ghaemiyeh.com
سرشناسه : قاضی، احمد، ۱۳۱۴ -
عنوان و نام پدیدآور : نشان سحر/ مولف احمد قاضی.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۲۱۶ ص.
شابک : ۲۰۰۰۰ ریال : 978-964-973-211-4
وضعیت فهرست نویسی : فاپا (برونسپاری)
موضوع : شعر فارسی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : PIR۸۱۷۱ /الف۶۲۴ ن۵ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۸فا۱/۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۷۳۵۶۷۵
پیش گفتار
سپاس خدای را که به من آن توان را اعطا فرمود که مبادرت به تنظیم و چاپ مجموعه غزلیاتی بنمایم که به دور از حدیث نفس است؛ خواننده گرامی و ارجمند اشعاری که تقدیم حضورتان میشود حاصل دگرگونی حالات روحی حقیر است که ناخواسته بر زبانم جاری شده و بر صفحه کاغذ نقش شده است هر چند امکان اشتباه است که امید اغماض از خوانندگان ارجمند دارم. غزلیات در شش جلد با اسامی: 1 - عطش گمشده 2 - جرعه آخر 3 - سروِ روان 4 - عهد جانان 5 - نشان سحر 6 - سرودِ معرفت میباشد که کلاً ذکر و حمد بر درگاه حضرت دوست و خاصان بارگاه کبریایی ذات اقدس الهی میباشد.
نه بخود میروم به گفتن شعر
دیگری میبرد بفرمانم
در خاتمه از کلیه کسانی که در این امر مرا یاری کردهاند خالصانه تشکر مینمایم و پاداش آنها را از درگاه خداوند خواستارم.
کرمانشاه - بهار 1388 شمسی
احمد قاضی
بنام آنکه ما را هستی از اوست
بهر میخانه ما را مستی از اوست
بشیدایی دل ما نکته دان است
بشهر عشق او امن و امان است
بذکر نام او جان در نهایت
باستغنا بود اندر کفایت
جدا از او ز هستیها جدایم
رها از او بسختیها رهایم
کمال و معرفت ما را از او شد
بحمد او زبان در گفتگو شد
شرار عشق او سوزد جهانی
جهاندار است و پیدای نهانی
کمند مهر او ما را کشاند
دل بیمهر او هرگز نماند
لب لعل اَر سخن شیرین بگوید
غبار کینه را شیرین بشوید
کمال خویش را گیرد بآغوش
ز لعل او شکر شیرین کند نوش
فنا جویم فنا خواهم جهانی
که او باقی بود در هر زمانی
دل بیدرد او دل نیست ما را
به چون او، نمیخواهم چرا را
می صافی بمستان شد مبارک
به ذکر او مرا جان شد مبارک
گرم عالم بسوزد عشق او بس
گریبان چاک را مهر رفو بس
باحمد نکته میگیرد زن و مرد
که ما را چون بود این چهره زرد
تا که اشکم چهره میشوید مرا
جز گل از عشقت نمیروید مرا
بر لبم صد شکوه خشکیده است و دل
از شکوهِ شکوَه میگوید مرا
عشق را بر حرف اوّل کن عیان
نالهها دارم که میموید مرا
گل به بوی خویش دل را مونس است
تا نسیم از دوست میبوید مرا
نام ما را بینشان از نام تو
اشک شوقم صحفه میشوید مرا
برگ ریزان است و جانم در خزان
همچون احمد راه میپوید مرا
چشم دارم که بگیرد سر دلداری ما
تا نجوید دل ما را هوس خواری ما
اشک خونین برخ از دوری جانانه چکد
نالهها بر لبم آمد به گرفتاری ما
باز بر چشمه خورشید تو شد دیده من
که سر افکندهام از غلغله و زاری ما
تا که فریاد رسم ناله ما گوش کند
میگدازد دل هر شمع ز بیداری ما
سرو این قامت اگر خم شود از باد خزان
نشود جز به تمنای تو خونباری ما
می این میکده بیمستی ما طعنه زند
که نهان میرود این جلوه خمّاری ما
گر سلامت جهم آسوده دل از راه خطا
عزلت خویش بجویم ز دل آزاری ما
لاله را داغ ندامت به جبین از چه زنم
چو بآتش کشد این چهره گلناری ما
خامه میسوزد و احمد همه جا ناله کنان
دست بر دست زند از غم بیماری ما
خوشا وارستگی از کار دنیا
نهادن بر زمین بازار دنیا
خوشا سر بر گرفتن وز ندامت
ز خون خوردن بدین خونخوار دنیا
خوشا در سایه سروی چمیدن
به کوی مردم بیدار دنیا
به چشم مستش اَر عابد فریبد
به مستی دیده بیمار دنیا
خوشا با یار زو دلشاد بودن
خوشا فارغ شدن از کار دنیا
خوشا برچیدن این رنگ زیبا
خوشا بگذشتن از سیار دنیا
نگه بر چهره عالم فروزان
عیانم میکند اسرار دنیا
متاع کفر و دینم بیبها شد
چو آزردم چنین آزار دنیا
غرورم آستین بر چهره گیرد
ز شرم آشنایی زار دنیا
مرا بیمار چشمی میکشاند
که در دامم نگیرد مار دنیا
ز حرف اوّل عشقم چو احمد
لبم میبوسد آخر دار دنیا
نمک بر زخم دل پاشیده ما را
به دل بگرفتهام تا آشنا را
ز اشکم دیده دریا کرده دامن
فغان از درد جان سوزم خدا را
هزاران ناله را نشنیده بگذشت
شکایت بر که گویم بیوفا را
زمینم سرد و سقف آسمان تنگ
به کوهم مینشاند این ندا را
بشب نالیدن اندر بینوایی
دل سوزان بخواند این دعا را
بسوزد آنکه ما را دل بسوزد
بآتش چون گدازد جان ما را
بهاران کی رسد امیدوارم
سپیده بر دمد ما را شما را
نه چندانم گله بر لب نشیند
چو پژمرده است برگ لالهها را
سرودم نغمهها از بیوفایی
باحمد چون سزا دارد جفا را
تا دل آسوده مرا با تو بود شور و نوا
چشم خورشید نبیند که روم راه خطا
من بر اینم که دگر باره به فتوای تو جان
در ره عشق کنم در همه آفاق فدا
سوسن از باغ وجود این سخن آموخت چنین
که دل آزرده شود آنکه ترا کرده رها
چشم نرگس نگران است ز هر لاله رخی
تا مبادا که برد لاله ما باد صبا
امشب آرامگه یار مرا در نظر است
که خیالم رود آنجا و کند سیر و صفا
آرزو دارم و با کس نکنم قصه آن
چو دراز است ره و ره نکند جلوه بما
جان احمد به شرار غم او میسوزد
به کجا رو کنم ای جان برهت گشته فنا
دلربا ما را بدل شادان نما
بر نگاهی جان و دل مهمان نما
گفتم از عالم بجویم مهر تو
مهربانا کار ما آسان نما
حلقه بر دستم بسختی آمده
این درِ معنی مرا ایمان نما
دیده از اشکم بخون بنشسته است
کوهی از دردم توأم درمان نما
سوی عشقم میکشد ما را بهار
عاشقان را در سر و سامان نما
محنت از دل میرود غوغا مکن
با سر شوریده درّ افشان نما
ناز خوبان در نیاز عاشقان
مدعی را رمز آن پنهان نما
نکتهها آموختم از آشنا
جان در این سودا مرا ارزان نما
گر نخواهی شهره در بدنامیام
شوق احمد را گل پیمان نما
تا جان فکنم در خطر عشق دریغا
هر روز و شب از چشم تر عشق دریغا
گر مرغ دلم ناله ز بیبال و پری زد
خود سوختم از بال و پر عشق دریغا
افسانه ما ورد زبان است به آفاق
چون قصه کنم از سمر عشق دریغا
ما را به شرابی که کند مست مرنجان
زان می که بود مختصر عشق دریغا
اندر گنه آدم و حوا نظرم بود
آسوده نشد زین نظر عشق دریغا
سیرِ ازلی نکته بجانم زده از مهر
ما را غم او از هنر عشق دریغا
این نامه ز خون جگرم مایه گرفته
هان از من و خونین جگر عشق دریغا
فریاد من از آمد و رفت دگران است
کی بگذرم اندر گذر عشق دریغا
در خامی خود سوخته هر عاقل و دانا
دیوانه شد احمد بسر عشق دریغا
چرا از عشق بندم لب سخن را
که درمان میکند این درد من را
شبابی گر نباشد گو نباشد
بدین کسوت چه پوشانم بدن را
مرا این درد پیری چون سرآید
کنم از عشق درمان این سخن را
خروش آبشارم با صلابت
کف آلودم بمعنی هر دهن را
شکوفا غنچههای مهرم از تو
بگلزاران ببویم من سمن را
بمشک و بوی جانانم نظر کن
که من بگزیدهام مشک ختن را
نمیشویم رخ از اشکم که شاید
بدین باور شناسم دل شکن را
زمین تا لاله روید دسته دسته
بخون آغشته بینم بس کفن را
نگارا دیده احمد براه است
به چشم دل بگوید او سخن را
درد ما درمان ندارد جز وصال یار ما
گر فدا باید شدن این جان بیمقدار ما
تا رخم گلگون شود از اشک دارم انتظار
گز شفق گیرد نشان این دیده خونبار ما
ترک سر گفتم در این سودا به یمن عافیت
فاش هرگز کی شود این راز از اسرار ما
جسم ما چون شمع در سوز است تا از جلوهای
خود درخشان تر شود از عشق شام تار ما
غم اگر بر گلشن مهر توام شبگیر کرد
چشم امیدم بره مانده است از غمخوار ما
دامن عزّت به رسوایی مگردانم که زآن
میکشاند پرده بر اسرار ما ستّار ما
پر به خوناب جگر آلودهام تا مهلتی
بار دیگر رنجه فرماید قدم دلدار ما
قصه دیو و پری افسانه رندان بود
دیو خوش ذوقم پری گردد به بخت یار ما
نامه احمد به منقار بخون آغشته بر
تا بگوید خون چکد از خامه بر آثار ما
اشک بر رخسارم آمد تا بگیرد داد ما
کی بگردون در رسد این ناله و فریاد ما
تا خروشم مانده بر دل موج طوفان بلاست
اندرین گرداب غم این خاطر ناشاد ما
در خطا آمد زبان تا دل بخونباری کشد
بیستون را نکته آموزد مگر فرهاد ما
بر مدار چرخ چندین آیه از جانان بود
چشم بینا گر ببیند چهره فرزاد ما
لعل جانان خود نشان لعل شورانگیز و دل
میگشاید عقدهها از خامه آزاد ما
دام دیگر گر نهد این مرغ در دام آورد
وه چه غافل میرود در دام خود صیاد ما
خواستم تا باز بینم روزگار وصل را
از جداییها چرا ویران شود بنیاد ما
یاد بادا این سخن کان رندم از آغاز گفت
یادگاری در فکن تا نگذرد از یاد ما
اندرین پندار احمد دل بدریا میزند
تا مگر این غرقه را خود وا رهد امداد ما
تا گرفته ست دلم کار دگر نیست مرا
ثمر هر دو جهان بیتو اثر نیست مرا
دست در حلقه گیسوی نگارین نزنم
که ز هجران تو جز جان بشرر نیست مرا
فارغ از عشق اگر دیده و دل میباید
دیده بر بندم و این دل به نظر نیست مرا
گل بسی میدمد اندر نفس باد بهار
از گل و لاله دریغا که خبر نیست مرا
گفتم از اشک بشویم همه جا دامن و دل
شرم بادم که دگر دیده تر نیست مرا
ساغر از کف چو نهی مستیم از سر برود
بنگر اکنون که در این میکده سر نیست مرا
چشم تو خواب و دل اندر طلبت بیدار است
حذر از دل چه کنم زانکه حذر نیست مرا
همنشین با من اگر رند قلندر نشود
دارم امید و در این کار خطر نیست مرا
داد احمد بستان از گذر عمر که ما
اندرین ره بخدا بیتو گذر نیست مرا
شمع جان سوزد و گرید دل دیوانه ما
که بهر شعله بسوزد پر پروانه ما
غمم افسانه شد و کس بدلم جای نکرد
تا نگوید غم ما در بر بیگانه ما
سوی مقصود اگر خسته نگردد قدمی
روزی آخر رسد از ره گل دردانه ما
شب ظلمت ره مهتاب بجوید ز کسی
چو بسودای عبث آمده رندانه ما
دانه و دام کجا جلوه مستانه کجا
پر و بالی بزن آخر بدر لانه ما
مستم از باده دوشین که مرا ساقی داد
سر خوشان را خبری ده تو ز میخانه ما
عقل در دایره عشق چنان میگردد
که فغان بر کشد از دل، دل دیوانه ما
من بفریاد غم دلشدگان میگویم
تا مگر گوش کند ناله افسانه ما
احمد از باده ایمان به تمنای تو شد
سر شوریده نگر بر لب پیمانه ما
تا دگر خونبار میبیند مرا
از سر آزار میبیند مرا
در سخن گفتن به نیش صد زبان
کی دل بیمار میبیند مرا
از پس این پرده رمزی نشنود
آنکه در پندار میبیند مرا
لب ز خاموشی پشیمان میشود
تا گل بیخار میبیند مرا
هم زبان از عشق میگوید سخن
بر دلِ اسرار میبیند مرا
لعل یارم نوشداروها دهد
جان رها با یار میبیند مرا
زندگی در سرخ روییها خوشست
لاله از گلزار میبیند مرا
ساربان آهسته بگذر زین زمان
چشم و دل خونبار میبیند مرا
روز وصل یار روز جلوههاست
احمد از انوار میبیند مرا
دلم ویران غمم افزون دریغا
سرشک دیدهام در خون دریغا
چو لیلا رفته سرگردان چه سازم
منم مجنون منم مجنون دریغا
ز شیرین گفتنم با سنگ خارا
ز کوهی خون کشم بیرون دریغا
شرارم میگدازد هر سحرگه
غروبی در غمم اکنون دریغا
پرم خونین و خونینتر دل ما
فغان دارم به هر هامون دریغا
در این ماتم سرا تا کی نشینم
مرا همدم دل محزون دریغا
بکف این لاله خونین نشان است
زمانه چون کنم وارون دریغا
به غفلت میکشد ما را به هر سو
به بخت شور و نامیمون دریغا
به خیل آشنایان احمد آمد
که بنشیند به غم افزون دریغا
چهره خورشید را گه گاه بر ما وانما
اندرین معنا به عشق راستین غوغا نما
سر بکوی دلبران بگذار از شوریدگی
وامقا شوریدهتر خود واله عذرا نما
تا نگوید مدعی ما را سخن از عشق نیست
پرده بردارم چو مجنون جلوه لیلا نما
همرهان را قصه دیرینه بر یاد آورد
دیده غمبار را از اشک چون دریا نما
پیر دلجویم فغان از پند بر دل میزند
در بدر جان را بدین شوریدگی شیدا نما
کی خلد این خار بر دل جز به نقش روزگار
روز دیگر گر مرا باشد توام پیدا نما
تا سر و سامانم از یار است دارم انتظار
تا بمستیها رسم پر ساغر از صهبا نما
تا سحر آید دعای نیمه شب ای دل بخوان
فصل دیگر زین کتاب زنگی بر ما نما
دیشب از احمد شنیدم این حدیث آرزو
ماهتابا چهره آفاق را حمرا نما
سرآمد روزگار عشق بر ما
زمستان شد دیار عشق بر ما
مرا خود باور از جان ریشه دارد
نهالی در بهار عشق بر ما
به داغ لاله در دشت شقایق
نشان شد داغدار عشق بر ما
نمانده اشک تا رخساره شوید
ز غم در کار و بار عشق بر ما
به هر ویرانه جغدی در کمین است
که بنشاند خمار عشق بر ما
خزان دل به حسرت برده جان را
چو بگذارد ز نار عشق بر ما
به جمع برگهای غنچه دیدم
نهان بودن نگار عشق بر ما
پر پروانه در آتش چو سوزد
زند صد نیش خار عشق بر ما
خیالانگیز احمد اوج گیرد
که بیند زو قرار عشق بر ما
باز آی و گشا از دل خونینه زبان را
بنشین که نشانم غم دیرین زمان را
آهسته سخن گو که مرا گوش دل اینجا
از موج نگه میشنود قصه جان را
آماج مکن سینه آمال به مژگان
زان چشم سیه خود نگرانیم کمان را
صد درد مرا مانده بجانست که پیداست
پنهان چه کنم بر همه این راز نهان را
دیری است که آشفته آن فرّ و جلالیم
چون سایه بدنبال تو داریم گمان را
مستیم ولی میکده جوییم شب از روز
رسوای جهانیم چه بندیم دهان را
اسرار دل ماست که رندان همه گویند
آنان چه به خود دایره گیرند جهان را
زان دانه که در دام مرا مرغ دل افکند
افکنده به تشویش ره ملک امان را
احمد خبری نیست دگر زان گل زیبا
آورده مگر بار دگر فصل خزان را
گفتگو در غم تو دل به فغان برده مرا
فارغ از نیک و بد هر دو جهان برده مرا
پیش ما قصه هر خرد و کلان هیچ مگو
ماتم از خاطر هر خرد و کلان برده مرا
باده معرفتی گر به کف آرم روزی
دانم آن روز که آن آفت جان برده مرا
گرچه از سوختنم درد تو از جان نرود
سوختم تا به سرانجام زمان برده مرا
زلف آشفته کنی همچو پریشانی ما
برگ و باری همه جا باد خزان برده مرا
روز و شب گر به سراپای تو یک دم نگرم
دیده گریان شود و سیل روان برده مرا
کشتی صبر در این بحر پشیمانی ماست
تا سرآسیمه کران تا بکران برده مرا
مست از میکده عشق تو بیرون چه شوم
که سرافکندگیام پای کشان برده مرا
درد احمد تو علاجی ز لب شیرین کن
تا نگویند و ندانند چه سان برده مرا
بزم یاران شاد بادا گر که ناشادیم ما
کاین چنین اندر قفس در بند صیادیم ما
تا عزیزان سوی آزادی به پرواز آمدند
بار دیگر بند بالانی ز بیدادیم ما
سوی کوه بیستون بر لعل شیرین بوسه زن
تا بداند مدعی نالان چو فرهادیم ما
بال خونین و پر بشکسته و دور از چمن
خود بیاد نرگس جانانه دلشادیم ما
سخت ایامی اگر ما را بود از کوفیان
جسم رنجوریم امّا اوج آبادیم ما
شرم بادا گر گله از یار بر لب آیدم
دل بآرامی ببر ما را که در یادیم ما
خار و خس هرگز به سیل عشق مانع کی شود
موج و طوفانیم و از ایمان به بنیادیم ما
تا توانی دل بسوزانم تو ای بیدادگر
صف به صف پولادسان در خیل مرصادیم ما
بوی جانان میرسد احمد مشامی تازه کن
رایت منصور حقّ بنگر که آزادیم ما
ناله در ناله گره زد دل پرشور مرا
تا به هجران تو شد ناله منظور مرا
آفت ارض و سمایم نکند از تو جدا
نتواند که کند زین همه مقهور مرا
خواب و بیداری ما مرحله عشق بود
تا که از ظلمت شب جلوه دهد نور مرا
آتش وادی ایمن چو شد آن راحت جان
جان به جانان برد از خانقه طور مرا
رمز دلدادگی از سرّ ازل بیرون نیست
ز بهار و گل او جان شده مسرور مرا
باده در جام چو ریزد بسرانگشت وصال
مست از میکده بیرون زده منصور مرا
آفرین بر سخنِ از دهنِ شیرینت
که بکوه و دل سنگی شده محشور مرا
گر از این دام دل خونشده روزی بجهد
میبرد از همه سو نغمه ناجور مرا
گر که یارم کند آن جلوه که در خور باشد
منّتی نیست که احمد کشد از هور مرا
از میکده فریاد رسی میرسد امشب
ای دل غم خود گو، که کسی میرسد امشب
تا چند فرومایه به عزّت بنشیند
آمد خبر آتش به خسی میرسد امشب
یارم به مناجات دمی گر بنوازد
ما را گهر اشک بسی میرسد امشب
مهرت بدل آکندم و گفتم که خدا را
آسوده به جانم نفسی میرسد امشب
سیمرغ در این عرصه بروزم نشناسد
دردا به تکاپو مگسی میرسد امشب
خود را بشکن تا بکفت جام می آید
کاین سوخته را خود قبسی میرسد امشب
هشدار که احمد نزَند ناله که بر ما
از میکده فریادرسی میرسد امشب
داد از تو که آتش به جهانی زنی امشب
کاین آتشم از راز نهانی زنی امشب
غمگین چو منم از غم تنهایی و دانم
پر سوخته را در هیجانی زنی امشب
اینک که بهارم رود از دست بر اینم
کاندر چمن بخت خزانی زنی امشب
ما را نی محزون تو جان را بفنا زد
آشفته مرا آفت جانی زنی امشب
بیداریم از غایت غمباری دل بود
کاین سوخته را زخم زبانی زنی امشب
از قامت سروی که خزانش بسرآمد
آتش بدلِ پیر و جوانی زنی امشب
من با تو مدارا چه کنم کز ثمر عشق
ما را غم این است جهانی زنی امشب
سر باختگانیم و به فتوای دل خویش
اینگونه سخن را چه فغانی زنی امشب
احمد به خیال تو در این مهلکه بنشست
او را غم ما بود چه دانی زنی امشب
میتراود شعله از جانم ز هجر روی دوست
وه چه شیرین است دیدن قامت دلجوی دوست
خو بدردی کردهام کارامش جانم از اوست
گر نیازارد غم هجران عنبر موی دوست
خواب را در دیده پنهان کردهام از همرهان
تا نگویندم که فکرم نیست دیگر سوی دوست
دیو را در پایبندی بسته آید ورنه او
فتنهها برپا کند تا ننگرم بر کوی دوست
قصهها از غصهها دارم بدل ناگفتنی
