ghaemiyeh.com
سرشناسه : حسینی خلیل ۱۳۳۳-
عنوان و نام پدیدآور : عاشورا تجلی دوستی و دشمنی/ مولف خلیل حسینی
مشخصات نشر : قم : مسجد مقدس جمکران، ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهری : [۳۶۸] ص.
شابک : ۱۳۰۰۰ ریال 9648484333
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : چاپ دوم.
یادداشت : کتابنامه ص. [۳۶۷ - ۳۶۸].
موضوع : حسینبنعلی (ع ، امام سوم ۴- ۶۱ق -- جزای دشمنان
موضوع : دوستی (اسلام .
موضوع : دوستی (اسلام -- احادیث
موضوع : دوستی (اسلام -- جنبههای قرآنی
موضوع : تولی و تبری
موضوع : واقعه کربلا، ۶۱ق -- فلسفه
شناسه افزوده : مسجد جمکران
رده بندی کنگره : BP۱۹۶/۶۵/ح۵ع۲ ۱۳۸۵
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۷۷۶
شماره کتابشناسی ملی : م۸۴-۴۷۶۸
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
اگرچه در زمینه عاشورا و مدرسه خون خدا، حسین بن علیعلیهما السلام مطالب زیادی نوشته و سخن فراوان گفته شده است، ولی هنوز جای نوشتن و گفتن بسیار است زیرا عاشورا مدرسهای است که قبل از برپایی آن، خبرش به گوش عالمیان رسیده و از آدمعلیه السلام تا خاتمصلی الله علیه وآله پیرامونش سخن گفتهاند.
از آن روزی که عزیز زهراعلیهما السلام قدم به این عالم نهاد، پیامبر خاتمصلی الله علیه وآله او را معلم این مدرسه معرفی نمود. آن حضرت کنار حجره ایستاده، پساز ولادت حسینش فرمود: «فرزند مرا بیاورید.» وقتی نگاه حضرت به نوزاد افتاد، فرمود:
«عَزیزٌ عَلَیَّ یا أباعَبْدِاللَّهِ؛(1)بر من سخت است ای اباعبد اللَّه.»
و وقتی در میان کوچه در مقابل مردم او را میگرفت و بوسه باران میکرد همگان را به تعجب وامیداشت، ولی حضرت میفرمود: «من جای شمشیرها را میبوسم.»(2)
عاشورا اگر یک روز عادی و معمولی بود، امیرمؤمنان علیعلیه السلام در عبور از کربلا به آن اشاره نمیکردند، که: «الآن در خواب دیدم این سرزمین دریای خون است و حسین در میان خونها غرق شده و هر چه کمک میخواهد کسی او را یاری نمیکند.»(1)
کدام امام معصوم را سراغ دارید که سخن از عاشورا نگفته باشد؟ مگر امام سجّادعلیه السلام نبود که در فرصتهای مختلف، یادی از امام حسینعلیه السلام میکرد و اشک میریخت و میفرمود: «فرزند زهرا را کشتند در حالی که تشنه بود.»(2)
مگر امام صادقعلیه السلام نبود که هنگام تشنگی وقتی آب نوشیدند، اشک از دیدگانشان جاری شد و فرمود: «لعنت خدا بر قاتل حسینعلیه السلام.» و فرمود: «من هر وقت آب خنک مینوشم، یادی از امام حسینعلیه السلام میکنم.»(3)
آیا امام هشتم حضرت علی بن موسی الرضاعلیه السلام در روز اول محرم به ریّان بن شبیب نفرمودند: «ای فرزند شبیب! ماه محرم، ماهی است که این امّت حرمتش را نشناختند و با ذرّیه رسول خداصلی الله علیه وآله جنگیدند، زنان ایشان را اسیر کردند و اموالشان را به غارت بردند.
ای فرزند شبیب! هر وقت خواستی گریه کنی، بر حسینعلیه السلام گریه کن.»(4)
مگر امام زمانعلیه السلام در زیارت ناحیه نفرمودند: «ای جدّ بزرگوارم! اگر زمانه حضور مرا به تأخیر انداخت و مرا از یاری کردن تو بازداشت، ولی هر صبح و شام بر تو گریه میکنم و به جای اشک خون میگریم.»(1)
و مگر روز قیامت هم یاد حسینعلیه السلام فراموش میشود، روزی که صدیقه کبری فاطمه زهراعلیها السلام میآید در حالی که پیراهن خونآلود فرزندش حسینعلیه السلام در دست اوست و میگوید: «پروردگارا! این پیراهن فرزند من است و تو میدانی با او چه کردند.» از جانب خداوند ندا میآید: «ای فاطمه! ما تو را راضی خواهیم کرد.»(2)
آیا حادثهای وجود دارد که به اندازه عاشورا، اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام سخن از احیا و زنده داشتن آن گفته باشند؟!
چه توصیهها که برای بهرهبرداری از این کلاس نمودهاند و چه مجالسی که آنان برپا کردند تا همه از آن بهرهمند شوند. اینجاست که مسأله عاشورا، تأمل و تدبّر بیشتری میطلبد تا تمام ابعاد و زوایای آن مورد بررسی و تحقیق قرار گیرد.
شرکت کنندگان در این کلاس افراد معمولی نبودند که به آسانی بتوان از کنار آنان گذشت، کسانی بودند که حسین بنعلیعلیهما السلام آموزگار این کلاس، بهتر از آنان را در طول تاریخ سراغ ندارد.
مگر میتوان به آسانی از کنار مسلم بن عوسجه گذشت؟! هنگامی که با بدن مجروح روی زمین افتاده و آخرین لحظات را پشت سر میگذارد، ناگهان دوستش
حبیب بن مظاهر را بالای سر خود میبیند که به او میگوید: «اگر وصیت و سفارشی داری به من بگو. و او با دست به حسین زهراعلیهما السلام اشاره میکند:
«أُوصِیکَ بِهذَا الرّجُلِ؛(1)تو را به حمایت از این مرد سفارش میکنم.»
آیا میتوان انسانی را فراموش کرد که خود را فدایی امام کرده و بدنش را همانند سپر، در مقابل تیرها قرار داده تا امام زمانش زنده بماند؟! و وقتی با بدن مجروح آخرین لحظات زندگی را پشت سر میگذارد، محبوبش را بالای سرش میبیند و میگوید:
«هَلْ أَوْفَیْتُ؟؛ آیا من به عهد و پیمان خود وفا کردهام؟.»
عاشورا درسهای زیادی برای بشریت دارد، نه فقط برای کسانی که در آن زمان بودند، بلکه برای همه آنهایی که قبل از عاشورا خبرش را شنیدند و کسانی که بعد از آن با داستانش آشنا میشوند.
عاشورا یعنی عشق ورزیدن به ارزشها، همان که مولا امیرمؤمنان علیعلیه السلام در مسیر صفّین، در عبور از کربلا به آن اشاره نمود:
«مَصارِعُ عُشَّاقِ شُهَداء؛(2)
اینجا محل به زمین افتادن عاشقانی است که همه از شهداء هستند.»
1) 9. مقتل الحسینعلیه السلام: ص 137.
2) 10. بحار الانوار: ج 41 / ص 295؛ «مرّ علیعلیه السلام بکربلآء، فقال لمّا مرّ به أصحابه: قد اغرورقت عیناه یبکی ویقول: هذا مناخ رکابهم وهذا ملقی رجالهم، هنا مراق دمائهم، طوبی لک من تربة علیها تراق دماء الأحبّة. وفی خبر آخر: ومناخ رکاب ومصارع عشاق شهداء لایسبقهم منکان قبلهم ولایلحقهم من بعدهم.»
در مورد عاشورا به موضوعات زیادی پرداخته شده: شجاعت، ایثار، فداکاری، نوع دوستی، عبادت، مناجات، نماز، قرآن، هدایت، امر به معروف، نهی از منکر، انفاق، مسابقه در خیرات و... ولی ما برآنیم که با توفیق الهی موضوعی را تعقیب کنیم که راز و رمز همه این موضوعات است و تمام اینها از آن شکل و رنگ میگیرد و آن موضوع «تولّی و تبرّی» است، دل به ولیّ دادن و نفرت از دشمنان ولیّ داشتن، اعلام دوستی و دشمنی برای خدا نشان دادن محبّت و عداوت در میدان عمل.
البته نمیخواهیم «تولّی و تبرّی» را به دوستی و دشمنی معنا کنیم؛ زیرا معنای دقیقتری دارد، ولی برآنیم که در قالب دوستی و دشمنی موضوع را پی بگیریم.
آنچه عاشورا را به جهانیان نشان داد و برای همیشه باقی نگاه داشت، خونهایی بود که بر اساس دوستی و دشمنی در رگها جاری بود، قلبی بود که خون را بر محور دوستی و دشمنی به اعضای بدن میرسانید. همان دوستی و دشمنیای که محور دین است و حرکت دین بر آن محور به نتیجه میرسد: دوست داشتن خوبیها و خوبها و دشمن داشتن بدیها و بدها. دوستی و عشق به آن اندازه که در راه رسیدن به دوست، خون قلب هدیه شود و دشمنی به آن مقدار که سرخی خون برای نابودی دشمن جلوهنمایی کند.
عاشورا یعنی حرکت تمام ذرات وجود بر محور دوست و حبیب بودن، مجاهده و تلاش برای نابودی دشمنان حق، همان چیزی که در زیارت اربعین امام حسینعلیه السلام به ما آموختهاند و خواندن آن یکی از نشانههای مؤمن است:
«اَلسَّلامُ عَلی حَبِیبِ اللَّهِ؛ سلام بر حبیب خدا.»
معلم عاشورا را حبیب و دوست خدا دانستن و خود را شاگرد این مکتب معرفی کردن.
«اَللَّهُمَّ إِنِّی أُشْهِدُک َأَنِّی وَلِیٌّ لِمَنْ وَالاهُ وَعَدُوٌّ لِمَنْ عاداهُ؛(1)
خداوندا! تورا شاهد میگیرم که من دوست هستم با هرکه با حسین دوست است و دشمن هستم با هرکه با حسین دشمن است.»
همانا معیار شاگرد این مکتب بودن، دوستی و دشمنی در راه حسینعلیه السلام است.
پیروان نهضت عاشورا دارای شعارهایی هستند که جابر بن عبداللَّه انصاری در کنار مزار سید الشهداءعلیه السلام، هنگام زیارت به آنان آموخته و آن شعار «حبیبی یا حسین» است که، سخن از محبّت و دوستی با حسینعلیه السلام است.
اگر عاشورا بر محور دوستی و دشمنی دور نمیزد، علمدار کربلا حضرت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباسعلیه السلام در کنار علقمه با لب تشنه به یاد دوست آب را روی آب نمیریخت و در مسیر دشمنی با دشمنان حسینعلیه السلام نمیگفت:
«یا نَفْسُ! لا تَخْشَ مِنَ الْکُفّارِ؛ مبادا از دشمن بترسی.»
نه، او نمیترسد، زیرا گفت:
«لا أَرْهَبُ الْمَوْتَ إِذِ الْمَوْتُ زُقی؛
از مرگ هرگز نمیهراسم چون فریاد زند.»
او آن چنان دوستی و دشمنی خود را به صحنه نمایش گذاشت که حاضر شد با دستهای قطع شده نیز حمایت و پشتیبانی خود را از ولیّاش اعلام دارد:
1) 11. بحار الانوار: ج 101 / ص 332.
وَاللَّهِ إِنْ قَطَعْتُمُوا یَمینی
إِنِّی أُحامِی أَبَداً عَنْ دِینی
وَعَنْ إِمامٍ صادِقِ الیَقِینِ
نَجْلِ النَّبِیّ الطّاهِرِ الأَمِیِن
به خدا قسم اگر دستم را جدا کنید
من همیشه از دینم حمایت میکنیم
و نیز از امامی که در ایمانش صادق است
و فرزند پیامبر پاک و امین است آری نثار دستها در راه حسینعلیه السلام، رمز و راز عاشورا را آشکار میسازد که دین، جز دوستی و محبّت و بغض و دشمنی چیز دیگر نیست و عاشورا نیز که احیا کننده دین است، همان رمز و راز را میطلبد.
قال النبیصلی الله علیه وآله:
أَفْضَلُ الأَعمالِ
اَلْحُبُّ فِی اللَّهِ وَالْبُغْضُ فِی اللَّهِ؛
برترین عمل، دوستی و دشمنی در راه خداست.
بحار: 252/69
در مجموعه دین، هر چیزی جایگاه خاصّ خود را دارد و همه امور دینی از یک مرتبه مساوی برخوردار نیستند، بعضی از امور مرتبه بالاتر و بعضی رتبه متوسط و بعضی پایینتر را دارا میباشند.
دین دارای دستگیرههایی است که در هنگام به خطر افتادن سعادت انسان، او را دستگیری میکند. البته استحکام و اهمیّت دستگیرهها یکسان نیست، بعضی از دستگیرههای دین در خطرات جزئی، انسان را حفظ میکند ولی بعضی در خطرات عمده و مهم هم حافظ انسان است و نمیگذارد انسان از صراط مستقیم به بیراهه رود و سعادت او تهدید شود.
روزی رسول اکرمصلی الله علیه وآله همین مسأله را در بین اصحاب خود مطرح کردند و به صورت سؤال فرمودند: در بین دستگیرههای ایمان کدام یک محکمتر است؟ آنان پاسخ دادند: خدا و پیامبرش بهتر میدانند، ولی بعضی از آنها گفتند: نماز مهمترین است، و بعضی گفتند: روزه، و بعضی پاسخ دادند: حج و عمره، و بعضی گفتند: مهمترین آن، جهاد در راه خداست.
رسول خداصلی الله علیه وآله در مقابل پاسخ آنان فرمودند: همه آنچه را که گفتید دارای ارزش است، هم نماز ارزش دارد، هم روزه و هم حج و عمره و جهاد، لکن مهمترین و محکمترین دستگیره نیست، بلکه محکمترین دستگیره ایمان، دوستی و دشمنی برای خداست، دوست داشتنِ دوست خدا و بیزاری نسبت به دشمنان خدا.(1)
از این روایت استفاده میشود که دین دارای بخشهای مختلف و اعمال گوناگون است که بعضی از آنها مربوط به اعضا و جوارح انسان است، همانند نماز و روزه، و بعضی از آنها مربوط به قلب است، همانند محبّت و دوستی و عداوت و دشمنی.
ولی در بین این دو دسته، اعمال قلبیه از اهمّیت بالاتری برخوردار است و قدرت محافظت آن نسبت به انسان در حوادثی که ممکن است انسان را از دین خدا و صراط مستقیم خارج کند، بیشتر میباشد.
آری، اگر محبّت خدا و پیامبر و اهل بیتعلیهم السلام و نیز محبّت نسبت به کارهای پسندیده و...در قلب قرار گرفت، به این آسانی، حوادث روزگار - از قبیل: مریضیها، مشکلات مادی، از دست دادن عزیزان، شکست در زندگی و به عبارت دیگر: «فتنهها» نمیتوانند انسان را از دین، یعنی خدا و رسول و اهل بیتعلیهم السلام و دستورات آنان جدا کنند.
1) 12. وسائل الشیعه: ج 11 / ص 439؛ «عن أبی عبد اللَّهعلیه السلام قال: قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: أیّ عری الإیمان أوثق؟ فقالوا: اللَّه ورسوله أعلم، وقال بعضهم: الصلوة، وقال بعضهم: الزکوة، وقال بعضهم: الصوم، وقال بعضهم: الحجّ والعمرة، وقال بعضهم: الجهاد. فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: لکلّ ما قلتم فضل ولیس به ولکن أوثق عری الإیمان، الحبّ فی اللَّه والبغض فی اللَّه وتوالی أولیآء اللَّه والتبرّی من أعدآء اللَّه.»
ممکن است انسان نماز بخواند ولی نه بر اساس محبّت، روزه بگیرد یا اعمال پسندیده دیگر را انجام دهد، ولی بعضی از حوادث در زندگی او پیش آید که موجب شود بگوید: من دیگر نماز نمیخوانم، روزه نمیگیرم. نعوذ باللَّه بگوید: دین چه فایدهای دارد؟
اما اگر قلب، جایگاه محبّت خدا و رسول و دشمنی نسبت به دشمنان شد، به این آسانی در بین حوادث از خدا و اولیایش جدا نمیشود، همه ناگواریها را به پای محبّت میریزد و نه تنها از خدا جدا نمیگردد، بلکه به محبّت او افزوده میشود. از این روست که رسول خداصلی الله علیه وآله باارزشترین اعمال را، دوستی و دشمنی در راه خدا میداند، چنانکه میفرماید:
«أَفْضَلُ الأَعْمالِ الحُبُّ فِی اللَّهِ وَالبُغْضُ فِی اللَّهِ.»(1)
اساساً مطلبی را که در باب محبّت و دوستی و عداوت و دشمنی میتوان گفت، این است که؛ دوستی و دشمنی در کنار اعمال دیگر مطرح نمیشود، بلکه این دو اصل مهمّ به اعمال دیگر روح میبخشد، یعنی محبّت و دشمنی همانند بند تسبیحی است که در تمام دانهها جریان دارد و اگر نباشد، همه آنها از حیّز انتفاع خارج میشوند. دین، نمازی را که با محبّت خدا و بیزاری از دشمنان خدا قرین نباشد نمیخواهد و چنین است روزه و سایر اعمال.
1) 13. بحار الانوار: ج 69 / ص 252.
در روایت جالبی این نکته به چشم میخورد که امام صادقعلیه السلام فرمود:
«کُلُّ مَنْ لَمْ یُحِبُّ عَلیَ الدَّینِ وَلَمْ یُبْغِضْ عَلیَ الدَّینِ، فَلا دَینَ لَهُ(1)
هرکس محبّت و دوستی و عداوت و دشمنیاش بر اساس دین نباشد، دین ندارد.»
ممکن است برای بعضی پذیرش این موضوع سهل و آسان نباشد، ولی وقتی به کتاب آسمانی یعنی قرآن مجید مراجعه مینماییم، مطلب آسان میشود؛ زیرا در قرآن، خداوند حکیم به پیامبرش در این باره میفرماید:
«قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْه أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی ؛(2)
«ای رسول! بگو: من از شما مزد و پاداش نمیخواهم مگر مودّت و دوستی ذوی القربی را.»
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله بعد از آوردن دین اسلام و آن همه زحمت و تلاش، چیزی را به عنوان مزد مطرح میکند که اگر حفظ شود، تمام دین و روح آن حفظ شده است و اگر از آن محافظت نشود، دین میمیرد و بیخاصیت میشود، و آن محبّت و مودّت و دوستی نسبت به اهل بیتِ عصمت و طهارتعلیهم السلام است که ذوی القربای پیامبرصلی الله علیه وآله هستند.
رسول خداصلی الله علیه وآله نفرمود: «اجر و مزد من این است که نماز بخوانید، یا روزه بگیرید یا حج بروید»، نکتهای را مطرح کردند که اگر به آن عمل شود، هم نماز
و هم روزه و هم همه دین برپا میماند. پیامبرصلی الله علیه وآله در سال آخر عمر خود بعد از اینکه مراسم حج را انجام داد، در راه بازگشت، نکتهای را فرمود که برای همه جالب بود.
حضرتصلی الله علیه وآله فرمود: «کسی وارد بهشت نمیشود مگراینکه مسلمان باشد.» ابوذر غفاری - که با ذکاوت خود میدانست این جمله مطالبی را در پی دارد و اِلّا این کلام را رسول خداصلی الله علیه وآله به تنهایی در این شرایط حساس نمیفرمود - برخاست و گفت: یا رسول اللَّه! اسلام چیست؟ حضرت فرمود: «اسلام برهنه است؛ و لباسش تقوی و پرهیزکاری، و زینتش حیا، و نظام و تکیهگاهش پاکدامنی، و کمال آن دین، و ثمره آن عمل است، هرچیزی را اساس و پایهای است، و پایه اسلام، محبّت ما اهل بیتعلیهم السلام است.»(1)
در روایات ما تعبیری آمده که قابل توجّه میباشد و آن این است که: «آیا ایمان غیر از دوستی و دشمنی چیز دیگری است؟» فضیل بن یسار میگوید: از امام صادقعلیه السلام سؤال کردم: آیا دوستی و دشمنی از ایمان است؟ حضرت فرمود: آیا ایمان غیر از دوستی و دشمنی است؟!
1) 16. بحار الانوار: ج 68 / ص 379؛ «لمّا قضی رسول اللَّهصلی الله علیه وآله مناسکه من حجّة الوداع، رکب راحلته وأنشأ یقول: «لایدخل الجنّة إلّا من کان مسلماً»، فقام إلیه أبوذررحمه الله فقال: «یا رسول اللَّه! وما الإسلام؟» فقالصلی الله علیه وآله: «الإسلام عریان ولباسه التقوی وزینته الحیاء وملاکه الورع وکماله الدین وثمرته العمل، ولکلّ شیء أساس، وأساس الإسلام حبّنا أهل البیتعلیهم السلام.»
سپس این آیه قرآن را تلاوت فرمود:
«حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الإِْیمانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرّاشِدُونَ»؛(1)
«خداوند ایمان را برای شما دوست داشتنی گردانید و آن را در دلهای شما بیاراست و کفر و پلیدکاری و سرکشی را در نظرتان ناخوشایند ساخت، آنان که چنیناند رهیافتگانند.»(2)
حال این سؤال مطرح میشود که: چرا دوستی و دشمنی چنین جایگاهی دارد و از چنین ارزش بالایی برخوردار است؟
در پاسخ باید گفت: چرا چنین نباشد، در حالی که دوستی و دشمنی خطّمشی زندگی انسان را تعیین میکند، اعمال و رفتار انسان بر اساس آن شکل میگیرد، مگر میشود انسان چیزی را دوست داشته باشد و خود را به او نزدیک نکند؟ مگر میشود فردی را دوست داشته باشد و از جهت رفتار، خود را همرنگ او ننماید؟
آری، ممکن است در ابتدا میان انسان و محبوبش در شکل اعمال و رفتار فاصله باشد، ولی به تدریج همرنگ میشود.
1) 17. سوره حجرات / آیه 7.
2) 18. اصول کافی: ج 2 / ص 125؛ «عن فضیل بن یسار قال: سألت أباعبد اللَّهعلیه السلام عن الحبّ والبغض، أ من الإیمان هو؟ فقال: وهل الْإیمان إلّا الحبّ والبغض. ثمّ تلی هذه الآیه: «حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الإِیمانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرّاشِدُونَ».»
لذا جای تعجّب نیست اگر انسان در روایتی ببیند، شخصی به محضر رسول خداصلی الله علیه وآله میرسد و میگوید: «یا رسول اللَّه! من نمازگزاران را دوست دارم ولی خودم نماز نمیخوانم، من روزهداران را دوست دارم، ولی خودم روزه نمیگیرم»
و پیامبرصلی الله علیه وآله در پاسخ میفرماید: «تو با آن کسی هستی که او را دوست داری و آنچه را که به دست آوری، برای تو میماند.»(1)
آیا میشود انسان اهل نماز را دوست بدارد، ولی در طول زمان، خود از نمازگزاران نشود؟ آیا میشود اهل خیر را دوست بدارد و خود نیکوکار نشود؟ خیر چنین نیست، بلکه محبّت و دوستی انسان را به آن سو میکشاند و شاهد این ادعا، کسانی هستند که در زندگی، اهل خیرات و انجام وظایف دینی نبودهاند ولی دوستی و محبّت، آنها را به اهل خیر نزدیک کرده و کمکم خود نیز از اهل خیر گشته و به وظایف دینی خود عمل نمودهاند.
در روایتی دیگر آمده است: مردی خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله رسید و عرض کرد: «اهل نماز را دوست دارد ولی خودش فقط نمازهای واجب را میخواند، - یعنی اهل نمازهای مستحبّی نیست - و کسانی را که اهل صدقات هستند دوست دارد، ولی خودش فقط صدقات واجب را میپردازد و همچنین اهل روزه را دوست دارد، ولی خودش فقط ماه مبارک رمضان روزه میگیرد.» رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «انسان با آن کسی است که او را دوست میدارد.»(2)
1) 19. اصول کافی: ج 8 / ص 80؛ «إنّ رجلاً أتی النبیّصلی الله علیه وآله فقال: یا رسول اللَّه! أُحبّ المصلّین ولا أصلّی وأُحبّ الصائمین ولا أصوم. فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: أنت مع من أحببت ولک ما اکتسبت.»
2) 20. بحار الانوار: ج 68 / ص 70؛ «أتی رجل النبیّصلی الله علیه وآله فقال: یا رسول اللَّه! رجل یحبّ من یصلّی ولایصلّی إلّا الفریضة، ویحبّ من یتصدّق ولایتصدّق إلّا بالواجب، ویحبّ من یصوم ولایصوم إلّا شهر رمضان. فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: المرء مع من أحبّ.»
امام باقرعلیه السلام فرمود: «اگر خواستی بدانی که آیا در تو خیری هست یا نه، نگاه به قلب خود کن، اگر دیدی قلبت اهل طاعت و بندگی خدا را دوست دارد و از اهل معصیت و نافرمانی خدا نفرت دارد، پس در تو خیر است و خداوند تو را دوست دارد. ولی اگر نسبت به اهل طاعت و بندگی خدا، نفرت و نسبت به اهلمعصیت و نافرمانی خدا محبّت دارد، پس درتو خیری نیست و خداوند نسبت به تو بغض و نفرت دارد و انسان با کسی است که او را دوست دارد.»(1)
شخصی به نام ثوبان از محضر پیامبرصلی الله علیه وآله پرسید: «قیامت چه وقت خواهد بود؟ پیامبرصلی الله علیه وآله پرسید: چه چیز برای قیامت آماده کردهای که از آن سؤال مینمایی؟ پاسخ داد: عمل زیادی نکردهام اِلّا اینکه خدا و رسولش را دوست دارم. حضرت پرسید: چقدر رسول خداصلی الله علیه وآله را دوست داری؟ گفت: قسم به آن کسی که تو را نبی به حقّ فرستاده، آن قدر دوست دارم که حاضرم با شمشیر بدنم قطعه قطعه شود و یا بدنم بریده بریده شود و یا به آتش سوزانده شود و یا بدنم زیر سنگ آسیاب پودر شود امّا دوستی شما از قلبم نرود، نه تنها نسبت به شما، بلکه حتی نسبت به
1) 21. اصول کافی: ج 2 / ص 126؛ «عن أبی جعفرعلیه السلام قال: إذا أردت أن تعلم أنّ فیک خیراً فانظر إلی قلبک، فإن کان یحبّ أهل طاعة اللَّه ویبغض أهل معصیته ففیک خیر واللَّه یحبّک، وإن کان یبغض أهل طاعة اللَّه ویحبّ أهل معصیته فلیس فیک خیر واللَّه یبغضک والمرء مع من أحبّ.»
اهل بیت و اصحاب شما. حضرت فرمود: انسان در روز قیامت با کسی است که او را دوست دارد.(1)
آیا دوستی و محبّت آیندهساز است و زندگی آخرت انسان را ترسیم میکند و سعادت و خوشبختی را به دنبال دارد؟ داستان زیر گویای این مطلب است.
مرد سیاهپوستی از دنیا رفته بود در حالی که چهار نفر بدن او را حمل میکردند تا او را به قبر نزدیک کنند.
رسول خداصلی الله علیه وآله در حالی که با عدهای از اصحاب خود بودند، وقتی این منظره را دیدند، فرمودند: او را نزد من بیاورید. بدنش در مقابل رسول خداصلی الله علیه وآله قرار گرفت، حضرت پارچه را از روی صورت او کنار زند، سپس فرمود: یا علی! این شخص، رباح غلام آل نجار است.
امیرالمؤمنینعلیه السلام عرض کردند: به خدا قسم! وقتی زنده بود هر وقت مرا میدید
1) 22. بحار الانوار: ج 27 / ص 100؛ «قام ثوبان مولی رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وقال: بأبی أنت وأمّی یارسول اللَّه! متی قیام الساعة؟ فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: ما أعددت لها إذ تسأل عنها؟ قال: یا رسول اللَّه! ما أعددت لها کثیر عمل إلّا أنّی أحبّ اللَّه ورسوله. فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: وإلی ماذا بلغ حبّک لرسول اللَّهصلی الله علیه وآله؟ قال: والّذی بعثک بالحقّ نبیّاً! أنّ فی قلبی من محبّتک ما لو قطّعت بالسیوف ونشرتُ بالمناشیر وقرضت بالمقاریض وأحرقت بالنیران وطحنت بارح الحجارة، کان أحبّ إلیّ وأسهل علیّ من أن أجد لک من قلبی غشّاً أو غلاًّ أو بغضاً لأحد من أهل بیتک وأصحابک، وأحبّ الخلق إلیّ بعدک أحبّهم لک، وأبغضهم إلیّ من لایحبّک ویبغضک أو یبغض أحداً من أصحابک. یا رسولاللَّه! هذا ماعندی من حبّک و حبّ من یحبّک وبغض من یبغضک أو یبغض أحداً ممّن تحبّه، فإن قیل هذا منّی فقد سعدت، وإن أرید منّی عمل وغیره فما أعلم لی عملا أعتمده وأعتدّ به غیر هذا، أحبّکم جمیعاً أنت وأصحابک وإن کنت لاأطیقهم فی أعمالهم. فقالصلی الله علیه وآله: أبشر فإنّ المرء یوم القیامة مع من أحبّه، یا ثوبان! لو کان علیک من الذنوب ملأ ما بین الثری إلی الأرض لانحسرت وزالت عنک بهذهالموالاة أسرع من انحدار الظلّ عنالصخره الملسآء المتویة إذا طلعت علیه الشمس ومنانحسار الشمس إذاغابت عنها الشمس.
آن چنان خوشحال میشد و نشاط پیدا میکرد که روی پای خود نمیایستاد و به من میگفت: یا علی! من تو را دوست دارم. رسول خداصلی الله علیه وآله دستور دادند بدنش را غسل دهند و او را با لباسی از لباسهای پیامبرصلی الله علیه وآله کفن کنند. سپس حضرت بر بدن او نماز خواندند و مسلمانها به همراه ایشان بدن او را تا کنار قبر تشییع کردند.
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمودند: «هفتاد هزار گروه از ملائکه در تشییع جنازه او شرکت کردند، به خدا قسم! به چنین مقامی نرسید مگر به خاطر محبّت و دوستی تو یاعلی. پیامبرصلی الله علیه وآله وارد قبر شدند، لحظهای صورت خود را برگرداندند و سپس خشتها را چیدند. اصحاب وقتی این منظره را دیدند سؤال کردند: چرا صورت خود را از او برگرداندید؟ حضرت فرمودند: ولیّ خدا در حالی از دنیا رفته بود که تشنه بود، حورالعین از همسران او برایش شراب بهشتی آوردند، ولیّ خدا غیرت دارد، نخواستم با نگاه خود به همسران بهشتی او، ناراحتش کنم، لذا صورت خود را برگرداندم.»(1)
1) 23. بحار الانوار: ج 39 / ص 289؛ «عن الصادقعلیه السلام قال: بینا رسول اللَّهصلی الله علیه وآله فی ملأ من أصحابه وإذا أسود تحمله أربعة من الزنوج ملفوف فی کسآء یمضون به إلی قبره، فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: علیّ بالأسود، فوضع بین یدیه فکشف عن وجهه، ثمّ قال لعلیّعلیه السلام: یا علی! هذا رباح غلام آل النجار. فقال علیعلیه السلام: واللَّه ما رآنی قطّ إلّا وحجل فی قیوده وقال: یا علی! إنّی أحبّک. قال: فأمر رسول اللَّهصلی الله علیه وآله بغسله وکفنه فی ثوب من ثیابه وصلّی علیه وشیّعه والمسلمون إلی قبره وسمع الناس دویّاً شدیداً فی السمآء، فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: إنّه قد شیّعه سبعون ألف قبیل من الملائکه، کلّ قبیله سبعون ألف ملک، واللَّه ما نال ذلک إلّا بحبّک یا علی! قال: ونزل رسول اللَّهصلی الله علیه وآله فی لحده، ثمّ أعرض عنه، ثمّ سوی علیه اللبن. فقال له أصحابه: یا رسول اللَّه! رأیناک قد أعرضت عن الأسود ساعة سویت علیه اللبن. فقال: نعم إنّ ولیّ اللَّه خرج من الدنیا عطشاناً فتبادر إلیه أزواجه من الحور العین بشراب من الجنّة وولیّ اللَّه غیور، فکرهت أن أحزنه بالنظر إلی أزواجه، فأعرضت عنه.»
انسان گاهی در زندگی سرمایههای زیادی را کسب میکند، ولی توجّه به آنها ندارد و این بیتوجهی موجب میشود که خود را فقیر و نیازمند بداند، همانند کوری که سکههای طلا در دست دارد، ولی ارزش آنها را نمیداند و این بیتوجهی موجب نگرانی و اضطراب او میشود.
شخصی خدمت امام صادقعلیه السلام رسید و از فقر و نداری به حضرت شکایت کرد، حضرت فرمود: من تو را فقیر نمیبینم. عرض کرد: آقا من فقیر هستم، لکن نداریِ من آشکار نیست. سپس مقداری از مشکلات خود را برای حضرت بیان کرد، دوباره حضرت فرمود: «تو فقیر نیستی.» تا اینکه حضرت فرمود: «از تو سؤالی میپرسم، به من جواب ده. آیا اگر صد دینار به تو بدهند و از تو بخواهند که دست از دوستی ما برداری و اعلام بیزاری نمایی، چنین میکنی؟»
پاسخ داد: نه. حضرت فرمود: «اگر بیشتر ازاین مبلغ، بلکه تا هزاران دینار به تو بدهند تا دست از محبّت ما برداشته و اعلام بیزاری کنی، چنین خواهی کرد؟» آن شخص قسم یاد کرد که حاضر نیست چنین کند.
حضرت فرمود: «کسی که دارای چنین متاعی است و حاضر نیست به چنین مبلغ زیادی بفروشد، آیا فقیر است؟.»(1)
1) 24. بحار الانوار: ج 67 / ص 147؛ «عن موسی بن جعفرعلیه السلام قال: إنّ رجلا جآء إلی سیّدنا الصادقعلیه السلام فشکی إلیه الفقر، فقالعلیه السلام: لیس الأمر کما ذکرت، وما أعرفک فقیراً. قال: واللَّه یا سیّدی! ما استبنت وذکر من الفقر قطعة و الصادقعلیه السلام یکذّبه، إلی أن قالعلیه السلام: خبّرنی لو أعطیت بالبرآئة منّا مائة دینار، کنت تأخذ؟ قال: لا. إلی أن ذکر ألوف دنانیر والرّجل یحلف أنّه لایفعل، فقالعلیه السلام له: من معه سلعة یعطی هذا المال لایبیعها هو فقیر؟!.»
آری دوستی و محبّتِ خوبیها و خوبها آن چنان ارزشی دارد که گاهی قابل تصوّر برای انسان نمیباشد.
مخصوصاً علاقه به انسانهایی که همه خوبیها را در خود جمع کرده و در زندگی به نمایش گذاشتهاند، مگر میتوان برای محبّت و علاقه به تندیس خوبیها، امیرالمؤمنین علی بن ابیطالبعلیهما السلام که موجودات عالم، شیفته کمالات اویند، ارزشی تعیین نمود.
مردی خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله رسید و گفت: فلانی با سرمایه کم برای تجارت به مسافرت رفته و طولی نکشیده برگشته، ولی سود زیادی به دست آورده است، به طوری که مورد توجّه دوستان و فامیل قرار گرفته و به او حسادت میورزند. حضرت فرمود: «مال دنیا هرچه زیادتر و بیشتر شود، امتحان بیشتری برای صاحبش در پیش دارد، شما به اموال دیگران غبطه نخورید. بله، اگر کسی ثروتش را در راه خدا مصرف میکند، جا دارد که نسبت به آن غبطه ورزید.»
سپس حضرت فرمود: «آیا میخواهی برای تو بگویم از کسی که سرمایهاش کمتر از آن شخص بوده و زودتر از او هم برگشته، ولی غنیمت بیشتری به دست آورده و خیرات زیادی برایش آماده شده و در خزائن عرش خداوند رحمان محفوظ است؟!»
عرض کرد: آری یا رسول اللَّهصلی الله علیه وآله بفرمایید. حضرت فرمود: «نگاه کنید به این شخصی که میآید، این شخص آن قدر خیرات برای او به آسمان رفته که اگر به تمام اهل آسمانها و زمین تقسیم کنند، کمترین سهمیه هرنفر بخشایش گناهان و اعطای بهشت است.»
پرسیدند: مگر چه کاری انجام داده؟ حضرت فرمود: «از خودش سؤال کنید.»
اصحاب آمدند سراغ او و گفتند: گوارا باد بر تو آنچه را که رسول خداصلی الله علیه وآله بشارت داده، چه کردهای که این چنین پاداشی برای تو نوشته شده است؟!
پاسخ داد: کاری نکردم، تنها یک کار انجام دادم و آن اینکه از خانهام بیرون رفتم برای کاری که داشتم، ولی دیدم دیر شده و به آن کار نمیرسم، پیش خود گفتم: خوب است از فرصت استفاده کنم و به دیدار امیرالمؤمنین علی بن ابیطالبعلیهما السلام بروم، زیرا از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدهام: «نگاه کردن به صورت علیعلیه السلام عبادت است.»
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «آری عبادت است و چه عبادتی، ای بنده خدا! تو رفتی که دیناری برای خرجی زن و بچّهات به دست بیاوری و موفّق نشدی، ولی در مقابل، براساس محبتی که به علی بن ابیطالبعلیهما السلام داشتی، به سراغ او رفتی و به چهرهاش نگاه کردی در حالی که میدانستی که علیعلیه السلام دارای فضایلی است، این محبّت و این دیدار بامعرفت برای تو ارزشش بیشتر است از اینکه تمام دنیا پر از
طلای سرخ بود و آن را در راه خدا انفاق میکردی، تو در مسیر حرکت برای دیدار علیعلیه السلام به تعداد هر نفسی که کشیدی، شفاعت هزار انسان را خواهی کرد و خداوند آنها را به شفاعت تو از آتش نجات خواهد داد.(1)
1) 25. بحار الانوار: ج 38 / ص 198؛ جاء رجل فقال: یا رسول اللَّه! اما رأیت فلاناً رکب البحر ببضاعة یسیرة و خرج الی الصّین فاسرع الکرة و اعظم الغنیمة حتّی حسده اهل ودّه و أوسع قراباته و جیرانه. فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: ان مال الدّنیا کلّما ازداد کثرة و عظماً ازداد صاحبه بلاءً، فلا تغتبطوا اصحاب الاموال الّا بمن جاء بماله فی سبیل اللَّهلکن الا اخبرکم بمن هو اقلّ من صاحبکم بضاعة و اسرع منه کرّة اعظم منه غنیمة و ما اعدّ له من الخیرات محفوظ له فی خزائن عرش الرّحمن؟ قالوا: بلی یا رسول اللَّهصلی الله علیه وآله! فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: انظروا الی هذا المقبل الیکم فنظرنا فاذا رجل من الانصار رثّ الهیئه. فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: انّ هذا لقد صعد له فی هذا الیوم الی العلوّ من الخیرات و الطّاعات مالو قسمّ علی جمیع اهل السموات و الارض لکان نصیب اقلّهم منه غفران ذنوبه و وجوب الجنّه له. قالوا: بماذا یا رسول اللَّه صلی الله علیه وآله؟ فقال: سلوه یخبرکم عمّا صنع فی هذا الیوم. فاقبل علیه اصحاب رسول اللَّهصلی الله علیه وآله و قالوا له: هنیئاً لک ما بشرّک به رسول اللَّهصلی الله علیه وآله فما صنعت فی یومک هذا حتی کتب لک ما کتب؟ فقال الرّجل: ما اعلم انّی صنعت شیئاً غیر انّی خرجت من بیتی و اردت حاجة کنت ابطات عنها فخشیت أن تکون فاتتنی، فقلت فی نفسی لأعتأضّنّ منها النّظر الی وجه علی بن ابیطالب علیه السلام فقد سمعت رسول اللَّه:صلی الله علیه وآله النّظر الی وجه علیّعلیه السلام عبادة. فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: ای واللَّه عبادة و ایّ عبادة، انّک یا عبداللَّه ذهبت تبتغی ان تکتسب دیناراً لقوت عیالک، ذلک فاعتضت منه النّظر الی وجه علیّعلیه السلام و انت له محبّ و لفضله معتقد و ذلک خیر لک من ان لو کانت الدنیا کلّها لک ذهبة حمراء فانفقتها فی سبیل اللَّه ولتشفعنّ بعدد کلّ نفس تنفّسته فی مصیرک فی الف رقبة یعتقهم اللَّه من النار بشفاعتک.
دعای روز اول ماه رجب:
أغْرِسْ فی قَلْبِی حُبَّ الْمَعْرُوفِ؛
بارالها! ریشه دوستی نسبت به خوبیها را در دلم قرار ده.
بحار: 283-98
در اینکه انسان چه چیزهایی را باید دوست بدارد، نیاز به تکلیف نیست، زیرا فطرت انسانی اقتضا میکند انسان خوبها و خوبیها را دوست بدارد، هر انسانی که دارای فطرت سالم و بیدار است، نسبت به آنچه که «معروف و زیبا» است، علاقه نشان داده و نسبت به خوبیها عشق میورزد، لذا محبّت و دوستی خداوند فطری انسان بوده و با خلقتش عجین گردیده است. خداوند موجودات را آفرید، سپس آنان را در راه اراده و خواست خویش روان گردانید و در راه محبّت و دوستی خود برانگیخت.(1)
آری، نکته مهم، تشخیص خیر و خوبی از غیر، آن است که در همه یکسان نمیباشد، چه بسا افرادی که کارهایی را خوب و افرادی را نیک بدانند و به آن سمت زندگی خود را سوق دهند در حالی که در این تشخیص دچار اشتباه هستند، آیا فردی که به دنبال موادّ مخدّر میرود، فطرتاً از زشتیها منزجر نیست و نسبت به خوبیها گرایش ندارد؟ پس چرا موادّ مخدّر را انتخاب نموده و در زندگی به دنبال چیزی میرود که برای او خطرناک است؟
1) 26. صحیفه سجادیه: دعای اول؛ «ابتدع بقدرته الخلق ابتداءاً واخترعهم علی مشیّته اختراعاً، ثمّ سلک بهم طریق إرادته وبعثهم فی سبیل محبّته.»
پاسخ این است که: او موادّ مخدّر را زیبا و لذّتبخش میبیند، منتها در این راه دچار اشتباه و خطا شده، که اگر روزی نسبت به این خطا آگاهی پیدا کند تنفّر و انزجارش را نسبت به آن ابراز میدارد. و همچنین انسانی که از تحصیل علم و کمال فرار میکند و نسبت به آن تمایل ندارد، فطرتاً به خوبیها گرایش دارد، لکن علم و دانش را زیبا نمیبیند، زیرا دچار جهل و نادانی گردیدهاست.
آری جهل و نادانی، زیبا را زشت و زشت را در نظر انسان، زیبا جلوه میدهد و دوستی و دشمنی را در همان مسیر میکشاند. مگر آدم و حوّا طالب کمال و زیبایی نبودند و نسبت به آن عشق نمیورزیدند، پس چه چیز موجب شد بهسوی درختی بروند که آیندهای تاریک را برای آنان دربر داشت؟! آیا جز خطا و اشتباه در تشخیص خوبیها چیز دیگری بود؟!
آنان تشخیص دادهبودند که این درخت و استفاده از آن میتواند سعادت و خوشبختی را به دنبال داشته باشد و آنان را برای همیشه در نعمتهای الهی پایدار نماید، لذا به سوی آن حرکت کرده تا بهرهمند گردند، ولی دیری نپایید که به اشتباه خود پی بردند و فهمیدند چه خطایی مرتکب شدند.
پس میتوان گفت: این سخن، کلام باطلی است که هرچه دل میخواهد و دوست دارد، باید به او داد و آنچه را که نمیخواهد، باید از آن به دور داشت، زیرا دل سرمایه محبّت و دشمنی را براساس شناختی که دارد مصرف میکند، چه
چیزی به دل نشان داده شده که اظهار محبّت میکند، حتماً به او زیبایی جلوه داده شده که این چنین سخاوتمندانه، محبّت خود را نثار میکند.
جوانی که به آسانی دریچه قلب را باز نموده و محبّتش را به پای دوست میریزد و نسبت به همه عواملی که عامل جدایی آنان شود بیزاری نشان میدهد، سعادت خود را در رسیدن به آن میبیند و به دل گفته است که با رسیدن به محبوب، خوشبختی و سعادت تأمین میگردد، ولی اگر روزی پرده جهل کنار رود و ببیند همان چیزی را که زیبا میدید، جز هلاکت و بدبختی برای او در پی ندارد، دیگر نسبت به آن، دوستی ابراز نمیکند.
یوسف هم دل داشت و از سرمایه محبّت برخوردار و هم زیباییهای ظاهر را میدید، لکن پرده جهل و نادانی در مقابل چشمانش نبود و واقع را میدید، لذا حاضر نبود به طرف زلیخایی برود که جز سقوط و انحطاط چیز دیگری را دربر نداشت.
شخصی از کنار آرایشگاهی زنانه رد میشد، مردمی را دید که جمع شده و صحنه نزاع و دعوایی را تماشا میکنند، ایستاد ببیند چه خبر است، اینجا که باید شادی و سرور باشد، مگر عروس و داماد با هم اختلاف نزاعی دارند، کنجکاو شد، دید جوانی با آرایشگر درگیر شده و فریاد میزند: تو زن مرا آن چنان آرایش کرده و آراستی که دل مرا ربود، زیرا او را زیبا دیدم، ولی پس از گذشت زمان و از بین رفتن آرایشها، فهمیدم که او زیبا نبوده، بلکه آن چنان زشت و کریه است که
زندگی با او قابل تحمّل نمیباشد، تو این بلا را بر سر من آوردی و باید انتقامش را پس دهی.
ابلیس و شیطان نقشی را که در رابطه با انسان بازی میکند، زیبا جلوه دادن بدیها و زشتیها و زشت جلوه دادن خوبیها و زیباییها است.
«قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الأَْرْضِ وَلَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ».(1)
و او بود که در مقابل آدم و حوا قسم یاد کرد که شجره ممنوعه عامل جاودانه بودن شما در نعمت است و آن قدر گفت و گفت که آن درخت به نظر زیبا جلوه کرد، ولی درعمل معلوم شد که ابلیس آنان را فریب داده است.
خداوند علاوه بر احساسات، در وجود انسان عقلی را قرار داده که چراغ راه انسان است و واقعیتها را آن گونه که هست به انسان نشان میدهد. سپردن احساسات، دوستیها و دشمنیها به دست عقل عاملی برای نجات از افتادن در وادی هلاکت است. دوستیها و دشمنیهایی که به هدایت عقل بنا نهاده شود جز خوشبختی و سعادت به دنبال نخواهد داشت، ولی دل دادن هایی که بدون اعتناء به چراغ عقل و تنها و تنها سوار شدن بر مرکب احساسات باشد چه بسا انسان را در وادی پشیمانی افکنده، در آن لحظه هم که پشیمانی سودی نخواهد داشت.
1) 27. سوره حجر / آیه 39.
در دعای روزاول ماه رجب ازخداوند میخواهیم ریشههای دوستی نسبت به خوبیها را در قلب ما قرار داده و آگاهی سودمند نیز به ما عطا فرماید.
«وَأَغْرِسْ فِی قَلْبِی حُبَّ الْمَعْرُوفِ وَاجْعَلْ لِی عِلْماً نافِعاً.»(1)
حسین بن علیعلیهما السلام وقتی در مقابل زشتیها قرار میگیرد و از او میخواهند که با مثل یزید بیعت نماید، کنار قبر جدّش رسول خداصلی الله علیه وآله میآید و در پیشگاه خداوند عرضه میدارد: «خدایا! این قبر پیامبر تو محمّد است و من پسر دختر پیامبر تو هستم و برای من پیشآمدی رخ داده که خود میدانی، خدایا! من معروف و نیکی را دوست دارم و از بدی و منکر بیزارم.(2)
حرکت حسین بن علیعلیهما السلام از مدینه به سوی مکه و از آنجا به سوی کوفه سپس سرزمین کربلا، براساس دوستی و دشمنی شکل گرفت، دوستی نسبت به خوبیها و دشمنی نسبت به بدیها. نفرت نسبت به بدیها فرزند زهراعلیهما السلام را از مدینه جدا کرد، زیرا در مدینه بودن یعنی بیعت با جرثومه بدیها یزید؛ دوستی و محبّت نسبت به خوبیها حضرتش را به سوی ملاقات با پروردگارحرکت داد، او زندگی با فساد را ذلّت و مرگ در راه عدل و نیکی را سعادت میداند.
اگر بنا است انسان دل به خوبیها دهد، تمام خوبیها در وجود خالق هستی آفریدگار جهان جمع است، دوستی نسبت به خداوند ندایی است که از باطن وجود انسان شنیده میشود.
«وَلکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیانَ»؛(1)
خداوند ایمان را برای شما دوست داشتنی گردانید و آن را در دلهای شما بیاراست و کفر و پلیدی و سرکشی را ناخوشایند ساخت.»
خانه دل را برای خدا باز کردن و او را در دل جا دادن، حرکت به سوی خوبیها است و از آنجا که تمام خوبیها در وجود خداوند جمع است، خانه دل فقط برای اوست و راه دادن دیگران به این خانه، شریک برای خدا آوردن است، تنها کسانی میتوانند به خانه دل راه پیدا کنند که با خدا پیمان دوستی بسته باشند و از دوستان خدا به شمار روند که اینان همراه خداوند به خانه دل میآیند.
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله که دل به خوبیها داده است از خداوند میخواهد:
«اَللَّهُمَّ إنِّی أَسْئَلُک حُبَّکَ وَحُبَّ مَنْ یُحِبُّکَ وَالْعَمَلَ الَّذِی یَبْلُغُنِی حُبَّکَ؛(2)
بار الها! دوستیات و دوستی دوستانت را و کرداری که مرا به دوستیات برساند، عطا کن.»
دوستی دوستان خدا، جدا از دوستی خدا نیست، همان انگیزهای که انسان را به دلدادگی خدا میکشاند، کسانی را هم که با پیوند با خداوند رنگ محبوب را گرفتهاند، دوست میدارد. دوستی با غیر خداوند که رنگ الهی ندارد شرک است، لکن شرک در محبّت. و از آنجا که خداوند برای خود شریک نمیپذیرد، قدم گذاردن دیگران به خانه دل یعنی خالی شدن دل از خدا، به همان نسبتی که انسان با غیر خدا پیمان دوستی ببندد، رشته دوستیاش با خدا سست و بریده میشود.
دوستان خدا دارای رتبههای متفاوتند و هر کس به اندازه آشناییاش با خداوند خانه دل را به او میسپارد. در عالم آفرینش تنها کسی که توانست خدا را بشناسد، وجود مقدس پیامبر گرامیصلی الله علیه وآله بود، لذا دوستی و محبّت حضرت نسبت به خداوند وصفپذیر نمیباشد و در رتبه بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله، اهل بیت پاک و مطهر او هستند که به محبّت و دوستی خدا رسیدند. در زیارت جامعه کبیره خطاب به اهلبیت عصمت و طهارتعلیهم السلام این گونه سلام میکنیم:
«اَلسَّلامُ عَلَی الدُّعاةِ إِلَی اللَّهِ وَالْأَدِلاَّء عَلی مَرْضاتِ اللَّهِ وَالْمُسْتَقِرِّینَ فِی أَمْرِ اللَّهِ وَالتَّامِّینَ فِی مَحَبَّةِ اللَّهِ؛
سلام بر اهل بیتی که دعوت کننده به سوی خدا و راهنما به آنچه مورد رضایت اوست و عمل کننده به دستورات الهی و دارای بالاترین رتبه در محبّت و دوستی خدا میباشند.»
پیامبر گرامی اسلامصلی الله علیه وآله فرمود:
«أَحِبُّوا اللَّهَ لِما یَغْذُوکُمْ بِهِ مِنْ نِعَمِهِ وَأَحِبُّونِی لِحُبِّ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَأَحِبُّوا أَهَلَ بَیِتْی لِحُبِّی؛(1)
خداوند را دوست بدارید به خاطر نعمتهایی که به شما ارزانی داشته و مرا دوست بدارید به خاطر دوستی خدا و اهل بیت مرا دوست بدارید به خاطر دوستی من.»
دوستی با اهل بیت پیامبرعلیهم السلام امانتی است الهی که در دلها به ودیعه گذارده شده که باید تا روز قیامت باقی بماند.
نبیّ خاتمصلی الله علیه وآله فرمود: «اهل بیت من و پیروان و یاران آنان را دوست بدارید، زیرا وقتی مرا به آسمان دنیا سیر دادند و جبرئیل مرا به اهل آسمان معرفی کرد، خداوند دوستی و محبّت من و اهل بیتم و پیروانشان را در دل ملائکه قرار داد و این دوستی، امانت است تا روز قیامت و سپس به زمین آورده شدم و جبرئیل مرا به اهل زمین معرفی کرد، لذا مؤمنین از امّت من، این امانت را تا روز قیامت حفظ و نگهداری مینمایند.»(2)
تصوّر نشود که پیامبر گرامیصلی الله علیه وآله دوستی علی و اهل بیت خودعلیهم السلام را به عنوان اینکه از خویشان او هستند، مطرح نموده و به آنان محبّت ورزیده است، بلکه این مسأله یک امر الهی است و خداوند از آن حضرت چنین خواسته است.
1) 32. بحارالانوار: ج 27 / ص 76.
2) 33. بحار الانوار: ج 68 / ص 341؛ «قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: فأحبّوا أهل بیتی وشیعتهم وأنصارهم، فإنّه لمّا أسری بی إلی السمآء الدنیا فنسبنی جبرئیل لأهل السمآء، فاستودع اللَّه حبّی وحبّ أهل بیتی وشیعتهم فی قلوب الملآئکة، فهو عندهم ودیعة إلی یوم القیامة، ثمّ هبط بی إلی أهل الأرض فنسبنی إلی أهل الأرض، فاستودع اللَّه حبّی وحبّ أهل بیتی وشیعتهم فی قلوب أمّتی فمؤمنو أمّتی یحفظون ودیعتی فی أهل بیتی إلی یوم القیامة.»
این نکته را رسول اکرمصلی الله علیه وآله ضمن ماجرایی مطرح نمود، آنگاه که به حضرتش خبر دادند که عدّهای از دشمنان درصدد هستند به مدینه حمله کنند و پیامبر خداصلی الله علیه وآله را به قتل برسانند، حضرت از مردم خواستند برای مبارزه با آنان حرکت کنند، ولی کسی پاسخ نداد در حالی که اشک از دیدگان پیامبر خداصلی الله علیه وآله جاری بود، در همین حال امیرمؤمنان علیعلیه السلام از راه رسید و علّت آن را جویا شد.
حضرت قضیه را نقل فرمود، امیرمؤمنانعلیه السلام داوطلب شدند که برای سرکوب آنان حرکت کنند، لذا با عدّهای به راه افتادند و پس از درگیری و شکست دشمن به مدینه برگشتند.
پیامبر خداصلی الله علیه وآله برای استقبال از امیرمؤمنانعلیه السلام به خارج مدینه رفت و تمام اصحاب، حضرت را همراهی میکردند، علیعلیه السلام با چهرهای گرد و غبارآلود از راه رسید، پیامبر خداصلی الله علیه وآله پیش رفت و با دست مبارک گرد و غبار از چهره علیعلیه السلام پاک کرد و بین دیدگان حضرترا بوسید، در حالیکه اشک میریخت و حمد و سپاس خداوند را بهجا میآورد...
سپس رو به اصحاب کرد و فرمود: «اصحاب من! مرا در محبّت و دوستی علیعلیه السلام ملامت نکنید، زیرا دوستی من نسبت به علی به خاطر امر خداوند است و خدا مرا امر نموده که او را دوست بدارم.»
سپس خطاب به علیعلیه السلام فرمود: «یا علی! هرکه تورا دوست بدارد، مرا دوست داشته و هرکه مرا دوست بدارد، خدا را دوست داشته و هرکه خدا را دوست بدارد، خداوند او را دوست میدارد و سزاوار است خداوند دوستان خود را در بهشت جا دهد.»(1)
1) 34. بحار الانوار: ج 21 / ص 90.
دوستی اگر حقیقی باشد نه ادّعا، در محدوده دوست باقی نمانده و به دوستان دوست هم سرایت میکند و آن کس و آنچه را که دوست، علاقه داشته باشد، انسان به آن هم محبّت میورزد، لذا همیشه دوستی اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام همراه است با دوستی دوستان آنان. در معارف دینی نه تنها توصیه به دوستی با دوستان اهل بیتعلیهم السلام شده، بلکه از ما خواستهاند با دوستان آنان نیز دوست باشیم، اگرچه گناهکار و معصیتکار باشند، گناه آنان مانع دوستی نمیگردد، زیرا دوستان اهل بیتعلیهم السلام ولو آلوده به گناه شوند، ولی این اکسیر محبّت، گناهان را زدوده و از بین میبرد.
محبّت و دوستی یا آنان را وادار به توبه و پشیمانی نسبت به گناه میکند و یا در زندگی، خداوند با سختیهایی که برای آنان پیش میآورد، گناهانشان را میآمرزد. خداوند نمیگذارد دوستان اهل بیتعلیهم السلام در آلودگی گناه باقی بمانند و با شکلهای مختلف و پیشآمدهای گوناگون، آلودگی گناه را از بین برده و آنان را پاکیزه در وادی محبّت باقی میگذارد.
شخصی به نام حذیفه میگوید: در محضر امام صادقعلیه السلام بودم که مردی وارد شد و به امامعلیه السلام عرض کرد: برادری دارم که نسبت به شما اهل بیتعلیهم السلام محبّت میورزد و شما را بزرگ میدارد، اِلّا اینکه شراب هم میخورد.
حضرت فرمود: «این مسأله بزرگی است که دوستدار ما شراب مصرف کند، ولی بدتر از او هم پیدا میشود و او ناصب یعنی دشمن ما اهل بیت است.» حضرت فرمود: «پایینترین مؤمن میتواند دویست نفر را شفاعت کند، ولی ناصب و دشمن ما اهل بیت، اگر اهل آسمان و زمین و دریاها برای او شفاعت کنند، شفاعت آنان پذیرفته نمیشود. آگاه باش! برادر تو از دنیا نمیرود مگر اینکه یا توبه خواهد کرد و یا اینکه خداوند او را مبتلا به بلایی در جسمش میکند که موجب از بین رفتن گناهان او میشود، به طوری که هنگام ملاقات با خدا گناهی نداشته باشد.» آنگاه حضرت فرمود: «پیروان ما در خیر هستند و راه آنان، استوارترین راهها است.»
امامعلیه السلام فرمود: پدرم این مطلب را مکرّر میفرمود:
«أَحْبِبْ حَبیبَ آلِ مُحَمَّدٍ وَإنْ کانَ مُرْهِقاً ذَیَّالاً وَأَبْغِضْ بَغیضَ آلِ مُحَمَّدٍ وَإِنْ کانَ صَوَّاماً قَوَّاماً؛(1)
دوست بدار دوستدار آل محمد را و لو اینکه گناهکار باشد و دشمن بدار دشمن آل محمد را و لو عبادت زیاد داشته باشد.»
دوستی و محبّت اهلبیتعلیهم السلام انسان را بیمه میکند و اگر در زندگی مرتکب خطا و اشتباهی شود، حوادث تلخ روزگار آلودگیها را میبرد. انسان نباید دوستی دوستان اهل بیتعلیهم السلام را با وسوسههایی که میگوید: او گناهکار و آلوده است، چرا محبّت نثارش میکنی، از دست بدهد، بلکه باید روزی را ببیند که به برکت
1) 35. بحارالانوار: ج 68 / ص 126.
اهلبیت عصمت و طهارتعلیهم السلام پاک و پاکیزه و به دور از گناه و آلودگی، دنیا را پشت سر میگذارد.
گاهی انسان به خود نگاه میکند که جز آلودگی در خود نمیبیند و نگاهی به پیامبر و اهلبیتعلیهم السلام که همهاش طهارت و پاکیاند، به فکر فرو میرود، آیا پیوند دوستی بین من و آنان ممکن است و ناامیدانه از در خانه آنان میگذرد. ولی امام علی بن موسی الرضاعلیه السلام دست انسان را میگیرد و با سخن دلنشین خود میفرماید:
«کُنْ مُحِبّاً لاِلِ مُحَمَّدٍعلیهم السلام وَإِنْ کُنْتَ فاسِقاً وَمُحِبّاً لِمُحِبِّهمِ وَإِنْ کانُوا فاسِقینَ؛(1)
دوستدار آل محمدعلیهم السلام باش ولو انسانی گناهکار باشی، و دوستداران آل محمدعلیهم السلام را نیز دوست بدار ولو فاسق و آلوده باشند.»
بهشت در وجود اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام - همان ستارگانی که در زمین میدرخشند - خلاصه میشود و راه دسترسی به آن، پیوند و دوستی با آنان است، لکن دوستی با آنان به تنهایی کافی نیست، بلکه باید دوستان آنان را نیز دوست
1) 36. مستدرک وسائل الشیعه: ج 12 / ص 232.
داشت، حتی پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله بعضی دوستان را با نام به مردم معرفی کرد تا مردم با آنان پیوند دوستی و محبّت برقرار نمایند.
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «خداوند به من دستور داده که چهار نفر را دوست بدارم.» پرسیدند: این چهار نفر چه کسانی هستند؟ فرمود: «علی بن ابیطالبعلیهما السلام.»
سپس ساکت شد، دوباره فرمود: خداوند به من دستور داده که چهار نفر را دوست بدارم. پرسیدند: چه کسانی هستند؟ فرمود: «علی بن ابیطالب و مقداد بن اسود و ابوذر غفاری و سلمان فارسی.»(1)
یعنی تنها دوستی امیرمؤمنانعلیه السلام کافی نیست، بلکه کسانی همکه به علیعلیه السلام دل دادهاند و عاشقانه اطراف او را گرفتهاند، سزاوار دوستی و محبّت شما میباشند. دوستان اهل بیتعلیهم السلام که از آنان جدا نیستند، تا دوستی نسبت به اهل بیتعلیهم السلام شامل حال آنان نگردد. مگر دوستان حسینعلیه السلام از او جدا هستند که انسان، حسینعلیه السلام را دوست بدارد، ولی دوستان او را در معرض محبّت و دوستی خود قرار ندهد.
پیامبر خداصلی الله علیه وآله دست حسینعلیه السلام را گرفت و به مردم معرفی نمود و گفت:
«ای مردم! این حسین بن علیعلیهما السلام است او را بشناسید، قسم به آن کسی که جانم در دست اوست، او در بهشت است، و دوستان او و دوستان دوستان او هم در بهشت هستند.»(2)
خانه دل پذیرای خدا و رسول و اهل بیت گرامشعلیهم السلام و دوستان آنان و کسانی است که طوق بندگی و فرمانبری خداوند را به گردن انداختهاند، دوستی بندگان مطیع خدا نسبت به فرمانبری خود نسبت به خداوند میتوانند در دل ما جا گیرند.
امیرمؤمنان علیعلیه السلام فرمود:
«أَحْبِبِ الْإخوانَ عَلی قَدْرِ التَّقْوی (1)
برادران دینی خود را به مقدار تقوا و پرهیزکاری آنان دوست بدارید.»
درب خانه دل را باز کردن و اجازه ورود به بندگان خوب خدا دادن، نشانه خیری است که در وجود انسان است و بالعکس، مهرورزی نکردن نسبت به بندگان مطیع خدا، دور شدن از مهر و محبّت خداوند است.
امام باقرعلیه السلام فرمود: «هرگاه خواستی بدانی در تو خیری هست یا نه، به قلبت نگاه کن، اگر پیروان خدا را دوست و معصیتکاران را دشمن میدارد، پس در تو خیر است و خداوند تو را دوست میدارد. و اگر پیروان خدا را دشمن و معصیتکاران را دوست میدارد، پس در تو خیری نیست و خداوند دشمنت میدارد، زیرا انسان همراه کسی است که دوستش میدارد.»(2)
1) 39. بحار الانوار: ج 75 / ص 98.
2) 40. بحار الانوار: ج 69 / ص 247؛ «عن أبی جعفرعلیه السلام قال: إذا أردت أن تعلم أنّ فیک خیراً، فانظر إلی قلبک، فإن کان یحبّ أهل طاعة اللَّه عزّوجلّ ویبغض أهل معصیته، ففیک خیر واللَّه یحبّک، وإذا کان یبغض أهل طاعة اللَّه ویحبّ أهل معصیته، فلیس فیک خیر، واللَّه یبغضک والمرء مع من أحبّ.»
اگر درب خانه دل بر کسی گشوده شد و محبتش در دل قرار گرفت، دیگر درب منزل بر او بسته نمیشود و انسان از نعمتهای الهی نسبت به او دریغ نمیورزد، آن کسی همه چیز را برای خود میخواهد و دیگران را محروم میسازد که مهر و محبّت دیگران را در دل ندارد.
اسحاق بن عمّار میگوید: در کوفه زندگی میکردم، دوستان زیادی نزد من میآمدند و من خوش نداشتم که سرشناس و مشهور شوم به غلام خود گفتم: هرکس آمد و سراغ مرا گرفت، به او بگو اینجا نیست.
اتّفاقاً در همان سال به حجّ رفتم و خدمت امام صادقعلیه السلام رسیدم، دیدم امام برخورد سنگینی با من میکند و با گذشته فرق کرده است، عرض کردم: چه چیز باعث شده که نظر شما نسبت به من تغییر کند؟ حضرت فرمود: همان چیزی که تو را نسبت به مؤمنین تغییر داده. عرض کردم: من به خاطر اینکه مشهور نشوم و شناخته نگردم، چنین کردم، در حالی که خدا میداند من محبّت زیادی نسبت به مؤمنین دارم.
حضرت فرمود: از زیارت و دیدار مؤمنین خسته نشو، زیرا:
«فَإنَّ الْمُؤْمِنَ إذا لَقی أَخاهُ الْمُؤْمِنَ، فَقالَ لَهُ: مَرْحَباً، کُتِبَ لَهُ مَرْحَباً إلی یَوْمِ الْقیامَةِ ثُمَّ أَقْبَلَ اللَّهُ عَلَیْهِما بِوَجْهِهِ فَکَأَنَّ عَلی أَشَدِّهِما حُبّاً لِصاحِبِهِ أَشَدُّ إقبالاً؛(1)
مؤمن وقتی مؤمنی را ملاقات نماید و به او خوش آمد گوید، تا روز قیامت برای او خوش
1) 41. بحارالانوار: ج 76 / ص 20.
آمد نوشته میشود سپس خداوند به آن دو توجه میکند رو آوردن خداوند نسبت به آن کسی که دوستی و محبتش زیادتر است بیشتر میباشد.»
و اگر با او مصافحه نماید، خداوند بین دو انگشت ابهام آنان صد رحمت قرار میدهد که نود و نُه رحمت آن، مال کسی است که محبّت بیشتری نسبت به دیگری داشته است.
وقتی از دوستی و محبّت سخن گفته میشود، باید دید آیا حدّ و مرزی هم دارد؟ آیا تمام خانه دل را باید در اختیار دوست گذاشت و یا بخشی از آن را؟ پاسخ این است که اگر محبوب، تمام وجودش زیبایی و کمال است و هیچ نقص و عیبی ندارد و خطا و اشتباهی در زندگی او دیده نمیشود، جا دارد که همه دل به او سپرده شود.
خداوند هستی که جز زیبایی در او دیده نمیشود، تمام خانه از آن اوست، خداوندی که مهرورزی او نسبت به انسان از همه موجودات بیشتر است، تمام دل را به او ندادن، کمال بیانصافی و بیعدالتی است. همچنین انسانهایی که طهارت و پاکیزگی، تمام وجود آنان را گرفته و لحظهای در زندگی از خداوند جدا نیستند و در همه جای زندگی آنان خداوند حضور دارد و آنان نیز در محضر دوست هستند، دلدادگی به آنان نیز حدّ و مرزی ندارد. انسانهایی که یک لحظه از خداوند غافل نیستند و حاضر نیستند به اندازه پَرِ کاهی ظلم و نافرمانی او کنند و همه جا
و همیشه رضایت او را میطلبند، صاحبان اصلی خانه دل هستند و صاحبخانه در خانه محدودیتی ندارد.
مگر میشود تمام خانه دل را برای پیامبر و اهل بیتشعلیهم السلام خصوصاً عزیز خدا، حسین بن علیعلیهما السلام آب و جاروب نکرد؟!
آری، دیگرانی که پیوندشان با خداوند و بندگان پاکیزه و مطهر او که خاندان عصمت و طهارتند، محدود است و در تمام بخشهای زندگی آنان، خدا و اهل بیتعلیهم السلام به چشم نمیخورند، خانه دل نیز برای آنان محدودیت دارد، هر مقدار که دوستی خدا را پذیرفته و دل به اولیای او دادهاند، در دل ما نیز جا دارند.
مهر و دوستی دوستان خدا و اهل بیت طهارتعلیهم السلام در قلب ما است، ولی نسبت به اعمال زشت و ناپسندی که مرتکب میشوند و خدا و رسول و اهلبیتعلیهم السلام را از خود میرنجانند، نفرت و بیزاری میجوییم، اینجاست که محبّت و دوستی مرز میشناسد و مهرورزی مطلق نبوده و در دایره نسبیت قرار میگیرد.
ثامن الائمّه علی بن موسی الرضاعلیه السلام فرمود:
«مَنْ أَحَبَّ عاصِیاً فَهُوَ عاصٍ وَمَنْ أَحَبَّ مُطِیعاً فَهُوَ مُطِیعٌ؛(1)
کسی که معصیتکاری را دوست بدارد، او نیز معصیتکار محسوب میشود و کسی که فرمانبری را دوست بدارد، او نیز مطیع و فرمانبر به حساب میآید.»
