ghaemiyeh.com
سرشناسه : ارشاد، حسن ۱۳۴۳ -، گردآورنده، مترجم
عنوان قراردادی : بحارالانوار .فارسی .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور : داستانهایی از امام زمان برگرفته از کتاب بحار الانوار/ گردآورنده و مترجم حسن ارشاد؛ تحقیق تصحیح ویرایش واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس صاحب الزمان (جمکران ۱۳۷۹. مشخصات ظاهری : ۳۱۶ ص. شابک : ۱۰۰۰۰ریال 964-6705-51-0 ؛ ۳۰۰۰۰ ریال چاپ نهم 978-964-6705-51-7:
یادداشت : این کتاب برگرفته از کتاب "بحار الانوار" تالیف "علامه مجلسی" است
یادداشت : چاپ دوم زمستان ۱۳۷۹.
یادداشت : چاپ سوم زمستان ۱۳۸۰.
یادداشت : چاپ چهارم ۱۳۸۲.
یادداشت : چاپ نهم : بهار ۱۳۸۸.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم ۲۵۵ق -
شناسه افزوده : مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی، ۱۰۳۷ - ۱۱۱۱ق. بحارالانوار . برگزیده
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم). واحد تحقیقات
رده بندی کنگره : BP۲۲۴/۴/الف۴د۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۱۲۳۱۰
داستانهایی از امام زمان برگرفته از کتاب بحار الانوار
گردآورنده و مترجم حسن ارشاد
تحقیق تصحیح ویرایش واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران
سرشناسه : ارشاد، حسن ۱۳۴۳ -، گردآورنده، مترجم
عنوان قراردادی : بحارالانوار .فارسی .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور : داستانهایی از امام زمان برگرفته از کتاب بحار الانوار/ گردآورنده و مترجم حسن ارشاد؛ تحقیق تصحیح ویرایش واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس صاحب الزمان (جمکران ۱۳۷۹. مشخصات ظاهری : ۳۱۶ ص. شابک : ۱۰۰۰۰ریال 964-6705-51-0 ؛ ۳۰۰۰۰ ریال چاپ نهم 978-964-6705-51-7:
یادداشت : این کتاب برگرفته از کتاب "بحار الانوار" تالیف "علامه مجلسی" است
یادداشت : چاپ دوم زمستان ۱۳۷۹.
یادداشت : چاپ سوم زمستان ۱۳۸۰.
یادداشت : چاپ چهارم ۱۳۸۲.
یادداشت : چاپ نهم : بهار ۱۳۸۸.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم ۲۵۵ق -
شناسه افزوده : مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی، ۱۰۳۷ - ۱۱۱۱ق. بحارالانوار . برگزیده
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم). واحد تحقیقات
رده بندی کنگره : BP۲۲۴/۴/الف۴د۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۱۲۳۱۰
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
«یا صاحب الزمان ادرکنا» نحن نقص علیک احسن القصص(1)
«ما نیکوترین قصه و سرگذشتها را بر تو حکایت میکنیم»
انسان به منظور انتقال یافتههای علمی و اعتقادی خود در طول تاریخ از ابزارهای زیادی کمک گرفته است که هر یک از آنها در شرائط خاص خود برای مخاطبان مناسب است. یکی از کار آمدترین ابزارها برای بیان معارف اعتقادی و تربیتی، شیوه داستان نویسی است. درتمام نظامهای تربیتی و آموزشی، از گذشته دور تا امروز، استفاده از زبان قصه و داستان برای ترویج و تفهیم مواد آموزشی امری رایج بوده است. در متون اصیل دینی نظیر قرآن کریم و سایر کتابهای آسمانی نیز بسیاری از معارف بلند به صورت داستان و قصه القاء شده است که این کار در نوع خود اهمیت و کارآیی بالای شیوه داستان نویسی را مورد تأیید قرار میدهد و در ضمن از طریق تعیین چهار چوب مشخصی برای قصه، دستهای از آنها را به
1) 1. سوره یوسف، آیه 3.
عنوان احسنالقصص معرفی میکند.
در لابلای روایات اهل بیتعلیهم السلام نیز به تعداد زیادی قصه و حکایت آموزنده برمیخوریم که استفاده از آنها در راستای آموزش و پرورش عامّه مردم بویژه قشر جوان بسیار مفید و مؤثر است.
اثر حاضر هم در همین راستا گرد آمده است؛ مؤلف محترم با هدف ترویج فرهنگ مهدویت و نشر معارف امام زمانعلیه السلام اقدام به جمع آوری و ترجمه یکصد و سی و نه داستان از کتاب گران سنگ بحار الانوار جلدهای 51 و 52 و 53 آن کتاب - که به آن حضرت اختصاص دارد - نموده است.
از آنجا که یکی از اهداف واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران احیاء معارف حضرت مهدیعلیه السلام و نشر فرهنگ مهدویت است، اقدام به نشر اثر حاضر پس از تحقیق و تصحیح و ویرایش نموده است. به امید اینکه بستر آشنایی هر چه بیشتر علاقمندان، بویژه قشر جوان و نوجوان را با مسائل مربوط به منجی عالم بشریت فراهم سازد، و چاپ و نشر این مجموعه نیز مانند سایر مجموعههای ارزشمند فکری و اعتقادی در گسترش فرهنگ اهلبیتعلیهم السلام مفید واقع گردد.
واحد تحقیقات
مسجد مقدس جمکران - قم
تابستان 1379
حکیمه خاتون، دختر امام محمّد تقیعلیه السلام و عمّه امام حسن عسکریعلیه السلام میفرماید: ابا محمّد، حسن بن علیعلیهما السلام شخصی را نزد من فرستاد و پیغام داد:
«عمّه جان! امشب برای افطار نزد ما بیا که شب نیمه شعبان است، خداوند - تبارک و تعالی - امشب حجّت خود را که حجّت او در روی زمین است، آشکار میسازد.»
من خدمت آن حضرت شرفیاب شدم، عرض کردم: مادر او کیست؟
فرمود: نرجس.
عرض کردم: فدایت گردم؛ قسم به خدا! من اثری از حاملگی در او نمیبینم.
فرمود: بدان! حقیقت همین است که من به تو میگویم.
پس از این گفت و گو وارد اندرون خانه حضرت شده سلام کردم و نشستم. نرجس خاتون کفش مرا درآورده و فرمود: بانوی من! حالتان چطور است؟
عرض کردم: بانوی من و خاندان من، تو هستی.
فرمود: این چه حرفی است که میزنید[من کجا و این مقام بزرگ؟]
عرض کردم: دخترم! خداوند - تبارک و تعالی - امشب پسری به تو عطا خواهد نمود که سروَر دنیا و آخرت است.
آنگاه او در حالی که آثار حجب و حیا در او نمایان بود، آرام نشست. پس از آن که نماز عشا را خواندم و افطار کردم، به بستر رفته و خوابیدم. نیمه شب برای ادای نماز شب برخاستم. وقتی نمازم به پایان رسید، نرجس خاتون خوابیده بود و هیچ اثری از زایمان در او دیده نمیشد. مشغول تعقیبات نماز شدم. دوباره خوابیدم؛ ناگهان با هراس از خواب پریدم، دیدم نرجس خاتون آرمیده وخواب است.
در این هنگام، به وعده امام شک کردم. ناگاه امامعلیه السلام از اتاق خویش با صدای بلند فرمود:«عمّه جان! عجله نکن نزدیک است.»
شروع به قرائت سوره«الم سجده» و «یس» نمودم. هنگام قرائت من، نرجس خاتون با هراس از خواب پرید. به طرف او رفتم و گفتم: اسماللّه علیکِ،(1)آیا چیزی احساس میکنی؟»
فرمود:«آری، عمّه جان!».
عرض کردم: برخود مسلّط باش و دل قویدار، این همان است که به تو گفتم.
آنگاه دوباره به خواب رفتم در حالی که او کاملاً برای زایمان آماده
1) 2. معمولاً وقتی کسی با هراس از خواب میپرد نام خدا را بر او جاری میسازند و میگویند: «بسماللّه الرحمن الرحیم».
شده بود. دیگر چیزی نفهمیدم تا این که حضور مولایم حضرت حجتعلیه السلام را احساس کردم. بیدار شدم، روانداز را کنار زدم دیدم در سجده است. او را در آغوش کشیدم. بسیار پاکیزه بود.
در این هنگام ابامحمّد، حسن بن علیعلیهما السلام با صدای بلند فرمود: «عمّه جان! فرزندم را بیاور».
او را به نزد حضرتعلیه السلام بردم، آن بزرگوار کودک را روی یکدست خود گذاشت و دست دیگر را بر پشت او نهاد و پاهایش را به سینه چسبانید. آنگاه زبان مبارک را در دهان آن طفل چرخاند و دست بر چشمها و گوشها و مفاصل او کشید و فرمود: «پسرم سخن بگو.»
آن مولد مسعود فرمود: «اشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لاشریک له، و أشهد أنَّ محمّداً رسولاللّهصلی الله علیه وآله وسلم»
آنگاه بر علی امیرالمؤمنینعلیه السلام و یک یک ائمّه معصومینعلیهم السلام درود فرستاد تا رسید به پدر بزرگوار خود، چشم باز کرد و بر آن حضرت سلام نمود.
امامحسن عسکریعلیه السلام فرمود:«عمّه جان! او را به نزد مادرش ببر تا بر او نیز سلام کند».
او را گرفتم و به نزد مادرش بردم؛ بر مادر خود نیز سلام نمود، پس او را به اتاق امامعلیه السلام بازگرداندم.
حضرتعلیه السلام فرمود: «عمّه جان! روز هفتم نیز نزد ما بیا».
بامدادان که خورشید دمید به اتاق امامعلیه السلام بازگشتم تا با ایشان خداحافظی کنم. وقتی روپوش از گهواره آن مولود مسعود را کنار زدم
او را نیافتم. به حضرت عرض کردم: فدایت شوم! سروَرم چه شد؟
فرمود: او را به همان کسی که مادر موسیعلیه السلام فرزندش را سپرد، سپردم.
روز هفتم به خدمت حضرتعلیه السلام شرفیاب شدم. سلام کردم و در محضرش نشستم. فرمود: «فرزندم را نزد من بیاور!»
سروَرم را در قنداقهای نزد حضرتعلیه السلام آوردم، و آن بزرگوار مجدّداً مانند بار اوّل زبان در دهان او چرخاند؛ گویی که به او شیر یا عسل میخورانید. آنگاه فرمود:«پسرم! سخن بگو»
فرمود:«أشهد أن لا إله إلاّ اللّه» و حضرت پیامبر محمّد مصطفیصلی الله علیه وآله وسلم را درود و ثنا گفت، و بر علی امیرالمؤمنینعلیه السلام و یکیک ائمّهعلیهم السلام درود فرستاد تا به پدر بزرگوار خود رسید، آنگاه این آیه را تلاوت نمود:
«بسماللّه الرحمنالرحیم* وَنُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَیالَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی اْلاَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ* وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْاَرْضِ وَنُرِی فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کَانُوا یحْذَرُونَ».(1)
«و خواستیم بر کسانی که در آن سرزمین فرو دست شده بودند منّت نهیم و آنان را پیشوایان [مردم ]گردانیم، و ایشان را وارث [زمین ]کنیم* و در زمین قدرتشان دهیم و [از طرفی ]به فرعون و هامان و لشکریانشان آنچه را که از جانب آنان بیمناک بودند، بنمایانیم».
موسی بن محمّد - که راوی این حدیث شریف است - میگوید:
1) 3. سوره قصص، آیه 5 و 6.
این حدیث را از عقبه، خادم امامحسن عسکریعلیه السلام نیز پرسیدم، او گفته حکیمهعلیها السلام را تصدیق کرد(1).
بُشر بن سلیمان بردهفروش که از فرزند زادگان ابو ایوب انصاری، صحابی شریف پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم - یکی از شیعیان امامهادیعلیه السلام و امامحسن عسکریعلیه السلام بوده، و در سامرا نیز همسایه حضرتعلیه السلام بوده است - میگوید:
کافور، غلام امامهادیعلیه السلام، نزد من آمد و گفت:«مولایمان امام هادیعلیه السلام تو را میخواند.»
من نزد حضرتعلیه السلام شرفیاب شدم، هنگامی که در مقابل ایشان نشستم، فرمود:«ای بشر! تو از فرزندان آن گروهی هستی که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را یاری دادند، و این دوستی در شما هیچگاه از بین نخواهد رفت، و نسل به نسل به شما به ارث میرسد، و شما همواره مورد وثوق و اطمینان ما اهلبیتعلیهم السلام هستید. اکنون تو را بر آگاهی از رازی مفتخر میسازم که به واسطه آن از سایر شیعیان و دوستاران ما برتری و پیشی خواهی گرفت، و آن فرمان من، به توست که کنیزی را خریداری کنی.»
آنگاه نامهای زیبا و لطیف به خطّ و زبان رومی نگاشت و با انگشتر
1) 4. کمال الدین، ج 2، ص 424 - 426، بحار الانوار، ج 51، ص 2 تا 4.
مبارک خویش مُهر نمود، و بسته زرد رنگی را بیرون آورد که در آن دویست و بیست سکّه طلا بود.
سپس فرمود: این نامه را بگیر و به بغداد برو، بامدادان هنگام طلوع آفتاب فلان روز بر روی پل فرات حاضر باش. هنگامی که قایقهای فروشندگانِ شراب به کنار تو رسیدند و کنیزان را در آنها دیدی، به زودی گروهی از خریداران را مییابی که نمایندگان اشرافِ بنیعباس هستند، در میان آنها عدّه کمی نیز از جوانان عرب به چشم میخورد.
هنگامی که آنان را دیدی از دور شخصی به نام «عمر بن یزید» بردهفروش را زیر نظر داشته باش، او از اوّل روز کنیزی را در معرض فروش نگهمیدارد، کنیز دو قطعه حریر مندرس بر تن دارد که مانع از نگاه و دست درازی تماشاگران است، و خود را در اختیار کسی که بخواهد به او دست بزند قرار نمیدهد.
در این حال، صدای ناله او را که به زبان رومی است از پس نقاب نازکی میشنوی که میگوید: به فریادم برسید! میخواهند حرمتم را بشکنند و پرده حجابم را بدرند.
در این هنگام، یکی از خریداران حاضر خواهد شد تا با میل و رغبت، به خاطر عفّت او، برای خریدن وی سیصد سکّه طلا بپردازد، ولی آن کنیز به زبان عربی میگوید: اگر مقام و مُلک سلیمان بن داود را هم داشته باشی من رغبتی به تو ندارم، بیهوده مال خود را تلف نکن.
فروشنده خواهد گفت: چاره چیست؟ من ناچارم که تو را بفروشم.
آن کنیز خواهد گفت: چرا شتاب میکنی؟ من باید
خریداری را انتخاب کنم که قلبم به او و وفا و امانت او آرام بگیرد!
در آن هنگام به سوی عمر بن یزیدِ برده فروش برو و به او بگو: من نامه سربستهای دارم که یکی از اشراف آن را به خط و زبان رومی نوشته است، و در او کرامت، وفا، شرافت و سخای خود را شرح داده است. آن را به او بده تا در آن و نویسنده آن بیندیشد، اگر به او تمایلی یافت و تو راضی شدی من از سوی او وکیل هستم که این کنیز را از تو بخرم.
بشر گوید: من تمام اوامر امام هادیعلیه السلام را اجرا نمودم. هنگامی که آن کنیز نامه را دید و خواند به شدّت گریست وگفت: ای عمر بن یزید! تو را به جان خودت سوگند! مرا به صاحب این نامه بفروش.
او پس از سوگندهای سخت و بسیار، گفت: اگر مرا به او نفروشی خودم را خواهم کشت.
من با فروشنده بر سر قیمت گفت و گوی بسیار کردم تا او به همان مبلغی که مولایم به من داده بود راضی شد. پولها را به او دادم و کنیز را در حالی که شاد و خندان بود تحویل گرفتم، و از آنجا به همراه کنیز به خانه کوچکی - که در بغداد برای سکونت اختیار کرده بودم - بازگشتم.
کنیز در مسیر راه آرام و قرار نداشت، همین که به منزل رسیدیم نامه را از گریبان خود بیرون آورد و آن را میبوسید و روی دیدگان و صورت خود مینهاد و بر تن خود میکشید.
به او گفتم: عجبا! نامهای را میبوسی که صاحبش را نمیشناسی؟
فرمود:«ای بیچاره جاهل که مقام فرزندان پیامبران را نمیشناسی!
گوش فرادار و دل به من بسپار، من ملیکه دختر یشوعا - پسر قیصر روم - هستم، و مادرم از نوادگان - حواری و جانشین مسیحعلیه السلام - شمعون است. داستانی عجیب دارم که اکنون تو را از آن با خبر میسازم.
جدّم، قیصر میخواست مرا به برادرزاده خود - یعنی پسر عموی پدرم - تزویج کند، من سیزده سال بیشتر نداشتم. برای برگزاری این مراسم، سیصدتن از حواری زادگان مسیح و رهبانان و بزرگان کلیسا، و هفتصد تن از اعیان و اشراف، و چهارهزار نفر از فرماندهان سپاه و سران لشکر و بزرگان گروههای مختلف و امیران طوایف گوناگون را دعوت نمود، و تختی آراسته به انواع جواهرات، بر روی چهلستون در بهترین و بالاترین قسمت قصر خویش نصب کرد، و صلیبهای بسیاری از هر طرف برپا داشتند.
هنگامی که داماد را بر تخت نشاند و کشیشان بزرگ مشغول اجرای مراسم شده و انجیلها را گشودند، ناگهان صلیبها از جایگاههای بلند خویش بر زمین فرو ریختند، و پایههای تخت لرزیدند، و از محل استقرار خویش جدا شدند، و داماد از بالای تخت بر زمین افتاد و بیهوش شد. رنگ از رخسار اسقفها پرید، و بدنشان لرزید.
آنگاه اسقف اعظم به جدّم گفت: پادشاها! ما را از این کار معاف کن که این حوادث علامت از بین رفتن دین مسیح و مذهب بر حق آن پادشاه میباشد.
جدّم نیز این حادثه را به فال بد گرفت، در عین حال به اسقفها
گفت: ستونهای تخت و صلیبها را دوباره در جایگاههای خویش نصب کنید، و برادر دیگر این فلکزده بخت برگشته را که مانند جدّش بدبخت است بیاورید تا این دختر را به او تزویج کنیم تا شاید نحوست برادر نخستین را با سعادت برادر دیگر دفع کنیم.
وقتی مجدداً خواستند مراسم را برگزار نمایند دوباره رویداد اوّل تکرار شد و مردم متفرّق شدند.
جدّم - در حالی که بسیار اندوهگین بود - برخاست و به حرم سرای خویش رفت، درها بسته و پردهها افکنده شد.
من آن شب در خواب حضرت مسیحعلیه السلام و شمعون و گروهی از حواریان را دیدم که در قصر جدّم گرد آمده بودند، آنان منبری از نور که بلندای آن به آسمان میرسید در همان جایی که جدّم در آن، تخت بزرگ را نصب کرده بود، نصب نمودند.
در این حال، پیامبر اسلام محمّد مصطفیصلی الله علیه وآله وسلم، و داماد و جانشین او علی مرتضیعلیه السلام و گروهی از فرزندانش وارد شدند. حضرت مسیحعلیه السلام به پیشواز ایشان رفتند و با آنها معانقه فرمودند.
آنگاه حضرت محمّدصلی الله علیه وآله وسلم به ایشان فرمود: ای روحاللَّه! من برای خواستگاری ملیکه از شمعون، برای این پسرم آمدهام.
آنگاه با دست به سوی ابا محمّد حسن بن علیعلیهما السلام، پسر صاحب این نامه، اشاره کرد.
حضرت مسیحعلیه السلام به شمعون نگاه کرد و فرمود: شرف و سعادت به تو روی آورده، خاندان خود را به خاندان آلمحمّدعلیهم السلام پیوند ده.
عرض کرد: آری پذیرفتم.
آنگاه پیامبراسلامصلی الله علیه وآله وسلم بر منبر رفت و مرا به فرزندش تزویج نمود و حضرت مسیحعلیه السلام و فرزندان پیامبراسلامصلی الله علیه وآله وسلم و حواریان را شاهد گرفت.
از خواب بیدار شدم، ترسیدم که این خواب را به پدر و جدّ خویش بازگو کنم. چون ممکن بود مرا بکشند. به همین خاطر، آن را پنهان نمودم و به ایشان آشکار نکردم، و از سوی دیگر مهر و محبّت حسن بن علیعلیهما السلام در دلم جای گرفت، به خوردن و آشامیدن بیمیل شدم آن چنان که به شدّت، ضعیف، لاغر و بیمار گردیدم.
برای معالجهام پزشکی باقی نماند که جدّم از شهرهای روم به بالینم حاضر نکرده و داروی مرا از او نجسته باشد.
آنگاه که از معالجه من مأیوس شد گفت: نور چشمم، عزیزم! آیا در این دنیا آروزیی داری تا آن را، پیش از مرگت، برآورم؟»
گفتم: پدر جان! تمام درهای امید به روی من بسته شده، اگر کمی از رنج اسیران مسلمان - که در زندان تو هستند - کم کنی، و آنها را به عنوان صدقه از بند جدا کرده و آزاد نمایی، شاید مسیحعلیه السلام و مادر او حضرت مریمعلیها السلام مرا شفا عنایت کنند.
چون جدّم خواسته مرا برآورد به ظاهر اظهار بهبودی کردم و کمی غذا خوردم. او نیز در رعایت حال اسیران بیشتر کوشید.
پس از چهارده شب، دوباره خوابی دیدم. این بار سروَر زنان جهان فاطمهعلیها السلام همراه حضرت مریمعلیها السلام و هزار فرشته به عیادت من آمدند.
حضرت مریمعلیها السلام به من فرمود: ایشان سروَر زنان جهان و مادر شوهر تو - حسن بن علیعلیه السلام - هستند.
من دامنِ مبارک ایشان را گرفته و گریستم، و از این که حسن بن علیعلیه السلام به ملاقات من نیامده است، شکوه کردم.
حضرت فاطمهعلیها السلام فرمود: تا تو مشرک و در دین نصاری هستی، فرزندم به دیدار تو نخواهد آمد. این خواهرم حضرت مریمعلیها السلام است و از دین تو بیزاری میجوید. اگر میخواهی رضای خدا و مسیحعلیه السلام و مریمعلیها السلام را به دست آوری و ابا محمّد حسن بن علیعلیهما السلام به دیدار تو بیاید، باید بگویی:
«أشهد أن لا إله إلاّ اللّه، و اَنَّ أبی محمّد رسولاللّهصلی الله علیه وآله وسلم»
هنگامی که این کلمات را به زبان جاری کردم، مرا در آغوش کشیدند و احساس خوشی به من دست داد.
آنگاه فرمود: اکنون منتظر دیدار حسن بن علیعلیه السلام باش، من او را به نزد تو خواهم فرستاد.
وقتی که از خواب برخاستم با خیال راحت منتظر دیدار حسن بن علیعلیه السلام شدم.
فردای آن شب امامعلیه السلام را در خواب دیدم و به او گفتم: جانا! این چه رسم وفاداری است که مرا نخست در آتش عشق خود سوزاندی، آنگاه به درد فراقم دچار نمودی؟!
فرمود: علّت تأخیر من به خاطر شرک تو بود، اکنون که مسلمان شدهای هر شب در خواب به دیدار تو خواهم آمد تا وقتی که به
صورت آشکار به یکدیگر بپیوندیم.»
از آن شب تاکنون هرشب او را به خواب میدیدم.
بشر بن سلیمان گوید: به آن خاتون عرض کردم: چطور شد که در میان اسیران افتادی؟!
فرمود: شبی حسن بن علیعلیهما السلام به من فرمود: جدّت فلان روز برای نبرد با مسلمانان، سپاهی روانه خواهد نمود، و در فلان روز نیز گروه دیگری را به دنبال آنها خواهد فرستاد، تو باید به شکل ناشناس، در شکل و لباس خدمه، همراه گروهی از کنیزان از فلان راه خود را به آنان برسانی.
من نیز چنین نمودم، از همان مسیر آمدیم تا به پیشقراولان سپاه اسلام برخورد نمودیم و کار من به اینجا که میبینی کشید، و کسی از آنها نفهمید که من دختر پادشاه روم هستم. اکنون تو تنها کسی هستی که از راز من آگاهی.
سرانجام من اسیر شدم و در سهم غنیمت پیرمردی قرار گرفتم، او نامم را پرسید. من آن را پنهان کردم، و گفتم: نرجس هستم.
او گفت: این اسم معمولاً اسم کنیزان است.
بشر بن سلیمان گوید: دوباره عرض کردم: جای بسی شگفت است که شما رومی هستید و به زبان عربی تکلّم مینمایید!
فرمود: آری! جدّم در تربیت من تلاش فراوان مینمود تا من آداب بزرگان بیاموزم؛ به همین خاطر زنی را که چندین زبان میدانست برای تعلیم من معین نمود. او هر صبح و شب نزد من میآمد و من از او زبان
عربی میآموختم تا این که با ممارست فراوان به خوبی آن را آموختم.
بشر گوید: او را به سامرا منتقل نمودم، و به خدمت امامهادیعلیه السلام شرفیاب شدم. حضرت فرمود: [ای ملیکه!] عزّت اسلام و ذلّت نصرانیت و شرف محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و اهلبیت او را چگونه دیدی؟
عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! چگونه وصف کنم چیزی را که شما از من بدان داناترید؟
امامعلیه السلام فرمود: من میخواهم شایسته مقامت با تو رفتار کنم. بین این دو یکی را انتخاب کن، آیا دوست داری دههزار دینار به تو دهم و یا مژده شرافت ابدی را؟
عرض کرد: مژده فرزندی به من بدهید.
امامعلیه السلام فرمود: بشارت میدهم تو را به فرزندی که شرق و غرب دنیا را تسخیر کند، و زمین را - آنگاه که از ظلم و جور انباشته شده باشد - پر از عدل و داد نماید.
عرض کرد: از چه کسی؟
فرمود: از همان شخصی که پیامبر اسلام محمّد مصطفیصلی الله علیه وآله وسلم در فلان شب و فلان ماه و فلان سال، در سرزمین روم تو را به عقد او در آورد. آن شب حضرت مسیحعلیه السلام و وصی او شمعون، تو را به چه کسی تزویج نمودند؟
عرض کرد: به فرزند شما ابا محمّد حسن بن علیعلیه السلام.
فرمودند: آیا او را میشناسی؟ عرض کرد: از آن شبی که به دست سیده زنان، فاطمه زهراعلیها السلام مسلمان شدم، شبی نبوده است که او را
ملاقات نکرده باشم.
آنگاه مولایمان امامهادیعلیه السلام فرمود: ای کافور! به خواهرم حکیمه بگو به نزد ما بیاید.
هنگامی که آن بانو - حکیمه خاتون - به خدمت امامعلیه السلام مشرّف شد، حضرت فرمود: این همان زنی است که گفته بودم.
حکیمهخاتون او را مدتی طولانی در آغوش کشید، و از دیدار او بسیار شادمان شد.
آنگاه حضرت فرمود: او را به خانه خود ببر و واجبات دین و آداب زندگی را به او بیاموز که او همسر ابامحمّد و مادر قائم آلمحمّد - عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف - میباشد.(1)
ابوحمزه ثمالی میگوید:
از حضرت امام محمّدباقرعلیه السلام پرسیدم: ای فرزند رسول خدا! مگر شما ائمه، همه قائم به حق نیستید؟
فرمود: بلی!.
1) 5. غیبة طوسی، ص 204 - 208، فی معجزات العسکریعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 51، ص 6، ح 10.
عرض کردم: پس چرا فقط امام زمانعلیه السلام قائم نامیده شده است؟
حضرت فرمود: هنگامی که جدّم حسین بن علیعلیهما السلام به شهادت رسید، فرشتگان آسمان به درگاه خداوند متعال نالیدند و گریستند و عرض کردند: پروردگارا! آیا کسی را که برگزیدهترین خلق تو را به قتل رسانده است به حال خود وامیگذاری؟
خداوند متعال به آنها وحی فرستاد: آرام گیرید! به عزّت و جلالم سوگند! از آنها انتقام خواهم کشید، هرچند بعد از گذشت زمانی باشد.
آنگاه پرده حجاب را کنار زده و فرزندان حسینعلیه السلام را که وارثان امامت بودند، به آنها نشان داد. ملائکه از دیدن این صحنه بسیار مسرور شدند.
یکی از آنها در حال قیام نماز میخواند. حق تعالی فرمود: به وسیله این قائم از آنها انتقام خواهم گرفت.»(1)
1) 6. عللالشرایع، ص 160، باب 129، ح 1؛ بحارالانوار، ج 51، ص 28، ح 29.
جابر جُعفی میگوید:
من در خدمت امام محمّدباقرعلیه السلام بودم که مردی به حضور ایشان شرفیاب شد و عرض کرد: خداوند شما را رحمت کند! این پانصد درهم را که زکات مال من است بگیرید و به مصرف برسانید.
حضرت فرمود: خود آن را بردار و به همسایگانت و ایتام و مساکین و برادران مسلمانت بده که وجوب سپردن زکات به امام ]هنگامی است که قائم ما قیام کند. و به مساوات تقسیم نماید و میان بندگان نیک و بد خداوند رحمان به عدل رفتار کند.
هر که از او اطاعت کند خدا را اطاعت نموده، و کسی که از او سرپیچی کند از فرمان خدا سرپیچی نموده است. او«مهدی» نامیده شده است، زیرا به امر پنهانی هدایت شده است....(1)
1) 7. علل الشرایع، ص 161، باب 129، ح 3؛ بحار الانوار، ج 51، ص 29.
عبداللَّه بن عباس میگوید:
پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: در شب معراج، هنگامی که خداوند - جلجلاله - مرا عروج داد ندای حق را شنیدم که میفرمود: یا محمّد!
لبیک ای پروردگار بزرگ!
آیا میدانی ساکنان عالم بالا در چه موضوعی اختلافنظر دارند؟
پروردگارا! نمیدانم.
آیا هنوز وزیر، برادر و جانشینی بعد از خود از میان بنیآدم برنگزیدهای؟
پروردگارا! چه کسی را باید برگزینیم؟ تو او را برای من انتخاب کن.
من برای تو از میان بنیآدم علی را برگزیدهام.
پروردگارا! او پسر عموی من است.
بلکه او وارث تو و وارث علم من بعد از تو است، و صاحب پرچم تو و پرچم حمد، در روز قیامت و صاحب حوض توست تا هر مؤمنی را که از امّت تو وارد بهشت میشود، از آب آن سیراب کند.
یا محمّد! من به خود به سختی سوگند خوردهام کسی که دوستدار تو و اهلبیت تو و فرزندان پاک تو نباشد، از آب آن حوض ننوشد. به راستی، به راستی میگویم: ای محمّد! تمام امّت تو را وارد بهشت
خواهم کرد جز کسی که خود ابا کند.
چگونه کسی از ورود به بهشت ابا میکند؟
من تو را از میان خلق خود برگزیدم و برای تو نیز جانشینی انتخاب نمودم، تا برای تو به منزله هارون باشد برای موسی، جز آن که هارون نیز نبی بود، امّا ]بعد از تو پیامبری نخواهد بود. محبّت او را در قلب تو خواهم نهاد، و او را پدر فرزندان تو قرار خواهم داد. پس حقّ او بر امّت تو مانند حق توست بر ایشان آنگاه که زنده بودی و در میان ایشان به سر میبُردی؛ هر کس حق او را نادیده بگیرد حق تو را ضایع ساخته است، و هرکه از دوستی او سر باز زند از دوستی تو ابا نموده است، و هر که از دوستی تو سر باز زند، گویی از ورود به بهشت ابا نموده است.
آنگاه من به سجده افتادم، و شکر الهی را به خاطر نعمتی که به من ارزانی داشته به جای آوردم. در این هنگام دوباره ندا رسید:
یا محمّد! سر بردار هرچه میخواهی از ما بخواه، تا به تو عطا کنیم.
پروردگارا! تمام امّت مرا تحت ولایت علی بن ابیطالبعلیه السلام قرار ده تا روز قیامت همه اطراف حوض من باشند.
یا محمّد! پیش از این که بندگان خود را خلق کنم، سرنوشت آنان را میدانم و بر اساس آن، هر که را بخواهم هلاک میکنم و هر که را بخواهم هدایت مینمایم. علم تو را بعد از تو به علی داده، و او را وزیر و جانشین بعد از تو قرار دادهام تا خلیفه تو برای اهل و امّت تو باشد.
اراده من چنین است کسی که با او دشمنی کند و منکر ولایت او بعد از تو باشد، داخل بهشت نگردد. و هر که با او دشمنی کند، با تو دشمنی نموده، و هرکه با تو دشمنی کند با من دشمنی نموده، و هرکه دوستدار او باشد، دوستدار توست، و هرکه دوستدار تو باشد، دوستدار من است.
به او این فضیلت را دادیم، و به تو این چنین عطا خواهیم کرد که از صلب او یازده «مهدی» که همه از فرزندان تو و دختر تو - فاطمه زهراعلیها السلام - باشند، خارج کنیم.
پرودگارا! چه زمانی وقت آن میشود؟
هنگامی که دانایی از بین رود و جهالت آشکار گردد؛
قاریان قرآن زیاد باشند و عالمان آن اندک؛
قتل و خونریزی زیاد شود؛
فقهای هدایتگر کاستی گیرند، و فقهای گمراه و خیانتکار زیاد شوند؛
شاعران زیاد شوند؛
امّت تو قبرستانها را مسجد کنند؛
قرآنها و مساجد را طلاکاری و زینت نمایند؛
ظلم و فساد زیاد شود وکارهای نکوهیده آشکار گردد، و امّت تو امر به منکر و نهی از معروف کنند؛
مردان با مردان و زنان با زنان خود را ارضا نمایند؛
پادشاهان کافر، دوستان آنها فاجر، یاران آنها ظالم و مشاوران آنها فاسق باشند؛
سه خسوف، یکی در شرق و یکی در غرب و دیگری در جزیرةالعرب به وقوع بپیوندد.
شهر بصره به دست مردی از ذریه تو - که پیروانش مردمی از افریقا هستند - خراب شود؛
مردمی از اولاد حسین بن علی قیام کند؛
دجال از سوی شرق و سرزمین سیستان ظاهر شود؛
سفیانی ظهور کند؛
امام جعفر صادقعلیه السلام میفرماید:
روزی رسول اللّهصلی الله علیه وآله وسلم در بقیع تشریف داشتند. در این حال امیرالمؤمنین علیعلیه السلام به خدمت شان شرفیاب شده و سلام نمود.
حضرت رسولصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: بنشین.
حضرت علیعلیه السلام اطاعت امر نموده و سمت راست پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نشست، چند لحظه بعد جعفر بن ابی طالب که به بیت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم رفته بود و فهمیده بود که حضرت در بقیع تشریف دارند، از
1) 8. کمال الدین، ج 2، ص 250، ح 252؛ بحار الانوار، ج 51، ص 68 - 70.
راه رسیده سلام کرده و سمت چپ پیامبر خداصلی الله علیه وآله وسلم نشست.
مدّتی نگذشت که عبّاس عموی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نیز از راه رسید و سلام کرد و مقابل پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نشست. او نیز مانند جعفر بن ابی طالب با راهنمایی اهل خانه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در جستجوی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به بقیع آمده بود.
آنگاه پیامبر رو به علیعلیه السلام نموده فرمود: میخواهی خبری و بشارتی به تو بدهم؟
حضرت امیرعلیه السلام عرض کرد: آری! یا رسولاللّه!
پیامبر خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: همین حالا جبرئیل نزد من بود و به من اطّلاع داد که قائم ما - که در آخرالزمان خروج میکند و زمین را بعد از آن که از ظلم و جور انباشته شده باشد، پر از عدل و داد میکند - از نسل تو و از فرزندان حسینعلیه السلام خواهد بود.
حضرت علیعلیه السلام عرض کرد: هر چیزی که از خدا به ما میرسد، به واسطه شماست.
آنگاه رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم رو به جعفر بن ابی طالب نمود و فرمود: میخواهی به تو نیز خبری و بشارتی بدهم؟
جعفر عرض کرد: آری! یا رسولاللّه!
پیامبر خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمودند: همین حالا که جبرئیل نزد من بود به من اطّلاع داد آن کسی که از قائم ما حمایت میکند از نسل تو خواهد بود. آیا او را میشناسی؟
جعفر عرض کرد: نه.
پیامبر خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: او کسی است که چهرهاش طلایی و
دندانهایش مرتب و شمشیرش آتش بار است، به ذلّت داخل کوه میشود، و به عزّت از آن خارج میگردد. در حالی که جبرئیل و میکائیل او را حمایت میکنند.
آنگاه حضرتصلی الله علیه وآله وسلم رو به عبّاس نموده فرمود: میخواهی تو را نیز از خبری آگاه سازم؟
عبّاس عرض کرد: آری. ای رسول خدا !
حضرتصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: جبرئیل به من گفت: وای از آنچه اولاد تو، از فرزندان عبّاس میبینند.
عبّاس عرض کرد: آیا از نزدیکی با زنان خودداری کنم؟
حضرتصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: خداوند آنچه را که مقدّر کرده است، خواهد شد.(1)
علی بن هلال از قول پدرش میگوید:
هنگامی که پیامبر خداصلی الله علیه وآله وسلم در بستر بیماری - که به رحلت ایشان منجر شد - قرار داشت، برای عیادت به خدمت شان شرفیاب شدم. حضرت فاطمهعلیها السلام بر بالین حضرتصلی الله علیه وآله وسلم نشسته و میگریست، تا
1) 9. غیبة نعمانی، 247؛ بحار الانوار، ج 51، ص 76 و 77.
این که صدای گریه حضرت زهراعلیها السلام شدّت گرفت. پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم سرشان را به طرف زهراعلیها السلام بالا برده و فرمود: عزیز دلم! فاطمهجان! چرا گریه میکنی؟!
حضرت زهراعلیها السلام عرض کرد: از ضایعهای که بعد از شما است میترسم.
حضرتصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: عزیزم! آیا نمیدانی که خداوند کاملاً بر احوال زمین آگاه است و در یک نظر پدرت را به رسالت مبعوث نمود، و بر اساس همان آگاهی، در نظر بعد، شوهرت را برگزید، و به من وحی کرد که تو را به نکاح او در آورم.
فاطمهجان! خداوند به ما اهلبیت هفت خصلت عطا نموده است که به کسی قبل از ما عطا نشده، و پس از ما نیز به کسی عطا نخواهد شد:
اوّل آن که من، خاتم پیامبران و برترین ایشان و محبوب ترین مخلوق در نزد خدا هستم و پدر توأم.
دوّم آن که جانشین من، بهترین جانشینان و محبوبترین ایشان نزد خدا است و او شوهر توست.
سوّم آن که شهید ما، بهترین شهدا و محبوبترین آنها نزد خدا است، و او حمزه، عموی پدر و عموی شوهر توست.
چهارم از ماست آن که دوبال دارد و هرگاه بخواهد با آن در بهشت با ملائکه پرواز میکند، و او پسر عموی پدر و برادر شوهر تو است.
پنجم و ششم؛ دو نوه پیامبر این امّت فرزندان تو هستند، حسن و
حسین، که آقای جوانان بهشتند، و قسم به خدا! پدرشان از هر دوی آنها نیز نیکوتر است.
هفتم؛ فاطمهجان! قسم به کسی که مرا به پیامبری بر انگیخت، مهدی این امت فرزند آن دو [حسن و حسینعلیهما السلام است. هنگامی که دنیا را هرج و مرج فراگیرد آشوبها پدیدار گردیدند، راهها بسته شده و گروهی، گروهی دیگر را غارت میکند، بزرگان به کودکان رحم نمینمایند، و کوچکترها حرمت بزرگان را رعایت نمیکنند، در این هنگام خداوند از نسل آن دو کسی را بر میانگیزد که قلعههای گمراهی و دلهای قفلزده را میگشاید. و اساس دین را در آخرالزمان استوار میکند، چنان که من در آخرالزمان (دوره رسالت) آن را استوار نمودم، و زمین را پس از آن که از ظلم و جور انباشته شده باشد پر از عدل و داد میکند.
فاطمهجان! اندوهگین مباش و گریه مکن همانا خداوند - عزوجل - از من نسبت به تو مهربانتر و رئوفتر است، و این به خاطر جایگاه تو نزد من و مهر توست در قلب من؛ خداوند تو را به مردی تزویج نمود که از جهت خاندان بزرگترین مردم، و از جهت بزرگواری و مقام برترین ایشان، و مهربانترین آنها نسبت به مردم، و عادلترین آنها در مساوات، و بیناترین آنها در رویدادها و مسائل است. و من از خدا خواستهام که تو اوّلین کسی باشی که از اهل بیتم به من ملحق خواهی شد.(1)
[آنگاه آثار سرور و شادی در چهره حضرت زهراعلیها السلام نمایان شد.]
1) 10. کشف الغمّه، ج 3، ص 267 و 268؛ بحار الانوار، ج 51، ص 79.
اُمّسلمه، همسر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم، میگوید:
روزی خواهد رسید که هنگام مرگِ یکی از خلفا بین مسلمانان اختلافی ظاهر خواهد شد. در پی این اختلافات، مردی از مدینه به سوی مکّه خواهد گریخت. مردم مکّه به استقبال او میآیند، و او را مجبور به قیام میکنند، در حالی که خود راضی به این کار نیست، و با او بین رکن و مقام بیعت میکنند.
آنگاه لشکری از جانب شام به سوی او حرکت میکند. امّا در بیابان، بین مکّه و مدینه به زمین فرو میرود. هنگامی که مردم از این واقعه مطّلع میشوند، بزرگان شام و غیرتمندان عراق با او بیعت میکنند.
سپس مردی از قریش پیدا میشود که داییهایش از قبیله بنیکلاب هستند، آنگاه آن مرد مدنی با قدرت به سوی آنها هجوم میآورد، و بر آنها غلبه میکند، و شورش [فرو مینشیند]، و کسی که هنگام تقسیم غنایم حضور نداشته باشد زیانکار و پشیمان خواهد بود.
او در بین مردم به سنّت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم عمل میکند، و زمین از اسلام انباشته میشود. از آن پس، هفتسال زندگی میکند، و سپس وفات مینماید و مردم بر او نماز میگزارند.(1)
1) 11. کشف الغمّه، ج 3، ص 279 و 280؛ بحار الانوار، ج 51، ص 88.
اباسعید خدری میگوید:
پیامبر خداصلی الله علیه وآله وسلم در ضمن سخنانی در مورد دجّال فرمود: روزی دجّال خواهد آمد، امّا اجازه ورود به کوچه های مدینه را نخواهد داشت، بلکه در یکی از بیابانهای وسیع اطراف مدینه متوقّف خواهد شد.
در این حال مردی که بهترین مردم - و یا از بهترین مردم - است به سوی او میآید و میگوید: شهادت میدهم تو همان دجّالی هستی که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرموده است.
دجّال میگوید: آیا میخواهید که این مرد را بکشم و سپس زندهاش گردانم؟ آیا به من در انجام این کار شکّ دارید؟
مردم میگویند: نه.
آنگاه دجّال آن مرد را میکشد و سپس او را زنده میکند.
هنگامی که آن مرد زنده میشود میگوید: قسم به خدا! اکنون هیچکس از من به احوال تو بیناتر نیست.
در این هنگام دجّال قصد میکند که او را بکشد اما نمیتواند بر او تسلّط یابد.
ابواسحاق ابراهیم بن سعد گوید: میگویند: این مرد حضرت خضرعلیه السلام است.(1)
1) 12. کشف الغمّه، ج 3، ص 291؛ بحار الانوار، ج 51، ص 98.
ابو جحیفه، حرث بن عبداللّه همدانی و حرث بن شرب، میگویند:
روزی در خدمت حضرت علیعلیه السلام بودیم. حضرت رو به فرزند خود امام حسنعلیه السلام نموده و فرمود: مرحبا ای پسر پیغمبر!
در این حال، فرزند دیگر امام یعنی حسینعلیه السلام وارد شد. حضرت علیعلیه السلام به او فرمود: پدر و مادرم قربانت شود ای پدر فرزند بهترین کنیزان!
عرض کردیم: یا امیرالمؤمنین! چرا به امام حسنعلیه السلام آن طور و به امام حسینعلیه السلام اینگونه خطاب کردید؟ فرزند بهترین کنیزان کیست؟
امامعلیه السلام فرمود: او گم شدهای است که از کسان و وطن دور و مهجور، ونامش(محمّد) است، و فرزند حسن بن علی بن محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن حسینعلیهم السلام میباشد.
در این هنگام، حضرت دست مبارک را بر روی سر امام حسینعلیه السلام نهاد و فرمود: همین حسینعلیه السلام.(1)
1) 13. بحار الانوار، ج 51، ص 110.
اصبغ بن نباته میگوید:
روزی به حضور امیرالمؤمنینعلیه السلام شرفیاب شدم، حضرت در فکر فرو رفته و زمین را با تکّه چوبی میکاوید. عرض کردم: یا امیرالمؤمنین! میبینم که در فکر فرو رفته و زمین را بررسی میکنید آیا رغبتی به آن یافتهاید؟»
فرمود: نه، قسم به خدا! هیچ رغبتی به آن و به دنیا حتّی برای یک روز نداشته و ندارم. به مولودی فکر میکنم که یازده پشت بعد از نسل من آشکار خواهد شد، و نامش مهدی است، و زمین را بعد از آن که از ظلم و جور انباشته شده باشد پر از عدل و داد میکند. امر او اعجابانگیز است، و مدتها غیبت خواهد نمود، به همین دلیل گروهی درباره او به گمراهی میروند و عدّهای دیگر هدایت مییابند.
عرض کردم: یا امیرالمؤمنین! آیا واقعاً این اتفاق روی خواهد داد؟
حضرتعلیه السلام فرمود: آری! همان گونه که او خلق شده، این اتفاق هم روی خواهد داد، تو چه میدانی ای اصبغ! آنان برگزیدگان این امّت و نیکان عترت طاهرهاند.
عرض کردم: بعد از آن چه میشود؟
فرمود: خداوند هر چه بخواهد انجام میدهد، زیرا حقتعالی در هر چیزی، اراده و قصد و هدفی دارد.(1)
1) 14. کمال الدین، ج 1، ص 289؛ بحار الانوار، ج 51، ص 118.
عبداللّه بن شریک میگوید:
روزی امام حسینعلیه السلام از کنار مسجدالنبیصلی الله علیه وآله وسلم میگذشت. گروهی از بنیاُمیه را دید که در مسجد گرد هم حلقه زده بودند. حضرتعلیه السلام رو به آنها نموده و و فرمود:
بدانید که پیش از آن که عمر دنیا به پایان برسد، خداوند مردی را از نسل من بر میانگیزد که هزاران نفر از شما را به هلاکت میرساند.
من عرض کردم: فدایت شوم! اینان اولاد فلان و فلان هستند و به این تعداد که میفرمایید، نمیرسند.
حضرتعلیه السلام فرمود: آن زمان از صلب اُمیه آن تعداد که گفتم وجود خواهند داشت، و امیرشان نیز یک نفر از خودشان خواهد بود!.(1)
1) 15. غیبة طوسی، ص 191، باب انّ المهدی من ولد الحسینعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 51، ص 134.
ابراهیم کرخی میگوید:
روزی به خدمت امام جعفرصادقعلیه السلام شرفیاب شدم. در حضور حضرتعلیه السلام نشسته بودم که امام موسی بن جعفرعلیه السلام وارد شد در حالی که آن روز، جوانی نورس بود، من به احترامش از جای برخاسته و به استقبالش رفتم، ایشان را بوسیده و نشستم.
امام جعفرصادقعلیه السلام فرمود: ای ابراهیم! بدان که او پیشوای تو، بعد از من است. در مورد امامت او گروهی به هلاکت میرسند، و گروهی هدایت مییابند، خداوند قاتل او را لعنت کند و عذاب روحش را زیاد نماید.
از صلب او بهترین اهل زمین به دنیا خواهد آمد که همنام جدّش(علیعلیه السلام) و وارث علم و احکام و فضایل اوست. معدن امامت و قلّه حکمت است. ستمگری از اولاد فلان او را بعد از وقوع حوادث عجیب و از روی حسادت به قتل میرساند، ولی اراده حقتعالی به وقوع خواهد پیوست هرچند مشرکان نپسندند.
خداوند از صلب او دوازدهمین مهدی را پدید خواهد آورد، و آنها را کرامت خواهد بخشید، و به واسطه ایشان بارگاه قدس خویش را زینت خواهد نمود. هر که به وجود دوازدهمین امام معتقد باشد، مانند کسی است که شمشیر برهنه به دست گرفته و در پیشگاه پیامبر
خداصلی الله علیه وآله وسلم میجنگد، و دشمنان را از او دفع میکند.
در این هنگام شخصی از دوستداران بنی اُمیه وارد شد، حضرتعلیه السلام سخن را قطع کرد.
پس از آن دوازدهبار به حضور حضرتعلیه السلام مشرّف شدم و منتظر بودم تا حضرتعلیه السلام سخن آن روز خود را کامل کنند، امّا توفیق نمییافتم، تا این که سال بعد یک روز در خدمت حضرت بودم که فرمود: ای ابراهیم! او اندوه شیعیان خود را پس از این که دچار ضعف شدید و بلای طولانی و بیتابی و ترس شده باشند، برطرف خواهد نمود. خوشا به حال کسی که زمان او را درک کند.
هنگامی که سخن امامعلیه السلام به اینجا رسید رو به من نموده و فرمود: ای ابراهیم! برای تو کافیست.
من در حالی باز گشتم که تا آن زمان، از چیزی مانند آنچه که شنیدم خوشحال نشده و چشمم روشن نگردیده بود.(1)
مفضّل بن عمر میگوید:
با گروهی در محضر امام صادقعلیه السلام نشسته بودیم. حضرتعلیه السلام فرمود: بر شماست که از تصریح به نام مخصوص قائمعلیه السلام اجتناب
1) 16. کمال الدین، ج 2، ص 334 و 335؛ بحار الانوار، ج 51، ص 144.
کنید.
در این حال من تصوّر کردم که مخاطب آن حضرت من نبودم. ولی حضرت به من فرمود:
ای مفضّل! بر شماست که از تصریح به نام مخصوص قائمعلیه السلام اجتناب کنید. قسم به خدا! سالیان دراز خواهد گذشت، و آن چنان به دست فراموشی سپرده خواهد شد که خواهند گفت: او مرده است، به هلاکت رسیده است. معلوم نیست در کدام بیابان سرگردان است؟ در آن حال دیدگان مؤمنان برای او اشکبار خواهد شد و زمین و زمان مردمان را بیرون میریزد مانند کشتی بزرگی که در امواج دریا زیر و رو شده و آنچه در خود دارد به دریا میافکند.
هیچ کس نجات نمییابد مگر آنان که خداوند از آنها پیمان گرفته و ایمان را بر [لوح دلشان نگاشته، و به واسطه روحی از ناحیه خود او را امداد میکند.
در آن هنگام دوازده پرچم شبیه به هم آشکار میشود که معلوم نیست کدام متعلّق به چه کسی است.
وقتی سخن امامعلیه السلام به اینجا رسید من گریستم.
امامعلیه السلام فرمود: چرا گریه میکنی؟
عرض کردم: چگونه گریه نکنم در حالی که شما میفرمایید: دوازده پرچم شبیه به هم افراشته میشود که معلوم نیست کدام متعلّق به چه کسی است؟
آنگاه به گوشه اتاق که خورشید از آنجا به داخل مجلس تابیده بود
نظر نموده و فرمود: آیا این خورشید آشکار نیست؟
عرض کردم: بله.
فرمود: قسم به خدا! امر ما از این هم آشکارتر است.(1)
ابوالفرج میگوید:
سالی که حضرت صادقعلیه السلام به مکّه به قصد حجّ تشریف آورد بود، ایشان را دیدم که زیر ناودان کعبه ایستاده و مشغول دُعا بود، و سه تن از فرزندان «حسن بن حسن بن علی» یعنی «عبدالله بن حسن» و «حسن بن حسن» و «جعفر بن حسن» به ترتیب سمت چپ، راست و پشت سر حضرتعلیه السلام ایستاده بودند. در این حال عبّاد بن کثیر بصری - که از عُبّاد و زهّاد مشهور زمان امام جعفرصادقعلیه السلام بود - آمده و گفت: یا اباعبداللّه!
حضرتعلیه السلام سکوت فرمود، تا عبّاد سه بار بدین ترتیب حضرتعلیه السلام را فراخواند.
سپس گفت: ای جعفر!
حضرتعلیه السلام فرمود: بگو، چه میخواهی؟
1) 17. غیبة نعمانی، ص 151 و 152؛ بحار الانوار، ج 51، ص 147.
عبّاد گفت: من کتابی دارم که در آن نوشته است که این بنا را مردی سنگ به سنگ متلاشی خواهد کرد.
حضرتعلیه السلام فرمود: کتابت دروغ میگوید؛ به خدا قسم! من او را میشناسم، پاهایش زرد است و ساق پاهایش زخمی، شکمش بزرگ و گردنش نازک و بزرگ سر است. کنار همین رکن میایستد - حضرت با دست به رکن یمانی اشاره فرمود - و مردم را از طواف کعبه منع میکند آن چنان که مردم از دیدن او وحشت میکنند.
آنگاه امامعلیه السلام فرمود: سپس خداوند مردی از نسل من برمیانگیزد - حضرت با دست به سینه خود اشاره فرمود - و همچنان که قوم عاد، ثمود و فرعون، ذیالاوتاد را کشت، او را میکشد.
در این حال، عبدالله بن حسن عرض کرد: قسم به خدا! که امامعلیه السلام راست میگوید، و بدین ترتیب هر سه نفرشان امامعلیه السلام را تصدیق کردند.(1)
حسین بن علوان میگوید:
داستانی را از همام بن حارث شنیدم که میگفت: از وهب بن مُنبّه شنیده است. آنرا برای امام جعفر صادقعلیه السلام نقل کردم.
1) 18. اقبال الاعمال، ج 3، ص 87 و 88؛ فیما یتعلق بشهر محرم؛ بحار الانوار، ج 51، ص 148 و 149.
حضرتعلیه السلام فرمود: درست است. [و داستان چنین بود:]
شبی که موسیعلیه السلام در کوه طور مورد خطاب واقع شد، به هر درختی در کوه و هر سنگ و گیاه که نگاه میکرد، میدید که ناطق به نام محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و دوازده جانشین او هستند.
موسیعلیه السلام عرض کرد: بارالها! تمام مخلوقات ناطق به نام محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و جانشینان دوازدهگانه او هستند. منزلت آنها نزد تو چه قدر است؟
خداوند میفرماید: ای پسر عمران! من آنان را قبل از به وجود آوردن انوار؛ خلق کرده و در خزانه قدس خود قرار دادم در حالی که در بوستان مشیتم در نسیم روحانی جبروتم در گردش بودند، و ملکوت مرا از همهسو مشاهده مینمودند، تا این که مشیتم [به وجود خاکی آنها] تعلّق گیرد و قضا و قدرم جاری شود.
ای پس عمران! آنها را نخستین آفرینش خود قرار دادم حتّی بهشت خود را به واسطه وجود آنها زینت دادم.