صد اشارت میکند ما را خم ابروی دوست
لفظ معنی را من از پیر خرد آموختم
ورنه عقل در جنون آرد مرا از بوی دوست
بال و پر بگشوده را در کوی جانان ره نشد
راه باریک است و همره غافل است از خوی دوست
کار را گر کاردان گیرد بکف بیغفلتی
میبرد ما را به سوی آن سیه هندوی دوست
احمد اَر رسوای عالم گشتهای پروا مکن
چون نهال شوق در خاطر بود از روی دوست
با دلی بیدار باید رفتن اندر راه دوست
تا تلطّف یابی از مهرِ گه و بیگاه دوست
گر بخندیدن ره بیگانه گیری همچو شمع
سر بسر سوزی بآتشهای آتشگاه دوست
پاکبازانِ رهِ پر پیچ و تابِ زندگی
خود در این معنی بسر رفتند، جان همراه دوست
موجِ اوهام و خیالم در یمِ ناباوری
سر بساحل میزند از باور آگاهِ دوست
رشته تدبیرها بر پای دل پیچیده شد
حاصل جان سوختم از شعلههای آه دوست
لالههای داغدار اندر خم زلف نگار
وَه چه زیبا میدرخشد در رخ چون ماه دوست
سایهها در سایهها خورشید را شد مایهای
تا درخشانتر بتابد بر سریر جاهِ دوست
زخمه بر تار دلم زن تا نوایی بشنوی
از کران آرزوها نغمه دلخواه دوست
پر شراره آتشم احمد بسردی نگروم
تا بجانم گرمی افزاید دل انباه دوست
تا بدین داغ سراسر نظرم هست که هست
سر شوریده لب نوحه گرم هست که هست
چشم مستی که مرا بیگنه آلوده کند
با تو گوید ز غمی زان شررم هست که هست
بر در میکده تدبیر بمستی زدهام
می مرد افکنم از چشم ترم هست که هست
دل ربودم که دگر باره به جایی نروم
عشق و درویشی و خونین جگرم هست که هست
ناز خوبان به سراپای نیاز اَر نزنم
یادگاری به حریفان به برم هست که هست
آمدم تا ز دل انگیزی این خانه روم
به جهان بال و پر مختصرم هست که هست
شمع روشنگر شبهای سیاهم نشدی
تا بگویم که لب چون شکرم هست که هست
بر مگردان رخم از سردی ایام که من
سر بشیدایی چندین خطرم هست که هست
جان احمد ز غم دوری جانان سوزد
ورنه او را سخنی از دگرم هست که هست
غیر تو معبود ما را نیست نیست
شوق دیگر آشنا را نیست نیست
در فنایم میکشد خونینه دل
جز بچشم دل فنا را نیست نیست
هر قدم از ما تلاش بیامان
ره بره جویان نما را نیست نیست
ما دل اندر موج معنی بستهایم
جان بآرامش صفا را نیست نیست
من، بمیران تا بمانی جاودان
کاین من و ما را شما را نیست نیست
غرقه در خون است و عشقش بر زبان
عشق را چندین نوا را نیست نیست
اوج گیران از پر امکان چه شد
کآن هوا را این سما را نیست نیست
احمد از خونین سران یاد آورم
جان ما جز نینوا را نیست نیست
هر کجا مینگرم چهر تو پیدای منست
دل شوریده عجب در پی لیلای منست
باورم نیست که بار غم هجرت بکشم
که به پهنای جهان یکسره غوغای منست
صفحه جام جهان بین ز تو رخساره گرفت
آخرین یاد تو همواره به سیمای منست
دیده گریان به تمنای تو در خون بنشست
آه سردم همه بر، دل و لبهای منست
زان که ما را ز تو پندی است که در گوش دل است
قرنها گر گذرد باز باصغای منست
خادم کوی تو گر ساکن این در نشود
نالد و گرید و موید که کجا جای منست
هر که در منظر چشمم شود ای دیده مست
همه جا یاد تو در خاطر بینای منست
نالهها در دل صحرای غمت چون نزنم
که ندا از غم تو در همه اعضای منست
احمد آرامش جان را ز که جوید به فغان
تا در این خانه بسی می زده در وای منست
مرغ این دشت و چمن ناله سوزان زد و رفت
همه جا ناله سوزنده ز حرمان زد و رفت
سر شیدایی ما خاک ره جانان شد
مست بر ما نظر افکند و خرامان زد و رفت
خود بدین حادثه شوریدگی از ما بگرفت
آنگه از دور فلک خیمه احزان زد و رفت
من وفا داریم از روز ازل پیشه شدم
جان ما سوختگان بر سر پیمان زد و رفت
چشم لیلای زمان مانده بصحرای جنون
که ز آغاز جهان این سر و سامان زد و رفت
لب به دندان چه گزی این خبر او داده بما
بفغان آمده را اشک فراوان زد و رفت
لالهها برد مه از شوکت خونین کفنی
چو در این خانه بجان در ره جانان زد و رفت
بدعا دست بر آرم همه شب از سر درد
دردم اینست که آن زلف پریشان زد و رفت
تا باحمد نظر مرحمت از یار بود
دل بشوق آمده با دیده گریان زد و رفت
رفتم از کوی تو و دیده بخون از تو نشست
دیده بر بند که دیوانه کند نرگس مست
نگه آخر تو مانده بچشم دل من
وای از نرگس مستی که دلم را بشکست
همره باد صبا شانه بموی تو زدم
تا دل انگیزی این رایحه بر جان بنشست
بسته بند بلا جز به تمنا نرود
چو به زنجیر بلا پای کشانم زد و بست
نازنینا سخن دیشب و امروز یکی است
که منم لاله خونین و روم دست بدست
باده از روز ازل مستی ما بر جان زد
ز تو پیمانه بدستم شده از روز الست
جان احمد به تکاپوی تو اندر یم عشق
بر سر موج بلا در گهر دل پیوست
هر که دادم نمکش عزّ نمکدان بشکست
خود در این مرحله از کسوت انسان بشکست
تا دمی راحتم آرد دلِ غمخوارم کو
نکتهها هست که آزرده پیمان بشکست
گنهم نیست که در اوج چنین جایم شد
که حسودم غم خود از همه در جان بشکست
آبرو داری ما قصه دیرینه بود
شاخه سرو اگر در خم طوفان بشکست
ناز خوبان و نیاز دل درویشان است
که دل خون شده را زین غم ارزان بشکست
نام ما ورد زبان است و به خون خواهی آن
نیش خارم بدل از مردم نادان بشکست
گر مرا عمر دگر خالق یکتا بدهد
با تو گویم که چرا غم بسر این سان بشکست
تا به نادانیم از خرد و کلان طعنه بود
حسرتم کشته و این جان پشیمان بشکست
احمد آخر بکجا رو کند از نادانی
که ندانسته مرا رشک فراوان بشکست
تا نهادیم سر خویش به پیمان درت
دیدم آن راز نهان از خم پنهان درت
صنما خاک در کوی تو در چشم منست
چشم بگشای و ببین خاک نشینان درت
زان گره عقده گشاییم که تأیید نظر
از تو خواهیم بر این مشکل آسان درت
عقل ما نیست خریدار کسی جز رخ تو
رخ نما تا ببرم جلوه ز امکان درت
ره هر قافله تا روز جزا همره توست
وای از آنکس که تغافل کند از آن درت
روز و شب دست دعایم بدر و درگه توست
تا بکف گیرم از این شیوه گل کان درت
نزد ما خار و خس خرد و کلان بیاثر است
مرحبا بر گل بیشبهه الوان درت
لب ما تشنه و جان خسته و از ره برسیم
خرمی آوردم از همه بر خوان درت
کس چو احمد سخن از عشق تو پوشیده نکرد
گرچه مست است و چنین از می ایمان درت
پرستو میرسد از ره بهار است
شکوفه بر سریر شاخسار است
پرستو جان پیام دلبران را
بگو با من که جانم بیقرار است
سر شوریدهام بگرفته سامان
که دشت آرزوها لاله زار است
چو خورشید بلند آسمانها
شکوه و جلوهای اندر مدار است
بهارا شکوههایم بر لب آمد
که بر دل نیش ایامم ز خار است
بهارا جان ببخشا گلسِتان را
گل از شوریده حالی داغدار است
بهارا مهلت ما را نگهدار
که بر لب نالههایم بیشمار است
غرورانگیز میخوانم سرودی
چو ما را هر نوا در هجر یار است
چه شویم چهره احمد ز اشکی
بدین شوقم دل و جان کامکار است
ز ایام ما را بجز درد نیست
ز دردم بجز چهره زرد نیست
به ناکامی از دیدهها بیقرار
که ما را بجز غم ره آورد نیست
کویر جدایی مرا میبرد
بسویی که زان روی برگرد نیست
چو آه درونم بگردون رسد
فسوسا که آهم بجز سرد نیست
سزد گر بخونم کشد بیگمان
وفاداری از خیل نامرد نیست
گلستان ز گل مانده خالی و دل
بجز فکر دلداده چون کرد نیست
دریغا ز احمد که از غیرتش
چو نامردمان سینه بیدرد نیست
تا دگر باره گل از فصل بهار آمده است
عشق دیرینه مرا از تو بکار آمده است
شکوَه از لعل لبت با همه رندان چه کنم
که بدان لعل لبم شکوه گزار آمده است
خبری نیست ز یاران که دلم شاد کند
ثمری نیست چو ما را غم خار آمده است
خسته از دام و گرفتاری مرغان چمن
دل ما بیخبر از پیک بهار آمده است
یارب از طاقت ما بار غمش بیرون است
غمش افزوده بهر لیل و نهار آمده است
هر دم آهنگ و نوای دگرم ساز کند
نالهها دارم و بیرون ز شمار آمده است
تا دل اندر خم گیسو بکمند تو بود
شرم بادا که چنین لاله عذار آمده است
سوختم آتش بیداد جفایی دل و جان
شعله دیگر چه زنی جان به شرار آمده است
پای اندر طلب از احمدم آورده چنین
همچو منصور در این شیوه بدار آمده است
تا نهان شد رخ تو غم بدلم خانه زده است
مرغ بیدار چمن در غم تو لانه زده است
عاقلان را سخن عشق نگیرد بر جان
جان به جانان همه جا سالک دیوانه زده است
غرق دریای محبّت ره دیگر چه رود
چو بهر موج بلا پنجه به دردانه زده است
چشمه اشکم اگر بر رخ زرد است هنوز
که بدان دیده مرا نرگس فتانه زده است
آشنا دل ز تمنا نه بریده است ز تو
گرچه ما را دل تو نرگس فتانه زده است
لب ما قصه این غصه نگوید به کسی
مگر آن دم که ره عاقل و فرزانه زده است
مست در شهر برسوایی خود مویه کنم
ساغر از کف چه نهد آنکه به پیمانه زده است
عذر ما گر بدر میکده از جلوه توست
خانه ویران کند آنکس که به بتخانه زده است
با همه رندیم احمد به نگه میخواند
که دل خون شده را ناله غریبانه زده است
مرا تا این دل بشکسته خون است
سر و جانم بصحرای جنون است
بآتش گر کشم مردانه تن را
نمیپرسد کسی کاین حال چون است
ره آوردم بدستم مانده اکنون
که کردارم به بخت واژگون است
ز عشقی کاستخوان را میگدازد
مرا این باور از طاقت فزون است
بشوقی بال و پروازم گشایم
چو این پرواز ما خود آزمون است
درون پر درد و جان در التهاب است
گرم آرامشی اندر برون است
ز شیرین غرقه در خونست فرهاد
که بار غم چو کوه بیستون است
گل اندر بیوفایی ره سپارد
مرا اَر مهربانی رهنمون است
بدل احمد غم جانانه دارد
چه سان گوید که اشک دیده خون است
دادم از جان شد و فریاد رسم نامده است
مرغ آزاد ز بند و قفسم نامده است
نفسم تنگ ز ماتمکده خامش ماست
آن هوایی که وزد بر نفسم نامده است
موسم سرکشی از خانه دل آغازید
آنکه خاموش کند این هوسم نامده است
هر کجا مینگرم جز غم ما کس نبود
ای دریغا که پیامی ز کسم نامده است
رهزن جان و دلم شیوه دلیری زندم
آنکه در باور ما شد عسسم نامده است
خواب آشفته و تغییر جنون آموزد
آتشی تا بزنم خار و خسم نامده است
احمد از ناله ز سوز دل ما میسوزد
دادم از جان شد و فریاد رسم نامده است
دلم آسوده نشد تا به غمت خو نگرفت
جز در این کار اشارت ز دو ابرو نگرفت
حیف از این مشغله و کار عبث در عبثم
دل دیوانه چرا جز خم گیسو نگرفت
آفتابا به تلطّف بدلم جلوه نما
نگران دیده نظر کی بتو زین سو نگرفت
لب خاموش مرا قصه خاموشان گفت
خوش حدیثی بلب آمد که بدل او نگرفت
گفتگوی من و تو مانده بشبهای دراز
گفتم این نکته و بر لعل سخن گو نگرفت
نرم نرمک به تکاپو شدم از وادی درد
جان بلب آمد و آن چشمک آهو نگرفت
نرگس چشم ترا بر نگه از خود دیدم
بامید دگرم ناوک جادو نگرفت
بخت ما را ز سیاهی شب یلدا چو رسد
به سیاهی زدگان سلسله مو نگرفت
احمد از خویش برون کرده مرا طاقت و او
نظری بر من آواره به هر کو نگرفت
کافر عشقم اگر جز تو دلم با دگر است
غیر چشمان تو در دیده مرا کی نظر است
خبر از خویش ندارم بسراپای وجود
دل دیوانه ز هر نیک و بدی بیخبر است
گل صحرایی و بیرنگی ایام نگر
نگرانم که در این وادی خونین اثر است
سوی هر باغ و چمن مرغ دلم زد پر و بال
تا مگر بر گل رویت برسم کاین هنر است
ماه و خورشید اگر جلوه گر دیده ماست
ماه و خورشید جمالت بدلم جلوه گر است
ز اَزل تا بابد قصه شیدایی ماست
ثمر این دل آشفته ز تو چشم تر است
راه طوفانیم از عشق بکوی تو رسد
دیده عقل نگر در همه جا کور و کر است
شرم بادم چو ز تزویر ز کوی تو روم
خام باشم که نگیرم سخنت کان گهر است
بفناجویی خود همره احمد قدمی
بگذارید که آفاق پر از شور و شر است
خدنگ غصّه ز ناکامیم بجان زده است
مرا شراره حرمان بیامان زده است
شتاب عمر شرنگم ز غم بدل ریزد
به هر چمن که روم سایه از خزان زده است
بنامرادی ما هر مرید میگرید
بدین امید سرشکم بدیدگان زده است
مرا بناله شب میشناسدم شبگیر
که در تلاطم هر موج بیکران زده است
جهان بشوق تو دارم وگرنه بیزارم
ز هر چه ماه وش و خود به آسمان زده است
مجال خویش گرفتم که طاقتم برده است
دل از خیال نهادم که بر گمان زده است
هزار بار مرا خوش بود که از دردی
فغان و ناله بر آرم که دلستان زده است
به یمن طالع تو، دیدم آن ستاره بخت
بجلوگاه کرامت که بر نشان زده است
چو احمد است به گرداب عاقبت گویی
بدین نشانه خونین بر آستان زده است
دل به بیماران سپارم خواب و بیمارم کجاست
دیده در خون میکشانم لطف دلدارم کجاست
نیست ما را غیر از او فریادرس زان مستیم
جان به هشیاران رود هر دم که هشیارم کجاست
اندرین غوغا مرا آتش بجانم میزند
شمع سوزانم کجا مه در شب تارم کجاست
دامن از اشکم بشوید دیده گریان مرا
غم نهانی میکشد ما را که غمخوارم کجاست
تا در این طوفان ز هر موجم بساحل میزنم
سر به بالین کی گذارم بخت بیدارم کجاست
عشق را سودای باطل نیست در جان باختن
راحتی بخش است دردم دل به آزارم کجاست
بیقراران را قرار از نرگس بیمار اوست
چشم دل بنگر قرارم برده بیمارم کجاست
بیستونم با صلابت قصه از فرهاد گفت
در غم شیرین صبوری اندرین کارم کجاست
بر لب احمد سخن از گلعذاران باز گو
گرچه هر دم میسراید نقش گلزارم کجاست
تا مرا بال و پر بشکسته است
جانم از آشفتگیها خسته است
کاروان عمر دارد بس شتاب
پای لرزان درهم و آهسته است
عشق را تدبیر از جان چون زنم
رشته تدبیر ما بگسسته است
گفتمت شورآفرین گویم سخن
اندرین معنی زبانم بسته است
یکدم از غم نیست ما را زو مجال
بر دل خونین غمم پیوسته است
ای بهارم، فصل گلزاران رسید
هم نشین با دل مرا گل دسته است
بر لب احمد ز یاران یاد باد
لاله خونین بهر سو رسته است
پیش ما لذّت هر روزه و پندار یکی است
غم و شادی به سرا پرده اغیار یکی است
دل به دلدار سپردم که زنم نقش ترا
ورنه غمخوار یکی مونس و دلدار یکی است
تا نشان از تو به آفاق جهان میجویم
لب خندان و دل و دیده خونبار یکی است
من شتابنده به عمرم که در این چرخ کبود
ره پایانی ما در طلب یار یکی است
زندگی با همه خوبی به عذاب آوردم
لب فرو بند که خاموشی و گفتار یکی است
کس نبیند رخ حقّ جوی که با کوردلان
شب تاریک و دل مانده به انکار یکی است
سرّ ما فاش بگردان به عیان خواهی ما
پیش نامحرم و محرم همه اسرار یکی است
همنشینان بلا قصه دیگر چه کنند
که گل و لاله در این بادیه با خار یکی است
منت از چرخ مکش تا ز غم آزاد شوم
دل احمد به کم و کثرت و بسیار یکی است
از این شراب که ساقی بجامم افکنده است
بهر دیار که پویم ز نامم افکنده است
به لحظههای وجود از تو عشق میگیرم
کمند زلف تو ای جان بدامم افکنده است
بذکر نیمه شبی آتشی بجانم زد
که بی شراره چنین در قیامم افکنده است
زبان حال مرا چشم مست او داند
به هر نظر بخیالم پیامم افکنده است
بدین امید مرا باوری دگر آمد
چو مرغ بی پر و بالم ببامم افکنده است
مرا ز درگه خاصان درگهاش مهر است
گرم بخاک چنین از عوامم افکنده است
زمانه هیچ نیرزد که غیر او گیری
بحق آنکه بدستش زمامم افکنده است
جهان و عالم هستی از او به تمکین است
اگرچه تیغ به شوق نیامم افکنده است
بیا که مهلت احمد همین دو روزه بود
که شهد لذّت وصلش بجامم افکنده است
اندرین سودا ز غمها موج خون باید گرفت
داد هر فرهاد را از بیستون باید گرفت
زردروییهای یاران را ز دنیا دیدهام
دیو بد کردار را از نقش دون باید گرفت
خواب را از دیده مشتاق میباید نهفت
موی لیلا را چو زنجیر از جنون باید گرفت
سرو این قامت دو تا کرده است بادی از هوی
ناکسان را اندرین میدان زبون باید گرفت
عشق را اندر دل خود جای دادم سالها
ناز را در بینیازی آزمون باید گرفت
نرم گفتاران عالم را به سختیهای دهر
با گل تدبیر از ماتم برون باید گرفت
دست بر دستم بنه کز انزوای روز تار
بخت را در هالهها چون مه درون باید گرفت
شمع تا خندید اندر سینه آتش شعله زد
عشق تا آید، بچشمان اشک و خون باید گرفت
برگ زرد و بیبری از ناله احمد شنو
او چو نالد ناله را در حرف نون باید گرفت
فریاد که بییاد تو فریاد نمانده ست
شیرینی این کوه به فرهاد نمانده ست
برگوی ز مرغان سفر کرده ز تشویش
بر دامگه حادثه صیاد نمانده ست
غمگین دل ناشاد بکف دارم و هر دم
با ناله سراییم که دلشاد نمانده ست
آتش به سراپای وجودم زده بیداد
دانند حریفان که دگر داد نمانده ست
خمخانه تهی عاقل و فرزانه بهر سو
در بند من و مایی آزاد نمانده ست
دیوانگی آموز مرا عاقلیام بس
کاشانه بسوزان که دل آباد نمانده ست
خود را به تکاپوی جهان سوختم آخر
کاندر چمن سوخته شمشاد نمانده ست
آبی که گذشتم ز سر امروز در این کار
جانم به فغان آمد و امداد نمانده ست
احمد چه کنی قصه ی شداد زمان را
مظلوم بجا مانده و شداد نمانده ست
ای وای که بار دگرم عمر، بدر رفت
با دیده تر آمد و با دیده تر رفت
فریاد دل سوخته بشنیدم و دیدم
اندر چمن بخت دلم سوخته پر رفت
ما را به ندامت لب و انگشت گزیدن
بیهوده شد و قصه بیهوده سمر رفت
بر تارک فرخنده ایام نشان است
آن لاله که خونین ترم از خون جگر رفت
ای وای که در غمکده هجر عزیزان
از پای در افتاده و از پای بسر رفت
او فتنه گرم چشمه خورشید عیان بود
فتانه بشوق آمد و رندانه اثر رفت
همچون گهری بر دل مهتاب خرامید
زان بیش که در چشمه مهتاب گهر رفت
برخیز که در شادی این میکده شادیم
میریز که فریاد زمین سوی قمر رفت
نالیدن و موییدن احمد همه خام است
تا هست چنین است و چنین نیز دگر رفت
مدتی طی شد و جان از تو پیامی نگرفت
سر شوریده ما از تو دوامی نگرفت
همدلان را خبری نیست ز دلدار ولی
دل آزرده بسی خون شد و کامی نگرفت