نکته دقیق و قابل توجّه این است که بیزاری و نفرت داشتن از معصیت و نافرمانی به معنای بیزاری از شخص معصیتکار نمیباشد، کسی که دوستدار
1) 42. بحارالانوار: ج 7 / ص 241.
اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام میباشد، ولی لغزشهایی در زندگی دارد و گاهی در دام شیطان میافتد، نسبت به لغزشها و گناهانش نفرت و بیزاری نشان داده، ولی نسبت به خود او مهرورزی مینماییم.
زید نرسی میگوید: خدمت امام کاظمعلیه السلام عرض کردم: مردی از دوستان و شیعیان شما گنهکار است، شراب مینوشد و مرتکب گناهان کبیره میشود، آیا از او بیزاری جویم؟ حضرت فرمود: «از کارش بیزاری جویید نه از خودش، او را دوست داشته باشید، ولی با عملش دشمنی کنید.»
عرض کردم: آیا اجازه داریم به او بگوییم: فاسق فاجر؟! حضرت فرمود: نه؛ فاسقِ فاجر، کافری است که ما را انکار میکند و با دوستان ما دشمنی میکند، خداوند اِبا دارد از اینکه شیعه ما فاسقِ فاجر باشد، اگرچه عمل زشت انجام دهد، ولی شما به او بگویید: بدکار زشتکار، کسی که خودش مؤمن است، پاکیزه روح و پاکیزه بدن است. ولی کارش خبیث است.
به خدا سوگند! دوست ما از دنیا نمیرود مگر در حالی که خدا و رسولش و ما از او راضی باشیم و خداوند به رغم گناهانش، او را با چهرهای نورانی محشور خواهد کرد در حالی که عورت او پوشیده است و از وحشت در امان است و ترس و اندوهی به دل ندارد. و این همه به خاطر این است که دوست ما از دنیا خارج نمیشود تا اینکه از گناهان پاک شود به سبب، ضرر مالی و جانی یا مصیبت فرزند یا بیماری. و کمترین چیزی که سبب پاک شدن دوست ما میشود، این است که خداوند رؤیای وحشتناکی به او نشان میدهد تا از این راه اندوهگین شود و همین
اندوه کفّاره او میشود، یا ترسی از اهل دولت باطل بر او وارد میکند، یا در هنگام مرگ بر او سختگیری میکند، در نتیجه خداوند را در حالی ملاقات میکند که به واسطه پیامبر و امیرالمؤمنینعلیهما السلام از گناهان پاک شده و وحشت او به امنیت بدل گشته است.
پس از آن نیز با یکی از این دو امر رو به رو خواهد شد: یا رحمت فراگیر خداوندی که وسیعتر از گناهان اهل زمین است، یا شفاعت پیامبر و امیرالمؤمنینعلیهما السلام؛ اگر رحمت خدا او را دربر نگیرد شفاعت پیامبر و امیرالمؤمنینعلیهما السلام او را فرا خواهد گرفت و بدین سان رحمت فراگیر پروردگار هم شامل حال او خواهد شد.»(1)
دوستی نکردن با بیگانگان به این معنی نیست که به آنان نیکی ننماییم، بلکه هرکدام جای خود را دارد. قرآن کریم مسلمانان را از اینکه دوستی و سرپرستی غیر مسلمانان را بپذیرند سخت برحذر داشته، ولی از نیکی کردن به آنان و به قسط و عدل عمل کردن منع ننموده است.
«لا یَنْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْیُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ المُقْسِطِینَ»؛(2)
خداوند باز نمیدارد شما را از اینکه نیکی کنید به کسانی که با شما در دین مقاتله و جنگ نکردهاند و شما را از خانههایتان بیرون نراندهاند، و نسبت به آنان دادگری کنید، همانا خداوند دادگران را دوست میدارد.»
در اسلام نیامده است که کار پسندیده و نیک فقط نسبت به مسلمانان باشد و به هیچ وجه خیری از شما به دیگران نرسد، بلکه از این جهت که خیر رساندن به غیر مسلمانان ممکن است موجب هدایت آنان گردد و نسبت به خدا و رسول و اهل بیتعلیهم السلام گرایش پیدا کنند، امری پسندیده و مورد قبول میباشد.
مشرکین و کفار از این جهت که بندگان خدا هستند و خداوند آنان را برای بندگی آفریده است، مورد توجه و نیکی ما هستند، تا شاید در مسیر هدایت الهی قرار گرفته، بندگی خدا کنند، ولی از این جهت که کفر ورزیده و از راه به بیراهه رفتهاند، مبغوض و منفور ما میباشند.
سید بن طاووس در کتاب «إقبال الأعمال» در بخش فضایل شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان میفرماید: «در شب مبارکی از ماه رمضان بودم و در سحر برای کسانی که به طور معمول انسان دوست دارد برای آنها دعا کند و همین طور برای خودم دعا میکردم که ناگهان به فکرم رسید، سزاوار است ابتدا برای کسانی که منکر ربوبیت الهی و نعمات او هستند و حریم الهی را خفیف میشمرند، دعا شود.
به این گونه که بخواهیم از آن گمراهی خارج شوند، زیرا جنایت آنها نسبت به خدا و رسولصلی الله علیه وآله بدتر و شدیدتر از ناسپاسی عارفان به خدا و رسولصلی الله علیه وآله است. پس اقتضای بزرگداشت مقام الهی و همچنین مقام رسولش این است که ابتدا برای کسانی که بیشتر متضرّر شدهاند، دعا شود. لذا برای هر گمراهی دعا کردم تا هدایت شود و به خدا و رسولصلی الله علیه وآله برگردد، سپس برای انسانهای راه یافته دعا نمودم که بر هدایتشان باقی مانده و بر آن افزون گردد، و در آخر برای خود و کسانی که مربوط به من هستند، دعا نمودم.»(1)
مهرورزی نسبت به چیزهایی که از بین رفتنی است، امری ناپسند و قابل نکوهش است. انسانی که برای همیشه ماندگار است، دل دادنش به چیزی که برای همیشه او را همراهی نمیکند، شایسته نیست، دل دادن به فرشی عتیقه و یا خانهای پُرقیمت و یا کاری که از گذشتگان به ما رسیده و عنوان سنّت را به خود گرفته است، فروختن دوستی و محبّت است به چیزی که بها و ارزش ماندگاری را ندارد. ملاک معامله و دل را به چیزی فروختن، همراهی آن برای همیشه با انسان میباشد. وابسته شدن به چیزی که روزی باید از او دل بکند، جز دردسر و گرفتاری بهره و سودی به دنبال نخواهد آورد.
1) 45. اقبال الاعمال: ج 1 / ص 385.
رسول گرامی اسلامصلی الله علیه وآله فرمود:
«عَلَّمَنِی جَبْرَئِیلُ وَأَوْجَز فَقالَ: یا مُحَمَّدُ! أَحْبِبْ ما شِئْتَ فَإِنَّکَ مُفارَقُهُ؛(1)
جبرئیل به من آموخت هر چیزی را میخواهی دوست بدار، ولی روزی از آن جدا خواهی شد.»
همان گونه که انسان دوست دارد برای همیشه بماند و از بین نرود، به چیزهایی هم عشق میورزد که ماندگار باشد، لکن غفلت و بیتوجهی نسبت به فنا و نابودی اشیاء، انسان را به سوی آنها کشیده و دل را اسیر مینماید و عمری را با محبّت و دوستی نسبت به اموری میگذراند که عاقبتش فناء و نابودی است. ولی در آن روز که پرده غفلت و بیتوجهی کنار رود و انسان با چشمانی تیزبین به همه چیز نگاه کند دچار حسرت و پشیمانی گشته، میگوید:
«یا لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِیلاً؛(2)
ای کاش دوستی و محبّت خود را صرف فلان چیز نمیکردم.»
اگر بناست انسان خانهای را هم دوست داشته باشد، به خانه خدا، مسجد و کعبه دل بدهد که ماندگار و باقی است و روزی به نفع انسان شهادت میدهد و اگر بناست سنگهای رنگارنگ، دل از انسان ببرند، دل به سنگی دهد که حجر الاسود است و رنگی سیاه دارد، ولی روزی با شهادتش انسان را روسفید مینماید.(3)
و اگر بناست زمین خاکی، انسان را زمینگیر کند، چه بهتر دل به تربت حسینی دهد که نشان از عشقورزی نسبت به خدا دارد و شاهد آخرین زمزمههای عاشقانه در گودال قتلگاه میباشد.
دوست داشتنیهایی که برای انسان میماند به ما معرفی گردیده، مهرورزی نسبت به عالم و دانشمندی که انسان را با خدا آشنا نماید، کودکی که آلوده به گناه و معصیت نگردیده و فطرت سالمش فریاد توحید سر میدهد، انسان فقیر و محرومی که فقط دست نیاز به سوی بینیاز هستی دراز میکند، همه و همه قابلیت دوستی و نثار محبّت انسان را دارند.
ولی آنچه بوی فنا و نابودی و از بین رفتن و بیمحتوایی دارد، ارزش دلبستگی انسان را ندارد، دوستان موقّتی که ارتباط و پیوندی با ابدیت ندارند، برای انسانهایی که دل به خدا داده و انتظار بازگشت به سوی او را دارند، جذّابیتی نخواهند داشت.
دل دادن به عاشوراییان که جز به حق نمیاندیشیدند و جز عشق او در سر نداشتند، دل دادن به خدا و امور ماندگار است. در فراق چنین دوستانی اشک ریختن، در مسیر خالق هستی است و به یاد آنان زندگی کردن، دوستی در راه خدا است.
پس از جریان عاشورا و کربلا، مدتی گذشت و عزیزان حسینعلیه السلام در فراق او سوختند و ساختند، روزی یزید بن معاویه به امام سجادعلیه السلام یادگار عشق و فضیلت گفت: سه چیزی که خواسته توست و من وعده دادهام برآورده کنم، مطرح کن.
حضرت فرمود: «خواسته اول من؛ دیدار روی آقا و مولایم حسین بن علیعلیهما السلام است، میخواهم به آن چهره نگاه کرده و خداحافظی نمایم. خواسته دوم؛ آنچه از ما به غارت بردید، به ما برگردانید. خواسته سوم؛ اگر بنا داری مرا بکشی، این زنها را به حرم رسول خداصلی الله علیه وآله برگردان.»
یزید ملعون پاسخ داد: تصمیم به قتل و کشتن ندارم و خودت آنان را به مدینه برگردان، اما دیدن روی پدر امکان ندارد و تو دیگر چهره پدر را نخواهی دید، اما آنچه به غارت برده شده، من چند برابر قیمت آن را به شما میدهم.
حضرت فرمود: «ما قیمت آن را از تو نمیخواهیم، بلکه خود آنها را میخواهیم، زیرا در بین آنها چیزهایی بوده که با دست دختر پیامبر، فاطمه زهراعلیها السلام بافته شده و مقنعه دختر پیامبر در بین آنها بوده است و همچنین لباس و گردنبند دختر رسول خدا.» یزید ملعون دستور داد که همه آنها را به ایشان برگردانند.(1)
1) 49. بحار الانوار: ج 45 / ص 144.
سنگ محک و ادعای دوستی /
قال اللَّه تعالی:
کَذِبَ مَن زَعَمَ أَنَّهُ یُحِبُّنِی
فَإِذا جَنَّهُ اللَّیْلُ نامَ عَنِّی؛
دروغ میگوید کسی که فکر میکند مرا دوست دارد، ولی در تاریکی شب، خوابیده
و به سراغ من نمیآید.
بحار: 329/13
از آنجا که دوستی و دشمنی در راه خدا از ارزش بالایی برخوردار است، به گونهای که محور دین حساب شده و سرنوشت انسان به آن گره خورده و سعادت ابدی مرهون آن میباشد، مدعیان محبّت زیاد میشوند و چه بسا در ادعا پا را فراتر گذاشته و ادعای عشق میکنند.
چه بسیار افرادی که خود را عاشق علیعلیه السلام و یا شیفته امام حسینعلیه السلام یا واله و شیدای امام زمانعلیه السلام میدانند و این الفاظ در زبان آنها مکرر ذکر میشود و تکرار میکنند. اینجاست که احتیاج به یک سنگ محک است تا انسان خود را بیازماید و ببیند آیا ادعایش واقعیت دارد، یا ادعایی دروغین و یا جهل مرکب است و حتی خودش هم نمیداند که ادعایش واقعیت ندارد. در این زمینه سنگ محکهای مختلفی وجود دارد که به آنها میپردازیم.
البته قبل از اینکه به سراغ این محکها برویم، توجه به این نکته لازم است که محبّتها همه یکسان نیست، بعضی محبّتها ضعیف و بعضی شدید و بعضی شدیدتر است، لذا ممکن است برخی از این محکها در بعضی محبّتها جواب ندهد به خاطر اینکه محبّت ضعیف است.
بله! در محبّت شدید، همه آنها جواب میدهد و نیز باید توجه داشت اگر در محبتی سنگ محک پاسخ نداد هرگز نباید یأس و ناامیدی به درون انسان راه پیدا کند که: پس ما محبّت به خدا و رسول و اهلبیتعلیهم السلام نداریم، زیرا ممکن است سنگ محکی دیگر جواب دهد، اگر شخص دید هیچ کدام جواب نمیدهد، باید حرکتی کند و راه حل پیدا نماید و خودش را توبیخ و سرزنش کند که چرا این گونه هست و به سراغ راههای پیدایش محبّت برود.
انسان هر چیزی را که دوست داشته باشد به نسبت و میزان محبتش، محبوب را فراموش نمیکند و از یاد او نمیرود، مادری که به فرزندش علاقه دارد او را فراموش نمیکند حتی اگر به سفر برود دائماً در فکر است که فرزند او در چه حالی است، آیا غذا دارد؟ آیا سرما و گرما اذیتش نمیکند؟ آیا مریض نشده؟ با دیگران که سخن میگوید، مرتب میخواهد فرزندش را مطرح کند، به بهانههای مختلف نام او را میبرد، فرزندم به این غذا خیلی علاقه دارد، این رنگ لباس را خیلی دوست دارد. عکس او را همراه خود بر میدارد، به دوستانش نشان میدهد و خلاصه همه جا سخن از او میگوید.
حضرت یعقوبعلیه السلام آنقدر سخن از یوسف گفت، که به او گفتند: چقدر صحبت از یوسف میکنی و به یاد او هستی، آخر مریض خواهی شد، و خود را با این کار هلاک میکنی.
«قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُ تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتّی تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهالِکِینَ»؛(1)
گفتند: به خدا سوگند که پیوسته یوسف را یاد میکنی تا بیمار شوی یا هلاک گردی.»
انسانی که دوستدار خداوند است به نسبت دوستیاش او را یاد میکند، از خانه بیرون میرود به یاد اوست و با یاد او و نام او که «اللَّه» است خانه را ترک میکند، هر کاری که انجام میدهد به یاد اوست، غذا میخورد از او یاد میکند با نام او شروع میکند، درس میخواند، مطالعه میکند، به تفریح می رود، مسافرت میرود، همه جا با نام اوست، حتی وقتی مینشیند مکانی را انتخاب میکند که در مقابل خانه او یعنی کعبه باشد و رو به قبله مینشیند حتی وقتی میخوابد به یاد اوست و به طرف کعبه میخوابد.
پیامبر گرامی اسلامصلی الله علیه وآله فرمود:
«عَلامَةُ حُبِّ اللَّهِ حُبُّ ذِکْرِ اللَّهِ؛(2)نشانه محبّت خدا دوست داشتن یاد اوست.»
در بعضی روایات آمده، یکی از فرشتهها گفت: «سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ.» و ملک دیگری گفت: «رَبُّ الْمَلائِکَةِ وَالرَّوحِ» حضرت ابراهیمعلیه السلام وقتی شنید، فرمود: دوباره
بگویید، من نصف مالم را به شما میدهم. دوباره فرمود: یکبار دیگر بگویید، همه اموالم و فرزندانم و بدنم مال شما.(1)
آری نام محبوب شنیدن آن چنان لذت بخش است که انسان مُحبّ حاضر است از هستی خود به خاطر او بگذرد. حال اگر من به یاد خدا نیستم حتی در بهترین شرایط که نماز است، او را فراموش میکنم، همه چیز به ذهن من میآید و نزد من حضور پیدا میکند و تنها خدا از ذهنم میرود، معلوم میشود که محبتم و دوستیام با او ضعیف است، دوستی با دیگران و علاقهمند شدن به غیر او، مانع حضور ذهنم نسبت به او میگردد.
محبّت و دوستی، انسان محبّ را آرام نمیگذارد، در او حرکت ایجاد میکند که هرچه زودتر خود را به دوست برساند و فراق تبدیل به وصال گردد. تنها یاد محبوب بودن او را سیر نمیکند، بلکه میخواهد با او باشد، مکانهایی را که احتمال میدهد محبوبش آنجا باشد میرود، ساعتها میماند شاید لحظهای او را ببیند. زمانهایی را انتخاب میکند که فرصت بیشتری برای دیدار است.
خلاصه آن قدر برنامهریزی میکند برای دیدار که روزی، ساعتی، لحظهای، به آرزویش برسد.
1) 52. تفسیر صافی: ج 1 / ص 505.
امام صادقعلیه السلام فرمود: در مناجاتی که بین حضرت موسیعلیه السلام و خداوند عالمیان بود، خداوند به او فرمود: پسر عمران! دروغ گفته است کسی که فکر میکند مرا دوست دارد ولی هنگام شب میخوابد و به سراغ من نمیآید. مگر هر دوستی نمیخواهد با دوستش خلوت کند؟ دوستان من کسانی هستند که وقتی شب فرا میرسد به سراغ من میآیند و با من به گونهای سخن میگویند که گویا مرا میبینند و در کنار خود درک میکنند.(1)
جوانی که در نقطهای دور از مکه همراه مادر خود زندگی میکند، پیامبر خداصلی الله علیه وآله را ندیده ولی محبّت او را پیدا کرده و مشتاق او شده؛ چه کند محبّت، او را به سوی پیامبرصلی الله علیه وآله میکشاند. شغل او شتربانی است از این راه زندگی خود و مادرش را اداره میکند.
روزی به مادر گفت: اجازه میدهی که به مدینه روم و به زیارت رسول خداصلی الله علیه وآله نایل شوم؟ مادر گفت: اجازه میدهم ولی نباید بیش از نصف روز در مدینه بمانی. او مسیر طولانی را طی کرد و به مدینه رسید.لحظه شماری میکند که به محبوب
1) 53. بحار الانوار: ج 13 / ص 329؛ «عن المفضّل قال: سمعت مولای الصادقعلیه السلام یقول: کان فیما ناجی اللَّه عزّوجلّ به موسی بن عمرانعلیهما السلام أن قال له: یابن عمران! کذب من زعم أنّه یحبّنی فإذا جنّه اللیل نام عنّی، ألیس کلّ محبّ یحبّ خلوة حبیبه؟ ها أناذا یابن عمران مطّلع علی أحبّآئی إذا جنّهم اللیل حوّلت أبصارهم من قلوبهم ومثّلت عقوبتی بین أعینهم، یخاطبونی عن المشاهدة ویکلّمونی عن الحضور. یابن عمران! هب لی من قلبک الخشوع ومنبدنک الخضوع ومن عینیک الدموع فی ظلماللیل وادعنی فإنّک تجدنی قریباً مجیباً.»
خود برسد، سراغ خانه پیامبرصلی الله علیه وآله را گرفت به خانه رسید، ولی پیامبر خدا در خانه نبود، مدتی صبر کرد پیامبر نیامد. مادر به او گفته است که باید زود برگردی، چه کند؟ لذا برگشت.
پیامبر خداصلی الله علیه وآله به منزل آمد، فرمود: «این نور کیست که در این خانه میبینم؟» گفتند: شتربانی که اویس نام داشت اینجا آمد و برگشت. فرمود: «در خانه ما این نور را هدیه گذاشت و رفت.»(1)
پیامبر خداصلی الله علیه وآله مکرر از اویس یاد میکرد در حالی که او را ندیده و اویس هم پیامبر را ندیده، ولی محبّت، ارتباط را برقرار نموده است. پیامبر فرمود:
«یَفُوحُ رَوائِحُ الْجَنَّةِ مِنْ قِبَلِ الْقَرَنِ، واشَوْقاهُ إِلَیْکَ یا أُوَیْسُ الْقَرَنِ؛(2)
بوی بهشت از جانب قرن میوزد، چقدر اشتیاق به تو دارم ای اویس! هر که او را ملاقات کند سلام مرا به او برساند.»
هرچند او نتوانست به دیدار پیامبر خداصلی الله علیه وآله نایل شود، ولی پس از سالها توانست خود را به کسی برساند که جان پیامبر خداصلی الله علیه وآله بود، آری در جنگ صفین خود را به امیرالمؤمنینعلیه السلام رسانید.
امیرالمؤمنینعلیه السلام در نزدیکی بصره فرمود: «هزار نفر از طریق کوفه خواهند رسید و همگی با من پیمان مرگ بسته و آمادگی خود را برای کشتن و کشته شدن در رکاب من اعلام خواهند کرد.»
طولی نکشید که گروهی با علیعلیه السلام بیعت کردند، ولی تعداد آنها نهصد و نود و نه نفر بود. ابن عباس که پسر عمو و از یاران خاص امیرالمؤمنینعلیه السلام بود و در میان نیروهای علیعلیه السلام شرکت داشت، میگوید: در این هنگام من سخت در تعجب فرو رفتم و اضطراب مرا گرفت که چرا شماره این جمعیت به هزار نفر نرسید، زیرا ممکن است مخالفان این پیشگویی را دستاویز قرار داده و بر علیه علیعلیه السلام تبلیغ کنند، ولی ناگهان مرد مسلّح و پشمینهپوشی از راه رسید و به حضور امیرالمؤمنینعلیه السلام شرفیاب شد،
گفت: دستت را بده تا با تو بیعت کنم.
بر چه اساسی بیعت میکنی؟
بر اساس پیروی از فرمان تو و مبارزه و فداکاری در رکاب تو تا هنگامی که جان بسپارم یا اینکه پیروزی نصیب شما گردد.
اسم تو چیست؟
اویس.
اویس قرنی؟!
بلی!
اللَّه اکبر، پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله به من خبر داده که من شخصی از امّت او را ملاقات میکنم که نام او اویس قرنی است و او از اعضای حزب خدا و رسولصلی الله علیه وآله است، او در راه خدا به شهادت میرسد.(1)
1) 56. ارشاد مفید: ج 1 / ص 316.
آری، او پس از سالها تحمّل فراق رسول خداصلی الله علیه وآله توانست به دیدار امیرمؤمنانعلیه السلام نایل گردد و محبّت و عشق خدا را در مسیر شهادت و رسیدن به محبوب حقیقی، در رکاب علیعلیه السلام به نمایش بگذارد.
آیا میشود انسان نسبت به امامان معصومش محبّت داشته باشد، ولی برای رسیدن به آنها تلاش نکند؟! سید بن طاووسرحمه الله در وصیتی که به فرزندش دارد مینویسد: ای فرزندم محمد! به تو و برادرت و هر کسی که این کتاب را بخواند وصیت و سفارش میکنم به حفظ رعایت آنچه خدا و رسولصلی الله علیه وآله درباره مولای ما مهدیعلیه السلام بیان فرموده که قول و عمل بسیاری از مردم درباره آن حضرت از جهات کثیره با عقیده آنان مخالفت دارد.
از آن جمله مکرر دیدهایم که اگر عبدی یا اسبی یا درهمی از آنان مفقود شود، ظاهر و باطن ایشان یکباره متوجّه آن چیز است و در پیدا کردن آن، کمال جدّ و جهد را بنمایند، اما ندیدم که در تأخیر ظهور آن حضرت متأثر باشند.(1)
چه بسا افرادی مثل علی بن مهزیار، حدود بیست سفر به حج و زیارت خانه خدا میروند تا امام زمانعلیه السلام را ملاقات کنند، مدت یک سال شبهای چهارشنبه به مسجد سهله میروند تا ملاقات برای آنان حاصل شود و...
1) 57. کشف المحجّة لثمرة المهجة: ص 148.
دوستی محبوب، انسان را وادار میکند به زیارت قبر او برود، نه فقط سالی یک بار به زیارت امام هشتمعلیه السلام یا به زیارت قبر حسین بنعلیعلیهما السلام برود، بلکه هر فرصتی که پیدا شود از آن استفاده نموده و دیداری تازه میکند، این کارها نشانه محبّت است.
آیا آن چیزی که جابر بن عبد اللَّه انصاری را وادار کرد که حرکت کند و به زیارت حسین بن علیعلیهما السلام بیاید، جز محبّت و دوستی او بود؟!
عطیه میگوید: با جابر بن عبد اللَّه انصاری برای زیارت قبر امام حسینعلیه السلام میرفتیم، وقتی وارد کربلا شدیم جابر نزدیک فرات رفت و غسل کرد و همانند شخصی محرم جامهای به کمر بست و جامهای بر دوش انداخت و بدن خود را معطر کرد، هر گامی که برمیداشت ذکر خدا میگفت تا نزدیک قبر شد.
به من گفت: مرا به قبر بچسبان. وقتی به قبر رسید (رسیدن به محبوب) بیهوش روی قبر افتاد. آب بر او ریختم، به هوش آمد.پس سه مرتبه گفت: یا حسین! سپس گفت: آیا دوست جواب دوست را نمیدهد؟
سپس گفت: چگونه جواب میدهی در حالی که رگهایت بریده شده و بین بدن و سرت فاصله افتاده است. سپس جملاتی را گفت و بر اصحاب امام حسینعلیه السلام سلام کرد. آنگاه گفت: ای اصحاب حسین! ما با شما شریک هستیم در آنچه وارد شدید.
عطیه گفت: جابر! ما آن راهی را که آنها رفتند، نرفتیم و همانند آنان شمشیر نزدیم و فرزندانمان یتیم نشدند و همسران ما بیوه نگشتند.
جابر گفت: از حبیب خود رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم میفرمود: «کسی که قومی را دوست بدارد با آنان محشور میشود و در عمل با آنان شریک است.» قسم به خداوند که نیّت من و اصحابم بر آن چیزی است که حسین و اصحابش بر آن بودند. سپس گفت: عطیه! شاید بعد از این سفر تو را نبینم، میخواهم تو را سفارش کنم: دوست بدار کسی که آل محمد را دوست دارد، دشمن بدار کسی که آل محمد را دشمن میدارد، ولو بسیار در عبادتِ روزه یا نماز باشد، با دوست آل محمد مدارا کن، زیرا اگر قدمی از آنها به لغزش بلرزد، قدم دیگر آنها در محبّت استوار است. به درستی که دوستان آنها یعنی آل محمدعلیهم السلام به بهشت میروند و دشمنان آنها در جهنم.(1)
قال عطیّه: فقلت لجابر: وکیف! ولم نهبط وادیاً ولم نعل جبلاً ولم نضرب بسیف، والقوم قد فرّق بین رؤوسهم وأبدانهم واوتمّت أولادهم وأرملت الأزواج؟ فقال لی: یا عطیّة! سمعت حبیبی رسول اللَّه یقول: «من أحبّ قوماً حشر معهم ومن أحبّ عمل قوم أشرک فی عملهم»، والّذی بعث محمّداً بالحقّ نبیّاً! أنّ نیّتی ونیّة أصحابی علی ما مضی علیه الحسین وأصحابه، خذوا بی نحو أبیات کوفان، فلمّا صرنا فی بعض الطریق، فقال لی: یا عطیّة! هل أوصیک؟ وما أظنّ أنّنی بعد هذه السفرة ملاقیک، أحبب محبّ آل محمد ما أحبّهم وأبغض مبغض آل محمد ما أبغضهم، وإن کان صوّاماً قوّاماً، وأرفق بمحبّ آل محمد، فإنّه إن تزلّ قدم بکثرة ذنوبهم، ثبتت لهم أُخری بمحبّتهم، فإنّ محبّهم یعود إلی الجنّة ومبغضهم یعود إلی النّار.»
1) 58. بحار الانوار: ج 68 / ص 130؛ «عن عطیّة العوفی قال: خرجت مع جابر بن عبد اللَّه الأنصاریرحمه الله زائرین قبر الحسین بن علی بن أبی طالبعلیهم السلام، فلمّا وردنا کربلآء، دنی جابر من شاطئ الفرات فاغتسل ثم ائترز بإزار و ارتدی بآخر، ثمّ فتح صرّة فیها سعد، فنثرها علی بدنه ثمّ لمیخط خطوة إلّا ذکر اللَّه حتی إذا دنی من القبر قال: أَلمسنیه! فألمسته، فخرّ علی القبر مغشیّاً علیه، فرششت علیه شیئاً من المآء فأفاق، ثمّ قال: یا حسین! ثلاثاً ثمّ قال: حبیب لا یجیب حبیبه؟ ثمّ قال: وأنّی لک بالجواب وقد شحطت أوداجک علی أثباجک وفرّق بین بدنک ورأسک. فأشهد أنّک ابن النبیّین وابن سیّد المؤمنین وابن حلیف التقوی، وسلیل الهدی وخامس أصحاب الکسآء، وابن سیّد النقبآء وابن فاطمة سیّدة النسآء، وما لک لا تکون هکذا وقد غذتک کفّ سیّد المرسلین وربّیت فی حجر المتّقین ورضعت من ثدی الإیمان وفطمت بالإسلام، فطبت حیّاً وطبت میّتاً غیر أنّ قلوب المؤمنین غیر طیّبة لفراقک ولا شاکة فی الخیرة لک، فعلیک سلام اللَّه ورضوانه. وأشهد أنّک مضیت علی ما مضی علیه أخوک یحیی بن زکریّا. ثم جال ببصره حول القبر وقال: السلام علیکم أیّها الأرواح الّتی حلّت بفنآء الحسینعلیه السلام وأناخت برحله، أشهد أنّکم أقمتم الصلوة وآتیتم الزکوة وأمرتم بالمعروف وجاهدتم الملحدین وعبدتم اللَّه حتی أتاکم الیقین، والّذی بعث محمّداً بالحقّ لقد شارکناکم فیما دخلتم فیه.
دوستی امامان معصومعلیهم السلام موجب حرکت برای دیدار آنها میشود و لو این دیدار بعد از شهادت آنها باشد، به کنار قبر امام رفتن نشانه محبّت انسان است.
شخصی به نام سدیر میگوید: امام صادقعلیه السلام به من فرمود: آیا هر روز به زیارت امام حسینعلیه السلام میروی؟ عرض کردم: نه. فرمود: هفتهای یک بار میروی؟ عرض کردم: نه. فرمود: ماهی یک بار میروی؟ عرض کردم: نه. فرمود: سالی یکبار میروی؟ عرض کردم: گاهی چنین است. فرمود: چقدر نسبت به امام حسینعلیه السلام جفا میکنید.(1)
علی بن عبید اللَّه از نوادگان امام سجادعلیه السلام بود، دوست داشت به دیدار امام هشتمعلیه السلام برود، اما به خودش اجازه نمیداد و عظمت امام مانع میشد. تا اینکه روزی امام هشتمعلیه السلام مریض شد و مردم به عیادت حضرت میرفتند، او هم به بهانه عیادت به دیدار امام رفت.
1) 59. بحار الانوار: ج 101 / ص 6؛ «قال أبوعبد اللَّهعلیه السلام: یا سدیر! تزور قبر الحسینعلیه السلام فی کلّ یوم؟! قلت: لا. قال: تزوره فی کلّ جمعة؟! قلت: لا. قال: تزوره فی کلّ شهر؟! قلت: لا. قال: فتزوره فی کلّ سنة؟ قلت: قد یکون ذلک. قال: یا سدیر! ما أجفاکم بالحسینعلیه السلام، أما علمت أنّ للَّه ألف ملک شعثاً غبراً یبکون ویرثون لا یفترون زوّاراً لقبر الحسین وثوابهم لمن زاره.»
امام علی بن موسی الرضاعلیه السلام وقتی او را دیدند، خیلی به او احترام کردند. این دیدار برای او خیلی لذّتبخش بود، امّا طولی نکشید که خودش بیمار شد و امام برای عیادت او آمدند. همسر او از پشت پرده، امام را نظاره میکرد و وقتی حضرت از منزل خارج شد به خاطر شدّت علاقه به حضرت، محلی را که حضرت در آنجا نشسته بود میبوسید و بر آن مکان دست میکشید. آری محبّت چنین آثاری دارد.(1)
محبّت اگر ضعیف باشد، سختیها و مشکلات زندگی مخصوصاً اگر از دوست برسد، چه بسا انسان را از محبوب جدا کند، در حالی که محبّت شدید، سختیها را قابل تحمّل کرده و حتی سختیها در کام او شیرین میشود و میگوید: هر چه از دوست رسد نیکوست.
1) 60. بحار الأنوار: ج 49 / ص 222؛ «عن سلیمان بن جعفر قال: قال لی علیّ بن عبید اللَّه بن الحسین بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبیطالبعلیهم السلام: أشتهی أن أدخل علی أبیالحسن الرضاعلیه السلام أسلم علیه. قلت: فما یمنعک من ذلک؟ قال: الإجلال والهیبة له وأتّقی علیه. قال: فاعتلّ أبوالحسنعلیه السلام علّة خفیفة وقد عاده الناس، فلقیت علی بن عبید اللَّه فقلتُ: قد جآءک ما ترید، قد اعتلّ أبوالحسنعلیه السلام علّة خفیفة وقد عاده الناس، فإن أردت الدخول علیه فالیوم. قال: فجآء إلی أبی الحسنعلیه السلام عائداً، فلقیه أبوالحسنعلیه السلام بکلّ ما یحبّ من المنزلة والتعظیم، ففرح بذلک علیّ بن عبید اللَّه فرحاً شدیداً. ثمّ مرض علیّ بن عبید اللَّه، فعاده أبوالحسنعلیه السلام وأنا معه فجلس حتی خرج من کان فی البیت، فلمّا خرجنا أخبرتنی مولاة لنا أنّ أمّ سلمة امرأة علیّ بن عبید اللَّه کانت من ورآء الستر تنظر إلیه، فلمّا خرج خرجت وانکبّت علی الموضع الّذی کان أبوالحسن فیه جالساً، تقبّله وتتمسّح به. قال سلیمان: ثمّ دخلت علی علیّ بن عبید اللَّه فأخبرنی بما فعلت أمّ سلمة، فخبرت به أبوالحسنعلیه السلام قال: یا سلیمان! إنّ علیّ بن عبید اللَّه وامرأته وولده من أهل الجنّة، یا سلیمان! إنّ ولد علیّ وفاطمةعلیهما السلام إذا عرّفهم اللَّه هذا الأمر لمیکونوا کالنّاس.»
آیا سختیهای طفل از محبّت مادری که تا صبح از گریه فرزند نخوابیده و مرتّب به او رسیدگی میکرده، میکاهد؟!
آیا پدری که زحمات طاقتفرسا برای بهبودی فرزند مریضش کشیده از محبتش کاسته میشود؟!
آیا سختیهای فرزندی که معلول و فلج به دنیا آمده و سالها گذشته و پدر و مادر به او رسیدگی کردهاند، از محبّت آنان میکاهد؟!
در راه خدا و رسول و اهل بیتعلیهم السلام هر قدر انسان سختی ببیند، اگر محبتش زیاد باشد، راه را ترک نکرده، بلکه به محبّت او افزوده میشود. کسی که به زیارت یکی از امامان میرود و در بین راه بر اثر حادثهای فرزندش را از دست میدهد، یا خسارت مالی به او میخورد و تصادفی میکند، اگر علاقه و محبتش نسبت به اهل بیتعلیهم السلام زیاد باشد، نمیگوید: چرا چنین شد؟!
عدی بن حاتم یکی از پیروان مخلص امیرالمؤمنین علی بن ابی طالبعلیهما السلام است که سه نفر از فرزندانش به نام طرفه و طریف و طارف در جنگ صفّین در رکاب علیعلیه السلام شهید شدند.
پس از سالها و بعد از شهادت امیرالمؤمنینعلیه السلام، این پدر سه شهید با معاویه مواجه شد، او برای اینکه خاطره تلخی برایش تجدید شود و از او اعتراف بگیرد که از طرفداری علیعلیه السلام زیان دیدهاست، به او گفت: پسرانت کجایند؟ پسرانت چه شدند؟
گفت: در صفّین پیشاپیش علیعلیه السلام شهید شدند. گفت: علی انصاف را در حق تو رعایت نکرد، پسران خود را نگاه داشت و پسران تو کشته شدند.
عدی بن حاتم جواب داد: ای معاویه! بدان که قطع حلقوم و سکرات مرگ بر ما آسانتر است از اینکه سخن ناهمواری در مورد علیعلیه السلام بشنویم.
معاویه دید خیلی علاقه به علیعلیه السلام دارد و نمیتواند او را از علیعلیه السلام جدا کند و قلبش را نسبت به او از کار بیاندازد! این علی کیست که این چنین او را مجذوب کرده، صدا زد: میتوانی مقداری از اوصاف و خصوصیات علیعلیه السلام را برایم بگویی؟ گفت: ای معاویه! مرا معذور بدار. معاویه اصرار کرد، او هم مقداری از خصوصیات فردی علیعلیه السلام را بیان کرد.
رابطه او با خدا را ذکر کرد، مناجاتهای شبانه علیعلیه السلام را گفت، قضاوتهای به حق او را برشمرد، لباس و غذای او را مطرح کرد و آن قدر گفت که اشک معاویه جاری شد، با آستین لباسش اشکها را پاک کرد و گفت: خدا ابوالحسن را رحمت کند! بله، این چنین بود.
معاویه دید عدی بن حاتم نه تنها دوست علیعلیه السلام، بلکه عاشق دلسوخته اوست. گفت: چگونه در فراق علیعلیه السلام صبر میکنی؟ گفت: مثل صبر مادری که فرزندش را در دامانش سر ببرند، گریهاش تمام نمیشود و ناراحتیاش همیشگی است.
معاویه گفت: آیا میشود علیعلیه السلام را فراموش کنی؟ پاسخ داد: مگر روزگار میگذارد که علیعلیه السلام را فراموش کنم؟!(1)
1) 61. سفینة البحار: ج 2 / ص 170؛ «إنّ عدیّ بن حاتم دخل علی معاویة بن أبیسفیان فقال: یا عدی! أین الطرفات یعنی بینه طریفاً وطارفاً طرفه. قال: قتلوا یوم صفّین بین یدی علیّ بن أبی طالبعلیهما السلام فقال: ما أنصفک ابن أبی طالب، إذ قدّم بنیک وأخّر بنیه. قال: بل ما نصفت أنا علیّا إذ قتل وبقیت. قال: صف لی علیّاً. فقال: إن رأیت أن تعفینی. قال: لا أعفیک. قال: کان واللَّه بعید المدی شدید القوی، یقول عدلاً ویحکم فصلاً، تنفجّر الحکمة منجوانبه والعلم مننواحیه، یستوحش منالدنیا وزهرتها ویستأنس باللیل ووحشته وکان واللَّه عزیز الدمعة طویل الفکرة، یحاسب نفسه إذا خلا ویقلّب کفّیه علی ما مضی، یعجبه من اللباس القصیر ومن المعاش الخشن وکان فینا کأحدنا، یجیبنا إذا سألناه ویدنینا إذا أتیناه ونحن مع تقریبه لنا وقربه منّا لا نکلّمه لهیبته ولا نرفع أعیننا إلیه لعظمته، فإن تبسّم فعن اللؤلؤ النظوم، یعظّم أهل الدین ویتحبّب إلی المساکین، لا یخاف القویّ ظلمه ولا ییأس الضعیف من عدله، فأُقسم لقد رأیته لیلة وقد مثل فی محرابه وأرخی اللیل سرباله وغارت نجومه ودموعه تتحادر علی لحیته وهو یتململ تململ السلیم ویبکی بکآء الخرین، فکأنّی الآن أسمعه وهو یقول: یا دنیا إلیّ تعرّضت أم إلیّ أقبلت، غرّی غیری، لا حان حینک، قد طلّقتک ثلاثاً لا رجعة لی فیک، فعیشک حقیر وخطرک یسیر، آه من قلّة الزاد وبعد السفر وقلّه الأنیس. قال: فوکفت عینا معاویة وجعل یننثفهما بکمّه، ثمّ قال: یرحم اللَّه أبالحسن! کان کذلک، فکیف صبرک عنه؟ قال: کصبر من ذبح ولدها فی حجرها، فهی لا ترقی دمعتها ولا تسکن عبرتها. قال: فکیف ذکرک له؟ قال: وهل یترکنی الدهر أن أنساه.»
محبّت وقتی در قلب پیدا شد، سختی برای انسان مفهومی ندارد و تمام ناهمواریهای زندگی بر انسان هموار میشود، گذشتن از امکانات مادی سهل و آسان میشود. زندگی بدون امکانات مادّی ولی همراه محبّت خدا و رسول و اهل بیتعلیهم السلام یعنی همه چیز، و غرق در نعمت بودن ولی جدای از محبوب، یعنی دنیایی تیره و تار.
نمونهای دیگر؛ محبّت رسول خداصلی الله علیه وآله در قلب جوانی قرار گرفت که از نظر امکانات مادّی در رفاه بود و پدر و مادر نسبت به او خیلی علاقه داشتند و بر فرزندان دیگر، او را ترجیح میدادند، ولی محبّت، او را به رسول خداصلی الله علیه وآله نزدیک کرد و اسلام آورد.
به خاطر مسلمان شدن، با مخالفت پدر و مادر مواجه شد، ولی استقامت کرد، پدر و مادر چون مخالف پیامبر خداصلی الله علیه وآله بودند، فرزند خود را طرد نموده و او را از امکانات بیبهره ساختند به طوری که از نظر زندگی به سختی افتاد.
جوانی که خوش قیافه و همیشه لباسهای شیک و گران قیمت میپوشید، آنقدر در سختی قرار گرفت که روزی رسول خداصلی الله علیه وآله به او نگاه کرد در حالی که لباس کمارزش در تن داشت. فرمود: «نگاه کنید به کسی که خداوند قلب او را نورانی نموده، او کسی است که در کنار پدر و مادر بهترین خوراکیها و نوشیدنیها را داشت، ولی محبّت خدا و رسولش، او را به این روز که میبینید، کشانید.»(1)
آری؛ او مصعب بن عمیر بود، نه تنها محبّت، او را به سوی پیامبر خداصلی الله علیه وآله کشانید، بلکه به سراغ جوانهای دیگر هم رفت و آنان را نیز با محبوب خود آشنا نمود. زمانی که پیامبر خداصلی الله علیه وآله در مکه بود، مسلمانان مدینه تقاضای معلم قرآن نمودند، پیامبر خدا مصعب بن عمیری را که هنوز از مکه، شهر خود خارج نشده بود، به مدینه فرستاد تا قرآن را به آنان بیاموزد و در این راه موفّقیتهای زیادی کسب کرد و عاقبت در جنگ اُحد در راه محبّت خود سر نهاد و به فیض شهادت در راه معشوق نایل آمد.
مطالب عجیبی را انسان در تاریخ میبیند و با خود فکر میکند که خداوند چه منّتی بر ما نهاده که این چنین امامان معصومی برای ما قرار داده و ما را مفتخر به محبّت آنان نموده است.
1) 62. شرح ابن أبی الحدید: ج 10 / ص 156؛ «أنّ النبیّصلی الله علیه وآله نظر إلی مصعب بن عمیر مقبلاً وعلیه إهاب کبش قد تمنطق به، فقالصلی الله علیه وآله: انظروا إلی الرجل الّذی قد نوّر اللَّه قلبه، لقد رأیته بین أبوین یغذوانه بأطیب الطعام والشراب، فدعا حبّ اللَّه ورسوله إلی ما ترون.»
انسانهایی که کمترین آشنایی با آنان موجب دلدادگی میشود و هرچه آشنایی با آنها بیشتر باشد محبّتهای دیگر در ذائقه انسان، بیطعم و در دیده انسان کمرنگتر میگردد و بیجهت نیست که پیامبر گرامی اسلامصلی الله علیه وآله مودّت و محبّتشان را به عنوان اجر و مزد رسالت خود توصیه نموده است.
مبادا در فردا روز انسانها ادّعای ضرر کنند و بگویند: ما چرا چنین انسانهایی را نشناختیم و قلب خود را از محبّت آنان پر ننمودیم؟ چرا به ما نگفتند و چرا تعریف نکردند! تاریخ پاسخ همه این سؤالات را میدهد، فقط کمی تأمّل و دقت لازم است.
غلامی را، به جرم اینکه دزدی و سرقت نموده و خود او هم به این مسأله اقرار داشت دستگیر کرده نزد امیرالمؤمنینعلیه السلام آوردند. پس از آنکه جرمش نزد حضرت ثابت شد، دستور داد که دست راست او را قطع کنند.
وقتی قطع کردند، دست قطع شده را با دست چپ خود گرفت و در حالی که قطرات خون میریخت به راه افتاد و رفت. در بین راه شخصی او را دید، از او پرسید: چه کسی دست تو را قطع کرده؟ گفت: آن کسی که باب یقین است، ریسمان محکم الهی است، شافع روز قیامت است و ...گفت و گفت.
این شخص خدمت علی بن ابی طالبعلیهما السلام آمد و داستان را عرض کرد و گفت: آقا! شما دست این غلام سیاه را قطع کردید، ولی او شما را ستایش میکرد و چه خوبیهایی برای شما میگفت.
امام به دو فرزندش امام حسن و امام حسینعلیهما السلام فرمود: بروید و او را بیاورید. به سراغ او آمدند و گفتند: امیرالمؤمنین تو را خواسته. آمد خدمت حضرت. حضرت فرمود: غلام! من دست تو را قطع کردم، ولی تو از من تعریف میکنی!
پاسخ داد: یا امیرالمؤمنین! شما به حق دست مرا قطع کردید، خدا و رسول این کار را واجب کرده است، و شما با این کار مرا از گناه پاک کردی. یا علی! محبّت تو آن چنان با گوشت و استخوان من آمیخته که اگر مرا قطعه قطعه کنی، دوستی تو از قلبم بیرون نمیرود.
علیعلیه السلام وقتی این صحنه را دید فرمود: دست قطع شده را به من بده. آن گاه دست او را زیر عبا بردند، تکبیر گفتند و کلمات دیگری و در آخر هم دعا و آمین یا ربّ العالمین و دست قطع شده را به محلّ اصلیاش قرار دادند. وقتی عبا کنار زده شد، دیدند دست غلام به اذن خداوند صحیح و سالم است.(1)
1) 63. بحار الانوار: ج 79 / ص 188 و مستدرک الوسائل: ج 18 / 151؛ «روی عن الأصبغ بن نباتة قال: دخلت فی بعض الأیّام علی أمیرالمؤمنینعلیه السلام فی جامع الکوفة وإذا بجمّ غفیر ومعهم عبد أسود، فقالوا: یا أمیر المؤمنین! هذا العبد سارق. فقال له الإمام: أ سارق أنت یا غلام؟! فقال له: نعم. فقال له مرّة ثانیه: أ سارق أنت یا غلام؟! فقال: نعم یا مولای! فقال له الإمام: إن قلتها ثالثه قطعت یمینک. فقال: أ سارق أنت یا غلام؟! قال: نعم یا مولای! فأمر الإمام بقطع یمینه، فقطعت فأخذها بشماله وهی تقطر دماً، فلقیه ابن الکوا وکان یشنأ أمیر المؤمنینعلیه السلام، فقال له: من قطع یمینک؟ قال: قطع یمینی الأنزع البطین وباب الیقین وحبل اللَّه المتین والشافع یوم الدین، المصلّی إحدی وخمسین وذکر مناقب کثیرة إلی أن قال: فلمّا فزع الغلام من الثنآء ومضی لسبیله، دخل عبد اللَّه ابن الکوا علی الإمام فقال: السلام علیک یا أمیر المؤمنین! فقال له أمیر المومنینعلیه السلام: السلام علی من اتّبع الهدی وخشی عواقب الرّدی فقال له: یا أباالحسن! قطعت یمین غلام أسود وسمعته یثنی علیک بکلّ جمیل. قال: ما سمعته یقول؟ قال: قال کذا وأعاد علیه جمیع ما قال الغلام. فقال الإمام لولدیه الحسن والحسینعلیهما السلام: امضیا وائتیا بالعبد. فمضیا فی طلبه فی کنده فقالا له: أجب أمیر المؤمنین یا غلام! قال: فلمّا مثل بین یدی أمیر المؤمنین، قال له: قطعت یمینک وأنت تثنی علیّ بما قد بلغنی. فقال: یا أمیر المؤمنین! ما قطعتها إلّا بحقّ واجب أوجبه اللَّه ورسوله. فقال الإمامعلیه السلام: أعطنی الکفّ. فأخذ الإمام الکفّ وغطّاه بالردآء وکبّر وصلّی رکعتین وتکلّم بکلمات سمعته یقول فی آخر دعآئه: آمین ربّ العالمین، ورکبه علی الزند وقال لأصحابه: اکشفوا الردآء عن الکفّ. فکشفوا الردآء عن الکفّ وإذا الکفّ علی الزند بإذن اللَّه تعالی.»
در این داستان آمده است که امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «ما اگر دوستان خود را قطعه قطعه کنیم، جز زیاد شدن محبّت آنها چیز دیگری پیدا نمیشود و دشمنان ما این چنین هستند که اگر بهترین خوبیها را نسبت به آنان داشته باشیم و چرب و شیرین هم به آنان بدهیم، نتیجهای جز زیاد شدن دشمنی آنان را در پی نخواهد داشت.
انسانی که دست او را امیرالمؤمنینعلیه السلام به خاطر حکم الهی قطع نمود، آن چنان شیفته علیعلیه السلام شد که دست از ایشان برنداشت و در جنگ همراه حضرت میجنگید تا در نهروان به فیض شهادت نایل شد.(1)
محبّت و دوستی آن چنان تأثیری در وجود انسان میگذارد که انسان را در ابعاد مختلف همرنگ محبوب مینماید، آنچه را میپسندد که دوست میپسندد، به دنبال چیزی میرود که محبوب به دنبال آن است. مگر میشود ذائقه دوست با دوست متفاوت باشد.
1) 64. بحار الانوار: ج 41 / ص 210؛ «فقال: یابن الکوّا! إنّ محبّینا لو قطعنا هم أرباً أرباً ما ازدادوا لنا إلّا حبّاً، وإنّ فی أعدآءنا من لو العقناهم السمن والعسل، ما ازدادوا منّا إلّا بغضاً، وقال للحسنعلیه السلام: علیک بعمّک الأسود. فأحضر الحسنعلیه السلام الأسود إلی أمیر المؤمنینعلیه السلام فأخذ یده ونصبها فی موضعها وتغطّی بردآئه وتکلّم بکلمات یخفیها، فاستوت یده وصار یقاتل بین یدی أمیر المؤمنینعلیه السلام إلی أن استشهد بالنهروان ویقال: کان اسم هذا الأسود أفلح.»
اگر در شب عاشورا حسین بن علیعلیهما السلام میفرماید: از دشمن مهلت بگیرید، زیرا من نماز را دوست دارم و میخواهم امشب نماز بخوانم، آن کسی هم که ادّعای دوستی نسبت به اهل بیت عصمت و طهارتعلیهما السلام دارد، دوستدار نماز میباشد.
مرد شجاعی که مدّتی را در جنگها در کنار امیرالمؤمنینعلیه السلام و دورانی را هم کنار امام مجتبیعلیه السلام و سپس در کربلا همراه حسین بن علیعلیهما السلام بود. روز عاشورا متوجّه شد وقت نماز است، خدمت محبوبش آمد و عرض کرد: جانم به فدای شما! دشمن به شما نزدیک شده است و به خدا قسم من قبل از شما باید کشته شوم، ولی دوست دارم وقتی خدا را ملاقات میکنم نماز ظهر امروز را که وقتش نزدیک شده خوانده باشم.
امام حسینعلیه السلام میبیند دوستی است که همرنگ اوست و بیجهت ادعای دوستی نمیکند، در حق او دعا کرد و فرمود: نماز را به یاد آوردی، خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد. نماز را خواند و سپس خدمت امامعلیه السلام عرض کرد: خوش ندارم که زنده باشم و شما را در میان خانوادهات تنها و کشته ببینم. امام فرمود: برو ما هم به زودی به تو ملحق میشویم. رفت و جنگید و زخمهای زیادی برداشت و با شهادت به لقای دوست رسید.(1)
1) 65. أبصار العین: ص 70؛ «انّ أباثمامة لمّا رأی الشمس یوم عاشورآء زالت وأنّ الحرب قآئمة، قال للحسینعلیه السلام: یا أباعبد اللَّه! نفسی لنفسک الفدآء! إنّی أری هؤلآء قد اقتربوا منک ولا واللَّه لا تقتل حتی أقتل دونک إن شاء اللَّه، أحبّ أن ألقی اللَّه ربّی وقد صلّیت هذه الصلوة الّتی دنا وقتها. فرفع الحسینعلیه السلام رأسه ثمّ قال: ذکرت الصلوة، جعلک اللَّه من المصلّین الذاکرین، نعم هذا أوّل وقتها. ثمّ قال: سلوهم أن یکفو عنّا حتی نصلّی فسألوهم، فقال الحصین بن تمیم: أنّها لا تقبل منکم. فردّ علیه حبیب، ثمّ إنّ أباثمامة قال للحسینعلیه السلام وقد صلّی: یا أباعبد اللَّه! أنّی قد هممت أنّ الحقّ بأصحابی وکرهت أن أتخلّف وأراک وحیداً من أهلک قتیلاً. فقال له الحسینعلیه السلام: تقدّم فإنّا لاحقون بک عن ساعة. فتقدّم فقاتل حتی أثخن بالجراحات، فقتله قیس بن عبد اللَّه الصائدی ابن عمّ له، کان له عدوّاً وکان ذلک بعد قتل الحرّ.»
همرنگی با محبوب به جایی میرسد که نمیتواند سیر باشد در حالی که دوستش گرسنه است، سیراب باشد در حالی که محبوبش تشنه است. چگونه مادر میتواند غذا بخورد در حالی که فرزند او در گرسنگی به سر میبرد، وقتی کنار سفره مینشیند میگوید: نمیدانم فرزندم که در سفر است آیا غذا دارد یا نه؟! با سختی دستش را به سوی غذا میبرد.
ابوذر غفاری که نامش برای همه آشناست، در جنگ تبوک از سپاه رسول خداصلی الله علیه وآله عقب افتاد، زیرا مرکبی ضعیف داشت و در بین راه از حرکت وا ماند. ناچار بار بر دوش گرفت و پیاده به راه ادامه داد و سه روز گذشت تا توانست خود را به پیامبر خدا و اصحابش برساند.
روز بالا آمده بود، مسلمانان نگاه کردند شخصی از دور میآید. پیامبر خداصلی الله علیه وآله فرمود: ابوذر است، میآید. اصحاب دیدند آری ابوذر است. پیامبر رؤوف و مهربان فرمود: آب برایش ببرید، از راه رسیده و تشنه است. به سراغ او آمدند، با تعجّب دیدند او تشنه است ولی آب همراه اوست.
پیامبر فرمود: ابوذر! آب همراه توست، ولی تشنه هستی؟
عرض کرد: بله یا رسول اللَّه! پدر و مادرم به فدایت! در بین راه به مکانی رسیدم که آب باران جمع شده بود، از آن آب چشیدم، دیدم آب گوارایی است، به خود گفتم: نه، از این آب نمینوشم تا حبیب من رسول اللَّهصلی الله علیه وآله از این آب بنوشد، سپس من بنوشم.
پیامبر خدا فرمود: ابوذر! خدا تو را رحمت کند، تو کسی هستی که تنها زندگی میکنی و تنها میمیری و تنها مبعوث خواهی شد و وارد بهشت میشوی.(1)
ذهن خواننده محترم ممکن است متوجّه مسألهای شود که مکرر آن را شنیده و آن آمدن قمر بنیهاشمعلیه السلام کنار آب فرات و ننوشیدن از آب است. انسانی که هشتاد نفر را کشته تا خود را به آب رسانده، در حالی که تشنگی بر او غلبه کرده، همه شرایط برایش فراهم است که از آن آب بنوشد، فقط یک مانع دارد و آن مسأله محبّت و دوستی حسینعلیه السلام است که به او اجازه نمیدهد آب بنوشد. لذا این حالت را بر زبان آورد و گفت: ای نفس! حسین تشنه است در میدان جنگ، تو میخواهی آب گوارا بنوشی؟! نه، دین چنین اجازهای به من نمیدهد. نقل شده است که تشنگی امام حسین و اهل بیتشعلیهم السلام آب را از دست او گرفت.(2)
یا نفس من بعد الحسین هونی
وبعده لا کنت أن تکونی
هذا الحسین وارد المنون
وتشربین بارد المعین
تاللَّه ما هذا فعال دینی
1) 66. بحار الانوار: ج 22 / ص 429؛ «کان أبوذر تخلّف عن رسول اللَّهصلی الله علیه وآله فی غزوة تبوک ثلاثه أیّام وذلک أنّ جمله کان أعجف، فلحق بعد ثلاثه أیّام ووقف علیه جمله فی بعض الطریق فترکه وحمل ثیابه علی ظهره، فلمّا ارتفع النهار نظر المسلمون إلی شخص مقبل، فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: کان أباذر. فقالوا: هو أبوذر. فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: أدرکوه بالمآء فإنّه عطشان. فأدرکوه بالمآء ووافی أبوذر رسول اللَّهصلی الله علیه وآله ومعه أداوة فیها مآء. فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: یا أباذر! معک مآء وعطشت؟ فقال: نعم یا رسول اللَّه بأبی أنت وأُمّی! انتهیت إلی صخرة وعلیها مآء السمآء، فذقته فاذا هو عذب بارد، فقلت: لا أشربه حتی یشربه حبیبی رسول اللَّهصلی الله علیه وآله. فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: یا أباذر رحمک اللَّه! تعیش وحدک وتموت وحدک وتبعث وحدک وتدخل الجنّة وحدک.»
2) 67. بحار الانوار: ج 45 / ص 41؛ «فقال الحسینعلیه السلام: فاطلب لهؤلآء الأطفال قلیلاً من المآء، فذهب العباس ووعظهم وحذّرهم، فلم ینفعهم فرجع إلی أخیه فأخبره فسمع الأطفال یناحون: العطش العطش. فرکب فرسه وأخذ رمحه القربة وقصّه نحو الفرات، فأحاط به أربعة آلاف ممّن کانوا موکّلین بالفرات ورموه بالنبال فکشفهم وقتل منهم علی ما روی ثمانین رجلاً حتی دخل المآء، فلمّا أراد ان یشرب غرفة من المآء، ذکر عطش الحسین وأهل بیته، فرمی المآء وملأالقربة.
البته همرنگی قمر بنی هاشمعلیه السلام با محبوبش حسین بن علیعلیهما السلام در بخشهای مختلف زندگی او به چشم میخورد، حتی روز نهم محرم، عصر تاسوعا این مسأله را صراحتاً مطرح نمود، وقتی شمر از طرف عبیداللَّه اماننامهای برای قمر بنی هاشم و برادرانش آورده بود، به خیمهها نزدیک شد و فریاد زد: «أین العباس؛ عباس کجاست؟» ولی کسی جواب او را نداد، امام حسینعلیه السلام فرمود: اگرچه انسان فاسقی است، ولی جواب او را بدهید.
قمر بنی هاشم به او فرمود: چه میخواهی؟ گفت: برای تو اماننامه آوردهام، یعنی جان حسین در خطر است ولی تو در امان هستی. قمر بنی هاشم فرمود: خدا تو و اماننامهات را لعنت کند، آیا من در امان باشم ولی حسین فرزند رسول خدا در امان نباشد.
آری، محبّت همرنگی میآورد، جوانی که به یک قهرمان ورزش علاقه پیدا کرده است، از این به بعد ناخودآگاه زندگیاش از او رنگ میگیرد. زندگی خود را مطابق با زندگی او قرار میدهد، فرم لباسهایش همانند او میگردد، نوع غذایش از او شکل میگیرد و کیفیت سخن گفتنش مثل او میشود.
کسانی که دل به امیرمؤمنان علی و فرزندانشعلیهم السلام دادهاند، نمیشود زهد و بیرغبتی به دنیا و نشاط در عبادت و بیداری و شب زندهداری آن بزرگواران در او تأثیرگذار نباشد.
پیامبر خداصلی الله علیه وآله فرمود: «دوستان اهل بیت من در دنیا، ده ویژگی دارند: زهد و بیرغبتی نسبت به دنیا، تلاش زیاد برای آخرت، پرهیزکاری در دین، رغبت و تمایل در عبادت، توبه و بازگشت قبل از مرگ، نشاط در شب زندهداری، چشم ندوختن به آنچه دیگران دارند، محافظت از دستورات خداوند، دشمنی نسبت به دنیا، و سخاوتمندی.»(1)
ادعای محبّت، با مخالفت و نافرمانی نسبت به محبوب سازگاری ندارد. آیا میشود باور کرد که دوستی باشد ولی خواستههای محبوبش را برآورده نکند. خدادوستی با نافرمانی خدا سازگاری ندارد. البته نمیخواهیم بگوییم کسی که نافرمانی میکند اصلاً محبّت خدا در قلب او نیست، بلکه میگوییم به همان نسبت که مخالفت با خداوند میشود، محبّت هم نیست.
1) 68. بحار الانوار: ج 27 / ص 163؛ «قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: من أحبّ الائمّة من اهل بیتی فقد أصاب خیر الدّنیا و الآخرة، فلا یشکّنّ أحد انّه فی الجنّة، فانّ فی حبّ اهل بیتی عشرین خصلة: عشر فی الدنیا و عشر فی الآخرة، اما فی الدنیا فالزّهد و الحرص علی العمل و الورع فی الدین و الرّغبة فی العبادة و التوبة قبل الموت و النّشاط فی قیام اللیل و الیأس فما فی ایدی الناس و الحفظ لأمر اللَّه عزّوجلّ و نهیه، و التاسعة بغض الدنیا و العاشرة السّخاء.»
امام صادقعلیه السلام فرمود:
«ما أَحَبَّ اللَّهُ مَنْ عَصاهُ؛
کسی که خدا را نافرمانی میکند دوستدار خدا نیست.»
تُعْصِی الْإلهَ وَأَنْتَ تُظْهِرُ حُبَّهُ
هذا مَحالٌ فِی الْفِعال بَدِیعٌ
لَوْ کانَ حُبُّکَ صادِقاً لاَطَعْتَهُ
إِنَّ الْمُحِبّ لِمَنْ یُحِبُّ مُطِیعٌ(1)
معصیت و نافرمانی خدا میکنی در حالی که اظهار محبّت نسبت به او مینمایی. چنین چیزی محال است و شدنی نیست. اگر دوستی تو صادقانه بود از او فرمانبری میکردی، زیرا دوست نسبت به محبوب فرمانبر میباشد.
شخصی خیلی به رسول خداصلی الله علیه وآله علاقه داشت، به خدمت حضرت رسید در حالی که رنگ او تغییر کرده و لاغر شده بود. حضرت فرمود: چرا چنین شدهای؟ عرض کرد: کسالتی ندارم جز آنکه وقتی شما را دیر میبینم و مشتاق دیدارتان میشوم این چنین میشود، تازگی برایم این ناراحتی پیدا شده که در قیامت، فراق تو را چگونه تحمل کنم، زیرا اگر به بهشت هم بروم، مقام من پایینتر از مقام شماست، لذا این فکر مرا ضعیف و ناراحت کرده. آیه نازل شد:
«وَمَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدآءِ وَالصّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً»؛(2)
و کسانی که از خدا و پیامبر اطاعت کنند، در زمرهکسانی خواهند بود که خدا ایشان را گرامی داشته، یعنی با پیامبران و صدیقان و شهیدان و شایستگانند و آنان چه نیکو رفیقانیاند.»
پس اگر نسبت به محبوب آن قدر محبّت دارد که فراق در قیامت هم موجب ناراحتی است لازمهاش اطاعت و فرمانبری محبوب - که پیامبر خداست - میباشد. مخالفت کردن و ادّعای محبّت، با هم همخوانی ندارد. آیا محبّت بدون اطاعت میشود؟ اگر صداقت در این گفتار باشد که؛ تو را دوست دارم، فرمانبری لازمه آن میباشد. خداوند در قرآن میفرماید:
«قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ وَیَغْفِرْ ذُنُوبَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ»؛(1)
بگو اگر خدا را دوست دارید از من پیروی کنید تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشاید و خداوند آمرزنده مهربان است.»
نشانه محبّت و دوستی، اطاعت از محبوب است، آنگاه که دوست، چیزی از انسان خواست، پاسخ به اطاعت، امضای صداقت در محبّت است و مخالفت با او محبّت را زیر سؤال میبرد.
1) 71. سوره آل عمران / آیه 31.
شخصی به امام صادقعلیه السلام مراجعه کرد و گفت: در پرونده من مالیاتی نوشتهاند که مسؤولیت آن با شخصی به نام نجاشی است، او مطیع شما است. نامهای به او بنویسید که نسبت به این مالیات صرف نظر کند. حضرت نامه مختصری نوشتند که متن نامه همین مقدار بود:
«بسم اللَّه الرحمن الرحیم، سُرَّ أَخاکَ یَسُرُّکَ اللَّهُ؛
برادرت را خوشحال کن، خدا تو را خوشحال میکند.»
این شخص نامه را گرفت و آورد نزد نجاشی، دید دیگران هم هستند، صبر کرد وقتی خلوت شد، نامه امامعلیه السلام را به دست او داد و گفت: این نامه امام صادقعلیه السلام است. نامه را گرفت و بوسید و بر روی چشمانش گذاشت.
چون نامه نوشته نشده بود که این شخص چه تقاضایی دارد، لذا نجاشی سؤال کرد: چه درخواستی داری؟ گفت: مالیات برای من نوشتهاند.
پرسید: چه مقدار؟ گفت: ده هزار درهم. مسؤول دفتر را احضار کرد و به او گفت: بدهکاری این شخص را از طرف من بپرداز و بدهکاری او را حذف کن و در مورد سال آینده او هم همین کار را انجام بده. سپس رو کرد به این شخص و گفت: آیا تو را مسرور و خوشحال نمودم؟ او جواب داد: آری. سپس دستور داد مرکب و غلام و لباس هم در اختیار او بگذارند. آنگاه به او گفت: فرش این اتاق را هم که زیر پای توست بردار و ببر. همان فرشی که هنگام دادن نامه امام به من، روی آن نشسته بودی.
مرد در حالی که خوشحال بود خارج شد و آمد خدمت امام صادقعلیه السلام و تمام جریان را برای حضرت تعریف کرد. سپس گفت: مثل اینکه شما هم با این عمل خوشحال شدهاید. حضرت فرمود: «آری، به خدا قسم نه تنها من هم خوشحال شدم، بلکه خدا و رسول خداصلی الله علیه وآله هم خوشحال شدند.»(1)
بلی کسی که به امامش محبّت دارد، وقتی امامعلیه السلام از او چیزی خواست، آن کار را به نحو احسن انجام میدهد و اگر در انجام آن کوتاهی نمود یا به طور ناقص انجام داد، سستی در محبّت را از خود نشان داده است. آیا میشود کسی به امام زمانش علاقه داشته و ادعای عاشق بودن نسبت به آن بزرگوار نماید لکن وقتی امامعلیه السلام از او میخواهد که مال حرام نخورد، او زندگی خود را از حرام اداره کند؟! وقتی امامش از او میخواهد که از محرّمات الهی چشم پوشی کند، او به حرام چشم دوزد؟!
حاشا وکلّا! محبّت آن چنان نیرویی برای اطاعت و پیروی از محبوب در انسان ایجاد میکند که فکر نافرمانی هم در ذهن او خطور نمیکند. مگر محبّت میگذارد که انسان تصمیم به عصیان و مخالفت با محبوب بگیرد.
1) 72. بحار الانوار: ج 47 / ص 370؛ «کان النجاشی وهو رجل من الدهاقین عاملاً علی الأهواز و فارس، فقال بعض أهل عمله لأبی عبد اللَّهعلیه السلام: إنّ فی دیوان النجاشی علیّ خراجاً وهو مؤمن یدین بطاعتک، فإن رأیت أن تکتب إلیه کتاباً؟ قال: فکتب إلیه أبوعبد اللَّهعلیه السلام: «بسم اللَّه الرحمن الرحیم سُرّ أخاک یسرّک اللَّه.» قال: فلما ورد الکتاب علیه، دخل علیه وهو فی مجلسه، فلمّا خلا ناوله الکتاب وقال: هذا کتاب أبی عبد اللَّهعلیه السلام، فقبّله ووضعه علی عینیه وقال له: ما حاجتک؟ قال: خراج علیّ فی دیوانک. فقال له: وکم هو؟ قال: عشرة آلاف درهم. فدعا کاتبه وأمره بأدآئها عنه، ثمّ أخرجها منها وأمر أن یثبتها له لقابل، ثم قال له: سررتک؟! فقال: نعم جعلت فداک! ثم أمر برکب وجاریة وغلام وأمر له بتخت ثیاب فی کلّ ذلک یقول: هل سررتک؟! فیقول: نعم جعلت فداک! فکلّما قال: نعم، زاده حتی فرغ، ثمّ قال له: احمل فرش هذا البیت الّذی کنت جالساً فیه حین دفعت إلی کتاب مولای الّذی ناولتنی فیه وارفع إلی حوآئجک. قال: ففعل وخرج الرجل، فصار إلی أبی عبد اللَّهعلیه السلام بعد ذلک. فحدّثه بالحدیث علی جهته، فجعل یسر بما فعل، فقال الرجل: یابن رسول اللَّه! کأنّه قد سرّک ما فعل بی؟ فقال: أی واللَّه لقد سرّ اللَّه ورسوله.»
