ghaemiyeh.com
سرشناسه: رضوانی علیاصغر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پدیدآور: ضرورت غدیر/مولف علیاصغر رضوانی.
مشخصات نشر: قم: مسجد مقدس صاحبالزمان (جمکران)، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری: ۷۱ ص.
فروست: سلسله مباحث یادمان غدیر.
شابک: ۷۰۰۰۰ ریال: 978-964-973-183-4
وضعیت فهرست نویسی: فاپا (چاپ دوم)
یادداشت: چاپ اول: ۱۳۸۸ (فیپا).
یادداشت: چاپ دوم.
یادداشت: کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع: علیبن ابیطالب ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- اثبات خلافت
موضوع: علیبن ابیطالب ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- فضایل
موضوع: غدیر خم
شناسه افزوده: مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره: BP۲۲۳/۵/ر۶ض۴۱۳۸۹
رده بندی دیویی: ۲۹۷/۴۵۲
شماره کتابشناسی ملی: ۱۷۲۰۹۳۵
غدیر محور همبستگی اسلامی و زیربنای تفکّر شیعی است. غدیر تبیین کننده جریان اصیل وصایت رسول مکرم اسلامصلی الله علیه وآله میباشد که اسلام راستین را تداوم بخشید و زلال معرفت، ولایت، تسلیم و رضا را در جان مؤمنین جاری و حیات ثمربخش را به آنان هدیه نمود.
غدیر در طول تاریخ مورد بیمهریهایی از طرف دوستان و مورد تهاجم از طرف دشمنان دین قرار گرفت ولی با عنایت و تدبیر پیروان واقعی غدیر حفظ و فرهنگ شد. هم اکنون که در نظام مقدّس جمهوری اسلامی همّت مسؤولان و مردم متدین ایران اسلامی بر غدیری شدن تمامی این سرزمین اسلامی است، بر آن شدیم مجموعه پیش روی که توسط استاد ارجمند حاج علی اصغر رضوانی تألیف گردیده را به زیور طبع بیاراییم.
امید است مورد قبول حضرت حقّ و توجّه مولایمان حضرت حجّت «عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف» قرار گیرد.
لازم است از عنایات ویژه تولیت محترم حضرت آیت اللَّه وافی و دیگر عزیزان همکار در مجموعه انتشارات برادران دیلمی، امیر سعید سعیدی، آشتی، بخشایش، تلاشان و... در به ثمر رسیدن این مجموعه فعالیت نمودهاند، کمال تشکر و امتنان را داریم و ان شاء اللَّه خوانندگان گرامی ما را از نظرات ارشادی خود محروم نفرمایند.
مدیر مسوؤل انتشارات مسجد مقدّس جمکران حسین احمدی
ضروری به نظر میرسد که نسل حاضر و جهان معاصر بفهمد شیعه در طول چهارده سده چه میگوید و با این همه اسناد و مدارک درصدد اثبات چیست؟ و برای چه جهتی آنها را گردآوری میکند؟ دعوت شیعه به تدبر و تأمل در واقعه غدیر خم در مقیاس مسایل انسانی کجا جای دارد؟ مضمون این نَفَس متصل از حدیث «بدء الدعوة» در سال سوم هجری تا دهها حدیث دیگر، تا خطبه غدیر چیست؟ آیا این همه درگیری بر سر مسألهای است انقراض یافته، یا بر سرامری زنده تا روزی است که زندگی هست. شیعه با طرح مسئله غدیر و دعوت مردم به تدبر در مفاد آن در حقیقت مردم را به استیفای حقوق خود دعوت میکند. مسأله «عصمت» که شیعه در رهبری شرط میداند غیر از این چه معنی دارد؟ این که شیعه میگوید: رهبری جز نوع خدایی آن پذیرفته نیست و امامت ادامه شؤونات نبوت است جز وحی جز این چه معنا دارد؟ کسی که درباره موضوع غدیر خم سخن میگوید یا کتاب مینویسد در حقیقت مقصود او دفاع از اسلام است نه شخص امیرمؤمنان علی بن
ابی طالبعلیه السلام، و دفاع از اسلام هم به عینه دفاع از انسان و انسانیت در قلمرو وسیع آن میباشد. لذا باید این مسأله را به خوبی روشن نماییم.
علی اصغر رضوانی
برخی میگویند: بحث از مسائل تاریخی صدر اسلام و صحابه پیامبرصلی الله علیه وآله و سیره و روش آنها و اختلافاتی که بین آنان بوده نه تنها بیفایده است بلکه باعث ایجاد کینه و اختلاف و نزاع و مشاجره بین مسلمانان خواهد شد. ولی به نظر میرسد که این چنین نخواهد بود؛ زیرا بحث از سیره و زندگانی افرادی معصوم همچون حضرت علیعلیه السلام دارای آثار و برکاتی است که اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم.
خداوند متعال میفرماید: «فاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ»؛(1)«این داستانها را [برای آنها] بازگو کن، شاید بیندیشند [و بیدار شوند].»
خداوند متعال میفرماید: «لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِاُّولِی الْأَلْبابِ»؛(2)«در سرگذشت آنها درس عبرتی برای صاحبان اندیشه بود.»
و نیز میفرماید: «فاعْتَبِرُوا یأُولِی الْأَبْصَرِ»؛(3)«پس عبرت بگیرید ای صاحبان چشم.»
از امام علیعلیه السلام نقل شده که فرمود: «من کثر اعتباره قلّ عثاره»؛(1)(2)«کسی که زیاد عبرت بگیرد لغزشش کم است.»
و نیز نقل شده که فرمود: «ایّ بنیّ! انّی و ان لم اکن عمّرت عمر من کان قبلی فقد نظرت فی اعمالهم و فکّرت فی اخبارهم و سرت فی آثارهم حتی عدت کأحدهم بل کأنّی بما انتهی الیّ من امورهم قد عمرت مع اولهم الی آخرهم»؛(3)(4)«فرزندم! هر چند من به اندازه همه آنان که پیش از من بودهاند نزیستهام، امّا در کارهایشان نگریستهام و در سرگذشتهایشان اندیشیدهام و در آنچه از آنان به جای مانده رفته و دیدهام که گویی همچون یکی از آنان شدم بلکه با آگاهی از کارهایشان به دست آوردهام گویی چنان است که با اولین تا آخرین آنان زندگی کردهام.»
و نیز نقل شده که فرمود: «من اعتبر ابصر، و من ابصر فهم، و من فهم علم»؛(5)(6)«هر که عبرت گرفت بینا شد و آن که بینا شد فهمید و آن که فهمید دانش ورزید.»
و نیز فرمود: «الاعتبار یقود الی الرشد»؛(7)«عبرت گرفتن، انسان را به سوی رشد میکشاند.»
یکی دیگر از آثار بررسی سیره بزرگان، تقویت قلوب هنگام شداید و تنهاییهاست.
خداوند متعال میفرماید: «وَکُلاًّ نَّقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبَآءِ الرُّسُلِ ما
نُثَبِّتُ بِهِ فُؤَادَکَ...»؛(1)«ما از هر یک از سرگذشتهای انبیا برای تو بازگو کردیم، تا به وسیله آن، قلبت را آرامش بخشیم.»
یکی از آثار بحث از سیره بزرگان الگو گرفتن از آنان است. امتیاز ادیان الهی آن است که هنگام برنامه دادن و همراه با آن الگوهایی از انسانهای کامل به جامعه عرضه میکنند که یکی از آنان شخص پیامبرصلی الله علیه وآله و بعد از او افرادی مؤمنِ واقعی به پیامبر است. خداوند متعال درباره پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله میفرماید: «لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن کانَ یَرْجُوااللَّهَ وَالْیَوْمَ الْأَخِرَ»؛(2)«مسلّماً برای شما در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی بود، برای آنها که امید به رحمت خدا و روز رستاخیز دارند.»
و درباره حضرت ابراهیمعلیه السلام و مؤمنان واقعی به او میفرماید: «قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْرَاهِیمَ وَالَّذِینَ مَعَهُ...»؛(3)«برای شما سرمشق خوبی در زندگی ابراهیم و کسانی که با او بودند وجود داشت.»
بحث از بزرگان صدر اسلام در حقیقت بحث از الگوهاست و اینکه چه کسی را باید در زندگی خود الگو قرار دهیم، و اگر صحابه را مورد جرح و تعدیل قرار میدهیم در حقیقت به جهت یافتن الگوهای معصوم و صحیح و بیاشتباه برای اقتدای به آنان است، و یا در این حدّ که کدامین یک از آنان بیشتر مطیع پیامبرصلی الله علیه وآله بوده و به دستورات او گوش فرا میدادند تا او را الگوی خود قرار دهیم.
خداوند متعال میفرماید: «أَفَمَن یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَن یُتَّبَعَ أَمَّن لَّا یَهِدِّی إِلَّا أَن یُهْدَی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ»؛(1)«آیا کسی که هدایت به سوی حق میکند برای پیروی شایستهتر است، یا آن کس که خود هدایت نمیشود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه میشود، چگونه داوری میکنید؟!».
بحث از بزرگان صحابه و جرح و تعدیل آنها و بررسی وقایع تاریخی صدر اسلام در حقیقت مصداق بارز امر به معروف و نهی از منکر است، به این معنا که ما اگر از تاریخ صحابه و همراهان پیامبرصلی الله علیه وآله بحث میکنیم به جهت این است که ثابت کنیم کدامین یک از آنها خوب بودهاند که وظیفه همه مردم پیروی از آنهاست و کدامین فرد بد بوده که باید همه از او دوری کنیم.
ما معتقدیم که این گونه بحثها اگر علمی محض و بدون در نظر گرفتن تعصب باشد به طور حتم میتواند در راستای وحدت و انسجام سیاسی و حقیقی باشد؛ زیرا منشأ همه اختلافات مسائلی است تاریخی که در صدر اسلام اتفاق افتاده است و لذا بر ماست که آنها را ریشهیابی کرده و حق را روشن نماییم تا مسأله وحدت اسلامی را به طور ریشهای حل کنیم.
دکتر عبدالرحمن کیالی یکی از دانشمندان حلب سوریه در تقریظ خود بر کتاب «الغدیر» علامه امینی مینویسد: «... انّ العالم
1) 14. سوره یونس، آیه 35.
لاسلامی الذی لایزال فی حاجة ماسة الی مثل هذه الدراسات، یهمّه و لا شک ان یعلم تطور الحکم قبل الاسلام و بعده و أسباب الأحداث التی رافقت قضیة الخلافة و الخلفاء و ما جری فی ایّامهم... و لماذا بدأ الاختلافات بعد وفاة الرسول الأعظم و أبعد بنوهاشم عن حقّهم؟ و یهّمه ان یعلم ما هی بواعث الانحطاط و الانحلال فی المسلمین حتی اصبحوا علی ما هم علیه؟ و ما هی الطرق المؤدیّة الی وحدة کلمتهم و نهضتهم دینیاً و سیاسیاً و اقتصادیاً و ادبیاً و علمیاً؟ ام یجب البحث و العمل و الانصراف الی التحری و الاستقراء بتجرّد و نزاهة؟ حتی یمکن الاستنباط و التحقّق من العلل و استخراج الأسباب...»؛(1)«... جامعه اسلامی همیشه احتیاج شدید و مبرمی به این گونه بحثها دارد. برای او مهم است که بداند چگونه حکومت، قبل از اسلام و بعد از آن تحول پیدا کرده است، و عواملی که در تغییر موضوع خلافت و خلفا و اتفاقات آن زمان تأثیر داشته است... چرا بعد از وفات پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله اختلاف شروع شد و در نتیجه بنیهاشم از حق خود محروم شدند؟ و نیز برای جامعه مهم است بداند که عوامل انحطاط و انحلال در مسمانان چه بوده که به این وضع موجود گرفتار شدهاند؟ و راههای رسیدن به وحدت کلمه آنها و نهضت دینی، سیاسی، اقتصادی، ادبی و علمی آنان چیست؟ یا اینکه واجب است تا کوشش و کار شود و جستجو و کاوش علمی بدون تعصب گردد تا اینکه استنباط و دسترسی به عوامل و انگیزهها حاصل شود...».
گرچه مردم در جلساتی که به نام حضرت علیعلیه السلام و سایر امامان
1) 15. الغدیر، ج صفر، ص 339و340.
برپا میشود به عشق آن حضرات شرکت میکنند، ولی در ضمن با گوش فرا دادن به معارف اسلامی و مسایل دینی اعم از اعتقادات و احکام و اخلاقیات، نسبت به این گونه امور آگاه شده و معرفت پیدا میکنند، همان اموری که هدف اصلی از زحمات و پذیرفتن مصائب آن بزرگواران بوده است.
یکی از راههای اساسی و مهم در توجیه مسایل عقیدتی و سیاسی و اجتماعی مردم، راه تحریک عاطفه در وجود مردم است، گرچه نباید از محکم کردن این مسائل با مبانی عقلی غافل باشم.
تذکر دادن مردم به وقایع صدر اسلام و مظلومیت اهل بیتعلیهم السلام خصوصاً حضرت علیعلیه السلام میتوان تأثیر به سزایی در تزریق دین و تعالیم اخلاقی به عموم جامعه باشد.
یکی از وظایف عموم مسلمین خصوصاً اصحاب قلم و بیان، دفاع از مظلوم است و این وصیتی است که امام علیعلیه السلام بعد از ضربت خوردن بر فرقش به دو فرزندش نموده است، آنجا که میفرماید: «کونا للظالم خصماً و للمظلوم ناصراً»؛(1)«دشمن ظالم و پشت و پناه مظلوم باشید.»
