ghaemiyeh.com
سرشناسه : حمیدی، ابوالقاسم
عنوان و نام پدیدآور : امید حرم: زندگی حضرت ابوالفضلعباس علیه السلام / تدوین و ناظر متن ابوالقاسم حمیدی.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۹۶ ص.
شابک : ۱۰۰۰۰ریال : 978-964-973-194-0
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
موضوع : عباسبن علی (ع)، ۲۶؟ - ۶۱ق -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۴۲/۴ /ع۲ ح۸ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۳۸
شماره کتابشناسی ملی : ۱۷۲۱۲۳۳
امید حرم: زندگی حضرت ابوالفضلعباس علیه السلام
تدوین و ناظر متن ابوالقاسم حمیدی
تصویر
تصویر
حضرت ابوالفضل العباس بن علی بن ابی طالب «سلام اللَّه علیهم» الگویی کامل و منحصر به فرد برای آزادگان جهان است، امید است نوجوانان ما با بهرهگیری از صفات، کرامات اخلاقی، شجاعت، درایت و ولایتپذیری از امام زمان خود، ایثار و ... آن بزرگوار به درجات عالی انسانیت نایل آیند. إن شاء اللَّه.
از همه عزیزانی که در به ثمر رسیدن این اثر همکاری داشتهاند به ویژه حضرت حجّت الاسلام ابوالقاسم حمیدی و برادران واحد پژوهش حاج احمد سعیدی، رضا دیلمی، امیر سعید سعیدی و .... کمال تشکر را داریم و امید است مورد رضای حضرت حقّ و توجّه مولانا صاحب الزمان «عجل اللَّه تعالی فرج الشریف» قرار گیرد.
مدیر مسؤول انتشارات مسجد مقدس جمکران
حسین احمدی
نام: عبّاس
پدر: علیعلیه السلام
مادر: فاطمه کلابیه مشهور به امّ البنین از قبیله بنی الکلاب
لقب: قمر بنی هاشم، باب الحوایج، سقّا
کنیه: ابوالفضل، ابوفاضل و ابوالقربه
محل و زمان تولد: بنابر مشهور، چهارم شعبان سال 26 هجری قمری در مدینه
محل و زمان شهادت: کربلا، روز عاشورا سال 61 هجری قمری
مدت عمر: 34 سال
مرقد شریف: کربلای معلی، دارای گنبد و بارگاه و صحن و سرای ملکوتی و عظیم.
دوران عمر: در سه بخش:
1 - دوران زندگی با پدر (حدود چهارده سال)
2 - دوران زندگی با امام حسنعلیه السلام
3 - دوران زندگی با امام حسینعلیه السلام
خلفای عصر: عثمان، معاویه و یزید.
عنوان و جایگاه او هنگام شهادت: پرچمدار و سپهدار سپاه امام حسینعلیه السلام.
قاتل: یزید بن رُقاء جهنی و حکیم بن طفیل طایی (طبق زیارت ناحیه).(1)
حضرت علیعلیه السلام سه برادر، به ترتیب به نامهای: طالب، عقیل، و جعفر داشت و هر کدام از آنان نسبت به همدیگر، ده سال تفاوت سن داشتند، از این رو عقیل بیست سال از حضرت علیعلیه السلام بزرگتر بود. پیامبرصلی الله علیه وآله عقیل را دوست میداشت و میفرمود: عقیل را از دو جهت دوست دارم، یکی از این رو که عمویم ابوطالب او را دوست میداشت، دیگر اینکه فرزندش (مسلمعلیه السلام) در راه محبّت حسینعلیه السلام کشته میشود.(2)
عقیل دو ویژگی شاخص داشت و همگان او را به این دو ویژگی میشناختند:
1 - نسبشناس بود و در شناخت اصالت خانوادهها و عدم اصالت آنان اطلاعات دقیق و وسیع داشت.
2 - حاضر جوابی و صراحت لهجه و قاطعیت عجیبی داشت، و معاندان را با هوشمندی مخصوص منکوب میکرد. به عنوان نمونه، روزی عقیل در مجلس معاویه، به معاویه گفت: آن کس که در طرف راست تو نشسته است کیست؟ معاویه گفت: او عمروعاص است، سپس عقیل گفت: او همان کسی است که شش نفر، او را به عنوان فرزند خود میدانستند تا اینکه قصّاب قریش بر دیگران پیروز شد و او را فرزند خود خواند. بعد پرسید: آن دیگری کیست؟ معاویه گفت: او ابوموسی اشعری است.
عقیل گفت: او پسر همان زنی است که بسیار دزدی میکرد و... .(1)
به این ترتیب میبینیم، عقیل هم نسبشناس بود و هم قاطع و صریح اللّهجه که بینی دشمنان کینه توز را در فرصتهای به دست آمده به خاک میمالید.
حضرت علیعلیه السلام برای انتخاب همسر اصیل و شجاع، با برادرش عقیل مشورت نمود و از او خواست در این مورد او را یاری کند و در تعبیرها آمده که حضرت علیعلیه السلام به عقیل فرمود: همسری را برای من در نظر بگیر که از برجستگان و شجاع زادگان عرب باشد و خداوند از او فرزندانی دلاور و جنگجو به من ارزانی دارد.
عقیل، فاطمه دختر خرام بن خالد را که بعدها به امّ البنین (مادر حضرت عبّاس و سه پسر دیگر) معروف گردید و از خاندان شجاع بنی کلاب بود، معرفی کرد. همین شناسایی موجب شد که علیعلیه السلام از امّ البنین خواستگاری کرد، که او و خاندانش پاسخ مثبت دادند و علیعلیه السلام با او ازدواج کرد.(2)
امّ البنینعلیها السلام از بانوان پاک سرشت، مهربان، دلاور و با معرفت بود. هنگامی که به خانه حضرت علیعلیه السلام آمد، فاطمه ثانی برای فرزندان حضرت زهراعلیها السلام بود و آنان را بر فرزندان خود مقدّم میداشت.
مطابق نقل بعضی: روزی به همسرش علیعلیه السلام عرض کرد: از این به
بعد مرا فاطمه صدا نزن؛ زیرا وقتی که مرا با این نام صدا میزنی، فرزندان حضرت زهراعلیها السلام به یاد مادرشان میافتند و مصایب حضرت زهراعلیها السلام به خاطرشان میآید و رنجیده خاطر میگردند.
حضرت علیعلیه السلام تقاضای او را پذیرفت و از آن روز به بعد، او را که دارای فرزندانی شده بود، امّ البنین (مادر پسرها) خواند. آری امّ البنین از چنین روحیه عالی برخوردار بود و افتخار میکرد که در خانه سرور انسانها، حضرت علیعلیه السلام به خدمتگزاری فرزندان حضرت زهراعلیها السلام اشتغال دارد و مادر دوّمی برای آنان است. آنان نیز به امّ البنین احترام شایانی مینمودند و همچون مادر، او را دوست داشتند.
روایت شده: هنگامی که امّ البنین به خانه حضرت علیعلیه السلام آمد، امام حسن و امام حسینعلیهما السلام هر دو بر اثر بیماری، بستری بودند. امّ البنینعلیها السلام همچون یک مادر دلسوز و مهربان، از آنان پرستاری کرد و به خدمت آنان کمر همت بست.
عالم ربّانی، زین الدین، معروف به شهید ثانی (متوفی 965 ه.ق) مینویسد: امّ البنینعلیها السلام از بانوان با معرفت و پرفضیلت بود، نسبت به خاندان نبوّت، محبّت و دلبستگی خالص و شدید داشت و خود را وقف خدمت به آنان نموده بود. خاندان نبوّت نیز برای او جایگاه والایی قائل بودند و به او احترام مخصوصی میگذاشتند. در روزهای عید، به احترام او به محضرش میرفتند و ادای احترام میکردند و حضرت زینبعلیها السلام شریک نهضت حسینی پس از بازگشت از سفر کربلا به مدینه،
به محضر او رفت و شهادت فرزندانش را به او تسلیت گفت.(1)
امّ البنینعلیها السلام به قدری با ایمان و با معرفت بود - چنان که خاطر نشان کردیم - پس از آنکه خبر شهادت چهار پسرش در کربلا، به او که در مدینه بود، رسید به مسجد آمد. وقتی که بشیر از شهادت فرزندان او خبر میداد گفت:
ای بشیر! از امام حسینعلیه السلام به من خبر بده، همه فرزندانم و همه آنچه در زیر آسمان کبود است به فدای امام حسینعلیه السلام باشند.
وقتی که بشیر خبر شهادت امام حسینعلیه السلام را اعلام کرد، آنگاه امّ البنینعلیها السلام در حالی که بسیار منقلب شده بود، گفت: «قَدْ فَطَّعْتَ نِیاطَ قَلْبِی؛ ای بشیر! با این خبر بندهای دلم را پاره پاره کردی».
علاّمه مامقانی پس از نقل این مطلب، میگوید: این برخورد بیانگر قوّت ایمان و قوّت تشیع امّ البنین است و این گونه علاقه و محبّت پرشور امّ البنینعلیها السلام به امام حسینعلیه السلام جز از این جهت نیست که امّ البنینعلیها السلام به امامت امام حسینعلیه السلام اعتقاد و معرفت داشت و کشته شدن چهار فرزند رشیدش را در برابر مقام عظمای امام حسینعلیه السلام کوچک و ناچیز میدانست و این روش، از مقام بسیار ارجمند امّ البنین در معرفت و دیانت حکایت میکند.(2)
نیر روایت شده: هنگامی که بازماندگان کربلا به مدینه بازگشتند، حضرت امّ البنینعلیها السلام با حضرت زینبعلیها السلام ملاقات کرد و احوال پسرانش
را از او پرسید، حضرت زینبعلیها السلام فرمود: همه آنان کشته شدند.
امّ البنینعلیها السلام عرض کرد: جان همه به فدای حسینعلیه السلام از حسینعلیه السلام چه خبر؟
زینبعلیها السلام فرمود: حسینعلیه السلام را با لب تشنه کشتند.
امّ البنینعلیها السلام تا این سخن را شنید، آنچنان دگرگون شد که بیاختیار دستهایش را بلند کرد و بر سرش کوبید و چندین بار فریاد زد: وا حسیناه! وای حسین جان.(1)
توضیح بیشتر اینکه: عقیل در شناخت نسبها و قبیلهها، اطلاعات بسیار داشت، در مدینه در مسجد پیامبرصلی الله علیه وآله روی پوستین سجاده خود، به انتظار نماز مینشست، مردم در حضور او اجتماع میکردند و از ریشههای خاندانها و اصالت و عدم اصالت خانوادهها، از او سؤال میکردند و او به پرسشهای ارباب رجوع، پاسخ میداد و در رفع مشکلات آنان در مورد ازدواج و اختلاف در الحاق فرزندان در موارد مشکوک میکوشید، امیرمؤمنان علیعلیه السلام به برادرش عقیل فرمود: میخواهم برای من از بانویی خواستگاری کنی که از خاندان شجاع و قوی پنجه و شیر دل باشد.
عقیل عرض کرد: ای آقای من! چنین بانویی را برای چه میخواهی؟
حضرت علیعلیه السلام فرمود: برای اینکه فرزند شجاع و دلاور از او پدید آید.
1) 7. تذکرة الشهداء، ملاّحبیب اللَّه کاشانی، ص 441.
عقیل پس از اندکی فکر، گفت: چنین بانویی را از میان قبیله بنی کلاب به نام فاطمه دختر حزام بن خالد کلبی(1)سراغ دارم که در میان قبایل عرب، شجاعتر از پدران او نیست. شاعر معروف (لبید) برای پادشاه حیره، نعمان بن متدر، شعری را در شأن شجاعت قبیله بنی کلاب گفت که کسی از قبایل عرب، آن شعر را انکار نکرد و او را در این مورد انتقاد ننمود و آن شعر این بود:
و نحن خیر عامر بن صعصعة
الضاربون الهام وسط الجمجمة
و ما از نسل نیک عامر بن صعصعه هستیم؛ آنان که در معرکه جنگ با ضربات شکننده و سرکوبگر خود جمجمههای دشمن را درهم میشکنند. ابوبراء (عامر بن مالک، جدّ دوم او) در شجاعت در میان قبایل، بینظیر بود و کسی را شجاعتر از او جز شما، نمیشناسند، از این رو او را (ملاعب لاسنة)، بازی کننده با نیزهها(2)میخواندند.(3)(پایان گفتار عقیل).
امیرالمومنین علیعلیه السلام پیشنهاد برادرش عقیل را پذیرفت و با فاطمه که بعدها به امّ البنین شهرت یافت، ازدواج کرد.
موضوع ازدواج حضرت علیعلیه السلام با امّ البنینعلیها السلام به خاطر به وجود
1) 8. سلسله نسب امّ البنینعلیها السلام را از جانب پدر، چنین نوشتهاند: فاطمه بنت حزام بن خالد بن ربیعه بن ولید بن کعب بن عامر بن کلاب بن ربیعه بن عامر بن صعصعه و از جانب مادر، چنین نوشتهاند: بنت ثمامه دختر سهیل بن عامر بن مالک بن جعفر بن کلاب، عامر بن مالک جدّ دوم امّ البنینعلیها السلام با کنیه {ابوبراء} خوانده میشود.
2) 9. از اوس بن حجر نقل شده که در شأن شجاعت عامر گفت: عامر، سرنیزهها را به بازی میگیرد، او به خاطر توان رزمی به تنهایی جامع نیروی یک لشکر است؛ پاورقی پرچمدار نینوا، ص21.
3) 10. ریاحین الشریعه، ج 3، ص 292؛ تنقیح المقال، ج 3، ص 70.
آمدن فرزندان رشید، از جمله حضرت عبّاسعلیها السلام از اموری بود که بسیاری از آن اطلاع داشتند، تا آنجا که روایت شده: در روز عاشورا، زهیر بن قین (یکی از یاران بزرگ و شجاع امام حسینعلیه السلام) از جانب امام حسینعلیه السلام پرچم بزرگ را به دست عبّاسعلیه السلام داد و عرض کرد: ای پسر امیرمؤمنان! میخواهم حدیثی را که به خاطر سپردهام، برای تو نقل کنم.
حضرت عبّاسعلیه السلام فرمود: نقل کن. زهیر عرض کرد: هنگامی که پدرت امیرمؤمنان علیعلیه السلام میخواست با مادرت امّ البنینعلیها السلام ازدواج کند، برادرش عقیل را که به نسبها و اصالتها و عدم اصالتهای خانوادهها اطّلاع وسیع داشت، طلبید و از او خواست که بانویی از دودمان شجاع و نجیب را برایش خواستگاری کند. عقیل هم مادرت امّ البنینعلیها السلام را انتخاب کرد و از او خواستگاری نمود. همانا پدرت تو را برای چنین روزی ذخیره کرده است. پس مبادا در یاری برادرت و نگهبانی او کوتاهی کنی. حضرت عبّاسعلیه السلام پرچم را در دست گرفت و برای جهاد با دشمن به سوی دشمن شتافت.(1)
حضرت ابوالفضلعلیه السلام در روز چهارم شعبان سال 26 هجری قمری در شهر مدینه منوره به دنیا آمد.(2)مرحوم بیرجندی در کتاب «وقایع الشهور و الایام» از معاصرین خود نقل میکند: آن سرور، در شب چهارم شعبان به دنیا آمده است. در ارتباط با سنِّ حضرت ابوالفضلعلیه السلام چندین قول است که سنّ آن حضرت را از سی و دو سال تا سی و نه سال نوشتهاند.
در جنگ صفین، سنِّ آن حضرت بین پانزده تا هفده سال بوده، لذا حضرت زینبعلیها السلام حدود بیست سال از او بزرگتر بوده است، با این حساب، با اندکی اختلاف، حضرت ابوالفضلعلیه السلام از سی و پنج سال کمتر و از سی و هشت سال بیشتر نداشته است.(1)
بنابراین، هنگام شهادت پدر بزرگوارش امام علیعلیه السلام، هیجده سال و در کربلا سی و هفت ساله بوده است. و اخبار هم همین را تأیید میکند. سید محسن عاملی در مجالس السنّیه مینویسد: آن جناب در سال 26 هجری به دنیا آمد و در بعضی از جنگها شرف حضور داشته، لکن پدرش به او اجازه رزم نمیداد و هنگام شهادت سی و چهار سال از سن مبارکش گذشته بود.(2)
در کتب اخبار نقل شده که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله در مسجد مدینه بالای منبر، از احوال مسلمانان که در جنگ موته شرکت کرده بودند، به اصحاب خود خبر میدادند تا اینکه خبر شهادت جعفر بن ابی طالب را دادند.
در آن هنگام حضرت علیعلیه السلام در مسجد نبود، وقتی تشریف آورد و وارد مسجد شد، آثار حزن را در صورت مسلمانها مشاهده نمود، مضطربانه به حضور پیامبرصلی الله علیه وآله آمد و عرض کرد: مگر از مسلمانها که در جنگ موته شرکت نمودهاند خبری رسیده؟ پیامبرصلی الله علیه وآله خبر شهادت جعفر را به علیعلیه السلام دادند.
چون خبر شهادت برادر را شنید، اشک از چشمانش جاری گشت و فرمود: «ألْانَ إِنْفَصَمَ ظَهْرِی»؛ با خبر مرگ جعفر، استخوانهای پشتم از هم جدا شد؛ ولی امام حسینعلیه السلام در مرگ برادرش حضرت ابوالفضلعلیه السلام فرمود: «اَلْانَ اِنْکَسَرَ ظَهْرِی»؛ با خبر شهادت برادرم، کمرم شکست.(1)
در تاریخ آمده است که حضرت لقمان از سفری بازگشت، غلامش را در راه ملاقات کرد. از احوال پدر و همسر و خواهر خود جویا شد، سپس پرسید: از برادرم چه خبر؟ غلامش گفت: از دنیا رفت. حضرت لقمان با شنیدن این خبر گفت: پشتم شکست.(2)
واعظ محترم و بزرگوار، مرحوم حاج سید مرتضی برقعی (که از وعّاظ مشهور قم بود و در کتب معروف تاریخ و مقتل و ...زیاد تحقیق کرده بود) در بیت مراجع عظام منبر میرفت. در یکی از منبرهای خود چنین نقل کرد: هنگامی که دستهای حضرت ابوالفضلعلیه السلام را قطع کردند، تیری به چشم مبارک آن بزرگوار اصابت کرد، چون دست نداشت زانوهای خود را بالا آورد تا با زانو تیر را از چشم مبارک بیرون آورد. چون خم شد، ظالمی عمود آهنین به فرق آن حضرت زد، که با صورت به زمین افتاد.