هر که در مستی و در بیخبری آمده باز
باده از چشم تو نوشیده و جامی نگرفت
دل دیوانه اسف در بدر کوی تو شد
جز سر کوی تو دیوانه مقامی نگرفت
دست در دامن معشوق اگر دست دهد
آشیان مرغ دلم جز لب بامی نگرفت
عالم آرای جهان چهره خوب تو شدم
سوختم جام و دریغا ز تو خامی نگرفت
احمد از دامگه حادثه بیرون چه جهد
دانه خال ترا جز غم دامی نگرفت
بیا ببین که مرا کار دل تماشایی است
به هر طرف که نهد پا دلم برسواییست
به حرف اوّل و آخر گل از تو میچینم
هوای کوی تو دارم که دل بشیداییست
زمانه از سر ما خواب و راحتم برده است
گر از نشانه انصاف او به بیناییست
سراب بودن و خون خوردنم ز حسرت رفت
ز هر که میزنم این نکته در من و ماییست
اگر رها کندم بخت واژگون روزی
جهان و نعمت هر روزهاش بزیباییست
به یمن صبر ز هر مهلکه جدا شدهام
گرم رها کند این موج غم که دریاییست
سرود عافیت از بامداد دیدم و بس
که در ترانه او سرو جان به رعناییست
سراب معرفتم خون شده ز حسرت دل
چو در خمار جدایی از او شکر خاییست
حرام باد به احمد گل بهار وجود
که گل به باغ یکی دارد و دلآراییست
بگذار که تا بگذرم از راه خرابات
از باده بکف آورمت رمز کرامات
هر نیمه شبی تا بکشم پرده ز رویت
بر جلوه مهتاب برم دست مناجات
شمعی که مرا سوخته پر سوخته جان شد
عشق است و بآخر رسد از سیر مکافات
تدبیر در این خانه برخ میزنم امشب
تا راه دگر گیرم و پیمانه شهمات
ما را ز قضا آمدگان روی مگردان
که آزردهتری نیست ز آزرده آفات
چون است جهان در نظر زاهد خودبین
کاندر نظر خویش کند جلوه بمرآت
زندانی دَردیم چو با درد کشانیم
احمد به تمنای تو شد رند خرابات
قامت سرو خمیده است و خزان آمده است
هر که دیدم ز غم خویش بجان آمده است
شعر خونین من از دیده و اشکم بنگر
اشک خونین چو بدین دیده روان آمده است
پرده جهل جهان خوشه ناکامی ماست
تیر جانسوز غمی تا به کمان آمده است
همه گویند غزل خوانی ما بیهوده است
نالهها دارم و دل مرثیه خوان آمده است
نازنینی سخن دلکشم آورده بگوش
رمز عشق است و به نجوای زمان آمده است
بیستون خامش و آرام لب شیرین شد
که بدلداریم از کوه نهان آمده است
موجی از ساحل مقصود جدا میبردم
بحر آشفته کران تا بکران آمده است
تشنه کامیم بلب جرعه آبی برسان
ماتم امروز به پهنای جهان آمده است
فهم احمد نکند جز سخن عشق کنون
ای بسا باغ که بیعشق خزان آمده است
شمع را آتش دل سوختگان میسوزد
روشنی بخش به هر پیر و جوان میسوزد
دامن از دست شود گر بخرابات روم
چه کنم آتش تقدیر زبان میسوزد
شعله سرکش شود اَر نیش بجانش تو زنی
تن و جان سوخته از آب روان میسوزد
چهر پر شرم به زیبایی خود افزاید
آنکه مقصود ندارد به عیان میسوزد
شهد شیرین نه به فرهاد خود آسان بخشد
مزد آن است که از پیر زمان میسوزد
بانگ و آوای جرس میشنوم از ره دور
بوته وادی سربسته در آن میسوزد
آه پر درد مرا آتش دل افروزد
به دعای سحری سوخته جان میسوزد
شوقم اینست که دلبسته درگاه شدم
ورنه جان در اثر بند گران میسوزد
چو خبر نیست ز سرگشتگی روز جزا
از گنه کاری خود خرد و کلان میسوزد
ای تو آسوده بآشفتگیام رشک مبر
که در این مشغله احمد بجهان میسوزد
چه کنم دیگرم این شهر صفایی ندهد
هر کجا ره سپرم بوی وفایی ندهد
یا مرا مرده جوانی و سر شوریده
یا دگر شور و نوایم سر پایی ندهد
مگر این مردمک چشم ز مردم دور است؟
که نبیند رخ زیبا و ندایی ندهد
کوره راهی که در آن سبزه و گل میروید
چه شد اکنون که دگر جلوه نمایی ندهد
کاروانها همه بیبدرقه ره میپویند
ای دریغا سفرم حال و هوایی ندهد
یا مرا خواب ربوده گه بیداریها
که دل آشفتگیام راهنمایی ندهد
از که پرسم سخن عشق؟ به بیگانگیام
رو نگرداند و آهسته دعایی ندهد
نور مه با همه نرمی و لطافت غمگین
بود اکنون و دگر لطف صفایی ندهد
نه سزاوار بود آنکه چو مجنون همه جا
خیمه در دشت زند ناله نایی ندهد
عاشقان را خبری نیست ز یاران عزیز
که پیام از تو نگیرد به صبایی ندهد
خون شود دیده که صد خون بدل ایام کند
که در این کار مرا راه بجایی ندهد
احمد اَر مهر و صفا هست ز مردان خداست
که مرا لطف و صفا غیر خدایی ندهد
مرغ دل در قفس و در گذر ایام بوَد
وای از آن لحظه که او بسته هر دام بوَد
منتظر باش که طوفان شودم بحر وجود
این چنین نیست که موج دلم آرام بوَد
کاروان را اثری نیست مرا گم شده رَه
پختگی بایدم اکنون که جهان خام بوَد
سایه را نور جهان تاب تو آرد به وجود
ورنه هرچه نظرت هست سرانجام بوَد
چون ترا لطف سخن هست بدل جای کند
سخن از غیر نجویم که به آلام بوَد
آسمان را نبود جای به غمهای دلم
اگرم وعده دیدار تو ناکام بوَد
ز ازل مهر تو در جان و دلم مسکن کرد
تا زمان هست چنینم که به فرجام بوَد
به حدیثی که به عشق تو سرودم گفتم
سر ما تا به ابد مست به یک جام بوَد
عقل را دیده فرو بستم و دیوانه صفت
دل سپردیم بدان یار که فرزام بوَد
چشم خورشید به یک چشمه نورت بسته است
هر که این نکته ندانست به ابهام بوَد
احمد اَر یار گنه بخشد و بازم خواند
صبح صادق دمد از فجر و خوش ایام بوَد
شرار غم مرا جان میگدازد
دل خونین بدین ماتم چه سازد
بسرمستی بشور عشق جانان
بشیدایی مرا کی مینوازد
به مرغ بیپر جا مانده از کوچ
خزان سردیم بیرحم تازد
بدین نالم پرند خاطر یار
بدل ما را ز عشق و مهر نازد
بر این خوننامه از آغاز بیم است
که نامحرم بدانم دست یازد
شبی با چهر ماهش گفتگو شد
که مهتاب رخش را جان ببازد
شرار عشق اندر جانِ احمد
گدازان است و جان را میگدازد
عاشقان را سخن عشق دل انگیز بوَد
گرچه در ریشه جان دشنه خون ریز بوَد
لب ما بر لب جام است و ز مستی همه جا
بر در دیر جهانم ز چه پرهیز بوَد
تیشه بر سر چه زنی از غم شیرین زمان
که دمی با المی شادی پرویز بوَد
بفریبندگی این فصل بهارم گذرد
گرچه خاموشی ما از غمِ پاییز بوَد
دیشبم طرفه حدیثی بلب از جانان بود
چو بر این قصه بخوابم چه دل انگیز بوَد
قدم اوّل و صد خار جفایم بدل است
وای از این حلقه که بر گوش من آویز بوَد
دلِ تنگم به غروب غم ایام نشست
که نوای دل ما بیتو الم خیز بوَد
شب و تنهایی و در حسرت مهتاب رخت
آنکه هم ناله من گشته شب آویز بوَد
احمد از میکده چشم تو در مستی شد
ورنه او را می و میخانه که ناجیز بوَد
پیش ما قصه آزار جهان هیچ نبود
غم سرگشتگی از کار زمان هیچ نبود
هر کسم طعنه زند کز همه ببریده مرا
طعنه بر ما ز همه خرد و کلان هیچ نبود
شیشه بر سنگم اگر میزند ایام چه باک
آشکارا کنم این درد نهان هیچ نبود
تا مرا ناله جانسوز و فغان در گوش است
دلِ آسودهام از پیر و جوان هیچ نبود
دیشب از کوکب بختم گله بر لب آمد
لب فرو بستم و گفتم بزبان هیچ نبود
چشمه ساری که از این دیده بدامان زدهام
با تو گوید به عیان اشک روان هیچ نبود
بیگناهی که در این مرحله خود سوخته شد
با که موید که دل آسوده بدان هیچ نبود
لاله را باد خزان گر بزند از غم خود
همه دانند غم باد خزان هیچ نبود
احمد از صبر بهاری دگر آید به جهان
که بجانان طلب مهر به جان هیچ نبود
درد ما را چشم او درمان کند
لعل جانانم دوای جان کند
درس اوّل را بچشم می پرست
با لب خندان گهر افشان کند
تا حدیث از عشق آمد بر زبان
در بیانم دیدهها گریان کند
میکشد ما را کمند مهر او
میبرد ما را و بیسامان کند
تا به زهر هجر او تلخ است کام
کام شیرین کی دل حیران کند
پیر دوران در مناجات آورد
وآنگه او را همره جانان کند
از دل احمد فغان خیزد به جان
قصه عشق است و زان پیمان کند
بیتو این زندگیام لذّت بیهوده بود
دلم از یاد تو آسوده آسوده بود
پرده بردار که از دل نگرم روی تو را
که گرفتاری ما از دل فرسوده بود
نالهها دارم و در کسوت بیگانه نیم
بخت بدبین که در این مرحله بغنوده بود
من بدین وهم و خیالم که فنا آمدهام
مگر اندر ره مقصود که پیموده بود
گر مرا عمر گرانمایه به پای تو شود
دارم امید و بَرِ گفته فرموده بود
عاقل آنست که اندر سخنت مویه کنان
سر خود گیرد و گوید که زر اندوده بود
تا بسوداگری عشق چو احمد نگرم
بی تو این زندگیام لذّت بیهوده بود
شب تاریک گنه گر به مدارا گذرد
دل پر حسرت ما از همه دنیا گذرد
خال هندوی نگاری شده غارتگر دل
خرم آن روز که از چشم دل ما گذرد
من بشکرانه دعایی کنم از ریش درون
چو نهانی به من آن نرگس شهلا گذرد
همدم دردم و میمویم و مینالم زار
تا مگر نقش زمان از غم پیدا گذرد
بگذر از نیک و بد کسوت درویشی ما
که در این دایره حیران به سراپا گذرد
شرم این لاله ز رخساره جانانه بود
ای خوش آن گل که بدان لاله حمرا گذرد
تو بیا تا غم دیرینه رود از دل ما
تو بمان تا نظر از چهره زیبا گذرد
ساقی اَر می زده بر جانب ما رو نکند
مستی از سر برود گر همه صهبا گذرد
احمد این بار گران میکشد از جور و جفا
که به لیلا رسد از جان و به لیلا گذرد
از خدا میطلبم حبّ جهانم برود
بر خدا جوییم آسوده روانم برود
گر طبیبم گل عشقی بکف آید بسرم
بی دوا خواهی او درد ز جانم برود
لب ما زین گهر آمده در ورد زبان
پیش هر گوهری از کف به نهانم برود
نیمه شب تا به تکاپو بود آن راحت جان
دارم امید و به هر رشته گمانم برود
با طبیبان همه جا آیت حقّ جلوه کند
اندر آن دم که عجولانه فغانم برود
خسته از مشغله روز و گرفتاری دل
از طبیبم گل عمرم ز خزانم برود
حدّ اعلی ز کرامت زده بر قامت او
که مگر خود بشناسد به عیانم برود
بدوایی دل مجروح مرا چاره کند
خاصه امروز که آسوده زبانم برود
احمد از خیل طبیبان گله بیانصافی است
هر کجا ناله بود او به همآنم برود
غمی در دل دلم آتشفشان شد
که سوزانم زمین و آسمان شد
به انگشتم نشانِ بیوفایی
نشاندارم ز ماتم بینشان شد
من از رندان پیامی تازه دارم
چو این دیر آشنایم نکته دان شد
دلا آخر شب ظلمت سر آید
که خورشیدم به سوی آسمان شد
شتابان تا که بینم چهره گل
به سرسبزی غرورم گلستان شد
مرا از ذات خود گیرد تمنا
کزو از دیده خونابم روان شد
بگیرم دست و دامانم بیفشان
به آهنگ درایم کاروان شد
گرم هم ناله میجوید ز یاران
مَه رخسار تابانی نهان شد
سر احمد بدست حسرت افتد
که ما را تا جدا آرام جان شد
سبزه در دشت و دمن عشق توام زنده کند
شور دیرین مرا کامل و پاینده بود
زندگی قصه درد است و بسودا زدگان
جلوه توست که جانها همه تابنده کند
خوشه مهر تو بر دل چو عیان میبینم
دل آزرده ما چون به غم آکنده کند
گنهم هست و بسودای گنهکارانم
هم بدرگاه تو این دیده مرا بنده کند
مرغ این باغ بسی نوحه گر آمد بجهان
به نواخوانی اگر بال و پری کنده کند
هر زمان بر دل ما زمزمه عشق تو شد
گوش نامحرم اگر نشنودم خنده کند
احمد آهنگ ترا بر همگان میخواند
تا دل مرده ما را سخنت زنده کند
به فغان مرغ سحر از من و دل یاد کند
لعنت از دل بدر خانه صیاد کند
مکن آشفته به غمگینی ماتم دل ما
تا مگر از غم گیسوی تو دلشاد کند
خانه ویران شد و بانگ جرسم میخواند
ای خوش آن کس که در این خانهام آباد کند
به شبآهنگ مرا قصه آواره بگو
که سرانگشت بر این لانه بیداد کند
پای در مهلکه گر خود ننهاده است دلیر
سالک بیخبر از غصه که آزاد کند
عزلتم کشت و پیامی نرسیده است از او
نالهها دارم اگر دل بره باد کند
منم آن خانه بدوش گذرستان عبث
کآخرین منزلم از میکده آباد کند
بر درخت غم ما میوه حسرت چو رسد
مهر شیرین زمان در دل فرهاد کند
چشم احمد بدر خانه امید تو شد
کز همه میگذرد تا ز تو او یاد کند
رنگ رخساره گل چهره زیبای تو بود
شور ما در شکن شور چلیپای تو بود
تا گرفتم نظر از خویش به سودای تو من
دیده آن جلوه که در نرگس شهلای تو بود
به زلال دل ما چشمه خورشید بود
تا از این دیده نگاهی به سراپای تو بود
بوسه گاه لب ما خاک در میکده شد
که مرا نشئه دوشینه ز صهبای تو بود
اندرین قول و غزل منظر و مقصود تویی
آشکارا کنم این نکته به غمهای تو بود
آتش طور و ره وادی ایمن ز کجاست
که در این خانه بسی شاهد پیدای تو بود
درد ما جز به دوای نگهت به نشود
به دل آزرده نگر کاو به تمنای تو بود
عارف در بدر از میکده بیرون نرود
چو در این مرحله خود واله و شیدای تو بود
جان آزرده احمد گله از کس نکند
که بهر کس نگرد مست تماشای تو بود
تا مرا چشمک دزدانهام از یار بود
مستی روز و شب از نرگس بیمار بود
سر هم صحبتی یار مرا با تو بس است
که بهر بند و قفس مرغ گرفتار بود
شرم بادا به رقیبان ز هواخواهی ما
سخن خرد و کلانم همه آزار بود
خارها بیگل رویت بدل و جان بخلد
ای گل تازه بدل بیتو بسی خار بود
بانگ حقّ گفتن ما از سر شوریدگی است
تا به پهنای جهان در ره ما دار بود
به صلابت چه رود عشق تو در جان و دلم
که مرا جلوه نما آن گل رخسار بود
نرم نرمک سخن مهر تو در گوش کنم
تا که منزلگه ما خانه خمّار بود
باورم هست که روزی به تمنای تو دل
رمز معنی طلبد خازن اسرار بود
تا بدانند سخن دانی ما از عشق است
شعر احمد همه از وصف رخ یار بود
نور امیدی که جان بیتاب شد
دل در این سودا چنان سیماب شد
لحظه غمبار دوریها رسید
کاروان بگذشت و چشمم خواب شد
اندرین دریا که موجش هایل است
هر طرف ما را دو صد گرداب شد
وام رندانم نمیگیرد ولی
در فریب دیده فتح الباب شد
جان فدای کسوت وارستگان
کز جمال ماهشان مهتاب شد
مِس باندوه و دعای نیمه شب
از خم ابرو طلای ناب شد
گر تو منصوری بیان کن سرّ حق
کاو بدار این جهان شاداب شد
همچو احمد قصه من برداشتم
تا ببیند نور حقّ بیتاب شد
مرا تا جلوه شمعت نهان شد
گل ماتم به جانم سایبان شد
من از خونین دلی بس ناله دارم
سرشک از دیده خونین روان شد
مرا کم گو، ز غم کمتر نویسم
بدین حرفم ز غم جان نوحه خوان شد
شمیم عطر آن گل در مشام است
که پروازم به سوی گلسِتان شد
به بختم تا همای دل نشیند
همایون اخترم بر آسمان شد
به تار دلنوازی پنجه سایم
نوای دلنوازان در جهان شد
در میخانه تا روزی گشاید
بامیدم زبانم نکته دان شد
دل از فردا به بیم و خوفم آکند
سزاوارم که فرجامم عیان شد
زلال چشمه جوشان احمد
ز جانان است و جانانم به جان شد
گل و سبزهها خزان شد، دل من خزان از آن شد
ز دو دیده خون روان شد که وداع عاشقان شد
صنما چه بیوفایی چه کنی ز ما جدایی
چو بدل شرار مایی ز تو الکنم زبان شد
یم عشق و بیکرانی چو صفای عارفانی
همه جا سرور جانی ز تو خرّمم جهان شد
تو علاج دردی آخر بدلم چه کردی آخر
به زمانه سردی آخر که مه رخت نهان شد
چه کنم تو آشنا را که غمی رسیده ما را
نکنم نهان قضا را به قضا غمم عیان شد
بکشم که کشتنم بِه گهرم بدامنم بِه
غم دل شمردنم بِه بزمینم آسمان شد
سر ما و آرزویت دل ما و گفتگویت
شده بسته جان بمویت که مرا از آن نشان شد
شب و ظلمت و سیاهی رود از دلم که ماهی
تو بیا که خود پناهی به یقین دل گمان شد
به ترانه احمد آمد که بشوق بیحدّ آمد
به دو صد چهل صد آمد چو به جلوه زمان شد
برگ ریزان شد و پاییز دگر باره رسید
سوز سرما به هوای دل بیچاره رسید
همرهی با دل ما کی کند ایام کنون
که دل سنگ زمان چون دل این خاره رسید
تیشه فرهاد بسر میزند از شدت غم
تا در این کوه به غم ناله پتیاره رسید
در هیاهوی خود ای مرغ چمن ناله بزن
که گرفتاری ما از دل آواره رسید
دیشب آغوش گشودم که به جانانه رسم
پیک غم تا بکف همره غمباره رسید
مرکب باد خزان همقدم زاغان شد
خیل تاراجگر لاله بیک باره رسید
تا بهار دگر آید دل احمد چه کند
غم و سرمای زمستان همه مکاره رسید
دیده خونبار به پایت شد و دل نوحه گر آمد
که خزان از همه سو بر گل زیبا نظر آمد
به نهانخانه دل ساکت و خاموش نشستم
چون دل آزرده مرا، آنکه مرا مختصر آمد
دلم از شادی این مژده به شور دگری شد
تا تو گفتی شب هجران و جدایی بسر آمد
شب دراز است و بشب سوزی این شمع چه خندد
که بپایان رسد این قصه و بانگ سحر آمد
سرفرازی دهدت چرخ چو دیوانه بخندی
هان بدین گفته بسی نکته همچون گهر آمد
بدعایی غم دل میرود ای جمع پریشان
افق تیره نگهدار که چندین قمر آمد
لب خندان و دل خون شده از خیل حریفان
آه سرد است ولی از دل خونین شرر آمد
من بنازک دلیام دیده خونبار گزیدم
چه تفاوت کند آنگونه که با چشم تر آمد
عشق گر بیثمر آید نه سرانجام ز وصل است
که در این دایره احمد همه جا بیخبر آمد
سر بسنگم چو زند جز لب شیرین ندهد
آسمان بیرخ او خوشه پروین ندهد
چشم پر آب من از شعشعه جلوه اوست
گر که خورشید دگر گرمی دیرین ندهد
آنکه بیمهریم آورده به دور فلکم
مژده از قامت شیرینِ نگارین ندهد
تا دهد جان بسراپا به جمال رخ او
رسم جان باختنم جز سر تمکین ندهد
پرده بردار که ما را غم دیرین برود
که بر این خاک مرا شیوه آیین ندهد
جلوه بر اوج فلک بال و پرم خونین کرد
مرغ بیبال و پرم پنجه به شاهین ندهد
نیش و نوشم همه همراه مرا از تو بود
که خبر از همه سو جز لب مسکین ندهد
کاروان از ره تدبیر براه دگر است
بانگ کوچ است فریبت شب نوشین ندهد
احمد آهسته به نجواگری دل آید
که بگوشم سخنی از لب شیرین ندهد
سراب جوانی فریبت دهد
پس آنگاه غم را نصیبت دهد
سراسر جوانی رجزخوانی است
به پیری دل بیشکیبت دهد
من این نکته را آزمودم بسی
جوانی چو آتش لهیبت دهد
کنون باز غم مانده بر دوش و زان
ره دور و جانی غریبت دهد
به عمرت جوانی بهاری خوش است
به پاییز دیو مهیبت دهد
ترا توشه عقل گر همره است
کتابی جوانی عجیبت دهد
گلی تازه ماند جوانی بدل