از آنجا که در طول تاریخ اسلام کسی همچون امیرالمؤمنین علیعلیه السلام سراغ نداریم که تا این حد به او ظلم شده باشد لذا جا دارد که انواع این ظلمها را بررسی کرده و در هر مورد به آنها پاسخ دهیم، و این کار میتواند در رسیدن مردم به حقّ و حقیقت تأثیرگذار باشد.
1) 16. تاریخ طبری، ج 4، ص 113.
گروهی از اهل سنت معتقدند که پیامبرصلی الله علیه وآله برای بعد از خود کسی را به عنوان خلیفه معین نکرده و امر خلافت را به مردم واگذار نموده است. گروهی دیگر میگویند: پیامبر، ابوبکر را به عنوان جانشین خود معین کرده است، ولی شیعه امامیه معتقد است که پیامبرصلی الله علیه وآله خلیفه و جانشین بعد از خود را معرفی کرده است. ما در این بحث این موضوع را بررسی کرده و ضرورت تعیین جانشین بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله را به اثبات خواهیم رساند:
اولین سؤالی که میتوان آن را مطرح کرد این است که آیا پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله از اختلاف و حوادثی که بعد از وفاتش در مورد خلافت پدید آمد اطلاع داشته است یا خیر؟
در مورد علم غیب، حتّی در موضوعات خارجی باید بگوییم: اگر چه خداوند در آیات فراوانی علم غیب را مخصوص به خود میداند: « وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلاَّ هُوَ»؛(1)«و کلید خزائن غیب نزد خداست، کسی جز خدا بر آنها آگاه نیست.» و نیز میفرماید: « وَ للَّهِِ غَیْبُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ»؛(2)«و علم غیب آسمانها و زمین مختص خدا است.» و میفرماید: « قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ الْغَیْبَ إِلاَّ اللَّهُ»؛(3)«بگو [ای پیامبر] هیچ کس از آنان که در آسمانها و زمین هستند به جز خدا از غیب آگاهی ندارند.»
ولی یک آیه هست که مخصّص تمام آیاتِ حصر غیب است، آن جا که میفرماید: « عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَدًا إِلاَّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ»؛(4)«او آگاه از غیب است، پس احدی را بر غیبش مطّلع نمیسازد، مگر رسولان برگزیده خود را.»
با جمع بین این آیه و آیات پیشین به این نتیجه میرسیم که علم غیب به تمام انواعش تنها مخصوص خداوند است، ولی به هر کسی که خداوند اراده کرده باشد، عنایت میکند و از آنجا که بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله در مسأله خلافت و جانشینی حضرت اختلاف شد، از قرآن به خوبی استفاده میشود که پیامبرصلی الله علیه وآله از غیب و آینده آگاهی داشته است و لذا از فتنهای که بعد از وفاتش در مورد خلافت و جانشینی پدید آمد مطلع بوده است.
با مراجعه به روایات نیز به طور صریح پی میبریم که پیامبرصلی الله علیه وآله کاملاً نسبت به فتنه و نزاعی که در مسئله خلافت و جانشینی او پدید آمد، آگاهی داشته است. اینک به برخی از روایات اشاره میکنیم:
1 - پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «لتفترقنّ أمّتی علی ثلاث و سبعین فرقة، واحدة فی الجنة و ثنتان و سبعون فی النار»؛(1)«امّت من به هفتاد و سه فرقه تقسیم میشوند، یک فرقه در بهشت و هفتاد و دو فرقه از آنان در آتشاند.»
این حدیث را عده زیادی از صحابه مانند: علی بن ابی طالبعلیه السلام، انس بن مالک، سعد بن ابی وقاص، صُدی بن عجلان، عبداللَّه بن عباس، عبداللَّه بن عمر، عبداللَّه بن عمرو ابن عاص، عمرو بن عوف مزنی، عوف بن مالک اشجعی، عویمر بن مالک و معاویة بن ابی سفیان نقل کردهاند.
عدهای از علمای اهل سنت نیز آن را صحیح دانسته یا به تواتر آن
1) 21. سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1322، ح 3992؛ سنن ترمذی، ج 4، ص 134، ح 2778.
تصریح کردهاند؛ همانند: مناوی در فیض القدیر،(1)حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین،(2)ذهبی در تلخیص المستدرک، شاطبی در الاعتصام،(3)سفارینی در لوامع الانوار البهیة(4)و ناصر الدین البانی در سلسلة الاحادیث الصحیحة.(5)
البته عدد هفتاد و سه فرقه را میتوان یا حقیقی گرفت و یا مجازی تا بر مبالغه دلالت بکند.
میدانیم که عمده اختلافات و دسته بندیها در مورد مسئله امامت و رهبری در جامعه اسلامی است.
2 - عقبة بن عامر از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «انّی فرطکم و انا شهید علیکم انّی و اللَّه لأنظر إلی حوضی الآن و انّی قد أعطیت خزائن مفاتیح الأرض و انّی واللَّه ما أخاف بعدی أن تشرکوا و لکن اخاف أن تنافسوا فیها»؛(6)«همانا من پیشتاز شما در روز قیامت و بر شما شاهدم، به خدا سوگند که من الآن نظر میکنم به حوضم، به من کلید خزینههای زمین داده شده است. نمیترسم از این که بعد از من مشرک شوید، ولی از نزاع و اختلاف در مسأله خلافت بیمناکم.»
3 - ابن عباس از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله نقل میکند که فرمود: «و انّ اناساً من اصحابی یؤخذ بهم ذات الشمال فأقول اصحابی اصحابی؟ فیقال: انّهم لم یزالوا مرتدین علی اعقابهم منذ فارقتهم»؛(7)«روز قیامت گروهی از اصحابم را به جهنّم میبرند، عرض میکنم خدایا اینان اصحاب من هستند؟ پس گفته میشود: اینان کسانی هستند که از زمانی که از میانشان رحلت نمودی به جاهلیّت برگشتند.»
به این مضمون روایات زیادی در اصحّ کتب اهل سنت از برخی از صحابه از قبیل: انس بن مالک، ابوهریره، ابوبکره، ابوسعید خدری، اسماء بنت ابوبکر، عایشه و امّسلمه نقل شده است.
شیخ محمود ابوریه از مقبلی در کتاب العلم الشامخ نقل میکند که این احادیث متواتر معنوی است.
البته این احادیث را نمیتوان بر اصحاب ردّه (از مسلمین) که بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله به شرک و بت پرستی بازگشتند حمل کرد، زیرا پیامبر در روایتی که عقبة بن عامر از آن حضرت نقل میکند میفرماید: «به خدا سوگند که من بر شما از این که بعد از من مشرک شوید نمیترسم، بلکه از آن میترسم که بعد از من مشاجره و نزاع نمایید».
لذا پیامبرصلی الله علیه وآله در ذیل برخی از احادیث میفرماید: «سحقاً سحقاً لمن غیّر بعدی»؛(1)«نابود باد، نابود باد کسی بعد از من تغییر ایجاد کند.» و میدانیم که تبدیل و تحریف در دین غیر از شرک است.
هم چنین نمیتوانیم این دسته را همان کسانی بدانیم که بر عثمان هجوم آورده و او را به قتل رساندند. چنانکه عدهای میگویند، زیرا:
اولاً: در برخی از روایات آمده: بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله آنان به جاهلیت برگشتند که ظهور در اتصال دارد.
ثانیاً: اهل سنت قائل به عدالت کل صحابهاند و شکی نیست که در میان آنان جماعتی از صحابه نیز وجود داشته است.
4 - ابو علقمه میگوید: «قلت لإبن عبادة: و قد مال الناس الی بیعة ابی بکر: الا تدخل ما دخل فیه المسلمون؟ قال: الیک منّی فواللَّه لقد
1) 29. صحیح بخاری، ج 7، ص 208؛ صحیح مسلم، ج 7، ص 66.
سمعت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله یقول: «اذا أنا متّ تضلّ الأهواء و یرجع الناس علی أعقابهم، فالحقّ یومئذ مع علیّ و کتاب اللَّه بیده و لاتبایع احداً غیره»؛(1)«به سعد بن عباده - هنگام تمایل مردم به بیعت با ابوبکر - گفتم: آیا همانند بقیه با ابوبکر بیعت نمیکنی؟ گفت: نزدیک بیا، به خدا سوگند! از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: وقتی که از دنیا میروم، هوای نفس [بر مردم ]غلبه کرده و آنها را به جاهلیت بر میگرداند، حقّ در آن روز با علیّ است و کتاب خدا به دست اوست، با کسی غیر از او بیعت مکن.»
5 - خوارزمی حنفی در مناقب، از ابو لیلی نقل میکند که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «سیکون من بعدی فتنة، فإذا کان ذلک، فالزموا علی بن أبی طالب، فانّه الفاروق بین الحق والباطل»؛(2)«زود است که بعد از من فتنهای ایجاد شود در آن هنگام به ابی طالب پناه برید، زیرا او فرق گذارنده بین حقّ و باطل است».
6 - ابن عساکر به سند صحیح از ابن عباس نقل میکند: «خرجت أنا و النبیّصلی الله علیه وآله و علیّ فی حیطان المدینة، فمررنا بحدیقة، فقال علیّعلیه السلام: ما احسن هذه الحدیقة یا رسول اللَّه! فقالصلی الله علیه وآله: حدیقتک فی الجنّة أحسن منها. ثمّ أومأ بیده الی رأسه و لحیته، ثمّ بکی حتی علا بکاه. قیل: ما یبکیک؟ قال: ضغائن فی صدور قوم لایبدونها لک حتّی یفقدوننی»؛(3)«من با پیامبر و علیعلیهما السلام در کوچههای مدینه عبور میکردیم، گذرمان به باغی افتاد، علیعلیه السلام عرض کرد: ای رسول خدا! این
باغ چقدر زیباست؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: باغ تو در بهشت از این باغ زیباتر است. آن گاه به دست خود بر سر و محاسن علیعلیه السلام اشاره کرده و سپس با صدای بلند گریست. علیعلیه السلام عرض کرد: چه چیز شما را به گریه درآورد؟ فرمود: این قوم در سینههایشان کینههایی دارند که آن را اظهار نمیکنند، مگر بعد از وفاتم.»
7 - ابو مویهبه، خادم رسول خدا میگوید: «أیقظنی رسول اللَّهصلی الله علیه وآله لیلة و قال: انّی قد أمرت أن أستغفر لأهل البقیع (فانطلق معی). فانطلقت معه فسلّم علیهم ثمّ قال: لیهنئکم ما أصبحتم فیه، قد أقبلت الفتن کقطع اللیل المظلم. ثمّ قال: قد أوتیت مفاتیح خزائن الأرض و الخلد بها ثمّ الجنّة و خیّرت بین ذلک و بین لقاء ربّی، فاخترت لقاء ربّی. ثم استغفر لأهل البقیع، ثم انصرف فبدئ بمرضه الذی قبض فیه...»؛(1)«پیامبرصلی الله علیه وآله شبی مرا از خواب بیدار کرد و فرمود: من امر شدهام تا بر اهل بقیع استغفار نمایم، همراه من بیا. با حضرت حرکت کردم تا به بقیع رسیدیم. پیامبرصلی الله علیه وآله بر اهل بقیع سلام نمود و سپس فرمود: جایگاه خوشی داشته باشید، هر آینه فتنهها مانند شب تاریک بر شما روی آورده است. آن گاه بر اهل بقیع استغفار نمود و برگشت و در بستر بیماری افتاد و با همان مرض از دنیا رحلت نمود.»
شهید صدررحمه الله در توضیح آن فتنه میگوید: «این فتنه همان فتنهای است که فاطمه زهراعلیها السلام از آن خبر داده، آن جا که فرمود: «زعمتم خوف الفتنة، الا فی الفتنة سقطوا»؛(2)«از فتنه ترسیدند، ولی خود در فتنه گرفتار شدند.» آری این همان فتنه است، بلکه بدون شک
اصل و اساس همه فتنههاست. ای پاره تن پیامبر! چه چیز قلب تو را به درد آورده است که پرده از حقیقتی تلخ بر میداری و برای امّت پدرت از آیندهای بس تاریک خبر میدهی؟
آری بازیهای سیاسی در آن روز فتنهای بود که در حقیقت اصل و ریشه همه فتنهها شد، همان گونه که از کلام عمر بن خطاب ظاهر میشود که گفت: بیعت ابوبکر امری بدون فکر و تأمل بود که خداوند مسلمین را از شرّ آن نجات داد».(1)
گفته شد که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله از آینده امّت خود و آن فتنهای که درباره خلافت اتفاق افتاد، آگاهی داشت، حال سؤال این است که پیامبرصلی الله علیه وآله برای مقابله با آن فتنه چه تدابیری اندیشیده بود؟ آیا احساس مسئولیّت کرده و راه حلّی برای پیشگیری از آن ارائه داده است یا خیر؟
در جواب میگوییم: سه احتمال در این جا متصوّر است:
یعنی پیامبرصلی الله علیه وآله وظیفهای را احساس نمیکرده است.
به این صورت که برای رفع اختلاف و نزاع، مردم را به شورا دعوت نموده تا طبق نظر شورا عمل کنند.
یعنی پیامبرصلی الله علیه وآله برای رفع فتنه و اختلاف مردم، کسی را به جانشینی خود معرفی کرده است.
1) 35. تاریخ طبری، ج 2، ص 235؛ فدک در تاریخ، شهید صدر.
