مناصب النبی

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

تقریرات

خادم الحجّة عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف

آية الله الحاج الشیخ محمود التّولایی«الکلبي»

ویراستار دیجیتالی : محدثه غریبی

خیر اندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

فهرست مطالب

مقام اول احتیاج بشر به نبی ...22

المقام الاول ...26

برهان اول ...29

برهان دوم ...32

برهان سوم ...34

برهان چهارم ...39

برهان پنجم ...42

برهان ششم ...46

برهان هفتم ...46

شأن نبی منحصر به حکمت عملی نیست ...48

المقام الثاني ...48

في مناصِبِ النُّبُوَّةِ وشُؤونِ النَّبِيِّ. ...48

نیاز بشر به نبی در ترکیب علوم بسیط ...52

نیاز به نبی در رفع اختلافات ...52

تشریعی بودن رفع اختلاف انبیاء ...57

نبوت دارای درجات سه گانه است ...64

انذار امتهای قبل ...64

برانگیختن پیامبر بر امت پیشین...66

نبوت عامه ...67

دعوت انبیاء بر دو امر است ...68

اعلام رسالت و دعوت به اطاعت از رسول ...75

روایات صحیح وحی و آغاز نبوت ...86

روايات مجعول عامه در آغاز نبوت ...90

کیفیت وحی در حد عقول ما نیست ...95

امیت پیامبر و جهل حجاز در عصر نبوّت...95

روش دعوت پیامبر ...99

اساس دعوت پیامبر بر معرفت فطری بوده ...100

بدو دعوت پیامبر به خلع الانداد بوده ...101

پیامبر به تحصیل معرفت حق مأمور نیست...103

منع از تفکر و تكلم در خدا ...107

آیات و روایات فطری بودن توحید ...108

روش احتجاج پیامبر ...112

معرفت صنع خدای متعال است ...115

ترکیب معرفت بسیط بر خدای متعال واجب نیست...160

معرفت خدای متعال از طریق برهان نیست ...124

برهان شبه إن اتمام حجت است به معرفت ...125

معنای الله و الله اکبر ...128

مکاتب سه گانه توحید ...144

عرفا ...145

غلاة ...147

صاحب شریعت ...147

توحید اثبات صانع نیست، نفی تشبیه است ...148

غلو، مكتب اثبات تشبیه است 149

هفت تمایز عرفان و اهل بیت در توحید ...150

عرفا و شهود وجود سعی انبساطی ...159

حصول معرفت در عرفان با ریاضت ...161

غیریت خالق و مخلوق در روایات ...165

دو مقام خدای متعال نزد عرفا ...176

رد استجنان ماعیات در ذات حق...177

لا ينقسم وجوداً و لا عقلاً ولا .وهماً...179

اسم و صفت در نظر عرفا...189

وصف اکملیت ...194

آسمائهُ غَيره ...195

معروف بالايات، موصوف بالعلامات ...199

طبیعیات ...230

خلقت ...230

تفاوت مکتب عرفان با تملیک حق از نور خود ...258

لا جبر و لا تفويض در تملیک نور ولایت ...258

هیچ یک از مراتب خلقت، تعین مرتبه قبل نیست ...263

مالكيت ماهیت از نور حق حقیقی است نه اعتباری...273

رد ترکیب وجود و ماهیت ...277

معنی انفعال ماهیت تحقق کونی آن است ...287

رد بطلان ذاتى و ابدى ماهيت ...294

وجود و ماهیت، ثالث ندارد ...301

سر اعطاء مالکیت حقیقی به اشیاء ...377

تمام ماهیات موجود، حی و شاعر و قادرند...310

بیان چند مثال برای تفهیم خلقت به تملیک ...316

کنه فاعلیت یا به توجه فاعل و یا به انفعال ماهیت است...320

مقدار واحد مالکیت ماهیات باذن خدان متعال است ...326

مقدار و حد مالکیت ماهیات باذن خدان متعال است ...332

صادر اول كتاب مبين الهى است، الذي احصى فيه كلشيء ...338

حجاب بودن خلق به مالکیت واقعی ماهیت است از نور وجود...340

خلقت به نظام الاشرف فالاشرف است و نسبت همه به خدای متعال مساوی است ...342

مخلوقات سوء اسم خدا نیستند آیات مخلوقین مختارند...344

نیل به اطلاق و تنزه حق به تعریف اوست نه به تفکر و تعقل ...347

دو گروه از عرفا و ایراد بر هر یک ...349

معرفة النفس ...351

مشکل معاد جسمانی خلق انسان از خاک و تقدم روح بر جسم در فلسفه ...351

سه جزء بودن انسان و افعال آنها ...356

کشف چگونگی این ترکیب به انخلاع و استقرار در هرکدام میسر است ...359

مرگ ابطال مالکیت بدن از روح حیوانی است ...361

خواب ابطال بدن از نفس ناطقه است ...362

سر مالک کردن بدن نفس ناطقه را ...362

سر مالک کردن بدن نفس ناطقه را ...362

مالکیت بدن بر روح شبیه تعلق ماهیت به وجود ...369