ای پسر عمران! متمسّک به آنها باش که اینان خزانهدار علم من و جایگاه اسرار حکمت من، و معدن نور من هستند...(1)
1) 19. بحار الانوار، ج 51، ص 149.
عیسی بن صبیح میگوید:
ما در زندان بودیم که امام حسن عسکریعلیه السلام را نیز به زندان آوردند. من حضرتعلیه السلام را میشناختم. آنگاه که ایشان مرا دید، فرمود: تو شصتوپنج سال و یک ماه و دو روز سن داری.
من با خود کتاب دُعایی داشتم که تاریخ ولادتم در آن نوشته شده بود، وقتی به آن نگاه کردم و حساب نمودم، دیدم همان طور است که امامعلیه السلام میفرماید.
حضرتعلیه السلام دوباره فرمود: آیا فرزندی داری؟
عرض کردم: نه.
سپس فرمود: خداوندا! به او پسری عطا کن که پشتیبان او باشد، همانا فرزند برای آدمی بهترین پشتیبان است.
آنگاه این بیت را خواند:
کسی که پشتیبان دارد با دشمنانش رو به رو میشود؛
و آن که پشتیبانی ندارد خوار و ذلیل است
عرض کردم: آیا شما فرزندی دارید؟
فرمود: آری! قسم به خدا! به زودی صاحب فرزندی خواهم شد که زمین را پر از عدل و داد میکند؛ امّا حالا ندارم.
سپس این ابیات را خواند:
شاید روزی مرا در حالی بینی که؛
فرزندانم مانند شیرانی با یالهای انبوه گرد من باشند
چنان که تمیم پیش از آن که چون ریگ بیابان زاد و ولد کند،
مدّتی طولانی در میان مردم تنها بود.(1)
محمّد بن سلیمان دیلمی(گیلانی) میگوید:
روزی خدمت امام جعفرصادقعلیه السلام شرفیاب شدم و عرض کردم: پدرم برای من نقل کرد: مردی به نام «نوشجان» به او گفت: وقتی اسبان عرب به قادسیه تاختند، و یزدگرد از وضع رستم فرخزاد و تسلیم شدن او آگاه شد، گمان کرد که رستم و تمام لشکر کشته شدهاند. در این حال پیکی از راه رسید و گفت: چگونه در جنگ قادسیه پنج هزارتن کشته شدهاند؟
یزدگرد در حالی که خود و اهلبیتش را برای فرار آماده میکرد در مقابل در ایوان کاخ خویش ایستاد و گفت: خداحافظ ای کاخ! من اکنون تو را ترک میکنم امّا روزی من، یا مردی از نسل من، که زمان آن نزدیک نیست، و موقع آن فرا نرسیده، به سوی تو باز خواهیم گشت.
1) 20. خرایج، ج 1، ص 478، فی معجزات الامام صاحب الزمانعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 51، ص 162.
اکنون بفرمایید: منظور یزدگرد از «مردی از نسل من» کیست؟
حضرت فرمود: او صاحب شما حضرت قائمعلیه السلام است که به امر خداوند قیام خواهد نمود. او ششمین فرزند از نسل من است و از طرف مادر (بیبی شهربانو) فرزند یزدگرد است!(1)
شعبی میگوید:
روزی عبدالملک بن مروان مرا فراخواند و گفت: موسی بن نصر - فرمانده ما در افریقا و امیر طارق بن زیاد فاتح اسپانیا - نامهای برای من فرستاده ودر آن نوشته است: به من خبردادهاند که حضرت سلیمانعلیه السلام در زمان خود، به گروه جن امر کرده است که شهری از مس برای او بسازند، و تمام عفریتها و جنّیان برای ساختن آن گرد آمدند و آن را از چشمه غنی مسی که خداوند برای سلیمان پدید آورده بود، بنا کردند.
محل این شهر در بیابانی در اسپانیا است، و گنجهایی که سلیمان به ودیعه گرفته بود، در آن است. من میخواهم به طرف آن حرکت کنم.
یکی از کارگزاران نزدیکم مرا مطّلع نموده است که مسیر منتهی به
1) 21. بحار الانوار، ج 51، ص 163 و 164.
آن، بسیار ناهموار و دشوار است، و بدون آمادگی و پشتیبانی لازم و آذوقه زیاد نمیتوان این مسافت طولانی و دشوار را طی نمود، و هیچ کس جز «دارا بن دارا» - پادشاه ایران که به دست اسکندر مغلوب شد - نتوانسته است به بخشی از آن برسد.
هنگامی که اسکندر او را کشت، گفت: قسم به خدا! تمام سرزمینها را به تصرف خود در آوردم و اهل هر سرزمین پیش من سر تسلیم فرود آوردهاند. هیچ زمینی نمانده که من در آن گام ننهاده باشم مگر این سرزمین که در اسپانیاست.
دارا آن را دیده است، به همین دلیل قصد آنجا نمودهام تا از دست یافتن به حدّی که دارا بدان رسیده است باز نمانم.
یک سال طول کشید تا اسکندر نیز خود را آماده و مجهّز نمود، هنگامی که فکر میکرد آمادگی این کار را یافته است گروهی از افرادش را برای تحقیق فرستاد. آنان پس از تحقیق به او اطلاع دادند که موانعی غیر قابل عبور در مسیرِ منتهی به آنجا وجود دارد. اسکندر نیز از رفتن منصرف شد.
عبدالملک بن مروان پس از گفت و گو با من، نامهای به موسی بن نصر نوشت و به او دستور آمادگی و تهیه پشتیبانی لازم برای اجرای این کار را صادر کرد.
موسی بن نصر آماده گردید و به طرف آن شهر خارج شد، و آنجا را دیده و بر احوال آن آگاهی یافت و بازگشت.
او گزارشی برای عبدالملک تهیه کرد ودر آخر گزارش چنین
نوشت: بعد از گذشت روزهای زیادی و هنگامی که آذوقه ما به پایان رسید به دریاچهای - که درختان زیادی در اطراف آن وجود داشت، رسیدیم و در آنجا به دیوار آن شهر برخوردیم.
من به کنار دیوار شهر رفتم. بر روی آن کتیبهای به زبان عربی نوشته شده بود. ایستادم و آن را خواندم و دستور دادم از آن نسخهبرداری نمودند. در آن کتیبه این شعر نوشته شده بود:
آنان که صاحب عزّت و مقام هستند بدانند؛
و آنان که آرزوی جاودانگی دارند: که هیچ موجود زندهای جاودانه نیست.
اگر مخلوقی میتوانست در این مسابقه به جاودانگی برسد،
سلیمان بن داود بود که بدان میرسید.
آن کسی که مس چون چشمهای جوشان برای او جاری شد،
و فوران مس برای او بخششی نامحدود بود،
پس به گروه جنّیان امر کرد با آن بنایی به یادگار بسازید؛
که تا قیامت باقی مانده و شکسته و فرسوده نشود.
آنها نیز در سطح وسیعی آغاز به کار کردند و به شکل هولانگیزی؛
بر اساس قواعد و اُصول محکم، سر به آسمان کشید.
و مس را در قالبهای مستطیل شکلی ریخته و حصار آن را ساختند؛
آنچنان که از صخرههای سخت و داغ استوار شد.
و تمام گنجینههای زمین را در آن جای داد.
و در آینده این گنج نامحدود آشکار خواهد شد.
آن گنجینه در اعماق زمین پنهان شد.
و در طبقات سخت زمینی انباشته ماند.
فرمانروایی گذشته او پس از او باقی نماند،
تا این که تبدیل به گوری شد ناپایدار؛
این برای آن است که دانسته شود که حکومت پایدار نیست؛
مگر حکومت پر از نعمت و بخشش خداوند،
هنگامی خواهد رسید که از نسل عدنان آن سرور متولّد شود.
او از نسل هاشم و بهترین مولود خواهد بود.
خداوند او را با نشانههایی که مخصوص میگرداند، بر میانگیزد؛
تا به سوی تمامی مخلوقات سفید و سیاه خدا برود.
کلیدهای تمامی گنجینههای زمین را داراست.
و جانشینان او همه آن کلیدها را خواهند داشت.
آنها خلفا و حجّتهای دوازدهگانه هستند.
که پس از بعثت او، جانشینان و سروران والامقام هستند.
تا این که قائم آنها به امر خداوند قیام میکند.
در آن هنگام از آسمان، او را به نام صدا میزنند.
هنگامی که عبدالملک نامه را خواند و «طالب بن مدرک»، فرستاده موسی بن نصر او را به وضوح مطّلع ساخت، به «محمّد بن شهاب زهری» که آنجا حضور داشت گفت: نظرت درباره این موضوع عجیب چیست؟
زهری گفت: به گمان من گروه جنّی که مسئولیت حفاظت از شهر را به عهده دارند هر که را بخواهد به طرف شهر برود به خیال و توهّم
میافکند.
عبدالملک گفت: راجع به کسی که از آسمان او را صدا میزنند اطّلاعی داری؟
زهری گفت: از این مطلب درگذر.
عبدالملک گفت: چگونه از این درگذرم که این امری است بزرگ و دور از ذهن؟ باید با صراحت آنچه که از آن میدانی بگویی، آیا مرا آزار میدهی یا چیزی را از من مخفی مینمایی؟
زهری گفت: علی بن الحسینعلیهما السلام به من گفته است: او مهدی و از نسل فاطمهعلیها السلام دختر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است.
عبدالملک گفت: هر دوی شما دروغ میگویید، سخنان هر دوی شما همیشه باطل و قول شما دروغ بوده است. او مردی از نسل ماست.
زهری گفت: من فقط سخن علی بن الحسینعلیهما السلام را نقل کردم، اگر میخواهی از خودش بپرس؛ چرا مرا ملامت میکنی؟ اگر دروغ است او دروغ گفته، و اگر راست میگوید یکی از دشمنان شما به شما کمک کرده است.
عبدالملک گفت: من نیازی به سئوال از فرزندان ابوتراب ندارم. ای زهری! این مطلب را پوشیده دار تا کسی از آن مطلع نگردد.
زهری گفت: به خاطر تو به کسی نخواهم گفت.(1)
1) 22. بحار الانوار، ج 51، ص 164 - 166.
حسین بن علی بن بابویه قمی (برادر شیخ صدوق) میگوید:
پدرم، نامهای به شیخ ابوالقاسم حسین بن روح (نوبختی) - سومین نائب خاص امامزمانعلیه السلام نوشت و از حضرت درخواست اجازه تشرّف به حج نمود.
پاسخ حضرت این بود: امسال خارج مشو!
پدرم مجدّداً نامهای نوشت که حج من نذر واجب میباشد آیا جایز است که خودداری کنم؟
حضرت پاسخ داد: اگر ناچاری بروی با آخرین کاروان حرکت کن.
پدرم چنین نمود، و با آخرین کاروان حرکت کرد و سالم ماند؛ امّا کاروانهای دیگر که پیشتر حرکت کرده بودند همگی در فتنه قرامطه که در همان سال، یعنی 329 هجری علیه حجّاجِ بیتاللّه، به وجود آمده بود ]کشته شدند.(1)
1) 23. غیبة شیخ طوسی، ص 322، التوقیعات الواردة؛ بحار الانوار، ج 51، ص 293.
ابو جعفر مروزی میگوید:
محمّد بن جعفر با گروهی که امام حسنعسکریعلیه السلام را در زمان زندگی آن حضرت ملاقات نموده بودند، و در میان آنها علی بن احمد بن طنین نیز حضور داشت، جهت زیارت مرقد مطهر امام حسنعسکریعلیه السلام به محلّه عسکر شرفیاب شدند. محمّد بن جعفر برای اذن دخول، اسامی زائرین را در نامهای نوشت.
علی بن احمد گفت: نام مرا ننویس من اجازه نمیگیرم.
او هم نام او را ننوشت.
امام زمانعلیه السلام در پاسخ نوشته بودند: تو و آن که اجازه نخواست هردو داخل شوید.(1)
محمّد بن هارون همدانی میگوید:
پانصد دینار سهم امام بدهکار بوده و از این جهت دلتنگ شده بودم. با خود گفتم: چند باب دکان دارم آنها را به پانصد و سی دینار
1) 24. غیبة طوسی، ص 243، علة المانعة من ظهوره؛ بحار الانوار، ج 51، ص 293.
میفروشم و پانصد دینار آن را به امام زمانعلیه السلام تسلیم میکنم. به خدا قسم! در این مورد با کسی سخنی نگفتم و حرفی نزدم.
امامعلیه السلام به محمّد بن جعفر نوشته بودند: دکانها را از محمّد بن هارون به عوض پانصد دیناری که به ما بدهکار است تحویل بگیر!(1)
محمّد بن یوسف میگوید:
هنگامی که از بغداد به مرو باز گشتم، مردی که او را محمّد بن حصین کاتب میگفتند و اموالی برای امام زمانعلیه السلام جمعآوری کرده بود از من درباره حضرت سئوالاتی نمود، من نیز آنچه از دلایل مشاهده کرده بودم به او گفتم.
او گفت: من مقداری سهم امام جمعآوری نمودهام، چه کنم؟
گفتم: بفرست برای حاجز که وکیل امام زمانعلیه السلام در بغداد است.
گفت: بالاتر از حاجز کسی نیست.
گفتم: آری! شیخ ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی.
گفت: اگر خداوند از من در این مورد بازخواست کند میگویم: این دستور را تو به من دادی.
1) 25. خرایج ج 1، ص 272، فی معجزات الامام صاحب الزمان؛ بحار الانوار، ج 51، ص 294.
گفتم: آری!
از من جدا شد و رفت، بعد از چند سال، دوباره محمّد بن حصین را دیدم، گفت: من همانم که تو مرا راهنمایی نمودی، به عراق رفتم و سهم امام را با خود بردم دویست دینار به «عابدین یعلی فارسی» و «احمد بن علی کلثومی» تحویل داده و به امام زمانعلیه السلام نامهای نوشته و التماس دُعا کردم.
پاسخ فرمود: هزار دینار به من بدهکار است و دویست دینار فرستاده است.
من در باقی آن شک داشتم و الباقی نزدم بود و همانطور بود که امامعلیه السلام فرمودند.
همچنین در نامه ذکر شده بود: اگر خواستی وجه کسی را بپردازی، باید به ابوالحسن اسدی در «ری» مراجعه کنی.
دو روز یا سه روز بعد خبر مرگ حاجز به من رسید. هنگامی که خبر فوت حاجز را به محمّد بن حصین دادم اندوهگین شد.
گفتم: ناراحت مشو، امام زمانعلیه السلام در نامه، علاوه بر این که به تو گفته بودند هزار دینار بدهکاری، امر فرموده بودند که به اسدی مراجعه کنی، به این صورت - به طور کنایه - مرگ حاجز را نیز اعلام فرموده بودند.(1)
1) 26. خرایج، ج 2، ص 695 و 696، فی أعلام الامام صاحب الزمانعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 51، ص 294.
محمّد بن حسین تمیمی گوید:
مردی استرآبادی برای من نقل کرد که به محلّه عسکر در سامرّا رفتم و سیصد دینار در کیسهای نهاده بودم که یکی از آنها دینار شامی بود، وقتی به درب خانهای که امام حسنعسکریعلیه السلام آنجا دفن شده بود، رسیدم، همانجا نشستم. در این هنگام خادمی خارج شد و گفت: آنچه با خود داری بده!
[از صراحت او شک کردم و گفتم: چیزی با من نیست.
خادم وارد خانه شد و دوباره بیرون آمد و گفت: کیسهای سبزرنگ داری که سیصد دینار - که یکی از آنها هم شامی است - همراه با انگشتری در آن است، من انگشتر خود را فراموش کرده بودم، این بار کیسه را به او دادم و انگشتر را خود برداشتم!(1)
مسرور طبّاخ میگوید:
با تنگدستی عجیبی رو به رو شدم به همین جهت، نامهای به
1) 27. خرایج، ج 2، ص 696 و 697، فی اعلام الامام صاحب الزمانعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 51، ص 294.
حسن بن راشد نوشتم و جریان حال خود را بازگو نمودم، آنگاه به خانه او رفتم، تا نامه را به او برسانم، ولی وی در خانه نبود. نا امید بازگشتم و به طرف شهر برای ملاقات با ابیجعفر، عثمان بن سعید - اوّلین نایب خاص امام زمانعلیه السلام - رفتم.
وقتی به دروازه شهر رسیدم، مردی در کنار من قرار گرفت به گونهای که چهره او را نمیدیدم. دست مرا گرفت وکیسه سفیدی رابا احتیاط بهمن داد.
وقتی به کیسه نگاه کردم دیدم روی آن نوشته: دوازده دینارِ مسرور طبّاخ!(1)
محمّد بن شاذان میگوید:
چهارصد و هشتاد درهم سهم امام جمعآوری کرده بودم، بیست درهماز خود برآن افزودم و مجموعاً پانصددرهمشد، آنرا برای محمّد بناحمد قمی فرستادم، و ننوشتم که چقدر آن از مال خودم میباشد.
حضرت حجتعلیه السلام رسیدی بدین مضمون مرقوم فرموده بود:
پانصد درهم رسید که بیست درهم آن از آنِ توست.(2)
ابوسلیمان محمودی میگوید:
من و جعفر بن عبدالغفّار با هم والی دینور - شهری نزدیک کرمانشاه - شدیم. قبل از حرکت شیخ حسین بن روح نوبختی نزد من آمد و گفت: وقتی به ری رفتی فلان کار را انجام بده!.
وقتی به دینور رسیدیم، یک ماه بعد حکم ولایت ری به من تفویض شد. به سوی ری حرکت کردم، و آنچه شیخ فرموده بود انجام دادم.(1)
ابوالرجا مصری که یکی از نیکوکاران بود، میگوید:
پس از رحلت امام حسن عسکریعلیه السلام برای جستجوی امام زمانعلیه السلام حرکت کردم، سه سال گذشت، با خودم گفتم: اگر چیزی بود بعد از گذشت سه سال آشکار میشد.
در این هنگام، صدایی را شنیدم که صاحب صدا را نمیدیدم، او گفت: ای نصر بن عبد ربّه! به اهل مصر بگو: آیا شما پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را دیدهاید که به او ایمان آوردهاید؟
1) 30. خرایج، ج 2، ص 698، فی اعلام الامام صاحب الزمانعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 51، ص 295.
ابوالرجا گوید: من تا آن زمان نمیدانستم که نام پدرم عبد ربّه است، چون من مدائن متولد شدم، وپدرم را از دست دادم، ابوعبداللّه نوفلی مرا با خود به مصر آورد ودر آنجا پرورش یافتم، چون آن صدا را شنیدم، مطلب را دریافتم، و دیگر به راه خود ادامه ندادم، و مراجعت نمودم.(1)
احمد بن ابیروح میگوید:
روزی زنی از اهالی دینور نزد من آمد و گفت: پسر ابیروح! تو در شهر ما از جهت دین و تقوا مطمئنترین افراد هستی، میخواهم امانتی به تو بسپارم که آن را به اهلش برسانی، و نسبت به ادای امانت استوار باشی.
گفتم: باشد، ان شاءاللّه موفق خواهم شد.
گفت: در این کیسه سربسته مقداری درهم نهادهام، آن را باز مکن و در آن نگاه نکن تا آن را به کسی که از محتوای آن تو را آگاه سازد برسانی؛ وضمناً این هم گوشواره من است که ده دینار ارزش دارد، در آن سهدانه مروارید به ارزش ده دینار تعبیه شده است.
و نیز از حضرت صاحبالزمانعلیه السلام سئوالی دارم که باید جواب آن را پیش از آن که تو سئوال کنی بفرمایند.
1) 31. خرایج، ج 2، ص 698 و 699، فیاعلام الامام صاحب الزمانعلیه السلام؛ بحارالانوار، ج 51، ص 295.
گفتم: سؤالت چیست؟
گفت: مادرم هنگام عروسی من، ده دینار از کسی که من او را نمیشناسم قرض گرفته بود، من میخواهم آن را پس بدهم، اگر حضرتعلیه السلام آن شخص را برای من معلوم نموده و دستور بفرمایند، قرضم را ادا میکنم!
با خود گفتم: این مطلب را چگونه به جعفر بن علی - جعفرکذّاب، عموی امام زمانعلیه السلام که ادعای امامت دارد - بگویم؟
بعد گفتم: این سئوالات امتحانی است بین من و جعفر بن علی.
احمد بن ابی روح گوید: آن مال را برداشتم وحرکت کردم، وارد بغداد شدم، در بغداد به نزد حاجز بن یزید وشّاء - از وکلای امام زمانعلیه السلام - رفتم و بر او سلام کرده و نشستم، گفت: حاجتی داری؟
گفتم: مالی نزد من هست که تا از کیفیت و مقدار آن خبر ندهید، نمیتوانم آن را به شما تحویل دهم.
گفت: ای احمد بن ابیروح! باید به سامرا بروی.
گفتم: لا اله الاّ الله! عجب کاری به عهده گرفتهام!
وقتی به سامرا رسیدم، گفتم: ابتدا نزد جعفر میروم، بعد فکری کردم و گفتم: نه، اوّل به منزل امام حسن عسکریعلیه السلام میروم، اگر توسّط امام زمانعلیه السلام، امتحان آشکار شد که هیچ، واگر به نتیجه نرسیدم نزد جعفر خواهم رفت.
به محله عسکر رسیدم، هنگامیکه به خانه امام حسن عسکریعلیه السلام نزدیک شدم، خادمی بیرون آمد و گفت: تو احمد بن ابیروح هستی؟
گفتم: بله!
گفت: این نامه مال توست آن را بخوان.
در آن نامه نوشته بود: بسمالله الرحمنالرحیم. ای پسر ابیروح! عاتکه دختر دیرانی کیسهای که هزار درهم - به گمان تو در آن است - به تو امانت سپرده، در حالی که گمان تو درست نیست.
تو ادای امانت کرده و کیسه را باز نکردی و نمیدانی در آن چه مقدار وجود دارد؟ در آن هزار درهم و پنجاه دینار است، و گوشوارهای که آن زن گمان میکرد که ده دینار ارزش دارد، درست گفته ولی گوشواره با دو نگینی که سه دانه مروارید در آن تعبیه شده کمی بیش از ده دینار ارزش دارد.
گوشواره را به فلانی، کنیز ما بده که آن را به او بخشیدهایم، و به بغداد برو و مال را به حاجز بده، و او آنچه به تو برای هزینه سفرت میدهد، بگیر.
امّا آن ده دیناری که آن زن گمان میکند که مادرش در عروسی او قرض گرفته و نمیداند که صاحبش کیست. این چنین نیست، او میداند صاحب آن پول کیست؟ صاحب آن ده دینار کلثوم، دختر احمد است که از دشمنان ما اهلبیت است، و آن زن دوست ندارد که آن را به او بدهد و میخواهد آن را بین خواهران خود قسمت کند. ما به او اجازده دادیم که ما بین خواهران نیازمندش تقسیم نماید.
مطلب دیگر این که، ای ابی روح! برای امتحان جعفر به نزد او مرو، به دیار خود بازگرد که عمویت فوت کرده است، خداوند اهل و
مال او را روزی تو کرده است.
بعد از خواندن نامه، به بغداد بازگشتم، و کیسه را به حاجز دادم، آن را شمرد، هزار درهم و پنجاه دینار بود، سی دینار به من داد، و گفت: دستور دارم که این را برای خرجی به تو بدهم.
من سی دینار را گرفته و به خانهای که برای اقامت در بغداد گرفته بودم، بازگشتم. در این هنگام خبر آوردند عمویت مُرده و خانوادهام خواستهاند که بازگردم.
پس از بازگشت دیدم خبر صحیح بوده، و سه هزار دینار و صد درهم به من به ارث رسیده است.(1)
ابوعبداللّه بن صالح میگوید:
در یکی از سالها به بغداد رفتم. هنگامی که میخواستم از بغداد خارج شوم از امام زمانعلیه السلام توسط نائب خاصشان اجازه خروج خواستم.
ایشان اجازه نفرمود، و کاروان حرکت کرد، من بیست و دو روز در بغداد ماندم، روز چهارشنبهای، اجازه خروج یافتم. و امر فرموده بودند که: خود را به قافله برسان!
1) 32. خرایج، ج 2، ص 699 - 702، فی أعلام الامام صاحب الزمانعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 51، ص 295 و 296.
من از این که بتوانم خود را به قافله برسانم، ناامید شده بودم، در عین حال حرکت کردم و به نهروان رسیدم، دیدم قافله آنجا توقف کرده است. همین که به شترم آب و علف دادم، قافله حرکت کرد، و من هم حرکت نمودم و چون حضرت مرا دُعا فرموده بودند که سلامت باشم؛ الحمداللّه هیچ اتّفاق بدی برایم نیفتاد.(1)
محمّد بن یوسف میگوید:
به بیماری کورَک - نوعی زخم چرکین - مبتلا شدم. پزشکان مرا معاینه کردند و برای درمان، پول زیادی هزینه کردم، امّا بهبودی حاصل نشد.
نامهای به محضر مبارک امام زمانعلیه السلام نوشتم و از حضرتش التماس دُعا نمودم.
امامعلیه السلام مرقوم فرمود:
«البسک اللَّه العافیة وجعلک معنا فی الدنیا والآخرة».
«خدا تو را لباس عافیت بپوشاند، و تو را در دنیا و آخرت با ما قرار دهد».
1) 33. کافی، ج 1، ص 519، مولد الصاحبعلیه السلام؛ ارشاد، ج 2، ص 357؛ دلائل و بینات الامامعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 51، ص 297.
هنوز یک هفته نگذشته بود که محل زخم بهبود یافت. در این هنگام، پزشکی از دوستانمان را فرا خواندم، و محل زخم را به او نشان دادم.
گفت: ما برای این زخم دارویی نمیشناسیم. بهبودی آن تنها از ناحیه حقتعالی بوده است.(1)
محمّد بن صالح میگوید:
هنگامی که پدرم از دنیا رفت و ترتیب امور او به من محوّل شد، متوجه شدم که پدرم از مردم اسنادی دارد که مربوط به سهم امامعلیه السلام است. نامهای به حضرت حجّتعلیه السلام نوشتم، و از ایشان کسب اطّلاع نمودم.
امامعلیه السلام فرمود: اموال را از بدهکاران مطالبه کن و در مطالبه آن کوشش نما.
همه افراد بدهی خود را پرداخت کردند به جز یکنفر، که سفتهای به مبلغ چهارصد دینار نزد من داشت. نزد او رفتم تا آن مبلغ را وصول
1) 34. کافی، ج 1، ص 591، مولد الصاحبعلیه السلام؛ خرایج، ج 2، ص 695، فی اعلام الامام صاحب الزمانعلیه السلام؛ ارشاد، ج 2، ص 357 و 358؛ دلائل و بینات الامامعلیه السلام؛ بحارالانوار، ج 51، ص 297.
کنم، امّا او امروز و فردا میکرد، روزی برای وصول مبلغ مزبور رفتم پسرش به من توهین نمود به پدرش شکایت کردم.
پدر گفت: مگر چه شده؟
در آن هنگام عصبانی شدم، ریش او را گرفتم و با لگد او را به وسط خانه پرت نمودم.
پسر او بیرون رفت و اهل بغداد را به کمک طلبیده و میگفت: یکنفر قُمی شیعه، پدرم را کشت!
مردم بسیاری اطراف من جمع شدند. من سوار مرکبم شدم و گفتم: آفرین بر شما مردم بغداد که از ظالم در مقابل این مظلوم غریب حمایت میکنید، و از روی تقیه گفتم: من مردی از همدان هستم و سُنّی مذهبم، و این مرد مرا به قمی و شیعه معرفی میکند که حقم را پایمال کند.
مردم به سوی او هجوم آوردند و خواستند وارد دکانش شوند امّا من مانع آنها شدم. صاحب سفته مرا خواست و سوگند خورد که مال مرا بپردازد، و فوراً آن را پرداخت نمود.(1)
1) 35. کافی، ج 1، ص 521 و 522، مولد الصاحبعلیه السلام؛ ارشاد، ج 2، ص 362 و 363، دلائل و بینات الامامعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 51، ص 297 و 298.
حسن بن عیسی میگوید:
هنگامی که امام حسنعسکریعلیه السلام به شهادت رسید، مردی مصری وارد مکّه شد، او مقداری سهم امام با خود آورده بود تا به صاحبالامرعلیه السلام تحویل بدهد، متوجه شد که مردم در امر جانشینی امام حسنعسکریعلیه السلام دچار اختلاف شدهاند.
گروهی میگویند: امام بعد از خود جانشینی تعیین نکرده است.
عدّهای میگویند: جانشین امام، جعفر بن علی (جعفر کذّاب) میباشد.
و دستهای نیز میگویند: فرزندش جانشین اوست.
آن مرد، شخصی را - که کنیه او ابوطالب بود - بانامه ای برای تحقیق به سامرا و محله عسکر فرستاد.
ابوطالب ابتدا نزد جعفر بن علی (کذّاب) رفت، و از او برای اثبات امامت برهانی خواست.
جعفر گفت: فعلاً برهانی ندارم!.
ابوطالب به درِ خانه امام حسن عسکریعلیه السلام رفت و نامه را به فردی که بین مردم مشهور بود که از سفرای امام است، داد.
امام در پاسخ مرقوم فرموده بود: خداوند دوستت را جزای خیر دهد، او فوت کرد و وصیت نموده که مالی را که نزد او بود به شخص
مورد اعتمادی بدهند که هر طور میداند مصرف کند.
من پاسخ نامه را گرفتم و همانطور که حضرت فرموده بود واقع شده بود.(1)
احمد دینوری میگوید:
یکی دو سال از شهادت امام حسن عسکریعلیه السلام نگذشته بود که از اردبیل به قصد سفر حج خارج شدم. وقتی به دینور - شهری نزدیک کرمانشاه که گویا شهر و زادگاه خود او بوده است - رسیدم مردم در امر امامت سرگردان و متحیر بودند.
آنها به خوبی از من استقبال نمودند، و گروهی از شیعیان گرد من جمع شدند و گفتند: حدود شانزده هزار دینار سهم امام جمعآوری شده است. استدعا داریم آن را به آنجایی که باید تحویل داده شود، تسلیم نمایید.
گفتم: ای مردم! الان اوضاع مشخص نیست و من دقیقاً نمیدانم باید به کجا مراجعه کنیم!
گفتند: تو خود اختیاردار این مال باش، که ما مطمئنتر از تو سراغ نداریم، کاری کن که بدون حجّت و دلیل روشن از دستت خارج نشود.
1) 36. ارشاد، ج 2، ص 364 و 365، دلائل و بینات الامامعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 51، ص 299.
احمد گوید: اموال را در کیسههایی که نام اشخاص یکییکی بر آنها نوشته شده بود به من تحویل دادند، من نیز تحویل گرفته و حرکت کردم، وقتی به کرمانشاه رسیدم، به خدمت احمد بن حسن بن حسن که در آن شهر مقیم بود برای عرض سلام رفتم. وقتی مرا دید، خوشحال شد.
او نیز هزار دینار در کیسهای نهاد و به همراه بستهای به من تحویل داد و گفت: اینها را با خود ببر و بدون حجّت و دلیل روشن از دستت خارج مکن.
من آنها را نیز گرفتم و به راه خود ادامه دادم، هنگامی که وارد بغداد شدم، مشغول پیدا کردن فردی از نایبان حضرت حجت - عجّل اللّه تعالی فرجه - شدم، و جز این، کاری نداشتم. سپس متوجّه شدم که سه نفر در بغداد به نامهای: باقطانی، اسحاق احمر و ابوجعفر عثمان بن سعید ادعای نیابت میکردند.
اول نزد باقطانی رفتم، دیدم پیرمردی با هیبت است، و ظاهراً آثار جوان مردی در او پیداست. اسبی عربی و غلامان بسیاری داشت، مردم گرد او اجتماع کرده و مشغول گفت و گو بودند.
نزد او رفتم و سلام کردم، او به گرمی از من استقبال کرده، مرا به خود نزدیک نموده و بسیار خوشحال شده و با من به خوبی رفتار نمود. ساعتی نزد او نشستم. تا بیشتر مردم رفتند. آنگاه او از مذهب من پرسید.
به او گفتم: مردی از دینور هستم، خدمت رسیدم در حالی که
مقداری سهم امام دارم و میخواهم آن را تحویل دهم.
گفت: آنها را به من بده.
گفتم: دلیلی برای اثبات نیابت شما میخواهم.
گفت: فردا دوباره نزد من بازگرد.
فردا نزد او رفتم، ولی دلیلی ارائه نداد و روز سوّم هم نزد او رفتم باز نتوانست دلیلی ارائه دهد!
پس از آن به نزد اسحاق احمر رفتم. او را جوانی پاکیزه منظر دیدم، خانهاش از خانه باقطانی بزرگتر بود و اسب و غلامانی بیشتر از باقطانی داشت، و ظاهراً از او جوانمردتر به نظر میرسید، و عدّه بیشتری نسبت به مجلس باقطانی گرد او جمع شده بودند.
من داخل شده و سلام کردم، مرا به خوبی استقبال کرده، و به خود نزدیک نمود. صبر کردم تا جمعیت کمتر شد پرسید: کاری داشتی؟
همانطور که به باقطانی گفته بودم به او نیز جواب دادم. او نیز سه روز مرا چرخاند و آخر هم نتوانست دلیلی ارائه دهد!
آنگاه به نزد ابو جعفر، عثمان بن سعید رفتم، او پیرمرد متواضعی بود. لباس سپید پوشیده و در اطاقی کوچک روی گلیمی نشسته بود نه غلامی داشت و نه ظاهر چشمگیری و نه اسبی، بر خلاف آنچه نزد آن دو نفر دیده بودم.
خدمت او رفتم و سلام کردم، جوابم را داد، و مرا به خود نزدیک کرد، و برای من جایی باز نمود، از احوالم پرسید، خود را معرّفی کرده و گفتم: از ناحیه جبال کردستان آمدهام و مالی با خود آوردهام.
گفت: اگر دوستداری که آن را به محلّش برسانی، برو به سامرّا و سراغ خانه ابنالرضا وکیل امامعلیه السلام را بگیر. در خانه ابنالرضا کسانی هستند که مربوط به این کار میباشند و آنچه را که میجویی آنجاست.
سپس از او جدا شده، به طرف سامرا حرکت کردم. به خانه ابنالرضا رفته، سراغ وکیل امامعلیه السلام را گرفتم.
دربان به من گفت: او در خانه مشغول کاری است و به زودی خارج خواهد شد.
کنارِ در نشستم و منتظر خروج او شدم، بعد از یک ساعت او را دیدم که از خانه خارج شد. برخاستم و سلام کردم، دست مرا گرفت و به خانه خود بُرد و حالم را جویا شد و این که چرا نزد او آمدهام؟
خودم را معرفی کردم و او را در مورد مالی که به همراه داشتم آگاه نمودم، و این که دلیلی میخواهم تا آن را تحویل دهم.
گفت: باشد! آنگاه برای من طعامی حاضر کرد، و گفت: میل کن و کمی استراحت نما که خسته هستی و تا موقع نماز نیز یک ساعت فرصت هست و به موقع به کارت رسیدگی میکنم.
من هم غذا خورده، خوابیدم، نزدیک وقت نماز برخاستم و پس از ادای نماز برای استحمام خارج شدم و دوباره بازگشتم. پاسی از شب نگذشته بود که آن مرد بازگشت در حالی که نامهای بدین مضمون با خود داشت:
«بسمالله الرحمنالرحیم. احمد بن محمّد دینوری با شانزده هزار دینار در فلان و فلان کیسه آمده، آنگاه یکیک کیسهها را با نام
صاحب آنها نام برد که در کیسه زرهساز شانزده دینار موجود است».
وقتی تا اینجای نامه را خواندم شیطان مرا وسوسه نمود که چطور او بهتر از من از محتوای آنها آگاه است؟ قسمت زیادی از نامه به همین ذکر نام صاحبان کیسهها پرداخته بود، و در انتها مرقوم فرموده بود:
«از کرمانشاه نیز از جانب احمد بن حسن مادرائی، برادر پشمفروش کیسهای حاوی هزار دینار به همراه دارد، همراه با چندین تخته پارچه فلان شکل و فلان رنگ».
و تا آخر نامه نوع و رنگ پارچهها را یکیک برشمرد.
در این حال، خدای را به جهت منّتی که بر من نهاده و تردیدم را به یقین تبدیل کرده بود، شکر کردم. طبق آن نامه مأمور بودم که تمام مال را به ابوجعفر عثمان بن سعید تحویل دهم و آن چنان که او دستور میدهد، عمل نمایم.
به بغداد بازگشتم و به خدمت ابو جعفر رفتم در حالی که رفت و برگشتم سه روز به طول انجامید. وقتی ابو جعفر مرا دید گفت: چرا به سامرا نرفتی؟
گفتم: ای آقای من! اکنون از سامرا بازگشتهام.
من در حال بازگو نمودن ماجرا به ایشان بودم که نامهای از سوی مولایمان صاحبالامرعلیه السلام به او رسید که مضمون آن درباره کیفیت و کمیت اموالی که نزد من بود، درست مانند مضمون نامهای بود که من به همراه داشتم علاوه بر این که فرموده بود: باید اموال و پارچهها را به ابوجعفر محمّد بن احمد بن جعفر قطّان قمی تحویل بدهم.
ابو جعفر، عثمان بن سعید لباس خود را پوشیده و گفت: آنچه با خودداری به منزل محمّد بن احمد بن جعفر قطّان قمی ببر.
من نیز اطاعت کردم و پس از تحویل آنها به حجّ مشرّف شدم.
هنگامی که به دینور بازگشتم مردم گرد من جمع شدند، من هم نامهای را که وکیل حضرت حجّتعلیه السلام از سوی ایشان برای من آورده بود، برای مردم خواندم. وقتی به آن قسمت از نامه که در آن به آن مرد زرهساز و کنیه او اشاره شده بود، رسیدم، یکی از حاضرین بیهوش به زمین افتاد.
وقتی بهوش آمد، سجده شکری به جای آورده و گفت: خدای را شکر که بر ما منّت نهاد و هدایت فرمود، اکنون دانستم که هیچگاه زمین از حجّت حقتعالی خالی نمیماند.
این کیسه را همان مرد زرهساز به من داده بود، و هیچکس جز خدا از این موضوع اطّلاعی نداشت.
از دینور به کرمانشاه رفتم و ابوالحسن مادرائی را نیز ملاقات کردم، و او را از جریان مطلع ساخته نامه را برایش قرائت نمودم.
او گفت: سبحانالله! در هر چیزی میتوانی شکّ کنی جز در این که خداوند زمین را خالی از حجّت خود واگذارد.
آنگاه داستان بعدی را برایم نقل کرد.(1)
1) 37. دلائل الامامه، ص 277 و 280، معرفة شیوخ الطائفه؛ بحار الانوار، ج 51، ص 300 - 303.
ابوالحسن مادرائی میگوید:
وقتی «اذکوتکین» با یزید بن عبداللّه جنگید، و «شهر زور» که ناحیه وسیعی از مرز عراق تا همدان است به تصرف خود در آورد، و به خزائن یزید بن عبداللّه دست یافت، ما مجبور شدیم که خزانه را بدون هیچ کم و کاستی به «اذکوتکین» تحویل دهیم. مشغول این کار بودیم که شخصی نزد من آمد و گفت: یزید بن عبداللّه، فلان اسب و فلان شمشیر را جهت تقدیم به حضرت حجت(عج) کنار گذاشته بود آنها را به من بده.
من از تحویل آنها خودداری کردم و امیدوار بودم که بتوانم آنها را برای مولایم حضرت حجتعلیه السلام نگهدارم. امّا مأموران «اذکوتکین» سخت گرفته و به دقّت همه چیز را بررسی کردند، به همین جهت من نتوانستم که از تحویل آن دو خودداری کنم.
من ارزش آن دو را حدوداً هزار دینار تخمین زدم و وجه آن را کنار گذاشتم و آن دو را تحویلشان دادم، و به خزانه دار گفتم: این هزار دینار را بگیر و در یک جای مطمئن نگه دار، و هرگز آن را برای خرج کردن به من نده هرچند بسیار نیازمند باشم.
روزی در خانه نشسته بودم و به کارها رسیدگی میکردم، گزارشات را گوش میدادم و امر و نهی میکردم، ناگاه ابوالحسن اسدی - که
گاهی نزد من میآمد و من نیازهای او را بر طرف میکردم - نزد من آمد. مدّت زیادی نشست. من نیز از انجام کارها بسیار خسته شده بودم، و میخواستم استراحت کنم، گفتم: چه کاری داری؟
گفت: باید تنها با تو سخن بگویم.
من به خزانهدار دستور دادم که جایی در خزانه برای ما آماده کند، وقتی وارد خزانه شدیم نامه کوچکی را بیرون آورد که حضرت حجتعلیه السلام در آن خطاب به من نوشته بود:
«ای احمد بن حسن! هزار دیناری را که بابت وجه آن اسب و آن شمشیر در نزد تو داریم به ابوالحسن اسدی تحویل بده!»
هنگامی که از آن مضمون نامه مطلع شدم، به سجده افتادم و خدا را شکر کردم که بر من منّت نهاد و دانستم که ایشان حجّت بر حق خداوند هستند، زیرا هیچکس غیر از خودم، از این موضوع اطّلاعی نداشت. آن قدر از منّتی که خداوند بر من نمود خوشحال شدم که سههزار دینار نیز بر آن مال افزودم.(1)
1) 38. دلائل الامامه، ص 280، معرفة شیوخ الطائفة؛ بحار الانوار، ج 51، ص 303.
قاسم بن علا میگوید:
سؤالاتی را در قالب سه نامه به محضر حضرت حجتعلیه السلام عرضه داشتم، و در ضمن اضافه نموده بودم که من مردی سالمند هستم امّا هنوز صاحب فرزندی نشدهام.
حضرتعلیه السلام پاسخ سئوالات مرا مرقوم فرموده امّا درباره فرزند به چیزی اشاره نکرده بودند.
من برای مرتبه چهارم نامه ای نوشتم، و ابتدا از ایشان التماس دعا کردم. حضرت پاسخ فرمودند:
«اللهمّ ارزقه ولداً ذکراً...».
«خداوندا!به او فرزند پسری عطاکن تا نورچشم او باشد، و این نطفه را که از او بوجود آمده است پسر قرار بده!».
هنگامی که نامه را مطالعه کردم، دانستم نطفهای از من به وجود آمده، امّا هیچ اطّلاعی از آن نداشتم. وقتی از همسرم موضوع را سؤال کردم
گفت: مشکلی که داشتم، برطرف شده و اکنون باردارم. و چندی بعد پسری به دنیا آورد.(1)
1) 39. دلائل الامامه، ص 281، معرفة شیوخ الطایفة؛ بحار الانوار، ج 51، ص 303 و 304.
ابوالحسین بن ابیالبغل کاتب میگوید:
از طرف «ابی منصور بن صالحان» مسئول انجام کاری شدم. امّا در طی انجام مسئولیت قصوری از من سر زد، آنچنان که او بسیار خشمگین شد، و من از ترس، متواری و مخفی شدم و او در جستجوی من بود.
در یکی از شبهای جمعه به طرف مقابر قریش - مرقد امام کاظمعلیه السلام و امام جوادعلیه السلام - برای عبادت و دعا رفتم. آن شب هوا بارانی و طوفانی بود. به خادم حرم مطهر که «اباجعفر» نام داشت گفتم: درهای حرم مطهر را ببند تا من بتوانم در خلوت مشغول دُعا و راز و نیاز باشم. زیرا بر جان خود ایمن نیستم، و ممکن است کسی قصد سوئی نسبت به من داشته باشد.
او نیز قبول کرد و درها را بست.
نیمه شب، در حالی که باد و باران همچنان ادامه داشت و هیچ کس در آنجا نبود، مشغول دعا و زیارت و نماز بودم که نا گاه صدای پایی از طرف قبر شریف امام موسی بن جعفرعلیه السلام به گوشم رسید.
مردی را دیدم که مشغول زیارت حضرت امام کاظمعلیه السلام است. او ابتدا بر حضرت آدمعلیه السلام و انبیاء عظامعلیهم السلام درود فرستاد، آنگاه یک یک ائمّه معصومینعلیهم السلام را مورد خطاب و سلام قرار داد تا به امام دوازدهم
حجّت بن الحسنعلیه السلام رسید اما نام ایشان را ذکر نکرد.
من تعجّب کردم و با خود گفتم: شاید نام حضرت را فراموش کرد، یا امامعلیه السلام را نمیشناسد، و یا اصلاً به امامت ایشان اعتقاد ندارد و مذهب دیگری دارد.
وقتی زیارتش به پایان رسید دو رکعت نماز خواند و متوجّه قبر مطهّر امام جوادعلیه السلام شد، و به همان ترتیب مشغول زیارت و سلام شد و دو رکعت نماز خواند.
من ترسیدم، زیرا او را نمیشناختم، او جوانی بود در هیئت مردی کامل و پیراهنی سفید بر تن و عمامهای بر سر داشت که انتهای آن را از زیر گلو گذرانده بود، همچنین شالی به کمر بسته و عبایی بر دوش انداخته بود. پس از نماز به من فرمود:
ای ابوالحسین بن ابی البغل! با دُعای فرج چقدر آشنایی؟
گفتم: آقای من! کدام دُعا؟
فرمود: دو رکعت نماز بخوان و بگو:
«یا مَنْ اَظْهَرَالْجَمیلَ وَسَتَرَالْقَبیحَ، یا مَنْ لَمْ یؤاخِذْ بِالْجَریرَةِ وَلَمْ یهْتِکِ السِّتْرَ، یا عَظیمَ المَنِّ یا کَریمَالصَّفْحِ یا حَسَنَ التَّجاوُزِ، یا واسِعَ الْمَغْفِرَةِ، یا باسِطَ الْیدَینِ بِالرَّحْمَةِ، یا مُنْتَهی کُلِّ نَجوی وَ یا غایةَ کُلِّ شَکْوی، یا عَوْنَ کُلِّ مُسْتَعینٍ، یا مُبْتَدِئاً بِالّنِعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقاقِها.
سپس بگو:
یا رَبَّاهُ (ده مرتبه) یا سَیداهُ (ده مرتبه) یا مَوْلاه (ده مرتبه) یا غَایتاه (ده مرتبه) یا مُنْتَهی غایةِ رَغْبَتاه (ده مرتبه) اَسْأَلُکَ بِحَقّ
هذِهِ الْأَسْماءِ وَ بِحَقِّ محمّد وَآلِهِالطَّاهِرینَ عَلَیهِمُالسَّلامُ اِلاّ ما کَشَفْتَ کَربی وَ نَفَّسْتَ هَمّی وفَرَّجْتَ غَمّی وَاَصْلَحْتَ حالی.
پس هر حاجتی که داری از خداوند مسئلت نما. پس از آن گونه راست صورتت را بر زمین بگذار و صدبار بگو:
«یا محمّد یا علی! یا علی یا محمّد اِکْفیانی فَأِنَّکُما کافِیای وَانْصُرانی فَأِنَّکُما ناصِرای».
سپس گونه چپ صورتت را بر زمین بگذار و صدبار بگو: «ادرکنی»[ و پس از صدبار این ذکر را ]بسیار تکرار کن.
سپس به اندازه یک نفس بگو«الغوث الغوث الغوث ...»
آنگاه سر از سجده بردار که ان شاءاللّه خداوند حاجتت را برآورده خواهد نمود».
وقتی من مشغول نماز و دُعا شدم، آن شخص خارج شد. بعد از این که نماز و دعایم به پایان رسید به طرف ابو جعفر خادم رفتم تا بپرسم این مرد که بود؟ و چگونه وارد حرم مطهّر شده بود؟
وقتی درها را بررسی نمودم دیدم همه درها بسته و قفل زده بودند. بسیار تعجب کردم، و با خود گفتم: شاید اینجا دَرِ دیگری دارد که من نمیدانم. پیش ابوجعفر رفتم. او داشت از داخل اتاقی که به عنوان انبار روغن چراغ از آن استفاده میکردند، بیرون میآمد، فوراً به او گفتم: این مرد که بود؟ چطور توانسته بود داخل حرم شود؟
ابوجعفر گفت: همانطور که میبینی درها بسته و قفل زده هستند، من هم که آن را باز نکردهام.
من آنچه را که دیده بودم برای او تعریف کردم.
گفت: او مولایمان صاحب الزمانعلیه السلام است، من بارها ایشان را وقتی حرم خالی است - مثل امشب - دیدهام.
از این که چه موقعیتی را از دست داده بودم، خیلی ناراحت شدم. وقتی فجر دمید از حرم خارج شدم. به طرف محلّه «کرخ» رفتم، در این مدّت آنجا مخفی شده بودم. هنگامی که خورشید دمید، عدّهای از مأمورین صالحان با اصرار از دوستانم سراغ مرا گرفتند، و با خواهش بسیار میخواستند که مرا ملاقات کنند.
آنها نامهای هم با خود داشتند که در آن صالحان نوشته بود که مرا بخشیده و امان داده است. [همچنین مطالب جالب توجهی درباره خوبیها و گذشته خوب من و آینده خوبی که در انتظارم میباشد در آن قید شده بود.]
آنگاه با یکی از دوستان مورد اعتمادم از مخفیگاه خودم خارج شده و با ابیمنصور ملاقات کردم. وقتی مرا دید به پاخاست و بسیار مرا مورد احترام خود قرار داد، و چنان رفتار خوبی از خود نشان داد که تا حال از او چنین رفتاری را ندیده بودم. آنگاه گفت: آیا آن قدر ناراحت شده بودی که از من به صاحبالزّمانعلیه السلام شکایت کردی؟
گفتم: من فقط درخواستی ساده و دُعایی معمولی کردم.
گفت: چه میگویی؟ دیشب (شب جمعه) بدون مقدّمه مولایم صاحبالزمانعلیه السلام را در خواب دیدم، ایشان به من دستور دادند تا با تو به لطف رفتار کنم، و از این ستمی که بر تو کرده بودم مرا مورد مؤاخذه قرار دادند.
گفتم: لا اله الاّ اللّه! گواهی میدهم که خاندان رسالت و ائمّه معصومینعلیهم السلام نه تنها بر حقّاند بلکه خود منتهی درجه حقیقت هستند. من نیز مولایمانعلیه السلام را بدون مقدمه در بیداری دیدم، و به من چنین و چنان فرمودند. و آنچه را که دیده بودم کاملاً شرح دادم.
او از این داستان بسیار تعجّب کرد. پس از آن از ابیمنصور بن صالحان کارهای شایسته و بزرگی به سبب این رویداد انجام پذیرفت، من هم به برکت مولایمان صاحبالزمانعلیه السلام به مقاماتی در دستگاه او رسیدم که اصلاً به فکرم هم نمیرسید.(1)
عبداللّه بن جعفر حمیری میگوید:
مردی در حومه بغداد در محلّی به نام«ربض حمید» زندگی میکرد، همسر او باردار شد. نامهای برای حضرت حجّتعلیه السلام نوشت و از ایشان درخواست نمود تا برای سهولت وضع حمل همسرش و سلامتی فرزندش دُعا بفرمایند.
چهارماه قبل از تولّد فرزندشان نامهای از سوی حضرتعلیه السلام برایش رسید که مرقوم فرموده بودند:
1) 40. دلائل الامامه، ص 299 - 301، معرفة من شاهد؛ بحار الانوار، ج 51، ص 304 - 306.
«سَتَلِدُ ابناً»
یعنیبه زودی همسرت پسری میآورد. همچنان که فرموده بودند شد.(1)
سیاری میگوید:
علی بن محمّد سیمری - چهارمین نائب خاص حضرت امام زمانعلیه السلام در زمان غیبت صغری - نامهای برای حضرتعلیه السلام نوشت، و تقاضای کفنی نمود.
حضرتعلیه السلام در پاسخ مرقوم فرمودند:
«انّک تحتاج الیه سنة ثمانین»
یعنی تو در سال 80 به آن احتیاج خواهی یافت.(2)
اما در صحفه 312 ج 51 نیز میفرماید: مراد یا هشتاد سال عمر او بود و یا سال 280 که دومی نیز بعید به نظر میرسد.
سیمری در همان سال وفات میکند، و دو ماه قبل از فوت سیمری حضرتعلیه السلام کفنی را برایش میفرستد.(3)
1) 41. کمال الدین، ج 2، ص 494، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج 51، ص 306.
2) 42. شاید منظور هشتادمین سال زندگی سیمری بوده باشد. علامه مجلسی در صفحه 366 ج 51 بحار میگوید: منظور هشتادمین سال زندگی امام زمانعلیه السلام میباشد که این درست در نمیآید چون با حساب خود او در همانجا فاصله زمان ولادت امامعلیه السلام255. تا وفات سیمری329. هفتاد و چهار سال میباشد.
3) 43. دلائل الامامة، ص 280؛ بحار الانوار، ج 51، ص 306.
عبداللّه بلخی میگوید:
احمد بن اسحاق نامهای به حسین بن روح قمی نوبختی؛ سومین نائب خاص حضرت امام زمانعلیه السلام در غیبت صغری مینویسد، و طی آن از حضرتعلیه السلام برای تشرف به حج اجازه میطلبد.
حضرتعلیه السلام به او اجازه تشرف به حج میفرمایند، و خلعتی نیز مرحمت مینمایند.
وقتی احمد بن اسحاق پاسخ نامه و آن خلعت شریف را دریافت میکند با خود میگوید: ایشان با این اشاره مرا از فرا رسیدن زمان مرگم آگاه فرمودهاند. و همان طور هم شد. وقتی از سفر حج باز میگشت در حلوان - شهری مرزی - در کنار خانقین عراق درگذشت!(1)
1) 44. رجال کشی، ص 557، ذکر احمد بن اسحاق قمی شماره 1052؛ بحارالانوار، ج 51، ص 306.
نجاشی میگوید:
زمانی علی بن حسین بن بابویه قمی (پدر شیخ صدوق) با ابوالقاسم حسین بن روح قمی نوبختی؛ سومین نائب خاص امام زمانعلیه السلام ملاقات نموده و سئوالاتی مینماید.[ پس از بازگشت ]نامهای مینویسد و از حضرت حجّتعلیه السلام میخواهد که دُعا بفرمایند تا خداوند فرزندی به ایشان عطا کند.
وی نامه را توسط علی بن جعفر بن اسود - که از مشایخ مشهور قم بود - به محضر حسین بنروح میفرستد تا بهدست امامزمانعلیه السلام برسد.
حضرت در پاسخ میفرمایند:
«ما برای آنچه که خواسته بودی دُعا کردیم و خداوند به زودی دو پسر نیکو به تو روزی خواهد نمود».
بعدها خداوند از کنیزی دو پسر به نامهای محمّد و حسین به او عطا فرمود [که محمّد همان شیخ صدوقرحمه الله است.]
ابوعبداللّه حسینبنعبیداللَّه میگوید: شنیدم که شیخ صدوق میگفت: من به دعای امام زمانعلیه السلام متولّد شدم، و به این مقام افتخار میکرد.(1)
1) 45. رجال نجاشی، ص 261؛ بحارالانوار، ج 51، ص 306 و 307.
محمّد بن علی علوی حسنی - که از شیعیان ساکن مصر بود - میگوید:
گرفتار مشکلی بزرگ شدم و از این امر اندوهگین شدم، زیرا از من نزد حاکم مصر؛ احمد بن طولون، بدگویی کرده بودند. از ترس جانم به بهانه حج از مصر خارج شدم.