نخستین کسی که این شایعه را پراکنده کرد که پیامبرصلی الله علیه وآله به کسی وصیت نکرده، عایشه بود. او میگوید: «پیامبرصلی الله علیه وآله در حالی که سرش بر دامان من بود از دنیا رفت و به کسی وصیّت ننمود».(1)
ابوبکر نیز هنگام وفاتش میگفت: «دوست داشتم که از رسول خداصلی الله علیه وآله سؤال میکردم که امر خلافت در شأن کیست تا کسی در آن نزاع نکند».(2)
در جایی دیگر نیز میگوید: «پیامبرصلی الله علیه وآله مردم را به حال خود گذاشت تا برای خود آن چه مصلحت شان در آن است انتخاب کنند».(3)
عمر بن خطاب نیز در جواب فرزندش که از او خواسته بود تا مردم را مانند گلهای بدون چوپان رها نکند، گفت: «اگر جانشین برای خود معین نکنم، به رسول خداصلی الله علیه وآله اقتدا کردهام و اگر خلیفه معیّن کنم به ابوبکر اقتدا نمودهام».(4)
این احتمال که پیامبرصلی الله علیه وآله هیچ گونه احساس وظیفهای نسبت به جانشینی بعد از خود نمیکرده اشکالاتی دارد که در ذیل به آن اشاره میکنیم:
1 - نتیجه این احتمال، اهمال یکی از ضروریات اسلام و مسلمین است. ما معتقدیم که اسلام دین جامعی است که در تمام ابعاد زندگی
انسان دستورات کاملی دارد که میتواند سعادت آفرین باشد، حال چگونه ممکن است پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله نسبت به این وظیفه مهمّ (جانشینی) بی توجه باشد!
2 - این احتمال، خلاف سیره رسول خداصلی الله علیه وآله است. کسانی که توجهی به تاریخ پیامبر دارند میدانند که چه مقدار آن حضرت در طول بیست و سه سال برای گسترش اسلام و عزت مسلمین کوشش نموده است. او کسی بود که حتّی در مرض موتش لشکری را برای حفظ حدود و مرزهای اسلامی تجهیز کرده و خود تا بیرون شهر آنان را در حالی که بیمار بود، بدرقه نمود.
او کسی بود که برای حفظ مسلمین از اختلاف و ضلالت، دستور داد: کاغذ و قلمی آماده کنند تا وصیتی کند که مردم با عمل کردن به آن گمراه نشوند.
او کسی بود که هر گاه به خاطر جنگ از مدینه بیرون میرفت کسی را به جای خود نصب میکرد تا امور مردم را ساماندهی کند؛ مثلاً:
در سال دوّم هجرت در «غزوه بواط»، سعد بن معاذ را، و در غزوه «ذی العشیره»، ابوسلمه مخزومی، و در غزوه «بدر کبرا»، ابن ام مکتوم و در غزوه «بنی قینقاع» و غزوه «سویق»، ابولبابه انصاری را جانشین خود کرد.
در سال سوّم هجری نیز در غزوه «قرقرة الکُدْر» و «فران» و «احد» و «حمراء الاسد»، ابن ام مکتوم و در غزوه «ذی امر» در نجد، عثمان بن عفان را به جای خود قرار داد.
در سال چهارم، در غزوه «بنی النضیر»، ابن ام مکتوم و در غزوه «بدر سوّم»، عبداللَّه بن رواحه را جانشین خود قرار داد.
در سال پنجم هجری در غزوه «ذات الرقاع»، عثمان بن عفان، و در غزوه «دومة الجندل» و «خندق»، ابن امّ مکتوم و در غزوه «بنی المصطلق»، زید بن حارثه را به جای خود قرار داد.
در سال ششم، ابن ام مکتوم را در غزوه «بنی لحیان» و «ذی قَرَد» و «حدیبیه» جانشین خود کرد.
در سال هفتم، سباع بن عُرْفُطه را در غزوه «خیبر» و «عمرة القضاء» و در سال هشتم، علی بن ابی طالبعلیه السلام را در غزوه «تبوک» جانشین خود در مدینه قرار داد.(1)
حال با این چنین وضعی که پیامبرصلی الله علیه وآله حاضر نبود تا برای چند روزی که از مدینه خارج میشود، آن جا را از جانشین خالی گذارد، آیا ممکن است کسی تصور کند که در سفری که در آن بازگشت نیست کسی را جانشین خود نکند، تا به امور مردم بپردازد؟
ابن ابی الحدید هنگام گفتگوی خود با نقیب علوی درباره مسأله خلافت و جریان سقیفه و شوری میگوید: «انّ نفسی لاتسامحنی ان انسب الی الصحابه عصیان رسول اللَّهصلی الله علیه وآله و دفع النص. فقال: و انا فلاتسامحنی ایضاً نفسی ان انسب الرسولصلی الله علیه وآله الی اهمال امر الامامة و ان یترک الناس فوضی سدیً مهملین. و قد کان لا یغیب عن المدینه الا و یؤمّر علیها امیراً و هو حی لیس بالبعید عنها، فکیف لا یؤمر و هو میت لا یقدر استدراک ما یحدث..»؛(2)«دلم راضی نمیشود که بگویم اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله معصیت کردند و بر خلاف گفته او رفته و نصّ «غدیر» را زیر پا گذاشتند. نقیب در جواب گفت: دل من نیز راضی
نمیشود که بگویم پیامبرصلی الله علیه وآله اهمال کار بود و امت را رها کرده و مسلمانان را در امر امامت و جانشینی خود بیسرپرست گذاشت، با این که او هرگاه از مدینه بیرون میرفت برای خود در آنجا امیری معین میکرد، و این در حالی بود که هنوز زنده بود و از مدینه چندان دور نمیشد. پس چگونه ممکن است که برای پس از مرگش کسی را امیر مسلمانان قرار ندهد. پس از مرگ که دیگر نمیتواند هیچ حادثهای را تدارک کند...».
3 - این احتمال، خلاف دستورات پیامبرصلی الله علیه وآله است، زیرا حضرت به مسلمانان فرمود: «من اصبح و لم یهتمّ بامور المسلمین فلیس منهم»؛(1)«هر کسی صبح کند در حالی که به فکر امور مسلمین نباشد، مسلمان نیست.»
آیا با این وضع میتوان گفت که پیامبرصلی الله علیه وآله به فکر آینده درخشان مسلمین نبوده است؟
4 - این احتمال، خلاف سیره خلفاست، زیرا هر یک از خلفا به فکر آینده مسلمین بوده و برای خود جانشین معین نمودهاند.
طبری میگوید: «ابوبکر هنگام احتضار، عثمان را در اتاقی خلوت به حضور پذیرفت. به او گفت: بنویس: بسم اللَّه الرحمن الرحیم، این عهدی است از ابوبکر بن ابی قحافه به مسلمین، این را گفت و از هوش رفت. عثمان برای آن که مبادا ابوبکر بدون تعیین جانشین از دار دنیا برود، نامه را با تعیین عمر بن خطاب به عنوان جانشین ابوبکر ادامه داد. ابوبکر بعد از به هوش آمدن نوشته او را تصدیق کرده و آن را مهر نمود و به غلام خود داد تا به عمر بن
1) 42. اصول کافی، ج 2، ص 131.
خطاب برساند. عمر نیز نامه را گرفت و در مسجد به مردم گفت: ای مردم! این نامه ابوبکر خلیفه رسول خداست که در آن از هیچ نصیحتی برای شما فروگذار نکرده است».(1)
در این قصه به دو نکته پی میبریم: یکی این که ابوبکر و عثمان هر دو به فکر امّت اسلامی بوده و ابوبکر برای خود جانشین معیّن نمودند که عمر نیز آن را تأیید کرده است.
دوم این که چگونه حبّ جاه و مقام؛ عمر را بر آن واداشت که با وصیت پیامبرصلی الله علیه وآله مقابله کرده و به پیامبرصلی الله علیه وآله نسبت هذیان دهد، ولی وصیت ابوبکر در حال احتضار را قبول کرده و هرگز آن را به هذیان نسبت نداد؟!
عمر نیز همین که احساس کرد مرگش حتمی است، فرزند خود عبداللَّه را نزد عایشه فرستاد تا از او برای دفن در حجره پیامبرصلی الله علیه وآله اجازه بگیرد، عایشه با قبول درخواست، برای عمر چنین پیغام فرستاد: مبادا امت پیامبرصلی الله علیه وآله را مانند گلهای بدون چوپان رها کرده و برای آنان جانشین معین نکنی.(2)
از این داستان نیز استفاده میشود که عایشه و عمر نیز به فکر آینده امت اسلامی بوده و برای امت جانشین معین کردهاند.
معاویه نیز برای گرفتن بیعت برای فرزندش یزید، به مدینه آمد و با ملاقاتی که با جمعی از صحابه؛ از جمله عبداللَّه بن عمر داشت، گفت: من از این که امّت محمّد را مانند گلهای بدون چوپان رها کنم ناخوشنودم، لذا در فکر جانشینی فرزند خود یزید هستم.(3)
حال چگونه ممکن است که همه به فکر امّت باشند، ولی پیامبرصلی الله علیه وآله بی خیال باشد؟
5 - این احتمال، خلاف سیره انبیاست، زیرا با بررسیهای اولیه پی میبریم که تمام انبیای الهی برای بعد از خود جانشین معین کردهاند و به طور قطع پیامبر اسلام نیز از این خصوصیّت مستثنا نیست.
به همین دلیل حضرت موسیعلیه السلام از خداوند متعال میخواهد که وزیری را برای او معین کند، آن جا که میفرماید: « وَ اجْعَلْ لی وَزیرًا مِنْ أَهْلی * هارُونَ أَخی»؛(1)«و وزیری از خاندانم برای من قرار ده. برادرم هارون را.»
ابن عباس نقل میکند: یهودیای به نام «نعثل» خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و عرض کرد: ای محمّد! از تو درباره اموری سؤال میکنم که در خاطرم وارد شده، اگر جواب دهی به تو ایمان میآورم. ای محمّد! به من بگو که جانشین تو کیست؟ زیرا هیچ پیامبری نیست، مگر آن که جانشینی داشته است. و جانشین نبی ما (موسی بن عمران)، یوشع بن نون است. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «انّ وصیّی علی بن ابی طالب و بعده سبطای الحسن و الحسین تتلوه تسعة ائمة من صلب الحسین...»؛ «همانا وصیّ من علی بن ابی طالب و بعد از او دو سبط من حسن و حسین، بعد از آن دو، نُه امام از صُلب حسین است.»(2)
یعقوبی میگوید: آدمعلیه السلام هنگام وفات به شیث وصیّت نمود و او را به تقوی و حُسن عبادت امر کرده و از معاشرت با قابیلِ لعین برحذر داشت.(3)
شیث نیز به فرزندش «انوش» وصیت کرد. انوش نیز به فرزندش «قینان» و او به فرزندش «مهلائیل» و او به فرزندش «یَرد» و او به فرزندش «ادریس» وصیت نمود.(1)ادریس نیز به فرزندش «متوشلخ»، و او به فرزندش «لمک» و او به فرزندش «نوح»، و نوح نیز به فرزندش «سام» وصیت نمود.(2)
هنگامی که ابراهیمعلیه السلام خواست از مکه حرکت کند به فرزندش «اسماعیل» وصیت نمود که در کنار خانه خدا اقامت کند و حج و مناسک مردم را برپا دارد.(3)اسماعیل نیز هنگام وفات به برادرش «اسحاق» وصیت نمود، و او نیز به فرزندش «یعقوب»، وهمین طور وصیت از پدر به پسر یا برادر ادامه یافت.
داود بر فرزندش سلیمان وصیت نمود و فرمود: به وصایای خدایت عمل کن و مواثیق و عهدها و وصایای او را که در تورات است، حفظ نما.
عیسیعلیه السلام نیز به شمعون وصیت کرده و شمعون نیز هنگام وفات، خداوند به او وحی نمود که حکمت (نور خدا) و تمام مواریث انبیا را نزد یحیی به امانت بگذارد.
و یحیی را امر نمود تا امامت را در اولاد شمعون و حواریین از اصحاب حضرت عیسی قرار دهد. این چنین وصیت ادامه یافت تا به پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله رسید.(4)
این وصایا تنها به تقسیم مال یا مراعات اهل بیت محدود نبوده است خصوصاً با در نظر گرفتن اینکه اهل سنت معتقدند که انبیا از
خود مالی به ارث نمیگذاشتهاند، بلکه وصایت در امر هدایت و رهبری جامعه و حفظ شرع و شریعت نیز بوده است.
حال آیا ممکن است که پیامبرصلی الله علیه وآله از این قانون عقلایی مستثنا باشد؟
سلمان فارسی از رسول خداصلی الله علیه وآله سؤال کرد: «یا رسول اللَّه إنّ لکلّ نبیّ وصیّاً فمن وصیّک؟ فسکت عنّی فلمّا کان بعد رأنی فقال یا سلمان! فأسرعت إلیه قلت لبیک. قال تعلم من وصیّ موسی؟ قال نعم یوشع بن نون. قال لم؟ قلت لأنّه کان أعلمهم یومئذ. قال فإنّ وصیّی و موضع سرّی و خیر من أترک بعدی و ینجز عدتی و یقضی دینی علی بن أبی طالب»؛(1)«ای رسول خدا! برای هر پیامبری وصیّی است، وصیّ تو کیست؟ پیامبر بعد از لحظاتی فرمود: ای سلمان. من با سرعت خدمت او رسیدم و عرض کردم: لبیک. حضرت فرمود: آیا میدانی وصیّ موسی کیست؟ سلمان گفت: آری، یوشع بن نون. حضرت فرمود: برای چه او وصی شد؟ عرض کردم: زیرا او اعلم مردم در آن زمان بود. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «همانا وصی و موضع سرّ من و بهترین کسی که برای بعد از خود میگذارم، کسی که به وعده من عمل کرده و حکم به دینم خواهد کرد، علی بن ابی طالب است.»