تأیید این مطلب، خوابی است که مرحوم سید محمّد ابراهیم
قزوینی (متوفی سال 1360 هجری قمری) دیده بودند. ایشان در صحن حضرت ابوالفضلعلیه السلام امام جماعت بودند و مرحوم آقا شیخ محمّد علی خراسانی (متوفی سال 1383 ه.ق) که واعظی بینظیر بود، بعد از ایشان منبر میرفت. یک شب مرحوم واعظ خراسانی، مصیبت حضرت ابوالفضلعلیه السلام را خوانده و از اصابت تیر به چشم مقدّس آن بزرگوار یاد کرده بود. مرحوم قزوینی که سخت متأثر شده و بسیار گریه کرده بود، به ایشان گفته بود: چنین مصیبتهای سختی را که سند ندارد چرا میخوانید؟
شب در عالم رؤیا به محضر حضرت ابوالفضلعلیه السلام مشرّف شده بود.آقا خطاب به ایشان فرموده بودند:
سید ابراهیم! آیا تو در کربلا بودی که بدانی روز عاشورا با من چه کردند؟ پس از آنکه دو دستم از بدن جدا گردید، سپاه دشمن مرا تیرباران کردند، در این زمان تیری به چشم من خورد (و شاید فرموده بود به چشم راست من) هرچه سر را تکان دادم که تیر بیرون بیاید، بیرون نیامد و عمامه از سرم افتاد، زانوها را بالا آوردم و خم شدم که به وسیله زانو، تیر را از چشم بیرون بکشم ولی دشمن با عمود آهنین بر سرم زد.(1)
آنانکه حائز مقام عصمت هستند، گفتارشان عین واقعیت است و هیچگونه خطا در آن راه ندارد. آنان در گفتار خود گزافهگویی
1) 17. سردار کربلا، ص 289، سحاب رحمت، ص 523.
نمیکنند، بلکه عین حقّ را بازگو میکنند. اینک نمونههایی از گفتار آنان در شأن حضرت عبّاسعلیه السلام را بیان میکنیم تا در این آینه نیز جمال و کمال حضرت عبّاسعلیه السلام را مشاهده کنیم:
در یکی از رؤیاهای صادقه آمده، پیامبرصلی الله علیه وآله به حضرت عبّاس فرمود: «أَقَرَّا... عَینَکَ، فَأَنْتَ بابُ الحوائِج وَ اشْفَعْ لِمَنْ شِئْتَ؛ خداوند چشمت را روشن گرداند، تو باب الحوائج هستی، از هرکه خواستی شفاعت کن.»(1)
حضرت علیعلیه السلام فرمود: عبّاس در پیشگاه خداوند دارای مقام بسیار ارجمندی است، خداوند به جای دو دست (که در عاشورا فدا کرد) دو بال به او میدهد و او با آن دو بال همچون جعفر طیار، در فضای بهشت همراه فرشتگان پرواز میکند.(2)
همچنین آمده است:
در آن هنگام که حضرت علیعلیه السلام در بستر شهادت بود، حضرت عبّاسعلیه السلام را طلبید و او را به سینهاش چسبانید و فرمود: «وَلَدِی وَ سَتَقُّرُ عَینِی بِکَ فِی یومِ الْقِیامَةِ؛ فرزندم! به زودی در روز قیامت، چشمم به وسیله وجود تو روشن میگردد».(3)
روایت شده، وقتی که روز قیامت برپا میشود، پیامبرصلی الله علیه وآله به علیعلیه السلام میفرماید: به حضرت زهراعلیها السلام بگو، برای شفاعت و نجات امّت چه داری؟
حضرت علیعلیه السلام پیام رسول خداصلی الله علیه وآله را به حضرت فاطمهعلیها السلام ابلاغ میکند و حضرت فاطمهعلیها السلام در جواب میگوید: «یا اَمِیرالمؤُمِنین کَفانا لِاجْلِ هذَا الْمَقامِ الیدانِ الْمَقْطُوعَتانِ مِنْ اِبْنَی الْعَباسِ»:
ای امیرمؤمنان! برای ما در مورد مقام شفاعت، دو دست بریده پسرم عبّاس، کافی است.(1)
امام حسینعلیه السلام در شأن حضرت عبّاسعلیه السلام گفتار متعددی دارد، که از آن جمله به دو نکته اشاره میکنیم:
الف - در عصر تاسوعا، امام حسینعلیه السلام به حضرت عبّاسعلیه السلام فرمود: «ارْکَبْ بِنَفْسِی اَنْتَ تَلْقاهُمْ وَ اسْئَلْهُمْ عَمَّا جائَهُمْ؛ برادرم! جانم به قربانت، سوار بر اسب شو و نزد دشمن برو و از آنان بپرس برای چه به اینجا آمدهاند؟(2)
در این عبارت، امام حسینعلیه السلام با عالیترین تعبیر(فدایت شوم) محبّت خود را به حضرت عبّاسعلیه السلام ابراز میدارد و با چنین تعبیری که بیانگر اوج عظمت مقام حضرت عبّاسعلیه السلام است، او را ستوده است.(3)
ب - هنگامی که امام حسینعلیه السلام کنار نهر علقمه به بالین حضرت عبّاسعلیه السلام آمد، خطاب به او فرمود:
«جَزاک اللَّه خَیراً یا أَخِی، لَقَدْ جاهدتَ فِی اللَّه حَقَّ جِهادِهِ؛ برادرم! خداوند پاداش نیک به تو بدهد، تو در راه خدا به طور کامل جهاد کردی».(4)
الف - هنگامی که در روز عاشورا، امام حسینعلیه السلام با فرزندش امام سجادعلیه السلام وداع کرد، در ضمن گفت و گو، امام سجادعلیه السلام از پدر پرسید: از عمویم عبّاس چه خبر؟ امام حسینعلیه السلام فرمود: عمویت کشته شد و در کنار فرات دستهایش را از بدن جدا ساختند.
امام سجادعلیه السلام از این خبر به قدری پریشان و گریان شد، که بیهوش گردید.(5)
ب - امام سجادعلیه السلام آنگاه که روز سیزدهم محرم همراه با بنی اسد برای دفن پیکرهای مطهّر شهیدان به کربلا آمد، وقتی که در کنار بدن بیدست عمویش حضرت عبّاسعلیه السلام قرار گرفت، خود را به روی پیکر مطهّر آن حضرت انداخت و در حالی که آن را میبوسید، فرمود: «عَلَی الدُنیا بَعْدَکَ الْعَفا یا قَمَرَ بَنی هاشِم؛ ای ماه بنی هاشم! بعد از تو خاک بر سر دنیا».(1)
ج - ثابت بن ابی صفیه روایت میکند: روزی نگاه امام سجادعلیه السلام در مدینه به عبیداللَّه (فرزند حضرت عبّاسعلیه السلام) افتاد، بیاختیار اشک از چشمانش سرازیر شد، آنگاه فرمود: هیچ روزی بر رسول خداصلی الله علیه وآله سختتر از روز جنگ احد نبود، در آن روز عمویش حضرت حمزه، شیر خدا و شیر رسول خداصلی الله علیه وآله کشته شد و بعد از آن روز، هیچ روز بر رسول خداصلی الله علیه وآله
1) 26. معالی السبطین، ص 65.
سختتر از روز جنگ موته نبود، که در آن روز پسرعمویش جعفر طیار کشته شد. آنگاه فرمود: هیچ روزی سختتر از روز شهادت حسینعلیه السلام نبود، سی هزار نفر از دشمن که میپنداشتند از امّت اسلام هستند، حسینعلیه السلام را احاطه نمودند و در ریختن خون او به خدا تقرّب میجستند، به نصیحت امام حسینعلیه السلام گوش نکردند و از روی ظلم و دشمنی، آن حضرت را کشتند، سپس فرمود: خداوند رحمت کند عبّاسعلیه السلام را، او ایثار کرد و دچار مصایب و امتحان عظیم گردید و جانش را فدای برادرش حسینعلیه السلام نمود، تا آنجا که دستهایش در این راه قطع گردید، خداوند به جای آن دو دست، دو بال به او عنایت کرد، که در بهشت همراه فرشتگان با آن دو بال پرواز میکند؛ چنان که خداوند به جعفر بن ابی طالبعلیه السلام نیز (به جای دو دستش که در جنگ موته قطع شد) دو بال عنایت کرد که در بهشت به پرواز درآید.
آنگاه امام سجادعلیه السلام این جمله را در شأن حضرت عبّاسعلیه السلام فرمود: برای عبّاسعلیه السلام در پیشگاه خداوند بزرگ، مقامی بس ارجمند است که همه شهیدان در روز قیامت، از آن مقام حسرت میبرند.(1)
امام صادقعلیه السلام در شأن حضرت عبّاسعلیه السلام چنین فرمود: عموی ما
1) 27. امالی شیخ صدوق ج 70، ح 10؛ بحارالانوار، ج 2، ص 274 و ج 44، ص 298.
عبّاسعلیه السلام بینشی دقیق و تیز، و ایمانی محکم و استوار داشت و در رکاب برادرش با دشمنان جهاد کرد و به خوبی از عهده آزمایش الهی برآمد و به مقام شهادت نایل شد.(1)
در فرازی از زیارت نامهای که از امام صادقعلیه السلام در مورد حضرت عبّاسعلیه السلام نقل شده، چنین میخوانیم: سلام بر تو ای بنده شایسته و پیرو فرمان خدا و رسول خداصلی الله علیه وآله و امیرالمومنین و حسن و حسینعلیهم السلام که رحمت و درود خداوند بر آنان، سلام و رحمت و برکات و آمرزش و رضوان خدا بر تو و بر روح و بدن تو، گواهی میدهم و خدا را گواه میگیرم که تو همانند جنگجویان مسلمان بدر و مجاهدان راه خدا، از این جهان رفتی، همانند همان مجاهدانی که در جهاد با دشمنان، خیر خواه دین بودند و آخرین کوشش را در یاری اولیاء خدا نمودند و به خوبی از حریم دوستان خدا به دفاع برخاستند، خداوند به تو بهترین و بیشترین و کامل ترین پاداشی را که به یکی از افرادی که به بیعتش با خدا وفا کرده و دعوت خدا را اجابت نموده و از ولّی امر حقّ و خلفای الهی اطاعت میکند، عطا مینماید.
و در فراز آخر این زیارت نامه، امام صادقعلیه السلام میفرماید: گواهی میدهم که تو ای عبّاس، در امر دینت هیچ گونه سستی نکردی و در برابر دشمن، باز نایستادی و به راستی با کمال بصیرت و آگاهی از دنیا
1) 28. تنقیح المقال؛ مقانی، ج 2، ص 128؛ اعیان الشیعه، ج 7، ص 430.
رفتی، در حالی که اقتدا به صالحان نمودی و از پیامبران پیروی کردی.(1)
در فرازی از زیارت ناحیه مقدّسه، خطاب به حضرت عبّاسعلیه السلام چنین میخوانیم:
«السلام علی ابی الفضل العباس بن امیرالمؤمنین المواسی اخاه بنفسه الآخذ لغده من أمسه...؛ سلام بر ابوالفضل العباسعلیه السلام پسر امیرالمومنین؛ آن که با کمال مواسات و ایثار و برادری، جانش را نثار برادرش حسینعلیه السلام کرد، آن که دنیا را وسیله آخرت قرار داد. آن که خود را فداکارانه فدای برادر نمود، آن که نگهبان دین و سپاه حسینعلیه السلام بود، آن که تلاش بسیار برای آبرسانی به سوی لب تشنگان نمود، آن که دو دستش در راه خدا قطع شد.(2)
چنان که ملاحظه میکنید، امام هادیعلیه السلام در این عبارت به شش مقام ارزشمند حضرت عبّاسعلیه السلام اشاره میکند و او را با این خصال ارجمند اسلامی و انسانی میستاید.(3)
در اینجا مناسب است نظر شما را به یکی از کرامتهایی که بیانگر تعبیر عالی امام زمانعلیه السلام از حضرت عبّاسعلیه السلام است جلب کنیم:
از عالم ربّانی و مرجع تقلید حضرت آیت اللَّه العظمی سید شهاب الدین نجفی مرعشی «رحمة اللَّه علیه» (متوفّی 7 صفر 1414 ه.ق)
نقل کردند که ایشان فرمود:
یکی از علمای نجف اشرف که مدّتی به قم آمده بود، برای من نقل کرد که مشکلی داشتم، به مسجد جمکران رفتم. درد دلم را در عالم معنی به حضرت ولی عصرعلیه السلام عرض کردم و از او خواستم که وساطت کرده و از درگاه خدا شفاعت کند تا مشکل من حل گردد.
برای این منظور به طور مکرّر به مسجد جمکران میرفتم، ولی نتیجهای نگرفتم، تا اینکه روزی در آن مسجد، در هنگام نماز دلم شکست و خطاب به امام زمانعلیه السلام عرض کردم: مولا جان! آیا جایز است که در محضر شما و در منزل شما باشم و به دیگری متوسّل شوم؟ شما امام من میباشید، آیا زشت نیست با وجود امام، حتی به علمدار کربلا قمر بنی هاشمعلیه السلام متوسّل شوم و او را نزد خدا شفیع قرار دهم؟
از شدّت ناراحتی، بین خواب و بیداری قرار گرفته بودم، ناگهان با چهره نورانی قلب عالم امکان، حضرت حجتعلیه السلام روبهرو شدم، بی درنگ سلام کردم، جواب سلامم را داد و فرمود: نه تنها زشت نیست و ناراحت نمیشوم که به علمدار کربلا متوّسل گردی، بلکه شما را راهنمایی نیز میکنم که هنگام توسّل به علمدار کربلا چه بگویی، هنگامی که برای روای حاجت به آن حضرت متوسّل شدی، بگو: «یا أَبَا الْغَوْثِ اَدْرِکْنِی؛ ای پدر پناه دهندگان به فریادم برس و به من پناه ده».(1)
1) 32. پرچمدار نینوا، ص 55 با اقتباس از کتاب چهره درخشان قمر بنی هاشم حضرت ابوالفضل العباسعلیه السلام، نوشته علی ربّانی خلخالی، ص 419.
محقق دانشمند، مرحوم سید عبدالرزاق مقرّم در کتاب (العباس) مینویسد: در روایتی که از امامان معصومعلیهم السلام به ما رسیده فرمودهاند: انّ العباس بن علی زق العم زقاً؛ همانا عبّاس، فرزند علی در کودکی علم را چون غذا از پدرش وارد جانش نموده است.(1)سپس مینویسد: این تعبیر، تشبیه بسیار لطیفی است؛ زیرا هرگاه کبوتری غذا را نرم و گوارا کند و به بچهاش بخوراند، از آن تعبیر به (زُقّ) میشود؛ این بیان حاکی است که حضرت عبّاسعلیه السلام در دوران خردسالی، علم و حکمت را چون شیر مادر، شیره جانش نموده و در دامان علم و حکمت، رشد و نمو نموده و دارای علم لدنّی بوده است.(2)
و نیز در شأن حضرت عبّاسعلیه السلام گفته شده: «انّه کان مِنْ فقهاءِ أوْلادِ الائمة؛ عبّاسعلیه السلام از عالمان فقیه فرزندان امامانعلیهم السلام میباشد».(3)
دانشمندان و محدّثان بزرگ در شأنش گفتهاند: حضرت عبّاسعلیه السلام از هر کرانه که به جانبش آیی، دریایی است که موجهایش نیکیها است و کرانه آن سرشار از سخاوت و کرم است.(4)
1) 33. عین این تعبیر را یزید درباره امام سجادعلیه السلام فرمود، آنگاه که در مسجد اموی شام، مردم به یزید اصرار کردند اجازه بده تا امام سجادعلیه السلام بالای منبر برای سخنرانی برود، یزید اجازه نمیداد و علّت آن را چنین گفت: «انّه من أهل بیت قد زقو العلم زقاً؛ امام سجادعلیه السلام از خاندانی است که علم و کمال را {مانند پرندهای که دانهها را به دهان جوجهاش میگذارد} با تمام وجود از خاندان خود به کام خویش آورده است. بحار الانوار، ج 45، ص 138.
2) 34. فرسان الهیجاء، ج 1 ص 192.
3) 35. تنقیح المقال، ج 2، ص 128.
4) 36. فرسان الهیجاء، ج 191؛ بنابر این شخصیت عبّاسعلیه السلام صرف نظر از ماجرای کربلا نیز ممتاز بود و در مقیاس با فرزندان دیگر علیعلیه السلام مثل محمّد حنفیه نیز برتری داشت.
روزی امام علیعلیه السلام به حضرت عبّاسعلیه السلام که در دوران کودکی به سر میبرد، فرمود: بگو یک. حضرت عبّاسعلیه السلام گفت: یک. علیعلیه السلام فرمود: بگو دو. حضرت عبّاسعلیه السلام در پاسخ گفت: من با آن زبانی که یک گفتهام (و به یکتایی خدا اقرار نمودهام) شرم میکنم که بگویم: دو (و از دایره یکتایی خدا خارج گردم). امام علیعلیه السلام دو چشمان عبّاسعلیه السلام را بوسید.(1)
طبق پارهای از روایات، حضرت عبّاسعلیه السلام در این هنگام پنج سال داشت.
بر همین اساس، امام صادقعلیه السلام در شأن حضرت عبّاسعلیه السلام فرمود: «کان عمّنا العباس نافذ البصیرة؛ عموی ما عبّاس، بصیرت نافذ (چشم تیزبین و عمقنگر) داشت».(2)
لذا مرحوم محمّد باقر بیرجندی مینویسد: همانا عبّاس، از فقهای بزرگ و از بزرگان خاندان نبوّت بود.(3)
یکی از ارزشهای والای انسانی و اسلامی، رعایت ادب است. ادب در برابر بزرگان و مقدّسات و در همه موارد زندگی، زینت اخلاق است و از عوامل و ارکان مهم شخصیت معنوی است. امیرمؤمنان علیعلیه السلام در ضمن سفارش به فرزندش امام حسنعلیه السلام فرمود: «یا بُنَی اَلاْدَبُ لِقاحُ
الْعَقْلِ...؛ پسرم! ادب بارور شدن عقل و بیداری قلب و سرفصل فضیلت و ارزشهاست».(1)
نیز فرمود: «مَنْ اَخَّرَ عَدَمُ اَدَبِهِ لَمْ یقَدِّمْهُ کِثافَةُ حَسَبِهِ؛ کسی که بیادبی، او را عقب انداخت،عظمت مقامحَسَب و فامیل، او را به جلونخواهد انداخت».(2)
و نیز فرمود: «لامِیراثَ کَاْلاَدَبِ؛ هیچ ارثی ارزشمندتر از ادب نیست».(3)
بر همین اساس، حضرت علیعلیه السلام فرزندانش را به خوبی تربیت کرد، از اینرو آنان از با ادب ترین افراد جامعه خود بودند. حضرت عبّاسعلیه السلام از همین مکتب درخشان، درس ادب آموخته بود؛ لذا از ویژگیهای زندگی سراسر درخشان حضرت عبّاسعلیه السلام ادب او در همه دوران سالهای زندگیاش از کودکی تا آخر عمر بود. در این راستا نظر شما را به چند نمونه زیر جلب میکنیم:
1 - روایت شده که حضرت عبّاسعلیه السلام بدون اجازه در کنار امام حسینعلیه السلام نمینشست و اگر پس از اجازه مینشست، مانند عبدی خاضع، دو زانو در برابر مولایش مینشست.(4)
2 - روایت شده که در طول 35 سال عمر حضرت عبّاسعلیه السلام آن بزرگوار هرگز برادرش امام حسینعلیه السلام را برادر خطاب نکرد، بلکه با تعبیراتی مانند: سیدی، مولای، یا بن رسول اللَّه، آقای من، سرور من، ای پسر رسول خداصلی الله علیه وآله، آن حضرت را صدا میزد، به جز در مورد آخرین
ساعت عمر و در لحظه شهادت که صدا زد: برادر، برادرت را دریاب!
این تعبیر نیز یک نوع ادب بود؛ زیرا بیانگر آن بود که برادرت رسم برادری را با بهترین وجه ادا کرد و تو ای برادر، اکنون با مهر برادری به من بنگر.