پس از اتمام حج از حجاز به عراق رفتم، و حضرت ابا عبداللّه الحسینعلیه السلام را زیارت کرده و به قبر شریفشان پناهنده و متوسل شدم. همانجا مجاور شدم و جرأت بازگشت به مصر را نداشتم، زیرا حاکم مصر مردی سختگیر و ظالم بود. پانزده روز تمام در گرمای تابستان روز و شب مشغول دُعا و تضرّع بودم.
عصر جمعهای در حالت خواب و بیداری امام زمانعلیه السلام را زیارت نمودم. ایشان با کمال لطف و مرحمت فرمود:
پسرم! از فلانی میترسی؟
عرض کردم: آری آقاجان! میخواهد مرا بکشد. به همین خاطر به شما پناه آوردم و به خاطر قصد سوئی که دارد، از او شکایت دارم.
امامعلیه السلام فرمود: چرا به طریقی که انبیای گذشتهعلیهم السلام هنگامی که دچار مشکلی میشدند، بدان روش دُعا میکردند و خداوند اندوهشان را برطرف میساخت، به درگاه پروردگار خویش و پروردگار پدران
خویش دُعا نمیکنی؟
عرض کردم: آن دعا چیست؟
فرمود: همین شب جمعه بعد از این که غسل کردی و نماز شب را ادا نمودی، سجده شکری به جای آور، آنگاه دوزانو بنشین و این دُعا را بخوان.
آنگاه دُعایی برایم خواندند، تا شب پنجشنبه، پنج شب دیگر در همان حالت خواب و بیداری و همان وقت به زیارت حضرتعلیه السلام مشرف میشدم، و ایشان همین سخن و همین دُعا را تکرار میفرمودند، تا این که کاملاً آن را حفظ کردم.
فردای آن شب که شب جمعه بود پس از غسل و تطهیر لباس و استعمال عطر، نماز شب را ادا نموده و همانطور که فرموده بودند پس از سجده شکر دوزانو نشستم و همان دُعا را خواندم.
عصر جمعه دوباره توفیق تشرف یافتم. حضرتعلیه السلام فرمود: ای محمّد! دعایت مستجاب شد و دشمنت را همان که از تو نزد او احمد بن طولون بد گویی کرده بود، هنگامی که دُعایت به پایان رسید، کشت!
صبح هنگام آخرین زیارت را به جا آوردم، و با ابا عبداللّه الحسینعلیه السلام وداع کرده و به طرف مصر به راه افتادم. پس از عبور از اردن، در راه مصر مردی را دیدم که در مصر همسایه من بود. او مرد مؤمنی بود.وقتی از اوضاع مصر پس از خروجم پرسش نمودم، تعریف کرد که چگونه احمد بن طولون دستور داده او را دستگیر کرده و گردن بزنند و بدنش را به نیل بیفکنند.
بعدها معلوم شد که بنا به قول جمعی از بستگان و برادران شیعه - قتل او درست در همان لحظه که من از دُعا فارغ شده بودم صورت گرفته بود.(1)
یکی از دوستان علی بن محمّد میگوید:
صاحب فرزندی شدم. روز هفتم نامهای برای حضرت امام زمانعلیه السلام نوشتم و از ایشان اجازه خواستم که سنّت پیامبر راصلی الله علیه وآله وسلم در باب تراشیدن سر و عقیقه و نامگذاری طفل انجام دهم.
حضرتعلیه السلام مرقوم فرموده بود: «دست نگهدار!».
همان روز آن طفل مُرد.
نامهای دیگر مبنی بر فوت فرزندم به حضور ایشان عرضه داشتم.
حضرتعلیه السلام مرقوم فرمود: «به زودی خداوند دو پسر به جای آن به تو عنایت خواهد نمود اولی را احمد و دومی را جعفر نام بگذار».
پس از آن همانطور که امامعلیه السلام فرموده بود خداوند دو فرزند به من عنایت فرمود.
همچنین سالی تصمیم گرفتم که به حج مشرف شوم، خود را آماده کردم و از مردم خداحافظی نمودم. درست هنگام خروج از شهر،
1) 46. مهج الدعوات، ص 334 و 335، ادعیة الامام العسکری؛ بحار الانوار، ج 51، ص 307
نامهای از حضرت امام زمانعلیه السلام به دستم رسید که: «ما راضی به سفر تو نیستیم امّا خوددانی!»
من دلتنگ و اندوهگین شدم. نامهای عرضه داشتم که: هر چند از نرفتن به حج غمگینم اما گوش به فرمان و اطاعت امر شما دارم.
حضرتعلیه السلام مرقوم فرمود: «ناراحت نباش سال آینده - ان شاءاللَّه - به حج مشرف خواهی شد».
سال بعد برای تشرف به حج اجازه خواستم و ایشان اجازه فرمودند.
نامه دیگری نوشتم و عرض کردم: میخواهم با محمّد بن عباس که به دیانت و امامت او اطمینان دارم همسفر شوم.
حضرتعلیه السلام مرقوم فرمود: «اسدی؟ همسفر خوبی است، اگر او آمد کسی دیگر را انتخاب نکن».
اسدی آماده شد و به اتّفاق عازم سفر شدیم.(1)
سعد بن عبداللّه میگوید:
پس از شهادت امام حسن عسکریعلیه السلام گروهی از مردم از جمله
1) 47. ارشاد، ج 2، ص 363 و 364؛ بحار الانوار، ج 51، ص 308؛.
حسین بن نضر و شخصی به نام ابا صدّام تصمیم گرفتند در مورد صحّت ادّعای وکلای امام زمانعلیه السلام تحقیق کنند.
روزی حسن بن نضر تصمیم قطعی خود را گرفت و آماده حرکت به سوی بغداد شد. به همین خاطر نزد اباصدّام رفت و گفت: میخواهم به حج مشرف شوم.
ابا صدّام گفت: امسال نرو.
حسن بن نضر گفت: نمیتوانم صبر کنم. خواب و قرار ندارم.
آنگاه شخصی را به نام احمد بن یعلی بن حمّاد وصی خود کرد و به او سفارش نمود که فلان مقدار از مالش را که سهم امام است به حضرتعلیه السلام تحویل دهد، و تأکید کرد: آن را به هیچ نمایندهای نمیدهی باید خود حضرتعلیه السلام را دیده و با دست خود به حضرت تقدیم نمایی!
حسن بن نضر میگوید: وقتی به بغداد رسیدم منزلی کرایه کرده و در آن ساکن شدم. مدّتی نگذشته بود که شخصی نزد من آمد و خود را وکیل امام زمانعلیه السلام معرفی نمود، و مقداری لباس و سکّه طلا نزد من گذارد. گفتم: اینها چیست؟
پاسخ داد: همین که میبینی.
پس از او، همین طور اشخاصی دیگری یکی پس از دیگری نزد من آمده و خود را وکیل امام زمانعلیه السلام معرفی نموده و مقداری پول و لباس مقابل من مینهادند و میرفتند، و هیچکدام علّت آن را بازگو نمیکردند، تا این که اتاق از پول و لباس پر شد.
در این حال، احمد بن اسحاق که از وکلای معروف امامعلیه السلام بود با مقدار زیادی از همان اموال نزد من آمد، و به همان ترتیب بدون این که حرفی بزند آنها را نزد من نهاد و رفت.
من بسیار تعجّب کردم و مبهوت نشسته بودم که نامهای از طرف حضرتعلیه السلام به دستم رسید که حضرت مرقوم فرموده بود:
«فردا ساعت فلان آنچه را که با خود داری بردار و نزد ما در سامرا بیا».
فردا همان ساعت تمام اجناس و اموال را بار زده و حرکت کردم، در راه به گروهی - که حدوداً شصت نفر میشدند - برخوردم که همه فقیر و پابرهنه بودند. آنها جلوی مرا گرفتند و خواستند بارها را به سرقت ببرند، امّا به هر نحوی بود، خداوند مرا از میان آنها سالم نگاه داشت.
وقتی به سامرا و محلّه عسکر رسیدم منزلی گرفته و بارها را تخلیه کردم. در همان وقت نامه دیگری از حضرتعلیه السلام به دستم رسید که: «آنچه را که آوردهای با خود به نزد ما بیاور».
من نیز همه را بر دوش باربران نهاده و به سرای امام حسن عسکریعلیه السلام بردم. وقتی به درگاه خانه رسیدم دیدم مردی سیاه آنجا ایستاده است. از من پرسید: تو حسن بن نضر هستی؟
گفتم: آری.
گفت: داخل شو!
داخل خانه شدم، ما را به اتاقی راهنمایی کردند، باربران زنبیلهای
خود را خالی کردند، در گوشه اتاق مقدار زیادی نان نهاده بودند، به هر کدام دو قرص نان دادند و آنها خارج شدند.
ناگاه صدای مردی از اتاق دیگری که جلو در آن پرده زده بودند به گوشم رسید که: «ای حسن بن نضر! خداوند را به خاطر منّتی که بر تو نهاده شکر کن، و شک مکن، شیطان میخواهد که تو شک کنی».
آنگاه دو قطعه پارچه از پشت پرده بیرون آورده و به من گفته شد: «بگیر که به آنها نیاز خواهی یافت».
من هم آنها را گرفته و خارج شدم.
سعد بن عبداللّه (راوی داستان) میگوید: حسن بن نضر برگشت و ماه رمضان بعد فوت کرد، و با همان دو قطعه پارچه کفن شد.(1)
قاسم بن علا میگوید:
صاحب چند فرزند شده بودم، هنگام ولادت هر کدام نامهای برای امام زمانعلیه السلام مینوشتم و از ایشان برای آنها التماس دُعا مینمودم، امّا حضرت پاسخی به هیچ کدام از نامههایم نمیداد.
تا این که پسرم حسن به دنیا آمد. طبق معمول مجدداً نامهای
1) 48. کافی، ج 1، ص 517 و 518 مولد الصاحبعلیه السلام، ح 4؛ بحار الانوار، ج 51، ص 308 و 309.
نوشتم، و از حضرتعلیه السلام برای او التماس دُعا نمودم.
این بار حضرتعلیه السلام مرقوم فرمودند:
«باقی میماند! والحمدللَّه».(1)
حسن بن فضل بن زید یمانی میگوید:
پدرم نامهای به خط خود برای امام زمانعلیه السلام نوشت. حضرتعلیه السلام پاسخ نامه را مرقوم فرمود. بار دیگر نامهای به خط من املا کرده و برای امام زمانعلیه السلام ارسال کرد. حضرتعلیه السلام اینبار نیز پاسخ فرمود.
مرتبه سوم نامهای دیگر به خط یکی از فقها که از دوستان ما بود املا نموده، و برای حضرتعلیه السلام فرستاد.
امامعلیه السلام این بار از ارسال پاسخ خودداری نمود. ما تعجب کردیم. وقتی درباره علّت آن تحقیق نمودیم، دانستیم که آن مرد از عقیده خود برگشته و قرمطی(2)شده است.(3)
1) 49. کافی، ج 1، ص 519، مولد الصاحبعلیه السلام، ح 9؛ بحار الانوار، ج 51، ص 309.
2) 50. قرمطی: شعبهای از فرقه اسماعیلیه است که توسط حمدان الاشعث - معروف به قرمط - در حدود سال 280 ه .ق پدید آمد، آنها قایل بودند که محمد بن اسماعیل امام هفتم و صاحب الزمان است ... (فرهنگ معین ج 6، ص 1450)
3) 51. کافی، ج 1، ص 520، مولد الصاحبعلیه السلام، ح 13؛ بحار الانوار، ج 51، ص 310.
فضل بن خزّاز مدائنی غلام خدیجه، دختر امامجوادعلیه السلام میگوید:
در اوقات معلومی از سال، گروهی از سادات علوی که در مدینه زندگی میکردند و معتقد به امامت ائمّه معصومینعلیهم السلام بودند، از سهم سادات مستمری دریافت میکردند. تا این که امام حسن عسکریعلیه السلام به شهادت رسیدند.
پس از شهادت امام، عدّهای از آنها از قبول این که امام حسن عسکریعلیه السلام فرزندی دارند و امامت به عهده ایشان است، سر باز زدند.
حضرتعلیه السلام نامهای به وکلای خود مرقوم فرمود:
«مستمری به کسانی تعلّق میگیرد که به ولادت فرزند امام حسنعسکریعلیه السلام ایمان دارند، و حقوق مابقی را قطع نموده و نام آنها را از فهرست اسامی حذف کنید. والحمدللَّه رب العالمین».(1)
1) 52. کافی، ج 1، ص 518 و 519، ح 7؛ بحار الانوار، ج 51، ص 309.
حسن بن خفیف از پدرش چنین نقل مینماید:
حکم مأموریتی از سامرا از ناحیه مقدسه حضرت ابا صالح المهدیعلیه السلام برای گروهی از شیعیان خاصّ حضرتعلیه السلام صادر شد که فوراً به طرف مدینه حرکت کنند.
نامهای هم از طرف حضرتعلیه السلام برای پدر من صادر شد و امر فرموده بودند که او هم با آنها حرکت کند.
علاوه بر اینها دو نفر خادم نیز همراه آنها خارج شدند. وقتی به کوفه رسیدند یکی از خادمها شراب خورد. هنوز کوفه را به طرف مدینه ترک نکرده بودند که از سامرا فرمان رسید:
«خادمی که شراب خورد بازگردد که از خدمت ما معزول است!»(1)
حسین بن حسن علوی میگوید:
در زمان غیبت صغری دو نفر از شیعیان قائم آل محمّدعلیهم السلام، با
1) 53. کافی، ج 1، ص 523، ح 21؛ بحارالانوار، ج 51، ص 310.
یکدیگر مخفیانه گفت و گو میکردند. یکی از آنها ندیم «روز حسنی» بود، جاسوسی به سخنان آنان گوش میداد او از بین گفت و گوی آنها این جملات را به وضوح شنید: «برای او اموالی به عنوان سهم امام میفرستند. برای این کار هم وکلایی در تمام نواحی دارد.» و یکیک وکلای حضرتعلیه السلام را نام برد.
وقتی وزیر خلیفه وقت، المعتضد باللَّه که عبیدالله بن سلیمان نام داشت به وسیله آن جاسوس از آن مطلب آگاهی یافت، تصمیم گرفت که همه آنها را دستگیر کند.
خلیفه گفت: این مرد، قائم آل محمّد را پیدا کنید که برای ما خطر بزرگی محسوب میشود.
عبیدالله بن سلیمان گفت: به زودی تمام وکلای او را دستگیر میکنیم.
خلیفه گفت: نه، بهتر است با نقشه پیش برویم، عدّهای ناشناس را با مقداری پول نزد آنها بفرستید هرکدام قبول کرده که آن را به دست امامشان برساند، و اظهار وکالت نمود او را دستگیر کنید.
از طرفی، از سوی امامعلیه السلام به تمام وکلا طی چندین نامه اعلام شد: «چیزی از کسی به عنوان سهم امام نگیرید و اظهار بیاطّلاعی کنید».
هنگامی که جاسوسان به این مأموریت اعزام شدند، همه وکلا از گرفتن آنچه آنها اصرار به تحویل دادنش داشتند، امتناع کردند.
یکی از آنها نزد محمّد بن احمد از وکلای حضرتعلیه السلام رفته و در خلوت به او گفت: پولی نزد من است که میخواهم آن را برسانید
محمّد گفت: اشتباه میکنی من اطّلاعی از این موضوع ندارم.
هر قدر او اصرار نمود محمّد اظهار بیاطّلاعی کرد. و بدین وسیله که حضرت وکلای خود را قبلاً از نقشه آنها مطّلع کرده بود، نقشه آنان نقش بر آب شد.(1)
محمّد بن ابراهیم بن مهزیار میگوید:
پس از شهادت امام حسنعسکریعلیه السلام در مورد امام پس از ایشان دچار شک و تردید شدم. پدرم که از وکلای امام حسنعسکریعلیه السلام بود اموال زیادی را از شیعیان به عنوان سهم امام جمعآوری نموده بود. به همین خاطر تصمیم گرفت که خود به عراق رفته و وجوهات متعلّق به امامعلیه السلام را به دست جانشین امام حسن عسکریعلیه السلام برساند.
او آماده حرکت شد و سوار کشتی شد، من هم به دنبال او برای بدرقه رفتم، اما همین که سوار شد، حالش دگرگون شده و تب شدیدی گرفت و به من گفت: مرا بازگردان! مرا بازگردان! این علامت
1) 54. کافی، ج 1، ص 525، مولد الصاحبعلیه السلام، ح 30؛ بحار الانوار، ج 51، ص 310.
مرگ من است. پسرم! در مورد این مال که با من است تقوای الهی را پیشه کن.
وی پس از این که وصیت خود را بازگو کرد از دنیا رفت.
من با خود گفتم: پدرم هیچگاه سفارش بیجایی نمیکرد. این مال را به عراق میبرم، و خانهای کنار شط کرایه میکنم و به کسی هم چیزی نمیگویم، اگر همان طور که در زمان امام حسنعسکریعلیه السلام حجّت بر من آشکار بود، امام زمانعلیه السلام را شناختم، اموال را به او تحویل میدهم و گرنه به نیابت، تمام آنها را بین فقرا تقسیم میکنم.
وقتی به عراق رفتم همین کار را کردم، بعد از چند روز نامهای از حضرتعلیه السلام به این مضمون به دستم رسید: «ای محمّد! فلان و فلان چیز در فلان و فلان بسته نزد توست»
و از چیزهای بسیاری که با خود داشتم و از آن اطلاعی نداشتم خبر داده بود، من هم اموال را به پیک حضرت تحویل دادم.
چند روز ماندم که دیگر خبری نشد، بسیار غمگین شدم تا این که دوباره نامهای از حضرت دریافت کردم که: «مقام پدرت را به تو عطا کردیم پس خدا را سپاس گو!»(1)
1) 55. غیبة طوسی، ص 281 و 282، بعض معجزات الحجّةعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 51، ص 310 و 311.
محمّد بن احمد صفوانی میگوید:
من اهل «ران» شهری بین مراغه و زنجان هستم. در شهر ما پیرمردی زندگی میکرد که صد و هفده سال داشت . نام او قاسم بن علا بود(1). او بهشرف ملاقات امامهادیعلیه السلام و امام حسنعسکریعلیه السلام رسیده بود، و در زمان غیبت صغرا همیشه نامههایی از ناحیه مقدّس حضرت ابا صالح المهدیعلیه السلام توسط سفرای آن حضرت - یعنی محمّد بن عثمان و حسین بن روح - دریافت میکرد. او در هشتاد سالگی از دو چشم نابینا شده بود.
روزی ما در خانه او بر سر سفره مشغول غذا خوردن بودیم. او بسیار اندوهگین بود، زیرا دو ماه بود که هیچ ارتباطی با حضرتعلیه السلام نداشت. در این حال، دربان خانه وارد شد و با شادی گفت: پیک عراق!
قاسم بسیار مسرور شد. رو به قبله نموده، سجده شکری به جای آورد.
قاصد، مردی میان سال و کوتاه قد بود که مانند اغلب قاصدان پیراهنی کتانی پوشیده و عبایی بر دوش انداخته بود، و کفش
1) 56. رک، داستانهای 37 و 46 همین مجموعه.
مخصوص سفر در پا داشت و خورجینی بر دوش.
قاسم برخاست و او را در آغوش کشید و خورجینش را از روی دوشش برداشت. دستور داد طشت و آب آوردند تا دستانش را بشوید. سپس او را کنار خود نشاند و با هم مشغول غذا شدیم، بعد از اتمام غذا و شستن دست، آن مرد، نامهای را که کمی از نصف یک نامه معمولی بزرگتر به نظر میرسید بیرون آورد و به قاسم داد.
وقتی قاسم نامه را گرفت آن را بوسید و به کاتب خود ابوعبداللّه بن ابی سلمة داد، کاتب نامه را گرفت و مُهر آن را باز کرد و خواند.
وقتی سکوت کاتب بیش از حدّ معمول به طول انجامید، قاسم دانست که نکتهای در نامه هست که بیان آن برای کاتب دشوار است. به همین خاطر پرسید: آیا خبری شده است؟
کاتب گفت: خیر است.
قاسم گفت: آیا درمورد من مطلبی فرمودهاند؟
کاتب گفت: اگر دوست نداری، نگویم.
قاسم گفت: مطلب چیست؟
کاتب گفت: حضرتعلیه السلام فرمودهاند: «وقتی این نامه رسید، چهل روز بعد فوت میکنی»، و هفت تکّه پارچه نیز فرستادهاند.
قاسم گفت: آیا دینم به سلامت خواهد بود؟
کاتب گفت: آری.
آنگاه قاسم خندید، و گفت: دیگر آرزویی بعد از این عمر طولانی ندارم.
آنگاه مرد تازه وارد برخاست، و از خورجینش سه دست شلوار، یک پیراهن حبری یمانی سرخ، یک عمّامه، دو دست لباس و یک حوله بیرون آورد و به قاسم داد.
خود قاسم نیز پیراهنی داشت که امام رضاعلیه السلام به او خلعت داده بود.(1)
قاسم دوستی داشت به نام عبدالرحمان بن محمّد سنیزی که به رغم دوستیاش با قاسم، شدیداً دشمن اهل بیتعلیهم السلام بود. دوستی آنها نیز به خاطر روابط اقتصادی بود. قاسم هم نسبت به او علاقهای داشت.
عبدالرحمان قصد داشت به خانه قاسم بن علا بیاید، زیرا میخواست پسر قاسم را که حسن نام داشت با پدرزنش که ابوجعفر بن حمدون همدانی بود، آشتی دهد.(2)
قاسم، به دو نفر از مشایخ که با او مأنوس بودند و نام یکی ابو حامد عمران بن مفلّس و دیگری ابو علی بن جحدر بود، گفت: میخواهم این نامه را برای عبدالرحمان بخوانید چون دوست دارم هدایت شود، و امیدوارم خداوند با خواندن این نامه او را هدایت کند.
آنها در پاسخ گفتند: به خاطر خدا از این فکر درگذر، که حتّی
1) 57. با این فرض که قاسم بن علا 117 سال عمر کرده و حسین بن روح را نیز دیده میتوان استفاده نمود که نه تنها امام حسن عسکریعلیه السلام و امام هادیعلیه السلام را ملاقات کرده بلکه در عنفوان جوانی میتوانسته امام رضاعلیه السلام را نیز ملاقات کرده باشد. واللهاعلم.
2) 58. این حسن همان فرزند قاسم بن علا است که امام زمانعلیه السلام برای او دعا نموده و فرموده بودند: «باقی میماند» برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به داستان 46 همین مجموعه.
بسیاری از شیعیان هم تحمّل شنیدن این مطالب را ندارند و گمان میکنند که دروغ است چه رسد به عبدالرحمان.
قاسم گفت: میدانم رازی را که اجازه ندارم آشکار نمایم، فاش میکنم. با این حال، به خاطر محبتی که نسبت به عبدالرحمان و علاقهای که به هدایت او دارم میخواهم این نامه را برایش بخوانم.
آن روز گذشت و روز پنجشنبه 13 رجب عبدالرحمان نزد قاسم آمد و سلام نمود. قاسم آن نامه را بیرون آورد و گفت: این نامه را بخوان و به وجدان خود رجوع کن.
عبدالرحمان شروع به خواندن نامه کرد، وقتی به آن قسمت که خبر فوت قاسم نوشته شده بود رسید، نامه را پرت کرد و گفت: ای ابامحمّد! تقوای الهی را پیشه کن! تو مردی فاضل هستی، و از دینت اطّلاع داری. چطور عقلت این موضوع را میپذیرد در حالی که خداوند فرموده است:
«وَما تَدْرِی نَفْسٌ ماذا تَکْسِبُ غَداً وَما تَدْرِی نَفْسٌ بِأَی أَرْضٍ تَمُوتُ»(1)
«هیچ کس نمیداند فردا چه روی خواهد داد و هیچکس نمیداند در کدام سرزمین میمیرد».
و در جای دیگر میفرماید:
«عالِمُ الغَیبِ فَلا یظْهِرُ عَلی غَیبِهِ اَحَداً»(2)
«اوست دانای به غیب و بر هیچکس غیب او آشکار نمیشود».
قاسم خندید و گفت: آیه را تا آخر بخوان که:
«اِلاَّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ»
«جز فرستادهای که خدا از او خشنود باشد».
و مولای من فرستاده مورد رضایت خدا است. میدانستم که تو چنین خواهی گفت. با این حال، تاریخ امروز را داشته باش، اگر من بعد از تاریخی که در نامه ذکرشده زنده ماندم بدان که حق با من نیست، اما اگر مُردم به وجدان خود مراجعه کن.
عبدالرحمان نیز تاریخ آن روز را نوشت و از یکدیگر جدا شدند.
محمّد بن احمد صفوانی گوید: قاسم بن علا درست هفت روز بعد از رسیدن نامه بیمار شد، و از آن روزی که عبدالرحمان را دید بیماریاش شدیدتر شد، سی و سه روز بعد از رسیدن نامه به دیدن او رفتم، او در بستر افتاده و به دیوار تکیه داده بود. فرزندش حسن که دائم الخمر بود و دامادش ابوجعفر بن حمدون همدانی گوشهای نشسته و ردایش را بر سر کشیده بود. ابو حامد، عمران بن مفلس هم در گوشهای دیگر و ابو علی بن جحدون و من و گروهی از مردم شهر نیز میگریستیم.
ناگاه دیدیم که قاسم به دستهای خود، به طرف پشت تکیه کرده و میگوید:
«یا محمّد! یا علی! یا حسن! یا حسین! یا موالی! کونوا شفعائی إلی اللّه عزّوجلّ.
یا محمّد! یا علی! یا حسن! یا حسین! ای سروران من! مرا در نزد خداوند شفاعت کنید».
آنگاه دوباره این عبارات را تکرار کرد، در مرتبه سوّم ائمه دیگر را نیز به شفاعت طلبید، وقتی به نام مبارک امام علی بن موسی الرضاعلیه السلام رسید پلکهای چشمانش لرزید چنان که اطفال گلبرگهای گلهای لاله را میلرزانند! حدقه چشمانش باد کرد. آنها را با سر آستین خویش مالش داد. چیزی شبیه آب گوشت از آنها خارج شد.
سپس به طرف فرزندش نگاه کرد و گفت: حسن! بیا نزد من.
آنگاه ابو حامد و ابو علی را صدا زد و همه گرد او جمع شدیم در حالی که او به ما با چشمان سالم نگاه میکرد.
ابو حامد گفت: مرا میبینی؟
قاسم دستش را بر روی یک یک ما نهاد و همه دانستند که او بینا شده است. این خبر بین عموم مردم شایع شد و همه برای مشاهده و زیارت او آمدند.
وقتی خبر به بغداد و به قاضی القضاة بغداد - یعنی ابو سائب عتبه بن عبیداللّه مسعودی - رسید، به سرعت خود را به شهر ما رساند و به نزد قاسم رفت. چون قاسم را ملاقات کرد انگشتری که نگین فیروزه داشت که بر روی آن سه سطر نگاشته شده بود به او نشان داد و گفت: این چیست؟
قاسم آن را دید و گرفت، ولی نتوانست خطوط روی آن را بخواند. مردم تعجّب کردند. عدّهای به خاطر این که قاسم توانسته بود انگشتر
قاضی را ببیند و تشخیص دهد و عدّهای هم به خاطر این که نتوانسته بود خطوط روی آن را بخواند! در این باره باهم گفت و گو میکردند.
قاسم رو به فرزندش حسن کرده و گفت: خداوند به تو منزلت و مرتبتی داده است(1)آن را قبول کن و خداوند را سپاسگزار باش.
حسن گفت: قبول کردم.
قاسم گفت: چگونه؟
حسن گفت: هر طور که شما بفرمائید پدر جان!
قاسم گفت: باید از خوردن شراب دست کشیده و توبه کنی.
حسن گفت: قسم به حقّ کسی که تو او را یاد میکنی از خوردن شراب و اعمالی که تو از آنها بیخبری دست برداشتم!
آنگاه قاسم دست به دعا برداشته و گفت: خداوندا! طاعت خویش را به حسن الهام کن، و او را از معصیت خویش دور نما!
و این جمله را سه بار تکرار کرد، آنگاه کاغذی خواست و وصیت خود را به دست خود تنظیم کرد، و از جمله، زمینهایی را که داشت وقف امام زمانعلیه السلام نمود و خطاب به فرزندش نوشت:
اگر شایستگی وکالت امامعلیه السلام را یافتی نصف درآمد زمینهای «فرجیده» از آن توست، و مابقی متعلّق به مولایم امام زمانعلیه السلام است، و اگر این شایستگی را نیافتی، خیر خود را از راهی که مورد رضای خداست جستجو کن.»
1) 61. اشاره دارد به دعای امامعلیه السلام در حقّ حسن در دوران طفولیت. رجوع کنید به داستان 46 همین مجموعه.
حسن نیز وصیت پدر را پذیرفت.
درست روز چهلم، هنگام دمیدن فجر قاسم وفات یافت، رحمت خدا بر او باد.
عبدالرحمان خود را به خانه قاسم رساند در حالی که با سرو پای برهنه و اندوهی فراوان در کوی و بازار فریاد میزد: ای وای آقایم!
وقتی مردم او را در این حال دیدند فهمیدند که او نسبت به قاسم احترام بسیاری قائل بوده است. از او پرسیدند: چه شده که چنین میکنی؟
عبدالرحمان گفت: ساکتباشید. آنچه کهمن از او دیدهام شما ندیدهاید.
ابو حامد بر جنازه قاسم آب ریخت، و ابوعلی بن جحدر او را غسل داد. پس از غسل ابتدا خلعتی را که امام رضاعلیه السلام به قاسم اعطا فرموده بودند، پوشانیدند، آنگاه با هفت تکه قُماشی که حضرت حجّتعلیه السلام از عراق فرستاده بودند، او را کفن نمودند.
پس از تشییع جنازه قاسم، عبدالرحمان دست از عقیده باطل خود برداشت و به ولایت و حضور امام زمانعلیه السلام ایمان آورد، و بسیاری از املاک خود را وقف حضرتعلیه السلام نمود.
بعد از مدّت کوتاهی نامه تسلیت امام زمانعلیه السلام خطاب به حسن پسر قاسم رسید، و ایشان در انتها او را همانطور که پدرش دُعا کرده بود، دُعا فرموده بودند که:
«خداوندا! طاعت خویش را به حسن الهام کن، و او را از معصیت
خود دور نما».
و پس از آن مرقوم نموده بودند:
«ما پدرت را امام تو قرار دادیم و اعمال او الگوی توست».(1)
اُمّ کلثوم، دختر محمّد بن عثمان نائب دوم امام زمانعلیه السلام میگوید:
روزی محمولهای از هدایا و سهم امامعلیه السلام توسّط شخصی از قم و حوالی آن برای حضرتعلیه السلام ارسال شد. وقتی آن فرستاده به بغداد رسید، یکسره به خدمت ابوجعفر محمّد بن عثمان مشرّف شد و آنچه با خود به همراه داشت، تحویل داد.
هنگام بازگشت، محمّد بن عثمان به او میگوید: از آنچه به تو تحویل داده شده است، چیز دیگری هم باقی مانده است، آن کجاست!؟
آن مرد پاسخ میدهد: آقاجان! چیزی باقی نمانده است و همه را تحویل دادهام.
محمّد بن عثمان میگوید: امّا هنوز چیز دیگری باقی مانده است، شاید فراموش کردهای با خود بیاوری بازگرد و دوباره خوب جستجو
1) 62. غیبت طوسی، ص 310 - 315، التوقیعات الوارده؛ بحار الانوار، ج 51، ص 313 - 316.
کن یا آن که اصلاً فراموش کردهای که آن را به تو داده باشند]. بیاد بیاور که چه چیزهایی به تو تحویل داده شده است.(1)
آن مرد بازگشت و چند روز به ذهن خود فشار آورد و هر چه جستجو کرد و اندیشید چیزی به یاد نیاورد. همراهانش نیز اطّلاعی نداشتند، دوباره به نزد محمّد بن عثمان میرود و میگوید: همه آنچه را که به من داده شده بود، تحویل شما دادهام. چیز دیگری باقی نمانده است.
محمّد بن عثمان میگوید: حضرتعلیه السلام میفرمایند:
«آن دو لباس بافتنی که فلانی پسر فلانی به تو داده است، چه کردی؟»
آن مرد یک مرتبه میگوید: آری! آقاجان! درست میفرمایند، به خدا قسم! فراموش کرده بودم، الآن هم اصلاً به یاد نمیآورم که کجا گذاشتهام.
فوراً بازگشت و هر چه داشت زیر و رو کرد، از باربران هم پرسید و از آنها خواست که بگردند شاید پیدا شود اما هیچ خبری نشد، سرانجام مأیوس و نااُمید دوباره به نزد محمّد بن عثمان بازگشت و او
1) 63. شیخ طوسی در کتاب غیبت خود میگوید: آن مرد حوالهای یا فهرست اجناسی ]با خود نداشت که به محمّد بن عثمان بدهد، زیرا در آن زمان که هنگام حکومت معتضد بود شیعیان بسیار در تنگنا بودند و خون از شمشیر دشمن میچکید! و تمام این حرکات پنهانی انجام میشد، و گروهی خاص از آن اطلاع داشتند. و حال آنچه برای محمّد بن عثمان فرستاده میشد از محموله خود هیچ اطلاعی نداشت و تنها به او گفته میشد که اینبار را ببر فلانجا تحویل بده بدون این که نوشتهای به او بدهند.
را مطلع ساخت.
محمّد بن عثمان میگوید: حضرتعلیه السلام میفرمایند: «برو به نزد فلان پنبه فروش که دو عدل پنبه به او دادهای. در انبار پنبه او یکی از عدلها را بازکن که روی آن چیزی است که چنین و چنان نوشته شده است. آن دو لباس داخل آن است!»
آن مرد متحیر شد و فوراً نزد پنبهفروش رفت و آن دو عدل را باز کرد. لباسها آنجا بود. آنها را برداشته نزد محمّد بن عثمان آمد و تحویل داد. گفت: آنها را فراموش کرده بودم. چون بارم زیاد بود لای آن عدل گذاشته بودم تا صدمه نبینند.(1)
پسر ابوسوره(2)میگوید:
شب عرفهای پس از زیارت سید الکونین ابی عبداللّه الحسینعلیه السلام به سوی کوفه بیرون آمدم، وقتی به قلعه «مسنّاة» رسیدم نشستم تا کمی استراحت کنم. سپس برخاستم و دوباره به راه افتادم. در این هنگام متوجّه شخصی شدم که از پشت سر من میآمد، او گفت: رفیق نمیخواهی؟
گفتم: آری. آنگاه همراه او به راه افتادیم. با هم گفت و گو میکردیم. او از وضع معیشتی من سؤال کرد، و من به او گفتم: وضع خوبی ندارم و تنگدستم.
آنگاه رو به من نموده و فرمود: وقتی وارد کوفه شدی، برو نزد شخصی به نام «ابوطاهره زُراری»، درِ خانه را بزن، او در را باز خواهد کرد در حالی که دستانش آلوده به خون قربانی است. به او بگو: امام زمانعلیه السلام میفرمایند: آن کیسه پولی را که نزد آن مرد نیکوکار است به این مرد بده.
من از این [پیام عجیب تعجّب کردم. ناگاه از من جدا شد و به سویی رفت، من نفهمیدم که کجا رفت.
وقتی وارد کوفه شدم، نزد ابوطاهر محمّد بن سلمیان زراری رفتم در را زدم. او همان گونه که آن حضرت فرموده بود خارج شد.
به او گفتم: امام زمانعلیه السلام میفرمایند: آن کیسه پولی را که نزد آن مرد نیکوکار است به این مرد بده.
ابوطاهر گفت: چشم! اطاعت!
آنگاه درون خانه رفت و کیسه پولی آورد و آن را به من تحویل داد. من نیز آن را گرفته و بازگشتم!(1)
1) 66. غیبت شیخ طوسی، ص 298 و 299، التوقیعات الوارده؛ بحار الانوار، ج 51، ص 318. این داستان را شیخ طوسی در کتاب غیبت به سندی دیگر از قول خود ابوسوره نقل میکند. البته مقدار قابل توجهی اختلاف دارد که در داستان دیگر نقل میشود.
ابوسوره میگوید:
روز عرفه برای زیارت قبر اباعبداللّهالحسینعلیه السلام خارج شدم. وقتی اعمال روز عرفه به پایان رسید هنگام عشا مشغول خواندن نماز شدم و شروع به خواندن سوره حمد نمودم. همزمان با من جوانی - که کنار من بود و قبل از نماز او را دیده بودم - با چهرهای زیبا که لباسی تابستانی بر تن داشت شروع به اقامه نماز و خواندن سوره حمد نمود. درست یادم نیست که من، پیش از او یا پس از او نمازم را به اتمام رساندم.
صبح هنگام همگی از کربلا خارج شدیم. وقتی به کنار رود فرات رسیدیم آن جوان به من گفت: تو قصد کوفه داری، برو!
من از مسیر فرات رفتم و او از راه خشکی، وقتی از او جدا شدم، پشیمان شدم فوراً بازگشتم و به دنبال او به راه افتادم. تا مرا دید گفت: بیا.
چون به پای دیورا قلعه «مسنّاة» رسیدیم، خوابیدیم. وقتی بیدار شدیم، همچون پرندهای بالای خندق کوفه بودیم!
او به من فرمود: تو تنگدست و عیالواری برو پیش ابوطاهر زراری، وقتی به خانه او رسیدی در حالی که دستانش آلوده به خون قربانی است، از خانه خارج خواهد شد. به او بگو: جوانی با این نشانیها
گفت: کیسهای که در آن بیست سکّه طلا است و آن را یکی از برادرانت آورده است بیاور، آن را بگیر.
وقتی نزد ابو طاهر ابن زراری رفتم، همانطور که آن جوان فرموده بود ماجرا را برای او گفتم.
ابوطاهر گفت: الحمدلله، و او را شناخت. آنگاه داخل خانه شد و آن کیسه پول را برایم آورد. من نیز آن را گرفته و بازگشتم!(1)
ابو عبیداللَّه محمّد بن زید بن مروان(2)میگوید:
روزی مردی جوان نزد من آمد، من در چهره او دقت کردم آثار بزرگی در صورتش پیدابود، وقتی همه مردم رفتند، بهاو گفتم:کیستی؟
گفت: من فرستاده خَلَف امام زمانعلیه السلام به نزد بعضی از برادرانش به بغداد هستم.
گفتم: آیا مرکبی داری؟
گفت: آری در خانه «طَلَحیان» است.
گفتم: برخیز و آن را بیاور، غلامم را نیز همراه او فرستادم. او
مرکبش را آورد و آن روز نزد من ماند، و از طعامی که برایش حاضر کردم خورد، و بسیاری از اسرار و افکار مرا بازگو کرد.
گفتم: از کدام راه میروی؟
گفت: از نجف به سوی «رمله» و از آنجا به «فسطاط» آنگاه مرکبم را هِی زده و هنگام مغرب خدمت امام زمانعلیه السلام مشرّف میشوم.
صبحهنگام من نیز برای بدرقه با او حرکت کردم وقتی به پُل «دار صالح» رسیدیم، او به تنهایی از خندق عبور کرد و من میدیدم که در نجف فرود آمد ناگاه از مقابل دیدگانم غایب شد!.(1)
ابوبکر محمّد بن ابی دارم یمامی(2)میگوید:
روزی خواهرزاده ابوبکر بن نخالی عطار(3)را دیدم و گفتم: کجا هستی؟ و کجا میروی؟
گفت: هفده سال است که در حال سفر هستم!
گفتم: چه عجایبی دیدهای؟
گفت: روزی در اسکندریه در منزلی در کاروان سرایی گرفتم که
بیشتر ساکنین آن غریب بودند، وسط آن کاروانسرا مسجدی بود که اهل کاروانسرا در آن نماز میگزاردند، و امام جماعتی نیز داشتند.
جوانی هم آنجا در حجرهای سکونت داشت که وقت نماز بیرون میآمد و پشتسر امام جماعت نماز میگزارد و باز میگشت، و با مردم اختلاطی نداشت.
چون ماندن من در آنجا به طول انجامید و او را جوانی پاک و لطیفی که عبای تمیزی به دوش میانداخت؛ یافتم. روزی به او گفتم: به خدا دوست دارم در خدمت و حضور شما باشم.
گفت: خود دانی.
من پیوسته در خدمت او بودم تا آن که کاملاً با او مأنوس شدم. روزی به او گفتم: خدا تو را عزیز بدارد، تو کیستی؟
گفت: من صاحب حقّم!.
عرض کردم: کی ظهور میکنی؟
گفت: اکنون زمان آن فرا نرسیده است، و مدّتی از زمان آن باقی مانده است.
پس از آن همواره در خدمت او بودم و او به همان ترتیب در خلوت و مراقبت خویش بود و در نماز جماعت شرکت میکرد و با مردم اختلاطی نداشت. تا این که روزی فرمود: میخواهم به سفر بروم.
عرض کردم: من هم همراه شما میآیم. [در راه یا همانجا ]عرض کردم: آقاجان! امر شما کی آشکار خواهد شد؟
فرمود: هنگامی که هرج و مرج و آشوب زیاد شود، به مکّه و مسجدالحرام میروم. آنجا گروهی خواهند گفت: رهبری برای خود انتخاب کنید! و در این باره با یکدیگر گفت و گوی بسیار میکنند. تا این که مردی از میان مردم بر میخیزد و به من مینگرد و میگوید: ای مردم! این «مهدیعلیه السلام» است. به او نگاه کنید. آنگاه دست مرا میگیرند و بین رکن و مقام مرا به رهبری برگزیده و با من بیعت میکنند در حالی که مردم از ظهور من ناامید شده باشند.
با هم به کنار دریا رسیدیم، او خواست وارد آب شود، من عرض کردم: آقاجان! من شنا بلد نیستم.
فرمود: وای بر تو! با من هستی و میترسی؟
عرض کردم: نه! امّا شجاعت آن را ندارم. آنگاه خود بر روی آب حرکت کرد و رفت و من بازگشتم.(1)
ابوغالب زراری میگوید:
زمانی که شیخ ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی نیابت امام زمانعلیه السلام را عهدهدار بود خود پنهان شده و ابوجعفر محمّد بن علی
1) 72. غیبة شیخ طوسی، ص 301 و 302، التوقیعات الوارده؛ بحار الانوار، ج 51، ص 319 و 320.
معروف به شلمغانی را به عنوان رابط بین خود و شیعیان نصب نمود، به خدمت زعیم شیعه در کوفه یعنی ابوجعفر محمّد بن احمد زجوزجی رفتم، او برای من مانند عمو یا پدر، گرامی و عزیز بود.
او به من گفت: میخواهی ابوجعفر محمّد بن علی شلمغانی را ملاقات نموده و با او بیعت کنی؟ او امروز رئیس شیعیان است. من میخواهم به ملاقات او بروم و از او بخواهم نامهای بنویسد و از امام زمانعلیه السلام برای من التماس دُعا بنماید.
گفتم: آری! پس هر دو به بغداد نزد شلمغانی رفتیم. گروهی از یاران گرد او نشسته بودند ما هم سلام کرده و نشستیم.
او رو به زجوزجی کرد و گفت: این جوان که همراه توست، کیست؟
زجوزجی گفت: مردی از خاندان زرارة بن اعین است.
آنگاه شلمغانی رو به من نموده و گفت: از کدام زراره هستی؟
گفتم: آقاجان! من فرزند بکیر بن اعین، برادر زُراره هستم.
گفت: خاندان زراره در بین شیعیان صاحب مقام بزرگی هستند.
آنگاه زجوزجی گفت: آقاجان! میخواهم نامهای جهت التماس دُعا برای امام زمانعلیه السلام بنویسم.
شلمغانی گفت: باشد.
وقتی من این مطلب را شنیدم، به درخواست دُعا از ناحیه حضرت عقیدهمند شدم، و با خود نیت کردم که حضرت برای مشکل اختلافم با همسرم دُعایی بفرمایند. زیرا سالها بود که با او و خانوادهاش
اختلاف داشتم. وقتی او را در سنّ بیست سالگی به عقد خود درآوردم، مراسم عروسی و زفاف را در خانه پدر زنم برگزار کردم. دو سال هم در خانه پدر زنم زندگی کردم. تا این که خواستم همسرم را به خانه خود ببرم آنها به من اجازه ندادند. به همین خاطر کارمان به دعوا و قهر کشید.
همسرم نیز که باردار شده بود بدون حضور من دختری به دنیا آورد که بعد از مدتی مُرد، حتّی مرگ او را هم به من خبر نداده بودند، پس از مرگ دخترم، خانواده همسرم کمی نرمتر شدند و چنان مینمود که به مستقل شدن ما راضی شدهاند. با هم آشتی کردیم. [برای تهیه مقدمات اسبابکشی دوباره مدّتی در خانه پدرزنم بودم. آنها بازهم از سپردن وی به من خودداری کردند.
به هر تقدیر باز همسرم باردار شد و خانوادهاش مجدّداً مخالفت کردند و کدورت افتاد و بعد از آن همسرم دوباره دختری به دنیا آورد، و تاکنون هنوز آشتی نکردهایم. بدون این که مشکل خود را بازگو کنم به شلمغانی گفتم: خداوند عمر آقایم را طولانی کند من هم حاجتی دارم؟
شلمغانی گفت: چیست؟
گفتم: حضرتعلیه السلام دُعایی بفرمایند تا اندوهم برطرف شود.
آنگاه به منشی خود گفت: کاغذی بردار و حاجت این مرد را بنویس.
او هم نوشت: زراری به جهت مشکلی که او را اندوهگین نموده
التماس دُعا دارد.
آنگاه نامه را پیچید و ما برخاستیم و رفتیم. بعد از مدّتی برای جواب نزد شلمغانی رفتیم. حضرتعلیه السلام مرقوم فرموده بودند:
«امّا آن مرد و همسرش خداوند بین آنها آشتی برقرار فرمود!»
من بسیار تعجّب کردم وقتی بازگشتیم او به من گفت: نظرت چیست؟
گفتم: بسیار تعجب کردم.
گفت: چرا؟
گفتم: چون این سرّی بود که جز خدا کسی از آن اطلاع نداشت، امّا ایشان آن را میدانستند.
گفت: آیا در مورد امامعلیه السلام شک داری؟ موضوع چه بود؟
من تمام ماجرا را گفتم و او نیز بسیار تعجب کرد.
پس از آن به جهت دُعای حضرتعلیه السلام خداوند آن زن را مطیع من نمود، و سالیان دراز با هم زندگی کردیم، و خداوند فرزندانی از او به من ارزانی کرد. در زندگی ما پیشامدهای بدی نیز رخ داد ولی او در برابر همه آنها صبر کرد چنانچه هیچ زنی آن گونه نمیتوانست صبر کند، و هیچ برخورد بدی هم بین من و او و خانوادهاش تا زمانی که روزگار ما را از هم جدا کرد و وفات نمود، پیش نیامد.
البته این رویداد تنها رابطه من با حضرتعلیه السلام نبود، بلکه پیش از آن هم نامهای به خدمت حضرتش نوشته و خواهش نموده بودم که حضرتعلیه السلام قطعه زمینی را از من قبول بفرمایند.
امّا این کار را تنها برای رضای خدا نکرده بودم! بلکه میخواستم به این وسیله با یاران حضرتعلیه السلام که آن زمان تحت سرپرستی حسین بن روح نوبختی بودند رابطه داشته باشم، و با آنها باشم تا بعضی از مشکلات دنیایی و مادیام برطرف شود. چون بسیاری از آنها صاحب نفوذ بودند.
ولی امامعلیه السلام پاسخی ندادند. من اصرار کردم، حضرتعلیه السلام مرقوم فرموده بودند:
«شخص مورد اطمینانی را پیدا کن و این قطعه زمین را به نام او کن چون بعدها به آن نیاز خواهی یافت!».
من نیز آن زمین را به نام ابوالقاسم موسی بن حسن زجوزجی، پسر برادر دینی عزیزم یعنی همان ابوجعفر محمّد بن احمد زجوزجی نمودم، چون مورد اعتماد بود، زیرا هم متدین بود و هم صاحب ثروت.
پس از مدّتی، گروهی از اعراب در جریان یک درگیری مرا به اسارت درآوردند، و تمام زمینهایی را که در تملّک من بود و همه غلاّت و چهارپایان و وسایلی را که در آنها بود - و روی هم هزار دینار ارزش داشت - غارت کردند.
بعد از مدّتی که در اسارت آنها بودم خودم را با پرداخت صددینار و هزار و پانصد درهم خلاص کردم، و پانصد درهم هم به عنوان اُجرت به کسانی که به عنوان قاصد به اطراف فرستاده بودم، خرج کردم.
اینجا بود که آن تکّه زمینی که به نام ابوالقاسم موسی بن حسن کرده بودم به کارم آمد و آن را فروختم.(1)
علی بن همام میگوید:
هنگامی که حسین بن روح، نایب خاص امام زمانعلیه السلام در زندان معتضد عبّاسی به سر میبُرد شیعیان به وسیله شلمغانی با حسین بن روح در ارتباط بودند، شلمغانی مغرور میشود و شخصی را نزد حسین بن روح میفرستد و میگوید: بیا مباهله کنیم. من نماینده امام زمانعلیه السلام و مأمور به اظهار علم هستم. ولی تو آن را در آشکار و نهان اظهار نمودی!(2)
حسین بن روح در پاسخ او شخصی را فرستاد و گفت: هر که به بزرگ خود پیشی گیرد، دشمن اوست.
شلمغانی بر بزرگ خود پیشی گرفت [و به وسیله الراضی بالله،
1) 73. غیبة شیخ طوسی، ص 302 - 307، التوقیعات الوارده؛ بحار الانوار، ج 51، ص 320 - 323. این داستان در بحار الانوار به دو طریق نقل شده است که با هم اختلافاتی دارند. نگارنده، داستان را تلفیقی از هر دو قرار داده است.
2) 74. احتمال دارد موضوع نامه حضرت مبنی بر لعن شلمغانی باشد که به تأکید امام، حسین بن روح آن را آشکار میسازد.
خلیفه عبّاسی(1)] کشته شده و به دار کشیده شد. همراه او ابن ابیعون نیز دستگیر شد.
و این در حالی است که یک سال قبل از این رویداد، توقیعی از ناحیه مقدسه درباره لعن شلمغانی صادر شده بود، و چون حسین بنروح در زندان بود از امامعلیه السلام درخواست نموده بود که فعلاً آن را آشکار نسازد.
امّا امامعلیه السلام فرمود: «آن را آشکار کن و نترس! از شرّ آنان ایمن خواهی بود».
حسین بن روح از فرمان امامعلیه السلام اطاعت نمود و در اندک زمانی از زندان خلاص شد.(2)
حسن بن علی گرگانی میگوید:
در قُم مردی مدعی شده بود که بچهای که همسرش بدان باردار است، از نطفه او نیست! علما در این مورد گفت و گو کردند تا اینکه نامهای به شیخ صیافةالله نوشتند، من نزد او بودم که نامه را بدو دادند.
او بدون آن که آن را قرائت کند. دستور داد تا آن را به دست ابو
عبداللّه بزوفری - که از سفرای حضرتعلیه السلام بوده است - برسانند. وقتی پاسخ بزوفری را برای شیخ صیافةالله آوردند، من آنجا حاضر بودم. بزوفری نوشته بود:
«آن بچه متعلق به همان مرد است که در فلان روز و فلان جا نطفه او واقع شده است. نام او را باید محمّد بگذارند».
هنگامی که فرستاده علما به شهر قم بازگشت و آنها از موضوع مطلع شدند. تحقیق نموده دانستند که مطلب صحیح است، و وقتی بچّه متولّد شد - چنان که گفته شده بود - پسر بود و نام او را محمّد گذاشتند.(1)
ابوعبدالله بن سوره قُمی میگوید:
«سُرور» مرد عابد و زاهدی بود، و هیچگاه صدایش را بلند نمیکرد. روزی او را در اهواز دیدم، میگفت:
من لال بودم و نمیتوانستم حرف بزنم، پدر و عمویم مرا در سیزده - یا چهارده - سالگی به خدمت شیخ ابوالقاسم حسین بن روح بردند و از او خواستند که از حضرتعلیه السلام بخواهد که خداوند زبان مرا
1) 77. غیبة طوسی، ص 308، التوقیعات الواردة؛ بحار الانوار، ج 51، ص 324.
باز کند.
شیخ گفت: برای این کار، شما مأمورید که به کربلا بروید.
من به همراه پدر و عمویم به کربلا رفتیم، پس از غسل به زیارت امامحسینعلیه السلام شتافتیم، در حین زیارت پدر و عمویم مرا صدا زدند: ای سُرور!
من با زبان فصیح گفتم: «بله».
آنها گفتند: تو سخن میگویی؟
و من پاسخ دادم: آری!(1)
عثمان بن سعید میگوید:
شخصی از مردم عراق نزد من آمد، او سهم امامعلیه السلام مال خودش را آورده بود. من آن را برای حضرتعلیه السلام فرستادم.
ایشان آن را بازگردانده و فرمود: «حق پسر عمویت را از آن جدا کن که چهارصد درهم است».
آن شخص از این کلام مبهوت و متعجّب شد، گویا زمینی را در اختیار داشته که متعلّق به پسر عمویش بوده است. وقتی به حساب آن
1) 78. غیبة طوسی، ص 309، التوقیعات الواردة؛ بحار الانوار، ج 51، ص 325.
رسیدگی کرد متوجه شد که مقداری از حقّ پسر عمویش را پرداخته و مقداری باقی مانده است. مقدار مالی را که باید از آن مال خارج میکرد چهارصد درهم بود. آن را برداشت و بقیه را برای حضرتعلیه السلام فرستادم و ایشان پذیرفتند!(1)
علی بن محمّد رازی میگوید:
ابو عبدالله بن جنید در شهر «واسط» زندگی میکرد، روزی حضرت حجتعلیه السلام غلامی را نزد او میفرستد تا او را بفروشد.
ابوعبدالله غلام را میفروشد. سکهها را وزن میکند تا خدمت امامعلیه السلام بفرستد، میبیند هیجده قیراط و یک نخود طلای سکهها کمتر است، از مال خودش همان مقدار بر آن افزوده و برای حضرتعلیه السلام میفرستد.
حضرت یک دینار از آن به او بر میگرداند که آن دینار دقیقاً هیجده قیراط و یک نخود وزن داشت!(2)
محمّد بن شاذان میگوید:
مردی از اهالی شهر بلخ مالی را به همراه نامهای برای امامعلیه السلام میفرستد. او انگشت خود را مانند قلم روی کاغذ حرکت میدهد بدون این که اثری بر جای بگذارد [و به وسیله آن عبارت عجیب و نامرئی از امامعلیه السلام التماس دُعا مینماید ]و به قاصد میگوید: این مال را به کسی بده که نامه را به تو بازگو کند.
قاصد به سوی سامرّا حرکت میکند، وارد شهر میشود و به محله عسکر میرود. ابتدا سراغ جعفر[کذّاب را گرفته و مطلب را از او جویا میشود.
جعفر گفت: آیا به بداء(1)ایمان داری؟
مرد گفت: آری.
جعفر گفت: برای صاحب نامه بداء حاصل شده و به تو امر کرده که این مال را به من بدهی!
