ghaemiyeh.com
سرشناسه : قرشی، باقرشریف، 1926 - م.
Qarashi, Baqir Sharif
عنوان قراردادی : موسوعةالامام امیرالمومنین علیبنابیطالب علیهالسلام .فارسی
عنوان و نام پديدآور : دانشنامه امام امیرالمومنین علیبن ابیطالب علیهالسلام/ مولف باقرشریف القرشی ؛ مترجم سیدمحمد صالحی ؛ زیر نظر آیت پیمان ؛ [برای] مجمع جهانی شیعهشناسی.
مشخصات نشر : قم: دارالتهذیب، 1400.
مشخصات ظاهری : 11ج.
شابک : 7400000 ریال (دوره، گالینگور) ؛ 5200000 ریال (دوره، شومیز) ؛ ج.1978-600-94930-2-9 : ؛ ج.2978-600-94930-7-4 : ؛ ج.3978-600-94930-7-4 : ؛ ج.4978-622-99684-5-1 : ؛ ج.5978-622-94029-2-4 : ؛ ج.6978-622-99684-1-3 : ؛ ج.7978-622-94029-2-4: ؛ ج.8978-622-97793-5-3 : ؛ ج.9978-622-97793-8-5 : ؛ ج.10978-622-97793-9-2 : ؛ ج.11978-622-94029-1-7 :
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج.1. زندگانی و فضايل امام علی علیهالسلام در قرآن و سنت.- ج.2. امام علی علیهالسلام در عهد پيامبر صلیالله علیه و آله و دوران خلافت.- ج.3. تفسیر قرآن از قرآن کریم.- ج.4.از ادعیه امام علیهالسلام.- ج.5. مسند امام علیهالسلام.- ج.6. وصایای تربيتی و مواعظ او.- ج.7. علم و تعلیم و ناپیداها.- ج.8. احتجاجات و مناظرات امام علیهالسلام.-ج.9. قضاوتهای امام علی علیهالسلام است.-ج.10. فرمانروایان و کارگزاران او علیهالسلام.- ج.11. حکومت امام علیهالسلام.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40 ق.
موضوع : 'Ali ibn abi-Talib, Imam I, 600-661
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- سرگذشتنامه
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- Biography
شناسه افزوده : صالحی، سیدمحمد، 1313 -، مترجم
شناسه افزوده : پیمان، آیت، 1339-
شناسه افزوده : مجمع جهانی شیعهشناسی
شناسه افزوده : The World Center for Shite Studies
رده بندی کنگره : BP37
رده بندی دیویی : 297/951
شماره کتابشناسی ملی : 8689790
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
مجمع جهانی شيعه شناسی
قم -45 متری عمار ياسر - پلاک 90 - صپ 644-37158 تلفن: 37713773-37756092 / دورنگار: 37713774
شناسنامه کتاب:
نام کتاب:..................................... دانشنامه امام اميرالمؤمنين علیبن ابیطالب علیه السلام (جلد هفتم)
مؤلف:..................................... علامه باقر شريف القرشی
مترجم:..................................... سيدمحمد صالحى
زیر نظر:..................................... دکتر آیت پیمان
ناشر:..................................... انتشارات دارالتهذیب
صفحه آرا:..................................... چاپ متین
تعداد صفحات:..................................... 184ص
چاپخانه:..................................... گلها
نوبت و تاريخ چاپ:..................................... اول / 1400
تيراژ:..................................... 1000
قيمت (گالينگور) دوره:..................................... 740000 تومان
قيمت (شوميز) دوره:..................................... 520000 تومان
شابک:..................................... 5-1-96292-622-978
کليه حقوق برای مجمع جهانی شيعهشناسی محفوظ است.
مجمع جهانی شيعه شناسی
THE WORLD CENTER FOR SHIITE STUDIES
المجمع العالمی لمعرفة الشیعة و التشیع
www.shiastudies.net
info@shiastudies.net
قم -45 متری عمار ياسر - پلاک 90 - صپ 644-37158 تلفن: 37713773-37756092 / دورنگار: 37713774
بسم الله الرحمن الرحیم
وزادَهُ بَسطَةً في العِلمِ والجِسمِ در دانش و جسم او را فزونی داده است. (بقره / آيه 247)
وما أوتيتُم مِنَ العِلمِ إلا قَليلاً از علم به شما جز اندكی داده نشده. (الاسراء / 85)
ذَلِك مِن أنباءِ الغَيبِ نوحيهِ إلَيك اين از اخبار غيب است كه به تو وحی می كنيم. (آل عمران / 44)
وَما كانَ اللهُ لِيطلِّعَكم عَلَي الغَيبِ ولَكنَّ اللهَ يجتَبي مِن رُسُلِهُ مَن يشاءُ وخدا بر آن نيست كه شما را از غيب آگاه كند و ليكن خدا هر كدام از فرستادگان خود را كه بخواهد برمی گزيند. (آل عمران / 179)
تِلك مِن أنباءِ الغَيبِ نوحيها إلَيك ما كنتَ تَعلَمُها أنتَ ولا قَومُك مِن قَبلِ هذا اين ها از خبرهای غيب است كه به تو وحی می كنيم، پيش از اين نه تو آن را ميدانستی و نه قوم تو. (هود / 49)
مقدمه حضرت آیت الله العظمی سید محمد جواد علوی طباطبائی بروجردی دامت برکاته9
مقدمه دبیر کل مجمع جهانی شیعه شناسی13
تقدير و تشکر17
مقدمه مؤلف18
پیشگفتار26
علم و تعليم27
تجليل او از علم:27
اهميت عالم:29
احترام عالم:30
برداشت بهترين از هر علم:30
تشجيع امام علیه السلام براي حركت علمي:31
عمل به علم:31
انواع طلاب علم:33
ذم اهل رأي:35
علم را در اختيار ديگران قرار دادن:37
تشويق كردن بر زيبايي خط:37
انواع علوم:38
1 – علم نحو39
در زبان:39
سبب وضع آن:39
2 – علم فقه42
3 – علم تفسير قرآن43
4 – علم فلك و حساب44
مقدار قطر خورشيد:46
مسئله شترها:46
5 – علم حيوان شناسي47
وصف پرندگان:47
وصف طاووس:49
خفاش:54
ملخ:56
مورچه:57
6– علم كلام59
7– علم طبيعت – فيزيك61
8 – برق62
9 – دانش پزشكي63
پيش گيري از امراض:67
شير خوردن طفل از پستان مادرش:68
10– علم زمين شناسي68
11 – علم فلسفه70
حرمت آموختن سحر:72
حرمت آموختن علم نجوم:72
کشت و کشتارها و امور غيبی و اسرار الهی که امام از آن ها خبر داد74
خبر دادن او از كشته شدن امام حسن علیه السلام 79
خبر دادن او از كشته شدن امام حسين علیه السلام 80
خبر دادن امام از تعداد سپاهياني كه براي كمک او آمدند89
خبر دادن امام از شهادت گروهي از صحابه اش89
1 – عمرو بن حمق خزاعي (رضوان الله عليه):89
2 – ميثم تمار (رض):92
3 – رُشيد هَجري (رض)97
4 – جويريه بن مسهر العبدي (رض)99
5 – مزرع (رض)99
6 – حجر بن عدي (رض)100
7 – قنبر (رض)108
8 – كميل بن زياد (رض)110
خبر دادن امام علیه السلام از شهادتش111
آنچه بر حجر الاسود مي رسد116
خبر دادن امام علیه السلام از شهداي فخ116
اخبار او از شهادت صاحب نفس زكيه117
اخبار او از شهادت ابراهيم117
بشارت او به امام مهدي علیه السلام 119
با "اعشي باهله"124
با "جندب ازدي"125
با بيعت كنندگان با سوسمار127
صاحب پستان128
خبر دادن امام علیه السلام از حكومت مروان و اولاد او130
اخبار او از ملک معاويه133
اخبار او از به حكومت رسيدن بني اميه134
ظلم امويان و جور آن ها135
با لشكر ضعيف و زبون و سلطه پذيرش136
ظلم حجاج و جور او137
كشته شدگان از اصحابش و نجات يافتگان خوارج138
كشته شدن زُرعه139
ريشه كن نشدن خوارج140
خلافت عبدالملك140
قيام و انقلاب ابن زبير141
مختار (رض)143
انقراض دولت بني اميه144
حكومت بني عباس145
شخصي كه قصد داشت به امام نيرنگ بزند146
خبر دادن حضرت به آمدن هزار نفر براي بيعت با او علیه السلام 146
صليب در گردن معاويه147
بشارت به تولد امام زين العابدين علیه السلام 148
مقتل امام رضا علیه السلام 148
شهر بغداد149
تعداد سلاطين بني عباس150
فتنه زنج153
حكومت فرزندان آل بويه155
دولت علويان در مغرب156
انقلاب در مازندران157
حكومت قرامطه157
مغولان158
فتنه بعد از وفات او161
حوادث آخرالزمان163
فهرست منابع166
بسم الله الرحمن الرحیم
از عهد امیرالمؤمنین ولی المتقین قائد الغر المحجلین علی بن ابیطالب «علیهما افضل صلوات الملک المنان»چهارده قرن میگذرد.
این بزرگ مرد تاریخ اسلام که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه واله با خطاب «انت میزان الاعمال» او را اسوه و الگوی جاودانه انسان مسلمان و واجد همۀ فضیلتهای الهی و انسانی قرار داد. فرق سرش را در حال نماز و در مسجد که برپائی این هر دو وامدار تلاشها و مجاهدات او بود، شکافتند و شخصیتی که تنها یک حرکت او در جنگ احزاب بر همۀ عبادات جن و انس فضیلت یافت، غریبانه و مظلومانه رخ در نقاب خاک کشید.
این غربت و مظلومیت که سابقه در دوران بیست و پنج ساله خانهنشینی او داشت و حتی در دوران خلافتی که با اصرار مردم بر عهدۀ او قرار گرفت، هرگز رهایش نکرد؛ در سطحی وسیعتر بعد از شهادت جانسوزش بر سر او و فرزندان و همۀ دلباختگانش سایه افکند و سوگمندانه هنوز پس از گذشت چهارده قرن از سایه این مظلومیت چیزی کاسته نشده است.
در روز عاشورا و در میدان کربلا، فرزند والا شأن او امام حسین بن علی سید الشهداء (علیه افضل الصلوۀ والسلام) را تنها به جرم بغض و کینهای که از پدر بر دل داشتند، محکوم به مرگ کردند و این محکومیت همۀ اصحاب و همراهان و برادران و فرزندان او را شامل شد.
و بعدها خلافت و حکومت اسلامی متجاوز از شصت سال لعن و بدگوئی و برائت از او را به صورت رسمی بر سر منبرها و از حلقوم خطبای جمعه فریاد زد و بیزاری از او به شعار رسمی حکومت اسلامی بدل شد. دورانی سیاه که لکه ننگی بر دامن تاریخ ماست و یادآور تلاش نیروهای حاکم بر جامعه اسلامی بر محکومیت همۀ ارزشها و اصالتهائی که رسالت مبارک پیامبر گرامی برای جامعه منحط جاهلی به ارمغان آورد و حتی تلاشهای مثل عمر بن عبدالعزیز در زدودن این ننگ از دامان جامعه با موفقیت قرین نبود.
نام علی و یادآوری و بیان فضیلتهای او حتی از زبان پیامبر صلی الله علیه واله و انتساب به او و عشق به او سالیان سال جرمی نابخشودنی به حساب میآمد که تنها جزایش مرگ بود و حتی بعد از سلطۀ آلامیه که تجلی دوباره جاهلیت در لباس اسلام بود، آلعباس نیز تندتر از سلف خود بر این رویه پای فشردند و محکومیت علی بن ابیطالب علیه السلام و برائت از او در گفته و عمل، همچنان رسم نامبارک حاکمیت و سلطه در جامعه اسلامی ماند.
و اسفناک آنکه این رویۀ نامیمون حتی تا روزگار ما ادامه یافته است و کشتار و قتل عامهای پیروان علی علیه السلام حتی تا دوران معاصر و عصر خلافت عثمانی، دل هر انسان منصفی را به درد میآورد.
هنوز در مکتب ارباب تکفیر، نام علی جرمی است که جز قتل و کشتار جزائی ندارد و در حوادث سوریه، عراق، پاکستان و افغانستان نشان آن را بسیار برجسته میبینیم.
و تا آنجا که دلباختگان علی علیه السلام همچون حجر بن عدی بعد از نزدیک به چهارده قرن هنوز برای عشق و محبت او هزینه میدهند و کسانی که بغض علی و آل او را در دل دارند، مزار مطهر او و همراهانش را در مرج عذرا، مورد تعرض و تخریب قرار میدهند.
و این رنجنامه تاریخ ما، تا به امروز است. و سایه این مظلومیت در تاریخ آنچنان بلند است که دل غیر مسلمانان را به در میآورد و مانند جرج جرداق به دفاع از نام و یاد او و در پاسخ به بغض و کینۀ معاندان «صوت العدالۀ الانسانیۀ» را مینویسد و وجدان انسانی را در مورد او به داوری میخواند.
آری، خورشید را که نمیتوان در پس پردههای کینه و بغض و بیمهری از نظرها پنهان نمود و نور، قابل پای مالی نیست و پایمال نور اگر نیکو بنگرد، خود پامال نور است.
و به گفتۀ خلیل بن احمد: «هرچند دوستان و دلباختگان او از بیم سرکوب و مجازات از بیان فضائل او دم فرو بستند؛ و دشمنان و معاندان با پشتوانه قدرت و حاکمیت، تلاش در منع از گسترش فضائل او داشتند؛ اما علیرغم همۀ این بیمهریها، بیانصافیها و ترسها، فضائل و مکارم او شرق و غرب عالم را فرا گرفت».
و اینک سؤالی مطرح است، آیا گذشت هزار و چهارصد سال از شهادت مظلومانه این شخصیت عظیم، کافی نیست که جامعه اسلامی در مورد او، به قضاوتی تازه بنشیند و محکومیتی را که تاریخ ظالمانه بر حضرتش تحمیل کرده است، مورد تجدید نظر قرار دهد و به ارزیابی دوباره جرم و یا جرائمی بپردازد که در طول تاریخ به محکومیت او و آل او و پیروان و دلباختگان او منجر شده است.
ما که در درازای تاریخ قرائتهای گوناگون از اسلام را از زبان هر کس و ناکس شنیدهایم و هر ادعائی را در تبیین قرآن و سنت نبوی شریف، مورد توجه و یا قبول قرار دادهایم؛ یک بار هم اسلام و وحی و قرآن را با برداشت و قرائت او که به اعتراف دوست و دشمن، نزدیکترین و همراهترین و پیوستهترین شخص به نبی گرامی اسلام بوده است، بشنویم و سخن او و نهجالبلاغه او و معارف عرضه شده، به وسیله ائمه هداه از آل او را نیز در کنار سایر گفتهها و قرائتها مورد توجه قرار دهیم و در این مسیر تنها از عقل، انصاف و وجدان داوری بخواهیم؟
و نیز ما و همۀ کسانی که به امامت و ولاء او باور داریم و عشق او را نسلاً بعد نسل در دل و جان خود جای دادهایم، قدری فراتر از شیعۀ جغرافیائی او، گام برداریم و اضافه بر محبت او، که خود سرمایهای عظیم و موهبتی بزرگ از جانب مبدأ هستی است، قدری رنگ و بوی آن وجود مطهر را در عینیت زندگانی فردی و اجتماعی خود برجسته کنیم و در برابر آنها که در مقام قضاوت بر معیارها و اصالتها، جدا از ادعاها و لافزدنهای ظاهری تکیه ندارند، نمونهای عینی از عدل او و از فضائل اخلاقی و مکارمی که آن بزرگ مرد در تمام زندگی پربرکتش ذرهای از آن عدول نکرد و قدمی در مسیر خلاف آن برنداشت، در زندگی فردی و اجتماعی خویش متجلی سازیم، شاید بتوانیم ذرهای از بار این مظلومیت سنگین را از چهره او و خاندان او بزدائیم و تجلی عینی راه و روش او در عرصه معالم وحی باشیم.
و چه بجاست که همۀ جامعه اسلامی بخصوص عالمان و محققان با هر تفکر، بعد از گذشت این همه سال از شهادت مظلومانهاش، به پیشگاه مقدس او و نیز پیشگاه مولی و مراد و محبوب او حضرت خاتم النبیین صلی الله علیه واله و در نهایت به پیشگاه خداوند خالق علی و منت گذارنده بر همۀ هستی به خلق او، عذر تقصیر بیاوریم که در شناخت او کوتاهی کردیم و از فرصت درک راه و مشی او، غافل ماندیم.
دانشنامه وزین ارزشمند که به قلم پرتوان مورخ و متکلم و محدث شهیر مرحوم علامه باقر القرشی اعلی الله درجاته تالیف شده است، یکی از آثار ممتازی است که گوشه ای از حق سترگ آن ولی اعظم الهی را ادا کرده است.
برای آن مولف فقید تغمده الله برحمته الواسعه و همچنین برای مترجم فارسی این دانشنامه جناب سید محمد صالحی کاشانی و دبیر کل و اعضای محترم مجمع جهانی شیعه شناسی که این اثر را به زیور طبع آراسته و به تشنگان معارف علوی ارائه نموده اند طلب اجر مضاعف و دوام توفیقات دارم.
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
محمد جواد علوی بروجردی
جمعه 15 ربیع الاول 1443
سخن گفتن درباره شخصیت امیرالمؤمنین علی علیه السلام کاری بس سترگ و با عظمت است که پایانی برای آن متصور نیست. علی علیه السلام در لسان نبی صلی الله علیه واله ، معیار حق و میزان سنجش عمل است. مواجههی بایسته و عالمانه با آن حضرت، سیرهای سرتاسر ستودنی و کلماتی مشحون از حکمت را به ارمغان میآورد. شخصیت این حجت بزرگ الهی، آنچنان بلندمرتبه است که به تعبیر پیامبر اعظم صلی الله علیه واله جز او و خدا، کسی علی علیهالسلام را نشناخت. با این حال در همهی اعصار، هر انسان مشتاق و اندیشمند نامداری به قدر ظرف خویش از این دریای کرامت و عدالت جرعهای نوشیده است و وصفی شنیدنی از لذت آن را به عنوان سند افتخار خویش در قالب شعر و کتاب و مقاله به همگان عرضه کرده است. علامهی فقید باقر شریف قرشیرحمة الله علیه در پژوهشی استوار با عنوان «موسوعة الامام امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام » گوشهای از دریای بی کران سیره و سخنان و مرام امیرمومنان علی علیه السلام را به زبان عربی تألیف نموده است. لازمه بهرهبرداری حداکثری از این اثر گرانسنگ نزد میلیونها فارسی زبان، ضرورت ترجمه این اثر را روشن میسازد. دانشنامه امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام ، ترجمه شیوای این کتاب به زبان فارسی است که به همت فاضل ارجمند جناب استاد سیدمحمد صالحیکاشانی به سرانجام رسیده است. سعی بلیغ و اهتمام روحانی جانباز شهید شیخ علی انصاری بویراحمدی جهت تسریع در فرایند ترجمه این اثر
مشکور و نزد امیرمؤمنان علیه السلام مأجور است. علو درجات آن عزیز فقید را از خداوند متعال خواستاریم.
کتاب «دانشنامه امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام » در یازده عنوان به طور مفصل فرازهایی از زندگی و سخنان امیرمومنان علیه السلام را گردآوری و شرح کرده است. نویسنده در مقدمه کتاب در ضمن یازده شماره ویژگیهای شخصیتی امام على علیه السلام را برشمرده است. پس از مقدمه، نسبشناسی آن حضرت و توصیف خاندان پرکرامت بنی هاشم قرار دارد. تاکید بر موحد بودن پدران امیرمؤمنان علیهالسلام از جناب ابوطالب گرفته تا عبدالمطلب و عبدمناف و هاشم از دیگر مباحث این بخش است. توصیف تاریخ و چگونگی ولادت معجزهگون آن حضرت نیز در همین بخش قرار دارد.
در بخش دوم کتاب، سیر تاریخی زندگی آن حضرت ارائه شده است. مجاهدات امیرمؤمنان علیه السلام در رکاب پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه واله ، حوادث پیش و پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه واله ، داستان حجةالوداع و غدیر خم و نزول آیه اکمال دین، موضوع سقیفه و سیره آن حضرت در چگونگی تعامل با حکومت خلفای سهگانه، بخشی از مهمترین مباحث این بخش است. سخنان آن امام همام پیرامون قرآن کریم و تفاسیر آن حضرت از آیات قرآن بخش سوم کتاب را شکل میدهد؛ چنانکه برشمردن فواید دعا و اهمیت آن از زبان مبارک امام و بخشی از ادعیه و مناجاتهای آن حضرت در موضوعات، مکانها و زمانهای مختلف در بخش چهارم کتاب مطرح شده است. نقل تعدادی از روایات پیامبر صلی الله علیه واله توسط امیرمؤمنان علیه السلام تحت عنوان «مسند الامام» در بخش پنجم کتاب گرد آمده است. وصایا، مواعظ و حکمتهای ارزشمند آن حضرت به تفکیک در بخش ششم و سیرهی علمی امیرمؤمنان علیه السلام ، بخشی از خطبهها و سخنان آن حضرت مورد
تکریم علم و عالم و مذمت جهل و جاهل در بخش هفتم نقل شده است. بخش هشتم کتاب، شامل احتجاجات آن حضرت با خلفا، مهاجرین، شورای شش نفره، عایشه، طلحه، زبیر و معاویه، همچنین مناظره با مسیحیان، یهودیان و زنادقه و منجمین است. قضاوتهای آن حضرت در زمان رسولاکرم صلی الله علیه واله و خلفا و ایام حکومتشان در بخش نهم و موضوع حکومت، حقوق حاکمان بر مردم و حق مردم بر حاکمان در بخش دهم قرار دارد. در آخرین بخش کتاب به جنگهای سهگانه امام بر ضد منحرفین از حق پرداخته شده است.
مؤلف کتاب آیت الله باقر شريف القرشی در سال1344ق. در شهر نجف متولد شد. پدرش شيخ شريف از علمای نجف و جدش شيخ مهدی قرشی از شاگردان ميرزای بزرگ شیرازی بود. باقر شريف از كودكى به تحصيل مشغول شد و پس از طى كردن دروس اوليه و آموختن ادبيات، از سال 1380 قمری به درس خارج فقه و اصول پرداخت. او از محضر اساتيد بزرگی همچون سيد موسی البعاج، شيخ بشير العاملي، شيخ محمد تقی الايرواني، سيد محمود مرعشی نجفي، شيخ محمد طاهر آل شيخ راضي، آیتالله خويی و آیتالله سيد محسن حكيم بهره برد. به گفته خود وى، بيست سال در دروس مرحوم خويى حاضر شده و مباحث علمی و مهم وی را در فقه و اصول نوشته است كه به صورت خطی در كتابخانه امام حسن علیهالسلام در نجف نگهداری میشود.
مرحوم باقر شريف قرشی، به همراه برخی علما و طلاب مانند محمدحسین حرزالدين به مقابله با كمونيسم و طرفداران آن پرداخته و با سخنرانيها و اعلامیههای مختلف سعی بر آگاه كردن اقشار و عامه مردم داشتهاند. وی در پى گفتگو با شهيد محمدباقرصدر رحمة الله علیه مصصم به تأليف کتبی روشمند در زمينه اهلبيت شد. به همین جهت تا كنون از حدود پنجاه اثر منتشر شده از او 46 اثر راجع به اهل بيت علیهم السلام است. قرشی بارها به ایران سفر کرد و جایزه پنجمین سال
کتاب ولایت در سال 1382ش به وی اهدا شد. وی سرانجام در روز یکشنبه 26 رجب 1433ق برابر با 28 خرداد 1391ش در نجف درگذشت و آيتالله سید محمدسعید حکیم رحمة الله علیه بر پیکر او نماز گزارد.
مترجم ارجمند کتاب پیش رو استاد سیدمحمد صالحی کاشانی است. وی در سال 1313 شمسی متولد شد و پس از گذراندن تحصیلات کلاسیک خود در شهر کاشان، ادبیات عرب را نزد حجج اسلام حاج سید عزیز الله حسینی و حاج سید حسین مناقب و حاج شیخ جعفر صحافی آموخت. وی پس از ورود به قم مکاسب را نزد حضرات آیات حاج آقا مصطفی نورانی، سیدمحمد جواد ذهنی تهرانی و محمد ابراهیم جناتی گذراند و فلسفه را از محضر آیت الله سیدمحمد فاطمی ابهری فراگرفت. این پژوهشگر تحصیلات کلاسیک خود را تا درجه کارشناسی ارشد در رشته تاریخ تمدن بین الملل اسلامی ادامه داد و سالها در سمت استادی دانشگاه مشغول فعالیت بود. عمده فعالیت علمی جناب صالحی در تالیف کتب سیره اهلبیت علیهم السلام و ترجمه کتاب متعدد دینی رقم خورده است.
در پایان از همه عزیزانی که به سهم خود در نشر و ترویج معارف اهلبیت علیهم السلام قدمی برداشته است و مجمع جهانی شیعهشناسی را در آمادهسازی این اثر یاری کردند، سپاسگزارم و دوام توفیق همگان را در مسیر ولایت علوی از خداوند رحیم خواهانم.
دبیرکل مجمع جهانی شیعهشناسی
آیت پیمان
وقتى فردى تصميم مىگيرد فضايل سيد اوصيا علیه السلام را بيان كند يا براى شناساندن صفات پسنديدهى آن آيت كبرى و خبر بزرگ، صفحاتى را بنويسد، متوجه ميشود كه اين ادعايى بزرگ و افتخار و عزتى عظيم است كه اگر كسی موفق شود آن را انجام دهد، به خدا و رسول او نزديک شده است (پيامبرى كه دنيا به وجود او و خاندان پاک و مطهرش افتخار مىكند). در صدر اين خاندان، امير مؤمنان علی علیه السلام است كه طبق نص قرآن، جان پيامبر صلی الله علیه واله و دروازهى شهر علم اوست.
اين مجموعه، از چهرهى درخشان مولى الموحدين و افقهاى روشن زندگى مباركش سخن مىگويد كه مشحون از نمونههاى كرامت و صفات زيبا و جنبههاى گوناگون انسانى است.
سپاس خداى عزوجل، كه به ما توفيق گردآورى و نظارت بر پيگيرى انتشار اين مجموعه را عطا فرمود تا به گونهاى جديد، به خوانندگان گرامى و مشتاق، شناخت اين سيرهى خوشبو را تقديم كنيم.
اگر همكارى و مساعدت برادرانى كه در آماده كردن اين پژوهش همت كردند، نبود، امروز شاهد اين اثر مفيد و نورانى نبوديم. بنابراين بر ما لازم است از زحمات تمام برادران تقدير و تشكر بنمايم.
و در پايان از خداوند متعال درخواست مىكنم اين تلاش را از ما قبول كند همانا كه او شنوا و اجابت كننده است.
مهدى باقر قرشي
11 ذى حجه 1422 هجرى
از جهاد رسول اكرم علیه السلام و مبارزه برادر و وصياش امام اميرمؤمنان علیه السلام ، پرتو نوری جستن كرد و تابيد كه سراسر آسمان جزيره العرب را فراگرفت و امواج درخشانش به همه مردم دنيا و انسانهاى روى زمين رسيد و آن پيام آزادى براى فكر انسان، ارادهى او و رفتارش بود. اين پيام، روشی پيشرفته و اصلاحاتی را تقديم ميكرد كه تمام مراحل زندگی را در بر ميگرفت؛ از آن جمله ترويج علم و از بين بردن جهل، رشد و شكوفايی عقل، برطرف كردن كمی و كاستيهاى زندگی انسان و هدايت به سوى زندگی شكوفا و آگاهی و نور بود.
از دهان مبارک رسول الله صلی الله علیه واله كلامی به بلنداى آسمان در عالم وجود خارج شد كه آن كلمهى توحيد بود و تمام آزادىهاى انسانی را در بر داشت و نقطهى پايان هر نوع بندگی به جز پرستش خداى متعال و زندگی بخش بود.
رسول خدا صلی الله علیه واله كلمهى توحيد را به صورت ايجابي، اصل و اساس قرار داد و اعلان كرد؛ پرچمش را وصياش و دروازهى شهر علمش برافراشت و در مكهاى به اهتزاز درآورد كه محل استقرار بت و بتكده و مركز جهل و خرافه بود.
عدهاى از افراد قبيلهى متجاوز قريش برای خاموش كردن نور رسالت و درهم پيچيدن پرچم قرآن و برگرداندن جاهليت به جامعه، در مقابل پيامبر ايستادند ولی قهرمان جاويد اسلام، اميرمؤمنان علیه السلام ، با شجاعت بينظير خود از پيامبر پشتيبانی كرد؛ با نيروی كوبندهاش از او دفاع و حمايت كرد؛ در كنارش ايستاد و او را از شر آن وحوش درنده حفظ نمود.
در دنياى اسلام و غير آن، شخصيتی وجود ندارد كه بتواند با شخصيت ابوالحسن در شجاعت و فداكارى و ساير صفات افتخارآفرين و شريف برابرى كند و دانشمندان با تعجب و عظمت از آن سخن ميگويند.
از جمله هديههاى خداوند به ابوالحسن كه شاخص و بارز بود، احاطه كامل به اسرار شريعت و احكام دين بود. موهبتهاى الهی و توان علمی او در فقه شريعت و احكام دين خلاصه نميشد، بلكه شامل همهى امور عالم وجود در تمام كرات و آسمانها و كهكشانها و فضا بود، او ميگفت: «از راههاى آسمان از من بپرسيد چون به آنها داناتر از راههاى زمينيام...».
اين سرآمد دوران، كه عالم را با علوم و بخششهاى بيشمارش مات و مبهوت كرده بود، تصميم گرفت در سرزمين شرق و عربستان، پايگاهی براى تمام علوم برپا كند؛ مراكزى براى دگرگونی و پيشرفت تكنولوژى تأسيس كند و علم و معرفت را در تمام جهان اسلام گسترش دهد.
اما سركشان ستمكار در برابر آرزوها و آرمانهايش ايستادند همانگونه كه قبل از آن در برابر برادر و پسرعمويش، رسول خدا صلی الله علیه واله ، ايستادند. آنها با هم متحد شدند و موانعی را پيش روى او ايجاد كردند و براى تضعيف نقشههاى او كوشش فراوان كردند.
مهمترين چيزى كه امام بايد اجرا کند و به آن برسد اين است كه حكومتی بر پايهى عدالت ناب و حق محض برقرار كند و نعمتهاى خداوند را به گونهاى بين بندگانش تقسيم كند كه به گروهی خاص تعلق نداشته باشد؛ مردم در سايه حكومت او در رفاه بوده و هيچ محروم و نيازمند در مملكت وجود نداشته باشد. در شريعت امام، مبارزه با كفر و فقر، مساوى است و همانگونه كه مبارزه با كفر واجب است، مبارزه با فقر نيز واجب است.
امام علی برادر فقرا و پدر بيچارگان و آرزوى محرومان و رنج كشيدگان روى زمين بود، او براى خوشبختی و رفاه آنها ميكوشيد، ولی نيروهاى متجاوزى كه امويان تربيت كرده بودند به جنگ و دشمنی با او پرداختند و مانع سياست او و رسيدن به اهدافش شدند، اگر زمان به او فرصت ميداد كه طرحهايش را پياده كند مردم اقسام عدالت در ميدانها و عرصههاى حكومتی و ادارى را مشاهده ميكردند به طورى كه در طول تمام تاريخ مانند آن را نديده بودند.
اين امام بزرگوار، اول مظلوم در دنياى اسلام است، بعد از رحلت برادر و پسرعمويش سيل بحران و مشكلات پی در پی به سوى او گسيل شد. نيروهاى كينهتوز، شعار داغی سر دادند و گفتند: «نبوت و خلافت در يک خاندان جمع نميشود...». امام را از خلافت و رياست امت دور نموده و او را خانهنشين و منزوى كردند. و غم و حزن و اندوه، خواب را از چشمان امام گرفته بود و مردم با او مثل هموطنی عادی رفتار ميكردند و وصاياى رسول خدا را دربارهى او، ناديده ميگرفتند.
بعد از كشته شدن عثمان - پيشوای قبيله اموی - خلافت به امام رسيد. قريش كه در آن هنگام مست غرور بودند قيام كردند، زيرا از دست رفتن امتيازات و مصالحشان و ثروت كلانی كه در زمان حكومت عثمان از بيت المال غارت كرده بودند ميترسيدند. پس با تمام نيرو و توان مادی و سياسی برای نابودی حكومت او كوشيدند و چون منافع و مصالح آنها را تأمين نميكرد به دشمنی و مبارزه با او پرداختند. او خالص برای حق بود و برای برپايی عدالت كوشش مينمود؛ محرومين و بيچارگان را حمايت ميكرد و در هر كاری رضای خدا را ميطلبيد.
دشمنان و كينهتوزان، يقين داشتند: امام هيچ گامی به مصلحت و ميل آنها برنخواهد داشت كه بر خلاف روش اسلام و مصلحت مسلمانان باشد، چون او را خوب شناخته، با او بزرگ شده و شاهد كودكی و جوانی و پيری او بودند. آنها ميدانستند: امام در برابر امور خدايی بسيار سرسخت است و با شدت برخورد
ميكند. ضربات كوبندهی او در ابتدای دعوت اسلامی را ديده بودند؛ آن هنگام كه سرهای بزرگانشان را درو ميكرد و مصيبت و اندوه را در خانههايشان منتشر ميكرد. آنها دشمن او بودند قبل از اينكه خليفه باشد و بعد از آنكه خليفه و حاكم آنها شد.
لازم است حوادث بزرگی كه امام علی علیه السلام بعد از وفات برادر خود، رسول اعظم صلی الله علیه واله به آن مبتلا شد به طور عميق و دقيق بررسی شود و بر اساس تحقيقات علمی و فارغ از عواطف و احساسات و هواهای نفساني، ابعاد آن مورد توجه قرار بگيرد. اين حوادث در روند حوادث ديگر در جهان اسلام رها شده و مسكوت ماندهاند و به همين دليل غرق در انبوه مشکلات شده است.
جای تأسف است كه در قرون اوليه، تاريخ اسلام نوشته نشده است تا تحقيقی آگاهانه و فراگير و دور از جريانات دينی پيرامون آن صورت گيرد.
در حقيقت به اين برهه خاص از زمان، بعد از وفات رسول الله صلی الله علیه واله بايد توجه خاص شود و تحقيقی عميق دربارهی مسائل پوشيدهی آن انجام گيرد چون اين برهه از تاريخ، به قيد و بندهای دست و پاگير محدود شده و در هالهای از سانسور و ابهام و اغماض واقع شده است.
در عصر نهضت فكري، زمينه برای هرگونه تحقيق علمی آماده است؛ در واقع تمام راهها باز و بستر فكری برای هر كار تحقيقی آماده است، مگر تاريخ اسلام كه در قيد و بند طائفهای و تقليدهاي كوركورانهی موروثی قرار گرفته و به دور از تحقيق و دقت است.
مهمترين حادثهای كه در عصر اول اسلامی اتفاق افتاد ماجرای بنيساعده و شورای حكومتی بود كه در آن، سرنوشت ملت اسلامی و امور سرنوشت ساز، اهميت نداشت، بلكه رعايت مصالح شخصی و تمايلات خاص در آن مقدم بر ساير
امور بود. هدف اين شورا، دور كردن امام از حكومت، ابعاد حكومتی و از تمام امور متعلق به دولت اسلامی و امور سياسی و لشكری بود.
اين هدف به وضوح و روشنی محقق شد و امام خانهنشين و گوشهگير گرديد و مردم از موهبت او محروم شدند؛ همچنين از پيشرفت، تحوّل و برتری بر همهی عالم و تمام ملتهای روی زمين كه او ميخواست.
جهان اسلام به دليل دور ماندن امام علیه السلام از رهبری امت با حوادث وحشتناكی روبرو شد، از فجيعترين دردها و سختترين بلاها اين بود كه خلافت اسلامی كه سايهی خدا در روی زمين است به دشمنترين دشمنان رسول خدا صلی الله علیه واله و كينهتوزترين افراد به او و خشمناكترين مردم نسبت به اصول و ارزشهای ديني، يعنی به بنی اميه رسيد.
بنياميه ضربات كوبندهای بر اهل بيت و خاندان پيامبر وارد آوردند - خاندانی كه وديعه و مخزن علم آن حضرت بودند - شيعيان و طرفدارانشان را پراكنده كردند و فساد و خلاف را در زمين منتشر كردند.
پس از آنكه حكومت امويان در هم پيچيده شد و عباسيان بر حكومت مستولی شدند آنها نيز ظلم و جور را ادامه دادند و امور اقتصادی امت را به دست گرفته، به خوشگذرانی و عياشيهای شبانه پرداختند. آنها خشم خود را بر سر سادات علوی يا همان دعوت کنندگان به اصلاح جامعه ريختند و بسيار فجيعتر و هولناكتر از امويان با شيعيان رفتار كردند. بدون شك، تمام بحرانها و مصايبی كه مسلمانان در زمان حكومتهای اموی و عباسی متحمل شدند، نشأت گرفته از شورای سقيفه بود كه ما در بحثهای اين كتاب از آن استفاده ميكنيم.
امام علیه السلام نهال دستپروردهی نبوت و از نور درخشان آن بود. از درخت مباركی كه اصلش ثابت و شاخههايش در آسمان است و هر وقت ديگران بخواهند با اجازهی پروردگار، از ميوهی آن ميتوانند استفاده كنند.
تاريخ زندگی امام، ارتباط محكمی با سيرهی رسول الله صلی الله علیه واله دارد؛ در واقع او بخش جدا نشدنی از سيره و مبارزات پيامبر و نمونهای اعلی برای اوست. او پشتوانهی محكم برای پيامبر، هنگام غربت اسلام و زمان دردها و ناراحتيها بود؛ همگام با پيامبر در بزرگترين جهاد شركت كرد تا اسلام توانست روی پای خود بايستد؛ آگاهی را نشر داد؛ دروازههای انديشه و روشنايی را به روی زندگی گشود و برای نابودی جهل و شرک، کوشش فراوان نمود.
شخصيت اين امام الهام گرفته و بزرگ، افكار علما و محققين مسلمان و غير مسلمان از همهی اعصار و شهرها را به خود مشغول داشته، آثار علمی و معارفی كه از او باقی مانده، همه را مات و مبهوت كرده است. نه شرق عربی او را شناخت و نه غير آن، همه در تحير و شگفتياند از قضاوتهای عجيب او، علو بلاغتش، اعجاز فصاحتش و همچنين آنچه از او به يادگار مانده از ستارگان ادب و ذخائر فكر و بيان. ابن ابی الحديد ميگويد: «چه بگويم درباره مردی كه تمامی فضيلت به او نسبت داده ميشود، هر جماعتی به او ميرسد و هر طايفهای او را جذب ميكند، او سردسته همه فضايل و منابع آن است، اوست رقيب ميدان مسابقه و برنده ميدان اسبدواني».
عالمان و اديبان درباره شخصيت او بحثهای فراوانی كردهاند، دهها كتاب از روش و سيره او و صدها مقاله از زندگی و آثارش نوشتند با اين وجود به تمام جوانب شخصيتی او پی نبردند و فقط به پرتوی از نور او پرداختند.
دستنوشتههای عربی مملو از آثار شخصيتی امام و اندوختههای فكری و علمی اوست كه به صورت گنجينهها و كتابهای خطی در كتابخانههای جهان موجود است.
به هر حال من شكی ندارم و يقين دارم كه هيچ عالمی هر چند كوشش هم بكند به كنه ذات و صفات عاليه و سطح علمی اين سرآمد بزرگ نميتواند دسترسی پيدا كند، بلكه رسيدن به آن محال است.
در طول تاريخ، شخصيتی چون امام علیه السلام وجود ندارد كه دربارهی او اين اندازه اختلاف عقيده وجود داشته باشد. دوستان و دشمنان او نظرات متفاوتی دارند و به شدت با هم اختلاف دارند؛ عدهای در دوستی او افراط كرده، سخنان اغراقآميزی گفته، او را مدبر اين جهان و زندگيبخش انسانها ميدانند. چون دربارهی زيادی علم، پاكی ذات، شجاعت بينظير، رشادتش در جنگها و دفاعش از حق و حقيقت بسيار شنيدند و به خدايی او اعتقاد پيدا کردند.
گروه ديگری در دشمنی با او زيادهروی كردند و به كفر و خروج او از دين حكم دادند به اين دليل که امام پدران آنها را در راه اسلام به هلاکت رساند. آنان ناصبيها و پيروان خوارجند؛ همان افرادی که در لحظهی پيروزی امام بر معاويه، او را وادار به پذيرش حكميت كردند. ياران معاويه قرآنها را بر سر نيزه كردند و بدين وسيله فتنه ايجاد شد، امام فرمود: «اينها حيله و نيرنگ به كار گرفتند، و به قرآن ايمان ندارند، و به احكامش عمل نميكنند»، اما آنها جواب او را ندادند، شمشيرهايشان را كشيدند، نيزههايشان را به سوی او گرفتند و او را وادار به پذيرش حكميت كردند، سپس چون متوجه شدند راهی كه رفتهاند گمراهی است، به كافر بودن او حكم دادند، چون او اول موافقت كرده بود. امام علیه السلام آنها را آزمود، به تعبير خود امام، او را متهم كردند و از همان وقت، امام در شهر كوفه تنها ماند و با حزن و اندوه و غم همدم شد تا به دست مجرم و گنهكاری از خوارج به شهادت رسيد.
