2)و تسبیح بزرگ دانه و جامه پشمینه و ذکر را وسیلهگذران خود میسازند . و بعضی درس خواندن و در مدرسه نشستن ، یا تعزیه خوانی یاپیشنمازی را مایه گدائی خود قرار میدهند . و صنفی دیگر خود را طبیب یا جراح یا «کحال» (3)نامیده پارهای حشیشها و گیاههای بیفایده را بر دور خود میچینند ، و بعضیاز معجونها میسازند ، و زنان و بیعقلان را به آن فریب میدهند . و قسمی دیگر خودرا در معرض رمالی و منجمی و فال گیری و دعا نویسی و تعبیر خواب کردن در آوردهاند .
و نوعی دیگر که زبان سخن گوئی دارند خود را در مرض واعظی در میآورند و «طامات» (4)و «طرهات» (5)بر هم میبافند . و غیر اینها از اصناف گدایان که هر یک طوری راوسیله خوردن مال مردم ساخته و تمام زندگانی خود را صرف نوعی از حرف گدائینمودهاند . و از مبدا و معاد ، و مقصود آفرینش و ایجاد غافلاند .
خیانت و عذر است در مال
یا عرض کسی ، یا حرمت و آبروی او .
و از جمله افراد این صفتخبیثه است ، مال مردم را پنهانی خوردن ، و حبس مالمردم بدون عذر شرعی ، و کم فروشی ، و غش ، و تدلیس ، و غیر اینها . و این صفت ، ازصفات مهلکه ، و اخلاق خبیثه است . و در خصوص حرمت و مذمت هر یک از افرادآن ، اخبار بسیار وارد شده است .
و ضد این صفت ، امانت و راستکاری است . و آن ، از جمله شرایف صفات ، وفضایل ملکات ، و باعث عزت و رستگاری در نزد خالق و خلق است .
راستی کن که راستان رستند*** در جهان راستان قوی دستند
حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که : «خدا هیچ پیغمبری را مبعوثنکرد مگر به راستگوئی و ادای امانتبه بر و فاجر» . (1)
و نیز از آن بزرگوار مروی است که فرمود : «فریب مخورید از نماز و روزه مردم ، بهدرستی که بسا باشد که مردی این قدر نماز و روزه کند که اگر آن را ترک کند وحشتمیکند . و لیکن امتحان کنید ایشان را در وقت راستگوئی و امانت گذاری» . (2)
و نیز از آن حضرت منقول است که : «ببین حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام بهچه چیز در نزد حضرت رسول صلی الله علیه و آله به مرتبهای که داشت رسید ، آن چیز را ترک مکن . به درستی که : رسید به راستگوئی و اداء امانت» . (3)
و فرمود : «سه چیز است
که عذر احدی در ترک آنها مسموع نیست : اداء امانتبه برو فاجر . و وفای به وعده از برای بر و فاجر . و نیکی با والدین ، خواه خوب باشند یابد» . (1)
و فرمود که : «پدرم میگفت که : چهار چیز است که در هر که بوده باشد ایمان او کاملاست ، اگر چه سر تا قدم او را گناهان فرو گرفته باشد : راستی ، و امانت گذاری ، و حیا ، وحسن خلق» . (2)
روزی به آن حضرت عرض کردند که : «زنی است در مدینه که مردم دختران را پیشدر او میگذارند که تربیت کند . و با وجود این کسب ضعیف ، هیچ کس را ندیدهایم کهروزی بر آن ریخته شود مانند آن زن . حضرت فرمود : او راستگو است . و اداء امانتمیکند . و اینها روزی را وسیع میگرداند» . (3)
و هر که ملاحظه احوال امینان را کند . و عزت و احترام و وسعت ایشان را ببیند . ومشاهده حال خیانتکاران و رسوائی و فضیحت و تهیدستی و بیاعتباری ایشان را کند ، البته ترک صفتخیانت را میکند . و به تجربه ثابت و واضح است که : هر خیانتکاریتنگ دست و پریشان روزگار ، و هر امینی غنی و مالدار است .
خوض در باطل . و مراد از آن ، حکایتکردن در معصیتها وفجور است . مثل حکایت افعال زنان فاحشه ، و مجالس شراب ، و رفتار اهلفسق و فجور ، و کیفیت اسراف اهل اسراف ، و تکبر و کبر پادشاهان ، و عادت بد ایشان
، و حکایتبدعتهای اهل بدعت و مذهبهای فاسده ، و امثال اینها .
و چون انواع باطل و معاصی بیحد و حصر است ، ذکر آنها نیز بینهایت است . و کمکلامی است که چون در آن گشوده شد منتهی به یکی از اینها نشود . پس خلاصی ازاینها نیست مگر به اینکه آدمی اقتصار کند بر قدر ضرورت از امور مهمه دین و دنیای خود .
از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «بزرگترین مردم از حیثیتگناه در روز قیامت ، کسی است که : بیشتر نقل باطل و حکایات معاصی را کند» . (1)
و اشاره به این است قول خدای - تعالی - :
«و کنا نخوض مع الخائضین»
یعنی : «بودیمما که فرو میرفتیم در باطل ، با کسانی که فرو میرفتند» . (2)
از سلمان فارسی - رضی الله عنه - ماثور است که : «بیشتر از همه مردم از حیثیتگناهان ، کسی است که : کلام او در معصیتخدا بیشتر باشد» . (3)
مردی بود از انصار که به مجلس آنان که ذکر معاصی را میکردند میگذشت ومیگفت : «وضو بگیرید که بعضی از چیزهائی را که شما میگویید از حدث بدتر است» . (4)
و خوض در باطل ، - همچنان که مذکور شد - نقل کردن گناهانی است که گذشتهاست ، به محض خواهش نفس ، بیآنکه ضرورتی باعث نقل آن باشد . پس این ، غیر ازغیبت و سخن چینی ، و سوای فحش و دشنام و امثال اینها است .
تکلم به مالا یعنی و
فضول . یعنی : سخنان بیفایده گفتن ، و تکلم کردن بهچیزی که نه در کار دنیا آید و نه در کار آخرت . و اگر چه این حرام نباشد ولی بسیارمذموم است ، زیرا که : باعث تضییع اوقات ، - که سرمایه تجارت است - میشود . و آدمیرا از ذکر خدا و فکر در صنایع او باز میدارد . و بسا باشد که از یک «لا اله الا الله» یا «سبحان الله» گفتن قصری از برای آدمی بنا میکنند . یا از فکری ، دری از درهای الهیهبر خانه دل گشوده میشود . پس چه زیانکاری از این بالاتر که آدمی تواند گنجی راتحصیل کند ، آن را گذاشته و عوض آن کلوخی بردارد ، که از آن هیچ منتفع نتوان شد .
پس هرکه ذکر خدا و فکر در عجایب قدرت او را ترک کند و مشغول نقل بیفایدهشود ، گو گناه نکرده باشد و لیکن سود بسیاری از دست او در رفته است .
آری : سرمایه بنده ، اوقات اوست . و چون آن را به مصرف بیفایده برساند ، و از آن ، چیزی به جهت روز درماندگی ذخیره نکند ، سرمایه خود را ضایع کرده است .
کاشکی قیمت انفاس بدانستندی ***تا دمی چند که ماندست غنیمتشمرند
علاوه بر این ، غالب آن است که : چون در سخنان بیفایده گشوده شد ، کلام میکشدبه حکایت معاصی و دروغ و غیبت و امثال اینها . و از این جهت مذمتبسیار درخصوص آن وارد شده است .
مروی است که : «در جنگ
احد ، پسری از اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله شهید شد که از گرسنگی سنگ بر شکم خود بسته بود . مادر او بر بالین وی نشست وخاک از رخسار او پاک میکرد و میگفت : گوارا باد بر تو بهشت ای فرزند من . پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود : چه میدانی که بهشتبر او گوارا خواهد بود ، شاید کهسخنان بیفایده میگفته» . (1)
بعضی از صحابه میگفت که : «گاه است مردی با من سخن میگوید که رغبت من بهجواب او بیشتر است از رغبت تشنه به آب سرد ، و لیکن جواب آن را ترک میکنم ازخوف اینکه مبادا سخنان فضول بگویم» . (2)
و مخفی نماند که هرزه گوئی و سخنان بیفایده ، اقسام بینهایت دارد . و ضابطه آن ، این است که : تکلم کنی به سخنی که اگر آن را نگوئی و سکوت کنی گناهی بر تو نباشد .
و ضرر دنیوی هم به تو نرسد . و امر تو معطل و معوق نماند . هر چه از این قبیل باشد لغوو ما لا یعنی است . مثل اینکه : نقل کنی با همنشینان خود احوال سفرهای خود را . و آنچهدر سفر دیدهای از : کوهها و آبها و رودخانهها و واقعههائی که به تو رو داده ، وچیزهائی که به نظر تو رسیده ، و میوههای ولایات و هواهای آنها و احوال مردمان آنجاو امثال اینها . و همه اینها اموری هستند که ترک آنها نه ضرر دینی دارد و نه دنیوی . واصلا فایدهای از برای هیچ کس در
ذکر آنها نیست .
پس اگر نهایتسعی خود را هم بکنی که کم و زیادی در نقل نکنی ، و خودستائی وتفاخری منظور تو نباشد ، و متضمن غیبت کسی ، یا مذمت مخلوقی از مخلوقات خدانباشد وقتخود را ضایع و تلف کرده خواهی بود . بلکه دل خود را افسرده و تاریکنموده خواهی بود ، زیرا که تکلم به مالا یعنی ، موجب کدورت دل آدمی میشود .
پس هان ای برادر ! وقت تهیه سفر عقبی از آن تنگتر ، و کاروان عمر را از آنشتاب بیشتر است که ما مسافران را فرصتباربستن باشد ، چه جای فارغ نشستن و به کاربیفایده پرداختن ! آدمی بیچاره را چون سفر آخرت ، راه هولناکی در پیش ، و ماننداجل ، رانندهای در عقب ، و مثل تکلیف ، باری بر دوش ، و چون شیطان ، راهزنی درکمین ، دیگر به چه دست و دل فارغ مینشیند و از گذشته و آینده خود سخن میگوید ؟ وبه کدام دلخوشی با هم نشینان صحبت میدارد ؟ و بدان که : همچنان که سخنان بیفایده گفتن بد ، و موجب خسران ابد است ، همچنینسؤال کردن از چیزی که از برای تو بیفایده است مذموم ، بلکه مذمت آن بیشتر ، و مفسده آن شدیدتر است ، زیرا که : وقتخود را به سؤال ضایع کرده ، و رفیق خود را نیز «ملجا» (1)نموده که به جواب تو وقتخود را ضایع سازد . و این در وقتی است که : آنچیزی که سؤال از آن کرده ، هیچ آفاتی نداشته باشد . ولی اگر
1) 3. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 203 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 98
در جواب آن ، آفتیباشد ، همچنان که در بیشتر سئوالهای بیفایده ، آثم و گناهکار نیز خواهد بود . مثل اینکهاز کسی میپرسی که : آیا روزهای یا نه ؟ اگر بگوید : بلی ، گاه باشد که به ریا افتد . و اگر ریانکند لا اقل ثواب عمل او کم میشود ، زیرا که : ثواب عبادت پنهانی بسیار از آشکاربیشتر است . و اگر بگوید نه . دروغ گفته خواهد بود . و اگر سکوت کند به تو اهانترسیده خواهد بود .
و از این قبیل استسؤال از چیزهائی که : آدمی از اظهار آن خجالت میکشد و شرممیکند . یا از چیزهائی که گاه است از اظهار آن مانعی باشد ، مثل اینکه : کسی با دیگریآهسته سخنی گوید میپرسی که : چه میگفت ؟ و در چه سخنی بودید ؟ و مثل اینکهکسی را ببینی که میآید ، یا میرود و بگوئی از کجا میآئی و به کجا میروی ؟ گاه باشدکه نخواهد اظهار کند . و از این قبیل است پرسیدن از کسی که : چرا تو ضعف داری ؟ یالاغر شدهای ؟ چه مرضی داری ؟ و بدتر از همه آنکه : در نزد مریضی ، شدت مرض او رابیان کند ، و بد حالی او را اظهار نماید ، که همه اینها علاوه بر اینکه لغو و سخن بیفایدهاستباعث ایذاء و گناه میشود . و سخن بیفایده تنها نیست ، زیرا که : سخن بیفایده تنهاآن است که : در آن ایذائی یا شکستن خاطر یا شرم از جوابی نباشد .
همچنان که مروی است
که : «لقمان به نزد داود آمد - در وقتی که او زره میساخت - و پیش از آن ، لقمان زره را ندیده بود تعجب کرد که فایده آن چه چیز است . خواستبپرسد ، دانائی و حکمت ، او را مانع شد و خودداری نمود . چون داود علیه السلام فارغ شد ، برخواست و زره را پوشید و گفت : زره خوب چیزی است از برای وقتحرب . لقمان گفت : خاموشی ، خوب چیزی است و کم است کسی که آن را بجا آورد» . (1)
و مخفی نماند که : سبب امثال این سخنان بیفایده ، یا حرص بر شناختن چیزهایبیفایده است . یا خوش مشربی کردن ، تا مردم به صحبت او میل کنند . یا گذرانیدن وقتو به سر رسانیدن روز و شب . و همه اینها از پستی قوه شهویه ، و زبونی آن ، و متابعتهواهای نفسانی است . و علاج آن ، (بعد از متذکر شدن مذمت آن ، - همچنان که گذشت - و مدح ضد آن ، که خاموشی است ، - همچنان که مذکور خواهد شد - و یاد آوردن اینکه :
مرگ در پیش روی آدمی است . و هر کلمهای که از دهن آدمی بیرون آید محاسبه آن خواهد شد . و اینکه : سرمایه کسب سعادات ، وقت و انفاس است . و اینکه : زبان ، دامیاست که به آن میتوان حور العین را به دام آورد) آن است که : از مردم ، مهما امکنگوشهگیری اختیار کند . و خود را بر سکوت و خاموشی ،
1) 4. بحار الانوار ، ج 71 ، ص 277 ، ذیل ح 10 .
حتی از چیزهائی که فایده کمیدارد بدارد ، تا زبان او عادت کند به ترک سخنان بیفایده . و هر سخنی که میخواهدبگوید ابتداء در آن فکر کند و ببیند اگر فایده دینی یا دنیائی دارد بگوید و الا خاموشباشد . و بعضی در دهان خود سنگی میگذارده که متذکر باشد و سخن بیفایده و فضولنگوید .
ضد تکلم به مالا یعنی ، و فضول کلام ، خاموشی است ، یا تکلم کردن به سخنانی که :
به آنها احتیاج است ، و فایدهای بر آنها مترتب میشود . و فواید خاموشی ، و فضیلتآن ، بعد از این در محل خود مذکور خواهد شد .
و اخبار بسیار در خصوص مدح ترک سخنان بیفایده و فضول ، وارد شده است .
همچنان که از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «علامتنیکوئی اسلام مرد ، آن است که : چیز بیفایده را ترک کند» . (1)
و نیز از آن حضرت منقول است که : «خوشا به حال کسی که زیادتی زبانش را نگاهدارد . و زیادتی مالش را به مصرف برساند» . (2)
و ببین که : مردم کار را چگونه بر عکس کردهاند ، زیادتی مال را نگاه میدارند ، وزبان را رها میکنند .
روزی آن حضرت فرمود : «اول کسی که از این در داخل میشود مردی است ازاهل بهشت . چون آن مرد داخل شد از او پرسیدند که : ما را خبر ده به بهترین عملهایخود ، که امید به آن داری . گفت : من مردی هستم کم
عمل ، و محکمترین چیزی که بهآن امیدوار به خدا هستم سلامتی نفس ، و ترک چیزهای بیفایده است» . (1)
به ابی ذر - ره - فرمود که : «میخواهی ترا یاد دهم عملی که بر بدن سبک باشد ، و درترازوی اعمال ، سنگین ؟ عرض کرد : بلی یا رسول الله . فرمود : خاموشی و حسن خلق وترک امر بیفایده» . (2)
شخصی از لقمان پرسید که : «دانائی و حکمت تو چه چیز است ؟ گفت : سؤالنمیکنم از چیزی که کفایت کرده شدهام از آن . و بر خود نمیبندم چیز بیفایده را» . (3)
و آنچه در فضیلت ترک فضول کلام و سخن بیفایده وارد شده است در اخبار ائمهاطهار و حکماء اکابر اهل دین ، از حد تحریر و تقریر متجاوز است . و همین قدر کهمذکور شد از برای اهل بصیرت کافی است ، ان شاء الله سبحانه .
و آن عبارت است از : تمنای زوال نعمتی از برادر مسلم خود ، از نعمتهائی که صلاح او باشد .
و اگر تمنای زوال نعمت از او نکند ، بلکه مثل آن را از برای خود خواهد ، آن را «غبطه» و «منافسه» خوانند .
و اگر زوال چیزی را از کسی خواهد ، که صلاح او نباشد آن را غیرت گویند .
و ضد حسد ، نصیحت است . و آن عبارت است از : خواستن نعمتی که صلاح برادرمسلم باشد ، از برای او . و چون هر کسی نمیتواند بفهمد که این نعمت صلاح استیافساد ، و بسا چیزهائی
که در نظر ظاهر ، کسی آن را صلاح پندارد و در حقیقت وبال وفساد بر صاحب خود باشد ، پس شرط نصیحت و دوستی آن را صلاح پندارد و درحقیقت وبال و فساد بر صاحب خود باشد .
پس شرط نصیحت و دوستی آن است که : در اموری که صلاح و فساد آن مشتبهاست ، خواستن و نخواستن آن از برای برادر دینی مشروط به صلاح و فساد باشد ، یعنیچنان خواهد که : اگر فی الواقع صلاح اوستباقی باشد . و اگر باعث فساد است ، زایلشود .
و معیار در نصیحت ، آن است که : آنچه را از برای خود خواهی از برای برادر خود نیز خواهی . و آنچه را که از برای خود مکروه داشته باشی ، از برای او نیز مکروه داشتهباشی .
و معیار در حسد ، آن است که : آنچه را از برای خود نخواهی از برای او خواهی . وآنچه را از برای خود خواهی ، از برای او نخواهی .
و مخفی نماند که : حسد ، اشد امراض نفسانیه ، و دشوارترین همه ، و بدترین رذایل ، وخبیثترین آنهاست .
عقبه زین صعبتر در راه نیست***ای خنک آن کس حسد همراه نیست
صاحب خود را به عذاب دنیا گرفتار ، و به عقاب عقبی مبتلا میسازد ، زیرا که : حسوددر دنیا لحظهای از حزن و الم و غصه و غم خالی نیست . چون که او هر نعمتی که ازکسی دید متالم میشود . و چون نعمتخدا نسبتبه بندگان خود بینهایت است ، وهرگز
منقطع نمیشود ، پس حسود بیچاره ، پیوسته محزون و غمناک است . و اصلا بهمحسود ضرری نمیرسد ، بلکه ثواب و حسنات او زیاد میشود . و درجات او بلندمیگردد . و به جهت غیبتی که حسود از او میکند و سخنی که نباید ، در حق او میگوید ، وزر و وبال محسود را بر دوش خود میگیرد . و اعمال صالحه خود را به دیوان اعمالاو نقل مینماید . و با وجود همه اینها چنانچه حسود به دقت تامل کند ، میفهمد که : اودر مقام عناد و ضدیتبا رب الارباب است ، زیرا که : هر که را نعمتی و کمالی است از «رشحات» (1)فیض واجب الوجود ، و مقتضای حکمتشامله ، و مصلحت کامله او است .
پس مشیت و اراده او چنین اقتضا فرموده است که : آن نعمت از برای آن بندهحاصل باشد . ولی این حسود مسکین ، زوال آن را میخواهد . و این نیست مگر نقیضمقدرات الهی را خواستن . و اراده خلاف مراد خدا را کردن ، بلکه حسود ، طالب نقصاستبر خداوند - سبحانه - . یا خدا را - العیاذ بالله - جاهل میداند ، زیرا که : اگر آنمحسود را قابل و لایق آن نعمت میداند و با وجود این ، زوال آن را از خدا میطلبد ، این نقص بر خداست ، که کسی را که سزاوار نعمتی باشد منع نماید . و اگر او را لایقنمیداند ، پس خود را داناتر از خدا میداند به مصالح و مفاسد . و این هر دو کفر است .
و
1) 1. جمع رشحه به معنای تراوش و قطره .
چون شکی نیست که : آنچه خدا میکند محض خیر و مصلحت ، و خالی از جمیعشرور و مفاسد است . پس حاسد فی الحقیقه دشمن خیر ، و طالب شر و فساد است . پساو شریر و مفسد است . و از اینها معلوم میشود سر آنچه مذکور شد ، که : حسد ، بدترینرذایل ، و حاسد ، شریرترین مردمان است . و چه خباثت از این بالاتر که : کسی متالم باشد از راحتبندهای از بندگان خدا ، که هیچ ضرری به او نداشته باشد . و از این جهت آیاتو اخبار بینهایت در مذمت این صفت وارد شده است . چنان که خدای - تعالی - درمذمت قومی میفرماید :
«ام یحسدون الناس علی ما آتیهم الله من فضله»
یعنی : «آیا حسد میکنند مردمانرا بر آنچه خدای - تعالی - از فضل خود بر ایشان عطا فرموده ؟ » . (1)
از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «حسد ، میخورد اعمالحسنه را ، همچنان که آتش هیزم را میخورد» . (2)
و از آن حضرت منقول است که : «پروردگار عالم به موسی بن عمران علیه السلام وحی فرمود که : حسد مبر به مردم بر آنچه از فضل من به ایشان رسیده است . وچشمهای خود را بر آن مینداز . و دل خود را همراه او مکن . به درستی که : کسی کهحسد دارد خشمناک بر نعمتهای من است . و برابری میکند قسمتهائی را که من میانبندگان خود تقسیم کردهام . و هر که چنین باشد من از
او نیستم و او از من نیست» . (1)
و نیز از آن بزرگوار منقول است که : «ترسناکترین چیزی که از آن بر امتخودمیترسم این است . که : مال ایشان زیاد شود ، پس بر یکدیگر حسد بورزند و یکدیگر رابه قتل رسانند» . (2)
و نیز فرمود : «به درستی که از برای نعمتهای خدا ، دشمنانی هست . عرض شد :
کیاناند ؟ فرمود : کسانی که حسد میبرند مردم را بر آنچه از فضل خدا به ایشانرسیده» . (3)
و در بعضی از احادیث قدسیه وارد شده است که : «خدا فرمود که : حاسد ، دشمننعمت من ، و خشمناک از برای قضای من است . و راضی به قسمتی که در میان بندگانمکردهام نیست» . (4)
و از حضرت ابی عبد الله علیه السلام مروی است که : «آفت دین ، حسد و عجیب وفخر است» . (5)
و نیز از آن جناب مروی است که : «حاسد ضرر به نفس خود میرساند پیش از آنکه ضرری به محسود برسد ، مانند ابلیس ، که به واسطه حسد ، از برای خود لعنت را حاصلکرد و از برای آدم برگزیدگی و هدایت و بلندی و ارتفاع به محل حقایق عهد و اصطفارا . پس محسود باش و حاسد مباش . به درستی که ترازوی حاسد ، همیشه سبک است ، بهواسطه ترازوی محسود . یعنی اعمال حسنه حاسد به ترازوی اعمال محسود گذاردهمیشود . و روزی هر کسی قسمتشده است . پس چه نفعی میرساند حسد به حاسد ؟ وچه ضرر میرساند به محسود ؟ و اصل
حسد ، از کوری دل ، و انکار فضل خداست . واین ، دو بالاند از برای کفر . و فرزند آدم به واسطه حسد در حسرت ابدی افتاد و بههلاکتی رسید که هرگز نجاتی از برای او نیست» . (1)
و از کلام بعضی از حکماست که : «حسد ، جراحتی است که بهبود از برای آننیست» . (2)
و یکی از بزرگان دین گفته است که : «حاسد را از مجالس و مجامع عاید نمیشودمگر مذمت و ذلت . و از ملائکه به او نمیرسد مگر بغض و لعنت . و از خلق نفعینمیبرد مگر غم و محنت . و در وقت مردن نمیبیند مگر هول و شدت . و در قیامتچیزی به او نمیرسد مگر عذاب و فضیحت» . (3)
و بدان که صاحب این صفت ، همیشه خوار و بیمقدار است .
و از این جهت است که : حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرموده است که :
«الحسود لا یسود»
یعنی : «صاحب حسد ، خداوند شرف و بزرگی نمیگردد» . (4)
و حسود پیوسته به غصه و الم گرفتار است .
و از این جهت است که سید انس و جان فرموده :
«اقل الناس لذة ، الحسود»
یعنی :
«کمترین مردمان از حیث لذت ، حسود است» . (5)
چون که : مذاق طبعش همیشه از تلخی حسد متغیر است .
و بر طبق این کلام است آنچه حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمودهاند :
«الحسود مغموم»
یعنی : «حسد ، آدمی را به غم و اندوه مبتلا
میسازد» . (1)
خلاصه آنکه : صفتحسد ، موجب عذاب و نکال اخروی ، و مایه اندوه و ملالدنیوی است . و آدمی را صفتی از این ناپسندتر ، و دل بیچاره را مرضی از این کشندهترنیست . و اخبار و آثار در مذمت آن بیشمار وارد شده است . و آنچه مذکور شد ازبرای قابل هدایت کافی است . و این همه در صورتی است که غرض او از زوال نعمت ازمحسود امر دینی نباشد . اما هرگاه غرض ، دینداری باشد داخل حسد نیست . و بر آنضرری مترتب نمیباشد ، مثل اینکه : هر گاه نعمتی یا دولتی یا منصبی و عزتی ، به کافرییا فاجر معصیت کاری برسد و او به دست آویزی آن ، فتنه برپا ، یا اذیتبندگان خدانماید . یا در میان مردم افساد کند . یا مرتکب معصیتی گردد و به این سبب کسی طالبزوال نعمت از او باشد و عزت او را مکروه داشته باشد ، ضرر ندارد ، و داخل حسدنیست . و بر آن معصیتی مترتب نمیگردد .
و مخفی نماند که : - همچنان که اشاره به آن شد - حسد آن است که : کسی طالبزوال نعمتی از برادر دینی خود باشد . و اگر زوال آن را نخواهد و لیکن مثل آن را ازبرای خود خواهد این منافسه و غبطه است . و بر آن مذمتی نیست ، بلکه آن در امورپسندیده است .
و این است مراد ، از آنچه از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که :
«حسد نیکو نیست مگر بر
1) 14. بحار الانوار ، ج 73 ، ص 256 ، ح 29
دو کس : یکی مردی که : خدا او را مالی داده باشد و همه آنرا در راه خدا صرف کند . و دیگری مردی که : خدا علمی به او کرامت فرموده باشد واو به آن عمل کند و مردم را تعلیم کند» . (1)
و سبب غبطه بردن بر شخصی ، محبت آن بر نعمتی است که از برای او حاصل است .
پس اگر آن نعمت ، امر دینی باشد ، سبب آن غبطه ، محبتخدا و محبت طاعت اوست .
و این امری است مستحسن و مرغوب . و اگر امر دنیوی باشد که مباح باشد ، سبب آن ، محبت تنعم و التذاذ در دنیاست . و این اگر چه حرام نباشد و لیکن شکی نیست که : باعثپستی مرتبه ، و بازماندن از مقامات بلند ، و منازل ارجمند است .
و از برای غبطه دو مرتبه است :
یکی آنکه : منظور آدمی ، رسیدن خود به نعمتی باشد که از برای دیگری هم حاصلاستبه جهت «تمشیت» (2)امر دین یا دنیای خود ، و هیچ چیز دیگر در نظر او نباشد . واین هیچ گونه ناخوشی ندارد .
دوم آنکه : علاوه بر تمشیت امر خود ، بر خود نپسندد که کمتر از آن شخص دیگر باشد . و خود را راضی به نقصان از او نکند . و این مرتبه موضع خطر و لغزش است ، زیرا که : بسا باشد رسیدن به آن نعمت ، میسر نشود . پس نفس ، میل به زوال نعمت از آنشخص میکند تا بالاتر از
او نباشد . و کم کسی است که : خود را پستتر از دیگری بتوانددید و خود نتواند به مرتبه او رسید و پستی مرتبه او را میل نداشته باشد . و این خودصفتحسد است که اخبث صفات ، و ارذل ملکات است .
بدان که : از برای حسد چهار مرتبه است :
اول اینکه : میل نفس او به برطرف شدن نعمت دیگری باشد ، اگر چه از زوال آن ، نفعی به حاسد نرسد . و این خبیثترین مراتب حسد است .
دوم اینکه : میل نفس او به زوال نعمت از دیگری باشد ، به جهت اینکه خود هماننعمتبه دست او آید ، مثل اینکه خانه معینی ، یا زن جمیلهای را شخصی داشته ودیگری همان خانه یا همان زن را طالب باشد ، و خواهد از دست او دررود و به تصرفخودش درآید . و شکی نیست در خباثت این مرتبه و حرمت آن .
چنان که خدای - تعالی - نهی صریح از آن فرموده که :
«و لا تتمنوا ما فضل الله به بعضکم علی بعض» .
خلاصه معنی اینکه : «آرزو مکنید چیزی را که خدا به سبب آن ، بعضی را به بعضی تفضیل داده» . (1)
سوم اینکه : میل نفس او به مثل آنچه دیگری دارد بوده باشد نه به خود آن ، اماچون از رسیدن به آن عاجز باشد میل داشته باشد که از دست او نیز دررود ، تا با یکدیگربرابر باشند . و اگر متمکن گردد که آن نعمت را از دست آن شخص بیرون
1) 17. نساء ، (سوره 4) ، آیه 32 .
کند و تلفسازد ، سعی میکند تا بیرون کند .
چهارم اینکه : مثل سیم باشد ، و لیکن اگر متمکن شود از تلف کردن نعمت آنشخص ، قوت دین و عقل او مانع او شود که سعی کند در ازاله آن نعمت . و بر نفسخود خشمناک شود از شادشدن به زوال نعمت او . و صاحب این مرتبه را امید نجاتهست ، و میل نفسانی او اگر چه خوب نیست و لیکن خدا از او عفو میفرماید .
بدان که : باعثحسد ، یکی از هفت چیز میشود :
اول : خباثت نفس و بخل ذاتی به بندگان خدا ، بدون سابقه عداوتی یا منشا حسدی ، بلکه به محض «خبث نفس» (1)و رذالت طبع ، زوال نعمت غیر را خواهد . و به گرفتاریبندگان خدا به محنت و بلاشاد و فرحناک گردد . و از راحت و رسیدن ایشان به مطالبخود ، و وسعت معاش ایشان متالم و محزون شود ، اگر چه نسبتبه وی هیچ ضرریمتصور نباشد .
و چنین شخصی هرگاه اضطراب احوال مردم ، و تنگی معیشت و «ادبار» (2)و «افلاس» (3)ایشان را بشنود شگفتگی در طبع او حاصل میشود و مسرور و خوشوقتمیگردد . و بلکه گاهی بیاختیار میخندد . و شماتت آغاز میکند ، اگر چه سابقا فیما بیناو و ایشان عداوتی ، بلکه رابطه آشنائی نبوده باشد . و این کار ، تفاوتی در حق او حاصلنمیکند از رسیدن به جاه و مال و غیر اینها .
و هر گاه خوبی احوال یکی از بندگان خدا را بشنود و انتظام امر
او را بفهمد ، بر اوگران میآید . و طبع او افسرده میگردد ، اگر چه هیچ نقصی به او نرسد .
و علاج این نوع از حسد در نهایت صعوبت و دشواری است ، چون سببش خبثذات ، و رذالت جبلت است . و معالجه امر ذاتی مشکل است . و همانا شاعر ، این نوعحسد را اراده کرده و گفته است :
کل العداوة قد یرجی اماتتها*** الا عداوة من عاداک من حسد
یعنی : هر قسم عداوتی را امید هست زایل کردن آن ، مگر عداوت کسی که دشمنتو باشد از محض حسد .
دوم : عداوت و دشمنی . و این بزرگترین اسباب حسد است ، زیرا که : هر کسی - الانادری از اهل تسلیم و رضا - به گرفتاری و ابتلای دشمن خود شاد و فرحناک میگردد .
و تمنای نکبت و ادبار او را مینماید . و هر احدی - مگر یگانه از مقربین درگاه خدا - چون از کسی ایذائی به وی رسد و او قادر بر انتقام نباشد طالب آن است که : روزگار ، انتقام او را بکشد . و بسا باشد که : اگر او به بلیهای گرفتار شود آن را به جمع کراماتنفس حسود خبیثخود بندد و چنان گمان کند که نفس زبون حسود او را در نزد خدا مرتبهای هست . و اگر نعمتی به او برسد غمناک و افسرده خاطر میشود . و گاه چنانتصور میکند که : خود او را منزلتی در نزد خدا نیست که : انتقام او را از دشمن بکشد . واز
این خیالها مرضی دیگر به سوای حسد در نفس او حاصل میشود .
سوم : از اسباب حسد ، حب اشتهار و آوازه است ، بدون قصد مطلبی دیگر . پسکسی که نام و آوازه را دوست داشته باشد ، و شهرت در اطراف عالم را طالب باشد ، وخواهد در امری که دارد از شجاعتیا شوکتیا علم یا عبادت یا صنعتیا جمال یا غیراینها ، مشهور و معروف عالم گردد ، و او را یگانه عصر و نادره دهر و فرید روزگار ووحید زمان خوانند . و چون بشنود که دیگری نظیر اوست در اقصای عالم یا یکی از بلادبعیده ، بر وی حسد میبرد ، اگر چه هرگز یکدیگر را ندیده بلکه نخواهند دید ، از بدگوئیاو شاد میشود . بلکه به مردن او شگفته خاطر میگردد ، تا کسی در عالم مقابل او نباشد .
چهارم : ترسیدن از بازماندن از مقصود و مطلوب خود است . و این مخصوصدو نفری است که هر دو یک چیز را طالب باشند ، مثل اینکه : دو نفر قصد ایالت وحکومتیک شهری را داشته باشند ، که این سبب حسد هر یک بر دیگری میشود ، اگر چهعداوتی میان آن دو نفر نباشد . پس هر یک از اینها میخواهد که نعمتهای آن دیگریزایل شود تا اسباب تحصیل آن مطلب را نداشته باشد ، و از آن عاجز گردد ، تا شاید بهاین وسیله آن مطلب از برای او حاصل شود .
و از این قبیل است : حسد زنانی که یک شوهر دارند بر یکدیگر . چون هر یک تمامیالتفات
شوهر را از برای خود میخواهد . و حسد برادران با هم در قرب و مرتبه در نزدپدر . و حسد مقربین پادشاه و خواص او با یکدیگر . و حسد واعظین و فقهائی که اهلیک شهرند باهم .
پنجم : از اسباب حسد«تعزز» است . و آن عبارت است از اینکه : بر او گران باشد کهیکی از امثال و اقران او ، یا شخصی که از او پستتر باشد از او بالاتر شود . و چنان گمانکند که اگر آن شخص را ثروتی ، یا عزتی حاصل شود بر او تکبر خواهد کرد ، و او رابهتر خواهد شمرد ، و او طاقت تحمل آن را نخواهد داشت . پس به این جهت طالب آناست که آن نعمتبه او نرسد .
ششم : از اسباب حسد ، تکبر است . و آن عبارت است از اینکه : در طبع انسان ، رفعت و بلندی نسبتبه بعضی از مردم باشد و بخواهد که آن بعض ، مطیع و منقاد اوباشد ، و از فرمان او تجاوز نکند . و میخواهد که : قطع اسباب سرکشی از او نموده باشد .
و چون نعمتی به او برسد چنان تصور کند که او دیگر متحمل تکبر او نخواهد شد و ازمتابعت او سرباز خواهد زد . یا آنکه داعیه برابری و یا برتری با او خواهد داشت . از این جهتحسد بر او میبرد و زوال نعمت او را دوست میدارد . و حسد اکثر کفار با رسولمختار صلی الله علیه و آله از این قبیل بود . چون میگفتند : چگونه تحمل
کنیم که بر مامقدم شود ، طفل فقیری یتیم ؟
«و قالوا لو لا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم» .
یعنی : «چگونه نازل نشدقرآن بر مرد عظیم الشانی از اهل این دو ولایت ؟ و به این مرد تهی دستبییار و یاور نازلگردید ؟ ! » . (1)
هفتم : تعجب و استبعاد است . و این در وقتی است که : محسود ، در نظر حاسد حقیرو پست و در نعمت عظیم باشد . پس تعجب کند که مثل آن شخص به چنین نعمتی رسید ! و به این سبب ، بر او حسد برد و زوال آن نعمت را از او خواهد . و از این قبیل بود حسدبسیاری از امتها بر پیغمبران خود که میگفتند :
«ما انتم الا بشر مثلنا»
یعنی : «شما نیستید مگر بشری مانند ما» . (2)
پس چگونه سزاوار خلعت نبوت ، و افسر کرامت گردیدید ، و مرتبه وحی و رسالتیافتید ؟ ! و بدان که : بسا باشد که بیشتر این اسباب ، یا همه آنها در یک نفر جمع شود . و در اینوقتحسد نهایت قوت میگیرد . و به حدی میرسد که : دیگر حاسد قدرت بر اخفاءآن ندارد . و باطن خود را ظاهر میسازد و عداوت را آشکار میکند .
و گاه باشد که حسد چندان قوت گیرد که صاحب آن هر نعمتی را که از برایهر کسی بیند از برای خود خواهد ، و طالب این باشد که هر نعمت و چیزی که از برایهر کسی حاصل استبه او عاید شود
. و این نیست مگر از جهل و حماقت .
بدان که : اکثر اسباب مذکوره حسد ، میان اشخاصی است که با یکدیگر ربطی دارند ، و در مجالس و محافل یکدیگر جمع هستند ، و منظور ایشان یک مطلب است . و از اینجهت است که اغلب ، ما بین اشخاصی که شهرهای ایشان از هم دور استحسدینمیباشد ، زیرا که : رابطهای میان ایشان نیست . و از این سبب است که : غالب ، آن استکه : هر صنفی حسد به صنف خود میبرند نه به صنفی دیگر ، چون مقصود اهل یک صنف ، یک چیز و هر یک مزاحم دیگری میگردند . پس عالم به عالم حسد میبرد نه بهعابد . و تاجر به تاجر حسد میبرد نه به عالم . مگر به سبب دیگری که باز باعث رابطهگردد .
بلی : کسی که طالب اشتهار در جمیع اطراف عالم است ، و مایل به این است که : دروقتی یگانه دوران باشد حسد میبرد به هر که با او در این فن شریک و نظیر است .
و مخفی نماند که : باعث و منشا همه اینها محبت دنیای دنیه ، و منافع آن است ، زیرا که : به جهت تنگی دنیا و محصور بودن منابع آن ، محل نزاع و مخاصمه میشود .
چون ممکن نیست که : منفعتی از آن مال و منصب به کسی برسد مگر اینکه از دستدیگری بیرون رود . به خلاف آخرت ، که چون آن را تنگی نیست لهذا نزاع و خصومتیمیان اهل آن نمیباشد .
و مثال آن در دنیا ، علم حقیقی و معرفتخداست . چون هر که طالب معرفتحق - سبحانه و تعالی - و علم به صفات جلال و جمال او ، و شناختن عجائب صنع او است ، حسد به دیگری که عالم به اینها باشد نمیبرد ، زیرا که : از بسیاری علماء ، علم دیگری کمنمیشود . و به یک چیز ، هزار هزار نفر میتوانند عالم شوند . و هر یک به معرفت و دانائیخود شاد و فرحناک گردند . و لذت او به واسطه لذت دیگری از علم خود ، کمنمیگردد . بلکه به جهات بسیار باعث زیادتی لذت و بهجت میگردد . و همچنین استمرتبه قرب خدا و محبتبه او ، و شوق لقای او . و غیر اینها از نعمتهای اخرویه .
و از آنچه گفتیم معلوم شد که : در میان علماء آخرت ، حسد و عداوتی نمیباشد ، بلکه ایشان از کثرت نوع خود ، و بسیاری شریک مبتهج و مسرور میگردند . و حسدیکه از برای اهل علم هست ، در میان علمای دنیاست . و ایشان کسانی هستند که : مقصودایشان از علم ، طلب مال و جاه و قرب امیر و پادشاه است . چون مال جسمی است کهچون به دست کسی رسید دست دیگران از آن خالی میماند . و دل مردم چون به تعظیمعالمی مملو شد از تعظیم دیگری منصرف میگردد و یا کم میشود . و این سبب نقصانجاه میشود . پس به این سبب ، حسد در میان ایشان حاصل میشود . و چون اگر شخصیمالک همه روی زمین
و آنچه در آن است گردد دیگر چیزی باقی نمیماند که دیگریمالک آن شود ، به خلاف نعمتهای آخرت که نهایت از برای آنها نیست ، و اگر کسیمالک بعضی از آنها شود ، منع دیگری را از آن نمیکند . چنانکه اگر کسی عالم به بعضیاز علوم شود مانع این نیست که دیگران هم به آن عالم گردند . و از آنچه مذکور شد روشن شد که : سر حسد مردمان بر یکدیگر منظور بودن امریاست که کفایت همه را نمیکند . و وفا به مطلوب جمیع نمینماید . و به این جهت ، اینصفتخبیثه از صفات گرفتاران زندان دنیاست .
پس ای جان برادر ! بر خود مهربان ، و طالب راحت و عیش جاودان مباش . نعمتی راطلب کن که مزاحمتی از برای آن نیست . و لذتی را بجوی که کدورتی به آن نه . مالی راتحصیل کن که از تصرف دزدان مامون ، و منصبی بگیر که از عزل ، مصون باشد .
خیز و وداعی بکن ایام را*** از پی دانه مکش این دام را
خط به جهان درکش و بیغم بزی (1)*** دور شو از دور و مسلم بزی
مملکتی بهتر ازین ساز (2)کن*** خوشتر ازین حجره ، دری باز کن
و آن نعمت ، نعمت معرفتخداست . و محبت و انس به آن مولی . و انقطاع به جنابمقدس او . و تسلیم و رضا به مشیت و اراده او .
پس اگر این لذت ، از برای تو نباشد ، و مشتاق رسیدن به آن نباشی ، و لذت تو منحصرباشد
به نعمتهای حسیه خسیسه دنیویه ، که همه محض و هم و خیال ، و عاقبت آن وبالو نکال است ، پس بدان که : جوهر ذات تو معیوب ، و از عالم نور و بهجت ، محجوباست . شیطان لعین تو را با خود قرین ساخته و تو را فریب داده است . و تو را چون خود ازمشاهده انوار عالم قدس محروم ساخته است . و عن قریب با بهایم و شیاطین محشورخواهی گشت ، و در اسفل سافلین با آنها در غل و زنجیر خواهی بود . همچنان که در ایندنیا نیز به این لذتهای پست گرفتار گشتهای .
رو مگس میگیر تا هستی هلا (1)*** سوی دوغی زن مگسها را صلا
و تو را مرتبه ادراک بهجت و سرور معرفت پروردگار ، و محبت و انس به او نیست .
و مثال تو چون فرد «عنین» (2)است که : ادراک لذت جماع را ننمودهاند . پس همچنان کهفهمیدن این لذت ، مخصوص مردان صحیح المزاج است ، همچنین ادراک لذت معرفتخدا مخصوص به مردانی است که
«لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله» .
یعنی : «مشغولنمیسازد ایشان را هیچ گونه داد و ستدی از یاد خدا» . (3)
به یاد حق از خلق بگریخته*** چنان مستساقی که میریخته
اهل کام و ناز را ، در کوی رندان راه نیست***رهروی باید جهانسوزی نه خامی بیغمی
چون دانستی که مرض حسد از جمله امراض مهلکه نفس است . پس در صدد معالجهآن برآی .
همچنان که مذکور شد ، علاج امراض نفسانیه ،
به معجون مرکب از علم و عمل است .
اما علمی که نافع است از برای این مرض ، آن است که : اول تامل در بیثباتی دنیا وفنائی این عاریتسرا نمائی . و یاد مرگ خود و محسود کنی . و بدانی که این چند روزهدنیا را قابلیت آن نیست که به واسطه آن ، حسد بر بندگان خدا بری .
دنیی آن قدر ندارد که بر آن رشک برند***ای برادر که نه محسود بماند نه حسود
تا چشم بر هم زنی حسود و حاسد در خاک پوسیده و فاسد گردیدهاند ، و نام ایشاناز صفحه روزگار محو شده و در آن عالم به کار خود درماندهاند .
آخر همه کدورت گلچین و باغبان***گردد بدل به صلح چه فصل خزان شود
و بعد از آن به تحقیق بدان که : حسد تو بر کسی ، باعث ضرر دین و دنیای تومیشود . و به آن کس مطلقا ضرری نمیرسد ، بلکه نفع دنیا و آخرت به او عایدمیگردد .
و اما اینکه از حسد داشتن ، ضرر دینی به حاسد میرسد ، خود امری است ظاهر وروشن ، زیرا که : این صفت ، - همچنان که گذشت - آدمی را به عذاب الهی گرفتار میکند .
علاوه بر این ، دانستی که حاسد ، خشمناک استبه قضای پروردگار ، و کراهت داردعطای آفریدگار را ، که به بندگان خود قسمت فرموده . و چنین پندارد که : افعال اودرست نیست و به طریقه عدالت رفتار نکرده . و این مقتضای ضدیت و عناد با خالقعباد است . و
اصل توحید و ایمان به واسطه این ، فاسد میگردد ، چه جای آنکه ضرر بهآنها رساند .
و با وجود اینها ، غالب آن است که : حسد باعث کینه و عداوت ، و ترک دوستیبرادر مؤمن میشود . و آدمی به واسطه آن در شادی از نزول بلاء بر مؤمنین ، و زایلشدن نعمتهای ایشان شریک شیطان و تابعان آن از : کفار و اعداء دین میگردد . و در محبت ، خیر و راحت و نعمت از برای کافه اهل اسلام و ایمان از خیل پیغمبران و اولیاءمفارقت میکند .
و اما اینکه : حسد باعث ضرر دنیوی حاسد میگردد ، پس به جهت آن است که :
کسی که مبتلا به این صفت است پیوسته در حزن و الم ، و همیشه در غصه و غم است ، زیرا که : نعمتهای خدا به واسطه حسد تو از دشمنان تو قطع نخواهد شد . پس هر نعمتیکه خدا به او میدهد بار غمی بر دل تو میگذارد . و هر بلائی که از او دفع میشود همانابر جان تو نازل میگردد . پس علی الدوام مغموم و محزون و تنگدل و پریشان خاطراست . و آنچه از برای دشمنان خود میخواهی خود به جان خود میخری . و چه نادانکسی که : دین و دنیای خود را فاسد کند ، و خود را در معرض غضب پروردگار و مبتلابه آلام بسیار نماید و اصلا فایده یا لذاتی از برای او نداشته باشد .
و اما اینکه : حسد کسی ، نه ضرر دنیوی به محسود میرساند و
نه دینی ، امری استظاهر ، زیرا که : هر چه فیاض علی الاطلاق ، از برای بندگان خود مقدر فرموده است از :
عزت و نعمت و کمال و حیات ، مدتی از برای آن قرار داده است ، و اگر جن و انس جمعشوند که دقیقهای پیش و پس نمایند نمیتوانند کرد .
اگر تیغ عالم بجنبد ز جای*** نبرد رگی تا نخواهد خدای
نه تدبیر تقدیر او را مانع میآید ، و نه حیله قضای او را دافع . «لا مانع لما اعطاهو لا راد لما قضاه» آنچه او داد دیگر کسی نتواند گرفت . و آنچه او حکم کرد کسی نتواندرد کرد .
سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار*** در گردشند بر حسب اختیار
دوستسری گز تو گردد بلندی گرای*** بافکندن کس نیفتد ز پای
کسی را که قهر تو از سر فکند*** به پا مردی کس نگردد بلند
«لکل اجل کتاب» .
یعنی : «نهایت هر چیزی را وقتی است ثابت» . (1)
«و کل شیء عنده بمقدار» .
یعنی : «و از برای هر چیزی در نزد او قدری است معین» . (2)
و اگر به حسد حاسد ، آن نعمت از کسی زایل شدی نعمتی در عالم بر کسی باقی نماندی ، زیرا کسی نیست که از برای او حاسدان بسیار نباشد . و حسود بیچاره را نیز البتهحاسدین دیگر است .
پس اگر حسد و تدبیر و چاره او ضرری به محسودان او رساند حسد حسودان او نیزنعمت او را زایل خواهد کرد . و
حال اینکه از فکر خود غافل افتاده و نعمتخود راپایدار تصور کرده و شب و روز خود را به فکر محسود میگذراند .
چون دانستی که : به واسطه حسد کسی ، نعمت از محسود زایل نمیشود ، میدانی که :
حسد کسی مطلقا ضرر دنیوی به کسی نمیرساند . و گناهی بر محسود نیست تا ضرراخروی به او عاید شود ، بلکه از حسد حاسدین ، نفع اخروی به او میرسد . خصوصا اگرحسد او را بر این بدارد که غیبت او را کند . یا بهتان بر او زند ، و سخنان ناحق در حق اوگوید ، و بدیهای او را ذکر کند ، و به این واسطه حسنات و طاعات خود را از دیوان عملخود به دفتر اعمال او نقل کند ، و وزر و گناه او را در نامه عمل خود ثبت کند . پسمفلس و تهیدستبه بازار قیامت داخل شود ، همچنان که در دنیا همیشه محزون وغمناک بود . بلکه اگر به دیده تحقیق بنگری هر لحظه نفع دنیوی حسود به محسود نیزمیرسد ، زیرا که : بالاترین مطالب مردم ، بدی حال دشمنان و اندوه و تالم ایشان است .
و حسود مسکین ، هر دم به واسطه حسد به انواع الم قرین است . پس حسد ، آدمی رابه کام دل دشمنان میکند . و مراد ایشان را بر میآورد . پس هر حسودی فی الحقیقهدشمن خود و دوست دشمنان است . و چنان که کسی در آنچه مذکور شد تامل نماید ودشمن خود نباشد ، البته سعی در ازاله صفتحسد از خود مینماید
.
و اما عمل نافع از برای شفای مرض حسد آن است که : بر آثار و لوازم خیر خواهیآن شخص ، که حسد بر او داری مواظبت نمائی ، و مصمم گردی که خود را بر خلافمقتضای حسد بداری . پس چون از راه حسد تکبر بر آن شخص بطلبی ، تواضع از برایاو کنی . و اگر غیبت و بدگوئی او را طالب باشی ، خواهی نخواهی در مجامع و محافلزبان را به مدح و ثنای او بگشائی . و اگر از دیدن او تو را لالتحاصل شود و نفس شوم ، تو را بر عبوس و ترش روئی و درشت گوئی به او امر کند ، خود را به خوش کلامی وشگفتهروئی با او بداری . و اگر حسد ، تو را از انعام و احسان با او منع کند ، عطا و بذل رانسبتبه او زیاد کنی . و چون بر این اعمال مداومت نمائی ملکه تو میگردد و مادهحسد از تو قطع میشود .
علاوه بر این ، چون محسود تو را چنین یافت ، دل او با تو صاف و پاک میشود . ومحبت تو در دل او جای گیر میشود . و آثار محبت او در خارج ظهور میکند . و چونتو او را چنین یافتی به دل ، او را دوست میگردی . و شایبه حسد بالمره مرتفع میگردد . و آنچه مذکور شد معالجه کلیه صفتحسد است . و از برای هر نوعی از آن ، علاجمخصوصی هست که آن قطع سبب آن است ، از : حب ریاست و کبر و حرص و
خباثتنفس و غیر اینها .
بدان که : - همچنان که اشاره به آن شد - حسد ، یا آدمی را بر آن میدارد که اظهار آنرا کند در حق محسود ، و افعال و اقوال ناپسند اظهار سازد . و زبان به غیبت و بدگوئی اوگشاید . و تکبر و برتری بر او نماید ، به نحوی که حسد او ظاهر شود . یا خود را از اظهارآن نگاه دارد . و از آثار و افعالی که دلالت کند بر حسد اجتناب نماید ، اما در باطنزوال نعمت او را طالب ، و به مصیبت و الم او راغب است . و از این جهت هم مطلقا برخود خشمناک نیست .
و شکی نیست که : این هر دو قسم ، حرام و مذموم ، و صاحب آن در شرع و عقل «معاتب» (1)و ملوم است . و نفس شخص ، در هر دو صورت بیمار ، و به ظلمت و کدورتگرفتار است .
بلی در قسم اول ، علاوه بر ابتلای او به مرض حسد ، معاصی دیگر نیز از او صادرمیگردد ، که مادامی که حلیت از محسود حاصل نکند از مظلمه و وبال آنها مستخلصنمیشود .
و اما در قسم دوم ، از این نوع مظلمه خالی است . و علاوه بر اینکه : آثار حسد از اوبه ظهور نمیرسد ، بر خود نیز خشمناک باشد و اتصاف خود را به این صفت مکروهداشته باشد . و اگر گاهی اثر حسد از او بر سبیل سهو ، بیاختیار ظاهر شود ، در مقام عتابخود برآید . در
1) 30. سرزنش شده
این صورت ، مطلقا بر او گناهی نخواهد بود و غضب او بر خود ، مقابله باحسدی که در باطن او هستخواهد نمود . و نورانیت این ، مکافات ظلمت آن راخواهد کرد .
و اما بر اصل میل قلبی به زوال نعمت از غیر ، معصیتی مترتب نمیشود ، زیرا که : آناغلب از تحت اختیار بیرون است . و تغییر دادن طبع ، و رسانیدن آن به مرتبهای که نیکیو بدیکردن نسبتبه او مساوی ، و بلا و نعمت و رنج و راحت در نزد او یکسان باشد ، کار هر کسی نیست . و مرتبهای نیست که هر کسی به آن تواند رسید .
بلی کسانی هستند که انوار معرفت پروردگار بر در و دیوار خانه دل ایشان پرتوافکنده ، و اشعه لمعات محبت انس او بر ساحت نفسشان تابیده ، و به یاد او یاد همهچیزی را فراموش کرده .
چنان پر شد فضای سینه از دوست*** که یاد خویش گم شد از ضمیرم
از مشاهده جمال ازل واله و مدهوش ، و از باده محبت محبوب حقیقی ، مست وبیهوش .
حریفان خلوت سرای الست (1)
«ا لستبربکم ؟ قالو بلی» .
اعراف ، (سوره 7) ، آیه 172 .
*** به یک باده تا نفخه صور (2)مستبه ربط خاص جمیع مخلوقات خالق آگاه گشته ، و نسبتبه آفرینش را به آفرینندهپی برده ، و یقین نمودهاند که : جمیع موجودات ، رشحهای از رشحات وجود یک کس ، و همه کاینات ، قطرهای از دریای وجود آن ذات اقدساند . تمامت زادگان کارخانه وجودرا یک دایه پروریده . و همه اطفال سرای آفرینش ، از یک پستان شیر مکیده
. تشنه لبانعالم کون را آبخورش از یک چشمه رحمت . و برهنگان بادیه امکان را خلعت وجوداز یک کسوت است . و این طایفه را چون ترقی در مرتبهای حاصل شده بسا باشد بهجائی رسند که تمامت عالم را به نظر دوستی و رحمتببینند . و همه را به چشم بندگییک مولی نظر کنند و گویند :
صلح کل کردیم با خیل بشر*** تو به ما بد میکن و نیکی نگر
هیچ کس را به چشم بدی نگاه نمیکنند . و اگر چه از او هزار گونه بلیه به ایشان رسد ، زیرا که : به هر که مینگرند از خودی او غافل ، و نسبت او را به مبدا کل ملاحظه میکنند .
و به این سبب هر چه از او بر ایشان وارد میشود راضی و بر خود پسندند . چون هر که رادوستی است همچنان که به بلای او شاد است ، به هر چه از منسوبان او به او برسد نیزخشنود است .
نه از خارش غم دامن دریدن*** نه از تیغش هراس سر بریدن
مذکور شد که : ضد حسد ، نصیحت است . که عبارت است از : دوست داشتن خیر ونعمتی که صلاح بوده باشد از برای مسلمین . و خلاصه آن خیر خواهی ایشان است . و آناز «معالی» صفات ، و «شرایف» ملکات است . و هر که طالب خیر و خوبی از برایمسلمانان بوده باشد ، در هر خیری که به ایشان برسد شریک است . یعنی ثواب او مثلثواب کسی است که : آن خیر را رسانیده است
.
و از اخبار ، ثابت میشود که : «هر کس به سبب اعمال صالحه ، به درجه نیکان نرسدو لیکن ایشان را دوست داشته باشد و در روز قیامتبا ایشان محشور خواهد شد» . (1)
همچنان که وارد شده است : «المرء یحشر مع من احب» یعنی : «هر کسی محشورخواهد شد با آنکه دوست دارد» . (2)
شخصی به حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله عرض کرد که : «قیامت چه وقتاست ؟ حضرت فرمود : چه آماده کردهای از برای آن ؟ عرض کرد که : نماز و روزهبسیار مهیا نکردهام و لیکن خدا و رسول او را دوست میدارم . حضرت فرمود : هر که رادوست داری با او خواهی بود» . (3)
و اخباری که در مدح خیر خواهی بندگان خدا رسیده ، بسیار ، و خارج از حیز شماراست . (4)
از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که : عظیمترین مردم از جهتمنزلت در نزد خدا در روز قیامت ، راه روترین ایشان است در زمین از جهتخیر خواهیخلق خدا» . (5)
و نیز آن حضرت فرمودند که : «باید هر یک از شما خیر خواه برادر دینی خود باشد ، چنان که خیرخواه خود است» . (6)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : بر مؤمن واجب استخیر خواهی برادر مؤمن خود در حضور و غیاب او» . (7)
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود : «هر که سعی کند در حاجتبرادرمؤمن خود ، و نصیحتخیر خواهی او را نکند به خدا و رسول
1) 1. رک : بحار الانوار ، ج 68 ، ص 70 ، ح 127 و 128 .
2) 2. بحار الانوار ، ج 68 ، ص 70 ، ح 128 .
3) 3. احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 172 ، ح 1 .
4) 4. رک : بحار الانوار ، ج 74 ، ص 357 ، ح 4 . و ص 358 ، احادیث 9- 5 .
5) 5. بحار الانوار ، ج 74 ، ص 358 ، ح 8 .
6) 6. کافی ، ج 2 ، ص 208 ، ح 4 . و بحار الانوار ، ج 74 ، ص 358 ، ح 7 .
7) 7. بحار الانوار ، ج 74 ، ص 358 ، ح 5 .
او خیانت نموده است» . (1)
و در حدیثی دیگر از حضرت صادق علیه السلام وارد است که : «خدا خصم اوخواهد بود» . (2)
شخصی روایت میکند که : «در خدمتحضرت رسالت پناه نشسته بودم ، آن جنابفرمودند که : حال ، شخصی بر شما وارد میشود که از اهل بهشت است . پس مردی از انصار درآمد ، که آب وضو از محاسنش میچکید ، سلام کرد و مشغول نماز شد . وفردای آن روز نیز آن سرور ، این سخن را فرمود . باز همان مرد درآمد . و روز سوم بازبه همین دستور . چون آن حضرت از مجلس برخاستند یکی از صحابه از دنبال آن مردانصاری رفته سه شب در نزد او به سربرد ولی از او بیداری و عبادتی ندید جز آنکهچون به جامه خواب گردیدی ذکر خدا کردی ، و همچنان خفته بود تا برای نماز صبحبرخاستی . و لیکن از وی جز سخن خیر نشنیدی . آن صحابه گوید : چون سه شب گذشتوی را گفتم که : من از پیغمبر صلی الله علیه و آله در حق تو چنین سخنی شنیدم ، خواستم که : بر عمل و عبادت تو مطلع گردم ، ولی از تو عمل بسی ندیدم ، بگو ببینم :
چه چیز ترا به این مرتبه رسانیده و از اهل بهشت گردانیده است ؟ انصاری گفت : غیر ازآنچه دیدی از من بندگی به تقدیم نمیرسد ، جز آنکه بر احدی از مسلمانان در خودغشی نمیبینم ، و بر خیر و خوبی که خدای - تعالی - به وی عطا کرده باشد
حسدینمیبرم . آن شخص گفت : این است که تو را به این مرتبه رسانیده است . و این صفتیاست که : تحصیل آن از ما بر نمیآید» . (1)
مروی است که : «حضرت موسی - علی نبینا و علیه السلام - مردی را در زیر عرشدید ، آرزوی مقام و مرتبه وی را نموده گفت : یا رب ! چرا و به چه عمل بدین مرتبهرسیده که در سایه عرش تو آرمیده ؟ خدای - تعالی - فرمود که : وی بر مردمان حسدنمیبرد» . (2)
و مخفی نماند که غایتخیر خواهی و نصیحت آن است که : آنچه از برای خوددوست داشته باشی از برای برادر دینی خود نیز همان را دوستبداری .
همچنان که در احادیثبسیار به آن تصریح شده .
و شکی نیست که : این صفت مذمومه در شریعت مقدسه حرام ، و موجب هلاکتصاحب آن است .
از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «خدای - تعالی - فرمود :
هر که اهانتبرساند به یکی از دوستان من ، پس کمر محاربه با من بسته است» . (3)
و در حدیث دیگر از آن سرور منقول است که : «پروردگار عالم - جل شانه - فرمود : به تحقیق که با من حرب کرده است هر که ذلیل کند یکی از بندگان مؤمن مرا» . (4)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «هر که پست و حقیرکند مؤمنی را - خواه مسکین باشد و خواه غیر مسکین - خدای - تعالی - باز
1) 10. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 325 . و الترغیب و الترهیب ، ج 3 ، ص 548 ، ح 10 (با اندک تفاوتی) .
2) 11. احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 163 . و محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 326 .
3) 12. بحار الانوار ، ج 75 ، ص 155 ، ح 25 و کافی ، ج 2 ، ص 352 ، ح 7
4) 13. بحار الانوار ، ج 75 ، ص 158 ، ح 28 و کافی ، ج 2 ، ص 352 ، ح 6 .
نمیایستد ازپست کردن و دشمنی او ، تا رجوع کند از آنچه با آن مؤمن کرده است» . (1)
و اخبار در این خصوص بسیار است .
و هر که نسبت میان خدا و بنده او را فی الجمله ادراک کند و ربط خاصی که میانخالق و مخلوق استبفهمد میداند که هانتبنده ، اهانت مولای اوست . و تحقیرمخلوقی ، فی الحقیقه تحقیر خالق اوست . و همین قدر در مذمت این عمل کافی است .
پس بر هر عاقلی واجب است که : دایم متذکر این معنی بوده باشد . و اخبار و آثاریرا که در مذمت اهانتبندگان خدا وارد شده در نظر داشته باشد . و آنچه در خصوصمدح و تعظیم ایشان رسیده است نصب العین خود نماید . و خود را از این فعل شنیعباز دارد تا موجب رسوائی او در دنیا و آخرت نگردد .
و مخفی نماند که : ضد این صفت ، که اکرام و تعظیم و احترام داشتن بندگان خدا بودهباشد از شرایف اعمال ، و فضایل افعال است .
و در حدیث قدسی وارد شده است که : «حق - سبحانه و تعالی - فرمود که : باید ایمنشود از غضب من هر که اکرام کند بنده مؤمن مرا» . (2)
و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که : «هیچ بندهای از امت مننیست که ملاطفت کند با برادر مؤمن خود ، به نوعی از ملاطفت ، مگر اینکه خدا ازخدمه بهشتخدمتکار از برای او قرار میفرماید» . (3)
و از حضرت صادق علیه السلام مروی است که
: «هر که خواری از روی برادرمؤمن خود بردارد خدای - تعالی - ده حسنه برای او مینویسد . و هر که بر روی برادرمؤمن خود تبسم کند خدای - تعالی - از برای او حسنه ثابت کند» . (1)
و فرمود : «هر که برادر مؤمن خود را مرحبا گوید ، خدای - تعالی - تا روز قیامت مرحبا از برای او مینویسد» . (2)
و فرمود : «هر که نزد برادر مسلم خود آید و او را اکرام کند ، خدای - تعالی - را اکرامکرده است» . (3)
روزی آن حضرت به اسحق بن عمار فرمود که : «ای اسحق ! به دوستان من هر قدرتوانی احسان کن ، که هیچ مؤمن احسان به مؤمنی نکرد و اعانت او ننمود مگر اینکهصورت ابلیس را خراشید . و دل او را مجروح ساخت» . (4)
و از جمله اموری که آدمی را به اکرام و تعظیم مردم وا میدارد ، آن است که : بهتجربه ثابتشده است که : هر که به هر نظری مردم را میبیند مردم نیز به آن نظر به اونگاه میکنند و او را میبینند .
آری : هر کس هر چه میکارد میدرود .
همینت پسندست اگر بشنوی ***که گر خارکاری سمن (5)ندروی
و بدان که : - همچنان که مذکور شد - اکرام و اعزاز جمیع طبقات مردم ، به قدری کهسزاوار ایشان است از جمله اعمال محموده است . و سزاوار آن است که : انسان بعضی ازاصناف مردم را به زیادتی تعظیم و اکرام ، اختصاص دهد ، و از آن جمله
1) 17. بحار الانوار ، ج 74 ، ص 297 ، ح 30 و کافی ، ج 2 ، ص 205 ، ح 1
2) 18. بحار الانوار ، ج 74 ، ص 298 ، ح 31 و کافی ، ج 2 ، ص 206 ، ح 2 .
3) 19. بحار الانوار ، ج 74 ، ص 298 ، ح 32 و کافی ، ج 2 ، ص 206 ، ح 3 .
4) 20. کافی ، ج 2 ، ص 207 ، ح 9 و بحار الانوار ، ج 74 ، ص 301 ، ح 38 .
5) 21. مخفف یاسمن ، اسم گل خوشبوئی است .
اهل علم وفضل و صاحبان ورع و تقوی است . زیرا که در اخبار بسیار تاکید شدید در اکرام و تعظیماین دو طبقه جلیله وارد شده .
و از آن جمله پیران و ریش سفیدان اهل اسلام است ، که زیادتی اکرام و احترام ایشانبر جوانان لازم و متحتم است .
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «هر که مراعات کند فضل بزرگتراز خود را به جهت زیادتی سن او ، و احترام کند او را ، خدای - تعالی - او را از ترسروز قیامت ایمن میگرداند» . (1)
و از حضرت صادق علیه السلام مروی است که : «بزرگ شمردن شیخ پیر ، و تعظیماو ، تعظیم و بزرگ شمردن خدا است» . (2)
و فرمود که : «از ما نیست هر که احترام نکند پیران ما را . و رحم نکند بر صغیران ما» . (3)
و از جمله کسانی که زیادتی احترام ایشان سزاوار است ، بزرگ طایفه ، و کریم قوم است .
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «هر گاه کریم قوم ، و بزرگ ایشانبر شما وارد شود اکرام او کنید» . (4)
و از جمله طوایفی که زیادتی تعظیم و اکرام ایشان لازم ، و احترام ایشان متحتماست ، سلسله جلیله سادات علویه است ، که مودت و محبت ایشان ، اجر رسالت ، و مزدنبوت است .
و از حضرت رسالت پناهی صلی الله علیه و آله مروی است که : «شفاعت من ثابتاست از برای هر که اعانت کند ذریه مرا
به دست ، یا زبان ، یا با مال خود» . (1)
و فرمود : «چهار نفر را من شفاعتخواهم نمود در روز قیامت ، اگر چه به قدر گناهتمام اهل دنیا را آورده باشند :
یکی : آنکه اکرام کند ذریه مرا .
دوم : آنکه حاجت ایشان را بر آورد .
3- سیم : آنکه سعی نماید از برای ایشان در وقتی که مضطر باشند .
چهارم : آنکه به دل و زبان ، با ایشان دوستی و محبت کند» . (2)
و فرمود : «اکرام کنید خوبان ذریه مرا از برای خدا . و بدان ایشان را از برای من» . (3)
و احادیث در فضیلتسادات ، و اجر اکرام و تعظیم ایشان بینهایت است . و آنچهمذکور شد از برای اهل ایمان کافی است .
بدان که : - همچنان که در اوایل کتاب به آن اشاره شد - «ظلم» در اصل لغت ، به معنیکار بیجاکردن ، و تعدی نمودن از حد وسط است . و ظلم به این معنی ، جامع همه رذایل ، و ارتکاب هر یک از قبایح شرعیه و عقلیه را شامل است . و این ، ظلم به معنی اعم است .
و از برای ظلم ، معنی دیگری نیز است که عبارت است از : ضرر و اذیت رسانیدن بهغیر ، از قبیل : کشتن و یا زدن ، یا دشنام و فحش دادن ، یا غیبت او را کردن ، یا مال او را بهغیر حق تصرف کردن و گرفتن ، یا غیر اینها از کردار یا
گفتاری که باعث اذیت غیر باشد . و این ، ظلم به معنی اخص است .
و بیشتر آنچه در آیات و اخبار ، و عرف مردم ذکر میشود این معنی مراد است . وباعث این ظلم ، اگر عداوت و کینه باشد از نتایج قوه غضبیه خواهد بود . و اگر موجبآن ، حرص و طمع در مال باشد از جمله رذایل قوه شهویه محسوب خواهد شد .
به هر حال ، به اجماع جمیع طوایف عالم ، و به اتفاق همه اصناف بنیآدم ، ظلم ازهمه معاصی اعظم ، و عذاب آن اشد ، و ندامت آن بیشتر ، و وبال آن بالاتر است . درمواضع متکثره در قرآن بر ظالمین لعن شدید وارد ، و در اخبار متواتره ذم عظیم وتهدید بر آن ثابت است . و اگر هیچ تهدیدی بر آن نباشد ، همین آیه مبارکه از برایطایفه ظالمین کافی است که پروردگار جبار میفرماید :
«و لا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون انما یؤخرهم لیوم تشخص فیه الابصار مهطعین مقنعی رؤسهم لا یرتد الیهم طرفهم و افتدتهم هواء»
خلاصه معنی آن که : «گمان مکن که پروردگار ، غافل است از کرده ظالمان وستمکاران ! نه چنین است ، و این مهلتی که به ایشان داده به جهت آن است که : عذاب وسزای عمل ایشان را به روزی اندازد که در آن چشمها به کاسه سر میجهد . و همهمردمان در آن روز شتابان خواهند بود . یعنی از حیرانی و سرگردانی آرام و سکوننخواهند داشت و به هر طرف خواهند دوید . و
چشمهای ایشان باز خواهد ماند ، وقدرت نخواهند داشت که : چشمهای خود را به هم گذارند . و دلهای ایشان از شدتخوف و فزع ، پریده خواهد بود و از عقل و هر چیزی خالی خواهد بود» . (1)
و باز حق - سبحانه و تعالی - میفرماید :
«و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون»
یعنی : «زود باشد بدانند آنان که ظلم و ستم کردند ، که بعد از موت بازگشت ایشان بهکدام مکان خواهد بود» . (2)
آری : بازگشت ظالم ، البته به آتش سوزنده ، و مار و عقرب گزنده خواهد بود . و ستمبر بندگان خدا ، و چشم داشت آمرزش در روز قیامت ، نیست مگر از حمق و سفاهت .
مکن بد که بد بینی ای یار نیک*** که ناید ز تخم بدی بار نیک
دهقان سالخورده چه خوش گفتبا پسر***کای نور چشم من بجز از کشته ندروی
از متمم مکارم اخلاق ، و مبعوث بر کافه آفاق ، مروی است که : «پستترین وذلیلترین خلق در نزد خدا کسی است که : امر مسلمانان در دست او باشد و میان ایشانبه راستی رفتار نکند» . (3)
و در حدیثی دیگر از آن سرور مروی است که : «ظلم و جور کردن در یک ساعت ، بدتر است در نزد خدا از شصتسال گناه» . (4)
و فرمود که : «هر که از انتقام و مکافات بترسد ، البته از ظلم کردن باز میایستد» . (5)
چون منتقم حقیقی البته انتقام هر ظلمی را میکشد . و مکافات ظالم را به اومیرساند
.
چو بد کردی مباش ایمن ز آفات*** که واجب شد طبیعت را مکافات
از جانب خداوند معبود ، وحی به حضرت داود رسید که : «به اهل ظلم بگو : مرا یادنکنند که بر من واجب استیاد کنم هر که مرا یاد بکند . و یاد کردن ظالمین ، به لعن کردنایشان است .
در هنگامی که حضرت سید سجاد علیه السلام را وفات رسید به حضرت اماممحمد باقر علیه السلام فرمود که : «زنهار ، ای فرزند ! که ظلم نکنی بر کسی ، کهدادرسی به غیر از خدا نداشته باشد» . (1)
زیرا که او را چون کسی دیگر نباشد ، دستبه درگاه مالک الملوک بر میدارد و منتقمحقیقی را بر سر انتقام میآورد . هان ، هان ای آنکه زمام اختیار مردم در دست داری ! تابیچارگان بیکس را نیازاری ، که کس بیکسان در مقام آزار تو برآید .
دردمندان بلا زهر هلاهل نوشند*** قصد این قوم خطا باشد هین تا نکنی
منجنیق آه مظلومان به صبح*** زود گیرد ظالمان را در حصار
از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «هیچ کس نیست که بهدیگری ظلم کند مگر اینکه خدا به آن ظلم او را میگیرد ، در جان یا مال او» . (2)
مردی که مدتی والی موضعی بود به خدمت آن والی امامت عرض کرد که : «آیا توبه از برای من هست ؟ فرمود نه ، تا هر که بر ذمه تو حقی دارد به وی برسانی» . (3)
و نیز از آن حضرت مروی است که
: «آنچه مظلوم از دین ظالم میگیرد بیش از آنچیزی است که ظالم از مظلوم میستاند» . (1)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که : «در تفسیر قول خدای - عز و جل -
«ان ربک لبالمرصاد»
فرمودند که : پلی بر صراط هست که از آن نمیگذردبندهای که بر گردن او مظلمه باشد» . (2)
و فرمود که : «هیچ ظلمی شدیدتر و بدتر از ظلمی نیست که بر کسی باشد که یاوریبجز خداوند قهار نیابد» . (3)
و نیز فرمود که : «هر که بخورد مال برادر خود را به ناحق و به او رد نکند ، خواهدخورد در روز قیامتشراری از آتش دوزخ را» . (4)
و از آن جناب مروی است که : «پروردگار عالم - جل شانه - وحی فرستاد بهپیغمبری از پیغمبران ، که در مملکت پادشاه جباری بود ، که برو به نزد این مرد جبار و بهاو بگو که : من تو را وانداشتهام از برای ریختن خون بیگناهان و گرفتن اموال مردمان ، بلکه ترا صاحب اختیار کردم به جهت آنکه صداهای مظلومان را از درگاه من بازداری .
و نالههای ایشان را کوتاه کنی . من نخواهم گذشت از ظلمی که بر احدی شود ، اگر چه ازجمله کفار باشد» . (5)
آری : پادشاهی ، حکم شبانی دارد ، که آفریدگار عالم او را بر رعیت گماشته و از اومحافظت ایشان را خواسته . و چنانچه اندکی در حفظ و حراست ایشان اهمال ومسامحه نماید به زودی دست او را از شبانی ایشان کوتاه فرماید و
در روز محاسبه روزقیامتحساب جزء جزء را از او میطلبد .
میازار دهقان به یک خردله (1)*** که سلطان ، شبان است و دهقان گله
چو پرخاش بینند و بیداد از او*** شبان نیست ، گرگ است ، فریاد از او
شهی که حفظ رعیت نگاه میدارد ***حلال باد خراجش که مزد چوپانی است
و گرنه راعی خلق است زهر مارش باد*** که هر چه میخورد از جزیه مسلمانیست
و نیز از آن حضرت مروی است که فرمود : «هر که بدی کند با مردمان و بر ایشانستم روا دارد ، او را ناخوش نیاید ، چون به او بدی کنند و ستمی به او رسد ، چون فرزندآدم ، آنچه را میکارد میدرود و هیچ کس از تخم تلخ ، میوه شیرین برنمیدارد . و تخمشیرین ، بار تلخ نمیدهد» . (2)
اگر بد کنی چشم نیکی مدار*** که هرگز نیارد گز ، انگور بار
مپندارم ای در خزان کشته جو*** که گندم ستانی به وقت درو
چه عجب نیست از بسیاری از ابناء زمان ، که انواع ظلم و ستم از ایشان به بیچارگانمیرسد ! و اگر روزی ورق زمانه برگردد و دست ایشان از ظلم کوتاه شود ، و روزگاردر صدد مکافات برآید ، آه و ناله ایشان از ثریا میگذرد . و زبان شکوه خالق و خلق رامیگشاید . و بر کسانی که اگر شفاعت مظلومی را در نزد ایشان میکرد به هیچ گونه قبولنمیکردند ، اعتراض میکنند و ایشان را ملامت و سرزنش مینمایند که آخر ، چنینظلمی بر ما میشود ، و تو چنین ساکت
نشستهای ! چرا گریبان چاک نمیکنی و بر سر ، خاک نمیریزی و شورش و غوغا نمینمائی ؟ !
ببری مال مسلمان و چو مالتببرند*** بانگ و فریاد بر آری که مسلمانی نیست
و غافل است از اینکه : هر ظلمی که از کسی سرزد ، البته روزگار ، اثر آن را به اومیرساند .
همچنان که حضرت صادق علیه السلام فرمودند که : «هرکه ستم کند ، خداوند عالم مسلط میسازد بر او کسی را که ظلم کند بر او ، یا بر اولاد او ، یا بر اولاد اولاد او .
(بلی : کجا با عدل خداوند عادل جمع میشود که : زبر دستی ، زیر دستی را بیازارد ، ودست آن بیچاره از مکافات او کوتاه باشد . و حضرت ملک الملوک بر آن مطلع باشد ودر صدد انتقام او برنیاید ؟ !
مکن خیره بر زیر دستان ستم*** که دستی ستبالای دست تو هم
ستمگر جفا بر تن خویش کرد*** نه بر زیردستان دلریش کرد
مها (1)زورمندی مکن با کهان (2)*** که بر یک نمط (3)مینماند جهان
راوی گوید : چون حضرت چنین فرمودند ، من عرض کردم که : آن مرد ، ظلم میکندو خدا ظلم را بر اولاد ، و اولاد اولاد او مسلط میسازد ؟ فرمود : بلی ، خدای - تعالی - میفرماید
«و لیخش الذین لو ترکوا من خلفهم ذریة ضعافا خافوا علیهم فلیتقوا الله و لیقولوا قولا سدیدا» .
خلاصه معنی آنکه : باید بترسند کسانی که هرگاه اولادی از ایشان بماندبیدست و پا ، بر ایشان مهربان
و ترسناک باشند ، پس باید از خدای بپرهیزند و سخن نیک بگویند» . (1)
و والد ماجد حقیر در جامع السعادات فرموده است که : «ظاهر آن است که : مؤاخذه اولاد به سبب ظلم پدران ، مخصوص اولادی است که به ظلم پدران خود راضی بودهاند . یا اولادی که از ظلم پدر به ایشان اثری رسیده باشد ، چون مالی که به ایشان منتقل شده باشد» . (2)
و بعضی از علما در سر این ، گفته که : دنیا دار مکافات و انتقام است ، و باید مکافاتهر ظلمی در دنیا بشود . گو بعضی از آن به روز قیامت افتد . و این انتقام هم از برای ظالم فایده دارد و هم از برای مظلوم ، اما از برای ظالم ، به جهت اینکه : چون این را شنید ومطلع شد که هر ظلمی را در دنیا مکافاتی است ، بسا باشد که از ظلم کردن باز ایستد . و امااز برای مظلوم ، به جهت اینکه : او از اطلاع بر این شاد و مستبشر میگردد . و علاوهبر ثواب اخروی ، فرح در دنیا نیز از برای او حاصل میشود .
لب خشک مظلوم را گو بخند ***که دندان ظالم بخواهند کند
پس آنچه به اولاد ، و اولاد اولاد ظالم ، از ظلم میرسد اگر چه ظاهرا بر او ظلم است و لیکن در معنی نعمتی است از خدا بر او ، که فایده از برای دیگران نیز دارد . پس هر کهرا اندک عقل و شعوری بوده باشد ، و دشمن خود و بازماندگان
خود نباشد و اعتقاد بهمرگ و رسیدن به حساب و ثواب و عقاب روز قیامت داشته باشد البته خود را از ظلم نگاه میدارد .
و عجب است از قومی که مرگ را به چشم خود میبینند و دعوای یقین به «حشر و نشر» و بهشت و دوزخ مینمایند ، و احوال اهل ظلم را در دنیا معاینه و ملاحظهمینمایند ، و با وجود این ، پیوسته ظلم و ستم به زیردستان و ضعفا مینمایند . و از حکمحاکم عادل ، و مؤاخذه مالک الملوک ، و «سطوت» قهر جبار سموات و ارضین ، خوفنمیکنند . و از رسوائی روز قیامت در حضور ملائکه و انبیاء و سایر امم گذشته و آیندهاندیشه نمینمایند . و از تخویفات و تهدیدات پروردگار خود هیچ باکی ندارند .
بلی : «یوم المظلوم علی الظالم اشد من یوم الظالم علی المظلوم»
یعنی : «روز توانائی وقدرت مظلوم بر ظالم ، بسی شدیدتر و بالاتر است از امروز که ظالم قدرت بر مظلومدارد» . (1)
تحمل کن ای ناتوان از قوی*** که روزی تواناتر از وی شوی
زنهار ، ای ظالم ! دست نگهدار که دستی بالای دست تو هست . بر خود بترس کهتواناتر از توئی در کمین است .
ره پرشکن است پر بیفکن*** تیغ است قوی سپر بیفکن
روز قیامت را به یاد آور . و زمان مؤاخذه را در نظر بگیر . و خود را در حضورپروردگار خود ایستاده بین . و مستعد جواب ظلم و ستم بر بیچارگان شو . و جواب آنها رامهیا کن .
پس ای
1) 21. نهج البلاغه فیض الاسلام ، ص 1193 ، حکمت 233 .
کسانی که زمام اختیار بندگان خدا را در دست دارید ! و خلعت مهتری وسروری در بر کردهاید ! یاد آورید روزی را که : در دیوان اکبر ملوک ، و سلاطینعدالت گستر ، به خلعت زیبای آمرزش ارجمند ، و به تاج «و هاج» (1)کرامتسر بلند گردند ، مبادا شما لباس یاس در بر ، و خاک مصیبتبر سر ، اشک حسرت از دیده ببارید . و دستندامتبر سر زنید .
خطا بین که بر دست ظالم برفت*** جهان ماند و او با مظالم برفت
و چون از فکر آخرت ، و روز حسرت و ندامتبپردازید احوال دنیای خود راملاحظه نمائید . و مفاسد دنیویه ظلم و ستم را متذکر گردید ، و بدانید که : عاقبت آننیست مگر اینکه : قوت و شوکتی که حضرت رب العزة داده به «شآمت» (2)آنباز میگردد .
چنان که والی مملکت عدالت ، و سریر آرای کشور ولایت فرمود که : «هیچ سلطانینیست که خدای - تعالی - او را قوت و نعمتی داده باشد و او به دستیاری آن قوت ونعمتبر بندگان خدا ظلم کند ، مگر اینکه بر خدای - تعالی - لازم است که : آن قوت ونعمت را بازگیرد . نمیبینی که خدای - تعالی - میفرماید :
«ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم»
یعنی : «به درستی که خدای - تعالی - تغییر نمیدهد آنچه با طایفهایهست از شادی و دولت ، یا رنج و محنت ، تا آنکه ایشان نیات و اعمال خود را تغییر بدهند» . (3)
و هم از سخنان هدایتبنیان
آن حضرت است که :
«بالظلم تزول النعم»
یعنی : بهسبب ظلم ، نعمتها زایل میگردد ، (1)
و به نکبت مبدل میشود . و به شومی آن ، احوال ملکو مملکت زبون ، و تخت و دولتسرنگون میگردد . و پادشاهی به واسطه عدالت ، باکفر پاینده میشود . و با وجود ایمان ، با ظلم و ستم نمیماند .
خانه هر ملک ستمکاری است*** دولتباقی به کم آزاری است
پایداری به عدل و داد بود*** ظلم و شاهی چراغ باد بود
آری : بسا باشد که ستمکار ظالم ، بیدادی بر بیچاره کند که در چاره جوئیش از هر جابسته . و دست امیدش از همه جا گسسته میشود . ناچار شکوه و داد خواهی به درگاهپادشاهی برد که ساحت رحمتش گریزگاه بیپناهان ، و غمخواری مرحمتش فریادرسدادخواهان است . میر دیوان عدلش به دادخواهی گدای بی سروپائی خسرو تاجداری رادست اقتدار در زیر تیغ انتقام مینشاند . و سرهنگ سیاستش برای خاطر پریشانی ، سلطان والا شانی را «پالهنگ» (2)عجز در گردن افکنده و به پای دار مکافات میدواند .
مظلومی از ضرب چوب ظالمی بر خود بپیچد که شحنه غضبش با وی در نپیچد . وستم کیشی ، اشکی از دیده درویشی فرو نریزد ، که سیلاب عقوبتش بنیان دولت وی ازهم بریزد .
نخفته ست مظلوم ، ز آهش بترس*** ز دود دل صبح گاهش بترس
نترسی که پاک اندرونی شبی*** برآرد ز سوز جگر یاربی
چراغی که بیوهزنی برفروخت*** بسی دیده باشی که شهری بسوخت
پریشانی خاطر دادخواه*** براندازد از مملکت
پادشاه
ستاننده داد آن کس خداست ***که نتواند از پادشه داد خواست
از حضرت صادق علیه السلام مروی است که : «بترسید از ظلم کردن ، به درستیکه : دعای مظلوم به آسمان بالا میرود و به محل استجابت میرسد» . (1)
گویند : یکی از پادشاهان با هوش که از تیر دعای خسته دلان با حذر بودی ، فرمودهبود که : «این دو بیتبر بساط وی نقش کرده بودند که روز و شب در نظر وی باشد :
لا تظلمن اذا ما کنت مقتدرا*** فالظلم مقدرة تفضی الی الندم
تنام عیناک و المظلوم منتبه*** یدعو علیک و عین الله لم تنم
یعنی : زنهار ، ظلم مکن در وقت توانائی ، که آخر آن ندامت و پشیمانی است ، زیرا که : در دل شبها چشم تو در خواب استراحت ، و مظلوم با دیده بیخواب لب او بهنفرین تو باز است . و ذات پاک خداوند عادل از خوابیدن مبرا ، و ناله مظلومان راشنواست» .
زود باشد که شحنه عدلش به جانبداری آن مظلوم تیغ قهر کشیده سزای آن درکنارت نهد .
اگر زیر دستی برآید ز پای*** حذر کن زنالیدنش بر خدای
گرفتم ز تو ناتوانتر بسیست*** تواناتر از تو هم آخر کسیست
سلطان محمود غزنوی میگفته که : «من از نیزه شیر مردان این قدر نمیترسم که ازدوک پیره زنان . و با وجود همه اینها ، خود ظلم و ستم باعث پریشانی رعیت ، و موجبویرانی مملکت میگردد» .
چنانچه حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمودهاند که : «آفت العمران من
1) 27. کنز العمال ، ج 3 ، ص 500 ، خ 7601 .
جورالسلطان» یعنی : «خرابی معمورهها ، از جور و ستم پادشاه است» .
و دیگر میفرماید : «من ظلم رعیته نصر اعدائه» یعنی : «هر که بر رعیتخود ظلمکند یاری دشمنان خود کرده» . (1)
فراخی در آن مرز و کشور مخواه ***که دلتنک بینی رعیت ز شاه
دگر کشور آباد بیند به خواب*** که بیند دل اهل کشور خراب
علاوه بر آنچه مذکور شد ، نام آن ستمکار در اطراف و اقطار ، به ظلم و ستم اشتهارمییابد و دل نزدیک و دور از او نفور میگیرد . و سالهای سال و قرنهای بیشمار بدنامی و رسوائی در دودمان او میماند . و در روزگاران ، بدی او را یاد میکنند ، و چهزیانکاری از این بدتر و بالاتر است .
خرابی و بدنامی آید ز جور بزرگان رسند این سخن را به غور (2)
تفو بر چنان ملک و دولتبود*** که لعنتبر او تا قیامتبود
نماند ستمکار بد روزگار*** بماند بر او لعنت پایدار
و بدان که ظلم و ستم ، مذموم ، و فاعل آن در دنیا و آخرت معذب و ملوم است . وهمچنین هر که اعانت کند ظالمی را در ظلمی که میکند ، یا راضی به فعل و عمل اوباشد ، یا سعی در خدمات برآمدن مقاصد او کند ، او نیز مثل ظالم است در گناه وعقوبت .
از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «هر که ظلم کند ، و هر کهیاری ظالم کند ، و هر که راضی به ظلم او باشد ، هر سه
ظالمند و در ظلم شریکاند» . (1)
و فرمود : «هر که اعانت کند ظالمی را در ظلمی که میکند ، خدا ظالمی را بر اومسلط میسازد که او را ظلم کند . و او هر چه دعا کند به اجابت نرسد . و بر ظلمی که بر اومیشود اجری از برای او نباشد» . (2)
مروی است که : روزی سید رسل صلی الله علیه و آله فرمودند که : «شر الناسالمثلث» یعنی : «بدترین مردمان «مثلث» است . عرض کردند که «مثلث» کیست ؟ فرمود :
کسی است که سعایت و بدگوئی کسی را در نزد پادشاه و امراء و حکام جور کند ، که اوسه نفر را هلاک کرده :
اول : خود را به جهت معصیتی که نموده .
دوم : آن پادشاه ، یا امیر را به جهت ظلمی که به آن مظلوم نموده .
سیم : آن مظلوم را در دنیا هلاک کرده ، به جهت اذیتی که به او رسانیده ، و تضییعحق او کرده» . (3)
فرمود : «هر که همراه ظالمی برود ، از برای اعانت و یاری کردن او ، و داند که او ظالماست ، آن کس از اسلام بیرون رفته و داخل کفر شده» . (4)
و نیز از آن جناب مروی است که : «چون روز قیامتشود منادی ندا کند که کجایندظالمان و کسانی که شبیه و مانند ظالماناند ؟ حتی آن کسی که قلمی از برای ایشانتراشیده ، یا دواتی به جهت ایشان «لیقه» کرده ؟ پس همگی را در تابوتی از آهن جمعسازند و در آتش
جهنم اندازند» . (1)
و مراد از «شبیه ظالمان» ، کسانی هستند که به ظلم ایشان راضی باشند .
و مخفی نماند که ضد ظلم به این معنی ، عدالتبه معنی اخص است . و آن عبارتاست از : باز داشتن خود از ستم به مردمان ، و دفع ظلم دیگران به قدر امکان از ایشان . ونگاهداشتن هر کسی را بر حق خود .
و همچنان که اشاره به آن شده غالبا مراد از عدالتی که در اخبار و آیات ذکرمیشود ، این معنی است . و شرافت این صفت از حیز وصف بیرون ، و فضیلت آن از حدشرح و بیان افزون است . تاجی است و هاج ، که تارک مبارک هر پادشاهی به آن مزینگشتبه منصب والای ظل اللهی سرافراز میگردد . و خلعتی است پر قیمت ، که قامت هرسلطانی به آن آراسته شد از میان همه خلایق به مرتبه جلیله عالم پناهی ممتاز میشود . ودر «دار الضرب» (2)عنایت پروردگار ، این سکه مبارکه را به نام نامی هر نامداری زدند تاقیام قیامت نام نیک او زینتبخش صفحه روزگار ، و در دفتر خانه «مکرمت» (3)آفریدگار ، این «توقیع وقیع» (4)را به اسم «سامی» (5)هر کامکاری رقم کردند ، ابد الدهر اسم همایون او «درة التاج» (6)تارک سلاطین ذوی الاقتدار است .
و چگونه شرافت صفتی را بیان توان نمود که انتظام نظام بنی نوع انسان که اشرفانواع «اکوان» (7)استبه آن منوط ، و قوام سلسله هستی بنیآدم ، که افضل ابنای عالماستبه آن مربوط . چه حضرت خداوند متعال ، و پادشاه لم یزل و
لا یزال ، - عز شانه ، وعظم سلطانه - چون به معماری قدرت کامله ، و سرکاری حکمتشامله ، در «مرز و بوم» (1)عالم امکان ، شهرستان هستی را بنا نهاد . و به محصلی امر «کن» ، (2)
یس ، (سوره 36) آیه 82 .
صحرانشینان بادیه عدمرا به آنجا کوچانید هر طایفه را در جهتی ، و هر قومی را در محلی جای داد و در محلهبالا ، هفت گنبد لاجوردی «سموات سبع» (3)را افراشته ، خیل افلاکیان را در آنجا مقامفرمود . و در محله سفلی ، خانه هفت طبقه ارضین را بنا کرده ، فرقه خاکیان را در آنجاسکنی داده ، و به جهتبنی نوع انسان که با هر دو طایفه آشنا و مربوط ، و با هر دو فرقهمنسوب و مخلوط است ، محله وسطی را تعیین . و در آنجا از «عناصر اربع» (4)، درهای چهار باغ گذارد صحن و ساحت ربع مسکون.و چهار جوی دریاچۀ«سبعۀ ابحر» (5)را طرح ریخته.آدم أبو البشر را با ایل و«الوس» (6)به آنجا فرستاد . و جمله مادیات را بهخدمت ایشان مامور ساخت . خورشید درخشان را به رتبه خوان سالاری سرافراز ، و ماهتابان را به منصب مشعلداری ممتاز ، ابر آزادی را «راویه» (7)سقائی بر دوش نهاد ، و بادبهاری را جاروب فراشی به دست داد .ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند*** تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
و این طایفه را چون جامه حیاتشان تاروپود شهوات بافته ، و تار حیاتشان به رشتهطول امل تافته است . و این معنی هر یکی را در تحصیل مراد به
ارتکاب صد گونه فساد «داعی» ، (1)و از تحریفشان از جاده مستقیم انصاف «ساعی» (2)است . و از این جهتناپاکان بیباک را بر مال «عجزه» ، چشم طمع باز ، و اقویا را به گریبان ضعفا دست تعدیدراز میگردد . و به این سبب امر معیشت تباه ، و دست از دامن مقصود که تعمیر خانهآخرت است کوتاه میشود . لهذا ناچار است از سرکرده مطاعی ، و فرماندهیلازم الاتباعی ، که فقراء و زیردستان در کنف حمایتش از شر اشرار ایمن و محفوظ ، ودر سر سفره عدالتش از نعمت آسودهگی بهرهمند و محفوظ باشند .
و بنابر این ، حضرت حکیم علی الاطلاق از غایت مرحمت و «اشفاق» (3)بر خلق هرکشوری سروری ، و بر اهل هر دیاری سالاری گماشته . و سررشته نظام مهام هر جماعتی را در کف کفایت صاحب دولتی گذاشته ، که شب و روز با دیده محبتبیدار نگاهباناوضاع روزگار بوده و نگذارد که دست تعدی «جور کیشان» ، گونه احوال درویشان رابه ناخن ستم خراشد . و زور بازوی زبر دستی اهل فساد ، به تیشه بیداد نخل مرادزیردستان را درهم تراشد .
پس سلاطین عدالتشعار ، و «خواقین معدلت اثار» (4)از جانب حضرت مالک الملکبرای رفع ستم و پاسبانی عرض و مال اهل عالم ، معین گشته ، از کافه خلایق ممتاز ، و ازاین جهتبه شرف خطاب «ظل اللهی» سر افراز گردیدهاند ، تا امر معاش و معاد زمره عباددر انتظام ، و سلسله حیاتشان را قوام بوده باشد .
و از این جهت در آیات بسیار و اخبار بیشمار ، امر به
عدل و داد و مدح و ترغیب برآن شده ، چنان که حضرت پروردگار - جل شانه - میفرماید :
ان الله یامر بالعدل و الاحسان
یعنی : «به درستی که : پروردگار ، امر میکند بهعدالت و نیکوئی با یکدیگر کردن . (1)و دیگر میفرماید :
ان الله یامرکم ان تؤدوا الامانات الی اهلها و اذا حکمتم بین الناس ان تحکموا بالعدل
یعنی : «به درستی که : خدا امر میفرماید شما را که : امانتهایمردم را به صاحبانش رد نمائید . و چون در میان مردم حکم کنید به عدل و راستی حکمنمایید» . (2)
و از حضرت فخر کاینات ، مروی است که : «عدالت کردن در یک ساعتبهتر است ازعبادت هفتاد سال ، که جمیع روزهای آن را روزه بدارد . و همه شبهای آن را به عبادت و طاعت احیا نماید» . (3)
و نیز آن حضرت فرموده که : «هر صاحب تسلطی داخل صبح شود و قصد ظلم بااحدی نداشته باشد حق - تعالی - جمیع گناهان او را میآمرزد» . (4)
و از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام مروی است که : «هیچ ثوابی نزد خدای - تعالی - عظیمتر نیست از ثواب سلطانی که به صفت عدل موصوف ، و مردی که شیوه اونیکوئی و معروف باشد» .
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «عدالت در کام پادشاهی که شیرینی آن را یافته باشد از شهد و شکر شیرینتر ، و در مشامش از مشک اذفر و عنبر خوشبوتر است» . (5)
و نیز از آن
سرور ماثور است که : «پادشاه عادل ، بیحساب داخل بهشت گردد» . (1)
گویند : «یکی از سلاطین را شوق طواف خانه خدا و گذاردن حجبر خاطر غلبه کرد ، عازم سفر حجاز گردید ، چون ارکان دولتبر این داعیه مطلع گشته عرض کردند که : اگربا حشم و سپاه عزیمت این راه نمائید تهیه اسباب آن متعذر ، و اگر مخفف توجه فرمائیدخطر کلی متصور است . علاوه بر اینکه چون مملکت از وجود پادشاه خالی گردد ، انواعخلل در بنیان ملک حاصل گردد . و رعیت پایمال شوند .
سلطان گفت : چون این سفر میسر نمیشود چه کنم که ثواب حج دریابم ؟ گفتند : دراین ولایت عالمی هست که سالها مجاور حرم بوده و ادراک سعادت چندین حجنموده ، شاید ثواب حجی از او توان خرید . سلطان خود به نزد آن عالم رفته و فیضصحبت او را دریافته ، اظهار مطلب نمود . عالم گفت : ثواب حجهای خود را به تومیفروشم . سلطان گفت : هر حجی به چند ؟ گفت : ثواب هر قدمی که در آن زدهام بهتمام دنیا . سلطان گفت : من زیاده از قدری اندک از دنیا ندارم و آن خود بهای یک قدمنمیشود ، پس این سودا چگونه میسر میشود ؟ عالم گفت : آسان است ، ساعتی که دردیوان دادخواهی به عدالت پردازی ، و کار بیچارگان سازی و در دیوان دادخواهی ، بهعدالت پردازی ثواب آن را به من ده تا من ثواب شصتحجخود را به تو ارزانی دارم .
و در این معامله هنوز من صرفه برده
1) 23. بحار الانوار ، ج 75 ، ص 337 ، ح 5 .
خواهم بود» .
و اگر کسی دیده بصیرت بگشاید و به نظر حقیقتبنگرد میبیند که : لذت سلطنت وحکمرانی ، و شیرینی شهریاری و فرماندهی ، در عدل و دادخواهی و کرم و فریادرسیاست .
عدل و کرم خسروی است ورنه گدائی بود*** بهر دو ویرانه ده ، طبل و علم داشتن
گویند وقتی که : اسکندر ذوالقرنین عزم جهانگیری نمود ، آثار تفکر از «ناصیه» (1)خاطرش پیدا ، و غبار تکدر از آئینه ضمیرش هویدا میگردید .
ارسطو که وزیر آن حضرت بود و «ظهیر» (2)آن دولت ، در مقام استفسار بر آمده عرض کرد : منتخدای را که امور ملک و سلطنت منتظم است . و خزائن «موفور» (3)، وممالک معمور ، سبب گرفتگی خاطر مبارک چیست ؟ فرمود : هر چه به نظر تامل مینگرم این عمر کوتاه و عرصه محقر دنیا را قابل آننمیبینم که : سوار شوم و به تسخیر آن توجه نمایم . و مرا شرم میآید که سر همتبه اینسراچه فانی فرودآورم .
ارسطو گفت : در این چه شک که این محقر کالا ، نه در خور همت والا است ، سزاوارآن است که : وسعت ممالک عالم باقی را هم ضمیمه «ممالک محروسه» (4)گردانید . وسلطنتبیزوال آن جهانی را نیز «وجهت» همت فرمایید . و چنانکه به ضرب تیغجهانگشا ، ملک دنیا را به قبضه اقتدار در میآوری ، به برکت عدل عالم آرا ، دار الملکجهانبقا را نیز مسخر گردانی .
خلاصه اینکه فواید بسیار اخرویه و مثوبات جزیله صفتخجسته عدل ودادخواهی بالاترین فواید و از «فواضل» (5)باقیات صالحات
است .
گر عدل کردی در این ملک و مال*** به مال و به ملکی رسی بیزوال
خدا مهربان است و بس دادگر*** ببخشا و بخشایش حق نگر
و اما فواید دنیویه عدالت از آن بیشتر که به دستیاری خامه ، شرح آن توان داد . و دردفتر و نامه بیان آن را توان نمود . و چند فایده آن قلمزد خامه دو زبان میگردد .
اول آنکه : به عقل و نقل و تجربه و عیان ظاهر و روشن است که : این شیوه پسندیدهمایه تحصیل دوستی نزدیک و دور ، و باعث رسوخ محبت پادشاه و فرمانفر ما در دلهایسپاهی و رعیت است .
شهر و سپه را چو شوی نیکخواه*** نیک تو خواهد همه شهر و سپاه
دوم آنکه : به این صفتخجسته نام نیک پادشاه در اطراف و اکناف عالم مشهور ، وتا صفحه قیامتبه بلند نامی مذکور میگردد . و هر لحظه دعای خیری عاید روحبزرگوارش میشود . نمیبینی که زیاده از هزار سال است که «انوشیروان» (1)عادل در بستر خاک خفته و زبان اهل عالم به نام نامیش مزین ، و طناب عمر چندین هزار سلطان به تیغاجل گسسته ، هنوز آوازه زنجیر عدلش در گنبد گردون پیچیده است .
سوم آنکه : شیوه عدالت و دادخواهی ، باعث دوام و خلود سلطنت میگردد ، چوندولتسرای پادشاهان را پاسبانی از این هشیارتر ، و کاخ «رفیع البنیان» (2)سلاطین رانگاهبانی از این بیدارتر نیست .
عدل باشد پاسبان نامها*** نی به شب چوبک زنان بر بامها
جناب مستطاب امیر المؤمنین علیه
السلام میفرماید : «از ملوک و فرماندهان ، هر کس که به عدل و داد عمل کند خدای - تعالی - دولت او را در حصار امن خودنگاهدارد . و هر که جور و ستم نماید به زودی او را هلاک گرداند» .
و نیز از کلمات آن حضرت است :
«حسن السیاسة یستدیم الریاسة»
یعنی : «نگاهداریرعیتبر وجه نیکو کردن ، باعث دوام ریاست ، و بقای آن میگردد» . (1)
چو سلطان به فرمان داور بود*** خدایش نگهبان و یاور بود
گزند کسانش نیاید پسند ***که ترسد که در ملکش آید گزند
چهارم آنکه : «شیمه» (2)کریمه دادگری و صفتخجسته رعیت پروری سبب خوشیاحوال روزگار ، و باعث آبادی هر کشور و دیار است .
به قومی که نیکی پسندد خدای*** دهد خسرو عادل نیکرای
چو خواهد که ویران کند عالمی*** نهد ملک در پنجه ظالمی
حتی اینکه حسن نیت پادشاه را نیز در این معنی تاثیری عظیم ، و دخلی تمام است .
چنان که کلام صدق نظام امیر المؤمنان علیه السلام بدان تصریح فرموده که : «اذاتغیرت نیة السلطان تغیر الزمان» یعنی : «چون نیت پادشاه ، از نیکی منحرف گردد ، احوالزمانه فاسد ، و اوضاع روزگار تباه میگردد» . (3)
چو نیت نیک باشد پادشه را ***گهر خیزد به جای گل گیه را
فراخیها و تنگیهای اطراف*** ز عدل پادشاه خود زند لاف
پنجم آنکه : پادشاه کشوری که به عدالت مشهور گردد بسا باشد که پادشاهان سایراقالیم را «عرق حمیت» (4)به حرکت آمده ایشان نیز طریقه دادگستری
و رعیت پروریپیشنهاد خود ساخته و او نیز در ثواب همه اینها شریک خواهد بود . و باشد که سپاهی و رعایای سایر ممالک ، به واسطه عدالت این پادشاه ، بلاد خود را به کارکنان او سپارند ، وبه واسطه عدالت ، مملکت وسیع گردد .
ششم آنکه : پادشاهی که به عدالت موصوف ، و به دادخواهی معروف گردید ، او رادر اطراف و اقطار عالم ، شان و شوکتی دیگر ، و در نظرها عظم و وقعی بیشتر است .
حرمت او در دلها متمکن ، و حشمت و بزرگی او در خاطرها رسوخ میکند .
و به این جهت ، شاه ولایت پناه فرمودند :
«تاج الملک عدله»
یعنی : «تاج پادشاه ، که بهآن سرافراز ، و از عالمیان ممتاز است ، عدالت اوست» . (1)
و هم از آن جناب مروی است که : «زین الملک العدل» یعنی : «زینت پادشاه ، عدالت است» . (2)
آری : شهریاران ذوالاقتدار ، چه جامه در بر خواهند کرد که فاخرتر از جامه نیکنامیباشد ؟ و کدام کمر بر میان خواهند بست که قیمتیتر از کمر سعی و اهتمام در تمشیت «مهام» (3)کافه انام بود ؟ پرتو کدام تاج و هاج به لمعان نور افسر عدل میتواند بود ؟ وکدام سریر بلند با کاخ دلهای معمور فقیران برابری تواند کرد ؟ «کمیتی» (4)خوش خرامتراز خوش رفتاری با خلق خدا نتوان رسید . و گوشی بلند آوازتر از بلند آوازگی فریادرسیدادخواهان نتوان شنید . از مال دنیا چه به دست آید که بهتر از دلهای دردمندان باشد
؟ واز اسباب بزرگی ، چه جمع خواهد شد که عزیزتر از خاطر مستمندان بود ؟ موکبشاهنشاهان را دور باشی چون راندن ظالمان از ساحت قرب خود نیست . و درگاهخسروان را «یساول» (1)و چوبداری چون راه ندادن جور پیشگان به حضرت خود ، نی .
هفتم آنکه : عدالت و رعیت پروری ، باعث تحصیل دعای دوام دولت ، و خلودسلطنت میگردد . و همه رعایا و کافه «برایا» (2)شب و روز به دعای او اشتغال میدارند . وبه این جهت از عمر و دولتبرخوردار میگردد .
آری : آنچه از دعای رنگ زردان آید از شمشیر مردان نیاید . و کاری که از آهفقیران بر آید از نیزه دلیران نیاید .
دعای ضعیفان امیدوار*** زبازوی مردی به آید به کار
هر آن کاستعانت (3)به درویش برد*** اگر بر فریدون زد از پیش برد
هشتم آنکه : چون پادشاه ، طریقه عدالت را پیشنهاد خود گردانید همه اصناف عالمفراغ بال به مکاسب و مقاصد خود اشتغال نمایند . و بازار علم و عمل را رونقی تازه ، وگلستان شریعت را طراوتی بیاندازه حاصل گردد . و به این جهت صاحب شریعت ، حفظو حراست او را نماید . همچنان که مکرر مشاهده میشود که هر فرمانروائی که سعی درحفظ ناموس شریعت نماید ، و آثار دین و ملت را رواج دهد ، دولت او دوام نماید . بلکهروزگار دراز دولت در دودمان او بماند . و اولاد و اعقاب او میوه درخت عدالت او رابچینند .
چون شآمت ظلم و ستم ، و فضیلت صفتخجسته عدالت معلوم شد
، بدان که : ازبرای صفت عدالت ، آثار و لوازمی چند است که طالب این صفت را از آنها چارهنیست . و عدالتبدون آنها متحقق نمیشود . و ادای دین عدل و رعیت پروری ، وقضای حق جهانداری و دادگستری موقوف بر رعایت آن امور است .
اول آنکه : در هر حالی از احوال به ذات پاک ایزد متعال متوکل ، و به فضل ورحمتبیغایتخداوند - لم یزل و لا یزال - متوسل بوده ، توفیق انجام هرمهمی را بروجه صواب از درگاه حضرت رب الارباب مسئلت نماید . و تمشیت هر امری را بهمشیت آن جناب ، منوط دانسته ، و روز و شب به زبان عجز و انکسار از دربار حضرتآفریدگار سلوک راه درست را طلبد .
دوم آنکه : در هر امری از امور،به قدر مقدور پاس شریعت «غرّا»، (1)و حفظ احکام ملّت بیضا را «مکنون» (2)ضمیر «منیر» (3)، و پیشنهاد خاطر حق پذیر گرداند ، تا در شماتتمخالفین بر اهل اسلام باز ، و زبان طعن و ملامت اعادی دین را بر خود دراز نگرداند . وچون ملوک و سلاطین ، پاس این معنی را بدارند ، و در ترویج دین ، و اجرای حکم آناهتمام نمایند ، به حکم «الناس علی دین ملوکهم» ، احدی از حکام و عمال هر دیار ، وسایر متوطنین بلاد را ، مجال انحراف ورزیدن از آن نباشد . و از برکت دین «قویم» (4)، خانه دین و دنیای خود ، و کافه رعایا آباد و معمور گردد .
بلی :
به هر مرزوبومی کند روشبان*** بود گله اندر
قفایش روان
در عهد «سلیمان بن عبد الملک» که در خوردن ، حرص عظیم داشت ، پیوسته همت رابر تحصیل مطعومات لذیذه صرف میکرد . و هر حرفی ما بین رعایا منعقد میشد بیشتر ، از خوردنیها سخن به میان میآوردند ، و به تحصیل ماکولات و مشروبات بر یکدیگرتفوق میجستند . ولی در عهد «عمر بن عبد العزیز» ، که اغلب اوقات او صرف تلاوتقرآن ، و نماز و روزه بود ، رعایا تتبع نموده در هر محفلی از عبادات تحقیق میکردند .
و یکدیگر را از این که دوش چند جزء قرآن خواندهای و چند رکعت نماز گذاردهایاخبار میکردند . و از این معلوم میشود که : پادشاه را از عبادت رعایا حظی کامل ، ونصیبی وافر حاصل میشود .
سوم آنکه : فقط به بازداشتن خود از ارتکاب ظلم اکتفا ننماید ، بلکه احدی از رعیتو سپاهی و کارکنان و گماشتگان را مجال ارتکاب ظلم و ستم ندهد . و به حسن سیاست ، بساط امن و امان را گسترده ، ساحت مملکت و ولایت را از خس و خار گزند ظالمانمردم آزار به جاروب معدلتبروبد . چون هر ظلمی که در ولایت فرمانروائی بر مظلومیواقع شود فی الحقیقه دامنگیر او میشود .
که نالد ز ظالم که در دور توست*** که هر جور کو میکند جور توست
نه سگ دامن کاروانی درید ***که دهقان نادان که سگ پرورید
بلکه نیز به همین اکتفا ننموده حفظ و حراست اطراف مملکت را از دشمنان بر ذمههمتخود لازم شمارد . و در امنیت طرق و شوارع سعی خود را
مبذول فرماید .
چو دشمن خر روستائی برد*** ملک باج و ده یک چرا میخورد
حرامی خرش برد و سلطان خراج*** چه دولتبماند در آن تخت و تاج
چهارم آنکه : چون خواهد زمام اختیار جمعی از رعایا و فقرا را به دست کسی دهد ، و احدی را به تفویض شغلی و عملی ارجمند سازد ، همین به کفایت و کاردانی او درضبط و ربط مخارج و مداخل دیوانیه اکتفا ننماید ، بلکه ابتدا نقد گوهر او را بر محکاعتبار زده ، پاکی و ناپاکی او را امتحان فرماید . و انصاف و مروت او را ملاحظه نماید .
اگر رعیت را به ظالمی سپارد ، در امانتی که خدا به او سپرده خیانت کرده ، و ظلم و ستم رادیگری خواهد کرد ، و غبار بدنامی آن بر صفحات «و جنات» (1)او خواهد ماند . و ادعایمظلومان نیز به او خواهد رسید .
بلی :
ریاستبه دست کسانی خطاست*** که از دستشان دستها بر خداست
کسی باید از داور اندیشناک*** نه از رفع (2)دیوان و زجر و هلاک
پنجم آنکه : خاطر خطیر را همین قدر جمع نفرموده و در استفسار احوال سلوک اونهایت اهتمام نماید . و کیفیت رفتار او را با رعایا تفحص فرماید . هر چه دامن تزویردراز ، در تلبیس و خدعه باز است . و در تفحص و تجسس ، احتیاط نموده از خبردارانخداترس ، و آگاهان قوی النفس خالی از غرض ، استفسار فرماید ، زیرا که : بسی باشد کهجمعی را که مظنه عرض حال به خدمت صاحب اختیار
بوده بر شهوت و مال فریفتهباشد ، زیرا که : ظالم و شریر پیوسته در رضاجوئی مقربان پادشاه یا امیر ساعی هستند ، وبه انواع خدمات ایشان را از خود راضی میدارند . و باشد طایفهای که رشوت قبولنکنند و از اهل تدین باشند و ضعف نفس و اندیشه اقبتخود ، زبان در کام خموشیکشیده یا از عاقبت اندیشی از بیان واقع احتیاط کنند . بلکه بر متکفلین مهام عباد لازماست که : همچنان که از دقایق احوال خود باخبر هستند ، نظر اطلاع بر کیفیت اوضاعسایر ولایات دور دست نیز که حضرت عزت در زیر نگین حشمت ایشان درآوردهافکنند .
الحاصل ، صاحبان اختیار را از چگونگی سلوک کارکنان خود در هر ناحیه و «بلوک» ، (1)از نزدیک و دور همیشه مطلع بودن لازم و ضروری است .
تا بود آگاه از احوال هر نزدیک و دور*** بر فراز تخت از آنجا داده ایزد شاه را
و از این جهتبود که سلاطین معدلتشعار ، و حکام خیر آثار را جاسوسان وخبرگیران در اطراف و جوانب ولایات خود بوده ، تا ایشان را از احوال گماشتگانایشان باخبر سازند . و بسیار بود که به کسی بر میخوردند و نام و نشان خود را از او پنهانکرده استفسار احوال مملکت را مینمودند .
ششم آنکه : حشمت فرمانفرمائی و شوکت جهانبانی ، مانع از دادرسی بیچارگاننشود . و از فریاد دادخواهان روی نگرداند . و از ناله ستمدیدگان نرنجد . و تظلم بیادبانهفقیرانی که خدا امرشان را به او محول فرموده گوش دهد . و افغان بیتابانه ضعیفانی کهپروردگار ، ایشان را
1) 48. ناحیهای که شامل چند قریه باشد
به او محتاج کرده استماع نماید . به دورباش عظمت و جلال ، بیسر و پایان شکسته حال را از درگاه خود نراند . و راه آمد و شد گدایان پریشان را به «یساولان» (1)درشتخو ، بر خود نبندد .
آری : هر که سر شد درد سرش باید کشید . و هر که سرور شد بر زیردستان بایدشبخشید . اگر او فریاد ایشان را گوش نکند چه بزرگی بر ایشان فرو شد ؟ و اگر او به دادایشان نرسد چه خراجی از ایشان بستاند ؟ رنج دست ایشان بر او گواراست اگر «عرضه» (2)از دست ایشان بستاند . نام سروری بر او رواست اگر نامه ایشان را بخواند . سلطان ، حکمآفتاب دارد ، باید پرتو التفات خود را از هیچ ذره بیقدری دریغ ندارد . و این شیوه رامنافی بزرگی نداند ، زیرا که : شانی اعظم از شان خدائی نیست . و جناب احدیت ازغوررسی احدی عار ندارد ، و دست رد بر سینه احدی نمیگذارد .
هر که آمد گو بیا و هر که خواند گو برو*** کبر و ناز حاجب و دربان در این درگاه نیست
تظلم رعیت ، نشان عدل پادشاه است . و به درد دل همه کس رسیدن لازمه مرتبهظل الله . شکوه دادخواهان ، فریاد شاهی است . دلجوئی سر و پا برهنگان ، شکرانهصاحب کلاهی .
الا تا به غفلت نخسبی که نوم*** حرام استبر چشم سالار قوم
نیاید به نزدیک دانا پسند*** شبان خفته و گرگ در گوسفند
حرام استبر پادشه خواب خوش*** که باشد ضعیف از قوی بارکش
تو خوش خفتهای در حرم نیمروز*** غریب از برون گو به گرما بسوز
تو کی بشنوی ناله دادخواه*** به کیوان برت کله خوابگاه
چنان خسب کاید فغانتبه گوش*** اگر دادخواهی برآرد خروش
اگر خوش بخسبد ملک بر سریر*** نپندارم آسوده خسبد فقیر
به بانگ دهل خواجه بیدار گشت ***چه داند شب بینوا چون گذشت
جناب مستطاب امیر المؤمنین علیه السلام در ایام تمکن خلافت ، روزها کار خلقساختی و شبها به عبادت خالق پرداختی . بعضی عرض کردند : «یا امیر المؤمنین چرا اینهمه تعب بر خود قرار میدهی ؟ یا روز آسایشی فرمائید یا شب . فرمود : اگر روز آسایم ، کار رعیت ناساخته ماند و اگر شب آرامم ، کار من ناتمام ماند» .
پادشاه هوشمندی از یکی از اهل حال التماس پندی نمود . گفت : اگر سعادت دو جهانخواهی شبها در درگاه حق ، دادگدائی بده و روزها در بارگاه خود به دادگدایان برس .
تو هم بر دری هستی امیدوار*** پس امید بر در نشینان برآر
سلاطین عدالت پیشه را دادرسی مظلومان ، این قدر اهتمام بوده که پادشاه عادلی راثقل سامعه عارض شد و از نشنیدن فریاد دادخواهان غم و اندوه بر حاشیه ضمیرشنشست ، عاقبت ، رای عدالت اقتضایش چنان فرمان داد که : احدی جامه سرخ نپوشدمگر کسی که عرض حال داشته باشد ، تا به تدارک احوالشان قیام تواند نمود .
هفتم آنکه : چون شکوه مظلومی را شنید و حال ستمدیدهای به او رسید در تحقیقصدق و کذب آن تفحص نماید و به محض اینکه
بعضی از رشوهخواران ، یاصاحب غرضان ، تکذیب او را کنند یا او را به ابلهی یا نادانی یا غرض نسبت دهند اکتفاننماید ، و بعد از آنکه صدق واقعه بر او روشن شد آنچه مقتضای عدالتباشد در آنمعمول دارد ، و در رفع آن ستم از آن مظلوم مسامحه ننماید .
در عهد داود پیغمبر علیه السلام فرماندهی جبار بود ، آفریدگار عالم - جل شانه - به حضرت داود علیه السلام وحی فرستاد که : «برو به نزد آن جبار و بگو که : من تو رابرای آن سلطنت ندادهام که مال دنیا بر روی هم جمع کنی ، بلکه به جهت آن زمامفرمانروائی را به دست تو دادهام که دادرسی مظلومان کنی و نگذاری که ناله دادخواهیایشان به درگاه من رسد . به درستی که من سوگند خوردهام به ذات مقدس خودم که : یاری مظلوم کنم و انتقام کشم از کسی که در حضور او ستم بر مظلومی رفته و او نصرت وی نکرده» . (1)
و قطع نظر از اخبار ، چگونه با مروت و انصاف جمع میشود ؟ و کجا با مردی ومردانگی میسازد که بیرحم و ستمکاری دست تظلم و تعدی به گریبان بیچاره بینوائیافکنده باشد ، و آه و ناله او را به فلک رسانیده باشد ، و این معنی بر کسی ظاهر شود وخداوند عالم او را قدرت بر دفع آن ستم داده باشد و با وجود این ، دل او به درد نیاید ودر اعانت آن مظلوم مسامحه کند و آن بیچاره را گرفتار ظلم بگذارد و خود شبها باخاطر جمعی در بستر استراحت
1) 51. کافی ج 2 ، ص 333 ح 14 ، قریب به این مضمون
آساید ! هان ، هان ای فرمانروایانی که روز را به عیش و طرب به شب میرسانید و شب را باصدگونه استراحتبه سر میآورید ، یاد آورید از ستم رسیدگان بیچاره ، و مظلومان آوارهکه روزها در تعب و تصدیع ، و شبها از بیم ظلم و ستم با هزارگونه غم و الم توام به سرمیرسانند .
ترا شب به عیش و طرب میرود*** چه دانی که بر وی چه شب میرود
بدار ، ای خداوند زورق در آب*** که بیچارگان را گذشت از سر آب
تو را کوه پیکر هیون (1)میبرد*** چه دانی پیاده که چون میرود
توقف کنید ای جوانان چست (2)*** که در کارواناند پیران سست
از سلطان محمود غزنوی مشهور است که : شبی در بستر استراحتخفت و در آنشب ، خواب پیرامون چشم او نگردید ، هر چند از پهلوئی به پهلوئی میغلطید دیدهاشبه هم نمیرسید . با خود گفت : همانا مظلومی در سرای من به تظلم آمده و دستدادخواهی او ، راه خواب را بر چشم من بسته . پس پاسبانان را گفت که : در گرد خانه منبگردید و بینید که مظلومی را مییابید بیاورید . پاسبانان ، اندکی تفحص کرده کسی رانیافتند . باز سلطان هر قدر سعی کرد خواب به دیده او نیامد ، بار دیگر ایشان را امر بهتجسس نمود . تا سه دفعه ، در مرتبه چهارم خود برخاست و بر اطراف دولتسرای خودمیگشت تا گذارش به مسجد کوچکی که به جهت نماز کردن امراء و غلامان در حوالیخانه سلطان ساخته بودند افتاد ، ناله زاری شنید که از دل
بیقراری بر میآید ، و آه سردیشنید که از جان پردردی کشیده میشود ، نزدیک رفته دید بیچارهای سر به سجده نهادهو از سوز دل خدا را میخواند . سلطان فغان برکشید که زنهار ای مظلوم ! دستدادخواهی نگهدار که من از اول شب تا حال خواب را بر خود حرام کرده تو رامیجویم و شکوه مرا به درگاه پادشاه عالم نکنی که من در طلب تو نیاسودهام . بگو تا برتو چه ستم شده ؟ گفت که : ستمکار بیباکی شب پا به خانه من نهاده مرا از خانه بیرونکرده و دست ناپاکی به دامن ناموس من دراز کرده خود را به در خانه سلطان رسانیدمچون دستم به او نرسید عرض حال خود را به درگاه پادشاه پادشاهان کردم . سلطان را ازاستماع این سخن آتش در نهاد افتاده و چون آن شخص مشخص رفته و در آن شب ، جستن او میسر نبود ، فرمود : چون بار دیگر آن نابکار آید او را در خانه گذاشته به زودیخود را به من برسان . و آن شخص را به پاسبانان خرگاه سلطانی نموده گفت : هر وقت ازروز یا شب که این شخص آید اگر چه من خواب راحتباشم او را به من رسانید . بعد ازسه شب دیگر آن بدگهر به در خانه آن شخص رفته ، بیچاره به سرعت تمام خود را بهسلطان رسانید . آن شهریار دادرس ، بیتوقف از جا جسته با چند نفر از ملازمان ، خود رابه سر منزل آن مظلوم رسانیده اول فرمود تا چراغ را خاموش کردند . پس تیغ از میان کشیده آن بدبخت
را به قتل آورده و چراغ را طلبیده روی آن سیاه رو را ملاحظه کردهبه سجده افتاد . آن مسکین ، زبان به دعا و ثنای آن خسرو معدلت آئین گشود و از سببخاموش کردن چراغ و سجده افتادن استفسار کرد .
سلطان گفت : چون این قضیه مسموع من شد به خاطر من گذشت که : این کار یکی ازفرزندان من خواهد بود ، زیرا به دیگری گمان این جرئت نداشتم ، لهذا خود متوجهسیاست او گشتم که مبادا اگر دیگری را بفرستم تعلل نماید . و سبب خاموش کردنچراغ ، این بود که : ترسیدم اگر این ، یکی از فرزندان من باشد مهر پدری مانع سیاستگردد . و باعثسجده ، آن بود که : چون دیدم که بیگانه است ، شکر الهی کردم کهفرزندم به قتل نرسید و چنین عملی از اولاد من صادر نگردید .
فرمانفرمایان روزگار باید در این حکایت تامل کنند و ببینند که : به یک دادرسی کهدر ساعتی از آن سلطان سرزد حال نزدیک به هزار سال است که نام او به واسطه اینعمل ، در چندین هزار کتاب ثبتشده ، در منابر و مساجد ، این حکایت از او مذکور ، وخاص و عام ، آفرین و دعا بر او میفرستند ، علاوه بر فواید اخرویه و مثوبات کثیره .
بلی :
گر بماند نام نیکی ز آدمی*** به کزو ماند سرای زرنگار
و نیز منقول است که : سلطان ملک شاه سلجوقی ، در کنار زاینده رود شکار مینمود ، ساعتی در مرغزاری آسایش نمود . یکی از غلامان خاص
، گاوی در کنار نهری دیدمیچرید ، آن را ذبح کرد و پارهای از گوشتش را کباب نمود . آن گاو از پیرهزنی بود کهچهار یتیم داشت و وجه معیشت ایشان از شیر آن حاصل میشد . چون آن عجوزه ازاین واقعه مطلع شد دود از نهاد او بر آمد و مقنعه از سرکشیده بر سر پلی که گذرگاه آنسلطان بود نشست تا سلطان به آنجا رسید . با قد خمیده از جای جست و با دیده گریانروی به سلطان کرده گفت : ای پسر «الب ارسلان» ! اگر داد مرا در سر این پل نمیدهی درسر پل صراط دست دادخواهی بر آرم و ستخصومت از دامنتبرندارم . بگو تا ازاین دو پل کدام را اختیار میکنی ؟ سلطان از هیبت این سخن بر خود بلرزید و پیاده گشتهگفت : مرا طاقتسر پل صراط نیستبگو تا چه ستم بر تو شده ؟ پیره زال صورت حال رابه موقف عرض رسانید . سلطان متاثر گشته اول فرمود : تا آن غلام را به سیاسترسانیدند . و به عوض آن ماده گاو ، هفتاد گاو ، و به روایتی دویست گاو از سر کار خاصه به آن پیره زال دادند .
گویند که : چون ملک شاه از دنیا رفت آن پیره زال بر سر قبر او نشست و گفت :
پروردگارا ! من بیچاره بودم او مرا دستگیری کرد امروز او بیچاره است تو او رادستگیری کن .
یکی از نیکان ، سلطان را در خواب دیده گفت : خدا با تو چه کرد ؟ گفت : اگر نهدعای آن پیرهزن بودی مرا
عذابی میکردند که اگر بر همه اهل زمین قسمت مینمودندهمگی معذب میشدند .
و این حکایت نیز مانند حکایت اول ، سزاوار است که باعث هوشیاری شهریارانگردد ، زیرا که : ایشان مبالغی خطیر خرج میکنند تا ولایتی را تسخیر کنند ، و در آنجاچند روزی خطبه به نامشان خوانده شود ، و روی سکه به نقش اسمشان مزین گردد . ونمیدانم کدام خطبه از این بلند آوازهتر که حال ، قرون بیشماری است که در جمیعمنابر عالم به اسم سامی این دو سلطان خوانده میشود . و چه سکه از این نقش پایندهترکه حال ، بسی روزگاران است که در دفاتر و کتب به نام نامیشان نقش میشود .
هشتم آنکه : نهایت اجتناب فرماید از گذاردن بدعتی ، چون اگر آن را نفعی باشد درزمانی اندک به سر خواهد آمد . و تا قیام یامتبدنامی و لعنت از برای او خواهد بود . وهمه روزه اثر بدی آن در قبر به او خواهد رسید . و هر لحظه موجب اشتداد عذاب اوخواهد شد .
چنان زی که ذکرت به تحسین کنند*** چو مردی نه بر گورت نفرین کنند
نباید به رسم بد آئین نهاد ***که گویند لعنتبر آن کاین نهاد
بسا نام نیکوی پنجاه سال*** که یک نام زشتش کند پایمال
نهم آنکه : چون از احدی خیانتیا خباثتی صادر شود ، یا در طریق خدمت ، خطاء یالغزشی سر زند تا ممکن باشد قلم عفو بر آن کشیده دیده التفات از آن پوشند . زیرا که : عفو جرایم ، از اشرف مکارم است .
نانچه جناب مستطاب امیر المؤمنین علیه السلام فرمودهاند که : «جمال السیاسةالعدل فی الامرة و العفو مع القدرة» یعنی : «جمال شهریاری و حسن مملکت داری ، عدل نمودن در فرمانفرمائی ، و با قدرت بر انتقام ، عفو فرمودن است» . (1)
دهم : و آن عمده لوازم ، بلکه موقوف علیه همه آنها است ، آن است که : مقصود ازمملکت داری و فرمان فرمائی ، استیفای «حظوظ» نفسانیه و پیروی لذات و شهوات جسمانیه نباشد . و عنان نفس را از «ملاهی» (2)و «مناهی» (3)باز دارد . و همه همت او برآسایش و آرایش مصروف نباشد .
سکندر که او ملک عالم گرفت*** پی جستن کام خود کم گرفت
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید که : «راس الافات الوله باللذات» یعنی : «سر همه آفتها ، شیفته شدن به لذتهاست» . (4)
شنیدم که در وقت نزع روان ***به هرمز چنین گفت نوشیروان
که خاطر نگهدار درویش باش ***نه در بند آسایش خویش باش
نیاساید اندر دیار تو کس*** چو آسایش خویش خواهی و بس
اذا غدا ملک باللهو مشتغلا*** فاحکم علی ملکه بالویل و الخرب
یعنی : «چون پادشاه ، مشغول لهو و لعب ، و مفتون لذات نفس گردد ، و اوقات خود راصرف آن سازد ، حکم کن که ملک آن تباه و ویران خواهد شد» .
بلی : آرایش ملک ، و پیرایه آن عدالت است . و آسایش سلطان ، از آسایش رعیتهیچ جامه بر قامتشهریاران برازندهتر از کسوت معدلت نیست . و هیچ تاجیرخشندهتر از افسر مرحمت نه .
شنیدم که فرماندهی دادگر*** قبا داشتی هر دو رو آستر
یکی گفتش ای خسرو نیک روز*** قبائی ز دیبای چینی بدوز
بگفت این قدر ستر و آسایش است*** چو زین بگذری زیب و آرایش است
چه زشت است پیرایه بر شهریار*** دل شهری از ناتوانی فکار
و مخفی نماند که : همچنان که بر شهریاران و ملوک ، معدلت گستری و رعیت پروریلازم ، و بر ایشان متحتم است که سایه شفقت و مرحمتبر سر کافه خلایق بگسترانندهمچنین بر کافه رعایا ، و عامه برایا واجب است که از جاده اطاعت و انقیاد ایشانانحراف جایز ندانسته همواره طریق یک رنگی و اخلاص ، مسلوک دارند . و اسامی سامیهایشان را در «خلا» و «ملا» ، به تعظیم و تکریم بر زبان جاری سازند . و دعای آنها رابر ذمه خود لازم شمارند .
از حضرت امام موسی علیه السلام مروی است که فرمودند : «ای گروه شیعه ! خودرا ذلیل مسازید و به ورطه میندازید ، به سبب نافرمانی سلطان و فرمان فرمای خود ، پس اگر عادل است از خدای - تعالی - در خواست کنید او را پاینده بدارد . و اگر ظالم است ازدرگاه الهی مسئلت نمایید که او را به صلاح آورد ، که صلاح احوال شما در صلاحسلطان شماست . به درستی که : سلطان عادل ، به منزله پدر مهربان است . پس بپسندیدبرای او آنچه برای خود میپسندید ، و نپسندید برای او آنچه از برای خودنمیپسندید» .
و بالجمله وجود طبقه عالیه سلاطین ، از اعظم نعمای الهی ، و قدر
ایشان را ندانستن ، کفران نعمت غیر متناهی است . پس تخم اخلاص ایشان را در باطن کاشتن ، و ستونوجودشان را پیوسته به دو دست دعا داشتن بر عالمیان واجب است .
بدان که : مکرر مذکور شد که معالجه امراض نفسانیه ، به معجون مرکب از علم وعمل است . پس دفع صفتخبیثه ظلم ، و کسب فضیلت عدالت ، به علم و عمل میشود .
اما علاج علمی ، آن است که : در آنچه مذکور شد از مفاسد دنیویه و دینیه ظلم ، وفواید عدل تامل کند ، و همه را در دل خود جای دهد .
و بدان که : عدالت ، موجب نام نیک و محبت دور و نزدیک ، و دوام دولت ، و قوامسلطنت ، و آمرزش آخرت میگردد .
بلکه از اخبار مستفاد میشود که : «بدن سلطان عادل ، در قبر از هم نمیریزد» . (1)
و یاد آورد بدنامی ظلم و ستم ، و نفور طبع مردم از ظالم را . و بداند که : ظلم ، باعثتباهی دولت ، و ویرانی آن میشود . و دعای دعا کنندگان در حق او تاثیری نمیبخشد .
ببایست عذر خطا خواستن*** پس از شیخ و صالح دعا خواستن
دعای وی ات کی بود سودمند*** اسیران محتاج در چاه و بند
کجا دست گیرد دعای ویات*** دعای ستمدیدگان در پیات
و تامل کند اگر کسی بر او ظلم کند و کسی به داد او نرسد ، از برای او چه حالتخواهد بود ، آن بیچاره مظلوم نیز همین حال
1) 58. رک : کنز العمال ، ج 6 ، ص 20 ، خ 14658 .
را دارد .
میازار موری که دانه کش است*** که جان دارد و جان شیرین خوش است
و از روز درماندگی خود یاد آورد ، و به خاطر گذراند زمانی را که : دسترسی بهتلافی آن نداشته باشد .
دایم گل این بستان ، شاداب نمیماند*** دریاب ضعیفان را در وقت توانائی
و به نظر عبرت بر دنیا و دولت آن بنگرد . و احوال گذشتگان را یاد آورد . و بهتحقیق بداند که : ظلم و ستم خواهد گذشت و بجز مظلمه و وبال و بدنامی و نکال از برایاو نخواهد ماند . و سراپای جهان را سیر کند و بیوفائی دنیا را مشاهده نماید .
خبر داری از خسروان عجم*** که کردند بر زیردستان ستم
نه آن شوکت و پادشاهی بماند*** نه آن ظلم بر روستائی بماند
جهان ای پسر ملک جاوید نیست*** ز دنیا وفاداری امید نیست
نه بر باد رفتی سحرگاه شام ***سریر سلیمان علیه السلام
به آخر ندیدی که بر باد رفت*** خنک آنکه با دانش و داد رفت
نکوئی کن امروز چون ده تو راست*** که سال دگر دیگری کدخداست
هان ، هان ! به دولت و جاه ، مغرور نشوی . و به قوت و جاه ، فریب نخوری . چند روزدنیا را قابلیت نیست که به سبب آن ، مرتکب ظلم و ستم باید شد . و لذت این عاریتسراآن قدر نه که به جهت آن دل بیچارگان را توان افسرد .
مکن تکیه بر مسند و تختخویش*** که هر تخت را تختهای هست پیش
به بازوی بهمن
بر آسوده مار*** زروئین دژ افتاده اسفندیار
بهار فریدون و گلزار جم*** به باد خزان گشته تاراج غم
نسب نامه دولت کیقباد*** ورق بر ورق هر طرف برده باد
کجا رستم و زال و سیمرغ و سام*** فریدون و فرهنگ و جمشید و جام
زمین خورد و از خوردشان دیر نیست*** هنوزش ز خوردن شکم سیر نیست
چنین است رسم این گذرگاه را*** که دارد به آمد شد این راه را
یکی را درآرد به هنگامه تیز ***یکی را زهنگامه گوید که خیز
که داند که فردا چه خواهد رسید*** ز دیده که خواهد شدن ناپدید
که را رخت از این خانه بر در نهند*** که را تاج اقبال بر سر نهند
اما علاج عملی آنکه : پیوسته مطالعه اخبار و آثاری که در ذم ظلم و مفاسد آن ، ومدح عدل و فواید آن ، رسیده بکند . و آثار و کایتسلاطین عادل ، و کیفیات عدالتایشان را مرور نماید . و با اهل علم و فضل مجالست نماید . و خود را خواهی نخواهی ازظلم و ستم منع نماید . و دادرسی فقرای مظلومین کند ، تا لذت عدالت را بیابد . و شیرینیشهد عدل در کامش درآید ، و این صفت فاضله ، ملکه او گردد .
و منشا این صفت ، اگر عداوت یا حسد باشد ، از رذایل قوه غضبیه خواهد بود . و اگر باعث آن ، کسالت ، یا بخل ، یا ضعف نفس باشد از نتایج قوه شهویه محسوب خواهد شد .
و بالجمله شکی نیست که
: این ، از رذایل صفات ، و از جمله مهلکات ، و علامتضعف ایمان و باعثحرمان از درجات «جنان» (1)است . و احادیث و اخبار در مذمتآن بسیار وارد شده .
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «هر که مضایقه کند ازاعانتبرادر مسلم خود و بر آوردن حاجت او ، مبتلا میشود به اعانت کردن کسی کهدر اعانت او گناه باشد و هیچ مزدی از برای او نباشد» . (2)
و از حضرت صادق علیه السلام مروی است که : «هر مردی از شیعیان ما که یکیاز برادران او به نزد او آید و از او در حاجتی استعانت جوید و آن مرد با وجود قدرت ، اعانت او را نکند خدا مبتلا سازد او را به اعانت کردن دشمنان ما ، تا به واسطه آن ، خدادر روز قیامت او را عذاب کند» . (3)
و فرمود که : «هر مؤمنی منع نماید از مؤمن دیگر چیزی را که به آن محتاج باشد ، وآن شخص قادر بر رسانیدن آن به او باشد - از خود یا از جای دیگر - خدا در روز قیامتاو را باز میدارد در حالتی که روی او سیاه و چشم او کبود و دستهای او به گردن بستهباشد . پس خطاب میرسد که : این استخیانتکاری که خیانتبا خدا و پیغمبر نموده . پس امر میشود که : او را به جهنم افکنند» . (4)
روزی آن سرور به جمعی که در خدمت او حاضر بودند فرمود : «چه شده استشمارا که استخفاف به ما میکنید ؟ مردی از اهل
خراسان برخاست و عرض کرد : معاذ الله کهما استخفاف به تو یا به چیزی از فرموده تو کنیم . حضرت فرمود : تو یکی از آنهائی کهبه من استخفاف کردی . عرض کرد معاذ الله . حضرت فرمود : آیا نشنیدی که فلانشخص در نزدیکی منزل جحفه وقتی که میآمدی میگفت : مرا به قدر یک میل سوارکن که و الله خسته شدهام ، و تو سر راست نکردی ، پس استخفاف به او کردی . و هر کهاستخفاف به مؤمنی کند به ما استخفاف کرده است و حرمتخدای - عز و جل - را ضایعنموده است» . (1)
و فرمود : «هر که به جهتحاجتی به نزد برادر خود رود و او قدرت بر روا کردن آنداشته باشد و روا نکند ، خدا بر او مسلط میکند افعی را که انگشت ابهام او را در قبر بگزد ، تا روز قیامت» . (2)
و از حضرت امام موسی کاظم علیه السلام منقول است که : «هر که به نزد مردی ازبرادران خود رود و پناه بر او برد به جهت کاری ، و او با وجود قدرت ، او را پناه ندهد ، به تحقیق که قطع ولایتخدا را کرده است» . (3)
و از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «هر که اهتمام دردرست کردن و اصلاح امور مسلمانان نداشته باشد مسلمان نیست ، به شرط قدرت» . (4)
ضد این صفت ، اهتمام داشتن در قضاء حوائج مسلمین ، و سعی در اعانت وبرآوردن مهمات ایشان است . و این ، از صفات شریفه ، و
ثواب به جا آوردن آنبیحد و نهایت است .
طریقت بجز خدمت خلق نیست***به تسبیح و سجاده و دلق (1)نیست
ره نیک مردان آزاده گیر*** چو استادهای دست افتاده گیر
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرموده که : «هر که یک حاجتبرادر خود رابر آورد ، چنان است که در همه عمر خود خدا را خدمت کرده است» . (2)
و فرمود : «هر که راه رود به جهتحاجتبرادر خود در یک ساعت از شب یا روز ، خواه آن را بر آورد یا نه بهتر است از برای او از اعتکاف دو ماه» . (3)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «هر که برود در پیبر آوردن حاجتبرادر مسلم خود ، خدای - تعالی - هفتاد و پنج هزار ملک را امرمیفرماید که او را سایه بیندازند . و هیچ قدمی بر نمیدارد مگر این که خدا از برای اوحسنه مینویسد و سیئه را محو میکند . و درجه او را بلند میگرداند . و چون از حاجتاو فارغ شد ثواب حج و عمره از برای او ثبت میکند» . (4)
و فرمود : «هر که برادر او حاجتی به نزد او بیاورد و او نتواند روا کند و دل او مشغولشود به اینکه اگر میتوانست روا کند روا میکرد خدای - تعالی - به این جهت او را داخل بهشت میکند» . (5)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «هر که بر آورد حاجتیاز برادر مؤمن خود را ، خدای - تعالی - در روز قیامت صد
هزار حاجت او رابر میآورد ، که یکی از آنها داخل کردن اوستبه بهشت . و یکی دیگر آن است که : خویشان و برادران و آشنایان او را داخل بهشت میکند ، اگر دشمن اهل بیت نباشند» . (1)
یکی خار پای یتیمی بکند*** به خواب اندرش دید صدر خجند (2)
همی گفت و در روضهها (3)میچمید (4)*** کزان خار بر من چه گلها دمید
و فرمود : «بر آوردن حاجتبرادر مؤمن ، بهتر است از آزاد کردن هزار بنده . و سوارکردن هزار پیاده ، که در راه خدا جهاد کنند» . (5)
و فرمود که : «برآوردن حاجتبرادر مؤمنی محبوبتر است در نزد خدا از بیستحج ، که صاحب آن در هر حجی صد هزار دینار در راه خدا انفاق کرده باشد» . (6)
و فرمود : «هر که این خانه را یک طواف کند ، شش هزار حسنه از برای او نوشتهمیشود . و شش هزار سیئه از او محو میشود . و شش هزار درجه بلند میشود . وشش هزار حاجت او برآورده میشود . و چون به نزدیک «ملتزم» ، - که موضعی است ازدیوار خانه - رسد هفت در بهشتبر او گشوده میشود .
راوی گوید عرض کردم که : فدای تو شوم ، این فضیلت همه در طواف است ؟ فرمودبلی . و خبر دهم ترا به بهتر از این ، بر آوردن حاجت مسلمانی افضل است از ده طواف» . (7)
و فرمود : «هر مؤمنی که حاجتی به نزد برادر خود آورد ، پس به درستی که اینرحمتی است که خدا به سوی او
رانده و از برای او سبب ساخته است . پس اگر آنحاجت را بر آورد ، رحمت را قبول کرده است . و اگر آن حاجت را رد کند - با وجودقدرت او بر قضای آن - از خود رد کرده است رحمتی را که خدا به سوی او فرستادهبود» . (1)
و فرمود : «هر که راه رود در پی بر آوردن حاجتبرادر مؤمن خود ، از برای خدا تا آن را بر آورد ، خدای - تعالی - ثواب حج و عمره مقبول ، و روزه دو ماه از ماههایحرام ، و اعتکاف دو ماه در مسجد الحرام به جهت او مینویسد . و کسی که برود در پیروا کردن حاجتبرادر خود و آن حاجتبرآورده نشود ، ثواب یک حج مقبول خدا بهجهت او مینویسد» . (2)
و حضرت موسی بن جعفر علیه السلام فرمود که : «از برای خدا در روی زمینبندگانی است که سعی میکنند در حاجات مردم ، ایشاناند که در روز قیامت از هرخوف و ترسی ایمناند . و هر که سروری در دل مؤمنی داخل کند ، خدا در روز قیامتدل او را شاد میگرداند» . (3)
کسی نیک بیند به هر دو سرای*** که نیکی رساند به خلق خدای
خدا را بر آن بنده بخشایش است*** که خلق از وجودش در آسایش است
و اخبار بر این مضامین بسیار است ، که شرح دادن همه آنها ممکن نیست . و خود اینمطلب چندان ظاهر است که احتیاج به بیان ندارد ، زیرا همه مردمان ، بندگان خداوندمناناند ، و هر که با بنده کسی نیکی کند
همانا با او کرده است . بلکه بسا باشد که مولا ازنیکی کردن به بنده او خشنودتر میشود از نیکی کردن به خود او . پس کسی که رضایخدا را جوید ، در کارگذاری بندگان او نهایت اهتمام را به جا میآورد .
غم جمله خور در هوای یکی*** مراعات صد کن برای یکی
و هر که را حق - سبحانه و تعالی - اقتدار آن داد که کار مسلمانی را بسازد ، باید بهشکرانه آن ، به «طی امر» (1)آن پردازد .
چو خود را قوی حال بینی و خوش*** به شکرانه ، بار ضعیفان بکش
و شکی نیست که : برآوردن حاجات برادران دینی موجب سرور و خوشحالی ایشانمیگردد . و ثواب مسرور کردن برادر ایمانی نیز از حد و نهایتبیرون است . شاد کردندلی بهتر از آباد کردن کشوری است . دلهای غمناک ، خانه خداوند پاک است . پسکسی که آن را به شادی مرمت کند خانه خدا را مرمت کرده است . و هر کسی را نسبتبندگی خداست ، و هر که بنده کسی را شاد کند ، مولای او را شاد کرده است .