چو شور آفرینی حبیبت دهد
ز آغاز و پایان جوان دل بمان
که پیری شتابی به شیبت دهد
مرا قول ناصح ز احمد بخوان
سراب جوانی فریبت دهد
گرم ز دوست پیامی به عاشقان آید
سرور و شادیام آخر بسی به جان آید
من از نهایت شب قصه میکنم که مگر
سحر دوباره بسویم ترانه خوان آید
به رنج و دردم اگر این زمانه میخندد
به درّ فشانی ما هر دمی نشان آید
سرود آهم و بر لب ز سردی غم دل
شرار حسرتم اینگونه در نهان آید
تو شمع سوخته از التهاب دیده ببین
که هر زمان به رخم قطرهای روان آید
دلم بموج ملامت بساحلی نرسد
چو در تلاطم بحر غمم زمان آید
هزار بار بر این نکته من رقم زدهام
شب اَر دراز شود چشم خون فشان آید
خمار زندگیام میکشد مرا به غمی
که در خزانه دل درد من از آن آید
به داغ احمدم اینگونه دیده غمبار است
دلا بسوز که تا لالهها عیان آید
مهربانا مهربانیها چه شد
بر لبت آن درّ فشانیها چه شد
آن نوای گرم تو بر گوش ما
چون شکر شیرین زبانیها چه شد
آسمانم تیره از آهم بود
جلوه گاه آسمانیها چه شد
از سفر برگشته تدبیر دل
ساربانا کاروانیها چه شد
شکوه کی دارم نهان از لعل لب
باز میپرسم جوانیها چه شد
ساده من آسوده از فکر و خیال
میسرایم کامرانیها چه شد
گر بهاری نیست ما را زین دیار
باد سردم زین خزانیها چه شد
عالم آرایی به پهنای جهان
زان سریرم مهربانیها چه شد
تا که حیرانم در این دریای غم
ناله دارم بادبانیها چه شد
اندرین غوغا که موجم میکشد
زندگی در شادمانیها چه شد
شوق احمد تازه گردد زان نگه
عشقها بیدلستانیها چه شد
بلا شدی و بلایم ز تو بسر آید
به هر کجا که روم صد بلا دگر آید
غرور غمزده در نفس سرکش پیدا
بهر دیار چو بارانی از شرر آید
زبان درازی بیهوده گوی بربندید
که درّ سفته بآفاق در نظر آید
به شوره زار و هوایی که نفس میگیرد
ز ابر معرفت امروز کی ثمر آید
مراد خویش بگیرم من از نهایت عشق
شراب بیخودیام ده که زان اثر آید
به سرو قامت یاران سرخوشم مهر است
که مهربانیام از لعل چون شکر آید
بداد ما برس ای رند عاقل شیدا
چو در شتاب مرا در نظر هدر آید
بنفشههای بهاری به جلوه برخیزند
که این نسیم ز کوی توأم به برآید
کرشمهای کن و احمد به شوق دیرین بر
که بار دیگرش آن جلوه قمر آید
بختم چه واژگون ثمر واژگون دهد
اشک از دو دیده دو سیلاب خون دهد
باور نمیکنم که دگر لیلی زمان
ما را به چشم خویش به قسمت جنون دهد
شهر از جنون دل آمد به التهاب
چندیدن ثمر ز عشق به عالم کنون دهد
شیداییام ندیده به بدنامیام زند
شیرین لبی که زمزمه بیستون دهد
هشیاریام نمانده که زو مستیام گرفت
دردم درین میانه بدل آزمون دهد
من سایه وار تو خورشید من بتاب
هستی مرا ز توست که جانم برون دهد
باز آی و در دل احمد جوانه زن
شاهد بدین امید دل لاله گون دهد
کس نگوید که غمانگیز جهان از چه بود
بر دل و دیده ما ماه نهان از چه بود
دل لیلای زمان با دل مجنون نبود
کس نداند که رخ سرو خزان از چه بود
باورم نیست که بیعشق به شیداییها
لب شیرین به تمنا و فغان از چه بود
بوی هجران همه جا شعله زند بر دل ما
پیر تدبیر در این دیر مغان از چه بود
شهر خاموش وز غوغای بتان حرفی نیست
رمز دلسردی شوریده دلان از چه بود
جان به تقدیر نهادیم که شوریدهتر است
همگان را غم آورده بجان از چه بود
داد از این مرغ که در دام گرفتار آمد
کس نپرسد که گرفتار زمان از چه بود
رند پیمانه زن و زاهد سجاده بدست
همه حیران که سرانجام جهان از چه بود
ره بگلزار ندارد دگر احمد که بسی
تا بگوید که جهان سرد چنان از چه بود
دل بر این غمکده بیچون و چرا میسوزد
تا در افتاده در این ورطه ز ما میسوزد
گه بدردی به فغان است و گهی ناله کنان
سر خود گیرد و در عین فنا میسوزد
دامن صبر مرا برده ز آوارگیام
جان در این آتش پر خوف و رجا میسوزد
تا در این وادی خونین و بلا میگریم
دل بهر موج بلا از همه جا میسوزد
چشم امید سحر میطلبد از همه سو
که مرا دیده گریان بدعا میسوزد
بر در میکده تدبیر دگر زن که چنین
این سر توبه گر از بیم خطا میسوزد
جامی از باده بما ده که جهانی بدهند
جز در این مرحله هر کامروا میسوزد
ای دریغا که زبان سرّ تو اَر فاش کند
بر سر موج بلا خود به بلا میسوزد
احمد از خویش برون است و جدایی نکند
که در این آتش سوزنده جدا میسوزد
تا غنچه به شاخ گل برآمد
امید دگر به منظر آمد
در دیده به مهر شد شکوفا
آنگه چو گهر به بر برآمد
من مینگرم که گل بعالم
خوش بوی به مشک و عنبر آمد
رخساره چو لاله سرخ فام است
از دشت اَمل به احمر آمد
هیهات که در شتاب عمرم
بر چهره سرشک گوهر آمد
ما را ز بهار سرو مانده است
کو نیز حمیده پیکر آمد
زندانی قرنها و دوران
در اشک بدیده تر آمد
لب میگزم و دریغ و دردا
کاین مهلتم از زمان سرآمد
خاموشی ما مجال عقل است
احمد به ترانه خو گر آمد
جدا از تو جان در جدایی رود
بدل نیشم از بیوفایی رود
چو از غم مرا زار و افسردهای
کجا بیتو ما را صفایی رود
ز بیگانه هرگز ندیدیم بدی
که بد دیدن از آشنایی رود
به بند جفایم زبان بستهای
زبان بسته را کی رهایی رود
جهان را شقاوت مگر پیشه شد
که بر ماه ره کج نمایی رود
سخن جز به غمگینی دل مگو
ز چون سخنها چرایی رود
بچشم خطاپوش سویم نگر
مباد آنکه ما را خطایی رود
دل آزار بیند نرنجد ز کس
که رنج منیها به مایی رود
چکاوک به احمد فغان برکشد
چو در دشت خونین به جایی رود
پرند خاطر ما پرده دار عشق تو شد
به سبزههای وجودم بهار عشق تو شد
زبان خویش بریدم که این دل تنگم
ترانه ساز گل لاله زار عشق تو شد
زمانه خنده ز شومی بما عیان دارد
لبم ز خنده فرو خفت داغدار عشق تو شد
طبیب درد منی از نگه بدردم کوش
که بیقراریام اندر قرار عشق تو شد
زلال چشمه عشق تو بس بود بر ما
چو رنگ و روی جهان از نگار عشق تو شد
کجا روم چه کنم با که درد دل گویم
بهر که مینگرم خود بکار عشق تو شد
مرا چو باده عشقت بمستی آورده است
که جلوههای دلم گلعذار عشق تو شد
به امتحان ز صبوری بآتشم درکش
ز سر بپای مرا در شرار عشق تو شد
تو خود وجود منی عشق را بهانه کنم
چو در فنا شود احمد بنار عشق تو شد
لب اَر خموش شود زان ترانهام نبود
بهر دیار چه گردم که خانهام نبود
پرندهها به تکاپو که دانه برگیرند
من آن پرنده عشقم که دانهام نبود
به یاد خویش فراموش خویشتن شدهام
دلم گرفته باشکم بهانهام نبود
بدست موج بلا بحر التهابم گشت
فغان که هیچ امید کرانهام نبود
غرور آمده بر جان به خواریام افکند
کنون به شرم مرا جز فسانهام نبود
چو سرو قامتت این خرمی بجان افزود
بخاک کوی تو خوشتر که لانهام نبود
نیاز خویش ندانم چو در نماز تو باشم
گهر ز اشک چه ریزم خزانهام نبود
فدای نرگس مستی که مستیام زد و رفت
به باغ و گلشن عشقم جوانهام نبود
ز تیر سخت جدایی مرا جدا شدهای
به شوق احمدم امّا ترانهام نبود
دل تنگم غروبی دیگرم داد
بدنیا چشم خونینِ ترم داد
کنون در انتظار رفتنم من
به باد حسرتم خاکسترم داد
شتابانم به سوی آشیانی
که امیدم چنین بال و پرم داد
در این ویرانه دل تنگم گدازد
گرم روزی بشوقی دلبرم داد
زمین سرد و زمان سردی فزاید
چو بر عشقم فروغ و آذرم داد
بنام ما تفأل زن ز فردا
که امروزم بفردا گوهرم داد
به نخل آرزوها شکوه دارم
چو کمتر میوه شیرین برم داد
لعابی زن به تلخیهای دوران
ز کام تلخ دوران زیورم داد
نه دل دارم نه دلداری شناسم
که تا احمد نوای دیگرم داد
دل رسوای ما رسواتر آمد
که بهر سوختن در آذر آمد
چو باغ این جهانم در خزانست
گل خونین دلان هم پر پر آمد
مرا از باده پر جامی دگر ده
که از مستی بشوقم زیور آمد
نگارا ناله دارم ناله از درد
بدردم هر زمان چشمتر آمد
شکوهِ عشق میبینم ز یاری
که برگ و بار ما زان گوهر آمد
بدرویشی گرم خو کرده جانم
بجانم لالههای احمر آمد
ز بخت خویش خرسندم که روزی
چو او بر آسمانم اختر آمد
چه سازم تا مگر رویت ببینم
به چشم دل جمالت منظر آمد
گل عشقی ز احمد شد نثارت
خرامان شو که گل از تو برآمد
معبد عشق مرا بیتو فرازی ندهد
وندر آنجا دگرم جز تو نمازی ندهد
صبر باید که مگر جلوه گهی بینم باز
ناز خوبان که تکافوی نیازی ندهد
چو به جولان بکشم بال به پهنای سما
تا مرا گردش ایام به بازی ندهد
خامشی بِه، که فغانی زنم از فکر عبث
کس جواب سخن ترک به تازی ندهد
فهم از ما نکند مدعی اَر جان سخن
حقّ بر این است و بحق رنگ مجازی ندهد
شهد در کام من آخر به شرنگ آلوده است
گر باسرار دلم محرم رازی ندهد
سوختم عاقبت از آتش ایام فراق
شمعِ شب سوختهام سوز و گدازی ندهد
ناله دمساز من آمد به فغان دل ما
چه کنم نالهگری ناله بسازی ندهد
احمد این بارقه عشق بجان شعله زند
کس چو من جان بکف خویش بنازی ندهد
تا دلم سوختهای سینه فغان بی تو زند
رهِ خونباری دل اشک روان بی تو زند
تا نگویی که گرفتاری ما از چه بود
لب لعلی همه جا زخم زبان بی تو زند
زردرویی و خزان شوکت بستان ببرد
نیش در هر گذری باد خزان بی تو زند
دیده هر جا نگرد گرد ملامت بیند
موج غم ریز به پهنای جهان بی تو زند
رند دوشینه گل زهد مرا پرپر کرد
یادم آورده که خونین به نشان بی تو زند
مرغ کم حوصله بیدام گهی آزاد است
ورنه در بند و قفس یکسره جان بی تو زند
شرم بادم، اگر از خانه خمّار روم
که ز مستی سر این رشته بدان بی تو زند
قسمت ما نشود گر لب پیمانه شبی
چهره از اشک بشویم که گمان بی تو زند
ره بجایی نبرد سالک گمگشته چنین
تیر بر سینه احمد به کمان بی تو زند
کس به دلداری نیامد مهربان یاران چه شد
کس نمیگرید بدل آن دید خونباران چه شد
مرد عشقی برنمیخیزد ز عشاق زمان
ناله و فریاد را از سوی غمخواران چه شد
اندرین وادی که بس گلگون کفن دارد ببر
آن گل نورسته این دشت گلزاران چه شد
آه حسرت میکشم ای بختِ وارون مهلتی
تا بدانم عافیت بر جانِ بیماران چه شد
حاجت از این سینه پردرد میخواهم کنون
از که پرسم دیده گریان بیداران چه شد
تا سحرگه در رسد از ظلمت شبهای تار
آن چراغ روشن غوغای پیکاران چه شد
بر در میخانه مستان صف بصف در انتظار
چشم امیدم بدر الطاف خمّاران چه شد
پرده گر بردارد از رخساره اندر جلوهگاه
دل بشیدایی رود بر ما که دلداران چه شد
مرغ دل در سینه احمد بشوقی دیگر است
هر زمان در التهاب آید که ابراران چه شد
مرا از نگاهت غمی دیگر آور
بدین آشنایم جهان یکسر آور
شبِ ظلمت غم ز جانم گذشته
بپای تو شادان و جان پرور آور
لب لعل نوشین بکام عزیزان
سروری بدلهای پرآذر آور
ره آورد چندین سفر از کرامت
بچشم انتظاران بر منظر آور
نمیجویمت جز به چشم جهان بین
درخشندهتر از خور خاور آور
سزاواری از نیش خار ملامت
به نامردمیهای ناباور آور
چو احمد به نامردمان نالهای کن
وزان ناله آهی ز حنجر بر آور
اشک میریزم و مینالم و میمویم زار
که در این دیر خرابم نبود کس غمخوار
دردم اینست و بدرمان چو طبیبم نرسد
چه کنم با که بگویم که مرا نیست قرار
تخم نامردمی از کل جهان تا نرود
کی دل آرام بگیرد ز غم لیل و نهار
دست بر دست به افسوس و فغان دارم من
که بسوزد دل ما دمبدم از شعله نار
زرد رویی من از فصل خزانم نبود
منم آن سبزه که در زردیم آورده بهار
خاکدان است جهان خاک بسر باید کرد
چشم عبرت زده شد در خم این سیر و گذار
سنگ سخت است و مرا تیشه فرهادم کو
که بناکامیام آورده غم این کهسار
گوشه عزلتم اَر دست دهد به شودم
جان افسرده که تا بگذردم از شب تار
احمد از زمزمه و ذکر و دعا غافل نیست
چو نهانی نظر مرحمتی دارد یار
همره خویش مرا از دل دیوانه ببر
مستی از سر چو رود بر در میخانه ببر
بکشم پای کشان تا برسم دست افشان
قصه ما به برِ عاقل فرزانه ببر
حاصل عمر اگر داده به غارت دل ما
دیگر امروز مرا از دل بیگانه ببر
تو بیا تا که من از زهد و ریا پاک شوم
تو بمان و خبرم از دل دیوانه ببر
قفس مرغ گرفتار به همت بشکن
وآنگه او را به تکاپو بدر لانه ببر
دمی آخر به بر عاشق شیدا بنشین
وز نهانِ دلِ او رعب غریبانه ببر
درد ما را تو دوایی بلب می زده کن
وندرین شیوه غم دوری جانانه ببر
خوش حدیثی دگرم قصه زن از خرد و کلان
هم در این بحر مرا غصه دردانه ببر
کام احمد بشکر خایی خود شیرین کن
مهربانا لب ما بر لب پیمانه ببر
اشک بر چشم ترم خون شده گه گاه دگر
تا ببینم رخ پر جلوه همراه دگر
من در این قافله گمگشته خود میجویم
تا مگر از دل تنگم نرود آه دگر
در امید آمده را یکسره نومید مکن
در محاق است قمر جلوه کند ماه دگر
بدعا دست برآریم که یاران برسند
که سراپرده دل بر زده خرگاه دگر
نالهها میشنوم چشم بره میبینم
یارب از پرده برون ساز دل آگاه دگر
گر شهید است دلم همدمی از عشق کند
گر براه است دل آسوده شود گاه دگر
گرم از پرده برون آیدم از ماه جمال
یوسف گمشده بیرون شود از چاه دگر
رخ زردم بنگر درد دلم افزون است
چو بگوشم رسد آن ناله جانکاه دگر
آرزومندی احمد همه در این سخن است
ای خوش آن لحظه که باز آمده دلخواه دگر
اندرین میکده تا سر نکشم جام دگر
خبر از یار نگیرم به دلآرام دگر
نیست غیر از من و تو عربده جو در همه جا
همرهی نیست مگر یک دو سه بدنام دگر
سوختم با همه تدبیر که از عقل زدم
ره دیوانگی آور که شوم خام دگر
صبر در هجر تو من گر نکنم گو چه کنم
گوشه عزلتم آورده به پیغام دگر
رمز افسونگریم دانه خال تو بود
که در این بند و قفس داده مرا دام دگر
صنما بتکده عشق و جنونم بنگر
من نه آنم که روم در پی اصنام دگر
لاله در کسوت خونین به نشان دگر است
لاله رویان چمن را به سرانجام دگر
سحر از روشنی بخت تو دیدم که بدان
دل جدایی کند از تیرگی شام دگر
به سخن گفتن احمد لب ما سوخته است
تا به غوغای دگر آورد اعلام دگر
تب عشق است و مداوا نکند جز لب یار
رازم از پرده برون است کجا شد شب یار
گفتگو از من و دل لایق این شیوه نشد
گوش نامحرم اگر خود شنود این گپ یار
حاصلی نیست مرا همدی خرد و کلان
گرم آرام بسوزد غم سوزان تب یار
ره این بیشه بتاریکی دل چون سپرم
مگرم پای کشد پای کشم مرکب یار
طلب جان نکنم جز به تمنای تو من
جان فدا خواهم اگر میطلبی مطلب یار
همنشین دل ما یاد تو گر بوده شبی
این کرامت زدم از هر دو جهان منصب یار
خواب احمد همه بیداری دل از تو بود
که من آن تشنه لبم چشمه دل شد لب یار
هرگاه دل از عشق جدا میکشم آخر
جان را به سراپای خطا میکشم آخر
شوریدهتر از هر شب و هر روز به آفاق
سوزان دل خود را به وفا میکشم آخر
دیری است که در قول و غزل واله و شیدا
رندانه ندایی به نوا میکشم آخر
تا گوهر یکدانه به دریای وجودی
صد بار غمت را به بلا میکشم آخر
خونین جگرم مهلت آسودگیام ده
تا پرده پندار جفا میکشم آخر
باز آی که با آمدنت جان من آید
بنگر که دل خویش کجا میکشم آخر
برگیر زمان را به سرانگشت ندامت
بنشین که غم از خویش رها میکشم آخر
ما را ز فنا از لب شیرین سخنی گو
زان آب بقاء خود به بقا میکشم آخر
زندان بلا را به مدارا شکن احمد
از صبر چو آسوده صلا میکشم آخر
داد از تو که بیداد به جانم زدی آخر
گریان گهر اشک روانم زدی آخر
پندار دلم را ز سخن گفتن شیرین
آتش بسرا پای جهانم زدی آخر
آسوده نیم قامت سرو است خمیده
دلمردگی از باد خزانم زدی آخر
زان باده که از عشق بلب آمده از دل
خونین ترم آورده فغانم زدی آخر
دردی است بجان بودن و دل سوختن ما
کاین درد توانسوز نهانم زدی آخر
اندر خم میخانه و در جمع حریفان
صد ناوک مژگان به کمانم زدی آخر
بگذار زمان از تو به پندار نشیند
ز آشفتگی از وهم و گمانم زدی آخر
در کسوت وارسته رندانه بخندیم
تا بار گران از همگانم زدی آخر
در بادیه عشق به احمد نظری کن
زان دیده مستانه که آنم زدی آخر
ما را که بحق رساند امروز
از درد و غمی رهاند امروز
در پیش خدای حی و داور
خونین دل ما کشاند امروز
ما را سخن از زبان حقّ رفت
جز عرصه حقّ نماند امروز
در بارگهِ خدای منّان
حقّ جوی بحق رساند امروز
آرامشت از وجود خواهد
آنکس ز تو حقّ ستاند امروز
ورنه بقیامتت ستاند
در جایگه اَر نشاند امروز
این مرکب سر کشیده احمد
در وادی حقّ دواند امروز
به انتظار چه مانم که انتظار مرا بس
بدین قرار نگیرم که این قرار مرا بس
شب از سیاهی بختم به شرم خویش رود
سحر دمیده بجانم رخ نگار مرا بس
به لعل دل شکن تو کلام دیگرم آمد
غزل سراییام از موسم بهار مرا بس
بکوی یار غم از دل برون کنم روزی
بروزگار و در این ماتمم ز یار مرا بس
تو آبروی مرا خود بچشم مست نگه کن
دریغ از چه خورم من که گلعذار مرا بس
بگوش باورم آخر چه قصه آغازی
که آن ترانه شیرین غمگسار مرا بس
سراب وادی دردی بشوق تشنگی جان
بدان امیدِ دلِ شادِ کامکار مرا بس
چو لالهها ز جنون بر دمیده بر دل ما
به شهر عقل نمانم که لاله زار مرا بس
خدا نکرده بر این باورم، جدایی تو
که این جدایی احمد بروزگار مرا بس
جلوه دلبرم از عشق نمایان شد و بس
غیر اینم همه جا دل تن بیجان شد و بس
تا زنم دست بگیسوی بلند چو کمند
دستگیرم به کرامات از او زان شد و بس
چشم بیمار نگاری به پریشانی ماست
شمع روشنگر جان بر همه پیمان شد و بس
سوختم خرقه و آتش به بداندیش زدم
که در این کار مرا هان گل ایمان شد و بس
قصه نیک و بد و حادثه دور زمان
از لب دوخته بر تارک ایوان شد و بس
آسمان رنگ به بیرنگی دریا چه زند
صدف گم شدهای در خم طوفان شد و بس
باد نوروز مرا بوی وصال تو دهد
شوقم اینست که هجران تو آسان شد و بس
احمد از مهلکه عشق گریزان نشود