بنابراين غلات، ناصبيها و خوارج از هدايت اسلام خارج هستند و از دين به دورند و از هدايت قرآن بهرهای ندارند.
از انصاف و وفاداری به دور است كه از زحمات و الطاف برادرم جناب حجت الاسلام والمسلمين شيخ هادی شريف القرشی رحمت الله عليه يادی نكنم، چون از كودكی تا کهنسالي، در همه حال، سختی و راحتی به من كمک كرد، در نيكی و احسان به من كوتاهی نكرد و در تحقيق و تأليف ياريام نمود. از خداوند متعالي
درخواست عاجزانه دارم كه بهترين پاداش را به او عطا كند و او را مورد رحمت و مغفرت خود قرار دهد.
شايسته است از زحمات استاد بزرگوارم، حجتالاسلام و المسلمين شيخ حسين خليفه قدردانی بکنم چون لطف هميشگی و تشويقهای پی در پی او، مشوق من در خدمت به اهل بيت بود، از سعی و تلاشش در اين خصوص قدردانی ميكنم و از خداوند توفيق او را خواستارم.
همچنين لازم است به الطاف برادرم جناب حجتالاسلام و المسلمين سيد بزرگوار سيد جواد وداعی دامت بركاته اشاره كنم، كه به مكتب امام حسن علیه السلام خدمت بسيارى كرده و كمكهاى فراوانی نيز به من نموده است. از خداوند براى او اجر جزيل ميخواهم خداوند او را براى اهل علم ذخيره و حفظ کرده و به او توفيق عطا نمايد.
نجف اشرف
باقر شريف قرشي
18 محرم 1418 هجري
امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) پيشوای نهضت فکری و علمی از دنيای اسلام و مغز متفکر در عالم انسانيت است. کسی که از اسرار عالم، وجود و جزئيات موجودات، ذات، جنس، فصل و مشکلات درون آن آگاه است، و به حوادثی که در آينده در صحنه زندگی تحقق خواهد يافت، احاطه دارد. که تمام آن را از برادرش و پسر عمويش رسول اعظم اسلام، کمک گرفته، و از مواهب، فيوضات، معارف و علوم او تا امتداد وجودش بهره مند شده، که مبلغ رسالت او باشد، رسالت بزرگی که مجرای تاريخ را عوض کرد، و آسمان وجود را به آن ارزش ها و اصولی که تا آن زمان انسان آن را نمی شناخت، روشن کرد؛ پس اميرالمؤمنين (علیه السلام) آن را فرا گرفت و در جان و دلش نقش بست، او امين و مبلغ آن بعد از رسول خدا (صلی الله علیه واله) بود.
ما در اين جزء از دانشنامه به برتری علم و ترغيب به فراگيری آن به بعضی علوم که آن را از هم شکافت،می پردازيم. کما اينکه متعرض می شويم به بعضی از پيش گويی ها که از آن خبر داده، به اميدی که حق را همراهی کرده باشم و سيره اين امام بزرگوار را که نسخه تقوا و فضيلت است، و در تاريخ بزرگان انسانيت به جز پيامبر (صلی الله علیه واله) دومی ندارد، سيره خود قرار دهم، پس از خداوند متعال توفيق آن را می خواهم.
نجف اشرف
باقر شريف قرشى 15 صفر 1420 ه.ق
مهم ترين برنامه سياسی حكومت امام (علیه السلام) تعليم و از بين بردن بی سوادی و اشاعه علم بين مردم بود. مسجد جامع كوفه را مدرسه و پژوهشكده ای برای مناظرات و مباحثات علمی و ايراد سخنرانی قرار داد، که در آنجا دعوت به سوی خدای متعال و اظهار فلسفه توحيد و اقامه ايمان به خدای متعال در پرتو ادله علمی قاطع بود، و هيچ گونه شک و جدل را قبول نمی كرد. موعظه های قهرمان توحيد اعماق جان را از خوف و هراس خدای متعال به لرزه درمی آورد.
از اين مدرسه بزرگ گروهی از بزرگان اسلام مانند صحابی بزرگ "عمار ياسر"، "حجر بن عدي"، "كميل بن زياد"، "ابی الاسود دوئلي"، "ميثم تمار" وغيره... فارغ التحصيل شدند و اينان از كسانی بودند كه كاخ نهضت علمی را در اسلام به پا داشتند.
به هر حال، بعضی از الهاماتی را که اين امام بزرگ در تكريم علم، ذم جهل، احترام علما و بعضی علوم ديگر كه از او به جای مانده، به عرض می رسانيم كه به شرح زير می باشد:
علم، برترين زيبايی است كه انسان به آن آراسته می گردد، و او را به بالاترين سطح كمال می رساند. خيزش ملت ها و رسيدن به اهدافشان به وسيله علم است. و غير ممكن است كه ملتی مركز مهمی را در زير نور خورشيد تصرف كند، در حالی كه اسير جهل و انزوا باشد.
امام متقين از علم زياد تمجيد می كرد، و ما بعضی از احاديثی را كه در اين باره است می خوانيم:
1– امام (علیه السلام) در حديثی به شاگرد عالمش "كميل بن زياد" می فرمايد:
ياكُمَيل، العِلمُ خَيرُ مِنَ المال، العِلمُ يَحرُسُك وأنت تَحرُسُ المال. والمالُ تَنقُصُهُ النَّفَقَة، والعِلمُ يَزكو علي الانفاق، وصَنيعُ المالِ يَزولُ بِزَوالِهِ.
ياكمَيلُ بن زياد، مَعرفةُ العلمِ دينٌ يُدانُ به، بِهِ يكسِبُ الانسانُ الطّاعةَ في حَياتِهِ، وجَميلَ الاُحدوثَةِ بَعدَ وَفاته.
والعِلمُ حاكمٌ، والمالُ مَحكومٌ عليه.
ياكمَيل، هَلَك خُزّانُ الاموال و هُم أحياءٌ، والعُلماءُ باقون ما بَقِي الدَّهرُ: أعيانُهُم مَفقودَةٌ، وأمثالُهُم في القُلوب مَوجودَةٌ(1).
ای "كميل"، دانش بهتر از مال است؛ زيرا علم نگهبان تو می باشد. ولی مال را تو بايد نگهبان باشي. مال با بخشش كاستی پذير است؛ اما علم با بخشش فزونی می گيرد. مقام و شخصيتی كه با مال به دست آمده، با نابودی مال از بين می رود.
ای "كميل بن زياد"، شناخت علم راستين، آيينی است كه به آن پاداش داده می شود، و انسان در دوران زندگی با اين علم خدا را اطاعت می كند؛ و پس از مرگ از خود نام نيک به يادگار می گذارد. دانش فرمانروا و مال فرمانبر است.
ای "كميل"، ثروت اندوزان بی تقوا مرده اند گرچه به ظاهر زنده اند؛ بنابر اين دانشمندان هميشه زنده اند، اگر چه بدن هايشان در زمين پنهان باشد. اما ياد آنان در دل ها هميشه می ماند.
اين كلام حاكی از اهميت علم است. و اينكه ارزنده ترين چيز در زندگی علم است، و قابل مقايسه با ثروت كه شريان زندگی به آن بسته شده، نيست.
علم بر ثروت ترجيح دارد؛ زيرا علم با انفاق بر طلاب و سئوال كنندگان زياد می شود؛ اما مال با انفاق از بين می رود؛ زيرا علما در طول تاريخ باقی می مانند؛ ولی صاحبان ثروت های بزرگ با مرگشان از بين می روند و ثروتشان بعد از آن ها متلاشی می شود.
1) نهج البلاغة 3 : 164.
2– امام (علیه السلام) فرمود:العِلمُ إحدي الحَياتَين(1).
علم يكی از دو زندگی است.
چقدر اين جمله ای كه ارزش علم را بيان می كند، زيباست كه می گويد: علم يكی از دو زندگی است كه با آن انسان جاويد می ماند.
3– امام (علیه السلام) فرمود:
العِلمُ تُحفَةٌ في المَجالس، وصاحبٌ في السَّفَر، وأنسٌ في الغُربَة...(2).
علم زينت مجالس، رفيق سفر و انيس در غربت است.
به راستی علم زينت مجالس است؛ زيرا به وسيله آن مجالس با شكوه و علو و بر ديگر مجالس ترجيح پيدا می كنند؛ زيرا علم رفيق، دوست و مونس در سفر و انيس در غربت است.
امام (علیه السلام) درباره اهميت عالم، علو درجه، موقعيت اجتماعی او در جامعه سخن گفته، و وفات او را خسارتی برای مردم می داند. و می فرمايد:
إذا ماتَ المُؤمِنُ العالِمُ ثُلِمَ في الاسلامِ ثُلمَةً لا يسُدُّها شَيءٌ إلي يوم القِيامة(3).
هنگامی كه مؤمن عالم فوت می كند، در اسلام شكافی پيدا می شود كه تا روز قيامت هيچ چيزی آن را پر نمی كند.
امام (علیه السلام) مردم را به احترام عالم، بزرگداشت او و اعتراف به فضلش ترغيب می كند و می فرمايد:مِن حَقِّ العالِمِ عَليك إذا أتَيتَهُ أن تُسَلِّمَ عليه خاصَّةً، وعلی القَومِ عامَّةً، ولا تَجلِس قُدّامَهُ، ولا تُشِر بِيدك، ولا تَغمِز بِعَينِك، ولا تَقُل : قال فُلانٌ خِلافَ قَولك، ولا تأخُذ بِثَوبِهِ، ولا تَلِحَّ عليه فی السُّؤال فَإنَّما هُوَ بمنزلة النَّخلةِ المُرطِبَةِ الَّتی لا يزالُ يسقُطُ عليك مِنها شيءٌ(1).
حق است، هنگامی كه نزد عالم می روي، به طور خصوصی به او سلام كنی و بر قوم به طور عمومي، و جلوی او ننشيني، و با دست به او اشاره نكني، با چشم به او چشمک نزن و نگو كسی خلاف سخن شما را گفته است، لباس او را نگير و در سئوال اصرار نكن؛ زيرا او مانند درخت خرماست كه هميشه چيزی از آن ساقط می شود.
امام (علیه السلام) با اين كلمات از حقوق عالم سخن می گويد، و لزوم رعايت و احترام او، تجليل از علمش و تمجيد را توصيه می كند؛ زيرا مصدر عطا، فيض، ادب، و وجيه در جامعه می باشد.
امام (علیه السلام) فرمود: العِلمُ أكثَرُ مِن أن يحصي فَخُذوا مِن كلِّ شيءٍ أحسَنُه(2).
علم بيشتر از آن است كه به حساب آيد؛ پس از هر چيزی بهترين آن را برگزينيد.
اين جمله از شگفت ترين حكمت ها و از محاسن آن است؛ زيرا علم گنجينه ای است كه قابل شمارش نيست، و مرد می بايست كه زيباترين و بهترين را انتخاب كند، يكی از شعرا اين كلمات حكمت آميز را برای امام به شعر درآورده است:
ما حوی العلم جميعاً رجل***لا ولو مارسه ألف سنه
أنّما العلم بعيد غوره*** فخذوا من كلّ شيء أحسنه(1)
يک نفر اگر هزار سال هم كوشش كند، نمی تواند به همه علوم مسلط شود. غور كردن و فرو رفتن در علم بعيد است؛ پس از هر چيزی بهترين آن را انتخاب كنيد.
امام (علیه السلام) جامعه را به علم دعوت، و آن ها را به اين كار تشويق می كرد. در كوفه خطبه خواند و فرمود: مَن يشتَری عِلماً بدرهمٍ؟ چه كسی علم را به درهمی می خرد؟ "حارث بن اعور" برخاست، صفحه ای را به درهمی خريد، سپس آن را نزد امام (علیه السلام) آورد. در آن برای او علم زيادی را نوشت.
امام (علیه السلام) بر ضرورت عمل به علم در بسياری از احاديثش تأكيد می كند از جمله:
1– امام (علیه السلام) فرمود:
العِلمُ مَقرونٌ بالعمل: فَمَن عَلِمَ عَمِلَ، والعِلمُ يهتِفُ بالعمل، فإن أجابَهُ وإلا ارتَحَلَ عَنهُ(2).
علم و عمل پيوندی نزديک دارند؛ پس هر كس اين را دانست، بايد به آن عمل كند؛ زيرا علم عمل را فرامی خواند، هر كس پاسخش داد می ماند. و گرنه كوچ می كند.
مراد از فرموده امام (علیه السلام) كه اگر جواب داد می ماند وگرنه كوچ می كند، يعنی وقتی عالم به علم خود عمل نكرد و در پرتو آن حركت ننمود، خدای متعال آن را از او می گيرد.
2– امام (علیه السلام) فرمود:
وإنَّ العالِمَ العامِلَ بغير عِلميهِ كالجاهِلِ الحائر الَّذي لا يستَفيقُ مِن جَهله؛ بَلِ الحُجَّةُ عليه أعظم، والحسرةُ لهُ ألزَم، وهو عند اللهِ ألوَمُ كالسّائِرِ علي غير طريقٍ... والعامِلُ بالعلمِ كالسّائِرُ علي الطَّريق الواضح. فلينظُر ناظِرُ : أسائِرٌ هُوَ أم راجِع؟!(1).
زيرا عالمی كه به علم خود عمل نكند، مانند جاهل سرگردانيست كه، نه تنها از بيماری ناداني، شفا نخواهد گرفت؛ بلكه حجت بر او قوی تر، حسرت و اندوه بر او استوارتر و در پيشگاه خدا به نكوهش سزاوارتر است، و مانند كسی است كه در بی راهه حركت می كند؛ ولی عامل به علم مانند كسی است كه در راه روشن راه می رود. و ناظر بايد ببيند؛ آيا می خواهد برود يا برگردد؟
كسی كه به علمش هدايت نشود، مانند كسی است كه می خواهد راه پر پيچ و خمی را در دره های مخوف طی كند كه هر لحظه ممكن است به سطح دره سقوط كند.
3– امام (علیه السلام) فرمود:
أوضَعُ العِلمِ ما وُقِفَ علي اللِّسان، وأرفَعُهُ ما ظَهَرَ في الجَوارح والاركان...(2).
بی ارزش ترين دانش آن است كه (فقط در حرف باشد) و برترين علم آن است كه در اعضا و جوارح آشكار است...
4– امام (علیه السلام) فرمود:
رُبَّ عالِمٍ قَد قَتَلَهُ جَهلُه، وعِلمُهُ مَعَهُ لا ينفَغُهُ(1).
چه بسا دانشمندی كه جهلش او را از پای درآورد، با وجود دانشی كه همراهش باشد؛ اما سودی به حال او نداشته است.كلمات طلايی امير دلالت بر بلاغت و بيان او دارد.و به علما هشدار می دهدکه به آنچه می دانند عمل كنند، و گفتارشان با كردارشان يكی باشد، تا به هدايت و صلاح برسند.
امام (علیه السلام) اقسام طلاب علم را توضيح می دهد و می فرمايد:
طَلَبَةُ هذا العِلمِ علي ثلاثة أصنافٍ : ألا فَاعرِفوهُم بِصِفاتِهِم : صِنفٌ مِنهُم يتَعَلَّمونَ العِلمَ لِلمِراء والجَدَل. وصِنفٌ للاستطالَةِ والحِيل. وصِنفٌ لِلفقه والعمل.
فَأمّا صاحِبُ المِراءِ والجدل فإنَّك تَراهُ مُمارِياً لِلرِّجال في أندِيةِ المَقال، قَد تَسَربَلَ بالتَّخَشُّع، وتَخَلّي عَنِ الوَرَع، فَدَقَّ اللهُ مِن هذا حَيزومَهُ، وقَطَعَ منه خَيشومَهُ.
وأمّا صاحب الاستطالة والحِيل، فإنَّه يستطيلُ علي أشباهه مِن أشكاله، ويتواضَع للاغنياء مِن دونهم، فهو لِحَلَوائِهِم هاضِمٌ، ولدينه حاطِمٌ، فأعمَي اللهُ بَصَرَهُ، ومَحي مِنَ العُلَماء أثَرَهُ.
1) مصدر سابق : 110.
وأمّا صاحِبُ الفِقهِ والعَمَل، فَتَراهُ ذا كآبَةٍ وحُزنٍ، قام اللَّيلَ في حِندسِهِ، وانحَني في بُرنُسِهِ يَعمل ويَخشي فَشَدَّ اللهُ مِن هذا أركانَهُ، وأعطاهُ اللهَ يوم القيامة أمانَهُ(1).
دانشجويان سه قسم اند كه بايد آن ها را با صفت هايشان بشناسيد: بعضی از آن ها علم را برای خودنمايی و مجادله فرامی گيرند. بعضی برای دست اندازی كردن و نيرنگ، علم را فرامی گيرند. عده ای هم برای فقه (فهم) و عمل.كسانی كه علم را برای خودنمايی و مجادله فرامی گيرند، رياكاری آن ها را در مجالس می بيني. لباسی از خشوع به تن كرده، در حالی كه فاقد پرهيزكاری است؛ اما خداوند به او فرصت نمی دهد و بينی او را به خاک می مالد.
آنكه علم را به قصد دست انداختن و نيرنگ می آموزد؛ پس او به اشكال گوناگون به مردم تعدی می كند، برای ثروتمندان فروتنی كرده، و از طعام و شيرينی آنان می خورد، و دينش را نابود می سازد؛ پس خداوند بصيرت او را كور كرده و نامش را از ميان دانشمندان محو می كند.
ولی آن كه علم را به قصد ژرف انديشی در دين و عمل به آن فرامی گيرد، هميشه مغموم و اندوهگين است. در شب تيره و تار به قيام برای خدا برمی خيزد، در خرقه اش برای خداوند سجده و ركوع دارد، و از او در هراس است؛ پس خداوند به بركت او اركان آسمان و زمين را محكم می سازد، و به او در روز قيامت خط امان می دهد.
در اين حديث شريف، امام (علیه السلام) ، به انواع طالبان علم اشاره فرموده و اهداف آنان را بيان كرده است. بعضی ها علم را برای مقاصد و اغراض شخصی خود فرامی
1) مستدرك نهج البلاغة : 177.
گيرند، بدون اينكه خشنودی خدای متعال و آخرت را دنبال كنند. آن ها زيان كارانند و از عمل خود سودی نبرده اند. امام آن را در حديث ديگری تأكيد می كند و می فرمايد:
لَو أنَّ حَمَلَةَ العِلمِ حَمَلوهُ بِحَقِّه لاَحَبَّهُمُ اللهُ وأهلُ طاعتِهِ مِن خلقه، ولكنَّهُم حَمَلوهُ لِطَلَبِ الدُّنيا فَمَقَتَهُم اللهُ وهانوا علي النّاس(1).اگر حاملان علم به راستی آن را حمل می كردند، خدا و پيروان او آن ها را دوست می داشتند. ولی آن ها علم را برای طلب دنيا فرا گرفتند؛ پس خدا از آن ها متنفر شد و به مردم خرسند شدند.
كسی كه علم را فرامی گيرد، و در راه آن كوشش فراوان می كند، اگر هدفش رضای خدا و سرای آخرت باشد، در دنيا و آخرتش پيروز گشته است. و اگر هدفش تمايلات دنيا و خودبزرگ بينی باشد؛ پس ضرر آشكاری كرده است.
امام (علیه السلام) كسانی را كه به آرای خودشان بدون علم فتوا می دهند، مذمت می كند و می فرمايد:
تَرِدُ علي أحدِهِمُ القَضِيَّةُ في حُكمٍ مِنَ الاحكامِ فَيُحكمُ فيها بِرَأيهِ، ثُمَّ تَرِدُ تِلك القَضِيَّةُ بِعَينِها علي غيره فَيَحكمُ فيها بخلاف قوله، ثُمَّ يَجتمع القُضاةُ بذلك عند الامام الَّذي استَقضاهُم، فَيُصَوِّبُ آراءَهُم جميعاً – وإلَهُهُم واحدٌ ! ونَبِيُّهُم واحدٌ! وكتابهم واحدٌ ! أفَأَمَرهُمُ الله – سبحانه – بالاختلاف فأطاعوه ! أم نَهاهُم عنه فَعَصوه ! أم أنزل اللهُ سبحانه ديناً ناقصاً فاستعانَ بهم علي إتمامه !أم كانوا شُرَكاء له ، فلهم أن يقولوا ، وعليه أن يرضي ؟ أم أنزل الله سبحانه ديناً تامّاً فَقَصَّر الرَّسول صلَّی
1) بحار الانوار 2 : 37.
الله عليه وسلَّم عن تَبليغه وأدائه، واللهُ سبحانه يقول: (ما فَرَّطنا في الكتابِ مِن شَيءٍ)، وقال: (وفيهِ تِبيانٌ لِكلِّ شَيءٍ)، وذكر أنَّ الكتاب يصَدِّق بعضه بعضاً، وأنَّه لا اختلاف فيه فقال سبحانه: (وَلَو كانَ مِن عِند غَيرِ اللهِ لَوَجَدوا فيهِ اختِلافاً كثيراً)(1).
مسئله ای را نزد فقيهی مطرح می كنند، و او به رأی خود فتوا می دهد. همان مسأله را از ديگری سئوال می كنند، فتوايی بر خلاف اولی ميدهد. صاحبان فتوا با احكام مخالف يكديگر به نزد كسی می روند كه آن ها را قاضی قرار داده، و رئيس ايشان هم حكم هر دو را درست می داند؛ در حالی كه خدايشان يكي، پيامبرشان يكي، كتاب آسمانی شان يكی است؛ آيا پروردگار دستور اختلاف با يكديگر را به آن ها داده و آنان فرمان خدا را اطاعت كرده اند؟ يا اينكه پروردگار آن ها را از اختلاف نهی كرده، و اين هايند كه نافرمانی حضرت حق را كرده اند. يا آنچه پروردگار فرستاده ناقص است، و از آن ها خواسته كاملش را بخواهند؟ و يا آنكه آن ها شريكان خدا بوده اند، تا حق داشته باشند در دين خدا اظهار نظر كنند. و خداوند هم نظر آن ها را بپذيرد؟ و يا اينكه خداوند سبحان دين را كامل فرستاده. ولی رسول الله (صلی الله علیه واله) در نوع رساندن و تبليغ كوتاهی كرده اند؟ و حال آنكه خدای سبحان می فرمايد: ما چيزی را در قرآن فروگذار نكرديم. و يا می فرمايد: در قرآن همه چيز بيان شده است. و نيز يادآور شده اند كه بعضی از آيات قرآن، گواه بعضی ديگر است، و اختلافی در آن ها نيست و همچنين فرمود: اگر اين كتاب از جانب غير پروردگار آمده بود، اختلاف زيادی در آن مشاهده می شد.
1) المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغة : 19.
امام (علیه السلام) در اين خطبه می فرمايد: آنچه عمل كنندگان به آرا و قياسشان فتوا می دهند، بر گمراهی يا از گمراهی است و آن متناقض و متباين بااحكام الهی است. و در آن هيچ پرتوی از نور اسلام و هدايت آن وجود ندارد.
امام (علیه السلام) علما را به بذل علم و اشاعه آن بين مردم تشويق می كرد. و در كتاب او آمده است:إنَّ اللهَ لم يأخذ علي الجُهّال عهداً بطلب العلم حتّي أخَذَ علي العلماء عهداً ببذل العلم لِلجُهّال، لاَنَّ العلمَ كان قبل الجَهل(1).
خدا از نادان ها برای يادگيری علم پيمانی نمی گيرد؛ پس از علما پيمان می گيرد كه به نادانان علم بياموزند؛ زيرا كه علم بر جهل مقدم است.
تصرف امام به صورت مثبت، به اشاعه علم و نشر آن بين مردم بود. علما را ترغيب می كرد، و آن ها را به تعليم مجتمع و بالا بردن سطح فكری ملزم می كرد.
امام (علیه السلام) اصحاب و سازمان حكومتش را بر زيبايی خط ترغيب می كرد، و به آن ها می فرمود:
الخَطُّ الحَسَنُ يزيدُ الخَطَّ وُضوحاً(2).
خط زيبا، خطی بسيار روشن است.
قابل ذكر است كه قرآن كريم نقطه گذاری نبود، و اولين كسی كه آن را نقطه گذاری كرد، "ابوالاسود دوئلي" بود، كه با تلقين و ارشاد امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) بود(3).
امام (علیه السلام) گنجينه ای از علوم و معارف بود، كه در بين بزرگان دنيا و قهرمان های عالم نظيری نداشت. او درهايی از علوم را گشود، كه مركب از سی علم بود كه عرب و غير آن ها، اطلاعی از آن ها نداشت. به طوری كه "عقاد" می گويد: و از او نقل شده بود:
العلومُ أربعةٌ: الفِقهُ للاديان، والطِّبُّ للابدان، والنَّحوُ لِلِّسان، والنُّجومُ لِمعرفة الزَّمان(1).علوم چهارگونه است: فقه برای اديان، طب برای بدن ها، نحو برای زبان و نجوم برای شناخت زمان.
امام (علیه السلام) حزن و اندوه خود را آشكار كرد؛ زيرا او كسی را پيدا نمی كرد كه علوم خود را به او بياموزد تا عموم مردم از آن علوم استفاده كرده، و زندگی را به وسيله آن متحول و دگرگون كنند. امام (علیه السلام) در حالی كه به سينه خود اشاره می كرد می فرمود: إنَّ ها هُنا لَعِلماً جَمّاً، لَو أصَبتُ لَهُ حَمَلَةً (2): در اينجا علم و دانش فراوان است، ای كاش كسانی را پيدا می كردم كه آن را فرا گيرند.
سينه شريفش گنجينه علم رسول الله (صلی الله علیه واله) و دروازه شهر علمش، وارث علوم و حكمت و آدابش بود. در هر حال ما به بعضی از علوم كه از او نقل شده می پردازيم. كه به شرح زير است:
آنچه مسلم است، و در آن شكی نيست؛ اينكه اولين كسی كه علم نحو را وضع و قواعد آن را استوار كرد. امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) بود. و ما به بعضی بحث های مرتبط با آن می پردازيم:
نحو در لغت، به معنای راه؛ جهت و قصد، كوشش كردن، قصد کاری را کردن، می باشد و به اين خاطر اين علم، نحو ناميده شده چون برای نشان دادن اعراب آخر کلمات در كلام عرب است. و كسی كه اين زبان را نداند در آهنگ و لحن اشتباه می كند. "ابوالاسود دوئلي" آنچه را در اين علم از امام آموخته بود، به او عرضه كرد و گفت: ما أحسَنَ هذا النَّحوَ الَّذی نَحَوتَ: چه زيباست اين راهی كه تو ياد دادي. به همين دليل در اصطلاح نحو ناميده شد(1).
مورخان علت های مختلفی را برای وضع اين علم كه از علوم بارز عربی است، و فايده بسيار زيادی دارد، بيان كرده اند:
1 – "اصمعي" روايت كرده و گفت: شنيدم "ابا عمرو بن العلاء" می گويد: اعرابی به نزد حضرت علی (علیه السلام) آمد و گفت: سلام به تو ای اميرالمؤمنين، چگونه اين حروف را می خواني؟ لا يأكله الا الخاطون، كلّنا والله يخطو؟: نمی خورند آن را مگر كسانی كه گام برمی دارند، ما هم به سوی خدا گام برمی داريم؟ پس امام (علیه السلام) تبسم كرد، و فرمود:
ياأعرابِي، لا يأكلُهُ إلا الخاطِئونَ.
1) تاج العروس 10 : 360. النزهة 3 : 1. المثل السائر : 7. لسان العرب 15 : 310.
ای اعرابي، نمی خورند آن را مگر خطاكاران.
گفت: والله ای اميرالمؤمنين درست گفتي، خدا به بندگانش ظلم نمی كند. سپس امام (علیه السلام) متوجه "ابوالاسود دوئلي" شد فرمود:
إنَّ الاعاجِمَ قَد دَخَلَت في الدّين كافَّةً فَضَع لِلنّاسِ شَيئاً يستَدِلّونَ به علي صلاح ألسِنَتِهُم.
عجم ها همه در دين وارد شده اند، چيزی را برای مردم قرار بده كه آن ها را به اصلاح زبانشان هدايت كند؛ پس برای آن رفع و نصب و جر، رسم كرد(1).
2 – امام (علیه السلام) شنيد، اعرابی می خواند: (أنَّ اللهَ بَريءٌ مِنَ المُشرِكين ورسولُهُ). كلمه رسول را با جر خواند. و اعرابی گفت: خدا از مشركين و رسولش بی زاری جست. امام (علیه السلام) آن را رد و او را به صواب و خواندن صحيح راهنمايی كرد. سپس برای "ابوالاسود" صفت نحو را ترسيم كرد(2).
اين بود بعضی علت هايی كه امام را وادار كرد كه علم نحو را وضع و آن را برای او ايجاد كند.
قواعدی كه امام (علیه السلام) برای آن وضع كرد:مورخان ذكر كرده اند كه امام (علیه السلام) نامه ای برای "ابوالاسود" فرستاد كه در آن نوشته بود:
الكلامُ كلُّهُ: اسمٌ، وفِعلٌ، وحَرفٌ، فالاسمُ مِن أنبَأ عن المُسَمّي، والفِعلُ ما اُنبِيءَ به، والحرفُ ما أفادَ معني، واعلَم أنَّ الاسماء ثلاثةٌ: ظاهِرٌ ومُضمَرٌ، واسمُ لا ظاهرٌ ولا مُضمَرٌ...
كلام كلّش، اسم، فعل و حرف است. اسم آن است كه از مسمّی خبر می دهد. و فعل آن است كه با آن خبر می دهند و حرف معنی ندارد؛ پس بدان كه اسما سه گونه اند: ظاهر و مُضمر و اسمی كه نه ظاهر است و نه مضمر...
سپس "ابوالاسود" دو باب عطف و لغت را وضع كرد؛ سپس دو باب تعجب و استفهام تا به باب انّ و هم سنخ های آن غير از لكن؛ چون كارش را به امام عرضه كرد، دستور به اضافه کردن لكن بدان ها داد. و هر وقت بابی را وضع می كرد، آن را برای حضرت عرضه می كرد(1).
و در روايت است كه "ابوالاسود" بر حضرت علی (علیه السلام) وارد شد، او را ناراحت و متفكر ديد. سبب آن را پرسيد. اشتباه و افشای خطای زبان او را گفت، و اين كه قصد دارد كتابی در اصول عربيت وضع كند؛ پس با ناراحتی از آنجا برگشت و نامه ای به او داد كه در آن نوشته بود:
الكلامُ كلُّهُ: اسمٌ، وفِعلٌ، وحَرفٌ، فالاسمُ مِن أنبَأ عَنِ المُسَمّي، والفِعلُ ما اُنبِيءَ به، والحرف ما أفادَ مَعني.
تمام كلام: اسم، فعل و حرف است؛ پس اسم آن است كه از اسمی خبر می دهد. و فعل آن است كه به آن خبر داده می شود. و حرف آن چيزی است كه افاده معنی نمی كند.
سپس دستور داد كه نحو را به آن شيوه بنويسد، و به آن اضافه كند؛ پس "ابوالاسود" اشيا را جمع كرد، و بر او عرضه كرد. از جمله آن حروف ناصبه بود: إنَّ وأنَّ وكأنَّ وليت ولعلَّ. ولكنَّ را ذكر نكرد. امام به او اشاره كرد لكنَّ را داخل آن كند(2).
به هر حال، علم نحو و مؤسس آن امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) دروازه شهر علم پيامبر (صلی الله علیه واله) بود(3).
از علومی كه امام، پايه آن را بنا نهاد و روش آن را بيان فرمود، علم فقه شريف است.
"ابن ابی الحديد" می گويد: از علوم، علم فقه است كه امام (علیه السلام) مؤسس اصلی و بنيان گذار آن بوده است. در اسلام هر فقيهی به او مديون و از فقه او استفاده كرده است؛ اما اصحاب ابی حنيفه مانند: "ابی يوسف" و "محمد" و غير از آن دو، فقه را از ابی حنيفه گرفتند. و اما شافعی از "محمد بن الحسن" فراگرفته و فقهش به ابی حنيفه برمی گردد. و ابو حنيفه فقه را نزد "جعفر بن محمد" خواند.
جعفربن محمد هم از پدرش (عليهما السلام) فقه را فرا گرفت، تا اينکه می رسد به علی بن ابيطالب (علیه السلام) . و اما "مالك بن انس" نزد "ربيعه بن رأي" و "ربيعه" نزد "عكرمه" و "عكرمه" نزد "عبدالله بن عباس" فقه را فرا گرفت و "عبدالله بن عباس" نزد علی بن ابيطالب (علیه السلام) .
و اما فقه شيعه رجوعش به او آشكار است. و نيز فقهای صحابه كه "عمر بن خطاب" و "عبدالله بن عباس" در بين شان بودند و هر دو از علی (علیه السلام) اخذ كردند."ابن عباس" که فراگيری فقه او نزد امام روشن است، و اما عمر هر موقع اشکالی پيدا می کرد به حضرت مراجعه می کرد و این کلام وی در نزد صحابه و ديگران معروف است که :
اگر علی نبود، عمر هلاک شده بود.
و همچنين می گفت: نباشم برای مشكلی كه علی نباشد.
همچنين اين سخن هم از وی است که: وقتی علی در مسجد است کسی فتوا ندهد.
و بدين طريق همه فقه به او نسبت داده می شود...
و در بين عوام و خواص اين سخن رسول خدا (صلی الله علیه واله) معروف است که فرمود: (أقضاكم علي) قاضی برتر شما علی است. و قضا همان فقه است؛ پس او فقيه برتر آن ها بود. و همه روايت كرده اند كه پيامبر (صلی الله علیه واله) وقتی او را برای قضاوت به يمن می فرستاد نسبت به او فرمود: اللهمَّ اهدِ قَلبَهُ، وثَبِّت لِسانَهُ: خدايا قلبش را هدايت بفرما، و زبانش را ثابت بدار. امام (علیه السلام) فرمود: بعد از آن، در قضاوت بين دو نفر، شک نكردم. و امام (علیه السلام) درباره زنی كه شش ماهه وضع حمل كرده بود، قضاوت كرد(1).
و او درباره زنی كه به زنا حامله شده بود، فتوا داد. و امام آن كسی است كه در منبر به آن زن فرمود: حق آن يک نهم است، و اگر در اين مسأله به طور دقيق تأمل شود، اين جواب حضرت را نيكو می يابيم چه رسد به آنكه بدانيم آن حضرت حكم و قضاوت خويش را فوری و بدون درنگ صادر كرد(2).
از علومی كه از او اخذ شده، علم تفسير قرآن كريم است كه بسياری تفسير را از او فراگرفتند. و از شاگردان او "عبدالله بن عباس" است که از دانشمندان است و به او گفته شد، علم تو كجا و علم پسر عمويت علی كجا؟ پس گفت: علم مننسبت به او مانند قطره بارانی به اقيانوس است(3). ما جزء خاصی از اين دانشنامه امام را به تفسير قرآن كريم اختصاص داديم. و به طور حتم تفسير قرآنی كه از او نقل شده، مصحف امام است كه اسباب نزول و معانی كلمات و بيان احكام، در آن درج شده است.
از علومی كه از او اخذ شده علم فلک و حساب است. امام (علیه السلام) از خلقت آسمان ها گفته است:
ثُمَّ زَينَها بزينة الكواكب، وضِياء الثَّواقب، وأجرَي فيها سِراجاً مُستَطيراً، وقَمَراً مُنيراً، في فَلَك دائرٍ، وسَقفٍ سائِرٍ، ورَقيمٍ مائِرٍ(1).
سپس آسمان ها را به ستاره های درخشان و تابان آراسته كرد و خورشيد نورافشان و ماه پرتو افكن را در آن روان كرد در حالی كه هر يک از آن سياره ها، خورشيد و ماه را در چرخ گردان دور زننده به جنبش درآورد.
امام (علیه السلام) در چگونگی خلق آسمان فرموده است:
وناداها بَعدَ إذ هي دُخانٌ، فَالتَحَمَت عُري أشراجِها، وَفَتَقَ بعد الارتِتاق صَوامِتَ أبوابها(2).
در آن زمان كه آسمان دود بود، فرمان داد تا قطعات از هم جدا شده به هم پيوسته و جذب همديگر شوند؛ و سپس درهای بسته آن را گشود.
بعضی از علمای نجوم در اين عصر، بر اين عقيده اند كه ايجاد عالم به وسيله انفجار بزرگی بوده است. و بعد آرامش و تاريكی محض رخ داد؛ سپس ذرات در مناطق معين جمع و به صورت اجرام تشكيل شد. طولی نكشيد كه در آن تأثيرات هسته ای بوجود آمد. و اين اجرام به صورت ستارگان درخشان درآمدند. امام (علیه السلام) فرمود: فالتَحَمَت عُری أشراجِها: قطعات از هم جدا شده به هم پيوستند. تشبيه ستارگان كهكشان، به حلقه های مرتبط كه جذب يكديگر شدند، تأثير متبادل به جا گذاشتند. بعد از ايجاد ستارگان فروزان دايره مانند، شروع به افكندن گدازه ها به شكل كره های سيار، مانند زمين و غيره كرد و آن چيزی است كه امام (علیه السلام) تعبير به پاره كردن بعد از به هم چسبيدن كرد.
سپس فرمود:
وأقامَ رَصَداً مِنَ الشُّهُب الثَّواقب علي نِقابها، وأمسَكها علي نِقابِها، وأمسَكها مِن أن تَمورَ في خَرقِ الهواء بأيده – أي بقوّته – وأمَرَها أن تَقِفَ مُستَسلِمَةً لامره.
و از شهاب های نورانی بر شكاف های آسمان نگهبان قرار داد و آن چنان آن را نگاه داشت كه در فضای شكافته مضطرب و لرزان نباشد، و به آسمان در حالی كه تسليم امر الهی است، فرمان داد در جای خود بماند.
رهبر خردمند آن را تشريح كرده و فرموده: وأقام رَصَداً مِنَ الشُّهُب الثَّواقب: و از شهاب های نورانی برای شكاف های آسمان نگهبان قرار داد. امام (علیه السلام) اشاره می كند به آنچه كه علم جديد ثابت كرده است.
سپس امام (علیه السلام) فرمود:
وأمسَكها مِن أن تمورَ في خَرقِ الهواء بأيده: و آن را طوری نگاه داشت كه در فضای شكافته، مضطرب و لرزان نباشد، يعنی كرات را با قوت خودش بدون اضطراب در هوا نگه داشت.
وأمَرَها أن تَقِفَ مُستَسلِمَةً لامره: و به آسمان دستور داد، در حالی كه تسليم امر الهی بود كه در جای خود بماند؛ يعنی مراكز آن را ملزم كرد كه از مدارها جدا نشوند.
و امام (علیه السلام) فرمود:وجعل شمسَها آيةً مِبصِرَةً لنهارها، وقمرها آيةً مَمحُوَّةً مِن ليلها، وأجراهُما في مناقل مَجراهُما، وقَدَّر سَيرَهُما في مدارج دَرَجِهِما، لِيمَيز بين اللَّيل والنَّهار بهما، ولِيعلَمَ عددُ السِّنين والحسابُ بمقاديرهما(1).
1) نهج البلاغة : 37، الخطبة 91.
خداوند تبارک و تعالي، خورشيد را روشنگر روز و ماه را آيتی در تاريكی شب قرار داد. و هر كدام را در مدار خود به گردش درآورد تا شب و روز و حساب سال ها و حدود زمان معلوم شود.
امام (علیه السلام) به صورت موضوعی و دقيق به علم گردش ستارگان پرداخته و مقدار آن را در آن نظام شگفت آور، بيان كرده است.
روش علم حساب، و مسائل آن را بيان كرد. بعضی از مختصات اين علم را عرضه كرد، از جمله:
شخصی از امام (علیه السلام) ، اندازه قطر خورشيد را سئوال كرد. امام (علیه السلام) فوری گفت: 900 در 900 ميل يعنی 810000 ميل.
از قرار معلوم ميل در صدر اسلام مساوی بوده با چهار هزار ذراع به ذراع دست. و آن از مرفق تا سر انگشتان بود. و آنچه امروز معروف است اينكه ميل 1760 يارد باشد و اين كه كتب فلک با صراحت می گويد: قطر خورشيد مساوی با 865380 ميل است با آنچه امام علی (علیه السلام) خبر داده مطابق است. اين تطبيق را در كتب نجوم امروزه بعد از تبديل ميل در صدر اسلام به ميل انگليسی كه معادل 160 يارد است، يافته ايم(1).