آری ممکن است محبّت کمرنگ شود، یا عواملی همانند غفلت، حجاب و پردهای شود که در مقابل آن قرار گیرد و محبّت را از اثر بیندازد، لکن مادامی که محبّت در وجود انسان زنده است، نافرمانی و مخالفت در آن محدوده راه ندارد.
اسوه محبّت و عشق، وجود مبارک امیرالمؤمنین علیعلیه السلام است که در مناجات شعبانیه - که مورد توجه امامان معصومعلیهم السلام بوده - در پیشگاه خداوند میگوید:
«إِلهِی! أَنَا عَبْدٌ أَتَنَصَّلُ إِلَیْکَ مِمَّا کُنْتُ أُواجِهُکَ بِهِ مِنْ قِلَّةِ اسْتِحْیآئِی مِنْ نَظَرِکَ، وَأَطْلُبُ العَفْوَ مِنْکَ، إِذِ الْعَفْوُ نَعْتٌ لِکَرَمِکَ. إِلهِی! لَمْیَکُنْ لِی حَوْلٌ فَاَنْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصِیَتِکَ إِلاَّ فِی وَقْتٍ أَیْقَظْتَنِی لِمَحَبَّتِکَ؛(1)
معبود من! از اعمالی که در مقابل تو انجام دادم، معذرت میخواهم و طلب عفو و بخشش میکنم. معبود من! توان ترک معصیت و نافرمانی تو را ندارم، مگر در آن وقتی که مرا در بیداری محبّت خود قرار دادی.»
ادعای محبّت هیچ مشکلی را در زندگی حل نمیکند و هیچ مرتبهای را به دنبال ندارد. اگر ادعا موجب کمال انسان شود، هرکسی بزرگترین ادعاها را خواهد کرد. امام باقرعلیه السلام به جابر جعفی فرمود: آیا همین مقدار کافی است که شخصی بگوید: من علیعلیه السلام را دوست دارم، ولی به گفتار علیعلیه السلام عمل نکند؟ پیامبر خداصلی الله علیه وآله که بالاتر از علی است، پس اگر بگوید: پیامبر خدا را دوست دارم. و به گفتار رسول خدا هم عمل نکند، ادّعای محبّت برای او کافی نیست.
1) 73. بحار الانوار: ج 94 / ص 98.
حضرت فرمود: تقوا داشته باشید و اهل عمل باشید، بین خداوند و بندهاش خویشاوندی نیست، لذا هر کس اطاعت خدا کند دوست ماست. و کسی که خداوند را نافرمانی کند دشمن ماست. و هیچ کس به دوستی و ولایت ما نمیرسد، مگر از راه عمل و پرهیزکاری.(1)
چگونه ممکن است انسان مدعی محبّت مولا امیرالمؤمنینعلیه السلام باشد و مجلس ذکر امام علیعلیه السلام بگیرد، ولی زندگی او در ابعاد مختلف، هیچ تناسبی با زندگی حضرت نداشته باشد.
آیا صرف نصب کردن عکسی که منسوب به حضرت است، میتواند دلیل بر محبّت انسان باشد؟! و تنها «علی علی» گفتن، نشانه عشق به امیرالمؤمنینعلیه السلاماست؟! و اگر چنین است، پس عاشق مولا شدن کار آسانی است. در صورتی که محبّت و دوستی، اطاعت و فرمانبری محبوب را میطلبد و چه بسا چنین ادّعایی بدون اطاعت، موجب رنجش و ناراحتی گردد.
1) 74. بحارالانوار: ج 70 / ص 97؛ «عن جابر عن أبی جعفرعلیه السلام: قال: قال لی: یا جابر! أیکفنی من ینتحل التشیّع أن یقول بحبّنا أهل البیت؟ فواللَّه ما شیعتنا إلّا من اتّقی اللَّه وأطاعه وما کانوا یعرفون، یا جابر! إلّا بالتواضع والتخشع والأمانة وکثرة ذکر اللَّه والصوم والصلوة والبرّ بالوالدین والتعهّد للجیران من الفقرآء وأهل المسکنة والغارمین والأیتام وصدق الحدیث وتلاوة القرآن وکفّ الألسن عن الناس إلّا من خیر وکانوا أمنآء عشآئرهم فی الأشیآء. قال جابر: فقلت: یابن رسول اللَّه! ما نعرف الیوم أحداً بهذه الصفة. فقالعلیه السلام: یا جابر! لا تذهبن بک المذاهب، حسب الرجل أن یقول: أحبّ علیّاً أتولّاه، ثمّ لا یکون مع ذلک فعّالاً؟ فلو قال: إنّی أُحبّ رسول اللَّهصلی الله علیه وآله، فرسول اللَّه خیر من علیّعلیه السلام، ثم لا یتبع سیرته، ولا یعمل بسنّته ما نفعه حبّه إیّاه شیئاً، فاتّقوا اللَّه واعملوا لما عند اللَّه لیس بین اللَّه وبین أحد قرابة، أحبّ العباد إلی اللَّه عزّوجلّ أتقاهم وأعملهم بطاعته. یا جابر! فواللَّه ما یتقرّب إلی اللَّه تبارک وتعالی إلّا بالطاعة وما معنا برآءة من النار ولا علی اللَّه لأحدٍ من حجّة من کان للَّه مطیعاً فهو ولیّ ومن کان للَّه عاصیاً فهو لنا عدوّ ولا تنال ولایتنا إلّا بالعمل والورع.»
محبّت واقعی در کربلا خودنمایی کرد و چون محبّت، اطاعت به دنبال دارد، مطیع بودن هم در عاشورا معنا پیدا کرد.
انسانی که از روزهای ولادتش میشنید که ازدواج پدر با مادرش برای این بوده که فرزند شجاعی به دنیا بیاید، برای روزی که به برادرش یاری رساند و این سخنان در وجود او جا گرفته بود، میبینیم که تا چه حد مطیع برادر بود به طوری که عصر تاسوعا و روز نهم محرم وقتی اماننامه برای او آوردند، زهیر این مسأله را به او گوشزد کرد که مبادا از برادرت امام حسینعلیه السلام جدا شوی، زیرا ازدواج امیرالمؤمنینعلیه السلام با مادرت امّ البنین برای این بود که فرزندی شجاع به دنیا بیاید تا حسینعلیه السلام را یاری کند و عباسعلیه السلام هم به او جواب داد به این مضمون که؛ یاری خودم از حسین را به تو نشان خواهم داد. وقتی روز عاشورا شد و همه در میدان جنگ، شجاعت خود را نشان دادند تا جایی که کسی جرأت نمیکرد برای جنگ تن به تن در مقابل آنها حاضر شود، عباس دید دیگر کسی باقی نمانده و الآن فرصت مناسبی است که به میدان بیاید و نشان دهد که شجاع کیست و شجاعت چیست و آنچه تا آن روز بر سر زبانها بود، تحقق پیدا کند. به محضر امام زمانش برادری که مولای اوست رسید و اجازه میدان رفتن خواست، وی با گریه شدید امام حسینعلیه السلام مواجه شد در حالی که میفرمود: برادرم تو علمدار منی، وقتی تو بروی، سپاه من متفرق میشود.
عباسعلیه السلام ادامه داد: من میخواهم از این منافقین انتقام بگیرم، سینه من تنگ شده و از زندگی خسته شدم. اگر الآن عباس به میدان نرود، پس کی نوبت به او میرسد، کسی که باقی نمانده.
اینجاست که مسأله اطاعت از مولا و محبوب مطرح میشود. آنچه من میخواهم به میدان رفتن و انتقام گرفتن است، ولی امام اجازه نمیدهد او به میدان برود.
آن چنان اطاعت خود را نسبت به امامش نشان داد، بدون اینکه هیچ اعتراضی داشته باشد که وقتی ما میخواهیم در زیارتنامهاش با او سخن بگوییم، اولین جمله این است:
«اَلسَّلامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ الْمُطِیعُ للَّهِِ وَلِرَسُولِهِ وَلِأَمِیرِالْمؤْمِنیِنَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِعلیهم السلام؛(1)
سلام بر تو ای بنده صالح که اطاعت از خدا و رسول و امیرالمؤمنین و حسن و حسین نمودی.»
حال که بحث اطاعت است، به میدان نمیروم و مطیع فرمان شما هستم و منتظرم ببینم که از من چه میخواهید. امامعلیه السلام فرمود: برو مقدار کمی آب برای بچهها تهیه کن.
1) 75. کامل الزیارات: ص 270.
عباسعلیه السلام برای اطاعت از امام حسینعلیه السلام، تمام امکانات خود را مصرف کرد تا جایی که حتی دستهای او قطع شد و در راه اطاعت به مرز شهادت نزدیک گردید، فقط منتظر است که امامعلیه السلام در لحظات آخر مهر تأیید بر پرونده او بزند که به زبان آورد و صدا زد: «یا أَخا! أَدْرِکْ أَخاکَ!؛برادر! برادرت را دریاب.»
و امامعلیه السلام با حضور خود در کنار قمر بنی هاشم مهر تأیید بر اطاعت او زد.(1)
محبّت از چنان قدرتی برخوردار است که میتواند انسان را تحت تأثیر حالات روحی و روانی محبوب قرار دهد، بدون اینکه انسان از او خبری داشته باشد. به عبارت دیگر؛ ناخودآگاه خوشیها و غمها از محبوب به انسان سرایت میکند و وی را تحت تأثیر قرار میدهد.
ابو بصیر میگوید: بر امام صادقعلیه السلام وارد شدم و عرض کردم: به فدای شما شوم ای فرزند رسول خدا! من گاهی محزون میشوم در حالی که علّت و سبب آن را
1) 76. بحار الانوار: ج 45 / ص 41؛ «إنّ العباس لمّا رأی وحدتهعلیه السلام، أتی أخاه وقال: یا أخی! هل من رخصة؟ فبکی الحسینعلیه السلام بکآءً شدیداً، ثمّ قال: یا أخی! أنت صاحب لوآئی وإذا مضیت تفرّق عسکری. فقال العبّاسعلیه السلام: قد ضاق صدری وسئمت من الحیاة وأرید أن أطلب ثاری من هؤلآء المنافقین. فقال الحسینعلیه السلام: فاطلب لهؤلآء الأطفال قلیلاً من المآء. فذهب العبّاس ووعظهم وحذّرهم فلم ینفعهم، فرجع إلی أخیه فأخبره، فسمع الأطفال ینادون: العطش العطش، فرکب فرسه وأخذ رمحه والقربة وقصد نحو الفرات، فأحاط به أربعة آلاف فمن کانوا موکّلین بالفرات ورموه بالنبال فکشفهم وقتل منهم علی ما روی ثمانین رجلاً حتی دخل المآء. فلما أراد أن یشرب غرفةً من المآء ذکر عطش الحسین وأهل بیته، فرمی المآء وملأ القربه وحملها علی کتفه الأیمن وتوجّه نحو الخیمة، فقطعوا علیه الطریق وأحاطوا به من کلّ جانب، فحاربهم حتّی ضربه نوفل الأزرق علی یده الیمنی فقطعها. فحمل القربة علی کتفه الأیسر فضربه نوفل فقطع یده الیسری من الزند. فحمل القربة بأسنانه فجآءه سهم فأصاب القربة وأریق مآؤها، ثمّ جآءه سهم آخر فأصاب صدره. فانقلب عن فرسه وصاح إلی أخیه الحسینعلیه السلام: أدرکنی، فلمّا أتاه رآه صریعاً فبکی وحمله إلی الخیمة.»
نمیدانم. حضرت فرمود: «این غم و اندوه و سرور و شادی از ناحیه ما به شما میرسد، زیرا وقتی ما محزون و یا مسرور میشویم، این شادی و غم بر شما هم وارد میشود.»(1)
اهمّیت تأثیر محبّت به گونهای است که گاهی انسان وجود محبوب را در کنار خود احساس میکند، بدون آنکه او را با چشم سر ببیند، یعنی محبّت، ارواح را به یکدیگر نزدیک کرده و تحت تأثیر قرار میدهد.
ابوبصیر میگوید: همراه امام باقرعلیه السلام وارد مسجد شدم و مردم در حال رفت و آمد بودند، حضرت به من فرمود: از این مردم بپرس آیا مرا میبینند؟
ابوبصیر میگوید: به هرکس گفتم آیا ابوجعفرعلیه السلام را دیدی، پاسخ میداد: نه، در حالی که امام ایستاده بودند. تا اینکه شخصی نابینا به نام ابوهارون وارد شد، حضرت فرمود: از او سؤال کن.
به او گفتم: آیا ابوجعفر را دیدی؟ گفت: مگر ایشان اینجا نایستاده است؟! گفتم: از کجا فهمیدی؟! گفت: چگونه نفهمم در حالی که نور او میدرخشد.(2)
1) 77. بحار الانوار: ج 61 / ص 145؛ «عن أبی بصیر قال: دخلت علی أبی عبد اللَّهعلیه السلام ومعی رجل من أصحابنا، فقلت له: جعلت فداک یابن رسول اللَّه! إنّی لأغتمّ وأحزن من غیر أن أعرف لذلک سبباً، فقال أبوعبد اللَّهعلیه السلام: إنّ ذلک الحزن والفرح یصل إلیکم منّا، لأنّا إذا دخل علینا حزن أو سرور کان ذلک داخلاً علیکم ولأنّا وإیّاکم من نور اللَّه عزّوجلّ فجعلنا وطینتنا وطینتکم واحدة.»
2) 78. بحار الانوار: ج 46 / ص 243؛ «روی عن أبی بصیر قال: دخلت المسجد مع أبی جعفرعلیه السلام والناس یدخلون ویخرجون، فقال لی: سل الناس هل یروننی؟ فکلّ من لقیته قلت له: أرایت أباجعفر؟ یقول: لا وهو واقف، حتّی دخل أبوهارون المکفوف، قال: سل هذا. فقلت: هل رأیت أباجعفر؟ فقال: ألیس هو بقآئم؟ قال: وما علمک؟ قال: وکیف لا أعلم وهو نور ساطع.»
البته این مطلب در مورد کسانی است که خیلی به محبوب نزدیک هستند و از محبّت زیاد برخوردارند.
ابوهارون کسی است که مقرّب درگاه امام باقر و امام صادقعلیهما السلام میباشد، با اینکه از نظر مالی دستش خالی است و نابینا میباشد. روزی امام صادقعلیه السلام به او فرمود: آیا میخواهی کسی را داشته باشی که راهنمای تو باشد و دستت را بگیرد؟ پاسخ داد: بله فدای شما شوم! حضرت سی دینار به او داد و فرمود: برو غلامی بخر که از اهل کوفه باشد تا خادم تو شود.
ابوهارون میگوید: غلام را خریدم، در زمان حجّ خدمت امامعلیه السلام رسیدم، حضرت فرمود: خادمت چگونه است؟ عرض کردم: خوب است. سپس بیست و پنج دینار به من داد و فرمود: برای او کنیزی بخر. من خریدم و در اختیار غلام گذاشتم و همسر او شد و سه دختر از او به دنیا آمد.(1)
ابوهارون آنقدر به امامعلیه السلام نزدیک است که در فرصتهای متعدد امام از حال او میپرسد و به او رسیدگی میکند. خودش میگوید: من همنشین امام صادقعلیه السلام بودم، چند روز بود که خدمت حضرت نرسیدم، حضرت فرمود: چند روزی است که تو را ندیدم ای ابوهارون! عرض کردم: خداوند به من فرزند پسری داده است.
1) 79. اصول کافی: ج 5 / ص 480.
فرمود: خداوند او را مبارک گرداند، نام او را چه گذاردی؟ عرض کردم: محمد. چند مرتبه حضرت با احترام به طوری که صورت حضرت به زمین نزدیک میشد، فرمود:«محمّد، محمّد، محمّد.»
سپس فرمود: جانم و فرزندانم و بستگانم و پدر و مادرم و تمام اهل زمین به فدای رسول خداصلی الله علیه وآله، فرزندت را نزنی، به او ناسزا نگویی و با او بدرفتاری نکنی.
آنگاه فرمود: هیچ خانهای در زمین نیست که نام محمّد در آن باشد مگر اینکه هر روز تقدیس شود.
سپس فرمود: آیا برای او عقیقه کردهای؟ چیزی نگفتم، حضرت دید چیزی نگفتم، فهمید که عقیقه نکردهام. به غلام خود به نام مصادف مطلبی فرمود، خواستم بلند شوم حضرت فرمود: صبر کن. سپس غلام آمد و سه دینار آورد و به من داد. آنگاه فرمود: دو گوسفند چاق بخر و ذبح کن، خودت بخور و به دیگران اطعام کن.(1)
انسان ممکن است آن قدر پیوند دوستی را با محبوبش قوی کند که مرتب مورد توجّه محبوب باشد و از فیوضات او بهرهمند گردد.
1) 80. اصول کافی: ج 6 / ص 39؛ «عن أبی هارون مولی آل جعدة قال: کنت جلیساً لأبی عبدکاللَّهعلیه السلام بالمدینة ففقدنی أیّاماً ثمّ أنّی جئت إلیه فقال لی: لم أرک منذ أیّام یا أباهارون! فقلت: ولد لی غلام. فقال: بارک اللَّه فیه، فما سمّیته؟ قلت: سمّیته محمّداً. قال فأقبل بخدّه نحو الأرض وهو یقول: محمد محمد محمد، حتی کاد یلصق خدّه بالأرض، ثمّ قال: بنفسی وبولدی وبأهلی وبأبوی وبأهل الأرض کلّهم جمیعاً الفدآء لرسول اللَّهصلی الله علیه وآله، لا تسبّه ولا تضربه ولا تسیء إلیه. واعلم أنّه لیس فی الأرض دار فیها اسم محمد إلّا هی تقدّس کلّ یوم، ثمّ قال لی: عققت عنه؟ قال: فأمسکت. قال: وقد رآنی حیث أمسکت ظنّ أنّی لم أفعل، فقال: یا مصادف! ادن منّی. فواللَّه ما علمت ما قال له إلّا أنّی ظننت أنّه قد أمر لی بشیء، فذهبت لأقوم فقال لی: کما أنت یا أباهارون. فجآءنی مصادف بثلاثة دنانیر فوضعها فی یدی فقال: یا أباهارون! اذهب فاشتر کبستین واستسمنهما واذبحهما وکُل وأطعم.»
همین ابوهارون که مرتّب خدمت امامعلیه السلام میرسد به گونهای که حتی دشمنان هم تحت تأثیر این ارتباط هستند و موجب ناراحتی آنها میشود، میگوید: روزی میخواستم خدمت امام صادقعلیه السلام برسم، در بین راه یکی از دشمنان حضرت مرا دید و این جمله را گفت: نابینایی نزد نابینایی میرود، هر دو به سوی جهنم میروید، ای ساحران و ای کافران!
خدمت حضرت رسیدم در حالی که ناراحت بودم و از ناراحتی گریه میکردم، داستان را برای حضرت تعریف کردم.
امام صادقعلیه السلام فرمود: «إنّا للَّه وإنّا إلیه راجعون.» و بعد فرمود: ناراحت نباش از حرفهایی که دشمن ما زده، او هماکنون چشمهای خود را از دست داد، ولی تو از این به بعد بینا هستی، این کتاب را بگیر و بخوان.
ابوهارون میگوید: کتاب را گرفتم و تمام آن را خواندم. آنگاه حضرت فرمود: از این به بعد هر وقت کار مهمی داشته باشی چشمان تو خواهد دید و نسبت به اموری که مهم نباشد، نابینا خواهی بود. از آن به بعد احتیاج به خادم نداشتم که دستم را بگیرد، خودم میرفتم و هرچه اهمّیت داشت میدیدم و نسبت به اموری که مهم نبود، نابینا بودم. از مردی که آن کلمات اهانتآمیز را گفته بود سراغ گرفتم، دیدم چشمهای خود را از دست داده و در فقر زندگی میکند.(1)
1) 81. الهدایة الکبری: ص 257؛ «عن أبی هارون المکفوف عن أبی عبد اللَّه الصادقعلیه السلام، قال أبوهارون: خرجت أریده فلقینی بعض أعدآئه فقال: أعمی یسعی إلی عند أعمی فمصیرکما إلی النار یا سحرة یا کفرة! فدخلت علی مولای الصادقعلیه السلام حزیناً باکی العین، وعرّفته ما جری فاسترجع وقال: یا هارون! لا یحزنک ما قاله عدوّنا، فواللَّه ما اجترأ إلّا علی اللَّه وقد نزلت به فی الوقت عقوبة اندرّت ناظریه من عینیه وجعلت أنت من بعده بصیراً، ومن علامة ذلک خذ هذا الکتاب فاقرأه. قال أبوهارون: فأخذت الکتاب ففضضته وقرأته إلی آخر حرف منه. ثمّ قال: لا تنظر فی أمر یهمّک إلّا رأیته لا تحجب بعد یومک هذا إلّا عن ما لا یهمّک. قال أبوهارون: فصرفت قآئدی من الباب وجئت إلی بیتی أنظر إلی طریقی وإلی ما یهمّنی وقرأت سکک الدراهم والدنانیر ونقش الفصوص وتزویق السقوف ولم أحجب إلّا عما لا یعنینی، فإنّی لم أکن أراه. وسألت عن الرجل فوجدته لم یبلغ بعض طریقه إلی داره حتی فقد ناظریه من عینیه وافتقر وکان ذا مال، فکان یسأل الناس عن الطریق.»
ابوهارون عاشقی است که امام صادقعلیه السلام از او میخواهد که در مورد حسین بن علیعلیهما السلام اشعاری بخواند، همان امامی که اسوه محبّت خداست و عاشورا را صحنه محبّت و عشق خود قرار داده و عاشق خدا بودن را در عمل به نمایش گذاشته، به گونهای که مورد توجه همه موجودات قرار گرفته و قلوب همه مؤمنین را متوجّه خود گردانیده است.
ابوهارون میگوید: اشعاری را در مصیبت حضرت سید الشهداءعلیه السلام برای امام صادقعلیه السلام خواندم، حضرت فرمود: آن گونه بخوان که کنار قبر امام حسینعلیه السلام میخوانی. سپس شروع کردم اشعاری را به صورت مرثیه خواندم، چون حضرت گریه کرد، سکوت کردم. حضرت فرمود: ادامه بده. دوباره خواندم، دیدم حضرت گریه میکند و زنها هم همراه ایشان گریه میکردند.
وقتی مجلس ساکت شد، حضرت فرمود: ای ابوهارون! کسی که با اشعار خود ده نفر را بگریاند بهشت برای اوست، اگر نُه نفر را بگریاند... تا رسیدند به اینکه
اگر یک نفر را هم بگریاند بهشت برای اوست، و در آخر فرمود: اگر کسی به یاد امام حسینعلیه السلام بیفتد و گریه کند، پس بهشت برای اوست.(1)
یا مریم قومی واندبی مولاک
وعلی الحسین فاسعدی ببکاک
قال: فبکی وتهایج النساء، قال فلمّا أن سکتن، قال لی: یا أباهارون! من أنشد فی الحسینعلیه السلام فأبکی عشرة (فله الجنّة) ثمّ جعل ینتقص واحداً واحداً حتّی بلغ الواحد فقال: من أنشد فی الحسینعلیه السلام فأبکی واحداً فله الجنّة، ثمّ قال: من ذکره فبکی فله الجنّة.»
1) 82. بحار الانوار: ج 44 / ص 287؛ «قال: دخلت علی أبی عبداللَّهعلیه السلام فقال لی: أنشدنی فأنشدته، فقال: لا، کما تنشدون وکما ترثیه عند قبره. فأنشدته أمرر علی جدّه الحسین فقل لِأعظمه الزکیة. قال: فلمّا بکی، أمسکت أنا، فقال: مر فمررت، قال: ثمّ قال: زدنی، قال: فأنشدته
راههای پیدایش محبّت و دوستی /
قال الصادقعلیه السلام
إذا تَخَلَّی المُؤمِنُ مِنَ الدُّنْیا
سَما وَ وَجَدَ حَلاوَةَ حُبِّ اللَّهِ؛
مؤمن زمانی که خود را از دنیا خالی نماید بالا
میرود و شیرینی دوستی و محبّت خدارا مییابد.
بحارالانوار 56/73
برای پیدایش محبّت نسبت به خوبیها و خوبها باید ابتدا قلب را از محبّتهای ناسازگارِ با محبوب حقیقی خالی نمود، زیرا قلب انسان دو محبّت متضاد را نمیپذیرد، اگر یکی آمد دیگری میرود. ضرورت اقتضا میکند که انسان بداند چه محبّتهایی با محبّت محبوب سازگاری ندارد، کسی که میخواهد خدا و رسولش و اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام و خوبیها را دوست داشته باشد باید بداند که چه محبّت هایی با محبّت اینان جمع نمیشود.
در روایتی آمده است که خداوند به حضرت داوودعلیه السلام وحی فرستاد که: اگر مرا دوست میداری پس محبّت دنیا را از قلب خود خارج کن، زیرا دوستی دنیا و دوستی من هرگز در یک قلب جمع نمیشود.(1)
1) 83. مستدرک الوسائل: ج 12 / ص 39؛ «أوحی اللَّه إلی داودعلیه السلام: إن کنت تحبّنی فاخرج حبّ الدنیا من قلبک، فإنّ حبّی وحبّها لا یجتمعان فی قلب.»
آیا واقعاً علاقه به دنیا با علاقه به خدا و آنچه را که او میپسندد، نمیسازد؟ پس کسانی که دل به خدا دادهاند باید دنیا را رها کرده و یک زندگی راهبانه انتخاب کنند و از امکانات دنیوی فاصله بگیرند؟
پاسخ این است که: نه، چنین نیست، زیرا رسول خداصلی الله علیه وآله نفرمود: دنیا با محبّت خدا سازگار نیست، بلکه فرمود: محبّت دنیا سازگاری ندارد. پس معلوم میشود آنچه مضرّ است علاقه به دنیا است نه خود دنیا، لذا اگر انسان بتواند دنیا را در ابعاد مختلف در اختیار داشته باشد، ولی دل به آن ندهد و اجازه ورود به قلب خود را به آن ندهد. چنین دنیایی با محبّت خدا قابل جمع است.
به تعبیر دیگر؛ اگر انسان دنیا را برای دنیا نخواست، بلکه دنیا را به عنوان وسیلهای برای رسیدن به محبوب حقیقی یعنی خداوند و نیز برای زندگی سعادتمندانه همیشگی در آخرت خواست، این دنیا میتواند با محبّت خدا و خوبیها سازگار باشد.
اتّفاقاً همین مطلب را شخصی به نام ابن ابییعفور در محضر امام صادقعلیه السلام مطرح کرد و گفت: ما به دنیا علاقه داریم. حضرت فرمود: برای چه دنیا را میخواهی؟ گفت: برای اینکه ازدواج کنم، به حج بروم، به مصرف زن و بچهام برسانم، به دوستانم بدهم و در راه خدا خرج کنم. حضرت فرمود: اینکه از دنیا نیست، این از آخرت است.(1)
1) 84. بحار الانوار: ج 73 / ص 106؛ «عن ابن أبی یعفور: قلت لأبی عبد اللَّهعلیه السلام: إنّا لنحبّ الدنیا. فقال: تصنع بها ماذا؟ قلت: أتزوّج منها وأحجّ وأنفق علی عیالی وأنیل إخوانی وأتصدّق. قال لی: لیس هذا من الدنیا، هذا من الآخرة.»
در واقع انسان اگر امکانات دنیوی برایش هدف نباشد، بلکه بخواهد به وسیله آن به کارهای خیر اقدام کند و از این راه آخرت خود را آباد نماید، این محبّت به آخرت است، نه محبّت به دنیا، پس نباید گفت: من دنیا را دوست دارم، بلکه باید گفت: من آخرت را دوست دارم، لکن برای رسیدن به آخرت از دنیا استفاده میکنم. دنیایی که آخرت انسان را آباد کند، نه تنها مورد نکوهش واقع نشده، بلکه مورد تعریف و تشویق قرار گرفته است.
امام باقرعلیه السلام فرمود:
«نِعْمَ الْعَوْنُ الدُّنْیا عَلَی الْاخِرَةِ؛(1)خوب کمکی است دنیا برای آخرت.»
خداوند تبارک و تعالی پس از آنکه قارون - مرد ثروتمندی که چشمها به او دوخته شده بود - را در قرآن مورد مذمّت قرار میدهد، میفرماید: سهم خود را از دنیا فراموش نکن.
«إِنَّ قارُونَ کانَ مِنْ قَوْمِ مُوسی فَبَغی عَلَیْهِمْ وَآتَیْناهُ مِنَ الْکُنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوءُ بِالْعُصْبَةِ أُولیِ الْقُوَّةِ إِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الفَرِحِینَ وَابْتَغِ فِیما آتیکَ اللَّهُ الدّارَ الْآخِرَةَ وَلا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا وَأَحْسِنْ کَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ وَلا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ»؛(2)
قارون از قوم موسی بود و بر آنان ستم کرد و از گنجینهها، آن قدر به او داده بودیم که کلیدهای آنها بر گروه نیرومندی سنگین میآمد، آن گاه که قوم وی به او گفتند: شادی مکن که خدا شادی کنندگان را دوست نمیدارد. و با آنچه خدایت داده سرای آخرت را بجوی و سهم خود را از دنیا فراموش مکن و همچنان که خدا به تو نیکی کرده نیکی کن و در زمین فساد مجوی که خدا فسادگران را دوست نمیدارد.»
مراد خداوند از اینکه سهم خود را از دنیا فراموش نکن، چیست؟ در روایتی از امیرالمؤمنینعلیه السلام در این زمینه توضیح داده شده که یعنی؛ سلامتی و توانمندی و فراغت و جوانی و نشاط و شادابی خود را فراموش نکن و به وسیله آنها آخرت خود را تأمین نما.(1)
آری، سخن در نکوهش از محبّت به دنیا برای دنیاست، دنیایی که هدف باشد نه وسیله برای آخرت. امیرالمؤمنینعلیه السلام که ذرّهای محبّت دنیا در قلبش نبود و زهد او نسبت به دنیا زبانزد دوست و دشمن است. وقتی شخصی در محضرش دنیا را مورد مذمّت و نکوهش قرار داد، در مقابل سخنان او فرمود: «دنیا محل تجارت اولیاء خدا است و در همین دنیا بهشت را به دست آوردند و رحمت خدا سودی است که از دنیا تحصیل کردند.»(2)
1) 87. بحار الانوار: ج 71 / ص 177؛ «عن علیّعلیه السلام فی قول اللَّه عزّوجلّ: «وَلا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا» قال: لا تنس صحّتک وقوّتک وفراغک وشبابک ونشاطک أن تطلب بها الآخرة.»
2) 88. بحار الانوار: ج 73 / ص 125؛ «عن ابن نباتة قال: کنت جالساً عند أمیر المؤمنینعلیه السلام، فجآء إلیه رجل فشکی إلیه الدنیا وذمّها، فقال أمیر المؤمنینعلیه السلام: إنّ الدنیا منزل صدق لمن صدقها ودار غنی لمن تزوّد منها ودار عاقبة لمن فهم عنها، مسجد أحبّآء اللَّه ومهبط وحی اللَّه ومصلّی ملآئکته ومتجر أولیآئه، اکتسبوا فیها الجنّة وربحوا فیها الرحمة.»
البته دنیایی که مانع سعادت ابدی انسان باشد و انسان را در خود نگه دارد و از رسیدن به درجات عالیه جلوگیری نماید، مورد نکوهش است، تا آن اندازه که خداوند در معراج به پیامبرش فرمود:
«اگر بندهای به اندازه اهل آسمان و زمین نماز بخواند و به همان اندازه روزه بگیرد و همچون فرشتگان از خوردن باز ایستد و چون برهنگان لباس بپوشد، ولی در قلب او ذرّهای از محبّت و دوستی دنیا، یا شهرت و ریاست، و یا زیب و زیور آن ببینم در خانهام همسایه من نخواهد بود و محبّتم را از قلبش بیرون خواهم کرد. سلام و محبّت من بر تو باد.»(1)
به تعبیر دیگر: دنیادوستی اگر در راستای محبّت و دوستی خدا بود، نه تنها مضرّ و خطرناک نیست، بلکه کمکی است برای رسیدن به خدا. اما اگر در این راستا نبود و دنیا را برای خدا نمیخواهد، به سراغ امر خطرناکی رفته است که در این زمینه کلام خداوند راهنمای ماست.
«قُلْ إِنْ کانَ آبآؤُکُمْ وَأَبْنآؤُکُمْ وَإِخْوانُکُمْ وَأَزْواجُکُمْ وَعَشِیرَتُکُمْ وَأَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَتِجارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسادَها وَمَساکِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللَّهِ
1) 89. بحار الانوار: ج 77 / ص 30؛ «قال اللَّه تعالی: یا أحمد! لو صلّی العبد صلوة أهل السمآء والأرض وصام صیام أهل السمآء والأرض وطوی من الطعام مثل الملآئکة ولبس لباس العاری، ثم أری فی قلبه من حبّ الدنیا ذرّة أو سُمعتها أو رئاستها أو حلیّها أو زینتها، لا یجاورنی فی داری ولأنزعنّ من قلبه محبّتی وعلیک سلامی ومحبّتی.»
وَرَسُولِهِ وَجِهادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّی یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَاللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقِینَ»؛(1)
بگو: اگر پدران و پسران و برادران و زنان و خاندان شما و اموالی که گرد آوردهاید و تجارتی که از کسادش بیمناکید و سراهایی را که خوش میدارید نزد شما از خدا و پیامبرش، و جهاد در راه وی دوست داشتنیتر است، پس منتظر باشید تا خدا فرمانش را به اجرا درآورد و خداوند گروه فاسقان را راهنمایی نمیکند.»
آری، اگر انسان بخواهد طعم و لذّت محبّت خدا را بچشد، قدم اول خالی نمودن قلب از محبّت غیر اوست و مادامی که محبّت غیر خدا و دنیا در قلب او باشد، آنچنان سنگین میشود که توان پرواز به سوی خداوند را پیدا نمیکند و در همان نقطه پایین میماند و دسترسی به بالا ندارد.
شخصی میگوید: از امام صادقعلیه السلام شنیدم میفرمود:
«إذا تَخَلَّی الْمُؤْمِنُ مِنَ الدُّنْیا سَمی وَوَجَدَ حَلاوَةَ حُبِّ اللَّهِ؛(2)
مؤمن وقتی قلب خود را از دنیا خالی کرد، بالا میرود و شیرینی محبّت خدا را مییابد.»
در تاریخ آمده است: حضرت موسیعلیه السلام هنگامی که مدت قراردادش با حضرت شعیبعلیه السلام پایان یافت، همسر و فرزند و نیز گوسفندان خود را برداشت و از مدین به سوی مصر رهسپار شد. راه را گم کرد، شبی تاریک و ظلمانی بود، گوسفندان او
در بیابان متفرق شدند، میخواست آتشی بیفروزد تا در آن شب سرد، خود و فرزندانش گرم شوند، اما به وسیله آتشزنه روشن نشد.
همسر باردارش هم دچار وضع حمل شد، یعنی طوفانی از حوادث سخت او را محاصره کرد، در این هنگام بود که شعلهای از دور به چشمش خورد، موسی به گمان اینکه آتش است، برای پیدا کردن راه و یا برگرفتن شعلهای به سوی آتش حرکت کرد. ولی این آتش نبود، بلکه نور الهی بود. در قرآن آمده:
«فَلَمّا أَتیها نُودِیَ یا مُوسی إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً وَأَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِما یُوحی ؛(1)
هنگامی که وی نزد آتش آمد، ندا داده شد که ای موسی! من پروردگار توام، کفشهایت را بیرون آر که تو در سرزمین مقدس طوی هستی، من تو را (برای مقام رسالت) انتخاب کردم، اکنون به آنچه بر تو وحی میشود گوش فرا ده.
در روایتی از ناحیه مقدس امام زمان - ارواحنا فداه - آمده که شخصی از حضرت سؤال کرد: تأویل اینکه «کفشهایت را بیرون آر» چیست؟
حضرت فرمود: موسیعلیه السلام وقتی در وادی مقدس با پروردگارش مناجات کرد، گفت: خدایا من محبّتم را بر تو خالص کردم و دلم را از غیرتو شستم، در حالی که نسبت به اهلش محبّت داشت، پس خداوند فرمود: کفشهایت را بیرون آر، یعنی
1) 92. سوره طه / آیات 13 و 12 و 11.
محبّت اهلت را از دلت بیرون کن، اگر محبّت تو خالص برای من است، دلت را از غیر من شستشو ده.(1)
تکرار این جمله لازم است که وقتی گفته میشود: «انسان برای رسیدن به محبّت خداوند لازم است محبّت غیر خدا را از قلب خود بیرون نماید»، معنایش این نیست که نسبت به فرزندانش، پدر و مادرش، بستگانش، علاقه و محبّت نداشته باشد و تمام آنها را فراموش کند. بلکه به این معناست که او باید محبتی را رها کند که در راستای محبّت خدا نباشد.
لذا اگر خداوند دستور داد که نسبت به پدر و مادر، فرزند، بستگان و مؤمنین و بالاتر از همه نسبت به پیامبر و اهل بیتشعلیهم السلام محبّت داشته باشد، این محبّت و دوستی، مثبت است و در مسیر دوستی خدا میباشد. بلی اگر در مواردی دوستی
1) 93. بحار الانوار: ج 52 / ص 83؛ «{قال سعد} قلت: فأخبرنی یابن رسول اللَّه عن أمر اللَّه تبارک وتعالی لنبیّه موسیعلیه السلام: «فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالوادِ المُقَدَّسِ طُویً» فإنّ فقهآء الفریقین یزعمون أنّها کانت من إهاب المیتة. فقالعلیه السلام: من قال ذلک فقد افتری علی موسی واستجهله فی نبوّته، لأنّه ما خلا الأمر فیها من خطبین: إمّا أن تکون صلوة موسی فیها جائزة أو غیر جائزة، فإن کانت صلوته جائزة جاز له لبسهما فی تلک البقعة، إذ لمتکن مقدّسة. وإن کانت مقدّسة مطهّرة، فلیس بأقدس وأطهر من الصلوة. وإن کانت صلوته غیر جائزة فیهما، فقد أوجب علی موسیعلیه السلام أنّه لم یعرف الحلال من الحرام وعلم ما جاز فیه الصلوة وما لمتجز وهذا کفر. قلت: فأخبرنی یا مولای عن التأویل فیهما. قال: إنّ موسیعلیه السلام ناجی ربّه بالواد المقدس فقال: یاربّ إنّی قد أخلصت لک المحبّة منّی وغسّلت قلبی عمّن سواک وکان شدید الحبّ لأهله، فقال اللَّه تبارک وتعالی: اخلع نعلیک، أی أنزع حبّ أهلک من قلبک إن کانت محبّتک لی خالصة وقلبک من المیل إلی من سوای مغسولاً.»
ابزاری برای رسیدن به خدا نبود، بلکه مانع رسیدن به دوست بود، آن دوستیها باید فراموش شود.
اگر فرزندی است که به هیچ وجه در مسیر هدایت قرار نمیگیرد، حتی با دیدن آثار عذاب الهی، باز هم به بالای کوه میرود و میگوید: من خودم را حفظ میکنم و غرق نمیشوم و به سراغ هدایتهای پدر نمیآید، اینجاست که باید از او دل کند و او را رها ساخت.
وقتی نوح پیامبر، فرزندش را دید که در کناری رفته در حالی که نجات یافتگان همراه او به کشتی میآیند و از میان موجهای خطرناک آب، خود را نجات میدهند، او را صدا زد که با ما سوار شو و با کافران مباش. او پاسخ داد: به زودی به کوهی پناه میبرم که مرا از آب در امان نگاه دارد. نوحعلیه السلام گفت: امروز در برابر فرمان خدا هیچ نگهدارندهای نیست مگر کسی که خدا بر او رحم کند.
حضرت نوحعلیه السلام وقتی این صحنه را دید که فرزندش غرق میشود، صدا زد: پروردگارا پسرم از اهل و خانواده من است و قطعاً وعده تو راست است. خطاب شد: یا نوح! او در حقیقت از کسان تو نیست، او را کرداری ناشایسته است، پس چیزی را که بدان علم نداری از من مخواه، من به تو اندرز میدهم که مبادا از نادانان باشی.
نوح گفت: پروردگارا من به تو پناه میبرم که از تو چیزی بخواهم که بدان علم ندارم و اگر مرا نیامرزی و به من رحم نکنی، از زیانکاران باشم.(1)
1) 94. سوره هود / آیات 41 الی 47.
رمز و عامل دشمنی با امام حسینعلیه السلام در روز عاشورا - روز تجلّی دوستی و دشمنی - دوستی و محبّت دنیا بود. امام حسینعلیه السلام با گشودن این رمز به همه آموخت که دل دادن به فرزند زهراعلیها السلام با دلبستگی به دنیا سازگاری ندارد.
امامعلیه السلام در روز عاشورا با دشمن در سخنانی که در آن دوستی نسبت به دنیا را عامل دشمنی با حسینعلیه السلام دانسته چنین فرمود:
«بندگان خدا! از خدا بترسید و از دنیا برحذر باشید که اگر بنا بود همه دنیا به یک نفر داده شود و یا یک فرد برای همیشه در دنیا بماند، پیامبران برای بقا سزاوارتر و برای جلب خشنودی بهتر و چنین حکمی خوشآیندتر بود، ولی هرگز! زیرا خداوند دنیا را برای فانی شدن خلق نموده که تازههایش کهنه، و نعمتهایش زایل، و سرور و شادیاش به غم و اندوه مبدل خواهد گردید. دون منزلی است و موقّت خانهای، پس برای آخرت خود توشهای برگیرید... .
مردم! دنیا شما را گول نزند که هرکس به آن تکیه کند ناامیدش سازد و هر کس بر وی طمع کند به یأس و ناامیدیاش کشاند. و شما اینک به امری هم پیمان شدهاید که خشم خدا را برانگیخته و به سبب آن، خدا از شما اعراض کرده و غضبش را بر شما فرو فرستاده است. شما که به فرمان خدا گردن نهاده و به پیامبرش ایمان آوردید سپس برای کشتن اهل بیت و فرزندانش هجوم کردید، شیطان بر شما مسلط گردیده و خدای بزرگ را از یاد شما برده است، ننگ بر شما و ننگ بر ایده و هدف شما.»(1)
1) 95. مقتل خوارزمی: ج 1 / ص 253.
این سخنان به صورت عمومی، علّت دشمنی ورزیّ دشمنان را بیان نمود، ولی امام حسینعلیه السلام به صورت خصوصی هم دنیاپرستی را علّت دشمنی بیان کرد. هنگامی که امام پیشنهاد نمود که با عمر سعد گفتگو کند، او پذیرفت و در تاریکی شب در خیمهای که فقط برادرش عباس و فرزندش علی اکبر حضور داشتند و در طرف مقابل هم عمر سعد و فرزندش حفص و غلام مخصوصش بودند، جمع شدند.
امام به او فرمود: «آیا میخواهی با من جنگ کنی، در حالی که مرا میشناسی و میدانی پدر من چه کسی است، و آیا از خدایی که برگشت تو به سوی اوست نمیترسی؟ آیا نمیخواهی با من باشی و دست از بنیامیّه برداری که این عمل به خدا نزدیکتر و مورد توجّه اوست.»
اینجاست که دوستی دنیا مانع دل دادن به فرزند زهراعلیهما السلام میشود، لذا پاسخ داد: میترسم خانه مرا در کوفه ویران کنند. امام فرمود: من با هزینه خودم برای تو خانه میسازم. گفت: میترسم باغ و نخلستان مرا مصادره کنند.
امام فرمود: من در حجاز بهتر از این باغها را که در کوفه داری، به تو میدهم. پاسخ داد: زن و فرزندم در کوفه است، میترسم آنها را به قتل برسانند.
امام وقتی دید او بهانه میگیرد و دوستی و محبّت دنیا از قلبش بیرون نمیرود، از جای خود برخاست و فرمود: «خدایت هرچه زودتر در میان رختخوابت بکشد و روز قیامت از گناهانت درنگذرد.»(1)
1) 96. بحار الانوار: ج 44 / ص 388.
آری، او به خاطر دنیا دست از دوستی حسینعلیه السلام برداشت و طولی نکشید که بین او و دنیا فاصله افتاد و به عذاب الهی گرفتار شد.
محبّت انسان اسیر شناخت اوست، هرچه را بشناسد که برای او سودمند است، به آن محبّت پیدا میکند. مثلاً در امور مادّی ابتدا که میخواهد شغل برای خود انتخاب کند، یکی از ملاکهای او سوددهی آن شغل است، اعم از سود مادّی یا معنوی، لذا شغلهای مختلف را بررسی میکند، آن شغلی را که باور کرد سوددهی دارد، نسبت به آن علاقهمند میشود و هرچه این باور بیشتر شود محبّت هم بیشتر میشود، به طوری که حاضر نیست به سراغ هیچ شغل دیگری برود.
یا مثلاً میخواهد خانهای بخرد، خانههای متعدد را دیده ولی نسبت به یک خانه خیلی علاقهمند شده، چرا؟ زیرا میبیند از حیث منافعی که در نظر دارد، بیشتر خواستههایش را تأمین میکند، در نقطه خوش آب و هوایی است، نزدیک به محل کار است، خانه محکم و مستحکم است، همسایههای خوبی دارد، از نور کافی برخوردار است.
لذا اگر کسی نسبت به چیزی علاقه نداشت، وقتی منافع آن را برایش بگوییم و بشماریم، کم کم محبّت پیدا میکند.
محبّت به خداوند وقتی پیدا میشود که انسان معرفت پیدا کند که خداوند چقدر برای انسان نفع و سود دارد، چه منافعی از او به ما رسیده و چه منافعی خواهد رسید و چه منافعی الان میرسد، اگر به گذشته خود و حال و آینده نگاه کند و نیازهای خود را مورد توجه قرار دهد، به آن مرکز قدرتی که نیازهای او را تأمین میکند، محبّت پیدا خواهد کرد.
خداوند به پیامبرش خطاب میکند: مرا دوست بدار و کاری کن که خلق من هم مرا دوست بدارند، عرض میکند: من ترا دوست میدارم ولی چه کنم که خلق تو را دوست بدارند؟ خطاب میرسد: نعمتهای مرا برای آنها یادآوری کن، وقتی به یاد نعمتهای من باشند مرا دوست خواهند داشت.(1)
آری، شناخت و معرفت است که محبّت میآورد، لذا امام صادقعلیه السلام در گفتاری فرمود: «صاحبان فکر که اعمالشان بر اساس تفکر است، نتیجهای که میبرند محبّت خداست، وقتی محبّت خدا در قلب قرار گرفت، الطاف باری تعالی به سرعت سراغ قلب آنان میآید و وقتی الطاف خداوند آمد... کار به جایی میرسد که خواسته او و محبّتش، فقط نسبت به خالقش یعنی خداوند خلاصه میگردد... ولی وقتی شناختو محبّت پیدا نکرد اعمالش بیارزش است و بهرهای برای او ندارد.(2)
1) 97. بحار الانوار: ج 14 / ص 38؛ «عن النبیصلی الله علیه وآله قال: قال اللَّه عزّوجلّ لداودعلیه السلام: أحبّنی وحبّبنی إلیّ خلقی. قال: یاربّ! نعم أنا أُحبّک فکیف أحببک إلی خلقک؟ قال: أذکر أیادیّ عندهم فإنّک إذا ذکرت ذلک لهم أحبّونی.»
2) 98. بحار الانوار: ج 70 / ص 25؛ «عن الصادقعلیه السلام قال: إنّ أولی الألباب الذین عملوا بالفکرة حتی ورثوا منه حبّ اللَّه، فإنّ حبّ اللَّه إذا ورثه القلب واستضآء به، أسرع إلیه اللطف، فإذا نزل اللطف صار من أهل الفوائد، فإذا صار من أهل الفوائد تکلّم بالحکمة، وإذا تکلّم بالحکمة صار صاحب فطنة، فإذا نزل منزله الفطنة عمل فی القدرة، فإذا عمل فی القدرة عرف الأطباق السبعة، فإذا بلغ هذه المنزلة صار یتقلّب فی فکر بلطف وحکمة وبیان، فإذا بلغ هذه المنزلة جعل شهوته ومحبّته فی خالقه، فإذا فعل ذلک نزل منزلة الکبری، فعاین ربّه فی قلبه وورث الحکمة بغیر ما ورثه الحکمآء وورث العلم بغیر ما ورثه العلمآء، وورث الصدق بغیر ما ورث الصدّیقون، إنّ الحکمآء ورثوا الحکمة بالصمت، وأنّ العلمآء ورثوا العلم بالطلب، وأنّ الصدّیقین ورثوا الصدق بالخشوع وطول العبادة، فمن أخذه بهذه السیرة إمّا أن یسفل وإمّا أن یرفع وأکثرهم الذی یسفل ولا یرفع إذا لم یرع حقّ اللَّه ولم یعمل بما أمر به، فهذه صفة من لم یعرف اللَّه حقّ معرفته ولم یحبّه حقّ محبّته، فلا یغرّنّک صلوتهم وصیامهم وروایاتهم وعلومهم، فإنّهم حمر مستنفرة.»
معاویه بعد از شهادت علیعلیه السلام به حجّ رفت، زنی بود به نام دارمیه از محبّین امیرالمؤمنینعلیه السلام، معاویه فرستاد سراغش، وقتی او را آوردند، از او سؤال کرد: آیا میدانی چرا تو را احضار کردم؟ پاسخ داد: غیب دانستن مخصوص خداوند است. معاویه گفت: فرستادم سراغ تو تا یک سؤال بپرسم و آن این است که به چه جهتی علی را دوست داری و از من نفرت داری؟
دارمیه گفت: محبّت من نسبت به علیعلیه السلام به خاطر عدالتی است که در زمان حکومتش در بین مردم داشت و نسبت به همه مردم به تساوی عمل میکرد و اما دشمنی من نسبت به تو به خاطر این است که با چنین مردی جنگیدی، محبّت من نسبت به علیعلیه السلام به خاطر این است که پیامبر خداصلی الله علیه وآله او را دوست میداشت و او دوستدار مساکین و فقرا بود و اهل دین را بزرگ میداشت. با تو دشمن هستم، زیرا خون مردم را به ناحق میریزی و در قضاوت به عدالت رفتار نمیکنی و احکام تو ظالمانه و بر اساس هوای نفس است.
معاویه از او پرسید: آیا علی را دیده بودی؟ دارمیه گفت: آری.
او را چگونه دیدی؟
اینگونه دیدم که حکومت و ریاست او را به انحراف نکشید، همان حکومتی که موجب انحراف تو شد، دنیا او را مشغول نکرد آنگونه که تو را مشغول کرد.
آیا سخنان او را شنیده بودی؟
آری، سخنانش حکیمانه بود و انسان را از جهالت و نادانی بیرون میآورد.
آیا نیازی هم داری؟
اگر بگویم انجام میدهی؟
آری.
صد شتر با چوپان همراهش میخواهم.
برای چه میخواهی؟
برای اینکه زندگی خود را اداره کنم.
اگر این کار را انجامدهم،محبّتی راکه به علیعلیه السلام داری نسبت به من خواهی داشت؟
نه، حتی کمتر از آن را هم نخواهم داشت.
معاویه صد شتر را در اختیار او گذاشت و گفت: اگر علی بود چنین کاری نمیکرد که من در حقّ تو کردم.
او گفت: آری علی هیچ وقت چنین کاری نمیکرد که بیاید اموال مسلمین را در اختیار من بگذارد.(1)
1) 99. الغدیر: ج 10 / ص 167.
آری انسان با شناختی که نسبت به کمالات یک شخص پیدا میکند، این چنین محبّ او میشود که همگان را به تعجب وا میدارد و نسبت به کسانی که با این ارزشها مبارزه کنند، آنچنان عداوت و دشمنی پیدا میکند که حاضر نیست به هیچ قیمتی از آن صرف نظر کند و کینه نداشته باشد.
زمانی در شام، تبلیغات زیادی بر علیه اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام، از جمله امام مجتبیعلیه السلام انجام شده بود. شخصی که تحت تأثیر این تبلیغات بود، وارد مدینه شد در حالی که امام مجتبیعلیه السلام سوار بر مرکب بود و عبور میکرد، تا نگاه آن شخص به امامعلیه السلام افتاد، شروع کرد به لعن و ناسزا گفتن.
امام حسنعلیه السلام چیزی نفرمود تا مرد شامی از دشنام دادن فارغ شد، آنگاه امام به او رو کرد و سلام داد و تبسّمی. سپس فرمود: ای مرد! فکر میکنم غریب باشی و بر تو اشتباه شده باشد، اگر از ما طلب رضایت کنی راضی میشویم، اگر چیزی سؤال کنی عطا میکنیم، اگر طلب هدایت و ارشاد کنی راهنمایی میکنیم و اگر گرسنه باشی سیرت میکنیم، اگر برهنه باشی تو را میپوشانیم، اگر محتاج باشی بینیازت میکنیم و اگر رانده شده باشی پناهت میدهیم و اگر به خانه ما مهمان شوی برای تو بهتر است، زیرا ما جا و امکانات داریم.
مرد شامی شروع کرد به گریه کردن و گفت: شهادت میدهمکه تویی خلیفه خدا در روی زمین و«اللَّه أعلم حیث یجعل رسالته»، قبل از آنکه شما را ملاقات کنم تو و پدرت دشمنترین خلق نزد من بودید ولی اکنون محبوبترین خلق خدا هستید. به خانه امام حسنعلیه السلام رفت و تا در مدینه بود مهمان حضرت بود و از محبّان و معتقدان خاندان نبوّت و اهل بیت رسالتعلیهم السلام شد.(1)
و چنین است که آشنا شدن و شناخت پیدا نمودن نسبت به انسانهایی که آیینه کمالات و صفات پسندیده هستند، موجب پیدایش محبّت نسبت به آنهاست، آشنایی در ابعاد مختلف زندگی، رفتار و گفتار آنان، اخلاق و صفات پسندیده آنان. لذا ابو بصیر میگوید: از امام صادقعلیه السلام شنیدم، میفرمود:«خدا رحمت کند بندهای را که ما را محبوب مردم قرار دهد و کاری نکند که با ما دشمن شوند، به خدا قسم اگر مردم زیباییهای کلام ما را ببینند هر آینه شیعیان ما عزیزتر میشوند.»(2)
1) 100. إنّ شامیاً رآه راکباً فجعل یلعنه والحسنعلیه السلام لا یردّ، فلمّا فرغ، أقبل الحسنعلیه السلام فسلّم علیه وضحک فقال: أیّها الشیخ! أظنّک غریباً ولعلّک شبّهت، فلو استعتبتنا أعتبناک، ولو سألتنا أعطیناک، ولو استرشدتنا أرشدناک، ولو استحملتنا أحملناک، وإن کنت جائعاً أشبعناک، وإن کنت عریاناً کسوناک، وإن کنت محتاجاً أغنیناک، وإن کنت ضیفنا إلی وقت ارتحالک کان أعود علیک لأنّ لنا موضعاً رحباً وجاهاً عریضاً ومالاً کثیراً. فلمّا سمع الرجل کلامه، بکی ثمّ قال: أشهد أنّک خلیفة اللَّه فی أرضه، اللَّه أعلم حیث یجعل رسالته وکنت أنت وأبوک أبغض خلق اللَّه إلیّ والآن أنت أحبّ خلق اللَّه إلیّ وحوّل رحله إلیه وکان ضیفه إلی أن ارتحل وصار معتقداً لمحبتّهم.»
2) 101. اصول کافی: ج 8 / ص 229؛ «عن أبی بصیر قال: سمعت أباعبد اللَّهعلیه السلام یقول: رحم اللَّه عبداً حبّبنا إلی الناس ولم یبغضنا إلیهم، أما واللَّه لو یروون محاسن کلامنا لکانوا به أعزّ وما استطاع أحد أن یتعلّق علیهم بشیء ولکن أحدهم یسمع الکلمة فیحطّ إلیها عشراً.»
دیدن زیباییها انسان را جذب میکند و قلب را مسخر خود مینماید، قلبی که باید مملو از محبّت شود نیاز به دیدن خوبیها و خوبها دارد.
ایمان در قلب انسان پیدا نمیشود مگر اینکه در نظر انسان زیبا باشد و خداوند ایمان را در دلها زینت میبخشد تا ایمانِ تزیین شده، محبوب انسان شود.
«وَاعْلَمُوا أَنَّ فِیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ یُطِیعُکُمْ فِی کَثِیرٍ مِنَ الأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَلکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الإِیمانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرّاشِدُونَ»؛(1)
و بدانید که پیامبر خدا در میان شماست اگر در بسیاری از کارها از شما پیروی کند قطعاً دچار زحمت میشوید، لیکن خدا ایمان را برای شما دوست داشتنی گردانید و آن را در دلهای شما بیاراست و کفر و پلیدکاری و سرکشی را در نظرتان ناخوشایند ساخت، آنان ره یافتگانند.»
در دعاهایی که از حضرات معصومینعلیهم السلام وارد شده، از همین شیوه استفاده گردیده است، یعنی برای اینکه انسان نسبت به خداوند محبّت پیدا کند، در قالب دعا، کمالات خداوند را بیان کردهاند و دعاها با تزریق معرفت نسبت به زیباییهای حق تعالی در وجود انسان، قلبها را مسخّر و مجذوب خداوند مینمایند.
1) 102. سوره حجرات / آیه 7.
در دعای ابوحمزه ثمالی میخوانیم:
«فَوَعِزَّتِکَ لَوِ انْتَهَرْتَنِی ما بَرِحْتُ مِنْ بابِکَ وَلا کَفَفْتُ عَنْ تَمَلُّقِکَ، لِما أُلْهِمَ قَلْبِی مِنَ الْمَعْرِفَةِ بِکَرَمِکَ وَسِعَةِ رَحْمَتِکَ، إلی مَنْ یَذْهَبُ الْعَبْدُ إلّا إِلی مَوْلاهُ وَإِلی مَنْ یَلْتَجِئُ الْمَخْلُوقُ إِلّا إِلی خالِقِهِ؟ إِلهِی لَوْ قَرَنتَنِی بِالْأَصْفادِ وَمَنَعْتَنِی سَیْبَکَ مِنْ بَیْن الأَشْهادِ وَدَلَلْتَ عَلی فَضایِحیِ عُیُونَ الْعِبادِ وَأَمَرْتَ بِی إِلیَ النَّار وَحُلْتَ بَیْنی وَبَیْنَ الأْبْرارِ ما قَطَعْتُ رَجائِی مِنْکَ وَما صَرَفْتُ تَأْمِیلِی لِلْعَفْوِ عَنْکَ وَلا خَرَجَ حُبُّکَ مِنْ قَلْبِی، أَنَا لا أَنْسِی أَیادِیکَ عِنْدِی وَسِتْرَکَ عَلیَّ فِی دارِ الدُّنیا. سَیِّدیِ أَخْرِجْ حُبَّ الدُّنْیا مِنْ قَلْبی وَاجْمَعْ بَیْنِی وَبیْنَ الْمُصْطَفی وَآلِهِ خِیَرَتِکَ مِنْ خَلْقِکَ وَخاتَمِ النَّبَیِّینَ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ؛(1)
به عزّتت سوگند که اگر مرا برانی، از درگاهت نمیروم و از زمزمه الهامات قلبیام در شناخت کرامتت دست نمیکشم و پا از وادی بیمنتهای رحمتت بیرون نمیگذارم. بنده به کجا میتواند بگریزد جز دامان مولای خود؟ مخلوق به کجا میتواند پناه برد جز آغوش آفریننده خود؟ خدایا! حتی اگر به بندم کشی و روی لطف از من بپوشی و در عیان کردن بدیهای من در نظر خلایق بکوشی، حتی اگر مرا به آتشت دراندازی و میان من و خوبان درگاهت فاصله اندازی، محال است که دست امید از ضریح لطف تو بردارم و روی آرزو از آستان مهر تو بگردانم،
1) 103. فرازی از دعای ابوحمزه ثمالی.
محال است که محبتت را از دلم برانم و نعمتهایت را به بوته نسیان سپارم و پردهپوشیات را در این دنیا از یاد ببرم. آقای من! عشق به دنیا را از دلم بیرون کن و مرا همنشین پیامبر و اهل بیت او قرار ده، با پیامبر خاتم، محمد مصطفی صلی اللَّه علیه و آله و بندگان برگزیده و برترت.»
افرادی که پروانهوار اطراف شمع وجود فرزند زهراعلیهما السلام را گرفته بودند، با آگاهی و شناخت، قدم در این راه گذاشته بودند، لذا هنگام سخن گفتن با امام حسینعلیه السلام میگفتند: خداوند بر ما منّت نهاد که بتوانیم در رکاب شما بجنگیم و اعضای بدن ما قطعه قطعه شود و روز قیامت جدّ تو ما را شفاعت نماید.
آنان دل دادن به امام حسینعلیه السلام را رسیدن به بهشت و قدم آخر را وارد شدن شمشیرها بر بدنها و غوطهور شدن در خون میدانستند. شب عاشورا هنگامی که حسینعلیه السلام آیهای از قرآن را تلاوت نمود:
«وَلا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیْراً»؛(1)
کافران فکر نکنند مهلتی را که ما به آنان دادیم خیر آنهاست.
مردی از دشمن شنید و گفت: ما طیّب و پاکیزه هستیم و آیه قرآن ما را از شما جدا کرده است. بُریر که از یاران امام حسینعلیه السلام است پاسخ داد: اما تو، خدا تو را از پاکان قرار نداده. پرسید: تو کیستی؟ پاسخ داد: بُریر.
1) 104. سوره آل عمران / آیه 178.
بُریر با آگاهی و شناخت میداند پاکیزه کیست و آیه تطهیر در حقّ چه کسانی نازل شده، او امام حسینعلیه السلام را پاکیزهترین افراد میداند.
به بُریر گفت: آیا به یاد داری که در گذشته میگفتی معاویه گمراه است و علی بن ابیطالبعلیهما السلام امام حق و هدایت است؟ بُریر گفت: بلی. او گفت: من گواهی میدهم که تو از گمراهانی. بریر گفت: حاضری مباهله کنیم و لعنت خدا را بر کسی که باطل است، بخواهیم؟
هر دو بیرون آمدند و برای مباهله دستهایشان را بالا بردند و به مبارزه برخاستند. بین آنان درگیری شد، بُریر ضربهای به او زد که کلاهخود او را شکافت و بهمغزش رسید و او را به زمین انداخت و از این راه حقّانیت خود را اثبات کرد.(1)
آگاهی و شناخت نسبت به طهارت و پاکیزگی خاندان نبوّتعلیهم السلام هیچ جای تردید و شکی برای دلدادگی به آنان باقی نمیگذارد و انسانی همچون بُریر را عاشقانه زیر شمشیرهای دشمن حسین میکشاند.(2)
1) 105. ابصار العین: ص 70.
2) 106. بحار الانوار: ج 77 / ص 28؛ «روی عن أمیر المؤمنینعلیه السلام: أنّ النبیّصلی الله علیه وآله سأل ربّه سبحانه لیلة المعراج فقال: یاربّ! أیّ الأعمال أفضل؟ ... فقال اللَّه عزّوجلّ: یا أحمد! هل تدری أیّ عیش أهنأ وأیّ حیوة أبقی؟ قال: اللّهمّ لا. قال: أمّا العیش الهنیء فهو الذی لا یفتر صاحبه عن ذکری ولا ینسی نعمتی ولا یجهل حقّی یطلب رضای فی لیله ونهاره، وأمّا الحیوة الباقیه فهی التی یعمل لنفسه حتی تهوّن علیه الدنیا وتصغر فی عینه وتعظم الآخرة عنده ویؤثر هوای علی هواه ویبتغی مرضاتی ویعظّم حقّ عظمتی ویذکر علمی به، ویراقبنی باللّیل والنهار عند کلّ سیّئة أو معصیة، وینقی قلبه عن کلّ ما أکره، ویبغض الشیطان ووساوسه، ولا یجعل لإبلیس علی قلبه سلطاناً وسبیلاً، فإذا فعل ذلک أسکنت قلبه حبّاً حتی أجعل قلبه لی وفراغه واشتغاله وهمّه وحدیثه من النعمة الّتی أنعمت بها علی أهل محبّتی من خلقی وأفتح عین قلبه وسمعه حتی یسمع بقلبه وینظر بقلبه إلی جلالی وعظمتی وأضیّق علیه الدنیا وأبغض إلیه ما فیها من اللذّات وأحذّره من الدنیا وما فیها کما یحذّر الراعی غنمه من مراتع الهلکة، فإذا کان هکذا یفرّ من الناس فراراً وینقل من دار الفنآء إلی دار البقآء ومن دار الشیطان إلی دار الرحمن. یا أحمد! ولأُزیّنّنه بالهیبة والعظمة، فهذا هو العیش الهنیء والحیوة الباقیه وهذا مقام الراضین، فمن عمل برضای ألزمه ثلاث خصال: أعرّفه شکراً لا یخالطه الجهل وذکراً لا یخالطه النسیان ومحبّة لا یؤثر علی محبّتی محبّة المخلوقین، فإذا أحبّنی أحببته وأفتح عین قلبه إلی جلالی ولا أخفی علیه خاصّة خلقی وأُناجیه فی ظلم اللّیل ونور النهار حتی ینقطع حدیثه مع المخلوقین. ومجالسته معهم وأسمعه کلامی وکلام ملآئکتی وأعرفه السرّ الذی سترته عن خلقی وألبسه الحیوة حتی یستحیی منه الخلق کلّهم ویمشی علی الأرض مغفوراً له وأجعل قلبه واعیاً وبصیراً ولا أخفی علیه شیئاً من جنّة ولا نار، وأعرّفه ما یمرّ علی الناس فی یوم القیامة من الهول والشدّة، وما أحاسب الأغنیآء والفقرآء والجهّال والعلمآء وأنوّمه فی قبره وأنزل علیه منکراً ونکیراً حتی یسألاه ولا یری غمرة الموت وظلمة القبر واللحد وهول المطلع، ثمّ أنصب له میزانه وأنشر دیوانه، ثمّ أضع کتابه فی یمینه فیقرؤه منشوراً، ثمّ لا أجعل بینی وبینه ترجماناً، فهذه صفات المحبّین.»
ارتباط دوستانه هرچه بیشتر شود، بر محبّت و دوستی افزوده میگردد و لو دوستی نسبت به جمادی همانند سنگ باشد. البته ارتباط، شیوههای مختلف دارد، گاهی ارتباط فکری است که هرچه بیشتر به فکر او باشد محبّتش بیشتر میشود، گاهی عملی است، یعنی کارهایی انجام میدهد که رضایت او را جلب کند. گاهی ارتباط، حضور پیدا کردن نزد اوست. تمام اینها محبّت ایجاد کرده و علاقه را افزایش میدهد.
کسی که در زندگی به یاد خداست، همیشه کارهایی انجام میدهد که رضایت او را جلب کند و از کارهایی که موجب ناخشنودی خداوند است دور میشود، قلب او جایگاه محبّت خدا میگردد و وقتی دوستدار خدا شد همیشه میخواهد سخن از خدا بگوید، از کمالات محبوبش سخن به میان بیاورد، دائماً میخواهد
خوبیهای او را در حقّ خودش بازگو کند، آن چنان او را دوست دارد که حاضر نیست آن محبّت را با هیچ محبتی معاوضه کند. البته چنین محبتی آثاری را به دنبال دارد که یکی از آنها این است که محبوب نیز، بیشتر خود را به او نشان میدهد و آن چنان زیباییهای خداوند را میبیند که محو او گشته و از دیگران غافل میشود و دوری میجوید.(1)
آری مگر میشود که انسان طعم محبّت خداوند را بچشد و آن را با محبّتهای دیگر مبادله کند.
بیجهت نیست که دستورات دینی در رابطه با حضرات معصومینعلیهم السلام به گونهای است که شیوههای مختلف ارتباط را از جمله به محضر آنها رفتن، به آنها نگاه کردن، به سخنانشان گوش فرا دادن، نقل سخنان آنها برای دیگران، آشنایی با کمالات آنها، بعد از شهادت آنان به زیارت قبور آنها رفتن و...تأکید میکند.
1) 107. بحار الانوار: ج 94 / ص 148؛ «مناجات امام سجادعلیه السلام؛ بسم اللَّه الرحمن الرحیم، إلهی من ذا الذی ذاق حلاوة محبّتک فرام منک بدلاً ومن ذا الذی آنس بقربک فابتغی عنک حولاً. إلهی فاجعلنا ممّن اصطفیته لقربک وولایتک وأخلصته لودّک ومحبتک وشوّقته إلی لقآئک ورضّیته بقضآئک ومنحته بالنظر إلی وجهک وحبوته برضاک وأعذته من هجرک وقلاک وبوّأته مقعد الصدق فی جوارک وخصصته بمعرفتک وأهّلته لعبادتک وهیّمته لإرادتک واجتبیته بمشاهدتک وأخلیت وجهه لک وفرّغت فؤاده لحبّک ورغّبته فیما عندک وألهمته ذکرک وأوزعته شکرک وشغلته بطاعتک وصیّرته من صالحی بریّتک وأخترته بمناجاتک وقطعت عنه کلّ شیء یقطعه عنک. اللّهمّ اجعلنا ممّن دأبهم الارتیاح إلیک والحنین ودهرهم الزفرة والأنین. جباههم ساجدة لعظمتک وعیونهم ساهرة فی خدمتک ودموعهم سائله من خشیتک وقلوبهم متعلّقة بمحبّتک وأفئدتهم منخلعة من مهابتک، یا من أنوار قدسه لأبصار محبّیه رآئقة وسبحات وجهه لقلوب عارفیه شآئقة، یا مُنی قلوب المشتاقین ویا غایة آمال المحبّین أسألک حبّک وحبّ من یحبّک وحبّ کلّ عمل یوصلنی إلی قربک وأن تجعلک أحبّ إلیّ ممّا سواک وأن تجعل حبّی إیّاک قآئداً إلی رضوانک وشوقی إلیک ذآئداً عن عصیانک وامنن بالنظر إلیک علیّ وانظر بعین الودّ والعطف إلیّ، ولا تصرف عنّی وجهک واجعلنی من أهل الإسعاد والحظوة عندک، یا مجیب یا أرحم الراحمین.»