از حضرت امام همام جعفر بن محمد الصادق علیه السلام مروی است که : «هر که سرور داخل دل مؤمنی کند ، حضرت رسول صلی الله علیه و آله را مسرور کردهاست . و هر که رسول را مسرور کند ، خدا را مسرور کرده است . و همچنین غمناکساختن مؤمن» . (2)
و نیز از آن سرور مروی است که : «هر که فریاد رسی کند مؤمن مضطری را
در وقتگرفتاری او ، و او را از غم فرج دهد ، و یاری کند او را به بر آوردن حاجت او ، خدای - تعالی - مینویسد از برای او هفتاد و دو رحمتخود را ، که یکی را در دنیا به اومیرساند و به آن امر معیشت او را به اصلاح میآورد . و هفتاد و یک دیگر را ذخیرهمیکند از برای روز قیامت و هولهای آن روز» . (1)
و از سلطان سریر ارتضا علی بن موسی الرضا علیه السلام مروی است که : «هر که شادکند مؤمنی را از غم و اندوه ، شاد میکند خدای - تعالی - دل او را در روز قیامت» . (2)
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «هر که شاد کند مؤمنی را ، مرا شادکرده است . و هر که مرا شاد کند ، خدا را شاد کرده است» . (3)
و فرمود که : «محبوبترین اعمال در نزد خداوند متعال - جل شانه - شاد کردنمؤمنان است» . (4)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «در آن چیزهائی کهخداوند - سبحانه - با بنده خود موسی علیه السلام راز گفت این بود که : فرمود مرابندگانی است که بهشتخود را بر ایشان مباح فرمودهام ، و ایشان را در بهشتصاحب اختیار خواهم ساخت . موسی عرض کرد : پرودگارا ! ایشان چه طایفهاند ؟ فرمود : کسی است که دل مؤمنی را شاد سازد سپس آن حضرت فرمود که : «شخصمؤمنی در مملکت پادشاه جباری بود ، آن جبار قصد او کرد
، آن مؤمن فرار کرد بهولایت کفار ، و به خانه مرد مشرکی فرود آمد . و آن شخص مشرک وی را جای داد و بااو مهربانی کرد و میهمانی او نمود . و چون هنگام وفات آن شخص کافر رسید پروردگارعالم به او وحی فرستاد که : قسم به عزت و جلال خودم که اگر در بهشت تو را راه میبود - یعنی کافر نمیبودی - ترا در آنجا ساکن میکردم ، اما بهشتحرام استبر کسی کهمشرک بمیرد ، و لیکن ای آتش دوزخ ! او را بترسان و حرکت ده و لیکن اذیت مرسان . وروزی از دو طرف روز به او خواهد رسید» . (1)
و نیز آن حضرت فرمود که : «چنان نپندارد کسی از شما که چون مؤمنی را شاد کردفقط او را شاد کرده است ، نه ، بلکه و الله ما را شاد کرده است . بلکه و الله پیغمبر خدا راشاد کرده است» . (2)
و فرمود که : «چون مؤمن از قبر خود بیرون آید با او «مثالی» (3)بیرون خواهد آمد وبه او خواهد گفت : بشارت باد تو را به کرامت و سرور از جانب خدا . آن مؤمن خواهدگفت : خدا ترا به خیر بشارت دهد . پس آن مثال همراه او خواهد رفت و او را بشارتخواهد داد . و چون به امر هولناکی رسند گوید : این از تو نیست . و چون به خوبی رسندگوید : این از تو است . و از او جدا نخواهد شد تا او را به مقام حضور باری - تعالی - باز دارد . پس
1) 30. کافی ، ج 2 ، ص 188 ، ح 3
2) 31. کافی ، ج 2 ، ص 189 ، ح 6 .
3) 32. شیخ و جسم مثالی . (فلاسفه معتقدند که : عالم مثال و اشباح ، عالمی است میان عالم ارواح و عالم اجسام ، که شبیه به عالم اجسام است . مثل صورت در آیینه که جسم به نظر میآید اما جسم نیست . و ارواح بعد از مفارقتابدان مثالی میمانند تا قیامت) . رک : فرهنگ معارف اسلامی ، ج 3 ، ص 1687 .
چون امر الهی رسد که او را به بهشتبرند ، آن مثال خواهد گفت که :
بشارت باد ترا ، که خدای - تعالی - امر فرموده تو را به بهشتبرند . آن مؤمن گوید خداتو را رحمت کند تو کیستی که با من همراهی کردی و مرا بشارت رسانیدی ؟ گوید : منآن سروری هستم که در دنیا مرا داخل دلهای برادران خود میکردی . خدای - تعالی - مرا خلق کرد که تو را بشارت رسانم و در تنهائی انیس تو باشم» . (1)
و این قدر که از برای ادخال سرور بر برادران دینی فضیلت و ثواب وارد شده استهمان قدر معصیت و عذاب در اندوهگین کردن آنهاست . و کسی که شاد شود از غمناکیبندگان خدا ، خبیث النفس و ناپاک طینت است .
و شکی نیست که : این صفت ، ناشی از خباثت نفس است . و بسیاری از خبیث طبعان ، به این صفت مبتلا هستند ، و در پی آناند که اخبار موحشه را به مردم رسانند . و چونخبری شنیدند که موجب غم و اندوه کسی است ، آرام نمیگیرند تا آن خبر را به او رسانند .
و سبب آن یا ضعف نفس است ، یا طمع مالی . و آن از جمله مهلکات است . و ضررآن عام ، و فساد ، آن تام است ، زیرا اگر بساط امر به معروف و نهی از منکر پیچیده شود ، واساس آن برچیده شود ، آیات نبوت از میان مردم بر طرف ، و احکام دین و ملت ضایع و تلف میگردد
1) 33. کافی ، ج 2 ، ص 190 ، ح 8
. و جهل و نادانی عالم را فرو میگیرد . و ضلالت و گمراهی ظاهرمیشود . و آثار شریعت رب العالمین فراموش ، و چراغ آیین سید المرسلین خاموش ، فتنهو فساد شایع ، و ولایت و اهل آنها نابود و ضایع میگردند .
و از این جهت است که میبینی و میشنوی که : در هر روزگاری که قوی النفسدینداری که حکم او نافذ و جاری بود ، از علمای صاحب دیانت ، یا امرایصاحب سعادت از پی این کار دامن همتبر میان زد ، و در راه دین و آئین از ملامت وسرزنش مردمان اندیشه نکرد ، همه مردمان به طاعات و «مبرات» (1)راغب ، و تحصیلعلم و عمل را طالب شدند . و برکات از آسمان بر ایشان نازل ، و خیر دنیا و آخرتایشان را حاصل شد . و در هر زمانی که عالم عاملی ، یا سلطان عادلی همتبر این امرخطیر نگماشت ، و این کار عظیم را سهل انگاشت ، امر مردم فاسد ، و بازار علم و عملکاسته گشته مردم به لهو و لعب مشغول ، و به هوا و هوس گرفتار ، و خود سر شدند . و یادخدا و فکر روز جزا را فراموش ، و از باده معاصی و ملاهی مست و مدهوش گشتند .
و به این سبب در آیات و اخبار ، مذمتبسیار بر ترک امر به معروف و نهی از منکر شده .
خدای - تعالی - میفرماید :
«لو لا ینهیهم الربانیون و الاحبار عن قولهم الاثم و اکلهم السحت لبئس ما کانوا یصنعون»
یعنی :
1) 1. خوبیها .
«چرا نهی نمیکنند علماء و دانایان ، ایشان را ازگفتار گناه و خوردن حرام ؟ هر آینه بدکاری است آنچه میکنند» . (1)
و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که : «هیچ قومی نیست کهمعصیت کنند و در میان ایشان کسی باشد که قدرت داشته باشد ایشان را منع کند ونکند ، مگر بیم آن است که خدای - تعالی - فروگیرد ایشان را به عذابی که از نزد او نازلمیگردد» . (2)
و نیز از آن سرور منقول است که فرمود : «باید البته امر به معروف و نهی از منکرنمایید . و الا بدان شما بر شما مسلط میشوند . پس خوبان شما دستبه دعا بر میدارند ودعای ایشان به درجه اجابت نمیرسد» . (3)
و فرمود که : «خدا عذاب نمیکند خواص را به گناه عوام ، تا معاصی در میان ایشانظاهر و هویدا گردد و خواص را قدرت بر انکار آنها باشد و انکار نکنند» . (4)
و از حضرت امیر مؤمنان علیه السلام منقول است که فرمود : «به درستی که کسانی که پیش از شما به هلاکت رسیدند بدان واسطه بود که مرتکب معاصی شدند ، و علمایایشان آنها را نهی نکردند ، چون معصیت ایشان به طول انجامید عقوبات الهی بر ایشاننازل گردید» . (5)
و فرمود که : «امر به معروف و نهی از منکر ، دو مخلوقاند از خلقهای الهی ، پس هر کهیاری کند آنها را خدا او را عزیز کند . و هر که ذلیل کند آنها را خدا او را ذلیل کند» . (6)
و نیز از کلمات
آن حضرت است که : «هر که ترک کند انکار منکر را به دل و دستو زبان ، او مردهای است در میان زندگان» . (1)و فرمود که : «رسول خدا ما را امر کرد که ملاقات کنیم با اهل معاصی با روهایدرهم کشیده» . (2)و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «خداوند عالم به شعیبنبی وحی فرستاد که : من صد هزار نفر از قوم ترا عذاب خواهم کرد ، چهل هزار نفر بدان ، و شصت هزار نفر از نیکان . عرض کرد که : پروردگارا ! نیکان را چرا ؟ خطاب رسید : بهجهت آنکه «مماشات» (3)و سهل انگاری با اهل معصیت کردند و به غضب من غضبناکنگشتند» . (4)و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که : «پاکیزه نشد طایفهای که ازاقویای ایشان حق ضعفای ایشان گرفته نشد» . (5)و از آن حضرت مروی است که : «خدای - تعالی - دو ملک را فرستاد به شهری کهآن را با اهلش سرنگون سازند ، چون به آنجا رسیدند ، مردی را دیدند که خدا رامیخواند و تضرع میکند و زاری مینماید . یکی از آن دو ملک گفت : این مرد رانمیبینی ؟ گفت : چرا و لیکن آنچه خدا فرموده به جا میآوریم . آن یک گفت : من کارینمیکنم تا پروردگار رجوع کنم و از او سؤال کنم . پس مراجعت کرد و عرض کرد :
پروردگارا ! چون به این شهر رسیدیم فلان بنده ترا دیدیم که تو را میخواند و تضرعمیکرد . خدای - تعالی - فرمود : امری که
کردم به جا آورید ، به درستی که آن مرد کسیاست که هرگز در غیظ به جهت امر من متغیر نشده ، یعنی در معاصی به غضب نیامده» . (1)
و روزی آن حضرت به طایفهای از اصحاب خود فرمودند که : «بر من لازم است کهبیگناهان شما را به گناهکاران مؤاخذه نمایم . و چگونه لازم نباشد و حال اینکه از مردیاز شما عمل قبیحی به شما میرسد و انکار بر او نمیکنید . و از او دوری نمینمائید . واذیت نمیرسانید او را تا آن را ترک کند» . (2)
و فرمود که : «البته بار خواهم کرد گناهان نادانان شما را بر علما و دانایان شما . چه چیز باز میدارد شما را که چون از مردی از شما معصیتی به شما برسد به نزد اوبیائید و او را سرزنش کنید و پند و نصیحت کنید ؟ ! شخصی عرض کرد که : قبولنمیکنند . فرمود : از ایشان دوری کنید و از نشستن با ایشان اجتناب نمائید» . (3)
و اخبار بسیار در منع از حاضر شدن در مجالس معصیت ، وارد شده ، در صورتی کهنهی از آن ، و دفع آن مقدور و ممکن نباشد .
و رسیده است که : «اگر کسی در مجلس معصیتحاضر شود لعنتبر او نازلمیشود» . (4)
بنابراین ، جایز نیست داخل شدن در خانههای ظلمه و فساق ، در هنگامی که مشغولظلمی یا فسقی باشند . و همچنین جایز یستحاضر شدن در مجامعی که در آنهامعصیتی واقع میشود و آدمی قدرت بر دفع آن ندارد ، زیرا که : ملاحظه معاصی ،
بدونضرورت جایز نیست . و عذر اینکه : من قدرت بر دفع آن ندارم مسموع نی . و به اینسبب بود که : جمعی از پیشینیان ، عزلت اختیار کرده و از مردم کناره گرفته و به اینمضمون عمل مینمودند .
اگر در جهان از جهان رستهایست*** دراز خلق برخویشتن بستهایست
و سبب عزلت ایشان این بود که مبادا در بازار و راه و مجامع و عیدگاه ملاحظهعصیان پروردگار را نمایند و از دفع آن عاجز باشند .
و چون حال مسامحه در امر به معروف و نهی از منکر را دانستی ، و فهمیدی که بر آنچه قدر مفاسد مترتب است ، خواهی دانست که : امر به معصیت و نهی از طاعت چهمفسدهای دارد . و چه عقاب در مقابل آن است ! روزی حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند که : «چگونه خواهید بود هرگاهزنان شما فاسد شوند ؟ و جوانان شما فاسق گردند ؟ و امر به معروف نکنید و نهی از منکرننمائید ؟ از روی تعجب عرض کردند که : همچنین وقتی خواهد بود ؟ فرمود : بلی . و بدتر از این ، چگونه خواهید بود هرگاه معروف در نظر شما منکر باشد و منکر معروف ؟ » . (1)
و هر که تامل کند در اخبار و آثار ، و آگاه باشد بر تواریخ و حکایات پیشینیان ، وبلاها و عقوباتی که به ایشان رسید ، و مشاهده عصر خود را کند ، و آنچه در آن حادثمیشود ببیند از : ابتلای مردمان بعد از شیوع معاصی ، به بعضی آفات سماویه و ارضیه
1) 17. بحار الانوار ، ج 100 ، ص 74 ، ح 14 . و ص 91 ، ح 82 . تهذیب الاحکام ، ج 6 ، ص 177 ، ح 359 .
، یقین میکند که : هر عقوبت آسمانی و زمینی ، از : طاعون و وباء ، و قحط و غلا ، وکم شدن آب و باران ، و تسلط اشرار و ظالمان ، و قتل و غارت و زلزله و امثال اینها ، بهسبب ترککردن مردمان است امر به معروف و نهی از منکر را .
بدان که ضد کوتاهی در امر به معروف و نهی از منکر ، سعی و اجتهاد در آنها است . واین از اعظم شعائر دین ، و اقوای علامتشریعت و آئین است . و آن مقصد کلی است ازبعثت انبیا و اوصیا ، و نایب گردانیدن متدینین از علمائی که مدار گردش آسیای جمیعادیان است . و اختلال آن موجب بازماندن آن از دور آن است . و از این جهت مدح وترغیب به آن در آیات و اخبار بیپایان رسیده ، و امر به آن شده .
خداوند عالم - جل شانه - میفرماید :
«و لتکن منکم امة یدعون الی الخیر و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون»
یعنی : «باید از شما طایفهای باشندکه مردم را به خیر بخوانند و امر به معروف کنند و نهی از منکر نمایند . و این طایفهرستگاراناند» . (1)
و نیز میفرماید : «کنتم خیر امة اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عنالمنکر»
یعنی : «شما بهترین امتی هستید که بیرون آمدهاید ، زیرا که : امر میکنید بهمعروف و نهی میکنید از منکر» . (2)
و از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : به
خدائی که جان من درقبضه قدرت اوست که البته شما را یکی از دو چیز خواهد بود : یا آنکه امر به معروفکنید و اهل معاصی را از منکرات باز دارید . یا آنکه حق - سبحانه و تعالی - عذابی از نزدخود بر شما گمارد و هر چند دعا کنید اجابت نکند» . (1)
و نیز از آن حضرت منقول است که : «جمیع اعمال حسنه و جهاد در راه خدا در پیش امر به معروف و نهی از منکر نیست مگر مثل جرعهای در پیش دریای بیپایان» . (2)
و از آن حضرت مروی است که : «خدای - تعالی - هیچ پیغمبری را مبعوث نکردمگر اینکه از برای او خواص اصحاب چند هستند ، و آن پیغمبر در میان ایشان به قدریکه خدا میخواهد مکث میکند . و به کتاب خدا و اوامر او عمل میکند ، تا اینکه خداقبض روح آن پیغمبر را کند . آن خواص میمانند و به کتاب خدا و امر او و طریقهپیغمبر او عمل مینمایند . و چون ایشان منقرض شدند بعد از ایشان هم طایفهایمیرسند که بر سر منبرها مینشینند که قول ایشان معروف ، و عمل ایشان منکر است .
پس هر وقتشما این زمان را دریابید واجب استبر هر مؤمنی که با ایشان جهاد ودفاع کند . و اگر قدرت نداشته باشد در دل با ایشان نزاع داشته باشد . و به غیر از این ، اسلامی نیست» . (3)
و از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام مروی است که : «امر به معروف ونهی از منکر ، اجل کسی را نزدیک
نمیکند ، و روزی کسی را کم نمیکند ، و بهتر از این ، کلام حقی است که کسی در پیش حاکم جابری بگوید» . (1)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «امر به معروف ونهی از منکر ، طریقه پیغمبران ، و شیوه نیکان است . فریضه عظیمهای است که سایر فرایضبه واسطه آن به پای داشته میشود . و به آن ، راهها امن میگردد . و مکاسب ، حلالمیشود . و مظلمهها به صاحبانش رد میشود . و زمین ، آباد میگردد . و از دشمنان دین ، انتقام کشیده میشود . و امر شریعت ، استقامتبه هم میرساند . پس به دلهای خود برمعصیت و اهل آن انکار کنید . و انکار ایشان را به زبان آورید . و روهای ایشان رابخراشید . و در راه خدا از ملامت ملامت کنندگان خوف و اندیشه منمائید . پس اگر قولشما را قبول کردند و از معصیتباز ایستادند و به حق رجوع کردند دیگر راهی وتسلطی بر ایشان نیست . به درستی که تسلط بر کسانی است که مردمان را ظلم میکنند ودر زمین به ناحق سرکشی مینمایند ، و ایشاناند که عذابی دردناک از برای ایشان آمادهاست . و با این کسان ، جهاد کنید ، با بدنهای خود و دشمن دارید ایشان را به دلهایخود» . (2)
و در بعضی اخبار وارد است که : «موسی علیه السلام بر پروردگار عرض کرد که :
کدام یک از بندگان تو در نزد تو محبوبتر است ؟ خطاب رسید : آنکه در تحصیل رضای ما چنان
کوشد که دیگران در تحصیل آرزوهای خود . و کسی که به پناه بندگان صالح ما در آید . و کسی که چون معصیت مرا ببیند چنان غضبناک گردد که پلنگ از برای خود ، یعنی از اندک و بسیار خلق نیندیشد . و از کشتن باک ندارد» . (1)
بلی : مؤمن باید که در حال معاینه معاصی به جهت تحصیل رضای پروردگار جبارغیرت دین ، و عصبیت و حمیت چنان بر او مستولی گردد که از کثرت و قوت مخالفانحق نیندیشد . و به مهابت و سطوت ملوک و سلاطین التفات نکند . و در نصرت حق ، ازمال و جان و آبرو مضایقه ننماید .
رسانیدن امر حق طاعت است*** ز زندان نترسی که یک ساعت است
یکی از صحابه به حضرت رسول صلی الله علیه و آله عرض کرد که : «کدام یک ازشهیدان نزد خدا گرامیترند ؟ فرمود : مردی که در پیش حاکم ظالمی سخن حق گوید وآن ظالم او را بکشد . و اگر نکشد دیگر گناه بر او نوشته نمیشود» . (2)
پس هر که طالب سعادت و رضای حضرت رب العزة باشد باید در هر وقت ازملاحظه معاصی ، خودداری نکند . و چگونه کسی که خود را بنده خدا داند در حینمشاهده نافرمانی او خودداری تواند کرد ، و حال اینکه دو نفر که با هم فی الجمله ربطیدارند نمیتوانند ملاحظه سهل انگاری در امر یکدیگر را بکنند . و چه ربطی از خالقیتبالاتر و برتر است ؟ و کسی که خود را وابسته به دیگری داند ، - مانند حاکم نسبتبهپادشاه ، یا
ملازم حاکم نسبتبه حاکم ، یا امثال آنها - اگر ببیند که کسی مخالفت آنشخص را میکند در صدد معارضه و منازعه بر میآید . پس چگونه میشود که کسیمخالفت پروردگار را ببیند و متعرض نگردد ، و رضای مردم را بر رضای خدا مقدمدارد . و به تجربه ثابت ، و از اخبار و آثار ظاهر میگردد که : پاس شریعت داشتن ، و همتبر اصلاح حال بندگان خدا گماشتن ، موجب عزت ، و غلبه حرمت در نظرها ، و طول عمرمیگردد .
و مخفی نماند که : آنچه از آیات و اخبار مذکوره ، و سایر آیات «عدیده» (1)، و اخبارمتواتره مستفاد میشود این است که : امر به معروف و نهی از منکر بر هر فردی از افرادمکلفین واجب است . و این مطلب ، مورد اتفاق جمیع علمای شیعه و سنی است . به این معنی که : امر کردن به واجبات ، و نهی کردن از افعال محرمه ، وجوب دارد . و اما امر بهمستحبات ، و نهی از امور مکروهه ، واجب نیست ، بلکه سنت است . و وجوب امر بهواجب و نهی از حرام چهار شرط دارد :
اول آنکه : علم داشته باشد به اینکه : این فعل بر آن شخص واجب استیا حرام .
پس در امور متشابه ، امر به معروف و نهی از منکر وجوب ندارد . بنابراین ، هر که علم به همرسانید به وجوب یا حرمت هر امری ، به نحوی که احتمال اختلاف مجتهدین را در آنندهد ، مثل اینکه : ضروری دین یا مذمتیا
1) 27. شماره شده (زیاد)
اجماعی همه علماء باشد بر او لازم است کهامر و نهی در آن کند . و کسی که علم قطعی نداشته باشد به حکم چیزی ، و اجماعینباشد ، بلکه اختلافی باشد یا احتمال اختلاف فقها را در آن امر بدهد اگر چه خودمجتهد باشد و در حکم آن رایی داشته باشد ، یا رای یکی از مجتهدین را در آن بداندنمیتواند کسی را به عنوان وجوب به آن امر و نهی نماید ، و در آن امر به معروف ونهی از منکر به عمل آورد . مگر در حق کسی که بداند لازم بر آن کس همان حکمی استکه او نیز میداند .
خلاصه کلام آنکه : در مسائل «قطعیه اجماعیة» (1)بر هر کسی امر به معروف ونهی از منکر در حق هر کسی لازم است . و اما در غیر آنچه اجماعی است ، و اختلافآرای مجتهدین در آن ممکن است ، مجتهدی یا مقلدی امر و نهی در آن نمیتواندکرد ، مگر بر کسی که بداند اعتقاد او هم موافق اعتقاد اوست ، یا باید موافق باشد .
دوم آنکه : احتمال فایده و اثری بر امر و نهی خود بدهد . پس چنانچه یقین داند یاظن غالب او این باشد که : اثری مترتب نمیشود امر به معروف و نهی از منکر واجبنخواهد بود .
سوم آنکه : متضمن مفسده و ضرری نباشد . پس اگر در امر به معروفی یانهی از منکری مظنه ضرری به خود یا به یکی از مسلمانان باشد ، وجوب آن قطع خواهدشد .
همچنان که در بعضی از روایات رسیده که
1) 28. تمام علما بر آن قول باشند
: هر که متعرض صاحب تسلط جابریبشود و بلیه به او برسد اجر و ثوابی از برای او نخواهد بود .
و آنچه مذکور شد که : گرامیترین شهیدان کسی است که سخن حقی در نزد ظالمیبگوید و او را بکشد در صورتی است که ابتداء مظنه مفسده نداشته باشد و چنین داندکه : ضرری به او نخواهد رسید .
چهارم آنکه : از شخصی که معروف ترک شده یا منکر صادر گردیده آثار پشیمانی و توبه به ظهور نرسد ، که اگر آن شخص نادم شود دیگر احتیاج به امر به معروف ونهی از منکر نیست .
و از جمله اموری که در امر به معروف و نهی از منکر لازم است آن است که : علم بهصدور آن هم رسیده باشد ، به این نحو که : آدمی خود آن را ببیند یا علم به آن بههم رساند بدون اینکه تفحص یا تجسس نماید . اما به محض احتمال یا مظنه ، تجسس ازآن جایز نیست و در صدد فحص نباید برآمد . پس اگر کسی گمان برد که : شخصی درخانه مشغول معصیتی است ، اما یقین نداشته باشد نمیتواند داخل آنجا شود . و نبایددر صدد تحقیق آن برآید . و همچنین جایز نیست گوش فرا داشتن ، تا معلوم شود کهصدائی که میآید معصیت استیا نه . یا بوئیدن دهان ، به جهت آنکه معلوم کنی شرابخورده استیا نه . یا تحقیق اینکه آیا در خانه شراب دارد ؟ یا آنچه در ظرف اوستشراب استیا نه ؟ یا پرسیدن اینکه در زیر دامان ، آلت «سازی» پنهان
کرده استیا نه ؟ وخلاصه آنکه تا علم حاصل نشود تفحص و تجسس نمودن جایز نیست . و از همسایه ورفقای فاسق تفتیش فسق او را کردن روانه .
بلی اگر کسی تفحص نمود و بر آن معصیتی معلوم شد ، در آن وقت نهی از آن لازماست ، اگر چه ابتداء خوب نکرده است که تجسس نموده . و لازم نیست که آن کهامر به معروف و نهی از منکر میکند عادل باشد ، و خود هیچ معصیتی ، یا همان معصیت رانکند ، بلکه بر هر که بر ترک معروفی ، یا فعل منکری مطلع شد بر او امر و نهی لازماست . خواه خود آن شخص خوب باشد یا بد . اگر خود ، آن معصیت را بکند به آنجهت عاصی و گناهکار خواهد بود . و اگر با وجود این ، از دیگری مطلع شود امر و نهینکند دو گناه کرده خواهد بود .
بلی : کسی که خود مرتکب معصیتی باشد و دیگران را از آن نهی کند خالی ازخجالت و شرمساری در نزد حضرت باری نیست .
همچنان که در اخبار رسیده که به حضرت عیسی علیه السلام وحی رسید که :
«اول نفس خود را پند ده ، اگر پند پذیر شدی ، آن وقت مردم را پندگوی . و اگر نه ، از من حیا و شرم کن» . (1)
و لیکن ظاهر آن است که : این در صورتی است که امر به معروف و نهی از منکر به قهرو غلبه و تسلط باشد . اما اگر به عنوان پند و موعظه
1) 29. احیاء العلوم ، ج 2 ، ص 275 . و محجة البیضاء ، ج 4 ، ص 111
و نصیحتباشد دور نیست که شرطباشد که خود ، مرتکب آن معصیت نگردد . و مردمان بر صدور آن معصیت از او مطلعنباشند ، زیرا اگر مردم او را مرتکب آن گناه دانند موعظه او اصلا فایده و اثری نمیبخشد . و دانستی که با وجود عدم اثر ، امر و نهی واجب نیست .
خلاصه اینکه : امر به معروف و نهی از منکر ، به دو وجه میشود :
یکی به قهر و تسلط ، مثل شکستن ساز و ریختن شراب و باز داشتن از زنا و لواط وامثال اینها . و شرط این وجه ، عدالت و عدم صدور آن معصیت از امر و نهی کننده نیست .
و یکی دیگر به وعظ و نصیحت و ترسانیدن از خدا و عذاب ، و ظاهر آن است که :
چون با وجود فسق آن شخص ، و ارتکاب خود ، آن معصیت را اثری بر نصیحت اومترتب نشود ، شرط باشد که : مردم او را مرتکب آن معصیت ندانند .
و آنچه مذکور شد از برای هر کسی است که ملاحظه معصیتی را کند و بر آن مطلعشود . اما شخصی که خود را نصب میکند از برای اصلاح حال مردم ، و ارشاد و هدایتایشان ، و تبلیغ احکام شریعت ، و بر مسند نیابتحضرت سید المرسلین و ائمه معصومین - صلوات الله علیهم اجمعین - مینشیند باید متصف به صفت تقوی و عدالت و ورع وزهد باشد . و عالم به احکام کتاب خدا و احادیث ائمه هدی بوده ، جامع شرایط حکم وفتوی باشد
.
و اشاره به این شخص فرموده استحضرت امام جعفر صادق علیه السلام درمصباح الشریعه که میفرماید : «هر که هوا و هوس خود را ترک نکرده ، از آفات نفساماره و شهوات آن دوری نجسته ، و لشکر شیطان را «منهزم» (1)نساخته ، و در پناه خدا وامان و نگاهداری او داخل نشده ، صلاحیت امر به معروف و نهی از منکر را ندارد ، زیرا کههر که : چنین نباشد هر وقتی که امری از اوامر الهیه را ظاهر سازد حجتبر خود اومیشود ، و مردم به او یقین نمیکنند و خدای - تعالی - میفرماید : «آیا مردم را به خوبیامر میکنید و خود را فراموش مینمائید ؟ و خطاب به او میرسد که : ای خیانتکار ! مخلوقات مرا نهی میکنی از آنچه خود به عمل میآوری و داخل آن گردیدهای ؟ ! » . (2)
و بدان که : از برای چنین شخصی ، یعنی کسی که بنای امر به معروف و نهی از منکرمیگذارد و در صدد اصلاح حال مردم بر میآید سزاوار است که : خوش خلق و صاحبصبر و حلم و قوی النفس باشد که از سخن مردم مضطرب و اندوهناک نشود . و اگر درحق او چیزی گویند که لایق او نباشد متزلزل نگردد ، زیرا که : مردم همگی تابعهوا و هوساند ، و در پی استیفای لذات خوداند . پس اگر ایشان را نهی کند ، بر ایشان شاق و گران میباشد . و به این جهت ، زبان خود را در حق او میگشایند و نسبتبه او سخنانیمیگویند که : لایق شان
او نیست . و بسا باشد که : در مقابل او گفتار یا کردار خلاف ادبینسبتبه او به عمل میآورند . پس باید دلی قوی داشته باشد که به اینها مضطرب نگرددو از جا در نرود . و باید با مردم مهربان باشد . و با ایشان به رفق و مدارا رفتار کند ، چونپند و نصیحتبه رفق و ملایمت ، بهتر در دل جا میکند و بیشتر تاثیر میکند . و بایدبیطمع از مردم باشد . و قطع طمع و امید از ایشان نموده باشد ، زیرا که : کسی که طمع بهمال مردم دارد ، یا امید ستایش و مدح به ایشان دارد نمیتواند اصلاح مردم کند وامر به معروف و نهی از منکر نماید .
گویند : «یکی از بزرگان در خانه گربهای داشت و قصابی در حوالی او دکان داشت ، وآن شخص هر روز از آن قصاب به جهت گربه خود پارهای گوشت میگرفت . روزی ازآن قصاب معصیتی دید اول به خانه آمد و گربه را بیرون کرد بعد از آن به نزد آنقصاب آمده وی را از آن معصیت منع کرد و نهی نمود و سخنان درشتبا او گفت .
قصاب گفت : گربه تو چیزی نخورد . گفت : تا گربه را بیرون نکردم و طمع از تو نبریدمدر مقام منع تو بر نیامدم» . (1)
از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که : «صاحب امر به معروف بایدعالم باشد به حلال و حرام ، و از آنچه متعلق به نفس اوست . و در آنچه امر و نهیمینماید فارغ شده
1) 32. جامع السعادات ، ج 2 ، ص 248 .
باشد . و خیر خواه مردمان ، و مهربان به ایشان باشد . و ایشان را بهلطف و گفتار نیک به خوبی بخواند . و معرفتبه تفاوت اخلاق مردم داشته باشد ، تا باهر کسی به نوعی که باید رفتار کند . و به مکرهای نفس مکاره و کید شیطان ، بینا و داناباشد . هر اذیتی از مردم به او رسد بر آن صابر باشد ، و در صدد مکافات ایشان نباشد .
شکایت از ایشان نکند و حمیت و عصبیتبکار نبرد . و از برای نفس خود به غیظ نیاید .
نیتخود را از برای خدا خالص سازد و استعانت و یاری از او جوید . پس اگر مردمنافرمانی کنند و با او جفا نمایند صبر کند . و اگر فرمان او برند و سخن او را قبول کنندشکر گزاری ایشان را کند . و امر خود را به خدا واگذارد . و به عیب خود بینا باشد» . (1)
و مخفی نماند که آنچه ذکر شد شرایط و آداب آن کسی بود که امر به معروف ونهی از منکر مینماید . و اما کسی را که باید امر و نهی کرد شرط او در غالب آن است که :
عاقل و بالغ باشد . بلی : در بعضی از منکرات این شرط نیست ، چون اگر کسی طفل یادیوانه را ببیند که شراب میخورد بر او واجب است که شراب را بریزد و او را منع کند .
و همچنین اگر دیوانهای را ببیند که با دیوانه لواط یا زنا میکند ، یا با حیوانی جمع شدهباید او
1) 33. شرح مصباح الشریعه ، باب 64 ، ص 362
را منع کند .
چون وجوب امر به معروف و نهی از منکر را دانستی و شرایط آن را شناختی ، بدان که :
از برای آن چند مرتبه است :
اول : انکار قلبی ، به این نحو که : در دل ، منکر فاعل معصیتباشی . و از این جهت اورا دشمن داشته باشی . و این مرتبه ، مشروط به چهار شرطی که گذشت نیست ، بلکه همینبه دو شرط از آنها مشروط است : یکی اینکه : عالم باشد به اینکه آنچه را مرتکب شدهمعصیت است . و دیگر آنکه : آن شخص که مرتکب منکر شده نادم و پشیمان نباشد .
دوم : ارشاد و هدایت و شناسانیدن اینکه آنچه را کرده معصیت است ، زیرا بسیاریاز مردم از راه جهل و نادانی مرتکب بعضی معاصی میگردند .
سوم : اظهار تنفر و اکراه از آن شخص عاصی ، و کناره جوئی و دوری کردن از او ، وترک دوستی و مجالستبا او .
چهارم : به زبان ، منع کردن و انکار بر او نمودن . ابتدا به پند و نصیحت ، و چنانچهمفید نشد به تهدید و ترسانیدن . و اگر آن نیز اثر نکرد به درشتی و سخنان زبر به او گفتنو دشنام دادن . به این نوع که : ای نادان ، و ای جاهل ، و ای احمق ، و ای فاسق و امثال اینها .
پنجم : به بازداشتن او از معصیتبه قهر و تسلط ، چون شکستن آلات لهو و لعب ، وریختن شراب ، و
گرفتن مال مغصوب و به صاحب آن رد کردن و امثال اینها .
ششم : با زدن به دست و پا بدون اینکه منتهی به قتل و جراحتشود .
هفتم : به شمشیر کشیدن و سلاح داشتن و مجروح کردن و کشتن . و این مرتبه در نزداکثر علمای ما موقوف به اذن امام علیه السلام است . و از برای رعیتبدون اذن امامجایز نمیدانند ، و لیکن سید مرتضی و جماعتی ، از برای کسی که متمکن باشد و موجبفسادی نباشد تجویز کردهاند ، اگر چه اذن امام در آن به خصوص نباشد .
چون وجوب امر به معروف و آداب و شرایط آن را معلوم کردی ، بدان که : منکرات ، یعنی اعمال ناشایسته که شامل حرام و مکروه استبسیار است . و آنچه در امثال اینروزگار در میان مردم شایع شده و رسوم ایشان بر آنها جاری گشته بیشمار ، و احصاءآنها به طریق تفصیل ممکن نیست . و مجمل آنها نیز بسیار است . از آن جمله اعمالیاست که : غالب آن است که در مساجد میباشد ، مثل : اخلال به واجبات نماز و بعضیافعال آن ، چون ترک «طمانینه» (1)در رکوع و سجود . و تاخیر نماز از وقت آن . ونجاسات داخل مسجد نمودن . و در آنجا سخن دنیا گفتن . و خرید و فروش کردن . ودیوانگان و اطفال در آنجا بازی کردن . و غنا کردن در قرآن و غلط خواندن آن . وحاضر شدن زنان و نظر کردن ایشان به مردان . و نظر کردن مردان به ایشان . و
1) 34. سکون و آرامش .
داخل شدنجنب و حایض در آن . و غنا کردن مؤذنین - در اذان - و تعزیه خوانان و سایر خوانندگان .
و پیش از وقت اذان گفتن . و حدیث دروغ در موعظه یا تعزیه نقل کردن . و فتوی دادنغیر اهل . و در وعظ و نقل حدیث ریا کردن و قصد خودنمائیکردن ، و امثال اینها . وهمه اینها افعال ناشایسته است که بعضی از آنها حرام و بعضی مکروه است .
و هر که بر حرام آنها مطلع شد نهی از آن بر او واجب ، و هر که بر مکروه آنها مطلعگردید نهی از آن بر او مستحب است .
و از آن جمله ، اعمال ناشایستی است که : بیشتر در بازارها روی دهد ، چون : دروغگفتن در معاملات . و پنهان کردن عیب متاع . و قسم دروغ . و نزاع کردن . و فحش ودشنام و طعن و لعن و کم فروشی و معاملات فاسده . و داخل شدن در خرید و فروشبرادر مؤمن خود . و رباخوردن ، و غیر اینها .
و از آن جمله ، افعال منکرهای است که در کوچهها و «شوارع» (1)است ، چون : ستونهادر میان راه گذاردن . و دکه و تختگاه ساختن ، که باعث تنگی راه شود ، یا متصل به ملکغیر کند . و راه بر مردم تنگ کردن به گذاردن طبقهای اطعمه یا هیمه و چارپا بستن . وبار هیمه و خار و خس و نجاستبردن به نوعی که مردم متاذی شوند ، مگر اینکه دیگرراهی نباشد . و چارپایان را
1) 35. جمع «شارع» است ، یعنی : خیابانها .
زیاده از قدر طاقتبار کردن . و در میان راه ذبح کردن ، وخون و سرگین در آنجا ریختن . و خاکروبه و خاکستر و امثال آن افکندن . و آبپاشیدن ، به نوعی که : موجب لغزش پاباشد . و ناودان در کوچههای تنگ گذاردن ، کهضرر آن به ماره رسد . و سگ گزنده بر در خانههایی که بر سر راه باشد بستن ، و امثالاینها .
و همچنین معاصیای که در حمامها و کاروانسراها و مجلسها و مدرسهها و رباطها و دفترخانهها و غیر اینها یافت میشود ، از : کذب و غیبت و ریا و اسراف و خودنمائی وسخن لغو و مثل اینها . و همه این منکرات را هر که مطلع شد باید در مقام دفع و منع آنبرآید . و امثال اینها که ذکر شد ، از معاصی جزئیه است .
و اما گناهان عظیمه ، چون : بدعت در دین ، و ظلم بر مسلمین ، و قتل و زنا و لواط وشرب خمر و غنا و ساز و نظر به نامحرم و خوردن مال حرام ، و نماز در مکان غصبی ، ووضو و غسل در آب حرام ، و تصرف در مال وقف ، و غصب موقوفات ، و معامله باظلمه ، و جاهل بودن به اصول دین و مسائل عبادات و غیر اینها بیحد و نهایت است . واحصای آنها ممکن نیست ، خصوصا در امثال این زمان . پس اگر از برای مؤمندین داری میسر شود که : بعضی از اینها را دفع کند ، از برای او جایز نیست که در
خانهخود بنشیند و از مردم کناره جوید ، بلکه بر او واجب است که بیرون آید و دامن بر میانبندد و دین خدا را اعانت کند . بلکه از برای هر مسلمی سزاوار آن است که : ابتدا از خودشروع کند و خود را به صلاح آورد . و مواظبتبر طاعات نماید . و محرمات را ترککند ، بعد از آن ، به اهل و اولاد و اقارب و خویشان خود پردازد . و ایشان را ارشاد کند ، و از اعمال ناشایسته باز دارد . و چون از ایشان فارغ شد تعدی به همسایگان و اهل محلهخود کند . و از ایشان به اهل شهر خود . و همچنین تا به هر جای از عالم که دست اوبرسد . و چنانچه کسی با وجود قدرت در یکی از اینها ، اهمال و مسامحه کند بایدمستعد مؤاخذه پروردگار در موقف قیامتباشد .
و این ، نتیجه عداوت و کینه ، یا بخل و حسد است ، و از افعال ذمیمه میباشد .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود : «هر دو نفر مسلمی که از یکدیگر قهرو خشم کنند و از هم دوری جویند و سه روز چنین باشند و با هم صلح و آشتی نکنند ، از دایره اسلام بیرون میروند . و هر کدام که ابتدا به صلح و سخن گفتن کند در روزقیامت زود داخل بهشتخواهد شد» . (1)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «از برای مسلمانان ، حلال نیست که : زیادتر ازسه روز از برادر خود دوری و قهر کنند» . (2)
ز حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «هیچ دو مردی از رویقهر از یکدیگر جدا نمیشوند مگر اینکه یکی از آنها مستوجب لعنت میگردد . و بسا باشد که هر دو مستوجب شوند . شخصی عرض کرد : آنکه مظلوم است چرا مستوجبمیگردد ؟ فرمود : به جهت اینکه : او چرا برادر خود را به صلح نمیخواند و ابتدا به کلامنمیکند . از پدرم شنیدم که میفرمود : هرگاه دو نفر با هم نزاع کنند و یکی از آنها قهرکند ، آنکه مظلوم استباید به نزد آن دیگری بیاید و بگوید : ای برادر ! تقصیر با مناست و من ظلم کردهام ، تا نزاع از میان ایشان بر طرف شود . به درستی که خدا حاکمعادل است و از ظالم ، حق مظلوم را میگیرد» . (1)
و حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود که : «خدا رحمت کند کسی را کهالفتبیندازد میان دو نفر از دوستان ما . ای گروه مؤمنین ! سعی کنید و با یکدیگر مهربانینمائید» . (2)
و اخبار به این مضامین بسیار است . پس لازم استبر هر که طالب نجات آخرتباشد که در این اخبار تامل کند و آنچه در ثواب «اضداد» (3)آن ، از : دوستی و الفتبابرادران رسیده ملاحظه نماید ، و خود را از شر شیطان نگاهدارد ، و به جهت مطالب پوچدنیویه پیوسته از گرد کدورت و رنجش یکدیگر ، چون زنده در گور نباشد . و اگر نزاعیفیمابین او و کسی واقع شود خود را بر آن بدارد که : ابتدا به صلح و دیدن او کند
تا برشیطان و نفس اماره غالب گردد ، و به درجات رفیعه و ثوابهای اخرویه برسد .
و بداند که : هر که چون شیطان لعین ، دشمنی در کمین ، و چون نفس اماره بدخواهیهمخوابه و «قرین» (1)او باشد . چون فرصت کدورت و رنجش و دشمنی با دیگران دارد ، چگونه از مکر و نیرنگ دو عدوی تیزچنگ فراغتیافته ، با برادران دینی راه دشمنیمیپوید ؟ !
همچنان که اشاره به آن شد : ضد قهر و دوری از برادران مؤمن ، آشتی و الفتباایشان است . و این از اوصاف جمیله و اعمال فاضله است . و ثواب آن بیحد ، و فایدهآن بینهایت است .
از حضرت رسالت مآب صلی الله علیه و آله مروی است که : «جبرئیل خبر داد مراکه خدای - عز و جل - فرشتهای بر زمین فرو فرستاد ، آن فرشته میرفت ، تا به در خانهای رسید ، که مردی ایستاده اذن داخل شدن میطلبد . فرشته گفت : با صاحبخانه چه کارداری ؟ گفت : برادر مسلمان من است ، برای خدا به دیدن او آمدهام . فرشته گفت : کاردیگر نداری ؟ گفت : نه . پس آن فرشته به او گفت : به درستی که من فرستاده خدایم بهسوی تو . و خدای - تعالی - تو را سلام میرساند ، و میگوید : بهشت از برای تو واجبشد . و گفت : خدای - تعالی - میگوید که : هر مسلمانی که زیارت مسلمانی کند ، نه آناست که او را زیارت کرده ، بلکه مرا زیارت کرده
1) 6. همدم
است و ثواب او بر من بهشت است» . (1)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «چون مؤمن از منزلخود بیرون میآید ، که برادر خود را زیارت کند ، پس خدای - تعالی - فرشتهای به اوموکل میگرداند ، که بالی از بالهای خود را در زیر قدم او میافکند . و بال دیگر راسایبان او میکند . و چون به منزل برادر مؤمن داخل میشود ، خدای - تعالی - ندامیفرماید که : ای بنده تعظیم کننده حق من ، و پیروی کننده آثار پیغمبر من ! لازم استبر من که تعظیم تو کنم . از من سؤال کن تا عطا نمایم . بخوان مرا تا اجابت ترا فرمایم .
ساکتشو تا بیطلب حاجت تو برآورم . پس چون مراجعت کند ، آن فرشته مشایعت اوکند . و همچنان بال خود را سایبان او میسازد ، تا به منزل خود داخل شود . بعد از آن ، خدای - تعالی - ندا فرماید که : به تحقیق واجب گردانیدم برای تو بهشتخود را . و تو رااذن شفاعت دادم از برای بندگان خود» . (2)
و نیز مروی است که : «هر مؤمنی که از منزل خود برآید ، که زیارت برادر مؤمنخود کند ، و عارف به حق او باشد ، خدای - تعالی - برای هر قدمی حسنهای از برای اومینویسد . و سیئه او را محو میکند . و درجه او را بلند میگرداند . و چون در خانه رابکوبد ، درهای آسمان از برای او گشوده میشود . و چون با هم
ملاقات کنند و مصافحهنمایند ، و دستبه گردن یکدیگر کنند ، خدای - تعالی - متوجه ایشان گردد ، و به ایشانبر ملائکه مباهات کند . و فرماید : نظر کنید به این دو بنده من که زیارت یکدیگرنمودند ، و در راه من با هم دوستی کردند . بر من لازم است که ایشان را عذاب نکنم بهآتش . بعد از این ، پس چون بازگردد ، به عدد نفسها و قدمها و سخنهای او ملائکهمشایعت او کنند . و او را از شدائد دنیا و عذاب آخرت محافظت نمایند ، تا مثل آن شباز سال آینده . پس اگر در اثنای آن سال بمیرد از حساب روز قیامت معاف باشد» . (1)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «هر که به دیدن برادر مؤمن خود برود ، خدای - تعالی - میفرماید که : مرا دیدن کردی و ثواب تو بر من است . و راضی نمیشوم از برای تو ثوابی را کمتر از بهشت» . (2)
و فرمود که : «زیارت برادر مؤمن از برای خدا بهتر است از آزاد کردن ده بندهمؤمن . و هر که یک بنده مؤمن را آزاد کند ، به هر عضوی از بدن او همان عضو او ازآتش محفوظ میگردد» . (3)
و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که : «دو نفر که یکدیگر راملاقات کنند ، مثل دو دستاند که یکدیگر را میشویند . هیچ دو نفر مؤمنی یکدیگر راملاقات نمیکنند ، مگر اینکه به واسطه هر کدام ، خدا خیری به آن دیگر
میرساند» . (1)
و اخبار به این مضمون از حد افزون است . و سر در تاکید در زیارت برادران مؤمنیکدیگر را آن است که : ملاقات ایشان با یکدیگر ، باعث رفع ناخوشی و عداوت ، وحصول الفت و محبت میگردد . و این اعظم اسباب اصلاح امر دنیا و آخرت است ، زیراحصول وحشت میان دو نفر ، موجب فرصتشیطان و شادی او است . و سببگرفتگی خاطر و مشغول شدن دل و بازماندن از اصلاح خود میشود . و چون الفت ومحبت در میان برادران دینی بوده باشد ، بسیاری از اسباب فراغتحاصل ، و گرفتاریخاطر زایل میشود . و از این است که : خدای - تعالی - در مقام امتنان بر مؤمنینمیفرماید :
«لو انفقت ما فی الارض جمیعا ما الفتبین قلوبهم و لکن الله الف بینهم»
یعنی : «توهر گاه آنچه در روی زمین است ، همه را صرف میکردی که الفت میان دلهای بندگانمن بیندازی نمیتوانستی ، و لیکن خدا خود الفت افکند میان ایشان» . (2)
و به این سبب ، امر شده استبه سلام کردن بر یکدیگر . و مصافحه نمودن و معانقهکردن .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که : «سزاوارترین مردم به خدا و پیغمبرکسی است که ابتداء به سلام کند» . (3)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «خدا دوست داردفاش کردن سلام را» . (4)و فرمود که : «از جمله تواضع و فروتنی آن است که به هر که ملاقات کنی بر او سلامنمائی» . (5)و از حضرت امام صادق
علیه السلام مروی است که : «با یکدیگر مصافحه کنید کهمصافحه کینه را از دلها میبرد» . (1)و فرمود که : «مصافحه کردن با مؤمن ، افضل است ازمصافحه کردن با ملائکه» . (2)و نیز مروی است که : «چون دو مؤمن با یکدیگر ملاقات کنند و مصافحه نمایند ، خدای - تعالی - دستخود را در میان دستهای ایشان داخل میکند ، و با آنکه محبتبهبرادر مؤمن خود بیشتر دارد مصافحه میکند» . (3)و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «چون یکی از شما برادر خود راملاقات نماید ، بر او سلام کند و با او مصافحه کند» . (4)و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «چون دو مؤمن بایکدیگر معانقه کنند ، و دست در گردن یکدیگر نمایند رحمت الهی ایشان رافرو میگیرد . و چون همدیگر را در آغوش کشند ، و از آن ، غیر از رضای خدا نخواهند ، و منظورشان غرضی از اغراض دنیویه نباشد ، از جانب رب العزة به ایشان خطاب رسد که : گناهان شما آمرزیده شد ، عمل را از سرگیرید» . (5)
و به این سبب است که : امر به مهمانی کردن ، و عیادت مریض ، و تشییع جنازه ، وتعزیت اهل معصیت ، و امثال اینها شده .
و از این اخبار مستفاد میشود که : اهتمام حضرت باری به الفت و دوستی میانبندگان خود تا چه قدر است . و از برای حفظ این صفت ، چه سنتهای سنیه قرار داده . وچه قاعدهها وضع فرموده . و در این
زمان ، اکثر سنتها متروک و فراموش شده . و طریقهجاهلیت در میان مردم شیوع یافته . از آثار نبوت ، بجز رسمی ، و از طریقه شریعت ، بجزاسمی نمانده . شیطان صفاتی چند هم رسیدهاند که به جهت پیشرفت غرضهای فاسدهدو روزه دنیای خود ، نفاق و عداوت میان بندگان خدا میافکنند . و آنچه را که پروردگارایشان این همه اهتمام به آن دارد ، پشت پا میزنند . به دیدن یکدیگر نمیروند ، مگر ازروی ربا و نفاق ، و مبنی بر اغراض فاسده . و همدیگر را پرسش ، نمیکنند ، مگر از راه فساد و نیتهای باطله . سلام را یکی از علامات پستی میشمرند ، و از هر کسی توقع سلاممیکنند . و مصافحه را شیوه «بلها» میدانند .
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد*** آه اگر از پی امروز بود فردائی
و به اجماع علما ، از جمله محرمات عظیمه ، و گناهان شدیده است . و موجب عذابآخرت و بلاهای دنیاست . و از اخبار مستفاد میشود و به تجربه ثابت است که : قطع رحم موجب فقر و پریشانی و کوتاهی عمر میگردد . و به این سبب که هر خانوادهکه در آن نفاق و شقاق میان ایشان حاصل شد ، و خویشان با یکدیگر بنای نزاع وناخوشی گذاردند ، همگی به فقر و فاقه مبتلا ، و در اندک وقتی سلسله ایشان از هممیپاشد ، و زندگی ایشان به سر میآید .
و در مذمت قطع رحم همین قدر بس است که : قاطع رحم را خداوند عالم در قرآنمجید
لعن فرموده و میفرماید :
«و الذین ینقضون عهد الله من بعد میثاقه و یقطعون ما امر الله به ان یوصل و یفسدون فیالارض اولئک لهم اللعنة و لهم سوء الدار» .
یعنی : «کسانی که عهد خدا را میشکنند ، بعداز پیوند کردن آن ، و قطع میکنند آن چیزی را که خدا امر به وصل آن کرده - که رحمباشد - و در زمین فساد میکنند ، ایشاناند که از برای آنهاست لعنت و بدی عاقبت» . (1)
و از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «دشمنترین اعمال بهسوی خدا شرک به خداست ، و بعد از آن قطع رحم» . (2)
و فرمود که : «خدا فرمود که : من خداوند رحمن هستم و این رحم است . اسم آن رااز اسم خود مشتق کردهام ، هر که صله آن را به جا آورد ، من هم صله او را به جا آورم . وهر که آن را قطع کند من هم او را قطع میکنم» . (3)
و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام در خطبهای فرمودند که : «پناه میبرم به خدااز گناهانی که تعجیل میکنند ، تا بر طرف کردن صاحب خود . عبد الله بن کوا عرض کرد که : یا امیر المؤمنین ! آیا گناهی هست که در فنای آدمی تعجیل کند ؟ فرمود : بلی ، قطع رحم . به درستی که : اهل خانوادهای با هم اجتماع میکنند و دوستی مینمایند ، ومواسات و نیکوئی میکنند با یکدیگر ، در حالی که ایشان اهل فسق و فجورند ، ولی
بهجهت دوستی و نیکوئی با هم ، خدا روزی ایشان را وسیع مینماید . و اهل یک خانوادهاز هم دوری میکنند ، و قطع رحم مینمایند ، ایشان را محروم میسازد و حال اینکه ازاهل تقوی و پرهیزکاری هستند» . (1)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «در کتاب امیر المؤمنین علیه السلام نوشته شده بود که : سه خصلت است که صاحب آنها نمیمیرد ، تا و بالآنها را نبیند : سرکشی ، و قطع رحم ، و قسم دروغ . و ثواب هیچ طاعتی ، زودتر ازصله رحم به صاحب آن نمیرسد . به درستی که : طایفهای از اهل معصیت هستند کهبا هم نیکوئی میکنند ، اموال ایشان زیاد میشود . و به درستی که قسم دروغ ، وقطع رحم ، خانههای آباد را ویران میکند ، و از اهلش خالی میکند» . (2)
و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند که : «بپرهیزید از «حالقه» ، که آنمردها را میمیراند . شخصی عرض کرد که : «حالقه» چیست ؟ فرمود : قطع رحم» . (3)
و حضرت امیر مؤمنان علیه السلام به بعضی از گماشتگان خود در یکی از ولایاتنوشتند که : «امر کن خویشان را که به دیدن هم روند ، و لیکن همسایگی با هم نکنند» . (4)
زیرا که : همسایگی ، باعثبغض و حسد و قطع رحم میگردد . و این امری استمشاهد ، همچنان که در اکثر اهل روزگار میبینیم که چون خویشان از هم دور هستند ، دوستی ایشان با یکدیگر بیشتر ، و شوق ایشان بهم افزونتر
است .
آری ! مثلی است مشهور که : دوری و دوستی .
چون معصیت قطع رحم را دانستی ، بدان که : ضد آن ، که صله رحم باشد ، به اتفاقجمیع علمای شیعه واجب ، و کتاب و سنتبه آن ناطق است ، و از افضل طاعات ، واعظم قربات است .
خدای - تعالی جل شانه - میفرماید :
«و اعبدو الله و لا تشرکوا به شیئا و بالوالدین احسانا و بذی القربی» .
یعنی : «بندگی کنید خدا را . و هیچ چیز را شریک و انباز از برای او قرارمدهید . و نسبتبه والدین و خویشان ، نیکی و احسان به جا آورید» . (1)
و میفرماید :
«و اتقوا الله الذی تسائلون به و الارحام» .
یعنی : «و بپرهیزید از خدا ، کهدر حقوق او و حقوق ارحام ، در مقام سؤال باز داشته خواهید شد» . (2)
جناب رسالت مآب صلی الله علیه و آله فرمودند که : «وصیت میکنم حاضرینامتخود ، و غائبین ایشان را ، و کسانی که در پشت پدران و رحم مادران هستند ، تا روزقیامت ، که صله رحم به جا بیاورند ، اگر چه دوری میان ایشان یک ساله راه باشد . بهدرستی که : این ، جزء دین است» . (3)
و فرمود : که : «هر که خوش داشته باشد که اجل او تاخیر بیفتد و روزی او زیاد شود ، باید صله رحم به جای آورد» . (4)
و نیز فرمود که : «به تحقیق قومی خوب نیستند ، و از
اهل معصیت هستند ، و لیکنصله رحم به جای میآورند ، به این سبب مالهای ایشان زیاد میشود . و عمرهای ایشانطولانی میگردد . پس اگر خوب باشند چگونه خواهند بود» . (1)
و در حدیثی دیگر فرمودند که : «به درستی که خانوادهای از اهل فسق و فجور هستند ، و به سبب صله رحم مالهای ایشان بسیار ، و عدد ایشان زیاد میگردد» . (2)
و فرمود که : «ثواب صدقه ، ده مقابل است . و ثواب قرض هجده مقابل . و ثواباحسان با برادران دینی بیست مقابل . و ثواب احسان با خویشان ، بیست و چهار مقابلاست» . (3)
و نیز فرمود : «هر که خواهد که خدا عمر او را زیاد کند ، و روزی او را وسیع گرداند ، باید صله رحم به جا آورد» . (4)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «صله ارحام ، خلق رانیکو میگرداند . و دست را گشاده میکند . و روزی را وسعت میدهد . و اجل را بهتاخیر میافکند» . (5)
و در حدیث دیگر از آن سرور منقول است که : «صله ارحام ، اعمال را پاکیزه میکند . و بلاها را دفع میکند . و حساب روز شمار را آسان میسازد . و اجل را به تاخیر میافکند» . (6)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «صله رحم ، حسابروز قیامت را آسان میکند . و صله رحم است که عمر را طولانی میکند ، و از بدیهاآدمی را محافظت مینماید» . (7)
و فرمود که
1) 33. کافی ، ج 2 ، ص 155 ، ح 21 .
2) 34. کنز العمال ، ج 3 ، ص 364 ، خ 6957 .
3) 35. من لا یحضره الفقیه ، ج 2 ، ص 67 ، خ 1738 . و بحار الانوار ، ج 74 ، ص 104 ، ذیل ح 62 .
4) 36. کافی ، ج 2 ، ص 156 ، ح 29 .
5) 37. کافی ، ج 2 ، ص 152 ، ح 12
6) 38. کافی ، ج 2 ، ص 150 ، ح 4 . و بحار الانوار ، ج 74 ، ص 111 ، ح 71 .
7) 39. کافی ، ج 2 ، ص 157 ، ح 32 .
: «صله رحم ، و نیکی با همسایگان ، خانهها را آباد میکند . و عمرها رازیاد میکند» . (1)
و نیز از آن حضرت منقول است که : «نمیدانم چیزی را که عمرها را زیاد کند مگرصله رحم . حتی اینکه میشود که : از عمر کسی سه سال باقی مانده باشد و صله رحم به جاآورد خدا عمر او را سی سال زیاد کند ، و سی و سه سال بگرداند . و میشود که : از عمرکسی سی و سه سال باقی مانده باشد و قطع صله رحم نماید خدا سی سال عمر او را کم کندو سه سال بگرداند» . (2)
و اخبار به این مضمون بسیار است . (3)و علاوه بر آنچه از اخبار متواتره مستفاد میشود ، و به تجربه و معاینه ثابت است که :
صله رحم ، باعث زیادتی عمر ، و وسعت رزق ، و جمعیت احوال میگردد . و ظاهر آناست که : زیاده بر ثواب آخرت ، و فواید دنیویه ، هیچ عملی از اعمال خیر به صله ارحامنرسد . و اثر هیچ طاعتی زودتر از آن به ظهور نرسد .
چون وجوب صله رحم را شناختی ، و فواید آن را دانستی ، و ضرر قطع رحم رامعلوم کردی ، بدان که : مراد از رحم ، که صله آن واجب ، و قطع آن حرام است ، هرخویش نسبی است که به خویشی معروف باشد ، گرچه نسبتبسیار دوری داشته باشد ومحرمیتی در میان نباشد . خلاصه اینکه : همین که کسی منسوب به دیگری باشد ، اگر چه بسیار
دور باشد از جمله ارحام او است . و صله او واجب ، و قطع آن حرام است .
و قطع رحمی که حرام است ، این است که : به گفتار ، یا کردار ، ایذاء به او برسانی . و بااو رفتار ناشایست کنی ، یا سخن ناخوش سبتبه او بگوئی ، که دل او شکسته گردد . یا اورا احتیاجی و ضرورتی باشد به سکنائی یا لباسی یا خوراکی یا نحو آن و تو قدرت بر رفعاحتیاج او داشته باشی و زیادتر از قدر ضرورت خود را متمکن باشی و از او مضایقه کنی .
یا ظالمی نسبتبه او ظلمی کند و تو بتوانی آن را دفع کنی و کوتاهی نمائی . یا از راه کینهو حسد از او کناره کنی و دوری جوئی ، و بدون عذر «مسموع» (1)در وقت مرض عیادتاو نکنی . و چون از سفر آید به دیدن او نروی . و چون او را مصیبتی روی دهد به تعزیه اوحاضر نشوی ، و امثال اینها . و جمیع اینها قطع رحم است . و صله رحم ضد آنها است ، کهخود را از سخن درشت و کردار زشت سبتبه او نگاه داری .
و بیچاره کسی که عاق پدر یا مادر باشد . نه در دنیا خیر میبیند و نه در آخرت . و نهاز عمر خود بر میخورد ، و نه از عزت . یک لقمه نانی به دل خوش از گلوی او فرونمیرود . و یک شربت آبی گوارا به کام او نمیرسد . و جمیع آیات و اخبار بیشماریکه در خصوص
1) 43. شنیده شده ، (اینجا به معنی قابل توجه است) .
ذم قطع رحم وارد شده استبه مذمت آن نیز دلالت میکند .
حق - سبحانه و تعالی - میفرماید :
«و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه و بالوالدین احسانا اما یبلغن عندک الکبر احدهما او کلاهما فلا تقل لهما اف و لا تنهرهما و قل لهما قولا کریما»
خلاصه معنی اینکه : حکم فرمود پروردگار به اینکه جز او را پرستش مکن و بندگیننمای . و نسبتبه پدر و مادر احسان و نیکی به جای آور ، چنانچه یکی از ایشان یا هر دودر نزد تو به سن پیری برسند ، اف بر روی ایشان مگوی . و چنانچه از تو چیزی خواهشنمایند ایشان را رد مکن . و با ایشان سخن شایسته گوی» . (1)
و از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «زنهار ! حذر کنید ازعقوق پدر و مادر ، به درستی که : بوی بهشت از هزار ساله راه شنیده میشود ، و با وجوداین نمیشنود آن را کسی که عاق باشد . و نه کسی که قطع رحم کرده باشد . و نه پیرزناکار . و نه کسی که از راه تکبر جامه خود را بکشد» . (2)
و فرمود : «هر که صبح کند ، در حالتی که پدر و مادر بر او غضبناک باشند ، داخل صبح میشود در حالی که دو در جهنم بر روی او گشوده است» . (3)
و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که : «هر که از روی خشم نگاه بهپدر و مادر کند ، در حالتی که پدر و مادر بر
او ظلم کنند ، خدا هیچ نمازی را از او قبولنمیکند» . (1)
و فرمود : «چون روز قیامتشود ، پردهای از پردههای بهشتبرداشته شود ، و به اینسبب از پانصد سال راه ، هر که را مشامی باشد بوی بهشت را میشنود ، مگر یک طایفه .
عرض شد که : آن کیست ؟ فرمود : عاق و الدین» . (2)
و فرمود : «اگر پستتر از اف گفتن بر روی پدر و مادر ، چیزی میبود ، خدا از آننهی میفرمود . ادنای مرتبه عقوق ، اف گفتن بر ایشان است . و از جمله عقوق استتیز نظر کردن بر روی ایشان» . (3)
شخصی از حضرت امام موسی علیه السلام سؤال کرد که : «چگونه است اگر کسیبه یکی از فرزندان خود گوید پدر و مادرم فدای تو باد ، آیا باکی دارد یا نه ؟ فرمود : چنین میبینم که اگر پدر و مادر او زنده باشند ، این از عقوق باشد و اگر مرده باشندباکی نیست» . (4)
و اخبار در ذم عقوق و الدین بسیار ، بلکه به اتفاق علما ، از گناهان کبیره است . و باوجود اختلاف ایشان در عدد گناهان کبیره ، هیچ یک خلاف در کبیره بودن آننکردهاند . و اکثر اخباری که در بیان کبایر وارد شده است ، متضمن عقوق والدین هست .
و در بعضی از اخبار قدسیه وارد است که : پادشاه عالم فرمود که : «به عزت و جلال ، و بلندی شان خودم سوگند ، که اگر عاق والدین عبادت جمیع پیغمبران را بکند از اوقبول نمیکنم»
. (1)
و اول چیزی که در لوح محفوظ نوشته شد ، این بود که : «منم خدائی که بجز منخدائی نیست . هر که پدر و مادر از او راضی باشند من نیز از او راضی هستم . و هر کهپدر و مادر بر او خشمناک باشند من نیز بر او خشمناکم» . (2)
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «جمیع مسلمین در روز قیامت مرا خواهند دید ، مگر عاق والدین ، و شراب خوار ، و کسی که نام مرا بشنود و صلوات بر مننفرستد» . (3)
و همین قدر از برای عاق والدین کافی است که : پیغمبر خدا بر او نفرین کرد و فرمود : «هر که پدر و مادر ، یا یکی از آنها را ادراک کند ، و او را از خود راضی نسازد هرگزآمرزیده مباد . جبرئیل بر نفرین آن حضرت آمین گفت» . (4)
در اسرائیلیات رسیده است که : «خدای - تعالی - به موسی وحی فرمود که : هر که باوالدین خود نیکوئی کند ، و با من عقوق نماید او را نیکوکار مینویسم . و هر که با مننیکی کند ، و عاق و الدین باشد او را عاق میکنم» . (5)
و در اخبار بسیار وارد ، و به تجربه و عیان ثابت است که : هر که بدی با پدر و مادر ، یایکی از آنها نماید عمر او کوتاه و زندگانی او به تلخی میگذرد . و فقر و پریشانی به اوهجوم میآورد . و سکرات مرگ بر او شدید میگردد . و جان کندن
بر او دشوار میشود .
و همچنین از اخبار و آثار و تجربه روزگار ، مستفاد است که : نفرین پدر بر فرزند بهدرجه استجابت میرسد . پس هان هان ای جان برادر ! با هوش باش و بر جان خود رحمکن . و از تیغ عقوق پدر و مادر حذر نمای . و یاد آور طول تصدیع و زحمت ایشان را درپرورش تو ، بنگر خود بیخوابی کشیدند تا تو را خواب کنند . و گرسنگی خوردند تا تو راسیر کنند . سالهای سال ترا در آغوش مهربانی کشیدهاند ، و به شیره جان پروریدهاند وعمر و جان خود را در راه تو صرف نمودهاند . زهی بیمروتی و بیانصافی که بعد ازآنکه اندک قوتی در خود بیابی ، همه آنها را فراموش کنی .
جوانی سر از رای مادر بتافت*** دل دردمندش در آذر (1)بتافت
چو بیچاره شد پیشش آورد مهد (2)*** که ای سست مهر فراموش عهد
نه در مهد نیروی و حالت نبود*** مگس راندن از خود مجالت نبود
تو آنی که از یک مگس رنجهای***که امروز سالار و سرپنجهای
و بدان که : عقوق پدر و مادر عبارت است از : خشم آوردن و شکستن دل ، و آزردنخاطر ایشان . و به هر نوع که دل ایشان آزرده شود عقوق حاصل میشود و آدمیمستحق عذاب الهی و بلای غیر متناهی میگردد ، خواه به زدن باشد ، یا دشنام دادن ، یاصدا به ایشان بلند کردن ، یا تیز بر ایشان نگریستن ، یا از ایشان روی گردانیدن و بیاعتنائی یا نافرمانی ایشان نمودن در
امری که اطاعت ایشان لازم است . چنانچه مذکورخواهد شد .
و مخفی نماند که : ضد عقوق«بر والدین» و احسان به ایشان است . و آن از اشرفسعادات و افضل قربات است . و در آیات بسیار و اخبار بیشمار ، امر و ترغیب به آن شده .
حضرت آفریدگار میفرماید : «و اخفض لهما جناح الذل من الرحمة و قل ربارحمهما کما ربیانی صغیرا» .
خلاصه معنی آنکه : «در نزد ایشان تذلل و انکسار و فروتنی و خاکساری کن ، وبگو : بار پروردگارا ! پدر و مادر مرا رحمت کن . همچنان که در حالت طفولیت و خردیمرا پروریدند» . (1)
و باز میفرماید :
«و اعبدو الله و لا تشرکوا به شیئا و بالوالدین احسانا» .
یعنی : «خدا رابندگی کنید . و چیزی را شریک او مگردانید . و نسبتبه پدر و مادر ، احسان و نیکوییکنید» . (2)
و حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که : «نیکویی با پدر و مادر ، افضلاست از نماز و روزه و حج و عمره و جهاد در راه خدا» . (3)
و مروی است که : مردی به نزد آن سرور آمد . عرض کرد : «یا رسول الله ! مرا وصیتیفرمای . فرمود : شرک به خدا نیاور . اگر چه ترا به آتش بسوزانند و عذاب کنند . که بایددل تو به ایمان مطمئن باشد . و پدر و مادر خود را اطاعت کن و نیکویی به ایشان کن ، خواه زنده باشند و خواه مرده . و اگر تو را
امر کنند که دست از مال و اهل خود بردار ، پس چنان کن» . (1)
«و دیگری به نزد آن حضرت آمد ، و از نیکویی با پدر و مادر سؤال کرد . فرمود که : نیکویی کن با مادر خود ، نیکویی کن با مادر خود ، نیکویی کن با مادر خود و نیکوییکن با پدر خود ، نیکویی کن با پدر خود ، نیکویی کن با پدر خود . و ابتدا مادر را ذکرکرد . و بعد از آن پدر را فرمود» . (2)
و جوانی به خدمت آن سرور آمد و عرض کرد که : «من مردی جوان هستم ، ودوست دارم که در راه خدا جهاد کنم ، و مادری دارم که از آن اکراه دارد . فرمود : برگرد به نزد مادر خود باش ، به خدایی که مرا به حق برانگیخته است ، که آرام گرفتنمادر تو به تو در یک شب ، بهتر است از یک سال جهاد در راه خدا» . (3)
و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود : «افضل اعمال ، نماز در وقتاست . و نیکویی با والدین . و جهاد در راه خدا» . (4)
مردی به آن حضرت عرض کرد که : «پدر من بسیار پیر شده است ، و ضعف بر اومستولی گشته ، هرگاه اراده قضای حاجت داشته باشد ، ما او را برداریم . فرمود : بلی ، اگرتوانی چنان کن و به دستخود لقمه بدهان او بگذار ، که فردا به کار تو خواهد آمد» . (5)
و شخصی به آن حضرت عرض کرد که :
«پدر و مادری دارم که مخالف مذهبحقاند . حضرت فرمود : با ایشان نیکویی کن . همچنان که با پدر و مادری که از دوستانما باشند نیکویی میکنی» . (1)
و شخصی به خدمتحضرت امام رضا علیه السلام عرض کرد که : «من دعا به پدرو مادر خود کنم هرگاه مذهب حق را نداشته باشند ؟ فرمود : دعا کن به ایشان و تصدق ازجانب ایشان کن . و اگر زنده باشند با ایشان مدارا کن» . (2)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «سه چیز است کهخداوند عالم - جل شانه - از برای احدی رخصت در ترک آن قرار نداده : رد امانتبهبر و فاجر . و وفای به عهد از برای بر و فاجر . و نیکویی با والدین ، خواه بر باشند و خواهفاجر» . (3)
و حضرت صادق علیه السلام فرمود که : «چه باز میدارد مردی از شما را کهنیکویی کند با والدین خود ، خواه زنده باشند و خواه مرده که نماز از برای ایشان کند ، وتصدق از برای ایشان نماید ، و حجبه جهت ایشان بجا آورد ، و روزه از برای ایشانبگیرد ، تا ثواب آنچه کرده است از برای ایشان باشد و مثل آن ثواب نیز از برای اوباشد . و به آن جهتخدای - تعالی - خیر بسیار از برای او زیاد کند» . (4)
و اخبار در این خصوص از حد متجاوز ، و بیان از ذکر آنها عاجز است .
پس هر مؤمنی را سزاوار آن است که : نهایت اهتمام در اکرام والدین
و تعظیم ایشاننماید ، و احترام ایشان را بجا آورد . و کوتاهی و تقصیر در خدمت ایشان نکند . و باایشان به نیکویی رفتار نماید . و اگر به چیزی ضرورت داشته باشند ، صبر نکند تا آنهاطلب کنند ، بلکه پیش از اظهار ، به ایشان بدهد . همچنان که در اخبار وارد شده است . واگر با او درشتی کنند ، اف بر روی ایشان نگوید . و اگر او را بزنند عبوس نکند . بلکهبگوید خدا شما را بیامرزد . و تند به ایشان نگاه نکند . و صدا بالای صدای ایشان بلندنکند . و دستخود را بالای دست ایشان نگذارد . و پیش روی ایشان راه نرود .
و همهاینها در حدیث «صحیح» ، از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است . (1)
بلکه «مهما امکن» در نزد ایشان ننشیند ، و هر چه در ذلت و خاکساری و تواضع وفروتنی برای ایشان مبالغه کند ، اجر او بیشتر و فایده دنیویه و اخرویه او زیادتر است .
و بالجمله ، فرمانبرداری ایشان ، و طلب خشنودی ایشان واجب است ، مگر در امر بهفعل حرام یا ترک واجب عینی ، که خلافی میان علما نیست ، که اطاعت والدین در آنهاواجب نیست . و در واجبات کفائیه خلاف است . و مذهب جمعی از علما آن است که :
فعل آنها بدون رضای والدین جایز نیست . و بعضی دیگر مستحب میدانند اذن والدینرا در آن .
اما در غیر واجبات ، از افعال مباحه و مستحبه ، پس اگر در ترک آنها
1) 27. کافی ، ج 2 ، ص 157 ، ح 1 . و بحار الانوار ، ج 74 ، ص 39 ، ح 3
ضرری «معتد به» به او نباشد ، ظاهر آن است که خلافی در میان علما در وجوب اطاعت والدیننباشد . و هرگاه والدین یا یکی از آنها امر به ترک آن کنند ، مخالفت در آن حرام است .
و اگر در آن ضرری باشد که «معتد به» باشد بعضی از علما اطاعت در آن را واجبنمیدانند . و اطلاق کلام بعضی دیگر دلالت میکند بر وجوب فرمانبرداری ، و حرمتمخالفت ایشان در مباحات و مستحبات ، مطلقا .
و از کلام والد ماجد حقیر - رحمه الله - در «جامع السعادات» نیز چنین مستفادمیشود . و ترجمه کلام ایشان این است که : بالجمله اطاعت والدین و طلب رضای ایشانواجب است . پس ، از برای فرزند جایز نیست که : مرتکب هیچ یک از افعال مباحات ومستحبات شود ، بدون اذن ایشان .
بعد از آن میفرماید : و از این جهت است که فتوای علما بر این است که : جایز نیستسفر کردن از برای تحصیل علم ، بدون اذن ایشان ، مگر از برای تحصیل علمی که واجبعینی باشد ، چون : تحصیل مسائل نماز و روزه و اصول دین . اگر در شهری که هست کسی نباشد که آنها را تعلیم کند ، و اگر در آن شهر کسی باشد ، مسافرت جایز نیست . (1)و آنچه را که فرمودهاند مطابق آن است که از آیات و اخبار مستفاد میشود . پسباید سعی نمود که فعلی که مخالف خواهش ایشان باشد از آدمی سرنزند .
مروی است که : «مردی از یمن به خدمتبرگزیده ذوالمنن آمد
1) 28. جامع السعادات ، ج 2 ، ص 266 .
، که در خدمت آنحضرت جهاد کند . حضرت فرمود که : برگرد و اذن از پدر و مادر خود طلب کن ، کهاگر اذن دادن جهاد کن و الا با ایشان نیکوئی کن تا توانی ، به درستی که این بهتر است ، ازهمه چیزهائی که خدا به آن امر فرموده است ، بعد از توحید» . (1)و دیگری به جهت جهاد به خدمت آن سرور عباد آمد ، حضرت فرمود : «آیا مادرداری ؟ عرض کرد : بلی . فرمود : برو ملازم او باش ، به درستی که بهشت در زیر قدماوست» . (2)و ظاهر از اخبار و آثار ، و مستفاد از تجربیات ، آن است که : همچنان که تحصیلرضای والدین ، اعظم وسایل نجات آخرت است ، همچنین وسیلهای از برای طول عمر ، و جمعیت احوال ، و انتظام امر معاش در دنیا نیز بهتر از احسان به ایشان نیست .
و بدان که : حکم هر یک از والدین مثل حکم هر دو است و فرقی ندارند . بلی ، تاکیددر مراعات جانب مادر بیشتر ، و آنچه از اخبار مستفاد میشود حق او افزونتر است . وهر گاه پدر یا مادر ، امر به ترک واجبی یا فعل حرامی کنند ، هر چند اطاعت ایشان واجبنیست ، اما تا تواند به ایشان مدارا کند ، و به رفق و التماس ، رای ایشان را منحرف سازد .
و اگر ممکن نشود ، تا تواند به نوعی کند که بیاطلاع ایشان حق را به جا آورد . و هر گاهکسی را پدر و مادر ،
هر دو باشد ، و مخالفت میان ایشان در امری واقع شود ، که فرزندهرگاه که خواهد یکی را راضی کند دیگری شکسته خاطر گردد ، باید سعی کند در اتفاقایشان ، و اصلاح میان ایشان به هر طریقی که ممکن باشد ، اگر چه باید واسطه برانگیزد ، یابه مجتهد عرض کند که ایشان را بطلبد و موعظه و نصیحت کند .
و مخفی نماند که : حق برادر بزرگتر بر کوچکتر نیز عظیم ، و بر اهل ایمان ملاحظهآن لازم ، و اطاعت او را مهما امکن از دست ندادن اولی است .
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «حق برادر بزرگ بر کوچک مثلحق پدر استبر فرزند» . (1)
بدان که : همچنان که از برای پدر و مادر و خویشان و منسوبان حقی است همچنین ازبرای همسایگان نیز از جانب پروردگار ، حق ثابتی است ، که آن را «حق جوار» گویند . وآن نزدیک به حق خویشان است . و از برای همسایگان ، علاوه بر حق برادری ، حقوقیدیگر است که هر که کوتاهی کند گناهکار خواهد بود .
و حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که : «همسایگان ، سه طایفهاند :
همسایهای است که : او را یک حق است . و همسایهای است که : او را دو حق است وهمسایهای است که : او را سه حق است . پس ، آن که سه حق دارد ، همسایهای است که : مسلمان باشد و خویش باشد ، او را حق همسایگی و اسلام و حق
1) 31. کنز العمال ، ج 16 ، ص 466 ، خ 45473 .
خویشی است . و آنکه دو حق دارد ، همسایهای است که : مسلمان باشد و خویش نباشد ، و از برای او حقهمسایگی و حق برادری است ، که حق اسلام است . و آن که یک حق دارد ، همسایهایاست که : کافر باشد ، همین او را حق همسایگی است و بس» . (1)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «نیکو همسایگی کن با همسایگان تا مسلمانباشی» . (2)
و در حدیثی دیگر از آن سرور مروی است که : «هر که ایمان به خدا و روز قیامتدارد باید با همسایه خود اکرام کند» . (3)
روزی به آن حضرت عرض شد که : «فلان زن روزها روزه میگیرد و شبها بهعبادت میگذارند و لیکن همسایگان خود را اذیت میرساند . فرمود : او از اهل جهنماست» . (4)
و از حضرت امیر علیه السلام مروی است که : «حضرت رسول - صلی الله علیهو آله - نوشت میان مهاجر و انصار ، و هر که ملحق به ایشان است از اهل یثرب ، که : همسایه آدمی مثل نفس اوست ، که باید به او ضرر نرساند . و حرمت همسایه بر همسایهمثل حرمت مادر است» . (5)
و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که : «نیکویی با همسایگان باعث زیادتی عمر و آبادی دیار میگردد» . (6)
و فرمود که : «از ما نیست کسی که نیکویی با همسایه نکند» . (7)
و فرمود که : «حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده است که : ایمان به مننیاورده است هر که سیر بخوابد
1) 32. مستدرک الوسائل ، ج 2 ، ص 79 ، ح 14 . (ط ، قدیم) .
2) 33. بحار الانوار ، ج 69 ، ص 368 ، ح 4 .
3) 34. کنز العمال ، ج 9 ، ص 55 ، خ 24919 .
4) 35. مستدرک الوسائل ، ج 2 ، ص 79 ، ح 14 .
5) 36. وسائل الشعیه ، ج 8 ، ص 487 ، ح 2
6) 37. وسائل الشیعه ، ج 8 ، ص 489 ، ح 4 .
7) 38. وسائل الشیعه ، ج 8 ، ص 488 ، ح 5 و 6 .
و همسایه او گرسنه باشد» . (1)
منقول است که : «چون بعد از جدائی یعقوب از یوسف ، بنیامین نیز از او جدا افتاد ، فریاد برکشید که : «پرودگارا ! مرا رحم نمیکنی ، که چشم مرا گرفتی و مرا نابینا کردی وپسر مرا نیز گرفتی ؟ » خدا به او وحی فرستاد که : «چرا در فلان روز گوسفندی کشتی وکباب کردی و خوردی و فلان شخص در همسایگی تو روزه بود به او چیزی ندادی ؟ ! » بعد از آن هر صبح و شام منادی یعقوب ندا میکرد که : از منزل یعقوب تا یک فرسخراه ، هر که بخواهد نهار یا شام بخورد ، به منزل یعقوب حاضر گردد» . (2)
و مروی است که : «در روز قیامت ، همسایه فقیر چنگ زند بر دامن همسایه غنی ، وگوید : پروردگارا ! از او بپرس که چرا در را بر روی من بست و احسان خود را از من منعنمود ؟ » . (3)
چنان مدان که : حق همسایه همین است که او را اذیت نرسانی ، چون این تخصیص بههمسایه ندارد ، و این حقی است که از برای همه کس ثابت است . بلکه باید علاوه بر این ، با او به مهربانی و ملاطفتسلوک کرد . و احسان خود را از او دریغ نداشت . و آنچه بهآن محتاج باشد و تو آن را مالک باشی از او مضایقه نکنی ، و او را مانند شریک در مالخود بدانی . و بر او سلام کنی . و دراز نفسی با او نکنی . و
از مخفیات احوال او کهمیخواهد پوشیده باشد تفتیش نکنی . و در مرض ، او را عیادت کنی . و در مصیبتبه «تعزیت» (1)او حاضر شوی . و در عزا با او همراهی کنی . و در شادی ، تهنیت او را نمائی .
و اگر به عیبی از او مطلع شوی بپوشانی . و اگر از او خطایی سرزند عفو کنی . و اگر خواهدبر دیوار خانه تو حملی کند مانع نشوی . و اگر خواهد ناودانی به فضای خانه تو گذاردمضایقه نکنی . و اگر خاکروبه بر در خانه تو بریزد ، منع نفرمائی . و از اسباب خانه ، چوندیگ و ظروف و تبر و تیشه و نمک و آتش و امثال اینها ، آنچه خواهد دریغ نداری . واگر خواهد از راهی که مختص تو است آمد و شد نماید ، تنگ نگیری . و چشم خود از اهل و عیال او نگاهداری . و چون در خانه نباشد غافل از خانه او نشوی . و با اولاد اولطف و مهربانی کنی . و به آنچه مصلحت دین و دنیای او باشد ، او را ارشاد نمائی . و اگراز تو یاری خواهد او را یاری کنی . و اگر قرض طلبد او را قرض دهی . و بنای خانه خودرا بدون اذن او بر او بلند نگردانی ، که هوای خانه او را حبس کند . و چون از اطعمهلذیذه به خانه آوری ، از برای او بفرستی ، و اگر نفرستی پنهان کنی ، تا اطفال او مطلعنشوند و خواهش داشته باشند و نتوانند . و امثال اینها
1) 42. سر سلامتی گفتن
.
و مخفی نماند که : در شناختن همسایگی ، رجوع به عرف میشود ، یعنی : هر که رامتعارف باشد که همسایه گویند ، این حقوق از برای او ثابت است .
و از بعضی اخبار مستفاد میشود که : «از چهار طرف خانه تا چهل خانه همسایه هستند» . (1)
و این ، از علامات خباثت نفس و عیبناک بودن صاحب آن است ، چون هرعیبداری طالب اظهار عیوب مردم است . بلکه هر که در آیات و اخبار ائمه اطهار - سلام الله علیهم - تتبع داشته باشد ، بر او معلوم میشود که : هر که در صدد عیبجوئیمردم و رسوا کردن ایشان است ، خبیثترین افراد انسان ، و رذلترین ایشان است .
خداوند عالم - جل شانه - میفرماید :
«ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشة فی الذین آمنوا لهم عذاب الیم» .
یعنی : «به درستی که : کسانی که دوست دارند اعمال ناشایست ازمؤمنین ظاهر گردد ، از برای ایشان آماده است عذاب دردناک» . (2)
از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که فرمودند : «هر که ظاهر کندعمل ناشایست کسی را ، مثل آن است که خود به جای آورده باشد . و هر که سرزنش کندمؤمنی را به چیزی ، نمیرد تا خود به آن مبتلا گردد» . (3)
کسی کو با کسی بدساز گردد*** بدو روزی همان بد باز گردد
روزی آن سرور بر منبر برآمد ، و به صدای بسیار بلند که زنان در خانههای خودمیشنیدند ، فرمود : «یا معشر من اسلم
بلسانه و لم یسلم بقلبه» . یعنی : ای گروهی که به زبان ، اسلام آوردهاید ، و دل شما از مسلمانی خالی است ، تجسس لغزشها و عیوب مسلمین رانکنید به درستی که : هر که در صدد و عیبجوئی مسلمانان باشد ، خدا عیبجوئی او را میکند . و هرکه خدا عیبجوئی او را کند او را رسوا میگرداند» . (1)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «نزدیکترین حالات بندهبه کفر ، آن است که : با مردی در دین برادر باشند و بدیها و لغزشهای او را بشمارد ونگاهدارد ، که روزی او را به آنها سرزنش نماید» . (2)
و احمق کسی که خود به هزار عیب آلوده و سر تا پای او را معصیت فروگرفته وخود از آن چشم میپوشد و زبان به عیوب دیگران میگشاید . و اگر هیچ عیبی از برایاو نباشد ، همین صفت عیبجوئی بالاترین معایب است ، و از خباثتباطن او مردم را خبرمیدهد . پس ، باید اول عیب خود را دید ، و بعد از آن چشم به دیگران گشود .
حضرت باقر علیه السلام فرمود که : «همین قدر کافی است در عیب آدمی ، که : ازخود کور باشد و به مردم بینا باشد . یا سرزنش کند دیگری را به چیزی که خود نمیتواندترک آن را کرد» . (3)
و مخفی نماند که : ضد این صفتخبیثه ، عیب پوشی کردن و پرده بر بدیهای مردمافکندن است . و ثواب آن بسیار ، و فضیلت آن خارج از حیز شمار است .
احب مسند رسالت ، و شافع روز قیامت میفرماید که : «هر که پرده بپوشد بر عیبمسلمانی ، خدای - تعالی - بپوشاند عیوب او را در دنیا و آخرت» . (1)
و فرمود که : «هیچ بندهای عیب بنده دیگر را نپوشاند ، مگر اینکه خدای - تعالی - درروز قیامت عیب او را میپوشاند» . (2)
بلی :
ستر (3)کن تا بر تو ستاری کنند*** تا نه بینی ایمنی بر کس مخند
و نیز فرموده است که : «هیچ فردی نمیبیند امر ناشایستی از برادر مسلم خود پس آنرا بپوشاند ، مگر اینکه داخل بهشت میگردد» . (4)
و همین قدر در شرافت پرده پوشی کافی است که : یکی از جمله صفات آفریدگار ، «ستار» است . و از شدت اهتمام الهی در ستر بدیهای بندگان ، ثبوت بدترین فواحش را کهزنا باشد ، به نوعی مقرر فرموده که بسیار کم اتفاق میافتد که ثابتشود ، زیرا قرار داد دراثبات آن ، بر شهادت چهار نفر شاهد عادل نهاد ، که مشاهده آن عمل را چون میل درسرمهدان کرده باشند .
پس ، ای برادر ! پروردگار عالم را بنگر که چگونه پرده افکنده استبر امرگناهکاران از بندگان خود در دنیا ، و راه ظهور آن را بسته و به فضیحت عاصیان راضینگشته . بلکه هر روزی چندین معصیت از تو سر میزند ، و خداوند عالم همه را میبیند ومیداند و پرده از آن بر نمیدارد .
کس نمیداند ز تو جز اندکی*** از هزاران جرم و بد فعلی یکی
نیک میدانی تو و ستار تو***
جرمها و زشتی کردار تو
هر چه کردی جمله ناکرده گرفت*** طاعت ناکرده آورده گرفت
پس ، هشیار باش و زبان به عیب دیگران مگشای . و چنین ندانی که : پرده پوشیپروردگار ستار ، همین در دار دنیاست ، و در عرصه عقبی پرده از روی کار برخواهدداشت . زنهار ، زنهار .
چون برآید از بدان نیکی و از نیکان بدی
در احادیث وارد شده است که : «هرگاه خدای - تعالی - سر بنده را در دنیا بپوشاند ، کرم او از آن بالاتر است که در آخرت ظاهر گرداند . و اگر در دنیا پرده از آن براندازد ، از آن کریمتر است که دوباره در آخرت آن را ظاهر نماید» . (1)
و نیز وارد شده است که : «در روز قیامتبندهای را بیاورند که گریان باشد . خطابرسد که : چرا میگریی ؟ عرض کند : گریه میکنم بر آنچه در این روز از عیوب من درنزد آدمیان و فرشتگان ظاهر خواهد شد . خداوند عالم میفرماید که : ای بنده من ! تو رادر دنیا رسوا نکردم ، و حال آنکه تو مشغول معصیت من بودی و میخندیدی ، چگونهامروز تو را رسوا میکنم ، و حال اینکه معصیت نمیکنی و گریانی» . (2)
مروی است که : «در فردای محشر جناب پیغمبر صلی الله علیه و آله از داور اکبرمسئلت مینماید که : محاسبه امت او را در حضور فرشتگان و پیغمبران و سایر امتاننکند ، تا عیوب آنها بر ایشان ظاهر گردد ، بلکه به حساب ایشان چنان برس که بجز تو ومن
، دیگر کسی بر آن مطلع نگردد . خطاب الهی رسد که : ای حبیب من ! من به بندگانخود از تو مهربانترم ، چون تو روا نداری که عیوب ایشان نزد غیر تو ظاهر شود ، من روا ندارم که بر تو هم ظاهر گردد و ایشان در پیش تو شرمسار شوند . من خود به تنهائی بهمحاسبه ایشان پردازم ، و چنان که بجز من احدی بر عیوب ایشان مطلع نگردد» . (1)
پس هرگاه عنایت پروردگار در پوشیدن عیوب بندگان تا به این حد بوده باشد ، پسای مسکین غافل ، و ای مبتلای به انواع عیوب و رذایل ، ترا چه افتاده است که این پردهاز عیوب بندگان خدا بر میداری ، و سعی در فاش کردن بدیهای ایشان مینمائی ، و زبانهرزه خود را به مذمت ایشان میگشائی ؟ از خود غافلی که به چه عیوب گرفتاری ، و بهچه اعمال ناشایسته در کاری ! اندکی دیده بگشای ، و به سراپای خود نظر کن و صفحهضمیر خبیثخود را مطالعه کن ، و چاره از عیوب خود کن .
در کوی و در چهی ای قلتبان (2)*** دستبردار از سبال (3)دیگران
ای خنک جانی که عیب خویش دید*** هر که عیبی گفت آن بر خود خرید
غافلند این خلق از خود ای پدر*** لاجرم گویند عیب یکدیگر
هر کسی گر عیب خود دیدی ز پیش*** کی شدی فارغ وی از اصلاح خویش
ای جان برادر ! ساعتی تامل کن ، که اگر کسی عیبی را از تو در پیش دیگران فاش کند ، حال تو چگونه
خواهد بود ، حال دیگران را هم بر خود قیاس کن . و بدان که : از اخبار وآثار ، واضح و روشن ، و از تجربه ، عیان و ثابت و مبین است ، که : هر که دیگری را رسواکند خود نیز رسوا میگردد ، و هر که عیب کسی را ظاهر کند عیب او نیز فاش میگردد .
پس ، ای جان من ! بر خود رحم کن ، و اقتدا به پروردگار خود نما ، و پرده بر عیوببندگان افکن ، و چشم خود را از دیدن عیوب مردم ، کور ، و گوش خود را کر ، و زبانخود را از گفتن ، لال ساز .
و این اعم است از اظهار عیوب مردم ، زیرا : «راز» ، میتواند شد از عیوب باشد ومیتواند شد نباشد . لیکن حد افشای آن موجب ایذاء و اهانتبه حق دوستان یا غیرایشان است . و این عمل در شرع ، مذموم ، و صاحب آن در نزد عقل ، معاتب و ملوماست .
از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «نقلی که میان دو نفرگذشت امانت است میان شما» . (1)
و وارد شده است که : «از جمله خبائث آن است که سر برادر خود را فاش کنی» . (2)
عبد الله بن سنان به حضرت امام جعفر صادق علیه السلام عرض کرد که : «رسیدهاست که : عورت مؤمن بر مؤمن حرام است . فرمود : بلی . عرض کرد که : مراد ، عورتین اواست ؟ . فرمود : نه چنین
است ، بلکه فاش کردن سر اوست» . (1)
و ضد این عمل ، که نگاهداری راز ، و کتمان اسرار باشد . از افعال محموده و نتیجهقوت نفس ، و شهامت آن است .
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات*** بداد جام می و گفت راز پوشیدن
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و محرم راز خداوند اکبر میفرماید : «خوشا بهحال بندهای که گمنام باشد ، خدا او را شناسد و معروف مردم نباشد ، چنین اشخاص ، چراغ راه هدایت ، و سرچشمه علم و حکمتند . هر فتنه ظلمانی به واسطه ایشان روشنمیشود . نه فاش کننده اسرارند ، و نه بردارنده پرده از کار ، و نه در صدد جفا و آزار . ازریا دور ، و از خودنمائی مهجورند» . (2)
و از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام مروی است که : «مبادا از آن اشخاص باشیدکه پرده در ، و فاش کننده رازها هستند ، به درستی که : خوبان شما کسانی هستند که : چونکسی به ایشان نگاه کند به یاد خدا افتد . و بدان شما کسانی هستند که : سخن چینیمینمایند و جدائی میان دوستان میافکنند ، و در صدد تفتیش عیوب مردم هستند» . (3)
و مخفی نماند که : رازداری بر دو نوع است : یکی راز دیگران را نگاهداشتن ، و آن ، آن است که مذکور شد . و دیگری ، اسرار خود را پوشیدن و آشکار نکردن . و این نیز ازجمله لوازم ، و فاش کردن آنها از ضعف نفس و سستی عقل است
، زیرا : اسرار آدمی ازدو حال بیرون نیست : یا کاشف از دولت و سعادت و نیک فرجامی است ، یا مخبر ازنکبت و شقاوت و ناکامی . و بر هر دو تقدیر ، کتمان اولی است . چون اگر از قبیل اولاست ، اظهار آن موجب زیادتی عداوت دشمنان ، و حسد ابنای زمان ، و توقع اربابطمع و دون همتان میشود . و اگر از مقوله دوم است ، بروز آن باعثشماتت دشمنان ، واندوه دوستان ، و خفت در نظر ظاهر بینان میگردد . و بسا باشد که بر افشای اسرار ، مفاسد بسیار مترتب گردد . و از این جهت منع شده است که : کسی راز خود را با دوستان در میان نهد ، زیرا : هر دوستی را نیز دوستی است ، و هرگاه نتوانی راز خود رانگاهداری ، چگونه دیگری راز تو را نگاه میدارد .
منه در میان راز با هر کسی*** که جاسوس همکاسه دیدم بسی
سکندر که با شرقیان حرب داشت*** در خیمه گویند در غرب داشت
چو بهمن به زابلستان خواست شد*** چپ آوازه افکند و از راستشد
اگر جز تو داند که عزم تو چیست*** بر آن رای و دانش بباید گریست
و این صفت ، هیچ طایفه را این قدر در کار نیست ، که سلاطین و الاتبار را . و پوشیدناسرار ، از شرایط سلطنت و جهانبانی ، و از مهمات ضوابط کشورستانی است . چون ایشانرا دشمنان و مدعیان بسیار ، و هرگاه بر مکنون ضمیر پادشاه مطلع شوند ، در صددتدارک بر میآیند . پس
باید از محرمان و دانایان و امنای دولت نیز اسرار را مخفیدارند ، که محرم را نیز محرمی باشد . و بسا باشد که منجر به هلاکت و فساد میگردد .
چون ، مهدی عباسی پسران خود : هادی و هارون را به ترتیب ولیعهد کرد ، بعد ازوفات او ابتدا هادی به سریر خلافت متمکن شد . در صدد خلع هارون ، و بیعت کردنمردم با پسرش جعفر برآمد . و هر چند هارون را به این امر تکلیف کرد ، تن در نداد .
هادی علاج را منحصر در قتل برادر دیده ، از این مقوله با بعضی از ارکان دولت و اهلحرم باز گفت . خیزران ، مادر هادی و هارون از این ، بو برده ، نظر به فرط محبتی که باهارون داشت ، هادی را به شربتی مسموم روانه ملک نیستی گردانید .
گر آرام خواهی در این آب و گل*** مگو تا توانی بکس راز دل
و هرگاه کسی خواهد که ملکه کتمان اسرار ، او را حاصل شود ، باید از اظهار و اخبارو ابراز ارادتی که چندان اعتنائی به آنها یستخود را نگاه دارد ، و نفس خویش را بهاین عادت دهد ، تا ملکه از برای او حاصل گردد .
و این رذلترین افعال قبیحه ، و شنیعترین همه است . و صاحب این صفت ، از جملهاراذل ناس و خبیث النفس است . بلکه از کلام الهی مستفاد میشود که : هر سخن چینیولد الزنا است .
میفرماید :
«هماز مشاء بنمیم مناع للخیر معتد اثیم عتل بعد
ذلک زنیم» . (1)
و میفرماید :
«ویل لکل همزة لمزة» .
یعنی : «وای از برای هر سخن چینی غیبت کننده» . (2)
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «هیچ سخن چینی داخل بهشت نمیشود» . (3)
و فرمود که : «دشمنترین شما در نزد خدا کسانی هستند که از پی سخن چینی میاندوستان میروند ، و برادران را از هم جدا میکنند . و طلب عیب پاکان را مینمایند» . (4)
و در حدیث دیگر از آن سرور مروی است که : «چنین اشخاص ، شرار مردماند» . (5)
و نیز از آن بزرگوار مروی است که : «حق - سبحانه و تعالی - بهشت را آفرید ، و بهآن فرمود که : سخن بگو . بهشت گفت : به سعادت رسید ، هر که داخل من شد . خداوندجبار - جل جلاله - فرمود : قسم به عزت و جلال خودم که ماوا نمیکند در تو هشتگروه : مداومت کننده بر شرب خمر ، و اصرار کننده بر زنا ، و سخن چین ، و دیوث ، ولشکر پادشاه ظالم ، و مخنث ، و کسی که قطع رحم کند ، و آنکه با خدا عهدی نماید و بهآن وفا نکند» . (6)
آوردهاند که : «در زمان حضرت موسی - علی نبینا و آله و علیه السلام - در بنی اسرائیلقحط و خشک سالی شد . موسی علیه السلام چندین دفعه به دعای باران بیرون رفت واثری نبخشید . حضرت کلیم الله در این باب مناجات کرد . و حی به او رسید که
1) 6. قلم ، (سوره 68) ، آیات 13- 11
2) 7. همزه ، (سوره 104) ، آیه 1 .
3) 8. مستدرک الوسائل ، ج 2 ، ص 111 ، ح 5 . (ط ، قدیم) . و ج 9 ، ص 150 ، باب 144 ، ح 4 . (ط ، آل البیت) .
4) 9. مستدرک الوسائل ، ج 2 ، ص 111 ، ح 6 . (ط ، قدیم) و ج 9 ، ص 150 ، باب 144 ، ح 5 . (ط ، آل البیت) .
5) 10. کافی ، ج 2 ، ص 369 ، ح 1 .
6) 11. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 276 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 135 .
: در میانشما سخن چینی هست ، و من به شومی او دعای شما را مستجاب نمیکنم» . (1)
و از مضمون این خبر میتوان دانست که : صاحب این صفت ، چقدر از رحمت الهیدور است ، که از شئامت همراهی او ، دست رد بر سینه مدعای حضرت کلیم نهاده ، و دررحمت و فیض بر روی امتی نگشاده .
و مروی است که : «ثلث عذاب قبر ، به واسطه سخن چینی است» . (2)
و هر که حقیقت این صفتخبیثه را بشناسد ، میداند که : سخنچین ، بدترین مردمانو خبیثترین ایشان است ، زیرا صاحب این صفت ، منفک نمیشود از دروغ و غیبت ومکر و خیانت و کینه و حسد و نفاق و افساد میان بندگان خدا ، و خدعه . و همه اینصفات ، باعث هلاکت ابدی و شقاوت سرمدی است .
و خدای - تعالی - در قرآن مجید لعن فرموده است کسی را که : «قطع کند آنچه راکه خدا امر به وصل آن نموده و فساد در زمین کند» . (3)
و سخن چین ، این هر دو عمل را مرتکب شده .
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «داخل بهشت نمیشود کسی کهمیان مردم ، جدایی افکند» . (4)
و سخن چین مفرق دوستان است .
و نیز ، آن حضرت فرمودند که : «بدترین مردم کسی است که مردم از شرارت او احتراز کنند» . (5)
و شکی نیست که : سخن چین ، این چنین است .
مجمل کلام اینکه : بدی
سخن چین ، از همه کس بیشتر است .
آوردهاند که : «مردی بندهای فروخت ، به خریدار گفت : این بنده هیچ عیبی ندارد جزسخن چینی . خریدار گفت : راضی شدم . پس آن را خرید و برد . چند روزی که از اینگذشت . روزی آن غلام به زن آقای خود گفت : من یافتهام که آقای من تو را دوستندارد ! و میخواهد زنی دیگر بگیرد . زن گفت : چاره چیست ؟ گفت : قدری از موی زیرزنخ او را به من ده تا به آن افسونی خوانم و او را مسخر تو گردانم . زن گفت : چگونهموی زیر زنخ او را به دست آورم ؟ گفت : چون بخوابد ، تیغی بردار و چند موی از آنجابتراش و به من رسان . بعد از آن به نزد آقا رفت . و گفت : زن تو با مرد بیگانه طرح دوستیافکنده ، و اراده کشتن تو کرده است . چنانچه خواهی صدق من بر تو روشن شود ، خود رابه خواب وانمای ، و ملاحظه کن . مرد به خانه رفته چنین کرد . زن را دید با تیغ بر بالین اوآمد . یقین به صدق غلام کرده ، بیمحابا از جا برخاست و زن را به قتل رسانید . در ساعت ، غلام خود را به خویشان زن رسانیده ، ایشان را از قتل زن اخبار نمود . ایشان آمده شوهررا کشتند . و شمشیرها در میان قبیله زن و شوهر کشیده شد و جمعی کثیر به قتلرسیدند» . (1)
و علاوه بر همه این مفاسد ،
1) 17. بحار الانوار ، ج 75 ، ص 270 ، در بیان ح 19
سخن چین بیچاره اکثر اوقات در بیم و اضطراب ایناست که مبادا رسوا شود . بیشتر وقتها خجل و شرمسار ، و با وجود اینها در نزد آنها کهسخن چینی کرده خفیف و بی وقع و دو به هم زن و خبیثشناخته شده است ، گو به رویاو اظهار نکنند .
میان دو کس جنگ چون آتش است*** سخن چین بدبخت هیزم کش است
کنند این و آن خوش دگر باره دل ***وی اندر میان ، کوربخت و خجل
میان دو تن آتش افروختن*** نه عقل استخود را در آن سوختن
و چون بدی سخن چینی و خباثت آن دانسته شد ، پس بر هر عاقلی لازم است که :
هرگاه سخن چینی نزد او آید ، و از مسلمی امری نقل کند که نباید ذکر کرد ، آن را قبولنکند . چون سخن چین ، فاسق است . و خبر هر فاسقی به «نص قرآن» ، (1)مردود است .
بلکه ، او را نهی کند و نصیحت نماید . بلکه او را دشمن داشته باشد ، که چنین معصیتی ازاو سرزده ، علاوه بر دشمنی که با او کرده ، زیرا که : کسی که در عقب دیگری سخنیگوید ، المی به او نرسانیده و در برابر شرم کرده . و این شخص نمام که او را مطلع کردهاو را متالم ساخته ، و از او شرم ننموده . بلکه باعث فساد و فتنه شده . و اگر دوست میبودآن شخص را که در عقب سخن گفته منع میگرد ، و نمیگذاشت که این سخن را بگوید .
1) 18. حجرات ، (سوره 49) ، آیه 6 .
اگر گفته بود ، سعی در اصلاح مینمود . پس عاقل باید به یقین دانسته باشد که اینسخن چین ، از آن سخن گوی ، دشمنتر است . و نباید به قول دشمن فاسقی دل با برادرمؤمن بد کرد . و در صدد تفحص و تجسس برآمد ، که شرعا مذموم و نهی صریح درقرآن کریم از آن شده . و نباید سخن چینی او را اظهار کند ، زیرا که : این نیز سخن چینی وغیبت است .
محمد بن فضل به حضرت امام موسی علیه السلام عرض کرد که : «فدای تو گردم ، از یکی از برادران دینی من چیزی به من میرسد ، که من او را ناخوش دارم ، و چون ازخود او استفسار میکنم ، انکار میکند . و حال اینکه جمعی از اهل وثوق و اعتماد مراخبر دادهاند . حضرت فرمود : ای محمد ! اگر خود بشنوی یا ببینی ، گوش و چشم خود راتکذیب کن . و اگر پنجاه نفر نزد تو شهادت بدهند . در این خصوص قول برادرت راتصدیق کن ، و ایشان را تکذیب نمای» . (1)
مروی است که : «شخصی به خدمتحضرت امیر المؤمنین علیه السلام آمده و امربدی از شخصی نقل کرد . حضرت فرمود : استفسار میکنم ، اگر راست گفته باشی با تودشمن خواهم شد . و اگر دروغ گفته باشی از تو مؤاخذه خواهم کرد» . (2)
منقول است که : «شخصی به دیدن یکی از حکماء رفت و از غیری سخنی نزد او نقلکرد . حکیم گفت : مرا با برادرم بد کردی . و
دل فارغ مرا مشغول فکری ساختی . و خودرا که نزد من امین بودی محل تهمت گردانیدی» .
و بدان که : بدترین انواع سخن چینی«سعایت» است . و آن عبارت است از :
سخن چینی نزد کسی که از او بیم ضرر و اذیتباشد . مانند سلاطین و امراء و حکام ورؤسا .
از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «کسی که سعایت مردمان راکند ، حلال زاده نیست» . (1)
و سلاطین عدالت گستر ، و حکام رعیت پرور ، هرگز صاحب این صفت را در نزدخود راه نمیدهند ، و گوش به سخن ایشان نمیکنند ، و میدانند که ضرر ایشان بر رعایاو فقراء ، از ضرر سگ گزنده و گرگ درنده بیشتر است .
و آن اعم از سخن چینی است ، زیرا : افساد بدون سخن چینی متحقق میشود . و اینصفتی استخبیث ، و صاحب آن از اهل شقاوت است . و این صفت ، آدمی را به جهنممیرساند . و دین آدمی را تباه میکند . و صاحب این صفتخبیثه ، در مقام ضدیتباخدا و رسول بر آمده است . چون بسیاری از قواعد شرعیه ، که خداوند عالم قرار داده ، از : حضور جمعه و جماعت و مصافحه و زیارت و آمد و شد و ضیافت و نهی از ظن بدو غیبت ، همه از برای حصول دوستی و الفت میان مردمان است . و هیچ چیز در نزدخداوند عالم و پیغمبر او چنین مطلوب نیست ، که میان بندگان الفت و یگانگی باشد . واین خبیث
1) 21. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 279 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 136 .
ملعون بد نفسی که فساد میکند ، در مقام خلاف خدا و رسول بر میآید . وآنچه از آنها خواستهاند او را رد میکند . و شکی نیست که : چنین شخصی بدترین ناس ، و رذل و خبیثترین ایشان ، و مستحق انواع لعن است« . . . ان علیهم لعنة الله و الملائکةو الناس اجمعین» . (1)
و ضد این صفت ، که اصلاح میان مردمان بوده باشد از معالی صفات و فضایل ملکات است . و علامتشرافت نفس و طهارت ذات است . و به این سبب ، ثواب بسیار ، و فضیلتبیشمار به ازای آن در احادیث و اخبار رسیده است .
سید رسل صلی الله علیه و آله فرمودند : «فاضلترین صدقات ، اصلاح کردن میانمردمان است» . (2)
و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که : «صدقهای که آن را خدادوست دارد ، اصلاح کردن میان مردم است ، هرگاه فسادی میان ایشان واقع شود . ونزدیک کردن ایشان را به یکدیگر است ، چون دوری و جدائی میانشان واقع شود» . (3)
و به مفضل ، وکیل خود فرمود که : «هرگاه نزاعی میان دو نفر از شیعیان ما ببینی ازمال من میان ایشان اصلاح کن» . (4)
و به جهت وجوب اصلاح میان مردم است که دروغ گفتن در آن جایز است .
چنان که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود : «هر دروغی را مینویسندمگر اینکه در جهاد بوده باشد یا دروغ بگوید میان دو نفر که اصلاح میان ایشان کند» . (5)
و حضرت صادق علیه السلام به ابن
عمار فرمود که : «از من به فلان اشخاص چنینو چنین بگو . ابن عمار عرض کرد که : هرگاه غیر از آنچه فرمودید سخنی دیگر از زبانشما به جهت اصلاح بگویم رواست ؟ فرمود : بلی ، مصلح ، دروغگو نمیباشد ، امثال اینسخنها صلح است نه کذب» . (1)
و مراد این است که : اگر کسی به جهت اصلاح میان مردم سخن غیر واقعی بگوید کهاصلاح شود ، این را دروغ نمیگویند و ضرر ندارد . سبحان الله ! اعتنای پروردگار عالم بهاصلاح حال مردم تا آن حد است که دروغ را که از معاصی عظیمه است در اینخصوص تجویز فرموده و آن را افضل صدقات قرار داده . و قواعد قانونی چند بهجهتحصول الفت مقرر فرموده . و مفسد را به لعن و عذاب ، مخصوص ساخته . و باوجود این ، چنانچه در بسیاری از ابنای روزگار مشاهده میشود بسیاری از ارباب نفوسخبیثه به جهت پیشرفت امور دنیویه و گذران چند روزه این خانه عاریت اساس ، افسادمیان دوستان و مسلمانان میچینند ، و آتش فتنه روشن میکنند . بلکه چه بسا کسانیهستند که به اندک خلاف توقعی که از کسی مشاهده نمودند در مقام انواع فسادبر میآیند .
و آن عبارت است از گفتن اینکه : فلان بلا یا فلان مصیبت که به فلان کس رسیده ازبدی اوست . و با آن سرور و شادی نیز باشد . و منشا این ، غالبا عداوت و حسد است . وبسا باشد که : ناشی از جهل به مواقع قضا و قدر الهی شود . و این صفت ، بسیار
1) 27. کافی ، ج 2 ، ص 210 ، ح 7 .
بد و غائلهآن بی حد است .
و به تجربه ، واضح ، و از اخبار ، ثابت است که : هر که شماتت کند دیگری را به سبببلیهای که گرفتار شده باشد ، از دنیا نمیرود تا خود نیز به آن مبتلا گردد و دیگری او راشماتت کند . (1)
و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که : «شماتت مکن برادر خود را ، که اگر چنان کنی خدا بر او رحم میکند و این بلیه را به تو نازل میکند» . (2)
و فرمود که : «هر که شماتت کند برادر خود را به مصیبتی که به او روی داده ، از دنیانمیرود مگر اینکه به آن ، گرفتار گردد» . (3)
پس ، چگونه کسی که از حال خود ایمن شده در مقام شماتت دیگری بر میآید ؟ !
«لا تخافوا» (4)از خدا نشنیدهای پس چه خود را ایمن و خوش دیدهای
تا نروید ریش تو ای جان من*** بر دگر ساده زنخ (5)طعنه مزن
علاوه بر اینکه هر بلا و مصیبتی که بر مسلمانی میرسد کفاره گناهی از او ، یا موجبرفع درجه از برای او و بلندی مرتبه او میگردد . آیا نمیبینی که :
هر که در این بزم ، مقربتر است*** جام بلا بیشترش میدهند
و شکی نیست که : ابتلای زمره اولیاء ، و مصائب طایفه انبیاء از بدی افعال ایشاننبوده . پس عاقل را لازم است که : در این مراتب ، تامل کنند ، ابتدا بر خود بترسد و ازگرفتاری خود احتراز نماید . و بعد از
آن بداند که شماتت ، باعث ایذای برادر مسلم ، وموجب عذاب آخرت است . پس تدبر کند که : بلا و گرفتاری ، دلالتبر بدی و خاریدر نزد حضرت باری نمیکند ، بلکه رایحه قرب درگاه الهی از آن به مشام ارباببصیرت میرسد . پس ، خود را از این صفت محافظت کن ، و از این مهلکه نجات ده .
و «مراء و جدال» عبارت است از : اعتراض کردن بر سخن غیر ، و اظهار نقص و خللآن در لفظ یا در معنی ، به قصد پست کردن و اهانت رسانیدن به آن شخص ، و اظهارزیرکی و فطانت ، بدون باعث دینی و فایده آخرت است .
و «خصومت» نیز نوعی از جدال است . و آن ، جدال و لجاج کردن در سخن استبهجهت رسیدن به مالی ، یا مقصودی دیگر . اما مراء و جدال ، از اخلاق مذمومه و صفاترذیله است ، خواه در مسائل علمیه باشد یا غیر اینها . و خواه اعتراض به حق باشد یاباطل . مگر اینکه متعلق به مسائل دینیه باشد و غرض و قصد ، فهمیدن یا فهمانیدن حقباشد ، که در این صورت ، ضرر ندارد و آن را مراء و جدال نگویند ، بلکه ارشاد وهدایت نامند .
و علامت آن ، آن است که : تو را مضایقه نباشد از آنکه مطلب حق از جانب غیر توظاهر شود . و علامت مجادله آن است که : اگر سخن حق بر زبان آن طرف جاری شودترا ناخوش آید و خواهی آنچه تو میگوئی صحیح باشد و آن
را به طریق جدال برخصم تمام کنی و نقص و خلل کلام او را ظاهر سازی . همچنان که مذکور شد اولیمذموم نیست ، بلکه ممدوح و نتیجه قوت معرفت و بزرگی نفس است . ولی دومیمذموم و منهی عنه ، و باعث هیجان غضب ، و حصول حقد و حسد است از هر دو جانب .
و بسا باشد که : موجب تشکیک و شبهه خود یا دیگران در اعتقادات حقه شود . و از اینجهت است که : حق - سبحانه و تعالی - نهی از آن فرموده است که :
«و اذا رایت الذین یخوضون فی آیاتنا فاعرض عنهم حتی یخوضوا فی حدیثغیره» . (1)
(
«انکم اذا مثلهم» . (2)
خلاصه معنی آنکه : هرگاه ببینی کسانی را که فرو میروند در آیات ما و مشغولنکته گیری بر آنها میشوند ، از ایشان کناره کنید تا مشغول حدیثی دیگر شوند که اگرچنین نکنی تو نیز مثل ایشان خواهی بود .
و از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «حقیقت ایمان بنده کاملنمیشود مگر وقتی که مراء و جدال را ترک کند اگر چه حق با او باشد» . (3)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که فرمود : «هرگز مجادله و مراء مکن با صاحب حلمی ، و نه با سفیهی ، چون صاحب حلم ، دشمن تو میشود وسفیه ، تو را اذیت میرساند» . (4)
و فرمود که : «زنهار ، حذر کنید از مراء و جدال ، که باعث عداوت و کشف عیوب میگردد» . (5)
و
این صفت مذمومه به کثرت مجادله کردن و غالب شدن بر خصم - خواه به حق وخواه به باطل - قوت میگیرد ، تا میرسد به جائی که صاحب آن مثل سگ گیرنده دائمراغب است که با هر کس درافتد . و همیشه در پی آن است که : سخنی از کسی بشنود ودر آن دخل و تصرف کند ، و از آن لذت یابد . خصوصا در مجمعی که بعضی ازضعفاء العقول باشند ، و این خلق خبیث را کمالی دانند و صاحب آن را به آن ستایشکنند و گویند : فلان شخص ، حراف و جدلی و تیز بحث است ، و کسی او را ملزمنمیتواند کرد . و به این شاد میشود . غافل از اینکه این ، از خباثتی است که در باطن اوجای دارد .
و اما خصومت ، که لجاج کردن در کلام است از جهت استیفای مطلب و مقصودخود ، آن نیز چون مراء و جدال ، مذموم و بد ، و غائله آن بی حد است . ابتدای اکثرشرور و فتن ، و مصدر انواع رنج و محن است .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که : «هرگز جبرئیل به نزد من نیامد مگرمرا موعظه کرد و آخر کلامش این بود که : زنهار ، احتراز کن از لجاج و تنگ گیری برمردم ، که آن عیب آدمی را ظاهر ، و عزت او را تمام میکند» . (1)
و فرمود که : «دشمنترین مردم در نزد خدا ، لجوج خصومت کن است» . (2)
و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود
که : «بر شما باد حذر کردن از مراء وخصومت ، که اینها دلها را بیمار میکند و بر برادران ، نفاق میرویاند» . (1)
و از امام به حق ناطق ، جعفر بن محمد الصادق علیه السلام مروی است که : «ازخصومت احتراز کنید که آن ، دل را مشغول و گرفتار میکند . و باعث کینه و نفاقمیگردد» . (2)
و شک در این نیست که اکثر فتنهها و ناخوشیها از خصومتبرخاسته .
و مخفی نماند که : کسی که به جهت استیفای مقصود خود در صدد خصومتبر میآید اگر مقصود او حق مالی باشد یا حق ثابتی دیگر که شرعا مستحق آن بودهباشد ، آن خصومت مذموم نیست ، بلکه به مقتضای غیرت ، ممدوح است . بلکه آنخصومتی که مذموم است ، در طلب چیزی است که : باطل و به غیر حق باشد . یا یقین بهحقیت آن و استحقاق نداشته باشد ، مثل : خصومتی که وکیل «دار القضاء» (3)میکند . چوناو پیش از آنکه بداند حق با کدام طرف است از طرف یکی وکیل میشود و دامنخصومتبر میان میزند . و بدون علم و یقین ، از یک جانب گفتگو میکند . و به این در وآن در میزند و مال مسلمانان را ضایع میکند . و بدون عوض و غرض ، و زر و وبال غیررا متحمل میگردد . و چنین کس ، زیانکارترین مردمان ، و احمقترین ایشان است .
فاسق ، محروم ، و در قیامت ، معذب و ملوم است .
ره کاروان شیر مردان زنند*** ولی جامه مردم بر ایشان
برند
و بدان که : ممدوح بودن خصومت در طلب حق شرعی خود ، در وقتی است کهاظهار لجاج و عناد نکند و زیاده از قدر ضرورت سخن نگوید . پس اگر اظهار لجاجکند ، یا در بین سخن ، کلامی که باعث اهانت و ایذای خصم باشد بگوید بیآنکه احتیاجو ضرورت داعی به آن باشد ، داخل خصومت مذموم شده و احتراز از آن واجب است .
و همچنین هرگاه غرض ، رسیدن به حق خود نباشد بلکه محض غلبه بر خصم و عناد بااو باشد ، آن نیز منهی عنه ، و ارتکاب آن حرام است . همچنان که ملاحظه میشود که :
بعضی در مطالبه اندک چیزی لجاج میکنند . بلکه بسا باشد که میگویند : این مال ، قابلیتی ندارد و مضایقه ندارم که چون حق من معلوم شود بگیرم و به آب بریزم یاببخشم ، بلکه میخواهم که سخن خود را از پیش برده باشم . و امثال این سخنان . و ایننیز لجاج و عناد ، بلکه معلوم نیست که حاکم شرعی را جایز باشد متوجه امثال اینمرافعات شدن و فیصله دادن .
و از آنچه گفتیم معلوم شد که : خصومتی که جایز است ، منحصر است در خصومتمظلومی در طلب حق خود ، که قصد عناد و ایذاء و شکستخصم نداشته باشد ، و زیادهاز قدر حاجت و اثبات حق سخنی نگوید . و لیکن در این صورت نیز اگر بتواند از راهدیگر بدون مخاصمه ، استیفای حق خود کند یا آسان باشد از آن حق بگذرد ، چنان کند ، زیرا محافظت
زبان در وقت مخاصمه مشکل است . و گاه هست امر منجر میشودبه منازعه ، و کینه میان ایشان مستحکم گردد . تا به جائی میرسد که هر یک به ضرر وابتلای دیگری مسرور میگردند .
پس عاقل را سزاوار آن است که : تا ممکن باشد در خصومت را نگشاید . و چنانچهبسیار ضروری شد از حد ضرورت تجاوز نکند ، اگر چه هیچ در خصومت نباشد ازپریشانی خاطر و مشغولی دل خالی نیست . تا میرسد به اینکه : در حین نماز ، مشغولمخاصمه خصم و جواب او و تکذیب او و طعن به او میگردد .
پس هر کسی باید در عاقبت این صفتخبیثه تامل کند و مذمت آنها را شرعا و عقلابه نظر در آورد و بداند که اینها باعث دشمنی و عداوت ، و زوال الفت و محبتمیگردد . و قطع یگانگی و دوستی میکند . و این خلاف مطلوب پروردگار ، و باعثاغتشاش کار و گرفتاری خود و پریشانی دل است . و آئینه دل بعد از جدال یا خصومت ، تیره و تار میگردد . و عزت و وقار آدمی برطرف میشود . و علاوه بر این ، چون از حدضرورت تجاوز کند اغلب آن است که باعث تضییع حق آدمی میگردد .
و چون تامل در اینها نمود ، خود را خواهی نخواهی از آنها نگاهدارد . بلکه فوایدضد اینها را که خوش کلامی و دلجوئی استبه نظر در آورد و بر آن مواظبت نماید ، تاملکه او گردد . و هر که لذت خوش کلامی با مردم را دانست و فواید آن را
فهمید ظاهرآن است که مهما امکن از آن تعدی نکند .
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «سه چیز است هر که خدا را با آنهاملاقات کند داخل بهشت میگردد از هر دری که میخواهد : حسن خلق ، و خوف خدا ، و ترک جدال ، اگر چه حق با او باشد» . (1)
و نیز از آن سرور مروی است : «در بهشت ، غرفههایی هست که از کثرتدرخشندگی آنها بیرون آنها از اندرون دیده میشود ، و اندرون ، از بیرون . خدا آنها راآماده کرده است از برای کسانی که اطعام مردم کنند و با مردم خوش کلامی نمایند» . (2)
مروی است که : «خوکی از نزد عیسی بن مریم علیه السلام گذشت ، عیسی علیه السلام به او گفت : به سلامتبگذر . شخصی عرض کرد : یا روح الله ! به خوکیچنین میگویی ؟ فرمود : نمیخواهم زبانم به شر عادت کند» . (3)
و آن عبارت است از : بیان کردن گفتار مردم یا کردار ایشان یا اوصاف ایشان یاخلقت ایشان ، به قول یا فعل یا به ایماء و اشاره یا به کنایه ، بر وجهی که سبب خندهدیگران گردد .
و باعث این صفتخبیثه ، یا عداوت است ، یا تکبر و حقیر شمردن آن شخصی کهاستهزاء به او میشود . و بسا باشد که باعثبر آن ، مجرد قصد خندیدن و به نشاطآوردن بعضی از اهل دنیا باشد ، از راه طمع در کثافات دنیویه ایشان و اخذ پارهای ازفضول اموال حرام آنها . و چه شک و
شبهه در اینکه : این عمل ، شیوه اراذل و اوباش ، وصفت پستترین افراد انسان است . و صاحب این عمل را از دین و ایمان خبری ، و ازانسانیت و مردی اثری نیست . قلاده جوانمردی و آزادگی را از گردن خود برداشته ودیده مردمیت و آدمیت را به خاک بیشرمی انباشته . نفس رذل خبیثخود را به اینراضی نموده که کلمات دروغی چند برهم بندد که به واسطه آن نامردی دیگر بخندد . وطبع پست او به این تن درداده که با صورت و دستخود اعمال چند به جا آورد که بهجهت آن دونی چند به نشاط آیند . پرده حیا و مروت خود را در برابر مردمان میدرد .
و عیوب مسلمانان و نقص ایشان را تقلید میکند . و افعال نیکان و اخیار را مضحکهاشقیاء و اشرار مینماید .
و هیچ شبههای نیست که : چنین اشخاص ، به مراحل بسیار از سر منزل انسانیت دور ، و نام آدمیت از ایشان مهجور ، و در دیده ارباب عقل و دانش بیوقع و خوار ، و در نظرعقلا پست و بیاعتبار ، و در روز قیامت گرفتار انواع عذاب و مستوجب اصناف عقابخواهند بود . سبحان الله ! شیطان لعین را چه قدر تسلط بر انسان مسکین است که او را براین میدارد که : تن به امثال این اعمال در دهند ، و آن ملعون بر ریش او بخندد . و اگر نهابلیس پرده بر دیده بصیرت او کشیده ، چگونه کسی که از پشت آدم ابو البشر کهمسجود ملائکه ملکوت بود به وجود آمده باشد خود
را به چنین صفتی راضی میسازدو دل او از غصه خون نمیگردد !
این جگرها خون نشد از سختی است غفلت و مشغولی و بدبختی است
خون شود روزی که خونش سود نیست*** خون شو آن وقتی که خون مردود نیست
و همین قدر در مذمت این عمل کافی است که : چنین معاصی خبیثه را وسیله تحصیلچرک دست مردم و اعتبار در نظر ابنای روزگار میگرداند . گویا اعتقاد به این ندارد که :
متکفل روزی بندگان ، آفریننده ایشان است . پس هر کسی را که اندکی عقل بوده باشدباید تامل کند . و عاقبت این عمل را به نظر در آورد . و بیوقعی و ذلت و مهانت صاحبآن را در دنیا ، و عذاب او را در آخرت یاد کند . و شرمساری و خجلت و اندوه و محنتخود را در آن روز ، تفکر نماید .
و اگر منشا آن ، عداوت بوده باشد غوایل و مفاسد آن را متذکر گردد .
و اگر باعث آن ، طمع مالی باشد به یقین بداند که : هرکسی آن قدر مال و روزی کهاز برای او مقدر شده استخدا به او میرساند و قسمت او کم و زیاد نمیشود . پس نفسخود را عتاب کند و او را پند و نصیحت دهد . و آنچه از شریعت در مذمت این صفترسیده ملاحظه نماید . و در هر حال ، مراقب احوال خود بوده باشد که مرتکب این عملنگردد و به عذاب اخروی گرفتار نشود .
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «در
روز قیامت اهل سخریت واستهزاء را میآورند و از برای یکی از ایشان یک در بهشت را میگشایند و میگویند :
بشتاب و زود داخل بیا ، او با غم و اندوه میآید که داخل شود ، در را میبندند . و ازطرفی دیگر دری دیگر را میگشایند و به او میگویند : تند بیا و داخل شو ، چون به نزدآن در نیز رسد در را میبندند . همچنین به این بلیه گرفتار خواهد بود و از هیچ دریداخل نخواهد شد» . (1)
و اگر آن بیچاره که به این صفت مبتلا است و خندانیدن مردمان به تقلید دیگران راشعار خود قرار داده به حقیقتخود برسد میداند که : باید آن مسکین ، گاهی بر خودبخندد . و زمانی بگرید . همچنان که : عقلا و دانشمندان بر او میخندند . و چگونه بر خودنخندد و نگرید و حال اینکه به سبب استهزاء و مسخرگی در نزد بعضی از اهل دنیا ، خود را «مهین» (2)
(
و بی وقع در نظر اهل الله نموده . و چون روز قیامتشود دست او راخواهند گرفت و به ضرب تازیانه خواهند راند ، چنانچه خر را میرانند تا داخل جهنمکنند . و هر که او را ببیند به او استهزا و سخریتخواهد نمود .و افراط در آن مذموم ، و در شریعت مقدسه منهی عنه است ، زیرا باعثسبکی و کم وقاری ، و موجب سقوط مهابت ، و حصول خواری میگردد . و دل را میمیراند . و ازآخرت غفلت میآورد . و بسا باشد که : موجب عداوت و دشمنی دوستان ، یا
سببآزردن و خجل ساختن مردمان گردد .
و همچنان که گفتهاند که : «بسیار بازی است که به جدی میکشد . و از این جهت استکه گفتهاند : با مردم صاحب شان شوخی مکن که کینه تو را در دل میگیرند . و با مردمدون و پست نیز شوخی مکن که هیبت تو از نظرشان ساقط میگردد و به تو جرات پیدامیکنند ، و سخن زشت میگویند» .
و دیگری گفته است که : «شوخی ، آبرو را میبرد . و دوستان را از آدمی جدا میکند» .
و بعضی گفتهاند که : «هر چیزی تخمی دارد ، و تخم عداوت و دشمنی شوخی است» .
و از مفاسد شوخی آن است که : دهان را به هرزه خندی میگشاید . و آدمی را بهخنده میآورد ، و خنده ، دل را تاریک و آبرو و وقار را تمام میکند . و به این جهتخدای - تعالی - نهی از آن فرموده که :
«فلیضحکوا قلیلا و لیبکوا کثیرا» .
یعنی : بسیار کم بخندید و بسیار گریه کنید» . (1)
و حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که : «هرگاه بدانید آنچه من میدانمهر آینه کم خواهید خندید» . (2)
و شکی نیست که : خنده بسیار ، علامت غفلت از آخرت و مرگ است .
یکی از بزرگان با خود خطاب کرد و گفت : «ای نفس ! میخندی و حال اینکه شایدکفن تو اکنون در دست گازر باشد و آن را گازری کند» . (3)
بلی کسی را که مرحلهای چون مرگ در
پیش ، و خانهای چون آخرت در عقب ، ودشمنی چون شیطان در کمین ، و محاسبی چون کرام الکاتبین قرین ، عمری چون برق درگذر ، و منزلی چون دنیا که محل صد هزار گونه خطر است مستقر ، خندیدن وشوخی کردن نیست . و با خاطر جمع نشستن نه ، مگر از غفلت و بیخبری .
مباش ایمن که این دریای خاموش*** نکردهست آدمی خوردن فراموش
زرنگ ایمن نبینی آب جوئی*** مسلم نیست از سنگی سبوئی
یک امروز است ما را «نقد ایام» (1)*** بر آن هم اعتمادی نیست تا شام
یکی از بزرگان دین ، شخصی را دید که میخندد ، گفت : «آیا به تو رسیده است که : وارد آتش جهنم خواهی شد ؟ گفتبلی . گفت : آیا دانستهای که از آن خواهی گذشت ؟ گفت نه . گفت : پس به چه امید میخندی ؟ گویند : آن شخص را دیگر کسی خندان ندید» . (2)
و مخفی نماند که خنده مذموم ، قهقهه است که با صدا باشد ، اما تبسم که کسیصدائی از او نشنود مذموم نیستبلکه محمود است . و تبسم نمودن پیغمبر - صلی اللهعلیه و آله - معروف و مشهور است . و همچنین شوخی و مزاح مذموم در وقتی است که : کسی افراط در آن کند ، یا مشتمل بر دروغ و غیبتباشد . یا باعث آزردگی و خجالتدیگری شود . اما مزاح اندک ، که از حق تجاوز نشود و مشتمل بر سخن باطل یا ایذاء واهانتی نباشد و باعثشکفتگی خاطری گردد مذموم نیست . و مکرر
از حضرت رسول صلی الله علیه و آله صادر شده . و از اصحاب در خدمت آن جناب صدور یافته . چنانچه بعضی از آن در کتب اصحاب مسطور و مذکور است . (1)
و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام مکرر شوخی میفرمودند تا اینکه منافقین اینرا عیب آن سرور شمردند . روزی شوخی نسبتبه سلمان فارسی - رحمة الله علیه - فرمودند ، سلمان گفت : این است که خلافت تو را به مرتبه چهارم انداخت . (2)
و کلام در آن ، یا در حقیقت و معنی آن استیا گناه و مفاسد آن ، یا معالجه و کفارهآن ، یا آنچه استثناء شده و تجویز آن شده است از افراط آن ، یا در بیان ضد آن است .
پس در این جا چند فصل است .
بدان که : حقیقت غیبت آن است که : چیزی نسبتبغیری که شیعه باشد ذکر کنی کهاگر به گوش او برسد او را ناخوش آید و به آن راضی نباشد .
خواه آن نقص ، در بدن او باشد مثل اینکه بگویی : فلانی کور ، یا کر ، یا گنگ ، یانیم مرده ، یا کوتاه ، یا بلند ، یا سیاه ، یا زرد ، یا احول ، یا «قطور» (3)و امثال اینها است .
یا در نسب او باشد مثل اینکه بگویی : پسر فلان ، فاسق ، یا ظالم ، یا حمال زاده ، یانانجیب و نحو اینها است .
یا در صفات و افعال و اقوال او باشد مثل اینکه بگویی : بد خلق ، یا
بخیل ، یا متکبر ، یاجبان ، یا ریا کار ، یا دروغگو ، یا دزد ، یا ظالم ، یا پرگو ، یا پرخور ، یا بیوقتبه خانه مردممیرود ، و نحو اینها است .
یا در چیزی باشد که متعلق به او باشد از : لباس ، یا خانه ، یا مرکب . چنانکه بگوئی :
جامه فلان کس چرکین است . یا خانه او چون خانه یهودان است . یا عمامه او مثل
گنبدیاست ، یا بقدر گردوئی است . یا کلاه او دراز است . یا مرکب او «جلف» (1)است . و امثالاینها .
و همچنین در سایر اموری که منسوب به او باشد و به بدی یاد شود که اگر آن رابشنود ناخوشش آید .
همچنان که حدیث نبوی به آن دلالت میکند ، فرمود : «آیا میدانید که غیبت چه چیزاست ؟ عرض کردند : خدا و رسول او داناتر است . فرمود : آن است که : یاد کنی برادرخود را به چیزی که او را ناخوش آید . شخصی عرض کرد که : اگر آن صفتبا او باشد بازبد است ؟ فرمود : اگر باشد غیبت است و الا بهتان است» . (2)
«و نام مردی در خدمت آن حضرت برده شد ، شخصی عرض کرد که : چه عاجزاست . حضرت فرمود : غیبت رفیق خود را کردی» . (3)
و روزی اسم زنی مذکور شد عایشه گفت : کوتاه قد است . جناب رسول - صلی اللهعلیه و آله - فرمود : «او را غیبت کردی» . (4)
و زنی دیگر
مذکور شد عایشه گفت : «آن دامن بلند است . حضرت فرمود : بیفکن ازدهن خود ، پس پاره گوشتی از دهن او افتاد» . (1)
روزی یکی از اصحاب به دیگری گفت : «فلان شخص بسیار خواب است . حضرتفرمود : گوشتبرادر خود را خوردی» . (2)
و آنچه در بعضی از احادیث وارد شده که : پیغمبر صلی الله علیه و آله یا بعضی ازائمه - علیهم السلام
و مخفی نماند که : غیبت کردن منحصر به زبان نیست ، بلکه : هر نوعی که نقصی ازغیر را بفهماند غیبت است ، خواه به قول باشد ، یا فعل ، یا اشاره ، یا ایماء ، یا رمز ، یا نوشتن .
مروی است که : «زنی بر عایشه وارد شد چون بیرون رفت عائشه با دستخود اشارهکرد که : این کوتاه است . حضرت فرمود که : غیبت او را کردی» . (3)
و فرقی نیست در حرمت غیبت ، میان کنایه و تصریح . بلکه بسا باشد که : کنایه بدترباشد . و غیبتبه کنایه ، مثل اینکه گوئی : الحمد لله که خدا ما را مبتلا نکرد به همنشینیظلمه . یا به حب ریاست . یا سعی در تحصیل مال . یا بگویی : نعوذ بالله از بیشرمی . یا خداما را محافظت کند از بیشرمی . و غرض از اینها کنایه به شخصی باشد که مرتکب ایناعمال باشد
. و بسا که : چون خواهد که غیبت کسی را کند از راه ریا و تشبه به صلحا ، ابتدامدح او را میکند و مذمتخود را نیز میکند چنانچه میگوید : فلان شخص چه بسیارخوب شخصی بود و روزگار او را نیز مثل ما کرد و از دستشیطان خلاصی نیافت .
و بعضی از غیبت کنندگان هستند که : چون میخواهند غیبت مسلمانی را کنند از راهنفاق
، غم و اندوه خود را بر حال آن شخص اظهار میکنند و حال اینکه در دل خود ، هیچ اندوهی ندارند ، چنانکه میگویند : آه ، چه قدر غصه خوردم دلم سوختبه جهتفلان شخص که بیآبرو شد . یا فلان عمل از او سرزد . یا به او اهانت رسید . خدا امر او رابه اصلاح آورد . و این منافق اگر دوست او بودی و غم و اندوه او را خوردی پس اظهارنکردی و دعائی که به او میکند در خلوت کردی . پس اظهار حزن و دعا از خباثتباطناوست . و شیطان لعین او را بازیچه خود قرار داده ، بر او امر را مشتبه کرده و بر ریش اومیخندد . و حسنات او را به باد میدهد . و او چنان پندارد که : خوب میکند . و نمیداندکه تیز بینان عالم دانش و بینش ، از احوال و اوضاع برون او ، احوال درونش را درکمینمایند .
حمد گفتی کو ، نشان حامدون*** نی برونت را اثر نی اندرون
رو ملاف از مشک کان بوی پیاز (1)*** از دم تو میکند مکشوف راز (2)
و بسیارند که غیبت مسلمانی
را میکنند و بعضی از حضار نمیشنوند بلند میگویند سبحان الله ! اما عجب نیست چنین چیزی . تا او خوب متوجه شود و این هرچه میخواهدبگوید .
بدان که : آنکه غیبت را میشنود نیز حکم غیبت کننده را دارد ، همچنان که دراحادیث وارد شده است . (1)
و همچنان که غیبت کنندگان ، افساد دارند ، غیبتشنوندگان نیز چنیناند ، زیرا :
آنکسی که در حضور او غیبت مسلمانی میشود یا به آن خوشحال نمیشود و بدش همنمیآید و به این جهت منع نمیکند . یا خوشحال میشود ولی از راه ریا و تزهد تصدیقنمیکند . بلکه گاه است منع میکند اما قلبا طالب آن است که منع او را نشنوند . و بساباشد حیلهها برانگیزد که آن غیبت قطع نشود ، مثل اینکه : اظهار تعجب کند یا بگوید که : من چنین نمیدانستم و او را نوع دیگر شناخته بودم ، که آن غیبت کننده بیشتر میل درغیبت کند . و به این سخنها او را به غیبت وا میدارد . و اینها همه در گناه و حکم با غیبتکننده شریکاند .
خلاصه آنکه : گناه شنونده غیبت ، مثل غیبت کننده است ، مگر اینکه : در مقام انکاربرآید و سخن آن شخص را قطع کند . یا از مجلس برخیزد . و اگر قدرت بر اینها نداشتهباشد در دل غضبناک گردد . و اگر به زبان گوید : ساکتشو ، اما در دل ، مایل و طالبباشد ، این از اهل نفاق است . پس بر اهل دین لازم است که : چنانچه غیبت مسلمانی رابشنوند
1) 11. رک : بحار الانوار ، ج 75 ، باب الغیبة ، ص 220 .
در مقام انکار برآیند و آن را رد کنند و الا مستوجب نکال میگردند .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که : «هر که مؤمنی را در نزد او ذلیل کنندو او بتواند یاری او را بکند و نکند خدا در روز قیامت او را ذلیل میسازد» . (1)
و فرمود : «هر که رد کند از غیبت ،
برادر خود را و آبروی او را محافظت کند ، حقاستبر خدا که در روز قیامت آبروی او را نگاهدارد» . (2)
و فرمود که : «هیچ مردی نیست که بدی برادر مسلم او در نزد او مذکور شود و اوبتواند او را جانب داری و حمایت کند - اگر چه به یک کلمه باشد - و نکند مگر این کهخدای - تعالی - او را در دنیا و آخرت ذلیل میکند . و هر که بدی برادر مسلمش را در نزد او ذکر کنند و او یاری او کند خدا یاری او کند در دنیا و آخرت» . (3)
و فرمود : «هر که حمایت کند آبروی مسلمانی را ، خدا در روز قیامت ملکی رامیفرستد که او را حمایت کند» .
و فرمود : «هر که منت گذارد بر برادر خود در خصوص غیبتی از او که در مجلسیبشود و آن را رد کند ، خدای - تعالی - هزار در از شر را در دنیا و آخرت از او دورمیکند . و اگر بتواند و رد غیبت او را نکند گناه او هفتاد مقابل آن کسی است که غیبتکرده است» . (4)
بیان ح 1 .
چون حقیقت غیبت را شناختی بدان
که : آن ، اعظم مهلکات ، و اشد معاصی است . وبه اجماع جمیع امت ، و صریح کتاب رب العزة و احادیث پیغمبر صلی الله علیه و آله وائمه اثنی عشر - علیهم السلام - حرمت آن ثابت است .
خداوند عزت میفرماید : «و لا یغتب بعضکم بعضا ایحب احدکم ان یاکل لحم اخیهمیتا
فکرهتموه» .
یعنی : «باید غیبت نکند بعضی از شما بعضی دیگر را ، آیا دوستمیدارد یکی از شما که بخورد گوشتبرادر خود را در حالتی که مرده باشد ؟ ! پسکراهت میدارید شما آن امر را» . (1)
و از رسول خدا صلی الله علیه و آله مروی است که فرمود : «زنهار ، احتراز کنید ازغیبت ، به درستی که : غیبت ، بدتر است از زنا ، زیرا : مردی که زنا میکند و توبه میکندخدا او را قبول میفرماید ولی غیبت کننده را خدا نمیآمرزد تا آنکه غیبت او را کهکرده است از او بگذرد» . (2)
و فرمود که : «در شب معراج به قومی گذشتیم که روهای خود را با ناخنهای خودمیخراشیدند . از جبرئیل پرسیدم که : ایشان چه کساناند ؟ گفت : غیبت کنندگان» . (3)
روزی آن سرور بر منبر برآمدند و خطبهای در نهایتبلندی خواندند - به نوعی کهزنان در خانهها آواز آن سرور را شنیدند - و فرمودند که : ای گروهی که به زبان ، ایمانآوردهاید و دل شما از ایمان خالی است ! غیبت مسلمین را مکنید . و عیبجوئی ایشان منمائید ، که : هر که عیب جوئی برادر خود کند خدا
عیب او را ظاهر میسازد اگر چه دراندرون خانه خود باشد» . (1)
و در روز دیگر آن سرور بر بالای منبر خطبهای ادا فرمودند و بیان گناه ربا و عقوبتآن را کردند پس فرمودند : «یک درهم از ربا بدتر است از سی و شش زنا ، و آبروی برادرمسلم را
ریختن از ربا بدتر است» . (2)
و وقتی آن حضرت مردم را امر به روزه فرمود ، گفت : «احدی بدون اذن من افطارنکند . چون شام داخل شد ، یک یک میآمدند و اذن گرفته افطار میکردند تا مردی آمدو عرض کرد : یا رسول الله ! دو دختر من روزه گرفتهاند و حیا مانع ایشان است که بهخدمت تو رسند ، اذن بفرما تا افطار کنند . حضرت روی مبارک گردانید . آن مرد ثانیاعرض کرد . باز حضرت روی گردانید . و در مرتبه سوم فرمود که : آنها روزه نگرفتهاند وچگونه روزه بودند و حال آنکه در همه روز گوشت مردم را به غیبت میخوردند ، بروایشان را بگو تاقی کنند . آن مرد باز گشت و ایشان را خبر داد پس آنها قی کردند و ازهر یک پارچه خون بسته دفع شد . چون پیغمبر را خبر دادند فرمود : به خدائی که جانمحمد در دست اوست که اگر این در شکم آنها باقی میماند آتش جهنم آن رامیخورد» . (3)
و از جانب خداوند رحمن به موسی بن عمران وحی شد که : «هر غیبت کنندهای که باتوبه از دنیا برود آخر کسی است که داخل بهشتخواهد شد . و هر غیبت کنندهای کهبیتوبه از دنیا
برود اول کسی است که داخل جهنم خواهد شد» . (1)
و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که : «هر که غیبت کند مردمسلمان یا زن مسلمانی را ، خدا چهل شبانه روز نماز و روزه او را قبول نمیکند ، مگر
اینکه آن کسی که غیبت او شده از او عفو کند» . (2)
و فرمود : «هر که غیبت مسلمانی را بکند ، در ماه رمضان اجری از برای روزه اونخواهد بود» . (3)
و در حدیثی دیگر از آن سرور منقول است که : «دروغ گمان کرده است هر که گمانکند حلال زاده است و او گوشت مردم را به غیبت میخورد» . (4)
و از امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «هر که در حق مؤمنی بگوید امرقبیحی را که خود دیده یا شنیده باشد ، آن شخص داخل این آیه مبارکه است که :
«ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشة فی الذین آمنوا لهم عذاب الیم»
یعنی : «به تحقیقکسانی که دوست میدارند که فاش شود امر قبیح و ناشایست در حق طایفهای که ایمانآوردهاند از برای ایشان است عذاب دردناک» . (5)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «هر کس روایت کند از مؤمنی چیزی را کهبخواهد او را عیبناک کند و آبروی او را کم کند تا از چشم مردم بیفتد ، خداوند - عز شانه - او را از تحت امر خود بیرون میکند و داخل در تحت امر شیطان میکند . وشیطان او را قبول نمیکند» . (6)
و آن حضرت فرمود :
«هر که غیبت کند برادر مؤمن خود را بیآنکه عداوتی میانایشان ثابتباشد ، شیطان شریک است در نطفه او» . (1)
و فرمود که : «غیبت ، حرام استبر هر مسلمانی . و آن میخورد حسنات را . و
باطلمیسازد آنها را ، همچنان که آتش هیزم را میخورد» . (2)
و اخبار در این خصوص بسیار است . و ذکر همه آنها متعسر ، بلکه متعذر است . (3)
ص 596 ، باب 152 .