که در این معرکه از خویش گریزان شد و بس
می ریز که مستانه به غمها زنم آتش
هر نیک و بد خویش سراپا زنم آتش
می ریز که مستانه سپاریم زمان را
می ریز که بر ماتم دنیا زنم آتش
کفران نکنم نعمت و امّا ز کم و بیش
مجنونم و بیقامتِ لیلا زنم آتش
عشق است که میسوزدم از جان و تن اینجا
شوق است که از اشک چو دریا زنم آتش
بر خاک درت ناله و افغان همه هیچ است
جان بر نظر از نرگس شهلا زنم آتش
این باده ز عشق است که در مستیام آرد
تا شعله ز مهر است به صهبا زنم آتش
برگیر دلا شوق و تمنا ز مدارا
سر باخته در گنبد مینا زنم آتش
سودای دل خویش بسودی نفروشم
این نکته ز پوشیده و پیدا زنم آتش
احمد گهر اشک بدامان ز چه ریزی
تا بگذرم از خویش به هر جا زنم آتش
گلِ سرخی به بهاران زده داغ
چهره خونین و به یاران زده داغ
چمن از غم شده پژمرده کنون
مرغ سرگشته هزاران زده داغ
لاله میلرزد و در شبنم اشک
دیده بر لیل و نهاران زده داغ
تک سوار ره مقصود کجاست
تَف آهم به سواران زده داغ
بر دل منتظر و چشم بره
چشم آفاق مداران زده داغ
خوشه معرفت از دست رود
غمم از جهل شعاران زده داغ
گل نرگس نگران من و تو
نگران خود به بهاران زده داغ
قصه از موج بلا خیز مگو
که بر این بحر سپاران زده داغ
احمد از خویش باندیشه شده
تا بدین لاله عذاران زده داغ
مرا تا میبرد آن دلکش عشق
پر و بالی زنم من بیغش عشق
به سوی عشق آمد دل که گیرد
بشوقی خویش را در آتش عشق
نمیگریم دگر رندانه زین درد
چو خود را دیدهام اندر مش عشق
مه عالم فروزم جلوهای کن
به رخسار از تو بینم مهوش عشق
به هر میخانه ما را آشنا هست
که عمری بودهام دُردی کش عشق
زمین خرمِ بخت از تو بینم
چو ما را بس بود این مفرش عشق
گلستان جهان بیعشق احمد
نمیخواهم مگر از سر خوش عشق
ز خزان این گل پرپر شده افتاده بخاک
ناله ماتم ما از غم او بر افلاک
تا بگوید سخن عشق فغان میکشدم
دل دیوانه ما از همه سو شد غمناک
بر حریم تو مگر آتش جان تازه کنم
که مرا مونس دیرینه بود جامه چاک
چو به زنجیر زمان این سر شوریده بوَد
فارغ از عقل در این مرحله باشد بیباک
کوه دردیم و ندایم به صدا میجوشد
ناله زن تا بزنم ناله بچندین پژواک
مستی ما سر این خانه بافلاک زند
که بشوقم نکشد گر نکشم سر بر خاک
نام احمد به زبانی به بیان تو رود
تا به جانبازی ما جان جهانی شده پاک
تا مرا شد از نگه افسون دل
دل کجا گرید بجز مأذون دل
میگشایم عقدههای بیکسی
تا کسی ما را کند ممنون دل
از هجوم این خیالم نیمه شب
دیده میگریم از او جیحون دل
پرده دارم ره ز دل گیرد مرا
تا بریزد خون ما در خون دل
آتشم میسوزد از آه درون
آتش سوزان بود کانون دل
لب بلب گر بار دیگر بر نهد
شکوه بر لیلا کند مجنون دل
دل به اوج آسمانها تا رسد
از غم احمد شود مشحون دل
خدایا صبرمان ده از غم دل
که جانم را بسوزد ماتم دل
فراقی دیده با خون آشنا کرد
به چشمان خون فشانم از نم دل
بعالم قسمت ما درد و اندوه
به غمگینی روم در عالم دل
شمیم یار میآید بسویم
که زان بویم نماید همدم دل
مرا آشفتهتر خواهد که شاید
غمی آید به چهر درهم دل
گر از بیگانگان من ناله دارم
برنجی دیگرم از محرم دل
پری رویان پری خویان نباشند
چو ما را میگزد این ارقم دل
من آن لب تشنه دریای جودم
تمنا کی کنم جز زمزم دل
نمیگیرم خیال از ناز خوبان
چو شیدا گشتگان بیغم دل
چه کنم با که بگویم غم تنهایی دل
فاش بر کل جهان آمده رسوایی دل
تا مرا واله کند گردش آن نرگس مست
همه جا با تو بود شیوه شیدایی دل
مست میخانه عشقم به سراپای تو من
سر ما خاک در کوی سراپایی دل
دل ربودی به تمنای دگر چون گذرم
آخرین نکته ز ما شرح دل آرایی دل
در بیانی که مرا وصف تو آید بزبان
قامت سرو ترا برده برعنایی دل
پر پروانه ما سوخته در شعله جان
تا نمایان کند این چهره زیبایی دل
خواب دیدم که بطوفان شدم از غایت غم
دل بدریا زدم از همت والایی دل
گفتگو با تو در این نکته بما آموزد
که رهایم نکند شاهد پیدایی دل
شوق جان بازی احمد به سراپای تو شد
ورنه او را گهری آمده همتایی دل
ما را غم او هست به پروانگی دل
مستند حریفان درِ میخانگی دل
زنجیر به دیوانه به بندید که عاقل
خود بسته عقل است به دیوانگی دل
روز و مه و سالم به ندامت گذران است
چون قصه کنم با تو به افسانگی دل
تا ساغرم از کف نستاند شره ما
جان سوختم از ساغر بیگانگی دل
بال و پر و دیگر چو زند مرغ همایم
فریاد زنان میرهم از لانگی دل
این فتنه ز دور قمرم مانده بخاطر
تا دیده شناسد غم فتانگی دل
زندان جهانم بشکن تا برهانی
زندانی فرسوده به فرزانگی دل
بوی خوشم از باد صبا میرسد اکنون
گیسو چو گشاید بخم شانگی دل
احمد همه از عشق سخن گو که سرانجام
عشق است و عزیز است به مردانگی دل
خون بدل آمدم ای دوست به خونخواهی دل
تا نگیرد غمم از موجِ دل آگاهی دل
چشم مخمور و نگاه نگران تو مرا
اندرین شهر کشانده است به گمراهی دل
باده مهر تو تا مست بجانم نکند
مست پیمانه بدستم بکفم ماهی دل
غمم این است که شیدایی دل خوارم کرد
بکجا رو کنم از کار گه و گاهی دل
خیز و اندر سحر عشق مسوزان پر ما
که دل آزرده شوم از دل و جانکاهی دل
سیر آفاق بدل کن که سرانگشت زمان
به من این نکته نماید به فزون خواهی دل
پیش احمد سخن مدعیان بیهوده است
شکر بر دقت هر روزه و انباهی دل
فسانه گشت در این دوره مهربانی دل
زبان به کام فرو برده هم زبانی دل
گر از فراق سخن رفته دوش با دل ما
کنون بهانه ندارد ز سخت جانی دل
بتار شبهه گمان میبرد که خرسند است
دلی که غم برد از روز کامرانی دل
ز دیده بنگرم این آسمان و میبینم
به رنگ دیگرش آورده دیدبانی دل
حدیث غصه دیرین حدیث اندوه است
به اشک نیمه شب از قصه نهانی دل
مرا به باده عشقی به مستیم آور
که دل ز خویش بریدم به بدگمانی دل
به روز و هفته و سال و مه و همه عمر
ز خود دریغ خورم از گل خزانی دل
چو سرو قامتت از اشک چون شفق دیدم
دل از امید بریدم ز جاودانی دل
مرا به پیری و افتادگی نشان آمد
به یاد ماست کنون یادی از جوانی دل
در افق نور ترا باز بجان میبینم
از تو در کارگه عشق نشان میبینم
گر مرا معرفتی بود ز لطف تو بوَد
که من این نکته به تعبیر زمان میبینم
آب حیوان نه فقط در دل ظلمت باشد
بلب عیسویش باز همان میبینم
شرم باد اَر گهری غیر تو در دیده شود
که گهرها همه در اصل به کان میبینم
به پشیمانیم اَر خون ز مژه بگشایم
حقم آنست که من راز عیان میبینم
از سراپرده تو گر بکنم دل روزی
خویش در مهلکهای سخت بجان میبینم
شبم اَر شد سحرم با غم تو ساختهام
روشنی بخش ز آفاق جهان میبینم
مستی از سر نرود گر تو بلطفم نگری
ای بمستان نگهی دل نگران میبینم
عالمی را خبر از شور شرِ عشق تو بود
من ندانسته در این بحر کران میبینم
غافلان را ز قیامت نبود گر خبری
نکتهها هست که آن را به نهان میبینم
کاروانی که بسر منزل و مقصد نرسد
پیک آشفته دل را همگان میبینم
احمد آسوده دلی را تو فراموش نکن
تیر صد ذکر و دعایت به کمان میبینم
من غیر تو هرگز به تمنّا نگزینم
گر حور بهشت است سراپا نگزینم
پرورده دامان محبّت به محبّت
غیر از دل تو واله و شیدا نگزینم
خرّم چمنی دارم و از لطف بهاری
بر ساحت آن جز گل زیبا نگزینم
تک ناله رودم که بشبهای درازم
مینالم و جز ناله صحرا نگزینم
اندر رگ و جانم همه شوقم ز ازل هست
جان در رگِ معنی نه تو پیدا نگزینم
اشکم که فرو افتد و غلتد به رخ زرد
در پای تو ریزم ید و بیضا نگزینم
دیدار دگر گر به تمنّا نگزینم
هرگز نظری غیر تو یکتا نگزینم
در ساحت قدوس ملائک نه نهم پای
جز خاک در کوی تو تنها نگزینم
هیهات که مقبول نظرگاه تو باشم
من غیر رخت منظری اصلا نگزینم
احمد بفراموشی ایام فتاده است
منظور تویی مونس برنا نگزینم
گرم بخویش بخوانی غمت بخویش برانم
براه کوی تو میرم ره دگر که ندانم
شرار آتش غمها گَرَم بخویش بسوزد
بشکوهِ لب نگشایم بگرد کوی تو مانم
بمویههای شبم یا سرشک گلرنگم
نشان ز دوست بگیرم غمین ز هجرانم
مرا بخاطر بیصبریام مَران ای جان
که صبرِ من ز تو پیدا شده نه امکانم
حصار عافیتم سیل اشک غم برده
در این میانه تویی یکه تاز میدانم
شکنج زلف ترا دیدم و بدانستم
که دست عقل نبندد درون زندانم
سرود عالم هستی به بامداد وجود
نهال شوق ترا بر نشانده بر دلِ جانم
گَرَم تو راه گشایی به تخت بخت نشینم
مرا سرور تو باشی بصحن هر دو جهانم
بدرد خویش ملول، احمد آمد از یاران
طبیب درد تویی، همتی به درمانم
در نهان خانه جان با غم دل میسازم
شب و روزم همه ایام به غم انبازم
هر دم از سوز دلم بر شکنش میپیچم
وای از آن لحظه که بر گوش رسد آوازم
سِزَدم گر دو پری سوخته بر بالم هست
تا نگویند کجا رفته پر پروازم
آشنا با غم و بیگانه به خود باشم من
اندرین وادی آشفته تن و جان بازم
عهد ما با رخ او عهد قدیم است ولی
تازه دارم که بدو قصه دل پردازم
سرخی هر افق از خون دلم مایه گرفت
دل خونین به ره و رهگذرت اندازم
کام شیرین ز لب چون شرکت شیرین شد
کوهکن همتی اَر هست بدو دمسازم
آخرین یاد مرا در شکن موج ببین
که مرا رام و نه آرام به یم میتازم
احمد آن نیست که آرام نشیند چو خَسی
همه دانند که در راه هدف سربازم
بگذار که تا بمیرم از غم
کآزردهام از گناه آدم
شیطان شده همره گروهی
دل برده ز فاسقان عالم
ماتم زده گناه دیروز
امروز نهاده دل به ماتم
لب میگزد و نمیشناسد
چَه از ره و زین زمان درهم
باور نکنم که خود نبازد
اندر دم اژدها و ارقم
صد داغ فتاده بر جبینها
از بار گنه کمر شده خم
شادابی ما خزان گرفته
مِن بعد به دیدگان بود نم
گفتم ز گنه کناره گیرم
چرکین دل خود بشویم از غم
هیهات که ناکسان نامرد
آسودگیام گرفته از دم
تا بار گنه بدوش گیرند
در بند شده ز بیش و از کم
گه پیرو غرب مفسد و گه
با شرق زند نوای صد بم
قبح عمل از دلش زدوده
مغرور گنه به جاه و دِرهم
در زشتی خود پلید کردار
فحشای علن به نفس محکم
لعنت کنم هر خطا چو احمد
اللَّه به کار ماست اعلم
عشق را من در هیاهو دیدهام
نالهها زان طره گیسو دیدهام
می بکف مستانه از شوق و خیال
در طلب دل میتپد کاو دیدهام
جلوهها در ماهتاب آمد چنین
من، مَه نو را چه نیکو دیدهام
بوی یاری بر مشام جان رسد
کاین همه در خویش نیرو دیدهام
لاله رخسارا تو زردیها نگر
زحمت جان از تکاپو دیدهام
مو بمو من نکته میگویم ز دل
سرّ درد عشق را رو دیدهام
تا ز احمد آشنا گیرم ترا
خود در این سودا بدان سو دیدهام
آشنا دل به تمنای تو آورده منم
قد رعنای تو دیدن همه جا شد چمنم
نرگس چشم تو دزدیده نظر زان فکند
که بدان یوسفم آورده گل پیرهنم
نازنینا گهر اشکم و در دامن غم
کارسازی نکند بر دل جانان سخنم
تا به آهنگ نوای دل شوریده شدم
سوختم خرقه و آزاد شد این جان ز تنم
لب لعل تو فراوان سخن شیرین گفت
تا بخوابم کند از همدمی کوهکنم
صبرم از دل چو رود ناله جانسوز زنم
که نماندست و نماند لب بیدوختنم
دل احمد به تمنا شد و زان گونه تپد
فارغ از هر دو جهان آمده از خویشتنم
نیش جانسوز غمی غمزده جان را چه کنم
بی گل قامت تو جان غمان را چه کنم
دستم از خانه خمّار بریده است زمان
مستیم رفته ز سر بار گران را چه کنم
من خریدار وفا، نیست فروشنده کسی
چه کنم گر وزد این باد خزان را چه کنم
بر دری حلقه بیهوده چه کوبم که مرا
چو به تنهاییام آورده فغان را چه کنم
آنکه ما را بوفا جان جهان است کجاست
گرم از پرده درآمد سر و جان را چه کنم
لاله دشت و دمن خود به نشانداری ماست
غم این بار گران بَردِ گِران را چه کنم
تا پیامی رسد از سوی نگارنده غیب
پای در ره چه کشم اشک روان را چه کنم
لب فرو بستم و اسرار نهانم همه جا
بر لبم مانده بجا سرّ نهان را چه کنم
پیک شادی ده ما را تو باحمد برسان
تا نگوید دل من بیهمگان را چه کنم
غمم را از دل خونین بگویم
که تا این دل شود تسکین بگویم
بگویم چون به غارت برده جانم
شکایت از لب شیرین بگویم
من از لیلای خوبان دیده خونم
نوا از نامه دیرین بگویم
حدیث عشق را در چشم خونبار
بآوای دل مسکین بگویم
زمستان است و شهر عشق سرد است
در این سودا سر از تمکین بگویم
به نقشی کز جهانم میگدازد
ز خون رنگین و از رنگین بگویم
به احمد کی مجال ناله داده
که از درد و رخ پر چین بگویم
خوشه خشمم که از موج زمان افتادهام
وای نومیدم بامید از زبان افتادهام
آه بیدودم که اندر سینه بیهمدمی
از لب خشکیده در آب روان افتادهام
از عطش میسوزم و آبی نمیگیرم بکف
اشک غلطانم که از چشم جهان افتادهام
بید مجنونم بدین ره رهگذر گمگشتهای
خسته وامانده را من سایه بان افتادهام
تا سرابم میفریبد در دل صحرای غم
من بدین شوریده حالی بینشان افتادهام
دل به تسکینم نمیگیرد ز کوی عاشقان
تا در این ماتم سرا بیدلستان افتادهام
ناله را با آه، گر سودا بموج غم کنم
هم چنانم میکشد تا در گمان افتادهام
غرقه در دریای غفلت چون رهاند غرقه را
ای دل شوریده در بحر غمان افتادهام
نامه خونین احمد را به یاران عرضه کن
کز سرآشیب جهان در لامکان افتادهام
کام بخشیهای عالم را بکام آوردهام
زین سبب از عشق او بر جان دوام آوردهام
گر مرا این آرزو میخواندم بر سوی خود
دل بشادیهای گلشن در مقام آوردهام
مستی ما در لب شیرین به کوه بیستون
باده از عشقت در این معنی به جام آوردهام
منظر هر دیده انوار حقیقت جوی ماست
تا ز مهرت ای گل خونین پیام آوردهام
من نمیدانم که دست آشناییها چه شد
یا در این سودا کدامین را کدام آوردهام
تا چمن سبز است و خرم جان ما همراه او
غم به غمخواران حرام اندر حرام آوردهام
احمد این جان در نسیم کوی جانان تازه کن
زین گلستان بوی گل را در مشام آوردهام
میسرایم غزل عشق تو در جان دلم
که مگر با تو شود مهر تو مهمان دلم
عهد و پیمان تو از روز ازل بگزیدم
اندرین خانه مرا زاده ز پیمان دلم
با دل تنگم اگر نیمه شبی راز کنم
قصهها دارم و از لب شود آسان دلم
نزد ما این سر شوریده بشور دگر است
که چنین عقده گشایی کند از خوان دلم
پر اگر سوختیم از سخن و آتش غم
چه کنم ماتم این سوخته نالان دلم
گرم از خیل کریمان عجبی نیست مرا
عجب اینست که حیران شده حیران دلم
ای گل نرگس هر دم نگران دل ما
بکجا رو کنم آخر ز گلستان دلم
باد پاییزم اگر میوزد از سردی غم
دل غمبار مرا میبرد آن جان دلم
احمد از جور تو هرگز نکند ناله دگر
تا گهر ریزدم این دیده بدامان دلم
بدرد خویش درمان از تو خواهم
ز درمان تو ایمان از تو خواهم
گر از خواب و خیالی قصه دارم
فدای تو سر و جان از تو خواهم
عزیزا این گنه بر من ببخشا
در این سودا پشیمان از تو خواهم
مرا امروز و فردا شد بهانه
رها جان هراسان از تو خواهم
دل از این باورم پیچیده بر پا
امانم برده تاوان از تو خواهم
بشرم خویش ریزم ژاله زیرا
گلستان در گلستان از تو خواهم
گر از خاکم بفتوای جمالت
باوجم جایگه زان از تو خواهم
بهارم میدهی بیشک ولی من
خزان در شوق پایان از تو خواهم
ز چشم احمد اَر خونابه ریزد
به مهر تو فراوان از تو خواهم
من عاشقم و عشق تو جانان بشناسم
جانان منی بیتو نه این جان بشناسم
پروانه هر شمع شدم تا که بسوزم
دل باخته را از پر سوزان بشناسم
من مرغ غزل خوان سر کوی تو بودم
هر دامگهام از ره بستان بشناسم
پیدای جهانی و بجانم زده پیمان
این وادیام از خار مغیلان بشناسم
در خانه دل جای کسی جز تو نباشد
باز آی و نشین کلبه احزان بشناسم
سوداگر عشقم به تو محتاجترین من
آشفتگی از جان پریشان بشناسم
وین داغ گرم از غم ایام بجانست
بشکسته دل از دیده گریان بشناسم
برخیز که این حالت درویشیام آمد
جان سوخته از چاک گریبان بشناسم
احمد به نگاهی دهد اعلام غمی را
زین دیده گریان و هراسان بشناسم
من به خاموشی لب بر همه پیدا شدهام
تا دل سوخته را از تو مداوا شدهام
دیدی آخر که خریدم غم و دادم بتو دل
که بر اینم ز تو آواره و شیدا شدهام
نالهها دارم و در مهلکه دوری تو
دلِ ماتم زده را یکسره غوغا شدهام
بحر امیدی و در دامگه حادثهها
صید از کف شده بر ساحت دریا شدهام
باده عشق مرا مست چنان کرده بدان
که سراسیمه برون از همه دنیا شدهام
نازنینا سخن از ما نرود جز به لبی
لب شیرین ترا بر لب مینا شدهام
چشم احمد بکف پای تو چونش نرسد
که برخ خاک در کوی تو زیبا شدهام
تا گله از زلف دو تا کردهام
خود به یم عشق رها کردهام
می زده آشفتهتر افتادهام
از دل و جان کار خطا کردهام
من که گل از باغ ازل چیدهام
درد دو صد خسته دوا کردهام
با همه شوریدگی از شهر عشق
خویشتن انگشت نما کردهام
بر سر بازار وفا جوییام
دل ز تمنا به وفا کردهام
این دل بشکسته فغانی نزد
نالهگری زو به نوا کردهام
احمد و این بیدلی از خون دلی
جان عزیز است و فدا کردهام
ز تو رسوای جهانم ز تو ای جان چه کنم
به پریشانی این جان پشیمان چه کنم
غصه بر ریشه هستی زندم در همه جا
دیده میگریدم از اشک فراوان چه کنم
تکیه بر بخت تو دارم که علاج دل ما
بدوا گر نکنی با غم حرمان چه کنم
من و غوغای خیالات عبث از همه سو
بگرفتاریم آورده ز جانان چه کنم
او ز من راز نهان آمده را میخواند
چو ندارم سر هم صحبتی آن چه کنم
غسل خون را به نماز دگر آغازگرم
مسلخ عشق تو را بر سر پیمان چه کنم
لب لعلی که دعای سحرم میخواند
بسفر گر رود او با غم هجران چه کنم
سبزه خشکیده از این سرد زمان بیرخ تو
بخزان آمده این باغ و گلستان چه کنم
نام احمد به نشانی ز فنا آوردم