بریده نیز از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل میکند که فرمود: «لکلّ نبیّ وصیّ و وارث، و انّ علیّاً وصیّی و وارثی»؛(2)«برای هر پیامبری وصی و وارث است، و همانا علیّ وصی و وارث من است.»
6 - پیامبرصلی الله علیه وآله وظیفهاش تنها گرفتن وحی و ابلاغ آن به مردم نبوده، بلکه وظائف دیگری نیز داشته است از قبیل:
الف - تفسیر قرآن کریم و شرح مقاصد و بیان اهداف و کشف رموز و اسرار آن.
ب - تبیین احکام و موضوعاتی که در زمان حضرت اتفاق میافتاد.
ج - پاسخ به سؤالات و شبهاتِ دشوار که دشمنان اسلام به خاطر غرضورزیهایی که داشتند، به جامعه تزریق میکردند.
د - حفظ دین از تحریف.
بعد از پیامبر نیز این احتیاجات، شدیداً احساس میشد، و ضرورت وجود جانشین برای پیامبر که قابلیت پاسخ گویی به آن را داشته باشد احساس میگشت.
از طرفی دیگر نیز میدانیم که کسی از عهده آنها غیر از علی بن ابوطالبعلیه السلام بر نمیآمد.
7 - هم چنان مشاهده میکنیم که هنگام وفات پیامبر، امّت اسلامی از راههای مختلف، مورد تهاجم و خطر بوده است؛ مثلاً از طرف شمال و شرق با دو امپراطور بزرگ روم و ایران در حال کشمکش بوده، و در داخل نیز با منافقین درگیر بود. یهود بنی قریظه و بنی نضیر هم با مسلمین چندان انسی نداشتند و خیال شکست و نابودی آن را در سر میپروراندند.
حال در این وضعیت وظیفه پیامبرصلی الله علیه وآله درباره جانشینی خود چیست؟ آیا آنان را به حال خود بگذارد، یا این که وظیفه دارد یک نفر را به عنوان جانشین برای رفع اختلافات مسلمین معین کرده تا با هدایت و رهبری مردم از تضعیف اسلام جلوگیری نماید؟
قطعاً باید قبول کنیم که پیامبرصلی الله علیه وآله در این زمینه به وظیفه خود عمل کرده و جانشینی را تعیین کرده است، ولی متأسفانه عدهای از اصحاب، این سفارش و وصیت را نادیده گرفته و مردم را به گمراهی کشاندند. لذا آشوبی در جامعه به وجود آوردند که - به قول عمر بن خطاب - خداوند مسلمین را از شرّ آن نجات داد.
راه دومی که مقابل پیامبرصلی الله علیه وآله قرار داشت این بود که آن حضرت مسئله خلافت را به شورا واگذار نموده تا با توافق خلیفهای را انتخاب نمایند. اشکالات این راه نیز عبارت اند از:
1 - اگر پیامبرصلی الله علیه وآله این راه را برای خلافت برگزیده بود، میبایست، مردم را در این باره توجیه نموده و برای فرد انتخاب شده و افراد انتخاب کننده شرایطی بیان میکرد، در حالی که میبینیم چنین اتفاقی نیفتاده است. بنابراین اگر بنا بود که امر خلافت، شورایی باشد باید آن را مکرر و با بیانی صریح و بلیغ بیان میداشت.
2 - نه تنها پیامبرصلی الله علیه وآله نظام شورایی را بیان نکرد، بلکه هرگز مردم صلاحیّت و آمادگی چنین نظامی را نداشتند، زیرا اینان همان کسانی بودند که در قضیه بنای «حجرالاسود» با یک دیگر در نصب آن نزاع کرده و هر قبیلهای میخواست آن را خود نصب کند تا این افتخار نصیب او گردد که نزدیک بود، این نزاع به جنگی تبدیل شود. تنها پیامبرصلی الله علیه وآله با تدبیر حکیمانه خود این نزاع را خاموش کرد و با قرار
دادن حجر الاسود در میان پارچهای از تمام اقوام دعوت کرد تا نماینده آنان در نصب حجرالاسود سهیم باشد.
در غزوه «بنی المصطلق» یک نفر از انصار و یکی از مهاجرین در مسئلهای نزاع کردند و هر کدام قوم خود را به یاری خواست، نزدیک بود جنگ داخلی در گرفته و دشمن بر مسلمین مسلّط گردد که باز هم پیامبرصلی الله علیه وآله آنان را مورد سرزنش قرار داده و از ادعاهای جاهلی برحذر داشت.
همان مردم هستند که در مسئله خلافت بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله این چنین اختلاف کرده و تعدادی از انصار و مهاجرین در سقیفه با ادعاهای واهی و بی اساس خود، حقّ خلافت را از آنِ خویش دانستند. در آخر هم با لگدکوب کردن صحابی (سعد بن عباده) مهاجرین حکومت و خلافت را برای خود تمام نمودند.
3 - گفته شد که پیامبرصلی الله علیه وآله وظایف دیگری غیر از تلقی و تبلیغ وحی داشته است. مسلمین بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله به کسی احتیاج داشتند تا خلأای را که با رحلت پیامبر حاصل شده بود جبران کند و آن هم کسی غیر از علیعلیه السلام و اهل بیتش نبود.
لذا از علیعلیه السلام سؤال شد: چرا تو از همه بیشتر از پیامبرصلی الله علیه وآله روایت نقل میکنی؟ فرمود: «لأنی کنت اذا سألته انبأنی و اذا سکتّ ابتدأنی»؛(1)«زیرا من هر گاه از پیامبرصلی الله علیه وآله سؤال میکردم مرا خبر میداد و هر گاه سکوت میکردم او شروع به حدیث گفتن میکرد.»
1) 55. صحیح ترمذی، ج 5، ص 460؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 101.
پیامبر بارها فرمود: «انا دارالحکمة و علیّ بابها»؛(1)«من شهر حکمت و علی دروازه آن است.»
هم چنین فرمود: «انا مدینة العلم و علیّ بابها، فمن اراد العلم فلیأت الباب»؛(2)«من شهر علم و علی دروازه آن شهر است، هر کس اراده علم مرا دارد باید از دروازه آن وارد شود.»
نتیجه این که: با ردّ احتمال و راه اول و دوّم، راه سوّم که همان تعیین و نصب خلیفه از جانب رسول خدا است، متعیّن میگردد.
از جمله شرایط متکلمان برای امامت امام، این است که باید افضل اهل زمانش باشد. خداوند متعال میفرماید: « أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاَّ أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ»؛(1)«آیا آن که خلق را به راه حقّ رهبری میکند سزاوارتر به پیروی است یا آن که نمیکند مگر آن که خود هدایت شود. پس شما مشرکان را چه شده [که این قدر بی خرد و نادانید] و چگونه چنین قضاوت باطل میکنید؟.»
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «هر کس شخصی را بر ده نفر بگمارد و بداند که در میان آنها فاضلتر از آن کس وجود دارد، به طور قطع غشّ به خدا و رسول و جماعتی از مؤمنان کرده است».(2)
احمد بن حنبل به سندش از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «هر کس شخصی را به جماعتی بگمارد، در حالی که میداند در میان آنها افضل از او وجود دارد، قطعاً به خدا و رسول و مؤمنان خیانت کرده است».(3)
به خلیل بن احمد گفتند: چرا علیعلیه السلام را مدح نمیکنی؟ گفت:
چه بگویم در حقّ کسی که دوستانش فضایل او را به جهت خوف کتمان کرده و دشمنانش نیز به دلیل حسد از انتشار آن جلوگیری کردند، در حالی که فضایل آن حضرت همه جا را پر کرده است.(1)
امام علیعلیه السلام کسی است که در شأن او آیه ولایت نازل شده است:« إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ»؛(2)«ولّی امر شما تنها خدا و رسول خدا و مؤمنانی هستند که نماز به پا داشته و فقیران را در حال رکوع زکات میدهند.»
به اتفاق مفسّران عامه و خاصه، شأن نزول آیه علیعلیه السلام است، و بیش از پنجاه نفر از علمای اهل سنت به آن اشاره کردهاند.(3)
امام علیعلیه السلام از جمله کسانی است که مودّتش بر همه مسلمانان فرض و واجب شده است. خداوند متعال میفرماید: « قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی ؛(4)«[ای رسول ما به امّت بگو من از شما اجر رسالت جز این نمیخواهم که مودّت و محبّت مرا در حقّ خویشان من منظور دارید.»
سیوطی از ابن عباس نقل کرده است: «هنگامی که این آیه بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد، عرض کردند: ای رسول خدا! قرابت تو که مودّتشان بر ما واجب است کیانند؟ فرمود: علی و فاطمه و دو فرزند آنها».(5)
امام علیعلیه السلام کسی است که مشمول آیه تطهیر است. خداوند میفرماید: « إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً»؛(1)«همانا خداوند میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.» مسلم بن حجاج به سند خود از عایشه نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله صبح هنگامی از اتاق خارج شد، در حالی که بر دوش او عبائی بود، در آن هنگام حسن بن علی وارد شد، او را داخل آن عبا - کسا - نمود. سپس حسین وارد شد و در آن داخل شد. آن گاه فاطمه وارد شد و پیامبر او را داخل آن عبا نمود. آن گاه علی وارد شد و او را نیز در آن داخل نمود. سپس این آیه را قرائت کرد: « إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً».(2)
امام علیعلیه السلام کسی است که در شب هجرت پیامبرصلی الله علیه وآله به جای حضرت خوابید و در شأن او این آیه نازل شد: « وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ»؛(3)«بعضی از مردم جان خود را به خاطر خشنودی خدا میفروشند؛ و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.»
ابن عباس میگوید: آیه هنگامی نازل شد که پیامبرصلی الله علیه وآله با ابوبکر از دست مشرکان مکه به غار پناه برد و علیعلیه السلام در رختخواب پیامبرصلی الله علیه وآله خوابید.(4)
ابن ابی الحدید میگوید: تمام مفسران روایت کردهاند که این آیه در شأن علیعلیه السلام هنگامی نازل شد که در بستر رسول خداصلی الله علیه وآله آرمید.(1)
این حدیث را احمد بن حنبل در المسند،(2)طبری در تاریخ الأمم و الملوک؛(3)و دیگران نقل کردهاند.
خداوند متعال میفرماید: « فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ»؛(4)«پس هر کس با تو [درباره عیسی در مقام محاجّه بر آید، پس از آن که به وحی خدا براحوال او آگاه شدی، بگو که بیایید ما و شما با فرزندان و زنان خود با هم به مباهله برخیزیم تا دروغگو و کافران را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازیم.»
مفسران اجماع دارند که مراد از « أَنْفُسَنا» در این آیه علی بن ابی طالبعلیه السلام است، پس علیعلیه السلام در مقامات و فضایل با پیامبرصلی الله علیه وآله مساوی است.
احمد بن حنبل در «المسند» نقل کرده است. «هنگامی که این آیه بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد، حضرت علی و فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام را دعوت کرد و فرمود: بار خدایا اینان أهلبیت منند».(5)
مسلم،(6)ترمذی،(7)حاکم(8)و دیگران نیز به همین مضمون نقل کردهاند.
حاکم نیشابوری از عبداللَّه بن عمر روایت کرده است: پیامبرصلی الله علیه وآله بین اصحاب خود عقد اخوّت بست: ابوبکر را برادر عمر، طلحه را برادر زبیر و عثمان را برادر عبداللَّه بن عوف قرار داد. علیعلیه السلام عرض کرد: ای رسول خدا! بین اصحابت عقد اخوت بستی، پس برادر من کیست؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: تو برادر منی در دنیا و آخرت.(1)
استاد توفیق ابو علم - وکیل اول وزارت دادگستری مصر - مینویسد: «این عمل پیامبر دلالت بر برتری امام علیعلیه السلام بر جمیع صحابه دارد، و نیز دلالت دارد بر این که غیر از علیعلیه السلام کسی دیگر کفو و همتای رسول خداصلی الله علیه وآله نیست».(2)
استاد خالد محمّد خالد مصری مینویسد: «چه میگویید در حق شخصی که رسول خداصلی الله علیه وآله او را از بین اصحابش انتخاب نمود تا آن که در روز عقد اخوّت او را برادر خود برگزید. چه بسیار ابعاد و اعماق ایمان آن حضرت گسترده بود، که پیامبرصلی الله علیه وآله او را بر سایر صحابه مقدم داشته و به عنوان برادر برگزیده است».(3)
استاد عبدالکریم خطیب مصری مینویسد: «این اخوت و برادری را که پیامبرصلی الله علیه وآله تنها به علیعلیه السلام مرحمت نمود بی جهت نبود، بلکه به امر خداوند و به جهت فضل او بوده است».(4)
حاکم نیشابوری مینویسد: «اخبار متواتره دلالت دارد بر این که فاطمه بنت اسد، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب - کرّم اللَّه وجهه - را داخل کعبه به دنیا آورد».(1)
خانم دکتر سعاد ماهر محمّد از نویسندگان اهل سنت میگوید: «امام علیعلیه السلام بی نیاز از ترجمه و تعریف است. و بس است ما را از تعریف این که آن حضرت در کعبه متولد شد، و در منزل وحی تربیت یافت و تحت تربیت قرآن کریم قرار گرفت...».(2)
حاکم نیشابوری مینویسد: «از نعمتهای خداوند بر علی بن ابی طالبعلیه السلام تقدیری بود که برای آن حضرت مقدر داشت. قریش در مشکلات بی شماری قرار گرفته بودند. ابوطالبعلیه السلام اولاد زیادی داشت، رسول خداصلی الله علیه وآله به عمویش عباس که از تمام بنی هاشم ثروتمندتر بود، فرمود: ای ابوالفضل! برادر تو ابوطالب عیالمند است و زندگی سختی دارد، نزد او رویم تا از بار او بکاهیم: من یکی از فرزندان او را بر میگزینم و تو نیز فرزند دیگری را انتخاب کن تا تحت کفالت خود قرار دهیم. عباس قبول کرد و هر دو به نزد ابوطالب آمدند و بعد از طرح تقاضای خود، ابوطالب عرض کرد: عقیل را نزد من بگذارید و هر کدام از فرزندها را که خواستید میتوانید انتخاب کنید. پیامبرصلی الله علیه وآله علیعلیه السلام را انتخاب کرد و عباس،
جعفر را. علیعلیه السلام تا هنگام بعثت با پیامبرصلی الله علیه وآله بود و از او پیروی کرده و او را تصدیق مینمود....