وهمین قدر که مذکور شد کفایت میکند .علاوه بر این ، هر که را اندک عقلی بوده باشد میداند که : این صفت ، خبیثترینصفات ، و صاحب آن ، رذلترین مردمان است . و بزرگان پیش ، بندگی خدا را در نماز وروزه نمیدانستهاند بلکه در چشم پوشیدن و حفظ خود از پیروی عیب مردممیدانستهاند . و آن را افضل اعمال میشمردهاند . و خلاف آن را صفت منافقینمیدیدند . و وصول به مراتب عالیه و درجات رفیعه را موقوف به ترک غیبتمیدانستهاند .
چون از حضرت رسول صلی الله علیه و آله وارد است که : «هر که نماز او نیکو باشدو عیالمند باشد و مال او کم باشد و غیبت مسلمانان را نکند با من خواهد بود دربهشت» . (4)
و چقدر قبیح است که : آدمی از عیوب خود غافل شده در صدد اظهار عیوب مردمان برآید . خاری را در چشم دیگران ملاحظه کند ولی شاخ درختی را در دیده خودبرنخورد .
پس ای جان برادر ! چون خواهی که عیب دیگران را بگویی ، اول عیوب خود را یادکن و در صدد اصلاح آن برآی .
یاد آور ، قول پیغمبر صلی الله علیه و آله را که فرموده است : «خوشا به حال کسیکه مشغول عیب خود گردد و به عیوب مردم نپردازد» . (1)
لاوه بر این ، هرگاه عیبی را که ذکر میکنی امری باشد که به اختیار او نباشد و ازجانب حق - سبحانه و تعالی - باشد پس مذمت او بر آن غیبت فی الحقیقه مذمتخالق اواست ، زیرا هر که چیزی را مذمت میکند سازنده او را مذمت کرده است .
شخصی به یکی از حکما گفت : «ای زشت صورت . گفت آفرین من با خودم نبود کهنیکو بیافرینم» .
و از اعظم مفاسد غیبت ، آن است که : باعث آن میشود که اعمال خیر آن کسی کهغیبت کرده در عوض آن غیبت ، به نامه عمل آن شخصی که غیبت او شده ثبت میشود .
و گناهان این ، به دیوان اعمال او نقل میشود . و چه احمق کسی باشد که به واسطه یکسخن ، در روز قیامت ، و زر و وبال دیگری را متحمل گردد .
مروی است که : «در روز قیامتبندهای را به موقف عرصات حاضر سازند و نامهاعمال او را به دست او دهند ، چون در آن نگرد از حسنات خود چیزی در آنجا نیابد ، عرض کند که : پروردگارا ! این نامه عمل من نیست ! زیرا من از طاعات خویش هیچ درآن نمیبینم . خطاب رسد که : ای بنده ! پروردگار تو خطا و سهو نمیکند اعمال خیر تو بهغیبت مردم رفت . و دیگری را
1) 32. بحار الانوار ، ج 75 ، ص 229 .
میآورند و دیوان او را به دست او میدهند در آنجا طاعات بسیار وعبادات بیشمار مشاهده میکند ، عرض میکند که : این کتاب من نیست . این اعمال از منبه
وجود نیامده . خطاب میرسد که : فلان شخص غیبت ترا کرد و این طاعات اوست کهعوض به تو داده شده است» . (1)
پس عاقل باید تامل کند که : آن کسی را که غیبت او میکند اگر دوست و صدیقاوست چه بیمروتی و بیانصافی است که زبان به غیبت او گشاید و بدی او را در نزدمردمان گوید . و اگر دشمن اوست چه بیعقلی و سفاهتی است که کسی متحملو زر و وبال دشمن خود گردد ، و اگر طاعتی اندوخته باشد به او دهد .
بدان که : از برای مرض غیبت کردن دو نوع معالجه است : یکی بر سبیل اجمال . ودیگری تفصیل .
اما معالجه آن بر سبیل اجمال آن است که : دیده بصیرت بگشایی و ساعتی درآیات قرآنیه و احادیث متکثره - که در باب مذمت این صفتخبیثه وارد شده - تتبعنمایی . و از غضب حق - سبحانه و تعالی - و عذاب روز جزا یاد آوری . و بعد از آن ، مفاسد دنیویه آن را به نظر در آوری ، زیرا گاه است که : غیبت آن کسی را که میکنی به اوبرسد و این منشا بغض و عداوت او گردد و در مقام اهانتیا غیبتیا اذیت تو برآید . وبسا باشد که : امر به جائی منجر شود که چاره آن نتوان کرد . پس از اینها تامل کنی
1) 33. بحار الانوار ، ج 75 ، ص 259 ، ح 53 .
که اگرکسی غیبت ترا در نزد غیر بکند چگونه آزرده و خشمناک خواهی شد . و مقتضایشرف ذات و نجابت طبع آن است که : راضی نباشی در حق غیر
، آنچه از برای خودنپسندی . و بعد از همه اینها متوجه زبان خود باشی و مراقب احوال آن شوی که آن را بهغیبت نگشائی . و هر سخنی که خواهی بگوئی ابتدا در آن تامل کنی اگر آن را متضمنغیبتی یافتی خود را از آن نگاهداری تا عادت کنی .
و اما معالجه تفصیلی آن ، آن است که : باعث و سبب غیبت کردن خود را پیدا کنیو سعی در قطع آن نمائی . و بیان این مطلب ، آن است که : از برای غیبت کردن ، اسبابیچند است :
اول : غضب ، زیرا هرگاه از شخصی آزرده باشی و بر وی خشم گیری و او حاضرنباشد ، در این وقتبه مقتضای طبع ، زبان به مذمت او میگشائی تا به آن وسیله غیظخود را فرونشانی .
دوم : عداوت و کینه است ، که با کسی دشمنی داشته باشی و از راه عداوت بدی او راذکر کنی .
سوم : حسد است ، چنان که مردم کسی را تعظیم و تکریم کنند یا او را ثنا و ستایشگویند و تو از راه حسد متحمل آن نتوانی شد و به این سبب مذمت او کنی و عیوب او راظاهر سازی . چهارم : محض مزاح و «مطایبه» (1)نمودن و اوقات به خنده و لهو و لعب گذرانیدن بهنقل احوال و اقوال و افعال مردم ، بدون قصد
1) 34. شوخی نمودن
اهانت و خواری رسانیدن .
پنجم : قصد سخریت و استهزاء و اهانت رسانیدن است ، زیرا استهزاء ، چنانچه درحضور است غایبانه نیز متحقق میشود .
شم : فخر و مباهات است ، یعنی : اراده کنی که فضل و کمال خود را ظاهر سازی بهوسیله پست کردن غیر . چنان که گوئی : فلان کس چیزی نمیداند ، یا رشدی ندارد . یا بهخیال حاضران اندازی که : تو از آن بهتر و بالاتری .
و معالجه این شش نوع ، به علاج این شش صفتخبیثه است ، چنان که در سابقمذکور شد .
هفتم : امری قبیح از کسی صادر شده باشد و آن را به تو نسبت داده باشند و توخواهی از خود دفع کنی ، گوئی : من نکردهام و فلان کس کرده .
و علاج این ، آن است که : بدانی که به غیبت آن شخص ، داخل غضب الهی میشوی .
پس اگر قول تو را قبول میکنند این عمل را از خود نفی کن و چه کار به نسبت دادن بهدیگری داری . و اگر قول تو را قبول نمیکنند نسبت دادن آن به دیگری را نیز از تونخواهند پذیرفت .
هشتم : تو را نسبت دهند به امر قبیحی و خواهی قبح آن را برطرف کنی ، از اینجهت میگوئی : فلان شخص این امر را نیز مرتکب شده . چنان که اگر چیز حرامیخورده باشی یا مال حرامی قبول کرده باشی گوئی : فلان عالم نیز چیز حرام خورد یا مالحرام را گرفت و او از من
داناتر است . و چنانچه متعارف است که میگویند : اگر من رباگرفتم ، فلان شخص نیز گرفت . و اگر من شراب خوردم ، فلان کس نیز خورد
. و شکینیست که : این ، عذر بدتر از گناه است ، زیرا علاوه بر این که فایدهای از برای رفع گناه اولنمیکند ، مرتکب گناهی دیگر - که غیبتباشد - نیز شدهای . و حمق و جهل خود را برمردم ظاهر نمودهای ، زیرا که : هرگاه کسی داخل آتش شود و تو توانی داخل نشوی البتهبا او موافقت نخواهی کرد . و اگر موافقت کنی در کمال حماقت و سفاهتخواهی بود . وطایفهای از اشقیای عوام که دلهای ایشان آشیانه شیطان گردیده و عمرشان در معصیتپروردگار صرف شده و این قدر از مظلمه مردم برگردنشان جمع آمده که امیداستخلاص به جهت ایشان نیست . به این جهت ، نفس خبیثشان طالب آن گشته که معاد وحساب و حشر و نشری نباشد . و شیطان لعین چون این میل را در دل ایشان یافته از کمینبیرون آمده . و به وسوسه ایشان پرداخته . و انواع شک و شبهه در خاطرشان انداخته . و اعتقادشان را سست و ضعیف ساخته . و به این جهت در معاصی پروردگار بیباکگردیدهاند . چون معصیتی از ایشان صادر شد در عذر آن چون نمیتوانند که آنچه درباطن ایشان «مخمر» (1)است از عدم اعتقاد اظهار نمایند و از شقاوت و تزویری هم کهدارند نمیخواهند تن به اعتراف دردهند . شیطان ایشان را بر آن میدارد که از اعمالناشایستخود عذر بخواهند که فلان عالم نیز آنچه ما کردهایم کرده
1) 35. سرشته .
، و آنچه را مامرتکب شدهایم مرتکب شده . غافل از اینکه این عذر نیست مگر از جهل و حماقت ، زیرا اگر عمل این عالم ، اعتقاد
ترا از معاد و حساب روز جزا بر طرف کرد پس تو کافرگشتهای دیگر چه عذر میخواهی . و اگر برطرف نکرده ، کردن آن شخص از برای تو چهفایدهای دارد .
علاوه بر این ، اگر عمل بعضی از کسانی که خود را داخل علما کردهاند و نام عالم برخود نهادهاند باعث اقتدای تو به ایشان میشود چرا باید اقتدا به این عالم که او نیز درشقاوت و خباثت مانند تو هست و علم بر او و زر و وبال است کرده باشی ؟ و چرا اقتدانمیکنی به علمای آخرت و طوایف انبیا و اولیا ، و حال آنکه ایشان اعلم و اکملاند وسرچشمه علم و معرفتاند ؟ ! نهم : از بواعث غیبت ، موافقت و همزبانی با رفیقان است ، یعنی : چون هم صحبتانخود را مشغول «خبث» (1)بینی ، تصور کنی که اگر ایشان را منع کنی یا با ایشان در آنخبث ، موافقت نکنی از تو تنفر کنند و تو را «بدگل» (2)شمارند . و به این جهت تو نیز باایشان هم مشربی کنی تا به صحبت تو رغبت نمایند . و شبههای نیست که در این صورت ، عجب احمقی خواهی بود که راضی به این میشوی که : امر پروردگار خود را ترک کنی .
و دست از رضا و خوشنودی او برداری . و از نظر برگزیدگان درگاه او ، از : ملائکه و انبیا واولیا بیفتی
، که جمعی از اراذل و او باش از تو راضی باشند . بلکه این دلالت میکند بر اینکه «عظم» (1)ایشان در نزد تو بیشتر
از «عظم» خدا و پیغمبران است . و چه شک که چنینکسی مستحق و سزاوار لعن بیشمار ، و عذاب روز شمار است .
دهم : چنان مظنه کنی که شخصی در نزد بزرگی زبان به مذمت تو خواهد گشود ، یاشهادتی که از برای تو ضرر دارد خواهد داد ، بنابر این ، صلاح خود را در آن بینی که :
پیش دستی کنی و او را در نزد آن بزرگ معیوب وانمائی ، یا دشمن خود قلم دهی . که بعد از این ، سخن او در حق تو بیاثر ، و کلام او از درجه اعتبار ساقط باشد . و چنین کسیخود را نزد پروردگار جبار ، ضایع و بیاعتبار خواهد کرد ، به مظنه اینکه : کسی او را درپیش مخلوقی بیاعتبار خواهد کرد . و خدا را دشمن خود میکند ، به گمان اینکه : دیگریبندهای را دشمن او خواهد کرد .
پس زهی سفاهت و بیخردی که به مرض توهم و خیال خلاص از غضب مخلوقیدر دنیا ، که جزم و یقین نباشد ، خود را به یقین در هلاکت آخرت میاندازد ، و حسناتخود را نقد از دست میدهد به توقع دفع مذمت مخلوقی به نسیه .
یازدهم : ترحم کردن استبر کسی ، زیرا میشود که : شخصی چون دیگری را مبتلابه نقصی یا عیبی بیند دل او بر او محزون گردد و اظهار تالم و حزن خود
1) 38. بزرگی
را نماید ، و درآن اظهار صادق باشد . چنان که شخصی در نزد بعضی پست و بیاعتبار شده باشد و تو ، بهاین جهت
، محزون شده آن را در نزد دیگران اظهار نمائی .
دوازدهم : اگر معصیتی از کسی مطلع شوی ، از برای خدا بر او غضبناک گردی ، و بهمحض رضای خدای - تعالی - اظهار غضب خود نمائی ، و نام آن شخص و معصیت اورا ذکر کنی . و بسیاری از مردم ، از مفسده این دو قسم غافلاند و چنان پندارند که : ترحمو غضب هرگاه از برای خدا باشد ذکر اسم مردم ضرر ندارد . و این ، خطا و غلط است ، زیرا همچنان که رحم و غضب از برای خدا خوب است ، غیبت مردمان حرام و بد است ، و مجرد ترحم یا غضب باعث رفع حرمت آن نمیگردد .
و بسا باشد که : از برای غضب کردن ، بواعث دیگری نیز باشد که نزدیک به یکی ازاینها که مذکور شد بوده باشد . و فساد آنها نیز از آنچه مذکور شد معلوم میشود .
چون حرمت غیبت و معالجه آن را دانستی ، بدانکه : چند موضع است که غیبت درآنجا جایز است :
اول : «تظلم» و «استغاثه» کردن در نزد کسی که احقاق حق او تواند کرد ، و انتقامظلمی که بر او شده تواند کشید ، یا اعانت او را تواند نمود . و لیکن شرط آن است که : درشکایت ظالم ، به خصوص ظلمی که بر او واقع شده اکتفا نماید و
زبان به اظهار عیبیدیگر از آن ظالم نگشاید .
دوم : اظهار عیوب شرعیه کسی را کردن به قصد امر به معروف و نهی
از منکر برایرضای خدا ، نه به قصد رسوائی او بر وفق هوا و هوس . و [این] باید در جایی باشد که فایده در رفع منکر بکند و بر وفق شریعتباشد ، نه در نزد ظالم بیباکی که از حد شرعتجاوز کند ، یا در جائی که فایدهای بر آن مترتب نشود .
سوم : در نصیحت کسی که با تو مشورت کند در خصوص معامله کردن با کسی ، یاشراکت ، یا داد و خواست ، یا رفاقت و امثال آن . که در این صورت ذکر عیبی از آنشخصی که مدخلیتی در آن باب دارد جایز است ، به شرطی که احتیاج به ذکر آن عیبباشد . اما اگر احتیاج نباشد و به همین قدر گفتن که : من صلاح تو را نمیدانم و نحو آن ، اکتفا بشود باید به همین اکتفا کرد و تصریح به عیب آن شخص نکرد .
چهارم : ارشاد و نصیحت مؤمنی هرگاه با فاسق بد اخلاقی مصاحبت و «اختلاط» (1)نماید و از احوال او مطلع نباشد ، و مظنه آن باشد که اعمال بد او به رفاقت دراین مؤمن ، سرایت کند . در این صورت نیز اظهار نمودن عیوبی که در این مطلب «دخل» (2)دارد ، جایز است .
پنجم : اظهار کردن عیوب خفیه مریض نزد طبیب به جهت معالجه .
ششم : اظهار عیوب شاهد و راوی حدیثبه جهت «جرح» (3)نمودن شهادت او
، یارد حدیث او . و لیکن در این خصوص باید به قدری که جرح او بشود اکتفا نمود . و درنزد
کسی باشد که میخواهد به شهادت یا حدیث او عمل کند .
هفتم : اظهار عیب عالمی یا حاکم شرعی که قابلیت فتوی و حکم نداشته باشد ومتصدی آنها شود ، از برای رد فتوی و حکم او ، هرگاه کسی از احوال او بپرسد یا فتوی یاحکم مخالف حقی از او صادر شده باشد .
هشتم : هرگاه کسی مشهور به لقبی باشد که دلالتبر عیبی از او کند ، مثل «اعرج» (1)و «احول» (2)و امثال اینها ، که شناسانیدن او به آن لقب ، ضرر ندارد ، هرگاه به نوعی دیگرممکن نباشد و از شنیدن ، او را ناخوش نیاید . اما هرگاه اکراه داشته باشد یا ممکن باشدشناسانیدن او به عبارتی دیگر ، جایز نیست .
نهم : هرگاه مجاهر به فسقی باشد و مضایقه از اظهار نداشته باشد ، بلکه آن را اظهارکند ، یا علانیه مرتکب آن باشد . غیبت او در آن فسق ضرر ندارد اگر چه او را ناخوشآید . بلکه اظهر آن است که : غیبت چنین شخصی مطلقا جایز است ، اگر چه در فسقیباشد که آن را ظاهر نکند و از اظهار آن مضایقه داشته باشد .
دهم : شهادت دادن در موضعی که باید شهادت داد ، چه در حقوق الناس یاحقوق الله .
یازدهم : در رد اقوال اهل بدعت و ضلالت .
دوازدهم : غیبت کفار و کسانی که مخالف مذهب شیعه اثنی عشریهاند
، که در اینصورت نیز اقوی جواز غیبت آنهاست .
سیزدهم : کسی که خود را منسوب به دیگری
نماید و منسوب به او نباشد جایز است رد نسبت او را کردن .
چهاردهم : غیبت غیر معینی ، یا طایفه غیر معینهای که کسی نفهمد که مراد کیست ، آننیز جایز است . مثل اینکه بگویی : امروز گرفتار احمقی یا نادانی شدم . یا فاسقی چنینگفت و چنین کرد و امثال اینها . به شرطی که آن شخص بر شنونده معلوم نباشد . و هرگاهبعضی امارات و علامات باشد که معلوم شود کیست ، اظهار عیب او حرام است .
و چند موضع دیگر هست که بعضی از علما ، تجویز غیبت در آنها کردهاند .
اول : هرگاه دو کس مطلع باشند بر عیب شخصی ، در این صورت بعضی تجویزکردهاند که : یکی از آن دو کس آن عیب را با یکی دیگر به تقریبی ذکر کنند .
دوم : غیبت جمعی که محصور نباشند ، مثل اینکه بگوید : فلان طایفه ، یا اهل فلان ده ، یا اهل فلان ، فلان عیب را دارند .
سوم : کسی که اصرار بر معصیتی داشته باشد بعضی گفتهاند : جایز است ذکر آنمعصیت از او .
چهارم : ذکر عیبی از کسی که اگر بشنود مضایقه نداشته باشد ، اگر چه عیب شرعینباشد . یا عیب شرعی باشد اما مجاهر به آن نباشد .
و حق آن است که : در همه این چهار صورت نیز غیبتحرام است و دلیلی بر استثنای آنها
نیست .
بدان که : هرگاه کسی غیبت دیگری را کرده باشد کفاره آن ، این است که :
ابتدا توبهنماید و پشیمان شود و بعد از آن ، اگر آن شخصی که غیبت او شده زنده باشد و دسترسی به او باشد و شنیده باشد ، از او حلیتحاصل نماید ، و «تطییب» (1)خاطر او کند .
و همچنین اگر نشنیده باشد و در اظهار آن مظنه فسادی یا عداوتی نباشد اما اگر مظنهعداوت بوده باشد یا دسترسی به او نباشد در این صورت از برای او استغفار کند و طلبآمرزش نماید . و از برای او اعمال صالحه به جا آورد ، که در روز قیامت عوض غیبتاو شود .
ضد غیبت مسلمین ، مدح و ستایش ایشان است . و آن صفتی استخوب ، و عملیاست مرغوب . باعثحصول محبت ، و موجب دوستی و الفت میگردد ، خصوصاهرگاه در غیاب ایشان بوده باشد . و موجب ادخال فرح و سرور در دل برادر مؤمنمیشود . و ثواب آن - چنان که مذکور شد - بسیار است . و احادیث در ثواب خصوصمدح نیز رسیده .
چنان که مروی است که : «جمعی ستایش بعضی از مردگان را کردند ، حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود : بهشت از برای شما واجب شد» . (2)
و وارد شده که : «هر یک از فرزندان آدم را همنشینانی چند از ملائکه هست . پس اگربرادر مسلم خود را به نیکوئی یاد کرد ملائکه گویند : مثل این از برای تو باد» . (3)
لیکن مخفی نماند که
: همچنین نیست که هر گونه مدحی و ستایشی خوب و پسندیدهباشد ، بلکه این
در صورتی است که : به آنچه مدح میکند راستباشد . و مدح ظلمه وفاسقین را نکند . و مشتمل بر دروغی نباشد . و از روی ریا و نفاق نباشد ، که اگر از روینفاق باشد آن مدح بد است اگر چه راستباشد . چون آن باعثسرور و فرح از ظالم وفاسق میگردد . و شادکردن ایشان را مذموم ، بلکه حرام میدانند .
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود : «به درستی که : هرگاه کسی مدح فاسقیرا بکند خدا خشمناک و غضبناک میگردد» . (1)
و مدح کسی را که باعث عجب و تکبر او شود نکنید . چه بسیارند که : چون مردمان ، زبان به مدح ایشان گشایند از خود راضی میشوند . و باد «پندار» (2)و غرور به کاخ دماغایشان میوزد . و مدح چنین کسان جایز نیست و باعث هلاکت ایشان میگردد .
و از این جهتبود که : «شخصی در خدمتحضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مدح دیگری را کرد ، حضرت فرمود : گردن او را قطع نمودی» . (3)
و فرمود : «هرگاه مدح برادر خود را در برابر او کنی گویا تیغ بر حلق او کشیده ای» . (4)
و دیگری در حضور آن سرور ، مدح شخصی را کرد ، حضرت فرمود : پی کردی اورا ، خدا ترا پیکند» . (5)
و اخباری که در مذمت مدح کردن رسیده همه در صورتی است که : متضمن یکی ازمفاسد باشد . و به
هر حال ، خوش آمدن کسی
از اینکه او را مدح و ثنا گویند بسیارمذموم و از جمله صفات رذیله است . همچنان که مذکور خواهد شد .
و آن از جمله گناهان کبیره ، بلکه قبیحترین گناهان و خبیثترین آنها است . صفتیاست که : آدمی را در دیدهها خوار ، و در نظرها بیوقع و بیاعتبار میسازد . و سرمایهخجالت و انفعال ، و باعث دل شکستگی و ملال . سبب و اساس ریختن آبرو در نزد خلقخدا ، و باعثسیاهروئی دنیا و عقبی است . و آیات در مذمت این صفتبسیار ، و اخباردر نکوهش آن بیشمار است .
خداوند کریم میفرماید :
«انما یفتری الکذب الذین لا یؤمنون»
یعنی : «این است وجز این نیست که : به دروغ ، افترا میبندند کسانی که ایمان به خدا ندارند» . (1)
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «هرگاه مؤمنی بدون عذر شرعی ، دروغ بگوید ، هفتاد هزار فرشته بر او لعنت میکنند . و از دل او تعفن و گندی بلندمیشود و میرود تا به عرش میرسد . و خدای - تعالی - به سبب آن دروغ ، گناه هفتادزنا بر او مینویسد ، که آسانترین آنها زنائی باشد که با مادر خود کردهباشد» . (2)
و از آن سرور پرسیدند که : «مؤمن ، جبان است ؟ فرمودند : بلی . عرض کردند : بخیلاست ؟ فرمود : بلی . عرض شد که : دروغگو است ؟ فرمود : نه» . (3)
و فرمود که : «دروغ ، روزی آدمی را کم
میکند» . (1)
و نیز از آن بزرگوار مروی است که : «وای بر آن کسی که سخن گوید به دروغ ، تاحاضران را بخنداند . وای بر او وای بر او وای بر او» . (2)
و فرمود : «گویا مردی به نزد من آمد و گفت : برخیز . برخاستم با او روانه شدم تارسیدم به دو نفر ، یکی نشسته بود و دیگری ایستاده ، در دست او قلابی از آهن بود آنرا فرو میبرد به یک طرف سر او و میکشید تا به شانه او میرسید ، بعد از آن بیرونمیآورد به طرفی دیگر فرو میبرد . من گفتم این چه عمل است ؟ گفت : این مرد نشستهمردی است دروغگو ، که به این نحو در قبر ، عذاب میشود تا روز قیامت» . (3)
و فرمود : «شما را خبر دهم به بزرگترین گناهان کبیره ، و آن شرک به خدا ، و عقوقوالدین ، و کذب است» . (4)
و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود که : «بندهای مزه ایمان را نمییابد تادروغ را ترک کند ، خواه دروغ از روی شوخی و هزل باشد یا از جد» . (5)
و حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود که : «خدای - تعالی - از برای بدی ، قفلها قرار داده است ، کلید این قفلها شراب است ، و دروغ بدتر است از شراب» . (6)
و فرمود که : «دروغ ، خراب کننده بنای ایمان است» . (7)
و از حضرت امام حسن عسکری علیه السلام مروی است که : «جمیع اعمال خبیثهدر خانهای است
1) 4. کنز العمال ، ج 3 ، ص 623 ، خ 8220
2) 5. بحار الانوار ، ج 72 ، ص 235 ، در بیان ح 2 . و کنز العمال ، ج 3 ، ص 621 ، خ 8215 .
3) 6. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 241 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 117 .
4) 7. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 242 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 118 .
5) 8. کافی ، ج 2 ، ص 340 ، ح 11 .
6) 9. کافی ، ج 2 ، ص 338 ، ح 3 .
7) 10. کافی ، ج 2 ، ص 339 ، ح 4 .
و کلید آن خانه دروغ است» . (1)
و مخفی نماند که : بدترین انواع دروغ ، دروغ بر خدا و رسول و ائمه - علیهم السلام - است ، یعنی : کسی مسالهای گوید که : مطابق با واقع نباشد ، یا حدیثیدروغ نقل کند و امثال اینها .
و همین قدر در مذمت دروغ بر ایشان کافی است که : «روزه را باطل میکند» . (2)و باعث وجوب قضا و کفاره میشود بنابر اقوی ، همچنان که در کتب فقهیه مسطوراست .
و مخفی نماند که در چند موضع ، دروغ را تجویز کردهاند :
اول : در جایی که : اگر مرتکب دروغ نشود مفسدهای بر آن مترتب شود ، یا ضرریبه خود برسد ، یا باعث قتل مسلمانی یا بر باد رفتن عرض او یا آبروی او یا مال محترم اوبشود ، که در این صورت جایز ، بلکه واجب است . پس اگر ظالمی کسی را بگیرد و از مالاو بپرسد ، جایز است انکار کند . یا جابری او را بگیرد و از عمل بدی که میان خود و خداکرده باشد سؤال کند جایز است که بگوید : نکردهام . و همچنین هر که بپرسد از کسی ازمعصیتی که از او صادر شده باید اظهار آن نکند ، زیرا اظهار گناه ، گناهی دیگر است . واگر از عیب یا مال مسلمانی از او استفسار کنند جایز است انکار آن ، بلکه در همه اینصور واجب است .
دوم : در وقتی که میان دو کس ملال و فسادی باشد جایز است که کسی از
برایاصلاح میان ایشان ، دروغی از زبان هر یک به دیگری بگوید تا رفع فساد بشود . وهمچنین هرگاه از خود شخصی سخنی سرزده باشد یا عملی صادر شده باشد که اگرراست را بگوید باعث فتنه یا عداوت مؤمنی یا فسادی شود جایز است که انکار آن راکند . و اگر کسی مکدر شده باشد و رفع آن موقوف باشد به انکار سخنی که گفته باشی یاعملی که کرده باشی جایز است انکار آن .
سوم : هرگاه زن ، چیزی از شوهر بخواهد که قادر نباشد یا قادر باشد اما بر او واجبنباشد ، جایز استبه او وعده دهد که : میگیرم ، اگر چه قصد او نباشد گرفتن آن و نگیرد .
و همچنین هرگاه کسی را که زنان متعدده باشد جایز است که به هر یک بگوید : من تو رادوست دارم ، اگر چه مطابق واقع نباشد .
چهارم : هرگاه طفلی را به شغلی مامور سازی و او رغبتبه آن نکند ، از : مکتبرفتن یا شغلی دیگر ، جایز است که او را وعده دهی یا بترسانی که : با تو چنین و چنانخواهم کرد ، اگرچه منظور تو کردن آن نباشد .
پنجم : در جهاد و حرب نمودن با اعداء دین اگر به دروغ ، خدعه توان نمود که سببظفر یافتن بر دشمنان دین شود .
و حاصل کلام آن است که : در هر موضعی که فایده مهمه شرعیه بر آن مترتب شودو تحصیل آن موقوف به کذب باشد جایز است دروغ گفتن . و اگر بر ترک دروغ ، مفسده
شرعیه مترتب شود واجب میشود . و باید از حد ضرورت و احتیاج ، تجاوز نکرد . و دروغ گفتن در تحصیل زیادتی مال و منصب و امثال اینها از چیزهائی که آدمیمضطر به آنها نیستحرام ، و مرتکب آن آثم و گناهکار است .
و بدان که : در هر مقامی که دروغ گفتن حسب شرع رواست ، تا توانی در آن ، دروغصریح مگوی ، بلکه توریه کن . یعنی : سخنی بگوی که ظاهر معنی آن راستباشد - اگر چه آنچه را شنونده از آن میفهمد دروغ بوده باشد - تا نفس عادت به دروغ نکند .
مثل اینکه : بعد از آنکه ظالمی از مکان کسی سؤال کند ، بگو : خدا بهتر میداند کهکجاست . یا عالم الغیب خداست . یا بگو : سراغ او را در مسجد بکن ، اگر دانی که درمسجد نیست .
و اگر از گناهی که از تو صادر شده استفسار کنند ، بگو : خدا نخواسته باشد یا نخواستهاست که من چنین عملی کنم . یا بگو : استغفر الله . یا پناه به خدا اگر چنین کاری کرده باشم .
یا اگر سخنی در حق کسی گفته باشی و خواهی به انکار ، رفع ملال او را کنی ، بگو :
احترام تو از آن بیشتر است که چنین شخصی سخنی در حق تو توان گفت . و امثال اینها .
و آنچه متعارف است که میگویند : صد مرتبه فلان سخن را به تو گفتم ، یا هزار مرتبهفلان عمل را از تو دیدم ، یا
پنجاه مرتبه به خانه تو آمدم و حال اینکه این عدد متحققنشده این دروغ نیست و گناهی بر آن نیست ، زیرا : این از بابت مبالغه و تاکید است ، نهقصد این عدد به خصوص ، به شرط آنکه امر مکرر واقع شده باشد .
و همچنین جایز است انواع «مجازات» (1)و «استعارات» (2)و تشبیهات ، که مراد از آنها حقیقت آنها نیست .
و از جمله دروغهایی که مردم آن را سهل میدانند و در واقع حرام است ، آن استکه : کسی وارد شود بر دیگری که مشغول اکل باشد و او را تکلیف کند به خوردن طعامو او گرسنه باشد و بگوید : اشتها ندارم - بدون غرض صحیح شرعی - . مثل آنکه : آنطعام را حرام داند .
و از جمله دروغهای متعارف که از گناهان شدیده ، و غائله آن عظیم است آن استکه میگویند : خدا میداند که چنین است . و حال اینکه میداند که چنین نیست و خداخلاف آن را میداند .
و از عیسی بن مریم منقول است که : «این اعظم گناهان است در نزد خدا» . (3)
و در بعضی روایات رسیده است که : «چون بنده ، خدا را گواه گیرد بر امر خلافواقعی ، خداوند عالم گوید : از من ضعیفتری نیافتی که مرا بر این امر دروغ ، شاهدآوردی» . (4)
و از جمله انواع دروغ ، بلکه شدیدترین و بدترین آنها شهادت دروغ است . وحضرت رسول صلی الله علیه و آله کسی را که شهادت دروغ بدهد با بتپرستمساوی قرار داد» . (5)
1) 13. جمع «مجاز» است ، به معنای کلمهای که در غیر معنی حقیقی خود استعمال شود . و آن معنی از جهتیشباهتبه معنی اصلی داشته باشد .
2) 14. جمع «استعاره» است . یعنی استعمال کلمهای در غیر معنی حقیقی خودش بر سبیل عاریت ، یا آوردن یکیاز دو طرف تشبیه (مشبه یا مشبه به) در کلام و در ضمیر نگاهداشتن طرف دیگر
3) 15. بحار الانوار ، ج 72 ، ص 258 ، در بیان ح 20 .
4) 16. وسائل الشیعه ، ج 16 ، ص 150 ، ح 2 . و بحار الانوار ، ج 104 ، ص 207 ، ح 6 .
5) 17. جامع السعادات ، ج 2 ، ص 331 .
از آن جمله ، یاد نمودن قسم دروغ است .
و حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند : «کسی که متاع خود را بهقسم دروغ بفروشد ، از جمله کسانی است که خدای - تعالی - در روز قیامتبا او سخننمیگوید . و نظر رحمتبر او نمیافکند . و عمل او را قبول نمیکند» . (1)
بلکه قسم بسیار خوردن راست ، مذموم است . و نام بزرگ «ملک علام الغیوب» (2)را بهسبب هر چیز جزئی حقیر در میان آوردن ، سوء ادب است .
و در حدیثی وارد است که : «خدای - تعالی - فروشنده را که بسیار قسم خورد دشمندارد» . (3)
و از احادیث مستفاد میشود که : «قسم بسیار خوردن ، باعث تنگی روزیو فقر میگردد» .
و از جمله دروغها ، خلف وعده نمودن است ، و آن نیز حرام است . و وفای به شرط ووعده ، واجب و لازم است .
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «هر که ایمان به خدا و روز جزادارد باید چون وعده نماید ، به آن وعده وفا کند» . (4)
و آن سرور ، کسی را که وعده کند و عزم وفای به آن را نداشته باشد از جملهمنافقین شمرده . (5)و از جمله دروغهایی که اکثر مردمان به آن مبتلا هستند و بدترین انواع دروغهاست ، دروغ گفتن با خداست ، که آدمی مطلبی در نماز به خدا ، یا مناجات به پروردگار عرضکند و از آن ، در خدمت آن جناب خبر دهد و آن خلاف واقع
باشد . مثل اینکه : چونداخل نماز شود بگوید :
«انی وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض»
یعنی : «متوجه ساختم روی دلخود را به خداوندی که آسمانها و زمین را آفرید» . (1)
و در آن وقت دل او از این مطلببیخبر باشد . و در کوچه و بازار و حجره و دکان به صد هزار فکر بیهوده مشغول باشد ، زیرا در آن وقت آنچه عرض کرده دروغگو است . و در خدمت پروردگار و حضورملائکه «کبار» (2)به چنین دروغی اقدام نموده .
و همچنین چون میگوید : «ایاک نعبد و ایاک نستعین
یعنی : «ترا پرستش میکنم وبس ، و یاری و استعانت و مددکاری تو میخواهم و بس» . (3)
وقتی راست است که : دنیا وآخرت در نظر او بیاعتبار ، و ذرهای از دین خود را در مقابل همه دنیا ندهد ، چون اگرچنین باشد دنیاپرستخواهد بود . و باید امید یاری و چشم مددکاری از احدی به جزذات پاک باری نداشته باشد و الا در عرض این مطلب ، کاذب خواهد بود . و چهزشتبنده و قبیح شخصی باشد که در حضور پروردگار خود ایستاده باشد و بهدروغگویی مشغول باشد ، و بداند که : او کذب او را میداند . زهی بیشرمی و قباحت وبیحیائی و بی «آزرمی» . (4)
چون حرمت کذب را دانستی ، پس اگر اعتقاد به خدا و رسول ، و ایمان به روز جزاداری ، باید از آن اجتناب کنی و خود را از آن نگاه داری .
و طریقه خلاصی از آن ، این است
که : پیوسته آیات و اخباری که در مذمت آنرسیده در پیش نظر خود داشتهباشی و بدانی که : دروغ گفتن ، باعث هلاکت ابدی و عذاب اخروی است . پس از آن ، ملاحظه نمایی که هر دروغگویی در نظرها ساقط ، ودر دیدهها خوار و بیاعتبار ، و احدی اعتناء به سخن او نمیکند ، و پست و ذلیل و خوارمیگردد .
راستی کن که راستان رستند*** در جهان راستان قوی دستند
و اغلب اوقات آن است که : دروغ گفتن ، باعث رسوایی و فضیحت ، و بازماندن ازمقاصد و مطالب میگردد . و عزت آدمی تمام میگردد .
در کتاب «حبیب السیر» (1)مسطور است که : «سلطان حسین» ، (2)میرزای بایقرا کهپادشاه خراسان و زابلستان بود ، امیر حسین ابیوردی را به «ایلچی گری» (3)نزد «سلطانیعقوب میرزا» ، (4)پادشاه آذربایجان و عراق فرستاد ، و امر کرد که : سوغات بسیار وهدایای بیشمار با او همراه نمایند . و مقرر کرد که : از کتابخانه خاصه ، کتب نفیسه به اوسپارند که به جهتسلطان یعقوب ببرد . از آن جمله امر کرد که : «کلیات جامی» (5)راکه در آن وقت ، تازه و بسیار مطلوب بود و در نظرها مرغوب ، به او دهند . در وقتی کهملا عبد الکریم کتابدار ، کتابها را به امیر حسین تسلیم مینمود سهوا «فتوحات مکی» (6)را که در حجم و جلد ، به کلیات مذکور مشابهت داشتبه امیر داد و امیر آن کتاب رااحتیاط نکرده مضبوط نمود و روانه شد .
چون به تبریز رسیده به حضور سلطان رفت ،
1) 27. کتاب «حبیب السیر فی اخبار افراد البشر» تالیف «غیاث الدین محمد بن همام الدین متوفای 942 یک دورهتاریخ فارسی است که : شامل زندگی ائمه - علیهم السلام - و تاریخ بنیامیه و بنی عباس و پادشاهان و علما و ساداتمیباشد . و در خاتمه ، پارهای از وقایع شگفت ، و عجایب مخلوقات را نیز بیان نموده است . رک : الذریعه ، ج 6 ، ص 244 .
2) 28. «سلطان حسین بایقرا» از مشهورترین پادشاهان تیموری است ، که در بارش ، در هرات مجمع اهل دانشو کمال بوده . و مدرسه و کتابخانه بزرگی در هرات تاسیس کرد که تا آن زمان کسی نظیر آن را ندیده بود . و قریبده هزار طالب علم یا دانشجو در آن مدرسه به تحصیل میپرداختند . رک : تاریخ ایران زمین ، ص 257 .
3) 29. سفیر ، فرستاده مخصوص .
4) 30. «سلطان یعقوب میرزا» پادشاه آذربایجان و عراق بود که پس از کشتن برادرش به این سمت نائل گشت . ودوازده سال سلطنت کرد . و در سال 896 در گذشت .
5) 31. «دیوان جامی» تالیف شیخ نور الدین عبد الرحمان بن احمد متوفای 898 است که شامل : اشعاری استدر مدح اهل بیت - علیهم السلام - و تعریف سلطان حسین بایقرا و نصایح و مواعظ . الذریعة ، ج 9 قسمت 1 ، ص 188 .
6) 32. «الفتوحات المکیه» تالیف محی الدین محمد بن علی بن محمد بن احمد معروف به ابن عربی متوفای 683است . که موضوع آن عرفان میباشد . رک : معجم المؤلفین ، ج 11 ، ص 40 و ریحانة الادب ، ج 5 ، ص 256
سلطان تفقد بسیار به او فرمود ، از رنجراه پرسید و گفت : در این مسافتبعیده از طول مسافت ملول گشته خواهی بود . امیر حسین چون اشتیاق سلطان یعقوب را به کلیات جامی شنیده بود جواب داد که بنده رادر راه ، مصاحبی بود که در هر منزل به آن مشغول بودم و به آن جهت ملالت پیرامونخاطرم نمیگذشت .
سلطان از حقیقت ، استفسار نمود ، جناب امیر گفت که : کلیات مولانا جامی کهحضرت سلطان هدیه به جهتسرکار پادشاه فرستاد چون اندک ملالتی رخ مینمود بهمطالعه آن مشغول بودم . پادشاه از وفور اشتیاق فرمود : بگو بروند و کلیات را بیاورند .
امیر حسین کسی را فرستاده آن مجلد را آوردند . چون گشودند معلوم شد که «فتوحات مکی» است نه «کلیات جامی» . و در عرض راه مطلقا مطالعه کلیات جامیاتفاق نیفتاده و به این سبب ، امیر ، منفعل و شرمسار ، و از درجه اعتبار افتاد .
بلی : بجز راستی هرچه باشد خطاست .
و از جمله اسباب رسوایی دروغگو ، آن است که : خدای - تعالی - فراموشی را به اومسلط ساخته و به این جهت دروغی را که میگوید فراموش میکند و خلاف آن رامیگوید و رسوا میشود .
حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که : «از جمله چیزهایی که خدای - تعالی - بر دروغگو گماشته است نسیان است» . (1)و از این جهت ، مشهور شده است که : دروغگو حافظه ندارد .
و بعد از ملاحظه اینها ، در فواید ضد کذب ،
1) 33. کافی ، ج 2 ، ص 341 ، ح 15 .
که صدق باشد تامل کنی و بعد از این ، اگردشمن خود نباشی در هر سخنی که میگویی ابتداء تدبر و تفکر کنی تا دروغی در آننباشد . و از همنشینی فساق و دروغگویان ، اجتناب کنی تا راستگوئی ملکه تو گردد .
ضد دروغگویی ، صدق است ، که راستگویی است . و آن اشرف صفات نفسانیه ورئیس اخلاق ملکیه است .
خداوندگار عالم میفرماید : «اتقوا الله و کونوا مع الصادقین» .
یعنی : «بپرهیزید از خداو با راستگویان بوده باشید» . (1)و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که : «شش خصلت از برای منقبول کنید تا من بهشت را از برای شما متقبل شوم : هرگاه یکی از شما خبری دهد دروغنگوید . و چون وعده نماید تخلف نورزد . و چنانچه امانت قبول نماید خیانت نکند . و چشمهای خود را از نامحرم بپوشد . و دستهای خود را از آنچه نباید به آن دراز کندنگاهدارد . و فرج خود را محافظت نماید» . (2)
و از امامین «همامین» (3)امام محمد باقر و امام جعفر صادق - علیهما السلام - مرویاست که : «به درستی که مرد به واسطه راستگویی به مرتبه صدیقان میرسد» . (4)
و از حضرت صادق علیه السلام منقول است که : «هر که زبان او راستگو باشد ، عمل او پاکیزه است . و هر که نیت او نیک باشد ، روزی او زیاد میشود . و هر که با اهلخانه خود نیکویی کند ، عمر او دراز میشود» . (5)
و فرمود که : «نظر به طول
رکوع و سجود کسی نکنید و به آن غره نشوید ، زیرا : میشود این امری باشد که به آن معتاد شده باشد ، و به این جهت نتواند ترک کند . و لیکننظر به صدق کلام و امانت داری او کنید ، و به این دو صفت ، خوبی او را دریابید» . (1)
و مخفی نماند که : همچنان که صدق و کذب در سخن و گفتار است ، همچنین درکردار و اخلاق و مقامات دین نیز یافت میشود .
و اما کذب در کردار و اعمال آن است که : در ظاهر اعمالی از او سرزند که دلالتکند بر خوبی در باطن او ، و باطن او از آن بیخبر بوده باشد ، یعنی : باطن او موافق ظاهرنباشد . و صدق در آن ، این است که : باطن و ظاهر یکسان و مطابق بود . یا باطن از ظاهربهتر و آراستهتر باشد . و این مرتبه از صدق ، اشرف و افضل از صدق در گفتار است .
و از این جهت مکرر سید بشر این مرتبه را از حضرت آفریدگار مسئلت مینمود . (2)و در اخبار وارد است که : «چون پنهان و آشکار بنده مؤمن یکسان بوده باشدخداوند عالم به او بر ملائکه مباهات میکند و میفرماید : بنده حق من این است» . (3)
بعضی از اکابر فرموده است که : «کیست مرا نشان دهد به شخصی که چشم او درتاریکی شبها گریان است . و لب او روزها در محافل ، خندان باشد» . (4)
اذا السر و الاعلان فی المؤمن استوی*** فقد عز
فی الدارین و استوجب الثناء
یعنی : هرگاه پنهان و آشکار بنده مؤمن ، مساوی باشد ، در دو جهان ، عزیز ومستوجب آفرین و ستایش است .
و ان خالف الاعلان سرا فما له*** علی سعیه فضل سوی الکد و العنا
و اگر ظاهر او مخالف باطن باشد ، و ظاهر را به اعمال خیر آراسته و باطن او بیخبرباشد ، هیچ اجر و مزدی از برای عمل او نیست مگر تصدیع و رنجی که کشیده است .
کما خالص الدینار فی السوق نافق*** و مغشوشه المردود لا یقتضی المنی
همچنان که طلای بیغش در بازار ، رایج و در عوض آن هر چه خواهی میدهند ، وآنچه در آن غش باشد به تو رد میکنند ، و آرزوی تو از آن بر نمیآید ، و شکی نیستهر عملی را که در آن غش باشد که ظاهر آن آراسته و باطن آن موافق ظاهر نباشد رد بهتو میشود .
«قلب روی اندوه» (1)نستانند در بازار حشر*** خالصی باید که از آتش برون آید سلیم
اما کذب در اخلاق و مقامات دین ، آن است که : ادعای صفاتی چند کند ، چون : خوف از خدا و رجا و صبر و شکر و تسلیم و رضا و معرفت و زهد و امثال اینها ، و اسمآنها را بر خود ببندد و از حقیقت و آثار آنها بیخبر باشد . و در او از لوازم آنها اثرینباشد . و چنین شخصی نیز کاذب است . مثلا ملاحظه میکنیم که چنانچه کسی ازپادشاهی قهار ، یا امیری صاحب اقتدار
1) 43. سیم و زر قلابی که با فلز روی آمیخته باشد ، (کنایه از اعمال نا خالص)
به جهتخیانتی که از او سرزده یا تقصیری کهمرتکب شده خائف شود چهره او زرد ، و نفس او سرد ، و خواب و خوراک بر اودشوار ، و عیش و تنعم بر او ناگوار ، خاطر او پریشان ، و اعضا و جوارح او مضطرب ولرزان میشود . بلکه بسا باشد که : ترک اهل و عیال و مال و منال خود میکند . و در ولایاتغربتبه تنهائی و مشقت میسازد . و این همه از خوف و بیم آن کسی است که از اوترسیده . و این خوف ، خوف صادق ، و صاحب آن خائف است .
و اما کسی که دعوی ترس از پروردگار ، و خوف از کژدم و مار جهنم میکند ، هیچاثری از آن در وجنات احوالش ظاهر نه . بلکه شب و روز به خورد و خواب مشغول ، وعمر او به عیش و عشرت مصروف ، هر ساعتی چندین تقصیر از او صادر ، و هر روزی معصیتی را مرتکب میگردد . و چنین شخصی کاذب ، و اسم خوف را بر خود بسته است .
و مخفی نماند که : این مقامات و مراتب را نهایتی متصور نیست تا ممکن باشداحدی به نهایت آنها برسد . بلکه از آنها هر کسی را یک نصیبی دادهاند .
و از این سبب بود که : «خاتم انبیاء صلی الله علیه و آله چون حضرت روح القدسرا به صورت اصلی او دید که پرهای او از مشرق تا مغرب را فروگرفته بیهوش گشته بهزمین افتاد . و چون به هوش آمد ، جبرئیل به صورت
اول عود نمود ، فرمود : ای جبرئیل ! من هیچ مخلوقی را به این عظمت تصور نمیکردم . عرض کرد : پس چه خواهی گفتاگر اسرافیل را ببینی که قائمه عرش الهی را بر دوش گرفته و پاهای او آسمانها و زمینهارا شکافته و با وجود این ، از عظمتخدا به قدر گنجشک کوچکی میگردد» . (1)
و این و امثال این که از اعاظم ملائکه مقربین و انبیای مرسلین منقول است همه ازقوت معرفت ایشان استبه عظمت و جلال خداوند - متعال - . و حال آنکه آنچهایشان یافتهاند قطرهای است از دریای بیمنتهای عظمت الهی ، و بالاتر از آن مراتب غیرمتناهیه است .
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ و هم*** نه در ذیل و صفتش رسد دست فهم
نه ادراک در کنه ذاتش رسد*** نه فکرت به غور صفاتش رسد
که خاصان در این ره فرس راندهاند*** بلا احصی از تک (2)فرو ماندهاند
بلکه احدی را طاقت و قوت درک عظمتحقیقت آن جناب نیست . و چنانچه نورجلال و عظمت او بر موجودات امکان تابد بنیاد هستی ایشان را از هم بریزد .
آتش فکنی یک سره در خرمن هستی*** روزی ز پس پرده اگر رخ بنمائی
پر عنبر سارا (3)کنی این حقه (4)گردون (5)*** گر یک گره از طره (6)مشکین بگشائی
و از این جهت است که در اخبار وارد است که : «بنده به حقیت ایمان نمیرسد تااینکه همه مردم را در شناختخدا احمق ببیند» . (7)
و در حدیثی دیگر است که : «احدی به حقیقت ایمان نمیرسد تا اینکه همه
مردم رادر جنب معرفتخدا چون شتران ملاحظه نماید» . (1)
پس بنده صادق در جمیع مقامات دین عزیز و نایاب است .
و از علامت صدق در این مقام ، آن است که : تحمل همه شداید و مصایب را نماید .
و زبان به اظهار آنها نگشاید . عمر خود را به طاعت و عبادت صرف نماید . و آنها را ازخلق بپوشاند .
مروی است که : «به موسی بن عمران وحی رسید که : چون من بندهای از بندگان خودرا دوست دارم او را مبتلا میسازم به بلائی که کوهها توانائی تحمل آن را نداشته باشند ، تا بینم در دعوای بندگی و محبت ، صادق استیا نه . پس اگر او را صادق و صابر یافتماو را ولی و حبیب خود قرار میدهم . و اگر بیصبر و جزعناک دیدم که به هر جا زبانشکوه میگشاید او را مخذول و منکوب میسازم و هیچ باک ندارم» . (2)
بدان که : بسیاری از آفات مذکوره در این مقام و در سابق بر این ، از : غیبت و بهتان ودروغ و شماتت و سخریت و جدال و مراء و مزاح و تکلم به مالا یعنی و فحش و غیراینها ، از مفاسد زبان است . و ضرر این عضو به انسان ، بیشتر از سایر اعضا است . و آفاتآن افزونتر از آفات سایر جوارح است . و مفاسد این عضو ، اگر چه از معاصی ظاهرهاست ، که شان علم اخلاق گفتگوی از آنها نیست و لیکن هر یک از اینها منجر به اخلاقرذیله و ملکات فاسده
میگردد ، زیرا رسوخ ملکات و اخلاق در نفس ، به واسطه تکراراعمال و افعال است . پس طالب معالی اخلاق را لازم است که : محافظت نفس و اعضاهر دو را بنماید . و چنانکه مذکور شد عمده اعضائی که مصدر افعال ذمیمه است کهمؤدی به اخلاق رذیله است ، زبان است . و آن بهترین آلات شیطان است در گمراه کردنبنی نوع انسان ، چون این عضوی است فسیح المیدان و وسیع الجولان ، مجال آن بیحد وبینهایت ، و استعمال آن در غایتسهولت ، و سرکشی آن از سایر اعضا بیشتر است . پسهر که آن را مطلق العنان ساختشیطان او را به وادی ضلالت رسانید و به سر منزل خذلانو هلاکت کشانید . پس محافظت آن و مراقبت احوال آن واجب و لازم است . و کسی ازشر زبان نجات نمییابد مگر آن را به قید شریعت ، مقید سازد ، و عنان آن را کشیده رهانکند ، مگر در سخنی که نفع لازمی از برای دنیا و آخرت داشته باشد .
و از این جهت است که : در اخبار بسیار امر به حفظ این عضو ، و مراقبت احوال آنوارد شده .
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «هرکه متعهد شود محافظت آنچهمیان دو فک او است که زبان باشد و آنچه میان دو پای او است ، من از برای او بهشت رامتعهد میشوم» . (1)
و فرمود : «هر که محفوظ باشد از شر شکم و فرج و زبان خود ، پس به تحقیق که ازهمه شرور محفوظ است» . (2)
خصی به آن حضرت عرض کرد که : «راه نجات چیست ؟ فرمود : زبان خود رانگاهدار» . (1)
و دیگری عرض کرد که : «از چه چیز بیشتر بر من ترسیده شود ؟ زبان او را گرفت . وفرمود : این» . (2)
و فرمود : «بیشتر چیزی که مردمان را داخل جهنم میکند زبان است و فرج» . (3)
و فرمود : «چون فرزند آدم داخل صبح شود همه اعضا و جوارح او متوجه زبانگردند و گویند : در حق ما از خدا بترس ، زیرا : اگر راستباشی همه ما راستیم و اگر توکجشوی همه ما کج میشویم» . (4)
و مروی است که : «هر روز صبح ، زبان به اعضا میگوید : «کیف اصبحتم» چگونهداخل صبح شدید و چگونه استحال شما ؟ گویند : اگر تو ما را به حال خود بگذاریامر ما به خیر و خوبی است» . (5)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «خدا زبان را عذاب کند به عذابی که هیچ یک ازاعضا و جوارح را آن عذاب نکند . زبان گوید : پروردگارا ! مرا عذابی کردی که هیچ یکاز سایر اعضا و جوارح را چنین عذابی ننمودی ؟ خطاب رسد که : یک کلمه از تو سرزدکه به مشرق و مغرب رسید که به واسطه آن خونهای محترم بر زمین ریخته شد . و مالها بهنهب و غارت رفت . و فرج حرام برباد رفت . به عزت خودم قسم که تو را عذابی نمایم کههیچ یک از جوارح و اعضا را چنان عذاب نکنم» . (6)
و حضرت امیر المؤمنین
علیه السلام فرمود که : «مرد در زیر زبان خود پنهان است ، پس هرچه میگوئی به عقل خود بسنج . پس اگر سخنی باشد که از برای خدا باشدبگو ، و الا سکوت کردن بهتر است» . (1)
و از حضرت صادق علیه السلام مروی است که : «هیچ روزی نیست مگر اینکه هرعضوی از اعضا به زبان خطاب میکند و میگوید : تو را به خدا قسم میدهم که ما را بهعذاب نیندازی» . (2)آری : منشا اکثر محنتهای دنیویه و مفاسد دینیه آن زبان است .
زبان بسیار سر برباد داده است*** زبان ، سر را عدوی خانهزاد است
بسا پردهها که به واسطه زبان دریده شده . و چه آبروها که به سبب یک سخن بیجابرخاک ریخته شده . چه اشخاص که در دلها با وقع و وقار ، و به یک کلام ناهنجار ازدرجه اعتبار ساقط گردیدهاند .
منقول است که : «شخصی که در ظاهر به آثار «فطانت» (3)و فضیلت آراسته بود بهمجلس یکی از اعاظم علما وارد شد . آن عالم در احترام او کوشیده و از بیم نکته گیری واحتیاط برتری ، سخن و درس و بحثخود را قطع نموده مدتی به سکوت گذرانیده وآن شخص نیز ساکتبود و از سکوت او هیبت و وقع او در دل آن عالم میافزود . آخرخواست تا او را امتحان نماید در نهایت ادب به او گفت : چرا سخنی نمیفرمائید ؟ گفت :
چه گویم ؟ گفت : از مسالهای سخن گوی . گفت : هرگاه کسی روزه باشد چه وقت میتواند افطار نمود ؟ گفت
: چون آفتاب غروب کند . آن شخص گفت : هرگاه تانصف شب غروب نکند چه باید کرد ؟ گفت : باید افطار نکرد . و به خاطر جمع ، مشغولدرس و بحثخود شد . پس عاقل را لازم است که : مراقب زبان خود باشد و از فتنه آنغافل نگردد .
زبان بریده ، به کنجی نشسته «صم بکم» (1)*** به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
و بدان که : ضد همه آفات زبان و مفاسد آن ، صمت و خاموشی است . و کسی راخلاصی از آفات زبان جز به آن نیست . و آن از محاسن «شیم» (2)، و صاحب آن در نزد همه کس عزیز و محترم است . و باعث جمعیتخاطر و افکار ، و موجب دوام هیبت ووقار ، و فراغت از برای ذکر و عبادت ، و سلامتی در دنیا و آخرت است .
و از این جهتسید رسل صلی الله علیه و آله فرمود : «من صمت نجی» . یعنی : «هرکه خاموشی را شعار خود ساخت نجات یافت» . (3)و فرمود : «هر که ایمان آورد به خدا و رسول ، باید هر سخنی که میگوید خیر باشد یاخاموش نشیند» . (4)
اعرابی به خدمت آن حضرت آمد عرض کرد : «مرا به علمی دلالت کن که داخلبهشتشوم . فرمود : گرسنگان را سیر کن . و تشنگان را سیراب نمای . پس اگر قدرت براینها نداشته باشی زبان خود را از غیر سخن حق و خیر محافظت کن که به این سبب برشیطان غالب میگردی» . (5)
و فرمود : «چون
مؤمن را خاموش و صاحب وقار بینید به او تقرب جوئید کهحکمتبر دل او القا میشود» . (1)
و نیز فرمود : «مردم سه طایفهاند : «غانم» و «سالم» و «هالک» . «غانم» کسی است که : ذکر خدا کند . و «سالم» آن است که سکوت را شعار خود سازد . و «هالک» آن است که : به سخنان باطل فرو رود» . (2)
تامل کنان در خطاب و صواب*** به از ژاژ خایان (3)حاضر جواب
روزی شخصی به خدمت آن سرور آمد عرض کرد : «یا رسول الله ! مرا وصیتی کن .
فرمود : زبان خود را محافظت کن . باز عرض کرد : مرا وصیتی کن . باز فرمود : زبان خودرا محافظت کن . مرتبه سیم عرض کرد : مرا وصیتی کن . باز فرمود : زبان خود رانگاه دار» . (4)
از عیسی بن مریم مروی است که : «عبادت ده جزء است ، نه جزء آن خاموشی است ، ویکی در فرار از مردم» . (5)
و فرمود که : «پر سخن نگوئید در غیر ذکر خدا ، به درستی که : کسانی که بسیار سخن میگویند دلهای ایشان را قساوت فروگرفته است و نمیدانند و از آن غافلاند» . (6)
لقمان پسر خود را گفت : «ای فرزند ! اگر چنان پنداری که سخن گفتن ، نقره است ، بدان که : سکوت ، طلاست» . (7)
و حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود : «این است و جز این نیست کهشیعیان و دوستان ما زبان ایشان لال است» . (8)
و از حضرت
1) 69. بحار الانوار ، ج 78 ، ص 312 .
2) 70. محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 195 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 95 .
3) 71. بیهوده گویی ، یاوه سرایی .
4) 72. بحار الانوار ، ج 71 ، ص 303 ، ح 78 .
5) 73. احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 95 . و محجة البیضاء ، ج 5 ، ص 196
6) 74. کافی ، ج 2 ، ص 114 ، ح 11 .
7) 75. بحار الانوار ، ج 71 ، ص 297 ، ح 70 . و کافی ، ج 2 ، ص 114 ، ح 6 .
8) 76. بحار الانوار ، ج 71 ، ص 285 .
امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «از جمله حکمتآل داود این بود که : بر عاقل ، لازم است که شناسایی با اهل زمان خود داشته باشد . و روبه کار خود آورده باشد . و نگاهبان زبان خود باشد» . (1)
و در کتاب مصباح الشریعه از آن جناب منقول است که فرمود : «خاموشی ، کلید هرراحتی است از دنیا و آخرت . و باعثخوشنودی پروردگار ، و سبکی حساب روز شماراست . و سبب محفوظ بودن از لغزش و خطا است . و زینت عالم است و پرده جاهل» . (2)
چو در بسته باشد چه داند کسی*** که گوهر فروش استیا پیلهور
ریاضت نفس به آن است و شیرینی عبادت از آن . به سبب آن قساوت دل برطرفمیگردد . و مروت و عفاف حاصل میشود . پس در را بر روی زبان خود ببند .
«ربیع بن خثیم» (3)کاغذی در نزد خود میگذاشت و هر چه میگفت مینوشت . و چونشب داخل میشد حساب خود را میرسید و میگفت : آه ، آه «نجی الصامتون و بقینا» .
یعنی : «خاموشان نجات یافتند و ما باقی ماندیم» . (4)
و بعضی از اصحاب حضرت رسول صلی الله علیه و آله سنگریزه به دهان خودمیگذاردند ، تا بیاختیار سخن نگویند . چون اراده تکلم به سخنی که از برای خدا بودمیکردند آن را از دهان خود بیرون میآوردند . و بسیاری از اصحاب آن جناب چوننفس میکشیدند نفس کشیدن ایشان چون نفس کشیدن غریق بود . و سخن گفتن ایشانشبیه به سخن گفتن مریض بود
1) 77. بحار الانوار ، ج 71 ، ص 307 ، ح 84 . و کافی ، ج 2 ، ص 116 ، ح 20 .
2) 78. بحار الانوار ، ج 71 ، ص 284 ، ح 38 . و مصباح الشریعة ، ص 172 .
3) 79. «ربیع بن خثیم» را از اصحاب حضرت امیر المؤمنین علیه السلام شمرده و از زهاد ثمانیة به حسابمیآورند . وی در سال 61 یا 63 ه ق . وفات نموده و قبرش در خراسان است . جهت اطلاع از شرح حال و وضع او بهکتاب : معجم رجال الحدیث ، ج 7 ، ص 169 . قاموس الرجال ، ج 4 ، ص 105 . تنقیح المقال ، ج 1 ، ص 424 . وروضات الجنات ، ج 3 ، ص 332 مراجعه شود .
4) 80. مصباح الشریعه ، ص 175 . و بحار الانوار ، ج 71 ، ص 284 ، ذیل ح 38
. این است و جز این نیست که : سبب هلاکتخلق ، و نجات ایشان ، تکلم و خاموشی است . پس خوشا به حال کسی که عیب کلام را بشناسد وفواید خاموشی را بداند . به درستی که : خاموشی از اخلاق انبیا ، و شعار اصفیا است . (1)
از آن حضرت مروی است که : «خاموشی ، دری است از درهای حکمت . پس هر کهدهان خود را بست ، در حکمتبر او گشوده میشود» . (2)
این دهان بستی دهانی باز شد*** گو خورنده لقمههای راز شد
و از آنچه مذکور شد معلوم شد که : صمت و خاموشی با وجود سهولت و آسانیآن ، نافعترین چیزهاست از برای انسان . و از برای بعضی سخنان ، اگر چه بعضی فوایدهست اما امتیاز میان خوب و بد سخن ، نهایت صعوبت دارد . و علاوه بر این ، چون زبانرا رها کردی اقتصار بر سخنان بیعیب مشکل است . پس بنابر این ، مهما امکن خاموشیرا شعار خود ساختن و تابه حد ضرورت نرسد به سخن گفتن نپرداختن ، اولی و اصوب است .
منقول است که : «چهار پادشاه به ملاقات یکدیگر رسیدند و در یک مجمع ، جمعشدند و رای هند و خاقان چین و کسرای عجم و قیصر روم ، و همه در مذمتسخنگفتن و مدح خاموشی متفق گشتند .
یکی از ایشان گفت : من هرگز از خاموشی پشیمان نشدهام ، اما بسیار بر سخنی کهگفتهام پشیمانی خوردهام .
و دیگری گفت : هرگاه من کلمهای را گفتم ، او مالک من میشود
، و دیگر مرااختیاری از آن نیست . و مادامی که نگفتهام من مالک و صاحب اختیار آنم .
و سیمی گفت : عجب دارم از برای متکلم ، زیرا : اگر کلامی بر خود او برگردد ضرربه او میرساند ، و اگر برنگردد نفعی به او نمیرساند .
چهارمی گفت : به رد آنچه نگفتهام قادرترم از رد آنچه گفتهام .
و حقیقت «جاه» ، تسخیر قلوب مردم و مالک شدن دلهای ایشان است . همچنان کهمالداری ، تسخیر «اعیان» (1)و درهم و دینار و ضیاع و عقار و غلام و کنیز و امثال آنهااست . و در وقتی که دلها مسخر کسی میگردند که اعتقاد صفت کمالی در حق آن کسنماید ، خواه آن صفت کمال واقعی باشد چون : علم و عبادت و تقوی و زهد و شجاعتو سخاوت و امثال اینها . یا اینکه به اعتقاد مردم و خیال ایشان آن را کمال تصور نمودهباشند چون : سلطنت و ولایت و منصب و ریاست و غنا و مال و حسن و جمال و امثال اینها .
پس هر شخصی که مردم او را متصف به صفتی دانند که به گمان ایشان از صفتکمال باشد به قدر آنچه آن صفت در دل ایشان قدر و عظمت داشته باشد دلهای ایشانمسخر او میشود . و به آن قدر اطاعت و متابعت او میکنند ، زیرا : مردم پیوسته تابعگمان و اعتقاد خود هستند . پس به این سبب ، چنانچه صاحب مال ، مالک غلام و کنیزمیشود ، صاحب جاه نیز مالک مردم آزاد میشود ، چون : با
1) 1. ساختمانها ، بناها و . .
تسخیر دلهای ایشان ، همه بهمنزله بندگان ، مطیع فرمان آدمی میباشند . بلکه اطاعت آزادگان تمامتر و بهتر است ، زیرا که : اطاعتبندگان به قهر و غلبه ، و اطاعت آزادگان به تسلیم و رضا است . و از اینجهت است که : محبت جاه ، بالاتر و بیشتر است از محبت مال . علاوه بر این ، از برایجاه ، فوایدی دیگر هست که از برای مال نیست . چون به سبب جاه ، شخصی عظیمگردد ، و آوازه کمالات او منتشر شود ، و مدح و ثنای او بر زبانها افتد ، غالبا قدر مال درنظر او حقیر میگردد و مال را فدای جاه میکند ، مگر مردی که بسیار لئیم الطبع وخسیس النفس باشد .
بدان که : حب جاه و شهرت ، از مهلکات عظیمه ، و طالب آن ، طالب آفات دنیویه واخرویه است . و کسی که اسم او مشهور و آوازه او بلند شد ، کم میشود که دنیا وآخرت او سالم بماند ، مگر کسی را که خداوند عالم به حکمت کامله خود به جهت نشراحکام دین برگزیده باشد .
در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست*** آن به کزین «گریوه» (1)سبکبار بگذری
و از این جهت است که : اخبار و آیات در مذمت آن بیشمار وارد گردیده . خداوند عالم - جل شانه - میفرماید :
«تلک الدار الاخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا» .
یعنی : «آنخانه آخرت را که وصف آن را شنیدهای قرار دادیم از برای آنان که نمیخواهند در
1) 2. تل ، پشته ، تپه ، گردنه کوه .
دنیابزرگی و برتری را در زمین ، و نه فساد و تباهکاری را» . (1)
و دیگر میفرماید :
«من کان یرید الحیوة الدنیا و زینتها نوف الیهم اعمالهم فیها و هم فیها لا یبخسون اولئک الذین لیس لهم فی الاخرة الا النار» .
خلاصه معنی آنکه : «هر کهبوده باشد که طالب باشد زندگانی دنیا را و آرایش و زینت آن را ، که از آن جمله جاه و منصب است ، به ایشان میرسانیم در دنیا پاداش سعیهای ایشان را . و ایشاناند که نیستدر آخرت از برای ایشان مگر آتش» . (2)
و از آفتاب فلک سروری ، و والی ولایت پیغمبری مروی است که : «دوستی جاه ومال ، نفاق را در دل میرویاند چنانکه آب ، گیاه را میرویاند» . (3)
و نیز از آن سرور منقول است که : «دو گرگ درنده در جایگاه گوسفندان رها کردهباشند این قدر آن گوسفندان را فاسد نمیکند که دوستی مال و جاه در دین مسلمانمیکند» . (4)
و نیز از آن جناب مروی است که : «بس است مرد را از بدی ، اینکه انگشتنمای مردم باشد» . (5)
از امام همام جعفر بن محمد الصادق علیه السلام مروی است که : «زنهار ، حذر کنیداز این رؤسایی که ریاست میکنند ، به خدا قسم که آواز نعل در عقب کسی بلند نشد مگر اینکه هلاک شد و دیگران را هلاک ساخت» . (6)
و هم از آن حضرت مروی است که : «ملعون است هر که قبول ریاست کند . و ملعوناست کسی که آن را به خاطر گذراند»
. (1)
و فرمود : «آیا مرا چنان میبینید که خوبان شما را از بدان شما نمیشناسم و امتیازنمیدهم ؟ بلی به خدا قسم که میشناسم ، به درستی که : بدان شما کسانی هستند کهدوست دارند در عقب ایشان کسی راه رود» . (2)
و مجملا در این باب اخبار و آثار بسیار ورود یافته . و قطع نظر از آن ، بر هر کهفی الجمله از شعور ، نصیبی داشته باشد ظاهر است که : امر ریاست و منصب ، مورث بسیمفاسد عظیمه و منتجبسیاری از خسارتهای دنیویه و اخرویه است . هر طالب منصب وجاهی بجز ابتلای دنیا و آخرت خود را طالب نیست .
در چهی انداخت او خود را که من*** در خور قعرش نمییابم رسن
آنچه منصب میکند با جاهلان*** در فضیحت کی کند صد ارسلان
از زمان آدم تا این دم ، اکثر عداوتها و مخالفتها با انبیا و اوصیا باعثی جز حب جاه نداشته . نمرود مردود به همین جهت آتش برای سوختن ابراهیم خلیل برافروخت . وفرعون ملعون به این سبب خانمان سلطانی خود را سوخت . حب جاه است که شداد بدنهاد را به ساختن «ارم ذات العماد» (3)واداشت و لعن ابد و عذاب مخلد بر او گماشت .
خانه دین سید آخر الزمان از آن خراب و ویران ، و اهل بیت رسالت به این جهت پیوسته مضطرب و حیران ، حق امیرمؤمنان از آن مغصوب ، و خانواده خلافت الهیه به واسطهآن «منهوب» . (4)
یثرب به باد رفت به تعمیر ملک شام*** بطحا خراب شد به تمنای ملک
ری
و از جمله مفاسد این صفتخبیثه آنکه : هر کسی که بر دل او حب جاه و برتریمستولی شد همگی همتبر مراعات جانب خلق مقصور ، و از ملاحظه رضای خالقدور میگردد . پیوسته از روی ریا اعمال و افعال خود را در نظر مردمان جلوه میدهد . وهمیشه منافقانه دوستی خود را با ایشان ظاهر میسازد . و روز و شب متوجه اینکهچه کاری کند که منزلت او در نزد مشتی اراذل افزاید . و صبح و شام در فکر اینکه چهسخنی گوید که مرتبه او در پیش چندی او باش زیاد گردد . و دوروئی را شعار ، و نفاق راشیوه خود میسازد . و به انواع معاصی و محرمات میپردازد .
و به این سبب بود که اکابر علما ، و اعاظم اتقیا ، از جاه و ریاست گریزان بودند ، چنان که آدمی از شیر درنده و مارگزنده میگریزد . تا اینکه بعضی از ایشان را کار بهجایی رسید که در مجمعی که زیاده از سه نفر بود نمینشست . و دیگر میگریست ازاینکه نام او به مسجد جامع رسیده است . و یکی از ایشان چنانچه جماعتی را میدید کهدر عقب او راه میروند میگفت : ای بیچارگان ، چرا به دنبال من افتادهاید ؟ به خدا قسماگر از اعمالی که من در خلوت میکنم آگاه شوید هیچ یک از شما به گرد من نخواهیدگشت . و دیگری میگفت :
ملالت گرفت از من ایام را*** به کنج ادم برده آرام را
در خانه را چون سپهر بلند*** زدم بر جهان قفل بر قفل بند
یکی مرده شخصم به مردی روان*** نه از کاروانی نه از کاروان
ز مهر کسان روی بر تافتم*** کس خویش را خویشتن یافتم
در خلق را گل بر اندودهام*** درین ره بدین صورت آسودهام
چو در چاربالش ندیدم درنک*** نشستم درین چاردیوار تنگ
بدان که : - همچنان که مذکور شد - اگر چه حب جاه و شهرت از مهلکات عظیمهاست و لیکن نه چنین است که جمیع اقسام بدین مثابه باشند . و تفصیل این اجمال ، آنکه :
چون دنیا مزرعه آخرت است و همچنان که از مال و منال دنیوی تحصیل توشه آخرتمیتوان نمود ، همچنین فی الجمله جاهی نیز معین تحصیل کمالات اخرویه میتوان شد ، زیرا آدمی را در تعمیر خانه آخرت همچنان که فی الجمله ماکول و ملبوس و مسکناحتیاج است ، همچنین ناچار است او را از خادمی که خدمت او کند . و رفیقی که اعانتاو نماید . و صاحب تسلطی که دفع ظلم اشرار از او کند .
پس اگر دوست داشته باشد که در نزد خادم و رفیق ، یا سلطان و حاکم ، بلکه سایرمردمان ، قدر و منزلتی داشته باشد تا معین و یار او باشند در زندگانی و تحصیل سعادتجاودانی و از مفاسد جاه ، چون : کبر و عجب و ظلم و تفاخر و نحو اینها اجتناب کند ، محبت این قدر از جاه ، موجب هلاکت نمیگردد ، بلکه شرعا محمود و از جمله اسباب .
آخرت است . و دوستی چنین شخصی این قدر از جاه را ، نظیر آن است
که : کسی دوستداشته باشد که در خانه او بیت الخلائی باشد تا قضای حاجت او شود . و اگر احتیاج به آننداشته باشد از بودن آن در خانه متنفر باشد .
و اگر کسی محبت جاه و شهرت داشته باشد نه به جهت تحصیل آخرت و لیکنمقصود از جاه ، توسل به لذات دنیویه و تمتع از شهوات نفسانیه نباشد به امری خلافشرع متوسل نگردد ، بلکه فیذاته جاه و برتری و اشتهار و سروری را دوست داشته باشدو طالب قدر و منزلتخود در دلهای مردمان باشد ، چنین شخصی اگر چه صاحب صفتمرجوحی است و لیکن مادامی که حب جاه ، او را بر معصیتی واندارد فاسق و عاصینخواهد بود .
و همچنین هرگاه کسی طلب قدر و منزلت در دلها کند به نشر صفتی از صفات کمالیهخود که به آن متصف باشد ، یا به پوشیدن عیبی از عیوب خود که به آن مبتلا شده باشد ، یا انکار معصیتی که از او سرزده باشد جایز است . بلکه پرده خود را دریدن و قبایحاعمال خود را فاش کردن ، شرعا محرم و مذموم ، و کسی که مرتکب آن گردد در نزدعقل ، معاقب و ملوم است .
هان ، تا چنان گمان نکنی که حب جاه و بلندی و سرافرازی و ارجمندی نیست مگراز برای تحصیل کمالات اخرویه یا وصول به لذات و شهوات دنیویه ، زیرا که : آنگمان ، ناشی از غفلت از حقیقت انسان است . زیرا جزو اعظم انسان بلکه تمام حقیقت آن روح ربانی است که از عالم امر به امر پروردگار
نزول اجلال فرموده و سر مصاحبتبه این بدن خاکی فرود آورده .
بالای فلک ولایت اوست***هستی همه در حمایت اوست
و به این سبب ، بالطبع مایل به صفات ربوبیت و کبریا ، و طالب تفرد در جمیع کمالاتو «استعلا» (1)، و خواهان قهر و غلبه و استیلا ، و راغب به علم و قدرت و تجبر و عزت است .
پس محبت جاه و برتری به قدر امکان مقتضای حقیقت انسان ، و بالطبع مجبول بهآن است ، اگر وسیله وصول به مطلب دیگر نسازد . و لیکن ، ابلیس پرتلبیس چون بهواسطه سرکشی از سجده پدر این نوع [بنی آدم] ، از مرتبه ارجمند قرب ، مهجور ، و ازعالم قدس و عزت مردود گردید ، در مقام عداوت و دشمنی فرزندان او برآمده ، وحسد ، او را بر آن داشت که انسان را از کمال حقیقی و بزرگی و جاه واقعی محرومسازد . پس غایتسعی خود را به کار برده و در مکر و حیله پای خود را فشرده تا امر رابر اکثر آن بیچارگان مشتبه نموده و راه ایشان را زده و کمالات موهومه چند را در نظرایشان جلوه داده و جاه و مناصب فانیه خسیسه چند را که عین خسران و وبال است دردل ایشان محبوب ساخته تا ایشان را نیز چون خود در وادی ضلالت و هلاکت افکنده واز مراتب ارجمند و منازل بلند و مشارکت ملا اعلی و وصول به سلطنت کبری محرومساخته . زیرا شک نیست در اینکه : دو سه روز فانی فی الجمله تصرفی در خزف پاره چنداز اموال این عاریتسرا با
1) 13. برتری جستن .
تسخیر قلوب عوامی چند از ابنای دنیا یا برتری یافتن بر ایشان بهغلبه و استیلا در چند صباحی نه آدمی را کمال ، و نه باعث کبریا و جلال است . و شیطانلعین آن را در نظر ایشان کمال و جلال نموده تا اینکه بالمره از باده غفلتبیهوش ، و ازیاد مناصب رفیعه و مراتب منیعه فراموش گردند . و خود را مشغول بازیچه دنیا نمودند واز اهل این آیه گردیدند که :
«اولئک الذین اشترو الحیوة الدنیا بالاخرة فلا یخفف عنهم العذاب و لا هم ینصرون» .
یعنی : «ایشاناند که خریدند زندگانی دنیا را به آخرت ، پس عذاب ایشان هرگز تخفیفداده نخواهد شد» . (1)
رو به اندر حیله پای خود فشرد*** ریش خود بگرفت و آن خر را ببرد
مطرب آن خانقه کوتاه که تفت (2)*** دف (3)زند که خر برفت و خر برفت
بدان که : آوازه شهرت و علاج آن چون معالجه سایر امراض نفسانیه مرکب است ازعلمی و عملی . اما معالجه علمی آن است که : اولا بدان که : استحقاق بزرگی و حکومتو فرمانفرمایی و سلطنت و اجلال و سروری و علو و برتری ، مختص ذات پاکمالک الملوک است که نقص و زوال را در ساحت جلال و کبریائیش راه نه ، و هیچپادشاه ذوی الاقتدر را از «اقتفاء» (4)فرمانش مجال تمرد نیست .
خیال نظر خالی از راه او*** زگردندگی دور خرگاه او
نبارد هوا تا نگوید ببار ***زمین ناورد تا نگوید بیار
که را زهره آنکه از بیم او*** گشاید زبان جز به تسلیم او
واحدی از
بندگان را در این صفتحقی و نصیبی نه ، و بنده را جز ذلت و فروتنی ، سزاوار و لایق نیست . آری : کسی را که ابتدای او نطفه قذره و آخر او جیفه گندیده استبا جاه و ریاست چکار ، و او را با سروری و برتری چه رجوع ؟ !
پادشاهی نیستتبر ریش خود پادشاهی چون کنی بر نیک و بد
بیمراد تو شود ریشتسفید*** شرمدار از ریش خود ای کج امید
پس تفکر کن که : نهایت فایده جاه و ریاست ، و ثمره اقتدا و شهرت در صورتی کهاز همه آفات خالی باشد تا هنگام مردن است . و به واسطه مرگ ، همه ریاستها زایل ، وهمه منصبها منقطع میگردد . و خود ظاهر است که : جاه و ریاستی که در اندک زمانیبه باد فنا رود عاقل به آن خرسند نمیگردد .
ملک را تو ملک غرب و شرق گیر*** چون نمیماند تو آن را برق گیر
مملکت کان مینماند جاودان*** ای دلتخفته تو آن را خواب دان
پس اگر فی المثل ، اسکندر زمان و پادشاه ملک جهان باشی از کران تا کران حکمتجاری ، و به ایران و توران ، امرت نافذ و ساری باشد ، کلاه سروریتبر سپهر ساید وقبه خرگاهتبا مهر و ماه برابری نماید . کوکبه عزتت دیده کواکب افلاک را خیره سازد و «طنین طنطنه» (1)حشمتت در نه گنبد «سپهر دوار» (2)پیچد . چون آفتاب حیاتتبه مغرب ممات رسد و خار نیستی به دامن هستیت در آویزد و برگ بقا از نخل عمرت به تندباد فنافرو
ریزد . منادی پروردگار ندای الرحیل در دهد . مسافر روح عزیزت بار سفر آخرتببندد . و ناله حسرت از دل پردردت برآید . و عرق سرد از جبینت فرو ریزد . و دلپرحسرتت همه علایق را ترک گوید خواهی نخواهی رشته الفت میان تو و فرزندانتگسیخته گردد . و تخت دولتبه تخته تابوت مبدل شود . بستر خاکت عوض جامه خوابمخمل گردد . و از ایوان زر اندودت به تنگنای لحد درآورند . و نیم خشتی به جای بالش «زرتار» (1)در زیر سرت نهند . آن همه جبروت و عظمت و جاه و حشمت چه فایده بهحالتخواهد رسانید ؟ ! مشهور است که : اسکندر ذوالقرنین در هنگام رحیل ، وصیت کرد تا دو دست او رااز تابوت بیرون گذارند تا عالمیان بالعیان ببینند که با آن همه ملک و مال با دست تهی ازکوچگاه دنیا به منزلگاه آخرت رفت .
منه دل بر جهان کاین یار ناکس*** وفاداری نخواهد کرد با کس
چه بخشد مر تو را این سفله ایام*** که از تو باز بستانند سرانجام
ببین قارون چه دید از گنج دنیا*** نیرزد گنج دنیا رنج دنیا
بسا پیکر که گفتی آهنیناند*** به صد خواری کنون زیر زمیناند
گر اندام زمین را بازجوئی*** همه اندام خوبان است گوئی
که میداند که این دیر کهن سال*** چو مدت دارد و چون بودش احوال
اگر با این کهن گرک خشن پوست*** به صد سوگند چون یوسف شوی دوست
لباست را چنان بر گاو بندد ***که گرید چشمی و چشمیتخندد
روزی هارون الرشید بهلول عاقل دیوانهنما را
1) 20. زرباف
در رهگذری دید که بر اسبنی سوارشده و با کودکان بازی میکرد . هارون پیش رفته سلام کرد و التماس پندی نمود . بهلولگفت : «ایها الامیر هذه قصورهم و هذه قبورهم» . یعنی : ملاحظه قصرها و عمارتهایپادشاهان گذشته و دیدن قبرهای ایشان تو را پندی است کافی ، در آنها نظر کن و عبرتگیر که ایشان هم از ابنای جنس تو بودهاند و عمری در این قصرها بساط عیش و عشرتگسترده اکنون در این گورهای پر مار و مور خفته و خاک حسرت و ندامتبر سرکردهاند ، فرداست که بر تو نیز این ماجرا خواهد رفت .
اینکه در شهنامهها آوردهاند*** رستم و روئینه تن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملک*** کز پس خلق است دنیا یادگار
این همه رفتند ما ای «شوخ چشم» (1)*** هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار
دیر و زود این شخص و شکل نازنین*** خاک خواهد بودن و خاکش غبار
گل بخواهد چید بیشک باغبان*** ور نچیند خود فرو ریزد زباد
ای که دستت میرسد کاری بکن*** پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
پس ای جان برادر ! ساعتی در پیش آمد احوال خود تاملی کن و زمانی بر احوالگذشتگان نظری افکن . از عینک دورنمای هر استخوان پژمرده ، پیش آمد احوال خودتوانی دید . و انگشتبر لب هر کله پوسیده زنی سرنوشتخود را خواهی شنید . فرض کنکه : همه عالم سر بر خط فرمان تو نهاده و دست اطاعت و فرمانبری به تو داده ، تامل کنکه بعد از چند سال ، دیگر نه از تو اثری خواهد
1) 21. بیحیا و بیشرم
بود و نه از ایشان خبری ، و حال تو چونحال کسانی خواهد بود که پنجاه سال پیش از این بودند . امرا و وزرا بر در ایشانصف اطاعت زده ، و رعایا و زیردستانسر بر خط فرمان ایشان نهاده بودند ، و حال ، اصلااز ایشان نشانی نیست . و تو از ایشان جز حکایت نمیشنوی . پس چنان تصور کن کهپنجاه سال دیگر از زمان تو گذشتحال تو نیز چون حال ایشان خواهد بود و آیندگانحکایات تو را خواهند گفت و شنود . تا چشم برهم زنی این پنجاه سال رفته و ایام توسرآمده و نام و نشانت از صفحه روزگار برافتاده .
دریغا که بیما بسی روزگار*** بروید گل و بشکفد نوبهار
بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت*** بیاید که ما خاک باشیم و خشت
تفرج کنان بر هوا و هوس*** گذشتیم بر خاک بسیار کس
کسانیکه از ما به غیب اندرند*** بیایند و بر خاک ما بگذرند
چرا دل بر این کاروانگه نهیم*** که یاران برفتند و ما بر رهیم
پس از ما همی گل دهد بوستان*** نشینند با همدگر دوستان
بساطی چه باید بر آراستن*** کز و ناگزیر استبرخاستن
و چون از تفکر احوال آینده صاحبان جاه و منصب پرداختی لحظهای تامل کن درگرفتاری آنها در عین عزت ، و به غم و غصه ایشان در حال ریاست نظر نمای و ببین که :
ارباب جاه و اقتدار در اغلب اوقات خالی از همی و غمی نیستند ، دایم هدف تیر آزارمعاندان ، و از ذلت و عزل خود هراسان .
بلکه پر ظاهر است که : عیش و فراغت وخوشدلی و استراحت ، با مشغله و دردسر ریاست جمع نمیشود . صاحب منصب بیچارههر لحظه دامن خاطرش در چنگ فکر باطلی ، و هر ساعتی گریبان حواسش گرفتار پنجه امر مشکلی . هردمی با دشمنی در «جوال» ، (1)و هر نفسی از زخم ناکسی سینه او از غصه مالامال . گاهی در فکر مواجب نوکر و غلام ، و زمانی در پختن سوداهای خامروزگارش به تملق و خوش آمدگوئی بیسر پایان به سر میرسد . و عمرش به نفاق با این وآن به انجام میآید . نه او را در شب خواب ، و نه در روز ، عیش و استراحت .
اگر دو گاو به دست آوری و مزرعهای*** یکی امیر و یکی را وزیر نام کنی
بدان قدر چو کفاف معاش تو نشود*** روی و نان جوی از یهود وام کنی
هزار بار از آن بهتر پی خدمت*** کمر ببندی و بر ناکسی سلام کنی
و خود این معنی ظاهر و روشن است که : کسی را که روزگار به این نحو باید گذشتچه گل شادمانی از شاخسار زندگانی تواند چید ؟ ! و چه میوه عیش و طرب از درخت جاهو منصب تواند چشید ؟ ! آری : چنان که من میدانم او هر نفس عشرتش با چندین غبار کدورت برانگیخته ، وهر قهقهه خندهاش با هایهای گریه آمیخته . ای جان من ! خود بگوی که با این همهپاس منصب داشتن ، خواب راحت چون میسر شود ؟ و انصاف بده با این همه بر سرجاه و
1) 22. مکر و حیله . (برهان قاطع)
دولت لرزیدن ، قرار و آرام چگونه دست دهد ؟ خود مکرر از کسانی که درنهایت مرتبه بزرگی و جاه بودهاند و بر دیگران به آن رشک میبردهاند که به یک لقمهنان جوی و جامه کهنه یا نوی و کلبه فقیرانه و عیش درویشانه حسرت میبردهاند و ازتمنای او آه سرد از دل پردرد میکشیدهاند دیده و شنیدهام .
آری :
دو قرص نان ، اگر از گندم استیا از جو*** دوتای جامه ، گراز کهنه استیا از نو
چهار گوشه دیوار خود به خاطر جمع*** که کس نگوید از اینجای خیز و آنجا رو
هزار بار نکوتر به نزد دانایان*** ز فر مملکت کیقباد و کیخسرو
القصه ، تا مهم منصب برقرار است ، به این همه محنت و بلا گرفتار است ، و چوناوضاع روزگارش منقلب گردید و دستحادثات زمانه از سریر دولتش فرو کشید چهناخوشیها که از ابنای زمان نمیبیند ! و چه گلهای مکافات که از خارستان اعمال خودنمیچیند ! به جهت دو دینار حرامی که در ایام منصب گرفته با فرومایه دست و گریبانمیشود . و زمانی به پاداش رنجانیدن بیچارهای دل سیاهش به خار دشنام اراذل و اوباش ، مجروح میگردد . و نقد و جنس به سالها اندوختهاش در دو سه روز به تاراج حادثاتمیرود . و خانه و املاک از مال حرام پرداختهاش در اندک وقتی به دیگران منتقلمیشود .
آنچه دیدی برقرار خود نماند*** و انچه بینی هم نماند برقرار
مجملا طالب جاه و جلال و شیفته مناصب سریع الزوال را در هیچ حالی از احوال ، آسایشی نیست
، زیرا تا به مطلب نرسیده و هنوز پای به مسند منصب ننهاده چه جانها کهدر طلبش میکند . و چه رنجها که در جستجویش میبرد . و چون مقصود به حصولپیوست و در پیشگاه جاه و منصب نشست ، روز و شب به دردسرهای جانکاه درکار ، وصبح و شام در چهار موجه شغلهای بیحاصل ، مضطرب و بیقرار . دل ویرانش هر لحظهدر کشاکش آزاری ، و خاطر پریشانش هردم در زیر باری . هر صدای حلقه که به گوششمیرسد هوش از سرش میباید . و از شنیدن آواز پای هر چوبدار بیاعتباری دل دربرش میتپد . و چون قلم معزولی بر رقم منصبش کشیده شد و های و هوی جلال وعزتش فرونشستبه مرگ خود راضی ، و ملازم خانه ملا و قاضی میگردد . و تا زندهاستبه این جان کندن ، و چون دست و پایش به رسن اجل بسته شد اول حساب و ابتدایسؤال و جواب است . نمیدانم این بیچاره ، از غم و محنت ، کی آسوده خواهد گردید . وسر شوریدهاش چه وقتبه بالین استراحتخواهد رسید ؟ ! زنده است ولی ز زندگانیش مپرس .
و این همه مفاسد از محبت جاه و منصب حاصل است . آری :
جان که از دنباله زاغان رود*** زاغ ، او را سوی گورستان برد
هین مدو اندر پی نفس چو زاغ*** گو به گورستان برد نه سوی باغ
گر روی رو در پی عنقای(1)دل*** سوی قاف (2)و مسجد اقصای دل
و بعد از این همه ، تامل کن در آنچه به سبب جاه و منصب
چند روزه دنیای فانی ازآن محروم میمانی از سعادت ابدی و پادشاهی سرمدی و نعمتهایی که هیچ گوشینشنیده و هیچ چشمی ندیده و به هیچ خاطری خطور نکرده .
سلیمان ابن داود - علیهما السلام - که پیغمبر جلیل الشان و از معصیت و گناه معصومبود و ذرهای از فرمان الهی تجاوز نکرد و طرفة العینی غبار معصیتبه خاطر مبارکشننشست و با وجود سلطنت کذایی ، از رنج دستخویش معاش خود را گذرانید و کامخود را به لذات دنیا نیالود ، با وجود این ، در اخبار رسیده است که : پانصد سال آن عالم که هر روزی از آن مقابل هزار سال این دنیا استبعد از سایر پیغمبران قدم در بهشتخواهد گذاشت . پس چگونه خواهد بود حال کسانی که مایه جاه و منصبشان عصیانپروردگار ، و ثمره ریاستشان آزردن دلهای بندگان آفریدگار است ؟ ! پس ، زهی احمق و نادان کسی که به جهت ریاست و همیه دو سه روزه دنیای ناپایدارو دولت این خسیسه سرای ناهنجار و سست ، از سلطنت عظمی و دولت کبری دستبرداشته ، نفس قدسیه خود را که زاده عالم قدس و پرورده دایه انس عزیز مصر و یوسفکنعان و سعادت است در چاه ظلمانی هوا و هوس ، خاک نشین سازد . و او را در زندانالم به صد هزار غصه و غم مبتلا سازد . آری : از حقیقتخود غافلی و به مرتبه خود جاهل .
مانده تو محبوس در این قعر چاه*** و اندرون تو سلیمان با سپاه
گر نیایی از پی شکر و گله*** در زمین و چرخ افتد زلزله
هر دمت صد نامه صد پیک از خدا*** یارب از تو شصت لبیک از خدا
زنهار ، زنهار ، چنین عزیزی را به بازیچه ذلیل مکن . و چنین یوسفی را به هرزه درزندان میفکن .
تیر را مشکن که این تیر شهیست*** نیست پرتاب و ز شستت آگهیست
بوسه ده بر تیر پیش شاه بر*** تیر خون آلود از خون تو تر
دریغ ، اگر دیده هوشتبینا بودی غفلت از پیشتبرداشته شدی ، به حقیقتخودآگاه گشتی و مرغ روح خود را شناختی . در گرفتاری او چه نالههای زار که از افکاربرآوردی . و در ماتم او چه اشکهای حسرت از دیده بازدیدی . آستین بر کون و مکانافشاندی ، و گریبان خود چاک زدی . و با من دستبه دست دادی ، و در کنجحسرتبا هم مینشستیم و به این ترانه دردناک ، آواز به آواز هم میدادیم :
کای دریغا مرغ خوش آواز من*** ای دریغا همدم و همراز من
ای دریغا مرغ خوش الحان من*** راح روح و روضه رضوان من
ای دریغا مرغ گریزان یافتم*** زود روی از روی او بر تافتم
ای دریغا نور ظلمتسوز من*** ای دریغا صبح روز افروز من
ای دریغا مرغ خوش پرواز من*** زانتها پریده تا آغاز من
طوطی من مرغ زیرک ساز من*** ترجمان فکرت و اسرار من
طوطئی کاید ز وحی آواز او*** پیش از آغاز وجود آغاز او
ای دریغا ای دریغا ای دریغ ***کاین چنین ماهی نهان شد زیر میغ (1)
چه شبیه است احوال این گروه ،
1) 25. ابر .
به حال آن پادشاه زادهای که پدر خواست او راداماد کند ، عروسی زیبا چهرهای از دودمان اعاظم به «حباله» (1)نکاحش در آورد . چونتهیه اسباب عروس سرانجام شد خاص و عام را به دربار سلطنت «صلا» (2)زدند . و دراحسان و انعام بر روی عالمیان گشودند . و بزرگ و کوچک ، صف در صف زدند .
«وضیع» (3)و شریف در عیش و عشرت نشستند . شهر و بازار را آئین بستند . و در و دیوار راچراغان کردند . و آن عروس خورشید سیما را به صد آراستگی به حجله خاص آوردند .
و کس به طلب داماد فرستادند از قضا داماد آن شب شراب بسیاری خورده چراغ عقل وهوشش مرده بود . در عالم مستی تنها از آن جمع بیرون رفته گذارش به گورستان مجوسافتاد ، قانون مجوسان آن بود که مردگان خود را در دخمه نهادندی و چراغی در پیش اوگذاردندی . شاهزاده با لباس سلطنتبه در دخمه رسیده روشنی چراغی دید در عالممستی آن دخمه را حجله عروس تصور کرده به اندرون رفت . اتفاقا پیر زالی مجوسی درآن نزدیکی بود و هنوز جسدش از هم نپاشیده بود و آن پیره زال را در آن دخمه نهادهبودند . شاهزاده آن را عروس گمان کرده بلا تامل او را در آغوش کشید و به رغبت تماملب بر لبش نهاد . و در آن وقتبدن او از هم متلاشی شده چرک و خونی که در اندروناو مانده بود ظاهر شد . شاهزاده آن را عنبر و گلاب تصور کرده سر و صورت خود را بهآن میآلود . و زمانی گونه
خود را بر روی آن پیرزال مینهاد . و تمام آن شب را به عیشچنین بسر برد . امرا و بزرگان و «حاجبان» ، (1)در طلبش به هر سو میشتافتند چون صبحروشن شد و از نسیم صبا از مستی به هوش آمد خود را در چنان مقامی باگنده پیریهم آغوش یافت و لباسهای فاخره خود را به چرک و خون آلوده دید از غایت نفرتنزدیک به هلاکت رسیده و از شدت خجلت راضی بود که به زمین فرو رود . در ایناندیشه بود که مبادا کسی بر حال او مطلع شود که ناگاه پدر او با امراء و وزرا در رسیدندو او را در آن حال قبیح دیدند .
و اما معالجه عملی حب جاه ، آن است که : گمنامی و گوشه نشینی را اختیار کنی و از مواضعی که در آنجا مشهور هستی ، و اهالی آن در صدد احترام تو هستند مسافرت وهجرت کنی و به مواضعی که در آنجا گمنام باشی مسکن نمایی . و مجرد گوشه نشینی درخانه خود در آن شهری که مشهوری فایده نمیبخشد ، بلکه غالب آن است که : قبولعامه و حصول جاه از آن بیشتر حاصل شود . پس بسا کسان که در شهر خود در خانهنشسته و در ، بر روی خود بسته و از مردم کناره کرده و به این سبب میل دلها به ایشانبیشتر و آن بیچاره این عمل را وسیله تحصیل جاه قرار داده و چنین میداند که ترکدنیا کرده ! هیهات ، هیهات ، فریب شیطان را خورده . نظر به قلب خود افکند که اگراعتقاد مردم از او
1) 29. دربانان
زایل شود و در مقام مذمت و بدگویی برآیند چگونه دل او متالممیگردد . و نفس او مضطرب میشود . و در صدد چاره جویی او برمیآید ، بداند که :
حب جاه او را برگوشه نشینی واداشته .
و عمده در علاج این صفت ، قطع طمع کردن است از مردم . و این حاصل نمیشودمگر به قناعت ، زیرا هر که قناعت را پیشه خود کرد از مردم مستغنی میشود . و چون ازایشان مستغنی شد دل او از ایشان فارغ میگردد . و رد و قبول مردم در نظر او یکسانمینماید . بلکه هر که از اهل معرفتباشد و او را طمعی به کسی نباشد مردم در نظر اوچون چهار پایان مینمایند .
و از جمله معالجات عملیه حب جاه آنکه : از چیزی که باعث زیادتی حب جاه وحرمت تو باشد احتراز کنی . و اموری را که موجب سقوط وقع تو باشد مرتکب گردی ، مادامی که منجر به خلاف شرعی نشود . و بسیار در اخبار و آثاری که در مذمت جاهرسیده تتبع نمایی . و فواید ضد آن را که گمنامی و «خمول» (1)استبه نظر در آوری .
بدان که : ضد حب جاه و شهرت - چنان که اشاره به آن شد - محبت گمنامی وبیاعتباری خود در نظر مردم است . و آن شعبهای است از زهد . و از جمله صفات حسنهمؤمنین و خصال پسندیده مقربین است .
از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که فرمودند : «به درستی که خدادوست دارد پرهیزکاران گمنام پوشیده و
1) 30. بیسر و صدا شدن .
پنهان را ، که چون غایب شوند کسیجستجوی ایشان نکند . و هرگاه حاضر شوند کسی ایشان را نشناسد . دلهایشان چراغهایهدایت ، که باعث نجات دیگران از ظلمت میشود» . (1)
و فرمودند : «بسا صاحب دو جامه کهنه که کسی اعتنایی به او نمیکند که اگر خدا راقسم دهد قسم او را رد نمیکند . و چون گوید : خدایا مرا بهشت عطا کن به او عطامیفرماید ، و لیکن از دنیا هیچ چیز به او ندهد» . (2)
و نیز از آن سرور مروی است که : «اهل بهشت کسانی هستند ژولیده مو وغبار آلوده ، که بجز دو جامه کهنه ندارند . و کسی اعتنا به ایشان نمیکند . اگر در در خانهامرا اذن دخول طلبند اذن نمییابند . و چون از برای خود زنی خطبه کنند کسی قبولنکند و خطبه ایشان را اجابت ننماید . و چون سخن گویند به سخن ایشان گوش ندارند .
خواهشهای ایشان در سینههایشان مانده و حاجتهایشان برنیامده . اگر نور ایشان را درمیان اهل قیامت قسمت کنی همه را فروگیرد» . (3)
تهیدست مردان پر حوصله*** بیابان نوردان بیقافله
کشیده قلم بر سر نام خویش*** نهاده قدم بر سر کام خویش
به سر وقتشان خلق کی ره برند*** که چون «آب حیوان» (4)به ظلمت درند
و نیز فرمودند که : «خدای - تعالی - میفرماید : پر نفعترین دوستان من ، بنده مؤمنیاستخفیف المؤونه ، که از نماز خود لذت یابد . و عبادت پروردگار خود را نیکوبه جا آورد . و در پنهان و آشکار خدا را عبادت کند
. و اسم او در میان مردمان گم باشد . و انگشتنمای ایشان نباشد ، و بر این صبر کند . مرگ به او روی آورد در حالتی کهمیراث او اندک باشد ، و گریه کنندگان بر او کم باشند» . (1)
در بعضی اخبار وارد شده است که : «پروردگار عالم در مقام منتبر بعضی از بندگانخود میفرماید که : آیا انعام بر تو نکردم ؟ آیا تو را از مردم پوشیده نداشتم ؟ آیا نام تو رااز میان مردم کم نکردم ؟ » . (2)
بلی : چه نعمتی از این بالاتر که کسی خدای خود را بشناسد و به قلیلی از دنیا قناعتکند . نه کسی را شناسد و نه کسی او را . چون شب در آید بعد از ادای واجب خود به امنو استراحتبخوابد . و چون روز داخل شود بعد از گزاردن حق پروردگار ، بهخاطر جمع به شغل خود پردازد .
مگو جاهی از سلطنتبیش نیست*** که ایمن تر از ملک درویش نیست
گدا را چو حاصل شود نان شام*** چنان خوش بخسبد که سلطان شام
و از این جهتبود که اکابر دین ، و سلف صالحین ، کنج تنهایی را برگزیده و درآمد و شد خلق را بر روی خود بسته و روی همتبه طلب پادشاهی کشور قناعت آوردهبزرگی و شکوه ارباب منصب و جاه در نظرشان چون کاه ، و تخت و تاج صاحبان سریردر نزد ایشان حکم گیاهی داشت . و زبان حالشان به این مقال گویا :
ملک دنیا تنپرستان را حلال*** ما غلام ملک عشق بی زوال
احمقان سرور
شدستند و زبیم*** عاقلان سرها کشیده برگلیم
آوردهاند که : هارون الرشید را که پادشاه روی زمین بود پسری بود که گوهر پاک ازصلب آن ناپاک چون مروارید از دریای تلخ و شور ظاهر گشته و آستین بینیازی برملک و مال افشانده و پشتپای بر تخت و تاج زده و جامه کرباس کهنه پوشیدی و بهقرص نان جوی روزه خود را گشودی . روزی پدرش در مقامی نشسته بود وزرا و اکابرو اعیان در خدمت ، کمر بندگی بسته ، و هر یک در مقام خود نشسته بودند که آن پسر باجامه کهنه و وضع خفیف از آن موضع گذر نمود . جمعی از حضار با هم گفتند : که اینپسر ، سر امیر را در میان پادشاهان به ننگ فرو برده ، میباید امیر او را از این وضع ناپسند منع نماید .
این گفت و شنود به گوش هارون رسید ، پسر را طلبید و از روی مهربانی زبان بهنصیحت او گشود . آن جوان گفت : ای پدر ! عزت دنیا را دیدم و شیرینی دنیا را چشیدم ، توقع من آن است که : مرا به حال خود گذاری که به کار خود پردازم و توشه راه آخرترا سازم . مرا با دنیای فانی چکار و از درخت دولت و پادشاهی مرا چه ثمر . هارون قبولنکرد و اشاره به وزیر خود کرد تا فرمان ایالت مصر و حدود آن را به نام نامی او نویسد .
پسر گفت : ای پدر ! دست از من بدار و الا ترک شهر و دیار کنم . هارون گفت :
ایفرزند ! مرا طاقت فراق تو نیست ، اگر تو ترک وطن گویی ، مرا روزگار بیتو چگونهخواهد گذشت ؟ ! گفت : ای پدر ! ترا فرزندان دیگر هست که دل خود را به ایشان شادکنی و اگر من ترک خداوند خود گویم کسی مرا جای او نتواند بود ، که او را بدلی نیست .
آخر الامر پس دید که : پدر دست از او بر نمیدارد نیمه شبی خدم و حشم را غافلکرده از دار الخلافه فرار ، تا بصره هیچ جا قرار نگرفت . و بجز قرآنی از مال دنیا هیچنداشت . و در بصره مزدوری کردی و در ایام هفته بجز روز شنبه کار نکردی . یک درهمو «دانگ» (1)اجرت گرفتی و در ایام هفته بدان معاش نمودی .
ابو عامر بصری گوید : دیوار باغ من افتاده بود ، به طلب مزدوری که گل کاری کند ، ازخانه بیرون آمدم ، جوان زیبارویی را دیدم که آثار بزرگی از او ظاهر ، و بیل و زنبیلی درپیش خود نهاده ، تلاوت قرآن میکند . گفتم : ای پسر ! مزدوری میکنی ؟ گفت : چرانکنم که از برای کارکردن آفریده شدهام . بگو مرا چه کار خواهی فرمود ؟ گفتم : گل کاری . گفت : به این شرط میآیم که یک درهم و دانگی به من اجرت دهی ، و وقتنماز رخصت فرمایی . قبول کردم و وی را بر سر کار آوردم . چو شام آمد ، دیدم کار دهمرد کرده بود و دو درهم از کیسه بیرون آوردم که به وی دهم قبول نکرد
1) 37. یک ششم هر چیز .
و همان یکدرهم و دانک را گرفته و رفت .
روزی دیگر ، باز به طلب او به بازار رفتم او را نیافتم احوال پرسیدم گفتند : غیر شنبهکار نمیکند . کار خود را به تعویق انداختم تا شنبه شد . چون روز شنبه به بازار آمدم ، همچنان وی را مشغول قرآن خواندن دیدم ، سلام کردم ، و او را به مزدوری خواستم اورا برداشته به سر کار آوردم و خود رفته از دور ملاحظه کردم ، گویا از عالم غیب او راکمک میکردند . چون شب شد ، خواستم وی را سه درهم دهم ، قبول نکرد و همان یکدرهم و دانگ را گرفته و رفت .
شنبه سوم ، باز به طلب او به بازار رفتم او را نیافتم از احوال او پرسیدم ؟ گفتند : سه روز است که در خرابهای بیمار افتاده . شخصی را التماس کردم مرا نزد او برد . چونرفتم دیدم در خرابه بیدری بیهوش افتاده و نیمخشتی در زیر سر نهاده ، سلام کردمچون در حالت احتضار بود التفاتی نکرد . بار دیگر سلام کردم مرا شناختسر او را بردامن گرفتم مرا از آن منع کرد و گفت : بگذار این سر را بجز از خاک سزاوار نیست . سراو را بر زمین گذاردم دیدم اشعاری چند به عربی میخواند . گفتم ترا وصیتی هست ؟ گفت : وصیت من به تو آن است که : چون وفات کنم روی مرا بر خاک گذاری و بگوییپروردگارا ! این بنده ذلیل تو است که از دنیا و مال و منصب آن گریخته و رو
به درگاه توآورده است که شاید او را قبول کنی . پس به فضل و رحمتخود او را قبول کن و ازتقصیرات او درگذر . و چون مرا دفن کنی جامه و زنبیل مرا به قبر کن ده . و این قرآن وانگشتر مرا به هارون الرشید رسان و به او بگو : این امانتی است از جوانی غریب . و اینپیغام را از من به وی گوی : «لا تموتن علی غفلتک» . یعنی : «زنهار به این غفلتی که دارینمیری» . این گفت و جان به جان آفرین سپرد .
جهان ای برادر نماند به کس*** دل اندر جهان آفرین بند و بس
چو آهنگ رفتن کند جان پاک ***چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
بلی چون رفتنی شد زین گذرگاه*** زخارا (1)به بریدن یا ز خرگاه
نظر کن به معاویه پسر یزید پلید که بعد از آنکه پدر او به جهنم واصل شد خلایق بهاو بیعت کردند . چون چهل روز از خلافت او گذشت روز جمعه به منبر بر آمد بعد ازحمد الهی و درود بر حضرت رسالت پناهی گفت : ای مردمان ! بدانید که : بدن من جزپوستی و استخوانی نیست و طاقت آتش جهنم ندارد . و ای قوم ! آگاه باشید که : امرخلافتبه من و آل ابوسفیان نسبت ندارد و هر که امام به حق واجب الاطاعه میخواهدباید به نزد امام زین العابدین که دخترزاده پیغمبر خدا استبرود و با او بیعت کند کهاوستسزاوار خلافت . این بگفت و از منبر به زیر آمد و به منزل خود رفته در
1) 38. نوعی سنگ سخت .
به رویخلایق بست . و دیگر از خانه بیرون نیامد تا به عالم آخرت پیوست .
و در بعضی کتب روایتشده است که : «در منبر ، لعن به جد و پدر خود کرد . و چونمادر او از وضع او مطلع شد نزد او آمده گفت : «یا بنی لیتک کنتحیضة فی خرقة» .
یعنی : «کاش نطفه تو خون حیض میشد و به کهنه میریخت و ننگ دودمان خودنمیشدی» .
گفت : «لیتنی کنت کذلک» . یعنی : «ای کاش چنانکه گفتی بودمی و به ننگ فرزندییزیدی گرفتار نگشتمی» .
مجملا ای برادر ! پست و بلند روزگار ، چون برق خاطف درگذر ، و دولت و نکبتزمانه غدار در اندک فرصتی یکسان است .
ز حادثات جهانم همین پسند آمد*** که خوب و زشت و بد و نیک در گذر دیدم
هیچ آفتاب دولتی از افق طالع برنیامد که به اندک زمانی سر به گریبان مغرب فنادر نکشید . و هیچ شام تیره روزی بر بیچارهای وارد نشد که به قلیل وقتی به صبحفیروزی مبدل نگشت . نه از آن خرم باید بود و نه از این در غم .
خیاط روزگار بر اندام هیچ کس*** پیراهنی ندوخت که آخر قبا نکرد
از این رباط دو در چون ضرورت است رحیل*** رواق (1)طاق معیشت چه سر بلند و چه پست
پس ای برادر ! زندگانی پنج روزه دنیا را به هر طریق که بگذرد بگذران . و ناهمواریاوضاع زمانه به هر نحو که باشد بر خود هموار کن .
چنان کش بگذرانی بگذرد
1) 39. ایوان .
زود .
از برای شکمی که از دو لقمه نان سیر تواند شد چه لازم است که خود را به صد هزاربلا افکنی . و از جهتبدنی که به پنج «گز» (1)کرباس توان پوشید چه افتاده است که بههزار اضطراب اندازی .
هر که را خوابگه آخر به دو مشتی خاک است*** گو چه حاجت که بر افلاک کشی ایوان رابرو
از خانه گردون به در و نان مطلب ***کاین سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
و حال آنکه هرگاه جاه او در دنیا بیشتر و منصب او بلندتر ، از راحت و عیش دورترو بینصیبتر است . در کاخ سلطنت صد هزار آفت است که در کنج ویران فقر یکی ازآنها نیست . و از برای فقیر بینوا عیشی که مهیاست هرگز از برای صاحب منصب و جاهمیسر نه .
بخسبند خوش روستائی و جفت*** ندانی که سلطان در ایوان نخفت
گدارا کند یکدرم سیم ، سیر*** فریدون به ملک عجم نیم سیر
کسانی را که چنان پنداری که به واسطه جاه و منصب به لذت و راحت میگذراننداگر به حقیقت امر ایشان رسی میدانی که چگونه از زندگانی خود سیر ، و از اوضاع خوددلگیرند .
کسی را که بر تخت زرجای اوست*** از آهن یکی کنده بر پای اوست
یعنی : هر که طالب آن باشد که مدح او کنند و خوش آمد او گویند ، و متنفر باشد ازاینکه : بدگویی او کنند . و این صفت ، نتیجه حب جاه است . و از مهلکات عظیمه است ، زیرا هر کس که
1) 40. ذرع .
دوست دارد مدح او کنند و میترسد از مذمت ، پیوسته طالب رضایمردم است و گفتار و کردار خود را بر وفق خواهش ایشان به عمل میآورد . و به امیدآنکه مدح او گویند و از ترس آنکه مذمت او کنند مطلقا ملاحظه رضای خالق رامنظور نمیدارد .
پس بسا باشد که واجبات را ترک نماید و محرمات را مرتکب گردد و درامر به معروف و نهی از منکر مسامحه نماید و از حق و انصاف تعدی کند . و شکی نیست که : جمیع اینها باعث هلاکت است . و به این سبب است که : اخبار بسیار در مذمت اینصفت رسیده است .
سید عالم صلی الله علیه و آله فرمود که : «این است و جز این نیست که مردمانهلاک شدند به واسطه متابعت هوا و هوس و دوستی مدح و ثنا» . (1)
و روزی مردی مدح دیگری را در خدمت آن حضرت کرد آن حضرت فرمود که :
«اگر آن کسی را که مدح کردی حاضر میبود و به مدح تو راضی میبود و به این حالتمیمرد ، داخل آتش جهنم میشد» . (2)
و فرمود که : «هرگاه ببینید کسانی را که مدح مردم را در حضور ایشان میکنند خاکبر صورت ایشان بیفشانید» . (3)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «وای بر روزهدار ، و وای بر شب زندهدار ، ووای بر پشمینه پوش ، مگر کسی که دامن نفس خود را از دنیا برچیده باشد . و دشمنداشته باشد که مدح او گویند . و دوست داشته باشد مذمتخود را» . (4)
و از برای صاحب این صفت چند مرتبه است :
اول آنکه : طالب مدح و آوازه بوده باشد ، به حیثیتی که به هر نوع ممکن شوددر صدد حصول آن برآید . حتی به ریا کردن در عبادات ، و ارتکاب محرماتی که باعثدست آوردن دل مردم باشد . و این شخص از اهل شقاوت ، و غریق دریای هلاکت است .
دوم آنکه : طالب مدح و ثنا باشد و او را از خوش آمدگویی خوش آید ، و لیکن نه بهحدی که در تحصیل آن متوسل به محرمات شود ، بلکه همین قدر به واسطه امور مباحه ، هر قدر که حاصل شود به آن اکتفا کند . و چنین شخصی اگر چه هنوز به هلاکت نرسیدهاما در حدود هلاکت است ، چون کسی که طالب دست آوردن دل مردم باشد ضبط خودرا نمودن در جمیع افعال و اقوال به نحوی که به معصیتی نیفتد در غایت اشکال است .
سوم آنکه : طالب مدح و ثنا نباشد و سعی در حصول آن نکند اما اگر کسی مدح اوگوید شاد گردد و او را نشاطی حاصل شود . و این مرتبه اگر چه نقصان است و لیکن برآن ، گناهی مترتب نیست .
همچنان که مروی است که : «شخصی به خدمتحضرت امام محمد باقر علیه السلام عرض کرد که : مردی عمل خیری میکند اگر کسی او را در آن عمل ببیند او شادمیشود . حضرت فرمود : باکی نیست هیچ احدی نیست که نخواهد خدا عمل خیر او راظاهر کند لیکن به شرط اینکه آن
عمل را از برای این نکرده باشد» . (1)
چهارم آنکه : سعی در حصول مدح نکند ولی چون کسی مدح او را کند به نشاطآید ، و لیکن از این نشاط و سرور ، دلگیر باشد و طالب آن باشد که خود را به مرتبهایبرساند که از مدح و ثنا شاد نگردد . و این شخص در مقام مجاهده است .
و بدان که : از برای حب مدح و خوش آمدگویی چند سبب است :
اول : بر خوردن به کمال خود ، زیرا مرتبه کمال در نزد هر کسی محبوب ، و فی نفسهکمال از برای هر نفسی مطلوب است . پس هر گاه کسی به کمالی از خود بر میخورد ولذت میبرد و به نشاط میآید ، و مدح و ثنای مردم باعث آن میشود که آن شخص بهکمالی از خود بر میخورد و به این جهت اگر این مدح از شخصی خبیر دانا که حراف ولاف زن نباشد صادر شده باشد لذت آن اعظم و ابتهاج به آن بیشتر است . و اگر آن مدح ، صادر از شخص نادان حراف چرب گوئی باشد این قدر لذت نمیبخشد . و بسا باشد کهآدمی به کمال خود برخورده باشد و لیکن به آن ملتفت نباشد و از مدح دیگران به آنملتفتشود به این جهت لذت یابد . و از این قبیل است مدح به صفاتی که ظاهر ومحسوس است ، چون سفیدی رخسار و اعتدال قامت و حسن صورت و نسبتبلند وامثال اینها .
دوم : آن است که مدح و ثنا ، دلالت میکند بر اینکه دل
1) 5. کافی ، ج 2 ، ص 297 ، ح 18
آن شخص ثناگوی ، مسخر ومایل ممدوح شده و مرید و معتقد او گردیده . و تسخیر قلوب ، موجب لذت و نشاط وسرور و انبساط است . و از این جهت هرگاه شخص عظیم الشان و صاحب اقتداری کهتسخیر دل او باعثحصول فواید شود مدح کسی را گوید از آن نشاط عظیم حاصلمیشود ، به خلاف مدح گفتن کسی که بیاعتبار و حقیر باشد .
سوم : آن است که ذکر اوصاف حمیده و مدح کردن کسی باعث صید دلهای دیگراننیز میشود ، خصوصا هرگاه ثناگو کسی باشد که مردم به قول او اعتماد داشته باشند .
چهارم : آن است که مدح کردن کسی تو را دلالت میکند بر اینکه از برای تو در نزد او حشمت و هیبتی ، و تو را در دل او وقع و مهابتی است که بیاختیار زبان او به مدح توجاری است . و این استسبب در لذت بردن از خوش آمدگویی کسانی که آدمی میداندکه آنچه ایشان میگویند اعتقاد ندارند و کسی هم از ایشان قبول نمیکند . و از آنچهگفتیم اسباب کراهت از مذمت نیز معلوم شد . و خوش آمدن از مدح و ثنا به جهتهر یک از این اسباب که بوده باشد از امراض نفس انسانی و علامت نقصان است . مگراینکه نشاط و سرور از مدح و ثنا به سبب اول بوده باشد که آدمی به واسطه مدحدیگری بر خورد به اتصاف خود به کمالی که مشکوک فیه از برای او بود ، و به جهتاتصاف خود به این کمال ، و حصول چنین صفتی از حضرت ذو الجلال شاد
گردد ، زیرااین لذت و سرور مذموم نیست . و لیکن فی الحقیقه این لذت از مدح و ثنا نیست ، بلکه ازکمال خود است . و به این جهت است که : اکثر علمای اخلاق همه اقسام محبت مدح وثنا را از صفات رذیله گرفتهاند و هیچ قسمی را استثناء نکردهاند . علاوه بر این ، نشاط بهکمالی که خاتمه آن معلوم نیست و آدمی نمیداند که آیا آن واسطه نجات خواهد بودیا وسیله هلاک ، نیست مگر از جهل و نادانی .
چون دانستی که : حب مدح ، و کراهت ذم از جمله مهلکات و رذایل صفات است ، پس باید دامن همتبر میان زده و در صدد معالجه آن بر آیی پیش از آنکه امر از دستتبیرون رود .
اما معالجه محبت مدح و ثنا آن است که : ابتدا ملاحظه کنی که سببی که نشاط ولذت تو از آن حاصل است کدام یک از اسباب مذکوره است . اما اگر به سبب اول باشدکه موجب التفات تو به کمالی از خود شود ، پس اگر آن کمال ، حقیقی نباشد ، چون : مالو جاه و شهرت و منصب و امثال اینها مهموم و مغموم و محزونمیگردد . و اگر کمال حقیقی باشد ، چون : علم و ورع و تقوی ، پس اگر فی الحقیقه آنشخص به آن صفتی که او را به آن مدح میکنند متصف نیست چه جای شادی و نشاط ، بلکه محل غم و اندوه است . و اگر به آن صفت ، متصف باشد مادامی که خاتمه او بهخیر نباشد فایده بر
این کمالات مترتب نمیگردد .
پس شادی کسی بر کمالی که عاقبتخود را نمیداند از جهل و غفلت است . و امااگر محبت مدح و ثنا به یکی از اسباب دیگر باشد پس آن شعبهای از حب جاه است ، و علاج آن مذکور شد . و بعد از آن تامل کنی در اینکه : غالب آن است که هر که مدح ترامیگوید - خصوصا اگر در حضور تو باشد - خالی از غرضی و مرضی نیست . و اینخوش آمد او دامی است که از برای صید دین یا دنیای تو گسترده . و چه مسکین کسیاست که شاد شود به دامی که در راه او گذارده باشند .
یک سلامی نشنوی ای مرد دین*** که نگیرد آخرت آن آستین
بیطمع نشنیدهام از خاص و عام*** من سلامی ای برادر و السلام
علاوه بر همه اینها آنکه : اکثر خوش آمدها این است که : دل خوش آمدگو از آنبیخبر ، و مطلقا به آنچه میگوید اعتقادی ندارد . و کذب او واضح ، و نفاق او ظاهراست . و آن شخص ممدوح و دیگران نیز این را میدانند . زیرا احمق کسی است که :
منافقی در حضور او دروغی چند برهم ببافد ، و بر ریش و سبیل او بخندد ، و مردم همهبر این مطلع باشند ، و کذب او را بدانند ، با وجود این او را از این مدح خوش آید ، و ازاین خوش آمد لذت برد ، با آنکه بداند از عقب او چه میگوید . اف بر چنین عقل و مدرک
باد .
و اما علاج کراهت از مذمت نیز از آنچه مذکور شد ، معلوم میشود . و خلاصه آن ، آنکه : آن شخص که تو را مذمت میکند اگر در آن مذمت صادق است ، و غرض اوپند و نصیحت است ، پس چه جای کراهت و دشمنی است . بلکه سزاوار آن است که : ازمذمت او شاد شوی . و او را دوستخود دانی . و سعی کنی در ازاله آن صفت مذمومهاز خود . و چه قبیح است که کسی عداوت کند با کسی که او را هدایت و نصیحتمیکند .
به نزد من آن کس نکو خواه توست*** که گوید فلان چاه در راه توست
چه خوش گفت آن مرد دار و فروش*** شفا بایدت داروی تلخ نوش
و اگر قصد او ایذا و نکوهش تو استباز سزاوار نیست که تو آن را مکروه شماری وبغض آن شخص را به خود راه دهی ، زیرا اگر تو به آن عیب جاهل بودی او تراآگاهانید . و اگر غافل بودی تو را متذکر ساخت . و اگر متذکر آن بودی ، قبح آن را به تونموده . به هر تقدیر نفع او به تو رسیده نه ضرر . و اگر در آن مذمتی که کرده دروغ گفتهباشد و تو از آن بریء باشی ، پس اولا ، بدان که : مذمت و افترای او کفاره گناهان تو استو به عوض آن ثوابهای او از نامه اعمالش به دیوان تو نقل میشود ، و چه از این بهتر کهبیآنکه زحمتی کشی گناهان تو ساقط ، و ثواب از
برای تو حاصل میشود ، و آنکهمذمت تو را کرده مورد غضب الهی گردد . علاوه بر این ، به تجربه ثابت ، و اخبار و آثار شاهد استبر اینکه : هر که میان خود و خدا از عیبی خالی باشد ، به عیب گوئی دیگرانمرتبه او ساقط نمیشود و مذمت کسی به او ضرر نمیرساند . چنان که مشهور است که : «سر بیگناه ، به پای دار نمیرود» . بلکه ، غالب آن است که : آن عیب گو در نظرهابی وقع ، و در میان مردم رسوا میگردد .
آری ، کسی که خداوند عالم او را پاک داند ، به عیب گفتن ناپاکی ، معیوب نمیشود .
و از مذمت دیگران پست و مذموم نمیگردد . و آن ذم و پستی به مذمت کننده راجعمیشود .
کیشود دریا ز پوز سگ نجس ***کیشود خورشید از پف «منطمس» (1)
ای بریده آن لب و حلق و دهان*** کان کند پف سوی ماه آسمان
تف به رویش بازگردد بیشکی*** تف سوی گردون نیابد مسلکی
و آنچه مذکور شد معالجه علمی است .
اما علاج عملی آنکه : چون کسی مدح او را گوید روی از آن گرداند و سخن او راقطع کند ، بلکه با او درشتی و نکوهش کند ، و آنچه مقصود او استبه عمل نیاورد . و درخصوص مذمت کننده ، بر خلاف این ، رفتار کند تا به تدریج این صفت نقص ، از اوزایل شود . و مدح و ذم در نظر او مساوی گردد . به این معنی که : از
1) 6. خاموش و ناپدید .
راه قوت نفس ، وبصیرت در دین ، هیچ یک از مدح و ذم و نیک و بد در وی تاثیر نکند ، نه از راه جهل وحماقت و بیدینی و بیحمیتی ، چنانچه بعضی از «اجلاف» (1)و اوباش و «اجامره» (2)بازارهستند . و چنین شخصی در این ازمنه ، وجود «عنقا» (3)دارد . و بسا باشد که کسی دعویاین حالت کند و از روی ریا و تدلیس ، عوام الناس را بفریبد و چنان نماید که مدح و ذمدر نظر او مساوی است ، و حال اینکه چنین نیست ، بلکه گاه باشد که بر خود آن شخصمشتبه شود .
و صاحب این حالت را علاماتی است ، مانند اینکه : همنشینی و اختلاط با مرد بدگوی ، بر وی گرانتر نباشد از اختلاط و همنشینی با مرد مدح گوی . و سعی و نشاطاش در قضایحوائج ثانی بیشتر نباشد از سعی در قضای حوائج اول . و ذلت و عزت هیچ یک در نظر او تفاوت نداشته باشد . و بالجمله در جمیع جهات مساوی باشند . و بسا باشد که آدمی ازاین مرتبه ترقی کند و مدح و ثنا را مکروه ، و مذمتخود را دوست داشته باشد . و اینصفت ، اگر چه نادر الوجود است و لیکن تحصیل آن ممکن است ، زیرا کسی که عاقل ، وبر نفس خود مهربان باشد و بداند که مدح گوئی ، دین او را تباه میکند و پشت او رامیشکند البته آن را مکروه دارد . و مدحگو را دشمن میگردد . و چون دانست که مذمتاو ، او را به عیوبش
آگاه میکند و باعث رفع درجات ، و محو سیئات او میگردد ، لا محاله مذمتخود را راغب ، و بدگو را دوست میدارد .
(1) محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 112 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 241 .
(2) محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 133 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 250 .
(3) محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 133 .
(4) محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 137 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 252
(5) کافی ، ج 2 ، ص 297 ، ح 18
(6) خاموش و ناپدید .
(7) فرومایگان و انسانهای پست .
(8) گروه غوغا طلب و او باش ، و به معنی ساخته شده .
(9) پرنده افسانهای است و اینجا مراد این است که : وجود چنین شخصی نادر است و به افسانه شبیهتر .
و آن عبارت است از : طلب کردن اعتبار و منزلت در نزد مردم به وسیله افعال خیر وپسندیده ، یا آثاری که دلالتبر صفت نیک کند . و مراد از آثار داله بر خیر ، افعالی استکه خود آن فعل ، خیر نباشد و لیکن از آن ، پی به امور خیر توان برد ، مثل : اظهار ضعفو بیحالی به جهت فهمانیدن کم خوراکی و روزه بودن یا بیداری شب . و مثل آه بیاختیارکشیدن به جهت اظهار اینکه به فکر خدا ، یا احوال روز جزا افتاده است ، و امثال
اینها .
و همه اقسام ریا شرعا مذموم ، بلکه از جمله مهلکات عظیمه و گناهان کبیره است . وبر حرمت آن ، اجماع امت منعقد ، و آیات و اخبار یکدیگر را متعاضد است .
پروردگار عظیم در کتاب کریم میفرماید :
«فویل للمصلین الذینهم عن صلوتهم ساهون الذینهم یراؤن» .
یعنی : «وای بر نماز گزارانی که در نماز خود مسامحه وسهل انگاری میکنند . آنچنان کسانی که ریا میکنند و طاعتخود را به جهت ثنا یافایده دیگر از فواید دنیا به جا میآورند» . (1)
و در مقام مذمت جمعی میفرماید :
«یراؤن الناس و لا یذکرون الله الا قلیلا» .
یعنی :
مینمایند اعمال خود را به مردم و یاد نمیکنند خدا را مگر اندک» . (2)
از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که فرمودند : «به درستی کهبدترین چیزی که بر شما میترسم شرک اصغر است . عرض کردند که : شرک اصغرچیست ؟ فرمود : ریا . خدای - عز و جل - در روز قیامت وقتی که جزای بندگان را دهد بهریا کاران میفرماید که : شما بروید پیش کسانی که از برای ایشان ریا کردید ، و ببینید کهآیا جزای شما در نزد ایشان هستیا نه» . (3)
و نیز از آن حضرت منقول است که : «خدای - تعالی - فرمود : هر که عملی بجاآوردکه غیر مرا در آن شریک سازد ، همه آن عمل از غیر است ، و من نیز از آن عمل بیزارم» . (4)
و نیز آن حضرت فرمود که
: «خدا قبول نمیفرماید عملی را که در آن به قدر ذرهایاز ریا باشد» . (1)
و نیز فرمود که : «در روز قیامت ، ریا کار را به چهار نام میخوانند ، و میگویند : ایکافر ! ای فاجر ! ای غادر ! ای جابر ! عمل تو فاسد ، و اجر تو باطل شده . تو را امروز درپیش ما نصیبی نیست ، برو امروز مزد خود را از آن کس بگیر که عمل از برای اومیکردی» . (2)
«روزی آن سرور گریست گریستنی شدید ، عرض کردند که : چه چیز شما راگریانید ؟ فرمود : به درستی که بر امتخود ترسیدهام از شرک ، آگاه باشید که ایشان نخواهند پرستید بتی را و نه خورشید و ماه را و نه سنگی را و لیکن در اعمال خود ریاخواهند کرد» . (3)
و فرمود : «به زودی بیاید بر امت من زمانی که باطنهای ایشان خبیث ، و ظاهرهایخود را نیکو کنند به جهت طمع در دنیا ، و نمیخواهند از آن ثواب پروردگار را .
دینشان ریاست ، و خوف خدا در دل ایشان جای ندارد . و فرو میگیرد عقاب خدای - تعالی - ایشان را . پس خدای را میخوانند خواندن کسی که غرق شده باشد . دعایایشان به اجابت نمیرسد» . (4)
و در «عدة الداعی» از جناب نبوی مروی است که : «خدای - تعالی - پیش از آنکهآسمانها را خلق کند ، هفت فرشته آفرید ، و بر هر آسمان فرشتهای موکل فرمود که بهعظمتخود آن آسمان را فرو گرفت . و بر هر دری
از درهای آسمانها فرشتهای رادربان کرد پس فرشتگانی که حافظان و ضابطان اعمالند عمل بنده را مینویسند از صباحتا شب . و بعد از آن ، آن عمل را به بالا میبرند . تا اینکه فرمود : فرشتگانی که حافظاناعمالند ، عمل بنده را بالا میبرند که مشتمل استبه : روزه و نماز و فقه و اجتهاد وورع ، و آن را آوازی باشد چون آواز رعد . و با آن درخشندگی و روشنی باشد مانندروشنی خورشید . و با آن عمل ، سه هزار فرشته باشند ، پس حفظه ، با آن فرشتگانمیروند و از آسمانها میگذرند تا نزد فرشتهای که بر آسمان هفتم موکل است ، آن فرشته میگوید : بایستید و بزنید این عمل را به روی صاحبش . و بزنید آن را بر جوارح واعضای او ، و دل او را قفل کنید . من فرشته حجابم منع میکنم هر عملی را که از برایخدا نباشد . به درستی که مراد صاحب این عمل ، خدا نبوده و جز این منظور او نبوده کهدر نزد امرا بلند مرتبه شود . و در مجالس ، ذکر او را کنند . و آوازه او در شهرها منتشرگردد . و پروردگار من امر فرموده که : نگذارم عمل او از من در گذرد به سوی غیر من .
دیگر فرمود : و نیز حفظه بالا میبرند عمل بنده را مبتهج و مسرور به آن عمل ، ازنماز و روزه و زکوة و حج و عمره و خلق نیکو و خاموشی و ذکر بسیار ، و ملائکهآسمانها و آن هفت ملکی که بر هفت
آسمان موکلاند جملگی مشایعت آن عمل رامیکنند تا آنکه از همه حجابها در میگذرد و در نزد خدای - عز و جل - میایستند پسگواهی میدهند از برای آن بنده که چنین عملی میکند . خدای - تعالی - میفرماید که :
شما حافظان عمل بنده منید و من نگاهبانم بر آنچه در باطن اوست ، به درستی که اینبنده من مرا اراده نکرده به این عمل ، یعنی مرادش از این عمل ، تحصیل رضای من نبودهو غیر مرا در نظر داشته ، پس بر او باد لعنت من . پس همه فرشتگان میگویند : بر او بادلعنت تو و لعنت ما . و جمله آسمانها و ساکنان آنها بر او لعنت فرستند» . (1)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «نگاهداری عمل ، مشکلتر است از انجام دادن آن . عرض کردند که : چگونه است نگاهداری آن ؟ فرمودکه : مردی صله به جا میآورد و از برای خدا انفاق میکند و به غیر از خدا احدی رامنظور ندارد پس ثواب پنهانی آن عمل از برای او ثبت میشود و بعد از آن در نزدمردمان ، آن عمل را ذکر میکند ، ثوابی که نوشته شدهبود محو میشود . و ثواب عملآشکارا که کمتر است از پنهانی به جهت او نوشته میشود . و بار دوم که آن عمل را ذکرمیکند آن ثواب نیز محو میشود و ریا در نامه عمل او ثبت میگردد» . (2)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «در بیان قول خدای - تعالی -
که : «فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعبادة ربه احدا» .
فرمود : مردی عمل خیری میکند که خالص از برای خدا نیست ، بلکه غرض او ستایشمردمان است و خواهش دارد که مردم آن را بشنوند . پس این است آنچنان کسی کهشرک آورده است در بندگی پروردگار خود پس فرمود : هیچ بندهای نیست که عمل خیرخود را پنهان کند و روزگاری از آن بگذرد مگر اینکه خدا آن را ظاهر میسازد . و هیچبندهای نیست که عمل بد خود را پنهان گرداند و روزگاری از آن بگذرد مگر این که خدا آن را آشکار میکند» . (1)
و فرمود : «چه میکند یکی از شما که عمل خوب از برای خود ظاهر میسازد و فعلخود را پنهان میکند اما به باطن خود رجوع نمیکند تا بداند که چنین نیست» . (2)
و فرمود : «هر که عمل اندکی از برای خدا بکند ، خدا آن را بیش از آنچه کرده ظاهرمیسازد . و هر که عمل بسیار از برای ریا و مردمان کند و در آن بدن خود را به تعباندازد و شبها به بیداری به روز آورد خدا نمیگذارد مگر اینکه اندک نماید در نزدهر که بر آن مطلع میگردد» . (3)
و در مذمت ریا و بدی آن همین قدر کافی است که دلالت میکند بر اینکه : آنشخص مرائی ، حضرت آفریدگار - جل جلاله - را پستتر و حقیرتر شمرده از بندگانضعیف او که نه نفعی از ایشان متمشی میگردد ، و نه ضرری . چون شکی نیست که : هر
کهدر یکی از عبادات پروردگار قصد ستایش و پسندیدن بندهای از بندگان او را کند چنینگمان دارد که قدرت این بنده به بر آوردن مطالب او از خدا بیشتر است . و رضا جوئی اواز خوشنودی خدا بهتر است . و کدام استخفاف به پروردگار عالم از این بالاتر است (نعوذ بالله منه) .
بدان که : ریا بر چند قسم است ، زیرا که : یا در اصل ایمان است ، یا در عبادت است ، یادر غیر اینها .
اما قسم اول : عبارت است از : اظهار شهادتین به زبان ، با انکار در دل . و این قسمکفر و نفاق است . و در ابتدای اسلام شیوع داشت و لیکن در امثال این زمان کم یافتمیشود . بلی در این زمان بسیار میشود که کسی در دل ، معتقد به بعضی از ضروریاتدین ، مثل بهشت و دوزخ و ثواب و عقاب و معاد جسمانی و بقای تکلیف نباشد ولی ازخوف شمشیر شریعت ، اظهار آن نکند و اظهار اعتقاد نماید . و این نیز از جمله کفر ونفاق ، و صاحب آن از دایره دین و اسلام خارج ، و در آتش جهنم مخلد است . وصاحب کفر و نفاق ، خواه از قبیل اول باشد یا ثانی ، از کافر آشکار بدتر است ، زیرا آن ، جمع میان نفاق و کفر هر دو کرده است .
و اما قسم دوم : که ریا در عبادات باشد بر چند نوع است :
اول آنکه : با وجود آنکه اعتقاد به خدا - جل جلاله -
و پیغمبر صلی الله علیه و آله داشته باشد در اصل عبادات واجبه خود ریا کند ، مثل اینکه : در خلوت ، تارک الصلوة وتارک الصوم و تارک الزکوة باشد و چون در حضور مردم اتفاق افتد نماز بخواند . و اگردر ماه مبارک رمضان صبح تا شام در مجمعی بایدش بود روزه بدارد . و اگر کسی برمال زکوتی او مطلع گردد از ترس مذمت آن شخص ، زکوة بدهد . و در حضور مردم باوالدین خود حسن سلوک به جا آورد ، و در غیاب مردم ، با ایشان بیادبی و بدسلوکینماید . و بر این قیاس این شخص اگر چه در زمره کفار محسوب نباشد و لیکن بدتریناهل اسلام و نزدیکترین ایشان به کفار است .
دوم آنکه : در عبادات واجبه خود مرتکب ریا نگردد و لیکن در اصل عباداتمستحبه ریا کار باشد ، مثل اینکه : در خلوت نوافل شبانه روزی و نماز شب و روزههایسنتی را به جا نیاورد اما در حضور مردم رغبتبه این افعال داشته باشد . و مثل این استبلند گفتن تسبیح و تهلیل در مجالس . و همچنین در عیادت بیماران و مشایعت جنازه بهقصد ریا . و این شخص ، اگرچه از شخص اول بهتر است و لیکن باز هالک و با اول درشرک شریک است .
سوم آنکه : ریا در وصف عبادات کند نه در اصل آنها ، مثل اینکه : رکوع و سجود وسایر افعال نماز را در حضور مردم به قصد حصول اعتبار بهتر به جا آورد و از آنچه درخلوت میکند و مثل اینکه در تعزیه
یا ذکر حدیثی گریه به او دست دهد اشک خود راپاک نکند به قصد آنکه مردم او را ببینند ، و امثال اینها . و صاحب این مرتبه نیز هالک ، وبه نوعی از شرک مبتلا است .
و اما قسم سوم ، که ریا در غیر عبادت باشد ، پس یا در مباحات است ، مثل تنظیفلباس ، از برای اینکه مردم او را پاکیزه دانند . یا پوشانیدن عیبی از بدن خود تا مردم او رامتصف به آن ندانند ، و امثال آن . یا در محرمات است ، و آن پنهان داشتن گناهان وعیوب خود است ، تا مردم او را فاسق ندانند .
چون ، اقسام ریا را دانستی بدان که :
قسم اول ، که ریا در ایمان باشد - همچنان که گذشت - بدترین اقسام ریا ، و از افرادکفر است . بلکه بدتر از کفر و شدیدتر از آن است .
و اما قسم دوم ، که ریا در عبادات بوده باشد ، همه انواع آن حرام ، و از گناهانعظیمه است . و صاحب آن مغضوب درگاه پروردگار ، و ممنوع از وصول به سعادات . و علاوه بر آن ، موجب بطلان عبادت ، و فساد آن است ، خواه در اصل عبادات باشد یا در «وصف لازم» (1)آن . و فرقی نیست در بطلان عبادت به قصد ریا میان اینکه : قصد اوریای محض باشد و هیچ نیت قربت نداشته باشد ، یا اینکه هر دو با هم ضم باشد وبالاشتراک باعثبر عمل باشند . بلکه اگر قصد قربت هم راجح
1) 14. مثل نماز خواندن در مسجد بقصد اینکه ریا کند در مکان نماز چون مکان وصف لازم استبرای عبادت
باشد و شایبهای از ریا درآن باشد باز عبادت فاسد است و صاحب آن از عهده تکلیف خود برنیامده است . بلکهحال او بدتر از کسی است که عبادت را ترک نموده باشد ، چون این شخص ، علاوه برگناه ترک عبادت ، گناه ریا را نیز دارد .
کلید در دوزخ است آن نماز*** که در چشم مردم گذاری دراز
اگر جز به حق میرود جادهات*** در آتش فشانند سجادهات
و همچنین فرقی نیست در فساد عبادت به قصد ریا ، میان اینکه در ابتدای عبادتقصد ریا داشته باشد یا آنکه آن قصد ، در اثناء عارض شود . پس اگر ابتداء به قصد قربتو خلوص داخل عبادتی شد و لیکن در اثنای آن ریا در قصد حاصل شد همه آن عبادتباطل ، و اعاده آن لازم است ، خواه فعل تتمه عبادت به جهت ریای محض باشد که اگربه اطلاع مردم نمیبود نمیکرد . یا به جهت قربت و ریا هر دو با هم باشد . یا به جهتقربتباشد اما در آن شایبه ریا باشد ، مثل اینکه : متوجه نماز شب شد به محض رضایخدا و اگر هیچ کس آن را نمیدید باز آن را به جا میآورد لیکن به جهت اطلاع کسی برآن در اثناء ، فرح و سرور و انبساط از برای او حاصل شد به واسطه حصول منزلت ازبرای او در دل آن شخص بیننده .
اما این در عملی است که به فساد بعضی از آن ، همه آن باطل میشود . اما هرگاهعملی باشد که صحتبعض اجزای آن ، موقوف بر صحتبعضی دیگر
نباشد مثلقرائت قرآن و امثال آن ، پس ریائی که در اثناء حاصل میشود همین عملی که بعد ازریا واقع شده باطل میشود و آنچه سابق بر آن بوده باطل نمیگردد . و هرگاه کسیعبادتی به قصد اخلاص و قربت انجام دهد و در اثنای آن نیز شایبه ریائی واقع نشودو لیکن بعد از آنکه از آن فارغ شود چنانکه کسی بر آن مطلع شود شکفته خاطر ومسرور گردد به واسطه امید حصول مرتبه از برای او در نزد آن کس ، عمل او فاسدنمیشود و از ثواب آن هم چیزی کم نمیگردد ، اگر خود باعث اظهار آن نشده باشد .
اما این سرور و نشاط از جمله امراض نفسانیه است و آن را ریاء خفی نامند . و صاحبآن توقع تعظیم و احترام از آن که مطلع شده دارد . و اگر آن شخص تقصیری در احتراماو کند در دل خود استبعاد مینماید . و اگر نفس این شخص ، از مرض خالی میبود و مطلقا شایبه ریا در او نمیبود این سرور از برای او حاصل نمیشد . و اطلاع کسی برعبادت او و عدم اطلاع بر آن ، نزد او یکسان میبود . و دل خالی از جمیع شوائب ریا آناست که : تفاوتی نزد او نباشد میان آنکه انسانی بر عبادت او مطلع شود یا چارپائی . ومادامی که فرق میان این دو بیابد ، از توقع تعظیم و احترام خالی نخواهد بود . و این توقعاگر چه موجب فساد عمل یا کمی ثواب آن نشود اما نفس را هلاک میکند . و اگر آنتعظیم نیز به عمل آید
بسا باشد که موجب کمی اجر گردد .
