ghaemiyeh.com
سرشناسه : قاضی، احمد، ۱۳۱۴ -
عنوان و نام پدیدآور : جرعه آخر/ مولف احمد قاضی.
مشخصات نشر : قم : مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۲۱۵ ص.
شابک : ۲۰۰۰۰ ریال 978-964-973-210-7 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
موضوع : شعر فارسی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : PIR۸۱۷۱ /الف۶۲۵ ج۴ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۸فا۱/۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۷۳۵۷۱۳
پیش گفتار
سپاس خدای را که به من آن توان را اعطا فرمود که مبادرت به تنظیم و چاپ مجموعه غزلیاتی بنمایم که به دور از حدیث نفس است؛ خواننده گرامی و ارجمند اشعاری که تقدیم حضورتان میشود حاصل دگرگونی حالات روحی حقیر است که ناخواسته بر زبانم جاری شده و بر صفحه کاغذ نقش شده است هر چند امکان اشتباه است که امید اغماض از خوانندگان ارجمند دارم. غزلیات در شش جلد با اسامی: 1 - عطش گمشده 2 - جرعه آخر 3 - سروِ روان 4 - عهد جانان 5 - نشان سحر 6 - سرودِ معرفت میباشد که کلاً ذکر و حمد بر درگاه حضرت دوست و خاصان بارگاه کبریایی ذات اقدس الهی میباشد.
نه بخود میروم به گفتن شعر
دیگری میبرد بفرمانم
در خاتمه از کلیه کسانی که در این امر مرا یاری کردهاند خالصانه تشکر مینمایم و پاداش آنها را از درگاه خداوند خواستارم.
کرمانشاه - بهار 1388 شمسی
احمد قاضی
من نمیخوانم دگر جز یار را
من نمیبینم بجز دلدار را
گوهر یکدانه دریای جان
جان به جانان میبرد زنهار را
چشم دل میبیند و شادی کنان
میگشاید لذّت دیدار را
میتراود اشک شوقم روز و شب
تا بشوید لاله رخسار را
در خیالم مینشاند چهره را
تا بشیرینی دهد پندار را
لاله میروید ز کوهستان غم
دیده میبیند گل گلنار را
دردِ جانم عادت دیرین بود
کس چه داند لذّت آزار را
دیده مخمور است و میپرسد ز ما
راه و رسم خانه خمّار را
چشم احمد از حریم کوی او
خوشه میچیند گل ایثار را
بنشین که نشانم بدل این آتش غم را
خاموش کنم ناله این موج الم را
پیدا نشود گر زتو ما را سحر عشق
کی کوکب امید زند شام ستم را
زین خوان کرم ریزه خورد عالم و عامی
تا بحر کریمانه بود خوان کرم را
خود سوختنم ساختنم کرده مهیا
هستی دهد از دفتر تدبیر عدم را
پرواز کنم تا پر پرواز گشایم
شوق است امانی که روم راه حرم را
بر دامن ما صد گهر اشک نهفته است
تا بگذرم از خویش زنم رنگ منم را
احمد گهرستان تو این طبع روان است
زان بیش نخواهم که خدا داده نعم را
بر دیده نهادم گل روی صنمی را
تا بشکنم اندر قدمش داغ غمی را
من خویش در این آتش بیدود سپردم
تا بار دگر چاره کنم زآن المی را
اندر کف بخشنده آن یار گرامی است
ما را گهر معنی و زیبا کرمی را
هیهات که سرمایه به سودی چه فروشم
پرواز زمان خواه نه سود عدمی را
بیش است که از کم بگذارند دل خویش
از دایره بیرون چون کند بیش و کمی را
تکرار زمان لذّت لب دوختگی نه
تا دم زنم از زمزمه گیریم دمی را
ما را دل و هم دیده گریان نگران است
احمد چو نهاده است بدین دیده نمی را
ناله آسوده کند سوز دل غم زده را
تا نسوزد زشراری دل ماتم زده را
باد پاییز و گرفتاری مرغان چمن
با که گویم غم این لانه بر هم زده را
تیغ خون ریز زمان گر زند از بیدادم
چه گریزد چه کند مَحرمِ از دم زده را
دیده خونبار و گل سوک مداران شکفد
داغ ما تازه کند ماه محرم زده را
ناامیدان جهان را گهر اشک کجا
میرود از بر این میل به عالم زده را
نیش جانسوز ملامت کشدم از تو مگر
درد ما داند و دانم غم ارقم زده را
شکَرَم از لب شیرین به حلاوت نبرد
که به تلخی کشد آخر دم آدم زده را
پیش ما مهلکه کوی تو خوشتر باشد
به سلامت بردم زورق در یَم زده را
ناله احمد و هنگام دعای سحر است
اشک گلگون بنگر دیده در نم زده را
جمع بندم روزگار مانده را
آسمان انتظار مانده را
جمع بندم روز شادیهای خود
ژالههای لاله زار مانده را
در شکوه یک نفس در یک نفس
لحظههای بیقرار مانده را
برگهای سبز بر کف ماندنی
ذکر یا حقّ هو شمار مانده را
در گریبان چشمهای خفتهای
خستگان را آشکار مانده را
نرمخوییهای دنیا دیده را
بی شتابی از شرار مانده را
جمع بندم اشتیاق جان و دل
یادهای پرنگار مانده را
جمع بندم برج و باروی جهان
نیش زهرآگین خارِ مانده را
شرط احمد را نمیبندم بکار
جمع بندم کار زارِ مانده را
ای وای قرار از دل و جان رفت فسوسا
سوزان دلِ ما سوی فغان رفت فسوسا
اندیشه مردانِ خدا خرده ندارد
تا باز کجا زخم زبان رفت فسوسا
خوننامه تراوید زچشم غمم امشب
سودای زمان بود و زمان رفت فسوسا
در راهِ خطا ای دل شیدا تو چه تازی
همراهِ تو گر رفت گمان رفت فسوسا
صیدی نگرفتیم که ایام سرآمد
در راهِ تبه عمر چه سان رفت فسوسا
از دل که نهان نیست غم آسوده عیان است
در باور ما نکته نهان رفت فسوسا
این خار نه امروز خلیده است به جانها
هر جا نگری درد از آن رفت فسوسا
بر خاطر سودای عبث چون بنشینیم
این رسم جهان بود و جهان رفت فسوسا
با درد نشستیم که بیدرد نبودیم
خون در دلِ ما بین چه عیان رفت فسوسا
ای پیک بهاران تو بیا تا بنگاریم
بر نقش بهاران که خزان رفت فسوسا
احمد به قرار دل ما مرهمی آور
ای وای قرار از دل و جان رفت فسوسا
گریه آغازی دگر دارد بما
شعلهها را در شرر دارد بما
تا به بند زندگانی بستهام
شوقها را مختصر دارد بما
گر خیالم لحظهای آنجا رود
شب چراغی همسفر دارد بما
پیک خون آلود از شهر غریب
از غمی پیدا خبر دارد بما
در بهاری بیطراوت غصهها
قصههای شعله ور دارد بما
سرو مینالد ز بیآبی چنین
زرد رخسارش نظر دارد بما
خرمیها قصه و افسانه شد
موج ماتمها اثر دارد بما
در تلاطم بحر بیپایان دل
کف بلب هرجا ضرر دارد بما
دیده احمد بشوق دیگر است
جلوهها را چشمتر دارد بما
گر رسد فریاد ما بر ساحت دلدار ما
میگشاید بس گره از مشکلاتِ کار ما
گوش دل را باز کن تا بشنوی آوای جان
از کران نالههای در غمِ بسیار ما
همنشین صحبت دوشینهام میگفت زار
وای گر دلدار دیگر نشنود اخبار ما
عمر ما در لابلای نالهها گم گشت و زان
میگدازد آتشی این جسم زارِ زارِ ما
صبر را در انزوای خویشتن آرم بچنگ
از درون لحظههای مهلت غمبار ما
ایدل آهنگ دلانگیزی بساز جان بزن
تا مگر از دیدهها پنهان شود آثار ما
در وفای خویشتن ایثار را آوردهام
بنگر اینجا نکتهها از دامن ایثار ما
پیشترها لاله را بیداغ ما بگزیدهایم
حالیا بس داغ دارد لاله در اشعار ما
بیگمان هرجا رود احمد شکوهِ یار هست
شاهدی بر شبچراغ روشن بیدار ما
در خطا هر کس ترا داند گنهکار ای سما
گرچه رنگین جامه دارد پر ز ادبار ای سما
مرد نادان خود به آتش میکشد سر تا به پا
آنگه از کار تو نالد دیده خونبار ای سما
آسمانا گر ببارد رحمتت بر جسم و جان
ناسپاسیها کند نادان به کردار ای سما
میبرد مال یتیم و میدهد دست لئیم
هر دم از بیچارگی خود را زند نار ای سما
همدم شیطان به شیطان دل سپارد روز و شب
تا مگر گیرد گل حقّ را ز ابرار ای سما
تا گریزد جان او از انتقام داوری
خود بچاه دوزخی دارد نگونسار ای سما
سادهاندیشی بشوق خویش میگوید سخن
تا کجا خونابه ریزد از دل زار ای سما
برگ پاییز و گل بشکفته در فصل بهار
خود نشان دارد که دارد بخت بیدار ای سما
دیده احمد به پهنای تو ای فیروزه گون
اشتیاق از دل بجوید او زدلدار ای سما
آن می که ز توحید تو نوشید دل ما
بس راز نهان دید و عیان دید دلِ ما
پیمانه کش کوی تو آسوده نشیند
بی دغدغه در جلوه چو خورشید دل ما
چون دل نبرید از تو و همراه تو آمد
آرامش جان دید و بخندید دل ما
سودای دگر نیست بجز بندگی او
چون شوق رهِ عشق که بگزید دل ما
ای راهگشای دل بشکسته خونین
مست است ولی از می توحید دل ما
دل سوختگان را غم دیرینه به جان است
تا خوشه غم دیده بجان چید دل ما
خاصان درت بارقه نور امیدند
چون میشود آخر زتو نومید دل ما
ره توشه نداریم مگر مرحمت او
در عین گنه شاد خرامید دل ما
احمد به هوای سرِ کوی تو فتاده است
فریاد زنان عطر تو بویید دل ما
خون چرا گریم که خونباریم ما
دل چرا سوزم که در ناریم ما
لحظهها را در زمان آغشتهام
از سحر پیکیم و بیداریم ما
عشق را در شور و شوق دیگریم
روی در او خط پرگاریم ما
در زمین و در هوا خونابه ریز
هر بلایی را سزاواریم ما
آب و آتش در مذاق یکدگر
بیوفا را از وفا یاریم ما
لعلی از کان مروت تا رسد
راستیها را به کرداریم ما
شوق احمد در حریم کوی او
دل به نجوا رمز اسراریم ما
به وفا میروم ای آیت زیبایی ما
چه شود گر نکنی قصه رسوایی ما
سر شوریده دگر بیتو مدارا نکند
که بهر کوی و گذر آمده شیدایی ما
چه کنم تا نرود دل بتمنای دگر
چون مرا گمشده آن مایه پیدایی ما
لب شیرین و غم کوهکنم مانده بدل
به خزان آمده گر لاله صحرایی ما
شوق پرواز و هوای سر کوی تو بود
که بدل میزند این دم بشکر خایی ما
بوسه گاه گل رویت بلبم گر برسد
غصه جان بکشد از غم لیلایی ما
سرمه چشم من از خاک سر کوی تو شد
همه جا مینگرد دیده بینایی ما
سبزه میروید و دلشاد شود دشت و دمن
کس نگوید سخنی جز به گل آرایی ما
چشم احمد گهر اشک به آیینه نهد
تا ببیند ز مه روی تو رعنایی ما
چو به عقل آمده این عاشق دیوانه ما
وقت آنست که سوزد پر پروانه ما
من به آتش کشم این خرقه که تزویر در اوست
تا نگویند که غیرت شده از خانه ما
مستی و رندی و آلوده به هر کوی شدن
کار هر کس نبود جز دل فرزانه ما
صد گناهم به یکی توبه خدا میبخشد
وای اگر خون شود از میکده پیمانه ما
خواب از چشم من امروز به چشم تو رود
کی به خوابم کند این آیت دردانه ما
چند و چونم مزن از آینه دور و فلک
که جهان نقطه شود زین خم افسانه ما
شور و حالی دگر اَر بایدم اکنون بنما
ورنه ما را کشد این درد غریبانه ما
آشنا را سخن عشق فراوان گفتم
تا بسوزد غم افتاده زبیگانه ما
سرّ احمد نشود فاش کسی تا با اوست
سر ما خاکِ درِ درگه جانانه ماست
ای بسر تا پای تو جان مبتلا
جان بدرد عشق تو شد آشنا
اندرین سودا به چشم خون فشان
رازها گفتم که زو گیرم بقا
تن فنا خواهم که پیش چشم او
نیست بر ما خوف چون آید رجا
ترک سر گفتم که سر در درگهاش
گر نیاری کار تو باشد خطا
همرهان را در شتابی جان ستان
باید اکنون تا شود جانها رها
آخر ای درد آشنای نکته دان
درد ما را بازگوی و وانما
مرغ بیبالم که در کوچ زمان
آشنا با دردم و دام بلا
گر زمینم بازگیرد بِه بود
ورنه ما را صد بلا گیرد سما
تا چو احمد بحر ایامم ربود
هم صدا با موجها دارم نوا
ای شمع شب افروز به کاشانه دلها
ای بال هما بر سر و بر خانه دلها
هم روز و شب آوای دعا بر لب و دلهاست
پر سوختنی هست به پروانه دلها
این شعله عشق است به آسودگی ما
تا بگذرد آن لحظه ز پایانه دلها
دریای وجود از همه سو بر سر مهر است
پیدا و نهان در پی دردانه دلها
ما این سخن از عشق سرودیم بهرجا
تا جان نشود در غم و بیگانه دلها
آن لحظه که آوای محبّت بشنیدیم
آسوده گذشتیم ز ویرانه دلها
باز آی که فریاد دل از هلهله بگذشت
باز آی و نظر کن تو طبیبانه دلها
مستیم از آن می که ز توحید گرفتیم
بیخود شدگانیم ز پیمانه دلها
احمد به کمند تو گرفتار و بشادی
آسوده غنوده است به کاشانه دلها
برخیز که شب آمده از آه فغانها
جز زمزمه آب فرو بسته زبانها
خاموشی سنگ است و سکوتی بلب دشت
فریاد کسی نیست به غوغای زمانها
کاهی به نسیمی که وزد شاخه نخلی
هشدار دهد یکسره بر ظن و گمانها
ظاهر شود آرامش گیتی ز سکوتی
حرفی که نمانده ست درآید به بیانها
هرّای دد و غرّش آسیمه سر آن
ترسی به تکاپوی غزالان زده ز آنها
ظلمت به سراپای شده موج سیاهی
تا برکشد این پرده به رخساره جانها
جایی که عزیز است بخوف از شب تیره
در نقش عجیب است گمانها به مکانها
شب از چه شکایت کند اینگونه به تلخی
آسوده حزن است و در این راز نهانها
جرثومه تزویر و ریا دیده مگر شب
کاخر زده بر چهره نقابی چو غمانها
شبناله جغد است بویرانه تاریخ
خم گشته قد سرو بدین باد خزانها
گر بارقهای میجهد از دور به چشمی
آن تیر شهاب است که آید به کمانها
هنگامه شود گر شکند مهر سکوتش
شب با همه خاموشی و تاریک کرانها
صهبا بلب مستْ زمانِ نه که مگر او
در مستی دیرینه کشد باز لسانها
ما را به هوای دل دیوانه فروشد
آن رند سیه چرده تصویر زیانها
شب پرده دری گر کند از پرده آفاق
بس راز نهان گشته درافتد به عیانها
بیگانه شب نیستم از شب زدگانیم
تا بر دمد آنگه سحر از ذکر دهانها
خاطر به خطایی رود از بختِ سیاهی
گر جان بنهی در کنف امن امانها
احمد به شب حادثهها ناله ندارد
آسوده دلی میطلبد او به جهانها
چه سنگین ناله آمد بر زبانها
نشسته هر کجا در عمقِ جانها
نگاهم آیتی از سوز دارد
که میسوزد ز بغض خود بیانها
نمیروید گلی جز زردرویی
بهاران رفته از فصل خزانها
به عالم مهلتی دیگر نیندیش
در این ماتم سرای در زمانها
غرور رفته را کی بازگیرم
جوانیها، جوانیها، جوانها
بسی در آرزوی کوهِ سبزم
بسی بر دشت شوق بوستانها
کدامین قامت استاده بینم
که این قامت خمیده چون کمانها
ترا ای عمر رفته دادم از دست
بشور و شوق و آمال و گمانها
ترا احمد جوانی رفت و پیری
رسید از نالههای بر زبانها
ز یاران در وفاداری نشان آمد رهاییها
خطا کردم که برچیدم بساطِ آشناییها
بدنیا نیست ما را جز خیالِ باطلی دیگر
چو بر لب آورم صهبای عشق از پارساییها
گل از گلزار چیدن در هنرمندی نمیگنجد
شکوفا غنچهای باید ز رمز کیمیاییها
نمیجوشد مگر خون وفایی در رگِ غیرت
که آتش میزند ما را لهیب بیوفاییها
شب ظلمت ز آغازی بانجا میرسد آخر
که بر کف مینهد خرمهرههای درّ نماییها
بشوق خویش نالیدم بامیدِ وفاداری
خدا را مهلتی تا بشکنم قید جداییها
نمیبیند دلِ خفاش بینان تابش نوری
بچشم دل نگه کردن نمیخواهد ضیاییها
ببارد اشکم از این دیده فیاض بر دامن
نمیپرسد کسی ما را بدین دل واگشاییها
ز احمد میگریزد بخت پیروز زمان هر دم
که اندر آتشم سوزد شرارِ بیصفاییها
ای مرا درد بجانم تو دوا
سر شوریده ما را همه جا
دلم از دست رود زین غم تو
به وفایم نظری کن به وفا
لب شیرین زغم فرهادم
بیستون را زند این شور و نوا
کوه و صحرا به تماشاگه دل
بی تو در اوج خزان گشته مرا
تا کشم بار جفا جویی خود
میبرد حسرتم از آب بقا
دل آکنده به مهرم نرمان
که بپایت فکنم موج دعا
نرم نرمک ز نسیمی که وزد
موی آشفته بده دست صبا
لاله رویان به چمن دست فشان
نبود این لب خاموش روا
درد احمد همه کس میداند
بجز آن دل شکن خوف و رجا
شراب گرم محبّت ز دلبران عجب است
سخن محال چه گویی حلاوت از رطب است
نیاز خویش بخورشید از رخت گیرم
گر التفات نمایی که شوق دل بشب است
شراب بیخودیم ده که مستتر بهتر
زبوسه گاه اجل جام بادهام بلب است
بسر بلندی ما در گدایی از در دوست
سخن دراز مکن کاین نشانه طلب است
گل وجود به باغ خزان غم پژمرد
بصد دریغ مرا سوز دل بدان حطب است
زمین و چرخ برین را بذکر میپویم
گر از ستاره امید بخت را نسب است
بیا و شعر مرا در نشانهای برخوان
که در نشستن احمد بدرگهی عجب است
غم بدل آمده آن مونس و غمخوار کجاست
جان بدرد است مرا دیده خونبار کجاست
در شب حادثهها ناله دل میشنوم
او به فریاد و فغان است که دلدار کجاست
با دلِ پر گله لب دوختنم را تو مخواه
راز خونین بصران در دلِ بیمار کجاست
کاروان رفته و وامانده بسی چشم براه
رهروان را خبری بیغمِ اغیار کجاست
خسته بر موج بلا گر برود دل شدهای
دست او گیر و بگو محرم اسرار کجاست
با من از غصه بیداد زمانها تو بگو
تا نگویند که خون نامه ابرار کجاست
خوش حدیثی زلبِ چون شکری میگویی
درّ فشانی چو کنی مایه گفتار کجاست
زندگی راحت آینده بیخوف بود
ورنه در خواب دلان آیت بیدار کجاست
احمد آسودگی عمر بمویی بند است
چون وفایی نبود این همه آثار کجاست
روز هجران شد و فریاد من از دل برخاست
وای بر دل که به تعقیب قوافل برخاست
صد دریغ از سخن عشق که بیمایه فتاد
عشق در بند و کمندی زسلاسل برخاست
گفتم از خویش برون آیم و در شعله عشق
بینم آن نکته که بگزیده و قابل برخاست
ناله زد دل که ندایی نزند کوهِ زمان
ناگهان ناله جانسوز مقابل برخاست
حسرتی بود که در سوختنم یاری کرد
تا در آن برهه به بگشودنِ مشکل برخاست
دست بر دست حریفان مده ایدل کآنجا
در ترازوی عمل رمز معادل برخاست
حرف آخر چو به اوّل تو زنی اولیتر
رفت دیوانه چو در مهلکه عاقل برخاست
در گرفتاری ایام نه جای سخن است
حلّ نشد مشکل و فریاد مسائل برخاست
دلِ احمد چو در آن بحر خروشان افتاد
بر لب آورد دعایی و زساحل برخاست
لبخند تو لبخند گل نرگس باز است
ما را زنگه بر رخ تو عین نیاز است
دل گفت زمان را ز تو در بند نماییم
تا باز کجا دلشده در سوز و گداز است
من مرغ گرفتار بدین وادی دردم
پرواز کنم؟ باز پرم سوی تو باز است
چون ناز ز خوبان به نیاز آوردم دل
در اوج نیازم اگرم کار تو ناز است
ما را غزل و شعر بهانه است به گیتی
کاشوب توأم یکسره در کسوت راز است
از چشمه مهتاب وضو سازمت امشب