پیامبر خداصلی الله علیه وآله فرمود: «خداوند برای برادرم علیعلیه السلام فضایلی قرار داده که قابل شمارش نیست. کسی که فضیلتی از فضایلش را در حالی که اقرار به آن دارد بخواند، خداوند گناهان گذشته و آینده او را میآمرزد و کسی که فضیلتی از فضایلش را بنویسد، مادامی که آن نوشته باقی باشد، ملائکه برای او استغفار میکنند، و کسی که فضیلتی از فضایلش را بشنود، خداوند گناهانی که به وسیله گوش مرتکب شده میآمرزد، و کسی که به نوشتهای که فضایل او را دربر دارد نگاه کند، گناهانی که با چشم مرتکب شده خداوند میآمرزد.»
سپس فرمود: «نگاه کردن به علی بن ابیطالبعلیهما السلام عبادت است و خداوند ایمان بندهای را بدون ولایت علی و بیزاری از دشمنان علیعلیه السلام نمیپذیرد.»(1)
زمان پیامبرصلی الله علیه وآله مرد کاسبی بود که محبّت زیادی به رسول خداصلی الله علیه وآله داشت، هر وقت از خانه بیرون میآمد و میخواست به سر کار خود برود، ابتدا میآمد نگاهی به رسول خداصلی الله علیه وآله میکرد و میرفت.
1) 108. بحار الانوار: ج 26 / ص 229؛ «قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: إنّ اللَّه تعالی جعل لأخی علی بن أبی طالبعلیهما السلام فضائل لاتحصی کثرة، فمن قرأ فضیلة من فضائله مقرّاً بها غفر اللَّه له ما تقدّم من ذنبه وما تأخّر، ومن کتب فضیلة من فضائله لم تزل الملآئکة یستغفرون له ما بقی لتلک الکتابة رسم، ومن استمع إلی فضیلة من فضائله غفر اللَّه له الذنوب التی اکتسبها بالسمع، ومن نظر إلی کتابة من فضائله غفر اللَّه له الذنوب التی اکتسبها بالنظر. ثمّ قال: النظر إلی علی بن أبی طالبعلیهما السلام عبادة ولا یقبل اللَّه إیمان عبد إلّا بولایته والبرآئة من أعدآئه.»
پیامبر خداصلی الله علیه وآله هم به این مسأله توجه داشت، لذا حضرت سر مبارک را بلند میکرد تا او حضرت را ببیند.
روزی آمد و پس از دیدار پیامبر رفت، ولی طولینکشید که دوباره برگشت وقتی پیامبر او را دید، با دست اشاره کرد بیا بنشین. در مقابل رسول خدا نشست، حضرت فرمود: امروز کاری انجام دادی که روزهای قبل انجام نمیدادی. پاسخ داد: یا رسول اللَّه! یاد شما در قلب من مانع شد به سراغ کارم بروم، لذا دوباره برگشتم.
پیامبر خداصلی الله علیه وآله در حق او دعا کرد. چند روزی گذشت، پیامبر او را ندید، سؤال کرد: کجاست؟ به حضرت گفتند: ما هم چند روز است که او را ندیدهایم. پیامبر حرکت کرد و به بازار رفت در حالی که اصحاب حضرت هم همراهش بودند.
وقتی به مغازه او رسیدند، دیدند کسی در مغازه او نیست، از همسایگان او پرسیدند، آنها گفتند: از دنیا رفته است. حضرت فرمود: خدا او را رحمت کند، به خدا قسم! او مرا دوست داشت دوست داشتنی که اگر گناهی داشت خداوند او را آمرزید.(1)
1) 109. مرأة العقول: ج 25 / ص 179؛ «عن أبی عبد اللَّهعلیه السلام قال: کان رجل یبیع الزیت وکان یحبّ رسول اللَّه حبّاً شدیداً کان إذا أراد أن یذهب فی حاجته لم یمض حتی ینظر إلی رسول اللَّهصلی الله علیه وآله، قد عرف ذلک منه فإذا جآء تطاول له حتی ینظر إلیه، حتی إذا کانت ذات یوم دخل علیه فتطاول له رسول اللَّهصلی الله علیه وآله حتی نظر إلیه ثمّ مضی فی حاجته، فلم یکن بأسرع من أن رجع، فلمّا رآه رسول اللَّهصلی الله علیه وآله قد فعل ذلک، أشار إلیه بیده اِجلس، فجلس بین یدیه فقال: ما لک فعلت الیوم شیئاً لم تکن تفعله قبل ذلک؟ فقال: یا رسول اللَّه! والذی بعثک بالحقّ نبیّاً لغشی قلبی شیء من ذکرک حتی ما استطعت أن أمضی فی حاجتی حتّی رجعت إلیک، فدعا له وقال له خیراً. ثمّ مکث رسول اللَّهصلی الله علیه وآله أیّاماً لا یراه، فلمّا فقده سأل عنه، فقیل: یا رسول اللَّه! ما رأیناه منذ أیّام، فانتعل رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وانتعل معه أصحابه وانطلق حتّی أتوا سوق الزیت، فإذا دکّان الرجل لیس فیه أحد، فسأل عنه جیرانه فقالوا: یا رسول اللَّه! مات ولقد کان عندنا أمیناً صدوقاً إلّا أنّه قد کان فیه خصلة، قال: وما هی؟ قالوا: کان یرهق - یعنون یتبع النساء - فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: رحمه اللَّه! واللَّه لقد کان یحبّنی حبّاً لو کان نخّاساً لغفر اللَّه له.»
آری مگر میشود انسان با معرفت و شناخت به محبوبش نگاه کند و او را ببیند، ولی به محبّتش افزوده نگردد، نگاه به محبوبی که الگوی کمالات و زیباییها است، انسان را به او نزدیک میکند و از کمالات او بهرهمند میسازد.
ابوذر غفاری که در وادی محبّت سبقت گرفته، در حالی که دیگران مشغول عبادت و نماز خواندن بودند، چشمانش متوجّه امیرالمؤمنین علیعلیه السلام میشود و به او نگاه میکند. به او میگویند: دیگران مشغول عبادت و نماز هستند، ولی تو ایستادهای به علیعلیه السلام نگاه میکنی. و او در جواب میگوید: از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: «نگاه به علی بن ابیطالبعلیهما السلام عبادت است.»(1)
خانه خدا و بیت اللَّه الحرام با آن عظمتی که دارد بر کسانی که استطاعت و تمکن دارند، در طول عمر یک مرتبه واجب است به زیارت آن بروند و اعمال مخصوص را انجام دهند و پیوند خود را با خالق هستی بیشتر نمایند، ولی بعد از اعمال حجّ
1) 110. مستدرک الوسائل: ج 4 / ص 268؛ «کان الناس یصلّون وأبوذر ینظر إلی أمیر المؤمنینعلیه السلام، فقیل له فی ذلک، فقال: سمعت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله یقول: النظر إلی علیّ بن أبی طالبعلیهما السلام عبادة.»
موظفند که خدمت امامعلیه السلام برسند و از محضر امام استفاده کنند و این کار در زمان حضرات معصومینعلیهما السلام رواج پیدا کرده بود که شیعیان بعد از آن که اعمال حج را انجام میدادند به دیدار امامعلیه السلام میشتافتند.
امام صادقعلیه السلام فرمود:
«إذا حَجَّ أَحَدُکُمْ فَلْیَخْتِمْ حَجَّهُ بِزِیارَتِنا، لِأَنَّ ذلِکَ مِنْ تَمامِ الْحَجِّ؛(1)
وقتی یکی از شما حج انجام میدهد، حج خود را با زیارت ما به پایان رساند، زیرا زیارت ما حج را کامل میکند.»
پیامبر گرامی اسلامصلی الله علیه وآله در روایتی فرمود: «کسی که به مکه رود و حج انجام دهد ولی برای زیارت من به مدینه نیاید، روز قیامت من از او روی میگردانم و کسی که به زیارت من بیاید شفاعت من بر او واجب میشود، و کسی که شفاعت من بر او واجب گردد، بهشت بر او واجب شود.»(2)
از روایات استفاده میشود: حجّی که با امام معصوم پیوند نداشته باشد حجّ نیست و اگر حجّ انسان بخواهد به امضا برسد و مورد تأیید واقع شود، باید انسان به محضر پیامبر خدا و حضرات معصومینعلیهم السلام برود، چه در زمان حیات آنها و چه بعد از رحلت و شهادت، که به زیارت قبور آنها رفته و با این کار، حجّ خود را کامل نماید.
زیرا روح اعمال انسان، مسأله ولایت و محبّت میباشد و عباداتی که دارای چنین روحی نباشد مرده و بیاثر میباشد. به دنبال همین توصیههای دینی بود که شیعیان برای دیدار امام خود از راههای دور و با مشکلات و سختیها حرکت میکردند تا به محضر امام برسند و از فیوضات وی بهرهمند شوند.
شخصی به نام بشیر که اهل کوفه است، میگوید: شتر لاغری خریدم برای حرکت به سوی مدینه و دیدار امام باقرعلیه السلام، بعضی میگفتند: این شتر تو را به مدینه نمیرساند، بعضی میگفتند: میرساند، تا اینکه حرکت کردم.
گاه سوار میشدم، گاهی پیاده میرفتم، تا خود را به مدینه رساندم. در حالی که بدنم، صورتم، دستها و پاهایم آسیب دیده بود، به در خانه امام باقرعلیه السلام رسیدم و به غلام حضرت گفتم: از آقا برایم اجازه ورود بگیر.
در همین حالی که با غلام صحبت میکردم، امامعلیه السلام صدای مرا شنید و فرمود: «بشیر! وارد شو خوش آمدی، چرا سر و صورت تو این چنین شده؟» عرض کردم: فدایت شوم! شتر لاغری خریدم و حرکت کردم و در راه آسیب دیدم. حضرت فرمود: «چرا چنین کردی؟» گفتم: به خدا قسم! محبّت شما مرا وادار به این کار کرد. حضرت فرمود: «روز قیامت رسول خداصلی الله علیه وآله به خدا پناه میبرد و ما به رسول خدا پناه میبریم و شما به ما پناه میآورید، فکر میکنید شما را به کجا خواهیم برد، به خدای کعبه قسم! شما را به بهشت میبریم.»(1)
1) 113. سفینة البحار: ج 1 / ص 83؛ «قال: اشتریت بعیراً نضواً، قال لی قوم یحملک وقال قوم لا یحملک، فرکبت ومشیت حتی وصلت المدینة وقد تشقّق وجهی ویدای ورجلای، فأتیت باب أبی جعفرعلیه السلام فقلت: یا غلام! استأذن لی علیه، قال: فسمع صوتی فقال: أدخل یا بشیر! مرحباً یا بشیر! ما هذا الذی أری بک؟ قلت: جعلت فداک! اشتریت بعیراً نضواً فرکبت ومشیت فشقّق وجهی ویدای ورجلای، قال: فما دعاک إلی ذلک؟ قال: قلت: حبّکم واللَّه، جعلت فداک! قالعلیه السلام: إذا کان یوم القیامة فزع رسول اللَّهصلی الله علیه وآله إلی اللَّه تعالی وفزعنا إلی رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وفزعتم إلینا فإلی أین ترونا؟ نذهب بکم إلی الجنّه وربّ الکعبة، إلی الجنّة وربّ الکعبة.»
در حرکت حسینی، دیدارهایی به چشم میخورد که سرنوشت انسانهایی را رقم زده است. زهیر مردی شجاع بود و دارای موقعیتی ویژه، ولی پیوند سیاسی با امام حسینعلیه السلام نداشت.
اتّفاقاً همان سالی که حسین بن علیعلیهما السلام از مدینه به مکّه رفت و سپس به سوی کوفه، او هم به حج رفته بود و در مسیر برگشت از همان راهی میرفت که امامعلیه السلام حرکت میکرد. هیچ تمایلی نداشت که با امام رو به رو شود و تمام سعی او فاصله گرفتن از امامعلیه السلام بود.
در بین راه در منزلی فرود آمد و خیمه را برپا کرد و همراه دوستان و همسرش مشغول غذا خوردن بود که ناگهان شخصی او را صدا زد: من فرستاده حسین بن علیعلیهما السلام هستم، او تو را میطلبد. اصلاً مایل نبود برود و این صحنه او را متأثّر کرد.
همسرش وقتی تأثر و حیرت او را دید. گفت: برو نزد حسینعلیه السلام و ببین چه میگوید و برگرد. زهیر رفت، وارد خیمه امام حسینعلیه السلام شد، دیدار امام دل او را تحت تأثیر قرار داد، نگاه امام او را متحول کرد، سخنان امام منقلبش نمود. از خیمه امام خارج شد، او با دیدن امام حسینعلیه السلام به یاد رسول خداصلی الله علیه وآله افتاد و به یاد موقعیتی که نزد پیامبر داشت.
او طرفدار عثمان بود، ولی این دیدار آنچنان او را متحوّل کرد که فدایی حسینعلیه السلام شد. برگشت به سوی خیمهاش و گفت: همسرم! خیمه ما باید در کنار خیمه حسینعلیه السلام باشد، دیگر فاصله معنا ندارد.
به مرتبهای از صفا و صمیمیّت و عشق به امام حسینعلیه السلام رسید که وقتی سخن از جدایی از دوست گفته شد و امام حسینعلیه السلام شب عاشورا فرمود: دشمن در تعقیب من است، با شما کاری ندارد، بروید و من تنها میمانم. زهیر گفت: به خدا قسم! دوست دارم که کشته شوم، دوباره زنده شوم و در راه تو جان دهم و تا هزار بار فدایی تو گردم، ولی تو و اهل بیتت سالم بمانید.
شب عاشورا با سخن، آنچه در دل داشت بیان کرد، ولی روز عاشورا با عمل، عشق و محبّت خود را نشان داد. وقتی در مقابل دشمن قرار گرفت، فریاد زد: بندگان خدا! فرزند فاطمه سزاوارتر است به دوستی از دیگران، لا اقل اگر او را یاری نمیکنید، دست خود را به کشتن او آلوده ننمایید.
شمر تیری به سوی او پرتاب کرد و گفت: ساکت باش، ما را با سخنانت خسته نمودی. وارد میدان جنگ شد و درسی را که از دوستی و محبّت امام حسینعلیه السلام آموخته بود، به دیگران نشان داد؛ من زهیر هستم، زهیر یعنی فدایی حسینعلیه السلام.
رو کرد به امامعلیه السلام و گفت: من فدایی شما هستم و امروز میخواهم جدّت را ملاقات کنم و به دیدار برادرت حسن و پدرت علی و عمویت جعفر طیّار بروم و با این سخنان با امام حسینعلیه السلام وداع نمود. امام هم در آن هنگامی که بدن زهیر روی
زمین افتاده بود، او را با سخنانی از این جهان بدرقه کرد؛ زهیر! خدا قاتلین تو را لعنت کند.(1)
دیدار، عاملی برای پیدایش و زیاد شدن دوستی است.
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود:
«الزِّیارَةُ تُنْبِتُ الْمَوَدَّةَ؛(2)دیدار در سرزمین دل، دوستی میرویاند.»
امام صادقعلیه السلام فرمود:
«مَنْ لَمْ یَقْدِرْ عَلی زِیارَتِنا فَلْیَزُرْ صالِحِی مَوالِینا، یُکْتَبُ لَهُ ثَوابُ زِیارَتِنا؛(3)
کسی که نمیتواند به زیارت ما بیاید، به دیدار دوستان نیک ما برود تا ثواب زیارت برایش نوشته شود.»
پیوند و دیدار به زمان زندگی محدود نمیشود، حتّی پس از مرگ نیز این ارتباط با حضور در کنار مزار آنها ادامه مییابد. خصوصاً ارتباط و زیارت رفتن سرور آزادگان حسین بن علیعلیهما السلام که منبع عشق و محبّت میباشد.
امام صادقعلیه السلام فرمود: «کسی که به زیارت قبر امام حسینعلیه السلام نرود و فکر کند شیعه است، میمیرد در حالی که شیعه ما نیست و اگر به بهشت رود و از اهل بهشت باشد، مهمان اهل بهشت خواهد بود.»(1)
زیارت حسین بن علیعلیهما السلام و پیوند با گنجینه هستی مقدار معینی ندارد، هرچه بیشتر باشد آرامش دل بیشتر میشود و انسان به دوستی و محبّت وصفناپذیری دست مییابد.
امام صادقعلیه السلام به سُدیر فرمود: «آیا هر روز قبر امام حسینعلیه السلام را زیارت میکنی؟» گفتم: نه. فرمود: «ماهی یکبار؟» عرض کردم: نه. فرمود: «سالی یکبار؟» عرض کردم:گاهی. حضرت فرمود: «چقدر به حسین بن علیعلیهما السلام جفا میکنید!.»(2)
ارتباط با محبوبی که با دیدارش دل آرام میگیرد هرچه بیشتر شود، بهره مندی از دوست افزایش مییابد. هر بار تنفس در فضای حرم حسینی و بوسیدن ضریح و بوییدن آن تربت پاک و معطر و سخن گفتن با آموزگار دوستی و محبّت، فضای دل را افزایش داده و از الطاف بیشتری انسان را بهرهمند میسازد.
هم اکنون که این جملات را مینویسم همزمان با ایّام عاشورا سیل مشتاقان زیارت حسینعلیه السلام پروانهوار کنار آن قبر مطهّر میگردند و از شمع وجودش بهره میبرند. اوّلین عاشورای پس از سقوط صدّام است و میلیونها نفر از زیارت حضرت بهرهمند میشوند.
متأسفانه استکبار جهانی و دشمنان اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام این حرکت زیبا و عاشقانه را هدف قرار داده و جمعیت زیادی از زائران حسینی را به خاک و خون کشیدند. آنانی که با زحمت زیادپای پیاده، انتظار زیارت محبوب را میکشیدند و در فرات غسل کردند و با آب فرات وضو ساختند و روانه زیارت شدند، اما نمیدانستند به چه مقامی خواهند رسید و چگونه در کنار حرم حسینی برای دیدن یار، پرواز خواهند نمود. گوارا باد چنین پروازی که انتظار هر انسان آزادهای میباشد.
پیوند و خدمت به وابستگان دوست، از راههای پیدایش و افزایش دوستی و محبّت است. انسانی که سراغ خلق خدا میرود و با این فکر و اندیشه که آنان عیال خداوند و مخلوق او هستند، احتیاجات آنها را برآورده میکند، به همان نسبتی که در راه خدمت به خلق برای رسیدن به خالق قدم برمیدارد، محبتش به خداوند افزون میگردد.
پیامبر خداصلی الله علیه وآله فرمود:
«اَلْخَلْقُ عِیالُ اللَّهِ، فَأَحَبُّ الْخَلْقِ إِلَی اللَّهِ مَنْ نَفَعَ عِیالَ اللَّهِ وَأَدْخَلَ عَلی أَهْلِ بَیْتٍ سُرُوراً؛(1)
مخلوقات عیال خداوند هستند، محبوبترین انسانها در نزد خداوند کسانی هستند که نفعی به عیال خدا رسانند و اهل بیتی را مسرور کنند.»
شخصی نقل میکند: با معرفی استادم به خدمت آیت اللَّه کوهستانی میرفتم و از محضر ایشان استفاده میبردم، تا یک روز صبح که میخواستم خدمت ایشان بروم، در خیابان ناصر خسرو استادم را دیدم، فرمود: کجا میروی؟ عرض کردم: به شهر نکا، نزد آیت اللَّه کوهستانی.
فرمود: شیوه ایشان زاهدی است، بیا برویم تا من روش عاشقی خدا را یادت بدهم. سپس دست مرا گرفت و به خیابان امام خمینی که سنگفرش بود، برد. در جنوب خیابان، در کوچهای درب منزلی را زد که تعدادی بچّه و بزرگ، فقیر و بیچاره در آنجا بودند، استاد به آنها اشاره کرد و فرمود: رسیدگی به این بیچارهها انسان را عاشق خدا میکند، درس تو این است.(2)
خداوند در شب معراج به پیامبرش فرمود: یا احمد! محبّت و دوستی خدا، محبّت و دوستی نسبت به فقرا و نزدیک شدن به آنهاست.
پیامبر سؤال کرد: فقرا چه کسانی هستند؟ فرمود: کسانی که به مقدار کم راضی هستند و بر گرسنگی صبر میکنند و نسبت به نعمتها شکر الهی به جا میآورند و شکایتی از گرسنگی و تشنگی خود نمیکنند. یا احمد! دوستی من، دوستی با فقرا است، پس خود را به آنان نزدیک کن و به مجالس آنان نزدیک شو که من به تو نزدیک میشوم.(1)
پیوند عاطفی هم یکی از اقسام ارتباط است که انسان با استفاده از آن بر محبّت خود نسبت به محبوبش میافزاید.
در شادیهای دوست، شاد بودن و در غمهای او، ناراحت و غمگین بودن، پیوند دلها را بیشتر میکند. لذا در کلمات اولیای دین میبینیم که از ما خواستهاند نسبت به خوشی و غم آنها بیتفاوت نباشیم و در ایام سرور آنان مسرور و در ایام حزنشان محزون باشیم.
شخصی به نام ریّان بن شبیب میگوید: روز اول محرم خدمت امام هشتم علی بن موسی الرضاعلیه السلام رسیدم، حضرت فرمود:
1) 121. بحار الانوار: ج 77 / ص 23؛ «یا أحمد! إنّ المحبّة للَّه هی المحبّة للفقرآء والتقرّب إلیهم. قال: یاربّ! ومن الفقرآء؟ قال: الذین رضوا بالقلیل وصبروا علی الجوع وشکروا علی الرخآء ولم یشکوا جوعهم ولا ظمأهم ولم یکذبوا بألسنتهم ولم یغضبوا علی ربّهم ولم یغتمّوا علی ما فاتهم ولم یفرحوا بما آتاهم. یا أحمد! محبّتی محبّه للفقرآء فادنُ الفقرآء وقرّب مجلسهم منک أدنک وبعّد الأغنیآء وبعّد مجلسهم منک، فإنّ الفقرآء أحبّائی.»
«یَابْنَ شَبِیبِ! إِنْ سَرَّکَ أَنْ تَکُونَ مَعَنا فِی الدَّرجاتِ الْعُلی مِنَ الْجَنانِ فَاحْزَنْ لِحُزْنِنا وَافْرَحْ لِفَرَحِنا؛(1)
اگر میخواهی در درجات بالای بهشت با ما باشی، در غم ما غمگین و در شادی ما شاد باشد.»
آری، ابراز ناراحتی در ایامی که اولیای دین محزون هستند، ارتباط برقرار کردن با آنها است. با پوشیدن لباس سیاه، شرکت در مجالس عزاداری، نصب پرچمهای سیاه در معابر و خیابانها، و در ایام سرور آنها، برپا کردن مجالس جشن و شادی، نصب پرچمهای رنگی و چراغانی کردن، تمام اینها ارتباط برقرار کردن با محبوب است و محبّت انسان را زیادتر میکند.
غمناک بودن و اظهار ناراحتی به صورتهای مختلف نسبت به اهل بیت رسول اللَّهعلیهم السلام، غلوّ در محبّت نسبت به آنها نیست. مرحوم علّامه امینیرحمه الله در ابتدای کتاب «سیرتنا و سنّتنا» میفرماید: در سفری که به کشور سوریه داشتم، در ضمن بعضی از جلسات، یکی از اساتید اهل سنت در کنار من قرار گرفت و سؤالی را مطرح کرد.
و گفت: چرا شیعه در محبّت اهل بیت پیامبرعلیهم السلام غلو میکند، در حالی که در بین آنها دانشمندانی مثل شما هستند. این چه برنامهای است که هر روز مجلس ماتم میگیرند، حسین حسین میگویند و... .(2)
آری ممکن است برای بعضی، این مسأله حلّ نشده باشد که چرا ما نسبت به اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام اینگونه اظهار محبّت میکنیم. در شادی آنها شادی و در غم آنها عزاداری میکنیم؟! ولی باید دانست که ما این روش را از خود امامان معصومعلیهم السلام گرفتهایم و با عمل به این روش، روز به روز بر محبّت خود نسبت به آنها میافزاییم. اگر ما برای آنها گریه میکنیم و اشک میریزیم و اینگونه اظهار حزن و ناراحتی میکنیم، این روشی است که آنان به ما آموختهاند.
شخصی به نام مسمع میگوید: امام صادقعلیه السلام به من فرمود: «آیا به زیارت قبر امام حسینعلیه السلام میروی؟» عرض کردم: نه، من اهل بصره هستم و دشمنان ما آنجا زیاد هستند و من با رفتن به زیارت، از ناحیه آنان احساس خطر میکنم.
امامعلیه السلام فرمود: آیا آنچه بر حسین بن علیعلیهما السلام وارد شده، به یاد میآوری؟
عرض کردم: بله متأثر میشوم و گریه میکنم به طوری که اهل خانه من میبینند و از غذا خوردن باز میمانم. امام در حق من دعا کرد و فرمود: تو از کسانی هستی که در سُرور ما مسرور و در غم ما غمگین هستند. سپس حضرت گریه کرد و من هم گریه کردم و فرمود: احدی بر ما گریه نمیکند مگر اینکه قبل از خارج شدن اشک از دیدگانش، مشمول رحمت خدا میگردد.(1)
1) 124. بحار الانوار: ج 44 / ص 289؛ «عن مسمع کردین قال: قال لی أبوعبد اللَّهعلیه السلام: یا مسمع! أنت من أهل العراق، أما تأتی قبر الحسینعلیه السلام؟ قلت: لا، أنا رجل مشهور من أهل البصرة وعندنا من یتبع هوی هذا الخلیفة وأعداؤنا کثیرة من أهل القبائل من النصاب وغیرهم ولست آمنهم أن یرفعوا علیّ عند ولد سلیمان، فیمثّلون علیّ. قال لی: أفما تذکر ما صنع به؟ قلت: بلی. قال: فتجزع؟ قلت: أی واللَّه وأستعبر لذلک حتی یری أهلی أثر ذلک علیّ، فأمتنع من الطعام حتی یستبین ذلک فی وجهی. قال: رحم اللَّه دمعتک، أما أنّک من الذین یعدّون فی أهل الجزع لنا، والذین یفرحون لفرحنا ویحزنون لحزننا و یخافون لخوفنا ویأمنون إذا آمنّا. أما أنّک ستری عند موتک حضور آبآئی لک ووصیّتهم ملک الموت بک وما یلقّونک به من البشارة ما تقرّ به عینک قبل الموت، فملک الموت أرقّ علیک وأشدّ رحمة لک من الأُمّ الشفیقة علی ولدها. قال: ثمّ استعبر واستعبرت معه، فقال: الحمد للَّه الذی فضّلنا علی خلقه بالرحمة وخصّنا أهل البیت بالرحمة. یا مسمع! إنّ الأرض والسمآء لتبکی منذ قتل أمیر المؤمنین رحمة لنا وما بکی لنا من الملآئکة أکثر وما رقأت دموع الملآئکة منذ قتلنا وما بکی أحد رحمة لنا ولما لقینا إلّا رحمه اللَّه قبل أن تخرج الدمعة من عینه، فإذا سال دموعه علی خدّه، فلو أنّ قطرة من دموعه سقطت فی جهنّم لأطفأت حرّها حتی لا یوجد لها حرّ.»
آری شاد بودن در شادی اهل بیتعلیهم السلام و محزون بودن در غم آنها یک درس است برای انسان که از این راه بر محبّت خود نسبت به اهل بیتعلیهم السلام میافزاید. استاد ما حضرت آیت اللَّه مجتهدی تهرانی - که خداوند بر عمر ایشان بیفزاید - میفرمود: در روزهای شهادت ائمه معصومینعلیهم السلام نگویید: درسها در مدرسه تعطیل است، درس تعطیل نیست، بلکه درس عوض میشود و درس آن روز، عزاداری و سینهزنی است. آری گاهی انسان از راه کسب علم و معرفت خود را به امامان نزدیک میکند و گاهی از راه اظهار عواطف و احساسات، راهی برای ارتباط پیدا مینماید.
ارتباط از طریق احساسات آنقدر اهمّیت دارد که در هر روز جمعه به یاد مصایب و گرفتاریهای اهل بیتعلیهم السلام دستور گریه داده شده است.
دعای ندبه خواندن یک بخش مهمّش، ابراز احساسات نسبت به امامان معصومعلیهم السلام است، هرچند در این بخش خلاصه نمیشود و بخشهای دیگری
دارد که به معرفت و شناخت و آگاهی انسان میافزاید، ولی معرفت و شناخت در کنار ابراز احساسات قرار داده شده.
لذا میتوان ادعا کرد: ارتباط برقرار کردن با رهبران دینی از طریق ابراز احساسات، آنگونه که در مکتب تشیّع وجود دارد در هیچ مکتبی به چشم نمیخورد و این رمز استحکام ارتباط است.
ابراز احساسات در زمانهای مختلف، مخصوصاً در ایام عاشورا آن چنان تأثیری بر تحکیم روابط بین توده مردم و رهبران دینی بر جای میگذارد و محبّت آنها را بیشتر میکند که دیگران هم، که معتقد به این مکتب نیستند تحت تأثیر قرار گرفته و جذب این چنین برنامهها میشوند. هیچ جای تردید نیست که این روش برخاسته از رهنمودهای امامان معصوم و اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام میباشد که پیروان خود را اینگونه تربیت نمودهاند.
گاهی قلبها آنگونه به یکدیگر پیوند میخورد و محبّت و دوستی به حدّی میرسد که به صورت ناخودآگاه حالات محبوب بر دوست اثر میگذارد، احساس ناراحتی میکند و نمیداند علّت آن چیست، احساس سرور و خوشحالی میکند در حالی که نمیداند چه عاملی موجب چنین حالی شده. آری علت و عاملش حزن و سرور محبوب انسان است.
ابوبصیر این سؤال را در محضر امام صادقعلیه السلام مطرح کرد و گفت: من به فدایت یابن رسول اللَّه! گاهی من ناراحت هستم ولی سبب آن را نمیدانم.
حضرت فرمود: این حزن و سرور از ما به شما میرسد، وقتی ما مسرور و غمگین میشویم شما مسرور و غمگین میشوید، زیرا ما و شما از نور خدا هستیم.(1)
و گاهی ممکن است مؤمن ناراحت باشد و بر روح مؤمن دیگر اثر گذارد. جابر جعفی از اصحاب امام باقرعلیه السلام میگوید: در محضر امام، در حالی که گرفته و ناراحت بودم، عرض کردم: من به فدای شما! گاهی ناراحتم بدون اینکه مصیبتی به من رسد، یا حادثهای پیش آمده باشد، به طوری که خانواده و دوستانم در چهره من ناراحتی را مشاهده میکنند.
حضرت فرمود: آری ای جابر! خداوند مؤمنین را از طینت بهشتی آفرید و از نسیم روح خویش در آنها جاری ساخت، از این روست که مؤمن برادرِ پدر و مادریِ مؤمن است، هرگاه به یکی از آن ارواح در شهری اندوهی رسد، آن روح دیگر اندوهگین میشود، زیرا از جنس اوست.(2)
1) 125. بحار الانوار: ج 5 / ص 242؛ «عن أبی بصیر قال: دخلت علی أبی عبد اللَّه ومعی رجل من أصحابنا، فقلت له: جعلت فداک یابن رسول اللَّه! إنّی لأغتّم وأحزن من غیر أن أعرف لذلک سبباً. فقال أبوعبد اللَّهعلیه السلام: إنّ ذلک الحزن والفرح یصل إلیکم منّا إذا دخل علینا حزن أو سرور، کان ذلک داخلاً علیکم، لأنّا وإیّاکم من نور اللَّه عزّوجلّ.»
2) 126. بحار الانوار: ج 67 / ص 75؛ «عن جابر الجعفی قال: تقبّضت بین یدی أبی جعفرعلیه السلام فقلت: جعلت فداک! ربما حزنت من غیر مصیبة تصیبنی أو أمر ینزل بی حتّی یعرف ذلک أهلی فی وجهی وصدیقی؟ قال: نعم یا جابر! إنّ اللَّه عزّوجلّ خلق المؤمنین من طینة الجنان وأجری فیهم من ریح روحه، فلذلک المؤمن أخ المؤمن لأبیه وأُمّه، فإذا أصاب روحاً من تلک الأرواح فی بلد من البلدان حزن، حزنت هذه لأنّها منها.»
همانطور که شیعیان و مؤمنان از شادی و غم رهبران دینی و امامان معصوم متأثر میشوند، امامان هم نسبت به پیروان و شیعیان خود اینگونه هستند، یعنی سرور و حزن آنان در ایشان اثر میگذارد.
شخصی میگوید:ازامام موسی بن جعفرعلیه السلام شنیدم: بیماری شیعیان ما وهمچنین ناراحتی و شادمانی آنان در ما اثرمیگذارد و ما را ناراحت و یا مسرور میکند.(1)
جای تعجّب نیست که امام معصوم به خاطر غم و شادی شیعهای که پیرو و محبّ اوست غمناک و یا مسرور شود، زیرا ارتباط روحی، آنچنان قوی است که این مبادلات روحی را به دنبال دارد.
رمیله میگوید: در زمان حکومت امیرالمؤمنینعلیه السلام مریض شدم و تب شدیدی به سراغم آمد، روز جمعه بود، به خودم گفتم: بهتر است که مقداری آب به خودم بریزم تا تب فروکش کند و در نماز جمعه به امیرالمؤمنینعلیه السلام اقتدا کنم.
همین کار را کردم، به مسجد رفتم و امیرالمؤمنینعلیه السلام بالای منبر رفت، ولی دیدم تب دوباره به سراغم آمد. نماز که تمام شد، من هم به دنبال حضرت رفتم.
1) 127. بحار الانوار: ج 68 / ص 167؛ «عن ابن أبی نجران قال: سمعت أباالحسنعلیه السلام یقول: من عادی شیعتنا فقد عادانا ومن والاهم فقد والانا، لأنّهم منّا خلقوا من طینتنا، من أحبّهم فهو منّا ومن أبغضهم فلیس منّا، شیعتنا ینظرون بنور اللَّه ویتقلبون فی رحمة اللَّه ویفوزون بکرامة اللَّه، ما من أحد من شیعتنا یمرض إلّا مرضنا لمرضه ولا اغتمّ إلّا اغتممنا لغمّه ولا یفرح إلّا فرحنا لفرحه ولا یغیب عنّا أحد من شیعتنا أین کان، فی شرق الأرض أو غربها. ومن ترک من شیعتنا دیناً فهو علینا ومن ترک منهم مالاً فهو لورثته، شیعتنا الذین یقیمون الصلوة ویؤتون الزکوة ویحجّون البیت الحرام ویصومون شهر رمضان ویوالون أهل البیت ویتبرّؤون من أعدآئهم، أولئک أهل الإیمان والتّقی وأهل الورع والتقوی، من ردّ علیهم فقد ردّ علی اللَّه ومن طعن علیهم فقد طعن علی اللَّه، لأنّهم عباد اللَّه حقّاً وأولیآؤه صدقاً، واللَّه أنّ أحدهم لیشفع فی مثل ربیعة ومضر فیشفّعه اللَّه فیهم لکرامته علی اللَّه عزّوجلّ.»
حضرت فرمود: ای رمیله! دیدم گرفته و درهم بودی؟ عرض کردم: بله تب داشتم، آب به خود ریختم و به خاطر اشتیاقی که به نماز پشت سر شما داشتم به نماز حاضر شدم، ولی دوباره تب به سراغم آمد.
حضرت فرمود: ای رمیله! مؤمن مریض نمیشود مگر اینکه ما هم مریض میشویم و مؤمن ناراحت نمیشود مگر اینکه ما ناراحت میشویم، وقتی دعا میکند ما برایش آمین میگوییم و اگر ساکت باشد در حقّ او دعا میکنیم.
رمیله میگوید: عرض کردم: آیا نسبت به مؤمنینی که نزد شما هستند، این چنین هستید؟ یا نسبت به کسانی که غایبند هم این چنین میباشید؟ فرمود: هیچ مؤمنی در شرق و غرب عالم از ما غایب نیست.(1)
خداوند که مالک هستی است بخشی از امکانات عالم را در اختیار انسان میگذارد تا با استفاده صحیح، پیوند بندهاش با او محکمتر شود.
1) 128. بحار الانوار: ج 26 / ص 140؛ «عن رمیلة قال: وعکت وعکاً شدیداً فی زمان أمیر المؤمنینعلیه السلام فوجدت من نفسی خفّة فی یوم الجمعه وقلت: لا أعرف شیئاً أفضل من أن أفیض علی نفسی من المآء وأصلّی خلف أمیر المؤمنینعلیه السلام، ففعلت ثمّ جئت إلی المسجد، فلمّا صعد أمیر المؤمنینعلیه السلام المنبر، عاد علیّ ذلک الوعک، فلمّا انصرف أمیر المؤمنینعلیه السلام ودخل القصر، دخلت معه قال: یا رمیلة! رأیتک وأنت متشبّک بعضک فی بعض. فقلت: نعم وقصصت علیه القصّة الّتی کنت فیها والذی حملنی علی الرغبة فی الصلوة خلفه، فقال: یا رمیلة! لیس من مؤمن یمرض إلّا مرضنا بمرضه ولا یحزن إلّا حزنّا بحزنه ولا یدعو إلّا آمنّا لدعآئه ولا یسکت إلّا دعونا له. فقلت له. یا أمیر المؤمنین! جعلنی اللَّه فداک! هذا لمن معک فی القصر؟ أ رأیت من کان فی أطراف الأرض؟ قال: یا رمیلة! لیس یغیب عنّا مؤمن فی شرق الأرض ولا فی غیرها.»
خداوند که بینیاز مطلق است، ولی در عین حال به انسان میگوید: آیا از آنچه داری به من قرض میدهی؟ قرض دادن به خدا، یعنی قرض دادن به آن کسی که خداوند میپسندد، این نوع قرض دادن، فقط به معنای ارتباط اقتصادی برقرار نمودن با خداست.
«مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثِیرَةً وَاللَّهُ یَقْبِضُ وَیَبْسُطُ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ»؛(1)
کیست آن کس که به بندگان خدا وام نیکویی دهد تا خدا آن را برای او چند برابر بیفزاید؟ و خداست که در معیشت بندگان تنگی و گشایش پدید میآورد و به سوی او بازگردانده میشوید.»
و در جای دیگر از انسان میخواهد که یک پنجم آنچه را به دست آورده، یعنی خمس مالش را به خدا و رسول و ذوی القربای پیامبر بدهد و در اختیار مساکین و یتیمان و ابن السبیل قرار دهد.
«وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ للَّهِِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی القُرْبی وَالْیَتامی وَالْمَساکِینِ وَابْنِ السَّبِیلِ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَما أَنْزَلْنا عَلی عَبْدِنا یَوْمَ الفُرْقانِ یَوْمَ الْتَقَی الجَمْعانِ وَاللَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ»؛(2)
و بدانید که هر چیزی را به غنیمت گرفتید، یک پنجم آن برای خدا و پیامبر و برای خویشاوندان و یتیمان و بینوایان و در راه ماندگان است، اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدایی حق از باطل، روزی که آن دو گروه با هم روبرو شدند، نازل کردیم، ایمان آوردهاید. و خدا بر هر چیزی تواناست.»
فلسفه این کار چیست! چرا انسان خمس مالش را بردارد و به خدمت امامعلیه السلام برود و تقدیم کند؟ مگر تمام زمین ملک خدا نیست و مگر تمام آن را در اختیار رسول و امامش قرار نداده؟!
ممکن است یکی از علّتهای این کار ارتباط داشتن با امام معصومعلیه السلام باشد تا از این راه پیوند با امام مستحکم شود که پیوند با امام، پیوند با رسول خدا و پیوند با رسول خدا، پیوند با خداوند است.
شخصی مالی به دست میآورد، خدمت امام صادقعلیه السلام میرسد و میگوید: چهارصد هزار درهم به دست آوردم و خمس آن که هشتاد هزار درهم است، خدمت شما آوردم، این همان حقّی است که خدا برای شما قرار داده است.
امام صادقعلیه السلام فرمود: مگر آنچه خداوند از زمین بیرون میآورد فقط خمسش مال ما است؟! به درستی که تمام زمین مال ماست، پس هر چه را خداوند از زمین
خارج کند، برای ماست. عرض کردم: پس تمام آن اموال را بیاورم؟ حضرت فرمود: نه، ما آن را بر شما حلال کردیم.(1)
امام صادقعلیه السلام فرمود:
«مَنْ زَعَمَ أَنَّ الْإمامَ یَحْتاجُ إلی ما فِی أَیْدِی النَّاسِ فَهُوَ کافِرٌ، إنَّمَا النَّاسُ یَحْتاجُونَ أَنْ یَقْبَلَ مِنْهُمُ الْإمامُ. قالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِمْ؛(2)
کسی که فکر کند امام محتاج است نسبت به آنچه در دست مردم است، او کافر است. به درستیکه مردم احتیاج دارند که امامعلیه السلام از آنها بپذیرد. خداوند فرموده است: از اموال آنان صدقه بگیر تا به وسیله آن پاک و پاکیزهشان سازی.»
آری در زمان غیبت امام زمانعلیه السلام انسان میتواند از طریق پرداخت خمس، ارتباط خود را با امام زمانعلیه السلام حفظ کند و چه بسا افرادی که با حفظ این ارتباط، موفق به ملاقات امامعلیه السلام هم شدهاند.از جمله، شخصی تاجر و درس نخوانده ولی
1) 131. اصول کافی: ج 1 / ص 408؛ «عن عمر بن یزید، قال: رأیت مسمعاً بالمدینة وقد کان حمل إلی أبی عبد اللَّهعلیه السلام تلک السنة مالاً، فردّه أبوعبد اللَّهعلیه السلام فقلت له: لِم ردّ علیک أبوعبد اللَّه المال الذی حملته إلیه؟ قال: فقال لی: إنّی قلت له حین حملت إلیه المال: إنّی کنت ولّیت البحرین الغوص فأصبت أربع مائة ألف درهم وقد جئتک بخمسها بثمانین ألف درهم وکرهت أن أحبسها عنک وأن أعرض لها وهی حقّک الذی جعله اللَّه تبارک وتعالی فی أموالنا. فقال: أو مالنا من الأرض وما أخرج اللَّه الخمس یا أباسیّار! أنّ الأرض کلّها لنا فما أخرج اللَّه منها من شیءٍ، فهو لنا. فقلت له: وأنا أحمل إلیک المال کلّه؟ فقال: یا أباسیّار! قد طیّبناه لک وأحللناک منه، فضمّ إلیک مالک وکلّ ما فی أیدی شیعتنا من الأرض، فهم فیه محلّلون حتّی یقوم قآئمنا فیجبیهم طسق ما کان فی أیدیهم ویترک الأرض فی أیدیهم، وأمّا ما کان فی أیدی غیرهم فإنّ کسبهم من الأرض حرام علیهم حتّی یقوم قآئمنا، فیأخذ الأرض من أیدیهم ویخرجهم صغرة.»
2) 132. اصول کافی: ج 1 / ص 536.
بامعرفت و شناخت بود که با انجام وظایف دینی، موفق به ملاقات آن بزرگوار گردید که داستانش از این قرار است:
میگوید: هشتاد تومان بابت خمس از مال امامعلیه السلام بدهکار شده بودم، رفتم نجف اشرف، بیست تومان از آن را دادم به جناب علم الهدی شیخ مرتضی، و بیست تومان به جناب شیخ محمد حسین مجتهد کاظمینی و بیست تومان به جناب شیخ محمد حسن شروقی. بیست تومان آن باقی ماند که قصد داشتم هنگام برگشت، به جناب شیخ محمد حسن کاظمینی آل یاسین بدهم.
پس مراجعت کردم به بغداد و خوش داشتم که تعجیل کنم در ادای آنچه باقی مانده بود. روز پنجشنبه بود که مشرف شدم به زیارت امامین همامین کاظمینعلیهما السلام و پس از آن رفتم خدمت جناب شیخ - سلّمه اللَّه - و قدری از آن بیست تومان را دادم و باقی را وعده دادم که بعد از فروش بعضی از اجناس، به تدریج بر من حواله کنند تا به اهلش برسانم.
تصمیم گرفتم عصر آن روز به بغداد برگردم. جناب شیخ خواهش کرد، بمانم، عذر آوردم که باید مزد عمله کارخانه بافندگی را بدهم، چون رسم چنین بود که مزد هفته را در عصر پنجشنبه میدادم. پس برگشتم.
چون ثلث از راه را تقریباً طی کردم، سید جلیلی را دیدم که از طرف بغداد رو به من میآید، وقتی نزدیک شد، سلام کرد و دستهای خود را برای مصافحه
و معانقه گشود و فرمود: أهلاً وسهلاً. و مرا در بغل گرفت و معانقه کردیم و هر دو یکدیگر را بوسیدیم. بر سر، عمامه سبز روشنی داشت و بر رخسار مبارکش خال سیاه بزرگی بود.
ایستاد و فرمود: حاجی علی! خیر است، به کجا میروی؟ گفتم: کاظمین را زیارت کردم و به بغداد برمیگردم. فرمود: امشب شب جمعه است، برگرد. گفتم: یا سیدی! متمکّن نیستم.
فرمود: هستی، برگرد تا شهادت دهم برای تو که از موالیان جدّ من امیرالمؤمنینعلیه السلام و از موالیان مایی و شیخ هم شهادت دهد، زیرا خدای تعالی امر فرموده که دو شاهد بگیرید. و این اشاره بود به مطلبی که در خاطر داشتم که از جناب شیخ خواهش کنم به من نوشتهای دهد که من از موالیان اهل بیتم و آن را در کفن خود بگذارم.
گفتم: تو چه میدانی و چگونه شهادت میدهی؟ فرمود: کسی که حقّ او را به او میرسانند، چگونه آن رساننده را نمیشناسد؟ گفتم: چه حقّ؟ فرمود: آن که رساندی به وکیل من. گفتم: وکیل تو کیست؟ فرمود: شیخ محمد حسن. گفتم: وکیل تو است؟ فرمود: آری وکیل من است.
و به جناب آقا سیّد محمد گفته بود که در خاطرم خطور کرد که این سید جلیل مرا به اسم خواند با آنکه او را نمیشناسم، به خود گفتم: شاید او مرا میشناسد و من او را فراموش کردم.
باز در نفس خود گفتم: این سیّد از حقّ سادات از من چیزی میخواهد و خوش دارم که از مال امامعلیه السلام چیزی به او برسانم، لذا گفتم: ای آقای من! در نزد من از حقّ شما چیزی مانده بود، رجوع کردم در امر آن به جناب شیخ محمد حسن، برای آنکه ادا کنم حق شما، یعنی سادات را به اذن او.
پس در روی من تبسّمی کرد و فرمود: آری، رساندی بعضی از حقّ ما را به سوی وکلای ما در نجف اشرف. گفتم: آنچه ادا کردم قبول شد؟ فرمود: آری.
در خاطرم گذشت که این سیّد میگوید: بالنسبه به علمای اعلام، وکلای ما. و این در نظرم بزرگ آمد، پس گفتم: علما وکلایند در قبض حقوق سادات. و مرا غفلت گرفت. آنگاه فرمود: برگرد و جدّم را زیارت کن، پس برگشتم و دست راست او در دست چپ من بود. چون به راه افتادیم، دیدم در طرف راست ما نهر آب سفید صاف جاری است و درختان لیمو و نارنج و انار و انگور و غیر آن، همه با هم در یک وقت ثمر دادهاند با آنکه فصل آنها نبود و بر بالای سر ما سایه انداختهاند. گفتم: این نهر و این درختها چیست؟ فرمود: هر کس از موالیان ما که زیارت کند جدّ ما را و زیارت کند ما را، اینها با اوست.
گفتم: میخواهم سؤالی کنم. فرمود: سؤال کن.
گفتم: شیخ عبد الرزاق مرحوم مردی بود مدرّس، روزی نزد او رفتم شنیدم که میگفت: کسی که در طول عمر خود روزها روزه باشد و شبها را به عبادت به سر برد و چهل حجّ و چهل عمره به جای آرد و در میان صفا و مروه بمیرد و از موالیان امیرالمؤمنینعلیه السلام نباشد، برای او چیزی نیست. فرمود: آری واللَّه برای او چیزی نیست.
سپس از حال یکی از خویشان خود پرسیدم که او از موالیان امیرالمؤمنینعلیه السلام است؟ فرمود: آری، او و هر که متعلق به تو است.
گفتم: سیدنا! برای من مسألهای است. فرمود: بپرس. گفتم: تعزیهخوانهای امام حسینعلیه السلام میگویند: سلیمان اعمش آمد، نزد شخصی و از زیارت امام حسینعلیه السلام پرسید، گفت: بدعت است. پس در خواب دید هودجی را، میان زمین و آسمان، سؤال کرد: در آن هودج کیست؟ به او گفتند: فاطمه زهرا و خدیجه کبریعلیهما السلام. گفت: به کجا میروند؟ گفتند: به زیارت حسینعلیه السلام در امشب، که شب جمعه است. دید رقعههایی را که از هودج میریزد و در آن مکتوب است:
«أَمانٌ مِنَ النَّارِ لِزُوَّارِ الْحُسَیْنِ فِی لَیْلَةِ الْجُمُعَةِ، أَمانٌ مِنَ الْنارِ یَوْمَ الْقِیامَةِ.»
این حدیث صحیح است؟ فرمود: آری، راست و تمام است.
گفتم: سیّدنا! صحیح است که میگویند هرکس زیارت کند امام حسینعلیه السلام را در شب جمعه پس برای او امان است؟ فرمود: آری واللَّه! و اشک از چشمان مبارکش جاری شد و گریست.
گفتم: سیّدنا! مسألهای دارم. فرمود: بپرس. گفتم: سال 1269 حضرت امام رضاعلیه السلام را زیارت کردیم و در دروت، یکی از عربهای شروقیه را که از بادیهنشینان طرف شرقی نجف اشرفند، ملاقات کردیم و او را ضیافت کردیم و از او پرسیدیم که چگونه است ولایت امام رضاعلیه السلام؟ گفت: بهشت است.
امروز پانزده روز است که من از مال مولای خود حضرت رضاعلیه السلام خوردهام. چه معنا دارد که منکر و نکیر در قبر نزد من بیایند؟ گوشت و خون من از طعام آن حضرت روییده در مهمانخانه آن جناب. آیا این صحیح است که علی
بن موسیالرضاعلیه السلام میآید و او را از منکر و نکیر خلاص میکند؟ فرمود: آری واللَّه! جدّ من ضامن است.
گفتم: سیّدنا مساله کوچکی است، میخواهم بپرسم. فرمود: بپرس. گفتم: زیارت من از حضرت رضاعلیه السلام مقبول است؟ فرمود: قبول است إن شاء اللَّه.
گفتم: سیّدنا! مسألهای دیگر. فرمود: بسم اللَّه. گفتم: حاجی محمد حسین بزاز باشی، پسر مرحوم حاجی احمد بزاز باشی زیارتش مقبول است یا نه؟ و او با من رفیق و شریک در مخارج بود در راه مشهد. فرمود: عبد صالح زیارتش قبول است.
گفتم: سیّدنا! مسألهای دیگر. فرمود: بسم اللَّه. گفتم: فلان که از اهل بغداد و همسفر ما بود، زیارتش قبول است؟ پس ساکت شد. گفتم: این کلمه را آیا شنیدی یا نه؟ زیارت او قبول است یا نه؟ جواب نداد.
حاجی مذکور نقل کرد که ایشان چند نفر بودند از اهل مترفین بغداد که در بین سفر، پیوسته به لهو و لعب مشغول بودند و آن شخص مادر خود را کشته بود.
پس در راه به موضعی از جاده وسیعی که در دو طرف آن بستانها و مقابل بلده شریفه کاظمین است رسیدیم و موضعی از آن جاده که متصل است به باغهای طرف راست آن، که از بغداد میآید و آن مال بعضی از ایتام سادات بود که حکومت به جور، آن را داخل در جاده کرد و اهل تقوا و ورع سکنه این دو شهر همیشه کناره میکردند از راه رفتن در آن قطعه از زمین، پس دیدم آن جناب را که در آن قطعه راه میرود.
گفتم: ای سیّد من! این موضع مال بعضی از ایتام سادات است و تصرّف در آن روا نیست. فرمود: این موضع مال جدّ ما امیرالمؤمنینعلیه السلام و ذرّیه او و اولاد ماست و برای موالیان ما، تصرّف در آن حلال است.
در نزدیکی آن مکان در طرف راست باغی است مال شخصی که او را حاجی میرزا هادی میگفتند و از متمولین معروف عجم بود که در بغداد ساکن بود.
گفتم: سیّدنا! راست است که میگویند زمین باغ حاجی میرزا هادی مال حضرت موسی بن جعفرعلیهما السلام است؟ فرمود: چه کار داری به این؟ و از جواب اعراض نمود.
پس رسیدیم به ساقیه آب که از شطّ دجله میکشند برای مزارع و باغهای آن حدود و از جاده میگذرد و آنجا دو راه میشود به سمت بلد، یکی راه سلطانی است و دیگری راه سادات، و آن جناب میل کرد به راه سادات، گفتم: بیا از این راه - یعنی از راه سلطانی - برویم.
فرمود: نه، از همین راه خود میرویم.
پس آمدیم و چند قدمی نرفتیم که خود را در صحن مقدس در نزد کفشداری دیدیم و هیچ کوچه و بازاری را ندیدیم، داخل ایوان شدیم از طرف باب المراد که از سمت شرقی و طرف پایین پاست و در رواق مطهّر مکث نفرمود و اذن دخول نخواند و داخل شد و بر در حرم ایستاد. و فرمود: زیارت بکن. گفتم: من قاری نیستم. فرمود: برای تو بخوانم؟ گفتم: آری.
پس فرمود: «ءَأَدْخُلُ یا اللَّه،ُ السَّلامُ عَلَیْکَ یا رَسُولَ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَیْکَ یا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ ... .» و همچنین سلام کرد بر هر یک از ائمهعلیهم السلام تا رسید به امام عسکریعلیه السلام و فرمود: «السّلامُ عَلَیْکَ یا أَبامُحَمَّدٍ الْحَسَنِ الْعَسْکَرِیِّ.»
آنگاه فرمود: امام زمان خود را میشناسی؟ گفتم: چرا نمیشناسم.
فرمود: سلام کن بر امام زمان خود. پس گفتم: «السَّلام عَلَیْکَ یا حُجَّةَ اللَّهِ یا صاحِبَ الزَّمانِ یَابْنَ الْحَسَنِ.» پس تبسّم نمود و فرمود: «عَلَیْکَ السَّلامُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَکاتُهُ.»
پس داخل شدیم در حرم مطهر و ضریح مقدس را چسبیدیم و بوسیدیم. پس به من فرمود که: زیارت کن. گفتم: من قاری نیستم. فرمود: برای تو زیارت بخوانم؟ گفتم: آری. فرمود: کدام زیارت را میخواهی؟ گفتم: هر زیارت که افضل است، مرا به آن زیارت ده.
فرمود: زیارت امین اللَّه افضل است. آنگاه مشغول شدند به خواندن و فرمود: «السَّلامُ عَلَیْکُما یا أَمِینَیِ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَحُجَّتَیْهِ عَلی عِبادِهِ... .»
چراغهای حرم را در این حال روشن کردند، پس شمعها را دیدم روشن است و لکن حرم به نور دیگری روشن و منوّر است مانند نور آفتاب، و شمعها مانند چراغی بودند که در روز آفتاب روشن کنند و مرا چنان غفلت گرفته بود که هیچ ملتفت این آیات نمیشدم.
چون از زیارت فارغ شد، از سمت پایین پا آمد به پشت سر و در طرف شرقی ایستاد و فرمود: آیا زیارت میکنی جدّم حسینعلیه السلام را؟ گفتم: آری زیارت میکنم،
شب جمعه است. پس زیارت وارث را خواند، هنگامی که مؤذّنها از اذان مغرب فارغ شدند، به من فرمود: نماز بخوان و به نماز جماعت ملحق شو.
پس تشریف آورد در مسجد پشت سر حرم مطهر و نماز جماعت در آنجا منعقد بود و خود به انفراد ایستاد، در طرف راست امام جماعت و همردیف او. من داخل شدم در صف اول و برایم مکانی پیدا شد.
چون از نماز فارغ شدم او را ندیدم، از مسجد بیرون آمدم، در حرم تفحّص کردم، او را ندیدم و قصد داشتم او را ملاقات کنم و چند قرانی به او بدهم و شب او را نگاه دارم که مهمان باشد.
آنگاه به خاطرم آمد که این سیّد چه کسی بود، آیات و معجزات گذشته را ملتفت شدم، از اینکه امر او را اطاعت کردم و برگشتم، با آن شغل مهمّ که در بغداد داشتم و اینکه مرا به اسم صدا زد، با آن که او را ندیده بودم.
و اینکه فرمود: «موالیان ما» و اینکه: «من شهادت میدهم» و دیدن نهر جاری و درختان میوهدار در غیر فصل خود، غیر از اینها از آنچه گذشت که سبب شد برای یقین من به اینکه او حضرت مهدیعلیه السلام است، خصوصاً در مورد اذن دخول و پرسیدن از من - بعد از سلام بر حضرت عسکریعلیه السلام که امام زمان خود را میشناسی؟ وقتی گفتم: میشناسم. فرمود: سلام کن. چون سلام کردم، تبسم کرد و جواب سلام داد. آمدم در نزد کفشدار و از حال جنابش سراغ گرفتم، گفت: بیرون رفت، و پرسید که: این سیّد رفیق تو بود؟ گفتم: بلی.
آمدم به خانه مهماندار خود و شب را به سر بردم. چون صبح شد، نزد جناب شیخ محمد حسن رفتم و آنچه دیده بودم، نقل کردم. ایشان دست خود را بر دهان گذاشت و نهی نمود از اظهار این قصّه و افشای این سرّ.
و فرمود: خداوند تو را موفّق کند. پس آن را مخفی داشتم و به احدی اظهار ننمودم تا آنکه یک ماه از این قضیه گذشت، روزی در حرم مطهّر بودم، سید جلیلی را دیدم که آمد نزدیک من و پرسید: چه دیدی؟ - اشاره کرد به قصه آن روز - گفتم: چیزی ندیدم. باز تکرار کرد کلام خود را و من به شدّت انکار کردم، پس از نظرم ناپدید شد و دیگر او را ندیدم.(1)
آری انسان میتواند با کمکهای مالی به دیگران به دوستی و محبّت خود بیفزاید. قرض دادن و یا پرداخت خمس و زکات اموال و یا مصرف در راه اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام فرصتی است که خداوند میخواهد باایجاد چنین فرصتی، بهانهای به دست بندهاش دهد تا گامی بیشتر در باب دوستی و محبّت بردارد و از این راه توجه و نظر محبوب را بیشتر جلب نماید.
1) 133. نجم الثاقب: ص 486؛ «مؤلف گوید: حاجی علی مذکور پسر حاجی قاسم کرادی بغدادی است و او از تجّار و عامی است، از هر کس از علما و سادات عظام کاظمین و بغداد که از حال او جویا شدم، مدح کردند او را به خیر و صلاح و صدق و امانت و مجانبت از عادات سوء اهل عصر خود. در مشاهده و مکالمه با او، آثار این اوصاف را مشاهده نمودم و پیوسته در اثنای کلام تأسّف میخورد از نشناختن آن جناب، به نحوی که معلوم بود آثار صدق و اخلاص و محبّت او. هنیئاًله.»
آموزش و پرورش محبّت و دوستی در کودکان /
عن جابربن عبداللَّه انصاری:
أَدِّبُوا اَوْلادَکُمْ عَلی حُبِّ عَلِیٍعلیه السلام؛
فرزندان خود را بر محبّت و دوستی
علیعلیه السلام تربیت و ادب نمایید.
بحارالانوار 7/38
زنده شدن دوستی و محبّت در وجود انسان نیاز به آموزش و پرورش دارد و در پرتو تربیت صحیح میتوان بذر محبّت خدا و رسول و اهل بیتعلیهم السلام را در وجود کودک به ثمر رسانید.
جابر بن عبداللَّه انصاری که خود از عاشقان اهلبیت عصمت و طهارتعلیهم السلام بود در کوچههای مدینه راه میرفت و به مردم میگفت: پیامبر خداصلی الله علیه وآله فرموده است: «علیعلیه السلام بهترین انسان است، پس هر کس نپذیرد، کافر است و هر کس رضایت داشته باشد، شکرگزاراست.» سپس میگفت: «فرزندان خود را در محبّت امیرمؤمنان علی بن ابیطالبعلیه السلام تربیت نمایید.»(1)
آری پرورش محبّت امیرمؤمنان در دل انسان؛ یعنی پرورش دوستی نسبت به تمام خوبیها، زیرا همه حُسنها و کمالها در وجود حضرت جمع شده و دوستی آن حضرت پلی است برای رسیدن به تمام خوبیها.
1) 134. بحار الانوار: ج 38 / ص 7؛ «قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: علیّ خیر البشر فمن أبی فقد کفر ومن رضی فقد شکر. أبوالزبیر وعطیّة العوفی وجوّاب، قال کلّ واحد منهم: رأیت جابراً یتوکّأ علی عصاه وهو یدور فی سکک المدینة ومجالسهم وهو یروی هذا الخبر، ثمّ یقول: معاشر الأنصار أدّبوا أولادکم علی حبّ علیّ، فمن أبی فلینظر فی شأن أُمّه.»
با تربیت میتوان جذّابیت پیامبر خدا و اهلبیتش را نسبت به دلها نشان داد، لکن نیاز به برنامهریزی صحیح و برخوردهای حساب شده و مطابق با روح و روان کودک دارد. پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
«أَدِّبُوا أَوْلادَکُمْ عَلی ثَلاثِ خِصالٍ: حُبِّ نَبِیِّکُمْ وَأَهْلِ بَیْتِهِ وَقِرآئَةِ الْقُرْآنِ؛(1)
فرزندان خود را بر دوستی پیامبر خدا و اهل بیتش و خواندن قرآن تربیت کنید.»
البته بنای محبّت و دوستی در وجود انسان، شالوده پاک و اساس محکمی را میطلبد که شروع آن به قبل از ولادت انسان بر میگردد، آن زمانی که هنوز نطفهای منعقد نگردیده و قدمهای اولیه برای پیدایش یک انسان برداشته نشده، آن وقتی که لقمه غذایی وارد بدن انسان میشود و بناست در آینده، این لقمه غذا منشأ پیدایش انسانی گردد. که اگر غذا، غذای پاک و حلال باشد سنگ اول بنای محبّت صحیح در وجود انسان نهاده شده و اگر غذا آلوده به مال حرام باشد بنای محبّت و دوستی متزلزل و منحرف میشود.
استفاده کردن از اموال نامشروع که از راههای مختلف به دست میآید؛ از قبیل ربا، معاملات باطل، رشوه، تصرف در اموال دیگران بدون رضایتشان، کلاهبرداری، نپرداختن حق امامعلیه السلام، پرداخت نکردن زکات، و غیره، همه اینها موجب میشود که سنگ بنای وجود انسان بر اساس صحیح نبوده و گرایشهای مثبت در او پی ریزی نشود.
1) 135. خلاصه عبقات الانوار: ج 4 / ص 255.
بعد از رحلت پیامبر گرامی اسلامصلی الله علیه وآله شرایط به گونهای بود که حکومتها سعی میکردند ارتباط مردم را با اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام کم کنند و اگر حکومتها میفهمیدند که افرادی کمک مالی به اهلبیتعلیهم السلام میکنند، آنها را تحت تعقیب قرار میدادند.
اهلبیتعلیهم السلام برای اینکه اموال شیعیان که سهم امام در آن بود حرام نباشد و لقمه حرام وارد بدن پیروان اهل بیتعلیهم السلام نگردد، در آن شرایط خاص از حق خود گذشته و سهم خود را بر آنان حلال نمودند.
یکی از شیعیان به امام صادقعلیه السلام عرض کرد: اموالی نزد ماست که از راه تجارت و کشاورزی به دست آوردهایم، در حالی که حق شما هم در بین آنها هست. حضرت فرمود: ما حلال نکردیم حق خود را برای شیعیانمان، مگر برای اینکه از ولادتِ پاکیزه برخوردار باشند و هر کس که ولایت پدران مرا پذیرفته باشد حق ما بر او حلال میباشد.(1)لذا در شرایطی که انسان میتواند حق امامعلیه السلام را به آن بزرگوار برساند و یا در زمان غیبت کبری در اختیار نایب عام امام، یعنی ولیّ فقیه جامع الشرایط بگذارد، اگر چنین نکند، لقمه حرام وارد بدن گردیده، و آثار منفی آن در زندگیاش آشکار خواهد شد.
1) 136. وسائل الشیعه: ج 6 / 381؛ «عن الحارث بن المغیرة النصری، عن أبی عبد اللَّهعلیه السلام قال: قلت له: إنّ لنا أموالاً من غلات وتجارات ونحو ذلک، وقد علمت أنّ لک فیها حقّاً. قال: فلم أحللنا إذاً لشیعتنا إلّا لتطیّب ولادتهم، وکلّ من والی آبآئی فهو فی حلّ ممّا فی أیدیهم منحقّنا، فلیبلغ الشاهد الغآئب.»
دختر پیامبر گرامی اسلام، حضرت صدیقهعلیها السلام که میخواهد محور طهارت و پاکیزگی در عالم باشد و محبّت و دوستی خدا و رسول و فرزندان معصومش را به یادگار بگذارد، به سادگی قدم به این عالم نمینهد. پیامبر خدا نه تنها از پاکیزهترین غذاهای دنیایی برای پیدایش او استفاده نکرد بلکه خداوند غذای بهشتی برای او میفرستد.
جبرئیل نازل شد، عرض کرد: خداوند بزرگ بر تو سلام فرستاده، میفرماید: چهل شبانه روز از خدیجه کنارهگیری کن و به عبادت و شب زنده داری مشغول باش.
پیامبرصلی الله علیه وآله بر طبق دستور خداوند، چهل روز به خانه خدیجه نرفت و در آن مدت شبها به نماز و عبادت میپرداخت و روزها روزه بود. توسط عمّار برای خدیجه پیغام فرستاد که: ای بانوی عزیز! کنارهگیری من از تو بدان جهت نیست که کدورتی داشته باشم، تو همچنان عزیز و گرامی هستی، بلکه در این کار از دستور پروردگار جهان اطاعت میکنم و خداوند به مصالح ما آگاهتر است. ای خدیجه! تو بانوی بزرگواری هستی که خداوند در هر روز چندین مرتبه به وجود تو بر فرشتگان خویش مباهات میکند، شبها درِ خانهات را ببند و در بستر استراحت کن و منتظر رسیدن امر پروردگار عالم باش. من در این مدت در خانه فاطمه بنت اسد خواهم ماند.
چهل روز بدین منوال گذشت، فرشته خدا فرود آمد، غذایی از بهشت آورد و عرض کرد: امشب از این غذاهای بهشتی تناول کن.
رسول خدا با آن غذاهای روحانی و بهشتی افطار کرد، هنگامی که برخاست تا آماده نماز و عبادت شود جبرئیل نازل شد و عرض کرد: ای رسول گرامی! امشب از نماز مستحبی بگذر و به سوی خانه خدیجه حرکت کن، زیرا خداوند اراده نموده که از صلب تو فرزند پاکیزهای بیافریند.
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله با شتاب رهسپار خانه خدیجه شد، خدیجه میگوید: در آن شب طبق معمول درِ خانه را بسته و در بسترم استراحت میکردم، ناگهان صدای کوبیدن در بلند شد.
گفتم: کیست که جز محمدصلی الله علیه وآله کسی سزاوار نیست درِ این خانه را بکوبد؟! آهنگ دلنشین پیغمبرصلی الله علیه وآله به گوشم رسید، فرمود: در را باز کن، محمد هستم. شتابان در را باز کردم، با روی گشاده وارد خانه شد، طولی نکشید که نور فاطمه زهراعلیها السلام از صلب پدر به رحم مادر منتقل شد.(1)
آری کسی که خود محور طهارت است و با اینگونه تشریفات الهی قدم به عالم میگذارد، نمیخواهد شیعیان او با لقمهای حرام مقدمات پیدایش آنان فراهم آید مالی که خمس به آن تعلّق گرفته و سهم اهلبیتعلیهم السلام در آن وجود دارد اگر به صاحب حق داده نشود، همان لقمه حرامی میشود که تأثیر سوء در روح و روان یک انسان میگذارد.
1) 137. بحار الانوار: ج 16 / ص 78.
برای اینکه چنین مشکلی برای شیعیان در آن شرایط سخت پیش نیاید. امیرمؤمنان علیعلیه السلام به همسرش زهراعلیها السلام پیشنهاد کرد حق خود را بر شیعیان حلال کن تا پاکیزه شوند.(1)
البته این نکته روشن است که حلال نمودن این حق برای شیعیان، مربوط به دوره و زمانی است که ظلم و ستم آن چنان زیاد شد که نه تنها حق حضرت را همانند فدک از او گرفتند تا اهلبیتعلیهم السلام چیزی نداشته باشند، بلکه کار به جایی رسید که انسانهای مظلومی را به جرم دوستی و علاقه به اهلبیت عصمت و طهارتعلیهم السلام تحت تعقیب قرار میدادند، چه رسد به اینکه کسی حق مالی آنان را به دستشان برساند.