همچنان که از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام مروی است که : «خدای - تعالی - در روز قیامتبه قرآن خوانان خواهد فرمود که : آیا در دنیا چیزها را به شما ارزاننفروختند ؟ آیا ابتدا به سلام بر شما نکردند ؟ آیا قضای حوایجشما را ننمودند ؟ پسامروز شما ثوابی ندارید و در دنیا به ثواب خود رسیدهاید» . (1)
و این در صورتی بود که خود ، اظهار آن عبادت را نکرده باشد . اما اگر خود اظهارآن را کرده باشد بدون قصد صحیحی پس بعضی از علما میگویند که : از ثواب آنعبادت چیزی کم نمیشود اگر چه به جهت آن اظهاری که به قصد ریا کرده معصیتی ازبرای او حاصل باشد .
و بعضی دیگر گفتهاند که : علاوه بر معصیت ، ثواب آن عبادت نیز نقصان مییابد . ومقتضای بعضی از اخبار نیز این است .
اما اگر در اظهار آن ، قصد صحیحی داشته باشد مانند ترغیب مردم به عمل خیر ، یانحو آن ، باکی در اظهار آن نیست ، بلکه بسا باشد که اظهار آن افضل باشد . به شرطی کهمطلقا شایبه ریائی در آن نباشد . و مفسده دیگر هم بر آن مترتب نگردد ، مثل هتکآبروی فقیری در اظهار تصدق . و اگر چنین نباشد و محتمل احتمال ریا باشد ، زنهار ، کهپیرامون اظهار آن نگردد . و این موضع خطر و محل لغزش است ، چون خلوص نیت ازجمیع شوایب ریا در اظهار عمل میسر نیست مگر از برای ارباب نفوس قدسیه
1) 15. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 163 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 264
و صاحبانقلوب قویه . و بسیاری از اهل علم و عمل هستند که : خود را خالی از ریا پندارند و درمقام اظهار اعمال خود بر میآیند و حال اینکه شیطان ایشان را فریفته و به هلاکت انداخته .
و بدان که : همچنان که اظهار عمل به قصد صحیح ضرر ندارد و از ثواب عمل چیزیکم نمیکند همچنین فرح و سرور و شکفتگی و انبساط از بروز عمل ، و اطلاع مردم برآن بعد از آنکه خود ، آن را پنهان به جا آورده باشد هرگاه به جهت صحیحی باشد درآن باکی نیست ، زیرا میتواند شد که از کسی عمل نیکی در خفا صادر گردد و چونپروردگار ، آن را ظاهر سازد شاد شود ، به واسطه آنکه از آن ، لطف خدا را نسبتبه خود استنباط کرده که معاصی او را پوشیده و طاعات او را ظاهر گردانیده . نه از راه مدحمردم و حصول اعتبار در نزد ایشان . و از پرده پوشی و لطف خدا به او در دنیا چنانتصور کند که در آخرت نیز با او چنین سلوک خواهد شد ، و به این جهتشاد وفرحناک گردد .
و گاه باشد که شادی و فرح او به جهت همین باشد که : چنین تصور کند که : چونکسی بر عبادت او مطلع شد او نیز رغبت در آن عبادت میکند و متابعت او را مینماید .
و به این سبب نیز اجر دیگر حاصل میگردد .
و میتواند شد که فرح او به جهت رغبت مطلعین از عبادت باشد ، یعنی به این شادشود که
دیگران هم به اجر و ثوابی رسیدند .
و مخفی نماند که : همچنان که سرور و نشاط و شکفتگی و انبساط بر اطلاع کسی برعملی که در پنهان صادر شده به وجه صحیح میتواند شد که به وجه صحیحی رغبتکسی در عبادت و شوق و میل او به آن در حضور جمعی حاصل شود که در خلوتچنین نباشد . یا در حضور ایشان زیادتر شود از خلوت ، زیرا آدمی چون جمعی از اهلایمان را مشاهده کند که به رغبت تمام و خضوع و خشوع ، مشغول عبادت خدا باشندآن حالت در نفس وی تاثیر میکند و موجب شوق و رغبتبه عبادت میشود .
مثلا : کسی که عادت او نماز شب نباشد و شبی با جماعتی به سر برد که نماز شببخوانند ، پس چون ایشان به نماز شب برخیزند در دل او نیز رغبتی و شوقی پیدا شود . وببیند که جمعی رو به درگاه خدا آوردهاند او نیز میل به درگاه الهی نماید ، این ریانخواهد بود ، بلکه هیجان رغبت و زوال غفلتخواهد بود به مشاهده عمل دیگران .
و بسا باشد که او را در منزل خود موانع و عوایقی باشد که در آن مجمع نباشد و بهاین سبب در آن مجمع به عبادت میل کند . و شیطان در امثال این مواضع به وسوسهمیآید و به دل آدمی میاندازد که : معلوم است که این عبادت تو به جهت ریا است ، پس ترک آن بهتر است . و این از جمله مکرهای شیطان است که باید از آن غافلنگردند . و لیکن در فرق
گذاشتن میان اینکه این شوق و رغبت او برای خداستیا بهقصد ریا ، نهایت اشکال است . و امتحان در این مقام به این نحو میتوان نمود که : با خودفرض کنی که اگر در موضعی باشی که توانی جماعتی را مشاهده کنی که مشغولعبادتاند و لیکن ایشان تو را نبینند ، اگر رغبت و شوق تو کمتر است از وقتی که ایشان تورا میبینند معلوم میشود که این شوق از روی ریا است . و الا به جهت تقرب به خداست .
و اما قسم سوم : که ریای در غیر عبادات باشد : پس دانستی که بر دو نوع است :
یکی در مباحات ، یعنی : کسی عمل مباحی را مرتکب شود یا ترک کند به جهت تحصیل جاه ، و اعتبار در نزد مردم ، یا دفع مذمت و ناخوش آمدن ایشان ، مثل اینکه : ازچرکینی جامه خود مضایقه نداشته باشد و لیکن به جهت اینکه مردم او را پاکیزه ونظیف دانند جامه خود را نظیف کند . و از این قبیل است تزیین لباس به جهتحضورمجامع و مانند آن . و این قسم از ریا ، مباح و جایز است ، بلکه گاه میشود که ممدوحمیگردد .
مروی است که : «روزی حضرت رسول صلی الله علیه و آله خواست که به مجمعاصحاب حاضر شود ، نظر به خم آبی میکرد و عمامه و موهای مبارک خود رامیآراست . شخصی دید عرض کرد که : شما نیز چنین میکنید ؟ فرمود : بلی ، به درستیکه : خدا دوست دارد که بنده از برای برادران خود
زینت کند وقتی که به سوی ایشانبیرون میآید» . (1)
«و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام شخصی از اهل مدینه را دید که از برایعیال خود چیزی خریده بود برداشته به خانه میبرد ، آن مرد چون حضرت را دیدخجل شد . حضرت فرمود : این را به جهت عیال خود خریدهای ، به خدا قسم که اگر ازخوف مذمت کردن اهل مدینه نمیبود من نیز دوست داشتم که برای عیال خود چیزیبخرم و خود بردارم به جهت ایشان ببرم» . (2)
و نوع دوم از ریا در غیر عبادات ، در معاصیای است که از آدمی سر میزند ، یعنی :
پنهان داشتن گناهان خود از مردم و کراهت از اطلاع ایشان بر آنها . و این نوع از ریاجایز ، بلکه اظهار نمودن معاصی و قبایح خود حرام است . و آنچه گفتهاند که : مقتضایاخلاص آن است که : ظاهر و باطن آدمی یکی باشد مراد آن است که : باطن او به نوعیباشد که در ظهور آن مطلقا قبحی نباشد .
معنی آن ، آن چیزی است که : یکی از اکابر گفته است که : بر تو باد به عمل علانیه ، یعنی : عملی چون ظاهر گردد ، مطلقا شرم و خجلت نداشته باشد .
چنان که بزرگی گفته که : هرگز عملی نکردهام که مضایقه از اطلاع مردم بر آن داشتهباشم ، مگر مواقعه با اهل خودم و دفع بول و غایط .
و لیکن دست هر کس به این مرتبه عظمی نمیرسد ، بلکه غیر اهل عصمت و طهارت ، و قلیلی
از برگزیدگان محفل قرب حضرت رب العزة ، سایر اشخاص از گناهان ظاهری وباطنی خالی نیستند . خصوصا از افکار باطله و وساوس شیطانیه ، و آرزوهای کاذبه ، کهپروردگار بر همه مطلع ، و از مردمان پنهان است . و سعی در اخفای آنها و کراهت ظهور آنها جایز ، بلکه راجح و واجب است . و لیکن باید غرض تو از پوشانیدن آنها این نباشدکه : مردمان اعتقاد ورع و تقوی و صلاح تو نیز داشته باشند بلکه باید غرض آن باشد کهحق - سبحانه و تعالی - امر به اخفای معاصی و نهی از اظهار آنها فرموده .
چنان که از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «هر که مرتکبچیزی از اعمال ناشایست گردد باید بپوشاند آن را از مردمان تا خدا نیز او را بپوشاند» . (1)
یا غرض آن باشد که : اگر معصیت تو بر مردم ظاهر شود زبان به مذمت و خبث توخواهند گشود . و چون تو بر آن مطلع شوی متفرق الحواس و پریشان خاطر میگردی وحضور قلب تو تمام میشود . و به این سبب ، از تحصیل مراتب علم باز میمانی . یا غرضآن باشد که : مبادا اظهار معاصی و فاش شدن آن ، باعثشود که دفع گناهان از نظر مردمتمام شود ، و بر گناه ، دلیر گردند تا مردمان متابعت او کنند .
و به این جهت است که باید معاصی را از اهل و عیال و اولاد خود پنهان داشت تادلیر نگردند .
یا باعثبرکراهت از ظهور معصیت ، محض حیا و
1) 18. جامع السعادات ، ج 2 ، ص 384
شرمندگی باشد ، زیرا حیا نیز ازاخلاق فاضله و صفات شریفه و شعبهای است از ایمان . و کسی که گناهی از او صادرشود و باکی از ظهور آن نداشته باشد جمع میان گناهکاری و بیحیایی کرده و حال اوبسیار بدتر است از گناهکار صاحب حیا .
و بسیار باشد که ریا مشتبه به حیا میشود و آدمی به واسطه ریا از ظهور گناهان وقبایح خود مضایقه میکند و چنان میپندارد که سبب آن حیا است . همچنان که بسا باشدکه ضعف نفس و صغر آن نیز به حیا مشتبه میشود . چون حیا نیست مگر در آنچه شرعایا عقلا یا عرفا قبیح بوده باشد . پس آنچه چنین نباشد و بر آدمی ارتکاب آن دشوارباشد سبب آن ضعف نفس است نه حیا و شرم . مثل وعظ کردن ، و امامت نمودن از برایکسی که قابل باشد . و امر به معروف و نهی از منکر در جایی که عذری صحیح باشد کهموجب حیا گردد .
مذکور شد که عبادتی که به قصد ریا باشد فاسد و موجب عصیان و سخط خداوندمنان است . پس کسی که از خود مطمئن نباشد و بالمره ریشه ریا را از زمین دل خود نکنده باشد لازم است که عبادت خود را در خلوت به جا آورد . و اگر در اثنای آن کسیمطلع شد . و شیطان او را به ریا افکند و نتوانست که دفع آن کند آن عبادت را اعاده کند .
و این در عبادتی ممکن است که میان خود و خداست و ربطی به غیر ندارد . و اما آنچهالبته
مردمان باید بر آن مطلع بشوند مثل : امامت و فتوی و حکم و قضا و تدریس ووعظ و ارشاد و امر به معروف و نهی از منکر و قضای حوایج اخوان و امثال اینها ، پسخطر آنها بسیار ، همچنان که ثواب آنها نیز بیشمار است .
پس کسی که از جهت علم و دانش ، اهلیت و قابلیت این مناصب جلیله را داشته باشداگر صاحب نفس قدسی و دل قوی باشد که مطلقا اعتنا به رضای مردم نکند ، و وسوسهشیطان لعین او را نفریبد ، و پرتو انوار عظمت و جلال خداوند - متعال - چنان بر دل اوتابیده باشد که او را از التفات به خلق باز داشته و چشم از دست مردم دوخته باشد کهمطلقا شایبه ریا و خاطرجوئی اهل دنیا پیرامون خاطر او نگردد ، سزاوار او آن است که : دامن همتبر میان زند و شغلهای این مناصب را به انجام رساند . و اگر نفس او ضعیفباشد و ایمان او خفیف باشد و دل او مانند ریسمانی که در برابر باد آویخته باشد هر دمبه طرفی رو آورد ، زنهار ، هزار زنهار ، که قدم در این وادی ننهد و دامن خود را از اینمنصبها برچیند و خود و خلق را هلاک نسازد .
آری :
مرغ پرنارسته چون پران شود*** لقمه هر گربه دران شود
و از این جهتبود که بسیاری از علمای سلف به قدر قوه ، از این مناصبمیگریختند و پیرامون آنها نمیگشتند . و به این سبب ، اخبار بسیار در خطر این مناصب ، و کثرت آفات
آنها وارد شده . و آنچه در تخویف و تهدید وعده و وعید شده و درحق علمای بیعمل رسیده ، در فتنه علم ، و غائله آن کافی است .
از عیسی بن مریم مروی است که فرمود : «ای علمای بد ! روزه میگیرید و نمازمیگزارید و تصدق میکنید ولی به جا نمیآورید آنچه را که مردم را به آن میخوانید ودرس میدهید و ارشاد مینمایید امری را که به عمل نمیآورید . پس چه بدچیزی استآنچه حکم میکنید . تو به شما به گفتار و آرزو است . و کردار شما هوا و هوس است . وچه سود میبخشد شما را که بدنهای خود را پاکیزه کنید و حال آنکه دلهای شما کثیفو چرک آلود است . حق را به شما میگویم مانند : غربال میباشید که آرد پاکیزه از آنبیرون میرود و نخاله در آن باقی میماند . همچنین حکمت و نصیحت از دهان شمامیریزد ولی غل و غش در سینههای شما بجا میماند .
ای بندگان دنیا ! چگونه به آخرت میرسد کسی که خواهش او از دنیا به سر نیامده و رغبت او از دنیا منقطع نگشته ؟ ! حق را به شما میگویم ، به درستی که : دلهای شما گریهمیکند از اعمال شما ، دنیا را در زیر زبان خود گذاردهاید و عبادت را در زیر قدمهایخود نهادهاید . به حق با شما سخن میگویم ، به جهت اصلاح دنیای خود ، آخرت خودرا فاسد کردید . پس صلاح دنیا در پیش شما دوستتر است از صلاح آخرت . پسکیست پستتر و خسیستر از شما اگر
بدانید ؟ ! وای بر شما ، تا کی به مردم راه مینماییدو خود در محله حیرت زدگان ایستادهاید ؟ ! گویا شما اهل دنیا را امر میکنید که دنیا رابیفکنند که شما بردارید . قرار نگیرید (مهلا مهلا : آهسته ! یواش ! ) وای بر شما ! چه سودمیبخشد خانه تاریک را که چراغ بر بالای آن نهید و اندرون آن موحش و تیره باشد .
هچنین چه سود میدهد شما را که نور علم در دهان شما باشد و باطنهای شما از آنخالی و ظلمانی بوده باشد .
ای بندگان دنیا ! نزدیک شده است که دنیا شما را از بیخ برکند و بر رو دراندازد . وبینیهای شما را بر زمین بمالد . و گناهان شما گریبان شما را بگیرد . و شما را به پادشاهجزا دهنده برهنه و تنها بسپارد پس شما را در موقف فضیحت و رسوایی بدارد و جزایاعمال بد شما را به شما برساند» . (1)
و هر که از امثال ما از کسانی که امر میکنند به آنچه نمیکنند در این کلام تامل کندپشت او شکسته میشود و رگ دل او قطع میگردد . پس زنهار ، ای عالم ! تا از خودفارغ نشوی . به دیگران نپرداز و قدم بر مسند مناصب شرعیه مگذار که خود و دیگرانرا فاسد میکنی . علاوه بر این ، تا آدمی از خود فارغ نگردد سخن او در دیگری اثرنمیکند .
نکوهش نکو نبود آن را که هست*** ز مستیگران سر به زندان مست
ندارد دمت در درونم اثر*** که دارم ز حال درونتخبر
تو
1) 19. احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 282 . و محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 197
ای خواجه هستی چو محتاج پند*** نباشد به کس پند تو سودمند
با وجود آنکه اندک لغزشی از علما ، قبیحتر است از گناهان بزرگ از عوام الناس ، پس با وجود کثافتباطن خود ، چه بسیار قبیح است که دیگران را آداب و سننآموزند . و علامت مخلص صادق که شایسته این مناصب است آن است که : هرگاهدیگری یافتشود که از او شایستهتر باشد و میل مردم را به او بسیار یابد و مردم را به اوراغبتر بیند شاد و فرحناک گردد . و از میل ایشان به دیگری که با او مساوی باشد مطلقاتفاوتی در حال او به هم نرسد . و اگر اعاظم مملکت و اکابر ولایت و بزرگانذوی الاقتدار در مجمع او حاضر شوند ، یا در نماز به او اقتدا کنند ، یا در پای منبر وعظ او نشینند اصلا کلام او تفاوت ننماید و حال او با نبودن ایشان یکسان باشد ، بلکه به همهبندگان خدا به یک چشم نظر کند .
بدان که : اصل ماده مرض ریا ، یا طمع در مال و منافع مردمان است ، یا محبت مدح وستایش ایشان و لذت بردن از آن ، یا کراهت از مذمت و ملامت ایشان که میخواهد بهواسطه آن ، آنچه مینماید به مردم از افعال حسنه و اوصاف جمیله ، ایشان او را ثناگویند و از صلحا و اخیارش خوانند . و از این راه ، کسب اعتبار و تحصیل مرتبه و مقدارکرده ، خود را در نزد وضیع و شریف ، مکرم و معزز سازد . و تسخیر دلهای عوام وخواص نموده
به این وسیله به استیفای مشتهیات و مستلذات نفس شومش پردازد ومرادات و تمنیاتش به اسهل وجهی به حصول پیوندد .
پس کسی که خواهد معالجه این مرض مهلک را نماید باید در قطع اصل ماده آنسعی کند . و علاج طمع و محبت مدح و ستایش ، و کراهت ذم و نکوهش را نماید . وطریق معالجه محبت مدح ، و کراهت ذم ، بیان شد . و همچنین فی الجمله از علاج طمعگذشت . و در صفت توکل نیز تفصیل آن بیان خواهد شد و لیکن در این مقام نیزفی الجمله علاج آنها را از این جهت که سبب خصوص ریا در عبادت میشوند مذکورمینماییم و میگوییم که : هر که فی الجمله عقلی داشته باشد ، مادامی که امری از برای اونفعی نداشته باشد به او رغبت نمینماید . و چنانچه چیزی را که از برای او ضرر داردالبته پیرامون آن نمیگردد . و هرگاه امری بالفعل فی الجمله نفعی و یا لذتی داشته باشدو لیکن موجب ضرر عظیم و الم شدید باشد از آن میگذرد .
پس بر هرکه به صفت ریا مبتلاست لازم است که : متذکر ضرر و مفاسد آن شود . وبه نفس خود خطاب نماید که : ای احمق ! چگونه دعوای ایمان میکنی و شرم نداری کهطاعت و عبادت حق - سبحانه و تعالی - را که به ازای هر یک از آنها سعادت ابدیه و «درجات منیعه» نهاده شده به مدح و ثنای بندگان ضعیف آن را میفروشی . یا به امیددست مردم سودا میکنی و عبادات خود را باطل میسازی . و
به این وسیله مستحقعذاب الهی میگردی . و حیا نمیکنی که با خصومتحق - جل شانه - به این افعالاستهزاء میکنی و تحصیل رضای مردم را به وسیله طاعت ریایی خدا مینمایی . و ازسخط خدا و فساد عملی که او از تو خواسته باک نداری . و از مردم امید مدح و نفعداری و از ذم الهی اندیشه نمینمایی . و جناب مقدس الهی در نزد تو بیاعتبارتر ازمشتی بندگان بیچاره است . و حال آنکه زمام اختیار همه امور در قبضه قدرت اوست . و کلید ابواب مقاصد دو جهانی در دست مشیت او . دلهای همه بندگان مسخر امر اویند . واراده تمام مردمان مضطر اراده او . و اگر بالفرض تمام پادشاهان روزگار ، و سلاطینذو الاقتدار با همه خیل و حشم ، بلکه تمام اهل عالم با هم توام شوند و بخواهند یک جونفع یا یک سر مویی ضرر به کسی رسانند بیقضا و قدر الهی و بدون اذن و مشیتپادشاهی نتوانند .
هیچ دندانی نخندد در جهان*** بیرضا و امر آن فرمان روان
هیچ برگی مینیفتد از درخت*** بیرضا و حکم آن سلطان بخت
از دهان لقمه نشد سوی گلو*** تا نگفت آن لقمه را حق «ادخلوا» (1)
هر که را که بینی محتاج و درویش و درمانده کار خویش است ، گاهی دست و پایعالمی را به بند بیدست و پایی میافکند . و زمانی کاروانی را در کار خویش حیران وسرگردان مینماید .
یکی را چنان تنگی آرد به پیش*** که نانی نبیند در انبان خویش
یکی را به دست افکند کوه گنج***
1) 20. داخل شوید
به سنجیدهها میدهد کوه رنج
کند هر چه خواهد بر او حکم نیست*** که جان دادن و کشتن او را یکیست
نشاید سر از حکم او تافتن*** نه جز او توان حاکمی یافتن
علاوه بر اینها آنکه : سبب شدن عبادت ریایی از برای فساد عبادت و سخط رب العزةیقین و معلوم ، و آنچه از مردمان منظور ستحصول آن ، احتمالی و موهوم است . وبسا باشد که حق - تعالی - ریای تو را بر ایشان ظاهر گرداند . و بر تقدیری که ظاهر نشودو در دام تدلیس تو افتند جزم نیست که ایشان به مدح و ثنای تو زبان گشایند . یا از ایشاننفعی به تو رسد . و بر تقدیری که نفع دنیوی به تو عاید گردد همه آن خواری و مذلت ، ومشوب به صد هزار منت است . با وجود اینها هر که مبتلا به ریاست ، همیشه در دنیامتزلزل و مشوش خاطر است ، زیرا مقصود او رضای مردم و دل جوئی ایشان است ، وهر کسی را خواهشی و هوایی ، و هر دلی را میلی و رضایی است . و دل مردم به اندکچیزی متغیر میگردد .
پس پیوسته باید متوجه بوده ، پاس خشنودی ایشان را داشته باشد . و چون طایفهایرا از خود راضی میکند جمعی دیگر از او میگسلند . و چون دل یکی را میجویددیگری از او دل شکسته میگردد . و با همه اینها همچنان که اخبار و آثار بر آن شاهد ، وبه تجربه و عیان ثابت است ، هر که دست از رضای حق برداشته ، طالب
رضای مردمباشد خداوند و خلق او را دشمن میدارند و احدی از او راضی نیست . و هر که رضای خدا را بر رضای مردم مقدم دارد همه او را دوست میدارند .
و همه اینها متعلق به امر دنیاست . و آنچه در آخرت از آن شخص ریاکار فوتمیشود از درجات رفیعه و منازل منیعه ، و آنچه به او میرسد از عقاب و عذاب ، بیحدو نهایت است . پس عاقل چون این امور را متذکر شود و دشمن نفس خود نباشد وفی الجمله ایمان به خدا و روز جزا داشته باشد ، غالب آن است که : غفلت او زایلمیگردد . و طبع او از ریا متنفر و منضجر میشود .
آنچه مذکور شد معالجه علمی ریا است .
و اما علاج عملی ریا ، آن است که : خود را عادت دهد به پنهان داشتن عبادات . و درهنگام عبادت ، در به روی مردم ببندد - همچنان که معاصی خود را از مردم پنهانمیدارد - تا دل او قانع شود به اطلاع خدا بر عبادات او ، و نفس او دیگر خواهشآگاهی مردم را به اعمال او نکند .
و مخفی نماند که : کسی که عبادت را به جهت طمع از مردم ، و حب مدح ایشانبه جا نیاورد و مطلقا ریا در نظر او نباشد بلکه به جهت امر الهی به عبادت پردازد بازبسیار میشود که شیطان مردود ، دست از او بر نمیدارد و در صدد معارضه با اوبر میآید ، خصوصا در اثنای عبادت . پس چیزهایی به خاطر او میرساند و
توهمات وافکار به دل او میافکند تا اینکه اندک میلی به ریا از برای او پیدا میشود و دل او رامضطرب میگرداند . و اگر در آن وقت آن کس خود کراهت از آن حالت داشته باشد وبا نفس خود مجادله نماید و بر آن متغیر گردد بر او گناهی نیست ، و عبادت او فاسدنمیشود . و باید که اگر چنین وسوسهای از شیطان حاصل شود به آن التفات نکرد . ومتوجه آن نشد . و دل را مشغول عبادت گردانید . و حضور قلب در عبادت را از دستنداد . و به مجادله شیطان و معارضه با آن نپرداخت ، زیرا میشود که شیطان از ریا کردنکسی مایوس باشد اما توهم ریا را به خاطر او بگذراند ، به جهت این که او در صددمعارضه و مجادله دفع آن توهم برآید و از حضور قلب باز ماند . و اگر آدمی پیدفعآن توهم رود و مشغول جواب شیطان گردد ، شیطان به مطلوب خود میرسد و دست ازآن شخص بر نمیدارد . و اما هرگاه ملتفت آن نگردد و به قوت قلب ، متوجه عبادتشود از او مایوس میشود و دیگر پیرامون او نمیگردد .
پس سزاوار مؤمن آن است که : همیشه در دل خود ریا را مکروه داشته باشد و خاطرخود را به قصد قربت قرار بدهد . و چنان در نزد خود مخمر کند که امثال این توهمات و خطرات از وساوس شیطان لعین است و التفات به آنها نکند . و به همان چیز که خاطرخود را به آن قرار داده اکتفا نماید . بلکه در عبادت و
اخلاص بیفزاید تا شیطان ناامیدگردد . و چون شیطان بنده را به این نوع شناخت دیگر متعرض او نمیشود .
آنچه مذکور شد تخصیص به ریا ندارد بلکه باید در جمیع عقاید و صفات وملکات ، به این طریق بوده باشد ، مثلا میشود که از برای آدمی یقین کامل به خدا وصفات کمالیه او و پیغمبر او و اوصیای پیغمبر او ، و امر معاد حاصل شود . و دل خود رابر این قرار دهد . و خاطر خود را جمع کند . و از تشکیک و توهم کراهت داشته باشد . وشیطان در بعضی از اوقات بعضی وساوس را در دل او افکند و خاطر او را مشوشسازد ، باید مشغول جواب و رد شیطان ، و معارضه او نگردد ، بلکه به همان یقین سابقخود اکتفا نموده و اعتقاد کند که : این توهمات و وساوس ، از شیطان است و اصلی نداردو اعتباری به آنها نیست و بگذرد .
و اگر مشغول مجاهده با شیطان شود شیطان به رغبت میافتد و به تدریج عقاید او رافاسد میسازد . و چون چند دفعه چنین کند شیطان دست از سر او میکشد . و همچنیندر حسد و کینه و رضا و توکل و امثال اینها .
نمیبینی که شیطان از برای افساد کار بندگان ، بعضی اوقات ایشان را به وسواس درنیتیا قرائتیا طهارت یا امثال اینها میافکند . اگر چند دفعه کسی اعتنا نکند و به آنچهاز شرع رسیده اکتفا کند دست از او بر میدارد . و اگر از پی او برود هر روز وسواس اومتزاید میشود ،
تا به جایی میرسد که از عبادت باز میماند و به هیچ عمل خود مطمئننمیشود . و مثال این ، مثل کسی است که : خواهد به مجلس علمی یا وعظی یا نمازجماعتی حاضر شود و شخص فاسق خیالی خواهد او را باز دارد و او را از آن مجلسمحروم سازد و در راه به او دچار شود و خواهد او را فریب دهد و از آن عقیدهبرگرداند . پس اگر آن شخص بایستد و با آن فاسق رد و بدل نماید و آنچه او گویدجواب دهد مطلب آن فاسق به عمل میآید و از آن مجلس محروم میشود . و همهروزه آن فاسق به این طمع ، سر راه او را میگیرد . اما اگر مطلقا ملتفت او نشد و گوش بهسخن او نکرد و به تعجیل از پی کار خود رفت و چند دفعه چنین کرد ، آن فاسق ، مایوس میشود و دست از او بر میدارد .
ضد ریا ، اخلاص است . و آن عبارت است از : خالص ساختن قصد از غیر خدا ، وپرداختن نیت از ما سوی الله . و هر عبادتی که قصد در آن به این حد نباشد از اخلاص عاری است . پس کسی که طاعت میکند اگر به قصد ریا یعنی وانمودن به مردم وحصول قدر و منزلت در نزد ایشان باشد آن «مرائی» (1)مطلق است . و اگر به قصد قربتباشد ، و لیکن با آن ، غرض دنیوی دیگری غیر از ریا نیز به آن ضمیمه باشد ، مثل اینکه : در روزه نیز قصد پرهیز بکند . یا در
1) 21. ریا کار .
آزاد کردن بندهای که خریدار نداشته باشد ، قصدفرار از خراجات یا خلاصی از شرارت و بد خلقی او را نیز بکند . یا در حج ، نیتخلاصی از بعضی گرفتاریهای وطن یا شر دشمنان کند . یا در تحصیل علم ، قصد عزت وبرتری نماید . یا در وضو و غسل ، نیتخنک شدن یا پاکیزگی کند . یا در تصدق به سائل ، نیتخلاصی از «ابرام» او کند ، و نحو اینها . اگر چه در این وقت ، آن شخص ، مرائینباشد ، و لیکن عمل او از اخلاص خارج است .
پس ، اخلاص آن است که : عمل او از جمیع این شوائب و اغراض خالی باشد و ازجهت محض تقرب به خدا بوده باشد . و بالاترین مراتب اخلاص آن است که : در عمل ، قصد عوضی اصلا نداشته باشد ، نه در دنیا و نه در آخرت . و صاحب آن ، همیشه چشماز اجر در دو عالم پوشیده ، و نظر او به محض رضای حق - سبحانه و تعالی - مقصوراست و بجز او مقصودی و مطلوبی ندارد . و این مرتبه ، اخلاص صدیقین است . ونمیرسد به آن : مگر کسانی که «مستغرق» لجه بحر عظمت الهی گشته ، واله و حیرانمحبت او باشند . و ایشان را التفاتی نه به دنیا و نه به آخرت باشد .
گدای کوی تو از هشتخلد (1)مستغنی ست*** اسیر قید تو از هر دو عالم آزادست
و رسیدن به این مرتبه میسر نیست مگر اینکه از همه خواهشهای نفسانی دستبرداری . و پشت پا
1) 22. کنایه از بهشت است
بر هوا و هوس زنی . و دل خود را مشغول فکر و صفات و افعالپروردگار خود نمایی . و وقتخود را به مناجات او صرف کنی ، تا انوار جلال وعظمت او بر ساحت دل تو پرتو افکند . و محبت و انس با او در دل تو جای گیرد .
و پستترین مرتبه اخلاص که آن را اخلاص اضافی نامند ، آن است که : در عملخود قصد وصول به ثواب ، و خلاصی از عقاب داشته باشد . و بسا طاعت و عبادت کهآدمی در ادای آنها خود را به تعب میافکند و آن را خالص از برای خدا پندارد وحال آنکه در آن خطا کرده و به آفت آن هم برنخورده .
همچنان که از شخصی حکایت میکنند که گفت : سی سال نماز خود را که در مسجددر صف اول خوانده بودم قضا کردم به جهت اینکه یک روز به جهت عذری به مسجد دیر آمدم و در صف اول جا نبود ، در صف دوم ایستادم در نفس خود خجالتی یافتم ازاینکه مردم مرا در صف دوم ملاحظه میکردند . دانستم که در این سی سال ، دیدن مردممرا در صف اول ، باعث اطمینان خاطر من بود . و من به آن شاد بودم و به آن آگاهنبودهام .
و اگر پرده از روی کار برافتد و به دقایق امور هر کس رسیده شود چه بسیار کمعملی بماند که از همه آفات سالم باشد . و چون روز قیامتشود ، و دیدهها بینا گردد اکثرمردم اعمال حسنه خود را خواهند دید ، که همه آنها
بجز از سیئه و معصیت نیست .
چنانچه خدای - تعالی - میفرماید :
«و بدا لهم سیئات ما عملوا»
یعنی : «ظاهر شود ازبرای ایشان بدیهای آنچه کردهاند» . (1)
«و بدا لهم من الله ما لم یکونوا یحتسبون»
یعنی : «و پیدا شود از جانب خدا از برایآنها آنچه را گمان نمیکردند» . (2)
«قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا الذین ضل سعیهم فی الحیوة الدنیا و هم یحسبون انهم یحسبون صنعا»
یعنی : «بگو که میخواهید خبر دهم شما را از زیانکارترین مردم ازحیثیت اعمال ؟ آنچنان کسانی هستند که : سعی ایشان در زندگانی دنیا ضایع شد ، و چنانپندارند که عمل میکنند» . (3)
پس چون روز قیامت درآید ، و غش اعمال ظاهر گردد ، بجز روسیاهی و ندامتچیزی نماند .
و مخفی نماند که : آفاتی که سرچشمه اخلاص را تیره و مکدر میسازند و نیت رامشوب و آلوده میگردانند ، درجات مختلفه دارند . بعضی در نهایت ظهور و جلاهستند ، که اشتباهی در آن نیست ، چون ریای ظاهر ، و عمل به قصد خود نمایی در پیشمردمان . و بعضی ، فی الجمله خفایی دارد ، مثل اینکه : در حضور مردمان عبادت رانیکوتر از خلوت به جا آوری ، و بیشتر سعی در خضوع و خشوع کنی ، به قصد اینکه تومرجع مردمانی ، و آنچه از تو مشاهده میکنند فرا میگیرند . در این عمل ، مردم به تواقتدا کنند و ایشان نیز سعی نمایند . و اگر این عمل از برای خدا بودی ، در خلوت ترکنکردی
، چون اگر این قدر خضوع در عبادات را خوب میدانی ، و از برای مردمان ترک آن را نمیپسندی ، چگونه خود را در خلوت ترک میکنی ، و از برای خود ترک آن رامیپسندی ؟ و نیز ، از هر کسی عبادت بسیار ترک میشود ، و معاصی بیشمار سر میزند ، تو اصلابه فکر آنها نمیافتی ، و در صدد اصلاح ایشان بر نمیآیی ، چگونه شد که در این وقتبهمحض احتمال اینکه شاید مرا متابعت کنند ، این قدر بر ایشان مشفق و مهربان شدی ؟ ! و از این دقیقتر آنکه : چون به این تدلیس شیطان برخوردی ، آن لعین ، مکریلطیف تر سرکند ، و گوید : حال که به جهت اقتدای مردم به تو ، عبادت را در حضورایشان در نهایتخشوع به جا میآوری باید در خلوت نیز چنین نمایی ، تا حالتخلوتو حضور یکسان باشد ، و نیت تو مشوب نباشد . پس در خلوت نیز به تحسین عبادتپردازی . و اگر دیده بینا داشته باشی ، میبینی که این نیز از فریب شیطان لعین است . و درمجمع و خلوت ، هر دو قصد تو خالص نیست . و خواهی گفت :
دزد میآید نهان در مسکنم*** گویدم که پاسبانی میکنم
چون هنوز تو ملتفتخلقی ، و خضوع خلوتی تو ، به جهتخضوع مجمع است ، وخضوع مجمع ، نه به جهت قربت است . و هنگامی نیت تو خالص است که اصلا ملتفتبه خلق نباشی ، و وجود و عدم جمیع مخلوقات در حال عبادت ، نزد تو یکسان باشد . وتفاوتی
میان اطلاع بهایم بر طاعت تو ، و اطلاع انسان بر آن نبوده باشد .
آن را روا بود که زند لاف مهر دوست*** کز دل به در کند همه مهری و کینهای
پس ، مادامی که از برای بنده در احوال و اعمال او ، به جهت مشاهده کسی تفاوتحاصل میشود ، از ملاحظه چهارپایی از اخلاص خالص خالی است . و باطن او بهشوائب آلوده است .
و بدان که : - همچنان که سابق بر این مذکور شد - آن قصدی که با قربت ممزوج ، وغرضی که با اخلاص مخلوط است ، اگر ریا باشد ، یعنی : از غرضهای دنیویه باشد ، کهراجع به حب جاه یا طمع به مال است ، عبادت را فاسد میکند ، خواه آن قصد ، غالب رقربتباشد یا مساوی آن ، یا از آن ضعیفتر باشد . و علاوه بر این که عمل باطلمیشود ، به جهت ریا ، عذاب علیحده بر آن مترتب میگردد . و اگر آن عبادت ازواجبات باشد ، عذابی دیگر به جهت ترک آن عبادت نیز ثابت میشود . مگر اینکهقضایی باشد [قابل قضا کردن باشد] که آن را قضا کند . و اگر از مقاصد صحیحه شرعیهباشد ، که به حسب شریعت مقدسه رجحانی داشته باشد ، مثل تعلیم غیر ، یا اقتدای غیر بهاو و امثال اینها ، عبادت را فاسد نمیکند ، و از اجر و ثواب ، چیزی کم نمیگردد .
بدان که : اخلاص ، مقامی است رفیع از مقامات مقربین ، و منزلی است منیع از منازلراه دین .
بلکه کبریت احمر و اکسیر اعظم است . هر که توفیق وصول به آن را یافتبهمرتبه عظمی فایز گردید . و هر که مؤید بر تحصیل آن گردید ، به موهبت کبری رسید .
چگونه چنین نباشد ، و حال آنکه آن ، سبب تکلیف بنی نوع انسان است .
چنان که حق - سبحانه و تعالی - میفرماید : «و ما امروا الا لیعبدوا الله مخلصین لهالدین»
یعنی : «بندگان ، مامور به اوامر الهیه نگردیدند ، مگر به آن جهت که عبادت کنندخدای را در حالتی که خالص کننده باشند ، از برای او دین را» . (1)
و لقای پروردگار ، که غایت مقصود و منتهای مطلوب است ، به آن بسته است .
همچنان که میفرماید :
«فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعبادة ربه احدا»
یعنی : «هر کهآرزوی ملاقات پروردگار خود داشته باشد» . پس باید عمل صالح به جا آورد . و درعبادت پروردگار خود ، احدی را شریک نسازد» . (2)
و در بعضی از اخبار قدسیه وارد شده است که : «اخلاص ، سری است از اسرار من ، بهودیعت میگذارم آن را در دل هر یک از بندگان خود ، که آن را دوست داشته باشم» . (3)
و از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «هیچ بندهای نیست کهچهل روز عملی را به اخلاص از برای خدا به جا آورد ، مگر اینکه چشمههای حکمتاز دل او بر زبانش جاری میگردد» . (4)
و فرمود که : «عمل
را از برای خدا خالص کن ، تا اندک آن ، ترا کفایت کند» . (1)
و از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام مروی است که : «چندان در قید بسیاری عمل مباشید . و در قید آن باشید که به درجه قبول برسد» . (2)
آری :
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی*** صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
و فرمود : «خوشا به حال کسی که خالص گرداند عبادت و دعا را از برای خدا . و دلاو مشغول نگردد به آنچه دو چشم او میبیند . و یاد خدا را فراموش نکند به واسطهآنچه گوشهای او میشنود . و دل او محزون نگردد به سبب آنچه خدا به دیگری عطافرموده» . (3)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «هیچ بندهای خالصنگردانید ایمان خود را از برای خدا چهل روز ، مگر اینکه خدا زهد در دنیا را به اوکرامت فرمود . و او را بینا گردانید به دردهای دنیا و دوای آنها . و حکمت آن را در دلاو ثابت گردانید . و زبان او را به آن گویا ساخت» . (4)
و از حضرت صادق علیه السلام مروی است که : «اخلاص ، جمع میسازد همهاعمال فاضله را . و آن معنی است که کلید آن قبول ، و «سجل» (5)آن ، رضاست . پس هرکه خدا عمل او را قبول میکند خدا از او راضی است ، و او از جمله مخلصان است اگرچه عمل او اندک باشد . و کسی که خدا قبول نمیکند عمل او را ،
مخلص نیست ، اگر چهعمل او بسیار باشد . بعد از آن ، میفرماید : و ادنی مرتبه اخلاص ، آن است که : بنده آنچهقدر طاقت اوستبه جا آورد . و در نزد خدا قدری و مرتبهای از برای عمل خود قرارندهد ، که به واسطه آن مکافات و مزدی از خدا طلبد ، زیرا ، او میداند که : اگر خدا حقبندگی را از او مطالبه نماید ، از ادای آن عاجز است . و پستترین مقام بنده مخلص دردنیا آن است که : از جمیع گناهان سالم ماند . و در آخرت ، آن است که : از آتش خلاصشود و به بهشت فایز گردد» . (1)
و بالجمله ، صفت اخلاص ، سر همه اخلاق فاضله ، و بالاترین جمیع ملکات حسنهاست . قبول عمل به آن منوط ، و صحت عبادت به آن موقوف است . و عملی که ازاخلاص خالی باشد ، در نزد پروردگار اعتبار ندارد . و در نزد «مستوفیان» (2)روز جزا بهچیزی برندارند .
قلب روی اندوده نستانند در بازار حشر*** خالصی باید که از آتش برون آید سلیم
بلکه مادامی که مرتبه اخلاص ، کسی را نباشد ، خلاص از شر شیطان نشود . چون آنلعین ، قسم به عزت رب العالمین یاد کرده که همه بندگان را گمراه سازد مگر اهلاخلاص را . چنانکه حکایت از زبان آن پلید در قرآن مجید شده که :
«قال فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین» . (3)
و شاهد بر این ، حکایتی است که از اسرائیلیات وارد شده که : درختی بود
که جمعیآن را میپرستیدند . و عابدی در بنیاسرائیل بر آن مطلع شده ، غیرت ایمان ، او را بر اینداشت که تیشه برداشته روانه شد ، که آن شجره را قطع نماید . در راه ، شیطان به صورتمردی به او دچار شده ، گفت : به کجا میروی ؟ گفت : درختی است که جمعی از کفار بهجای پروردگار ، او را میپرستند میروم تا آن را قطع کنم . گفت : ترا به این چکار . وگفتگو میان ایشان به طول انجامید ، تا امر آن منجر شد که دست در گریبان شدند و عابد ، شیطان را بر زمین افکند . چون شیطان خود را عاجز دید ، گفت : معلوم است که تو اینعمل را به جهت ثواب میکنی . و من از برای تو عملی قرار میدهم که ثواب آن بیشترباشد ، هر روز فلان مبلغ به زیر سجاده تو میگذارم ، آن را بردار و به فقرا عطا کن . عابدفریب شیطان را خورده ، از عزم قطع درخت در گذشت و به خانه برگشت . و هر روزسجاده خود را بر میچید ، همان مبلغ در آنجا بود بر میداشت و تصدق میکرد . و چون ، چند روز بر این گذشت ، شیطان قطع وظیفه را نمود و عابد در زیر سجاده خود زرنیافت . تیشه برداشته رو به قطع درخت نهاد .
شیطان سر راه بر او گرفته ، باز بر سر مجادله آمدند . در این مرتبه ، شیطان بر عابدغالب شده ، او را بر زمین افکند . عابد حیران ماند .
از شیطان پرسید که : چگونه این دفعهبر من غالب آمدی . گفتبه واسطه اینکه در ابتدا نیت تو خالص بود و به جهتخداقصد قطع درخت کرده بودی و این دفعه به جهت آلودگی طمع ، به قطع آن میروی ، ونیت تو خالص نیست ، به این جهت من بر تو غالب گشتم . (1)
و مراد از آن در این مقام ، دورویی و دو زبانی است ، به این طریق که : در حضورکسی او را مدح و ستایش کنی ، و اظهار دوستی و نیکخواهی نمایی . و در غیاب او برخلاف آن باشی ، و مذمت او کنی و در صدد اذیت او باشی . یا آنکه میان دو نفر که با یکدیگر دشمناند ، آمد و شد نمایی و با هر یک در دشمنی دیگری موافقت کنی . وخود را دشمن او وانمایی . و او را بر عداوت آن دیگری تحسین کنی . و دشمنی او را درنظرش جلوه دهی . و چنان نمایی که تو هم یاری او میکنی . و این صفت از جملهمهلکات عظیمه است .
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : هر که دو رو باشد در دنیا ، فردایقیامت او را دو زبان از آتش خواهد بود» . (2)
و فرمود : «بدترین بندگان خدا در روز قیامت ، کسی خواهد بود که در دنیا دوروباشد . - یعنی : شخصی را به رویی ملاقات کند و دیگری را به رویی - » . (3)
و نیز فرمود که : «در روز قیامت هر که دو رو باشد
خواهد آمد یک زبان از قفای اوآویخته ، و یک زبان دیگر از پیش روی او ، و شعله خواهند کشید تا رخسار او رابسوزانند . و ندا خواهد رسید که : این است که در دنیا دورو و دو زبان بود» . (1)
و مخفی نماند که : این در صورتی است که غرض از تردد میان دو دشمن و موافقتبا آنها ، محکم کردن دشمنی ایشان و امثال آن باشد . اما هرگاه کسی آمد و شد با دونفر ، که با هم دشمناند نماید ، و اظهار دوستی خود با هر یک نماید ، و فی الواقع هم با هردو ، دوستباشد ، این نفاق نیست . گو دوستی او با هر یک ، دوستی صداقت و حقیقینیست ، چون دوستی حقیقی با کسی ، با دوستی دشمن او جمع نمیشود . و همچنین ، اگرکسی از شر کسی دیگر ترسد ، و به جهت دفع شر او با او اظهار دوستی کند ، و مدح اونماید به چیزی که اعتقاد به او نداشته باشد ، و با او مدارا و او سلوک کند ، این نیز اگر چهنفاق است ، و لیکن تا ضرورت ، دال به آن است ، مذموم نیست ، و جایز استشرعا .
همچنان که مروی است : «مردی در در خانه حضرت رسول صلی الله علیه و آله اذن دخول طلبید حضرت فرمود : اذن دهید او را که بد مردی است از قبیلهای . چونآن شخص داخل شد ، حضرت با او نیز به تکلم آمد ، به نحوی که حاضران گمان کردندکه آن
1) 3. بحار الانوار ، ج 75 ، ص 203 ، ح 5
شخص را در خدمت آن سرور قدر و منزلتی است . چون بیرون رفت ، عرضکردند که : در اول چنین فرمودی و چون داخل شد ، با او حسن سلوک به جا آوردی ؟ آن جناب فرمود که : بدترین خلق خدا در روز قیامت ، کسی است که احترام و اکرام او نمایند ، که خود را از شر او محافظت نمایند» . (1)
و همه اخباری که در خصوص مدارا وارد شده است . دلالتبر تجویز این نوعمیکند .
و از بعضی از صحابه منقول است که : «ما بر روی کسانی چند بشاشت و خرمیمیکردیم ، که دلهای ما بر ایشان لعنت میکرد» . (2)
و همچنان که اشاره به آن شد . چون از این نوع سلوک ، در وقتی است که ناچار باشدکه با آن شخص شریر آمد و شد نماید ، و در ترک او و ترک مدارا ، مظنه ضرر باشد . نهاینکه مانند اکثر اهل این زمان ، که به محض ردائت نفس ، یا ضعف آن ، یا به طمع بعضیاز فضول دنیا ، یا به توهمات بیجا با اکثر مردم بنای دورویی گذارده ، و ایشان را بهسخنانی مدح میکنند که اصلا دل ایشان از آن خبر ندارد ، و این را مدارا و حسنسلوک مینامند .
که منشا اکثر آفات و شرور است . و اصل معنی غرور ، فریبخوردن است . و مراد ازآن در این مقام ، فریفته شدن به شبهه و خدعه شیطان است ، در ایمن شدن از عذاب خدای - تعالی - ، و مطمئن گشتن
به امری که موافق هوا و هوس ، و ملایم طبع باشد . پس هر کهرا اعتقاد آن باشد که او بر راه خیر است ، و آن طریقهای که دارد طریقه صحیح است ، و چنین نباشد ، آن شخص مغرور است . و اگر فریفته امری شود که به واسطه آن خود راشخصی داند ، آن عجب است - که مذکور شد - و اگر چه آن نیز از اقسام غرور است ، و لیکن مراد در این مقام از غرور ، مغرور شدن استبه صحت آن کاری که میکند ، و درستبودن آن . و چون بیشتر مردم به خود گمان نیک دارند ، و افعال و اعمال خود رادرست پندارند ، و حال اینکه در آن گمان ، خطا کارند ، پس ایشان مغرورند . مثل کسانیکه مال مردم را میگیرند ، و به مصرف خیرات و مبرات میرسانند ، و مساجد و مدارسبنا مینهند ، و پل و رباط میسازند ، و چنان پندارند که عمل نیکی کردهاند ، و به سعادتیرسیدهاند . و این ، محض غرور و غفلت است . و شیطان لعین او را فریب داده است . و بدانکه : منبع هر هلاکتی ، و سرچشمه هر شقاوتی ، غرور و غفلت است .
و به این سبب ، سید رسل صلی الله علیه و آله فرموده : «خوشا خواب زیرکان ، وافطار کردن ایشان ، که چگونه مغبون کردهاند بیداری احمقان ، و سعی و اجتهاد ایشان را ، زیرا حمق ، موجب غرور به بیداری و اجتهاد میگردد . و هر آینه به
قدر ذرهای از عملصاحب تقوی و یقین ، بهتر است از عملی که روی زمین را مملو کردهاند از مغرورین» . (1)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که : «مغرور ، در دنیامسکین است ، و در آخرت مغبون و زیانکار ، چون عوض کرده استبهتر را به زبونتر وتعجب مکن از خود ، که بسا باشد که : فریفته شوی به مال و صحتبدن خود . و گمانکنی که باقی خواهی بود . و بسا باشد که : فریفته شوی به طول عمر خود و اولاد واصحاب خود . و پنداری که به سبب آنها نجات خواهی یافت . و گاهی فریفته شوی بهآنچه به همه خلق مینمایی ، از پشیمانی بر تقصیرات خود در عبادت . و شاید خدا از دلتو آنچه را به خلق مینمائی داند . و بسا باشد که نفس خود را به تکلف بر عبادت بداریو حال اینکه خدای - تعالی - اخلاص از تو طلب کند . و بسا باشد که افتخار کنی به علمو نسب خود و حال آنکه غافل باشی از آنچه از احوال تو پنهان استبر تو و خدامیداند . و بسا باشد که توهم کنی که خدا را میخوانی ، و حال آنکه تو غیر خدا راعبادت کنی . و بسا باشد که پنداشته باشی که نصیحتخلق میکنی و حال آنکه قصد توآن باشد که مردم به سوی تو میل نمایند .
و بدان که : از ظلمتهای غرور و فریب بیرون نمیروی ، مگر به خضوع از برای خدا .
و بازگشتبه سوی او از روی
1) 1. محجة البیضاء ، ج 6 ، ص 291 . و احیاء العلوم ، ج 3 ، ص 326 .
صدق ، و دانستن عیوب خود . و اگر مغرور شوی و بهخود راضی باشی ، به هر حال که در آن هستی هیچ احدی از تو شقیتر و عمر ضایعکنندهتر نخواهد بود . و در روز قیامتحسرت و ندامتخواهی یافت» . (1)
طایفه اول : کفار و صاحبان مذاهب فاسدهاند ، که شیطان ایشان را به غفلت انداخته و به شبهات واهیه ایشان را از راه حق بیرون کرده ، و آنها به فریب او از راه رفته و خود رامحق پنداشتهاند .
و معالجه این غرور ، آن است که : هر کسی باید تامل کند ، و بداند که : انسان ، محلسهو و خطاست . و شیطان در کمین او نشسته است . و بسا اموری که آدمی یقین به آنداشته ، سپس خلاف آن ظاهر گشته . پس بعد از این تامل ، در صدد تفحص از مذاهببرآید ، و به قدر قوه و طاقت ، سعی در تحصیل حق نماید ، تا اینکه از آن غرور و غفلتبرآید . و اگر در هنگام فحص و سعی ، اجل او در رسد ، و قبل از ظهور حق بر او ، بمیرد ، امید آن است که خدا بر او رحمت نماید .
«لا یکلف الله نفسا الا وسعها» .
یعنی : «هیچ کس را خدا زیاده از قدر طاقت ، تکلیف نمیفرماید» . (2)
طایفه دوم : فرو رفتگان به شهوات دنیویه ، و غریقان لذات نفسانیه ، و اهل فسق ومعاصیاند . و مغرورین از این طایفه بر چند نوعاند :
نوع اول :
جماعتی هستند که : سبب غرور و فریب ایشان ، گمان نقد بودن دنیا و نسیهبودن آخرت شده ، و از این غافل گشتهاند که اگر چه دنیا نقد و آخرت نسیه است ، اما نهچنین است که هر نقدی بهتر از نسیه بوده باشد . و اگر چنین بودی چرا هرگاه طبیبیمریض را منع کند از بعضی طعامهای لذیذ ، که نهایت رغبتبه آنها دارد ، و به جهتاینکه مبادا بعد از این ، مرضی از برای او هم رسد ، ترک طعامهای نقد را میکند ، به امیدصحت نسیه ، و هرگاه شخص امینی ده دینار از او بگیرد ، که بعد از یکسال یا دو سال ، بیست دینار به او بدهد ، دست از ده دینار نقد بر میدارد به طمع بیست دینار نسیه .
و چرا این قدر خود را به زحمتسفرها و خطر دریاها میاندازد ، از جهت راحتبعد از این .
بلکه اکثر اعمال بندگان از زراعت و تجارت و معاملات ، از این قبیل است ، زیرا مالنقد خود را صرف میکند به امید نسیه بیشتر . پس هرگاه یک نقد را توان داد به جهتدوئی نسیه ، چگونه دنیای پست را که قدر محسوس در جنب آخرت ندارد ، به عوضآن نتوان داد . علاوه بر این ، جمیع لذات دنیویه را به انواع آفات و کدورات مشوب ، وعیش و عشرت آن ، به چندین غم و غصه مخلوط است .
محیطش پر کدورت مرکزش دور*** هوایش پر عفونت چشمهاش شور
به خلاف لذات اخرویه که از همه آفات دور ،
و به هیچ وجه به کدورتی ممزوجنیست . سلطنتی استبیزوال ، و راحتی استبیرنج و ملال .
نوع دوم : کسانی هستند که : سبب غرور و غفلت ایشان ، گمان این است که لذات دنیاامری استیقینی و لذات اخرویه چیزی است احتمالی ، و یقینی از احتمالی بهتر است . وعاقل [از امر] یقینی دستبر نمیدارد به امید امر احتمالی . و منشا این نیست ، مگر کفرظاهری یا باطنی ، که اظهار آن را نمیکند . و چنین کسی از زمره کفار محسوب ، و دفعاین غرور ، به تحصیل یقین به امور معاد استبه ادله واضحه قطعیه . با وجود اینکههمچنین نیست که هر یقینی را بر هر احتمالی توان ترجیح داد . و از این جهت است که اگردر سفره ، عسلی باشد ، که احتمال زهر در آن باشد ، البته عاقل از آن اجتناب میکند . ولذت یقینی عسل را به ضرر احتمالی زهر ترک میکند . به خصوص ، احتمالی که جمعیکثیر از اهل علم و عقل بر آن گواهی دهند . و اکثر منافع دنیویه از زراعات و معاملات ، که عقلا مال نقد را صرف آن میکنند ، به طمع نفع احتمالی است .
و همچنین ، میبینیم که : آدمی مال کثیر خرج میکند ، که زنی بخواهد به جهتحصول اولاد ، و حال اینکه گاه است آن زن عقیم باشد ، یا در خود او ناخوشی باشد کهعدیم الولد باشد . بلکه هر زحمتی که کشیده میشود و هر خرجی که میشود که نفع آنیکسال دیگر مثلا عاید شود محض احتمال است
، چون بودن این شخص و حیات او تایکسال دیگر نیست مگر به محض احتمال . پس این مغرور احمق چگونه مال نقد یقینیخود را تلف میکند و از راحت قطعی خود دستبرمیدارد به امید نفع و راحت جزئیاحتمالی که احدی یقین ندارد که متحقق خواهد شد . و لذت کدورت آلوده چند روزهدنیا را مضایقه دارد که دستبردارد به امید لذت جاوید آخرت که به اعتقاد او اگر چهاحتمالی باشد و لیکن اعاظم عقلا از انبیا و اولیا و اساطین حکما و عرفا بر وجود آنگواهی دادهاند . و به این دو نوع از مغرورین اشاره است آنچه را که خداوند عالم فرمودهاست که :
«و غرتهم الحیوة الدنیا» .
یعنی : «زندگانی دنیا و حیات این عاریتسرا ، ایشان را فریفتهکرده است» . (1)
نوع سوم : طایفهای هستند که : شیطان ایشان را به خدا مغرور نموده .
چنان که خدای - تعالی - فرموده است : «و غرکم بالله الغرور» . (2)
ایشان جماعتی هستند که دنیا فی الجمله به ایشان روی آورده است و بعضی ازنعمتهای آن از برای ایشان میسر شده پس نعمتهای خدا را در دنیا از برای خود ملاحظهنمایند و بسیاری از مؤمنین را مشاهده نمایند که محتاج و فقیر و شکسته و علیلاندآنگاه شیطان در مقام فریب ایشان بر میآید که : معلوم است که خدا را نظر لطف ومرحمتی با ما هست که با فقرا نیست . و محبتی که با ما دارد با ایشان ندارد . و اگر نهچنین بودی چنانکه با ما احسان فرموده استبا ایشان نیز کردی . و
چون لطف و محبتاو با ما بیشتر است ظاهر است که در آخرت نیز احسان او با ما بیشتر خواهد بود . و مرتبهما بالاتر خواهد بود .
و این خیالی است فاسد و توهمی استباطل . بلکه در نظر ارباب بصیرت این عینذلت و پستی و خواری و نگونساری است ، زیرا نعمتهای دنیا و لذتهای آن همه موجبهلاکت ، و باعث دوری از درگاه رب العزةاند . نفس انسانی از آنها هلاک میگردد . و ازاین هتخدا ، دوستان خود را در دنیا از آن پرهیز میفرماید و محافظت میکند .
همچنان که پدر مهربان ، فرزند عزیز خود را از حلویات و طعامهای لذیذ پرهیز میدهد .
و معامله خدا با مؤمنین و اهل کفر و فسق در دنیا مثل کسی است که : دو بنده داشتهباشد که یکی را نهایت محبت و دوستی داشته باشد و دیگری در نظر او خوار و پستباشد پس اولی را از لهو و لعب منع میکند . و او را در مکتب محبوس میسازد تا علم وادب بیاموزد . و او را در هنگام مرض ، دواهای ناگوار میخوراند . و طعامهای لذیذ را ازاو باز میگیرد . ولی دومی را به حال خود وا میگذارد تا هر چه دلخواه او است چنانکند . و شب و روز خود را به بازی صرف کند . پس اگر این بنده چنین داند که مولای او ، او را دوستتر دارد بسی نادان و احمق خواهد بود .
و از این سبب بود که اکابر دین ، هر وقت که دنیا به ایشان
رو میکرد محزونمیگشتند و میگفتند : نمیدانیم چه گناهی از ما سر زده . و چون فقر ، به ایشانرو میآورد میگفتند : مرحبا به شعار نیکان و پسندیدگان . و اما اهل غفلت و غرور ، ازاین غافلاند و چنان پندارند که : اقبال دنیا کرامتی است از خدا ، و ادبار آن ذلت و پستیاست . و از حقیقت امر غافل گشتهاند و دیده بصیرت ایشان پوشیده شده تا زحمت رارحمت ، و ذلت را عزت دانستهاند .
خاردان آن را که خرما دیدهای ای*** که بس «نان کور» (1)و بس نادیدهای
تخته بند است آنکه تختش خواندهای*** صدر پنداری و بر درماندهای
و خدا از احوال ایشان خبر داده و میفرماید :
«فاما الانسان اذا ما ابتلیه ربه فاکرمه و نعمه فیقول ربی اکرمن و اما اذا ما ابتلیه فقدر علیه رزقه فیقول ربی اهانن» .
خلاصه معنیآنکه : «اما انسان چون پروردگار او امتحان کند او را ، و نعمتی به او دهد ، از راه جهل ونادانی میگوید : خدا به من اکرام کرده است . و چون امتحان او کند ، و روزی او راتنگ گیرد ، گوید خدا مرا خوار خواسته است» . (2)
کسی به این غرور مبتلا باشد ، باید اندکی تامل کند ، و دیده بصیرت بگشاید ، و بهاحوال زمره بار یافتگان بارگاه کبریا از طایفه انبیا و اولیا نظر کند و ببیند که :
هر که در این بزم مقربتر است*** جام بلا بیشترش میدهند
و چگونه در دنیا به بلاها و محنتها گرفتار گشتهاند ،
و ایام خود را به رنج و عناگذرانیدهاند .
تلخ گرداند زغمها خوی تو*** تا بگردد چشم بد از روی تو
خلق را با تو بسی بدخو کند*** تا تو را ناچار رو آن سوکند
و گذران راندگان درگاه عزت را ، چون قارون و فرعون و شداد و غیر ایشان از کفارو پادشاهان جبار را ملاحظه نماید . و آیات کتاب کریم را بخواند و در آنها تامل کند وببیند که میفرماید :
«ایحسبون انما نمدهم به من مال و بنین نسارع لهم فی الخیرات بل لا یشعرون» .
یعنی :
«آیا گمان میکنند که آنچه را امداد کردهایم ، ایشان را به آن از اموال و اولاد ، خیراتیاست که از برای ایشان پیش فرستادهایم ، نه چنین است ! بلکه ایشان نمیفهمند» . (1)
و میفرماید :
«فتحنا علیهم ابواب کل شیء حتی اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغتة» .
یعنی : «پس گشودیم بر ایشان درهای هر نعمتی را ، تا چونکه شاد و فرحناک شدند بهآنچه به ایشان عطا شده است ناگاه بیخبر ایشان را گرفتیم» . (2)
و میفرماید :
«انما نملی لهم لیزدادوا اثما» .
یعنی : «این است و جز این نیست که برایشان مینماییم از نعمتهای دنیا تا غافل گردند ، و گناه را زیاد کنند» . (3)
نوع چهارم : کسانی هستند که شیطان فریب ایشان را داده ، اینکه خدای - تعالی - ارحم الراحمین است و گناهان عاصیان در جنب دریاهای رحمت او قدری ندارد وناامیدی از کرم او مذموم ، و رجای
به رحمت او محمود است ، ابلیس ، ایشان را به اینخدعه فریفته ، مرتکب انواع معاصی و ظلم میگرداند . و غافل میشوند از اینکه مقتضای کرم و حکمت چیست ! و معنی رجای محمود کدام است ! و نمیدانند کهآنچه ایشان دارند رجا نیست ! بلکه حمق است .
همچنان که سید رسل صلی الله علیه و آله فرموده که : «احمق کسی است که نفس اوپیروی هوا و هوس نماید ، و تابعتخواهشهای خود کند ، و با وجود این ، آرزو ازخدا داشته باشد» . (1)
رجا از عمل منفک نمیگردد ، زیرا کسی که به چیزی امید داشته باشد ، در طلب آنبر میآید .
و همچنان که کسی در دنیا زن نگیرد و امید اولاد داشته باشد احمق است ، همچنین ، کسی که امید رحمت از خدا داشته باشد ، و عمل نکند احمق خواهد بود .
و اما اعتماد به کرم خدای - تعالی - ، با وجود ارتکاب انواع معاصی و ملاهی ، پس ، باید تامل نمود ، که خدا اگر چه کریم است ، اما صادق القول نیز هست . و دروغ و فریبرا در ساحت کبریایی او راه نیست . و در جمیع کتب خود ، گناهکاران را به عذاب الیموعده داده و فرموده است :
«و من یعمل مثقال ذرة شرا یره» .
یعنی : «هر که به قدر ذرهایبدی کند ، جزای آن را خواهد دید» . (2)
و دیگر فرموده است :
«و ان لیس للانسان الا ما سعی» .
یعنی : «هیچ
چیز از برای انساننیست ، مگر آنچه را در حق آن کرده است» . (1)
و میفرماید :
«کل نفس بما کسبت رهینة» .
یعنی : «هر نفسی در گرو عملی است کهاندوخته است» . (2)
پس ، ای جاهل مغرور ! اگر خدا را در این گفتارها - العیاذ بالله - کاذب میدانی ، پسدر آنچه از کرم خود بیان نمود چرا اعتماد میکنی ؟ ! و اگر او را صادق میدانی ، چگونهبا وجود اصرار بر معاصی ، امید آمرزش داری ؟ ! ای بیچاره ملاحظه کن به واسطهمعاصی ، قومی بیشمار را خدا در دنیا به انواع عذابها معذب ساخته ، و خلقی را به طوفانغرق کرد . و جماعتی را به صاعقه ، هلاک ساخت . آتش بر طایفهای بارانید ، و شهرگروهی را سرنگون ساخت . شمشیر به دستحبیب خود داد ، که رحمة للعالمین بود ، تاخلقی بیشمار را از دم تیغ آبدار گذرانید . و زن و اطفال ایشان را به اسیری داد . آیا نسبتبه آنها کریم نبود ؟ ! و همچنین بعضی معاصی را کشتن مقرر فرموده . پس معلوم میشود که عذاب به واسطه معصیت ، با کرم منافاتی ندارد . و کرم جایی دارد . و عدل ، مکانی . وقهر ، موضعی .
ای جاهل ! سری به جیب تفکر فرو بر و بین آنکه تو را به کرم خود وعده داده ، ورحم خود را بیان فرموده تخصیص به آخرت فرموده ، یا در دنیا نیز کریم و رحیم استو وعده روزی به تو داده و فرموده است :
«و من یتوکل علی الله فهو حسبه» .
یعنی : «هر که خدا را وکیل خود کند ، او را کافیاست» ؟ ! (1)
اگر گویی تخصیص به آخرت دارد ، خود دانی که دروغ میگویی ، بلکه کافری . واگر ، شامل دنیا و آخرت است ، چگونه به جهت تحصیل دنیا آرام نمیگیری ؟ ! و به قدرقوه خود سعی در خصوص آن میکنی ؟ ! کو آن کرم و رحمی که شیطان تو را مغرورساخته ؟ ! ای مغرور ستمکار ! چگونه کرم اقتضا میکند که : ظالم قوی پنجه بر بندگانضعیف خدا ظلم کند . و اموال ایشان را به ستم بستاند . و دل ایشان را برنجاند . و بهفحش و دشنام ، ایشان را ایذا کند ، یا خون ایشان را بریزد . عرض و ناموس ایشان رابرباد دهد . و دود از نهاد ایشان بر آورد . و ایشان دسترسی به جایی نداشته باشند . و باوجود این ، خداوند عادل ، انتقام مظلوم را از ظالم نکشد ، و دل مظلوم را شاد نگرداند ؟ ! ! ! نوع پنجم : جمعی هستند که به فریب شیطان ، بعضی نامشروعات را عبادت خداپنداشتهاند ، و آنها را به جا میآورند . و به واسطه آنها توقع آمرزش دارند . بلکه خود راآمرزیده میدانند .
و این نوع را مثال بسیار است ، مثل اینکه : بعضی از ظلمه به ظلم و ستم ، مال مردم رامیگیرند ، و آن را به فقرا میدهند . یا مسجد و مدرسه و پل و رباط بنا میکنند
1) 15. طلاق ، (سوره 65) آیه 3
. و از اینقبیل است که بعضی از اهل علم در مجامع و محافل ، تکلیف به شخص صاحب آبروییمیکنند ، که مبلغی به فقیری یا به جهتبنای خیری بدهد ، و نمیدانند از وجوه واجبهچیزی برذمه او هستیا نه و آن بیچاره از رد او خجالت میکشد . بلکه بسا باشد کهمیترسد .
و مثل اینکه بعضی از تعزیه خوانان که در تعزیه حضرت امام حسین علیه السلام غنا میکنند . و احادیث دروغ جعل مینمایند . و مثل آنچه بعضی از عوام الناس درتعزیه سید الشهداء علیه السلام مرتکب میگردند ، که موضعی را زینت میکنند ، ومانند اهل کوفه و شام آنجا را آئین میبندند . بلکه بعضی از اهل ظلم ، زینت آنها را ازمال فقرا و رعایا میگیرند . و جمعی در دهه اول محرم ، مجلسها و محفلها آراسته میکنند . و مشعلها و فانوسها و صورتها نصب مینمایند . و به این وسیله اسرافهای بسیارمیکنند . و زنان را با مردان در یک مجمع حاضر میسازند . و پسری را با مردی بربالایمنبر میکنند ، تا به نغمات غنای حرام چند کلمه بخواند . و بسا باشد که مردان را لباسزنان میپوشانند ، و تشبیهات در میآورند . و طبل و کوس و نقاره میکوبند . و اینهنگامه را تعزیه امام حسین مینامند . و از چنین اعمال قبیحه رکیکه توقع اجر و ثوابدارند . غافل از اینکه تعزیه ، امری است مستحب ، و به این واسطه نامشروعات متعددهتحقق مییابد ، و با وجود آنکه این امر ، بازیچه و لهو و لعب است ، نه
تعزیه و مصیبت .
نوع ششم : قومی هستند که معاصی بسیار از ایشان سر میزند . و طاعتبیشمار ازایشان فوت میگردد . و لیکن همه آنها را فراموش مینمایند . و یک طاعتی که از ایشان بهعمل آمد ، آن را حفظ میکنند ، و به واسطه آن ، منتبر خدا میگذارند . و خود راآمرزیده مطلق میدانند . مثل اینکه در همه عمر ، یک دفعه حج میکنند ، یا به یکی ازمشاهد مشرفه میروند . یا مسجدی میسازند ، یا رباطی بر پا میکنند . و حال آنکههیچ یک از عبادات دیگر ایشان به نحو مقرر در شریعت نیست . یا اجتناب از مال مردمنمیکنند . یا در ادای زکات و خمس خود تقصیر میکنند . یا از ایذا و عیب مسلمیناحتراز نمینمایند . و همه اینها را فراموش مینمایند . و آن یک عمل ، همیشه در مد نظرایشان است . و چنان با خود خیال میکنند که چگونه خدا مرا عذاب میکند ! و حال اینکهحج کردهام ، یا مسجد بنا کردهام ، یا رباط بر پا کردهام ، یا روزی چقدر قرآن خواندهام وامثال اینها . و چنین شخصی ، باید در صدد محاسبه اعمال خود باشد . و همه اعمال خودرا با یکدیگر موازنه کند . و خیر و شر آنها را ملاحظه نماید ، تا ببیند کدام افزونتر ، و کدامکفه ترازوی اعمالش سنگینتر است .
طایفه سوم : از اهل غرور و غفلت ، اهل علماند . و مغرورین این طایفه بسیارند .
آری :
در این خرقه بسی آلودگی هست*** خوشا
وقت و لباس «درد» (1)نوشان
و از جمله مغرورین ایشان ، فرقهای هستند که اکثر عمر خود را صرف علم کلام ومجادلات نموده ، و اکثر اوقات خود را صرف تعلیم آداب مناظره رسانیده ، در ایرادشکوک و شبهات ، تالیفات ساخته و پرداخته ، نه در عقاید دینیه از مرتبه پستترین عوام تجاوز نموده ، و نه یک مذهبی را پا برجا کرده . گاهی به این رای میل کند ، و زمانیآن قول را اختیار میکند . و عقاید او مانند ریسمانی که در مقابل باد آویخته باشد ، گاهی به چپ میل کند گاهی به راست . از اکثر علوم آگاه ، و لیکن در معرفتخداگمراهاند .
خداوند علم و خداوند رای*** شناسای هر چیز غیر از خدای
و با وجود این ، چنان پندارد که هیچ کس چون او خدا را نشناخته ، و به صفات اودانا نشده . و فکر کردن در شبهات جدلیه کلامیه را افضل طاعات داند . و به آن توقعثواب دارد . و به این خیال فاسد ، مغرور ، و فریفته شیطان شده . و از علوم دینیه ، که منشاسعادات دنیویه و اخرویهاند ، باز میماند . و به طاعات و عبادات و تهذیب اخلاقنمیپردازد . و غافل از این شده است که : این شکوک و شبهات را مد خلیتی در تصحیحعقاید نیست . و از این جهت عقاید بسیاری از عوام الناس از این شخص محکمتر است .
بلی : فایده بعضی از مسائل این علم آن است که : اگر ملحدی یا صاحب بدعتی درمقام تخریب دین
1) 16. شراب
برآید ، و دفع وی به قهر و غلبه میسر نباشد ، صاحب علم و جدل ، تشکیکات او را به قواعد علم مناظره دفع نماید . و در بسیاری از اعصار ، به خصوص دراین ازمنه ، فایده و اثری بر آن مترتب نمیگردد ، زیرا مبتدعی که دفع او موقوف به اینعلم باشد نادر است . و حصول بدعت و شبهه از برای کسانی که در این علم فرو رفتهاند ، بیشتر است .
و فرقهای دیگر هستند که کمال را منحصر در عبارت فهمی میدانند . و روزگار عزیزخود را صرف فهمیدن مطالب غیر ، که صحت آنها معلوم نیست میکنند . بلکه گاه استاز برای عبارتی وجوه بسیار ، و احتمالات بیشمار پیدا میکنند . و مدتهای مدید از عمررا به دانستن احتمالات عبارت مخالف مذهبی ، یا فاسقی در مسالهای که نه به کار دنیامیآید ، و نه به کار آخرت ضایع میکنند . و این عمل لغو را کمال و دانش میدانند . و ازتحصیل معارف باز میمانند .
و طایفهای دیگر اوقات خود را مصروف بر تعلم صرف و نحو و معانی و بیان و شعرو منطق مینمایند . و روزگار خود را در دقایق آنها به انجام میرسانند . به گمان آنکه علمشریعت و حکمتبر آنها موقوف است . و غافلاند از اینکه علمی که موقوف علیه علمیدیگر است ، باید به قدر ضرورت در آن اکتفا نمود . علاوه بر این ، آن هم وقتی فایدهایدارد که از آنچه مقصود استبه کار برده شود ، نه اینکه تمام عمر را صرف همان مقدمهکرد و
از مقصود اصلی باز ماند .
و گروهی دیگر هستند که : مشغول علم شریعت میشوند ، و لیکن برفن معاملات ، از علم فقه اقتصار میکنند . و فروع نادره و فروض شاذه در آن را تتبع میکنند و از علمعبادات و اخلاق ، و اشتغال به طاعات دور میافتند .
و فرقه دیگر بر فن معاملات و عبادات هر دو سعی میکنند ، و لیکن از قدر ضرورتاز آنها تجاوز میکنند و در مسائل غیر مهمه ، و فروع غیر متحققه ، اوقات را صرفمیکنند ، و به مطالب غیر مفیده میپردازند . و از آنچه مقصود از علم شریعت است ، کهتهذیب اخلاق باشد باز میمانند .
صد هزاران فضل دانی از علوم*** جان خود را میندانی ای ظلوم
نیک دانی فایده هر جوهری*** در بیان جوهر خود چون خری
نیک میدانی «یجوز و لا یجوز» (1)*** خود ندانی تو یجوزی یا «عجوز» (2)
این روا ، وین ناروانانی و لیک*** ناروایی یا روایی بین تو نیک
قیمت هر کاله میدانی که چیست*** قیمتخود را ندانی احمقیست
سعدها و نحسها دانستهای*** ننگری سعدی تو ناشایستهای
درگشاد عقدها گشتی تو پیر*** عقدهای چند دگر بگشاده گیر
عمر در محمول و در موضوع رفت*** بیبصیرت عمر در مسموع رفت
جان جمله علمها این است این*** که بدانی من کیم در یوم دین
از اصولیت اصول خویش به*** که بدانی اصل خود ای مرد «مه» (3)
حد اعیان و عرض دانستهگیر*** حد خود را دان که نبود زان گریز
و قومی دیگر در همه علوم شرعیه
جد و جهد مینمایند ، و به دقایق آنها میرسند . وشب و روز در مسائل آنها تعمق میکنند . و علاوه بر آن ، مواظبتبر طاعات ظاهریهمینمایند . و لیکن صفات نفسانیه خود را مهمل گذارده و از فکر آفات نفس خود غافلشدهاند . و گاه باشد که متوجه اصلاح اخلاق خود نیز شدهاند و مهلکات ردیه واضحه رادفع نموده و لیکن در زوایای نفس او دقایق مکر شیطان و تلبیس او مخفی است ، و او ازآنها غافل افتاده . و جمیع این طوایف هرگاه عمل خود را صحیح ، و خود را بر جاده خیرو سعادت دانند ، مغرور و غافلاند ، چون بعضی از ایشان علم مهم را ترک کرده و بهآنچه فایده چندان ندارد پرداختهاند ، مثل کسی که مرض مخصوصی داشته باشد کهمنجر به هلاکت او شود . و او محتاج به آموختن دوایی باشد . آن را ترک نموده و دوایمرضی دیگر را که معالجه به آن ، ضد مرض او باشد بیاموزد .
و بعضی دیگر اگر چه تحصیل علمی که لازم است کرده است ، و لیکن فایده آن را کهعمل باشد ترک نموده ، مثل مریضی که دوای مرض خود را بیاموزد و کتب معالجات رابخواند و بیماران دیگر را تعلیم کند ، و لیکن مداوای خود را نکند . و از این طوائفطایفهای هستند که نفسهای ایشان به اخلاق ناپسند آکنده ، و صفات مهلکه رذیله درآنها مجتمع گشته . و لیکن غرور و غفلت ایشان را به جایی رسانیده که گمان میکنندشان ایشان بالاتر است از آنکه صفتبدی در آنها ظاهر باشد
. و اخلاق رذیله رامنحصر در عوام الناس میدانند .
و چون ، آثار کبر و حب ریاست و برتری و شهرت در یکی از ایشان ظاهر گرددتصور کند که این تکبر نیست . بلکه غرض ، عزت دین و اظهار شرف علم است . و چونعلامات حسد در او پیدا شود ، زبانش به غیبت امثال و اقران جاری گردد . و به واسطهطعنی که بر او زده باشند یا او را رد نموده باشند یا مزاحم او شده باشند ، پندارد این ازراه غضب در دین و بغض فی الله است . و حال آنکه اگر طعن بر دیگری از اهل علمزنند ، یا بر او رد نمایند ، و او را از منصب خود دفع کنند ، این مغرور ، مطلقا غضبناکنمیگردد ، بلکه بسا باشد که شاد شود . و اگر غضب او از برای دین بودی ، نه از راه حسدو عداوت در رد و مزاحمت غضب او بر خود و دیگران یکسان بودی ، و چون علاماتریا در او یافت میشود ، گوید : غرض از اظهار علم و عمل اقتدا کردن مردمان استبهمن تا هدایتیابند . و تامل نمیکند در اینکه : اگر غرض از اظهار اعمال و احوال خود ، ریا و خود نمایی نیست ، بلکه اقتدای دیگران است ، چرا به اقتدای ایشان به دیگریمسرور نمیشود ؟ ! و اگر غرض ، اصلاح مردم باشد ، باید به هر نوع که به اصلاح میآیند مسرور شود . وچون به مجالس ظلمه داخل شود و مدح و ثنای ایشان کند ، و تواضع و فروتنی
از برایایشان نماید ، و ملاحظه این کند که مدح و تواضع ظالم حرام است ، شیطان فریب او دهدکه اینها در هنگامی حرام است که به جهت طمع در مال ظالم مرتکب اینها شود . اماغرض تو از آمد و شد با اهل ظلم ، و مدح و تواضع ، دفع ضرر از بندگان خدا است . وخدا بر باطن او مطلع است ، که چنین نیست . و اگر مرتبه یکی از امثال و اقران او در پیشآن ظالم بالاتر از او شود ، و شفاعت او را در حق بندگان خدا قبول نماید ، به نحوی کهاحتیاج به آمد و شد این شخص نباشد ، بر او گران آید . بلکه ، اگر تواند که بدگویی او رادر پیش آن ظالم کند ، تا او را از آن مرتبه بیندازد ، خود داری ننمایند .
و غفلت و غرور بعضی از این طایفه به جایی میرسد ، که : مالهای حرام اهل ظلم رامیگیرند ، به فریب آنکه مال مجهول المالک است . و میگوید : بر امثال من از پیشوای مسلمین جایز و لازم است که آن را اخذ کرده به قدر حاجتخود را مصرف نماید . وتتمه را به فقرا تصدق کند . و به این فریب ، پیوسته مال حرام ایشان را میگیرد ، و بهاسرافهای خود خرج میکند ، و دیناری به فقیر نمیرساند . و بسی باشد که این مغرور ، بر خوان ظلمه حاضر گردد ، و از طعامهای ایشان میخورد . و چون گویند که : لایق مثل تونیستخوردن این طعامها . گوید :
بر من واجب است ، زیرا این مال ، مجهول المالک استو بر من به قدر قوه سعی در اخذ آن و رسانیدن به فقرا لازم است . و خوردن من هم ازآن ، نوعی از اخذ است . پس ، از آن میخورم و قیمت آن را تصدق میکنم . و خدامیداند که هیچ از قیمت آن را به احدی نمیدهد . و این را میگوید که اعتقاد مردم عوامدر حق او سست نشود . و حال آنکه بر فرض تصدق کردن ، از این غافل میشود که : خوردن او باعث جرات دیگران ، و رواج امر ظالم میگردد .
و بسیاری هستند که مضایقه از این ندارند که : در پنهان ، از مال حرام ظالم بگیرند ، وطعام ایشان را بخورند و لیکن اگر بدانند که یکی از مستطلعین عوام ، مطلع میشوند ، نهایت ابا و استنکاف از گرفتن آن میکند . و بسا باشد که شوق حضور خدمتسلاطین ، و آمد و شد خانه حکام و امرا در دل او جای گیر باشد ، و لیکن در ظاهر از آن کناره کندتا اعتقاد عوام در حق او قوی گردد . و با وجود اینها ، چنان تصور کند که این دوری واجتناب ، از راه تقوی و ورع است .
و گاه باشد که بعضی از این طایفه ، پیش نمازی جماعتی کند و چنان داند که : عمل اوباعث ترویج دین ، و اقامه شعار اسلام ، و غرض او بر پای داشتن سنتسنیه سید المرسلیناست . و با وجود این ، اگر دیگری از او
اعلم و اصلح باشد و در آن مسجد به امامتپردازد ، یا بعضی از مریدان او از او تخلف کنند ، و به دیگری اقتدا نمایند ، قیامتی ازبرای او برپا میشود ، خواب شب و آرام روز از آن بیچاره منقطع میگردد . و باخاطری پریشان و دلی ویران ، شبی به روز و روزی به شب میرساند . و اینها همهعلامت آن است که : غرض این احمق از امامت ، نیست مگر حب جاه و ریاست . وبعضی دیگر امامت و پیش نمازی را شغل و وسیله امر معاش و زندگانی خود قراردادهاند ، و با وجود این ، چنین میدانند که : مشغول امر خیر هستند .
ای کبک خوش خرام که خوش میروی بناز*** غره مشو که گربه عابد نماز کرد
و ظاهر آن است که : در امثال این زمان ، امامی که قصد او محض تقرب به خدا واقامه شعار اسلام باشد ، بسیار کم است . و علامت چنین شخصی آن است که : هر وقت نیت قربت و قصد ثواب در مسجد رفتن و امامت داشته باشد میرود ، و چون از این قصد خالی باشد ترک میکند و تنها نماز میکند . و هر که صلاحیت امامت داشته باشد ، از امامت در مسجد خود ایشان مضایقه نمیکند ، بلکه به او اقتدا میکند . و چنین شخصیاقتدا کردن مردم به او و نکردن در نزد او علی السوی است . و کثرت و قلت در نزد اومطلقا تفاوتی نمیکند . و حال او در وقت انفراد ، با حال او در وقت
امامت ، از برایجماعتی بیشمار یکسان است .
و فرقهای دیگر هستند که پای بر مسند حکومتشرع نهاده و خود را مفتی یا قاضییا صدر یا شیخ الاسلام نامیده ، فرمان پادشاه ظالمی را مستمسک حکم الهی نموده ، و ازشرایط حکم و فتوی بیخبر ، و از اوصاف حکم شرعی در ایشان اثری نیست . مال وعرض مسلمانان از ایشان در فریاد . و احکام شریعتسید المرسلین از ایشان برباد است .
عادلترین شهودشان رشوه حرام ، و مداخل حلالشان مال بیوه زنان و ایتام .
مفتی بخورد مال یتیمان شهر و باز*** بیچاره ناله از کمی اشتها کند
و بالجمله اصناف مغرورین اهل علم ، به خصوص در امثال این اعصار بسیار است . وکسی که تامل کند میداند که تلبیس و تدلیس و افعال ذمیمه و صفات رذیله بعضی ازایشان به جایی منتهی شده که وجود ایشان ضرر اسلام و مسلمین ، و موجب خرابی دینمبین ، و مردن ایشان نفع ایمان ، و برطرف شدنشان باعث استقامت امر مؤمنان است ، زیرا ایشان «دجال» (1)دین و علمدار لشکر شیاطیناند .
عیسی بن مریم علیه السلام عالم بد را مثال زده استبه سنگی که بر ممر آبیافتاده ، نه خود ، آب میخورد و نه میگذارد که آب ، به زرع بندگان خدا برسد» . (2)
طایفه چهارم : واعظاناند . و اهل غرور و غفلت ایشان نیز بسیار است . بعضی از اینهااز احوال نفس و صفات آن ، و از خوف و رجا و توکل و رضا و صبر و شکر و غیرهسخن میگوید ،
و چنان میپندارد که باگفتن اینها و خواندن خلق با اینها ، خود نیزمتصف به آنها میگردد ، و حال آنکه در آن صفات از پایه ادنای عامی ترقی ننموده است .
بر همه درس توکل میکند*** در هوا او پشه را رگ میزند
و چنان گمان میکند که غرض او از وعظ ، اصلاح مردم است ، نه امر دیگر . و حالآنکه اگر واعظی دیگر یافتشود که از برای اصلاح خلق بهتر باشد ، و مردم رو به اوآورند ، این بیچاره از غصه و حسد نزدیک به مردن میرسد . و اگر یکی مدح و ثنای آن واعظ دیگر را کند ، این با آن مدح کننده دشمن میگردد .
و گروهی دیگر خود را مشغول قصه خوانی و نقالی ساخته ، و «شطح و طاماتی» (1)چند پرداخته ، و در کلمات ، سجع و قافیه به هم انداخته ، سعی در تحصیل قصههایغریبه و احادیث عجیبه مینمایند . و طالب آنند که : مستمعان ، صداها به گریه بلند کنند ، وصیحهها بکشند ، و بر سر و صورت خود بزنند . و از شنیدن کلمات او حرکات شوقیهنمایند . و از انواع این امور لذت میبرند . و بسا باشد که احادیث کاذبه جعل کنند . وقصههای دروغ بر هم بافند از برای رقت عوام و شوق و میل ایشان .
و شکی نیست که امثال این اشخاص ، شیاطین انساند . و خود گمراهاند و مردمان رانیز گمراه میکنند . و سزاوار وعظ و ارشاد نیست ، مگر کسی که قصد او بجز هدایتمردم نباشد
1) 22. سخنان گزاف و خلاف شرع .
. و طمع او از خلق بالکلیه منقطع شده باشد . و مدح و ذم در نظر او یکسانباشد . نه از مذمت ایشان مضایقه داشته باشد - بعد از آنکه در نزد خدا ممدوح باشد - . ونه به مدح ایشان شاد شود ، - و اگر چه حال خود را در نزد خدا نداند - . و چنانچهواعظی دیگر پیدا شود که در ارشاد مردم و هدایت ایشان معین و مددکار او باشد ، نهایت فرح و سرور از برای او حاصل گردد . و با نظر حقارت و پستی به هیچ یک ازبندگان خدا ننگرد . بلکه احتمال دهد که هر کس از او بهتر باشد ، زیرا به باطن هر کس وخاتمه امور ، خدا داناتر است .
طایفه پنجم : مغرورین از اهل عبادتاند . و ایشان نیز اقسام بسیارند : بعضی وسواسدر ازاله نجاستبر ایشان غالب شده ، و راضی به طهارت آنچه به فتوای شریعت مقدسهپاک است نمیگردند . و احتمالات بعیده که موجب نجاستشود فرض میکنند . و چونپای مال و شکم به میان آمد ، به هر وضعی که باشد آن را حلال میسازند . بلکه بساباشد حرام محض را میخورند ، و محملهای بعیده از برای حلیت آن بیان مینمایند وحال اینکه این احتیاطی که در نجاست دارند اگر بر عکس میشد و در اکل مال میبودبه دینداری نزدیکتر بود .
و بعضی دیگر ، در وضو وسواس میکنند و اسراف در ریختن آب مینمایند . وگاهی مبالغه در «تخلیل» (1)و تطهیر اعضا را از حد میبرند . و بسا باشد که این
1) 23. رساندن آب به زیر موهای محاسن به وسیله خلال کردن با انگشتان .
قدر احتیاط را در غسل ، که اهم است ، نمیکنند . بلکه گاه است در نماز و سایر عبادات ، که وضو بهجهت آنهاست ، اصلا احتیاطی به جا نمیآورند ، و در مکان نماز و جامه خود کهصحت نماز بر حلیت آنها است ، مطلقا احتراز نمیکنند .
و گروهی دیگر در امر نیت وسواس میکنند . و شیطان چنان بر ایشان غالب شده ، کهنمیگذارد نیت صحیحی از ایشان به عمل آید . و ایشان را مشوش میسازد ، تا فضیلتوقت و ثواب جماعت از ایشان فوت گردد . و آن را مکرر میکنند . و در تکبیرة الاحرام ، احوال غریبه به جا میآورند . و همین احتیاط در اول نماز است . و بعد از آن غافلمیشوند و در هیچ جزئی دیگر از نماز احتیاط نمیکنند ، و حضور قلبی ندارند و گمانمیکنند که کار نیکی میکنند .
و بعضی دیگر در دقایق قرائت وسواس میکنند و در اخراج حروف از مخارج ، سعی بلیغ مینمایند . و در «تشدیدات و ادغامات» (1)و «غنه و اماله» (2)جد و جهد میکنند ومطلقا در غیر این ، از مسائل و حضور قلب اهتمامی ندارند و چنان پندارند که همین کهقرائت صحیح باشد ، نماز مقبول است . و حال آنکه : امر قرائت در نهایتسهولت است واکثر حروف خود از مخارج بیرون میآید و دو سه حرفی که محل اشتباه میشود ، تصحیح آن در نهایت آسانی است . و سایر قواعد قرائت را حجیتی از برای آنها نیست . واکثر قواعد آن منتهی میشود به یک نفر مخالف مذهب
که صحت و سقم قول او معلومنیست .
و گروهی دیگر به روزه مغرور میشوند و در ایام شریفه ، روزه میدارند . اما نه زبانخود را از غیبت محافظت میکنند ، و نه سایر جوارح را از معاصی .
و طایفهای به حج و زیارت خود فریفته میشوند . پس با وجود اینکه مظلمه بسیاردر گردن ایشان است ، و «مشتغل الذمه» (1)خلق خدا هستند ، با زاد و راحلهای که حلیتآنها معلوم نیست ، روانه سفر حجیا زیارت میگردند . و در راه ، از فوت نماز و طهارتمضایقه نمیکنند . بلکه بسی نامشروعات دیگر در عرض راه از ایشان صادر میشود . و بادل ناپاک و نفس آلوده به حرم خدا - عز و جل - یا یکی از مشاهد ائمه هدی - علیهم السلام - حاضر میگردند . و با وجود این ، چنان پندارند که عمل خیری کردهاند .
و گروهی دیگر ، به قرائت قرآن مغرورند . و آن را در هم میشکنند . بلکه گاه استشبانه روزی یک ختم قرآن میکنند . و به سرعت هر چه تمامتر میخوانند . و این را کمالخود میدانند . و در آن وقت دل او مشغول وساوس خاطر . و حال اینکه مطلوبدر تلاوت قرآنی ، تانی و تامل و حضور قلب است .
و بعضی دیگر مغرور به بعضی از اعمال مستحبه میشوند ، چون نماز شب یا غسلجمعه یا خواندن اوراد و تعقیبات ، یا غیر آنها ، بدون اینکه اهتمامی در واجبات خودنمایند ، و مسایل خود را اخذ نمایند یا از معاصی اجتناب
1) 26. مدیون
کنند . و غافل از اینکه :
تا نیازی سجده نرهی ای زبون*** گر به پیمائی تو مسجد را به کون
و بعضی در لباس و خوراک به اندک چیزی قناعت میکنند . و از مسکن به مسجد یامدرسه میسازند . و گمان میکنند که در زهد و ترک دنیا به مرتبه کمال رسیدهاند . و حالاینکه دلش از حب ریاست مملو ، و طالب اشتهار به زهد و ترک دنیاست . و معنی «ترک الدنیا للدنیا» موافق حال او است .
و بسا باشد که مال حلال را رد کند ، از خوف آنکه مبادا مردم او را زاهد ندانند .
طایفه ششم : اهل تصوف و درویشان و فریفتگاناند . و مغرورین ایشان ، از هرطایفهای بیشتر است . جمعی از آنها صاحبان بوق و شاخند ، که آنها را قلندران خوانند ، که نه معنی تصوف را فهمیدهاند ، و نه «هر را از بر» (1)شناختهاند . و نه از راه رسم دین ، ایشان را اثری ، و نه از خدا و پیغمبر ، آنها را خبری است . روزگار خود را به گدایی وسؤال از مردم صرف نموده ، و نام درویشی و ترک دنیا را بر خود بستهاند . و این طایفه ، اراذل ناس ، و پستترین طوایف عالماند .
و گروهی دیگر را ایشان خود را به هیئت صوفیان آراسته ، و لباس در بر کرده ، وگفتار ایشان را فرا گرفته ، و بعضی از کردارهای ایشان را بر خود بستهاند و سربه گریبانمیکشند . و آواز خود را نازک میسازند
1) 27. اصطلاحی است که : برای فهماندن نادانی کسی به کار میرود .
. و نفسهای بزرگ سر میدهند . و حرکتعرضی و طولی مینمایند . و گاهی سری میجنبانند . و زمانی دستبر دست میزنند . وبسا باشد که : از این تجاوز کرده به رقص میآیند و «شهیق» (1)و «نهیق» (2)میکشند و ذکرهااختراع میکنند و شعرها برهم میبندند ، و غیر اینها از حرکات قبیحه را مرتکب میشوندتا بندگان خدا را صید کنند . و حال ایشان چنین است که گفتهاند :
که زنهار از این صوفیان خموش*** پلنگان درنده صوف پوش
که چون گربه زانو به دل برنهند*** اگر صید افتد چو سگ برجهند
و گاه باشد که کلامی از توحید حق - سبحانه و تعالی - ، یا شعری که متضمن عشق ومحبتباشد بشنوند ، و خود را بر زمین اندازند و کف برلب آورند ، و معذلک ازحقیقت توحید و عشق و سر محبت ، ایشان را مطلقا اطلاعی نیست .
آری :
چه خبر دارد از حقیقت عشق*** پای بند هوای نفسانی
و چنان پندارند که : با این حرکات ، تارک دنیا و درویش میشوند و به درجات اهلتوحید و عرفان ترقی میکنند و داخل زمره زهاد و دوستان خدا میگردند . زنهار ، زنهار :
درویش او را نام نی*** ور چاشتباشد شام نی
و ندر دلش آرام نی*** و زمهر بر جانش رقم
و گروه دیگر دست از شریعتبرداشته و اساس دین و ملت را نابود انگاشته ، واحکام خدا را پشت پا زده و «مباحی» (3)مذهب گشتهاند ، نه حرام میدانند و نه حلال . ازهیچ مالی اجتناب نمیکنند
، و بر مائده اهل ظلم و عدوان حاضر میگردند .
صوفئی گشته به پیش این لئام*** الخیاطه و اللواطه و السلام
و بسا باشد که گویند : «المال مال الله و الخلق عیال الله» . و گاهی گویند که : خدا ازعبادت ما بینیاز است ، پس چرا خود را به عبث رنجه داریم . و زمانی گویند که : خانهدل را باید عمارت کرد و اعمال ظاهریه را چه اعتبار . و دلهای ما واله و حیران محبتخداست و در انواع معاصی و شهوات فرو میروند و میگویند که : نفس ما به مرتبهایرسیده است ، که امثال این اعمال ، ما را از راه خدا باز میدارد ، و عوام الناسو ضعفاء النفوس محتاج عبادت و طاعتاند . و این گمراهان ملحد ، مرتبه خود را از مرتبهپیغمبران و اوصیا بالاتر میدانند ، زیرا ایشان میفرمودند که : امور مباحه دنیویه ، ما را ازیاد خدا باز نمیدارد ، چه جای گناهان و معصیت . بلکه گاه بود که به واسطه ترک «اولائی» (1)که از ایشان سر میزد ، سالهای بسیار بر خود میگریستند .
و شک نیست که : این طایفه ، بیدینترین طوایف ، و ملعونترین ایشاناند . و برمؤمنین احتراز از ایشان لازم ، بلکه قلع و قمع ایشان متحتم است .
و بعضی دیگر از صوفیان کسانی هستند که : ادعای معرفت و یقین ، و وصول بهدرجات مقربین مینمایند . و دعوای مشاهده جمال معبود ، و مجاورت از مقام محمود ، و وصول به مرتبه شهود میکنند . شطح و طاماتی چند
1) 31. کاری که سزاوار نبود انجام دهند ، نه به خاطر اینکه حرام بود ، بلکه کاری بود که در حق سایر مردم مباحو روا بود ولی سزاوار شان ایشان نبود
ساخته و ترهاتی چند پرداختهاند ، و فقها و محدثین و ورثه احکام سید المرسلین را به چشم حقارت نظر میکنند و طعن بهایشان میزنند . و از برای خود کرامت ثابت میکنند و اموری چند به خود نسبتمیدهند ، که هیچ پیغمبر و وصی پیغمبری ادعای آن را نکرده . و حال آنکه ایشان را نهمرتبهای است از علم ، و نه پایهای است از عمل . هیچ ندانستهاند به غیر از کلماتی چند کهآنها را دام خود قرار داده و جمعی از اهل دنیا را به دام خود کشیده و دین ایشان را بر بادمیدهند ، و مال ایشان را میخورند . این طایفه ، در نزد خدا از فجار و منافقین ، و در نزدارباب بصیرت و یقین ، از احمقان و جاهلاناند . و از آنچه ادعا مینمایند بیخبر ، و ازدرگاه خدا از همه کس دورترند .
این مدعیان در طلبش بیخبرانند ***کان را که خبر شد خبری باز نیامد
زهر عاشق رموز عشق مشنو سرّ عشق گل*** ز مرغان چمن باید شنید از عندلیب
اما و جماعتی دیگر هستند که ایشان را «ملامیه» (1)مینامند ، که اعمال قبیح را مرتکبمیگردند ، و افعال شنیعه را به جا میآورند و چنان پندارند که این موجب رفع اخلاقذمیمه ، و کسر هوا و هوس نفس خبیثه است . و حال اینکه خود این افعال ، در شریعتمقدسه مذموم ، و مرتکب آنها معاتب و ملوم است .
و گروهی دیگر که فی الجمله از اینها بهتراند ، کسانی هستند که : مخالفت نفس راپیشنهاد خود کردهاند ،
1) 32. نام فرقهای از صوفیان
و به ریاضت و مجاهده نفس مشغول شدهاند ، تا اینکه بعضی ازمنازل راه دین را پیمودهاند و به بعضی از مقامات رسیدهاند ، اما هنوز در راهاند ، و همهمنازل را قطع نکردهاند ، و از سلوک فارغ نشدهاند ، و لیکن به همین قدر فریفته میشوند ، و چنان پندارند که همه مقامات را طی کرده ، به خدا رسیدهاند . و حال اینکه هنوز درمبادی سیر ، و اوایل منازلاند ، زیرا میان بنده و خدا هفتاد حجاب از نور است ، کهسالک راه به هر حجابی از این حجابها که رسید ، گمان میکند که به خدا رسیده است .
همچنان که بعضی حکایات خلیل الرحمن را به این حمل نموده ، و گفتهاند که : آنچه حق - سبحانه و تعالی - از حضرت ابراهیم علیه السلام حکایت کرده ، که اول ستاره را دید وگفت : این پروردگار من است و بعد از آن منتقل به ماه شد و بعد از آن به خورشید ، و مراد ستاره و ماه و خورشید نیستبلکه مراد از آنها انواری است که پردههای جمالمطلق و حجابهای حضرت حقاند و سالک راه در میان منزل لا محاله به آنها بر میخوردو از شدت تلالؤ و لمعان هر مرتبه نسبتبه ما قبل به هر مرتبهای که رسید چنان تصورمیکند که به مرتبه وصول رسیده . و هر مرتبه فوقی اعظم از ما تحت آن است . لهذا اولمراتب که حضرت ابراهیم علیه السلام ابتدا به آن رسید تشبیه به ستاره شده ، و بعد ازآن به ماه ، و مرتبه بعد از آن
به خورشید . و حضرت خلیل در حین سیر ملکوتی ، چون درترقی و کشف حجب بود از نوری به نور اعظم میرسید و در بدو وصول به هر مرتبه ، چنان تصور مینمود که به مرتبه وصول به حق رسیده و ندای بشارت افزای
«هذا ربی» (1)
بر میکشید . و چون از این مرتبه ترقی مینمود نقصان آن را میدید اعتراف به پستی آنمیکرد و مرتبه فوق آن را به بزرگی میستود . و چون یافت که همه مراتبی که به آنهارسیده مرتبه نقصان و از مرتبه جمال ازل بسی دورند ، زبان عجز و نیازمندی را گشادهگفت :
«انی وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض حنیفا» . (2)
پس بسیار میشود که سالک ، در میان راه ، به بعضی از حجب میرسد و گمان وصولمیکند و به مشاهده درخشندگی و نور آن حجاب ، خرسند میگردد . غافل از اینکههنوز او در پس پرده دوری ، حیران ، و در بیابان مهجوری ، سرگردان است .
برافکن پرده تا معلوم گردد*** که یاران دیگری را میپرستند
و اولین حجابی که در میان حق و بنده استخانه دل است که آن نیز از جمله عوالمحق ، و نوری از انوار جمال جمیل مطلق است . و پردهای است از پردههای چهره شاهدازل ، و لمعهای است از لمعات انوار حی لم یزل . و چون آن خانه را از خس و خارهواهای نفسانیه پاک سازی ، و آن خلوت سرا را از غیر یاد حق پردازی ، و زنگکدورات عالم طبیعت را از آن زدایی ، و
در آن را به روی اغیار نابکار بندی ، و آینهوارمقابل عالم انوار بداری ، جمال قدس در آن تجلی میافکند . و گشادگی و انشراح در آنحاصل میگردد ، به حدی که احاطه بر جمیع عالم کند و صورت کل در آن جلوه نماید .
بلی :
راز «کونین» (1)به میخواره شود زان روشن*** که فتاده استبه جام از رخ ساقی پرتو
و در این هنگام نورانیت و تلالؤ آن در نهایتشدت میشود . و چون پیش از اینحالت ، محجوب و تاریک بود و به واسطه اشراق نور حق و تجلی لمعات جمال مطلق ، روشن و نورانی شد و پرده از جمال دل آرای دل نیز برداشته شد ، بسا باشد که صاحبدل ملتفت دل گردد و جمال او را به حدی بیند که عقل او حیران شده مدهوش گردد ودر این وحشت چنان تصور کند که به نهایت مرتبه وصول رسیده . پس اگر از این مرتبهترقی نکند و پا از عالم دل بیرون ننهد بسا باشد فریفته گردد و در همانجا بماند و امر او بههلاکت انجامد . و چنین کسی به کوچکترین ستاره از عالم انوار لاهوت ، فریب خوردهو هنوز به ماه آن عالم نرسیده چه جای خورشید یا بالاتر از آن . و اینجا مقام غرور وفریب است . و انواع فریب در راه سلوک بیحد است . و اکثر کسانی که خود را عارف نامنهاده و به لباس عارفین ملبس گشتهاند از همه این مقامات بیخبر و در دعوایی کهمینمایند کاذب و دروغ زنند . و از عرفان ، همین الفاظی چند فرا
1) 35. دو عالم
گرفته و راه و رسمیآموختهاند و چنان پندارند که به محض این مرتبه ، به مرتبه اهل معرفت میرسند ! هیهات ، هیهات :
نه سلطان خریدار هر بندهایست*** نه در زیر هر ژندهای زندهایست
رسیدن به درجه هر کسی موقوف استبه اینکه باطن خود را شبیه به آن سازی و بهاخلاق نفسانیه او متخلق گردی . نه همین خود را در ظاهر به لباس او آرایی و با او دعویبرابری نمایی .
طایفه هفتم : سلاطین و حکام و صاحبان امر و نهیاند . و فریفتگان و مغرورینایشان نیز بسیار است ، و لیکن آنچه اکثر ایشان به آن فریب میخورند صفت عدالت ونیکنامی است .
بیان این مطلب آن است که : عدالت ، صفتی است که به واسطه آن سلاطینذوی الاقتدار بر یکدیگر افتخار میتوانند نمود ، چون این صفتباعث دوام دولت وسعادت آخرت نام و نیک تا قیامت است . حتی اینکه فخر رسل صلی الله علیه و آله در مقام مفاخرت فرمود : «ولدت فی زمن الملک العادل» . یعنی : «من در زمان پادشاهعادل - که انوشیروان باشد - متولد شدهام» . (1)
سبحان الله ! چه شریف صفتی است که چون شخص کافری به آن آراسته شد سرورعالم ، به تولد خود در زمان او مباهات نمود . حال زیاده از هزار سال است که در اطرافجهان نام نیک آن ، زبان زد خاص و عام میشود و چگونه چنین نباشد و حال اینکه از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله ثابت است که فرمود : «عدل ساعة خیر من عبادةستین سنة» . یعنی
1) 36. بحار الانوار ، ج 15 ، ص 250
: «عدل یک ساعت ، بهتر از عبادت شصتسال است» . (1)
و به جهت علو مرتبه این صفتشریفه ، هر فرمانفرمایی او را طالب ، و به اشتهار بهآن راغب است . و میخواهد که او را به صفت دالتستایش کنند . و نیکخواه بندگانخدا خوانند . و همه کس این مطلب را دانسته است و فهمیده . و لهذا غالب اشخاصی کهدر خدمتسلطانی یا فرمانروایی راه سخن مییابند و مجال تکلم دارند چون واسطهضعف یا به جهت طمع و دوستی مال دنیا یا از راه تشویش و خوف میخواهند که او رااز خود راضی دارند و سخنی گویند که باعث نشاط خاطر او باشد در خوش آمدگوییمیگشایند و او را به خوش سلوکی و عدالت میستایند و ذکر عدل و داد او مینمایند . وهر یک ، از عدل او حکایتی ادا مینماید و علامتی اختراع میکند تا امر بر او مشتبهمیشود و به سخن خوش آمدگویان فریفته میگردد و خود را متصف به صفت عدالتیقین میکند . بلکه بسیار میشود که عمال و «ضابطان» (2)ولایات او جمعی را به رشوهفریفته میسازند تا در خدمت آن فرمانروا زبان به خوش سلوکی و امانت آن عامل یاضابط میگشایند . یا از راه تشویش و بیم از او ، حسن سلوک او را ذکر میکنند . و این نیزیک سبب فریفته شدن فرمانفرما میگردد . و تجسس احوال ضعفا و رعایا نمینماید . وبه رفاهیت ایشان یقین میکند و به این سبب دین و دولت او برباد میرود و ضعفا و رعایاپایمال ظلم و ستم میشوند و آن صاحب فرمان چنان میداند که نام نیک
او به عدالت ودادرسی بر صفحه روزگار باقی خواهد ماند . و حال اینکه چون ایام دولت او سرآید وهنگامه خوش آمد گویان به انجام رسد بجز بدنامی و ستمکاری از او چیزی نماند . بلکهدر عهد او نیز بجز در حضورش ذکر عدل و دادش نباشد . و بر زبان فقرا و رعایا بجزحدیث ظلمش نگذرد . پس فرمانفرمایی که توفیق الهی شامل حال او گردد و غم دین ودولتخود خورد و طالب آن باشد که نام او در صفحه روزگار تا روز شمار باقی بماند ، به دیده بصیرت نظر کند .
و اولا تامل نماید که : بسی سلاطین ظالم ستمکار در صفحه روزگار بوده که حالقصه ستمهای ایشان مشهور و در السنه و افواه مذکور است . و ببیند که : کدام یک از وزراو امراء خدمت ، و بار یافتگان حضور سلطنت ، در خدمت او ، او را ظالم و ستمکارخواندندی . و آیا بجز ذکر عدالت و صفت او دیگر چیزی بر زبان راندندی ؟ مگرخداترس قوی النفس که پشت پا بر دنیا زده باشد که در هر عصر بسیار نادر و وجود آن چون اکسیر اعظم است . و از اینجا پیبرد که مدح و توصیف ایشان دلالتبر نیکی وعدالت او نمیکند و به آن فریفته نگردد . و بعد از آن ، آثار و علامات عدالت و دادرسیرا - چنانکه در مبحث عدالت گذشت - ملاحظه نماید و آنها را با اعمال و افعال خودبسنجد و ببیند که : آیا موافق با هم هستند یا نه . اگر موافق باشد شکر خدا را به جا
آوردو الا خود را فریفته داند و در صدد معالجه آن برآید . و بعد از اینها در صدد تفحصاحوال رعایا برآید و از هر گوشه و کناری از رفتار عمال و گماشتگان تجسس نماید . ودادخواهان را دلداری دهد تا حقیقت امر بر او واضح گردد .
طایفه هشتم : از فریفتگان ، اغنیا و مالداراناند . و غرور ایشان نیز از راههای بسیارمیشود ، بعضی که دیده بصیرتشان پوشیده و کثافات دنیویه را در نظر ایشان وقعیاست ، چنان پندارند که وسعت دنیایی نتیجه قرب خدایی است ، و به این سبب ، خود رابر فقرا ترجیح میدهند و به نظر حقارت در ایشان مینگرند و میگویند : معلوم است کهقرب و قدر ما در نزد خدا از آنها بیشتر است که ما را غنی و آنها را فقیر گردانیده . و اینغایتحمق ، و نهایت جهل است .
نه منعم به مال از کسی بهتر است ***خر ، ار «جل» (1)اطلس بپوشد خرست
آیا ندیدهاند که خدای - تعالی - در قرآن مجید متاع دنیویه را لهو و لعب و فتنهنامیده است و چگونه زیادتی چنین چیزی موجب قدر و مرتبه نزد خدای - تعالی - میشود . بلکه صاحب قدر و مرتبه نزد او کسی است که : او را از اینها منزه دارد . و آیانشنیدهای که طوایف انبیا و اولیا و برگزیدگان درگاه خدا به چه نوع زندگانی کردهاند ؟ وبه چه فقر و تهیدستی گذرانیدهاند ؟ حتی اینکه رسیده است که : «هفتاد پیغمبر از گرسنگی مردند» .
خاتم انبیا که باعث ایجاد ارض و
1) 39. پالان .
سماء بود اهلبیت او را در دنیا این قدر نبود کهسد جوع خود کنند . عیسی علیه السلام که بیواسطه بشر به وجود آمد ، به گیاه صحراقوت خود را گذرانیدی . و دنیا در دست کفار و فجار بود و اشرار از آن تمتع مییافتند . ومعاویه علیه اللعنة «الف الف» (1)میبخشید و سرور اولیا سبوس جو میخورد .
و طایفه دیگر از اهل دنیا سعی در ساختن مساجد و مدارس و رباط و پل و امثالاینها از چیزهایی که در نظر مردم است دارند ، و مضایقهای از صرف مال حرام در آن ندارند . بلکه بسا باشد که زمین مسجد و مدرسه را به غصب تصرف نمایند ، یا آلاتو ادوات آن را به جبر از مردم بگیرند . و گاهی موقوفاتی که از غیر ممر حلال به دستآوردهاند بر آنجا وقف کنند و بجز ریا و شهرت باعثی دیگر بر این عمل ندارند . و بهاین جهتسعی میکنند که اسم خود را در آنجا بر سنگها نقش کنند که مردم بدانند اینعمل از که صادر شده . و خود در محافل و مجالس ، حکایت میکنند . و به اینکه کسیمدح ایشان گوید که چنین کاری کردهاند شاد شوند . و میخواهند که آن را به نام اوبخوانند . و مساکین بیچاره چنین پندارند که به این جهت مستحق آمرزش پروردگارعالم شدهاند . و از این غافلاند که : اگر به قدر دیناری مال حرام در آن صرف شده ، یا بهفقیری از آن ستم رسیده مستوجب غضب الهی و سخط نامتناهی گشته ، و واجب بر اواین بود که
1) 40. هزار هزار
چنین مالی را نگیرد . و اگر معصیت کرد و گرفتبه صاحبش رساند . و اگرصاحبش معلوم نشد به فقرا تصدق نماید . و اگر مال حرامی صرف آن نکرده به همین کهطالب آن است که : به نام او شهرت کند در این عمل ریا کار است .
و عمل اهل ریا را اجر و ثواب نیست . بلکه معصیت آن بیشتر است . و بسا باشد که درآن شهر یا ده بلکه در همسایگی این غنی یا از خویشان او ، فقیری است که در نهایتپریشانی و مسکنتباشد دیناری به او ندهد . و اگر غرض او رضای باری - سبحانه - بودی در پنهان به آن فقیر چیزی رسانیدی .
و گروهی دیگر دستبه بذل مال میگشایند و به فقرا و مساکین تصدق مینمایند اماسعی میکنند که مال ایشان به فقیری برسد که در مجالس و محافل زبان به مدح و شکرمیگشاید . و بسا باشد که بر او مشکل است که به فقرای ولایتخود چیزی تصدق کند .
و راغب به آن است که : عطای او به اهل ولایت دیگر برسد که باعثشهرت سخاوت اوشود . یا راغب به آن است که : مال خود را به شخص معروف و بزرگی دهد - اگر چهمستحق نباشد - تا به این واسطه مشهور گردد . و به فقرای گمنام هیچ نمیدهد . یا اینکهصرف حجیا زیارت از برای خود یا یکی از منسوبان خود میکند که موجب اشتهار اوگردد . و مغرور میشود به اینکه عمل نیکی میکند و حال آنکه مطلقا اجری و ثوابی ازبرای او نیست
، زیرا اگر تصدق او از برای خدا بودی چنین رفتار نکردی .
و قومی دیگر مال بسیار از حلال و حرام جمع میکنند و در محافظت آن نهایتسعی به جا میآورند و غایت امساک در صرف آن دارند ، بلکه گاه است در حقوقواجبه آن ، از زکوة و خمس ، تقصیر مینمایند اما در عبادتی که پای مال در میان نباشداز نماز و روزه و دعا و اوراد جد و جهد میکنند . و غافل از اینکه صفتبخل ، موجبهلاکت ، و دفع آن واجب است . و ایشان مثل کسی هستند که : مار داخل جامه او شده باشد و مشرف بر هلاکتباشد و او در این حال مشغول پختن سکنجبین باشد از برایدفع صفرا ، غافل از اینکه کسی را که مار بکشد چه احتیاج به سکنجبین دارد .
طول امل عبارت است از : امیدهای بسیار در دنیا ، و آرزوهای دراز ، و توقع زندگانیدنیا ، و بقای در آن .
بیا که قصر امل سختسستبنیاد است*** به فکر باش که بنیاد عمر بر باد است
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد*** که این عجوزه ، عروس هزار داماد است
و سبب این صفتخبیثه دو چیز است :
یکی جهل و نادانی است ، چون جاهل ، اعتماد میکند بر جوانی خود و با وجودعهد شباب ، مرگ خود را بعید میشمارد . و بیچاره مسکین ملاحظه نمینماید که اگراهل شهرش را بشمارند صد یک آن پیر نیستند و پیش از آمدن زمان پیری به چنگگرگ اجل گرفتار گشتهاند . تا یک نفر پیر
میمیرد هزار کودک و جوان مرده . و یا تکیهبر صحت مزاج و قوت طبیعتخود مینماید و دور میداند که «فجاة» (1)مرگ ، گریبان اورا بگیرد . و غافل میشود از اینکه مرگ مفاجات چه استبعاد دارد . و بسی ارباب بمزاجقوی که به مفاجات از دنیا رفتند . گو مرگ مفاجات بعید باشد اما بیماری مفاجات کهبعید نیست ، و هر مرضی ناگاه عارض میشود . و چون مرض بر بدن رسید ، مرگاستبعاد ندارد .
پیوند عمر بسته به موئیست هوش دار ***غمخوار خویش باش ، غم روزگار چیست
مرگ ، پیری و جوانی نمیشناسد . شب و روز نمیداند . و سفر و حضر نزد او یکساناست . بهار و خزان و زمستان و تابستان ، او را تفاوت نمیکند . نه آن را وقتی استخاص ، و نه زمانی است مخصوص .
ناگهان بانگی برآمد خواجه مرد .
و جاهل از اینها غافل . هر روز چندین تابوت طفل و جوان را میبرند و به تشییعجنازه دوستان و آشنایان میروند و جنازه خود را هیچ به خاطر نمیگذرانند .
و سبب دوم از برای طول امل ، محبت دنیای دنیه و انس به لذات فانیه است ، زیراآدمی چون انس به شهوات و لذات گرفت و در دل او دوستی مال و منال و اولاد و عیالو خانه و مسکن و املاک و مراکب و غیر اینها جایگیر شد ، و مفارقت از آنها بر او گرانگردید دل او به زیر بار فکر مردن نمیرود . و از تصور مرگ خود ، نفرت میکند . و اگرگاهی
1) 1. ناگهانی .
به خاطر او خطور کند خود را به فکر دیگر میاندازد . و از مشاهده کفن و کافورکراهت میدارد . بلکه دل خود را پیوسته به فکر زندگانی دنیا میاندازد . و خود را به امیدو آرزو تسلی میدهد . و از یاد مرگ غفلت میورزد . و تصور نزدیک رسیدن آن رانمیکند . و اگر احیانا یاد آخرت و اعمال خود افتاد و مردن خود را تصور نمود ، نفساماره و شیطان او را به وعده فریب میدهد .
پس میگوید که : امر پروردگار دراز است و هنوز تو در اول عمری ، حال چندی بهکامرانی و جمع اسباب دنیوی مشغول باش تا بزرگ شوی در آن وقت توبه کن و مهیایکار آخرت شو . چون بزرگ شد گوید : حال جوانی ، هنوز کجاست تا وقت پیری ، چونپیر شوی توبه خواهی کرد و به اعمال صالحه خواهی پرداخت . و اگر به مرتبه پیریرسید با خود گوید : ان شاء الله این خانه را تمام کنم ، یا این مزرعه را آباد نمایم ، یا اینپسر را داماد کنم ، یا آن دختر را جهازگیری نمایم بعد از آن دست از دنیا میکشم و درگوشهای به عبادت مشغول میشوم . و هر شغلی که تمام میشود باز شغلی دیگر رویمیدهد . و همچنین هر روز را امروز و فردا میکند تا ناگاه مرگ ، گلوی او را بیگمانمیگیرد و وقت کار میگذرد .
روزگارت رفت زینگون حالها*** همچو «تیه» (1)و قوم موسی سالها
سال بیگه گشت و وقتت گشت طی*** جز سیه روئی و فعل زشت نی
1) 2. بیابانی که رونده در آن گمراه شود و راه به جایی نبرد ، مثل : قوم موسی که سالها در بیابانی سرگردان بودند
ین مگو فردا که فرداها گذشت*** تا به کلی نگذرد ایام کشت
هین و هین ای راه رو بیگاه شد*** آفتاب عمرت اندر چاه شد
این قدر عمری که ماندستت بتاز***تا بزاید زین دو دم عمر دراز
تا نمردهست این چراغ با گهر*** هین فتیلهاش ساز و روغن زودتر
و این بیچاره که هر روز به خود وعده فردا میدهد و به تاخیر میگذراند غافل استاز اینکه : آنکه او را وعده میدهد فردا هم با او است . و دست فریب او دراز است . بلکههر روز قوت او بیشتر میشود و امید این ، افزون میگردد ، زیرا اهل دنیا را هرگز فراغتاز شغل حاصل نمیشود . و فارغ از دنیا کسی است که به یکبارگی دست از آن بردارد وآستین بر او افشاند .
و چون دانستی که منشا طول امل ، محبت دنیا و جهل و نادانی است میدانی کهخلاصی از این مرض ممکن نیست مگر به دفع این دو سبب به آنچه گذشت در معالجهحب دنیا ، و به ملاحظه احوال این عاریتسرا ، و استماع مواعظ و نصایح از اربابنفوس مقدسه طاهره و تفکر در احوال خود ، و تدبر در روزگار خود . پس باید گاهیسری بر زانو نهد و آینده خود را به نظر در آورد و ببیند که یقینتر از مرگ از برای اوچه چیز است . و فکر کند که البته روزی جنازه او را بر دوش خواهند کشید . و فرزندانو برادرانش گریبان در مرگش خواهند درید . و زن و عیالش گیسو پریشان خواهند نمود .
و او
را در قبر تنها خواهند گذاشت و به میان مال و اسباب اندوخته او خواهند افتاد .
این سیل متفق بکند روزی این درخت*** وین باد مختلف بکشد روزی این چراغ
و تامل کند که شاید تخته تابوت او امروز در دست نجار باشد . یا کفن او از دستگازر [رختشوی] بر آمده باشد . و خشت لحد او از قالب در آمده باشد . پس چاره درکار خود کند و با خود گوید :
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش*** کی روی ره ، زکه پرسی ، چه کنی ، چون باشی
ضد طول امل ، قصر امل است ، که کم امیدی به دنیا باشد . و آن شعار اهل ایمان ، وسیرت خوبان و نیکان است .
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «چون صبح کنی فکر شب را مکن . و چون شام کنی فکر صباح خود را مکن . و ذخیره بردار از دنیای خود برای آخرت . واز زندگانی برای مرگ . و از صحت مندی برای روز بیماری ، زیرا نمیدانی که : فردا بر توچه وارد خواهد شد و نام تو در میان چه طائفهای خواهد بود» . (1)
سال دیگر را که میداند حساب*** تا کجا شد آنکه با ما بود پار
فرمود : «به خدایی که جان من در دست اوست که هرگز چشم را نگشودم که امیدبر هم نهادن آن را داشته باشم . و هرگز لقمه به دهان نبردم که امید فرو بردن آن را پیشاز مرگ داشته باشم
1) 3. الترغیب و الترهیب ، ج 4 ، ص 243
.
ای فرزندان آدم ! اگر عقل و هوش دارید خود را از بزرگان نشمارید . به خدایی که جان من در دست اوست که آنچه به شما وعده داده شده هر آینه خواهد آمد و شماهیچ چاره نمیتوانید کرد» . (1)
و مروی است که : «شامگاهی آن حضرت بیرون آمد و روی مبارک به مردمان کردو فرمود : ای مردم ! چرا از خدا شرم نمیکنید ؟ عرض کردند : یا رسول الله چه رویداده ؟ فرمود : جمع میکنید آنچه را که نخواهید خورد . و امید دارید چیزی را که به آننخواهید رسید . بنا میکنید جایی را که در آن نخواهید نشست» . (2)
در زمین مردمان خانه مکن*** کار خود کن کار بیگانه مکن
روزی به عرض آن حضرت رسید که : اسامه کنیزی به وعده یک ماه خریده است .
فرمود : «ان اسامة لطویل الامل» . یعنی : «به درستی که اسامه بسیار دراز امید است که امیدحیات یک ماه به خود دارد» . (3)
و مخفی نماند که : مردمان در طول امل و قصر امل مختلفاند . گروهی هرگز خیالمرگ به خود نمیکنند . و تصور مردن پیرامون خاطرشان نمیگردد . و چنان در شهواتدنیویه فرو رفتهاند که گویا هرگز مرگی از برای ایشان نیست . و تهیه اسباب زندگانیدائمی میبینند و آرزوی ایشان به جایی منقطع نمیگردد .
و طایفهای دیگر هستند که : گاهی خیال مردن میکنند اما امید زندگانی تا سن طبیعیرا دارند و در کمتر از آن ، مرگ را از برای خود تصور نمینمایند و به
تحصیل اسبابمعیشت صد سال و دویستسال میپردازند . بلکه گاه است که با وجود اینکه میدانندآنچه دارند کفایت گذران عمر طبیعی را میکند باز در صدد جمع زیادتر هستند غافل ازاینکه :
تو را این قدر تا بمانی بس است*** چو رفتی جهان جای دیگر کس است
و قومی دیگر این قدر از عمر را به خود توقع ندارند . بلکه امید زیاده از عمری کهبسیاری از مردم میکنند ندارند و همچنین تا به کسی میرسد که : فکر زیاده از یکسالرا نمیکند و امید سال آینده را به خود ندارد . و چنین کسی در زمستان تدارک تابستانخود میبیند و در تابستان فکر زمستان میکند . و چون از تحصیل قوت سال خود فارغشد به عبادت میپردازد . و از آن بهتر کسی است که : در فکر بیش از یک شبانه روز نیست و هرگز فکر فردای خود نمیکند . و از این بالاتر آن است که همیشه اوقات مرگدر نظر او حاضر است . و چنین کسی هر نمازی که میکند نماز وداع کنندگان دنیاست .
«حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله از حقیقت ایمان ، از یکی از صحابه سؤالکرد . عرض کرد که : هرگز قدمی بر نمیدارم که امید برداشتن قدمی دیگر داشته باشم» . (1)
و اکثر مردمان ، خاصه در این زمان ، طول امل بر ایشان غالب شده و چنان از فکرمردن بیرون رفتهاند که هرگز آن را از برای خود گمان نمیکنند . و عجبتر آنکه : هر چهسن ایشان زیادتر میشود و به سفر آخرت نزدیکتر میگردند حرص و طول امل
1) 7. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 390 .
ایشانزیادتر میشود ، همچنان که در اکثر پیران عصر مشاهده میکنیم .
مار بودی اژدها گشتی دگر*** یک سرت بود این زمانی هفتسر
و از این غافلاند که : انسان چون از مادر متولد شد هر نفسی که میکشد قدمی به قبرنزدیک میشود . و چون ایام جوانی گذشت هر روز چشم او ضعیف ، و قوای او بهتحلیل میرود . پس کسی که سن او به حدود چهل سالگی رسید دیگر فکر دنیا کردن اواز غفلت و فریب شیطان است ، زیرا ایام لذت و کامرانی گذشت و روزگار نشاط وشادمانی سرآمد . هر روز عضوی از او کوچ میکند ، و هر سالی قوتی از او بار سفرنیستی میبندد ، و آن بیچاره از این غافل و در فکر باطل است .
چو دوران عمر از چهل در گذشت*** مزن دست و پا کآبت از سرگذشت
چو باد صبا بر گلستان وزد ***چمیدن (1)درخت جوان را سزد
نزیبد تو را با جوانان چمید*** که بر عارضت صبح پیری دمید
نشاط آنکه از تو رمیدن گرفت*** که شامتسپیده دمیدن گرفت
تو را برف بارید بر پرّ زاغ*** نشاید چو بلبل تماشای باغ
تو را تکیه ، ای جان من بر عصاست*** دگر تکیه بر زندگانی خطاست
دریغا که فصل جوانی گذشت*** به لهو و لعب زندگانی گذشت
دریغا چنان روح پرور زمان*** که بگذشتبر ما چو برق یمان
جوانی شد و زندگانی نماند*** جهان کوهمان چون جوانی نماند
بنال ای کهن بلبل سالخورد*** که رخساره سرخ گل گشت زرد
چو تاریخ پنجه برآمد به سال***
1) 8. خرامیدن ، راه رفتن به ناز و کرشمه
دگر گونه شد بر شتابنده حال
گهی دل به رفتن گرایش کند*** گهی خواب را سر ستایش کند
سر از لهو پیچید و گوش از سماع*** که نزدیک شد کوچ گه را وداع
و هان ! تا نگویی که من از طول امل خالیم و فریب شیطان نخوری .
بدان که : هر که زیادتر از آنچه ضروری یک سال است جمع میکند طول امل دارد .
و همچنین هر که امور او متفرق و با مردم معامله و محاسبه دارد که زمان آن طولمیکشد و دادنی و گرفتنی دارد و با وجود این ، مضطرب نیست طویل الامل است .
و علامت قصر امل آن است که : امور خود را جمع آوری نماید ، مانند : کسی کهاراده سفری دارد و باید سعی از برای جمع قوت زیادتر از یک سال بلکه چهل روز خودرا نکند . و سایر اوقات خود را صرف تعمیر خانه آخرت ، و طاعت و عبادت نماید و بارخود را سنگین ننماید که در وقت رفتن ، دست و پای خود را گم کند .
بار چندان بر این ستور آویز*** که نمانی در این گریوه (1)تیز
چنان بساط امل پهن کن در این وادی*** که دست و پا نکنی گم ، به وقتبرچیدن
بدان که : معالجه مرض طول امل ، یاد مرگ و خیال مردن است ، زیرا یاد مرگ ، آدمی را از دنیا دلگیر و دل را از دنیا سیر میسازد .
و از این جهتحضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود :
1) 9. گردنه .
«بسیار یاد آوریدشکننده لذتها را . عرض کردند : یا رسول الله ! آن چیست ؟ فرمود : موت است ، و هیچبندهای نیست که حقیقت آن را یاد کند مگر اینکه وسعت دنیا بر او تنگ میشود . و اگرشدت و المی دارد و دل او به سبب امری از دنیا تنگ شده است گشاده میگردد» . (1)
و به آن حضرت عرض کردند که : «آیا کسی با شهدای احد محشور خواهد شد ؟ فرمود : بلی کسی که شبانه روزی بیست مرتبه مرگ را یاد کند» . (2)
و فرمود : «کسی که شایسته عنایت و دوستی حق - سبحانه و تعالی - شود ، و سزاوارسعادت گردد ، اجل پیش چشم او آید ، و همیشه در برابر او باشد ، و امل و امید دنیا بهپشتسر وی رود - یعنی همیشه در فکر مرگ باشد و هیچ در یاد امور دنیوی و اسبابزندگانی نباشد - . و چون کسی مستحق شقاوت و دوستی شیطان شود و شایسته آن باشدکه : شیطان متولی امور و صاحب اختیار او باشد بر عکس آن میشود . یعنی امل به پیشچشم وی آید و اجل به پشتسر او رود» . (3)
روزی از آن سرور پرسیدند که : «بزرگترین و کریمترین مردم کیست ؟ فرمود : هر کهبیشتر در فکر مردن باشد . و زیادتر مستعد و مهیای مرگ شده باشد . ایشاناند زیرکان کهدریافتند شرف و بزرگی دنیا و کرامت و نعمت آخرت را» . (4)
و از آن جناب مروی است که فرمود : «چارهای از مردن نیست ، مرگ آمد با
آنچهدر آن هست . و آورد روح راحت و رو آوردن مبارک را به بهشتبرین برای کسانیکه اهل سرای جاویدند که سعیشان از برای آنجا ، و شوقشان به سوی آن بود» . (1)
و فرمود که : «مرگ تحفه و هدیه مؤمن است» . (2)
بلی :
چون از اینجا وارهد آنجا رود*** در شکر خانه ابد ساکن شود
گوید آنجا خاک را «میبیختم» (3)*** زین جهان پاک میبگریختم
ای دریغا پیش از این بودی اجل***تا عذابم کم بدی اندر «وحل» (4)
از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «چون جنازه کسی رابرداری فکر کن که گویا تو خود آن کس هستی که در تابوت است و آن را برداشتهاند . و خود را چنان فرض کن که : به عالم آخرت رفتهای و از پروردگار خود مسئلتنمودهای که تو را به دنیا برگرداند . و سؤال تو را پذیرفته و تو را دوباره به دنیا فرستادهاست . ببین که چه خواهی کرد و چه عمل از سر خواهی گرفت» . (5)
پس فرمود : «ای عجب از قومی که از اول تا به آخر ایشان را گرفتهاند و محبوسساختهاند و ندای کوچ رحیل ایشان بلند شده و ایشان مشغول بازی هستند» . (6)
ابو بصیر به خدمت آن حضرت شکایت کرد از وسواسی ، که او را در امر دنیا عارضمیشد . حضرت فرمود : «ای ابو محمد ! یاد آور زمانی را که بندهای اعضای تو در قبر ازیکدیگر جدا خواهد شد و دوستان تو ، تو را در قبر خواهند گذاشت و سر آن را
خواهندپوشید و تو را تنها در آنجا خواهند گذاشت و به خانههای خود برخواهند گشت و کرماز سوراخهای بینی تو بیرون خواهد آمد و مار و مور زمین گوشتبدن تو را خواهندخورد . و هرگاه این معنی را متذکر شوی امور دنیا بر تو سهل و آسان خواهد شد .
ابو بصیر میگوید : به خدا قسم که هر وقت غم و اندوهی از امر دنیا به من میرسیدچون به فکر اینها میافتادم از آن فارغ میشدم و دیگر از برای من غصه از امر دنیاباقی نمیماند» . (1)
و فرمود که : «یاد مرگ ، خواهشهای باطل را از دل زایل میکند . و گیاههای غفلترا میکند . و دل را به وعدههای الهی قوی و مطمئن میگرداند . و طبع را رقیق و نازکمیسازد . و هوا و هوس را میشکند . و آتش حرص را فرو مینشاند . و دنیا را حقیر وبیمقدار میسازد . و بعد از آن فرمود : این معنی سخنی است که پیغمبر - صلی الله علیهو آله - فرمود : «تفکر ساعة خیر من عبادة سنه» . یعنی : «فکر کردن یک ساعت ، بهتر استاز عبادت یک سال» . (2)
و این در وقتی است که آدمی طنابهای خیمه خود را از دنیا بکند و در زمین آخرتمحکم ببندد . و شک نداشته باشد که کسی که این چنین ، مرگ را یاد کند رحمتبر اونازل میشود .
و بعد از آن فرمود که : «مرگ ، اول منزلی است از منازل آخرت و آخر منزلی استاز منازل دنیا ، پس خوشا به حال
کسی که در منزل اول او را اکرام کنند» . (1)
بلی ای برادر ! عجب و هزار عجب از کسانی که مرگ را فراموش کردهاند و از آنغافل گشتهاند و حال اینکه از برای بنیآدم امری از آن یقینیتر نیست . و هیچ چیز از آنبه او نزدیکتر و شتابانتر نیست .
«اینما تکونوا یدرککم الموت و لو کنتم فی بروج مشیدة» .
یعنی : «هر جا که بوده باشیدمرگ شما را در خواهد یافت اگر چه در برجهای محکم داخل شده باشید» . (2)
کدام باد بهاری وزید در آفاق***که باز در عقبش نکبتخزانی نیست
مروی است که : «هیچ خانوادهای نیست مگر اینکه ملک الموت شبانه روزی پنجمرتبه ایشان را بازدید مینماید» . (3)
و عجب است که : آدمی خیره سر ، یقین به مرگ دارد و میداند که چنین روزی بهاو خواهد رسید و باز از خواب غفلتبیدار نمیشود و مطلقا در فکر کار ساختن آنجانیست .
خانه پر گندم و یک جو نفرستاده به گور*** غم مرگت چو غم برگ زمستانی نیست
و بالجمله مرگ ، قضیهای است که : بر هر کسی وارد میشود . و کسی را فرار از آنممکن نیست . پس نمیدانم که این غفلت چیست ! بلی : کسی که داند عاقبت امر او مرگاست . و خاک ، بستر خواب او ، و کرم و مار و عقرب انیس و همنشین او ، و قبر محلقرار او خواهد بود ، و زیر زمین جایگاه او ، و قیامت وعدهگاه او ، سزاوار آن است که :
حسرت و ندامت
او بسیار ، و اشک چشمش پیوسته بر رخسار او جاری باشد . و فکر وذکر او منحصر در همین بوده ̠و بلیه او عظیم ، و درد دل او شدید باشد .
آری :
خواب خرگوش و سگ اندر پی خطاست*** خواب خود در چشم ترسنده کجاست
و خود را از اهل قبر بداند و از خیل مردگان شمارد ، زیرا هر چه خواهد آمد نزدیکاست . و دور آن است که نیاید .
این خانه که خانه و بال است*** پیداست که وقف چند سال است
انگار که «هفتسبع» (1)خواندی*** یا هفت هزار سال ماندی
آخر نه اسیر بایدت گشت*** چون هفت هزار سال بگذشت
چون قامت ما برای غرق است*** کوتاه و دراز او چه فرق است
بلی : غفلت مردم از مردن به جهت فراموشی ایشان از آن و کم یاد کردن آن است . واگر کسی هم گاهی آن را یاد کند یاد آن میکند به دلی که گرفتار شهوتهای نفسانیه وعلایق دنیویه است . و چنین یادی سودی نمیدهد بلکه باید مانند کسی بود که سفردرازی اراده کرده باشد که در راه آن بیابانهای بیآب و گیاه ، یا دریای خطرناک باشد ، و فکری به غیر از فکر آن راه ندارد . کسی که به این نحو بیاد مردن افتد و مکرر یاد آنکند در دل او اثر میکند . و به تدریج نشاط او از دنیا کم میشود . و طبع او از دنیا منزجرمیگردد . و از آن دل شکسته میشود . و مهیای سفر آخرت میگردد . و بر هر طالبنجاتی
1) 25. یعنی : هفت هفتم . اشاره به این است که همه چیز را خواندی
لازم است که هر روز ، گاهی مردن را یاد آورد . و زمانی متذکر گردد از امثال واقران و برادران و یاران و دوستان و آشنایان را که رفتهاند و در خاک خفتهاند و ازهمنشینی همصحبتان خود پا کشیدهاند و در وحشت آباد گور تنها مانده ، از فرشهایرنگارنگ گذشته ، و بر روی خاک خوابیدهاند . و یاد آورد خوابگاه ایشان را دربستر خاک . و به فکر صورت و هیئت ایشان افتد . و آمد و شد ایشان را با یکدیگر به خاطر گذراند . و یاد آورد که : حال چگونه خاک ، صورت ایشان را از همریخته و اجزایایشان را در قبر از هم پاشیده ، زنانشان بیوه گشته و گرد یتیمی بر فرق اطفالشان نشسته ، اموالشان تلف ، و خانهها از ایشان خالی مانده ، و نامهاشان از صفحه روزگار بر افتاده .
پس یک یک از گذشتگان را به خاطر گذراند . و ایام حیاتشان را متذکر شود . و خندهو نشاط او را فکر کند . و امید و آرزوهای او را یاد آورد . و سعی در جمع اسبابزندگانیش را تصور نماید . و یاد آورد پاهای او را که به آنها آمد و شد مینمود کهمفاصل آنها از هم جدا شده . و زبان او را که با آن با یاران سخن میگفت چگونهخورش مار و مور گشته و دهان او را که خندههای قاه قاه مینمود چگونه از خاک پرشده . و دندانهایش خاک گشته . و آرزوهایش بر باد رفته .
چند استخوان که هاون دوران روزگار*** خوردش چنان بکوفت
که مغزش غبار کرد
ای جان برادر ! گاهی بر خاک دوستان گذشته گذری کن ، و بر لوح مزارشان نگاهاعتباری نمای . ساعتی به گورستان رو و تفکر کن که در زیر قدمتبه دو ذرع راه چهخبر ، و چه صحبت است . و در شکافهای «زهره شکاف» (1)قبر چه و لوله و وحشتاست . همجنسان خود را بین که با خاک تیره یکسان گشته . و دوستان و آشنایان را نگرکه ناله حسرتشان از فلک گذشته . ببین که : در آنجا رفیقاناند که ترک دوستی گفته ودوستاناند که روی از ما نهفته . پدران مایند مهر پدری بریده . مادراناند دامن از دستاطفال کشیده ، طفلان مایند در دامن دایه مرگ خوابیده ، فرزندان مایند سر بر خشت لحدنهاده ، برادراناند یاد برادری فراموش کرده ، زنان مایند با شاهد اجل دست در آغوشکرده و گردن کشاناند سر به گریبان مذلت کشیده ، سنگدلاناند به سنگ قبر ، نرم و هموارگشته ، فرمانروایاناند در عزای نافرمانی نشسته ، جهانگشایاناند در حجله خاک در برروی خود بسته ، تاجداراناند نیم خشتی بزیر سر نهاده ، لشکرکشاناند تنها و بیکسمانده ، یوسف جمالاناند از پی هم به چاه گور سرنگون ، نکورویاناند در پیش آئینهمرگ زشت و زبون ، نوداماداناند به عوض زلف عروس ، مار سیاه بر گردن پیچیده ، نو عروساناند به جای سرمه ، خاک گور در چشم کشیده ، عالماناند اجزای کتابوجودشان از هم پاشیده ، وزیراناند «گزلک» (2)مرگ ، نامشان را از دفتر روزگار تراشیده ، تاجراناند بیسود و سرمایه در حجره قبر افتاده ، سوداگراناند سودای سود
از سرشان دررفته ، زارعاناند مزرع عمرشان خشک شده ، دهقاناناند دهقان قضا بیخشان برکنده ، پس خود به این ترانه دردناک مترنم شو :
چرا دل بر این کاروانگه نهیم*** که یاران برفتند و ما بر رهیم
تفرج کنان ، بر هوا و هوس*** گذشتیم بر خاک بسیار کس
کسانی که از ما به غیب اندرند*** بیایند و بر خاک ما بگذرند
پس از ما همی گل دهد بوستان*** نشینند با یکدیگر دوستان
دریغا که بیما بسی روزگار*** بروید گل و بشکفد نوبهار
بسی تیر و دی ماه و اردی بهشت*** بیاید که ما خاک باشیم و خشت
جهان بین که با مهربانان خویش*** ز نامهربانی چه آورد پیش
چه پیچی در این عالم پیچ پیچ*** که هیچ است از آن سود و سرمایه هیچ
درختی استشش پهلو و چار بیخ*** تنی چند را بسته بر چار میخ
مقیمی نبینی در این باغ کس*** تماشا کند هر کسی یک نفس
و بعد از این در احوال خود تامل کن که تو نیز مثل ایشان در غفلت و جهلی . یادآور زمانی را که : تو نیز مثل گذشتگان عمرت به سرآید و زندگیتبه پایان رسد ، خارنیستی به دامن هستیت در آویزد و منادی پروردگار ندای کوچ در دهد ، و علامت مرگاز هر طرف ظاهر گردد و اطباء دست از معالجهات بکشند ، و دوستان و خویشان تویقین به مرگ کنند ، اعضایت از حرکتباز ماند ، و زبانت از گفتن بیفتد ، و عرق حسرتاز جبینتبریزد ، و جان عزیزت بار سفر
نیستی بربندد ، و یقین به مرگ نمایی . از هرطرف نگری دادرسی نبینی . و از هر سو نظر افکنی فریاد رسی نیابی ، ناگاه ملک الموت بهامر پروردگار درآید و گوید :
که هان ! منشین که یاران برنشستند*** «بنه برنه» (1)که ایشان رختبستند
و خواهی نخواهی چنگال مرگ بر جسم ضعیفت افکند و قلاب هلاک بر کالبدنحیفت اندازد و میان جسم و جانت جدایی افکند ، و دوستان و برادران ناله حسرت درماتمتساز کنند . و احبا و یاران به مرگت گریه آغاز کنند . پس بر تابوت تخته بندتسازند و خواهی نخواهی به زندان گورت درآورند . و در استخلاص بر رویتبر بندند ودوستان و یارانت «معاودت» (2)نمایند ، و تو را تنها در وحشتخانه گور بگذارند .
و چون چندی به امثال این افکار پردازی به تدریجیاد مرگ در برابر تو همیشهحاضر میگردد . و دلت از دنیا و آمال آن سیر میشود . و مستعد سفر آخرت میگردی .
و هان ، هان ! از یاد مرگ ، مگریز و آن را از فکر خود بیرون مکن که آن خودخواهد آمد .
چنان که خدای - تعالی - میفرماید :
«قل ان الموت الذی تفرون منه فانه ملاقیکم» .
یعنی : «بگو به مردمان که : موت ، آن چنان که از او میگریزید او شما را در مییابد و بهملاقات شما میرسد» . (3)
و ملاحظه کن حکایت جناب سید انبیاء را به ابوذر غفاری که فرمود : «ای اباذر ! غنیمتشمار پنج چیز را پیش از رسیدن پنج چیز :
جوانی خود را غنیمت دان پیش ازآنکه ایام پیری در رسد . و صحتخود را غنیمت دان پیش از آنکه بیماری ، تو رافرو گیرد . و زندگانی خود را غنیمت دان پیش از آنکه مرگ ، تو را دریابد . و غنایخود را غنیمتشمار پیش از آنکه فقیر گردی . و فراغتخود را غنیمت دان پیش ازآنکه به خود مشغول شوی» . (1)
پیش از آن «کت» (2)برون کنند از ده*** رختبر گاو و بار بر خر نه
حضرت رسول صلی الله علیه و آله چون از اصحاب خود غفلت را مشاهده فرمودی فریاد برکشیدی که : «مرگ ، شما را در رسید و شما را فرو گرفت ، یا به شقاوت یا به سعادت» . (3)
مروی است که : «هیچ صبح و شامی نیست مگر اینکه منادی ندا میکند که :
«ایها الناس ! الرحیل ، الرحیل» . (4)
آوردهاند که : «در بنی اسرائیل مردی بود جبار ، با اموال بیشمار و غرور بسیار ، روزی با یکی از حرم ، خلوت نموده بود که شخصی با هیبت و غضب داخل شد . آنمرد غضباک شده گفت که : تو کیستی و که تو را اذن دخول داده ؟ گفت : من کسی هستمکه احتیاج به اذن دخول ندارم . و از سطوت ملوک و سلاطین نمیترسم . و هیچگردن کشی مرا منع نمیتواند کرد . پس لرزه بر اعضای آن مرد افتاد و از خوف بیهوششد . بعد از ساعتی سر برداشت در نهایت عجز و شکستگی گفت : پس تو ملک الموتی ؟ گفت : بلی .