ظل و نفس انسان ...371

خلق انسان از طين ...377

اولین خلق خدای متعال در مادیات ماء بسيط است ...381

ابطال هيولى ...383

اختلاف حكما و متکلمین در حقیقت جسم...383

تعريف جسم و هیولی و جنس و فصل ...385

براهین اثبات هيولى ...391

ابطال هيولى...394

رد بر جعل وجود...394

تمام ترکیبات و خصوصیات ماهیت به وجود است ...396

مفهوم جوهر و عرض در فلسفه و در مکتب اهل بيت عليهم السلام...398

مفهوم عروض و جوهر ...407

مفهوم انفصال ماهیت اتصالی ...410

ابطال برهان فصل و وصل ...412

ماهیت اتصالیه در جمیع احوال و تعینات باقی است ...419

ماهیت اتصالیه به نور ولایت موجود میشود. ...421

ابطال صور نوعیه ...425

اثبات صور نوعیه در فلسفه ...425

ریشه تأثیر و تأثر ...430

چگونگی ترکیب ...432

مرجح حدوث شيء. ...437

رد ترجح بلا مرجّح ...441

آثار صادر از طبایع سنت الهی است ...444

جمیع کمالات، در وجود به درجات آن ساری است. ...454

ماء بسیط همچون هیولی قابلیت پذیرش هر عرضی را دارد. ...460

صور و ع ...466

والم و طینتهای گوناگون از ماء ایجاد شده است. ...466

تناسب ملح أجاج با معصیت و ماء عذب با طاعت ....471

آثار طبعی به اذن خدای متعال است ...475

غایت و علل غائی افعال خدای متعال. ...478

اراده و قدرت خدا داد انسان را از جبر طینت بیرون میآورد. ...481

انتساب افعال به اراده است نه به طینت. ...487

سخن معتدل بين اعتقاد فلاسفه و متکلمین است. ...491

در اثبات صور نوعیه و پاسخ آن ...495

ماء بسيط ...503

نقش ماء بسیط در عالم اجسام ...503

تفاوت عالم انوار و عالم مجردات فلسفه. ...507

حقیقت ماء و تفاوت آن با هیولی و جسم. ...511

رد بر ترکیب هیولی و صورت در روایات عالم ذر و میثاق ...515

هویت انسان در جمیع عوالم محفوظ است. ...521

ضایع شدن معارف دینی و تقیه ائمه علیهم السلام و ترجمه فلسفه یونان. ...525

تنبه به عالم ذرّ ...534

عوالم سه گانه ذرّ...537

سه جزء انسان ...548

عالم اظله خلقت نوری و ذر اولی و عرض ولایت. ...553

خلقت ماء بسيط و طینت انسانها و ذرّثانى. ...558

ریشه تفاوتها در اعراض به علت طاعت و عصیان است. ...565

خلقت ارواح، و ذرّ ثالث. ...567

ناسازگاری در دوم و سوم با قول به هیولی و صورت. ...575

حديث عمران صابی و شرح آن در رد هیولی. ...578

حقیقت ظل. ...583

ماء بسيط الحقيقه بين كل اشیاء است. ...584

مفهوم اتصالی بودن ماهیت. ...586

واقعیت ماهیت. ...590

تفاوت ماهيات و اعراض. ...592

تفاوت مقوله اضافه و دیگر اعراض. ...597

امتداد صفت ذاتى ماء. ...600

تفاوت جوهر در فلسفه و معارف. 604

ماء همان مقدر در حدیث عمران است. ...615

تناهى عوالم. ...617

تفاوت دنیا و آخرت در فلسفه و معارف. ...619

عدم شرط قابلیت در خلقت. ...619

عوالم فراوان مخلوق از ماء. ...622

تفاوت سخن فلاسفه و روایات در صیرورت جسم. ...623

نحوه خلقت مادّى. ...624

فناء قبل القيامة. ...627

تبدل اعراض در دنیا و آخرت...628

انحلال بدن در قبر و سر بقاء بدن اولیاء خدای متعال. ...629

بطلان سخن فلاسفه در تفاوت دنیا و آخرت. ...630

اقوال گوناگون در جبل قاف. ...631

جبل قاف از اسرار انبیاء یهود. ...632

قاف بحری از ماء بسیط که محیط بر زمین است. ...636

نظر صاحب علم جمعی و مرحوم میرزا که قاف همان ماء بسیط است. ...641

دلائل نظر فوق. ...645

نظر مرحوم حاج آقا در رد نظر فوق. ...645

تفاوت عوالم در اعراض ماء. ...655

ماء در قرآن...656

يأجوج و مأجوج- جابلقا و جابلسا. ...657

سه عالم اظله، مثال، دنیا. ...659

تفاوت مثال و دنیا در صورت است نه در ماده. ...659

موجوديت عالم مثال. ...661

روح، بدن مثالی و قلب انسان. ...664

امکان تمثل بلا بدن موجودات مثالي. ...666

رد تجرد روح و ملائكه. ...779

مفهوم روایات خلق فرشته از عرق یا از ذکر مؤمن. ...670

شيطان و مكائد او. ...671

قدرت شیطان فقط در القاء وسوسه است. ...673

راه تشخيص الهام الهى و القاء شيطانى. ...675

حکمت خلقت شيطان. ...677

فکر و بحث از خدای متعال از القائات شیطانی است. ...679