کین دل به دعا بر درِ تو میل نماز است
درویشی و پندار به یک خانه نگنجد
بتخانه فرو ریز که اندر دل آز است
فریاد من از بخت نگونسار زمانه است
گه خاک نشین گاه فرا گیر فراز است
احمد سخن از دوست بلب دارد و گوید
کی سوخته آهنگ دلانگیز نواز است
بهانههای دلِ ما ترانه سوز است
بهانهها همه در شعلههای جاندوز است
مرا بدامن حسرت گهر فراوان است
مرا حکایت هر روزی است و پر سوز است
به نالههای زمان گریه هم فزون آمد
شتاب زندگی از مویههای دیروز است
بدل فسانه مردان روزگار نشست
کتاب پر سخن ما فسانه اندوز است
خزان دوباره چو دل را به غم نشانه گرفت
خزان به کسوت دلگیر و دست مرموز است
غمین مباش دلم چون بهار ما برسد
به هرچه دیده ببیند شکوه و پیروز است
به شب گرفته تو احمد چراغ دل بگشا
که آن چراغ چو روشن شود شب افروز است
به شب تار مرا چهره ماه تو بس است
یک نظر سوی من آور که نگاه تو بس است
گل بستان وجودی همه از بوی تو خوش
عاقلان را به جهان عقل براه تو بس است
دم عیسی وش تو زنده کند جان جهان
جسم بیمار مرا مهر گیاه تو بس است
سحر از نیمه شبان گر بدمد نیست عجب
به دل روشن ما چشم سیاه تو بس است
عشق بیروی تو در خانه دل جایش کو
چون تو باشی همه جا عزّت و جاه تو بس است
همدمی نیست مرا تا بکشم سوی تو دل
شاهد خاطر ما یاد و گواه تو بس است
لشکر خیل گنه گر به تکاپو برود
صد بلا چون برسد جان به پناه تو بس است
لاله رویید و بهار آمد و گلبوته دمید
سوی دلدار مرا صبح و پگاه تو بس است
داد احمد بستان از لب خونین زمان
که به تاریکی ره چهره ماه تو بس است
وعدههای عشقها ما را بس است
عشقها را شوق بیدنیا بس است
خوب شد بیخونِ دلها دل نشست
جان فدای قامت لیلا بس است
شعلهای دیگر نمیباید گرفت
شعله جانان بما تنها بس است
اشک را تا چون گهر آوردهام
در صدف دردانه معنا بس است
من به یغما دادهام خونینه دل
تا عیان دارم که این سودا بس است
ای دل شیدای غوغای زمان
شعلههای این سر شیدا بس است
همنشین دردها ما بودهایم
دردها را آهِ در دردا بس است
برگشاییدم رهِ میخانهها
در خمارم جانِ در پروا بس است
گفتم این پیغام و احمد دل شنید
قصههای این دل رسوا بس است
بر دامنم ز اشک گلِ ارغوان خوش است
جان را سخن ز دامن آن دلستان خوش است
گر نالهها حزین شده از هجر روی دوست
ای دل فغان مکن که دلِ بیفغان خوش است
زندانِ زندگی است که جان را بهانه کرد
ما را نشانه آن بینشان خوش است
از پیکرِ وجود پلیدی بدر فکن
چون گل لطافتی زتو طبع و بیان خوش است
دامن کشان چو بگذرم از عمر رفتهای
این دیده را ز شوق تو دامن کشان خوش است
هرگز خیال روی تو از خاطرم نرفت
در موج اشک جلوه خورشید سان خوش است
این لاله را بکف از داغ ما بگیر
داغ شقایق است که آتش بجان خوش است
گفتم نهان کنم غم دل تا که بگذری
پنهان نمیشود که بدل زآن میان خوش است
احمد قرار رفته ز ما، درد دل چنین
با دیگران مگوی که درد نهان خوش است
آشیانم ز تو ای آفت جان خاموش است
اندرین برهه مرا بار گنه بر دوش است
گل آغوش ترا باد صبا کرده جدا
آنکه امروز مرا درد کشد آغوش است
شب ظلمت گرم از دیده عیان خواهد شد
همه جا قصه دیرینه ما از دوش است
بانگ و فریاد مرا گوش جهان میشنود
گَرم آخر به حدیثی که کند بر گوش است
سردی جان بخدا بر دل ما کرده اثر
سر شوریده بدین حسرت و غم بر دوش است
هوشیاری نبود جز دل ما با غم تو
هر که بینم ز کم و بیش جهان مدهوش است
مستی از سر نبرد احمد و مینوشد باز
که در این باورش از نیش زمان در نوش است
شروع ظلم به هر برهه ناگوار دل است
خزان ظلم بلایی به نوبهار دل است
به نشر ظلم نگیرد جهان قرار یقین
به هرچه مینگری دیده بیقرار دل است
اگر به ظلم رود دل بخون خود به تپد
که این نشانه خونخواهی نزار دل است
اگر به خاطرهها شوق باورت برود
زمین و هرچه در آن هست بر مدار دل است
کسی که میکشد افسار ظلم را ادنی است
کسی که ظلم کند در جهان غبار دل است
گمان مکن که به آوای عشق دل برسد
هر آنکه باور او در خم ضرار دل است
مجال زندگی از دل چو میخرم بوفا
به مرز مهر زبانم فقط بکار دل است
به آبرو بکشانم شکوهِ خط سخا
که رسم شوق و کرامت به انتظار دل است
خزان دل بَرِ احمد نهایتی دگر است
که شرح ظلم به هر برحه ناگوار دل است
سرو نالید که سرسبزی بستان با ماست
دست آزادگی از کسوت خوبان با ماست
چشمه جوشید که ما را بزلال مهر است
اشک روشن دلی از دیده امکان با ماست
گل در این باغ به لبخند لب خویش گشود
زان به شادی همه جا چهره خندان با ماست
در نوا مرغ چمن با گل سوسن میگفت
بانگ آزادگی از نغمه آن جان با ماست
بید در موج صبا شانه به گیسو میزد
که طراوت به لب جوی گلستان با ماست
رود غرنده به تعجیل رهی میپیمود
سرِ پر شور ز غوغای شتابان با ماست
در دلِ اوج سما خیره عقابی میرفت
که زمان را بگذَر در دل طوفان با ماست
کف بلب آمده دریا به تلاطمها بود
هان بسی گمشده از لؤلؤ و مرجان با ماست
نقد احمد همه تاراج محبّت شد و گفت
هر که از جان گذرد در رهِ جانان با ماست
دیده گریان شد و دلدار بدلداری ماست
چشم در خوابِ کسی باعث بیداری ماست
سر بداریم که در مسلخ عشق تو بسی
دل دیوانه به هر کار به هشیاری ماست
در خیالم رخ زیبای تو تا جلوه کند
روز و شب در دل و جان قصه پنداری ماست
نه من افتاده بدین دام بلا تنهایم
رند و زاهد هوسانگیز به همکاری ماست
از گل عشق تو من بوسه به آتش زدهام
سوختم لب که نگویید که زنهاری ماست
آسمان طرفه حدیثی ز دل آموخته است
که بهر لحظه در این کار تن آزاری ماست
آخرین گفته که گفتیم ز یاران ز عجب
چشم بستیم ز هر نکته که غمخواری ماست
مرد میدان تو ای عشق به آفاق کجاست
چو بمستی همه جا ساقی دلداری ماست
در دل احمد اگر یاد تو این شور فکند
درّ معنی ز تو ای جان به شکر باری ماست
از غم آسوده نشد آنکه به غمخواری ماست
هرکه را مینگرم باعث خونباری ماست
تا نگویم سخن آمده از دل به زبان
لب فرو بسته در این کار به بیکاری ماست
آسمان را به گل روی تو هر دم نظر است
هر کجا رو کنی ای ماه، شب تاری ماست
دام این مرغ گرفتار گر از بند غم است
آنچه البته به جایی نرسد زاری ماست
اشک ریزان به گل ماتم بیداد خزان
سر شیدا همه افسرده زدلداری ماست
من از این خانه پیامی نبرم جز بوفا
که دل آزاری ما شاهد بیداری ماست
گر خیالم به گل لاله روی تو رسد
همه جا هاله رخسار تو پنداری ماست
همنشین غمم آورده زمان بیرخ تو
سر غمخواری دل دام گرفتاری ماست
زهر این تیر ملامت کشدم بیتو اگر
درد احمد ز غم حالت بیماری ماست
حسرت از دیده نمایان به من است
زجهان دیده گریان بمن است
بشتاب آمد در محور غم
که نشان غم جانان بمن است
همنشین گل تنهایی ما
شاهدِ باغ و گلستان بمن است
ناله نیمه شب و آه سحر
بدعای غم هجران بمن است
آشنایی نکند دل بکسی
تشنه چون خار بیابان بمن است
شب تاریکم اگر در نظر است
مَهِ همراه درخشان بمن است
لاله میروید و در قسمت ما
خوشتر از لاله نعمان بمن است
خرمم در نظر و جلوه گهی
چو گل تازه خندان بمن است
راز احمد نشود فاش کسی
که ز جانان طلب جان بمن است
همنشین گهر اشک دل گریان است
هر که دارد سر شوریده بدل مهمان است
جان فدای ره جانان چو کنم میگویم
جان ما در ره جان باختن از جانان است
دل نشینی تو بهر چهره که در جلوه شوی
مه بهر سو نگرد بر همگان تابان است
کی جدا از تو شدم تا طلبم دیداری
دیده تا رخ نگرد در همه جا حیران است
شاهدانند که دل باختهتر میجویند
آنکه ما را بکمندی ببرد پیمان است
کی گشودیم دل و راز به سودا گفتیم
غرق خون هر شب و هر روز صف مژگان است
زندگی بوده مجالش به تپیدنهایی
اندر آن خانه که فریاد رسش پنهان است
در نهایت بره دوست فدا جان کردم
این زمانی است که آسوده دلی زندان است
دست احمد بگشایید بشوقی یاران
بر لبش باده توحید و بجان ایمان است
ز جور حالت آسودگان دلم خون است
بدرد خویش چه سازم که بخت وارون است
زمان بکسوت نوکیسهگان نمیسازد
بهر که بنگرم از چهرگان نه میمون است
صدای ناله هم آوای مویهام نشود
که این ترانه غمگین ز پرده بیرون است
ز صبر ما نگشایید رشته طاقت
چو بند عقل علاجش شکوهِ مجنون است
چو گفتمت بوفا آشنای دل باشی
صفا ز خویش شماری دلی که مدیون است
مرا به لحظه آخر ز وعدهها برگیر
کنون بیا که وفاداری تو اکنون است
غریب و پیری و پاییز میرسد از ره
تو شمع انجمنم شو که دیده در خون است
نهال عشق مرا شوق و آرزو جوشید
در این میانه چه گویم که حال من چون است
گرم به اوج ببینی ستارهها احمد
نشان یار در آن جلوه گاه مکنون است
تا که خونابه چکان دیده ما در خون است
در نگاهم همه جا چون شفق این هامون است
خالی از مهر تو هرگز نشود این دل ما
جز در آن لحظه که جان از کفِ او بیرون است
درد عشق است و مداوا بوصال اَر نشود
عاقبت بر خم این دایره دل مجنون است
توشه گیرانِ رهِ بادیه درد کشان
سر به نجوا بمن آورده که قارون چون است
چون گشودیم ز دل عقده دیرین همه جا
جان بسودا شد و دل بر همه کس مدیون است
خون ز مژگان چو بدامن رود از دیده دل
هر که آمد زغمی دامنِ او گلگون است
تا خیالی است مرا بیتو بشبهای دراز
غم به غم خانه دل بیرخ تو افزون است
سرّ ناگفته به کانون دلم آتش زد
بر زبان آرم اگر دامن ما جیحون است
شعر خونین من این نکته باحمد آموخت
هر که دل سوخته است دیده او پرخون است
شعله عشق تو گر این دل ما سوخته است
بدل سوختهام مهر تو آموخته است
لب فرو بستن ما راز نگاه تو بود
به نگه قصه کنم تا که لبم دوخته است
به تهیدستی ما دیده بیدار ببین
که بدان دامن دل بس گهر اندوخته است
شب تاریک زمان خیره از آنست که دل
شمع روشنگری از عشق تو افروخته است
غم و تنهایی و مهتاب رخت در پندار
با که گویم که مرا دیده و دل سوخته است
شهد این گفته که جان را به مذاق آمده است
تا ابد بر لب احمد شکری توخته است
تیر مژگان سیه تا به کمانم زده است
چشم بد دور که دوشینه بجانم زده است
لب فرو بستهام از غصه که یاد تو نشد
شعلهها هست که بیداد زمانم زده است
خنده بر لب سخن از مصلحتم میگوید
آنکه بر کسوت بیگانه نهانم زده است
توسن سرکش نفس است و به تندی گذرد
زپشیمانیم آخر به فغانم زده است
صابران را خبر از دل شکنیها چه دهی
که بسی گل که به تزویر خزانم زده است
شاخه معرفت اَر بار و بر دل دهدم
سر شیدا شده در اوج امانم زده است
مَه به تاریکیام آشفته فروغم چه کند
که سیه کاری ایام کسانم زده است
دل ما گر نرود در پی این غمزدگان
مهر خاموشی ما را به گمانم زده است
احمد از چشمه چشمی گهرم میریزد
که بدامان جهان گوهر کانم زده است
شوق دل بود که شوریده بجان آورده است
صد گلِ لاله با داغ عیان آورده است
آخرین جرعه آن می که بکام دل رفت
رمز بس عشق نهان را بزبان آورده است
در سراپرده دلدار چه غوغایی هست
که شکوهی بسراپای جهان آورده است
بیدل افتاده فراوان شد و آشفته زیاد
سر این رشته دراز است و نهان آورده است
آه از آن شعله که در خویش بسوزد ما را
وای از این ناله که فریاد بر آن آورده است
صبر ما را بکجا میبرد از بیصبری
شک بدل نیست که سودای گمان آورده است
شوق دل سوختگان را که به یغما برده است
تیر جاندوز عنایت به کمان آورده است
صورت حال به پندار نمیجوید دل
بس بهاران همه بیفصل خزان آورده است
باز احمد سخن دل شد و دلدار بما
هرچه گفتیم همان را به بیان آورده است
بگردِ شهر چه غوغای شادی افزایی است
بهر طرف نگری شور و حال رؤیایی است
به کاروان غرور جوانهها هر دم
سرودِ عاطفه بر آسمان ز شیدایی است
صدای همهمه هست و ترانه شادی
چو این نشانه پرمایگی و پویایی است
زمین ز فخر به خود بالد و رجز خواند
که بر سطوح و کرانم قدم ز رعنایی است
ز علم و دانش این نوگلان سبز چمن
بسی امید به آفاق شوق و فردایی است
ستاره بار شده آسمان ز دیده شوق
که بس نهال درین بوستان به برنایی است
ز مهربانی مهر است این شکوه زمان
چو دست مهر برون آمده، به هم رایی است
نگفتهاند و نخوانند جز ترانه مهر
که ماهِ مهر سرآغاز فصل دانایی است
کتاب اوّل و اوّل کلام دل، احمد
بنام خالقِ منّان بصد دلآرایی است
ساقی از مستی ما ساغر و پیمانه شکست
کاو دل ما شکند تا گل میخانه شکست
تا بشیرین رسد از کوهکنی فرهادم
سنگ فرزانگیم بر سر دیوانه شکست
لحظهها میگذرد کاین شکن زلف دو تا
سر آزار مرا در خمِ یک شانه شکست
گر به تار دل ما نغمه غم شد به نوا
غم ما را به غم چهره جانانه شکست
پنجه در پنجه بیدار زمان چون فکنم
تا مرا پنجه تدبیر تو جانانه شکست
لب خاموشم اگر غصه نهان میدارد
غم هجران ترا ناله غریبانه شکست
زجوانی اثری نیست بآفاق جهان
بال پرواز مرا ریشه کن لانه شکست
احمد از تلخی ایام نمیپرسد کس
دل دیوانه چرا عاقل فرزانه شکست
در منظر عشق، بیکرانی است
شوقِ دل و وصف دلستانی است
آنجا همه شور و حال و غوغاست
آنجا دل و دلبر جهانی است
افسوس که ای کرانه سبز
حرفم ز وداع جاودانی است
من میروم از کناره پر شور
فریاد دل است و نکته دانی است
یک عمر درین جهان غنودیم
یک عمر که شرطِ زندگانی است
گه غافل و گه بخویش مشغول
امروز دگر غمِ خزانی است
افسوس بجان ز غفلت دل
افسوس بدل ز سخت جانی است
تا دامن مرگ را بگیریم
در سستی ما قد کمانی است
ای دورترین امید در دل
امروز عروج، آسمانی است
بیمایه اگر کنون فتادیم
امید بدرگهش، نشانی است
در فهم کسان نگنجد هرگز
آنکس که وجودِ بیگمانی است
هنگامه آبرو رسیده است
با ما غم و درد و بیزبانی است
ما بنده و آن بزرگ مولا
در خلوتِ دل به گل فشانی است
از موج گنه بشرم جانست
گر رحمت او به بیکرانی است
هر روز زبان به عذرخواهی است
العفو بلب به هر زمانی است
احمد چه کند به شوق، جانست
هرچند که دل به سر گرانی است
سرو قامت همه جا قامت رعنایی توست
دل شوریده ما واله شیدایی توست
لب گشایی چه کند عارفت از وصف جمال
گوش ما منتظر درّ شکر خایی توست
نکتهها دیدم و در عمق دلم منزل کرد
فرصتی نیست مرا وصف دلآرایی توست
تا ببویم گل رویت گل بستانی را
ژاله از شرم برخساره ز غوغایی توست
وادی عشق مرا خوش به جنون آورده است
شهر در شهر همه شرح تماشایی توست
همنشین غمت از میکده سرمست رود
زاهد و رند و خرابات به یکتایی توست
جرعه نوشم زمحبّت که در این بحر عمیق
لب ما تشنهتر از جلوه پیدایی توست
تا حدیث تو رود کس ز خود آگه نشود
چشم بیدار زمان خفته به لالایی توست
چهر احمد به تمنای تو در خون بنشست
دل در این دایره سرگشته دانایی توست
بیا به خلوت دل با تو ماجراها هست
بدین غرور بدل نکتههای پیدا هست
به قلّههای زمان بس شکوه جلوه گر است
به پر گشودن دلها که در تماشا هست
بهار میرسد و جلوههای نور آرد
صفای باد بهاران به چشم بینا هست
نهال نورسِ این باغ در سخن گویی است
که در طراوت آن بس نوا و غوغا هست
به سبزه زار وفای جهان نظاره نما
چو این شکوه بمعنای جانِ شیدا هست
سرودِ بر لب ما وصف عشق و ایثار است
صدای چشمه مهتاب سان چه زیبا هست
ز شب گرفته به قاموس دل حذر بنما
که شب همیشه به آثار، دستِ ایذا هست
تو ای غرور بدریای عشق و زیبایی
به شوق عکس رخ تو سمای مینا هست
بهانههای تو احمد زبانِ جان باشد
قرین دل نشود آنکه شرط پروا هست
کارم خیال بود و خیالم جمال دوست
جانم فدای دوست دلم در ملال دوست
حسرت بدل رسید بجز در رضای او
غفلت بما نماند مگر وصفِ حال دوست
خلقی غلام درگه پر اقتدار او
شوری بجان نشست چنین در مقال دوست
عمری گذشت و حاصل این عمر در گذر
بار و بری نداشت بجز در سؤال دوست
پیدا نبود گرچه عیان بر جهان گذشت
بر اوج آسمان رهِ در اعتدال دوست
روی نیاز بر در او دائم است و زان
باران رحمت است و زمان در زلال دوست
ما را به جایگاه ابد کی برند تا
فرمان نبردهایم خود از امتثال دوست
حُسنی نبود جز به نظر لطف و خوی او
مستی نبود جز غمِ دل در کمال دوست
احمد زمانه فاصله در عشق روی اوست
در جلوه دوست بود و بهین هم جمال دوست
باور از دل میرود آنجا که شور عشق نیست
هر که بیدل رفت وصلش فصل دور عشق نیست
عذرها را بیمحابا از دل و جان میکشم
قلهها را شعلههایی جز ز طور عشق نیست
در کران این یمِ بیانتها خونین دلی است
خود بدریا زن که پروا از غرور عشق نیست
سر بسر عالم نمای جلوه دلدار هست
نورها در دیده جز نوری ز نور عشق نیست
عشقها را رسم شیدایی عاشق بر گرفت
آفتاب دل جدا از شوق هور عشق نیست
صبر ما در کسوت درویشی و ایثارهاست
هر که با ما هست کارش جز سرور عشق نیست
آبرو را در نشانِ آبرو داران نگر
غیر آنان هیچکس را این شعور عشق نیست
دل رهان از برگ و بار کسوت دنیا نما
آخرین منزل نمایی بیحضور عشق نیست
در زلال عشق احمد میبرد فرمان ز عشق
شوق جانش بیگمان پایان شور عشق نیست
گرم به جان تو زنی صد شرار حرفی نیست
گرم زعشق کنی بیقرار حرفی نیست
به چهر زرد و گرفته جواب باید گفت
بدان خزان که برد لاله زار حرفی نیست
ستارهها به خموشی روند و دل خاموش
عزیز من دگر از نوبهار حرفی نیست
شب از سیاهی و بیداد قصهها گوید