گفت : آیا مهلتی هست که من فکری از برای روز سیاه خود کنم ؟ گفت :
«هیهات انقطعت مدتک و انقضت انفاسک فلیس فی تاخیرک سبیل» .
یعنی : «مدتزندگانی تو تمام شد و نفسهای تو به آخر رسیده . گفت : مرا به کجا خواهی برد ؟ عزرائیلگفت : به جانب عملی که کردهای . گفت : من عمل صالحی نکردهام و از برای خودخانهای نساختهام . گفت : ترا میبرم به سوی آتشی که پوست از سر میکند» . (1)
حضرت عیسی علیه السلام کاسه سری را دید افتاده پایی بر آن زده گفت : «به اذنخدا تکلم کن و بگو چه کس بودی . آن سر به تکلم آمده گفت : یا روح الله ! من پادشاهعظیم الشانی بودم ، روزی بر تختخود نشسته بودم و تاج سلطنتبر سر نهاده و خدم وحشم و جنود و لشکر در کنار و حوالی من بود ، ناگاه ملک الموت بر من داخل شد . بهمجرد دخول ، اعضای من از همدیگر جدا شده و روح من به جانب عزرائیل رفت . وجمعیت من متفرق گردید . ای پیغمبر خدا ! کاش هر جمعیتی اول متفرق باشد» . (2)
فغان کاین ستمکاره «گوژ» (3)پشت*** یکی را نپرورد کاخر نکشت
سر سروران رو به خاک اندراست*** تن پاکشان در «مغاک» (4)اندر است
از آن خسروان خوار و فرسوده بین*** به خاک سیه توده (5)در توده بین
چراغی نیفروخت گیتی به مهر*** که آخر «نیندود» (6)دودش به چهر
نیفشاند تخمی کشاورز دهر*** که ندرود بیگاهش از داس قهر
نهالی در این
باغ سربر نزد*** که دهرش به کین اره بر سر نزد
سری را زمانه نیفراخته*** که پایانش از پا نینداخته
کجا شامگه اختری تابناک*** برآمد که نامد سحرگه به خاک
از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «هیچ صبحی طلوعنمیکند و هیچ شامی شفق غروب نمینماید مگر اینکه دو فرشته به چهار ندا جوابیکدیگر را میدهند : یکی از ایشان میگوید که : کاش این خلق آفریده نمیشدند . ودیگری میگوید که : ای کاش که چون آفریده شدند میدانستند که از برای چه آفریدهشدند . باز اولی میگوید : ای کاش ، حال که ندانستند از برای چه آفریده شدند هر قدریکه دانستند به آن عمل میکردند . باز دومی میگوید که : ای کاش ، چون به آنچه دانستندو عمل نکردند توبه میکردند از آنچه کردهاند» . (1)
«به درستی که : بنده را به جهتیک گناه ، از گناهانی که کرده صد سال حبس میکنند و او نگاه میکند به حورانی که در بهشت از برای او آماده شده است که به ناز و نعمت مشغولاند و او حسرت میبرد» . (2)
و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمودند که : «دندان خود را به خنده ظاهرمساز و حال آنکه اعمال قبیحه از تو صادر شده باشد . و شب ایمن مخواب و حال اینکهگناه از تو سر زده باشد» . (3)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «خداوند عالم حکمیفرموده است که هیچ نعمتی را که به بنده عطا فرمود از او زایل نسازد تا گناهی از
اوسرزند که مستحق سلب آن نعمتشود» . (1)
و فرمود : «به درستی که بنده گناهی میکند و به آن سبب روزی از او منع میشود» . (2)
از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «خدای - تعالی - میفرماید : هر بنده که خواهش نفس خود را بر طاعت من اختیار نمود کمتر چیزی که بهاو میکنم او را از لذت مناجات خود محروم میسازم» . (3)
و فرمود : «کسی که قصد معصیتی نماید زنهار ، که پیرامون آن نگردد ، زیرا باشد کهاز بنده گناهی سرزند و پروردگار عالم او را ببیند پس بفرماید قسم به عزت و جلالخودم که بعد از این هرگز تو را نمیآمرزم» . (4)
و فرمود : «هیچ رگی در بدن آدمی نمیجهد و هیچ مصیبت و درد سر و مرضینیست مگر به واسطه گناهی که صادر شده است» . (5)
و فرمود : «به درستی که بنده گناه میکند پس به سبب آن از نماز شب محروممیگردد . و به درستی که عمل بد زودتر بر صاحب خود اثر میکند از کارد در گوشت» . (6)
و از حضرت امام موسی علیه السلام مروی است که : «بر خدا حتم است که در هرخانه که معصیت او شود آن خانه را ویران سازد تا آفتاب بر زمین آن بتابد و آن راپاک سازد» . (7)
و آیات و اخبار در این معنی بسیار است . و زنهار ، کسی چنان گمان نکند که : ممکناست اثر گناهی که کرده باشد به او نرسد و به وبال آن گرفتار نشود ، زیرا این
1) 4. کافی ، ج 2 ، ص 273 ، ح 22 .
2) 5. کافی ، ج 2 ، ص 270 ، ح 8 .
3) 6. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 48 .
4) 7. کافی ، ج 2 ، ص 272 ، ح 17 .
5) 8. کافی ، ج 2 ، ص 269 ، ح 3 .
6) 9. بحار الانوار ، ج 73 ، ص 330 ، ح 13 . و کافی ، ج 2 ، ص 272 ، ح 16 .
7) 10. بحار الانوار ، ج 73 ، ص 331 ، ح 15 . و کافی ، ج 2 ، ص 272 ، ح 18
امری استمحال . و چگونه محال نباشد و حال اینکه خدا از ترک اولایی که از پیغمبران سرزدنگذشت و از ایشان مؤاخذه فرمود . پس چگونه از گناهان عظیمه و معاصی کبیره که ازدیگران سرزند میگذرد . بلی از سعادت پیامبران این بود که مؤاخذه ایشان را به عالمقیامت نیفکند و در دنیا ایشان را مؤاخذه فرمود ، اما اشقیا را مهلت میدهد تا بار خود راسنگین نمایند و ایشان را در آخرت به بدترین عذابها معذب سازد . آیا به گوشت نرسیدهکه پدرت آدم که طینت او به ید قدرت الهی سرشته و مسجود ملائکه ملکوت گشتهبود به واسطه یک ترک اولایی او را از بهشت راندند . و چون از آنچه را که از او نهیشده بود خورد همه «حلل» (1)و زیور بهشتی از بدن او افتاد و عورت او ظاهر شد . وهمان لحظه جبرئیل فرود آمده تاج از سر او بر گرفت و از بالای عرش به او و حوا ندارسید که : از نزدیک من دور شوید و از جوار من فرو روید ، زیرا کسی که معصیت مرانمود لایق جوار من نیست . پس آدم با دیده پرنم به جانب حوا نگریست و گفت : ایناول شومی معصیت است که ما را از جوار دوست دور افکند .
مروی است که : «آدم بعد از آن الم ، دویستسال بر گناه خود گریه کرد تا خدا توبهاو را قبول فرمود و از ترک اولای او گذشت» . (2)
پس هرگاه مؤاخذه او در مکروهی که از یکی از برگزیدگان بارگاه او صادر شد چنینباشد پس چگونه خواهد بود
حال دیگران که هر روز گناهان بسیار از ایشان سر میزند ؟
بدان که : ضد اصرار بر معاصی ، توبه و پشیمانی است . و اصل «توبه» به معنی بازگشتو رجوع است . و مراد در اینجا بازگشتبه خداستبه خالی ساختن دل از قصدمعصیت ، و رجوع از دوری از درگاه الهی به قرب و نزدیکی . و حاصل آن ترکمعاصی است در حال ، و عزم بر ترک آنها در آینده ، و تلافی تقصیرات . و حقیقت توبهبه سه چیز متحقق میگردد :
اول : به قوت ایمان و نور یقین ، زیرا هرگاه بندهای را ایمان به خدا و اعتقاد به پیغمبراو باشد و به فرموده ایشان اعتماد داشته باشد و بداند گناهی که از او صادر شده حجابی است میان او و آنچه خدا وعده فرموده است از سعادات دنیویه و اخرویه و مراتبعالیه و درجات متعالیه ، البته آتش پشیمانی در دل او افروخته میشود . و از یاد معاصیگذشته متالم میگردد . و اگر ایمان او سست و اعتقاد او نادرستباشد از این حالت ، خالی ، و پشیمانی که یکی از اجزای توبه است از برای او حاصل نمیگردد .
دوم : به پشیمانی و ندامت از کرده خود ، به این معنی که : دل به یاد آنچه از او صادرشده از گناهان متالم و محزون شود و آرزو کند که : ای کاش ! آن عمل از او صادر نشدهبود . و به سبب صدور آن قرین تاسف و الم باشد . و این نتیجه یقین سابق است ، زیرامادامی که یقین
به این که به واسطه معصیتبه درجه هلاکت میرسی نداشته باشیپشیمانی از برای تو حاصل نمیگردد .
سوم : ترک آنچه مرتکب آن است از معصیت در حال ، و عزم بر ترک آن در تتمهعمر خود ، و قصد تلافی تقصیری که از او صادر شده ، و این نتیجه پشیمانی مذکوراست . پس مادامی که این امر متحقق نشود توبه حاصل نمیگردد .
و بعضی توبه را عبارت از این سه میدانند . و جمعی دیگر میگویند : توبه همانندامت و پشیمانی است و یقین مذکور مقدمه آن و ترک در مستقبل ثمره آن است .
و بنابر این قول ، اشکالی لازم نمیآید در خصوص کسی که معصیتی از او صادر شدهباشد و بعد از این مقدور او نباشد مثل آن معصیت ، مثل کسی که زنا کرده باشد و بعدعنین شده باشد . یا چنان پیر شده باشد که دیگر صدور زنا از او متصور نباشد . یا گناهیدیگر کرده باشد که بعد از توبه چندان زنده نماند که دیگر تواند آن گناه را بکند . زیراکه اگر چنین شخصی را نتوان گفت که در تتمه عمر ، آن گناه را ترک کرده و لیکن ندامتو پشیمانی بر گذشته در حق او ممکن است . پس اگر توبه ، همان پشیمانی باشد از برایچنین شخصی توبه میسر باشد و توبه او مقبول خواهد شد .
و لیکن بنابر قول اول ، که ترک معصیت در مستقبل کرده باشد لازم نمیآید که ازبرای این شخص توبه میسر نباشد ، زیرا ترک گناه در وقتی صورت میپذیرد که قدرتبر
آن داشته باشد . و کسی که نتواند گناهی را بکند نمیگویند آن را ترک کرد . و اینمنافی ظاهر شرع است .
و از اخبار مستفاد میشود که : «توبه قبول میشود اگر چه این قدر زنده نماند کهدیگر نتواند آن معصیت را بکند» . (1)
و بعضی وجوهی چند در دفع این اشکال بنابر این قول گفتهاند ، که چندان فایدهایدر ذکر آنها نیست . و ظاهر این است که : توبه ، همان ندامت و پشیمانی برگذشته استباعزم ترک در آینده ، در صورت قدرت و امکان . و اما نفس ترک کردن آن ، ثمره توبه است .
بدان که : توبه از معاصی ، سرمایه سالکین و اول مقامات دین است . مشرق (2)و نورقرب پروردگار عالمیان ، و کلید استقامت در راه دین و ایمان است . موجب محبتحضرت باری ، و سبب نجات و رستگاری است .
خدای - تعالی - میفرماید :
«ان الله یحب التوابین» .
یعنی : «به درستی که خداتوبه کنندگان را دوست میدارد» . (3)
و از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «توبه کننده ، دوستخدااست . و توبه کننده از گناه ، مانند کسی است که هیچ گناهی از برای او نباشد» . (4)
و حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود که : «خداوند - تبارک و تعالی - خوشحالتر میشود به توبه بنده خود از مردی که در شب تار در بیابانی مرکب و توشهخود را گم کرده باشد و ناگاه آن را بیابد» . (5)
و از حضرت
امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «به درستی که خدای - تعالی - دوست دارد از بندگان پرگناه خود ، توبه را» . (1)
و فرمود که : «چون بنده ، توبه نصوح و خالص کند خدا دوست میدارد آن را . پسمیپوشاند آن گناه را از او . شخصی عرض کرد که : چگونه میپوشاند ؟ فرمود : آن گناهرا از یاد دو ملکی که مینویسند میبرد و وحی مینماید به اعضا و جوارح او و به زمینیکه آن گناه را در آن کرده که بپوشانید بر او گناهان او را . و هیچ چیز یافت نمیشود کهگواهی دهد بر او به هیچ گناهی» . (2)
و فرمود که : «خدای - تعالی - سه چیز از برای توبه کنندگان قرار داده ، است که اگریکی از آنها را به جمیع اهل آسمان و زمین عطا میفرمود به سبب آن نجات مییافتند :
اول آنکه : فرمود : خدا توبه کنندگان را دوست دارد .
دوم آنکه : خبر داده است که : فرشتگان حاملین عرش ، و فرشتگانی که در حولعرشاند طلب آمرزش میکنند از برای کسانی که توبه کردهاند .
سوم آنکه : آمرزش و رحمتخود را از برای کسی که توبه کند قرار داده است» . (3)
و حضرت امام موسی کاظم علیه السلام فرمود که : «دوستترین بندگان به سویخدا ، توبه کنندگاناند» . (4)
و مخفی نماند که : توبه کردن از همه گناهان واجب استبه اجماع جمیع امت ، وصریح آیات قرآنیه . چنان که خدای - تعالی - فرماید :
و توبوا الی الله جمیعا ایه المؤمنون لعلکم تفلحون» .
یعنی : «ای مؤمنان ! همه توبه کنید و بازگشت نمایید به سویخدا ، شاید که رستگار شوید» . (1)
و میفرماید :
«یا ایها الذین آمنوا توبوا الی الله توبة نصوحا عسی ربکم ان یکفر عنکم سیئاتکم» .
یعنی : «ای گروهی که ایمان آوردهاید توبه کنید به سوی خدا توبه کردنی کهنصوح باشد ، شاید که پروردگار شما بپوشاند بدیهای شما را» . (2)
و مراد از «توبه نصوح» ، توبه خالص است ، که از جمیع شوائب و اغراض ، از حبجاه و مال و خوف از مردمان ، یا عدم قدرت بر گناه ، خالی بوده باشد .
و اخبار بیحد و حصر نیز در وجوب توبه از هر گناهی وارد شده . (3)و عقل سلیم ، وطبع مستقیم نیز دلالتبر وجوب آن میکند ، زیرا شکی نیست که : هر چیزی که رسیدنبه سعادت ابدیه و نجات از شقاوت سرمدیه موقوف بر آن است ، که تحصیل آن واجبو لازم است . و شبههای نیست که : سعادتی نیستبجز لقای پروردگار ، و انس به او . پسهر که محروم از قرب وصال ، و ممنوع از مشاهده جلال و جمال ایزد متعال باشد ، ازجمله اشقیا ، و به آتش دوری و آتش جهنم معذب است . و هیچ چیز باعث دوری وسبب مهجوری نمیگردد مگر معاصی و گناهان . و چاره آنها نیست مگر توبه و انابه .
پس به حکم عقل ، توبه ، واجب عینی استبر هر کسی که مرتکب معصیتی
شده باشد .
و چگونه توبه ، واجب نباشد و حال آنکه اعتقاد به وجوب اجتناب از معاصی و مضراتآنها از جمله ایمان است .
همچنان که حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود : «زناکار در حال زنا ، زنانمیکند و حال آنکه او مؤمن است» . (1)
و غرض آن حضرت نفی اصل ایمان نیستبلکه بعضی از فروع آن است ، زیرا از برای ایمان یک در نیستبلکه همچنان که وارد شده است : «از هفتاد در زیادتر است کهبالاترین آنها شهادتین است و ادنای آن زایل کردن خار و خس از راه» . (2)
پس ایمان تام و کامل در وقتی حاصل است که آدمی اصل ایمان را که شهادتین است ، و فرع آن را که اعمال جوارح و صفات نفس است درست نموده باشد . وشهادتین ، حکم روح ایمان را دارند و سایر اعمال ، حکم اعضا و جوارح آن را .
پس کسی که شهادت به وحدانیتخدا و نبوت پیغمبر صلی الله علیه و آله او بدهدو لیکن اعمال او موافق اعمال مؤمنین نباشد ایمان او مانند انسانی است که : دست و پایاو بریده باشد . و چشمهای او کور شده باشد . و همه اجزای ظاهره و باطنه او خللپذیرفته باشد . و شکی نیست که : حال چنین کسی به مرگ نزدیک ، و به اندک صدمهایروح از او مفارقت مینماید . پس همچنین کسی که اصل ایمان را داشته باشد و لیکن دراعمال خود تقصیر و کوتاهی کند ایمان او به زوال نزدیک ، و به یک حمله شیطان درحین
مرگ از دست میرود . پس گناهکار و بیگناه اگر چه هر دو شریکاند در اسمایمان ، و لیکن شراکت ایشان چون شرکت درخت کدو و چنار است ، که هر دو رادرخت گویند و لیکن فرق آنها وقتی معلوم میشود که بادهای قوی به وزیدن آید ، زیرادر این وقت ، درخت کدو را از ریشه بر میآورد و شاخ و برگ آن را متفرق میسازدولی درخت چنار ، محکم در جای خود ایستاده و متاثر نمیگردد .
پس در وقتحمله شیاطین ، به خصوص در وقت مرگ ، فرق میان دو ایمان معلومخواهد شد . و از اینجا معلوم میشود که تکیه و اعتماد معصیت کار بر ایمان خود و امیدخلاصی از آتش جهنم در آخر کار به واسطه ایمان نیز از فریب شیطان است ، چرا کهایمانی که نمیداند تا وقت رفتن باقی خواهد بود یا نه شایسته اعتماد بر آن نیست . وگناهکاری که از مخلد بودن در جهنم با وجود معصیت نمیترسد ، به اعتماد بر ایمانخود به یگانگی پروردگار و نبوت رسول مختار صلی الله علیه و آله ، مثل شخصتندرستی است که غذاهای ضرر دار و طعامهای زهر آلوده بخورد و از مرگ نترسد بهجهت اعتماد بر صحت و تندرستی خود .
و شکی نیست که : مردن صحیح اگر چه بعید و لیکن این غذاها آخر منجر به مرض ، ومرض سبب مردن میشود . پس همچنین ایمان اگر باقی بماند اگر چه آدمی را از مخلدبودن در جهنم نگاهدارد و لیکن معاصی ، منجر به سلب ایمان و سوء خاتمه میشود . وآن نیز
سبب خلود در آتش میگردد . و نسبت معاصی و گناهان به ایمان ، مثل نسبتغذاهای مضره یا طعامهای زهر آلوده استبه بدن انسان .
و همچنان که به تدریج ، ضرر آن غذاها در اندرون جمع میشود تا اخلاط را فاسدسازد و مزاج را متغیر گرداند ، و حال اینکه آن مسکین ، از این غافل است تا به ناگاه فسادمزاج ظاهر شود و مرض بر بدن عارض گردد و بمیرد . و همچنین آثار معاصی ، اندک اندک در نفس بر روی هم مینشیند تا مزاج نفس را فاسد گرداند و اصل ایمان رازایل سازد . و روح را به هلاکت اندازد .
پس هرگاه به جهت محافظتبدن کثیف ، در چند روزه دنیا اجتناب از خوراکمضر ، واجب و لازم باشد ، پس به سبب حفظ روح شریف ، و نجات از هلاکت ابدیه بهطریق اولی اجتناب از معاصی و گناهان واجب خواهد بود . و همچنان که کسی غذایزهر آلود بخورد و پشیمان شود تا ممکن است آن را به قی دفع میکند . همچنین گناهانکه به مثابه زهرند از برای ایمان ، دفع آنها به توبه و تلافی باید نمود . پس زنهار ، زنهار ، ای برادر :
چو پنجاه سالتبرون شد ز دست*** غنیمتشمر پنج روزی که هست
مخسب ای گنه کرده خفته ، خیز*** به قدر گنه آب چشمی بریزدست
در دامن توبه و انابه زن پیش از آنکه زهر گناه روح ایمان را تباه سازد . و بعداز آنکه از تو پرهیزکاری نیاید و امر از دست طبیبان دلها به در رود که
نه نصیحت در تواثر کند و نه پند ترا سودی بخشد . هر چه از مواعظ و نصایح شنوی فسون و افسانهپنداری . و کلمه عذاب در حق تو ثابتشود . و پرده غفلت ، چشم و گوش دل تو رافرو گیرد و داخل این آیه گردی که :
«و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون» .
یعنی : «قراردادیم در پیش روی ایشان سدی و پردهای و همچنین از پس و پشت ایشان ، پسپوشانیدیم ایشان را و کور ساختیم پس دیگر چیزی نمیبینند» . (1)
و از اهل این آیه شوی که :
«ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوة» .
یعنی : «خدا پرده بر دل و گوش و چشم ایشان نهاده» . (2)
و غیر اینها از آیات .
و لقمان به پسر خود گفت : «ای فرزند ! توبه را تاخیر مکن که مرگ ناگاه میرسد . وهر که تاخیر اندازد توبه را یکی از دو خطر عظیم به او میرسد : اگر زنده ماند دل او رازنگ معصیت میگیرد و سیاه و تیره میشود و دیگر از آن محو نمیگردد . و اگر مرگ اورا فراگرفت دیگر مهلت تلافی نمییابد» . (3)
پس ای که عمر خود را به عصیان پروردگار صرف نمودهای ! از خواب غفلتبرخیزو فکری کن از برای روز رستخیز .
تاکنون کردی گنه دیگر مکن*** تیره کردی آب ، افزونتر مکن
و بدان که : وجوب توبه ، تخصیص به شخصی دون شخصی ، و وقتی دون
وقتیندارد . بلکه بر همه کس در همه وقت لازم است ، زیرا هر بنده ، خالی از معصیت و گناهنیست . و اگر در بعضی اوقات از معصیت جوارح و اعضا خالی باشد ظاهر این است کهخالی از فتبدی از صفات نفسانیه ، یا رغبتبه گناهی در دل فارغ نباشد . و اگر فرضشود که : از آن نیز خالی باشد ، از وساوس شیطانیه و افکار متفرقه که دل را از یاد خداغافل کند خالی نیست . و اگر از آن نیز خلاص باشد از غفلت و قصوری در معرفتحق - سبحانه و تعالی - و صفات و آثار او خالی نیست . و همه اینها نقصی است که بازگشتاز آنها که توبه است در هر حال لازم است . پس بر هر بنده سالکی در هر نفسی توبهواجب است .
و از این [جهت] است که بعضی از اهل معرفت گفتهاند که : «هرگاه عاقل گریه نکنددر بقیه عمر خود مگر بر آنچه از عمر او در غیر یاد خداوند - سبحانه - و در سوایطاعت او گذشته است ، تا وقت مردن او را کم است چه جای آنکه بقیه عمر خود را نیزچون گذشته و در جهل و غفلتبه انجام رساند» . (1)
و کسی که قدر عمر خود و فایده آن را دانست و فهمید که چه چیز از آن تحصیلمیتواند نمود میداند که هر قدر از آنکه در معصیت ضایع شد چه حسرت و ندامتی دارد .
بلی ، اگر عاقلی جوهری گرانبها داشته باشد و به هرزه از دست او در رود بر آنمیگرید .
1) 30. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 20 .
و اگر تلف شدن آن باعث تلف خود آن کس شود گریه او بیشتر و اندوه اوافزونتر میباشد . پس هر نفسی از عمر ، جوهری است گرانمایه که عوض از برای آننیست . و چه جوهری گرانمایهتر از چیزی که آدمی را به سلطنت ابد و پادشاهی سرمد میرساند .
مروی است که : «چون بنده را هنگام وفات در رسد و ملک الموت بر او وارد شود و او را اعلام نماید که : از عمر تو ساعتی بیش نمانده ، در آن وقت از برای آن بنده این قدرحزن و حسرت و تاسف حاصل میشود که اگر تمام مملکت روی زمین را از مشرق تامغرب مالک باشد میدهد به عوض اینکه یک ساعت دیگر بر آن ساعت اضافه شود کهبلکه در آن ساعت تلافی مافات کند و راهی به آن نمییابد» . (1)
و در روایات رسیده که : «چون بنده را زمان رحلت رسد و پرده از پیش دیده اوبرداشته شود و یقین به مرگ خود نماید در نزد ملک الموت تضرع و زاری کند که مرایک روز دیگر مهلت ده به روز خود بگریم . و دست عذر خواهی به درگاه الهی بردارم ، بلکه چارهای در کار تباه خود کنم . ملک الموت گوید : هیهات ، هیهات ، روزهای توسرآمد و دیگر روزی از برای تو نمانده است . گوید : یک ساعت مهلتم بده . گوید :
«فنیت الساعات» .
یعنی : ساعتهای تو به انجام رسیده و دیگر ساعتی نداری . و در آنهنگام ، درهای قبول توبه بر او بسته میگردد .
1) 31. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 21 . و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 10 و 11 .
و روح او به تلاطم میآید . و نفس او بهشماره میافتد . و غصه گلوی او را میگیرد . و حسرت بر عمر ضایع شده خودمیخورد» . (1)
و آنچه مذکور شد از وجوب توبه از گناهان مذکور ، توبه از بعضی از آنها واجبشرعی است ، که اگر کسی مرتکب آن شده باشد و بیتوبه از دنیا برود مستحق عذابالهی خواهد بود . و آن گناهانی است که : در شریعت مقدسه بر همه کس حرام شده و نهیاز آنها وارد شده . و همه خلق در وجوب توبه از آنها یکساناند . و اما بعضی دیگر از آنگناهان چون وساوس نفسانیه و رغبت قلبی به معاصی ، و قصور در معرفت و عظمت وجلال حضرت باری و امثال اینها ، پس توبه از آنها واجب شرعی نیست که ترک آنهاموجب عذاب اخروی گردد . بلکه وجوب آن به معنی دیگر است که عبارت از وجوبشرطی باشد ، یعنی : کسی که خواهد پا بر بساط قرب حضرت معبود نهد و به مقاممحمود برسد باید از آنها نیز توبه نماید .
پس کسی که به نجات از عذاب قناعت کند و طالب زیادتر از آن نباشد توبه از اینقسم گناه بر او واجب نیست . و وجوب آن از برای کسی است که وصول به مراتب ودرجات ارجمند را طلبد . و آنچه وارد شده است از استغفار طوایف انبیا و اوصیا و توبهایشان ، از بعضی از این اقسام بوده ، زیرا به واسطه نزول ایشان در این سرای جسمانی ، وابتلای ایشان به بدن «عنصری» ، (2)لابد بود از برای
ایشان از تربیتبدن و اکل و شرب ووقاع و خواب و التفات به اصحاب . و به آن سبب گاهی از مقام شهود و استغراق بازمیماندند و این ، نسبتبه مراتب ایشان ، نوع گناهی بود .
همچنان که رسیده است :
«حسنات الابرار ، سیئات المقربین» .
یعنی : «آنچه از برایطایفه ابرار و نیکان طاعت است ، از برای مقربین ، معصیت است» .
آری : امثال ایشان همیشه در مقام قرب و عین شهودند و نمیبینی که کسی که پا بر بساط سلطان نهد و در حضور او باشد آنچه از برای محرومین از حضور پسندیده استاز خوردن و خوابیدن ، و به این سو و آن سو ملتفتشدن ، از برای ایشان عین عصیاناست . و گناهان خیل انبیا و اوصیا از این قبیل بوده نه مانند گناهان ما .
و مخفی نماند که : بعضی از علما گفتهاند که : توبه نیست ، مگر از همه گناهان . پسنمیشود که از بعضی گناهان توبه کند و از بعضی نکند . و حق - چنانچه والد ماجد حقیر در جامع السعادات تصریح فرموده (1)- آن است که : صحیح است توبه کردن از بعضیگناهان دون بعضی به شرطی که از یک نوع نباشند . مثل اینکه از گناهان کبیره توبه کند نهاز صغیره . یا از حق الناس توبه کند نه از حق الله . یا از قتل مسلمین توبه کند و بس . یا اززنای تنها توبه کند . یا از شرب خمر تنها ، یا غیبت تنها . و همچنین در این وقت ،
1) 34. جامع السعادات ، ج 3 ، ص 61 .
گناهآنچه از آن توبه کرده از او ساقط میشود . و توبه اکثر توبه کنندگان از این قبیل است .
ولیکن توبه از بعضی گناه دون بعضی دیگر که از آن نوع باشند معنی ندارد و صحیحنیست . مثل اینکه توبه کند که مال حرام نخورد اما از گوشتحرام مضایقه نکند . یا توبهکند که غیبت زید را نکند اما از غیبت دیگران مضایقه نکند . یا زنا به فلان زن نکند وامثال اینها .
بدان که : توبه که جامع شرایط بوده باشد در درگاه الهی مقبول استبه اجماع جمیععلما و تصریح آیات و اخبار .
خدای - تعالی - میفرماید :
«و هو الذی یقبل التوبة عن عباده» .
یعنی : «خدا آنچنانکسی است که توبه بندگان را قبول میفرماید» . (1)
و میفرماید :
«و من یعمل سوءا او یظلم نفسه ثم یستغفر الله یجد الله غفورا رحیما» .
یعنی : «هر که عمل بدی کند یا ظلم به نفس خود کند پس توبه کند و طلب آمرزش ازخدا نماید مییابد خدا را آمرزنده و رحم کننده» . (2)
و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که : «هرگاه این قدر گناه بکنید که تا آسمان برسد پس پشیمان شوید خدا توبه شما را قبول مینماید» . (3)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «پشیمانی ، کفاره گناهان است» . (4)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «هر که یکسال پیش از مردن ، توبه کند حق - تعالی - توبه او را قبول میکند
. پس فرمود : سال ، زیاد است هر که یک ماه پیش ازمردن توبه کند خدای - تعالی - توبه او را قبول میفرماید . و بعد از آن فرمود : ماه ، زیاداست هر که یک هفته قبل از مردن توبه کند خدا توبه او را قبول میفرماید . پس فرمودکه : هفته نیز بسیار است هر که یک روز قبل از وفات ، تائب باشد توبه او قبول میشود . پس فرمود که : روز نیز زیاد است هر که توبه کند پیش از آنکه مرگ گلوی او را بگیرد ومرگ را معاینه ببیند خدای - تعالی - توبه او را قبول میفرماید» . (1)
و حضرت امام باقر علیه السلام به محمد بن مسلم فرمود که : «مؤمن هرگاه توبه کندگناهان او آمرزیده است . پس بعد از توبه و آمرزش ، عمل را از سرگیرد . و آگاه باشید ، به خدا قسم که توبه نیست مگر از برای اهل ایمان .
محمد بن مسلم عرض کرد که : اگربعد از توبه عود به گناه کند و باز توبه کند حال او چگونه است ؟
حضرت فرمود : ای پسرمسلم ! آیا چنان میبینی که بنده مؤمن از گناه نادم شود و از خدا طلب آمرزش نماید وخدا توبه او را قبول نکند ؟ !
عرض کرد که مکرر چنین میکند ، یعنی گناه میکند و توبهمینماید ؟
فرمود : مؤمن هر وقت عود به استغفار و توبه کند خدا عود به آمرزش مینماید . به درستی که خدای - تعالی - آمرزنده و رحیم است
1) 39. کافی ، ج 2 ، ص 440 ، ح 2 .
. و توبه را قبول میکند . و گناهان را عفو میفرماید» . (1)
مروی است که : «حضرت آدم علیه السلام عرض کرد که : پروردگارا ! شیطان را برمن مسلط ساختی و او را در عروق بدن من جای دادی ، در عوض آن چیزی به من عطافرمای . خطاب رسید که : ای آدم ! از برای تو این را قرار دادم که هر یک از ذریه تو کهقصد معصیتی کند و آن را مرتکب نشود چیزی بر آنها نوشته نمیشود . و چون مرتکبآن گردد یک گناه بر او نوشته میشود . و اگر قصد طاعتی کند و آن را نکند یک حسنه ازبرای او ثبت میشود . و اگر بکند ده حسنه از برای او نوشته میشود . آدم عرض کرد که :
پروردگارا ! زیاد کن . خطاب رسید که : اگر ایشان گناهی کند و استغفار کند او رامیآمرزم . آدم علیه السلام عرض کرد : الهی ! زیادتر کن . فرمود که : توبه را از برای ایشان قرار دادهام . تا نفس ایشان باقی است . آدم عرض کرد که : این قدر مرا کافیاست» . (2)
و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که : «مردی گناه میکند و خدا بهجهت آن گناه او را داخل بهشت میکند . راوی میگوید که عرض کردم : به جهت گناهداخل بهشت میشود ؟ فرمود : بلی گناه میکند پس همیشه از آن گناه خود ترسناکاست و نفس خود را دشمن دارد ، به این جهتخدا او را به بهشت میبرد» . (3)
و فرمود که
: «بنده مؤمن چون گناه کند هفتساعتخدا او را مهلت میدهد ، اگراستغفار کرد چیزی بر او نوشته نمیشود . و اگر هفتساعت گذشت و توبه و استغفارنکرد یک گناه بر او نوشته میشود» . (1)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «هیچ مؤمنی نیست که در شبانه روزی چهلگناه کبیره کند پس پشیمان شود و بگوید :
«استغفر الله الذی لا اله الا هو الحی القیوم بدیع السموات و الارض ذوالجلال و الاکرام و اسئله ان یصلی علی محمد و آل محمد و ان یتوب علی» .
مگر آنکه خدای - تعالی - آن گناهان را بیامرزد . پس فرمود که هیچ خوفی نیستبر کسی که شبانه روزی زیاده از چهل گناه کبیره مرتکب شود» . (2)
و در اسرائیلیات وارد شده است که : «جوانی بیستسال عبادت کرد بعد از آن عاصیشد و بیستسال معصیتخدا را نمود ، روزی در آینه نظر کرد دید علامت پیری درموی او ظاهر شده آهی از دل برکشید و گفت : خداوندا ! بیستسال اطاعت تو کردم وبیستسال معصیت تو نمودم نمیدانم اگر بازگشتبه سوی تو نمایم قبول میکنی ؟ ناگاهشنید که قائلی میگوید که : تو ما را قبول کردی ما نیز تو را قبول کردیم . پس دست از مابرداشتی ما هم دست از تو برداشتیم . و عصیان ما را ورزیدی تو را مهلت دادیم . و اگر بازبه سوی ما آیی تو را قبول میکنیم» . (3)
و بالجمله شکی نیست که این درگاه ، درگاه ناامیدی نیست . و هر که رو به آنجاآورد او را قبول
میکند .
هر که در این خانه شبی داد کرد*** خانه فردای خود آباد کرد
منقول است : «در بصره زنی بود «شعوانه» نام که مجلسی از فسق و فجور منعقد نمیشد در بصره که از وی خالی باشد .
روزی با جمعی از کنیزان خود در کوچههای بصره میگذشتبه در خانهای رسیدندکه از آن افغان و خروش بلند بود گفت : سبحان الله ! در این خانه عجب مصیبت وغوغایی است ! کنیزی را به اندرون فرستاد از برای استعلام از حقیقتحال ، آن کنیزرفت و معاودت نکرد . و کنیزی دیگر را فرستاد آن نیز رفت و نیامد . دیگری را فرستادو به او تاکید نمود که زود معاودت کن . کنیز رفت و برگشت و گفت : ای خاتون ! اینغوغای مردگان نیست ، ماتم زندگان است . این ماتم بدکاران و عاصیان و نامه سیاهاناست . شعوانه که این را بشنید گفت : آه ، بروم و ببینم که در این خانه چه خبر است .
چون به اندرون رفت دید واعظی در آنجا نشسته و جمعی در دور او فراهم آمدهایشان را موعظه میکند و از عذاب خدا میترساند . و ایشان همگی به گریه و زاریمشغولند . و در حینی رسید که واعظ تفسیر این آیه میکرد که :
«اذا راتهم من مکان بعید سمعوا لها تغیظا و زفیرا و اذا القوا منها مکانا ضیقا مقرنین دعوا هنالک ثبورا» .
یعنی : در روز قیامت چون دوزخ ، عاصیان را ببیند در غریدن آید وعاصیان در لرزیدن آیند . و چون عاصیان را
در دوزخ افکنند در مقام تنگ و تاریک وزنجیرهای آتشین به یکدیگر باز بسته فریاد واویلا برآورند . مالک جهنم به ایشان گوید :
زود به فریاد آمدید بسا فریاد و فغان که بعد از این از شما صادر خواهد شد» . (1)
شعوانه چون این را شنید بسیار در وی اثر کرد و گفت : ای شیخ ! من یکی ازروسیاهان درگاهم آیا اگر توبه کنم حق - تعالی - مرا میآمرزد ؟ گفت : البته اگر توبه کنیخدای - تعالی - تو را میآمرزد اگر چه گناه تو مثل گناه شعوانه باشد . گفت : ای شیخ ! شعوانه منم و توبه کنم که من بعد گناه نکنم . آن واعظ گفت : خدای - تعالی - ارحم الراحمین است و البته اگر توبه کنی آمرزیده شوی .
پس شعوانه توبه کرد و بندگان و کنیزان خود را آزاد کرد و به صومعه رفت ومشغول عبادت پروردگار شد و دایم در ریاضت مشغول بود ، به نحوی که بدنش گداخته شد و به نهایت ضعف و نقاهت رسید .
روزی در بدن خود نگریست ، خود را بسیار ضعیف و نحیف دید گفت : آه آه ، در دنیا به این نحو گداخته شدم و نمیدانم در آخرت حالم چون خواهد بود ؟ ندایی بهگوش او رسید که دل خوش دار و ملازم درگاه ما باش تا روز قیامتببینی حال تو چونخواهد بود» . (2)
نیامد بدین در کسی عذر خواه*** که سیل ندامت نشستش گناه
چه شبهه در اینکه : هر که ملازم درگاه او باشد و از
خوف او ترک معاصی کند درروز قیامت رحمت الهی او را فرو میگیرد و به درجات عالیه و مراتب متعالیه میرسد .
و نیز نقل است که : «مردی بود که جمیع عمر خود را در معصیتبه سر برده بود ودر مدت عمر خود هرگز خیری از او صادر نشده و اصلا از هیچ معصیتی اندیشهنمیکرد . و صلحای عصر و اتقیای روزگارش از او دوری جستندی و از او نفرتکردندی .
ناگاه موکل قضا دستبر دامن عمرش دراز کرده ملک الموت آهنگ قبض روحشنمود . چون یقین به مرگ کرد و یافت که وقت رحلتش رسیده نظر در جراید اعمالخود کرد آن را از اعمال صالحه خالی دید و خطی که رقم رجایی داشته باشد ندید . و بهجویبار عمل خود نگریست ، شاخی که دست امید در آن توان زد نیافت . عاجزوار آهیاز دل بیقرار برکشید و بیاختیار گفت :
«یا من له الدنیا و الآخره ارحم لمن لیس له الدنیا و الآخرة» .
یعنی : «ای آنکه دنیا و آخرت از توست ، رحم کن بر حال کسی که نه دنیادارد و نه آخرت» . این کلمه به گفت و جان داد .
اهل شهر بر فوت او شاد شدند و از مردنش فرحناک گشتند و او را در مزبلهایانداختند و خس و خاشاک بر او ریختند و آن موضع را از خاک پرکردند . شب یکی ازبزرگان را در خواب نمودند که : فلان در گذشت و او را در مزبله انداختند برخیز و او رااز آنجا بردار و غسل ده و کفن کن و
بر او نماز کن و او را در مقبره صلحا و اتقیا دفنکن . گفت : خداوندا ! او بد عمل بود و در میان خلق به بدکاری و بدنامی مشهور بود . چهچیز به درگاه کبریا آورد که مستحق کرامت و بخشش گردید ؟ خطاب آمد که : چون بهحال نزع رسید در جراید اعمال خود نظر کرد و بجز خطا و معاصی چیزی ندید لهذامفلس وار به درگاه ما بنالید و عاجزوار به بارگاه ما نظر کرد و دست در دامن فضل ما زدلهذا به بیچارگی و عجز او رحمت کردیم . و گناهان او را از نظر پوشیدیم . و از عذاب الیمش نجات دادیم . و به نعیم مقیمش رساندیم» .
ای یک دله صد دله دل یک دله کن*** مهر دگران را از دل خود یله کن
یک صبح به اخلاص بیا بر در ما*** برناید اگر کام تو از ما گله کن
بدان که : دانستی که توبه ، عبارت است از : پشیمانی بر معصیتی که از آدمی سرزده ، وعزم بر ترک آن در آینده . و همین قدر در قبول توبه کافی نیستبلکه باید دانست که :
گناهی که از آدمی سرزده یا محض «حق الله» است و غیر خدای - تعالی - را در آنحقی نیست . یا در آن «حق الناس» نیز هست .
پس اگر از قسم اول باشد آن نیز بر دو قسم است :
یا چیزی است : که قضا و تلافی از برای آن واجب نیست . مثل شرب خمر و ساززدن و امثال
اینها ، و در توبه این قسم ، همان پشیمانی و عزم بر ترک و حزن و اندوه درارتکاب آن در قبول توبه کفایت میکند .
و یا چیزی است که : تلافی آن شرعا لازم است ، چون نماز و روزه و زکوة و خمسو کفاره و امثال اینها ، و در این قسم ، علاوه بر پشیمانی و عزم بر عدم ارتکاب آنمعصیتبه قدر امکان ، آنچه را ترک نموده قضا مینمایی تا دیگر یقین به بقای قضا درذمه خود نداشته باشی .
و اگر از قسم دوم باشد که در آن حق مردم نیز باشد پس چون لا محاله در آنهاحق الله نیز هستباید تلافی حق الله آن را به ندامت و پشیمانی و حسرت و حزن و الم وعزم ترک نمودن آن را بکند .
و اما حق الناس ، پس آن حق ، یا حقی است که تعلق به مال میگیرد یا بدن یا بهعرض و آبرو ، یا به حرم و اهل .
پس اگر حق مالی باشد ، واجب است که اگر قدرت داشته باشی آن را به صاحبشرد نمایی . و اگر صاحبش مرده باشد به وارث آن رسانی . و اگر صاحبش معلوم نباشد بهفقرا رسانی . و اگر به جهت تنگدستی قدرت بر ادای آن نداشته باشی از صاحب نحلیتحاصل نمایی . و اگر او حلال نکند یا دسترسی به صاحب آن نداشته باشی بایدتضرع و زاری به درگاه حضرت باری نمایی که در روز حساب او را از تو راضی نماید .
و بسیار از برای صاحبش طلب آمرزش
نمایی و افعال حسنه به جا آوری تا روز قیامتبه عوض آن حق بدهی . و اگر حق بدنی باشد مثل اینکه : او را کشته باشی یا زده باشی یا عضوی از او راشکسته باشی یا مجروح کرده باشی پس واجب است که تمکین کنی تا صاحب حق ، آنرا قصاص نماید . و آنچه از تو نسبتبه او صادر شده متحمل شوی که او نیز نسبتبهتوبه عمل آورد . یا اینکه به عجز و «الحاح» ، (1)یا احسان و انعام ، او را از خود راضیسازی . و اگر دسترسی به اینها نباشد باز باید به در خانه خدا رفت و عجز و انابه نمود کهصاحب حق را راضی کند . و طاعات و عبادات بسیاری به جا آورد که عوض حق او گردد .
و اگر حق آبرویی باشد مثل اینکه : او را دشنام یا فحش دادهای یا تهمت زده باشییا غیبت نموده باشی یا بیجهتشرعی به او اهانت رسانیده باشی و دل او را شکستهباشی ، باید اگر ممکن باشد و در اظهار آن ، مظنه غیظ صاحب حق نباشد از او حلیتحاصل نمایی . و او را از خود خوشنود نمایی . و اگر ممکن نباشد به جهت او استغفار وطلب آمرزش نمایی . و در زیادتی افعال حسنه کوشی که عوض حق او شود . و چنانچهافترا و بهتانی به او زده باشی یا غیبت او را کرده باشی باید اگر دانی که در نزد کدامشخص گفتهای ثانیا در نزد او اعتراف به کذب خود نمایی .
و اگر حق در اهل و حرم باشد مثل
1) 48. در طلب چیزی اصرار و پافشاری کردن
اینکه : - العیاذ بالله - با زن کسی زنا کرده باشیپس امر آن در غایت صعوبت و نهایت اشکال است و راهی از برای حلیت جستننیست . و اظهار آن به شوهر جایز نیست . و اگر از کسی چنین امری صادر شده باشدچاره آن نیست مگر آنکه شب و روز به درگاه پروردگار بنالد و تضرع و زاری نماید ومواظبتبر طاعت و عبادت به جهت آن شوهر نماید . و نماز بسیار و روزه بیشمار وحج و صدقه و تلاوت قرآن به جهت او به جا آورد . و اگر آن مرد زنده باشد علاوه براینها انعام و احسان به او کند . و اکرام و احترام او به جا آورد . و خدمت او را به قدرامکان مرتکب شود . و سعی در مهمات و حوائج او نماید که شاید به این وسایل در روزقیامت از او بگذرد . و اگر او نگذرد خدای - تعالی - اینها را در مقابل حق او میدارد . واگر مقابل شده باشد ، به حکم خدایی گناه از عمل او برداشته شود . و به هر حال بایدساعتی از تضرع و زاری غافل نشود و روز و شب را به گریه به روز سیاه خود به سر بردتا باشد که لطف الهی شامل حال او شده ، در روز قیامت پرده او را ندرد . و صاحب حقرا به الطاف پنهانی خود خشنود سازد .
و مخفی نماند که : آنچه مذکور شد شرط قبول توبه است که بدون آنها توبه قبول نیست . بلکه فی الحقیقه بدون آنها توبه متحقق نمیشود .
از برای کمال توبه و تمامیت آن نیز شرایطی چند است و کسی که خواهد توبه اوبه سرحد کمال باشد و زنگ معصیتی که کرده بالمره از آئینه دل او زدوده شود باید بعداز تلافی و تدارک هر معصیتی به دوام ندامت و قضای عبادت و ادای مظالم پیوستهبر حال خود گریان و همیشه متالم و محزون باشد . و به ازای آن معصیت ، نفس خود رابه زحمتبیندازد و ریاضت دهد و در اکل و شرب تقلیل نماید .
مروی است که : «شخصی در خدمتحضرت امیر المؤمنین علیه السلام گفت : «استغفر الله» .
آن حضرت فرمود : مادرت بر تو بگرید آیا میدانی حقیقت استغفارچیست ؟ ! به درستی که استغفار درجه «علیین» (1)است . و بر مجموع شش معنی واقعمیشود :
اول : پشیمانی بر گذشته .
دوم : عزم بر ترک گناه در مدة العمر .
سوم : ادا کردن حقوق مردم .
چهارم : قضا کردن هر واجبی که فوت شده .
پنجم : گداختن هر گوشتی که از حرام روییده به حزن و الم ، تا پوستبه استخوان چسبد و گوشت تازه بروید .
ششم : الم و زحمت طاعت و عبادت به بدن چشانیدن به ازای آنچه از شیرینی معصیت چشیده . چون کسی این شش امر را به جا آورد بگوید : استغفر الله» . (2)
و مراد حضرت ، استغفار کامل است . و مراد آن نیست که استغفار کردن بدونمجموع این شش امر ، لغو و بیفایده است ، زیرا شکی نیست که : تلفظ به
کلمه «استغفر الله» از روی اخلاص ، با فهمیدن معنی آن نیز موجب تخفیف عذاب است .
بلکه گفتن آن از برای ثواب اگر چه معنی آن را نفهمد خالی از ثواب نیست ، همچنان کهبسیار از عوام میگویند .
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «توبه«حبل الله» و «مدد عنایت» اوست و لابد است از مداومت آن . و از برای هر طایفه از بندگان ، توبهایاست . تا اینکه فرمودند که : اما توبه طایفه عوام آن است که : باطن خود را از گناهانبشوید به آب حسرت ، و اعتراف به گناه و پشیمانی برگذشته و ترسناک بودن بر آنکهدیگر مثل آن از برای او صادر شود . و باید گناهان را سهل و حقیر نشمارد و دایم بر تقصیرات خود در بندگی و طاعتخدا گریان و متاسف باشد . و خود را از شهوتهاینفسانیه محافظت نماید . و استغاثه به خدا نماید که او را اعانت فرماید بر وفای به توبه . ومحافظت کند او را از عود به گناه . و ریاضت دهد نفس خود را به عبادت و مجاهده . وواجباتی که از او فوت شده قضا نماید . و ستمی که بر کسی کرده تدارک آن کند . وآنچه از حقوق مردمان در ذمه او باشد ادا کند . و از همصحبتان بد ، اجتناب نماید . وشبها را به بیداری به صبح رساند . و روزها را به تشنگی روزه به شب آورد . و همیشه درعاقبت کار خود تفکر نماید . و از خدا استعانت جوید که در
حالت وسعت و شادی وزمان سختی و بدحالی ، او را بر جاده شریعت ، مستقیم و ثابتبدارد . و در بلاها ومصیبتها صبر کند تا از درجه توبه کنندگان ساقط نشود . و چون چنین کند از گناهان خودپاک ، و عمل او زیاد ، و درجات او بلند میگردد» . (1)
و از جمله شرایط کمال توبه آن است که : سعی نماید که آثار کدورت و ظلمت که ازگناهان بر دل او مجتمع شود به نور طاعت محو کند ، زیرا هر شهوت و معصیتی که ازانسان صادر میشود از آن ظلمت و تیرگی بر دل مینشیند ، همچنان که از نفس ، تیرگی برآئینه مینشیند . و چون بسیار شد ، دل زنگ میگیرد . و اگر زنگ بسیار بر روی هم جمعشود دل او را فاسد میکند و دیگر قابل اصلاح و صفا نمیشود . پس کسی که توبهمیکند باید آثار گناهان گذشته را از دل خود محو کند . و محو آنها به طاعات و عباداتمیشود ، زیرا همچنان که به سبب معصیت ، ظلمت و کدورت به سراچه دل میرسدهمچنین از عبادت ، نوری در آن دل حاصل میشود و به واسطه آن نور ، ظلمت معاصیزدوده میگردد .
همچنان که حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «در عقب هر گناهیعبادت کن تا آن را محو کند» . (2)
پس باید توبه کار ، خود را بر طاعاتی که ضد آن معاصی است که کرده بدارد تا اثرمعصیت را بزداید ، زیرا دفع هر مرضی به ضد آن میشود . پس اگر در
مجامعلهو و لعب ، غنا شنیده باشد کفاره آن را به شنیدن قرآن و مواعظ و احادیث و نشستندر مساجد و امثال آن کند . و کفاره شرب خمر را به ریاضت نفس و تشنگی نماید . وکفاره خوردن چیز حرام را بعد از تصدق قیمت آن ، روزه داشتن و کمخوردن کند . وهمچنین هر چیزی را به مناسب آن معالجه کند تا اثر آن گناه محو شود . و اگر چه دفعآن به عبادت دیگر غیر مناسب هم ممکن است لیکن معالجه مناسب ، زودتر اثر میکند .
بدان که : شریعت مقدسه ، گناه را دو قسم کرده است : کبیره و صغیره . و حکم فرمودهاست که : اجتناب از گناهان کبیره ، کفاره گناهان صغیره است .
چنانچه خدای - تعالی - فرمود :
«ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم» .
یعنی : «اگر اجتناب کنید از کبائر آنچه بر شما حرام شده است ، آن را کفاره سایر گناهانشما میکنیم» . (1)
و اجتناب از کبیره ، در وقتی کفاره صغیره میشود که به قدرت و اراده ، آن را ازبرای خدا ترک کنی نه آنکه قدرت بر آن نداشته باشی . یا از راه ترس مردم یا حفظ آبروو یا به جهت عدم شوق و رغبت ، آن را نکنی چنین اجتنابی کفاره صغائر نمیشود .
و در تعیین گناهان کبیره میان علما ، خلاف بسیار است . بعضی آنها را هفت گفتهاند .
و بعضی بیشتر . و از بعضی روایات هفتصد مستفاد میشود . و ظاهر آن
1) 53. نساء ، (سوره 4) آیه 31 .
است که : هرگناهی که در قرآن مجید وعده عذاب به آن شده کبیره است . و از جمله گناهان کبیرهاست : شرک به خدا و قتل مسلم عمدا و قذف زنان محصنه ، یعنی نسبت زنا به زنانمسلمه که مشهور به زنا نباشند دادن . مثل اینکه : کسی را ولد الزنا بگویی یا نسبت زنا بهزن و خواهر کسی بدهی . و عقوق والدین و زنا و ظلم و حکم به غیر حق و خوردن مالیتیم را به ظلم ، و خوردن ربا و ترک نماز عمدا . و در بعضی احادیث ، از گناهان کبیرهشمردهاند : سحر را و قسم دروغ را و حبس زکوة و کتمان شهادت ، و شرب خمر ، ودزدی و قمار و کم فروشی و لواط و شهادت ناحق و اعانت ظالمین بر ظلم و دروغ و غناکردن و شنیدن ، و تکبر و خیانت و حبس حق مردم بدون عذر شرعی .
و مخفی نماند که : هر گناه صغیره به سبب یکی از پنج چیز کبیره میشود :
اول : اصرار بر آن کردن ، یعنی مکرر مرتکب آن شدن .
دوم : حقیر شمردن آن ، زیرا هر گناهی را که اندک شماری نزد خدا عظیم میشود .
و در حدیث وارد است که : «مؤمن هر گناهی را که کرده آن را مانند کوهی میبیند که بر بالای سر او باشد و ترسد که بر او افتد . و منافق گناه را مثل مگسی بیند که بر بینیاو نشیند . پس آن را بپراند» . (1)
و از حضرت
1) 54. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 59
پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «بپرهیزید از محقرات ازگناهان ، که آنها آمرزیده نشوند . عرض کردند که : محقرات گناه کداماند ؟ فرمود که : آناست که مردی گناهی کند و بگوید خوشا به حال من اگر غیر از این گناهی نداشتم» . (1)
سوم : شاد شود به کردن آن و قدرت یافتن بر فعل آن . مثل اینکه : کسی مسلمانی راخجل سازد یا مغبون کند یا او را ایذایی برساند و بگوید : دیدی او را چگونه رسواکردم ! یا خجل ساختم ! یا مغبون نمودم ! و به این ، دلشاد باشد . و چنین کسی مثل کسیاست که : دوایی به جهت دفع مرض او به او بدهند او آن را بریزد و شادی کند که دیدیچگونه از خوردن آن فارغ شدم .
چهارم : گناهی را بکند و آن را بدون جهتشرعی اظهار کند در نزد کسی که مطلع نیست .
پنجم : آن شخص گناهکار کسی باشد که مردم به او اعتماد داشته باشند و پیروی آنکنند و او گناه صغیره کند که مردم بر آن مطلع شوند و وقع آن گناه در نظر ایشان کمشود . مثل اینکه : شخص عالمی لباس ابریشم بپوشد یا مسخرگی کند ، یا در مجمع معصیتبنشیند و امثال اینها .
بدان که : توبه کنندگان از جهت وفای به توبه و عدم آن بر چند قسماند :
اول آنکه : از همه معاصی توبه کند و به توبه خود تا آخر عمر ثابتبماند ، و دیگر ازاو گناهی سر نزند مگر
1) 55. کافی ، ج 2 ، ص 287 ، ح 1 .
خطاهای بسیار جزئیه که غیر معصوم خالی از آنها نیست . و چنینتوبه ، توبه نصوح است و صاحب نفس مطمئنه است .
دوم آنکه : از گناهان کبیره توبه کند و اصول طاعات و عبادات را به جا آورد اماخالی از همه گناهان نباشد . و گاهی «هفوه» (1)یا از روی سهو و غفلت ، نه به محض عمد وقصد تمام ، گناهانی چند از او صادر گردد . و چون به گناهی چند اقدام نماید ملامتنفس خود کند ، و تاسف و ندامتبسیار خورد . و ثانیا عزم کند که دیگر پیرامون مثلآن نگردد و قرار دهد که از آنچه باعث گناه میشود اجتناب لازم داند . و صاحب آن ، صاحب نفس لوامه است . و خیر او بر شرش غالب است .
و حضرت رسول صلی الله علیه و آله به آن اشاره فرموده است . مجمل آنچه راکه گفته است این است که : «خوبان شما کسانی هستند که بسیار به فتنه میافتند و بسیار توبه میکنند و چنین شخصی از درجه اعتبار توبه ساقط نیست» . (2)
سوم آنکه : توبه کند و مدتی بر توبه خود ثابت و مستقیم باشد و پس از مدتی دربعضی از گناهان شیطان و نفس اماره بر او غالب شوند و از دفع آنها از خود عاجز شود ، و از روی عمد و قصد مرتکب آن گردد . و اما با وجود این ، مواظبتبر طاعات نماید . واگر گناهانی را که قدرت بر آن نداشته باشد تارک باشد . و همچنین در بعضی گناهان ، عنان نفس خود را
بگیرد و بعد از ارتکاب آن گناه هم قصد توبه از آن را بکند و بگوید :
امروز و فردا توبه از آن خواهم کرد و لیکن نفس ، هر روز او را فریب دهد و گوید : فرداتوبه کن . و به این سبب ، توبه او تاخیر افتد . و صاحب این درجه را صاحب نفس مسؤولهخوانند و امید نجات به چنین شخصی نیز هست .
چهارم آنکه : توبه کند و مدتی بر آن ثابتباشد بعد از آن توبه خود را بشکند و بهلجه گناهان فرو رود و از یاد توبه در رود و مطلقا ندامت و پشیمانی از گناهانی را کهمیکند نداشته باشد . و صاحب این ، صاحب نفس اماره است . و شر او بر خیرش غالباست و از درجه توبه کنندگان ساقط است .
و مخفی نماند که : هرگاه کسی از گناهی که کرده پشیمان شود و توبه کند و لیکن بهنفس ، اعتماد نداشته باشد که دیگر امر به گناه نکند و عود به آن ننماید ، و خاطر جمع ازخود نباشد ، نباید به این سبب از توبه باز ایستد و چنان گمان کند که توبه او فایدهنمیبخشد ، زیرا این فریب شیطان است و از کجا میداند که دیگر متمکن از آن معصیتخواهد شد . شاید پیش از آن با توبه از دنیا برود . و باید قصد او این باشد که : دیگر عودنکند . و از خدا استعانت جوید . اگر به این قصد وفا کرد به مطلب خود رسیده . و اگرنفس بر او غالب شد گناهان سابق
او آمرزیده شده و از آنها خلاصی یافته . و به غیر ازاین ، گناهی که بعد از این توبه مرتکب شده بر او چیزی نیست ، و این از مطالب عظیمه وفواید جلیله است . پس نباید خوف از شکستن توبه ، کسی را از توبه باز دارد ، بلکه بایدمبادرت به توبه نماید . و اگر بعد به گناه عود کند باز دفعة توبه کند و از عقب آن حسنهبه جا آورد که محو آثار آن گناه را بکند .
و در بعضی از اخبار وارد شده که : «اگر کسی در عقب گناه ، هشت امر به جا آوردامیدوار به عفو آن گناه باشد : عزم بر توبه آن داشته باشد . و شایق باشد که دیگر مرتکب آن نگردد . و از عقاب بر آن خایف باشد . و به آمرزش آن امیدوار باشد . و بعد از آنگناه ، دو رکعت نماز کند . و بعد از آن ، هفتاد مرتبه استغفار کند . و صد مرتبه بگوید :
«سبحان الله العظیم و بحمده» .
و چیزی تصدق کند . و یک روز ، روزه بگیرد» . (1)
و در بعضی از اخبار وارد شده که : «بعد از گناه ، وضوی کامل بگیرد و داخل مسجدشود و دو رکعت نماز کند . و در بعضی روایات چهار رکعت رسیده» . (2)
و این سبب کلی هلاکت اکثر مردمان و خسران ایشان است ، زیرا تاجر اگر هر چندییک دفعه به حساب خود نرسد و دخل و خرج خود را موازنه ننماید و سود و زیان خودرا
مقابله نکند و محاسبه کارکنان و شرکای خود را نجوید ، در اندک وقتی همه سرمایهاو برباد میرود و تهی دست و بیچاره میماند .
پس همچنین آدمی اگر هر چندی یک مرتبه به محاسبه اعمال اعضا و جوارح خودنپردازد و طاعات و حسنات خود را موازنه نکند و سود و زیان عمر خود را که سرمایهاوست ملاحظه ننماید عاقبت امر او به او هلاکت منجر میشود .
ضد این فراموشی و غفلت ، محاسبه و مراقبه است . و «محاسبه» آن است که : در هرشبانه روزی وقتی را معین نماید که در آن وقتبه حساب نفس خود برسد ، و طاعات ومعاصی خود را موازنه نماید . پس اگر آن را مقصر یافت در مقام عتاب و خطابدر آورد و الا شکر پروردگار نماید . و «مراقبه» آن است که : همیشه متوجه خود و مراقبظاهر و باطن خود باشد که معصیتی از او صادر نشود و واجبی را ترک ننماید .
و بدان که : اجماع امت منعقد است و از کتاب الهی و اخبار ثابت است که در روزقیامت محاسبه بندگان به دقتخواهد شد و مطالبه حبه و مثقال از اعمال را خواهند کرد .
چنانچه خدای - تعالی - میفرماید :
«و نضع الموازین القسط لیوم القیمة فلا تظلم نفس شیئا» .
یعنی : «میگذاریم ترازوهای عدل را در روز قیامت ، پس هیچ نفسی ظلمکرده نمیشود به هیچ چیز» . (1)
و میفرماید :
«و ان کان مثقال حبة من خردل اتینا بها و کفی بنا حاسبین» .
یعنی : «و
1) 1. انبیاء ، (سوره 21) آیه 47
اگربه قدر خردلی از اعمال ایشان بوده باشد آن را به حساب خواهیم آورد» . (1)
و دیگر فرموده است :
«فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره و من یعمل مثقال ذرة شرا یره» .
یعنی : «هر که به قدر ذرهای عمل خیر کند آن را خواهد دید و به قدر ذرهای ازهر که عمل شر سرزند به آن خواهد رسید» . (2)
و دیگر میفرماید :
«فو ربک لنسئلنهم اجمعین عما کانوا یعملون» .
یعنی : «قسم بهپروردگار تو از همه ایشان سؤال خواهیم کرد از آنچه میکنند» . (3)
و در احادیثبسیار وارد شده است که : «در روز قیامت از هر کسی سؤال میکنند :
عمری که به تو داده شد در چه آن را صرف نموده ؟ و دیگر از بدنی که به او عطا شدهاست که آن را در چه کار کهنه کرده ؟ و از مالی که داشته است از کجا تحصیل کرده ؟ وبه چه مصرف رسانیده ؟ » . (4)
و بالجمله آیات و اخبار در محاسبه اعمال از قلیل و کثیر و «نقیر» (5)و «قطمیر» (6)درروز شمار بیشمار است . و حساب در آن روز ، با مستوفیان عرصه قیامت و محاسبانآن وادی پر هول و وحشت است . و محاسبه دیگر نیز هست که در این دنیا امر به آنشده و آن را سبب نجات از وقتحساب در آخرت قرار دادهاند و آن محاسبه هر کساستبا خود ، که آدمی پیش از حضور در دفتر خانه محشر به حساب خود برسد ، ونفس خود را محاسبه نماید . و
از آن هر نفسی را مطالبه کند . و اعمال و افعال و حرکاتو سکنات خود را به میزان شرع بسنجد تا در روز قیامت ، حساب او آسان ، و جواب اوحاضر باشد .
و اشاره به این محاسبه است آنچه خدای - تعالی - میفرماید :
«و لتنظر نفس ما قدمت لغد» .
یعنی : «باید ببیند هر کسی آنچه را که پیش فرستاده است از برای فردای خود» . (1)
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «محاسبه خود را برسید پیش ازآنکه حساب شما را بکنند . و اعمال خود را بسنجید پیش از آنکه به ترازوی عرصهمحشر آنها را بسنجند» . (2)
و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که : «محاسبه نفس خود را بکنیدپیش از آنکه از شما مطالبه حساب آن را بکنند . به درستی که : از برای قیامت ، پنجاهموقف است که در هر موقفی هزار سال آدمی را نگاه میدارند و حساب از اومیجویند» . (3)
و مستفاد از این حدیث ، آن است که : محاسبه در دنیا کفایتحساب این موقفها رامیکند .
و نیز از آن حضرت منقول است که : «اگر در محاسبه روز قیامت هیچ هولی نمیبودمگر حیا و خجلت عرضه اعمال به ملک متعال ، و بر افتادن پرده از روی کار ، و رسواییدر حضور جمیع مخلوقات ، سزاوار این بود که آدمی در سر کوهها مقام سازد و بهآبادانیها نیاید و نیاشامد و نخورد و نخوابد ، مگر به قدری که او را از تلف شدنمحافظت نماید .
و چنین رفتار میکند هر که را اعتقاد کامل است ، و احوال قیامت رامطلع است . و هر کسی را میبیند که قیامت او برپا شده و در دل مشاهده میکند که درآن هنگام در حضور پروردگار جبار ایستاده پس چون اینها را تصور نمود مشغولمحاسبه نفس خود میشود که گویا آن را به عرصات خواندهاند و در موقف سؤالباز داشتهاند» . (1)
و از حضرت امام موسی کاظم علیه السلام مروی است که : «شیعه ما نیست هر کههر روز محاسبه خود را نکند . پس اگر عمل نیک از او سر زده باشد از خدا طلب زیادتیکند . و اگر عمل بدی سرزده باشد توبه و استغفار نماید» . (2)
بدان که : عقل در بدن آدمی به منزله تاجر راه آخرت است . و سرمایه او عمر است .
و نفس ، معین و یاور اوست در این تجارت . پس آن به جای شریک یا غلام او است کهبه سرمایه او تجارت میکند . و نفع این تجارت ، تحصیل اخلاق حسنه و صفات فاضلهو اعمال صالحه است ، که وسیله رسیدن به نعیم ابدی و سعادت سرمدی است . و نقصاناو کسب اوصاف رذیله و ارتکاب معاصی است که باعث وصول درکات جحیم وعذاب الیم است . و موسم این تجارت ، ایام زندگانی است . و بازار آن ، دنیا است .
همچنان که هر تاجری ابتدا با شریک یا غلام خود شرط و پیمان میکند که چه معامله بکند و چه نکند . و به چه قیمتبخرد و به چه قیمتبفروشد . و بعد از
آن خود مراقباحوال او میگردد . و از هر طرف مترصد و متوجه اوست که از شرط تجاوز نکند وپیمان را نشکند و مایه را تلف نکند . و اگر جایی خطایی از او دید او را آگاه میسازد ومنع او میکند . و بعد از اینها حساب او را میرسد و نفع و نقصان او را ملاحظه میکند .
و بعد از اینها اگر در تجارت تقصیر کرده است و خیانتی از او سرزده است و سرمایه راتلف کرده است او را مؤاخذه میکند و غرامت از او میستاند . همچنین عقل انسانی بایددر شرکت نفس و تجارت به آن ، این اعمال را به جا آورد . و مجموع این اعمال را «مرابطه» گویند ، که مرکب است از چهار امر :
اول مشارطه است : و آن عبارت از این است که : در هر شبانه روزی یک دفعه بانفس ، شرط کند و از آن عهد و پیمان گیرد که پیرامون معاصی نگردد . و چیزی کهموجب سخط الهی باشد از او صادر نشود . و در طاعات واجبه کوتاهی نکند . و هر عملخیری که از برای او میسر شود ترک نکند . و بهتر آن است که : این عمل را در ابتدایروز ، بعد از فراغ از نماز صبح و تعقیبات آن کند . به این نوع که نفس خود را در مقابلخود فرض کند و به آن خطاب کند و بگوید : ای نفس ! سرمایه و بضاعتی به غیر از اینچند روز ندارم اگر این از دست من در رود سرمایه من برباد رفته
و امروز روز تازهایاست که خدا مرا در آن مهلت داده و اگر امروز مرده بودم آرزو میکردم که کاش یکروز دیگر خدا مرا به دنیا برگرداند که در آن توشه تحصیل کنم .
پس ای نفس ! چنان تصور کن که مرده بودی و آرزوی مراجعتبه دنیا میکردی وتو را به دنیا بازگردانیدند . پس زنهار ، زنهار ، که این روز را ضایع نکنی که هر نفسی ازآن گوهری است گرانمایه که عوض ندارد . و میتوان به آن گنجی خرید که ابد الآبادراحت آن نماید .
قدر وقت ارنشناسی تو و کاری نکنی*** بس خجالت که از این حاصل اوقات ببری
ای نفس ! هر شبانه روزی بیست و چهار ساعت است . و همچنان که در احادیث معتبررسیده : «به ازای هر شبانه روزی در آن عالم ، بیست و چهار خزانه خلق شده ، در عقبیکدیگر ، هر خزانه در مقابل ساعتی و چون آدمی بمیرد آن خزانهها بر او گشوده خواهدشد و داخل آنها خواهد گردید . پس چون به خزانهای رسد که به ازای ساعتی است که درآن طاعتخدا را نموده خواهد دید که از نور اعمال حسنه مملو گردیده و شعاع آن به اطراف و اکناف تتق کشیده و در آن وقت از فرح و شادی و نشاط و شکفتگی چندان ازبرای او حاصل شود که اگر آن را بر همه اهل دوزخ قسمت نمایند چندان فرح به ایشانرسد که ادراک الم آتش را نکنند . و چون به خزانهای رسد که به ازای ساعتی است که درآن معصیتخدا را نموده ، خواهد دید
که : از ظلمت معصیت ، سیاه و تاریک و موحشگشته و تعفن ، او را فرو گرفته ، چنان خوف و بیم و الم در آن وقت از برای او میرسد کهاگر آن را بر اهل بهشت تقسیم کنند نعمتهای بهشتبر ایشان ناگوار گردد . و چون داخلخزانهای شود که به ازای ساعتی باشد که از طاعت و معصیتخالی باشد و مشغول امرمباحی از خواب و خور و غفلتبوده حسرت از برای او هم خواهد رسید که چرا آن راخالی گذارده و چنین غبنی او را دریافته» . (1)
پس ای نفس ! جهد کن تا خزانههای ساعات امروزه را معمور کنی و آن را خالینگذاری از گنجهای بیپایان . و کسالت نورزی و به بطالتبه سرنبری تا از درجات عالیهمحروم گردی و گرفتار حسرت و تاسف شوی .
و بعد از آن در خصوص هفت عضو خود که چشم و زبان و گوش و دست و پا وشکم و فرج استبه نفس خود سفارش کند و وصیت نماید و آنها را به او بسپارد ، زیراآنها رعایا و خدمتکاران نفساند در تجارت ، و بدون آنها تجارت نفس صورتنمیگیرد . پس سفارش کند آن را به محافظت آنها از معاصی که به آنها تعلق دارد و بهکار بردن آنها در آنچه از برای آن خلق شدهاند . و سفارش بلیغ نماید به نفس خود درخصوص به جا آوردن طاعاتی که هر شبانه روزی باید کرد . و اینها همه سفارش وعهدی است که هر روز با نفس باید کرد . و لیکن بعد از آنکه به کثرت شرط و مراقبه ، عملی
1) 13. جامع السعادات ، ج 3 ، ص 94
عادت آن شد یا به ترک معصیتی عادت کرد که دیگر مظنه ترک آن عادت یاارتکاب آن معصیت در حق آن نمیرود احتیاج به سفارش و شرط در آن عمل نیست .
و باید در آنچه احتمال خلاف از نفس میرود عهد و پیمان از او گرفت . و هر شغلی ازمشاغل دنیویه یا دینیه در دست او باشد که باید آن را به جا آورد از ریاستی و تجارتییا حکمی یا تدریسی یا امثال اینها که هر روز مهم تازه و کار جدیدی از برای او در آنشغل هم میرسد باید در حین شرط با نفس آن شغل را به نظر در آورد و نفس را وصیتایستادن به جاده حق در همه جزئیات آن شغل نماید .
پس سفارش بسیار به نفس کند در خصوص اینکه هر امری که در آن شبانه روز میخواهد بکند ، عاقبت آن را نیک ملاحظه کند . و این ، عمده سفارشها و بالاترین همه است .
مردی از حضرت رسول صلی الله علیه و آله طلب وصیتی و نصیحتی نمود .
حضرت تا سه مرتبه به او فرمود : «اگر من تو را نصیحتی کنم به جا خواهی آورد ؟ و هردفعه آن شخص عرض کرد : بلی . پس حضرت فرمود که : هر وقت اراده امری میکنیدر عاقبت آن تامل کن اگر نیک باشد بکن و الا ترک کن و پیرامون آن نگرد» . (1)
پس در این خصوص عهد و میثاقی مؤکد از نفس بگیرد و چون این خطاب به انجامرسید از اول اجزای مرابطه فارغ است .
دوم
1) 14. بحار الانوار ، ج 71 ، ص 338 ، ح 4
مراقبه است : و آن عبارت از این است که : در تمام شبانه روز متوجه نفس خودباشد و در هر کاری که میخواهد بکند مراقب احوال آن باشد ، زیرا اگر آن را به خودواگذاری ، همه آن سفارشهای گذشته را فراموش میکند و عهد و پیمان را میشکند . پس باید در هیچ حالی از آن غافل نشده و در لحظهای آن را به خود وانگذاشت .
و حالات آن از سه قسم بیرون نیست : یا مشغول طاعتی است ، یا معصیتی ، یا به امرمباحی ، چون اکل و شرب و امثال اینها پرداخته .
پس در حال طاعتباید مراقب آن بود که نیت آن فاسد نشود . و میل به ریا واغراض دیگر نکند . و حضور قلب را دستبرندارد . و ادب پروردگار را نگاهدارد . وآن طاعت را ناقص نسازد . و در حال معصیتباید متوجه آن بود که مرتکب نگردد وآن را ترک کند . و اگر از آن سرزده باشد دفعة او را به توبه و انابه بدارد . و او را امر کندکه کفاره آن را به جا آورد . و در حال اشتغال به امر مباحی متوجه آن باشد که آدابشرعیه آن را به جا آورد . مثل اینکه : چیزی اگر بخورد دستها را بشوید و بسم الله بگوید .
و همچنین سایر آدابی که از برای اکل رسیده - چنانچه بعضی از آن گذشت - . و اگربنشیند ، مراقب آن باشد که رو به قبله باشد . و اگر بلایی و مصیبتی حادث شودمتوجه باشد که صبر کند
و جزع و فزع ننماید . و اگر نعمتی به او رسد امر کند او را کهشکر آن نعمت را به جا آورد . و او را از غضب و کجخلقی و سخنان ناشایست محافظتنماید . و بسیار متوجه نفس باشد که دل را در میدان هوا و هوس نتازد و آن را به فکرهایبیهوده و آرزوهای بیحاصل مشغول نسازد . و وساوس شیطانیه و افکار باطله را در آنراه ندهد . بلکه فکر آن در چیزی باشد که به کار دنیا یا آخرت آن آید . و در امری باشدکه ثمره بر آن مترتب شود . و اگر تواند به نوعی متوجه و مراقب آن باشد که بجز یاد خداو فکر در عجایب و صنایع او را در آنجا داخل نشود . و به غیر از ذکر او در آن خانه راه نیابد . چنانکه گفتهاند .
پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب*** تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
و به هر شغلی که میپردازد دل را در آن مشغول فکر در حکمتهای خدا و صنع وعجایب صنعت او در ادوات و آلات آن کند . مثلا در حالت اکل ، به نظر بصیرت وعبرت بنگرد که چگونه خدا قوام بدن حیوانات را در آن قرار داده و اسباب آن را مهیانموده و انواع ماکولات را آفریده . در حیوانات قوای چند خلق کرده که به آنها امرخوردن منتظم میگردد . و غیر اینها از عجایب حکمت و غرائب صنعت .
و از جمله اموری که در مراقبه لازم است آن است که : در هر حالی از
احوال ، ازحرکت و سکون ملتفتبه جانب خدا باشد و او را مراقب خود داند . و بداند که : خدای - تعالی - بر ضمیر همه کس آگاه ، و به جمیع اعمال و افعالشان بیناست . و اسرار دل درنزد او مکشوف و ظاهر استبیشتر از آنچه ظاهر بدن بر مردمان بیدار واضح است .
و خدای - تعالی - میفرماید :
«الم یعلم بان الله یری» .
یعنی : «آیا انسان عالم نیستبهاینکه خدا همه چیز را میبیند» . (1)
و در حدیث قدسی رسیده است که : «این است و جز این نیست که در بهشت عدنساکن میشوند کسانی که چون قصد معصیتی کردند عظمت مرا یاد آورند و متوجه منباشند . و به این جهت آن را ترک کنند . و کسانی که قدهای ایشان از خوف من خم شد» . (2)
منقول است که : «چون زلیخا یوسف را به خلوت طلبید بتی در آنجا بود برخاست وپرده بر آن افکند . یوسف گفت : زلیخا تو را چه رسیده است آیا تو از حضور جمادی حیا میکنی و من از حضور پادشاه جبار حیا نکنم» . (3)
و از برای مراقبه حق - سبحانه و تعالی - مراتب بسیار است . اول درجه آن این استکه : در همه حال او را مطلع بداند . و از ترس او از معاصی او احتراز نماید . و میرسد بهجایی که نور عظمت و جلال الهی چنان بر دل بنده تابیده شود که در همه اوقات او رااز یاد دنیا و ما فیها ، بلکه از وجود
خود غافل ساخته باشد و پیوسته مستغرق ملاحظهجمال و جلال و عظمتبوده باشد .
سوم محاسبه است : بعد از عمل ، همچنان که بنده باید در اول هر روز وقتی را معینسازد از برای شرط عهد با نفس ، همچنین باید در آخر هر روز وقتی را معین کند ازبرای محاسبه ، تا در آن وقت از نفس حساب وصیتهایی را که در اول روز کرده بود و عهدهایی را که گرفته بود بکشد . و حساب جمیع حرکات و سکنات را از آن بجوید .
همچنان که تاجر در آخر هر سالی با شرکای خود حساب میکند . و این امری است که برهر که معتقد روز حساب ، و سالک راه آخرت باشد لازم است .
و در اخبار وارد شده است که : «از برای عاقل باید در شبانه روزی چهار وقتباشد . یک وقت که با پروردگار خود خلوت کند و راز گوید . و یک وقت که در آن حسابنفس خود را کند . و یک وقت که تفکر در عجائب صنع پروردگار نماید . و یک وقت کهمشغول ربیتبدن و اکل و شرب باشد» . (1)
و از این جهتبزرگان دین ، و سلف صالحین ، در محاسبه نفس خود نهایتسعی واهتمام را داشتهاند ، به نحوی که این را از جمله امور واجبه خود میشمردهاند . و درمحاسبه با نفس خود از پادشاه خشمناک شدیدتر ، و از شریک لئیم بخیلتر و دقیقتربودهاند . و چنین میدانستند که : کسی که محاسبه نفس خود را دقیقتر از محاسبه شریک ، و عامل خود نکند
1) 18. جامع السعادات ، ج 3 ، ص 99 . و بحار الانوار ، ج 78 ، ص 321 . (با اندک تفاوتی) .
از اهل تقوی و ورع نیستبلکه یا اعتقاد به روز حساب ندارد ویا احمق است ، زیرا که عاقلی که : اعتقاد به شداید عذاب آن روز و رسوایی و فضیحتو حیا و خجلت آن داشته باشد و بداند که محاسبه نفس در دنیا آن را ساقط میکند یاسبکتر میسازد و چگونه آن را ترک مینماید !
مخفی نماند که : کیفیت محاسبه نفس ، آن است که : در وقتی که آخر روز معین کردهبنشیند و نفس خود را مصور سازد و ابتدا محاسبه واجبات را از آن بجوید . پس اگرهمه آنها را درستبه جا آورده باشد او را دعا کند و شکر خدا به جا آورد و او راترغیب بر مثل آن نماید . و اگر چیزی از آنها را ترک نموده باشد از او قضای آن رامطالبه کند و به وعده او فریب نخورد که بسیار بد حساب است . و باید دفعة او را بر قضابدارد . و اگر نقصانی در آداب و شرایط آنها باشد تدارک آن را به نافله و امثال آنبکند . و بعد از آن ، حساب معاصی آن را برسد که اگر معصیتی مرتکب نشده باشد شکرخدا را کند و اگر مرتکب شده باشد در مقام نکوهش و عتاب نفس برآید . و آن را بهعذاب افکند و زجر کند و تلافی آن را از آن مطالبه کند . و همچنان که در حساب دنیادقت میکند و از حبه و دینار و «قیراط» (1)و نفیر و قطمیر ، تفتیش مینماید و باریک میشود که مغبون نگردد . همچنین باید دقت و تفتیش کند از
1) 19. ماخوذ از یونانی ، نیمدانگ که تقریبا به وزن چهار جو باشد ، اکنون واحد سنجش وزن الماس را میگویند کهتقریبا معادل 2/0 گرم است
افعال نفس ، و بر آن تنگبگیرد و از حیله و مکر آن احتیاط کند ، زیرا که : آن مکارهای است که خدعه میکند ومشتبه مینماید .
پس باید جواب صحیح از جمیع کردار و گفتار آن مطالبه کند و خود به حسابخود برسد پیش از آنکه در صحرای قیامت دیگری به حساب او برسد . و باید هیچ چیزرا مهمل نگذارد . و حساب جمیع آنچه گفته و کرده و دیده و شنیده از نگاه کردن ونشستن و برخاستن و خوردن و خوابیدن و آشامیدن ، حتی از سکوت آن سؤال کند ، کهچرا ساکتشد ، و از افکار و خواطر قلبیه و صفات و اخلاق . پس اگر از عهده جوابجمیع برآمد به نحوی که از حق تجاوز نکرده باشد و چیزی از واجبات را ترک نکردهباشد و مرتکب معصیتی نشده باشد ، از حساب آن روز فارغ است . و هیچ چیز باقیندارد . و اگر در چیزی کوتاهی کرده و از جواب صحیح آن عاجز ماند آن را در دلخود ثبت نماید همچنان که تاجر باقی شریک را در دفتر حساب خود ثبت میکند و بعداز ثبت آن ، در مقام «معاتبه» (1)و مطالبه غرامت آن برآید .
چهارم معاتبه و استیفاست : و آن آخر اعمال مرابطه است و عبارت از آن استکه : بعد از آنکه در آخر روز ، حساب نفس خود را رسید و آن را خیانتکار و مقصریافت ، سزاوار نیست که مسامحه کند و آن را مهمل گذارد ، زیرا این باعث جرات نفسمیشود و معتاد به خیانت و تقصیر میگردد .
1) 20. به کسی خشم کردن و او را سرزنش کردن
و بعد از آن بازداشتن آن در نهایتصعوبت میشود . پس باید ابتدا در مقام عتاب نفس برآید و بگوید : اف بر تو ای نفسخبیث .
به غفلت تابه کی عمری چنین تنگ*** به منزل کی رسی پائی چنین لنگ
آخر ای دشمن خود و من ! مرا هلاک ساختی و به ورطه شقاوت انداختی ، عن قریباست که : در درکات جحیم با شیطان رجیم معذب به عذاب الیم خواهی بود . ای نفساماره خبیثه ! بیشرمی تا کی ! و بیحیایی تا چند ! جهل و غفلت تا کجا ! حمق و سفاهت تاچه حد ! پیش روی تو بهشت و دوزخ آماده است و ناچار یکی از اینها منزل تو خواهدبود و نمیدانی کدام است . تو را با خنده و شادی چکار ، و با لهو و بازی چه افتاده است .
نمیبینی که ناگاه مرگ ، بیخبر میرسد و تا مینگری فرصت از دست رفته است . وای برتو ای نفس خبیث ! پس وای بر تو ! میدانی که خداوند علیم بر امور تو مطلع و آگاهاست و با وجود این ، در حضور او جرات بر عصیان او میکنی ؟ ! و اگر چنین میدانی کهاو ترا نمیبیند تو از زمره کفار ، و دین اسلام را از تو ننگ و عار است . ای نفس منافق تو دعوای اسلام میکنی و دم از اسلام میزنی و خدا را حاضر و ناظر میدانی ، گرفتم که ازعذاب او اندیشه نداری و به رحم او امیدواری ، آخر حیا و شرم تو چه شد کسی
را کهامیدگاه توست هر روز در حضور او عصیان میکنی و به خلاف فرموده او رفتارمینمایی ! ای نفس خبیث ! و ای بیشرم و منافق ! اگر طعام لذیذی حاضر باشد که توبسیار راغب به آن باشی و یک یهودی تو را خبر دهد که : زهر در آن طعام است ترکآن میکنی . یا طبیب فاسقی گوید که : فلان غذا کشنده است دست از آن میکشی ونمیگویی که گاه است این شخص دورغ بگوید ، یا خطا کرده باشد ، یا قوت مزاج مندفع آن کند ، یا خدا به قدرت کامله خود دفع اذیت او نماید .
و همچنین اگر طفلی گوید عقربی به جامه تو داخل شد «سپند» (1)آسا از جا می جهی وجامه را میکنی و حال آنکه گاه است آن طفل دروغ گفته باشد ، یا عقرب تو را نگزد .
پس چگونه شد که قول خدا و پیغمبران مرسل او و گفته اولیا و حکما و علما در نزد تواز قول یهودی یا فاسقی یا طفلی کمتر است ؟ ! و اگر به احتمال عفو و کرم در معاصی نظرمیکنی چرا به احتمالاتی که مذکور شد در گفته ایشان التفات نمینمایی ؟ پس مکرر امثال این معاتبات را با نفس خود کند و بعد از آن ، در مقام زجر و تنبیهآن برآید و آن را به عبادات شاقه ، و تصدق اموال مرغوبه خود ، و تلافی تقصیراتخود بدارد . چنانکه اگر لقمه مشتبه یا حرام خورده باشد آن را گرسنگی دهد . و اگر زبانبه غیبت مسلمانی گشوده باشد مدح او را کند
1) 21. تیز ، سریع
. یا زبان را به سکوت تنبیه کند . یا به ذکربسیار ، غرامت از او بکشد . و اگر در نمازی سهل انگاری کرده باشد نماز بسیار به جاآورد . و اگر به فقیری استخفاف نموده باشد مال بسیاری به او بدهد . و همچنین در سایرمعاصی و تقصیرات .
مخفی نماند که : نفس سرکش را به زیر بار این عقوبتها و زحمتها کشیدن به دو چیزآسان میشود :
اول : ملاحظه اخباری که وارد شده است در فضیلت ریاضت نفس و مجاهده با آنو ثواب طاعات و خیرات .
همچنان که از امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که فرمودند : «خوشا بهحال بندهای که با نفس و هوا و هوس خود جهاد کند و هر که لشکر هوای خود را بشکند به رضای پروردگار ظفر مییابد . و هر که عقل او بر نفس امارهاش غالب شود بهجهد و طاعت ، پس به تحقیق که به فوز عظیم فایز گشته است و پردهای تیرهتر وموحشتر از نفس و هوا ، میان بنده و خدا نیست . و هیچ حربهای از برای قتل و قطع ایندو ، مثل خشوع و گرسنگی و تشنگی روز و بیداری شب نیست . پس اگر کسی چنین کندو بمیرد در زمره شهدا است . و اگر زنده ماند و بر این جاده مستقیم باشد عاقبت او بهرضوان اکبر میرسد . و سید انبیا که باعث ایجاد ارض و سماء است این قدر نفس مطهرو مقدس خود را زحمت میداد که از بسیاری ایستادن به نماز ، قدمهای مبارک او ورممیکرد و میفرمود
: «افلا اکون عبدا شکورا» یعنی : «آیا من بنده شاکر خدا نباشم» . ومقصود آن سرور ، این بود که : امت او به او اقتدا نمایند . پس هان ، هان ، که در هیچحالی از ریاضت و مجاهده نفس و سعی در طاعات و عبادات ، غافل نشوید . ای جانبرادر ! اگر لذت عبادت پروردگار را بیابی ، و حلاوت مناجات با آفریدگار را بچشی ، وبرکات و انوار آن را ببینی اگر اعضای ترا پاره سازند یک دقیقه از آن غافل نگردی» . (1)
گرش ببینی و دست از «ترنج» (2)بشناسی*** روا بود که ملامت کنی زلیخا را
دوم : همنشینی اهل عبادت و ریاضت ، و هم صحبتی کسانی که ساعتی از زحمتطاعت ، خود را فارغ نمیگذارند و نفس خود را به انواع زحمات مشقت میدهند ، زیراملاحظه احوال و اعمال ایشان باعثشوق و رغبت میگردد . و سبب اقتدا و پیرویایشان میشود .
یکی از نیکان میگوید که : «هر وقت در عبادت ، سستی از برای من حاصل میشدمیرفتم به دیدن بعضی از عبادت کنندگان و چون او را میدیدم ، تا یک هفته با شوقتمام به عبادت و طاعت اقدام مینمودم» .
و لیکن در امثال این زمان ، این امر دست نمیدهد ، زیرا در این عصر یافت نمیشودکسی که چون پیشینیان دامن همتبر کمر زده وقتخود را وقف عبادت الهی نمودهباشد . بلکه اگر در همه عالم تفحص کنی کسی را نمییابی که به ادنی مرتبه عبادتکنندگان گذشته برسد . و به شخصی بر نمیخوری که در مقام جهاد نفس
بوده آن را دربوته ریاضات شرعیه بگدازد .
صحبت نیکان زجهان دور گشت*** خوان عسل خانه زنبور گشت
سایه کس ، فر «همائی» (1)نداشت*** صحبت کس ، بوی وفائی نداشت
با نفس هر که برآمیختم*** مصلحت آن بود که بگریختم
پس باید در این زمان اکتفا نمود به مطالعه احوال گذشتگان و خواندن حکایاتایشان . و هر که حکایات ایشان را بشنود و بر کیفیت اعمال ایشان مطلع گردد میداندکه : ایشان بندگان خدا و در دعوی بندگی صادق بودهاند . و ایشانند پادشاهان حقیقی وسلاطین واقعی .
یکی از اصحاب سید اولیا و سرور اصفیا میگوید که : «روزی نماز صبح را در عقبآن بزرگوار گزاردم چون آن حضرت سلام داد به دست راست گشت و اثر حزن و ملالبر رخسار مبارک آن برگزیده ملک متعال ، هویدا بود و چنین نشستند تا آفتاب طلوعکرد . پس دست مبارک خود را حرکت دادند و فرمودند که : و الله هر آینه دیدم اصحابمحمد صلی الله علیه و آله را که امروز یکی مثل ایشان نمیبینم . داخل صبح میشدندپریشان مو و غبار آلود ، با چهرههای زرد . شب را به بیداری به سر برده ، گاهی در سجده ، و زمانی ایستاده ، چون نام خدا میبردند بر خود میلرزیدند چنان که درخت در روز باباد تند میلرزد . و اشکهای ایشان چنان جاری میشد که جامههای ایشان را ترمینمود» . (2)
«و اویس قرنی (3)که یکی از اصحاب جناب امیر المؤمنین علیه السلام بود شبها رانخفتی ، یک شب گفتی این ، شب رکوع است و آن شب به
1) 24. «هما» مرغ افسانهای و موهوم را گویند که : سایهاش بر سر هر کس بیفتد به سعادت خواهد رسید .
2) 25. محجة البیضاء ، ج 8 ، ص 173 . و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 350 .
3) 26. او از اکابر تابعین و یکی از چهار تن اتقیای زهاد ثمانیه و موصوف به «سید التابعین» است . که در سال 37یا 39 هجری در جنگ صفین در رکاب حضرت امیر المؤمنین علیه السلام به شهادت رسید . رک : ریحانة الادب ، ج 4 ، ص 444 .
رکوع ایستادی تا صبح . و یکشب گفتی که این ، شب سجود است و به سجده میرفتی تا طلوع صبح» . (1)
ربیع بن خثیم گوید که : «به نزد اویس رفتم دیدم نماز صبح را خوانده و نشستهمشغول دعا بود . با خود گفتم : در گوشهای بنشینم تا از دعا فارغ شود . پس مشغول دعابود تا ظهر داخل شد برخاست و نماز ظهر را ادا کرد بعد از آن مشغول تسبیح و تهلیلشد تا نماز عصر ، و بعد از نماز عصر به اوراد مشغول شد تا نماز مغرب و عشا را بجا آورد و به عبادت اشتغال نمود تا طلوع صبح ، و نماز صبح را خواند و نشستبه دعاخواندن ، که اندکی چشم او میل به خواب کرد گفت : خدایا پناه میبرم به تو از چشمیکه پر خواب میکند» . (2)
و در آثار رسیده که : «مردی با زنی تکلم کرد و دستبر ران او گذاشت و دفعةهشیار شده ندامتبه او روی داد دستخود را بر آتش نهاد تا همه گوشت آن برفت» . (3)
«و دیگری به زنی نگاه کرد ، همان دم آگاه شد چنان مشتی بر چشم خود زد که کورشد» . (4)
«و شخصی دیگر نگاه به نامحرمی نمود پس با خود قرار داد بست که تا زنده استآب سرد نیاشامد پس آب را گرم کردی و نوشیدی» . (5)
یکی از بزرگان به غرفهای گذشت ، از کسی پرسید که : «این غرفه را کی ساختهاند ؟ پس با خود عتاب کرد که ای نفس ! تو را با سئوالی که از
برای تو فایده ندارد چکار ؟ وبه عقوبت این سؤال یک سال متوالی روزه گرفت» . (1)
و دیگری پرسید که : «فلان شخص چرا خوابیده است ؟ و به این سبب یک سال ، خواب را بر خود حرام کرد» . (2)
«ابو طلحه انصاری (3)
رک : ریحانة الادب ، ج 7 ، ص 175 . و تنقیح المقال ، ج 1 ، ص 465 .
باغی داشت روزی در آنجا نماز میکرد در آن حال ، مرغیشروع به خواندن کرد و دل او مشغول آواز آن شد . گفت : باغی که مرا از حضور قلبدر نماز باز دارد به کار من نمیآید آن را فروخت و قیمت آن را تصدق کرد» . (4)«شخصی مشغول امری شد تا جماعت نماز عصر از او فوت شد به این سبب دویستهزار درهم تصدق نمود» . (5)
«شخصی دیگر نماز مغرب را تاخیر کرد تا دو ستاره نمایان شد ، بدان جهت دو بنده در راه خدا آزاد کرد» . (6)
«و یکی از اکابر دین روزی هزار رکعت نماز می کرد تا پاهای او خشک شد بعد از آنهزار رکعت را نشسته کردی . و چون از نماز عصر فارغ شدی جامه خود را بر خودپیچیدی و گفتی به خدا ، عجب دارم از خلق که چگونه غیر تو را بر تو اختیار کردند ! وعجب دارم از خلق ، که چگونه به غیر از تو انس گرفتند . و عجب دارم از خلق ، کهچگونه دل ایشان به یاد تو روشن نمیشود ! » . (7)
«گویند بزرگی عمر او نزدیک به صد سال رسید و در این مدت پای خود را به جهتخوابیدن نکشید مگر در مرض موت» . (8)
«و دیگری چون
1) 32. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 347 .
2) 33. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 347 .
3) 34. «ابو طلحه» زید بن سهل انصاری ، از اعاظم و نقبای اصحاب میباشد که بسیار شجاع و دلیر بود و درجنگ بدر ، احد ، عقبه و دیگر غزوات حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله شرکت نمود . و همین ابو طلحه قبرشریف حضرت رسالت صلی الله علیه و آله را حفر نموده و جسد مبارک را در لحد گذاشت . و در سال 51 هجری از دنیا رفت .
4) 35. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 347 .
5) 36. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 348
6) 37. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 348 .
7) 38. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 349 .
8) 39. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 349 .
سن او به چهل سالگی رسید بستر خواب خود را پیچید و دیگر درشب نخوابید» . (1)
«و دیگری چهل سال پهلو بر بستر خواب ننهاد تا یک چشم او آب آورد و بیستسال چنین بود اهل و عیال خود را از آن مطلع نساخت» . (2)
«و دیگری تازیانه در برابر خود آویخته بود چون در عبادت سستی در خودمییافت آن را برمیداشت و به پای خود میزد» . (3)
«و دیگری در زمستان بر بام خفتی و تابستان در اندرون خانه تا او را خواب نبرد وبه جهت عبادت بیدار شود» . (4)
«شخصی را یک پای خشک شد و به یک پای به وضوی مغرب ، نماز کردی تا صبح» . (5)
شخصی میگوید که : «حاج در «محصب» (6)فرود آمده بودند یکی از اهل الله با زن ودختران خود در نزد ما فرود آمد هر شب از اول شب به نماز به پای میایستاد تا وقتصبح ، و چون سحر میشد به آواز بلند فریاد بر میکشید که ای کاروانیان ! همه شما دراین شب خوابیدید پس کی کوچ خواهید کرد ؟ و چون صدای او بلند میشد هر که درمحصب میبود از جای بر میجست . بعضی به گریه میافتادند و جمعی به دعا مشغول میشدند و طایفهای به تلاوت قرآن میپرداختند تا صبح» . (7)
عبد الواحد رازی گوید که : «سالی با جمعی به سفر دریا رفتیم چون به میان دریارسیدیم باد کشتی ما را به جزیرهای انداخت . در آنجا غلام سیاهی را دیدیم نشسته ، میمونی را قبله خود ساخته و معبود را ضایع گذاشته .
1) 40. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 350 .
2) 41. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 351 .
3) 42. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 351 .
4) 43. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 351 .
5) 44. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 351 .
6) 45. نام مکانی است میان مکه و منی که آنرا «بطحای مکه» و «خیف بنی کنانه» مینامند و همچنین محل رمیجمره را نیز «محصب» میگویند . رک : معجم البلدان ، ج 5 ، ص 62
7) 46. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 352 .
گفتم : ای غلام ! میمون ، خدایی رانشاید . گفت : پس خدا کیست ؟ گفتم :
«الذی فی السماء آیاته و فی البر ملکه و فی البحر سبیله لا یعزب عن علمه مثقال ذرة» .
یعنی : «خدا کسی است که مملکت او آسمان و زمین را فرو گرفته . و علم او به همه چیزاحاطه کرده» .
گفت : آخر ، این خدا را نامی نیست ؟ گفتم :
«هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر» . (1)
من این میگفتم و غلامک میگریست آنگاه اسلام آورد و با ما داخل کشتی شد ودر همه روز مشغول عبادت بود . چون شب در آمد هر یک از ما بعد از ادای واجب ، روی به خوابگاه خود نهاد ، غلام به نظر تعجب بر ما نگاه کرد و گفت : ای قوم ! خدایشما میخوابد ؟ گفتم : حاشا
«لا تاخذه سنة و لا نوم» . (2)
گفت : «بئس العبید انتم» . یعنی : بد بندگانی بودهاید . آقای شما بیدار است و شمامیخوابید ! پس آن غلام همه شب تضرع و زاری میکرد چون صبح دمید حال اوبگردید و جان به جان آفرین سپرد . شب وی را خواب دیدم در قصری از یاقوت سرخبر تختی از زمرد سبز نشسته و چند هزار فرشته در برابر وی صف زده و روی سیاه اوسفید چون ماه چهارده شبه شده» .
بلی راهروان راه آخرت چنین بودهاند . و جاده عبادت را به این طریق پیمودهاند نهمانند غفلت
زدگان بیخبر . پس ای برادر ! گاهی احوال ایشان را مطالعه کن و حکایاتایشان را ملاحظه نمای و زنهار و زنهار ، از هم صحبتی اهل این عصر ، پای کش . و بهرفتار ایشان نظر مکن که در میان ایشان کسی نیست که دیدار او تو را سودی بخشد . وکلام او تو را به یاد خدا افکند .
آه از این صفرائیان (1)بیهنر*** چه هنر زاید زصفرا ؟ دردسر !
این نه مرداناند اینها صورتاند*** مرده نانند و کشته شهوتاند
که عبارت است از : تنفر طبع از چیزی که دریافتن آن ، سبب المی و تعبی گردد . وچون کراهت ، قوت گیرد آن را مشقت گویند . و کراهت ، یا از چیزی است که میل وشوق و محبتبه آن شرعا و عقلا ممدوح و مستحسن است . یا از چیزی است که چنیننیست . و آنچه از اخلاق رذیله است قسم اول است نه دوم . بلکه بعضی از اقسام دوم ازصفات فاضله است .
و ضد کراهت ، محبت است . و آن عبارت است از : میل و رغبت طبع به چیزی کهدریافتن آن سبب لذت و راحتباشد . پس کراهت و محبت هر چیزی لازم داردمعرفت و ادراک آن چیز را . و بدون معرفت آن ، اگر چه فی الجمله باشد کراهت ومحبت متصور نیست . از این جهت است که صفت محبت و کراهت در جمادات - چونسنگ و کلوخ و در و دیوار - نیست ، زیرا که : آنها را ادراک نیست .
پس هر چیزی که
1) 49. اهل هوی و هوس
ادراک آن مخالف طبع باشد و طبع را از ادراک آن المی باشد آنچیز را مکروه میگویند . و هر چیزی که در ادراک آن لذتی و راحتی باشد آن چیز رامحبوب نامند . و چیزی که در آن هیچ تاثیری نکند و موجب هیچ یک از الم و راحتنگردد آن نه محبوب است و نه مکروه . و چون دانستی که هر یک از کراهت و محبت ، فرع ادراک و فهمیدن ، و تابع آناند .
پس بدان که : ادراک آدمی بر چند وجه است : زیرا که موجودات یا محسوساتاند یا غیر محسوسات . و محسوسات بر پنج نوعاند :
اول : آنچه به چشم ادراک میشود ، چون صورتهای حسنه و آب روان و سبزه وروشنایی . و لذت و راحت آدمی از ادراک اینها به دیدن است .
دوم : آنچه به گوش ادراک میشود ، چون آوازهای خوب و نغمههای موزون . لذتو راحتیافتن از اینها به شنیدن است .
سوم : آنچه به قوه شامه ادراک میشود ، چون بویهای خوش و نسیمهای معطر . و لذت از اینها به بوییدن است .
چهارم : آنچه به قوه ذائقه فهمیده میشود ، چون طعامهای لذیذه . و راحت از اینهابه چشیدن حاصل میشود .
پنجم : آنچه ادراک آن به قوه لامسه تحقق مییابد ، چون نرمی و نازکی . و لذت ازاینها به ملامسه و مباشرت هم میرسد . و حصول الم و تعب نیز از این پنج قوه به ادراکخلاف آنچه مذکور شد ، متحقق میشود .
و
اما غیر محسوسات بر دو نوعاند :
یکی آنکه : به حواس باطنه ادراک میشود ، چون صور جزئیه خیالیه و وهمیه .
دیگری آنکه : به قوه عاقله و نفس باطنه تعقل آنها میشود ، مثل ادراک معانی کلیه وذوات مجرده و معارف حقه .
و از قبیل غیر محسوسات است ادراک اخلاق و صفات پسندیده و آداب حسنه کهانسان از آنها لذتی مییابد و صاحب آنها را دوست میدارد . و به این سبب است محبتبنده ، خدا را ، زیرا به قوه عقل ، ادراک وجود و صفات کمال و نعوت جلال او رامینماید . و آن ادراک ، موجب لذت و فرح و سرور میگردد .
و شکی نیست که لذات خیالیه و وهمیه ، اشد و اعلی از لذات حسیه هستند . و به اینجهت است لذتی که آدمی از صورت جمیلی که در خواب دید اقوی است از آنکه مثلآن را در بیداری ببیند . و به این سبب ، لذت ریاست و شهرت از سایر لذات حسیه اقویاست . و آدمی بسیاری از لذات حسیه را به جهت وصول به ریاست ، ترک میکند .
و اما لذات عقلیه به مراتب شتی از لذات حسیه و خیالیه و وهمیه بالاترند . و نظر بهاینکه هر چه لذت و راحت در آن بیشتر ، آن چیز محبوبتر است لهذا محبت عقلیه بسیاراز سایر انواع محبتشدیدتر و بالاتر میشود . و همچنین است کراهت .
بدان که : محبت ممکن نمیشود مگر به سببی از اسباب ، و نظر به اینکه از برای آن
، اسباب بسیار و علتهای مختلفه است ، پس به این جهت دوستی نیز به اقسام بسیار منقسممیشود :
اول : محبت انسان وجود و بقای خود را . و آن اشد اقسام محبت و اقوای همهاست ، زیرا محبت چیزی ، حاصل نمیشود مگر به سبب ملایمت آن چیز با طبع ، ومعرفت آن ، و اتحاد میان محب و محبوب . و شکی نیست که : هیچ چیز ملایم وموافقتر به کسی از خود او نیست . و معرفت او به هیچ چیز اقوی از معرفتخود نیست .
و اتحاد میان هیچ دو چیز بیشتر از اتحاد میان آدمی و خودش نیست . پس به این جهت ، هر کسی خود را از همه چیز دوستتر دارد . و معنی دوستی خود و دوستی دوام وجودخود کراهت تلف آن است . و به این جهت ، هر کسی که غافل از حقیقت مرگ است ، مرگ را دشمن دارد اگر چه اعتقاد به ثواب و عقاب بعد از مردن نداشته باشد و از مردنهم المی به او نرسد . مثل اینکه در خواب بمیرد ، زیرا که گمان میکند که مرگ موجبمعدوم شدن اوست ، یا معدوم شدن بعضی از او . و همچنان که دوام وجود خود در نزدهر کسی محبوب است ، همچنین کمال وجود نیز مطلوب است . و حقیقت آن نیز راجعبه محبتخود او است ، زیرا فقد کمال ، نوعی نقص است در وجود . و هر نقصی عدماست . پس فقد کمال ، عدم نوعی از وجود خود است . بلکه تحقیق آن است که
: محبوبدر هیچ موضعی نیست مگر وجود . و همه صفات کمالیه راجعاند به وجود ، همچنان کهصفات نقایص راجعاند به عدم . و چون هر فردی از افراد موجودات را نحو خاصیاست از وجود ، و تمامیت نحو وجودش به وجود بعض صفات کمالیه است ، از برایآنکه آنها نیز از مراتب وجوداتند .
پس وجود هر موجودی مرکب است از وجودات متعدده . و اگر یکی از آنها مفقودشود گویا بعضی از اجزای وجود او مفقود شده . و از اینجا روشن میشود که هرموجودی که در وجود اقوی و نحو وجود آن اتم و اکمل است ، مراتب وجود آن ازحیثیت عدد و شدت و قوت بیشتر است . و صفات کمالیه آن اقوی و اکثر است . چونوجود واجب - جل شانه - اتم و اکمل همه وجودات ، و تام فوق تمام و قائم به نفسخود ، و باعث قیام سایر وجودات است . پس جامع همه مراتب وجود است . و محیط بهکل خواهد بود .
و مخفی نماند که : یک سبب محبت اولاد نیز راجع به این قسم است . یعنی : به جهتمحبتبقای خود است ، زیرا میبینیم که : آدمی فرزند خود را دوست دارد و به جهتاو متحمل مشقتهای بیحد میشود ، اگر چه نفعی و لذتی از آن فرزند به او نرسد . و اینبه جهت آن است که : هر کسی فرزند را خلیفه و جانشین خود در وجود میداند و چنینمیداند که : بقای فرزند ، نوع بقایی است از برای خود او . پس به جهت محبت مفرطی
کهبه بقای خود دارد و از بقای دائمی خود قطع طمع کرده است آن کسی را که قائم مقامبقای خود است نیز دوست دارد . و همچنین یک باعث محبتخویشان و اقربا و قبیله وعشیره نیز محبت کمال خود است ، چون خود را به واسطه ایشان عزیز و قوی مییابد ، زیرا که عشیره آدمی به منزله بال و پر اوست .
دوم : - از اقسام محبت - ، محبت داشتن به غیر خود استبه سبب حصول لذت جسمیه حیوانیه از آن . مثل دوستی زن و مرد یکدیگر را به جهت جماع و مباشرت ودوستی انسان اطعمه لذیذه ، و لباسهای فاخره و امثال اینها را . و ضابطه در این قسمحصول لذت جسمیه است . و این نوع از محبت ، زود هم میرسد و زود هم تماممیشود ، زیرا به استیفای آن لذت ، محبت زایل میگردد ، و پستترین وضعیفترینمراتب محبت است .
سوم : محبت آدمی به غیر استبه جهت احسان و نفعی که از او عاید میشود ، چونانسان بنده احسان است و طبع هر کسی بر این مجبول است که هر که احسان به اومیکند او را دوست داشته باشد . و با هر که بدی به او مینماید او را دشمن داشته باشد .
و از این جهتحضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود : «خدایا مگردان از برای فاجری بر من احسان و نعمتی که به این سبب دل من او را دوست داشته باشد» . (1)
و ضابطه کلیه در این قسم ، حصول نفع و احسان است .
1) 1. محجة البیضاء ، ج 8 ، ص 11 .
و محبوب در این قسم و درقسم ثانی فی الحقیقه منتهی میشود به قسم اول ، زیرا که : محبت کمال خود ، سببمحبت لذتهای خود میشود ، چون آن را باعث کمال وجود خود تصور مینماید . ومحبتبه لذت ، سبب محبت احسان میگردد ، چون انسان موجب وصول و لذات خودمیشود ، و محبت احسان سبب محبت آن شخص که احسان میکند میگردد . و به اینجهتبه کم شدن احسان او ، محبت کم میشود . و به زوال او ، زایل میگردد .
چهارم : کسی چیزی را دوست داشته باشد به جهت ذات آن چیز و خود آن ، بدوناینکه به سوای ذات او منظوری داشته . بلکه منظور و مقصود ، همان خود او باشد و بس .
و این محبتحقیقی است که اعتماد به او میشاید مثل محبت جمال و حسن ، زیراحسن و جمال به خودی خود محبوباند و ادراک آنها عین لذت است . و چنین گماننکنی که دوستی صورتهای جمیله نیست مگر از روی شهوت و قصد مجامعت ومقدمات آن ، زیرا که : اگر چه گاهی آدمی صورت جمیله را به این جهت محبتمیدارد و لیکن خود ادراک نفس جمال نیز لذتی است روحانی که به خودی خودمحبوب است . و از این جهت است که : آدمی محبتبه سبزه و آب روان میدارد نه بهجهت اینکه سبزه را بخورد و آب را بیاشامد ، یا به غیر از مجرد دیدن و تماشا حظیدیگر خواهد از آنها بردارد .
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله را شکفتگی و نشاط از
دیدن سبزه و آبجاری روی میداد . (1)
و هر طبع مستقیم و قلب سلیمی از تماشای گل و غنچه و لاله و شکوفه و مرغانخوش رنگ و آب ، لذت مییابد و آنها را دوست دارد . بلکه بسا باشد که غمهای خودرا به آنها تسلی میدهد بدون اینکه قصد حظی دیگر از اینها داشته باشد .
و بدان که : حسن و جمال ، تخصیص ندارد به چیزی که به چشم دیده شود ، زیرامیبینیم که میگویند : این آواز حسن است . و حال آنکه آن را به چشم نمیتوان دید . وهمچنین اختصاص ندارد به چیزی که به حواس ظاهره ادراک آن توان کرد . بلکهمیگویند : فلان خلق ، حسن است . و فلان علم حسن است . و هیچ یک را به حس ظاهرهدرک نمیتوان نمود . بلکه حسن اینها و امثال اینها به عقل ادراک میشود . و آدمیبالطبع به آنها و صاحب آنها محبت دارد .
و از این جهت است که قلوب سلیمه مجبولاند بر محبت انبیا و اولیا و ائمه هدی - علیهم السلام - اگر چه به شرف لقای ایشان مشرف نگشته باشند . و بسا باشد که محبتآدمی به صاحب مذهب و دین خود ، به جایی رسد که جمیع اموال خود را در یاریمذهب او صرف کند . بلکه اگر کسی در مقام طعن صاحب مذهب او برآید از تن و جانخود میگذرد و در برابر او جان خود را به خطر میاندازد و حال اینکه گاه است هرگزمشاهده صورت آن صاحب مذهب را نکرده و کلام او را نشنیده
1) 2. محجة البیضاء ، ج 8 ، ص 12
. بلکه سبب حب اوامری است که عقل او فهمیده از کمالات نفسانیه و صفات قدسیه او و نشر خیرات وافاضه او در عالم . و به این سبب است که چون فتشجاعت علی علیه السلام دراقطار عالم مشهور است و سخاوت حاتم بر زبانها مذکور و عدالت انوشیروان در کتبمسطور ، دلها بیاختیار ایشان را دوست دارند و حال اینکه نه صورت ایشان را دیدهاندو نه لذتی از ایشان فهمیدهاند . و قاعده کلیه آن است که : هر که را دیده باطن از دیدهظاهر روشنتر ، و نور عقل او بر آثار حیوانیتش غالب است لذت محبت او به محاسنعقلیه بالاتر است از آنچه به حسن ظاهر ادراک میشود .
بلی چقدر تفاوت است میان کسی که نقش دیواری را به جهتحسن ظاهری اودوست داشته باشد و کسی که سید انبیا و مرسلین را به جهت جمال باطنیمحبت داشته باشد .
پنجم : محبت میان دو نفر که مناسبت معنویه پنهانی با یکدیگر داشته باشند گوهیچ یک به وجه مناسبتبرنخورند . و بسیار میشود که دو کس یکدیگر را به نهایتدوست میدارند بدون ملاحظه جمالی یا طمع جاه و مالی ، بلکه به مجرد مناسبت ارواحایشان است .
چنانکه حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود : «الارواح جنود مجندة فما تعارف منها ائتلف و ما تناکر منها اختلف» . (1)
ششم : محبت کسی با دیگری که میان ایشان در بعضی مواضع اجتماع و الفتحاصل شده مثل سفرهای دور و دراز و کشتی نشستن و امثال اینها . و این یکی ازحکمتهای امر به نماز جمعه و جماعت
1) 3. بحار الانوار ، ج 61 ، ص 64 ، ح 50 .
و عید است ، زیرا الفت و اجتماع در این مواقع بانیتخالص ، سبب حصول انس و محبتبا یکدیگر میگردد .
هفتم : محبت آدمی با یکدیگر که مناسبت ظاهریه در میان ایشان است ، چون محبتطفل با طفل و پیر یا پیر و تاجر با تاجر و امثال اینها .
هشتم : محبت هر علتی از برای معلول خود . و محبت هر صانعی از برای مصنوعخود . و محبت معلول و مصنوع از برای علت و صانع خود . و باعث این محبت آناست که : چون هر معلول و مصنوعی رشحهای است از علت و صانع ، و نمونهای استکه از او تراوش نموده و مناسبتبه او دارد و از جنس و سنخ اوست . پس معلول ومصنوع ، علت و صانع را دوست دارد از آنجا که آن را اصل خود و به منزله کل خودمیبیند . و هر چه علیت و معلولیت او اقوی ، و درک ایشان بیشتر شده باشد ، دوستی ومحبت ایشان اشد است . پس بالاترین اقسام محبت ، محبتی است که خداوند عالم نسبتبه بندگان خود دارد و بعد از آن محبتی است که اهل معرفت از بندگان او نسبتبه آنجناب دارند . و آن نیز یک سبب است در محبت پدر و مادر از برای فرزند ، و محبتفرزند از برای پدر و مادر ، زیرا ایشان سبب ظاهری وجود فرزندند و پدر فرزند را بهمنزله خود میبیند ، و او را نسخه خود میپندارد که طبیعت از صورت او به صورتفرزند نقل نموده . و از این جهت هر کمالی که
از برای خود میخواهد بالاتر از آن را ازبرای فرزند خود میطلبد . و از ترجیح فرزند بر خود شاد میگردد . و همچنین یک سببمحبت میان معلم و شاگرد همین است ، زیرا معلم سبب حیات روحانی متعلم است وصورت انسانیه حقیقیه را معلم به او افاضه نموده همچنان که پدر صورت انسانیهظاهریه را باعثشده است . پس معلم ، والد روحانی متعلم است . و به قدری که روح برجسم شرافت دارد ، او هم از پدر اشرف و حقوق او بالاتر است . و بنابر این ، باید محبتمعلم کمتر از محبت موجد حقیقی که پروردگار استبوده باشد و بالاتر از محبت پدر .
و در حدیث وارد است که : «پدران تو سه نفرند : یکی آنکه تو را متولد کرده و آنکه تو را تعلیم داده و آنکه دخترش را به تو تزویج کرده . و بهترین این سه پدر ، آن است که تو را تعلیم نموده» . (1)
«از اسکندر ذوالقرنین پرسیدند که : پدرت را دوستتر داری یا معلمت را ؟ گفت :
معلم را ، زیرا که : سبب حیات باقی من است و پدر سبب حیات فانی» . (2)
و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود : «هر که تعلیم حرفی به من نمود مرا بنده خود کرده است» . (3)
و از آنجا که معلم اول و استاد اکمل ، سید رسل و خلفاء راشدین آن جناباند ، (4)پس باید محبت آنها از جمیع اقسام محبت ، سوای محبت پروردگار بالاتر و شدیدتر باشد .
و از این جهت است که
: سید رسل فرمود : «مؤمن نیست هیچ یک از شما تا من در نزد او دوستتر از خود او و اهل و فرزندان او نباشم» . (1)
نهم : محبت دو نفر است که با هم در یک علتشریکاند و معلول یک علت ، ومصنوع یک صانعاند ، مثل محبتبرادران با یکدیگر ، و محبتشاگردان یک معلم با هم .
و این ، سبب محبتخویشان استبا یکدیگر . و هر چه سبب نزدیکتر است محبتبیشتراست . و از این جهت محبتبرادران بیشتر است از محبت عمو زادگان . و هر که خدا راشناخت و همه موجودات را منسوب به او دانست و ربط خاصی که میان خدا ومخلوقات استیافت ، با همه موجودات محبت میرساند از جهتشرکت در آفرینش .
و بسا باشد که در میان دو نفر بیشتر اسباب محبت همرسد . و به این سبب ، محبت زیادمیشود . و گاه است در یک طرف ، بعضی اسباب محبت هست و در یک طرف دیگرنیست . و به این جهت دوستی از یک طرف است .
و مخفی نماند که : اکثر اقسام محبت که مذکور شد فطری و طبیعی است و به اختیارآدمی نیست . و احتیاج به کسب و تحصیل ندارد ، مثل محبت دو نفر که میان ایشانمناسب است . و محبت علت و معلول ، و صانع و مصنوع ، و عکس آن ، و محبت جمالو کمال ، و محبتخود و غیر اینها . پس هر که در این اقسام محبت ، ناقص باشد به همانقدر فطرت او معیوب ، و جبلت او فاسد
1) 8. محجة البیضاء ، ج 8 ، ص 4 .
است . و حبتبه اختیار و کسب ، کم و نادراست ، مثل محبتبه احسان و انعام . و بعضی محبت معلم و متعلم را کسبی گرفتهاند . وفی الحقیقه ، آن نیز راجع به فطری و طبیعی است . و بعد از آنکه محبت ، طبیعی شداتحادی که میان محب و محبوب است و از مقتضیات محبت است نیز طبیعی خواهد بود .
بدان که : - همچنان که قدمای اهل حکمت تصریح کردهاند - قوام همه موجودات بهمحبت منوط ، و انتظام سلسله ممکنات بدان مربوط است . و هیچ دلی نیست که از لمعهمحبت در آن نوری نه ، و هیچ سری نیست که از نشاه آن در او شوری نه . نشاط ورقص افلاک از شور «صهبای» (1)محبت است . و مستی و بیهوشی مرکز خاک از «سکر» (2)باده مودت
«بسم الله مجریها و مرسیها» . (3)
ز عشق است آمد شد ماه و مهر*** درنگ زمین و شتاب سپهر
اگر محبت نبودی امهات سفلیه تن به ازدواج آباء علویه ندادی و از مزاوجت ایشان«موالید ثلثه» (4)نزادی . الفت اجزای مرکبات از اثر آن است . و استقرار عناصر اربع ، درمواضع خود به واسطه آن .
سر حب ازلی در همه اشیا ساری است*** ورنه بر گل نزدی بلبل بیدل فریاد
نطفههای قطرات امطار از شوق مرکز بر رحم زمین فرو میرود و بنات نبات ازجنبش محبتسر از «مشیمه» (5)خاک بیرون میکنند .
آتش عشق است کاندر نیفتاد*** جوشش عشق است کاندر میفتاد
جسم خاک از عشق بر افلاک شد*** کوه در رقص
آمد و چالاک شد
هر چه گویم عشق را شرح و بیان*** چون به عشق آیم خجل گردم از آن
مذکور شد که : این محبتی که از جمله صفات حسنه و اوصاف پسندیده است چیزیاست که محبتبه آن شرعا ممدوح و مستحسن باشد و آن محبتی است که ما در اینمقام گفتگو از آن میکنیم و آن محبتبه خداست و آنچه به او منسوب است .
و بالاترین همه محبتها آن است که : محبتبه خدا باشد بلکه بجز او کسی سزاوارمحبت نیست . و کسی که شایسته محبوبیتباشد به جز او نه . و اگر چیزی دیگر همدوستی را شاید به واسطه انتسابش به او است . و اگر کسی چیزی را نه از این جهتدوست داشته باشد از جهل و قصورش است در معرفتخدا . پس سزاوار آن است که :
آدمی با تمامی ذرات موجودات ، محبت عام داشته باشد ، از آن راه که جملگی آنها ازآثار قدرت حق و پرتوی از انوار وجود مطلق است . و محبتخالص او نسبتبه بعضیبه جهتخصوصیت نسبتی که با او دارند باشد .
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست*** عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
و بیان این مطلب آن است که دانستی که از برای محبت ، اسبابی چند است . و هر جاکه محبتی است البته به جهتیکی از آن سببهاست . و همه آن اسباب در حقپروردگار عالم مجتمعاند .
اما سبب اول : که محبت آدمی به خود بوده باشد پس خود ظاهر و روشن است
که :
وجود هر موجودی بسته به وجود پروردگار او است و او را به خودی خود وجودی ، و فی حد ذاته بودی نیست اگر وجود است از اوست . و اگر بقای وجود استبه اوست .
کمال هر وجودی به انتساب به او حاصل ، و هر ناقصی به واسطه قرب به او کاملمیشود . پس در کارخانه هستی وجودی نیست که به خودی خود ثباتی داشته باشد مگرقیوم مطلق که قوام همه موجودات بسته وجود او بود و همه کاینات منوط به بود اوست .
اگر طرفة العینی چشم التفات از کاینات بپوشد در عرصه هستی کسی صاحب وجودینبیند . و اگر لحظهای دامن بینیازی از کون و مکان برچیند گرد نیستی بر فرق عالمیاننشیند . و چگونه تصور میشود که کسی خود را دوست داشته باشد و آنکه قوام هستیو وجود او فرع هستی و وجود اوست دوست نداشته باشد .
و اما سبب دوم و سوم : پس بسی واضح و پیداست که هیچ لذتی نیست که نه ازثمره شجره نعمت او باشد . و هیچ احسانی نیست که نه از خوان احسان و «عطیت» (1)اوبود . هر نعمتی از دریای بیانتهای نعمت او قطرهای است . و هر راحتی از بحر بیکرانآلاء او جرعهای . و اسباب عیش و شادی از او آماده ، و خوان نشاط خرمی او نهاده ، کدام مور ، دانه کشید که نه از خرمن احسان او است . و کدام مگس نوشی چشید که نه ازشهد شکرستان او .
«ادیم» (2)زمین سفره عام اوست*** بر این خوان یغما
چه دشمن چه دوست
چنان پهن خوان کرم گسترد*** که سیمرغ در قاف روزی خورد
ز ابر افکند قطره سوی «یم» (1)*** ز صلب آورد نطفه در شکم
از آن قطره لؤلؤ ، لا لا کند*** و زین صورتی سر و بالا کند
و اما سبب چهارم : که حسن و جمال و تمامیت و کمال باشد . پس حاجتبه بیاننیست که جمال خالص ، و کمال مطلق منحصر در ذات پاک حق - جل شانه - است . وهر جمالی در پیش آئینه جمال ازلی زشت و زبون ، و هر کمالی نسبتبه کمال لم یزلیپست و دون است . هر جمالی نگری به صد نقص گرفتار ، و هر حسنی بینی عیب آنبیش از هزار . جمال جمیل مطلق است که از همه شوائب و نقص مبرا ، و حسن اوست کهاز جمله عیوب و قصور معرا است . نه بالاتر از جمالش جمالی تصور توان کرد ، و نه بهتراز حسنش به حسنی توان پیبرد . پس اگر جمالی مشوب به چندین هزار نقص ، سزاوارمحبتباشد ، پس چگونه خواهد بود جمال خالص مطلق که بالاتر از آن متصور نباشد .
باده خاک آلودتان مجنون کند*** صاف اگر باشد ندانم چون کند
با وجود اینکه هر جا جمال زیبایی استشاهدی است از دست مشاطه عنایت اوآراسته . و هر جا قامت رعنایی استسروی است که از چمن قدرتش برخاسته.غمزۀ «غمّاز» (2)ترکان «ختائی» (3)را بجز او ، که خون ریزی آموخت . و عشوه دلفریب شوخانعراقی را به غیر از او ، که شیوه دلبری یاد داد .
ر «غالیه» (1)خوشبوشد ، در گیسوی او پیچید*** ور «وسمه» (2)کمانکش شد ، در ابروی او پیوست
صورت هر محبوبی رشحهای از رشحات جمال بیعیب اوست . و چهره هر مطلوبینمونهای از عکس حسن بینقص او .
از او یک لمعه بر ملک و ملک تافت*** ملک سرگشته خود را چون فلک یافت
همه «سبوحیان» (3)، سبوح جویان*** شدند از بیخودی سبوح گویان
ز غواصان این بحر فلک فلک*** برآمد غلغل سبحان ذی الملک
و اما کمال ، پس غایت کمال مخلوق که به آن سزاوار محبت و دوستی میشودمعرفتخدا و علم به صفات او و شناختن قدرت و صنایع افعال اوست . معراج کمالانسان قرب به درگاه سبحانی است . و نهایت مرتبه تمامیت ، راه یافتن به درگاه رب العزةاست . پس کسی که اندک معرفت او غایت مرتبه کمال ، و قرب به درگاه او اوج سعادتو اقبال باشد ، ظاهر است که کمال در خود او منحصر ، و هر کمالی در جنب کمال اوناقص و قاصر است . و اگر کمال ، شایسته محبت است ، شایستگی به او مخصوصخواهد بود .
و اما سبب پنجم : که مناسبت معنویه و مرابطه خفیه باشد پس شکی نیست که نفسناطقه انسانی شعلهای از مشعل جلال حق ، و پرتوی است از اشعه جمال مطلق ، گلی استاز گلزار عالم قدس ، و سبزهای است از جویبار چمن انس . و از این جهتبود که چون ازروح انسانی سؤال شد خطاب رسید که «قل الروح من امر ربی» .
یعنی : «بگو روح از عالمامر پروردگار من
است» . (1)و در حق آدم علیه السلام فرمود : «انی جاعل فی الارض خلیفة» .
یعنی : «به درستیکه من از برای خود در زمین خلیفه قرار میدهم» . (2)و ظاهر است که : آدم ، مستحق افسر خلافت نگردید مگر به واسطه این مناسبت . و بهسبب این مناسبت است که بندگان چون به مصیبتی و بلایی گرفتار شدند بیاختیار منقطعو متوسل به پروردگار خود میشوند و او را میشناسند و میل به جانب او مینمایند .
و این مناسبت ، ظهور تام به هم نمیرساند مگر اینکه بعد از ادای واجبات ، مواظبتبر نوافل و مستحبات شود .
چنان که در حدیث قدسی وارد شده است که : «بنده به تدریجبه واسطه نوافل ومستحبات ، تقرب به من میجوید تا به جایی میرسد که من او را دوست میدارم . وچون به مرتبه دوستی من رسید شنیدن او به من میشود و دیدن و گفتن او به من» . (3)
و اما مناسبت ظاهریه که یکی از اسباب محبت است : و از جمله آثار مناسبتی کهمیان بنده و پروردگار او ظاهر است آن است که : نمونه بسیاری از اخلاق الهیه و صفاتربوبیت در بندگان موجود است ، چون : علم و نیکی و احسان و لطف و رحمتبر خلقو ارشاد ایشان به حق و امثال اینها . و اگر علیت و معلولیت و صانعیت و مصنوعیتباشد پس امر در آن ظاهر است و از بیان مستغنی است . و باقی ، اسباب ضعیفه نادرهای استکه در حق - سبحانه و تعالی - نقص و قصور است .
و از آنچه مذکور شد معلوم شد کهاسباب محبت همه در حق حضرت رب العزة به عنوان حقیقت و اعلی مراتب ، متحققاست . و با وجود اینکه هر که مخلوقی را به سبب یکی از این اسباب دوست داردمیتواند که دیگران را دوست داشته باشد و هیچ یک از مخلوقات به وصف محبوبیمتصف نمیگردد مگر اینکه از برای او از این جهتشریکی یافت میشود .
و شکی نیست که اشتراک ، موجب نقصان محبت است ، و اوصاف کمال و جمالایزد متعال از مزاحمتشریک و انباز ، ممتاز . و به این جهت راه شرکت در نحو محبتاو مسدود است . پس مستحق محبتی بجز او نه . بلکه به دیده تحقیق اگر نظر کنی غیر ازاو متعلق محبتی نیست . و لیکن این مرتبهای است که نمیرسد به آن مگر اهل معرفت ازاولیا و دوستان خدا . و اما نابینایان بیغوله جهالت که دیده بصیرت ایشان معیوب است ، از ادراک این مرتبه محجوب ، و در چراگاه شهوات جسمانیه و علف زار لذات حسیهمانند بهایم بچریدن مشغولاند .
«یعلمون ظاهرا من الحیوة الدنیا و هم عن الاخرة هم غافلون» . (1)
و
«قل الحمد لله بل اکثرهم لا یعقلون» . (2)
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز*** دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
و چگونه چنین نباشد و حال اینکه وصول به مرتبه محبتبا کسی از نوع اتصالی بهعالم آن ناچار ، و بدون آن ، حصول محبتحقیقی محال است . و پای بستگان قیودشهوات و فرورفتگان لجه کثافات ، لذات را به اتصال عالم
قدس چکار .
دیگ لیسی کاسه لیسی را بجو*** ای خداوند و ولی نعمتبگو
خانمان جغد ، ویران است و بس*** نشنود اوصاف بغداد و طبس
ای که اندر چشمه شور است جات*** تو چه دانی شط جیحون و فرات
بلی : چون نفس انسانی از کدورات عالم طبیعت پاک و مصفا ، و از خباثتجسمانیت طاهر و مبرا گردید ، و از محبتشهوات و قید علایق فارغ شد ، به حکممناسبتبه عالم قدس متصل میگردد . و شوق تام به همجنسان خود از اهل آن عالم دراو پیدا میشود . و به مرافقت ایشان شوق و میل او از آن عالم تجاوز میکند و محبت اوپا بالاتر میگذارد . و شوق به مبدا کل و منبع جمیع خیرات به هم میرساند . تا میرسدبه جایی که مستغرق مشاهده جمال حقیقی ، و محو مطالعه جلال خیر محض میشود . و در این هنگام در انوار تجلیات قاهره ، فانی میگردد ، - چنانکه در هنگام طلوع خورشیدهمه ستارگان معدوم میشوند - . و به مقام توحید ، که نهایت مقامات است میرسد . و ازانوار وجود مطلق بر او افاضه میشود آنچه را که نه هیچ چشمی دیده و نه هیچ گوشیشنیده و نه به خاطری خطور کرده . و بهجت و لذتی از برای او حاصل میشود که همهبهجتها و لذتها در جنب آن مضمحل میگردند و چون نفس به این مقام رسید در حالتعلق نفس او به بدن ، و وجود او در دنیا و حال قطع علاقه او ، احوال او چندان تفاوتینمیکند و سعاداتی که از
برای دیگران در آن عالم حاصل میشود از برای او در ایننشاه ، حاصل شود .
امروز در آن کوش که بینا باشی*** حیران جمال آن دل آرا باشی
شرمتبادا چو کودکان در شبها*** تا چند در انتظار فردا باشی
بلی شهود تام و بهجتخالی از جمیع شوائب ، موقوف بر تجرد کلی است از بدن ، زیرا چنین نفسی اگر چه به نور بصیرت در نشاه دنیویه ملاحظه جمال وحدت صرفه رانماید و لیکن باز ملاحظه او خالی از کدورت طبیعیه نیست و صفای تام بسته به حصولتجرد از بدن است . و از این جهت پیوسته مشتاق مرگ است تا این حجاب از میانبرداشته شود . و میگوید :
حجاب چهره جان میشود غبار تنم*** خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است*** روم به گلشن رضوان ، که مرغ آن چمنم
و این محبتی که از برای چنین نفسی حاصل میشود نهایت درجات عشق ، و غایتکمالی است که از برای نوع انسان متصور است . اوج روح مقامات واصلین و «ذروه» (1)مراتب کاملین است . و هیچ مقامی بعد از آن نیست مگر اینکه ثمره این مقام است . وهیچ مقامی پیش از آن نیست مگر آنکه مقدمهای از مقدمات آن است . و این عشقیاست که عرفا افراط در مدح آن نمودهاند . و اهل ذوق ، مبالغه در ستایش آن کردهاند . وبه نثر و نظم در ثنای آن کوشیدهاند ، و تصریح نمودهاند که : آن ، مقصود از ایجادکائنات ، و مطلوب
1) 27. بلندی
از آفرینش مخلوقات است . کمال مطلق آن است و بجز آن ، کمالینیست . و سعادت به واسطه آن است ، و به غیر از آن ، سعادتی نه . همچنان که یکی گفته :
عشق است هر چه هستبگفتیم و گفتهاند*** عشقتبه وصل دوست رساند به ضرب دست
و دیگری گفته :
جز محبت هر چه بردم سود در محشر نداشت*** دین و دانش عرضه کردم کس به چیزی برنداشت
چون دانستی که سزاوار محبت ، بجز ذات حق - جل شانه - نیست ، بلکه حقیقت محبت ، منحصر در آن است . فساد قول کسی ظاهر میشود که انکار محبتبنده ازبرای خدا نموده و گفته : معنی از برای آن نیست مگر مواظبتبه طاعات خدا . و اماحقیقت محبت ، چون توقف بر جنسیت دارد ، پس محال است . و به این جهت انس وشوق و لذت مناجات پروردگار را نیز انکار نموده .
و فساد این قول - علاوه بر آنچه مذکور شد - از شریعت مقدسه نیز معلوم میگردد ، زیرا اجماع امت منعقد استبر اینکه دوستی خدا و رسول او از جمله واجبات عینیهاست . و آنچه از آیات و اخبار در امر به دوستی پروردگار و مدح و ثنای آن وارد شدهو آثار اهل محبت آفریدگار از انبیا و اولیا رسیده است از حد و نهایت متجاوز است .
حق - سبحانه و تعالی - در مدح جمعی میفرماید :
«یحبهم و یحبونه» .
یعنی : «خدا ایشان را دوست دارد و ایشان هم خدا را دوستدارند» . (1)
و
1) 28. مائده (سوره 5) ، آیه 54 .
میفرماید :
«الذین آمنوا اشد حبا لله» .
یعنی : «آنچنان کسانی که ایمان آوردهاند ، محبت ایشان شدیدتر است از برای خدا» . (1)
و نیز میفرماید :
«قل ان کان آباؤکم و ابناؤکم و اخوانکم و ازواجکم و عشیرتکم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون کسادها و مساکن ترضونها احب الیکم من الله و رسوله و جهاد فی سبیله فتربصوا حتی یاتی الله بامره و الله لا یهدی القوم الفاسقین» .
یعنی : «بگوبه مردمان که اگر بوده باشند پدران شما و فرزندان شما و برادران شما و زنان شما وخویشان شما و مالهایی که کسب کردهاید و تجارتی که از کسادی آن بترسید وخانههایی که به آن راضی شدهاید در پیش شما محبوبتر از خدا و رسول او و از جهاد کردن در راه خدا بوده باشد پس منتظر باشید تا امر خدا بیاید» . (2)
یعنی روز قیامت تا بر شما معلوم شود که دوست داشتن اشیای مذکوره بیشتر از خداو رسول و جهاد در راه خدا ، باعث چه عذاب و عقابی خواهد شد . یا منتظر باشید تا نزدمردن در وقتی که بر شما سکرات مرگ ظاهر شود ، زیرا یکی از اسباب سوء خاتمه آناست که : دوستی شهوات دنیویه بیش از دوستی خدا باشد ، چنانچه قبل از ایناشاره به آن شد .
از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «هیچ کس از شما مؤمننیست تا اینکه دوستی خدا و رسول در دل او غالب بر دوستی ما سوای آنها باشد» . (3)
روزی آن سرور یکی
از اصحاب را دید که میآید و پوست گوسفندی به عوضجامه بر خود پیچیده فرمود : «نگاه کنید به این مردی که میآید خدا دل او را متوجهساخته ، به تحقیق که او را دیدم در نزد پدر و مادر خود بهترین اطعمه به اومیخورانیدند پس حبتخدا و رسول او را از آنها باز داشته و به این صورت کرده کهمیبینید» . (1)
«و در ادعیه بسیار ، آن حضرت از بارگاه رب العزة مسئلت زیادتی محبت و طلب دوستی خدا را نموده» . (2)
و مشهور است که : «چون عزرائیل به نزد حضرت خلیل الرحمن از برای قبض روحاو آمد جناب خلت مآب فرمود : «هل رایتخلیلا یمیتخلیله» . یعنی : «آیا هرگزدیدهای که دوست ، دوستخود را بمیراند» ؟ خطاب رسید که : «هل رایت محبا یکره لقاء حبیبه» . یعنی : «آیا دیدهای تو که هیچ دوست ، کراهت داشته باشد ملاقات دوسترا» . ابراهیم فرمود : ای ملک الموت ! حال مرا قبض روح کن» . (3)
منقول است که : «پروردگار ، به حضرت موسی علیه السلام وحی فرستاد که : ایپسر عمران ! دروغ میگوید کسی که گمان کرده است مرا دوست دارد و با وجود این ، چون ظلمتشب او را فرو گیرد بخوابد . آیا دوست ، خلوت دوستخود را طالب نیست ؟ ای پسر عمران ! من از احوال دوستان خود مطلعام ، چون شب بر ایشان واردشود دیده و دلهای ایشان به سوی من نگران ، و عقاب مرا در پیش خود ممثل نموده بامن از راه مشاهده و حضور ، تکلم میکنند .
ای پسر عمران ! به من فرست از دل خودخشوع ، و از بدن خود ذلت و خضوع ، و از چشم خود اشک در ظلمتهای شب ، که مرابه خود نزدیک خواهی یافت» . (1)
حضرت عیسی علیه السلام به سه نفر گذشت که رنگهای ایشان متغیر و بدنهایایشان کاهیده بود گفت : «چه چیز شما را به این حال انداخته ؟ گفتند خوف از آتشجهنم . عیسی علیه السلام گفت که : بر خدا لازم است که هر خایفی را ایمن گرداند . بهسه نفر دیگر گذشت که ضعف و تغیر ایشان بیشتر بود ، گفت : چه چیز شما را چنینکرده ؟ عرض کردند : شوق بهشت . فرمود : خدا را لازم استشما را به آنچه که شوقدارید برساند . پس گذر او به سه نفر دیگر افتاد که ضعف و «هزال» (2)بر ایشان غالب شدهو نور از روی ایشان میدرخشید ، پرسید که : چه چیز شما را به این حال کرده ؟ گفتنددوستی خدا . حضرت فرمود : «انتم المقربون» یعنی : شمایید مقربان درگاه احدیت» . (3)
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود : «شعیب از دوستی خدا آن قدر گریست که دوچشم او کور شد . خدا دو چشم او را به او عطا فرمود باز گریست تا کور شد . خدا دیدهاو را بینا فرمود و همچنین تا سه مرتبه ، در مرتبه چهارم وحی الهی رسید که : یا شعیب ! تاکی میگریی و تا چند چنین خواهی بود ؟ اگر گریه تو از خوف جهنم است من تو را ازآن ایمن گردانیدم .
و اگر از شوق بهشت است آن را به تو عطا نمودم ؟ عرض کرد که :
الهی و سیدی تو آگاهی که گریه من نه از ترس جهنم است و نه از شوق بهشت ، و لیکندل من به محبت تو بسته شده است و بی ملاقات تو صبر نمیتوانم کرد و گریه دوستی ومحبت است که چشم مرا نابینا کرد . پس وحی به او رسید که : حال که گریه تو ، از این راهاستبه زودی کلیم خود موسی بن عمران را به خدمتکاری تو بفرستم و چوب شبانی بهدست او دهم تا شبانی تو کند» . (1)
اعرابی به خدمت فخر کائنات آمد و عرض کرد که : «یا رسول الله ! متی الساعة» .
یعنی : «قیامت چه وقت میشود ؟ »
حضرت فرمود : چه مهیا کردهای از برای قیامت ؟
عرض کرد که : نماز و روزه بسیاری نیندوختهام و لیکن خدا و رسول او را دوست دارم .
حضرت فرمود : «المرء مع من احب» .
یعنی : هر کسی با دوستخود محشور خواهدشد» . (2)
و در اخبار داود وارد شده است که : «خدای - تعالی - خطاب کرد به داود ! که ایداود ! بگو به دوستان من که : اگر مردم از شما کناره کنند چه باک ، چون پرده از میان منو شما برداشته شد تا اینکه به چشم دل مرا مشاهده نمودید چه ضرری میرساند به شماآنچه از دنیای شما را گرفتم بعد از آنکه دین خود را به شما دادم . و چه باک
از دشمنیخلق با شما ، چون خوشنودی مرا میطلبید . ای داود ! بگو که من دوست میدارم هر کهمرا دوست دارد . و انس دارم به کسی که با من انس دارد . و همنشین کسی هستم که اوهمنشین من است . و هر که مرا از دیگران بر گزید من نیز او را برگزینم . و هر که اطاعتمرا کرد من نیز اطاعت او میکنم . هیچ بندهای مرا دوست نمیدارد مگر آنکه او را ازبرای خود قبول میکنم . ای داود ! هر که مرا طلب کند مرا نمییابد . به اهل زمین بگو کهترک کنند دوستی غیر مرا و بشتابند به سوی من ، هر که مرا دوست داشته باشد طینت اوخلق شده است از طینت ابراهیم خلیل من و موسی کلیم من» . (1)
و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام در دعای کمیل میفرماید :
«فهبنی یا الهی وسیدی و مولای صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک» .
یعنی : «ای آقا و مولای من ! خود گرفتم که توانم صبر کرد بر عذاب تو ، پس چگونه صبر کنم بر فراق تو ؟ » .
و از آن سرور مروی است که : «خدای - تعالی - را شرابی است که به دوستان خودمیآشاماند که چون آشامیدند مست میگردند . و چون مستشدند به طرب و نشاطمیآیند . و چون به طرب و نشاط آمدند پاکیزه میشوند . و چون پاکیزه شدند گداختهمیگردند . و چون گداخته شدند از هرغل و غشی خالص میشوند . و چون خالص شدنددر مقام طلب محبوب بر میآیند .
1) 40. رک : محجة البیضاء ، ج 8 ، ص 61- 59 .
و چون او را طلبیدند میبینند . و چون یافتند به اومیرسند . و چون رسیدند به او متصل میشوند . و چون وجود خودشان را در نزد وجودمحبوب مضمحل دیدند بالمره از خود غافل میشوند و بجز از محبوب ، چیزی نمیبینند» . (1)
و حضرت سید الشهداء - روحی فداه - در دعای عرفه میفرماید : «خداوندا ! تویی کهخانه دل دوستانت را از غیر خود پرداختی و آن را از اغیار بیگانه خالی ساختی تا بجزدوستی تو در آنجا نباشد و رو به غیر تو نیاورند و بجز تو را نشناسند» . (2)
چشم را از غیر و غیرت دوخته همچو آتش خشک و تر را سوخته
و حضرت سید الساجدین در مناجات انجیلیه میفرماید که : «به عزت تو قسم که چنانترا دوست میدارم که شیرینی محبت تو در دل من جای گرفته و نفس من به مژدههای آنانس یافته» . (3)
و در مناجات هشتم از مناجات خمسة عشر عرض میکند : «و الحقنا بعبادک الذینهم بالبدار الیک یسارعون . و بابک علی الدوام یطرقون . و ایاک فی اللیل و النهار یعبدون . و هم من هیبتک مشفقون» .
یعنی : «ای خدای ! ما را برسان به آن بندگانی که در پیشیگرفتن بسوی تو شتاباناند . و علی الدوام در رحمت تو را میکوبند . و شب و روز پرستشترا مینمایند و از هیبت و سطوت تو ترساناند» .
«الذین صفیت لهم المشارب و بلغتهم الرغائب . . . و ملات لهم ضمائرهم من حبک و رویتهم من صافی شربک» .
«آنچنان بندگانی که
مشربهای ایشان را صافی فرموده است . ایشان را به عطاهای بسیار سرافراز کرده . و دلهای ایشان را از نور محبتخود مملوساخته . و از شراب صاف محبتخود ایشان را سیراب گردانیده» .
«فبک الی لذیذ مناجاتک وصلوا و منک اقصی مقاصدهم حصلوا» .
«پس به لطف ومرحمت تو لذت راز گفتن با تو را دریافتند و از عنایت تو به بالاترین مقصدهای خودرسیدند» .
« . . . فقد انقطعت الیک همتی و انصرفت نحوک رغبتی» .
«ای خدا نهایت مقصودمن تویی . و غایت رغبت من به سوی توست» .
«فانت لا غیرک مرادی و لک لا لسواک سهری و سهادی» .
«تویی مراد و مقصد من وبس . و از برای توستبیداری و خواب من» .
«و لقاوک قرة عینی و وصلک منی نفسی . والیک شوقی . و فی محبتک و لهی . و الی هواک صبابتی . و رضاک بغیتی . و رویتک حاجتی . و جوارک طلبی . و قربک غایة سؤلی . و فی مناجاتک روحی و راحتی . و عندک دواء علتی و شفاء غلتی و برد لوعتی و کشف کربتی» .