در کتاب «مستطرف الاحادیث» نقل شده: روزی امام حسینعلیه السلام در مسجد آب خواست. عبّاسعلیه السلام که در آن هنگام کودک بود، بیآنکه به کسی بگوید با شتاب از مسجد بیرون آمد. پس از چند لحظه دیدند، ظرفی را پر از آب کرده و با احترام خاصی ظرف آب را به برادرش امام حسینعلیه السلام تقدیم کرد.
روز دیگری، خوشه انگوری را به او دادند. او با اینکه کودک بود، با شتاب از خانه بیرون آمد، پرسیدند: کجا میروی؟ فرمود: میخواهم این انگور را برای مولایم، حسینعلیه السلام ببرم.(1)
حضرت علیعلیه السلام در همان خردسالی عبّاسعلیه السلام، توجّه خاصّی به ادب ایشان داشت. او را به تلاش و کارهای مهم و سخت مانند کشاورزی، تقویت روح و جسم، تیراندازی و شمشیرزنی و سایر فضایل اخلاقی، تعلیم و عادت داده بود.
حضرت عبّاسعلیه السلام گاهی در کنار پدر مشغول کشاورزی و باغداری در نخلستانها بود و زمانی احادیث و برنامههای اسلام را در مسجد به دیگران میآموخت و به تهیدستان و بینوایان کمک میکرد. او به برادران و خواهرانش احترام شایانی میگذاشت. و دوش به دوش آنان در بالا بردن سطح فرهنگ مردم میکوشید و در یک کلام، بازوی
1) 44. شخصیت ابوالفضل از عطایی خراسانی، ص 116.
پرتوان پدر و چشم نافذ اسلام و مطیع برادرانش امام حسن و امام حسینعلیهما السلام بود. حضرت عباسعلیه السلام سخن امام علیعلیه السلام را در زبان و سیمای امام حسنعلیه السلام را در چهره و خون امام حسینعلیه السلام را در رگها داشت.(1)
روزی امیرمؤمنان علیعلیه السلام فرزندش عبّاسعلیه السلام را که آن وقت کودکی خردسال بود، در آغوش گرفت و در حالی که بر اثر شدّت ناراحتی، قطرات اشک از دیدگانش میریخت، بازوان عبّاسعلیه السلام را میبوسید. امّ البنینعلیها السلام که آن صحنه را میدید، نگران شد و از علیعلیه السلام پرسید: چرا گریه میکنی؟ حضرت علیعلیه السلام پاسخ داد: دستهای این کودک را دیدم و آنچه را که در آینده به آنان میرسد به خاطر آوردم، از این رو متأثر شدم. امّ البنینعلیها السلام با اضطراب پرسید: مگر دستهای او چه میشوند؟ حضرت علیعلیه السلام پاسخ داد: دستهایش قطع میشوند. سپس با اندوه دردناکی چند بار فرمود: مگر با یزید چه کردهام؟
امّ البنینعلیها السلام که با شنیدن این سخن، اشک اندوه میریخت، پرسید: برای چه دستهای عبّاسعلیه السلام قطع میشوند؟
حضرت علیعلیه السلام ماجرای کربلا را برای امّ البنینعلیها السلام شرح داد، امّ البنین به خاطر آن مصایب جانگدازی که بر خاندان نبوّت وارد میشود منقلب شد و سخت گریه کرد، سپس با نیروی صبر و شکر، خود را آرام نمود و خدا را به خاطر اینکه فرزندش فدای امام حسینعلیه السلام
1) 45. پرچمدار نینوا، ص 44.
سبط پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله میگردد، شکر نمود.(1)
حضرت علیعلیه السلام به امّ البنینعلیها السلام فرمود: عبّاسعلیه السلام در پیشگاه خداوند بزرگ، دارای مقام بسیار ارجمندی است، خداوند به جای دو دست، دو بال به او عنایت میکند، او با آن دو بال، همراه فرشتگان در فضای بهشت به پرواز در میآید، چنان که این موهبت را به جعفر طیار، عنایت نموده است. امّ البنین با شنیدن این مژده، خشنود شد و خدا را سپاس گفت.(2)
آری مادر حضرت عبّاسعلیه السلام از شیرزنان مخلص و نمونهای بود که اگر گریه میکرد، گریهاش عاطفی بود ولی وقتی از فداکاری پسرش در راه حقّ و پاسداری از حریم امام حسینعلیه السلام باخبر شد از اعماق دل خشنود شد و از عمق دل، خدا را به خاطر داشتن چنین فرزندی سپاس میگفت.(3)
در مجلسی سخن از فضل و عظمت علمی حضرت عبّاسعلیه السلام به میان آمد. یکی از علمای زاهد غیر شیعه که در آنجا حضور داشت، به زهد و علم و آثار علمی خود مغرور شده، خود را در ردیف حضرت عبّاسعلیه السلام یا عالمتر از او دانست. حاضران او را سرزنش کردند و مجلس ختم شد، بعد از چند روزی او را در حرم حضرت عبّاسعلیه السلام در حالی دیدند که ریسمانی به گردن خود بسته و سر دیگر ریسمان را به ضریح مطهر گره زده، گریه میکند و با عجز و ناله، خود را سرزنش مینماید. ماجرا را از او پرسیدند، در پاسخ گفت: شب گذشته در عالم خواب دیدم مجلس
باشکوهی از علما و بزرگان تشکیل شده، شخصی خبر داد که حضرت ابوالفضلعلیه السلام به مجلس شما میآید. پس از لحظاتی، نور تابان آن حضرت بر آن مجلس تابید و با شکوه بینظیری وارد مجلس شد و در صدر مجلس روی صندلی نشست. حاضران همه در برابرش خضوع نموده بودند. به خاطر جسارتی که کرده بودم ترس و وحشتی عجیب مرا فرا گرفت. آن بزرگوار به همه افراد حاضر با نظر مهرانگیز نگریست و صحبت کرد و وقتی که نوبت به من رسید، فرمود: تو چه میگویی؟ من از گفتهام اظهار پشیمانی کردم. فرمود: من در نزد پدرم و برادرانم حسن و حسینعلیهما السلام درس آموختهام و در دین خود و آنچه آموختهام به مرحله یقین رسیدهام، ولی تو در شک و تردید به سر میبری و در امامت امامان حقّ شک داری، آیا چنین نیست؟ و پس از بیانی دیگر با دست مبارک به دهانم زدند که از خواب بیدار شدم. اکنون به جهل و گمراهی خود اعتراف میکنم و به آستان مقدّسش برای درخواست عفو و لطف آمدهام.(1)
نظیر این ماجرا در مجلس یکی از افرادی که ظاهراً اهل علم به نظر میرسید اتّفاق افتاد. او میگفت: سلمان از نظر علمی بر حضرت عبّاسعلیه السلام برتری دارد؛ زیرا حضرت علیعلیه السلام در شأنش فرموده: «سَلْمانٌ بَحْرٌ لا ینْزَحُ؛ سلمان دریای بیپایان است».(2)
او بعد از گفتن این سخن، شبی در عالم خواب دید در مجلس باشکوهی است و حضرت عبّاسعلیه السلام در صدر مجلس نشسته و سلمان
دست به سینه برای خدمتگذاری آن حضرت ایستاده است و به او میگوید: ای مرد! چرا اشتباه میکنی، افتخار من این است که خدمتگذار فرزند علیعلیه السلام حضرت عبّاسعلیه السلام میباشم.(1)
بدون تردید شخصیت انسان به پاکسازی و بهسازی معنوی او بستگی دارد در اسلام به «تزکیه و تعلیم» تعبیر شده است و به عبارت روشنتر انسان و هر موجود دیگر با دو نیروی جذب و دفع زنده است؛ مثلاً یک درخت گلابی را در نظر بگیرید، این درخت در مسیر رشد و نمو خود همواره با جذب و دفع همراه است، یعنی جذب عوامل کمال و دفع آفات و موانع و دست اندازها.
به طور کلی اگر جذب و دفع متوقف گردد، انسان و هر موجود دیگری، در پرتگاه سقوط و نیستی قرار میگیرد، سیستم متابولیسم (سوخت و ساز) در وجود انسان و حیوانات، بر همین اساس است.
درخت در رشد و نمو خود در مسیر تکامل، عواملی مانند آب، غذا، نور، حرارت و هوای آزاد را جذب میکند و آفات را دفع مینماید. اگر باغبان، آفات گیاهی، مانند شتّهها، کرمهای ساقهخوار و ... را از آن دفع ننماید، آن گیاه در نیمه راه میخشکد و قبل از دادن میوه میمیرد.
در وجود انسان نیز میبینم، زندگی انسان به خون بستگی دارد، در میان خون، گلبولهای سفید و قرمز به طور فراوان شناورند، گلبولهای
1) 51. شخصیت ابوالفضلعلیه السلام، ص 114.
سفیدی که تعدادشان در هر میلیمتر مکعب خون، حدود شش هزار عدد است و در کل بدن، بیش از سی میلیارد عدد میباشند. این گلبولها مأمور دفع دشمن و راندن آن از کشور بدن هستند تا موجب خسارترسانی به بدن و سد راه تکامل جسمی نشوند. وظیفه و مأموریت این گلبولهای سرخ که تعدادشان بسیار و تقریباً در هر میلیمتر مکعب خون، پنج میلیون گلبول سرخ است، جذب و پخش غذا به سراسر بدن است.
به این ترتیب به اهمیت نقشِ جذب و دفع، پی میبریم که اگر خدای نکرده به نیروی جذب و دفع بدن اخلال وارد شود (مانند ابتلا به بیماری ایدز که موجب تنبلی و از کار اندازی گلبولهای سفید است) انسان را با خطر مرگ رو به رو میسازد.
در رابطه با شخصیت معنوی انسان نیز همین قانون وجود دارد، یعنی رشد و تعالی شخصیت انسان، بستگی به دفع و جذب (تزکیه و تعلیم) دارد، از یکسو باید عوامل و زمینههای سقوط؛ مانند گناهان را از روح و روان، دفع و پاکسازی نمود و از سوی دیگر باید فضایل و ارزشها؛ مانند ایمان، علم، عمل صالح و خصال نیک را جذب کرده و با آنان، روح و روان را آراست، که از این دفع و جذب و نتیجه آن، علمای اخلاق به «تخلیه و تجلیه و تحلیه» تعبیر میکنند؛ یعنی نخست باید با نیروی تقوا، روح و روان را از موانع کمال (گناهان) خالی ساخت، سپس باید روح و روان را با فضایل اخلاقی زینت داد و در
مرحله سوم است که نور خدا و ارزشهای ملکوتی در وجود انسان متجلّی و آشکار شده، انسان به هدف از خلقت خود خواهد رسید.
به گفته سعدی:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
طیران مرغ دیدی، تو ز پای بند شهوت
به درآی تا ببینی طیران آدمیت
در قرآن مجید، هدف از فرستادن پیامبران از طرف خدا، همین تزکیه و تعلیم (دفع و جذب یا پاکسازی و بهسازی) عنوان شده، چنانکه این معنی در آیات 2 سوره جمعه و 164 سوره آل عمران و 129 و 151 سوره بقره آمده است.
برای روشن شدن مطلب به ذکر یکی از این آیات میپردازیم، در آیه 2 سوره جمعه میخوانیم «هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیینَ رَسُولاً مِّنْهُمْ یتْلُوا عَلَیهِمْ آیاتِهِ وَیزَکِّیهِمْ وَیعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ وَإِن کانُوا مِن قَبْلُ لَفِی ضَللٍ مُّبِینٍ»؛ خداوند کسی است که در میان جمعیت درس نخوانده، رسولی از خودشان برانگیخت تا آیاتش را برای آنان بخواند و آنان را پاکیزه کند و کتاب و حکمت بیاموزد، هرچند پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند.
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: اگر شیطانها دلهای انسانها را احاطه
نکنند، انسانها میتوانند به جهان ملکوت بنگرند.(1)
همچنین فرمود: اگر زیاده روی در سخنان شما و آزادی دلهایتان در برابر فساد نبود، آنچه را من میبینم مشاهده میکردید و آنچه را من میشنوم، شما هم میشنیدید.(2)
نتیجه اینکه: پایه و مایه شخصیت معنوی، دوری از گناه و داشتن ارزشهای والای انسانی است.(3)
لقب، عنوانی است که در اثر بروز و ظهور خصلتهایی از انسانها به آنان نسبت داده میشود تا نشانگر ویژگیهای آنان باشد. در این راستا؛ کنیه نیز که در زبان عربی در مردان با پسوند (اَبْ) و در زنان با پسوند (اُمْ) تلفظ میشود، غالباً نشأت گرفته از خصلتهای انسانها است و نشان دهنده آثار وجودی آنان میباشد.
در اسلام برای عیبپوشی و حفظ حریم پاکی و پاک زیستی و دوری از شایعههای زشت که موجب آلودگی محیط خواهد شد و دارای پیآمدهای شومی است، از ذکر لقبهای زشت برای انسانهای مؤمن، نهی شده است؛ چنانکه در فرازی از آیه 11 سوره حجرات میخوانیم:
«ولاتَنابَذوا بِالالقاب»؛ همدیگر را با لقبهای زشت یاد نکنید.
دین مبین اسلام به طور صریح هرگونه اسم و لقبی را که موجب کوچکترین اهانت و تحقیر مؤمن گردد، ممنوع نموده است.
روایت شده، صفیه، دختر حی بن اخطب یهودی، پس از ماجرای فتح خیبر، مسلمان شد و همسر پیامبرصلی الله علیه وآله گردید. روزی گریان نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمد، پیامبرصلی الله علیه وآله از علت گریه او پرسید، او عرض کرد: عایشه به من میگوید: ای یهودی زاده!
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: چرا به او جواب ندادی که پدرم هارون برادر موسی است و عمویم موسیعلیه السلام است و همسر پیامبرصلی الله علیه وآله اسلام هستم. در این هنگام آیه فوق نازل شد.(1)
از این روایت فهمیده میشود که مسلمانان باید از لقبگذاری زشت نسبت به مؤمنان بپرهیزند و لقبهای نیک را (مانند موسیزاده، هارونزاده، برادر زاده موسی و ...) برای آنان برگزینند.(2)
نیز روایت شده، یکی از اصحاب در موردی به بلال حبشی گفت: یا بن السوداء؛ ای سیاه پوست زاده!
پیامبر برآشفت و او را سرزنش کرد و فرمود: تو، جز با عملَت بر سیاه پوست یا سرخ پوست برتری نداری.
نظر به اینکه حضرت عبّاسعلیه السلام در ابعاد مختلف زندگی دارای عالیترین ارزشها بود و آن ارزشها به طور آشکار و کامل در او دیده میشد، به تدریج همانها برای او لقبها و کنیههایی شدند و مردم با ذکر آن لقبها و کنیهها که بیانگر فضایل حضرت عبّاسعلیه السلام بودند، عظمت اخلاقی او را بازگو میکردند و در مجموع او را ابوفاضل (پدرارزشها) میخواندند.
اینکه به حضرتش، ابوالفضل میگفتند به خاطر یکی از این دو علّت بود:
پسری به نام فضل داشت
سراسر زندگی درخشان آن حضرت پر از فضل و فضیلت بود.
البته به نظر میرسد علت دوم مناسبتتر باشد.
به هر حال حضرت عبّاسعلیه السلام دارای القاب است، تا آنجا که علاّمه مامقانی، رجالی معروف در تنقیح المقال مینویسد: و قد عدت له ستة عشر لقباً؛ برای حضرت عبّاسعلیه السلام شانزده لقب برشمردهاند.
محدّث محقق، مرحوم شیخ ذبیح اللَّه محلاّتی پس از یادآوری اینکه القاب حضرت عبّاسعلیه السلام بسیار است، به ذکر چهارده لقب پرداخته است: 1) قمربنی هاشم 2) باب الحوائج 3) الشهید 4) عبدصالح 5) سقّا و ساقی و ابوالقربه 6) المستجار (پشت و پناه) 7) فرمانده لشکر 8) حامی 9) فادی(فداکار) 10) ضیغم(شیر) 11) مؤثر(ایثارگر) 12) سردار و پیشتاز 13) پرچمدار 14) ظهر الولایه (پشتیبان ولایت).(1)
در اینجا القاب دیگری نیز برای آن حضرت ذکر کردهاند؛ مانند: 15) المواسی 16) الواقی 18) اطلس 18) باب الحسین 19) الشاعی 20) صدیق 21) البطل العلقمی و ... آمده است.(2)
مخفی نماند که القابی دیگر؛ مانند: مجاهد، ناصر، مجیب، راغب و... در زیارتنامه حضرت و کتب دیگر آمده است.
اینکه به شرح کوتاه و مختصر برای القاب بیست و یک گانه حضرتش میپردازیم:
قبلاً گفتیم که حضرت عبّاسعلیه السلام از جمال و زیبایی ویژهای برخوردار بود، سیمایی جذاب، قامتی رشید و رعنا و چهرهای درخشنده داشت. از این رو او را ماه دودمان هاشم خواندند و این موضوع گویی نشانگر آن بود که حسینعلیه السلام خورشید انقلاب است و عبّاسعلیه السلام ماه انقلاب، با توجّه به اینکه ماه از خورشید، کسب نور میکند.
قمر بنی هاشم، لقبی است که در بردارنده واقعیتی قابل توجّه است، زیبایی، سپیدی صورت و چشمگیری نگاه عبّاس به همراه اُبّهت انبوه او سبب این لقب گردید، به گونهای که همگان او را چون ماهی فروزان و درخشنده در خاندان بنی هاشم میدانستند.
از آنجا که حضرت عبّاسعلیه السلام بر اثر فداکاریها، اخلاص، ایثار و خصال عظیم انسانی در پیشگاه خدا دارای مقام بسیار ارجمند و آبروی مخصوص گردید، توسّل به ذیل عنایت او موجب روا شدن حاجات است؛ زیرا پذیرش شفاعت او در درگاه خداوند قطعی است و در این مورد هزاران نفر از قدیم و ندیم، با توسّل به او نتیجه گرفتهاند. که نمونه هایی از آنان در فصل کرامات و عنایات حضرتش آمده است.
از این رو او را باب الحوائج خواندند و تجربه بسیاری رسیده که
نذر برای آن حضرت و مادرش امّ البنینعلیهما السلام و توسّل به آنان حاجتمندان را به مقصود رسانده است.