هفده شتر ، بين سه شخص مشترک بود. به نزد حضرت علی (علیه السلام) آمدند و گفتند نصف اين شتران سهم يكی است و يک سوم آن سهم يكي، يک نهم آن سهم ديگري، قصد ما آن است كه اين ها را طوری تقسيم كنيم كه شتری باقی نماند.
1) نظرة الاسلام الی العلم الحديث : 17.
پس امام علی (علیه السلام) دستور داد شتری را از خودش آوردند و به آن اضافه كردند. جمع شتران 18 شد، نصف آن يعنی 9 شتر را به يكی داد، و يک سوم يعنی 6 شتر آن را به ديگري، و يک نهم آن يعنی دو شتر را به سومی داد، يک شتر اضافه آمد و آن را که شتر خودش بود، خود برداشت. و هفده شتر اينگونه تقسيم شد.
در اينجا حديث ما از نجوم و ابداعات امام (علیه السلام) در علم نجوم و حساب به پايان رسيد.
از علوم مهمی كه امام (علیه السلام) در آن غور كرده، علم حيوان شناسی است كه در آن درباره خصوصيات و شگفتی های خلقت، و تركيب آن بحث كرده است. به بعضی از احاديث بنگريد:
امام (علیه السلام) وصف دقيقی از پرندگان كرده که شامل اقسام آن می باشد. امام (علیه السلام) فرموده است:
ابتَدَعَهُم خَلقاً عَجيباً مِن حَيَوانٍ ومَواتٍ، وساكنٍ وذي حَرَكاتٍ؛ وأقام مِن شواهد البَيِّنات علي لطيف صَنعَتِه، وعظيم قُدرته، ما انقادَت له العُقولُ مُعترفةً به، ومُسلِّمةً له، ونَعَقَت في أسماعِنا دلائله علي وحدانِيَّته، وما ذَرَأ مِن مختلف صور الاطيار الَّتي أسكنها أخاديد الارض، وخُروقَ فجاجِها، ورَواسي أعلامِها، من ذات أجنحةٍ مختلفةٍ،وهيئاتٍ مُتَبايِنةٍ، مُصَرَّفَةٍ في زِمام التَّسخير، ومُرَفرِفَةٍ بأجنحتها في مخارق الجوِّ المُنفسخ، والفضاء المُنفرج.
كوَّنَها بعد إذ لم تَكن في عجائب صُوَرٍ ظاهرة، ورَكبها في حِقاق مفاصل مُحتجبةٍ، ومَنَعَ بعضها بِعَبالة خَلقه أن يَسمو في الهواء خُفوفاً، وجعله يَدِفُّ دَفيفاً ونسقها علي اختلافها في الاصابيغ بلطيف قدرته، ودقيق صَنعته.
فمنها مَغموسٌ في قالب لونٍ لا يَشوبُه غيرُ لونِ ما غُمِسَ فيه؛ ومنها مَغموسٌ في لونِ صِبغٍ قد طُوِّقَ بخلاف ما صُبِغَ به(1).
خداوند پديده های شگفتی از جانداران حركت كننده و بی جان، كه برخی ساكن و آرام، بعضی حركت كننده و بی قرارند، آفريده است. و شواهد و نمونه هايی از لطائف صنعتگری و قدرت عظيم خويش را به پا داشت. چنان كه تمام انديشه ها را به اعتراف، وادار كرده، كه سر به فرمان او گذاشتند و در گوش های ما بانگ براهين يكتايي، پيچيده است. آن گونه كه پرندگان گوناگون بيافريد و آنان را در شكاف های زمين، رخنه دره ها و فراز كوه ها، مسكن داد. با بال های متفاوت و شكل و هيئت های گوناگون که زمام آن ها در دست اوست. پرندگانی را كه با بال های خود در لابلای جو گسترده و فضای پهناور، پرواز می كنند، از ديار نيستی و در شكل و ظاهری شگفت آور بيافريد. و استخوان هايشان را از درون در مفصل های پوشيده از گوشت به هم پيوند داد.
برخی از پرندگان را كه جثه سنگين داشتند از بالا رفتن و پروازهای بلند و دور بازداشت. طوری كه آرام و سنگين در نزديكی زمين بال ميزنند. پرندگان را با لطافت، قدرت و دقت صنعتش در رنگ های گوناگون با زيبايی خاصی رنگ آميزی كرد.
1) نهج البلاغة – محمد عبده 2 : 70 ، خطبة 160.
گروهی از آن ها را تنها با يک رنگ بياراست و رنگ ديگری در آن راه ندارد. پس دسته ای ديگر را در رنگ مخالف آن آفريد. جز اطراف گردنشان كه چونان طوقی آويخته و مخالف رنگ اندامشان است.
آيا اين وصف دقيق و شگفت از پرندگان با رنگ های مختلف را ديده ايد كه ظاهر آن ها به قدری زيباست كه در اعماق جان ها نفوذ می كند؛ پس خداوند در صنع و خلقش متعالی است و اين از نشانه های قدرت و از شواهد يكتايی اوست.
بعد از آن كه امام در وصف پرندگان به طور كلی صحبت كرد به وصف صنعت عجيب طاووس می پردازد. و می فرمايد:
ومِن أعجبها خَلقاً الطّاووسُ الَّذي أقامه في أحكم تعديلٍ، ونَضَّد ألوانه في أحسن تنضيدٍ، بجناحٍ أشرج قصبه، وذَنَبٍ أطال مَسحَبَهُ.
إذا درج إلي الانثي نَشَرَهُ من طَيِّه، وسما به مُطِلاً علي رأسه كأنَّه قِلعُ داري، عَنَجَهُ نوتِيه.
يَختال بألوانه، ويَميس بزيفانه.
يُفضي كإفضاء الدّيكة، ويَؤُرُّ بملاقحه أرَّ الفحول المُغتلمة للضِّراب اُحيلُك من ذلك علي مُعايَنةٍ، لا كمَن يَحيل علي ضعيفٍ إسنادُه.
ولو كان كزعم مَن يَزعُمُ يُلقح بدمعةٍ تسفحها مَدامعه، فتقف في ضَفَّتي جُفونه، وأنَّ اُنثاه تَطعم ذلك، ثمَّ تَبيض لا مِن لقاح فَحلٍ سِوي الدَّمع المُنبَجِس، لَما كان ذلك بأعجب مِن مُطاعمة الغُراب!تَخالُ قصبه مداري مِن فِضَّةٍ، وما اُنبت عليها مِن عجيب داراته، وشُموسه خالص العِقيان، وفِلَذَ الزَّبَرجَد.
فإن شَبَّهتَهُ بما أنبتت الارضُ قلتَ: جَني جُنِي مِن زَهرة كلِّ ربيعٍ.
وإن ضاهَيتَهُ بالملابس فهو كمَوشي الحُلَل، أو كمونق عَصب اليمن.
وإن شاكلتَهُ بالحُلِي فهو كفصوصٍ ذات ألوانٍ، قد نُطِّقَت باللُّجَين المُكلَّل.
يمشي مَشي المرح المُختال، ويتصفَّح ذنبه وجناحيه، فيقَهقِهُ ضاحكاً لجمال سِرباله، وأصابيغ وِشاحه؛ فإذا رَمي ببصره إلي قوائمه زَقا مُعوِلاً بصوتٍ يكاد يبين عن استغاثته، ويشهد بصادق تَوَجُّعه، لانَّ قوائمه حُمشٌ كقوائم الدِّيكة الخِلاسية.
وقد نجمت من ظُنبوب ساقه صيصةٌ خَفية، وله في موضع العُرف قُنزُعَةٌ خَضراء مُوَشّاة.
ومخرج عَنُقه كالابريق، ومَغرزُها إلي حيثُ بَطنُهُ كصبغ الوسمة اليمانية، أو كحريرة مُلبَسَةٍ مِرآة ذات صِقال، وكأنَّه مُتَلَفِّعٌ بمعجر أسحم؛ إلا أنَّه يخيل لكثرة مائه، وشِدَّة بريقه، أنَّ الخُضرة النّاضرة مُمتزجة به.
ومع فتق سمعه خَطٌّ كمُستَدَقِّ القلم في لون الاُقحُوان، أبيضُ يقَقٌ، فهو ببياضه في سواد ما هنالك يأتَلِقُ.
وقلَّ صِبغٌ إلا وقد أخذ منه بقسط، وعلاهُ بكثرة صقاله، وبَريقه، وبَصيص ديباجه ورَونقه، فهو كالازاهير المبثوثة، لم تُرَبِّها أمطارُ ربيعٍ، ولا شموس قَيظٍ.
وقد ينحسر من ريشه، ويعري من لباسه، فيسقط تَتري، وينبت تِباعاً، فينحَتُّ من قصبه انحِتاتَ أوراق الاغصان، ثُمَّ يتلاحق نامياً حتّي يعودَ كهيئته قبل سقوطه، لا يخالف سالف ألوانه، ولا يقع لونٌ في غير مكانه! وإذا تَصَفَّحَت شعرةً من شعرات قصبه أرَتك حُمرةً وَردية، وتارةً خُضرةً زبرجدية، وأحياناً صُفرةً عسجدية، فكيف تصل إلي صفة هذا عمائق الفطن، أو تبلُغُهُ قرائح العقول، أو تستنطم وصفه أقوالُ الواصفين!
وأقَلُّ أجزائه قد أعجز الاوهام أن تُدركه، والالسنة أن تصفه! فسبحان الَّذي بهر العقولَ عن وصف خلقٍ جلاهُ للعيون(1).
و از شگفت ترين پرندگان در آفرينش طاووس است كه آن را در استوارترين شكل موزون بيافريد و پر و بالش را به نيكوترين رنگ ها بياراست، با بال هايی كه پرهای آن به روی يكديگر انباشته.
و دم كشيده اش هنگامی كه به سوی ماده پيش می رود آن را چونان چتری گشوده، و بر سر خود سايبان می سازد گويا بادبان كشتی است كه ناخدا آن را برافراشته است.
طاووس به رنگ های زيبای خود می نازد، خوشحال و خرامان دم زيبايش را به اين سو و آن سو می چرخاند و به سوی ماده می تازد.
مانند خروس می پرد و چون حيوان نر مست شهوت، با جفت خويش می آميزد. اين حقيقت را از روی مشاهده می گويم نه مانند كسی كه بر اساس نقل ضعيفی سخن بگويد.
اگر كسی خيال كند باردار شدن طاووس به وسيله قطرات اشكی است كه در اطراف چشم نر حلقه زده و طاووس ماده آن را می نوشد، آنگاه بدون آميزش با همين اشک ها تخم گذاری می كند، افسانه ای بی اساس است. ولی شگفت تر از آن، اين است كه می گويند: زاغ نر به منقار ماده طعمه می گذارد، كه عامل باردار شدن زاغ همين است!
گويا نی های پر طاووس چونان شانه هايی است، كه از نقره ساخته و گردی های شگفت انگيز آفتاب گونه كه بر پرهای اوست، از زر ناب و پاره های زبرجد بافته شده است.
1) نهج البلاغة – محمد عبده 2 : 73 – 75.
اگر رنگ های پرهای طاووس را به روييدنی های زمين تشبيه كني، خواهی گفت: دسته گلی است كه از شكوفه های رنگارنگ گل های بهاری گرد آمده است.
اگر آن را با پارچه های رنگارنگ مقايسه كني؛ پس مانند پارچه های زيبای پر نقش و نگار يا پرده های رنگارنگ يمن است.
و اگر آن را با زيورآلات مقايسه كني؛ همچون نگين های رنگارنگی است كه در نواری از نقره با جواهرات زينت شده است.
طاووس هنگامی كه به خود باليده و مغرور راه می رود، بال های زيبايش را ورانداز می كند؛ پس با توجه به زيبايی جامه و رنگ های گوناگون پر و بالش، قهقهه سر می دهد؛ اما وقتی نگاهش به پاهايش می افتد، بانگی برآورد كه گويا گريان است، فرياد می زند گويا كه دادخواه است و گواه صادق دردی است كه در درون دارد.
زيرا پاهای طاووس مانند ساق خروس، باريک و زشت است و در يک سوی ساق پايش، ناخنكی مخفی روييده است.
بر فراز گردن طاووس به جای يال كاكلی سبز رنگ و پر نقش و نگار روييده و برآمدگی گردنش مانند آفتابه ای نفيس و نگارين است و از گلوگاه تا روی شكمش به زيبايی وسمه يماني، رنگ آميزی شده، يا مانند پارچه حريری پر برق يا آيينه ای شفاف، كه پرده بر روی آن افكندند.
بر اطراف گردنش گويا چادری سياه افكنده كه چون رنگ آن بسيار شاداب می باشد، پنداری با رنگ سبز تندی درهم آميخته است كه در كنار شكاف گوش، جلوه خاصی دارد.
كمتر رنگی را می توان ديد كه طاووس در اندامش از آن نداشته باشد. يا با شفافيت و صيقل فراوان و زرق و برق جامه اش آن را جلای برتری نداده باشد.
طاووس مانند شكوفه های پراكنده ای است كه باران بهار و گرمای آفتاب را در پرورش آن نقش چندانی نيست.
و شگفت آور آن كه هر چندگاهی از پوشش پرهای زيبا بيرون می آيد و تن عريان می كند. پرهای او پياپی فرو می ريزد و از نو می رويند. پرهای طاووس مانند برگ خزان رسيده می ريزند و دوباره رشد می كنند و به هم می پيوندند تا بار ديگر شكل و رنگ زيبای گذشته خودش را بازيابد بدون آن كه تفاوتی ميان پرهای نو و ريخته شده وجود داشته باشد يا رنگی جا به جا برويد. اگر در تماشای يكی از پرهای طاووس دقت كني، لحظه ای به سرخی گل و لحظه ای ديگر به سبزی زبرجد و گاه به زردی زرناب جلوه می كند. راستی ذهن های ژرف و مغزهای فعال چگونه اين همه حقايق موجود در پديده ها را ، می توانند درک كنند؟! و چگونه به نظم كشيدن اين همه زيبايی را می توانند به توصيف بيان كنند؟
زيرا در درک كوچک ترين اندام طاووس گمان ها از شناخت درمانده، و زبان ها از ستودن آن در گام مانده اند؛ پس ستايش خداوندی را سزاست، كه زبان را از توصيف پديده ای كه برابر ديدگان جلوه گرند، ناتوان كرد. پيكر او كه پديده محدودی است با تركيب پر نقش و نگار، با رنگ ها و مرزهای مشخص، نمی توان شناخت.
اين بود وصف شگفت خلقت طاووس و آنچه در اوست. از عجايبی است كه فكر انسان را در درک آن حيران می كند. آن مصوری كه طاووس را به اين كيفيت خلق كرد پاک و منزه است، انسان از توصيف آن باز می ماند، مگر اينكه
دروازه شهر علم نبی (صلی الله علیه واله) ، آن را توصيف كند، كسی كه به عجايب خلقت اين پرنده عجيب و غريب احاطه دارد.
امام (علیه السلام) وصفی دقيق از خفاش كرده است؛ زيرا با تمام خصوصيات و صفاتش آشنا بوده و فرموده است:
ومِن لطائف صَنعَتِهِ، وعجائب خِلقته، ما أرانا مِن غوامضِ الحِكمة في هذه الخَفافيش الَّتي يقبِضُها الضِّياءُ الباسط لكلِّ شيءٍ، ويبسُطُها الظَّلامُ القابضُ لكلِّ حَي، وكيف عَشِيت أعينُها عن أن تستمدَّ مِن الشَّمس المُضيئة نوراً تَهتدي به في مذاهبها، وتَتَّصِلُ بعلانية بُرهان الشَّمس إلي معارفها، ورَدَعَها بِتلالُؤ ضِيائِها عن المُضِي في سُبُحات إشراقِها، وأكنَّها في مكامِنِها عن الذِّهاب في بُلَجِ ائتِلاقِها، فهي مُسدَلَةُ الجُفون بالنَّهار علي أحداقِها، وجاعلة اللَّيل سِراجاً تستدلُّ به في التِماس أرزاقِها، فلا يرُدُّ أبصارَها إسدافُ ظُلمته، ولا تَمتنع مِن المُضِي فيه لغسق دُجُنَّته.
فإذا ألقَتِ الشَّمسُ قِناعَها، وبَدَت أوضاحُ نهارِها، ودَخَلَ مِن إشراق نورِها علي الضِّباب في وِجارها، أطبَقَتِ الاجفانَ علي مآقيها، وتَبَلَّغَت بِما اكتَسَبَته مِن المَعاش في ظُلَم لَياليها.
فَسُبحان مَن جعل اللَّيل لها نهاراً ومعاشاً، والنَّهار سَكناً وقَراراً! وجعل لها أجنِحةً مِن لحمها تَعرُجُ بها عند الحاجة إلي الطَّيران، كأنَّها شَظايا الاذان غير ذوات ريشٍ ولا قَصَبٍ، إلا أنَّك تَري مواضع العُروق بَيِّنَةً أعلاماً.
لها جناحان لَمّا يَرِقّا فَيَنشَقّا، ولَم يَغلُظا فَيَثقُلا، تَطير ولدها لاصقٌ بها لاجيءٌ إليها، يَقَعُ إذا وقعت، ويَرتفع إذا ارتفعت، لا يُفارقُها حتّي تشتدَّ أركانُه، ويَحمله لِلنُّهوض جناحُه، ويَعرفَ مذاهبَ عَيشِه، ومصالح نفسه.
فسبحان البارئِ لكلِّ شيءٍ، علي غير مِثالٍ خَلا مِن غَيره!(1).
از زيبايی های صنعت پروردگاری و شگفتی های آفرينش، همان اسرار پيچيده حكمت، در آفريدن خفاشان است. روشنی روز كه همه چيز را نشان می دهد. چشمانشان را می بندد، و تاريكی شب كه هر چيز را به خواب فرو می برد، چشمان آن ها را باز می كند. چشمان خفاش چگونه كم بين است كه نمی تواند از نور آفتاب درخشنده، روشنی گيرد؟ نوری كه با آن، راه های زندگی خود را بيابد و در پرتو آشكار خورشيد، خود را به جاهايی رساند كه می خواهد. روشنی آفتاب، خفاش را از رفتن در تراكم نورهای تابنده، بازمی دارد و در خلوت های تاريک پنهان می كند؛ زيرا از حركت در نور درخشان ناتوان است؛ پس خفاش در روز پلک ها را بر سياهی ديده ها می اندازد و شب را مانند چراغی برمی گزيند كه در پرتو تاريكی آن، روزی خود را جستجو كند؛ پس سياهی شب، ديده های او را نمی بندد و به علت تاريكی زياد، از حركت و تلاش بازنمی دارد؛ پس آنگاه كه خورشيد، پرده از رخ بيافكند و سپيده صبحگاهان بدمد و لانه تنگ سوسمارها روشن گردد. خفاش، پلک ها را بر هم نهد و بر آنچه در تاريكی شب به دست آورده، قناعت كند.
پس خدای پاک و منزه كه شب تار را برای خفاشان، مايه آرامش و استراحت قرار داد و بال هايی از گوشت برای پرواز آن ها آفريد، تا هنگام نياز به پرواز از آن استفاده كنند. اين بال ها مانند لاله های گوشند بدون پر و رگ های اصلي، اما جای رگ ها و نشانه های آن را به خوبی مشاهده خواهی كرد. برای شب پره ها دو بال قرار داد. نه آن قدر نازک كه در هم
1) نهج البلاغة : 46.
بشكنند و نه چندان محكم كه سنگينی كنند. در حالی پروازمی كنند كه فرزندانشان به آن ها چسبيده و به مادر پناه برده اند؛ پس از مادرانشان جدا نمی شوند تا هنگامی كه اندام جوجه، نيرومند و بال ها قدرت پرواز كردن پيدا كنند، و بدانند كه راه زندگی كردن كدام است. و مصالح خويش را بشناسند؛ پس پاک و منزه است خدايی که پديد آورنده هر چيزی است و بدون هيچ الگويی باقيمانده از ديگري، همه چيز را آفريد.
آيا چنين توصيف دقيقی از خفاش ديده ايد كه فرق خصايص آن با بقيه پرندگان، چنين بيان شده باشد و كسی به آن احاطه ندارد، مگر دروازه شهر علم نبی (صلی الله علیه واله) ، كه تمام علوم و معارف خود را از او گرفته بود.
امام (علیه السلام) خلقت ملخ را توصيف می كند و می فرمايد:
وإن شئتَ قُلتَ في الجَرادَةِ، إذ خَلَقَ لها عَينَين حَمراوَين، وأسرَجَ لها حَدَقَتَين قَمراوَين، وجعل لها السَّمعَ الخَفِيَّ، وفتح لها الفَم السَّوِيَّ، وجعل لها الحِسَّ القَوِيَّ، ونابَين بهما تَقرِضُ، ومِنجَلَين بهما تَقبض، يَرهَبُها الزُّرّاعُ في زَرعهم، ولا يَستطيعون ذَبَّها، ولو أجلَبوا بجمعهم، حتّي تَرِدَ الحَرثَ في نَزَواتِها، وتَقضي منه شَهَواتِها(1).
و اگر خواهی از شگفتی ملخ سخن گو كه خدا برای او دو چشم سرخ در دو حدقه مانند ماه تابان، آفريد با دو گوش پنهان؛ دهانی متناسب اندامش بخشيده است. دارای حواس نيرومند و دو دندان پيشين كه گياهان را می چيند، دو پای داس مانند كه اشيا را بر می دارد. كشاورزان جوان برای زراعت، قدرت دفع آن ها را ندارند و می ترسند، گر چه همه
1) نهج البلاغة : 85 ؛ الخطبة رقم 185.
متحد شوند. ملخ ها نيرومندانه وارد كشتزار می شوند و آنچه را ميل دارند، می خورند.
آيا چنين وصف شگفت دقيقی را كه احاطه به كنه اين مخلوق و به صفات و خواص آن دارد، شنيده ای ؟
به توصيف امام (علیه السلام) از مورچه و آنچه که در آن از عجايب خلقت و زيبايی روشن می باشد، بنگريد. امام (علیه السلام) فرمود:
لَو فَكَّروا في عِظيم القُدرَة، وجَسيم النِّعمَة، لَرَجعوا إلي الطَّريق، وخافوا عَذاب الحَريق، ولكن القُلوب عليلة، والبصائر مَدخولة ! ألا يَنظرون إلي صغير ما خَلَق، كيف أحكمَ خَلقَهُ، وأتقَنَ تَركيبَهُ، وفَلَقَ له السَّمعَ والبَصَر، وسَوَّي له العَظمَ والبَشَر!
نظروا إلي النَّملة في صِغَر جُثَّتِها، ولَطافة هَيئَتها، لا تكاد تُنالُ بِلَحظِ البَصَر، ولا بمستدرك الفِكر، كيف دَبَّت علي أرضِها، وصُبَّت علي رِزقها، تَنقُلُ الحَبَّةَ إلي حُجرها؛ وتُعِدُّها في مُستَقَرِّها.
تَجمَعُ في حَرِّها لِبَردِها، وفي وِردها لصدرها، مَكفولٌ برزقها، مَرزوقةٌ بِوِفقها، لا يَغفِلُها المَنّان، ولا يَحرِمُها الدَّيّان، ولَو في الصَّفا اليابس، والحَجَر الجامس ! ولو فَكَّرتَ في مجاري أكلِها، في عُلُوِّها وسُفلِها، وما في الجَوفِ مِن شَراسِفِ بَطنها، وما في الرَّأس مِن عَينها وأذُنِها، لَقَضيتَ مِن خَلقِها عَجَباً، ولَقيتَ مِن وصفها تَعَباً! فَتَعالي الَّذي أقامها علي قَوائِمِها، وَبَناها علي دَعائِمِها! لَم يَشرَكهُ في فِطرَتِها فاطِرٌ، ولَم يُعِنهُ علي خَلقِها قادرٌ.
لو ضَرَبتَ في مَذاهب فِكرِك لِتَبلُغَ غاياته، مادَلَّتك الدَّلالَةُ إلا علي أنَّ فاطر النَّملَةِ هو فاطرُ النَّخلة، لدقيق تفصيل كلِّ شيء، وغامض اختلاف كلِّ حَيٍّ.ما الجليلُ واللَّطيف، والثَّقيلُ والخَفيف، والقَوِيُّ والضَّعيف، في خَلقِهِ إلا سَواءٌ(1).
اگر مردم در عظمت، قدرت خدا و بزرگی نعمت های او می انديشيدند. به راه راست بازمی گشتند و از آتش سوزان می ترسيدند؛ اما دل ها بيمار و چشم ها معيوب است.
آيا مخلوقات كوچک خدا را نمی بينيد كه چگونه آفرينشش را استحكام بخشيد و تركيب اندام آن را به وجود آورد و گوش و چشم برای آن پديد آورد، استخوان و پوست متناسب خلق كرد؟
به مورچه و كوچكی جثه آن بنگريد كه چگونه لطافت خلقت او با چشم و انديشه انسان، درک نمی شود. نگاه كنيد چگونه روی زمين راه می رود و برای به دست آوردن روزی خود تلاش می كند. دانه ها را به لانه خود منتقل می كند و در جايگاه مخصوص انبار می كند. در فصل گرما برای زمستان تلاش كرده، و هنگامی كه به درون زمين می رود، بيرون رفتن را فراموش نمی كند.
روزی مورچه تضمين شده، و غذاهای متناسب با طبعش آفريده شده است. خداوند متعال از او غفلت نمی كند. پروردگار پاداش دهنده او را محروم نمی كند، گرچه در دل سنگی سخت و صاف و يا در ميان صخره ای خشک باشد. اگر در مجاری خوراک و قسمت های بالا و پايين دستگاه گوارش و آن چه در درون شكم او از غضروف های آويخته به دنده تا
1) نهج البلاغة : 84 ، الخطبة 185.
شكم، و آن چه در سر اوست از چشم و گوش، انديشه نمايی از آفرينش مورچه دچار شگفتی شده و در وصف او به زحمت خواهی افتاد؛ پس خدايی كه مورچه را به روی دست و پايش بر پا داشت و پيكره وجودش رابا استحكام نگاه داشت، بزرگ است و در آفرينش آن هيچ قدرتی او را ياری نداد و هيچ آفريننده ای كمكش نكرد.
اگر انديشه ات را به كار گيری تا به راز آفرينش پی برده باشي، دلايل روشن به تو خواهند گفت، كه آفريننده مورچه كوچك، همان آفريدگار درخت بزرگ خرماست و با دقتی كه جدا جدا در آفرينش هر چيزی به كار رفته و اختلافات و تفاوت های پيچيده ای كه در خلقت هر پديده حياتی نهفته است. همه موجودات سنگين و سبك، بزرگ و كوچك، نيرومند و ضعيف، در اصول حيات و هستی يكسانند. و خلقت آسمان، هوا، بادها و آب يكی است.
از علومی كه امام (علیه السلام) اصول و قواعد آن را وضع كرد. علم كلام است و متكلمان، روش بحث خود را از او گرفته اند.
"ابن ابی الحديد" می گويد: کلام با او آغاز، و از او اقتباس شد، و از او نقل و به او منتهی شد؛ زيرا معتزله، اهل توحيد، عدل و صاحب نظرند. و مردم اين فن را از شاگردان و اصحاب او آموخته اند، چون بزرگ آن ها "واصل بن عطاء" شاگرد "ابی هاشم عبدالله بن محمد بن حنفيه" و "ابوهاشم" شاگرد پدرش و پدرش شاگرد امام (علیه السلام) بوده است.
اشعريه هم از "ابی الحسن علی بن اسماعيل ابی بشر اشعري" کلام را گرفته اند و او شاگرد "ابو علی جبائي" و "ابوعلي" يكی از بزرگان معتزله است؛ پس
اشعريه سرانجام به استاد و معلم معتزله منتهی می شود و آن امام علی بن ابيطالب (علیه السلام) است و انتساب اماميه و زيديه نيز به او می باشد(1).و نهج البلاغه پر از بحث های كلامی است به خصوص آنچه در ارتباط با توحيد است كه آن اساس اين علم است. امام (علیه السلام) فرمود:
الحمد لله الدّالِّ علي وَجوده بخلقه، وبمُحدَث خلقه علي أزَلِيَّته، وباشتباههم علي أن لا شَبَهَ له.
لا تَستلمه المشاعر، ولا تَحجُبُه السَّواتر، لافتراق الصّانع والمصنوع، والحادِّ والمحدود، والرَّبِّ والمَربوب، الاحد بلا تأويل عددٍ، والخالق لا بمعني حركةٍ ونَصَبٍ، والسَّميع لا بأداةٍ، والبصير لا بتفريق آلَةٍ، والشّاهد لا بِمُماسَّةٍ، والبائن لا بِتراخي مسافةٍ، والظّاهر لا بِرُؤيَة، والباطن لا بلطافةٍ.
بان من الاشياء بالقهر لها، والقدرة عليها، وبانت الاشياء منه بالخضوع له، والرُّجوع إليه.
مَن وَصَفه حَدَّه، ومَن حَدَّهُ فَقَد عَدَّهُ، ومَن عَدَّهُ فقد أبطَلَ أزله، ومَن قال: (كيف) فقد استَوصفه، ومَن قال: (أينَ) فقد حَيَّزَهُ.
عالِمٌ إذ لا مَعلومٌ، ورَبٌّ إذ لا مُربوبٌ، وقادرٌ إذ لا مَقدورٌ(2).
ستايش خداوندی را كه آفرينش بندگان و هستي، دليل بر وجود اوست و آفرينش پديده های نو بر ازلی بودن او گواه است و شباهت داشتن مخلوقات بر يكديگر، دليل است كه او همتا و شريکی ندارد.
حواس بشری ذات او را درک نمی كند، و پوشش ها او را پنهان نكرده؛ زيرا سازنده و ساخته شده، فراگيرنده و فراگرفته، پروردگار و پرورده، يكسان و مساوی نيستند.يگانه است نه از روی عدد، آفريننده است نه با حركت و تحمل رنج، شنواست بدون وسيله شنوايي، و بيناست بی آنكه چشم گشايد و بر هم نهد. در همه جا حاضر است بدون آن كه با چيزی تماس گيرد. و از همه چيز جداست بدون فاصله بين او و موجودات. آشكار است، نه با مشاهده چشم. پنهان است نه به علت كوچكی و ظرافت.
از موجودات جداست؛ زيرا بر آن ها چيره و تواناست. و هر چيزی جز او برابرش خاضع، و بازگشت همه به سوی خداست.
آن كه خدا را وصف كرد، محدودش كرد و آن كه محدودش كند، او را به شمارش آورده و آن كه خدا را به شمارش آورد، ازليت او را باطل كرده است. و كسی كه بگويد خدا چگونه است؟ او را توصيف كرده و هر كه بگويد خدا كجاست؟ مكان برای او قايل شده است.
خدا عالم بود آنگاه كه معلومی وجود نداشت. پرورنده بود، آنگاه كه پديده ای نبود. توانا بود، آنگاه كه توانايی نبود.
اين صحنه از كلام او (علیه السلام) از بحث های كلامی است كه به صفات ثبوتی و سلبی خدای متعال پرداخته است.
از علومی كه شناخت و طرحش را به امام (علیه السلام) نسبت می دهند، علم طبيعی فيزيک است. بعضی نظرات حضرت از این قرار است:
امام (علیه السلام) فرمود: وكلُّ بصيرٍ غَيرهُ يَمعَي عن خفيِّ الالوان ولطيف الاجسامِ(1): هر بيننده ای جز خدا، از مشاهده رنگ های ناپيدا و اجسام بسيار كوچك، ناتوان است.بيشتر حيوانات رنگ ها را نمی بينند بلكه شكل ها را فقط سياه يا سفيد می بينند، اما انسان رنگ های هفت گانه را می بيند که رنگ های لطيف و مرئی است و امواج آن منحصر بين (4/0) میكرون (بنفش) و (8/0) میكرون (قرمز) است. اما نورهايی در طول موج هايی خارج از اين محدوده است كه انسان آن را نمی بيند. از جمله اشعه فوق بنفش، يا اشعه مادون قرمز؛ پس قدرت ديد انسان محدود است.
اما خدای متعال همه اجسام و همه رنگ ها را از هر نوعي، و هر چه لطيف باشد، می بيند. و شما قدرت خدا را می بيني؛ هنگامی كه زنبور عسل می تواند بين انواع گل ها تشخيص دهد، در حالی كه در آسمان می پرد.
امام (علیه السلام) فرمود: فی التَّجارب عِلمٌ مُستأنِفٌ: در تجربه، علم پژوهش است؛ پس به حق آن وضع كننده راه تجربه در علوم طبيعی است و اين قرن ها پيش بوده كه غربيان راه تجربه را به او نسبت می دهند.
امام (علیه السلام) به برق كه كليد پيشرفت و ترقی در زندگی انسان می باشد، اشاره كرده است. امام (علیه السلام) كنار نهر فرات نشسته بود و در دستش چوبی بود، با آن چوب بر روی آب زد و فرمود: لَو شِئتُ لجعلتُ لكم من الماء نوراً وناراً: اگر می خواستم برای شما از آب روشنايی و آتش درست می كردم.
در این کلام امام (علیه السلام) این دلالت وجود دارد که نيروی حرارتی در آب موجود است كه از آن نيرو می توان نور را كه همان برق است و نار كه همان نيروی
1) نهج البلاغة – محمد عبده 1 : 108.
حرارتی است، توليد كرد. و ما اكنون در آب دو عنصر هيدروژن و اكسيژن را می بينم. كه اولی قابل اشتعال و اعطا روشنايی است. و دومی كمک به سوخت كرده، و حرارت توليد می كند.
مهم تر از آن، وجود آب سنگين در آب طبيعی كه نسبت آن 2 بر1000 است، که آب را مهم ترين منبع طبيعی هيدروژن سنگين كه آن را دوتيريوم می ناميم، قرارداده است. و اين مانند اشعه ای است كه عنصر اساسی تركيب بمب هيدروژنی مبتنی بر تركيب دو اتم دوتيريوم برای ساخت هليوم را تشكيل می دهد.
پس بايد توجه داشت كه نيروی حاصل از اين تركيب، كه منبع انرژی خورشيد است، هزاران برابر بيشتر از انرژی حاصل از بمب اتمی است كه اورانيوم را فعال می كند. اين معانی ظرافت و رازهای ژرف كه در گفتار امام پنهان است، بر آن دلالت دارد كه آن حضرت دروازه شهر دانش پيامبر (صلی الله علیه واله) است. كه ايشان فرمودند: بَلِ اندَمَجتُ علي مكنون علمٍ لَو بُحتُ به لاضطَرَبتُم اضطرابَ الارشِيَةِ في الطَّوِيِّ البَعيدة(1): آن چنان بر اسرار نهان خلقت مطلع و غوطه ور شدم كه اگر آشكار كنم، مانند طناب در چاه های دور افتاده كوهستان شما را بی قرار و مضطرب می كند.
از امام (علیه السلام) نظريات درخشانی در دانش پزشكي، به جای مانده كه نشان دهنده دانش آن حضرت، و شناخت همه جانبه ايشان از رازهای آن است، كه ايشان در مورد محتويات بدن انسان كه شامل سيستم ها و سامانه های شگفت انگيز می شود چنين می فرمايد:
أتَحسَبُ أنَّك جُرمٌ صَغيرٌ***وفيك انطَوي العالَمُ الاكبرُ
1) نهج البلاغة – محمد عبده 1 : 36.
دَواؤُك فيك وما تُبصِرُ*** وداؤك مِنك وما تَشعُرُ
آيا گمان می كنی كه تو يک جسم كوچک هستي؟ در حالی كه در تو جهانی بس بزرگ پنهان شده است
دارويت نزد خودت است ولی نمی بيني، دردت نيز از خودت است اما نميفهمي.مرحوم "حاج محسن شلاش" اين دو بيت را به "دكتر ژاک عبود" عرضه كرد. و از وی درخواست كرد تا از ديدگاه دانش پزشكی اين دو بيت را بررسی كند. وی پس از ايراد مقدمه ای چنين گفت:
در اكتشافات اخير پزشكی ثابت شده است كه سامانه ايمنی موجود در بدن انسان يا طبيعی است يا اكتسابی كه اين سامانه ايمنی خط مقدم، استحكامات دفاعی بدن است كه از حمله های بيرونی به بدن جلوگيری می كند، خواه حملات ميكربی و يا فيزيكی باشد. تا آنجا كه آخرين نظر که علم پزشكی به آن دست يافته است، بر پيش گيری مدرن با استفاده بهينه از اين سيستم دفاعي، و تقويت آن از راه های طبيعی و يا فيزيكی تأكيد دارد؛ زيرا اگر عوارض خارجی به بدن انسان نفوذ كرد، تبديل به بيماری می شود كه مستلزم درمان است. و داروی اين بيماری در بدن انسان اين است كه در بدن، امكان بسيج عمومی لشكريان سهمگين ذخيره شده برای مواجهه با اين آفت بيروني، وجود داشته باشد؛ پس هنگامی که بدن به بيماری دچار می شود، حرارت بدن به شدت بالا می رود، در حالی که اين حرارت بالا، تب بيماری نيست، بلکه اين پديده يکی از علايم ظاهری نيروهای مدافع بدن است، به طور مثال اگر شخصی به ذات الريه دچار شود و حرارت بدنش بالا نرود پزشکان می گويند که بدن دفاع خود را کاهش داده و يا دفاعی وجود ندارد. در دانش پيشگيری طبيعی اين گفتار تائيد می شود که در آن بحثی نيست. و اين دانش، پزشک را به استفاده از راه های درمانی که طبيعت بدن، مستلزم آن است، وادار می کند.
در اين راستا پزشک، بايستی از اين علائم طبيعی بدن پيروی کند و نقص به وجود آمده در بدن را با دست يافته های دانش مدرن، مانند استفاده از مواد سلفا و پنسيلين که حرکت ميکروب ها و رشد و توليد مثل آن ها را کند می کند، درمان کند. و اينجاست که اين توانايی بدن در از بين بردن بيماری ها، در شعرحضرت متبلور می شود که فرمود: وداؤك منك وما تَ شعُرُ: بيماری از خودت می باشد، و تو احساس نمی کني.
مشيت الهی و قوانين طبيعي، چنين اقتضا می کند که دفاع از بدن در برابر بيماری خارجی در حد امکان، در بدن به وجود آيد.
برای بدن امکاناتی فراهم شده که به وسيله آن ها بتواند، به بقای خويش با برخورداری از مواهب طبيعت در سرتاسر جهان، ادامه دهد. همان گونه که بدن بنا بر طبيعتی که در آن زندگی می کند، با آن سازگار می شود. و اين کلام حضرت ما را به وجود حواس پنج گانه رهنمون داده، که انسان به مقتضای نياز جسمش از نعمت های طبيعی خداوند، برخوردار می شود؛ پس لازم است که انسان حواس پنج گانه را درک کند، و از آن مطلع باشد. و برای دفاع از بدن در برابر بيماری ها، از طبيعت آن پيروی کند؛ چرا که طبيعت بدن است که انسان را در درک نيازمندی هايش به هوای آزاد، نور خورشيد و مواد غذايی اصلی برای رشد بدن تعميم کرده، و از سلامت آن محافظت می کند، و به انسان يادآوری می کند، که تحمل او در برابر سختی ها به چه ميزان است، يا چه مقدار به استراحت و خواب نيازمند است. و از خوردن غذاهای مصنوعی و ساختگی که خلاف اقتضای طبيعت بدن است، بايد دوری کند؛ پس اگر انسان از اجرای اين تکاليف سرباز زند يا در آن زياده روی کند، چه از روی قصد يا سهو، بيماری اش در همان حال باقی خواهد ماند.
آن حضرت فرمود:
أتَحسَبُ أنَّك جُرمٌ صَغيرٌ*** وفيك انطَوي العالَمُ الاكبرُ
آيا گمان می کنی که تو جسم کوچکی هستی در حالی که جهان بزرگی در تو پنهان است.گزافه نگفته ايم اگر بگوييم که اين سخن حضرت منجر به بحث های فلسفی پيچيده ای می شود که از تخصص پزشکان خارج است...؛ اما من تا آنجا که می توانم آن را شرح می دهم.
به طور قطع اگر انسان در بزرگی هستی بينديشد و در چگونگی اين جهان فرو رود، خود را جسمی کوچک و حقير می بيند؛ اما اگر خود او، در ترکيب جسمش دقت کند، و دانش کالبدشناسی را با همه ظرافت هايش بياموزد، و علم پزشکی مدرن را از جوانب گوناگون بررسی کند تحير و شگفتی او را فرامی گيرد؛ چرا که اين جسم دارای چنان بزرگی و خلقتی است که هر عضو از اعضای آن، دارای ميليون ها سلول است که هر کدام دارای ويژگی خاصی است و با ظرافت و هماهنگی و نظم با يکديگر در ارتباطند.