آن مرد گفت: این جواب مرا قانع نمیکند
آن شخص این را میگوید و از نزد جعفر خارج میشود، او در میان شیعیان میچرخید تا این که نامهای بدین مضمون به او رسید:
1) 81. بداء یعنی: پیدا شدن رأی دیگر در امری (فرهنگ معین، ج 1، ص 479).
«این مالی است که میخواستند به حیله از چنگ تو خارج سازند! آن را روی صندوقی نهاده بودی با این که دزدان هرچه داخل صندوق بوده بردهاند، آن مال سالم مانده است!».
نامه صاحب مال را فرستادم آن را برگردانده و مرقوم فرموده بودند:
«[با آن عبارات نامرئی التماس دُعا نمودهای، خدا حاجتت را بر آورده سازد».
و بعدها حاجت آن مرد بلخی نیز برآورده شد!(1)
حسن بن فضل یمنی میگوید:
میخواستم به شهر سامرا سفر نمایم که هدیهای از ناحیه مقدسه حضرتعلیه السلام به دستم رسید، این هدیه کیسهای بود که چند سکّه طلا و دو دست لباس در آن بود. وقتی به آن هدیه به ظاهر مختصر نگاه کردم دیدم حسّ خود بزرگ بینی در من برانگیخته شد و با خود گفتم: آیا من، در نزد حضرتعلیه السلام همین مقدار ارزش دارم!؟ به همین جهت [با بیشرمی هدیه را بازگرداندم.
1) 82. کمال الدین، ج 2، ص 488 و 489، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج 51، ص 327.
ولی بلافاصله از این کارم پشیمان شدم و نامهای به حضرتش نوشته و از آن ناحیه مقدّسه پوزش طلبیده و از حقتعالی طلب بخشش نمودم.
آنگاه از شدّت اندوه گوشهگیر و افسرده شدم، با خود عهد کرده و سوگند خوردم که اگر آن کیسه بازگردانده شود چیزی از آن را خرج نکنم، بلکه آن را نگاه خواهم داشت تا به پدرم تحویل دهم که او از من داناتر است.
چندی بعد نامهای از حضرت حجّتعلیه السلام خطاب به کسی که این هدیه را برگردانده بود رسید، در آن نامه مرقوم فرموده بودند: «این که هدیه را پس گرفتی اشتباه نمودی، مگر نمیدانی که ما گاهی نسبت به شیعیان خود اینگونه عمل میکنیم، و آنها اغلب به عنوان تبرّک چیزی از ما درخواست میکنند».
و در آن نامه به من هم خطاب شده بود: «اشتباه کردی که احسان ما را رد نمودی، و چون از خدا طلب بخشایش نمودی همانا خداوند از گناهت گذشت. و چون قصد کردهای که از آن به عنوان خرج راه استفاده نکنی، به همین جهت، آن را به تو نمیدهیم، امّا از آن دو دست لباس باید جهت احرام استفاده کنی!»
پس از تشرّف به سامرا به بغداد بازگشتم، در بغداد افسرده و دلتنگ بودم، چون دوست داشتم به حجّ نیز مشرّف شوم با خود گفتم: میترسم امسال نتوانم به حج مشرّف شده و به خانه خود بازگردم. نامهای در این خصوص برای حضرتعلیه السلام نوشتم. به خدمت
ابا جعفر محمّد بن عثمان رفتم تا جواب نامه را بگیرم.
حضرتعلیه السلام مرقوم فرموده بود: «برو به فلان مسجد که در فلان جاست. آنجا مردی نزد تو خواهد آمد و تو را بدانچه نیاز داری مطّلع خواهد ساخت».
به همان مسجد رفتم. به دنبال من، مردی داخل شد، به من نگاه کرد و سلام نمود و خندید و گفت: «مژده بده! امسال به حج مشرّف میشوی و صحیح و سالم نزد خانوادهات باز میگردی. انشاءالله!»
با خوشحالی نزد «ابن وجناء»، قافلهدار رفتم و از او خواستم که به اندازه پولی که به عنوان کرایه به او میدهم مرکبی در اختیارم بگذارد، امّا او نپذیرفت. چند روز بعد دوباره او را دیدم. [با هیجان ]به من گفت: کجایی؟! چند روز است که دنبالت میگردم! حضرتعلیه السلام مرا مأمور فرمودهاند که محمل و مرکبی به تو کرایه دهم!.
قبل از حرکت به سوی مکّه، نامهای برای حضرتعلیه السلام نوشتم و از سه مطلبی که داشتم، یکی را به گمان این که شاید صورت خوشی نداشته باشد، مطرح نکردم. حضرتعلیه السلام نه تنها پاسخ دو موضع مندرج در نامه را مرقوم فرموده بودند، بلکه در مورد مطلب سوّم فرمودند: «عطر خواسته بودی!» مقداری هم عطر در خرقهای سفید نهاده و عنایت فرموده بودند.
من آن را در محمل خود روی شتر نهاده بودم. در منزل «عُسفان» شترم رم کرد و محمل افتاد و تمام اثاثیهام پراکنده شد. همه را جمع کردم امّا کیسهای که عطر و لباس را در آن نهاده بودم، گم شد، و هر چه دنبالش گشتم پیدا نشد.
یکی از همراهانمان گفت: دنبال چه هستی؟
گفتم: کیسهای که همراهم بود.
گفت: چه در آن نهاده بودی؟
گفتم: خرج راهم را.
گفت: من یکی را دیدم که آن را برداشت.
از همه پرسیدم، امّا اظهار بیاطلاعی کردند، از پیدا کردن آن مأیوس شدم. وقتی به مکّه رسیدم و بارها را پیاده کرده و گشودم، اولین چیزی که به چشمم خورد آن کیسه بود، در حالی که آن را داخل بار نگذاشته بودم و بیرون محمل بوده، و وقتی محمل افتاد تمام اجناسم پراکنده شده بودند!(1)
علی بن محمّد شمشاطی میگوید:
از طرف جعفر بن ابراهیم یمانی مأمور تشرّف به ناحیه مقدّسه شدم. وقتی کارم تمام شد، به بغداد رفتم تا با کاروان یمن خارج شوم. نامهای برای حضرتعلیه السلام نوشتم و اجازه مرخصی خواستم.
ایشان مرقوم فرمود:
«با آنها خارج مشو! هنوز خیری در رفتن تو نیست، در کوفه بمان».
1) 83. کمال الدین، ج 2، ص 490 و 491، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج 51، ص 328 و 329.
بعدها خبر رسید که پس از خروج قافله، قبیله بنی حنظله آنها را غارت کرده است.
دوباره نامهای نوشتم و از حضرتعلیه السلام خواستم که اجازه دهند از طریق دریا به وطنم بازگردم.
حضرتعلیه السلام پاسخ دادند:
«این کار را هم نکن».
بعدها دانستم که بعد از حرکت کشتی دزدان دریایی آن کشتی را غارت و منهدم کردند!
قصد زیارت سامرا نمودم، هنگام مغرب وارد مسجد محلّه عسکر شدم، غلامی آمد و گفت: برخیز و با من بیا.
گفتم: کجا؟ مگر تو مرا میشناسی؟
گفت: تو علی بن محمّد شمشاطی فرستاده جعفر بن ابراهیم یمنی هستی. بیا داخل منزل.
من تعجب کردم، چون هیچ یک از دوستانمان از رسیدن من اطّلاعی نداشتند. وقتی وارد منزل شدم اجازه خواستم تا داخل ضریح شریف شده و مشغول زیارت شوم. عنایت فرموده و اجازه دادند.(1)
1) 84. کمال الدین: ج 2، ص 491، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج 51، ص 329 و 330.
ابوالقاسم بن ابی حابس میگوید:
هر سال نیمه شعبان، برای زیارت ابا عبداللّهالحسینعلیه السلام به کربلا مشرّف میشدم. و هر وقت به سامرا میرفتم، به وسیله نامهای حضرتعلیه السلام را مطّلع مینمودم. یک سال قبل از ماه شعبان به سامرا رفتم، میخواستم طبقمعمول ماهشعبان، بهزیارت کربلا مشرّفشوم، از ابوالقاسم حسنبناحمد - که از وکلایحضرتعلیه السلام بود - خواستم که ورود مرا به اطّلاعحضرتعلیه السلام نرساند تازیارتمخالصانه باشد!
چندی نگذشت که ابوالقاسم در حالی که میخندید نزد من آمد و گفت: این دو دینار را حضرتعلیه السلام برای تو فرستاده و فرمودهاند: «به حابسی بگو: هر که در راه خدا کوشش کند، خدا هم حاجت او را بر میآورد!».
در سامرا به بیماری شدیدی مبتلا شدم، بیماری آن قدر سخت بود که خود را برای مرگ آماده ساختم. در آن حال، از طرف مولاعلیه السلام گلدانی برای من فرستاده شد، در آن گلدان دو شاخه گل بنفشه بود حضرت فرموده بودند: آن را استشمام کنم.
هنوز در حال بوییدن عطر گلها بودم که احساس بهبودی کردم. الحمدلله ربّ العالمین.(1)
1) 85. کمال الدین، ج 2، ص 493، ذکر التوقیعات؛ بحارالانوار، ج 51، ص 331.
باز حابسی میگوید:
از شخصی از اهالی واسط طلبی داشتم. مطّلع شدم که وفات کرده است. نامهای به امام زمانعلیه السلام نوشته و اجازه خواستم در همین شرایط که او تازه فوت کرده است به واسط بروم شاید بتوانم از ورثه او حقّ خود را بگیرم.
ایشان اجازه نفرمودند. برای بار دوم اجازه خواستم. مجدداً امر به امتناع فرمودند. بعد از دو سال بدون این که من مجدداً اجازه بخواهم، حضرتعلیه السلام نامهای مرقوم فرمودند که: «اکنون میتوانی برای وصول حق خود ]بروی.».
من نیز به شهر واسط رفته و حق خود را وصول نمودم.(1)
1) 86. کمال الدین، ج 2، ص 493، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج 51، ص 331.
حابسی میگوید:
ابوجعفر[مروزی هزار دینار سهم امامعلیه السلام فرستاه بود تا آن را به ناحیه مقدسه حضرت حجّتعلیه السلام تحویل دهم. همراه ابو حسین محمّد بن محمّد بن خلف و اسحاق بن جنید - که پیرمرد بود - از بغداد خارج شدیم. قصد داشتیم در حومه بغداد که محل کرایه چهارپایان بود، سه الاغ کرایه کنیم.
ابو حسین خورجینها را به دوش گرفت و حرکت کردیم وقتی به آن محل رسیدیم، اُلاغی برای کرایه نیافتیم.
به ابوحسین گفتم: تو بارمان را همراه قافله ببر من هم سعی میکنم حداقل الاغی برای اسحاق بن جنید بیابم تا به زودی به تو ملحق شویم.
بعد از حرکت ابوحسین الاغی یافتم، اسحاق سوار شد و خود را کنار قصر متوکل عباسی که در سامرا بنا شده بود به قافله و ابو حسین رساندیم.
به ابوحسین [که بسیار خسته شده بود،] گفتم: باید خدا را به خاطر این خدمتی که میکنی شکر کنی.
او گفت: دوست دارم همیشه مشغول این خدمت باشم.
وقتی به سامرا رسیدیم آنچه با خود داشتیم به وکیل حضرتعلیه السلام
تحویل دادیم. او در حضور من، همه را در دستمالی نهاده و آن را به وسیله غلام سیاهی برای حضرتعلیه السلام فرستاد.
هنگام عصر، ابو حسین بقچه کوچکی برای من آورد. صبح هنگام، وکیل حضرتعلیه السلام که ابوالقاسم نام داشت در خلوت به من گفت: آن غلام سیاه که بقچه را آورده بود، این چند درهم را به من داد و گفت که آن را به کسی که بقچه را هنگام عصر برای تو میآورد؛ بدهیم.
من آن را گرفتم. وقتی از اتاق خارج شدم، قبل از این که من حرفی بزنم، یا این که از آنچه نزد من بود اطلاعی داشته باشد، گفت: هنگامی که با هم کنار قصر متوکّل بودیم آرزو کردم که ای کاش! از طرف حضرتعلیه السلام چند درهم تبرّکاً به من عنایت میشد، چون امسال اولین سالی است که همراه تو به سامرا و بیت حضرتعلیه السلام آمدهام.
من هم گفتم: پس این درهمها را بگیر که خداوند آن را به تو عطا نموده است.(1)
علی بن محمّد بن اسحاق اشعری میگوید:
کنیزی داشتم که مدت نسبتاً زیادی از او دوری نموده بودم. روزی به من گفت: اگر طلاقم دادهای بگو؟
1) 87. کمال الدین، ج 2، ص 495، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج 51، ص 332 و 333.
گفتم: تو را طلاق ندادهام. و همان روز را با او به سر بُردم. پس از یک ماه نامهای نوشت که ادعا کرده بود که باردار شده است.
[من نسبت به او شک کردم به همین خاطر نامهای برای حضرتعلیه السلام نوشتم و در این مورد سؤال نمودم. همچنین در مورد خانهای که دامادم آن را طبق وصیت به امام زمانعلیه السلام داده بود، عرض کردم: اگر اجازه بفرمایید آن را خود تصرف کرده و وجه آن را به اقساط بپردازم.
حضرتعلیه السلام در پاسخ مرقوم فرموده بودند: «در مورد خانه همان طور که خواسته بودی عمل کن، و در مورد آن زن و بارداریش سکوت کن!».
بعد از مدّتی آن کنیز برای من نامهای نوشت که در آن آمده بود: آنچه در مورد بارداریم گفته بودم دروغ بود و من حامله نیستم!.(1)
ابو علی نیلی میگوید:
روزی ابو جعفر [محمّد بن عثمان وکیل حضرتعلیه السلام نزد من آمد و مرا به «عباسیه» بُرد، او وارد خرابهای شد و با احتیاط نامهای را بیرون
1) 88. کمال الدین، ج 2، ص 497 و 498، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج 51، 333
آورد و برای من خواند.
حضرتعلیه السلام در آن نامه همه وقایع را که در خانه من رخ داده بود، شرح داده بودند. در انتهای نامه فرموده بودند: چگونه فلان زن - یعنی مادر عبدالله - را از گیسویش گرفته بیرون میکشند و به بغداد میبرند و در مقابل خلیفه مینشانند؟!
غیر از این، اتّفاقات دیگری را نیز بیان فرموده بودند که در آینده روی خواهد داد.
ابوجعفر گفت: این راز را حفظ کن، آنگاه نامه را پاره کرد.
مدّتی گذشت، بعد تمام آنچه حضرت فرموده بودند، به وقوع پیوست!(1)
ابوالحسن جعفر بن احمد میگوید:
ابراهیم بن محمّد بن فرج زُخجی نامهای به حضور حضرتعلیه السلام نوشته و مطالبی از حضرتعلیه السلام درخواست نموده بود؛ از جمله از ایشان خواسته بود تا نامی برای فرزند تازه مولودش عنایت بفرمایند.
امام زمانعلیه السلام پاسخ تمام سئوالات را فرموده بودند و در مورد آن مولود مطلبی مرقوم ننموده بودند. پس از چندی آن طفل مُرد!(2)
سعید بن عبد اللَّه گوید: ابو عبدالله حسین بن اسماعیل کندی نقل کرد:
روزی ابو طاهر بلالی نامهای از امام حسنعسکریعلیه السلام را که در ضمن آن جانشین خویش را معرفی نموده بودند، به من داده و گفت: این در خانه تو امانت باشد.
من به ابو عبداللّه گفتم: آیا اجازه میدهی که من از روی نامه نُسخهای بردارم؟
ابوعبداللّه موضوع را به ابوطاهر رساند. او گفت: او را به نزد من بیاور تا نامه را بدون واسطه به او نقل نمایم.
چون نزد او حاضر شدم گفت: امام حسنعسکریعلیه السلام دو سال قبل از شهادت خود، در نامهای جانشین خود را به من معرفی فرمود.
سه روز قبل از شهادت نیز در نامهای دیگر بدان تصریح نمودند. خداوند لعنت کند کسانی را که حقّ اولیای خدا را غصب نموده و مردم را به جان هم میاندازند!(1)
1) 91. کمال الدین، ج 2، ص 499، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج 51، ص 334 و 335.
محمّد بن علی اسور میگوید:
اموال زیادی متعلق به امام زمانعلیه السلام که بیشتر پارچه بودند، نزد من بود. قصد داشتم آنها را به وکیل حضرتعلیه السلام - یعنی عثمان بن سعید، نائب اول امامعلیه السلام - تحویل دهم. هنگامی که میخواستم به سوی وکیل امامعلیه السلام حرکت کنم، پیرزنی نزد من آمد و خلعتی را به من داد و گفت: این را نیز به عثمان بن سعید بده!
وقتی نزد ابن سعید رفتم، بدون این که اجناس فهرستی داشته باشد و او بخواهد ملاحظه کند، گفت: آنها را به محمّد بن عبّاس قمی تحویل بده!
من همه اموال و اجناس را تحویل دادم، امّا امانتی پیرزن را فراموش نمودم.
عثمان بن سعید گفت: خلعتی پیرزن را هم بده!
من تازه آنچه را که آن پیرزن داده بود، به یاد آوردم، امّا هرقدر گشتم نیافتم. بسیار مضطرب شدم.
عثمان بن سعید گفت: نگران نباش! پیدایش میکنی. بعد از مدّتی آن را هم یافتم!(1)
1) 92. کمال الدین، ج 2، ص 502، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج 51، ص 335.
محمّد بن علی بن متیل میگوید:
زینب، همسر محمّد بن عبدیل آبی - که اهل آبه(1)بود - سیصد دینار سهم امامعلیه السلام داشت. او نزد پسر عموی من جعفر بن محمّد بن متیل آمد و گفت: میخواهم این مال را با دست خودم به ابوالقاسم حسین بن روح - نائب سوم امامعلیه السلام - تحویل دهم.
من به زبان او آشنا بودم به همین جهت، عمویم مرا به عنوان راهنما و مترجم به همراه او نزد حسین بن روح فرستاد. وقتی به محضر حسین بن روح رسیدیم، رو به آن زن نموده و با لهجه غلیظ آبی گفت: «زینب! چونا؟ چویدا کواید چون ایقنه؟».
یعنی زینب خانم چطوری؟ قبلاً چطور بودی؟ بچههات چطورند؟.
وقتی دیدم حسین بن روح به زبان او آشنایی دارد، و احتیاجی به ترجمه نیست اموال را تحویل داده و مراجعت نمودم.(2)
محمّد بن علی بن متیل میگوید:
روزی محمّد بن عثمان، دوّمین نائب امامعلیه السلام مرا به نزد خود فرا خواند، وی چند تکه پارچهای که نوشته شده بوده، به همراه کیسهای که چند درهم در آن بود به من داد و گفت: همین حالا شخصاً به طرف «واسط» حرکت کن. وقتی به رودخانه کنار شهر رسیدی مسیر رودخانه را به طرف بالا طی کرده و اینها را به اوّلین کسی که رسیدی تحویل بده!
من آنها را تحویل گرفتم، وقتی به آن چند تکه پارچه ظاهراً کمارزش و آن چند درهم نگاه کردم کمی ناراحت شدم که چرا باید کسی مثل من برای تحویل این محموله کمارزش این مسافت طولانی را برود؟ در حالی که من موقعیت و وظایف مهمتر و با ارزشتری داشتم!
به هر حال، این مأموریت را پذیرفتم و به طرف شهر «واسط» به راه افتادم، وقتی به محل قرار رسیدم، دیدم حسن بن محمّد بن قطاة صیدلانی، وکیل موقوفات «واسط»، آنجا ایستاده است. همین که مرا دید گفت: مرا که میشناسی تو کیستی؟
گفتم: من جعفر بن محمّد بن متیل هستم.
او قبلاً نام مرا شنیده بود و مرا به خوبی شناخت. آنگاه یکدیگر را
در آغوش کشیدیم. به او گفتم: محمّد بن عثمان سلام رساند و این چند تکه پارچه و این چند درهم را به من داد تا به شما تحویل دهم.
او گفت: خدا را شکر، خوب شد که آمدی «عبدالله عامری» وفات یافته است من میخواستم برای کفن او مقداری پارچه تهیه کنم.
وقتی بسته را گشود متوجّه شدیم که نوعی بُرد یمانی که «حبرة» نام دارد و [به اندازه کفنی است، و مقداری کافور در آن نهاده شده و وجه داخل کیسه نیز به اندازه مُزد بار بران و گورگنان است.
به اتّفاق جنازه عبدالله را تشییع نموده و به خاک سپردیم و من مراجعت نمودم!(1)
ابوالحسن علی بن احمد بن علی عقیقی میگوید:
در مصر ملکی داشتم میخواستم اسناد قانونیاش را تهیه و تنظیم نمایم، به همین خاطر سال 298 هجری قمری به بغداد نزد وزیر وقت، علی بن عیسی بن جرّاح رفته و دادخواست خود را به او ارائه دادم.
او گفت: بستگان تو در این شهر بسیارند، اگر بخواهیم تمام آنچه را که همه آنها از ما میخواهند، بدهیم کار به درازا میکشد و از عهده آن
1) 95. کمال الدین، ج 2، ص 504، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج 51، ص 336 و 337.
بر نمیآییم.
گفتم: من هم کار را به کاردان میسپارم.
گفت: او که باشد؟
گفتم: خداوند عزّوجل.
آنگاه با عصبانیت در حالی که با خود میگفتم: خداوند تسلّی بخش نابودشدگان و واکننده حاجات مصیبت زدگان است، بیرون آمدم.
مدّتی گذشت شخصی از طرف حسین بن روح نزد من آمد، من به وسیله او شکایت خود را به ناحیه مقدسه رسانده و برای عمّهام طلب کفنی نمودم.
بعد از مّدت کوتاهی، همان شخص صد درهم همراه با یک دستمال و مقداری حنوط و چند کفن برای من آورد و گفت: مولایت به تو سلام میرساند و میفرماید: «هرگاه دچار مشکل یا اندوهی شدی این دستمال را به صورت خود بمال، این دستمال شخصی آن حضرت میباشد. وقتی به مصر بازگشتی ده روز بعد از فوت محمّد بن اسماعیل، وفات خواهی یافت، این هم کفن و حنوط و خرج تدفین و تلقین تو است، حاجتی هم که داشتی امشب برآورده میشود.»
آنها را گرفتم و نزد خود نگاهداشتم، فرستاده حضرتعلیه السلام را بدرقه و راهی نمودم و در را بستم، همانجا کنار در ایستاده بودم که در زده شد. به غلام خود، خیر گفتم: ببین چه کسی در میزند؟
خیر گفت: غلام حمید بن محمّد کاتب، پسر عموی وزیر است.
وارد خانه شد و گفت: مولایم حمید گفت که فوراً به نزد او بروی، زیرا وزیر تو را خواسته است.
بلافاصله سوار مرکب شدم از خیابانها و کوچهها گذشتم تا به خیابان قپانداران رسیدم. حمید کاتب آنجا نشسته بود. به اتّفاق سوار مرکب شدیم و به نزد وزیر رفتیم.
وزیر گفت: ای شیخ! خداوند حاجتت را روا ساخت.
او از من عذرخواهی نموده و قبالههای مربوط به املاکم را که تمام کارهایش را انجام داده بود، به من داد. من هم آنها را گرفتم و خارج شدم.
هنگام مراجعت به مصر در شهر «نصیبین» ابو محمّد حسن بن محمّد را دیدم. قصّه خود را برای او تعریف کردم. او برخاست و سر و چشم مرا بوسید و گفت: آقا جان! میخواهم کفنها و حنوط و آن صد درهم را ببینم.
من همه را به او نشان دادم، یک قطعه بُرد راه راه یمانی بود و سه تکه پارچه بافت «مرو» و یک عمامه، حنوط را هم که داخل ظرفی بود، همه را دید و پولها را هم شمرد دقیقاً صد درهم بود. آنگاه گفت: آقاجان! یکی از این پولها را به من بده! میخواهم با آن یک انگشتر بسازم.
گفتم: نمیتوانم، از مال خودم هرچقدر بخواهی میدهم.
گفت: من از اینها میخواهم.
خیلی اصرار نمود و سر و چشم مرا بوسید. من یک درهم از آن به او دادم. او هم آن را محکم در دستمال خود بست و در آستینش گذاشت و رفت.
چند روز بعد دوباره بازگشت و گفت: آقاجان! آن یک درهمی که دادهای در کیسهام نیست. وقتی از نزد شما به اقامتگاهم در کاروانسرا برگشتم، زنبیلی را که داشتم گشودم و آن دستمال را که سکّه را در آن محکم بسته بودم در آن نهادم. کتابها و دفاترم را هم روی آن گذاشتم. چند روز بعد وقتی دستمالم را برداشتم، دیدم به همان نحو محکم بسته است. اما چیزی در آن نبود. به همین خاطر بد دل شدم.
من زنبیلم را خواستم وقتی آن را باز کردم دقیقاً صد درهم در آن موجود بود!(1)(2)
ابو عبّاس کوفی میگوید:
مردی مبلغی را برای تحویل به ناحیه مقدّسه بُرد، او بدین وسیله میخواست علامت و معجزهای که نشانگر امامت حضرتعلیه السلام است مشاهده کند.
حضرتعلیه السلام در نامهای برای او مرقوم فرمود:
«اگر در جستجوی حقیقت هستی، هدایت خواهی شد، و اگر طالب چیزی هستی، به دست خواهی آورد. مولایت به تو میگوید: آنچه با خود آوردهای بیاور!»
آن مرد شش سکّه طلا از روی آن مال برداشت و بقیه را برای حضرتعلیه السلام فرستاد.
حضرتعلیه السلام مرقوم فرمود: «فلانی! آن شش سکّه طلایی را که وزن نکرده برداشتی و وزنش پنچ دانگ و یک نخود و نیم است بازگردان!»
آن مرد وقتی آن شش سکّه را وزن کرد، دید همان است که امامعلیه السلام فرمودهاند!(1)
اسحاق بن حامد کاتب میگوید:
بزّازی در قم زندگی میکرد، او مرد مؤمنی بود ولی شریکی داشت که مرجئی مذهب بود - که تمام اعمال حرام را حلال میدانست - روزی یک قواره پارچه نفیس عایدشان شد، بزّاز مؤمن به شریک خود میگوید: این پارچه شایسته مولایم میباشد و میخواهم آن را برایش بفرستم.
1) 98. کمال الدین، ج 2، ص 509، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج 51، ص 339 و 340.
شریکش میگوید: من مولای تو را نمیشناسم، امّا اگر میخواهی آن را برداری، بردار!
بزّاز مؤمن آن قواره پارچه را برای حضرتعلیه السلام میفرستد.
حضرت نیمی از آن را بُریده و بقیه را باز میگردانند و میفرمایند:
«من نیازی به مال مُرجئی ندارم».(1)
محمّد بن حسن صیرفی میگوید:
من اهل بلخ هستم، وُجوهی را به عنوان سهم امامعلیه السلام جمعآوری نمودم که نیمی از آنها طلا و نیمی دیگر نقره بود. طلاها را به شکل شمش در آورده و نقرهها را قطعهقطعه کردم، عازم سفر حج شدم و تصمیم داشتم همانطور که مردم خواسته بودند، در بین راه آنها را به حسین بن روح، نایب امامعلیه السلام تحویل دهم.
وقتی به سرخس رسیدم، در جایی خیمه زدم که زمینش تماماً از ریگ پوشیده شده بود. مشغول شمارش و بررسی طلاها و نقرهها بودم که یکی از شمشها بدون اینکه متوجّه باشم، افتاده و در ریگها فرو رفت.
1) 99. کمال الدین، ج 2، ص 510، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج 51، ص 340.
وقتی به همدان رسیدم، برای اطمینان از سلامت اموال، دوباره آنها را بررسی و شمارش نمودم. متوجه شدم که یکی از شمشها گم شده است. وقتی کل شمشها را وزن کردم، معلوم شد که شمش مفقود شده - درست به خاطر ندارم - صد و سه یا نود و سه مثقال وزن داشت، به جهت ادای امانت، به همان اندازه شمش طلا از مال خود اضافه کرده و وجوهات را کامل نمودم.
وارد بغداد شدم و خدمت حسین بن روح رفتم و شمشها و نقرهها را تحویل دادم.
ایشان دست خود را بین شمشها چرخاند و همان شمش جایگزین مرا بیرون آورده و گفت: این شمش مال ما نیست، آن را در سرخس وقتی خیمهات را در ریگزاری برپا کردی، گم کردهای. به همانجا بازگرد آن را همانجا زیر ریگها خواهی یافت. آن را بردار و به نزد ما بازگرد. ولی هنگامی به بغداد خواهی رسید که مرا نخواهی یافت چون به لقای حق پیوستهام.»
من به سرخس بازگشتم و همانجا آن شمش طلا را یافتم. آن را به بلخ بردم. سال بعد که به مکّه مشرف شدم، آن را با خود داشتم. وقتی وارد بغداد شدم، حسین بن روح وفات نموده بود. به ملاقات ابوالحسن سمری، نائب چهارم حضرتعلیه السلام رفته و شمش را تحویل دادم.(1)
1) 100. کمال الدین، ج 2، ص 516 و 517، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج 51، ص 340 و 341.
حسین بن علی بن محمّد قمی، معروف به ابوعلی بغدادی، میگوید:
شخصی به نام «جاوشیر» ده شمش طلا در شهر بخارا به من تحویل داده و گفت: آنها را به بغداد ببر و به حسین بن روح تحویل بده.
من به سوی بغداد حرکت کردم وقتی به نزدیکی خراسان و رودخانه «آمودریا» رسیدم، یکی از شمشها را گم کردم، در بغداد متوجّه شدم که یکی از شمشها گمشده است. فوراً شمش طلای دیگری خریداری نموده و آنها را تکمیل نمودم.
وقتی شیخ ابوالقاسم حسین بن روح آنها را دید، همه را به دست گرفت و همان را که خریده بودم، برداشت و گفت:
مال خود را بگیر! این شمش را خود خریدهای. آن را که گم کرده بودی، به ما رسید!
وقتی چشمم به شمشی که نشان داد افتاد، شناختمش. همان بود که در کنار آمودریا گم کرده بودم!(1)
1) 101. کمال الدین، ج 2، ص 518 و 519، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ص 51، ص 341 و 342.
ابو علی بغدادی میگوید:
سالی که ده قطعه شمش نزد حسین بن روح برده بودم گروهی از اهالی قم مرا به زنی که به دنبال وکیل حضرتعلیه السلام میگشت، معرفی نمودند. روزی آن زن به حضور حسین بن روح رسید، من هم آنجا بودم. او به شیخ گفت: ای شیخ! بگو ببینم: چه چیزی همراه من است؟
ایشان پاسخ دادند: آنچه را که به همراه خود آوردهای، به دجله بینداز! آنگاه بیا تا به تو بگویم که چه بوده است.
آن زن همانطور که حسین بن روح گفت، آن را با خود برد و به دجله انداخت و بازگشت.
حسین بن روح به کنیز خود گفت: آن کیسه را بیاور!
وقتی کنیز آن را به حضور حسین بن روح آورد، شیخ رو به آن زن نموده و گفت: این همان کیسهای است که به همراه داشتی و آن را به دجله انداختی، میخواهی بگویم که در آن چیست؟ یا خود میگویی؟
زن گفت: شما بفرمایید!
شیخ گفت: دو دستبند طلا، دو حلقه بزرگ، یک حلقه کوچک جواهرنشان و دو انگشتر که یکی فیروزه و دیگری عقیق است.
آنگاه کیسه را باز کرد و به من نشان داد. وقتی چشم آن زن به آنها افتاد، گفت: این همان کیسهای است که من با خود داشتم و به دجله انداختم. من و آن زن با مشاهده این دلیل روشن هوش از سرمان پرید.(1)
محمّد بن عیسی بن احمد زرجی میگوید:
در مسجد زبیده شهر سامرا با جوانی ملاقات کردم، او میگفت: من از فرزندان موسی بن عیسی [عباسی هستم، فردای آن روز مرا به خانه خود برد و کنیز خود را که غزال نام داشت و زنی مسن بود، صدا زد و به او گفت: جریان آن میل سرمه و آن طفل را بگو.
غزال گفت: کودکی داشتیم که مریض شد. خانمم به من گفت: به خانه حسن بن علی عسکریعلیه السلام برو و به عمّه او، حکیمه خاتون بگو: چیزی به عنوان تبرّک عنایت بفرماید، تا خداوند به وسیله آن کودک ما را شفا دهد.
همان گونه که خانمم گفته بود، نزد حکیمه خاتون رفتم و پیغام او را رساندم.
حکیمه خاتون به یکی از اهل خانه فرمود: آن میل سرمهای را که
1) 102. کمال الدین، ج 2، ص 519، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ص 51، ج 342.
به چشم نورسیده، فرزند امام حسن عسکریعلیه السلام، حضرت صاحبعلیه السلام کشیدیم، بیاورید.
وقتی آن را برای حکیمه خاتون آوردند به من عنایت فرمودند. من نیز آن را برای خانمم آوردم، او با آن چشم طفل خویش را سرمه کشید، و کودک شفا یافت. ما مدّتها از آن برای شفا استفاده میکردیم تا این که روزی یک مرتبه ناپدید شد.(1)
ابوالحسن علی بن احمد دلاّل قمی میگوید:
روزی به خدمت ابوجعفر محمّد بن عثمان، نائب دوم امام زمانعلیه السلام رفتم. دیدم لوحی را در مقابل خود نهاده و در آن نقاشی میکند، در اطراف نقّاشی آیهای از قرآن و نامهای ائمهعلیهم السلام را مینگارد. عرض کردم: آقاجان! این لوح چیست؟
فرمود: آن را برای قبر خود آماده کردهام که به آن تکیه دهم. هرگاه آن را میبینم به ترنّم میآیم و هر روز وارد قبر خود میشوم و یک جزء قرآن در آن میخوانم و بیرون میآیم.
من نسبت به سخنان او شک کردم. وقتی آثار تردید را در چهره من
1) 103. کمال الدین، ج 2، ص 517 و 518؛ بحار الانوار، ج 51، ص 342 و 343.
دید، دست مرا گرفت تا قبر خود را به من نشان دهد. آنگاه گفت: فلان روز از فلان ماه و فلان سال به لقای حق خواهم پیوست، و در این قبر دفن خواهم شد، و این لوح با من خواهد بود.
وقتی از ایشان جدا شدم، تاریخ مذکور را یادداشت کردم و منتظر روز موعود بودم تا این که بیمار شد و در همان روز و همان ماه و همان سال فوت کرد، و در همانجا دفن شد!(1)
ابوعبداللّه جعفر بن محمّد مدائنی، معروف به ابن قزدا، میگوید:
من اموال مربوط به امام زمانعلیه السلام را بر خلاف همه به شیوه خاصّی به محمّد بن عثمان، نائب دوم امامعلیه السلام تحویل میدادم، بدین ترتیب که ابتدا میپرسیدم: این مال که فلان مبلغ است، آیا متعلق به امام است؟
میگفت: آری، آن را کنار بگذار.
دوباره تکرار میکردم که آیا درست است که میگویی این مال، متعلّق به امام است؟
او دوباره میگفت: آری، متعلّق به امامعلیه السلام است.
1) 104. غیبة طوسی، ص 364 و 365، ذکر محمّد بن عثمان العمری؛ بحار الانوار، ج 51، ص 351.
آنگاه آن را از من میگرفت. [و این به خاطر احتیاط بسیار من و جلوگیری از هرگونه اشتباه بود که مربوط به روحیه خاصّ خودم میشد. ]آخرین باری که ایشان را ملاقات کردم، چهارصد دینار به همراه داشتم، طبق عادت شروع به پرسش نمودم.
فرمود: آنرا به حسین بن روح تحویل بده!
من تعجّب کردم و گفتم: خودتان آن را مثل همیشه از بنده تحویل بگیرید!
با تندی گفت: برخیز! خدا تو را سلامتی دهد، آن را به حسین بن روح تحویل بده!
وقتی خشم او را دیدم، فوراً خارج شده و سوار مرکب شدم، اندکی راه رفتم، دوباره مردّد شدم و برگشتم و در زدم. خادم در را باز کرد و گفت: کیستی؟
گفتم: من فلانی هستم، از محمّد بن عثمان برای ورود من کسب اجازه کن!
امّا غلام نیز نرفته با ناراحتی برگشت. من اصرار کرده گفتم: برو داخل و اجازه بگیر من باید دومرتبه ایشان را ملاقات کنم.
بالاخره خادم رفت و خبر بازگشت مرا رساند.
محمّد بن عثمان که در اندرونی بود، بیرون آمده و روی تختی نشست؛ در حالی که پاهایش را روی زمین گذاشته بود و کفشی در پا داشت که مثل پای صاحبش پیر و فرسوده بود. وقتی مرا دید، گفت: چه شد که جرأت کردی که بازگردی و از فرمان سرپیچی کنی؟
عرض کردم: مرا که میشناسید، بازگشتم برای جسارت و سرپیچی نیست.
آنگاه دوباره خشمگین شد و گفت: برخیز! خدا تو را سلامتی دهد، حسین بن روح را به جای خود نصب نمودهام.
عرض کردم: آیا به امر امامعلیه السلام چنین نمودهای؟
گفت: برخیز! خدا تو را سلامتی دهد. چنین است که میگویم.
دیدم دیگر چارهای ندارم جز این که نزد حسین بن روح بروم. به ملاقات حسین بن روح رفتم، خانهای داشت بسیار کوچک، ماجرا را به اطّلاع او رساندم، مسرور شده و شکر خدا را به جای آورد. اموال را نیز به او تحویل دادم. از آن هنگام تا کنون آنچه که از مال امام با خود میآورم، به او میسپارم.(1)
ابو عبداللّه بن غالب میگوید:
من سیاستمدارتر از حسین بن روح ندیدهام. وی به خانه «ابن یسار» که از نزدیکان و صاحبان مقام نزد خلیفه بود رفت و آمد میکرد، اهل سنّت نیز به او احترام مینمودند و او همه اینها را به اجبار و از
1) 105. غیبة طوسی، ص 367 و 368، ذکر الحسین بن روح؛ بحار الانوار، ج 51، ص 352 و 353.
روی تقیه انجام میداد.
روزی [بر اساس نقشه طراحی شده دو نفر شیعه و سنّی در خانه ابن یسار مشاجره نمودند. مرد سُنّی بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم ابتدا ابوبکر سپس عمر و پس از او عثمان و نهایتاً علیعلیه السلام را افضل میدانست. اما مرد شیعی بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم، علیعلیه السلام را افضلیت میداد. وقتی دعوا بالا گرفت، حسین بن روح گفت: «آنچه را که اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در آن متّفق القولند ابوبکر، عمر، عثمان و علیعلیه السلام به ترتیب افضلیت دارند، و اصحاب حدیث هم آن را تأیید میکنند، ما نیز تصدیق مینماییم».
همه حاضران از این سخن حسین بن روح تعجّب نمودند، و سنّیان از این سخن بسیار شاد شدند و او را بسیار ستایش و دُعا نمودند. و آنهایی را که او را رافضی(شیعه) میپنداشتند نکوهش نمودند!
من [که همه چیز را میدانستم،] خندهام گرفت. آن چنان که نمیتوانستم از خندیدن خودداری کنم، به همین خاطر، آستینم را به دهان گرفتم، چون میترسیدم که همه زحمت حسین بن روح را به باد دهم!
حسین بن روح متوجّه من شد و نگاه معنیداری به من نمود. وقتی به خانه بازگشتم. بلافاصله در زده شد. هنگامی که در را باز کردم حسین بن روح را دیدم که سوار بر قاطر خویش است و پیش از آن که به منزل خود برود، نزد من آمده است. رو به من نمود و گفت: بنده خدا! خدا تو را حفظ کند، چرا خندیدی؟ کم مانده بود مرا به مخاطره
بیندازی. مگر آنچه نزد تو گفتم، درست نبود؟!
گفتم: [پاسخ سئوال نزد شماست!.
گفت: ای شیخ! از خدا بترس! من تو را حلال نمیکنم اگر سخن من بر تو گران بیاید.
گفتم: آقاجان! مردی که امام زمانعلیه السلام را ملاقات میکند و وکیل اوست، تعجبی ندارد که این سخن را بگوید. و نباید به سخن او خندید!
گفت: اگر یکبار دیگر تکرار شود، با تو قطع علاقه میکنم. آنگاه خداحافظی کرد و رفت.(1)
احمد بن ابراهیم بن مخلّد میگوید:
در بغداد به حضور مشایخ شیعه رسیدم. ابوالحسن علی بن محمّد سمری بدون مقدمه گفت: خداوند علی بن حسین بن بابویه قمی را رحمت کند.
مشایخی که حضور داشتند تاریخ آن روز را یادداشت نمودند. تا این که خبر رسید که او در همان روز که شیخ سمری گفته بود، وفات یافته است.
1) 106. غیبة طوسی، ص 384 و 385، بعض توقیعات الحجّة «عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف»؛ بحار الانوار، ج 51، ص 356 و 357.
خود سمری نیز بعد از آن در نیمه شعبان سال 329 وفات یافت. رحمت خدا بر او باد.(1)
احمد بن ابراهیم میگوید:
در سال 262 هجری قمری به خدمت حکیمه خاتون، دختر امام جوادعلیه السلام و خواهر امام هادیعلیه السلام و عّمه امام حسن عسکریعلیه السلام شرفیاب شدم و از پشت پردهای با ایشان گفت و گو میکردم. از جمله، از مذهب وی پرسیدم.
او یک یک ائمّه را نام بُرد. وقتی به نام مبارک حجّة بن الحسنعلیه السلام رسید، گفتم: خداوند مرا فدای شما کند، او را دیده و ایمان آوردهاید و یا تنها خبر از وجودشان دارید؟
فرمود: از نامهای که امام حسن عسکریعلیه السلام به مادرش نوشته بود، خبردار شدهام. وقتی هم که از مادرش سؤال کردم بچه کجاست؟
گفت: پنهان است.
عرض کردم: اکنون شیعه باید به کجا پناه ببرد؟
فرمود: به مادر بزرگ حضرت حجّة بن الحسنعلیه السلام یعنی مادر امام
1) 107. غیبة طوسی، ص 394، ذکر علی بن محمّد السمری؛ بحار الانوار، ج 51، ص 360.
حسن عسکریعلیه السلام.
عرض کردم: در این که امام حسن عسکریعلیه السلام به زنی وصیت نموده است، به چه کسی اقتدا کرده است؟
فرمود: به امام حسینعلیه السلام، چنان که ایشان به خواهرش زینبعلیها السلام وصیت نمود. به طوری که علومی که از حضرت سجّادعلیه السلام ظاهر میشد از ناحیه حضرت زینبعلیها السلام بود، و ابا عبداللّهعلیه السلام این کار را برای حفظ جان فرزند و جانشین خود علی بن حسینعلیهما السلام انجام داده بود.
آنگاه فرمود: تو از آنهایی هستی که روایات مأثوره را خوب میشناسی. آیا برای شما روایت نکردهاند که نهمین فرزند حسینعلیه السلام کسی است که میراثش را در زمان حیاتش تقسیم میکنند؟(1)
ابوحسن محمّد بن یحیی معاذی میگوید:
بعد از شهادت امام حسن عسکریعلیه السلام، شخصی به نام محمّد بن علی بن بلال ادّعای وکالت حجّة بن الحسن عسکریعلیه السلام را نمود و با این ادّعا اموالی را ضبط کرده و از تحویل آن به محمّد بن عثمان خودداری نمود.
1) 108. کمال الدین، ج 2، ص 507، ذکر التوقیعات؛ بحار الانوار، ج 51، ص 363 و 364.
یکی از یاران ما به او پیوست امّا بعد از مدّتی بازگشت. وقتی علّت را از او جویا شدیم، گفت:
روزی در مجلس ابوطاهر نشسته بودم. برادرش ابوطیب و ابن خزر و گروهی از یارانش نیز حضور داشتند. در آن حال، غلام ابوطاهر آمد و گفت: محمّد بن عثمان آمده است.
آنها از شنیدن این خبر نگران و ناراحت شدند، با این حال ابوطاهر گفت: بگو بیاید.
وقتی محمّد بن عثمان وارد شد، همه به پاخاستند و او را بر صدر مجلس نشاندند و ابوطاهر نیز در مقابلش نشست. صبر کرد تا همه ساکت شدند.
محمّد بن عثمان گفت: ای ابوطاهر! تو را به خدا سوگند میدهم، بگو ببینم؛ آیا امام زمانعلیه السلام به تو امر نکرد که اموالی که نزد توست به من تحویل دهی؟
ابوطاهر گفت: به خدا قسم! آری.
آنگاه محمّد بن عثمان برخاست و رفت. چیزی نمانده بود که اطرافیان سکته کنند.
برادرش ابوطیب گفت: کی صاحبالزمانعلیه السلام را دیدی؟
ابوطاهر گفت: روزی محمّد بن عثمان نزد من آمد و مرا به یکی از خانههایش بُرد. من حضرتعلیه السلام را دیدم که در محلی مرتفع در خانه نشستهاند، و مرا امر نمودند که اموال را به محمّد بن عثمان بدهم.
ابوطیب گفت: از کجا فهمیدی که صاحبالزمانعلیه السلام است؟
ابو طاهر گفت: مهابتی عظیم داشت و چنان ترسی مرا گرفت که یقین کردم امام است. به همین خاطر بود که من دیگر از محمّد بن عثمان بُریدم؟(1)
ابو نصر، هبة اللّه بن محمّد کاتب، نوه دختری محمّد بن عثمان میگوید:
... روزی حلاّج در نامهای خطاب به ابوسهل نوبختی که از رؤسای شیعه بود، نوشت: من وکیل صاحبالزمانعلیه السلام هستم و مأمورم که این نامه را برای تو نوشته و آنچه که از یاری و نصرت خواسته باشی برایت آشکار سازم، تا دلت قوّت گیرد و در نیابت من تردید نکنی!
ابو سهل پاسخ داد: من با توجّه به دلایل و معجزاتی که به دست تو آشکار شده است، کار کوچکی دارم که برای کسی مثل تو، بسیار آسان است، و آن این است که من پیر شدهام و موهایم سپید گشته است و برای این که هسمرانم از من به جهت پیری دوری نکنند، مجبورم هر روز جمعه آنها را خضاب کنم. از تو میخواهم که کاری کنی که ریش سفیدم سیاه شود تا از زحمت این همه رنگ خلاص شوم و بتوانم از
1) 109. غیبة طوسی، ص 400 و 401، ذکر المذمومین؛ بحار الانوار، ج 51، ص 369.
نزدیکی با آنها لذّت ببرم. اگر این کار را انجام دهی مطیع تو شده و به سویت خواهم آمد و سخنانت را تأیید نموده، مُبلّغ مذهبت خواهم شد. البته با این کار، نسبت به تو بصیرت مییابم و از کمک به تو دریغ نخواهم داشت.
وقتی حلاّج این مطلب را شنید، دانست که اشتباه کرده و پاسخی نداد.
ابوسهل هم جریان را به طنز و شوخی نزد همه نقل میکرد. به طوری که کوچک و بزرگ از آن مطّلع شدند. و همین باعث رسوایی او و نفرت مردم از او شد.(1)
ابو عبداللَّه، حسین بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی میگوید:
روزی پسر منصور حلاّج به قُم آمد و نامهای به نزدیکان ابوالحسن موسی بن بابویه قمی نوشت، و آنها و ابن بابویه را به مذهب پدر خویش دعوت نموده و گفت: من فرستاده امام و وکیل او هستم.
وقتی نامه او به دست پدرم رسید آن را پاره کرد و به آوردنده نامه
1) 110. غیبة طوسی، ص 401 و 402، ذکر المذمومین؛ بحار الانوار، ج 51، ص 369 و 370.
گفت: چرا مشغول این اعمال جاهلانه شدهای؟
آن مرد - که به گمانم پسر عمه یا پسر عموی حلاج بود - گفت: او ما را دعوت کرده است، چرا نامهاش را پاره میکنی؟
حاضرین به او خندیدند و مسخرهاش نمودند. سپس پدرم همراه گروهی از یاران و غلامانش به دکان خود رفت. وقتی وارد حُجره شد، همه؛ به جز کسی که او را نمیشناخت از جا برخاستند. وقتی نشست و دفتر حسابرسی خود را گشود، به یکی از حاضرین گفت: این مرد کیست؟
آن مرد شنید و خود مقابل پدرم ایستاد و گفت: با این که من حاضر هستم، نام و نشانم را از دیگری میپُرسی؟
پدرم گفت: ای مرد! من با این کار، به تو حرمت نهاده و تو را بزرگ شمردم.
آن مرد پاسخ داد: تو نامه مرا پاره کردی و من آن صحنه را دیدم!
پدرم گفت: پس تو همانی.
آنگاه به غلام خود دستور داد: پاها و گردن دشمن خدا و رسولش صلی الله علیه وآله وسلم را بگیر و از خانه بیرون کن، و در حالی که او را بیرون میکردند گفت: آیا ادّعای معجزه میکنی؟ خدا تو را لعنت کند!.
او را بیرون کردند و از آن به بعد کسی او را در قُم ندید.(1)
1) 111. غیبة طوسی، ص 402 و 403، ذکر المذمومین؛ بحار الانوار، ج 51، ص 370 و 371.
اُمّ کلثوم، دختر محمّد بن عثمان میگوید:
روزی به خانه مادر ابوجعفر بن بسطام رفتم، او به استقبال من آمد و احترام زیادی بر من نمود تا جایی که خم شد تا پاهای مرا ببوسد!
من از این کار او ناراحت شدم و گفتم: ای خاتون! این چه کاری است که شما میکنید؟ من هم دستش را بوسیدم، بسیار گریست. آنگاه گفت: چرا این کار را نکنم که تو خانم من، فاطمه زهراعلیها السلام هستی!
گفتم: این چه حرفی است که میزنی؟
گفت: شیخ ابوجعفر محمّد بن علی شلمغانی، از ناحیه حضرتعلیه السلام سرّی برای ما بازگو نموده است!
گفتم: آن چیست؟
گفت: او از ما قول گرفته که آن را فاش نکنیم، و من میترسم اگر آن را بازگو کنم، مجازات شوم. امّا آن را به شما خواهم گفت. زیرا آن هنگام نیت کردم که آن را به هیچ کس غیر از حسین بن روح نگویم. او به ما گفت: روح رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به بدن پدر شما - یعنی ابو جعفر محمّد بن عثمان -، و روح امیرمؤمنان علیعلیه السلام به بدن شیخ ابوالقاسم حسین بن روح، و روح فاطمه زهراعلیها السلام به بدن شما انتقال یافته! با این حال، چگونه در بزرگداشت شما نکوشم؟!
گفتم: این چه حرفی است؟ ای خاتون! همه اینها دروغ است.
او گفت: این رازی بزرگ است! و ما سوگند خوردهایم که آن را به احدی بازگو نکنیم. ای بانوی من! خدا نکند که من به خاطر کشف این راز عذاب شوم. اگر شما مرا وا نمیداشتید آن را نه به شما و نه به کسی غیر از شما آشکار نمیکردم.
وقتی از نزد او بازگشتم خدمت حسین بن روح رفته و مطلب را به اطلاع ایشان رساندم. از آنجایی که او به من اعتماد داشت، سخن مرا پذیرفت و گفت: دخترم! بعد از این، نزد این زن مرو، و اگر نامهای به تو داد نپذیر، فرستادگانش را نیز طرد کن، و اجازه ملاقات هم به او مده، اینها همه کفر و الحاد است که آن مرد ملعون در دلهای این مردم محکم کرده است برای این که مقدّمهای باشد تا ادعا کند که خداوند نیز در وجود او حلول کرده است؛ همچنان که نصارا میگویند: مسیح خداست و منصور حلاّج نیز میگوید: من خدا هستم!
از آن زمان به بعد نزد آن زن و بنیبسطام نرفتم. هیچ عُذری را هم نپذیرفته و اجازه ملاقات هم ندادم.
این مطلب در میان نوبختیان شایع شد، حسین بن روح به همه نامه نوشت و لعن بر شلمغانی و برائت از او و هواداران او و کسانی که سخن او را پذیرفته و یا کلمهای در دوستی او بگویند، به همه ابلاغ نمود.(1)
1) 112. غیبة طوسی، ص 404 و 405، ذکر المذمومین؛ بحار الانوار، ج 51، ص 372 و 373.
شخصی به نام «اودی» میگوید:
قبل از سال 300 هجری قمری به مکه مشرف شده بودم. روزی در بیتالحرام مشغول طواف بودم. شوط هفتم را آغاز کرده بودم که چشمم به عدّهای از حاجیان افتاد که سمت راست کعبه، گرد جوانی زیبا و خوشبوی و با مهابت حلقه زده بودند.
وقتی نزدیکتر رفتم، توانستم سخنان او را بشنوم. چه زیبا سخن میگفت! و چه زیبا نشسته بود! خواستم پیشتر بروم تا با او سخنی بگویم، امّا سیل جمعیت مرا کنار میزد. به یکی از اطرافیانش گفتم: ایشان کیست؟
گفت: فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که هر سال، برای گفت و گو با خواصّ شیعیان خود، ظاهر میشوند.
من به هر زحمتی که بود، خود را به ایشان رساندم. عرض کردم: آقا جان! مرا هدایت کنید!
آن حضرت مشتی سنگریزه به من داد. وقتی برگشتم یکی از کسانی که آنجا نشسته بود، گفت: فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم چه چیزی به تو عنایت فرمود؟
گفتم: مشتی سنگریزه! امّا وقتی که دستم را گشودم، دیدم همه آنها شمش طلا هستند! دوباره با عجله بازگشتم. وقتی مرا دیدند،
فرمود: آیا حجت برایت تمام شد؟ حقیقت را دیدی؟ نابینائیت برطرف شد؟ و مرا شناختی؟
عرض کردم: قسم به خدا که شما را نشناختهام!
فرمود: من مهدی هستم. من قائم زمان میباشم که زمین را پس از آن که از ظلم و جور انباشته شد، پُر از عدل و داد میکنم. زمین هیچگاه از حُجّت خالی نمیماند، و مردم بیش از آنچه که بنی اسرائیل در تیه «بیابان» ماندند - حدود چهل سال - در فترت غیبت باقی نخواهند ماند. روزهای ظهورم آشکار شده است. این [خبر ]امانتی در گردن تو است. آن را به برادران اهل حق خود بازگو کن!(1)
علی بن محمّد بن احمد بن خلف میگوید:
از شهر «فُسطاط» به قصد سفر حج، با گروهی از ملازمانم خارج شدم. در منزل دوم که «عباسیه» نام داشت، برای استراحت و نماز توقف کردم و در مسجدی که آنجا برای مسافرین ساخته شده بود، با غلامی که به زبان عربی آشنا نبود، مشغول نماز شدیم و غلامان دیگر هرکدام پی کاری رفتند.
1) 113. غیبة طوسی، ص 253 ، 254، ذکر من رآهعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 1 و 2.
در گوشهای از مسجد، پیرمردی را دیدم که مرتّب ذکر میگفت. هنگام ظُهر، اول وقت، نماز گزاردم. پس از نماز، دستور دادم تا غذا حاضر کنند. آن پیرمرد را دعوت به صرف غذا نمودم. او نیز پذیرفت. بعد از ناهار، از او نام خودش و پدرش و شهر و شغلش را جویا شدم.