مرا فسانه این انتظار حرفی نیست
بکاروان عزیزان خسته چون برسم
ز رنج و راه دل پر شرار حرفی نیست
بیا و حالت تسلیم چهر ما بنگر
دل نهاده به الطاف یار حرفی نیست
به زخم تیر بلا خود به خون درافکند
مرا بهانه به هر غمگسار حرفی نیست
ز کوچ مرغ خروشان دشت ناکامی
به بال خسته که ناید به کار حرفی نیست
حریم خویش چو احمد شناسد از دل و جان
بدان نگار کنم جان نثار حرفی نیست
فراق روی تو دارم بخود مجالم نیست
خیال موی تو دارم دگر خیالم نیست
بشوق خویش نگویم سخن مگر بجمالت
نگه به سوی تو آرم غمی بحالم نیست
بهار میرسد از جلوههای رخسارت
که جان بشادی آن هم که جز وصالم نیست
غرامتی که به خون جگر وفا دادم
بشمس چهر تو دادم که زان زوالم نیست
کمال معرفتی خواهم از دو دیده مست
که بیقرار نشستن دگر محالم نیست
سراب معرفتت آبرو و ایمان است
درین شکوه بجز چشمه زوالم نیست
اگر مجال دهی با تو درد دل دارم
به ذره ذره جانم وزآن مجالم نیست
هزار نکته گرفتم ز خط و خال تو جان
نگه به خال تو دارد دل و ملالم نیست
بدین مقال نشستم که احمدم خواند
سرود و شعر تو خوانم که جز مقالم نیست
ای ماه مرا دل بتو دادن هوسی نیست
دل دادم و غیر تو مرا هیچ کسی نیست
آزادم و در گرد جهان عاقبت از خویش
خود سوختم و سوختنم جز قبسی نیست
دلدار بفرما که چه تدبیر زنم من
فریاد که فریاد مرا هم نفسی نیست
تا شمع وجودی پر پروانه بسوزد
ما را به تمنای تو جز ملتمسی نیست
امروز مرا با تو سر گفته دراز است
هرچند چنان فرصت دوشینه بسی نیست
آرام دل از یاد تو خواهیم بگیتی
آرام دلی غیر تو فریاد رسی نیست
دل دادن احمد نه به خوابست و خیال است
دل دادم و دل دادن ما از هوسی نیست
غزل آخرم از دفتر ایام گذشت
مرغ بیبال و پری از گذر دام گذشت
تا کجا باز ز شوق چمنی ناله کنم
سخن پخته چه گویم که دلم خام گذشت
مَه بآفاق نتابد مگر از عشوهگری
جلوهای تا کند آن مه ز سر بام گذشت
من بفرجام دل خویش بدریا زدهام
تا بدانند مرا کار سرانجام گذشت
آنکه یک عمر به غوغای زمان غره شدی
در ره عشق به تمکین و ادب رام گذشت
پیک یار اَر برسد در قدمش با گل اشک
شکوهها گویم و دانم به چه پیغام گذشت
شوق احمد به تمنای تو در عشق آمد
گرچه از شهر غریبانه و بد نام گذشت
رفتی بجفا از برِ ما رو بسلامت
کردی تو فراموش وفا رو بسلامت
خونابه چه ریزیم ترا بدرقه راه
کین راه ترا بوده روا رو بسلامت
دل سوختنی بود که دل باختهام کرد
ای وای کجایم تو کجا رو بسلامت
گر بار دگر آن مه رخساره نمایی
نقشی زند از دیده بما رو بسلامت
جز کوی وفا ره نسپاریم تو بازآ
آنگه بر یاران صفا رو بسلامت
خاری ز جدایی زندم نیش ملامت
تنهایی و صد گونه بلا رو بسلامت
گفتم نکنم فاش غم و درد جدایی
درد است و زمانیست جدا رو بسلامت
نالیدن و موییدن و خود سوختنی بود
در رفتنت ای ماه لقا رو بسلامت
گویند خطا بود که دل از تو جدا شد
گفتیم خطا نیست خطا رو بسلامت
تا باده به خمخانه اصحاب وفا هست
ما را بوفایی بخدا رو بسلامت
احمد سر آزار مرا یار ندارد
دانیم ولی جلوه نما رو بسلامت
در منتهای عالم هستی خیال رفت
آنجا که هست رفتن انسان محال رفت
شیدایی از وصال بجانم زبانه زد
فرمان اوست جان چو کند امتثال رفت
بر لب نشست خنده شوق و بدل کشید
خندان دلی که سر زده از ماه و سال رفت
دیدم زلال عشق که شورم بجان نهاد
هنگامه کرد با من و زان شور و حال رفت
آنجا جمال دوست ز عشقم زبانه زد
پیدا چو گشت شعله زمان از مجال رفت
آوای جان بخلوت عالم فروز او
غوغای دل بساحت قربِ جلال رفت
هر جا به بال عشق ملایک عیان شده
با عشق دوست بر همه عالم زلال رفت
گفتم بدل که ما همه فانی و او بقاست
اینجا خیال ماست که بیشرط بال رفت
احمد عیان چو گفت سخن شوق دل چشید
با شور عشق جان همه جا با خیال رفت
من به امیدم و میجویمت ای نرگس مست
حیف از این دل که بدان نرگس مستانه شکست
غم به غمخواریم آورده در این دیر خراب
تا بگوید که غمم بسته در این دایره هست
من سرگشته از این دور فلک میگریم
تا در این میکدهام او ز جفایی زد و بست
رشته و دام مرا بی تو گرفتار کند
خرم آنروز که این دامگهم خود بگسست
بصدف گوهر گمگشته خود میجویم
درّ یکدانه خدا را ز کفم رفته ز شست
چهره افروخته تا جان به تکاپوی اَمل
بکشاند به ندامت که چرا دل پیوست
احمد از بارگه لطف تو جان تازه کند
به دریغی شده در دامن خوبان زده دست
بعدِ ما ثروت و غوغای بدان یعنی هیچ
جاه و مال و همه کل جهان یعنی هیچ
بعدِ ما خانه و گلزار سراسر سبزه
باغ و بستان و تماشای گلان یعنی هیچ
نه خیال است، حقیقت به سراپای وجود
آنچه داریم به سودای، همآن یعنی هیچ
توشه مغفرت اَر هست بکار نیک است
ورنه دینار و درم همچون گمان یعنی هیچ
زندگی با همه شیرینی آن بس عبث است
بعد ما غائله خرد و کلان یعنی هیچ
سخن ماهر و قاهر به زمانها و زبان
سر پر شور سخنور به بیان یعنی هیچ
مرگ پیغام ده هر سخن و عبرت شد
مرگ حقّ است و دگر زان به فغان یعنی هیچ
باوری هست و بجز باور ما دیگر نیست
بعد از اینها دلِ آسوده و جان یعنی هیچ
راهِ برگشت نداریم دگر صد افسوس
ره دراز است و رسیدن به جنان یعنی هیچ
آنچه اینجا شودت راحت جان ایمان است
گر تو مغرور بخویشی و کسان یعنی هیچ
عدل حقّ است خدایا بِرهان جان و دلم
ورنه احمد به سراپای غمان یعنی هیچ
کاری بجا نبود که دل مبتلا فتاد
اینهم نهفته بود که او در بلا فتاد
روزی که شور عشق بجانها شراره زد
حال و هوای ما همه در بیهوا فتاد
لبخند زندگی است که آرایشی زده است
هنگامهاش همه یک جا بجا فتاد
آنجا که دلربای بود دل ربوده است
دردی نهاده است که هم بیدوا فتاد
دیگر خیال خام نمایی نمیدهد
در دل شرارههاست که بارش وفا فتاد
با جلوههای صبح چه مشتاق آمده است
آنجا که این صدای بگوشش ندا فتاد
صبح ازل به ابد رشتهها زده است
عهدش الست چو بود، همایی رها فتاد
هرگز مباد خالی از این عشق آتشین
سودای عاشقی که جدا از جفا فتاد
احمد گزیده شعر ترا میخرد بجان
آنگه که شعر عشق به شور و نوا فتاد
فرزانه دل ماست که پندار ندارد
جز جلوه گه دوست برخسار ندارد
شوییم دل از خبث و بدیها و جهالت
هرچند دل پاک خریدار ندارد
ره نیست اگر بود بمقصد تو رسیدی
هشدار دگر این دلِ بیدار ندارد
در خاطرهها چهر نمایان تو دیدم
خود نیز نگر جز خط پرگار ندارد
فتوای جهالت همه دیو است و فریب است
ای وای گنه ضامن انکار ندارد
زخمی بدلم هست که مرهم نپذیرد
آهی بلبم هست که آثار ندارد
برخیز که تا کوی وفا ره بسپاریم
فریاد شتابی دلِ بیمار ندارد
ره توشه بگیریم که این راهِ دراز است
سرتاسرِ آن لحظه دیدار ندارد
احمد به سخن گفتن ما نیست مجالی
حقّ جلوه کند حاجت گفتار ندارد
حدیث عشق به گوشم فسانهها دارد
چو اشک دیده ما را بهانهها دارد
دلم گرفته و زنجیر مهر تو مانده است
که زان امید بجانم ترانهها دارد
به باغ سبز جوانی شکوفه پژمرده است
در این میانه اگر دل جوانهها دارد
زجعد موی جبینش دلم گرفتار است
هزار رشته دیگر به شانهها دارد
مرا به غایت مقصود تا نظر باشد
سحر به چهره جانم نشانهها دارد
علاج خویش نگیرم بجز زلاله عشق
که بحر مهر ز طوفان کرانهها دارد
سخن دراز نشد درّ فشانی از سر گیر
درون سینه چو احمد خزانهها دارد
اگر غم در دلم کاشانه دارد
دلم غمگین سرم دیوانه دارد
ندارم جز نَمی از دیده خونین
که پندارت به جانم خانه دارد
سر شیدا بشیدایی گذارم
چو ما را حالتی مستانه دارد
زخیل آشنایان آشنایی
شب ماتم دلی بیگانه دارد
سرود نوبهارانم بخواند
زشوق دل گل افسانه دارد
به بحر آرزو میجویدم جان
که اشکم در صدف دردانه دارد
شب از شبگیر میگیرد فروغی
شرار دیده فتانه دارد
مَه عالم فروزم نکته دان است
که در مستی بکف پیمانه دارد
مرا از اشک میشوید چو احمد
که در آتش غم پروانه دارد
دل به غم خانه جان روز سیاهی دارد
سر سودا زده را ناله و آهی دارد
چو غباری که نشینم بره دور زمان
بامیدم که بر این خاک نگاهی دارد
دل و دیوانگی و شهره به رسواییها
اندر این مرحله خود کرده گناهی دارد
بحر طوفان زده را گمشده در گردابم
ای خوش آنکس که به هر موج پناهی دارد
گل خود رویم و بر زردیم ایام کشد
رنگ مهتابی ما را پر کاهی دارد
لب بر دوخته از شکوه غریبانه شود
آنکه از حسرت دل دیده براهی دارد
احمد از میکده چشم تو مستانه رود
که در این بار گنه حال تباهی دارد
به عشق خویش میگریم که در غم آشیان دارد
بجان میمویم و هر دم بَر اینم او فغان دارد
چمن خونین شد از رنگین پران نوبت آخر
بسوزانم زبانی را که این ماتم بیان دارد
خروش کوهکن را بیستون افسانه پندارد
به چشم دل گلم پر پر زشیرینها عیان دارد
لب از گفتن چرا بندم که رازم بر زبان آرد
دلم میگرید و میگویدم دل دلستان دارد
مرا در چشمه خورشید رخساری چه سوزاند
که درد آلوده محنت را سرشکی خون فشان دارد
نهال شوق ما را بیطراوت بر نمیگیرد
دلا بگذار و بگذر کاین نهالم گلستان دارد
نمیپرسد کسی کان مرغ خاموش سخن در دل
بسی ناگفتهها دارد که در معنی نهان دارد
بهار دلکش ایام پر مهر جوانی را
باشک دیده میشوید که چشمی مهربان دارد
قرین در خانه مهرت سخنها گفته با احمد
گل پرورده ما را فروغی جاودان دارد
لبم ز شکوه دل شوق گفتگو دارد
دلم بموج زمان قصد جستجو دارد
خراج ملک دلم را به پای تو ریزم
بیا و چهره نما جانم آرزو دارد
سروش عالم قدسم بگوش جان چو رسد
سرود شادی ما را بههای و هو دارد
چو لاله سرخی و داغم بچهره شرم است
مرا به آیت آن چهره رنگ و بو دارد
شب فراق گر از روز وصل بگریزد
سحر بخاور جانم ز نور او دارد
محال عقل نشد نکتهها که ما گفتیم
جدا ز موی تو این نکتهها چون مو دارد
کجا روم که دگر شور عشق را بینم
که چشم مست تو این می بهر سبو دارد
مرا قرار نمانده ست و بیقراریها
به هر که بنگرم آخر غمی مگو دارد
بجان احمد اگر شعله در نمیگیرد
باشک آمده در دیده آبرو دارد
شوق دل باختگان از سر و جان میگذرد
شمع افروخته از سیر زمان میگذرد
کاروان گر گذرد از رهِ بیداردلان
شعله آتش دل خنده زنان میگذرد
تا گرفتار کمندی نشود مرغ چمن
بال پرواز فرو بسته نهان میگذرد
شرح هر حادثه از دور زمان کی عبث است
تیر جان دوز نه آخر ز کمان میگذرد
ناله خود بارقه زندگی از درد سر است
گه شتابان گهی آرام و عیان میگذرد
هر که آسوده نشیند بِرَهِ ساحل عشق
موج آسیمه سرش ناله کنان میگذرد
باد پاییز به غارت چو برد گل ز چمن
دل قوی دار بفرجام خزان میگذرد
سرو نالید که او را ز جهان دست تهی است
گر بآزردگی از خرد و کلان میگذرد
احمد از خویش برون میکشد این مرتبه را
تا نهان از نظر است جلوه آن میگذرد
غم پیری به سر افکندگیم غوغا کرد
یار باز آمد و از شوق دلم بینا کرد
دیده دریا شد و صد گوهر یکدانه نهان
زده در دامن و اینگونه مرا رسوا کرد
چو نگیریم زمان را بکف بلهوسی
دل شوریده به چندین هنرم زیبا کرد
گر بخوانی سمر از غصه بیبال و پری
گرد افسانه ما چشم جهان گویا کرد
ماتم از دیده برون چون کُنَدَم دیده مست
سر ما در قدم یار و نظر بیما کرد
ای گل اَر باد بهارم به طراوت بدمد
بوی صد خاطره در خاطر ما پیدا کرد
گر بدان نرگسِ ما غمزه غمازان شد
دل نگهدار که خونها بدل دانا کرد
در گمان منت آورده سر زلف سیه
که در این رشته بسی جان بفدا مأوا کرد
تا باحمد نکند یک نظر از دیده خواب
نتوان گفت که آتش بدل شیدا کرد
سوختم ز آتش و کس سوختنم را نخرد
دل به سودا چه زنم تا ز تنم جان نرود
لاله رویی تو و من لاله بکف مینگرم
مگر از خار و خس معرکه بر ما نگرد
اختران را به شب انگشت شمارم که ترا
رخ ببینم که مگر دیده بدانم شمرد
گذرم با تو به هر کوی ندارم خبری
آب اگر در همه جا از سرم آخر گذرد
مرغ بیبال و پری در چمنم سوخته جان
آشیان سوخته را سوی گلستان چه پرد
تیر جانسوزم اگر داده ز صیاد نشان
مستم آورده در این میکده تا جان سپرد
آفرین بر گهر اشک نه غلتیده ما
که برخ مانده و از خون جگر خون نخورد
پیش ما داوری از دامن ایام نگر
گرگم از حادثه حادثه داران بدرَد
کی چو احمد کنم این شکوه که از آتش غم
سوختم ز آتش و کس سوختنم را نخرد
امروز خیال آمد و خود حلقه بدر زد
بر راز نهان آمده اسرار دگر زد
ما را سر آن نیست که آسوده بمانیم
شادیم که بر جان ز تکاپوی شرر زد
خاکیم و ز هر باد به پای تو در افتیم
مستیم که زان باده بمستان سر و بر زد
اینک به بهاران گل آغوش گشاییم
کاو بار دیگر جلوه به شبهای قمر زد
صیدیم به مهر تو و مهرت همه جا هست
کاین نکته ز آغاز مرا طرفه سمر زد
بر لاله خونین نگران نرگس مست است
کان لاله بداغ دل ایام اثر زد
لب دوختم امروز که فریاد بر آرم
دل سوختم امروز که بییار خبر زد
تا یار نشیند بت و میخانه فرو ریز
مستی نکند آنکه ز پیمان تو سر زد
در خانقه سوختگان همره احمد
دیدیم دل سوخته بر سبزه مطر زد
مگو جانا جهان اصلاً نیرزد
که خیل بیوفا با ما نیرزد
اگر ما را بلب این شکوه باشد
سر مویی عبث دنیا نیرزد
سر انگشت کسانم میشناسد
محبّت در دل پیدا نیرزد
شب آمد گوهر اشکم چو ریزی
بدامن گوهر یکتا نیرزد
بجز عشقی که عشقم آفریده
جنون عشق بیلیلا نیرزد
تنم خونین بچشم انتظارم
بجز رخساره زیبا نیرزد
دمِ آخر دمِ آه و فغان است
به دلداران سر شیدا نیرزد
پرندِ خاطرم نقش تو دارد
که رنگین جامه در پروا نیرزد
لب احمد سخن ناگفته گوید
به نجوا گفتن تنها نیرزد
پرورده دامان بلا هیچ نترسد
جان باخته از غیر خدا هیچ نترسد
با هیچ کسان هیچ کسی شکوه ندارد
آن کس که نکرده است خطا هیچ نترسد
ما را دل آواره در این دور و زمانه
گر هست ز هر مهر جدا هیچ نترسد
برخیز که آسوده برهوار نشینیم
آن مرد که شد راهنما هیچ نترسد
خندان لبیِ مدعیان دیر نپاید
امروز گر آلوده قبا هیچ نترسد
بازار جهان پر ز متاع زر و زور است
دل زین دو متاع در برِ ما هیچ نترسد
بردار غم از خرد و کلان تا نفسی هست
غمخوار دلم در همه جا هیچ نترسد
پروانگی و سوختن بال و پری بود
دل سوخته از خیل دغا هیچ نترسد
احمد سخنی گفت که دیوانه نگوید
او را سخن اَر نیست روا هیچ نترسد
دلی که در غم ایام خون چکان باشد
به سر گرانی ما نکتهها بدان باشد
در این دیار نگیرم بجز ره دلدار
گرم شرار ز غم دائماً به جان باشد
در این امید چه سوزم بآتش غم او
بسوز خویش چه سازم که غم نهان باشد
بخاک پای تو من رخ چو مینهم هشدار
که در طریق حسودان دو صد زبان باشد
دل از نهایت مقصود ما بشادی جان
بشوق خویش ببیند سحر عیان باشد
زبان خامه چه میگوید از زمان فِراق
که اشک دیده خونبار در بیان باشد
شب از سیاهی دل راز خسته میپوشد
به رهروان جهان مهلتی چنان باشد
به واژههای زمان مهر را نمیجویی
بکوچههای دلم همچنان خزان باشد
ز دیو نفس تو احمد به خانه دلتنگ است
به بند همتش آور که جان ستان باشد
دل در خطر آمد که جدا از تو نباشد
خود سوختنی بود رها از تو نباشد
دستی به تمنای تو بر سوی فلک رفت
جز با تو سر انگشت دعا از تو نباشد
پر ساغرم از باده مهر است که با تو
شیدا شده را مهر چرا از تو نباشد
فریاد که در دایرهها قسمت ما بود
هر نقطه بما جز بوفا از تو نباشد
هر گوشه گزیدیم بیاد تو گزیدیم
جز جلوه تو ماهِ سما از تو نباشد
ما را سخن مهر تو رمزی است لبان را
تا لب نگشاییم ندا از تو نباشد
دلدار که گفته است که بیتاب نبودیم
شوریده دلی کو بصفا از تو نباشد
مستیم ولی باده بیغش ز تو داریم
مستانه دل ماست کجا از تو نباشد
احمد خبر حادثه از غیر تو نگرفت
هیهات که در راهِ فنا از تو نباشد
نگاهدارِ دلِ ملتهب خدا باشد
که هر سرور نه از لطف او جدا باشد
به هر سما و زمین قادر یگانه چو اوست
برین نشانه به تقدیرها صفا باشد
بسی نشانه به دلهای آرزومند است
که این ترانه به چونهای بیچرا باشد
بدین غرور به باغ جهان زمین سبز است
بهین زمان که نهالانِ پارسا باشد
زلال چشمه خورشید بین خروشان است
شبابِ عمر چو پیغام آشنا باشد
به کوهِ عشق سرافراز میرسد سیمرغ
که در خزانه دل نقش دیدهها باشد
ملک به عرش سرود ظفر بلب دارد
زبان شکر ز نعمت به صد نوا باشد
صدای چلچلهها شور و عشق میبارد
نوای مرغ گرفتار بیصدا باشد
شکوه خاطرهها بر نوای احمد هست
ز مهر دوست دو صد نکته بجا باشد
زمین از غم بدردم آشنا شد
چو دنیا آشنایی بیوفا شد
ستاره کی درخشد در شب دل
که ما را در نواها بینوا شد
گر امروزم به بند از حسرت آرد
تن خونین مگر از جان فدا شد
بهارا شادمانم کن که آهم
دم آخر به غمگینی رها شد
مشویم اشک رخسارم که از شوق
بدیدارت گلم بر دیده وا شد
پر پروانه میسوزد که آخر
شرار از شمع جانسوزت بما شد
پیام دل به سوی مهرت آمد
که پیکم همره باد صبا شد
حدیث عشق در دفتر نوشتم
که خونین جامگانم ماجرا شد
نمیبینم نشانی احمد از دل
نمیدانم کجا آمد کجا شد
خاری بدل خلید که هرگز بدر نشد
دردی بجان رسید و دوا مختصر نشد
اشکم ز شوق اوست که هنگامهها کند
هنگامه کرد با من و اشکم مَطَر نشد
هرگز بدان کرانه انسش نمیرسی
ایدل گر انتظار بکارت هنر نشد