«ای خدا ! دیدار تو روشنی دیده من . و وصالتو آرزوی دل غمدیده من . و به سوی تو اشتیاق جان من . و دوستی تو مایه سرگشتگی وحیرانی من . و از آتش محبت تو سوزش جگر من . و خوشنودی و رضای تو مطلب ومقصد من .
خاک درت بهشت من*** مهر رختسرشت من
عشق تو سرنوشت من*** راحت من رضای
تو
ای خدا ! راحتی بجز رضای تو ندارم . و منزلی به غیر از کوی تو نمیطلبم . و سئوالیسوای قرب آستان تو نمیکنم . روح و راحت من در مناجات تو . و دوای درد من در دست توست . تویی سیرابی جگر تشنه من . و تویی خنکی سوزش دل تفتیده من . توییآرام جان غمناکم و شفای درد دل دردناکم» .
دنیا و دین و جان و دل از من برفت اندرغمت*** جایی که سلطان خیمه زد غوغا نباشد عام را
« . . . و لا تقطعنی عنک و لا تبعدنی منک یا نعیمی و جنتی و یا دنیای و آخرتی» . یعنی : «ایخدا ! امید مرا از خود منقطع نکن و مرا از درگاه خود مران . ای نعیم من ، بهشت من ، دنیای من ، آخرت من ! » . (1)
گر بیتوام به دامن نقد دوکون ریزند*** دامان بینیازی بر این و آن فشانم
و در مناجات نهم عرض میکند : «الهی ! من ذا الذی ذاق حلاوة محبتک فرام منکبدلا ! و من ذا الذی انس بقربک فابتغی عنک حولا ! » .
یعنی : «ای خدای من ! کیست کهشیرینی محبت تراچشیده پس غیر تو را دوست گرفت ! و کیست که به قرب تو انسگرفت که روی به دیگری آورد ! » .
هر کس که ترا شناخت جان را چه کند*** فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی*** دیوانه تو هر دو جهان را چه کند
1) 44. بحار الانوار ، ج 94 ، ص 147 .
عد از آن عرض میکند آنچه مضمون آن این است که : «ای خدا ! بگردان مرا ازکسانی که به جهت قرب خود برگزیده ، و از برای مودت خود خالص ساخته ، و بهملاقات خود او را مشتاق کرده ، و به قضای خود او را خشنود و راضی گردانیده ، و بهدیدار خود بر او منت گذارده ، و رضای خود را به او عطا فرموده ، و از دوری و افتادناز نظر خود او را پناه دادهای . و دل او را «واله» (1)اراده خود ساختهای . و از جهتخوداو را اختیار کردهای . و به جهت محبتخود دل او را فارغ نمودهای . بار پروردگارا ! بگردان مرا از آن کسانی که شیوه ایشان نشاط و میل به راه تو است . و عادتشان ناله و آهدر درگاه تو . رویهای ایشان در سجده بر خاک مذلت و خواری ، و اشک چشمهایشان ازخوف بر رخسارشان جاری است . دلهاشان به قید محبت تو بسته ، و خاطرهاشان از هیبتتو شکسته .
از بندگی زمانه آزاد*** غم شاد به او و او به غم شاد
جز درغم تو قدم ندارند*** غمخوار تواند و غم ندارند
ز آلایش نفس باز رسته*** بازار هوای خود شکسته
از باد صبا دم تو جویند*** با خاک زمین ، غم تو گویند
ای خدا ! ای کسی که انوار ذات پاکش روشنی بخش دیده محبان بارگاه ، و پرتوخورشید جمالش مشتاق دلهای بندگان آگاه است .
ای به یادت تازه جان عاشقان*** ز آب لطفتتر ، زبان عاشقان
ای
1) 45. شیفته
غایت مقصد دل مشتاقان ! و ای نهایت آرزو و آمال دوستان ! از تو دوستی رامیطلبم و دوستی دوستان تو را و دوستی هر عملی را که مرا به تو نزدیکتر سازد» . (1)
و در مناجات یازدهم عرض میکند که : «ای خدا ! سوزش دل مرا خنک نمیسازدمگر زلال وصال تو . و شعله کانون سینه مرا فرو نمینشاند مگر لقای تو . آتش اشتیاق مراخاموش نمیکند مگر دیدار تو . اضطراب من سکون نمییابد مگر در کوی تو . و اندوهمرا زایل نمیکند مگر نسیم گلشن تو . و بیماری مرا شفا نمیبخشد مگر دوای مرحمتتو . و غم مرا تسلی نمیدهد بجز قرب آستانه تو . و جراحتسینه مرا بهبود نیست مگر بهمرهم لطف تو . و زنگ آئینه دل مرا نمیزداید مگر صیقل عفو تو» . (2)
به امید تو من امیدها را*** بر اوراق فراموشی نوشتم
و در مناجات دوازدهم عرض میکند که : «بارالها ! مرا از جمله کسانی گردان که درجویبار سینه ایشان درخت اشتیاق تو محکم گشته . و شعله محبت تو اطراف دلهایایشان را فرو گرفته . و از سرچشمه صدق و صفا قطرههای وفا مینوشند .
من خاک ره آنکه ره کوی تو پوید*** من کشته آن دل که گرفتار تو باشد
ای خدای من ! چه شیرین استبر دلها ، یاد تو . و چه نیکوست طعم محبت تو . و چهصاف و گواراست زلال قرب وصال تو . چه هموار و روشن است راههای پنهانی بهسوی تو» . (3)
کوی جانان را که صد کوه و بیابان در
ره است*** رفتم از راه دل و دیدم که ره یک گام بود
از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «دوستی خدا چون بهخلوتخانه دل بنده پرتو افکن شد او را از هر فکری و ذکری خالی میسازد . و از هر یاد ، بجز از یاد خدا میپردازد . نه به چیزی مشغول میگردد و نه بجز یاد خدا یادی دارد» . (1)
شوق لبتبرد از یاد حافظ*** درس شبانه و ، ورد سحرگاه
و چون دوستخدا دستبه مناجات بردارد ملائکه ملکوت به او مباهات میکنندو به دیدن او افتخار مینمایند . بلاد خدا به او معمور و خرم ، و بندگان خدا به کرامت اونزد خدا مکرماند . اگر خدا را به او قسم دهند و سؤال کنند عطا میکند و به واسطه او ازایشان دفع بلا مینماید . اگر مردمان قدر و مرتبه او را نزد خدا بدانند به خاک قدم او نزدخدا تقرب میجویند .
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود که : «دوستی خدا آتشی است که به هیچچیز نمیگذرد مگر اینکه او را میسوزاند ، یعنی اینکه همه هواها و شغلها را از دلمیبرد . و نور خداوندی است که به هیچ چیز بر نمیخورد مگر اینکه نورانی و درخشانمیکند . آسمانی استخدایی که هیچ چیز از زیر او سر بر نمیکشد مگر اینکه او رامیپوشاند . و نسیمی است الهی که به هیچ چیز نمیوزد مگر اینکه آن را از جای خودمیکند . آبی است از سرچشمه مکرمت پروردگار ، که هرچیزی به آن زنده است . وزمین خدایی است که
1) 49. بحار الانوار ، ج 70 ، ص 23
هر چیزی از ملک و ملکوت از آن میروید» . (1)
گر به اقلیم عشق رو آری*** همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد*** گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد*** آنچه خواهد دلت همان بینی
بیسر و پاگدای آنجا را*** سر ز ملک جهان گران بینی
هم در آن سر برهنه قومی را*** بر سر از عرش سایبان بینی
هم در آن پا برهنه قومی را*** پای بر فرق «فرقدان» (2)بینی
و مخفی نماند که آنچه در خصوص محبتخدا از اخبار و ادعیه رسیده زیاده از آناست که در حیز تحریر برآید . و حکایات عشاق و محبین نه به حدی است که انکار وتاویل را شاید .
مروی است که : «حضرت داود علیه السلام از پروردگار سؤال نمود که : بعضیاز اهل محبتخود را به او نماید . خطاب رسید که : برو به کوه لبنان که در آنجا چهاردهنفر از دوستان ما هستند ، بعضی جوان و بعضی در سن کهولت و برخی پیران ، چون بهنزد ایشان رسی سلام مرا به ایشان رسان و بگو : پروردگار شما میگوید که : چرا از منحاجتی نمیخواهید ؟ به درستی که شما دوستان من و برگزیدگان و اولیای من هستید ، بهشادی شما شاد میشوم و به دوستی شما مسارعت میکنم . داود چون به نزد ایشان رسیددید در لب چشمهای نشستهاند و در عظمتخدا متفکرند . چون داود را دیدند از جای جستند که متفرق بشوند داود گفت : من فرستاده خدایم آمدهام که پیغام او را به شمابرسانم
. پس رو به او آوردند و گوشهای خود را فرا داشتند و چشمهای خود را بر زمیندوختند ، داود گفت : خدا شما را سلام میرساند و میگوید : چرا از من حاجتینمیخواهید ؟ و چرا مرا نمیخوانید تا صدای شما را بشنوم که دوستان و برگزیدگانمنید ؟ به شادی شما شادم و به محبتشما شتابانم . و هر ساعتبه شما نظر میکنمچنانکه مادر مهربان به فرزند خود نظر میکند ؟ چون ایشان این سخنان را از داودشنیدند اشکهای ایشان بر رخسارشان جاری شد و هر یک زبان به تسبیح و تمجیدپروردگار گشودند و با پروردگار به کلماتی چند مناجات میکردند که آثار احتراقدلهای ایشان ، از شوق و محبت او ظاهر میشد» . (1)
چون دانستی که محبتخدا در حق بندگان ممکن ، و راس همه فضایل و سرمایهجمله سعادات است . بدان که : الذ همه لذات ، و بالاترین جمله ابتهاجات نیز هست . وبیان این مطلب آن است که : آنچه سابقا اشاره به آن شد معلوم شد که محبت ، میل ورغبت طبع استبه چیزی که ادراک آن ملایم طبع باشد . یا بهجت و سرور به ادراکملایم و لذت آن ، خود ادراک ملائم و رسیدن به آن است . پس لذات ، تابعادراکاتاند ، و انسان جامع قوای چند هست و از برای هر قوه ، لذتی است که عبارتاست از : رسیدن و ادراک آن قوه به مقتضای طبع خود .
و چون مقتضای قوه غضبیه ، انتقام و برتری است ، پس لذت آن در تسلط و غلبهاست . و قوه شهویه که مقتضای
1) 52. محجة البیضاء ، ج 8 ، ص 59 .
آن تحصیل غذا و حصول مباشرت و امثال آن استپس لذت آن در رسیدن به آنها است . و همچنین لذت قوه سامعه در شنیدن الحان ونغمهها . و لذت باصره در دیدن آبها و سبزهها و صور جمیله . و [لذت قوه] شامه دربوییدن عطرهای طیبه . و [لذت] قوه عاقله که آن را بصیرت باطنه گویند ، مقتضای آنمعرفتحقایق اشیاء و احاطه علمی به موجودات است . پس التذاذ آن در علم و معرفتاست . و نظر به اینکه منتهای کمال انسانی ، بلکه اخص اوصاف الهیه و اشرف صفاتربوبیه ، علم است . پس آن ، اقوای لذات و اکمل ابتهاجات خواهد بود . و از این جهت ، هرگاه کسی بشنود که او را به زیرکی و دانایی و کثرت علم ستایش میکنند ، به نشاطمیآید ، زیرا از این ستایش کردن و ثنا نمودن ، کمال ذات و جمال علم خود را استنباط مینماید . پس برخود میبالد و لذت مییابد ، بلکه اگر به نظر حقیقت و تحقیق بنگری ، ادراکی که کمال است ، نیست مگر علم و معرفت ، و سایر ادراکات و رسیدن به مقتضیاتسایر قوا ، مثل حصول غلبه و تحصیل غذا و وصول به وقاع و «سماع» (1)و امثال اینها ، هیچیک از جمله کمال شمرده نمیشود . پس ، کمال منحصر در علم است . و چون اقوایلذات ، وصول به کمالات است ، پس علم ، لا محالة اقوای لذات است .
و شک نیست که : لذت جمیع بر یک «نسق» (2)نیست ، چون لذت علم به خیاطی و «جولائی» (3)
، هرگز مانند لذت علم به سیاست «مدن» (1)و تدبیر مملکت و نظم امور خلایقنیست . و همچنین لذت علم نحو و صرف و شعر و تواریخ ، چون لذت علم به خدا واوصاف جلال و جمال او ، و معرفت ملک و ملکوت و عجایب خلقت آسمان و زمینهانیست . بلکه ، لذت هر علمی به قدر شرف آن علم است . و شرف هر علمی به قدر شرافتمعلوم است . پس اگر در معلومات ، چیزی باشد که اشرف و اجل و اعظم از همه باشد ، علم به آن ، الذ همه علوم ، و اشرف و اکمل آنها خواهد بود .
و این خود ، ظاهر و روشن است که : در کشور هستی و اقلیم وجود ، هیچ چیز اعلی واشرف و اکمل و اجل از خالق کل و قیوم همه و مربی کاینات و مدبر آنها نیست ، وچگونه تصور میشود که احدی در ملک و کمال عظمت و جلال و قدرت و جمال وکبریا و بها بالاتر باشد از کسی که ذات مقدس او در صفات کمال و اوصاف جلال وجمال ، تام فوق تمام ، و قدرت و عظمت و مملکت او غیر متناهی است .
و بعد از آنکه این مراتب را یقین داشته باشی ، تشکیکی باقی نمیماند . اگر دیدهبصیرت باطنیه کور نباشد لذت به خدا اقوای لذات است . و توهم نکنی که همه معارفو ادراکات در لذت تفاوتی ندارند ، زیرا همچنان که لذات مختلفه در نوع تفاوت دارند ، همچنین لذاتی که از یک نوعاند نیز در ضعف و
1) 56. جمع مدینه یعنی : شهرها . «سیاست مدن» یکی از اقسام حکمت عملی است . و آن علم به مصالح جماعتیاست که در شهری و کشوری اجتماع کردهاند . رک : فرهنگ معارف اسلامی ، ج 2 ، ص 1027
قوت ، نهایت اختلاف از برای ایشانهست . چنان که میبینی که : لذات جوان قوی الشهوه صاحب شبق در جماع اقوی است ، از لذت پیر سستشهوت . و لذت نظر به صورت جمیل ، اضعف است از لذت نظر بهصورتی که از آن بهتر باشد . و لذت علم به لغت ، پستتر است از لذت علم به احوالسماوات و ستارگان .
و همچنین ضابطه در شناختن اینکه کدام لذت اقوی از دیگری است ، آن است که اورا اختیار بر دیگری کند . چنان که میبینیم که : اگر کسی مسرور بشود میان بوییدن بویخوشی ، یا مشاهده جمال دلکشی ، اگر دوم را اختیار کند میدانیم که لذت ملاحظهجمال نزد او بیشتر است از لذت بوی خوش . و شکی نیست که : امور نفسانیه و لذاتباطنیه در نزد ارباب کمال ، به مراتب بسیار از لذات ظاهریه جسمانیه بالاتر و بهتر است ، زیرا اگر مردی را مخیر سازی میان خوردن طعام لذیذی و لذت یافتن از آن ، و میانسروری و ریاست و استیلای بر خلایق ، لا محاله دوم را اختیار میکند ، و روزهای بسیارگرسنگی را تحمل میکند . مگر اینکه شخص رذلی ، دون همتی ، دل مردهای ، ناقصعقلی باشد ، مانند طفلان ، و عمل چنین شخصی حجت نیست .
و همچنان که لذت ریاست و کرامت ، و سایر امور معنویه در نزد کسانی که از مرتبهسفاهت طفلی ترقی کردهاند ، بالاتر است از لذت ظاهریه جسمیه ، همچنین لذت معرفتحضرت رب العزة ، و مشاهده جمال حضرت ربوبیتبه مراتب غیر
متناهیه برتر و بالاتراست ، از لذت سروری و خسروی و ریاست و سلطنت ، در نزد کسی که هر دو لذترا چشیده باشد و طعم هر دو را یافته باشد .
اما کسی که به لذت معرفتخدا ، و مطالعه جمال و جلال کبریا نرسیده باشد ، قابلیتترجیح دادن ندارد . و کلام ما در چنین شخصی نیست . و ممکن نیست که تا خود به آنلذت نرسد ، بتوان کیفیت آن را و ترجیح آن را به او فهمانید . همچنان که لذت نگاه بهصورت جمیلی را حالی کور مادرزاد نمیتوان نمود . و لذت جماع را به عنین نمیتوانفهمانید . طفل شیر خواره را که بجز پستان مادر ندیده ، کیفیت لذت فرمانفرمایی را بر اوثابت نتوان کرد .
پس ، همچنین کسی که بجز لذت محسوسات را ادراک نکرده ، چگونه ایمانمیآورد به لذت معرفتخدا ، و ترجیح آن بر همه لذتها . و حال اینکه نه از برای خداشبیه است تا تشبیه کنند ، و نه شکل و صورتی است تا تمثیل زنند . پس حقیقتحالهمان است که گفتهاند : «من ذاق ، عرف» . یعنی : «هر که چشید فهمید» .
پس هر که این دو لذت را ادراک کرد ، البته ترک لذت ریاست میکند . و آستین برملک و سلطنت میافشاند . و ارباب این لذت را خوار و حقیر میشمارد ، زیرا این لذاتبه انواع کدورات مخلوط ، و به صد محنت و رنج مربوط ، و به مرگ منقطع است . و ازپی معرفتخدای - متعال - و مشاهده جمال و جلال
، و مطالعه صفات و افعال اومیرود ، که از همه کدورات و آفات محفوظ است .
پادشاهان جهان از بیرگی*** بو نبردند از شراب بندگی
ورنه ادهموار ، سرگردان و دنگ*** ملک را برهم زدندی بیدرنگ
ملک را برهم زند ادهموار زود*** تا بیابی جان من ملک خلود
و لذت ریاست همه تنگی و مزاحمت است ، زیرا هر کسی او را طالب ، و اجتماعهمگی بریک ریاست غیر ممکن . خلاف لذت غیر معرفت و ابتهاج قرب بارگاهرب العزة ، که به کثرت طالبین و اجتماع «متواردین» (1)مزاحم و تنگی در آن نیست . و ازبرای عرض و طول آن نهایتی متصور نه . بلکه هر یک از اهل معرفتبه مشاهده بهشتغیر متناهی ، که نه او را مبداای و نه منتهایی فایز ، هر لحظه از گلستانی گل تازه میچیند ، ومردم از سرچشمه جامی لبریز مینوشند . هر نفسی از درختی میوه میچینند . نه آنبساتین را از پی خزانی ، و نه آن گل چینان را بیم از باغبانی . «لا مقطوعة و لا ممنوعة» . (2)
ما عندلیب گلشن قدسیم و باغ ما*** ایمن بود زباد خزان و هوای دی
پس ، جمیع اقطار سماوات و ارضین ، بلکه همه آفاق عالم ربوبیت که غیر متناهیاست ، میدان اهل محبت و ارباب معرفت است . هر جا که خواهند سیر میکنند و مقاممیسازند ، بیآنکه احتیاج به حرکتبدن داشته باشند ، یا بعضی جا بر بعضی دیگر تنگنمایند . بلی ، ایشان در وسعت میدان مختلفاند :
«و لکل درجات مما عملوا» . (3)
و تفاوتدرجات ایشان ، به حیز حصر و عالم احاطه نمیآید . و هر که به این بهجت رسید ، و اینلذت را چشید ، همه غمهای او زایل ، و جمله خواهشها و شهوتهای او باطل میگردد . ودل او مستغرق لجه عظمت و معرفت میشود . نه دل او به اندیشه جهنم مشغول ، و نهخاطر او به امید بهشت مشعوف . زیرا به جای لذات کثیفه خسیسه دنیا ، و علایق آن دردنیا و آخرت ، دل او به یاد یک کس بسته ، و از همه یادها و فکرها رسته . اگر او را درآتش اندازند ، المش را نیابد ، و اگر به بهشتش در آورند به نعیمش التفات ننماید .
و شاید که اشاره به همین لذت ، یعنی لذت مشاهده جمال ربوبیتباشد ، آنچه راسید رسل از پروردگار حکایت فرمود که : «از برای نیکان بندگان خود آماده ساختهامآنچه را هیچ چشمی ندیده ، و هیچ گوشی نشنیده ، و به خاطر هیچ کس نگذشته . و اینلذت است که خدای - تعالی - فرموده :
«فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرة اعین» .
یعنی : «هیچ کس نمیداند که چه ذخیرهشده از برای ایشان ، از آنچه دیدهها را روشن میکند» . (1)
و وصول به نهایت این لذت ، و حصول غایت این بهجت ، اگر چه بعد از قطع علاقهروح از بدن میشود ، و لیکن اگر در دنیا صفای تام از برای دلی حاصل شود بسا باشد کهبه بعضی از این لذات برسد ، اما به جهتحجب عالم
1) 60. سجده ، (سوره 32) ، آیه 17
طبیعت ، رسیدن به کنه آن ، موقوف به خلع بدن عنصری و رفع علایق دنیوی است .
و مخفی نماند که : کسی که خدا را شناخت و به حقیقت این لذت رسید ، میداند کهجمیع لذتهای مختلفه و خواهشهای متفاوته ، در تحت آن مندرج ، و آن مجمع همهلذات و مرادات و خواهشهاست .
کانت لقلبی اهواء مفرقة***فاستجمعت اذ راتک القلب اهوایی
یعنی : دل مرا خواهشهای بسیار و هواهای بیحد و شمار بود ، چون تو را دید همهخواهشها و هواهای آن یکی گردید ، و در یک جا مجتمع گردیده شد .
فصار یحسدنی من کنت احسده*** و صرت مولی الوری اذ صرت مولایی
یعنی : رسیدم به جایی که محسود کسانی شدم که پیش از این به ایشان حسد میبردم ، و چون تو مولی و سرور من شدی ، سرور مولای همه عالم گردیدم .
امید خواجگیم بود ، بندگی تو جستم*** هوای سلطنتم بود ، خدمت تو گزیدم
ترکت للناس دنیاهم و دینهم*** شغلا بذکرک یا دینی و دنیایی
دین و دنیای مردم را به ایشان واگذاردم ، و یاد تو مرا از همه آنها باز داشت . توییدنیای من و دین من ، و تویی حیات من و آخرت من .
سایه «طوبی» (1)، و دلجوئی حور و لب حوض*** به هوای سرکوی تو برفت از یادم
و بدان که : همچنان که مذکور شد ، آنچه در دنیا حاصل میشود ، از معرفتخدای - تعالی - خالی از کدورات و تیرگی عالم طبیعت نیست .
1) 61. نام درختی است در بهشت
و لیکن ، بعد از آنکه اصل آن راتحصیل نمود ، در عالم آخرت جلا و انکشاف مییابد . و به تفاوت صفای دلها و تجردآنها از علایق ، ظهور و جلای آن زیاد میشود . تا به حدی که به مراتب بسیار از مشاهدهروشنتر میگردد .
پس ، تفاوت معرفت در دنیا و آنچه در آخرت رو میدهد ، از مشاهده و لقا ، بهزیادتی ظهور و جلاست . و این مثل کسی است که شخصی را ببیند ، و چشم بر هم نهد ، کهدر این وقت صورت او در خیالش استحاضر . و لیکن چون دیده بگشاید ، تفاوتی میانصورت خیالی و صورتی که میبیند مییابد . و شکی نیست که : این تفاوت در صورتنیست ، بلکه از زیادتی کشف و ظهور است . و از این جهت ، او را دیدن مینامند . پس معنی دیدن ، حصول غایت کشف و جلاست ، خواه به چشم باشد یا به غیر آن . پس ، اگرفرض شود تفاوتی که بعد از گشودن چشم از برای آن صورت خیالی حاصل شود ، ادراک آن از عضوی دیگر چون سینه یا جبهه میشد ، آن را دیدن میگفتند . پسهمچنین آنچه به خیال در نمیآید ، و از برای آن صورتی نیست ، چون ذات اقدسباری - تعالی - از برای ادراک و معرفت آنها دو مرتبه است : یکی به منزله آن صورتیاست که در خیال بود ، و آن معرفتی است که در دنیا حاصل میشود و یکی دیگر به منزلهصورتی است که بعد از گشودن چشم مشاهده میگردد و
آن است که در آخرت به آنمیرسد . و تفاوت اینها در وضوح و ظهور چون تفاوت آن دو صورت است . و از اینجهت مرتبه اخرویه را نسبتبه مرتبه دنیایی ، لقاء و مشاهده و رؤیت گویند . و این گفتنصحیح است ، زیرا رؤیت را رؤیت گویند از آن جهت که موجب غایت ظهور است .
پس مادامی که آدمی گرفتار علایق بدنیه است در معرفت عقلیات مانند کسی است کهدیده برهم گذارده باشد در دیدن محسوسات . و چون به مرگ ، حجاب بدن برداشته شدو نفس قدسی از چنگال جسم عنصری مستخلص گردید مانند آن است که دیده گشودهشود ، و لیکن نه آن است که هر که چشم بگشاید صورتهای حسیه را میبیند . چون بعضیچشمها از حلیه دیدن عاری است و اصلا نوری ندارند . و بعضی تیرگی دارند ، کهمیبینند و لیکن در غبار ، تاریک میبینند . و بعضی در نهایت نورانیتاند .
پس همچنین نفوس انسانیه بعضی چندان زنگ شهوات و چرک عالم طبیعتبر آننشسته که جوهر آن فاسد شده و دیگر قابل اصلاح نیست . و این نفس ، ابد الآباد از لقایپروردگار به مشاهده نعیم دار القرار محجوب ، و در درکات عذاب مخلد میماند . وبعضی دیگر اگر چه زنگ گرفته و لیکن به این حد نرسیده و جوهر آن فاسد نشده وقابل صفا و تطهیر هست . و چون از برای غرق شهوات و کثافات جسمانیه عرضعریضی است لهذا از برای این قسم از نفوس ، درجات و مراتب بیحد است . و ایننفوس ، محتاج به تطهیر و پاک
ساختن هستند تا قابلیت و استعداد مشاهده و لقا ، همرسانند . و پاک شدن آنها به نوعی از عقوبت و عذاب اخرویه خواهد شد . و مراتبعقوبت نیز چون درجات نفوس ، بیحد و نهایت است ، اول آنها سکرات مرگ استو آخر سوختن به آتش جهنم ، و در میان این دو گرفتاریهای عالم برزخ و انواع اهوال وشداید عرصه قیامت است .
پس هر نفسی که صفای تام از برای او در دنیا حاصل شده باشد و اصلا زنگ وکدورتی نداشته باشد بیحساب به نعیم ابدی فایز میگردد و سایر نفوس لا محاله به یکیاز این عقوبات تطهیر خواهند شد ، بعضی به مجرد سکرات مرگ و شدت جان کندن پاک و از زنگ خلاص میشوند . و بعضی به عقوبات عالم برزخ ، زنگ آن زدودهمیشود . و بعضی پاکی آن موقوف استبه اینکه الم عقوبت آخرت را بچشد . و بعضیدیگر پاک نمیشود مگر به آتش دوزخ ، که باید به شدت آن چرکهای او سوخته شود وخباثت او برطرف گردد . بلکه گاه باشد که لحظهای در آتش پاک شوند . و گاه باشد کههفت هزار سال این عالم ، در جهنم گداخته شوند . و بعضی بیشتر از این و برخی کمتر ، وتفصیل آن را بجز علام الغیوب کسی نمیداند . و آنهایی که زنگ شهوات ، نفس ایشانرا فاسد کرده در جهنم مخلد بمانند .
هان ، هان ! به این مغرور نشوی که من از اهل اسلامم و مسلم در جهنم مخلد نخواهد بود ، زیرا که از خاتمه امور ، هیچ کس
آگاه نیست .
و بعد از آنکه به واسطه شهوات نفسانیه ، جوهر نفس فاسد شد در دم رفتن ، ایمانظاهری سلب میشود و به کفر از دنیا میرود - نعوذ بالله منه - .
و از آنچه گفتیم معلوم شد که : رسیدن به درجه لقا و مشاهده ، موقوف استبه تحصیل معرفت در دار دنیا . ومعرفت در دنیا حکم تخم دارد که چون به زمین دل ، زرع شد درخت لقا و مشاهده ازآن سربر میکشد . و کسی که تخم ندارد چگونه صاحب درخت میشود . پس کسی کهدر دنیا خدا را نشناخت چگونه در آخرت او را میبیند ؟ ! و کسی که در این عالم ، لذت معرفت را نیافت چگونه در آن عالم به بهجت مشاهده جمال حق میرسد ؟ ! زیرا حشر هر کس به نحوی است که بر آن مرده . و مردن هر کسی به طریقی است که بر آن زیسته :
«من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخرة اعمی و اضل سبیلا» . (1)
و چون از برای معرفت در دنیا مراتب بسیار است پس تجلی نور حق نیز در آخرتدرجات مختلفه خواهد داشت ، همچنان که زرع به اختلاف تخم آن مختلف میشود . وهر قدر که تجلی و مشاهده اقوی باشد محبت و انس به خدا بیشتر میگردد . و هر قدر کهمحبت و انس بیشتر شد ثمره آن که بهجت و لذت باشد بالاتر میشود تا به جایی میرسدکه جمیع لذات اخرویه و نعمتهای بهشت در جنب آن مضمحل میشود . بلکه بسا باشدبه حدی منتهی میشود
1) 62. یعنی : اما آنها که در این جهان (از دیدن چهره حق) نابینا بودند در آنجا نیز نابینا هستند و گمراه تر ! اسراء ، (سوره 17) ، آیه 72
که از هر نعمت و لذتی به غیر از لذت لقای حق و مشاهده جمالمطلق ، متاذی گردد و گوید :
از در خویش خدایا به بهشتم مفرست ***که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
و از اینجا روشن شد که اصل جمله سعادات ، و مایه همه ابتهاجات ، معرفتخداست ، که در شریعت مقدسه از آن به ایمان تعبیر میشود . و آن است که ثمره آنبهجت و لذتی است که چون آدمی در عالم آخرت به آن رسید همه لذتهای بهشت راحقیر میشمارد . بلکه از برای ارباب معرفت در دنیا در حالت ذکر و فکر یاد خدا ومناجات پروردگار ابتهاجات و لذتهایی حاصل میشود که اگر بهشت و نعیم آن را دردنیا به عوض آنها دهند راضی نمیشوند و میگویند :
ریزند اگر در دامنت نقد دو کون و در عوض*** خواهند کالای غمش زنهار این سودا مکن
و معذلک این لذت را اصلا نسبتی نیستبه لذت لقا و مشاهده که بعد از قطع علاقهبدن حاصل میشود . و همچنان که نسبتی نیست میان لذت خیال معشوق و رسیدن بهوصال او . و بیان این مطلب آن است که : هر کسی را که لذت به معشوق و رسیدن بهوصال او و مشاهده جمال او از چندین راه مختلف میشود :
اول : جمال او ، زیرا هر چه کمال جمال او بیشتر ، لذت نظر به او بالاتر است .
دوم : محبت و دوستی به او ، زیرا که هر چه محبت عاشق بالاتر و عشق او افزونتراست لذت
بهجت او از وصال ، اقوی و اتم است .
سوم : به ظهور جمال معشوق و وضوح آن ، زیرا لذت دیدن معشوق در تاریکی یااز دور یا از پس پرده نازکی کمتر است از دیدن او در روشنایی و نزدیکبیپرده و حجاب .
چهارم : به پریشانی خاطر عاشق و گرفتاری به آلام و غمهایی که دل او را مشوشداشته باشد ، زیرا که لذتی که [آدم] صحیح ، و مطمئن خاطری که هیچ فکری بجزوصال و ملاقات معشوق ندارد از وصال او میبرد هرگز ترسناک مشوش یا بیمار متالمیا کسی که دل او مشغول فکر مهمی است نمیبرد .
پس کسی که محبت او اندک باشد و معشوق را از دور در تاریکی ببیند و به جهتشغلی از امور خود دل او پریشان باشد یا در جامه او عقربهای بسیار باشد که او را بگزنداگر چه فی الجمله لذتی را از دیدار معشوق مییابد اما لذات او نسبتی ندارد به لذتعاشق دل از دست داده که محبت او به نهایت رسیده باشد . و بجز یاد معشوق هیچفکری نداشته باشد . و معشوقه را در روز روشن بیپرده ملاقات کند . پس همچنین لذتمعرفتخدا در دنیا با وجود حجاب بدن و پرده تن و گرفتاری مشاغل دنیویه اگر چه همان تدبیر بدن خود باشد و تسلط مار و عقرب طبیعت از گرسنگی و تشنگی و غضبو حرص و شهوت و حبس در چاه طبیعت اصلا نسبتی ندارد با لذت لقاء و مشاهده دروقتی که همه اینها مرتفع گردد . پس عارف به خدا چون در دنیا از عایق و
مانع خالینمیتواند بود ممکن نیست که بهجت صافی و لذت کامل از برای او حاصل شود .
بلی بعضی اوقات از عوائق غافل میگردد و بالمرة وجود و هستی خود را فراموشمینماید ، جمال معرفتخود را به او مینماید به نحوی که عقل او حیران و والهمیشود و نزدیک به آن میرسد که دل او از عظمت الهی منشق گردد . و لیکن این حالتمانند برق خاطف میگذرد و دفعة دل او مشغول و مشوش امور دنیویه میشود ، و اینلازم زندگانی در دنیاست . پس تا مرگ نیامده این لذت خالی از نقصان نیست . و عیش ، عیش آخرت ، و نشاط ، نشاط آن عالم است . بلکه حیات حقیقی همان است و بس :
«و ان الدار الاخرة لهی الحیوان لو کانوا یعلمون» . (1)
و از این جهت است که : هر که را کمال معرفتحاصل شد مشتاق مرگ میشود . واگر حیات دنیا را خواهد به جهت تحصیل زیادتی معرفت میطلبد ، هر چه معرفت زیادشد مشاهده روشنتر و قویتر میگردد . همچنان که هر چه تخم بیشتر و پاکیزه و نیکوتراست زرع آن افزونتر و نیکوتر است . و شکی نیست که معرفتخدا به جایی میرسدکه بالاتر از آن مرتبه نباشد ، چون دریای معرفت را ساحلی نه . و احاطه به کنه جلال وجمال خداوندی محال است . پس میشود که عارف به خدا طول عمر به جهت زیادتیمعرفت طلبد .
و مخفی نماند که : آنچه مذکور شد از لقای الهی و رؤیت و مشاهده جمال ازلی نهبه نوعی است که اهل سنت
1) 63. یعنی : و زندگی واقعی سرای آخرت است ، اگر آنها میدانستند . عنکبوت ، (سوره 29) آیه 64
میگویند که به این چشم ظاهر جمال او دیده خواهد شد :
«تعالی شانه عن ذلک» ، زیرا دیدن با این چشم در حق خدا چه در دنیا و چه در عقبیمحال است .
به بینندگان آفریننده را*** نبینی مرنجان دو بیننده را
ثقة الاسلام محمد بن یعقوب کلینی و شیخ صدوق - رحمة الله علیهما - به سند صحیحروایت کردهاند که : «از حضرت امام صادق علیه السلام سؤال شد از آنچه مردمانروایت میکنند از دیدن خدا ؟ پس فرمود که : نور خورشید یک جزو از هفتاد جزو نورکرسی است و کرسی یک جزو از هفتاد جزو نور عرش است و عرش یک جزو از هفتادجزو نور حجاب است و حجاب یک جزو از هفتاد جزو نور سر است پس اگر راست میگویند چشم خود را تیز در نور خورشیدی که از ابر خالی باشد بدارند و ببینند میتوانند یا نه» . (1)
و ابو بصیر روایت کرده است که به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم که :
«خبر ده مرا از اینکه آیا مؤمنین در روز قیامتخدا را میبینند ؟ فرمود بلی پیش ازقیامت نیز او را دیدهاند . عرض کردم که : درچه وقت ؟ فرمود : در وقتی که به ایشان گفت :
«الستبربکم» .
ایشان گفتند : «بلی» . (2)
پس ساعتی ساکتشد بعد فرمود که : مؤمنین دردنیا نیز او را میبینند ، آیا تو حال او را نمیبینی ؟ ابو بصیر گوید عرض کردم : فدای توشوم این کلام را از تو نقل کنم ؟ فرمود : نه ، زیرا
که اگر این حدیث را نقل کنی انارمیکند او را منکری که به معنی آن جاهل است و چنین تقدیر میکند که این تشبیه کفراست و حال اینکه دیدن به دل نه مثل دیدن به چشم است و خدای - تعالی - برتر است ازآنچه اهل تشبیه و اتحاد نسبتبه او میدهند» . (1)
از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام پرسیدند که : «آیا خدای خود را دیدهای ؟ فرمود : وای بر تو ! خدایی را که نمیبینم عبادت او را نمیکنم . شخصی عرض کرد که :
چگونه او را دیدهای ؟ فرمود : چشمهای ظاهر ، به مشاهده ، او را نمیبینند ، و لیکن دلهااو را به حقیقت ایمان میبینند» . (2)
و اخبار در این خصوص بسیار است .
چون فضیلت صفت محبت و شرافت آن را یافتی پس هان ، هان ، سعی کن تا اینگوی از میدان بربایی و به این افسر کرامت مکرم گردی .
به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی*** که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
بدان که : طریق تحصیل محبتخدا و تقویت آن دو چیز است :
اول : دوام فکر و ذکر ، و مداومتبر یاد خدا ، و تفکر در عجایب صنع و غرایبملک او و در صفات کمالیه و نعوت جمالیه و جلالیه و در آنچه آماده و مهیا نمودهاست از نعمای غیر متناهیه در دنیا و آخرت و در آنچه عطا کرده است از وجود جمیعضروریات و لوازم آن و مناجات با او در خلوت و مواظبت نمودن بر عبادات و طاعات
به شرطی که اینها بعد از کم کردن علایق دنیویه و پاک ساختن خانه دل از مشاغل بودهباشد . و سعی در پرداختن دل از محبت غیر او ، زیرا دل ، حکم ظرفی دارد و زیاده ازیک چیز در آن نمیگنجد .
«ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه» .
یعنی : «خدا از برای هیچ کس در اندرون اودو دل قرار نداده است» . (1)
«قل الله ثم ذرهم» .
یعنی : «بگو خدا ، و همه کس را ترک کن» . (2)
دوم : به تحصیل معرفتخدا و تقویت آن و مسلط ساختن معرفت آن بر خزانه دل ، و تحصیل معرفت نیز به مواظبتبر طاعات و عبادت و تضرع و ابتهال به درگاه خداوند - متعال - میشود .
«و اعبد ربک حتی یاتیک الیقین» .
یعنی : «عبادت خدا را کن تا آن سبب شود که یقیناز برای تو حاصل گردد» . (3)
«و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» .
یعنی : «هرگاه کسی در راه ما سعی و کوششنماید ما راه را به او مینماییم» . (4)
و طریقه دیگر از برای حصول معرفت ، پیبردن از مصنوعات استبه او . و اینطریق در غایت وضوح و نهایت ظهور است ، زیرا هیچ ذره نیست از ثریا تا ثری مگراینکه مشتمل استبر بعضی عجایب آیات و غرایب بینات که دلالت میکند بر وجودواجب الوجود و کمال قدرت و غایتحکمت و نهایت جلال و عظمت او . و ایندریایی استبیپایان ، زیرا که عجایب ملکوت سماوات و ارضین به قدری استکه احاطه عقول
و افهام به آن ممکن نیست . و قدری که عقول قاصره ما به آن میرسد بهحدی است که اگر عمرها در بیان آن صرف شود به انجام نمیرسد .
و حال اینکه آن نسبتی ندارد به آنچه علم علما و فهم حکما به آن رسیده . و آن رانیز نسبتی نیستبه آنچه علم انبیا به آن احاطه نموده . و آنچه را علم جمیع مخلوقاتمحیط شده مطلقا نسبتی ندارد به آنچه از علوم که مخصوص پروردگار است . بلکه علمتمام عالم در جنب علم او مستحق نام علم نیست .
«قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی و لو جئنا بمثله مددا» . (1)
و تحصیل معرفتبه این طریق از برای همه کس مقدور است . و نرسیدن بعضی افهامبه آن به جهت کوتاهی در تفکر و تدبر و اشتغال به شهوات دنیا و لذات نفسانیه است .
و عجب است از کسانی که دلهای ایشان از معرفت الهی کور گشته و حال آنکه اواظهر موجودات و واضحترین آنهاست . و حکم عقل به وجود موجودی که قایمبه ذات که صرف وجود باشد بدیهی و ضروری است . و اگر چنین موجودی نبودی هیچصاحب وجودی یافت نشدی . و چگونه وجود او اظهر موجودات نباشد و حال اینکههر موجودی که غیر از او است هستی او دانسته نمیشود مگر به قلیلی از آثار ، چنانچهحیات زید را به حرکت او و سخن گفتن او و امثال آن از آثار خود او میفهمیم ، وموجودی دیگر دلالتبر وجود او نمیکند . و همچنین وجود آسمان
1) 72. یعنی : بگو : اگر دریاها برای (نوشتن) کلمات پروردگارم مرکب شوند ، دریاها پایان میگیرند پیش از آنکهکلمات پروردگارم پایان یابد . هر چند همانند آن (دریاها) را به آن اضافه کنیم ! کهف ، (سوره 18) آیه 109 .
را نمیدانیم مگر ازحرکت او و جسم او .
و اما وجود واجب ، پس هر چیزی دلیلی است واضح بر هستی او و هیچ موجودینیست از محسوسات و معقولات و حاضر و غایب مگر اینکه شاهدی است صدق بروجود او . پس شدت ظهور و جلای او سبب خفای از بعضی دیدههای ضعیفه گشته .
چنان که دیده خفاش به جهتشدت ظهور آفتاب از درک آن عاجز است و بجز درشب چیزی نمیبیند ، زیرا دیده عقول ما ضعیف و جمال حضرت الهیه در نهایتنورانیت و اشراق است . بلکه از شدت ظهور ، همه چیز را فرو گرفته ، پس به این جهت ازبعضی عقول پنهان شده .
جلوهگر بیپرده روی او ولی*** دید کس را طاقت دیدار نیست
علاوه بر اینکه همچنان که ظاهر استشناختن اشیا به اضداد آنهاست و چیزی کهضدی از برای آن نیست ، ادراک آن «متعسر» (1)است . پس اگر اشیای موجوده در دلالتبر وجود واجب مختلف بودی و بعضی بر وجود او دلالت کردی و بعضی نکردیشناختن وجود او آسان بودی . همچنان که اگر آفتاب هرگز غروب نکردی و همیشهروز بودی ما چنان میدانستیم که هیئت زمین این چنین است و آفتاب را جداگانهنمیشناختیم و لیکن چون شمس غروب میکند و ظلمت عالم را فرو میگیرد دانستیمکه روشنی روی زمین به چیزی دیگر است که در وقت غروب بر میخیزد و به این سببوجود آفتاب را فهمیدیم . و اگر عدم این نمیبود شناختن آن از برای همه کس مشکلبودی . پس نور خورشید که اظهر اعراض کونیه است و از شدت ظهور
1) 73. دشوار
باعث ظهور سایرمحسوسات ستبدون عدم آن شناخته نمیشود . و همچنین واجب الوجود که اظهرهمه اشیا ، و سبب وضوح کل است اگر از برای او نیستی یا پنهان شدنی میبود هر آینه آسمان و زمین خراب و ویران گشتی و ملک و ملکوت یکسره از هم پاشیدی . بر همهکس وجود واجبی ، ظاهر و روشن بودی .
بدان که : هر کسی چنان پندارد که او خدا را دوست دارد ، بلکه گاه است گمان کندکه او را از همه چیز دوستتر دارد و این مجرد پندار و محض غرور است . و فی الجملهدوستی هم اگر باشد سزاوار نام محبت نیست . و محبتبنده از برای خداوند - متعال - علاماتی چند دارد :
اول آنکه : طالب لقاء و شایق مشاهده و عیان بوده باشد . و چون وصول به آنبر مردن موقوف است مشتاق مرگ باشد ، و مرگ بر او گوارا باشد ، و اصلا مرگ بر اوگران نباشد . و چگونه بر دوستحقیقی ناگوار است که به کوی دوستخود مسافرتنماید که به وصال او برسد . و از این جهتبعضی از اکابر دین گفته است :
لا یکره الموت الا مریب*** لان الحبیب لا یکره لقاء الحبیب
یعنی : مرگ را کراهت نمیدارد مگر کسی که دوستی او مجرد دعوی باشد ، زیرادوست ملاقات دوست را مکروه نمیدارد .
و مخفی نماند که : اگر چه شوق لقای خداوند و رغبتبه انتقال از دار دنیا غالباثمره محبت و علامت آن است و لیکن این کلی نیست ، چون میتواند شد که کسی ازاهل
محبت نباشد و شایق به مرگ باشد مثل کسی که در دنیا به شدت و بلای عظیمگرفتار باشد و به گمان خلاصی از آن تعبها ، موت را آرزو کند . و بسا باشد که کسی ازجمله دوستان خدا باشد و مرگ را کراهت داشته باشد و لیکن کراهت او از مرگ بهجهت زیاد کردن استعداد ملاقات خدا و تهیه اسباب لقاء است ، مانند کسی که خبرآمدن محبوب او به خانه او به او برسد و او خواسته باشد که ساعتی آمدن تاخیر افتد تاخانه خود را پاکیزه کند و فرش نماید و از اغیار خالی سازد و اسباب لازمه را آماده کندتا فارغ البال و مطمئن خاطر از گلشن لقای او تمتع برد . و این شخص اگر نه به جهت تهیهلقای الهی باشد ساعتی نمیخواهد در دنیا بوده باشد . و علامت این سعی در عمل وصرف جمیع اوقات در کار آخرت است .
و اما کسی که کراهت او از مرگ به جهت ناگوار بودن ترک اهل و اولاد و اموال وبازماندن از شهوات دنیویه باشد مطلقا در دل او از یاد مرگ فرحی هم نرسد . و چنینشخصی از مرتبه دوستی خدا دور است .
بلی : گاه است که کسی فی الجمله شوق به لقای الهی داشته باشد و با وجود آن دنیا را نیز دوست داشته باشد چنین کسی از کمال محبت پروردگار خالی است و کراهت او ازموت هم کمتر از سابق است .
دوم آنکه : طالب رضای خدا باشد و خواهش او را بر خواهش خود اختیار کند ، زیرا دوست صادق
هوای خود را فدای هوای محبوب میگرداند . چنان که گفتهاند :
ارید وصاله و یرید هجری*** فاترک ما ارید لما یرید
یعنی : من خواهش وصال محبوب را دارم و او طالب دوری از من است ، پس منخواهش او را برگزیدم و از سر مراد خود گذشتم تا او به مراد خود رسد .
پس هر که دوستخدا باشد باید ترک معاصی نموده ملازم طاعت و عبادت گردد وکسالت و بطالت را بگذارد و هیچ عبادتی بر او گران نیاید .
منقول است که : «چون زلیخا ایمان آورد و یوسف او را به نکاح در آورد از یوسفکناره گرفت و به عبادت الهی مشغول شد و چون روزی یوسف او را به خلوت دعوتکردی او وعده شب دادی . و چون شب در آمد به روز تاخیر افکندی . یوسف با او بهعتاب آمد و گفت : چه شد آن دوستیها و شوق و محبت تو ؟ زلیخا گفت : ای پیغمبرخدا ! من تو را وقتی دوست داشتم که خدای تو را نشناخته بودم اما چون او را شناختمهمه محبتها را از دل خود بیرون کردم و دیگری را بر او اختیار نمیکنم» . (1)
و حق آن است که مرتکب بعضی از معاصی شدن با اصل محبتخدا منافاتی نداردگویا با کمال محبت منافی باشد ، چنانچه مریض غذایی که از برای او ضرر داردمیخورد و از آن متضرر میشود با وجود آنکه خود را دوست دارد و صحتخود رامیخواهد . و سبب این ، غلبه خواهش نفس استبر محبت و ضعف محبت در جنب آن .
1) 74. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 284
سوم آنکه : پیوسته در یاد خدا و دایم دل او به یاد خدا مشغول باشد ، زیرا دل کهمایل به چیزی باشد هرگز از یاد او نمیرود . و چون محبت ، به سرحد کمال رسید بجزمحبوب ، هیچ چیز به خاطر او نمیگذرد ، بلکه از فکر خود ذاهل ، و از اهل و عیالغافل میشود .
چهارم آنکه : همیشه زبان او به ذکر خدا مشغول باشد و بجز حدیث او چیزی نشنودو نگوید . و به غیر از نام او نخواند و نجوید . و در هر مجلسی به ذکر خدا و رسول او وتلاوت قرآن و بیان احادیث زبان گشاید .
پنجم آنکه : شوق به خلوات داشته باشد که مناجات با خدای خود کند . گاهی او رایاد کند و زمانی با او راز گوید ، ساعتی عذر تقصیرات خود خواهد ، و لحظهای عرضآرزوهای خود کند و گوید :
گریزانم از آن از انجمن ها ***که در دل خلوتی با یار دارم
در اخبار آمده که : «دروغ میگوید هر که دعوی محبت مرا کند و چون ظلمتشباو را فرو گیرد بخوابد و از یاد من غافل شود . آیا هر دوستی لقای محبوب خود رادوست نمیدارد ؟ و من اینک حاضرم از برای هر که طالب من باشد» . (1)
بلی :
عجبا للمحب کیف ینام ***کل نوم علی المحب حرام
خواب بر عاشقان حرام بود*** خواب آن کس کند که خام بود
ششم آنکه : بر هیچ چیز از امور دنیویه که از دست او در رود تاسف
1) 75. محجة البیضاء ، ج 8 ، ص 72
نخورد و متالمو محزون نگردد . و اگر دنیا و مافیها از او باشد و به یک بار بر باد رود اندوهناک نشود .
و در مصایب و بلاها جزع ننماید . و اگر همه دنیا به او رو آورد شاد نگردد ، بلکهشادمانی و فرح او به محبوب خود باشد و بس .
عاشقان را شادمانی و غم اوست*** دست مزد و اجرت خدمت هم اوست
و اگر کسی را محبتبه سر حد کمال رسد دیگر از هیچ امری محزون و متالمنمیگردد ، زیرا شادی او به چیزی است که زوال ندارد . پس دل او همیشه فرحناک است .
نمیرد دل زنده از عشق دوست*** که آب حیات آتش عشق اوست
عجب ملکیست ملک عشق کآنجا*** سراسر کوه و صحرا گلستانست
یکی را جان در آن در آستین است*** یکی را سر در آن بر آستان است
هفتم آنکه : بر همه بندگان خدا مشفق و مهربان باشد ، زیرا مقتضای محبت ، دوستداشتن دوستان و منسوبان محبوب است .
و مشهور است که : مجنون ، سگی را در کوی لیلی دید بر دور او میگردید و به اوعشق میورزید . بلی : دوستی چنین است و باید کسی که دشمن خدا یا دشمن دوستانخدا باشد بغض و عداوت او را داشته باشد .
هشتم آنکه : از هیبت و عظمت الهی خایف باشد و در زیر لوای کبریا و جلال ، متذلل و مضطرب بوده باشد . همچنان که معرفت جمال الهی موجب محبت میگردد ، درک عظمت و جلال او نیز باعثخوف و دهشت میشود
. علاوه بر این ، دوستان راترسهای مخصوص دیگر نیز هست ، چون ترس اعراض محب و حجاب او و راندن ازدرگاه و ایستادن در یک مقام .
محنت قرب ز بعد افزون است*** جگر از محنت قربم خون است
نهم آنکه : محبتخود را پوشیده دارد . و زبان به اظهار آن نگشاید . و در نزد مردمانبه دعوای آن برنیاید . و به کلمات داله بر حبتخدا و امثال آن اظهار وجد و نشاطنکند ، زیرا اینها همه منافی تعظیم محبوب و مخالف هیبت و جلال اوست . بلکهدوستی ، سری است که میان محب و محبوب است و فاش نمودن سزاوار نیست . علاوهبراین ، بسا باشد در دعوی از حد واقع تجاوز کند و به دروغ و افترا افتد .
بلی کسی را که محبتبه حد افراط رسیده باشد گاه باشد از شراب محبت چنانبیخود و مدهوش و مضطرب و حیران گردد که بیاختیار آثار محبت از او به ظهوررسد ، چنین شخصی معذور ، زیرا او در تحتسلطان محبت مقهور است . و کسی کهدانست معرفت و محبتخدا به نحوی که سزاوار او است از قوه بندگان خارج است ومطلع شد به اعتراف عظماء بنی نوع انسان از انبیا و اولیا به عجز و قصور ، و از احوالملائکه ملکوت و سکان قدس و جبروت آگاه گردیده و شنید که یک صنف از اصنافغیر متناهیه ملائکه صنفی هستند که عدد ایشان بقدر جمیع مخلوقاتی است که خداآفریده و ایشان اهل محبتخدایند . و سیصد هزار سال پیش از خلق عالم ایشان را خلقکرده . و از آن روزی
که خلق شدهاند تا به حال به غیر از خداوند - متعال - هیچ چیز بهخاطر ایشان خطور نکرده و غیر او را یاد ننمودهاند ، شرم میکنند و خجالت میکشند کهمحبتخود را معرفت و محبت نام نهند و زبان آنها از اظهار این دعوی لال میگردد .
مروی است که : «یکی از اهل الله از بعضی از صدیقان استدعا نمود که از خدامسئلت نماید که ذرهای از معرفتخود را به او عطا فرماید ، چون او این مسئلت را نموددفعة عقل او حیران ، و دل او واله و سرگردان گشته سر به کوهها و بیابانها نهادهدیوانهوار در صحراها و کوهها میگشت و هفتشبانه روز در مقامی ایستاد که نه او ازچیزی منتفع شد و نه چیزی از او . پس آن صدیق از خدا سؤال نمود که : قدری از آنذره معرفت را که به او عطا نموده کم کند . به او وحی شد که : در این وقت صد هزار بندهچیزی از محبت ما را مسئلت نمودند ما یک ذره معرفتخود را میان ایشان قسمتفرمودیم و هر یک را یک جزو از صد هزار جزو یک ذره معرفت دادیم و نیز به این بندهعطا فرمودیم به این حال شد . پس آن صدیق عرض کرد : «سبحانک سبحانک» آنچه را بهاو عطا کردهای کم کن . پس خدا آن جزو معرفت را به هزار قسم کرد و یک قسم آن را باقی گذارد و تتمه را سلب نمود . در آن وقت مثل یکی از کاملین ارباب معرفت گردید» . (1)
بلی این ظاهر است که حقایق صفات الهیه
1) 76. احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 288 .
از آن برتر که عقول بشر درک آنها راتواند کرد . و احدی از کمل عارفین را طاقت آن نیست که یک جزو از اجزای غیر متناهیهمعرفت او را تحمل نماید . پس وصول به کنه عظمت و جلال حضرت ربوبیت و سایرصفات کمال او محال ، و آنچه در حق او میگویند یا وهم استیا خیال . اگر تواند شدکه چندین مقابل جمیع مخلوقات از آسمانها و زمینها و آنچه ما فوق آنهاستبه قدرغیر متناهی در میان یک حبه خردل جا کرد ممکن است که یک ذره از معرفتخدا دراعظم عقول بشر بگنجد :
«فسبحان من لا سبیل الی معرفته الا بالعجز عن معرفته» . (1)
و از جمله علامات : محبت ، انس و رضایت است - همچنان که مذکور خواهد شد - .
و بعضی از عارفین ، علامات محبت را در ابیاتی چند ذکر کرده و گفته است :
لا تخد عن فللمحب دلائل*** و لدیه من تحف الحبیب وسائل
یعنی : خدعه مکن در دعوای محبت که دوست را نشانهای چند است و تحفههاییاست که از دست دوستبه او رسیده است .
منها تنعمه بمر بلائه*** و سروره فی کل ما هو فاعل
از جمله آنکه : تلخی بلاهای دوست در کام جان او شیرین گردد و به آنچه به او کندشاد و فرحناک شود .
از محبت تلخها شیرین شود*** و ز محبت مسها زرین شود
فالمنع منه عطیة مبذولة*** و الفقر اکرام و لطف عاجل
اگر منع کند محبتخود را از نعمتهای دنیویه ، آن را عطا و بخشش
1) 77. منزه است کسی که راهی برای شناختنش نیست مگر به عجز از شناخت او . اشاره استبه فرمایش حضرتسجاد علیه السلام در دعای دوازدهم از مناجات «خمسة عشر» : « . . . و لم تجعل للخلق طریقا الی معرفتک الابالعجز عن معرفتک» بحار الانوار ، ج 94 ، ص 150
داند . و اگر او رابه فقر مبتلا سازد آن را مکرمتی شمارد .
و من الدلائل ان یری من عزمه*** طوع الحبیب و ان الح العاذل
و از علامات آن است که : سربر خط فرمان دوستباشد و در هوای او کوشد و ازپند و ملامت نیندیشد و گوید :
از تو ای دوست نگسلم پیوند*** گر به تیغم برند بند از بند
پند آنان دهند خلق ای کاش*** که ز عشق تو میدهندم پند
و من الدلائل ان یری متبسما*** و القلب فیه من الحبیب بلابل
و از جمله علامات آن است که : چهره او خندان باشد و دل او از فراق محبوبغمناک و اندوهناک بوده باشد .
و من الدلائل ان یراه مشمّرا***فی خرقتین علی شطوط الساحل
و از علامات دیگر آنکه : دو جامه کهنه به خود پیچیده و در صحرا و کوهها و کناردریاها گردد و از مردم فرار اختیار نماید .
و من الدلائل حزنه و نحیبه*** جوف الظلام فماله من عاذل
و از جمله علامات آنکه : در ظلمتهای شب پنهان از هر ملامت کننده ، آه سوزناکاز دل دردناک برکشد .
بلی :
مرغ شبخوان را بشارت باد کاندر راه عشق*** دوست را با ناله شبهای بیداران خوش است
و من الدلائل ان تراه باکیا*** ان قد رآه علی قبیح فاعل
و از جمله نشانههای محبت آنکه : اگر عملی که محبوب را ناخوش آید از او سرزنداشک خونین از دیده روان سازد و دست ندامتبر سر زند .
و من الدلائل
ان تراه راضیا*** بملیکه فی کل حکم نازل
و از علامات آنکه : هر چه به او رسد از محبوب او راضی شود . و هر حکمی فرمایدتن در دهد .
و من الدلائل زهده فیما تری*** من دار ذل و النعیم الزائل
و از علامات آنکه : پشت پا بر همه نعمتهای این خانه فانی زند و با یاد او چشم ازهمه امور دنیویه بپوشاند .
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن*** هر که دید آن سرو سیم اندام را
و من الدلائل ان تراه مسلما*** کل الامور الی الملیک العادل
و از نشانهها آنکه : از برای خود در هیچ امری اختیاری نگذارد و همه امور خود رابه پادشاه عادل واگذارد و گوید :
مرا با وجود تو هستی نماند*** به یاد توام خود پرستی نماند
و من الدلائل ان تراه مسافرا*** نحو الجهاد و کل فعل فاضل
و از جمله علامات آنکه : دامن همتبرمیان زند و به اعمال فاضله و افعال حسنه از :
جهاد و حج و سایر عبادات پردازد . و محب صادق چون ابراهیم خلیل است که تن ومال و فرزندان را در راه خدا دریغ نداشته ، تن را به آتش سوزان داد و در آن وقت ازروح القدس مدد نخواست .
مروی است که : «خدای - تعالی - ابراهیم را مال بسیار داده چنانکه چهار صد سگ باقلاده زرین در عقب گوسفندان او بودند و فرشتگان گفتند که : دوستی ابراهیم از برایخدا به جهت مال و نعمتی است که به او عطا فرموده
. پادشاه عالم خواست که به ایشانبنماید که نه چنین است ، به جبرئیل فرمود که : برو و مرا در جایی که ابراهیم بشنود یادکن . جبرئیل برفت در وقتی که ابراهیم نزد گوسفندان بود بر بالای تلی ایستاد و به آوازخوشی گفت : «سبوح قدوس رب الملائکة و الروح» . چون ابراهیم نام خدای را شنیدجمیع اعضای او به حرکت آمد و فریاد بر آورد و به مضمون این مقال گویا شد :
کاین مطرب از کجاست که برگفت نام دوست*** تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست
دل زنده میشود به امید وفای یار*** جان رقص میکند ز سماع کلام دوست
پس ابراهیم از چپ و راست نگاه کرد شخصی را بر تلی ایستاده دید به نزد ویدوید و گفت : تو بودی که نام دوست من را بردی ؟ گفت : بلی . ابراهیم گفت : ای بندهحق ! نام حق را یکبار دیگر بگو و ثلث گوسفندانم از تو . جبرئیل باز نام حق را بگفت .
ابراهیم گفت : یکبار دیگر بگو و نصف گوسفندانم از تو . جبرئیل باز ناحق را بگفت .
حضرت ابراهیم در آن وقت از کثرت شوق و ذوق واله و بیقرار شد گفت : همهگوسفندانم از تو یکبار دیگر نام دوست مرا بگو . جبرئیل باز بگفت . ابراهیم گفت : مرادیگر چیزی نیستخود را به تو دادم یکبار دیگر بگوی . جبرئیل باز گفت . پس ابراهیمگفت : بیا مرا با گوسفندان من ضبط کن که از آن توست . جبرئیل گفت : ای ابراهیم ! مراحاجتبه
گوسفندان تو نیست ، من جبرئیلم . و حقا که جای آن داری که خدا تو رادوستخود گردانید ، که در وفاداری ، کاملی . و در مرتبه دوستی ، صادق . و در شیوهطاعت ، مخلص ثابت قدم» . (1)
و مروی است که : «روزی اسمعیل از شکار باز آمده بود ابراهیم در او نظر کرد او رادید با قدی چون سرو خرامان و رخساری چون ماه تابان . ابراهیم را چون مهر پدریبجنبید و در دل او اثر محبت فرزند ظاهر گردید در همان شب خواب دید که : امر حقچنان است که اسمعیل را قربانی کنی . ابراهیم در اندیشه شد که آیا این امری است ازرحمن یا وسوسهای است از شیطان ، چون شب دیگر در خواب شد همان خواب را دیددانست که امر حق - سبحانه و تعالی - است . چون روز شد به هاجر مادر اسمعیل گفت :
این فرزند را جامه نیکو در پوش و گیسوان او را شانه کن که وی را به نزدیک دوستبرم .
هاجر سرش را شانه کرد و جامه پاکیزهاش پوشانید و بوسه بر رخسار او زد ، حضرتخلیل الرحمن گفت : ای هاجر ! کارد و «رسنی» (2)به من ده . هاجر گفت : به زیارت دوستمیروی ، کارد و رسن را چه کنی ؟ گفت : شاید که گوسفندی بیاورند که قربان کنند .
ابلیس گفت : وقت آن است که مکری سازم و خاندان نبوت را براندازم ، به صورتپیری نزد هاجر رفت و گفت : آیا میدانی ابراهیم ، اسمعیل را به کجا میبرد
؟ گفت : بهزیارت دوست . گفت : میبرد او را بکشد . گفت : کدام پدر پسر را کشته استخاصهپدری چون ابراهیم و پسری چون اسمعیل ؟ ! ابلیس گفت : میگوید خدا فرموده است .
هاجر گفت : هزار جان من و اسمعیل فدای راه خدا باد . کاش مرا هزار هزار فرزند بودیو همه را در راه خدا قربان کردندی .
ابلیس چون از هاجر مایوس شد به نزد ابراهیم آمد و گفت : ای ابراهیم ! فرزند خودرا مکش که این خواب شیطان است . ابراهیم فرمود : ای ملعون ! شیطان تویی . گفت : آخردلت میدهد که فرزند خود را به دستخود بکشی ؟ ابراهیم فرمود : بدان خدای کهجان من در قبضه قدرت اوست که اگر مرا از شرق عالم تا غرب عالم فرزندان بودی ودوست من فرمودی که قربان کن همه را به ستخود قربان کنم .
چون از حضرت خلیل نیز نومید شد روی سوی اسماعیل نهاد و گفت : پدرت تو رامیبرد بکشد . گفت : از چه سبب ؟ گفت : میگوید حق - عز و علی - فرموده است . گفت :
حکم حق را باید گردن نهاد . اسمعیل دانست که شیطان استسنگی برگرفت و بدو افکند .
و به این جهتحاجیان را واجب شد که در آن موضع سنگریزه بیندازند .
پس چون پدر و پسر به منی رسیدند ابراهیم گفت : ای پسر
«انی اری فی المنام انی اذبحک» .
یعنی : «ای پسر ! در خواب دیدم که تو را قربان
باید کرد» .
اسمعیل گفت : «یا ابت افعل ما تؤمر» .
یعنی : «بکن ای پدر آنچه را ماموری» . (1)
اما ایپدر ! وصیت من به تو آن است که : دست و پای من را محکم ببندی که مبادا تیزی کاردبه من رسد حرکتی کنم و جامه تو خون آلود شود و چون به خانه رسی مادر مرا تسلیدهی . پس ابراهیم به دل قوی دست و پای اسمعیل را محکم بست ، خروش از ملائکهملکوت برخاست که زهی بزرگوار بندهای که وی را در آتش انداختند از جبرئیل یارینخواست . و از برای رضای خدا فرزند خود را به دستخود قربان میکند . پس ابراهیمکارد بر حلق اسماعیل نهاد ، هر چند قوت کرد نبرید . اسمعیل گفت : ای پدر ! زود فرمانحق را به جای آور . فرمود : چه کنم هر چند قوت میکنم نمیبرد . گفت : ای پدر ! درروی من نظر میکنی شفقت پدری نمیگذارد ، روی من را برخاک نه و کارد بر قفا گذار .
ابراهیم چنان کرد و کارد نبرید . اسماعیل گفت : ای پدر ! سر کارد را به حلق من فرو بر . کهدر آن وقت آواز برآمد که :
«یا ابراهیم قد صدقت الرؤیا» .
یعنی : «ای ابراهیم ! خوابخود را درست کردی [آنچه را در خواب ماموریتیافتی انجام دادی]» . (2)
دست ازاسماعیل بدار و این گوسفند را به جای او قربانی کن» . (3)
بلی :
شوریده نباشد آنکه از سر ترسد*** عاشق نبود آنکه ز خنجر ترسد
ذکور شد که : از جمله ثمرات محبتبه خدا ، شوق به لقای او و انس به اوست .
اما شوق ، پس بدان که : اصل شوق ، عبارت است از : میل به چیزی و رغبتبه آندر حال غیاب آن . پس شوق به چیزی که حاصل و حاضر است معنی ندارد بلکه شوق بهچیزی میباشد که از وجهی ادراک آن شده باشد و از وجهی دیگر ادراک آن نشدهباشد . پس شوق داشته باشد به ادراک وجهی و عدم ادراک وجهی دیگر ، به خفا ووضوح باشد یا به اجمال و تفصیل .
و فی الحقیقه مرجع هر دو یکی است ، زیرا اجمال و تفصیل نیز همان خفا و وضوحاست . و افضل مراتب شوق ، شوق به خدا و به لقای اوست . و تفصیل شوق به او ایناست که : آنچه از امور الهیه که از برای اهل معرفتحاصل میشود هر قدر که واضح باشد باز به جهت امتزاج آن به خیالات طبیعیه و موهومات معتاده ، انسان گویا در پسپردهای است که مانع از غایت وضوح آنها است ، خصوصا هرگاه مشاغل دنیویه نیزمخلوط به آنها گردد .
پس کمال وضوح آنها نیست مگر در عالم آخرت . پس این سبب شوق آدمیمیگردد به خدا . و نیز امور الهیه غیر متناهیه است و هر قدر که از برای صاحب معرفتحاصل شود باز امور غیر متناهیه غیر معلومه باقی میماند که او وجود آنها را اجمالامیداند . پس پیوسته شایق دانستن آنهاست . و شوق به کمال وضوح بعضی از معلومات ، ممکن است که
به واسطه رسیدن به آن در آخرت منتهی گردد . و اما شوق به رسیدن بهآنچه اجمالا وجود آن را دانسته و تفصیل آن مجهول است هرگز منتهی نمیشود ، نهدر دنیا و نه در آخرت . به جهت آنکه نهایت آن وقتی است که : از برای بنده کشفشود از عظمت و کبریا و جلال و جمال و صفات و افعال و احکام الهی آنچه را که ازبرای خدا معلوم است و این محال است .
پس همیشه بنده عالم به این هست که : از معارف الهیه امور غیر معلومه به جهت اومانده است . پس هرگز آتش شوق او فرو نمینشیند . و هیچ بندهای نیست مگر اینکهدرجات غیر متناهیه را بالاتر از درجه خود میبیند و مشتاق وصول به آنهاست ، و لیکنآن شوق ، موجب بهجت و لذت است نه الم و محنت . و چون این شوق ، باعث ترقی بندهاست پس آنا فآنا درجات او در ترقی است و مرتبه او بالا میرود و ابد الآبد نعیم ولذت و بهجت او در تزاید است و هرگز انقطاعی از برای او نیست . و از اشتغال او بهلذت ، درجات متعدده الم آتش شوق را احساس نمیکند .
«نورهم یسعی بین ایدیهم و بایمانهم یقولون ربنا اتمم لنا نورنا» .
یعنی : «نور ایشاناطراف و جوانبشان را فرو گرفته و میگویند : خدایا نور ما را زیاد کن» . (1)
بلی ترقی درجات و زیادتی ابتهاجات ، موقوف به آن است که : تخم آن را در دنیاکاشته باشد و اصل آن را کسب کرده باشد
1) 83. تحریم ، (سوره 66) ، آیه 8 .
. و بنابر این ، ترقی و زیادتی از برای کسی استکه اصل آن را تحصیل کرده باشد . و بسا باشد کسانی باشند که در یک درجه بایستند ودیگر ترقی و رفعت از برای ایشان نباشد . به جهت اینکه : اصل همان قدر را خودتحصیل نمودهاند و بس . و تعیین اصل و فرع انوار و ابتهاجات و مراتب آخرت بهعنوان قطع از برای امثال ما میسر نیست .
بلی همچنان که والد ماجد حقیر - قدس سره - در جامع السعادات فرموده (1)مظنون آن است که : اصل هر نور و سعادات و بهجتی ، یقین قطعی اجمالی هستبه اینکهواجب الوجود در غایت عظمت و جلال و قدرت و کمال ، و تام فوق تمام است . وجمیع ماسوای او به اشرف انحاء صدور از او صادرند . و موجودی بجز او و صفات وافعال او در سرای هستی وجود ندارد . و ذات مقدس او ذاتی است که هیچ عقلی ادراکآن را نمیتواند کرد . و هیچ مدرک و ذهنی به کنه آن نمیتواند رسید . بلکه هر چه تصورکنند از آن بالاتر است . همچنین صفات کمالیه آن و صفات کمالات او از عظمت وجلال و قدرت و کمال و علم و حکمت و غیر اینها غیر متناهی است و از برای آنها حدیو نهایتی نیست . و آنچه علم او به آن تعلق گرفته از مخلوقات ، نهایتی ندارد .
پس هر که این را یقین کند و بداند که : این عالم را اصلا در پیش عالم آخرت قدر ونسبتی نیست . و اینکه الطاف و
1) 84. جامع السعادات ، ج 3 ، ص 128
کرامات الهیه مخصوص بندگانی است که نسبتخود رابه پروردگار شناختهاند و دانستهاند که : شرافت و کمالی نیست مگر معرفت او . وبا وجود این ، اخلاق ذمیمه را از خود سلب نماید و به اوصاف فاضله متصف گردد . ومواظبتبر طاعات و عبادات لازمه کند . و از گناهان کبیره اجتناب لازم شمارد . پسهر که چنین کرد به اصل هر سعادت و نور و بهجتی رسیده است .
و چون بیان شوق به لقای الهی را دانستی بدان که : - همچنان که اشاره شد - آن افضلمراتب شوق ، و کلید ابواب سعادات ، و سرمایه وصول به مرادات است . در بعضی ازکتب سماویه است که : «خدای - تعالی - میفرماید : شوق خوبان به لقای من به طولانجامید و من به ملاقات ایشان شایق ترم» .
و در اخبار داود علیه السلام وارد است که : «من دلهای مشتاقین را از نور خودآفریدم . و به داود وحی شد که : ای داود ! تا چند بهشت را یاد میکنی و شوق به من رامسئلت نمینمایی ؟ داود عرض کرد که : پروردگارا ! مشتاقان به تو چه کساناند ؟ فرمود :
کسانی هستند که ایشان را از هر کدورت و غباری صاف نمودهام . و روزنهها در دلایشان گشودهام ، که از آنها به من نظر میکنند . و من دلهای ایشان را به دستخودبر میدارم و در آسمان میگذارم . و ملائکه را میطلبم چون جمع شدند سجده مرامیکنند من میگویم شما را جمع نکردم که سجده مرا کنید خواستم که دلهای مشتاقانخود را
به شما نمایم و به آنها بر شما مباهات کنم . و دلهای ایشان در آسمان من از برایملائکه من میدرخشد چنانچه خورشید از برای اهل زمین میدرخشد .
ای داود ! من دل مشتاقان خود را از رضوان خود خلق کردهام و به نور جمال خودپروریدهام . و آنها را از برای حدیثخود فرا گرفتهام . و بدنهای ایشان را در زمین ، محل نظر خود قرار دادهام . و راهی از دلهای ایشان به خود بریدهام که نگاه به من میکنند . و هر روز ، شوق ایشان زیاد میشود .
ای داود ! کسانی که رو از من گردانیدهاند اگر بدانند چگونه است انتظار من از برایآنها و مهربانی من به ایشان و شوق من به ترک کردن ایشان معاصی را هر آینه از شوقخواهند مرد و بندبند ایشان از دوستی من از هم جدای خواهد شد» . (1)
و در بعضی از اخبار قدسیه رسیده است که : «مرا بندگانی هست که ایشان مرا دوستدارند و من ایشان را دوست دارم . و ایشان مشتاق مناند ، من مشتاق ایشان . ایشان مرایاد میکنند و من ایشان را . و اول عطای من به ایشان آن است که : نور خود را به دلایشان میافکنم ، پس ایشان از من خبر میدهند همچنان که من از ایشان خبر میدهم . واگر آسمانها و زمینها را در ترازوی ایشان نهم در حق ایشان کم میشمارم و رو به ایشانمیآورم . و کسی که من رو به او آورم احدی نمیداند که چه میخواهم به او عطا کنم» . (2)
حضرت
امام جعفر صادق علیه السلام میفرماید که : «مشتاق ، طعام نمیخواهد . واز شرابی لذت نمییابد . و او را خواب راحت نمیبرد . و به خویش و پیوندی ، انسنمیگیرد . و در خانهای ماوی نمیکند . و در آبادانی ساکن نمیشود . و جامههای نرمنمیپوشد . و شب و روز ، خدا را عبادت میکند . و به زبان شوق به او راز میگوید . ودرددل خود را به او عرض میکند . همچنان که موسی بن عمران در وقتی که به میعادپروردگار میرفت از شوق ، چهل شبانه روز چیزی نخورد و نیاشامید و نخوابید وخواهش به هیچ یک از اینها نداشت .
پس چون به میدان شوق قدم گذاری نفس خود را چهار تکبیر بگو و آرزوها ومرادهای دنیا را وداع کن . عادت و رسوم را بگذار و احرام از غیر شوق خدا ببند . و همهچیز دیگر را بر خود حرام کن و در میان حیات و ممات خود زبان تسلیم بگشا و بگو :
«لبیک ، اللهم لبیک» . (1)
سرکویش هوس داری هوا را پشت پایی زن*** در این اندیشه یک رو شو دو عالم را قفایی زن
بساط قرب میجویی خرد را الوداعی گو*** وصال دوست میخواهی بلا را مرحبایی زن
قدم به راه طلب چون نهی ز جان بگریز*** که شرط راه بود جان من شکیبایی
و اما «انس» : عبارت است از : اشتغال دل به ملاحظه محبوب ، و محو شدن آن درشادی قرب ، و مشاهده حضور ، و نظر به مطالعه جمال بدون التفات به
1) 87. مصباح الشریعه ، ص 529 باب 98 .
دیگری . و انس ، گاهی خالی از جمیع آلام است و گاهی مخلوط به اضطراب شوق میشود ، زیرا دانستیکه : وصول به درک منتهای جمال الهی محال است . پس اگر صاحب انس ، شوق اطلاعبر منتهای جمال از پس پردههای غیب بر دل او غالب شود و به قصور خود ملتفت گرددو نفس او متزلزل شود و آتش شوق او به هیجان آید زمانی مقارن الم خوف میگردد ، زیرا که : چون نظر به صفات جلال و عزت افکند و استغنا و بینیازی ذو الجلال راملتفت گردد بیم راندن و زوال مشاهده از برای او حاصل میشود .
پس اگر انس غالب شود و از ملاحظه آنچه به آن نرسیده غافل گردد تا از شوق به آنخالی ماند و به خطر راندن ملتفت نشود ، در این وقت ، لذت و بهجت او عظیم ، و طالبعزلت و خلوت و تنهایی میگردد . بلکه بدترین چیزها در نزد او چیزی است که : او را ازتنهایی باز دارد . همچنان که موسی چون خدا با او سخن گفت و کلام خدا را شنید مدتیمدید کلام هر مخلوقی را که میشنید بیهوش میشد . (1)
والد مرحوم حقیر در کتاب «جامع السعادات» از ابو حامد غزالی نقل کرده که : «چون انس دوامی به هم رساند و مستحکم شود و «قلق» (2)شوق ، و خوف بعد او را مشوش ومضطرب نگرداند باعث نوع نازی و انبساطی با خدا میشود . و گاه باشد که در عالمانبساط و ناز ، افعالی و اقوالی صادر شود که در ظاهر خوب نباشد و منکر
باشد ، و لیکنآن را از کسی که به مقام انس رسیده باشد متحمل میشوند اما کسی که به آن مقامنرسیده باشد و خود را شبیه به صاحب آن مقام کند هلاک و مشرف به کفر میشود .
چون تحمل امثال آن از هر بی سر و پایی نمیشود بلکه باید کسی باشد که مستغرق مقامانس باشد» . (1)
چنانچه از «برخ اسود» منقول است که : «هفتسال در بنی اسرائیل قحط شد ، موسی با هفتاد هزار نفر به طلب باران بیرون شد خداوند عالم وحی فرستاد که : چگونهدعای ایشان را مستجاب کنم و حال آنکه ظلمت گناهان ، ایشان را فرو گرفته و باطنهایایشان خبیثشده ؟ و رجوع کن به یکی از بندگان من که او را «برخ» گویند بگو : سؤال کند تا من اجابت کنم .
موسی علیه السلام از احوال او پرسید ، کسی نشان نداد . روزی در راهی بندهسیاهی را دید که میآید «شمله» (2)پشمینه به خود پیچیده و پیشانی او از اثر سجود ، خاک آلود است ، موسی علیه السلام به نور نبوت او را شناخت و بر او سلام کرد ونام وی را پرسید . گفت : منم «برخ» . موسی گفت : مدتی است ترا میطلبم بیا از برای ماطلب باران کن .
پس برخ بیرون رفت و با خدا آغاز تکلم کرد که : الهی این موافق کردار تو نیست ومقتضای حلم و حکمت تو نه . نمیدانم چه روی داده است ترا آیا ابرها از فرمان توسرپیچیدهاند یا بادها از اطاعت تو بیرون رفتهاند یا بارانهای تو تمام
شده یا غضب توگناهکاران را فرو گرفته آیا تو آمرزنده نیستی ؟ پیش از خلق خطا کاران رحمتخود راخلق کردی و به عفو امر فرمودی آیا شتاب در عذاب میکنی میترسی بعد قدرتنداشته باشی ؟ هنوز دعای او تمام نشده بود که باران بر بنی اسرائیل فرو ریخت و درنصف روز ، گیاهها چنان سبز شدند که سواره را میپوشانیدند . پس برخ برگشت و بهموسی برخورد و گفت : چگونه با خدا مباحثه کردم . موسی قصد او کرد . خطاب الهیرسید که : «ای موسی ! برخ روزی چندین بار ما را میخنداند» . (1)
و از این قبیل بود آنچه موسی عرض کرد که :
«ان هی الا فتنتک» . (2)
و در وقتی که امر شد به جانب فرعون رود از راه شگفتگی و انبساط تعلل کرد وعذر آورد و گفت : «فاخاف ان یقتلون» . (3)
و گفت : «و یضیق صدری
دلتنگ میشوم» . (4)
و این رفتار از غیر موسی خلاف ادب بود ، زیرا آنچه از مثل او شایسته است از دیگرینیست .
ببین که از یونس پیغمبر علیه السلام کمتر از این را متحمل نشدند و به اندکخلاف ادبی او را در شکم ماهی محبوس فرمودند .
و خطاب به سید المرسلین کردند که :
«فاصبر لحکم ربک و لا تکن کصاحب الحوت» .
یعنی : «به حکم پروردگار ، صابر باش و مانند یونس مباش» . (5)
و این اختلافات به جهت اختلاف مقامات و احوال ، و به سبب تفاوت مراتب و درجات است .
«و لقد
فضلنا بعض النبیین علی بعض» .
یعنی : «بعضی از پیغمبران را بربعضی تفضیل فرمودیم» . (1)
نمیبینی که عیسی بن مریم علیه السلام در مقام ناز و انبساط بر خود سلاممیفرستد و میگوید :
«و السلام علی یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعثحیا» .
یعنی :
«سلام خدا بر من باد روزی که متولد شدم و روزی که میمیرم و روزی کهزنده خواهم شد» . (2)و چون یحیی به این مقام نرسیده بود ساکتشد تا خدا بر او سلام فرستاد و فرمود :
«و سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعثحیا» . (3)
مریم ، (سوره 19) ، آیه 15 .
اشاره شد به اینکه : کسی که به مقام انس رسید طالب خلوت و عزلت میگردد . ودوری از مردم را میخواهد ، زیرا مصاحبت مردمان ، دل او را از توجه تام به خدامشغول میسازد . و گاه باشد که بعضی از علما ، مخالطه با مردمان را بر گوشه گیری وخلوت ترجیح دهند به سبب اخباری که در مدح الفتبا مردمان و آمد و شد با ایشانرسیده . و تفصیل این مقام آن است که : ظاهر جمعی از علما آن است که : عزلت وگوشه گیری افضل است از مصاحبت و الفتبا مردم ، به جهت اخباری که در مدح عزلترسیده . و به سبب فوایدی که بر آن مترتب میگردد .
و اما اخبار ، مثل آنچه از حضرت رسول صلی الله علیه و آله روایتشده استکه : «خدا دوست دارد بنده پرهیزگار پنهان را» . (4)
و فرمود : «بهترین مردمان مؤمنی است که :
با مال و جان خود در راه خدا جهادنماید و بعد از او مردی است که : در بیشهای از بیشهها گوشه نشینی اختیار کند» . (1)
از راه نجات از آن حضرت پرسیدند ، فرمود : «در خانه خود بنشینید و دین خود رانگاهدارید و بر گناه خود گریه کنید» . (2)
حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که : «روزگار فاسد شد و احوال برادران دگرگون شد و تنهایی دل و اطمینان خاطر بهتر شد» . (3)
«و فرمود که : کم کن آشنایان و شناسندگان خود را و بیگانه شو از آنهایی کهمیشناسی» . (4)
و نیز از آن حضرت منقول است که فرمود : «گوشه نشین در حصن خدا متحصناست و در حفظ و حمایت او محفوظ است . پس خوشا به حال او اگر در ظاهر و باطن ازهمه کس جدا و بیگانه باشد» . (5)
عیسی بن مریم فرمود : «زبان خود را نگاهدار از برای تعمیر دل خود . و در خانهخود بنشین و بگریز از ریا کاری و فضول معاش . و گریه کن بر گناه خود . و فرار کن ازمردم همچنان که از شیر واقعی فرار میکنی . به درستی که پیش از این ، مردم دوا بودند وحال مرض و دردند» . (6)
ربیع بن خثیم گوید که : «اگر توانی در موضعی باشی که تو کسی را نشناسی و کسیهم ترا نشناسد چنان کن . و در گوشه نشینی محافظت اعضا و جوارح است از معاصی . واستراحت دل است . و سلامتی زندگانی است . و شکستن اسلحه شیطان است .
1) 101. محجة البیضاء ، ج 4 ، ص 9 . و احیاء العلوم ، ج 2 ، ص 201 .
2) 102. احیاء العلوم ، ج 2 ، ص 200 . و محجة البیضاء ، ج 4 ، ص 9
3) 103. محجة البیضاء ، ج 4 ، ص 5 .
4) 104. مستدرک الوسائل ، باب 51 از ابواب جهاد النفس ، ص 323 ، ح 17 .
5) 105. مصباح الشریعة ، ص 157 .
6) 106. مصباح الشریعة ، باب 24 ، ص 159 .
و دوری ازهر بدی است . و فراغتخاطر است . و هیچ پیغمبری و وصی پیغمبری نیست مگر اینکهدر زمانی گوشه نشینی و عزلت اختیار کرده ، یا در ابتدای زمان خود ، یا در آخر آن» . (1)
و اما فواید عزلت : پس بسیار است ، چون فراغت از برای عبادت و ذکر خدا و یاداو و انس به مناجات خدا و سیر در ملکوت آسمانها و زمین و خلاصی از کثرت معاصیو آموختن اخلاق بد از مردم و مسامحه در امر به معروف و نهی از منکر و استخلاصاز فتنه و فساد مردم و مخاصمه و شر و ایذای ایشان و قطع طمع مردم از او و خلاصیاز نگاه کردن به اهل ظلم و فسق و جهال و احمقان و غیر اینها .
و از بعضی دیگر از علما ظاهر میشود که : مخالطه با مردم و آمد و شد با ایشان . ازعزلت افضل است . و آن نیز به جهت اخباری است که علی الظاهر دلالتبر آن میکند .
و فوایدی که بر آن مترتب میگردد .
و اما اخبار ، مثل آنچه از پیغمبر رسیده که : «مؤمن با مردم الفت میگیرد و مردم با اوالفت میگیرند . و خیری نیست در کسی که الفتبا مردم نمیگیرد» . (2)
و اینکه فرمود : «حذر کنید از بیشهها و کوهستانها ، و با مردم عامه بنشینید و درمساجد حاضر شوید» . (3)
و همچنین اخباری که وارد شده است در مذمت مهاجرت و دوری از اخوان . (4)
و اما فواید مخالطه با مردم مثل : تعلیم
و تعلم و کسب مسایل و تحصیل اخلاقحسنه از متصفین به آنها و استماع مواعظ و نصایح و ادراک ثواب و حضور جمعه وجماعت و تشییع جنایز و عیادت مریض و تحصیل معیشت عیال و زیارت برادران وقضای حوایج محتاجان و رفع ظلم از مظلومان و شاد کردن دل مؤمنان و نفع رسانیدنبه مسلمانان و خلاصی از نظر داشتن به دست مردمان و تحمل ایذا و اذیت مردم ورسیدن به ثواب تواضع و فروتنی و امثال اینها .
و مخفی نماند که : حکم مطلق به ترجیح یکی از این دو بر دیگری خطاست ، زیراکه چگونه میتوان گفت که : عزلت و گوشه نشینی بهتر است از برای شخص جاهلی کههیچ از اصول و فروع خود را یاد نگرفته و از علم اخلاق چیزی به گوش او نخورده ، وفرق میان خوب و بد نکرده ، و میتواند اینها را از مخالطه با علما و نیکان فرا گیرد ؟ ! وچگونه میتوان گفت که : آمد و شد با مردم بهتر است از برای کسی که ضروریات علم وعمل خود را تحصیل کرده و به مرتبه ابتهاج رسیده و لذت طاعت مناجات با پروردگاررا یافته به جهت قناعت و اندک مایه از احتیاج به مردم فارغ شده و بر آمد و شد او بامردم فایده دینیه مترتب نگردد . و یا مظنه مفاسد در آن باشد و از نیتخود در اعمال وحصول مبطلات عمل مطمئن نباشد ؟ ! پس صحیح آن است که بگوییم : افضل بودن عزلت و الفت نسبتبه اشخاص واحوال و زمان و مکان ، تفاوت میکند . و باید
هر شخصی نگاه به حال خود کند و بههمنشین خود و به نیتخود در عزلتیا در الفت و بر آنچه بر اینها مترتب میشود ازفواید و مفاسد . و اینها را با یکدیگر موازنه نماید . و بسا باشد که : از برای بعضیکناره گیری از همه مردم و عزلت تام ، افضل باشد . و از برای بعضی دیگر آمد و شد با همه کس و الفت تام با ایشان . و از برای دیگری میانه روی و دوری از بعضی والفتبا بعضی .
و حاصل آنکه : کسی که از نفس خود مطمئن نباشد که مخالطه با مردم آن را فاسدنسازد و از آمد و شد ایشان اخلاق ردیه از برای او هم نرسد خلوت و تنهایی از برای اوافضل است . بلکه هر که از قدر ضروری از کسب علم و عمل خود فارغ شود لا محالهابتدا خلوت و تنهایی از برای او افضل است تا نفس خود را به اخلاق حسنه بیاراید و ازمفاسد اختلاط با مردم ایمن شود . و بعد از آن اگر در اختلاط با ایشان فایده ببینداختلاط کند .
و همچنین کسی که به مقام انس با پروردگار رسید و مرتبه استغراق از برای او حاصلشد و هنوز نفس او به مقامی نرسیده که با وجود مخالطه با مردم ، انس و استغراق را ازدست ندهد و آمد و شد با ایشان مانع امر او نشود ، خلوت و عزلت از برای او بهتر ، زیرااز فواید مخالطه با مردم هیچ نیست که با این ، مقاومت تواند کرد .
و به این جهتبود
که بسیاری از دوستان خدا کنجخلوت را گزیده و در خود را بهروی خلق بستهاند . و به آشنایی یک کس از همه بیگانه شدهاند . و در گوشه تنهایی سر بهخود فرو برده میگویند :
ما را هوس انجمنی نیست که عشاق*** جز خلوت و در دل گله از یار نخواهند
اویس قرنی گوید که : «احدی را نیافتم که پروردگار خود را بشناسد و با غیر اوانس گیرد» . (1)
یکی از بزرگان گوید که : «چون صبح را میبینم میگویم : «انا لله و انا الیه راجعون» . که دیگر باید با مردم ملاقات کنم» . (2)
شخصی از نیکان حکایت میکند که : «در ولایتی عابدی را دیدم که از قله کوهی بیرون آمد ، چون مرا دید در پس درختی پنهان شد . به نزد او رفتم و گفتم : سبحان الله ! بخل میکنی که من تو را ببینم ؟ گفت : ای مرد ! من روزگار طویلی است که در این کوهپنهان شدهام و علاج دل خود را میکنم که از یاد دنیا و اهل آن فراموش کند . و عمرخود را در این کار تمام کردم . و در این ، بسیار تعب کشیدم و از خدا مسئلت کردم ، تادل من ساکن شد و به خلوت و تنهایی خو گرفت .
از آنگه که یارم کس خویش خواند دگر با کسم آشنایی نماند
چون تو را دیدم ترسیدم که مثل اول شوم و پناه میگیرم به خدا از شر تو . پسصیحه زد و گفت :
«وا غماه من طول المکث
فی الدنیا» .
یعنی : «آه از طول مکث در دنیا» .
پس روی خود را از من گردانید و گفت : پاک و منزه استخداوندی که چندانلذت خلوت و تنهایی و انقطاع به او را به دل اهل معرفت چشانید که نعیم بهشت وحوران پاکیزه سرشت را از یاد ایشان برده» . (1)
حکیمی گوید که : «آدمی از تنهایی وحشت میکند به جهت اینکه خود از کمال ، وآنچه به آن شاد شود خالی است ، پس میخواهد که به اختلاط مردم کسب شادی وفرح کند و چون که ذات خود آدمی شریف شد و کمال از برای او حاصل شد طالبتنهایی میشود که از خود تحصیل سرور و شادی کند» . (2)
و از این روست که گفتهاند : «الاستیناس بالناس من علامات الافلاس» .
یعنی : «انسگرفتن با مردم ، نشان تهیدستی و بیمایگی است» .
پس کسی که از برای او میسر باشد که به دوام یاد خدا انس به او تحصیل کند و بهمواظبت فکر ، معرفتخود را زیاد نماید ، تنهایی و خلوت از برای او بسیار بهتر است ازجمیع فوایدی که از اختلاط مردم حاصل میشود ، زیرا فایده همه عبادات ، و ثمره همهمجاهدات این است که : دوستی خدا حاصل شود و آدمی با انس به خدا و معرفت اوبمیرد . و محبتحاصل نمیشود مگر به انس به خدا . و انس هم نمیرسد مگر به دوامذکر . و معرفت هم نمیرسد مگر به فکر . و شرط این ، اطمینان خاطر و فراغ دل است . وفراغ بال موقوف استبه
تنهایی و فرار از مردم .
در معرفتبر کسانی ستباز ***که درهاستبر روی ایشان «فراز» (1)
از این دیو مردم که دیو و ددند*** حذر کن که همصحبتان بدند
و چنان تصور نکنی که : منافاتی میان اختلاط با مردم و انس به خدا نیست ، از آنراه که پیغمبران و اوصیای ایشان با وجود استغراق از شهود و محو انس ، مخلوط بامردمان بودند ، زیرا که : هر کسی استعداد جمع میان این اختلاط ظاهری با مردم و اقبالباطنی به خدا را ندارد . بلکه آن موقوف استبه قوت نبوت و ولایت . پس هر ضعیفنفسی طمع در این مرتبه نمیتواند کرد .
رخت مسیحا نکشد هر خری*** محرم دولت نشود هر سری
بدان که : شواهد کتاب و سنت ، صریح در این است که : خداوند - سبحانه - بندگانخود را دوست دارد و آن دو نوع است : یکی «دوستی عام» که او را نسبتبه جمیعمخلوقات از حیثیت اینکه همه از آثار آن ذات مقدساند . و یکی «دوستی خاص» همچنان که از آیات و اخبار مستفاد میشود که : خدا را نسبتبه بعضی از بندگان نظرخاص و محبت مخصوصی است که با دیگران آن نظر و محبت را نمیدارد . و این معنیمحبت ، نه میل قلبی استبه موافق ملایم همچنان که در محبتبه بندگان ، زیرا این درحق خدا غیر متصور است . بلکه مراد ، تحقق آثار محبت است .
پس مراد از دوستی خدا بنده غیر عاصی را این است که : پرده از پیش دل اوبر میدارد . و جمال
1) 115. بازو گشوده .
خود را به دیده دل او مینماید . و او را توفیق وصول به بساط قربخود عطا میفرماید . و خانه دل او را از غیر خود میپردازد . و موانع وصول به او را ازراه او پاک میسازد : «ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء» . (1)
و علامتبنده محبوب خدا آن است که : او خدا را دوست داشته باشد . و او را برهمه محبوبهای خود اختیار کند . و ببیند که اسباب توفیق و سعادت او باطنا و ظاهرا مهیاشود ، و از معاصی او را باز میدارد . و چون از یاد خدا غافل میشود امری حادثمیکند که او را به یاد خدا میاندازد . و چون میل دنیا میکند او را به محنتی گرفتارمیکند که رغبت او از دنیا کم میشود و او را به غیری وا نمیگذارد . بلکه امر ظاهری وباطنی و پنهان و آشکار او را خدا خود انجام میدهد . و همه هموم او را یک هممیکند . و دل او را از دنیا سرد میسازد . و او را از مردم بیگانه میگرداند . و لذتمناجات خود را به او میچشاند .
از جمله محبتهای ممدوحه «حب فی الله» است ، که دوستی در راه خدا باشد .
همچنان که «بغض فی الله» از عداوتهای مستحسنه است . و فضیلت و ثواب این دوبسیار ، و اخبار در مدحشان بیشمار است .
حضرت رسول مختار فرمود که : «دوستی مؤمن از برای مؤمن در راه خدا بهترین شعبههای ایمان است . آگاه باشید که هر که دوست داشته باشد در راه
1) 116. یعنی : این فضل الهی است ، که به هر کس بخواهد میدهد . جمعه ، (سوره 62) ، آیه 4
خدا و دشمنداشته باشد در راه خدا و عطا و منع او در راه خدا باشد او از جمله بر گزیدگانخداست» . (1)
و فرمود : «کسانی که یکدیگر را از برای خدا دوست دارند در روز قیامتبر زمینیباشند از زبرجد سبز در سایه عرش پروردگار ، و رویهای ایشان از خورشید طالع سفیدترو روشنتر خواهد بود . و آرزو خواهد برد به مکان و مرتبه ایشان هر ملک مقربی وپیغمبر مرسلی» . (2)
از حضرت سید الساجدین علیه السلام مروی است که : «چون خدا خلق اولین وآخرین را جمع نماید منادی ندا کند که : کجایند کسانی که یکدیگر را از برای خدادوست داشتند ؟ پس طایفهای برخیزند . خطاب رسد که : بروید به بهشتبدون حساب . ملائکه ایشان را ملاقات کنند و گویند : به کجا میروید ؟ گویند : به بهشت . گویند : شماچه جماعتید ؟ ایشان گویند : ماییم که از برای خدا یکدیگر را دوست داشتهایم» . (3)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «چون خواهی بدانی کهدر تو خیری هستیا نه دل خود را نظر کن ، اگر اهل عبادت و طاعت را دوست داری واهل معصیت را دشمن داری ، بدان که تو از اهل خیری و خدا ترا دوست دارد . و اگربر عکس آنی ، خدا تو را دشمن دارد و در تو خیری نیست» . (4)
و فرمود : «اگر مردی مرد دیگری را از برای خدا دوست دارد خدا ثواب محبت رابه او عطا میفرماید ، اگر چه آن محبوب ، در علم خدا از
اهل جهنم باشد . و اگر مردیدیگری را از برای خدا دشمن داشته خدا ثواب بغض فی الله را به او کرامت میفرماید ، اگر چه آن شخص مبغوض ، در علم خدا از اهل بهشتباشد» . (1)
اول آنکه : کسی دیگری را دوست داشته باشد از برای امری که فایده او در آخرتبه این محب عاید گردد . مثل اینکه : شاگرد ، استاد را دوست دارد از برای اینکه او راتعلیم میکند و او را از حضیض جهل به اوج مرتبه علم میرساند . یا استاد ، شاگرد رامحبت داشته باشد به جهت اینکه منشا ثواب معلم میشود . و امثال اینها .
دوم آنکه : او را دوست داشته باشد نه به جهت فایده اخرویه که از او به او عاید شود ، بلکه از جهت اینکه : مخلوق خدا است و منسوب به اوستبه نسبت عامی که ازبرای کافه مخلوقات است . یا به جهتخصوصیت نسبتی که از برای او هست از تقرباو به خدا . یا اشتغال او به خدمتخدا . یا محبت او از برای خدا و امثال اینها . زیرا ازعلامات غلبه محبتبا کسی آن است که : محبت از او تعدی کند به متعلقان و منسوباناو نیز ، اگر چه نسبت دوری داشته باشد . همچنان که کسی که انسانی را دوست دارد ، دوست او را دوست دارد و خدمتکار او را ، و هر که مدح محبوب او را کند . بلکه با در ودیوار محله و دیار او محبت دارد . همچنان که گفتهاند :
امر علی الدیار دیار لیلی*** اقبل
1) 121. بحار الانوار ، ج 69 ، ص 248 ، ح 23 . و کافی ، ج 2 ، ص 127 ، ح 12
ذالجدار و ذا الجدار
او ما حب الدیار شغفن قلبی*** و لکن حب من سکن الدیارا
خلاصه معنی آنکه : به دیار لیلی میگذرم و بوسه بر این دیوار و آن دیوار میزنم . واین ، نه از دوستی دیار است ، بلکه از دوستی آن کسی است که در آن دیار ساکن است .
غم جمله خور در هوای یکی*** مراعات صد کن برای یکی
و معنی «بغض فی الله» آن است که : کسی دیگری را دشمن داشته باشد از آن راهکه مرتکب معصیتخدا میگردد و مخالفت او را میکند .
حضرت عیسی بن مریم علیه السلام فرمود که : «دوستی کنید با خدا به دشمنداشتن اهل معاصی . و تقرب جویید به خدا به دوری کردن از ایشان . و رضای خدا طلبیدبه بغض بر ایشان» . (1)
مروی است که : «خدای - تعالی - به یکی از پیغمبران وحی فرستاد که : اما زهد در دنیارا اختیار کردهای به راحتی از برای خود شتابیدهای . و اما انقطاع تو به من ، پس عزتخود را به من طلبیدهای . و لیکن آیا دشمنی را به واسطه من دشمن داشتهای یا دوستی رابه جهت من دوست گرفتهای ؟ ! ! » . (2)
و مخفی نماند که : از برای معصیت ، درجات بسیار است که منتهای آن کفر و شرکاست . و ابتدای آن گناهان صغیره است . و از برای اظهار بغض نیز مراتب بیشمار است ، انتهای آن قتل و «اسر» (3)است ، و مبدا آن ترک دوستی با آن . و باید
اشد درجات بغضبه ازاء اشد درجات معصیت ، و وسط به ازاء وسط ، و اضعف به ازاء اضعف باشد . و باید اول ، اهل معصیت را نصیحت و ارشاد و پند نمود خصوصا اگر آن گناهکار ازآشنایان و دوستان باشد . و چنان که کسی که معصیتی میکند بعضی صفات محموده نیزداشته باشد یا بعضی افعال خیر از او سر زند سزاوار آن است که او را از راه معصیتدشمن دارند و از راه طاعت محبت . نه با او عداوت گناهکار خالی از طاعت داشته باشدو نه محبت مطیع خالی از معصیت . یا آنکه تابع غالب باشد ، اگر گناه او غالب بر معصیتباشد او را عداوت داشته باشد و اگر بر عکس باشد محبت .
مخفی نماند که : از تمام محبتبرادران «وفا» است ، و آن عبارت است از :
پاسداری محبت و لوازم آن و مداومتبر آن در حال حیات محبوب و بعد از مماتاو ، به دعا کردن از برای او و محبتبه اولاد و بازماندگان و دوستان او . و ضد وفا«جفا» است ، که عبارت است از : قطع دوستی یا کوتاهی در بعضی از لوازم آن در حیاتمحبوب یا ممات او نسبتبه اولاد و احباء او . و محبتی که در آن وفایی نباشد فایدهایبر آن مترتب نمیگردد ، زیرا فایده محبت در راه خدا در آخرت عاید میگردد . و هروقت محبت منقطع میشود ضایع میگردد .
مروی است که : «پیره زنی بود که هر وقتبر حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله وارد میشد حضرت او را اکرام
میفرمود . از سبب آن سؤال کردند ؟ حضرت فرمودکه : این زن در ایام حیات خدیجه به منزل ما میآمد» . (1)
پس ، از آثار وفاست مراعات جمیع اصدقا و خویشان و متعلقان محبوب . بلکهمحبوب از مراعات احوال ایشان بیشتر مسرور میشود تا از مراعات احوال خود . و ازتفقد به ایشان فرح او بیشتر از تفقد خود است . بلکه قوت دوستی با کسی معلومنمیشود مگر از دوستی و مهربانی با کسان و متعلقان او . و قوت محبتبا کسی به جاییمیرسد که : سگ محبوب در نظر او امتیازی از سایر سگان به هم میرساند . و وفای بادوست ، ممدوح است تا پای معصیت پروردگار به میان نیامده . و اما موافقت دوستبادوست در معصیتخدا و امری که مخالف حق باشد مذموم ، بلکه عین جفاست ، زیراموافقت او باعث هلاکت هر دو میشود . بلکه او را باید نصیحت کرد و ارشاد نمود .
و شکی نیست که : این صفت ، منافی مقتضای توحید و ایمان ، و موجب سخط پروردگار منان است . و بنده عاجز و ذلیل «مهینی» (2)را که به اسرار قضا و قدر ، جاهل واز موارد حکمتها و مصالح ، غافل است چکار به اعتراض و انکار بر افعال خداوند خالقعالم حکیم خبیر ؟ ! ! و مخلوق ضعیف و بیکاره را چه یارای نارضایی به رضایپروردگار او !
ما بندهایم و عاجز ، او حاکم است و قادر*** گر میکشد به زورم ، ور میکشد به زاری
به درد و صاف تو را کار نیست دم درکش*** که
هر چه ساقی ما ریخت عین الطاف است
در بعضی از اخبار قدسیه وارد شده است که : «وای پس وای از برای کسی که گوید : این امر چرا شد ؟ و فلان امر چگونه شد ؟ » . (1)
و در خبر قدسی دیگر رسیده است که : «منم خدایی که بجز من خدایی نیست . پسهر که صبر نکند بر بلای من ، و راضی نشود به قضای من ، و شکر نکند از برای نعمایمن برود خدایی بجوید سوای من» . (2)
موسی بن عمران علیه السلام عرض کرد که : «پروردگارا ! چه کس در نزد تومحبوبتر است ؟ فرمود : کسی که هرگاه من محبوب او را از او بگیرم سر تسلیم نهد . پسعرض کرد که : سخط تو بر کدام کس است ؟ فرمود : کسی که طلب خیر از من کند درامری و چون حکمی کنم از برای او به حکم من راضی نباشد» . (3)
مروی است که : «یکی از پیغمبران ده سال شکایت کرد به خدا از فقر و گرسنگی وبرهنگی ، و دعای او به اجابت نرسید . بعد از آن ، خدا به او وحی فرستاد که : تا چندشکایتخواهی نمود ؟ من اهل شکایت نیستم و سزاوار نیست که مرا مذمت کنند و تو ، به شکایت و مذمتسزاوارتری . و از برای تو پیش از خلق آسمان و زمین چنین مقدرشده . و چنین حکم فرمودهام از برای تو پیش از آنکه دنیا را خلق کنم . آیا تومیخواهی که به جهت تو خلق دنیا را از سرگیرم ؟
یا میخواهی تقدیر را به جهت توتبدیل کنم و اراده تو بالای اراده من باشد ؟ ! پس به عزت و جلال خودم قسم که : اگریکبار دیگر این به خاطر تو بگذرد اسم تو را از دیوان نبوت محو میکنم» . (1)
و مروی است که : «به حضرت داود وحی رسید که : تو میخواهی و من میخواهمو آنچه خواهش من استبه وجود میآید پس اگر سر تسلیم به خواهش من گذاردیآنچه خواهش توست کفایت میکند . و اگر قبول نکردی خواهش مرا ، در تعبمیاندازم ترا در آنچه میخواهی . و در آخر هم نخواهد شد مگر آنچه من خواهم» . (2)
و بالجمله هر که دانست که : عالم و جمیع آنچه در آن یافت میشود صادر ازحضرت آفریدگار استبه مقتضای حکمت و خیریت و موافق صلاح نظام ، به نحویکه از آن بالاتر متصور نمیشود . و اگر یک جزو آن متغیر شود صلاح و خیریت مختلمیگردد . و هر که خدا را به خدایی ، و خود را به بندگی شناخت میداند که : نارضایی واعتراض در امری که بر او وارد میشود غایت جهل ، و نهایت جرات است . و به اینجهت هیچ یک از پیغمبران در هیچ امری هرگز نگفتند : کاش چنین بودی .
یکی از اصحاب سید المرسلین میگوید که : «ده سال خدمت آن سرور را کردم وهرگز به من نفرمود که : چرا چنین کردی و چرا چنین نکردی ؟ و هرگز نگفت : کاشچنین میشد یا کاش چنین نمیشد . و چون یکی از اهل بیت در امری از من
مؤاخذهمینمود حضرت میفرمود : بگذارید او را اگر مقدر میبود میشد» . (1)
مروی است که : «فرزندان خرد حضرت آدم بر بدن او بالا میرفتند و پائینمیآمدند و پاهای خود را بر دندههای مبارک آن حضرت میگذاشتند مانند نردبان وبالا میرفتند تا سر او و بعد از آن به این نحو پائین میآمدند . و او سر به پیش افکندهبود و چشم از زمین بر نمیداشت و سخن نمیگفت . یکی از اولاد بزرگ او گفت : ایپدر ! چرا از این حرکت آنها را منع نمیکنی ؟ گفت : ای پسر ! آنچه من دیدهام شماندیدهاید . و آنچه من دانستهام شما ندانستهاید . یک حرکت کردم مرا از سرای کرامت وشرف به خانه ذلت و خواری افکندند . و از منزل نعمت و راحتبه محل رنج و محنتانداختند میترسم یک حرکت دیگر کنم بلایی دیگر به من نازل شود» . (2)
و مروی است که : «روزی حضرت عیسی علیه السلام را در بیابان ، باران شدیدگرفت ، به هر طرف میدوید پناهی نمیدید . تا رسید به مکانی که شخصی در نمازایستاده بود در حوالی او باران نمیآمد در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز فارغشد . عیسی علیه السلام به او گفت : بیا تا دعا کنیم که باران بایستد . گفت : ای مرد ! منچگونه دعا کنم ، و حال آنکه گناهی کردهام که مدت چهل سال است که در این موضع به عبادت مشغولم که شاید خدا توبه مرا قبول کند و هنوز قبول توبه من معلوم نیست ، زیرا از خدا خواستهام که اگر
از گناه من بگذرد یکی از پیغمبران را به اینجا فرستد .
عیسی علیه السلام فرمود : توبه تو قبول شد ، زیرا که : من عیسی پیغمبرم . و بعد از آنفرمود : چه گناه کردهای ؟ گفت : روزی از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود ، گفتم : عجب روز گرمی است» .
ضد سخط«رضا» است . و آن عبارت است از : ترک اعتراض بر مقدرات الهیه درباطن و ظاهر ، قولا و فعلا . و صاحب مرتبه رضا پیوسته در لذت و بهجت و سرور وراحت است ، زیرا تفاوتی نیست در نزد او میان فقر و غنا ، راحت و عنا ، بقا و فنا ، عزتو ذلت ، مرض و صحت ، و موت و حیات . و هیچ یک از اینها بر دیگری در نظر اوترجیح ندارد . و هیچ کدام بر دل او گران نیست ، زیرا که : همه را صادر از خدای - تعالی - میداند . به واسطه محبتحق که بر دل او رسوخ نموده بر همه افعال او عاشقاست . و آنچه از او میرسد بر طبع او موافق است . و میگوید :
عاشقم بر لطف و بر قهرش به جدّ*** بوالعجب من عاشق این هر دو ضد
ناخوش او خوش بود بر جان من*** جان فدای یار دل رنجان من
ما سر نکشیم از قدم یار صفایی*** تیغ آید اگر در قدم او بسر ما
در آثار وارد است که : «یکی از ارباب رضا ، سن او به هفتاد سال رسید و
در اینمدت نگفت که : کاش فلان چیز بودی و فلان نبودی» .
یکی از بزرگان را گفتند که : «از آثار رضا در خود چه مییابی ؟ گفت : در من بویی ازرضا نیست و با وجود این ، هرگاه خدای - تعالی - تن مرا پل جهنم سازد و خلق اولین وآخرین را از آن بگذراند . و همه را داخل بهشت کند . و مرا به جهنم افکند و جهنم رااز من پرگرداند ، به حکم او راضیم و به قسمت او خشنودم . و هرگز به خاطرم نمیگذردکه : کاش چنین نبودی و چرا نصیب من این شد و قسمت دیگران آن ؟ » .
و صاحب این مرتبه ، هر چیزی را به چشم رضا مینگرد . و هر امری را به نظر محبتمیبیند . و در هر موجودی نور رحمت الهیه را مشاهده میکند . و سر حکمت ازلیه راملاحظه مینماید . پس هر چه میشود در سرای وجود ، موافق مراد مطلب او است . و هرچه در کارخانه هستی رو میدهد بر وفق هوا و خواهش اوست . و از اینجا معلوم میشود که : مقام رضا افضل مقامات دین ، و اشرف منازل مقربین است . اعظم درهایشهرستان رحمت ، و اوسع راههای اقلیم سعادت است .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله از طایفهای از اصحاب خود پرسید که : «شماچه نوع کسان هستید ؟ عرض کردند : مؤمنانیم . فرمود : چه چیز است علامت ایمان شما ؟ گفتند : صابریم در وقتبلا . و شاکریم در هنگام نعمت و
رفاه . و راضی هستیم به مواردقضا . حضرت فرمود : مؤمنانید به خدای کعبه قسم» . (1)
و در حدیث دیگر است که فرمود : «ایشان حکمای علما هستند ، که از وفور دانش ، نزدیک به این است که انبیا باشند» . (2)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «چون خدا بندهای را دوست دارد او را در دنیامبتلا میگرداند . پس اگر صبر کرد او را بر میگزیند . و اگر راضی و خشنود شد او را بهمرتبه اصفیا میرساند» . (3)
و فرمود که : «چون روز قیامتشود طایفهای از امت مرا خدای - تعالی - بال و پرکرامت فرماید تا از قبرهای خود به بهشت پرواز کنند و در آنجا به نحوی که دلخواهایشان است عیش و تنعم نمایند . ملائکه به ایشان گویند : آیا شما موقف حساب رادیدید ؟ گویند : از ما حسابی نخواستند . باز گویند : آیا از صراط گذشتید و جهنم راملاحظه نمودید ؟ گویند : ما هیچ چیز ندیدیم . ملائکه گویند : شما چه طایفهاید ؟ ایشانگویند : ما از امت محمد صلی الله علیه و آله ایم . ملائکه پرسند که : عمل شما در دنیاچه بوده است ؟ گویند : در ما دو خصلتبود که خدا به فضل و رحمتخود ما را به اینمرتبه رسانید : یکی آنکه : چون در خلوت بودیم از خدا شرم داشتیم که معصیت او رامرتکب شویم . و دیگر آنکه : به هر چه از برای ما قسمت کرده بود راضی بودیم . ملائکهگویند : پس سزاوار این مرتبه هستید» . (4)
موسی بن عمران علیه السلام به پروردگار عرض کرد که : «بار خدایا ! مرا به امریراهنمای که در آن رضای تو باشد . فرمود : رضای من در آن است که تو راضی به قضایمن شوی» . (1)
مروی است که : «بنی اسرائیل به موسی گفتند که : از خدا سؤال کن چکار است کهچون ما آن را به جا آوریم خدا از ما راضی میگردد ؟ موسی عرض کرد که : پروردگارا ! شنیدی آنچه را بنیاسرائیل گفتند ؟ خطاب رسید که : ای موسی ! بگو به ایشان از منراضی شوید تا من نیز از شما راضی شوم» . (2)
از حضرت سید الساجدین علیه السلام مروی است که : «صبر و رضا ، راس همهطاعات است ، و هر که صبر کند و راضی شود از خدا در آنچه از برای او مقدر کند ، خدا از برای او مقدر نمیکند مگر آنچه خیر اوست» . (3)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که فرمود : «شگفت دارماز کار مردم مسلم که خدا هیچ امری از برای او مقدر نمیکند مگر اینکه خیر اوست واگر بدن او را پاره پاره به مقراض سازند خیر اوست . و اگر ملک مشرق و مغرب را به اوعطا فرمایند باز خیر او است» . (4)
و فرمود که : «از جمله چیزهایی که خدا به موسی بن عمران علیه السلام وحیفرستاد این بود که : ای موسی ! من هیچ خلقی محبوبتر به سوی خودم از بنده خودنیافریدهام ، من او را به بلاها گرفتار میسازم به جهت
اینکه خیر او در آنهاست . و اگرنعمت دنیا را از او باز میگیرم خیر آن را در آن میدانم . و من به آنچه صلاح او استدانا هستم . پس باید او بر بلای من صبر کند . و نعمتهای مرا شکر نماید . و به قضای منراضی شود ، تا من او را در نزد خود از زمره صدیقین بنویسم» . (1)
و به آن حضرت عرض کردند که : «به چه چیز مؤمن شناخته میشود ؟ فرمود : تسلیمو رضا در آنچه بر او وارد میشود از شادی و اندوه» . (2)
و همچنان که از بعضی از اخبار مذکوره مستفاد میشود معلوم شد که از ثمراتمرتبه رضا آن است که : موجب رضای خدای - تعالی - از بنده میشود و آن اعظمسعادت دو جهانی است . و هیچ نعمتی در بهشت از آن بالاتر نیست .
چنانکه خدای - تعالی - میفرماید :
«و مساکن طیبة فی جنات عدن و رضوان من الله اکبر» . (3)
و در بعضی از احادیث وارد است که : «خدای - تعالی - در بهشتبر مؤمنین تجلیمیکند و میفرماید : «سؤال کنید از من آنچه میخواهید . میگویند : پروردگارا ! رضایتو را میطلبیم» . (4)
و از اینکه در بهشتبعد از تجلی نور الهی که مافوق جمیع مراتب است رضای الهیرا طلبیدهاند معلوم میشود مرتبه رضا افضل جمیع مراتب است . و در تفسیر قول خدای - تعالی - که فرموده است :
«و لدینا مزید» . (5)
وارد شده است که : در وقت مزید سه تحفه ازجانب پروردگار
از برای اهل بهشت میرسد که در بهشت مثل و مانند آنها نیست :
یکی هدیه از جانب حق - سبحانه - که مثل آن در نزد ایشان در بهشت چیزی نیست .
و این است قول خدا که میفرماید :
«فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرة اعین»
یعنی : «هیچ کس نمیداند چه چیزها ازبرای ایشان ذخیره شده است که دیدهها را روشن میکند» . (1)
دوم سلام از جانب خدا بر ایشان ، که علاوه بر هدیه میشود . و این است که خدای - تعالی - میفرماید :
«سلام قولا من رب رحیم» . (2)
سوم اینکه : خدای - تعالی - به ایشان خطاب میکند که : من از شما راضیم . و این ازهدیه و سلام افضل است . و این است قول خدای - تعالی - که :
«و رضوان من الله اکبر» . (3)
یعنی : «رضای خدا بالاتر است از نعمتی که دارند» . (4)
بدان که : مرتبه رضا از ثمرات محبت و نتیجه آن صفت است ، زیرا محبتبا کسی ، لازم دارد رضای به افعال محبوب را ، و لذت یافتن از آن را . و سرور و لذت از افعالمحبوب به یکی از دو وجه میشود :
وجه اول آنکه : محبت و دوستی او به مرتبهای رسد که محب در دوستی مستغرقگردد . و چنان مستغرق مشاهده جمال محبوب شود که اگر بلایی از او وارد شود مطلقاالم آن را درک نکند . و چنانچه زخمی به او رسد اصلا سوزش آن را
نیابد . و این چنداناستبعادی ندارد ، که مکرر مشاهده شده که : آدمی در حال شدت غضب یا ترس ، جراحتی به او میرسد و آن را احساس نمیکند . و کسی که در میدان محاربه سرگرمجنگ شد بسا باشد زخمی خورد و ملتفت آن نگردد . بلکه بسا باشد که از برای شغلمهمی میدود که خارها به پای او خلد و الم آن را نیابد .
پس عاشقی که جمیع هم او غرق مشاهده جمال معشوق ، یا همه حواس او محوخیال محبت او باشد میشود که بر او اموری وارد شود که اگر مرتبه عشق نمیبود از آنمتالم و متاثر میشد . و لیکن به جهت استیلای محبتبر قلب او مطلقا ادراک الم و غمآن را نمیکند اگر چه آن امور از غیر دوستبر او وارد شود ، چه جای آنکه از دوستبه او رسد ، که در این وقت از آن ، سرور و لذت و عیش و بهجتیابد . و چونکه شبههاینیست که محبتخداوند - سبحانه - بالاترین محبتها ، و مشغولی دل به آن اعظممشغولیهاست پس کسی که از آن بهره یافتبسا باشد که چنان از باده محبتبیهوش ، واز یاد دوست واله و مدهوش گردد که از آنچه بر او وارد شود المی احسان نکند وگوید :
در بلا هم میچشم لذات او*** مات اویم مات اویم مات او
وجه دوم آنکه : استغراق او در محبتبه مرتبهای برسد که : احساس الم نکند و اکثربلاها را بفهمد و سوزش زخمها را ادراک کند . و لیکن به آن راضی و راغب ، و به
دل وجان آن را شایق و طالب باشد . مثل کسی که هر دو چشم او کور شده باشد و طبیبحاذق ، در معالجه آن ، امر به حجامت کند ، زیرا در وقتحجامت ، آن شخص ادراکالم را میکند لیکن به آن مشتاق است . پس دوستخدا از جانب خدا چون بلایی به اورسد و بداند که آنچه در عوض آن از خدا به او خواهد رسید قیاس به آن الم نمیتوانکرد به آن خشنود و راضی گردد . و بسا باشد که : غلبه دوستی به حدی رسد که بها وعوض بلا در نظر آن محو شود . و ابتهاج و سرور او به مراد و مطلوب محبوب باشد . پسچون بلاها و مصیبتها را کرده دوستخود ، میداند و مطلب و مراد او را میشناسد . بهآنها شاد و خشنود و از آنها مبتهج و مسرور میگردد و میگوید :
عاشقم بر رنجخویش و درد خویش*** بهر خشنودی شاه فرد خویش
و همه این امور در محبت مخلوق مشاهد و محسوس است ، چه جای محبتخالق ، و عشق جمال ازلی و حسن ابدی ، که نهایتی از برای آن متصور نه . و قلوب دوستان اوچون در عرصه جمال و جلال او بایستند از ملاحظه جلال او بیخود و حیران ، و ازمشاهده جمال او واله و سرگردان میگردند . و حکایت دوستان و قصههای محبان براین مطلب شاهدی است عدل ، و گواهی است صدق . و عالم محبت را عجایبی است کهبه وصف در نمیآید . و شگفتیهایی در شهرستان عشق است که : عقل باور ندارد
. و تاکسی بر آن نرسد طعم آن را نمییابد .
تا نگردی آشنا زین پرده رازی نشنوی گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
و اگر کسی را عنایت ازلی شامل ، و در شهرستان محبت داخل گردد و در آن عجایبیمشاهده نماید که خرد خرده بین ، حیران ، و عقل دوراندیش ، سرگردان ماند .
آنچه ناگفتنیست آن شنوی*** آنچه نادیدنی ست آن بینی
از مضیق جهات در گذری*** وسعت ملک لا مکان بینی
آنچه داری اگر به عشق دهی*** کافرم گر جوی زیان بینی
و در روایت رسیده که : «اهل مصر چهار ماه غذایی نداشتند بجز ملاحظه جمالیوسف صدیق ، چون گرسنه شدندی بر روی او نگریستندی . و اشتغال به جمال او ایشانرا از احساس گرسنگی مشغول میکرد» . (1)
بلکه در قرآن کریم از این بالاتر رسیده که : «زنان مصر ، محو جمال یوسف گشتندکه دستهای خود را بریدند و الم آن را نیافتند» . (2)
آنچه مذکور شد از شرف مرتبه رضا منافاتی با دعا ندارد ، زیرا از جانب شریعتبهدعا ماموریم . و خداوند عالم از ما دعا خواسته است و آن را مفتاح سعادات و کلیدحاجات ساخته . و باران لطف و احسان از آن متواتر ، و خیرات و برکات به واسطه آنمتکاثر . نفس انسانی از آن روشن و منور ، و آئینه دل از زنگ کدورات ، مطهر . و گفتناینکه دعا منافی رضاست ، از جهل ربط مسببات به اسباب ، و غفلت از تربیتبعضیموجودات نسبتبه بعضی دیگر است . و اگر آشامیدن آب به
جهت رفع تشنگی ، وخوردن غذا به جهتسد گرسنگی با مرتبه رضا مخالفت داشته باشد دعا هم با رضامخالفتخواهد داشت . و همچنین امر به معروف و نهی از منکر ، و کراهت معاصی وبغض اهل معصیتبا مقام رضا منافات ندارد . و به قدر مقدور بر طالب سعادت دوریاز ارباب معصیت و فرار از شهری که در آن معصیتشایع است لازم . زیرا آنچه درفضیلت رضا و شرف آن وارد شده دخل به امور تکلیفیه ندارد . چنانچه سابق بر اینمذکور شد حکیم علی الاطلاق به جهت مصالح خفیه که عقل ما از آن قاصر است دراین امور ما را فی الجمله اختیاری داده و زمام آن را به وجهی در قبضه اختیار ما نهادهاست . و رضا در اموری است که از دیار الهی وارد ، و به امر پادشاهی برابر بندگاننازل میگردد .
طریق تحصیل رضا آن است که : سعی کند در تحصیل محبت الهی به دوام ذکر خدادر قلب ، و فکر در عجایب صنع او . و تدبر در حکم و مصالحی که در مخلوقات قرارداده . و به مواظبتبر طاعات و عبادات و تضرع و زاری با کم نمودن علایق دنیویه وعوایق نفسانیه تا محبت او به مرتبهای رسد که محو خیال دوست گردد . و چنان مستباده محبت گردد که احساس الم و مصائب و بلاها نکند . همچنان که عاشق شیدا که ازهمه حالات عشق لذت مییابد و بر آنچه در اقلیم عشق بر او دشوار شود مبتهج ومسرور میگردد و میگوید :
گر تیغ بارد از کوی آن ماه*** گردن نهادیم الحکم لله
و میگوید :
بر نمیدارم از این در ، سر خود ای دربان*** صد ره از سنگ جفای تو گرم سر شکند
و میگوید :
تو میباید که باشی و رنه سهل است*** زیان مایه جاهی و مالی
و نیز میگوید :
خوشا یاد عشق و خوشا نام عشق*** خوشا صبح عشق و خوشا شام عشق
خوشا خواری و بیکسیهای عشق*** تهی دستی و نارسیهای عشق
خوشا خارهای دل آزار عشق*** خوشا نالههای گرفتار عشق
خوشا سوز عشق و خوشا درد عشق*** خوشا سینه درد پرورد عشق
خوشا عاشقان و شب تارشان*** خوشا نالههای دل آزارشان
و ملاحظه حکایات دوستان خدا و شنیدن مقالات ایشان از نظم و نثر ، و تتبع احوالایشان مدخلیتی تمام در تقویت محبت و «تشیید مبانی» (1)رضا دارد ، زیرا از هر حکایتیدر دل تاثیری ، و از هر کلامی از ایشان در نفس اثری ملاحظه میشود . و نفس را به اینمرتبه راغب میسازد . بلکه بسا باشد که استماع حکایات و احوال سر باختگان راه محبتمجازی ، و اطلاع بر کیفیت محبت ایشان نیز فی الجمله تاثیری در نفس نماید .
و از جمله طریق تحصیل مقام رضا آن است که : تامل کند در اینکه خود او از همه چیز غافل ، و به عاقبت هر امری جاهل است . و خداوند عالم که آفریدگار و خالق اواستبه خیر و صلاح هر امری دانا ، و لطف و رافت او نسبتبه هر کسی از حد بیانمتجاوز است . پس آنچه در حق هر کسی مقدر
1) 28. استوار کردن پایه و بنیان
نموده البته خیر و مصلحت او در آناست اگر چه خود ، سر آن را نفهمد .
سر قبول بباید نهاد و گردن «طوع» (1)*** که آنچه حاکم عادل کند همه داد است
علاوه بر اینکه : تدبر نماید که از نارضایی او چه میآید و سخط و کراهت او چهفایده میبخشد . نه از برای خاطر او تغییر قضا و قدر داده میشود و نه به جهت تسلیقلب او تغییر اوضاع کارخانه هستی میشود .
در دایره فرمان ، ما نقطه تسلیمیم*** رای آنچه تواندیشی ، حکم آنچه تو فرمایی
و بر حسرت گذشته و تشویش بر آینده و تدبیر کار ، چیزی بجز تضییع روزگار وبردن برکات وقت ، مترتب نمیگردد .
رضا به داده بده و زجبین گره بگشای*** که بر من و تو در اختیار نگشودهست
و باید طالب مرتبه رضا ، آیات و اخباری که در رفعت مرتبه اهل بلا رسیده ملاحظهنماید و احادیثی که در اجر و ثواب مصیبت وارد شده مطالعه کند و بداند که : هر رنجیرا گنجی در عقب ، و هر محنتی را راحتی در پیش است . و هر بلایی را اجری ، و هرمصیبتی را ثوابی است . و از این سبب بود که مقربان و باریافتگان بارگاه به انواع بلاهامبتلا بودند . و دوستی از دوستان درگاه نیست که سر او به خنجر تسلیم نبریده باشد . وهیچ یک از مقربان بارگاه نیست که در بادیه محبت ، خارهای مصیبتبه پای او نخلیدهباشد . محرمی از محرمان قدس را نیافتم که چهره او از خوناب جگر سرخ نشده باشد
1) 29. اطاعت ، فرمان برداری
. وصدیقی از صدیقان را نشنیدم که به سیلی عناء رخسار او کبود نشده باشد . پس آدمیباید به امید ثوابهای پروردگار ، چون مردان مرد ، بیابان بلا را به قدم صبر بپیماید ودشواریهای این راه را بر خود سهل و آسان نماید ، چون مریضی که متحمل حجامت وفصد و خوردن دواهای گرم و سرد میگردد . و مانند تاجری که بارگران سفرهایدور و دراز را به امید سودی میکشد .
و آن ، عبارت است از : حسرت بردن و متالم بودن به سبب از دست رفتن مطلوبی ، یا فقدان محبوبی . و اگر آن مطلوب و محبوب از امور اخروی باشد و فوت مرتبهایاز مراتب آخرت باشد ، حزن و اندوه از صفات حسنه و موجب اجر و ثواب است . وآنچه از صفات ذمیمه است آن است که : به جهت فوت مطالب دنیویه باشد . و آن نیزچون صفت اعتراض و انکار مترتب برکراهت از مقدرات الهیه است ، و لیکن اعتراض وانکار ، از مجرد حزن و الم بدتر ، و مفاسد آن بیشتر است . و سبب حزن و اندوه از فواتمطالب و مقاصد دنیویه ، شدت رغبتبه مشتهیات طبع و خواهشهای نفس است . وتوقع بقا در متعلقات عالم فنا و چشم داشت پایداری در امور سرای ناپایدار است . و اینصفت ، دل را میمیراند و آدمی را از طاعت و عبادت باز میدارد .
و علاج آن این است که : متذکر شود که هرچه در عالم کون و فساد است ، از : حیوانات و نباتات و جمادات و امتعه
و اموال و اهل و عیال و ملک و منال ، همه در معرضفنا و زوالاند . و هیچ چیز در این سراچه بیاعتبار نیست که قابل دوام باشد مگر کمالاتنفسانیه و اموری که از حیطه زمان برتر ، و از حوزه مکان بالاتر و از دست تصرف حوادثروزگار بر کنار ، و از عالم تضاد و ترکیب بیرون هستند . کدام گل در چمن روزگار شکفتهکه دستباغبان حوادث آن را نچید ؟ ! و کدام سرو در جویبار این عالم سر برکشید که ارهآفات ، آن را از پا در نیاورد ؟ ! هر شام ، پسری در مرگ پدری جامه چاک ، و هر صبح ، پدری به فوت پسر غمناک .
بلی :
خیاط روزگار بر اندام هیچ کس*** پیراهنی ندوخت که آخر قبا نکرد
و چون آدمی این مرحله را به دیده بصیرت و تدبر نگرد و بر آن یقین کند دلبستگیاو از اسباب دنیویه کم میشود . و حسرت او بر گذشته زایل میگردد . و تمام روزگار خودرا مصروف مینماید به تحصیل کمالات عقلیه و سعادات حقیقیه ، که به واسطه آنهامجاور انوار قدسیه ثابته و متصل به جواهر نوریه باقیه گشته و از غم و اندوه عالمبلا و محنت فارغ ، و به مقام بهجت و سرور داخل شود .
«الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» . (1)
در اخبار داود علیه السلام وارد است که : «ای داود ! چکار است دوستان مرا بهمشغولی دل به دنیا . به درستی که : آن لذت مناجات را سلب میکند»
1) 1. یعنی : آگاه باشید که دوستان خدا هرگز هیچ ترس و اندوهی در دل آنها نیست . یونس ، (سوره 10) آیه 62 .
. (1)
خلاصه کلام اینکه : دل بستگی و محبتبه چیزی که آخر آن فنا و در معرضزوال است ، خلاف مقتضای عقل و دانش ، و مخالف طریقه آگاهی و بینش است .
غم چیزی رگ جان را خراشد*** که گاهی باشد و گاهی نباشد
و بر عاقل لازم است که : بر وجود چیزی که از شان آن فناستشاد نشود . و از زوالآن اندوهناک نگردد .
سید اوصیاء علیه السلام میفرماید که : «علی را با زینت دنیا چکار ، و چگونه شادمیشوم به لذاتی که فانی میشود ؟ ! و به نعیمی که باقی نمیماند ؟ » . (2)
نه لایق بود عیش با دلبری*** که هر بامدادش بود شوهری
بلکه سزاوار عاقل آن است که : به آنچه هستخود را راضی کند و غم گذشته رانخورد . و به آنچه از جانب پروردگار به او وارد میشود از نعمت و رفاه ، یا محنت و بلاخشنود باشد . و هر که به این مرتبه رسید فایز گردد به ایمنیای که هیچ تشویشی در آننیست . و شادیای که هیچ غمی با آن نه . و سروری خالی از همه حسرتها . و یقینی دوراز همه حیرتها . و کسی که طالب سعادت شد چگونه خود را راضی میکند به اینکه : ازسایر طبقات عوام الناس پستتر باشد ؟ زیرا هر طایفه به آنچه دارد شاد است :
«کل حزب بما لدیهم فرحون» . (3)
تاجر دل او به تجارت خود خشنود ، و زارع از زراعتخود راضی ، بلکه «قواد» (4)بهشغل خود ، که قیادت
باشد مبتهج و مسرور ، و هیچ یک از فقد مرتبه دیگری متحسر ومتالم نیستند .
پس اهل سعادت چرا باید به کمال خود خرسند و خرم نباشند . و بر فوت امور دنیویهحسرت و تاسف خورند ؟ ! و حال آنکه : آنچه فی الحقیقة باعث فرح و سرور میشود ، نیست مگر آنچه را که اهل سعادت و کمال دارند . و آنچه دیگران از آن لذت مییابندمحض توهم ، و مجرد خیال است .
پس طالب سعادت باید شادی و سرور او منحصر باشد به آنچه خود دارد ازکمالات حقیقیه و سعادات ابدیه . و به زوال زخارف دنیویه و متعلقات جسمانیه غمناکنگردد . و متذکر خطاب پروردگار با برگزیده خود شود که :
«و لا تمدن عینیک الی ما متعنا به ازواجا منهم زهرة الحیوة الدنیا لنفتنهم فیه» .
خلاصه مضمون آن که : «دیدههای خود را مینداز به آنچه به جماعتی از اهل دنیادادهایم از زنان و زینت و زندگانی دنیا ، تا اینکه ایشان را امتحان نماییم» . (1)
و هر که تتبع در احوال مردم نماید میبیند که : شادی و فرح هر گروهی به یک چیزیاست از چیزها ، که به آن نشاط دل او و نظام امر او است . چنان که اطفال را فرح و سروربه بازی و تهیه اسباب آن است . و شادی به آن در نزد کسی که از مرتبه طفولیت گذشتدر نهایت قباحت و غایت رکاکت است . و کسانی که از این مرتبه تجاوز کردهاند بعضینشاطشان به درهم و دینار ، و گروهی به حجره و
1) 6. طه ، (سوره 20) آیه 131
بازار ، و طایفهای به املاک و عقار ، وجمعی به اتباع و انصار ، و فرقهای دل ایشان بسته زنان و اولاد ، و قومی خاطرشان بهکسب و صنعتخود خرم و شاد ، و جماعتی دل به جاه و منصب خویش خوش کرده . وطایفهای به شادی حسب و نسب خود قانع شده . بعضی به جمال خود مینازند . و گروهیبه قوت خود «رخش» (1)طرب میتازند . قومی کمالات دنیویه را مایه نشاط خود کردهاند ، چون شعر خوب و خط نیک و صوت حسن یا طبابتیا نجوم و امثال اینها .
کسانی هستند که : پا از این مراتب فراتر نهاده و دانستهاند که : دلبستگی و شادی بهجمیع آنها نیست مگر از جهل و غفلت و نادانی و کوری دیده بصیرت . و شادی ایشانمنحصر استبه کمالات نفسانیه و ریاسات معنویه . و ایشان نیز مختلفاند :
جمعی غایت نشاطشان به عبادت و مناجات ، و طایفهای به علم حقایق موجودات ، تا میرسد به کسی که : هیچ ابتهاج و شادی ندارد مگر به انس با حضرت حق ، و استغراقدر لجه انوار جمال جمیل مطلق ، و سایر مراتب در نظر او باطل و زایل است . و شکینیست که : عاقل میداند که : آنچه قابل فرح و سرور ، و زوال آن موجب حسرت وندامت است این مرتبه است . و سایر مراتب مانند سرابی است که تشنه آن را آب پندارد .
پس عاقل نباید به وجود آنها شاد و از زوال آن اندوهناک گردد .
زین خران ، تا چند باشی
1) 7. نام اسب رستم که هر اسب خوب و تند رو را به او تشبیه میکنند
نعل دزد*** گر همی دزدی ، بیا و لعل دزد
و هان ، هان ! چنان گمان نکنی که حزن و الم ، امری است که به اختیار خود نیست وبیاختیار روی میدهد ! نه چنین است ، بلکه آن امری است اختیاری ، که : هر کسی آن رابه اختیار فاسد خود راه میدهد . زیرا که : میبینیم که هرچه از شخصی برطرف میشودو به جهت آن متالم و محزون میگردد و جمعی کثیر از مردمان آن را ندارند . بلکهگاه است ، هرگز در مدت عمر خود نداشتهاند و با وجود این اصلا و مطلقا حزنی واندوهی ندارند . بلکه خوشحال و خرم هستند .
و همچنین مشاهده میکنیم که : هر حزن و المی که به جهت مصیبتی روی میدهدبعد از مدتی تمام میشود و آن مصیبت از یاد میرود و به فرح و سرور مبدل میگردد .
و اگر حزن از فقد هر چیز لازم آن چیز بودی به اختلاف مردم مختلف نشدی . و به مرور زمان تمام نگشتی . پس نیست آن مگر به واسطه الفت و عادت به آن چیز . و دلخود را مشغول ساختن به آن .
و عجب از عاقل ، که الفت و عادت به چیزی بگیرد که در معرض فنا و زوال است .
و محزون شود به چیزی از امور دنیویه که از دست او رفته باشد ، با وجود اینکه میدانددنیا خانه فانی ، و زینت و اموال آن در میان مردم در گردش است و دوام آن از برایاحدی ممکن نه ! !
هان ای برادر ! نماند به کس*** دل اندر جهان آفرین بند و بس
چه بندی دل خود برین ملک و مال*** که هستش کمی رنج و بیشی ملال
که داند که این دخمه دام و دد*** چه تاریخها دارد از نیک و بد
چه نیرنگ با بخردان ساخته است*** چه گردن کشان را سر انداخته است
و جمیع اسباب دنیوی امانت پروردگار است در نزد بندگان ، که باید هر یک به نوبتاز آن منتفع گردند ، مانند عطر دانی که در مجلسی دور گردانند که هر لحظه یکی از اهلآن مجلس از آن تمتع یابد . و شکی نیست که : هر امانتی را روزی باید رد کرد . و عاقلچگونه به سبب رد امانت ، محزون و غمناک میگردد ! پس عاقل باید که دل به امور فانیه دنیویه نبندد تا به جهت آن محزون و متالم شود .
سقراط حکیم گفته است که : «من هرگز محزون نگشتهام ، زیرا که دل به هیچ چیزنبستهام که از فوت آن محزون شوم» .
و من سره ان لا یری ما یسوئه*** فلا یتخذ شیئا یخاف له فقدا
یعنی : هر که خواهد هرگز چیزی نبیند که او را ناخوش آید ، به چیزی دل نبندد کهتشویش فنا از برای آن هست .
چو هست این دیر خالی سستبنیاد*** به بادش داد باید زود بر باد
جهان از نام آن کس ننگ دارد*** که از بهر جهان دل تنگ دارد
جهان بگذار بر مشتی علف خوار*** مسیحاوار از آنجا دستبردار
و این صفتخبیثه
از جمله مهلکات عظیمه و منافی ایمان ، بلکه شعبهای است ازشرک به خداوند رحمن . دنیا و آخرت بنده از آن ویران و پریشان میگردد . و از اینجهتخداوند منان در مذمت کسانی که چشم به غیر او دارند میفرماید :
«و لله خزائن السموات و الارض و لکن المنافقین لا یفقهون» .
یعنی : «خزانههای آسمان و زمین ، ملک خدا است . و لیکن منافقین بر نمیخورند و طمع از این و آندارند» . (1)
و میفرماید :
«ان الذین تدعون من دون الله عباد امثالکم» .
«به درستی که : آنچنانکسانی را که میخوانید غیر از خدا جماعتی هستند مانند شما عاجز و بیدست و پا» . (2)
و نیز میفرماید :
«ان الذین تعبدون من دون الله لا یملکون لکم رزقا فابتغوا عند الله الرزق و اعبدوه» .
به درستی که : «کسانی را که غیر از خدا میخوانید روزی شما در دستایشان نیست . پس روزی را از نزد خدا بطلبید و بندگی او را کنید» . (3)
و در اخبار داود علیه السلام وارد است که : «ای داود ! هیچ بندهای از بندگان مندستبه دامن کسی از بندگان من نزد که من بدانم که از دل به او امیدوار است مگراینکه اسباب آسمانها را از پیش روی او قطع میکنم . و زمینی که در زیر قدم او استبراو خشمناک میگردانم . و باک ندارم به هر وادی که هلاک شود» . (4)
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود : «هر که طلب عزت کند به واسطهبندگان ، خدا
او را ذیل میسازد» . (1)
و منقول است که : «در تورات نوشته است : ملعون است هرکه اعتماد او به انسانیمثل خود باشد» . (2)پس سزاوار مؤمن آن است که : دامن همتبر میان زند . و نفس خود را از این صفتخبیثه خلاص سازد . و به تحصیل ضد آن ، که توکل است پردازد .
ضد بیاعتمادی به خدا ، توکل بر او است . و آن عبارت است از : اعتماد کردن ومطمئن بودن دل بنده در جمیع امور خود به خدا . و حواله کردن همه کارهای خود را بهپروردگار . و بیزار شدن از هر حول و قوه . و تکیه بر حول و قوه الهی نمودن .
و حصول این صفتشریفه موقوف استبر اعتقاد جازم به اینکه : هر کاری که درکارخانه هستی رو میدهد همه از جانب پروردگار است . و هیچ کس را جز او قدرت برهیچ امری نیست . و حول و قوهای نیست مگر به واسطه او . و تمام علم و قدرت برکفایت امور بندگان از برای اوست . و غایت رحمت و عطوفت و مهربانی به هر فرد از افراد بندگان خود دارد . و اعتقاد به اینکه : بالاتر از قدرت او قدرتی نیست و فوق علم اوعلمی نه و عنایت و مهربانی از عنایت و مهربانی او افزونتر نیست . پس کسی که ایناعتقاد را داشته باشد البته دل او اعتماد به خدا میدارد و بس . و التفات به غیری نمیکند ، بلکه در امور خود ملتفتبه خود نیز نیست . و کسی که این حالت
را در خود نیابد یا یقیناو سست استیا دل او ضعیف ، و مرض جبن بر او مستولی است . و به سبب غلبه اوهام ، مضطرب و لرزان است ، زیرا نفس ضعیف به متابعت و هم ، مضطرب میشود اگر چه دریقین او قصوری نباشد . مثل اضطراب و تشویش او از خوابیدن با میت در قبر یا در خانهتنها یا در یک فراش با وجود اینکه یقین دارد که : بدن او حال جمادی است که هیچضرری از آن متمشی نمیشود و نباید از او ترسید . و بسا باشد که عسلی در نهایت صفا درنزد کسی مهیا و آماده باشد دیگری گوید : این عسل به فضله فلان شخص شباهت دارد ، یا به قی کرده فلان کس ، پس کسی که ضعیف النفس باشد طبع او از آن عسل نفرتمیکند با وجود اینکه یقین دارد این عسل است و مدخلیتی به فضله یا قی ندارد .
پس گاه است کسی اعتقاد او صحیح و کامل باشد و لیکن به جهت ضعف نفسی کهدارد توکل او ناقص و در امور مضطرب میگردد .
پس توکل تمام نمیشود مگر به قوت یقین و قوت نفس هر دو . و به این دو ، سکونو اطمینان دل حاصل میگردد .
و چون این را دانستی بدان که : توکل یکی از منازل راهروان راه سعادت و یکی ازمقامات اهل توحید حضرت رب العزة است و افضل درجات اهل ایمان . بلکه بهمقتضای آیات قرآنیه از جمله واجبات بر مؤمنین و مؤمنات است .
چنان که خدای - تعالی -
میفرماید :
«و علی الله فتوکلوا ان کنتم مؤمنین» .
یعنی :
«بر خدا توکل نمایید اگر ایمان دارید» . (1)
و میفرماید :
«و علی الله فلیتوکل المتوکلون» .
یعنی : «و باید بر خدا توکل کنند توکلکنندگان» . (2)
و نیز میفرماید :
«ان الله یحب المتوکلین» .
یعنی : «خدا دوست دارد صاحبانتوکل را» . (3)
و ایضا فرموده :
«و من یتوکل علی الله فهو حسبه» .