گفت: من محمّد بن عُبیداللّه و اهل قُم هستم. سی سال است که در جستجوی حق همه جا را زیر پا نهادهام، و حدود بیست سال است که ساکن مکّه و مدینه هستم و درباره اخبار و آثار ظهور امام زمانعلیه السلام تحقیق میکنم.
در سال 293 هجری قمری، روزی پس از طواف و ادای نماز در مقام ابراهیم به خواب رفتم، در آن حال صدایی شنیدم که تا آن زمان ترنّمی به زیبایی آن به گوشم نرسیده بود. برخاستم. جوانی را دیدم زیبا و گندم گون با قامتی کشیده مشغول راز و نیاز با خالق کارساز است. منتظر ماندم تااینکه نمازش بهپایان رسید واز مسجد خارجشد.
در پی او روان شدم. به طرف کوه صفا رفت و سعی بین صفا و مروه را آغاز نمود. در آن لحظه به دلم الهام شد که ای غافل! او خود صاحبالزمانعلیه السلام است.
بعد از فراغت از سعی، به طرف درّهای سرازیر شد. من نیز همچنان در پی او میرفتم. وقتی کاملاً به او نزدیک شدم، مرد سیاهپوست و قوی هیکلی سر راهم سبز شد، و فریاد مهیبی برآورد که: خداوند تو را عافیت دهد، چه میخواهی؟
من ترسیدم و درجا خُشکم زد، و حضرتعلیه السلام از نظرم ناپدید شد.
همانجا مدّتی ماتم بُرد. وقتی به خود آمدم دیدم تنها هستم. برگشتم و خود را ملامت میکردم که چرا از آن مرد سیاهپوست ترسیدم.
از آن پس، با افسردگی خلوت گزیدم و بسیار تضرّع مینمودم. از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم میخواستم که مرا در نزد خداوند شفاعت فرماید تا سعیم ضایع نشود و چیزی که باعث آرامش قلبی و بصیرت من میشود، برای من آشکار سازد.
دو سال بعد، در مدینه به زیارت قبر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم مشرّف شدم، و در رواقی که بین قبر و منبر قرار داشت، نشسته بودم، خوابم برد. بعد از چند دقیقه، احساس کردم کسی مرا تکان میدهد. چشم گشودم، دیدم که همان مرد سیاهپوست است. گفت: حالت چهطور است؟ چه خبر؟
گفتم: الحمدللّه، چرا با من چنین کردی؟
گفت: مرا نکوهش نکن! من مأمور بودم که با تو آنگونه سخن بگویم. با این حال، تو به خیر کثیر رسیدی. خوشا به حالت! خدا را به خاطر آنچه دیدهای شکر کن! راستی فلانی چه میکند؟
او یکی از دوستان مرا که اهل بصیرت بود، نام بُرد.
گفتم: در بُرقه قم است.
گفت: میدانم. فلانی چه طور؟ او چه میکند؟
این بار نیز یکی از دوستان مرا که اهل شبزندهداری و بصیرت بود، نام بُرد.
گفتم: در اسکندریه است.
به همین ترتیب چند نفر دیگر از دوستانم را نیز نام بُرد و یک یک از احوال آنان جویا شد. سپس گفت: نقفور چه میکند؟
گفتم: من او را نمیشناسم.
گفت: چطور نمیشناسی؟ او اهل روم است. خدا او را هدایت میکند تا از قسطنطنیه فاتح خارج میشود.
دوباره از حال مردی پرسید که باز نمیشناختمش.
او گفت: او هم اهل «هیت» و از یاران صاحبالزمانعلیه السلام است. اکنون به نزد دوستانت برو و بگو که امیدوارم خداوند به زودی اجازه نجات مستضعفین و انتقام از ظالمین را به ما عنایت فرماید.
من نیز گروهی از یاران را ملاقات کرده و پیام حضرتعلیه السلام را به ایشان رساندم. اینک به تو ابلاغ میکنم که خود را به مشقّت نیانداخته و در گوشهای مشغول عبادت خدا باش که ظهور حضرتعلیه السلام نزدیک است. ان شاءاللّه.
وقتی سخنان پیرمرد به پایان رسید، به خازنم گفتم که پنجاه سکّه طلا بیاورد و از پیرمرد خواستم که آنها را قبول کند.
او گفت: ای برادر! خداوند چیزی را که به آن نیاز ندارم بر من حرام کرده است که از تو بگیرم. همچنان که جایز نموده است که هرگاه حاجتی دارم از تو بگیرم.
به او گفتم: این ماجرایی را که به من تعریف کردی آیا به کسی دیگر از اطرافیان خلیفه نیز بازگو کردهای؟
گفت: آری، به برادرت احمد بن حسین همدانی گفتم، وی دست
از زندگی پر از ناز و نعمت خود در آذربایجان برداشته و به امید ملاقات حضرتعلیه السلام به حجّ مشرف شد. اما رکزویه بن مهرویه او را به قتل رساند.
همانجا از پیرمرد جدا شدیم و به طرف مرز به راه افتادیم. وقتی به مکّه رسیدیم، اعمال حجّ را به جای آوردیم. از آنجا به مدینه رفتیم. در مدینه شخصی از سادات هاشمی زندگی میکرد و مشهور بود که اطلاعاتی در خصوص حضرتعلیه السلام دارد. نام او طاهر و از اولاد حسین اصغر بود.
من برای کسب اطلاعات نزد او رفته و با او مأنوس شدم. کمکم به من اعتماد پیدا کرد و دانست که در اعتقادم راسخ هستم. آنگاه به او گفتم: ای فرزند رسول خدا! تورا به حق پدران پاکت قَسَمت میدهم! آنچه درباره حضرتعلیه السلام میدانی، به من بیاموز. زیرا افرادی که مورد اطمینان شما نیز هستند، به من خبر دادهاند که قاسم بن عبیدالله بن سلیمان بن وهب به خاطر اعتقادات شیعی من، میخواهد که مرا دستگیر نموده و به قتل برساند. گروهی نیز دائماً او را به این کار ترغیب میکنند. امّا تاکنون خداوند مرا محفوظ داشته است.
او گفت: ای برادر! آنچه را که از من میشنوی، پنهان کن! خیر در این کوه است، کسانی میتوانند آن عجایب را ببینند که شبهنگام توشهای برداشته و به جایی که خود میشناسند، میروند. ما نیز بیش از این اجازه تحقیق امر حضرتعلیه السلام را نداریم.
آنگاه با او خداحافظی نموده و برگشتم.(1)
1) 114. غیبة طوسی، ص 254 - 257، ذکر من رآهعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 3 - 5.
یوسف بن احمد جعفری میگوید:
سال 306 هجری قمری به قصد مراسم حجّ به مکّه مشرّف شدم، پس از ادای مناسک حجّ، در مکه مقیم شدم، تا سال 309 در مکّه ماندم. پس از آن، به قصد مراجعت به شام از مکّه خارج شدم.
یک روز صبح، در راه غافل شدم و نمازم قضا شد، پیاده شدم تا قضای آن را به جای آورم. ناگاه متوجّه شدم که چهار نفر کمی آن طرف تر کنار محمل و شتری ایستادهاند. با تعجّب به آنها خیره شدم.
یکی از آنها گفت: چرا باتعجّب نگاه میکنی؟ نمازت را ترک کرده و با مذهبت مخالفت نمودهای!
به او گفتم: تو از کجا میدانی که مذهب من چیست؟
گفت: دوست داری که امام زمانتعلیه السلام را ببینی؟
گفتم: آری.
او با دست خود، یکی از آن چهار نفر را که بسیار زیبا بود و چهرهای طلایی و گندم گون داشت و اثر سجده بر پیشانیش پیدا بود، به من نشان داد.
من گفتم: امام زمانعلیه السلام برای خود علائمی دارد.
او گفت: چگونه میخواهی به تو ثابت شود که او امام زمانعلیه السلام است؟ دوست داری شتر با محملش یا محمل به تنهایی به آسمان
احمد بن عبدالله هاشمی میگوید:
روزی که امام حسن عسکریعلیه السلام وفات یافت، به منزل ایشان رفتم. جنازه را همراه عدّهای که جمعاً چهل نفر میشدیم، بیرون آورده و منتظر اقامه نماز میت بودیم.
ناگاه نوجوانی که حدوداً ده ساله به نظر میآمد و ردایی بر دوش انداخته، با پای برهنه، بیرون آمد.
او چنان مهابتی داشت که ما بدون آن که بشناسیمش، به احترام او به پا خاستیم. آنگاه در مقابل جنازه ایستاد و همه مردم منظّم و به صف شدند و به او اقتدا نمودند، و پس از آن که نماز میت را به جای آورد، وارد خانه دیگری شد.(2)
ابو نعیم محمّد بن احمد انصاری میگوید:
سال 292هجری قمری برای انجام اعمال حجّ، به مکّه مکرّمه مشرّف شدم. روز ششم ذیالحجّه، همراه گروهی که حدوداً سینفر بودند، بین رکن یمانی و در پشت کعبه که «مستجار» نام داشت، نشسته بودم. همه آنها را میشناختم، یکی از آنها محمّد بن قاسم علوی بود که سخت به امامت حضرت حجة بن الحسنعلیه السلام و غیبت ایشان اعتقاد و اخلاص داشت.
در این بین، جوانی را دیدم که از طواف خارج شد و به طرف ما آمد، در حالی که دو حوله احرام به خود پیچیده و نعلین خود را به دست گرفته بود. وقتی به نزدیکی ما رسید، چنان جذّاب و با مهابت بود که ناخودآگاه همه از جا برخاستیم. او سلام نمود و در میان ما نشست. ما به گرد او حلقه زدیم.
آنگاه نگاهی به اطراف نمود و فرمود: آیا میدانید که اباعبداللّهعلیه السلام در دُعای «الحاح» چه میفرمود؟
گفتیم: چه میفرمود؟
گفت: میفرمود:
«اَللَّهُمَّ اِنّی اَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذی بِهِ تَقُومُ السَّماءُ وَ بِهِ تَقُومُ اْلاَرْضُ وَ بِهِ تَفَرَّقَ بَینَ اْلحَقِّ وَالْباطِل وَ بِهِ تَجْمَعُ بَینَ الْمُتَفِّرِقِ وَ بِهِ تَفَرَّقَ بَینَ
الُْمجتَمَعَ، وَ بِهِ اَحْصَیتَ عَدَدَ الرِّمالِ وَ زِنَةِ الْجِبالِ وَکَیلِ الْبِحارِ. اَنْ تُصَلِّی عَلی محمّد وَ آلِ محمّد وَ اَنْ تَجْعَلَ لی مِنْ اَمْری فَرَجاً و [مَخْرَجاً]»
«پروردگارا! به حق نامت که نگاهدارنده آسمان و زمین و جداکننده حق و باطل و جمعآورنده متفرّق، و پراکنده کننده مجتمع، و شمارنده تعداد ریگها و سنگینی کوهها و حجم دریاهاست، از تو میخواهم که بر محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و آل او درود فرستی، و در امر من گشایش و رهایی قرار دهی».
آنگاه از جا برخاست، ما نیز به احترامش برخاستیم. او از ما جدا شد و به طواف پیوست. آن روز فراموش کردیم که نام او یا چیز دیگری را بپرسیم.
فردا همانجا و همان موقع دوباره او را دیدم که از طواف خارج شد و به سوی ما آمد و ما مثل دیروز مبهوت او شدیم.
او پس از همان تشریفات، دوباره فرمود: آیا میدانید که امیرالمؤمنینعلیه السلام بعد از هر نماز واجب چه میفرمود؟
عرض کردیم: چه میفرمود؟
فرمود: میگفتند:
«اِلیکَ رُفِعَتِاْلاَصْواتْ وَ دُعِیتِ الدَّعواتُ وَلَکَ عَنَتِ الْوُجُوهُ وَلَکَ خَضَعَتِ الرِّقابُ والیکَ التّحاکُمْ فیاْلاَعْمالِ. یا خَیرَ مَنْ سُئِلَ! و یا خَیرَ مَنْ اَعْطی یا صادِقُ! یا بارِئُ! یا مَنْ لایخْلِفُ الْمیعادَ! یا مَنْ اَمَرَ
بِالدَّعاءِ وَ وَعَدَ بِالإِجابَةِ! یا مَنْ قالَ «اُدْعُونی اَسْتَجِبْ لَکُم»(1)یا مَنْ قالَ: «وَ أِذا سَأَلَکَ عِبادی عَنّی فأِنّی قَریبٌ اُجیبُ دَعْوَةَالدَّاعِ أِذا دَعانی فَلْیسْتَجیبُوا لی وَ ْیؤْمِنُوا بی لَعلَّهُمْ یرْشِدوُن»(2)وَ یا مَنْ قالَ: «یا عِبادیالَّذینَ اَسْرَفُوا عَلی اَنْفُسِهِم لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّه اِنَّ اللَّهَ یغْفِرُ الذُّنوبَ جَمیعاً اِنَّهُ هَوُالْعَزیزُالرَّحیم»(3)لَبَیکَ وَسْعَدیک، ها اَنَا بَینَ یدَیکَ. اَلْمُشْرِفُ وَاَنْتَاْلقائِلُ «لاتَقْنطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّه اِنَّ اللَّهَ یغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعا»(4)»
«پروردگارا! نالهها به درگاه تو بلند است، و دُعاها به بارگاه تو عرضه میشود. چهرهها در مقابل تو خاکسارند، و گردنها در حضور تو افکنده، و تمامی کارها به حکم تو در اجرا است.
ای بهترین مسئول و نیکوترین عطابخش! ای راستگو! ای بلند مرتبه! ای کسی که در وعده خلاف نمیکنی! و ای کسی که امر به دُعا نموده و خود وعده اجابت دادهای! ای کسی که گفت: «بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را» ای کسی که گفت: «هنگامی که بندگام از من چیزی بخواهند، من به آنها نزدیکم و دُعای دُعاکننده را آن هنگام که دُعا می کند، اجابت میکنم. پس باید از من طلب اجابت کنند و به من ایمان بیاورند باشد که رشد داده شوند».
و ای کسی که گفت: «ای بندگان من که بر خود اسراف نمودهاید! از رحمت خدا ناامید نباشید! همانا خداوند تمام گناهان را میبخشاید که او عزیز و مهربان است».
اینک من دعوت تو را اجابت نموده و در مقابلت ایستادهام. در حالی که بر خود اسراف نمودهام و تو فرمودهای که از رحمت خدا ناامید نباشید! همانا خدا تمام گناهان را میبخشاید».
آنگاه در سجده شکر میفرمود:
«یا مَنْ لا یزیدُهُ کَثْرَةَ العَطاءِ اِلاّ سِعَةَ و عطاءً! یا مَنْ لا ینْفَذُ خَزائِنَهُ! یا مَنْ لَهُ خَزائِنَالسّماواتُ وَالارضُ! یا مَنْ لَهُ خَزائِنَ مادَقَّ وَجَلَّ! لایمْنَعُکَ اِساءَتی مِنْ اِحْسانِک! اَنْتَ تَفْعَلُ بِیالَّذی اَنِتَ اَهُلُه! فَأَنْتَ اَهْلُاْلجُودِ وَالْکَرَمِ وَالْعَفْوِ وَالتَّجاوُزِ. یا رَبِّ! یا اللّه! لاتَفْعَلُ بِیالَّذی اَنَا اَهْلُه! فَأِنّی اَهْلُالْعُقوُبَةِ وَقْد اسْتُحَّقْتُها. لاحُجَّةَ لی وَلاعُذْرَ لی عِنْدَکَ. اَبُوءُ لَکَ بِذُنُوبی کُلَّها وَاَعْتَرِفُ بِها کَی تَعْفو عَنّی وَاَنْتَ اَعْلَمُ بِها مِنّی. اَبُوءُ لَکَ بِکُلِّ ذَنْبٍ اَذْنَبْتُهُ وَ کُلِّ خَطیئَةِ اَحْتَمَلْتُها وَکُلِّ سَیئَةٍ عَملْتُها رَبِاغْفِرْ وَارْحَمْ وَتَجاوَزْ عَمّا تَعْلَمُ اِنَّکَ اَنْتَاْلاَعَزَّ وَاْلاَکْرَمْ».
«ای کسی که ثروت عطایش موجب کرامت و عطایی دیگر است! ای کسی که گنجینههایش پایانناپذیر است! ای کسی که گنجینههای آسمانها و زمین متعلق به اوست! ای کسی که تمام گنجینههای ریز و درشت از آن اوست! گناه من باعث منع احسان تو نیست. تو به شایستگی خویش که بخشش و کرم و گذشت و بخشایشی است، با من رفتار کن.
پروردگارا! خداوندا! آن گونه که من شایسته و سزاوار هستم با من رفتار
مکن که همانا سزاوار عقوبت و مستحق آن هستم. زیرا هیچ دلیل و بهانهای ندارم. از تمام گناهانم [به سوی تو] باز میگردم و به تمام آنها اعتراف میکنم تا تو مرا ببخشایی و تو خود از من به گناهانم داناتری، و باز میگردم [به سوی تو] از هر گناهی که مرتکب شدهام و خطایی که نمودهام و هر زشتی که آشکار نمودم.
پروردگارا! مرا ببخشای و بر من رحم کن و از آنچه میدانی، درگذر که همانا تو گرامیتر و بزرگوارتری».
آنگاه چون دفعه قبل برخاست و ما که مبهوت مانده بودیم، برخاسته و با دیدگان خویش او را تا پیوستن به طواف بدرقه کردیم.
دوباره فردا، همانجا و همان موقع، بازگشت. ما که دیگر دلباخته او شده بودیم، پس از همان تشریفات، گوش جان به او دادیم.
فرمود: علی بن الحسینعلیه السلام همین جا با دست به سنگ زیر ناودان کعبه اشاره نمود و در سجده میفرمود:
«عبیدک بفنائک، مسکینک بفنائک، فقیرک بفنائک، سائلک بفنائک، یسألک ما لا یقدر علیه غیرک».
«بنده کوچک فانی در تو، مسکین فانی در تو، فقیر فانی در تو، گدای فانی در تو، آنچه را میخواهد که غیر از تو کسی نمیتواند آن را برآورده سازد».
آنگاه رو به محمّد بن قاسم علوی کرد و فرمود: ای محمّد بن قاسم! تو به خیری انشاءاللّه!
ما که تمام گفتههای او را بر لوح دل محفوظ نموده بودیم، و الهام الهی ما را در این امر یاری نموده بود، دیدیم که از مقابل دیدگان ما
گذشت و مشغول طواف شد. اما هیچکدام متوجّه نشدیم که لااقل نام و نشان او را جویا شویم.
ناگاه یکی از حاضرین که ابوعلی محمودی نام داشت، گفت: آیا او را شناختید؟ به خدا قسم! او امام زمانعلیه السلام شما بود.
ما گفتیم: تو از کجا میدانی!؟
گفت: [من یکبار او را دیدهام. آنگاه داستان تشرّف خود را چنین تعریف نمود:]
مدّت هفتسال بود که به درگاه خداوند تضرّع و التماس مینمودم که بتوانم صاحبالزّمانعلیه السلام را به چشم خود ببینم. تا این که در ایام حج، عصر روز عرفه، همین آقا را دیدم که مشغول دُعا بود و همین دُعایی را که شنیدید، میخواند.
از او پرسیدم:
شما کیستید؟
یک نفر از مردم.
از کدام مردم؟
از اعراب.
از کدام گروه عرب؟
از اشراف عرب.
از کدام گروه اشراف؟
از بنی هاشم.
از کدام تیره بنیهاشم؟
از برترین و نورانیترین آنها.
از کدام شخص؟
از آن که سرها را میشکافت و طعامها میداد و نماز میگزارد در حالی که مردم در خواب بودند.
دانستم که او علوی است. به همین خاطر محبّت او در دلم جای گرفت. ناگاه از مقابل چشمانم ناپدید شد و نفهمیدم به کدام سو رفت. از کسانی که آن اطراف بودند، پرسیدم: آیا این مرد علوی را میشناختید؟
گفتند: آری، او هر سال با پای پیاده با ما به حج میآید.
پیش خود گفتم: سبحان الله! من هیچ اثری از پیاده روی در پاهای او ندیدم.
وقتی به مشعر بازگشتم، بسیار اندوهگین بودم که چرا به این زودی از او جدا شدم؟
آن شب رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را در خواب دیدم. فرمود: ای احمد! آن را که در جستجویش بودی، دیدی؟
عرض کردم: آقا جان! او که بود؟
فرمود: کسی را که شب قبل دیدی، صاحب زمان تو بود.
وقتی ابوعلی داستان تشرّف خود را تمام کرد، ما با حسرت و ناراحتی او را سرزنش کردیم که چرا به موقع به ما نگفتی؟
گفت: نمیدانم چه طور شد. تا زمانی که شما شروع به سخن نکردید، اصلاً به یادم نیامد که او که بود؟(1)
1) 121. دلائل الامامه، ص 292 - 295، معرفة من شاهد صاحب الزمانعلیه السلام؛ کمال الدین، ج 2، ص 470 - 472، من شاهد القائمعلیه السلام؛ غیبة طوسی، ص 259 - 262، ذکر من رآهعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 6 - 9.
علی بن ابراهیم مهزیار (مازیار) اهوازی میگوید:
بیست مرتبه به حجّ مشرف شدم و در همه آنها در جستجوی محبوبم، امام زمانعلیه السلام بودم. امّا به مقصود نرسیدم.
نا امید شدم و تصمیم گرفتم سال دیگر به حج مشرّف نشوم.
همان شب که این تصمیم را گرفتم، در بسترم خوابیده بودم که ناگاه شنیدم هاتفی میگفت:
ای علی بن ابراهیم! حق تعالی به تو اجازه حج فرمود!
چنان از این بشارت عجیب مسرور شدم که هوش از سرم رفت و از خود بیخود شدم. هنگام صبح فقط به ماجرای آن شب و آن بشارت میاندیشیدم. به سرعت خود را برای سفری دوباره آماده کردم و تا رسیدن موسم حجّ لحظهشماری مینمودم.
وقتی موسم حجّ فرا رسید، کارهایم را رو به راه کرده و به طرف مدینه به راه افتادم. در طول راه تنها به دیدار محبوبم میاندیشیدم. وقتی به مدینه رسیدم، سراغ محبوبم را از همه گرفتم و به همهجا سر زدم، اما هیچ نشانهای نیافتم و هیچ خبری به گوشم نرسید.
مدّتی در مدینه سرگشته و حیران ماندم. سپس به طرف مکّه به راه
افتادم. در راه مکه به «جُحفه» رسیدم. بعد از یک روز اقامت، با نا اُمیدی و حسرت از آنجا نیز خارج شدم. چهار میل فاصله بین حجفه و غدیرخم را طی کرده و به مسجد غدیر رسیدم و در آنجا نماز خواندم. آنگاه صورت بر خاک نهاده و به شدّت گریستم.
با حالت شوریدگی و پریشانی از غدیرخم به طرف «عُسفان» به راه افتادم، و رنجور و خسته به مکّه رسیدم. [اعمال حجّ را به جا آوردم . روزها میگذشت و من در راز و نیاز میسوختم و میگریستم که:
تا این که شبی در حین طواف به جوانی که چون گل معطّر و زیبا بود، برخوردم. او به آرامی قدم برمیداشت و گرد کعبه طواف مینمود. مهرش به دلم افتاد. به طرف او حرکت کردم و با دست او را متوجّه خود نمودم. گفت:
اهل کجایی؟
اهل عراق.
کجای عراق؟
اهواز.
«ابن خضیب» را میشناسی؟
خدا او را رحمت کند. وفات یافت.
خدا او را رحمت کند. چه شبها که بیدار میماند! و چه بسیار میگریست! و اشک از دیدگانش جاری بود. آیا «علی بن ابراهیم مهزیار» را نیز میشناسی؟
خودم هستم.
ای ابوالحسن! خدا تو را زنده نگهدارد. آن یادگاری را که از امام حسن عسکریعلیه السلام با خود داشتی، چه کردی؟
اکنون به همراه دارم.
آنگاه دست در گریبان نموده و آن را بیرون آوردم. وقتی آن را دید، نتوانست از گریه خودداری کند و به شدّت گریست آن قدر که حوله احرامش تر شد.
گفت: ای پسر مهزیار! اکنون میتوانی مولایت را ببینی. به اقامتگاهت بازگرد و خود را آماده کن! وقتی شب، چادر سیاه خود را به سر کشید و مردم در تاریکی فرو رفتند به طرف دره «بنی عامر» حرکت کن! آنجا مرا ملاقات خواهی نمود.
من که از شادی در پوست خود نمیگنجیدم به طرف منزلم به راه افتادم. هنگامی که زمان وعده فرا رسید، بارم را بسته و بر مرکب نهادم و آن را محکم بستم و به سرعت به راه افتادم.
وقتی وارد درّه بنی عامر شدم، آن عزیز را دیدم که میگفت: ای ابوالحسن! بیا.
با تمام وجود به سویش رفتم. هنگامی که به او نزدیک شدم، در سلام پیشی گرفت و گفت: ای برادر! با ما راه بیا!
به اتّفاق به راه افتادیم و در راه از سخنان او بهرهمند شده ولذّت بردم. کوههای عرفات را پشت سر گذاشته و از ارتفاعات «مِنا» نیز عبور کردیم. نزدیک فجر به میان بلندیهای «طائف» رسیدیم. همانجا فرمود تا پیاده شویم و نماز شب را به جای آوریم.
پس از نافله شب، مرا به خواندن نماز «وتر» و سجده شکر و تعقیبات نماز تشویق نمود.
بعدها نیز به همان ترتیب نماز شب را به جا میآوردم، و این حال خوش را از او به یادگار دارم. پس از اتمام نماز، دوباره به راه افتادیم.
وقتی به بلندیهای کوه طائف رسیدیم، گفت: چیزی میبینی ؟
گفتم: آری ! تلّی را میبینم که خیمهای زیبا بر روی آن برپاست، و نوری از آن ساطع است که روح را به اهتزاز در میآورد.
او گفت: امید و آروز آنجاست. ای برادر! با ما راه بیا!
به اتفاق به راه افتادیم، و از آن بلندی که بودیم، سرازیر شدیم. وقتی به نزدیکی خیمه رسیدیم، گفت: پیاده شو! که اینجا سرکشان، ذلیل و جبّاران، خاضع هستند. زمام ناقه را نیز رها کن!
گفتم: آن را به که بسپارم؟
گفت: این جا حرم قائمعلیه السلام است و جز مؤمن کسی وارد و خارج نمیشود.
زمام شتر را رها کردم، با هم به طرف خیمه حرکت کردیم تا مقابل در خیمه رسیدیم. از من خواست تا منتظر بمانم و خود وارد خیمه شد، و چند لحظه بعد بازگشت و گفت: داخل شو! گوارایت باد این سلامت.
وارد آن خیمه شاهی شدم، وقتی شمایل مبارکش را دیدم نه عقل ماند و نه هوش.
حضرت را دیدم در حالی که لباس کاملی از جنس بُرد یمانی به تن
داشت که قسمتی از آن بر روی شانههایش انداخته بود. صورتش چون گل سرخی بود که شبنم صبحگاهی بر آن نشسته و بر گلبرگهای لطیفش سنگینی کرده باشد. قامتش چون سرو روان و استوار و چون ساقه ریحان لطیف پاکیزه بود، نه بسیار بلند بود و نه بسیار کوتاه، ابروانش کشیده، صورتش گرد، بینیاش باریک و برآمده، گونههایش هموار و برطرف راست صورتش خالی که چون دانه مُشک سیاه بر سطح سفید عنبر بود.
سلام کردم. حضرتعلیه السلام پاسخی نیکوتر فرموده و مرا مخاطب ساخته و پرسیدند:
مردم عراق چه میکنند؟
آقاجان! پیراهن ذلّت پوشیده و در میان آن گروه، خوار و بیمقدارند.
ای فرزند مازیار(مهزیار)! در آینده همان طور که آنها بر شما مسلّط شدند، شما بر آنها مسلّط خواهید شد. آنگاه آنها خوار و بیمقدار خواهند شد.
آقاجان! این سرزمین که در آن وطن گزیدهاید بسیار دور است، و آنچه میفرمایید، نیازمند زمانی طولانی است.
ای فرزند مازیار (مهزیار)! پدرم امام حسن عسکریعلیه السلام از من پیمان گرفته است که در میان گروهی که خداوند بر آنها غضب نموده و در دنیا و آخرت محکوم به تباهی هستند، و دُچار عذابی دردناک خواهند شد؛ نباشم. و امر فرموده است که جز در کوههای
صعبالعبور و سرزمینهای خالی از سکنه، مقیم نباشم.
قسم به خدا! مولای شما امام حسن عسکریعلیه السلام در تقیه بود، و وصیت نموده که من نیز چنین باشم. پس من تا زمانی که اجازه خروج بیابم در تقیه هستم.
آقاجان! کی این امر اتّفاق میافتد؟
هنگامی که بین شما و راه کعبه فاصله بیفتد، و ماه و خورشید جمع شوند و سیارگان و ستارگان، گرد آن دو در گردش باشند.
کی این واقعه روی میدهد؟ ای فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم!
فلان سال «دابّة الأرض» - لقب حضرتعلیه السلام - از میان صفا و مروه خارج میشود و در حالی که عصای موسیعلیه السلام و انگشتر سلیمانعلیه السلام با اوست، مردم را به سوی محشر سوق میدهد!
مدّتی نزد حضرتعلیه السلام ماندم تا این که حضرتعلیه السلام اجازه مرخصی فرمودند در حالی که به هیچ وجه به یاد بازگشت نبودم. [با اندوه فراوان به طرف منزلم به راه افتادم، از مکّه به طرف کوفه به راه افتادم و در این مسیر غلامی که جز خیر از او ندیدم، مرا همراهی میکرد.(1)
1) 122. غیبة طوسی، ص 263 - 267، ذکر من رآهعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 9 - 12.
یکی از مأمورین حکومتی که در اطراف بغداد خدمت میکرد، میگوید:
غلام جعفر کذّاب را که «سیما» نام داشت و از معتمدین خلیفه بود، در سامرا دیدم که درِ خانه امام حسن عسکریعلیه السلام را میشکست. ناگاه جوانی از خانه خارج شد که تبرزینی در دست داشت و به سیما گفت: در خانه من چه میکنی؟
سیما گفت: جعفر کذّاب گمان دارد که پدرت وفات یافته و فرزندی از خود به جای نگذاشته است. اگر میدانستم که اینجا خانه تو است، بازمیگشتم. آنگاه از خانه خارج شد.
وقتی علی بن قیس این موضوع را میشنود، از یکی از خدّام خانه امام، مطلب را جویا میشود. او میگوید: چه کسی این موضوع را به تو گفته است؟
علی بن قیس میگوید: یکی از مأمورین بغداد.
و او میگوید: چیزی بر مردم پوشیده نمیماند!(1)
1) 123. غیبة طوسی، ص 267، ذکر من رآهعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 13.
ابوذر، احمد بن محمّد - که زیدی مذهب بود - میگوید: پدرم، ابو سوره، محمّد بن حسن بن عبداللَّه تمیمی میگفت:
روزی در قصر متوکّل عبّاسی که از آثار باستانی بوده و در سامراء قرار داشت و معروف به «حیر» بود، جوان زیبایی را دیدم که مشغول نماز است. [منتظر ماندم تا نمازش به پایان برسد. وقتی نمازش را تمام کرد، برخاست و] خارج شد. من هم به دنبال او خارج شدم. همچنان در پی او رفتم که به منبع آب شهر رسیدیم.
آنگاه رو به من کرد و گفت: ای ابا سوره! کجا میروی؟
به کوفه.
با چه کسی؟
با مردم.
نمیخواهی دسته جمعی برویم؟
[غیر از ما دو نفر] دیگر چه کسی همراه ما خواهد بود؟
نمیخواهیم کسی دیگر با ما باشد. راستی وضع زندگیات چه طور است؟
تنگدستم و عیالوار.
وقتی به کوفه رسیدی، برو به نزد شخصی به نام «علی بن یحیی زراری» و به او بگو: آن مرد به تو میگوید: صد دینار از هفتصد دیناری
که فلان جا دفن کردهای به ابو سوره بده!
اگر پرسید آن مرد کیست؟ چه بگویم؟
بگو (م ح م د) بن حسن.
اگر قبول نکرد و نشانی خواست چه بگویم؟
من به دنبالت میآیم.
همان شب با هم به طرف کوفه به راه افتادیم. همینطور با هم رفتیم تا هنگام سحر به «نواویس» - که نزدیک کربلا بود - رسیدیم و [برای استراحت و نماز ]نشستیم. او حفرهای در زمین با دست کند. ناگاه آب از آن جوشید. وضو ساخت و سیزده رکعت نماز خواند.
پس از نماز به راه افتادیم و به «قبور سهله» رسیدیم. آنگاه او گفت: نگاه کن! آنجا منزل تو است، اگر میخواهی، برو!
و با دست منزل مرا در کوفه نشان داد، با او خداحافظی نموده و به منزل علی بن یحیی رفتم. وقتی در زدم، کنیزی گفت: کیست؟
گفتم: به ابو الحسن علی بن یحیی بگو که ابو سوره آمده است!
از داخل خانه شنیدم که علی بن یحیی میگوید: ابو سوره کیست؟ و با من چه کار دارد؟
وقتی خارج شد، سلام کردم. و موضوع را به اطلاعش رساندم. او فوراً به خانه برگشت و آن صد دینار را برایم آورد و گفت: با او دست هم دادی؟
گفتم: آری!
او دست مرا گرفت و روی چشمش نهاد و به صورتش کشید!(1)
1) 124. غیبة طوسی، ص 269 و 270، ذکر من رآهُعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 14 و 15.
زُهَری میگوید:
سالها آرزوی ملاقات صاحب الامرعلیه السلام را داشتم و در این راه زحمت فراوان کشیدم و پول زیادی خرج کردم. امّا موفق نشدم. تا اینکه به محضر محمّد بن عثمان، نایب دوم امام زمانعلیه السلام رفتم و مشغول خدمت شدم.
روزی از ایشان پرسیدم که آیا میتوانم امامعلیه السلام را ملاقات کنم؟
او گفت: به این مقصود نخواهی رسید.
من از فرط نا امیدی و اندوه به پای ایشان افتادم. وقتی حال مرا دید، گفت: صبح اوّل وقت بیا!
فردا صبح اوّل وقت، به خدمت ایشان مشرّف شدم. او به استقبال من آمد. در همان حال جوانی را دیدم که چهرهای به زیبایی او ندیده و عطری خوشبوتر از رایحه وجودش به مشامم نرسیده بود. لباسی مانند تُجّار به تن کرده و چیزی در آستین نهاده بود. چنان که تجّار معمولاً اشیاء گرانبهای خود را در آستین مینهند.
وقتی نظرم به او افتاد، به طرف محمّد بن عثمان برگشتم. او با یک اشاره تمام وجود مرا به آتش کشید.
و به من فهماند که آن که را میجستی اکنون در مقابلت نشسته است.
از امامعلیه السلام سؤالاتی نمودم و ایشان پاسخ فرمود، و بسیاری از آنچه را که میخواستم بپرسم، نپرسیده جواب فرمود.
آن گاه برخاستند و خواستند که وارد اتاقی دیگر شوند که در این مدّتی که در نزد محمّد بن عثمان بودم، اصلاً متوجّه آن اتاق نشده بودم.
در این حال، محمّد بن عثمان گفت: اگر میخواهی چیز دیگری بپرسی، بپرس که بعد از این دیگر امامعلیه السلام را مشاهده نخواهی کرد.
به طرف حضرتعلیه السلام شتافتم تا سؤالاتی دیگر کنم، امّا امامعلیه السلام توجّه نکرد و داخل اتاق شد و آخرین جملهای که فرمود این بود:
ملعون است، ملعون است کسی که نماز مغرب را آن قدر به تأخیر اندازد که ستارگان در آسمان آشکار شوند، و ملعون است، ملعون است کسی که نماز صبح را آن قدر به تأخیر اندازد که ستارگان در آسمان ناپدید شوند.(1)
1) 125. غیبة طوسی، ص 271، ذکر من رآهعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 15 و 16.
اسماعیل بن علی میگوید:
هنگامی که امام حسن عسکریعلیه السلام در بستر شهادت بود، به عیادت آن بزرگوار مشرّف شدم. در محضر آن حضرت بودم که به خادم خود «عقید»(1)فرمود: ای عقید! کمی برایم جوشانده مصطکی تهیه کن!
او نیز مشغول تهیه جوشانده شد. در این حال، نرجس خاتون - همسر امام حسن عسکریعلیه السلام و مادر امام زمانعلیه السلام - نیز تشریف آورد.
وقتی عقید ظرف جوشانده را به حضرتعلیه السلام تقدیم کرد، ایشان سعی کرد که آن را بنوشد ولی دستان مبارکش چنان میلرزید که ظرف به دندانهای نازنینش میخورد، امامعلیه السلام ناچار ظرف را کنار نهاده، به عقید فرمود: وارد آن اتاق شو! طفلی را میبینی که در سجده است، او را به نزد من بیاور.
عقید میگوید: وقتی وارد آن اتاق شدم، طفلی را دیدم که در سجده است و انگشت اشاره خود را به سوی آسمان گرفته است.
من سلام کردم و او نماز خود را کوتاه نمود.
عرض کردم: مولایم، شما را میطلبد.
در این حال نرجس خاتونعلیها السلام نیز وارد شد، و دست او را گرفته و به
1) 126. عقید، غلامی سیاه از سرزمین نوبه بود که در خدمت امام هادیعلیه السلام بود، وی پرستاری امام حسن عسکریعلیه السلام را نیز به عهده داشت.
اتفاق به نزد حضرتعلیه السلام برگشتیم.
وقتی آن طفل را به خدمت امامعلیه السلام آوردند، در زیبایی او دقّت کردم. چهرهای چون مروارید سفید داشت، موهایش کوتاه و مجعّد و میان دندانهایش باز بود.
وقتی چشم امام حسن عسکریعلیه السلام به او افتاد، گریست و گفت: ای آقای اهلبیت! کمک کن تا این آب را بنوشم که به زودی به جوار رحمت پروردگار خواهم پیوست.
آن طفل، ظرف جوشانده مصطکی را برداشت و به لبهای امام حسن عسکریعلیه السلام نزدیک نموده و ایشان نوشیدند.
وقتی حضرتعلیه السلام جوشانده را میل نمود، فرمود: مرا برای نماز آماده کنید!
آن طفل دستمالی در دامن امامعلیه السلام پهن کرد و کمک نمود تا حضرتعلیه السلام وضو گرفته و مسح نمود. آن گاه امام حسن عسکریعلیه السلام رو به آن طفل نموده و فرمود:
فرزندم! تو را بشارت میدهم که همانا تو صاحب و امام زمانی، و آن که او را «مهدی» مینامند تو هستی، و حجّت خدایی در روی زمین و فرزند و جانشین من هستی، و از من متولّد شدهای، و نامت «م ح م د ابن حسن بن علی بن محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب» است. و از فرزندان خاتم الانبیاء محمّدصلی الله علیه وآله وسلم هستی، و تو خاتم امامان طاهرین هستی.
رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم ظهور تو را بشارت داده، و او تو را نامگذاری
نموده، و کنیه عطا فرموده است، و پدرم نیز به همین ترتیب از من پیمان گرفته است همانطور که خود از پدران طاهرین گذشتهات آن را به ارث برده است که درود خداوند، پروردگار حمید و مجید بر اهلبیت باد».
امام حسن عسکریعلیه السلام بعد از بیان این سخنان، وفات کرد.(1)
یعقوب بن یوسیف غسّانی میگوید:
سال 281 هجری قمری در مصر بودم، مردی خراسانی که زبان عربی را خوب بلد نبود، نامهای از امامعلیه السلام همراه با سی دینار برایم آورد که در آن نامه، امام زمانعلیه السلام امر فرموده بود که آن سال به حج مشرّف شوم.
من نیز که سالها آرزوی ملاقات ایشان را داشتم، به امید دیدن آن حضرتعلیه السلام به قصد حج خارج شدم. ده سکّه از آن پول را - که امامعلیه السلام فرستاده بود و شش سکّه آن به نام حضرت رضاعلیه السلام ضرب شده بود - نگه داشتم، و نذر کردم که آنها را در مسجد الحرام در مقام ابراهیمعلیه السلام بیندازم.
وقتی به مکّه رسیدیم، یکی از همراهان ما - که بیشتر سُنّی بودند -
1) 127. غیبة طوسی، ص 272 و 273، ذکر من رآهعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 16 و 17.
خانه حضرت خدیجهعلیها السلام را که معروف به «دار الرضاعلیه السلام» بود و در کوچهای در بازار «اللیل» قرار داشت، برای ما کرایه کرد. پیرزنی گندم گون در آن خانه زندگی میکرد.
وقتی فهمیدم که آنجا خانه امام رضاعلیه السلام بوده است، از آن پیرزن پرسیدم: تو با اهل این خانه چه نسبتی داری؟ و چرا اینجا را «دار الرضاعلیه السلام» نامیدهاند؟
پیرزن گفت: من از خدمتگزاران این خاندان هستم، و روزگاری امام رضاعلیه السلام این جا بوده و مرا امام حسن عسکریعلیه السلام در آن ساکن نموده است، زیرا من خادمه ایشان بودهام.
چون این مطلب را از او شنیدم، با او انس پیدا کردم، امّا موضوع را از همراهانم که سُنّی بودند، مخفی میکردم. طبق معمول، شب هنگام از طواف باز میگشتیم، همراه همسفرانم داخل خانه شده، و در را از پشت با سنگ بزرگی محکم میکردیم، و خود نیز پشت در، دور تا دور، میخوابیدیم.
شبی اتّفاق عجیبی افتاد و این اتفاق چند شب پی در پی نیز تکرار شد. بدین ترتیب که شب هنگام، ابتدا نوری در فضای اتاق، مانند نور مشعل، ساطع میشد و در، بدون اینکه کسی از اهل خانه دخالت داشته باشد، خود به خود باز میشد، و مرد گندم گونی که اندامی متوسّط و ورزیده و نشان سجده بر پیشانی داشته و دو پیراهن بر تن و شلواری به پا داشت و چهره خود را با پارچه نازکی پوشانده بود و کفش و جورابی به پا نموده بود، وارد خانه میشد، و به اتاق بالایی که
محلّ سکونت پیرزن بود، میرفت. و نوری هم که ساطع بود، همراه او از پلهها بالا میرفت؛ بدون اینکه چراغی دیده شود.
پیرزن قبلاً به ما گفته بود که دختری در اتاق بالا زندگی میکند و به کسی اجازه نمیداد که به آنجا برود.
همراهان من که سُنّی بودند، میگفتند: اینها شیعه و علوی هستند، و آن دختر صیغه این مرد است، و به گمانشان که این کار حرامی است؛ زیرا اهل سنّت صیغه را - بنا به نظر عُمَر - حرام میدانند!
بعد از اینکه آن مرد خارج میشد، به طرف در میآمدیم و میدیدیم که سنگ به همان ترتیب پشت در قرار دارد، و هیچ حرکتی نکرده است!
من نیز وقتی این رفت و آمد شبانه را دیدم، از غفلتی که داشتم، نسبت به اهل خانه احساس بدی پیدا کردم. به همین خاطر، نزد پیرزن رفتم تا درباره موضوع رفت و آمد آن مرد تحقیق کنم.
به او گفتم: فلانی! من میخواهم درباره مطلبی خصوصی با تو صحبت کنم. هرگاه دیدی که در خانه تنها هستم فوراً نزد من بیا!
پیرزن گفت: من نیز میخواهم رازی را با تو در میان بگذارم، امّا به خاطر کسانی که با تو هستند، امکان آن را نیافتهام.
گفتم: چه میخواستی بگویی؟
گفت: با دوستان و شریکانت درگیر نشو و مدارا کن! زیرا آنها دشمن تو هستند.
گفتم: این موضوع را چه کسی میگوید؟
او با درشتی گفت: من میگویم!
من هم دیگر در این مورد چیزی نگفتم که مبادا ناراحت شود، اما پرسیدم: کدام رفقایم را میگویی؟ - زیرا فکر میکردم منظور او همراهان سُنّی مذهبم هستند که با من به حجّ آمدهاند -.
او گفت: منظورم آنهایی هستند که هموطنت بوده و با تو در یک خانه زندگی میکنند.
آنگاه تازه به یاد آوردم که او چه کسانی را میگوید زمانی با گروهی که در یک خانه به سر میبردم و مذهب دیگری داشتند، بر سر مسایل اعتقادی بحث کردم. آنها نیز از من نزد حاکم بدگویی کرده [و مرا به بد دینی متّهم ساختند] تا آنجا که مجبور شدم فرار کرده و پنهان شوم.
به دلم الهام شده بود که آن مردی را که آن چند شب دیده بودیم امام زمانعلیه السلام است. همچنین یقین داشتم که پیرزن از دوستداران اهلبیتعلیهم السلام است. به همین خاطر، پرسیدم: تو را به خدا قسم! آیا امام زمانعلیه السلام را به چشم دیدهای؟
گفت: نه، با چشمم ندیدهام. زیرا وقتی نرجس خاتونعلیها السلام باردار بود من از نزد امام حسن عسکریعلیه السلام مرخص شدم. ولی ایشان به من مژده دادند که در آخر عمر امامعلیه السلام را زیارت خواهم نمود و فرمود: همان گونه که در خدمت من بودهای، در خدمت او خواهی بود.
من - غسّانی - آن ده سکهای را که شش تای آنها به نام مبارک امام رضاعلیه السلام ضرب شده بود و قصد داشتم به مقام ابراهیمعلیه السلام بیندازم، به او
دادم و با خود گفتم: اگر آن را به یکی از سادات فاطمی بدهد بهتر از آن است که در مقام ابراهیمعلیه السلام بیندازم و ثوابش نیز بیشتر خواهد بود. آنگاه به او گفتم: اینها را به یکی از سادات فقیر بده! و با خود نیت کردم که آنها را به همان مرد ناشناس بدهد.
او سکهها را از من گرفت و به اتاق بالا رفت، و بعد از ساعتی بازگشت و گفت: او میگوید: «ما در این سکهها حق نداریم، آن را همانجا که نیت کردهای بینداز! ولی این سکههای رضوی را به ما بده و عوض آن را بگیر و آنها را آنجایی که نیت کردهای بینداز!.»
من هم چنین کردم و با خود گفتم: این دستور همان مرد است.
آنگاه رونوشت نامهای را که امامعلیه السلام برای «قاسم بن علا» آذربایجانی فرستاده بود، به او دادم و گفتم: این نسخه را به کسی که نامههای امامعلیه السلام را دیده و میشناسد بده!
او گفت: آن را به من بده! من میشناسم. وقتی نامه را دید، من فکر میکردم که میتواند به خوبی آن را بخواند.
ولی او گفت: اینجا نمیتوانم آن را بخوانم. آنگاه آن را با خود به اتاق بالا برد. سپس بازگشت و گفت: درست است. نامه امامعلیه السلام است و در آن فرموده است: شما را به چیزی - که قبلاً به شما بشارت نداده بودم - و مطلب دیگری بشارت میدهم!
آنگاه پیرزن گفت به تو نیز میفرماید: هنگامی که به پیامبرت درود میفرستی، چه میگویی؟
من گفتم: میگویم:
«اَللّهم صلّ علی محمّدٍ و آلِ محمّدٍ و بارک علی محمّد و آل محمدٍ کأفضل ما صلّیت و بارکت و ترحّمت علی إبراهیم و آل إبراهیم انّک حمید مجید».
او گفت: نه، هنگامی که بر آنها درود میفرستی، به همه آنها درود فرست و یک یک ایشان را نام ببر!
گفتم: بسیار خوب.
فردای آن روز در حالی که دفتر کوچکی در دست داشت، از طبقه بالا پایین آمد و گفت: او به تو میگوید: هنگامی که بر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم درود میفرستی، بر او و جانشینان او این چنین که در این برگه نوشته شده است درود بفرست.
آن را گرفته و به همان ترتیب صلوات فرستادم. صورت صلوات دفترچه مزبور چنین بود:
«بسم اللَّه الرحمن الرحیم. اللهم صل علی محمّد سید المرسلین، و خاتم النبیین و حجّة رب العالمین. المنتجب فی المیثاق، المصطفی فی الظلال، المطهّر من کل آفة، البریء من کلّ عیب، المؤمّل للنجاة، المرتجی للشفاعة، المفوّض إلیه دین اللَّه.
اللّهمّ شرّف بنیانه، و عظّم برهانه، و افلج حجّته، و اضیء نوره، و بیض وجهه، و اعطه الفضل و الفضیلة و الدرجة والوسیلة الرفیعة، وابعثه مقاماً محموداً یغبطه به الأوّلون و الآخرون.
و صلّ علی أمیرالمؤمنین، و وارث المرسلین، و قائد الغرّ المحجّلین، و سید الوصیین، و حجّة ربّ العالمین. و صلّ علی الحسن بن علی، إمام المؤمنین و وارث المرسلین، وحجّة ربّ العالمین. و صلّ علی الحسین بن علی،
امام المؤمنین، و وارث المرسلین و حجّة ربّ العالمین. و صلّ علی علی بن الحسین، امام المؤمنین، و وارث المرسلین، وحجّة ربّ العالمین. و صلّ علی محمّد بن علی، امام المؤمنین، و وارث المرسلین، و حجّة ربّ العالمین. وصلّ علی جعفر بن محمّد، امام المؤمنین، و وارث المرسلین، وحجّة ربّ العالمین. و صلّ علی موسی بن جعفر، امام المؤمنین، و وارث المرسلین، و حجّة ربّ العالمین. وصلّ علی علی بن موسی، امام المؤمنین، و وارث المرسلین، وحجّة ربّ العالمین. وصلّ علی محمّد بن علی، امام المؤمنین، و وارث المرسلین، و حجّة ربّ العالمین. وصلّ علی علی بن محمّد، امام المؤمنین، و وارث المرسلین، و حجّة ربّ العالمین. وصلّ علی الحسن بن علی، امام المؤمنین، و وارث المرسلین، و حجّة ربّ العالمین. وصلّ علی الخلف الصالح الهادی المهدی، إمام المؤمنین و وارث المرسلین و حجّة ربّ العالمین.
اللهم صل علی محمّد و أهل بیته الائمة الهادین المهدیین، العلماء الصادقین، الابرار المتقین، دعائم دینک و ارکان توحیدک و تراجمة وحیک و حججک علی خلقک، و خلفائک فی ارضک، الذین اخترتهم لنفسک و اصطفیتهم علی عبادک و ارتضیتهم لدینک و خصصتهم بمعرفتک و جلّلتهم بکرامتک و غشیتهم برحمتک و ربّیتهم بنعمتک و غذیتهم بحکمتک و البستهم نورک و رفعتهم فی ملکوتک و حففتهم بملائکتک و شرّفتهم بنبیک.
اللهم صلّ علی محمّد و علیهم صلواتاً کثیرةً دائمةً طیبةً. لا یحیط بها الاّ أنت و لا یسعها الاّ علمک و لا یحصیها أحد غیرک.
اللهم و صلّ علی ولیک المحیی سنّتک القائم بامرک، الداعی الیک، الدلیل علیک و حجتک علی خلقک و خلیفتک فی ارضک و شاهدک علی عبادک.
اللهم اعزّ نصره و مُدّ فی عمره و زین الأرض بطول بقائه.
اللّهم اکفه بغی الحاسدین و أعذه من شرّ الکائدین، و ازجر عنه إرادة الظالمین و خلّصه من ایدی الجبّارین.
اللّهم اعطه فی نفسه و ذریته و شیعته و رعیته و خاصّته و عامّته و عدوّه و جمیع أهله ما تقرّ به عینه، و تسرّ به نفسه، وبلّغه أفضل أهله فی الدنیا و الآخرة إنّک علی کلّ شیء قدیر.
اللّهمّ جدّد به ما محی من دینک و احی به ما بدّل من کتابک، واظهر به ما غُیر من حکمک حتّی یعود دینک به و علی یدیه غضّاً جدیداً خالصاً مخلصاً لاشکّ فیه ولاشبهة معه، ولاباطل عنه ولابدعة لدیه.
اللهم نوّر بنوره کل ظلمة و هدّ برکنه کلّ بدعة و اهدم بعزّته کل ضلالة و اقصم به کلّ جبّار و اخمد بسیفه کلّ نار و اهلک بعدله کلّ جائر و اجر حکمه علی کلّ حاکم، و اذلّ بسلطانه کل سلطان!
اللّهمّ اذلّ کلّ من ناواه، و أهلک کلّ من عاداه و امکر بمن کاداه، و استأصل بمن جحد حقّه، و استهان بأمره و سعی فی اطفاء نوره، و اراد إخماد ذکره.
اللّهم صلّ علی محمّد المصطفی و علی المرتضی و فاطمة الزهراء و الحسن الرضا و الحسین المصطفی و جمیع الاوصیاء، و مصابیح الدّجی، وأعلام الهدی ومنار التُقی، والعروة الوثقی، و الحبل المتین، و الصراط المستقیم.
و صلّ علی ولیک و ولاة عهده و الائمّة من ولده و مدّ فی أعمارهم، و زد فی آجالهم و بلّغهم اقصی آمالهم دیناً و دنیاً و آخرةً. انّک علی کلّ شیءٍ قدیر».(1)
«ابو طیب» احمد بن محمّد بن بطه میگوید:
هرگاه به زیارت مرقد امام حسن عسکریعلیه السلام - که در سامرا در منزل مسکونی خود حضرتعلیه السلام میباشد - میرفتم، از پشت پنجره زیارتنامه میخواندم و داخل خانه نمیشدم، معتقد بودم تا خودشان اجازه نفرمودهاند، نباید وارد خانه شوم.
یک روز عاشورا، درست هنگام ظهر وقتی خورشید به شدّت میتابید، به قصد زیارت امام حسن عسکریعلیه السلام به راه افتادم، کوچههای شهر خلوت بود و هیچکس دیده نمیشد. من ترسیدم که
1) 128. دلائل الامامة، ص 295 - 299، معرفة من شاهد صاحب الزمانعلیه السلام؛ غیبة طوسی، ص 273 - 280، ذکر من رآهعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 17 - 22.
مبادا دزدی یا مردم آزاری سر راهم سبز شود و هیچکس نباشد که به دادم برسد.
به دیواری که همیشه از آنجا به باغ کنار شهر میرفتم، رسیدم. از همانجا که چندان دور نبود میتوانستم به راحتی آستانه مبارک حضرتعلیه السلام را ببینم. مردی را دیدم که کنار در نشسته بود. در حالیکه پشتش به من بود. گویا دفتری را مطالعه میکرد.
کمی نزدیکتر که شدم، بدون اینکه به طرف من برگردد، گفت: ای ابو طیب! کجا میروی؟
ایستادم و تأمّل کردم. صدایش آشنا بود. به نظرم آمد که او باید «حسین بن علی بن ابی جعفر بن رضاعلیه السلام» باشد و آمده است تا برادر خود را زیارت کند.
گفتم: آقا جان! الآن خود میرسم. اجازه بدهید از پنجره، امامعلیه السلام را زیارت کنم.