نزدیکی با همسر در بعضی از زمانها ممنوع و در شرع مقدس حرام گردیده، مانند زمانی که همسر در حال حیض است که اگر در چنین زمانی مردی با همسرش نزدیکی کرد و نطفه فرزند منعقد گردید، زمینه پیدایش محبّت و دوستی اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام در این کودک از بین میرود.
شخصی به امیرالمؤمنینعلیه السلام گفت: من دوستدار شما هستم. فرمود: کسی که نطفه او در حال حیض منعقد شده، دوستدار ما نمیباشد. این شخص رفت و در جنگ صفّین در رکاب معاویه کشته شد.(2)
1) 138. وسائل الشیعه: ج 6 / ص 381؛ «قال أمیر المؤمنینعلیه السلام لفاطمهعلیها السلام: أحلّی نصیبک من الفیء لآبآء شیعتنا لیطیّبوا.»
2) 139. بحار الانوار: ج 27 / ص 148؛ «جآء رجل إلی علیعلیه السلام فقال: جعلنی اللَّه فداک! إنّی لأحبّکم أهل البیت. قال: وکان فیه لین قال: فأثنی علیه عدّة، فقال له: کذبت، ما یحبّنا مخنّث ولا دیّوث ولا ولد زنا ولا من حملت به أمّه فی حیضها. قال: فذهب الرجل فلمّا کان یوم صفّین قُتل مع معاویة.»
اصولاً اگر نطفه به صورت حرام منعقد گردید و - پناه برخدا - فرزند زنا زاده شد، زمینه دوستی خدا و اهلبیت در وجود او از بین میرود و طعم محبّت و دوستی آنان را نمیچشد.
امام صادقعلیه السلام فرمود:
«مَنْ وَجَدَ بَرْدَ حُبِّنا عَلی قَلْبِهِ فَلْیَکْثُرِ الدُّعاءَ لاُِمِّهِ، فَإِنَّها لَمْ تَخُنْ أَباهُ؛(1)
کسی که در قلبش محبّت ما را مییابد، به مادرش دعا کند که چنین مادری به پدرش خیانت نکرده است.»
در روایت دیگری از فضیل به نقل از امام صادقعلیه السلام آمده:
«مَنْ وَجَدَ بَرْدَ حُبِّنا فِی کَبِدِهِ فَلْیَحْمَدِ اللَّهَ عَلی أَوَّلِ النِّعَمِ. قالَ: قُلْتُ: جُعِلْتُ فِداکَ! ما أَوَّلُ النِّعَمِ؟ قالَ: طِیبُ الْوِلادَةِ؛(2)
کسی که محبّت ما جگر او را خنک کرده، خداوند را بر اوّلین نعمت سپاس گوید. پرسیده شد: اوّلین نعمت چیست؟ حضرت فرمود: پاکیزگی ولادت.»
وقتی زندگی بر اساس رابطه با خدا شکل گرفت، در تمام مراحل، انسان سعی میکند به یاد او باشد، در غمها و خوشیها، در فقر و تنگدستی و در غنا و ثروت،
در سختیها و راحتی. چنین زندگیای ثمرات خوبی را به بار میآورد، آن کس که برای ازدواجش دو رکعت نماز میخواند و از خداوند همسری شایسته طلب میکند و هنگام همبستر شدن، نام خدا بر زبان جاری میکند، میتواند بذر محبّت و دوستی را در قلب فرزندش قرار دهد.
امام صادقعلیه السلام به ابوبصیر فرمود: وقتی یکی از شما میخواهد ازدواج کند، چگونه باید به پیش رود؟
پاسخ داد: من به فدای شما! نمیدانم.
حضرت فرمود: وقتی تصمیم به ازدواج گرفت دو رکعت نماز بخواند و سپاس خدا را بگوید و در پیشگاه خداوند بگوید: خداوندا! من تصمیم به ازدواج گرفتهام، همسری پاکیزه و شایسته نصیب من کن و برکت در او قرار ده و فرزند پاکیزه از او نصیب من کن و اگر از او فرزندی به من دادی، شیطان در او نصیبی نداشته باشد.
عرض کردم: چگونه میشود که شیطان در آن فرزند نصیب داشته باشد؟ حضرت فرمود: مرد وقتی میخواهد به همسرش نزدیک شود، شیطان حضور پیدا میکند، پس اگر نام خدا را ببرد، شیطان دور میشود. و اما اگر همبستر شود و نام خدا را نبرد، شیطان در آن نطفه شریک است.
عرض کردم: از کجا بفهمیم که شیطان در نطفهای شریک بوده یا نه؟ حضرت فرمود: از راه دوستی و دشمنی نسبت به ما.(1)
1) 142. وسائل الشیعه: ج 14 / ص 79.
آری اگر انسانی دوستی و محبّت اهلبیتعلیهم السلام را در قلب داشت، معلوم میگردد شیطان در او شرکتی نداشته و اگر دشمنی و بغض اهلبیتعلیهم السلام در دل داشت، بداند که شیطان در پیدایش او حضور داشته و شرکت نمودهاست.
همان گونه که جسم انسان در رحم مادر شکل میگیرد و به کمال میرسد، روح نیز در آنجا نیازمندیهای خود را تامین میکند. پزشکان برای اینکه نوزادی سالم به دنیا آید توصیههایی به مادران دارند و آنها را نسبت به خوردن غذاهایی ترغیب، و نسبت به غذاهایی منع میکنند. طبیبان روح و پیام آوران الهی و اولیای دین هم که مربیان حقیقی انسانند، توصیههایی برای سلامت روح در دوران بارداری نسبت به پیروان خود داشتهاند.
آن قدر دوران بارداری از اهمیت برخوردار است که پیامبر گرامیصلی الله علیه وآله فرمود:
«الشَّقِیُّ مَنْ شَقِیَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ وَالسَّعِیدُ مَنْ سَعِدَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ؛(1)
انسان شقی و بدبخت در شکم مادر چنین است و انسان خوشبخت نیز در شکم مادر سعادتمند است.»
1) 143. خاتمة المستدرک: ج 5 / ص 145.
پدر پس از انعقاد نطفه، دیگر در ساخت طبیعی فرزند تأثیری ندارد، ولی مادر در تمام ایام حمل در فرزند مؤثر است. بچه از مادر تغذیه میکند و تمام موادّی را که در ساخت خود لازم دارد از او میگیرد، به همین جهت، سلامت و مرض، پاکی و ناپاکی، مستی و مسمومیّت مادر، در جنین اثر مستقیم دارد.
همان طور که مادران مبتلا به سل و سرطان در فرزندان خویش زمینههای مساعدی برای ابتلاء به این ناخوشیها ایجاد میکنند، زنان آلوده به انحرافهای روحی و سیئات اخلاقی و صفات ناپسند نیز زمینههای نامطلوبی در افکار کودکان خود به وجود میآورند و تدریجاً آن عیوب اخلاقی بروز میکند، و نتایج شومش در فرزندان ظاهر میگردد.
تمام حالات جسمی و روانی مادر، روی بچه تأثیر میگذارد، زیرا بچه در رحم، مانند یک عضو مادر است، همان طور که حالات جسمانی مادر و موادی که از آن تغذیه نموده است روی بچه اثر میگذارد، افکار و اخلاق و احساسات مادر نیز در جسم و جان فرزند تأثیر میگذارد و گاهی بچه بیش از خود مادر متأثر میشود. مثلاً اگر مادری در ایام بارداری سخت بترسد، اثری که در بدن او از این حالات روانی پیدا میشود، پریدگی رنگ چهره است ولی بچه در شکم، از این پیشامد صدمه زیادتری میبیند.
غمها و غصههای مادر و برآشفتگیهای مادر، برافروختگیها و هیجانات او و خلاصه کلیه صفات ناپسند، و همچنین ایمان و تقوای مادر، صفا و مهرورزی،
خیرخواهی و نوع دوستی او، آرامش نفس، شجاعتها و شهامتهایش و در نتیجه، تمام سجایای اخلاقی مادر، همه و همه در طفل اثرگذار است و خوشبختی و بدبختی او را در رحم پی ریزی میکند.
آیا مادری که در تاریکی شب بر میخیزد، وضو میگیرد و با خدای خود راز و نیاز میکند و دوستی خود را نسبت به خالقش اظهار مینماید، بر طفلی که در رحم دارد اثر نمیگذارد؟
مادری که در مجلس عزای امام حسین و اهل بیتعلیهم السلام شرکت میکند و بر اساس محبّت و عشق در مصیبت آنان اشک میریزد، آیا این احساس در حمل او تأثیر نمیکند؟
آیا مادری که به قرآن، کتاب آسمانی و کلام خدا گوش فرا میدهد و با دقت آیات الهی را میخواند و با خواندن قرآن نسبت به خداوند رحیم و مهربان مهرورزی میکند در طفلی که در رحم دارد بیتأثیر است!
مادری که در دوران حمل از خوردن غذای حرام اجتناب میکند و از دیدنیها و شنیدنیهای حرام پرهیز میکند و سخنان خلاف شرع بر زبانش جاری نمیشود آیا در فرزندی که دوران رشد خود را در رحم میگذراند مؤثر نیست؟!
همه اینهاست که شکم مادر را جایگاهی برای سعادت و خوشبختی یا شقاوت انسان نموده است.
اشاره به یک نکته لازم و ضروری است، و آن اینکه درست است که پدر و مادر تأثیر بسزایی در روحیات فرزند دارند و عامل وراثت، این آثار را به دنبال دارد، لکن به هیچ وجه موجب جبر و سلب آزادی از انسان نمیشود، یعنی همان فرزندانی که تحت تأثیر عامل وراثت قرار گرفته و خصوصیات مثبت و یا منفی از والدین به آنان منتقل شده قابل تغییر میباشند.
اگر همه وراثتها قطعی و غیر قابل تغییر باشد، اگر تمام صفات ناپسند و خُلقیات بدِ پدران و مادران، سرنوشتِ حتمی و غیر قابل تخلّف فرزندان باشد، مسئله تربیت که مورد توجه انبیا و تعالیم آسمانی آنان است لغو خواهد بود. از این روست که پس از ولادت فرزند، نوبت به مرحله تربیت میرسد که بر اساس آن کودک در مسیر صحیح زندگی قرار میگیرد و نیز با اراده و تصمیمی که انسان میگیرد، میتواند در زندگی برخلاف آنچه عوامل خارجی بر روح و روان او اثر گذارده حرکت کند.
البته سختی چنین اراده و تصمیمی بر کسی پوشیده نیست. انسانی که از مرحله پیدایش نطفه تا مرحله نوجوانی، همه عوامل وراثت و تربیت و غیره، او را به بدیها سوق دادهاند، حال بخواهد به طرف خوبیها حرکت کند، کار دشواری است. ولی میتواند چنین کند و اراده و اختیار از او سلب نمیشود و اگر چنین کرد زحمات او مورد تقدیر قرار میگیرد و پاداش بیشتری از طرف خداوند کسب میکند، آن پاداشی که در مقابل همین عمل به دیگرانی که به راحتی آن را انجام دادهاند تعلّق نمیگیرد.
زمینی که تا به حال چیزی در آن کشت نگردیده و آمادگی زیاد برای پذیرفتن هر بذری دارد، تا با عناصری که در خاک وجود دارد به پرورش آن بپردازد، زمینی که تا به حال امکانات خود را به پای هیچ گیاهی نریخته، منتظر است تا اولین گیاهی که میخواهد سر از زمین در آورد، آنچه را که دارد مصرفش نماید.
بذر اگر بذر خوبی باشد، ثمره خوبی میدهد و اگر بذر، همراه علف هرزه باشد زمین پر از علف میشود و نمیگذارد بذرهای دیگر به ثمر برسد. روح و روان کودکی که تا به حال در این عالم چیزی نخورده و ندیده و نشنیده، اولین غذایی که به او داده میشود و اولین کلماتی که میشنود و اولین برخوردهایی را که نظاره میکند تأثیر بسزایی در او دارد.
امیرمؤمنانعلیه السلام به فرزندش امام حسنعلیه السلام فرمود:
«وَإِنَّما قَلْبُ الْحَدَثِ کَاْلأَرْضِ الْخالِیَةِ ما ألْقی فِیها مِنْ شَیءٍ قَبِلَتْهُ، فَبادَرْتُکَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ یَقْسُو قَلْبُکَ وَیَشْتَغِلَ لُبُّکَ؛(1)
قلب بچه نورس مانند زمین خالی از بذر گیاه است، هر تخمی که در آن افشانده شود به خوبی میپذیرد و در خود میپرورد. پس من نیز از دوران کودکی تو استفاده نمودم
1) 144. نهج البلاغه: نامه 31.
و خیلی زود در پرورش تو قیام کردم، پیش از آن که دل تربیتپذیرت سخت شود و مطالب گوناگون عقلت را اشغال نماید.»
از آنجا که تأثیر اشیای مختلف بر ما پنهان است و آثاری که در آنها وجود دارد بر ما آشکار نمیباشد به سراغ مکتب وحی رفته، دل به دستورات خاندان وحی میسپاریم.
اولین چیزی که زمینه محبّت و دوستی اهل بیتعلیهم السلام را در نوزاد بعد از ولادت فراهم میکند برداشتن کام او از آب فرات است.
امام صادقعلیه السلام فرمود:
«حَنِّکُوا أَوُلادَکُمْ بِمآءِ الْفُرات؛(1)
کام فرزندان خود را از آب فرات بردارید.»
و در جایی دیگر فرمود:
«ما أَظُنُّ أَحَدَاً یُحَنَّکُ بِمآءِ الْفُراتِ إِلاّ أَحَبَّنا أَهْلَ الْبَیْتِ؛(2)
گمان نمیکنم کسی را که با آب فرات کامش برداشته شده باشد مگر آنکه ما خاندان را دوست میدارد.»
از هنگام ولادت، دشمنان و شیاطین در صدد ضربه زدن و به بیراهه بردن انسان هستند. یکی از عواملی که انسان را بیمه میکند و مانع تأثیر منفی عوامل مختلف در وجود انسان میگردد، پیوند خوردن با امام حسینعلیه السلام است که برداشتن کام نوزاد با تربت آن بزرگوار زمینه پیدایش این پیوند است.
امام صادقعلیه السلام فرمود:
«حَنِّکُوا أَوْلادَکُمْ بِتُرْبَةِ الْحُسَیْنِعلیه السلام، فَإِنَّهُ أَمانٌ؛(1)
کام فرزندان خود را از تربت حسینعلیه السلام بردارید، زیرا مایه ایمنی است»،
و چه خطری بالاتر از جدایی از اهل بیت پیامبرعلیهم السلام!
رسیدگی به نوزاد از نظر جسمانی و رساندن انواع ویتامینها به او و پرورش جسم، وقتی ارزشمند است که روحی که در این کالبد قرار گرفته، پیوند عاطفی با خدا و رسول و اهلبیتشعلیهم السلام داشته باشد.
انسانی که مرکب جسمش قدمی برای رسیدن به محبوب بر نمیدارد و ذرهای از امکاناتش را به پای محبّت و دوستی اهلبیتعلیهم السلام نمیریزد، جماد بی ارزشی است که قفس و کالبد انسان گردیده و برای مدتی او را در خود به زندانی کشیده است.
جسم قوی وقتی ارزشمند است که در راه دوستی خدا و دوستان خدا، سخاوتمندانه قدم به میدان محبّت گذارد و هستی خود را به پای دوست بریزد.
1) 147. بحارالانوار: ج 101 / ص 124.
آشنایی با تربت امام حسینعلیه السلام از نوزادی، میتواند با خطراتی که نوزاد را تهدید میکند - که یکی از آنها جدایی از اهلبیت است - مقابله کرده و دفع نماید.
آنچه بر نوزاد پس از ولادت میگذرد بر ما پوشیده است، چه مقدار با دیدنیها مأنوس است، چه برداشتی از شنیدنیها دارد، نوزادی که وقتی به دنیا میآید هیچ نمیداند.
«وَاللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالأَبْصارَ وَالأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ»؛(1)
و خداوند شما را از شکم مادرانتان بیرون آورد در حالی که چیزی نمیدانستید. و برای شما گوش و چشمها و دلها قرار داد، باشد که سپاسگزاری کنید.
خداوند ابزار آشنایی و علم را به نوزاد داده، تا از طریق چشم و گوش وفکر و اندیشه،باجهان آشنا شود و این آشنایی در دوران کودکی به سرعت انجام میگیرد.
تأثیر صداها بر نوزاد آن قدر زیاد است که در تجربیات معلوم شده، صدای قلب مادر برای بچه از هر آهنگ موزونی، جذّابتر و دلنشینتراست. موقعی که صورتش روی سینه مادر قرار میگیرد و صدای قلب مادر را میشنود آرام میشود. به همین جهت بعضی از شیرخوارگاهها صدای قلب مادر را روی نوار
1) 148. سوره نحل / آیه 78.
ضبط کردهاند و در هنگام ناآرامی و گریه طفل، این صدا را نزدیک گوشش برده و بدین وسیله آرامَش میکنند.
در دین اسلام آمده است که در گوش راست نوزاد، اذان و در گوش چپش اقامه گفته شود، زیرا بدین وسیله از شیطان محفوظ میماند.
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود:
«مَنْ وُلِدَ لَهُ مَوْلُودٌ فَلْیُؤَذِّنْ فِی أُذُنِهِ الْیُمْنی بِأَذانِ الصَّلوةِ وَلْیُقِمْ فِی أُذُنِهِ الْیُسْری فَإِنِّها عِصْمَةٌ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ.»(1)
شنیدن اذان و اقامه توسط نوزاد یعنی آشنایی با خدا و رسول و چیزهایی که در آینده برای او سرنوشتساز است.
برای انسانهایی که در اطراف او هستند شاید گیرندگی طفل نسبت به این الفاظ مشهود و آشکار نباشد، ولی آن کسی که طفل را آفریده میداند که این موجود چه نیازهای مادی و معنوی دارد و باید در اختیار او گذارده شود.
حال که شنیدن، بر طفل تأثیر بسزایی دارد چه بهتر که برنامه ریزی پدر و مادر به گونهای باشد که صداهای سرنوشت ساز به گوش او برسد و از این راه رابطه عاطفی و دوستی و محبّت برقرار شود، و اینکه کسانی راکه باید در آینده دوست بدارد از هم اکنون با نام آنان آشنا شود.
1) 149. وسائل الشیعه: ج 15 / ص 136.
یکی از راههای زمینه سازی و پرورش محبّت در کودکان، استفاده از اسم اهل بیتعلیهم السلام در نامگذاری نوزاد است، اگر دختر است، نام فاطمه داشته باشد تا در شبانه روز وقتی او را صدا میزنند نامی به گوشش برسد که باید مودّت و دوستی او را در قلب پرورش دهد و اگر پسر است، نام محمد و علی و مانند آنها، چنین نامهایی را بشنود که در آینده دل به آنان سپارد.
یکی از حقوق فرزند بر پدر این است که نامی نیکو برای او انتخاب کند. مردی خدمت پیامبر گرامی اسلامصلی الله علیه وآله رسید و سؤال کرد: یا رسول اللَّه! حق این پسرم بر من چیست؟ حضرت فرمود:«نام نیکو بر او بگذار.»(1)
تأثیر نام بر روح و روان طفل آن قدر زیاد است و آن چنان جاذبهای نسبت به خدا و رسول و اهلبیتعلیهم السلام ایجاد میکند که شیطان فریبنده را از پا در میآورد، شیطانی که میخواهد به هر وسیله محبّت خدا و رسولش را از قلب انسان بیرون برد.
روزی امام باقرعلیه السلام به طفل خردسالی فرمود: نامت چیست؟ گفت: محمد. فرمود: کنیهات چیست؟ گفت: علی. حضرت فرمود: به شدت از شیطان دور شدی و فرار کردی، به درستی که شیطان وقتی نام محمد و علی را میشنود، همانند سُرب ذوب میشود و وقتی نام دشمنان ما را میشنود چابک و سر پا میگردد.(2)
1) 150. وسائل الشیعه: ج 15 / ص 198؛ «جآء رجل إلی النبیصلی الله علیه وآله فقال: یا رسول اللَّه! ما حقّ ابنی هذا؟ قال: تحسن اسمه وأدّبه وضعه موضعاً حسناً.»
2) 151. وسائل الشیعه: ج 15 / ص 126؛ «عن جابر عن أبی جعفرعلیه السلام فی حدیث أنّه قال لابن صغیر: ما اسمک؟ قال: محمد. قال: بم تکنّی؟ قال: بعلیّ. فقال أبوجعفرعلیه السلام: لقد احتضرت من الشیطان احتضاراً شدیداً، أنّ الشیطان إذا سمع منادیاً ینادی یا محمد أو یا علی، ذاب کما یذوب الرصاص حتّی إذا سمع منادی ینادی باسم عدوّ من أعدآئنا، اهتزّوا ختال.»
نامهای مقدس بر نوزاد گذاردن از راههای آموزش و پرورش محبّت خدا و رسول و اهلبیتعلیهم السلام میباشد. خصوصاً وقتی اطرافیان در مقابل آن نام، احترام و تواضع نموده و حتی نسبت به طفل به خاطر نامش احترام بگذارند.
شخصی میگوید: مدتی با امام صادقعلیه السلام رفت و آمد داشتم، ولی چند روز بود که خدمت حضرت نرسیده بودم، وقتی به محضرش رسیدم، فرمود: کجا بودی چند روز تو را ندیدم؟ عرض کردم: فرزند دار شدم. حضرت فرمود: مبارک باشد بر تو، نامش را چه گذاردی؟ عرض کردم: نام او را محمد گذاردم.
امام صادقعلیه السلام وقتی نام محمد را شنیدند آنقدر تواضع نمود و «محمد محمد» گفت که نزدیک بود صورتشان به زمین برسد. سپس فرمود: من و فرزندان و پدر و مادرم و خانواده و تمام اهل زمین به فدای رسول خداصلی الله علیه وآله، مبادا نسبت به فرزندت بدی کنی یا او را بزنی و یا سخن زشتی به او بگویی. بدان، خانهای که در زمین نام محمد در آن باشد هر روز آن خانه تقدیس میشود.(1)
پرورش محبّت و دوستی اهلبیت در فرزند آنقدر ارزش دارد که اگر پدر و مادر، نامی غیر مناسب برای فرزند خود انتخاب نمودهاند باید نام را تغییر داده و نامی پسندیده بر او بگذارند.
1) 152. وسائل الشیعه: ج 15 / ص 126.
شخصی به نام یعقوب میگوید: خدمت امام صادقعلیه السلام بودم، در حالی که فرزندش موسی بن جعفرعلیهما السلام در گهواره بود و حضرت مدتی طولانی آهسته با او سخن میگفتند. نشستم و پس از آنکه حضرت فارغ شدند، خدمت حضرت رفتم. حضرت فرمود: برو نزدیک مولای خودت - یعنی موسی بن جعفرعلیهما السلام- که در گهواره هستند و سلام کن. رفتم و سلام کردم، حضرت با زبانی فصیح جواب سلام مرا دادند، سپس فرمود: نام دخترت را عوض کن همان دختری که دیروز او را نامگذاری کردی، آن نامی است که خداوند دشمن میدارد.
یعقوب میگوید: روز گذشته خداوند به من دختری داده بود که نام او را حمیراء گذارده بودم، امام صادقعلیه السلام به من فرمود: به حرف او گوش کن. میگوید: رفتم و نامش را عوض کردم.(1)
در معجزات پیامبر گرامی اسلامصلی الله علیه وآله آوردهاند: زنی از مشرکین که از مخالفین سرسخت پیامبرصلی الله علیه وآله بود بر حضرت عبور کرد در حالی که کودک دو ماهه او در آغوشش بود، کودک دو ماهه وقتی پیامبرصلی الله علیه وآله را دید به آن حضرت سلام کرد و گفت: «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا رَسُولَ اللَّهِ مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ.» در حالی که مادر چنین وضعی را نمیپسندید که کودک دو ماههاش به رسالت حضرت آگاهی داشته باشد.
1) 153. وسائل الشیعه: ج 15 / ص 126.
پیامبر خداصلی الله علیه وآله از او پرسید: از کجا فهمیدی من رسول خدا هستم؟ گفت: پروردگارم و روح الامین به من آموخت.
پیامبر فرمود: روح الامین کیست؟ گفت: جبرئیل است و الآن بالای سر شما ایستاده و به شما نگاه میکند.
حضرت فرمود: نامت چیست؟ گفت: عبد العزّی، بنده بت عزّی و من نسبت به او کافر هستم، یا رسول اللَّه! شما هر نامی که میخواهید بر من بگذارید.
حضرت فرمود: نام تو عبد اللَّه، بنده خدا است. گفت: یا رسول اللَّه! برای من از خدا بخواهید که از خدمتگزاران شما در بهشت باشم.
پیامبر برای او دعا کرد. طفل گفت: سعادتمند است کسی که به تو ایمان آورد و بدبخت کسی که به تو کفر بورزد. سپس فریاد زد و جان داد.(1)
ممکن است تصور بر این باشد که کودک چیزی را تشخیص نمیدهد تا مورد توجه و تربیت او قرار گیرد، یعنی برداشتی از اطراف خود ندارد و مجالس خوب و بد برای او یکسان است، در حالی که چنین نیست. آنان مطالب زیادی را میفهمند، لکن قدرت بیان و سخن گفتن را ندارند.
1) 154. بحار الانوار: ج 17 / ص 390.
عارف فرزانه مرحوم آیت اللَّه بهاء الدینی میفرمود: هنوز یکساله نشده بودم که بسیاری از چیزها را میفهمیدم، سخنان افراد را میشنیدم و حفظ میکردم. در آن دوران که مدتی به سختی به خواب میرفتم مادرم ناراحت بود، برای من دارویی تهیه کرد تا بتوانم آرامش یافته و استراحت کنم. اولین قطرههای آن را که نوشیدم از آن بیزار شدم، به خاطر تلخی و بدمزه بودن آن، که به مذاق کودکانهام نمیساخت از آن نمیخوردم.
چند ماه گذشت تا این که یکساله شدم، غدهای چرکین معروف به دمل در بدنم ایجاد شد که تنها درمان آن بریدن محل و تیغ زدن و برداشتن غده بود. خانمی را پیدا کردند که معروف به دکتر بود، در آن حال که من در گهواره بودم او را بالای سرم آوردند. مادرم، اطرافیان و آن زن در اطرافم ایستاده بودند و درباره درمان من صحبت میکردند.
حرفها و سخنان آنان را میفهمیدم و از چگونگی درمان آگاه می شدم، فهم جملات آنها موجب شد که بترسم و کار معالجه را بر آنان سخت نمایم. با ناراحتی بسیار و تلاش فراوان آنان، برداشتن دمل آغاز شد. در آن حال تمام کارهای آن خانم را میدیدم و میفهمیدم. از زدن نیشتر و ریختن خون تا درآوردن دمل و دیگر زحمات او... .
افراد پاک طینت و نیکو سرشت را دوست داشتم و علاقهای قلبی به آنان پیدا میکردم. خیر و شرّ را میفهمیدم و اهل آن را میشناختم. در همان ایام بود که بین انسانهای خیّر و نیکوکار و افراد شرور و طغیانگر فرق میگذاشتم.
از این رو مادربزرگم را که جلسات روضه امام حسینعلیه السلام را اداره میکرد و در آنها روضه میخواند دوست میداشتم. پاکی، خوبی و نورانیّت او را حس میکردم و از او خوشم میآمد. روزی مرا همراه خود به جلسهای برد و این در حالی بود که به دو سالگی نرسیده بودم. آن جلسه مجلس جشن میلاد رسول اکرمصلی الله علیه وآله بود در آن روز شعر: «تولد شد محمّد، به دنیا آمد احمد» خوانده شد و بقیه همراه مادر بزرگم جواب میدادند. در همان حال، جملات را میفهمیدم و لذت میبردم، از آن روز این شعر را از حفظ دارم.(1)
مجالس گناه، موسیقیهای حرام، سخنان زشت، برخوردهای ناصحیح، تماماً میتواند تأثیر در روح و روان کودک داشته باشد. حال اگر کودک را در مجلسی بردیم که مجلس ذکر است و در آنجا سخن از خدا و رسول و اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام گفته میشود و فضایل آنان بیان میگردد، آیا تأثیرگذار در آنان نیست؟!
در روایات آمده که طفل ولو یک روزه باشد در ایام حج در مکه به او احرام بپوشانند و ولیّ او نیت کند و او را طواف دهند و اعمال دیگر را از طرف او انجام دهند و سرش را بتراشند و بین صفا و مروه ببرند.(2)
1) 155. آیت بصیرت: ص 25.
2) 156. وسائل الشیعه: ج 8 / ص 207؛ «عن أبی عبد اللَّهعلیه السلام فی حدیث، قال قلت له: إنّ معنا صبیّاً مولوداً فکیف نصنع به؟ فقال: مر أمّه تلقی حمیدة فتسألها کیف تصنع بصبیانها، فأتتها فسألتها کیف تصنع؟ فقالت: إذا کان یوم الترویة فأحرموا عنه وجرّدوه وغسلوه کما یجرد المحرم وقفوا به المواقف. فإذا کان یوم النحر فارموا عنه وأحلقوا رأسه، ثم زوّروا به البیت، ومری الجاریة أن تطوف به بالبیت وبین الصفا والمروة.»
آیا فضای مسجدالحرام و صفا و مروه و عرفات و منی و سایر مکانهای مقدس تأثیری در طفل ندارد وبردن او به این مکانها صرفاً عمل کردن به یک دستور دینی میباشد.
عارف بزرگ مرحوم حاج سیّد هاشم حدّاد میفرمود: ما باید به اطفال خود احترام بگذاریم و به نظر بزرگ به آنها بنگریم؛ زیرا که روح بزرگ دارند و ما ایشان را خرد میپنداریم.
میفرمود: قنداقه نوزاد را تا چند ماهگی در مجالس علم و محافل ذکر و حسینیه و محافل عزاداری که نام حضرت سیدالشهدا برده میشود ببرند، چرا که نفس طفل همچون مغناطیس است و علوم و اَوراد و اَذکار و قدّوسیت روح امام حسینعلیه السلام را جذب میکند.
طفل گرچه زبان ندارد ولی ادراک میکند و روحش در دوران کودکی اگر در محل معصیت برده شود آن جرم و گناه او را آلوده میکند و اگر در محل ذکر و عبادت و علم برده شود آن پاکی و صفا را به خود میگیرد.
ایشان میفرمود: شما اطفال خود را کنار اتاق روضهخوانی، اتاق ذکری که دارند قرار بدهید. علماء سابق این طور مینمودند؛ زیرا آثاری را که طفل در این زمان به خود اخذ مینماید تا آخر عمر در او ثابت میماند و جزو غرایز و صفات فطری وی میگردد، چرا که نفس بچه در این زمان، قابلیت محضه است، یعنی هر چیزی را جذب میکند اگر چه این معنای مهم و این سرّ خطیر را عامه مردم ادراک نکنند.(1)
1) 157. کتاب روح مجرد: ص 99.
امیرمؤمنان علیعلیه السلام در خانه اتاقی داشت که نه خیلی بزرگ بود و نه کوچک، آخر شب وقتی میخواست نماز بخواند همراه خود کودکی خردسال را به آن اتاق میبرد و نماز میخواند.(1)
زمان شیرخوارگی، دوران رشد کودک است. در این دوران جسم کودک از مادر و یا دایهای که به او شیر میدهد تأثیرپذیری زیادی دارد آن چنان تأثیری که حتی زیبایی و زشتی هم به او منتقل میشود.
امام باقرعلیه السلام فرمود: «زنی را برای شیردهی به فرزندت انتخاب کن که خوش چهره باشد و از زنان بدچهره بپرهیز؛ زیرا شیر در نوزاد تأثیر میگذارد.»(2)
تأثیرپذیری روح در دوران شیرخوارگی، اگر بیشتر از جسم نباشد کمتر نیست. مادر و دایه میتوانند خصوصیات اخلاقی خود را از طریق شیر دادن به طفل منتقل کنند؛ لذا در دین دستور دادهاند، همانگونه که در ازدواج باید همسری شایسته انتخاب کرد، در رضاع و شیردادن هم انتخاب لازم است، زیرا شیردادن میتواند روحیات طفل را تغییر دهد.(3)
1) 158. بحار الانوار: ج 41 / ص 51؛ «عن أبی عبد اللَّهعلیه السلام قال: کان علیعلیه السلام قد اتّخذ بیتاً فی داره لیس بالکبیر ولا بالصغیر، وکان إذا أراد أن یصلّی من آخر اللّیل أخذ معه صبیّاً لا یحتشم منه ثمّ یذهب معه إلی ذلک البیت فیصلّی.»
2) 159. وسائل الشیعه: ج 15 / ص 188؛ «عن محمد بن مروان، قال: قال لی أبوجعفرعلیه السلام: استرضع لولدک بلبن الحسان وإیّاک والصبآئح، فإنّ اللبن قد یعدّی.»
3) 160. وسائل الشیعه: ج 15 / ص 188؛ «إنّ علیّاًعلیه السلام کان یقول: تخیّروا للرضاع کماتخیّرون للنکاح، فإنّ الرضاع یغیّر الطباع.»
مادر و دایهای که عاقل نیست و یا از نظر اخلاقی مشکل دارد، نمیتواند بی تأثیر در نوزادی باشد که به او شیر میدهد. در موضوع محبّت و دوستی هم، این چنین است، دوستی اهلبیت عصمت و طهارتِ زنی که به طفل شیر میدهد تأثیرگذار است و همچنین است دشمنی او نسبت به اهل بیتعلیهم السلام. در روایتی نقل شده است: اگر زن یهودی و یا نصرانی شیر بدهد بهتر است از زنی که دشمنی با اهل بیت دارد.(1)
اگر از راه شیر دادن میتوان پاکی و طهارت روح و دوستی و محبّت را به طفل منتقل کرد و او را بر این اساس پرورش داد، پس چه بهتر که مادر برای شیردادن وضو گرفته و با نام خدا و صلوات و درود بر پیامبر و اهلبیتشعلیهم السلام به نوزاد شیر دهد. مطالعه کتابهایی که احساسات و محبّت مادر را نسبت به اهلبیتعلیهم السلام زنده میکند، در دوران شیردهی مؤثر است. و همچنین است شنیدن سخنانی که ارتباط قلبی با اولیاء دین را افزایش میدهد.
طفلی که شیخ انصاری میشود و شیفته اهلبیت میگردد و در مرتبه بالای علم قرار گرفته شیر مادر در او بیتأثیر نبوده، مادری که برای شیردادن به او وضو میگرفته و با طهارت، پستان در دهانش میگذارده.
و اگر پسر هنگام به دار زدن پدرش - مرحوم شیخ فضل اللَّه نوری شهید بزرگوار تاریخ اسلام - کف میزند و شادی میکند، چه بسا شیر دایهای که دشمنی اهلبیت عصمت و طهارتعلیهم السلام را داشته در او تأثیرگذار بوده است.
1) 161. وسائل الشیعه: ج 15 / ص 187؛ «عن الفضیل بن یسار قال: قال لی جعفر بن محمدعلیه السلام: رضاع الیهودیة والنصرانیة خیر من رضاع الناصبیة.»
در مورد حسین بن علیعلیهما السلام که مظهر دوستی و محبّت است نقل شده که از هیچ زنی شیر نخورد حتی از مادرش صدیقه کبریعلیها السلام. تا اینکه پیامبر خداصلی الله علیه وآله انگشت مبارکشان را در دهان حسینعلیه السلام گذاشت و او میمکید و تا دو سه روز نیازی نداشت. در نتیجه گوشت امام حسینعلیه السلام از گوشت پیامبر خداصلی الله علیه وآله رویید.(1)
امام حسینعلیه السلام محبّت شدیدی به پیامبر خداصلی الله علیه وآله داشت همانگونه که رسول خدا محبّتش را نثار حسین میکرد. روزی در میان کوچه دستها را باز کرد، حسین عزیزش را گرفت یک دست زیر چانه او گذارد و دستی پشت سر، آنگاه لبها را بر لبهایش گذارد و بوسید، سپس فرمود: «حسین از من است و من از حسین، خدا دوست میدارد هر کس حسین را دوست بدارد.»(2)
امام حسینعلیه السلام نیز که مظهر صفا و محبّت است، روز عاشورا وقتی نگاه کرد طفل شیرخوار در فراق حسینعلیه السلام نالان است و نیاز به محبّت دارد، در آن شرایط سخت او را در آغوش گرفت تا عواطف را نثارش کند و او را ببوسد، ولی دشمن اجازه نداد و طفل در آغوش پدر به شهادت رسید.(3)طفل شیرخوار هم علاقه و محبّت به پدر را از شیر مادری داشت که سر تا پای وجودش عشق به امام حسینعلیه السلام بود.
1) 162. بحار الانوار: ج 44 / ص 198؛ «عن أبی عبد اللَّهعلیه السلام قال: لم یرضع الحسین من فاطمهعلیها السلام ولا من انثی کان یؤتی به النبیصلی الله علیه وآله، فیضع إبهامه فی فیه فیمصّ منها ما یکفیه الیومین والثلاث، فنبت لحم الحسینعلیه السلام من لحم رسول اللَّهصلی الله علیه وآله.»
2) 163. بحار الانوار: ج 43 / ص 271؛ «عن یعلی العامری أنّه خرج من عند رسول اللَّهصلی الله علیه وآله إلی طعام دعی إلیه، فإذا هو بحسین یلعب مع الصبیان، فاستقبل النبیصلی الله علیه وآله أمام القوم، ثمّ بسط یدیه فطفر الصبیّ هیهنا مرّة وهیهنا مرّة وجعل رسول اللَّه یضاحکه حتّی أخذه، فجعل احدی یدیه تحت ذقنه والأخری تحت قفاه ووضع فاه علی فیه وقبّله، ثمّ قال: حسین منّی وأنا منه، أحبّ اللَّه من أحبّ حسیناً، حسین سبط من الأسباط.»
3) 164. بحار الانوار: ج 45 / ص 46؛ «دعا ابنه عبد اللَّه قالوا: فجعل یقبّله وهو یقول: ویل لهؤلآء القوم إذا کان جدّک المصطفی خصمهم والصبیّ فی حجره إذ رماه حرملة بن کاهل الأسدی بسهم فذبحه فی حجر الحسینعلیه السلام، فتلقّی الحسینعلیه السلام دمه حتی امتلأت کفّه، ثمّ رمی به إلی السمآء.»
در مجلس ابن زیاد وقتی نگاه این مادر به سر بریده امام حسینعلیه السلام افتاد سر مطهر را برداشت، بوسید و شروع کرد به گریه کردن و گفت: من هیچ وقت حسین را فراموش نمیکنم، فراموش نمیکنم آن لحظهای را که نیزه بر بدنش زدند، فراموش نمیکنم که بدنش را بدون کفن بر روی زمین گذاردند. وقتی وارد مدینه شد زیر سقف قرار نگرفت و میگفت: چگونه در سایه باشم در حالی که بدن حسین را در میان آفتاب گذاشتند.(1)
آشنایی یکی از راههای پیدایش دوستی و محبّت است. کودک اگر با خدا و رسول و اهلبیتعلیهم السلام آشنا شد، قدمی در باب دوستی برداشته است. همان گونه که به راه افتادن کودک نیاز به یاری پدر و مادر دارد، قدم برداشتن برای آشنایی و دوستی هم کمک آنان را میطلبد. اگر به راه افتادن طفل انگیزه میخواهد که گاه انگیزه او دیدن چیزی است که به او نشان میدهند و طفل برای رسیدن به آن تلاش میکند، به راه افتادن در مسیر دوستی هم احتیاج به انگیزه دارد و این انگیزه آشنایی با خوبان است.
امامعلیه السلام فرمود: کودک وقتی سه ساله شد هفت مرتبه به او بگویید: بگو «لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ»، یعنی آشنایی با آفریدگار هستی. وقتی سه ساله و هفت ماه و بیست روز از او گذشت، هفت مرتبه به او بگویید تا بگوید: «مُحَمَّدٌرَسُولُاللَّهِ»، یعنی آشنایی با پیامبر الهی.
1) 165. منتهی الآمال: فصل دوازدهم.
و وقتی به چهار سالگی رسید به او بیاموزید تا هفت مرتبه بگوید:«صَلَّی اللَّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»، یعنی آشنایی با پیامبر و اهلبیتعلیهم السلام. و در پنج سالگی او را به طرف قبله قرار دهید و به او بگویید: سجده کن، یعنی خضوع در مقابل آن خدایی که با او آشنا شدی. و در شش سالگی نماز را به او بیاموزید.
و در هفت سالگی به او بگویید: صورت و دستهایت را بشوی. وقتی شست، به او بگویید نمازبخوان. این شستن دست و صورت غیر از وضو گرفتن است.
و وقتی به نه سالگی رسید، وضو گرفتن را به او یاد دهید و او را وادار به وضو گرفتن و نماز خواندن کنید.
این چنین است که راه آشنایی با دوست در طول نه سال نشان داده میشود و تمرین بر محبّت و دوستی صورت میگیرد.(1)
همان گونه که از روایت استفاده شد، آشنا شدن و پیدایش محبّت و دوستی تدریجی است و هر چه زمان بگذرد نیاز بیشتری به این آشنایی میباشد، و تا آخر عمر هر چه انسان تلاش کند و بر معرفت خود نسبت به کسیکه کمالات او بی نهایت است بیفزاید بر محبّت و دوستی او نیز افزوده میشود.
به تناسب روحیات کودک، هر چه از خوبیهای زمان کودکی پیامبر و اهل بیتعلیهم السلام برای آنان بیان شود، جذابیت بیشتری ایجاد میگردد.
1) 166. بحار الانوار: ج 104 / ص 94.
فاطمه بنت اسد مادر امیرالمؤمنینعلیه السلام میگوید: بعد از اینکه پیامبرصلی الله علیه وآله جدّ خود عبد المطلبعلیه السلام را هم پس از پدر از دست داده بود، قدم به خانه ابوطالبعلیه السلام گذارد و عمو سرپرستی او را به عهده گرفت.
ایشان میگوید: من به او خدمت میکردم و او مرا به عنوان مادر صدا میزد، زیرا مادر او هم از دنیا رفته بود. در خانه ما درختان خرما بود و بچههای زیادی برای خوردن خرما به خانه ما میآمدند. در میان چهل کودکی که به خانه میآمدند، پیامبر هم در میان آنها میرفت. من او را نگاه میکردم، یک بار هم ندیدم که او خرمایی را از دست بچهای بگیرد که زودتر خرما را از زمین برداشته بود. ولی بچههای دیگر خرما را از دست یکدیگر به زور میگرفتند.
من هر روز مقداری خرما برای او کنار میگذاردم، ولی یک روز یادم رفت که برای او خرما بردارم، بچهها آمدند و تمام خرماها را از زمین برداشتند و خوردند. من در حالی که خجالت زده بودم خوابیدم و دستم را بر روی صورتم گذاردم، محمد هم خواب بود وقتی بیدار شد به داخل باغ رفت ولی خرمایی روی زمین نبود که بردارد.
به درخت خرمایی اشاره کرد و گفت: من گرسنه هستم. من نگاه به درخت کردم، دیدم شاخههای بلند درخت خرما پایین آمد و محمد آنقدر که میخواست از خرماها برداشت و خورد، دوباره شاخههای درخت بالا رفت. من تعجب کردم،
وقتی شوهرم،ابوطالب درب خانه را زد، همیشه به کنیز میگفتم درب را باز کن ولی آن روز خودم با عجله رفتم درب را باز کردم و داستان درخت خرما را برایش گفتم.ابوطالبعلیه السلام در پاسخ من گفت: او پیامبر خداست و از تو هم فرزندی متولد خواهد شد که وزیر او خواهد بود. و من بعد از سی سال علیعلیه السلام را به دنیا آوردم.(1)
پیامبر خداصلی الله علیه وآله بیمار شدند، فاطمه زهراعلیها السلام برای عیادت پدر آمدند و در حالی که حسن و حسینعلیهما السلام همراه حضرت بودند به منزل پیامبر وارد شدند. حسن یک طرف پیامبر و حسین طرف دیگر نشستند در حالی که پیامبر در خواب بودند با دست به بدن پیامبر میزدند تا پیامبر بیدار شوند، ولی بیدار نشدند.
فاطمهعلیها السلام به آنان گفتند: جدّ شما خواب هستند، بروید وقتی پیامبر بیدار شدند بیایید. آنها قبول نکردند حسین همان جا روی بازوی راست پیامبر و حسن روی بازوی چپ خوابیدند.
فاطمه زهراعلیها السلام وقتی دیدند کودکانش به خواب رفتهاند برخاستند و به منزل خود رفتند. حسن و حسین از خواب بیدار شدند و هنوز پیامبر خدا در خواب بودند سراغ مادر را از عایشه گرفتند او پاسخ داد که مادرتان به خانه رفته.
1) 167. بحار الانوار: ج 17 / ص 363.
هر دو از منزل پیامبر بیرون آمدند تا به خانه بروند شب بود و تاریک، دست یکدیگر را گرفتند و با هم میرفتند و صحبت میکردند، به جایی رسیدند که راه را گم کردند، چه کنند؟ خوابیدند تا صبح شود و راه را پیدا کنند.
پیامبر خدا در منزل از خواب بیدار شدند به سراغ کودکان به خانه زهرا آمدند ولی دیدند آنجا نیستند، ایستادند و از خداوند کمک خواستند، نوری از آسمان نمودار شد، در پرتو نور حرکت کردند به دنبال کودکان، تا رسیدند به همان نقطهای که حسن و حسین در آنجا خوابیده بودند در حالی که باران شدید میبارید ولی خداوند نگذاشته بود حتی یک قطره باران بر آنها بریزد.
پیامبر خدا دیدند ماری با قیافه عجیبی در حال حفاظت و نگهداری از کودکان است وقتی پیامبر خدا را دید شروع به سخن کرد: خدایا تو را شاهد میگیرم که من فرزندان پیامبر را محافظت کردم و صحیح و سالم به پیامبر تحویل دادم.
پیامبر خداصلی الله علیه وآله فرمود: تو کیستی؟ گفت: من فرستاده جنّ هستم قسمتی از قرآن را فراموش کردهام آمدهام تا به من بیاموزید در بین راه به این جا رسیدم ناگهان ندایی شنیدم که این دو فرزند رسول خدا را محافظت نما و من محافظت نمودم. قرآن را از پیامبر آموخت و رفت.
پیامبر خدا، حسن و حسین را بلند کردند در حالی که حسن را بر دوش راست و حسین را بر دوش چپ خود سوار نمودند و به راه افتادند. در بین راه اصحاب
پیامبر را میدیدند از حضرت تقاضا میکردند که کودکان را بر دوش خود گیرند تا زحمت پیامبر کم شود، ولی پیامبر قبول نمیکردند و در حق آنان دعا مینمودند تا رسیدند به امیرالمؤمنینعلیه السلام حضرت وقتی فرزندان خود را بر دوش پیامبر دیدند عرض کردند: یا رسول اللَّه! یکی از آنها را به من بدهید تا بیاورم.
پیامبر به حسن فرمود: با پدرت میروی؟! پاسخ داد: نه دوش شما را بیشتر از دوش پدرم دوست دارم. به حسین فرمود: با پدرت میروی؟ پاسخ داد: من هم همان چیزی را میگویم که برادرم حسن گفت، دوش شما را بیشتر از دوش پدرم دوست دارم.
پیامبر خدا آمدند تا به دخترشان فاطمه زهراعلیها السلام رسیدند وارد خانه شدند در حالی که فاطمه برای کودکان خرما آماده کرده بود. کودکان از خرما خوردند و سیر شدند در حالی که خوشحال بودند، پیامبر فرمود: حالا بلند شوید باهم کُشتی بگیرید. فاطمه به سراغ کار خود رفت ولی میشنید که پدرش پیامبر خدا میگوید: حسن! حسین را به زمین بزن. فاطمه صدا زد: پدر! حسن بزرگتر است آیا او را تشویق میکنی حسین را که کوچکتر است زمین بزند. پیامبر فرمود: دخترم جبرئیل هم به حسین میگوید: حسن را به زمین بزن.(1)داستانهایی از این قبیل میتواند برای کودکان جذابیت داشته باشد و زمینه دوستی و محبّت آنان را نسبت به اهلبیت پیامبرعلیهم السلام فراهم آورد.
1) 168. بحار الانوار: ج 43 / ص 267.
دوست داشتن کودکان، بهترین کارها نزد پروردگار است، زیرا آنان فطرتی توحیدی و آشنا با پروردگار عالمیان دارند. امام صادقعلیه السلام فرمود: حضرت موسیعلیه السلام از پروردگار سؤال کرد: با ارزشترین اعمال نزد تو چیست؟ خداوند فرمود: دوست داشتن کودکان، به درستی که من فطرت آنان را بر توحیدم قرار دادهام و اگر آنان را بمیرانم به بهشت خود میبرم.(1)
اهل بیت عصمت و طهارت که دوستی آنان در راستای دوستی خداست بالاترین محبّت را نسبت به کودکان روا میدارند.
پیامبر خداصلی الله علیه وآله میفرمود:
«أَحِبُّوا الصِّبْیانَ وَارْحَمُوهُمْ؛(2)کودکان را دوست بدارید و به آنها رحم کنید.»
وقتی کودکان بدانند که آنان مورد توجه و محبّت اولیاء دین هستند، آنان نیز زمینه محبّت و دوستی در وجودشان پیدا میشود. نقل مواردی که پیامبر خدا و ائمه معصومینعلیهم السلام نسبت به کودکان محبّت روا داشتهاند، میتواند در جلب دوستی آنان نسبت به اهلبیت تأثیر زیادی داشته باشد.
پیامبر خداصلی الله علیه وآله نماز میخواندند، در حالی که حسینعلیه السلام کودکی بود کنار پیامبر، وقتی حضرت به سجده میرفتند حسین میآمد و بر پشت آن بزرگوار سوار میشد و پاهای خود را حرکت میداد و میگفت: حل حل.
پیامبر خدا وقتی میخواست از سجده بلند شود، او را میگرفت و کنار خود میگذاشت. دوباره به سجده میرفت امام حسینعلیه السلام میآمد و بر پشت حضرت سوار میشد و میگفت: حل حل.
حضرت نمازش تمام شد، یک شخص یهودی این منظره را میدید، آمد خدمت پیامبر و گفت: شمابه گونهای با کودکان برخورد میکنید که ما چنین نمیکنیم. حضرت فرمود: شما اگر ایمان به خدا و رسولش داشته باشید به کودکان رحم میکنید. مرد یهودی وقتی چنین برخوردی را از پیامبر نسبت به کودکان دید، ایمان آورد.(1)
روش پیامبر گرامی اسلام این بود که وقتی بچهها را میدیدند به آنها سلام میکردند و میفرمود: تا آخر عمر به آنان سلام خواهم کرد تا بعد از من دیگران هم چنین کنند.(2)
شخصی است که تمام موهای سر و صورتش سفید شده، فقط بخشی از موهای او سیاه مانده است، به او گفتند: ما چنین چیزی ندیدهایم که در این سن و سال همه موها سفید شده فقط یک قسمت سیاه مانده باشد.
پاسخ داد: این سیاهی موها، خاطرهای است برای من. در دوران کودکی، من با بچهها مشغول بازی بودم، یک وقت دیدم پیامبر خدا عبور میکند، جلو رفتم وبه حضرت سلام کردم، حضرت جواب سلام مرا دادند و فرمود: اسمت چیست؟ نام خود را گفتم، حضرت دست مبارکشان را بر سر من کشیدند و فرمود: خداوند برکتش را در تو قرار دهد. این قسمت موی سر که سیاه است محل دست پیامبر است که بر سر من کشیدند، لذا موها سفید نگردیده است.(1)
شخصی میگوید: در خانه خدا اطراف کعبه مشغول طواف بودم، دو دختر را دیدم یکی به دیگری که خواهرش بود میگفت: قسم به آن کسی که وصی پیامبر بود و در بین مردم به تساوی حکم میکرد و در قضاوتها بر اساس عدالت حکم مینمود، همان کسی که همسر فاطمهعلیها السلام بود و... .
من تعجب کردم که دختری به این کودکی چگونه به امام علیعلیه السلام معرفت دارد، از او پرسیدم: آیا علی را میشناسی که اینگونه تمجید میکنی ؟گفت: چگونه نشناسم کسی که مرا شفا داده است. پدرم در جنگ صفین در یاری امام علیعلیه السلام شهید شد. پس از آنکه ما یتیم شدیم، آن حضرت روزی به خانه ما آمد. از مادرم احوالپرسی کرد. مادرم، من و خواهرم را نزد حضرت آورد در حالی که من نابینا بودم، چون نگاه حضرت به من افتاد، آهی کشید و این شعر را خواند:
1) 173. بحار الانوار: ج 18 / ص 12.
ما إنْ تَأوَّهت مِنْ شَیءٍ رُزئْتُ بِهِ
کَما تَأَوَّهْتُ لْلأَطفال فِی الصّغَر
قَدْماتَ وَالدُهم مَنْ کانَ یَکْفُلهُمُ
فِی النَّآئِباتِ وَفِی الْاَسْفارِ وَالْحَضَرِ
هیچ گاه از مصائبی که به سرم آمد دلم نسوخت، آنگونه که برای کودک صغیر دلسوختهام، زیرا پدرشان که در مشکلات و در سفر و حضر آنان را سرپرستی مینمود، از دنیا رفته است.
آنگاه دست مبارک را بر چشم من کشید، به برکتش چشم من بینا شد و نور آن به قدری است که به خدا سوگند، شتر فراری را در شب تاریک میتوانم ببینم و همه اینها به برکت امیرمؤمنان علی بن ابیطالبعلیهما السلام است.(1)
امام حسینعلیه السلام روز عاشورا شرایط سختی داشتند و مسائل زیادی بود که امام را به خود مشغول کرده بود؛ مقابله با دشمن، جلوگیری از نفوذ آنان به سمت خیمهها، محافظت از زنها و بچهها، آوردن بدن شهیدان از میدان جنگ به درون خیمه. ولی با همه این مشکلات و سختیها، امامعلیه السلام از کودکان غافل نبودند و آنان را مورد توجه و محبّت خود داشته، به گونهای که وقتی قمر بنی هاشم آمدند و اجازه گرفتند که به میدان جنگ بروند و با دشمن بجنگند، حضرت اجازه ندادند و مطلبی را به عباسعلیه السلام گفتند و آن توجّه دادن به کودکان بود، فرمود:
«فَاطْلُبْ لِهؤلآءِ الْأَطْفالِ قَلِیلاً مِنَالْمآءِ؛
برو برای کودکان مقدار کمی آب فراهم کن.»
1) 174. بحار الانوار: ج 33 / ص 47.
با این که خود حضرت تشنه بودند وزنها هم تشنه، ولی در میان همه، کودکان نظر امام را جلب کرده بودند. قمر بنی هاشم هم برای رسیدگی به تشنگی کودکان، به سراغ آب رفت و تمام توان خود را به کار گرفت تا با آوردن آب دل کودکان را شاد نماید، ولی دشمن چنین اجازهای نداد تا کار به جایی رسید که حضرت برای آوردن آب به مقابله با دشمن پرداختند و در این راه دو دست حضرت قطع شد و آسیبهای فراوانی به بدنش رسید، تا اینکه شهادت آغوش خود را باز کرد و عباس را در بر گرفت.
یکی از راههای پیدایش محبّت و دوستی در کودک، آشنا نمودن او با کودکانی است که دوستدار اهلبیت پیامبرعلیهم السلام هستند. ارتباط برقرار شدن با چنین افرادی، میتواند دوستی را در کودک پرورش دهد، هر چند این ارتباط با کسانی باشد که تاریخِ شرح حال آنان آمده است؛ مثلاً نقل شده: پیامبر خداصلی الله علیه وآله در مسیر خود به کودکانی برخوردند که بازی میکردند. حضرت نزد یکی از کودکان نشستند و او را بوسیدند و مورد محبّت قرار دادند، سپس روی زانوی خود نشاندند.
از حضرت پرسیدند: چرا در بین همه کودکان این کودک را مورد توجه و محبّت خود قرار دادید؟ فرمود: یک روز دیدم این کودک با حسین بازی میکند و از زیر پاهای او خاک را بر میدارد و به صورت و چشمهای خود میمالد و اینگونه
دوستی و محبّت خود را نسبت به حسین ابراز میدارد. لذا من هم به خاطر اینکه حسین را دوست میدارد، او را دوست میدارم. هرآینه جبرئیل به من خبر داد که او از یاران حسینعلیه السلام در کربلا خواهد بود.(1)
در دین اسلام توجه زیادی به برطرف کردن مشکلات دیگران و شاد نمودن آنان شده و نسبت به شاد نمودن کودکان تاکید بیشتری گردیده است.
پیامبر گرامی اسلامصلی الله علیه وآله فرمود:
«إِنَّ فِی الْجَنَّةِ داراً یُقالُ لَها «دَارُ الْفَرحِ» لا یَدْخُلُها إِلّا مَنْ فَرَّحَ الصِّبْیانَ؛(2)
در بهشت خانهای است به نام خانه سرور، هیچ کس وارد این خانه نخواهد شد مگر اینکه کودکان را شاد کرده باشد.»
اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام که الگوی عمل به خوبیها هستند، در زندگی چنین بودند که با برخورد و رفتار خود موجب سرور و شادی کودکان میشدند.
عبد اللَّه بن جعفر همسر حضرت زینب کبریعلیها السلام میگوید: وقتی پدرم جعفر طیار به شهادت رسید و من در سن کودکی بودم، پیامبر خداصلی الله علیه وآله به منزل ما آمد و به مادرم اسماء فرمود: فرزندان جعفر را بیاور.
رسول خدا آنچنان به ما ملاطفت کرد که هنوز آن خاطره در ذهن من هست. پیامبر وارد خانه ما شد و خبر شهادت پدر را به مادرم داد، من به ایشان نگاه میکردم در حالی که دست بر روی سرم میکشید و به برادرم محبّت مینمود.(1)
به کودک آموزش داده شود که اگر میخواهی در امتحانات قبول شوی با اهل بیت در میان بگذار، وقتی سفر به عتبات عالیات در کنار قبر امامان معصومعلیهم السلام میروی از امام درخواست کن تا مشکلت رفع و برطرف گردد. هنگام بیماری، توسل به اهل بیت به آنان آموزش داده شود. با برپا کردن مجلس توسل به اهلبیت، برای درخواست شفای کودک، محبّت و دوستی آنان در وجود کودک پرورش یابد. وقتی چنین شناخت و معرفتی برای آنان پیدا شد، به آن سو کشیده شده و دل آنان جایگاه محبّت و دوستی اهلبیت میگردد.
در زندگی امام هشتم علی بن موسی الرضاعلیهما السلام آمده است که روزی در مقابل حضرت، اسبی بود که کسی جرأت نمیکرد بر آن سوار شود و اگر سوار میشد جرأت حرکت کردن نداشت، زیرا اسب او را بر زمین میانداخت.
کودک هفت سالهای به امام عرض کرد: آقا اجازه میدهید من سوار بر این اسب
1) 177. بحار الانوار: ج 21 / ص 56.
شوم و او را رام کنم؟ حضرت فرمود: تو چنین میکنی؟ عرض کرد: بله. حضرت فرمود: چگونه؟ پاسخ داد: من قبل از سوار شدن، کاری انجام دادهام که اسب آرام شده و با من کاری ندارد. حضرت فرمود: چه عملی انجام دادهای؟ گفت: صد مرتبه صلوات بر پیامبر و آل او فرستادهام و به او فهماندهام که من ولایت و دوستی شما اهلبیت را در وجودم تازه کردهام.
حضرت فرمود: سوار شو. او سوار شد و آن چنان اسب را به این طرف و آن طرف برد که حیوان خسته شد. وقتی کودک از اسب پیاده شد، حضرت فرمود: هر چه میخواهی از اموال من بخواه تا به تو بدهم.(1)
مادر در حالی که بچه شش ماهه او بر روی پشت بام بود به سراغ کارهایش رفت، کودک حرکت کرد و آرام آرام خود را به لب بام رساند و در پرتگاه قرار گرفت. مادر فهمید، خواست برود او را بگیرد و نجات دهد، میترسید کودک از دست او فرار کند و پرت شود و به زمین سقوط کند. رفتند نردبانی گذاردند که از پایین او را بگیرند تا نیفتد، ولی نتوانستند. فریاد مادر بلند شد و برای فرزندش گریه میکرد که چه کنم؟ گفتند به سراغ امیرمؤمنان علیعلیه السلام بروید.
1) 178. بحار الانوار: ج 75 / ص 416.
حضرت آمدند، تا نگاه مادر به امام علیعلیه السلام افتاد فریاد زد و از حضرت برای نجات طفلش کمک خواست. حضرت چارهای اندیشید، فرمود: بروید کودکی مثل او را بیاورید و در روی بام بگذارید. رفتند و کودکی آورد، وقتی نگاه آن کودک به مثل خودش افتاد، آرام آرام برگشت و به سراغ آن کودک رفت و امیرمؤمنانعلیه السلام از این راه جان طفلی را نجات داد.(1)
تنها تلاش برای پیدایش دوستی و محبّت کافی نیست، بلکه کوشش برای نگهداری آن نیز لازم است. عواملی در زندگی انسان پیدا میشود که محبّت را از بین میبرد و روز به روز ضعیفتر میگرداند،لذا باید کوشش کرد تا آن عوامل مانع گسترش محبّت نشود.
هر انسانی دارای ظرفیت معینی است که با توجه به آن ظرفیت، باید نیازهای معنوی در اختیارش قرار گیرد. همانند جسم که ظرفیت معینی دارد و اگر بیش از ظرفیت، غذا در اختیارش قرار داده شود نسبت به آن غذا نفرت پیدا میکند.
1) 179. بحار الانوار: ج 40 / ص 267.
در فرهنگ دینی به ما گفتهاند که هر عبادتی را با میل و رغبت انجام دهید و هر وقت تمایل نداشتید، آن را ترک نمایید. نمازهای مستحبی، زیارت مشاهد مشرفه، خواندن قرآن، شب زندهداری، خواندن دعا، عزاداری، همه و همه وقتی ثمر بخش است که با میل و رغبت انجام شود و آنگاه که بدون میل و رغبت باشد و تحمیل بر نفس شود، نه تنها اثر مثبت ندارد که تأثیر منفی نیز در انسان گذارده و او را نسبت به این امور دلزده میکند و علاقهاش را از بین میبرد.
امام صادقعلیه السلام فرمود:
«لا تُکْرِهُوا إِلی أَنْفُسِکُمُ الْعِبادَةَ؛(1)
عبادت را با فشار و بیمیلی بر خود تحمیل ننمایید.»
البته توجه به این نکته لازم است که همان گونه که بعضی از غذاها برای جسم لازم و ضروری است که حتی با بیمیلی باید خورده شود، غذاهای معنوی نیز این چنین است که بعضی از آنها برای حیات روح، ضرورت دارد که این امور در غالب واجبات به ما معرفی شدهاست.
در عبادات واجب، میل و رغبت ملاحظه نمیشود که اگر تمایل نبود ترک گردد، بلکه حتماً باید به آنها عمل شود و اگر تَرک شد قضای آن به جا آورده شود.
بحث اعتدال و میانه روی، در مورد مستحبات و اموری است که در شرع مقدس واجب نگردیده است.
1) 180. اصول کافی: ج 2 / ص 86.
در نامهای که امیرمؤمنان علیعلیه السلام به حارث همدانی نوشتهاند، آمده است: نفس خود را در مورد عبادت فریب ده (و با وعدهها و ترسها) آن را وادار به عبادت کن و با نفس مدارا کن و از فرصتهایی که دارای نشاط و رغبت است استفاده کن، مگر نسبت به واجبات که حتماً باید در وقت و محلش انجام گردد:
«وَخادِعْ نَفْسَکَ فِی الْعِبادَةِ وَارْفقْ بِها وَلا تَقْهَرْها وَخُذْ عَفْوَها وَنِشاطَها إِلاَّ ما کانَ مَکْتُوبَاً عَلَیْکَ مِنَ الْفَرِیضَةِ، فَإِنَّهُ لابُدَّ مِنْ قَضآئِها وَتَعاهُدِها عِنْدَ مَحَلِّها.»(1)
و در مورد کودک برای اینکه محبّت و دوستیاش نسبت به خدا و رسول و اهلبیتعلیهم السلام کم نگردیده و از بین نرود، اعتدال وتوجه به ظرفیت وتوان روحی او لازم و ضروری است. مدت طولانی در مسجد و در حرمهای امامان معصوم بودن، شرکت در جلسات دعا و عزاداریهای خسته کننده و... کودک را نسبت به این امور بی رغبت کرده ومحبّت او را از بین میبرد.
دشمنان برای از بین بردن محبّت و عشق به دین و رهبران دینی، برنامههای زیادی را در دراز مدت انجام دادند و هم اکنون نیز با شیوههای مختلف تلاش میکنند تا به مقصود شوم خود برسند.
1) 181. نهج البلاغه: نامه 69.
آنان میخواهند زیباییها را زشت جلوه داده و زشتیها را زیبا جلوه دهند، انسانهای پاکیزه و عدالتخواه را از عوامل انحطاط و سقوط و انسانهای حیلهگر و ظالم را بشردوست و عدالتخواه معرفی کنند. انسان هایی همانند امیرمؤمنان علیعلیه السلام را انسان هایی بی مهر و عاطفه و همانند معاویه را خیرخواه و بامحبّت.
برای خنثی نمودن این شیوه تبلیغات، لازم است که چهره واقعی بدخواهان معرفی گردد و نقاب از صورت زشت آنان برداشته شود. آنان ممکن است با انجام کارهایی که ظاهری فریبنده دارند، درصدد باشند که قلبها را نسبت به خوبان عالم خالی از مهر و محبّت نموده و به خود وابسته گردانند.
ابوالاسود دوئلی از شاعرانی است که اهل بصره بود واز شیفتگان امیرمؤمنان. در جنگ صفین در رکاب علیعلیه السلام شمشیر میزد و عواطف ومحبّت خود را نثار حضرت مینمود. معاویه تصمیم گرفت بین علیعلیه السلام و او جدایی بیندازد، هدایایی برای ابوالاسود، همراه با شیرینی فرستاد. او دختری خردسال داشت، وقتی نگاهش به شیرینیها افتاد مقداری از آن را برداشت وداخل دهان خود گذارد. پدر وقتی چنین منظرهای را دید، به دخترش گفت: دخترم! این شیرینی سمّ است که معاویه برای ما فرستاده، او میخواهد بدین وسیله دوستی ومحبّت امیرمؤمنان را از قلب ما بیرون برد.
دختر وقتی فهمید که این شیرینی جز فریب چیز دیگری نیست، گفت: آیا به راستی معاویه میخواهد با این شیرینی علی را از قلب من بگیرد؟ با اینکه مقداری از شیرینیها را خورده بود تلاش کرد و آن را بیرون ریخت و گفت: معاویه فرزند هند! آیا دینم را با این شیرینی زعفرانی به تو بفروشم؟ به خدا پناه میبرم، چگونه چنین چیزی ممکن است، در حالی که مولای من علیعلیه السلام است.
أَ بِالشَّهْدِ الْمُزَعْفَرِ یَابن هِنْدَ
نَبِیعُ عَلَیکَ أحْسابَاً وَدِینَاً
مَعاذَ اللَّهِ کَیْفَ یَکُون هذا
وَمَولانا أَمِیرُالْمُؤمِنِینا(1)
امروزه شیرینیهای زعفرانی که در قالب کارتنها و فیلمها و سریال وغیره در اختیار کودکان قرار میگیرد، کم نیست. جذاب کردن غذای دشمنان و نوع لباس آنان و کیفیت آرایش سر و صورت ونامهایی که انتخاب میکنند، همه و همه از شیوههایی است که برای از بین بردن محبّت و دوستی خوبان و جدا نمودن از دین به کار برده میشود. اینجاست که باید با روش صحیح، چهره واقعی دشمنان برای کودک به تصویر کشیده شود و زهری که داخل شیرینیهای زعفرانی جاسازی شده برای آنان تبیین و آشکار گردد.
از انتخاب نام هایی که دشمنان تبلیغ میکنند پرهیز شود، نوع لباس و شیوه اصلاح سر و صورت، همانند آنان نباشد و کیفیت زندگی کردن به تقلید از آنان انجام نگردد. همه اینها میتواند خنثی کننده تبلیغات و از بین برنده عوامل محبّتزدا باشد.
1) 182. الکنی و الالقاب: ج 1 / ص 8.
یکی از کارهایی که دشمن برای جدا نمودن بعضی از دوستان و یاران امام حسینعلیه السلام در کربلا انجام داد، آوردن امان نامه بود. در حالی که همه در محاصره قرار گرفته بودند و لحظه به لحظه به مرگ نزدیک میشدند، بعد از ظهر روز نهم محرم شمر به نزدیکی خیام امام آمد و عباس و عبداللَّه و جعفر و عثمان فرزندان علی بن ابی طالب را که مادرشان امالبنین بود صدا زد.
آنها بیرون آمدند، شمر به آنها گفت: برای شما از عبید اللَّه امان گرفتهام. آیا با امان نامه میتوان پیوند دوستی و محبّت آنان را با حسین بن علیعلیهما السلام قطع کرد؟ پاسخی دادند که او را در مقابل پیشنهادش شرمنده کرد، همه با هم گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت کند، ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبرمان امان نداشته باشد.(1)
1) 183. أنساب الأشراف: ج 3 / ص 184.
نفرت و دشمنی /
قال الصادقعلیه السلام:
کَذِبَ مَنِ ادَّعی مَحَبَّتَنا ولَمْ یَتَبَرّأْ مِنْ عَدُوِّنا؛
در ادعای دوستی و محبّت ما، دروغ میگوید
کسی که ازدشمنان ما بیزار نباشد.
بحار الانوار: 58/27
دل آدمی دو سو دارد: یک سوی آن دوستی و محبّت و سوی دیگر برائت و دشمنی. وقتی در قلب نسبت به چیزی میل و رغبت پیدا میشود، به طور طبیعی نسبت به ضّد آن نفرت و بیزاری حاصل میگردد.