با وجود همه اين بزرگی ها در خلقت، باز هم بدن انسان جسمی کوچک است؛ اما خداوند متعال که آفريدگار و سازنده بدن است به اين سامانه، وجود بزرگ ديگری بخشيده که آن مغز است. مغز، اين جسم پست و حقير را به همان جهان بزرگ تبديل کرده، مغزی که هنوز علم امروز، اسرار پوشيده آن را کشف نکرده و به چگونگی انجام وظايفش که ناشی از انديشه آدمی است، پی نبرده است. انديشه همان عقل است که به انسان اين توانايی را بخشيده که بر بزرگی اين جهان فائق آيد. و با توجه به مقتضيات آن، عالم را تحت سيطره خويش قرار دهد.
سخن "دکتر ژاک عبود" در اينجا به پايان می رسد، در حالی که سخن دکتر مربوط به سی سال پيش است. و هم اکنون علم پزشکی وارد عرصه های جديدتری در عمل جراحي، کاشت و پيوند اعضا و غيره شده است.
در سال های اخير کشف شده است، که برخی از اندام های بدن را که دچار دمل می شود، می توان با گرفتن آمپولی از اندام سالم و تزريق آن به دمل درمان
کرد، علم پزشکی هنوز ناشناخته است، چه بسا در آب دهان انسان، دارويی برای برخی از بيماری ها وجود داشته باشد. بدين گونه است که در بدن انسان،داروخانه ای مجهز و کامل برای برخی از بيماری ها وجود دارد؛ اما مغز انسان که آفريده ای شگفت انگيز است، بزرگی آفريدگار عظيم را در خود متجلی می کند؛ زيرا در خود عوالم و گنجينه های نهفته و اسراری را داراست که علم برخی از آن ها را کشف کرده، ولی بيشتر آن ناشناخته باقی مانده است.
امام (علیه السلام) ، روش خاصی را برای پيش گيری از امراض و سلامت از بيماری ارائه می دهد. امام (علیه السلام) فرمود:
لا تَجلِس علی الطَّعام إلا وأنت جائعٌ، ولا تَقُم منه إلا وأنت تَشتهيه، وجَوِّدِ المَضغَ، واعرِض نفسك علی الخَلاء إذا نِمتَ فإذا استعملتَ هذه استَغنَيتَ عن الطِّب(1).
برای خوردن طعام منشين، مگر وقتی که گرسنه باشي. و از سر سفره بلند نشو، مگر اينکه هنوز اشتها داري، لقمه را خوب بجو، و قبل از خوابيدن خود را تخليه کن. اگر اين کار را کردی از طبيب بی نياز می شوي.
اسراف در طعام و شراب، مهم ترين دليلی است که موجب بيماری انسان و از بين رفتن سلامتی او می شود؛ زيرا اسراف، سبب چاقی می شود، که خود، موجب مرض قند، فشار خون و مرض قلب می شود. اسلام دستور کاملی برای بهداشت عمومی داده و فرموده است: وكلوا واشرَبوا ولا تُسرِفوا: بخوريد و بياشاميد و اسراف نکنيد.
به طور حتم اگر انسان در خوردن طعام، زياده روی نکند، نياز به طبيب پيدا نمی کند. و امام در اين باره تأکيد فرموده است:
1) مستدرك نهج البلاغة : 126.
يَضُرُّ النّاسُ أنفسهم فی ثلاثة أشياء، الافراطُ فی الاكل إتِّكالاً علی الصِّحَّة، وتكلُّفُ حَملِ ما لا يُطاقُ إتِّكالاً علی القُوَّة، والتَّفريطُ فی العمل إتِّكالاً علی القُدرة.
مردم به خودشان در سه چيز ضرر می زنند، زياده روی در خوردن به اعتماد اينکه سالم است، حمل آنچه را که توان ندارند به اعتماد اينکه توان آن را دارد، و تفريط در کار به اعتماد به قدرتش.
امام (علیه السلام) بر ضرورت شير خوردن طفل از مادرش تأکيد کرده است. امام (علیه السلام) فرموده است:
ما مِن لَبَنٍ يَرضَعُ به الصَّبِيُّ أعظم بركةً عليه مِن لَبَنِ أمِّه(1).
هيچ شيری پربرکت تر از شيری نيست که کودک از مادرش می خورد.
علم طب ثابت کرده است که شير خوردن طفل از پستان مادرش، بسيار مفيد است؛ زيرا شير پستان ضد عفونی شده است و ترکيباتی در آن است که متناسب با سن طفل می باشد؛ پس تغذيه کودک به غير از شير مادر، سبب امراض زيادی می شود.
ما اين بحث را به صورت مفصل و نافع در کتابمان (نظام خانواده در اسلام) بيان کرده ايم. در اينجا کلام ما به طور مختصر از احاديثی که از امام (علیه السلام) درباره طب نقل شده، به اتمام رسيد.
از علومی که امام (علیه السلام) عرضه کرده، علم زمين شناسی است که در بعضی از خطبه ها و احاديث از او نقل شده است از جمله:
1 – امام (علیه السلام) فرموده است:
1) مستدرك نهج البلاغة : 171.
وأنشَأ الارض فأمسَكها مِن غيرِ اشتِغال، وأرساها علی غير قَرار، وأقامَها بغير قوائم، ورَفَعَها بغير دَعائِم.زمين را آفريد، و آن را برپا نگاه داشت بدون آنکه مشغولش کند. در حرکت و بی قراری آن را نظم و اعتدال بخشيد، بدون ستونی آن را به پا داشت و بدون استوانه، بالايش برد.
زمين نيز مانند بقيه کرات، به قدرت خدای متعال و به بزرگی امر او در فضا قرار گرفته و به چيزی تکيه ندارد. خنده دار، آن روايت ساختگی است، که زمين بر روی شاخ گاو است؛ زيرا معاويه جلساتی را برای ساختن حديث برپا می کرد که حديث جعل می کردند.
2 – امام (علیه السلام) فرمود:
فَطَرَ الخلائق بقدرته، ونَشَرَ الرِّياح برحمته، ووَتَّدَ بالصُّخور مَيدانَ أرضه(1).
مخلوقات را با قدرت خود آفريد، و با رحمت خود بادها را به حرکت درآورد، و به وسيله کوه ها، اضطراب و لرزش زمين را به آرامش تبديل کرد.
کوه هايی را که خدای متعال خلق کرد، از عجايب مخلوقات اوست، و آن ها را ميخ های زمين قرار داد که زمين و اهلش را آرامش بخشيد.
3 – امام (علیه السلام) فرمود:
وعَدَّلَ حركاتهابِالرّاسِيات مِن جلاميدها، وذوات الشَّناخيب السُّمِّ من صَياخيدها، فَسَكنَت مِن المَيدان...(2).
و حرکات زمين را با صخره های عظيم و قله کوه های بلند، نظم داد و زمين را به جهت نفوذ کوه ها در سطح آن، و فرو رفتن ريشه کوه ها در شکاف های آن و سوار شدن بر پشت دشت ها و صحراها از لرزش و اضطراب بازداشت...امام (علیه السلام) از کوه ها سخن می گويد و اين که آن ها زمين را از لرزيدن حفظ کرده اند، و در حفظ خاک بر سطح زمين اهميت زيادی دارند. و از نابودی و انتقال آن به وسيله باد پيش گيری می کنند چنانچه سطح زمين از کوه خالی بود هر روز شاهد تغييرات زيادی در زمين بوديم.
و از علومی که امام (علیه السلام) پايه گذار اصل و قواعد آن بوده، فلسفه الهی است. و او اولين کسی است که در آن تبحر داشته و بر طبق روش استدلال آزاد و برهان منطقي، تکلم کرده و متعرض مسائل فلسفی شده که فلاسفه عالم در آن زمان، متعرض آن نشده بودند. و در اين مورد اهتمام بليغی را مبذول داشته. حتی در خلال ساعات جنگ وقتی اعرابی در روز جنگ جمل گفت:
ای اميرالمؤمنين آيا می گويی که خدا يکی است؟
مردم بر او حمله کردند و گفتند: ای اعرابي، آيا نمی بينی که اميرالمؤمنين اکنون مشغول است؟
اميرالمؤمنين (علیه السلام) فرمود:
دَعوهُ فإنَّ الَّذي يُريدُهُ الاعرابي هو الَّذي نُريده مِنَ القوم.
او را واگذاريد؛ زيرا آن چيزی که اعرابی می خواهد همان است که قوم می خواهند.
سپس فرمود:
إنَّ القول في أنَّ اللهَ واحدٌ علي أربعة أقسامٍ:
فَوَجهان لا يَجوزان علي الله عزَّ وجلَّ، ووجهانِ يَثبُتان فيه.
فأمّا اللَّذان لا يَجوزان عليه:
فَقَولُ القائل: واحدٌ يَقصُدُ به باب الاعداد، فهذا لا يَجوزُ لانَّ ما لا ثاني له لا يَدخُلُ في بابِ الاعداد، أما تري أنَّهُ كفَرَ مَن قال: إنَّه ثالث ثلاثةٍ.وقَولُ قائلٌ: هو واحدٌ مِنَ النّاس، يُريد به النَّوع مِنَ الجنس، فهذا ما لا يَجوزُ عليه لانَّهُ تَشبيه وجَلَّ رَبُّنا عن ذلك وتعالي.
وأمّا الوجهان اللَّذان يَثبُتان فيه:
فقولُ القائل: هو واحدٌ ليس له في الاشياء شِبهٌ، كذلك رَبُّنا.
وقول القائلُ: إنَّه عَزَّ وجلَّ أحَدِي المَعني، يَعني به أنَّه لا يَنقسم في وجوهٍ ولا عقلٍ ولا وَهمٍ، كذلك رَبُّنا عَزَّ وجَلَّ(1).
سخن در اينکه خدا يکی است بر چهار قسم است:
دو وجه آن بر خدای عز وجل جايز نيست، و دو وجه در او ثابت است.
آن دو که برای او جايز نيست:
سخن آن گوينده ای است که گفت: خدا يکی است، اگر مراد وی از يکی بودن، واحد باب عدد باشد اين جايز نيست؛ زيرا خدا کسی است که دومی ندارد و وارد اعداد نمی شود. مگر نمی بينی که آن کسی که می گفت خدا سومين از سه تا است، کافر شد.
همچنين باطل است سخن گوينده ای که گفت: خدا يکی از مردم است، و مرادش اين بوده که خدا يکی از جنس مردم است؛ زيرا آن تشبيه است و خدای ما برتر از آن و متعالی است.
1) بحار الانوار 2 : 65.
اما درباره آن دو وجهی که در او ثابت اند:
سخن کسی است که می گويد: او يکی است که در اشيا شبيهی برای او نيست، پروردگار ما اينگونه است.و سخن گوينده ای است که می گويد: خدای عز وجل در معنی فرد است؛ پس نه در وجود و نه در عقل و نه وهم تقسيم نمی شود. اين گونه است خدای عز و جل و پروردگار ما.
امام (علیه السلام) علم سحر را حرام کرد؛ زيرا منجر به شيوع گمراهی بين مردم می شود و باعث عقب ماندگی و رکود جامعه می شود. از او نقل شده است که فرمود:
السّاحر كالكافر! والكافر فی النّار.
ساحر مانند کافر است، و کافر در آتش است.
اسلام مردم را به پيشرفت و ترقی در تمامی زمينه های علوم دعوت می کند، سحر، نيرنگ است و مانع پيشرفت زندگی می شود؛ پس اسلام آن را حرام کرده است.
اگر مراد از آموختن علم نجوم شناختن وضع جوی باشد، اشکالی در جوازش نيست. و اگر مراد از آن ارتباط حوادث با نجوم باشد، و آن را علت مؤثر در تکوين و پيدايش امور بداني، آن کفر است. و امام (علیه السلام) آن را نهی کرده است. يکی از منجمان در موقع رفتن به جنگ خوارج با حضرت برخورد کرد، و به او گفت: ای اميرالمؤمنين اگر در اين ساعت بروي، می ترسم به مرادت نرسی و پيروز نشوي. امام (علیه السلام) فرمود:
أتَزعَمُ أنَّك تَهدي إلي السّاعة الَّتي مَن سار فيها صُرِف عنه السُّوء؟ وتُخَوِّفُ مِنَ السّاعة الَّتي مَن سار فيها حاق به الضُّرِّ؟ فَمَن صدَّقك بهذا فَقَد كذَّب القُرآن، واستَغني عن الاستعانة بالله في نَيلِ المَحبوب ودَفع المَكروه.
گمان می کنی تو آگاه به آن ساعتی هست که اگر کسی حرکت کند زيان نخواهد ديد. و می ترسانی از ساعتی که اگر حرکت کند، ضرری دامنگير او خواهد شد؛پس اگر کسی گفتار تو را تصديق کند، قرآن راتکذيب کرده است و از ياری طلبيدن از خدا، در رسيدن به هدف های دوست داشتنی و محفوظ ماندن از ناگواری ها، بی نياز شده است. سپس به مردم روی کرد و فرمود:
أيها النّاسُ، إيّاكم وَتَعَلُّم النُّجوم، إلا ما يَهتَدی به فی بَرٍّ أو بحرٍ، فإنَّها تَدعو إلی الكهانة، والمُنَجِّمُ كالكاهن، والكاهن كالسّاحر، والسّاحر كالكافر! والكافر فی النّار(1).
ای مردم، از فراگرفتن علم ستاره شناسی برای پيشگويی های دروغين بپرهيزيد، جز آن مقدار از علم نجوم که در دريانوردی و صحرانوردی به آن نياز داريد. ستاره شناسی شما را به غيب گويی فرا می خواند و غيب گو چون جادوگر است و جادوگر و کاهن، همچون کافر است، و کافر در آتش جهنم است!
1) المكاسب المحرّمة 2 : 279.
خبر دادن از امور غيبی و كشتارهايی كه بعد از آن در صحنه زندگی رخ خواهد داد، از مختصات انبيا و اوصيای آن هاست. و آن شاهد صدق بر نبوت آن ها و نشان واضحی بر رسالتشان می باشد. و رسول بزرگوار اسلام (صلی الله علیه واله) از بسياری از امور كه بعد از او تحقق پيدا خواهد كرد، خبر داد.که به طور عملی تحقق پيدا كرد.
خبرها به شرح زير است:
1 – در روز خندق خبر داد كه شام، فارس و يمن فتح می شوند و همه آن ها بعد از وفاتش تحقق يافت، و پرچم اسلام را بر اين مناطق به اهتزاز درآوردند و كلمه توحيد رواج يافت و افكار جاهليت و عادات آن به خاک سپرده شد.
2 – او خبر شهادت دروازه شهر علم، امام علی (علیه السلام) را داده بود، اينكه کسی شبيه پی كننده ناقه صالح، او را می كشد. چند سالی نگذشت تا اينكه مجرم جاني، ابن ملجم با شمشير خودش به او حمله كرد، در حالی كه او در برابر خدای متعال ايستاده و ذكر خالق سبحان بر لبهايش بود.
3 – به دخترش بانوی زنان عالم، پاره تنش فاطمه زهرا (علیها السلام) خبر داد كه او اولين فرد از اهل بيتش خواهد بود كه به او ملحق می شود و حضرت فاطمه (س)چند روزی از وفاتش نگذشته بود كه به او ملحق شد.
4 – خبر شهادت فرزند و ريحانه اش امام حسين را در زمين كربلا به مسلمانان داد. چند سالی نگذشت كه سرور جوانان بهشت به دست جلادان بنی اميه در كربلا به شهادت رسيد.
5 – خبر داد كه يكی از زنانش در حالی كه سوار شتر چاقی خواهد بود، سگان حُوأب به او بانگ خواهند زد. و در راست و چپ او كشتار زيادی خواهد
شد. در واقع عايشه بر وصی رسول خدا (صلی الله علیه واله) و برادر او، خروج كرد، و مطالبه خون عثمانی را می کرد كه خود عايشه به كفرش و خروج او از دين فتوا داده بود. و سگ های حُوأب در زمان حرکت وی به بصره برای اشغال آنجا بر او بانگ می زدند، همان طور كه از لشكر او و لشكر امام، عده زيادی كشته شدند.
6 – پيامبر خدا (صلی الله علیه واله) شهادت صحابی بزرگش "عمار بن ياسر" را به دست
گروهی باغی خبر داد، و اينكه آخرين آشاميدنی او از دنيا مقداری شير خواهد بود. و
اين قهرمان به دست گروه متجاوز يعنی لشكر معاويه، به شهادت رسيد و آخرين شربت او از دنيا كاسه ای از شير بود كه يكی از زنان، در لشكر امام (علیه السلام) به او داد.
7 – او (صلی الله علیه واله) به اهل بيتش گوشزد كرد كه بعد از او مستضعف خواهند شد؛ پس از پيامبر (صلی الله علیه واله) از طرف بنی اميه و بنی العباس به آن ها ظلم شد. و چنان آن ها را به غصه و اندوه و بلا مبتلا كردند، كه در تلخی و جانكاهي، در دنيا نظير نداشت و به حق آن ها از عذاب شدگان در زمين بودند.
بسياری از اين نمونه حوادث را صادق امين خبر داده بود، و تمام آنچه را كه خبر داده بود، انجام شد. و بيشتر آن حوادث را به وصی اش و دروازه شهر علمش امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) خبر داد.
قبل از شروع بیان كشتارها و حوادثی که خبر داده بود و بعد از آن روی داد؛ به آثاری از حضرت که وسعت علم او، و احاطه كامل او به آنچه در دنيا اتفاق خواهد افتاد، را نشان میدهد می پردازیم.
1 – هنگامی كه مردم برای خلافت با او بيعت كردند، به مسجد نبوی آمد، در حالی كه عمامه رسول خدا (صلی الله علیه واله) را بر سر داشت و ردای او را پوشيده و نعلين او را به پا داشت. شمشيرش را به گردنش آويخته بود و به بالای منبر رفت و انگشتان دست خود را در يكديگر فرو برد و آن را در زير شكم خود قرار داد سپس فرمود:
يامعشر النّاس، سَلوني قبل أن تَفقِدوني، هذا سَفَطُ العِلم، هذا لُعاب رسولالله (صلي الله علیه واله) ، هذا ما زَقَّني رسولُ الله (صلي الله علیه واله) زَقَّاً زَقَّاً.سَلوني فإنَّ عندي عِلم الاوَّلين والاخِرين.
أما والله لو ثُنِيَت ليَ الوَسادَةُ فجلستُ عليها لافتَيتُ أهل التَّوراة بتوراتهم حتّي تَنطق التَّوراة فتقول: صَدَقَ عليٌّ ما كذَبَ، لقد أفتاكم بما أنزل الله فيّ.
وأفتَيتُ أهل الانجيلِ بإنجيلهم حتّي يَنطلق الانجيل فيقول: صَدَقَ عليٌّ ما كذَبَ، لقد أفتاكم بما أنزل الله في.
وأفتَيتُ أهل القرآن بقرآنهم حتّي يَنطق القرآن فيقول: صَدَقَ عليٌّ ما كذَبَ، لقد أفتاكم بما أنزل الله في، وأنتم تَتلون القرآن ليلاً ونهاراً، فهل فيكم أحدٌ يَعلم بما اُنزل فيه؟
ولولا آيةٌ في كتاب الله عزَّ وجلَّ لاخبَرتُكم بما كان، وبما هو كائِنٌ إلي يوم القيامة، وهي قَولُهُ تعالي: (يَمحو اللهُ ما يَشاء ويثُبِتُ وعنده أمُّ الكتاب).
ثم قال: سَلوني قبل أن تَفقِدوني، فوالَّذي فَلَقَ الحَبَّة، وبَرَأ النَّسَمَة لو سألتُموني عن آيَةٍ ٍ آيةٍ ٍ في ليلٍ اُنزِلَت أو في نهارٍ، مَكيها ومَدَنِيِّها، سَفَريِّها وحَضَرِيِّها، ناسخها ومنسوخها، ومُحكمِها ومتشابهها، وتأويلها وتنزيلها لاخبَرتُكم...(1).
ای مردم، از من سئوال كنيد پيش از آنكه ديگر مرا نبينيد. اين صندوق علم است، اين لعاب رسول الله (صلی الله علیه واله) است، اين چيزی است كه رسول الله (صلی الله علیه واله) به من تغذيه كرد.
بپرسيد از من چون نزد من علوم اولين و آخرين است.
1) بحار الانوار 10 : 117 – 118. فرائد السمطين. مناقب الخوارزمي: 91.
به خدا سوگند اگر برای من جايگاهی قرار می دادند، بر آن می نشستم برای اهل تورات به توراتشان فتوا می دادم تا اينكه تورات به نطق می آمد و می گفت: علی راست می گويد، و دروغ نمی گويد. هر آينه برای شما طبق آنچه در من است فتوا داد.و برای اهل انجيل به انجلشان فتوا می دادم تا انجيل به نطق آيد و بگويد: علی درست می گويد و دروغ نمی گويد. و برای شما طبق آنچه در من است فتوا داد.
و فتوا می دادم به اهل قرآن به قرآنشان، تا اينكه قرآن به نطق آيد و بگويد: علی راست می گويد و دروغ نمی گويد. و به آنچه در من است فتوا داد. پس ای كسانی كه شب و روز قرآن می خوانيد، آيا در بين شما كسی هست كه بداند آنچه را كه در آن نازل شده است؟
و اگر يک آيه در كتاب خدای عزوجل نبود، به شما خبر می دادم به آنچه كه بوده است و به آنچه تا روز قيامت خواهد بود. و آن فرموده خدای متعال است: (خدا هر چه را بخواهد از بين می برد و هر چه را بخواهد اثبات می كند، و اصل كتاب نزد اوست).
سپس فرمود: بپرسيد از من قبل از اينكه مرا از دست بدهيد. قسم به آن كسی كه دانه را می شكافد، و جان را می آفريند. اگر از آيه آيه قرآن از من سئوال كنيد كه در شب نازل شده يا در روز، مكی بوده يا مدني؟ در سفر بوده يا در حضر، ناسخ است يا منسوخ، محكم است يا متشابه، تأويل است يا تنزيل، برای شما آن را خبر می دهم...
آيا شما گسترش معارف و علوم او و آنچه را از گنجينه اسرار وجود دربر دارد، ديده ايد؟
2 – "اصبغ بن نباته" روايت كرد و گفت: امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) بر منبر كوفه برای ما خطبه می خواند، خدا را سپاس گفت و او را ثنا نمود، سپس فرمود:
أيُّها النّاس، سَلوني قبل أن تَفقِدوني، فإنَّ بين جَوانِحي عِلماً جَمّاً(1).ای مردم بپرسيد قبل از اينكه مرا نبينيد، همانا در سينه من علوم فراوانی است.
3 – امام (علیه السلام) فرمود:
فاسألوني قبل أن تفقدوني، فوالَّذي نَفسي بيده لا تَسألوني عن شيءٍ فيما بينَكم وبين السّاعة، ولا عن فئةٍ تَهدي مئةً وتُضِلُّ مِئَةً إلا أنبَأتُكم بناعِقِها وقائدها وسائقها(2).
پس از من بپرسيد پيش از آن كه مرا نيابيد. سوگند به خدايی كه جانم در دست اوست، نمی پرسيد از چيزی كه ميان شما تا روز قيامت می گذرد، نه از گروهی كه صد نفر را رهبری كرده يا گمراه می كند من شما را آگاه می كنم و پاسخ می دهم به آن كه رهبريشان می كند و آن كه آنان را می راند.
4 – امام (علیه السلام) در منبر كوفه فرمود:
سَلونی قبل أن تفقِدوني، فأنا لا أسألُ عن شيءٍ دونَ العرشِ إلا أجَبتُ عنهُ، لا يَقولُها بَعدی ذلا مُدَّعٍ أو كذّابٍ(3).
بپرسيد از من قبل از آنكه مرا از دست بدهيد؛ پس در زير عرش اگر چيزی از من پرسيده شود، پاسخ آن را می دهم، اين را بعد از من نمی گويد الا شياد يا دروغگو.
5 - امام (علیه السلام) فرمود:
أيُّها النّاس، سَلوني قبل أن تَفقِدوني، فلانا بِطُرُق السَّماءِ أعلَمُ مِنّي بِطُرُق الارض(1).
ای مردم از من بپرسيد قبل از آن كه مرا از دست بدهيد؛ زيرا من به راه های آسمان ها داناتر از راه های زمين ام.و به طور يقين كسی از صحابه و غير جرأت نكرد مانند اين كلام را بگوید؛ آن گونه كه "ابن عبدالبر" گفت(2).
به هر حال، خدای متعال به اين امام بزرگ، از علوم و معارف حكمتی بخشيده كه قابل شمارش نيست. و او را از علومی مطلع كرده كه از هرجريانی كه در عالم رخ خواهد داد، آگاه شده و از بعضی از آن ها، خبر داده كه در صحنه زندگی تحقق يافت. علما، خبر دادن از اين حوادث را ملاحم (يعنی كشت و كشتار) نامگذاری کرده اند که از جمله آن هاست:
هنگامی كه "ابن ملجم" امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) را به شهادت رساند، فرزندش امام حسن (علیه السلام) غش كرد و برای پدرش شروع به گريه كرد. وقتی قطرات اشكش به روی صورت پدر افتاد، امام به هوش آمد. چون او را ديد به او اطمينان داد و گفت:
يابُنَيَّ، ما هذا البُكاءُ؟ لا خَوفٌ ولا جَزَعٌ علي أبيك بعد اليومِ، يابُنَيَّ، لا تَبك، فأنت تُقتَلُ بِالسّمِّ...(3).
ای فرزند، اين گريه برای چيست؟ بعد از امروز نه ترس و نه اندوهی برای پدرت نيست، ای فرزند، گريه نكن، تو با سم كشته می شوي...
امام (علیه السلام) ، آنچه را كه بر فرزندش، ريحانه رسول خدا (صلی الله علیه واله) ، امام حسين (علیه السلام) جاری خواهد شد می دانست، و كشته شدن و زجر و آزار او را درك، و آن را بين مردم فاش كرد؛ پس رسول خدا (صلی الله علیه واله) از قبل خبر داد و امام (علیه السلام) در بسياری از مناسبات به آن اشاره كرد. مانند:
1 – "عبدالله بن نجي" از پدرش روايت می كند كه او با امام (علیه السلام) به صفين سفر كرد. پس وقتی به نينوا رسيد، امام سخت اندوهگين شد و شديدا گريست و صدايش به زاری و حزن بلند شد و گفت:
صَبراَ أبا عبدالله، صَبراً بِشَطِّ الفُرات: صبر كن ای اباعبدالله، صبر كن به شط فرات.
عبدالله پريشان گشت و گفت: اين اباعبدالله كيست:
امام با دلی اندوهگين و دردمند به وی پاسخ داد و فرمود:
دَخَلتُ علي رسولِ الله (صلي الله علیه واله) ذات يَومٍ وعَيناهُ تَفضيان، فقلتُ:
يانَبِيَّ الله، هل أغضبك أحدُ؟ ما شأنُ عَينَيك تَفيضانِ؟
قال: قام مِن عندي جِبريلُ فأخبَرَني أن اُمَّتي تَقتُلُ الحسين ابنِي.
ثُمَّ قال: هل لك أن اُريك مِن تُربته؟
قلتَ: نعم.
فَمَدَّ يَده، فَقَبَضَ. فلمّا رأيتُها لَم أملِك عَيني أن فاضَتا(1).
بر رسول خدا (صلی الله علیه واله) وارد شدم و ديدم كه چشمان آن حضرت اشكبار بود. گفتم:
1) تاريخ ابن عساكر 13: 57 – 58 .
ای پيامبر خدا (صلی الله علیه واله) ، آيا كسی شما را به خشم آورده است؟ چرا چشمانتان اشكبار است؟
فرمود: جبرييل از نزد من برخاست و به من گفت:
حسين در كنار شط فرات كشته می شود و گفت:
آيا می خواهی از تربتش به مشام تو برسانم؟
گفتم: آري.
پس مشتی برداشت و به من داد، من نتوانستم اشک خود را نگهدارم و چشمم اشكبار گشت.2 – "هرثمه بن سليم" روايت كرده است گفت: همراه علی بن ابيطالب (علیه السلام) در جنگ صفين بوديم، هنگامی كه به كربلا رسيديم با ما نماز خواند؛ پس از نماز قدری از خاک آنجا را برداشت و بوييد سپس فرمود:
واهاً لكِ أيَّتُها التُّربةُ، لَيُحشَرَنَّ منكِ قومٌ يَدخلون الجَنَّة بِغَير حِسابٍ.
هان ای خاك، قومی از تو به حشر می روند و بدون حساب به بهشت می روند.
"هرثمه" سراسيمه گشت و سخن امام همچنان در خاطرش بود. ولی آن را نمی پذيرفت، هنگامی كه نزد همسرش "جرداء بنت سمير" كه شيعه علی بود بازگشت آنچه را از امام شنيده بود با وی در ميان گذاشت. همسرش به وی گفت: ای مرد، تو را چه شده است؟ اميرالمؤمنين (علیه السلام) چيزی جز حق نمی گويد.
روزها گذشت و آن زمان فرا رسيد كه "ابن زياد" لشكريانش را برای جنگ با ريحانه رسول خدا (صلی الله علیه واله) فرستاد، "هرثمه" در ميان آنان بود. هنگامی كه به كربلا رسيد، حسين و يارانش را ديد و سخن امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) را به ياد آورد و از جنگ متنفر شد و به سوی امام حسين (علیه السلام) رفت و آنچه را از پدرش شنيده بود حضرت را آگاه كرد.
امام به وی فرمود: مَعَنا أنت أم عَلَينا؟ : آيا تو با ماهستی يا بر عيه ما ؟
او گفت: همراه تو هستم و نه بر عليه تو. از اهل و فرزندانم جدا شده و از "ابن زياد" بر آن ها می ترسم...
امام وی را نصيحت كرد و فرمود:
وَلِّ هارباً حتّي لا تَري لنا مَقتلاً، فَوَالَّذي نَفسَ محمَّدٍ بيده لا يَري مَقتَلَنا اليوم أحدُ ولا يَغيثُنا إلا أدخَلَهُ الله النّار...
از اينجا دور شو تا كشته شدن ما را نبيني؛ زيرا سوگند به آن كه جان محمد در دست اوست، هر كس كشته شدن ما را ببيند و به كمک ما نشتابد، خداوند او را به آتش وارد می كند..."هرثمه" از كربلا دور شد و كشته شدن امام حسين (علیه السلام) را مشاهده نكرد(1).
3- "ابو جحفه" روايت كرده كه "عروه بارقي" نزد "سعيد بن وهب" آمد در حالی كه من می شنيدم از او پرسيد: سخنی از علی بن ابيطالب (علیه السلام) برای من داری؟ گفت: آري. "مخنف بن سليم" مرا نزد علی فرستاد و من به سوی او در كربلا رفتم؛ پس او را ديدم كه با دست خود اشاره می كرد و می گفت: هاهُنا ، هاهُنا: همين جاست، همين جاست.
مردی به سوی آن حضرت شتافت و گفت: آن، چه باشد ای اميرالمؤمنين؟
آن حضرت فرمود:
ثَقلُ آل محمَّدٍ يَنزلُ هاهُنا، فويلٌ لهم منكم، وويلٌ لكم منهم:
خانواده ای از خانواده محمد در اينجا فرود می آيند؛ پس وای بر آن ها از شما و وای بر شما از آن ها.
1) وقعة صفين 157. نهج البلاغة 3 : 170.
آن مرد، معنای سخن حضرت را نفهميد، پس گفت: ای اميرالمؤمنين معنای اين سخن چيست؟
امام (علیه السلام) فرمود:
ويلٌ لهم منكم تَقتُلونهم، وويلٌ لكم منهم يُدخلكم الله بقتلهم النّار(1).
وای بر آن ها از شما كه آن ها را می كشيد، و وای بر شما از آن ها كه خداوند به دليل كشتن آنان شما را به آتش می برد.
4 – "حسن بن كثير" از پدرش روايت كرده است كه علی (علیه السلام) به كربلا آمد و در آنجا ايستاد؛ پس به آن حضرت گفته شد: ای اميرالمؤمنين، اين كربلاست...
امام در حالی كه درد، جانش را می آزرد پاسخ داد:
ذاتُ كربٍ وبلاءٍ...: اندوه و گرفتاری دارد. سپس با دست خود به جايی اشاره كرد و فرمود:هاهُنا مَوضِعُ رحالهم : همين جاست جايی كه رحل اقامت می افكنند و فرود می آيند. و با دست خود به جای ديگری اشاره كرد و فرمود:
هاهُنا مُهراقُ دِمائهم : اينجاست كه خون هايشان ريخته می شود.
5 – "ابوحبره" روايت كرده كه همراه علی بودم، تا وقتی كه به كوفه رسيد. بالای منبر رفت و خداوند را حمد و ثنا گفت، سپس فرمود:
كيف أنتم إذا نَزَلَ بذرِّيَّةِ نبيِّكم البلاء بين أظهُرِكم؟
چگونه باشيد اگر ذريه پيامبرتان در كنارتان فرود آيند؟
گفتند در آن صورت امرخدای را در مورد آنان به خوبی رعايت خواهيم كرد...
امام (علیه السلام) به آنان پاسخ داد:
والَّذی نفسی بيده لَيَنزلَنَّ بين أظهُرِكم ولتخرجنَّ إليهم فَلَتَقتُلَنَّهُم.
1) وقعة صفين : 158.
سوگند به آن كه جان من در دست اوست! آنان در كنار شما فرود می آيند، و شما به سوی آنان خارج می شويد و آن ها را به قتل می رسانيد.
سپس فرمود:
هُم أورَدوه بالغرور وعَرَّدو*** أحَبُّوا نَجاةً لا نَجاةَ ولا عُذرُ(1)
آن ها او را فريفته و می دانستند و فرياد زدند كه خواسته اش را اجابت كنيد تا نجات و عذری نباشد.
كوفيان، هزاران نامه به سيد جوانان بهشت و سرور آزادگان امام حسين (علیه السلام) فرستادند، كه آن ها را از زير يوغ بنی اميه و ظلم آن ها نجات دهد؛ پس جواب آن ها را داد و هنگامی كه در ديار آن ها رحل اقامت افكند، دور او جمع شدند و او را با بزرگان علوي، فرزندان او، برادرانش و پسر عموهايش كشتند. بزرگان صالحی از صاحبان شرف و اصحابش به همراه او بودند. و جسم آن ها را به بدترين شكل قطعه قطعه كردند و سرهايآن ها را بر بالای نيزه زدند و به عنوان هديه برای "ابن مرجانه" و اربابش "يزيد" بردند. اين حادثه غم انگيز و دل خراش در تاريخ بشريت نظيری نداشت.
6 – "ابو هرثمه" روايت كرده همراه علی (علیه السلام) در نهر كربلا بودم، از درختی گذشت كه پشكل آهوان در زير آن درخت بود و آن حضرت مشتی از خاک برداشت و آن را بوييد و سپس فرمود:
يُحشَرُ مِن هذا الظَّهر سَبعون ألفاً يَدخُلون الجَنَّة بغير حسابٍ(2).
از اين محل هفتاد هزار بدون حساب به بهشت می روند.
7 – "طبراني" با سند خودش از حضرت علی روايت كرده است:
لَيُقتَلَنَّ الحسين، وإنّي لأعرُفُ التُّربة الَّتي يقتَلُ فيها بين النَّهرين(3).
حسين كشته خواهد شد و من تربتی را می شناسم كه در بين النهرين كشته می شود.
8 – "ثابت" از "سويد بن غفله" روايت كرده كه حضرت علی روزی خطبه ايراد می فرمود، پس مردی از پای منبرش برخاست و گفت: ای اميرالمؤمنين، من از وادی القری گذشتم و "خالد بن عرفطه" را ديدم كه مرده بود، پس برايش استغفار نما...
آن حضرت (علیه السلام) فرمود:
مَه إنَّه لَم يَمُت، ولا يَموت حتّی يَقودَ جيش ضلالةٍ، صاحب لُوائه حبيب بن حِمازٍ...
به خدا قسم نمرده است و نمی ميرد تا اينكه لشكر ضلالتی را فرماندهی كند كه پرچم دارش "حبيب بن حماز" باشد...
در آن هنگام مردی به سوی آن حضرت برخاست و با فرياد گفت: ای اميرالمؤمنين، من "حبيب بن حمازم" كه شيعه و دوستدار تو می باشم!
امام فرمود: تو "حبيب بن حماز" هستي".
گفت: آري.امام گفته خود را تكرار كرد كه: تو حبيب هستي؟ و او می گفت: آري.
پس از آن امام فرمود:
إي والله إنَّك لحامِلُها، ولَتَحمِلَنَّها، ولَتَدخُلَنَّ مِن هذا الباب.
آری به خدا قسم، تو پرچم را برمی داري. آن را برمی داری و از اين در وارد می شوی و به باب الفيل در مسجد كوفه اشاره كرد.
"ثابت" گفت: به خدا قسم نمردم تا اينكه "ابن زياد" را ديدم كه "عمر بن سعد" را به جنگ حسين بن علی فرستاد. و "خالد بن عرفطه" را در مقدمه سپاه وی قرار داد و "حبيب بن حماز" پرچم دار وی بود. و با آن از باب الفيل وارد شد.(1)
1) شرح نهج البلاغة – ابن ابی الحديد 2 : 286.
9 – امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) خطبه ای ايراد و ضمن آن فرمود:
سَلوني قبل أن تفقِدوني، فوالله ما تسألوني عن شيءٍ مَضي، ولا شيءٍ يكون إلا أنبَأتُكم به.
بپرسيد از من، قبل از اينكه مرا از دست بدهيد، به خدا قسم نمی پرسيد از چيزی كه گذشته باشد و چيزی كه خواهد بود،مگر اينكه به شما از آن خبر می دهم.
در اين هنگام سعد بن ابی وقاص برخاست و گفت: ای اميرالمؤمنين، به من بگو چند تار مو در سر و در صورت من جای دارد؟
پس امام (علیه السلام) فرمود:
والله لقد سألتَني عن مسألةٍ حَدَّثني خليل رسول الله (صلی الله علیه واله) أنَّك ستسألُنی عنها وما فی رأسك ولِحيَتُك مِن شَعرةٍ إلا وفی أصلها شَيطانٌ جالس، وإنَّ فی بيتك لَسَخلاً يَقتُلُ الحسين إبني...(1).
فرمود:از مسأله ای پرسيدی كه خليل من رسول الله (صلی الله علیه واله) برای من، آن را بيان كرد كه تو آن را از من سئوال می كنی و هيچ مويی در سر و صورت تو نيست مگر اينک در آن شيطانی نشسته است. و در خانه تو بزغاله ای است كه حسين فرزند مرا می كشد. وعمر در آن روز، پيش روی پدرش بازی می كرد.
10 – امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) خطبه ای ايراد و ضمن آن فرمود:
سَلوني قبل أن تفقِدوني، فوالله لا تَسألوني عن فِئةٍ تُضِلُّ مائةً، أو تهدي مائةً إلا أنبَأتُكم بناعقها وسائقها، ولو شئتُ لاَخبَرتُ كلَّ واحدٍ منكم بمخرجه ومدخله وجميع شأنه.
1) كامل الزيارات : 74.
از من بپرسيد پيش از آنكه مرا از دست بدهيد. سوگند به خدا از من درباره گروهی كه صد نفر را هدايت می كند، نمی پرسيد مگر اينكه شما را از فرياد كننده و حركت دهنده آن باخبر می كنم، و اگر بخواهم هر يک از شما را از خرج و دخلش و همه امورش آگاه می كنم.
در اين هنگام "تميم بن أسامه" آن پليد ناپاک روی به آن حضرت كرد و با تمسخر و استهزا گفت: چند تار موی بر سر من است؟
امام نگاهی بر او افكند و به وی فرمود:
أما والله إنّي لاَعلَمُ ذلك، ولكن أين بُرهانه لو أخبرتُك به، ولقد أخبرتُك بقيامك، ومقالك، وقيل لي: إنَّ علي كلِّ شعرةٍ من شعر رأسك ملكاً يلعَنُك، وشيطاناً يستَفِزُّك، وآيةُ ذلك أنَّ في بيتك لسخلاً يقتل ابن رسول الله، ويحُضُّ علي قتله.
به خدا قسم من آن را می دانم؛ اما دليل آن كجاست اگر تو را از آن باخبر كنم من تو را از برخاستن و گفته ات با خبر كرده ام؟ و به من گفته شده كه بر هر مويی از موهای سر تو فرشته ای است كه تو را لعنت می كند و شيطانی است كه تو را برمی انگيزد و نشانه آن اين است كه در خانه تو فرومايه ای است كه فرزند رسول خدا را می كشد و بر كشتن وی تشويق می كند.
"ابن ابی الحديد" می گويد: مطلب به همان صورتی بود كه آن حضرت (علیه السلام) بدان خبر داده بود؛ زيرا فرزندش "حصين" در آن وقت كودک خردسال شيرخواره ای بودكه پس از آن زنده ماند و رييس پليس "عبيدالله بن زياد" شد و "عبيدالله" او را نزد "ابن سعد" فرستاد تا او را به جنگ با امام حسين (علیه السلام) دستور دهد و او را تهديد كرد، مبادا اين كار را به تأخير بيندازد، سپس آن حضرت در صبح همان روز به شهادت رسيد كه "حصين" نامه را در شب آن آورده بود.(1)
1) شرح نهج البلاغة – ابن ابی الحديد 10 : 14.