ما را شراب عشق بجام وفا بده
تا بنگری که غیر توأم در نظر نشد
آتش بجان نهاد و زِ ما بیخبر گذشت
ما را چو سوخت از دلِ تنگم خبر نشد
دیدی که صید دام بلا بودم از وفا
اینجا و هر کجای وفایم اثر نشد
در باورم شکفته گل از شوق مهر او
مهرش بدل نشست که دل در بدر نشد
ما را زلال قامت آن آبرو رسید
موجی ز اشک آمد و رخساره تر نشد
از کوی دوست دل گذری در نهان نکرد
نادم شدم چنین که چرا در گذر نشد
با نام هر شهید زمان ملتهب شود
غوغای همت است زمین جز شرر نشد
احمد که گفت در غم ما نکتهای نبود
با همرهان عشق کسی همسفر نشد
ز جان خسته دل التهاب میجوشد
به چشم غافل ما موج خواب میجوشد
غم از نهایت عصیان شرار میبارد
خزان آمده در انقلاب میجوشد
گمان خاطر ما از نقاب میسوزد
خطای باصرهها در سراب میجوشد
سرم به آیت مرموز خم نمیگردد
فغان غرقه بآبم حباب میجوشد
مگر به غایت مقصود دل رسد ورنه
شرار مانده بجان با شتاب میجوشد
زلالِ چشمه شوقم بهار میجوید
ندای آمده در اضطراب میجوشد
دلم بحالت درویشی و ملال انگیز
به عشق رفته ز کف پر عذاب میجوشد
جوانههای جوانی به آرزو ماند
که شور و مستی او چون شراب میجوشد
مرا بخلوت بیمدعی کشد احمد
بشور عشق دلم بیحساب میجوشد
بالِ پروازم براهِ دوست تا بگشوده شد
در دلم شوق وفاها در صفا بگشوده شد
آنکه در غوغای همراهی فروغی تازه زد
باب رحمانی در آن غوغا بما بگشوده شد
با سحر همراز و همره دیدهها را دوختم
دیده در رمزی بدان جانِ رها بگشوده شد
صحبت امروز و فردا نیست این دیرینه است
دردِ دلهایی که از اوج وفا بگشوده شد
با زبانِ شوقها و عشقها گویم سخن
تا نگویندم که رسم اختفا بگشوده شد
داوریها را بداور گفتم ای دل گوش کن
بندهای بسته بر دلها روا بگشوده شد
ای زبان حقّ گوی و پیدا در بلندای زمان
چون به هرجا حقّ نمایان، رهنما بگشوده شد
سروهای سبز در خاطر شکوفا گشتهاند
فصلِ سرسبزی درین سودا بَسا بگشوده شد
دادِ احمد را ز بیداد زمان جانان گرفت
سبزه زار دلگشا از ره گشا بگشوده شد
دل را بسر انگشت زمان چون هنر آمد
با مرغ هما درگذری بال و پر آمد
آوای دلانگیز بهاران ز دلِ ماست
زان شوق بهر جای، زبان شعله ور آمد
تا ساحل امنی است شتابی نکند دل
آنجا که ضمان هست دل آسودهتر آمد
بیدار دلان را به ترازوی عمل بین
در غفلت ایام زمان مختصر آمد
برخیز که سرمایه به تاراج نگیرند
عمر است و شتابان گذران در گذر آمد
هر گوهر معنی که به امواج نهان است
با دست هنر بر کف جان بیخطر آمد
تا گوشه چشمی نظرش جانب ما هست
آسودگی آنجاست که سویش نظر آمد
دیوانه و تدبیر؟ چه جای سخن اینجاست
در خاطر ما رسم جنون معتبر آمد
شوق دلِ احمد به تمنّا همه جا هست
در سوختنش جلوه نوری اثر آمد
شتاب حادثهها یک دو لحظه زود آمد
مرا ز درد زمان آنچهام فزود آمد
بجز ستاره جانم که اوج میپیمود
بجسم ماندهام آخر زیان چه زود آمد
نگاه ملتهبم در کبود و درد آلود
به چشم بینظرم تکههای دود آمد
ز حزن خویش به بغض دوباره آسودم
هزار نکته گرفتم که از حسود آمد
سرود بر لب هستی ترانه ابدی است
که بر زبانِ همه شعله سرود آمد
مرا بخلوتِ عالم فروز ره بدهید
چو درد دوریم آسوده در نبود آمد
بسر رسید ز احمد زمان و او بسرود
ترانهای بسرودی که در خلود آمد
آنجا که دل آشفتهتر آمد ز تو آمد
هر جا که زمان بیخطر آمد ز تو آمد
آنجا که به خلوتگه معشوق رسد دل
شوریدهتر و مختصر آمد ز تو آمد
بس خاطر در جان و دل آمد که به تفسیر
جانانه گمانش بسر آمد ز تو آمد
پیکی که نماینده فریاد دل ماست
بر توسن صدها گهر آمد ز تو آمد
من دَر بِدر و خانه بدوشم که به یکروز
در حادثهها جان بدر آمد ز تو آمد
سودم چو دهد زحمت شبهای درازم
هر شمّه ز لطف و ثمر آمد ز تو آمد
سودای تو داریم و دگر هیچ و دگر هیچ
این دل که بشوق دگر آمد ز تو آمد
خمخانه تهی گشت ولی مست براهیم
ما را اگر آمد سحر آمد ز تو آمد
احمد نه به آسودگی از خویش بریده است
صد خار بدل رفت و برآمد ز تو آمد
دیشب سر گیسوی تو در خاطرم آمد
آن لعل سخنگوی تو در خاطرم آمد
در لرزش باد و گل گلزار جهانم
دل برده ز ما بوی تو در خاطرم آمد
در چشمه مهتاب شب ساکت و خاموش
مَه جلوه گر روی تو در خاطرم آمد
تا صید دل از دامگه حادثه بگذشت
شیرین، ثمر خوی تو در خاطرم آمد
بگذار مرا گوهر اشکی ز تو ریزد
کز سوی شفق سوی تو در خاطرم آمد
رندان و دل اندر شکن زلف تو بستن
در خاک سر کوی تو در خاطرم آمد
احمد سر این رشته دراز است و ز دلدار
آن قامت دلجوی تو در خاطرم آمد
بچشمم به زلالی ماند
رنگ مویم به ملالی ماند
چون مَهِ بدرِ تمامی برِ ما
ابروان نیز هلالی ماند
عطر آهوی ختن همره توست
جلوهات در خط و خالی ماند
فرصتی نیست برویت نگرم
دیدنت حقّ محالی ماند
زندگی را ز تو من میدانم
تا دلانگیز خصالی ماند
راهِ این معبد آسوده انس
وصف حالی به مجالی ماند
پنجه شیرِ جهاندیده تویی
خصم ترسان به شکالی ماند
از گلستان نگاهِ تو مرا
شاخه سرو نهالی ماند
از تو احمد چه کند وصف جمال
هرچه گفته است به حالی ماند
چون کنم؟ ما را به بخت واژگون آوردهاند
همنشین غم چو کوهِ بیستون آوردهاند
آنچنان رنجیده خاطر ماندهام در این دیار
تا بروز حشر چشمِ غرق خون آوردهاند
ناز شست آن حریف شور و شوقِ پاکباز
هرچه با ما بود دل را زان برون آوردهاند
صبح را با پارسایان همرهیها کردهایم
خلوت دل را به شوقی آزمون آوردهاند
سالکان را رسم و راهِ آبرو بخشیدهاند
مخلصان را در بلندای قرون آوردهاند
با جهانی عشق سودای کسی پروردهاند
باوری در خاطر آمد آنکه چون آوردهاند
دیشب از فریاد دل بیخوابیم حاصل شده است
خواب در چشم است و دلدارم کنون آوردهاند
لب به بند اینجا که جای گفتگوی دیگری است
سرفرازی را چو شرطِ این سکون آوردهاند
باورِ احمد بدان سوی است و در شور غزل
این شقایق را بداغی لالهگون آوردهاند
دستهای گرم دیگر نیستند
آنچه میجویی به باور نیستند
لالهها را سرخی دیرینه نیست
داغها دارند و احمر نیستند
چشمهها هم بینوا افتادهاند
در زلالِ خود منّور نیستند
عشق هم بیشور و شیدایی شده است
سوختنها هست و آذر نیستند
خیره چشم است و نگاهی بیفروغ
روشنیها در برابر نیستند
بیطراوت نوبهاران میرسد
عطر گل دیگر به پیکر نیستند
هرچه میجوییم ناپیدا شود
دیدنیها چون به منظر نیستند
مهربانی در عمل افسانه است
مهر در دلها مصوّر نیستند
نوشداروی محبّتها کم است
بلکه نایابند و جوهر نیستند
دیدهها در رهگذر آشفته است
رهگذاران سوی معبر نیستند
وای احمد در زمستان وجود
دستهای گرم دیگر نیستند
تیر مژگان اگرم سخت کمانی بزند
دل شوریده ما را به گمانی بزند
بدر کوی تو نالان همه از خرد و کلان
آتش عشق تو بر جان جهانی بزند
کام تلخ است مرا زین سخن مدعیان
که بدل سوختگان زخم زبانی بزند
باورم نیست که بار دگرم مویه کنم
مرغ بیبال و پری دل به خزانی بزند
کاروان رفته و خونین افقم مانده بجا
همدمی کو که مرا دیده فغانی بزند
دم آخر بتو من نکته بدل میگویم
که به هر نکته ترا دل دورانی بزند
جان ما سوخته از آتش جور است و جفا
نالهها گر بزنم ناله به جانی بزند
دست احمد به تمنا شده در دامن تو
من بر اینم که دگر باره سنانی بزند
گفتگو با چشم تو رسوای رسوایم کند
تا بگویم راز دل سرگرم غوغایم کند
در حریم عالم آرای جهان عشق تو
میگشایم بال و پر تا خوب شیدایم کند
تا دل خونین ما را بیمحابا میزند
در خمار این عطش افتاده پیدایم کند
مرغ حقّ مینالد و در انزوا میخواندم
در شب تاریک جان غم ناله آوایم کند
با دل تنگم دگر از غصههایم دم مزن
کاین ندامت چهره غمگین سراپایم کند
بر نمیخیزد دل آرایی دگر در این چمن
تا به بانگ دلکش غمهای لیلایم کند
آه ما را احمد اندر اندرون دل بجو
کاین سر شوریده میخواهد که رسوایم کند
قصد جانم کند و کشتنم آسان نکند
بیمم این است که آشفته پریشان نکند
شور این عشق مرا در سر شیدا چو زند
سر شیدا شده را بیسر و سامان نکند
سالکان قصه ز معشوق نهان میگویند
وای زان دیو که پروای سلیمان نکند
اشکم از دیده فرو میرود و ناله دل
که در این سیر مرا همدم جانان نکند
سوختم ز آتش بیداد بدل دادن ما
داد از جان زنم اَر ریشه به حرمان نکند
هم نشین دل ما یاد گل روی تو شد
بی بهاران تو آشوب گلستان نکند
وادی امن گل طاقتم آورده بجان
زان سکندر هوس چشمه حیوان نکند
از سما روی زمینم چه کند مسکن دل
دل خونین که دگر ناله و افغان نکند
فصل گل آمد و گلزار نگارین همه جا
احمد آخر ز چه رو جانب بستان نکند
حیف که دل با تو مدارا کند
دیده خونبار تمنا کند
وای که در همهمه زندگی
این سرِ شوریده چه غوغا کند
وای که در آهِ دل آزردهای
از دل سوزنده تماشا کند
خاطرم از خاطرهها رفته است
وای اگر دل ز تو حاشا کند
بر دلِ ما داغِ دو صد لاله است
وای اگر داغ سرا پا کند
غم خورم اَر بگذری آتش بجان
بین ز دل دل چه تقاضا کند
ماه فلک چرخش ایام ماست
تا بکجا دل ز تو پیدا کند
جام دگر مست و خرابم کند
شور دگر از تو به صهبا کند
دایره تنگ دلم بیگمان
مهر غریبی ز تو امضا کند
خارِ دلم خار بجانم زند
مهر تو را بر دل ما جا کند
تا دلِ احمد به تکاپوی توست
بر دل وامق غمِ عذرا کند
دیشب سخن از عشق تو بود و دل ما بود
سربسته سخن از غم و آب و گل ما بود
هر گوشه این باغ نشاندار ز عشق است
کی عشق هراسان و محالِ دل ما بود
ما را به پریشانی ایام نهادند
آواره زمان بود و ز شوق دل ما بود
هر ره که بریدیم به فرجام نه پیوست
پایان چو رسیدیم غمی حاصل ما بود
فریاد دگر حادثهها نکته چنین زد
از بخت بد حادثه جان غافل ما بود
سرمایه بسودای نهادیم ضرر شد
در بحر جهان بیخبری ساحل ما بود
در باورِ ما خاطرهها جلوه چو کردند
در چشمه جوشان زمان غل غل ما بود
احمد چو به پایان برسد دیده عبرت
بیند که دلی بود و چنان کاملِ ما بود
هرچه گفتم نقطه آغاز بود
هرچه دیدم در نهایت راز بود
هر که آمد با دل پر درد رفت
اشکها با نالهها دمساز بود
زندگی آغاز و پایانی بود
زندگی را چهره غماز بود
در نیاز خویش میگویم سخن
در مقابل شیوهها پر ناز بود
دستها در یوزه بر لب آهِ سرد
سینهها پر سوز در آواز بود
در هوای کوی جانان جان ما
پر گشوده در غمِ پرواز بود
سوختن در غایت مقصود دل
آتش سوزنده راهش باز بود
هر زمان ایام چون سابق گذشت
هیچها در هیچها پر آز بود
هر چه دیدم احمد اندر این جهان
غیر حقّ خود قصهای پرواز بود
آنکه بد عهد بود بیدل و دیوانه بود
آنکه در آتش هجر است چو پروانه بود
خسته جانهای جهان مایه عزّ و شرفند
خسته جان بیتو کجا در رهِ جانانه بود
خامه لغزید چو از نام تو آمد سخنی
آشنا نیست بما آنکه چو بیگانه بود
خم به ابرو ز توأم جز غم سنگین نبود
چون در این شهر دل افسرده غریبانه بود
موج صد حادثهام هست ولی همره تو
زود باشد که بکف یکسره دردانه بود
داستان غم ما خود سخن دیرینی است
چه کنم زلف سیه در شکنِ شانه بود
بر گشا عقده دل کاین دلِ خونینه نشان
روز و شب بیخبر از لطف طبیبانه بود
همرهی کن که مگر رَخْت به میخانه کشم
آنکه مستانه مرا دیده بمیخانه بود
زندگی بارقه را از دل احمد بربود
مرغ بیبال و پری چون ز پی دانه بود
کنم این شکوه که ما را ز تو بود
بامیدی نه وفا را ز تو بود
گر دل آزرده زکوی تو روم
من چه گویم که جفا را ز تو بود
دیده از خرد و کلان میگرید
دم آخر چو صفا را ز تو بود
آمدی تا به دل آسودگیام
سرِ انگشت نما را ز تو بود
نازنینا به نیازم همه جا
دل شوریده خطا را ز تو بود
نگهم تا به ابد با تو بود
که مرا جلوه خدا را ز تو بود
سرزمین دگرم جایگه است
لب خاموش و ندا را ز تو بود
آسمان رنگی و هم فیروزه
این دل تنگ جدا را ز تو بود
باورم من به هوا خواهی جان
عشق و این شور و نوا را ز تو بود
احمد این چاره ز دل کی جوید
مگر آندم که لقا را ز تو بود
بر دلم خار غمت تا نرود
جانِ ماتم زده حاشا نرود
از سرِ کوی تو با دیده تر
دل خونین شده با ما نرود
تا گل از باد خزان پژمرده
سر شوریده به غوغا نرود
راز پنهان بشب تیره بگو
که در این مرحله پیدا نرود
خاطر از خاطره دور و زمان
به بیان آمده اصلاً نرود
ای دل اَز راحت جانهای عبث
به زبان قصه بیجا نرود
به پشیمانیت از کار جهان
شرمت از چهره زیبا نرود
جز بدلدار که جانم غم اوست
دل به دلخواهی تنها نرود
چشم احمد برهی دوخته شد
که دل آزرده به ایما نرود
تا نگویم سخنی عقده دل وا نشود
تا نشویم دل خود دل بتو شیدا نشود
کی بریدم ز تو من رشته الفت که ز غم
جای خالی بدلم یکسره پیدا نشود
مهربان با دل ما لطف سخنهای تو بود
گرچه این سوخته جان بیتو بمأوا نشود
نقش پیمان من از روز ازل در خون رفت
غرق خون جز دل خونین بسرا پا نشود
صبر ما حاصلی از میوه شیرین چو برد
صابران را نظری جز گل حمرا نشود
خاطر آزرده شد از رندی و پیداست کنون
که شب تار مرا یکشبه فردا نشود
قفس تنگ به زندانی خود کی نگرد
وای بر مرغ دلم گر قفسش وا نشود
دام گر حادثه بر رهگذر عمر نهد
چشم بگشوده در این مهلکه بیجا نشود
احمد آموخته از رمز نگاهت سخنی
کز نگه با سرِ شوریده مدارا نشود
امشب زلال خاطرم از دیده خون شود
فرهاد بیغرور چو بر بیستون شود
مجنون که درد عشق بجانش رسیده بود
بار دگر به وادی غم در جنون شود
ما را پیام یار به آتش کشیده است
تا دل کجای پر کشد و در درون شود
در خواب ناز نرگس فتّان غنوده است
خواب از دو دیده رفت چو خم واژگون شود
ای جان عبث به خاطرهها دل مبند که دل
آن لحظه خون شود که زبان آزمون شود
دریا که در تلاطم موجش خروشهاست
چون وا رود به ساحلِ غم در سکون شود
ای آشنای دل تو بیا تا که غم رود
دردم چنین بس است که دل بی تو چون شود
بارانِ رحمتش چو به عالم گرفته است
دشت و دمن به خرمی از غم برون شود
احمد نهال خاطرهها بارور شده است
ما را زمان خوش است که جان بیفسون شود
می بچشم ساقیم مستی فزود
باب دیگر بر من از عرفان گشود
عشق را در قالب از جان باختن
رشته مهر است و زانم تار و پود
حلقه حلقه موی دلدارم کمند
ذره ذره دام این گفته و شنود
راز گفتم او نهانی کرد فاش
فاش گفتم نکتهها را او نمود
کاروان بیساربان عشق رفت
بس خطرناک است همره با رِنود
آتشم بر جان چو زد جان سوختم
شعله از سر میکشد اعلام دود
کام احمد تلخ میدارد که دل
بی رخ دلدار غمها را فزود
شکسته خاطر ما ای نهایت مقصود
مرا بخویش تو مگذار جان ما فرسود
نه آرزوی دگر دارم و وصال تو بس
بدین امید بمانم بوعده موعود
حیات خویش نجویم مگر بغایت غم
بدل غمینی ما چهره زمان مشهود
سرم به پیچ و خم این جهان نه خم گردد
به انتظار نشینم که آن جنانم بود
بفضل خویش کریمی بعدل خویش رحیم
به واژ گویی بختم مرا کنی مسعود
لب از سخن چو گشایم بذکر توست لبم
دلم هوای تو دارد که جان رود خشنود
به نغمه خوانی احمد نوای عشق بگویم
که راه قافله عمر ما چنین پیمود
بختم ای یاران ندایی میدهد
گریه بر چشمم صفایی میدهد
چون بهارم خرم و پر گل کند
آنکه پیمان در وفایی میدهد
تا ابد پیمانه در پیمان زنم
شوق ما را آشنایی میدهد
زنده میدارد بخون غلتیده را
جلوه یاران نمایی میدهد
بال پروازم به آتش میکشد
گوهر دل را بقایی میدهد
زرد رویان چمن گم کرده را
همره ماتم سرایی میدهد
برقرارم گر نمیگیرد قرار
بی قراران را نوایی میدهد
دل بسودایم بسی ارزان برد
گر به هر کارم بهایی میدهد
شبنم اشکم چو احمد برفشان
بر شب تارم ضیائی میدهد
خورشید میدرخشد و شب رو به انزوا آید
بر گوش من ترانه ز مرغان در هوا آید
من آشنا بدر کوی یار میمویم
تا او مگر بسر از کوی لالهها آید
نام تو بر زبان و به هر سو روانه من
بنگر که از کجا به کجا خیل بینوا آید
صد حیله را بیکی غمزه بشکند
با مستی از نگه چو بدین دیده آشنا آید
خواب وجود چشمه خورشید خسته کرد
وای از خطا اگر از چشم بیوفا آید
نالیدم از نهایت نومیدی زمان
چندین بلا به سراپای ما چرا آید
بیگانه گشت با دل احمد گل بهار
او بر خیال چو از بال این بلا آید
به قطره قطره شرمی که چهره آراید
بدان امید که رنجم ز روی بزداید
زبان خویش بریدم ز یاوه گوییها
ندامت است بجانم که دست میخاید
درم نه بند که دل بستهام به درگاهی
به حقّ آنکه مرا در به لطف بگشاید
خمار عشق ز پیوند رشتهها بگسست
بدین قرار نگیرم که دل نیاساید
بانتظار چنان میکشد مرا هر دم
که در بهانه فغان از دل غمین آید
بکوی میکده با رندی آشنا شدهام
که سر به طاعت او روز و شب مرا باید
ز خود شراره باحمد زند بدین معنی
به جلوه گاه محبّت چو چهره آراید
تا بدین میکدهام دل بجنون باید دید
لشکر غم همه جا خوار و زبون باید دید
صحبت از سنگ صبورم مکن ای دیده ز اشک
که در این بحر مرا غرقه بخون باید دید
بدر آیید در این خانه که خوبان زمان
چو در آیند بداندیش برون باید دید
کسوت خویش به سالوسی این قوم مزن
کار سهل است به تدبیر کنون باید دید
چرخ وارون نه بدین دیده خونبار نشست
بخت وارون شده را زان به نگون باید دید
بس که از تیر نگه سنگ ملامت خوردم
ژاله بر چهره ما آبله گون باید دید