ادعای دوستی نسبت به دو چیزی که با هم ضد هستند، همانند اجتماع دو ضدّ، محال و ممتنع میباشد. دو چیزی که یکدیگر را دفع میکنند و با هم سازگاری ندارند و وجود یکی مانع وجود دیگری است، دوستی نسبت به یکی از آنها لازمهاش بیزاری از دیگری میباشد.
انسان نسبت به دوستی که حاضر است تمام سرمایه زندگیاش را در اختیار او بگذارد و از هیچ کمکی دریغ نمیورزد، بی تفاوت نبوده ونه تنها به او عشق میورزد، بلکه از دشمنان او نیز بیزار و متنفّر است. مادری که به فرزندش علاقه دارد و حاضر نیست خاری به پای او برود، نسبت به کسانی که به فرزندش دشمنی میورزند بیتفاوت نیست، بلکه از آنان بیزار است. تاجر وکاسبی که به دنبال سود است ومنافع خود را از این راه به دست میآورد، نسبت به کسانی که منافع او را به خطر میاندازند، دشمنی میورزد.
آیا انسانی که در زندگی یک هدف را تعقیب میکند و آن دوستی خدا و رسول و اهلبیتعلیهم السلام است، میتواند نسبت به دشمنانشان بیتفاوت بوده واظهار برائت و دشمنی ننماید.
مسئله برائت از دشمنان، روشن و بدیهی است ونیازی به برهان و دلیل ندارد، بلکه هر انسانی در وجدان خود آن را مییابد. در عین حال آیات قرآن و روایات اهلبیت عصمت وطهارتعلیهم السلام تاکید زیادی بر این موضوع دارند. برائت وبیزاری نسبت به دشمنانی که چشم دیدن نزدیک شدن انسان به خدا و رسول واهلبیتش را ندارند.
خداوند در سوره ممتحنه میفرماید: ای کسانی که ایمان آوردهاید! دشمن من و دشمن خودتان را به دوستی بر نگیرید (به طوری) که با آنها اظهار دوستی کنید و حال آنکه قطعاً به آن حقیقتی که برای شما آمده کافرند و پیامبر شما را (از مکه) بیرون میکنند که چرا به خدا و پروردگارتان ایمان آوردهاید.
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَعَدُوَّکُمْ أَوْلِیآءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَقَدْ کَفَرُوا بِما جآءَکُمْ مِنَ الْحَقِّ یُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَإِیَّاکُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّکُمْ»(1)
سپس خداوند حضرت ابراهیم و یارانش را به عنوان الگو معرفی میکند، هنگامی که در مقابل قومی قرار گرفتند که غیر خدا را میپرستیدند به آنان گفتند: ما
1) 184. سوره ممتحنه / آیه 1.
از شما و از معبودان شما بیزاریم و میان ما و شما دشمنی و کینه همیشگی پایدار شده است تا وقتی که فقط به خدا ایمان آورید.»
خداوند برای دشمنی با دشمنان خدا، مرزی را هم نمیپذیرد، هر کس و هر چه باشد حتی اگر از نزدیکترین افراد، همانند پدر و برادر انسان باشند ودوستی با آنان را مطلقاً نفی میکند.
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آبآءَکُمْ وَءاخْوانَکُمْ أَوْلِیآءَ اءِنِ اسْتَحَبُّوا الکُفْرَ عَلَی الإِیمانِ وَمَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَأُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ»؛(1)
ای کسانی که ایمان آوردهاید!اگر پدرانتان و برادرانتان کفر را بر ایمان ترجیح دهند آنان را به دوستی نگیرید و هرکس از میان شما آنان را به دوستی بگیرد آنان همانند ستمکارانند.
حال که دوستی بدون دشمنی معنا ندارد، پس ادعای دوستی بدون برائت وبیزاری از دشمنان، ادعایی دروغین است. به امام صادقعلیه السلام گفتند: فلانی شما را دوست میدارد ولی در بیزاری نسبت به دشمنان شما ضعیف است. حضرت فرمود: دروغ میگوید کسی که ادعای دوستی ما را دارد و از دشمنان ما بیزاری نمیجوید.(2)
وقتی ادعای دوستی دروغین شد، چنین ادعایی در زندگی تأثیر مثبت ندارد. از آنجا که محبّت و دوستی، خمیر مایه همه اعمال آدمی است، هر کاری هم که انجام داده شود جز زحمت برای انسان به بار نخواهد آورد.
این خبری است که جبرئیل امین برای پیامبر خداصلی الله علیه وآله آورده است و ایشان هم به امیرمؤمنانعلیه السلام خبر داده: یا علی! اگر بندهای هزار سال بندگی خدا کند بدون ولایت و دوستی تو و امامان از نسل تو پذیرفته نیست و دوستی و ولایت تو هم بدون بیزاری از دشمنانت و دشمنان فرزندان معصومت پذیرفته نمیشود. هر که میخواهد، بپذیرد و هر که نخواهد، نپذیرد. این خبری است که جبرئیل امین به من داده است.
گاهی انسان در داشتن محبّت و دوستی دچار تردید میگردد، زبان سخن از دوستی میگوید ولی نمیداند دلش هم قبول دارد یا نه. یکی از راههای امتحان و آزمایش نمودن دوستی، این است که انسان ببیند آیا با دشمنان دوستش، دشمنی دارد، یا نه با آنان هم پیمان دوستی میبندد.
امام باقرعلیه السلام فرمود: «کسی که میخواهد بداند آیا ما را دوست دارد یا نه، دلش را آزمایش کند، اگر همراه دوستی ما، دشمنان ما را نیز دوست میدارد پس او از ما نیست، ما هم از او نیستیم و خداوند و جبرئیل و میکائیل با آنان دشمن هستند.»(1)
1) 187. بحار الانوار: ج 27 / ص 51؛ «عن أبی جعفرعلیه السلام: من أراد أن یعلم حبّنا فلیمتحن قلبه، فإن شارکه فی حبّنا حبّ عدوّنا فلیس منّا ولسنا منه واللَّه عدوّهم وجبرئیل ومیکائیل، واللَّه عدوّ للکافرین.»
آری از طریق دوستیها، دشمنیها شناخته و از راه دشمنیها، دوستیها شناسایی میشود. امام صادقعلیه السلام فرمود: «اگر کسی کافری را دوست بدارد خداوند را دشمن داشته است و اگر کسی کافری را دشمن بدارد خداوند را دوست داشته. سپس فرمود: دوست دشمن خدا، دشمن خدا میباشد.»(1)
درود خداوند بر کسی که نفرت و بیزاری خود را از دشمنان خدا و رسول و اهلبیت عصمت و طهارتعلیهم السلام ابراز دارد و با لعن خود از آنان فاصله گیرد. همان گونه که از خداوند درخواست دوری آنان را از رحمتش دارد.
علی بن عاصم که از اهالی کوفه و نابینا بود گفت: بر امام عسکریعلیه السلام وارد شدم، حضرت به من فرمود: نگاه کن تو بر روی فرشی قدم گذاردی که بسیاری از انبیا و پیامبران الهی و امامان بر روی آن نشستند.
او به احترام چنین فرشی تصمیم گرفت دیگر کفش نپوشیده و با پای بدون کفش قدم بردارد، در عین حال خیلی مایل بود فرش را ببیند ولی افسوس که چشم نداشت.
او میگوید: امامعلیه السلام متوجّه شدند که در ذهن من چه میگذرد و مراد مرا فهمیدند، به من فرمود: نزدیک بیا. آنگاه دست مبارکشان را بر صورت من کشیدند، بینا شدم و به فرش نگاه کردم بر روی آن آثار قدمها را دیدم.
1) 188. بحار الانوار: ج 69 / ص 237؛ «عن أبی عبد اللَّهعلیه السلام قال: من أحبّ کافراً فقد أبغض اللَّه، ومن أبغض کافراً فقد أحبّ اللَّه. ثمّ قالعلیه السلام: صدیق عدوّ اللَّه عدوّ اللَّه.»
حضرت فرمود: اینجا محل نشستن آدمعلیه السلام و اینجا هابیل و اینجا شیث و اینجا نوح و... میباشد و اینجا اثر قدم رسول خدا و امیرمؤمنان و دیگر امامانعلیهم السلام است.
خودم را به روی آن آثار انداختم و بوسیدم، سپس برخاستم و دست امامعلیه السلام را بوسیدم. عرض کردم: من قدرت و توانی ندارم که شما را یاری کنم، لکن شما را دوست میدارم و از دشمنان شما بیزارم و در تنهایی نسبت به آنان لعن میفرستم، شما حال مرا چگونه میبینید؟ آیا این دوستی و دشمنی برای من ارزشی دارد و سرمایهای برای من خواهد بود؟
حضرت فرمود: پدرم از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کردند: کسی که قدرت یاری نمودن ما را نداشته باشد، ولی در تنهایی بر دشمنان ما لعن فرستد، خداوند صدای او را به تمام فرشتگان میرساند و هنگامی که یکی از شما، دشمنان ما را لعنت کند فرشتگان هم او را یاری مینمایند و حتی به کسانی از دشمنان ما که او لعن نکرده لعنت میفرستند.
وقتی صدای لعنت شما نسبت به دشمنان به فرشتگان میرسد، برای او طلب آمرزش نموده و میگویند: خدایا! درودت را فرو فرست بر روح بندهات که به مقدار توانش در راه یاری دوستان قدم برداشته و اگر میتوانست بیشتر یاری مینمود.
از طرف خداوند به ملائکه خطاب میشود:فرشتگان من! دعای شما را در حق بندهام مستجاب نمودم و صدای شما را شنیدم و بر روح او و نیکان دیگر درود فرستاده و او را از خوبان قرار دادم.(1)
1) 189. بحار الانوار: ج 50 / ص 316.
دل دادن به غیر خدا به جای بیزاری و نفرت، روزی موجب حسرت و ندامت خواهد شد که دیگر راه بازگشت بر انسان بسته شده. روزی که انسان میبیند تمام قدرت و عظمت و زیبایی از آن خداوند است و دیگرانی را که به آنان دلبستگی داشت، نه تنها کاری از دستشان ساخته نیست بلکه نسبت به دوستان و طرفداران خود اعلام بیزاری و نفرت دارند.
کسانی که عمری، دوستی و محبّت خود را نثار آنان کرده بودند، وقتی چنین صحنهای را میبینند، میگویند: ای کاش ما به دنیا برمیگشتیم ونسبت به کسانی که دل به آنان داده بودیم برائت و بیزاری میجستیم. خداوند رحیم ومهربان در قرآن میفرماید: بعضی از مردم معبودهایی غیر از خداوند برای خود انتخاب میکنند و آنها را همچون خداوند دوست میدارند، اما آنان که ایمان دارند عشقشان به خدا شدیدتر است و آنها که ستم کردند (و معبودی غیر از خدا برگزیدند) هنگامی که عذاب خداوند را مشاهده میکنند، خواهند دانست که تمام قدرت به دست خدا است و او دارای مجازات شدید است (نه معبودهای خیالی که از آنها میترسیدند).
در آن هنگام رهبران (معبودهای انسانی وشیطانی) از پیروان خود تبرّی میجویند و کیفر خدا را مشاهده میکنند و دستشان از همه جا کوتاه میشود. (و در این موقع) پیروان هم میگویند: کاش بار دیگر ما به دنیا برمیگشتیم تا از آنان تبرّی
جوییم آن چنان که آنها امروز از ما تبرّی جستند. (آری) این چنین خداوند اعمال آنان را به صورت حسرتزایی به آنها نشان میدهد و هرگز از آتش خارج نخواهند شد.
«وَمِنَ النّاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللَّهِ وَالَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبّاً للَّهِِ وَلَوْ یَرَی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِذْ یَرَوْنَ العَذابَ أَنَّ القُوَّةَ للَّهِِ جَمِیعاً وَأَنَّ اللَّهَ شَدِیدُ العَذابِ، إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِینَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِینَ اتَّبَعُوا وَرَأَوُا العَذابَ وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الأَسْبابَ، وَقالَ الَّذِینَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا کَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ کَما تَبَرَّؤُوا مِنّا، کَذلِکَ یُرِیهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَیْهِمْ وَما هُمْ بِخارِجِینَ مِنَ النّارِ».(1)
عاشورا که تجلی نفرت و بیزاری از دشمنان خدا است، گواه بر نفرین حسین بن علیعلیهما السلام است.
امامی که مظهر رحمت و رأفت خداوند است و در جست و جوی سیراب نمودن بندگان خدا از رحمت او است، وقتی با انسانهایی رو به رو میشود که دیگر حاضر نیستند حتی به سخنان او گوش فرا دهند، نفرت و انزجار خود را نسبت به آنان اعلام نموده و از خداوند میخواهد که آنها از رحمتش به دور دارد.
1) 190. سوره بقره / آیه 165 ، 167.
روز عاشورا پس از آن که هر دو سپاه کاملاً آماده شدند و پرچمهای عمر سعد برافراشته شد و صدای طبل و شیپورشان طنین افکند و دشمن از هر طرف دور خیمههای حسین بن علیعلیهما السلام را فرا گرفته و مانند حلقه انگشتری در میان خویش گرفتند، حسین بن علیعلیهما السلام از میان لشکر خویش بیرون آمده و در برابر صفوف دشمن قرار گرفت.
آنان سرو صدا میکردند و حاضر نبودند به سخنان حضرت گوش فرا دهند ومرتّب هلهله مینمودند. حضرت فرمود: وای بر شما! چرا گوش فرا نمیدهید تا گفتارم که شما را به رشد وسعادت فرا میخواند بشنوید.
آنان ساکت شده و امام شروع به سخن نمودند: ای مردم! شما با اشتیاق فراوان ما را به یاری خود خواندید و آنگاه که به فریاد شما جواب مثبت داده و به سوی شما شتافتیم، شمشیرهایی را که از خود ما بود بر علیه ما به کار گرفتید و آتش فتنهای که دشمن برافروخته بود شعلهور ساختید و به حمایت دشمنان و بر علیه پیشوایانتان به پا خاستید؟ رویتان سیاه که شما از سرکشان امّت و از ته ماندگان احزاب فاسد هستید. شما به یزید بن معاویه و پیروانش اتکا و اعتماد نمودید.
آنگاه پس از این سخنان، امام حسینعلیه السلام دستهای خود را به سوی آسمان برداشتند و لشکریان عمر سعد را این چنین نفرین نمودند:
خدایا! قطرات باران را از آنان قطع کن و سالهای سختی مانند سالهای یوسف بر آنان بفرست و غلام ثقفی را بر آنان مسلط گردان تا با کاسه تلخ ذلّت سیرابشان سازد و کسی را در میانشان بدون مجازات نگذارد، در مقابل هر قتلی، به قتلشان
رساند و در مقابل ضربی، آنان را بزند و از آنان انتقام من و انتقام خاندان و پیروانم را بگیرد. زیرا که اینان ما را تکذیب نمودند و در مقابل دشمن دست از یاری ما برداشتند.
بارالها! ما اهل بیت پیامبر تو و فرزندان و اقوام و عشیره او هستیم، خدایا! کسانی را که بر ما ظلم نمودند و حق ما را غصب کردند ذلیل بگردان.(1)
محمد بن اشعث که در جلوی صف دشمن بود و نفرین امام را شنید، به جلو آمد و گفت: میان تو و محمد چه قوم و خویشی وجود دارد؟ امام وقتی لجاجت او را دیدند، نفرینش نمودند: خدایا همین امروز ذلّت زودرس او را بر من بنمایان.
نفرین حضرت مستجاب شد و او چند لحظه بعد برای قضای حاجت از صف لشکر چند قدم فاصله گرفت و در گوشهای نشست و در این هنگام عقرب سیاهی او را زد و در حالی که عورتش مکشوف بود هلاک گردید.(2)
مرد دیگری وقتی به خیمه امام حسینعلیه السلام نزدیک شد، با صدای بلند به یاران امامعلیه السلام گفت: آیا حسین در میان شما است؟ کسی جواب او را نداد. برای مرتبه دوم و سوم نیز کلامش را تکرار کرد، یکی از یاران امام حسینعلیه السلام در حالی که به حضرت اشاره مینمود به او پاسخ داد: این حسین بن علیعلیهما السلام است، چه
میخواهی؟ او خطاب به امام حسینعلیه السلام گفت: أبشر بالنّار، بر تو باد مژده آتش! حضرت در پاسخ او فرمود: دروغ میگویی، زیرا من به سوی خدای بخشنده و کریم و شفاعتپذیر که فرمانش مطاع است میروم.تو چه کسی هستی؟گفت: من پسر حوزه هستم.
امام دست به سوی آسمان بلند کرد و او را نفرین نمود: خدایا! او را به سوی آتش بکش. او از نفرین امامعلیه السلام خشمناک شد و بر اسب خویش تازیانه زد، اسب به سرعت حرکت کرد و او از پشت اسب به گودالی افتاد و پایش در رکاب گیر کرد. اسب رم نمود و او را به این طرف و آن طرف میزد. بالاخره به سوی خندقی که در آن آتش افروخته بودند دوید و بدن تکه تکه ونیمه جان او را در آتش انداخت و قبل از آتش آخرت به آتش دنیا گرفتار شد. حضرت با دیدن این جریان سر به سجده نهاد و سجده شکر در مقابل استجابت نفرینش به جای آورد.(1)
خداوند دلها را به گونهای قرار داده که نسبت به نیکی کنندگان تمایل و محبّت، و نسبت به بدی کنندگان نفرت و دشمنی پیدا میکند.
«قَالَ رَسُولُ اللَّهصلی الله علیه وآله: اِنَّ اللَّهَ جَعَلَ قُلُوبَ عِبادِهِ عَلی حُبِّ مَنْ اَحْسَنَ إِلَیْها وَبُغْضَ مَنْ أَساءَ إِلَیْها.»(2)
هر چه انسان نسبت به دشمنان خدا و رسول و اهلبیتعلیهم السلام شناخت و معرفت پیدا کند و با دشمنی و ظلم و ستم آنان آشنا شود، به نفرت و بیزاری او افزوده میشود. دشمنی که از هیچ کاری برای جدایی انداختن بین انسان و خدا و رسول و اهلبیتعلیهم السلام، که دوستان واقعی او هستند، امتناع نمیورزد و تمام امکانات خود را به کار میگیرد تا انسان را از سعادت ابدی که همجواری با دوست میباشد محروم سازد. دشمنی که چشم دیدن دلدادگی انسان را به پاکترین موجودات در این عالم ندارد و هر لحظه برنامهای جدید برای بریدن این ارتباط دوستی حقیقی به اجرا میگذارد.
اگر دشمنان در مقابل پیامبر گرامی و امامان معصومعلیهم السلام نبودند و سدّ راه آنان نمیشدند امروز بشریت در چه شرایطی زندگی میکردند؟ در شرایطی که بهشت در همین دنیا برای آنان به تصویر کشیده میشد، بهشت اطمینان و آرامش در کنار دوست، بهشت آگاهی و دانش نسبت به حقایق هستی، ولی هم اکنون که پرده ظلمت و تاریکی در مقابل دیدگان بشریت قرار گرفته و جهنمی از اضطراب و ناآرامی او را احاطه کرده، نتیجه دشمنی دشمنان و کسانی است که در مقابل خدا و رسول صف کشیدند و بعد از رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله بین مردم و اهل بیت عصمت و طهارت فاصله انداختند و انسانها را از بهره بردن از منبع علم و معرفت امیرمؤمنانعلیه السلام محروم ساختند.
اگر ظلم ظالمان و غصب غاصبان نبود، دریچههای معرفت گشوده میگشت و دنیای فریبنده، دلها را از خدا و دوستان خدا جدا نمینمود. تمام مشکلات
مادی و معنوی، اقتصادی وفرهنگی، فردی و اجتماعی و... زاییده ظلم و ستم آنانی است که نخواستند انسان به سر منزل سعادت رسیده و از آب حیات نوشیده و سرمست دیدن یار، قدم به عالم بالا گذارد.
ظلم تنها گرفتن قطعه زمینی از دختر رسول خداصلی الله علیه وآله نبود، ظلم فقط علیعلیه السلام را خانهنشین کردن و فرزند پیامبر را کشتن نبود، ظلم بستن در خانه وحی و فاصله انداختن بین زمینیان و آسمانیان بود، ظلم دست باغبان را قطع کردن و بی ثمر کردن درخت وجود انسان بود.
آگاهی نسبت به ظلم ظالمان، وقتی پیدا میشود که انسان زمینی را پر از عدل و داد ببیند و طعم حیات و زندگی را در دوران ظهور فرزند زهرا، مهدیعلیهما السلام بچشد. آن روز میفهمد که در گذشته در چه فضای کثیف و آلودهای زندگی میکرده و بغض و نفرتش هر چه بیشتر در دوران علم و آگاهی و شناخت، نثار ستمگران تاریخ خواهد شد.
تلاش برای آگاهی نسبت به ظلم و ستمهایی که بر خاندان وحی روا داشته شده بر دوستداران اهلبیتعلیهم السلام لازم و ضروری و گامی برای تحقق حکومت علوی بر سراسر جهان میباشد و کوتاهی در این امر و کاستن از دشمنی و نفرت نسبت به دشمنان، محکم کردن پایه حکومت ظلم بر جهان، و ستم بر خاندان وحی میباشد.
امام باقرعلیه السلام فرمود:
«مَنْ لَمْ یَعْرِفْ سُوءَ ما أُتِی إِلَیْنا مِنْ ظُلْمِنا وَذِهابِ حَقّنا وَما رَکِبْنا بِهِ فَهُوَ شَرِیکُ مَنْ اَتی اِلَیْنا فِیْما والَینا بِهِ؛(1)
کسی که به ستمهایی که بر ما روا داشته شده آگاه نشود و حقوقی که از ما ضایع گردیده مطلع نگردد، او در ستم ستمگران بر ما شریک خواهد بود.»
امام حسینعلیه السلام در جمع یاران خود ضمن خطبهای به آنان فرمود: دشمن در تعقیب من است، شما میتوانید در تاریکی شب بروید و من میمانم.
مسلم بن عوسجه که قلبش مالامال از دوستی حسینعلیه السلام و دشمنی نسبت به دشمنان اوست، سفره دل را باز کرد وبه امام حسینعلیه السلام نشان داد: آیا برویم و پیش از ادای حقّت تو را تنها بگذاریم؟ نه به خدا قسم! از جایم تکان نمیخورم تا سرنیزهام را در سینه آنان بشکنم و با شمشیرم آنان را بکوبم و از تو جدا نمیشوم و اگر سلاح نداشته باشم، سنگ به سوی آنان میاندازم تا همراه تو بمیرم.
آنگاه که امام حسینعلیه السلام در خندقی که در پشت خیمهها کنده بود، آتش روشن کرد، شمر بر آن گذشت و فریاد زد: ای حسین! زودتر و پیش از قیامت به سراغ آتش رفتی!
1) 195. بحار الانوار: ج 27 / ص 55.
امام حسینعلیه السلام فرمود: ای پسر زن بزچران! تو سزاوارتری برای دخول در آتش. مسلم بن عوسجه وقتی چنین منظرهای را دید که چگونه بر حسینعلیه السلام ستم روا داشته میشود، خواست تیری از خشم و نفرت به سوی او بفرستد، ولی امام حسینعلیه السلام مانع شد. مسلم گفت: او فاسق است و از دشمنان خدا است و از بزرگان ستمگران، الآن فرصتی پیش آمده. حضرت فرمود: تیر نینداز، من دوست ندارم که آغاز کننده جنگ باشم.(1)
در زیارت عاشورا، وقتی انسان با ظلم ظالمان و ستم ستمگران آشنا شد و فهمید در سرزمین کربلا در روز عاشورا، ظلم و ستمی واقع شده که در زمین و زمان و در ارض و سما اثر گذارده و بالاترین ظلم بر فرزند زهرا، حسین بن علیعلیهما السلام روا داشته شده و خونی در آن روز به زمین ریخته شده که خون خدا است و با این معرفت و شناخت نسبت به ظالم و مظلوم، نردبان تعالی و کمال را بالا رفت، از خداوند میخواهد که زندگی و مرگ او را همانند پیامبر و خاندانش قرار دهد، سپس بیزاری ونفرت خود را نسبت به دشمنان اهلبیتعلیهم السلام ابراز میدارد و صد مرتبه بر آنان لعن میفرستد. صد مرتبه لعن فرستادن، نشانه نفرت و بیزاری است که بر اساس آگاهی نسبت به ظلمها و ستمهایی که بر این خاندان وارد آمده پدیدار گشته است.
1) 196. ابصارالعین فی انصار الحسین: ص 62.
لعن فرستادن، آشکار نمودن ظلم ظالم و نشان دادن مظلومیّت مظلوم به تاریخ است تا مبادا ستمگران بر بشریّت در پشت پرده جهل ونادانی مخفی گشته و تاریخ، ظلم و ستم آنان را به فراموشی سپارد و راه را برای ستمگرانی دیگر هموار سازد.
عاشورا انسانهایی را به بشریت معرفی کرد که الگو برای همیشه تاریخ هستند. عابس که در وادی معرفت وشناخت خداوند به حدّی رسیده بود که امیر مؤمنان علیعلیه السلام در حق او و قبیلهاش فرمود: «اگر تعداد آنان به هزار نفر میرسید خداوند متعال به شایستگی عبادت میشد» روز عاشورا وقتی به محضر عزیز خدا حسین بن علیعلیهما السلام رسید، سلام کرد و گفت: یا ابا عبداللَّه! مطمئن باشید به خدا قسم در روی زمین کسی نزد من عزیزتر و محبوبتر از تو برایم وجود ندارد واگر میتوانستم ظلم و قتل را از تو دفع کنم، با چیزی گرانبهاتر از جانم، حتماً انجام میدادم. درود بر تو، شهادت میدهم که من بر هدایت تو و پدرت استوارم.
آنگاه وارد میدان شد، به خاطر شجاعتش کسی جرأت نزدیک شدن به او را نداشت، یکی از سپاهیان دشمن میگوید: وقتی او را دیدم، شناختم. فریاد زدم: ای مردم! این شیر شیران است، این ابن شبیب است، مبادا کسی از شما به جنگ او برود. و عابس فریاد زد: آیا مردی وجود ندارد؟ آیا مردی وجود ندارد؟
کسی جرأت نکرد به مقابله رود. عمر سعد وقتی چنین دید، فریاد زد: وای برشما! سنگ بارانش کنید. پرتاب سنگ از هر طرف شروع شد.
عابس برای ابراز محبّت و دوستیاش نسبت به حسین و خاندان وحیعلیهم السلام ،و نفرتش نسبت به دشمنان آنان کاری کرد که همه را بهت زده نمود، سپر خود را به پشتش انداخت و زره از بدنش بیرون آورد، آنگاه به طرف دشمن حمله کرد.یعنی حاضرم با چنگ و دندان با دشمنان بشریت به مقابله برخیزم و کسانی که سدّ راه هدایت هستند را از سر راه بردارم.
راوی میگوید: به خدا قسم او را دیدم که بیش از دویست نفر را دنبال میکرد، تا آن که از اطراف متوجّه او شدند و دورش را گرفتند و اورا کشتند و سرش را بریدند، سر او را در دست چند نفر دیدم که هر کدام مدّعی قتل او بودند، تا اینکه نزد عمرسعد رفتند. او گفت: جرّ و بحث نکنید، این را یک نفر نکشته، همه شما کشتهاید.(1)
برائت و فاصله گرفتن از دشمن، تنها در دل کافی نیست بلکه به گفتار و عمل نیز باید کشیده شود. دشمنی واقعی که در دل جا دارد، به اعضا و جوارح انسان نیز سرایت میکند، چهره انسان را در مقابل دشمن، عبوس وگرفته،رفتار را در مقابلش تغییر میدهد. نوع غذای دشمن از گلویش پایین نمیرود، لباس دشمنان بر اندامش پوشیده نمیگردد، نفع و سود به دشمن نمیرساند، آداب و رسوم دشمن به زندگی او سرایت نمیکند، تمام اینها فرمان قلبی است که بر اساس
1) 197. ابصارالعین فی انصار الحسین: ص 74.
دشمنی میطپد و به اعضا و جوارح دستور میدهد و دشمنی خود را به تمام حرکات زندگی در مقابل دشمن میکشاند.
صادق آل محمدعلیهم السلام فرمود: خداوند به پیامبری از پیامبرانش وحی فرستاد: به کسانی که ایمان آوردهاند بگو لباس دشمنان مرا نپوشید، غذاهای دشمنان را مصرف نکنید، راه وروش دشمنان مرا نروید که شما هم دشمن من خواهید بود، همانگونه که آنان هستند.
عن الصادقعلیه السلام قالَ: «اِنَّهُ اَوْحَی اللَّهُ إِلیَ نَبِیِّ مَنْ اَنْبیائِهِ قُلْ لِلْمُؤْمِنینَ: لا تَلْبِسُوا لِباسَ اَعْدائِی وَلا تَطْعَمُوا مَطاعِمَ اَعْدائِی وَلا تَسْلُکُوا مَسالِکَ اَعْدائِی فَتَکُونُوا اَعْدائِی کما هُمْ اَعْدائِی.»(1)
دشمنان دین میدانستند و میدانند که چگونه از دشمنی مسلمانان نسبت به خود بکاهند، تا کم کم نفرت و بیزاری نسبت به کفار و اجانب را از دل آنان بیرون ببرند تا به تدریج مسلمانان را همرنگ خود کنند.
با شیوههای مختلف، نوع لباس، غذا، مسکن، آداب و رسوم و در نتیجه فرهنگ خود را به آنان القا نمایند و حتی زبان خود را به آنان تحمیل نمایند و در زوایای مختلف زندگی آنان نفوذ کرده و از این راه از بغض و دشمنی و نفرت آنان نسبت به خود بکاهند.
1) 198. وسائل الشیعه: ج 3 / ص 279 روایت 8.
اولیای دین برای پیشگیری از چنین پیشامدی به پیروان خود دستور دادهاند در تمام زوایای زندگی مرز بندی نموده و از نفوذ اجانب در بین خود جلوگیری نمایند.
اگر به دشمنان اجازه داده شود، حدّ و مرزی نمیشناسند، حتی در نماز که عبادتی است برای نزدیک شدن به خدا، دخالت کرده و فرهنگ خود را که دست بر روی دست گذاردن است به عنوان احترام در مقابل سلاطین در آن وارد مینمایند، به گونهای که وقتی مسلمین نماز میخوانند دست روی دست میگذارند.
شیوه احترام گزاردن در مقابل دیگران در فرهنگها مختلف است، مسلمانان نباید از شیوه دیگران تقلید کرده، در مقابل خداوند و خالق هستی از شیوه احترام اجانب پیروی کنند.
عن أبی جعفرعلیه السلام قالَ: «اذا اَقَمْتَ اِلَی الصَّلوةِ فَعَلَیْکَ بِالْأقْبال عَلی صَلوتِکَ فَاِنَّما لَکَ مِنْها مَا اَقْبَلْتَ عَلَیْهِ وَلا تَعْبَثْ فِیها بِیَدَیْکَ... وَلا تُکَفِّرْ فَاِنَّما یَفْعَلُ ذلِکَ الْمَجُوسُ؛(1)
امام باقرعلیه السلام فرمود: وقتی نماز میخوانی توجه به نماز داشته باش، زیرا آن مقدار از نماز مال تو است که توجه داشته باشی و با دستهای خود بازی نکن و آنها را بر روی یکدیگر قرار مده زیرا مجوس اینگونه عمل میکنند.»
انسان وقتی در حال نماز ایستاده، باید کف دستها را بر روی ران پا گذارده و با همان کیفیتی که پیامبر خدا و امامان معصومعلیهما السلام فرمودهاند نماز بخواند.
1) 199. وسائل الشیعه: ج 4 / ص 677 روایت 5.
تبرّی نسبت به دشمنان وقتی به مرحله کمال میرسد که الگوهای مختلف دشمنان و بیگانگان در زندگی کنار رود و الگوهای خودی شکل زندگی را تعیین نماید و در هیچ بخشی از زوایای زندگی، رنگی از دشمن به چشم نخورد و تنها یک رنگ که آن رنگ الهی است در زندگی دیده شود، تنها و تنها دوست حقیقی که خداوند و اولیای دین هستند تعیین کننده شکل زندگی باشند.
همان گونه که دوستی و محبّت را باید آشکار نمود و نسبت به محبوب، به دوستیِ دل اکتفا نکرد، دشمنی نیز نیاز به ابراز و آشکار شدن دارد. ابراز نفرت و دشمنی نوعی مبارزه با دشمن و سرکوب نمودن ظالم است، ابراز دشمنی سلاحی است که میتواند دشمن را ضعیف نموده و از صحنه خارج نماید.
یک مرحله از تبرّی و بیزاری، دشمنی در دل است، ولی مرحله دیگر آن، ظاهر نمودن آن و دشمنی در عمل میباشد. لکن اشاره به یک نکته لازم و ضروری است و آن موضوع تقیّه است.
در جایی که انسان میبیند با ابراز و اظهار دشمنی نه تنها به دشمن آسیبی نمیرساند بلکه خود شخص و یا دوستانش به ضعف کشیده میشوند و امکانات مصرف شده نه تنها ثمر نمیدهد، بلکه به ضرر انسان تمام میشود. در چنین شرایطی، دشمنی باید در دل بماند و آشکار نگردد.
اگر میبینیم پیشوایان ما، امامان معصومعلیهم السلام در بعضی از موارد در مقابل دشمنان ابراز و اظهار نفرت نکردهاند و از لعن فرستادن بر آنان امتناع ورزیدند، یک جهت آن موضوع تقیّه بوده است. و شاهد بر این مطلب این است که هرگاه ائمهعلیهم السلام اطراف خود را میدیدند و اثری از بیگانگان در آنجا نبود و تنها خودیها بودند، نفرت و انزجار خود را به مرحله ظهور میرساندند.
قرآن کریم میفرماید:
«افراد با ایمان نباید غیر از مؤمنان، کافران را دوست و سرپرست خود انتخاب کنند و هر کس چنین کند در هیچ چیز از خداوند نیست، یعنی رابطه او به کلّی از پروردگار گسسته است مگر اینکه از آنها بپرهیزید و به خاطر هدفهای مهمتری تقیه کنید و خداوند شما را از نافرمانی خود برحذر میدارد و بازگشت شما به سوی خدا است.»(1)
مانعی ندارد مسلمانان با افراد بی ایمان و دشمن و کافر به خاطر حفظ جان خود و مانند آن دشمنی نکرده و حتی ابراز دوستی نمایند. درست است که گاهی انسان به خاطر هدفهای عالیتر به خاطر حفظ شرافت و یا تقویت حق و کوبیدن باطل حاضر است از جان عزیز خود نیز در این راه بگذرد، ولی آیا هیچ عاقلی میتواند بگوید: جایز است انسان بدون رسیدن به هدف مهمی جان را به خطر اندازد.
1) 200. سوره آل عمران / آیه 28.
دین مقدس اسلام اجازه داده انسان در موردی که جان یا مال و ناموس او در خطر است از اظهار دشمنی که هیچ گونه فایدهای ندارد، موقتاً خودداری نموده و به دشمنی در دل اکتفا کند.
عمار یاسر وقتی در چنگال دشمنان قرار گرفت و بت پرستان نه تنها از او میخواستند با آنان دشمنی نورزد، بلکه به او میگفتند، نفرت و بیزاری خود را نسبت به اسلام اعلام دارد، عمار نیز چنین کرد و سپس گریه کنان از ترس خداوند به خدمت پیامبرصلی الله علیه وآله شتافت. پیامبر خدا فرمود:
«إِنْ عادُوا لَکَ فَعُدْ لَهُمْ؛(1)
اگر باز هم گرفتار شدی و از تو خواستند آنچه میخواهند بگو.»
و به این وسیله اضطراب و وحشت و گریه او را آرام ساخت. نکتهای که باید کاملاً به آن توجه داشت، این است که تقیّه در همه جا یک حکم ندارد، بلکه گاهی واجب و گاهی حرام و زمانی نیز مباح است که در این زمینه رجوع به کارشناس دین یعنی فقیه جامع الشرایط لازم و ضروری است.
دشمن کیست و چیست تا بغض و دشمنی در راستای آن به کار گرفته شود و در مقابل آن مرزهای محکم و مستحکم قرار داده و از نفوذ آن به سرزمین وجود انسان جلوگیری گردد؟!
1) 201. بحار الانوار: ج 19 / ص 35.
اگر سعادت و کمال انسان، دل دادن به خالق هستی و نزدیک شدن به اوست، تمام لذتهای عالم در دوستی با او خلاصه میشود. اولین دشمن انسان کسی است که چشم دیدن دوستی بین بندگان و خدا را ندارد. دشمنانی که دشمنی خود را به شکلهای مختلف نشان میدهند؛ گاهی منکر وجود خدا هستند و سعادت را در بهره مندی از لذّات و متاع دنیا میدانند، اینان حتی از بردن نام خدا غمگین میشوند و تمام تلاش آنان برای از بین بردن خدا در فکر و اندیشه و زندگی انسان است. بالاترین دشمن همینها هستند و بالاترین نفرت و دشمنی لایق وجود آنان میباشد و کمترین تمایل نسبت به آنها، سقوط در عذاب الهی است.
بالاترین ظلم، جدا نمودن خلق از خالق و فاصله انداختن بین آنها است. دل را از خدا بریدن و به غیر خدا وصل کردن، شرکی است که:
«إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلمٌ عَظِیمٌ؛ به درستی که شرک ظلم بزرگی است.»
بالاترین ظلم بر انسان جدا شدن از خدا و گرایش به غیر خدا است، خداوند کمترین تمایل و تکیه بر چنین ستمگرانی را نزدیک شدن به آتش میداند.
«وَلا تَرْکَنُوا إِلَی الِّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ وَما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ اَوْلیاءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُون؛(1)
و تکیه بر ظالمان نکنید که موجب میشود آتش شما را فروگیرد و درآن حال به جز خدا هیچ ولی و سرپرستی نخواهید داشت و یاری نمیشوید.»
1) 202. سوره هود / آیه 113.
راز و رمز خطرناک بودن نزدیکی و تمایل نسبت به ظالمان و ستمگران روشن است، تمایلی که موجب تقویت آنان گردیده و تأثیر گذار در فرهنگ و اخلاق و رفتار جامعه انسانی شود، جز نزدیک شدن به آتش چیز دیگری نخواهد بود.
البته بغض و نفرت نسبت به کفار و مشرکین به معنای این نیست که با آنان ارتباط نداشته باشیم، زیرا ارتباط داشتن اگر از موضع قدرت و تأثیر گذاری باشد، نه از موضع ضعف و تأثیرپذیری، بهره گرفتن از آتش است نه سوختن در آتش. ارتباطی که پس از مدتی فرهنگ دینی را از جامعه زدوده و فرهنگ بیگانگان و دشمنان را بر آن حاکم کند، نزدیک شدن به آتش هلاکت است. ولی ارتباطی که صدور فرهنگ دینی را به دنبال داشته و احیا کردن نام خدا و فرهنگ اهلبیت عصمت و طهارتعلیهم السلام در خانه دشمن باشد، نه تنها هلاکت نیست، بلکه بالاترین عمل برای تقرب به دوست یعنی خداوند است.
البته مرز تأثیرگذاری بر دشمن و یا تأثیرپذیری از آن، مرز باریکی است که انسانهای قوی و تیزبین می توانند از این مرز عبور نموده و به سر منزل مقصود برسند.
مشرکین و کفار وقتی میدیدند پیامبر خدا به آنان نزدیک میشود و ارتباط برقرار میکند، طمع داشتند که در ایشان تأثیر بگذارند قبل از آنکه از ایشان تأثیر بپذیرند، لذا با نقشهها و پیشنهادهای مختلف میخواستند راه و روش خود را بر پیامبر عظیم الشأنصلی الله علیه وآله تحمیل کنند.
ولی پیامبر خداصلی الله علیه وآله که از عصمت برخوردار هستند و ظلم و ظالم در ایشان هیچ راهی ندارد در مقابل آنان ایستادند و نه تنها زیر بار آنان نرفتند بلکه با گذشت زمان دست مشرکین و کفار را گرفته و به سوی اسلام که همانا تسلیم شدن در مقابل خالق هستی است هدایت کردند.
خداوند خطاب به پیامبرش میفرماید:
«نزدیک بود آنها (با وسوسههای خود) تو را از آنچه وحی کردهایم بفریبند تا غیر آن را به ما نسبت دهی و در آن صورت تو را دوست خود انتخاب کنند و اگر ما تو را ثابت قدم نمیساختیم (و در پرتو عصمت، مصون از انحراف نبودی) نزدیک بود کمی به آنها تمایل کنی و اگر چنین میکردی ما و دو برابر مجازات (مشرکان) در حیات دنیا و دو برابر (مجازات آنها) را پس از مرگ به تو میچشاندیم، سپس در برابر ما یاوری نمییافتی.»(1)
ارتباط فرهنگ اسلام با سایر فرهنگها، و تمدن اسلامی با تمدنهای دیگر نیز بر همین میزان تحلیل میشود. اگر در این گونه ارتباطات، احتمال تأثیر گذاری اسلام در فرهنگهای مختلف وجود داشته باشد، امری مبارک و مقدس است
1) 203. سوره اسراء / آیات 73 الی 75.
و این کاری در راستای کار انبیا و اولیای الهی است. ولی اگر احتمال تأثیر پذیری برای فرهنگی که خود را غنی و بی نیاز میداند، که هست، به چشم بخورد این ارتباط امری خطرناک و رفتن به سوی آتش است.
مطرح کردن این سخن که در فرهنگهای دیگر مطالبی به چشم میخورد که قابل بهره برداری و استفاده است و نزدیک شدن به آنان، ثمر بخش برای مسلمانان است یا بر اساس جهل و نادانی نسبت به فرهنگ اسلامی است و یا وسوسهای از وسوسههای شیاطین میباشد که هدفی جز جدا نمودن جامعه اسلامی از اسلام را ندارد و دل به فرهنگ بیگانه دادن را آرزو میکند.
کسانی که با پیامبر خدا و اهل بیت معصومشعلیهم السلام دشمنی میورزند، دشمنان دیگری هستند که برائت و بیزاری از آنان همانند بیزاری از دشمنان خدا لازم و ضروری است. زیرا نزدیک شدن به آنان و میل و رغبت پیدا نمودن، دور شدن از خداوند است.
سعادت انسان به دوستی اهلبیت پیامبرعلیهم السلام گره خورده و هر ارتباطی با دشمنان آنان که موجب سست شدن پیوند دوستی شود، سعادت و خوشبختی انسان را تهدید مینماید.
پیامبر گرامی اسلام فرمود:
«مَنْ سَرَّهُ اَنْ یَجْمَعَ اللَّهُ لَهُ الخَیْرَ کُلَّهُ فَلْیُوالِ عَلِیّاً بَعْدِی وَلْیُوالِ أَوْلِیاءَهُ وَلْیُعادِ أَعْداءَهُ؛(1)
کسی که خشنودی او در این است که خداوند تمام خیر را برایش جمع نماید، بعد از من علی و دوستانش را دوست بدارد و دشمنانش را دشمن.»
طعم و مزه ایمان وقتی در ذائقه انسان قرار میگیرد و شیرینی آن را میچشد که دوستیها و دشمنیها برای خدا باشد و تنها نماز خواندن و روزه گرفتن طعم ایمان را به انسان نمیچشاند، دوستیها و دشمنیهای دنیوی و مادی پایدار نبوده و در آخرت نتیجهای ندارد، اگر در بخشهای مختلف زندگی، انسان نیاز به یک معیار و میزانی دارد که زندگی را بر اساس آن تنظیم نماید، دوستیها و دشمنیها هم میزان میخواهد و میزانی که خداوند قرار داده، امیر مؤمنانعلیه السلام هستند.
پیامبر خداصلی الله علیه وآله فرمود:
«علی دوست خداست پس او را دوست بدارید، دشمن علی دشمن خدا است او را دشمن بدارید، دوستدار علی را دوست بدار ولو قاتل پدر و فرزندت باشد و دشمن علی را دشمن بدار ولو پدر یا فرزندت باشد.»(2)
1) 204. بحار الانوار: ج 27 / ص 55.
2) 205. بحار الانوار: ج 27 / 54. قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله لبعض اصحابه ذات یوم: یا عبداللَّه اَحِبَّ فی اللَّه و ابغض فی اللَّه و وال فی اللَّه و عادفی اللَّه فانّه لا تنال ولایة اللَّه الّا بذلک و لا یجد رجل طعم الایمان و ان کثرت صلاته وصیامه حتّی یکون کذلک و قد صارت مواخاة الناس یومکم اکثرها فی الدنیا علیها یتوادّون و علیها یتباغضون و ذلک لایغنی عنهم من اللَّه شیئاً فقال له: و کیف لی ان اعلم انّی قدوالیت و عادیت فی اللَّه عزّوجلّ؟مَن ولیّ اللَّه عزّ و جلّ حتّی اوالیه؟ و من عدوّه حتّی اعادیه؟ فأشار له رسول اللَّهصلی الله علیه وآلهالی علیعلیه السلام فقال: اتری هذا؟ فقال: بلی. قال: ولیّ هذا ولیّ اللَّه فواله و عدوّ هذا عدوّ اللَّه فعاده. قال: وال ولیّ هذا ولو انّه قاتل ابیک و ولدک و عاد عدوّ هذا و لو انّه ابوک او ولدک.
در طول تاریخ اگر دوستیها و دشمنیها بر اساس میزانی بود که پیامبر خداصلی الله علیه وآله تعیین نمودند، کار به جایی نمیرسید که قدرت به دست کسانی بیفتد که محور کار آنان دشمنی با علی و فرزندانشعلیهم السلام بود و به همین مقدار هم اکتفا نکرده، بلکه لعن بر او را لازم و واجب دانسته و در خطبههای نماز به آن عمل میکردند، تا جایی که یک بار خطیب جمعه فراموش کرد به آن عمل کند، در بازگشت از نماز به یادش افتاد همان جا مردم را جمع کرد و لعن فراموش شده را جبران نمود و به شکرانه این عمل در آن مکان مسجدی ساختند و نام آن را مسجد ذکر گذاردند. اگر با دشمنان پیامبر و اهلبیتعلیهم السلام دشمنی میشد و مسلمانان تنفر و انزجار خود را از آنان اعلام مینمودند، قدرت در دست کسانی قرار نمیگرفت که با حال مستی به نماز بایستند و مردم به آنان اقتدا کنند و آن قدر مسیر اسلام به انحراف کشیده شود که در روز روشن با گفتن تکبیر، سر از بدن عزیز خدا حسین بن علیعلیهما السلام جدا نموده و زن و بچه او را به عنواƠاسیر در کوچه و بازار عبور دهند.
هر اندیشه و عملی که در مسیر حق قرار نگیرد، ظلم محسوب میشود و صاحب آن معصیت کار و در زمره ظالمین میباشد. ظلم و ستم دارای مراتب
مختلف است، ظالم و ستمگر نیز چنین است. ظلم گاهی گرفتن پرکاهی است از دهان موری که به سوی لانه میرود و گاه خراب کردن لانه پرندهای و گاه کشتن انسانی بیگناه و گاه به فساد کشیدن یک اجتماع است. تمام اینها ظلم است، ولی یکسان نیست.
انسانهای پاک و مطهر از تمام این ستمها به دورند و نسبت به تمام آنها نفرت دارند. امیرمؤمنان علیعلیه السلام میفرماید: به خدا سوگند! اگر شب را بیدار بر روی خار سعدان(1)بگذرانم و مرا در زنجیر بسته، روی زمین بکشند دوست داشتنیتر است نزد من از اینکه خدا و رسول را روز قیامت ملاقات کنم در حالی که بر بعضی بندگان ستم کرده باشم. سوگند به خدا! اگر هفت اقلیم را با هر چه در زیر آسمانهای آنهاست به من بدهند برای این که خدا را نافرمانی نموده و پوست جویی را از دهان مورچهای بگیرم، چنین نخواهم کرد.(2)
پیروان علیعلیه السلام نیز در همان راهی قدم برمیدارند که مولای آنان رفته است. محلی است به نام فسطاط، یعنی خیمه، حموی در کتاب «معجم البلدان» مینویسد، در یکی از جنگها مسلمانان پس از آنکه جنگ تمام شد و خواستند حرکت کنند دیدند بالای یکی از خیمهها پرندگان تخمگذاری نمودهاند. فرمانده
دستور داد: بگذارید این خیمه به حال خود باشد تا جوجهها از تخم بیرون آیند و آسیبی به آنها نرسانید. از آن به بعد نام آن مکان را فسطاط گذاردند.(1)
تربیت اسلامی اقتضا میکند که انسان نفرت از ظلم داشته و به سوی آن نرود و نفرت از ظالم و ستمگر داشته باشد و به او تمایلی پیدا ننماید که اگر چنین شد زمینه رشد برای ستمگری باقی نمیماند.
اگر تولّی و تبرّی و دوستی و دشمنی در دستور زندگی مسلمین قرار میگرفت، ستمگران نمیتوانستند بر آنان مسلط شده و به اسارت بگیرند و در راه آمال و آرزوهای شیطانی خود، ملّتی را به ذلّت بکشند. اسلام اجازه نمیدهد مسلمانی حتی در دل هم رضایت به ادامه حیات برای ظالم و ستمگری داشته باشد، بلکه هر لحظه باید انتظار نابودی و هلاکت او را در دل بپروراند.
صفوان جمّال که از دوستداران امام موسی بن جعفرعلیهما السلام است شتران زیادی داشت که اجاره میداد. هارون الرشید ستمگر آن زمان شترهای او را برای سفر حج اجاره نمود.
خبر به امامعلیه السلام رسید، حضرت او را نکوهش کردند. او در پاسخ گفت: برای سفر حرامی اجاره ندادم، بلکه سفر حج است. امام فرمود: آیا دوست نداری او زنده بماند و از سفر برگردد تا کرایه تو را بدهد؟ پاسخ داد: آری. حضرت فرمود: هر کسی دوست داشته باشد ستمگری باقی بماند، جزء ستمگران محسوب میشود و به آتش خواهد رفت.(2)
انسانهای خود ساخته که زندگی خود را بر اساس دستور دین تنظیم کردهاند، حتی احساسات خود را بدون ملاک و معیاری مصرف نمیکنند، گرایش و تمایل به ظالم و ستمگر را برای خود جرم دانسته و از آن توبه مینمایند.
در کتاب «کلمه طیبه» نقل میکند: حاکم بروجرد روزی به دیدن عالم جلیل القدر مرحوم سید مرتضی، پدر سید بحرالعلوم رفت و پس از مراجعت چون به صحن خانه رسید، بحرالعلوم را که در آن وقت به حسب سنّ در شمار اطفال محسوب میشد ملاقات کرد، ایشان را به حاکم معرفی کردند، حاکم ایستاد و اظهار مهربانی زیادی کرد و رفت.
سید بحرالعلوم به پدر بزرگوارش عرض کرد: باید مرا از این شهر بیرون بفرستی که میترسم هلاک شوم. فرمود چرا؟ گفت: به جهت آنکه قلبم را از آن ساعتی که حاکم اظهار مهربانی کرد، مایل به او میبینم و آن بغضی که باید به حاکم داشته باشم ندارم، دیگر در اینجا نباید ماند. و همین امر سبب شد که از آن شهر هجرت نماید.
آیا سزاوار نیست برای اینکه نفرت و بیزاری از ظالم در وجود ما رسوخ کند در زیارت عاشورا صد مرتبه لعن فرستیم بر کسانی که بالاترین ظلم و خیانت را مرتکب گردیده و بر کسانی که زمینه چنین ستمی را فراهم آوردند.
بار الها! از رحمتت دور بدار اول ظالم و ستمگری را که حق پیامبر و اهلبیتاش را ضایع نمود و کسانی را که آن راه را ادامه دادند و در روز عاشورا فرزند پیامبر، حسین بن علیعلیهما السلام را در مقابل زن و فرزندش سر از بدنش جدا نمودند.
در روز عاشورا، بیزاری و نفرت از ستمگران به اوج خود رسید. فضای سرزمین کربلا را نسیم دوستی و محبّت خدا فرا گرفته بود و بغض و دشمنی نسبت به دشمنان خدا و ستمگران زمان را هدف گیری مینمود.
عبداللَّه بن عمیر عدهای را دید که در نخلستان کوفه آماده رفتن به یاری حسین بن علیعلیهما السلام هستند، جریان را پرسید، برای او توضیح دادند که اینان میروند تا فرزند زهرا را یاری نمایند.
او گفت: من از قدیمالایّام نسبت به مشرکین نفرت داشته و علاقه زیاد به جنگ با آنان داشتم و به نظرم جنگ با دشمنان حسین بن علیعلیهما السلام کمتر از جنگیدن با مشرکین نباشد. مسئله را با همسرش در میان گذاشت، او هم که از ظالم و ستمگر نفرت داشت، همسرش را تشویق نموده و خود نیز همراه همسر آماده حرکت شد. شبانه حرکت کرده، آمدند تا خود را به حسین بن علیعلیهما السلام رساندند. روز عاشورا لحظه شماری میکردند که بغض و بیزاری خود را نسبت به دشمنان نشان دهند.
عبداللَّه بن عمیر با اجازه امامعلیه السلام به میدان رفت. در حالی که قدی بلند، بازوانی ستبر، و شانه هایی گشاده داشت. غلام عبیداللَّه بن زیاد به مبارزه با او وارد میدان شد، با یکدیگر درگیر شدند، عبداللَّه بن عمیر با شمشیری او را از پای درآورد. شخص دیگری بر او حمله کرد که در این درگیری عبداللَّه دست چپش را جلو آورد و انگشتانش هدف شمشیر دشمن قرار گرفت و جدا شد، ولی در عین حال به دشمن حمله کرد و دشمنی دیگر را از پای درآورد.
در حالی که خون از انگشتانش میریخت و دو نفر را کشته بود، با شور و اشتیاق و خواندن رجز، خدمت امام حسینعلیه السلام آمد. همسرش وقتی شوهر را با آن حال و انگشتان قطع شده دید، ستون خیمه را برداشت و به همراه شوهرش حرکت کرد، و میگفت:پدر و مادرم به فدایت، مبارزه کن در رکاب اهلبیتی که طیّب و پاکیزه هستند.
عبداللَّه به او نگاهی کرد و از او خواست که برگردد، ولی او نپذیرفت و میگفت: تو را تنها نمیگذارم تا در کنارت بمیرم.
انگشتان چپ عبداللَّه که بریده شده بود و با دست راست هم شمشیر را گرفته بود، لذا نمیتوانست همسر را برگرداند. حسین بن علیعلیهما السلام وقتی این منظره را دیدند جلو آمدند و در حق آنان دعا نمودند و به همسر عبداللَّه فرمود: به سوی زنان برگرد، زیرا زنان وظیفه جنگیدن ندارند.
او برگشت و عبداللَّه به میدان رفت و کینه و نفرت خود را نسبت به دشمنان تا مرز شهادت نشان داد. گرد و غبار همه جا را گرفته بود، پس از لحظاتی کمکم هوا صاف شد. همسر عبداللَّه که از خیمه بیرون آمده بود، به طرف بدن خون آلود شوهر که روی زمین افتاده بود حرکت کرد، بالای سرش نشست، خاک و خون از صورت او پاک کرد، در حالی که میگفت: بهشت بر تو مبارک باد! و خداوند بهشت را نصیبت گرداند و خداوند مرا همراه تو قرار دهد.
دشمن با دیدن این صحنه آرام نگرفت، غلام شمر به او حمله کرد و با ستون خیمه بر فرق او زد و زن و شوهر با شعار نفرت و بیزاری از ستمگران و دشمنان حسینعلیه السلام به سوی بهشت شتافتند.(1)
1) 210. ابصارالعین فی انصارالحسین: ص 106.
آثار و ثمرات دوستی در دنیا /
عن المهدیعلیه السلام:
إنَّا غَیْرُ مُهْمِلِینَ لِمراعاتِکُمْ
و لا ناسِینَ لِذِکْرِکُمْ؛
ما شما را رها نکرده و فراموش نمیکنیم.
بحار 175/53
محبّت از مفاهیمی است که طرفینی میباشد، یعنی اگر در دلی قرار گرفت، قلبی دیگر هم متقابلاً با او همراه است. اگر انسان، محبوبی حقیقی داشت بداند که تنها نیست و دوست هم در محبّت، او را همراهی میکند. نمیشود که انسان خدا و رسول و اهلبیتشعلیهم السلام را دوست بدارد ولی دوستی یک طرفه باشد و آنان محبّت نداشته باشند:
«قُلْ اِنْ کُنْتُم تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ»؛(1)
«بگو اگر خدا را دوست دارید از من پیروی کنید تا خدا دوستتان بدارد.»
خداوند در قرآن کسانی را که به آنها محبّت دارد چنین اعلام میکند: «کسانی که به خداوند تکیه کنند، باز گشت به سوی او داشته باشند، از آلودگیها خود را حفظ کنند، در راه حق پایدار باشند،عدالت پیشه و در عمل نیکوکار باشند.»
پیامبر خداصلی الله علیه وآله وقتی وارد مدینه شدند آن چنان مورد علاقه مسلمانان بودند که همه انتظار میکشیدند رسول خدا به خانه آنان وارد شود و پیامبر هم چون
1) 211. سوره آل عمران / آیه 31.
نمیخواستند علاقهمندان خود را آزرده کنند و محبّت آنان را بیپاسخ بگذارند، فرمود: هر جا ناقه من برود، من هم همان جا را انتخاب میکنم. ناقه آمد و جایی که امروز در مدینه مسجد رسول خدا است - ولی آن روز مسجد نبود - در کنار خانه ابوایّوب توقف کرد. پیامبر خدا پیاده شدند، حالا به کدام خانه برود؟ مادر ابوایّوب اثاثیه پیامبر را برداشت و به داخل خانه برد. مردم از پیامبر خدا درخواست میکردند که به منزل آنان برود، وقتی زیاد اصرار کردند، فرمود: رحل و اثاثیه کجاست؟ گفتند: مادر ابوایّوب به خانه خود برده است. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: انسان آن جایی است که اثاثیه او هست.
ابوایّوب منزلی داشت دو طبقه، نمیخواست خود در طبقه بالا زندگی کند و پیامبر در طبقه پایین، نزد پیامبر آمد و عرض کرد: شما کدام طبقه را میپسندید، پایین یا بالا؟پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: طبقه پایین برای مردمی که به سراغ ما میآیند، راحتتر است.
ابوایّوب میگوید: من با مادرم در طبقه بالا بودیم و پیامبر طبقه پایین، مواظب بودیم هنگام بردن آب به بالا، یا هنگام پختن نان، پیامبر اذیت نشوند، آرام حرکت میکردیم، آهسته سخن میگفتیم، و مردم هم به دیدار پیامبر میآمدند. محبّت شدید مردم نسبت به پیامبر خدا آنان را گرد پیامبر جمع نمود، زن و مرد شیفته رسول خداصلی الله علیه وآله شدند.
رسول خدا در اجتماع مردم پرسیدند: آیا مرا دوست دارید؟ گفتند: آری به خدا قسم تو را دوست داریم.
پیامبر خدا سه مرتبه فرمود:
«أَنَا وَاللَّهِ اُحِبُّکُمْ؛(1)به خدا قسم من هم شما را دوست دارم.»
عدهای در محضر امام باقرعلیه السلام نشستهاند، دیدند امام باقرعلیه السلام بلند شدند به داخل اتاق رفتند. آیا امام از حضور آنان ناراحت هستند؟ آیا جمع آنان را پذیرا نمیباشند؟ دیدند امام از اتاق بیرون آمدند، در حالی که دست بر چهار چوب در گرفتهاند، سلام کردند و آنان جواب سلام حضرت را دادند.
سپس امامعلیه السلام فرمود:
«وَ اللَّهِ إِنِّی لَأُحِبُّ ریحَکُمْ وأَرْواحَکُمْ؛(2)
به خدا قسم من بوی شما و ارواح شما را دوست دارم.»
همه امامان معصوم اینگونه هستند، قلب آنان با قلوب دوستانشان همراهی میکند. امام صادقعلیه السلام فرمود: به خدا قسم من دیدار شما و زیارت شما را دوست دارم، من در شهر مدینه تنها هستم، یکی از شماها را که میبینم از اضطراب و ناراحتی بیرون میآیم و آرامش پیدا میکنم، حضرت فرمود: به خدا قسم من مشتاق گفت و گوی با شما هستم؛
«وَ اللَّهِ انِّی لَأُحِبُّ رُؤْیَتَکُمْ وَأَشْتاق اِلی حَدِیثِکُمْ.»(3)
همان گونه که دوستی ما اجازه نمیدهد محبوب را فراموش کنیم، محبوب هم دوستش را فراموش نمیکند و بیتوجهی نسبت به او را نمیپسندد. هر چند ممکن است فاصله مکانی باشد یا در زمان محبوب، انسان زندگی نکند، یا محبوبش در پشت پرده غیبت باشد لکن اینها باعث فراموشی محبوب نمیشود.
حضرت بقیة اللَّه الاعظم امام زمان - روحی و ارواح العالمین له الفدا - خطاب به شیخ مفید میفرمایند: ما از شما بیاطّلاع نیستیم و از مشکلات شما بیخبر نمیباشیم، ما شما را رها نمیکنیم و فراموش نمیکنیم، اگر ما مواظب شما نبودیم که دشمنان، شما را از بین میبردند:
«اِنّا غَیْرُ مُهْمِلِینَ لِمُراعاتِکُمْ وَلا ناسِین لِذِکْرِکُمْ، وَلَوْلا ذلِکَ لَنَزَلَ بِکُمْ الأَوَّاءُ وَاصْطَلَمَکُم الْأَعْداءُ، فَاتَّقُوا اللَّهَ جَلَّ جَلالُهُ.»(1)
شخصی با امام هشتم علی بن موسی الرّضاعلیه السلام رفت و آمد داشت، به امام علیه السلام عرض کرد: آقا در حق من و خانوادهام دعا کنید. حضرت فرمود: مگر این کار را نمیکنیم، در هر روز و شب کارهای شما بر ما عرضه میشود.
1) 215. بحار الانوار: ج 53 / ص 175.
خیلی برای او سخت بود که این مطلب را باور کند که امامش از کارهای روزمرّه او خبر دارد. حضرت او را متوجّه آیهای از آیات قرآن نمودند که خداوند میفرماید: هر کاری میخواهید بکنید که به زودی خدا و پیامبر و مؤمنان در کردار شما خواهند نگریست. فکر میکنید که مراد از مؤمنانی که در اعمال مینگرند کیست؟ آیا غیر از امیرالمؤمنین است؟!
«هُوَ وَ اللَّهِ عَلیُ بْنُ أَبِی طالِبٍعلیه السلام.»(1)
آری امامان معصوم دوستان خود را مورد توجه قرار میدهند، به نیازهای مادّی و معنوی آنان توجه دارند و رسیدگی میکنند. البته این بدان معنا نیست که دوستان اهلبیتعلیهم السلام، هیچ مشکلی نداشته باشند، بلکه شرایط فرق میکند. گاهی مصلحت میبینند که نیاز فردی را حتی به صورت غیر عادی برآورده کنند و در همان حال نیاز شخص دیگری به حال خود باقی باشد.
جابر میگوید: خدمت امام باقرعلیه السلام رسیدم و اظهار نیاز کردم، ولی حضرت فرمود: حتی یک درهم هم نداریم. طولی نکشید کمیت شاعر آمد خدمت
1) 216. اصول کافی: ج 1 / ص 219؛ قال: قلت للّرضا علیه السلام: ادع اللَّه لی و لأهل بیتی. فقال: أولست أفعل؟ واللَّه إنّ أعمالکم لتعرض علیّ فی کلّ یوم و لیلة؟ قال: فاستعظمت ذلک، فقال لی: أما تقرء کتاب اللَّه عزّوجلّ: «و قل اعملوا فسیری اللَّه عملکم و رسوله والمؤمنون»؟ قال: هو و اللَّه علیّ بن ابی طالبعلیه السلام. بیان: یعنی علیّا و اولاده الائمه علیهم السّلام و انّما خصّ علیّاعلیه السلام بالذکر لانّه کان خاصة الموجود فی زمان المأمورین بالعمل مشافهة و المعروف بینهم.
حضرت، عرض کرد: آقا برای شما اشعاری بخوانم؟ فرمود: بخوان. وقتی قصیدهای را خواند، حضرت به غلام خود فرمود: از داخل آن اتاق ، بدره را بیاور (کیسهای که ده هزار درهم یا دینار در آن است) و به کمیت بده.
کُمیت عرض کرد: آقا باز هم اشعاری بخوانم؟ فرمود: بخوان. شروع کرد به خواندن، دوباره حضرت به غلام خود فرمود: از داخل اتاق بدره را بیاور به او بده. برای سومین بار گفت: آقا اشعاری را بخوانم؟ فرمود: بخوان. و بعد از خواندن، بدرهای به او داد.
کُمیت گفت: جان من به فدای شما، به خدا قسم دوستی من به خاطر دنیا و مسائل مادّی نیست، بلکه حقّی است که شما به گردن من دارید و از این راه به رسول خدا تقّرب میجویم و پولها را قبول نکرد. امامعلیه السلام در حق او دعا کرد و به غلام خود فرمود: پولها را در جای خود بگذار.
جابر که این صحنه را دید به امام عرض کرد: آقا من نیازمند بودم و به شما نیاز خود را گفتم ولی شما فرمودید: حتی یک درهم ندارم، ولی دستور دادید به کُمیت سی هزار درهم بدهند. حضرت فرمود: برو داخل اتاق. رفتم ولی اثری از آن پولها ندیدم. سپس حضرت فرمود: آن چیزی را که ما از شما میپوشانیم، بیشتر است از آنچه را که ظاهر و آشکار میکنیم.(1)
1) 217. الغدیر: ج 2 / ص 198 و بحار الانوار: ج 46 / ص 240.
اولیای الهی نسبت به دوستانشان و مشکلات آنان بیتوجه نیستند و چه بسا از گرفتاری آنان رنج میبرند و در مواردی که نتوانند از طریق عادی مشکل آنان را حل کنند، برای مشکلاتشان اشک میریزند و گریه میکنند.
یکی از دوستان و یاران امام سجّادعلیه السلام نزد آن حضرت رفت، در حالی که از فشار فقر و تنگدستی پریشان بود. حضرت از او پرسید: در چه حالی؟ عرض کرد: حال من این گونه است که چهار صد دینار بدهکارم ولی نمیتوانم آن را بپردازم، خانواده و عیال سنگینی هم دارم و چیزی ندارم که خرج آنها را بدهم. امام سجادعلیه السلام با شنیدن این سخن بسیار اندوهگین شد و به شدت گریست. یکی از اصحاب حضرت که در مجلس بود، عرض کرد: یابن رسول اللَّه! برای چه گریه میکنید؟ حضرت فرمود: مگر گریه جز برای مصایب و گرفتاریهای بزرگ برای چیز دیگری هم هست؟ گفتند: نه. حضرت فرمود: چه مصیبتی برای انسان آزاده و با ایمان بالاتر از این است که ببیند برادر مؤمن او کمبودی دارد و او نتواند آن را جبران کند و ببیند که برادرش مشکلی دارد ولی، نتواند آن را برطرف کند.
پس از آن، مجلس به انجام رسید و همه رفتند. یکی از بدگویان و مخالفان امام سجادعلیه السلام که در مجلس بود با طعنه به امام سجّادعلیه السلام گفت: شگفتا از این خاندان! یک بار ادعا میکنند که آسمان و زمین و هر چه هست در اختیار آنهاست و خداوند
در خواست آنها را رد نمیکند. ولی روز دیگر اعتراف میکنند که حتی از حل کردن مشکل نزدیکترین دوستان خود نیز عاجز و ناتوانند.
این سخن به گوش آن مرد درمانده رسید و چون از ارادتمندان خاندان اهلبیتعلیهم السلام بود بسیار ناراحت شد و دوباره به خدمت امام سجّادعلیه السلام رسید و عرض کرد: یابن رسول اللَّه! چنین مطالبی از فلان مخالف به گوشم رسیده است. این سخن از سختیها و گرفتاریهای خودم بیشتر مرا میآزارد.
امام سجّادعلیه السلام به او فرمود: هم اینک خداوند اجازه داد که کار تو سامان یابد سپس یکی از خادمها را صدا زد و فرمود: همان چیزی را که برای خوراک افطار و سحر خود نهادهام، بیاور. او رفت و دو قرص نان آورد و به مرد درمانده داد. امام سجّادعلیه السلام به او فرمود: این دو قرص نان را بگیر که چیزی غیر از آن نداریم، خداوند خود به وسیله این دو نان گرفتاری تو را برطرف خواهد کرد و خیر فراوانی به تو خواهد رسید.
آن مرد، دو قرص نان را گرفت و به سوی بازار رفت. در راه پیوسته به این فکر بود که خداوند چگونه با این دو قرص نان گرفتاری بزرگ او را حل خواهد کرد، خاطرش از بابت خانواده و عیال خود نگران بود، بار سنگین بدهی و مخارج زندگی و اینک دو عدد نان که نمیدانست آنها را چه کند، شیطان هم پی در پی او را وسوسه میکرد که آخر چگونه میتوان گرفتاری به این بزرگی را با دو قرص نان برطرف ساخت.
در همان حال بود که به ماهی فروشی برخورد که ماهی بو کردهای در دستش بود، پیدا بود که کسی آن را نمیخَرد و داشت فاسد میشد. مرد به او گفت: ماهی تو روی دستت مانده است، یکی از این دو نان هم برای من زیاد است، آیا ماهیات را در عوض این یک نان به من میدهی؟ ماهی فروش پذیرفت و ماهی را به او داد و نان را از او گرفت. مرد نیز ماهی را برداشت و به راه افتاد.