تا نگوید که دگر با غم خوبان چه کنم
هر گه از خونین پران یاد آورم
لعنت از دل سوی صیاد آورم
این چمن رنگین و ما را خون بدل
داد خود از قوم بیداد آورم
بستگان را بند بگشا تا مگر
جان رها از قید و آزاد آورم
بر سر ویرانهها در سوگ دل
آشنایان را چه آباد آورم
دیدم آن آتشفشان از ناله را
تا فرو ریزد به بنیاد آورم
پیک شادی بخش ما کی میرسد
کاین دل از ماتم بدو شاد آورم
بگذر از احمد بدین خوف و رجا
تا مگر او را ز دل یاد آورم
هر گه دل خود ز ناله گیرم
صد بار غمت حواله گیرم
شادی ده ما تو بودی و بس
از چشمه دل زلاله گیرم
گر چهر نهان کند مَهِ من
دزدیده نظر ز هاله گیرم
آهم بلب است و میسرایم
تا خود به غزل غزاله گیرم
خونین جگرم ولی به معنی
گلرنگی دل ز لاله گیرم
گیرم که رها شود دل از ما
جان سوخته زان سلاله گیرم
تا شور تو در دلم نهفته
میمویم و دل به ناله گیرم
در آب محبّت تو دل را
با مهر دلان اصاله گیرم
تا این سخنم ز احمد آمد
بر عشق تو من قباله گیرم
خبرم نیست که جان را به خبر از تو زنم
نظرم نیست که جان را به نظر از تو زنم
هر که دیدم به جهان رنگ تو دارد به من او
تو بیا تا به جهان رنگ دگر از تو زنم
حیف از این عمر که بیهوده به غوغا گذرد
گذرم از همه تا رخت گذر از تو زنم
صبرم آسوده کند دامن امید مرا
گل امید دگر هان چو بسر از تو زنم
نام شیدا شده را در همه آفاق بخوان
که بر این قصه دلی همچو سمر از تو زنم
صد پیامم چو یکی لطف تو در جان نرود
تا به شبهای غمت خون به جگر از تو زنم
تا ببینم رخ آن گمشده از دیده دل
سالها گر گذرد حلقه بدر از تو زنم
غم غمخانه دل لانه و کاشانه زدم
بال شادی بگشا تا همه پر از تو زنم
احمد از خانه خمّار به مستی نرود
مگر آن لحظه که آهنگ سفر از تو زنم
اشک میریزم و میخوانمت ای جان دلم
که در این گوشه غم، غم شده مهمان دلم
چشم بد دور که بیروی تو ماتم زده است
آنکه یک عمر مرا بوده غزلخوان دلم
دامن صبر شد از دست وزین کثرت غم
سر شوریده نداند ره درمان دلم
خرمی رفت و گل شادی ماهم پژمرد
ای دریغا که من آن خیمه احزان دلم
سر هم صحبتی می زدگان چون گیرم
که خمارم کشد اَر ساقی پیمان دلم
لحظه آخرم اَر یار درآید بسرم
سرم آسوده شود از غم دستان دلم
تا ز احمد نظر خویش نمیگیرد باز
میروم با تو بر این موج هراسان دلم
دل بشکسته فغان میزندم
بر رخم اشک روان میزندم
بیوفایم ره دیگر چو رود
غمی آورده بجان میزندم
جان فدایش کنم از دل بصفا
که وفا هم به نهان میزندم
دیو نامرد به هر تاریکی
تیر جاندوز کمان میزندم
چهره بر گیردم از رهگذری
چو مرا دیده غمان میزندم
لاله رویان چمن مویه کنان
ناله از سوک جهان میزندم
چه مدارا کنم امروز که خود
از همه پیر و جوان میزندم
دست بر دست ز افسوس زنم
که بهارم ز خزان میزندم
احمد آسوده چه ماند دل ما
که دل آزرده چنان میزندم
خبر از یار بمن داده که سوزد جگرم
جگرم سوخته دیگر چه رساند خبرم
گل پژمرده بسی دیده و میبینم باز
چو از این باغ منم بلبل و بیبال و پرم
آشیان سوخته را قصه دوشینه بخوان
که بخوانم به نوا قصه خونینه سرم
این همه واله و شیدا ز جدایی چه کنم
که بحسرت همه جا کوی تو را مینگرم
درد دل گفتم و آتش بزبانم زد و رفت
آنچه مانده است بجا ماتم آن چشم ترم
لب ما تشنه و در دام بلا از تو اسیر
اندرین بیشه به غمخواری دل چون گذرم
ز چه تدبیر کنم تا ز تمنا تو مرا
که نسوزد دل و بر جان ننشاند شررم
چشم مهتاب نبیند گرم او جلوه دهد
چو به آفاق جهان شاهد چندین قمرم
جان احمد به تمنای تو در پرواز است
ره دیگر بگشا تا ره دیگر سپَرم
من بدین عالم به غم آلودهام
فکر بد در بیش و کم آلودهام
هستی آور تا به هستی رو کنی
وای از دست عدم آلودهام
کاروان بگذشته ره گم کرده را
بی فروغی در حَشم آلودهام
صبر ما در طاقت از بیطاقتی
مهربانا بر ستم آلودهام
بت پرستی شیوه نامردمی
ای دریغا زان صنم آلودهام
داستان حسرتم بر خوان خموش
هر شب از لعلی لبم آلودهام
این زمن بیهم زبان دارد مرا
آه سردم زو به دم آلودهام
از کَرَم ما را نگاهی گر کند
آسمان را در کَرم آلودهام
خاکمان بر سر، که غمبار است جان
چهر را از غم به غم آلودهام
از حدیث عشق دارم بس سخن
بیوفایان را بهم آلودهام
اشک احمد در حریم مهر او
چون بشوید دل حرم آلودهام
تا که جان در غم سودای تو جانان زدهام
دل بدریا همه جا در ره طوفان زدهام
به نگاهی دل غمگین مرا شادان کن
که در این غمکده در مهر تو پیمان زدهام
خوشه چینی ز محبّت به ترازوی عمل
جامه زهد ترا از همه پنهان زدهام
بدر میکده با دردکشان هم نفسم
خود به رسوایی هر روزه خرامان زدهام
گل در این باغ بسی رنگ تو میگیرد و باز
رنگ و بویی اگر از روضه رضوان زدهام
صورت دیو و پری سیرت انسانی ماست
وای از این صورت و سیرت که بدینسان زدهام
شب هجران گذرد تا سحر وصل چنین
خیمه بخت مگر در گل و ریحان زدهام
زندگی حاصل دریوزه ز عمر است مرا
مورِ خردم که ره ملک سلیمان زدهام
عشق از نقش تو احمد بدل کوه زند
که ز شیرین دهنان قند فراوان زدهام
ما دل اندر حسرت ماهی بدرد آوردهایم
از سر حسرت ز دل صد آه سرد آوردهایم
دیده را از ماتم دوران بخون آغشتهایم
گر که در مستی جهان را در نبرد آوردهایم
اندرین وادی غبار غم بسی بر چهره است
تا نبیند مدعی صورت به گرد آوردهایم
سوی بستان با گل زردم نشان همدمی است
زردرویی را بسی از چهر زرد آوردهایم
تا دمی ما را مراد از دور ایام آورد
خود به پندار عبث معنی نورد آوردهایم
راستی را پیشه کردم تا به جانان جان رسد
این حدیث اندر کتاب غم چه کرد آوردهایم
تا که احمد بیجدایی همره جانان رود
مهربانی را علاجی خود به درد آوردهایم
شب چراغی دگر افروختهام
گرچه در شعله او سوختهام
من به پروانگی از دورِ زمان
جان فدا کردنی آموختهام
تا دگر باره بیاید بسرم
چشم در رگذرش دوختهام
بکفم گوهر یکدانه بود
گهر اشک من اندوختهام
بانگی از مرغ چمن در گوش است
که از آن سرّ جهان توختهام
شب به ظلمت به ره جان چه کند
احمد این شعله برافروختهام
من به عشق تو سخن گفتنم آغاز کنم
بال بگشایم و زین مرحله پرواز کنم
تا گل سوسنی آرد بزبان مهر ترا
بدل آوردم و گفتم بتو این راز کنم
هان بسوزیم و بشبهای دراز غم تو
نالهها بر لبم آمد که دلی باز کنم
کاروان تا گذرد قصه ز لب دوختن است
دوختم این لب و خود مست سرانداز کنم
غمزه چشم ترا گر بت غماز بود
دیده در خون تپد و لعنت غماز کنم
دانه خال لبت جلوه دیگر زندم
مست از میکده سر در گرو ناز کنم
قبله گاه رخ تو دیده احمد نگرد
تا سرانجام سخن از تو سر آغاز کنم
بجان خویش چو میخوانم این ترانه غم
مرا خوش است دل از آیت و بهانه غم
غزل سراییم اندر جوار خاک درت
بانتظار نشاندم بدل جوانه غم
ره خیال چه بندم که هر گهم نظر است
بشوق دیدنت ای مَه ز آشیانه غم
مرا فسانه دیگر نمیرود در گوش
که دلنواز ترم زان بود فسانه غم
نظر نمیکنم الا به دیده خونبار
چو غمگسار منم بر در یگانه غم
بجان غمزدهام مهلتی دگر که مگر
بشهر عشق فرود آیدم ز خانه غم
من آشنایی جانان به جان خریدارم
ز بحر عشق مرا بس بود کرانه غم
بهار عمر گر از باغ دل جوانه زند
بدین امید نشستیم بدام دانه غم
جمال یار باحمد چو جلوهها دارد
بصد سرور ز دل میبرم خزانه غم
عهد ما عهدی است دیرین و قدیم
دل به غمخواران در این سودا ندیم
در خیال ما نمیگنجد رُخت
یک نگه زان رُخ بود فوز عظیم
شعلهای از عشق سوزاند مرا
چشم رحمت دارم از یار رحیم
مهربانا مهربانی کن که دل
میتپد در همت و شوق نعیم
تا به لبخند از ملاحت شهرهای
از شعف بر لب نهم موج بسیم
میدرخشد اختر بختم چنان
بر مشامم تا ز تو، آید شمیم
گه بلطف و گه به قهرم در نواز
کن نوازشها بجانم نیم نیم
نکته پردازم به بحر بیکران
اندرین معنی صبوریم و حلیم
ما چو احمد خاکساران آمدیم
در حریم کبریایت ای کریم
هر دم سخن از عشق رود آه بر آرم
آهِ دل و خون مژه همراه بر آرم
افسوس که از شوق مرا قصه نماندست
تا با تو سخن درگه و بیگاه بر آرم
گر بار دگر ماه بتابد بسر ما
اندر گله داد دلم از ماه بر آرم
گرداب جهان تا نکشد یکسره ما را
هر سوخته را از غم جانکاه بر آرم
طوفان اجل خرد و کلانی نشناسد
گر سنگ بود گر که پر کاه بر آرم
دل را غم آن نیست که خونین ترم آرد
ما را غم آنست که زان آه بر آرم
درویشی و شوریدگی و موج ملامت
از خویش بریدم که دل آگاه بر آرم
اسرار جگر سوختگان فاش نگویم
دل سوخته را از دل این چاه بر آرم
برخیز که رندانه بشوقم بکشانی
تا از لب احمد غم دلخواه بر آرم
در این دیار اگر هجر دوستان دارم
به هر چمن که روم یاد گل نشان دارم
صدای ناله مرغان نمیرسد بر گوش
خیال خام مرا بین که بس فغان دارم
شرار عشق بجانم ز غم زبانه زند
چه انتظار که دل را ز غم نهان دارم
مگر شهاب امیدم در آسمان آمد
که اشک شوق بچشمان خون فشان دارم
سریر پیر مناجات در نظر دیدم
در این خیال به تعبیر وصف آن دارم
ز دیو حادثه غمگین بهانه میگیرم
ز تنگخانه دنیا غمی بجان دارم
شراب شوق دگر مستیم نمیآرد
که سر بمهر ز بیمهریت امان دارم
نه هر که خویش فروشد به صدر بنشیند
سؤال خویش درین ره ز کاروان دارم
تهی نکرد چو احمد خزانه دل ما
شکایت است شکایت ز همرهان دارم
همدمی جز بتو ای مونس و غمخوار ندارم
جز خرامیدن تو سرو به رفتار ندارم
وصف شیرین نتوان گفت بجز با دل سنگم
تیشه بر تارک این کوه به آزار ندارم
بیش از اینم تو مرنجان که به رنج از همه سویم
دست ما گیر و بره بر، که نگهدار ندارم
آتش اندر دل این شمع به شبهای دراز است
که به روشنگری از عشق شب تار ندارم
مه و خورشید ز تو جلوهگر آمد بجهانم
ورنه از جلوهگران دیده به انوار ندارم
شعله عشق بدین وادی مجنون زدهام برد
زان چو منصور سری غیر سرِ دار ندارم
گرم آسودگی از خرد و کلان یکدمم آید
عاشقان را به تمنای تو هشیار ندارم
درد دل گفتن ما تا به اَبد بیتو حرام است
که در این خانه کسی محرم اسرار ندارم
گوهر اشک باحمد نظر مرحمت آرد
تا از او جز نظر از دیده خونبار ندارم
تا پای به ویرانه دل مست نهادیم
اندر همه جا جان به کف دست نهادیم
از خویش بریدیم و به جانانه رسیدیم
خود باخته را از هه سو پست نهادیم
هر چند مرا بند و قفس مانده بجانم
دل را به خم رشته که بگسست نهادیم
خوابیم و خیالیم و فنا گشته حبابیم
هستی به غم آنکه مرا هست نهادیم
فریاد در این گنبد دوار کشیدیم
پژواک بر آن ناله چو بشکست نهادیم
آرامگه از یار بامید گزیدیم
خود را به غم غمزده در بست نهادیم
احمد سخن خام نگوید که سرانجام
مستانه دل اندر گرو مست نهادیم
من بکوی دوست جانی بر کشم
لعل خونینی ز کانی بر کشم
تا بنالم عشق را از هر زبان
ای دل محزون فغانی بر کشم
دیدگان را در سرشک بیامان
سر به سوی آسمانی بر کشم
یوسف گمگشته باز آید بما
پیر کنعان را گمانی بر کشم
دامن خوبان بگیرم در دعا
آه جانسوز از نهانی بر کشم
عقل را تسلیم آن لیلا کنم
همچو مجنون خسته جانی بر کشم
از جدایی شعله بر دل میزنم
نالهها بر دلستانی بر کشم
لب فرو بندم که خاموشی به است
این حدیث از همزبانی بر کشم
پیک یار از سوی احمد در رسد
رایتی از کامرانی بر کشم
من در خزان سرو به بستان گریستم
از چشم خون فشان به تو ای جان گریستم
دیشب به سوختنم شمع آرزو خندید
چندان که دل سوخته من زان سان گریستم
تا نشکند بناله سوزان دل مرا
بر هر چمن باشک چو باران گریستم
مردان بروز رزم ز غوغا نمیرمند
شولا فکنده را به عرصه میدان گریستم
هر ره که بس دراز بود من گزیدهام
چونان که بر نهایت و پایان گریستم
خلوت سرای عشق به محرم بسنده کرد
بر چشم انتظار به خوبان گریستم
هر سو به شوق خویش تو در دیده منی
شب ناله را به شوق فراوان گریستم
زاهد به سجدهگاه عبادت نهاده سر
از هر گنه به خواهش وجدان گریستم
احمد به ناله گفت که پیغام دل رسان
تا بگذرم ز خویش پشیمان گریستم
بچشم روشن جانم خطا نمیبینم
که جان ز دوست بمهرش جدا نمیبینم
فدای نرگس مستش جهان فدا گیرم
بهای عشق به چون و چرا نمیبینم
به صبح و شام به تسبیح دل فغان دارم
بجز شراره آن آشنا نمیبینم
شراب معرفتم مستی دگر آرد
در این معامله هرگز فنا نمیبینم
فسانه گشت حدیث غم جداییها
بشوق خویش بجز دل رها نمیبینم
بهر بلا چو تویی آیت بلاگردان
بجلوه خواهی جان من بلا نمیبینم
مسِ وجود بفرسودهای نهایت حسن
در این میانه چرا کیمیا نمیبینم
بشکوه گر لبم آغاز این گله نکند
سخن سرایی ما در بها نمیبینم
بخاک پای عزیزان بدیده خون بارم
بهم زبانی احمد خطا نمیبینم
بدیده اشک مرا خون کند ترانه غم
که میکشاندم این ناله در فسانه غم
به زرد روییام آورده این خزان که مگر
مرا بدیده گریان زند بهانه غم
لب خموش نشاندار آشیان باشد
پرم به بال شکسته دهد نشانه غم
بگرد شمع رخش آتشم بجان نرسید
که سر بخاک منم عاشقی به خانه غم
من این نشانه به آفاق بینشان دادم
چو آشنا نبود دل بجز خزانه غم
به دل شکستن ما خود حدیث دیگر گو
نه دل شکسته بسوزد بدین زبانه غم
غروب مهر و وفا پیش چشمه خورشید
بموج عاطفه برخیزد از کرانه غم
بشارتی گرم از سوی آشنا برسد
باشک شوق بشویم گل یگانه غم
زبان حال من از دل بگوید ار احمد
غزل سرایم و شیرین کنم ترانه غم
دل بآتش شد و دلدار بآبی نزدم
اندرین خوف و رجا نقش سرابی نزدم
لب فرو بستم و دل گوش که آید به سخن
ای دریغا که در این دیر خطابی نزدم
من ز بیداری شبهای دراز آمدهام
دیده اعلام کند با تو که خوابی نزدم
دیدم آن مست به شمشیر و کمند آمده است
در پی چاره در این کار شتابی نزدم
گر مرا خواب و خیالی بکشاند بر بال
دانم آن روز قدم جز به ثوابی نزدم
باده معرفتم مستی جاوید دهد
ساغر عشق بجز از می نابی نزدم
آتش اَر بال و پرم سوخت به پروانگیام
شادمانم که سرافکنده نقابی نزدم
شهد در جام و لب و شاهد و شمع سحری
همه گویند که من با تو حجابی نزدم
ره به پایان چو برم هستی دل میسوزد
گر ز احمد همه جا جان به عذابی نزدم
دل اگر با تو مدارا نکنم من چه کنم
عشق را یکسره حاشا نکنم من چه کنم
دامن صبرم اگر بیتو مجالم ندهد
شعله ور خود به سراپا نکنم من چه کنم
غصه خون جگر قصه دیرینه بود
عقده دل اگرم وا نکنم من چه کنم
طعنه دوست مرا بیشتر از بیگانه است
سر آشفته به پروا نکنم من چه کنم
آنکه پروانه صفت سوخته در شمع وجود
بدل آشوب ز لیلا نکنم من چه کنم
گلهها دارم و تا لب نگشایم نروم
این دل سوخته شیدا نکنم من چه کنم
سیل اشکم به تمنای تو بر چهره خزد
او در این مرحله پیدا نکنم من چه کنم
مرغ پر سوخته را دامگه و دانه یکی است
جان بدرد است خدایا نکنم من چه کنم
سخن احمد و بیهودگی گفته ما
ترک این گفته بیجا نکنم من چه کنم
غم بدل خانه زد و خاک بسر ریختهام
که بدل یکشبه غمهای دگر ریختهام
زین مصیبت که بدل آمده از دور زمان
دیده گریان شد و زان اشک بصر ریختهام
کودک و خرد کلان در دل خاک است نهان
چه گل پرپرم آورده که بر ریختهام
لب ما جمله سکون است و زمین در حرکت
اشک خونین به سراپای قدر ریختهام
قمر از طالع خونین زمین دیده کنون
ژاله از شرم بدیدار قمر ریختهام
ناله و مویه و این همهمه بر گوش فلک
هر طرف در نظر از خون جگر ریختهام
چشمه زاری چو بخون شد ز لب تشنه ما
آه سردم بلب تشنه شرر ریختهام
امتحان است و ندارم گله زین ماتم دل
که بعالم همه جا خوف و خطر ریختهام
احمد اَر باز بسویش رودم جان چه عجب
تا به جانان برسم درّ و گهر ریختهام
به گرفتاری دل مرغ گرفتار منم
کوس رسواییام و شهره بازار منم
ساغر می بکف و نعره مستانه زدن
روز و شب بر در میخانه دلدار منم
تا به غوغا ز در میکده دارم خبری
دیده بر دوخته بر همت خمّار منم
گرم آیینه دل نقش جمال تو زند
دل روشنگر و بیشبهه زنگار منم
خم به ابرو مفکن کز دل آزرده ما
لب خندان همه جا از تو خریدار منم
سر شیدایی ما بیتو مدارا چه کند
دل بیطاقت و گنجینه اسرار منم
شهر خاموش دلم قصه لب دوخته است
کوچه تاریک و در آن یک تنه دیار منم
باغ گل سوخته از آتش بیداد زمان
بسته در دام بلا بخت نگونسار منم
داد احمد بستان تا نزند داد و فغان
ای که گفتی بمن آن مونس و غمخوار منم
سوختم، حسرت پرواز که پر سوختهام
رحمتی بر دلم آور که جگر سوختهام
رهرو منزل عشقم چو کشم پای بر او
از همه ملک جهان خوف و خطر سوختهام
بازم آرید خبر از رخ دلدار شبی
که در این مرحله من شمع سحر سوختهام
آتش معرکه خرد و کلانم چه زند
منم آن شاخه که از موج شرر سوختهام
اشکم از دیده فرو ریزد و اینم به عجب
که بسودای تو ای دیده تر سوختهام
می و میخانه بسوزید که از عالم مست
سرّ این قصه برون است و سمر سوختهام
سر ما در قدم پیر مناجات چو شد
عهد و پیمانِ دگر از همه در سوختهام
پیک شادی برسان هدهد آشفته پرم
که به غمخواری دل پای بسر سوختهام
نکته دانی چه کنی احمد جان سوخته را
اثر آتش جان سوز اثر سوختهام
باده از عشق به کف گر نهی افسانه شوم
به فناخواهی خود از همه بیگانه شوم
چشم بیمار به بیداریام آورده چنین
تا به جان سوختن از عشق چو پروانه شوم
دست در دست صبا شانه کنم زلف سیه
به پریشانی خود موی ترا شانه شوم
رازم از پرده برون رفت و به رسوایی ما
تا نخواند گنهم سر خوش و دیوانه شوم
مرحبا لطف ترا بر همگان میبینم
طاقت از دست چو شد بر سر پیمانه شوم
می و میخانه تمنا کنم از نرگس مست