یعنی : «هر که توکل بر خدا کند خدا کفایت میکند او را» . (4)
از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «هر که به خدا منقطع شودو امور خود را به او واگذارد خدا او را از هر امری کفایت میکند . و روزی او را از جاییبرساند که به گمان او نرسد . و هر که به دنیا منقطع شود خدا او را به دنیا وا میگذارد» . (5)
و فرمود : «هر که خواهد غنی ترین مردمان شود باید اعتماد او به آنچه نزد خداستبیشتر باشد از اعتماد او به آنچه در دستخود اوست» . (6)
و فرمود : «اگر شما توکل کنید بر خدا به نحوی که : حق توکل او است هر آینه روزیشما خواهد رسید ، چنان که روزی مرغان میرسد که صبح از آشیانهای خود بر میآیندبا شکمهای خالی و گرسنه و شام میکنند و حال آنکه شکمهای ایشان سیر و مملو است» . (7)
از حضرت سید الساجدین علیه السلام منقول است که : «روزی از خانه بر آمدم ورفتم تا به
فلان دیوار رسیدم ، بر آن تکیه کردم ناگاه مردی را در برابر خود دیدم دوجامه سفید پوشیده و در مقابل روی من به من نگاه میکند ، پس گفت : یا علی بن الحسین ! علیه السلام چرا تو را غمناک و محزون میبینم ؟ اگر از برای دنیاست از براینیک و بد ، روزی خدا آماده است ؟ ! گفتم : بلی چنین است که میگویی و حزن من نه از برای این است .
گفت : پس اگر از برای آخرت است آن وعدهای است راست که پادشاه قاهر و قادردر آن حکم خواهد فرمود .
گفتم : آن نیز چنین است و حزن من از برای آن هم نیست .
گفت : پس حزن تو از چیست ؟ گفتم : بر مردم از فتنه «عبد الله بن زبیر» (1)میترسم . پس آن شخص خندید و گفت :
یا علی بن الحسین ! آیا احدی را دیدهای که خدا را بخواند و او را اجابت نکند ؟ گفتم : نه .
گفت : آیا احدی را دیدهای که بر خدا توکل کند و خدا کفایت او را نکند ؟ گفتم : نه .
گفت : آیا احدی را دیدهای که از خدا سؤال کند و خدا به او عطا نفرماید ؟ گفتم : نه .
پس آن شخص از نظر من غائب شد . و گویا که او خضر علیه السلام بوده است» . (2)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «پروردگار عالم بهداود پیغمبر وحی فرستاد که :
1) 14. «عبد الله بن زبیر» از منافقین و دشمنان اهل بیت - علیهم السلام - بود و در ایام ادعای خلافت در نماز جمعه برحضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله صلوات نمیفرستاد و حضرت امیر علیه السلام را سب میکرد . و عاقبتبهدستور عبد الملک مروان خلیفه اموی به دستحجاج بن یوسف در مکه معظمه به هلاکت رسید . رک : تنقیح المقال ، ج2 ، ص 18 و قاموس الرجال ، ج 5 ، ص 448 .
2) 15. کافی ، ج 2 ، ص 63 ، ح 2
هیچ بندهای از بندگان من دستبه دامن من نزد و دست ازمخلوقات برنداشت که بشناسم که نیت آن بر این است که همه آسمانها و زمین و هر کهدر آنهاستبه او مکرر و کید کنند مگر اینکه از میان آنها او را به سلامتبیرون میبرم وراه بیرون شدن به او مینمایم» . (1)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «هر که را سه چیز عطا کردند سه چیز از او بازنگرفتند : کسی را که دعا عطا کردند اجابت هم دادند . و کسی را که شکر عطا نمودند اورا زیادتی دادند . و کسی را که توکل عطا فرمودند امر او را کفایت کردند خدای - تعالی - فرموده است : «و من یتوکل علی الله فهو حسبه» .
یعنی : «هر که بر خدا توکل کندخدا او را کافی است» . و فرموده است :
«لئن شکرتم لازیدنکم» .
یعنی : «اگر شکر کنیدنعمتشما را زیاد میکنم» .
و فرمود است :
«ادعونی استجب لکم» .
یعنی : «مرا بخوانید تامن شما را اجابت کنم» . (2)
و نیز از آن حضرت منقول است که : «هر بندهای که رو آورد به آنچه خدا دوستدارد خدا رو به او آورد . و هر که طلب نگاهداری از خدا کند خدا او را نگاهدارد . وکسی که خدا رو به او آورد و او را نگاه دارد با کی از برای او نیست اگر آسمان بر زمینافتد یا بلایی نازل شود که همه اهل زمین را فرو گیرد» . (3)
و نیز از آن جناب
مروی است که : «خدای - تعالی - فرمود : قسم به عزت و جلال ومجد و ارتفاع مکان خودم که قطع میکنم امید هر امیدوار به غیر خودم را و او را درنزد مردم جامه خواری و ذلت میپوشانم . و از درگاه خود او را دور میکنم . آیا دررفع شداید ، چشم به غیر من دارد و حال آنکه همه شدتها در دست من است ؟ ! و امید بهغیر من دارد و در خانه غیر مرا میکوبد و حال آنکه کلید همه درها در کف من است ؟ ! همه درها بسته استبجز در من ، که گشوده است از برای هر که مرا بخواند . پس کیستکه در بلاها امید به من داشته باشد و من او را به بلا واگذارم ! آرزوهای بندگان خود رادر نزد خود محافظت میکنم . پس راضی به محافظت من نیستند . آسمانهای خود رامملو گردانیدهام از کسانی که از تسبیح و تقدیس من باز نمیایستند . و به ایشان فرمودهامکه : درها را میان من و بندگان من نبندند . پس بندگان به قول من اعتماد نکردند . آیا کسیکه بلایی از بلاهای من به او وارد شود نمیداند که جز من کسی رفع آن را نمیتواند کرد ؟ آیا نمیبیند که من پیش از سؤال کردن عطا میکنم ؟ پس کسی که از من سؤالکرد او را اجابت نمیکنم ، آیا من بخیلم ؟ و بنده مرا بخیل میداند ؟ یا وجود و کرم ازبرای من نیست ؟ یا عفو و رحمت در دست من نیست ؟ یا من محل امیدها نیستم
؟ آیاامیدواران ، نمیترسند که : امید به غیر من دارند ؟ پس اگر اهل همه آسمانهای من و اهل زمین من امیدوار به من باشند و هر یک از آنهارا آن قدر که همه آنها امیدوارند بدهم به قدر ذرهای از مملکت من کم نمیشود .
چگونه کم میشود مملکتی که من قیم و صاحب اختیار آن هستم» . (1)
بدان که : کارهای بندگان و اموری که بر ایشان وارد میگردد بر دو قسم است :
اول آنکه : امری که از قدرت و وسع ایشان بیرون است .
دوم آنکه : بیرون از قدرت ایشان نیست . به این معنی که : برای آن امر ، اسبابی چندهست که بنده متمکن از تحصیل آن اسباب و وصول به آن امر یا دفع آن امر هست .
پس آنچه از قسم اول باشد مقتضای توکل ، آن است که : آن را حواله به رب الاربابنمایی و فکرهای دقیقه و تدبیرات خفیه و سعی بیجا در خصوص آن نکنی .
و اما آنچه از قسم دوم باشد پس سعی در خصوص آن با توکل منافات ندارد ، بهشرط آنکه اعتماد او به سعی خود و اسباب و وسایط نباشد . بلکه اطمینان و وثوق او بهخدا بوده باشد .
پس هر که همچنین گمان کند که : معنی «توکل» ، ترک کسب و عمل ، و ترک فکر وتدبیر در امور خود است مطلقا و خود را مهمل و بیکاره بر زمین افکند بسیار خطا کردهاست ، زیرا این عمل ، در شریعت مقدسه حرام است .
1) 19. کافی ، ج 2 ، ص 66 ، ح 7
و شارع امر فرموده است : ایشان رابه طلب روزی به اسبابی که خدای - تعالی - از برای آن مقرر فرموده و ایشان را به آنهدایت کرده . از قبیل تجارت ، زراعت و صناعت و غیر اینها . و امر نموده است مردمانرا که دفع اذیت را از خود کنند و خود را از چیزهای موذی محافظت نمایند .
گفت پیغمبر به آواز بلند :*** با توکل زانوی اشتر ببند
گر توکل میکنی در کار کن*** کشت کن پس تکیه بر جبار کن
و همچنان که عبادات ، اموری هستند که : خدا بندگان خود را به آنها امر کرده و سعیدر تحصیل آنها را از ایشان خواسته تا به سعادت جاوید رسند ، همچنین از ایشان طلب روزی حلال و محافظت نفس و اهل و عیال را از آنها خواسته است تا به واسطه آنمتمکن از عبادت و بندگی باشند .
بلی ایشان را امر فرموده که : اعتماϠو اطمینان ایشان به خدا باشد نه به اسباب .
همچنان که تکلیف فرموده است که : در نجات از عذاب و وصول به ثواب ، اعتماد براعمǙĠخود نکنند ، بلکه تکیه بر فضل و رحمت الهی نمایند . پس معنی توکلی که درشریعت مقدسه امر به آن شده استخاطر جمعی است در جمیع امور خود به خدا ، وتحصیل اسباب ، منافاتی با آن ندارد و بعد از آنکه اطمینان او به خدا باشد نه به اسباب ، و احتمال دهد که خدا مطلوب او را از جایی دیگر برساند نه از این اسباب ، و تجویز کندکه
هیچ فایده بر این اسباب مترتب نگردد .
و مخفی نماند که : اسبابی که تحصیل و مزاولت آنها منافاتی با توکل ندارد اسبابیاست که وصول به مطلوب یا دفع ضرر به واسطه آنها مقطوع یا مظنون باشد ، و اکثراوقات تخلف واقع نشود . مانند دست دراز کردن به طعام از برای دهان گذاردن . و توشهبرداشتن از برای سفر . و سرمایه اندوختن به جهت تجارت . و جماع از برای حصولاولاد . و اسلحه برداشتن به جهتحفظ از دشمن . و ذخیره نهادن ، از برای حال اضطرار .
و مداوا نمودن ، به جهت رفع مرض . و نشستن در خانه و امثال اینها .
و اما پیروی اسبابی که به محض توهم و احتمال هستند مثل بعضی افسونها و احترازاز فال بد و از کسی که احتمال برود چشم او مؤثر باشد و تدبیرات دقیقه کردن ومکرها انگیختن و امثال اینها پس منافی توکل است ، زیرا امثال اینها در نزد عقلا اسبابنیستند . و خدا امر به تحصیل آنها نفرموده . و نهی از بسیاری از آنها وارد شده . بلکهآنچه در طلب روزی امر به آن شده اجمال و سهل انگاری در طلب است .
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «روح الامین در دل من دمید که : هیچ نفسی نمیمیرد تا روزی خود را نخورد . پس بپرهیزید از خدا و در طلب روزی ، اجمال کنید ، یعنی : فی الجمله سعی کنید» . (1)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که :
1) 20. جامع السعادات ، ج 3 ، ص 227 .
«باید طلب کردن تو ازبرای معیشت ، بالاتر از عمل شخص بیکار ، و کمتر از طلب حریصی باشد که به دنیایخود راضی و مطمئن گشته» . (1)
و بدان که : آنچه مذکور شد ، که سعی در تحصیل اسباب و وسایطی که از آنها مظنهوصول به مطلوب است توکل را باطل نمیکند به جهت آن است که : خدای - تعالی - اسباب را به مسببات بسته و امور را به وسایل ربط داده و امر به تحصیل آنها فرموده ، باوجود قدرت او بر اینکه آدمی را بدون اسباب به مطلوب برساند .
از این جهتبود که شخصی اعرابی شتر خود را رها کرد و گفت : «توکلت علی الله» .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود : «آن را ببند و توکل بر خدا کن» . (2)
و از حضرت صادق علیه السلام مروی است که : «خدا از برای بندگان خود دوستدارد که مطالب خود را از او طلب کنند به اسبابی که از برای آنها مهیا فرموده و بهتحصیل آنها امر نموده» . (3)
در اسرائیلیات وارد شده است که : «موسی بن عمران علیه السلام را مرضی رویداد ، بنیاسرائیل به نزد او آمدند و علت آن را شناختند و گفتند : فلان دوا علاج آناست . موسی علیه السلام گفت : معالجه نمیکنم تا خدا بیواسطه دوا ، مرا عافیتبخشد . پس ناخوشی او به طول انجامید و خدا به او وحی فرستاد که : به عزت و جلالخودم قسم که تو را شفا نمیدهم تا به دوایی که گفتهاند معالجه نکنی .
پس بنی اسرائیلرا فرمودند : به دوایی که گفتید معالجه من نمایید . او را معالجه نمودند عافیتیافت .
پس خدا او را وحی فرستاد که : میخواستی به توکل خود حکمت مرا باطل کنی ؟ آیاچه کسی غیر از من در دواها و گیاهها منفعتها را قرار داده ؟ » . (1)
مروی است که : «یکی از زهاد ، ترک آبادانیها را کرده در قله کوهی مقیم شد وگفت : از احدی چیزی نمیطلبم تا خدا روزی بفرستد . پس یک هفته نشست ، چیزی بهاو نرسید و نزدیک به مردن رسید ، گفت : بار پروردگارا ! اگر مرا زنده خواهی داشتروزی مرا برسان و الا قبض روح مرا کن . وحی به او رسید که : به عزت و جلال خودمقسم که : روزی به تو نمیدهم تا داخل آبادانی نشوی و میان مردم ننشینی . پس به شهرآمد و نشستیکی از برای او طعام آورد ، و یکی آب آورد ، خورد و آشامید و در دلاو گذشت که : چرا خدا چنین کرد ؟ وحی به او رسید که : تو میخواهی به زهد خودحکمت مرا بر همزنی ؟ آیا نمیدانی که : من بنده خود را از دستبندگان دیگر خودروزی دهم دوستتر دارم از اینکه به دست قدرت خود روزی او را رسانم ؟ ! » . (2)
بدان که : از برای صفت «توکل» ، در ضعف و قوت ، سه درجه است :
اول آنکه : حال او در حق خدا و وثوق او به عنایت ، و اطمینان او به کفایت او ،
مثلحال او باشد نسبتبه کسی که وکیل او باشد . و این ضعیف ترین درجات توکل است . ومنافاتی با سعی و تدبیر خود ندارد . گویا بعضی تدبیرات ، منافی باشد . همچنان که کسیدیگری را در امری وکیل میکند ، هر سعی و تدبیری را که وکیل بگوید ، ارتکاب آنمنافاتی با توکیل ندارد . همچنین هر سعی که عادت و طریقه وکیل بر آن جاری است کهموکل خود بکند ، گو صریحا نگوید . اما سایر تدبیرات منافی توکیل است .
دوم آنکه : حال او با خدا مثل حال طفل باشد با مادر خود ، زیرا او جز مادرنمیشناسد . و به سوی غیر او اعتماد ندارد . چون او را ببیند در هر حال به دامن اومیآویزد . و اگر حاضر نباشد چون امری به او رو دهد اول چیزی که بر زبان اومیگذرد : «ای مادر ! » است . و صاحب این مرتبه چنان غرق توکل است که از توکل خودنیز غافل است . و همه تدبیرات و سعیها منافی این مرتبه است مگر تدبیر گریختن به خداو پناه جستن به او به واسطه دعا و تضرع .
سوم اینکه : آدمی در نزد خدا مانند میت در نزد غسال باشد ، یعنی : خود را در پیشقدرت حق ، میتببیند . و جمیع حرکات و سکنات خود را از قدرت ازلیه داند . و اینبالاترین درجات است . و صاحب این مرتبه ، بسا باشد ترک دعا و سؤال را کند از راهوثوق به کرم و عنایتحضرت حق - تعالی - . و این شخص
، مانند طفلی است که : بدانداگر از سوی مادر بگریزد مادر او را بجوید . و اگر به دامن مادر بیاویزد مادر او را درآغوش میکشد .
و از این قسم است توکل حضرت خلیل الرحمن در هنگامی که او را در منجنیقنهادند که به آتش افکنند و حضرت روح الامین به او گفت : آیا حاجتی داری ؟ گفت : باتو نه . گفت : پس با آنکه حاجت داری بخواه و نجات خود را از او طلب کن . گفت :
«حسبی من سؤالی علمه بحالی» .
یعنی : «علم خدا به حال من ، کفایتسؤال مرا میکند» . (1)
و این مرتبه بسیار نادر و عزیز الوجود و مرتبه صدیقین است . و صاحب این مرتبه تادر این مرتبه است از هر سعی و تدبیری بیزار است ، زیرا وصول به این درجات ، منافیهمه تدبیرات است ، و صاحب آن واله و مبهوت است .
و بدان که : آنچه مذکور شد که : توسل به اسباب ، لازم ، و در شرع اقدس امر به آنشده است نسبتبه کسی است که : در درجه اول از توکل باشد . اما کسی که یقین و ایماناو به سرحد کمال رسید به حیثیتی که بالکلیه اعتماد او از اسباب و وسایل و وسایطزایل شد و دل او چنان مستغرق جناب حق گردید که بجز او مؤثری نمیبیند ، و غیریاصلا در نظر او نیست و چنان دل او به عنایت الهی مطمئن است که : احتمال نمیدهد کهاو را به غیر واگذارد ، و اصلا اضطرابی از
1) 26. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 379 . و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 211
برای او هم نمیرسد . از برای چنین کسی باکینیست اگر روی از همه اسباب برتابد ، زیرا البته حق - سبحانه و تعالی - محافظت او رامیکند . و روزی او را بیگمان میرساند ، خواه اسباب را تحصیل کند یا نه . و خواه سعیو کسب نماید یا نه .
بلی این چنین شخصی گاه باشد که : متوجه کسب شود و از پی اسباب رود به جهتاینکه امر خدایی چنین صادر شده . و الا مطلقا به سعی و کسب خود وثوق و اعتمادینمیدارد . و آنچه شنیده ، از حکایات بعضی از کاملین اولیا که بیزاد و راحله به بیابانهامسافرت میکردهاند و روزی ایشان میرسیده و از سباع و درنده احتراز نمیکردند ونسبتبه پادشاهان ذوالاقتدار سخنان ناهموار میگفتهاند و خدا ایشان را نجات میدادهاز این فرقه بودهاند . «ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء» . (1)
طریقه تحصیل صفت توکل آن است که : آدمی سعی در قوت اعتقاد خود نماید تاهمه امور را مستند به حضرت آفریدگار داند . و از برای دیگری در هیچ امری مدخلیتینداند . و بعد از آن ، تامل کند و متذکر شود که : پروردگار عالم بیسابقه سعی و تدبیر او ، او را از عالم نیستی به فضای هستی درآورد . و خلعت وجود ، که اصل همه نعمتها استدر او پوشانید . و در صلب پدر و رحم مادر ، که آن بیچاره از همه جا بیخبر بود او راحفظ و حراست نمود . و آنچه در هر حالی ضروری بود از برای او آماده ساخت و اعضاو جوارح او را
1) 27. جمعه ، (سوره 62) ، آیه 4
که مایه بقا و معیشت او در دنیاستبدون آگاهی آن ، به او عطا فرمود .
و بعد از آمدن او به فضای دنیا ، خون حیض را از مجرای پستان ، بعد از آنکه آن راصاف و سفید نموده جاری ساخت ، و کیفیت مکیدن را به او تعلیم نمود . و سایرضروریات معیشت او را در دنیا از زمین و آسمان و آب و آتش و هوایی که به آن نفسکشد - و صنعتها و علمها و گیاهها و میوهها و حیوانات ، مهیا گردانید . و قوای باطنیه وظاهریه را به امور خود مشغول گردانید .
و با وجود اینها ، همه لطف و محبت و عنایت و رافت او به هر کسی از هر نزدیکیبیشتر ، و به هر احدی از مادر ، مهربان و مشفقتر است .
و با این همه ، تعهد کفایت اهل توکل را نموده و ضامن مطلب ایشان در کتاب کریمخود گردیده . و بندگان ضعیف را امر به واگذاردن امور خود به او کرده .
آیا دیگر امکان دارد که کسی که امر خود را به او محول کند و او را وکیل درمهمات خود سازد و از حول و قوه خود و دیگران بریء و بیزار ، و به حول و قوه اوپناه جوید ، او را ضایع و مهمل گذارد ؟ و کفایت امر او را نکند ؟ و او را به مطلوبخودش نرساند ؟ محال است که هیچ عقلی چنین احتمالی دهد ، زیرا این شغل شخص عاجز یادروغگویی است . و ساحت کبریای الهی از عجز و
نقص و تخلف و سهو و کذب وفریب ، پاک و منزه است .
و باید مطالعه حکایات کسانی را کند که امر خود را به پروردگار واگذاردهاند ، کهچگونه امر ایشان به انجام رسیده . و متذکر آثار و قصصی گردد که : متضمن عجایبصنع آفریدگار است در روزی دادن بسیاری از بندگان خود از جاهایی که اصلا گماننمی کردهاند . و دفع بلاها و ناخوشیها از جمعی کثیر ، که مظنه خلاصی نداشتهاند . وملاحظه حکایاتی را کند که مشتمل بر بیان هلاکت اموال اغنیا ، و شرح ذلیل ساختناقویاست .
بلی ، چقدر بینوای بیمال و بضاعت را که خداوند عزت ، به آسانی و سهولت روزیمیرساند ، چقدر صاحبان مال و ثروت را که در طرفة العینی بیچاره و تهیدست میسازد .
بسی ارباب حشم و لشکر و سپاه افزون از حد و مرز و قوت و شوکت و توانایی وسطوت که به یک چشم برهم زدن ، بیسببی عاجز و درمانده گشته و ذلیل و خوار مانده .
و بسا عاجز بیدست و پا که به معاونتخداوند یکتا صاحب قوت و شوکتشده و برملک و مال استیلا یافته .
آری :
یکی را به سر تاج شاهی نهی*** یکی را به دریا به ماهی دهی
یکی را بر آری و قارون کنی*** یکی را به نانی جگر خون کنی
پس زمام اختیار همه امور در دست اوست . و بست و گشاد هر کاری در ید قدرت او .
هیچ کس بیامر او در ملک او*** در نیفزاید سر یک تار
مو
واحد اندر ملک و او را یار نی*** بندگانش را جز او سالار نی
پس عاقل اگر او را وکیل کار خود نکند ، که را خواهد کرد ؟ و اگر امر خود را به او وانگذارد به که خواهد واگذاشت ؟ و اگر یاری از او نجوید از که خواهد جست ؟
دامن آن گیر ای یار دلیر*** کو منزه باشد از بالا و زیر
با تو باشد در مکان و لا مکان*** چون بمانی از سر آزادگان
غیر هفتاد و دو ملت کیش او*** تختشاهان تخته بندی پیش او
حبذا آن مطبخ پر نوش و قند*** کاین سلاطین کاسه لیسان ویاند
گر بسوزد باغت انگورت دهد*** در میان ماتمی سورت دهد
و بدان که : آثار و اخبار متواتر و تجربه و عیان شاهدند بر اینکه : هر که توکل به خداکرد و منقطع شد و امر خود را به او واگذاشت ، البته خدا کفایت او را میکند . و چگونهچنین نباشد ؟ و حال آنکه خود را ببین اگر کسی در امری تو را وکیل خود کند و امرخود را به تو محول نماید تو به قدر قوه در مصلحتبینی و انجام امر اوکوتاهی نمیکنی .
آیا خدا را از خود عاجزتر یا جاهلتر میدانی ؟ یا لطف او را نسبتبه بندگان ، کمتراز محبتخود به کسی که تو را وکیل میسازد میبینی ؟
«تعالی الله عن ذلک علوا کبیرا» .
و بدان که : علامتحصول صفت توکل از برای کسی آن است که : اصلا و مطلقااضطراب از
برای او نباشد . و از زوال اسباب نفع ، و حصول واسطه مضرت ، متزلزل نگردد .
پس اگر سرمایه او را بدزدند ، یا تجارت او زیان کند ، یا امری از او معوق بماند ، یاباران کم آید و زرع او نمو ننماید ، راضی و خوشنود ، و در کمال آرام دل و اطمینانخاطر باشد . و آرام و سکون دل او در حال پیش از حدوث آن واقعه و بعد ازآن یکی باشد .
و آن عبارت است از : نشناختن نعمت کسی و شاد نبودن به آن و صرف نکردن آندر مصرفی که منعم به آن راضی است . و کفران نعمت الهی از صفات مهلکهای استکه : آدمی را در آخرت به شقاوت سرمدی میرساند و در دنیا باعث عقوبت و حرمانو سلب نعمت میگردد . چنان که خدای - تعالی - میفرماید :
«فکفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف» .
خلاصه مضمون آنکه : «کفرانکردند نعمتهای خدا را ، پس خدا ایشان را به گرسنگی و بیم و تشویش مبتلا ساخت» . (1)
و نیز میفرماید :
«ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم» .
خلاصه معنی آنکه :
«خدا تغییر نمیدهد و باز نمیگیرد نعمتی را که به قومی عطا فرموده است تا ایشان نفوسخود را تغییر ندهند و نیتهای خود را بر نگردانند» . (2)
و ضد کفران ، شکر است . و آن عبارت است از : شناختن نعمت از منعم . و آن را از اودانستن . و به آن
شاد و خرم بودن . و به مقتضای آن شادی عمل کردن . به این معنی که :
خیر منعم را در دل گرفتن و حمد او را کردن و نعمت را به مصرفی که اوراضی باشد رسانیدن .
پس شکر منعم حقیقی ، که حضرت آفریدگار و مقصود از بیان است آن است کههمه نعمتها را از او دانی . و او را منعم و ولی خود شناسی . و همه وسائط را مسخر ومقهور او یقین داشته باشی . و اگر کسی دیگر با تو نیکی کند چنین دانی که : خدای - تعالی - دل او را مسخر فرموده که به آن نیکی اقدام نموده و او را خواهی نخواهیبر این داشته . و کسی که این را فهمید و اعتقاد کرد ، یک رکن شکر را به جا آورده . بلکهبسا باشد که : همین را شکر گویند . و این «شکر قلبی» است .
همچنان که مروی است که : «موسی علیه السلام در مناجات گفت : الهی ! آدم را بهید قدرت خود آفریدی و او را در بهشتخود جای دادی و حوا را به او تزویج نمودیچگونه شکر تو را کرد ؟ خدای - تعالی - فرمود که : دانست اینها از من است» . (1)
و رکن دیگر شکر خدا آن است که : به نعمتهای الهی که به او عطا کرده شاد و خرمباشد ، اما نه از این راه که : باعث لذت و کامرانی او در دنیاست ، بلکه از این راه که : بهواسطه آنها میتواند تحصیل رضای منعم را
1) 3. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 146 . و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 72 .
کند . و خود را به قرب و جوار ولقای او برساند .
و علامت این ، آن است که : از نعمتهای دنیویه شاد نشود مگر به چیزی که اعانتبرتحصیل آخرت نماید . و از هر نعمتی که او را از یاد خدا باز دارد و از راه حق مانع ، محزون و غمناک گردد . و چون این صفت را نیز تحصیل کرد رکن دوم شکر رابه جا آورده .
و رکن سیم آن است که : در دل و زبان ، حمد و ثنای او را به جا آورد .
و حمد دل آن است که : خیرخواه کافه مخلوقات الهی بوده ، نیکویی ایشان را جوید .
و حمد زبان ، آن است که : اظهار شکر گزاری او را کند .
و رکن چهارم آن است که : نعمتهای الهیه را صرف رضا و مقصود او نماید . مثلا : اعضا و جوارح ، که از نعمتهای الهی است در طاعات و عبادات او به کار برد و ازاستعمال آنها در عصیان او ، احتراز واجب شمارد . حتی اینکه از جمله شکر چشمها آناست که : هر عیبی از مسلمی بیند ندیده پندارد . و از جمله شکر گوشها آنکه : هر نقصی کهاز مسلمی بشنود نشنیده انگارد ، و امثال آنها .
و بعضی گفتهاند که : هر که چشم را در معصیت استعمال کند کفران نعمت دیگر راکه خورشید باشد نیز کرده ، زیرا بدون آن ، دیدن میسر نیست . بلکه چون همه آنچه دردنیا موجود استبعضی به بعضی دیگر
بسته و همه به یکدیگر موقوف و مربوط است .
پس هر که یک چیز را در معصیت الهی استعمال نماید همه چیزها و نعمتهایی که دردنیا خلق شده کفران کرده است .
و از آنچه مذکور شد معلوم شد که : حقیقتشکر ، مرکب از چهار امر است . و لیکنبسا باشد که هر یک را نیز شکر گویند .
همچنان که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که : «شکر هر نعمتیاگر چه بزرگ باشد آن است که : حمد خدای را کند» . (1)
و فرمود که : «شکر نعمتها ، اجتناب از محرمات است . و تمام شکر ، گفتن الحمد للهاست» . (2)
و فرمود که : «چون صبح و شام کنی ده مرتبه بگو : «اللهم ما اصبحتبی من نعمة او عافیة فی دین او دنیا فمنک وحدک لا شریک لک ، لک الحمد و لک الشکر بها علی یا رب حتی ترضی و بعد الرضا» . و در شام به جای «اصبحت» «امسیت» بگوید . پس چون اینرا بگویی شکر نعمتهای آن روز و آن شب را کرده خواهی بود» . (3)
و در روایتی وارد شده است که : «حضرت نوح علیه السلام در هر صبحی این ذکررا میکرد . به این جهت او را خدای - تعالی - بنده شکور نامیده» . (4)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «هرگاه یکی از شما متذکر نعمتخدا گردد پسرخسار خود را بر خاک گذارد ، شکر خدا را کرده است . و اگر سوار باشد فرود آید ورخسار خود را بر
خاک گذارد . و اگر نتواند فرود آید از آنجا که ترسد مردم ببینند وباعثخود نمایی شود رخسار خود را بر «قرپوس» (1)زین گذارد . و اگر نتواند ، کف دستخود را بلند کند رخسار بر آن نهد . پس حمد خدا را کند بر نعمتی که بر او عطا فرمودهاست» . (2)
و مخفی نماند که : فایده شکر بر زبان ، اظهار رضامندی از منعم خود است . و از اینجهتبه آن امر شده است . و نیکان سلف چون به هم ملاقات میکردند احوال یکدیگررا میپرسیدند . و غرض ایشان این بود که : اظهار شکر خدا بشود تا هر دو به اجری برسند .
روزی حضرت نبوی صلی الله علیه و آله به مردی فرمود : «چگونه صبح کردی ؟ عرض کرد : به خیر . دوباره سؤال کرد . باز چنین گفت . مرتبه سیم همان سؤال فرمود ، گفت : به خیر ، و حمد میکنم خدا را . و شکر او را به جا میآورم . حضرت فرمود : اینرا از تو میخواستم» . (3)
شکر ، افضل منازل اهل سعادت ، و عمده توشه مسافرین به عالم نور و بهجت است .
سبب دفع بلا ، و باعث زیادتی نعماء است . و به این جهت امر و ترغیب به آن شده است .
خدای - تعالی - در کتاب کریم خود فرموده :
«ما یفعل الله بعذابکم ان شکرتم و آمنتم» .
یعنی : «چه میکند خدا به عذاب شما اگرشکر او را کنید و ایمان به او آورید» . (4)
میفرماید : «لئن شکرتم لازیدنکم» .
یعنی : «اگر شکر کنید نعمتشما را زیادمیکنم» . (1)
و از آنجا که عمده مطالب نفسانیه و نخبه مقامات راهروان سعادت است هر کسی راوصول به آن میسر نه .
و از این جهت پادشاه عالم میفرماید : «و قلیل من عبادی الشکور» .
یعنی : «و کم ازبندگان من شکرگزارند» . (2)
و در شرف و فضیلت آن همین کافی است که : یکی از صفات خداوند است . چنان کهفرموده : «و الله شکور حلیم» . (3)
و آن اول کلام اهل بهشت . و آخر سخن ایشان حمد وثنای خداست .
و از حضرت پیغمبر مروی است که : «کسی که چیزی خورد و شکر کند ، اجر او مثلاجر کسی است که از برای خدا روزه گیرد . و کسی که بدن او صحیح باشد و شکر نمایداجر او مثل اجر مریضی است که صبر کند . و اجر غنی شاکر مثل اجر فقیر قانع است» . (4)
و فرمود که : «در روز قیامت منادی ندا میکند که : حمد کنندگان برخیزند . پسطایفهای برخیزند . و لوایی از برای ایشان نصب میکنند و ایشان داخل بهشتشوند . عرض کردند که : کیستند حمد کنندگان ؟ فرمود : کسانی که خدا را در هر حال شکرمیکنند» . (5)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که : «پیغمبر در حجره عایشهبود در شبی که نوبت او بود پس عایشه گفت : یا رسول الله ! چرا این قدر خود را درعبادت تعب میدهی و رنج میرسانی
و حال آنکه خدا همه گناهان تو را آمرزیده ؟ فرمود : ای عایشه ! آیا من بنده شاکر خدا نباشم ؟ . » و آن حضرت شبها را به پای میداشت .
و بر انگشتان پاهای خود میایستاد . و عبادت خدا میکرد . پس خدا این آیه را فرستاد :
«طه ما انزلنا علیک القرآن لتشقی» .
یعنی : «ما قرآن را نفرستادیم بر تو که خود راهلاک کنی» . (1)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «هیچ نعمتی خدا بهبندگان عطا نمیفرماید که آن بنده آن نعمت را در دل بشناسد و در ظاهر به زبان حمدخدا را کند مگر اینکه خدای - تعالی - به جهت آن به زیادتی امر میفرماید» . (2)
و آن حضرت فرمود : «سه چیز است که با وجود آنها هیچ چیز ضرر نمیرساند :
دعا ، در وقت اندوه و بلا . و استغفار ، در نزد گناه . و شکر ، در هنگام نعمت» . (3)
و نیز از آن حضرت حدیثی مروی است که ملخص آن این است که : «در هر نفسی ازنفسهای تو شکری بر تو لازم است ، بلکه هزار شکر یا بیشتر . و اقل شکر آن است که :
نعمتخدا را از خدا ببینی و راضی به داده او باشی و به واسطه نعمت او معصیت او رانکنی . و در هر حال بنده شاکر خدا باشی تا خدا را رب کریم یابی در همه حال . و اگر نزدخدا عبادتی که بندگان مخلص او آن عبادت
را میکنند افضل از شکر در هر حال بودی ، لفظ آن را بر ایشان اطلاق کردی . و چون افضل از آن نبودی آن را در میان عبادات تخصیص داد . و فرمود :
«و قلیل من عبادی الشکور» . (1)
و تمام شکر ، اعتراف به زبان دلاستبه عجز رسیدن به ادنی مرتبه شکر او ، زیرا توفیق شکر هم ، نعمت تازهای است کهشکری از برای آن واجب است . و قدر آن بالاتر از نعمتی است که به سبب آن توفیقشکر یافته . پس بر هر شکری بالاتر از شکر اول بر تو لازم است ، الی غیر النهایة» . (2)
و کجا شکر بنده به نعمتخدا میرسد ! و عمل او مقابل عمل الهی میشود ! و حالاینکه بنده ضعیفی است که : هرگز او را هیچ توانایی نیست مگر به واسطه خداوند . و خدااز اطاعتبنده بینیاز است . و بر زیاد کردن نعمت توانا و قادر است تا ابد .
پس به این طریق ، بنده شاکر خدا باش تا امور عجیبه بر تو ظاهر گردد . و آنچه آنجناب فرموده : «بر هر شکری ، شکری لازم الی غیر النهایه» ، امری است ظاهر و مبین ، زیرا مذکور شد که : شکر هر نعمتی آن است که : بشناسی که آن از خداست و آن را درراه اطاعت او صرف کنی .
و شکی نیست که : این شناختن و صرف کردن نیز نعمتی است از خدا ، زیرا که : آنچهرا ما به اختیار خود میکنیم آن نیز از نعمتهای الهیه است
. چون جمیع اعضا و جوارح ماو قدرت و اراده ما و توفیق معرفت و سایر اموری که واسطه حرکات ماست ، بلکه خودحرکات ما از جانب خداوند - سبحانه - است .
پس شکر بر هر نعمتی ، نعمتی دیگر است از خدا که محتاج به شکری دیگر است کهبداند این شکر نیز نعمت الهیه است و به آن شاد شود . و این دانستن و شادی ، نعمتیدیگر است و شکری دیگر میخواهد . و همچنین الی غیر النهایه .
و ممکن نیست که : سلسله شکر در حالی به جایی رسد که دیگر شکری نخواهد . پسغایتشکر بنده ، آن است که : بداند از ادای حق شکر الهی عاجز است .
از دست و زبان که بر آید*** کز عهده شکرش به در آید
مروی است که : «خداوند - سبحانه - به موسی علیه السلام وحی فرستاد که : ایموسی ! حق شکر مرا به جای آور . عرض کرد : پروردگار ! چگونه شکر کنم تو را حقشکر تو و حال آنکه هیچ شکری نیست که به آن تو را شکر کنم مگر آنکه آن نیز نعمتتوست ؟ خطاب رسید که : ای موسی ! حال مرا شکر کردی که دانستی این هم از من است» . (1)
دانستی که : یکی از ارکان شکر ، صرف نعمت است در مصرفی که در آن رضای منعم است . پس بنابر این ، از برای بنده شاکر ، لابد است از شناختن چیزهایی که رضایالهی در آنها و محبوب او هستند . و دانستن اموری که
1) 22. کافی ، ج 2 ، ص 98 ، ح 27
مکروه و خلاف رضای او استتا متمکن از ادای شکر و ترک کفران بوده باشد .
و از برای شناختن اینها دو راه است : یکی عقل . و دیگری شرع . و لیکن عقل ، اگر چهتواند بعضی حکمتها و مصالح را از بعضی موجودات درک کند و همان حکمتهامقصود از خلق آنها ، و استعمال آنها در آن حکمتها محبوب الهی است ، اما آن را راهشناختن حکمتهای هر چیزی و جمیع حکمتها نیست ، زیرا جمیع اجزاء عالم ، از آسمانو ستارگان و حرکات و اتصالات آنها و عناصر اربع ، از : آتش و هوا و خاک و آب ودریاها و کوهها و باد و باران و معادن و حیوانات و نباتات ، و بالجمله هر ذره از ذراتعالم ، خالی نیست از حکمتهای بیشمار و مصالح بسیار . و بعضی از حکمتهای قلیلی ازآنها ظاهر و روشن است که هر کس اندک عقلی داشته باشد میفهمد . و بعضی دیگرخفی است که هر کس درک آن را نمیکند .
و لیکن ارباب علم ، و اهل تفکر در خلق سماوات و ارضین میتوانند آنها را فهمید .
اکثر آنها اموری است که به جز خالق آنها کسی راه به فهمیدن آنها ندارد . پس راهی که بهآن توان جمیع محبوبات الهی و مکروهات او را یافت و به واسطه آن به مرتبه شاکرانرسید و از کفران رهایی یافت طریقه شرع مقدس است ، زیرا آنچه جمیع رضای الهی درآن یا خلاف رضای او استبیان کرده . و از اولی ، به واجبات و مستحبات تعبیر کرده .
واز دومی ، به مکروهات و محرمات . پس هر که را اطلاع بر جمیع احکام شریعت در همهافعال خود نباشد متمکن از ادای حق شکر الهی نیست .
مذکور شد که : هر ذره از ذرات عالم ، متضمن مصالح و حکمتهای بسیار است کهباید به مقتضای آنها جاری باشند . پس بدان که : هر موجودی از موجودات عالم به غیر ازانسان ، از مجردات و مادیات و روحانیات و جسمانیات همه بر وفق حکمت جاری ، وجمیع اجزا و متعلقات آنها که بر مقتضای مصلحتی که مقصود از آنهاست مشتملاند .
و اما انسان چون محل امانت و اختیار و خود او را در بعضی امور تصرف و تدبیریدادهاند لهذا میشود اموری را که در دست او هستبر وفق حکمت و مقتضایمصلحتی که خواستهاند مصروف دارد تا شکر آنها را به جا آورده باشد . و بسا میشودکه : کفران آنها را کرده و در خلاف مصلحت و مطلوب ، آنها را استعمال نماید .
پس بر انسان لازم است که : سعی بلیغ نماید در دانستن مصالح و حکمت اموری که در دست اوست .
مثلا کسی که به دستخود دیگری را بزند کفران نعمت دست را نموده ، زیرا غرضاز خلقت دست ، دفع اذیت از خود و برداشتن چیزهای ضروریه است ، نه اذیت رسانیدنبه دیگران .
و هر که نظر به نامحرم کند نعمت چشم را کفران نموده .
و هر که طلا و نقره را حبس کند و ذخیره نماید ، کفران نعمتخدا را در آنها نموده ، زیرا مطلوب از
خلق آنها آن است که : بندگان به آنها منتفع گردند و تعدیل و مساوات درمعاوضه و معامله به واسطه آنها به عمل آید .
پس هر که آنها را حبس نماید کفران نعمتخدا را کرده و ظلم و ستم به آنها نموده .
و مانند کسی است که حاکم عادل مسلمین را در زندان نماید .
و کسی که به قدر ضرورت را در مایحتاج خود صرف ، و زاید را در راه خدا میانبندگان به نحو مقرر در شرع تقسیم نماید پس آنها را بر وفق حکمت مصروف ، و شکرآنها را به جا آورد .
و چون اکثر مردم از فهمیدن حکمتهای آنها غافل بودند . خدای - تعالی - خبر دادایشان را و فرمود :
«و الذین یکنزون الذهب و الفضة و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم» .
یعنی : «کسانی که طلا و نقره را جمع میکنند و آنها را ذخیره میسازند و در راه خداانفاق نمیکنند ، پس بشارت ده ایشان را به عذاب دردناک» . (1)
و از آنچه گفتیم معلوم شد که : هر که ظرف طلا و نقره سازد نیز کفران این دو نعمترا کرده ، زیرا آنها را بر وفق حکمت و مصلحت صرف نکرده است . و همچنین هر که باطلا و نقره ، معامله ربایی کند ظلم به آنها کرده ، زیرا غرض از خلق آنها آن است که : بهواسطه آنها تحصیل غیر آنها را کنند ، نه اینکه از خود آنها منتفع شوند .
و همچنین حکمت در خلق اطعمه آن
1) 23. توبه ، (سوره 9) ، آیه 34
است که : غذا و قوت مردم باشد پس مقتضایحکمت آنها آن است که : هر که از آنها بینیاز استبه دست اهل احتیاج برساند . و ازاین جهت در شریعت ، از احتکار و حبس اطعمه ، نهی وارد شده است . و همچنین در غیراینها .
و بر اینها قیاس کن جمیع اعمال و افعال و حرکات و سکنات خود را ، زیرا هر عملیکه از تو صادر میگردد یا شکر استیا کفران ، و واسطهای میان این دو نیست .
مثلا : اگر با دست راست «استنجا» (1)کنی کفران نعمت دست راست را کردهای ، زیراخداوند - سبحانه - دو دست را خلق کرده و یکی را اقوی آفریده و آن را افضل نموده .
و موافق حکمت و عدالت آن است که : اقوی و افضل را صرف افعال شریفه نمایی ، مثلبرداشتن قرآن و چیزی خوردن . واضعف را در امور پست ، چون ازاله نجاست و امثالآن استعمال کنی . پس هر که خلاف این را کند از عدل ، عدول کرده و حکمت را باطلنموده .
و همچنین اگر در هنگام قضای حاجت رو به قبله نشینی نعمتخدا را در وسعتعالم و خلق جهان کفران کردهای ، زیرا خدای - تعالی - عالم را وسعت داده و جهان راخلق نموده و بعضی از جهات را بر بعضی شرافت داده از برای اعمال شریفهای چون :
نماز و غسل و وضو و نشستن از برای ذکر ، نه از جهت افعال پست ، مثل : قضای حاجتو آب دهان انداختن و امثال اینها .
1) 24. موضع بول و غایط را با آب یا کلوخ پاک کردن .
و اگر کسی شاخه درخت را بدون حاجتی بشکند کفران نعمتخدا را در خلقدرخت و خلق دستخود کرده ، زیرا دست را از برای لغو و عبث نیافریده . و غرض ازخلق درخت آن است که : نمو کند و به مرتبهای که باید برسد [برسد] تا بندگان خدا از آنمنتفع گردند . پس شکستن آن پیش از آنکه به منتهای نمو برسد به جهت امری کهموجب انقطاع باشد مخالف حکمت آن است . ولی با وجود غرض صحیح ، شکستن آنجایز است ، زیرا درخت و حیوان را خداوند - سبحانه - فدای غرض انسان کرده وفرموده :
«و سخر لکم ما فی السموات و ما فی الارض جمیعا» . (1)
و مخفی نماند که : این افعال و اعمال که موجب کفران نعمت هستند بعضی باعثنقصان قرب به خدا و پستی منزلت میشوند . و بعضی دیگر بالمره آدمی را از حدودقرب الهی میرانند و به عالم بعد میکشانند و داخل افق شیاطین مینمایند . و از ینجهتبعضی را در زبان شرع ، مکروه و بعضی را حرام شمردهاند . و حقیقت امر آن استکه : همه آنها کفران نعمت و مخالف مصلحت و عدول از عدالتاند . و لیکن چونخطاب تکلیف ، شامل عوام نیز هست ، که درجه ایشان نزدیک به درجه چهار پایاناست . و ظلماتی بالاتر از ظلمتبسیاری از این اعمال که ظلمت میل به دنیا و رکون به آنو جهل و نادانی باشد ایشان را فرو گرفته . لهذا ظلمتبعضی از این اعمال در انسانچندان ظهوری نمیکند ، به این جهت آن را مکروه شمردهاند ،
1) 25. یعنی : و آنچه در آسمانها و زمین بود تمام را مسخر شما گردانید . جاثیه ، (سوره 45) ، آیه 13
زیرا معاصی و کفران نعمتهای الهی ظلمتهایی هستند که بعضی در جنب بعضی دیگر مضمحل است .
آیا نمیبینی که هرگاه بندهای شمشیر آقای خود را بیاذن او از غلاف کشیده و ازخانه بیرون آورد گاه است او را عتاب میکند . بلکه او را میزند به جهت این عمل . اماهرگاه به آن شمشیر یکی از فرزندان عزیز آقای خود را بکشد دیگر به جهتبیرونکشیدن شمشیر از غلاف بدون اذن ، اثری و حکمتی باقی نمیماند که به آن جهتعتاب کند .
و از این جهت است که : اهل بصیرت و معرفت جمیع مکروهات را بر خود حرام میدانند . و در جزئی چیزی از آداب که انبیا و اولیا ملاحظه مینمودهاند مسامحهنمیکنند .
حتی اینکه نقل شده است که : «یکی از نیکان را دیدند که گندمی تحصیل نموده و آنرا تصدق میکند از سبب آن پرسیدند . گفت : یک دفعه کفش پا میکردم سهوا ابتدا پایچپ را داخل کفش کردم خواستم تلافی آن را به تصدق کنم» .
چون شکر نعمت موقوف استبر شناختن آن ، در اینجا فی الجمله اشاره به بعضینعم الهیه میشود تا صاحب بصیرت را تفکر در سایر نعمتها آسان شود . پس میگوییمبدان که : «نعمت» ، عبارت است از : هر خیر و لذت و سعادتی ، بلکه هر مطلوبی . و آن بردو نوع است :
اول آنکه : آنچه لذاته مطلوب است ، نه به جهت تحصیل چیز دیگر ، یعنی : غرض ازآن ، وصول به مطلوبی دیگر نیست . و این نوع ، مخصوص به
لذات عالم آخرت است .
یعنی : لذت مشاهده جمال الهی و سعادت لقای او و سایر لذات بهشت از : بقایی که فناندارد . و شادی ای که غم با آن نیست . و علمی که جهل پیرامون آن نمیگردد . و غناییکه فقر از پی ندارد . و غیر اینها از آنچه هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و بههیچ خاطری خطور نکرده . و این نوع ، نعمتحقیقی و لذت واقعی است .
و از این جهتحضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «عیشی نیست مگر عیش آخرت» . (1)
دوم آنکه : وسیله خیر و لذتی دیگر میشود ، خواه به خودی خود هم مطلوب باشدیا نه . و آن بر چهار قسم است :
قسم اول : اخلاق فاضله و صفات حسنه ، - که در این کتاب مذکورند - و جامع همهچهار صفت ، علم و عفت و شجاعت و عدالت است . - چنانکه در اوایل کتابمذکور شد - . و آنها با وجود اینکه خود ، موجب لذت و بهجتاند وسیله رسیدن بهلذات حقیقیه اخرویه نیز هستند . و خود این اخلاق و صفات ، لذیذاند در دنیا و آخرت .
و نافعاند در هر دو عالم . و باعث راحتاند در هر دو سرای . و مستحسنانددر جمیع احوال .
و ضد آنها که صفات بد باشد مضر و موجب المند در هر دو نشاة . و این قسم ازنعمت ، نعمت است در دنیا و آخرت . و ادراک آن مخصوص به انسان است ، به
1) 26. جامع السعادات ، ج 3 ، ص 248
خلافسایر اقسام ، که در بعضی از آنها غیر انسان نیز با انسان شریک است . مثل لذت غلبه واستیلا ، که در بعضی حیوانات دیگر نیز یافت میشود . و مثل لذت شکم و فرج ، کهپستترین لذات است که همه حیوانات در آن شریکاند ، حتی کرم و حشرات .
قسم دوم : فضایلی که متعلق به بدن انسان است . و آن چهار چیز است : صحت وقوت و طول عمر و جمال . یعنی : خالی بودن از نقص و زیادتی و عیب و استقامتقامت و تناسب اعضا .
قسم سوم : نعمتهای دنیویه خارجه از بدن است ، که عبارت از : مال و جاه و اهل وقبیله است .
قسم چهارم : اسبابی که فی الجمله مناسبتی با اخلاق حسنه و فضایل ربانیه دارد ، کههدایت از جانب خدا و رشد او و تسدید و تایید از او باشد . و جمله این چهار قسماز نعمت ، بعضی به بعضی دیگر موقوف است . تا منتهی شود به سعادت حقیقیه که لذتآخرت باشد .
و نوع اول که نعمتهای عالم آخرت باشد که مطلوب حقیقی هستند تفصیل و اسبابآنها چیزی است که عقول ما از ادراک اندکی از آنها قاصر ، و قوه بشریه از شرح و بیانآن عاجز است .
و اما آن چهار قسم دیگر - همچنان که بیان شد - هر یک از آنها به چهار قسم منقسممیشود که مجموع شانزده قسم بوده باشد .
پس هر یک از آن شانزده قسم ، موقوف استبر اسباب بسیار ، و از
برای آن اسبابنیز اسباب بیشمار است تا منتهی شود به حضرت مسبب الاسباب . و کسی که اندک تفکرنماید میداند که : هر یک از این اسباب موقوف استبر اسباب و نعمتهای به هم پیوستهکه از شماره بیرون و از حد شرح و بیان افزون است .
مثلا : یکی از نعمتهایی که در مراتب اخیره واقع است نعمت صحت است ، و تحقق آن موقوف استبر نعمتها و سببهای بینهایت ، که یکی از آنها چیزی خوردن است . وآن موقوف استبر نعمتهای بسیار ، که شرح آن در قوه بشر نیست . و لیکن در اینجابعضی از نعمتهایی را که اکل بر آنها منوط استبر سبیل اجمال ذکر میکنیم تا متامل ، تتمه را بر آن قیاس نماید .
پس میگوییم : نعمت چیزی خوردن ، محتاج استبه فهمیدن غذا ، و میل و رغبتبهآن ، و اراده و عزم بر خوردن و بر تحصیل آن ، و بر یافتشدن غذایی که توان خورد ، وبه اصلاح آن و به اسبابی که آن را به هر شخصی برساند ، و بر قوت خائیدن و فرو بردن وهضم نمودن و دفع کردن ، و به سایر اعمالی که از قوای باطنیه صادر میشود تا جزء بدنگردد . و به ملائکه چند که موکلاند بر هر یک از این افعال مذکوره . و ما فی الجملهتفصیل این افعال را در چند فصل بیان مینماییم .
اموری که چیز خوردن بر آن موقوف است فهمیدن غذای خوردنی است ، به اینکه :
آن را بار دیگر خود ببیند و بچشد و ببوید
و لمس نماید ، یا تمیز بعضی از اوصاف آنرا که محتاج بر این امور استبکند . و موافق طبع را از مخالف ، امتیاز دهد . پس «نعمت اکل» ، محتاج استبه : قوه باصره و ذائقه و شامه و لامسه .
پس خداوند - سبحانه - این قوا را آفریده . و اسبابی که خلق این حواس موقوف استبر آنها بیحد و نهایت است . و متعرض بیان آنها شدن مقدور ما نیست .
و بعد از آنکه غذا را فهمید و نیک و بد آن را تمیز داد محتاج استبه قوه دیگر کهاوصاف غذایی را که فهمیده در خاطر خود ضبط کند که چون دوباره آن غذا حاضرشود بداند که : این همان غذایی است که موافق طبع یا مخالف آن است که سابق آن رافهمیده . که قوه حس مشترک است که خلق آن نیز به اسباب بینهایتی موقوف ، که شرحآنها در این مقام غیر مقدور است .
و اگر فهمیدن انسان منحصر بودی به حواس ظاهریه و حس مشترک ، مانند سایرحیوانات فهم او ناقص بودی . و ادراک او منحصر در چیز حاضر بودی . و راهی بهادراک عواقب امور نداشتی ، مانند بهایم . و از این جهت است که آنها هر چیزی که لذتحالی بخشد میخورند اگر چه کشنده آنها باشد . پس تمیز صلاح و عافیت و فساد آنموقوف به قوه دیگر بود .
پس حق - سبحانه و تعالی - از برای انسان قوه عاقله را آفرید که : به واسطه آن مضرتو عافیت و منفعت آنها را درک نماید
. و همچنین با آن ، درک کند کیفیت ترکیب اطعمه و پختن آنها و مهیا کردن اسباب آنها را . پس عاقل منتفع میشود از چیزی خوردن کهسبب صحت است . و این پستترین فایدههای آفریدن عقل است . و اسبابی که خلق عقلبر آنها موقوف است ، ادراک آنها در قوه بشر نیست . و این بیان قلیلی از نعمتهایی استکه در ادراک غذا ، آدمی را احتیاج به آنهاست .
چون نعمتهایی را که ادراک غذا بر آنها توقف دارد مجملا دانستی بدان که : ادراکغذا و فهمیدن آن مطلقا فایده نمیبخشد مادامی که خواهش به آن نباشد . و آدمی شوقو رغبتبه آن نداشته باشد . همچنان که بیمار طعام را میبیند و میداند که آن بهترینچیزهاست از برای او و لیکن چون رغبت او ساقط شده است از آن کناره میکند .
پس چیزی خوردن بعد از فهمیدن غذا ، به رغبت آن موقوف است . لهذا خدای - تعالی - گرسنگی را خلق کرده و بر انسان مسلط ساخت ، مثل طلبکاری که او رامضطرب سازد . و اگر این رغبت ، بعد از خوردن قدر ضرورت ، زایل نشدی هر آینهآدمی خوردی تا هلاک شدی . پس سیری و کراهت طبع از طعام را آفرید تا بعد ازخوردن قدر حاجت ، چیزی خوردن را ترک نماید .
و آدمی را مانند زرع قرار نداد که هرگاه آب در بیخ آن جاری باشد به خودمیکشد تا فاسد گردد . و از این جهت محتاج به شخصی است که گاهی آن را آب دهدو زمانی سد کند
.
و چون محض رغبت و خواهش ، بدون عزم و اراده برداشتن طعام ، و خوردن ، ثمرهنداشتحق - جل و علی - در آدمی اراده را آفرید .
و بسا باشد که محتاج به قوه غضبیه باشد تا کسی را که خواهد غذای او را بگیرد ازخود مندفع سازد . پس قوه غضب را در او خلق کرد . و هر یک از این گرسنگی و سیریو اراده و غضب ، بر اسباب بینهایت محتاج است . و چون مجرد فهمیدن غذا و گرسنگیو اراده غذا خوردن فایده ندارد مادامی که قدرت بر تحصیل غذا و بر داشتن آن نداشتهباشد پس اکل غذا موقوف استبر آلات و اعضایی که آدمی آن را طلب کند . و برجوارحی که آن را بردارد .
پس به این جهت پروردگار حکیم اعضایی از برای حیوانات آفرید که تو ظاهر آنهارا میبینی و از اسرار و حکمتهای آن غافل و بیخبری .
بعضی از آنها را به جهت طلب غذا خلق فرمود ، چون : دو پا از برای انسان ، وبال و پر از برای مرغان و چهار دست و پا از برای چهار پایان . و بعضی دیگر را به جهت دفع کسی که مانع از تحصیل غذا باشد آفرید . پس بعضیحیوانات را شاخ داد . و برخی را دندان عطا فرموده . و پارهای را چنگال ارزانی داشت . وبعضی دیگر را نیش کرامت کرد . و از برای انسان ، اسلحه آفرید .
و بعضی دیگر از اعضا را به جهتبر گرفتن غذا مقرر فرمود ، چون
: دست از برایانسان . و منقار از جهت مرغان . و دهان از برای سایر حیوانات ، - فسبحانه سبحانه جلشانه - . و از برای هر یک از این اعضا ، اسباب بینهایت و حکمتهای بیغایت است کهبیان آنها در قوه احدی نیست .
عمده آنچه چیزی خوردن بر آن موقوف است غذاهای خوردنی است . و در خلقآنها عجایب بسیار ، و اسباب بیشمار است ، که از حیز شرح بیرون . و اطعمهای کهخداوند رؤوف آفریده عدد آنها از حد و حصر افزون است . و ما همه را میگذاریم ودستبه یک دانه گندم میزنیم و اندکی از اسباب و حکمتهای آن را بیان میکنیم .
پس بدان که : حکیم علی الاطلاق ، در دانه گندم قوهای آفرید که مانند انسان غذایخود را که آب باشد به خود میکشد . پس نمو آن موقوف استبر اینکه : در زمینی باشدکه در آن باشد . و باید زمین سستی باشد که هوا در خلل و فرج آن داخل شود . پس اگرتخم آن را در زمین سختبریزند سبز نمیشود . و چون نمو آن به هوا موقوف بود و هوابه خودی خود به سوی آن حرکت نمینمود و در آن نفوذ نمیکرد لهذا باد را آفرید تاهوا را حرکت داده خواهی نخواهی آن را در گیاهها نفوذ دهد . و چون محض همین درنمو آن کافی نبود ، زیرا سرمای مفرط مانع از نمو کامل آن بود لهذا بهار و تابستان را خلقکرد تا به حرارت این دو فصل ، زرع و ثمر نمو نماید .
پس این
چهار سبب است که : نمو دانه گندم به آنها محتاج است . و چون سیر آبیزمین زراعت از آب دریاها و رودخانهها و چشمهها ، به کشیده شدن آن از نهرها وجویها موقوف بود ، اسباب همه را آفرید و ما یحتاج همه را خلق کرد . و چون بسیاری اززمینها بلند بود که آب چشمه و کاریز به آن نمینشست ، ابرهای آبکش را به وجود آوردو بادهای راننده را بر آنها گماشت تا آنها را به اطراف عالم بدوانند . و در اوقات خاصهبه قدر حاجت آبهای خود را به زمینها افشانند . و بر روی زمین کوههای بسیار قرار داد تاچشمههای آن را محافظت کنند که به تدریجبه قدر ضرورت بیرون آیند ، که اگر نهچنین بودی همه آبها به یک دفعه بر روی زمین جاری شدی ، و عالم را ویران وخراب ساختی . و نعمتهای الهی و حکمتهای غیر متناهی ، که در خلقت ابر و باد و باران و دریا وکوه هست از حد بیان خارج است .
و چون آب و زمین هر دو به حسب مزاج ، سرد بودند و ضروری بود در نموزراعت از حرارتی ، پس خداوند حکیم خورشید را آفرید و آن را با وجود دوری اززمین ، سبب حرارت گردانید تا به حرارت آن زراعات به سر حد کمال خود رسند . و درماه ، خاصیت ترطیب قرار داد تا به رطوبت آن ، میوهها از سختی و صلابتی که در ابتدادارند نرم شوند . و اینها پستترین حکمتهای خورشید و ماه است . و از برای ایشان فوایدو مصالح بینهایت
است ، که شرح آن متصور نیست . بلکه هر ستارهای که در آسماناست از برای فواید بیپایان خلق شده که تعداد آنها در قوه بشر نیست .
و از آنچه گفتیم به ظهور پیوست که : نمو زراعات و نباتات تمام نمیشود مگر بهآب و هوا و ماه و خورشید . و وجود تاثیر اینها موقوف بر وجود آسمانها و حرکاتآنها . و حرکات افلاک موقوف استبه ملائکه که آنها را برگردانند . و همچنین اسباببه هم پیوسته است تا منتهی به مسبب الاسباب گردد .
«خور» (1)و ماه و پروین ، برای تواند*** قنادیل سقف سرای تواند
و شکی نیست که : همه آنچه از زمین میروید و از حیوانات حاصل میشود خوردنآن ممکن نیست مگر به تصرفی در آن ، از جدا کردن لب آن از قشر . و پختن و پاککردن و ترکیب نمودن و غیر اینها . و اصلاح هر یک از اطعمه موقوف استبر افعال واعمال خاصی بیشمار . و چون بیان آن در هر غذایی به جایی منتهی نمیشود لهذا دستبه یک گرده نانی میزنی ، زیرا بیان جمیع آنچه یک گروه نان به آن موقوف استممکن نیست .
پس میگوییم : اول چیزی که این نان به آن موقوف است زمین است . بعد از آنافکندن تخم در آن . بعد از آن ، گاوی که آن را شیار کند ، و آلات شیار . سپس پاککردن زمین از خس و خار ، و آن را آب دادن در اوقات خاصه تا دانه آن بسته گردد .
آنگاه محتاج استبه درویدن و
1) 27. مخفف خورشید
دسته کردن و پاک کردن و صاف نمودن . و چون اینامور به انجام رسید ضروری است آرد کردن آن و خمیر نمودن و پختن .
و نظر کن در شماره این افعال و متذکر شو سایر اعمالی را که مذکور نشده است . و به خاطر آور عدد اشخاصی که متوجه این امور میگردند . و آلاتی که در تمام این امورضروری است از چوب و آهن و سنگ و غیر اینها .
و تامل کن در افعال و اعمال اهل صنعت در ساختن آلات زراعت و درو کردن وگندم پاک کردن و آسیا ساختن و خمیر کردن و نان پختن . و احتیاج هر کدام بهآلات بیحد است .
و بعد از اینها دیده بصیرت بگشا و ببین که : خداوند عالم چگونه الفت میان اهلهمه این صنعتها افکنده و انس و محبت میان ایشان قرار داده تا در یک جا جمع شوند وشهرها و دهها برپا کنند . و خانههای خود را در جوار یکدیگر ترتیب دهند . و بازارها وکاروانسراها بنا نهند ، تا از یکدیگر منتفع شوند .
و اگر چون وحوش ، طبع ایشان از یکدیگر متنفر ، و آرای ایشان متفرق بودی ، سلسلهجمعیت ایشان انجام نپذیرفتی . و امر معیشت ایشان منتظم نگردیدی . و چون در جبلتایشان عداوت و کینه و حسد و طمع و انحراف از طریق حق حاصل است و به این جهتبسا بودی که به واسطه اغراض و هواهای خود در مقام ایذای یکدیگر بر میآمدند و بهتدریج منجر به دوری و منافرت ، که باعثخرابی بلاد است میشد
.
پس خداوندگار ، پیغمبران صاحب شوکت را با کتاب و شریعتبه میان ایشان فرستادتا رفع نزاع از میان ایشان نماید .
و اوصیا را جانشین پیغمبر گردانید تا نشر شرایع ایشان را کند .
و علما را ورثه ایشان ساخت تا در مدتهای طولانی شریعت ایشان را محافظت نماید .
و پادشاهان ذو الاقتدار را بر انگیزانید تا قهرا و جبرا مردم را بر شریعت آنها بدارند . وهر که اراده تخلف نماید او را سیاست کنند . و هیبت و خوف پادشاهان را در دل مردمافکند تا سر از اطاعت ایشان نپیچند .
پس آبادانی شهرها و ولایتها به صلاح حال رعایا و زراع و اهل حرفت و صناعت وتجارت موقوف ، و اصلاح ایشان به سلاطین است . و اصلاح سلاطین به علما . و اصلاحعلما به انبیا . و اصلاح انبیا به ملائکه . و اصلاح ملائکه به ملائکه بالاتر . و همچنین تامنتهی گردد به حضرت ربوبیت ، که سرچشمه هر انتظام و مشرق هر حسن و جمال است .
و از آنچه گفتیم معلوم شد که : هر که تفتیش نماید میداند که : امر یک گرده ناناصلاح نمیپذیرد مگر به واسطه عمل چندین هزار هزار ملائکه و اهل صنعت ازآدمیان . و چون جمیع اطعمه در هر مکانی به وجود نمیآمد . و جمیع آلات ضروریهاز برای اصلاح طعامی در یک شهر یافت نمیشد ، زیرا از برای وجود هر یک شرایطیبود که : ممکن نبود در همه اماکن میسر گردد . و بندگان در روی بسیط زمین متفرق و منتشر بودند
و از هر طایفه بسیاری از آنچه به آن محتاجاند دور بود ، بلکه بیابانها ودریاها و کوههای عظیمه فاصله بود . لهذا خداوند حکیم حرص مال و شوق سود را برارباب تجارت مسلط ساخت . و ایشان را مسخر گردانید تا متحمل زحمتها و محنتهاگردند . و سفرهای دور و دراز کنند . و سرما و گرما را بر خود قرار دهند . و بیابانها ودریاها را قطع نمایند ، و ما یحتاج مردمان را از مشرق تا به مغرب و از مغرب تا به مشرقنقل کنند . و چون پیاده رفتن در قوه ایشان نبود و بار بر دوش کشیدن ایشان را میسر نه ، پس حیوانات بارکش را آفرید و ایشان را مسخر انسان گردانید تا متحمل بارهای گرانایشان شده و تن به زیر احمال و اثقال ایشان داده و بر گرسنگی و تشنگی صبر نموده وبارهای ایشان را به مقصد میرسانند . و کیفیتساختن کشتیها را به ایشان تعلیم نمود . وباد موافق را امر فرمود تا آنها را به سلامت از دریاهای هولناک به ساحل رسانند .
چون محض وجود غذا و حضور آن و اصلاح آن فایده نمیبخشد ، مادامی کهخورده نمیشد و جزو بدن نمیگردید . و این موقوف بود بر اعمال بسیار و اسباببیشمار از خائیدن و فرو بردن و هضم در معده و در جگر و دفع فضلات آن و غیراینها از افعالی که هر یک به اسباب بسیار موقوف بود . لهذا خدای - تعالی - همه را بهحکمتبالغه چنانچه شاید و باید خلق کرد . - همچنان که اندکی از آنها در اوایل
کتابمذکور شد - و چون همه این اعمال از ملائکه موکلین به آنها صادر میگردد در اینجا بهنمونهای از خلق ملائکه اشاره میکنیم .
پس میگوییم : طبقات ملائکه از کثرت نه به حدی است که : تصور تفصیلی یا اجمالیآنها ممکن باشد ، و ایشان را اصناف بسیار و طبقات بیشمار است . یک صنف از آنهاملائکه زمین ، و صنفی دیگر ملائکه هوا . و از آن جمله طبقه ملائکه آسمانهاست ، وملائکه حمله عرش عظیم ، و طبقه ملائکه مسلسلین ، و ملائکه مهیمین ، و ملائکهبهشت ، و موکلین دوزخ و غیر اینها (1)از طبقاتی که نه اسم ایشان را شنیدهایم و نه از شغلایشان خبر داریم . و به جز خالق ایشان ، احاطه به ایشان نکرده است . و هر عملی ازاعمال ، چه در آسمان و چه در زمین خالی نیست از ملکی یا ملائکهای چند که به آنموکل هستند . مثلا : چیزی خوردن - که کلام ما در آن است - محتاج استبه این قدر ازفرشتگان که تعداد و بیان آنها را نمیتوان نمود .
از جمله آنکه : بعد از آنکه غذا را به دهان نهادی و خائیدی و فرو بردی ، هضم آنو مستحیل شدن به خون و گوشت و استخوان ، موقوف استبه عمل ملائکه بسیار ، زیرامعلوم است که : غذا و خون گوشت ، جسمی هستند که : نه قدرتی دارند و نه شعوری ونه اختیاری و نه ادراکی تا آنکه به خودی خود مبدل شوند و از حالی به حالی بگردند .
همچنان که گندم به خودی
1) 28. جهت اطلاع از اصناف ملائکه مراجعه شود به : دعای سوم صحیفه سجادیه و منهاج البراعة ، ج 2 ، ص 5
خود آرد ، و خمیر نان نمیشود ، بلکه محتاج به اهل صنایعیچند هست که ایشان کارکنان ظاهری هستند و اهل صنعتباطن ، فرشتگاناند .
پس از فرو بردن غذا تا اینکه خون شود لا بد است از ملائکهای چند که آن را ازحالاتی به حالاتی دیگر بگردانند .
و بعد از آنکه خون شد تا جزو بدن گردد محتاج به هفت ملک است ، زیرا که ناچاراست از ملکی که : خون را به جوار گوشت رساند ، چون خون به خودی خود حرکتنمیکند و به بالا میل نمینماید .
و ملکی دیگر میخواهد که : آن را در جوار گوشت نگاهدارد که از آنجا دور نگردد .
و ملک سیم باید که : صورت خون را از او بگیرد .
و چهارم باید که : تا هیئت گوشت و استخوان را به او پوشاند .
و پنجم ضروری است که : تا قدر زاید آن را به رگها دفع کند .
ششم باید که : تا آنچه را که گوشتشده به گوشتسابق بچسباند . و آنچه را استخوانشده به استخوان متصل سازد . و آنچه رگ و پی شده به آنها منضم نماید .
هفتم باید که : تا ملاحظه مقدار لازم را کند و به هر عضوی آنچه مناسب ولایق است رساند .
پس غذای بینی را به قدر لایق آن دهد . و غذای ران را به قدر مناسب آن . و اگرگوشتی که مناسب ران است در بینی جمع شدی خلقت آدمی فاسد گشتی . بلکه بایدملکی باشد که بداند که
: پلک چشم به آن نازکی چه قدر میخواهد . و ران به آن قطر ، چه قدر . و حدقه به آن صفا چه چیز میخواهد . و استخوان به آن صلابت چه چیز . وغذای بدن را به موافق عدل قسمت کند . و این ملائکه از جانب خداوند یکتا موکل به اینافعالاند و در کار تو مشغولاند . و تو گاهی در خواب و استراحتی و زمانی دربطالت و غفلت .
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند*** تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
بلکه بر هر جزئی از اجزاء ، بدن ، ملائکه بسیاری موکلاند . و مدد این ملائکه و سایرملائکه زمین و هوا از ملائکه آسمانهاستبر ترتیبی خاص . و مدد ملائکه آسمانها از حمله عرش است . و تایید و توفیق و هدایت جمیع ایشان از حضرت مهیمن قدوس استکه متفرد استبه ملک و ملکوت و عزت و جبروت . و هر که خواهد کثرت ملائکهموکلین به آسمانها و زمینها و نباتات و حیوانات و ابرها و بادها و دریاها و بارانها وکوهها و غیر اینها را بداند ملاحظه اخباری را که از ائمه طاهرین - علیهم السلام - در اینباب رسیده بنماید .
و چنانچه مذکور شد لابد است که : هر عملی از این اعمال به ملکی جداگانه مفوضباشد . و ممکن نیست که همه این اعمال ، رجوع به یک ملک باشد ، زیرا ملک مانندانسان نیست که در آن ترکیب و تخلیط باشد ، و از اجزای متضاده مرکب بوده باشد ، بلکهوحدانی
الصفة است که از او جز یک فعل سر نمیتواند زد .
چنان که خدای - تعالی - به آن اشاره فرموده است :
«و ما منا الا له مقام معلوم» .
یعنی :
«هیچ یک از ما نیست مگر او را مقامی معین و امری مشخص است» . (1)
و از این جهت میان فرشتگان ، حسد و عدوان نیست . و مثال ایشان در تعیین مرتبه هریک مثل حواس پنجگانه است که هیچ یک حسد به شغل دیگری نمیبرند و به شغل اونمیپردازند . و از این جهت است که : ایشان مانند آدمیان نیستند که گاهی اعتخداکنند و زمانی عصیان او نمایند ، بلکه بر طاعت ، مجبول ، و معصیت در حق ایشان متصورنیست . و هر کدام از ایشان را طاعتخاصی و عبادت مخصوصی است .
پس راکع ایشان همیشه راکع ، و ساجدشان پیوسته ساجد . نه در افعال ایشاناختلافی ، و نه از برای ایشان در عبادت و طاعتسستی و کسالتی . و چون فی الجمله عددملائکه ارضیه که همین موکل بعضی از افعال یک لقمه غذا خوردن و سایر اعمال باطنیهو ظاهریه خود را دانستی ، بعد از آن بر اینها بر سبیل اجمال قیاس کن سایر صنایع الهیه وافعال ربوبیه را ، که در همه عوالم پروردگار از جبروت و ملکوت و عالم ملک وشهادت از آسمانها و زمینها و آنچه در بالا و زیر و ما بین آنهاست . و یقین بدان که : عددملائکه موکلین به آنها از نهایتبیرون است .
و از آنچه مذکور شد که :
1) 29. صافات ، (سوره 37) ، آیه 164
هر نعمتی بر نعمتهای غیر متناهیه بلکه بر اکثر نعمتهایی کهخدا آفریده موقوف است ، ظاهر میشود که : هر که کفران یک نعمت را کند کفران هرنعمت را که موجود است کرده . مثلا اگر کسی به غیر محرمی نظر کند ، به گشودن چشم ، کفران نعمت پلکها نموده . و چون چشم و پلک وابسته به سر است و خود سر وابسته بهجمیع بدن است و قوام بدن موقوف به غذاست و وجود غذا موقوف به آب و زمین وهوا و باد و ابر و باران و خورشید و ماه است و تحقق اینها موقوف به آسمانها ، و حرکت آسمانها موقوف و محتاج به فرشتگان است و همه اینها مانند یک شخصاند که بعضی بهبعضی دیگر وابسته است . پس این چنین کسی کفران هر نعمتی که موجود است از ثری تاثریا کرده خواهد بود . و در این هنگام ، هیچ نبات و جماد و حیوان و آب و زمین و هواو ستاره و فلک و ملکی نخواهد بود مگر اینکه بر او لعنت میکنند .
و از این جهت است که : در اخبار وارد شده است که : «ملائکه ، لعنتبر گناهکاران میکنند» . (1)
و رسیده است که : «هر چیزی حتی ماهیان دریا از برای عالم ، استغفار میکنند» . (2)
و چون آنچه را اشاره به آن شد دانستی ، تامل کن که : آیا از برای احدی ممکن استکه از عهده شکر پروردگار خود برآید ؟ و چگونه این ممکن میشود ؟ و حال آنکه درهر چشم بر هم زدنی از برای هر
بندهای نعمتهای بسیار بیرون از حد و شمار است .
از آن جمله : «هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر میآید مفرحذات . پس در هر نفسی دو نعمت موجود ، و بر هر نعمتی شکری واجب» .
و هر شبانه روزی بیست و چهار ساعت ، و هر ساعتی ظرف نزدیک هزار نفس است .
پس در هر ساعتی هزار شکر به همین جهت لازم است . و چون این را ملاحظه نمایی وسایر نعمتها را به نظر در آوری میدانی که : در هر روزی در هر جزئی از اجزاء بدن توچندین هزار هزار نعمتحاصل .
«و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها» .
یعنی : «اگر بخواهید نعمتهای خدا را بشماریدنمیتوانید» . (1)
گر سر هر موی من یابد زبان*** شکرهای تو نیاید در بیان
موسی بن عمران گفت : «الهی ! چگونه شکر تو را کنم و حال اینکه از برای تو بر مندر هر موی جسد من دو نعمت است : یکی آنکه بیخ آن را نرم ساختی و دیگر آنکهآن را خوشبو گردانیدی» . (2)
بدان که : سبب تقصیر اکثر مردم در شکر گزاری حضرت باری - تعالی - یا کمیمعرفت ایشان استبه اینکه همه نعمتها از خداوند - سبحانه - است . یا کمی معرفتشان به اقسام نعمتها و افراد آنها . یا از جهت جهل ایشان استبه حقیقتشکر . و گمانشان بهاینکه : حقیقتشکر ، گفتن «الحمد لله» یا «الشکر لله» استیا از راه غفلت و بیالتفاتیاست که : به فکر ادای شکر منعم خود
نمیافتند . یا بعضی چیزها را به سبب عموم آن ازبرای هر کس و الفت و عادت به آن ، آن را نعمت نمیشمارند . چنانکه میبینیم که : اگر ازشکر نعمت هوا که : باعث تنفس ، و زمین که : محل آرام است غافلاند . و صحت چشم وگوش خود را نعمت نمیشمارند ، و اگر ساعتی راه نفس ایشان قطع شود و بعد به راحتافتند یا چشم یکی از آنها کور شود و بعد بینا گردد بسا باشد که در مقام شکر آنهابرآیند . و این از غایت نادانی است ، زیرا شکر چنین شخصی موقوف بر زوال نعمت ورسیدن به آن است ثانیا . و حال اینکه نعمت دائمی به شکر کردن سزاوارتر است .
و کسی که تامل کند میداند که : نعمتخدا در شربت آبی در حالت تشنگی بهتراست از مملکت همه روی زمین .
همچنان که منقول است که : «بعضی از علما بر یکی از پادشاهان وارد شد در وقتی کهدر دست او کوزه آبی بود و میخواستبیاشامد ، پس به آن عالم گفت که : مرا موعظهایفرمای .
گفت : اگر این شربت آب را از تو بازگیرند و به تو ندهند مگر آنکه دربهای آن همهملک تو را از تو بگیرند تو چه خواهی کرد ؟ گفت : ملک خود را میدهم .
گفت : پس چگونه شاد میشوی به ملکی که قیمتیک جرعه آبی بیش نیست ؟ » . (1)
و اگر از برای کسی از نعمتهای خدا هیچ چیز به غیر از امنیت و صحت و قوت نباشدهر آینه
1) 34. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 219 . و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 108 .
نعمتبر او عظیم است و از عهده شکر آن بر نمیآید .
و اگر در سراپای احوال مردم نظر کنی میبینی که از این سه نعمت ، غافل ، و فکرایشان در چیزهای دیگر است که وبال ایشان است . بلکه حقیقت آن است که : اگر از برایکسی به غیر از نعمت ایمان ، هیچ چیز دیگر نباشد باید عمر خود را به شکر ، صرف نماید .
و نعمتخدا را بر خود کامل بداند . بلکه عاقل باید بجز معرفتخدای و ایمان بهاو شاد نگردد .
و از علما و ارباب معرفت کسانی هستند که : اگر جمیع آنچه در تحت تصرف همهپادشاهان روی زمین است از حشم و خدم و خزانه و اموال و ممالک مشارق و مغارببه او بدهند به ازای آنکه یک جزء از صد جزء علم و معرفت او را بگیرندراضی نمیشود .
طریقه تحصیل شکر گزاری به چند امر است :
اول : معرفت و تفکر در صنایع الهیه و انواع نعمتهای ظاهریه و باطنیه او .
دوم : نظر کردن به پستتر از خود در امور متعلقه به دنیا ، و به بالاتر از خود در امر دین .
سیم اینکه : مردگان و اهل گورستان را به نظر در آورد و متذکر این گردد که نهایتمطلب ایشان آن است که : آنها را به دنیا برگردانند تا در اینجا متحمل ریاضت و مشقتعبادات گردند تا از عذاب آخرت مستخلص یا ثواب ایشان مضاعف گردد . پس خود رااز ایشان فرض کند و چنان تصور نماید که : مطلب او
بر آمده و دوباره به دنیارجوع نموده .
پس عمر خود را صرف اموری کند که : مردگان به جهت آنها طالب عودبه دنیا هستند .
چهارم : یاد نماید آنچه را که بر او روی داده از مصایب عظیمه و مرضهای مهلکهکه امید نجات از آنها نداشت . پس چنان فرض کند که : هلاک شده و حیات حال ، وخلاصی از آن بلیه را غنیمتشمارد و شکر خدای را به جاآورد . و از آنچه بر او واردمیشود محزون و متالم نگردد .
پنجم : هر مصیبت و بلایی از بلاهای دنیا که بر او وارد شود شکر کند که مصیبتیبالاتر از آن به او نرسیده ، و بر اینکه بلایی به دین او وارد نشده .
چنانکه منقول است که : «مردی به بعضی از نیکان گفت که : دزد به خانه من در آمدو متاع مرا برگرفت . گفت : شکر خدا کن اگر به جای آن دزد ، شیطان به خانه تو میآمد وایمان تو را فاسد میکرد چه میکردی ؟ » . (1)
و نیز هر مصیبتی که در دنیا به او میرسد عقوبت گناهی است که از او صادر شده .
پس شکر بر آن لازم است ، زیرا بعد از آنکه در دنیا عقوبت گناه به او رسید ازعقوبت اخروی نجات مییابد .
چنانکه از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «هرگاه بنده گناهیکند پس سختی یا بلایی در دنیا به او برسد ، خدا از آن کریمتر است که دوباره او راعذاب کند» . (2)
س باید شکر کند که از عقوبت آن گناه فارغ شده .
و نیز شکی نیست که : هر بلایی که به کسی میرسد سر نوشت او بوده و البته به اومیرسد . پس باید شکر کند که : آمد و گذشت و از او خلاص گردید .
و نیز هر مصیبت و بلایی را اجر و ثوابی در مقابل است که به اضعاف مضاعف از آنبلا بیشتر است . - چنان که بعد از این مذکور خواهد شد - . پس شکر کند که : مصیبتاندک را متحمل شد و به اجر عظیم رسید .
و نیز هر مصیبتی که به آدمی میرسد محبت دنیا را از دل او کم میکند . و میل وعلاقه به آن را اندک میسازد . و شوق به آخرت و لقای حضرت باری را زیادمیگرداند ، زیرا شکی نیست که : اگر همه امور دنیای آدمی بر وفق مراد او بود سبب انساو به دنیا میگردد ، و دنیا مانند بهشت او میشود . پس در وقت مرگ ، حسرت او عظیم ، و الم او بینهایت میگردد . و چون مصائب دنیویه بر آدمی نازل شود دل او از دنیا سردمیشود . و دنیا بر او چون زندان میگردد ، و طلب خلاص از آن را مینماید . و این ، یکیاز اسباب نجات آدمی است . پس شکر بر چیزی که باعث آن میشود لازم است .
و هان ، تا نگویی که : چگونه شکر بر بلا و مصیبت متصور است و حال اینکه : لازمهشکر ، فرح و شادی استبر
آنچه شکر آن کرده میشود . و لازمه مصیبت ، الم و اندوهاست ، زیرا که میشود امری از راهی سبب الم و حزن باشد و از راهی دیگر باعث فرح وشادی . مانند حجامتی که آدمی از برای دفع ضرر میکند .
و بدان که : با وجود آنچه مذکور شد از فضیلتبلای دنیا و باعثشدن از برایسعادت ابدیه ، چنان نیست که : بلا و مصیبت از برای همه کس بهتر از عافیتباشد . پسنباید کسی از خدا طلب مصیبت و بلا کند .
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله پیوسته به خدا پناه میجست از بلای دنیا وآخرت . و او و سایر انبیا و اوصیا ، نیکویی دنیا و آخرت را از خدا میطلبیدند ومیگفتند : «ربنا اتنا فی الدنیا حسنة و فی الاخرة حسنة» . (1)
و از شماتت اعداء و بدی قضا ، پناه میگرفتند به خدا . (2)
و پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمود : «از خدا عافیت را طلب کنید که به غیر ازمعرفت و یقین هیچ چیز افضل از عافیت نیست» . (3)
و آنچه از بعضی از عرفا نقل شده که : از خدا مصیبت و بلا سؤال میکردند ، همچنان که «سمنون محب» گفته :
و لیس لی فی سواک حظ*** فکیفما شئت فاختبرنی
یعنی : مرا لذتی در غیر تو نیست ، پس هر نوع که خواهی مرا آزمایش کن . از راه غلبهمحبت و شوق است ، زیرا کثرت محبتبسا باشد که به گمان میاندازد که : بلا را طالباست و لیکن حقیقت ندارد
.
آری ، هر که از جام محبت جرعهای کشید مستی از برای او حاصل میشود . وسخنان مستان را چندان حقیقتی نیست .
پس هر چه از این قبیل کلام شنوی سخنان عاشقان است که از فرط محبت صادرشده . و شنیدن کلام عاشقان اگر چه لذتی بخشد و لیکن اعتماد را نشاید .
و منقول است که : «سمنون بعد از آنکه شعر مذکور را گفت مبتلا به درد دل شد بهشدتی هر چه تمامتر . پس فریاد میزد و جزع میکرد و از خدا عافیت میطلبید . و بر درمکتب خانهها میرفت و به کودکان میگفت : دعا کنید از برای دروغگوی خود» . (1)
بلی هرگاه صاحب نفس قوی باشد که در قوت نفس به مرتبه قصوی رسیده و اعلیمرتبه صبر و شکر از برای او حاصل شده باشد و بلاهای دنیویه ، او را از فکر و ذکر وحضور قلب و انس به خدا و طاعت و عبادت باز ندارد و باعث نقصان دوستی او ازبرای خدا نشود بلا در بعضی از اوقات از برای او بهتر است ، زیرا اهل بلا را در عالمآخرت درجات رفیعه و منازل منیعه است که مخصوص اهل مصیبت و بلاست و بدونآن رسیدن به آن میسر نه .
و از این جهتبود که اعاظم بنی نوع انسان از انبیا و اولیا پیوسته به انواع مصائبمبتلا بودند .
و به این سبب وارد شده است که : «اعظم بلاها موکل انبیا و اولیا است . و بعد از ایشانهر که مرتبه او بیشتر ، مصیبت او افزونتر است» . (2)
پس بنابر این ، اصلح به حال مردمان از جهتبلا و عافیتبه اختلاف حالات ایشانمختلف میشود .
و مؤید این مطلب است آنچه در بسیاری از اخبار وارد شده است که : «آنچه برمؤمن وارد میشود از بلا ، یا عافیت ، یا نعمت ، یا محنت ، خیر و صلاح او است» . (1)
و در بعضی از اخبار قدسیه رسیده است که : «بعضی از بندگان من صلاح ایشان نیست مگر فقر و مرض ، پس من هم همان را به ایشان عطا میکنم . و بعضی را صلاح نیستمگر صحت و غنا ، پس من آن را به ایشان میدهم» . (2)
و آن عبارت است از : رها کردن عنان خود در مصیبت و بلا به فریاد کشیدن و آه وناله کردن و جامه دریدن و بر خود زدن . بلکه داخل جزع است دلتنگ شدن درمصائب و ملول گشتن و پریشان شدن خاطر و عبوس کردن .
و سبب کلی آن ضعف نفس است . و این صفت ، از جمله مهلکات عظیمه است ، زیرا آن در حقیقت انکار بر قضای خدا و اکراه از حکم و فعل اوست .
و از این جهتسید رسل صلی الله علیه و آله فرمود که : «تمام محنت در وقتبلا ، جزع کردن است» . (3)
و فرمود که : «اجر عظیم با بلای عظیم است و چون خدا قومی را دوست دارد ایشانرا مبتلا میسازد . پس هر که راضی شد ، رضای خدا از برای او است و هر که غضبناکگردید غضب خدا از برای او
است» . (1)
و در حدیث قدسی وارد است که : «هر که راضی نگردد به قضای من و شکر نکند برنعمتهای من و صبر نکند بر بلای من ، پس پروردگاری بجوید سوای من» . (2)
مروی است که : «چون حضرت زکریا از کفار فرار نمود و در میان درختی پنهانشد ، کفار مطلع شده به تعلیم شیطان ، اره دو سر ساختند و بر بلای درخت نهاده کشیدندتا اره به فرق همایون زکریا رسید ، بیاختیار ناله از او سر زد پس وحی الهی به زکریارسید که : اگر یک ناله دیگر از تو بلند شود نام تو را از دیوان انبیا محو میسازم . پسزکریا دم درکشید و دندان بر جگر نهاد تا او را به دو نیم کردند» . (3)
گفتمش : این قدر آزار دل زار مکن*** گفت : اگر یار منی شکوه ز آزار مکن
گفتم : از درد دل خویش به جانم چه کنم*** گفت : تا جان بودت درد دل اظهار مکن
از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «صبر ، آشکار میکند آنچه در باطن بندگان است از نور و صفا . و جزع ، ظاهر میکند آنچه در بواطن ایشاناست از ظلمت و وحشت . و صبر ، صفتی است که : هر کسی ادعای آن را میکند ، وثبات نمیکند در نزد آن مگر بندگان خاص خدا . و جزع ، چیزی است که هر کس انکارآن را مینماید ، و منافقین به آن متصفاند» . (4)
ضد صفت «جزع» «صبر» است . و آن عبارت است
از : ثبات نفس و اطمینان آن ، و مضطرب نگشتن آن در بلایا و مصائب ، و مقاومت کردن با حوادث و شداید ، بهنحوی که : سینه او تنگ نشود . و خاطر او پریشان نگردد . و گشادگی و طمانینه که پیشاز حدوث آن واقعه است زوال نپذیرد . پس زبان خود را از شکایت نگاهدارد . واعضای خود را از حرکات ناهنجار محافظت کند . و این صبر در شداید است که ضد آنجزع است .
و از برای صبر ، اقسام دیگر نیز هست . مثل : صبر در معارک و جنگها که از افرادشجاعت است . و صبر در حال غضب ، که حلم است . و صبر در مشقت طاعت و عبادت .
و صبر بر مقتضیات شهوت . و صبر بر زهد در دنیا ، و غیر اینها .
و از این ظاهر میگردد که : اکثر اخلاق ، داخل صبر است .
و از این جهتبود که : چون از حضرت رسول صلی الله علیه و آله از ایمان سؤالکردند ، فرمود که : «آن صبر است» . (1)
و مطلق صبر ، عبارت است از : مقاومت کردن نفس با هوا و هوس خود . و ثبات قوهعاقله ، که باعث دین است در مقابل قوه شهویه ، که باعث هوا و هوس است ، زیرا پیوستهمیان این دو جنگ و نزاع قائم ، و حرب و جدال واقع است . و دل آدمی میدان محاربهآنها است . و مدد باعث دین ، از ملائکه است که لشکر الهی هستند .
1) 6. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 107 . و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 54
و مدد باعثهوا و هوس ، از شیاطین است .
پس اگر قوه عاقله ثبات قدم ورزید تا به امداد ملائکه بر قوه شهویه غالب گشت و براین حال باقی ماند ، غلبه با لشکر خداست ، و صاحب آن داخل در زمره صابرین است .
و اگر قوه عاقله مقهور شد و باعث هوا و هوس به امداد شیاطین غلبه نمودند ، صاحبآن به سپاه شیاطین ملحق میگردد .
پس اگر غلبه از طرف عقل باشد و چنان مستقل باشد که بالکلیه لشکر شیطان رامخذول گرداند که دیگر از برای ایشان قوه نزاع نماند در این وقت نفس در مقاماطمینان مستقر میشود . و از پس پردههای جمال مطلق به خطاب مستطاب :
«یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة» (1)
سرافراز میگردد .
و اگر غلبه با حزب شیطان باشد و چنان لشکر الهی را مغلوب سازند که دیگر قوهمقاومت از برای او نماند . و از برای ایشان در جد و اجتهاد مایوسی حاصل گردد ، دراین هنگام نفس شریفه قدسی را که سر الهی و امانتخدایی استبه لشکر شیطان تسلیممیکند . مانند کسی که عزیزترین فرزندان خود را که به جمیع کمالات آراسته باشد بهدستخود تسلیم دشمنان کافر نماید تا او را در مقابل او مانند گوسفند ذبح کنند و درحضور او به آتش بسوزانند .
بلکه به چندین مراتب ، حال او از چنین شخصی بدتر خواهد بود . و اگر هیچ طرف ، غالب نگردد بلکه نزاع میان ایشان قائم باشد ، گاهی غلبه از این طرف باشد و زمانی ازآن
1) 7. یعنی : ای نفس قدسی مطمئن و دل آرام امروز به حضور ، پروردگارت باز آی که تو خشنود و او راضی (از اعمال) توست . فجر ، (سوره 89) آیه ، 28- 27 .
طرف چنین نفسی هنوز در مقام مجاهده است . و باید امیدوار به لطف پروردگارباشد . چنانچه خدای - تعالی - میفرماید :
«خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا عسی الله ان یتوب علیهم» .
یعنی : «اعمال نیک و بد رابه هم سرشتهاند و شاید خدا ایشان را به سوی خود بازگرداند» . (1)
و مخفی نماند که : باعث صبر در بلایا و محن چند چیز میشود :
اول : اظهار قوت نفس و اطمینان دل در نزد مردم تا در نزد ایشان پسندیدهو قوی دل محسوب شود .
همچنان که منقول است که : «معاویه در مرض موت خود اظهار بشاشت و خرمیمینمود . و از شکایت و ناله احتراز میکرد و میگفت :
و تجلدی للشامتین اریهم*** انی لریب الدهر لا اتضعضع
یعنی : جرات و مردانگی من از برای شماتت کنندگان از آن است که : به ایشانبنمایم که من از حوادث روزگار متزلزل نمیگردم . (2)
و این مرتبه صبر عوام است ، که همین ظاهر حیات دنیا را میشناسند و از عالمآخرت غافلاند .
دوم : توقع ثواب و رحمت ، و امید وصول به درجات رفیعه در خانه آخرت . و اینصبر طایفه زهاد و پرهیزکاران است . و اشاره به این صبر است که فرمودهاند : «انمایوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب» .
خلاصه معنی آنکه : «اجر صبر کنندگان ، بیحساب بهایشان عطا کرده میشود» . (3)
سوم : بهجت و لذت یافتن به آنچه از جانب خدا وارد میشود ، زیرا هر چه ازدوست میرسد مطلوب است
. و دوست ، مشتاق التفات دوست است ، و از آن لذتمییابد . و اگر چه به امتحان کردن به بلا و ستم باشد .
عاشقم بر رنجخویش و درد خویش*** بهر خشنودی شاه فرد خویش
و این صبر اهل محبت و معرفت است . و اشاره به این مرتبه از صبر است کهفرمودهاند :
«و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعون اولئک علیهمصلوات من ربهم و رحمة» .
یعنی : «بشارت ده صبر کنندگان را که چون مصیبتی به ایشانرسید گویند : ما از خداییم و بازگشت ما به سوی اوست . ایشاناند که صلوات پروردگار برایشان و رحمت او بر ایشان است» . (1)
و در احادیث وارد است که : «حضرت امام محمد باقر علیه السلام جابر بن عبد اللهانصاری (2)را دید که پیری او را فرو گرفته و مرض و ناخوشیها بر او احاطه کرده . فرمود :
چگونه میبینی حال خود را ؟ عرض کرد که : فقر را دوستتر دارم از غنا . و مرض ، محبوبتر است در نزد من از صحت . و مرگ را رغبتبیش از زندگانی دارم . حضرتفرمود : اما ما اهل بیت ، محبوبتر نزد ما چیزی است که از خدا بر ما وارد میشود ازفقر و غنا و مرض و صحت و موت و حیات . جابر برخاست و میان دو چشم حضرت رابوسید و گفت : راست فرمود پیغمبر صلی الله علیه و آله که به من فرمود : ای جابر ! بهخدمتیکی از فرزندان من خواهی رسید
1) 11. بقره ، (سوره 2) آیات ، 156- 154 .
2) 12. «جابر بن عبد الله انصاری» از اکابر اصحاب حضرت رسالت صلی الله علیه و آله و از حاضرین جنگ بدرو هیجده غزوه دیگر بوده و در جنگ «صفین» در رکاب حضرت علی علیه السلام نیز حضور داشت و در اربعینحضرت سید الشهدا علیه السلام به زیارت قبر مطهر آن حضرت مشرف گردید . او عاقبت در سال 78 هجری درنود و چهار سالگی در مدینه منوره از دنیا رفت . رک : ریحانة الارب ، ج 1 ، ص 188 .
که اسم او موافق اسم من باشد و حقیقت علمها را بشکافد» . (1)
بدان که : همچنان که صبر در بلایا و مصیبت است ، همچنین رفاهیت و نعمت نیزمحتاج به صبر است .
و بیان این مطلب آنکه : هر چه از برای بنده در دنیا حاصل میشود یا موافقخواهش و طبع او هست ، یا نیست ، بلکه کراهت از آن دارد . و در حال فوز به سعادات ، به صبر موقوف است زیرا در حالت رفاهیت و حصول آنچه موافق خواهش است مثلصحت و وسعت اموال و رسیدن به جاه و مال و کثرت قبیله و عیال ، هرگاه صبر وخودداری نکند و خود را ضبط نتواند نمود از فرو رفتن در آنها و مغرور شدن به آنهاطاغی و یاغی میشود و سرکشی آغاز مینماید .
چنانکه خدای - تعالی - میفرماید :
«کلا ان الانسان لیطغی ان راه استغنی» .
یعنی :
«انسان چون خود را مستغنی دید طغیان میورزد» . (2)
و از این جهت است که : یکی از بزرگان دین گفته : «مؤمن ، بر بلا صبر میکند ، اماصبر نمیکند بر حال عافیت مگر بنده صدیق» . (3)
و از این جهتبود که چون دنیا وسعتبه هم رسانید بر صحابه پیغمبر - صلی اللهعلیه و آله - و از تنگی معاش بیرون آمدند گفتند که : خدا امتحان کرد ما را به رنج ومحنتبر آن صبر کردیم . و امتحان کرد به فتنه رفاهیت پس قدرت بر صبر آن نداریم» . (4)
و از این راه خدای - تعالی -
فرمود :
«یا ایها الذین آمنوا لا تلهکم اموالکم و اولادکم عن ذکر الله» .
یعنی : «ای کسانی که ایمان آوردهاید ! مشغول نسازد شما را مالهای شما وفرزندان شما از یاد خدا» . (1)
و فرمود : «ان من ازواجکم و اولادکم عدوا لکم» .
یعنی : «به درستی که از زنان وفرزندان شما هستند که دشمنند با شما» . (2)
و معنی صبر بر متاع دنیا در حال وسعت و رفاهیت آن است که : به آنها مطمئننشود ، و خاطر جمع نگردد . و بداند که : آنها در نزد او به عنوان عاریه است و به زودیاز او پس گرفته خواهد شد . پس غرق تنعم و تلذذ نگردد . و بر کسانی از مؤمنین که آنها را ندارند تکبر و تفاخر نکند . و حقوق خدایی را از مال خود صرف نماید به مصارفآنها . و حق الهی را از بدن خود باعانت مخلوقین به جا آورد . و از منصب و جاه خود بهاعانت مظلومین ادا کند . و همچنین در سایر نعمتهای الهیه .
و سر در اینکه صبر در این حال ، دشوارتر است از صبر بر بلا ، آن است که : این صبربا وجود قدرت و اختیار متحقق میشود و لیکن در بلا و مصیبت ، اختیاری نیست . وچارهای بجز صبر ندارد .
و از این روست که : گرسنه و صبر بر گرسنگی در وقتی که طعام حاضر نباشد آسانتراست از صبر نمودن با وجود حضور طعام .
و اما اموری که موافق خواهش و طبع
نیستبر سه قسم است :
اول : اموری که به اختیار بنده و قدرت او است ، مثل : طاعت و معصیت .
اما صبر بر طاعت و عبادت : از آن راه دشوار است که : طبع آدمی طالب قهر وغلبه و برتری است و بندگی و ذلتبر او مشکل است و با وجود این ، بعضی را از جهتکسالت راغب نیست . و بعضی دیگر را از راه بخل بر او گران است . و بعضی به هر دو جهت .
پس هیچ عبادتی خالی از راه مشقتی نیست . و از این جهت محتاج به صبر است . و باوجود این ، صحت عبادت توقف دارد بر حالاتی چند که به آن سبب صعوبت و گرانیاو بیشتر میشود ، زیرا پیش از عمل باید سعی نماید در خالص ساختن نیتخود از برایخدا . و دور کردن آن از شوائب ریا در حال اشتغال به عمل . و باید جهد بلیغ به جا آورددر اینکه از یاد خدا غافل نشود . و حضور قلب را از دست ندهد . و به وظایف و آدابآن اخلال ننماید .
و بعد از آن باید متوجه خود باشد که : عجب به او راه نیابد . و به جهتخودنمایی درمقام اظهار آن برنیاید . و عمل خود را باطل نگرداند .
و اما صبر بر معصیت : از آن راه صعوبت دارد که : جمیع آنها از چیزهایی است کهنفس به آنها خواهش دارد و راغب به آنها است . و از این جهت است که : صبر نمودن ازمعصیتهایی که
آدمی به آنها معتاد شده و الفت گرفته مشکلتر است . و الفت و عادت باخواهش نفس ضم [ضمیمه و بهم ، پیوسته] شده در این وقت دو لشگر از لشگرهایشیطان پشتبه یکدیگر میدهند و به این جهت غلبه بر ایشان مشکل میگردد .
و هر معصیتی که ارتکاب آن آسانتر است ، صبر از آن ، و ترک نمودن آندشوارتر . و به این جهت ترک معاصی زبان چون دروغ و غیبت و هرزه گویی بسیارمشکل است . بلکه صبر از آن را ، از همه معاصی شدیدتر شمردهاند . و به این جهت تاکیدتمام وارد شده که : هر کسی باید سعی کند در حفظ زبان خود . و هر سخنی که خواهد بگوید ابتدا در آن تامل بکند تا مشتمل بر معصیتی نباشد . و چون در آن معصیتی بیندزبان خود را از آن نگاهدارد . و اگر زبان او به اطاعت او نباشد عزلت اختیار کند و ازتکلم با مردمان کناره گیرد تا زبان او به اطاعت او در آید .
و چون معصیت دل به فکرهای فاسده و وساوس بیهوده باطله بسیار از زبان آسانتراست ، زیرا آن احتیاج به دیگری ندارد و به این جهت ترک آن و صبر نمودن از آن درغایت اشکال است .
حتی اینکه بعضی گفتهاند که : «ترک آن مقدور نیست مگر از برای کسی که همهفکرهای آن یک فکر گردد . و دل او را فکر خدا چنان فرو گیرد که : دیگر به هیچ یادینپردازد» .
و بیشتر فکرهای آدمی یا در امری است که : گذشته است
و دسترسی به آن نیست ، یادر امری است که : آینده است و نمیداند چه خواهد شد . و هر کدام که باشد فکر باطلو تضییع روزگار است ، زیرا مایه تحصیل سعادت ، و کمال دل است . پس هرگاه لحظهایدل ، غافل شود از یاد خدا و فکر در معارف الهیه ، آدمی مغبون و محروم است .
دوم : در اموری که حصول آنها مقدور آدمی نیست و لیکن قدرت بر مکافات آندارد ، مثل اذیتی که از دیگری به او برسد . و مکروهی از آن نسبتبه او صادر شود ، زیراآن اذیتبه اختیار خود به او نرسیده و لیکن قدرت بر مکافات و انتقام از اذیت رسانندهدارد . و صبر بر این ، آن است که : ترک مکافات کند و از انتقام او در گذرد . و این ازمراتب عالیه صبر است . و از این جهتخدای - تعالی - به پیغمبر خود خطاب فرمود که :
«فاصبر کما صبر اولو العزم من الرسل» .
یعنی : «صبر کن همچنان که پیغمبران اولو العزمصبر کردند» . (1)
و فرمود : «فاصبر علی ما یقولون» .
یعنی : «صبر کن بر آنچه میگویند» . (2)
و فرمود : «و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم و لئن صبرتم لهو خیر للصابرین» . (3)
خلاصه معنی آنکه : «اگر انتقام کشید و عقاب کنید ، مثل آنچه به شما کردهاند به جاآورید . و اگر صبر کنید و از انتقام بگذرید آن از برای اهل صبر بهتر است» . (4)
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه
و آله فرمود که : «تو صله به جا آور نسبتبه کسیکه از تو قطع کند . و عطا کن به کسی که تو را محروم میسازد . و عفو کن از کسی که تو را ظلم میکند» . (1)
مروی است که : «روزی حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله غنیمتی را میاناصحاب خود قسمت میفرمود ، یکی از اعراب به مسلمین گفت که : در این قسمت ، خدا را ملاحظه نکرد . و چون این سخن به سمع همایون سید رسل صلی الله علیه و آله رسید گونههای مبارک او سرخ شد ، پس فرمود : خدا رحمت کند برادرم موسی را کهبیش از این اذیتبه او رسانیدند و او صبر کرد» . (2)
سوم : در اموری که مطلقا اختیاری و قدرتی در آنها از برای بنده نیست مانند : بلاهاو مصایب دنیویه و حوادث دهریه .
و صبر بر آنها بسیار شدید و گران ، و تحمل آنها صعوبتبیپایان دارد . و کسی رامرتبه صبر بر آنها حاصل نمیشود مگر اینکه سرمایه صدیقین و مقربین با او باشد . ورسیدن به آن ، موقوف بر معرفت کامل و یقین تام است .
و از این جهتسید رسل صلی الله علیه و آله فرمود که : «خداوندا ! سؤال میکنم از تو یقینی را که بر من سهل و آسان کند جمیع مصیبتهای دنیویه را» . (3)
چنان که مذکور شد مرتبه صبر بر بلایا و محن از مراتب رفیعه و درجات منیعه است .
و صبر ، منزلی است از منازل دین ، و مقامی است
از مقامات موحدین . و به واسطه آن ، بنده در سلک مقربان بارگاه احدیت داخل ، و به جوار حضرت احدیت واصل میگردد .
و تا کسی صبر را شعار خود نسازد به مراتب ارجمند فایز نگردد . و تا آدمی جرعه بلا رالا ابالی وار سر نکشد قطرهای از جام محبت نچشد .
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست*** عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
صبر ، بنده را به درجات بلند و مقامات ارجمند میرساند . و او را بر مسند عزت ، وتختسعادت مینشاند .
صبر تلخ آمد و لیکن عاقبت*** میوه شیرین دهد پر منفعت
و خداوند عالم - جل شانه - بیشتر خیرات را نسبتبه صبر داده است . و اکثردرجات بهشت را به آن متعلق فرموده . و آن را در هفتاد و چند موضع از کتاب خودذکر فرموده . و اوصاف بسیار از برای صابرین ثابت کرده . و از برای ایشان صلوات و رحمت و هدایت را قرار داده . و مژده بودن خود را با ایشان به ایشان رسانید . چنان کهفرموده :
«و اصبروا ان الله مع الصابرین» .
یعنی : «صبر کنید که خدا با صبر کنندگان است» . (1)
و اجر ایشان را بیحساب قرارداده چنانکه مذکور شد .
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود : «صبر ، نصف ایمان است» . (2)
و فرمود : «هر که برسد به حظی از یقین و صبر ، باک نداشته باشد از آنچه فوت شوداز بیداری شبها و روزه روزها . و اکثر شما
صبر کنید بر آنچه بر آن هستید از فقر وبیچیزی ، دوستتر دارم از اینکه هر مردی از شما ، مقابل جمیع عمل شما را بیاورد .
و لیکن میترسم که بعد از من دنیا بر شما گشوده شود تا اینکه شما انکار بعضی دیگر راکنید ، و در آن وقت ، اهل آسمانها انکار بر شما نمایند . پس هر که در راه خدا صبر کند بهتمام ثواب خود ظفر یافته است» . (1)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «خدای - تعالی - فرمود : هرگاه یکی از بندگانخود را به مرضی مبتلا سازم پس او صبر کند و شکایتخود را به عیادت کنندگان نکندبدل میسازم گوشت او را به گوشتی بهتر از آنکه داشت . و خون او را به خونی بهتر ازآنکه از برای او بود . پس اگر او را شفا دادم شفا میدهم در حالی که هیچ گناهی از برایاو نباشد . و اگر او را میرانیدم به سوی رحمتخود میبرم» . (2)
و فرمود که : «از جمله بزرگ داشتن خدا و شناختن حق او آن است که : درد خود راشکایت نکنی . و مصیبتخود را ذکر ننمایی» . (3)
دل را اگر زدرد به جان آورد کسی*** بهتر که درد دل به زبان آورد کسی
حضرت داود علیه السلام مناجات کرد که : «پروردگارا ! چیست جزای آنکه صبربر مصائب نماید به جهتخشنودی تو ؟ خطاب رسید که : او را جامه امان در پوشانم وهرگز آن جامه را از او نستانم» . (4)
و نیز آن حضرت فرمود که :
«صبر ، گنجی است از گنجهای بهشت» . (1)
و فرمود : «بالاترین اعمال ، چیزی است که : بر نفسها دشوار باشد» . (2)
و فرمود : «نسبت صبر به ایمان ، مثل نسبتسر استبه بدن . و کسی را که سر نباشدبدن نیست ، و همچنین کسی را که صبر نیست ایمان نیست» . (3)
مروی است که : «روزی آن حضرت بر طایفه انصار وارد شد پس فرمود : «آیا شمامؤمنانید ؟ همه ساکتشدند . مردی گفت : بلی یا رسول الله . حضرت فرمود که : چیستعلامت ایمان شما ؟ گفتند که : در حالت نعمت ، شکر خدا را به جا میآوریم و در هنگامبلا و مصیبت صبر پیشه میسازیم . و آنچه قضای پروردگار استبه آن راضی هستیم .
حضرت فرمود : به خدای کعبه قسم که مؤمنان هستید» . (4)
و نیز از آن سرور مروی است که : «هیچ بندهای هرگز جرعهای ننوشید که دوستترباشد نزد خدا از جرعه غیط و غضبی که آن را فرو برد و به حلم بدل نماید . و جرعهمصیبتی که به او برسد در آن صبر کند . و هیچ قطره خونی بر زمین نریخت که در نزدخدا دوستتر باشد از قطره خونی که در راه خدا ریخته شود . و قطره اشکی که درسیاهی شب از چشم بنده بریزد . و در هنگامی که در سجده باشد و به غیر از خدادیگری او را نبیند . و هیچ بنده گامی برنداشت که دوستتر باشد نزد خدا از گامی کهکسی برای نماز فریضه بردارد . و گامی که به آن
صله رحم به جا آورد» . (1)
و حضرت عیسی به حواریین فرمود : «به درستی که شما نمیرسید به آنچه دوستدارید مگر به اینکه صبر کنید بر آنچه آن را کراهت دارید» . (2)
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «هیچ بنده مؤمنی نیست که : مصیبتی به او برسد پس بگوید همچنان که خدا آن را فرموده است که :
«الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعون . (3)
اللهم اجرنی فی مصیبتی واعقبنی خیرا منها» مگر اینکه : خدا اجر مصیبتبه او میدهد . و بهتر از آنچه از او فوتشده عوض به او کرامت میفرماید» . (4)
و نیز از آن حضرت مروی است که : «خدای - عز و جل - فرمود که : هرگاه متوجه سازمبه بنده خود مصیبتی و بلایی در بدن او یا مال او یا فرزند او پس او صبر جمیل نماید ، مناز او شرم میکنم که در روز قیامت ترازویی به جهت او نصب بکنم ، یا نامه عمل او رابگشایم» . (5)
و همچنین آن حضرت فرمود که : «صبر به سه قسم است : صبر در وقت مصیبت . و صبر بر مشقت عبادت . و صبر کردن از معصیت .
پس هر که بر مصیبتی صبر کند خداوند - احد - سیصد درجه از برای او مینویسد ، که از هر درجه تا درجه دیگر مثل آسمان باشد .
و هر که صبر کند بر طاعت ، خدای - تعالی - ششصد درجه از برای او مینویسد که :
ما بین هر درجه تا درجه دیگری به قدری باشد که از شکمهای زمین تا عرش الهی است .
و هر که صبر کند و خود را نگاهدارد از معصیتی ، خدای - تعالی - از برای اونهصد درجه مینویسد که فاصله میان هر درجه به قدر فاصله میان شکم زمین تا منتهایعرش الهی بوده باشد» . (1)
و نیز آن حضرت فرمود که : «زود باشد بر مردمان ، زمانی بیاید که کسی به پادشاهینرسد مگر به کشتن و ستم کردن . و به غنا و ثروت نرسد مگر به بخل و غصب مال . ودوستی مردم حاصل نشود مگر به بیرون آمدن از دین و متابعت هوا و هوس . پس هرکه آن زمان را دریابد پس صبر کند بر فقر ، با وجود آنکه قادر باشد بر تحՙʙĠمال . وصبر کند بر دشمنی مردم ، با وجود آنکه تواند بر وجه غیر صحیح تحصیل محبت ایشانکند . و صبر کند بر ذلت ، با وجود اینکه به هر نوع باشد تواند عزت را کسب کند . خدای - تعالی - به او کرامت میفرماید ثواب پنجاه صدیق از کسانی که تصدیق مرا نمودهاند» . (2)
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «چون بنده مؤمنداخل قبر شود نمازهای او بر طرف راست اوست . و زکوة بر طرف چپ . و عمل نیک اوسایه بر او میافکند . و صبر ، در کناری قرار میگیرد . و چون دو ملکی که موکل سؤالاندبر او داخل میشوند ، صبر ، به نماز و زکوة و عمل
بد او میگوید : متوجه صاحب خودباشید و او را دریابید . پس اگر شما عاجز شوید من او را دریابم» . (1)
و فرمود که : «چون روز قیامتشود طایفهای از مردم برخیزند و حلقه بر دربهشت زنند . به ایشان گفته شود که : شما کیستید ؟ گویند : ما اهل صبریم . خطاب رسد که : بر چه صبر کردید ؟ گویند : صبر میکردیم بر طاعتخدا . و کناره میکردیم از معصیتخدا . پس حق - سبحانه و تعالی - فرماید : راست گفتند ، ایشان را داخل بهشت کنید» . (2)
و نیز آن حضرت فرمود که : «هر یک از مؤمنین که به بلایی مبتلا میشوند بر آن صبر کند ، از برای او مثل اجر هزار شهید خواهد بود» . (3)
و فرمود که : «حق - تعالی - جمعی را نعمت عطا فرمود پس شکر آن را نکردند آننعمتبر ایشان و بال شد . و جمعی را مبتلا به مصائب و بلاها ساخت پس صبر کردند وآن مصیبت از برای ایشان نعمت گردید» . (4)
و فرمود که : «هر که مهیا نساخت صبر را از برای حوادث روزگار ، عاجز و پریشانمیگردد» . (5)
و همچنین آن حضرت فرمود که : «هر که صبر کرد ، صبر او در زمانی اندک است . وهر که جزع نمود جزع او نیز در زمانی کم است . - یعنی : هر دو به زودی سر میآیند - پس بر تو باد صبر در جمیع امور ، به درستی که : خدای - تعالی - محمد - صلی الله
علیهو آله - را مبعوث کرد ، پس امر فرمود او را به صبر و مدارا و به او فرمود : «فاصبر علیما یقولون و اهجرهم هجرا جمیلا» . (1)
و حضرت امام موسی کاظم علیه السلام به بعضی از اصحاب خود فرمود که : «اگرصبر کنی صرفه میبری . و اگر صبر نکنی خدا مقدرات خود خواهد کرد خواه تو راضیباشی یا نه» . (2)
و اخبار و احادیث در فضیلت صبر ، بیحد و نهایت است . و به این جهتبود کهزمره انبیاء مرسلین و اولیاء مقربین و مشایخ و اکابر دین پیوسته جرعه مصیبت و بلا رامیکشیدند و بر آنها صبر مینمودند . و طالب بلا بودند که بر آن صبر نمایند .
حتی اینکه : «یکی از بزرگان را پسری مریض شد ، به نزد وی آمد و گفت : ای فرزند ! اگر بمیری و در ترازوی اعمال من باشی دوستتر دارم که من در ترازوی اعمال توباشم . - یعنی : من بر مصیبت تو صبر کنم دوستتر دارم که تو بر مصیبت من صبر کنی - .
گفت : ای پدر ! آنچنان که تو میخواهی باشم در نزد من محبوبتر است از اینکه خودمیخواهم باشم» .
هر که طالب تحصیل مرتبه صبر باشد باید مراعات چند امر نماید :
اول آنکه : بسیار ملاحظه نماید اخبار و احادیثی را که در فضیلت ابتلای در دنیا رسیده است . و بداند که : به ازای هر مصیبتی ، محو گناهی یا رفع درجهای است . و یقینداند که : خیری نیست در کسی که
به بلایی گرفتار نشود .
مردی به حضرت رسول صلی الله علیه و آله عرض کرد که : «مال من بر طرف شدهاست ، و بیماری به من رو آورده است . حضرت فرمود : هیچ خیری نیست در بندهای کهمال او نرود ، و جسم او بیمار نگردد . به درستی که خدا چون بندهای را دوست دارد اورا مبتلا میسازد» . (1)
و نیز آن حضرت فرمود که : «گاه استخدا میخواهد بنده را به درجهای رساند کهبا عمل هرگز به آن نمیرسد تا جسم او به بلایی مبتلا نشود ، پس خدا او را مبتلامیگرداند تا به آن مرتبه برسد» . (2)
و هم آن جناب فرمود که : «هرگاه خدای - تعالی - به بندهای اراده خیر داشته باشد وبخواهد او را صاف و پاک گرداند بلا را بر او فرو میریزد ، فرو ریختنی بسیار . پسچون آن بنده خدا را بخواند ملائکه عرض نمایند که : صدای آشنایی میشنویم . و چونیا رب گوید خداوند عزیز فرماید : «لبیک و سعد یک» ای بنده من ! هیچ چیز از مننمیخواهی مگر اینکه یا آن را به تو میدهم یا از برای تو در نزد خود بهتر از آنذخیره میسازم .
پس چون روز قیامتشود اهل عبادت را بیاورند و اعمال ایشان را به میزان بسنجند .
بعد از آن ، اهل بلا را آورند و از برای ایشان میزان نصب نمایند و نامه اعمال ایشان رابگشایند بلکه ایشان را ثواب و مزد ریزند همچنان که در دنیا بر ایشان بلا ریخته میشد .
پس اهل
نعمت و عافیت از دنیا آرزو کنند که : کاش در دنیا بدنهای ایشان را خود بامقراض پاره پاره میکردند تا ثواب ایشان مثل ثواب اهل بلا میبود» . (1)
و از این حدیث مستفاد میشود که : بلا و مصیبت ، آدمی را در مرتبه عبودیت ، صاف و پاک میگرداند . و خدای - تعالی - به جهت تکمیل ایشان ، آنها را مبتلامیسازد . و غرض از خرابی ایشان ، آباد کردن است .
کرد ویران خانه بهر گنج زر*** ساختش ز آن گنج زر معمورتر
پوست را بشکافد و پیکان کشد*** پوستی نو بعد از آنش بر دمد
قلعه ویران کرد و از کافر ستد*** بعد از آن بر ساختش صد برج و سد
گندمی را زیر خاک انداختند*** پس ز خاکش خوشهها برساختند
از حضرت نبوی صلی الله علیه و آله مروی است که : «چون مردی را ببینید که هرچه میخواهد خدا به او میدهد و او مشغول معصیتخدا استبدانید که او «مستدرج» (2)
مرآة العقول ، ج 11 ، ص 352 و معارف و معاریف ، ج 1 ، ص 182 .
است و خدا او را واگذارده است . (3)بعد از آن این آیه را خواند که :«فلما نسوا ما ذکروا به فتحنا علیهم ابواب کل شیء حتی اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغتة» .
یعنی : «چون فراموش کردند و ترک نمودندآنچه را به آن مامور بودند درهای خیرات را بر ایشان گشودیم که تا چون شاد وفرحناک گشتند به آنچه به ایشان داده شده بود ناگاه بیخبر ایشان را گرفتیم» . (4)
مروی است که : «یکی از پیغمبران به پروردگار شکایت کرد که : خداوندا !
1) 52. محجة البیضاء ، ج 7 ، ص 232 . و احیاء العلوم ، ج 4 ، ص 114
2) 53. استدراج آن است که : بنده هر چه گناه و معصیت مرتکب شود ، خداوند عالم نعمتخود را به طرف اوسرازیر کرده و استغفار را از یاد او میبرد و او را اندک اندک مؤاخذه نموده و به سوی هلاکت میکشاند . رک :
3) 54. جامع السعادات ، ج 3 ، ص 289 .
4) 55. انعام ، (سوره 6) ، آیه 44 .
بندهمؤمن ، طاعت تو را میکند و از معصیت تو اجتناب میکند دنیا را بر او تنگ میکنی واو را در معرض بلاها در میآوری . و بنده کافری تو را اطاعت نمیکند و بر معاصی توجرات مینماید بلا را از او دفع میکنی و دنیا را بر او وسیع میگردانی ! ! ! وحی الهی رسید که : بلا از من است و بندگان از من . و همه به تسبیح و حمد منمشغولاند . و بنده مؤمن ، گاه است گناهانی دارد پس دنیا را از او میگیرم و بلا را بر اومیگمارم تا کفاره گناهان او شود ، تا چون روزی به ملاقات من فایز گردد هیچ گناهینداشته باشد . و جزای حسنات او را به وی دهم . و گاه است کافری حسنات چند داردپس روزی او را وسیع میگردانم و بلا را از او دفع میکنم که در دنیا به جزای اعمالحسنه خود برسد و در روز قیامت جزای اعمال سیئه را به او دهند» . (1)
حضرت رسول صلی الله علیه و آله گفت که : «خدای - تعالی - به جبرئیل فرمود : چیست جزای کسی که من نور چشم را از او بگیرم و او را به کوری مبتلا گردانم ؟ عرض کرد که :
«سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا» .
یعنی : ما نمیدانیم چیزی را مگر آنچهتو تعلیم نمایی» . (2)خدای - تعالی - فرمود : جزای او این است که : در خانه کرامت منمخلد باشد و نظر به جمال من نماید» . (3)
دوم : از اموری که باعث
آسانی صبر میشود آن است که : ملاحظه کند احادیثیرا که در فضیلت صبر و حسن عاقبت آن در دنیا و آخرت وارد شده ، چنانکه شمهای ازآن گذشت .
و بداند که : آنچه به واسطه صبر به او میرسد بسیار بیشتر است از آنچه به سبب بلااز او فوت شده . و چیزی که : زیاده از چند روزی با او نمیبود از دست او رفته و عوضآن چیزی به او داده شده که ابد الآباد باقی خواهد بود .
سوم آنکه : متذکر شود که : زمان مصیبت و بلا اندک ، و وقت آن کوتاه است . وعن قریب از آن مستخلص شده به خانه راحت و استراحت میرود . و حالی از حالاتدنیا را بقایی نه . و آدمی را حیاتی معلوم نیست . و تا چشم برهم زده زمان محنتسر آمده و وقت رحلت رسیده و مصائب فراموش گشته است .
غم و شادمانی به سر میرود*** به مرگ این دو از سر به در میرود
غم از گردش روزگاران مدار*** که بی ما بسی بگذرد روزگار
چهارم آنکه : تامل کند که بیصبری و جزع چه فایده میبخشد ، زیرا هر چه کهمقدر است میشود و جزع و فزع و داد و فریاد سودی نمیدهد . بلکه جزع ، ثوابآدمی را ضایع ، و وقار او را ساقط میگرداند . و شک نیست که : هر که در مصیبتی جزعکند و بعد از چندی جزع و بیتابی را ترک نماید اجر او ضایع نگردد .
منقول است که : «پسر یکی از
اعاظم ، وفات کرد ، شخصی به تعزیه داری وی آمد وگفت : سزاوار عاقل آن است که امروز چنان کند که جاهل بعد از پنج روز دیگر خواهدکرد . یعنی : امروز ترک بیتابی را کند» . (1)
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود که : «اگر صبر کنی ، آنچه مقدر الهیاستخواهد شد و تو ثواب خواهی داشت . و اگر جزع نمایی مقدر الهی باز خواهد شدو از برای تو و زر و وبال خواهد بود» . (2)
پنجم آنکه : هر مصیبتی که به او رسید بداند هر روزی که میگذرد اندکی از آنگذشته است . و تا نگاه میکند همه آن رفته است و او غافل است .
ششم آنکه : ملاحظه احوال کسانی را کند که به بلای عظیمتر از بلای او گرفتارشدند . و مصیبتشدیدتر به ایشان روی داد . پس شکر الهی را به جای آورد .
هفتم آنکه : بداند مصیبت و ابتلای او دلیل فضل و سعادت اوست . و رنج و محنتاو علامت قرب و عزت او .
هر که درین بزم مقربتر است*** جام بلا بیشترش میدهند
هشتم آنکه : بداند آدمی به واسطه ریاضت و مصائب و زحمتبلایا از برای اوتکمیل و استقامتحاصل میشود . و از جهت او اطمینان و سکون هم میرسد . و دل اوقوی میگردد .
نهم آنکه : متذکر این گردد که : به تجربه رسیده است و از اخبار و آثار ثابتشده که :
بعد از هر غمی شادی ، و در عقب هر محنتی راحتی است . و هر
رنجی را گنجی در پی ، و هر خاری را گلی همراه است .
در نومیدی بسی امید است*** پایان شب سیه سفید است
دهم آنکه : به یاد آورد که : این محنت از پروردگار خالق او است که دوستترین هرچیز نسبتبه او ، و بجز خیر و صلاح او را نمیخواهد . و عقل بنده را ادراک عواقبامور قاصر است .
هر نیک و بدی که در شمار است*** چون در نگری صلاح کار است
یازدهم آنکه : بداند بنده مقبل آن است که آنچه مولا نسبتبه او به جا آوردراضی و خوشنود باشد . و از شرایط محبت آن است که : هر چه محبوب بر او پسندد ازآن دلشاد گردد . و به رضای دوستخود تن در دهد . و اگر شمشیر بر او کشد گره برجبین نیفکند و گوید :
گر تیغ بارد در کوی آن ماه*** گردن نهادیم الحکم لله
و زمانی گوید :
در دایره قسمت ، ما نقطه تسلیمیم*** رای آنچه تو اندیشی ، حکم آنچه تو فرمایی
بلی :
مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل*** قبول کرد به جان هر سخن که سلطان گفت
دوازدهم آنکه : تتبع نماید در احوال مقربان و بار یافتگان درگاه ربوبیت ، از انبیا واولیا و زمره سعدا . و ابتلای ایشان و صبر و توانایی آنها را ملاحظه کند که بسیارملاحظه آنها باعث رغبتبه صبر ، و استعداد نفس از برای آن میشود .
بلی : دوستان خدا ضربتبلا را چون شربت عطا به جان خریدند ، و
بار الم ومحنت را کشیدند ، هزار جام مصیبت ، و قدح محنت نوشیدند ، و هرگز ذرهاینخروشیدند . از یکی از بزرگان پرسیدند که : «هرگز در دنیا لذتی یافتهای ؟ گفت : بلی روزی درمسجد جامع شام بودم و چنان بیماری و فقر به من روی آورده بود که شرح آننمیتوانم کرد . عاقبتبه مرض اسهال مبتلا شدم و از تعفن من احدی پیرامون مننمیگشت ، تا روزی خادم مسجد آمد و سرپایی به من زد و از بسیاری شپش و عفونتمن نتوانست مرا بردارد ، ریسمانی به پای من بست و کشان کشان به بیرون مسجد آوردهمرا بینداخت و رفت . در آن وقت چنان لذتی در خود یافتم که مافوق آن متصورنیست» .
حضرت ایوب که پیغمبر خدا بود چندین سال به انواع بلاها مبتلا شد .
مروی است که : «چهل سال پیش از بلا در نعمت و رفاهیتبود و روزی هزار خواناز مطبخ او میآوردند و در فضایی میگذاردند و مردمان میخوردند و میرفتند» . (1)
و به روایتی : «بیست هزار اسب در طویله او بود به سوای آنچه در رمه بود . وزراعت او به قدری بود که امر فرموده بود هیچ حیوانی و انسانی را از زراعت او منعنکنند تا هر یک هر چه خواهند منتفع شوند» . (2)
و با وجود این ، محصول او به قدری بود که : کفایت مؤونت او را کردی وچهار صد غلام ساربانی او میکردند .
روزی جبرئیل گفت که : «ای ایوب ! ایام راحت ، سر آمد و زمان محنت رسید آمادهبلا باش .
گفت : باک نبود ما تن به رضای دوست دادیم» .
چون همه اجزایم از انعام او*** رستهاند از غرق دانه دام او
گر ز تلخی میکند فریاد و داد*** خاک عالم بر سر اجزام باد
ایوب چند گاه منتظر بود تا روزی نماز صبح گزارده پشتبه محراب رسالتبازداده بود که ناگاه فریادی بر آمد و شبان از در درآمد فریاد کنان . پرسید : ای شبان ! تراچه شده است ؟ گفت : سیلی از دامن کوهسار درآمد و تمام گله را به دریا راند .
شبان در این سخن بود که ساربان رسید با جامه چاک زده و گفت : صاعقهای وزیدو همه شتران را هلاک گردانید .
مقارن آن حال ، باغبان آمد هراسان و گفت : سمومی آمد و جمله درختان را بسوخت .
ایوب میشنید و تسبیح خدای - تعالی - میکرد .
ناگاه معلم پسران او با آه و افغان در رسید که : دوازده پسرت مهمان برادر بزرگبودند که سقف خانه بر سرایشان فرود آمد و همه را فنا کرد . در آن وقت اندکی حال برایوب بگردید که به هوش آمد و به سجده افتاد و گفت : الهی ! چون ترا دارم همه چیزدارم . اما چون مال و فرزندانش برفت انواع بلا و بیماری به او رو نهاد و او تن خود راهدف تیر بلا ساخت و سینه سپر کرده به زبان حال میگفت :
هین بگو کمتر سر و اشکنبهای*** رفته گیر از کنجخوان یکحبهای
جام بلا نوش میکرد و به رضای دوستخشنود بود تا
کرم به بدن مبارک او افتاد ودوستان از او نفرت کردند . و آشنایان از صحبت او پاکشیدند . و به بلای فقر و بیچیزیمبتلا شد .
و «رحیمه» ، زن او که از اولاد یوسف پیغمبر بود و در جمال ، آیتی از مصحفیوسفی بود ، به خانهها تردد میکرد و خدمتکاری مردمان مینمود و از مزد خود دوا وغذای ایوب را سرانجام میداد .
و چون مدتی مدید بر این بگذشتشیطان به صورت پیری به آن شهر آمده و بهمردم نمود که : این زن ، چون خدمت ایوب را میکند به هر خانه که در آید اهل آنخانه به آن مرض مبتلا شوند .
پس رحیمه را به خدمتکاری خود راه ندادند و امر بر ایشان تنگ شده گرسنگی ، علاوهبر سایر مصیبتها گردید . (1)ایوب علیه السلام به زن خود گفت که : مرا به آن فضایی بر که هر روز خوانمینهادم و مردم میخوردند و در آنجا بخوابان شاید کسی متذکر آن ایام شود و مراطعامی دهد .
چون رحیمه وی را به آنجا رسانید شیطان به مردم گفت که : از تعفن مرض ایوباهل این شهر مبتلا خواهند شد .
پس مردم از دور ، احاطهاش کردند و به سنگ خاره بدن او را خستند .
ناچار رحیمه او را برداشت و بر سر راهی گذاشت تا چند نفر از آنجا گذشته وی راامداد کردند . و به دهی دیگر رسانیدند . و از آنجا نیز ایشان را رانده به دهی دیگر رفتند .
و همچنین از دهی به دهی میراندند .
1) 63. بحار الانوار ، ج 12 ، ص 354 .
ایوب به قوت قلب صبر میکرد و رحیمه بهمزدوری و گدایی تحصیل قوتی مینمود تا چندین سال بدین منوال گذرانیدند . وگوشتهای بدن مبارک او تمام بریخت .
و مردم میگفتند که : چون او به دروغ دعوی پیغمبری کرد خدا او را به این بلامبتلا ساخت .
روزی مناجات کرد که : پروردگارا ! به این همه بلا راضیم و بجز رضای تو نمیجویم .
که در آن وقت پاره ابری بر سر او ایستاد و به چندین هزار آوازهای عتاب آمیز برآمد که : ای ایوب ! چه بلا بر تو روی داده ؟ با تو چه کردهایم ؟ و چه مصیبتی بر توگماشتهایم ؟ چندین پیغمبر این بلا را از ما خواستند و ما به ایشان عطا نفرمودیم .
ایوب علیه السلام در این وقت مشتی خاکستر برداشت و دهان مبارک خود را بهآن انباشت و عرض کرد : الهی ! توبه کردم .
و چون چندی بر این گذشت و ایوب در خرابهای افتاده بود و رحیمه در آبادیهاقوتی به صد مشقتبه وی میرسانید تا روزی به دهی رفتبه در سرای پیره زنی رسیدکه به عروسی دختر خود مشغول بود و طعامی برای مردم ساخته . چون بوی آن طعام بهمشام رحیمه رسید گفت : شاید قدری از این را به جهت آن پیر تحصیل کنم .
پس به در آن خانه آمد و به آن پیره زن فرمود که : سالهای بسیار است که غذایپخته به کام ایوب پیغمبر نرسیده تواند شد که قدری از طعام خود را در راه خدا به مندهی تا
به جهت او ببرم ؟ آن پیره زن گیسوان رحیمه را دید که چون خرمن سنبل پیرامون او را گرفته گفت :
اگر گیسوان خود را قطع میکنی و به جهت دختر من میدهی تو را طعام میدهم ؟ گفت : ای پیره زن ! آیا تو روا داری که گیسوان دختر یوسف صدیق علیه السلام به عوض لقمه طعامی بریده شود ؟ گفت : آری ! پس رحیمه گیسوان خود را بریده به آن پیره زال داد و قدری طعام گرفته به نزدایوب علیه السلام برد . ایوب چون گیسوان او را بدید از آن حال سؤال کرد دل او بهدرد آمد و گفت :
«انی مسنی الضر و انت ارحم الراحمین» . (1)
در آن وقت ، تیر دعای او به هدف اجابت رسید . (2)
و بعضی وجوه دیگر از برای گفتن این قول ذکر کردهاند . و بلاهایی که از جفا کارانامتبه پیغمبر آخر الزمان صلی الله علیه و آله و به عترت طاهرین و اولاد طیبین او - علیهم السلام - رسید از حد و حصر افزون است . و کتب تواریخ به آنها مشحون . حتی اینکه فرمود :
«ما اوذی نبی مثل ما اوذیت» .
یعنی : «هیچ پیغمبری را این قدر اذیت نرسیده که مرارسیده» . (3)
با وجود این ، صبر میفرمودند . در جنگ احد ، دندان همایون او را شکستند وپیشانی منورش را به سنگ جفا خستند و مع ذلک میفرمودند :
«اللهم اهد قومی فانهم لا یعلمون» .
یعنی : «خدایا قوم مرا هدایت کن که ایشان
ناداناند» . (1)
بالجمله بلایا و مصائب اهل ولا بیانتها ، و هر که طالب سعادت باشد باید تاسی بهایشان کند . و تن خود را سپر تیر بلا ساخته تحمل و شکیبایی نماید .
هان ، هان ! تا نگویی که اگر مراد از صبر در مصائب آن است که : دل او از مصیبتکراهت نداشته باشد این امری نیست که به اختیار آدمی باشد ، زیرا انسان مضطرب استبه کراهت از بلایا ، پس چگونه آدمی به درجه صبر میتواند رسید ؟ زیرا این سخن ازنادانی و قصور معرفت است . و هر که عارف به خدا و دانا به اسرار و حکمت قضا وقدر او باشد ، و یقین داند که : هر امری از جانب خدای - تعالی - روی داد و از او صادرشد و بندگان خود را به آن مبتلا فرمود ، از تنگی و وسعت ، و مرض و صحت ، وخواری و عزت ، یا الم و غمناکی ، یا شادی و فرحناکی همه بر وفق حکمت ، و مقتضایمصلحت است ، نفس خود را مستعد صبر میسازد . و دل او به قضا و قدر الهی راضیمیشود . و گشادگی در سینه او حاصل میگردد . و یقین میکند که : قضای خدا بر اوجاری نگشته است مگر به خیر . پس ، از آن لذت مییابد .
مانند کسی که : مرض مزمنی داشته باشد که سالها به آن مبتلا بوده و خواب و آراماو منقطع گشته و یقین داند که حجامت دفع آن را میکند ، پس ، از حجامت کردن ،
1) 67. رک : بحار الانوار ، ج 20 ، ص 96 . و تفسیر البرهان ، ج 4 ، ص 54- 53 و ص 60
متلذذ میگردد .
با وجود آنکه آنچه بنده را از مرتبه صبر بیرون میبرد بیتابی و جزع کردن و بر سرو سینه زدن و جامه چاک کردن و شکایتبسیار نمودن و اظهار اندوه و ملال کردن وتغییر لباس و خوراک دادن و امثال اینها است . و اینها همه امور اختیاری هستند که آدمیقدرت بر ترک آنها دارد . و باید از آنها اجتناب کند . و چنان داند که : آنچه به سبب مصیبت از او فوت شد به عنوان عاریت در نزد او بود و از او پس گرفته شده . و اماسوختن دل و تنگی سینه و جاری شدن اشک از دیده ، که از مقتضای بشریت استبندهرا از حد صبر بیرون میبرد .
مروی است که : «چون ابراهیم پسر حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله وفات کرد ، اشک از چشم مبارک حضرت جاری شد . شخصی عرض کرد که : آیا شما منعنمیفرمودید ما را از امثال این ؟ حضرت فرمود : این ترحم و مهربانی است . و خدا رحممیکند مهربانان بندگان خود را» . (1)
و فرمود : «چشم ، اشک میریزد و دل میسوزد . و سخنی سر نمیزند که پروردگاررا به غضب آورد» . (2)
بلکه اینها نیز از مقام رضا آدمی را بیرون نمیبرد . همچنان که مریض به قصد وحجامت راضی و خوشنود است و لیکن از درد و الم متاثر میشود . اما کمال صبر آناست که : درد و مصیبتخود را پوشیده دارد و اظهار آن را نکند .
حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که
: «هر که شبی را به مرض بگذراندو قبول کند آن را و شکر خدا را ادا کند مانند کسی است که : شصتسال عبادت کند .
شخصی عرض کرد که : قبول آن چگونه است ؟ فرمود : بر آن صبر میکند و خبرنمیدهد از آنچه بر او گذشت . و چون داخل میشود به صبح ، حمد میکند خدا را برآنچه از برای او بود» . (1)
و در بعضی اخبار رسیده که : «شکایت ، آن است که : بگوید بر من شبی گذشت کهاحدی را نگذشت . یا مبتلا شدم به آنچه کسی مبتلا به آن نشده است . و اما گفتن اینکه : دیشب بیدار بودم ، یا امروز تب دارم ، داخل شکایت نیست» . (2)
و از آنچه گفتیم روشن شد که : کراهت مصائب ، منافاتی ندارد با صبر . بلکه از برایبنده مرتبهای بالاتر از آنچه مذکور شد هست و آن این است که : از آنچه بر او واردشود لذت یابد . و در هر حالتی شاد و مسرور باشد ، زیرا آدمی بعد از آنکه به مرتبه انسبه خدا فائز گردید و انوار محبت او بر سراچه دل او پرتو افکند و از جام محبت ، شرابصفوت نوشید ، از آنچه از محبت او به او میرسد راضی و شاکر ، و مطلوب او رضایدوست اوست . و هر چه از جانب او میرسد به آن خشنود و فرحناک است . و از التفات او لذت مییابد .
گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر*** در راه وفاداری جان در
قدمت ریزم
و گوید :
اگر روزی دهی ور جان ستانی*** تو دانی هر چه خواهی کن تو دانی
آری ! هر که کسی را دوست دارد جمیع منسوبان و افعال او را نیز دوست دارد . ومحنت و خواری را در راه او بهتر از عزت و راحت در راه دیگران میشمارد . وشکستگی در کوی او را خوشتر از درستی در کوی دیگران دارد . اگر شکر کند به جهترضای اوست . و اگر بنالد ، سبب اطاعت امر اوست . و پیوسته به زبان حال میگوید :
ما بها و خونبها را یافتیم*** جانب جان باختن بشتافتیم
ای جفای تو ز دولتخوبتر*** انتقام تو ز جان محبوبتر
نالم آری نالهها خوش آیدش*** از دو عالم ناله و غم بایدش
نالم و ترسم که او باور کند*** و ز ترحم جور را کمتر کند
و آن عبارت است از : بیرون رفتن از اطاعت پروردگار و عبادت او . و ضد آن ، طاعت کردن و به جا آوردن انواع عباداتی است که : در شریعت مقدسه وارد شده است .
و عمده عبادات شرعیه چند چیز است : طهارت و نماز و ذکر و دعا و تلاوتقرآن و روزه و حج و زیارت پیغمبر صلی الله علیه و آله و جهاد و ادای حقمعروف ، که شامل زکوة و خمس و صدقات مستحبه و غیر اینها بوده باشد .
و فی الجمله از آداب قسم آخر ، که ادای حق معروف باشد مذکور شد . و جهادیکه در خدمت پیغمبر صلی الله
علیه و آله و امام علیه السلام باشد در این ازمنه یافتنمیشود . پس در اینجا اشاره میکنیم به بعضی از اسرار و دقایق و آداب بواقی . و آنهارا در چند مقصد بیان مینماییم .
و آن اهم امور است از برای عبادت ، زیرا طهارت ظاهر ، وسیله حصول طهارتباطن است . و از این جهت مدح آن در آیات و اخبار وارد شده . خدای - تعالی - میفرماید :
«و الله یحب المطهرین» .
یعنی : «خدا دوست دارد طهارت کنندگان را» . (1)
و حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود : «بنا نهاده شده است دین بر پاکیزگی» . (2)
و فرمود : «پاکیزگی نصف ایمان است» . (3)
و نیز فرمود : «بد بندهای استبنده چرکین» . (4)
و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود : «پاکیزه کردن جامه ، غم و حزن رابر طرف میکند» . (5)
و از برای طهارت ، چهار مرتبه است :
اول : پاک ساختن بدن ، از حدث و خبث و فضلات .
دوم : پاک نمودن اعضا و جوارح ، از معاصی و گناهان .
سوم : پاک نمودن نفس ، از اخلاق ذمیمه و ملکات رذیله .
چهارم : پاک ساختن خانه دل از آنچه غیر از خدا است . و این طهارت انبیا وصدیقین است . و طهارت در هر مرتبه نصف عمل است ، که در آن مرتبه است ، زیراغایت قصوای اعمال قلب آن است که : انوار جلال و عظمت پروردگار بر آن بتابد ومعرفت کامل و
حب و انس به خدا از برای او حاصل شود . و اینها ممکن نمیشود تا غیراز خدا از آنجا کوچ کند ، زیرا خدا با غیر ، در یک دل جمع نمیشود . پس پاک ساختندل از غیر خدا نیمه عمل دل است . و نیمه دیگر ، تابیدن نور حق است در آن .
و نهایت مطلوب از عبادت نفس ، آباد کردن آن استبه اخلاق حسنه و عقاید حقه .
و نفس به اینها متصف نمیشود تا از اخلاق ذمیمه و اعتقادات فاسده پاک نگردد .
پس تطهیر نفس ، نصف عمل آن است . و نصف دیگر ، آراستن آن به اخلاق شریفهو عقاید صحیحه است .
و اما عمل جوارح و اعضا : پس مقصود کلی از آنها تعمیر اعضا استبه طاعات وعبادات . و آن میسر نمیشود مگر به پاک کردن آنها از معاصی و گناهان . پس اینطهارت ، نصف عمل اعضا و جوارح است . و همچنین است طهارت از حدث و خبث .
و از این روست که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود : «پاکیزگی نصف ایمان است» . (1)
و مراد آن است که : پاک ساختن ظاهر ، از خباثات و نجاسات ، و اعضا و جوارح ، ازمعاصی و سیئات ، و دل از اخلاق ذمیمه و غیر خدا ، نصف ایمان است .
چنان گمان نکنی که مراد آن حضرت آن است که : مجرد پاک ساختن ظاهر ، بهریختن آب ، نصف ایمان است اگر چه جوارح و اعضا به معاصی ملوث ،
1) 6. بحار الانوار ، ج 80 ، ص 237
و دل بهنجاسات اخلاق ذمیمه متنجس باشد ! بلکه مراد حضرت چهار مرتبه طهارت است ، کهبعضی به بعضی دیگر موقوف است ، زیرا دل آدمی از غیر خدا پاک نمیشود تا نفس اواز اخلاق ذمیمه پاک نگردد . و نفس از آنها پاک نمیشود تا اعضا و جوارح از لوثگناهان ، پاک نگردد . و اعضا از گناهان طاهر نمیشود تا از ظاهر بدن ازاله حدث و خبثنگردد . و کسی را که دیده بصیرت نابیناست از طهارت و پاکیزگی همین مرتبه اول رامیفهمد . و سعی میکند در تنظیف و پاکیزگی ظاهر و شستن جامه خود و تحصیلآبهای جاری ، و وسواس در امر نجاسات . و چنان پندارد که : پاکیزگیای که خواستهاندهمین است و بس ! بلکه بسیاری از اهل این زمان ، از طریقه پیشینیان غافل ، و به شیوه بزرگان دینجاهلاند ، که ایشان پای برهنه در کوچهها راه میرفتند . و بر روی زمین مینشستند ومیخوابیدند . و دستهای خود را به جامههای خود پاک میکردند . و تا یقین به نجاستچیزی نمیکردند از آن اجتناب نمیکردند . و این رفتار ایشان بود . و اهل این روزگار ، هرگاه چنین کسی را به این حالتببینند او را ملامت و سرزنش میکنند . بلکه قیامتبر پامینمایند . و خود را چون زنان بیارایند و مشاطگی را پاکیزگی و طهارت نام مینهند . وحال آنکه همه اعضا و جوارح ایشان از نجاسات گناه ملوث ، و دل ایشان از کثافاتاخلاق ذمیمه آلوده ، پای تا سر به قاذورات معاصی و رذایل اخلاق ذمیمه فرو رفته و ازآن مضایقه نمیکنند
. و اگر مسلمانی را ببینند که : اندکی جامه او چرک است از او نفرتمیکنند . و اینها همه از تلبیسات شیطان است .