همین که به طرف خانه امام حسن عسکریعلیه السلام متوجّه شدم، گفت: چرا داخل نمیشوی؟
و من همین طور که به راهم ادامه میدادم، گفتم: خانه صاحب دارد و من بیاجازه داخل نمیشوم.
او گفت: آیا با اینکه تو دوست واقعی و حقیقی ما اهل بیت هستی، تو را از داخل شدن منع میکنیم؟ داخل شو!
من بدون اینکه به طرف او برگردم تا چهرهاش را ببینم، رد شدم و مقابل در ایستادم بدون اینکه این سخن را قبول کنم.
هیچکس آنجا نبود، در هم بسته بود، هرچه کردم، حال زیارت پیدا نکردم و نتوانستم مثل همیشه زیارتنامه بخوانم. ناخودآگاه سراغ خادم خانه که مردی از اهالی بصره بود، رفتم، و از او خواستم در را باز کند تا داخل شوم. آنگاه برای اوّلین بار وارد خانه شدم احساس میکردم که اجازه دارم.(1)
احمد بن اسحاق قمی میگوید:
به حضور امام حسن عسکریعلیه السلام رسیدم. میخواستم از ایشان سؤال کنم که جانشین آن امام همامعلیه السلام کیست؟
1) 129. امالی طوسی، ص 287 و 288، مجلس 11، ح 5؛ بحار الانوار، ج 52، ص 23.
بدون اینکه سؤال خود را بپرسم، حضرتعلیه السلام خود فرمود:
ای احمد بن اسحاق! خداوند از زمان خلقت آدمعلیه السلام تاکنون، زمین را از حجّت خویش خالی نگذاشته و تا قیامت نیز چنین خواهد بود تا به واسطه او بلا از اهل زمین دور ماند، و باران نازل شود، و زمین برکات خود را خارج کند.
عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! امام و خلیفه بعد از شما کیست؟
آنگاه امام حسن عسکریعلیه السلام از جا برخاست و وارد اتاق شد و در حالی که پسر بچّهای را که سه سال بیشتر نداشت در آغوش گرفته، خارج شد؛ چهره آن طفل چون ماه شب چهارده میدرخشید.
امامعلیه السلام فرمود: ای احمد بن اسحاق! اگر نبود کرامتی که در نزد خدا و حجج الهی داشتی، فرزندم را به تو نشان نمیدادم. او همنام و همکنیه رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است، و زمین را آنگاه که از ظلم و جور انباشته شده باشد، پر از عدل و داد میکند.
ای احمد بن اسحاق! او در این اُمّت مانند حضرت خضرعلیه السلام و ذی القرنین میباشد؛ خداوند او را از دیدهها غایب میکند، و هیچکس غیر از آنها که بر عقیده به امامت ثابتند و برای تعجیل در فرجش دعا میکنند، از مهلکه غیبت او رهایی نمییابند.
عرض کردم: مولا جان! آیا علامتی هست که قلبم به آن اطمینان پیدا کند؟
در این هنگام، آن پسر بچه به زبان عربی فصیح گفت: من بقیة اللَّه در زمین، و انتقام گیرنده از دشمنان خدا هستم. پس از اینکه به طور آشکار مشاهده کردی، علامتی را جست و جو مکن!
آن روز خوشحال و شاد از محضر امامعلیه السلام خارج شدم. فردا دوباره به حضور امامعلیه السلام شرفیاب گردیدم و عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! از آنچه به من ارزانی فرمودی بسیار مسرور شدم، امّا آن سنّت جاریهای که فرمودی از خضرعلیه السلام و ذی القرنین در ایشان موجود است، چیست؟
امامعلیه السلام فرمود: غیبت طولانی او است.
عرض کردم: مگر غیبت او باید طولانی شود؟
فرمود: آری! قسم به خدا! آن قدر طولانی میشود که اکثر آنهایی که قایل به وجود او خواهند بود از عقیده خود باز خواهند گشت، و جز آنهایی که خداوند از آنها به ولایت ما پیمان گرفته است، و ایمان را در قلبهای آنها تثبیت نموده و آنها را به روحی از ناحیه خویش تأیید فرموده، کسی در این اعتقاد باقی نمیماند.
ای احمد بن اسحاق! این امری است از امور الهی و سرّی است از اسرار خدا، و غیبی است از اخبار پنهان خدا. آنچه را که به تو رساندم، نگه دار و پنهان نما و از شاکرین باش و فردای قیامت در اعلا علّیین در کنار ما باش!(1)
یعقوب بن منفوس - یا منقوش - میگوید:
به حضور امام حسن عسکریعلیه السلام رسیدم. حضرتعلیه السلام در سکوی جلوی خانه نشسته بود. در سمت راست ایشان اتاقی که بود پردهای ریشهدار مقابل آن آویخته شده بود.
1) 130. کمال الدین، ج 2، ص 384 و 385، ما اخبر به الحسن بن علی العسکریعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 23 و 24.
عرض کردم: آقا جان! صاحب الامر کیست؟
فرمود: پرده را کنار بزن!
وقتی پرده را کنار زدم، پسر بچهای به سوی ما آمد که حدوداً پنج - یا ده یا هشت - ساله به نظر میآمد. پیشانیاش گشاده و چهرهاش سپید و حدقه چشمانش درخشان بود، و کف دستها و زانوانش پر و محکم، و خالی بر گونه راست داشت، و موی سرش کوتاه بود.
امام حسن عسکریعلیه السلام او را روی زانو نشانده و فرمود: صاحب الامر شما این است.
سپس برخاست و به او فرمود: فرزندم! تا وقت معلوم برو داخل.
او هم داخل خانه شد در حالی که چشمهایم او را بدرقه میکرد.
آن گاه حضرتعلیه السلام فرمود: ای یعقوب! نگاه کن، ببین چه کسی در خانه است؟
وقتی داخل شدم کسی را ندیدم!(1)
1) 131. کمال الدین، ج 2، ص 407، ما اخبر به العسکریعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 25.
ضوء بن علی عجلی میگوید:
مردی ایرانی را دیدم که میگفت: به سامرا رفتم وقتی مقابل منزل امام حسن عسکریعلیه السلام رسیدم، بدون اینکه اجازه ورود بگیرم، امامعلیه السلام مرا از داخل خانه فرا خواند.
داخل شدم و سلام نمودم، حضرتعلیه السلام فرمود: ای ابو فلان! حالت چطور است؟ بنشین!
آنگاه از تمام مردان و زنان فامیلم پرس و جو کرد و فرمود: چه شد که آمدی؟
عرض کردم: به خاطر علاقهای که به شما داشتم.
فرمود: همینجا بمان!
من نیز همراه خدمتکاران همانجا ماندم. روزی از خرید حوائج خانه بازگشتم مثل همیشه بدون اینکه اجازه بگیرم داخل اتاق مردان شدم.
ناگاه صدای حرکت کسی را شنیدم، حضرتعلیه السلام بانگ زد: بایست و تکان نخور!
من نه جرأت بازگشت داشتم و نه جسارت اینکه قدمی به جلو بردارم. همانجا خُشکم زد. در این حال، کنیزی از اتاق خارج شد در حالی که چیزی را در پارچهای پیچیده بود. پس از آن حضرتعلیه السلام
فرمود: داخل شو!
وقتی وارد شدم، امامعلیه السلام دوباره آن کنیز را فرا خواند و فرمود: آنچه را که با خود داری نشان بده!
وقتی پارچه را گشود، پسر بچهای را دیدم که صورتش سپید بود. وقتی تنش را عریان کرد، خط مویی سبز رنگ را دیدم که به سیاهی نمیزد و از ناف تا سینهاش روییده بود.
آنگاه امامعلیه السلام فرمود: این صاحب الامر شماست.
آنگاه به آن کنیز فرمود تا او را بردارد و ببرد. از آن پس، تا زمان وفات امام حسن عسکریعلیه السلام او را ندیدم.
به آن مرد ایرانی گفتم: به نظر تو، او در آن هنگام چند سال داشت؟
گفت: دو ساله.(1)
ابو سعید، غانم بن سعید هندی میگوید:
من اهل کشمیر هندوستان هستم، من به همراه سی و نه نفر دیگر در خدمت پادشاه هند بودم، همه ما تورات و انجیل و زبور را خوانده
1) 132. کافی، ج 1، ص 514 و 515، موله الصاحبعلیه السلام؛ کمال الدین، ج 2، ص 435 و 436، من شاهد القائمعلیه السلام؛ غیبة طوسی، ص 233 و 234، اثبات ولادة الصاحبعلیه السلام؛ بحارالانوار، ج 52، ص 26 و 27.
بودیم. به همین دلیل از مشاوران او به شمار میآمدیم.
روزی پادشاه از ما درباره حضرت محمّدصلی الله علیه وآله وسلم سؤال کرد.
گفتیم: نام او را در کتابهای خودمان یافتهایم.
برای اینکه او را بهطور آشکار ملاقات کنیم تصمیم گرفته شد که من برای یافتن او آماده سفر شوم.
برای این کار مقدار زیادی پول به همراه برداشته و به راه افتادم. در راه گروهی از تُرکان مرا غارت کردند. با همان وضع به کابل رفتم و از آنجا به طرف بلخ حرکت کردم.
وقتی به بلخ رسیدم نزد امیر آن شهر رفتم، امیر بلخ مردی به نام «ابن ابی شور» - همان داود بن عباس بن ابی اسود - بود، خود را معرفی نمودم و علّت سفرم را بازگو کردم.
او تمام فقها و علما را برای گفت و گو با من جمع کرد. من از آنها پرسیدم: محمّد کیست؟
پیامبر ما، محمّد بن عبداللَّهصلی الله علیه وآله وسلم است.
از کدام خاندان است؟
از قریش.
البته این مهم نیست. جانشین او کیست؟
ابوبکر.
ما در کتابهای خودمان خواندهایم که جانشین او پسر عمویش و دامادش و پدر فرزندانش میباشد.
ای امیر! این مرد از شرک به کفر رسیده است و باید گردنش زده
شود.
آنگاه امیر شخصی به نام «حسین بن شکیب» را فرا خواند و گفت: ای حسین! با این مرد مناظره کن!
حسین گفت: در اطراف تو فقها و علمای زیادی هستند آنها را برای مناظره با او بفرست!
امیر گفت: به تو دستور میدهم که با او مناظره کرده و با دوستی و لطف با او رفتار کنی.
آنگاه حسین مرا به گوشهای برد. از او درباره حضرت محمّدصلی الله علیه وآله وسلم سؤال کردم.
او گفت: همانطور که به تو گفتهاند: او پیامبر ما است جز اینکه خلیفه به حق او پسر عمویش علی بن ابی طالبعلیه السلام است که همسر دخترش فاطمهعلیها السلام و پدر دو فرزند او حسن و حسینعلیهما السلام میباشد.
آنگاه من گفتم: «أشهد أن لا إله إلاّ اللَّه و أنّ محمّداً رسول اللَّه».
سپس به نزد امیر رفتم و اسلام آوردم. او مرا به حسین سپرد تا معالم دینم را از او فرا بگیرم.
روزی به حسین گفتم: ما در کتابهای خودمان خواندهایم که هیچ خلیفهای قبل از آن که خلیفه بعد از خود را تعیین کند رحلت نمیکند. خلیفه بعد از علیعلیه السلام که بود؟
او گفت: حسنعلیه السلام و پس از او حسینعلیه السلام. سپس یک یک ائمه را نام
برد تا به امام حسن عسکریعلیه السلام رسید آنگاه گفت: برای دانستن و شناختن خلیفه بعد از او باید به جست و جو بپردازی؛
من به امید یافتن جانشین امام حسن عسکریعلیه السلام از بلخ خارج شدم.
مدّتی با شخصی که مدّعی بود او نیز در جست و جوی قائم آل محمّدعلیه السلام است همراه بودم، امّا بعضی اخلاق او ناخوشایند بود، به همین دلیل او را ترک کردم.
از بغداد به مدینه رفتم، مدّتی در مدینه ماندم. از هر که سؤال میکردم، مرا از پیگیری موضوع منع میکرد. تا اینکه روزی پیرمردی از بنی هاشم را دیدم که «یحیی بن محمّد عریضی» نام داشت او گفت: آنچه تو در جست و جوی آن هستی در «صریاء» است.
من به صریاء رفتم، در دهلیزی جاروب شده روی سکویی نشسته بودم که غلام سیاهی بیرون آمد و به من گفت: برخیز و از اینجا برو!
گفتم: نمیروم.
او وارد خانهای شد و پس از مدّتی خارج شد و گفت: داخل شو! و مولایت را اجابت کن.
من به همراه او وارد خانهای شدم که دارای اتاقهای متعدّد و باغچههای بسیار بود. امامعلیه السلام را دیدم که در وسط حیاط نشسته است. وقتی نظر مبارکش به من افتاد، با زبان هندی سلام کرد و مرا به نامی که هیچکس به جز بستگانم در کابل از آن اطلاع نداشتند، مورد خطاب قرار داد، و از سی و نه نفر دیگر که در هند جزء مشاوران پادشاه بودند
پرسید، و نام یک یک آنها را بیان نمود.
آنگاه فرمود: میخواهی امسال با اهل قم، به حجّ مشرف شوی. امسال نرو! و به خراسان بازگرد و سال بعد مشرّف شو!
عرض کردم: آقا جان من هزینه سفر خود را تمام کردهام، مقداری هزینه راه به من عنایت بفرمایید!
حضرتعلیه السلام فرمود: دروغ میگویی. و به خاطر همین دروغ تمام اموالت را به زودی از دست میدهی.
با این حال، کیسهای به من عطا کرد که مقداری پول در آن بود و فرمود: این را هزینه راهت کن! وقتی به بغداد رسیدی، به خانه کسی مرو! و آنچه را دیدهای به کسی بازگو مکن!
از خدمت حضرت مرخص شدم. چیزی نگذشت که آنچه از اموال با خود داشتم همه ضایع شد، و تنها آنچه حضرتعلیه السلام عطا فرموده بود، باقی ماند. به خراسان رفتم. سال بعد به قصد حجّ، بدون اینکه به قم بروم حرکت کردم. وقتی دوباره به همان خانه رفتم، کسی را آنجا نیافتم!(1)
1) 133. کمالالدین، ج 2، ص 437 - 440، من شاهد القائم؛ بحارالانوار، ج 52، ص 27 - 29.
حسن بن وجناء نصیبی میگوید:
پنجاه و چهار بار به سفر حجّ مشرّف شده بودم. سفر آخری بود، شبی زیر ناودان کعبه در سجده مشغول دعا و تضرّع بودم که شخصی مرا تکان داد و گفت: برخیز! ای حسن بن وجناء.
هنگامی که برخاستم، کنیز رنگ پریده و نحیفی را دیدم که حدوداً چهل سال یا بیشتر سن داشت.
در این فکر بودم که او کیست؟ و از من چه میخواهد؟ ناگاه در مقابل من به راه افتاد، من نیز بیاختیار بدون اینکه از او سؤالی کنم به دنبال او به راه افتادم.
به اتّفاق به خانه حضرت خدیجهعلیها السلام رسیدیم. وارد حیاط شدیم، در یک طرف، اتاقی بود که درِ ورودی آن وسط حیاط قرار داشت و از سطح زمین کمی بالاتر بود. او با عبور از چند پله چوبی که از جنس ساج بودند، وارد اتاق شد. چند لحظه بعد صدایی مرا فرا خواند: ای حسن! بیا بالا!
وقتی از پلهها بالا رفتم و در آستانه در قرار گرفتم، چشمم به جمال عالم آرای یوسف زهراعلیهما السلام افتاد.
حضرتعلیه السلام فرمود: ای حسن! چنین میپنداری که تو را نمیبینم؟ به خدا قسم! در تمام اوقاتی که در حج بودی، من با تو بودم.
آنگاه یک به یک تمام حالات و لحظات و کیفیت اعمال مرا در طول حجّ برشمرد. چنان که من از شنیدن آنها بیهوش به خاک افتادم. نمیدانم چقدر آن حال به طول انجامید که لذّت تماس دستهای حضرتعلیه السلام را احساس کردم. برخاستم و دوباره به سیر جمال بیمثال محبوب گمشده خویش پرداختم.
امامعلیه السلام فرمود: ای حسن! به مدینه برو و در خانه امام جعفر صادقعلیه السلام - که خالی از سکنه است - بمان و فکر خوراک و پوشاک هم نباش، که به تو خواهد رسید.
آن گاه دفتری به من عنایت فرمود که در آن دعای فرج و دستور نماز آن مندرج بود. فرمود: اینگونه دعا کن و برای من نماز بخوان! آن را به کسی غیر از شیعیان حقیقی من نشان مده! خداوند تو را موفق نماید.
عرض کردم: مولا جان! آیا بعد از این شما را نمیبینم؟
فرمود: چرا، اگر خدا بخواهد.
با این همه، امتثال امر ولایت کردم، و دل به فراق و هجران نهاده بازگشتم.
به مدینه رفتم و در خانه امام جعفر صادقعلیه السلام ماندم. روزها بیرون خانه مشغول بودم. هنگام شب که برای افطار بازمیگشتم ظرف چهار گوشی را که همیشه آنجا بود پر از آب گوارا مییافتم، و کنار آن قرص نانی که روی آن هر غذایی که در طول روز هوس نموده بودم؛ نهاده شده بود.
وقتی به قدر کافی سیر میشدم مابقی را شبانه به فقرا صدقه میدادم که مبادا کسی متوجّه شود. همینطور لباس تابستانیام هنگام تابستان، و لباس زمستانیام را هنگام زمستان میرسید.
بعد از افطار میخوابیدم، هر روز هم قبل از خارج شدن از خانه، آب آورده و اطراف را جاروب میکردم و کوزه آب را خالی میکردم.(1)
احمد بن فارس ادیب میگوید:
در همدان طایفه ای زندگی میکردند که معروف به «بنی راشد» بودند، و همه آنها شیعه بوده و پیرو مذهب امامیه بودند. کنجکاو شدم و پرسیدم: چطور بین همه اهل همدان فقط شما شیعه هستید؟
پیرمردی که ظاهر الصلاح و متشخّص به نظر میرسید، گفت: جدّ ما راشد که - طایفه ما به او منسوب است - سالی به حجّ مشرّف شد، وی پس از بازگشت از سفر، قصه خود را چنین نقل کرد:
هنگام بازگشت، چند منزل در بیابان پیموده بودیم که از شتر فرود آمدم تا کمی پیادهروی کنم. مدّت زیادی پیاده حرکت کردم تا اینکه
1) 134. کمال الدین، ج 2، ص 443 و 444، من شاهد القائمعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 31 و 32.
خسته شدم. پیش خود گفتم: بهتر است برای استراحت و خواب، کمی توقّف کنم، آنگاه که انتهای قافله به نزد من رسید، برمیخیزم.
به همین جهت، خوابیدم، وقتی بیدار شدم دیدم هنگام ظهر است و خورشید به شدّت میتابد و هیچکس دیده نمیشود. ترسیدم؛ نه جاده دیده میشد و نه ردّ پایی مانده بود. ناچار به خدا توکّل کردم و گفتم: به هر طرف که او بخواهد میروم!
هنوز چند قدمی راه نرفته بودم که به منطقهای سبز و خرّم رسیدم، گویا آنجا به تازگی باران باریده خاکش معطر و پاک بود. در میان آن باغ، قصری بود که چون شمشیر میدرخشید.
با خود گفتم: خوب است که این قصر را که قبلاً ندیده و وصف آن را از کسی نشنیدهام، بهتر بشناسم. به طرف آن رفتم. وقتی مقابل در قصر رسیدم، دیدم دو نفر خادم که سفید پوست هستند آنجا ایستادهاند.
سلام کردم، آنها با لحن زیبایی پاسخ دادند و گفتند: بنشین که خداوند خیری به تو عنایت فرموده است.
یکی از آنها وارد قصر شد. بعد از اندک زمانی، بازگشت و گفت: برخیز و داخل شو!
وقتی وارد قصر شدم، ساختمانی را دیدم که تا آن زمان عمارتی بدان زیبایی و نورانیت ندیده بودم. خادم پیشتر رفت و پرده اتاقی را کنار زد و گفت: وارد شو!
وارد اتاق شدم. جوانی را دیدم که چهرهاش همچون ماه در شب
تاریک میدرخشید، بالای سرش شمشیر بلندی از سقف آویزان بود که فاصله کمی با سر مبارک او داشت.
سلام کردم و او با مهربانی و زیباترین لحن پاسخ داد و پرسید:
آیا مرا میشناسی؟
نه واللَّه.
من قائم آل محمّدعلیهم السلام هستم که در آخر الزمان با همین شمشیر - اشاره به آن شمشیر کرد - قیام میکنم، و زمین را بعد از آنکه انباشته از ظلم و جور شده باشد، پر از عدل و داد میکنم.
با شنیدن این کلمات نورانی، به پای حضرتعلیه السلام افتادم و صورت به خاک پای مبارکش میساییدم.
فرمود: این کار را مکن! سرت را بلند کن! تو فلانی از ارتفاعات همدان نیستی؟
آری! ای آقا و مولایم!
دوست داری که به نزد خانوادهات بازگردی؟
آری! مولایم، میخواهم مژده آنچه را که خداوند به من ارزانی داشته، به آنها برسانم.
آنگاه حضرت به آن خادم اشاره کرد. او دست مرا گرفت و کیسه پولی به من داد و با هم از خدمت امامعلیه السلام مرخص شدیم. چند قدم که رفتیم. سایهها و درختان و مناره مسجدی را دیدم. او گفت: آیا اینجا را میشناسی؟
گفتم: نزدیک همدان شهری است که «اسد آباد» نام دارد. اینجا
شبیه آنجا است.
او گفت: اینجا «اسد آباد» است. برو! که هدایت یافتی و واقعاً راشد شدی!
من که به منظره پیش روی خود خیره شده بودم، وقتی بازگشتم، او را ندیدم. وارد «اسد آباد» شدم. به کیسه نگاه کردم، پنجاه و چهار سکّه طلا در آن بود و تا زمانی که آنها را داشتیم خیر به ما روی میآورد.(1)
علی بن سنان موصلی میگوید:
بعد از رحلت امام حسن عسکریعلیه السلام عدّهای از مردم قم به سامرا آمدند، آنها اموالی را به همراه خود آورده بودند که میخواستند به امامعلیه السلام تحویل دهند، و این رسم همه ساله آنها بود که هر سال برای پرداخت وجوهات به سامرا میآمدند.
این بار نیز در حالی که از رحلت امامعلیه السلام اطلاعی نداشتند بار سفر به سامرا را بستند.
وقتی سراغ حضرتعلیه السلام را گرفتند و دانستند که ایشان به قرب الهی واصل شدهاند، پرسیدند: وارث او کیست؟
1) 135. کمال الدین، ج 2، ص 453 و 454، من شاهد القائمعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 40 - 42.
مردم گفتند: برادرش جعفر [کذّاب .
پرسیدند: او اکنون کجا است؟
گفتند: برای گردش و تفریح بیرون رفته است، و اکنون سوار بر قایقی بر روی رودخانه دجله مشغول باده خواری است، و گروهی از نوازندگان هم او را همراهی میکنند.
آنها به همدیگر نگاه کردند و باهم مشورت نمودند و گفتند: اینها صفات امامعلیه السلام نیست.
یکی از آنها گفت: بهتر است که بازگردیم و این اموال را به صاحبان شان بازگردانیم.
یکی از آنها که ابو العبّاس محمّد بن جعفر حمیری قمی نام داشت، گفت: بهتر است بمانیم تا این مرد - که میگویند وارث امام است - بازگردد و به درستی، در مورد صحّت موضوع تحقیق کنیم.
وقتی جعفر [کذّاب بازگشت، نزد او رفته و بر او سلام کردند و گفتند:
آقا جان! ما مردمی از شهر قم هستیم. عدّهای از شیعیان و مردمان دیگر قم نیز همراه ما هستند. وجوهاتی را برای مولای خودمان، امام حسن عسکریعلیه السلام آوردهایم.
آنها کجا است؟
نزد ما است.
آنها را نزد من بیاورید!
این اموال معمولاً خبری شگفت انگیز دارند.
خبر چیست؟
این اموال به تدریج جمعآوری شده است، بدین ترتیب که هر شیعه مؤمنی یک یا دو سکّه طلا در کیسهای نهاده و آن را مهر و موم نموده است. ما هرگاه به خدمت امام حسن عسکریعلیه السلام مشرف میشدیم، ایشان مشخّصات تمامی کیسهها را از مقدار وجه گرفته تا نام صاحب آن و نشان مهرش، همه را میفرمودند.
دروغ میگویید. برادر من چنین نمیکرد. این علم غیب است.
وقتی آنها سخن جعفر [کذّاب را شنیدند، به یکدیگر نگاه کردند.
در این حال جعفر [کذّاب گفت: آن اموال را نزد من بیاورید!
آنان گفتند: ما در ازای حمل و تحویل این وجوهات از صاحبان آنها مزد گرفتهایم. و شرعاً موظفیم آنها را بعد از دیدن نشانههایی که امام حسن عسکریعلیه السلام میفرمودند، تحویل دهیم. اگر تو امامی، دلایل خود را ارائه بده و الاّ ما آنها را به صاحبانشان باز خواهیم گرداند تا هر طور که خودشان میخواهند عمل کنند.
وقتی جعفر [کذّاب این مطلب را شنید به نزد خلیفه رفت، خلیفه در سامرا بود. از او خواست که وی را در مورد جانشینیاش حمایت کند و امیدوار بود که این اموال را تصاحب کند!
خلیفه آنها را احضار کرد و گفت: این اموال را به جعفر بدهید!
آنان گفتند: خداوند امیرالمؤمنین!! را سلامت بدارد، ما مأموریم و در ازای مزدی که گرفتهایم، وکالت این اموال را به عهده داریم. این
اموال، امانت مردمی هستند که به ما امر نمودهاند که آنها را تنها پس از دیدن علامت یا نشانهای - که دلیل بر امامت امام باشد - تحویل دهیم و هر سال این اموال را به امام حسن عسکریعلیه السلام عرضه مینمودیم، و ایشان پس از بیان علامت، آنها را از ما تحویل میگرفت.
علامتی را که او ارائه میداد، چه بود؟
تعداد سکّهها و صاحبان آنها و دیگر اموال و مقدار آنها را ذکر مینمود. وقتی چنین میفرمود، ما آنها را تحویل میدادیم، و بارها چنین کرده بودیم و این موضوع علامت ما بود. اما ایشان اکنون وفات یافتهاند، و اگر این مرد صاحبامر هست، آنچه را که برادرش انجام میداد، انجام دهد، و الاّ ما آنها را به صاحبانشان بازمیگردانیم.
در این حال، جعفر گفت: یا امیرالمؤمنین! این مردم دروغگو هستند، و به برادر من دروغی را نسبت میدهند. این علم غیب است.
خلیفه در پاسخ گفت: اینها فرستاده مردم هستند، و خداوند فرموده است:
«وَمَا عَلَی الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الَمُبِینُ»(1).
«وظیفه فرستاده تنها ابلاغ پیام است».
جعفر [کذّاب که انتظار شنیدن این سخن را از خلیفه نداشت ]مبهوت شد و نتوانست جوابی بدهد.
1) 136. سوره نور، آیه 54.
آنگاه آن عدّه گفتند: از امیرالمؤمنین میخواهیم که دستور دهد تا مأموری برای خروج ما از شهر تعیین نماید تا ما را بدرقه کند.
خلیفه نیز دستور داد تا راهنمایی، آنها را مشایعت کند. وقتی از شهر خارج شدند [و آن راهنما بازگشت،] نوجوانی زیبا که به نظر میآمد خادم باشد، مقابل آنها رسید و گفت: ای فلانی پسر فلانی! و ای فلانی پسر فلانی! مولای خود را اجابت کنید!
آنها گفتند: آیا تو مولای ما هستی؟
گفت: پناه بر خدا، من بنده مولای شما هستم.
آنگاه با او همراه شدند. او آنها را به سامرا بازگرداند و یک راست به خانه امام حسن عسکریعلیه السلام برد.
میگویند: وقتی وارد خانه شدیم، فرزند او - یعنی قائم آلمحمّدصلی الله علیه وآله وسلم - را دیدیم که بر تختی نشسته است. مانند ماه میدرخشید، لباسی سبز بر تن داشت. سلام کردیم و ایشان پاسخ فرمود.
آنگاه فرمود: اموالی که با خود دارید، مجموعاً فلان دینار است، و فلانی فلان قدر، و فلانی فلان قدر داده است.
و یک یک همه را برشمردند و اموال دیگر را نیز که پارچه و چیزهای دیگر به همین ترتیب مشخص فرمود. حتّی نوع بارها و چهارپایان خودمان را نیز بیان نمود.
[با مشاهده این دلیل روشن ، سجده شکر به جای آوردیم، و زمین را بوسیدیم. آنگاه سؤالاتی را که داشتیم از حضرتعلیه السلام پرسیدیم، و
ایشان یک یک پاسخ فرمود. آنگاه اموال را تحویل دادیم.
ایشان امر نمودند که از آن به بعد هیچ وجهی را به سامرا نیاوریم. زیرا در بغداد مردی را تعیین خواهند نمود که ما وجوهات را به او بسپاریم و نامههای حضرتعلیه السلام به دست او به مردم خواهد رسید.
هنگامی که اجازه مرخصی فرمود مقداری اسباب تکفین و تدفین به ابوالعبّاس محمّد بن جعفر قمی حمیری عنایت نموده، فرمود:
خداوند پاداش تو را بزرگ گرداند!
وقتی به گردنه همدان رسیدیم، ابو العباس فوت کرد. از آن به بعد وجوهات را به بغداد نزد نوّاب مخصوص حضرتعلیه السلام که نامههای ایشان را به مردم میرساندند، بردیم.(1)
1) 137. کمال الدین، ج 2، ص 476 - 479، من شاهد القائمعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 47 - 49.
محمّد بن احمد انصاری میگوید:
گروهی از مفوضه(1)و مقصّره(2)کامل بن ابراهیم مدنی را برای مناظره نزد امام حسن عسکریعلیه السلام فرستادند.
کامل بن ابراهیم میگوید: پیش خود گفتم: به او میگویم: تنها کسی وارد بهشت میشود که اعتقاد مرا داشته باشد!
وقتی خدمت امام حسن عسکریعلیه السلام مشرّف شدم، دیدم پیراهن سفید لطیفی پوشیده است. با خود گفتم: ولی خدا و حجّت او پیراهن لطیف میپوشد و به ما امر میکند که به فکر برادران دینی خود باشیم، و ما را از پوشیدن اینگونه لباسها نهی میکند.
امام حسن عسکریعلیه السلام تبسّمی فرمود و آستین خود را بالا زد و لباس سیاه خشنی را [که زیر آن لباس لطیف پوشیده بود] و با پوست بدنش تماس داشت، نشان داده و فرمود: این را برای خدا، و این را برای شما پوشیدهام!
من با شرمندگی سلام کردم و کنار دری که پردهای آن را پوشانده
1) 138. گروهی بودند که اعتقاد داشتند خدای متعال، اُمور جهان را به حضرت محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و یا به حضرت علیعلیه السلام و یا به یکی از ائمّهعلیهم السلام واگذار کرده است.
2) 139. گروهی بودند که اعتقاد داشتند که حضرت علیعلیه السلام گرچه در ظاهر امام میباشد ولی در واقع خدای ما است!! و افرادی را که قائل به اُلوهیت علیعلیه السلام نبودند مقصره مینامیدند. (تاریخ شیعه و فرقه های اسلام، ص 184 و 185).
بود، نشستم. ناگاه بادی وزید و گوشهای از آن پرده کنار رفت و نوجوان ماه سیمایی را که حدوداً چهار سال داشت، دیدم. فرمود: ای کامل بن ابراهیم!
از این سخن مو بر تنم راست شد، و به دلم الهام شد که بگویم: لبیک، آقا جان! بفرمایید.
فرمود: نزد ولی خدا و حجّت او آمدهای که بگویی: تنها کسی که اعتقاد تو را داشته باشد، به بهشت میرود؟
گفتم: آری، قسم به خدا! برای همین آمدهام.
فرمود: به خدا قسم! در این صورت عدّه کمی بهشتی خواهند بود، زیرا تنها گروهی که «حقیه» نام دارند، وارد بهشت خواهند شد.
عرض کردم: آقا جان! آنها چه کسانی هستند؟
فرمود: کسانی که علیعلیه السلام را دوست دارند و به حق او سوگند میخورند، امّا حقّ او و فضل او را نمیدانند.
آنگاه لحظهای ساکت شده و سپس ادامه دادند:
آمده بودی که درباره اعتقاد مفوّضه سؤال کنی، بدانکه آنها دروغ میگویند. خداوند دلهای ما را ظرف مشیت خود قرار داده است که اگر او بخواهد ما نیز خواهیم خواست، چنانچه میفرماید:
«وَما تَشاءُونَ إِلاَّ اَنْ یشاءَ اللَّهُ»(1).
«جز آنچه خداوند میخواهد شما نمیخواهید».
1) 140. سوره تکویر، آیه 29.
آنگاه پرده به حالت اوّل بازگشت، و من هرچه کردم نتوانستم آن را کنار بزنم.
امام حسن عسکریعلیه السلام تبسّم نموده و فرمود: ای کامل! چرا نشستهای، مگر حجّت بعد از من سؤالت را پاسخ نداد؟
من نیز برخاستم و خارج شدم، و از آن پس آن خلف صالحعلیه السلام را ملاقات نکردم.(1)
رشیق، دوستِ مادرانی میگوید:
روزی معتضد، خلیفه عبّاسی ما را - که سه نفر بودیم - احضار نمود و دستور داد:
هر یک سوار بر اسبی شده و اسبی دیگر را به همراه خود بردارید، و جز توشه مختصری چیزی با خود حمل نکنید، و پنهانی و به سرعت خود را به سامرا برسانید، و به فلان محلّه و فلان خانه بروید. وقتی آنجا رسیدید، غلام سیاهی را میبینید که دمِ در نشسته است. فوراً وارد خانه شده و هر که را دیدید، سرش را برای من میآورید!
ما طبق دستور حرکت کردیم وقتی به سامرا رسیدیم همانطور که
1) 141. غیبت طوسی، ص 246 و 247، اثبات ولادتهعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 50 و 51.
گفته بود در دهلیز خانه غلام سیاهی را دیدیم که بند شلواری را میبافد، از او پرسیدیم: چه کسی در خانه است؟
گفت: صاحبش.
قسم به خدا! هیچ توجّهی به ما نکرد، و هیچ واهمهای ننمود!
وارد خانه شدیم. خانهای بود همانند خانه امیران لشکر [بسیار مجللّ و با شکوه ]پردهای که آویزان بود آنقدر نو و پاکیزه بود که گویی تا آن موقع دست نخورده بود. کسی در خانه نبود. پرده را کنار زدیم، سرای بزرگی را دیدیم که گویی دریایی در بستر آن قرار داشت. و در انتهای سرا حصیری روی آب گسترده شده بود و مردی زیباروی به نماز ایستاده بود و به ما توجّهی نداشت.
ما هیچ وسیلهای برای دسترسی به او نداشتیم، یکی از همراهان ما که احمد بن عبداللَّه نام داشت خواست وارد سرا شده و گام بردارد که در آب فرو رفت، او در آب دست و پا میزد و ما با مشکل او را بیرون کشیدیم، وقتی نجات یافت و بیرون آمد، از هوش رفت.
ساعتی گذشت و دوست دیگرم تصمیم گرفت که خود را به آب زده و به آن مرد برساند، اما او نیز مانند احمد بن عبداللَّه آن قدر دست و پا زد که وقتی بیرون کشیدمش بیهوش افتاد، و من نیز هاج و واج مانده بودم.
به صاحب خانه - آن شخص زیبا - گفتم: از خدا و از شما پوزش میطلبم. قسم به خدا! هیچ اطلاعی از موضوع نداشتم، و نمیدانستم که برای دستگیری چه کسی آمدهام. هماکنون به درگاه خداوند از
عملی که انجام دادهام توبه میکنم.
اما او همچنان نه توجهی به ما کرد و نه چیزی گفت و از حالتی که داشت خارج نشد.
[وقتی دوستانم به هوش آمدند] ناچار بازگشتیم. معتضد منتظر ما بود و به محافظان دستور داده بود که ما هر زمانی که رسیدیم، فوراً نزد او برویم.
نیمههای شب به نزد معتضد رفتیم. او جریان را پرسید، و ما همه چیز را بازگو کردیم.
آنگاه گفت: وای بر شما! آیا پیش از من کسی را ملاقات کرده و ماجرا را گفتهاید؟
گفتیم: نه.
گفت: من دیگر با او کاری نخواهم داشت. و سوگند سختی خورد که اگر چیزی از این مطلب به کسی بازگو کنیم، گردنمان را خواهد زد. ما نیز تا او زنده بود جرأت بیان آن را نداشتیم.(1)
1) 142. غیبة طوسی، ص 248 - 250، اثبات ولادتهعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 51 و 52.
سید رضی الدین علی بن طاووسرحمه الله میگوید: کسی که نخواست نام او فاش شود، میگفت:
من از خدا میخواستم که به زیارت مهدیعلیه السلام نائل شوم. شبی در خواب دیدم که در فلان وقت او را مشاهده خواهم کرد.
وقتی از خواب بیدار شدم به مرقد موسی بن جعفرعلیه السلام مشرّف شدم و در همان زمانی که در خواب دیده بودم منتظر لقای مولا شدم.
ناگاه صدایی شنیدم که به گوشم آشنا بود. صاحب صدا را دیدم که در حال زیارت امام جوادعلیه السلام میباشد، من رعایت ادب را کرده و چیزی نگفتم. او وارد ضریح شد.
من پایین پای امام موسی بن جعفرعلیه السلام ایستادم. چند لحظه بعد خارج شد در حالی که کسی همراه او بود، من دانستم که او مهدیعلیه السلام است، و جمال عالم آرای او را سیر میکردم، اما ادب کرده و ایشان را صدا نزدم.(1)
1) 143. بحار الانوار، ج 52، ص 53.
ابو العبّاس، رشید بن میمون واسطی میگوید:
به خاطر جنگی که به وقوع پیوست بود جدم، ورّام بن ابی فراس از حلّه به کاظمین پناه برده و در حدود پنجاه و یک روز در آن جا اقامت نمود.
من نیز پس از او به قصد تشرف به سامرا حرکت نموده و در کاظمین او را ملاقات نمودم. هوا بسیار سرد بود.
وقتی دانست که قصد تشرف به سامرا را دارم. نامهای به من داد و گفت: این را محکم در لباس خود حفظ کن! وقتی به قبّه شریفه امام حسن عسکریعلیه السلام رسیدی، اوّل شب به تنهایی وارد حرم مطهّر شو و آن قدر صبر کن که همه بروند، آنگاه این نامه را کنار قبر منوّر قرار بده! اوّل صبح [هنگامی که هنوز رفت و آمد چندانی شروع نشده بازگرد! اگر نامه را آنجا ندیدی درباره آن چیزی به کسی مگو!
من نیز چنین نمودم، و پس از بازگشت نامه را نیافتم. به طرف شهر خودم به راه افتادم، جدّم ورّام نیز پیش از من به حلّه بازگشته بود. وقتی او را در منزلی ملاقات کردم، گفت: حاجتی را که میخواستم، گرفتم.(1)
1) 144. بحار الانوار، ج 52، ص 53 و 54.
حسن بن علی بن حمزه اقساسی میگوید:
در کوفه پیرمرد رختشویی بود که بسیار اهل زُهد و عبادت بوده و سیاحت بسیار مینموده، و در جست و جوی خبر و نشانی از حضرت حجّتعلیه السلام بود. روزی در مجلس پدرم بودم او را دیدم. او سخن میگفت و پدرم گوش میداد.
پیر مرد میگفت: یک شب به مسجد جعفی که از مساجد قدیمی بیرون کوفه بود؛ رفتم. نیمههای شب در خلوت و تنهایی مشغول عبادت بودم که سه نفر وارد شدند. وقتی به میان صحن مسجد رسیدند، یکی از آن سه نفر، نشست و دستش را روی زمین به چپ و راست کشید. ناگاه از همان محل آب جوشید، و آن مرد با آن آب وضو گرفت، به آن دو نفر دیگر نیز اشاره کرد تا با آن وضو بگیرند.
پس از آنکه آن دو نفر نیز وضو گرفتند، نفر اول پیش ایستاد و آن دو نفر دیگر به او اقتدا نموده و نماز گزاردند. من نیز به او اقتدا نموده و نماز خواندم.
وقتی امام سلام نماز را داد، حالت او مرا متحیر ساخت و دانستم که جوشیدن آب از زمین توسّط او، نشانه بزرگی اوست. به همین خاطر، از شخصی که سمت راست من نشسته بود، پرسیدم: این مرد کیست؟
گفت: او صاحب الامرعلیه السلام و فرزند امام حسن عسکری علیه السلام است.
من خود را به حضرتعلیه السلام نزدیک نموده و دست مبارکش را بوسیدم.
عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! نظرشما درباره عمر بن حمزه چیست؟ آیا اعتقادات و نظرات او صحیح است؟
فرمود: خیر، ولی سرانجام هدایت میشود و تا زمانی که مرا ندیده است، نخواهد مُرد.
سخنان پیرمرد به پایان رسید، من همه آن را یادداشت کردم. مدّت زیادی گذشت عمر بن حمزه وفات یافت، ولی شنیده نشد که او امام را ملاقات کرده باشد.
روزی دوباره پیرمرد را ملاقات کردم، به او گفتم: مگر تو نگفتی که عمر بن حمزه پیش از ملاقات با امام زمانعلیه السلام نخواهد مرد؟
او گفت: تو از کجا میدانی که او امام را ندیده است؟
برای تحقیق نزد فرزند او «ابو المناقب» رفتم، و در مورد پدرش از او سؤال نمودم.
او گفت: یک شب، نزدیکیهای صبح، نزد پدرم بودیم، او در حال احتضار بود. توان خود را از دست داده و به سختی سخن میگفت. تمام درها نیز بسته بود. ناگاه مردی وارد اتاق شد.
ما همه ترسیدیم چون درها کاملاً بسته بود، حتّی جرأت نکردیم از او چیزی بپرسیم. او مستقیم نزد پدرم رفته و کنار وی نشست و به آهستگی چیزی به او گفت و پدرم گریست.
آنگاه برخاست و رفت. وقتی از نظر ما ناپدید شد، پدرم گفت: مرا بنشانید.
او را در بستر نشانیدیم. چشمانش را گشود و گفت: آن شخصی که نزد من بود، کجا است؟
گفتیم: همانطور که آمده بود، رفت.
گفت: به دنبالش بشتابید!
ما به دنبال او رفتیم اما درها بسته بود و هیچ اثری نیافتیم. بازگشتیم و گفتیم: که چیزی نیافتیم.
از پدرم پرسیدیم او که بود؟
گفت: او صاحب الامرعلیه السلام بود. در این حال بیماریش عود کرد، و بیهوش شد!(1)
ابو عبداللَّه حسین بن حمدان میگوید:
شهر قم از کنترل خلیفه خارج شده بود و هر شخصی را برای تصدّی منصب حکمرانی میفرستادند، مردم از ورود او جلوگیری نموده و با او میجنگیدند.
1) 145. بحار الانوار، ج 52، ص 55 و 56.
خلیفه مرا به همراه لشکری برای در دست گرفتن اوضاع قم مأمور کرده و به سوی آن شهر فرستاد.
من با لشکری حرکت کردم، وقتی به منطقه «طرز» رسیدیم، برای استراحت توقّف نمودیم. به قصد شکار حرکت کردم. صیدی را هدف قرار دادم اما فرار کرد.
مسافت زیادی را به دنبال او طی نمودم تا اینکه به نهری رسیدم. همینطور در مسیر رود مشغول حرکت بودم که به محلی رسیدم که بستر رودخانه گسترده و باز بود.
در این هنگام، از دور مردی را دیدم که بر اسبی سفید سوار بود، به من نزدیک شد. عمّامهای سبز بر سر داشت و یک جفت کفش سرخ در پا و چهره خود را چنان پوشیده بود که تنها چشمانش دیده میشد.
وقتی کاملاً نزدیک شد گفت: ای حسین!
او بدون لقب و کنیه مرا مورد خطاب قرار داد.
گفتم: چه میخواهی؟
گفت: چرا در مورد ولایت صاحب الامرعلیه السلام تردید میکنی؟ و چرا خُمس مالت را به اصحاب ما نمیدهی؟
درست میگفت. من در مورد ولایت صاحب الامرعلیه السلام شک داشتم، و خمس مال خود را نپرداخته بودم. او این سخن را آنچنان با مهابت ادا کرد که من با تمام استحکام و شجاعتم بر خود لرزیدم و عرض کردم: چشم، آقا جان! همانطور که فرمودید، خواهم نمود.
آنگاه فرمود: وقتی به آنجا که میخواهی بروی - یعنی قم -
رسیدی و بدون درد سر وارد شدی، خمس هرچه را که به عنوان دارایی شخصی به دست آوردی، به مستحقش بپرداز!
عرض کردم: چشم.
آنگاه فرمودند: برو که هدایت یافتی.
عنان مرکب را بازگرداند و رفت، ولی من نفهمیدم که از کدام طرف رفت. هر چه چپ و راست را جست و جو کردم، چیزی نیافتم. ترسم بیشتر شد، فوراً بازگشتم و سعی کردم آن را فراموش کنم.
نزدیک قم رسیدیم و من خود را برای درگیری با مردم آماده نموده بودم، ناگاه عدهای از اهالی قم نزد من آمده و گفتند: ما با هر حاکمی که فرستاده میشد، به خاطر ستمی که بر ما روا میداشته، میجنگیدیم. تا اینکه تو آمدی، با تو مخالفتی نداریم! وارد شهر شو و هر طور که صلاح میدانی به تدبیر امور بپرداز!
وارد شهر شدم مدتی آنجا ماندم و اموال زیادی بیشتر آنچه که فکر میکردم به دست آوردم، تا اینکه گروهی از اطرافیان خلیفه نسبت به موفقیت من حسادت کرده و از من نزد خلیفه بدگویی نمودند، من نیز از مقام خود عزل شده و به بغداد بازگشتم.
وقتی وارد بغداد شدم، ابتدا نزد خلیفه رفته و سلام نمودم. آنگاه به منزل خود مراجعت نمودم. اطرافیان، بستگان و آشنایان برای تجدید دیدار و خوشآمد به دیدنم آمدند.
در این حال، ناگاه محمّد بن عثمان - نائب دوم امام زمانعلیه السلام - وارد شد و بدون اینکه توجّهی به حاضرین نماید از همه عبور نموده و تا
بالای مجلس نزد من آمد و آن قدر نزدیک شد که توانست به پشتی من تکیه کند، من از این جسارت او به خود و بستگان و آشنایانم بسیار خشمگین شدم.
ملاقات کنندگان همینطور میآمدند و میرفتند و برای اینکه وقت مرا نگیرند زیاد معطّل نمیشدند. اما او همچنان نشسته بود، و لحظه به لحظه بر خشم من افزوده میشد.
وقتی مجلس خالی شد. خود را به من نزدیکتر نمود و گفت: به پیمانی که با ما بستهای وفا کن. آنگاه تمام ماجرا را بازگو کرد.
من به خود لرزیدم و گفتم: چشم.
آنگاه برخاستم و همراه او خزاین اموالم را گشودم و به حسابرسی پرداختم. خمس همه را خارج کردم، او از همه چیز اطّلاع داشت حتّی خمس وجهی را که از قلم انداخته بودم، به یادم آورد. آن را نیز ژپرداختم. او همه آنها را جمع نموده و با خود بُرد.
پس از آن من دیگر در امر وجود حضرت حجّتعلیه السلام تردید نکردم.(1)
1) 146. خرایج راوندی، ج 1، ص 472 - 475، فی معجزات صاحبعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 56 - 58.
محمّد بن قولویه، استاد شیخ مفید، میگوید:
قرامطه - که پیروان احمد بن قرمط بودند - اعتقاد داشتند که او (احمد بن قرمط) امام زمان است!! آنها به مکّه حمله کرده و حجر الاسود را ربودند، پس از مدّتها آن را در سال 307 هجری قمری باز پس فرستادند، و میخواستند در محل قبلی خود نصب نمایند.
من این خبر را پیشتر در کتابهای خویش خوانده بودم، و میدانستم که حجر الاسود را فقط امام زمانعلیه السلام میتواند در جای خود نصب کند. چنان که در زمان امام زین العابدینعلیه السلام نیز از جای خود کنده شد، و فقط امامعلیه السلام توانست آن را در جای خود نصب کند.
به همین خاطر؛ به شوق دیدار امام زمانعلیه السلام به سوی مکه به راه افتادم. ولی بخت با من یاری نکرد و در بغداد به بیماری سختی مبتلا شدم. ناچار شخصی به نام «ابن هشام» را نایب گرفتم تا علاوه بر ادای حجّ به نیت من، نامهای را که خطاب به حضرتعلیه السلام نوشته بودم، به دست آن حضرت برساند.
در آن نامه خطاب به ناحیه مقدّسه معروض داشته بودم که آیا از این بیماری نجات خواهم یافت؟ و مدّت عمر من چند سال خواهد بود؟
به او گفتم: تمام تلاش من آن است که این نامه به دست کسی برسد
که حجر الاسود را در محل خود نصب میکند. وقتی نامه را به او دادی، پاسخش را نیز دریافت کن!
ابن هشام، پس از اینکه با موفقیت مأموریت خود را انجام داد، بازگشت و جریان نصب حجر الاسود را چنین تعریف کرد:
وقتی به مکه رسیدم، خبر نصب حجر الاسود به گوشم رسید، فوراً خود را به حرم رساندم. مقداری پول به شُرطهها دادم تا اجازه بدهند کسی را که حجر الاسود را در جای خود نصب میکند، ببینم، و عدّهای از آنها را نیز استخدام نمودم که مردم را از اطرافم کنار بزنند تا بتوانم از نزدیک شاهد جریان باشم.
وقتی نزدیک حجر الاسود رسیدم، دیدم هر که آن را برمیدارد و در محل خود میگذارد، سنگ میلرزد و دوباره میافتد، همه متحیر مانده بودند و نمیدانستند چه باید بکنند؟
تا اینکه جوانی گندمگون که چهره زیبایی داشت جلو آمد و سنگ را برداشت و در محل خود قرار داد، سنگ بدون هیچ لرزشی بر جای خود قرار گرفت. گویی هیچگاه نیفتاده بود.
در این هنگام، فریاد شوق از مرد و زن برخاست، او در مقابل چشمان جمعیت بازگشت و از در حرم خارج شد.
من دیوانه وار به دنبال او میدویدم و مردم را کنار میزدم، آنها فکر میکردند که من دیوانه شدهام و از مقابلم میگریختند. چشم از او برنمیگرفتم تا اینکه از جمعیت دور شدم. با اینکه او آرام قدم برمیداشت ولی من به سرعت میدویدم و به او نمیرسیدم، تا اینکه
به جایی رسیدیم که هیچ کس غیر از من، او را نمیدید.
او ایستاد و رو به من نمود و فرمود: آنچه با خود داری بده!
وقتی نامه را به ایشان تقدیم نمودم بدون اینکه آن را بخوانند، فرمود: به او بگو: از این بیماری هراسی نداشته باش، پس از این سی سال دیگر زندگی میکنی.
آنگاه مرا چنان گریهای گرفت که توان هیچگونه حرکتی نداشتم، و او در مقابل دیدگانم مرا ترک نمود، و رفت.
ابن قولویه گوید: پس از این قصّه، سال 360 دوباره بیمار شدم، و به سرعت خود را آماده نموده و وصیت نمودم.
اطرافیان به من گفتند: چرا در هراسی؟ اِن شاء اللَّه خداوند شفا عنایت خواهد کرد.
گفتم: این همان سالی است که مولایم وعده داده است.
و در همان سال و با همان بیماری دار فانی را ترک گفت و به موالیانش پیوست. رحمت خداوند بر او باد.(1)
1) 147. خرایج راوندی، ج 1، ص 475 - 478، فی معجزات صاحبعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 58 و 59.
ابو محمّد دعجلی - که از برگزیدگان دانشمندان شیعه بود و روایات زیادی از امامان معصومعلیهم السلام شنیده بود - میگوید:
من دو پسر داشتم. یکی صالح بود و ابو الحسن نام داشت و به غسل مردگان اشتغال داشت. ولی پسر دیگرم ناصالح و منحرف و به دنبال گناه بود.
سالی از طرف شخصی اجیر شدم که به نیابت از امام زمانعلیه السلام به حج مشرّف شوم. پیش از سفر مقداری از آن پول را به پسر شرابخوار دادم.
به مکّه مشرّف شدم و مشغول اعمال حجّ بودم، تا این که با حاجیان به سوی عرفات به راه افتادیم، در عرفات جوان گندمگون و زیبایی را دیدم که گیسوانش را به دو سوی افکنده و مشغول گریه، دعا و تضرّع بود. و این زمانی بود که مردم در حال کوچ از صحرای عرفات بودند، در این موقع، آن جوان زیبا، رو به من نموده و فرمود: ای شیخ! حیا نمیکنی؟
گفتم: از چه چیزی؟ آقاجان!
فرمود: از کسی که خودت میشناسی، پولی را برای ادای حج میگیری. آنگاه قسمتی از آن را به یک فاسق شرابخوار میدهی؟ به زودی این چشمت - اشاره به یکی از چشمانم کرد - نابینا میشود.
اعمال حجّ به پایان رسید و من به وطنم برگشتم، و از آن روز به بعد همیشه من در ترس و اضطراب بودم، تا اینکه چهل روز پس از بازگشت از سفر حجّ، دُملی در همان چشمی که اشاره کرده بود؛ ظاهر شد، و به واسطه آن کور شدم.(1)
یکی از اهالی مداین داستانی را به احمد بن راشد تعریف کرد،او میگوید:
با یکی از دوستانم مشغول ادای مناسک حجّ بودیم، تا این که به صحرای عرفات رفتیم، در آنجا جوانی را دیدیم که با لباسی بسیار فاخر - که حدوداً صد و پنجاه دینار ارزش داشت - نشسته، او نعلینی زرد رنگ، برّاق و تمیز در پا داشت که غباری روی آن ننشسته بود، گویا اصلاً با آن گام برنداشته بود.
در این حال، فقیری را دیدیم که به او نزدیک شد و از او کمکی خواست.
جوان؛ چیزی از زمین برداشت و به آن فقیر داد، گویا بسیار با ارزش بود؛ زیرا فقیر پس از گرفتن آن با خوشحالی او را بسیار دعا کرده و
1) 148. خرایج راوندی، ج 1، ص 480 و 481، فی معجزات صاحبعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 59.
سپاسگزاری نمود.
آنگاه جوان برخاست و رفت، ما به طرف فقیر رفتیم و گفتیم: [آن جوان ]چه چیزی به تو داد؟
گفت: سنگریزههای طلایی!
وقتی آنها را به دست گرفتیم، حدوداً بیست مثقال بود. به دوستم گفتم: مولایمان با ما بود و او را نشناختیم.