گفتنی است که به گفته بعضی از علما، واژه عبّاس به حروف حساب ابجد، معادل عدد 133 است، هرکس بعد از نماز 133 بار با عبارت ذیل به حضرت عبّاسعلیه السلام متوسل شود به امید خدا به مقصود میرسد: «یا کاشف الکرب عن وجه الحسین، اِکْشِف کربی بحقّ اخیک الحسینعلیه السلام؛ ای عبّاس که اندوه را از چهره حسینعلیه السلام برطرف ساختی، به حقّ برادرت حسینعلیه السلام اندوه مرا برطرف ساز.(1)
گرچه انسانهای سعادتمند بسیاری به افتخار اخذ مدال «شهید» نایل شدهاند؛ ولی بدون تردید، شهیدان دارای درجات گوناگون هستند، حضرت عبّاسعلیه السلام از آن افرادی بود که به راستی حائز مفهوم عمیق شهید و شهادت، به طور کامل بود و به تمام امتیازات شهادت نایل گردید و از برجستگان در میان شهیدان سرافراز شد؛ چنانکه امام سجادعلیه السلام فرمود: او در قیامت دارای مقامی خواهد شد که همه شهیدان به مقام او حسرت میبرند.(2)
او کسی است که دستهایش زودتر از خودش شهید شدند و سربریدهاش به گونهای ضربه دید که صورت و پشت صورتش مشخص نبود.(3)
امام سجادعلیه السلام وقتی که روز 13 محرم، سال 61 ه.ق همراه بنی اسد کنار پیکر مطهر حضرت عبّاسعلیه السلام آمد، تا آن را به خاک بسپارد، خطاب به او فرمود: و علیک منّی السّلام من شهید محتسب؛ ای شهید مخلص راه خدا، سلام من بر تو باد.(1)
امام صادقعلیه السلام در ضمن ستایش او فرمود: ومضی شهیداً، او شهید از دنیا رفت.(2)
و در زیارتنامهای که برای آن حضرت تنظیم نمود، خطاب به او فرمود: بعثک اللَّه فی الشهداء؛ خداوند تو را در میان شهیدان برانگیخت.(3)
به هر حال، حضرت عبّاسعلیه السلام شهید حاضر وناظری است که بر قلّه شهادت، راست قامت ایستاده ونظارهگر صحنههاست تا با جاذبه معنوی خود، شهادت طلب بپروراند و نام نامیاش به دلها قوّت بخشد، روحها را نشاط دهد، پاها و بازوان را محکم و استوار سازد و انسانهای شایسته را برای جبههها و صحنههای سخت اسلامی ذخیره نماید.
این لقب از زیارت نامه حضرت عبّاسعلیه السلام از زبان امام صادقعلیه السلام گرفته شده که فرمود: سلام بر تو ای عبدصالح.
حضرت عبّاسعلیه السلام هم عبد خدا و هم صالح و خالص بود. در عبودیت
و بندگی او هیچگونه شائبه نبود، نه تنها در نماز و امور عبادی؛ بلکه در همه امور، بنده مطیع خدا بود. هرگز خطایی در زندگی او دیده نشد.(1)
عبودیت و بندگی خالص خدا، اساس و سنگ زیر بنای سایر ارزشهاست. عظمت هر انسانی بستگی به درجه عبودیت او در پیشگاه خدا دارد. خداوند وقتی که میخواهد اوج عظمت پیامبرصلی الله علیه وآله را که در مسئله معراج آشکار شد، بیان کند، عامل اصلی آن را بندگی محمدصلی الله علیه وآله معرفی کرده، در آغاز سوره اسراء میفرماید: پاک و منزه است خدایی که بندهاش را در یک شب، از مسجد الحرام به مسجدالاقصی که گرداگردش را پر برکت ساختیم، برد تا آیات خود را به او نشان دهیم. او شنوا و بینا است.(2)
آری، شنوایی و بینایی مطلق خدا، بندگان صالح را به مقام بسیار بلند میرساند، به قول شاعر:
بندگی کن تا که سلطانت کنند
تن رها کن تا همه جانت کنند
خوی حیوانی سزاوار تو نیست
ترک این خو کن، سلیمانت کنند
در آیه مذکور اشارهای به این معنی شده که عبودیت و بندگی خالصانه پیامبرصلی الله علیه وآله - نه رسالت او - سبب معراج او (که از شاخصههای عظمای رسالت اوست) گردید است.(3)
روایت شده، قاسم بن اصبغ نباته گفت: مردی از طایفه بنی دارِم را
دیدم که رویش سیاه شده بود. به او گفتم: چهره تو سفید بود، چرا این گونه سیاه شده است؟ در پاسخ گفت: من مردی را که در میان دو چشمانش (پیشانیش) اثر سجده آشکار بود کشتم. گفتم: او چه کسی بود؟ گفت: اوعبّاس فرزند علیعلیه السلام بود.(1)
در نقل دیگر آمده، این شخص سنگدل گفت: از آن وقتی که این آقا (حضرت عبّاسعلیه السلام) را کشتهام، هر شب نزد من میآید و گریبان مرا میگیرد و کشان کشان مرا به پرتگاه دوزخ میبرد و مرا در میان دوزخ میافکند. در عالم خواب فریاد و شیون میزنم، به طوری که همه افراد محل، صدای شیون مرا میشنوند.(2)
از القاب دیگر حضرت عبّاسعلیه السلام اینکه مستجار و پناه برای پناهندگان بود.
شاعر معروف، فهیم و مخلص اهل بیتعلیهم السلام (شیخ محمّد رضا اُزری)(3)در شأن و مقام حضرت عبّاسعلیه السلام قصیدهای سرود. هنگامی که این مصرع از قصیده را سرود «یوم ابوالفضل استجار به الهدی؛ روز عاشورا، روزی است که حسینعلیه السلام مخزن هدایت به عبّاسعلیه السلام پناه برد»، در نظر خود، صحّت این مطلب را بعید شمرد که حسینعلیه السلام به او پناه
1) 68. نسبت قتل به مردی از طایفه بنی دارِم، از این رو است که او عمود آهنین بر سر مقدّس حضرت عبّاسعلیه السلام زد.
2) 69. بحار الانوار، ج 45، ص 306.
3) 70. شیخ محمّد رضا ازری بغدادی برادر شیخ کاظم ازری، صاحب قصیده هاشمیه، در سال 1231 متولد شد. این دو برادر، از علما و شاعران برجسته اهل بیتعلیهم السلام بودند. قبرشان در کاظمین کنار هم در مقبره سید رضیرحمه الله قرار گرفته است.
برده باشد و شاید این سخن مورد قبول امام حسینعلیه السلام واقع نگردد.
شب هنگام در عالم خواب، امام حسینعلیه السلام به او فرمود: آنچه را گفتهای صحیح است، من به برادرم پناهنده شدم، مصرع این شعر را با این جمله تکمیل کن: «والشمس من کدر العجاج لثامها؛ در آن هنگام به عبّاسعلیه السلام پناه بردم که بر اثر حملهها و درگیری و گرد و غبار، بین زمین و آسمان تیره و تار شده بود، به طوری که نقاب گرد و غبار جلوی نور خورشید را گرفته و هوا را تاریک نموده بود».(1)
یکی از القاب حضرت عبّاسعلیه السلام (قائد الجیش) به محض فرمانروا و سپهسالار لشکر امام حسینعلیه السلام بود. روشن است که احراز چنین منصبی بستگی به شجاعت، کاردانی، تیزهوشی، ایمان و اراده راسخ، شهادتطلبی و قوّت قلب دارد که تمام این خصال در وجود پر برکت عبّاسعلیه السلام جمع بود که مدال سرلشکری امام حسینعلیه السلام را از آن حضرت گرفت.
حضرت عبّاسعلیه السلام به راستی و با تمام وجود، در همه صحنههای کربلا حضور داشت و نهایت حمایت و یاری خود را نسبت به دین و امام عصرش آشکار ساخت. از این رو لقب حامی(2)به طور شایسته و کامل زیبنده وجود او است.
در بعضی از عبارات، آن حضرت به عنوان (حامی الضعینه) یاد شده است.(1)
ضعینه به معنی هودج است، کنایه از این است که او یگانه حامی بانوان هودج نشین بود و در سفر کربلا از آنان نگهبانی میکرد و آنان در پناه چنین نگهبان نیرومند و شجاعی هیچگونه نگرانی نداشتند.
حضرت عبّاسعلیه السلام به راستی فداکاری را به آخرین حدّ و مرز خود رسانید، خود و برادران خود و هستی خود و حتی دو پسر خود را (بنا به بعضی از روایات) فدای دین و امام حسینعلیه السلام و آرمان آن حضرت کرد.(2)
حقّ جهاد و جانبازی را با تلاش بینظیر تا آخرین نفس و آخرین قطره خون، ادا کرد که امام حسینعلیه السلام در کنار پیکر به خون تپیدهاش فرمود: ای برادر! تو در راه خدا آنچه که سزاوار جهاد است انجام دادی.(3)
گاهی عبّاسعلیه السلام را ضیغم و گاهی ضرغام که هر دو به معنی شیر نیرومند و چابک است میخواندند؛ چرا که او در میدان رزم با دشمن چون شیری نیرومند بود که به گلّه روباه حمله میکرد، دهها و صدها نفر را در حملههای حیدری خود به خاک ذلّت میافکند؛ همانگونه که حضرت حمزهعلیه السلام عموی پدرش، شیر خدا و شیر رسول خداصلی الله علیه وآله بود
1) 73. ترجمه العباس بن علی از باقر شریف قرشی، ص 26.
2) 74. علاّمه سید محسن امین دو پسر حضرت عبّاسعلیه السلام را که محمّد و عبداللَّه نام داشتند در شمار شهیدان کربلا شمرده است. اعیان الشیعه، ج 1، ص 610؛ ومحدث کبیر ابن شهر آشوب، یک پسر حضرت عبّاسعلیه السلام را به نام محمدعلیه السلام جزو شهداء کربلا شمرده است. مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 112.
3) 75. تذکرة الشهداء ملاحبیب اللَّه کاشانی، ص 270.
و همانگونه که پدرش علیعلیه السلام (اسد اللَّه الغالب) شیر غالب و چابک خدا بود. او نیز این خصلت را از آنان به ارث برده و چون شیر از دشمن نمیهراسید و با شجاعتی بیبدیل، با عالیترین نبردی که قهرمانان را به تعجّب وا میدارد، نبرد میکرد.
فداکاری عبّاسعلیه السلام در حدّ ایثار بود؛ ایثار یعنی اینکه انسان آنچه را خود دارد به دیگران میبخشد، مانند گرسنهای که غذای مورد نیاز خود را به فقیری میدهد، بنابراین ایثار مرحلهای بالاتر از سخاوت است.
حضرت عبّاسعلیه السلام به پیروی از پدر و برادرانش امام حسنعلیه السلام و امام حسینعلیه السلام در راه حقّ ایثارگر بود و به راستی که در این راستا از همه چیز خود گذشت و آنچه داشت در طَبَق اخلاص نهاده و به پیشگاه خداوند هدیه کرد. اماننامه دشمن را رد کرد و استوار و ثابت قدم از حقّ دفاع نمود.
ایثار او تا آنجا بود که جیره آب خود را برای دیگران میگذاشت. او با اینکه سخت تشنه بود در کنار شریعه فرات به خاطر آنکه برادرش تشنه است، آب ننوشید.
خداوند در قرآن، انصار (مسلمانان مدینه) را به خاطر آنکه مهاجران (مسلمانان مکه) را بر خود مقدّم داشتند، تمجید میکند و ایثارگر میخواند:«وَیؤْثِرُونَ عَلی اَنْفُسِهِمْ وَلَوْ کانَ بِهِمْ خَصَاصَةُ»؛ «آنان (در غذا رسانی و مسکن) مهاجران را بر خود مقدم میدارند، گرچه خود به شدّت فقیر هستند».(1)
1) 76. سوره حشر، آیه 9.
حضرت عبّاسعلیه السلام با اینکه به شدّت تشنه بود، دیگران را بر خود مقدم داشت.
او سه برادرش را جلوتر از خود به میدان فرستاد و ایثار کرد و طبق بعضی روایات، دو پسرش به نام عبداللَّه و محمّد را که نوجوان بودند، به میدان فرستاد و هر دو در کربلا شهید شدند.(1)
حضرت عبّاسعلیه السلام را با لقب (کبش الکتیبه) میخواندند. این لقب بیانگر پیشتازی و سرداری حضرت عبّاسعلیه السلام در سپاه امام حسینعلیه السلام است.
در جنگهای قدیم، پرچمدار از موقعیت خاصی برخوردار بود؛ زیرا سرنگونی پرچم دلیل شکست و موجب تضعیف روحیه رزمندگان تحت آن پرچم میشد. از اینرو در روز عاشورا، پرچم لشکر امام حسینعلیه السلام در دست حضرت عبّاسعلیه السلام بود.
حضرت عبّاسعلیه السلام تا دست در بدن داشت، پرچم را سرافراز نگه داشت. حتی طبق پارهای از روایات، همچون عمویش جعفر طیار با کمک دو بازوی بریدهاش پرچم را به سینهاش چسباند و نگه داشت و قوّت مرکز فرماندهی را با این کار حفظ کرد تا هنگامی که عمود آهنین بر سرش زدند و از پشت اسب به زمین افتاد، در حقیقت او با پرچمش با هم به زمین افتادند.(2)
برای پی بردن به اهمیت پرچمداری عظیم حضرت عبّاسعلیه السلام نظر
شما را به قضیه جالب زیر جلب میکنیم:
در نقلهای تاریخی آمده است هنگامی که وسایل غارت شده از شهدای کربلا را به شام نزد یزید بردند، در میان آنها پرچم بزرگی وجود داشت. یزید و حاضران بهتزده دیدند، همه پرچم، آسیب دیده و سوراخ شده ولی دسته آن سالم است. یزید از روی حیرت و تعجّب پرسید: این پرچم را چه کسی حمل میکرد؟ گفتند: عبّاسعلیه السلام پسر علیعلیه السلام.
یزید از روی حیرت و تجلیل از پرچمدار، سه بار برخاست و نشست و به حاضران گفت: به این پرچم بنگرید که بر اثر صدمات و ضربهها هیچ جای سالم در آن نمانده جز دستگیره آن که پرچمدارش آن را با دست حمل میکرده است. (یعنی دستگیره سالم، نشان میدهد که پرچمدار، تیرها وضربههایی را که بر دستش وارد میشده تحمّل کرده و پرچم را رها نکرده است.)
سپس گفت: أَبَیتَ الْلَعْنَ یا عَبَّاسُ هکَذا یکُونُ وَفاءَ الاَخِ لاَخیهِ؛ ای عبّاس! لعن و ناسزا را از خود دور ساختی (و هرگز روا نیست کسی به تو ناسزا گوید) این است معنی وفای برادر نسبت به برادرش.(1)
یکی از القاب حضرت عبّاسعلیه السلام این بود که به او (ظَهْرُ الْوِلایةِ)(2)حامی و پشتیبان ولایت میگفتند؛ زیرا همان گونه که کمر، انسان را
راست قامت نگه میدارد و پشتوانه محکمی برای حرکت انسان است، حضرت عبّاسعلیه السلام نیز چنین نقشی را برای نگهبانی از حریم ولایت و امامت دارا بود و به راستی پشت و پناه امر ولایت و تا آخرین حدّ توان از ولایت وآرمانهایش پشتیبانی کرد.
از این رو وقتی که حضرت عباس به شهادت رسید، امام حسینعلیه السلام به بالینش آمد و فرمود: «اَلانَ اِنْکَسَرَ ظَهْری وَقَلّتْ حیلَتی؛ اکنون پشتم شکست و چارهام کم شد».(1)
بگفتش کای سپهدار قبیله
زمرگت مرا کم گشت حیله
شکستی پشتم ای شمشاد قامت
نمیباید درستی تا قیامت
دریغ از بازوی زور آزمایت
دریغ از پنجه خیبر گشایت
دریغ از اهل بیت بی پناهم
دریغ از یاور و میر سپاهم(2)
حضرت عبّاسعلیه السلام را امام زمان، حضرت حجة بن الحسنعلیه السلام در زیارت ناحیه، با لقب مواسی خوانده است. مواسی از مواسات(3)است و در اصل به معنی بریدن میآید و در نتیجه به معنی شدّت دلبستگی به چیزی است؛ حضرت عبّاسعلیه السلام در پیشگاه امام حسینعلیه السلام چنین بود. برادری، همیاری و پیوند پرمحبّت و تنگاتنگ او با امام حسینعلیه السلام همچون همیاری و پیوند عاشق حقیقی، نسبت به معشوق خود بود.
مقام عشق را در درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی این آستان بوسد که جان در آستین دارد
به این ترتیب، درس برادری، وفا، فداکاری و گذشت بینظیر را به جهانیان آموخت و به انسانیت، بها و آبروی فوق العاده داد.(1)
حضرت عبّاسعلیه السلام را اطلس میخواندند، زیرا این کلمه به معنی سرخ تیره رنگ و شجاع، چابک و دلاور دریا دل میآید. آن حضرت چنان که در صحنههای گوناگون نشان داد، دلاوری بیبدیل بود. حتی وقتی دستهایش را قطع کردند تسلیم نشد و همچنان میجنگید و به طور کلی ترس در قاموس زندگی او وجود نداشت و در نبرد در برابر هزاران نفر هرگز وحشت نمیکرد.(2)
پیامبرصلی الله علیه وآله در شأن حضرت علیعلیه السلام فرمود: «اَنَا مَدینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِی بابُها فَمَن اَرادَ الْمَدینَةَ فَلْیاْتِ الْبابَ؛ من شهر علم هستم و علیعلیه السلام درِ آن شهر است، کسی که خواهان ورود به این شهر است، باید از در آن وارد گردد».(3)
حضرت علیعلیه السلام در همه امور، پیشکار و واسطه بین مردم و پیامبرصلی الله علیه وآله بود. هر بزرگی، معاونی دارد که مردم به واسطه او با آن شخص بزرگ ارتباط پیدا میکنند. حضرت عبّاسعلیه السلام نیز چنین است
و باب الحوائج بودن او نیز از یک نظر به این خاطر است که باب و پیشکار امام حسینعلیه السلام است و با وساطت، نیازهای نیازمندان را تأمین میکند و بیسامانان را سامان میبخشد.
از علاّمه طباطباییقدس سره صاحب تفسیر المیزان نقل شده که فرمود: مرحوم سید السالکین و برهان العارفین آقای آقاسید علی قاضی (استاد علاّمه در عرفان) فرمود: در هنگام کشف، بر من روشن و آشکار شد که وجود مقدّس ابا عبداللَّه الحسینعلیه السلام مظهر رحمت الهیه است و باب پیشکار آن حضرت، سقای کربلا، سرحلقه ارباب وفا، آقا باب الحوائج الی اللَّه، ابوالفضل العباسعلیه السلام است.(1)
از سایر القاب حضرت عبّاسعلیه السلام که در زیارت ناحیه حضرت امام هادیعلیه السلام آمده، لقب ساعی است؛ یعنی او نهایت سعی و تلاش را برای تحقق نهضت امام حسینعلیه السلام نمود و دومین شریک و شخص دوم این نهضت بود و در این راستا حتّی یک لحظه هم دریغ نکرد. او هرگز بیتفاوت، بهانهجو و خارج از صحنه نبود، بلکه در همه فراز و نشیبهای نهضت کربلا حضور خلاّق و فعّال داشت بر همین اساس، امام صادقعلیه السلام خطاب به او فرمود: «أَشْهَدُ اَنَّکَ لَمْ تَهِنْ وَلَمْ تَنْکُلْ؛ گواهی میدهم که تو در راه دین و دفاع از امام حقّ، هیچگونه سستی و توقف نکردی».(2)
تلاش و سعی او به جایی رسید که هنگامی که دست راستش را قطع کردند، چنین رجز خواند: «سوگند به خدا اگر دست راستم را قطع کردید، من بدون درنگ تا جان در بدن دارم از دینم و از حریم امام راستگو، فرزند راستین پیامبر پاک و امین حمایت میکنم».(1)
در زیارت نامه حضرت عبّاسعلیه السلام در روز عید فطر و قربان آمده: «اَلسَّلامُ عَلَیکَ أَیهَا الْعَبْدُ الصّالِحُ وَ الصِدِّیقُ الْمُواسی؛ سلام بر تو ای بنده صالح و راستین و فداکار».
کلمه صدّیق از نظر ادبی، صیغه مبالغه در صدق و صداقت است، این لقب برای حضرت عبّاسعلیه السلام بیانگر خلوص، راستی، فکرِ روشن و منش او در همه ابعاد زندگی است و این صفت به طور اکمل، لقبی است که ویژه معصومینعلیهم السلام است.