نقش شیطان در انحراف از معارف الهی. ...686

سر احتیاج و عدم امن اهل بیت علیهم السلام از شیطان. ...684

لزوم استعاذه به خدای متعال از شر شیطان در معارف. ...687

علم تصوری حجاب شهود و وجدانيات. ...689

مفاهیم در فلسفه وجه حقایق هستند و ردّ آن. ...691

حقیقت وجود مكشوف هر وجدانی است و مخفی نیست. ...693

عوالم اربعه ...697

مسبوقيت عالم اجسام به مشیت و تقدیر خدا و عدم مسبوقيت عالم اظله ماء. ...697

مشیت اراده قدر و قضا فعل خدا بوده و از سنخ علم نیستند. ...697

عالم مشیت و اراده عالم اظله است. ...697

عالم ،قدر، عالم ماء و جسم و روح است. ....704

تقدم خلقت روح بر بدن. ...706

پاسخ اشکالات شیخ مفید. ...706

خلقت ماء و تقسیم آن به نوری و ناری در اثر امتحان. ...710

عالم قضاء و مزج طينتها. ...716

تأثير طینت در عمل انسان. ...721

طاعت و عصیان عالم اظله آزاد از اقتضائات طینت بوده. ...724

مفهوم فاعليت فاعل مختار. ...725

صحت استناد احتراق به خدای متعال و به آتش. ...727

با وجود تأثیر طینت، فعل مستند به اراده میشود. ...729

توفيق و خذلان علت فعل انسان نیستند. ...732

روایات انتساب افعال به مقتضیات تكويني. ...733

متعلق قدرت، فعل برخاسته از اقتضاء طینت است. ...735

امر بین الامرین در تأثیر اقتضائات طبع در فعل انسان. ...737

روش علمای اخلاق در علاج به ضد است و رد آن. ...742

روش صاحب شریعت در علاج به معرفت و یقین است. ...743

سرّ اختلاط طينتها. ...745

رد شبهه اكل و مأكول. ...747

مزج طینتها در بدن و در عالم قضاء است نه در روح. ...748

امکان مسخ و نسخ. ...749

تجدد بدن در طینت نیست در مواد زائد بدن است. ...750

مادی بودن روح...751

فلاسفه بوئی از نفس ناطقه نبرده و آن را روح پنداشته اند. ...753

غذای روح. ...754

فاصله گرفتن روح از بدن در خواب. ...755

رد قالب مثالی در عالم برزخ. ...756

علاقه روح به نطفه قبل از نفخ در بدن. ...757

نظر مرحوم میرزا در مادی بودن هر چیز جز خدا حتی اظله و وحدت ظل و روح. ...758

اهل بیت علیهم السلام آیت عظمت و قدوسیت حق هستند. ...759

روايات سهو النبي جهل امام به آینده و توجیه آنها. ...762

خلاصه بحث عالم ذر. ...767

دنیا دار حجاب و آخرت دار شهود است. ...772

طريق موت اختیاری. ...773

اطوار سه گانه خواب. ...774

نوع اول: قبض نفس و بقاء روح در بدن. ...775

نوع دوم قبض نفس از روح و روح از بدن. ...778

نوع سوم: قبض روح مالک نفس از بدن. ...780

صحنههای برزخی که ما از رؤیت آن در دنیا محرومیم...781

معنای رفتن روح به نزد خدای متعال. ...782

انکار صحنه های برزخی و توجیه ملک و شیطان توسط فلاسفه. ...784

رابطه نبض و روح. ...787

حکمت خواب، توجه به عالم بعد از مرگ است. ...788

طريق موت اختيارى. ...789

فلاسفه برزخیات را از سنخ خیالات مبرسمین میدانند. ...794

ریشه مرئيات مبرسمين القائات شیطان است. ...707

برزخیات، خارجاً و واقعاً موجودند. ...797

امکان رویت صحنه های ملکوت با چشم مادی. ...801

امتناع مسخ و رجعت در فلسفه و ردّ آن. رجعت و کیفیت و حکمت آن. ...804

مسخ انفرادی در امت اسلام بوده و خواهد بود. ...807

مسخ قبل از مردن، کیفیت و حکمت آن. ...807

بقاء مسوخ و توجیه روایات مرگ آنها. ...810

مسخ بعد از مردن کیفیت و حکمت آن. ...811

التمهید:

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

اللَّهُمَّ أَصْلِحْ عَبْدَكَ وَ خَلِيفَتَكَ بِما أَصْلَحْتَ بِهِ أنْبِيَانَكَ وَ رُسُلَكَ وَ حُقَّهُ بِمَلَائِكَتِكَ وَ أَيَّدْهُ بِرُوحِ الْقُدْسِ مِنْ عِنْدِكَ وِ اسْلُكْهُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً يَحْفَظُونَهُ مِنْ كُلِ سُوءٍ وَ أَبْدِلْهُ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِ أَمْناً يَعْبُدُكَ لا يُشْرِكُ بِكَ شَيْئاً وَ لَا تَجْعَلْ لِأَحَدٍ مِنْ خَلْقِكَ عَلى وَلِيِّكَ سُلْطَاناً وَ اذَنْ لَهُ فِي جِهَادِ عَدُوّكَ وَ عَدُوّهِ وَ اجْعَلْنِي مِنْ أَنْصارِهِ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ .

هَذِهِ الرِّسَالَةُ الشَّرِيفَةُ المُسَمَّاةُ بِهُنَاكَ هِيَ مِن تَقرِيرَاتِ حَضرَةِ الأُسْتَاذِ الحَكِيمِ المُتَأَلِهِ وَ السَّالِكِ المُتَنَسِكِ، و المحدثِ المتتبع، وَ الفَقِيهِ التَعَبدِ، وَ الأُصُولي المستَنبِطِ، وَ الرِّجَالِي المَحَقِّقِ، وَ الأَخلاقِي العَامِلِ، وَ الخطيبِ الأَرِيبِ، وَ السَّيَاسِي التحرِيرِ، وَ المدير المديّرِ، وَ العَالمِ لِلعُلُومِ الغَرِيبَةِ، وَ الْوَاجِدِ لِمَعَارِفِ الإِلَهِيَّةِ وَ الكَرَامَاتِ النَّفْسَانِيَّةِ، وَ الفَانِي فِي مَحَبَّةِ الحُجَّةِ عَلَيهِ السَّلَامُ ، وَ المُقْدِمِ فِي إِحْيَاءِ الحَجَّةِ لِإِقَامَةِ الحُجَّةِ، وَ المكتَفِي مِن كُلِ العَنَاوِينِ بِخَادِمِ الحُجَّةِ آيَةِ اللَّهِ الحَاجَ الشَّيخِ مَحمُودِ الحَلَبِيِّ الخُرَاسَانِي.

این رساله شریفه که «هناك» نامیده شده است از تقریرات حضرت استاد حکیم متأله، سالک متنسک، محدث متتبع، فقیه متعبد، اصولی مستنبط رجالی ،محقق، اخلاقی عامل خطيب بليغ، سياستمدار تحریر، مدير مدبر، عالم علوم غریبه، واقف بر معارف الهی و کرامات نفسانی فانی در محبت حجت علیه السلام، پیشگام در احیای شریعت برای اقامه حجت، و قانع به عنوان «خادم حجت، حضرت آیت الله حاج شیخ محمود حلبی خراسانی است.

في المعارفِ الإهميَّةِ وَ عَدَمِ تَطَابُقِهَا مَعَ العُلُومِ البَشرِيَّةِ عَلَى مَسلكِ الأَنبِيَاءِ، عَلَى مَا قَالَ سَيِّدُ السُّفَرَاء.

در معارف الهی و عدم تطابق آن با علوم بشری بر مسلک ،انبیا، چنان که سید سفراء گفته است.

وَ هَذِهِ المَبَاحِثُ مِمَّا اسْتَفَادَ رِضْوَانُ اللهِ عَلَيْهِ مِن مَحَضَرِ الإِستَاذِ الأَعظَمِ، نَائِبِ الإِمَامِ وَ الحِيرِ العَلامِ، وَ الحَافِظ لِشَرِيعَةِ خَيرِ الأَنَامِ، وَ المحيِي لِمَعَارِفِ الإِسلَامِ وَ المعرِضِ عَن مَعَارِفِ الحُكَمَاءِ وَ العُرَفَاءِ – الَّتِي يَزِعُمُونَهَا مِن الإِسْلَامِ - آيَةِ اللَّهِ العُظمى لميرزا مُحَمَّد مَهدِي الغَرَوِي الْإِصْفَهَانِي، طَيَّبَ اللَّهُ رَمسَهُ.

و این مباحث از جمله مطالبی است که رضوان الله علیه از محضر استاد ،اعظم نایب امام، حبر علام، حافظ شریعت بهترین خلق، احیاگر معارف اسلام و دوری گزین از معارف حکما و عرفا - که گمان می برند از اسلام است - حضرت آیت الله العظمی میرزای محمد مهدی غروی اصفهانی طیب الله رمسه، فراگرفته است.

وَ حَضَرَةُ الأُسْتَاذِ عَرَضَ هَذِهِ المَبَاحِتَ فِي كُلِّ عَصْفُورٍ إِلَى مَحَضَرِ أُسْتَاذِهِ، وَ هُوَ رَحِمَهُ اللهُ ثُمَّ تَصحِيحُ مَوَاضِيعِ المَنَاقَشَةِ، وَ قَد كَتَبَ فِي الْهَامِشِ.

حضرت استاد این مباحث را در هر جزئي به محضر استاد خود عرضه می کرد و او رحمه الله موضوعات مورد بحث را تصحیح کرده و حاشیه هایی بر آن نگاشته است.

وَ لَهُ رِضْوَانُ اللهِ عَلَيْهِ جَودَةُ اللَّهِنِ وَ حُسنُ النَّظَرِ وَ القَرِيحَةُ القَوِيمَةُ وَ السَّلِيقَةُ المُسْتَقِيمَةُ وَ النَّظَرُ الصَّائِبُ وَ الفِكرُ النَّاقِبُ، وَ هَذِهِ الفِطَانَةُ ظَاهِرَةٌ فِي هَوَامِشِهِ.