11 – آن حضرت (علیه السلام) به "براء بن عازب" فرمود:
يابَراءُ، يقتَلُ ابني الحسين وأنت حَي لا تَنصُرُه؟
اي براء، آيا حسين كشته می شود در حالی كه تو زنده باشی و او را ياری ندهي؟
"براء" گفت: ای اميرالمؤمنين، چنين نخواهد بود.
هنگامی كه حضرت حسين (علیه السلام) به شهادت رسيد، "براء" پشيمان شد و سخن امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) را به ياد آورد، و می گفت: چه حسرت بزرگی است كه در كنارش نبودم تا پيش او كشته شوم(1).
12 – امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) فرمود:
كأنّی بالقُصور قد شُيدَت حول قبر الحسين، وكأنّی بالاسواق قد حَفَّت حول قبره، ولا تذهب الايام واللَّيالي، حتّی يسار إليه من الافاق، وذلك بعد انقطاع بنی مروان...(2).
گويی قصرها را می بينم كه در اطراف قبر حسين (علیه السلام) برپا گشته اند، و گويی بازارها را می بينم كه در اطراف قبرش به وجود آمدند و روزها و شب ها نمی گذرند مگر آنكه از مناطق ديگر به سوی آن روان می شوند. و آن پس از انقراض بنی مروان باشد...
آنچه امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) خبر داده بود. محقق گشت؛ آن حضرت دروازه شهر علم پيامبر (صلی الله علیه واله) و عهده دار اسرار و حكمت آن حضرت بود و هنوز حكومت اموی منقرض نشده بود كه مرقد ريحانه رسول خدا (صلی الله علیه واله) آشكار شد و حرم خدا بزرگتر شد. و دل های مسلمانان به سوی آن می شتافت و مرقد سرور آزادگان رمز كرامت انسانيت، و محل نور درخشان هر قربانی در راه شرف و كرامت شد. سلام بر تو ای اباعبدالله و بر فرزندان و اصحابت.
امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) كسی را به كوفه فرستاد تا مردم آنجا را بسيج كند و برای جنگ جمل از آن ها كمک بگيرد. امام (علیه السلام) به "ابن عباس" گفت:
سوف يأتي ولدي الحسن هذا اليوم ومعه عشرة آلاف فارسٍ وراجلٍ ولا ينقُص واحدُ ولا يزيد واحدُ.
به زودی فرزندم حسن می آيد، و با او ده هزار سواره و پياده می باشد و نه يكی كم و نه يكی زياد.
"ابن عباس" گفت: هنگامی كه حسن با سربازان رسيد من هيچ نگرانی نداشتم جز اينكه تعداد لشكريان را از نويسنده بپرسم. به آن پاسخ داد: ده هزار نفر سواره و پياده، نه كم و نه زياد. پس معلوم شد اين علم از آن علومی است كه رسول خدا (صلی الله علیه واله) به او آموخته است(1).
وصی رسول خدا (صلی الله علیه واله) و محرم اسرارش از طريق غيب آنچه را كه بر اصحابش، آن هايی كه از مواهب و حكمت او استفاده كرده بودند؛ از قتل، شكنجه و عذاب توسط دژخيمان حكومت اموی خبر داد.
بعضی از شهدا، اصحابش بودند كه خونشان را حلال دانستند نه برای گناهی كه مرتكب شده بودند، بلكه برای دوستی با امامی كه رمز عدالت انسانيت بود و آنها عبارتند از:
او از بزرگان اسلام و از شهدای درخشان فضيلت است. طاغی فاجر فرزند "هند" خون او را مباح دانست تا اينكه از اصحاب امام (علیه السلام) خلاص شود. و دستور
1) بحار الانوار 41 : 328.
داد سرش را از عراق تا شام بگردانند، امام (علیه السلام) به اين امر احاطه داشت و در حديث ذيل به او فرمود:
أين نَزَلتَ ياعَمرو؟ : ای عمرو كجا زندگی می كني؟
گفت: در بين قومم.
فرمود: لا تَنزلنَّ فيهم : در بين آن ها نباش.
و امام او را از سكونت در بين قومش نهی كرد؛ زيرا اگر حادثه ای برای او پيش می آمد، آن ها از وی حمايت نمی كردند و امام به او دستور داد در بين " بنی عمرو بن عامر" از ازد فرود بيايد؛ زيرا او را در هنگام سختي، تسليم نمی كنند. سپس با حزن و اندوه به او روی كرد و گفت:
إنَّك لمقتولٌ بعدي، وإنَّ رأسك لمنقولٌ، وهو أوَّل رأس ينقل في الاسلام، والويل لقاتلك...
أما إنَّك لا تَنزل بقومٍ إلا أسلموك بِرُمَّتك إلا هذا الحيَّ مِن بني عمرو بن عامرٍ فإنَّهم لن يُسلموك ولن يَخذُلوك.
تو را بعد از من می كشند و سر تو را می گردانند و آن اولين سری است كه در اسلام می گردانند، وای به قاتل تو...
پس بدان كه تو به هيچ قومی نازل نمی شوي، مگر اينكه آن ها تو را تسليم كنند. ولی قبيله "بنی عمرو بن عامر" هرگز تو را تسليم نكرده و تو را خوار نمی كنند.
هنگامی كه دولت عدالت و حق غروب كرد. و حكومت به پسر "هند" رسيد. به مأمورين خود دستور داد تا او را بگيرند. وقتی عمرو آن را فهميد، ترس و وحشت او را فراگرفت، بر قومش "بنی خزاعه" وارد شد و آن ها او را به ماموران
معاويه تسليم كردند، و او اعدام شد و سر او را به عنوان هديه به سوی شام برای "معاويه" فرستادند و در شهرها گرداندند(1).
آن اولين سری بود كه در اسلام آن را گرداندند و او حامل مشعل نور و كرامت بود و مردمان قوی را هدايت می كرد.
آن طاغی دستور داد كه سر شريفش را برای همسر او "آمنه بنت شريد" كه در زندان او بود ببرند. مامور سر او را برد و در زندان در دامن همسرش افكند، ترسيد و قوايش تحليل رفت و قطرات اشكش بر صفحات صورتش جاری شد و گفت: وای از اين مصيبت و ستم سلطان. او را مدتی طولانی از من فراری داديد و سر بريده اش را برای من هديه فرستاديد؛ پس خوشا به كسی كه من از او بدی نديدم و هرگز او را فراموش نمی كنم و با شجاعت به نگهبان روی كرد و گفت:
ای فرستاده به سوی معاويه برگرد، و نزد او سر خم مكن و به او بگو: خدا فرزندانت را يتيم، و خاندانت را وحشت زده كند، و گناه تو را نبخشد...
مامور به نزد معاويه برگشت و گفتار او را برای وی بيان كرد؛ پس خشمناک شد و رگ های گردنش ورم كرد و دستور داد او را به دربار بياورند. جلادان او را آوردند و به او گفت:
تو ای دشمن خدا آنچه را كه به من رسيده است، گفته اي؟
وی با شجاعت و سرسختی بدون ترس از جايگاه او گفت: بلي؛ بدون اينكه بترسد يا عذر بخواهد و يا آن را انكار كند. به جان خودم قسم كه در دعا و نماز خواسته ام و كوشيده ام اگر خدا دعايم را مستجاب كند، به تو جزای آن را بدهد، خدا سخت انتقام گيرنده است...
يكی از خدمتگزاران به معاويه گفت:
او را بكش، ای اميرالمؤمنين، شوهر او به كشتن از او سزاوارتر نبود.
1) الاستيعاب 2 : 517.
پس او را مسخره كرد و با شجاعت بی نظيری گفت:اف بر تو باد، وای بر تو و بر آن ريش هايت كه مانند بدن قورباغه می باشد. تو او را به كشتن من می خوانی آن گونه كه ديروز همسر مرا كشتيد.
نمی خواهی مگر اينكه در روی زمين جبار باشي، و نمی خواهی از مصلحان باشي.
معاويه مبهوت شد و به او گفت:
خارج شو خدا خيرت دهد؛ پس از تو در شام چيزی نشنوم.
از ماندن او در شام ترسيد تا مبادا مردم را آگاه کند چرا که معاويه سعی داشت كه آن ها را بر غفلت و جهل شان باقی نگه دارد.
آن زن بعد از آن كه معاويه را با منطق كوبنده خود ساكت كرد، از شام خارج شد.(1)
"ميثم تمار" از بزرگان اصحاب بود. به امام (علیه السلام) ايمان ، صداقت و اخلاص كامل داشت. امام (علیه السلام) به او علوم زيادی آموخته بود. او را به بعضی از امور غيبيه مطلع كرده بود. "ميثم" از آن سخن می گفت و كوفيان آن را انكار می كردند و به او نسبت دروغ می دادند.
"ميثم" بنده زنی از بنی اسد بود. امام او را خريد، و آزاد كرد و به او فرمود: مااسمك ؟ : نام تو چيست؟
گفت: "سالم".
امام (علیه السلام) ، می خواست از آنچه از رسول خدا (صلی الله علیه واله) درباره او شنيده است، آگاه شود، فرمود:
إنَّ رسولَ الله أخبرني أنَّ اسمك الَّذي سمّاك به أبوك في العجم مَيثَم.
1) حياة الامام الحسين (علیه السلام) 2 : 378 – 382.
رسول خدا به من خبر داده است، اسمی كه پدرت تو را به آن نام در عجم ناميده است، "ميثم" است.
ميثم مبهوت شد و گفت: خدا و رسولش راست گفتند، و تو ای اميرالمؤمنين راست گفتي، آن اسم من است.
فارجِع إلی اسمِك، ودَع سالماً فنحن نُكَنَّيك به.
پس به اسمت برگرد، و "سالم" را رها كن. و ما تو را به آن نام می ناميم.
"ميثم" به امام روی آورد، و از ياران نزديک او شد، دوستی محكمی كه بين آن ها به وجود آمد او را از نزديک ترين ياران امام كرد؛ پس امام از مصيبت ها و بدبختی هايی كه پس از او برای او روی خواهد داد، او را مطلع كرد و فرمود:
يا مَيثَم، إنَّك تُؤخذ بعدی وتُصلب، فإذا كان اليوم الثّانی ابتَدَرَ مِنخَرُك وفَمُك دماً، حتّی تَخضَبُ لِحيتك، فإذا كان اليوم الثّالث طُعِنتَ بحربةٍ يقضی عليك، فانتظر ذلك.
والمَوضع الَّذی تُصلب فيه علی باب دار عمرو بن حُرَيثٍ إنَّك لعاشر عشرةٍ، أنت أقصَرَهُم خَشَبةً، وأقربهم مِنَ المَطهَرَة، ولاُرِينَّك النَّخلة الَّتی تُصلب علی جِذعها...
ای "ميثم"، تو را بعد از من می گيرند و به دار می زنند. روز دوم، خون از دهان و بينی ات خواهد آمد تا محاسنت را رنگين كند. روز سوم، نيزه به تو خواهند زد كه با آن، جان از تنت خارج می شود، پس منتظر آن باش.
و جايی كه تو در آن به دار زده می شوي، بر در خانه "عمرو بن حريث" است. تو دهمين نفر از آن هايی. چوب تو از آن ها كوتاه تر است. و غسالخانه نزديک آن جاست. من آن درختی را كه به آن دار زده خواهی شد، نشانت می دهم.
و "ميثم" با امام رفت. آن درخت خرمايی را كه به آن دار زده خواهد شد، ديد.
"ميثم" هر روز می آمد و در آنجا نماز می خواند و می گفت: مبارک است درختی كه من برای آن خلق شدم و آن برای من روييده و مرتب نگهداری می شود. بعد از آن كه امام به او خبر داد، درخت را بريدند، ولی ريشه و تنه آن ماند. "ميثم" مرتب مواظب آن بود و هر وقت "عمرو بن حريث" را می ديد به او ميگفت: من همسايه تو خواهم شد، با همسايه ات خوبی كن. و "عمرو بن حريث" نمی دانست قصد "ميثم" چيست؟ می گفت: می خواهی خانه "ابن مسعود" يا خانه "ابن حكيم" را بخري؟
"ميثم" در سالی كه به شهادت رسيد، حج را انجام داد و وارد بر ام المؤمنين "ام سلمه" شد. او به وی گفت:
تو كيستي؟
گفت: عراقی و من غلام اميرالمؤمنين (علیه السلام) هستم.
ام المؤمنين گفت: تو "هيثم" هستي؟
گفت: من "ميثم" هستم.
ام المؤمنين تعجب كرد و به او گفت:
سبحان الله! چه بسا شنيدم رسول خدا (صلی الله علیه واله) سفارش تو را در دل شب به علی (علیه السلام) می كند.
"ميثم" از امام حسين (علیه السلام) پرسيد، به او خبر دادند كه او در باغی است كه برای او بود. به او گفت: به او خبر بدهيد كه من دوست دارم به او سلام كنم؛ پس ملاقات ما نزد پروردگار عالميان خواهد بود.
كلام او كلام كسی بود كه از زندگی مأيوس است. "ام سلمه" عطری آورد و با آن عطر محاسنش را خوشبو كرد، "ميثم" به او گفت: اين محاسن به زودی به خون آغشته می شود.
پرسيد: چه كسی اين را به تو خبر داده است؟
گفت: سيد من...
"ام سلمه" غرق در گريه شد و می گفت:
آن امام، سيد تو تنها نيست، بلكه او سيد من و سيد همه مسلمانان است. سپس با او وداع كرد. "ميثم" حركت كرد و به چيزی توجه نداشت تا به كوفه رسيد؛ پس با ماموران برخورد كرد. او را گرفتند و بر طاغی زمان "ابن مرجانه" وارد كردند. شخصی از جای برخاست در حالی كه "ميثم" را معرفی می كرد. گفت:اين كسی است كه نزد "ابی تراب" گرامی ترين كس بود؛ پس "ابن زياد" داد زد:
وای بر شما، اين عجمی است!
گفت: بلي.
و آن طاغی غضب كرد و با تمسخر به "ميثم" گفت:
پروردگار تو كجاست؟
گفت: در كمين است.
گفت: به من خبر رسيده "ابوتراب" مطالبی اختصاصی درباره تو گفته است؟
گفت: اين طور است، قصد تو چيست؟
گفت: می گويند او به تو خبر داده است به آنچه به تو خواهد رسيد؟
گفت: بلي.
گفت: چه گفته است كه من در مورد تو چه خواهم كرد؟
گفت: به من خبر داده است كه در دهی نزديک غسال خانه، مرا به دار می زني.
گفت: خلاف آن عمل می كنم.
گفت: وای بر تو، چگونه مخالفت می كني؟ همانا او از رسول خدا (صلی الله علیه واله) و رسول خدا (صلی الله علیه واله) از جبرييل و جبرييل از خدا خبر داده است كه چگونه می توانی با آن ها مخالفت كني؟ بدان كه آنجايی كه به دار آويخته می شوم را می شناسم كه در كجای كوفه است. من اولين خلق خدايم كه مرا در اسلام لگام می زنند، آن گونه كه به اسب لگام می زنند.
پسر مرجانه دستور داد او را زندان كنند؛ پس وارد زندان شد. مجاهد بزرگ "مختار بن عبيده ثقفي" با او بود. "ميثم" آنچه را كه از امام اميرالمؤمنين شنيده بود به او خبر داد:
تو از زندان رها می شوي، برای خون امام حسين خروج می كني، با اين جبار می جنگی و با پايت بر روی صورت و گونه هايش راه می روي.
"ميثم" با "مختار" در زندان ماند. مدت زيادی نگذشت تا اينكه "عبدالله بن عمر" نزد "يزيد" برای آزادی او وساطت كرد؛ زيرا شوهر خواهر "مختار" بود.و"يزيد" برای "ابن زياد" نوشت او را آزاد كنند. در حالی که تصميم به كشتن او داشت ولی او را از زندان آزاد كرد، و دستور داد كه از كوفه خارج شود.
سپس ميثم را از زندان خارج كرد و با خشونت به او گفت:
حكم ابوتراب را درباره تو اجرا می كنم...
جلادان او را گرفتند و نزديک تنه درخت آوردند كه امام معين كرده بود كه بر آن آويخته خواهد شد؛ هنگامی كه "ميثم" آن را ديد تبسم كرد و به آن تنه درخت خطاب كرد و گفت:
برای من خلق شدی و برای من تغذيه شدي...
جلادان او را بر چوب دار بالا كشيدند. مردم بر دور آن جمع شدند. پس شروع به فضايل امام و اهل بيت او كرد؛ كسانی كه خدا پليدی را از آن ها دوركرده است و بدنامی و خواری را برای بنی اميه ذكر می كرد. به "ابن زياد" گفته شد كه اين غلام شما را رسوا كرد. دستور داد اورا لگام بزنند.
و او اولين شخصی بود كه در اسلام به او لگام زدند؛ هنگامی كه روز دوم شد از بينی او خون فوران كرد. و در روز سوم، نيزه ای بر او زدند؛ پس به شهادت رسيد در حالی كه صابر و حسابگر بود.
تمام آنچه امام (علیه السلام) درباره او خبر داده بود، به تحقق پيوست. خدا رحمت كند، ميثم را روزی كه متولد شد و روزی كه به شهادت رسيد و روزی كه دوباره زنده می شود.
"رُشيد هجري" از فضلای اصحاب امام (علیه السلام) بود كه ايمان و معرفتش به او بيشتر از ديگران بود. و امام او را "رشيد البلايا" ناميده بود. و او را بر آنچه بعد از او برای وی از اقسام عذاب رخ خواهد داد، با خبر كرد، و دخترش "قنوه" روايت كرده است که شنيدم پدرم می گويد:
اميرالمؤمنين به من گفت:يارشيد، كيف صبرُك إذا أرسل إليك دعِيّ بني أمَية، فقطع يديك ورجليك ولسانك.
ای "رشيد"، چگونه صبر خواهی كرد وقتی فرزند خوانده بنی اميه به سوی تو بفرستد، كه دست و پا و زبان تو را قطع كند.
پدرم به او گفت: ای اميرالمؤمنين، آخر آن به سوی بهشت است؟
حضرت فرمود: يارشيد، أنت معي في الدُّنيا والاخرة.
ای "رشيد"، تو در دنيا و آخرت با مني.
امام (علیه السلام) دفعه ديگر خبر شهادتش را به او داد؛ هنگامی كه با او به سوی باغ خارج شدند و در سايه درخت خرمايی نشستند. صاحب باغ از آن درخت خرما چيد، و برای آن ها آورد و نزد آن ها گذاشت. "رشيد" گفت: چه خرمای خوبی است اين خرما؟!
امام فرمود: أما أنَّك ستصلب علی جِذعها.
تو بر تنه آن درخت آويخته می شوي.
"رشيد" از آن به بعد از آن درخت حفاظت می كرد، و زير آن عبادت می كرد. روزی بر آن درخت گذر كرد و ديد شاخه های آن را قطع كرده اند و فهميد كه اجلش نزديک است. و دفعه ديگر بر آن گذشت، ديد كه آن را نصف كرده اند و با آن آب كشی می كنند؛ پس به نزديک شدن مرگش يقين كرد(1).
و كمی نگذشت كه "زياد بن ابيه" به دنبال او فرستاد؛ چون در برابر او قرار گرفت به او گفت:
دوستت چه گفت در مورد اينکه ما به تو چكار خواهيم كرد؟
گفت: دست و پای مرا قطع می كني.
گفت: اما به خدا حديث او دروغ است.
و آن جانی دستور داد او را رها كنند. وقتی خارج شد، از آن كار پشيمان شد و دستور داد او را برگردانند، هنگامی كه نزد او حاضر شد، به او گفت:چيزی برای تو بهتر از آنچه رفيق تو گفته است، پيدا نمی كنم؛ زيرا اگر تو بماني، برای ما هميشه بدی می خواهي... پس دستور داد دست و پای او را قطع كنيد...
و جلادان به قطع دست و پای او اقدام كردند، او سخن می گفت. اين موضوع خشم "ابن زياد" را بيشتر كرد. دستور داد جلادان او را به طور خفگی به دار بزنند.
"رشيد" به آن ها گفت: چيزی نزد شما مانده است، نمی بينم كه شما آن را انجام دهيد -
منظورش قطع زبانش بود – "زياد" دستور به قطع زبانش داد.
"رشيد" به آن ها گفت: لحظه ای به من فرصت دهيد تا يک كلمه بگويم. پس به او مهلت دادند.
گفت: اين صدق سخن امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) به قطع زبان من است(2).
پناه بر خدا که اين بنده صالح، كسی كه از مؤمنان بزرگ بود، اين ظلم و تجاوز را از جانب اين گروه فاسق مجرم تحمل كرد.
"جويريه بن مسهر" از مؤمنان نادر و از بزرگان اسلام بود. به امام ارادت خاصی داشت و از دوستان او بود و بعضی علوم و معارف را از او فرا گرفته بود. نزد امام آمد، امام خوابيده بود. "جويريه" به او گفت:
ای خوابيده، بيدار شو. چنان بر سرت بزنند كه محاسنت با خون سرت رنگين شود؛ پس امام تبسمی كرد و به او از سختی هايی كه بعد از او از حكام جور خواهد كشيد، خبر داد و فرمود:
اُحدِّثُك ياجُوَيريةُ بحديثك، أما والَّذي نفسي بيده لَتُعتَلَنَّ إلي العُتُلِّ الزَّنيم، ولَيقطَعَنَّ يدك ورجلك، ولَيصلِبُنَّك تحت جِذع كافرٍ(1).ای "جويريه" برای تو حديثی بگويم، قسم به آن كسی كه جان من در دست اوست، تو را می گيرند و به دستور فرزند غير مشروع، دست و پايت را قطع می كنند و زير تنه درخت كوتاه به دار می زنند.
چند روزی نگذشت تا اينكه "زياد" برادر نامشروع معاويه دستور به قطع دست و پای او داد و او را بر تنه درخت كوتاهی به دار زدند(2).
"هشام بن محمد سائب" كتابی از فاجعه او و فاجعه برادران شهيدش "رشيد هجري" و "ميثم تمار" تأليف كرده است.
"مزرع" از بزرگان اصحاب امام (علیه السلام) بود و شهادت او را، امام به او خبر داد و اينكه او كشته می شود و بين دو بالكن از بالكن های مسجد به دار می زنند.
در ايام سياه حكومت معاويه او را گرفتند و به نزد زياد بن ابيه بردند؛ پس او را كشت و بين دو بالكن از بالكن های مسجد به دار زد.
اما "حجر بن عدي" بزرگی از بزرگان اسلام، و از اصحاب بزرگ پيامبر، و دوست صميمی امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) بود. امام از شهادت او بعد از خودش، خبر داد. اين زمانی بود كه ابن ملجم او را ضربت زده بود؛ پس به او به لطف و مدارا فرمود:
كيف بك إذا دعيت إلي البرائة مِنّي فما عساك أن تقول ؟
چگونه خواهی بود وقتی كه از تو بخواهند از من اعلام برائت و بيزاری کنی؟چه می خواهی بگويي؟
"حجر" با ايمان و صداقت پاسخ داد:به خدای ای اميرالمؤمنين اگر مرا با شمشير قطعه قطعه كنند و آتش برافروزند و مرا در آن بيفكنند، اثری در من برای بيزاری از تو نخواهدگذاشت.
امام (علیه السلام) پاسخ او را داد و فرمود:
وُفِّقت لكلِّ خيرٍ يا حِجر، جزاك الله خيراً عن أهل بيت نَبِيك(1).
ای حجر، موفق برای همه خير شدي، خدا به تو از اهل بيت پيامبرت جزای خير بدهد.
هنگامی كه دولت حق غروب كرد و دولت باطل و جور معاويه روی كار آمد، كسی كه حكومتش را بر سب امام و عيب گرفتن از او قرار داده بود و آن را بر واليان و عمالش، فرض و واجب كرده بود كه در بلاد مسلمانان شايع كنند؛ هنگامی كه "مغيره بن شعبه" حاكم كوفه شد، برای مردم خطبه خواند و در
1) بحار الانوار 24 : 290.
خطبه اش به سب امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) پرداخت. "حجر" مانند شير از جای برخاست و منكر آن شد و گفت:
كونوا قوّامين بالقسط شهداء لله، وأنا أشهد أن من تذمّون وتعيرون لأَحق بالفضل، ومن تزكون أولی بالذمّ: به عدالت قيام كنيد، برای خدا گواهی دهيد، من شهادت می دهم آن كسی را كه مذمت می كنيد و عيب می گيريد، شايسته تر به فضل است و كسی را كه پاک می شمريد اولی تر به مذمت است.
گروهی از اصحاب "حجر" حمله كردند و آنچه را كه او گفته بود تكرار كردند. "مغيره" به "حجر" رو كرد و گفت: ای "حجر"، تا من بر تو حاكم هستم با تير و كمان خودت تير بزن. ای "حجر" از غضب سلطان بترس، از غضب و خشم او بترس؛ زيرا غضب سلطان امثال تو را زياد هلاک كرده است...(1).
"حجر" هميشه در دوستي، امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) پر شور و حرارت بود. به خطرات و مصايبی كه ممكن بود از كارگزاران معاويه به او برسد، توجه نداشت. به"مغيره" گفته شد او را اعدام كن. از اين كار امتناع كرد. و خويشاوندانش در قتل او اصرار داشتند. به آن ها گفت:
من او را كشتم...
گفتند: اين چگونه است؟
گفت: به زودی اميری بعد از من می آيد، گمان می كند كه او هم مانند من است. و آنچه را كه نسبت به من انجام می دهد با او هم انجام می دهد؛ پس او را در اولين بار می گيرد. به بدترين وجه می كشد...
بعد از "مغيره" "زياد بن ابيه" حاكم كوفه شد. فعاليت "حجر" ضد سلطنت بود. "زياد" روز جمعه خطبه ای خواند، خطبه او طولانی شد تا اينكه وقت نماز تنگ شد. "حجر" با اعتراض تأخير فريضه را اعلام كرد و گفت: نماز.
1) تاريخ الطبری 6 : 142.
آن ستمكار توجهی به آن نكرد، و به خطبه اش ادامه داد. "حجر" از جای برخاست و با صدای بلند گفت: نماز.
آن ستمكار به كلام "حجر" توجهی نكرد، حتی در خطبه اش گستاخی كرد. "حجر" از فوت نماز ترسيد، دست برد يک مشت شن برداشت و به سوی آن ستمكار پاشيد. و مردم هم با او تأسی كردند؛ هنگامی كه "زياد" آن را ديد رگ های گردنش ورم كرد و گفت:
من چيزی نيستم، اگر صحنه كوفه را از وجود او خالی نكنم. او را مايه عبرت ديگران بعد از او قرار دهم. وای به حال مادرت ای "حجر".
"سرحان" از غذا افتاد و گفت:
أبلغ نصيحة إن راعي أبلها***سقط العشاء به علي سرحان
به ساربانی كه از شترهايش نگهداری می كند چنين بگو كه شام را از دست داديم و به چنگ گرگ افتاد.
"ابن زياد" گروهی از سران كوفه را دستور داد كه بر "حجر" وارد شده و اشتباه او را متذكر شوند. "حجر" امتناع کرد و سياست اموی را رد كرد. "ابنزياد" به مأموران خود دستور داد كه او را بياورند. مأموران برای گرفتن او رفتند و نتوانستند؛ زيرا دور او را عده زيادی از مؤمنان احاطه كرده بودند و مانع از ورود ماموران و دسترسی به او می شدند. "قيس بن فهدان كندي" آتش انقلاب را در جان افراد شعله ور می كرد و مردم را به حمايت "حجر" و اصحابش فراميخواند و می گفت:
يا قوم حجر دافعوا وصالوا***وعن أخيكم ساعة فقاتلوا
لا يلقين منكم لحجر خاذل***أليس فيكم رامح ونابل
وفارس مستلئم وراجل***وضارب السيف لا يزايل
ای مردم ساعتی را از برادرتان "حجر" دفاع كنيد، با او پايداری و برای او جنگ كنيد
اجازه ندهيد كه او خوار شود، آيا در ميان شما تيرانداز و نيزه اندازی نيست؟
و آيا در بين شما سواركار زره پوش، پياده ای شجاع و يا شمشيرزنی كه نهراسد وجود ندارد؟
"حجر" و اصحابش متحصن شدند. "ابن زياد" نتوانست آن ها را دستگير كند؛ پس بزرگان و صاحبان نفوذ را جمع آوری كرد و گفت:
ای اهل كوفه با يک دست اندوهگين می شويد، با يک دست همكاری می كنيد، بدن هايتان با ماست و تمايلاتتان با "حجر" است. احمق و متحيران شما با منند. و برادران و فرزندان و قبايلتان با "حجر"ند. اين از افساد شماست. به خدا بايد بيزاری تان را از او برای من ظاهر كنيد، يا با گروهی به سراغ شما می آيم تا كژی هايتان را راست كنم.
همه، بندگی و كرنش و اطاعت خود را نسبت به آن ستمگر اعلام كردند، و به او چنين گفتند:به خدا پناه می بريم كه نظری جز اطاعت از تو و از اميرالمؤمنين معاويه داشته باشيم. و هم و غم ما خشنودی توست. و هيچ گاه از او اطاعت نخواهيم كرد، بلكه با "حجر" مخالفيم؛ پس او را نزد ما بياور.
پس با كلام آن بردگان، آرامش پيدا كرد و به آنان چنين دستور داد:
پس هر كدام از شما بايد به نزد گروهی كه پيرامون "حجر" جمع شده اند برود و هر يک از شما برادر و يا فرزندش و يا خويشاوندش و هر كسی را كه از اهل قبيله تان از "حجر" اطاعت می كند، فراخواند. تا آنجا كه می توانيد افراد را از پيرامون او پراكنده كنيد...
آن بردگان شروع به اخلال در كار "حجر" و پراكنده كردن افراد او كردند. تا آنجا كه " زياد" به داروغه اش "شداد بن هيثم" دستور دستگيری "حجر" و
يارانش را داد. و سپس "محمد بن اشعث كندي" را به همراه آن ها فرستاد و به او چنين گفت:
ای "اباشعثاء"، يا "حجر" را می آوري، يا اينكه به خدا سوگند درختانت را قطع و خانه هايت را ويران می كنم، و دست از تو برنمی دارم تا اينكه تو را قطعه قطعه كنم...
پس او به "زياد" گفت: سه روز به من مهلت بده تا او را بياورم. و "زياد" به او پاسخ داد كه سه روز به تو مهلت دادم اگر او را آوردی كه هيچ، وگرنه خودت را از مردگان قلمداد كن.
پس "ابن اشعث" به همراه داروغه به تعقيب "حجر" و يارانش پرداخت و پس از درگيری های شديد كه بين طرفين رخ داد، دژخيمان "زياد" توانستند كه "حجر بن عدي" و يارانش را دستگير و به نزد "زياد" بياورند. "زياد" دستور حبس آنان را صادر كرد. و از مزدوران دستگاهش خواست تا بر عليه "حجر" و يارانش شهادت دهند؛ پس گروهی از آن ها شهادت دادند كه "حجر" و يارانش ازدوستداران علی (علیه السلام) و سرزنش كنندگان "عثمان" و از دشمنان "معاويه" اند. اين گواهی آنان، "زياد" را راضی نكرد و گفت:
اين شهادت برای من كافی نيست؛ پس "ابو برده" پسر "ابو موسی اشعري" شهادتی نوشت تا دستگاه "زياد" را خوشنود كند. متن آن چنين است:
اين گواهی "ابوبرده" پسر "ابوموسی اشعري" است كه اين شهادت برای رضای خداوند و پروردگار جهانيان است؛ پس شهادت می دهم كه "حجر بن عدي" از اطاعت سرباز زده، و از گروه مسلمانان جدا گشته شده، خليفه را لعن كرده، و جنگ افروزی نموده و گروهی را در اطراف خويش جمع و آنان را به شكستن بيعت فراخوانده و به طور آشكار به خداوند، كفر ورزيده است...
"زياد بن ابيه" از اين گواهی فرزند "اشعري" راضی شد. فرزند "اشعري" كه نه خودش و نه پدرش از اسلام چيزی نفهميدند و هفتاد مرد ديگر نيز كه همه آن
ها از اسلام منحرف بودند و از مزدوران دستگاه "زياد" به حساب می آمدند، گواهی فرزند "اشعري" را تأييد كردند. "زياد بن ابيه" گواهی را برای برادر نامشروعش "معاويه" فرستاد و دستور داد شبانه آن ها را با غل و زنجير به شام بفرستند. پس آن ها را به شام فرستادند در حالی كه در خانه "حجر" فرياد و ناله بلند بود و دخترش به بالای بام رفت و به كاروانی كه رهسپار مرگ بود، می نگريست و به شدت می گريست. به ماه شكوه كرده و اندوه و حزن خود را آشكار می كرد، حزن و اندوه خود را به صورت شعر در ابيات زير بيان كرده است:
ترفّع أيها القمر المنير***لعلّك أن تري حجراً يسيرُ
يسير إلي معاوية بن حرب***ليقتله كذا زعم الاميرُ
ويصلبه علي بابي دمشق***وتأكل من محاسنه الطيورُ
تجبّرت الجبابر بعد حجر***وطاب لها الخورنق والسديرُ
ألا ياحجر حجر بن عدي***تلقتك السلامة والسرورُ
أخاف عليك ما أردي عدياً***وشيخاً في دمشق له زئيرُ
ألا ياليت حجراً مات موتاً***ولم ينحر كما نحر البعيرُ
فإن تهلك فكلّ عميد قومٍ***إلي هلك من الدنيا يصيرُ(1)
ای ماه درخشان بالا برو شايد "حجر" را ببينی كه در حال حركت است
او به سوی معاويه فرزند حرب در حال حركت است تا به گمان امير كشته شود
و او را به دروازه های دمشق به دار آويزند تا پرندگان از گوشت او استفاده كنند
1) مروج الذهب 2 :307.
ستمكاران پس از "حجر" ستمكارتر می شوند. و كام نشينی آنان به كامشان شيرين می شود
ای "حجر بن عدي" سلامتی و خوشی بدرقه راهت باشد
ای "حجر" بر تو می ترسم كه چگونه كشته شوی در حالی كه در دمشق مردی ستمگر و غرنده وجود دارد
كاش "حجر" به مرگ طبيعی می مرد و مانند بچه شتر او را نمی كشتند
اگر تو كشته می شوی سرنوشت بزرگی است كه چنين كشته شود.
هنگامی كه كاروانی كه ياران نيک امام را حركت می داد به برج عذرا رسيد و "حجر" فهميد كه اين روستا همان روستايی است كه خود او فتح كرده است. با صدای بلند چنين گفت: به خدا سوگند كه من اولين مسلمانی بوده ام كه وارد اينجا شدم، در حالی كه سگ های آن بر من پارس می كردند. و من اولين مسلمانی بودم كه فرياد الله اكبر سر دادم.نامه رسان، خبرهای "حجر" و يارانش را به طاغوت زمان "معاويه" داد. و "معاويه" از اينكه توانسته بود انتقام خويش را از يكی از ياران پيامبر خدا (صلی الله علیه واله) بگيرد، خوشحال بود؛ پس به سوی آن ها مرد يک چشمی را فرستاد و دستور داد كه اگر آن ها از وصی رسول خدا برائت نجستند، اعدام شوند؛ هنگامی كه يكی از ياران "عدي" او را ديد با بدگمانی گفت: اگر حدسم درست باشد او نصف ما را می كشد و بقيه نجات می يابند. گفتند: چگونه اين ممكن است؟ گفت: آيا نمی بينيد كه او يک چشم است؟
پس آن جلاد پست به نزد "حجر" آمد و به او گفت: اميرالمؤمنين مرا به كشتن تو امر كرده كه تو در رأس گمراهی و فتنه اي. و معدن كفر و سركشی و از دوستداران "ابی ترابي" و ياران تو را نيز بايد بكشم، مگر اينكه از كفر خويش
بازگرديد و رهبر خويش را لعنت كنيد و از او برائت بجوييد. "حجر" مانند شير بر سر او فرياد زد، مرگ را حقير شمرد، و زندگی را به مسخره گرفت و گفت:
تحمل لبه شمشير، برای ما از آنچه تو ما را به سوی آن فرا می خوانی آسان تر است. وارد شدن بر خدا و پيامبر (صلی الله علیه واله) و بر وصی پيامبر (صلی الله علیه واله) دوست داشتنی تر از ورود در آتش است.
پس برای آن ها قبرهايی كنده شد.
"حجر" از آن ها درخواست كرد كه به او اجازه وضو و نماز دهند؛ پس به او اجازه آن را دادند. وضو گرفت، نماز خواند و سجده اش را طولانی كرد. هنگامی كه نمازش تمام شد به مردم گفت:
به خدا قسم، تاكنون نمازی سبک تر از اين نماز نخوانده بودم و اگر گمان شما نبود كه بگوييد از مرگ در هراسم، نماز را بسيار طولانی تر می خواندم.
پس شروع به مناجات با پروردگارش كرد و بر دشمن حيله گر و خبيثش "معاويه" پسر "هند" لعنت كرد و چنين گفت:پروردگارا، از شرّ امت به تو پناه می آوريم كه مردم كوفه گواهی دروغ برای ما دادند و اهل شام ما را كشتند. به خدا قسم كه اگر ما را در اين سرزمين بكشيد، من اولين سواره مسلمانم كه در اينجا كشته می شوم و من اولين سرباز مسلمانی هستم كه سگ های اين ديار بر من پارس كردند.
پس آن خبيث يک چشم "هدبه بن فياض قضاعي" شمشيرش را از ميان كشيد و به سوی او رهسپار شد. هنگامی كه "حجر" او را ديد مفاصل بدنش به هم لرزيد، به او گفته شد كه فكر می كرديم كه از مرگ نمی ترسي؛ پس از امامت بی زاری بجوی تا تو را رها كنيم.
"حجر" پاسخ داد: من چرا از اين گور کنده شده، از اين كفن آماده و از اين شمشير بركشيده از نيام نترسم، بلكه به خدا قسم كه اگر از او هراسيده ام چيزی نمی گويم كه خدا را به خشم درآورم(1).
و آخرين چيزی كه او گفت اين بود كه: غل و زنجير را از من باز نكنيد و خونم را نشوييد كه من معاويه را در صراط، چنين ملاقات خواهم كرد.
پس حكم اعدام درباره او اجرا شد و جسمش بی حركت روی زمين افتاد، و خداوند را ملاقات كرد در حالی كه اين قهرمان بزرگ شكنجه و كشته شد و هيچ گناهی نداشت و تنها گناهش دوستی برادر رسول خدا (صلی الله علیه واله) و وصی او و دروازه شهر دانش آن حضرت بود. "حجر" در ولايت، دوستی و اخلاصش در مورد امامش صداقت داشت و مرگ را ترجيح داد و در راه او، زندگی دنيا را كوچک شمرد و خداوند از اسلام بهترين پاداش را به او داد. درود بر او آن روز كه زاده شد، آن روز كه مرد، و آن روز كه زنده برانگيخته خواهد شد.
"قنبر"غلام" امام (علیه السلام) بود، و امام را بسيار زياد دوست داشت؛ هنگامی كه امام خارج می شد، از ترس آسيب رسيدن به امام، با او خارج می شد. يک شب امامخارج شد، و او هم به دنبال او بود. وقتی او را ديد به او فرمود: ياقنبر، ما لك؟ ای قنبر، چكار داري؟
گفت: پشت سر شما آمدم؛ زيرا مردم آن گونه اند كه می بينی برای همين بر تو ترسيدم، امام با لطف به او فرمود: أمِن أهل السَّماء تَحرُسُنی أم مِن أهل الارض؟
آيا می خواهی مرا از اهل آسمان حفظ كني، يا از اهل زمين؟
گفت: بلكه از اهل زمين.
1) الكامل فی التاريخ 692.
فرمود: إنَّ أهل الارض لا يستطيعون بي شيئاً إلا بإذن الله عزَّ وجلَّ مِنَ السَّماء فارجِع(1).
اهل زمين نمی توانند به من آسيبی برسانند مگر به اذن خدای عزوجل از آسمان؛ پس برگرد.
بعد از آنی كه "حجاج" عهده دار حكومت شد، دستور بازداشت او را صادر كرد؛ هنگامی كه در برابر او قرار گرفت پرسيد:
تو چه كاری برای علی بن ابيطالب انجام می دادي؟
گفت: او را وضو می دادم.
گفت: وقتی از وضو فارغ می شد چه می گفت؟
گفت: اين آيه را می خواند: فَلَمّا نَسُوا ما ذُكروا به فَتَحنا عليهم أبواب كلِّ شيءٍ حَتّی إذا فَرِحوا بما أوتوا أخَذناهم بَغتةً فإذا هم مُبلِسون . فَقُطع دابر القوم الَّذين ظلموا والحمدُ لله ربِّ العالمين(2): پس زمانی که آنچه را كه به آن ها يادآوری شده بود فراموش كردند، درهای همه چيز را به روی آن ها گشوديم تا خوشحال شدند، ناگهان آن ها را گرفتيم. در اين هنگام همگی مأيوسشدند. و دنباله جمعيتی كه ستم كرده بودند قطع شد و ستايش مخصوص خداوند پروردگار جهانيان است.