از این راه نیز به صداقت همه جانبه حضرت عبّاسعلیه السلام پی میبریم، چرا که در واقع این لقب، مکمّل سایر لقبهای آن حضرت است؛ به عبارت روشنتر نشانگر صدق، حقّانیت، کمال و اخلاص در همه القابش میباشد.(2)
19 - بطل علقمی (قهرمان نهر علقمه (3)نظر به اینکه حضرت عبّاسعلیه السلام در کنار نهر علقمه، با جانبازی قهرمانانه و با دلاوریهای عجیب که جز از قهرمانان بزرگ دیده نشده، او را بطل علقمی خواندند.
بزرگان و شخصیتهایی مثل مرحوم محقق خبیر، شیخ عبدالواحد مظف کتابهایی پیرامون زندگانی پر افتخار حضرت عبّاسعلیه السلام تحت همین نام (بطل علقمی) به رشته تحریر درآوردهاند.
20 - ابوالقِرْبَه، سقا و ساقی تشنگان(1)از القاب معروف حضرت عبّاسعلیه السلام سقا بودن اوست. توضیح اینکه: منصب سقایت و آبرسانی به تشنگان یکی از ارجمندترین و زیباترین برنامه اسلامی و انسانی است، تاریخچه سقّایی و آب رسانی در اسلام با سقایت حاجیان در مکّه و در مراسم حجّ ارتباط پیدا میکند. عبدالمطلب جدّ اوّل پیامبرصلی الله علیه وآله چاه زمزم در کنار کعبه را که سالها کهنه و متروک و فراموش شده بود، نوسازی کرد و آن را مرکز سقایت و آب رسانی به حاجیان قرار داد.
قبل از او پدرش هاشم و عمویش مطلّب و پدر آنان عبدمناف عهدهدار منصب سقایت و آب رسانی بودند و قبل از آنان قصی، جدّ چهارم پیامبرصلی الله علیه وآله سرپرست سقایت و آب رسانی به حاجیان بود.
1) 92. جمله ابوالقربه معنی پدر قربه است، قربه به معنی مشک آب است حضرت عبّاسعلیه السلام نظر به اینکه سرپرست مشک های آب بود تا آب را نگهداری کرده و به موقع به تشنگان برساند، او را با این لقب میخواندند. حضرت عبّاسعلیه السلام از مدینه تا کربلا سرپرست و عهدهدار آبرسانی به تشنگان بود، روز هفتم محرم به بعد، هرلحظه آماده بود تا جان عزیزش را سپر بلا کند و آب را به قیمت ریخته شدن خونش برای تشنگان فراهم آورد، دستهایش قطع شد، مشک را به دندان گرفت و همچنان رکاب میزد تا بلکه آب را به لب تشنگان برساند، ولی خود به یاد لب تشنه امام حسینعلیه السلام آب ننوشید و با لب تشنه به شهادت رسید. نفس المهوم، ص 178.
پس از عبدالمطلب مقام سقایت به پسرش ابوطالب رسید و ابوطالب آن را به برادرش عبّاس واگذار کرد.(1)
امام باقرعلیه السلام فرمود: کسی که تشنهای را سیراب کند، خداوند از شراب طهور و زلال در بسته شدهی مخصوص بهشتیان، او را سیراب خواهد کرد.(2)
در ماجرای کربلا، یکی از بیرحمانهترین کارهای دشمن این بود که به دستور ابن زیاد، آب را به روی اهل بیت و یاران امام حسینعلیه السلام بستند و امام حسینعلیه السلام و همراهانش را در محاصره شدید آب قرار دادند. در روز هفتم محرم، عمرو بن حجاج یکی از سران دشمن با پانصد سوار، مأمور نگهبانی شریعه فرات شدند، تا شخصی از یاران امام حسینعلیه السلام از آنجا آب نبرد.(3)
از آن پس، یکی از کارهای مهمّ حضرت عبّاسعلیه السلام آب رسانی به اهل بیت و یاران امام حسینعلیهم السلام بود و شهادت ایشان وقتی بود که برای آب آوردن به شریعه فرات رفته بود هنگام بازگشت، سر راهش را گرفتند و در کنار نهر علقمه او را به شهادت رساندند.
نخستین بار وقتی به حضرت عبّاسعلیه السلام سقّا (آب رسان) گفته شد که امام حسینعلیه السلام پس از ممنوع شدن آب در روز هفتم، با حضرت عبّاسعلیه السلام در مورد آب رسانی گفت و گو کرد، سپس حضرت عبّاسعلیه السلام را (ظاهراً در شب هشتم محرم) همراه بیست نفر سواره و سی نفر پیاده با بیست مشک به سوی فرات فرستاد. آنان به سوی فرات رفتند.
درگیری شدیدی بین حضرت عبّاسعلیه السلام و همراهان با نگهبانان شریعه رخ داد، جمعی همراه حضرت عبّاسعلیه السلام با دشمن میجنگیدند و جمعی مشکها را پر میکردند، حضرت عبّاسعلیه السلام بیآنکه یک نفر از همراهانش شهید شود، بیست مشک پر از آب را به خیمهها رساندند و همراهان امام حسینعلیه السلام از آن آب نوشیدند.
در آخر این روایت آمده: «ولِذالِکَ سُمِّی الْعَبّاسُعلیه السلام السَّقّاءُ»؛ از این رو بود که عبّاسعلیه السلام به عنوان سقّا نامیده شد(1)».(2)
نکته قابل توجّه اینکه: مطابق آنچه گفته شد و آنچه در بعضی از تواریخ آمده، حضرت عبّاسعلیه السلام منصب سقایت و آب رسانی را که به عبّاسعلیه السلام عموی پیامبرصلی الله علیه وآله حضرت عباسعلیه السلام رسیده بود و بعد از عبّاس به فرزندانش. این مقام را از پدرش حضرت علیعلیه السلام (که در جنگ بدر، با کمال شجاعت کنار چاهی که نزدیک دشمن بود رفت و از آن چاه برای مسلمانان آب آورد،)(3)به ارث برده بود. با توجّه به اینکه همراهان امام حسینعلیه السلام در آغاز بیش از هزار نفر بودند و با افزودن حیواناتشان نتیجه میگیریم که تأمین آب آنان کار بسیار مهمّی بوده است.
علّت آب نیاشامیدن حضرت عبّاسعلیه السلام در روز عاشورا، هنگامی که خود را به شریعه فرات رسانید؛ این بود که به یاد لب تشنه برادرش امام حسینعلیه السلام و تشنگی همراهان آن حضرت افتاد و این بیانگر مقام سقایت کامل آن حضرت است؛ چرا که در روایت آمده، رسول خداصلی الله علیه وآله
فرمود: «لِیشرِبْ ساقِی الْقَومِ آخِرَهُمْ؛ ساقی و آب رساننده قوم، باید آخرین نفری باشد که خود آب بنوشد».(1)
حضرت عبّاسعلیه السلام ساقی لب تشنگان بود، به این سنّت عمل کرد و قبل از آنان از آب ننوشید.(2)
حضرت عباسعلیه السلام در موضوع آب رسانی به قدری کوشا بود که پس از قطع شدن دستهایش، مشک را به دندان گرفت تا بلکه آب را به خیمهها برساند و در لحظات آخر عمر، به امام حسینعلیه السلام عرض کرد: من از دخترت سکینهعلیها السلام خجالت میکشم؛ زیرا به او وعده آب دادم ولی نتوانستم آب را به او برسانم.(3)
مطابق بعضی از روایات، در آن هنگام که حضرت علیعلیه السلام در بستر شهادت آرمیده بود (روز 19 تا شب 21 ماه رمضان سال 40 ه.ق) عبّاسعلیه السلام را به حضور طلبید و او را به سینهاش چسبانید و فرمود: پسرم! به زودی در روز قیامت به وسیله تو چشمم روشن میگردد، «إِذا کانَ یوْمَ عاشُورا وَ دَخَلْتَ الْمَشْرَعَةَ...؛ هرگاه روز عاشورا فرا رسید و بر شریعه آب وارد شدی، مبادا از آب بنوشی در حالی که برادرت تشنه است».(4)
حضرت عبّاسعلیه السلام به این وصیت عمل کرد، تا آنجا که فرمود: «لا اَذُوقُ الْماءَ وَ سَیدِی الحُسینُ عَطْشاناً؛ سوگند به خدا از آب نمیچشم با اینکه آقایم حسینعلیه السلام تشنه است».(5)
به این ترتیب حضرت عبّاسعلیه السلام زندگی درخشان خود را در عصر پدر، با کمال درایت، صلابت و وفاداری به پدر، به پایان رسانید و در کنار بستر پدر، وصیتهای پدر را شنید و به خاطر سپرد و تصمیم گرفت، همچون زمان پدر، یار با وفا و راستین برای امام بعد از او یعنی امام حسنعلیه السلام باشد و تا آخرین توان خود، از حریم اسلام و امامت دفاع کند.
حضرت عبّاسعلیه السلام در کنار برادران و پدر در مدینه میزیست. پس از فوت عثمان، مردم با حضرت علیعلیه السلام بیعت کردند و آن حضرت به طور رسمی به خلافت نشست. حضرت عبّاسعلیه السلام از همیاران قوی دل و پرتلاش در محضر پدر بود و آن حضرت را در تحقق آرمانهای اسلام و رهبری اسلامی یاری میکرد. پس از چند ماه جمعی از همان کسانی که با حضرت علیعلیه السلام بیعت کرده بودند، به رهبری عایشه، طلحه و زبیر به سوی بصره آمده، آنجا را تصرف کردند و بنای شورش و مخالفت گذاشتند که نامشان به عنوان (ناکثین) بیعتشکنان، معروف شد. عایشه که سوار بر شتر (جمل) بود مردم را بر ضد حضرت علیعلیه السلام تحریک میکرد و سرانجام جنگ جمل را به وجود آوردند.(1)
حضرت علیعلیه السلام و یاران او از مدینه برای سرکوبی یاغیان طرفدار معاویه بیرون آمده بودند. وقتی که ماجرای شورشیان بصره مطرح شد سپاه حضرت علیعلیه السلام نخست به طرف بصره حرکت کردند تا پس از
1) 104. پرچمدار، نینوا، ص 90.
سرکوبی مخالفان داخلی، به سوی صفین برای نبرد با سپاه معاویه حرکت نمایند. عبّاسعلیه السلام که در این هنگام جوانی نورس بود، همراه پدر و برادران به سوی بصره حرکت کرد. در بصره مذاکرات برای اصلاح مفید واقع نشد. دشمنان جنگ را شروع کردند، در نتیجه درگیری به اوج شدّت خود رسید ولی سرانجام پیروزی نصیب یاران علیعلیه السلام گردید. از مخالفان سیزده هزار نفر کشته شدند و از یاران حضرت علیعلیه السلام پنج هزار نفر به شهادت رسیدند.(1)
در این جنگ، سخنی از عبّاسعلیه السلام در تاریخ به میان نیامده؛ ولی قطعاً او از یاران تلاشگر و فداکار این صحنه بود و چون نوجوانی بوده، گویی تاریخ او را فراموش نموده است.(2)
پس از جنگ جمل، جنگ بزرگ صفّین شروع شد و این جنگ که با معاویه و سپاه او رخ داد، هیجده ماه طول کشید و از سختترین جنگهای عصر خلافت حضرت علیعلیه السلام بود.
حضرت عبّاسعلیه السلام همراه برادرانش حسن و حسینعلیهما السلام در این نبرد، حضور فعّال داشتند.
بعضی سنّ حضرت عبّاسعلیه السلام را در این نبرد، هفده سال تعیین کردهاند. چنانکه این مطلب در مناقب اخطب خوارزمی(3)
فرسان الهیجاء، ج 1، ص 194.
این حادثه بر دو موضوع دلالت دارد:
عبّاسعلیه السلام مردی کامل بود که لباس او برای تن علیعلیه السلام مناسب بود.
عبّاسعلیه السلام در جنگ صفین حضور داشته و انکار بعضی بیمورد است.
صفحه 541) 105. تتمة المنتهی، ص 9.
2) 106. پرچمدار نینوا، ص 91.
3) 107. خوارزمی در کتاب مناقب مینویسد: حضرت عبّاسعلیه السلام در جنگ صفین مرد کامل و بلند اندام بود، به دلیل اینکه: شخص شجاعی از دشمن به نام {کُرَیب} به میدان جنگ آمد وچند نفر از یاران علیعلیه السلام را کشت و سپس فریاد زد: علیعلیه السلام به میدان آید، من میخواهم او را بکشم. علیعلیه السلام از اسب پیاده شد و لباس خود را بیرون آورد و در تن عبّاسعلیه السلام کرده و لباس ]I عبّاس را پوشید (این کار برای آن بود که دشمن، علیعلیه السلام را نشناسد) آنگاه به میدان جنگ رفت و با حمله قهرمانانه بایک ضربت، کُرَیب را به خاک هلاکت افکند و سپس به پایگاه خود بازگشت.
آمده است، اگر چنین باشد، باید تولد آن حضرت را قبل از سنه 26 دانست؛ زیرا آغاز جنگ صفّین در سال 36 رخ داد. به هر حال دو واقعه عجیب در رابطه با شجاعت حضرت عبّاسعلیه السلام در جنگ صفّین نقل شده که هرکدام نمونهای روشن بر شجاعت و دلاوریهای ممتاز آن بزرگ مرد الهی در این جنگ در دوران نوجوانی میباشد. نظر شما را به آن دو حادثه جلب میکنیم:
معاویه همراه هشتاد و پنج هزار نفر سپاه خود، وارد سرزمین صفّین شد و در تصرف شریعه فرات پیش دستی کرد. پس از تصرف آن، ابوالاعور اسلمی را با چهل هزار نفر، نگهبان شریعه نمود. هنگامی که سپاهیان حضرت علیعلیه السلام به سرزمین صفّین رسیدند، تشنه بودند و از طرفی آب به روی آنان بسته شده بود.
مطابق پارهای از روایات، چندین گردان از سپاه حضرت علیعلیه السلام برای گشودن آبراه فرات حرکت کردند ولی موفق به گشایش آن نشدند. در این هنگام امام حسینعلیه السلام پس از مشورت با پدر و طلب اجازه، همراه
جمعی از سواران و دلاوران مخلص و بیبدیل (مانند مالک اشتر) به سوی قرارگاه ابوالاعور اسلمی حمله کردند، حمله آنان آن چنان محکم و شدید بود که طولی نکشید آبراه فرات توسط امام حسینعلیه السلام و همراهان گشوده شد و سپاه نگهبان معاویه از اطراف شریعه پراکنده شده و بعضی به هلاکت رسیدند و این نخستین فتحی بود که در جنگ بزرگ صفین نصیب سپاه علیعلیه السلام گردید.(1)
جالب اینکه علاّمه بیرجندی مینویسد: مطابق نقل بعضی از کتب معتبر در گشایش آبراه صفّین، حضرت عبّاسعلیه السلام همراه برادرش امام حسینعلیه السلام بود و دوش به دوش هم، رکاب زدند و با یورشهای قهرمانانه خود، شریعه فرات را از چنگ دشمن خارج ساختند.(2)
دومین حادثه عجیب اینکه در یکی از روزهای جنگ، حضرت عبّاسعلیه السلام نزد پدر آمد و اجازه گرفت تا به میدان جنگ برود، حضرت علیعلیه السلام با نقابی صورت او را پوشانید و عبّاسعلیه السلام که در آن وقت نوجوان بود، به عنوان یک رزمنده ناشناس به میدان تاخت. او آنچنان در میدان جولان داد که گویا همه میدان در قبضه آن نوجوان است و عرصه میدان چون گوی در چنبره چشم نافذ و توان بیبدیل او است.
سپاه شام از حرکتهای پرصلابت او دریافت که جوانی شجاع، قویدل و پر جرأت، به میدان آمده است. مشاورین نظامی معاویه به
مشورت پرداختند تا هماورد رشیدی را به میدان او بفرستند، ولی بر اثر رعب و وحشت عجیبی که بر آنان چیره شده بود، نتوانستند تصمیم بگیرند. سرانجام معاویه به یکی از سرداران شجاع لشکرش به نام ابن الشعثاء (یا ابوالشعثاء که میگفتند قدرت رزمیدن با هزاران نفر جنگجوی سواره را دارد) را به حضور طلبید و به او گفت: به میدان این جوان ناشناس برو و با او جنگ کن.
ابن شعثاء گفت: ای امیر! مردم مرا به عنوان قهرمان در برابر ده هزار جنگجو میشناسند، چگونه شایسته است که مرا به جنگ با این کودک روانهسازی؟
معاویه گفت: پس چه کنم؟
ابن شعثاء پاسخ داد: من هفت پسر دارم، یکی از آنان را به جنگ او میفرستم، تا او را بکشد.
معاویه گفت: چنین کن.
ابن شعثاء، یکی از فرزندانش را به میدان آن نوجوان فرستاد، طولی نکشید که به دست او کشته شد.
ابن شعثاء فرزند دومش را به میدان فرستاد، باز به دست او کشته شد، او فرزند سوم و چهارم، تا هفتمین فرزند را فرستاد، همه آنان به دست آن نوجوان ناشناس به هلاکت رسیدند.
در این هنگام خود ابن شعثاء به میدان تاخت و فریاد زد:
ای جوان! تو همه پسرانم را کشتی، سوگند به خدا قطعاً پدر و مادرت را به عزایت مینشانم.
ابن شعثاء به آن نوجوان حمله کرد و بین آن دو، چند ضربه رد و بدل شد، در این هنگام، آن نوجوان چنان ضربهای به ابن شعثاء زد که او را دو نصف کرد و به پسرانش محلق ساخت. حاضران از شجاعت او تعجب کردند، در این هنگام امیرالمؤمنین حضرت علیعلیه السلام فریاد زد: ای فرزندم! برگرد که ترس دارم دشمنان تو را چشم زخم بزنند.
او بازگشت، امیرمؤمنانعلیه السلام به استقبال او رفت و نقاب را از چهره او برداشت و بین دو چشمانش را بوسید.
حاضران نگاه کردند دیدند او قمر بنی هاشم حضرت عبّاسعلیه السلام است.(1)
این ماجرا به روشنی، سیمای حضرت عبّاسعلیه السلام را نشان میدهد که در همان سنین نوجوانی از شجاعت بسیار بالایی برخوردار بوده، به راستی که شجاعت را از پدر و مادر به ارث برده است، از این رو مادرش امّ البنینعلیها السلام در مدینه پس از شنیدن خبر شهادت عبّاسعلیه السلام در کربلا، در فرازی در سوگ عبّاسعلیه السلام خطاب به او میگوید: اگر دست در بدن داشتی و شمشیر در دستت بود هیچ کس جرأت نزدیک شدن به تو را نداشت.
و در همین اشعار، در فرازی، از عبّاسعلیه السلام به عنوان (شیرزاد) یاد کرده، میگوید: ای وای که عمود آهنین بر سر شیر بچهام وارد شد.(2)
اشاره:
پس از شهادت امیرمؤمنان علیعلیه السلام که در رمضان سال 40 ه.ق رخ داد، امام حسنعلیه السلام زمام امور امامت را به دست گرفت و مدّت امامت آن حضرت، حدود ده سال بود. امام حسنعلیه السلام در این مدّت در برابر معاویه قرار گرفته بود؛ از این رو با حوادثی تلخ و بسیار بافراز و نشیبهای گوناگون روبرو شد؛ به خصوص ماجرای تلخ صلح با معاویه، که امام حسنعلیه السلام آن را به عنوان یک آتش بس مشروط، برای حفظ و بازسازی نیروها پذیرفت، هر چند عدّهای به آن حضرت اعتراض کردند و در این رابطه آن بزرگوار در فشارهای سختی قرار گرفت.