او رضوان الله علیه دارای ذهنی ،روشن، نگاهی دقیق، طبعی مستقیم سلیقه ای استوار نظری صائب و فکری نافذ بود، و این تیزهوشی در حاشیه نویسی هایش آشکار است.

هُوَ قَدَّسَ اللهُ سِرَّهُ وُلِدَ فِي أَصفَهَان أَوَائِلَ سَنَةِ 1303 ، وَ كَانَ أَبَاهُ الميرزا إِسْمَاعِيلُ الأَصفَهَانِيُّ مِنَ الصُّلَحَاءِ الأَخيَارِ في الأَصفَهان، وَ يَعْمَلُ الزِّرَاعَةَ لِلاستخدَامِ فِي الكِفَافِ وَ المَعَاشِ.

او قدس الله سره در اوایل سال 1303 در اصفهان متولد شد و پدرش میرزای اسماعیل اصفهانی از صلحا و اخیار

اصفهان بود که به کشاورزی برای امرار معاش و کفایت اشتغال داشت.

وَ لَم يَبقَ مِنهُ إِلَّا ابْنَانِ وَ ابنَةٌ وَاحِدَةٌ.

و از او جز دو پسر و یک دختر باقی نماند.

وَ تَدَرَّسَ الميرزا مَهدِي الأَصفَهَانِي فِي حَيَاةِ وَالِدِهِ، وَ عَدَّدَ قَلِيلًا مِن مَبَادِئِ التَّعْلِيمِ فِي الأَدَبِ العَرَبِيّ وَ الفِقهِ وَ الأُصُولِ مِن بَعض المعَلِّمِينَ فِي الأَصفَهَان.

میرزای مهدی اصفهانی در زمان حیات پدرش تحصیل کرد و اندکی از مبادی علوم عربی، فقه و اصول را نزد برخی

از معلمان در اصفهان آموخت.

هُوَ رَحِمَهُ اللهُ فَقَدَ وَالِدَهُ وَ هُوَ ابْنُ 10 10 - 11 سَنَةً، وَ وَقَعَ تَحتَ إِسْرَافٍ وَ تَدرِيبٍ عِلْمِي لِلآيَةِ اللَّهِ الْحَاجٍّ رحيم أَربَابٍ وَ هُوَ ابْنُ 12 سَنَةٌ.

او رحمه الله در 10 تا 11 سالگی پدرش را از دست داد و در 14 سالگی تحت نظر و آموزش علمی آیت اللّه حاج رحیم ارباب قرار گرفت.

وَ بِتَوصِيَةِ آيَةِ اللّهِ الحَاجَ رَحِيمٍ أَربَابٍ ذَهَبَ إِلَى نَجَفِ الأَشرَفِ، وَ وَقَعَ تَحتَ إِسْرَافٍ وَ تَدرِيبٍ عِلمِيٍّ لِلآيَةِ اللّهِ العُظمى السَّيِّدِ إِسْمَاعِيلِ الصَّدرِ.

و به توصیه آیت اللّه حاج رحیم ارباب به نجف اشرف رفت و تحت نظر و آموزش علمی آیت الله العظمی سید اسماعیل صدر قرار گرفت.

إِنَّهُ فِي نَجَفِ الأَشرَفِ تَعَلَّمَ أُصُولَ النَّجَفِيِّينَ مِنَ الآيَةِ اللّهِ السَّيِّدِ كَاظِمِ اليَرْدِي صَاحِبِ العُروَةِ الوُثقي، وَ آيَةِ اللَّهِ مُحَمَّد كَاظِمِ الخُرَاسَانِي صَاحِبِ الكِفَايَةِ فِي الأُصُولِ.

او در نجف اشرف اصول نجفیان را نزد آیت اللّه سید کاظم یزدی صاحب عروه الوثقی و آیت اللّه محمد کاظم خراسانی

صاحب کفایه در اصول فراگرفت.

وَ بَعدَ ذَلِكَ، فِي أَثْنَاءِ الإِنقِلَابِ الدُّسْتُورِي فِي إِيرَان، حَضَرَ مَحَضَرَ الآيَةِ اللّهِ العُظْمَى مُحَمَّد حُسَين النَّائِينِي، مَعَ حُجَّةِ الإِسلَامِ السَّيِّدِ مَحمُود الشَّاهَرُودِي وَحُجَّةِ الإِسلامِ السَّيِّدِ جَمَالِ الدِّينِ الكُلبايكاني و.

پس از آن در جریان انقلاب مشروطه در ایران او در محضر آیت اللّه العظمی محمد حسین نائینی، به همراه حجت الاسلام سید محمود شاهرودی، حجت الاسلام سید جمال الدين كلبايگانی و دیگران حاضر شد.

وَ مَا تَجَاوَزَ المُمتَعَلِّمُونَ مِن سَبعَةِ نُفَرَاتٍ.

و تعداد شاگردان از هفت نفر فراتر نمی رفت.

وَ تَعَلَّمَ مِنْهُ مَبَادِيَ العَلَمِ العَلامِ الشَّيخ المرتَضَي الأَنصَارِي رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ.