پیامبرصلی الله علیه وآله برای نماز به مسجد میآمد، و به دنبالش علیعلیه السلام و خدیجهعلیه السلام میآمدند و با آن حضرت در ملأ عام نماز میگزاردند، در حالی که غیر از این سه نفر کسی دیگر نمازگزار نبود».(1)
عبّاد بن عبداللَّه میگوید: از علیعلیه السلام شنیدم که فرمود: من بنده خدا و برادر رسول اویم. من صدیق اکبرم، این ادعا را کسی بعد از من نمیکند مگر آن که دروغگو و تهمتزننده است. من هفت سال قبل از مردم با پیامبرصلی الله علیه وآله نماز گزاردم.(2)
استاد عباس محمود عقّاد نویسنده معروف مصری میگوید: «علیعلیه السلام در خانهای تربیت یافت که از آنجا دعوت اسلامی به سر تا سر عالم گسترش یافت...».(3)
دکتر محمّد عبده یمانی در مورد امام علیعلیه السلام مینویسد: «او جوانمردی بود که از زمان کودکیش که در دامان رسول خداصلی الله علیه وآله پرورش یافت، تا آخر عمر آن حضرت را رها نساخت».(4)
استاد احمد حسن باقوری وزیر اوقات مصر مینویسد: «اختصاص امام علیعلیه السلام از بین صحابه به کلمه «کرم اللَّه وجهه» به جهت آن است که او هرگز بر هیچ بتی سجده نکرده است...».(5)
استاد عباس محمود عقّاد مینویسد: «به طور مسلّم علیعلیه السلام مسلمان متولد شد، زیرا او تنها کسی بود که دو چشمش را بر اسلام باز نمود، و هرگز شناختی از عبادت بتها نداشت».(1)
دکتر محمّد یمانی مینویسد: «علی بن ابی طالب همسر فاطمه، صاحب مجد و یقین دختر بهترین فرستادگان - کرّم اللَّه وجهه - کسی که برای هیچ بتی تواضع و فروتنی نکرد».(2)
همین فضیلت را دکتر محمّد بیوّمی مهران استاد دانشکده شریعت در دانشگاه امّ القری در مکه مکرمه، و خانم دکتر سعاد ماهر نیز بیان کرده است.(3)
پیامبرصلی الله علیه وآله در مورد علیعلیه السلام به حضرت زهراعلیها السلام فرمود: «همانا او اولین شخصی است از اصحابم که به من ایمان آورد».(4)
ابن ابی الحدید مینویسد: «چه بگویم در حق کسی که پیشی گرفت از دیگران به هدایت، به خدا ایمان آورد و او را عبادت نمود، در حالی که تمام مردم سنگ را میپرستیدند...».(5)
ترمذی به سندش از انس بن مالک نقل کرده که فرمود: نزد رسول خداصلی الله علیه وآله پرندهای بریان شده قرار داشت، پیامبرصلی الله علیه وآله عرض کرد: بار خدایا محبوبترین خلقت را به سوی من بفرست تا با من
از این پرنده میل نماید، در این هنگام علی آمد و با پیامبرصلی الله علیه وآله تناول نمود.(1)
استاد احمد حسن باقوری مینویسد: «اگر کسی از تو سؤال کند که به چه دلیل مردم علی را دوست میدارند؟ بر توست که در جواب او بگویی: بدان جهت است که خدا علیعلیه السلام را دوست میدارد».(2)
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: من و علی بن ابی طالب چهار هزار سال قبل از آن که حضرت آدم خلق شود نزد خداوند نور واحدی بودیم، هنگامی که خداوند آدم را خلق کرد، آن نور دو قسمت شد: جزئی از آن، من هستم و جزء دیگرش علی است.(3)
استاد عباس محمود عقّاد مینویسد: «در میان خلفا، در لذّت بردن از دنیا، زاهدتر از علیعلیه السلام نبوده است...».(4)
استادان علی جندی، و محمّد ابوالفضل ابراهیم، و محمّد یوسف محجوب در کتاب خود «سجع الحمام فی حکم الامام» مینویسد: «او سیّد مجاهدین بود و در این امر منازعی نداشت. و در مقام او همین بس که در جنگ بدر - بزرگترین جنگی که در آن رسول خداصلی الله علیه وآله حضور داشت - هفتاد نفر از مشرکان کشته شدند، که نصف آنها را علیعلیه السلام و بقیه را مسلمانان و ملائکه کشتند. او کسی بود که در جنگها زحمات زیادی را متحمل شد. وی پیشتاز
مبارزان در روز بدر بود. و از جمله کسانی بود که در جنگ احد و حنین ثابت قدم ماند. او فاتح و شجاع خیبر و قاتل عَمر بن عبدوَدّ سواره خندق و مرحب یهودی بود».(1)
عباس محمود عقّاد مینویسد، «مشهور است که علی با کسی تن به تن نشد مگر آن که او را به زمین زد. و با کسی مبارزه نکرد مگر آن که او را به قتل رسانید».(2)
دکتر محمّد عبده یمانی در توصیف امام علیعلیه السلام مینویسد: «او شجاع و پیش تازی بود که برای سلامتی و حفظ رسول خداصلی الله علیه وآله در روز هجرت، جانش را در طبق اخلاص گذاشت؛ آن هنگامی که به جای پیامبرصلی الله علیه وآله در بستر او خوابید...».(3)
امام علیعلیه السلام داناترین اهل زمان خود بود و این مطلب را از جهاتی میتوان به اثبات رساند:
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «أعلم امّتی من بعدی علی بن ابی طالب»؛(4)«أعلم امّت بعد از من علی بن ابی طالب است.»
ترمذی از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «انا دارالحکمة و علیّ بابها»؛(5)«من شهر حکمت و علی دروازه آن است.»
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «انا مدینة العلم و علیّ بابها، فمن اراد العلم فلیأت الباب»؛(6)«من شهر علمم و علی درب آن است، پس هر کس طالب علم من است باید از درب آن وارد شود.»
احمد بن حنبل از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که به فاطمهعلیه السلام فرمود: «الا ترضین انّی زوجتک اقدم امّتی سلماً و اکثرهم علماً و اعظمهم حلماً»؛(1)«آیا راضی نمیشوی که من تو را به کسی تزویج کنم که اولین مسلمان است و علمش از همه بیشتر و حلمش از همه عظیمتر است.»
عایشه میگوید: «علی اعلم مردم به سنت است».(2)
ابن عباس میگوید: «عمر در خطبهای که ایراد کرد، گفت: علی در قضاوت بیمانند است».(3)
امام حسنعلیه السلام بعد از شهادت پدرش امام علیعلیه السلام فرمود: «همانا روز گذشته از میان شما شخصی رفت که سابقین و لاحقین به علم او نرسیدند».(4)
عباس محمود عقاد مینویسد: «امّا در قضاوت و فقه: مشهور آن است که حضرت علیعلیه السلام در قضاوت و فقه و شریعت پیش تاز بود و بر دیگران سابق... هر گاه بر عمر بن خطاب مسئله دشواری پیش میآمد، میگفت: این قضیهای است که خدا کند برای حلّ آن ابوالحسن به فریاد ما برسد».(5)
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه مینویسد: «مبادی جمیع علوم به او باز میگردد. او کسی است که قواعد دین را مرتب
و احکام شریعت راتبیین کرده است. او کسی است که مباحث علوم عقلی و نقلی را تقریر نموده است».(1)آن گاه کیفیت رجوع هر یک از علوم را به امام علیعلیه السلام توضیح میدهد.
امام علیعلیه السلام میفرماید: «با رسول خداصلی الله علیه وآله حرکت کردیم تا به کعبه رسیدیم. ابتدا رسول خداصلی الله علیه وآله بر روی شانه من سوار شد و فرمود: حرکت کن. من حرکت نمودم و هنگامی که رسول خداصلی الله علیه وآله ضعف مرا مشاهده کرد، فرمود: بنشین و من نیز نشستم. پیامبرصلی الله علیه وآله از روی دوش من پایین آمده بر زمین نشست و فرمود. تو بر دوش من سوار شو. بر دوش او سوار شدم. و به سطح کعبه رسیدم. حضرت میفرماید: در آن هنگام گمان میکردم که اگر بخواهم میتوانم به افق آسمانها برسم. بالای کعبه رفتم، بر روی بام تمثالی طلا یا مس دیدم، به فکر افتادم چگونه آن را نابود سازم، آن را چپ و راست و جلو و عقب کردم تا بر آن دسترسی یابم. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: او را بر زمین بینداز. من نیز آن را از بالای بام کعبه پایین انداخته و به مانند کوزه که بر زمین میخورد و خُرد میشود، آن را شکستم. آنگاه از بام کعبه پایین آمده با سرعت فرار نمودیم، تا آن که در اتاقهایی مخفی شدیم تا کسی ما را نبیند».(2)
گفته شد که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله باید جانشین خود را مشخص مینمود، لذا راه سلبی و ایجابیِ به واگذاری انتخاب خلیفه به شورا را ابطال کردیم و گفتیم تنها شخص لایق برای جانشینی پیامبرصلی الله علیه وآله علی بن ابیطالبعلیه السلام است، چون همه کمالات را در خود داشت و از همه صحابه فاضلتر و کاملتر بود.
حال ببینیم پیامبرصلی الله علیه وآله برای تعیین و تثبیت خلافت و جانشینی امام علیعلیه السلام چه تدابیری اندیشید.
میتوان تدابیر پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله در تبیین و تثبیت خلافت و جانشینی امام علیعلیه السلام را در سه نوع خلاصه کرد:
1 - آمادگی تربیتی امام علیعلیه السلام از کودکی و امتیاز او در کمالات و فضایل و علوم.
2 - بیان نصوص ولایت و امامت.
3 - اجرای عملی با تدابیر مخصوص در اواخر عمر پیامبر.
اینک هر یک از این سه مورد را توضیح میدهیم:
از آنجا که قرار بود خلیفه و جانشین رسول خداصلی الله علیه وآله امام علی بن ابی طالبعلیه السلام باشد، لذا اراده و مشیّت الهی بر آن تعلّق گرفت که
از همان ابتدای طفولیت در دامان رسول خداصلی الله علیه وآله و در مرکز وحی بزرگ شود.
1 - حاکم نیشابوری میگوید: «از نعمتهای خدا بر علی بن ابی طالبعلیه السلام این بود که بر قریش قحطی شدیدی وارد شد، ابوطالبعلیه السلام عیالوار بود. رسول خداصلی الله علیه وآله به عموی خود عباس، که از ثروتمندان بنی هاشم بود، فرمود: ای ابوفضل! برادرت عیالوار است و قحطی بر مردم هجوم آورده، بیا به نزد او رویم و از عیالات او کم کنیم. من یکی از فرزندانش را انتخاب میکنم، تو نیز یک نفر را انتخاب کن، تا با کفالت آن دو از خرجش بکاهیم. عباس این پیشنهاد را پذیرفت و با پیامبرصلی الله علیه وآله به نزد ابوطالبعلیه السلام رفتند و پیشنهاد خود را بازگو نمودند. ابوطالبعلیه السلام عرض کرد: شما عقیل را نزد من بگذارید و هر کدام از فرزندانم را که میخواهید به منزل خود ببرید. رسول خداصلی الله علیه وآله علیعلیه السلام را انتخاب کرد و عباس، جعفر را برگرفت. علیعلیه السلام تا زمان بعثت پیامبرصلی الله علیه وآله، با آن حضرت بود و از او پیروی کرده و او را تصدیق مینمود».(1)
2 - در آن ایّام پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله به مسجدالحرام میرفت تا نماز بخواند، علیعلیه السلام و خدیجه نیز به دنبالش میرفتند و با او در مقابل دیدگان مردم نماز میخواندند، و این در زمانی بود که کسی غیر از این سه، روی زمین نماز نمیگزارد.(2)
عباد بن عبداللَّه میگوید: از علیعلیه السلام شنیدم که میفرمود: «من بنده خدا و برادر رسول خدا و صدّیق اکبرم؛ این ادعا را کسی بعد از من،
غیر از دروغگو و افترا زننده، نمیکند، هفت سال، قبل از مردم با رسول خداصلی الله علیه وآله نماز گزاردم.(1)
ابن صباغ مالکی و ابن طلحه شافعی و دیگران نقل میکنند: «رسول خداصلی الله علیه وآله قبل از دعوت به رسالت خود هر گاه میخواست نماز بگزارد، به بیرون مکّه، در میان درّهها، میرفت، تا مخفیانه نماز بخواند و علیعلیه السلام را نیز با خود میبرد، و هر دو با هم هر مقدار میخواستند نماز میگزاردند و باز میگشتند».(2)
3 - امام علیعلیه السلام آن ایّام را، در نهج البلاغه چنین توصیف میکند: «و قد علمتم موضعی من رسول اللَّهصلی الله علیه وآله بالقرابة القریبة، و المنزلة الخصیصة. وضعنی فی حجره و أنا ولد یضمّنی إلی صدره، و یکنفنی إلی فراشه، و یمسّنی جسده و یشمّنی عرفه. و کان یمضغ الشّیء ثمّ یلقمنیه. و ما وجد لی کذبةً فی قول، و لا خطلةً فی فعل. و لقد قرن اللَّه بهصلی الله علیه وآله من لدن أن کان فطیماً أعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم، و محاسن أخلاق العالم لیله و نهاره. و لقد کنت أتّبعه اتّباع الفصیل أثر أمّه یرفع لی فی کلّ یوم من أخلاقه علماً و یأمرنی بالاقتداء به. و لقد کان یجاور فی کلّ سنة بحراء فأراه و لا یراه غیری. و لم یجمع بیت واحد یومئذ فی الاسلام غیر رسول اللَّهصلی الله علیه وآله و خدیجة و أنا ثالثهما. أری نور الوحی و الرّسالة، و أشمّ ریح النّبوّة و لقد سمعت رنّة الشّیطان حین نزل الوحی علیهصلی الله علیه وآله، فقلت یا رسول اللَّه ما هذه الرّنّة؟ فقال هذا الشّیطان أیس من عبادته. إنّک تسمع ما أسمع و تری ما أری إلّا أنّک لست بنبیّ.