اندرین شور و نوا خادم میخانه شوم
من به طوفان بلا بر سر موج آمدهام
صدف گم شده را در پی دردانه شوم
فال ایام در این شهر غریبم چه زند
نالهها دارم و در شهر غریبانه شوم
احمد از عقل مرا سوخته تا یار رسد
من نخواهم که دگر عاقل و فرزانه شوم
سرد است اگر که روزگارم
امید دگر ز دوست دارم
دامان افق به خون نشسته
بر دامن خویش اشکبارم
در باور دیگرم نگنجد
زندانی درد بیقرارم
زین خاک اگرچه لاله روید
نشکفته گلی به شاخسارم
زنجیر به عقل خویش بستم
دیوانه ز روزهای تارم
لب دوخته میتوان نشستن
دل سوختهای بروزگارم
زین بند بلا که بسته ما را
صد نیش بجان زند ز خارم
لعل تو خموش عالمم کرد
هجر تو فسرده آشکارم
من با تو تو بیوجود مایی
احمد ره آشتی سپارم
باده از نرگس آن سرو روان میطلبم
تیر مژگان ز دو ابروی کمان میطلبم
ای دل اَر باز خرابم کنی از دور زمان
ترک دلدادگی و عشق بجان میطلبم
کافرم گر سخنی جز بلبت گوش کنم
ناز شیرین ز دل کوه کنان میطلبم
غم آن آفتِ جانست که مهمان منست
غمگساری ز همه ملک جهان میطلبم
گل به هر باغ بسی آمد و بگذشت کنون
گل جاوید تو از باغ جنان میطلبم
صوفی و زاهد و رندان قلندر زده را
اندرین مهلکه من بسته میان میطلبم
یار اگر میطلبی غرقه بخون باید رفت
تا بجانان برسم اشک روان میطلبم
رمز دلدادگی اندر غزل احمد بین
که بشوقی همه جا نکته بدان میطلبم
سر بدارم بوفا راحتی جان نکشم
عشق و درویشیام از توست تو هم زان نکشم
پرده دار غم هجران توأم در همه جا
بیش از این ای دل و جان با غم هجران نکشم
گفتم آخر سخن آغاز کنم از دل خود
در بیان سخنم دل زند افغان نکشم
مرغ پر سوخته این چمن خونینم
به دریغم بره باغ و گلستان نکشم
موج و طوفان بلا در یم تقدیرم برد
غرقه من، سوخته من، در دل طوفان نکشم
من چو آفت زدگان خانه خود میجویم
دیگر از آتش افروخته بر جان نکشم
مست از باده عشقم چه روم جای دگر
دارم امید تو از ناوک مژگان نکشم
دوختم دیده بدر تا بدرم باز آیی
طلب جان چه کنم از لب جانان نکشم
همچو احمد غزل عشق تو دارم بزبان
منم آن شور و نوا مرغ غزلخوان نکشم
به غمگساری هر غمگسار غم دارم
مرا گذشت ز حدّ انتظار غم دارم
شرار عشق ز بیمهریات دلم سوزد
دریغ و حسرتم از این شرار غم دارم
ز درس و بحث گریزان شدم که بیعشقت
قرار خویش بریدم هزار غم دارم
چو مرغ نیمه شبی ناله سر کنم که مگر
به اشتیاق سرایم که یار غم دارم
بشوق زمزمه چشمه سار دیده ما
بسیل اشک به هر رهگذار غم دارم
حدیث عشق نگویم مرا بهانه توست
بدین امید که جویم نگار غم دارم
ملک به سجده آدم گمان ز چشم برد
که بیقرار نگیرد قرار غم دارم
سحر رسید همآهنگ جلوه خورشید
کنون بیاد تو ای گلعذار غم دارم
خمار عشق تو احمد بجان خود دارد
چه نالهها که زند بیشمار غم دارم
به پارههای دلم مهلت رفو دارم
شب دراز ز لعل تو گفتگو دارم
سرشک دیده اگر رنگ خون بخود گیرد
بدین امید نشینم که آرزو دارم
مرا نهایت این قصه در وفای تو شد
وفا نما که بدل نکته مو بمو دارم
غریب و در بدر از کوچه زمان گذرم
شراب کهنه در این کار در سبو دارم
غمی که جان مرا عشق آتشین آموخت
قرار خویش به هر بیقرار زو دارم
به پر گشودنم آغاز جلوهها چو شود
به شمع نیمه شبی اشک و های و هو دارم
طواف کعبه بدل کن که در زمان فراق
زبان جان به تکاپوی آن نکو دارم
حرام باد مرا بیتو باده در رگ جان
به سیل اشک در این خانه شست و شو دارم
گرم نماز کنی عشق را بهانه مگیر
چو قبله گاه منی جان به چهار سو دارم
هزار بار من این نکته بر دل آورم
نشان خویش مرا ده که جستجو دارم
به زردرویی احمد غمی نهان باشد
به آبگینه دل، درد روبرو دارم
من گنه ناکرده در موج گنه افتادهام
گوشه گیر از بخت وارون و سیه افتادهام
لعنتم بیجرم آید بیحساب و روز و شب
کاین چنین در دامن قوم تبه افتادهام
گر نشان بینشانم خواهی اندر روز تار
گاه پنهان و گهی پیدا شبه افتادهام
چهره غمبار من پنهان شد از تیر نگه
من ز چشم مهربان از هر نگه افتادهام
خاکمان بر سر شد از اسرار فاش و از گنه
در محاق هر مه رود من چارده افتادهام
این جهان کوهی شد و از بخت شوم آشکار
در خطرگاه عمیقش در لبه افتادهام
لشکر شیطانیان و دامگاه دهریان
میکشد هر دم مرا در ره بره افتادهام
گر فریبایم ولی کارم فریب و ریو نیست
در هلالی واژگون تاریک مه افتادهام
پند احمد رستگاریها بکام من زند
گرچه در پند آوری خود گاه گه افتادهام
در بیان هرگز نگنجد ماتم شبهای من
دل بسودا دادهام دردا دل و سودای من
خار دل را با سَرانگشتِ زمان سنجیدهام
تا نپنداری که بیدرد است این شیدای من
راست کرداران بسی خون دل از خود خوردهاند
راست کرداری نشد بیمحنتش پیدای من
خس بدریا بیهراس از موج و دریا میرود
سِفله آن خس باشد از نکبت بدین دریای من
مدعی این کار سازی نی ز رحمت میکند
او نمک پاشد به زخم منکر اعضای من
گر تو مجنونی، دگر از عقل، هرگز دم نزن
چون بلرزانی دلم آنگه ببینی جای من
حال را ننگر که باشد بس دگرگون از شتاب
گر بگوشی بشنوی صد نکته را از نای من
کبک سان چون میخرامی آفت جان را ببین
جنگ شاهین تیز و خون ریز است در صحرای من
سرو را آزاد زان گفتند چون بیبار و بر
در چمن او شاد و خرم سایهاش مأوای من
خصم جانم شد محبّتهای من بر ناکسان
خار خار است و خلد همواره اندر پای من
تا نپنداری که احمد را مجال ذوق نیست
خوشه ریزم از گهر بیخوف و بیپروای من
خویش را زین بند غم آزاد کن
شادی از دل خواه و دل را شاد کن
چون شهاب دیده در التهاب
لاله سرخ دلم ارشاد کن
بر سر ویرانه گور دلم
جغد سان هر نیمه شب فریاد کن
تا بداند رهگذر اینجا منم
همره فریاد، نامم یاد کن
داد دل برگیر بر بیدادها
جان ما را فارغ از بیداد کن
خون دل را در شراب جان بریز
یاوری خواهم، مرا امداد کن
گَرد ایامم بشوی از چهر زرد
غم ز دل برگیر و جان آزاد کن
گر نخواهی بند بر بالم نهند
آشیان را خالی از صیاد کن
احمد از ویرانه طرحی نو بساز
چون پیام از او رسد آباد کن
سوز دل ناله شبگیر ز غم دارم من
چشم گریان و دل و دیده به نم دارم من
رهرو منزل آخر چو جدا شد از ما
داغ نادیدن او را ز ستم دارم من
دم نزن تا نزنم بر دل و جان آتش آه
راستی خواهی اگر یک دو سه دم دارم من
گر رود اشک چو خونابه ز سرچشمه دل
باز هم شوق بدیدار صنم دارم من
ثمر از زندگی و عمر، کسی را نرسد
مگر آن دم که دمی چهره به غم دارم من
کم و بیشم نکند بنده که بر او نگرم
میل دل کی رودم پیش، که کم دارم من
احمدم گفت که بیغم بسرایم غزلی
دردم این است که سرمایه غم دارم من
تا مرا از عشق میسوزد زبان
بر زبانم کی رود درد نهان
سر بشیدایی نهادم تا مگر
گیرم اسرار نهانی را بجان
سرخ روییهای ما زین آتش است
کز سرا پایم بسوزاند چنان
خنده بر لب گر نشیند زو بود
گریه دل هم از او دارد نشان
تا مرا این غم به غممخواران رسد
آه سردم پر کشد در کهکشان
با کمند مهر او دل میرود
اندرین وادی ز عشقم شد عنان
تا به سوی کوی او پر میکشم
مرغ دل همره بما خود پر زنان
شرمت ای ساقی خمارم میکشد
جام ما از می تهی دارد زمان
تا باحمد میدرخشد آفتاب
جلوه خورشید میگردد عیان
گرم آسوده شود از غم جانان دل من
شوق آفاق نشاند بگلستان دل من
ماهتابا به شب تار ستمدیده بتاب
بار دیگر بنما چهره تابان دل من
من صفا را به نواخوانی جان میطلبم
که ز هر شور و نوا آمده حیران دل من
عاقبت دست من و دامن آن مونس جان
چو ندارد دگرم طاقت هجران دل من
وای اگر بیتو مدارا نکند امیدم
خواب راحت چه کند بیتو پریشان دل من
تا که از باد صبا بوی نگاری رسدم
به مشامم برسد از دل و از جان دل من
بوسه بر قامت سرو چمنی تا زدهام
به نهانی بَرَدم بیسر و سامان دل من
صبر و آرام مرا برده و در دور فلک
نالهها دارم و خود بر سر پیمان دل من
احمد از میکده چشم تو در دام افتاد
ورنه در بند کجا میرود آسان دل من
آرزو دارم که از بیگانگان
سر گذارم بر در فرزانگان
عقل ما از آشنا دوری کند
تا نگیرد همت از دیوانگان
شمع جان افروز دیرین را ببین
چون بسوزاند پر پروانگان
ای دریغا مهربانیها چه شد
فتنهها دارد لب فتانگان
من به غواصی دریاها روم
تا مگر گیرم بکف دردانگان
شاهدان شهر عشق آتشین
میکشاند قصه افسانگان
احمد از این بیوفایان در گذر
سر بنه بر ساحت بیگانگان
دلا گریان ز جانان نالهای کن
بدین شوریده از جان نالهای کن
مرا خود در شتاب عمر خونین
پرم بشکسته نالان نالهای کن
بگرد کوی او از دل طوافی
وز آن زلف پریشان نالهای کن
بخون غلطیده مستان بیشمارند
به بینام و نشانان نالهای کن
فروغی بر نمیتابد ز سردی
زمستان در زمستان نالهای کن
بدین ناباوریها زرد رویم
گمانم را به ایمان نالهای کن
لب پیمانه خونین دل نماید
به خونین سر به پیمان نالهای کن
به بوی عشق کامد زان سراپا
به خیل بیوفا زآن نالهای کن
ز احمد آشنایی چون گریزد
پشیمانم پشیمان نالهای کن4
یار در پرده و ما بر در او خاک نشین
کمترین خاک درش بر سر افلاک نشین
مست از خانه خمار دگر میبردم
رند دُردی کش آواره غمناک نشین
بانگ آوای جرس میشنوم از ره دور
کاروان میگذرد در گذر ادراک نشین
بیم رسوایی و این دربدری کی کشدم
کشته عشق نگر با تو چه بیباک نشین
عاکفان حرم قدس ترا بوسه زنان
میستایم که مرا کرده چنین لاک نشین
شرمم از چهره گلگون چو شقایق بنگر
که بدین خاک اگر خود فکند خاک نشین
احمد اَر باده به منت دهدم گو مستان
چو دل آسوده منم در همه جا تاک نشین
گر مرا صبر نماندست بجانم تو بمان
زین سپس بر سر پیمان زمانم تو بمان
روزگار دگر آمد که روم جای دگر
وندرین خانه بپای تو نمانم تو بمان
لعل نوشین غزالی به غزل خوانی من
نیش بر جان زند از وهم و گمانم تو بمان
قصر فردوس اگر میطلبی حجت گیر
که در این مرحله آسوده روانم تو بمان
پیش ما بتکده و بت زده بیمقدار است
خرقهها سوخته این راز نهانم تو بمان
رند این قافله بیداری جان میجوید
که بماند همه جا بر سر آنم تو بمان
آفرین بر نظر پاک نگارنده غیب
چو رقم زد بدل از عشق جهانم تو بمان
دیدم از زاویه چشم خداجویی دل
که نماندست کسی جز تو بجانم تو بمان
ساربان خفته و ره مانده فراوان باشد
دیده گریان شده از فصل خزانم تو بمان
دیدم آن خامه که برگرد فلک نقش زدی
تا رها گردم از او، نقش زمانم تو بمان
دل احمد ز غم دوری تو ناله کند
تا مرا شد به غزل، نطق و بیانم تو بمان
نکنم با تو دگر قصه ماتم زدگان
ای بسا دیده که همره شده با غم زدگان
صید در مهلکه و دام گرفتار آمد
کسوت خویش بدر میکند آدم زدگان
در پس پرده پندار خراب آمدهایم
دردم افزون شود از جلوه عالم زدگان
لب فرو بستم اگر شکوه بلب مانده هنوز
که در این رهگذرم مانده برم دم زدگان
هر بهاری که رود مرغ چمن ناله کنان
بفغان میرود از پیچ و خم غم زدگان
زخم نیشی که به جانها رود از بیخردان
کس نگوید به عیان جز لب ارقم زدگان
احمد از نائره آتش دل میسوزد
چون فراموش کند قصه ماتم زدگان
برخیز که از اشک بسیلاب زدم من
از نرگس بیمار تو در خواب زدم من
ما را بسیاهی چه کشد شب که دراز است
کاندر رخ تو دست بمهتاب زدم من
دردانه چه جویم که تو در خانه مایی
دردا که دل خویش به گرداب زدم من
مستیم و خرابیم و به میخانه رندان
دُردی بکفان را همه بیتاب زدم من
ما را سحر از جلوه رخسار تو بگذشت
کآزرده بسی بر گهر ناب زدم من
صد نکته بسودای تو گفتیم و شنیدیم
شیرین سخنا ناله بشتاب زدم من
اسباب جهان جمله چو مکر است و فریب است
احمد کف پا بر سر اسباب زدم من
آنکس که در این دیر خراب است منم من
پیدا به غمی نقش بر آب است منم من
آنکس که بشیدایی و تنهایی و عزلت
در چهره ماتم به نقاب است منم من
اندر دل شب از گه و بیگاه زمانها
رخشان بدمی خط شهاب است منم من
لیلای منا مستی چشمان تو دارم
کآسیمه سری در تب و تاب است منم من
رنگین دل ما از همه در موج ندامت
در پنجه خونینه خضاب است منم من
مستند حریفان که خود آسوده خیالند
آنکس که در این بحر عذاب است منم من
ما را غم آن نیست که آرامگهی کو
جانست و ز اویم بشتاب است منم من
در وادی ایام گرم خار دمیدست
امیدم و آنگه که سراب است منم من
احمد سخن دل بتو بیهوده نگوید
آوای حزینی که رباب است منم من
چشم آهو وشی آمد به خیالم به عیان
که مرا واله خود کرده در این دور و زمان
کمر همتی آسوده ببندم که مگر
از پی قافله عشق روم با سر و جان
پیک شادی برسد چون برسد آیت یار
سر بخاک قدمش مهلت دیگر برسان
من تمنا زده جام می دوستیام
که بمستی سپرم این ره بیوهم و گمان
سر این رشته دراز است و غمی در دل ما
کی دل آسوده شود در گذر از رهگذران
تا نوایی ز تو ای مرغ چمن میشنوم
ناله از دل کشم و میکشم این بار گران
سبزه زاری که لگد کوب ستمکاران شد
صد گل سوسنم آورده ز یغمای خزان
چو برسوایی ما قصه در این شهر بود
راز ناگفته بسی آمده از دل به زبان
شاهد از جلوهگر بَزمِ دل آزاری ماست
از لب بسته سخن گو که نیاید به بیان
نیش از خار ملامت چه زنی بر دل ما
که به آزار بود جان و دل از خرد و کلان
احمد آسوده به تدبیر علاجی نشود
شکوهها دارم اگر شکوه گر آید به میان
شفق خونین و خونینتر دل من
که یکدم وا نشد این مشکل من
چو شب تاریک آمد روزگاران
ز فکر بیاساس و باطل من
شراری میگدازد جان و تن را
ز آب دیده میگیرد گلِ من
به نخلستان شیرین از رطبها
باشک خویش میشوید دل من
جدا از ما جداییها کند او
ندارد چشمه دل قابل من
در این بحرم بساحلها رساند
چو کشتیها رسد بر ساحل من
مرا دیوانگی باید چو احمد
به یمن عافیت از عاقل من
پیش آی که از بوی تو دیوانه شوم من
بنشین که صراحی کش میخانه شوم من
برخیز که از شوق به جانها زنم آتش
زان شعله جانسوز چو پروانه شوم من
پیکی ز بهار است به شادی رود ایام
تا بار دگر بر سر پیمانه شوم من
گفتم که برندی روم از کوی خرابات
در فتنه به تدبیر ز فتانه شوم من
در شهر شما غربت عشق است به جانم
لیلای منا دست غریبانه شوم من
زان باده که بیخود کند از مهر بنوشان
تا جلوهگر از گوهر یکدانه شوم من
تن غرقه بخون است جدایی نکند دل
تا بال و پرم هست به کاشانه شوم من
اندر لب خاموش حدیث غم ما گو
با دل که در این کار نه بیگانه شوم من
فریاد زند احمد و از عشق تو گوید
تا زلف سیاه است بدو شانه شوم من
خوشا بیمار بیمارت شوم من
بهار از جان خریدارت شوم من
خوشا با ذکر منصور و اناالحق
بشوقی بر سر دارت شوم من
خوشا پروانه وش در شمع رویت
پر سوزنده در نارت شوم من
خوشا اندر بهار زندگانی
بحسرت جفت آزارت شوم من
خوشا آنان که دل از خود بریده
خوشا چونان به آثارت شوم من
چو گرد غربتی بر چهره درد
در این سودا به بازارت شوم من
برآور آفتاب رخ که شاید
منور دل به انوارت شوم من
لبم بر باده عشق تو خوشتر
وزان پس چشم خونبارت شوم من
ز شرق و غرب عالم نکته گویم
نهانی گر به اسرارت شوم من
گرم بنوازی از مهر و محبّت
سر افرازان چو کهسارت شوم من
خوشا اندر دل احمد تو باشی
به نغمه مرغ گلزارت شوم من
مُرد تاریکی به طاق آسمان
بار دیگر روشنی آمد عیان
اندک اندک ذرهها زرین شود
تا چو گوهر بر درخشد هر زمان
سرو ساکت سربلند و پای بند
برگهای زرد ریزان همچنان
نالهای از دور میآید بگوش
چون درآ مینالد اندر کاروان
ژالهها بر لالهها بنشسته است
یادگار اشک شب در بیکران
سایهای در سایهای آمیخته
زاغکی بر زاغکی نجواکنان
رهگذاران در گذرها پر شتاب
در خم بس کوچهها گردد نهان
شد سرآغاز تلاش زندگی
صبح آمد صبح خوب و مهربان
گفت احمد زین دوباره زیستن
خود شناسیم از بد و خوب جهان
میروم تا باز جویم درد جانان را بجان
میروم تا بار دیگر گیرم از چشمش امان
من به پیمان از ازل در کوی او جان بستهام
گر حدیث عشق او گویم مرا سوزد زبان
دردم از او تا بدرمانم رسد با چشمتر
شکوهها دارم بلب اندر نهان و هم عیان
بوی گل میآید و من در خزان زندگی
برگِ ریزانم که هر سویم کشد باد خزان
بوسه بر سنگم بیاد هر شب شیرین بود
آشنا را نیست خوشتر بوسهگاهی این زمان
در وداعی چشم گریان دیده پر نَم میکشد
وا اسف بر ما بدلداری نیامد ساربان
ابر رحمت گر ببارد گل ز ذوقم بر دمد
دل بوجد آید ز شادی چون بهار بوستان
در کران بیکرانها جلوه در آیینهای
نور میپاشد ز معنی از کرانها تا کران
احمد از خود میرمد تا در رهاییها رود
کام شیرین گردد ار خود بشکنی آنسان بجان
گر مرا دیوانگی باید ره میخانه کو
تا بسوزم ز آتش دل در برم پروانه کو
آه سردم در غبار دیده مردم فریب
از دلم سر میکشد در خانهاش جانانه کو
سر براه دوست دادن کار سهل است ای عجب
اندرین معنا مرا آن آشنا بیگانه کو
من نه آن مرغم که سودای چمن مستم کند
دام را گسترده دیدم در کنارش دانه کو
پیکر خونبار یاران در دیار عاشقان
در حریم عهد و پیمان ساغر و پیمانه کو
چون بمردی نام نامردان غلط آوردهاند
در بدر با خویشتن گوییم پس فرزانه کو
سرو را هرگز به زردی در چمن نادیدهام
چون سخن سربسته گفتم در صدف دردانه کو
پر زدم تا بار دیگر بینم آن کاشانه را
ای دریغا بال و پروازم بگرد لانه کو
بار غم را میکشم بر دوش در کنج قفس
چون قفسها بشکند ما را ره کاشانه کو
احمد اَر در جام دل خونابه ریزد روز و شب
میزبان خانه را جوید نپرسد خانه کو
با کدامین رو بگردانم ز تو
خرم و خندان شادانم ز تو
کاروان چون رفت من ماندم جدا