زنده رود است اگر دیده ما از غم دل
اشک از دامن خونین به درون باید دید
شمع در روشنی دیده به خود سوختن است
سرّ این نکته به اعصار و قرون باید دید
احمد این درد نیازرده دل بلهوسان
خار این بادیه در دشت جنون باید دید
گل ز پیراهن جوانی را درید
نکتههای زندگانی را درید
مرغ شب در نالههای نیمه شب
پردههای راز دانی را درید
در شکوهِ ماه رخسارانِ دل
عقدههای همزبانی را درید
پیشتازی در رهِ آسودگی
در غباری بدگمانی را درید
لب گشایی در خیال خامِ دل
حرمت شوق جهانی را درید
در مصاف بیصفای قلبها
چنگ جوری شادمانی را درید
نعره دور از حریم انسها
مهر شورانگیز جانی را درید
جای در آسایش خوش داشتم
غم چو آمد آستانی را درید
دل به احمد نکتهها آموخته است
او در این سودا جوانی را درید
با درد دلم دردِ دلی گویمت آخر
از اشک بدین حال و هوا شویمت آخر
ای گل به گلستانِ زمان ره که نبردم
با یاد گلی خاک دری بویمت آخر
رفتیم که آشفته ترم چهره نبینی
در خاطرهها کوره رهی پویمت آخر
در بند تو زندانی مهریم دریغا
زین ناله محزون بخدا مویمت آخر
در بادیهها خار بجانم خلد امّا
اندر رهِ مقصود بجان جویمت آخر
دلداده گیسوی کمندیم و بهر موی
آن رشته گرفتیم که ز آن گویمت آخر
این چشمه بدان جوی به تقدیر روان است
احمد نگران است چو گل رویمت آخر
صبر در خانه دل نیست دگر
دل بدین کار خجل نیست دگر
کم کمک حوصلهها تنگ شده
دل آسوده که دل نیست دگر
رفتم، از رفتن ما دلشدگان
کس بدین نکته کسل نیست دگر
از کجا تا بکجا خود شکنم
دست آزار مخل نیست دگر
اشک در دیده غم خون شده است
چشم خونبار مذلّ نیست دگر
عقل وامانده، جنون ره سپرد
پای تدبیر به گِل نیست دگر
جانِ احمد بخمار آلوده است
مستی از باده بحل نیست دگر
غم به غمخانه جان آمده باز
غم پنهان و نهان آمده باز
ز غروبم ز غروبی دلگیر
گل ماتم به گمان آمده باز
شعر غمگین مرا غم زدهای
که بهارم به خزان آمده باز
شب و مهجوری و بر دیده ما
اشک خونین و روان آمده باز
به پیشمانیم آسوده نشد
دل گنهکار و چنان آمده باز
ساکن کوی ندامت شدهام
که زبانم به بیان آمده باز
از خدا میطلبم عافیتی
چو غمم بر دل و جان آمده باز
شبنم اشکم و بر لاله دل
بر سر آشیب زمان آمده باز
نور خورشید جهانتابم کو
که به احمد ز جهان آمده باز
سراب بود و بما جلوههای وهمانگیز
خیالِ خام بود هر نمای وهمانگیز
ستایشی نکند دل که این بنا سست است
به پیش عمق نظر بر لقای وهمانگیز
ستاره بار شود آسمان جان هر گه
بحق بسنده کند در سمای وهمانگیز
بر آب، عالم وهم است و بر بنای ضعیف
که قدر و ارج ندارد بهای وهمانگیز
من آن جمال ستایم که هستیم داده است
نه آن جمال سراپا بنای وهمانگیز
دلم بشوق سراید ترانه معنی
بشرط آنکه نهم دل ورای وهمانگیز
سرم به قافله این جهان فرو نرود
که من ز خویش نهادم قبای وهمانگیز
به کهکشان جمالش که موج نور آنجاست
دلم نظر فکند بیهوای وهمانگیز
صدای بالِ ملائک بگوش دل احمد
به سوی خویش کشیدم صدای وهم انگیز
بر حریم این حرم ما را تمنا از تو بس
کاردان عشق را این راز پیدا از تو بس
سامری افسونگری موسی به سوی کوه طور
جلوه از یار است و ما را دست بیضا از تو بس
سر بخاک کوی یارم گر شبی فرصت دهد
شکوهها را با تو گفتن بیمحابا از تو بس
بر در میخانهام رندانه شبگیرم زند
مست آن مستان بیمارش سراپا از تو بس
پرده پندار ما رازی حقیقت میبرد
همره شیدا دلان رسوای رسوا از تو بس
از خیالم آتشی در جان فروزان است و دل
در طریق آشنایی دل بسودا از تو بس
قصه پردازان این دریا چو خود افسانهاند
این صدف را گوهر یکتا ز دریا از تو بس
آدم و حوا در این موج گنه خود سوختند
ورنه ما را هر دل از این لا و الّا از تو بس
احمد از خود میگریزد تا بکوی او رسد
اندرین معنی ز ماتمهای دنیا از تو بس
ای بهارم خرم و دلشاد باش
کن رها غم را و جان آزاد باش
تا نگیرد بار دیگر موجِ غم
کار سازی کن، مرا فرزاد باش
ای بهار دلکش و شورآفرین
با دل تنگِ زمانم راد باش
تا نگیرد دامنم ویران گری
پیک شادی بخش و جان آباد باش
در قفس مگذار مرغِ آرزو
این چمن را خالی از صیاد باش
تا نماند خار و خس در باغ دل
غرش طوفان و باران، باد باش
تا باحمد رو کند شادی دمی
شاد و خرم بر سر میعاد باش
سبزه میروید بدین کهسار عشق
غنچه میخندد گل گلزار عشق
ابر رحمت میتراود آبرو
گر بگرید دیده خونبار عشق
پرده بردارد گر از رخسار مَه
جلوهها دارد دل از رخسار عشق
چون طبیبم اوست، درمان میشود
درد بیسامانی بیمار عشق
تا نگیرد شعله بیداد دل
میگشایم دیده بیدار عشق
چاره سازم چاره سازیها کند
همت والا بود در کار عشق
عشق در کار است و شوق جان ما
میکشد بر دوش خود آزار عشق
عشق میگیرد نشان از نینوا
بر سریر یار در پیکار عشق
جلوه معشوق میخواند مرا
سر بدارم میبرد تا دار عشق
این نفس آه است و دیگر هیچ هیچ
در پناهم میکشد غمخوار عشق
جان احمد در طریق راه او
میگشاید بال در ایثار عشق
در وادی ایام سپاریم رهِ عشق
با پای طلب صحه گذاریم رهِ عشق
پروانه پر سوخته شعله شمسیم
هیهات که دلمرده سپاریم رهِ عشق
بیبرگی ما علّت تأخیر شد امّا
اکنون که به جان مشغله باریم رهِ عشق
از لعل سخن گوی دو صد نکته شنیدیم
هر لحظه که بر خویش شماریم رهِ عشق
پروا نکند دل که جنونش مدد آید
مستیم ولی بیتو خماریم رهِ عشق
از صبح ازل قامت خورشید گرفتیم
تا شام ابد بر سر کاریم رهِ عشق
جانانه به سر منزل مقصود رسد دل
چون نالهای از خویش برآریم رهِ عشق
بشکسته دلانیم و به زنهار درین کار
سودای دگر با تو نداریم رهِ عشق
احمد غزل عشق سراید به زمانها
هرچند زمین گیر چو خاریم رهِ عشق
شاهد عبرت ما جلوه آن ماه جمال
اندرین مرحله آسوده شود دل ز خیال
تا بدان چهره نظر از دل و جان افکندم
شور و حالی دگرم آمده زان چشم غزال
حالیا این من و این عشق و دلآرایی او
که به شیداییم آورده چنین در همه حال
بحر جود و کرمش نیست به نقصان سر مو
هرچه دیدیم کمال است کمال است کمال
وعده خلد برین مؤمن عارف گیرد
کوثر معرفت از اوست بسر حدّ زلال
خاک را عزّت دیرینه بود بر در او
ریشه در خاک نهاده است همه سرو و نهال
هرچه در معرفت ماست سرانگشت بود
که اشارت دهد از بارگه عزّ و جلال
خانه دل گرت از وسوسهها خالی شد
بی نیازی رسدت بر طمع و حرصِ بمال
روز و ماهت به تکاپوی عبث چون گذرد
حاصلی نیست ترا جز عبثی آخر سال
شاهد از خانه خونین زمان آمده است
دل و جان سوخته را نیست هوای پر و بال
سعی اصحاب یمین از ره شوق تو بود
دوری از راه به سختی برد اصحاب شمال
هرکه بگزیده همان رشته محکم که سزاست
خویش بیرون کند از دایره خوف و ظلال
سحر بخت چنین میدمد از سوی فلق
که شب ظلمت ایام رود رو به زوال
من چه گویم که مرا نیست زبانی به بیان
حمد خوبان کنم از گفته و بر لالی لال
ماه و خورشید سر بندگی خویش نهند
شرم خورشید بچهر است و به مه روی هلال
بحر چندین گهرم داد به هر آیت او
موج آورد و بکف داد بسی درّ و لئال
کمترین خاک درت فخر بافلاک زند
قیل و قال است فرو بایدم این قیل ز قال
احمد از بندگیش خاک نشینی بگزید
تا مگر نفس گنهکار رهد زان ز نکال
روزی رسد آخر که شتابی نکند دل
از نیک و بد خویش خطابی نکند دل
روزی رسد آخر که به آسودگی از ماست
از خویش برون گشته عذابی نکند دل
روزی رسد آخر که به تدبیر محبّت
پوشیده رخ از موج نقابی نکند دل
مستانه بیا تا بسپاریم رهِ عشق
امروز دگر ترک شرابی نکند دل
دل را تو بکف گیر که خونینتر از او نیست
تا عهد مرا موج حبابی نکند دل
خورشید چو تابد به من از بارقه مهر
برخیز که زان نقش خرابی نکند دل
فریاد من از داد زمانست وگرنه
ما را دگر این دیده بخوابی نکند دل
بنشین که گلستان جهان بیگل رویت
بویی نگرفتست و گلابی نکند دل
احمد به تمنای نگاهی رهِ دل گیر
تا آتش جان را چو شهابی نکند دل
من مینگرم بسویت از دل
شاید برسم بکویت از دل
دل بیتو به غم گرفته الفت
در خنده لب برویت از دل
بگریخته چشم من بسویت
فریاد زنم بسویت از دل
تا رنگ شفق بدیده آمد
شد روز و شبم چو مویت از دل
صد خوشه درد میتراود
مستم ز می سبویت از دل
گر بار دگر بهارم آید
احمد ره تو بپوید از دل
نخلها سوخته آمد به نوای غمِ دل
همدمی کرده درین ماتم ما همدم دل
گفتگویی است که هر ساله به گفتار آید
تا بگوید همه جا خاطره ماتم دل
صورت حال چنین است به بیدار دلان
که رها از تو گرفتار شود در خمِ دل
چشم خورشید جمال تو به تصویر کشید
تا نمایان کند آسوده ره محکم دل
با خدا عهد چو بستی به لقایش رفتی
شهد شیرین شهادت به تو شد اکرم دل
عالم عشق عجب شور و نوایی دارد
که سراسیمه بدان سوی کشد محرم دل
دانش آموخته از کسوت گویای بسیج
عالم آرای شد از جلوه گهِ عالم دل
روز تقدیر نه تدبیر بدست من و توست
رسم قرآنی عشق است نه بیش و کم دل
سروها خم شده احمد به تکاپوی زمان
این سرودی است که فریاد شود در غم دل
منم آن عاشق سودایی دل
منم آن ناله شیدایی دل
چه کنم فصل جداییها را
سوی این ماتم پیدایی دل
خطِّ این فاصله را طی بنما
تا بگویم غم تنهایی دل
من درین شعله سوزانم و جان
میکشد خود به همآوایی دل
تا گرفتار بدین بند منم
مینهم درد به همپایی دل
غمم از خاطرهها چون بگذشت
کی نهان شد غم همتایی دل
آخرین نقطه پایان دل است
عاشقی و غمِ فردایی دل
شمع دل سوختهای در سحرم
که دهم جان به تن آسایی دل
شعر احمد که نشان دل ماست
شده تأیید به امضایی دل
چرخ گر دامانِ عزّت را گرفت از ما قبول
بیوفایی کرد و یغما برد با سودا قبول
جز به تأییدش نمیآید قضا در هر کجا
باوری از جان ما باشد بدین غوغا قبول
عارفان را دل هوای کوی دلدار است و بس
این سرِ شوریده تا در عشق گیرد جا قبول
مهر دارد مهربانیهای عالم هم از اوست
آنکه ما را سوزد از الای باورها قبول
یک جهان عشق است و ما سرگشته در غوغای او
عشق او را نکته میگیریم سر تا پا قبول
مرد باش ایدل که در کوی شکیبایی روی
راههای صعب را با این سر شیدا قبول
ره به وادیهای غیرت میزند مرد خدا
گر خدا خواهد نماید هرگذاری را قبول
بگذر از کِبر و جهان را سر بسر آیینه دان
انعکاس حُسن خواهی شو حَسن بازآ قبول
فکر احمد امتحانِ روزهای آخر است
تا چه پیش آید که دلدارش کند امضا قبول
در وداع دل را هراسان دیدهام
چشم گریان را ز جانان دیدهام
همرهان عهد دیرین یاد باد
از دل بشکسته پیمان دیدهام
خواب را در دیده مشتاقم کنون
آشنایی را ز مستان دیدهام
کی گنه ما را بسویی درکشد
کز گنه دل را پشیمان دیدهام
ماه را در بیشه حرمان چه کار
ناامیدیها فراوان دیدهام
سخت میگیرد جهانم روز و شب
گرچه سختی را ز آسان دیدهام
تا اشارتها ز جانان در رسد
اندرین زندان رها جان دیدهام
سرو را قامت دو تا رخساره زرد
اشک غم بر چهر غلطان دیدهام
با لب خندان به سودای عبث
دیده گریان دل پریشان دیدهام
ساغری دیگر ز می ما را بده
در خماری دل هراسان دیدهام
همره احمد نوای غم بزن
گز بهاران من ز مَستان دیدهام
خاک بودم ز تو این جلوه بعالم زدهام
قامت سرو چنین بر قد آدم زدهام
جلوه پرتو تو تیرگی از جان بزدود
آدمی را بسخن شیوه مکرم زدهام
کوه و دشت و دمن و باغ بهر جا و زمان
از تو در کسوت سرسبزی و خرم زدهام
سنگ از شاخه مهر آب زلالم چو دهد
لطف تو در دل این سنگ مسلّم زدهام
نرگس اَر یک شبه خندید و طراوت بگرفت
مهربانی ز تو آموخته اَرحم زدهام
عقل بر چید بساط خود و بگرفت قرار
تا سر رشته بدان عرش معظم زدهام
چون گرفتیم زمان را به تکاپوی چنین
هرچه داریم ز لطف تو مقدم زدهام
ناله مرغ چمن سابقه مهر زند
او بسویی رود از عشق و به اعظم زدهام
برگشاییم اگر ذرهای از نعمت او
هرچه دیدیم یکی جلوه بعالم زدهام
بیهوده گمانی است که دل را بفریبیم
ما را دلِ خونبار چو باشد بشکیبیم
زندانی دردیم و بدردیم گرفتار
از دوست جداییم و در این شهر غریبیم
صد حیله نهان دارد و ما را غم آن نیست
در بند فریبیم و زبان بسته ریبیم
هر حادثه را نقطه آغاز بلاییم
در آفت ایام نگون گشته نشیبیم
گفتیم مگر پند پذیرد دل غمگین
در داد سخن بر دل خود مردِ خطیبیم
ما در کف این توسن اسرار اسیریم
اندر شب تاریم جدا مانده رکیبیم
احمد چو لب دوخته از موج ملامت
در باغ جهان از همه سو خار نصیبیم
چون گواهی دهد این دل به نگاهی شادم
باورم هست که از شوق تو من آزادم
چه تفاوت کندم همرهی خرد و کلان
چون در آن کوی سرِ بندگیت بنهادم
رو سیاهی کشم از موج گنه در همه جا
ای تو فریاد رسم، نالهام و فریادم
من به آزردگی خویش دل آزرده ترم
سیل غم میبرد از ریشه و از بنیادم
همه گویند محبّت همه گویند وفا
من که جان را به تمنّای وفایت دادم
وای از آن مهلکه کامروز بکامم برده است
وای از آن غلغله کآغوش چنین بگشادم
رنج این راه درازم به فغان آورده است
غیر او کس نتواند که کند امدادم
موج طوفان بلایم بسراپای گرفت
چه کنم ای دل شوریده که من بر بادم
سوی احمد نظری کن که فغان بیتو زند
ز نگاهی ز وفایی که بدان دلشادم
ای دلم با همه رندی به عذاب تو شدم
عاقلی بودم و مست از می ناب تو شدم
من که از مدرسه عشق جهانی گذرم
اندرین خانه گرفتار کتاب تو شدم
فارغ از مشغله این سر شیدا شدهام
آفرینم تو شدی تا که بخواب تو شدم
خاک این تربتم آورده بشور دگری
به نواخوانی تو چنگ و رباب تو شدم
ای دل از طاقت ما مستی آن دیده ببین
که به یک جرعه از او مست شراب تو شدم
لب ما بر لب جانان نرسد تا عبثم
همدم این دل شیدا چو خراب تو شدم
تن و جان باخته را بیدل و دلدار مکن
که بهر خانه بسی موج شتاب تو شدم
ای دلم خانه بدوشم به تمنای کسی
من بدین بادیه حیران بسراب تو شدم
احمد از این دل دیوانه بدلدار رسد
گرم از تلخی ایام به باب تو شدم
چه دریایی به شور و شوق دیدم
در آن غوغا به هر معنا رسیدم
نهال آرزوها رویشی زد
که از سبز آفرینی رو سفیدم
در اینجا لالههای داغداری است
ز هر داغی هزاران نکته چیدم
زمین میرفت در غوغای مردم
زمان میگشت در اوج امیدم
ز فریاد بلند موج غوغا
غرورانگیز دنیایی گزیدم
چه دیدم من که در شوق نگاهم
بآغوش جوانیها خزیدم
چه دنیایی که فریاد زمان بود
چه غوغایی چو یاران شهیدم
به هر جایی خروشان موج دلها
ز انسانهای والای حمیدم
بدین فریاد احمد گوش ما بود
چه دریایی بشور و شوق دیدم
بشوق دل چو پیمانش گزیدم
بدرد خویش درمانش گزیدم
من آن خوننامه دیرینه دارم
که با جانم ز جانانش گزیدم
چو شور عشق در جانم در افتاد
به هر جایی چو سامانش گزیدم
دلا فریاد کن فریاد فریاد
بفریادم که من زانش گزیدم
درین وادی قدم خونینهام شد
نه پنداری که آسانش گزیدم
خزانا مهلتی بر زرد رویی
که من گلهای بستانش گزیدم
کلامِ آشنایم آشنا کرد
سرودی من چو از جانش گزیدم
مرا گویی کجایم مهر دارد
به دریاهای امکانش گزیدم
به احمد تا مجال از مهر داده است
بشور و شوق قرآنش گزیدم
من ز جانان خبر از جان دارم
به الست است که پیمان دارم
اندرین خانه بسی مهر بوَد
که ز یاران طلبِ آن دارم
قطره کوچکم از بحر وجود
بدلِ روشنم ایمان دارم
سرِ ما در قدم یار چو شد
خاک در چشمه حیوان دارم
بلبم شد الف قامت او
سرّ این نکته پنهان دارم
همه جا دیده نهان میدارم
که رخ یار به چشمان دارم
پیکر لاله وشِ دلشدگان
چو گلِ باغ و گلستان دارم
زخم جان مرحم دل میطلبد
دلِ غمدیده فراوان دارم
غم احمد به هراسان جانم
سر شوریده هراسان دارم
به هر که رو کنم از دیده یاد او دارم
غزل سرایم و از عشق گفتگو دارم
عنان باد مگیرید که از شمیم چمن
مشام جان بنوازد که جان ببو دارم
مرا به چشمه خورشید تا نظر باشد
به عمق دیده بلب، شور و های و هو دارم
به جان خمار تو هرگز نمیکشم بر دوش
که از کریم بسی باده در سبو دارم
در آن دیار اگر نام ما برسوایی است
یکوی یار و بدان درگه آبرو دارمύ
سرم به عرش رسد از روایت مهرش
که این حدیث به شب ناله شستشو دارم
بهار میرسد و دل بدین صبوریها
بفکر باده برآیید آرزو دارم
مرا به خرقه و سجاده احتیاجی نیست
که تا سحر بدمد گوش دل بدو دارم
براه دوست چو احمد بسر قدم بگذار
که من ترانه بدین نکته مو بمو دارم
ای که با عشق تو از کل جهان در گذرم
چشم دارم که دمی یک نظر آیی بسرم
گفتگو گر نکنم با تو به شبهای دراز
چه کنم با که بگویم شب خونین سحرم
گر جهان دشمن جانم شودم با تو چه باک
که برخساره تو دیده حسرت نگرم
ای بهار دل ما خرمی صد گل ما
غمزه چشم تو هر لحظه بود در نظرم
تا نگه بر من و دل در نظر لطف تو شد
طعنه خیل رقیبان نکند خون جگرم
عارف و عامی و رندان سحر خیز، چنین
در سر کوی تو گمگشته و من بیخبرم
نکتهپردازی ما بیتو حرام است حرام
چه کنم تا نکند قصه ز چندین سمرم
شاهدان را به شهیدان رهت جلوه کند
پر خونین بچمن، شاهد خونینه پرم
دیده احمد و این اشک چو باران ز گنه
چون ترا میطلبد در گنهی در گذرم
تا ترا جلوه به آفاق جهان مینگرم
سر خود گیرم و همره به زمان مینگرم
باز در حیله رندانه درافتاده دلم
هرچه در دیده نماید به گمان مینگرم
دست ما کوته و این دایره اندر دوران