در همه این بحرانها، حضرت عبّاسعلیه السلام مطیع برادر بود و از او به عنوان امام، اطاعت و پیروی میکرد و کوچکترین مخالفتی از او نسبت به امام حسنعلیه السلام دیده نشد.
در مورد اطاعت حضرت عبّاسعلیه السلام در آغاز زیارتنامهاش از زبان امام صادقعلیه السلام خطاب به آن حضرت آمده است:
«السلام علیک ایها العبد الصالح، المطیع للَّه ولرسوله و لامیر المؤمنین و الحسن و الحسینعلیه السلام؛ سلام بر تو ای بنده صالح و مطیع خدا و رسولش و پیرو امیرمؤمنان علیعلیه السلام و حسن و حسینعلیهما السلام.
و در قسمت آخر این زیارتنامه از زبان امام صادقعلیه السلام آمده: گواهی
میدهم که تو از دنیا رفتی، در حالی که اقتدا به صالحان نمودی و از پیامبر پیروی کردی.(1)
به این ترتیب میبینیم امام صادقعلیه السلام آن حضرت را مطیع امام حسن و امام حسینعلیهما السلام دانسته و او را تا آخر عمر، پیرو صالحان و پیامبران براساس بصیرت و آگاهی، معرفی کرده است.
امام حسنعلیه السلام پس از شش ماه خلافت در کوفه، بر اثر نابسامانیهای کوفه به مدینه بازگشت و نه سال و چهار ماه به دور از خلافت، در مدینه زیست.
حضرت عبّاسعلیه السلام همراه برادرش، از کوفه به مدینه بازگشت و در کنار امام و برادرش زیست، هرگز به حکومت سیاه معاویه اعتنا نکرد، موضعگیری و مخالفت خود را همانند موضعگیری برادرش امام حسنعلیه السلام به صورت بیاعتنایی و قهر از حکومت ننگین معاویه، ادامه داد تا آنگاه که امام حسنعلیه السلام توسط جعده دختر اشعث که عامل نفوذی معاویه بود، مسموم شده و به شهادت رسید.(2)
در اجرای وصیت امام حسنعلیه السلام
امام حسنعلیه السلام وقتی که نشانههای رحلت را در خود مشاهده کرد، برادرش امام حسینعلیه السلام را به حضور طلبید و به او چنین گفت:
برادرم! هنگام فراق فرا رسیده، من به خدایم میپیوندم، مرا زهر خورانیدهاند... تو را به آن حقّی که بر تو دارم مبادا در این باره سخنی
بگویی و با مطرح کردن آن جنگ کنی که صلاح اسلام و شیعیان در این شرایط نیست.(1)
وصیت امام حسنعلیه السلام گرچه به امام حسینعلیه السلام بود، ولی حقیقت این وصیت به همه برادران بنیهاشم و شیعیان بود، از این رو حضرت عبّاسعلیه السلام نیز مورد خطاب این وصیت بوده است.
امام حسنعلیه السلام به لقاءاللَّه پیوست و امام حسینعلیه السلام جنازه امام حسنعلیه السلام را مطابق وصیت، پس از غسل و کفن و نماز، در میان تابوت نهاد و به همراه برادران و بستگان و شیعیان، برای دفن به سوی مرقد منوّر پیامبرصلی الله علیه وآله حرکت داد، بدخواهان کینهتوز، مروان و دار و دستهاش به همدیگر گفتند که حسین و بنیهاشم میخواهند، جنازه امام حسنعلیه السلام را در کنار قبر پیامبرصلی الله علیه وآله دفن کنند بنابراین همدیگر را تحریک کردند و اجتماع نمودند تا از دفن جنازه آن حضرت در کنار قبر پیامبرصلی الله علیه وآله جلوگیری نمایند، تا آنجا که عایشه سوار بر قاطر شد و به آنان پیوست و فریاد زد: نَحُّو اِبْنَکُمْ عَنَ بَیتِی؛ پسر خود را از خانهام دور کنید».
امام حسینعلیه السلام و برادران هرکدام پاسخ آنان را دادند و به آنان فهماندند که جنازه را برای تجدید عهد، کنار مرقد پیامبرصلی الله علیه وآله آوردهایم. آنگاه امام حسینعلیه السلام همراه برادران و بستگان، جنازه را به بقیع برده و درآنجا به خاک سپردند.(2)
کینههای پلید بدخواهان به جایی رسید که جنازه امام حسنعلیه السلام را
تیرباران کردند، به طوری که هنگام دفن، هفتاد چوبه تیر از بدن مطهرش بیرون آوردند.(1)
آنچه که در اینجا قابل توجّه است این است که حضرت عبّاسعلیه السلام که در این هنگام 24 سال داشت، هم شجاع بود و هم احساس جوانی در سرداشت، در عین حال طبق وظیفه به وصیت برادر عمل کرد و با کمال حلم و بردباری و صبر انقلابی، اطاعت از وصیت امام حسنعلیه السلام را بر احساسات و خواسته خود مقدم داشت و با خویشتنداری و تسلط بر خود به خاطر اصلاح اسلام، دندان بر روی جگر گذاشت و قهرمانانه خود را کنترل کرد و تعهد و وفاداری خود را نسبت به امام حسنعلیه السلام ایفا نمود.(2)
مرحوم علاّمه سید عبدالرزاق مقرّم مینویسد: روایت شده پس از تیر باران جنازه مطهّر امام حسنعلیه السلام هنگامی که عبّاسعلیه السلام این وضع دلخراش را دید، غیرتش به جوش آمد، کاسه صبرش لبریز شد، شمشیر به دست گرفت و تصمیم حمله به آن حرامیان بد طینت گرفت، ولی امام حسینعلیه السلام به سراغ عبّاسعلیه السلام آمد و بنا به وصیت برادرش امام حسنعلیه السلام که خونریزی را در آن مورد، روا ندانسته بود، عبّاس را از حمله کردن بازداشت. حضرت عبّاسعلیه السلام آتش خشمش را فرو خورد و به اطاعت از امام حسینعلیه السلام، صبر و تحمل کرد و به انتظار فرصت وعده الهی نشست تا اینکه این فرصت فرا رسید و در شهادتگاه کربلا جان خود را فدای آیین اسلام نمود و به سعادت ابدی دست یافت.(3)
به خوبی روشن نیست که حضرت عبّاسعلیه السلام در چه سالی ازدواج نمود، ولی نظر به اینکه آن حضرت هنگام شهادت پدر، حدود ده سال داشت، میتوان حدس زد که ازدواج آن حضرت در عصر امامت امام حسنعلیه السلام بوده است. حضرت عبّاسعلیه السلام با لُبابه دختر عبیداللَّه بن عبّاس که پسر عموی پیامبرصلی الله علیه وآله بود ازدواج کرد، لبابه از بانوان ارجمند بود و از حضرت عبّاسعلیه السلام دارای دو فرزند به نام فضل اللَّه و عبیداللَّه شد و نسل حضرت عبّاسعلیه السلام از جانب عبیداللَّه ادامه یافت و در این نسل، رادمردان بزرگ و عالمان و فقیهان برجستهای به وجود آمدند، کسانی مانند: ابوعلی حمزة بن قاسم که نوه حضرت عبّاسعلیه السلام در نسل پنجم است و مرقد مطهرش در نزدیک حلّه، دارای گنبد و بارگاه است؛(1)علی بن ابراهیم بن ابی جعفربن حسن بن عبیداللَّه بن ابی الفضلعلیه السلام که نوه آن حضرت در نسل سوم است و مرقد مطهرش دارای گنبد و بارگاه ملکوتی و زیارتگاه مهم در قم است و به عنوان شاهزاده سید علی (یا شاه سید علی) معروف میباشد.(2)
مرحوم محقق توانا سید عبدالرزاق مقرّم در کتاب (العباس) برای حضرت عبّاسعلیه السلام؛ شش فرزند (پنج پسر و یک دختر) ذکر کرده است و مینویسد: مادر فضل اللَّه و عبیداللَّه «لبابه» بود و مادر یا مادران چهار
فرزندان دیگرش به نامهای حسن، قاسم (عبداللَّه) محمّد و دختری که نامش معلوم نیست، «امّولد» بوده است.(1)
مرحوم علاّمه سید محسن امین، دو نفر از فرزندان حضرت عبّاسعلیه السلام به نامهای محمّد بن عبّاس و عبداللَّه بن عبّاس را در شمار شهیدان کربلا میشمرد.(2)
صاحب کتاب مناقب، یک فرزند او یعنی محمّد را جزو شهیدان کربلا شمرده است.(3)
هیچ بعید نیست که حضرت عبّاسعلیه السلام با خانواده خود به کربلا آمده باشد و دو فرزند جوانش را به میدان فرستاده و آنان، قبل از خود به شهادت رسیده باشند، همانطورکه اکثر شهیدان کربلا با زن و فرزند خود به کربلا آمده بودند؛ چنانکه در حوادث روز عاشورا آمده است، که حضرت عبّاسعلیه السلام دارای خیمه مخصوص بود و هنگام وداع به آن خیمه آمد و با همسر و فرزندانش وداع کرد.(4)
امام حسینعلیه السلام پس از شهادت امام حسنعلیه السلام عهدهدار امور امامت گردیده و امامت آن حضرت از سال 50 تا هنگام شهادتش (حدود ده سال) ادامه یافت. حضرت عبّاسعلیه السلام در همه حوادث فرهنگی، سیاسی و عبادی، در این عصر، پیرو کامل و مخلص امام حسینعلیه السلام بود، گویا تولّد او در چهارم شعبان با توجّه به تولد امام حسینعلیه السلام در سوم شعبان،
براساس قلم تقدیر، قلم پیروی عبّاسعلیه السلام از حسینعلیه السلام را رقم میزد، چرا که همیشه، چهار پیرو سه است.(1)
ماجرای بیعت گرفتن برای یزید در عصر معاویه و نیز بعد از معاویه و ماجرای کربلا، در میان حوادث مربوط به حضرت عبّاسعلیه السلام دو حادثه بزرگ و مهم است، که حضرت عبّاسعلیه السلام در کنار برادر درخشیده و هرگز از خط فکری و عملی برادر جدا نشد.
در عصر معاویه، با اینکه از شرایط صلح با امام حسنعلیه السلام این بود که معاویه برای خود خلیفه تعیین نکند، معاویه این شرط و شرایط دیگر را زیر پا گذاشت و با کمال گستاخی و خودکامگی مخالفت خود را با خاندان نبوّت آشکار ساخت. او در کوفه بر فراز منبر رفت و آشکارا گفت: «شَرَطْتُ لِلْحَسَنِ شُرُوطاً و کُلُّها تَحْتَ رِجْلی؛ با حسن شرطهایی نمودم، همه آنها را زیر پایم نهادم».(2)
معاویه که برای نصب فرزندش یزید به عنوان خلیفه، به دنبال فرصت میگشت، در سال 565 هجری، این فرصت را به دست آورد و روزی را تعیین کرد و رسماً به یکی از مزدوران جلاّدش به نام ضحّاک بن قیس گفت: ولایت عهدی یزید را در ملأ عام در مسجد دمشق اعلام کند و به چند نفر از افراد مشهور فرمان داد که ابلاغ ضحّاک را تصدیق نمایند. آن روز فرا رسید و معاویه ولایت عهدی یزید را که در لوحی
نوشته بود، به ضحّاک داد. ضحّاک آن را در حضور مردم خواند و مردم را به بیعت با یزید که در این هنگام سی ساله بود دعوت کرد.
بعضی از حاضران از روی ترس و بعضی از روی طمع، بیعت کردند و بعضی اعتراض نمودند. گفتوگو در این مورد بسیار شد، حتی مروان اعتراض کرد، معاویه با تطمیع، او را راضی نمود و به او گفت: تو را ولیعهد یزید نمودم. وقتی که مروان چنین دید، تسلیم شد. معاویه به او دستور داد تا به مدینه برود و فرماندار مدینه شود و مردم حجاز را به پذیرش بیعت با یزید دعوت کند.(1)
مطابق روایات دیگر، عایشه به معاویه اعتراض کرد، معاویه به طور محرمانه در مدینه دستور داد چاهی را کندند و داخل آن را پر از آهک نمود، سپس عایشه را برای مذاکره، دعوت کرد وقتی که عایشه نزد معاویه آمد، معاویه با ظاهرسازی و پشت هم اندازی و تعارف او را بر سر آن چاه آورد، عایشه به چاه افتاد و در همانجا مرد و همانجا قبر او شد و مردم مدتها نمیدانستند که عایشه کجا رفته است.(2)
در مقابل این بیعت گرفتن با زور و اکراه، عدهای آشکارا مخالفت کردند، در رأس آنان امام حسینعلیه السلام بود که با کمال صراحت، مخالفت نمود حتی در ضمن نامهای به معاویه، که بدعتها و مخالفتهای او با اسلام را برمیشمرد، چنین نوشت: «... و اگر مردم را با زور و اکراه به بیعت با پسرت یزید میکشانی با اینکه او جوانی بیتجربه، شرابخوار و
سگباز است، در حقیقت بر ضرر و زیان خود، اقدام کردهای و دین خود را تباه نمودهای.(1)
حضرت عبّاسعلیه السلام در این ماجرا نیز همچون امام حسینعلیه السلام فکر کرد و از او اطاعت مینمود و هرگز دیده و شنیده نشد که او بیعت با یزید را بپذیرد، بلکه مو به مو همان خط فکری و عملی امام حسینعلیه السلام را دنبال میکرد. مرحوم علاّمه محقّق سید عبدالرزاق مقر (متوفّی سال 1391ه.ق) در مورد مقام اطاعت حضرت عبّاسعلیه السلام از امام حسینعلیه السلام پس از بیان بخشی از فضایل حضرت عبّاسعلیه السلام مینویسد: این فضیلتها همه از پرتو انوار سید الشهداء امام حسینعلیه السلام بود، که عبّاسعلیه السلام بر اثر پیروی از او کسب نموده و آینه تمام نمای وجود امام حسینعلیه السلام شده بود. بیشک امام حسینعلیه السلام و حضرت عبّاسعلیه السلام از مصادیق بارز این آیات قرآن بودند که خداوند در آیه 1 و 2 سوره شمس میفرماید: «والشَّمْسِ و ضُحیها والقمَرِ اِذا تَلیها؛ سوگند به خورشید و آن هنگام که فروغ بخشد و سوگند به ماه و آن زمان که دنبال خورشید روان است».
خورشید، حسینعلیه السلام و ماه عبّاسعلیه السلام است، چرا که عبّاس، هیچ سخنی نمیگفت مگر آنکه قبلاً از برادرش شنیده باشد و هیچ عملی انجام نمیداد، مگر اینکه به جهت پیروی از امامش انجام پذیرد و در یک کلام، عبّاسعلیه السلام هیچگاه خویش را بر وجود مقدّس امام حسینعلیه السلام مقدّم نمیداشت و به عبارت روشنتر عظمت و شخصیت معنوی
1) 129. رجال کشی، ص 32، مقتل الحسین مقرّم، ص 20.
ابوالفضلعلیه السلام به خاطر نور مقدّس امام حسینعلیه السلام بود که در آینه وجود پیراستهاش، تابیده بود.(1)
حضرت عبّاسعلیه السلام در مجموع هشت روز کنار برادر در کربلا بودند؛ زیرا دوم محرم وارد کربلا شده و روز دهم به شهادت رسیدند، عبّاسعلیه السلام در این هشت روز، شب و روز با تلاشی پیگیر و طاقت فرسا در خدمت برادرش امام حسینعلیه السلام و خاندان عصمت و طهارتعلیهم السلام بود و به عنوان دوّمین شخصیت نهضت امام حسینعلیه السلام همواره با امام حسینعلیه السلام به مشورت میپرداخت و فرمان او را مو به مو اجرا میکرد. در این راستا نظر شما را به نمونههایی از فداکاریهای حضرت عبّاسعلیه السلام در کربلا جلب میکنیم:
به ابن زیاد خبر رسیده بود که عمر سعد در کربلا، جنگ را تأخیر میاندازد و نظرش این است که این کار با صلح تمام شود. ابن زیاد، شمر بن ذی الجوشن را با چهار هزار نفر به کربلا فرستاد و در ضمن نامهای به عمر سعد هشدار داد که اگر میخواهی سستی کنی، از فرماندهی لشکر کنار برو و شمر را به جای خود قرار بده.
عمر سعد که حاضر نبود مقام و ملک ری را از دست بدهد، به شمر
1) 130. ترجمه العباس سردار کربلا، ص 162.
گفت: نه هرگز، فرماندهی را به تو واگذار نمیکنم، تو امیر پیاده نظام باش. آنگاه بعدازظهر تاسوعا لشکر را به حرکت درآورد و برای جنگ با حسینعلیه السلام و یارانش آماده ساخت.(1)
از وقایع روز تاسوعا این که، نبودن آب و شدّت تشنگی اصحاب و کودکان و اهل خیام، باعث شد که جمعی از آنان نزد امام حسینعلیه السلام آمده از تشنگی شکایت کردند و دست به دامن او شدند، امامعلیه السلام به عبّاس و چند نفر دیگر فرمود: بروید و در چند قدمی چاهی حفر کنید، بلکه به آب برسید. آنان رفتند و مشغول کندن چاه شدند، ولی پس از تلاش بسیار، به آب نرسیدند.(2)
ابراهیم بن محمّد بیهقی که از علمای برجسته قرن سوم هجری است در کتاب (المحاسن و المساوی) در ذکر ورود امام حسینعلیه السلام به کربلا مینویسد: بین امام حسینعلیه السلام و یارانش با آب فاصله کمی بود، دشمنان بین آب و امام حسینعلیه السلام حائل شدند و امام و یارانش را از دستیابی به آب منع کردند. شمر به آنان گفت: هرگز از آب نیاشامید تا اینکه از آب سوزان و چرکین دوزخ بیاشامید. حضرت عبّاسعلیه السلام به امام حسینعلیه السلام عرض کرد: آیا ما بر حقّ نیستیم؟
امام حسینعلیه السلام پاسخ داد: آری ما بر حقّ هستیم.
حضرت عبّاسعلیه السلام پس از شنیدن این پاسخ، آنچنان به صف دشمن حمله کرد، که آنان را تارومار و پراکنده ساخت و امام حسینعلیه السلام و یارانش به آب دست یافتند، از آب نوشیدند و از آن آب برداشتند.(3)
بعدازظهر تاسوعا، شمر خود را نزدیک خیمههای امام حسینعلیه السلام و یارانش رسانید و در آنجا ایستاد و فریاد زد: «أَینَ بَنُو اُخْتِنا؛ پسران خواهران ما کجائید؟»(1)
توضیح اینکه: در میان عرب رسم بود که دختران قبیله خود را خواهر میگفتند، نظر به اینکه شمر از قبیله بنیکلاب بود حضرت امّ البنینعلیها السلام مادر عبّاسعلیه السلام نیز از این قبیله بود و شمر از امّ البنینعلیها السلام تعبیر به خواهر کرد.