و لکنّک وزیر و إنّک لعلی خیر»؛(1)«شما میدانید که من نزد رسول خدا چه جایگاهی دارم، و خویشاوندیم با او در چه درجه است. آنگاه که کودک بودم مرا در کنارش مینهاد و در سینه خود جا میداد و در بستر خود میخوابانید، چنان که تنم را به تن خویش میسود، و بوی خوشِ خود را به من میافشاند! و گاه بود که چیزی را میجَوید و به من میخورانید. از من دروغی نشنید و خطایی ندید.
هنگامی که از شیر گرفته شد خدا بزرگترین فرشته خود را شب و روز همنشین او فرمود، تا راههای بزرگواری را پیمود و خویهای نیکوی جهان را فراهم نمود.
من در پی او بودم - در سفر و حضر - چنان که بچه شتری در پی مادر. هر روز برای من از اخلاقِ خود نشانهای بر پا میداشت و مرا به پیروی از آن میگماشت. هر سال در «حراء» خلوت میگزید، من او را میدیدم و جز من کسی وی را نمیدید. آن هنگام، اسلام در هیچ خانهای جز در خانهای که رسول خداصلی الله علیه وآله و خدیجه در آن بود، راه نیافته بود، من سوّمین آنان بودم. روشنایی وحی و پیامبری را میدیدم و بوی نبوت را استشمام میکردم.
من هنگامی که وحی بر او صلی الله علیه وآله فرود آمد، آوای شیطان را شنیدم، گفتم: ای فرستاده خدا این آوا چیست؟ فرمود: این شیطان است و از اینکه او را نپرستند نومید و نگران است. همانا تو میشنوی آن چه را من میشنوم و میبینی آن چه را من میبینم، جز این که تو پیامبر نیستی و وزیری و به راه خیر میروی.»
4 - پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله هنگام هجرت بهسوی مدینه، علیعلیه السلام را
1) 115. نهج البلاغه، خطبه 192.
انتخاب کرد تا در جای او بخوابد، آنگاه امانتها را به صاحبانش برگرداند و سپس با بقیه زنان بنیهاشم به سوی مدینه هجرت کند.(1)
5 - در سنین جوانی او را به دامادی خود برگزید، و بهترین زنان عالم یعنی فاطمه زهراعلیها السلام را به ازدواج او درآورد. و این هنگامی بود که خواستگاری ابوبکر و عمر را رد نموده بود.(2)
پیامبرصلی الله علیه وآله بعد از ازدواج فرمود: «من تو را به ازدواج کسی درآوردم که در اسلام از همه پیشتر و در علم از همه بیشتر و در حلم از همه عظیمتر است».(3)
6 - در غالب جنگها پرچم مسلمانان یا تنها مهاجرین به دست علی بن ابوطالبعلیه السلام بود.(4)
7 - در حجّةالوداع در هدی و قربانیِ پیامبرصلی الله علیه وآله شریک شد.(5)
8 - پیامبرصلی الله علیه وآله در طول مدّت حیاتش او را امتیاز خاصّی داده بود، که احدی در آن شریک نگشت یعنی اجازه داده بود که علیعلیه السلام ساعتی از سحر نزد او بیاید و با او مذاکره کند.(6)
امام علیعلیه السلام میفرمود: من با پیامبرصلی الله علیه وآله شبانهروز دو بار ملاقات میکردم: یکی در شب و دیگری در روز.(7)
9 - هنگام نزول آیه شریفه « وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاةِ»؛ «و اهلت را بر نماز امر کن.» پیامبرصلی الله علیه وآله هر روز صبح هنگام نماز کنار خانه علیعلیه السلام میآمد و میفرمود: «الصلاة، رحمکم اللَّه « إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ
الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً»»؛(1)«نماز، خداوند شما را رحمت کند، (همانا خداوند اراده نموده تا پلیدی را از شما اهل بیت دور سازد و پاکتان گرداند)».
10 - در جنگ خیبر بعد از آن که ابوبکر و عمر کاری از پیش نبردند، پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: پرچم را به کسی خواهم داد که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول نیز او را دوست دارند، خداوند او را هرگز خوار نخواهد کرد، باز نمیگردد تا آنکه خداوند به دست او فتح و پیروزی برساند. آنگاه علیعلیه السلام را خواست، و پرچم را به دست او داد و برایش دعا کرد. و پیروزی به دست علیعلیه السلام حاصل شد.(2)
11 - پیامبرصلی الله علیه وآله ابوبکر را با سوره برائت، امیر بر حجّاج نمود، آنگاه به امر خداوند علیعلیه السلام را به دنبال او فرستاد تا سوره را از دست او گرفته و خود، آن را بر مردم ابلاغ کند. پیامبرصلی الله علیه وآله در پاسخ اعتراض ابوبکر فرمود: من امر شدم که خودم این سوره را ابلاغ کنم یا به کسی که از من است بدهم تا او ابلاغ نماید».(3)
12 - برخی از اصحاب دری را به سوی مسجد باز کرده بودند که پیامبرصلی الله علیه وآله دستور داد تا همه درها بسته شود بهجز در خانه علیعلیه السلام.(4)
13 - عائشه میگوید: رسول خداصلی الله علیه وآله هنگام وفات خود فرمود:
1) 123. تفسیر قرطبی، ج 11، ص 174؛ تفسیر فخر رازی، ج 22، ص 137؛ روح المعانی، ج 16، ص 284.
2) 124. سیره ابنهشام، ج 3، ص 216؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 12؛ کامل ابناثیر، ج 2، ص 219.
3) 125. مسند احمد، ج 1، ص 3؛ سنن ترمذی، ج 5، ح 3719؛ سنن ترمذی، ج 5، ح 8461.
4) 126. مسند احمد، ج 1، ص 331؛ سنن ترمذی، ج 5، ص 3732؛ البدایة والنهایة، ج 7، ص 374.
حبیبم را صدا بزنید که بیاید. ابوبکر را صدا زدند. تا نگاه رسول خداصلی الله علیه وآله به او افتاد سر خود را به زیر افکند. باز صدا زد: حبیبم را بگویید تا بیاید. عمر را خواستند. هنگامی که پیامبرصلی الله علیه وآله نگاهش به او افتاد سر را به زیر افکند. سوّمین بار فرمود: حبیبم را بگویید تا بیاید. علیعلیه السلام را صدا زدند. هنگامی که آمد، کنار خود نشانید و او را در پارچهای که بر رویش بود، گرفت در این حال بود تا آن که رسول خداصلی الله علیه وآله دست در دستان علیعلیه السلام از دنیا رحلت نمود.(1)
امّسلمه نیز میگوید: رسول خداصلی الله علیه وآله هنگام وفاتش با علیعلیه السلام نجوا مینمود و اسراری را به او بازگو میکرد و در این حال بود که از دنیا رفت. لذا علیعلیه السلام نزدیکترین مردم به رسول خداصلی الله علیه وآله از حیث عهد و پیمان است.(2)
14 - ترمذی از عبداللَّه بن عمر نقل میکند که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله بین اصحاب خود عقد اخوت بست. علیعلیه السلام در حالی که گریان بود خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و عرض کرد: ای رسول خدا، بین اصحاب خود عقد اخوّت بستید ولی میان من و کسی عقد اخوت نبستید؟ رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «تو برادر من در دنیا و آخرتی!»
توجه خاص پیامبرصلی الله علیه وآله به علیعلیه السلام جهتی جز آماده کردن علیعلیه السلام برای خلافت نداشت، و این که نشان دهد تنها کسی که برای این پست و مقام قابلیّت دارد امام علیعلیه السلام است.
تدبیر دیگر پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله این بود که در طول 23 سال بعثت هر جا که موقعیت را مناسب میدید یادی از ولایت امام علیعلیه السلام و جانشین خود کرده، و مردم را به این مسئله مهمّ تذکّر میداد. که از جمله آنها نص غدیر است.
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله در آخر عمر خود نیز برای تثبیت خلافت امام علیعلیه السلام راههایی را عملی کردند تا شاید جلوی مکر و حیله دیگران را در غصب خلافت بگیرند، ولی متأسفانه این تدابیر اثری نداشت، زیرا گروه مخالف، چنان قوی بود که نگذاشت این تدبیرهای پیامبرصلی الله علیه وآله عملی شود. در اینجا به چند نمونه از تدابیر عملی اشاره خواهیم کرد:
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله برای بهجا آوردن آخرین حج که به حجةالوداع معروف شد با جماعت زیادی از اصحاب به سوی مکه حرکت کرد. در سرزمین عرفات برای مردم خطبهای ایراد فرمود. در آن خطبه خواست امامان بعد از خود را معرفی کند تا امّت به گمراهی و فتنه و آشوب نیفتد. ولی گروه مخالف بنی هاشم که با خلافت اهل بیتعلیهم السلام دشمنی میورزیدند در کمین بودند تا مبادا در آن جمع عظیم، پیامبرصلی الله علیه وآله مطلبی بگوید و توطئههای آنان نقش بر آب شود. جابر بن سمره سوائی میگوید: من نزدیک پیامبرصلی الله علیه وآله بودم تا سخنان او را بشنوم. حضرت در خطبهاش اشاره به خلفا و امیرانی بعد از
خود نمود و فرمود: «امامان و خلفا و جانشینان بعد از من دوازده نفرند». جابر میگوید: پیامبرصلی الله علیه وآله به اینجا که رسید عدهای شلوغ کردند به حدّی که من نفهمیدم پیامبرصلی الله علیه وآله چه گفت. از پدرم که نزدیکتر بود پرسیدم؟ گفت: پیامبرصلی الله علیه وآله در ادامه فرمودند: «تمام آنان از قریشند».
شگفتا هنگامی که به مُسند جابر بن سمره در «مسند احمد» مراجعه میکنیم، میبینیم تعبیراتی از جابر آمده که سابقه نداشته است. در برخی از روایات جابر بن سمره آمده: هنگامی که سخن پیامبرصلی الله علیه وآله به این نقطه رسید فرمود: «جانشینان بعد از من دوازده نفرند» مردم فریاد زدند. در بعضی دیگر آمده «تکبیر گفتند» و در برخی دیگر: «شلوغ کردند» و در برخی دیگر: «بلند شده و نشستند».
جمع این روایات که همگی از یک راوی است به این است که در آن مجلس طیف مخالف دستههایی را برای بر هم زدن مجلس قرار داده بودند تا نگذارند که پیامبرصلی الله علیه وآله به مقصود خود در امر خلافت و جانشینی برسد. و این دستهها درصدد برآمدند تا هر کدام به نحوی جلسه را بر هم زنند که در این امر نیز موفّق شدند.
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله برای آن که بتواند با گفتار خود امر خلافت را در این مرکز بزرگ تبیین و تثبیت کند مأیوس شد. و به فکر مکانی دیگر برآمد، تا با اجرای عملی، امر خلافت را برای امام علیعلیه السلام تثبیت نماید. از آن رو بعد از پایان اعمال حجّ و قبل از آن که حاجیان متفرّق شوند، مردم را در سرزمین غدیر خم جمع کرد و قبل از بیان ولایت امام، اموری را به عنوان مقدمه بیان داشته و از مردم نیز اقرار گرفت. پیامبرصلی الله علیه وآله میدانست که این بار نیز منافقین در کمیناند تا نگذارند
امر خلافت حضرت علیعلیه السلام تثبیت شود، ولی آن حضرتصلی الله علیه وآله تدبیری عملی اندیشید که همه نقشهها را بر باد داد، و آن اینکه دستور داد تا سایهبانهای هودج شتران را روی هم بگذارند، آنگاه خود و علیعلیه السلام بر بالای آن قرار گرفتند؛ به طوری که همگی آن دو را میدیدند. پس از قرائت خطبه و تذکر به نکاتی چند و اقرارهای اکید از مردم، آنگاه دست علیعلیه السلام را بلند کرد و از جانب خداوند، ولایت و امامت او را به مردم ابلاغ نمود.