آتش حسرتم از خرد و کلان مینگرم
چشم دارم که نهانخانه دل بگشایم
وندرین کار بسی راز نهان مینگرم
پیر سجاده بدوشم نظری گر بکند
پای در ره کشم و پای کشان مینگرم
بیت چندین غزلم آمده در ورد زبان
آهم از سینه برون است و خزان مینگرم
هدهدِ خوش خبر از شهر سبا کی برسد
که از او شاهد آسوده روان مینگرم
قصه پردازم و از عشق تو من قصه کنم
چشم بگشایم و جانانه به جان مینگرم
نرگس مست تو گر جانب احمد نگرد
مستِ مستم کند و دل به همان مینگرم
من جهان را ز تو ای جان جهان مینگرم
بر تو از دیده دل ای همه جان مینگرم
چمن خرم دل از تو به سر سبزی هاست
که من این لاله و گل را ز همان مینگرم
دیده روشنگر آن جلوهگه روشن تو
گر بدین دیده به پهنای جهان مینگرم
سر ما در قدم و خاک در کوی تو شد
که بهر تیر نِگه خود به نشان مینگرم
باورم نیست که در میکده خاطرهها
سر شوریده بفتراک زمان مینگرم
تا غریبانه در این مهلکه خونین جگرم
با دل سوخته بر کوْن و مکان مینگرم
عطش از جان نرود جز به تمنای لبی
که بدان تشنه لب از خرد و کلان مینگرم
گل ناچیده این باغ بسی تازهتر است
تا بآفاق جهان گل به خزان مینگرم
شوق احمد همه جا جلوه ز دلدار کند
اندر آن لحظه که بر پیر و جوان مینگرم
من زمان را ز تو همره به نوا میگیرم
این دل از غمکده کرب و بلا میگیرم
سر بخاک غمت ای آمده خونین سر و بر
شاهدان را ز شهیدان نه جدا میگیرم
نرگس چشم تو گر بار دگر جلوه کند
درد جان سوخته را از تو دوا میگیرم
ره این بادیه را رمز مناجات زنم
که من آن سوخته خود را زنوا میگیرم
لاله را با گل رویت به رقابت بنشان
تا نشان گل پرپر ز صبا میگیرم
مدعی گفته که با ما منشیند غم دل
از خدا میطلبم هم به دعا میگیرم
خون به نوک مژه خشکیده ز بیطاقتیم
سرم از کف چو رود بی تو عزا میگیرم
در وداعی که مرا بوسه گه روی تو شد
دست حسرت به لب آب بقا میگیرم
گل پژمرده ز احمد چه کند چهره نهان
که در این مرحله بازش ز خدا میگیرم
بجام باده توحید مستی آغازم
سخن دراز مکن با دلم هم آوازم
غزل دگر نسرایم مگر به غمزه دوست
که جان رها نشود تا بسوز او سازم
کلام آتشم از دل برون چنین آید
چو درد عشق بسوزد به آتشش بازم
مرا به خلوت رندانه ره بده آنگه
به بال عاطفهها رخصتی به پروازم
نگفتهایم سخن جز به طاق ابرویی
که در شرار کشد لحظههای این رازم
بیا و بر سر ما سایه هما گستر
بیا که تا غزل مهر تو به پردازم
نگاه ملتهب احمد است و میجوید
کلام دلکش دیرین که مهر بنوازم
ز شعلههای بجان، از تو زار میسوزم
به شوق رفته ز دل، در شرار میسوزم
غرور معرفت ما شتاب میگیرد
بسر بلندی خود بیقرار میسوزم
مرا بقامت سر سبز سروها مانی
گرم چو شاخه بیبرگ و بار میسوزم
بلای آمده در جان به نکته دانی رفت
ترا خبر کنم از انتظار میسوزم
ستارههای درخشان آسمان رنگم
به نقش خویش، گهی در مدار میسوزم
کجا برم ز گلستان طراوت از معنی
که در کویر جهان خود چو خار میسوزم
بشرط مستی ما باده در کفم بنهاد
کنون بشرم ز رخ ژاله وار میسوزم
غزل بقامت تو شعر آفرین را گفت
نهان ز دوست چرا خوار و زار میسوزم؟
ز چشم خویش باحمد مجال و رخصت ده
کنون ز موج ملامت چو نار میسوزم
دل گفت خریدار گل روی تو باشم
دلبسته آن رشته گیسوی تو باشم
دل گفت به هر ناله و در زمزمه عشق
جانسوزترین ناله در کوی تو باشم
پروانه پر سوخته بودیم و ز آتش
ما را حذری نیست چو بر سوی تو باشم
از وادی غمبار دل ما گذران است
هرجا سخنی هست سخنگوی تو باشم
بیداردلان را غم بیدار دلی هست
با بخت سیه طالب آن موی تو باشم
صد خاطره از کوی تو داریم و به هر جای
از شوق سراسیمه آن خوی تو باشم
دل گفت بیا تا ببری غم ز دل ما
احمد ز نگاهی که سر و روی تو باشم
راز ناگفته دل گر بکرانی بکشم
فاش گویم همه جا سرّ نهانی بکشم
دیشب آرامترین موج شدم سوی تو من
تا بپایت سر شوریده زمانی بکشم
دیشب از خویش برون رفتم و در پیشگهت
گفتم آسوده کلامی بزبانی بکشم
وندرین حال و هوا در سخن دردکشان
قصه گم شدهای را بگمانی بکشم
بید مجنون نه سرافکنده به بستان بدمد
سایه بر چهره خوبان جهانی بکشم
زندگی حاصل بیمایه چندین ضرر است
من بسودای تو خود سود و زیانی بکشم
خواب دیدم که گلستان کمال تو رسد
رفته تعبیر که در شوق تو جانی بکشم
تا گل از روی تو مست است بگل مینگرم
تا جهان هست جهان را سرِ آنی بکشم
گو باحمد نظر مرحمتت هست بگو
ورنه از تیر جفایی تو کمانی بکشم
صدای پای دل آید بگوشم
بدین سان لحظهها را در خروشم
صدای پای دل اندر سکوتی
زمان شیرینتر آید همچو نوشم
ره آوردی از آن دنیای مجهول
بچشم دل شود در جنب و جوشم
دلآرامی به آغوش زمانه
سخن سنجی زبان دانی خموشم
شهاب روشنی در آسمانها
قرارم روزها، راحت به دوشم
مَهی اندر محاق شادکامی
گلی آسوده جان بر بوده هوشم
نمیدانم ز احمد باورم هست
صدای پای دل آید بگوشم
در سکوت آمده دل خواب گران را چه کنم
کس بدادم نرسد دردِ بجان را چه کنم
روز دیگر غمِ دیگر شده مهمان دلم
میزبان گر منم امشب غمِ خوان را چه کنم
همدمی با تو مرا روز ازل قسمت بود
چون تویی دردکشان دردکشان را چه کنم
خانقاه دل ما مهر تو را میطلبد
مهربانا تو بگو جورِ خزان را چه کنم
شوق عشق است و مرا بر سر و جان جلوهگر است
بسته تدبیر چو شد شرح و بیان را چه کنم
چون گشودیم دهان خار و خس آمده رفت
هان بفرما که دلِ سوختگان را چه کنم
مدتی میگذرد تا که دل آرام شود
چون بهار آمده پرواز کنان را چه کنم
نزدِ ما هر دو جهان بینگهِ یار غم است
چو نگه یار کند هر دو جهان را چه کنم
پیش احمد سخن دوست بجان میشنوم
ورنه غوغا همه جا هست بیان را چه کنم
گفتم این عشق را بهانه کنم
غم دیرین دل نشانه کنم
اندر اینهای و هوی با دل خود
رازها از دلِ زمانه کنم
خاک کویش ز چشم گریانم
گلِ خوشبوی آشیانه کنم
زندگی را ز موج ناکامی
ناله بر گیرم و ترانه کنم
گفتم آخر زمین خونین را
نقشها از خمِ فسانه کنم
خواب دیدم مبارک است رواست
شمع روشنگر شبانه کنم
من خروش بهار را هر دم
بر گلستانِ دل جوانه کنم
رندی آموختن چه سهل آمد
سهلتر کان دل بهانه کنم
تا غرور از تو میکشم بر دل
احمد آسوده دل به لانه کنم
من از نهایت غمِ دل کباب میبینم
زمین ز اشک چو دریای آب میبینم
بهر نشانه نه بینم زمانه را؟ هرگز
که صد نشانه بدست حساب میبینم
غمی بغایت سنگینی از دلِ خونین
بدین قرار زمان در نقاب میبینم
سراب عشق بهر جوششی جهان گیرد
که زان زلال جهان چون حباب میبینم
بروزگار حسابِ من و تو خود حرفی است
چو این حساب بعالم چو خواب میبینم
شنیدنی است تو را این حکایت از معنی
اگرچه من غم دل در حجاب میبینم
به اربعین شهیدانِ کربلا سوگند
که دل به سینه ز جان در شتاب میبینم
جدا ز ما نشد آن آیت جهان افروز
ترانهها بلب از التهاب میبینم
بشوق آمده احمد زبانِ دل بگشود
که درس عشق سوای کتاب میبینم
این پرده تو بردار که رخسار تو بینم
زین دیده خونبار خریدار تو بینم
ما را غم اینست که آسوده نمانیم
با مستی دیرینه چو آزار تو بینم
خود سوختم از خویش که بیگانه نمانم
تا شعله به جان آمد و زان نار تو بینم
بر خویش نبدیم بجز زلف دو تا را
ما بسته عشقیم گرفتار تو بینم
تا ناله جانسوز ز جانها اثر آرد
بر خویش دل سوخته آثار تو بینم
مستیم و خرابیم که از نرگس مستت
آن میکده عشق به بیمار تو بینم
شادابتر از نو گل سرسبز بهاری
بس زمزمه مهر به گلزار تو بینم
مردیم که تا خویش جدا از تو نگیرم
رفتیم که یک دم غم غمخوار تو بینم
احمد چو پیامی ز تو بر سوی من آرد
شیرین سخنا لذّت گفتار تو بینم
هرگز بجز از چهره جانانه نبینم
بشکسته دلا قامت فرزانه نبینم
در خانه بجز سوخته جانی نشناسم
چندین هنرم هست که بیگانه نبینم
خارِ رهِ این بادیه تا کعبه مقصود
این دیده خونبار غریبانه نبینم
میگریم و چون شمع در این مشعله بازی
جز بال و پر سوخته پروانه نبینم
لب را چه گشایم به سخندانی یاران
کاندر صدف گمشده دردانه نبینم
امشب ز بد حادثه در عین ندامت
پیمان نه شکستیم که پیمانه نبینم
بتخانه خرابم شد و من طالب دیدار
در دیده مگر حسرت این خانه نبینم
لب میگزد احمد ز پشیمانی و از جان
خونینه پرم بر سر کاشانه نبینم
به نیِ غم همه جا ناله کنم
ز تو از جور جفا ناله کنم
بر گل قامت خونین کفنان
بدر و بام و هوا ناله کنم
نشناسم ره دیگر ز وفا
چشم گریان ز وفا ناله کنم
مرغ خونین پر باغ و چمنم
که بدین دام بلا ناله کنم
هر دم از رهگذر حادثهها
سر انگشت نما ناله کنم
سر بآغوش خزانم چو شود
تن لرزان همه جا ناله کنم
گر غریبانه ز کوی تو روم
همدم باد صبا ناله کنم
درد آوارگی از در بدری
کس نداند که چرا ناله کنم
دل احمد بخطا گر برود
لب خاموش ترا ناله کنم
دردا که بهاران رسد و من بخزانم
تا باز کجا کی رود این درد ز جانم
روزی دگر آمد که بسودای تو دل را
از خویش جدا سازم و بر دوست رسانم
دستی که بدامان سحر مهر تو بگزید
پیمانهزن دوست شد از کار جهانم
این شعشعه از پرتو اسرار الهی است
تا نور بدلهای وفا پیشه کشانم
در همدلی ما سخن از مهر تو چون رفت
دیدیم بسی جلوه پیدا ز نهانم
کی فهم کند شوق که بیمار دل اوست
من با تو در این مرحله هشدار بیانم
تا خار و خسِ مشغله عمر بما هست
چونان گلِ نورسته به تهدید خزانم
این دل بزبان مرز جدایی نشناسد
هر جا شرری هست من آنجا به میانم
احمد ورق دفترت ایام چنین است
هر سو نگرم نکته زنی خاص زمانم
به اَبرو میکشَد دل، دلستانم
که بگشاید بمعنیها زبانم
گَرم امشب گشاید عقده دل
ز سوز جان بر آرد او فغانم
غمم کوه و دلم فرهادِ تنها
بشرینم گدازد در گمانم
بباغ روشناییهای مهرت
گل صبر غرور گلستانم
نَم اشکی در این ماتم سرایم
چو گریان دیدگان عاشقانم
بهارا مهلتِ دیگر به ما ده
زمستان است و من افسرده جانم
گل احمد شکوفا از تو گردد
گرم در باور آرد باغبانم
طوفان که از آن موج نگاه است بجانم
غیر از رخش از جلوه نیاید به گمانم
دلدار که در وصف نگنجد ز چه آخر
هر کس سخنی گوید و من بسته زبانم
چون داغ به اعماق دل پر شرر ماست
پیدای جهان است و جهان نیز بدانم
شور است که شور افکَنَدم بر دل و بر جان
تا نقش رخ اوست به پهنای جهانم
زان نی به نوا آوردم تا مگر از دل
اندر سخن عشق در آید به بیانم
ما را سر آن نیست که در عقل بمانیم
در کسوت دیوانه به آفاق دوانم
این نامه و غمنامه به جانانه فرستم
تا بنگرد از نامه ما اشک روانم
گفتند حریفان سخن از عشق نگویم
بیهوده سخنهاست عیان از همگانم
احمد چه کند چون نسراید همه ایام
شیرین غزل عشق که آکنده بجانم
غنچه نا شکفته را مانم
راز هرگز نگفته را مانم
بر نمیگیردم کسی از جا
ریگ در خاک خفته را مانم
عقده در عقدهها گره زدهام
عشق در دل نهفته را مانم
دست دستم زده بچوب جفا
گل از باغ رفته را مانم
باورم در خیال میجوشد
گوهر نیم سفته را مانم
دل به چندین هنر به تدبیرم
آسمان گرفته را مانم
در زمستان سرد دوریها
غنچه ناشکفته را مانم
دل احمد سراب را ماند
بافق رنگ تفته را مانم
دست در دست صبا موی ترا شانه زنم
وندرین کار ره عاقل و دیوانه زنم
تا کجا باز ببینم رخ زیبای ترا
کوی در کوی روم بر در میخانه زنم
باده در بتکده هرگز به خیالم نرسد
ساده اندیشیم آورده که پیمانه زنم
خواستم خود شکنم تا دگرم ره بدهد
دیده بر بستم و دیوانه به ویرانه زنم
موجم از چاره جدا میبرد امروز که من
خویش در بحر جهان بیغم دردانه زنم
ز ازل تا بابد دل به تمنای تو شد
تا نگویند که سر بر در بیگانه زنم
تا ز ابروی اشارت به بشارت برسم
من به تدبیر دل این شیوه رندانه زنم
قصه عشق بافسانه نگنجد همه جا
تا نگرید دل ما قصه بافسانه زنم
اندرین شهر غریبم، به احمد تو بگو
آشنا را ز غمی ناله غریبانه زنم
غم به غمخواران سپارم؟ تا دمی بیغم شوم
هان چو غمخواری ندارم بر چه کس محرم شوم
گفتم این دل را ز دام زندگی سازم رها
با دل آزاد بینان مونس و همدم شوم
اشکها اندر گریبان ریزم و در سوختن
همچو شمع بامدادی لحظه لحظه کم شوم
شرم از رخساره از بیداد بنشیند بما
حسرتی ماندهست و زان از دیدگان پر نَم شوم
شاهدان را لاله گون این کسوت از جانانه شد
جان فدای لعل جانان گر شود اکرم شوم
مدتی بگذشت و ما را در نظر نارد کسی
چهر خندانم که از ناراستی در هم شوم
بار صد محنت کشم اندر وفای آشنا
تا بدین ره در بلا از کوچه پر خم شوم
روزه دار عشق را لب تشنه دیدم روز و شب
من در این سودا کجا در خویشتن آدم شوم
ذکر احمد در دعای هر سحر نام تو شد
تا مگر از جان رها زین خانه ماتم شوم
ای شب، آهنگ درآ میشنوم
کاروان رفته خطا میشنوم
ای شب، آهنگ غم دور ترا
بدل از شور و نوا میشنوم
به پشیمانی و از اشک روان
داد مظلومی ما میشنوم
چهره خونین و من از خون جگر
قصه غصه روا میشنوم
موی آشفته و آشفته دلی
همه از بوی صبا میشنوم
نیِ محزون به نوای دل ما
هم به پژواک بلا میشنوم
ناله زین همنفسی از چه زنم
که ز هر ناله ندا میشنوم
جان به آواز دل غمزدهای
از کجا تا بکجا میشنوم
راز هم صحبتی احمد و دل
ز در و بام و هوا میشنوم
ناز کن ناز که از ناز تو دیوانه شوم
باز کن باز درم تا که به میخانه شوم
ساغرم ده که من از مستی دوشینه برون
نشوم تا نشوم بیخود و مستانه شوم
خاک در دیده مرا بر سر کوی تو خوش است
چو بر این باورم از غیر تو بیگانه شوم
آتش اندر هوس خویش فکندم که مگر
تا بدان آتش پر شور تو پروانه شوم
صبر را در گنه آدم و حوا چو زنم
از گنه کاری خود عاقل و فرزانه شوم
شور فرهادم اگر تیشه بکف داده مرا
مست شیرینم و در مستی خود تا نه شوم
دامگه دیدم و آن دانه که دل برده چنین
بند بر پای چو شد بیغم هر دانه شوم
عطش خانه خمّار بجانم زده است
سوختم بال و پر اکنون به چه در لانه شوم
احمد از عقل گریزان چو شود از تو شود
ناز کن ناز که از ناز تو دیوانه شوم
چو غم داری مرا همراز و همدم
غمت را میبرم با چشم پر نَم
نمیخیزد گل شادم دگر بار
که ماتم گیرم از فرزند آدم
بدین بیگانگی در آتشم من
بدارم میکشد بیگانه محرم
نمیخندم نمیگریم که از دل
که را خندم کجا گریم ز عالم
شرار شعله در ماتم نشیند
که زین بیشم نگیرد موج ماتم
زمین از آسمان بس شکوه دارد
گرش درّ باردش همراه و همدم
شب و روزم بدین پندار سر زد
کمم بیش است و بیشم در خم کم
بظاهر مهربان است و به باطن
کجا بیند کسی واللَّه اعلم
مرا احمد شرار جان بیفزا
که دل را میکشد در بیشه غم
ما خود زغمی اشک به هر دیده فشانیم
فریاد بلندیم چو فریاد زمانیم
آسیمه سران را رخ افروختهای هست
تا باز کجا این دلِ خونینه برانیم
بر قاف مرا رخصت پرواز ندادند
با دور فلک بال به پرواز گشاییم
این مرغ سلیمان چو رود در رهِ مقصود
از شهر سبا دیده بآفاق نشانیم
بر خاطر ما خاطره دوست نشسته
حیف است که از خاطرهها دست فشانیم
زآن باده که از روز ازل قسمت ما بود
مستیم و بمستی سرِ شوریده رهانیم
بیدار دلم بار دگر چهره نماید
تا جلوه بر این بارگهِ قدس بخوانیم
ما حسرت دریوزگی از کوی تو داریم
دریای سخایی تو و ما صید گرانیم
احمد سخن یار بجانها چو نشیند
با دست دعا بر درِ آن خانه بمانیم
یک عمر نشستیم که تا در خبر آییم
یک عمر دویدیم که آسیمه سر آییم
اینک چو بهاران سخن دیگرم آور
ای گل به تمنای تو ما خون جگر آییم
ای ناله به فریاد منِ سوخته پر رَس
بالی که نداریم به پرواز در آییم
صهبا زدگانیم که در مستیِ ایام
در میکده مهر تو فریادگر آییم
تا کوی تو و کوثرت آسوده خیالم
بشکسته دلی دارم و با این هنر آییم
همراز دل سوخته جان نیست بجز دل
با جام دگر از دلِ سوزان شرر آییم
برخیز و قدم بر سرِ خونینه دلان نِه
تا بارِ دگر از سرِ شوریده برآییم
غوغای جهانیم و بآرای زمانها
فریاد زنانیم که اندر سمر آییم
احمد نظر دوست به هر مایه ستاند
سهل است که از دور فلک مختصر آییم
بشتابید که تا بر سر پیمانه رویم
بشتابید که مستانه مستانه رویم
باده آرید اگر دلشدگان را خبر است
که جدا گشته ز دل بر درِ جانانه رویم
گرم این آتش سوزان برود از دل ما
با دو صد سوخته پر از پی پروانه رویم
فرصتی فصل بهار است که بیگل برسد
همتی تا مگر از دیده فتانه رویم
گفتگوها همه در قول و غزل در سردی است
این سخن گفتم و شوریده و دیوانه رویم
نگذارید که زاغان سیه روی پلید
پرده بر چهره در آیند که زین خانه رویم
ما در این غفلت و صد دام بگسترده عدو
دانه در جلوه کنون کی ز پی دانه رویم
چیست مقصود اگر راه خدا را نروی
بر سر موج بلا بیغم و دردانه رویم
چشم احمد به نگاهی خبری داده کنون
وای اگر در خم هر کوچه غریبانه رویم
با اشک حریم لاله را میشوییم
اینجا و بهر کجا بجا میشوییم
دیدیم و نهفته دل به غمخواری رفت
پنهان و نهان و بر ملا میشوییم
با نکتهای از نگاه شیداییها
هر روز و زمان جدا جدا میشوییم
فریاد دلِ شکسته میجویم و باز
همراز ولی ز سر بپا میشوییم
میبویم و این کرانههای غم را
میگویم و بیحرف و ندا میشوییم
اشکم به شفق عنایتی دارد و من
دامان دلم شفق نما میشوییم
هنگامه ز آبروی دیرینه ماست