حضرت عبّاسعلیه السلام و برادرانش سخن او را شنیدند، ولی از او دوری جسته و پشت به او کردند. امام حسینعلیه السلام به آنان فرمود: گرچه شمر، فاسق و پلید است ولی جواب او را بدهید. حضرت عبّاسعلیه السلام و برادرانش به پیش آمدند و خطاب به شمر گفتند: چه میگویی، با ما چه کار داری؟
شمر گفت: ای خواهر زادگانم! شما در امان هستید خود را با حسینعلیه السلام به کشتن ندهید و به اطاعت امیرمؤمنان یزید درآیید.
در این هنگام عبّاسعلیه السلام چنین جواب داد:
خداوند تو و امان تو را لعنت کند، آیا به ما امان میدهی و برای پسر رسول خداصلی الله علیه وآله امام حسینعلیه السلام امانی نیست و تو به ما امر میکنی که در اطاعت لعینان و فرزندان ملعون شدگان پلید در آییم؟(2)
عبداللَّه بن ابی محل بن حزام، برادرزاده حضرت امّ البنینعلیها السلام بود، او از پیش خود نزد ابن زیاد رفت و برای پسر عمّههای خود حضرت عبّاسعلیه السلام و برادرانش، عبداللَّه، جعفر و عثمان، اماننامه گرفت. سپس آن را به غلام خود داد تا به عبّاسعلیه السلام و برادرانش برساند. غلام به کربلا آمد و به جانب خیمهگاه امام حسینعلیه السلام رفت، عبّاسعلیه السلام و برادرانش را دید و اماننامه را به آنان داد و گفت: این اماننامه را پسر داییتان عبداللَّه، برای شما فرستاده است.
حضرت عبّاسعلیه السلام و برادرانش به غلام گفتند: سلام ما را به داییمان برسان و بگو: «أَمانُ اللَّهِ خَیرٌ مِنْ أَمانِ اِبْنِ سُمَیه؛ امان خدا بهتر از امان پسر سمیه (زنبدکار) است».(1)یعنی ما نجیبزاده و از خاندان آزاده و سرافراز هستیم، هرگز تن به پستی و ذلّت نمیدهیم و به خاطر چند روز زندگی دنیا، از زیر پرچم سربلند حقّ به زیر پرچم ننگین ظلم و ستم نمیرویم. در اینجا نیز عبّاسعلیه السلام بر سکوی افتخار و قهرمانی، راست قامت ایستاد و در برابر پستیها قد خم نکرد و دنیا را بر آخرت ترجیح نداد.(2)
طلوع فجر شب عاشورا فرا رسید، حسینیان برای نماز آماده شده و در صف ایستادند.
حضرت عبّاسعلیه السلام از افراد برجستهای است که در صف اول، به امام
حسینعلیه السلام اقتدا کرد. نماز صبح با حضور قلب و اخلاص و عرفان خوانده شد، سپس امام حسینعلیه السلام خطبه خواند، در آن خطبه پس از حمد و ثنای الهی فرمود: خداوند در کشته شدن شما و من در این روز اجازه داد و من نیز شما را به استقامت و جنگیدن، توصیه میکنم.
امامعلیه السلام یاران را برای جنگ آماده ساخت. سپاه اندک امام حسینعلیه السلام صفآرایی کردند، آنان 72 نفر سواره و پیاده بودند و به قولی آنان سی و دو نفر سواره و چهل نفر پیاده بودند.(1)
امام حسینعلیه السلام زهیر بن قین را فرمانده ستون سمت راست لشکرش نمود و حبیب بن مظاهر را فرمانده ستون چپ لشکر قرار داد و پرچم جنگ را به دست حضرت عبّاسعلیه السلام سپرد و خود و بنی هاشم در قلب لشکر قرار گرفتند و خیمهها را پشت سر خود قرار دادند. در اطراف خیمهها قبلاً خندق کنده بودند و آن را پر از هیزم نموده و آتش زدند، تا مبادا دشمن از پشت سر به خیمهها هجوم برد.
از آن سو عمرِ سعد به صفآرایی لشکر خود پرداخت، عمروبن حجاج را فرمانده سمت راست لشکرش، شمر بن ذی الجوشن را فرمانده جانب چپ لشکر و پرچم را به غلامش داد.(2)
امام حسینعلیه السلام نیز در میان یاران خود، پرچم را به عبّاسعلیه السلام داد؛ زیرا
1) 138. در مورد تعداد سپاه امام حسینعلیه السلام اختلاف بسیار است، کمترین عددی که گفته شده 61 نفر است. اثبات الوصیه مسعودی، ص 25 و بیشترین عددی که ذکر شده 45 نفر سواره و صد نفر پیاده بودند. مثیر الاحزان ابن نما.
2) 139. تاریخ طبری، ج 6، ص 241.؛ تذکرة الخواص، سبط ابن الجوزی، ص 143، مقتل خوارزمی، ج 2، ص 4.
او را برای حمل و نگهداری از پرچم، لایقتر، با کفایتتر، قویدلتر، شجاعتر و توانمندتر یافت.(1)
در آغاز جنگ، تعدادی از یاران امام حسینعلیه السلام به دشمن حمله کردند و درگیری شدیدی بین آنان و فرستادگان دشمن رخ داد به طوری که یاران امام از خیمهها بسیار دور شدند و در محاصره شدید دشمن قرار گرفتند. در این هنگام حضرت عبّاسعلیه السلام سوار بر اسب، برای نجات آن گروه رو به سوی جمعیت انبوه دشمن کرد، و آن چنان به آنان حمله نمود، که دشمنان پا به فرار گذاشتند و تارومار شدند و عبّاسعلیه السلام گروه یاران را از چنگ دشمن رهانید و آنان را به خیمهها برگرداند.(2)
به هر طرف چو شیر درنده رو کردی
که روز حشر به یاد مخالف آوردی
به رزم خصم، پدر وار آنچنان کوشید
که پرده بر رخ احزاب و نهروان پوشید
چنان درید صف از حملههای پیوستش
که جبرئیل امین بوسه داد بر دستش
روایت شده که در روز عاشورا، عبّاسعلیه السلام با برادرش امام حسینعلیه السلام ملاقات کرد. امام حسینعلیه السلام به او فرمود: نزد افراد خانوادهات برو و با آنان وداع کن، وداعی که در آن بازگشت نیست. حضرت عبّاسعلیه السلام به خیمه خود آمد، همسر و دو فرزندش در میان آن خیمه بودند، آنان را به خدا سپرد و با آنان وداع کرد. آنان که سخت تشنه بودند از عبّاسعلیه السلام آب خواستند و گفتند: شدّت تشنگی بر ما چیره شده است. حضرت عبّاسعلیه السلام به
آنان گفت: اندکی صبر کنید تا بروم برای شما آب بیاورم. در این هنگام، حضرت عبّاسعلیه السلام صدای امام حسینعلیه السلام را شنید، با شتاب اهل خانهاش را ترک کرد و به یاری امامعلیه السلام شتافت. لشکر دشمن را دید که به طرف خیمهها هجوم آوردهاند و امام حسینعلیه السلام با آنان میجنگد و آنان را درهم میریزد.
حضرت عبّاسعلیه السلام نیز در کنار امام وارد نبرد شد، آن دو بزرگوار هر دو میجنگیدند و در آن وقت نبرد بسیار سختی رخ داد.(1)
حضرت عبّاسعلیه السلام قبل از خود فرزندانش به نام محمّد و عبداللَّه را خود به میدان فرستاد، آنان با دشمن جنگیدند تا به شهادت رسیدند.(2)
گویا حضرت عباسعلیه السلام از خواهرش زینبعلیها السلام که دو نور دیدهاش محمّد و عون را به میدان شهادت فرستاد پیروی کرد و یا به برادرش حسینعلیه السلام اقتدا کرد که دو نور چشمش علیاکبر و علیاصغر، به مقام شهادت رسیدند.
به هرحال عبّاسعلیها السلام پدر دو شهید بود و در این راستا گوی سبقت را از دیگران ربود و ایثار را به آخرین مرحله خود رسانید. او مانند برادرش حسینعلیه السلام داغهای بسیار دید و با قلبی پر از سوز و داغ به میدان
رفت و بر سکوی پرافتخار قهرمانی و شهادت ایستاد.(1)
مرحوم علاّمه مجلسی نقل میکند: وقتی که حضرت عبّاسعلیه السلام تنهایی برادرش حسینعلیه السلام را دید، به خدمتش رسید و عرض کرد: «یا أخی هَلْ مِنْ رُخْصَةٍ؛ ای برادر، آیا اجازه هست تا به میدان بروم؟»
امام حسینعلیه السلام با شنیدن این سخن گریه سختی کرد و چنین فرمود: برادرم! تو پرچمدار من هستی، هرگاه بروی و کشته گردی، سپاهم(2)پراکنده و از هم پاشیده خواهد شد.
عبّاسعلیه السلام عرض کرد: سینهام تنگ گشته و از زندگی خسته شده و به ستوه آمدهام، میخواهم انتقام خون شهیدان را از این منافقان بگیرم. امام حسینعلیه السلام فرمود: پس برو و برای این کودکان تشنه اندکی آب بیاور. عبّاسعلیه السلام به طرف شریعه فرات روانه شد و در برابر جمعیت دشمن ایستاد و آنان را موعظه کرد و به آنان هشدار داد، ولی اندرز و هشدار آن حضرت در دل آن کور دلان اثر نکرد. عبّاسعلیه السلام به نزد برادرش بازگشت و موضوع را گزارش داد. در این هنگام فریاد العطش
1) 144. پرچمدار کربلا، ص 168.
2) 145. گرچه حضرت عباسعلیه السلام از آخرین افرادِ یاران امامعلیه السلام بود که به میدان رفت و شهید شد و در آن هنگام امام حسینعلیه السلام لشکری نداشت تا از هم پاشیده گردد. ولی گویی نظر امامعلیه السلام این بود: تا پرچم در دست عباسعلیه السلام در اهتزاز است، لشکرش و پایگاهش و افراد اهل خیام، بر قرار هستند و دشمن به خاطر صولت عباسعلیه السلام ترسان است و در نتیجه حرم رسالت خواهد بود. به این ترتیب این سخن امام حسینعلیه السلام در شأن عباسعلیه السلام نیز بیانگر عظمت و شکوه فوق العاده حضرت عباسعلیه السلام است. که او ستون پولادین و محکمی برای نگهبانی و نگهداری پایگاه حسینی است. پرچمدار کربلا، ص 169.
کودکان را شنید، حضرت عبّاسعلیه السلام سوار بر اسب شد، نیزه خود و مشکی را برداشت و به طرف فرات حرکت کرد، چهارهزار نفر نگهبانان شریعه فرات سر راه آن حضرت را بستند و آن حضرت را تیرباران کردند، حضرت عبّاسعلیه السلام با شجاعتی بینظیر بر آنان حمله کرد، به طوری که هشتاد نفر از آنان کشته شده و بقیه پراکنده شدند و عبّاسعلیه السلام خود را به شریعه فرات رسانید. به آب نزدیک شد، مقداری آب به کف دست گرفت تا بیاشامد، تشنگی حسینعلیه السلام و اهل بیت حسینعلیهم السلام را به یاد آورد، آب را از کف دستش ریخت.
سپس مشک را پر از آب کرد و بر شانه راستش نهاد و به سوی خیمهها روانه شد، به امید آنکه آب را به لب تشنگان برساند.(1)
نگهبانان شریعه به حضرت عبّاسعلیه السلام حمله کردند، او نیز به آنان حمله کرد و در این حال چنین رجز میخواند «من از مرگ در آن هنگام که فریاد برآورد، باک و هراسی ندارم تا آنکه پیکرم در میان دلاور مردان به خاک افتد. جانِ من نگهبان، فدای جان پاک مصطفی، پیامبرصلی الله علیه وآله، منم عبّاس که با مشک برای سیراب کردن تشنگان میآیم و از مرگ در درگیری با دشمن نمیترسم» عبّاسعلیه السلام به جنگ خود همچنان ادامه میداد و دشمن را پراکنده نمود، در این هنگام زید بن ورقا یا (زید بن رقاد) از پشت نخله خرما کمین کرد و با همیاری حکیم بن طفیل، شمشیر خود را بر دست راست عبّاسعلیه السلام فرود آورد و دست راست آن
1) 146. بحارالانوار، ج 45، ص 41.
حضرت را قطع نمود، حضرت عبّاسعلیه السلام شمشیرش را بر دست چپ گرفت و به نبرد خود با دشمن ادامه داد، در این میان حکیم بن طفیل که در پشت نخله خرما کمین کرده بود، شمشیرش را بر دست چپ آن حضرت فرود آورد که دست چپش نیز قطع گردید.
عجب اینکه حضرت عبّاسعلیه السلام (همانند عمویش جعفر طیار در جنگ موته) پرچم را به سینهاش چسبانید و با بازوان قطع شده آن را نگه داشت، در این هنگام ظالمی عمود آهنین بر سرش زد که آن حضرت از پشت اسب بر زمین افتاد.(1)
مرحوم محقق متتبع، حائری در معالی السبطین مینویسد: پس از آنکه دستهای عبّاسعلیه السلام قطع شد، عبّاسعلیه السلام مشک را به دندان گرفت و همچنان میتاخت تا مشک آب را به خیمهها برساند، ناگاه تیری به مشک اصابت کرد و آب آن ریخت و تیر دیگری به سینهاش رسید و در این هنگام به زمین افتاد و مطابق روایتی در این هنگام یکی از دشمنان به پیش آمد و گُرز آهنین بر سر آن حضرت زد و همین ضربت، آن حضرت را به شهادت رسانید.(2)
محدّث قمیرحمه الله مینویسد: پس از آنکه تیر بر مشک و بر سینه او
رسید، به زمین افتاد و صدا زد: «یا اخاه! اَدْرِکْ اخاک؛ ای برادر! برادرت را دریاب».
و به روایت صاحب کتاب مناقب، در این هنگام ملعونی به پیش آمد و عمود آهنین بر فرق مبارکش زد که به شهادت رسید. امام حسینعلیه السلام صدای برادرش را شنید و خود را به بالین او رسانید وقتی که او را با آن حال دید، صدا زد: «الان انکسر ظهری و قلت حیلتی؛ اکنون پشتم شکست و چاره من اندک شد».(1)
و بعضی دیگر نوشتهاند: وقتی که صدای عبّاسعلیه السلام به یا اخاه ادرک اخاک(2)بلند شد، امام حسینعلیه السلام مانند شهاب ثاقب به بالین عبّاسعلیه السلام آمد، او را با دستهای قطع شده و بدن پاره پاره دید، با صدای بلند گریه کرد و فرمود: اکنون پشتم شکست و چارهام اندک شد.
سیره نویسان، وضع روحی امام حسینعلیه السلام را در کنار پیکر به خون تپیده حضرت عبّاسعلیه السلام چنین معرفی کردهاند: «شکستگی و اندوه عمیق در چهره امام حسینعلیه السلام آشکار شد، گریه سختی کرد و صدا زد: آه برادرم آه عباسم! آه ای روح و میوه قلبم! وای از بینوایی بعد از تو، ای عبّاس! اکنون پشتم شکست و چارهام اندک شد و امیدم قطع گردید.
امام حسینعلیه السلام پیکر به خون تپیده عبّاسعلیه السلام را در کنار نهر علقمه رها کرده و به سوی خیمهها بازگشت، در حالی که بسیار اندوهگین و پریشان بود و سرشک اشک از دیدگانش جاری میشد، اشک چشمش را با آستین دستش پاک میکرد و میفرمود: آیا طرفدار حقی هست که از ما حمایت کند؟ آیا کسی هست که از آتش دوزخ بترسد و از ما دفاع کند؟!
حضرت سکینه به پیش آمد و از حال عمویش عبّاسعلیه السلام پرسید، امام حسینعلیه السلام فرمود: عمویت را کشتند. همین که زینبعلیها السلام این سخن را شنید فریاد برآورد و گفت: ای وای، عبّاس از دست ما رفت و جای خالی او را چگونه ببینیم؟ صدای گریه بانوان برخاست، امام حسینعلیه السلام نیز با آنان گریه کرد و فرمود: «وا ضیفتا بعدک، ای عبّاس ما بعد از تو بییاور شدیم».(1)
فقیه بزرگ، مرحوم حضرت آیت اللَّه العظمی علاّمه سید محمد مهدی طباطبایی معروف به بحرالعلوم، از علمای برجسته قرن سیزدهم بود که به سال 1212ه.ق در عصر قاجار در نجف اشرف رحلت کرد و در همانجا به خاک سپرده شد. در عصر این عالم ربّانی گوشههایی از حرم مطهر حضرت ابوالفضلعلیه السلام ویران شده بود و نیاز به نوسازی داشت، او از این ویرانی اطلاع یافت، با یک نفر معمار به دیدار سرداب مرقد رفتند تا از نزدیک در مورد تعمیر با معمار صحبت کنند.
1) 151. متقل الحسینعلیه السلام؛ مقرّم، ص 328.
در این بین، معمار نگاهی به قبر و نگاهی به علاّمه کرد و پرسید: آقا اجازه میفرمایید از شما سؤال کنم؟
علاّمه فرمود: بپرس.
معمار گفت: ما تاکنون خوانده و شنیده بودیم که حضرت عبّاسعلیه السلام قامتی بلند داشت، بنابراین باید قبر آن حضرت، طول بیشتری داشته باشد، ولی من میبینم صورت قبر کوچک است، آیا شنیدههای من دروغ است و یا کوچکی قبر علّت دیگری دارد؟
علاّمه به جای پاسخ، سر به دیوار نهاد و گریه شدید کرد. گریه طولانی و جانسوز او، معمار را نگران ساخت و عرض کرد: آقای من چرا منقلب و گریان شدی، مگر من چه گفتم؟
علاّمه فرمود: شنیدههای تو درست است، همانگونه که گفتی حضرت عبّاسعلیه السلام قامتی بلند و رشید داشت، ولی سؤال تو مرا به یاد مصائب جانکاه حضرت عبّاسعلیه السلام انداخت، زیرا به قدری پیکر مطهرش، آماج تیر و شمشیر و نیزه قرار گرفت که به قطعاتی تبدیل شد. آیا تو انتظار داری بدن حضرت عبّاسعلیه السلام (با دستها و سربریده و اعضای قطع شده) قبری بزرگتر از این قبر داشته باشد؟!(1)
مردان بزرگ خدا، که در زندگی تهذیب نفس، صفا و وفا، جوانمردی و ایثار و فداکاری در راه حقّ را به احسن وجه انجام دادند،
1) 152. پرچمدار کربلا، ص 316.
در پیشگاه خدای بزرگ، آبروی ممتازی پیدا میکنند و بر اثر بندگی خالص و با معرفت، خداگونه میشوند و صاحب کشف و کرامات شده و حتّی میتوانند در عالم تکوین تصرف کنند.(1)
یکی از مصداقهای شاخص و بزرگ از اولیای خدا که در پرتو خصال عالی، به این مقام رسید و از این رو با لقب (باب الحوائج) خوانده شد، حضرت عبّاسعلیه السلام است که کرامات او در طول تاریخ بیشمار است. به راستی که حضرت عبّاسعلیه السلام هم اکنون نیز همانند دوران زندگیاش، معدن غیرت و مردانگی و دریای جود و کرم است و توجّه خاصی به بینوایان دارد و همواره لطف و مرحمتهای سرشار او، به صورت کرامتهای خارقالعاده و عجیب به پناهندگان درگاهش میرسد.