آنگاه به دنبال او همه عرفات را جست و جو کردیم، اما اثری نیافتیم. وقتی بازگشتیم، از آنهایی که در آن اطراف بودند، پرسیدیم: این جوان زیبا که بود؟
گفتند: جوانی است علوی که هر سال از مدینه با پای پیاده به حجّ میآید!(1)
اسماعیل بن حسن هرقلی میگوید:
در ایام جوانی زخمی به اندازه کف دست روی ران چپم پیدا شد، هر سال در فصل بهار این زخم دهان باز کرده و از آن چرک و خون بیرون میریخت، طوری که دیگر زمینگیر شده و نمیتوانستم حرکت
1) 149. خرایج راوندی، ج 2، ص 694 و 695، فی اعلام الامام صاحبعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 59 و 60.
کنم و به کارهایم برسم.
به همین جهت، روزی از روستای «هرقل» به شهر «حلّه» که فاصله چندانی نداشت رفته، و به خدمت سید رضی الدین علی بن طاووسرحمه الله مشرّف شدم و عرض حال نمودم.
سید فرمود: سعی میکنم تو را مداوا کنم.
آنگاه پزشکان حلّه را دعوت کرد، آنها جراحتم را معاینه نمودند و گفتند: این زخم روی رگ «اکحل» به وجود آمده، اگر بخواهیم آن را جرّاحی کنیم، ممکن است رگ قطع شده منجر به مرگ شود.
من با شنیدن تشخیص پزشکان خیلی ناراحت شدم.
سید فرمود: ناراحت نباش! من میخواهم به بغداد بروم. پزشکان آنجا حاذقتر و داناتر از اینها هستند، تو را نیز با خود میبرم.
به همراه سید به طرف بغداد به راه افتادیم، وقتی به بغداد رسیدیم، سید، پزشکان بغداد را به بالین من آورد. آنها بعد از معاینه زخم همان تشخیص را دادند. من دلتنگ و مأیوس شدم که با این وضع خونریزی چگونه به عباداتم میرسم؟
وقتی سید ناراحتی مرا دید گفت: از نظر شرعی هیچ مشکلی نداری. هر قدر هم که لباست آلوده باشد، میتوانی نماز بخوانی. ولی خوددار باش و فریب نفست را نخور! که خدا و رسولصلی الله علیه وآله وسلم تو را از آن نهی نمودهاند.
من به سید عرض کردم: حالا که چنین شد و تقدیر مرا تا بغداد کشاند، میخواهم به زیارت سامرا مشرّف شوم، سپس به نزد
خانوادهام بازگردم.
سید نیز نظر مرا پسندید. لباسها و بارهایم را نزد او گذاردم و به طرف سامرا به راه افتادم.
وقتی به سامرا رسیدم، یکراست به زیارت حرم باصفای امام هادی و امام عسکریعلیهما السلام رفتم و پس از زیارت آن دو امام بزرگوار وارد سرداب مقدّس امام زمانعلیه السلام شدم، در آن مکان مقدّس به درگاه خداوند رو آورده و به امام زمانعلیه السلام متوسّل شده و استغاثه نمودم، تا پاسی از شب مشغول دعا بودم، پس از آن، تا شب جمعه در کنار قبور ائمه علیهم السلام ماندم.
روزی پیش از زیارت، به کنار دجله رفتم و غسل کردم، و لباس پاکیزهای پوشیدم و ظرفم را پر از آب کردم. وقتی به طرف حرم به راه افتادم؛ متوجّه شدم که چهار نفر سوار بر اسب از دروازه شهر خارج شدند.
به نظرم آشنا میآمدند. به نظرم رسید که قبلاً آنها را اطراف حرم دیده بودم که گوسفندانشان را میراندند. دو نفر آنها جوانتر بودند که یکی از آنها نوجوانی بود که به تازگی مو بر پشت لبانش روییده بود. هر دو نفرشان شمشیری حمایل نموده بودند.
یکی دیگر، پیرمردی بود که چهره خود را با نقابی پوشانده بود و نیزهای نیز در دست داشت. دیگری آقایی که شمشیری زیر قبای رنگینش حمایل نموده و گوشه عمامهاش را تحت الحنک نهاده بود.
وقتی کاملاً به من نزدیک شدند، آن پیرمرد سمت راست ایستاد و
بُن نیزهاش را به زمین نهاد. آن دو جوان نیز سمت چپ ایستادند، و آن آقا مقابل من قرار گرفت. سلام کردند و من پاسخ دادم.
آن بزرگواری که مقابل من ایستاده بود فرمود: میخواهی فردا نزد خانوادهات بازگردی؟
عرض کردم: آری.
فرمود: بیا جلو ببینم چه چیزی تو را ناراحت کرده است؟
من پیش خودم گفتم: خوب نیست که در این حال با من تماس پیدا کنند، زیرا اینان بر خلاف اعراب، اهل بادیه هستند و چندان احترازی از نجاست ندارند، و من هم تازه غسل کرده ام و پیراهنم خیس است.
با این حال پیشتر رفتم. ایشان از روی اسب خم شده دست بر کتف من نهاده و تا روی دُمل روی رانم دست کشید و آن را فشار داد. من دردم گرفت. آنگاه بر پشت اسب خود نشست.
پس از آن، پیرمرد رو به من کرد و گفت: اسماعیل! از رنجی که داشتی رستی؟
من از این که او مرا به نام مخاطب ساخت تعجّب کردم که از کجا نام مرا میداند؟ گفتم: خداوند ما و شما را رستگار کند. ان شاء اللَّه!
او گفت: ایشان امام زمانعلیه السلام هستند.
من جلو رفتم و پای حضرتعلیه السلام را در آغوش گرفته و بوسیدم. آنگاه حضرتعلیه السلام حرکت نمود و من نیز به دنبالش به راه افتادم در حالی که دست از زانوی حضرتعلیه السلام برنمیداشتم.
حضرت فرمود: برگرد!
عرض کردم: هرگز از شما جدا نخواهم شد.
حضرتعلیه السلام فرمود: صلاح در این است که برگردی، برگرد!
من سماجت کرده و اصرار نمودم، پیرمرد رو به من کرد و گفت: ای اسماعیل! حیا نمیکنی؟ امام زمانت دو بار به تو امر به بازگشت مینماید و تو مخالفت میکنی؟
من از این سخن به خود آمدم و ایستادم، حضرت چند قدمی برداشت آنگاه رو به من نمود و فرمود: وقتی به بغداد بازگشتی حتماً خلیفه تو را به نزد خود میخواهد، و چون به نزد او رفتی و خواست چیزی به تو بدهد، نگیر! و به فرزندمان رضی بگو: نامهای در مورد تو به علی بن عوض بنویسد، من به او سفارش میکنم که هرچه میخواهی به تو بدهد.
آنگاه به همراه یارانشان به راه افتادند و رفتند، من همینطور ایستاده بودم و بانگاهم دور شدنشان را بدرقه میکردم، و از اینکه گرفتار هجران شده بودم، دچار تأسّف اندوه شدم.
آنقدر از خود بیخود شده بودم که توان حرکت نداشتم. گویی حضرتعلیه السلام با رفتن خود تمام هستیام را با خود بُرد.
آرام آرام برخاستم و به راه افتادم، وقتی به حرم رسیدم خدّام حرم که قبلاً مرا دیده بودند، گفتند: چرا آشفتهای، از چیزی ناراحتی؟
گفتم: نه.
گفتند: کسی آزارت داده است؟
گفتم: نه، چیزی نیست. ولی میخواهم بدانم آیا آن اسب سوارانی
را که چنین و چنان بودند و از نزد شما عبور کردند، میشناسید؟
گفتند: آری، آنها متعلّق به همان بزرگانی بودند که آن گله گوسفند را داشتند.
گفتم: نه، او امام زمانعلیه السلام بود.
گفتند: آن پیرمرد یا آن مرد بزرگوار؟
گفتم: آن مرد بزرگوار.
گفتند: آیا زخم رانت را که داشتی، معاینه کرد؟
گفتم: دست روی آن کشید و دردم آمد.
آنگاه به محل زخم نگاه کردم، و هیچ اثری دیده نمیشد. شک کردم. آن یکی پایم را نیز وارسی کردم. هیچ زخمی دیده نمیشد. وقتی مردمی که در اطرافم بودند، این صحنه را مشاهده کردند، به طرف من هجوم آوردند و پیراهنم را تکه تکه کردند، خدّام مرا از دست مردم بیرون کشیدند.
یکی از مأمورین حکومتی که عنوان ناظر بین النهرین را داشت فریاد مردم را شنید و ماجرا را پرسید. وقتی از ماوقع مطّلع شد، مرا خواست و نامم را پرسید و گفت: کی از بغداد خارج شدی؟
گفتم: اوّل هفته.
او رفت و من آن شب در حرم ماندم. هنگام صبح، پس از ادای نماز، خارج شدم. مردم نیز مقداری مرا بدرقه نمودند، وقتی کمی از حرم دور شدم، بازگشتند. من حرکت کردم و هنگام مغرب به شهرکی نزدیک بغداد که «اوانی» نام داشت رسیدم و شب را در آنجا گذراندم.
بامدادان به طرف بغداد به راه افتادم. وقتی به پل «عتیق» رسیدم، دیدم مردم ازدحام کردهاند و نام و نسب هر تازه واردی را که میخواهد وارد شهر شود؛ میپرسیدند.
وقتی نوبت من شد پرسیدند: نامت چیست؟ و از کجا میآیی؟
وقتی نام خود را گفتم، مانند اهالی سامرا به من هجوم آورده و لباسهایم را تکه تکه کردند تا اینکه از حال رفتم.
موضوع از این قرار بود که ناظر بین النهرین نامهای به بغداد نوشته و ماجرا را به اطلاع مقامات رسانده بود.
مردم مرا روی دست وارد بغداد کردند. ازدحام آن قدر زیاد بود که کم مانده بود مرا بکشند.
مؤید الدین بن علقمی، وزیر وقت کسی را به دنبال سید رضیالدین علی بن طاووس فرستاد تا صحّت موضوع ثابت شود. سید بلافاصله به همراه اصحابش وارد بغداد شد، کنار دروازه «نوبی» با هم ملاقات کردیم.
وقتی یاران سید ابن طاووس، مردم را از اطرافم دور کردند، چشم سید به من افتاد، گفت: تو؟!
گفتم: آری.
از مرکب خود پایین آمد و پای مرا بررسی کرد و چیزی از اثر آن زخم ندید. آنگاه از هوش رفت، ساعتی بعد وقتی کمی حالش بهتر شد، دست مرا گرفت و با هم نزد وزیر رفتیم!
سید در حالی که میگریست به وزیر گفت: این، برادر من، و
محبوبترین مردم در نزد من است.
وزیر همه ماجرا را از من پرسید، و من همه را تعریف نمودم. آنگاه دستور داد تا همان پزشکانی را که در بغداد مرا معاینه کرده بودند، حاضر کنند.
پزشکان حاضر شدند، آنها نیز در پاسخ وزیر گفتند: ما او را معاینه کردیم و تشخیص ما این بود که تنها راه علاج جراحی است که در آن صورت نیز منجر به مرگ میشد.
وزیر گفت: اگر به فرض پس از جراحی زنده میماند، چند وقت طول میکشید تا بهبودی کامل یابد؟
آنها گفتند: حداقل دو ماه طول میکشید، و پس از خوب شدن در محل زخم حفرهای سفید باقی میماند که مو روی آن نمیرویید.
وزیر گفت: شما کی او را معاینه کردید؟
گفتند: حدود ده روز پیش.
آنگاه وزیر به پزشکان گفت: او را دوباره معاینه نمایید، آنان بعد از معاینه دیدند که پایم سالم سالم است، درست مثل پای دیگر. در این هنگام، یکی از آنها فریاد زد و گفت: این، کار مسیح است.
وزیر گفت: همینکه روشن شد که کار شما نبوده، کافی است. ما خود میدانیم کار چه کسی بوده است.
پس از آن، مرا نزد خلیفه «المستنصر باللَّه» بردند. وقتی او ماجرا را پرسید و من همه آن را بازگو کردم. هزار دینار به من داد و گفت: این را بگیر و مصرف کن!
گفتم: من جرأت آن را ندارم که حتّی یک حبّه از تو چیزی بگیرم.
خلیفه گفت: از چه کسی میترسی؟
گفتم: از کسی که مرا شفا داد. او فرمود از خلیفه چیزی نگیر!
خلیفه با شنیدن این مطلب گریست و مکدّر شد. و من نیز بدون این که چیزی از او بپذیرم او را ترک کردم.
شمس الدین محمّد، فرزند اسماعیل هرقلی میگوید:
پس از این تشرّف و شفای بیماری صعب العلاج، حال پدرم دگرگون شد و همیشه در فراق امامعلیه السلام محزون بود، او به بغداد رفت و همانجا اقامت کرد، و هر روز - حتّی در سرمای زمستان - برای زیارت به سامرا میرفت و بازمیگشت. همانسال چهل بار به امید اینکه بار دیگر جمال دلربای حضرت را ببیند، و بتواند لذّت دیدار یار را به دست آورد به زیارت رفت، ولی تقدیر با او مساعدت نکرد، و او با حسرت دیدار آن حضرت مرد و با غصه و اندوه آن وجود عزیز به جهان باقی شتافت، رحمت خدای بر او باد.(1)
1) 150. کشف الغمة اربلی، ج 3، ص 296 - 300، فی معجزات صاحبعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 61 - 65.
سید باقی بن عطوه حسنی میگوید:
پدرم زیدی مذهب بود و اطرافیان خود مخصوصاً فرزندانش را از تمایل به مذهب شیعه اثنی عشری باز میداشت، و به شیعیان میگفت: سالها است کلیههای من بیمار است و من از این درد رنج میبرم. اگر صاحب الامر شما مرا شفا دهد، من مذهب شما را قبول میکنم.
یک شب، همه دور هم جمع بودیم ناگاه صدای پدرمان را شنیدیم که ما را به کمک میطلبید. به سرعت نزد او رفتیم. گفت: صاحب الامرتان را دریابید که همین الآن از نزد من خارج شد.
مابه سرعت به جستجو پرداختیم، اما کسیرانیافتیم. وقتی بازگشتیم و ماجرا را پرسیدیم، گفت: شخصی آمد پیش من و گفت: ای عطوه!
گفتم: تو کیستی؟
گفت: صاحب الامر و امام فرزندانت!
آنگاه دست مبارکش را به کلیههای من کشید و فشار داد و رفت. وقتی متوجه شدم، دیدم اثری از درد نمانده است!
بیماری پدرم ازآن روزاز بین رفت و او مانند آهو چابک و سرحال شد.(1)
1) 151. کشف الغمة، ج 3، ص 300 و 301، فی معجزات الصاحب7؛ بحار الانوار، ج 52، ص 65.
علی بن محمّد بن عبد الرحمان شوشتری میگوید:
روزی گذارم به قبیله «بنی رواس» افتاد. به یکی از دوستان رواسیم گفتم: خوب است به مسجد صعصعه برویم و نماز بخوانیم، زیرا در ماه رجب نماز خواندن در این مکانهای مقدس که محلّ قدوم ائمّهعلیهم السلام است، بسیار مستحب است.
با هم به مسجد صعصعه رفتیم، کنار در مسجد شتری که رحل و جهاز داشت خوابیده بود که زانوانش را بسته بودند. وارد مسجد شدیم، مردی را دیدیم که لباس و عمامهای حجازی پوشیده و مشغول خواندن دعایی است - که مضمون دعایش در خاطرمان نقش بست - آنگاه سجدهای طولانی نمود و رفت.
من به دوستم گفتم: حضرت خضرعلیه السلام را دیدی؟ گویا زبانمان بند آمده بود. نتوانستیم سخنی بگوییم!
از مسجد بیرون آمدیم، ابن ابی داود رواسی را که از متدینین بود، دیدیم. گفت: از کجا میآیید؟
گفتیم: از مسجد صعصعه، و آنچه دیده بودیم، برایش تعریف کردیم.
او گفت: آن سوار دو یا سه روز یک مرتبه به مسجد صعصعه میآید و با کسی حرف نمیزند.
گفتیم: خوب او کیست؟
گفت: گمان میکنید که باشد؟
گفتیم: ما فکر میکنیم حضرت خضرعلیه السلام است.
او گفت: قسم به خدا! من یقین دارم او کسی است که خضر محتاج ملاقات او است، بروید که راه یافتید!
من به دوستم گفتم: حتماً صاحب الزمانعلیه السلام بود!(1)
ابو الادیان بصری میگوید:
من خادم امام حسن عسکریعلیه السلام بودم. و نامههای حضرتعلیه السلام را به شهرهای مختلف میرساندم. روزی به خدمت ایشان مشرّف شدم. حضرتعلیه السلام در بستر بیماری بود. وقتی مرا دید، نامههایی را بیرون آورده و فرمود: اینها را به مدائن ببر! پانزده روز در راه خواهی بود. وقتی بازگشتی، صدای ناله و ضجّه از خانه من میشنوی و میبینی که مرا غسل میدهند.
عرض کردم: آقا جان! وقتی چنین شد جانشین شما که خواهد بود؟
1) 152. بحار الانوار، ج 52، ص 66.
آنکه جواب نامهها را از تو بخواهد.
علامت دیگر؟
آنکه بر من نماز گزارد.
نشان بعدی؟
آنکه از محتوای کیسه خبر دهد؟
آنگاه هیبت امامعلیه السلام مانع از آن شد که بپرسم کدام کیسه؟ و در کیسه چیست؟
با نامهها از نزد امامعلیه السلام خارج شدم و به مدائن رفته و جواب نامهها را گرفتم. درست پانزده روز بعد به سامرا بازگشتم، و همانطور که امامعلیه السلام فرموده بود، صدای ضجّه و ناله از خانه امامعلیه السلام به گوش میرسید.
جعفر [کذّاب برادر امامعلیه السلام را دیدم که جلوی در خانه ایستاده و شیعیان اطراف او را گرفته و به او تسلیت و تهنیت میگفتند.
با خود گفتم: اگر او امام باشد، امامت از بین خواهد رفت. زیرا او را میشناختم که شراب میخورد و در قصر قمار بازی میکرد و طنبور مینواخت!
با این حال من نیز نزدیک شده و تسلیت و تهنیت گفتم. اما او چیزی درباره نامهها از من نپرسید.
آنگاه عقید، خادم امام حسن عسکریعلیه السلام خارج شد و گفت: آقا جان! برادرتان را کفن کردهاند، برخیزید و بر او نماز بگزارید.
جعفر با گروه شیعیان که پیشاپیش آنها عثمان بن سعید و حسن
بن علی - که به دست معتصم کشته شد و معروف به سلمه بود - وارد شدند.
وقتی وارد اتاق شدیم، دیدیم امام حسن عسکریعلیه السلام در کفن پیچیده شده است. برادرش جعفر [کذاب برخاست تا بر او نماز بخواند. اما همین که میخواست تکبیر بگوید، پسر بچه گندم گونی که موهای پیچیده داشت و میان دندانهایش باز بود، آمد و ردای جعفر را کشید و گفت: کنار برو! ای عمو! من از تو به گزاردن نماز بر پدرم سزاوارترم.
جعفر در حالیکه رنگش پریده بود، کنار رفت، و آن طفل پیش آمد و بر امام حسن عسکریعلیه السلام نماز خواند، پس از نماز، امامعلیه السلام را کنار قبر پدرش امام هادیعلیه السلام دفن نمود.
آنگاه آن آقا زاده نازنین رو به من نمود و گفت: ای بصری! جواب نامههایی را که به همراه داری، بده!
من همه را تحویل دادم و با خود گفتم: این دو علامت، فقط سوّمین علامت که خبر از محتوای کیسه است مانده.
وقتی نزد جعفر رفتم دیدم که بر مرگ برادرش گریه میکند. در این حال «حاجز وشّاء»(1)آمد و گفت: آن طفل که بود؟ باید از او حجّتی میخواستی.
جعفر گفت: به خدا قسم! او را اصلاً ندیده و نمیشناختم.
1) 153. حاجز بن یزید معروف به الوشّاء: یکی از وکلای ناحیه مقدّسه بود، رجوع شود به تنقیح المقال، ج 3، ص 241.
ما همانجا نشسته بودیم که گروهی از اهالی قم وارد شدند و گفتند: میخواهیم امام حسن عسکریعلیه السلام را ملاقات کنیم.
ما شهادت حضرتعلیه السلام را به اطلاع آنها رساندیم. گفتند: جانشین او کیست؟ مردم جعفر را نشان دادند.
آنها بر او سلام کرده و تسلیت و تهنیت گفتند، سپس پرسیدند: ما به همراه خود نامهها و اموالی داریم؛ بگو نامهها از چه کسانی است ؟ و مقدار وجوهات چقدر میباشد؟
با شنیدن این سخن، جعفر با عصبانیت برخاست و در حالی که عبایش را میتکاند، گفت: از ما میخواهند که علم غیب بدانیم.
در این لحظه، خادم امام حسن عسکریعلیه السلام آمد و گفت: نامههای شما از فلان و فلانی است، و در کیسه هزار دینار وجود دارد که نقش ده دینار آن ساییده شده است.
آنها نامهها و اموال را به او دادند و گفتند: کسی که تو را برای دریافت نامه ها و اموال فرستاده است امام است.
بعد از این رویداد، جعفر نزد خلیفه رفت و قضیه را گزارش داد. خلیفه دستور دستگیری همسر امام حسن عسکریعلیه السلام را صادر کرد تا محلّ اختفای فرزندش را افشا کند. امّا نرجس خاتونعلیها السلام وجود او را کلّاً انکار نموده و ادّعا نمود که هنوز باردار است.
خلیفه نیز او را به «ابن ابی الشوارب» قاضی سپرد تا موضوع را تحقیق کند.
ولی در همان زمان «عبیداللَّه بن یحیی بن خاقان» به طور ناگهانی
مُرد، گروهی در بصره شورش نموده و بر مأمورین خلیفه تاختند - که بعدها رهبر آنها به صاحب الزنج معروف شد -. خلیفه و اطرافیان او سرگرم دفع خطر آنها شدند، و از مسأله امام زمانعلیه السلام و تحقیق درباره نرجس خاتونعلیها السلام غافل ماندند.(1)
ابو محمّد عیسی بن مهدی جوهری میگوید:
سال 268 هجری قمری به حج مشرّف شدم. اعمال حج را به جا آوردم، پس از پایان اعمال بیمار شدم. قبلاً شنیده بودم که میتوان امام زمانعلیه السلام را ملاقات نمود و این موضوع برای من ثابت شده بود به همین منظور، با این که بیمار بودم از «قلعه فید» که نزدیک مکه و اقامتگاهم بود به قصد مدینه به راه افتادم. در راه هوس ماهی و خرما کردم، ولی به جهت بیماری نمیتوانستم ماهی و خرما بخورم.
به هر نحوی بود خودم را به مدینه رساندم، در آنجا برادران ایمانیام به من بشارت دادند که در محلی به نام «صابر» حضرتعلیه السلام دیده شده است.
من به عشق دیدار مولا به طرف منطقه صابر حرکت کردم، وقتی به
1) 154. کمال الدین، ج 2، ص 475 و 476، من شاهد القائمعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 67 و 68.
آن حوالی رسیدم، چند رأس بزغاله لاغری دیدم که وارد قصری شدند.
ایستادم و مراقب قضیه بودم تا این که شب فرا رسید، نماز مغرب و عشا را به جا آوردم، و پس از نماز رو به درگاه الهی آورده و بسیار دعا و تضرّع نمودم، و از خدا خواستم که توفیق زیارت حضرتعلیه السلام را نصیبم نماید.
ناگاه در برابر خود خادمی را دیدم که فریاد میزد: ای عیسی بن مهدی جوهری! وارد شو!
من از شوق تکبیر و تهلیل گفتم، خدا را بسیار حمد و ثنا نمودم، وارد حیاط شدم، دیدم سفره غذایی گسترده شده است. خادم به طرف آن رفت و مرا کنار آن نشاند و گفت: مولایت میخواهد که از آنچه که در زمان بیماری هنگام خروج از «فید» هوس کرده بودی، میل کنی.
من پیش خود گفتم: تا همین مقدار حجّت بر من تمام شد که مورد عنایت امام زمانعلیه السلام قرار گرفتهام. اما چگونه غذا بخورم در حالی که مولایم را ندیدهام؟
ناگاه صدای حضرتعلیه السلام را شنیدم که میفرمود: ای عیسی! از طعامت بخور! مرا خواهی دید.
وقتی به سفره نگاه کردم، دیدم ماهی سرخ شده و کنار آن خرمایی که مثل خرماهای شهر خودمان بود و مقداری شیر نهاده شده است.
باز با خود گفتم: من مریضم چطور ماهی و خرما را با شیر بخورم؟
باز صدای حضرتعلیه السلام را شنیدم که فرمود: ای عیسی! آیا به کار ما شک میکنی؟ آیا تو بهتر نفع و ضرر خودت را میدانی یا ما؟
من گریستم و استغفار کردم، و از همه آنها خوردم. اما هرچه میخوردم چیزی از آن کم نمیشد، و اثر خوردن در آن باقی نمیماند، غذایی بود لذیذ که طعم آن مثل غذاهای این دنیا نبود. مقدار زیادی خوردم. دوست داشتم باز هم بخورم، اما خجالت میکشیدم.
حضرتعلیه السلام دوباره فرمود: ای عیسی! بخور! خجالت نکش! این طعام بهشتی است و به دست انسان پخته نشده است.
دوباره مشغول خوردن غذا شدم اما سیری نداشتم. عرض کردم: آقا جان! کافی است.
حضرتعلیه السلام فرمود: اکنون بیا نزد من!
من پیش خود گفتم: چگونه نزد مولایم بروم در حالی که دستهایم را نشستهام؟
حضرتعلیه السلام در همان حال فرمود: ای عیسی! آیا لک آنچه خوردهای باقی است؟
دستانم را بو کردم، عطر مشک و کافور داشت. آنگاه نزدیکتر رفتم ناگاه نور خیره کنندهای درخشید و برای چند لحظه گیج شدم. وقتی به حالت عادی برگشتم حضرتعلیه السلام فرمود: ای عیسی! اگر سخن تکذیب کنندگان نبود که میگویند: او کجا است؟ و کجا به دنیا آمده است؟ و چه کسی او را دیده است؟ و چه چیزی از او به شما
میرسد؟ و به شما چه خیری میدهد، و چه معجزهای دارد؟ هرگز تو مرا نمیدیدی. بدانکه آنها با اینکه امیرالمؤمنینعلیه السلام را میدیدند و نزد او میرفتند چیزی نمانده بود که او را به قتل برسانند. آنها پدران مرا این گونه تکذیب کرده و آنها را به سحر، تسخیر جن و چیزهای دیگر نسبت دادند.
ای عیسی! آنچه را که دیدی به دوستان ما بگو و از دشمنان ما پنهان دار!
عرض کردم: آقا جان! دعا بفرمایید من در این اعتقاد ثابت بمانم!
فرمود: اگر خداوند تو را ثابت قدم نمینمود، هرگز مرا نمیدیدی، بازگرد که راه یافتی!
من در حالی که خدا را بر این توفیق سپاس مینمودم و شکر میکردم بازگشتم.(1)
شمس الدین محمّد بن قارون میگوید:
در شهر «حلّه» مردی ضعیف البُنیه، ریز نقش و بد شکل زندگی میکرد، او ریش کوتاه و موی زرد داشت، و صاحب حمّامی بود، به
1) 155. بحار الانوار، ج 52، ص 68 - 70.
همین جهت به «ابو راجح حمامی» معروف بود.
روزی به حاکم حله که «مرجان صغیر» نام داشت، خبر دادند که ابو راجح خلفای پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را دشنام داده است. حاکم دستور داد تا او را دستگیر نمایند. وقتی او را دستگیر و نزد حاکم بردند. حاکم امر کرد او را تا حدّ مرگ کتک بزنند.
مأمورین حاکم او را از هر طرف میزدند، آن قدر زدند که صورتش به شدّت زخمی شد، و دندانهای پیشین او شکست.
حاکم به این هم اکتفا نکرد، دستور داد تا زبان او را بیرون کشیده و با جوالدوز سوراخ کنند. شکنجه او همچنان ادامه یافت، و [برای عبرت مردم و قدرت نمایی و به اصطلاح نمایش غیرت مذهبی خویش ]دستور داد که بینی او را سوراخ نموده و طناب زبر خشنی از آن عبور دهند و در کوچههای حلّه بچرخانند و در انظار مردم نیز او را ضرب و شتم نمایند.
مأمورین حاکم، دستور او را اجرا کردند، دیگر رمقی برای ابو راجح نمانده بود. هر که او را میدید، میپنداشت مرده است. با این حال، حاکم دست از سر او نکشید و دستور قتلش را صادر کرد.
عدّهای که در صحنه حاضر بودند، گفتند: او پیرمرد سالمندی است و آنچه دید، برایش کافی است. همین حالا نیز مرده است. او را رها کنید که جان بکند. و خونش را به گردن مگیرید! و آن قدر اصرار کردند تا حاکم راضی شده و رهایش نمود.
بستگان ابو راجح، او را با صورت زخمی و زبان باد کرده که رمقی
برایش نمانده بود به خانهاش برده، و در اتاقی خواباندند، و همه یقین داشتند که ابو راجح همان شب خواهد مُرد.
اما صبح هنگام، وقتی برای اطّلاع از حالش به خانه او رفتند، دیدند ابو راجح با چهرهای سرخ، ریشی انبوه و پاک، قامتی رسا و قوی و دندانهایی سالم، مانند یک جوان بیست ساله به نماز ایستاده است و هیچ اثری از وضع و حال بد شب گذشته و جراحات او دیده نمیشود.
مردم که بسیار تعجّب کرده بودند، پرسیدند: ابو راجح! چه شده است؟
ابو راجح گفت: دیشب وقتی مرگ را در مقابل چشمانم دیدم، دلم شکست. زبان که نداشتم دعا کنم، در دل دعا کردم، و از مولایم امام زمانعلیه السلام کمک طلبیدم.
وقتی تاریکی شب همه جا را فرا گرفت، نوری فضای خانه را پر کرد. ناگاه جمال محبوبم امام زمانعلیه السلام را مشاهده نمودم که دست مبارک را بر چهره مجروح من کشیده فرمود:
«برای کسب روزی خانوادهات از خانه خارج شو! خداوند تو را عافیت بخشیده است».
صبح شد همینطور که میبینید، خود را دیدم.
خبر شفای او فوراً همه جا پخش شد و به گوش حاکم رسید. حاکم او را احضار کرد. او که ابو راجح را دیروز آن طور دیده و امروز چنین مشاهده میکرد در جا خشکش زد و به شدّت به هراس افتاد.
از آن زمان، در رفتار خود نسبت به شیعیان حلّه تغییر روش داد. حتّی محلّ امارتش را که در مکانی که منسوب به امام زمانعلیه السلام بود تغییر داده و از آن پس به جای اینکه پشت به قبله بنشیند، [به جهت احترام رو به قبله نشست! امّا هیچکدام از اینها به حال او سودی نکرد و او پس از مدت کوتاهی مُرد.(1)
شمس الدین محمّد بن قارون میگوید:
«معمر بن شمس» که معروف به «مذوّر» بود، یکی از نزدیکان و دوستان خلیفه به شمار میرفت. روستایی به نام «بُرس» به او تعلق داشت که آن را وقف سادات نموده بود.
نایب او که شیعهای خالص بود، «ابن خطیب» نام داشت، خادم او شخصی به نام «عثمان» که سنّی مذهب بود، به اُمور مایحتاج مصرفی او رسیدگی میکرد. بین ابن خطیب و عثمان همیشه مجادله اعتقادی وجود داشت.
روزی به اتّفاق هم به حجّ مشرّف شدند، در کنار مقام ابراهیمعلیه السلام بودند که ابن خطیب رو به عثمان کرد و گفت: بیا باهم مباهله کنیم. من نام کسانی را که دوست دارم یعنی حضرت علی، حسن و حسینعلیهم السلام را
1) 156. بحار الانوار، ج 52، ص 70 و 71.
کف دستم مینویسم، تو نیز نام کسانی را که دوست داری یعنی ابوبکر، عمر و عثمان را بنویس. آنگاه با هم دست میدهیم. دست هر که سوخت، اعتقاد او باطل و دست آنکه سالم ماند. اعتقادش بر حق است.
عثمان این مباهله را نمیپذیرفت. حاضرین که از طبقه رعایا و عوام بودند، به او اعتراض نموده و سرزنشش کردند.
مادر عثمان که از محل مشرفی شاهد صحنه بود، معترضین را به باد دشنام و ناسزا گرفت و آنها را تهدید کرد. در همان حال کور شد! وقتی متوجّه شد که نمیتواند جایی را ببیند، دوستان خود را فرا خواند.
آنها چشمان او را بررسی کردند، متوجه شدند که ظاهراً سالم است. اما جایی را نمیتواند ببیند. او را به حلّه بردند. خبر او در همه جا شایع شد.
پزشکان بغداد و حله را برای معاینه او حاضر کردند اما آنها نیز نتوانستند کاری انجام دهند.
عدّهای از زنان مؤمن حله به او گفتند: آنکه تو را کور نموده است، قائم آل محمّدعلیه السلام است، اگر شیعه شوی و با دوستان او تولّی داشته باشی و از دشمنانش تبرّی نمایی ما ضمانت میکنیم که خداوند سلامتی تو را به تو باز خواهد گرداند، و بدون این، امکان ندارد که دوباره بینا شوی.
او نیز به این امر تن داده و راضی شد و به مذهب تشیع گروید.
زنان حلّه او را شب جمعه به محلّی که منسوب به امام زمانعلیه السلام بود و در حلّه قرار داشت، بردند و شب را به همراه او زیر قبّه آن مکان
شریف بیتوته نمودند.
هنوز چند ساعتی از شب نگذشته بود که ناگاه آن زن بیدار شده و از قبه بیرون آمد و چشم های او کاملاً سالم و نابیناییاش برطرف شده بود، یکی یکی زنان را بیدار کرده و لباسها و زینت آلاتشان را وصف مینمود.
آنها از شفای او مسرور شدند و حمد الهی را به جای آوردند، سپس کیفیت ماجرا را پرسیدند.
گفت: وقتی مرا تحت قبّه شریف حضرتعلیه السلام گذاشته و رفتید، هنوز چیزی نگذشته بود که احساس کردم که کسی دستش را روی دستم نهاد و گفت: برخیز که خداوند تو را شفا عنایت فرمود.
چشمانم را گشودم همه چیز را میدیدم. قبه را دیدم که مملوّ از نور شده و در میان آن مردی ایستاده بود. گفتم: آقا جان! شما که هستید؟
فرمود: م ح م د بن حسن.
آنگاه ناگهان غایب شد.
زنها به اتفاق او از آن محل شریف خارج شده و خبر شفای او را در حلّه پخش نمودند. فرزندش عثمان نیز شیعه شد و اعتقاد او و مادرش خوب و محکم گردید.
این ماجرا مشهور شد و هر کس آن را میشنید نسبت به وجود امام زمانعلیه السلام معتقد میشد.(1)
1) 157. بحار الانوار، ج 52، ص 71 - 73.
نجم الدین جعفر بن زهدری میگوید:
به بیماری فلج مبتلا شدم، پس از مرگ پدرم، مادر بزرگ پدریم کمر همّت به علاج من بست، او با تمام توان به معالجه من پرداخت، ولی اثری نبخشید.
به او گفتند: از پزشکان بغداد کمک بگیر.
او از پزشکان بغداد دعوت به عمل آورد، و آنها مدّتی طولانی در حلّه مرا تحت معالجه قرار دادند اما سودی نبخشید.
تا این که به او گفتند: او را به قبّه شریف منسوب به امام زمانعلیه السلام در حلّه ببر تا شفا یابد.
شبی همراه مادر بزرگم به زیر گنبد شریف حضرتعلیه السلام مشرف شده و در آنجا بیتوته کرده بودم، ناگاه به دیدار حضرت موفّق شدم.
حضرت رو به من کرد و فرمود: برخیز!
عرض کردم: آقا جان! یک سال است که نمیتوانم از جا برخیزم.
فرمود: برخیز! به اذن خدا.
و مرا برای برخاستن یاری نمودند.
هنگامی که مردم از شفای من مطّلع شدند چنان برای ملاقاتم هجوم آوردند که چیزی نمانده بود که کشته شوم.
آنها تمام لباسهایم را به عنوان تبرّک تکه پاره کردند، و بر من لباس
دیگری پوشانیدند، آنگاه به خانه باز گشتم، و لباس خود را عوض کرده و لباس آنها را برایشان فرستادم.(1)
سید علی بن عبد الحمید میگوید:
سال 789 هجری است، خانهای که من در آن زندگی میکنم همسایه دیوار به دیوار بارگاه حضرت علیعلیه السلام در نجف است. سالها پیش مردی در این خانه زندگی میکرد که مشهور به خیر و صلاح، و معروف به «حسین مدلل» بود، و صاحب عیال و فرزند بود.
او در پی عارضهای فلج شده و قدرت تحرک خود را از دست داد. مدّت زیادی از این بیماری در رنج و زحمت به سر میبرد، شدّت فلج او آنچنان بود که برای انجام اُمور ضروری خویش نیاز به همسر خود داشت، و همسر او کارهای ضروری او را انجام میداد، ولی در اثر طولانی شدن دوران بیماری، خانوادهاش از این زندگی به تنگ آمدند.
از سوی دیگر؛ چون او نمیتوانست کار کند و مخارج زندگی خود را تأمین نماید به همین خاطر بسیار مقروض شد. مشکلات جسمی و روحی او در خانه از یک سو، و احتیاج به مردم از سوی دیگر، او را در
1) 158. بحار الانوار، ج 52، ص 73.
مقابل طلبکاران در وضعیت بدی قرار داده بود.
او در شبی از شبهای سال 720 هجری، همسر و فرزندانش را که همه در خواب بودند بیدار میکند. یک چهارم از شب گذشته بود، وقتی آنها با هراس برمیخیزند خانه را مملو از نوری خیره کننده مییابند و از او میپرسند: چه خبر است؟
او میگوید: امام زمانعلیه السلام تشریف آورده و فرمود: ای حسین برخیز!
عرض کردم: آقا جان! نمیبینید که نمیتوانم برخیزم؟
حضرت دست مرا گرفته و از جا بلند نمود، حالا همینطور که میبینید صحیح و سالم هستم.
آنگاه حضرت فرمود: من هر شب از این کوچه به زیارت جدّم امیرالمؤمنینعلیه السلام میروم و تو هر شب آن را قفل کن!
عرض کردم: مطیع خدا و شما هستم مولا جان!
آنگاه به زیارت امیرالمؤمنینعلیه السلام تشریف بردند.
آن کوچه اکنون نیز در نجف مشهور است و مردم در مواقع مشکلات برای رفع گرفتاریهای خود برای آنجا نذر میکنند و به برکت وجود امام زمانعلیه السلام هیچگاه ناامید نمیشوند.(1)
1) 159. بحار الانوار، ج 52، ص 74.
محی الدین اربلی میگوید:
نزد پدرم نشسته بودم، مردی را کنار او دیدم که چرت میزد. ناگهان عمّامهاش افتاد و زخم بزرگی که در سر داشت؛ نمایان شد.
پدرم از او پرسید: این زخم چیست؟
گفت: زخمی است که در جنگ صفّین برداشتهام!
ما گفتیم: چه میگویی؟ قرنها است که از واقعه صفّین میگذرد؟
او گفت: در سفری با شخصی همسفر شدم، در راه مصر بودیم، در غزّه(1)با او در مورد جنگ صفّین صحبت میکردم او گفت: اگر من آن زمان در جنگ صفّین حضور داشتم شمشیرم را از خون علیعلیه السلام و یارانش سیراب مینمودم.
من در پاسخ گفتم: من هم اگر در آن أیام بودم شمشیرم را از خون معاویه و یارانش سیراب مینمودم. حالا هم دیر نشده است من و تو میتوانیم با هم در دفاع از علیعلیه السلام و معاویه بجنگیم.
در این اثنا، حالت جدّی به خود گرفته و با هم در آویختیم، معرکه عجیبی برپا کردیم، ضربات کاری شمشیر میان من و او ردّ و بدل شد، من از ناحیه سر مجروح شده و در اثر آن، از هوش رفتم. از خود
1) 160. اسم محلی است در فلسطین.
بی خود شدم و افتادم و نفهمیدم چقدر طول کشید، ناگاه احساس کردم که کسی مرا با گوشه نیزهای بیدار میکند.
چشمانم را گشودم، او از اسب پایین آمد و بر زخم سرم دستی کشید. احساس کردم که دیگر دردی ندارم. آنگاه رو به من کرد و فرمود: همینجا باش تا بیایم.
ناگهان از مقابل دیدگانم ناپدید شد، مدّتی نگذشت که دیدم سر بریده دشمنم را در دست گرفته و چهار پایان او را با خود میآورد.
وقتی به نزد من رسید فرمود: این سر دشمن تو است، چون تو ما را یاری کردی ما نیز تو را یاری کردیم. چنان که خداوند کسی که او را یاری کند او را یاری مینماید.
عرض کردم: شما که هستید؟
فرمود: م ح م د بن حسن. و هر که از تو در مورد زخم سرت پرسید بگو: در جنگ صفّین مجروح شدهای.(1)
حسن بن محمّد بن قاسم گوید
در یکی از محلات اطراف کوفه که «حمالیه» نام داشت با شخصی به نام عمّار درباره امام زمانعلیه السلام گفت و گو میکردم.
1) 161. بحار الانوار، ج 52، ص 75.
او گفت: روز قافلهای از قبیله طی به کوفه آمد، آنها از ما خرید نمودند، من به یکی از کارگرانم گفتم: برو ترازو را از خانه آن علوی بیاور!
رییس قافله که مردی تنومند بود گفت: آیا اینجا علوی نیز هست؟
گفتم: چه میگویی؟ بیشتر اهل کوفه سادات علوی هستند!
او گفت: علوی واقعی همانی بود که ما در بیابان مجاور آن شهر دیدیم.
گفتم: ماجرا چیست؟
گفت: ما در حدود 300 نفر یا کمتر اسب سوار بودیم که از جایی گریختیم. سه روز در بیابان تشنه و گرسنه بدون هیچ آذوقهای سرگردان بودیم تا اینکه عدّهای گفتند: بهتر است قرعه کشی کرده و یکی از اسبها را بکُشیم.
همه این پیشنهاد را پذیرفتیم. وقتی قرعه کشیده شد به نام اسب من افتاد. من قبول نکردم و گفتم: که شما تقلّب نمودهاید.
دوباره قرعه کشی نمودند و باز به نام اسب من افتاد، باز من آنها را متّهم به تقلّب نمودم. اما در مرتبه سوم که در عین ناباوری مجدداً قرعه به نام اسب من افتاد مجبور شدم که قبول کنم.
بسیار ناراحت بودم، زیرا اسبم حداقل هزار دینار ارزش داشت، و آن را از پسرم بیشتر دوست داشتم. گفتم: اجازه بدهید کمی در اطراف با اسبم سواری کنم، زیرا تاکنون دشتی چنین هموار ندیدهام.
گفتند: اشکالی ندارد، سوار اسبم شدم، حدود یک فرسخ تاختم
به تلّی رسیدم که کنیزی در دامنه آن مشغول جمع آوری هیزم بود. از او پرسیدم که کیستی؟ و از کدام خانهای؟
او گفت: من کنیز سیدی هستم که در این وادی سکونت دارد.
بعد بلا فاصله از آنجا دور شد. من عبای خود را به علامت بشارت و شادمانی بر سر نیزه کردم. آنگاه به طرف یارانم تاختم و به آنها گفتم: مژده بدهید! گروهی از مردم در نزدیکی ما زندگی میکنند.
همگی به طرف آن تلّ حرکت کردیم، وقتی به آنجا رسیدیم خیمهای را دیدیم که در وسط آن وادی برپا شده بود، مردی که از همه زیباتر به نظر میرسید با چهرهای باز در حالیکه گیسوانش آویخته بود و لبخندی بر لب داشت در کنار خیمه ایستاده بود.
وقتی به او نزدیک شدیم، به ما خوش آمد گفت.
من گفتم: ای آبروی عرب! ما تشنهایم.
او کنیز خود را فرا خواند و گفت: هرچه آب داری بیاور!
آن کنیز دو ظرف پر از آب آورد. آن مرد یکی از آنها را گرفت کمی نوشید و دست خود را به آب زد و آن را به ما داد. همه 300 نفر ما یک به یک از همان یک ظرف نوشیدیم و سیراب شدیم. وقتی ظرف را باز گرداندند، دیدیم که هنوز کاملاً پر است.
وقتی سیراب شدیم گفتیم: ای آبروی عرب! ما گرسنهایم.
او خود وارد خیمه شد و سبدی را که مملو از غذا بود بیرون آورد، و آن را در مقابل ما نهاد و دست خود را به آن زد و فرمود: ده نفر ده نفر جلو بیایید.
ده نفر ده نفر مشغول خوردن غذا شدیم و همه کاملاً سیر شدیم، سوگند به خدا! هنوز سبد کاملاً پر مانده بود.
آنگاه رو به او نمودیم و گفتیم: اگر اجازه میفرمایید میخواهیم به راهی که قصد آن را داریم برویم.
او با دست خود به شاهراهی اشاره کرد و فرمود: منظورتان این راه است؟
[ما تعجب کردیم، زیرا اصلاً هدف مشخصی نداشتیم و راه را نمیشناختیم و فقط برای اینکه او نفهمد که ما فراری هستیم چنین گفتیم. اما او راه نجات را به ما نشان داد]
از او خداحافظی نمودیم، وقتی کمی دور شدیم یکی از افراد گفت: شما از خانه و خانواده دور شدهاید که چیزی به دست بیاورید حالا که به همه چیز رسیده بودید چرا آن را تصرف نکردید؟
[منظور او آن بود که بازگردیم و آن مرد را غارت کنیم ، گروهی موافق و گروهی مخالف بودیم، در نهایت تصمیم گرفتیم که او را غارت کنیم.
بازگشتیم. وقتی ما را دید که بازگشتهایم شمشیر خود را حمایل نموده، نیزهاش را به دست گرفت، بر اسب خاکستری سوار شد و در گوشهای ایستاد و فرمود: چه خیال بدی در سر دارید؟ بدانید که زشتی آن به خود شما بازخواهد گشت.
گفتیم: درست حدس زدهای، و هرچه دلمان میخواست به او گفتیم.
آنگاه چنان خشمگین شد که از خشم او همه به وحشت افتادیم، سپس خطی بین ما و خود کشید و فرمود: به جدّم رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم قسم! هر که از این خط بگذرد گردن او را خواهم زد.
از صدای او چنان ترسیدیم که همه پا به فرار گذاشتیم. به خدا قسم! که علوی واقعی او بود، نه اینان که اینجا هستند.(1)
سعد بن عبداللَّه میگوید:
من نسبت به جمعآوری کتابهایی که محتوی نکات دقیق و مهم مطالب مشکل علوم اسلامی بودند، علاقه و حرص فراوانی داشتم و سعی میکردم که به حقایق آنها هرچند بسیار طاقت فرسا باشد، دست یابم تا آنجا که تمام موارد متشابه و پیچیده را حفظ نموده بر معضلات و مشکلات هر یک فائق میآمدم.
من در مورد مذهب شیعه اثنی عشری تعصّب خاصّی داشتم و بدون هیچ گونه ترس و واهمهای از درگیری و برخورد، دشمنی، بغض، یاوه گویی و تجاوز معاندین و مخالفین، به انتقاد از کسانی که سعی در ردّ بر حقانیت شیعه داشتند، میپرداختم، و برای بزرگان
1) 162. بحار الانوار، ج 52، ص 75 - 77.
آنها که در پناه افراد صاحب نفوذ و قدرتمند حاکم، به هتّاکی و سبّ ائمهعلیهم السلام میپرداختند، حقایق را بیان مینمودم.
روزی به یکی از آنها که در دشمنی و جدال و تشنیع اهلبیتعلیهم السلام از همه کینه توزتر و در باطل خود ثابتتر بود، برخورد نمودم. او رو به من کرد و گفت: وای بر تو و یارانت! ای سعد! شما رافضیان بر بزرگان مهاجر و انصار که از اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بودهاند، طعنه زده و از آنها انتقاد نموده به ولایت و امامت خلفای راشدین اعتقاد ندارید و با این کار در برابر پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله وسلم سرکشی مینمایید.
بدان که همه اصحاب رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم در شرافت ابوبکر صدیق!! به جهت سبقت او در اسلام!! اتفاق دارند.
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم او را با خود به غار برد، زیرا میدانست که او خلیفه و جانشین او است! و او است که میتواند آیات الهی را تأویل نموده زمام امور امت را به دست بگیرد! و در برابر شداید و تجاوزات و کاستیها و پراکندگیها از اسلام حمایت نموده و حدود الهی را اقامه کند! و دسته دسته لشکریان را برای فتح سرزمینهای مشرکین گسیل نماید!!
او همانطور که در اندیشه محافظت از مقام نبوّت خویش بود، در فکر جانشینی پس از خویش نیز بود.
علاوه بر این، [شما که میگویید: علی با خوابیدن در بستر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم او را یاری داده است، بیاساس است. زیرا] کسی که در جایی پنهان و متواری شده است، دیگر نیازی به مساعدت و یاری
ندارد. پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم علی را در بستر خود خواباند چون کشته شدن او اهمیت چندانی نداشت و بردن او نیز ممکن نبود و بار اضافی به حساب میآمد.
مضافاً بر این که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم مطمئن بود که در صورتی هم که علی کشته شود، مشکلی پیش نخواهد آمد و میتواند فرد دیگری را برای انجام کارهایی که علی به عهده داشت، انتخاب نماید!!
من برای هرکدام از این ایرادات او جوابهایی ارائه دادم، اما او هر کدام را با دلیلی دیگر ردّ و نقض مینمود.
تا این که گفت: ای سعد! غیر از اینها ایراد دیگری نیز میتوانم بگیرم تا بینی شما رافضیان را به خاک بمالم. شما میگویید: ابوبکر و عمر منافقانه به اسلام ایمان آوردهاند و به همین جهت، مدّعی هستید که آنها در عقبه - هنگام بازگشت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از تبوک - میخواستند پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را به قتل برسانند. بگو ببینم: چطور ممکن است ابوبکر که از شک و تردید مبرّا بوده! و عمر که حامی نهاد اسلام بود! منافق باشند؟ آیا آنها با میل و رغبت اسلام آوردند یا اینکه اجباراً مسلمان شده بودند؟
من پیش خود گفتم: اگر بگویم آنها مجبور به اقرار به اسلام بوده و منافقانه ایمان آوردهاند، صحیح نخواهد بود. زیرا تنها به علّت اعمال فشار و زور بر کسی که قلباً تمایلی به ایمان آوردن ندارد، میتوان قبول کرد که نفاق به دل او راه یافته باشد. چنانچه حقّ تعالی میفرماید:
«فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنْا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ کَفَرْنا بِما کُنَّا بِهِ مُشْرِکِینَ *
فَلَمْ یکُ ینْفَعُهُمْ اِیمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا»(1).
«هنگامی که شدّت مارا دیدند، گفتند که به خداوند یگانه ایمان آورده وبه آنچه بهدلیل آن مشرک بودیم، کافرشدیم * اما ایمان آنها هنگامی که شدّت مارا دیدند، سودی برای آنها ندارد».
در صدر اسلام نیز ایمان مردم به دلیل زور و فشار نبود، [بلکه بالعکس فشار بیشتر از ناحیه مشرکین بود]. به همین جهت، برای اینکه به نحوی سخن به ظاهر درست او را نپذیرم و قبول نکنم که آنها با میل و رغبت ایمان آورده باشند، چارهای اندیشیدم و مزوّرانه صحنه را ترک نمودم در حالی که از شدّت خشم به خود میپیچیدم و جگرم پاره پاره شد.
از سوی دیگر، طوماری داشتم که بیش از چهل مسأله سخت که پاسخگویی برای آنها پیدا نکرده بودم، در آن نوشته بودم تا از بهترین همشهریم یعنی احمد بن اسحاق قمی - که از اصحاب امام حسن عسکریعلیه السلام بود - بپرسم.
آن روزها احمد بن اسحاق قمی برای ملاقات امام حسن عسکریعلیه السلام به سامرا رفته بود، من نیز به دنبال او به راه افتادم. در یکی از چشمه های سامرا او را ملاقات نمودم. گفت: ای سعد! خیر است. برای چه آمدهای؟
گفتم: میخواستم خدمت شما برسم و در ضمن جواب این
1) 163. سوره غافر، آیه 84 و 85.
سؤالات را از شما بپرسم.
گفت: من برای ملاقات امام حسن عسکریعلیه السلام به سامرا میروم در ضمن میخواهم سؤالاتی نیز از حضرتعلیه السلام در مورد تأویل بعضی آیات و برخی مشکلات آنها بپرسم. علاوه بر این، شوق شرفیابی به محضر مبارک حضرتعلیه السلام را دارم. تو نیز با ما باش، چون وقتی خدمت آن حضرت شرفیاب شوی دریایی بینهایت از عجایب و غرایب را از اماممان مشاهده خواهی کرد.
با ذوق و شوق تمام به سوی سامرا حرکت کردیم، وقتی به سامرا رسیدیم به درگاه امام حسن عسکریعلیه السلام شرفیاب شده و اجازه ورود خواستیم. با اجازه حضرتعلیه السلام وارد بیت شریف ایشان شدیم.
احمد بن اسحاق خورجینی به دوش انداخته و آن را با پارچهای مازندرانی پوشانده بود که حدود صد و شصت کیسه مسکوکات طلا و نقره در آن بود که هر کیسهای به مُهر صاحبش ممهور بود.
چشمانم به نور رخسار حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام منوّر شد، و پرتو آن ما را فرا گرفت، نمیدانم آن نور را به چه چیزی تشبیه کنم غیر اینکه بگویم مانند ماه شب چهارده بود.
پسر بچهای همچون سیاره مشتری زیبا و نورانی روی زانوی راستش نشسته بود، و موی سرش از فرق سر شکافته و به دو سوی افکنده شده بود همچون الفی که بین دو واو قرار گیرد. انار زرینی که از تکههای کوچکتری به طرز ماهرانه ترکیب یافته بود در برابر مولایمان امام حسن عسکریعلیه السلام قرار داشت که نقشهای زیبایی روی
آن کشیده شده بود میدرخشید، که یکی از رؤسای بصره به حضرت اهدا کرده بود.
قلمی در دست امامعلیه السلام بود که وقتی میخواست چیزی بنویسد آن پسر بچه زیبا انگشتان پدرش را میگرفت و بازی میکرد. در این موقع، امامعلیه السلام آن انار را میغلطاند تا آن پسر بچه زیبا با آن بازی کرده و مشغول شود، و آنچه را که حضرت میخواست، بنویسد.
ما سلام عرض کردیم، حضرت با لطف و مهربانی پاسخ داد، و اشاره فرمود تا بنشینیم. هنگامی که نوشتن آن نامه را به پایان رساند، احمد بن اسحاق خورجین خود را بیرون آورد و در مقابل امام حسن عسکریعلیه السلام نهاد.
حضرت رو به آن پسر بچّه زیبا نموده و فرمود: فرزندم، مُهر هدایای شیعیانت را باز کن!
او فرمود: مولا جان! آیا جایز است دستی پاک بر این هدایا و اموال آلوده و ناپاک که حلال و حرامش به هم آمیخته بخورد؟
در این موقع، امام حسن عسکریعلیه السلام فرمود: ای فرزند اسحاق! آنچه در خورجین داری، بیرون بیاور تا حلال و حرامش را فرزندم جدا سازد.