حجاج به او فرياد زد: گمان می كنم كه تو آن را بر ما تأويل می كني؟
گفت: بلي
گفت: چه خواهی كرد وقتی بر بالای سرت بزنم؟
گفت: در اين هنگام من خوشبخت و تو بدبخت خواهی شد(3).
در روايت ديگري، دستور گرفتن او را صادر كرد. وقتی در نزد او حاضر شد به او گفت:
تو قنبر هستي؟
گفت: بلي.
گفت: علی بن ابيطالب مولای توست؟
گفت: خدا مولای من و اميرالمؤمنين ولی نعمت من است.
گفت: از دين او بيزاری بجوي.
گفت: اگر اين كار را كردم، مرا به دينی بهتر از دين او راهنمايی می كني؟
گفت: من تو را می كشم، هرگونه كشته شدن را دوست داری اختيار كن.
گفت: من آن را به تو واگذار كردم.
گفت: چرا؟
گفت: چون تو مرا نمی کشی مگر اينكه خدا تو را آن گونه می كشد. و اميرالمؤمنين به من خبر داده است كه مرگ من به دست توست و مرا ظالمانه و به ناحق ذبح خواهی کرد.
و آن جانی پليد دستور ذبح او را صادر كرد. و او را مانند گوسفند ذبح كردند، و پروردگارش را ملاقات كرد در حالی كه شهيد و حسابگر و دارای شرف و کرامت و در سن پيری بود.
از درخشان ترين اصحاب امام (علیه السلام) "كميل بن زياد نخعي" بود. كسی كه در نزد امام جايگاه والايی داشت. او دوست و حامل اسرارش بود. و آن گونه كه علمای رجال می گويند، از او دور نمی شد، و از ملازمان او بود و چه بسا او را از اخبار غيبی و پنهانی آگاه می كرد.
"كميل" گفت: يک بار در حالی كه ثلثی از شب گذشته بود، با حضرت از مسجد كوفه می رفتيم. در راه شنيديم مردی اين آيه قرآن را أمَّن هو قانِتُ آناءَ اللَّيل به صورت حزن آوری می خواند، و گريه می كرد. در درون من اثر گذاشت
و آن را نيكو شمردم. در اين هنگام امام به من روی برگرداند و فرمود: اين مرد تو را مغرور نكند، او اهل آتش است، و به زودی به تو خبر می دهم. از علم امام (علیه السلام) به آنچه در درون من و حال آن مرد می گذشت، تعجب كردم. و بعد از مدتی در پايان جنگ نهروان در كنار امام بودم که از شمشيرش خون می چكيد، و سرهای كشته شده، متفرق بود. در اين هنگام شمشيرش را به روی سر يكی از كشته ها گذاشت و به من گفت: أمَّن هو قانت آناءَ اللَّيل!!
همچنين امام (علیه السلام) به شهادت او آگاه بود وهنگامی كه سفاک زمان "حجاج بن يوسف" حاكم كوفه شد، بر قوم كميل عطايای خود را حرام كرد تا او را تحويل دهند. "كميل" به آن ها گفت: من پيرمردم و شايسته نيست كه به خاطر من از عطايای خود محروم باشيد، رفت و خودش را تسليم آن طاغی كرد؛ پس به حالت خشم و غضب به او گفت: دوست داشتم راهی برايتان پيدا كنم. "كميل" به او گفت: نيش خودت را از من مگردان. از عمر من چيزی باقی نمانده، هر چه خواهی نسبت به من انجام بده؛ زيرا اميرالمؤمنين (علیه السلام)
به من خبر داده تو قاتل و كشنده مني؛ پس آن خبيث ناپاک دستور داد گردن او را زدند و حكم اعدام را درباره او اجرا كرد(1).اين ها بعضی از بزرگان اصحاب او بودند، آن هايی كه امام به شهادتشان به دست بدترين مردم خبر داده بود.
از اخبار پنهانی كه امام (علیه السلام) در بيشتر مناسبات از آن خبر داد كه به مرگ طبيعی نخواهد مرد، و همانا به دست بدترين خلق خدای متعال، به شهادت خواهد رسيد. و از آن جمله:
1) كميل بن زياد النخعی – الهاشمی الخطيب : 90. بحار الانوار 42 : 148.
"روح بن اميه دؤلي" روايت كرده است كه علی بن ابيطالب (علیه السلام) به سختی مريض شد. به طوری كه بر او ترسيديم. وقتی از مرضش شفا يافت به سرعت به سوی او رفتيم و به او گفتيم:
گوارا باد بر تو ای ابوالحسن، سپاس خدای را كه تو را شفا داد، ما بر تو ترسيديم.
امام بدون توجه به آنچه که به او از مرض رسيده بود، فرمود:
لَم أخَف علي نفسي، أخبَرَني الصّادق المصدِّق، أنّي لا أموتُ حتّي أضرَبَ علي هذا، فَتُخضَبُ هذه منه، يقتلك أشقي هذه الامَّة، كما عَقَر ناقة الله، أشقي بني فلان مِن ثَمود(1).
من بر خودم نمی ترسم. به من خبر داده راستگوی تصديق شده – يعنی رسول خدا (صلی الله علیه واله) – كه من نمی ميرم تا بزنند بر اينجا، - و اشاره به بالای پيشانی اش كرد – تا اين از آن رنگين شود – و اشاره به محاسن و سرش كرد – و فرمود: می كشد تو را بدبخت ترين اين امت آن گونه كه ناقه خدا را بدبخت بنی فلان از ثمود کشت.
2 – "عبدالله بن سبع" روايت كرده گفت: علی بن ابيطالب برای ما خطبه خواند، و فرمود:
والَّذي فلق الحَبَّة، وبَرَأ النَّسَمة لَتُخضَبَنَّ هذه من هذهبه آن كسی كه دانه را می شكافد و موجودات را می آفريند هر آينه رنگين می شود اين از اين – يعنی محاسنش از خون سرش.
مردی گفت: به خدا احدی اين را نمی گويد مگر اينكه عفو كرد عترت او. پس امام (علیه السلام) فرمود:
اُذكرِ الله، وأنشُدُ أن يقتل منّي إلا قاتلي(2).
به ياد خدا باشيد و شما را به خدا قسم می دهم كه جز قاتل من كسی را نكشيد.
3 – "ابوالطفيل" روايت كرده است و گفت: هنگامی كه علی (علیه السلام) مردم را به بيعت دعوت كرد، "عبدالرحمن بن ملجم مرادي" دو بار يا سه بار آمد، سپس فرمود: أين أشقاها؟ أما والَّذي نفسي بيدي لَتُخضَبَنَّ هذه من هذه(1)
: شقی ترين آن ها كجاست؟ به آن كسی كه جانم در دست اوست هر آينه اين از اين رنگين می شود – يعنی محاسنش از خون سرش.
4 – از "ابن طفيل" روايت شده که گفت: روزی كه "ابوبكر" مرد، من حاضر و شاهد بودم كه با "عمر" بيعت شد. و علی (علیه السلام) در گوشه ای نشسته بود كه جوانی يهودی روی آورد و لباس زيبايی در تن داشت، و از فرزندان "هارون" بود آمد و بالای سر "عمر" ايستاد.
و گفت: ای اميرالمؤمنين تو داناترين آن ها به كتابشان و فرمان پيامبرشان هستي؟
گفت: "عمر" سرش را پايين انداخت.
جوان گفت: منظورم تويي، و دوباره آن گفته را تكرار كرد.
عمر به او گفت: چكار داري؟
گفت: من نزد خود مرددم و در دينم شک دارم.
پس گفت: اين جوان نزديک توست.گفت: اين جوان كيست؟
گفت: علی بن ابيطالب پسر عموی رسول خدا (صلی الله علیه واله) و او پدر حسن و حسين و شوهر فاطمه دختر رسول خداست. پس يهودی به علی بن ابيطالب (علیه السلام) روی كرد و گفت:
آيا تو آن گونه اي؟
1) المحن : 96.
گفت: بلي.
گفت: من می خواهم از تو درباره سه چيز سئوال كنم و سه تا و يكی تا اينكه گفت: پس به من از يكی خبر بده. به من بگو از وصی محمد؛ چند سال بعد از او زندگی می كند؟ آيا او می ميرد يا كشته می شود؟
فرمود: ياهاروني، يعيش بعده ثلاثين سنةً لا يزيد يوماً ولا ينقص يوماً، ثمَّ يضرب ضربةً هاهنا – يعني قرنه – فَتُخضَبُ هذه من هذه.
ای هاروني، بعد از او سی سال زندگی می كند، نه يک روز كم نه يک روز زياد. سپس ضربتی بر اينجايش می زنند؛ يعنی بر پيشانی اش؛ پس اين از اين رنگين می شود – يعنی محاسنش از سرش.
گفت: هارونی صيحه ای زد و او می گفت: اشهد أن لا اله الا الله وحده لا شريك له(1).
5 – امام (علیه السلام) از شهادت خودش، و دو سبط رسول الله (صلی الله علیه واله) حسن و حسين خبر داد. و فرمود:
أما والله لاُقتَلَنَّ أنا وإبناي هذان، ولَيبعَثَنَّ الله رجلاً مِن وُلدي آخر الزَّمان يطالب بدمائنا، ولَيغيبنَّ عنهم، تَمَيزاً لاهل الضَّلالة حتّي يقول الجاهل: ما لله في آل محمَّد حاجة(2).
به خدا سوگند، مرا و اين دو فرزندم – و به حسن و حسين اشاره كرد – را خواهند كشت، و خدا مردی را از فرزندان من در آخر الزمان برانگيزد تا مطالبه خون ما را بكند. و از آن ها غايب شود برای اينكه اهل گمراهی شناخته شوند، و شخص نادان می گويد: نيازی به آل محمد نيست.
6 – "محمد بن سيرين" می گويد: اگر كسی از اجلش خبر داد كه اجلش كی خواهد بود علی بن ابيطالب می دانست كه اجلش كی خواهد بود! "عباس بن
ميمون" گفت: "ابن عايشه" از او حديث كرد و گفت: تو می دانی ای پسر برادر كه او در جنگ جمل جنگيد و تكلم نكرد، در صفين جنگيد و تكلم نكرد، و ليله الهرير را ديد آن گونه كه ديد، نترسيد و چيزی نگفت. وقتی به كوفه برگشت بعد از جنگ با خوارج گفت:
ألا ينبعث أشقاها، ليخضِبَنَّ هذه من هذه(1).
آگاه باشيد بدبخت ترين آن ها برگزيده می شود تا اين را به اين رنگين كند.
آنچه امام خبر داده بود، تحقق يافت و در خانه خدا در ماه رمضان، در حالی كه ذكر خدا بر لبش بود، توسط "عبدالرحمن بن ملجم مرادي" بدبخت ترين اولين و آخرين، به شهادت رسيد. و فرزند پاک رسول خدا (صلی الله علیه واله) ريحانه با سم فرزند "هند" به شهادت رسيد. و فرزندش امام حسين (علیه السلام) به صورت وحشتناكی به شهادت رسيد و مصيبتی وصف ناشدنی بر او وارد شد.
1) ذيل الامالی والنوادر 3 : 170.
اين بود بعضی از احاديثی كه در آن امام شهادت خود را اعلام كرده و تعداد ديگری احاديث به این مضمون است از جمله آن ها:
در خطبه ای كه امام (علیه السلام) دارد - و اشاره به ستونی كه به آن در مسجد كوفه تكيه داده بود، کرد- گفت:
كأنّی بالحَجَر الاسود مَنصوبا هاهنا، ويحهم! إنَّ فضيلته ليست فی نفسه، بل فی موضعه وأسسه، يمكث هاهنا بُرهةً ثُمَّ هاهنا برهةً، ثمَّ يعود إلی مأواه واُمِّ مَثواهُ.
گويا من حجر الاسود را می بينم كه همين جا نصب كرده اند. وای بر آن ها، در واقع فضيلت آن در نفس آن نيست بلكه در جايگاه خودش و اساس آن است. مدت زمانی در اينجا می ماند، سپس مدتی در آنجا – و اشاره به بحرين كرد - پس برمی گردد و به جايگاه و محل اصلی خودش نصب می شود.
"ابن ابی الحديد" گفت: و امر آن گونه كه خبر داده بود، انجام شد(1).
امام (علیه السلام) از شهادت بزرگان علوی كه در واقعه فخ، به دفاع از حق، مظلومان و ستمديدگان قيام كردند خبر داد. و شهادت آن ها مانند شهادت سرورشان امام حسين (علیه السلام) ، بسيار وحشتناک بود كه به دست ستمكار پليد "هادی عباسي" انجام شد؛ پس گناهی را مرتكب شدند و جرايمی از آن ها سر زد كه كوه ها تاب تحمل آن را نداشتند. و امام (علیه السلام) در عظمت شأن آن فرمود:
هُم خير أهل الارض(2): آن ها بهترين اهل زمينند.
از اخبار پنهانی كه امام (علیه السلام) از آن خبر داد، خبر از شهادت علوي، انقلابی بزرگ و صاحب نفس زكيه است. او در مدينه نزديک سنگ های زيت به شهادت رسيد(1).
و اين علوی به دست خونريز "منصور دوانقي" به شهادت رسيد.
امام (علیه السلام) از شهادت علوي، مجاهد بزرگ "ابراهيم بن عبدالله بن حسن" خبر داد كه با برادرش می خواستند حكم قرآن را برپا دارند و مسلمانان را از خاندان عباسی نجات بدهند؛ پس بر عليه "ابی جعفر منصور" شورش كردند، كسی كه كشور را غرق در ظلم، جور و غارت ثروت مسلمانان كرده بود.
امام (علیه السلام) درباره او فرمود:
يُقتل بعد أن يَظهر، ويُقهر بعد أن يُقهر، يَأتيه سهم غَربٌ، تكون فيه مَنِيَّتُهُ، فيا بُؤساً للرامي، شُلَّت يَداه ووهن عَضُدُه(2).
كشته می شود پس از آنكه پيروز می شود و شكست می خورد بعد از آنكه شكست می دهد، تيری می آيد كه صاحب آن شناخته نمی شود؛ پس مرگ او در آن است. وای به حال آن تيرانداز، دست های او شل و بازويش سست باد.
پس ما به طور مختصر داستان اين علوی مجاهد را بيان می كنيم. كسی كه بر عليه پليدترين حاكمی كه تاريخ شناخته است؛ يعنی "منصور دوانقي" قيام
كرد و انقلاب جاويد او بر "دوانقي" بعد از كشته شدن برادرش محمد بود؛ پس در منبر برای او مرثيه گفت:
ساُبكيك بالبيض الرقاق وبالقنا***فإنّ بهما ما يدرك الطالب الوترا
وإنّا أناس لا تفيض دموعنا***علي هالك منّا ولو قصم الظهرا
ولست كمن يبكي أخاه بعبرة***يعصرها من ماء مقتله عصرا
ولكن أشفي فؤادي بغارة***ألهب في قطري كتائبها جمرا(1)
به زودی با شمشيرهای تيز و نيزه بر تو خواهم گريست؛ زيرا با اين می توانم انتقام بگيرم
ما مردمانی هستيم كه بر مرده خويش اشک نمی ريزيم، هر چند داغش كمرشكن باشد
و مانند كسی نيستم كه در سوگ برادرش به زور و فشار اشک بريزد
يا حمله ای كه به وسيله گردان ها، آتش جنگ را در سرزمينم شعله ور می سازم. دل خويش را شفا می دهم.
ابراهيم برای اشغال كوفه با لشكرش به سوی كوفه حركت كرد. آنجا مقر حكومت آن خونريز يعنی"منصور" بود؛ پس لشكر آن ستمگر به بدترين وجه شكست خورد. منصور در رد خبر امام صادق (علیه السلام) از رسيدن عباسيان به حكومت، به وزيرش "ربيع" گفت:
پس قول صادق شان كجاست؟ و چگونه فرزندان ما به آن نرسيدند؟ پس حكومت فرزندان كجاست؟
پس آنچه امام صادق (علیه السلام) فرموده بود و آنچه جدش اميرالمؤمنين (علیه السلام) از
1) حياة الامام موسی بن جعفر (علیه السلام) 1 : 406.
قبل فرموده بود تحقق يافت. لشكر منصور بعد از فرار و اين كه نتوانستند از نهر آب عبور كنند برگشتند و حمله كردند. اصحاب ابراهيم از آب گذشتند تا جنگشان در يک طرف باشد؛ اما زمانیکه شكست خوردند، آب مانع فرارشان شد."ابراهيم" با چند نفر از اصحابش ثابت ماندند و "حميد بن قحطبه" با آن ها جنگيد. تيری آمد و به حلق ابراهيم اصابت كرد و ابراهيم كشته شد. به اصحابش گفت: مرا پايين بياوريد و او را از مركبش پايين آوردند و می گفت:
امر خدا اين گونه مقدر بوده، ما اراده كرديم و خدا غير آن را اراده كرده است(1).
پس نفس های آخر را كشيد و به اين طريق شگفت ترين صفحه ای از صفحات جهاد مقدس اسلامی در هم پيچيده شد و خلافت به آن مكار بخيل رسيد. فإنا لله ولا حول ولا قوة الا بالله.
اخبار زيادی از امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) ، به ظهور مصلح بزرگ، قائم آل محمد (صلی الله علیه واله) رسيده، كسی كه كژی های دين را راست كند، و آنچه از امور دنيا را كه فاسد است، اصلاح و زمين را بعد از آن كه پر از ظلم و جور شده باشد، پر از عدل كند. و اين بعضی از اخباری می باشد كه درباره نواده منتظر اوست:
1 – امام (علیه السلام) به فرزندش سيد جوانان اهل بهشت، امام حسين (علیه السلام) فرمود:
التّاسع من وُلدك ياحسين هو القائم بالحقِّ، المُظهر لِلدِّين، الباسط للعدل...
نهمين فرزندت ای حسين، قائم به حق و مظهر در دين و عدل گستر است...
و امام حسين (علیه السلام) گفت:
إنّ ذلك لكائِنٌ ياأمير المؤمنين؟
1) حياة الامام موسی بن جعفر 1 : 408.
إي والَّذي بعث محمّداً بالنُّبُوَّة، واصطفاه علي جميع البَرِية، ولكن بعد غيبةٍ وحيرةٍ، لا يثبُتُ فيها علي دينه إلا المُخلصون، المباشرون لروح اليقين الَّذين أخذ الله ميثاقهم بولايتنا، وكتب في قلوبهم الايمان وأيدَهُم بروحٍ منه...(1).
اين شدنی است ای اميرالمؤمنين ؟
بلي، به آن كسی كه محمد را به نبوت برگزيد، و او را بر همه مخلوقات برتری داد. ولی بعد از غيبت و حيرت، در دين ثابت نمی مانند. مگر آن هايی كه مخلص اند. و به طور مستقيم به روح يقين رسيده اند و خدا از آن ها به ولايت ما پيمان گرفته و در دل های آن ها ايمان ثبت شده و بر وحی از آن تأييد شده اند....
اين حديث حاكی از حتمی بودن خروج مصلح اعظم است و اينكه خروج او بعد از غيبت و حيرت در جان مردم، است. و ثابت نمی مانند در دينشان مگر مخلصين در دين.
2 – "ابو وائل" روايت كرده گفت: علی (علیه السلام) به حسين (علیه السلام) نظر كرد و فرمود:
إنَّ ابن هذا سَيِّدُكما سَمّاه رسول الله (صلی الله علیه واله) ، وسيَخرج من صُلبه رجلٌ باسم نبيِّكم يَخرج علي حين غفلةٍ من النّاس، وإماتة الحقِّ، وإظهار الجَور، ويَفرح لخروجه أهلُ السَّماء وسُكانُها، وهو رجلٌ أجلي الجبين، أفني الانف، ضَخمُ البَطن، أذيل الفِخذَين، بِخَدِّه الايمن شامَةٌ، أبلج الثَّنايا، يَملا الارض عدلاً كما مُلئت ظُلماً وجَوراً(2).
اين فرزندم، آقای شماست كه رسول الله (صلی الله علیه واله) او را نامگذاری کرده است. و به زودی از صلب او مردی همنام پيامبرتان خروج می كند. در
حالی كه مردم در غفلت می باشند، هنگامی كه حق مرده باشد و جور آشكار باشد؛ پس برای خروج او، اهل آسمان و ساكنين آن خوشحال می شوند و او مردی است که دارای پيشانی بلند و بينی كشيده و شكمی ضخيم و در گونه راستش خالی است، با دندان های روشن. او زمين را از عدل پر می كند، آن گونه كه پر از ظلم و جور شده باشد.اين حديث حاكی از مشخصات چهره امام منتظر (علیه السلام) و نشانه های ظهور اوست، و وقتی ظهور می کند حق را به طور كامل با مفاهيمش به پا می دارد.
3 – امام (علیه السلام) خطبه با شكوهی خواند، در قسمتی از آن به قيام قائم آل محمد (صلی الله علیه واله) پرداخت از جمله آن:
وَلَيكونَنَّ مَن يَخلُفُني في أهل بيتي رجلٌ يَأمُرُ بأمر الله، قويٌّ يَحكم بحكم الله، وذلك بعد زمانٍ مُكلِحٍ مُفصحٍ، يَشتدُّ فيه البلاء، ويَنقطع فيه الرَّجاء، ويُقبل فيه الرِّشاء(1).
هر آينه خواهد بود كسی كه جانشين من می شود از اهل بيت من، مردی كه به امر خدا دستور می دهد. و به حكم خدا حكم می كند. بعد از زمان سخت و دشوار، و آزمايش در آن سخت است و اميد در آن قطع می شود و رشوه در آن پذيرفته می شود.
امام (علیه السلام) به وقت خروج مصلح بزرگ، اشاره می كند و اين كه در زمانی می باشد كه مردم غرق در بلا و آزمايش اند. و وقتی او، سلام الله عليه خروج می كند، بنای حكومتش را بر حق محض و عدالت خاص قرار می دهد.
4 – "اصبغ بن نباته" روايت می كند كه امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) فرمود:
المهديُّ مِنّا في آخر الزَّمان، لم يَكن في أمَّةٍ من الامم مهديٌّ يَنتظر غيرَه(2).
مهدی در آخر الزمان از ماست. و در بين ديگر امت ها نيست مهدی ديگری غير از او که منتظرش باشند.
در واقع قائم آل محمد از شجره نبوت و امامت است؛ پس مانند او شبيهی در همه ملل عالم و امت های روی زمين وجود ندارد. او منتظر برای برپايی حق، و از بين بردن روش های فاسدی است كه در آن اميدی از نور عدالت نيست.
5 – امام (علیه السلام) فرمود:سيأتي الله بقومٍ يُحبُّهم الله ويُحبِّونه، ويَملك من بينهم غريبٌ وهو المهديُّ، فيَملك بلاد المسلمين بأمانٍ، ويَصفو له الزَّمان، ويُسمع كلامه ويُطيعه الشُّيوخ والفِتيان، ويَملا الارض عدلاً كما مُلئت جوراً(1).
قومی خواهند آمد كه خدا را دوست دارند و خدا هم آن ها را دوست دارد. در بين آن ها غريبی مالک می شود و او مهدی است. شهرهای مسلمانان را به امنيت مالک می شود، زمان با او همراهی می كند و كلامش شنيده می شود. پير و جوان از او پيروی می كنند و زمين را پر از عدالت می كند، آن گونه كه پر از ظلم شده باشد.
اين حديث، حاكی از گسترش ملک امام (علیه السلام) و تاييد حكومت او توسط مردم است، و او در بين آن ها امنيت و رفاه و عدالت را برقرار می كند.
6 – "اصبغ بن نباته" روايت كرده گفت: خدمت امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) رسيدم، او را در حال فکر يافتم كه به زمين خط می كشيد، به او گفتم:
ای اميرالمؤمنين چه شده كه شما را متفكر می بينم كه روی زمين خط می كشي؟ آيا به آن رغبت پيدا كرده اي؟
1) ينابيع المودة : 416.
پس امام جواب داد:
لا والله ما رَغِبتُ فيها ولا في الدُّنيا يوماً قَطُّ، ولكنّي فكرتُ في مولودٍ يَكونُ من ظهري الحادي عشر من وُلدي هو المهديُّ يَملاها عدلاً، كما مُلِئت جوراً وظُلماً تكون له حيرةٌ وغيبةٌ يَضلُّ فيها أقوام، ويَهتدي فيها آخَرون.
نه به خدا، نه به آن رغبت پيدا كرده ام – يعنی خلافت – و نه به دنيا هرگز. حتی برای يک روز. ولی داشتم فكر می كردم درباره مولودی كه در صلب من است. يازدهمين فرزند من كه او مهدی است. زمين را پر از عدالتمی كند. همان گونه كه پر از جور و ظلم شده باشد. در آن غيبت و حيرتی باشد كه گروه هايی در آن گمراه شوند وديگران در آن هدايت شوند.
"اصبغ" توضيح بيشتری می خواست، گفت:
ای اميرالمؤمنين، اين شدنی است؟
فرمود: نَعَم، إنَّه مخلوقٌ، وأنّي لك بالعلم بهذا الامر... يا أصبغ، اولئك خيارُ هذه الامَّة مع أبرار هذه العِترة.
بلي، او خلق می شود، از كجا علم به اين امر پيدا می كنی ای "اصبغ"؟ آن ها بهترين اين امت و، با خوبان اين عترت اند.
"اصبغ" فوری گفت: بعد از آن چه می شود؟
فرمود: يَفعل الله ما يَشاء، فإنَّ له إراداتٍ وغاياتٍ ونِهاياتٍ(1).
خدا آنچه را بخواهد انجام می دهد. برای او اختيارات و اهداف و نتايجی است.
1) بحار الانوار 51 : 118.
در واقع ظهور مصلح بزرگ از امور حتمی است كه شک و ترديدی در آن نيست؛ زيرا ظهور او از الطافی است كه خدای متعال به بندگانش اختصاص داده برای نجات آن ها از يک زندگی آلوده پر از گناه و برگشت به دوران درخشان حكومت اسلامی و اصلاح جامعه و پيشرفت آن.
به هر حال احاديث زيادی از امام المتقين و وصی رسول رب العالمين در بشارت ظهور امام مهدی (علیه السلام) رسيده كه او زمين را پر از عدل و داد می كند. پس از آن كه از ظلم و جور پر شده باشد.
امام (علیه السلام) در منبر خطبه ايراد كرد، و به كشتاری كه در صحنه زندگی رخ خواهد داد اشاره فرمود. "اعشی باهله" به پاخاست و او جوانی بود كه گفتار امام را انكار می كرد. گفت: چقدر اين حديث به حديث خرافه شبيه است. امام با تندی به او نگاه كرد و فرمود:
إن كنتَ آثِماً فيما قلتَ رَماك الله بغلام ثَقيفٍ.
اگر تو در آنچه گفتی گناهكار باشی خدا تو را به تير جوان ثقفی بكشد.
مردانی برخاستند و در مورد جوان ثقفی سئوال كردند كه او كيست؟
حضرت فرمود: غلامٌ يَملك بلدتكم هذه لا يَترك لله حُرمةً إلا انتهكها، ويَضرب عُنُق هذا الغلام بالسَّيف...
جوانی است كه اين شهر شما را می گيرد و حرمتی برای خدا رها نمی كند، مگر اين كه آن را پاره می كند و گردن اين جوان را با شمشير می زند.
گفت: ای اميرالمؤمنين چند سال حكومت می كند؟
فرمود: عِشرين عاماً... : بيست سال.
و پرسيدند: او كشته می شود يا به مرگ طبيعی می ميرد؟ پس جواب داد: به مرگ طبيعی می ميرد. "اسماعيل بن رجاء" گفت: والله با چشم خودم ديدم "اعشی باهله" را در ميان اسرا از لشكر "عبدالرحمن بن محمد اشعث" به پيش حجاج آوردند. او را سرزنش و توبيخ كرد و شعری را كه او در تحريک لشكر برای جنگ با حجاج خوانده بود، خواند و دستور داد گردن او را زدند(1).
"جندب بن عبدالله ازدي" با امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) در جنگ جمل و صفين حاضر بود. و به گمراهی افرادی كه امام با آن ها می جنگيد، يقين داشت و شک و ترديدی نداشت؛ هنگامی كه واقعه نهروان پيش آمد، شک پيدا كرد و پيش خود می گفت: اين ها قرآن خوان و بهتر از ما می باشند وما با آن ها می جنگيم، اين يک امر بزرگی است. صبحگاهان خارج شد و با او قمقمه ای بود، سپری را نصب كرده بود كه از حرارت خورشيد در سايه آن بنشيند.
امام (علیه السلام) بر او گذشت و فرمود:
ياأخا الازد، أمعك طَهورٌ؟ ای برادر ازدي، آيا آبی برای طهارت داري؟
گفت: بلي.
قمقمه آب را به او داد و گذشت، به طوری كه او را نمی ديد؛ سپس برگشت و خود را تطهير كرد و در سايه سپر نشست. اسب سواری آمد و می خواست به حضور امام (علیه السلام) برسد. امام او را اجازه داد؛ هنگامی كه در برابر او قرار گرفت گفت: قوم روی آوردند و نهر را قطع كردند و گذشتند. امام بدون شک آن را رد كرد و فرمود:
كلا ما عَبَروا... : هرگز عبور نمی كنند...
1) شرح نهج البلاغة – ابن ابی الحديد 2 : 289.
گفت: چرا، آن ها عبور كردند.
حضرت فرمود: كلا... : هرگز...
شخص ديگری به سوی امام آمد و به او گفت:
ای اميرالمؤمنين، قوم گذشتند.
حضرت فرمود: كلا ما عَبُروا... : هرگز عبور نمی كنند.
و آن مرد قسم به خدا می خورد در اين باره و گفت:
من نيامدم تا اينكه پرچم ها را در اين طرف و اثاثيه را ديده ام.امام آن را با عصبانيت رد كرد و فرمود:
والله ما فَعَلوا وإنَّه لمصرعهم، ومُهراقُ دمائهم... : آن ها اين كار را نكردند. محل به خاک افتادن و ريختن خونشان اين طرف نهر است...
اين دو نفر جاسوس خوارج بودند، آن ها را برای بعضی غرض های نظامی نزد امام فرستاده بودند تا لشكر امام را به آن سوی نهر بكشانند.
امام (علیه السلام) از جای برخاست و ازدی با او بود. در نزد خود می گفت: خدا را شكر كه اين مرد مرا آگاه كرد و امرش را به من شناساند. پس او يكی از اين دو می باشد: يا مردی دروغگوست و جري، يا بر بينه ای از جانب پروردگارش است. خدايا من با تو پيمان می بندم كه روز قيامت از من سئوال كني. اگر من ديدم كه آن گروه از نهر گذشته اند من اولين كسی باشم كه با او بجنگم. و اولين كسی كه با نيزه بر چشم او بكوبم و اگر آن قوم عبور نكرده باشند با او در مبارزه و جنگ بمانم و از صف ها دفاع كنيم. ديديم كه پرچم ها و بار و بنه شان همان گونه است كه بود. امام روی آورد و از پشت سر مرا كشيد و آنچه در نزد خود گفته بودم به من گفت و فرمود:
ياأخا الازد، أتبيَّن لك الامرُ؟ : ای برادر ازدي، امر برای تو روشن شد؟
گفتم: بلی ای اميرالمؤمنين.
فرمود: شأنَك بِعَدوِّك... : خود دانی و دشمنت.
و به لشكر پيوست و با بصيرت كامل با خوارج جنگيد(1).
روايت كرد امين مورد اعتماد "اصبغ بن نباته"و گفت: اميرالمؤمنين (علیه السلام) به ما دستور داد به سوی مدائن حرکت کنيم. ما روز يكشنبه حركت كرديم، "عمرو بن حريث" مخالفت كرد، او در رأس منافقين بود وهفت نفر از اصحابش با او بودند.آن ها برای تفريح در قصر خورنق خارج شدند، و وقتی غذا خوردند سوسماری به سوی آن ها خارج شد، آن را صيد كردند. "عمرو بن حريث" دست آن را گرفت و گفت: اين اميرالمؤمنين است، با او بيعت كنيد. آن هفت نفر بيعت كردند و "عمرو" هشتم آن ها بود. سپس كوچ كردند و به مدائن رفتند. امام مشغول خطبه خواندن بود. و به آن ها نظر كرد فرمود:
ياأيُّها النّاس، إنَّ رسولَ الله (صلی الله علیه واله) أسَرَّ إلي ألف حديثٍ... وإنّي سمعتُ الله تعالي في كتابه يَقول: (يَوم نَدعوا كلَّ أناسٍ بإمامهم)، وإنّي أقسم لكم بالله تعالي، ليُبعثُنَّ يَوم القيامة ثمانيَة نفرٍ يَدعون بإمامهم، وهو ضَبُّ، ولو شئتُ أن اُسمّيهم لفعلتُ.
ای مردم، رسول خدا (صلی الله علیه واله) هزار حديث اسرارآميز برای من گفته است، و من شنيدم كه خدای متعال در كتابش می فرمايد: (روزی كه هر گروهی را به امامشان می خوانيم)، و من برای شما قسم می خورم، هر آينه روز قيامت هشت نفر مبعوث می شوند، آن ها را بر امامشان می خوانند و آن سوسمار است. و اگر بخواهم آن ها را نام ببرم اين كار را می كنم.
"ابن حريث" آب شد و تمام اندامش از اين خبر لرزيد(2).
او "خويصر تميمی حرقوص بن زهير" معروف به «ذوالثديه» (صاحب پستان) از رؤسای منافقين و مارقين از اسلام بود. او آن كسی است كه به پيامبر (صلی الله علیه واله) - وقتی بيت المال را تقسيم می كرد – گفت: عدالت را رعايت كن. پيامبر (صلی الله علیه واله) خشمگين شد و فرمود:
ويلك مَن يَعدِلُ إذا لم أعدِل! : وای بر تو، اگر من عدالت نكنم چه كسی عدالت می كند؟!و "انس" روايت كرده است: در عهد رسول الله (صلی الله علیه واله) مردی بود، ما از عبادت و كوشش او تعجب می كرديم. نزد رسول الله اسم او را برديم. حضرت (صلی الله علیه واله) او را شناخت و در حالی كه او را ياد می كرديم، برما وارد شد. گفتيم اين آن كس است، پس گفت:
إنَّكم لَتَخبِرونی عن رجلٍ أنَّ فی وجهه لَسَفعةً مِن الشَّيطان: شما به من خبر می دهيد از مردی كه در صورتش لكه سياهی از شيطان است.
پس آمد و در برابر آن ها ايستاد و سلام نكرد. پس رسول خدا (صلی الله علیه واله) به او گفت:
اُنشدك الله، هل قلتَ: حتّی وقفتَ علی المجلس، ما فی القوم أحدٌ أفضلُ مِنّی أو خَيرش؟...
تو را به خدا، آيا وقتی در اين مجلس وارد شدی، گفتی در بين اين گروه، در خير، كسی از من برتر نيست؟...
گفت: بلي.
سپس رفت نماز بخواند، پس رسول خدا (صلی الله علیه واله) فرمود:
مَن يَقتل الرَّجُل؟ : چه كسی او را می كشد؟
"ابوبكر" گفت: من؛ پس بر او وارد شد. او را ديد نماز می خواند و گفت: سبحان الله!! آيا مردی را بكشم كه نماز می خواند، و رسول خدا (صلی الله علیه واله) ما را از كشتن نمازخوان نهی كرده؟! و به سوی پيامبر (صلی الله علیه واله) برگشت.
پيامبر به او فرمود: ما فعلتَ؟ : چه كردي؟
گفت: كراهت داشتم او را بكشم در حالی كه نماز می خواند، و تو از كشتن نمازگزاران ما را نهی كردي. پس رسول خدا (صلی الله علیه واله) اصحابش را دوباره فراخواند. "عمر" برخاست و گفت: من؛ پس به سوی او رفت، او را ديد كه صورتش را برای خدا بر زمين گذاشته است. فكر كرد كه او را بكشد. پس به سوی رسول الله (صلی الله علیه واله) برگشت. پيامير (صلی الله علیه واله) به او فرمود:
ما فعلتَ؟ : چه خبر؟"عمر" گفت: او را ديدم كه صورت برای خدا بر زمين نهاده، پس خوش نداشتم كه او را بكشم. پس رسول الله (صلی الله علیه واله) افراد را برای كشتن او فراخواند، امام (علیه السلام) به پاخاست و ديد كه خارج شده است. به سوی پيامبر (صلی الله علیه واله) برگشت و خروج او را گزارش داد.
پيامبر (صلی الله علیه واله) فرمود:
لو قُتِل ما اختلف مِن أمّتي رَجُلان(1): اگر كشته می شد دو نفر از امت من اختلاف پيدا نمی كردند.
جان "ذی الثديه" بر كفر آميخته بود، و اسلام او ظاهری بود. و او از امام (علیه السلام) تمرد كرد در حالی که او نفس رسول خدا (صلی الله علیه واله) طبق آيه مباهله بود.
1) النص والاجتهاد : 118.
در جنگ نهروان اعلام جنگ مسلحانه عليه حكومت امام (علیه السلام)
داد و از بزرگان خوارج بود. هنگامی كه جنگ پايان يافت و كشته گان در ميدان نبرد افتادند، امام از اصحابش خواست كه صاحب پستان يا "ذی الثديه" را پيدا كنند، هر چه گشتند او را پيدا نكردند، به امام گزارش دادند؛ پس دوباره دستور جستجو را داد. فرمود:
ما كذبتُ ولا كذِّبتُ علي محمَّدٍ (صلی الله علیه واله) ، وإنَّه لناقص اليَد ليس فيها عظمٌ، في طرفها حَلَمَةُ مِثل ثدي المرأة، عليها خمسُ شعراتٍ أو سبعُ، رؤوسِها مُقصَعَةٌ.
دروغ نگفتم و به محمد (صلی الله علیه واله) دروغ نگفته اند، او دست ناقصی دارد كه در آن استخوان وجود ندارد و در كنار آن حمل می شود مانند پستان زن، بر آن پنج يا هفت تار مو وجود دارد سرهای آن ها چون شمشير است.
امام دستور داد جسم او را حاضر كردند، وقتی در برابر او قرار گرفت، دست او را باز كردند دستی نداشت. در كتفش پستانی بود مانند پستان زن و موهای سياهيداشت كه تا محاذی دست ديگرش امتداد داشت؛ هنگامی كه آن را رها می كردی به حال خود برمی گشت. چون امام آن را ديد برای خدای متعال سجده كرد(1).
آنچه امام درباره "ذی الثديه" خبر داده بود تحقق يافت و آن چيزی بود كه رسول خدا (صلی الله علیه واله) به او فرموده بود.
امام (علیه السلام) از طريق غيب درک كرده بود كه "مروان بن حكم" "وزغ بن وزغ" به زودی با چهار نفر از فرزندانش به حكومت خواهند رسيد که آن فرزندان
1) مروج الذهب 2 : 385.
عبدالملك: "وليد"، "سليمان"، "يزيد" و "هشام" می باشند. حكومت از بنی اميه و نه از غيرشان به برادران نمی رسيد، مگر آن ها(1).
اعلام امام از آن هنگامی بود كه "مروان" را پس از پايان جنگ گرفته بودند. و به عنوان اسير او را آوردند. امامان حسن و حسين (عليهما السلام) نزد پدر به عنوان وساطت آمده بودند و گفتند:
يُبايعك ياأمير المؤمنين : ای اميرالمؤمنين، با تو بيعت می كند.
امام از بيعتش خودداری كرد و فرمود:
أوَلَم يُبايعني بعد قتل عثمان ؟ لا حاجة لي في بيعته! إنَّها كفٌّ يهوديَّة لو بايَعني بكفِّه لَغَدَرَ بِسُبَّتِه. أما إنَّ له إمرةً كلَعقة الكلب أنفَه، وهو أبو الاكبُشِ الاربعة، وستلقّي الامَّةُ منه ومِن ولده يوماً أحمَرَ!(2).
آيا بعد از قتل عثمان با من بيعت نكرد؟ من به بيعت او نيازی ندارم. دست او دست يهودی است، اگر با كف دست با من بيعت كند. با انگشتانش به من نيرنگ می زند؛ اما برای او امارتی است به اندازه ای كهسگ بينی خودش را بليسد. و او پدر چهار قوچ است و به زودی امت از او و فرزندش، روزهای سرخی خواهند داشت.
و اين كلمات حاكی از مطالب ذيل است:
1 – آن به شخصيت "مروان" ارتباط دارد، و حاكی از طبع و اميال اوست كه از صفات بارز وی، مكر و نيرنگ و خباثت سرشت، است. او
بعد از "عثمان بن عفان" با اميرالمؤمنين (علیه السلام) بيعت كرد. ولی به سرعت آن را شكست و به حزب "عايشه" كه تمردش بر حكومت امام علنی بود، پيوست. در واقع "مروان" به هيچ
صفت ارزنده ای موصوف نبود و او در باطل و فحشا غوطه ور بود. پيامبر (صلی الله علیه واله) او را لعنت كرد در حالی كه در صلب پدرش بود. "عايشه" روايت كرده كه رسول خدا (صلی الله علیه واله) پدر "مروان" را لعنت كرد و "مروان" در صلب پدرش بود(1). و بعد از تولدش او را به نزد پيامبر (صلی الله علیه واله) آوردند فرمود:
هو الوَزغ ابن الوزغ المعلون ابن المعلون(2): او وزغ ابن وزغ، ملعون ابن ملعون است.