پیغام صبا ز ماجرا میشوییم
ایدل مددی که حال ما اینگونه است
در هر غزلی بهانه را میشوییم
احمد غم هر روزه ما را دیده است
زین اشک غرورِ واژهها میشوییم
از شب و دوریِ غمهای زمان میگریم
همه جا بیتو ز جانانه ز جان میگریم
دعوی مصلحتم با تو حرام است حرام
تا نگویی که به تدبیر جهان میگریم
عافیت جویی ما قصه دیرینه بود
نه مجالم ز تمنای تو زان میگریم
لب خندان و دل خونشده کاری عبث است
من در این مرحله از دور زمان میگریم
قدم اَر رنجه کنی بر سر این غمزده جان
تا ببینی بدل از باد خزان میگریم
روز تاریک مرا جلوهای، ای پرتو حق
که بدین ظلمتم از خرد و کلان میگریم
شفق از دیده خونبار برنگی دگر است
چو من آشفته و بگرفته زبان میگریم
ناله فریاد گر حادثهها در غم ما
نیِ محزون به دم آورده نهان میگریم
خجلم گر نکند احمد از این در چو روم
ز جدایی همه جا مویه کنان میگریم
خطاب جان کندم دل که شعله انگیزیم
بجامهای امل شور و شوقها ریزیم
گذار خویش به هر گوشه و کنار بریم
بشاخههای زمان از شعور آویزیم
بهار دلکش ایام را به خود گیریم
بآبرو بگشاییم و زان میان خیزیم
ندای دل شدگان را بگوش جان شنویم
به نابکاری شیطانِ نفس بستیزیم
به عمق مهلکه بیخوف و بیم بشتابیم
جهان ز مهر به شهد زمانه آمیزیم
نگاه خویش به غوغای در بهار آریم
که مدعی به گمان ناورد که پاییزیم
فنا کنیم بدی را بدین دعا احمد
زمان به مهر برآریم و جلوه انگیزیم
هان با سخن عشق جهان را بشناسیم
زین حال و هوا رسم کسان را بشناسیم
در قالب دل جز سخن مهر نگوییم
شور است اگر باب بیان را بشناسیم
در خلوت خود باور جان را بنشانیم
آوازه بلند است چو جان را بشناسیم
هر سو که نظر رفت نگاهی به تمناست
در جلوه آن ماه مَهان را بشناسیم
با باد سحر بوی سحر میرسد اینجا
سودای بزرگی است گر آن را بشناسیم
روزت بسلامت که سلامی بتوام بود
خوش باد زبانت چو زبان را بشناسیم
هر گوشه این میکده بس جام تهی هست
در سخت زمانها که زمان را بشناسیم
پندار به رفتار چو گنجد عجبی نیست
آنجا که خطاهای گمان را بشناسیم
احمد نگرفته است رهی جز رهِ جانان
شوق است گر این اشک روان را بشناسیم
چون غم از کوهِ جهانست بفرهاد دلان
زان بلب میشکند ناله فریاد دلان
کی گرفتیم خیال از سر سودای عبث
غم بما میزند این طعنه بیداد دلان
خویش از زاویه خانه خوبان نکشم
خاک آن کوی برد ذلّت شدّاد دلان
رنگ و بویی اگر از کوی وفایم برسد
میشناسم شرف شوکت آزاد دلان
پردهدار غم ما مهلت دیگر چو دهد
غم به غمخانه رسد از برِ نا شاد دلان
صیدِ در بند چرا یاد گلستان نکند
گر سرِ رشته گسستهست ز صیاد دلان
پیر آن میکدهام گفت تو احمد برهان
دل جدا از گنه هر شب افساد دلان
غم بسوزاند گلستان جهان
در خزان گیرد بهاران جهان
چهره زرد و دل افسردهای
شد ز غم این هر دو مهمان جهان
بانگ شادیها ز غم غمگین شود
میدهد بر باد پیمان جهان
تا مرا آخر غمم بگزیده است
میکشم خود را به پایان جهان
خوشههای مهر چون گیرد زوال
میشود هر دل پشیمان جهان
بر لب بام است ما را آفتاب
تا به غمگینی رسد جان جهان
لعل در بیرنگی آرد روز تار
زان نماند لعل در کان جهان
بر ستیغ کوه عشق و آرزو
مهلتی آمد ز ایمان جهان
احمد از خود سوختن بر شمع او
غم بسوزاند شتابان جهان
دمی با محرمی داد سخن از دل توان گفتن
سخنهای دل خود را شبی با همزبان گفتن
سرودی بر لب آمد تا صفا از دوست برگیریم
بگُل رویی بچشم دل نوای بوستان گفتن
ره پیدا و پنهان را گذاری کی کند جز عشق
محبّت را بسر تا پای شوق از دوستان گفتن
مرا در خلوت آن دلستان جامی ز مهرم ده
که مستی را توان دیدن ز مستیها چنان گفتن
هزاران نکته با جان است تا در آن نوای دل
ندایی را بدین شور آفرینی مهربان گفتن
بزن ای دیده آبی بر ندامتهای ما اینجا
که شرح این پشیمانی ز دلها بیبیان گفتن
وفا را من ز کوی عشق با جانها خریدارم
به آتش میزنم جان را که با ما از گمان گفتن
خطا در کسوت درد آشنای ما نمیگنجد
زمین را میتوان بگرفتن و شرح از زمان گفتن
به احمد رسم این شیدایی از جانها بیاموزید
که دل میجوید اینجا تا کلامی جاودان گفتن
به نگاه آشنایی نظری به سوی ما کن
دلِ دردمند ما را صنما بدان دوا کن
تو گلی بگلستانی تو بهار عاشقانی
بوفا چو من نشستم تو هم آخرم وفا کن
شررت بجان خریدم که ترانه نویدم
رسد از تو بر دل ما به شرارهام رها کن
عجبا چو مه بتابد دلِ مهربان شتابد
تو بجلوههای ماهی رخ خود بجلوه واکن
چو مرا نشانِ مهری به جهان تو خوب چهری
گلِ گلستانِ مایی نظری به سوی ما کن
مگر آشنا بیاید که دلم غزل سراید
به ترانه صفایم گل من تو هم صفا کن
نگشوده باب دیگر چو باحمد آشنایی
دلِ آشنای مهرم خبرم ز آشنا کن
خیز و آن شور دگر باره مرا بر پا کن
دیده از شوق بدین اشک روان دریا کن
خم بابرو مزن ای غنچه لب مَه رخسار
قامت آراسته در مستی ما غوغا کن
کمر همتم اَر بسته در این خوف و خطر
شهر عشق است مرا در همه جا رسوا کن
گرت آسوده خیالم به تمنای تو من
بدل آسودگیم از سر و جان شیدا کن
همرهان را گذری بر سر کوی تو بود
نظری سوی دل آزرده بما تنها کن
تا بدامان تو این دست ندامت برسد
دست ما گیر و بشیدا دلیم بر پا کن
احمد از یار نشان دارد و میگردد باز
خوش حدیثی بزبان میرودم افشا کن
از عشق سخن گوی به تفسیر دلِ من
شوریده سخن گوی نه تدبیر دلِ من
بس بادیه درد بریدم، که نشد راست
کارم که زمانم زده تحقیر دلِ من
بیشبهه خطا بود که در مرحله درد
اشکی بفشان زین همه تقصیر دلِ من
افسوس که آوای جهانگیر رحیل است
کاری نکند حیله و تزویر دلِ من
آشفته نشد کار مگر از سخن هرز
آنجا که زبان بود فراگیر دلِ من
بگذار بشوییم به اشکی گنه خویش
تا جان برهد از غل و زنجیر دلِ من
پیدا نشد آن کس که علاجی کند این درد
خود میشکند دل، که شده دیر دلِ من
سودای عبث بار زمین است و زمان است
آسوده کجاییم ز تقدیر دلِ من
احمد سخنی گفت که تفسیر ندارد
عشق است و کلامش همه تفسیر دلِ من
دیده خون ریزد و فریاد بر آرد دلِ من
درد بر درد گذارد غم این مشکل من
مشکل من غم دیرینه من هست چنین
جان جدا میرود از غصه بیحاصل من
آنکه در دایره حالت شور است و وصال
چون تواند که نشانی دهد از مقبل من
باور از جان ز شرار دل خونین برسد
تا سراسیمه نگردد سخنِ قابل من
راه آن قافله پیدا و نهان در خبر است
که به فریاد کشد سابقه کامل من
من نگویم که گرفتار ننالد به یقین
چون بفریاد رسی میرسد آب و گل من
مدعی گفت که احمد سخن زبده بگو
من چه گویم که ننالد همه جا این دل من
بر سر تربت یاران غریب آمدهام من
از اوج و فرازم به نشیب آمدهام من
ما را به مصیبت غم دیرینه بجان است
اینم عجب آمد که عجیب آمدهام من
چونم به نهایت غم بییاوری افزود
بر درگه آن یار مجیب آمدهام من
بگذار خزان آید و افسرده کند جان
کاندر چمن بخت شکیب آمدهام من
گر کوْن، مرا قسمت بیقسمتیم داد
آن گونه که بیسهم و نصیب آمدهام من
گفتیم و نهانی همه اسرار درون را
بر چهره آفاق مهیب آمدهام من
در دوستیم بارقه چشم جهانم
سر باخته از مهر حبیب آمدهام من
اشکی چه فشانم به تو ای خاک غم انگیز
کز داغ عزیزان به لهیب آمدهام من
یک عمر به بیداریم احمد خبر آورد
بر تربت یاران چه غریب آمدهام من
بگرد شمع وجودش ترانه خوانم من
سخن دراز شود ورنه صد بیانم من
به سرو قامت او دل همیشه پابند است
بدردِ دوریَش آهنگ هر فغانم من
کجا روم چه کنم غم نشانه دردم
بسوز خویش چنانم که در گمانم من
سرودِ بر لب ما عشق ما بُود هرجا
غرور آمده بر جانم و بجانم من
به هر که مینگرم دامنش عیان گیرد
کمال معرفتش را بر آستانم من
زبان به غایت تقدیر شوق تحریر است
زلال آمده در کام دل بدانم من
به هر نگاه به عالم شعور میپاشد
درین میانه منم من که خود نهانم من
بیا که بارگه عشق و آبرو با توست
بیا که خادم درگاه تو عیانم من
چنین ز خاطره احمد بخویش مینازد
جبین بخاک بسایم، به الامانم من
ساختم در سوختن یک عمر با آهِ تو من
از دل آگاهی شدم چو سایه همراه تو من
چشم را در انزوا از خوب و بد پوشیدهام
زان سحر دیدم ز یمن چهارده ماهِ تو من
سرفرازم کن قدم در کلبه درویش نه
تا بجان گیرم صفا را با دل آگاهِ تو من
چرخ را در بینیازی نکته آموزم بلب
در بیان هرگز نگویم دردِ جان کاه تو من
بسته بند بلا با ناله شب را طی کند
ای دل شیدا چه گویم بر غم چاه تو من
آتشم اندر حریم عشقها تا شعله زد
خود در افکندم در این آتش بدلخواه تو من
دردِ احمد دردِ خود را سوختن بیآشناست
آشنایی را مگر بینم به خرگاه تو من
مرا ز خویش مران ای گل جوانی من
که دل قرار نگیرد به در فشانی من
شکوه و جلوه صد ماه آیدم بر جان
گَرم بهار درآید به زندگانی من
بدین امید بفردای خویش مینالم
که نور عشق نتابد ز آسمانی من
سراب محض بکردار در خیالم شد
ز خود خیال نمیجویدم نهانی من
به سر گرانیم ایام انتظارم گشت
صدا بگوش نیاید ز کاروانی من
محاق بدرِ تو جانم به غم فرو برده است
نشان خویش کجا گیرم ای نشانی من
گر از خرابه دنیا بکوی دوست روم
به شکوه لب که گشاید به بیزبانی من
چرا به کسوت ما رنگ تیره غم زد
غرور آمده بر دل ز شادمانی من
نه احمدم غم دیرینه میبرد از یاد
چو انتظار ندارد ز سخت جانی من
دیدی آخر که گل از باغ سر آورده برون
اندرین حال و هوا بس ثمر آورده برون
مرغ کم حوصله بر شاخ صبوری نرود
شاخه لرزید چو او بال و پر آورده برون
ناز خوبان به نیاز دل درویشان است
خاصه آن عشوه که از خود بدر آورده برون
لعلی از کان مروت بدر آور ما را
تا بدانند دلم این گهر آورده برون
خار در بادیه آزار چه کس میجوید
که به آزار چنین نیشتر آورده برون
بدل آهنگ جدایی مزن از کار جهان
او به تدبیر ترا مختصر آورده برون
ما نشان از همه خوبان به گمان میگیریم
که زمان خوبتر از خوبتر آورده برون
حاصل زحمت یک عمر به دیدار تو شد
آخر این دیده به چندین خطر آورده برون
شرم دارم که باحمد نظر از لطف کنی
مهربانا بتو ما را نظر آورده برون
من که در بحر غمم بی می و پیمانه کنون
میکشم بار دو صد زحمت دیوانه کنون
کوس بدنامیم از دور فلک بگذشته است
طعنه بر من مزن ای عاقل و فرزانه کنون
صحبت از خاطرههای دل ما کمتر کن
آتشی بود که بگرفته به پرواز کنون
چمن و باغ و ریاحین همه غمگین باشند
بی تو ما را نبود جز دل بیگانه کنون
دست بر دست زنم حسرت دل افزون است
ای که گفتی مرو از شهر غریبانه کنون
آرزوها همه در کسوت خواب آمدهاند
هرچه بر دیده عیان است چو افسانه کنون
ره پیدای سلامت چه بهایی دارد
چو غمی آمده در ساحت کاشانه کنون
ایدل آشفتگی از خاطر ما چون گذرد
موی آشفته بگیرد ره هر شانه کنون
باز احمد سخن از دوری جانان گوید
با زبانی که عیان است به شکرانه کنون
مژده باد صبا بر گل و گلزار ببین
گل شکوفا شد و لبخند لب یار ببین
روز فرخنده و پیروز مبارک بادا
به چمنزار جهان لاله بیخار ببین
بر حریم سر کویش دل ما چون برسد
غم به غمخوار سپارم دل و دلدار ببین
تا در این مصلحتم بیتو به شیداییها
مستی از سر چو رود خانه خمّار ببین
نام ما را تو به نام دگران نقش نزن
راز بد نامیم از نرگس بیمار ببین
ای که در بادیه تشنه جان میگذری
عطش کام من از دیده خونبار ببین
دادم از دل بستان گر تو به داد آمدهای
که در این معنیام آورده پندار ببین
چشم گریان و غم مانده به جانم اسفا
کار سازی نکند بخت نگونسار ببین
احمد از آتش بیداد کسان میسوزد
همه جا جلوه گرم شعله این نار ببین
ای دل امروز منال و رخ دلدار به بین
رمز این پرده ز برداشته اسرار به بین
تا بهاران رسد از راه بآوای حزین
نغمهها دارم و اندر سخنم یار به بین
گل به گلزار به رقص آمده در شادیها
دل خونین به غم دوری دلدار به بین
هر که این جام ز کف داد بمستی نرسید
مست این میکده را بیغم و هشیار به بین
خاک زر خیز شد و دیده نمناک سحر
اشک ریزان به سر سبزه و گلزار به بین
زنده شد مرده ز عیسای بهاران همه جا
مردگان را رخ رنگینِ چو گلنار به بین
این اشارت که بهارت زند از عالم پیر
یعنی ای خفته آشفته تو آثار به بین
اگر امروز به جایی روم از کوی تو من
بر دل نادم ما نیش دو صد خار به بین
سوی احمد نگران دیده تدبیر نکن
چو بهاران رسد او بر در خمّار به بین
بعد از این گل میدمد محشور تو
بی بهار سوسن منظور تو
بعد از این در نغمههای شور دل
در نوای بینوای دور تو
بعد از این در انزوا خاموش لب
میسرایم نغمه مهجور تو
بعد از این در خاله مه میکشم
هاله رخساره پر نور تو
بعد از این اندر وفای بیوفا
خانه مهرت شود معمور تو
بعد از این بر حالت افسردگان
میگشایم رایت منصور تو
بعد از این دل را بسودا میدهم
تا بشیدایی شوم در شور تو
بعد از این در سرد رود زندگی
دل بگرمی مینهم محرور تو
بعد از این احمد غزل خوان میرود
تا ببیند چهره مسرور تو
گفتم که سخن کند دل از تو
تا حل شود اصلِ مشکل از تو
از دیده سرشک غم نبارد
دریا دل ما به ساحل از تو
باز آی که آشنا نگردد
آن دیده که بود غافل از تو
فریاد زمانه آتشم زد
دیوانه شدم نه عاقل از تو
من سوختم از جدایی دل
وین سوختنم به باطل از تو
تا طرفه حدیث میسرایم
فرض است زبان ناقل از تو
آرام نیم که از تو در عشق
صد درد بجان و حاصل از تو
ما را بنواز تا نگرید
آن دیده که نیست قابل از تو
احمد چو نگاه داغ داران
در خون تپد او مقابل از تو
دلی آتش فشان خواهم من از تو
بدل دردی نهان خواهم من از تو
به حیرانی به کوه و دشت و دریا
ز گلزاران نشان خواهم من از تو
بدین ماتم سرا تنهای تنها
زبانی در بیان خواهم من از تو
به گلزاران گلی گم کردهام من
رخ او را عیان خواهم من از تو
به شهر آشنایان آشنایم
که جانان را بجان خواهم من از تو
بدیده سیل اشکم بیامان است
در این سودا امان خواهم من از تو
شب تاریک و موج و بیمِ طوفان
ز دریا بر کران خواهم من از تو
به پاییزم ترا دیدن بهار است
بهاری در خزان خواهم من از تو
چو احمد میگشاید باب دل را
ندایی در جهان خواهم من از تو
تا دل آرام بگیرد سخن از یار بگو
اندرین مرحله از جلوه رخسار بگو
شبِ تاریک مرا برده به طوفان بلا
ای دل مانده بره از رخ دلدار بگو
بت و بتخانه رها کن چو پیامت برسد
دل برسواییم آورده ز ستّار بگو
مستی باده مهرت گل شادی شکفد
ای پیام آور ما از خم و خمّار بگو
خواب راحت ز تو بگذاشتم اندر غم دل
با من از چشم نه در خواب نه بیدار بگو
غصه بر جان من از آتش هجران گذرد
داستانی به نگه زان همه اسرار بگو
ما سر اندر ره پر شور تو خود باختهایم
ره دراز است اگر از غم و غمخوار بگو
دیده بر شاخه امید جهانگیر تو شد
باورم هست بدین دیده خونبار بگو
صبر احمد همه جا با گل عشق تو بود
جان ما غمزده، از مرحمت یار بگو
چون بهاران همه خرم دلِ تو
نکشم بار گنه غافل تو
تو بهاری تو گلستان منی
نبود جز غم ما حاصل تو
چو گشایم سخنِ عقده دل
ننهم از سخنی مشگلِ تو
غمم این است و ز غم ناله کنان
بِبَرِ موج دل از ساحل تو
نه گلی بویم و نی گل بدنی
که خریدار منم بر گلِ تو
بجدایی چو روی با دل ما
دلِ ما تازه شود عاقل تو
ز تو احمد بکجا ناله کند
که جهانی است چنین مایل تو
پر گشایم باز هم بر سوی تو
تا ببینم قامت دلجوی تو
بسته در دام بلا خوشتر بود
خاصه آنگه، بند دل از موی تو
دیده در اشکی که ریزد بیغش است
جان بمستی میدهد هم خوی تو
بوی مشکم در بهاران میرسد
کان دلانگیز است و دارد بوی تو
در نَمِ اشکم چو میبینم ترا
جان بیمقدار آید سوی تو
فارغان این جهان آسوده دل
در شکار عشقها آهوی تو
جان بمعنی تیر مژگان میخَرَد
نکتهها گیرد کمان ابروی تو
اندرین میدان حریف آشنا
خود فدا سازد به چوگان گوی تو
نام احمد را ز مشتاقان بگیر
کی گریزد جز به سوی کوی تو
قصه از زلف تو گفتم که نگویم تو بگو
دیگر این ره بغم خویش نپویم تو بپو
همه جا مینگرم تا به نشانی برسم
سر این رشته دراز است بجویم تو بجو
بر گل عارض مهتاب رخت مانده نگه
گوهر اشک از این چهره نشویم تو بشو
بدل سنگ زمان ناله ما را چه اثر
دل حسرت زده از غصه نمویم، تو بمو
شبِ مهجوری ما را نکند هم نفسی
آنکه گفتم ز غمش هیچ نگویم تو بگو
باورم نیست که مستانه ببینم رخ تو
که در این مستیم آورده سبویم تو سبو
احمد از مشغله عشق نمیگرید زار
که بجز موی تو من هیچ نبویم تو ببو
افق دیده ما تنگ شده
آرزوها همه بیرنگ شده
نقش فرزانگی از ماتمها
بر جبین یکسره آژنگ شده
دوستیها همه در کسوت غم
رنگ در زردی، نا رنگ شده
چشمها مینگرد بیحالت
حیرتانگیز زمان منگ شده
سخن خاطرهها در سردی
عاری از دانش و فرهنگ شده
آخرین قصه مستوره جان
سرد و خاموش بآهنگ شده
از زبان گرمی دیرین رفته
رهِ هموار دلی سنگ شده
کار و کردار زمان بیهوده است
پای رفتار کسان لنگ شده
احمد آسوده دلی گم گشته
وسعت دیده دل تنگ شده
من کیم بر سر کویی به ندا آمدهای
دست حسرت بسر از خویش جدا آمدهای
میگزم من به ندامت بسرانگشت زمان
که نپرسیده، مرا هان ز کجا آمدهای
مرد ره میطلبم تا بروم همره دل