احمد بن اسحاق، امر امامعلیه السلام را اطاعت و اوّلین کیسه را بیرون آورد.
آن کودک زیبا فرمود: این کیسه متعلّق به فلان فرزند فلان است که در فلان محلّه قم ساکن است، و حاوی شصت و دو دینار میباشد که
چهل و پنج دینار آن پول زمینی سنگلاخ است که صاحب کیسه از برادر خود به ارث بُرده است، و چهارده دینارش نیز پول نُه قواره پارچهای است که فروخته، و سه دینار باقی مانده از اجاره دکانهایش میباشد.
امام حسن عسکریعلیه السلام فرمود: درست گفتی فرزندم. اکنون به این مرد بگو که چه قسمت از این مال حرام است.
آن کودک فرمود: یک دینار آن سکّهای است که در فلان تاریخ در شهر ری ضرب شده است، و قسمتی از یک روی آن ساییده شده است. همچنین یک ربع سکّه طلایی که در آمل ضرب شده است؛ هر دو حرام هستند. زیرا صاحب آنها در فلان سال و فلان ماه یک من و ربع پنبه کشید و به همسایهاش که پنبه زن بود، داد تا آن را بزند. بعد از مدتی که سراغ آن را گرفت، پنبه زن گفت: دزد آن را ربوده است، امّا او نپذیرفت و وجه معادل آن یک من و ربع پنبه را دقیقاً حساب کرد و از او گرفت، و با پول آن پارچهای خرید این دو سکه، پول فروش آن پارچه است.
وقتی احمد بن اسحاق آن کیسه را باز کرد، نامه کوچکی در میان سکههای دینار یافت که نام صاحب کیسه و مقدار سکهها را همانطور که آن کودک فرموده بود، نوشته شده بود. سپس کیسه دیگری را درآورد و در مقابل او نهاد.
آن کودک این بار فرمود: این کیسه نیز متعلّق به فلانی فرزند فلانی است که در فلان محلّه قم زندگی میکند، و حاوی پنجاه دینار است
که تصرّف آن حرام است.
احمد بن اسحاق گفت: چرا؟
او فرمود: زیرا این پول گندمی است که صاحبش از ماحصل زارعی که زمین خود را در اختیار او قرار داده بود، به دست آورده است. بدین ترتیب که هنگام تقسیم محصول گندم؛ وقتی پیمانه را برای خود پُر میکرد، آن را لبالب مینمود و هنگامی که برای آن زارع پُر مینمود، کمی از سر آن را خالی میکرد.
امام حسن عسکریعلیه السلام فرمود: راست گفتی فرزندم. ای فرزند اسحاق! این اموال را جمع کن و به صاحبانش بازگردان که ما نیازی به آنها نداریم. اما آن پارچهای را که آن پیر زن برای ما فرستاده است، بیاور!
احمد بن اسحاق گفت: آن پارچه را در میان کیسهای نهادهام و فراموش کردم خدمت شما بیاورم.
احمد بن اسحاق برای آوردن آن پارچه رفت، در این موقع امام حسن عسکریعلیه السلام به من التفات نموده، فرمود: ای سعد! برای چه آمدهای؟
عرض کردم: احمد بن اسحاق مرا تشویق به ملاقات مولایم نموده است.
حضرتعلیه السلام فرمود: سؤالاتی را که میخواستی بپرسی، چه کردی؟
عرض کردم: اکنون به همراه دارم.
فرمود: آنچه میخواهی از نور چشمم سؤال کن! و با دست مبارک
به آن کودک زیبا اشاره فرمود.
عرض کردم: ای مولای ما و فرزند مولای ما! ما همانطور که از شما شنیدهایم، به دیگران روایت میکنیم که رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم طلاق زنان خویش را به امیرالمؤمنینعلیه السلام تفویض فرمودهاند. چنان که در روز جنگ جمل کسی را نزد عایشه فرستاده و فرمودند: تو بر اسلام تاخته و مسلمین را به فتنه انداخته و فرزندان خود را به ورطه هلاک افکندهای. اگر دست از این فتنه بکشی، رهایت خواهم نمود و الاّ طلاقت خواهم داد. چطور چنین چیزی ممکن است؟ در حالی که وفات پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به معنی طلاق زنان او محسوب میشود.
حضرت فرمود: به نظر تو طلاق یعنی چه؟
عرض کردم: آزاد گذاشتن زن در امر ازدواج.
فرمود: اگر چنین است، پس چرا زنان پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم پس از وفات ایشان، حق ازدواج ندارند؟
عرض کردم: برای اینکه خداوند ازدواج ایشان را حرام نموده است.
فرمود: با این حال، چطور رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم حکم طلاق زنان ایشان محسوب نمیشود؟
عرض کردم: مولا جان! شما بفرمایید که معنی تفویض حکم طلاق زنان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به امیرالمؤمنینعلیه السلام چیست؟
فرمود: خداوند تبارک و تعالی زنان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را نسبت به سایر زنان برتری و شرافت بخشیده، و آنان را اُمّ المؤمنین قرار داده
است. به همین دلیل، رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: یا علی! این شرافت برای زنان من تا هنگامی که در طاعت حق تعالی هستند؛ باقی است، و اگر زمانی مرتکب معصیتی شوند و با تو ستیزه نمایند، آنها را طلاق داده و از مقامی که دارند، خلع کن!
عرض کردم: چرا زنی را که مرد میتواند او را در ایام عدهاش از خانه اخراج کند، فاحشه مبینه میگویند؟
حضرت فرمود: فاحشه مبینه زنی است که با مردی بیگانه تماس داشته، اما زنا نکرده است. زیرا اگر زناکار باشد او را تازیانه زده و به همین دلیل میتواند دوباره ازدواج کند. اما اگر به شکل مساحقه با مردی تماس پیدا کرد، باید او را سنگسار نمود. حکم سنگسار نمودن نیز مایه خواری و ذلت زن است. خدا نیز برای ذلیل نمودن چنین زنی [در انظار مردم بر او حکم سنگسار را واجب نموده است. و کسی را که خدا ذلیل نموده است، در واقع او را از خود دور نموده است و به همین دلیل جایز نیست کسی به او نزدیک شود [و با او ازدواج کند].
عرض کردم: منظور حق تعالی از اینکه هنگام ورود حضرت موسیعلیه السلام به او امر فرمود:
«فَاخْلَعْ نَعْلَیکَ اِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوی (1).
«کفشهایت را درآور! زیرا تو در سرزمین مقدسی گام نهادهای؟»
چه بود؟ زیرا فقهای شیعه و سنّی عقیده دارند که نعلین او از
1) 164. سوره طه، آیه 12.
پوست مُردار بوده است.
حضرتعلیه السلام فرمود: هر که چنین بگوید، به موسیعلیه السلام افترا زده و از مقام نبوت بیاطّلاع است. زیرا موضوع از دو حال خارج نیست: یا حضرت موسیعلیه السلام میتوانسته با آن پای پوش نماز بخواند یا نمیتوانسته. اگر قایل باشیم که موسیعلیه السلام میتوانست که با آن نماز بخواند، پوشیدن آن، در آن سرزمین نیز برای او جایز بوده است. زیرا هر قدر که آن سرزمین مقدس و مطهر بوده باشد، از نماز مقدّس و مطهرتر نخواهد بود. و اگر موسیعلیه السلام نمیتوانسته با آن نماز بخواند، [چون میخواست به گمان فقها با آن کفش نجس وارد شود]، نه تنها از حلال و حرام خدا مطلع نبوده بلکه نمیدانسته چه چیزی در نماز جایز است و چه چیزی جایز نیست. و این [در حالی است که او پیامبر بوده و از این خطا نیز مصون بوده است. و نسبت جهل به او در مورد احکام الهی کفر است. [پس کفشهای موسیعلیه السلام نجس نبوده است . بلکه موسیعلیه السلام هنگام مناجات در آن وادی مقدس، گفته بود: پروردگارا مرا در محبت خود خالص گردان! و دلم را از غیر خود بشوی. و چون موسیعلیه السلام خانواده و همسر خود را بسیار دوست میداشت. خداوند به او فرمود: کفشهایت را درآور! یعنی محبّت همسر و فرزندانت را از دلت بیرون کن تا در محبت من خالص شوی، و دلت را از غیر من شسته باشی.
عرض کردم: معنی «کهیعص» چیست؟
فرمود: روزی حضرت زکریاعلیه السلام از خداوند خواست تا اسامی
پنجگانه را به او بیاموزد. خداوند تعالی جبرییل را برای تعلیم او فرستاد. هنگامی نام محمّدصلی الله علیه وآله وسلم، علیعلیه السلام، فاطمهعلیها السلام و حسنعلیه السلام را ادا مینمود تمام غمها و نگرانیهای خود را فراموش میکرد. اما هنگامی که نام حسینعلیه السلام را میبرد. اشک در چشمانش سرازیر شده و بغضش میگرفت.
روزی حضرت زکریاعلیه السلام در مناجات خود با پروردگارش گفت: پروردگارا! چرا هنگامی که نام چهار نفر از خمسه مطهره را میبرم، تسلّی یافته و مسرور میشوم، اما هنگامی که نام حسینعلیه السلام را میبرم، اشک از دیدگانم جاری شده و آه از نهادم برمیآید؟
آنگاه حق تعالی ماجرای کربلا و به شهادت رسیدن ابا عبداللَّه علیه السلام را برای او وحی میکند و میفرماید: «کاف «کهیعص» یعنی کربلا، «هاء» آن، یعنی هلاک عترة طه، «یاء» آن یعنی یزید، و او کسی است که بر حسینعلیه السلام بیداد مینماید. «عین» آن هم یعنی عطش و تشنگی او، و «صاد» آن یعنی صبر او.
وقتی زکریاعلیه السلام این کلمات مقدس را میشنود گریه و زاری بسیار نموده و میگوید: پروردگارا! آیا بهترین خلق خود را به مصیبت فرزندش مبتلا میکنی، و این بلا را برای نابودی او فرو میفرستی؟
خداوندا ! آیا رخت عزا بر تن علیعلیه السلام و فاطمهعلیها السلام میپوشانی؟
بارالها! آیا این مصیبت فجیع را به ساحت آن دو روا میداری؟
پروردگارا! در این سنّ پیری فرزندی به من عطا کن که نور چشمم باشد و او را وارث و جانشین من کن و محبّت او را مانند محبّت
حسینعلیه السلام در دل من قرار ده! آنگاه او را از من به طرز فجیعی بستان همانگونه که حبیب تو محمّدعلیه السلام را دچار مصیبت فرزندش میکنی.
خداوند متعال نیز یحییعلیه السلام را به او عنایت نمود، و به همان صورت که ابا عبداللَّهعلیه السلام به شهادت رسید، زکریاعلیه السلام را به مصیبت او دچار نمود. [آن دو، آن چنان به هم شباهت داشتند که یحییعلیه السلام نیز مانند حسینعلیه السلام شش ماه در رحم مادر بود. البته او قصّه طولانی دارد.
عرض کردم: مولا جان! چرا مردم نمیتوانند خودشان برای خودشان امامی انتخاب نمایند؟
حضرتعلیه السلام فرمود: امام مصلح یا مفسد؟
عرض کردم: امام مصلح.
فرمود: چون هیچکس نمیتواند به دقّت صلاح و فساد کسی را دریابد، آیا ممکن است کسی را که مردم انتخاب میکنند. مفسد باشد؟
عرض کردم: آری.
فرمود: به همین دلیل مردم نمیتوانند امام خود را انتخاب نمایند. [گوش کن تا ]برهان دیگری را بیان کنم تا عقلت کاملاً مطمئن شود:
بگو ببینم: پیامبرانی که خداوند آنها را برگزیده و کتاب عطا نموده و با وحی و عصمت تأیید فرموده، و از همه مردم برتر و هدایت یافتهتر هستند و بهتر میتوانند امامی را انتخاب کنند، مثل موسیعلیه السلام و عیسیعلیه السلام، آیا اگر با این همه عقل و علم، کسی را به [عنوان مصلح ]انتخاب کنند، میتوان گفت که او منافق است در حالی که آنها گمان
میکنند که مؤمن است؟
عرض کردم: نه.
فرمود: پس چطور حضرت موسیعلیه السلام که کلیم اللَّه بود و عقل و علمش بدان پایه از کمال بود و وحی بر او نازل میشد، گروهی هفتاد نفری از بهترین افراد قومش را برای ملاقات پروردگارش انتخاب نمود، که هیچ شکّی در ایمان و اخلاصشان نداشت: آنها منافق از کار درآمدند. چنانکه حق تعالی میفرماید:
«وَاخْتارَ مُوسی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلاً لِمِیقاتِنا ...»(1)
«موسیاز میان قومش هفتاد مرد را برای ملاقاتما اختیار کرد ...»
«... لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةً ...»(2)
«... تا خدا را آشکارا نبینیم، هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد...»
«... فَاَخَذَتْهُمُ الصّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ...»(3)
«... به سزای ظلمشان صاعقه آنان را فرو گرفت ...»
پس در جایی که منتخب کسی که خداوند او را به عنوان نبی برگزیده فاسد از آب درآید نه مصلح، در حالی که او منتخب خویش را مصلح میدانست نه مفسد، باید قبول کرد؛ تنها کسی میتواند فرد مصلح را انتخاب کند که از رازهای نهفته در سینه و درون افراد آگاهی داشته باشد.
بنابراین؛ مهاجرین و انصار نیز نمیتوانند فرد مصلح را انتخاب نمایند، چون وقتی برگزیده انبیا با اینکه میخواستند اهل صلاح را انتخاب نمایند، فاسد باشد به طور حتم، مهاجرین و انصار نیز از این خطر برکنار نخواهند بود.
آنگاه مولایمان فرمود: ای سعد! هنگامی که دشمنت مدعی شد که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم آن کسی را که مردم بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به عنوان خلیفه برگزیدند از آن جهت با خود به غار برد که میدانست جانشین او در میان اُمّت او خواهد بود، و تأویل آیات و تفسیر آنها به عهده او است ،و امّت را در سختیها و پراکندگیها هدایت و رهبری خواهد نمود، و به اقامه حدود الهی خواهد پرداخت، و دسته دسته سپاهیان اسلام را برای فتح بلاد مشرکین گسیل خواهد نمود، و همانطور که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به فکر تحکیم امر نبوّت بود، در اندیشه جانشین پس از خویش نیز بود، و احتیاجی به مساعدت علیعلیه السلام نداشت، زیرا آنها که فرار کرده و پنهان شده بودند، دیگر نیازی به یاری او نداشتند، و اگر علیعلیه السلام را پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در بستر خود خواباند، از آن جهت بود که مرگ علیعلیه السلام اهمیت چندانی نداشت و اگر او کشته میشد، کس دیگری را برای انجام کارهایی که علیعلیه السلام به عهده داشت، نصب مینمود؛ چرا در جواب او نگفتی: آیا پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نفرموده است که مدّت خلافت پس از من سی سال است؟ در حالی که مجموع ادوار خلافت چهار نفری خلفای راشدین در نظر شما سی سال شد؟ اگر چنین پاسخی میدادی او مجبور بود که ایراد تو را تأیید کرده و بگوید: آری.
آنگاه تو باید میگفتی: اگر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم میدانست که خلیفه پس از او ابوبکر است، آیا میدانست که پس از او عمر و سپس عثمان و در نهایت علیعلیه السلام به خلافت میرسد؟ او قطعاً میگفت: آری.
آنگاه تو باید میگفتی: پس بر رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم واجب بود که تمامی آنها را برای محافظت از جانشان به غار ببرد، و همانطور که در اندیشه ابوبکر بود، در فکر حفظ جان آنها نیز باشد و با این کار ارزش آن سه خلیفه دیگر را در مقابل ابوبکر پایین نمیآورد.
و وقتی از تو درباره ایمان ابوبکر و عمر پرسید که آیا از روی میل بود یا اجبار؟ باید میگفتی: آنها به خاطر طمع حکومت با پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بیعت کردند، چون ابوبکر و عمر بایهود مجالست داشتند، و آنها اخباری را از تورات و کتاب های پیشین در مورد ظهور پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بیان میکردند که میگفتند: محمّدصلی الله علیه وآله وسلم بر عرب مسلّط میشود چنان که بخت نصر بر بنی اسرائیل مسلّط شد با این فرق که بخت نصر در ادّعای خود کاذب بود.
به همین جهت بیعت کردند تا وقتی که کار پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بالا گرفت و اوضاع مساعد شد به ولایت شهری منصوب شوند، و وقتی مأیوس شدند، همراه با عدّهای از منافقین دیگر در عقبه به جان پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم سوء قصد نمودند تا آن حضرت را به قتل برسانند، و خداوند توطئه آنها را دفع نمود و بر آنها آنچنان خشم گرفت که هیچگاه روی خوشی را ندیدند. همانطور که طلحه و زبیر با علیعلیه السلام به طمع رسیدن به حکومت با او بیعت نمودند، و هنگامی که مأیوس شدند،
پیمان خود را شکستند، و بر علیه او خروج کردند و خداوند آنها را مانند دیگر پیمان شکنان به ورطه هلاکت افکند.
آنگاه امام حسن عسکریعلیه السلام همراه آقا زاده خویش مهیای نماز شدند، من نیز بازگشتم تا ببینم احمد بن اسحاق کجا رفته است. در راه به او برخوردم که گریه میکند. گفتم: چرا دیر کردی؟ برای چه گریه میکنی؟
او گفت: پارچهای را که مولایم خواسته بود که بیاورم، گم کردهام.
گفتم: طوری نیست. به خودشان بگو!
او وارد خانه شد و چند لحظه بعد بازگشت در حالیکه مسرور شده بود و بر محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و آل محمّدصلی الله علیه وآله وسلم درود میفرستاد.
گفتم: چه شد؟
گفت: آن پارچه، زیر پای مولایمان پهن شده بود، و ایشان روی آن نماز میخواندند.
شکر الهی را به جای آوردیم. چند روزی هم ماندیم و به منزل امامعلیه السلام رفت و آمد میکردیم. اما دیگر موفّق به ملاقات آقا زاده ایشان نمیشدیم.
روزی که میخواستیم به وطن بازگردیم، همراه احمد بن اسحاق و گروهی از همشهریانمان به خدمت امامعلیه السلام مشرّف شدیم. احمد بن اسحاق در مقابل امامعلیه السلام ایستاد و گفت: ای فرزند رسول خدا ! زمان وداع فرا رسیده و سینههایمان انباشته از غم فراق است، از خدا میخواهیم که بر جدّ بزرگوارتان، پیامبر مصطفیصلی الله علیه وآله وسلم و پدر
عالی قدرتان، علی مرتضیعلیه السلام، و مادر پاکدامنتان، سرور زنان عالم، فاطمه زهراءعلیها السلام و بر عموی مجتبایتان امام حسنعلیه السلام، و پدر شهیدتان حسینعلیه السلام - که آقای جوانان بهشتند - و بر پدران معصومتان که امامان پاک و طاهرین میباشند، و بر شما و فرزند گرامیتان درود فرستد، و امیدواریم که خداوند مقام شما را پیوسته بالا برده و دشمنانتان را نابود سازد، و این سفر را آخرین زیارت ما قرار ندهد.
وقتی احمد بن اسحاق این جمله آخر را بیان کرد، چشمان امامعلیه السلام پر از اشک شد، و قطرات اشک بر رخسار مبارکشان جاری شد و فرمود: ای فرزند اسحاق! در این دعا اصرار نکن! که در همین سفر به ملاقات پروردگارت نائل خواهی شد.
احمد بن اسحاق با شنیدن این خبر بیهوش شد و به زمین افتاد. وقتی حالش بهتر شد، گفت: آقا جان! شما را به خدا و به حرمت جدّ بزرگوارتان سوگند میدهم که مرا مفتخر کنید و پارچهای را به عنوان کفنی عنایت فرمایید.
آن گاه امامعلیه السلام دست به زیر فرش برد و سیزده درهم بیرون آورد و فرمود: این را بگیر و خرج کن، و جز این از پول دیگری استفاده نکن، و آنچه را که خواستی به دست خواهی آورد که خداوند اجر کسی را که عمل نیک انجام دهد؛ ضایع نمیکند.
آنگاه همه به اتّفاق، از محضر مولاعلیه السلام مرخص شده و به راه افتادیم. هنوز سه فرسخ بیشتر نرفته بودیم که احمد بن اسحاق در محلی نزدیک به «حلوان» تب کرد و به سرعت حال عمومیاش تغییر
نمود و چنان شد که ما دیگر از او مأیوس شدیم.
وقتی وارد «حلوان» شدیم و در یکی از کاروانسراها اُتراق کردیم، احمد بن اسحاق یکی از همشهریانش را که ساکن «حلوان» بود، خواست و به ما گفت: امشب از اطراف من متفرّق شوید و مرا تنها بگذارید!
ما نیز چنین کرده هر یک به جایگاه خود بازگشتیم؛ نزدیکیهای صبح، چیزی به خاطرم رسید و از خواب جستم.
وقتی چشمم را گشودم، کافور، خادم امام حسن عسکریعلیه السلام را دیدم که میگفت: خداوند عزای شما را به خیر گردانده و پاداش نیکو عطا فرماید. ما، دوستتان، احمد بن اسحاق را غسل داده و کفن نمودیم. برخیزید و او را دفن نمایید که او بزرگ شما بود و در نزد امامعلیه السلام از همه شما جایگاه والاتری داشت.
این را گفت و ناگهان از نظرمان غایب شد. با گریه و اندوه به سر جنازه احمد بن اسحاق رفتیم، و او را دفن کردیم. خداوند او را رحمت کند.(1)
1) 168. دلائلالامامة، ص 276 - 270؛ کمالالدین، ج 2، ص 254 - 465؛ بحارالانوار، ج 52، ص 78 - 88.
ابو ابراهیم کوفی میگوید:
به خدمت امام جعفر صادقعلیه السلام شرفیاب شدم. نزد ایشان نشسته بودم که فرزند برومندشان، امام موسی بن جعفرعلیه السلام، وارد شد، وی پسر بچهای بیش نبود، ولی من به احترام او از جا برخاستم و سر مبارکش را بوسیدم و نشستم.
امام جعفر صادقعلیه السلام فرمود: ای ابا ابراهیم! این طفل، پس از من امام توست. در مورد امامت او گروهی منحرف شده و عدّهای دیگر به سعادت میرسند. خداوند قاتل او را لعنت نموده بر عذابش بیفزاید.
پروردگار از صلب او بهترین مخلوق خود را به دنیا خواهد آورد، و عدّهای از روی حسادت، میلاد او را دوست نخواهند داشت، ولی خداوند آنچه را که میخواهد، عملی خواهد ساخت.
او آخرین امام، از امامان دوازدهگانه است، و مهدی نام دارد، که خداوند به بزرگواری ممتاز نموده و آنها را در جایگاه قدس خویش جای خواهد داد، کسی که منتظر ظهور امام دوازدهم باشد مانند کسی است که در رکاب پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم است و با شمشیر برهنه دشمن حضرتش را دفع مینماید.
در این موقع مردی از پیروان بنی امیه وارد شد، امام جعفر صادقعلیه السلام سخن خود را قطع کرد. پس از آن، پانزده مرتبه خدمت امام
جعفر صادقعلیه السلام مشرف شدم تا آن روایت را به طور کامل از ایشان بشنوم، ولی موفّق نشدم.
سال بعد روزی به خدمت حضرتعلیه السلام رسیدم. او در حالی که نشسته بود، [در ادامه آن سخن دلنشین به من فرمود:
ای ابا ابراهیم! او کسی است که پیروان خود را بعد از اینکه مدت زیادی گرفتار خفقان، ستم و بلا قرار گرفته باشند، نجات خواهد داد. خوشا به حال کسی که آن زمان را درک کند.
ای ابا ابراهیم! تا همینجا برایت کافی است!
من با خوشحالی تمام از نزد حضرتعلیه السلام مرخص شدم، که تا آن زمان بدان حد خوشحال نشده بودم.(1)
فضل گوید از امام جعفر صادقعلیه السلام شنیدم که میفرماید:
روزی خداوند به ابراهیمعلیه السلام وحی کرد که به زودی صاحب فرزندی خواهی شد. ابراهیمعلیه السلام بسیار خوشحال شد به سرعت به نزد ساره، همسر خود، شتافت تا این مژده مسرّت بخش را به او برساند.
وقتی ساره از بشارت الهی مطلع شد، به ابراهیمعلیه السلام گفت: چه
1) 169. کمال الدین، ج 2، ص 334 و 335، ما اخبر به الصادقعلیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 129.
میگویی؟ من پیر شدهام. چه طور ممکن است که صاحب فرزندی شوم.
ابراهیمعلیه السلام سخت به فکر فرو رفت.
حق تعالی دوباره به او وحی کرد و فرمود: ای ابراهیم! همسرت به زودی فرزندی به دنیا خواهد آورد که اولاد او به خاطر اینکه مادرشان وعده مرا انکار کرد، چهارصد سال گرفتار عذاب خواهند شد!
[فرزندان ساره یعنی بنی اسراییل، سالها [به همین جهت ]گرفتار عذاب [و ستم فرعونیان بودند. تا اینکه روزی از طولانی شدن مدّت عذاب به تنگ آمده و چهل شبانه روز تمام به درگاه الهی گریه و زاری نمودند.
در این هنگام، خداوند متعال موسی و هارونعلیهما السلام را مبعوث نمود تا آنها را از دست فرعونیان نجات دهند، و صد و هفتاد سال زودتر از موعد مقرر گرفتاری آنها را بردارند.
آنگاه امام جعفر صادقعلیه السلام فرمود: شما نیز اگر برای تعجیل در فرج قائم ماعلیه السلام گریه و زاری کنید، خداوند فرج ما را نزدیک خواهد نمود. و الاّ باید تا آخرین روز موعد ظهور او در انتظار به سر برید!(1)
1) 170. تفسیر عیاشی، ج 2، ص 163، در تفسیر سوره هود؛ بحار الانوار، ج 52، ص 131 و 132.
سید امیر علاّم میگوید:
شبی برای زیارت حرم مطهّر حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام مشرف شده بودم، آخر شب بود در حال گردش در حرم بودم ناگاه متوجه شخصی شدم که به طرف ضریح امامعلیه السلام میرود. وقتی نزدیکتر شدم، او را شناختم. او استاد دانشمند و فاضل متقی، مولا احمد اردبیلی بود.
من در گوشهای خود را پنهان نمودم و مراقب او شدم. [که او در این ساعت از شب و در تاریکی و خلوت به دنبال چیست؟]
او به طرف در ضریح که طبق معمول بسته بود رفت، وقتی نزدیک در رسید، دَرِ ضریح به روی او گشوده شد! داخل شد. کمی که دقّت کردم، متوجّه شدم که گویا آهسته با کسی نجوا میکند.
وقتی بیرون آمد، در بسته شد، و به سوی مسجد کوفه به راه افتاد. من نیز در پی او به راه افتادم. مقابل مسجد کوفه رسیدیم، او وارد شد و در محرابی که امیرالمؤمنینعلیه السلام در همانجا به شهادت رسیده بود، ایستاد. پس از مدت زیادی بازگشت و از مسجد خارج شد و به طرف نجف به راه افتاد.
من همچنان در تعقیب او بودم تا این که به مسجد حنّانه رسیدیم. ناگهان سرفهام گرفت. و نتوانستم خود را کنترل کنم، او متوجّه شد.
برگشت و مرا شناخت. گفت: تو میر علاّم هستی؟
گفتم: آری.
گفت: اینجا چه میکنی؟
گفتم: از زمانی که شما وارد حرم امیرالمؤمنینعلیه السلام شدید، همراه شما بودم. شما را به صاحب آن قبر قسم میدهم جریان امشب را از ابتدا تا انتها برای من تعریف کنید؟
گفت: به شرطی میگویم که تا من زندهام، آن را برای کسی تعریف نکنی.
وقتی به او کاملاً اطمینان دادم، گفت: مسایل مشکلی برایم مطرح شده بود که پاسخ آنها را نمیدانستم. به دلم افتاد که آنها را از حضرت علی علیه السلام بپرسم. همانطور که دیدی وقتی مقابل در ضریح رسیدم، بدون استفاده از کلید، دَرِ ضریح به رویم گشوده شد. داخل ضریح مقدّس شدم و در آنجا به درگاه خداوند تضرّع نمودم. تا اینکه صدایی از قبر به گوشم رسید که به مسجد کوفه برو و آن را از قائم ماعلیه السلام که امام زمان تو است بپرس!
و همان طور که دیدی، در محراب مسجد کوفه پاسخ آنها را از ایشان دریافت کرده، بازگشتم.(1)
1) 171. بحار الانوار، ج 52، ص 174 و 175.
علاّمه مجلسیرحمه الله میفرماید:
مرد شریف و صالحی را میشناسم به نام امیر اسحاق استرآبادی او چهل بار با پای پیاده به حجّ مشرّف شده است، و در میان مردم مشهور است که طی الارض دارد. او یک سال به اصفهان آمد، من حضوراً با او ملاقات کردم تا حقیقت موضوع را از او جویا شوم.
او گفت: یک سال با کاروانی به طرف مکّه به راه افتادم. حدود هفت یا نُه منزل بیشتر به مکه نمانده بود که برای انجام کاری تعلّل کرده از قافله عقب افتادم. وقتی به خود آمدم، دیدم کاروان حرکت کرده و هیچ اثری از آن دیده نمیشد. راه را گم کردم، حیران و سرگردان وامانده بودم، از طرفی تشنگی آنچنان بر من غالب شد که از زندگی ناامید شده آماده مرگ بودم.
[ناگهان به یاد منجی بشریت امام زمانعلیه السلام افتادم و] فریاد زدم: یا صالح! یا ابا صالح! راه را به من نشان بده! خدا تو را رحمت کند!
در همین حال، از دور شبحی به نظرم رسید، به او خیره شدم و با کمال ناباوری دیدم که آن مسیر طولانی را در یک چشم به هم زدن پیمود و در کنارم ایستاد، جوانی بود گندمگون و زیبا با لباسی پاکیزه که به نظر میآمد از اشراف باشد. بر شتری سوار بود و مشک آبی با خود داشت.
سلام کردم. او نیز پاسخ مرا به نیکی ادا نمود.
فرمود: تشنهای؟
گفتم: آری. اگرامکان دارد، کمی آب ازآن مشک مرحمت بفرمایید!
او مشک آب را به من داد و من آب نوشیدم.
آنگاه فرمود: میخواهی به قافله برسی؟
گفتم: آری.
او نیز مرا بر ترک شتر خویش سوار نمود و به طرف مکّه به راه افتاد. من عادت داشتم که هر روز دعای «حرز یمانی» را قرائت کنم. مشغول قرائت دعا شدم. در حین دعا گاهی به طرف من برمیگشت و میفرمود: اینطور بخوان!
چیزی نگذشت که به من فرمود: اینجا را میشناسی؟
نگاه کردم، دیدم در حومه شهر مکّه هستم، گفتم: آری میشناسم.
فرمود: پس پیاده شو!
من پیاده شدم برگشتم او را ببینم ناگاه از نظرم ناپدید شد، متوجّه شدم که او قائم آل محمّدصلی الله علیه وآله وسلم است. از گذشته خود پشیمان شدم، و از این که او را نشناختم و از او جدا شده بودم، بسیار متأسف و ناراحت بودم.
پس از هفت روز، کاروان ما به مکّه رسید، وقتی مرا دیدند، تعجب نمودند. زیرا یقین کرده بودند که من جان سالم به در نخواهم برد. به همین خاطر بین مردم مشهور شد که من طی الارض دارم.(1)
1) 172. بحار الانوار، ج 52، ص 175 و 176.
میرزا محمّد استرآبادی میگوید:
من در حرم الهی یعنی مکه مکرّمه زندگی میکنم، شبی در مسجد الحرام مشغول طواف خانه خدا بودم.
ناگاه جوانی را دیدم که وارد مسجد الحرام شد، او که سیمایی زیبایی داشت به طرف کعبه آمد و همراه من مشغول طواف شد. در اثنای طواف وقتی به من نزدیک شد، یک دسته گل سرخ به من عنایت فرمود.
البته آن روزها فصل شکفتن گل نبود، من دسته گل را گرفته و بوییدم. گفتم: آقا جان! اینها را از کجا آوردهای؟
فرمود: از خرابات!
این بفرمود و از نظر ناپدید شد، که دیگر او را ندیدم.(1)
1) 173. بحار الانوار، ج 52، ص 176.
علامه مجلسیرحمه الله میفرماید:
یکی از اهالی کاشان به قصد تشرّف به بیت اللَّه الحرام همراه گروهی از حاجیان، شهر و دیار خود را ترک میکند. وقتی کاروان وارد نجف اشرف میشود، به بیماری شدیدی مبتلا میگردد، طوری که هر دو پای او خشک شده و از حرکت باز میماند.
همراهان او برای انجام مناسک حج چاره ای جز ترک او نداشتند، به همین جهت، او را به فرد صالحی که یکی از مدرسههای اطراف حرم حجره داشت، میسپارند و خود رهسپار میشوند.
صاحب حجره هر روز او را در حجره تنها میگذاشت، و در را قفل میکرد و خود به خارج شهر برای گردش و کسب روزی میرفت.
روزی آن مرد کاشانی به صاحب حجره میگوید: من دیگر از تنها ماندن خسته شدهام. از اینجا هم میترسم. امروز مرا به جایی ببر و رها کن! و هر جا که خواستی برو!
مرد کاشانی میگوید: او حرف مرا پذیرفت و مرا به گورستان دار السلام نجف برد، و در جایی که منسوب به امام زمانعلیه السلام و معروف به مقام قائمعلیه السلام بود، نشاند، آنگاه پیراهن خود را در حوض شست و آن را بر روی درختی که آنجا قرار داشت، آویخت و خود به صحرا رفت.
او رفت و من تنها ماندم؛ در حالی که با ناراحتی به سرانجام خود
میاندیشیدم. در همین حال، جوان زیبای گندمگونی را دیدم که وارد حیاط شد. به من سلام کرد و یک راست به محراب رفت و مشغول نماز شد. آنگونه زیبا به راز و نیاز پرداخت و چنان در خشوع و خضوع بود که تا آن زمان من کسی را چنین در نماز ندیده بودم. وقتی نمازش تمام شد، نزد من آمد و احوالم را پرسید.
گفتم: به مرضی مبتلا شدهام که مرا سخت گرفتار نموده است. نه خدا شفایم میدهد که بهبودی یابم، و نه جانم را میستاند که آسوده شوم.
فرمود: نگران نباش! به زودی خداوند هر دوی آنها را به تو عطا خواهد نمود.
این را گفت و رفت. وقتی از حیاط خارج شد، دیدم پیراهنی را که صاحب حجره روی درخت پهن کرده بود، روی زمین افتاده است. آن را برداشتم و شستم و دوباره روی درخت آویزان نمودم.
ناگاه به خود آمدم. آری من که نمیتوانستم حتی از جایم حرکت کنم، اکنون هیچگونه اثری از آن بیماری سخت در من دیده نمیشد. یقین کردم که او همان قائم آل محمّدعلیه السلام است.
با عجله به دنبال او خارج شدم و تمام اطراف را گشتم. اما کسی را ندیدم. از اینکه دیر متوجّه شده بودم، بسیار پشیمان بودم. وقتی صاحب حجره بازگشت و مرا صحیح و سالم دید، با تعجّب پرسید: چه شده است؟
من تمام ماجرا را برای او تعریف کردم، او نیز مانند من، از اینکه به
شرف ملاقات او نائل نشده بود، حسرت میخورد. اما با این حال خوشحال و شاد با هم به حجره بازگشتیم.
شاهدان میگفتند: او تا موقعی که دوستانش از حج بازگشتند، سالم بود، وقتی آنها آمدند پس از مدّتی مریض شد و مُرد، و در همان حیاط دفن شد. بدین ترتیب به هر دوی آنچه که از حضرتعلیه السلام میخواست، نائل شد.(1)
علامه مجلسیرحمه الله میگوید:
هنگامی که بحرین در تصرّف اروپاییان بود، مردی که ناصبی و از دشمنان سرسخت اهلبیت علیهم السلام به شمار میرفت، به عنوان فرماندار دست نشانده بحرین به حکومت رسید، تا به رتق و فتق اُمور و بازسازی خرابیهای ناشی از جنگ بپردازد.
وزیر مشاور او نیز مردی بود که در دشمنی با اهلبیتعلیهم السلام از خود او سرسختتر بود، و با هر موقعیتی که به دست میآورد، سعی در قلع و قمع و شکنجه و آزار دوستداران اهلبیت علیهم السلام مینمود.
روزی همین وزیر ناصبی، نزد والی بحرین رفته اناری را به او نشان
1) 174. بحار الانوار، ج 52، ص 176 و 177.
میدهد که روی آن به طور برجسته نوشته بود:
لاالهالاّاللَّه، محمّد رسولاللَّه، ابوبکر، عمر، عثمان و علی خلفاء رسولاللَّه
وقتی والی نوشتههای روی انار را دید، بدون اینکه حتّی احتمال این را بدهد که آن انار ساخته دست بشر باشد، بسیار تعجب کرد و گفت: این نشانه روشن و دلیلی قوی برای اثبات این مطلب است که مذهب شیعیان دروغ و باطل است. نظرت درباره ارائه آن به مردم بحرین چیست؟
وزیر گفت: عُمر امیر دراز باد، مردم بحرین بسیار متعصب هستند و هیچ دلیلی را قبول نمیکنند. با این حال بهتر است آنها را حاضر نموده و این انار را به نمایش بگذاریم. اگر آن را به عنوان دلیلی برای ردّ مذهب شیعه قبول کردند و بازگشتند، چه بهتر خداوند نیز تو را پاداش نیکویی عطا خواهد نمود، و اگر نپذیرفته و در گمراهی خود باقی ماندند، آنها را به قبول یکی از این سه راه مخیر کن: یا حاضر شوند جزیه دهند که در آن صورت [مانند یهود و نصارا] خوار و ذلیل خواهند بود. یا اینکه دلیلی برای ردّ این برهان آشکار بیاورند. یا در نهایت تن به مرگ داده، آنها را از دم تیغ بگذرانیم و زنان و فرزندان و اموالشان را به عنوان اسیر و غنیمت تصاحب کنیم.
والی پیشنهاد وزیر را تأیید کرد، و علما و بزرگان و نجبا و سادات بحرین را احضار نمود و آن انار را به آنها نشان داد و گفت: در صورتی که جوابی درست برای آن نداشته باشید، یا کشته شده و زنان و اولادتان به اسارت خواهد رفت و اموالتان مصادره خواهد شد، و یا
مانند کفّار باید در کمال خفت و خواری تن به پرداخت جزیه بدهید.
وقتی آنها انار را دیدند، رنگشان پرید و زانوانشان لرزید. چون هیچ کدامشان قادر به ارائه پاسخی روشن نبودند.
رهبر شیعیان بحرین که آن زمان در آنجا حضور داشت، گفت: ای امیر! اگر سه روز به ما مهلت دهی، ما سعی میکنیم پاسخی که تو را راضی کند، پیدا کنیم و اگر نتوانستیم، هر طور که در مورد ما میخواهی، حکم کن!
امیر به ناچار پذیرفت، و آنها مجلس او را ترک کردند، در حالی که وحشت زده و سرگردان بودند. به سرعت مجلسی ترتیب دادند و با یکدیگر به مشورت پرداختند.
تا اینکه تصمیم گرفتند گروهی را برای یافتن پاسخ از میان خودشان انتخاب نمایند، ابتدا ده نفر از بهترین و پرهیزکارترین علمای شیعه، و سپس از میان آنها سه نفر که بهترین آنها بودند، انتخاب شدند. تا اینکه هر یک به نوبت در یکی از این سه شبی که مهلت داشتند، به صحرا رفته به راز و نیاز بپردازند و با استغاثه به محضر امام زمانعلیه السلام و حجّت خدا در روی زمین، از او بخواهند که راه نجات از این ورطه هولناک را به شیعیان نشان بدهد و از آنها دستگیری نماید.
دو شب گذشت، امّا هیچکدام از آنها که شب را در صحرا به دعا و گریه و استغاثه به درگاه حق تعالی و امام زمانعلیه السلام گذرانده بودند، چیزی ندیدند. به همین خاطر نگرانی و التهاب شیعیان بیشتر شد.
نفر سوّم که محمّد بن عیسی نام داشت، با سر و پای برهنه روی به
صحرا نهاد. شب بسیار تاریک و ظلمانی بود، اما او با دلی آگاه و نورانی شروع به دعا و تضرّع و توسّل به درگاه حق تعالی نمود، و نجات مؤمنین و برطرف شدن این بلای عظیم را درخواست کرد.
انتهای شب بود، صدای مردی را شنید که میگفت: ای محمّد بن عیسی! با این حال آشفته در دل این شب تاریک و این صحرای برهوت چه میخواهی؟ و چرا به اینجا آمدهای؟
محمّد بن عیسی گفت: ای مرد! کاری به من نداشته باش! من برای امر مهمّی به اینجا آمدهام و آن را تنها به امام و مولای خویش خواهم گفت، که تنها او میتواند مرا نجات دهد، و جز او کسی نمیتواند به فریاد من برسد.
آن مرد میگوید: ای محمّد بن عیسی! من صاحب الامر هستم، حاجتت را بگو!
او در پاسخ میگوید: اگر تو صاحب الامری خود همه را میدانی، و نیازی به شرح من نداری.
حضرتعلیه السلام میفرماید: آری میدانم. به خاطر وحشتی که از آن انار و آنچه که بر روی آن نوشته و تهدیدی که والی نموده است، آمدهای.
وقتی محمّد بن عیسی این سخن را میشنود، به طرف او برمیگردد و میگوید: مولا جان! آری. تو خود میدانی که چه بر سر ما آمده است. تو امام و پناه مایی، و میتوانی ما را رهایی بخشی.
حضرتعلیه السلام میفرماید: ای محمّد بن عیسی! آن وزیر - که لعنت خدا بر او باد - در خانهاش درخت اناری دارد که وقتی شکوفه میزد،
قالبی از گل به شکل انار ساخت و آن را دو نیم کرد و آن کلمات را که دیدی روی انار نقش بسته بود، داخل هر دو قسمت قالب حک نمود. آنگاه آن را به اناری که هنوز کوچک بود، محکم بست. وقتی انار بزرگ و رسیده شد، همانطور که دیدی، آن کلمات بر روی آن به طور برجسته نقش بسته بود.
فردا وقتی به نزد والی رفتید، به او بگو: جواب را یافتهام اما آن را در خانه وزیر بیان خواهم نمود. وقتی به خانه وزیر رفتید، سمت راست حیاط اتاقی را میبینی، به والی بگو: جواب در آن اتاق است. آنگاه وزیر دست پاچه شده و سعی خواهد نمود که از ورود شما به اتاق جلوگیری کند. اما تو اصرار کن و مواظب هم باش که او را رها ننمایی تا جلوتر از تو وارد اتاق شود.
وقتی وارد اتاق شدی، طاقچهای را میبینی که کیسه سفیدی روی آن نهاده شده است. آن را بردار و باز کن! خواهی دید که قالبی که او به وسیله آن، این حیله را اجرا نموده است، در آن است. آن را مقابل والی بگذار و آن انار را داخل آن قرار بده! خواهی دید که کاملاً منطبقند. بدین ترتیب موضوع روشن خواهد شد.
ای محمّد بن عیسی! به والی بگو که ما معجزه دیگری نیز داریم و آن این که، این انار طبیعی نیست. داخل آن انباشته از دود و خاکستر است. اگر میخواهی صحّت ادّعای من ثابت شود، به وزیر امر کن که آن را بشکند! وقتی وزیر انار را بشکند دود و خاکستر آن به هوا برخاسته و بر چهره و ریشش خواهد نشست.
وقتی محمّد بن عیسی این سخن را از حضرت شنید، بسیار مسرور گشت و در مقابل امام علیه السلام به خاک افتاده زمین ادب را بوسید، و از محضر حضرت مرخص شده و به سرعت به نزد یاران خود بازمیگردد، و مژده احسان مولا را به شیعیان بحرین ابلاغ مینماید.
صبح هنگام، همه به اتفاق نزد والی رفته و محمّد بن عیسی مو به مو تمام آنچه را که امامعلیه السلام فرموده بود اجرا کرد، و همه شاهد اثبات درستی دعوای او و عنایت و تفضّل امامعلیه السلام شدند.
در این حال، والی رو به محمّد بن عیسی نموده و گفت: چه کسی تو را مطلع کرد؟
گفت: امام زمانعلیه السلام.
والی پرسید: امام زمان کیست؟
محمّد بن عیسی گفت: دوازدهمین امام، حضرت مهدیعلیه السلام.
آنگاه یک یک امامان را تا امام زمانعلیه السلام نام برد.
والی که از دیدن این نشانه آشکار منقلب شده بود به محمّد بن عیسی گفت: دستت را به من ده! من میگویم:
أشهد أن لا إله إلاّ اللّه، و أنّ محمّداً عبده ورسوله، وأنّ الخلیفة بعده بلا فصل أمیرالمؤمنین علیعلیه السلام
آنگاه به امامت اهل بیتعلیهم السلام تا امام زمانعلیه السلام اقرار و اعتراف نمود و به مذهب شیعه اثنیعشری مشرف و به راه راست هدایت گشت.
سپس دستور داد تا وزیر را به قتل برسانند، و رسماً از مردم بحرین عذرخواهی نمود، و از آن هنگام با آنها به نیکی رفتار میکرد.
راوی گوید: این قصه در بحرین مشهور است، و قبر محمّد بن عیسی زیارتگاه شیفتگان اهلبیتعلیهم السلام میباشد.(1)
انس بن مالک - خادم رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم - میگوید:
حضرت علیعلیه السلام از جنگ نهروان بازمیگشت، در محلی به نام «براثا» دستور اتراق داد. در آنجا راهبی به نام حباب در غاری منزل داشت. وقتی همهمه لشکر اسلام را میشنود، از غارش که مشرف بر میدان اتراق بود، پایین آمده و به دقّت لشکر را بررسی میکند، و با اضطراب و شتاب میپرسد: این چه لشکری است؟ فرمانده آن کیست؟
یکی از لشکریان به او میگوید: این لشکر اسلام است و فرمانده آن امیرالمؤمنین علیعلیه السلام که از جنگ نهروان بازمیگردد.
حباب با عجله از لابلای مردم عبور کرده خود را به حضرتعلیه السلام میرساند و میگوید:
السلام علیک یا امیرالمؤمنین! که به حق امیر مؤمنانی.
ای حباب! تو از کجا دانستی که من به حقیقت امیرمؤمنانم؟
1) 175. بحار الانوار، ج 52، ص 178 - 180.
این مطلب را علما و روحانیون ما به ما اطلاع داده بودند. اما شما از کجا دانستید که نام من حباب است؟
این مطلب را نیز حبیبم رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به من فرموده بود.
دستتان را به من بدهید تا با شما بیعت کنم. اشهد ان لا اله الاّ اللَّه محمّد رسول اللَّه و علی بن ابی طالب وصیه ...
بگو ببینم خانهات کجا است؟
در غاری که در همین نزدیکی قرار دارد.
بعد از این در آن غار سکونت نکن! و در همین زمین مسجدی بنا کن و آن را به نام کسی که مخارج ساخت آن را بانی میشود، نامگذاری کن!
به زودی در کنار مسجدی که تو میسازی، شهری بنا خواهد شد که اکثر مردم آن ظالم و ستمگرند، و بلای بزرگی در پیش خواهند داشت. به طوری که هر شب جمعه هفتاد هزار عمل حرام زنا در آن مرتکب خواهند شد، و هنگامی که در ظلم و طغیان خود فزونی گرفتند، این مسجد را چند بار ویران خواهند نمود، اما هر بار گروهی از مؤمنین آن را دوباره بنا خواهند کرد. تا اینکه در مرتبه سوم در محل آن به جای مسجد خانهای ساخته خواهد شد. بدان ! که ویران کنندگان این مسجد کافرند.
آنگاه سه سال مردم را از رفتن به حج منع میکنند. مزارع آنها طعمه حریق میشود، و خداوند مردی را از سرزمین «سفح» بر آنها مسلّط میکند. او غارتگری است که به هر شهری که وارد میشود،
آن را با خاک یکسان کرده و ساکنین آن را از دم تیغ میگذراند.
بعد از یورش او، مردم سه سال گرفتار قحطی میشوند، و سختی فراوانی را متحمّل میگردند. در این حال او دوباره بازمیگردد و دست به ویرانی و غارت میزند، از آنجا نیز به طرف بصره تاخته و تمام خانهها را ویران نموده ساکنین آن را به قتل میرساند. حمله او به بصره مصادف با زمانی خواهد بود که خرابیهای شهر را تعمیر نموده و مسجد جامعی در آن بنا میکنند.
پس از بصره به شهری که حجاج آن را ساخته و «واسط» نامیده میشود، هجوم میآورد، و همان بلایی را که بر سر شهر بصره آورده بود، بر سر شهر واسط فرو میریزد.
از آنجا به طرف بغداد رفته و آن شهر را بدون مقاومت تصرّف میکند. مردم بغداد نیز به کوفه که تنها آن موقع در آرامش بوده پناه میبرند.
آنگاه او با لشکریان خود از بغداد به طرف قبر من [نجف اشرف ]روانه میشود تا آن را نبش کند. در آن موقع به سپاه سفیانی برخورد نموده شکست خورده و کشته میشود.
سفیانی نیز گروهی از سپاهیان خود را به کوفه میفرستد. عدّهای از اهالی کوفه از او پیروی مینمایند، امّا مردی از اهالی کوفه قیام نموده و عدّهای را در قلعهای سازماندهی میکند. هر که به او ملحق شود، در امان خواهد بود.
در پی این رویداد، سفیانی خود با سپاهیانش به کوفه سرازیر میشود، و همه را به قتل میرساند و احدی را باقی نمیگذارد. یکی
از سربازان او متوجه مروارید درشتی میشود که روی زمین افتاده ولی هیچ اعتنایی به آن نمیکند. وقتی بچه کوچکی را میبیند که روی زمین افتاده به سرعت او را از دم تیغ میگذراند!
پس از آن، متأسفانه وقایع و فتنههای بزرگی مانند پارههای شب تاریک واقع خواهند شد.
ای حباب! آنچه را به تو گفتم حفظ کن!
آنگاه فرمود: ای حباب! از کدام رود آب مینوشی؟
از دجله.
چرا چشمهای یا چاهی حفر نمیکنی؟
یا امیر المؤمنین! هرگاه چاهی حفر کردیم، آبش شور و ناگوار بود.
با این حال دوباره همینجا چاهی حفر کن!
[حباب امتثال امر نموده و با گروهی چاهی حفر نمودند تا اینکه به سنگ بزرگی برخورد نمودند و نتوانستند آن را بیرون بیاورند.
در این حال، خود حضرتعلیه السلام وارد چاه شد و آن را از جا کند، چشمهای که شیرینتر از شهد و لذیذتر از شیر بود، از زیر آن جوشید.
حضرتعلیه السلام فرمود: ای حباب! بعد از این، از این چشمه آب بنوش!
بعدها مردی به نام «براثا» بانی مسجدی شد که حضرتعلیه السلام به حباب توصیه ساخت آن را نموده بود. آنها آن مسجد را بنا کردند، و نام آن را «براثا» نهادند.(1)
1) 176. بحار الانوار، ج 52، ص 218 و 219.
رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم میفرماید:
«یفَرِّجُ اللَّهُ بِالْمَهْدِی عَنِ الْاُمَّةِ، یمْلَأُ قُلُوبَ الْعِبادِ عِبادَةً وَ یسَعهُمْ عَدْلُهُ، بِهِ یمْحَقُ اللَّهُ الْکَذِبَ وَ یذْهِبُ الزَّمانَ الْکَلِب، وَیخْرِجُ ذُلَّ الرِّقِّ مِنْ أَعْناقِکُمْ »
«خداوند به وسیله مهدیعلیه السلام از امت رفع گرفتاری میکند، دلهای بندگان را با عبادت و اطاعت پر میسازد و عدالتش همه را فرا میگیرد.
خداوند به وسیله او دروغ و دروغگویی را نابود مینماید، روح درندگی و ستیزه جویی را از بین میبرد و ذلّت بردگی را از گردن آنها بر میدارد».
غیبت شیخ طوسی ص 114.
1 - در کربلا چه گذشت
2 - نجم الثّاقب
3 - خزائن الأشعار جوهری
4 - خوشههای طلایی
5 - در جستجوی قائمعلیه السلام
6 - یاد مهدیعلیه السلام
7 - عقد الدّرر
8 - کلّیات مفاتیح الجنان
9 - منتخب المفاتیح
10 - هدیه احمدیه
11 - تاریخچه مسجد مقدّس جمکران
12 - زیارت ناحیه مقدّسه
13 - کرامات المهدیعلیه السلام
14 - در جستجوی نور
15 - آخرین خورشید پیدا
16 - فدک ذوالفقار فاطمهعلیها السلام
17 - اعتکاف، تطهیر صحیفه اعمال
18 - امامت و غیبت از دیدگاه علمِ کلام
19 - غیبت، ظهور، امامت
20 - اهمیت اذان و اقامه و ...
21 - پرچمدار نینوا
22 - حضرت مهدیعلیه السلام فروغ تابان ولایت
23 - از زلال ولایت
24 - مهدی موعود علیه السلام
25 - انتظار بهار و باران
26 - ناپیدا ولی با ما
27 - علی علیه السلام مروارید ولایت
28 - خصایص زینبیه علیها السلام
29 - گفتمان مهدویت
30 - انتظار و انسان معاصر
31 - مفرد مذکر غایب
32 - سیمای امام مهدیعلیه السلام در شعر عربی
33 - ... و آنکه دیرتر آمد
34 - سرود سرخ انار
35 - منشور نینوا
36 - سحاب رحمت
37 - زندگی پس از مرگ
38 - وظایف منتظران
39 - تاریخ امیر المؤمنینعلیه السلام (2 جلد)
40 - عطر سیب
41 - سقا خود تشنه دیدار
42 - مهر بی کران
43 - نشانههای ظهور او
44 - دلشده (در حسرت دیدار دوست)
45 - علیعلیه السلام و پایان تاریخ
46 - تجلیگاه صاحب الزمانعلیه السلام
47 - منازل الاخرة
48 - مشکات الانوار
49 - ینابیع الحکمة
50 - گنجینه نور و برکت
51 - تاریخ حضرت سید الشهداءعلیه السلام
52 - داستانهایی از امام زمانعلیه السلام
در مراکز استانها و شهرستانهای سراسر کشور نمایندگی فعال میپذیرد
واحد پاسخ به سؤالات مسجد مقدّس جمکران
آماده پاسخگویی به سؤالات و مشکلات اخلاقی، تربیتی، اجتماعی، فقهی و اعتقادی شما عزیزان میباشد. میتوانید سؤالات خود را به آدرس: قم / صندوق پستی 617 واحد تحقیقات فرهنگی مسجد مقدس جمکران ارسال نمایید. شایان توجه است که مطالب و نامههای عزیزانی که با این صندوق پستی مکاتبه مینمایند، به منزله اَسرار ایشان بوده، و در حفظ و نگهداری آنها کاملاً دقت و مراقبت خواهد شد.