منافقان با این تدبیر پیامبرصلی الله علیه وآله که قبلاً فکر آن را نکرده بودند، در مقابل یک عمل انجام شده قرار گرفتند، و لذا نتوانستند از خود عکسالعملی انجام دهند.
پیامبرصلی الله علیه وآله در بستر بیماری است، در حالی که بر امت خود سخت نگران میباشد؛ نگران اختلاف و گمراهی؛ نگران اینکه تمام تدابیر او بر هم ریزد؛ نگران اینکه مسیر نبوت و رسالت و شریعت به انحراف کشیده شود. پیامبرصلی الله علیه وآله مضطرب است، دشمنی بزرگ چون روم در پشت مرزهای اسلامی کمین نموده تا صحنه را خالی ببیند و با ضربهای سهمگین مسلمین را از پای درآورد.
پیامبرصلی الله علیه وآله وظایف مختلفی دارد؛ از سویی باید با دشمن بیرونی مقابله کند، لذا تأکید فراوان داشت تا لشکری را برای مقابله با آنان گسیل دارد، از طرفی دیگر خلیفه و جانشین به حقّ باید مشخص شده و موقعیّت او تثبیت گردد، ولی چه کند؟ نه تنها با دشمن بیرونی دست به گریبان است بلکه با طیفی از دشمنان داخلی نیز که درصددند تا نگذارند نقشهها و تدابیر پیامبرصلی الله علیه وآله در مسئله خلافت و
جانشینی عملی شود، نیز رو به روست. پیامبرصلی الله علیه وآله برای عملی کردن تدبیر خود دستور میدهد همه کسانی که آمادگی جهاد و شرکت در لشکر اسامه را دارند از مدینه خارج شده و به لشکر او بپیوندند. ولی مشاهده میکند که عدهای با بهانههای واهی عذر آورده و از لشکر اسامه خارج میشوند و به او نمیپیوندند. گاهی بر پیامبرصلی الله علیه وآله اعتراض میکنند که چرا اسامه را، که فردی جوان و تازهکار است، به امیری لشکر برگزیده است، در حالی که در میان لشکر افرادی کارآزموده وجود دارد؟
پیامبرصلی الله علیه وآله با اعتراض بر آنها و اینکه اگر بر فرماندهی اسامه خرده میگیرید، قبلاً بر امارت پدرش هم ایراد میکردید، سعی بر آن داشت که جمعیّت را از مدینه خارج کرده و به لشکر اسامه ملحق نماید. حتّی کار به جایی رسید که وقتی پیامبرصلی الله علیه وآله نافرمانی عدهای از جمله عمر و ابوبکر و ابوعبیده و سعد بن ابیوقاص و برخی دیگر را دید که امر او را در ملحق شدن به لشکر اسامه امتثال نمیکنند، آنان را لعنت کرد و فرمود: «لعن اللَّه من تخلّف جیش اسامة»؛(1)«خدا لعنت کند هر کسی را که از لشکر اسامه تخلّف نماید.» ولی در عین حال برخی به دستورهای اکید پیامبرصلی الله علیه وآله توجهی نمیکردند. و گاهی به بهانه این که ما نمیتوانیم دوری پیامبرصلی الله علیه وآله را هنگام مرگ تحمل کنیم، از عمل به دستور پیامبرصلی الله علیه وآله سرپیچی میکردند.
ولی حقیقت امر چیز دیگری بود؛ آنان میدانستند که پیامبرصلی الله علیه وآله، علیعلیه السلام و برخی از اصحاب خود را که موافق با بنی هاشم و امامت و خلافت امام علیعلیه السلام هستند، نزد خود نگاه داشته تا هنگام وفات به
1) 129. ملل و نحل، شهرستانی، ج 1، ص 23.
او وصیت کرده و بعد از وفات نیز آن گروه از صحابه با علیعلیه السلام بیعت نمایند و خلافت از دست آنان خارج شود، ولی عزم آنان بر این بود که هر طور و به هر نحوی که شده از انجام این عمل جلوگیری کنند، و نگذارند که عملی شود.
این نکته نیز قابل توجه است که چرا پیامبرصلی الله علیه وآله اسامه را که جوان تازهکار و کم سنّ و سال است، به فرماندهی لشکر برگزید و به پیشنهاد کنار گذاشتن او از فرماندهی لشکر به حرف هیچ کس توجهی نکرده بلکه بر امیری او تأکید نمود؟ نکتهاش چیست؟
پیامبرصلی الله علیه وآله میدانست که بعد از رحلتش به مسئله خلافت و امامت علی بن ابوطالبعلیه السلام به بهانههای مختلف از جمله جوانی علی بن ابوطالبعلیه السلام خرده میگیرند؛ خواست با این عمل به مردم بفهماند که امارت و خلافت به لیاقت است، نه به سنّ، بعد از من نباید در امامت علیعلیه السلام به عذر این که علیعلیه السلام کم سن و سال است، اعتراض کرده و حقّ او را غصب نمایند. اگر کسی لایق امارت و خلافت است، باید همه - پیر و جوان، زن و مرد - مطیع او باشند، ولی - متأسفانه - این تدبیر پیامبرصلی الله علیه وآله هم عملی نشد و با بر هم زدن لشکر و خارج شدن از آن به بهانههای مختلف نقشههای پیامبرصلی الله علیه وآله را بر هم زدند.(1)
مگر خداوند متعال در قرآن امر اکید به اطاعت از دستورهای پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله نکرده است آنجا که میفرماید: « وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ
1) 130. ر.ک: طبقات ابن سعد، ج 4، ص 66؛ تاریخ ابن عساکر، ج 2، ص 391؛ کنزالعمال، ج 5، ص313؛ تاریخ یعقوبی، ج2، ص93؛ شرح ابن ابیالحدید، ج 2، ص21؛ مغازی واقدی، ج 3، ص 111؛ تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 484؛ سیره حلبیه، ج3، ص 207.
فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»؛(1)«آن چه را که رسول دستور دهد بگیرید و آن چه را که از آن نهی کند واگذارید.» و نیز میفرماید: « فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً»؛(2)«نه چنین است قسم به خدای تو که اینان به حقیقت اهل ایمان نمیشوند مگر آن که در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاکم کنند و آنگاه هر حکمی که کنی هیچگونه اعتراض در دل نداشته، کاملاً از دل و جان تسلیم فرمان تو باشند.»
بعد از آنکه پیامبرصلی الله علیه وآله مشاهده نمود که تدبیر فرستادن مردم با لشکر به بیرون مدینه عملی نشد، در صدد برآمد که تمام سفارشهای لفظی را در باب امامت علیعلیه السلام که در طول 23 سال به مردم گوشزد کرده است، در وصیتنامهای مکتوب کند. از همینرو در روز پنج شنبه چند روز قبل از وفاتش در حالی که در بستر آرمیده بود و از طرفی نیز حجره پیامبرصلی الله علیه وآله مملوّ از جمعیّت و گروههای مختلف بود، خطاب به جمعیت کرده و فرمود: «کتابی بیاورید تا در آن چیزی بنویسم که با عمل به آن بعد از من گمراه نشوید.» بنیهاشم و همسران پیامبرصلی الله علیه وآله در پشت پرده اصرار اکید بر آوردن صحیفه و قلم برای نوشتن وصیتنامه رسول خداصلی الله علیه وآله داشتند. ولی همان طیفی که در سرزمین عرفات مانع شدند تا پیامبرصلی الله علیه وآله کلام خود را در امر امامت خلفای بعدش بیان بفرماید، در حجره پیامبرصلی الله علیه وآله نیز جمع بودند و از عملی شدن دستور پیامبرصلی الله علیه وآله جلوگیری کردند. عمر یک لحظه متوجه شد که اگر این وصیت مکتوب شود تمام
نقشهها و تدبیرهایش در غصب خلافت بر باد خواهد رفت و از طرفی مخالفت دستور پیامبرصلی الله علیه وآله را صلاح نمیدید. لذا درصدد چارهای برآمد و به این نتیجه رسید که به پیامبرصلی الله علیه وآله نسبتی دهد که عملاً و خود به خود نوشتن نامه و وصیت بیاثر گردد. از اینرو به مردم خطاب کرده گفت: «نمیخواهد صحیفه بیاورید، زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله هذیان میگوید! کتاب خدا ما را بس است!» این جمله را که طرفداران عمر و بنی امیه و قریش از او شنیدند، آنان نیز تکرار کردند. ولی بنیهاشم سخت ناراحت شده با آنان به مخالفت برخاستند. پیامبرصلی الله علیه وآله با این نسبت ناروا، که همه شخصیت او را زیر سؤال میبرد، چه کند؟ چارهای ندید جز اینکه آنان را از خانه خارج کرده و فرمود: «از نزد من خارج شوید، سزاوار نیست که نزد پیامبرصلی الله علیه وآله نزاع شود!».(1)
تعجب اینجاست که طرفداران عمر بن خطاب و به طور کلّی مدرسه خلفا برای سرپوش گذاشتن بر این نسبت ناروا از طرف عمر به پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله، هنگامی که اصل کلمه را که همان «هجر - هذیان» باشد میخواهند نقل کنند، آن را به جمعیت نسبت داده میگویند: «قالوا: هجر رسول اللَّه». و هنگامی که به عمر بن خطاب نسبت میدهند میگویند: «قال عمر: انّ النبیّ قد غلب علیه الوجع». ولی کلام ابوبکر جوهری در کتاب «السقیفه» مطلب را روشن میسازد که: شروع نسبت هذیان از جانب عمر بوده و طرفدارانش به متابعت از او این جمله را به پیامبرصلی الله علیه وآله نسبت دادند. جوهری اینگونه نسبت را
1) 133. ر.ک: صحیح بخاری: کتاب المرضی، ج 7، ص 9؛ صحیح مسلم، کتاب الوصیة، ج 5، ص 75؛ مسند احمد، ج 4، ص 356، ح 2992.
از ناحیه عمر نقل میکند: «عمر جملهای گفت که مضمون و معنای آن این است که پیامبرصلی الله علیه وآله درد مرض بر او غلبه کرده است». پس معلوم میشود که تعبیر عمر چیز دیگری بوده که به جهت قباحت آن نقل به معنا کردهاند. متأسفانه بخاری و مسلم و دیگران اصل کلمه را نقل نکردهاند و نقل به معنا و مضمون را آوردهاند. گر چه از کلام ابن اثیر در «النهایة» و ابن ابیالحدید استفاده میشود که نسبت هذیان را مستقیماً خود عمر داده است.
لکن به هر تقدیر پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله بعد از بیرون کردن گروه مخالف و خالص شدن اصحاب وصیت خود را آن طور که باید بیان نمود، و طبق نصّ سلیم بن قیس با وجود برخی از اصحاب بر یکایک اهلبیتعلیهم السلام وصیت کرده و آنان را به عنوان خلفای بعد از خود معرفی کرد.(1)
اهل سنت نیز در کتابهای حدیثی خود به این وصیت اشاره کردهاند، ولی اصل موضوع را مبهم گذاردهاند.
ابن عباس در پایان آن حدیث میگوید: «پیامبر در آخر امر، به سه مورد وصیت نمود: یکی آنکه مشرکین را از جزیرةالعرب بیرون برانید. دیگر آنکه به کاروانها همانگونه که من اجازه ورود دادم، اجازه دهید. ولی در خصوصِ وصیت سوّم سکوت کرد. و در برخی از احادیث دیگر آمده است: آنرا فراموش کردم.(2)
سابقه نداشته است که در حدیثی ابنعباس بگوید: این قسمت از آن را فراموش کردهام یا آن را نقل نکند. این نیست مگر خوف
و ترس ابنعباس از عمر بن خطاب، زیرا به طور حتم وصیت سوّم به ولایت و خلافت و امامت امام علیعلیه السلام و اهل بیت پیامبرعلیهم السلام بوده است، ولی از آن جا که ابنعباس از عمر میترسید، از نشر آن جلوگیری کرد. همانگونه که در زمان حیات عمر بن خطاب نتوانست با نظر او در مسئله عول و تعصیب مخالفت کند، تا این که بعد از فوت او حقّ را بیان کرد و هنگامی که از او در تأخیر بیان حکم سؤال کردند، گفت: از مخالفت با نظر عمر بیمناک بودم.
این سؤال در ذهن هرکس خطور میکند که چرا عمر بن خطاب و طرفدارانش نگذاشتند قصد و تدبیر پیامبرصلی الله علیه وآله عملی شود؟ مگر پیامبرصلی الله علیه وآله نوید نگهداری امّت از ضلالت را تا روز قیامت نداده بود؟ چه بشارتی بالاتر از این؟ پس چرا با این کار مخالفت نمودند؟ چرا امّت را از این سعادت محروم کردند؟ چه بگوییم که حبّ جاه و مقام و کینه و حسد گاهی بر عقل چیره میشود و نتیجهگیری را از عقل سلب میکند. میدانیم که عمر چه نیّاتی در سر میپروراند. او میدانست که پیامبرصلی الله علیه وآله برای چه از مردم کاغذ و دوات میخواهد، او بهطور حتم میدانست که پیامبرصلی الله علیه وآله قصد مکتوب کردن سفارشهای لفظی خود در امر خلافت علی بن ابی طالبعلیه السلام و بقیه اهل بیتعلیهم السلام را دارد، از همین رو مانع نوشتن این وصیّت میشود. این صرف ادعا نیست بلکه میتوان برای آن شواهدی قطعی ادعا نمود که به دو نمونه از آن اشاره میکنیم:
1 - عمر بن خطاب در اواخر زندگانی پیامبرصلی الله علیه وآله مکرر حدیث
ثقلین به گوشش رسیده بود؛ در آن حدیث، پیامبرصلی الله علیه وآله میفرماید: من دو چیز گرانبها در میان شما به ارمغان میگذارم که با تمسک به آن دو هرگز گمراه نخواهید شد. این تعبیرِ «گمراهنشدن» را چندین بار عمر درباره کتاب و عترت شنیده بود. در حجره پیامبرصلی الله علیه وآله هنگام درخواست کاغذ و دوات نیز همین تعبیر را از زبان پیامبرصلی الله علیه وآله شنید که میفرماید: «نامهای بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید». فوراً عمر به این نکته توجه پیدا کرد که: پیامبرصلی الله علیه وآله قصد دارد تا وصیت به کتاب و عترت را مکتوب دارد، لذا شدیداً با آن به مخالفت برخاست.