کس ندانست از این ره که چرا آمدهای
تا زِ پرگار محبّت قدمی بیرون شد
دل آشفته مرا گو به فنا آمدهای
گر به کاشانه مرغان چمن صیاد است
بال و پر سوختگان را به نوا آمدهای
من در این خانه بسی گمشدگان میجویم
سر شوریده مگر زین به خطا آمدهای
باد پاییز زمان گر بوزد بر دل و جان
با که گویم که در این باغ روا آمدهای
خون ما میخورد این فتنه فتانه چنین
باز هم ناله زند خوش که بجا آمدهای
احمد اَر جان بکف اندر ره جانانه رود
نکند جز سخن از عشق فدا آمدهای
چندی است که از دل غم ما را نگشایی
گر عقده گشایی، غمی از ما نگشایی
تا دایره قسمت ما در دَوران است
راهی به نهانخانه دنیا نگشایی
سر در کف دست است و بدین حسرت و آهم
در ناله حسرت گل ما وا نگشایی
در دیده مشتاق ز غم نامه پندار
ما را ز غم از عالم بالا نگشایی
پنهان ز من این راز نهان از تو دریغا
پیمان ز تو اینست که پیدا نگشایی
ما را هنر از زاویه چشم حسودان
در دیده چنین است که اصلاً نگشایی
تا باد خزانم رسد از کوی بهاران
هیهات که جان را به تمنا نگشایی
تا باز کجا میرود از خانه دلدار
در کعبه ره آورد چلیپا نگشایی
پیغام چو زو میرسدم ای دل خونین
لب دوخته میدار، که لب تا نگشایی
بتخانه خرابم بکن اَر طالب یاری
باب دگر از قصه بیجا نگشایی
در جان تو احمد گل توحید نشاند
گر راز دل خون شده الا نگشایی
کجا جویم گل از گلزار هستی
که میسوزد گل بیخار هستی
به آهی کز نهاد جان بر آید
بسردیها رساند نار هستی
ندارد جلوهای رخسار زردم
به چشم نرگس بیمار هستی
شب ظلمت مرا در خاطر آرد
گل پژمرده خونبار هستی
به شوقی کاو بجانم میتراود
شرارم میزند دلدار هستی
مرا در پرده رمز عشق خواند
ز غمگین شاهدم غمخوار هستی
شتابان میکشد ما را بدین ره
کمند مهر بیآزار هستی
به سنگ سرد و شیرین گفتن دل
چو فرهادم برد کهسار هستی
به احمد نکته آموزد زبانی
که میگیرد جهان در کار هستی
آمدی بر ما سرافراز آمدی
همدم و همراز و دمساز آمدی
سر به پایت میگذارم روز و شب
بر حریم عشق ما ناز آمدی
بال و پروازم گل مهر تو شد
ای تو پروازم به پرواز آمدی
غصه از همراهیم افسانهای
با دل تنگم به انباز آمدی
دامن بختم نمیگیرد کسی
جان بانجام است و آغاز آمدی
نکتهها پرداختم از شوق دل
اشتیاقم قصه پرداز آمدی
زنده میدارد گل ذوقم کنون
ای دمِ عیسی به اعجاز آمدی
نغمه غم میسرودم همچنان
تا گل شادم بآواز آمدی
خنده بر لب نقش احمد میزند
کای بهار زندگی باز آمدی
تو که دردی بدل چون ما نداری
بشبهای سیه پروا نداری
مرا این ناله از دل خیزد و تو
بدلداری زبان اصلا نداری
ز شعری کاتش افروزد بدلها
خروشی ضجهای پیدا نداری
نه آخر میگدازی جان خوبان
بجز نیش زبان گرما نداری
سری پر شور میخواهم بگفتن
تو این شوریده سر جانا نداری
خدا را آیت دلدادگان کو
نشانی از گل حمرا نداری
الّا ای مدعی بیکسوت غم
بچشمان ژاله غمها نداری
نباشد مهلت از امروز و فردا
به امروزت غم از فردا نداری
ز احمد شوق دیگر پر کشاند
وزان پرواز دل با ما نداری
در بیان آورم آن راز که در جان داری
خوشه معرفتی دِه که تو مهمان داری
میتوان خانه تهی کرد ز نیک و بد دل
گر تو در خانه دل رشته ز جانان داری
لعل نوشین تو تا چون شکرم حاصل هست
حیف باشد که مرا جان پریشان داری
سرم اَر در قدم یار و بخاک درِ اوست
خاک این کوی سزد سرمه چشمان داری
دل اگر ناله کند نیست فغان کز سرِ درد
کین فغان از دل ما نیست تو افغان داری
ما نگویی سر انگشت زمان بر لب ماست
راز در جان و ز جانان خبر آن داری
مدتی هست که این دیده بره مینگرد
آه در سینه و جانم تو پشیمان داری
عهد بستم که از این دام بلا گر برهم
خود بدان ره فکنم خاصه که پیمان داری
احمد آسوده نشد تا بدل آسودگیم
هرچه دیدیم بدان مایه که ایمان داری
نیست ما را خبری جز خبر از بیخبری
تا بود ز آتش سوزان تو بر جان اثری
هیچگه ناله مرا در قفس سینه نبود
از تو آموختهام ناله ز بیبال و پری
شرط انصاف نباشد که شَوَم از تو جدا
همرهی گر بکنی با تو کنم من گذری
وه اگر خار و خس عشق نروبی ز وفا
وه اگر زین گهر دیده نریزند بری
سود و سرمایه ما جز سخن مهر نشد
سر سودایی ما را نبود زان شرری
بیتو ای قامت بگزیده گلزار جهان
خرّمی نیست چمن را به نسیم سحری
لالهها میدمد امّا بطراوت نرسد
تا نهان گشته بآفاق فروغ قمری
لحظههایی که به میعادگهی ره سپرد
یاد بادا بسرانگشت زمان در هنری
حرف احمد سخن هر شب و هر روز من است
ای که از خوبتران از همه کس خوبتری
بیتابتر از من تو در اینجا نشناسی
شیدا شده در مجمع شیدا نشناسی
بر شاخه پر بار شناسنده عرفان
پر مایهتر از مردم دانا نشناسی
خونابه بریزید بهر دلشده از دل
دیری است که جز خانه ز اغوا نشناسی
ما را سخن گفته ز حقّ بین چه عذاب است
هیهات نهان گشته ز پیدا نشناسی
در وادی آسیمه سران دل شکنی نیست
اینجا دگر از مردم دنیا نشناسی
ای وای کجا میرود این قافله درد
از ره چو برون رفته تو او را نشناسی
بر گرد که تا بار دگر مویه نماییم
آسوده تو ننشین که تو ایما نشناسی
صد خار بجان رفت که ما را تو ندیدی
بر خرد و کلان دیده بینا نشناسی
احمد به تکاپوی جهان نیست محالی
این راهِ خطر رفتن بیما نشناسی
ای دل آخر تو مرا در بدر از خانه کنی
خود گرفتار بت فتنه فتانه کنی
بانگ این قافله از غیر تو من میشنوم
کس نگوید که چرا ناله غریبانه کنی
گفتگوی من و این گمشده در وادی غم
تا بگوشت نرسد یکسره افسانه کنی
ای دل از رهگذر عارف و عامی بگذر
من بر آنم که مرا یکسره بیگانه کنی
باده در جوشش این گردش دور فلک است
می این میکده را با که به پیمانه کنی
به نگاهی نگران نرگس آسوده کند
عاقلان را بیکی جرعه تو دیوانه کنی
دست نامحرم از این دامن عصمت بشکن
تا مرا خادم آن درگه فرزانه کنی
جان به جانان به دریغی نکنم تا که فنا
مرغ بیبالم و در دامگهم دانه کنی
تا چو احمد نکشی یکسره خود را به بلا
من نگویم تو فدا خویش به جانانه کنی
سر بهم آورده گل در گلستانِ زندگی
لب به نجوا وا کند از داستان زندگی
قصهها دردا ز طوفانهای وحشت زای ما
بحر بیپایان عالم اَر کران زندگی
جان به جانان میرسد در شکوِه گوییهای دل
گر بگوید شکوِهها از درد جان زندگی
شوق دل در پرتو خورشید گرمیها رود
کی نهان دارد به ما آتشفشان زندگی
غمگساران را غمی هرگز مبادا در جهان
در دل بیهمدم غم کاروان زندگی
تیر مژگان از کمان ابروی جانان میرسد
وه چه تاریک است دل اندر گمان زندگی
موج ناکامی به کامم میکشد زین درد جان
گر بگویم راز پنهان از دهان زندگی
با دل از آزردگی بس نالهها شد در گلو
خاک را در دیده آرد این خزان زندگی
احمد از شوریدگی بر شعر خونین دم زند
تا مگر از همرهان گیرد نشان زندگی
میسرایم نغمهها را در غمی
میگشایم چشم خونین در نمی
میفشارد دل که دست زندگی
میگدازد ماتمم بر ماتمی
بغض ما را در گلو بشکسته، رفت
در دم آخر بلب آمد دمی
دیده گریان، جان ما و جان او
جان به جانان میرساند محرمی
ساربان آهستهتر، کاین کاروان
میبرد صد بار غم بیهمدمی
احمد از دل میکشد دردی بجان
زخم دل را چون گدازد مرحمی
گَرم از دور و زمان بیتو بگویم سخنی
نرود بر لب من جز سخن دل شکنی
نظر از مرحمت خرمی جان و دل است
که صفا بخش دل و لاله چندین چمنی
به پشیمانیم اَر دست دهد موی سیه
باورم باشد اگر سلسله بر هم نزنی
پیکم از کوی تو میآید و میگوید باز
که جهان میشنود بوی گل پیرهنی
خوابم از دیده گریزان شود از کثرت غم
که چرا روشنیِ دیده هر انجمنی
باد بوی تو اگر آوردم از دو جهان
همه جا میشنوم رایحه یاسمنی
احمد از مرحله شکر تو بیرون نرود
که در این باغ مقیم است و در این کار غنی
بجان میجویمت از دل فزونی
نمیگویی مرا آخر که چونی
سراب چشم ناپیدا چه بیند
غبار آلوده در موج زبونی
مرا ای گوهر دریای جانها
صدف خالی و در دلها کنونی
شتابان میروم تا کوی جانان
خرامان میکشد در خاک و خونی
ز بار عشق تو از سنگ خارا
بجان دارم چو کوه بیستونی
گل ماتم به دشت ناامیدی
کجا داند که از طاقت برونی
دل احمد ز مهرت مایه گیرد
که دیو نفس ما دارد فسونی
دارم امید که بر غم زده غمخوار شوی
به نگاهی که کنی جلوهای از یار شوی
کسوت سرخ و سفید باعث دلگرمی ماست
چون بدلداری ما یکشبه دلدار شوی
شرط و عهد است که مستانه به اوهام زنم
که در این مرثیه آسوده به انکار شوی
نازنینا سخن ناب سخن دان داند
تا بهر میکده پیمانه خمّار شوی
مست یک جام به فتوای دل آسوده بود
شرط عقل است چو با نرگس بیمار شوی
مدعی بار دو صد منتم آورده بدوش
ره دراز است چه آلوده این بار شوی
کس متاع هوس از خویش خریدار نشد
ز چه رو غافل و شوریده به بازار شوی
باب دیگر بگشا بر دل دیوانه ما
ورنه بیهوده سراسیمه این کار شوی
عمق دریای زمان وه بگشوده است دهان
دل احمد تو کجا محرم اسرار شوی
صید بخون گشته کنون آمده در دامگهی
ناله کند مویه زند از نگهی بر نگهی
بگذر و بگذار مرا در شکن موی سیه
شب شد و بر شب چه زنی طره موی سیهی
راهِ خدا جویی دل در خم ایام بما
جلوه کند تا ببرم فیض مهِ چهاردهی
باز کنم راهِ دگر تا بکشم خود به سمر
شاهد افسانه دل بیگنهی از گنهی
خام بدم پخته شدم با دل آشفته شدم
همهمه خرد و کلان در شرر مرد رهی
مرکب این مهر مرا میبرد آسوده بره
دل بتو من نهادهام دل بنهی یا ننهی
گر بخطر مرا نهی دل شکنی خانه کنی
با دل احمد سخنم برده بقلب سپهی
شرمساری کشم از بیم نگاهی گاهی
کز نگه میرود آهنگ گناهی گاهی
در پناهی روم آنجا که پناهِ دلِ ماست
غافلم گر نکشم دل به پناهی گاهی
خاکِ راهت شوم و نیست متاع دگرم
چه شود گر گذری بر سر راهی گاهی
ای تو مهتاب من اندر شب ظلمانی درد
جلوهای تا رودم بخت سیاهی گاهی
نشتابیم مگر بر سر کوی تو بجان
جان بمشتاقی ما داده گواهی گاهی
دیده شوق برخسار مهی مینگرد
تا مگر جلوه کند در رخِ ماهی گاهی
ساربانا خبر از گمشدن یوسف ده
تا بجویند ز افتاده بچاهی گاهی
دست ما گیر که افتاده این دشت جنون
تیغها آخته بر قلب سپاهی گاهی
آه در سینه احمد شرر دیرین است
«خانمانسوز بود آتش آهی گاهی»
دلِ بیوفا تا کجا بیوفایی
بدرد آشنا تا کجا آشنایی
نه خونین دلم را بمهری نوازی
نه آخر نوا گیری از همنوایی
چه سازم چه گویم بجانم نشسته
شبِ ظلمت روزگار جدایی
سرودم بلب مانده از حسرتِ دل
بخاموشی از جان سرود نهایی
دلم آتش از درد هجران گرفته
لبم در عطشهای آن دلربایی
نسیمی که آهنگ کوی تو دارد
دلم را کشد سوی این پارسایی
شفق در غروب غمِ آرزوها
بما میزند داغ هر بیوفایی
زمستان عشق است و من دستِ سردم
که در سینه پنهان کنم دل گشایی
باحمد نهال غروری تو بنشان
که تا گل دمد در شکوهِ رهایی
ای وفا با ما جدایی کردهای
ره بسوی بیوفایی کردهای
ای وفا بس درد دلها پیش ماست
با دلم دیر آشنایی کردهای
سرد، ایام است و ما عریان تریم
سوز در جان، ره گشایی کردهای
ای وفا آن روزها یادش بخیر
روزها را بیهوایی کردهای
ای وفا خاک در میخانه را
وقف کبر و خودستایی کردهای
ما در این سودا به غم آلودهایم
نغمهها را غم سرایی کردهای
ای عزیز روزگاران پیش ما
دردها را بیدوایی کردهای
ای وفا ای آبروی عاشقان
عشقها را انزوایی کردهای
ای وفا احمد نمیگوید چه کن
در ندامت دست خایی کردهای
بخوابم دیده بگشودم نبودی
غمت را بر غم افزودم نبودی
شهاب دیده خونبار ما را
گل خونینه بنمودم نبودی
بشوق حسرت امید و بیمم
دلِ آزرده آسودم نبودی
به آتشهای دردم در نیازی
شرار شعله در دودم نبودی
در این سودا به عشقی آسمانی
غم جانم گل سودم نبودی
نهالی در بهار زندگانی
ز غم پژمرد و فرسودم نبودی
لب نگشوده احمد ناله دارد
بخوابم دیده بگشودم نبودی
دلم تنگ و سری شوریده داری
نهال شوق ما ببریده داری
بلب هرگز مکن بر دل شکایت
که جای پای خود بر دیده داری
بهارا صحبت از باغ و چمن شد
گلی در باغ جان بگزیده داری
بدامن میگذارم چهره بر خون
چه از غمها دلی رنجیده داری
زمین از درد مینالد که بیشک
محبّت را اگر برچیده داری
نهان از خویش میگیرم جهان را
چو ماتم را ز ما دزدیده داری
ره فردا ره امروز ما شد
دلی گریان لبی خندیده داری
بچشم آشنا بر ما نظر کن
که در کویت، به خون غلتیده داری
کرامت کن که احمد دردمند است
چه جان را بیسبب غمدیده داری
در خانه دل مرده دلان را ننشانی
بی ناله ما اشک روان را ننشانی
هر گوشه این میکده با ساغر و ساقی است
هشدار که این آتش جان را ننشانی
دلدار به غمخواری ما نکته نگیری
بیگانه بیدرد و فغان را ننشانی
از روز ازل عهد بر این مرحله بستیم
جز سوخته عشق نهان را ننشانی
در نشئه این مِی که به ما ساقی دل داد
خونابه بیدرد کشان را ننشانی
آنجا که به تقدیر دل آسوده نشینی
آزرده ز دل نیش زبان را ننشانی
بر قامت هر سرو نگاهم به تمناست
بر شوکتشان خطِ نشان را ننشانی
در هجرت مرغان چمن همهمهای نیست
فریاد دل ماست تو آن را ننشانی
احمد نظر لطفِ ترا بر دلِ خونین
میداند و زین را ز عیان را ننشانی
ای دل تو بدین دیرِ خرابم نه نشانی
در چین سر موج سرایم نه نشانی
ما را بخموشی بدر میکده خوشتر
زنهار که در شورش و تابم نه نشانی
جز صحبت دلدار سخنها همه پوچ است
بیهوده به هر در به عتابم نه نشانی
یک عمر به غواصی دردانه نشستیم
دیگر به طمع در زر نابم نه نشانی
ای دل بسرانجام جهان در دم آخر
ما را به سرانگشت خطابم نه نشانی
ای دل غم ما را تو به غمخوار بگو تا
جان سوخته در آتش و آبم نه نشانی
فریاد زمان سوز مرا چون نشنیدی
کاخر به سرا پای شتابم نه نشانی
ما را شب تاریک جدایی سحر آید
ای دیده خونبار به خوابم نه نشانی
احمد ز غم خود ثمر از حادثه بگرفت
در مستی ایامِ خرابم نه نشانی
تو آهِ حسرتم از جلوههای سرکش بین
تب غرور من از انتهای آتش بین
به بال خستهام آهنگ انزوا بنگر
مرا ز خاطر افسرده و مشوش بین
بهر کجای دلم در روایت مهر است
کلام خام ندارم لبم تو خامش بین
دلم ز وحشت ایام هجرها خون است
بلای آمده بر جان عجیب مدهش بین
بجام باده مرا التهاب دل بنشان
چو مهربان تو دارم غرور کاهش بین
مگر به سایه آرامش تو بنشینم
وگرنه حاصل ما در قیاس سوزش بین
بصبر خویش رسیدم ز شش طرف احمد
دلم بحالت غم در کنار هر شش بین
من و ما را تو بسوزان که بجانان برسی
خویش بگذار که بر ساحت آن جان برسی
لب لعلی که نشد بوسه گه اهل خرد
دل دیوانه کجا یک شبه بر آن برسی
همرهی کن که به دلدار پیامی دهمت
دارم امید بدین مرحله آسان برسی
شوق دیدار چنان آتش سوزانم زد
که به خاکسترم ای غمزده حیران برسی
نالهها دارم و صد شکوه بلب تا برسم
ای دل خون شده هیهات به جانان برسی
گفتم آوارگی خویش فراموش کنم
غمزه بر من زد و گفتا نه به سامان برسی
بر در میکده هشیار بهایی نبرد
مستی آور که سرآسیمه بدین سان برسی
بال بگشای تو از صدق به پرواز زمان
که به یک لحظه خرامیده به کیوان برسی
عهد و پیمان خود از یاد مبر بر احمد
که به جانان چو رسی بر سر ایمان برسی
بر لب آوردم اگر قصه بیبال و پری
شوقم این بود که بر چهره زردم نگری
اوّل و آخرم از عشق سخن میگویم
تا بدانند که بر جان بودم زان شرری
لیلة القدر منی دست دعایم همه شب
سوی معبود بلند است و ندارم خبری
بخت را لایق چندین هنرم نیست مگر
که رهایم کند از قالب این در بدری
منم آن سایه که از پرتوت آیم بوجود
نیستم گر نکنی جلوه بعمق نظری
آستین بر رخم آور که خجل گشته منم
شرم بادم که درین غم نبود چشم تری
گر به غواصی معنی روم از بحر وجود
گهری نیست مرا غیر تو روشن گهری
عشق در دامنم آویخت که از دل بر گو
دل بدیدار تو خندید که لطف سحری
اشک شوق است گر از دیده احمد گذرد
هر طرف مینگرم جلوهگرا در گذری
بشب مینالم از درد جدایی
که در روز از غمت گردم رهایی
مرا شمع رخ و عشق تو سوزد
نه آن پروانهام از بیوفایی
شرابی ده که مست از جان نماید
چو جان را در کشم با آشنایی
گرم پیمانه پیمان بسته با تو
دل خونین رها از غم نمایی
زمستان در وصالت پیشم آمد
چو سرد ایام زد بر ما خطایی
ز بخت شوم میجویم گل عشق
به پرواز بلندی از هوایی
همایونی و میخوانم ترا من
که بر سر آیدم بال همایی
کَرم کن مهر دیرینم بفرما
صفا کن منبع جود و صفایی
سر احمد بدامان میگذارم
که از اشکم بشوید در نوایی
نه کرامت بود اَر خواب پریشان بینی
نیت خویش چو ظاهر بکنی آن بینی
پرده بر روی خجل گشته اوهام بکش
که نشاید رخ پر مکر پشیمان بینی
مایه راحت یک روزه دنیا عبث است
گر بدین کار دلی غمزده احزان بینی
هیبت از دست رود کینه اگر شعله زند
که در این بیشه همی شیر هراسان بینی
تک درختی که تو را سایه بسر درفکند
گر خورد آب طراوت دو سه چندان بینی
مرغ پر بسته نگه روی گلستان دارد
گر که در کنج قفس نغمه خوش الحان بینی
شور مستان به دمی حالتی دیگر دارد
دل رسوا شده ماست که بیجان بینی
نه خرابات نشین ماندن ما بدنامی است
ای بس آزرده دلان بر سر پیمان بینی
ابر اگر نیست در این وادی پر سوز و گداز
آبشار رخم از دیده گریان بینی
احمد اَر خاطر دلدار به خار غم توست
خار غم در دل شوریده فراوان بینی