کمی بعد به نمک فروشی رسید که اندکی نمک نامرغوب داشت، به او گفت: نمک تو نامرغوب است، آیا آن را با نان من که این نیز چندان مرغوب نیست، عوض میکنی؟ نمک فروش پذیرفت و نمکش را در برابر آن قرص نان به او داد.
مرد به راه افتاد تا به خانه برود، در راه با خود فکر میکرد که باید ماهی را با نمک درست کند تا غذایی برای خوردن فراهم شود. به خانه که رسید شکم ماهی را شکافت تا آن را پاک کند ولی با شگفتی بسیار دو مروارید گرانبها در شکم ماهی یافت، شگفتزده شد و بیدرنگ خدا را شکر کرد.
در حال شگفتی و سرور بود که صدای در خانه بلند شد. در را باز کرد، نمک فروش و ماهی فروش هر دو با هم آمده بودند و میگفتند: بنده خدا هر چه کردیم نتوانستیم خود یا خانوادهمان از این نان بخوریم، دندان در آن کارگر نیست، فهمیدیم که تو در بد وضعیتی قرار گرفتهای و بدحالیِ تو به آخرین درجه رسیده است و در بدبختی به سر میبری. نانت برای خودت، نمک و ماهی هم حلال خودت. سپس نانها را به او دادند و رفتند.
مرد اندکی آرام گرفته بود که دوباره صدای در بلند شد. این بار کسی از سوی حضرت سجادعلیه السلام آمده بود، داخل شد و گفت: امام فرمود: خداوند گره مشکل تو را گشود و گرفتاریات را برطرف ساخت، پس غذای ما را به خودمان پس بده که آن را غیر از خودمان کسی نمیخورد. بعد نانها را گرفت و رفت.
آن مرد دو مروارید را فروخت و با بهای گزافی که به دستش آمد، بدهی خود را داد و وضع خوبی پیدا کرد.
دشمنان و بدگویان حضرت سجّادعلیه السلام که ماجرا به گوششان رسیده بود، میگفتند: چه تفاوت زیادی است بین اینکه علی بن حسینعلیه السلام نمیتوانست نیاز او را برآورده کند و اینکه چنین ثروتی برای او فراهم کرده باشد، چگونه چنین چیزی ممکن است؟ کسی که از برآورده کردن آن نیاز ناتوان بود، چگونه میتواند چنین ثروتی فراهم کند؟
وقتی خبر این صحبتها به گوش امام سجادعلیه السلام رسید، فرمود: قریش نیز همین حرفها را درباره پیامبرصلی الله علیه وآله میگفتند که: چگونه در یک شب از مکه به بیت المقدس رفته است و آثار پیامبران را در آنجا مشاهده کرده و بازگشته است؟ کسی که نمیتواند در کمتر از دوازده روز از مکه به مدینه برود.
قریش این حرفها را هنگامی زدند که آن حضرت از مکه به مدینه هجرت کرده بود. سپس به اصحاب خود فرمود: سوگند به خدا که آنها از کار خدا و دوستان خدا سر در نمیآورند، همانا مراتب و جایگاههای بلند دست نیافتنی است، مگر از راه تسلیم در برابر خداوندی که به بزرگی ستایش میشود و از راه ترک تحکّم در برابر خداوند، و راضی بودن به هر چه او تدبیر میکند، همانا
دوستان خدا بر مشکلات و رنجها صبر کردند، آن چنان که کسی در صبر با آنها برابری نمیکرد. خداوند عزّوجلّ هم به آنان پاداش داد و برآورده شدن خواستههایشان را واجب نمود، البته آنها چیزی از خداوند نمیخواهند جز همان چیزی که خدا خود برای آنان خواسته باشد.(1)
تا اینجا سخن از دوستانی بود که شیعه و طرفدار امامعلیه السلام بودند، ولی محبّت مرز نمیشناسد، اگر کسی اهلبیتعلیهم السلام را دوست بدارد و شیعه آنان هم نباشد، دوستی در همین دنیا برایش اثربخش است. شخصی به امام مجتبیعلیه السلام نزدیک شد و گفت:
«اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مُذِلَّ الْمُؤمِنِین؛
سلام بر تو ای کسی که مؤمنین را ذلیل کردی.»
حضرت فرمود: پیاده شو، عجله نکن. وقتی پیاده شد. فرمود: چه گفتی؟ گفت: گفتم: سلام بر تو که مؤمنین را ذلیل کردی. امام مجتبیعلیه السلام فرمود: از کجا این حرف را میزنی؟ گفت: با معاویه کنار آمدی، اختیار امّت را به دست معاویه دادی. حضرت برای او توضیح دادند و او را روشن نمودند.
کسی که خط فکری او با امام مجتبیعلیه السلام سازگار نیست، چرا سراغ امام مجتبی میآید؟ حضرت فرمود: چه چیز باعث شده اینجا بیایی؟ پاسخ داد: محبّت تو. حضرت فرمود: به خدا قسم تو محبّت داری؟ گفت: آری به خدا قسم.
1) 218. أمالی شیخ صدوق: ص 367.
حضرت فرمود:
«لا یُحِبُّنا عَبْدٌ اَبَداً وَلَو کانَ اَسِیراً فِی الدَّیلَم اِلاّ نَفَعَهُ حُبُّنا وَاِنَّ حُبَّنا لَیُساقِطُ الذُّنُوبَ مِنْ بَنِی آدَمْ کَما یُساقِطُ الرِّیحُ الْوَرَقَ مِنَ الشَّجَرِ؛(1)
کسی ما را دوست نمیدارد، حتی اگر اسیر کافری از دیلم باشد، مگر اینکه این دوستی به او سود میرساند و به درستی که محبّت ما گناهان و خطاهای بنی آدم را میریزد، همان گونه که باد، برگ را از درخت میریزد.»
البته اینکه انسان چگونه میشود که امام معصومی را دوست بدارد، ولی با او همفکر نباشد و حتی گاهی دوستی است که اسلام را هم نپذیرفته تا او را امام خود بداند، مسئلهای قابل تأمّل و تحقیق است، اصل مسئله قابل انکار نیست، بلکه شواهد زیادی بر صدق آن وجود دارد، منتهی فهمیدن و درک آن احتیاج به دقت و اندیشه دارد که با دقت، داستان شخص نصرانی را میخوانیم:
شخصی است نصرانی، متوکل عباسی او را احضار کرده، نمیداند در حق او چه خواهد کرد. نذر کرد صد دینار به امام هادیعلیه السلام بدهد تا از دست متوکل نجات پیدا کند. به سامرا آمد - تا به حال آنجا نیامده - منزلی گرفت. پیش خود گفت: خوب است قبل از اینکه نزد متوکل بروم، امام هادیعلیه السلام را که تحت نظر است پیدا کنم و صد دینار را به او بدهم. چگونه نزد امام برود که این نیز خود جرم است. منزل امام را هم بلد نبود و جرأت نمیکرد از کسی بپرسد.
1) 219. بحار الانوار: ج 44 / ص 23.
میگوید: مدتی فکر کردم چه کنم، سوار بر مرکبم شدم، گفتم: هر جا برود آنجا پیاده میشوم. صد دینار را در کاغذی پیچیدم و در آستینم گذاشتم. مرکبم خیابانها را طی کرد تا به نقطهای رسید که قدم برنمیداشت. به غلام خود گفتم: سؤال کن، این منزل کیست؟ گفتند: منزل ابن الرّضا امام هادیعلیه السلام. ناگهان خادمی از خانه خارج شد و گفت: تو یوسف بن یعقوب هستی؟ گفتم: آری. گفت: پیاده شو.
مرا در دهلیز خانه بُرد و خود وارد خانه شد، سپس آمد و گفت: آن صد دیناری که همراه آوردهای بده. و مرا به داخل منزل برد. دیدم حضرت تنها نشسته است، فرمود: ای یوسف! چه چیز بر تو ظاهر شد؟ گفتم: به اندازه کافی دلیل بر من آشکار شد (آمدن حیوان کنار خانه، صدا زدن خادم نام مرا، خبر دادن از صد دینار). حضرت فرمود: تو اسلام نمیآوری، ولی در آینده فرزند تو، فلانی مسلمان خواهد شد و از شیعیان ما خواهد بود.
«یا یُوُسُف! إِنَّ اَقْواماً یَزْعُمُونَ إِنَّ وِلایَتَنا لا تَنْفَعُ أَمثالَکُم. کَذِبُوا وَاللَّهِ إِنّما لَتَنْفَعُ أَمْثالَکَ، إمْضِ فِیما وافَیْتُ، فَاِنَّکَ سَتَری ما تُحِبُّ؛(1)
ای یوسف! عدهای فکر میکنند دوستی ما به درد امثال تو نمیخورد، به خدا قسم برای امثال تو سود دارد، برو ما کار تو را درست کردیم. آنچه را دوست داری خواهی دید.»
میگوید: به سراغ متوکل رفتم، آنچه خواستم به او گفتم و برگشتم.
آری او با محبّت امام هادیعلیه السلام از شرّ متوکل نجات پیدا کرد و ثمره دوستی خود را با امامعلیه السلام دید.
1) 220. سفینة البحار: ج 2 / ص 240.
امام حسینعلیه السلام فرمود: اگر کسی برای خدا ما را دوست بدارد، ما و او بر رسول خداصلی الله علیه وآله وارد میشویم همانند دو انگشت که کنار هم هستند و اگر کسی برای دنیا ما را دوست بدارد دنیا به دوستان خوب و بد میرسد.
«عن الحسین بن علیعلیهما السلام، قال: مَنْ اَحَبَّنا لِلّهِ وَرَدنا نَحْنُ وَهُوَ عَلی نَبِیِّنا هکَذا (و ضمّ اصبعیه) وَمَنْ اَحَبَّنا لِلدُّنْیا فَاِنَّ الدُّنْیا لَتَسَعُ الْبِرَّ وَالْفاجِرَ.»(1)
از مردی سؤال شد: چرا شیعه شدی و امامت امام هادیعلیه السلام را پذیرفتی؟ او که ایرانی و اهل اصفهان بود، پاسخ داد: من در زندگی مشکل مادی داشتم و دستم خالی بود، ولی قدرت حرف زدن داشتم، اهالی اصفهان به من و عده دیگری گفتند: بروید نزد حکومت متوکل و بگویید که به ما ظلم شده و حق ما داده نشده و حق خود را بگیرید و به زندگی خود سروسامانی بدهید.
حرکت کردیم به در خانه متوکل رفتیم، ایستاده بودیم و منتظر که وارد شویم و حرف خود را بزنیم. ناگهان دیدیم مأمورین خارج شدند در حالی که میخواستند شخصی را بازداشت کرده و نزد متوکل بیاورند. پرسیدم: به سراغ چه کسی میروند؟ گفتند: شخصی علوی که شیعیان او را امام خود میدانند.
1) 221. بحار الانوار: ج 27 / ص 84.
پیش خود گفتم: همان جا بایستم و کسی که امام شیعیان است ببینم دارای چه خصوصیاتی است؟ طولی نکشید، دیدم شخصی سوار بر اسب آمد. مردم در طرف راست و چپ صف کشیدند و به تماشای ایشان ایستادند.
تا نگاه من به ایشان افتاد، محبتش در قلبم قرار گرفت، دوستیاش دل مرا برد و محبوب من شد. چه خطری او را تهدید میکند؟ متوکل میخواهد با او چه کند؟ نگران شدم، گفتم: خدایا! نکند شرّی به او برسد، بار الها! بلا را از او دور گردان.
چشمان خود را به او دوخته بودم او به این طرف و آن طرف نگاه نمیکرد، وقتی به من رسید، به من توجه کرد (مگر میشود من جذب او شوم ولی او عنایتی نکند) فرمود: دعای تو مستجاب شد. (یعنی نگران من نباش). در حق من دعا کردند: خداوند طول عمر و مال و ثروت و فرزندان زیاد به تو بدهد. بدنم شروع کرد به لرزیدن. من که چیزی به او نگفتم، از کجا فهمید من در حقش دعا کردم تا در حق من دعا کند؟! از خود بیخود شدم، دوستانم گفتند: چه خبر است؟ چرا این گونه شدی؟ چیزی به آنها نگفتم و راز محبّت را برای آنها بازگو نکردم. فقط گفتم: خیر است.
به اصفهان برگشتیم، طولی نکشید که دعای حضرت در حق من مستجاب شد. خداوند اموال زیادی به من داد و فرزندان متعدّد و عمر طولانی که الآن حدود هفتاد و چند سال از من میگذرد، در حالی که شیفته او و معتقد به امامت او هستم. آری او اگر امام نبود از کجا راز مرا فهمید و در حق من دعا کرد.(1)
1) 222. الخرائج و الجرائح: ج 1 / ص 392.
پاسخ دوستی به مقدار گریه بر تشنگی امام حسینعلیه السلام
در نزدیکی نجف اشرف، آبادیای است به نام مصیّب، محل تلاقی فرات و دجله، ظاهراً مرد شیعهای به زیارت مولای متقیان مشرف میشد، مردی از اهل سنت سر راه مرد شیعه در آنجا خانه داشت و همیشه در رفت و آمد او را میدید و چون میدانست به زیارت حضرت علیعلیه السلام میرود، او را مسخره میکرد، حتی یک بار به ساحت مقدس آقا جسارت کرد.
مرد شیعه خیلی ناراحت بود، چون خدمت آقا مشرف شد خیلی بیتابی کرد و ناله زد که تو میدانی این مخالف چه میکند. آن شب آقا را در خواب دید، شکایت کرد. آقا فرمود: او بر ما حقی دارد که ما در این دنیا نمیتوانیم او را کیفر بدهیم ولو هر چه بکند. شیعه میگوید: من گفتم: آری آن جسارتها که او میکند لابد بر شما حق پیدا کرده است؟
حضرت فرمود: او روزی در محل تلاقی این دو آب نشسته بود و به فرات نگاه میکرد، یک دفعه به خاطرش کربلا و منع آب از حضرت سیدالشهداء افتاد، پیش خود گفت: عمر بن سعد کار خوبی نکرد که اینها را تشنه کشت، خوب بود به آنها آب میداد بعد همه را میکشت، ناراحت شد و یک قطره اشک از چشم او ریخت. لذا از این جهت بر ما حقی پیدا کرد که نمیتوانیم او را جزا بدهیم.
آن مرد شیعه میگوید: بیدار شدم و چون به محل برگشتم سر راه، آن سنی به من برخورد کرد و (از باب تمسخر) گفت: آقا را دیدی و از طرف ما پیام را رساندی. جواب داد: آری پیام را رساندم و پیامی هم دارم.
او خندید و گفت: بگو چیست؟ مرد شیعه جریان را تا آخر تعریف کرد، وقتی رسید به فرمایش امام که ایشان به آب نگاهی کرد و به یاد کربلا افتاد و... .
مرد سنی تا شنید سر به زیر افکند، کمی به فکر فرو رفت و گفت: خدایا! در آن زمان، احدی در آنجا نبود و من این را به کسی نگفتم، آقا از کجا فهمیده.
بلافاصله گفت:
«اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَأنَّ عَلیًّا اَمِیرَالمُؤمِنِینَ وَلِیُّ اللَّهِ وَوَصِیُّ رَسُولِ اللَّهِ.»
و شیعه شد.(1)
تا اینجا سخن از آثار دوستی در دنیا بود، دوستی با خدا و رسول و اهلبیتعلیهم السلام خواندیم که چگونه الطاف دوست شامل حال میگردد و نسیم محبتش زندگی انسان را فرا میگیرد، امّا برتر و بالاتر از همه اینها، ثمرات دوستی و محبّت در عالم دیگر به نام عالم آخرت است.
1) 223. برگی از دفتر آفتاب: ص 99.
آثار و ثمرات دوستی در آخرت /
قال النبیصلی الله علیه وآله:
حُبُّ أَهْلِ بَیْتِی یَنْفَعُ مَنْ أَحَبَّهُمْ فی سَبْعَةِ مَواطِنَ مُهَوِّلَة: عِنْدَ الْمَوتِ وَ فِی اْلقَبْرِ وَعِنْدَ الْقیامِ مِنَ الأجداثِ وَ عِنْدَتَطائُرِ الصُّحُفِ وَ عِنْدَ الْحِسابِ وَ عِنْدَالْمِیزانِ وَ عِنْدَ الصِّراطِ؛
محبّب و دوستی اهل بیت من در هفت جای هولناک به دوستان سود میرساند:1- هنگام مرگ 2- در قبر 3- وقت خارج شدن از قبر 4- هنگام مواجه شدن با نامه اعمال 5- وقت حسابرسی 6- در کنار ترازوی عمل 7- هنگام عبور از پل صراط.
بحار الانوار: 162/27
نه تنها حبّ اهل بیتعلیهم السلام در دنیا آثار زیادی دارد، بلکه در آخرت نیز که زندگی همیشگی انسان است، آثاری بیشتر از خود نشان میدهد. از آنجا که زندگی دنیا برای ما محسوس میباشد سخن گفتن از دوستی و آثارش در دنیا چندان دشوار به نظر نمیآید، لکن زندگی پس از مرگ چون محسوس و ملموس ما نیست، آشنایی با ویژگیها و آثار دوستی خدا و رسول و اهلبیت عصمت و طهارتعلیهم السلام در آن دشوار است.
ولی آنچه انسان را به این آشنایی امیدوار میکند، کتاب خدا، قرآن و کلمات حضرات معصومینعلیهم السلام در این زمینههاست که به قدر امکان فهم و ظرفیت وجودی ما آن را به تصویر کشیدهاند و آثار محبّت و دوستی خود را مرحله به مرحله بیان نموده، تا آنجا که جایگاه دوستان خود را پس از طی مراحل متعدد در بهشت همیشگی دانستهاند.
برای آشنایی با مراحلی که پس از دنیا در پیش رو داریم به قسمتی از آیات الهی و کلمات معصومین میپردازیم:
انسان پس از گذراندن زندگی دنیا وارد مرحله جدیدی از زندگی میشود که برای او تازگی دارد. از خصوصیات منتقل شدن به این دوره جدید، عبور از مواقف و ایستگاههای هولناک است که دوستی و دلدادگی به اهلبیتعلیهم السلام راحتیِ عبور از این مراحل را به دنبال دارد و قدر و ارزش دوستی و محبّت در این دوره بیشتر معلوم میشود و دوست در آنجا بیشتر خود را به انسان نشان میدهد.
رسول گرامی اسلامصلی الله علیه وآله فرمود:
«حُبُّ اَهْلِ بَیْتیِ یَنْفَعُ مَنْ أَحَبَّهُمْ فِی سَبْعَةِ مَواطِنَ مُهَوَّلةَ، عِنْدَ الْمَوْتَ وَفِی الْقَبْرِ وَعِنْدَ الْقِیامِ مِنَ الأَجْداثِ وَعِنْدَ تَطائُرِ الصُّحُفِ وَعِنْدَ الْحِسابِ وَعِنْدَ الْمِیْزانِ وَعِنْدَ الْصِّراطِ، فَمَنْ أَحَبَّ أَنْ یَکُونَ آمِنَاً فِی هذِهِ الْمَواطِنِ فَلْیَتَولَّ عَلِیّاً بَعْدِی وَلْیَتَمَسَّکْ بِالْحَبْلِ الْمَتِینِ وَهُوَ عَلیُّ بنُ أَبِی طالِبٍ وَعِتْرَتِهِ مِنْ بَعْدِهِ؛(1)
محبّت و دوستی اهل بیت من در هفت جای هولناک به انسان سود میرساند: 1- هنگام مرگ، 2- در قبر، 3- در وقت خارج شدن از قبر، 4- هنگام مواجه شدن با نامه اعمال، 5- وقت حسابرسی، 6- در کنار ترازوی عمل، 7- هنگام عبور از پل صراط. پس هر کس دوست دارد در این مراحل در امنیت باشد باید علی را دوست بدارد و به ریسمان محکم الهی که علی بن ابی طالب و خاندان اویند، چنگ بزند.»
انسان این مراحل سخت را با ولایت و دوستی علی و فرزندانشعلیهم السلام میتواند پشت سر بگذارد.
1) 224. بحار الانوار: ج 27 / ص 162.
هنگام مرگ /
قال امام علیعلیه السلام:
إن کُنْتَ صادِقَاً لَتَرانِی فِی ثَلاثِ مَواطِنَ
حَیْثُ تَبْلُغُ نَفْسُکَ هذِهِ؛
اگر صداقت در دوستی داشته باشی هنگامی که جانت به حنجره برسد، مرا میبینی.
بحارالانوار 195/6
یکی از مراحل سخت، زمانی است که روح انسان از کالبد جسم جدا میشود. روحی که سالها با این بدن انُس داشته، حال میخواهد از آن فاصله بگیرد و نه تنها از جسم، بلکه از عالم ماده جدا شود. چه شرایط سختی برای انسان در پیش است، قابل تصور نیست. ولی همین مقدار میتوان گفت که داشتن دوستیِ حقیقی میتواند بار سنگین این سفر را از دوش انسان بردارد.
شخصی در هوای گرم هنگام ظهر به دیدار علیعلیه السلام میرود، امیرالمؤمنین از او میپرسد: چه چیز تو را وادار کرده که در این هنگام به سراغ من آیی؟ پاسخ میدهد: دوستی تو به خدا قسم. محبّت تو مرا به اینجا کشانده. حضرت فرمود: اگر در محبّت صداقت داشته باشی مرا در سه جا خواهی دید: هنگام جان دادن، در پل صراط، و کنار حوض.
عن الحارث الأعور قالَ: أَتَیْتُ اَمِیرَالْمُؤمِنِینَعلیه السلام ذاتَ یَوْمٍ نِصْفَ النَّهارِ فَقالَ: ما جاءَ بِکَ؟ قُلتُ: حُبُّکَ وَاللَّهِ. قالَ: إنْ کُنْتَ صادِقاً لَتَرانِی فِی ثَلاثِ مَواطِنَ، حَیْثُ تَبْلُغُ نَفْسُکَ هذِهِ - وأومأ بیده إلی حنجرته - وَعِنْدَ الصِّراطِ وَعِنْدَ الْحَوْضِ.(1)
1) 225. بحار الانوار: ج 6 / ص 195.
لحظه مرگ لحظه تنهایی انسان است و انسان در تنهایی بیشتر نیاز به دوست دارد. امام صادقعلیه السلام فرمود: بیشترین احتیاج شما به محبّت ما وقتی است که جان به حنجره برسد، که بشارت دهندهای میگوید: تو در امان هستی از آنچه میترسی.(1)
عن أبی عبداللَّهعلیه السلام، قال: أَما إِنَّ أَحْوَجَ ما تَکُونُونَ فِیه إِلی حُبِّنا حِینَ تَبْلُغُ نَفْسُ أَحَدِکُمْ هذِهِ - وأومأ بیده إلی نحره- ثُمَّ قال: لابُدَّ إِلی ههُنا- وأهوی بیده إلی حنجرته - فَیَأتِیهِ الْبَشِیرُ، فَیَقُولُ: أَمَّا ما کُنْتَ تَخافُهُ فَقَدْ أَمِنْتَ مِنْهُ.
مردی است در خانوادهای که دشمن اهلبیت پیامبرعلیهم السلام هستند، ولی او شیفته اهلبیت است و محبّت آنان در قلبش قرار گرفته، میگوید: شبها مادرم مرا از خواب بیدار میکرد و میگفت: میترسم با این مذهبی که تو داری بمیری و به دوزخ در افتی، زیرا که تو دل به مهر علی و فرزندانش بستهای که نه دنیا خواهی داشت و نه آخرت.
ولی او در پاسخ میگفت: مرا رها کنید که نمیخواهم سخن جز به ستایش آل علی بیارایم. آری من تنها به مدح آل علی سخن خواهم گفت تا زمانی که بشود خدا را خواند و رو به سوی او بار سفر بست. چگونه تصور میکنید که میتوانید مرا از محبّت آل محمدعلیهم السلام بازدارید، در حالی که من با محبّت آنان به وصال نزدیک میشوم و مراد دل را که جز رضایت خدا نیست در آغوش جان میفشارم.
1) 226. بحار الانوار: ج 6 / ص 187.
مهر آل عدالت چون نور نماز، دلافروز است و محبّت آنان از بعضی نمازها نیز واجبتر است.(1)
او میگوید: آنقدر پدر و مادر بر من سخت میگرفتند که از خانه فرار میکردم، زیرا میدیدم که پدر و مادرم امیرمؤمنانعلیه السلام را دشنام میدهند. دوست داشتم در بیرون خانه گرسنه بمانم ولی نزد آنان نروم، گاهی طاقتم طاق میشد، از گرسنگی مجبور میشدم به خانه برگردم، مقداری غذا بخورم و دوباره فرار کنم، تا به حدّ بلوغ رسیدم.
نقل شده: پدر و مادر ناصبی مذهب او که فهمیدند فرزندشان از دوستداران امیرمؤمنان علی و اهل بیت اطهارعلیهم السلام است، به این فکر افتادند که او را بکشند و یا به حکومت وقت، یعنی مزدوران بنی امیه از او شکایت کنند و او را به دژخیمان بسپارند. اما به وسیله لطفی که حضرت صادقعلیه السلام در حق او فرمود، از دست آنها نجات یافت. آن چنان محبّت در دلش قرار گرفته که حاضر بود به خاطر آن از همه چیز دست بکشد، پدر، مادر و....یعنی هر آنچه که با محبوب او سازگار نیست. او شاعری است که محبّت خود را گاهی در غالب شعر بیان میکند:
وَ اِذَا الرِّجالُ تَوَسَّلُوا بِوَسِیلَةٍ
فَوَسِیلَتِی حُبِّی لِآلِ مُحَمَّدٍ(2)
«روزی که مردمان بخواهند به وسیلهای توسل کنند، توسل من تنها به عشق و محبتی است که به آل محمّد دارم.»
آیا این چنین محبتی از طرف محبوب بیپاسخ میماند، کسی که زندگیاش مالامال از دوستی اهلبیت است و میگوید:
اِنِّی لَأکْرَهُ أَنْ أُطِیلَ بِمَجْلِسٍ
لا ذِکْرَ فِیهِ لِفَضْلِ آلِ مُحَمَّدٍ(1)«من دوست ندارم در مجلسی که در آن ذکری از فضیلت آل محمد نباشد، نشسته باشم.»
او میدانست و باور داشت که دوستش او را در لحظات آخر زندگی تنها نمیگذارد، او میگفت: من دوستدار کسی هستم که وقتی یکی از دوستانش بمیرد، در لحظه مرگ با او با بشارت و شادی رو به رو میشود و اگر کسی بمیرد که دوستدار یکی از دشمنان او باشد، جز به دوزخ به جای دیگری راه نخواهد بُرد.
ای ابوالحسن، علی جان! جان و مال و خاندانم و هر چه دارایی که داشته باشم، همه و همه فدای تو باد. مولا جان! من به فضل و برتری تو عارف و آگاهم، دستم به دامن تو است و به عشق تو دل بستهام.(2)
أحبّ الّذی من مات من اهل ودّه
تلقاه بالبشری لدی الموت یضحک
و من مات یهوی غیره من عدوّه
فلیس له الاّ إلی النّار مسلک
أبا حسن افدیک نفسی وأسرتی
و مالی وما أصبحت فی الأرض أملک
أبا حسن انّی بفضلک عارف
و انّی بحبل من هواک الممسّک
لحظات مرگش فرا رسید، دور بستر او را گرفتند، لحظهای خود را حرکت داد در حالی که میخندید بعد، شروع کرد اشعاری را خواندن:
کَذِبَ الزّاعِمُونَ اَنَّ عَلِیّاً
لَنْ یُنْجِی مُحِبَّهُ مِنْ هَناتٍ
قَدْ وَرَبِّی دَخَلتُ جَنَّتَ عَدْنٍ
وَ عَفی لِیَ الْاِ لهُ عَنْ سَیِّئاتِی
فَابْشِرُوا الْیَوْمَ اَوْلیاءَ عَلِیٍّ
وَ تَوَلَّوْا عَلِیَّ حَقَّ الْمَماتِ
ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ تَوَلَّوْا بَنِیهِ
واحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ بِالصِّفاتِ
«دروغ میگویند آنان که میپندارند علیعلیه السلام دوستدارانش را از هلاکت نجات نمیدهد. به خدا قسم که به بهشت ابدی وارد شدم و خدا از گناهنانم در گذشت. به دوستداران علی بشارت دهید و به آنها بگویید تا جان در بدن دارید دوستدار علی باشید و تا دم آخر به او و پس از او نیز دوستدار فرزندانش باشید همانان که یکی پس از دیگری با صفات خاص خویش رهبران پاک اُمّتند.»(1)
آری او سید اسماعیل حمیری است که در سن 68 سالگی با قلبی پر از محبّت علی و آل او از جهان چشم فرو بست. او کسی بود که از محضر امام صادقعلیه السلام اجازه ورود خواست، وقتی وارد شد، سلام کرد و نشست.
امامعلیه السلام از او خواستند که شعر بخواند و در عزای سیدالشهداءعلیه السلام مرثیه سرایی کند. حضرت خانوادهاش را در پشت پرده نشانیدند که از اشعار سوزناک حمیری استفاده کنند. او هم عشق و محبّت خود را به اهلبیت پیامبرعلیهم السلام مخصوصاً آیینه مهر و محبّت حضرت حسین بن علیعلیهما السلام ابراز کرد:
أُمْرُرْ عَلی جَدْثِ الحُسَیْنِ
فَقُلْ لِأَعْظَمِهِ الزَّکِیّةِ
یا أَعْظَما لا زِلْتُ مِنْ
وَ طِفاءَ سَاکِبِهِ رَوِیَّةِ
1) 231. الغدیر: ج 2 / ص 274.
فَاِذا مَرَرْتَ بِقَبْرِهِ
فَأَطِلْ بِهِ وَقْفَ المَطِیَّةِ
وَ اَبْکِ المُطَهَّرَ لِلْمُطَهَّرِ
وَ المُطَهَّرَةِ النَّقِیَّةِ
کَبُکاءِ مُعَوَلَةٍ اَتَتْ
یَوْمَاً لِواحِدِهَا المَنِیَّةِ
برو به کربلا سر مزار حسینعلیه السلام و به آن استخوانهای پاک بگو، پیوسته از باران رحمت حق سیراب باشید وقتی که گذرت به مزار حسینعلیه السلام افتاد، چون شتران در برابرش زانو بزن و درنگ و تأمّل کن و بر آن پاکمرد، فرزند رادمرد پاکنماد و پسر صدیقه طاهره که پاک زنی پیراسته است، مثل مادر مهربانی که بر مرگ فرزندی از فرزندانش میگرید، گریه کن.
میگوید: دیدم اشک از چشمان مبارک امام صادقعلیه السلام بر رخسارش جاری شد و صدای گریه و شیون از خانه امامعلیه السلام بلند شد.(1)
ابوبصیر میگوید: به حضرت صادقعلیه السلام عرض کردم: فدایت شوم! آیا هنگام جان دادن، مؤمن از قبض روح خود ناراحت است؟ حضرت فرمود: سوگند به خدا که چنین نیست. عرض کردم: چگونه تصور میشود که چنین نباشد؟ حضرت فرمود: چون زمان قبض روح مؤمن میرسد، رسول خدا و اهل بیت او حضرت امیرالمؤمنین علیبن ابی طالب و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین و بقیه امامانعلیهم السلام نزد او حاضر میشوند. و دیگر آنکه جبرائیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل حاضر میشوند.
1) 232. الغدیر: ج 2 / ص 235.
در این حال امیرالمؤمنینعلیه السلام عرض میکنند: ای رسول خدا! این مؤمن از آن کسانی بوده که محبّت و ولایت ما را داشته است، بنابراین من هم او را دوست دارم.
رسول خداصلی الله علیه وآله میفرماید: ای جبرائیل! این مؤمن از کسانی است که علی و ذریّه او را دوست دارد، من هم او را دوست دارم. جبرائیل هم مانند همین عبارت را به میکائیل و اسرافیل میگوید، یعنی این شخص علی و ذرّیه او را دوست دارد من هم او را دوست دارم. و سپس همگی با هم به ملک الموت میگویند: این از کسانی است که محمد و آل او را دوست دارد و دارای ولایت علی و ذریّه اوست، بنابراین با او طریق رفق و مدارا پیش دار.
ملک الموت در پاسخ میگوید: سوگند به آن خدایی که شما را برگزید و در مقام و منزلت عالی گرامی داشت و محمدصلی الله علیه وآله را از میان جمیع خلایق به نبوّت انتخاب فرمود و به رسالت اختصاص داد، من نسبت به او مهربانترم از یک پدر مهربان، و شفقت من درباره او افزونتر است از شفقت یک برادر شفیق.
در این حال ملک الموت در مقابل آن شخص محتضر قرار میگیرد و به او میگوید: آیا از عهده بیرون آمدی و گردن خود را از بار عهده خارج کردی و کلید فکّ و آزادی را گرفتی؟ آیا از عهده امانت بیرون آمدی و آنچه به گروگان در برابر این امان سپرده بودی باز گرفتی؟
مؤمن در پاسخ میگوید: بلی. ملک الموت میگوید: به چه وسیله خود را از عهده خارج کردی و گروی خود را پس گرفتی؟ مؤمن میگوید: به محبّت محمّد و آل محمّد و به ولایت علی بن ابی طالب و ذرّیه او.
ملک الموت میگوید: خداوند در مقابل این محبّت و ولایت دو چیز به تو عنایت فرمود: اوّل آنکه از هر چه میترسیدی و دربیم و هراس بودی، خدا تو را درامان قرار داد.
دوم آنکه به هر چیز میل و آرزو و امید داشتی، خدا به تو عنایت فرمود. حال چشمان خود را باز کن و ببین در مقابل تو چیست؟ مؤمن دیدگان (باطن و ملکوتی) خود را میگشاید و به یک یک از حاضرین، به رسول خدا و ائمه طاهرینعلیهم السلام و فرشتگان مقرب الهی نگاه میکند و با دقت به یکی پس از دیگری نظر میاندازد.
ملک الموت به او میگوید: اینجا جایی است که خدا برای تو معیّن فرموده و این افراد حاضر، از رسول خدا و ائمه طاهرینعلیهم السلام و فرشتگان مقرب، رفیقان و همنشینهای تو هستند. آیا دوست داری که به آنها بپیوندی و با آنها باشی یا دوست داری به دنیا برگردی؟ مؤمن میگوید: نه نه، دوست ندارم، ابداً نمیخواهم به دنیا برگردم و مرا دیگر حاجتی به دنیا نیست. و با چشم و ابرو اشاره میکند: نه، چنین میلی ندارم.
حضرت صادقعلیه السلام میفرماید: آیا شما در حال سکرات مؤمن، ندیدهاید که در آن لحظه آخر چشمان خود را به سمت بالا باز میکند و ابروی خود را بالا میاندازد؟ در این حال ندا کنندهای از درون عرش پروردگار - جلّ جلاله - ندایی
به او میکند که علاوه بر آنکه خود او میشنود، تمام کسانی که در حضور او هستند میشنوند:
یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ المُطْمَئِنَّةُ إِلی مُحَمَّدٍ وَوَصِیِّهِ وَالأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً بِالْوِلایَةِ مَرْضِیَّةً بِالثَّوَابِ فَادْخُلِی فِی عِبادِی مَعَ مُحَمَّدٍ وَاَهْلِ بَیْتِهِ وَادْخُلِی جَنَّتِی غَیْرَ مَشُوبَةٍ.
ای نفسی که در برابر محبّت و ولایت و پذیرش امارت و حکومت محمد و وصیّاش و ائمّه طاهرین بعد از وصیاش، آرام گرفتی و سکونت دل حاصل کردی و در مقام امن و امان آنها در آمدی، رجوع کن به پروردگارت در حالی که راضی هستی به ولایت و مورد پسند و اختیار خدا واقع شدی به افاضه ثواب، پس داخل شو در زمره بندگان خاصّ من، محمّد و اهل بیت او، و داخل شو در بهشت خالص و پاک، بدون کمترین شائبه کدورت و ناراحتی و رنجی که تو را آزار دهد.(1)
عاشورا که نمایش دوستی و محبّت است، جلوههایی از ثمرات دوستی در لحظه فراق از خود به یادگار گذارده است.
جوانی که حدود بیست و هفت سال بیشتر از عمر او نمیگذرد، آن چنان پیوند دوستی و محبّت با رسول خداو اهلبیتشعلیهم السلام دارد که حتی در قیافه و اخلاق
1) 233. بحار الانوار: ج 6 / ص 162.
و گفتارش اثر گذارده که هر کس مشتاق دیدار رسول خداست به او نگاه میکند ولی اکنون با بدنی پر از جراحت میخواهد با پدری که قلبش مالامال از محبّت او، که همانا محبّت خداست، وداع کند. چه لحظه سختی. ولی در لحظه وداع، محبوبش او را تنها نمیگذارد.
وقتی از اسب به زمین افتاد، رسول خداصلی الله علیه وآله را با ظرفی از شراب بهشتی در کنار خود دید و این صحنه را به پدر گزارش داد. پدرم! سلام بر تو! این جدم رسول خداست که مرا سیراب کرد و او امشب در انتظار توست، تو را سلام میرساند و میگوید: در آمدنت به نزد ما شتاب کن.
پدر هم کنار او حضور پیدا میکند و محبّت و عشق خود را نسبت به او ابراز میدارد و در حالی که صورت بر صورت خون آلودش نهاده با او وداع میکند.(1)
1) 234. إبصار العین: ص 23.
قبر /
قال الامام المعصومعلیه السلام:
إذاماتَ الْعَبْدُ الْمُؤمِنُ دَخَلَ مَعَهَ فی قَبْرِهِ سِتَّةُ صُوَرٍ؛ فِیهِنَّ صُورةٌ أَحْسَنَهُنَّ وَجْهَاً وَ أَبْهاهُنَّ هَیْبَةً وَ أَطْیَبَهُنَّ رِیحاًوَ أَنْظَفَهُنَّ صُورَةً... أَنَا الْوِلایَةُ لِآلِ مُحَمَّدٍعلیهم السلام؛
در قبر بنده مؤمن، شش صورت وارد میشوند که زیباترین، خوشبوترینو پاکیزهترین آنان، دوستی و ولایت آل محمّدعلیهم السلام است.
محاسن 288/1
وارد شدن به منزل جدیدی که انسان در پیش دارد و نام آن برزخ و یا قبر است، همراه حوادثی است؛ برای بعضی تلخ و برای عدهای شیرین. آنان که قلبشان منزلگاه خدا و دوستان خداست، در منزل جدید، دوست را در کنار خود میبینند و ورودشان را خوش آمد میگویند و آنان را با امکاناتی که برای پذیرایی فراهم آمده، آشنا میکنند.
خانه قبر منزلگاه سؤال از محبّت و دوستی است، با چه کسی پیمان دوستی بستهای و عمری را با او سر کردهای؟ زبان بگشا و دوستان خود را معرفی کن، آیا با خدا و رسول و اهلبیتش آشنایی داشتی؟
دلی که جایگاه محبّت آنان بوده، قبل از حرکت زبان، پاسخ خود را میدهد و حضور محبوب در آنجا مهر تأیید بر این مدّعی میشود.
امیر المؤمنینعلیه السلام فرمود: در وقتی که فرزند آدم میخواهد از دنیا رحلت کند و آخرین روز از روزهای دنیا و اولین روز از روزهای آخرت اوست، سه چیز برای او به صورت مثالیه خود مجسم میگردد؛ مال او و فرزندان او و عمل او. پس او نظر
مینماید به مالش و میگوید: سوگند به خدا که من برای گردآوردن و جمعآوری تو بسیار حریص بودم و برای از دست دادن و رها نمودن تو بسیار بخیل بودم، در این هنگامِ تنگدستی و بیچارگی، از دست تو برای من چه بر میآید؟ مال در جواب میگوید: فقط کفن خود را از من میتوانی دریافت کنی.
و پس از آن التفات میکند به سوی فرزندان خود و میگوید: سوگند به خدا که من نسبت به شما بسیار دوست بودم و در هر حال حامی و محافظ شما بودم، از هر گونه گزند و ناراحتی که بر شما وارد میشد متأثر میشدم، اکنون و در این موقع خطیر از دست شما برای من چه کاری ساخته است؟ آنها در پاسخ میگویند: ما تو را به سوی حفیره و قبرت میبریم و در میان خاک پنهان میکنیم.
و سپس نظر میافکند به سوی اعمال صالحه و حسناتی که انجام داده و میگوید: من نسبت به بجا آوردن شما بسیار بیرغبت بودم و شما برای من بسیار سنگین بودید، امروز از شما برای نجات من چه کاری ساخته است؟ عمل در پاسخ میگوید: من رفیق تو و قرین تو هستم در میان قبر و از تو دور نمیشوم تا من و تو در مقام عرض در پیشگاه حضرت پرودگار حاضر شویم.
اگر آن شخصی که در حال احتضار و سکرات مرگ است مطیع و ولیّ خدا باشد، کسی به نزد او میآید که از تمام مردم، بویش معطّرتر و منظرش زیباتر و لباسش فاخرتر است و به او میگوید: بشارت باد تو را به نسیمهای جان فزا که از جانب خدا میوزد و گلهای خوشبو و بهشت پر نعمت، وارد شدی به عافیت، قدمت مبارک باد، خوش آمدی.
ولیّ خدا میگوید: تو کیستی؟ او در پاسخ میگوید: من عمل نیکوی تو هستم که از دنیا به سوی بهشت آمدهام. شخص مرده میشناسد کسی را که او را غسل میدهد و قسم میدهد افرادی را که جنازه او را حمل میکنند که به سرعت ببرند و زودتر به خاک بسپارند.
وقتی او را وارد قبرش میکنند، دو ملک به نزد او میآیند و آن دو، فرشته بازپرسی و بازجویی کننده از عقاید و کردار او هستند و به طوری به سمت او نزدیک میشوند که موهای بلند خود را به زمین میکشند و زمین را با دندانهای نیش خود میکَنند و صدای آنها چنان مهیب و زننده است که گویی صدای غرّش تند و شدید آسمان است و چشمان آنان چنان دهشتانگیز و وحشتآور است که گویی مانند برق زننده ابرهای سیاه آسمان است.
آن دو میپرسند: پروردگار تو کیست؟ پیغمبر تو کیست؟ دین تو چیست؟ و امام تو کیست؟ او در جواب میگوید: پروردگار من اللَّه است، خدای واحد و محمّد پیامبر من است و دین من اسلام و علی بن ابی طالب وائمه صلوات اللَّه علیهم امامان من هستند. آنها میگویند:
ثَبَّتَکَ اللَّهُ بِما تُحِبُّ وَتَرْضی
خداوند تو را ثابت بدارد به آنچه که دوستدار آن هستی و مورد محبّت توست.
و این سخن آنان، گفتار خداست که میفرماید:
«یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ فِی الْأَخِرَةِ...»؛(1)
1) 235. سوره ابراهیم / آیه 27
«ثابت و برقرار میدارد خداوند کسانی را که ایمان آوردهاند به گفتار ثابت، در دنیا و آخرت.»
پس تا جایی که شعاع چشم او برسد و نور دیدگان او بدانجا راه یابد، قبر او را برای او توسعه میدهند و دری از بهشت به روی او باز میکنند و به او میگویند: به خوابِ خوش بخواب، با چشمهای تازه و خنک و شادمان، بخواب مانند خواب جوان سالم و برومند متنعّم.
و این گفتار خداست که میفرماید:
بهشتیان در آن هنگام بهترین جایگاه و بهترین استراحتگاه و خوابگاه را خواهند داشت.
و اگر آن شخص تازه مرده از دشمنان خدا باشد، کسی به نزد او میآید که از تمام افراد مردم لباسش زنندهتر و زشتتر و بوی بدنش از همه متعفّنتر است، به او میگوید: بشارت باد تو را به آشامیدنیهایی که چون فلز گداخته پر حرارت است و به نزدیک شدن و حسّ کردن آتش دوزخ. این نیز کسی که او را غسل میدهد میشناسد و افرادی را که جنازه او را میبرند سوگند میدهد که قدری نگه دارند و از بردن خودداری کنند.
پس چون در قبرش وارد گردد آن دو فرشته وارد شونده میآیند و بندهای کفن او را میگشایند و سپس به او میگویند: پروردگار تو کیست؟ پیغمبر تو کیست؟ و دین تو چیست؟ او در جواب میگوید: نمیدانم.
آنان میگویند: ندانستی و در راه هدایت قدم ننهادی. چنان با گرز گران ضربهای به او میزنند که تمام جنبندگان از جن و انس از آن ضربه میترسند. دری از جهنّم به روی او باز میکنند و سپس به او میگویند: بخواب به بدترین حالات. و آن قبر به اندازهای برای او تنگ است و دارای فشار است مثل تنگی و فشاری که نیزه فرو رفته در پیکانِ سرِ خود دارد، به حدی که مغز سر او از میان ناخنها و گوشهایش خارج شود و در این حال نیز مار و عقربهای زمین بر او دست یابند و سایر گزندگان بر او چیره شوند و پیوسته او را بگزند تا وقتی که خدا او را از قبر خارج گرداند و برای حساب و کتاب در صحرای قیامت محشور و مبعوث کند.
و او از شدت گرفتاری دائماً تمنّا میکند که زودتر قیامت برپا گردد، خیال میکند که با برپا شدن قیامت عذاب او تخفیف خواهد یافت.(1)
دوستی علی و فرزندانشعلیهم السلام در منزلگاه قبر، یاری رسان انسان میباشد. هر چند انسان با خصوصیات دوست آشنا نباشد، ولی کمالات دوست او را مجذوب خود نموده باشد. آنچه مهم است دل دادن به علی و اولاد علیعلیهم السلام است، اگر چه فرصت بیشتری برای آشنایی در این دنیا برای او نبوده است.
1) 236. بحار الانوار: ج 6 / ص 224.
مرحوم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان نقل فرمود: در کربلا واعظی بود به نام سیّد جواد، اهل کربلا و لذا او را سید جواد کربلایی میگفتند. او ساکن کربلا بود، ولی در ایام محرّم و عزا میرفت در اطراف، در نواحی و روستاهای دور دست تبلیغ میکرد؛ نماز جماعت میخواند و مسئله میگفت و سپس به کربلا مراجعت مینمود.
یک مرتبه عبورش افتاد به قصبهای که همه آنها سنّی مذهب بودند، در آنجا برخورد کرد با پیر مرد نورانی و محاسن سفیدی و چون دید سنّی است از در صحبت و مذاکره وارد شد، دید الآن نمیتواند تشیّع را به او بفهماند، چون این مرد ساده لوح و پاک دل، چنان قلبش از محبّت افرادی که غصب مقام خلافت را نمودند سرشار است که آمادگی ندارد و شاید ارائه مطلب، نتیجه معکوس داشته باشد. در یک روز که با آن پیرمرد تکلّم مینمود از او پرسید: شیخ شما کیست؟
سید جواد میخواست با این سؤال کم کم راه مذاکره را با او باز کند تا به تدریج ایمان در دل او پیدا شده و او را شیعه نماید. پیرمرد در پاسخ گفت: شیخ ما یک مرد قدرتمندی است که چندین خوان(1)ضیافت دارد، چقدر گوسفند دارد، چقدر شتر دارد، چهار هزار نفر تیرانداز دارد، چندین عشیره و قبیله دارد. سید جواد گفت: بهبه از شیخ شما، چقدر مرد متمکّن و قدرتمندی است!
1) 237. مهمانسرا.
بعد از این مذاکرات، پیرمرد رو کرد به سیّد جواد و گفت: شیخ شما کیست؟ گفت: شیخ ما یک آقایی است که هر کس هر حاجتی داشته باشد برآورده میکند، اگر در مشرق عالم باشی و او در مغرب عالم، و یا در مغرب عالم باشی و او در مشرق عالم، اگر گرفتاری و پریشانی برای تو پیش آید، اسم او را ببری و او را صدا کنی، فوراً به سراغ تو میآید و رفع مشکل از تو میکند.
پیرمرد گفت: بهبه عجب شیخی است، شیخ خوب است این طور باشد، اسمش چیست؟ سید جواد گفت: شیخ علی.
دیگر در این باره سخنی به میان نرفت، مجلس تمام شد و از هم جدا شدند و سیّد جواد هم به کربلا آمد. امّا آن پیرمرد از شیخ علی خیلی خوشش آمده بود و بسیار در اندیشه او بود.
پس از مدّت زمانی که سیّد جواد دوباره به آن قریه آمد. با عشق و علاقه فراوانی که مذاکره را به پایان برساند و شیخ را شیعه کند. با خود میگفت: ما در آن روز سنگ زیر بنا را گذاشتیم و حالا بنا را تمام میکنیم، در آن روز نامی از شیخ علی بردیم و امروز شیخ علی را معرفی میکنیم و پیرمرد روشن دل را به مقام مقدس ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام رهبری مینماییم.
وقتی وارد قریه شد و از آن پیرمرد پرسش کرد، گفتند: از دار دنیا رفته است. خیلی متأثر شد، با خود گفت: عجب پیرمردی! ما به او دل بسته بودیم که او را با ولایت آشنا کنیم، حیف! از دنیا رفت بدون ولایت. ما میخواستیم کاری انجام دهیم و پیرمرد را دستگیری کنیم، چون معلوم بود که اهل عناد و دشمنی نیست.
القائات و تبلیغات سوء، پیرمرد را از گرایش به ولایت محروم نموده است. فوت او بسیار در من اثر کرد و به شدّت متأثر شدم.
به دیدن فرزندانش رفتم و به آنها تسلیت گفتم و تقاضا کردم مرا سر قبر او ببرید. فرزندانش مرا بر سر تربت او بردند، گفتم: خدایا! ما در این پیرمرد امید داشتیم، چرا او را از دنیا بردی؟ خیلی به آستانه تشیّع نزدیک بود، افسوس که ناقص و محروم از دنیا رفت.
از سر قبر پیرمرد بازگشتم و با فرزندان به منزل پیرمرد رفتیم، من شب را در همان جا استراحت کردم.
چون خوابیدم در عالم رؤیا دیدم دری است، وارد شدم دیدم دالان طویلی است و در یک طرف این دالان نیمکتی است بلند و در روی آن دو نفر نشستهاند و آن پیرمرد سنّی نیز مقابل آنهاست. پس از ورود، سلام کردم و احوالپرسی نمودم. دیدم در انتهای دالان دری است شیشهای و از پشت آن باغی بزرگ دیده میشد.
من از پیرمرد پرسیدم: اینجا کجاست؟ گفت: اینجا عالم قبر من است، عالم برزخ من است و این باغی که در انتهای دالان است متعلّق به من و قیامت من است.
گفتم: چرا در آن باغ نرفتی؟ گفت: هنوز موقعش نرسیده است، اول باید این دالان طیّ شود و سپس در آن باغ رفت. گفتم: چرا طیّ نمیکنی و نمیروی؟ گفت: این دو نفر معلّم من هستند، این دو نفر فرشته آسمانیاند، آمدهاند مرا تعلیم ولایت کنند، وقتی ولایتم کامل شد میروم.
آقا سید جواد! گفتی و نگفتی (یعنی گفتی که شیخ ما اگر از مشرق یا مغرب عالم او را صدا بزنند جواب میدهد و به فریاد میرسد اسمش شیخ علی است، امّا نگفتی این شیخ علی، علی بن ابی طالب است) به خدا قسم همین که صدا زدم: شیخ علی به فریادم برس! همین جا حاضر شد.
گفتم: داستان چیست؟ گفت: چون من از دنیا رفتم مرا آوردند در قبر گذاردند و نکیر و منکر به سراغ من آمدند و از من سؤال کردند: مَنْ رَبُّکَ وَمَنْ نَبِیُّکَ وَمَنْ إِمامُکَ؟
من دچار وحشت و اضطرابی سخت شدم و هر چه میخواستم پاسخ دهم به زبانم چیزی نمیآمد، به اینکه من اهل اسلامم، هر چه خواستم خدای خود را بگویم و پیغمبر خود را بگویم، به زبانم جاری نمیشد.
نکیر و منکر آمدند که اطراف مرا بگیرند و مرا در حیطه غلبه و سیطره خود درآورده و عذاب کنند. من بیچاره شدم، بیچاره به تمام معنا، و دیدم هیچ راه گریز و فراری نیست، گرفتار شدهام. ناگهان به ذهنم آمد که تو گفتی: ما یک شیخی داریم که اگر کسی گرفتار باشد و او را صدا بزند اگر او در مشرق عالم باشد یا در مغرب آن، فوراً حاضر میشود و رفع گرفتاری از او میکند، من صدا زدم: ای علی به فریادم برس! فوراً علی بن ابی طالب امیرالمؤمنینعلیه السلام حاضر شدند اینجا و به آن دو نکیر و منکر گفتند: دست از این مرد بردارید، معاند نیست او از دشمنان ما نیست، این طور تربیت شده، عقایدش کامل نیست، چون فرصت نداشته است.
حضرت آن دو ملک را رد کردند و دستور دادند دو فرشته دیگر بیایند و عقاید مرا کامل کنند، این دو نفری که روی نیمکت نشستهاند دو فرشتهای هستند که به امر آن حضرت آمدهاند و مرا تعلیم عقاید میکنند، وقتی عقاید من صحیح شد من اجازه دارم این دالان را طی کنم و وارد آن باغ گردم.(1)
محبّت و دوستی بیپاسخ نمیماند، در سختترین شرایط، دوست به سراغ انسان میآید و نسیم محبتش سختیها را بر انسان آسان مینماید.
آن قدر به پیامبر محبّت داشت که پیامبر او را مادر خود میخواند، اولین زنی بود که از مکه به دنبال پیامبر خدا حرکت کرد و با کمال سختی و شفقت وارد مدینه شد در حالی که پاهایش آبله زده و زخم شده بود و آماس کرده بود. پیامبر خدا دستور دادند زنان مدینه برای معالجه پاهای او آمدند. مجذوب سخنان پیامبر خدا بود، به کلماتش گوش جان میسپرد.
او مادر امیرمؤمنان علیعلیه السلام به نام فاطمه بنت اسد است. در زندگی نگران لحظهای بود که در خانه قبر مورد سؤال قرار گیرد، آیا خواهد توانست پاسخ صحیح دهد یا نه؟ ولی همراهی دوست با او نگرانیاش را برطرف کرد، آن هنگام که حضور رسول خدا را در کنار بدنش احساس نمود. داستان او را از زبان تاریخ بشنوید.
1) 238. معاد شناسی: ج 1 / ص 113.
وقتی فاطمه بنت اسد، مادر امیرالمؤمنین وفات کرد، امیرالمؤمنینعلیه السلام نزد رسول اللَّهصلی الله علیه وآله آمد، رسول خدا فرمود: ای ابوالحسن! چه شده است؟ حضرت عرض کرد: مادرم مرده است. رسول خدا فرمود: و مادر من هم بوده است. شروع کرد به گریستن و گفت: وا اُمّاه! سپس فرمود: ای علی! پیراهن مرا بگیر و مادرت را در آن کفن کن و این ردای مرا هم بگیر و او را در آن کفن کن و زمانی که از کفن کردن فارغ شدید، مرا خبر دهید.
چون کفن نمودند و جنازه را از خانه بیرون آوردند، رسول خدا چنان نمازی بر او گزارد که مانند آن بر هیچکس نه قبل از آن و نه بعد از آن نخواند و پس از آن در قبر رفته و بر زمین قبر به پشت خوابیدند و چون فاطمه را در قبر گذاردند.
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: یا فاطمه! فاطمه گفت: لبّیک یا رسول اللَّه! رسول خدا فرمود: آنچه را که پروردگارت به تو وعده داد آیا دیدی که حقّ است؟ فاطمه گفت: آری ای رسول خدا، خدایت تو را جزا دهد. گفت و گو و مناجات با رسول اللَّه در درون قبر به طول انجامید، وقتی رسول خدا خارج شد، عرضه داشتند: شما با فاطمه امروز کاری کردید که با هیچکس نکردید، اوّلاً در لباسهای خودتان او را کفن نمودید. ثانیاً در قبر او داخل شدید، ثالثاً این نماز مفصّلی که بر او گزاردید و این گفت و گوی طولانی را که با او نمودید، هیچ ما به خاطر نداریم که با شخص دیگری نموده باشید.
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: امّا کفن نمودن او را در لباس خود، به جهت آن بود که روزی گفتم: بسیاری از مردم در روز قیامت در عالم حشر برای مقام عرض، از قبرهای خود عریان محشور میشوند. فاطمه صیحهای زد و گفت: وا سَوأتاه! ای وای از رسوایی کشف قبایح! پس من لباس خود را بدو دادم و از خداوند در نمازی که بر فاطمه گزاردم خواستم که آن کفن را کهنه نگرداند تا زمانی که فاطمه در بهشت وارد شود و خداوند دعای مرا مستجاب نمود.
و اما داخل شدن من در قبرش به جهت آن بود که من روزی گفتم: چون میّت را داخل قبر گذارند و مردم از کنار قبر برگردند دو ملک منکر و نکیر میآیند و از او سؤال میکنند. فاطمه گفت: واغوثاه باللَّه! ای پناه به خدا! من هم مکرر در قبر از پروردگار خود مسئلت نمودم تا آنکه از روضه بهشت دری به قبر او بگشاید.پس قبر او باغی از باغهای بهشت شد.(1)
عاشورا که مظهر عشق و محبّت است، ورود عشّاق به عالم برزخ را نیز به تصویر میکشد حسین بن علی آنچنان پیوندی با جدّش رسول خدا داشت که «حُسَیْنٌ مِنِّیِ وَاَنَا مِنْ حُسَیْنٍ.»از زبان پیامبر به گوش همه رسیده است. از روز ولادتش روی دستهای پیامبر و روز جدایی از پیامبر روی سینه او.
1) 239. بحار الانوار: ج 6 / ص 232.
حال پیشوای عاشقان میخواهد قدم به عالم دیگر بگذارد، چه کسانی حضور دارند و به استقبال او میآیند. هنگام سحر روز عاشورا امام حسینعلیه السلام به خواب سبکی فرو رفت و چون بیدار شد فرمود: یاران من! میدانید اکنون در خواب چه دیدم؟ اصحاب گفتند: یابن رسول اللَّه! چه دیدی؟ فرمود: سگانی را دیدم که به من حمله میکردند تا مرا پاره پاره کنند، در میان آنها سگ دورنگی را دیدم که نسبت به من از دیگر سگان وحشیتر و خون آشامتر بود، گمان میکنم آن که مرا خواهد کشت مردی باشد ابرص.
جدم رسول خداصلی الله علیه وآله را دیدم که تعدادی از اصحابش همراه او بودند و به من فرمود: فرزندم! تو شهید آل محمّدی و اهل آسمانها و کرّوبیان عالم بالا از مژده آمدنت شادی میکنند و امشب به هنگام افطار نزد من خواهی بود، شتاب کن و کار را به تأخیر مینداز. این فرشتهای است از آسمان فرود آمده است تا خون تو را گرفته و در شیشه سبز رنگی قرار دهد.
یاران من! این خواب گویای آن است که اجل نزدیک است و بیتردید هنگام رحیل و کوچ از این جهان فانی فرا رسیده است.(1)
1) 240. بحار الانوار: ج 45 / ص 3.
خروج از قبر /
قال النبیصلی الله علیه وآله:
یا عَلیُّ! ما مِنْ عَبدٍ یُحِبُّکَ وَیَنْتَحِلُ مَوَدَّتَکَ إِلاَّ بَعَثَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیمَةِ مَعَنا؛
ای علی! هر که تو را دوست بدارد
روز قیامت با ما مبعوث خواهد شد.
بحار 209/7
یکی از مراحل سخت در مسیر انسان به سوی جهان آخرت، روزی است که از قبر خارج میشود، همان گونه که وارد شدن در قبر سختیهایی را در برداشت. امام هشتمعلیه السلام میفرمود: وحشتناکترین روز برای انسان سه موضع و جایگاه است:
روزی که متولد میشود و دنیا را میبیند و روزی که میمیرد و آخرت و اهلش را میبیند و روزی که مبعوث میشود و شرایطی را میبیند که هرگز در دنیا ندیده بود.
خداوند بر حضرت یحییعلیه السلام سلام کرده است در این سه موطن، و عیسی بنمریم علیهما السلام هم برای خود سلامتی خواسته نسبت به این سه موضع.(1)
امیرمؤمنان علیعلیه السلام خارج شدن از قبر را سختتر از مرگ و وارد شدن به قبر و برزخ میداند. در نامهای که حضرت به اهالی مصر نوشتهاند، آمده است:
1) 241. بحار الانوار: ج 7 / ص 104.
«بندگان خدا! بعد از مبعوث شدن سختیهایی است که سختتر از قبر است. قیامت روزی است که کودک را پیر میکند و انسان را مست و سرگردان و... حتی ملائکه که گناهی ندارند به وحشت میافتند.»(1)
چگونه سخت نباشد روزی که آسمانها چون فلز گداخته شود و کوهها چون پشمِ زده گردد، و هیچ دوست صمیمی از دوست دیگر حال نپرسد. روزی که گناهکار آرزو میکند که ای کاش برای رهایی از عذاب آن روز میتوانست پسران خود را فدا کند و نیز همسرش و برادرش را.(2)
روزی که عدهای از قبرهای خود شتابان برآیند، گویی که به سوی پرچمهای افراشته میروند، دیدگانشان فرو افتاده و غبار مذلّت آنان را فرا گرفته است.(3)
روزی که خداوند، زلزله آن روز را امری هولناک میداند. روزی که هر زن شیر دهندهای، شیرخوار خود را از ترس رها میکند و هر زن بارداری، بار خود را
1) 242. بحار الانوار: ج 7 / ص 103؛ فی کتابٍ کتَبه امیرالمؤمنین صلوات اللَّه علیه إلی أهل مصر مع محمّدبن أبی بکر: یا عباد اللَّه إنّ بعد البعث ما هو أشدّ من القبر، یوم یشیب فیه الصّغیر و یسکر فیه الکبیر و یسقط فیه الجنین و تذهل کلّ مرضعة عمّا أرضعت، یوم عبوس قمطریر، یوم کان شرّه مستطیراً. إنّ فزع ذلک الیوم لیرهّب الملائکة الّذین لا ذنب لهم و ترعد منه السبع الشداد و الجبال الأوتاد و الأرض المهاد، و تنشقّ السّماء فهی یومئذ واهیةتتغیّر فکأنّها وردة کالدّهان و تکون الجبال سراباً مهیلاً بعد ما کانت صمّاً صلاباً، و ینفخ فی الصّور فیفزع من فی السّموات و الأرض إلّا من شاء اللَّه فکیف من عصی بالسّمع والبصر واللّسان والید والرّجل والفرج والبطن إن لم یغفر اللَّه له و یرحمه من ذلک الیوم؟ لانّه یصیر إلی غیره إلی نار قعرها بعید و حرّهاشدید و شرابها صدید و عذابها جدید و مقامعها حدید لا یغیّر عذابها و لا یموت ساکنها، دار لیس فیها رحمة و لا تسمع لأهلها دعوة.
2) 243. سوره معارج / آیه 8 الی 12.
3) 244. سوره معارج / آیه 44 و 43.
فرو مینهد، مردم را مست میبینی و حال آن که مست نیستند، ولی عذاب خدا شدید است.(1)
روزی که دو ملک بازوی انسان را میگیرند و میگویند: پاسخ پروردگارت را بده.(2)
در چنین شرایط سختی که انسان نیاز به همدمی دارد، تا او را از خوف و ترس برهاند، محبّت دوستان خدا، دستگیر انسان است. برای چنین شرایطی است که پیامبر خداصلی الله علیه وآله فرمود: محبّت اهل بیت من در هفت جا به انسان سود میرساند که یکی از آنها «عند القیام من الأجداث» است (وقتی که از قبر خارج میشود).
جابر بن عبداللَّه انصاری این بشارت را از پیامبر خداصلی الله علیه وآله شنیده است که خطاب به امیرمؤمنانعلیه السلام فرمود:
«یا علی! بشارت بر تو باد، بندهای که محبّت و مودّت تو را داشته باشد روز قیامت با ما مبعوث خواهد شد.»
«یا عَلیُّ! ما مِنْ عَبْدٍ یُحِبُّکَ وَیَنْتَحِلُ مَوَدَّتَکَ إِلاَّ بَعَثَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقَیامَةِ مَعَنا. ثُمَّ قَرَأَ الْنَّبِیُّ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ هذِهِ الآیَةَ: إِنَّ المُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ.»(3)
محبّت و دوستی اهلبیتعلیهم السلام او را از خراسان حرکت داده و با پای پیاده به مدینه آمده است تا خدمت امام باقرعلیه السلام برسد. وقتی به محضر امام رسید، پاهای مجروح خود را به محبوب نشان داد و عرض کرد: محبّت شما اهلبیت، مرا به این روز انداخته. امام نیز پاسخ محبّت او را چنین دادند:
«وَ اللَّهِ لَوْ أَحَبَّنا حَجَرٌ حَشَرَهُ اللَّهُ مَعَنا؛(1)
به خدا قسم، اگر سنگی هم ما را دوست داشته باشد خداوند با ما محشورش مینماید.»
آری محبّت، انسان را در کنار یار قرار میدهد روزی که همه از یکدیگر فرار کرده و یاوری به چشم نمیخورد. و چه زیبا و دلپذیر است برای کسی که از قبر خارج شود در حالی که دستمالی بر پیشانی دارد که به دست عزیز زهرا حضرت حسین بن علیعلیهما السلام بر جراحتش بسته شده، و این پاسخ محبتی است که حرّ نسبت به امامش داشت. درست است که زمانی در مقابل امام حسینعلیه السلام با هزار سوار ایستاده بود ولی قلبش در اختیار حسین بود.
ای حرّ هنگام نماز است، تو با سپاهت نماز میخوانی؟ نه، من به شما اقتداء میکنم. سپاهیان من! بیایید همه بر حسینعلیه السلام اقتداء کنید. محبّت امام حسینعلیه السلام به
1) 248. بحار الانوار: ج 27 / ص 95.
او اجازه نمیدهد که زبانش پاسخ حضرتعلیه السلام را بدهد هنگامی که فرمود: مادر به عزایت بنشیند. تو حق داری اسم مادر مرا ببری ولی من حق ندارم، زیرا مادر تو زهرا است. آیا این محبّتها پاسخ ندارد؟
پاسخش محشور شدن در روز قیامت با مدالی است که عزیز زهرا بر پیشانی او بسته است. بعد از سالها وقتی قبر حرّ آشکار شد خواستند دستمال را از سر او باز کنند، خونی تازه جاری شد. یعنی این زخم با دستمالی که امام حسینعلیه السلام بر آن بسته آرام میگیرد و تا قیامت با او میماند.
تطایر صحف /
عن الصادقعلیه السلام:
مَنْ زَارَ الحُسَینَعلیه السلام یَرْجِعُ إلی أَهْلِهِ وَ ما عَلَیْهِ وِزْرٌ وَ لا خَطِیئَةٌ إِلاَّ وَ قَدْ مُحِیَتْ مِنْ صَحِیفَتِهِ؛
کسی که به زیارت حسینعلیه السلام برود، هنگام بازگشت به سوی خانوادهاش تمام گناهان از نامه عملش محو میگردد.
بحار 173/45
مرحلهای دیگر از مواطن قیامت جایی است که نامههای عمل باز شده و به پرواز درمیآید و انسان آنچه انجام داده و از یاد برده است را میبیند. آیا آشنا شدن با گذشتهای که ذرّهای از آن از قلم نیفتاده هولناک نمیباشد؟
«وَ کُلَّ اِنْسانٍ اَلْزَمْناهُ طَائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ کِتاباً یَلْقیهُ مَنْشُوراً، اِقْرَأ کِتابَکَ کَفی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیبَاً»؛(1)
کارنامه هر انسانی را به گردن او بستهایم و روز قیامت برای او نامهای که آن را گشوده میبیند، بیرون میآوریم، نامهات را بخوان، کافی است که امروز خودت حسابرس خود باشی.»
چه بسا انسان کارهایی انجام داده و از یاد برده است که در آن روز به یاد او میآورند.
«یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِیعَاً فَیُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا اَحْصاهُ اللَّهُ وَنَسُوهُ وَاللَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ»؛(2)
روزی که خداوند همه آنان را بر میانگیزد و به آنچه کردهاند آگاهشان میگرداند خدا کارهایشان را بر شمرده است و حال آنکه آنها آن را فراموش کردهاند و خدا بر هر چیزی گواه است.»
میبینی روزی را که هر امّتی به سوی کارنامه خود فرا خوانده میشود و به ایشان میگویند:
«وَتَری کُلَّ اُمَّةٍ جاثِیَةً کَلُّ اُمِّةٍ تُدْعی إلی کِتابِهَا الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ، هذا کِتابُنا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ بِالْحَقِّ اِنَّا کُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.»؛(1)
آنچه را میکردید امروز پاداش مییابید، این است کتاب ما که علیه شما به حق سخن میگوید ما از آنچه میکردید نسخه برداری میکردیم.»
امام صادقعلیه السلام فرمود: چون روز قیامت شود، نامه عمل هر کس به او داده میشود و سپس به او گفته میشود: بخوان.
راوی میگوید: عرض کردم: آیا آنچه در آن نامه عمل است این شخص میشناسد و میفهمد؟ حضرت فرمود: خداوند او را میفهماند و متذکر میکند، بنابراین هیچ لحظهای بر او وارد نشده، کلمهای از او صادر نگردیده و یک گام
1) 251. سوره جاثیه / آیه 28 و 29.
برنداشته و هیچ عملی را انجام نداده، مگر اینکه خداوند او را آگاه میکند. به طوری که گویا آن عمل را در همان ساعت به جای آورده است. و میگوید: ای وای بر ما! این چه کتابی است که از ثبت و شمارش هیچ کوچک و بزرگی دریغ ننموده است.(1)
امیرالمؤمنینعلیه السلام در دعای کمیل عرض میکند: خدایا! بیامرز بر من هر سیّئه و گناهی را که انجام دادهام، آنان را که تو، فرشتگان بزرگوارِ نویسنده خود را امر فرمودی آنها را ثبت کنند و آن «کرام کاتبین» را بر حفظ من و اعمال من و بر ثبت آثار من گماشتهای، آنان همه را ثبت کردند.