و بدان که : بیان شرح طهارت نفس و دل ، و آداب آن به طریقی است که در اینکتاب مذکور شد . و بیان طهارت اعضا و جوارح از گناهان ، در کتب اخلاق و فقه مذکور است . و همچنین آداب طهارت ظاهر بدن از حدث و خبث در کتب فقهیهمشروح است .
و مقصود در اینجا بیان شمهای از آداب باطنیه طهارت بدن است .
و آن بر سه قسم است :
یکی : تطهیر بدن از نجاسات .
دوم : تطهیر بدن از حدث ، که ازاله آن به وضو و غسل و تیمم میشود .
سوم : پاک ساختن بدن ، که از کثافات بدن حاصل میشود و این قسم را در سهفصل بیان میکنیم .
از جمله آداب باطنیه طهارت از نجاسات و ازاله آنها در وقت قضای حاجت دربیت الخلا آن است که : به فکر پستی خود و اندرون پر از کثافات خود افتد و نقص وقصور خود را به نظر آورد و تصور خود را کند که چگونه اندرون او آکنده ازقاذورات ، و خود حامل نجاسات است . و چون به فراغت از قضای حاجتبه استراحتافتد و سبکبار گردد یاد آورد اخلاق ذمیمه را که نجاسات باطنیه و در باطن او مجتمعگشتهاند ، اگر از خود دور کند از آنها فارغ شود و نفس او به استراحت میافتد . و دل اواز چرکینی
آنها مطمئن میشود . و لایق وقوف بساط خدمت میگردد . و اهلیت وصولبه حرم قرب رب العزة را به هم میرساند .
پس همچنان که سعی میکند در دفع نجاسات ظاهریه از برای استراحت چند روزهبدن خود ، باید سعی کند در دفع کثافات باطنیه و نجاسات داخله که در رگ و ریشهفرورفته ، تا روح و بدن او هر دو در دنیا و آخرت ابد الآباد به استراحت افتد .
حضرت امام همام جعفر بن محمد الصادق علیه السلام فرمود که : «بیت الخلا رامستراح میگویند از جهت اینکه مردمان در آنجا از ثقل کثافات و قاذورات فارغمیشوند ، و از سنگینی نجاسات به استراحت میافتند . و مؤمن در آنجا عبرت میگیردکه کسی که خود را از ثقل اموال دنیویه فارغ و از بار شهوات نفسانیه خالی سازد بهاستراحت میافتد . و دل او به فراغت از اشتغال دنیا شاد میگردد . و باید خود را از جمیعآنها دور دارد همچنان که خود را از جمیع نجاسات و غایط دور میدارد» .
و همچنین باید آدمی در آن وقت تامل کند که : آنچه از غایط و نجاست از او دفعشده ساعتی پیش از این طعامهای لذیذه بود که بر طلب آنها حریص بود و به رغبت تمام آنها را میخورد و عاقبت آنها چنین شد . پس چیزی که عاقبت او این باشد باید عاقلحذر کند از اینکه آن را از حرام تحصیل نموده و به واسطه آن ابدالآباد در دوزخمعذب و مورد بحثحضرت احدیت گردد .
از جمله آداب باطنیه طهارت از حدث که عبارت از
وضو و غسل است آن استکه : در آن وقت متذکر آن گردد که : امر به آنها ، به جهت عبادات و مناجات خالق یگانهاست از آن سبب شده که اعضایی که در آن وقت امر به شستن آنها شده است چونمباشرت امور دنیویه بودهاند و در کدورات طبیعت فرو رفته بودند از اهلیت ایشان درخدمتخداوند - سبحانه - بیرون رفتهاند پس امر به شستن آنها شد تا از این کدوراتپاک شود .
و بعد از آن تامل کند که شک نیست که : محض شستن ، آنها را از چرکینی دنیا وکثافات جسمانیه ، پاک و مطهر نمیسازد تا دل خود را از علایق خسیسه دنیویه واخلاق ذمیمه پاک نگرداند و عازم به بازگشتبه خدا نباشد .
پس باید در وقت وضو و غسل ، دل او نیز پاک شود از صفات رذیله و شهواتخبیثه . و جازم باشد بر اینکه اعضای خود را که لتشهوات هستند از شهوات دنیابازگیرد تا نورانیت و صفای آنها سرایت در تطهیر همه اعضا نماید . و ابتدا در وضوء امربه شستن رو [صورت] شد که اکثر حواس ظاهره و اعظم اسباب مطالب دنیویه را درآنجا قرار دادهاند . و بعد از آن ، تکلیف به شستن دستها شد ، زیرا آدمی معظم اموردنیویه را به آنها مباشر میگردد .
پس امر شد به مسح پیش سر که منبع اکثر خیالات فاسده است . پس به مسح پاها کهواسطه بسیاری از مطالب دنیویه هستند .
و اما در غسل امر شد که جمیع بدن شسته شود ، زیرا که پستترین حالات انسانحال جماع
است که در آن وقتبالمره مقهور تحت قوه شهویه است و لذت به همهبدن او عاید میگردد .
و از این جهتحضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که : «در زیر هر موییجنابتی است . پس در آن وقت همه جسد او غرق لذت دنیویه است ، پس باید همه شستهشود تا صلاحیت توجه به جانب حق - سبحانه و تعالی - را داشته باشد» .
و اما در تیمم امر شده است که : اعضای خود را خاک آلود نماید در وقتی که آبمیسر نباشد . و باید در آن وقت متذکر آن شود که حال که شستن آنها ممکن نیستباید ایشان را به جهت اینکه مباشرت امر دنیا را کردهاند پست و ذلیل نمود و شکستگی وفروتنی را پیش آورد پس آنها را خاک مال نماید .
و چون بر اینها مطلع شدی و دانستی ، باید به فکر کار دل افتی که رئیس و اعظم همهاعضا و جوارح است ، و همگی خدمتکار اویند . و موضع نظر الهی است . و با وجوداین ، اندیشه کنی که : هرگاه تطهیر اعضا و جوارح لازم باشد پاک ساختن دل اولی و اهماست . پس اگر در آن وقتبه جهت علایق دنیویه و رسوخ محبت دنیای دنیه پاکساختن آن به شستن همه اخلاق رذیله و صفات ذمیمه ممکن نباشد ، آن را خاک مالنمایی و در مقام شکستگی و تواضع به تازیانه ذلت و خواری آن را برانی شاید خدا بهشکستگی و فروتنی آن رحم نماید و نفحهای از نفحات قدسیه او را دریابد ، زیرا خدادر نزد
دلهای شکسته است .
سزاوار بنده مؤمن آن است که : بدن خود را از چرک و رشح و فضلاتی که نجسهستند نیز پاک نماید . مثل اینکه : سر را بتراشد و موی بینی و شارب و زیادتی محاسن رابچیند . و موی زهار و زیر بغل و سایر موهای زایده اعضا را به نوره زایل سازد . وناخنهای پا و دست را بگیرد . و در هر جمعه گرفتن آنها سنت است .
و وارد شده است که : «هیچ چیز ، روزی را چنان فراخ نمیکند که چیدن ناخن وگرفتن شارب در روز جمعه» . (1)
و باید آنچه از چرک و شپس که در موی سر و ریش جمع میشود به شستن و شانهکردن زایل سازد . و سنت است که : چون شانه کرد ، شانه را بر روی سینه خود بکشد کهغم را زایل میکند . و آنچه از چرک ، که در گوش جمع میشود پاک سازد . و چرکدندان و دهن را به مضمضه و مسواک ازاله کند . و رطوباتی که در بینی مجتمع میگرددبه استنشاق دفع نماید . و آنچه در دستحاصل میشود به شستن زایل سازد .
و آنچه در بدن حاصل میشود از رطوبات عرق و غبار خارجی ، به حمام ، آنها راپاک نماید .
و در حمام ، آداب ظاهریه را که در کتب فقهیه مذکور است مراعات نماید . و بهحرارت حمام ، متذکر حرارت آتش جهنم گردد . و حبس یک ساعت در آب گرم راتفکر کرده حبس در جهنم را بر آن قیاس نماید
1) 7. کافی ، ج 3 ، ص 418 ، ح 5
.
حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که : «چون داخل خانه سوم حماممیشوی که خزانه به آن باشد مکرر تا وقتبیرون آمدن بگو : «نعوذ بالله من النار و نسئله الجنة» . (1)
خلاصه کلام اینکه : عاقل باید لحظهای از فکر آخرت غافل نگردد ، زیرا عاقبت ، سر و کار او به آنجاست . پس باید به هر چه نظر میافکند از آب یا آتش یا غیر اینها پند از وی بگیرد و عبرتی بردارد . و نظر هر کسی در هر چیزی به حسب همت اوست .
نمیبینی که هرگاه خانهای معمور و مفروش و در آنجا جامههای نیکو باشد ، بنا چونداخل آن خانه شد نگاه به سقف و دیوار و کیفیتبنایی آن میکند . و نجار به در وپنجره و چگونه ساختن آن میافکند . و بزاز تامل در جامهها و قیمت آنها میکند .
پس سالک راه آخرت باید به هیچ چیز نظر نکند مگر اینکه به فکر آخرت افتد . پسچون ظلمتی را بیند متذکر ظلمت لحد شود . و چون آتشی بیند به فکر آتش جهنم افتد .
و چون ماری به نظر او آید اندیشه افعیهای دوزخ را کند . و چون صداهای هولناکبشنود متذکر نفخه صور شود . و چون صورت مهیبی به نظر او در آید نکیر و منکر وزبانه جهنم را یاد آورد . و چون قومی را مشغول محاسبه ببیند به فکر محاسبه روز جزاافتد . و هر چیز مطلوبی را ببیند یاد بهشت کند ، و همچنین .
بدان که : نماز ، ترکیبی
1) 8. بحار الانوار ، ج 76 ، ص 70 ، ح 3 .
است الهی و معجونی است آسمانی که مرکب است از اجزایبسیار ، که بعضی از آنها به منزله روح ، و بعضی به مثابه اعضای رئیسه بدن ، و بعضی بهمنزله سایر اعضا است .
و توضیح این مطلب آن است که : مثلا انسان که حقیقت آن مرکب است از : اجزایمعینه . انسان موجود کامل نیست مگر به معنی باطنی ، که روح او است . و اعضایمحسوسه که در اندرون او و بعضی دیگر در ظاهرند . و این اعضا مختلفاند :
بعضی از آنها چیزی است که : به نبودن آنها انسان نیز معدوم است و به زوال آنهازندگی نیز زایل میگردد ، مثل دل و جگر و سر و امثال آنها .
و بعضی دیگر از این قبیل است که : آدمی به نبودن آنها نمیمیرد و لیکن ظاهرناقص میگردد . و تمامیت انسانیت از او زایل میشود ، مثل دست و پا و چشم و زبان ونحو اینها .
و بعضی دیگر از چیزی است که : به برطرف شدن آنها حسن برطرف میشود وآدمی قبیح منظر میگردد ، چون ابرو و مژه و ریش و گوش .
و بعضی دیگر از آنهاست که تمامیتحسن ، به نبودن آنها برطرف میگردد ، مثلگشادی چشم و سیاهی مو و سرخی رو و نحو اینها .
پس همچنان نماز ، حقیقتی است مرکبه که شریعت مقدسه آن را از امور مختلفهمصور کرده و ما را به فعل آن مامور نموده . و روح آن ، نیت قرب و اخلاص و حضورقلب ، و ارکان آن
، که تکبیرة الاحرام و رکوع و سجود و قیام باشد به منزله اعضای رئیسهاست که به ترک آنها نماز فوت میشود . و وجود آن بدون آنها صورت نمیبندد .
و سایر اعمال واجبه آن ، از : فاتحه و سوره و ذکر رکوع و سجود و طمانینه و تشهدو غیر اینها از واجبات ، که نماز به ترک آنها باطل میشود - از روی عمد نه سهو - بهمنزله دست و پا و چشم و زبان و آلات تناسل و امثال اینهاست که گاهی انسان به تلفآنها تلف میشود ، و گاه نمیشود .
و اعمال مستحبه و آداب مندوبه ، از : قنوت و دعای تکبیرة الافتتاح و تکبیراتزایده از قدر واجب از اذکار ، به منزله ابرو و چشم و ریش و مژه و سیاهی حدقه وسرخی رخسار و امثال اینهاست ، که فوات بعضی از اینها حسن را بر طرف میکند . وفوات بعضی ، کمال حسن را . و شخص نمازگزار به برطرف شدن آنها قبیح منظر و کریهصورت میگردد .
و چون این را دانستی پس ای جان برادر ! بدان که : نماز تو تحفه و هدیهای است که بهبارگاه مالک الملوک میبری و به آن ، به حضرت او تقرب میجویی . مانند کنیزی کهکسی به عنوان هدیه برای پادشاهی برد که به واسطه آن به سلطان تقرب جوید . و اینتحفه را امروز به عرض پروردگار میرساند و در روز عرض اکبر آن را به تو ردمینمایند . پس دیگر اختیار به دست توست و ببین چه بایدت کرد ؟ پس هر
که آن را به نحوی که خدا مقرر فرموده استبه جا آورد و اعمال واجبه ومندوبه آن را به عمل آورد ، و شرایط ظاهریه و باطنیه آن را مراعات نماید ، و اخلاصو حضور قلب را از دست ندهد ، مانند کسی است که : بنده جوان صحیح مستوی الخلقهزیباروی و عاقل و کامل از برای پادشاهی میبرد . و هر که همین اقتصار بر اعمالظاهری آن کند و از توجه دل و حضور قلب و قربت و اخلاص غافل گردد ، مثل کسیاست که : بنده کوری یا کری یا گنگی یا دستبریدهای یا پا بریدهای یا پیری یا کریهمنظری را پیشکش کند .
پس ای غافل ! آگاه شو و با خود تامل کن که اگر خواهی تحفه به نزد پادشاه بری بلکه به نزد کسی که بسیار از پادشاه پستتر باشد از امرا یا حکام یا عمال ، چگونه سعیمیکنی در خوبی و پاکیزگی و حسن آن ، تا به معرض قبول افتد . پس ای مغرور غافلبیچاره ! تو را چه افتاده که این قدر غفلت و مسامحه میورزی در خوبی هدیهای کهمیفرستی به خدمتسلطان سلاطین ، که ابتدای تو از او و بازگشت تو به سوی او است .
و وارد شده است که : «هر نمازی را که آدمی رکوع و سجود آن را درستبه جانیاورد اول خصمی خواهد بود از برای او در روز عرض اکبر ، و خواهد گفت : خدا تو راضایع کند چنان که تو مرا ضایع کردی» . (1)
پس زنهار ! از او غافل نگردی و آداب و شرایط آن
1) 1. احیاء العلوم ، ج 1 ، ص 132
را به جا آوری .
و بدان که : آنچه از آداب و شرایط و احکام نماز که متعلق به ظاهر آن است وظیفهعلم فقه است . و در آنجا مبین است . و ما در اینجا در چند فصل اشاره میکنیم به بعضیاز اسرار باطنیه ، که حیات نماز به آنها بسته تا در وقت نماز آدمی متذکر آنها گردد .
بدان که : معانی باطنیه که آنها روح نماز و حقیقت آن هستند هفت چیز است :
اول : «اخلاص و نیت قربت و خلو از شوائب ریا» ، و تفصیل آن مذکور شد .
دوم : «حضور قلب» ، و آن عبارت است از : فارغ ساختن دل از غیر کاری که آنمشغول است که نماز باشد تا اینکه بداند که چه میکند و چه میگوید . و فکر او به جاییدیگر نرود . و اقبال و توجه به نماز خود داشته باشد . و این را «خشوع دل» نیز گویند ، زیرا مطلوب در نماز دو نوع از خشوع است :
یکی «خشوع دل» ، که عبارت است از اینکه : آدمی جمیع حواس خود را متوجهنماز سازد .
و همه فکر و هم او نماز باشد . و در دل او بجز معبود او کسی دیگر نباشد .
و دیگری «خشوع جوارح و ظاهر» . و آن عبارت از این است که : مقابل قبله راستبایستد با وقار و خضوع . و دستهای خود را بر رانهای خود مقابل زانو گذارد . و پاهایخود را گشاده از یکدیگر از سه انگشت گشاده تا
یک وجب گذارد . و انگشتان پایخود را رو به قبله بدارد . و چشم بر موضع سجده اندازد . و التفات به چیز دیگر نکند . وبا ریش و انگشتخود بازی نکند ، و امثال اینها .
سوم : «اینکه معنی آنچه را میگوید بفهمد» ، و این امری است غیر از حضور قلب ، زیرا میشود که : کسی معنی لفظ را نفهمد و حضور قلب داشته باشد . و مراد آناست که : علاوه بر اینکه دل او مشغول نماز باشد بداند که چه میگوید و معنی آن رابفهمد . و حال مردم در این مقام تفاوت بسیار دارد ، زیرا همه کس در فهمیدن معنیقرآن و اذکار به یک مرتبه نیستند . و بسا معانی باریک و شارات لطیف ، که بعضی درحال نماز بر میخورند که هرگز به خاطر او خطور نکرده بود ، و دیگری آن رانمیفهمد .
چهارم : «تعظیم» ، و آن امری است غیر از حضور قلب و غیر از فهمیدن معنی کلام ، زیرا بسیار میشود که : آدمی سخن میگوید و همه حواس او متوجه آن شخص است ومیفهمد که چه میگوید ، و مطلقا تعظیم او را به جا نمیآورد .
پنجم : «هیبت» ، و آن غیر تعظیم است ، و عبارت است از : خوف و اضطرابی که بهسبب عظمتحاصل میشود . و هر خوفی را هیبت نمیگویند ، بلکه خوفی که سبب آنعظمت و جلال باشد آن مهابت است .
ششم : «امیدواری» ، و آن نیز امری است زاید بر آنچه مذکور شد ، زیرا
بسا کسانیکه تعظیم پادشاهی در دل ایشان هست و مهابت و سطوت او در خاطرشان جای کردهاست اما امید احسان و انعامی از او ندارند . و بنده باید در حال نماز از تقصیرات خودخایف ، و به ثواب الهی امیدوار باشد .
هفتم : «حیا» ، و سبب آن تصور گناهان خود و تذکر قصور و بیقدری خود است . وملاحظه اینکه به این حال در مقام مخاطبه و مکالمه حضرت ذو الجلال ایستاده و با اوسخن میگوید و عرض مطالب خود مینماید .
بدان که : در اینکه امور مذکوره ، روح نماز و حقیقت آن و مقصود اصلی از آنهستند امری است ظاهر ، زیرا غرض کلی از عبادات و طاعات ، حصول صفای نفس وروشنی دل است . پس هر عملی که تاثیر آن در صفای نفس و نورانیت دل بیشتر استافضل است .
و شبههای نیست در اینکه : آنچه از نماز ، باعث پاک شدن نفس از کدورات و صفاو تجرد آن میگردد اموری است که مذکور شد . و محض حرکات ظاهریه ، چندانمدخلیتی در آنها ندارد . و چگونه چنین نباشد و حال اینکه بنده در حال نماز ، در مقاممناجات و عرض حاجات خود با پروردگار است .
و شکی نیست که : کلامی که از روی غفلتسر زند مناجات و عرض مطلب نیست . و این خود امری است ظاهر . و کسی که با دل غافل و بدون فهم معنی بگوید :
«اهدنا الصراط المستقیم» .
چه عرض مطلبی کرده و چه سؤال از خدا نموده ؟ !
و مقصودکلی از حمد و سوره و ذکر رکوع و سجود ، ثنا و ستایش پروردگار ، و حمد او و تضرع ودعاست .
و شکی نیست که : او خدا را نمیبیند و مشاهده او را نمینماید . پس هرگاه دل بندهرا هم پرده غفلت گرفته باشد و غافل باشد از اینکه چه میگوید و با که میگوید و همینزبان خود را بجنباند چه حمد و ثنایی خواهد بود ؟ ! و چه تضرع و دعایی کردهخواهد بود ؟ ! و همچنین مقصود از خود رکوع و سجود نیست مگر تعظیم و تمجید الهی . و باوجود غفلت ، چگونه تعظیم به عمل میآید ؟ ! و این افعال ، هرگاه از تعظیم بودنبیرون روند دیگر چه میماند بجز جنبانیدن سر ، و خم کردن پشت ، که چندان مشقت وصعوبتی ندارد ؟ ! پس اگر نماز ، مجرد این حرکات بودی چگونه ستون دین شدی ؟ و فاصله میان کفر واسلام گشتی ؟ و سر جمله عبادات بودی ؟ و خداوند - سبحانه - حکم به قتلتارک آن کردی ؟ ! و از آنجا که حضور قلب و خشوع و خوف و خشیت ، عمده مقصود از نماز استآیات بسیار و اخبار بیشمار در ترغیب به آنها و بیان فضیلت آنها و مذمت اهل غفلتدر حال نماز و مشغولین به فکر دنیا و وساوس باطله رسیده .
حق - سبحانه و تعالی - در بیان مؤمنانی که حکم به رستگاری ایشان فرمودهمیفرماید :
«الذین هم فی صلاتهم خاشعون» .
یعنی : «آن مؤمنان ، کسانی هستند که در نماز
خودخاشع هستند» . (1)
و نیز میفرماید :
«و اقم الصلوة لذکری» .
یعنی : «به جا آورید نماز را به جهتیادکردن من» . (2)
و خود ظاهر است که : نمازی که با غفلتباشد از یاد خدا خالی است .
و میفرماید :
«فویل للمصلین الذین هم عن صلاتهم ساهون» .
یعنی : «وای از براینماز کنندگانی که در حال نماز خود غافلاند» . (3)
و میفرماید :
«لا تقربوا الصلوة و انتم سکاری حتی تعلموا ما تقولون» .
یعنی : «درحالتبیهوشی و مستی ، نزدیک نماز مشوید تا بفهمید چه میگویید» . (4)
و رسیده است که : «مراد ، بیهوشی و مستی محبت دنیا با هموم و غموم دنیایی است» .
و از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «هر که دو رکعت نمازکند که در آن دو رکعت ، چیزی از امور دنیا به خاطر خود نگذراند همه گناهان اوآمرزیده شود» . (5)
و نیز مروی است که : «نماز ، اظهار مسکینی و فروتنی و زاری و پشیمانی و تهیدستیخود است در نزد پروردگار . و دستخود را در پیش پروردگار دراز میکنی ومیگویی : «اللهم» ، پس هر که نفهمد اینها را نقصان کرده است» . (6)
و فرمود که : «خدا نظر نمیافکند به نمازی که آدمی دل خود را با بدن خود به نمازحاضر نکرده باشد» . (7)
و در اخبار داود علیه السلام وارد است که : داود عرض کرد : «پروردگارا ! کدامکس را در خانه خود جا میدهی ؟ و نماز
که را قبول میکنی ؟ خطاب رسید : کسی را درخانه خود ساکن میکنم و نماز او را قبول میکنم که : فروتنی کند از برای عظمت من . وروز خود را شام کند به یاد من . و نفس خود را از خواهشهای آن باز دارد . و به جهتمن سیر کند گرسنهای را . و جای دهد غریبی را . و رحم کند بلا رسیدهای را . چنینشخصی نور او در آسمان میدرخشد مانند خورشید تابان . چون مرا بخواند در جواباو «لبیک» گویم . و چون از من سؤال کند عطا مینمایم . و مثل او در میان مردم مانندفردوس است در بهشت ، که هرگز نهرهای آن خشک نمیگردد و میوههای آننمیپوسد» . (1)
و در اخبار موسی علیه السلام وارد شده است که : «ای موسی ! چون مرا یاد کنییاد کن و اعضای تو مضطرب و لرزان باشد . و در وقتیاد من خاشع و با وقار و اطمینانباش . و چون مرا یاد کنی زبان خود را در عقب دل خود بدار ، یعنی اول به دل یاد کن وبعد به زبان . و چون در حضور من بایستی بایست مانند بنده ذلیل . و مناجات کن با من بادل ترسناک ، و زبانی راستگو» . (2)
و در بعضی احادیث قدسیه وارد است که : «خدای - تعالی - فرمود : من نماز هرنماز کننده را قبول نمیکنم ، بلکه قبول میکنم نماز کسی را که فروتنی کند از برایعظمت من . و سر کشی بر من نکند . و فقیر و گرسنهای را به جهتخاطر من
اطعام کند» . (1)
از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام مروی است که : «خوشا به حال کسی کهخالص سازد دل و عبادت خود را از برای خدا . و مشغول نگردد در آن وقتبه آنچهدو چشم او میبیند . و فراموش نکند یاد خدا را به آنچه گوش او میشنود . و تنگدلنگردد به واسطه آنچه خدا به دیگری عطا فرموده» . (2)
از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «امید و خوف در دلهیچ بندهای جمع نمیشود مگر اینکه از برای او بهشت واجب میشود . پس هرگاه نمازکنی ، روی خود را به سوی خداوند رد و قبول کن ، به درستی که : هیچ بندهای نیست کهدر وقت نماز و دعا ، روی خود را به سوی خدا کند مگر اینکه خدا دلهای بندگان مؤمنخود را رو به او میکند» . (3)
و حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود که : «نمازهای بنده ، گاهی نصف آنبالا میرود . و گاهی ثلث آن . و گاهی ربع آن . و گاهی همه آن . و بالا نمیرود مگر آنچهدل او رو به آن آورد . و امر به نماز نافله شد تا نقصانی که به جهت عدم حضور قلب درنماز به همرسد تمام کند» . (4)
و مروی است که : «حضرت ابراهیم خلیل الرحمن علیه السلام چون به نمازایستادی صدای دل او را از دو میل راه میشنیدند» . (5)
و همچنین : «از کانون سینه مبارک جناب رسول یزدان ، صدایی میشنیدند مثلصدای چوبهای محمل در وقتحرکت» . (6)
و بعضی از زوجات آن
حضرت نقل میکند که : «حضرت رسول در نزد ما نشستهبود و با ما سخن میفرمود و ما با او سخن میگفتیم که وقت نماز داخل میشد از برایآن حضرت حالتی روی میداد که گویا ما را نمیشناختند و ما او را نمیشناختیم» . (1)
«و سید اولیا چون شروع به وضو گرفتن مینمود رنگ رخسار مبارک او از خوف الهی متغیر میگردید . و چون وقت نماز داخل میشد متزلزل و رنگ به رنگ میشد . بهآن حضرت عرض کردند که : تو را چه روی میدهد ؟ فرمود : هنگام ادای امانتی رسیدکه خداوند آن را بر آسمانها و زمینها و کوهها عرضه کرد و همه از تحملآن ابا کردند» . (2)
مروی است که : «در یکی از جنگها پیکانی به پای مبارک آن حضرت نشست و ازشدت الم آن بیرون کشیدن آن ممکن نبود حضرت بتول عذرا فرمود که : آن را در حالنماز بیرون کشید ، زیرا در آن حالت ، هیچ المی را احساس نمیکند . پس در نماز آن راکشیدند و آن حضرت احساس الم آن را نکرد» . (3)
حضرت امام حسن علیه السلام چون از وضوی خود فارغ شدی رنگ مبارکشمتغیر گشتی . شخصی از سبب آن پرسید فرمود : «نه سزاوار است از برای کسی که ارادهحضور ملک ذی العرش نماید که رنگ او متغیر نگردد ؟ ! » . (4)
و به حضرت سید الساجدین علیه السلام عرض کردند که : «شما چرا هر وقت وضومیسازید رنگ مبارک شما زرد میشود ؟ فرمود : آیا نمیدانید که در خدمت کهمیایستم ؟ » . (5)
بو حمزه ثمالی گوید که : «آن حضرت را دیدم که نماز میکرد پس ردای مبارکآن حضرت از کتف همایونش افتاد و آن را درست نکرد تا از نماز فارغ شد من آن رابه حضرت عرض کردم . فرمود : آیا میدانی که در خدمت که بودم ؟ به درستی که نمازبنده به درجه قبول نمیرسد مگر به قدری که دل او متوجه باشد» . (1)
و مروی است که : «چون آن حضرت به نماز میایستاد رنگ مبارکش متغیر میشد . و چون به سجده میرفتسر بر نمیداشت تا به عرق مینشست» . (2)
«و چون به نمازمیایستاد مانند ساق درختی بود که اصلا حرکت نمیکرد مگر به قدری که باد او رامتحرک میساخت» . (3)
و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام را در حین نماز ، حالتی روی میداد که : بیهوش بر روی زمین میافتاد و از سبب آن سؤال کردند فرمود : «این آیه را در دل خود مکرر کردم تا از گوینده آن ، آن را شنیدم . پس چشم من تاب مشاهده آن را نیاورد» . (4)
«یکی از نیکان در مسجد در حین نماز بود که : یکی از ستونهای مسجد خراب شد . مردم بر آن جمع شدند ، چون آن شخص [از نماز] فارغ شد از سبب اجتماع مردمپرسید ، گفتند : ستون مسجد افتاد . گفت نفهمیدم» . (5)
«و دیگری مدتها به نماز جماعتحاضر شد و نشناخت که در راست و چپاو کیست» .
و زنهار ! تا امثال اینها را مستبعد نشماری ، زیرا که اصناف اینها ملاحظه میشود درکسی که
مشغول امر دنیا باشد . یا در حضور یکی از سلاطین دنیا باشد با وجود ضعف وعجز او . بسیار شده است که کسی به حضور پادشاهی یا وزیری رفته و بیرون آمده ونیافته که رنگ جامه او چه بوده یا چه کسان در دور او بوده .
«یکی از بزرگان را سؤال کردند از کیفیت نماز او . گفت : چون وقت نماز داخلمیشود وضو میسازم و به مصلای خود میروم و لحظهای مینشینم تا اعضا و جوارحمنآرام گیرد پس به نماز بر میخیزم و کعبه را میان دو ابروی خود قرار میدهم وصراط را در زیر قدم خود میبینم و بهشت را در طرف راست و جهنم را در طرف چپو ملک الموت را در عقب سر ، و چنان پندارم که : این آخر نمازهای من است . پس درمیان امید و خوف میایستم و تکبیر احرام میگویم . و شمرده قرائت میکنم . و بهخضوع و خشوع رکوع و سجود میکنم . و به اخلاص تمام ، نماز را تمام میکنم . ونمیدانم که نماز من قبول شده یا نه» .
و مخفی نماند که : آنچه از اخبار مذکوره مستفاد شد که : «نماز بدون حضور قلب ، قبول نیست» .
مراد از «قبول» ، حصول ثواب کامل آخرت و قرب حضرت رب العزة است . پسمنافاتی نیست میان آنچه مذکور شد و میان آنچه فقها میگویند که : نماز ، صحیح استاگر چه خالی از حضور قلب باشد . و معنی «صحیح» ، آن است که : تکلیف خود را بهجا آورده و عقاب تارک نماز
از او ساقط شده و اگر چه مرتبه قرب و ثواب ازبرای او نباشد .
بلی فی الجمله حضور قلبی اگر چه در حال نیت و تکبیرة الاحرام باشد مطلقاضروری است . با وجود این ، امید آن است که : حال کسی که نماز کند و در همه نمازخود غافل باشد مثل حال کسی نباشد که بالمرة تارک الصلوة باشد ، زیرا او فی الجمله قدم در راه بندگی نهاده .
شخصی از عوام را دیدند که : نماز را بیشرایط و آداب به جا میآورد و از طمانینهو رکوع و سجود صحیح خالی بود ، به او گفتند که : این نماز فاسد است و کردن ونکردن آن مساوی است ، پس چه فایده بر آن مترتب میگردد ؟ گفت : اگر صحت واقعیمیخواهید ، نماز اکثر به این صورت است . و مقصود من از این عمل آن است که : بداندمن سرکش و یاغی نیستم .
بدان که : از برای آداب باطنیه مذکوره اسبابی چند است که حصول آن بدون آنممکن نیست .
اما حضور قلب : سبب آن اهتمام به نماز است ، زیرا هر کسی دل او تابع هم اواست و حاضر نیست مگر در امری که اهتمام به آن داشته باشد ، خواهی نخواهی دل اومتوجه آن و ملتفتبه آن است .
پس چاره از برای حضور دل در نماز نیست مگر صرف تمام همت را بر نماز . و آنحاصل نمیشود مگر به یقین کامل به اینکه : خانه آخرت بهتر از دنیا و پایندهتر ، و نمازوسیله وصول به آن
است . و چون به این ضم [ضمیمه و پیوند] شود علم به خواری دنیاو حقارت آن ، حضور قلب در نماز حاصل میشود . و چون باعثحضور قلب در هرامری ، اهتمام و اعتنا به شان آن است از این جهت است که : دل خود را ملاحظه میکنیکه چون در حضور یکی از پادشاهان دنیا بلکه یکی از بزرگان رفتی از کسانی که نهقدرت بر نفع تو دارند و نه تسلط بر ضرر تو چگونه دل تو حاضر میشود و به تمامحواس ، متوجه میگردی ، پس هرگاه قلب تو در وقت مناجات با ملک الملوک ، کهملک و ملکوت در ید قدرت اوستحاضر نباشد و به همه حواس متوجه نباشی گماننکنی که به غیر از ضعف ایمان ، دیگر سببی داشته باشد ! پس باید سعی در تقویتیقین وایمان خود کنی .
و اما فهم معانی آنچه میگوید و متوجه معنی آن بودن : پس سبب آن بعد ازحضور قلب مداومتبر فکر آن و ذهن را متوجه فهمیدن معانی کلام کردن ، و علاجآن ، علاج حضور قلب استبا سعی در رفع افکاری که باعث مشغولی دل میشود وخاطر را پریشان میسازد .
و اما تعظیم : پس آن حالتی است که نتیجه دو معرفت است : یکی معرفت جلال وعظمت الهی ، که از اصول ایمان است . و دیگری معرفت ذلت نفس خود و حقارت آن ، و مسخر بودن آن در تحت قدرت پروردگار خود ، و عجز آن از نفع و ضرر خود . و ازاین دو معرفت ، مسکنت و خشوعی حاصل میشود که آن
را «تعظیم» گویند .
و اما هیبت و خوف : پس آن حالتی است که از برای نفس میشود از شناختنقدرت خدا و نفاذ امر و بینیازی او ، و اینکه : اگر اولین و آخرین را هلاک سازد ذرهایاز مملکت او نقصان نمیپذیرد . و تذکر آنچه بر انبیا و اولیا رسید از انواع مصائب وبلایا با وجود قدرت خدا بر دفع آنها . و هر چه معرفتبه خدا و صفات جلال و جمالاو زیاد میشود خشیت و هیبتبیشتر میگردد .
و اما امید و رجا : پس سبب آن معرفت لطف و کرم خدا و کثرت انعام و احساناوست . و شناختن صدق وعده او در عطاها و اجر و ثوابی که از برای نماز گزارانمقرر فرموده .
و اما حیا : پس سبب آن قصور تقصیر خود در عبادات ، و دانستن عجز خویش ازادای حق تعظیم الهی و معرفت عیوب نفس خود و آفتهای آن و به خاطر آوردنخباثتباطن و میل به حظوظ فانیه دنیا و علم به اینکه خدا بر همه بواطن امور وخطرات قلب عالم است .
و چون در آدمی این معارف حاصل شد بالضرورة حالتی در او یافت میشود که : آن را «حیا» گویند .
و چون اسباب آداب باطنیه را دانستی بدان که این آداب ، که عبارت است از : حضور قلب و فهمیدن معنی آنچه میگوید و تعظیم و هیبت و امید و حیا ، حاصلنمیشود مگر به تحصیل اسباب اینها .
اول : معرفتخدا و شناختن جلال و عظمت او ، و انتهای همه چیزها به
او ، و دانستناینکه : علم او به همه ذرات کائنات و اسرار بندگان محیط است . و یقینداشتن به این مراتب .
دوم : فراغ دل ، و خالی بودن آن از جمیع مشاغل دنیویه و وساوس باطله شیطانیه . وهیچ چیز دل را چنان از نماز غافل نمیکند که افکار فاسده و پریشانی خاطر و غفلتجماعت مؤمنانی که یقین به خدا و عظمت و جلال او دارند در حال نماز نیست مگر بهسبب تفرق خاطر و پریشانی فکر .
پس دوای کلی از برای حضور قلب ، دفع این وساوس و خواطر است . و دفع اینهانمیشود مگر به دفع اسباب آنها .
قسم اول : امور خارجیه ظاهریه . مثل اینکه : در حال نماز ، چشم ، مشغول دیدنبعضی چیزها میشود . یا گوش ، متوجه شنیدن بعضی آوازها میگردد ، زیرا امثال اینامور بسیار میشود که آدمی را مشغول میسازد . و دل را به واسطه اینها به فکرهایدیگر میاندازد . و از فکری به فکری دیگر میرود . و به جایی منتهی نمیشود .
باید قطع این اسباب را نماید ، به این نوع که : در حال نماز ، چشم را بر هم نهد . یا درخانه تاریکی نماز کند . یا نزدیک دیواری بایستد و چیزی که او را مشغول سازد در وقتنماز نزد خود نگذارد . و در موضعی که جمعیت مردم است نماز نکند ، و همچنین درخانههای منقش و عمرات عالیه .
و از این جهتبود که : بسیاری از عبادت کنندگان ، خانه تاریک و کوچکی را اختیارمیکردند
که به قدر جای سجود بیش نبود .
قسم دوم : اسباب باطنیه است . یعنی : اموری که در دل آدمی است که او را ازحضور قلب باز میدارد ، زیرا هر که را دل پریشان و خاطر او گرفتار مشاغل دنیویهاست ، دل او به یک جای قرار نمیگیرد . و فکر او منحصر در یک چیز نیست . و دل او ازاین طرف به آن طرف پرواز میکند . و چشم بر هم نهادن و خانه تاریک همنفعی نمیبخشد .
و علاج آن منحصر است در اینکه : دل را به قهر ، مشغول معانی آنچه میگوید کند .
و خواهی نخواهی دل را متوجه نماز سازد . و پیش از آنکه داخل نماز شود مهیای آنگردد . به این نحو که : به فکر آخرت و درجات بهشت و درکات دوزخ افتد . و ایستادنخود را در روز قیامت در حضور حضرت پروردگار به یاد آورد . و مهمات دنیویه را ازخانه دل خود بیرون کند .
پس هرگاه دل او به واسطه این معالجات ساکن شد و از وساوس خواطر باز ایستادفهو المطلوب . و الا چارهای از برای او نیست مگر اینکه : به مسهل قوی معالجه کند کهریشه مرض را از رگ و پی بکند .
و آن این است که : نظر کند در اموری که باعث مشغولی دل او و مانع او از حضورقلب است . و شهوات و علایقی که او را از یاد خدا باز دارد .
پس دل را از آن شهوات قطع کند . و آن
علایق را از خود دفع نماید ، زیرا هرچیزی که او را از حضور قلب در نماز و یاد خدا باز میدارد دشمن دین او و لشکرشیطان و عدو او است . پس استخلاص خود از آن لازم ، و رهایی از قید او متحتم است . و آنچه اول مذکور شد از اینکه : دل خود را خواهی نخواهی متذکر معانی الفاظسازد ، در وقتی مفید است که دل مشغول فکر جزئی و گرفتار اندیشه اندکی باشد .
و اما امور عظیمه و گرفتاریهای قویه ، پس مجرد همین کفایت میکند . بلکه تو رانمیگذارد که به فکر حضور قلب بیفتی . و اگر احیانا به فکر آن افتادی و در صدد آنبر آمدی آن گرفتاریها به معارضه تو بر میخیزد . و دل تو در میان جدال میافتد تومیخواهی آن را مشغول نماز کنی ، ولی علایق ، آن را به سوی خود میکشند تا نماز توتمام شود ، یا در اثنای نماز ، آنها غالب میشوند .
و مثال آن مانند مردی است که : در زیر درختی نشسته باشد و خواهد ساعتیبخوابد یا در امری از امور خود فکری نماید و گنجشکان بسیار در آنجا جمع باشند وآواز آنها او را از خواب باز دارد ، یا ذهن او را مشوش کند . و او بر خیزد و با چوبی آنهارا براند و بخوابد یا مشغول فکر شود باز گنجشکان بر گردند . و او باز برخیزد به راندنآنها ، و چون بنشیند باز عود کنند . پس هرگز خواب راحتیا فکر صحیح از برای آنشخص در زیر آن
درخت میسر نمیشود . بلکه باید از آن مکان به جای دیگر رود یادرخت را قطع کند .
پس همچنین درختشهوت ، چون نمو کرد و شاخ و برگ آن از اطراف و جوانب ، خانه دل را فرو گرفت ، گنجشکان افکار باطله و هواهای فاسده بر آن جای میگیرندچنانکه گنجشکان بر درخت جمع میشوند ، مانند مگسانی که بر گرد کثافاتمجتمع میگردند .
و این افکار و خواهشها را نهایتی متصور نه . و کم کسی از آنها خالی میشود . همهآنها مجتمعاند در تحتیک امر که دوستی دنیا باشد ، که منبع هر فساد ، و سرچشمه هرقصور و نقصان ، و اساس هر شقاوت و هلاکتی است . و هر دلی که در آن ، محبت دنیاباشد باید طمع از لذت مناجات با خدا ببرد ، زیرا دلی که محل قاذورات و کثافات دنیاباشد چگونه اهل عالم قدس ، آنجا داخل شوند ؟ ! و چگونه انوار لامعه محبتخداوندپاک در آنجا تابد ؟ !
عشق آمد و بر ملک دل زد حلقه گفتم کیست این*** گفتا قرقچی گشتهام ییلاق سلطانی است این
گفتم قرقچی گشتهای ای عشق اما ملک دل ***ییلاق سلطان کی سزد قشلاق چوپانیست این
بلی همت هر کسی در پی آن چیزی است که به آن شاد است . پس کسی که شادیآن به دنیا باشد چگونه دل او مشغول نماز میگردد ؟ و لیکن باز باید نومید نباشد و دست از مجاهده بر ندارد و به قدر امکان دل خود را در نماز به یاد خدا برگرداند . و تا بتواندموانع و
علایق را دور افکند . و این «دوای حضور قلب» است . و چون بر طبع اکثر اهلروزگار ناگوار است ، از آن نفرت میکنند تا مرض ایشان مزمن میگردد . و از این روستکه : اکابر دین ، سعیها کردند که دو رکعت نماز کنند که از آن در دل ایشان هیچ از اموردنیا نگذرد ، نتوانستند . با وجود این ، دیگر ما را چه طمع در این باقی میماند ، ای کاشثلث نماز یا ربع آن از وساوس و افکار باطله سالم بماندی .
و مخفی نماند که : جمیع آنچه مذکور شد در افکاری است که متعلق به امور مهمهدنیاست که هرگاه دست از امور دنیویه برداشته شود آن افکار نیز تمام شود . و بسا باشدکه : افکار آدمی و وساوس باطله و افکار فاسده چند است که اصلا تعلق به شغل و عملدنیایی که از برای او باشد ندارد بلکه به محض توهمات باطل و تصورات لا طائل است .
و امر آنها مشکلتر است ، اگر چه رفع محبت دنیا از دل مدخلیتی بسیار درزوال آنها دارد .
بدان که : از برای هر یکی از شروط نماز و افعال و ارکان آن ، اسرار و اشاراتیاست که : هر که طالب آخرت و شایق رتبه سعادت باشد باید از آنها غافل نگردد . و مادر این کتاب شمهای از آنها را ذکر میکنیم .
پس میگوییم که : اما از آن اسرار آن است که : چون بانگ مؤذن را بشنوی به یادهول ندای منادی روز محشر افتی که به آواز مهیب ،
خلایق را به عرصه عرصاتخواند . پس بشتاب به سوی آوردن آنچه اذان به جهت آن است ، که نماز باشد . و درظاهر و باطن ، تعجیل به آن کن ، زیرا رسیده است که :
«شتاب کنندگان در دنیا به سوی این ندا ، کسانی خواهند بود که : در روز قیامتبهلطف و مدارا ایشان را خواهند خواند» . (1)
و این ندا را بر دل خود عرضه کن ، پس اگر از شنیدن این ندا شاد و فرحناک گردیو رغبتشتاب به سوی آن داری بدان که : فردای قیامت ندای بشارت و رستگاری به توخواهد رسید . و از این جهتبود که سید انبیا صلی الله علیه و آله در وقت صلوةمیفرمود :
«ارحنا یا بلال» .
یعنی : «ای بلال ! ما را به راحتانداز به ندا کردن به سوی نماز» . (2)
پس ملاحظه کن هر یک از این کلمات اذان را و ببین که : ابتدا و انتهای آن «الله اکبر» یعنی : نام بزرگ خداست . و این اشاره به آن است که : او اول است و آخر است و ظاهراست و باطن . و دل خود را مستعد ساز که چون تکبیر را بشنوی تعظیم خدای رابه جا آوری ، و دنیا و ما فیها را پست و حقیر شماری .
و چون «اشهد ان لا اله الا الله» را استماع کنی هر معبودی غیر از خدا را نابود وباطل انگاری .
و چون «اشهد ان محمدا رسول الله» را بشنوی پیغمبر صلی الله علیه و آله راحاضر دانی . و
به ادب تمام ، نام او را بر زبان آری . و شهادت به رسالت او دهی . وصلوات بر او و آل او بفرستی .
و به گفتن : «حی علی الصلوة و حی علی الفلاح و حی علی خیر العمل» متذکر آنشوی که : نماز باعث رستگاری و بهترین اعمال است . پس با شوق و رغبتمتوجه آن گردی .
بعد از آن ، عود به تکبیر «الله کبر» و تهلیل «لا اله الا الله» پروردگار کنی همچنان کهابتدا به آن کردی . و مبدا و معاد خود را خدا دانی و بس . و اعتماد و قوام خود را بهحول و قوه او دانی . و بدانی که : هیچ حول و قوهای نیست مگر به واسطه خداوند علیعظیم .
و چون وقت نماز داخل شود متذکر شو که : این وقتی است که خداوند عالم آن راقرار داده است از برای تو که در آن وقتبه خدمت او بایستی و به طاعت او فایز گردی .
و باید در این وقتسرور و خرمی در دل تو و بشاشت و شکفتگی در رخسار تو ظاهرگردد . نه مانند اکثر اهل این روزگار ، که چون وقت نماز رسد گویا زحمتی بر ایشانوارد شده .
پس باید مستعد پاکیزگی و نظافت گردی ، و لباسی که لایق مناجات پروردگار باشدبپوشی . همچنان که هر وقتبه حضور یکی از سلاطین دنیا میروی تغییر لباس خودمیکنی . و به سکینه و وقار و میان خوف و رجاء به مصلای خود روی و عظمت و جلالالهی و قدرت غیر متناهی او
را یاد آوری . و عدم قابلیت و پستی ذات خود را درنظر گیری . و مکان پاکیزه به جهت نماز اختیار کنی . و چون مکان و لباس و بدن خود راطاهر ساختی از دل خود که اصل و حقیقت است غافل نگردی و آن را به آب توبه وپشیمانی از گذشته ، و عزم بر ترک معاصی در آینده پاک سازی .
و چون عیوب و قبایح بدن خود را به واسطه لباس ، از نظر خلق پوشاندی بیاد آورعیوب باطن خود را که به جز پروردگار تو دیگری بر آنها مطلع نیست . و آنها را بهپشیمانی و حیا و شرمساری بپوشان . و همه معایب خود را در پیش خود حاضر ساز . ودل خود را به زیر بار خجالت در آور ، در آن وقتبرخیز و در حضور پروردگار عظیمبایست ، چون بنده گناهکار به دفعاتی که از آقای خود گریخته باشد و با خجالتبرگشتهسر در پیش در حضور آقای خود ایستاده باشد .
و چون در مصلای خود ایستادی به خاطر آور که : تو در این وقت در حضور پادشاههمه پادشاهان ایستادهای و اراده راز گفتن با او و تضرع در خدمت او و التماس رضا وخوشنودی او و نظر لطف و مرحمت او داری .
و بهتر آن است که : در صورت امکان ، از برای محل نماز ، مکان شریف اختیارنمایی مثل مساجد و روضات مطهره معصومین - علیهم السلام - ، زیرا که خداوند - عز شانه - این مواضع شریفه را محل استجابت دعا و موضع نزول فیض و رحمتخودقرار
داده . پس با سکینه و وقار و خشوع و انکسار داخل آنها شو .
از حضرت امام صادق علیه السلام مروی است ، آن چه خلاصه آن این است که :
«چون بر در مسجد رسی بدان که قصد پادشاه عظیمی نمودهای که به جز پاکان ، قدمبر بساط او نمینهند . و به غیر صدیقین ، اذن همنشینی او را نیافتهاند . و هیبت پاگذاردنبر بساط خدمت او را از دست مده به درستی که تو اراده امر عظیمی در پیش داری . وبدان که : او قادر استبر هر چه خواهد از عدل و فضل . پس اگر با تو به فضل و رحمتخود مهربانی کند طاعتی از تو قبول میکند و ثواب بسیار به تو عطا میفرماید . و اگر ازتو مطالبه اخلاص کند طاعتبسیار تو را کم میکند . و او هر چه خواهد میکند و کسیرا بر او دستی نیست . پس در حضور او اعتراف به عجز و تقصیر و بیچارگی خود کن ورازهای خود را بر او عرض کن اگر چه هیچ راز و آشکاری از او پنهان نیست . و دلخود را از هر چه تو را از خدا مشغول میکند خالی ساز . و بعد از آن ببین که : اسم تو ازدیوان چه طایفه بیرون میآید . پس اگر شیرینی مناجات او را یافتی و به لذت سخن گفتنبا او رسیدی و از جام رحمت و کرامت او شربت عنایت نوشیدی و یافتی که : او رو به توآورده است پس در مهد امن و امان داخل شو . و اگر نیافتی
بایست ایستادن مضطری کهچاره او از همه جا منقطع ، و امید او از هر چیز بریده شده و اجل او نزدیک شده باشد .
و چون خداوند رؤوف از دل تو بفهمد که پناه به او آوردهای نظر رحمت و رافتبه تو میافکند . و توفیق به تو کرامت میفرماید ، زیرا که او خداوند کریم است که دوستدارد کرم کند به بندگان مضطر خود . پس چون رو به قبله ایستادی بدان که : روی خود را از هر سمتی گردانیدهای و رو به خانه خدا آوردهای . و این اشاره به آن است که : بایدروی دل را از هر چه ما سوی الله استبگردانی و رو به خدا کنی ، و همچنان که رویظاهر را به خانه خدا کردهای روی دل را به صاحب خانه کنی» . (1)
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «چون بنده به نماز خود بایستد ورغبت و دل او با خدا باشد از نماز خارج میشود مانند روزی که از مادر متولد شده باشد» . (2)
و فرمود : «آیا نمیترسد کسی که روی خود را از نماز میگرداند که خدا روی او راچون روی خر کند ؟ ! » . (3)
بعضی گفتهاند که مراد این است که : «هر که در نماز ، روی دل خود را از یاد خدا وملاحظه عظمت و جلال او بگرداند ، بیم آن است که : خدا روی دل او را چون روی خرکند ، یعنی : غفلت را بر او مستولی گرداند و او را از تعقل امور عالیه ممنوع گرداند» .
و چون ایستادی باید سر خود را به زیر اندازی و گردن کج کنی و به این عمل ، ذلتو انکسار خود را متذکر شوی . و از تکبر و سرکشی بیزاری جویی . و یاد آوری هول آنزمانی را که در عرصه عرض اکبر در حضور خالق دادگر در معرض پرسش ایستادهخواهی بود . پس یاد آور که در این وقت ، در حضور پروردگار ایستاده و او مطلع براحوال توست . و مالک ملک و ملکوت را پست تر از یکی از پادشاهان دنیا مگردان . ولا اقل در حضور چنین پادشاه لم یزل و لا یزال چنان بایست که در حضور یکی ازسلاطین دنیا بایستی . یا چنان بایست که در حضور یکی از صلحای شهر ، یا کسی کهمیخواهی ترا به صلاح و تقدس بشناسد به نماز بایستی . و خاک بر سر کسی که : ادعایخداشناسی و عظمت و جلال و محبت و خوف او را کند و با وجود این ، از یکی ازبندگان مسکین او که قدرت بر هیچ چیز ندارد حیا و شرم کند و بترسد و از خداوندعظیم ، شرم نکند و نترسد ! ! !
چون که : از این مقدمات فارغ شدی و اراده دخول در نماز نمایی ابتدا کن به هفتتکبیر و دعای آنها . پس چون تکبیر گویی متذکر عظمت الهی شو و یاد جلال او نمای وذلتخود را در جنب عظمت او به نظر در آور .
و چون گویی : «اللهم انت الملک الحق» . یعنی : پروردگارا ! تویی پادشاه به حق - ، قدرت نامتناهی
خداوندی را و استیلا و تسلط او را بر همه عوالم متذکر باش .
و چون گویی : «لبیک و سعدیک و الخیر فی یدیک و الشر لیس الیک» . یعنی : اجابتکردم تو را . و به طاعت تو حاضر شدم . و همه خیرات در دست توست . و شر و بدی رادر ساحت کبریائی تو راه نیست ، متذکر فرمان برداری او شو و همه خیرات را از او بدان .
و چون گویی : «عبدک و ابن عبدک منک و بک و لک و الیک» . یعنی : من بنده وبنده زاده توام . و وجود من از توست و به سبب توست ، و از برای طاعت تو خلق شدهام .
و بازگشت من به سوی توست ، ذلت و بندگی خود و پدر و مادر خود را یاد آور واعتراف کن به اینکه : اوستخالق تو و مالک تو و تو اثری از آثار او هستی . و وجود تواز اوست . و قوام تو به اوست . و ملکیت تو از برای اوست . پس تو از او هستی و او تو راو انخواهد گذاشت و رحمتخود را از تو دریغ نخواهد داشت . پس نفس ضعیف وعاجز خود را بر آستانه مرحمت او بیفکن و امر دنیا و آخرت خود را به او واگذار .
و همچنین در امثال این فقرات انواع این معانی را یاد آور و منتظر فیوضات عالماعلی باش . و خود را محافظت کن از اینکه به وساوس فاسده افتی .
و چون نیت کنی باید متذکر گردی
که : حال به موقف حضور پروردگار رسیدی .
و چون تکبیرة الاحرام گویی باید بدانی که معنی این است که : خدا بزرگتر و بالاتراست از اینکه وصف کرده شود . یا از هر چیزی که تصور شود بزرگتر است . یا از آنبالاتر است که : ادراک عظمت او کرده شود . پس در آن وقت ، تفکر عظمت و جلال اوکن و به یاد آور که همه اشیا را به قدرت کامله خود از کتم عدم به صحرای وجود آورد .
حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که : «چون تکبیر گویی باید حقیرشماری در نزد کبریایی خدا هر چیزی که میان عرش اعلی و تحت الثرای است . به درستیکه : خدای - تعالی - چون مطلع شود بر بندهای که تکبیر میگوید و دل او غافل است ، میگوید : ای کاذب ! آیا مرا میفریبی ؟ قسم به عزت و جلال خودم که تو را از شیرینییاد خود محروم میسازم . و از نزدیکی خود و شادی به مناجات خود تو رادور میکنم» . (1)
پس هان ای برادر ! وقت نماز ، دل خود را ملاحظه کن اگر شیرینی نماز را مییابی ودر نفس خود از نماز بهجت و سروری ملاحظه میکنی و دل خود را به مناجات خداشاد و خرم میبینی بدان که : تکبیر تو را قبول فرمود . و اگر از لذت مناجات و شیرینیعبادت محرومی بدان که : خدا تو را دروغگو شناخته و از درگاه خود تو را رانده و از آستانه خود تو را دور افکنده . پس بر
1) 6. بحار الانوار ، ج 84 ، ص 230 ، ح 3
حال خود گریه کن مانند زنی که فرزند عزیز اومرده باشد . و به علاج خود پرداز پیش از آنکه حسرت و ندامتبینی .
و چون تکبیرة الاحرام را گفتی و مشغول دعای استفتاح گردیدی که اول کلمات آناین است :
«وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض» .
یعنی : «روی خود را کردم بهجانب آنکه آسمانها و زمینها را آفریده است» . (1)
و معلوم است که مراد روی ظاهرنیست ، زیرا خدا از جهت و مکان منزه است تا رو به او شود . پس مراد این است که : رویدل خود را به سوی او کردم زنهار ، که در اول مکالمه خود با پروردگار ، در مقام دروغنباشی ، زیرا هرگاه دل در فکر خانه و دیار و بازار و کسب و کار متوجه هوا و هوسخود باشد متوجه خدا نخواهد بود و رو به او نیاورده خواهد بود . و تو در اول سخنی کهبا پروردگار خود عرض میکنی کاذب خواهی بود . سعی کن که : دل خود را در این وقتاز ماسوی الله خالی سازی تا لا اقل اول کلام تو دروغ نباشد .
و چون بگویی : «حنیفا مسلما» . بدان که : مسلم کسی است که مسلمانان از دست وزبان او در امان باشند . پس اگر چنین نباشی دروغگو خواهی بود . پس سعی کن که قصدآن داشته باشی که بعد از این ، چنین باشی .
و چون گویی : «و ما انا من المشرکین» .
یعنی : «من نیستم از جمله مشرکین» . (2)
شرکخفی را
به نظر درآور و بدان که : اگر در نماز خود ریاکار باشی و مدح مردمان راخواهی ، مشرک خواهی بود و از تو دروغ سر زده خواهد بود .
و چون گویی : «محیای و مماتی لله رب العالمین» .
یعنی : «حیات و موت من از برایپروردگار عالمیان است» . (1)
بدان که : این سخن بندهای است که خود را هیچ داند و اصلااز برای خود قدرتی و قوتی نبیند . پس اگر گوینده این کلام ، خود را منشا اثری داندکاذب خواهد بود .
چون از ذکر استفتاح فارغ شدی و مشغول قرائت گشتی ابتدا میگویی : «اعوذ باللهمن الشیطان الرجیم» باید بدانی که : شیطان دشمنترین همه دشمنان تو است . و از راهحسد با تو در کمین نشسته است که دل تو را از خدا بگرداند و تو را از مناجات با خدا وسجده او باز دارد ، زیرا که : او به واسطه ترک سجده به لعن ابدی گرفتار شد و رانده درگاه الهی گردید . و باید پناه گرفتن به خدا از شر شیطان ، مجرد قول نباشد . یا مثل کسیباشی که شیر درنده یا دشمن کشنده رو به او آورد که او را هلاک سازد او گوید : پناهمیبرم از شر تو به این قلعه محکم ، و بر جای خود ایستاده باشد ، زیرا این خود ظاهراست که : محض گفتن ، او را سودی نمیبخشد تا داخل قلعه نشود . همچنین پناه گرفتن بهخدا از شر شیطان ، به محض قول ، سودی ندهد و فایده نبخشد ، تا دست
1) 9. انعام ، (سوره 6) آیه 162
از فرمانبرداریاو بردارد و ترک شهوت خود نماید . و خود را به قلعه محکم الهی که گفتن «لا اله الا الله» باشد با شرایطی که دارد داخل نماید .
و چون بگویی : «بسم الله الرحمن الرحیم» باید قصد تیمن و تبرک به نام پروردگارخود کنی .
و چون گویی :
«الحمد لله رب العالمین»
یعنی : «جمیع انواع حمد و شکر ، مختصذات پاک پروردگار عالمیان است» ، باید به نظر در آوری که : هر نعمتی که موجود استاز سرچشمه عنایت و احسان اوست . و اگر دیگری احسانی نماید به تسخیر مشیت اوست .
و چون بگویی :
«الرحمن الرحیم»
باید انواع لطف و احسان را به نظر در آوری .
و چون بگویی :
«مالک یوم الدین»
یعنی : «پادشاه روز جزا و حساب» ، باید متذکرهول آن روز گردی .
بعد از آن در مقام اخلاص درآیی و بگویی :
«ایاک نعبد و ایاک نستعین»
یعنی : «تورا پرستش میکنیم و از تو یاری و استعانت میجوییم» ، پس در اظهار عجز و بیچارگیخود باشی .
و همچنین در هر فقره از فقرات حمد و سوره که میخوانی باید متذکر معانی آنهاگردی و اشاراتی که در آنها استبه نظر در آوری . و چون به امری یا نهیی رسی عزم برامتثال آن کنی . و چون به وعده رسی امیدوار گردی . و چون تهدید بینی ، خایف وترسان گردی . و چون به ذکر نعمتی رسی شکر الهی را به دل بگذرانی .
همچنین در اذکار رکوع و سجود و تسبیحات ، متذکر معانی آنها گردی ، و آنچهمناسب آنهاستبه خاطر بگذرانی . و چون از قرائت فارغ شدی و اراده رکوع کردیباید در آن وقت ، متذکر عظمت و کبریای الهی گردی و به جهت تکبیر ، دستهای خودرا بلند کنی و اشاره کنی به اینکه : دست عقول و اوهام از دامن عظمت و جلال او کوتاهاست . پس به قصد تعظیم ، سر به رکوع فرود آوری و شتخود را در نزد جلال او خمکنی و متذکر عزت او و ذلتخود ، و قوت او و ضعف خود ، و قدرت او و عجز خود ، و علو او و پستی خود گردی .
پس این مراتب را به زبان آوری و تسبیح او کنی و شهادت بر عظمت او دهی و بگویی : «سبحان ربی العظیم و بحمده» یعنی : «تسبیح و تنزیه میکنم پروردگار خود راکه عظیم و بزرگ است و متلبسم به حمد و ستایش او» .
پس راستبایست و متذکر شو احسان و پاداش دادن و انعام فرمودن آفریدگارخود را و بگو :
«سمع الله لمن حمده»
یعنی : «شنید خدا حمد کسی را که حمد او کرد . واجابت کرد کسی را که شکر او کرد» .
پس شکر این مطلب را کنی و گویی :
«الحمد لله رب العالمین»
پس بر اظهار عظمتو کبریایی او افزایی و گویی :
«اهل الکبریاء و العظمة و الجود و الجبروت» .
از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام پرسیدند که : «کشیدن گردن در
حالت رکوعاشاره به چه چیز است ؟ فرمود : اشاره به این است که من گردن اطاعت نهادهام اگر چه بهشمشیر گردنم را بزنی» . (1)
گر تیغ بارد در کوی آن ماه*** گردن نهادیم الحکم لله
و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که : «هیچ بنده ، رکوع حقیقی ازبرای خدا نمیکند مگر اینکه خدا زینت میدهد او را به نور بهاء خود . و جای میدهداو را در سایه کبریای خود . و میپوشاند او را خلعت اصفیای خود» . (2)
منقول است که : «ربیع بن خثیم همه شب به یک رکوع به صبح میرسانید و چونصبح میشد ناله دردناک از دل میکشید و میگفت : آه ! پیش افتادند اهل اخلاص وگذشتند و راه ما بریده شده» . (3)
چون از رکوع فارغ شدی و اراده سجود نمودی باز در دل خود تجدید کن نهایتذلت و عجز و انکسار خود را و به یاد آور که : به جهت غایت عجز و مسکنتخودعزیزترین اعضای خود را که روی تو باشد به پستترین چیزها که خاک استمیگذاری . پس از غایت ذلت و خاکساری بعد از تکبیر و تعظیم حضرت باری جسدگناهکار خود را در خدمت پادشاه علی الاطلاق بر خاک مسکنت انداز و روی خود رابر خاک گذارده و متذکر این شو که : از خاک خلق شده و سزاوار بر خاک افتادنی . وپستی خود و علو رتبه او را یادآور و بگو :
«سبحان ربی الاعلی و بحمده» .
پس اگر در آن وقت رقت قلبی از برای تو حاصل شد امیدوار به رحمت
الهی باشکه در آن وقت نظر رحمتبر تو افکنده و سجده تو را قبول فرموده . آری تو خود رادر موضع ذلت و خاکساری افکندی و این موضع رحمت و عنایت او است .
در کوی دوستشوکت شاهی نمیخرند*** اقرار بندگی کن و دعوی چاکری
پس سر از سجده بردار و تکبیر گوی و از گناهان استغفار کن و ثانیا به سجده برو .
و از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام پرسیدند از معنی سجده ، فرمود : «سجدهاول اشاره به آن است که : اول ما خاک بود . و سر برداشتن اشاره به خلق شدن از خاکاست . و سجده دوم اشاره استبه اینکه : باز عود به خاک خواهیم کرد . و سربرداشتن ازآن اشاره به آن است که : باز از آن بیرون خواهیم آمد» . (1)
و چون از سجده فارغ شدی باید تشهد به جا آوری .
پس بدان که : تشهد که عبارت است از : شهادت به وحدانیت الهی و رسالتحضرترسالت پناهی ، اشاره به آن است که : آنچه اعمالی که کردهام از قرائت و قیام و رکوع وسجود و ذکر و تسبیح ، هیچ یک را قابلیت قبول نیست و بجز شرمندگی و خجلت از آنهاچیزی حاصل نه . و گویا هیچ عملی از من سر نزده پس تهیدستبه درگاه الهی روآوردهام . و چون خدا فرموده است که : «لا اله الا الله» قلعه محکم من است پس هرکسی داخل شود از عذاب من ایمن میگردد» (2)پناه به این قلعه میآورم و بجز شهادتبر وحدانیتخدای و رسالت پیغمبر صلی الله
علیه و آله عملی و دست آویزی ندارم .
پس اصل ایمان را وسیله خود سازی و متوسل به پیغمبر صلی الله علیه و آله و آلاو گردی و صلوات بر او و آل او فرستی و امید ده صلوات از او داشته باشی .
و چون متوجه سلام دادن شوی باید خود را در حضور سید المرسلین و ملائکهمقربین و بقیه انبیای سابقین و ائمه طاهرین و کرام الکاتبین فرض کنی و همه ایشان را دردل خود حاضر سازی . پس ابتدا سلام کنی بر پیغمبر - صلی الله علیه و آله و سلم - خودکه سالار همه و واسطه هدایت و ایمان توست و بگویی : «السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته» . پس متوجه جمیع شوی و بر ایشان سلام کنی .
و زنهار ! که چون بازی کنندگان ، بدون حضور ایشان در دل خود زبان به سلامنگشایی . و چون مقتدای جماعتی باشی در سلام خود ایشان را نیز قصد نمایی . و چونمتذکر این معانی گردی امید قبول نماز خود را داشته باش .
و زنهار ! که به غفلت و بازیچه داخل نماز نشوی .
و بعضی از بزرگان در بیان اسرار نماز گفته است که : «نماز نمونهای است از کیفیتحضور عرصه قیامت ، پس باید آدمی در نماز متذکر آن حالت گردد . پس اذان اشاره بهصور دوم و زنده شدن مردگان است . و اقامه
به جای منادی پروردگار است که بندگان رابه موقف حضور میطلبد . و ایستادن رو به قبله اشاره به ایستادن در حضور حضرترب العزة به جهت پرسش اعمال و جواب و سؤال است .
و چون بنده در موقف عرض ایستاد ابتدا شروع به تکبیر و تمجید و تحمید و ثنا وستایش حضرت مالک الملوک میکند ، و تکبیرات و قرائت اشاره به آنها است . پس بهرکوع در مقام تعظیم بر میآید و در آن وقت گویا خطاب الهی میرسد که : ای بنده ! توفلان عمل را کردی و فلان معصیت را مرتکب شدی و چرا چنین کردی ؟ و ثنا و تعظیمتو امروز چه فایده از برای تو دارد ؟ پس راه ذلت و عجز و لابه و خاکساری پیشمیگیرد و خود را بر خاک میافکند و به سجده میورد . و گویا خطاب میرسدکه : سر بردار ! و جواب و سؤال گوی و از عهده اعمال خود برآی .
پس سر بر میدارد و زبان به توبه و استغفار میگشاید ، و اظهار ندامت و پشیمانیمیکند .
باز گویا خطاب میرسد که : چه سود از توبه این روز ! چه اثر بر استغفار در اینحالت ! پس باز آن بیچاره خود را بر زمین میافکند و به سجده دوم میرود و عجز وزاری و مسکنت و خاکساری میکند . باز خطاب میرسد که : عجز امروز را چه اثر ! باوجود عصیان تو در دنیا ، سر از زمین بردار و جواب صحیح بیار . آن بنده مسکین سربر دارد و به زبان حال گوید :
نام گنه مبر که زبان جواب نیست .
پس چون دستخود را از همه جا کوتاه بیند دست در دامن اسلام زنده و عرض کندکه : خداوندا ! مقر و معترفم و به جز اینکه به یگانگی تو مقر بودم و به رسالت پیغمبر تواعتراف داشتم عملی ندارم .
پس گوید :
«اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله» .
پس تحفه صلوات بر پیغمبر و آل او را به خدمت ایشان فرستد و گوید :
«اللهم صل علی محمد و آل محمد» .
که شاید به وسیله آن نجات یابد .
باز گویا خطاب رسد که : ای بنده گنهکار ! و ای نامه سیاه ! تبه روزگار ! همین را از تونخواسته بودیم .
پس در آن وقت آن بیچاره حیران ماند و به راست و چپ خود نظر افکند و دیدهبه عرصات محشر گشاید ، رو به شفیع عرصه محشر و سایر انبیای مرسلین و ملائکه مقربین و ائمه طاهرین و بندگان صالحین خدا آورد و گوید :
«السلام علیک ایها النبی ورحمة الله و برکاته . السلام علینا و علی عباد الله الصالحین . السلام علیکم و رحمة الله وبرکاته» .
امروز روز دستگیری و شفاعت است . و هنگام رحم و عنایت است . پس سهمرتبه دستهای خود را بلند کند و اشاره کند که : دست مرا بگیرید ، ای دست گیرانروز باز خواست .
و بدان که : هر بندهای که نماز خود را از آفات
خالی سازد و به نیتخالص داخلآن شود و آداب باطنیه آن را که مذکور شد از خضوع و خشوع و تعظیم و هیبت و حیاو رجاء و خوف و خشیت و سایر اینها را مراعات کند ، انواری چند در دل او ظاهرمیشود که کلید معارف باطنیه و علوم حقیقیه گردند . و هر بنده را به قدر صفای نفس اواز کدورات دنیا ، در معارف گشوده میشود .
و اشاره به این است آنچه حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «چونبنده به نماز ایستد حجاب میان خدا و او رفع میشود ، و خدا رو به او میآورد ، وملائکه از کتفهای او تا هوا مینشینند و با نماز او نماز میکنند . و بر دعای او آمینمیگویند . و از اطراف آسمان ، نیکویی بر سر او نثار میشود . و منادی ندا میکند که : اگربداند با که مناجات میکند به هیچ طرفی التفات نمیکند» .
و آنچه فرمود که : «درهای آسمان از برای نماز کنندگان گشوده میشود» . (1)
کسی که امام جماعتباشد و قومی به او اقتدا کنند سزاوار آن است که : از میانایشان به صفای قلب و اقبال به نماز و خضوع و خشوع و سایر شرایط باطنیه ممتاز باشد ، زیرا او «قدوه» (2)ایشان و نفوس آن جماعت را جانب خدا جذب میکند . و چه بسیارقبیح است که : دل او غافل ، یا در وادی فکر باطل بوده باشد ، و بعضی از مامومین اوحاضر القلب ، با دل خاشع ، و بدن خاضع ، مشغول نماز باشند
.
و از این شنیعتر آنکه : دل او ملتفتبه کسانی که در عقب او هستند از مردمی که نهنفع میتوانند رسانید و نه ضرر ، بیشتر باشد از التفات به جانب حضرت مالک الملکی کهبه محض اراده او ملک و ملکوت و عوالم علویه و سفلیه موجود شدهاند . و آیا چنینشخصی از حضرت علام الغیوب حیا نمیکند که خود را مقتدای امتسید پیغمبرانمیکند ؟ ! و در جای رسول خدا و خلفای راشدین او میایستد و نیابت ایشان را میکند ؟ و حال اینکه دل او از مشتی عوام ضعیف النفس ، که در عقب او هستند متاثر میشودزیاده از آنچه از عظمت و جلال خدا متاثر میگردد . و آیا خجالت نمیکشد از خدا وپیغمبر او که حال او به بسیاری مامومین و کمی ایشان مختلف میگردد ؟ ! ! پس هر که خواهد امامت جماعت کند اگر نفس او به این صفات خبیثه ملوث نباشدامامت کند و الا ترک کند و خود را هلاک نسازد .
و علامتبر آن ، این است که : امامتخود و غیر خود از امثال خود نزد او مساویباشد و از هیچ یک از امام بودن و ماموم بودن مضایقه نداشته باشد . و باید محرک او وباعث امامت او محض قربت و امید ثواب باشد . پس اگر در بعضی از زاویههای دل اواثری از حب جاه و شهرت و حصول مرتبه در دلهای مردم یا تحصیل چیزی که باعثانتظام معاش و گذران او باشد پس وای از برای او که خود را به هلاکت افکند . و بایدکسی که به نماز جمعه
یا عید حاضر میشود متذکر این گردد که : این روزها از ایامشریفه و عیدهای مبارکه ای است که خدای - تعالی - آنها را مخصوص این امتمرحومه گردانیده است و آنها را اوقات عبادت ایشان کرده تا به واسطه آن به درجهقرب فایز گردند و از عذاب و غضب او دور شوند . پس اهتمام به عبادات مخصوصهاین روزها کند . و مستعد خدمت الهی گردد . و آداب ظاهریه را که در این روزهایمبارک ترغیب به آنها شده از پاکیزگی و بوی خوش به کار بردن و سرتراشیدن و ناخنچیدن و شارب گرفتن و امثال اینها به جا آورد . و چون مشاهده کسوف یا خسوف یازلزله و امثال اینها را کند سزاوار این است که : به فکر احوال آخرت و زلزلههای آنروز پروحشت و ظلمت صحرای قیامت و گرفتن ماه و خورشید آن روز افتد ، پس پناهبه خدا برد .
و در احادیث وارد شده است که : «خوف و وحشت در وقتحصول این آیات ، ازشعار شیعیان و اهل ایمان است» . (1)
بدان که : «ذکر» ، که عبارت است از : یاد خدا کردن ، پس نفع آن در صورتی استکه : دوامی داشته باشد ، یعنی : دایم یا اکثر اوقات در یاد خدا باشد ، و به زبان ، او را یادکند ، با حضور قلب و فراغت دل و توجه تام به خداوند علام ، تا اینکه فکر او در دلقرار گیرد ، و انوار عظمت او بر دل بتابد ، و از اشراقات خورشید جمال او سینه گشادهگردد . و این ثمره
1) 17. من لا یحضره الفقیه ، ج 1 ، ص 540 ، خ 1506 .
جمله عبادات و غایت مطلب از همه طاعات است . و از برای ذکر ، اولی است و آخری . اول آن باعث انس و محبت میشود . و آخرش را انس و محبتباعث میگردد ، و مطلوب ، حصول این انس و محبت است . پس بنده در ابتدای امر ، بهمشقت و زحمت ، دل خود را از وساوس ، و زبان خود را از سخن دنیا باز میدارد . پساگر توفیق مداومتیافتبه آن انس میگیرد . و محبت در دل او ریشه میکند ، همچنان که کسی ابتدا طعامی در مذاق او ناگوار باشد و به زحمت آن را تناول کند ومداومتبر آن نماید ، عاقبتبه آن معتاد میشود و با طبع او موافق میگردد که ترکآن را نمیتواند کرد .
پس همچنین ذکر خدا ، چون آدمی مدتی بر آن مواظبت کرد انس به خدا میگیرد . وچون انس به او حاصل شد از هر چه غیر او است منقطع میگردد و به جز یاد خدا در دلاو چیزی باقی نمیماند . و چون وقت مرگ رسد فرحناک میگردد که ضروریات حیاتکه فی الجمله او را از یاد خدا غافل میکرد در این وقت از او جدا میشود ، زیرا بعد ازمرگ ، مطلقا عایقی نیست ، پس گویا داخل خلوت محبوب خود میگردد و از زندانمستخلص میشود . و دایم در لذت و بهجت است تا به ملاقات خدا فایز گردد .
و هان ! تا چنان ندانی که : «ذکر» ، مجرد حرکت دادن زبان است ؟ ! بلکه «ذکرحقیقی» ، عبارت است از : یاد نمودن
خدا در دل . و چون زبان هم به موافقت دل حرکتکند «نور علی نور» . و اما مجرد ذکر زبان ، اگر چه هرگاه به قصد قربت و ثواب باشدفایده بسیار بر آن مترتب است اما اثر انس و محبت ، بدون حضور قلب و یاد خدا دردل حاصل نمیگردد .
و مخفی نماند که : اذکار بسیار است ، مثل : «لا اله الا الله» و «سبحان الله» و «الحمد لله» و «الله اکبر» و «لا حول و لا قوة الا بالله» و «تسبیحات اربع» و «اسماء الله» ، و غیر اینها . و در فضیلت هر یک از اینها اخبار بسیار وارد شده است . و مداومتبر هریک ، باعث صفایی از برای نفس ، و گشادگی از برای سینه میشود . و هر ذکری که دلالت آن بر عظمت و جلال و عزت و کمال ایزد - متعال - بیشتر است ، افضل است .
و از این جهت گفتهاند : «لا اله الا الله» افضل از همه اذکار است ، زیرا که : دلالتبر یگانگی و وحدانیتخدا میکند .
بدان که : «دعا» مغز همه عبادات است . (1)
و از این جهت در فضیلت آن و امر به آنآیات و اخبار بیشمار وارد شده . و از کثرت اشتهار آنها احتیاجی به ذکر آنها نیست . وادعیهای که از حضرت سید المرسلین و ائمه طاهرین - علیهم السلام - رسیده است ، درکتب ادعیه مذکور است . و هیچ مطلبی از مطالب دنیا و آخرت نیست مگر اینکهدعاهای بسیار به جهت آن وارد شده ، هر
1) 1. بحار الانوار ، ج 93 ، ص 300 .
که طالب آنها باشد رجوع به کتب دعواتکند .
بلی ، از برای «دعا کننده» آداب و شرایط چند است ، که باید مراعات آنها را منظورداشته باشد تا فایده دعا را ببیند . و دعای او مستجاب گردد . و نورانیت دعا در نفس اوپیدا شود .
و از جمله شرایط ، در اینجا چند شرط ذکر میکنیم :
اول آنکه : اوقات شریفه را از برای دعای خود اختیار کند ، مثل روز عرفه و ماهرمضان و روز جمعه و وقتسحر و شبهای قدر و شبهای جمعه و امثال اینها .
دوم آنکه : حالتی را ملاحظه کند که در آن حالت ، استجابت دعا وارد شده ، مثلحال آمدن باران و عقب نمازهای واجب و میان اذان و اقامه و وقت وزیدن بادها و درهنگامی که روزه باشد .
سوم آنکه : با طهارت باشد ، یعنی : وضو یا غسل داشته باشد .
چهارم آنکه : رو به قبله باشد .
پنجم آنکه : دستهای خود را بلند کند به نحوی که زیر بغل او نمایان باشد ، همچنان که گدایان ، دستخود را به جانب اغنیا دراز میکنند .
و از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «هیچ بندهای دستخودرا به جانب خداوند جبار دراز نمیکند مگر اینکه خدا شرم میکند که دست او را تهیبرگرداند تا فضل و رحمتخود را در آن جای ندهد» . (1)
پس چون دستخود را فرود میآورید بر سر و روی خود بکشید .
ششم آنکه : آواز خود را
1) 2. محجة البیضاء ، ج 2 ، ص 289
پست کند و میان جهر و اخفات دعا گوید ، نه چندانآهسته باشد و نه بسیار بلند .
مروی است که : «چون مردمان به خدمتحضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله آمدند تا به نزدیک مدینه رسیدند تکبیر گفتند و صدای خود را به تکبیر بلند کردند ، حضرت فرمود : ای مردمان ! آن کسی را که میخوانید کر نیست و دور نیستبلکه درپیش گردنهای شما است» . (1)
هفتم آنکه : در دعا کردن ، متوجه سجع و قافیه نشود و سخن پردازی نکند ، که اینطریقه منافی خضوع و تضرع است .
هشتم آنکه : تضرع و زاری کند و با خضوع و خوف و خشیت و هیبتباشد .
در اخبار رسیده است که : «چون خدا بنده را دوست دارد او را مبتلا میسازد تاتضرع و زاری او را بشنود» . (2)
نهم آنکه : جزم داشته باشد به اینکه دعای او اجابت میشود . و یقین داشته باشد کهرد نخواهد شد .
از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «چون دعا کنی بایدچنان گمان کنی که حاجت تو بر در ایستاده است و داخل میشود» . (3)
دهم اینکه : اصرار بر دعا کند و الحاح نماید . و لا اقل سه مرتبه آن را تکرار کند .
یازدهم آنکه : قبل از دعا ، ذکر خدا کند . و ثنا و ستایش او گوید . و تمجید و تعظیماو کند . و صلوات بر پیغمبر و آل او فرستد .
دوازدهم آنکه : ابتدا اقرار به گناهکاری و
عدم سزاواری خود نماید .
سیزدهم آنکه : توبه کند و از گناهان خود پشیمان شود . و اگر مظلمه بر گردن او باشدادا کند ، یا عزم به ادا کردن آن نماید . و اگر متمکن از ادای آن نباشد توفیق آن را از خداطلبد .
چهاردهم آنکه : به تمام همتخود رو به خدا آورد . و از هر چه غیر اوست قطعامید نماید .
پانزدهم آنکه : لباس و مکان و غذای او از حلال باشد . (و این نیز از جمله شرایطعمده است) .
شانزدهم آنکه : حاجتخود را «بخصوصه» نام برد .
هفدهم آنکه : چون دعا کند تخصیص به خود ندهد ، بلکه دیگران را در دعای خودشریک سازد .
هیجدهم آنکه : گریه کند . (و این نیز از شرایط عظیمه و آداب معتمده است) .
نوزدهم آنکه : دعا را تاخیر نیندازد تا وقتحاجت ، بلکه پیش از احتیاج دعا کند .
همچنان که وارد است که : «در حال نعمت و آسانی با خدا آشنایی کنید تا در وقتمحنت و دشواری خدا با شما آشنایی کند» .
بیستم آنکه : - همچنان که مذکور شد - در حاجتخود ، اعتماد به غیر خدا نکند ، وامید بجز او نداشته باشد .
بدان که : ثواب تلاوت قرآن ، از حد بیرون ، و قدر فضیلت آن از حدبیان افزون است .
از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «هیچ شفیعی در روزقیامتبلند مرتبهتر از قرآن نیست ، نه پیغمبری و
نه ملکی و نه غیر اینها» . (1)
و فرمود که : «خدای - تعالی - هزار سال پیش از آنکه عالم را خلق کند سوره طه ویس را خواند ، چون ملائکه آن را شنیدند گفتند : خوشا به حال امتی که این بر ایشاننازل شود . و خوشا به حال سینههایی که اینها را حفظ کند . و خوشا به حال زبانهایی کهاینها را بخواند» . (2)
و فرمود که : «هرگاه قرآن در پوستی باشد آتش به آن نمیرسد» . (3)
یعنی : هر کس قرآن را حفظ نموده باشد آتش پوستبدن او را مس نمیکند .
و نیز از آن حضرت مروی است که : «دلها زنگ میگیرد همچنان که آهن زنگمیگیرد . شخصی عرض کرد : یا رسول الله ! جلای آن از چه چیز است ؟ فرمود : تلاوتقرآن و یاد مرگ» . (4)
و احادیث در خصوص ثواب آن بیحد و حصر است . و چگونه چنین نباشد ؟ وحال اینکه آن کلام پروردگار است که حضرت روح الامین حامل آن ، و برسید المرسلین نازل شده است .
و تامل کن کلامی که بلا واسطه از خدا صادر شده باشد ، و لفظ آن از غایت فصاحتبه حد اعجاز رسیده باشد . و معنی آن به نحوی باشد که : مشتمل بر اصولحقایق معارف و مواعظ و احکام ، و متضمن بیان دقایق صنع پروردگار - متعال - ومغیبات احوال تاثیر او در دلها چگونه است و نفس را از آن ، چقدر صفا حاصلمیشود ؟ ! پس بر کسی که از اهل ایمان باشد
مواظبتبر تلاوت آن لازم ، و ملاحظهآداب و شرایط تلاوت ، متحتم است . و از برای آن ، آداب ظاهریهای و آداب باطنیه است .
اما آداب ظاهریه آن ، آن است که : با وضو باشد . و به طریق ادب ، با سکون و وقارنشسته باشد ، یا ایستاده رو به قبله و سر پیش افکنده و تکیه نزده و چهار زانو ننشستهباشد ، و پای خود را نکشیده باشد . بلکه مانند کسی باشد که : در نزد جلیل الشانمینشیند ، یا میایستد . و شمرده و به تانی بخواند .
و از این جهت است که : در احادیث رسیده است که : «هرگاه کسی در کمتر از سهروز ، قرآن را ختم کند دانا نیست» . (1)
در حدیث دیگر است که : «خوش ندارم که کسی در کمتر از یک ماه ، یک ختم قرآنکند» . (2)
بلی در ماه مبارک رمضان ، احادیث وارد است که : «در هر سه روز ، یک ختمبکند» . (3)
و از جمله آداب ، آن است که : گریه کند . و اگر او را گریه نیامد خود را به گریهبدارد . و اندکی بلند بخواند ، اگر از ریا کردن ایمن باشد . و اگر تواند صدای خود را زینتدهد ، اما نه به نحوی که : مشتمل بر ترجیع باشد . و حق آیات را مراعات کند ، بدین نحوکه : چون به آیه سجده رسد سجده کند . و چون به آیه عذاب رسد پناه به خدا گیرد . وچون به آیه رحمت و ذکر
نعیم بهشت رسد ، آن را از خدا مسئلت نماید . و چون بهآیهای رسد که : مشتمل بر تسبیح یا تکبیر پروردگار باشد تسبیح و تکبیر او کند . و چونبه آیه دعا و استغفار رسد دعا و استغفار کند .
و در ابتدای قرائتبگوید :
«اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم» .
و از هرسوره که فارغ شود بگوید :
«صدق الله العلی العظیم و بلغ رسوله الکریم اللهم انفعنا به و بارک لنا فیه الحمد لله رب العالمین» .
و اما آداب باطنیه آن پس چند چیز است :
اول : تذکر عظمت کلام و علو مرتبه آن و یاد آوردن فضل الهی و لطف او را برخلق خود ، که چنین کلامی را از عرش جلال ، امر به نزول اجلال فرموده و آن را به فهمبندگان خود نزدیک ساخته و کلام خود را لباس حروف پوشانیده تا مخلوقان را طاقتشنیدن آنها باشد . و اگر حقیقت جمال کمال کلام خود را به لباس حروف نپوشانیدی نهعرش را توانایی شنیدن آن بودی و نه ما تحت الثری را . بلکه اجزاء ایشان متلاشی شدی .
«لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیة الله» .
یعنی : «اگر ما اینقرآن را بر کوهی فرو میفرستادیم میدیدی آن را که ذلیل میشد و از همشکافته میگردید» . (1)
بلی : مخلوق ضعیف را کجا طاقت عظمت کلام الهی و یارای تحمل تلالؤ ودرخشندگی نور اوست ؟ ! و رسانیدن خدای - تعالی - کلام را با وجود علو درجه آن
1) 8. حشر ، (سوره 59) ، آیه 21 .
بهفهم قاصر انسانی به واسطه بیان آن را از برای ایشان به کسوت حروف و الفاظ ، شبیهاستبه صدا کردن انسان از برای بهایم و مرغان ، زیرا انسان چون بخواهد چهارپا یامرغی را تفهیم کند که بیاید یا برود نظر به اینکه فهم آنها از فهمیدن کلام انسانی که ازروی شعور و عقل صادر است و با ترتیب تمام در غایت انتظام به آن تکلم میشودقاصر است ، لهذا آدمی در سخن گفتن از مرتبه انسانیت تنزل میکند و در تکلم با آنحیوانات به آنچه لایق آنهاست صدا میکند .
پس همچنین انسان چون از حمل کلام الهی قاصر و عاجز بود ، لهذا سلطان کلام اواز عرش عظمت و جلال به درجه فهم انسان نزول کرد . و در مظاهر حروف و اصواتتجلی نمود . و صورت حروف به واسطه آن مشرف گردید . همچنان که بدن انسانی بهواسطه تعلق روح مجرد به آن به مرتبه شرافت رسید .
دوم : در وقت قرآن خواندن ، متذکر تعظیم صاحب کلام گردد و یاد آورد که :
آنچه میخواند کلام بشر نیستبلکه کلام خداوند علام و خالق شمس و قمر است . ودر خواندن کلام او نهایتخطر است . و همچنان که سزاوار نیست که بیطهارت دستبر جلد و ورق و کلمات آن مالند ، همچنین زبانهای ناپاک را که به کلمات ناشایستمتکلم میگردند سزاوار نیست که آن را بخوانند . و دلهای ملوث به رذایل اخلاق را نمیشاید که به حول معانی آن بگردند .
و بالجمله باید در آن وقت ، متذکر تعظیم کلام و متکلم باشد .
و اگر به جهت غفلتدل ، در آن وقت ، تعظیم متکلم را مستحضر نباشد ساعتی قبل از تلاوت ، تفکر درصفات و افعال الهی نماید و مستحضر گردد که : این کلام کسی است که به مجرد ارادهمقدسه و محض مشیت کامله ، جمیع آنچه میبیند و میشنود از عرش و کرسی وآسمان و زمین و آنچه در میان آنها و در زیر و بالای نهاستبه وجود آمده و خالق ورزاق کل اوست . و همه موجودات ، و کافه مخلوقات از ثری تا به ثریا در قبضه قدرت اومسخر و اسیرند . برخی غریق فضل و رحمت او و بعضی گرفتار سخط و سطوت او . وجمیع اینها را هیچ قدر نیست در نزد آنچه محسوس نیست از عوالم مجردات . و چوندر امثال اینها تفکر کند قلب او مستغرق [مستشعر] عظمت الهی میگردد .
و یکی از اکابر دین ، چون قرآن را از برای تلاوت گشودی گفتی :
«هذا کلام ربی هذا کلام ربی» .
یعنی : این کلام پروردگار من است . این کلام پروردگار من است ، وبیهوش گشتی .
سوم : با حزن و رقت قلب تلاوت نماید .
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «قاری قرآن ، محتاجبه سه چیز است : دلی خاشع ، و بدنی فارغ ، و مکانی خلوت ، زیرا هرگاه دل او خاشعباشد شیطان از او میگریزد . و چون بدن او از مشاغل فارغ باشد دل او متوجه قرآنخواندن میشود و عارضهای عارضش نمیشود که او را از نور قرآن
و فواید آنمحروم سازد . و چون در مکان خلوتی باشد و از خلق کناره گرفته باشد ، باطن او با خداانس میگیرد و حلاوت خطابهای الهی را که با بندگان صالحین خود کرده مییابد ، ولطف او را به ایشان میداند . و چون از این مشرب جامی نوشید هیچ حالی را بر ایناختیار نمیکند . و هیچ وقتی را از این خوشتر نمیدارد ، زیرا در آن وقتبیواسطه درمناجات با پروردگار است» . (1)
چهارم : حضور قلب و ترک افکار دنیویه و وساوس باطله در آن وقت .
پنجم : تدبر در معانی قرآن . و آن امری است غیر از حضور قلب .
خدای - تعالی - میفرماید :
«افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها» .
یعنی : «آیاتفکر و تدبر در معانی قرآن نمیکنند یا بر دلهای ایشان قفلها زدهاند ؟ ! » . (2)
و اگر نتواند تدبر کند مگر اینکه آیه را مکرر کند سزاوار آن است که : مکرر نماید .
و به این سبب بسیار بوده است که اکابر دین آیات را تکرار میکردهاند . بسا بوده که : دریک آیه ، مدتی توقف میکردهاند .
ششم : به محض تدبر در فهم معنی ظاهر اکتفا نکند ، بلکه سعی کند تا حقیقت معنیبر او روشن شود . پس چون به آیهای رسد که مشتمل بر صفات الهی است مثل :
«و هو السمیع البصیر» . (3)
مثل :
«هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر» . (4)
در
1) 9. مصباح الشریعة ، باب 14 ، ص 100- 97 .
2) 10. محمد ، (سوره 47) ، آیه 24
3) 11. یعنی : او شنوا و بیناست . شوری ، (سوره 42) ، آیه 11 .
4) 12. اوستخدای یکتایی که غیر او خدایی نیستسلطان مقتدر عالم ، پاک از هر نقص و آلایش ، منزه از هرعیب و ناشایست ، ایمنی بخش ، نگهبان جهان و جهانیان ، غالب و قاهر با جبروت و بزرگوار منزه و پاک از هر چه براو شریک پندارند . حشر ، (سوره 59) ، آیه 23
معانی این اسماء و صفات نیکو تامل کند و شاید که اسرار آنها بر اومنکشف گردد .
و چون به آیاتی رسد که : ذکر افعال الهی در آنها شده از : خلقت آسمانها و زمینها وملائکه و ستارگان و کوهها و حیوانات و نباتات و ابر و باد و باران و غیر اینها پس ازاینها عظمت و جلال الهی را یاد آورد . و در هر فعلی ، فاعل آن را ملاحظه کند .
و چون به آیهای رسد که : مشتمل بر وصف بهشتیا دوزخ یا غیر اینها از احوالآخرت است ، متذکر این گردد که : آنچه در این عالم است از نعمتها و بلاها در پیشنعمت و بلای آخرت قدر محسوسی ندارد . پس از آن به عظمتخدا پیبرد . و در دل ، منقطع به او شود ، که او را از عقوبات آن عالم نجات بخشد . و به نعیم ولذات آن برساند .
و چون به احوال انبیا ، و آنچه بر ایشان وارد شده از ایذای امت و قتل و ضربایشان ، رسد متذکر بینیازی و استغنای الهی گردد . و مستشعر این گردد که : اگر همهایشان با امتهایشان هلاک میشدند به قدر ذرهای در ملک او اثری ظاهر نمیشد .
و چون به آیهای رسد که : بیان نصرت و یاری اهل حق در آن است متذکر قدرتالهی و علو حق او گردد .
و همچنین در جمیع آیات وعده و وعید و امر و نهی .
هفتم : خود را از آنچه مانع فهم معانی قرآن است نگاهدارد
. و آن چند امر است :
از آن جمله : تقلید و تعصب از برای مذهبی بدون اینکه طالب حق باشد در آن ، زیراآن به منزله پردهای است از برای آئینه دل ، که منع میکند از تابیدن آنچه غیر اعتقاد اواست در آن .
و از آن جمله : جمود بر تفسیر ظاهر قرآن به اعتقاداتی که غیر از این تفسیری برایآن نیست . و از این روست که در اخبار از آن منع شده است .
و از آن جمله : صرف همت و ذهن و فهم خود را در تحقیق حروف و مخارج آنو سایر اموری که متداول میان قاریان است ، زیرا همه تامل را مقصور بر این کردن ، مانعاز فهمیدن معانی آن است .
و از آن جمله : اصرار بر گناهان ظاهریه و باطنیه و پیروی شهوات ، که باعث تاریکیدل و محرومی از کشف اسرار حقایق و تابیدن انوار معارف حقه است در آن .
هشتم : هر خطابی که در قرآن ملاحظه کند چنان تصور کند که : خطاب به اوست واو مقصود از آن خطاب است . و هر قصه از قصص انبیای سابقین را مشاهده نماید جزمکند که : مقصود از آن ، عبرت گرفتن اوست نه محض قصه خوانی و حکایات ، زیرا که : جمیع قرآن ، هدایت و ارشاد و رحمت و شفا و موعظه و نور و راهنمایی عالمیان است .
پس هر که آن را بخواند باید که خواندن او به نحوی باشد که : بنده ، فرمان آقای خود راکه
به او نوشته که آن را بفهمد و به مقتضای آن عمل کند بخواند .
نهم : دل او متاثر شود به آثار آیات مختلفه . پس در هنگام تلاوت قرآن ، حالاتمتفاوته از برای او حاصل شود به حسب هر آیه ، از : خوف و حزن و شادی و بهجت وبیم و امید و دلتنگی و گشادگی . به این نحو که : چون به آیهای رسد که مشتمل بر تهدید وو عید است ، دل او مضطرب گردد و از خوف مرتعش شود و صیحه زند که گویا ازشدت بیم ، قالب تهی میکند .
و چون به آیهای رسد که دلالتبر وسعت رحمت و وعده مغفرت کند شاد وفرحناک گردد و شکفتگی و انبساط در او به هم رسد .
و چون به وصف بهشت رسد اثر شوق به آن در دل او ظاهر شود .
و چون به شرح دوزخ رسد علامات خوف در او پیدا گردد .
و چون به ذکر صفات جلال و نعوت جمال و اسمای خداوند - متعال - رسد تخضعو فروتنی کند و به یاد عظمت و کبریای او افتد و امثال اینها . و مقصود کلی از تلاوتقرآن ، حصول این حالات است در دل و عمل به آن ، و الا مجرد جنبانیدن زبان ، امرسهلی است .
دهم : در تلاوت قرآن ، حال او در ترقی باشد ، زیرا درجات تلاوت کنندگان ، که ازغافلین نیستند و از مرتبه غفلتبیرون آمدهاند سه گونه است :
اول : - و آن مرتبه پستتر است -
آن است که : خود را چنان تصور کند که درحضور پروردگار ایستاده و قرآن میخواند و خدای - تعالی - به او نظر میکند و کلام او را میشنود . و در این وقت ، حال او تملق و سؤال و تضرع و ابتهال است .
دوم : چنان در قلب خود مشاهده نماید که : گویا خداوند عظیم به لطف و کرم خودبه او خطاب میکند و سخن میگوید و امر و نهی میکند . و مقام او در این وقت ، مقامهیبت و حیا و گوش دادن و شنیدن است .
سوم : مطلقا ملتفتخود و تلاوت خود نباشد ، بلکه همه همت او مقصور برصاحب کلام باشد . و فکر او منحصر در او باشد . به نحوی که : گویا مستغرق مشاهدهجمال او است و او را پروای غیر او نیست .
و این ، درجه «مقربین» و «صدیقین» است . و دو درجه سابق ، درجه «اصحابیمین» است . و آنچه غیر اینها باشد درجات غافلین است .
و حضرت سید الشهداء علیه السلام روحی فداه اشاره به مرتبه سیم فرموده است :
«الذی تجلی لعباده فی کتابه بل فی کل شیء . و اراهم نفسه فی خطابه بل فی کل نور وفیء»
یعنی : «تجلی کرد از برای بندگان خود در کتاب خود ، بلکه در هر چیزی . و نمودخود را به ایشان در خطاب خود ، بلکه در هر نور و سایه» . (1)
مروی است که : «حضرت امام جعفر صادق علیه السلام را در نماز ، حالتی رویداد
1) 13. جامع السعادات ، ج 3 ، ص 377 .
که بیهوش بر زمین افتاد ، و چون به هوش آمد از سبب آن پرسیدند فرمود : آیه رامکرر کردم بر دل خود تا گویا آن را از صاحب کلام شنیدم و چشمم را طاقت معاینه قدرت او نماند» . (1)
و اگر کسی به این درجه رسید بهجت او بیحد ، و لذت و حلاوت تلاوت اوبیپایان میگردد .
و یکی از بزرگان گفته است که : «من قرآن میخواندم و مطلقا شیرینی آن را نمیفهمیدم تا آنکه به نحوی شد که گویا قرآن را از پیغمبر صلی الله علیه و آله میشنوم که بر صحابه کبار میخواند . و بعد از آن ، از این مقام ترقی کردم ، پسمیخواندم آن را تا گویا از جبرئیل میشنیدم که تلقین حضرت پیغمبر - صلی الله علیهو آله - مینمود . پس خدا لطف وجود به من فرمود که به مقام بالا ترقی نمودم که گویاآن را از صاحب کلام میشنوم . و در آن وقت نعیم و لذتی یافتم که : از آن صبر نمیتوانم کرد» . (2)
و بعضی از صحابه گفته است که : «هرگاه دلها پاک گردد هرگز از قرائت قرآن سیر نمیگردد» . (3)
یازدهم : از حول و قوه خود بریء شود و چشم رضا و خوبی خود را نبیند . پسهرگاه به آیهای رسد که : مشتمل بر وعد و مدح نیکان باشد خود را از زمره ایشان نبیند .
و از اهل آن وعده نشمارد ، بلکه اهل صدق و یقین را از اهل آن وعده شمارد . و شوقنماید که : خدا او را
به ایشان محلق سازد . و چون به آیهای رسد که : مشتمل بر مذمتگناهکاران و مقصرین باشد خود را به نظر در آورد و چنان تصور نماید که خود مخاطببه این آیه است .
و به این ، اشاره فرموده استحضرت امیر المؤمنین علیه السلام که در وصفمتقین میفرماید که : «چون به آیهای رسیدند که مشتمل استبر تهدید و تخویف ، گوشهای دل خود را بر آن میدارند و چنان پندارند که صدای فریاد غریدن جهنم بهگوشهای ایشان میرسد» . (1)
بدان که : ثواب روزه بسیار ، و اجر آن بیشمار است . و آیات و اخبار در فضیلتآن خارج از حد احصا ، و بیرون از حیز اظهار و تذکار است . و همه آنها در کتباحادیث مذکور ، و در السنه و افواه مشهور است . و احتیاج به ذکر آنها در این مقامنیست . بلکه در اینجا اشاره به بعضی از آداب باطنیه و ظاهریه روزه میشود .
و بدان که : سزاوار روزه دار آن است که : چشم خود را بپوشاند از هر چه نظر کردنبر آن حرام یا مکروه است و یا دل او را از یاد خدا مشغول میسازد . و محافظت نمایدزبان خود را از جمیع آفات و معاصی متعلقه به زبان ، - که بسیاری از آنها در این کتابمذکور شد - . و گوش خود را نگاهدارد از هر چه شنیدن آن حرام یا مکروه است . وشکم خود را باز دارد از غذاهای حرام و شبههناک . و همچنین سایر اعضا و جوارح خودرا از محرمات و مکروهات متعلقه
1) 17. نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه 184 ص 613
به آنها محافظت نماید . و همچنین سزاوار آن استکه : در هنگام افطار ، از حلال ، این قدر چیزی بخورد که : «کل» بر معده او نباشد ، زیرا سرامر روزه داشتن آن است که : قوه شهویه ، مقهور و ضعیف شود و تسلط شیطان لعین کمترگردد تا نفس قدسی از درجه بهیمیت ، ترقی نموده مشتبه به ملائکه گردد . و در آن آثارتجرد و وحانیتحاصل شود . و هرگاه کسی آنچه چاشت نخورده و دو مقابل آن رادر شام بخورد چگونه این مطلب دست میدهد ؟ ! به خصوص همچنان که عادت اکثر اهل این عصر است که الوان اطعمه را مهیا میسازند بلکه بسا باشد اطعمهای که در ماهمبارک رمضان صرف میکنند در ماههای دیگر صرف نمینمایند .
و شکی نیست که : چون معده از غذای چاشتخالی باشد تا وقتشام رغبت آنبیشتر و اشتهای آن افزونتر میگردد . پس چون در آن وقتبه رغبت تمام ، الوان طعامرا به قدر چاشت و شام بلکه زیادتر بخورد لذت آن بیشتر ، و قوت آن فزونتر میگردد ، و قوه شهویه او به هیجان میآید ، و آنچه مقصود از روزه بود نتیجه بر عکس میبخشد .
پس روزهدار باید لا اقل همان غذایی که در شبهای غیر روزه میخورد بخورد وخوراک روز خود را به آن ضمیمه نسازد ، تا سودی از روزه ببیند .
و از جمله آداب روزهدار آن است که : در هنگام افطار ، دل او مضطرب باشد و درمیان خوف و رجا معلق باشد ، زیرا نمیداند که روزه او مقبول
شده یا نه . و این حالیاست که باید در آخر هر عبادتی باشد .
مروی است که : «حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام در روز عید فطری بهجماعتی گذشت که مشغول خنده بودند ، حضرت فرمود : ماه رمضان را خدای - تعالی - میدان بندگان خود قرار داده که در آن سبقتبر طاعت و عبادت او گیرند . پس جماعتیگوی سبقت در ربودند و به سعادت فایز گردیدند و طایفهای پس افتادند و هلاک شدند .
پس عجب کل عجب از برای کسی که مشغول خنده و بازی باشد در روزی کهسبقت گیرندگان در آن فایز شدند و بطالان و هرزه کاران زیان کردند . آگاه باشید ، به خداقسم که : اگر پرده برداشته شود نیکوکار مشغول نعمتخود ، و بدکار گرفتار بدیهای خودگردد و احدی به لهو و لعب نپردازد» . (1)
و مخفی نماند که : از برای روزه سه درجه است :
اول : «روزه عوام» ، و آن عبارت است از اینکه : در روزها شکم و فرج خود را ازمقتضای شهوات آنها محافظت نمایی . و این نوع روزه ، فایده نمیبخشد مگر مجرداستخلاص از عذاب را .
دوم : «روزه خواص» ، و آن عبارت است از : آنچه مذکور شد به زیادتی محافظتچشم و گوش و زبان و دست و پا و سایر جوارح و اعضا از معاصی و گناهان . و بر اینروزه مترتب میگردد آنچه از برای روزهدار وعده داده شده است از ثوابهای بیپایان .
سوم : «روزه خواص خواص» ، و آن عبارت است از
1) 1. من لا یحضره الفقیه ، ج 2 ، ص 174 ، ح 2057 . (ط - جامعه مدرسین) و کافی ، ج 4 ، ص 181 ، ح 5
: آنچه مذکور شد با محافظتدل از اشتغال به افکار دنیویه و اخلاق رذیله و نگاهداشتن آن از غیر یاد خدا بالکلیه . وافطار این روزهها به یاد غیر خدا و روز قیامتبودن است و حاصل این روزه ، روگردانیدن از غیر خداست ، چنانکه فرمود :
«قل الله ثم ذرهم» .
یعنی : «بگو خدا و هر چهغیر اوست واگذار» . (1)
و این روزه انبیا و صدیقین و مقربین است . و ثمره این روزه ، فوز به مشاهده جماللقای الهی است . و رسیدن به چیزی که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و بهخاطر احدی خطور نکرده .
بدان که : مقتضای اخبار متواتره و تصریح جمعی از علمای طایفه شیعه استکه : هرگاه کسی خالص از برای خدا ، ماه رمضان را روزه بدارد و در آن ماه ، باطن را ازاخلاق ذمیمه پاک سازد ، و اعضای ظاهره خود را از معاصی نگاهدارد ، و از حرام درخوراک و پوشاک و مسکن اجتناب نماید ، و بجز حلال ، غذایی نخورد ، و در خوردنحلال هم افراط نکند ، بلکه به نحوی باشد که : در هر وقت روز و شب الم گرسنگی رابیابد و فی الجمله مواظبت نماید بر نمازهای نافله و بعضی از ادعیه و آدابی که در این ماهمبارک سنتشده ، مستحق مغفرت الهی و خلاص از عذاب اخروی میگردد .
پس اگر این شخص ، از طایفه عوام باشد صفای نفسی از برای او حاصل میشود کهباعث استجابت دعاهای او گردد .
و اگر از علما و اهل معرفتباشد
1) 2. انعام ، (سوره 6) ، آیه 91
، لشکر شیطان از حوالی قلب او کوچ میکند و ازبرای او بعضی از اسرار ملکوتیه روشن و منکشف میگردد ، و به خصوص در شب قدر ، زیرا که آن شبی است که در آن ، اسرار منکشف میشود . و از مبدا فیاض ، انوار بر دلهایپاک افاضه میشود . و مناط عمده در رسیدن به این موهبت عظمی ، کمخوردن است ، بهنحوی که : الم گرسنگی را در آن وقت احساس کند .
بدان که : حج ، اعظم ارکان دین و عمده چیزهایی است که آدمی را به حضرترب العالمین نزدیک میسازد . و آن اهم تکلیفات الهیه و اصعب عبادات بدنیه است .
تارک آن از خیل یهود و نصاری محسوب ، و از بهشتبرین محجوب است . و اخباردر فضیلت آن ، و ذم تارک آن مشهور ، و در کتب اخبار ، مسطور است . و شرایط و آداب ظاهریه آن وظیفه علم فقه ، و در آن علم شریف مذکور . و در اینجا در چند فصلاشاره به بعضی از اسرار خفیه و آداب باطنیه آن مینماییم .
بدان که : غرض اصلی از خلقت انسان ، شناختن خدا و وصول به مرتبه محبت و انسبه او است . و آن موقوف استبر صفای نفس و تجرد آن . پس هر چه نفس انسانیصافتر و تجرد آن بیشتر شد انس و محبت او به خدا بیشتر میشود . و حصول صفاینفس و تجرد آن موقوف استبر دوری از شهوات طبیعیه و بازداشتن آن از لذات شهویهو ترک متاع و زخارف دنیویه و صرف
جوارح و اعضا به جهتخدا در اعمال شاقه ومداومتبه یاد خدا و متوجه ساختن دل به او .
از این جهتخدای - تعالی - قرار عباداتی را فرمود که متضمن این امور هستند ، زیرابعضی از عبادات ، بذل مال است در راه خدا که باعث دل کندگی از متاع دنیوی میگردد ، چون : زکوة و خمس و صدقات . و بعضی متضمن ترک شهوات و لذات است ، چون : روزه . و بعضی دیگر مشتمل بر یاد خدا و متوجه ساختن دل به او و صرف کردن اعضا درعبادت او است ، چون : نماز . و از میان عبادات ، حج مشتمل بر همه این امور استبازیادتی ، زیرا در آن است ترک وطن و مشقتبدن و بذل مال و قطع آمال و تحملمشقت و تجدید میثاق الهی و طواف و دعا و نماز .
یا اشتمال آن به اموری است که : مردمان به آنها انس نگرفتهاند و عقول ، سر آنها رانمیفهمند ، مثل : زدن سنگریزه ، و «هروله» میان صفا و مروه ، زیرا به امثال این اعمالکمال بندگی ، و غایت ذلت و خواری ظاهر میشود . زیرا که : سایر عبادات ، اعمالی هستندکه : بسیاری از عقول ، علت آنها را میفهمند و به این جهت طبع را به آنها انس ، و نفس رامیل حاصل میگردد .
و اما بعضی از اعمال حج ، اموری است که : عقول امثال ما را راهی به فهمیدن سر آنهانیست . پس به جا آوردن آنها نیست مگر به جهت محض اطاعت امر
و بندگی مولایخود . و در چنین عملی اظهار بندگی بیشتر است ، زیرا بندگی حقیقی آن است که : در فعلآن سببی به جز اطاعت مولا نباشد .
بندهایم و پیشه ما بندگیست*** بندگان را با سببها کار نیست
مینخواهد کار بنده علتی*** جز که فرمودهست مولا خدمتی
و از این جهتبود که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود : «در حج ، بهخصوص «لبیک بحجة حقا تعبدا و رقا» . یعنی : «خداوندا ! اجابت تو را به حج کردم از راه بندگی و رقیت» (1).
و در عبادات دیگر شرایع این را نفرموده . پس چنین عبادتی کهعقل کسی به جهت آن نرسد در اظهار بندگی کاملتر است . پس تعجب بعضی از مردماناز این افعال عجیبه ناشی از جهل ایشان استبه اسرار عبودیت و بندگی . و این سر درقرار داد حج استبا وجود اینکه هر عملی از اعمال آن نمونه حالی از حالات آخرت یامتضمن اسرار دیگر است ، همچنان که اشاره به آن خواهد شد .
علاوه بر اینها اینکه : عبادت حج لازم دارد اجتماع اهل عالم را در موضعی کهمکرر نزول وحی در آنجا شده بعد از این روح القدس که ناموس اکبر استبه آنجافرود آمده و ملائکه مقربین به آنجا آمد و شد نمودهاند و به خدمت رسول اعظمرسیدهاند . و سابق بر آن منزل خلیل رب جلیل بوده و ملائکه ملکوت در آنجا بر اونزول کردهاند . بلکه آن مکان مقدس سرزمینی است که : پیوسته منزلگاه خیل انبیا از آدمتا خاتم ، و همیشه مهبط وحی و محل
1) 1. محجة البیضاء ، ج 2 ، ص 197
نزول کروبیان بوده . و در آنجا سید انبیا متولدگشته و قدم همایون او و سایر انبیا به اکثر آن سرزمین رسیده . و خداوند ذوالجلال آنرا خانه خود نامیده ، و به جهت عبادت و تخفیف گناه بندگان خود بر پای داشته ، واطراف و حوالی حرمخانه خود و حرمگاه آن قرار داده . و عرفات را مثل میدانی درابتدای حرمخانه خود کرده . و ذیتحیوانات را و کندن درختان و نباتات را به جهتاکرام خانه خود در آنجا حرام نموده . و آن را به طریق پای تخت پادشاهان مقررفرموده ، که زیارت کنندگان ، از راههای دور ، و ولایات بعیده ، ژولیده مو و غبار آلودهقصد آنجا کنند تا تواضع از برای صاحب خانه خود نموده باشند ، با اعتراف ایشان که اومنزه از زمان و مکان است .
و شکی نیست که : اجتماع در چنین موضعی مکرم با وجود اینکه باعثحصولالفت و مصاحبت مردمان و رسیدن به خدمتخوبان که از اطراف عالم به جهتحجمیآیند و سرعت اجابت دعوات است ، موجب یاد آمدن پیغمبر صلی الله علیه و آله و بزرگی او و سعی و اهتمام او در ترویج دین الهی و نشر احکام خدایی میشود . و اینسبب رقت قلب ، و صفای نفس میگردد .
کسی که اراده حج میکند ، در وقت توجه به جانب حج مراعات چند امر راباید بکند :
اول اینکه : نیتخود را از برای خدا خالص کند به نحوی که شایبه هیچ غرضی ازاغراض دنیویه در آن نباشد . و هیچ باعثی بر حج ، جز امتثال امر
الهی نداشته باشد . پسنهایت احتیاط کند که مبادا در خفایای دل او نیتی دیگر باشد از ریا و یا احتراز از مذمتمردم به سبب نرفتن حج ، یا خوف از فقر و بر تلف شدن اموال ، - چونکه مشهور استکه : تارک الحج مبتلا به فقر و ادبار میشود - . یا قصد تجارت و شغل دیگر ، زیرا همهاینها عمل را از قربت و اخلاص ، خالی میکند . و مانع از مراتب ثواب موعود میگردد . وچه احمق کسی است که : متحمل این همه اعمال شاقه که واسطه تحصیل سعادت ابدیگردد به جهتخیالات فاسده که به جز خسران فایده ندارد .
دوم آنکه : از گناهانی که کرده توبه خالص کند . و حق الناس که در ذمه او باشد خودرا بریء الذمه سازد . و دل از همه علایق بکند ، تا دل او بالکلیه متوجه خدا شود . و بایدچنان تصور کند که : از این سفر برنخواهد گشت . و وصیتخود را مضبوط سازد و آمادهسفر آخرت گردد ، زیرا اصل این سفر نیز از جمله تدارک خانه آخرت است . و باید دروقتبیرون آمدن از برای سفر حج و قطع علاقه از وطن و اهل و عیال و مال و اموال ، یاد آورد زمانی را که : قطع علاقه از اینها خواهد نمود به جهتسفر آخرت .
سوم آنکه : در وقت اراده سفر ، متذکر عظمتخانه و صاحب خانه گردد ، و به یادآورد که : او را در این وقت ، ترک اهل و عیال و مفارقت از مال و جاه
و دوری دوستانو مهاجرت از اوطان را اختیار کرده به جهت قصد امری رفیع الشان عظیم القدر .
یعنی : زیارت خانهای که خدا آن را مرجع مردم قرار داده .
پس بداند که : این سفر ، مثل سایر سفرهای دنیا نیست . و متذکر گردد که : چه امریاراده کرده است و رو به چه جایی آورده و قصد زیارت که را دارد . و بداند که : اومتوجه استبه زیارت آستانه حضرت مالک الملک و از جمله کسانی است که منادیپروردگار او را صلای دعوت داده و او به جان و دل قبول نموده . پس قطع علایق وتبرک خلایق کرده رو به خانه رفیع القدر عظیم الشان آورده تا دل خود را فی الجمله بهملاقات خانه تسلی دهد و آن را وسیله وصول به غایت آمال ، که لقای جمال جمیلایزد - متعال - باشد ، سازد .
چهارم آنکه : دل خود را فارغ سازد از هر چیزی که در راه یا مقصد ، دل او رامشغول میسازد و خاطر او را پریشان میکند ، از : معامله و تجارت و نحو اینها ، تا دل اومطمئن بوده متوجه یاد خدا باشد .
پنجم آنکه : سعی کند که توشه سفر و خرجی راه او از ممر حلال باشد . و در آنوسعت دهد اما نه به حدی که به اسراف منجر شود . و مراد از «اسراف» ، آن است که : انواع اطعمه لذیذه را صرف نماید ، همچنانکه طریقه خوش گذرانان اهل روزگار است .
و اما بذل کردن مال بسیار به
اهل استحقاق ، پس آن ، اسراف نیست .
همچنان که رسیده است که : «هیچ خیری در اسراف نیست . و هیچ اسرافی درخیر نیست» .
ششم آنکه : در این سفر هر نقصان مالی یا اذیتبدنی که به او برسد به او خرسند ودل شاد گردد ، زیرا آن ، از علامات قبول حج اوست .
هفتم آنکه : با رفقا و اهل سفر خویش خوش خلقی نماید و گشاده رو و شیرین کلامباشد . و با ایشان تواضع کند . و از کجخلقی و درشت گویی غایت اجتناب نماید . وفحش نگوید . و سخن لغو از او سرنزند . و سخنی که رضای خدا در آن نیست نگوید . وبا کسی جدال و خصومت نکند .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که : «حج مبرور ، هیچ جزائی نداردمگر بهشت . شخصی عرض کرد : یا رسول الله ! مبرور کدام است ؟ فرمود : آن است که : باآن ، خوش کلامی و طعام دادن باشد» . (1)
و باید بسیار اعتراض با رفیق و جمال و غیر اینها از هم سفران نکند . بلکه با همه ، همواری کند . و با راه روان خانه خدا فروتنی و خفض جناح نماید . و حسن خلق را پیشهخود کند . و حسن خلق ، همین نیست که : اذیت او به کسی نرسد ، بلکه اگر اذیتی ازدیگری به او رسد متحمل شود .
هشتم آنکه : ژولیده و غبار آلوده باشد و خود را در راه ، زینت نکند . و
1) 2. محجة البیضاء ، ج 2 ، ص 191
میل بهاسبابی که باعث فخر و خودنمایی است ننماید . و اگر تواند پیاده راه رود ، خصوصا درمشاعر معظمه ، یعنی : از مکه و منی و مشعر و عرفات . به شرطی که : مقصود او از پیادهرفتن ، صرفه اخراجات نباشد ، بلکه غرض او زحمت و مشقت در راه خدا باشد . و اگرمقصود صرفه باشد سواری بهتر است اگر وسعتباشد . و همچنین از برای کسی کهپیاده روی باعث ضعف او از عبادت و دعا شود سواری بهتر است .
بدان که : آدمی چون به قصد حج از وطن خود بیرون برود و داخل بیابان گردد وگریوهها و عقبات را مشاهده کند و رو به خانه خدا آورد باید متذکر گردد بیرون رفتنخود را از دنیا و گرفتاری به گریوههای عالم برزخ و محشر ، تا ملاقات حضرت داور . و از تنهایی راه ، یاد تنهایی قبر کند . و از تشویش «قطاع الطریق» و درندگان صحرا ، یاد هولموذیات عالم برزخ نماید . و چون میقات رسد و جامه احرام پوشد ، به فکر پوشیدنکفن ، افتد و یاد آورد زمانی را که : به کفن خواهند پیچید و با آن جامه به حضورپروردگار خواهند برد ، زیرا جامه احرام ، شبیه به کفن است ، و چون احرام بست و زبانبه «لبیک اللهم لبیک» گشود بداند که : معنی این کلام اجابت ندای پروردگار است اگرچه باید امیدوار به قبول لبیک او باشد . اما از رد آن نیز خوفناک باشد و بترسد که : مباداجواب او رسد که «لا لبیک و لا سعدیک» .
پس باید متردد میان خوف و رجاء باشد و ازخود و عمل خود نومید ، و به فضل و کرم الهی امیدوار باشد . و بداند که : وقت لبیکگفتن ، ابتدای عمل حج است و محل خطر است .
مروی است که : «حضرت امام زین العابدین علیه السلام چون احرام بست و برمرکب سوار شد رنگ مبارک او زرد شد و لرزه بر اعضای شریفش افتاد ، نتوانست کهلبیک گوید . عرض کردند که : چرا لبیک نمیگویید ؟ فرمود که : میترسم که پروردگار منگوید : «لا لبیک و لا سعدیک» . پس چون زبان به تلبیه گشود و لبیک گفتبیهوش گشته ازمرکب بر زمین افتاد ، او را به هوش آوردند و سوار کردند . و لحظه به لحظه چنین میشدتا از حج فارغ گردید» . (1)
و چون صدای مردمان به تلبیه بلند شود متذکر شود که : این اجابت ندای پروردگاراست که فرموده است :
«و اذن فی الناس بالحجیاتوک رجالا» .
خلاصه معنی آنکه : «نداکن مردمان را که به حجحاضر شوند» . (2)
و از این ندا به یاد نفخ صور و برآمدن مردم از قبور افتد ، که کفنها در گردن بهعرصات قیامت ایشان را میخوانند .
و چون داخل مکه شد به فکر افتد که : حال ، داخل حرمیگردید که هر که داخل آنشود در امن و امان است . و امیدوار شود که : به این واسطه از عقاب الهی ایمن گردد . ودل او مضطرب باشد که : آیا او را قبول خواهند کرد و صلاحیت قرب حرم
الهی راخواهد داشتیا نه ، بلکه به دخول حرم ، مستحق غضب و راندن خواهد شد و از اهل اینمضمون خواهد بود :
به طواف کعبه رفتم ، به حرم رهم ندادند*** که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی
و باید امید او در همه حالات غالب باشد ، زیرا شرف خانه ، عظیم است ، و صاحبخانه کریم ، و رحمت او واسع ، و فیض او نازل ، و حق زیارت کنندگان خود را منظوردارد . و کسی که پناه به او آورد رد نمینماید .
و چون نظر او به خانه افتد مستشعر عظمت آن گردد ، و چنان تصور کند که : گویاصاحب خانه را میبیند . و امیدوار شود که : چنان که به ملاقات خانه فایز شد به ملاقاتصاحب خانه نیز مشرف خواهد شد . و شکر خدا را به جا آورد که : به اینموهبت کبری رسید .
و چون شروع به طواف نماید ، دل خود را از تعظیم و محبت و خوف و رجاء مملوسازد و بداند که : در حال طواف ، شبیه استبه ملائکه مقربین که پیوسته در حول عرشاعظم طواف مینمایند . و بداند که : مقصود کلی ، طواف دل استبه یاد پروردگار خانه .
پس ابتدا و ختم طواف را به یاد او کند . و روح طواف و حقیقت آن طواف دل است درحضرت ربوبیت و خانه مثال ظاهری است در عالم جسمانی . و خانه در عالم ملک وشهادت نمونهای است از حضرت ربوبیت در عالم غیب و ملکوت .
آنچه رسیده که : «بیت المعمور در آسمان در مقابل خانه کعبه است و طوافملائکه بر آن چون طواف بنی آدم استبر کعبه» (1).
دور نیست که اشاره به این مشابهتباشد .
و چون رتبه اکثر نوع انسان از طواف خانه اصلی قاصر است امر شد به ایشان که : متشبه به انسان شوند در طواف خانه مکه .
«فان من تشبه بقوم فهو منهم» .
یعنی : «هر که خود را شبیه به قومی کند از ایشانمحسوب است» .
پریشان نیستی میگو پریشان .
و چون به نزد حجر الاسود آید که آن را ببوسد متذکر این شود که : آن به جای دستخداست در زمین و عهود بندگان در آن است .
از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله مروی است که : «حجر الاسود دستخداست در میان خلق ، که آن بندگان مصافحه میکنند با او چون مصافحه بنده با آقا یادخیل کسی با کسی» . (2)
از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که : «چون خدای - تعالی - عهود از بندگان خود گرفت امر فرمود به حجر الاسود تا آن را فرو برد . پس ، از این جهت در نزد آن میگویند : «امانتی ادیتها و میثاقی تعهدته» . یعنی : امانتخود را ادا کردم وپیمان خود را نگاهداشتم ، تا حجر الاسود به این شهادت دهد» . (3)
و فرمود که : «رکن یمانی دری است از درهای بهشت که از روزی که گشوده شدهاست هرگز بسته نشده است» . (4)
و باید قصد آدمی در وقتبوسیدن
ارکان و چسبانیدن خود به مستجار بلکه هرجزئی از خانه ، طلب قرب باشد از راه محبت و شوق به خانه و صاحبخانه . و تبرکجستن باشد به رسیدن بدن به خانه . و امید داشتن به اینکه : به این وسیله بدن او از آتشجهنم محفوظ بماند .
و چون چنگ در دامن خانه کعبه زند نیت آن کند که : دست در دامن خدا آویختهو طلب مغفرت و امان میکند مثل تقصیر کاری که دست در دامن بزرگی زند . و چنانقصد کند که : دیگر مرا ملجا و پناهی نیست . و به جز عفو و کرم تو راه به جایی ندارم . ودست از دامن خانه تو بر نمیدارم تا مرا ببخشی و مرا امان عطا فرمایی .
و چون به میان صفا و مروه به جهتسعی آید باید متذکر شود که : اینجا شبیه استبه میدانی که در بارگاه پادشاهی واقع باشد که بندگان در آنجا آمد و شد میکنند گاهیمیآیند و زمانی میروند و به جهت اظهار اخلاص خدمت ، و امید نظر رحمت درآنجا تردد مینمایند . مثل کسی که : به خدمت پادشاهی رسیدهباشد و بیرون آمده باشدو نداند که پادشاه در حق او چه حکم خواهد فرمود . پس در دور خانه آمد و شدمیکند که شاید در یک مرتبه بر او ترحم کند . و در وقت آمد و شد در آنجا ، یاد آوردآمد و شد خود را در عرصات محشر میان دو کفه میزان اعمال خود .
و چون به عرفات حاضر شد نظر به ازدحام خلایق کند و ببیند
که : مردمان به لغتهایمختلفه صداها بلند کردهاند و هر یک به زبانی به تضرع و زاری مشغولاند . و هر کدام بهطریقه امام و پیشوای خود آمد و شد میکنند ، یاد آورد عرصه قیامت و احوال آن روزپر هول و وحشت را . و پراکندگی مردمان را در آنجا به طور حیران و سرگردان . و هرامتی به گرد پیغمبر و امام خود جمع شده و چشم شفاعتبر او انداختهاند . پس چون بهاین فکر افتاد دست تضرع بردارد و با نیتخالص به درگاه خدا بنالد که خدا حج او راقبول کند و او را در زمره رستگاران محشور سازد . و چنان داند که : نومید نخواهد شد ، زیرا روز ، روز شریف ، و موقف ، موقف عظیمی است . و بندگان خدا از اقطار زمین درآنجا جمعاند و دلهای همه به خدا منقطع است . و همتهای همه مصروف دعا و سؤال است . و دستهای همه به درگاه پادشاه بینیاز بلند است . و همگی چشم بر در فیض ورحمت او انداخته و گردنها به سمت لطف و کرم او کشیده . و البته چنین موقفی از نیکانو اخیار خالی نیست ، بلکه ظاهر آن است که : ابدال و اوتاد ارض در خدمتصاحب عصر در آنجا حاضرند .
پس دور نیست که : از حضرت ذو الجلال به واسطه دلهای پاک و نفوس مقدسه ، رحمتبر کافه مردمان فایض شود . و چنان گمان نکنی که همه این خلایق آنجا جمعاندو با هزار امیدواری راه دور و دراز پیمودهاند و اهل و وطن را دور افکنده
وکربت غربتبرخود قرار داده و رو به درخانه چنین کریمی آوردهاند خداوند کریم همهرا ناامید کند ! و سعیشان را نابود سازد ! و بر غریبی ایشان ترحم نکند ! زنهار ! زنهار ! دریای رحمت از آن وسیعتر است که در چنین حالی تنگی کند .
و از این جهت رسیده است که : «بدترین گناهان آن است که آدمی به عرفات حاضرشود و چنان گمان کند که خدا او را نیامرزیده» . (1)
و چون از عرفات برگردد و دوباره داخل حرم شود از اینکه خدا باز او را اذن دخولحرم داده تفال زند که خدا او را قبول فرموده و خلعت قرب بر او پوشانیده و از عذابخود او را ایمن ساخته .
و چون به منی آید و متوجه «رمی جمرات» گردد ، نیت او از رمی جمرات ، بندگی وقصد امتثال امر الهی باشد . و خود را متشبه کند به حضرت خلیل الرحمن در وقتی که دراین مکان ، شیطان بر او ظاهر گردید . پس خدای - تعالی - او را امر فرمود که : آن لعین رابا سنگ ریزه براند . و چنان قصد کند که : سنگ ریزهها را بر روی شیطان میاندازد وپشت او را میشکند . و چون ذبح قربانی کند ، یاد آورد که این ذبح ، اشاره به آن استکه : به سبب حج ، بر شیطان و نفس اماره غالب گشتم و ایشان را کشتم و از عذاب الهیفارغ گشتم . پس در آن وقت ، سعی کند در توبه و بازگشت از اعمال قبیحه که سابقمرتکب بود تا
1) 9. بحار الانوار ، ج 99 ، ص 263 ، ح 44
در این اشاره صادق باشد . و فی الجمله شیطان و نفس اماره را ذلیلکرده باشد .
و از این جهت رسیده است که : «علامت قبول حج ، آن است که : حال آدمی بعد ازحج ، بهتر از سابق گردد» .
و در خبری دیگر وارد است که : «از علامت قبول حج ، ترک معاصی است که سابقمیکرد . و بدل کردن همنشینان بد را به همنشینان خوب ، و مجالس لهو و غفلت را به مجالسی که در آن یاد خدا میشود» . (1)
و از حضرت امام به حق ناطق ، جعفر بن محمد الصادق علیه السلام حدیثی وارداست که متضمن عمده اسرار و دقایق حج است . و خلاصه آن این است که فرمود :
«چون اراده حج کنی پس دل خود را خالی کن از هر چه آن را از خدا مشغول میکند ، و پرده میان تو و خدا میگردد . و همه امور خود را به خدا واگذار . و در جمیع امورخود بر او توکل کن . و سر تسلیم بر قضای او نه . و وداع کن دنیا و استراحت و خلق را . وحقوق مردم را که بر ذمه توست ادا کن . و اعتماد مکن بر زاد و راحله و رفقا و خویشانو جوانی و مال خود ، که بر هر کدام اعتماد کنی وبال تو میشود . و چنان مهیای سفر شوکه امید بازگشتن نداشته باشی . و با رفقا نیکو سلوک کن . و اوقات نمازهای واجبی وسنتهای نبوی را مراعات کن . پس به آب توبه
1) 10. رک : محجة البیضاء ، ج 2 ، ص 196 .
خالص از همه گناهان غسل کن . و جامهصدق و صفا و خضوع و خشوع را در بر کن . و از هر چه ترا از یاد خدا باز میدارد و ازاطاعت او مانع میگردد احرام بند . یعنی : بر خود حرام کن و لبیک گو . یعنی : اجابت کنندای خدا را اجابتی صاف و صادق ، و پاک و خالص از برای خدای - تعالی - و چنگدر عروة الوثقی زن . و در دل خود با ملائکه در حول عرش طواف کن ، چنان که با جسمخود با مسلمین در دور خانه طواف میکنی . و به هروله از هوا و هوس خود فرار کن . واز حول و قوه خود بیزار شو . چون به منی رسی تمنای هرچه از برای تو حلال نیست ازدل بیرون کن . و در عرفات ، اعتراف به تقصیرات خود کن . و عهد یگانگی خدا که درنزد توست تازه ساز . و در هنگام ذبح قربانی ، حلقوم هوا و هوس و طمع را قطع کن . و دروقت انداختن جمرات ، شهوات نفسانیه و خساست و دنائت و صفات ذمیمه را از خودبینداز . و چون سر خود را تراشی همه عیوب باطنیه و ظاهریه را از خود بتراش . و چوندر حرم خدا داخل شوی و پا به خانه خدا نهی در کنف امان الهی و ستر و حفظ او داخلشو . و تعظیم صاحب خانه و جلال و عزت او را در دل خود ثابت کن . و در «استلامحجر» به جهت عظمت و سلطنت او خاضع شو . و
چون طواف وداع کنی ماسوای خدا راوداع کن . و چون به صفا رسی باطن و ظاهر خود را از برای لقای الهی صاف کن ، و درعهد و حبتخود ثابتبایست تا روز قیامت . و بدان که : خدای - تعالی - حج را واجبنکرده و آن را نسبتبه خود نداد . و پیغمبر صلی الله علیه و آله شریعت مناسک رانیاورد مگر از برای اشاره کردن به مرگ و بعث و قبر و حشر و قیامت» . (1)
بدان که : نفوس قویه قدسیه ، خصوصا نفوس مقدسه انبیا و ائمه - علیهم السلام - هرگاه از ابدان شریفه خود رحلت نمودند و دست از بدن برداشتند و صعود به عالم بالانمودند ، نهایت احاطه و غایت استیلا بر این عالم از برای ایشان حاصل میشود . و تمامیامور این عالم در نزد ایشان منکشف و ظاهر میگردد . و تمکن از تصرف و تاثیر در اینعالم از برای ایشان حاصل میشود . پس هرکه به قبور مطهره ایشان حاضر شد به جهتزیارت ، ایشان بر او مطلع میگردند و از احوال زوار مرقد منورشان استحضار تام دارند .
و سؤالات و تضرعات و توسلات ایشان را میشنوند . و نظر به رافت و مهربانی ایشاننسبتبه مخلصان ، نسیم الطاف ایشان بر ایشان میوزد . و رشحات انوارشان بر ایشانافاضه میشود . و پرتو التفاتشان بر ایشان میافتد . پس دامن شفاعتبر میان میزنند و ازخدا طلب حوائج ایشان را میکنند . و از درگاه الهی مسئلتبر آمدن مطالب و آمرزشگناهان ایشان را مینمایند . و همین سر است در ترغیب به
1) 11. مصباح الشریعة ، باب 22 ، ص 142 .
زیارت پیغمبر - صلی الله علیهو آله - و ائمه - علیهم السلام - .
علاوه بر اینکه : در زیارت ایشان ، اظهار اخلاص وتجدید عهد ولایت است . و باعثسرور ایشان و رواج امرشان و غمناکی دشمنان ایشاناست . چگونه زیارت ایشان افضل طاعات و اقرب قربات نباشد ؟ و حال اینکه زیارتمؤمن از این جهت که مؤمن استباعث اجر عظیم و ثواب جزیل است .
و در شریعت مطهره ، ترغیب بسیار و تاکید بیشمار در خصوص آن وارد شده . و ازاین جهت طریقه هر طایفه بر این جاری شده که به زیارت مردگان خود روند . و هرگاهثواب زیارت مؤمنی چنین باشد پس چگونه خواهد بود زیارت کسی که خدا او را از هرخطایی معصوم ساخته ! و از رجس و گناه ، پاک و مطهر گردانیده ! و او را بر همه خلایق ، مبعوث کرده و حجتبر عالمیان فرموده ! و او را امام مؤمنین و مقتدای مسلمینپسندیده ! بلکه به جهت او آسمان و زمین را آفریده و او را راه و صراط و دلیل و نور وضیاء خود قرار داده و امین بر مملکتخود و خلیفه در میان بندگان خود کرده ! و مخفی نماند که : اخبار بیحد ، و احادیث لا تعد (بیشمار) در فضیلت زیارتقبور مطهره و مراقد منوره ایشان رسیده .
حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که : «هر که زیارت کند قبر مرا بعد ازوفات من مثل کسی است که هجرت کند به سوی من در حیات من . پس اگر استطاعتبهزیارت آمدن مرا نداشته
باشی بر من سلام کنید که سلام شما بر من میرسد» . (1)
و نیز همان حضرت به امیرمؤمنان فرمود : «یا ابا الحسن ! به درستی که خدای - تعالی - قبر ترا و فرزندان ترا بقعههایی کرده است از بقعههای بهشت ، و عرصهای از عرصههایآن ، و دلهای خلق و برگزیدگان بندگان خود را مایل به آنها ساخته تا خواری و اذیت درراه شما را متحمل شوند و قبور شما را تعمیر کنند . و بسیار به زیارت ایشان آیند به جهتتقرب به خدا و دوستی پیغمبر او . یا علی ! این طایفه مخصوصاند به شفاعت من . و واردمیشوند بر حوض من . و ایشاناند زیارت کنندگان من و همسایگان من فردای قیامت دربهشت . یا علی ! هر که تعمیر کند قبرهای ایشان را و محافظت کند آنها را مانند کسی است که یاری کرده استسلیمان بن داود را بر تعمیر بیت المقدس . وهرکه زیارت کند قبور ایشان را معادل استبا هفتاد حجبعد از حجة الاسلام . و ازگناهان خود بیرون میآید تا حین مراجعت از زیارت شما مثل روزی که از مادر متولدشده . بشارت باد ترا یا علی ! و بشارت ده دوستان خود را به نعمتهایی که هیچ چشمیندیده و هیچ گوشی نشنیده و به خاطر احدی خطور نکرده . و لیکن جماعتی از اراذلمردمان سرزنش خواهند کرد زیارت کنندگان قبور شما را همچنان که سرزنش و عیبمیکنند زن زانیه را به زنا . ایشاناند بدترین امت من که نمیرسد به ایشان شفاعت من ووارد نمیشوند بر حوض من» . (2)
و حضرت امام جعفر
صادق علیه السلام فرمود که : «هرگاه یکی از شما در مدتعمر خود حج کند و زیارت نکند حسین بن علی علیه السلام را هر آینه خواهد بودتارک حقی از حقوق پیغمبر صلی الله علیه و آله ، زیرا که : حق حسین فریضهایاست از خدا ، واجب بر هر مسلمی» . (1)
و حضرت امام رضا علیه السلام فرمود که : «هر امامی را عهدی است در گردندوستان و شیعیان خود . و به درستی که : از تمام وفای به عهد ایشان ، زیارت قبور ایشاناست . پس هر که زیارت ایشان را از روی رغبت و از راه تصدیق به آنچه گفتهاند کندهمه ایشان شفیعان ایشان خواهند بود در روز قیامت» . (2)
و اخبار در فضیلت زیارت پیغمبر صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین خصوصا زیارت حضرت سید الشهداء علیه السلام و حضرت امام رضا علیه السلام و افضلبودن زیارت ایشان از حج و عمره و جهاد ، بیحد و نهایت است .
چون فضیلت زیارت ایشان و سر ایشان را شناختی و بزرگی و جلالت قدر ایشان رادانستی پس باید در هنگام دخول ایشان و ورود بر مراقد منوره و مشاهد مشرفه ایشاننهایت تواضع و فروتنی ، و غایت تخضع و شکستگی کنی . و در دل خود عظمتشان وجلالت قدرشان را مستحضر گردی . و متذکر حق عظیم ایشان و سعیشان در ارشاد مردمو رواج دین الهی شوی .
پس چون به نزدیک مدینه منوره رسی و چشم تو بر دیوارهای آنجا افتد متذکر شو که : این شهری است که خدا آن را از
برای پیغمبر خود اختیار کرده . ولایتی است که : درآنجا اساس شریعتبرپا شده . و واجبات و مستحبات در آنجا قرار داد گشته . و در آنجاپیغمبر خدا با دشمنان دین جهاد نموده و دین خدا را ظاهر کرده . و تا حین وفات درآنجا ساکن بوده . و تربت مقدس او در آنجا قرار یافته .
و چون به کوچه و بازار آن تردد کنی قدمهای همایون سید انس و جان - روحی فداه - را یاد آور و تامل کن که : هیچ موضعی نیست که تو قدم میگذاری مگراینکه جای قدم عزیز اوست . پس پای مگذار مگر به سکینه و وقار . و متذکر باش طریقراه رفتن آن سرور را . و سکینه و وقار و خضوع و تواضع او را از برای پروردگار . و بهخاطر آور آنچه در سینه او از علوم اولین و آخرین و اسرار حضرت رب العالمین بوده .
و یاد آور رفعتشان او را نزد خدا ، حتی اینکه نام خود را با نام او قرین ساخته و کلامعزیز خود را بر او نازل فرموده ، و حضرت روح الامین و سایر ملائکه مقربین را بهخدمت او فرستاده ، و منع فرموده که : کسی آواز خود را بالای آواز او بلند سازد . و یادآور کسانی که به شرف ملازمت او مشرف گشتند و سعادت خدمت او را دریافتند . وتاسف خور بر محرومی خود از این سعادت عظمی . و تضرع کن به سوی خدا که درآخرت از صحبت آن حضرت ترا محروم نسازد . و امیدوار باش از آنجا
که خدا ایمانبه او را روزی تو ساخته و ترا از وطن خود به زیارت او برانگیخته .
و چون داخل مسجد آن حضرت شوی بدان که : اول موضعی که فرایض الهیه درآن به پا داشته شده است آن عرصه مطهره است ، و آنجا مکان افضل خلق الله است درحیات و ممات .
و چون به جهت زیارت او بر در ایستادی ، در نهایتخضوع و خشوع بایستی . و او را زنده تصور کنی . و نزدیک قبر مطهر منور بروی ، زیرا فرق میان حیات و ممات ایشاننیست . پس بدان که : او مطلع استبر حضور تو ، و زیارت تو و سلام به او میرسد . پسشخص مقدس او را در خیال خود متصور سازی و او را در مقابل خود بر تخت عظمتو جلال نشسته تصور کنی و عظمت و رتبه او را در دل خود حاضر کنی .
و چون از زیارت او فارغ شوی ، به نزد منبر مطهر رو و دستخود را بر آن بکش وتضرع و زاری کن و حاجتخود را عرض کن . و بالا رفتن پیغمبر صلی الله علیه و آله را بر آن منبر تصور کن که مهاجرین و انصار در پای آن منبر چشمها بر جمال مبارکشدوخته و او به فصیحتر زبانی به حمد الهی و ارشاد مردم و مسائل حلال و حرام اشتغالدارد . و از خدا مسئلت نما که : در روز جزا تو را از او جدا نکند .
و چون به زیارت امیر مؤمنان و سرور متقیان روی چون داخل ارض اقدس
نجفشوی متذکر شو که آن وادی سلام ، و موضع ارواح مؤمنان است . و خدای - تعالی - آنرا اشرف بقاع روی زمین کرده . و هیچ مؤمنی نیست مگر اینکه بعد از موت ، روح او بهآنجا میآید و با سایر مؤمنین قرین بوده ، به تنعم مشغول است تا در روز قیامت کبری بهخانه کرامت عظمی داخل گردد . و آن زمینی است که خدا آن را مدفن وصی پیغمبرخود کرده بعد از آنکه مدفن آدم ابو البشر و نوح شیخ المرسلین بود .
و آن حضرت ضامن شده که : هر که در جوار او باشد شفاعت کند . پس ، از خدا طلبکن که خدا روح ترا به آنجا برد و ترا در زمره مؤمنین کند و آنجا را مدفن تو سازد تا درجوار مولای خود دفن شده به شفاعت او فائز گردی . و چون به زیارت آن حضرتایستادی متذکر رفعتشان و بزرگی قدر آن حضرت شو و قدر و مرتبه او را در نزد خداو پیغمبر یاد آور و آدابی که در زیارت پیغمبر صلی الله علیه و آله مذکور شدمراعات کن .
و چون وارد زمین کربلا شوی به جهت زیارت سید الشهدا روحی فداه یاد کن کهآن ، زمینی است که در آن فرزند رسول خدا را با فرزندان و یاران و خویشان شهیدکردند . و اهلبیت و حرم او را در آنجا به اسیری بردند . پس محزون باش و داخل آنزمین مشو مگر ژولیده و غبار آلوده ، شکسته دل و غمناک و گریان .
و حرمت و کرامت آن زمین
را مستحضر شو و بدان که : آن زمینی است که خدا درآن شفا قرار داده . و دعا را در آنجا مستجاب فرموده . و در روز قیامت آن را بلندترینبقعههای بهشتخواهد ساخت .
و چون داخل «حایر» مقدس شوی به جهت زیارت ، و چشم تو بر ضریح مقدسآن سرور افتد و ضریح اصحاب او که در دور او شهید گشته و در یک موضع در جوار او جمع شدند پس اشخاص ایشان را در خاطر خود ممثل ساز . و وقایع ایشان رایاد آور . و بلا و محنتهایی که بر ایشان روی داده متذکر شو . و حضرت ابا عبد اللهالحسین علیه السلام را تصور کن که در عرصه کربلا ایستاده و یک به یک اصحاب بهخدمت آن جناب میرسند و میگویند :
«السلام علیک یا ابا عبد الله»
و اذن جهادمیگیرند و حضرت ، ایشان را اذن میدهد و هر یک تنها خود را به میدان میاندازد . ومیزنند و میکشند تا در راه او شهید میگردند . و چون از حیات خود مایوس میشوند بهآواز بلند فریاد میکنند که :
«ادرکنی یا ابا عبد الله» .
و آن شهسوار میدان شجاعت ، و یکهتاز معرکه شهادت به سرعتبر سر او میتازد و او را از میدان میرباید و به سایر شهداملحق میسازد .
و امثال این وقایع را به خاطر آور و حزن و اندوه خود را تازه میساز و آرزومیکن که : کاش در این زمین با ایشان میبودی . و بگو :
«یا لیتنی کنت معهم فافوز فوزا عظیما» .
یعنی : ای کاش من با ایشان بودمی تا به رستگاری عظیم فایز گشتمی .
پس سایر آداب را - چنان که مذکور شد - مراعات کن .
و همچنین در زیارت هر یک از ائمه - علیهم السلام - جلالت قدر هر یک رامتذکر شو . و حقوق او را یاد آور . و آنچه مناسب مقام است به خاطر گذران تا زیارتتو قبول ، و به مرتبه زائرین فایز گردی .
رزقنا الله و ایاکم شفاعتهم یوم الورود بحق الملک الودود .