و او مبادی علم علامه شیخ مرتضی انصاری رضوان اللّه علیه را از او فرا گرفت.

وَ بَلَغَ مَقَامَ الِاجْتِهَادِ وَ قُوَّةَ الإِستنبَاطِ، وَ أَجَازَ لَهُ بِهَذَا العُنوَانِ:

و به مقام اجتهاد و قدرت استنباط رسید و آیت الله نائینی با این عنوان به او اجازه داد:

الحمدُ لِلَّهِ رَبِّ العالَمينَ، وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلَى أَشْرَفِ الأَوَّلِينَ وَالآخِرينَ، وَ خاتَمِ الأَنبِياءِ وَ المرسَلينَ، مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الكَهْفِ الحَصينِ، وَ غِياتِ المضطَرّ المستكين ، وَ عِصمَةِ المعتَصِمينَ، وَ اللَّعْنَةُ الدّائِمَةُ عَلَى أَعدائهم أجمعينَ إلى يَومِ الدِّينِ.

سپاس خدای را پروردگار جهانیان و درود و سلام بر برترین اولین و آخرین خاتم پیامبران و مرسلین، محمد و آل او که پناهگاه استوار، یاری دهنده مضطر و درمانده و عصمت کسانی هستند که به او چنگ می زنند؛ و لعنت دائمی بر شمنانشان باد تا روز قیامت.

وَ بَعدُ: فَإِنَّ مِن أَعظَمِ ما أَنْعَمَ اللّهُ عَلَى الفِرقَةِ النّاجِيَةِ الإِمَامِيَّةِ، وَ العِصابَةِ المُهتَدِيَةِ الإِثنا عَشَرِيَّةِ، أَنْ لَم يَترُكْهُم فِي ظُلُماتِ الغَيبَةِ حَيارى، لَا يَجِدونَ عَلَى أَحكامِهِ دَليلًا، وَ لا يَهتَدُونَ إِلى مَرْضاتِهِ سَبِيلًا؛ بَل نَصَبَ هُمُ العُلَماء العالِمينَ، وَ الفُقَهَاءَ الرّاشِدِينَ، أَدِلَّاءَ عَلَى أَحكامِهِ، وَ أُمَنانَهُ فِي حَلالِهِ وَ حَرَامِهِ؛ فَأَوضَحَ مِنهُمُ المحَجَّةَ، وَ أَتَمَّ بِهِمُ الحُجَّةَ، وَ قامَتْ بِهِم دَعائِمُ الدِّينِ، وَ تَمَّتْ دَعوَةُ سَيِّدِ المرسَلينَ صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ.

و اما بعد از بزرگترین نعمتهایی که خداوند بر فرقه نجات یافته امامیه و گروه هدایت شده دوازده امامی ارزانی داشته، این است که آنها را در تاریکیهای غیبت سرگشته و حیران رها نکرده تا نتوانند بر احکام الهی دلیلی بیابند و راهی به رضایت او پیدا کنند؛ بلکه برای آنان عالمان آگاه و فقیهان رشید را منصوب کرده است تا راهنمای احکام و امینان در حلال و حرام او باشند خداوند به واسطه این عالمان راه را آشکار و حجت را تمام کرد، پایه های دین به دست آنان استوار شد و دعوت سيد مرسلین صلوات اللّه علیه و آل پاکش، کامل گردید.

وَ مِمَّن أَيَّدَهُ اللَّهُ تَعَالَى لِطَلَبِ العِلمِ ، وَ اجتَباهُ لِلعَمَلِ بِهِ، هُوَ جَنابُ العالمِ العامِلِ، وَ التَّقِيِّ الفاضِلِ، العَلَمِ العَلّامِ، وَ المُهَذَّبِ الهُمامِ، ذُو القَريحَةِ القَوِيمَةِ، وَ السَّلِيقَةِ المستَقِيمَةِ، وَ النَّظَرِ الصَّائِبِ، وَ الفِكرِ الثَّاقِبِ، عِمَادِ العُلَماءِ، وَ صَفْوَةِ الفُقَهَاءِ الوَرِعِ التَّقِيِّ، وَ العَدلِ الزَّكِي جَنابِ الآغا الميرزا مهدِي الإصفهاني، أَدامَ اللّه تعالى تأييدَهُ، وَ بَلَغَهُ الأَماني.

و از جمله کسانی که خداوند او را برای طلب علم تأیید و برای عمل به آن برگزید جناب عالم عامل، پارسا و فاضل، شخصیت بزرگ و علامه برجسته مهذب ، شجاع، صاحب طبع استوار، سلیقه ای مستقیم، نگاه نافذ و فکری ژرف، ستون عالمان و برگزیده ،فقیهان پارسا و عادل پاک سرشت جناب آقا میرزای مهدی اصفهانی است. خداوند متعال او را در تأییداتش باقی بدارد و آرزوهایش را برآورده سازد.