2 - ابنعباس میگوید: «در اول خلافت عمر بر او وارد شدم... رو به من کرده گفت: بر تو باد خونهای شتران اگر آن چه از تو سؤال میکنم کتمان نمایی! آیا هنوز علی در امر خلافت، خود را بر حق میداند؟ آیا گمان میکند که رسول خداصلی الله علیه وآله بر او نصّ نموده است؟ گفتم: آری. این را از پدرم سؤال کردم؛ او نیز تصدیق کرد... عمر گفت: به تو بگویم: پیامبرصلی الله علیه وآله در بیماریش خواست تصریح به اسم علیّ (به عنوان امام و خلیفه) کند، من مانع شدم...».(1)
1) 136. شرح ابن ابیالحدید، ج 12، ص 21.
یکی از مهمترین ادله ولایت و امامت و خلافت بلا فصل حضرت علیعلیه السلام حدیث معروف «غدیر خم» است. مطابق این حدیث پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله حضرت امیرعلیه السلام را از جانب خداوند متعال به امامت بعد از خود منصوب کرده است. سند این حدیث چگونه است؟ بر چه مطالبی دلالت دارد؟ اهل سنت درباره آن چه میگویند و چه شبهاتی را درباره این حدیث مطرح کردهاند؟ اینها مطالبی است که در این بحث مطرح خواهیم کرد.
در دهمین سال هجرت، رسول خداصلی الله علیه وآله قصد زیارت خانه خدا را نمودند، فرمان حضرت مبنی بر اجتماع مسلمانان، در میان قبایل مختلف و طوائف اطراف، اعلان شد، گروه عظیمی برای انجام تکالیف الهی (ادای مناسک حج) و پیروی از تعلیمات آن حضرت، به مدینه آمدند. این تنها حجّی بود که پیامبر بعد از مهاجرت به مدینه، انجام میداد، که با نامهای متعدد، در تاریخ ثبت شده است؛ از قبیل: حجة الوداع، حجة الاسلام، حجة البلاغ، حجة الکمال و حجة التمام.
رسول خداصلی الله علیه وآله، غسل کردند. دو جامه ساده احرام، با خود
برداشتند: یکی را به کمر بسته و دیگری را به دوش مبارک انداختند، و روز شنبه، 24 یا 25 ذیقعده، به قصد حج، پیاده از مدینه خارج شدند. تمامی زنان و اهل حرم خود را نیز، در هودجها قرار دادند. با همه اهلبیت خود و به اتفاق تمام مهاجران و انصار و قبایل عرب و گروه بزرگی از مردم، حرکت کردند.(1)بسیاری از مردم به علت شیوع بیماری آبله از عزیمت و شرکت در این سفر باز ماندند با این وجود، گروه بیشماری با آن حضرت، همراه شدند. تعداد شرکت کنندهها را، 114 هزار، 120 تا 124 هزار و بیشتر، ثبت کردهاند؛ البته تعداد کسانی که در مکه بوده، و گروهی که با علیعلیه السلام و ابوموسی اشعری از یمن آمدند به این تعداد افزوده میشود.
بعد از انجام مراسم حج، پیامبر با جمعیت، آهنگ بازگشت به مدینه کردند. هنگامی که به غدیر خم، رسیدند، جبرئیل امین، فرود آمد و از جانب خدای متعال، این آیه را آورد: « یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ...»؛(2)«ای رسول ما! آن چه از جانب پروردگارت به تو نازل شده به مردم ابلاغ کن.» جحفه، منزلگاهی است که راههای متعدد، از آنجا منشعب میشود. ورود پیامبر و یارانش به آنجا، در روز پنجشنبه، هجده ذیالحجّة صورت گرفت.
امین وحی، از طرف خداوند به پیامبر امر کرد تا علیعلیه السلام را ولی و امام، معرفی کرده و وجوب پیروی و اطاعت از او را به خلق ابلاغ کند.
آنان که در دنبال قافله بودند، رسیدند، و کسانی که از آن مکان
عبور کرده بودند، باز گشتند. پیامبر فرمود: خار و خاشاک آنجا را برطرف کنند. هوا به شدت گرم بود، مردم، قسمتی از ردای خود را بر سر و قسمتی را زیر پا افکندند و برای آسایش پیامبر، چادری تهیه کردند.
اذان ظهر گفته شد و پیامبر، نماز ظهر را با همراهان، ادا کردند. بعد از پایان نماز، از جهاز شتر، محل مرتفعی ترتیب دادند.
پیامبر با صدای بلند، همگان را متوجه ساخت و خطبه را اینگونه آغاز فرمود: «حمد، مخصوص خداست، یاری از او میخواهیم، به او ایمان داریم، و توکل ما بر اوست. از بدیهای خود و اعمال نادرست به او پناه میبریم. گمراهان را جز او، پناهی نیست. آن کس را که او راهنمایی فرموده گمراه کنندهای نخواهد بود. گواهی میدهم معبودی جز او نیست و محمّد بنده و فرستاده اوست. پس از ستایش خداوند و گواهی به یگانگی او فرمود: ای گروه مردم! خداوند مهربان و دانا مرا آگاهی داده که دوران عمرم به سر آمده است. هر چه زودتر دعوت خدا را اجابت و به سرای باقی خواهم شتافت. من و شما هر کدام برحسب آن چه بر عهده داریم، مسئولیم. اینک اندیشه و گفتار شما چیست؟
مردم گفتند: «ما گواهی میدهیم که تو پیام خدا را ابلاغ کردی و از پند دادن ما و کوشش در راه وظیفه، دریغ ننمودی، خدای به تو پاداش نیک عطا فرماید!» سپس فرمود: «آیا اینکه شما به یگانگی خداوند و اینکه محمّد بنده و فرستاده اوست، گواهی میدهید؟ و اینکه بهشت و دوزخ و مرگ و قیامت تردید ناپذیر است و اینکه مردگان را خدا بر میانگیزد، و اینها همه راست و مورد اعتقاد شما است؟» همگان گفتند: «آری! به این حقایق، گواهی میدهیم.»
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «خداوندا! گواه باش». پس، با تأکید فرمود: «همانا من در انتقال به سرای دیگر و رسیدن به کنار حوض، بر شما سبقت خواهم گرفت و شما در کنار حوض بر من وارد میشوید؛ پهنای حوض من به مانند مسافت بین «صنعا» و «بصری» است، در آن به شماره ستارگان، قدحها و جامهای سیمین، وجود دارد. بیندیشید و مواظب باشید، که من پس از خودم دو چیز گرانبها و ارجمند در میان شما میگذارم، چگونه رفتار میکنید؟» در این موقع، مردم بانگ برآوردند: یا رسولاللَّه، آن دو چیز گرانبها چیست؟ فرمود: «آنچه بزرگتر است کتاب خداست، که یک طرف آن در دست خدا و طرف دیگر آن، در دست شماست. بنابراین آن را محکم بگیرید و از دست ندهید تا گمراه نشوید. آن چه کوچکتر است، عترت من میباشد. همانا، خدای دانا و مهربان، مرا آگاه ساخت، که این دو هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد، تا در کنار حوض بر من وارد شوند؛ من این امر را از خدای خود، درخواست نمودهام، بنابراین بر آن دو پیشی نگیرید و از پیروی آن دو باز نایستید و کوتاهی نکنید، که هلاک خواهید شد».
سپس دست علیعلیه السلام را گرفت و او را بلند نمود، تا به حدّی که سفیدی زیر بغل هر دو نمایان شد. مردم او را دیدند و شناختند. رسولاللَّه، اینگونه ادامه داد: «ای مردم! کیست که بر اهل ایمان از خود آنها سزاوارتر باشد؟» مردم گفتند: «خدای و رسولش داناترند.» فرمود: «همانا خدا مولای من است و من مولای مؤمنین هستم و بر آنها از خودشان اولی و سزاوارترم. پس هر کس که من مولای اویم، علی مولای او خواهد بود.» و بنا به گفته احمد بن حنبل
(پیشوای حنبلیها)، پیامبر این جمله را چهار بار تکرار نمود. سپس دست به دعا گشود و گفت: «بارخدایا! دوست بدار، آنکه او را دوست دارد و دشمن بدار آن که او را دشمن دارد. یاری فرما یاران او را و خوارکنندگان او را خوارگردان. او را معیار، میزان و محور حق و راستی قرار ده».
آنگاه، پیامبر فرمود: «باید آنان که حاضرند، این امر را به غایبان برسانند و ابلاغ کنند.»
قبل از پراکندهشدن جمعیت، امین وحی، این آیه را بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل نمود: « أَلْیَوْمَ أکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَرَضیتُ لَکُمْ الاِسْلامَ دیناً»؛(1)«امروز دین شما را کامل نمودم و نعمت را بر شما تمام کردم و دین اسلام را برای شما پسندیدم.» در این موقع پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «اللَّهاکبر، بر اکمال دین و اتمام نعمت و خشنودی خدا به رسالت من و ولایت علیعلیه السلام بعد از من.»
جمعیت حاضر، از جمله شیخین (ابوبکر و عمر) به امیرالمؤمنین، این گونه تهنیت گفتند: «مبارک باد! مبارک باد! بر تو ای پسر ابوطالب که مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمن گشتی».
ابنعباس گفت: «به خدا سوگند، ولایت علیعلیه السلام بر همه واجب گشت».
حسان بن ثابت گفت: «یا رسولاللَّه! اجازه فرما تا درباره علیعلیه السلام اشعاری بسرایم» پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «بگو با میمنت و برکت الهی.» در این هنگام، حسّان برخاست و چنین گفت: «ای گروه بزرگان قریش! در محضر پیامبر اسلام، اشعار و گفتار خود را درباره ولایت، که مسلّم گشت بیان مینمایم.» و اینگونه اشعار خود را سرود:
1) 139. سوره مائده، آیه 6.
ینادیهم یوم الغدیر نبیّهم
بخم فاسمع بالرسول منادیا»
تا آخر اشعار.
اجمالی از واقعه غدیر را، که همه امت اسلامی، بر وقوع آن اتفاق دارند بیان نمودیم. شایان ذکر است که در هیچ جای جهان، واقعه و داستانی به این نام و نشان و خصوصیات، ذکر نشده است.(1)
داستان نصب علیعلیه السلام به مقام ولایت، در غدیر خم، از داستانهای مهم تاریخ اسلام است؛ شاید داستانی با اهمیتتر و مهمتر از این واقعه نداشته باشیم. این واقعه بیانگر بقای رسالت پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله و دوام دوره الهی آن حضرت در تجلّیگاه وجود مبارک علیعلیه السلام بوده است.
غدیر، نشانِ اتحاد و پیوند رسالت و امامت است؛ این دو از یک ریشه و بن روییدهاند؛ غدیر، محل ظهور حقایق مخفی و بواطن پنهان شده و ارشاد و هدایت مردمان به این راه است.
غدیر، روز بیعت با حق و روز سرسپردگی است، روز دادوستد جنود شیطان با جنود رحمان است.
غدیر، روز درخشش خورشید عالمتاب از پس ابرهای تاریک است.
1) 140. الغدیر، ج 1، ص 31-36؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 173؛ الامتاع، مقریزی، ص 510؛ ارشاد الساری، ج 9، ص 426؛ سیره حلبی، ج 3، ص 257؛ سیره زینی دحلان، ج 2، ص 143؛ تذکرة الخواص، ص 30؛ خصائص نسائی، ص 96؛ دائرة المعارف، فرید وجدی، ج 3، ص 542.
«غدیر» در لغت به معنای مکان فرو رفته از زمین را گویند که در آن آب باران یا سیل جمع شده و تا تابستان آینده باقی نمیماند.
درباره کلمه «خم» یاقوت حموی از زمخشری نقل کرده که «خم» اسم مردی رنگکار بوده و غدیری را که بین مکه و مدینه در جُحفه است به او نسبت دادهاند.(1)(2)
«غدیر خم» همان گونه که اشاره شد موضعی است بین مکه و مدینه، ولی به مکه نزدیکتر است تا مدینه، و مسافت بین آن تا جُحفه دو مایل است.(3)(4)
«جُحفه» دهی است بزرگ در بین راه مکه به مدینه، در شمال غربی از مکّه. و در قدیم نام آن را «مَهْیعَه» مینامیدند، ولی بعدها او را به «جُحفه» تغییر نام دادند؛ زیرا «جحفه» به معنای کوچ است، و در آن ایام سیلهای مخرّب که میآمد مردم آن دیار را کوچ میداد. این منطقه الآن خراب شده است.(5)
«غدیر خم» در امروز حدود 164 کیلومتر از شمال مکه دور است، و حدود 450 کیلومتر از طرف جنوب مدینه منوّره فاصله دارد.