درگاه او چو قبله ارباب حاجت است
باب الحوائجش همه جا گفت و گو کنند
در اینجا به عنوان حسن ختام از میان صدها و هزاران مورد از کرامتهای آن بزرگوار، نظر شما عزیزان را به چند مورد جلب میکنیم.
مرحوم عالم ربّانی و زاهد وارسته، آیت اللَّه حاج آقا حسین فاطمی قمی از شاگردان برجسته مرحوم آیت الحق، حاج میرزا جواد تبریزی بود. شبهای جمعه در خانهاش دعای کمیل میخواند، آن گونه که در و دیوار را به گریه و تضرع میاندخت و تحوّل عجیبی در حاضران
1) 153. چنان که امام صادقعلیه السلام فرمود: العبودیة جوهرةٌ کُنْهُها الربوبیة، بندگی گوهری است که حقیقت و عمق آن ربوبیت است. میزان الحکمه، ج 6، ص 13.
ایجاد میکرد، به راستی عالمی ربّانی و عارفی وارستهای بود. او در کتاب خود «جامع الدرر» نقل میکند که پدرم سید اسحاق به طور مکرّر کرامت زیر را که از آنِ حضرت عبّاسعلیه السلام است نقل کرد و میگفت: اگر من با دو چشمم ندیده باشم چشمانم کور گردند و اگر با گوشهایم نشنیده باشم، هر دو گوشم کر شوند و آن اینکه روزی در کربلا به حرم حضرت ابوالفضلعلیه السلام وارد شدم، ناگاه دیدم جمعیت زیادی از اعراب بادیه نشین، همراه دختر حاملهای وارد حرم شدند، حرم پر از جمعیت بود، آن دختر به ضریح چسبید، فریاد و شیون میکرد، همه حاضران متوجه او شدند، ناگهان همه حاضران ساکت شدند، صداهایی که همه آن را شنیدند چنین میگفت: پدرم شوهر مادرم میباشد. معلوم شد که این صدا از همان کودکی است که در رحم آن دختر است.
با شنیدن این صدا، احساسات مردم به جوش آمد، شادی و هلهله بلند شد و مردم به طرف آن دختر هجوم آوردند. خدّام آستانه با زحمت، آن دختر را از چنگ مردم نجات داده و به حجرهای که مرکز کلیددارهای آستانه بود بردند. کلیددار حرم، مرحوم سید حسن، پدر مرحوم آقا سید عبّاس بوده و من با او سابقه دوستی داشتم، پس از آنکه مردم رفتند، من به حضور آقای سید حسن رفتم و ماجرای آن دختر را از او پرسیدم، او در توضیح، چنین گفت:
این طایفه از اعراب بادیه نشین اطراف کربلا هستند، این دختر در عقد پسر عمویش بود، در بین آنان و ملاقات با همسر در دوران نامزدی، قبل از عروسی بسیار زشت است و اگر چیزی در این مورد
کشف شود ممکن است موجب خونریزی گردد. پسر عمو و شوهر این دختر، به علّت محروم بودن از ملاقات همسر، یا به علّت کدورت با پدر زنش، میخواست او را ننگین کند. روزی مراقب دختر میشود و سرانجام با او محرمانه ملاقات کرده و همبستر میگردد، سپس از ترس آزار پدرزنش فرار مینماید.
پس از مدّتی آثار حمل بر دختر ظاهر میشود، بستگان دختر پس از اطلاع به تحقیق و بررسی میپردازند، دختر میگوید: من از شوهرم دارای حمل شدهام. شوهر او را پیدا میکنند و ماجرا را به او میگویند، او از ترس پدرزن، یا آزار رسانی به او، منکر قضیه میشود. بستگان دختر تصمیم میگیرند تا دختر را بکشند. به التماسهای دختر اعتنا نمیکنند و وقتی دختر، خود را در تنگنای سختی مینگرد که میخواهند او را بیگناه بکشند میگوید: حضرت عبّاسعلیه السلام را در مورد من حَکَم و داور قرار دهید، هرچه او فرمود، همان را اجرا کنید.
بستگان این پیشنهاد را میپذیرند، همراه دختر وارد حرم حضرت ابوالفضلعلیه السلام میشوند، دختر به ضریح عبّاسعلیه السلام میچسبد و ملتمسانه از او میخواهد که داوری کند و او را از مهلکه نجات بخشد.
در اینجا بود که با لطف مخصوص حضرت عبّاسعلیه السلام جنین در رحم دختر، با صدای بلند که همه حاضران میشوند، گواهی میدهد و میگوید: من فرزند شوهر مادرم هستم. به این ترتیب با اعلان پاکی مادر، آبروی او را حفظ کرده و آن دختر از مهلکه نجات مییابد.(1)
1) 154. پرچمدار کربلا، ص229؛ به نقل از جامع الدرر تألیف آیت اللَّه حسین فاطمی، ج 2، ص 408.
و حضرت عبّاسعلیه السلام همچون پدرش حضرت علیعلیه السلام که همواره حلاّل مشکلات مردم بود و بینوایان و درماندگان را نجات میداد، به داد دختر رسید و با داوری عجیب مذکور، بستگان دختر را نزد بیگانگان و طعنهزنان رو سفید میکند و با کشف حقیقت، غائله عظمیی که ممکن بود موجب خونریزی و فتنه وسیع شود از بین میرود.
مرحوم دانشمند محقق آقای شیخ محمّد باقر ملبوبی در کتاب (الوقایع الحوادث) نقل میکند که مداح مخلصی را دیدم که میگفت: در تهران، سوار بر تاکسی شدم تا به مجلس سوگواری برای مداحی بروم. وقتی به مقصد رسیدم و کرایه را از جیبم درآوردم تا به راننده تاکسی بدهم، نگرفت. علّت را پرسیدم، گفت: من عهد کردهام از خدمتگزاران حضرت ابوالفضلعلیه السلام کرایه نگیرم. گفتم چرا؟ گفت: به خاطر لطفی که حضرت عبّاسعلیه السلام به من کرده است.
گفتم: چه لطفی؟ گفت: من مسیحی هستم، سالها پس از ازدواج، دارای فرزند نشدم. معالجات بیفایده بود، به اولیای دین حضرت عیسیعلیه السلام و حضرت مریمعلیها السلام متوسل شدم، باز نتیجه نگرفتم، بر اثر معاشرت با رانندگان مسلمان، نام حضرت عبّاسعلیه السلام را زیاد شنیده بودم که بسیار در درگاه خداوند آبرو دارد، به خدا توجّه نمودم و عرض کردم: خدایا حضرت عبّاسعلیه السلام را در درگاهت واسطه قرار میدهم، به حقّ آن حضرت، حاجتم را روا کن.
طولی نکشید، دارای فرزند شدم و از آن زمان تاکنون با خداوند عهد
بستهام که از خادمان ومداحان حضرت ابوالفضلعلیه السلام کرایه نگیرم.(1)
مرحوم آیت اللَّه علاّمه شیخ عبدالرحیم شوشتری (متوفّی 1313 ه.ق) از شاگردان برجسته استاد اعظم شیخ مرتضی انصاری (صاحب کتاب مکاسب و رسائل) بود. مطابق نقل علما و افراد مورد اطمینان میگوید: برای زیارت به حرم مطهر حضرت عبّاسعلیه السلام رفتم. مشغول زیارت بودم، دیدم عربی وارد حرم شد و پسر بچهای را که پاهایش فلج شده بود، با طنابی به ضریح بست و گریه و زاری نمود و با توسل خالص از حضرت عبّاسعلیه السلام شفای فرزندش را میخواست. طولی نکشید که پسر بچه برخاست و راه رفت، در حالی که هیچگونه اثر فلج در پاهایش دیده نمیشد و او فریاد میزد حضرت عبّاسعلیه السلام مرا شفا داد. زائران به سر او ریختند و لباس او را برای تبرک پاره کردند.
من با این علم و معرفت (که سالها در حوزه علمیه نجف بودم) وقتی چنین دیدم به طرف ضریح رفتم و با تضرّع و توسل و تندی عرض کردم: یا اباالفضل! آنان که به شأن و مقام تو ناآگاهند، این گونه نتیجه میگیرند، ولی آیا سزاوار است که من با آن همه سابقه علمی و معرفت به مقام شما، از در خانه شما نا امید برگردم، اگر حاجتم برآورده نشود، دیگر به اینجا نخواهم آمد.
سپس وقتی که از حالت پریشانی بیرون آمدم، از اسائه ادب
1) 155. الوقایع و الحوادث، ج 3، ص 39.
و گستاخی خودم پشیمان شده استغفار نمودم. پس از آن به نجف اشرف بازگشتم، در نجف اشرف با پیام استادم شیخ مرتضی انصاری به محضرش رسیدم. دو کیسه پول به من داد و فرمود: اینها حواله حضرت ابوالفضلعلیه السلام است، با آنها خانهای خریداری کن و به زیارت خانه خدا برو. حاجت من همین دو مورد بود، که به این وسیله برآورده شد! مطابق نقل دیگر، مرحوم علاّمه شیخ عبدالرحیم شوشتری، سه حاجت داشت: 1 - ادای دویست تومان وام 2 - رفتن به مکّه برای انجام مناسک حجّ 3 - تأمین نیازهای زندگی)، از برکتِ لطف حضرت عبّاسعلیه السلام هر سه جاجتش برآورده شد و در ضمن، مقام و عظمت شیخ مرتضی انصاری (اعلی اللَّه مقامه) در پیشگاه خاندان رسالت نیز آشکار گردید.(1)
مرحوم علاّمه شیخ محمّد باقر بیرجندی در کبریت الاحمر نقل میکند: من در عالم خواب گویندهای را دیدم که میگفت هر کس با این عبارت متوسل به حضرت عبّاسعلیه السلام شود، حاجتش برآورده میگردد: عبْدَاللَّه أبَاالفَضْلِ! دَخیلَکَ؛ ای عبد خدا ابوالفضل! دست به سوی دامن تو دراز کردهام پناهم بده».
من بارها با این عبارت به حضرت عبّاسعلیه السلام متوسل شدهام و به این نتیجه رسیدهام و از آنجایی که گمانم به آنجا نمیرفت، مشکل من حل
1) 156. پرچمدار کربلا، ص 226؛ به نقل از الوقایع و الحوادث، ج 3، ص 38.
میشد. سپس مینویسد: از یکی از اساتید شنیدم، مرد با ایمانی در کربلا سکونت داشت، او انسان صالح و اهل خیر بود، فرزند جوان صالحی داشت که بیماری سختی گرفت، او را (پس از مدّتی که درمان نیافت) به حرم حضرت عبّاسعلیه السلام آورد و متوسل به عنایت آن حضرت شد تا شفای پسرش را از درگاه خدا بطلبد. شب را در حرم به سر برد، صبح آن شب، یکی از دوستانش نزدش آمد و گفت: من امشب خوابی دیدهام، میخواهم برایت تعریف کنم؛ در عالم خواب دیدم که حضرت عبّاسعلیه السلام شفای پسرت را از درگاه خداوند میطلبید، در این هنگام فرشتهای از جانب رسول خداصلی الله علیه وآله نزد حضرت عبّاسعلیه السلام آمد و عرض کرد: رسول خداصلی الله علیه وآله میفرماید: در مورد این جوان شفاعت نکن زیرا اجلش نزدیک شده و مدّت عمرش به سر رسیده است.
حضرت عبّاسعلیه السلام به آن فرشته فرمود: سلام مرا به پیامبرصلی الله علیه وآله برسان و از قول من بگو در مورد شفای این جوان، از درگاه خدا درخواست شفا کن. آن فرشته پیام حضرت عبّاسعلیه السلام را به رسول خداصلی الله علیه وآله ابلاغ کرد، رسول خداصلی الله علیه وآله همان سخن اوّل را تکرار فرمود و آن فرشته سخن پیامبرصلی الله علیه وآله را به عرض حضرت عبّاسعلیه السلام رسانید. این موضوع سه بار تکرار شد و در مرتبه چهارم وقتی که فرشته آمد و پیام رسول خداصلی الله علیه وآله را به عبّاسعلیه السلام رسانید (که عمر این جوان به سر آمده، از او شفاعت نکن) عبّاسعلیه السلام متغییر شد و توجّه معنوی به رسول خداصلی الله علیه وآله پیدا کرد و به آن حضرت سلام نمود و عرض کرد: ای رسول خدا! آیا خداوند لقب
باب الحوائج را به من نداده؟ مردم مرا به این سمَت میشناسند و به من متوسل میشوند، اگر چنین نیست این لقب را از من بگیرید.
رسول خداصلی الله علیه وآله در حالی که خنده بر لب داشت به عبّاسعلیه السلام فرمود: خداوند چشمت را روشن سازد، بازگرد که تو بابالحوائج هستی و از هرکه خواستی شفاعت کن و خداوند این جوان بیمار را به برکت وجود تو شفا داد. آری، سوگند به خدا چنین خوابی را دیدم. به این ترتیب آن جوان شفا یافت.(1)
مرحوم آیت اللَّه العظمی اراکیرحمه الله از مرحوم مرجع بزرگ آیتاللَّه العظمی میرزا محمّد حسن شیرازی (صاحب فتوای معروف تنباکو، متوفّی سال 1312ه.ق) نقل کرده که او فرمود: من برای زیارت مرقد منوّر امام حسینعلیه السلام از سامرا به سوی کربلا، روانه شدم؛ در مسیر راه به یکی از طوایفی که در آنجا سکونت داشتند رسیدم و بر آنان وارد شدم. رئیس طایفه، از من احترام شایانی کرد. دراین میان، زنی نزد من آمد و گفت: السَّلامُ عَلَیکَ یا خادِمَ الْعَبَّاسِ؛ سلام بر تو ای خادم عبّاس.
من از این گونه سلام کردن آن زن، تعجب کردم، از رئیس طایفه پرسیدم این زن کیست؟ گفت: خواهرم میباشد. گفتم: چرا او این گونه به من سلام کرد، آیا علّتی دارد؟
گفت: آری، گفتم: علتش چیست؟
گفت: من سخت بیمار بودم، به طوری که همه بستگان از درمان
1) 157. معالی السبطین، ج 1، ص 453.
و ادامه زندگی من ناامید شدند، مرگ هرلحظه به من نزدیک میشد، در حال احتضار بودم، ناگهان منظرهای در برابر چشمم آشکار شد، دیدم خواهرم بربالای تپهای که در جلو محل طایفه ما قرار دارد رفت، رو به سوی بارگاه عبّاسعلیه السلام کرد و با گیسوی پریشان و دیده گریان گفت: (یا اباالفضل! (از خدا بخواه برادرم را شفا دهد) ناگاه دیدم دو نفر بزرگوار به بالین من آمدند، یکی از آنان به دیگری عرض کرد: (برادرم حسین! ببین این زن مرا وسیله شفای برادرش نموده، از خدا بخواه او را شفا دهد.)
امام حسینعلیه السلام فرمود: برادرم عبّاس! این شخص نزدیک است از دنیا برود، کار از کار گذشته.
باز خواهرم برای دومین بار و سومین بار، از مولانا العباسعلیه السلام تقاضای عنایت و لطف کرد، دیدم عبّاسعلیه السلام با دیده اشکبار به امام حسینعلیه السلام عرض کرد: ای برادر! از خدا بخواه، این بیمار شفا یابد، و گرنه لقب باب الحوائجی را از من سلب کن و بگیر.
امام حسینعلیه السلام با توجهی کامل فرمود: ای برادر، خدایت سلام میرساند و میفرماید: این لقب و موقعیت گرانبها برای تو برقرار بوده و تا قیامت پابرجاست و ما به احترام تو این بیمار را شفا دادیم.
من سلامتی خود را بازیافتم، از آن پس خواهر من به هر کسی که ارادت خاصی داشته باشد (و مقام نورانی او در قلبش جای گیرد) او را خادم العباسعلیه السلام میخواند، این است راز سلام دادن خواهرم به این طرز مخصوص به شما.(1)
1) 158. الوقایع و الحوادث، ج 3، ص 36.
عالم بزرگوار، آقای آقا شیخ مهدی کرمانشاهی گفت: مردی نابینا در کربلا در بازار بین الحرمین، مغازه داشت و به کسب و کار مشغول بود، ما تا یاد داریم او را نابینا دیده بودیم، روزی در یکی از حجرههای مقبره که مربوط به خودمان بود و در قسمت پایین رواق بارگاه حسینی قرار داشت، خوابیده بودم. چون هوا گرم بود اندکی در حجره را گشوده بودم تا باد خنک بیاید.
در این هنگام صدای هیاهوی جمعیتی را شنیدم، نگاه کردم دیدم از صحن کوچک، جمعیت زیادی وارد حرم شدند، چون در حجره ما باز بود، جمعیت به سوی حجره ما آمدند، دیدم عدّهای دور مردی را گرفتهاند و او را با زور از دست مردم گرفتند و داخل حجره من آوردند و در را بستند، خوب به آن مرد که نگاه نمودم، دیدم همان مرد نابینای کاسب است که او را کاملاً میشناختم، مشاهده کردم که اکنون چشمهایش باز شده و بینایی خود را باز یافته است، مردم لباسهای او را پاره پاره کرده بودند، تا به عنوان تبرک ببرند و فوج فوج به دیدن او میآمدند، انگشت جلو او میگرفتند، میپرسیدند این چند تا است و او جواب صحیح میداد. کمکم فشار جمعیت کم شد، من از آن مرد پرسیدم چه شده؟ ماجرا را بیان کرد، معلوم شد که در حرم حضرت عبّاسعلیه السلام با توسل به آن حضرت شفا گرفته و چشمش بینا شده است.(1)
1) 159. چهره درخشان قمر بنی هاشم، علی ربّانی خلخالی، ص 317، معجزات و کرامات، آیت اللَّه میرزا هادی خراسانی، ص 44.
میرزا محمّد خان ارباب، از خوانین معروف بود. یکی از مباشران و مزدوران او در کربلا، در یکی از روزها، بانویی را به دورغ متهم کرد و نسبت ناروا به او داد و میخواست از این طریق، از آن بانو پول بگیرد. آن مزدور بیحیا دست به یقه آن خانم شد، خانم از دست او گریخت و به حرم حضرت عبّاسعلیه السلام پناهنده شد و دست به شبکه ضریح مقدس آن حضرت انداخت و با سوز و گداز میگفت: یا اباالفضل! دخیل تو هستم به فریادم برس. آن مرد مزدور گستاخ، بیحیایی را به جایی رسانید که وارد حرم شد تا آن بانو را از حرم بیرون بکشد. خّدام حرم ممانعت کردند، در این حال او با کمال بیحیایی آن بانو را از حرم بیرون برد و آنچه خواست از او گرفت.
دو روز بعد از این ماجرا، همین نامرد گستاخ، همراه اربابش محمدخان، برای رفتن به نجف اشرف سوار بر اتومبیل شده حرکت کردند. در مسیر راه خوابش برد و در نتیجه با ماشین دیگری تصادف کرد و بر اثر آن همان دستی که بازوی آن بانو را با آن گرفت و از حرم بیرون کشید، از آرنج تا شانه، متلاشی و خرد شد، استخوانش سیاه گردید و درمان نیافت و به سزای اعمالش رسید.
و به این ترتیب اثر فریادرسی حضرت عبّاسعلیه السلام به بانوی پناهنده، آشکار شد و خشم حضرت عبّاسعلیه السلام آن مزدور بیحیا را فرا گرفت.(1)
1) 160. کبریت الاحمر طبق نقل کتاب شخصیت ابوالفضلعلیه السلام نوشته عطایی خراسانی، ص 76.