فَلَقَد بَذَلَ فِي هَذا السَّبِيلِ عُمرَهُ، وَ أَشغَلَ بِهِ دَهرَهُ، وَ عَكَفَ بِبَابِ مَدِينَةِ العِلمِ عِدَّةَ سِنينَ، وَ حَضَرَ عَلَى الأَساطِينِ، وَ قَد حَضَرَ الجَوانِي الفِقْهِيَّةَ وَ الأُصولِيَّةَ مُدَّةٌ مَدِيدَةٌ وَ سِنِينَ عَدِيدَةٌ، حُضُورَ تَعَمُّقٍ وَ تَحقِيقِ وَ تَفَهُم وَ تَدقيقٍ، وَكَتَبَ أَكثَرَ مَا حَضَرَهُ، فَأَحسَنَ وَ أَجادَ وَ أَدَّى حَقَّ المَرادِ.

زیرا او در این راه عمر خود را صرف کرد و تمام مدت زندگی خویش را مشغول آن بود. سالها در کنار باب شهر علم (اساتید بزرگ) اقامت گزید و از محضر بزرگان بهره برد. او مباحث فقهی و اصولی را به مدت طولانی و سالهای بسیار با عمق، تحقیق، تفهم و دقت مطالعه کرد و اغلب آنچه را آموخته بود، نگاشت؛ پس به خوبی و شایستگی آن را انجام داد و حق مطلب را ادا کرد.

وَ قَد أَجزَتُ لَهُ أَن يَروِيَ عَنِّي جَمِيعَ مَا صَحَتْ لِي رِوَايَتُهُ مِن كُتُبِ الأَدعِيَةِ وَ الْحَدِيثِ وَ التَّفسِيرِ وَ غَيرِ ذَلِكَ، سِيَّمَا الصَّحِيفَةَ الكَامِلَةَ وَ هجَ البَلاغَةِ وَ الكُتُبَ الأَربَعَةَ الَّتِي عَلَيْهَا المَدَارُ الأَعصَارُ : الكَافِي وَ الْفَقِيهُ وَ التَّهَذِيبُ وَ الإِسْتِبْصَارُ .

و من به او اجازه دادم که تمامی آنچه را که صحت روایتش برای من ثابت شده است، از کتب ادعیه، حدیث، تفسیر و غیر آن، روایت کند؛ به ویژه صحیفه کامله سجادیه، نهج البلاغه، و کتب چهارگانه که محور علوم در اعصار مختلف بوده اند: کافی، من لا يحضره الفقيه، تهذيب، واستبصار.

وَكَذَلِكَ الثَّلَاثَةُ الأَخِيرَةُ : الوَسَائِلُ وَ الوَافِي وَ البِحَارُ، وَ غَيْرُ ذَلِكَ مِن مُصَنِّفَاتِ أَصْحَابِنَا الإِمَامِيَّةِ بِأَسرِهَا، وَ مَا رَوَوهُ عَن نَيِّرِنَا بِحَقِّ.

و همچنین سه کتاب اخیر : وسائل الشيعه، الوافى، وبحار الانوار و دیگر تألیفات اصحاب ما از امامیه به طور کامل، و آنچه آنان از خورشید هدایت ما (ائمه) به حق نقل کرده اند.

بإجازَتِي عَنِ الشَّيخَينِ العَلَمَينِ وَ العَالِمَينِ الأَورَعَينِ، فَقِيهَي عَصرِنَا وَ وَحِيدَي دَهرِنَا حُجَّتَي الإِسْلَامِ وَ آيَتَي اللَّهِ تَعَالَى فِي الأَنَامِ : حَضرَةِ الآغا الحَاحِ الميرزا حُسَينِ الميرزا خَلِيلِ الطَّهَرَانِيِّ النَّجَفِيِّ، وَ الشَّيخِ مُحَمَّد طَه نَجَف قُدِّسَ سِرُّهُمَا الزَّكِيُّ..

این اجازه به نقل از دو بزرگوار عالم و پارساترین دانشمندان زمان خود، فقیهان عصر ما و یگانه های دوران ما، حجت های اسلام و آیات خداوند در میان مردم یعنی حضرت آغا حاج میرزای حسین میرزای خلیل تهرانی نجفی و شیخ محمد طه نجف (قدس سرهما) صادر شده است.

بِأَسَانِيدِهِمَا المُفَصَّلَةِ فِي كُتُبِ المَشِيخَةِ المنتَهِيَةِ إِلَى أَربَابِ المُصَنَّفَاتِ، وَ مِنهُم إِلَى بَيتِ الوَحيِ وَ العِصمَةِ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيهِم أَجْمَعِينَ.

این اجازه با استناد به اسناد تفصیلی آن دو بزرگوار که در کتب مشیخه آمده است و به ارباب مصنفات، و از آنان به خاندان وحی و عصمت صلوات خداوند بر آنان باد، منتهی می شود.

وَ أُوصِيكَ يَا قُرَّةَ عَينِي وَ نَفْسِيَ الخَاسِرَةَ! بِالإِكثارِ ذِكرِ الموتِ وَ إِقلَالِ الغَفْلَةِ عَنهُ، وَ كَثرَةِ التَّأْمُلِ وَ التَّدَبُرِ فِيمَا أَورَدَهُ في نهج البَلاغَةِ مِنَ الخَطَبِ المُبَارَكَةِ الصَّادِرَةِ فِي هَذَا الشَّأْنِ؛

و تو را، ای نور دیده و جان زیان دیده من سفارش میکنم که بسیار یاد مرگ کنی و از غفلت درباره آن بکاهی، و بسیار تأمل و تدبر کنی در خطبه های مبارکی که در این موضوع در نهج البلاغه آمده است.