حكم بر پيامبر (صلی الله علیه واله) گذشت، حضرت فرمود:
ويلٌ لامَّتي مِمّا في صُلبِ هذا(3): وای به امت امن از آنچه در صلب اين است.
پيامبر (صلی الله علیه واله) از طريق غيب ديده بود، كه برای امت اسلامي، چه حوادث بزرگ و فجايعی توسط "مروان" و فرزندان او خواهد رسيد؛ پس آن ها را لعنت كرد و از آن ها بی زاری جست.
2 – امام (علیه السلام) خبر از كوتاهی مدتی می دهد كه "مروان" حكومت خواهد كرد. و آن را به سگی تشبيه كرده است که اطراف دهانش را می ليسد. اين حاكی از حكومت كثيف او و بدی سلطنت اوست... و سبب هلاكت او اين است كه "خالدبن يزيد بن معاويه" را سرزنش كرد و او نزد مادرش كه همسر "مروان" شده بود گريه و زاری كرد؛ پس به كنيزان خود دستور داد او را شبانگاه ترور كردند. و بدين گونه صفحه زندگی يكی از مجرمان جهان كه پر از جنايت و ننگ و عار بود، در هم پيچيده شد.
3 – امام (علیه السلام) از آنچه امت در عهد او و عهد فرزندانش از بلاها و بدبختی و گرفتاری متحمل خواهند شد، خبر داد. اين حوادث رخ داد و عالم اسلامی دوران سخت و مشقت باری را تحمل كرد. از جمله آن ها "عبدالملك مروان" بود كه شريرترين خلق خدا و خون ريزترين افراد يعنی "حجاج بن يوسف ثقفي" را حاكم بر مردم كرد، كسی كه در ظلم و ستم بر مردم كوتاهی نكرد و مردم را به كاری وامی داشت كه كراهت داشتند.
امام (علیه السلام) برای افرادی كه در مجلس او حضور داشتند، از دست يافتن "معاويه" بر حكومت و آنچه امت از ظلم و جور او متحمل خواهند شد خبر داد و فرمود:
أمّا إنَّه سيَظهَرُ عليكم بَعدي رجلٌ رَحبُ البُلعوم، مُندحق البَطن، يَأكل ما يجِدُ، ويَطلب ما لا يَجد، فاقتلوه، ولن تقتلوه! ألا وإنَّه سيأمُرُكم بِسَبّي والبراءة مِنّي، فأمّا السَّبُّ فَسُبّوني، فإنَّه لي زكاةٌ، ولكم نجاةٌ، وأمّا البراءة فلا تتبرَّأوا مِنّي، فإنّي وُلدتُ علي الفِطرة، وسَبَقتُ إلي الايمان والهِجرة(1).
آگاه باشيد پس از من مردی باگلوی گشاده وشكمی بزرگ بر شما مسلط می شود. كه هر چه بيابد می خورد و تلاش می كند آنچه ندارد به دست آورد. او را بكشيد ولی هرگز نمی توانيد او را بكشيد. آگاه باشيد به زودی "معاويه" شما را به بی زاری و بدگويی من وادار می كند. بدگويی را به هنگام اجبار دشمن اجازه می دهم كه مايه بلندی درجات من و نجاتشماست؛ اما هرگز در دل از من بی زاری نكنيد كه من بر فطرت توحيد تولد يافته ام. و در ايمان و هجرت از همه پيش قدم بوده ام.
1) نهج البلاغة 1 : 105.
و اين كلمات حاكی از صفات پست و كثيف مانند "معاويه" است كه از حرص و شكم بارگی بر طعام، و صفات جسماني، شكم بر آمده و غير آن، و اين كه او مسلمانان را وادار به بد گفتن به امام و بی زاری جستن از او خواهد كرد؛ زيرا او پيشوای عدالت اجتماعی است و غير او را از ملوک ظلم و جور رسوا و خوار می كند. و اين از آن جهت است كه زمان حكومت او از عدالت خالص و حق محض بود.
امام (علیه السلام) از تسلط امويان به حكومت و آنچه در اين مدت از ظلم و ستم در سايه حكومت آن ها به مردم خواهد رسيد خبر داد. و فرمود:
ألا وإنَّ أخوفَ الفتن عندي عليكم فِتنةٌ بني أمَيَّة، فإنَّها فتنةٌ عَمياءُ مُظلمة، عَمَّت خُطَّتُها، وخَصَّت بَلِيَّتُها، وأصاب البلاء مَن أبصر فيها، وأخطأ البلاءُ مَن عَمِيَ عنها.
وايمُ الله لتجِدُنَّ بني أميَّة لكم أرباب سوءٍ بعدي، كالنّاب الضَّروس، تعذِمُ بفيها، وتخبِطُ بيَدها، وتَزبِنُ برجلها، وتمنع دَرَّها، لا يَزالون بكم حتّي لا يَتركوا منكم إلا نافعاً لهم، أو غير ضائرٍ بهم.
ولا يَزالون بلاؤهم عنكم حتّي لا يَكون انتصار أحدِكم منهم إلا كانتصار العبد من ربَّه، والصاحبِ مِن مُستصحِبِه، تَرِدُ عليكم فتنتهم شَوهاء مَخشِيَّةً، وقِطَعاً جاهليَّة، ليس فيها مَنار هُدی، ولا عَلَمُ يُری(1).
آگاه باشيد همانا ترسناک ترين فتنه ها در نظر من فتنه بنی اميه بر شماست، فتنه ای كور و ظلمانی كه سلطه اش همه جا را فراگيرد و بلايآن دامنگير نيكوكاران است. هر كس آن فتنه ها را بشناسد نگرانی و
1) منهاج البراعة 7 : 86. نهج البلاغة 1 : 183.
سختی آن دامنگيرش می شود. و هر كس كه فتنه ها را نشناسد حادثه ای برای او رخ نخواهد داد.
به خدا سوگند بنی اميه بعد از من برای شما زمامداران بدی خواهند بود. آنان چونان شتر سركشی كه دست به زمين كوبد، لگد زند، با دهان گاز گيرد و از دوشيدن شير امتناع ورزد، با شما چنين برخوردی دارند. و از شما كسی باقی نگذارند. جز آن كس كه برای آن ها سودمند باشد، يا آزاری بر آن ها نرسانند. و بلای فرزندان اميه بر شما طولانی خواهد ماند. چندان كه ياری خواستن شما از ايشان مانند ياری خواستن بنده از مولای خويش يا تسليم شده از پيشوای خود می باشد. فتنه های بنی اميه پياپی با چهره ای زشت و ترس آور و ظلمتی با تاريكی عصر جاهليت بر شما فرود می آيد، نه نور هدايتی در آن پيدا و نه پرچم نجاتی در آن روزگاران به چشم می خورد.
امام در حديثش از مسلط شدن امويان بر حكومت سخن رانده و از آنچه اين امت در عهد آنان از ظلم و جور متحمل خواهد شد، خبر می دهد. كسی از شر آن ها خلاصی ندارد مگر آنكه مزدور آن ها و خادم تمايلات آن ها باشد؛ اما كسی كه سرسخت باشد سرنوشت او زندان و اعدام است.
امام (علیه السلام) اصحابش را به آنچه از ظلم و جور امويان بعد از رسيدن به حكومت آنان متحمل خواهند شد آگاه كرد، و در اين باره فرمود:
والله لا يَزالون حتّي لا يَدعوا لله مُحَرَّماً إلا استَحَلّوه، ولا عَقداً إلا حَلُّوه، وحتّي لا يَبقي بيتُ مَدَرِ ولا وَبَرٍ إلا دخله ظُلمُهُم ونبا به سوءُ رعيهم، وحتّي يَقوم الباكيان
يَبكيان، باك يَبكي لدينه، وباك يَبكي لدُنياه، وحتّي تكون نُصرةٌ أحدكم مِن أحدهم كنُصرة العبد من سَيِّده، إذا شَهِدَ أطاعه، وإذا غاب اغتابه(1).
سوگند به خدا، بنی اميه چنان به ستمگری و حكومت ادامه دهند كه حرامی باقی نماند، جز آن كه حلال شمارند. پيمانی نمی ماند جز آنكه همه را بشكنند و هيچ خيمه و خانه ای وجود ندارد، جز آنكه ستمكاری آنان در آنجا راه يابد و ظلم و فسادشان مردم را از خانه ها كوچ دهد. پس در حكومتشان دو دسته می شوند: دسته ای برای دين خود كه آن را از دست داده اند، و دسته ای برای دنيای خود كه به آن نرسيده اند. و ياری خواستن يكی از ديگری مانند ياری خواستن برده از ارباب خويش است كه در حضور ارباب اطاعت دارد و در غيبت او بدگويی می كند.
امويان در روی زمين فساد را نشر دادند و دنيا را پر از ظلم و جور كردند، تا اينكه گوينده ای در عهد "زياد" برادر غير شرعی "معاويه" می گفت: "سعد" خودت را نجات بده كه "سعيد" هلاک شد، وظلمی باقی نماند مگر آنكه بر مسلمانان وارد كردند به خصوص بر شيعه و اهل بيت علیهم السلام .
امام (علیه السلام) لشكر ضعيفش را بر آنچه از ذلت و خواری خواهند كشيد خبر داد و فرمود:
أما إنَّكم سَتَلقَونَ بعد ذُلاً شاملاً، وسَيفاً قاطعاً، وأثرةً يَتَّخذها الظّالمون فيكم سُنَّةً، فيُفَرِّق جماعتكم، ويُبكي عيونكم، ويُدخل الفقر بيوتكم، وتتمَّنون عن قليلٍ أنَّكم رأيتُموني فَنَصَرتُموني فستعلمون حقَّ ما أقولُ لكم، ولا يُبعد الله إلا مَن ظَلَم وأثَم(2).
آگاه باشيد به زودی پس از من به خواری و ذلت گرفتار می شويد، و شمشير برنده بر شما مسلط می گردد. به استبدادی دچار خواهيد شد كه برای ديگر ستمگران راه و رسم حكومت قرار خواهد گرفت. جماعتتان متفرق می شود، چشمهايتان گريان خواهد شد و فقر بر خانه هايتان وارد می شود. عده كمی از شما آرزو می كنند كه ای كاش مرا ديده بودند و به من كمک می كردند. به زودی می فهميد آنچه را كه به شما گفتم حق است. كسی را از خدا دور نمی كند مگر اينكه ستم كار و گناهكار باشد.
و آنچه را امام (علیه السلام) درباره لشكرش كه عصيان را آغاز كرده بودند خبر داده بود، تحقق يافت. و خدای متعال لباس خواری و ذلت بر آن ها پوشاند و پليدترين افراد بشر از امويان بر آن ها مسلط شدند و در ستم و خوار كردن آن ها كوشيدند. پس سالم، مريض، رو كننده و پشت كننده را گرفتند و آن ها را بر ظن و تهمت كشتند. و اهل كوفه بعد از آنكه حكومت به "معاويه" رسيد سخت پشيمان شدند كه چرا امام را ياری نكردند و آرزو می كردند كه ای كاش امام وجود داشت تا او را ياری و كمک كنند.
امام (علیه السلام) در يكی از خطبه هايش بر آنچه به اهل كوفه خواهد رسيد اشاره می كند، آن هايی كه با نافرمانی به دل امام خون كردند. خدای متعال "حجاج بن يوسف ثقفي" را بر آن ها مسلط كرد. كاسه مرگ را بر آن ها چشانيد. امام (علیه السلام) فرمود:
أما والله، لَيُسَلَّطَنَّ عليكم غلامُ ثَقيفٍ الذَّيَّال المَيَّال، يَأكل خَضِرَتكم، ويُذيب شحمتكم، إيهٍ أبا وَذَحَة!(1).
1) نهج البلاغة 1 : 230.
به خدا سوگند پسركی از طايفه ثقيف "حجاج بن يوسف" بر شما مسلط می شود، كه هوسباز و گردنكش و ستمگر است. سبزه زارهای شما را می چرد و چربی شما را آب می كند. "ابووذحه" بس كن.
چند روزی نگذشت كه خدا "حجاج بن يوسف ثقفي" را بر اهل كوفه مسلط كرد. او كثيف ترين و وحشتناک ترين شخصی بود كه رحمت نمی شناخت و هيچ پيمانی و رأفتی در او وجود نداشت و مرتكب فجايع و گناهانی به اهل كوفه شد كه از خشونت و سختی قابل توصيف نبود.
مورخان همه اجماع دارند كه او ظالم و ستمكار بود و از خون ريزی واشاعه رعب و وحشت لذت می برد و در زمان او به مردم كوفه بسيار سخت و وحشت ناک گذشت و مانند آن را نديده بودند جز در دوران "زياد" و فرزندش "عبيدالله". وی هزاران نفر از زن و مرد را بدون ارتكاب گناه به زندان افكنده بود. او افراد را بدون بررسی و تحقيق و بر اساس تهمت و گمان می كشت و زندان می كرد. اما نوشته اند كه سبب هلاكت او سوسک سياهی بود كه به مصلی او خزيد و آن را طرد كرد. دوباره برگشت، باز آن را طرد كرد، باز برگشت با دستش آن را گرفت، دست او را گزيد و دستش ورم كرد. از شدت درد تب كرد تا اينكه با ضعيف ترين مخلوق خدا به هلاكت رسيد. و اين مراد از قول امام (علیه السلام) است كه : إيه أبا وَذَحَة!: ای ابووذح بس كن.
اهل كوفه اين طوفان بلا را به جرم نافرمانی از امام و سستی شان در ياری او متحمل شدند.
هنگامی كه امام (علیه السلام) تصميم به جنگ با خوارج گرفت، از تعداد افرادی كه از اصحابش كشته خواهند شد، و افرادی كه از خوارج باقی خواهند ماند، خبر داد و فرمود:
مَصارعُهُم دون النُّطفة، والله لا يفلِت منهم عشرة، ولا يهلك منكم عشرةٌ(1).
قتلگاه خوارج، اين سوی نهر است، به خدا سوگند از آن ها جز ده نفر باقی نمی ماند و از شما نيز ده نفر كشته نخواهد شد.
پس آنچه امام به آن خبر داده بود تحقق يافت. از اصحاب او ده نفر به شهادت رسيدند. و از خوارج ده نفر باقی ماندند و آن ها بودند كه افكار خوارج را بين مسلمانان گسترش دادند.
"ابن ابی الحديد" ذكر كرده وقتی علی (علیه السلام) وارد كوفه شد، عده زيادی با او وارد كوفه شدند وبسياری از خوارج هم با او بودند. و عده ای از خوارج تخلف كرده ودر نخيله ماندند و وارد نشدند؛ پس "حرقوص بن زهير سعدي" و "زرعه بن برج طائي" وارد شدند. اين ها از سران خوارج بودند. و "حرقوص" به علی (علیه السلام)
گفت: از خطای خودت توبه كن و با ما به سوی "معاويه" برای جهاد با او خارج شو. امام علی (علیه السلام)
فرمود:
إن كنتُ نَهَيتُكم عن الحكومة فأبَيتُم، ثُمَّ الان تجعلونها ذَنباً! أما إنَّها ليسَت بمعصيةٍ، ولكنَّها عَجزٌ مِنَ الرَّأي، وضعفٌ في التَّدبير، وقد نَهَيتُكم عنه.
من شما را از اين حكميت نهی كردم انكار كرديد. پس اكنون آن را گناه قرار داديد؛ اما آن معصيت نيست ولی عاجز ماندن از رأی است و ضعف در تدبير و من شما را از آن نهی كردم.
پس "زرعه" گفت: بدان به خدا اگر از حکميت اين دو نفر توبه نكني، تو را می كشيم.
امام علی (علیه السلام) فرمود:
بُؤساً لك ما أشقاك! كأنّي بك قَتيلاً عليك الرِّياحُ!(2).
بدا به تو چقدر بدبختي! گويا من تو را می كشم، باد گرد و خاک بر تو می وزد.
هنگامی كه امام (علیه السلام) بيشتر خوارج را نابود كرد به او گفته شد: ای اميرالمؤمنين، تمام اين قوم هلاک شدند. پس امام (علیه السلام) فرمود:
كلا والله! إنَّهم نُطَفٌ في أصلاب الرِّجال، وقرارات النِّساء، كلَّما نَجَمَ منهم قَرنٌ قُطِعَ، حتّي يكون آخِرُهُم لُصوصاً سَلابين.
نه سوگند به خدا، هرگز، آن ها نطفه هايی در پشت پدران و رحم مادران وجود خواهند داشت. هرگاه كه شاخی از آنان سربر آورد، قطع می گردد تا اين كه آخرين آن ها به راهزنی و دزدی تن می دهد.
وآنچه را امام (علیه السلام) خبر داده بود تحقق يافت. و همه آن ها هلاک نشدند و از آن ها گروهی بازماند و گسترش پيدا كرد و در برابر حكام و فرماندهان مقاومت می كردند.
امام علی (علیه السلام) در حالی كه بر روی منبر بود به حكومت "عبدالمك مروان" و خون ريزی هايی كه در اين مدت انجام می شود اشاره كرد و فرمود:
كأنّی به قَد نَعَقَ بالشام، وفحص براياته فی ضَواحی كوفان، فعطف عليها عَطف الضَّروس، وفَرَشَ الارض بالرُّؤوس، قد فَغَرَت فاغرته، وثَقُلَت فی الارض وطأتُهُ، بعيد الجَولة، عظيم الصَّولة(1).
1) بحار الانوار 41 : 356.
گويی او را می بينم كه از شام فرياد برمی آورد و با پرچم هايش پيرامون كوفه را پر می كند. و مانند شتر خشمگين به كوفه يورش می آورد و زمين را با سرهای بريده فرش می كند. دهانش گشاده، گام هايش را سخت و سنگين بر زمين می كوبد، تاخت و تاز او بی امان و پايدار و هجومش سخت و دشوار است.كلام امام حاكی از ظهور "عبدالملك" در شام و تصرف عراق و کشته شدن مسلمانان در اين جريان، می باشد. و در جنگش با "ابن زبير" زمين پر از جنازه شده و حزن و اندوه را منتشر كرد و به علت كشتگان زياد، در سراسر مملكت اعلام سوگواری شد.
از پيش گويی هايی كه امام متقين و سيد الموحدين (علیه السلام) خبر داد، شورش "ابن زبير" و كوشش او برای به دست آوردن ملک با تمام توان و عدم پيروزی او بود.. و او را امام (علیه السلام) توصيف كرده كه حاكی از شخصيت اوست به شرح زير:
خَبٌّ، ضَبٌّ يروم أمراً لا يدركه، ينصب حِبالة الدِّين لاصطياد الدُّنيا، وهو بَعد مصلوب قريشٍ.
سوسمار مكار امری را قصد می كند كه به آن نمی رسد. دام دين را برای صيد دنيا نصب می كند، و او بعد از آن، به دار آويخته قريش است.
و حديث امام (علیه السلام) به اوصاف "ابن زبير" و سرانجام او اشاره دارد و او چنين است:
1 – امام (علیه السلام) "ابن زبير" را به حيله گر توصيف كرده و اين كه او مكار خبيثی است. به طوری كه او را به سوسمار تشبيه كرده است. او بخيل بود و عرب كف دست بخيل را اگر خالی از عطا و بخشش بود، به دست سوسمار تشبيه می كرد(1).
"ابن زبير" مكار، بخيل، بدخلق، حسود، از هيچ صفت خوبی بهره مند نبود. و تازه مسلمانان در زمان او به سختی و محروميت گرفتار بودند. شاعر می گويد:
إنَّ الموالي أمست وهي عاتبة***علي الخليفة تشكوا الجوع والضما
ماذا علينا وماذا كان يرزؤنا*** أي الملوك علي من حولنا غلبا
موالی (تازه مسلمانان) شام كردند در حالی كه خليفه را سرزنش می كردند و از گرسنگی و تشنگی شكايت می كردندو می گفتند: ما را چه شده است و چه چيز باعث رنج و مصيبت ما شده است و چه پادشاهی بر ما غلبه كرده است
2 – "ابن زبير" قصد خلافت كرد و در به دست آوردن آن با تمام قوا كوشيد، ولی موفق نشد. آن گونه كه امام فرمود اين به خاطر بخل او بود كه شاعر گفته است:
رأيت أبا بكر وربّك غالب*** علي أمره يبغي الخلافة بالتمر(2)
ابابكر را ديدم، خدای تو بر امر او غالب است و خلافت را با خرما جستجو می كند.
در حكومت كوتاه او مسلمانان با گرسنگی و محروميت روبرو بودند؛ زيرا نزد او هيچ بويی از كرم وجود نداشت.
3 – از اوصاف "ابن زبير" اين بود كه رياكار بود و واقعيت را نمی شناخت. خود را در لباس زاهدين و عبادت كنندگان و دوری از دنيا نشان می داد كه مردم
ساده لوح را بفريبد. با اينكه خودش گرگی بود و اين امر بر مردم و عرفا مخفی نبود. وقتی زوجه "عبدالله عمر" به او اصرار كرد كه با "ابن زبير" بيعت كند گفت:
آيا استران و قاطرهای "معاويه" را در موسم حج ديده ای كه "معاويه" بر استر شهباء حج به جای می آورد. "ابن زبير" غير از به دست آوردن آن ها، قصد ديگری ندارد(1).
و به طور حتم او عاری از هرگونه تقوا، پرهيزكاری و ترس از خدای متعال بود. واگر از خدا و روز قيامت می ترسيد با وصی رسول خدا و دروازه شهر او نمی جنگيد. و بزرگ ترين كينه توزی را بر خاندان نبوی داشت در خطبه ای كه می خواند بر پيامبر (صلی الله علیه واله) درود نمی فرستاد. به او در اين باره گفته شد، او گفت: اهل بيتی دارد كه اگر نام او را ببري، آن ها گردن می كشند...و از روی دشمنی آن ها را حبس كرد و تهديد كرد كه اگر بيعت نكنيد، آتش زده خواهيد شد.
قهرمان اسلام "مختار ثقفي" آن ها را از شر او نجات داد و لشكر او اجازه خواستند كه بر او بتازند، ولی اخلاق علوی آن ها مانع از آن شد و اجازه ندادند و مكافات بدی را با نيكی پاسخ دادند.
هنگامی كه "مختار بن ابی عبيده ثقفي" در كوفه خروج كرد، مردم با او بيعت كردند؛ پس در طلب خونخواهی امام حسين (علیه السلام) برآمد. "عبيدالله بن زياد" از شام با لشكر جراری به سوی او آمد. "عبدالرحمن بن اشتر" در برابر او قرار گرفت و آن ها فرياد می زدند: ای خونخواهان حسين، آن ها را صدا زد: صبر، صبر. پس برگشتند. "عبدالله بن يسار بن ابی عقيب دؤلي" به آن ها گفت: خليل
1) المختار : 95.
من _ يعنی اميرالمؤمنين (علیه السلام) – حديث كرد و فرمود: ما اهل شام را در نهری كه به آن خازر ميگويند ملاقات می كنيم، آن ها بر ما می تازند، سپس ما آن ها را شكست می دهيم و امير آن ها را می كشيم.
به طور قطع آنچه را كه اميرالمؤمنين (علیه السلام) خبر داد، تحقق پيدا كرد. و او در شبی كه اين فرومايه خبيث "ابن مرجانه" كشته شد، لشكرش مانند ظلمت در نور متفرق شد.
از امام زين العابدين پرسيده شد: ای فرزند رسول خدا، اميرالمؤمنين (علیه السلام) از امر مختار صحبت كرد و نگفت آن چه موقع خواهد بود؟ وبرای چه كسی كشته می شود؟ پس امام (علیه السلام) فرمود: صَدَقَ أميرُ المؤمنين (علیه السلام) : اميرالمؤمنين درست فرمود.
أوَلا اُخبِرَكم متي يكونُ؟ : آيا نمی خواهيد بدانيد كی خواهد بود؟
گفتند: چرا.فرمود: يوم كذا إلي ثلاث سنين مِن قولي هذا لكم، وسَيؤتي بِرأسي عُبيدالله ابن زيادٍ وشمر بن ذي الجوشن عليهما اللَّعنة في يوم كذا وكذا، وسنأكل وهُما بين أيدينا، نَنظُرُ إليهما(1).
سه سال بعد از اين قول من به شما و در روز فلان، و به زودی سر "عبيدالله بن زياد" و "شمر بن ذی الجوشن" عليهما اللعنه را در روز فلان و فلان برای ما می آورند، ما مشغول غذا خوردن خواهيم بود و سر آن ها در پيش روی ما خواهد بود. و به آن ها نگاه خواهيم كرد.
امام (علیه السلام) در حديث خود از حتمی بودن انقراض دولت امويان پرده برداشته فرمود:
فاُقسم بالله، يابني أمية، عمّا قليلٍ لَتَعرِفُنَّها، في أيدي غيركم وفي دار عَدُوِّكم!(2).
سوگند به خدا، زود باشد كه اين خلافت و دولت را در دست ديگران و در خانه دشمنان خود بنگريد.
دولت امويان به دست دشمنان آن ها يعنی عباسيان منقرض شد. در بين آن ها كشت و كشتار به راه انداختند و آن ها را هر جا که پيدا کردند، كشتند و احدی برای آن ها وساطت نكرد؛ مگر از خاندان نبوت امام صادق (علیه السلام) كه به "سفاح" نامه نوشت. و از او خواست كه متعرض آن هايی كه باقی مانده اند نشود. "سفاح" با حيرت گفت: پدرانشان را كشتند و زنانشان را اسير كردند. حال برای آن ها وساطت می كنند! "سفاح" نمی دانست كه امام صادق (علیه السلام) از اهل بيت نبوت و معدن رحمت است. و به كسی كه به آن ها بدی كند احسان و نيكی می كنند.
امام (علیه السلام) به مستشارش "عبدالله بن عباس" انتقال حكومت به فرزندانش را خبر داد.1 – اين زمانی بود كه برای او فرزندی متولد شد و نام او را "علي" گذاشتند، او را برای تبرک به نزد امام آوردند. امام او را گرفت و آب دهان خود را در دهان او انداخت و دهان او را با خرما ماليد و او را به پدرش برگرداند و به او فرمود:
خُذه إليك أبا الاملاك...(1): بگير پدر سلاطين را...
2 – و همچنين در حديث ديگری امام (علیه السلام) فرمود:
يابن عبّاس، إنَّ مُلك بني أمية إذا زال فَأوَّلُ ما يملك من بني هاشمٍ وُلدك فيفعلون الافاعيل(2).
ای فرزند عباس، وقتی ملک بنی اميه زايل شود، اولين كسی كه از بنی هاشم مالک شود از فرزندان تو خواهند بود؛ پس كارهای بزرگ انجام می دهند.
و آنچه را كه امام فرموده بود تحقق پيدا كرد. حكومت به بنی عباس رسيد. آن هايی كه از ذريه "عبدالله" بودند. بعد از آن، دولت اموي، که دنيا را به فساد كشانده بود، منقرض شد.
امام (علیه السلام) فرمود: لو وجدتُ ثقةً لبعثتُ معه بمالٍ إلی شيعتی فی المدائن: اگر شخص مطمئنی پيدا می كردم، پولی برای شيعيانم در مدائن می فرستادم.
مردی پيش خود فكر كرد، می روم و به او می گويم من مال را می برم. به من اعتماد می كند، وقتی پول ها را گرفتم، راهم را به سوی شام عوض می كنم و به نزد "معاويه" می روم. پس قصد امام كرد و به امام گفت: پول را به من بده تا برای شيعيانت ببرم. امام به او تشر زد و فرمود:
إليك عَنّي، تأخذ طريقاً إلی معاوية...(1).من می دانم، پول را می خواهی بگيری و به سوی "معاويه" بروي...
امام (علیه السلام) در حالی که در ذی قار از مردم بيعت می گرفت، به اصحابش فرمود:
يأتيكم مِن قبل الكوفة ألفُ رجلٍ لا يزيدون رجلاً ولا يقصون رجلاً، يبايعوني علي الموت.
از طرف كوفه هزار نفر می آيند، نه يكی كم و نه يكی زياد و با من تا پای جان بيعت می كنند.
1) بحار الانوار 41 : 297.
"ابن عباس" گفت: از آن ناراحت شدم و ترسيدم كه افراد كمتر يا زيادتر بيايند؛ پس شروع به شمارش كردم تا به نهصد و نود و نه نفر رسيد. سپس آمدن قوم قطع شد، من شک و ترديد پيدا كردم، در اين بين كه فكر می كردم، شخصی را ديدم كه می آيد و او پياده است و شمشير و سپر و ابزاری دارد. به امام (علیه السلام) گفت:
دستت را دراز كن با تو بيعت كنم...
حضرت فرمود: عَلام تُبايعني؟ : بر چه بيعت می كني؟
گفت: بر شنيدن و اطاعت كردن، و در پيش روی تو جنگيدن تا خدا گشايشی به دست تو پيدا كند.
حضرت فرمود: مااسمك؟ : اسم تو چيست؟
گفت: "اويس قرني".
فرمود:
الله أكبر، أخبَرَني حبيبي رسول الله (صلي الله علیه واله) أنّي اُدرك رجلاً مِن أمَّتي يقال له اُوَيس القَرَني يكون من حِزب الله يموت علي الشَّهادة، يدخل في شفاعته مثلُ رَبيعة ومُضَر...(1).الله اكبر، حبيب من رسول خدا (صلی الله علیه واله) به من خبر داد كه من مردی را از امت او درک می كنم كه به او "اويس قرني" می گويند، او از حزب الله است با شهادت می ميرد و در شفاعت او داخل می شوند مانند "ربيعه" و "مُضر"...
امام (علیه السلام) فرمود: لا يموتُ ابنُ هند حتّي يعَلَّقَ الصَّليبُ في عُنُقه(2): ابن هند نمی ميرد تا صليب را به گردنش بياويزد.
و آن تحقق پيدا كرد. مورخان ذكر كرده اند، هنگامی كه مرض به "معاويه" هجوم آورد، طبيبی نصرانی داشت، به او گفت: درد مرا گرفته، راهی برای رهايی از آن هست؟
به او گفت: بلي، نزد ما صليبی است كه اگر به گردن مريضی ببندند خوب می شود. صليب را به نزد او آوردند و آن را به گردنش بست و مُرد در حالی كه صليب در گردنش بود(1).
هنگام ازدواج امام حسين (علیه السلام) با بانوی جليله "شاه زنان" امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) به فرزندش تبريک گفت و فرمود:
ياأبا عبدالله، لَيلِدَنَّ لك منها غُلامٌ خير أهل الارض(2).
ای اباعبدالله، هر آينه برای تو از او فرزندی كه بهترين اهل روی زمين است خواهد بود.
و در عمل آنچه را كه امام (علیه السلام) از او خبر داده بود، تحقق يافت، از فرزندش حسين (علیه السلام) "سيد الساجدين" و تاج گريه كنندگان، زين العابدين صاحب رسالهحقوق، آن چيزی كه از ذخاير رسايل حقوقی است. و صحيفه سجاديه كه زبور آل محمد است... (3).
از "نعمان بن سعد" روايت شده كه گفت: اميرالمؤمنين (علیه السلام) فرمود:
سَيُقتَل رجلٌ مِن وُلدي بأرض خراسان بالسُّمِّ ظُلماً، اسمه اسمي، واسمُ أبيه اسم ابنِ عمران موسي (علیه السلام) ، ألا فمن زاره في غُربته غَفَرَ الله عَزَّ وجلَّ له ذنوبه ما تَقَدَّم منها وما تأخَّرَ...(1).
در آينده مردی از فرزندان من در خراسان، از روی ستم با سم كشته می شود. اسم او اسم من است و اسم پدرش اسم پسر عمران، موسی (علیه السلام) است. آگاه باشيد كسی كه او را در غربت زيارت كند. خدای عزوجل گناهان گذشته و آينده اش را می آمرزد.
آنچه امام (علیه السلام) خبر داده بود تحقق يافت و خدا امام رضا (علیه السلام) را به موسی بن جعفر (علیه السلام) روزی كرد. كسی كه شخصيت او را تاريخ به علوم و معارفش در زمانش می شناسد؛ پس "مأمون عباسي" او را به ديار غربت كشاند، با سم او را مسموم كرد و شهيد و مطلع از دنيا رفت.
امام (علیه السلام) بر سرزمين بغداد گذشت، او فرمود:
ما تُدعی هذه الارض؟ : اين زمين را چه می نامند؟
به او گفتند: بغداد.
فرمود: نعم، تُبني هاهنا مدينةٌ : بلي، در اينجا شهری ساخته می شود. و اوصاف آن را ذكر كرد(2).و آن تحقق پيدا كرد و بغداد ساخته شد. و در عصر عباسيان شكوفا گرديد و پايتخت دنيا شد. مورخان ذكر كرده اند كه "حسن بن ذكوان فارسي" به امام برخورد كرد و از او خواست برای او دعا كند.
امام به او فرمود:
إنَّك سَتُعَمِّر، وتُحمَلُ إلي مدينةٍ يبنيها رجلٌ من بني عمّي العباس تُسَمّي بغداد، ولا تَصِلُ إليها، وتموت بموضعٍ يقال له المدائن.
تو عمرت طولانی می شود و تو را می برند به شهری كه مردی از فرزندان عمويم عباس، می سازد، آن را بغداد می گويند. به آنجا نمی رسی و در جايی می ميری كه به آن مدائن می گويند.
آن گونه شد كه امام (علیه السلام) فرمود(1).
تعداد پادشاهان بنی عباس آن هايی كه در عالم اسلامی حكومت كردند، همان گونه بود كه امام (علیه السلام) فرموده بود:
وَيلٌ هذه الاُمَّة مِن رجالهم الشَّجرةُ الملعونة الَّتي ذكرها ربُّكم تعالي، أوَّلُهم خَضراء وآخِرهم هَزماء، ثُمَّ يلي بعدهم أمر أمَّة محمَّدٍ (صلي الله علیه واله) رجالٌ: أوَّلُهم أرأفُهم، وثانيهم أفتَكهُم، وخامسهم كبشُهُم، وسابعهم أعلَمُهُم، وعاشرهم أكفَرُهم، يقتله أخصُّهم به، وخامس عشرهم كثير العَناء، قليل الغَناء، وسادس عشرهم أقضاهم للذِمَم، وأوصلُهُم لِلرَّحَم، كأنّي أري ثامن عشرهم تفحص رِجلاه في دمه بعد أن يأخُذَ جُنده بكظمه، من وُلده ثلاث رجال: سيرتُهُم سيرةُ الضَّلال، الثاني والعشرون منهم الشَّيخ الهَرِم، تطول أعوامُه، وتُوافق الرَّعيةُ أيامه، السادس والعشرون منهم يشرُدُ المُلك منه شُرود النِّفَق، ويعضدهالهَزَرة المُتَفَيهِق، لكأنّي أراه علي جسر الزَّوراء قتيلاً، ذلك بما قدَّمَت يداك، وإنَّ الله ليس بيظلامٍ للعبيد(2).
وای بر اين امت از مردان اين شجره ملعونه كه خدای تعالی آن را ذكر كرده:
اولين آن ها سبز و آخرين آن ها شكست خورده، سپس بعد از آن ها امر امت محمد (صلی الله علیه واله) به مردانی می رسد كه اولين آن ها رئوف ترين آن ها و دومين آن ها خون ريزترين آن ها و پنجمين آن ها قوچ آن ها و سرورشان است. هفتمين آن ها داناترين آن هاست و دهمين آن ها، كافرترين آن هاست كه حتی نزديكان و خواص خود را می كشد، و پانزدهمين آن ها پر رنج تر و كم ثروت است. شانزدهمين قاضی ترين آن ها در بدگويی و بهتر از همه صله رحم انجام می دهد.گويا هجدهمين آن ها را می بينم كه دو پايش غرق خون خويش است پس از آن كه سربازانش او را دستگير كردند. در حالی كه خشم خود را فرو می برد كه دارای سه فرزند است. شيوه آن ها گمراهی خواهد بود. بيست و دومين آن ها پيرمردی سالخورده است كه سال های حكومتش به درازا می كشد و رعيت و مردم با او همراهی می كنند. بيست و ششمين آنان كسی است كه حكومت مانند شترمرغ نر از دست او فرارمی کند، و مردی تنبل و مغرور به او كمک می كند. گويا او را می بينم كه به روی پل زوراء كشته اش افتاده است و اين به دليل كارهايی است كه از پيش انجام داده است؛ زيرا خداوند به بندگان خويش ستم نمی كند.
"علامه مجلسي" بندهای اين خطبه را توضيح داده و چنين گفته است:نخستين آنان اولين خليفه عباسی "سفاح" بود كه مهربان ترين آنان به شمار می رود. دومين آن ها "منصور" بوده است كه بی حياترين آنان و پر جرأت ترين آنان می باشد؛ پس بيشترين كشتار مردم با نيرنگ و حيله از آن او بود.
پنجمين آن ها "هارون الرشيد" است كه قوچ آنان به شمار می آيد و پادشاهی هيچ يک از عباسيان مانند پادشاهی او دارای ثبات و استقرار نبود.
هفتمين آنان "مأمون" است كه دانشمندترين آنان است كه به زيادی دانشش مشهور است، و لازم به ذكر نيست.
دهمين آن ها "متوكل" است كه كافرترين آنان بلكه كافرترين همه مردم جهان به شمار می آيد؛ چرا كه اهل بيت (عليهم السلام)، شيعيان و ساير مردم را به شدت آزرد، حتی غلامان ويژه اش را كشت.
پانزدهمين آن ها "معتمد علی الله" بود كه اسمش "احمد بن متوكل" است، هر چند كه خلافتش 23 سال طول كشيد؛ اما در اين مدت مشغول جنگ با زنگيان و سايرين بوده است و حضرت حكومت او را به رنج فراوان توصيف می كند.
شانزدهمين آن ها "معتضد بالله" است كه در خواب ديد مردی كنار دجله آمده و دستش را به سوی آن رود دراز كرد و آب آن را جمع كرد؛ سپس كف دستش را باز كرد و آب جاری شد. آن مرد از "معتضد" سئوال كرد: آيا مرا می شناسي؟ آن مرد گفت: من علی بن ابيطالب ام. هنگامی كه بر كرسی خلافت نشستي، به فرزندان من نيكی كن و علويان را دوست بدار و با آنان احسان كن؛ پس آن حضرت وی را به خوش عهدی و قضاوت صحيح و صله رحم توصيف كرد.
هجدهمين آن ها "جعفر" ملقب به "المقتدر بالله" است كه مونس، خادم او كه از لشكريانش بوده است، بر او خروج كرده و به موصل می آيد و در آنجا پيروز می شود. سپاهی جمع آوری می كند و سپس بازگشته با "مقتدر" در بغداد به جنگ می پردازد. لشكر "مقتدر" شكست می خورد و او در جنگ كشته می شود. پس از او سه نفر از فرزندانش "الراضی بالله محمد بن مقتدر" و "المتقی بالله ابراهيم بن مقتدر" و "المطيع لله فضل بن مقتدر" به خلافت می رسند.بيست و دومين آن ها "المكتفی بالله عبدالله" است كه پس از گذشت چهل و يک سال از عمرش در سال 333 ادعای خلافت كرد. "احمد بن بويه" در سال 334 بر بغداد چيره شد و "مكتفی بالله" را دستگير كرد و چشمانش را از حدقه درآورد. و در سال 338 مرد.
گفته می شود كه ايام خلافتش يک سال و چهار ماه به طول انجاميد. احتمال دارد كه تاريخ دانان وراويان حديث اشتباه كرده باشند، و بيست و پنجم و بيست و ششم جابه جا شده باشد. چرا كه اولين "القادر بالله احمد بن اسحاق" بود، هشتاد و شش سال عمر كرده است و مدت خلافتش 41 سال بود. و دومی "القائم بأمر الله" 76 سال عمر كرد و خلافتش 44 سال و هشت ماه به طول انجاميد.
احتمال دارد كه آن حضرت از "قائم بأمر الله" به عنوان بيست و دومين خليفه ياد كرده باشد. به اين دليل كه به خلافت "القاهر بالله"، "الراضی بالله"، "المقتدر بالله" و "المكتفی بالله" اشاره نكرده؛ زيرا استقلال نداشته و مدت خلافتشان كوتاه بوده است.
پس بدين گونه بيست و ششمين خليفه "الراشد بالله" است، كه در حمايت "عماد الدين زنگي" فرار كرد و برخی از محافظان، او را در اصفهان كشتند.
ممكن است منظور از بيست و ششمين "المستصعم بالله" بوده و او نيز به همين گونه كشته شده و آخرين خليفه عباسی به شمار می آيد.