وادی خشک است و امکانم ز تو
این ز مهر و آن ز بیمهری خوش است
این مرا کافی بود آنم ز تو
رشته الفت بمویی بسته است
مو کشانم میبری جانم ز تو
شد فروغ روی تو روشنگرم
راهِ تاریک است رخشانم ز تو
هیچ خفاشی نبیند روی خَور
شمس تابانی و تابانم ز تو
آخرین پیمانه در گردش چو شد
اشک من خون کرد و گریانم ز تو
این جهان را معنی دیگر زدم
آسمان را گوهر افشانم ز تو
گر خیالم را نهایت دادهای
موج پندارم بپایانم ز تو
یار در مهر است و احمد خوشدل است
هستیام را گر بسوزانم ز تو
هر کجا رفتم ندیدم لطف او
طعنه بر جانم زند نیش عدو
با که گویم درد رنج زیستن
نکتهها دارم که گویم مو بمو
دل تو نشکن تا ننالم روز و شب
قصه پردازم من از سنگ و سبو
پر مسوزانم که نومیدم کنی
دل مرنجانم به بحر آرزو
در تمناهای دل جان سوختم
مهلتی تا دل نمایم شستشو
هر زمان بر پارههای فکر من
نخ به سوزن شکوه دارد در رفو
تیغ قهرت را پذیرم من بجان
دیدن روی تو باشد چاره جو
تن بذلّتهای دنیا کی دهم
چون امید لطف دارد جان بدو
احمدم در عاشقی شیدا شدم
گه بجانم شعله دارد «سارعوا»
در رهگذر عمرم و دیگر هوسم کو
در ظلمت شبها ز تو فریاد رسم کو
من مرغ بدام آمده از حسرت و آهم
آنکس که گشاید در این غم قفسم کو
در کوه جهان رو به ستیغم ولی آخر
آن قدرت و آن همت و اینک نفسم کو
تا سوخته از آتش حرمان زمانیم
ای گلبن امید بشارت ز کسم کو
در سردیم آورده به نامردمی از دل
آن ناله گرمی ده و شیرین قبسم کو
تا بگذرم از راه پر از خوف غروری
ما را تو بگو ای دل خونین عسسم کو
تا بار دگر از تو باحمد نگرم من
آن دیده خونبار و ز غم ملتمسم کو
دردم از یار است و میگریم از او
دل گرفتار است و میگریم از او
مست مستم میکشد بر سوی خود
چشم بیدار است و میگریم از او
دل چو میسوزد سخندانی کند
شعله نار است و میگریم از او
در ستیغ بیستونم تا کشد
دیده خونبار است و میگریم از او
نرم نرمک خانه میجوید بدل
شوق دلدار است و میگریم از او
سر بدامن اشک ریزان آمده
او فسونکار است و میگریم از او
زد خروش مرغ حقّ در گوش ما
دل بآزار است و میگریم از او
همچو منصورم گر انگشتی زند
بوسه بر دار است و میگریم از او
دست احمد خامه در کف هر زمان
محو آثار است و میگریم از او
ای شرار حسرتم مانده بلب از غم تو
رنجه فرما قدمی تا برود ماتم تو
دیده گریان شد و آهم به فلک رفته شبی
که در آن شب بخزان رفته گل از عالم تو
همنشینم نشود سالک پیمانه بکف
چو مرا گشته گرفتار دل اندر خم تو
معرفت خواهی ما جز به تمنا نشود
چه تمنا کنم از رازگه محرم تو
بر مرادم نشد این چرخ و منم گمشدهای
که بسر میزنم این خاک ره درهم تو
لاله بر زردی ما خنده کنان میگذرد
تا به رخساره شود بیرخ ما همدم تو
احمد آموخت غزلخوانی و دست افشانی
تا مگر بار دگر دل بکشد در غم تو
بنوازید مرا نغمه غم از همه سو
بشناسید مرا چهره غمدیده برو
بگشایید مرا سینه که گویم غم دل
باشارت همه جا در خم ابرو ابرو
بگذارید مرا شعله جانسوز بسر
چه نکوهید مرا تا نکنم وصف نکو
خود نگویید که غمدیده کجا شد دل ما
سر هم صحبتیم با که بود از غم او
داغ این لاله به خونین جگرم غوغا کرد
دل بشکسته کجا میبرد این درد رفو
آخرین منزل ما با غم هجران طی شد
وصلم اَر دست دهد قصه کنم از همه سو
دور انگشت بلب آمد و در حیرت و ما
همه جا شکوه کنان کاین غم دیرین تو بگو
دریغ از گل پرپر از دست تو
که بشکسته این شاخه از شست تو
دریغ از سرانجام ماتم بدل
بدین غمگساران پیوست تو
بمستی مرا شیوه از میکده است
چو مستان افتاده از مست تو
چو اندوهم از ناله خیزد ز دل
در این هستیم میبرد هست تو
نمیگیردم دست مهری بکف
در این دل شکستن ز بشکست تو
گل ارغوانم بکف اَر نهد
بسر از تو برگیرم و دست تو
عزیزا مرا آرزو تازه کن
که در اوج تدبیرم از بست تو
باحمد وفاداری آور که او
رها گردد از دشمن پست تو
شهد در کام من آورده صفا کاری تو
چه کنم با تو در این کار ز عیاری تو
داد از هر سخنم مدعی آرد بمیان
شب دراز است و مرا دل زده بیماری تو
باورم هست که خورشید دلم جلوه کند
سرِ شوریده ما مانده به غمخواری تو
همدمی با دل ما مهر و وفا پیشه نما
که بآفاق جهان آمده آثاری تو
نزنم رنگ دگر جز به دل انگیزی جان
شد مرا نقش جهان شاهد گلناری تو
تا در این میکده ساقی بوفا جام دهد
سر ما بر سر این کوی وفاداری تو
باغ چندین هنرم خرمی از روی تو زد
هر کجا جلوهگرم آیت گلزاری تو
اشک در چشم من از شوق برخ میغلطد
که به گوشم رسد آن لحظه گهرباری تو
دل احمد به تمنای تو در هول و ولاست
گرچه ما را غم آن نیست ز آزاری تو
تا فکر من اینست که یارم شدهای تو
هر سو نگرم عشوه بکارم شدهای تو
بر دامنت آویختم از موج خیالی
نقشی بدل آمد که نگارم شدهای تو
دردا که ز کار عبث از خویش به ظلمت
مهتاب رخا چون شب تارم شدهای تو
افسانه هر دیو و پری خلق من از توست
آزار بر این جسم فکارم شدهای تو
آثار سحر بر دل بیدار عیان است
تا روشنی لیل و نهارم شدهای تو
ما را به غروری پر پرواز شکسته است
اندر ره مقصود قرارم شدهای تو
لعل تو به خونین دل ما قصه چه گوید
دل سوخته بر موج شرارم شدهای تو
گر توسن سرکش به گناهم نرباید
تک رهگذرا یکه سوارم شدهای تو
در شوق تو احمد سری از پا نشناسد
جان سوختهام شعله نارم شدهای تو
از پای در افتادن مردن به وفا به
جان باختن از مهر بویرانه سرا به
از یار بریدن نبود کار من و دل
خود باختن و سوختن از غیر خدا به
از پای به صد سلسله من بسته اویم
راهِ دگرم نیست که اویم به رضا به
گر لطف کند بنده اویم به زمانها
گر قهر کند قهرِ وی از هرچه صفا به
عشقش چو کمندی است که بر جان و دل افتد
چون میکشدم او چه صفا و چه جفا به
خونباری و بیداری، در رهگذر عشق
هر نیمه شبم ناله با شور و نوا به
ای ناله جانسوز مددکار دلم باش
گر واله و شیدا شده و کامروا به
در اوج وجودم به کمال نظر یار
احمد به طریقی است که در عین فنا به
بر پای دلم سلسله دوست فتاده
آن سلسله مهر که نیکوست فتاده
در باغ جهان هر گل رخسار که دیدم
از یار نشان دارد و خوشبوست فتاده
در حلقه زلفش من و دل هر دو گرفتار
کان عشوه در این کار ز ابروست فتاده
مردانه به راهی روم ار یار پسندد
ما را ز کرمها همه خیر اوست فتاده
فرمان نبرم جز به اشارات رخ یار
کارامش جانم ز رخ دوست فتاده
پروانه و آتشگه شمع حرم یار
جان باختنم در خم یک موست فتاده
سر داده حدیثی دلم آشفته ز دلبر
از دیده سرشکم همه چون جوست فتاده
درویشی این دربدری در همه آفاق
ما را به کلامی است که یاهوست فتاده
احمد به رهی رفته که آرامش جان است
آهوکشی دهر ز آهوست فتاده
آهنگ سفر میزنم از نای شکسته
صد بار غمم بر دل بشکسته نشسته
کم گوی مرا تار فغان خیز تو بنواز
کی شور و نوا میرسد از تار شکسته
بگشای در بستهام از لطف جهانگیر
تا بگذرم از مرحمتت زین در بسته
مرد ره این بادیه از عشق فنا شد
جز خار گرش در گذر از خاک نرسته
هرچند بما چشمه خورشید عیانی
میجویم و میشویمت از اشک گذشته
بگذار که از جان بسرایم غزل عشق
کآسوده شود در همه جا این دل خسته
احمد ثمر خویش ز ایام چه گیرد
کآهنگ سفر میزند از نای شکسته
زندگی درد است درمانش بنه
مرهمی از سوی جانانش بنه
زندگی ما را صفایی دیگر است
سر در این سودا به پیمانش بنه
تا نگوید مدعی چونست این
در حریم عشق آسانش بنه
لعل جانان لذّت جان است و لب
همچنان بر آب حیوانش بنه
نوش دارویی و اینست درد ما
ای مسیحا مرده را جانش بنه
نیش و نوش عالمی در کوی تو
نیش ما را نوش امکانش بنه
صفحه دل را چو صیقل دادهام
از محبّت نقش ایمانش بنه
بر نمیگیرم دل از کوی تو من
آفتابا جلوه رخشانش بنه
احمد از آسوده حالان میرمد
دل در این سودا به ایقانش بنه
ای خدا آسایش جانم بده
در حریم خود تو ایمانم بده
کس نگیرد دست ما دستم بگیر
دستگیریها به امکانم بده
شرمگینیهای ما را کن علاج
چهره رخشان و تابانم بده
در اطاعت صبر ما افزون نما
دیده یعقوب کنعانم بده
جان گرفتار است و درگاهت کریم
از کرم آن خوان الوانم بده
من نمیخواهم جهان را بیچرا
درگهِ بیچون رحمانم بده
رحمت للعالمین مولای ما
رو سفیدی نزد اخوانم بده
سرفرازم کن بنور ایزدی
در نیازم ناز خوبانم بده
دیده بر دوزم به سوی کهکشان
جلوهای بر طاق کیوانم بده
ذکر نامت ریشه بر جانم بزن
صفت خیل پشیمانم بده
احمد از دل میزند فریاد جان
با علیعلیه السلام هم عهد و پیمانم بده
تا کی از عاشق انگشت نما میگویی
درد جانسوز به ویرانه سرا میگویی
گر ترا عشق نگاری نبود راه گشای
بی سبب خود سخن از عشق چرا میگویی
حسرتا از غم دیرینه سخنها دارم
که بلب نآمده آرام خطا میگویی
آفرین بر شکن دل شکن گیسویت
که بهر نکته مویی تو چها میگویی
سر و جان را چه کنم گر بفدایت نکنم
چو پیام دل خود را به صبا میگویی
کارم آشفته مکن تا که من آشفته شوم
هرچه گویی تو بگو چون، رحما میگویی
در کرانِ یمِ دل تا شدهام غرقه خون
شوقم اینست که با دل به ندا میگویی
کاروانم که به رَه مانده و سرگردانم
تلخ کامم که توأم کام روا میگویی
احمدم گفت که این عشق ترا رسوا کرد
آفرین بر سخنت کز دل ما میگویی
من خیال از تو چه گیرم که تو در جان منی
همه شب زین دل شوریده تو مهمان منی
به کجا رو کنم هر جا که روم با تو بوم
خود به سامان چه نهم کان سرو سامان منی
صابرم در غم دوری ز تو گریان همه جا
به امیدم که دگر باره به پیمان منی
من از این رهگذر از باد صبا بوی تو را
شهر در شهر ببویم که تو جانان منی
لب لعلم بنما جان بستان زان شکرم
که دم آخرم آسوده آسان منی
زاهد و شیخ و خراباتی و رندان به عجب
همه گویید که بگزیده چون جان منی
لاله را سرخی دیرینه به رخ چون بزنم
که در این باغ و چمن لاله نعمان منی
چه گشاییم در میکده بر خرد و کلان
که بدین می زدگان مستی و مستان منی
احمد از یار نگه میطلبد از دو جهان
جان و جانان منی چشمه حیوان منی
یاد بادا که سرانجام تو یارم شدهای
چشم بد دور که دلخسته کنارم شدهای
من بگرداب بلای غم عشق تو شدم
که در این مرحله صد شاخه شرارم شدهای
بگل قامت رعنای تو باشد نظرم
دیده را بر گذر لیل و نهارم شدهای
مَه به رخسار و نمایان به شب تار منی
جلوهگاهی همه جا در شب تارم شدهای
بدعای سحری تا بزند دل بفغان
به نواخوانی ما ناله زارم شدهای
سر شوریده ما را ز تمنای تو بس
که بدین درگهم آسوده قرارم شدهای
ره گشایید مرا تا پر و بالی بزنم
گرم از باغ جهان فصل بهارم شدهای
رهرو میکده در کوی تو خاموش رود
تا گمانی نکند آنکه تو نارم شدهای
امشب ای باد صبا بر رخ احمد چه وزی
چو دل از غم رود از دست تو یارم شدهای
تا مرا یار گرانمایه و جانان تو شدی
باعث ناله و این دیده گریان تو شدی
گر غریبانه مرا خود ننوازی تو شبی
دارم امید که از ناله پشیمان تو شدی
ای عزیز دلم این شکوه به سوی که برم
که مرا با غم دل یکسره مهمان تو شدی
من چه گویم که در این خانه آباد جهان
گل حسرت ندمد بر سر ویران تو شدی
آخر ای دل شکن از دل شدگان یادی کن
تا بدانی که جفا پیشه بدینسان تو شدی
از دل و دیده گذرگاه ترا میجویم
که به هر ره گذرم بر سر پیمان تو شدی
آه اگر این دل سودا زده کاری نکند
تا مرا مایه اندوه فراوان تو شدی
چو حبابی بکف آب بقای تو شدم
اندرین مهلکه سیلاب خروشان تو شدی
احمد از خانه عشق تو گریزان نشود
هان سرآغاز جهان بر همه سامان تو شدی
باور از چرخ کبودم ز تو بگشوده دری
نظرم بر تو و خواهم که نمایی نظری
من که عمری به تمنای تو خود تشنه لبم
زان شرابم که کند مست بده مختصری
دردم اینست و جدایی چه کنم بیتو از او
من ترا میطلبم در گذر از هر گذری
سیروا فی الارض تو را از دل و جان برگیرم
مگرم در عبر آرد سر شیدا خبری
دیدم آن قامت رعنا ز تو در خون میگشت
غافلان را بدل آزرده و در نوحهگری
هر که دیدم سخن از عشق تو در جان میزد
آدمی زاده اگر بود و اگر حور و پری
سر بدین بندم اگر میبرد آسوده نیم
مگر آن دم که کمندم بکرامت نگری
شبنم از چشمه خورشید بجان میطلبد
تا بآغوش فنایش بکشد خود ز دری
به فنا آمده احمد که بپای تو رسد
خود فنا خواهد و غیر از تو نجوید ثمری
چو به پایان رسد این عمر و به پایان برسی
دل بشکسته و با دیده گریان برسی
آه سردی که درآید به هوای غم ما
ماتم افزون کند از کرده پشیمان برسی
باورم نیست که بار دگر آسوده شوی
ای که از بار گران بیسر و سامان برسی
دل مخلوق خدا را بکف همت گیر
تا بآسودگی از خود به دل و جان برسی
نام نیکو به سرانجام ترا خوبتر است
از زر و زیورِ بگزیده هراسان برسی
نونهالی که شکوفا شود از مهر دلی
سایه بر سر فکند تا بگلستان برسی
داد این دیو فسونکاره انفاس پلید
که از او در همه آفاق پریشان برسی
سالها رنج جهان بر دل و جانها زده چنگ
به دریغ از ره بیهوده پایان برسی
دست ما گیر و به سر منزل مقصود ببر
تا چو احمد بسراپرده جانان برسی
من خیال از تو چه گیرم که تو در جان منی
همه جا همره اندیشه و ایمان منی
روی در خاک نیازم بجز از کوی تو نیست
که در این خاطره آمیخته پیمان منی
کس مرا جز تو نگهدار دل و جان نشود
ز ازل تا بابد حافظ جانان منی
دارم امید و بامید تو در کون و مکان
در دل سوختهام اشک فراوان منی
قصهها دارم و در کوکبه آیت تو
رمز دلدادگیام هست و به ایقان منی
صبح و شب دست دعایم بدر خانه توست
دستگیرم چو در این بحر خروشان منی
احمد از مدعیان رخ ز تو پرداخته است
که بدین دشت امل لاله نعمان منی
عجب دردی است درد بیوفایی
جفا جویی ز خیل آشنایی
نهال شوق ما را ریشه کنده است
چو ما را میکشد او بر جدایی
زمین از آسمانها مویه دارد
که خود افتاده از بخت همایی
مرا نازک خیالی در کمال است
بدین اندیشهام شد پر گشایی
غم ناگفته اندر دل فزون است
چو پژمرده است ما را بیوفایی
پر پرواز ما را گر گشاید
سبک بالم چو مرغان هوایی
رها جان از تنم باید که شاید
از این ماتمسرا گردد رهایی
ز تو این دیده اندر انتظار است
ز ما دوری و اندر جان مایی
گر احمد را مجال ناله باشد
بشب نالد چو مردان خدایی
ای گرفتار دل بوالهوس آخر چه کنی
بگرفتاری جان از همه یکسر چه کنی
برگ و باری چو نداری ره آخر چه زنی
گر فتد شعله جانسوز به پیکر چه کنی
شرم چندین گنهت مانده برخساره زرد
زردرویی چه کشی کِشته به بیبر چه کنی
دامن از کف بنه اکنون که به غمخانه دل
گر نباشد سحری با شب دیگر چه کنی
به ندامت همه جا شیوه مردانه بزن
ورنه اَر دیده شود چشمه احمر چه کنی
لعل خونین نگاری که دهد بوسه ز جان
خاک باید شدن آخر تو بآخر چه کنی
بر نمیگیرمت از دیده که هوشیار نِه ای
باز میخوانمت ای مرغک بیپر چه کنی
چمن سبز دل و ناله مرغان به نوا
پند دیگر دهدت بیگل اطهر چه کنی
ساربان ناله زند غافل ره مانده تویی
چو نشان رفته ز دل با شب مضمر چه کنی
نام دیگر نبرم تا نشوم شهره عام
داغ بد نامیام از بوسه اخگر چه کنی
دیشب آهسته لب احمدم این نجوا کرد
شرمی آخر، گنه کرده مکرر چه کنی
بساط کبر نگستر که کبر شیطان است
جدا نمای ز خود آتشی که سوزان است
بصرف آنکه ز آتش وجود شیطان شد
بدان غرور رهِ باطلش نمایان است
بکفر نعمت و کفران حقّ قدم بنهاد
بکام مفسدهها بین چگونه غلتان است
بکار وسوسه آدم فریب شد شیطان
به خلق و خوی زمان در زمان پریشان است
ز خود غرور بیفکن بجان مدارا کن
وگرنه راهِ خطا رفتنِ تو اسان است
مَلک بکسوتِ ایثار ذکر حقّ گوید
که ورد او به زبان ذکر حقّ سبحان است
بهار قامت انسان ز کفر دلگیر است
چو در وثوق بسودای شرک احزان است
بحق او که زبان جز بحمد او نرود
بهر دیار که آزادگی و ایمان است
نهان نگشت بَرِ آبرو که دل میجست
عیان شود گلِ معنی اگرچه پنهان است
کسی که پند نگوید ز دل بشرط قبول
که پند عاقل و عارف بشرط امکان است
بیا ز اوّل و آخر غرور را بشکن
بیا که بر سر این راه دل پشیمان است
ندا دهند که پایان کار نزدیک است
صلا زنند که فرصت کم است و پایان است
جبین که بوسه زند بر زمین بسجده عشق
بفصل معرفتش بَر گرفته عرفان است
ز دل گزید چو احمد کلام خوبان را
فروغ دیده او آیههای قرآن است
در وداع ماه رحمت حسرتم بر جان رسد
میستایم هر زمانش آنگهم پیمان رسد
عهد کردم تا که عمرم هست همراهش شوم
استوار و محکم آوای من از ایمان رسد
ماه رحمت جلوهای از خالق یکتا بود
پاک جانیها در این ایام بینقصان رسد
امتحانِ حقّ تعالی را در این سودا به بین
بی حسابی، رحمتش بر عالمِ امکان رسد
این عجب نبود که لبها تشنه و آب روان
دیده بیند لب فرو بندد که بازش آن رسد
دل اگر از نارواها پاک گردد بهتر است
دست و پا و دیده را کوته ز هر عصیان رسد
ای گرامی ماه بازت بینم از لطف خدا
باز این جان بهره ور از رحمت سبحان رسد
آیههای نور حقّ در ماه رحمت نازل است
پایههای رمز توحید از گلِ قرآن رسد
هم نشین نیکمردان دل اگر باشد خوش است
تا ز باغ معرفت هر میوهای غلتان خوش رسد
دوستیها در روال ماه رحمت پر دوام
سبزه زار انسجام صد رنگ و پر ریحان رسد
هر چه گویم یا نویسم کی بوصفش میرسم
ماه رحمت جلوهها از رحمت رحمان رسد
بهترین ایام عمر آدمی این مَه بود
پر خروش و بارور این نخل در بستان رسد
شعلههای معرفت زین مَه به عالم میرسد
التیام زخم انسان اندرین دوران رسد
چشم احمد در وداع ماهِ رحمت اشکبار
هم نوای صوتِ قرآن رحمتی بر جان رسد