و نیز عفو کن گناهانی را که به علت نهایت دقّت و خفا از دست آن فرشتگان گذشت و آنها را نتوانستند ثبت کنند ولی تو ثبت کردی، از نظر تو پنهان نشد و تو بر فراز آن فرشتگان مراقب بودی و شاهد بر آنچه از آنان مخفی ماند.(2)
نگاه کردن در نامه عمل، آن قدر سخت و هولناک است که مولی امیرالمؤمنینعلیه السلام در تاریکی شب برای آن گریه میکند و آه میکشد، مبادا گناهی را در آن ببیند که فراموش کرده و خداوند به مأمورین بگوید، بگیرید او را در حالی که فریادرسی نداشته باشد.
1) 252. بحار الانوار: ج 7 / ص 315؛ عن أبی عبداللَّه علیه السّلام قال: إذا کان یوم القیامة دفُع إلی الانسان کتابه، ثمّ قیل له: اقرء. قلت: فیعرف ما فیه؟ فقال: إنّ اللَّه یذکّره، فما من لحظة و لا کلمة و لا نقل قدم و لا شئ فعله إلّا ذکره، کأنّه فعله تلک السّاعة، فلذلک قالوا: یا ویلنا ما لهذا الکتاب لا یغادر صغیرة و لا کبیرة إلّا أحصیها.
2) 253. فرازی از دعای کمیل.
عدهای در مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله کنار هم نشستهاند و سخن از مجاهدین بدر میگویند، هر کس فردی را مطرح میکند. ابوالدرداء گفت: من میخواهم از کسی بگویم که اموالش از همه کمتر بود، ولی ورع و پرهیزکاری و تلاش در عبادتش از همه بیشتر، او کیست؟
او امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب است. آن گاه خاطرهای نقل کرد: هنگام شب بود، علی به میان نخلستانهای خرما رفت و از من دور شد، فکر کردم به منزلش رفت، ولی ناگهان صدای محزونی به گوشم رسید، میگفت: خدایا! نکند عمل من در معصیتت طولانی شود و گناهان من در نامه عملم زیاد گردد. به دنبال صدا رفتم در حالی که خود را مخفی میکردم، دیدم ایستاد، چند رکعت نماز خواند. سپس شروع کرد به دعا و گریه: آه اگر روز قیامت در نامه عملم گناهی را ببینم که فراموش کردهام، ولی تو آن را به حساب آوردهای، آن گاه بگویی بگیرید او را، کسی که فامیل و قبیله او نمیتوانند نجاتش دهند.
آن قدر گفت و گفت تا دیگر از او صدایی نشنیدم، فکر کردم به خواب رفته است. گفتم برای نماز صبح او را بیدار خواهم کرد. به او نزدیک شدم دیدم، مثل یک چوب روی زمین افتاده، حرکتش دادم ولی حرکت نکرد، فکر کردم از دنیا رفته است. زود به طرف منزل علیعلیه السلام رفتم، خبر رحلت علیعلیه السلام را به همسرش فاطمهعلیها السلام دادم و داستان را برایش گفتم.
دختر پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: علیعلیه السلام از خوف خدا بیهوش شده است. آب آوردند و به صورت علیعلیه السلام ریختند.
حضرت به هوش آمد، چشمانش را باز کرد، در حالی که من گریه میکردم، فرمود: چرا گریه میکنی؟ گفتم: به خاطر حال شما. فرمود:
«فَکَیْفَ وَلَوْ رَأَیتَنِی وَدُعِیَ بِی إِلَی الْحِسابِ وَأَیْقَنَ أَهْلُ الْجَرائِمِ بِالْعَذابِ، وَاحْتَوْ شَتْنِی مَلائِکَةُ غِلاظٍ وَزَبانَیةُ فِظاظٍ، فَوَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیِ الْمَلِکِ الْجَبَّارِ، قَدْ أَسْلَمَنِی الأَحِبَّاءُ وَ رَحِمَنِی أَهْلُ الدُّنْیا؛(1)
پس چه میکنی اگر مرا ببینی که برای حساب روز قیامت در پیشگاه خداوند خوانده شوم و در مقابل عذاب الهی قرار گیرم... .»
حال در چنین شرایط سختی انسان در نامه عملش نگاه کند، ولی گناهی نبیند و به او بگویند: محبّت و دوستی علی بن ابی طالبعلیه السلام گناهان تو را محو کرد.
«قالَ رَسُولُ اللَّهِصلی الله علیه وآله:
حُبُّ عَلِیِّ بْنِ اَبِیطالِبٍ تَأْکُلُ الْسَّیِّئاتِ کَما تَأْکُلُ النَّارُ الحَطَبَ؛(2)
محبّت علیعلیه السلام گناهان را از بین میبرد همان گونه که آتش هیزم را.»
چنین شخصی در نامه عمل خود بنگرد و کارهای پسندیدهای را ببیند که او انجام نداده ولی خداوند به خاطر محبّت اهلبیت پیامبرعلیهم السلام در نامه عملش نوشته است.
سدیر صیرفی میگوید: با عدهای در محضر امام صادقعلیه السلام بودیم، حضرت رو کرد به من و فرمود: کسی که ولایت ما را پذیرفته باشد، ایستاده و نشسته، و در خواب و در زندگی و بعد از مرگ، در حال عبادت خدا میباشد.
عرض کردم: عبادت در حال ایستاده و نشسته را فهمیدم، ولی عبادت در حال خواب و پس از مرگ را نفهمیدم.
حضرت فرمود: ولیّ ما وقتی میخوابد، هنگام نماز که میشود، دو فرشتهای که در زمین خلق شدهاند و به آسمان نرفتهاند و ملکوت را ندیدهاند، در کنار او به نماز میایستند تا او بیدار شود، و خداوند ثواب نماز آن دو فرشته را برای او مینویسد که یک رکعت از نماز آنان معادل هزار نماز است.
و وقتی از دنیا رفت، آن دو فرشته بالا میروند و میگویند: پروردگار ما! بنده تو اجلش تمام شد و تو خود بهتر از ما میدانی، به ما اجازه ده تو را در آسمانها و اطراف زمین عبادت کنیم. به آنها وحی میشود: در آسمان کسی هست که مرا عبادت کند در حالی که من به عبادت او احتیاج ندارم، بلکه او محتاج عبادت است، و در زمین هم هست کسی که عبادت کند، شما دو فرشته بروید به سوی قبر ولیّ من، همان بندهای که از دنیا رفته. میگویند: پروردگارا! او کیست که به او محبّت میورزی و این سعادت نصیب او گردیده؟ به آنها وحی میشود: او
کسی است که با محمد و وصیّاش و ذرّیه آنان میثاق ولایت بسته است. بروید به سوی قبر او، و آنجا تا روز قیامت که او را مبعوث میکنم نماز بخوانید. دو فرشته میآیند و نماز میخوانند.
به امام صادقعلیه السلام عرض کردم: یا بن رسول اللَّه! پس ولیّ شما در حال خواب و مرگ، بیشتر عبادت میکند از وقتی که بیدار و زنده است؟ حضرت فرمود: ای سدیر! ولیّ ما روز قیامت امان میدهد و خداوند امان او را میپذیرد.(1)
برای هر شخصی هنگام گرفتن نامه عملش آنچه میتواند موجب خشنودی او شود، زیارت حسین بن علیعلیهما السلام است.
امام صادقعلیه السلام فرمود: کسی که حسینعلیه السلام را زیارت کند، خداوند حوایج او را برآورده میکند و رزقش را تأمین و... گناهان پنجاه ساله او را میبخشد و به سوی خانواده خود برمیگردد، در حالی که تمام گناهان از صحیفه و نامه اعمالش محو شده است. اگر در سفر از دنیا برود ملائکه او را غسل میدهند و دری از بهشت به سوی او باز میشود.(2)
محاسبه /
عن النبیصلی الله علیه وآله:
لا یَزُولُ قَدَمُ عَبْدٍ یَوْمَ القِیمَةِ حَتّی یُسْأَلَ عَنْ أَرْبَعٍ: ...وَ عَنْ حُبِّنا أَهْلِ الْبَیْتِ؛
هیچ بندهای روز قیامت، قدم از قدم بر
نمیدارد مگر اینکه از چهار چیز سؤال
میشود: یکی از آنها دوستی و محبّت
مااهلبیت است.
بحار الانوار 261/7
از مراحل سخت روز قیامت، موقف حساب است که خیلی نزدیک، ولی انسان از آن غافل است.
«اِقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسابُهُمْ وَهُمْ فِی غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ»(1)
در مرحله حساب آنچه را انسان در نفس خود مخفی کرده و یا اینکه آشکار بوده مورد محاسبه قرار میگیرد:
«وَ إِنْ تُبْدُوا ما فِی أَنْفُسِکُمْ اَوْ تُخْفُوهُ یُحاسِبْکُمْ بِهِ اللَّهُ».(2)
امام صادقعلیه السلام فرمود: چون روز قیامت فرا رسد در موقف حساب، دو بنده مؤمن را که هر دو از اهل بهشتند نگاه میدارند، که در دنیا یکی فقیر بود و یکی غنی. فقیر میگوید: ای پروردگار من! برای چه من در اینجا متوقف شدهام؟ به عزت تو سوگند که در دنیا به من حکومتی و ولایتی را ندادی تا من در آنجا به عدل رفتار کنم یا به ظلم و ستم، و مالی را به من ندادی تا به واسطه آن حقی را ادا کنم یا منع نمایم. و در دنیا روزیِ من، به قدر کفاف به من میرسید.
خداوند میگوید: اینبنده من راست میگوید،دست از او بردارید تا داخل بهشت شود.
ولی آن مرد غنی در موقف باقی میماند.... و به اندازهای معطل میشود که عرق از او جاری میشود که اگر چهل شتر تشنه بیاشامند برایشان کافی باشد و سپس داخل بهشت میشود.
فقیر به او میگوید: علت توقف تو چه بود؟ غنی میگوید: طول حساب، پیوسته از من سؤال میشد از چیزهایی که داشتم و خداوند از من میگذشت و میآمرزید تا جایی که رحمت خدا مرا فراگرفت.
بگو ببینم تو کیستی؟ میگوید: من همان فقیر هستم که در موقف حساب با تو بودم که زودتر به بهشت آمدم ولی نعمتهای دنیوی که در دست تو بود، موجب طول حساب تو گردید.(1)
اگر در محاسبه دقت شود، همه مردود و گرفتار میشوند. پیامبر خداصلی الله علیه وآله فرمود:
«مَنْ نُوقِشَ الْحِسابُ یَوْمَ الْقِیامَةِ عُذِّبَ؛(2)
هر کس در حساب او روز قیامت دقت کاری شود مورد عذاب واقع میشود.»
حقوق خداوند و حقوق مردم مورد حساب قرار میگیرد؛ از اعضاء بدن چگونه استفاده کردی؟ از چشم و گوش و زبان؟
شخصی خدمت امام صادقعلیه السلام رسید و عرض کرد: پدر و مادرم فدایت شود، من در دستشویی خانه خود میروم و لکن ما همسایگانی داریم که در نزد آنها زنان و کنیزان آوازهخوان هستند که تغنّی میکنند، آواز میخوانند و با عود مینوازند، و چه بسا من برای آنکه ساز و آواز آنها را گوش کنم میخواهم زیادتر از مقدار معمول در آنجا بنشینم.
حضرت فرمود: این کار را مکن.
آن مرد گفت: به خدا که من به این اراده و نیّت در نزد آن کنیزان آوازه خوان نرفتهام، بلکه فقط آوازی است که به گوش خود میشنوم.
حضرت فرمود: آیا نشنیدهای گفتار خداوند را، آنجا که میگوید:
«إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ کُلُّ اُولئکَ کانَ عَنْهُ مَسْئُولاً»؛(1)
به درستی که گوش و چشم و دل، یک به یک آنها مورد سؤال قرار میگیرند؟»
مرد گفت: آری، ولی سوگند به خدا که گویا من اصلاً این آیه را از کتاب خدا نشنیدهام، نه از مرد عربی و نه از مرد عجمی، بنابراین من دیگر هرگز دنبال چنین کاری را نمیگیرم و دوباره به جا نمیآورم ان شاء اللَّه و از خداوند طلب مغفرت و آمرزیدگی دارم.
1) 262. سوره اسراء / آیه 36.
حضرت فرمود: برخیز و غسل توبه به جای آور و به مقداری که میخواهی نماز بخوان، چون تو بر امر عظیمی وقوف داشتی، چقدر حالت بد و قبیح بود، اگر بر همان حالت میمُردی. حمد خدای تعالی را به جای آور و از او تقاضای توبه و عفو کن از هر امری که خداوند ناپسند دارد، چون او ناپسند ندارد مگر هر عمل زشت و قبیحی را، و عمل زشت را برای اهل آن عمل واگذار، چون برای هر کرداری اهلی است.(1)
قیامت روز سؤال است،روز حساب و کتاب است، از همه چیز پرسش خواهند کرد. لذا پیامبر خداصلی الله علیه وآله فرمود: در روز قیامت، بنده قدم از قدم برنمیدارد مگر اینکه از چهار چیز از او سؤال میشود: از بدنش که آن را در چه چیز کهنه کرده است، از عمرش که آن را در چه چیز به پایان رسانیده، از مالش که از کجا به دست آورده و در کجا مصرف نموده، و از محبّت ما اهلبیتعلیهم السلام:
«... عَنْ جَسَدِهِ فِیما أَبَلاهُ؟ وَعَنْ عُمْرِهِ فِیما أَفْناهُ؟ وَعَنْ مالِهِ مِمَّا اکْتَسَبَهُ؟ وَفِیما أَنْفَقَهُ؟ وَعَنْ حُبِّنا أَهْلِ الْبَیْتِ.»(2)
آری مهمترین چیزی که مورد سؤال قرار میگیرد مسئله محبّت و دوستی
اهل بیتعلیهم السلام است. عدهای در محضر امام هشتمعلیه السلام بودند، حضرت فرمود: نعمت حقیقی در دنیا چیست؟
بعضی از کسانی که حضور داشتند، گفتند: خداوند در قرآن میفرماید:
«ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَومَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ»؛(1)
شما در روز قیامت از نعمت سؤال خواهید شد.»
و این نعمت همان آب خنک و گوارا است. بعضی میگفتند: غذای پاکیزه است، بعضی نعمت را خواب راحت میدانستند.
امام علی بن موسی الرّضاعلیه السلام فرمود: از امام صادقعلیه السلام نقل شده که در محضرشان همین گفتار شما مطرح شده است، ولی حضرت ناراحت شد و فرمود: خداوند چیزی را که از روی فضلش به بندگان داده مورد سؤال قرار نمیدهد و لکن نعمت دوستی و ولایت ما اهل بیت است که خداوند مورد سؤال قرار میدهد، بعد از آنکه از توحید و نبوت سؤال نمود. بنده اگر از عهده آن برآید به نعمت همیشگی بهشت راه پیدا میکند.(2)
آری اگر انسان از همه نعمتهای الهی برخوردار باشد ولی قلبش جایگاه رسول و اهل بیت نباشد، روز قیامت جوابی برای سؤال ندارد و راهی به بهشت نخواهد داشت، ولی اگر قلبش با محبّت اولیای الهی بتپد، روز قیامت خداوند نعمتهای دیگرش را تفضّلی بر او ارزانی خواهد داشت.
امام صادقعلیه السلام فرمود:
«اِذا کَانَ یَومُ الْقِیامَةِ وَکَّلَنَا اللَّهُ بِحِسابِ شِیعَتِنا، فَما کَانَ للَّهِِ سَئَلْنَا اللَّهَ أَنْ یَهَبَهُ لَنا فَهُوَ لَهُم، وَما کَانَ لَنا فَهُوَ لَهُمْ؛(1)
روز قیامت خداوند ما را برای حساب شیعیانمان قرار میدهد، آنچه مربوط به خداوند است از او میخواهیم که به ما ببخشد و آنچه مربوط به ماست آن هم برای شیعیان ما خواهد بود.»
محبّت و پیروی از اهل بیتعلیهم السلام نه تنها حساب را بر انسان آسان میسازد، بلکه لغزشهایی را که احیاناً برای او پیش آمده باشد نیز تبدیل به خوبیها مینماید.
از امام باقرعلیه السلام سؤال شد: مراد از آیه قرآن که میفرماید: خداوند گناهان ایشان را تبدیل به حسنات میکند، چیست؟
حضرت فرمود: مؤمن گناهکار را در روز قیامت به موقف حساب میآورند و خداوند به تنهایی متکفّل رسیدگی به حساب او میگردد. خداوند گناهان او را به او نشان میدهد و چون او اعتراف و اقرار به گناهان کرد، خداوند - عزّوجلّ - به فرشتگانِ مأمور به نوشتنِ اعمال میگوید: تمام این گناهان را به نیکی مبدّل سازید و آن نیکی را بر مردم ظاهر کنید.
1) 267. بحار الانوار: ج 7 / ص 264.
مردم وقتی دیدند میگویند: این بنده یک گناه هم ندارد. سپس خداوند دستور میدهد او را به بهشت ببرند. امام باقرعلیه السلام فرمود: البته این در مورد گناهکاران از شیعیان ما میباشد.(1)
محبّت و دوستی و پیروی از خاندان رسالت سرمایه بزرگی است که وقتی بر معصیت و گناه هم وارد شود آن را تبدیل به حسنات و نیکیها مینماید، البته این نکته مورد غفلت نیست که انسانِ شیفته اهلبیتعلیهم السلام دست به هر خلافی نمیزند به امید اینکه دوستی اهلبیتعلیهم السلام را در دل دارد، زیرا محبّت به او اجازه نمیدهد که در مقابل محبوب، خود را آلوده به معصیت و گناه نماید. انسان در مقابل دوست، پاکیزگی را هدیه میبرد. نه اینکه با دلی آلوده با او مواجه شود. بله گاهی که انسان دچار غفلت میشود و دوست را فراموش میکند آن لحظه فراموشی، لغزشها به سراغش میآید و نامه اعمال را با معصیت و گناه، تیره و تار مینماید، ولی محبوب، این لغزشها را جبران و تبدیل به حسنات مینماید.
عشق و محبّت خدا و اولیایش ممکن است به مرحلهای برسد که انسان، روز قیامت معطلی حساب را نداشته باشد و اصلاً در صف حساب قرار نگیرد، مگر میشود آن انسانِ شیفته علیعلیه السلام که حاضر نیست لحظهای از مولایش جدا شود
1) 268. بحار الانوار: ج 7 / ص 262.
و در فراق علیعلیه السلام همانند شمع میسوزد و تمام هستی خود را به پای او میریزد، معطلی برای حساب داشته باشد؟
امیرمؤمنان از پیامبر خداصلی الله علیه وآله سؤال میکند: تفسیر این آیه قرآن چیست: «روزی که متقین را محشور میکنیم»؟ پیامبر خدا پاسخ میدهد: اینان کسانی هستند که سواره میآیند این گروه چون پرهیزکار شدند، محبوب خدا گردیدند، خداوند از اعمال آنان راضی شد و نام آنان را متّقین گذارد.
یا علی! قسم به خدا اینان روز قیامت از قبر خارج میشوند در حالی که چهره آنان مثل برف سفید است، لباسهای سفید دربر دارند... ملائکه به استقبال آنها میروند و آنها را به طرف بهشت میبرند... خداوند به ملائکه میگوید: دوستان مرا به بهشت ببرید، آنها را با مردم دیگر نگه ندارید، آنان مورد رضایت من هستند و رحمت من بر آنان است.
ملائکه آنان را به بهشت میبرند و حلقه درِ بهشت را به صدا در میآورند. صدا به گوش حوریان بهشتی میرسد، به یکدیگر میگویند: دوستان خدا آمدند. حوریان به استقبال میآیند، به دوستان خدا مرحبا میگویند؛ ما چقدر مشتاق شما بودیم! اولیای خدا هم میگویند: ما نیز مشتاق شما بودیم.
امیرمؤمنانعلیه السلام از پیامبر خداصلی الله علیه وآله پرسید: اینان کیستند؟ حضرت فرمود:
«هؤُلاءِ شِیعَتُکَ یا عَلیُّ وَأَنْتَ إِمامُهُمْ؛(1)
اینان پیروان تو هستند یا علی، و تو امام آنها هستی.»
1) 269. بحار الانوار: ج 7 / ص 172.
به محضر امام صادقعلیه السلام رسید و در مورد آیه 25 و 26 سوره غاشیه سؤال نمود مراد خداوند چیست؟ که میفرماید:
«إِنَّ اِلَیْنا اِیابَهُم ثُمَّ اِنَّ عَلَیْنا حِسابَهُمْ»؛(1)
در حقیقت بازگشت آنان به سوی ماست آنگاه حساب خواستنِ از آنان، به عهده ماست.»
حضرت فرمود: در مورد ماست.
سؤال کرد: تفسیر آن را میخواستم بدانم. حضرت فرمود: روز قیامت حساب شیعیان ما به عهده ماست، آنچه بین آنها و بین خداست، حضرت محمّدصلی الله علیه وآله از خدا طلب بخشش میکند، و آنچه بین ما و بین آنهاست ما آنان را میبخشیم، تا اینکه بدون حساب وارد بهشت میشوند.
بار الها! قلبی پر از مهر محمّد و آلش و اطاعت و پیروی بدون چون و چرا به ما عنایت کن تا روز قیامت مشمول الطاف آنان قرار گیریم و بدون حساب وارد بهشت گردیم.
1) 270. سوره غاشیه / آیه 25 و 26.
میزان /
از زیارتنامه امام علیعلیه السلام:
اَلسَّلامُ عَلی مِیزانِ الأَعْمالِ؛
سلام بر امیرمؤمنان علی که میزان اعمال است.
بحار الانوار 287/100
یکی از ایستگاههای هولناک در قیامت، ایستگاهی است که در آن اعمال انسان با میزان و ترازوی اعمال سنجیده میشود.
در آنجا مشخص میشود که اعمال انسان وزنی دارد یا اینکه توخالی و سبک است. چه بسا ممکن است، انسان در طول زندگی برای خیلی از چیزها وزنی قائل بوده، ولی در ملاک وزین بودن و سنگین بودن آنها دچار اشتباه شده باشد.
آنچه انسان را در یک زندگی سعادتمند قرار میدهد، سنگین بودن چیزهایی است که در ترازوی اعمال کشیده میشود و آنچه انسان را به یک زندگی آتشین سوق میدهد، سبک بودن اعمال اوست. قرآن کریم حالات انسان را در قیامت این گونه بیان میکند:
«روزی که کوهها مانند پشم زده شده رنگین شود و انسانها چون پروانهها پراکنده گردند و بیهدف به این سو و آن سو روند، هر کسی که سنجیدههایش سنگین برآید پس وی در زندگی خوشی خواهد بود و امّا هر کس که سنجیدههایش سبک برآید پس جایش آتشی سوزنده خواهد بود.»(1)
1) 271. سوره قارعه: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحِیمِ - الْقارِعَةُ مَاالقارِعَةُ - وَ ما أَدْریکَ مَاالقارِعَةُ - یَومَ یَکُونُ النَّاسُ کَالفَراشِ المَبْثُوثِ - وَ تَکُونُ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ - فَاَمَّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازِینُهُ - فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رَاضِیةٍ - وَ اَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازِینُهُ - فَاُمُّهُ هاوِیَةٌ - وَ ما اَدریکَ ماهِیَهْ - نارٌ حامِیةٌ».
آیا به راستی در قیامت هم ترازوهایی همانند ترازوهای دنیا وجود دارد که اعمال انسان با آنها کشیده و وزن میشود؟
اگر در کلمه میزان کمی دقت کنیم مسئله روشن خواهد شد؛ میزان به آن چیزی گفته میشود که وسیله سنجش است، البته هر چیزی با وسیله خاصی سنجیده میشود. میزان و ترازوی هر چیزی هم متناسب با آن است؛ مثلاً مقدار مصرف کیلو وات برق، کنتور است؛ وسیله سنجش حرارت بدن، درجه؛ و همچنین سنجش فشار خون و درجه حرارت هوا و... اشیاء مخصوص آنهاست.
حال اگر بخواهیم مقدار محبّت را بسنجیم که این فرد چقدر محبّت دارد، میزان و ترازوی مخصوص خود را میطلبد. اگر بخواهیم مقدار خضوع و خشوع انسانی را در مقابل پروردگار به دست آوریم، میزان معینی دارد و همچنین شجاعت و بقیه صفات انسانی. آری مقدار اضافه یا کم شدن وزن بدن انسان میزانی دارد، ولی اضافه و یا کم شدن شخصیت و کمالات میزان دیگری را میطلبد.
از امام صادقعلیه السلام پرسیده شد: مراد از این آیه قرآن چیست؟ که میفرماید: ترازوهای قسط و عدل را روز قیامت قرار میدهیم.(1)
1) 272. سوره انبیاء / آیه 47 ؛ «وَ نَضَعُ المَوازِینَ القِسْطَ لِیَومِ القِیمَةِ».
حضرت فرمود:
«هُمُ الاَنْبِیاءُ وَالاَوصِیاءُ؛(1)
مراد از ترازوهای قسط و عدل، پیامبران و اوصیای آنها هستند.»
انسانهای کامل که انبیاء و اوصیاء میباشند، وسیلهای هستند برای اینکه انسانها سنجیده شوند و سبک و سنگینی آنان روشن و آشکار شود.
در زیارت امیرمؤمنان علیعلیه السلام میخوانیم:
«اَلسَّلامُ عَلی مِیزانِ الْأَعْمالِ؛(2)
سلام بر مولا و آقایی که میزان اعمال هستند.»
قدر و قیمت و مقدار خوبیها و بدیها با «میزان اعمال» که امیرمؤمنان است سنجیده میشود. مگر نه این است که آن حضرت در همین دنیا هم، وسیله سنجش بودند و مردم کودکان خود را در مسیر عبور آن بزرگوار قرار میدادند و از آنان سؤال مینمودند که آیا این آقا را دوست داری؟ اگر پاسخ مثبت میداد، میفهمیدند او حلال زاده است و اگر پاسخ منفی میداد در حلال زاده بودن او شک میکردند.
هرگاه طلا را بر سنگ محک بزنند، بدون شک اندازه عیار و غشّ آن روشن میشود. در انسان نیز غش و طلای ناب درهم آمیخته و امام علیعلیه السلام در میان ما چون سنگ محک است که عیار وجود ما را مشخص میکند.
از روایات زیادی استفاده میشود که اعمال انسان بدون داشتن محبّت اهلبیتعلیهم السلام دارای ارزش نبوده و آنچه به اعمال انسان وزن میدهد و آن را گرانبها میکند، ولایت و محبّت آنان میباشد.
از پیامبر خداصلی الله علیه وآله نقل شده که در روز قیامت عدهای از انسانها ترازوی اعمال آنها پر است از گناهان، به آنها گفته میشود: این گناهان شماست، پس خوبیها و حسنات شما کجاست؟ پاسخ میدهند: ما کار خوبی سراغ نداریم. ولی از طرف خداوند ندا میآید: اگر شما سراغ ندارید، من سراغ دارم.
آن گاه صحیفه کوچکی در کفه خوبیها قرار میگیرد و بر تمام آن سیّئات و گناهان غلبه میکند که مقایسه بین آن گناهان و آن حسنه و خوبی به فاصله بیش از ما بین زمین و آسمان است.
سپس به یکی از آنها گفته میشود: دست پدر و مادر و برادران و خواهران و فامیل و آشنایان خود را بگیر و به بهشت ببر.
اهل محشر وقتی این صحنه را میبینند، میگویند: پروردگارا! ما گناهان اینان را دیدیم و فهمیدیم، امّا خوبیهای آنان چیست؟ خداوند میفرماید: یکی از اینها بدهکاری داشت نسبت به برادرش، هنگام پرداخت بدهکاریاش گفت: من تو را دوست دارم چون تو علی بن ابی طالب را دوست داری.
دیگری پاسخ داد: من به خاطر اینکه تو علیعلیه السلام را دوست داری از طلب خود صرف نظر میکنم و هرچه میخواهی از اموال من بردار.
خداوند به خاطر آن (محبّتی که پایه اینگونه رفتار است) گناهان هر دوی آنان را بخشید و آن را در میزان عمل آنها قرار داد و بهشت را بر آنان و پدر و مادرشان واجب کرد.
سپس حضرت فرمود: تعداد کسانی که به خاطر دشمنی با علیعلیه السلام به آتش میروند، بیشتر از سنگ ریزههایی است که کنار جمرات ریخته شده، پس بپرهیز که از دشمنان امیرمؤمنانعلیه السلام باشی.(1)
ارتباط و پیوند با اهلبیت عصمت و طهارتعلیهم السلام که یکی از راههای آن صلوات بر پیامبر و اهلبیت اوست، سنگینترین چیزی است که در میزان اعمال انسان قرار میگیرد. از امام معصومعلیه السلام نقل شده که فرمود: سنگینترین چیزی که در میزان اعمال در روز قیامت قرار میگیرد، صلوات بر پیامبر و اهلبیت اوست.(2)
محبّت اهلبیت عصمت و طهارتعلیهم السلام میتواند در مواقع هولناک دستگیر انسان باشد. یکی از آن مواقع هنگامی است که انسان در مقابل میزان اعمال که پیامبر و اهلبیت هستند قرار میگیرد، آن لحظهای که پیامبر خداصلی الله علیه وآله در حق دوستانش دعا میکند.
آن لحظات سختی که فاطمهعلیها السلام دختر گرامی پیامبرصلی الله علیه وآله از پدر سؤال کرد: قیامت چگونه است؟ پیامبر فرمود: همه به خود مشغولند و احدی به احدی نگاه نمیکند، نه پدری به فرزند و نه فرزندی به پدر... .
عرض کرد: پدر! روز قیامت شما را کجا ملاقات کنم؟ حضرت فرمود: در کنار میزان مرا ببین، در حالی که من میگویم: پروردگارا سنگین کن میزان آن کسی را که شهادت به توحید تو داده است.
رَبِّ أَرْجِحْ مَنْ شَهِدَ أَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ.(1)
پیامبر خداصلی الله علیه وآله فرمود:
«فَمَنْ أَحَبَّ أَنْ یَکُونَ اَمِنَاً فِی هذِهِ المَواطِنَ فَلیَتَوالِ عَلیًّا بَعْدِیِ وَلْیَتَمَسَّکْ بِالحَبْلِ المَتِینِ وَهُوَ عَلِیُّ بْنُ اَبِی طالِبٍ وَعِتْرَتِهِ مِنْ بَعْدِهِ؛(2)
هر که دوست دارد در این موارد سخت، در امان و امنیت باشد، پس بعد از من ولایت علی را بپذیرد و به حبل متین که همانا امیرمؤمنانعلیه السلام است چنگ زند و بعد از او عترتش را بپذیرد.»
پل صراط /
عن النبیصلی الله علیه وآله:
جَوازُ الصِّراطِ
حُبُّ عَلِیِّ بْنِ اَبِی طالِبٍ؛
گذرنامه پل صراط،
دوستی ومحبّت علیعلیه السلام است.
مناقب آل ابیطالب 7/2
برای رسیدن به یک زندگی سعادتمندِ همیشگی، از مسیری باید گذشت که یا روی جهنم است و یا داخل آن و به قول معروف پلی است که باید از آن عبور کرد. همان گونه که دنیا پلی است(1)برای رسیدن به آخرت که همه باید از آن عبور نمایند، عبور و گذشتن از این پل کار آسانی نیست، همان گونه که عبور کردن از دنیا و رسیدن به آخرت مشکلات زیادی دارد.
چه بسا انسانهایی که در دنیا دچار لغزشهایی میشوند که زندگی آنها را دچار مشکل میکند نمیتوانند به صورت صحیح در زندگی حرکت نمایند و چه بسا زندگی آنان به سرانجامی نیک ختم نشود و در همان اثنا در منجلاب بدبختی سقوط نمایند.
گذشتن از دنیا برای بعضی کاری دشوار است، گذشتن از مال، رفاه، ریاست، تجارت و... به هر قیمتی شده آن را حفظ میکنند ولو حقوق دیگران ضایع شود، آبروی دیگران بریزد، جان دیگران به خطر بیفتد.
1) 279. بحار الانوار: ج 14 / ص 319؛ قال المسیحعلیه السلام للحواریین: انّما الدّنیا قنطرة فاعبروها و لا تعمروها.
برعکس عدهای از پل دنیا که به سوی آخرت است، سریع میگذرند و به آسانی برای رسیدن به زندگی سعادتمندانه، از مال دنیا صرف نظر کرده، حقوق دیگران را محترم میشمارند و حتی دیگران را بر خود مقدم میدارند. ریاست برای آنان در صورتی که بر پایه عدالت نباشد ارزشی ندارد، دنیای آلوده به حقوق دیگران، مانند مرداری در نظر آنان متعفّن میباشد، در آخرت نیز این گونه افراد به راحتی از صراط میگذرند.
«عَن الصَّادِقِعلیه السلام قَالَ: النَّاسُ یَمُرُّونَ عَلَی الصِّراطِ طَبَقاتٍ، وَالصِّراطُ أَدَقُّ مِنَ الشَّعْرِ وَاَحَدُّ مِنَالسَّیْفِ، فَمِنْهُمْ مَنْ یَمُرُّ مِثْلَ البَرْقِ وَمِنْهُمْ مَنْ یَمُرُّ مِثْلَ عَدْوِ الْفَرَسِ وَمِنْهُمْ مَنْ یَمُرُّ حَبْواً وَمِنْهُمْ مَنْ یَمُرُّ مَشْیَاً وَمِنْهُمْ مَنْ یَمُرُّ مُتَعَلِّقاً قَدْ تَأْخُذُ النَّارُ شَیْئَاً وَتَتْرُکُ شَیْئَاً؛(1)
صراطی که از مو باریکتر و از شمشیر برندهتر است، مردم برای عبور از آن، گروههای مختلفند، گروهی مثل برق و گروهی همانند دویدن اسب و بعضی همانند افراد پیاده عبور میکنند و بعضی به رو در افتاده و چهار دست و پا خود را به صراط گرفته و چسبانیده که نیفتند، ولی آتش مقداری از آنان را فرا میگیرد و مقداری از بدنشان را وا میگذارد.»
1) 280. بحار الانوار: ج 8 / ص 64.
به راستی در چنین شرایط سختی چه چیزی میتواند انسان را امیدوار کند؟ اگر حقیقت صراط روشن شود آنچه مایه امیدواری است معلوم خواهد گشت.
از امام صادقعلیه السلام پرسیدند: صراط چیست؟ حضرت پاسخ دادند: صراط همان راه به سوی معرفت خداوند است و صراط دو گونه است: یکی صراط در دنیا و دیگری صراط در آخرت.
اما صراط دنیا همان امامی است که اطاعت از او واجب است، کسی که امام را بشناسد و از هدایت او بهرهمند شود از صراطی که پلی است بر روی جهنم، میگذرد. ولی کسی که در دنیا امام را نشناسد، قدمهای او بر صراط آخرت میلرزد و در جهنم سقوط میکند.(1)
ازاین روایت نتیجه میگیریم که اگر در دنیا کسی امام را بشناسد، گذر کردن از صراط بر او آسان میشود.
لذا از امیرمؤمنان علیعلیه السلام نقل شده که من در کنار صراط دعا میکنم و میگویم: پروردگارا شیعیانم را و محبّین و یاران و کسانی را که در دنیا ولایت مرا پذیرفتند سالم بدار.(2)
کسانی که در دنیا دوستی اهلبیت عصمت را بر دوستی دنیا ترجیح دادند. در آخرت به راحتی میتوانند از صراط عبور کنند و پیامبر خدا و صدیقه کبری و امیرمؤمنان علی و فرزندان معصومشانعلیهم السلام دست آنها را میگیرند. اگر عبور از هر صراطی گذرنامهای میخواهد، جواز و گذرنامه عبور از صراط آخرت، محبّت علی بن ابی طالب است؛
«قال النّبیّصلی الله علیه وآله:
لِکُلِّ شَیْءٍ جَوازٌ وَجَوازُ الصِّراطِ حُبُّ عَلیِّ بْنِ اَبِیطالِبٍ.»(1)
پیامبر خدا فرمود: خداوند امر میکند و من و علی بر صراط مینشینیم و به ما گفته میشود: وارد بهشت کنید هر کس به من ایمان آورده و شما را دوست داشته است، و وارد جهنم کنید هر کس به من کفر ورزیده و با شما دشمنی نموده است.(2)
آری محبّت اهل بیت راه گشای انسان در عبور از صراط است و هر مقدار دلدادگی به آنان بیشتر باشد، ثبات قدم در صراط بیشتر خواهد بود.
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِصلی الله علیه وآله: أَثْبَتُکُمْ قَدَمَاً عَلَی الصِّراطِ أَشَدُّکُمْ حُبَّاً لِاَهْلِ بَیْتِی.»(3)
روز قیامت جواز عبور از صراط با دست امیرمؤمنان علیعلیه السلام به دوستانش داده میشود، نه تنها دوستان، بلکه دوستان دوستان.
پیامبر خداصلی الله علیه وآله فرمود: علاوه بر دوستی ما اهلبیت، دوستان ما را نیز دوست بدارید. زید بن حارثه و فرزندش اُسامه را دوست بدارید زیرا دوستی آنان به شما سود میرساند. سؤال کردند: چگونه سود میرساند؟
حضرت فرمود: زید و اسامه روز قیامت جمعیت زیادی را به محضر علی میآورند و میگویند: اینان به خاطر محبّت رسول خدا و محبّت شما ما را دوست میداشتند. علیعلیه السلام جواز عبور از صراط را برای آنها مینویسد: با سلامت از صراط بگذرید و وارد بهشت شوید. آنان به سلامت عبور میکنند و وارد بهشت میشوند.
حضرت فرمود: این منحصر به اینان نیست، بلکه هر کس از امّت محمّدصلی الله علیه وآله هم بخواهد به بهشت برود باید با جوازی باشد که از علیعلیه السلام دریافت میکند. پس اگر میخواهید سالم از صراط بگذرید و وارد بهشت شوید بعد از دوستی و محبّت محمّد و آل او، دوستان حضرت را دوست بدارید و اگر میخواهید پیامبر خدا و علیعلیه السلام جایگاه با عظمتی نزد خدا برای شما قرار دهند، پیروان آنان را دوست بدارید و سعی کنید حوایج مؤمنین را برآورده کنید.
به درستی که خداوند وقتی شما شیعیان و دوستان ما را به بهشت ببرد. منادی ندا میدهد: بندگان من! با رحمت من وارد بهشت شوید. پس بهشت را به نسبت محبّتی که به شیعیان محمّد و علیعلیهما السلام داشتید تقسیم کنید، هر کدام محبّت بیشتری داشته و بیشتر حوایج مؤمنین را برآورده، از درجه بالاتری در بهشت برخوردار میشود به طوری که گاهی فاصله بعضی از این درجات به پانصد سال میرسد.(1)
1) 286. بحار الانوار: ج 8 / ص 57؛ قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله:أحبّوا موالینا مع حبّکم لِآلنا، هذا زید بن حارثه و ابنه اُسامة بن زید من خواصّ موالینا فأحبّو هُما،فو الّذی بعث محمّداً بالحقّ نبیّاًلینفعکم حبّهما، قالوا:کیف ینفعنا حبّهما؟ قال: انّهما یأتیان یوم القیامة علیّاً صلوات اللَّه علیه بخلق کثیر اَکثر من ربیعة و مضر بعدد کلّ واحد منهم فیقولان: یا أخا رسول اللَّه هؤلاء أحبّونا بحبّ محمّد رسول اللَّه و بحبّک، فیکتب علیٌعلیه السلام : جوزوا علی الصّراط سالمین و ادخلوا الجنان، فیعبرون علیه و یردّون الجنّه سالمین، ذلک أنّ أحداً لا یدخل الجنّة من سائر اُمّة محمّدصلی الله علیه وآله الّا بجواز من علیّعلیه السلام، فان أردتم الجواز علی الصّراط سالمین و دخول الجنان غانمین فاحبّوا بعد حبّ محمّد و آله موالیه ثمّ إن أردتم أن یعظّم محمّد و علیّعلیهما السلام عند اللَّه منازلکم فأحبّوا شیعة محمّد و علیّ و جدّوا فی قضاء حوائج المؤمنین،فان اللَّه تعالی إذا أدخلکم معاشر شیعتنا و محبّینا الجنان نادی منادیه فی تلک الجنان: یا عبادی قد دخلتم الجنّه برحمتی فتقاسموها علی قدر حبّکم لشیعة محمّد و علیّ و قضاء حقوق إخوانکم المؤمنین فأیّهم کان أشدّ للشیعة حبّاً و لحقوق إخوانهم المؤمنین أشدّ قضاءً کانت درجاته فی الجنان أعلی حتّی فیهم من یکون أرفع من الآخر بمسیرة خمسمائة سنة ترابیع قصور و جنان.
چنگ زدن به محبّت پیامبرصلی الله علیه وآله و دخترش فاطمه زهراعلیها السلام و فرزندانش و دوستان آنها روزی به انسان نتیجه میدهد که میخواهد از صراط بگذرد، تمام قدمها میلغزد و نجات دهندهای وجود ندارد، همه انسانها مضطرب، ولی ناگهان خطاب میرسد: ای مردم! چشمها را ببندید تا فاطمهعلیها السلام از صراط عبور کند. همه چشمها را میبندند مگر پیامبر خدا و علی و حسن و حسین و فرزندان پاکیزه حضرت و اولاد ایشانعلیهم السلام. وقتی وارد بهشت میشود یک طرف چادر حضرت بر صراط است و طرف دیگر به دست حضرت.
منادی ندا میکند: ای کسانی که به فاطمه محبّت دارید خود را به ریشههای چادر حضرت آویزان کنید دوستدار و محبّی باقی نمیماند مگر اینکه خود را به آن چنگ میزند و هزاران هزار نفر به این وسیله از آتش جهنّم نجات پیدا میکنند.
«یَا ایُّهَا الْمُحِبَّونَ لِفاطِمَةَ!تَعَلَّقُوا بِأَهْدَابِ مَرَطِ فَاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِساءِ العالَمِینَ فَلا یَبْقی مُحِبٌّ لِفاطِمَةَ إِلاَّ تَعَلَّقَ بِهَدْبَةٍ مِنْ أَهْدَابِ مَرَطِها حَتَّی یَتَعَلَّقَ بِها
اَکْثَرُ مِنْ أَلْفِ فِئامْ وَأَلْفِ فِئام. قَالُوا: وَکَمْ فِئامُ وَاحِدٌ؟ قَالَ: أَلْفُ أَلْفُ یَنْجُونَ بِها مِنَ النَّارِ.»(1)
بار الها! ما را در دنیا بر صراط محبّت اهل بیت استوار بدار و هر چه بیشتر بر محبّت آنان بیفزای و بر صراط قدمهای ما را ملرزان و اهلبیت عصمت و طهارت را یاری کننده ما قرار بده و اگر گامی بر معصیت تو لغزش پیدا کرده، گام دیگر را بر محبّت ثابت بدار،(2)تا از صراط عبور کرده و به بهشت همیشگی در کنار اولیایت قرار گیریم.
دوستان در بهشت /
عن علیعلیه السلام:
إِنَّ أَطْیَبَ شَیْءٍ فیِ الْجَنَّةِ وَ أَلذَّهُ
حُبُّ اللَّهِ وَ الحُبُّ فِی اللَّهِ؛
پاکیزهترین و لذت بخشترین نعمتهای بهشتی
دوستی و محبّت خدا و دوستی در راه خدا است.
بحار الانوار 251/69
ورود دوستان خدا و رسول واهلبیت عصمت و طهارتعلیهم السلام به بهشت، مسئلهای انکارناپذیر است. حذیفه میگوید: از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم، میفرمود:
«ما مِنْ عَبْدٍ وَلا أَمَةٍ وَفِی قَلْبِهِ مِثْقالُ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ حُبِّ عَلیٍعلیه السلام اِلاَّ أَدْخَلَهُ الْجَنَّةَ؛(1)
مردی و یا زنی که بمیرد و به اندازه یک مثقال از محبّت علیعلیه السلام در قلب او باشد خداوند او را به بهشت میبرد.»
کسی که دلش را در اختیار خدا و رسول و اهلبیتش قرار داد، جایگاهی جز بهشت ندارد. محبّت، انسان را به محبوب میرساند و محبوب انسان وقتی جایگاهش بهشت بود، او نیز به بهشت راه مییابد. بله ممکن است لغزشهایی در زندگی برای انسان باشد و مرتکب خطاهایی گردیده، لکن این لغزشها و خطاها مادامی که محبّت و دوستی را از بین نبرده باشد، مانعی برای رسیدن و ورود به بهشت نخواهد شد.
1) 289. کشف الغمّه: ج 2 / ص 24.
آلودگیهایی که در انسان بر اثر گناه پیدا میشود به وسیله عواملی از بین میرود که بعضی از آنها به اختیار ماست و بعضی دیگر بدون اختیار؛ مثلاً توبه یک امر اختیاری است و از روایات اهلبیت استفاده میشود که محبّت، انسان را وادار به توبه میکند و با توبه از دنیا میرود.
علاوه بر آن عوامل دیگری که پاک کننده انسان است ولی اختیاری نمیباشد در زندگی پیش میآید: گرفتاریها، سختیها، مرضها، مشکلات اقتصادی، تصادفها و... از اموری هستند که وقتی برای دوستان خدا و رسول و اهلبیت پیش آید موجب طهارت و پاکیزگی آنان از آلودگیهای گناه میشود و اگر آلودگیها در حدّی باشد که با این عوامل هم مرتفع نشود، روز قیامت اهلبیت عصمت و طهارتعلیهم السلام از انسان شفاعت کرده و دوستان خود را به بهشت میبرند.
روزی یکی از بدخواهان امام صادقعلیه السلام وارد مجلس آن حضرت شد، با خود گفت: به خدا قسم، او را در مورد شیعیانش ناراحت خواهم کرد. سپس نزدیک امام صادقعلیه السلام شد و گفت: ای اباعبداللَّه! به من نگاه کن. آن حضرت اهمیّتی نداد، او باز گفت و گفت، تا اینکه حضرت فرمود: هان بگو! روی من به سوی توست، چه میگویی؟ و میدانم که هرگز حرف نیکی نخواهی زد.
او نیز این مسأله را مطرح کرد که شیعیان آن حضرت عصاره کشمش مینوشند. حضرت فرمود: مانعی ندارد چون پدرم از جابر بن عبداللَّه نقل کرده است که اصحاب رسول خدا نیز این را مینوشیدهاند.
آن مرد گفت که مرادش مُسکر است نه عصاره کشمش و این بار حضرت فرمود: پیروان ما پاکتر از آن هستند که شیطان در درونشان رخنه کند و چنانچه یکی از دورماندگان شیعه ما این کار را انجام دهد پروردگاری مهربان و پیامبری شفاعت کننده و عَطوف و مولایی رفیق برای خود در کنار حوض خواهد یافت در حالی که تو و دوستانت در برهوت گرفتار خواهید شد.
آن مرد از پاسخ فرو ماند. این بار اندکی سکوت کرد و سپس گفت: مرادم مسکر نبود، منظورم شراب بود. امام صادقعلیه السلام که لجاجت و کینهتوزی او را دید، به خشم آمد و فرمود: خداوند زبانت را بگیرد تو را چه میشود که امروز این چنین ما را درباره پیروانمان آزار میدهی؟
پدرم از جدم و او از علیعلیه السلام و او از پیامبر خداصلی الله علیه وآله و او از جبرئیل خبر داده است که خداوند فرمود: ای محمد! من بهشت را بر تمام پیامبران منع میکنم تا تو و علی و پیروانتان داخل شوید، مگر کسی که گناه کبیرهای مرتکب شده باشد که من او را به بلایی مالی یا جانی یا ترس از سلطان گرفتار میکنم تا ملائکه او را با روح و ریحان ملاقات کنند و من هم از او خشمگین نباشم و این بلا، خطای او را جبران میکند.»
حال بگو بدانم آیا نزد دوستان و یاران تو چیزی همانند اینها هست؟ حال دوباره ملامت کن، یا بگذار و برو.(1)
1) 290. بحار الانوار: ج 68 / ص 144.
آری اگر قدمی بر گناه بلغزد قدمی دیگر بر محبّت، انسان را به مقصد میرساند. جابر بن عبداللَّه انصاری به عطیه کوفی گفت: ای عطیه! از محبوبم رسول خدا شنیدم که میفرمود: هر که مردمی را دوست بدارد با آنان محشور خواهد شد و هر که کردار مردمی را دوست داشته باشد شریک کردارشان خواهد بود، دوستدار آل محمدعلیهم السلام را تا هنگامی که دوستشان میدارد دوست بدار و دشمن آل محمد را تا هنگامی که دشمنشان میدارد دشمن بدار، گرچه بسیار روزه دار و شب زندهدار باشد. با دوستدار آل محمد مهربانی و نرمی کن، زیرا اگر بر اثر گناهان بسیارش، یک گام او بلغزد، بر اثر محبتشان گام دیگرش استوار میماند. در حقیقت بازگشت دوستدارشان به بهشت است و بازگشت دشمنشان به دوزخ.(1)
روز قیامت همه را به نام خود و نام مادرشان میخوانند، ولی دوستان اهل بیت را با نام خود و نام پدرشان صدا میزنند. از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که حضرت فرمود: ای علی! آیا به تو بشارت ندهم؟! حضرت عرضه داشت: بلی یا رسول اللَّه، پدر و مادرم به فدای شما!
1) 291. بحار الانوار: ج 101 / ص 196.
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: من و تو و فاطمه و حسن و حسین از یک طینت خلق شدهایم و شیعیان و دوستان ما از زیادی آن طینت آفریده شدند، زمانی که قیامت شود، مردم با نام خود و مادرانشان خوانده میشوند ولی ما و شیعیان و دوستانمان با نام خود و پدرانمان.
«فَإِذا کَانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ دُعِیَ النَّاسُ بِأَسْمائِهِمْ وَأَسْماءِ أُمَّهاتِهِمْ ماخَلا نَحْنُ وَشِیَعَتُنا وَمُحِبِّینا، فَإِنَّهُم یُدْعَوْنَ بِأسْمائِهْمِ وَأسْماءِ آبائِهِمْ.»(1)
امام صادقعلیه السلام فرمود: کسانی که برای خدا دوستی کردند، روز قیامت بر منبرهایی از نور قرار میگیرند آن چنان چهرههای آنان نورانی است که همه چیز را روشن میکند و به این نور در قیامت شناخته میشوند، پس گفته میشود: اینان برای خدا دوستی کردند.
«إِنَّ المُتَحابِّیْنَ فِی اللَّهِ یَومَ الْقِیامَةِ عَلی مَنابِرَ مِنْ نُورٍ قَدْ أَضاءَ نُورُ وُجُوهِهِمْ وَنُورُ أَجْسادِهِمْ وَنُورُ مَنابِرِهِمْ کُلَّ شَیْءٍ حَتَّی یُعْرَفُوا بِهِ، فَیُقالُ: هؤُلاءِ الْمُتَحابُّونَ فِیاللَّهِ.»(2)
به راستی انسانها این نورانیت را چگونه و از کجا کسب نمودهاند، آیا جز این است که این نور از راه محبّت و دوستی و از ناحیه محبوب به آنها رسیده است.
در ظلمات قیامت که فریاد همه بلند میشود و از خدا میخواهند تاریکی را از آنان بردارد، گروهی میآیند آن چنان نورافشانی میکنند که صحرای قیامت را روشن مینمایند.
اهل محشر میگویند: اینان انبیاء الهی هستند؟ خداوند ندا میکند: نه، انبیا نیستند. میگویند: پس ملائکه هستند؟ ندا میآید: نه، ملائکه نیستند. میگویند: پس شیعیان هستند؟ ندا میآید: نه. میگویند: پس چه کسانی هستند؟ به آنها میگویند: از خودشان بپرسید. وقتی از ایشان میپرسند، پاسخ میدهند: ما علویون هستیم، ما ذرّیه محمد رسول خدا هستیم، ما اولاد علی ولیّ خدا هستیم، ما اهل کرامت الهی هستیم، ما در امنیت و اطمینان هستیم.
از طرف خداوند به آنها ندا میرسد: نسبت به دوستان و شیعیان خود شفاعت کنید. و آنان شفاعت میکنند و شفاعتشان پذیرفته میشود.(1)
روز قیامت منادی ندا میکند: دوستان علیعلیه السلام کجا هستند؟ گروهی به پا میخیزند، به آنها گفته میشود: شما کیستید؟ میگویند: ما دوستان خالص علیعلیه السلام هستیم.
1) 294. بحار الانوار: ج 7/ ص 100.
آیا غیر از علیعلیه السلام را هم دوست داشتید؟ میگویند: نه. به آنها گفته میشود: بروید با همسرانتان در بهشت باشید.
«یُنادِی مُنادٍ یَوْمَ الْقِیامَةِ: أَیْنَ المُحِبُّونَ لِعَلِیٍّ؟ فَیَقُومُونَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیِقٍ، فَیُقالُ لَهُمْ: مَنْ أَنْتُمْ؟ قالُوا: نَحْنُ الْمُحِبُّونَ لِعَلیٍعلیه السلام الْخالِصُونَ لَهُ حُبَّاً، فَیُقالُ: فَتُشْرِکُونَ فِی حُبِّهِ أَحَدَاً مِنَ النّاسِ؟ فَیَقُولُونَ: لا، فَیُقالُ لَهُمْ: أُدْخُلُوا الْجَنَّةَ أَنْتُم وَأَزْواجُکُم تُحْبَرُونَ.»(1)
پیامبر اکرم با علیعلیه السلام از کسانی سخن میگوید که به خاطر محبّت علیعلیه السلام به بهشت میروند. منادی ندا میکند: دوستان علیعلیه السلام کجا هستند؟ جمعیتی برمیخیزند که از صالحین هستند. به آنها گفته میشود: دست هر کس را میخواهید بگیرید و به بهشت ببرید. هر کدام هزاران هزار نفر را به بهشت میبرند.
منادی میگوید: پس بقیه دوستان علیعلیه السلام کجا هستند؟ گروهی همانند گروه اوّل که از صالحین نیستند، برمیخیزند، به آنها گفته میشود: هر چه میخواهید از خدا تمنا کنید. هرکه هرچه تمنا میکند به او صد هزار برابر آن را میدهند.
پس منادی ندا میکند: بقیه دوستان علیعلیه السلام کجایند؟ گروهی برمیخیزند که معصیتکار هستند و به خود ظلم نمودهاند، دشمنان علیعلیه السلام را صدا میزنند،
1) 295. بحار الانوار: ج 7 / ص 201.
جمعیت زیادی میآیند، هر هزار نفری از دشمنان را فدای یکی از دوستان معصیتکار علیعلیه السلام میکنند تا دوستان به بهشت بروند.
«ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِصلی الله علیه وآله: هذَا الأَفْضَلُ الأَکْرَمُ، مُحِبُّهُ مُحِبُّ اللَّهِ وَمُحِبُّ رَسُولِهِ وَمُبْغِضُهُ مُبْغِضُ اللَّهِ وَمُبْغِضُ رَسُولِهِ.»(1)
از این راه خداوند دوستان علیعلیه السلام را نجات میدهد.
کسانی که خداوند از آنها راضی است و آنها را دوست میدارد به طور عادی وارد بهشت نمیشوند، با تشریفات خاصی به سوی بهشت قدم برمیدارندو با چهرههای سفید و لباسهای سفید، کفشهایی که از لؤلؤ است و میدرخشد، جمعیت زیادی از ملائکه آنان را همراهی میکنند به در بزرگ بهشت میرسند، از چشمه کنار بهشت مینوشند، پاکیزه میشوند و در چشمه دیگر شستشو میکنند.
این چشمه چشمه حیات است، به حیات ابدی میرسند. انسانهای پاکیزه همراه ملائکه، خداوند خطاب میکند: ملائکه من! اولیاء و دوستان مرا به بهشت ببرید. آنها را به بهشت میبرند، ملائکه حلقه در بهشت را میزنند، صدای حلقه به حور العین میرسد، به یکدیگر میگویند: دوستان خدا آمدند، در بهشت باز میشود، به آنان مرحبا میگویند و اظهار شوق میکنند.
علیعلیه السلام پرسید: یا رسول اللَّه! اینان چه کسانی هستند؟
1) 296. بحار الانوار: ج 7 / ص 210.
پیامبر خداصلی الله علیه وآله فرمود:
«هَؤُلاءِ شِیعَتُکَ یا عَلیُّ وَأَنْتَ إِمامُهُمْ؛(1)
اینان شیعیان تو هستند یا علی، و تو امام ایشان هستی.»
وارد شدن شیعیان حسینبنعلیعلیهما السلام در بهشت بر رسولخدا صلی الله علیه وآله
این سخن حضرت حسین بن علیعلیهما السلام است که فرمود: کسی که ما را دوست بدارد ما با او بر رسول خداصلی الله علیه وآله وارد میشویم، همانند دو انگشت که کنار هم هستند.
«عَنِ الحُسَینِ بْنِ عَلِیّعلیهما السلام قالَ: مَنْ اَحَبَّنا للَّهِ وَرَدنا نَحْنُ وَهُوَ عَلی نَبِیِّناصلی الله علیه وآله هکَذا (وضمّ اصبعیه) وَمَنْ اَحَبَّنا لِلدُّنْیا فَاِنَّ الدُّنْیا لَتَسَعُ البِرَّ وَالفاجِرَ.»(2)
سالها در کنار امام صادقعلیه السلام خدمتگزاری میکرد، هر وقت حضرت از مرکب پیاده میشد، مرکب را نگه میداشت تا حضرت برگردند.
روزی حضرت به مسجد رفتند، گروهی از خراسان برای دیدار امام صادقعلیه السلام آمده بودند، یکی از آنان وقتی نگاهش به غلام افتاد، به او گفت: آیا میتوانی از
حضرت تقاضا کنی که از این به بعد من به جای تو خدمتگزار باشم و در مقابل، من تمام ثروتم را به تو میدهم.
گفت: بروم از آقا سؤال کنم، نزد حضرت آمد و مسأله را مطرح کرد: آقا من سالها خدمتگزار شما بودم، اگر بخواهید خیری به من برسد شما اجازه میدهید. حضرت فرمود: ما به تو میدهیم، نیازی به دیگران نیست. سپس داستان آن مرد را نقل کرد، حضرت فرمود: اگر نمیخواهی نزد ما باشی مانعی ندارد، برو و آن مرد جای تو باشد.
غلام به راه افتاد که برود، حضرت او را صدا زدند: مدتی به ما خدمت کردی، در مقابل خیر تو را میخواهیم، زمانی که قیامت شود رسول خداصلی الله علیه وآله به نور خدا بسته است و امیرمؤمنانعلیه السلام به نور رسول خداصلی الله علیه وآله و امامان معصوم به امیرمؤمنان بستگی دارند و شیعیان ما به ما وابستهاند، هر جا ما وارد و داخل شویم آنان نیز وارد میشوند.
غلام وقتی این سخنان را شنید که نتیجه دوستی با امام معصوم کنار حضرت بودن در روز قیامت است، عرض کرد: من در خدمت شما هستم و آخرت را فدای دنیا نمیکنم. بیرون آمد، شخص خراسانی وقتی او را دید به او گفت: حال تو عوض شده و تغییر کرده، جریان را برای او نقل کرد: آیا همجواری رسول خدا و اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام را با دنیا عوض کنم؟!(1)
1) 299. بحار الانوار: ج 50 / ص 87.
دوستی و محبّت اهل بیت عصمت و طهارت ممکن است آن چنان تأثیری در وجود انسان بگذارد که زندگی را همرنگ زندگی آنان و قابلیت بهشت رفتن بدون حساب و همجواری با آنان را نصیب انسان نماید.
پیامبر گرامی اسلامصلی الله علیه وآله فرمود: کسی که امامان از اهل بیت من را دوست بدارد، به خیر دنیا و آخرت رسیده است و احدی نباید به بهشت رفتنِ آنان تردید کند، زیرا دوستی اهل بیت من، ده خصلت در دنیا و ده خصلت در آخرت، را به دنبال دارد. اما در آخرت، پروندهای برای آنان باز نمیشود، میزانی نصب نمیگردد، نامه اعمال به دست راست آنان و آزادی از آتش برای آنان نوشته شده، با چهرهای سفید و لباسهای بهشتی، صد نفر از اهل بیت خود را شفاعت نموده، خداوند با رحمتش آنان را مورد نظر قرار داده و تاجی از بهشت به آنان داده شده و بدون حساب وارد بهشت میشوند.(1)
آری دل دادن به دوستان خدا آثاری پایدار به دنبال دارد، روزی که همه یکدیگر را فراموش میکنند، اولیاء خدا دوستانشان را فراموش نمیکنند و تنها به بهشت نمیروند.
1) 300. بحار الانوار: ج 27 / ص 163.
روزی که با تشریفات زیاد و با عظمت خاصی که برای ما قابل تصور نیست، دختر رسول خدا فاطمه زهراعلیها السلام را به بهشت میبرند، وقتی به در بهشت میرسد، برمیگردد. خداوند میفرماید: دختر حبیب ما! چرا برگشتی؟ میگوید: پروردگارا دوست دارم در چنین روزی قدر و منزلت من معلوم شود. خداوند خطاب میکند: دختر حبیب من! برگرد، نگاه کن هرکس دوستدار ومحبّ توست یا دوستدار ذرّیه تو، دستش را بگیر و وارد بهشت نما.
امام باقرعلیه السلام فرمود: به خدا قسم، یا جابر! همان گونه که پرنده دانههای خوب را برمیدارد و جدا میکند، فاطمهعلیها السلام دوستان و شیعیان خود را جدا میکند، دوستان و شیعیان فاطمه هم به در بهشت میرسند، برمیگردند.
خداوند می فرماید: چرا برگشتید؟ میگویند: میخواهیم قدر و منزلت ما معلوم گردد. خداوند خطاب میکند: دوستان من برگردید و نگاه کنید، هر کس شما را به خاطر فاطمهعلیها السلام دوست داشته است، هرکس به خاطر محبّت و دوستی فاطمه علیها السلام به شما غذا داده و لباسی پوشانده و یا سیراب نموده، دستش را بگیرید و به بهشت ببرید.(1)
انتقام از دشمنان امام حسینعلیه السلام
آری با دوستان چنین میکند، اما با دشمنان چطور؟ وقتی منبری از نور برای دختر پیامبرصلی الله علیه وآله میگذارند، ملائکه اطراف منبر را گرفته، حوا و آسیه در کنار حضرت جبرئیل میآیند. فاطمه درخواست خود را مطرح کن!
1) 301. بحار الانوار: ج 8 / ص 51.
دختر پیامبر میگوید: پروردگارا! حسن و حسین را به من نشان ده. به او نشان داده میشود در حالی که رگهای خونآلود حسینعلیه السلام به چشم میخورد. دختر پیامبرصلی الله علیه وآله میگوید: پروردگارا! حق مرا از کسانی که به من ظلم کردند، بگیر.خداوند غضب میکند، جهنم غضب میکند، ملائکه غضب میکنند و فوجی از آتش میآید و قاتلین حسین و فرزندانشعلیهم السلام را میگیرد و به قعر جهنم میبرد.(1)
نتیجه دوستی و محبّت برگزیدگان خدا، بهشت همیشگی در کنار بهترین خلق خدا، پیامبر رؤوف و مهربان است.
«إِنَّ النَّبِیَصلی الله علیه وآله قَالَ وَقَدْ نَظَرَ إِلَی الحَسَنِ وَالحُسَینِعلیهما السلام: مَنْ أَحَبَّ هذَیْنِ وَأَباهُما وَأُمَّهُما کَانَ مَعِی فِی دَرَجَتِی یَومَ القِیامَةِ؛(2)
پیامبرصلی الله علیه وآله در حالی که به حسن و حسینعلیهما السلام نگاه میکردند فرمود: کسی که این دو و پدر و مادرشان را دوست بدارد، روز قیامت با من و در رتبه من خواهد بود.
آیا لذّتی در بهشت بالاتر از همجواری با پیامبر خدا و لذّت محبّت وجود دارد.
«قَالَ أَمیرالْمُؤمِنِیْنَعلیه السلام: إِنَّ أَطْیَبَ شَیءٍ فِی الْجَنَّةِ وَألَذَّهُ حُبُّ اللَّهِ وَالحُبُّ فِی اللَّهِ وَالْحَمْدُ للَّهِ، قَالَ اللَّه عَزَّوَجَلَّ: «وَآخِرُ دَعْویهُمْ أَنِ الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ
العالَمِینَ» وَذلِکَ أَنَّهُم عایَنُوا ما فِی الْجَنَّةِ مِنَ النَّعِیْمِ هاجَتِ الْمَحَبَّةُ فِی قُلُوبِهِمْ فَیُنادُونَ عِنْدَ ذلِکَ أَنِ الْحَمدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ.»(1)
امیرمؤمنان علیعلیه السلام که غرق در محبّت خداست، فرمود:
پاکیزهترین و لذیذترین اشیاء در بهشت، دوستی خدا و دوستی برای خداست، اهل بهشت وقتی نعمتهای بهشتی را میبینند، محبّت قلوب آنها را میگیرد، فریاد میزنند: حمد و سپاس برای خدا که پروردگار عالمیان است. خداوندا! تو را سپاس میگوییم بر محبتی که از خود و دوستانت در قلوب ما قرار دادی تا روز قیامت در بهشت نعیمت، افتخار همجواری پیامبر خداصلی الله علیه وآله نصیب ما گردد.
1) 304. بحار الانوار: ج 90 / ص 251.
1- آیت بصیرت، چاپ قدس.
2- ابصار العین فی انصار الحسینعلیه السلام، الشیخ محمّد السماوی، مکتبة البصیرتی.
3- ارشاد مفید، ابو عبداللَّه محمد بنمحمد بننعمان، مؤسسة آل البیت لاحیاء التراث قم.
4- اقبال الاعمال، رضیالدین علی بنموسی بنجعفر بن طاووس مکتب الاعلامالاسلامی.
5- أمالی شیخ صدوق، ابوجعفر محمد بن علی بنالحسین بنبابویه القمی، مؤسسهالبعثه.
6- أمالی شیخ مفید، ابو عبداللَّه محمد بن محمد بننعمان (الشیخ المفید)، جماعة المدرسین فی الحوزة
العلمیة قم.
7- أنساب الاشراف، احمد بن یحیی بنجابر البلاذری، مؤسسه الاعلمی بیروت.
8- بحارالانوار، محمد باقر المجلسی، دارالکتب الاسلامیّه.
9- برگی از دفتر آفتاب، گذری بر زندگینامه فقیه عارف آیت اللَّه العظمی بهجت.
10- ترجمه کتاب کشف المهجة لثمرة المحبة، سید بنطاوس، المطبعة الحیدریة فیالنجف.
11- تفسیر صافی، ملامحسن فیض کاشانی، مکتبة الصدر، تهران.
12- تفسیر برهان، محدث بحرانی.
13- الخرائج و الجرائح، قطب الدین الراوندی، مؤسسة الامام مهدیعلیه السلام، قم المقدسه.
14- خلاصة عبقات الانوار، السید حامد النقوی الحسینی، مؤسسة البعثه، قم.
15- دیوان سید حمیری.
16- ذوب النضار فیشرح الثار، ابننماحلّی مؤسسة النشرالاسلامی التابعة لجماعة المدرسین.
17- روح مجرد، یادنامه حاج سید هاشم موسوی حداد، انتشارات حکمت.
18- سفینة البحار، المحدث القمی.
19- سیرتنا و سنتنا، علامه امینی.
20- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، منشورات مکتبة آیة اللَّه المرعشی النجفی.
21- صحیفه سجادیه.
22- الفضائل، شاذان بن جبرئیل، المکتبة الحیدریة فیالنجف.
23- الغدیر، علامه امینی.
24- کافی، ابوجعفر محمدبن یعقوب الکلینی الرازی، دارالکتب الاسلامیه.
25- کامل الزیارات، ابوالقاسم جعفربن محمدبن قولویه القمی، مؤسسه نشر الفقاهه.
26- الکنی والالقاب، المحدث القمی، انتشارات بیدار.
27- کشف الغمه فی معرفة الائمه، مرحوم اربلی.
28- کالم ابن اثیر، معزالدین ابن اثیر، بیروت.
29- کیمیای محبت، محمدی ری شهری.
30- المحاسن، احمد بن محمد بن خالدالبرقی، دارالکتب الاسلامیة.
31- مرآة العقول، محمد باقر المجلسی، دارالکتب الاسلامیة.
32- مستدرک الوسائل، المحقق النوری الطبرسی، مؤسسة آلالبیتعلیهم السلام لاحیاءالتراث.
33- معادشناسی، علامة سید محمد حسین حسینی طهرانی، انتشارات حکمت.
34- منتهی الآمال، المحدث القمی.
35- مناقب آل ابی طالب، ابوجعفر رشید الدین محمد بن علی بن شهرآشوب السروی المازندارنی.
36- مقتل خوارزمی، خطیب خوارزمی، قم.
37- معجم البلدان، شهابالدین ابیعبداللَّه یاقوت بنعبداللَّه الحموی، داراحیاء التراث العربی، بیروت.
38- من لایحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، جامعة المدرسین.
39- میزان الحکمة، محمد محمدی ری شهری.
40- نهج البلاغه، الامام علیعلیه السلام.
41- نجم الثاقب، حاج میرزا حسین نوری، انتشارات مسجد مقدس جمکران.
42- وسائل الشیعه، الحرّ العاملی، داراحیاء التراث العربی.
43- هدایة الکبری، الحسین بن حمدان الخصیبی، مؤسسة البلاغ، بیروت.