حضرت از او چنين تعبير كرده كه اولين و هفتمين نفر از خلفای عباسی و بيست و ششمين خليفه بزرگ قدرتمند به شمار می آمد؛ چرا كه آن ها استقلال زيادی نداشتند و مغلوب مملوكان و ترکان بودند.
احتمال دارد كه مراد بيست و ششمين نفر از عباسيان باشد؛ چرا كه آنان در اينكه او از 24 يا 25 نفر از فرزندان عباس بودند اختلاف دارند و در پايان به انضمام عباس بيست و ششمين به حساب می آيند و دو نفر پايانی كمک كار او بودند(1).
از حوادث بزرگی كه از وقوع آن امام (علیه السلام) خبر داد، فتنه زنج بود. گمان كردند كه او "علی بن محمد بن احمد بن عيسی بن زيد بن علی بن الحسين"
1) بحار الانوار 41 : 323 – 324.
(علیه السلام) است. و زنگی ها دور او را گرفتند و وعده به آزادی آن ها و غلبه به اموال دولت و تسخير آن برای مصالحشان داد؛ پس از او اطاعت كردند و پيرامون او جمع شدند. و مورخان تفصيل حادثه و فتوحاتی را كه انجام داد، بيان كرده اند.
به هر حال می شنويم آنچه امام در وصف لشكر او و خرابی هايی كه به مملكت از جرايم آنها رسيد. امام (علیه السلام) فرمود:
ياأحنَف، كأنّي به وقد سار بالجيش الَّذي لا يكونُ له غُبارٌ ولا لَجَبٌ، ولا قَعقَعَةُ لُجُمٍ، ولا حَمحَمَةُ خَيلٍ يثيرون الارض بأقدامهم كأنَّها أقدامُ النَّعامِ.
ای "احنف"، گويا من او را می بينم كه با لشكری بدون غبار و سر و صدا و بدون حركات لگام ها و شيهه اسبان به راه افتاد. زمين را زير قدم های خود مانند گام شترمرغان درمی نوردند.
اشاره امام (علیه السلام) به اوصاف لشكر صاحب زنگ است و اينكه آن ها در منتهای آموزش نظامی اند كه نه غباری دارند و نه سر و صدای لگامی و نه همهمه اسبي، اين اوصاف شگفت ترين چيزی است كه سازمان نظامی آموزش می دهد.
سپس امام (علیه السلام) به آنچه كه از خرابی و ويرانی از اين لشكر به مملكت می رسد خبر می دهد. فرمود:
ويلٌ لِسِلككم العامرة والدُّور المُزَخرفة الَّتي لها أجنحةٌ كأجنحة النُّسور، وخراطيم كخراطيم الفيلة، من اولئك الَّذين لا يندَبُ قتيلُهُم، ولا يفقد غائبهم...(1).
پس وای بر كوچه های آباد، و خانه های زينت شده بصره كه بال هايی چونان بال كركسان و ناودان هايی چون خرطوم های فيلان دارد. وای بر
1) شرح نهج البلاغة – ابن ابی الحديد 8 : 125.
اهل بصره كه بر كشتگان آنان نمی گريند، و از گم شدگانشان كسی جستجو نمی كند...
مملكت اسلامی بزرگ ترين رنج و سختی را از صاحب زنگ و لشكرش كشيد، خانه ها و مزارع را از بين بردند و اقتصاد را به نابودی كشيدند. و اين در سال 255 ه بود و مصادر تاريخ، اين فاجعه را به تفصيل ذكر كرده اند.
امام (علیه السلام) از حكومت فرزندان بويه خبر داد و فرمود:
ويخرُجُ مِن ديلمان بنو الصَّياد، ثُمَّ يَستَشري أمرُهُم حتّي يَملِكوا الزَّوراءَ، ويَخلَعوا الخُلفاء...
از ديلمان فرزندان صياد خروج می كنند، امرشان فراگير می شود تا بغداد را تصرف می كنند و خلفا را خلع می كنند...
شخصی برخاست و گفت: مدت آن ها چقدر خواهد بود ای اميرالمؤمنين؟
پس امام (علیه السلام) فرمود: صد سال يا كمی بيشتر. به ذكر آن ها برگشت و فرمود:
والمُترَفُ ابنُ الاجذَم يقتُلُهُ ابنُ عَمِّه علي دِجلة...
مترف ابن الاجذم پسر عمويش را در كنار دجله می كشد...
امام (علیه السلام) اشاره به "عزالدوله بختيار بن معز الدوله ابی الحسين" دارد. "معزالدوله" به خاطر عقب نشينی در جنگ دستش قطع شده بود و فرزندش "مترف" صاحب لهو و شرب خمر بود. "عضدالدوله فنا خسرو" او را در دجله در قصر جص كشت و ملک او را پسر عمويش گرفت؛ اما در مورد خلع خلفا، وی "معزالدوله مستكفي" را خلع كرد و "مطيع" را به جای او نصب كرد. و "بهاء
الدوله ابا نصر بن عضدالدوله وطائع" را خلع كرد. و به جای او "قادر" را قرار داد و مدت حكومتشان به آن مقداری بود كه امام (علیه السلام) خبر داد(1).
از اسراری كه امام (علیه السلام) از آن خبر داد دولت علويان در مغرب عربی به رهبری "ابی عبدالله المهدي" است که او اولين سلاطين آن هاست. امام (علیه السلام) فرمود:
ثُمَّ يظهَرُ صاحب القَيروان الغَصُّ البَضُّ، ذو النَّسب المَحض، والمُنتجبُ مِن سُلالة ذي البِداء، المُسَجّي بِالرِّداء(2).
سپس صاحب قيروان تر و تازه و بشاش ظاهر می شود. كه دارای نسب خالص برگزيده از دودمان ذی البداء پوشيده با رداء است.
"ابن ابی الحديد" می گويد: "عبيدالله مهدي" سفيد متمايل به سرخي، چاق و شل و ول بود. و مراد از ذو البداءآن "اسماعيل ابن امام جعفر صادق" (علیه السلام) ، بود که رداء پوش بود؛ چون هنگامی كه مرد پدرش او را با رداء پوشاند و بزرگان شيعه وارد شدند و ديدند كه او مرده است و شبهه در كار او برداشته شد(3).
ولی با كمال تأسف عده ای ايمان به مرگ "اسماعيل" نداشتند و گروهی از شيعه كه آن ها را اسماعيليه می گويند، معتقد به زنده بودن او شدند و اين كه او را مانند حضرت مسيح (علیه السلام) به آسمان بردند.
و از اسراری كه امام (علیه السلام) از آن خبر داد، انقلاب در مازندران بود كه بعضی سادات مانند "ناصر" و "داعي" وغير آن را انجام دادند. امام (علیه السلام) فرمود:
وإنَّ لال محمَّدٍ بالطّالقان لكنزٌ سيظهرُهُ الله إذا شاء دُعاؤه حتّي يقومَ بإذن الله فيدعو إلي دين الله(1).و برای آل محمد در طالقان گنج هايی است كه خدا آن را آشكار می كند. و هرگاه بخواهد آن ها را می خواند تا به اذن خدا قيام، و مردم را به دين خدا دعوت كنند.
و آن تحقق پيدا كرد و آن بزرگان در طالقان شعار اسلام سردادند و مردم را به حكم قرآن دعوت كردند.
و امام (علیه السلام) خبر از قرامطه- گروه گمراهی كه هيچ شناختی از اسلام نداشتند -داد. امام (علیه السلام) درباره آن ها فرمود:
ينتَحلون لنا الحُبَّ والهَوي، ويضمِرون لنا البُغض والقَلي، وآيةُ ذلك قَتلُهُم وُرّاثَنا، وهجرُهُم أحداثَنا(2).
با دوستی و ميل، خودشان را به ما منتسب می كنند. ولی از درون به ما بغض و تنفر دارند. و نشانه آن كشتن وراث ما و ترک كردن نوجوانان ماست.
قرامطه در صحنه زندگی اسلامی ظاهر شدند و فساد، قتل، غارت و نابودی را شايع كردند. حلال كردند آنچه را كه خدا حرام كرده بود، حرام كردند آنچه را خدا حلال كرده بود. در تعاليم شان مانند كمونيست ها، خارج از دين بودند. كشتن بزرگان علويان را مباح می دانستند و گروهی از بزرگان آن ها را كشتند كه "ابوالفرج اصفهاني" اسم آن ها را ذكر كرده است(1).آن ها به ناصبی بودن و دشمنی اهل بيت (عليهم السلام) شناخته شدند. "ابوطاهر سليمان بن الحسن جنابي" از بزرگان آن ها بود كه بر شهر نجف اشرف و شهر كربلا گذشت و به زيارت دو مرقد شريف نرفت(2).
از اسراری كه امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) از آن خبر داد و آنچه كه بعد از صدها سال تحقق پيدا كرد، محنت بزرگی بود كه مسلمانان به آن امتحان شدند. و آن غروب خلافت اسلامی و در هم پيچيده شدن حكومت بنی عباس بود. آن هايی كه در ارتكاب آنچه خدا حرام كرده بود، اسراف كردند. شب های سرخ داشتند كه پر از خمر و بی بند و باری و فحشا بود و حاكم واقعی اسلام نبودند بلكه حاكم صوری بودند.
آن ها برای اشغال پايتخت اسلام، بغداد پيش رفتند. و دولت بزرگ اسلامی را ساقط كردند. در قتل بزرگان و نيكان و اشاعه ترس و وحشت بين مسلمانان اقدام كردند و قصد نابودی آثار اسلامی در شهر را كردند. فجيع ترين كار آن ها نابودی كتابخانه مستنصريه بود كه شامل صدها هزار كتاب بود. كه آن ها را در داخل دجله انداختند. از اين جهت خسارت بزرگی به عالم اسلام زدند و آن مهم ترين
ثروت فكری و علمی بود؛ پس می شنويم آنچه را كه امام (علیه السلام) در وصف مغول و اقدامات آنان در كشور مسلمانان، برای نابودی و هلاكت انجام می دهند:
كأنّي أراهُم قوماً كأنَّ وَجوهُهُم المجانُّ المُطَرَّقةُ، يلبَسون السَّرَق والديباج، ويعتقبون الخَيل العِتاق، ويكونُ هناك استحرارُ قتل حتّي يمشي المَجروح علي المقتول، ويكون المُفلتُ أقلَّ من المأسور(1).گويا آنان را می بينم با رخساری چونان سپرهای چكش خورده، لباس های از ديباج و حرير پوشيده كه اسب های اصيل را يدک می كشند، آن چنان كشتار و خونريزی دارند كه مجروحان از روی بدن كشتگان حركت می كنند. و فراريان از اسير شدگان كمترند.
يكی از اصحاب گفت: ای اميرمؤمنان، تو را علم غيب دادند...
پس امام (علیه السلام) تبسم كرد و به او فرمود:
ياأخا كلبٍ، ليس هو بعلم غيبٍ، وإنَّما هو تَعَلُّم من ذي عِلمٍ وإنَّما علمُ الغيب علمُ السَّاعة، وما عدَّده الله سبحانه بقوله: (إنَّ الله عنده علمُ السّاعة، وينَزَّلُ الغيث، ويعلم ما في الارحام، وما تَدري نفسٌ ماذا تَكسب غداً، وما تَدري نفسٌ بأي أرضٍ تموت...)، فيعلم الله سبحانه ما في الارحام مِن ذكرٍ أو اُنثي، وقبيحٍ أو جميلٍ، وسَخِي أو بخيلٍ، وشقي أو سعيدٍ، ومن يكونُ في النّار حَطَباً، أو في الجِنان للنَّبيين مُرافقاً، فهذا علم الغيب الَّذي لا يعلمه أحدٌ إلا الله، وما سِوي ذلك فعلم عَلَّمه الله نبيه فعلَّمنيه، ودعا لي بأن يعيه صدري، وتَضطَمَّ عليه جوانحي(2).
ای برادر كلبي، اين اخباری كه اطلاع می دهم علم غيب نيست. علمی است كه از دارنده علم غيب پيامبر (صلی الله علیه واله) اخذ كرده ام. همانا علم غيب، علم قيامت است و آنچه از علم قيامت می باشد در نزد خداست. خدا باران را نازل كرده و آنچه را در شكم مادران است، می داند. كسی نمی داند كه فردا چه خواهد كرد؟ و در كدام سرزمين خواهد مرد؟ پس خداوند سبحان مطلع است از آنچه در رحم مادران است، پسر يا دختر، زشت يا زيبا، سخی و بخيل ، بدبخت یا خوشبخت، و کسی که هيزم آتش خواهدشد ويا در بهشت همسايه و دوست پيامبر (صلی الله علیه واله) خواهد بود، پس اين ها علم غيبی است که غير از خدا كسی نمی داند. و ما سوای اين ها علومی است که خداوند به پيامبرش تعليم داده و پيامبر هم به من آموخته است و برای من دعا كرده است تا خدا اين دسته از علوم و اخبار را در سينه ام جای دهد، و اعضا و جوارح بدن من از آن ها پر گردد.
امام (علیه السلام) توضيح داد علمی را كه نزد اوست، از برادرش و پسر عمويش رسول خدا (صلی الله علیه واله) اخذ كرده و ما سوای آن، علم غيبی است كه احدی غير از خدای متعال خالق عالم وجود و بخشنده زندگی از آن مطلع نيست.
به هر حال، آنچه امام (علیه السلام) به آن خبر داده بود تحقق يافت. مغولان جاني، شهر بغداد را اشغال كردند و به اين وسيله دولت اسلامی سقوط كرد و سربازان در كشتن افراد صالح افراط و فساد را در زمين شايع كردند.
پس به طور حتم سبب اين همه فجايع و بدبختی هميشگي، سوء سياست عباسی بود. آن هايی كه مرتكب هر حرامی شده بودند، و از بيشتر آن ها جز فسق و فجور، مبارزه با مصلحان، دشمنی با اهل بيت (عليهم السلام)، افراط در كشتن
آن ها، طرد شيعيان و ياران آن ها چيز ديگری ديده نشده بود. به اين طريق راه را برای جنگ هلاكو در لشكركشی به بغدا و سقوط دولت اسلامی باز كردند.
امام (علیه السلام) اصحابش را به فتنه ها و مشكلاتی كه بعد از وفاتش رخ خواهد داد آگاه كرد. امام (علیه السلام) فرمود:
وإنَّه سيأتي عليكم مِن بعدي زمانٌ ليس فيه شيءٌ أخفي مِن الحقِّ، ولا أظهرَ مِن الباطل، ولا أكثر من الكذِبِ علي الله ورسوله، وليس عند أهل ذلك الزَّمان سِلعةٌ أبوَرَ من الكتاب إذا تُلِي حقَّ تلاوته، ولا أنفق منه إذا حُرِّف عن مواضعه، ولا في البلاد شيءٌ أنكر من المعروف، ولا أعرف من المنكر!فقد نبذ الكاب حَمَلَته، وتناساه حَفَظَته، فالكتابٌ يومئذٍ وأهلُهُ طريدان مَنفيان، وصاحبان مُصطحبان في طريقٍ واحدٍ لا يؤويهِما مَؤوٍ. فالكتابُ وأهلُهُ في ذلك الزَّمان في النّاس وليسا فيهم، ومعهم وليسا معهم! لانَّ الضَّلالة لا تُوافق الهُدي، وإنِ اجتَمَعا، فاجتَمَع القوم علي الفُرقة، وافترقوا عن الجماعة، كأنَّهم أئمة الكتاب وليس الكتاب إمامهم، فلم يبق عندهم منه إلا اسمُه، ولا يعرفون إلا خَطَّهُ وزَبرَه، ومِن قبلُ ما مَثَّلوا بالصّالحين كلَّ مُثلةٍ، وسَمّوا صِدقهم علي الله فِريةً، وجعلوا في الحسنة عُقوبة السَّيئة(1).
همانا پس از من روزگاری بر شما فرا خواهد رسيد كه چيزی پنهان تر از حق، آشكارتر از باطل و فراوان تر از دروغ به خدا و پيامبرش نباشد. و نزد مردم آن زمان، كالايی زيان بارتر از قرآن نيست، كه اگر قرآن را درست بخوانند و تفسير كنند. متاعی پرسودتر از آن يافت نمی شود. و
1) نهج البلاغة : 63، الخطبة 147.
آن گاه كه آن را تحريف كنند و معانی دلخواه خود را رواج دهند، در شهرها چيزی ناشناخته تر از معروف و شناخته تر از منكر نيست!
حاملان، قرآن را واگذاشته و حافظان قرآن، آن را فراموش می كنند؛ پس در آن روز قرآن، و پيروانش از ميان مردم رانده و مهجور می شوند. و هر دو غريبانه در يک راه ناشناخته سرگردانند، و پناهگاهی ميان مردم ندارند. با مردم اند ولی از آن ها بريده اند؛ زيرا گمراهی و هدايت، هرگز هماهنگ نشوند، اگر چه كنار يكديگر قرار گيرند. مردم در آن روز در جدايی و تفرقه هم داستان و در اتحاد و يگانگی پراكنده اند، گويی آنان پيشوای قرآن بوده و قرآن پيشوای آنان نيست؛ پس از قرآن جز نامی نزدشان باقی نماند و آنان جز خطی از قرآن نشناسند. و پيش از اين، چهكيفرها كه بر نيكوكاران روا نداشتند، و سخن راست آنان را بر خدا دروغ پنداشتند و كار نيكشان را پاداش بد دادند.
اين مشكلات بعد از وفات امام (علیه السلام) تحقق يافت. حكومت به معاويه و بعد از او به بنی مروان رسيد. كتاب بی رونق شد. منكر رواج يافت، باطل حاكم شد، مردم به گناه روی آوردند، و مرتكب كارهای زشت شدند. و اين را در حديث ديگری ظاهر می كند. او (علیه السلام) می فرمايد:
وأخذوا يميناً وشِمالاً ظَعناً في مسالك الغي، وتَركاً لمذاهب الرُّشد، فلا تستعجلوا ما هو كائنٌ مُرصدٌ، ولا تستنبطوا ما يجيءُ به الغَد، فكم مِن مُستعجل بما إن أدركه ودَّ أنَّه لم يدركه، وما أقرب اليوم مِن تباشير غدٍ(1).
1) نهج البلاغة : 64، الخطبة 150.
به راه های چپ و راست رفتند و راه ضلالت و گمراهی پيمودند و راه روشن هدايت را گذاشتند؛ پس درباره آن چه كه بايد باشد، شتاب نكنيد و آنچه را كه در آينده بايد بيايد، دير نشماريد. چه بسا كسی برای رسيدن به چيزی شتاب می كند، وقتی به آن رسيد دوست دارد كه ای كاش آن را نمی ديد. چه نزديک است امروز ما به فردايی كه سپيده آن خواهد دميد(1).
دروازه شهر علم پيامبر (صلی الله علیه واله) از روی دادن حوادثی در آخر الزمان از فتنه و بلا خبر می دهد، و در بسياری از مناسبات به آن اشاره می كند از جمله:
1 – امام (علیه السلام) فرمود:
يأتي علي النّاس زمانٌ لا يقرَّبُ فيه الا الماحل، ولا يظَرَّف فيه إلا الفاجر، ولا يضَعَّف فيه إلا المُنصف، يعُدُّون الصَّدقةَ فيه غُرماً، وصلة الرَّحم مَنّاً، والعبادة استطالة علي النّاس! فعند ذلك يكونُ السُّلطان بمشورة النِّساء، وإمارة الصَّبيان!(2).روزگاری بر مردم خواهد آمد كه محترم نشمارند جز سخن چين را، و خوششان نيايد جز از بدكار هرزه، و ناتوان نگردد جز عادل. در آن روزگار كمك به نيازمندان، خسارت و پيوند با خويشاوندان، منت گذاری و عبادت، نوعی برتری جويی بر مردم است. در آن زمان حكومت با مشورت زنان و فرماندهی خردسالان اداره می گردد!
بشريت در آن روز در قوس نزولی است و در آخرين درجه سقوط است. وقتی انسان در مسيری كه امام فرمود سير كند.
2 – او (علیه السلام) فرمود:
يأتی علی النّاس زمانٌ لا يبقی فيه مِن القرآن إلا رَسمُه، ومن الاسلام إلا اسمُه، ومساجدهم يومئذٍ عامرةٌ من البِناء، خرابٌ من الهُدي، سُكانها وعُمّارُها شَرُّ أهل الارض، منهم تخرجُ الفتنة، وإليهم تأوی الخطيئة، يرُدُّون مَن شَذَّ عنها فيها، ويسوقون مَن تأخَّر عنها إليها. يقول الله تعالي: فبی حَلَفتُ لابعَثَنَّ علی اولئك فتنةً تترك الحليم فيها حيران، وقد فعل، ونحن نستقيل الله عثرة الغفلة(1).
روزگاری بر مردم خواهد آمد كه از قرآن جز نشانی و از اسلام جز نامی باقی نخواهد ماند. مسجدهای آنان در آن روزگار آبادان؛ اما از هدايت ويران است. مسجدنشينان و سازندگان بناهای شكوهمند مساجد، بدترين مردم روی زمين می باشند، كه كانون هر فتنه و جايگاه هر گونه خطاكاری اند. هر كس از فتنه دور است، او را به فتنه بازمی گردانند و هر كس كه از فتنه عقب مانده، او را به فتنه ها كشانند. خدای بزرگ می فرمايد: (به خودم سوگند بر آنان فتنه ای بگمارم كه انسان شكيبا در آن سرگردان مانند). و چنين كرده است. ما از خدا می خواهيم كه از لغزش برای غفلت ها درگذرد.
3 – او (علیه السلام) فرمود:يأتي علي النّاس زمانٌ عَضوضٌ، يعَضُّ المُوسِرُ فيه علي ما في يديه ولم يؤمر بذلك، قال الله سبحانه: (ولا تَنسوا الفضل بينكم)، تنهدُ فيه الاشرار، وتُستَذَلُّ الاخيار، ويبايعُ المُضطرُّون، وقد نَهي رسولُ الله صلّي الله عليه وآله وسلَّم عن بيع المُضطرّين(2).
مردم را روزگاری سخت در پيش است كه توانگر اموال خود را سخت نگه دارد كه به اين بخل و روزی فرمان داده نشده است. خدای سبحان فرمود: (بخشش ميان خود را فراموش نكنيد).
بدان روزگار، بلند مقام، و نيكان خوار گردند. با درماندگان به ناچاری خريد و فروش می كنند. در حالی كه رسول خدا (صلی الله علیه واله) از معامله با درماندگان نهی فرمود.
و در اينجا حديث ما از بعضی كشت و كشتارها و اسراری كه از امام (علیه السلام) به آن اشاره كرده و در صحنه زندگی به تحقق پيوسته است به پايان می رسد و اين كتاب كه جزيی از دانشنامه زندگی اوست، به اتمام می رسد.
القرآن الكريم
( أ )
الاداب الشرعية والمنح المرعية ........شمس الدين الحنبلي
أبوطالب وبنوه........محمد علي آل السيّد عليخان
اتّجاهات الشعر العربي........محمد مصطفي هدارة
أثر التشيّع في الادب العربي........محمد سيّد الكيلاني
أحاديث أمّ المؤمنين عائشة........مرتضي العسكري
الاحتجاج ........الطبرسي
الاحكام السلطانية........للماوردي
أحكام القرآن........الجصّاص
أخبار القضاة........وكيع القاضي
الاخبار الطوال........الدينوري
أخلاق حملة القرآن........أبي بكر البغدادي
الادارة الاسلامية........محمد كردعلي
أدب الدنيا والدين........الماوردي
الاذكياء........ابن الجوزي
الارشاد........الشيخ المفيد
الارشاد في أصول الاعتقاد........الجويني
ارشاد القلوب........الديلمي
أسباب النزول........ابوالحسن الواحدي النيسابوري
أسبوع الامام........مجموعة من الكتّاب
الاستبصار........الشيخ الطوسي
الاستيعاب........ابن عبدالبرّ المالكي
اُسد الغابة........ابن الاثير
أسني المطالب في نجاة أبي طالب ........أحمد زيني دحلان
الاشتقاق ........الاصمعي
الاصابة ........ابن حجر العسقلاني
الاصول العامة........السيّد محمّد تقي الحكيم
أصول الكافي........الشيخ الكليني
أضواء علي دعاء كميل ........عزّالدين بحر العلوم
أضواء علي السنّة المحمّدية........الشيخ محمود أبورية
إكمال الدين........الشيخ الصدوق
الاعجاز والايجاز........الثعالبي
أعلام النساء........رضا عمر كحالة
إعلام الوري........الطبرسي
أعيان الشيعة........السيّد محسن العاملي
الاغاني........أبوفرج الاصفهاني
الامالي........أبو علي القالي
أمالي الصدوق........الشيخ الصدوق
أمالي الطوسي........الشيخ الطوسي
أمالي المرتضي........السيّد المرتضي
أمالي المفيد........الشيخ المفيد
الامام الحسين (ع)........العلائلي
الامام علي بن أبي طالب (ع)........عبدالفتاح مقصود
الامام علي (ع) صوت العدالة الانسانية........جورج جرداق
الامامة والسياسة........ابن قتيبة
إمتاع الاسماع........المقريزي
الامتاع والمؤانسة........أبوحيان التوحيدي
الاموال ........أبوعبيد قاسم بن سلام
انباه الرواة........الزبيدي
أنساب الاشراف........البلاذري
انسان العيون........علي بن إبراهيم الحلبي
إيضاح الوقف والابتداء........محمد بن قاسم الانباري
إيمان أبي طالب........الشيخ المفيد
(ب)
بحار الانوار........المجلسي
البداية والنهاية........ابن كثير
بستان الرازي........محمّد الرازي
بصائر الدرجات........محمّد بن الحسن الصفّار
البصائر والذخائر........أبوحيان التوحيدي
بلاغات النساء........ابن طيفور
البلد الامين ........ابراهيم بن علي الكفعمي
بهجة المجالس........يوسف بن عبدالبرّ
البيان والتبيين........الجاحظ
(ت)
تاج العروس........الزبيدي
تاريخ ابن خلدون........عبدالرحمن بن محمد
تاريخ ابن عساكر........علي بن حسن بن عساكر
تاريخ ابن كثير........ابن كثير
تاريخ أبي الفداء........إسماعيل بن علي عمادالدين
تاريخ بغداد........الخطيب أحمد بن علي البغدادي
تاريخ الخميس........الحسين بن محمد الديار بكري
تاريخ دمشق........ابن عساكر
تاريخ الشعر العربي........نجيب محمد
تاريخ الطبري........محمد بن جرير الطبري
تاريخ العراق في ظلّ الحكم الاموي........علي حسني الخربوطلي
تاريخ اليعقوبي........أحمد بن واضح اليعقوبي
تبصرة الحكام........إبراهيم بن فرحون اليعمري
تحف العقول........حسن بن شعبة
تحفة المحتاج ........النووي
تذكرة الخواص........ابن الجوزي
تصنيف نهج البلاغة........لبيب بيضون
تفسير ابن كثير........إسماعيل بن كثير القرشي
تفسير الامام العسكري (ع)........المنسوب الي الامام العسكري (ع)
تفسير البرهان........السيد هاشم البحراني
تفسير البيضاوي........عبدالله بن عمر البيضاوي
تفسير الجلالين........جلال الدين السيوطي
تفسير الحقائق ........عثمان بن علي الزيلعي
تفسير روح البيان ........إسماعيل حقي البروسوي
تفسير روح المعاني........الآلوسي
تفسير الصافي........الفيض الكاشاني
تفسير الطبري........محمد بن جرير الطبري
تفسير القمّي........علي بن إبراهيم القمّي
تفسير العيّاشي........محمد بن مسعود العيّاشي
تفسير فرات........فرات بن إبراهيم الكوفي
تفسير القرطبي........محمد بن أحمد القرطبي
تفسير الكبير........الفخر الرازي
تفسير الكشّاف ........محمود بن عمر الزمخشري
تفسير النعماني........محمد بن زينب النعماني
تمام المتون........خليل بن ايبك الصفدي
التمثيل والمحاضرة........الثعالبي
التنبيه والاشراف ........المسعودي
التوحيد........الشيخ الصدوق
تهذيب الاحكام........الشيخ الطوسي
تهذيب الاسماء واللغات........النووي
تهذيب تاريخ ابن عساكر ........عبدالقادر بدران
تهذيب التهذيب........ابن حجر العسقلاني
(ث)
ثمرات الاوراق........أبوبكربن علي الحموي
ثواب الاعمال........الشيخ الصدوق
(ج)
جامع الاصول........مبارك بن محمد بن الاثير
جامع البيان........محمد بن جرير الطبري
جامع السعادات........النراقي
جامع العلوم في اصطلاحات الفنون........عبدالنبي أحمد
الجامع الكبير........السيوطي
جمال الاسبوع........ابن طاووس
جمع الجوامع........السيوطي
الجمل........محمد بن زكريا
جمهرة أشعار العرب........أبوزيد القرشي
جمهرة رسائل العرب........أحمد زكي صفوت
جواهر المطالب في مناقب الامام علي بن ابي طالب (ع)........شمس الدين أبوالبركات
(ح)
الحضارة الاسلامية في القرن الرابع الهجري........آدم متز
الحضارة العربية الاسلامية........الدكتور الخربوطلي
الحق المبين في أحكام قضاء أميرالمؤمنين (ع)........ذبيح الله محلاتي
حقيقة الاسلام وأصول الحكم........محمد بخيت المطيعي
حلية الاولياء........أبونعيم الاصفهاني
الحياة الاجتماعية والاقتصادية في الكوفة........محمد حسين الزبيدي
حياة الامام أميرالمؤمنين (ع)........السيد محمد صادق الصدر
حياة الامام الحسن بن علي (ع)........للمؤلف
حياة الامام الحسين بن علي (ع)........للمؤلف
حياة الامام رضا (ع)........للمؤلف
حياة الامام علي بن أبي طالب (ع)........محمد حبيب الله الشنقيطي
حياة الامام محمد المهدي (ع)........للمؤلف
حياة الامام موسي بن جعفر (ع)........للمؤلف
حياة الحيوان........الدميري
(خ)
الخراج........يحيي بن آدم القرشي
خزانة الادب........الشيخ عبدالقادر البغدادي
الخصائص الكبري........السيوطي
الخصائص........النسائي
الخصال........الشيخ الصدوق
الخطابة في صدر الاسلام........محمدطاهر درويش
خطط الخلافة........ماسينيون
(د)
الدرجات الرفيعة........سيد علي خان المدني
الدرر اللامعة في الاحاديث الجامعة........محمدباقر الابطحي
الدر المنثور........لجلال الدين السيوطي
الدروس........محمد بن جمال الدين العاملي
درة الناصحين........عثمان بن حسن الخويري
دعائم الاسلام........أبوحنيفة المغربي
دلائل الصدق........الشيخ المظفر
ديوان ابن معتزّ........عبدالله بن المعتزّ
ديوان بولس سلامة........بولس سلامة
ديوان الجواهري........محمد مهدي الجواهري
ديوان الحميري........إسماعيل بن محمد الحميري
ديوان العمري........عبدالباقي العمري
(ذ)
ذخائر العقبي........محب الدين الطبري
الذريعة........العلامة آقابزرك الطهراني
ذيل الامالي........إسماعيل بن القاسم القالي
(ر)
ربيع الابرار........الزمخشري
رجال الكشيّ........محمد بن عمر الكشيّ
رجال النجاشي........أحمد بن عليّ بن العبّاس النجاشي
رسائل الجاحظ........الجاحظ
روح الاسلام........السيّد مير عليّ الهندي
الروض المعطار........محمد عبدالمنعم الحميري
روضات الجنّات........محمدباقر الخوانساري
روضة الكافي........الشيخ الكليني
روضة الواعظين........الفتّال النيسابوري
الرياض النضرة........محب الدين الطبري
(ز)
زهر الاداب........إبراهيم القيرواني
الزينة في الكلمات الاسلاميّة العربيّة........أبو الحاتم الرازي
(س)
سفينة البحار........الشيخ عبّاس القمّي
سموّ المعني في سموّ الذات........العلائلي
سنن ابن ماجة........ابن ماجة
سنن أبي داود........أبوداود
سنن البيهقي........البيهقي
سنن الترمذي........الترمذي
سنن النسائي........النسائي
سير أعلام النبلاء........محمد بن أحمد الذهبي
السيرة الحلبية........الحلبي
السيرة النبوية........ابن هشام
(ش)
شرح الاخبار في فضائل الائمّة الاطهار........أبو حنيفة التميمي المغربي
شرح الازرية........أحمد معتوق
شرح خريدة الغيبية في شرح القصيدة العينية........أبوالبركات أحمد الدردير
شرح نهج البلاغة........ابن أبي الحديد
شيخ المضيرة........الشيخ محمود أبورية
(ص)
صبح الاعشي........أحمد بن علي القلقشندي
صحاح الجوهري........إسماعيل بن حمّاد الجوهري
صحيح البخاري........البخاري
صحيح الترمذي........الترمذي
صحيح مسلم........مسلم النيسابوري
الصحيفة العلوية الاولي........عبدالله السماهيجي
الصحيفة العلوية الثانية........المحدث النوري
صفوة الصفوة........ابن الجوزي
صفين........محمد بن زكريا
الصناعتين ........أبوهلال العسكري
الصواعق المحرقة........ابن حجر العسقلاني
(ض)
ضحي الاسلام........أحمد أمين
(ط)
طبقات فحول الشعراء........ابن سلام
الطبقات الكبري........ابن سعد
الطرق الحكمية في السياسة الشرعية........ابن القيم الجوزيّة
(ع)
عبقرية الامام عليّ (ع)........العقّاد
عبقرية الشريف الرضي........زكي مبارك
عجائب أحكام أمير المؤمنين (ع)........السيد محسن الامين
العصبية القبلية........إحسان النصّ
عقد الدرر........يوسف بن يحيي السلمي
العقد الفريد........ابن عبدربّه الاندلسي
العقد المفصل ........أبوالحسين السيّد حيدر
العقيدة والشريعة في الاسلام........أجناس جولد تسهر
علل الشرائع........محمدبن عليّ بن بابويه
العلم........أبوخيثمة النسائي
عليّ بن أبي طالب بقيّة النبوّة وخاتم الخلافة........عبدالكريم الخطيب
عليّ والخلفاء........نجم الدين العسكري
عليّ وبنوه........طه حسين
عيون الاثر........ابن سيّد ناس
عيون الاخبار........ابن قتيبة
عيون أخبار الرضا (ع)........محمد بن عليّ بن بابويه
(غ)
الغارات........إبراهيم بن محمّد الثقفي
غاية المرام........السيّد هاشم البحراني
الغدير........العلاّمة الاميني
الغرر والدرر........الآمدي
الغلوّ والفِرق الغالية في الحضارة الاسلامية........عبدالله سلوم السامرائي
(ف)
فتح الباري........ابن حجر العسقلاني
الفتنة الكبري........طه حسين
فتوح البلدان........البلاذري
فرائد السمطين........إبراهيم محمّد الجويني الخراساني
الفروسية........ابن الجوزي
فروع الكافي........الشيخ الكليني
الفروق........أحمد بن إدريس القرافي
فصل الخطاب........الميرزا حسين النوري
الفصول المختارة........السيّد المرتضي
الفصول المهمّة........ابن الصبّاغ المالكي
الفضائل........ابن شاذان
فضائل الخمسة من الصحاح الستّة........الفيروزآبادي
فضائل الصحابة........ابن حنبل
فوات الوفيات........محمّد بن شاكر الكتبي
فيض القدير........المناوي
(ق)
القاموس الاسلامي........أحمد عطية الله
قرب الاسناد........الحميري
قضاء أميرالمؤمنين عليّ بن ابي طالب (ع)........الشيخ التستري
القواعد والفوائد........محمّد بن جمال الدين العاملي
(ك)
الكامل........المبرد
كامل الزيارات........جعفر بن محمّد بن قولويه
الكامل في تاريخ........ابن الأثير
كشف الغمّة........عليّ بن عيسي الأربلي
الكشكول........البحراني
الكلمة الغرّاء في تفضيل الزهراء........الامام شرف الدين
كفاية الطالب في مناقب عليّ بن أبي طالب........محمّد بن يوسف القرشي الكنجي
كميل بن زياد النخعي........الهاشمي الخطيب
كنز العمّال........المتّقي الهندي
كنوز الحقائق........المناوي
الكني والألقاب........الشيخ عبّاس القمّي
(ل)
لسان العرب........ابن منظور
لسان الميزان........ابن حجر
لطائف المعارف........الثعالبي
اللمعة الدمشقية........محمد بن جمال الدين العاملي
(م)
مآثر الاناقة في معالم الخلافة........أحمد بن عبدالله القلقشندي
مالك الاشتر........محمد رضا الحكيم
المتين في تاريخ أميرالمؤمنين (ع)........مظهر حسن هندي
مجالس ثعلب........أحمد بن يحيي ثعلب
المجالس السنية........السيد محسن الامين
مجمع الامثال........الميداني
مجمع البحرين........الطريحي
مجمع البيان........الطبرسي
مجمع الزوائد........الهيثمي
المحاسن........البرقي
المحبّر........محمد بن حبيب البغدادي
محاكمة في القضاء........محمد حسين الحسني
المحلي........ابن حزم الاندلسي
المحن........محمد بن أحمد بن تميم المغربي
المختار من كتاب عيون الاخبار........أحمد بن عبدالحليم البردوي
مختصر تاريخ العرب........أمير علي
المراجعات........الامام شرف الدين
مروج الذهب........المسعودي
مستدرك الحاكم........محمد بن عبدالله حاكم النيشابوري
مسند أبي داود........سليمان بن داود
مسند أبي عوانة........يعقوب بن إسحاق النيشابوري
مسند أحمد بن حنبل........أحمد بن حنبل
مسند الامام زيد........الامام زيد بن علي
مسند الامام علي (ع)........الحضرمي
مشكل الآثار........أحمد بن محمد الطحاوي
مصابيح السنة........حسين بن مسعود البغوي
مصادر نهج البلاغة........إبراهيم النعمة
مصادر نهج البلاغة وأسانيده........السيد عبدالزهراء الحسيني
المعارف........ابن قتيبة
معجم ابن الاعرابي........أحمد بن محمد الاعرابي
معجم الادباء........ياقوت الحموي
معجم البلدان........ياقوت الحموي
معجم رجال الحديث........السيد الخوئي
المعجم الكبير ........الطبراني
معجم ما استعجم........البكري الاندلسي
معجم متن اللغة........أحمد إبراهيم رضا
معرفة الصحابة........أحمد بن عبدالله الاصفهاني
المغازي........محمد بن عمر الواقدي
مفتاح السعادة ومصباح السيادة........محمدتقي النقوي
المفصّل في تاريخ العرب قبل الاسلام........جواد علي
مقاتل الطالبيين........أبوالفرج الاصفهاني
مقتل الامام أميرالمؤمنين علي بن أبي طالب (ع)........عبدالله بن أبي الدنيا
مقتل الحسين (ع)........الخوارزمي
المقنع ........الشيخ الصدوق
المكاسب المحرّمة........الشيخ الانصاري
ملحمة الفرطوسي........الفرطوسي
الملل والنحل ........الشهرستاني
المناقب........الموفق بن أحمد الخوارزمي
مناقب أبي حنيفة........الخوارزمي
مناقب أحمد........أحمد بن حنبل
مناقب آل أبي طالب........ابن شهرآشوب
المناقب والمثالب (خ)........أبوحنيفة
المناقب والمثالب........القاضي نعمان المصري
المنتقي........سليمان بن خلف الباجي
منتهي الآمال........الشيخ عبّاس القمّي
من لا يحضره الفقيه........الشيخ الصدوق
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة........الشيخ إبراهيم الخوئي
مواهب الرحمن........السيد السبزواري
المواهب اللدنية........القسطلاني
الموطأ........مالك بن أنس
الموفّقيات ........الزبير بن بكّار
مؤلّفو الشيعة في صدر الاسلام........الامام شرف الدين
مهج الدعوات........ابن طاووس
ميزان الاعتدال........ الذهبی
الميزان في تفسير القرآن........ السيد الطباطبائي
(ن)
النجوم الزاهرة........ابن تغري بردي
نزهة المجالس........عبدالرحمن الصفوري
نصرة الثائر علي المثل السائر........صلاح الدين الصفدي
النص والاجتهاد........الامام شرف الدين
نظام الحكم والادارة في الاسلام........للمؤلّف
النظم الاسلامية........ديمومييني موريس
نفحة اليمن........الشيخ أحمد اليمني الشيرواني
نور الابصار........الشبلنجي
نور القبس المختصر من المقتبس........محمد بن عمران المرزباني
نهاية الارب في فنون الادب........أحمد النويري
نهج البلاغة........صبحي الصالح
نهج البلاغة........محمّد عبده
نهج السعادة في مستدرك نهج البلاغة........محمّدباقر المحمودي
(و)
وسائل الشيعة........الحرّ العاملي
وقعة صفين........نصر بن مزاحم المنقري
الولاة والقضاة........محمد بن يوسف الكندي
وفيات الاعيان........ابن خلّكان
(ه )
الهاشميات........الكميت
هذه هي الشيعة........للمؤلّف
(ي)
ينابيع المودّة........القندوزي