فَإِنَّ لَهَا شَأناً مِنَ الشَّأْنِ، سِيَّمَا مَا رَوَاهُ مِن كَلَامِهِ عَلَيْهِ أَفضَلُ الصَّلوةِ وَ السَّلَامُ بَعدَ تِلَاوَةِ «أَهاكُمُ التَّكَاثُرُ».

زیرا این خطبه ها از شأنی والا برخوردارند، به ویژه آنچه از سخنان ایشان، علیه افضل الصلوة و السلام، پس از تلاوت آيه «أَهاكُمُ التَّكَاثُرُ»انقل شده است.

فَلَقَد فَازَ الزَّاهِدُونَ مِن كَثرَةِ التَّدَبُرِ فِيهِ مِنَ الخُطبَةِ المُبَارَكَةِ مِنَ الزُّهْدِ وَ التَّقْوَى مَا لَا يَعْلَمُهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي العِلمِ.

به راستی زاهدان با تدبر فراوان در این خطبه مبارک، به مقامات زهد و تقوایی دست یافتند که جز خدا و راسخان در علم از آن آگاه نیستند.

وَ أَنْ لا تَنِيَانِي مِن صَالِح الدُّعَاءِ حَيّاً وَ مَيْنَا إِن شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى.

و اینکه مرا از دعای خیر خویش، در حال حیات و پس از مرگ، محروم نسازی، اگر خداوند بخواهد.

وَ حَرَّرَهُ يَمَنَاهُ الدَّاثِرَةُ إِلَى رَحمَةِ رَبِّهِ الغَنِي مُحَمَّد حُسَين الغَرَوِيَ النَّائِينِي، يَومَ الفِطرِ 1338.

و این را به دست خویش که به رحمت پروردگار غنی خویش نیازمند است، نوشت : محمدحسین غروی نائینی، در روز عید فطر سال 1338.

وَ هُوَ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ أَكمَلَ نَفْسَهُ الشَّرِيفَةَ تَحتَ تَعلِيمَاتِ آيَةِ اللَّهِ السَّيِّدِ أَحَمَدَ الكَربَلَائِي وَ حُجَّةِ الإِسلَامِ الشَّيخِ مُحَمَّدِ البَهَارِي مِن تَلَامِذَةِ الملَّا حُسَينقُلِي الهَمَدَانِي رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ، وَ بَلَغَ مَقَامَ الإِنجِلَاعِ وَ التَّجْرِيدِ مِنَ البَدَنِ العَنصُرِيِّ وَ شَاهَدَ العَالَمَ البَرزَخِيَّ.

او، رضوان الله علیه، نفس شریف خویش را تحت تعلیمات آیت اللّه سید احمد کربلایی و حجت الاسلام شیخ محمد بهاری، که از شاگردان ملا حسینقلی همدانی رضوان اللّه علیه بودند، تکمیل کرد و به مقام انجلاء و تجرید از بدن عنصری رسید و جهان برزخی را مشاهده کرد.

هُوَ طَيِّبَ اللّه رَمسَهُ بَعدَ أَخذ هَذِهِ الكَمَالَاتِ وَقَعَ فِي إِنقِلَابَاتٍ فِكريَّةٍ وَ تَحولاتٍ ذهنيَّةٍ في المعرِفَةِ الطَّرِيقَةِ القَوِيمَةِ وَ المسلَكِ المستَقِيمِ في اكتسابِ المَعَارِفِ الإِلهِيَّةِ.

او، طیب اللّه رمسه، پس از کسب این کمالات، درگیر انقلابهای فکری و تحولات ذهنی در شناخت راه مستقیم و مسیر درست در کسب معارف الهی شد.

وَ تَوَسَّلَ إِلَى مَحَضَرِ الحُجَّةِ صَلَوَاتُ اللّهِ عَلَيهِ، وَ كَمَا قَالَ اللهُ تَعَالَى فِي كِتَابِهِ العَظِيمِ: (وَ أَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقا)، نَالَ إِلَى المُقَدَّسِ مَحَضَرِ الحُجَّةِ وَ استَضَاءَ مِنهُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ.

او به محضر مقدس حجت (علیهِ السَّلام) توسل جست، و همان گونه که خداوند در کتاب بزرگش فرموده است: «و اگر آنان بر راه راست استقامت ،ورزند از آبی فراوان سیرابشان خواهیم کرد» به محضر مقدس حجت (علیه السلام) دست یافت و از او نور دریافت کرد.

بَعدَ ذَلِكَ، أَخَذَ المُعَارِفَ القُرآنِيَّةَ مِنَ العَلَمِ العَلّام وَ الطُّودِ العَظِيمِ، وَ الفَقِيهِ الأَمعِي، وَ الحِيرِ العَلِيمِ، وَ السَّيِّدِ الفَهِيمِ الَّذِي عُبَرَ عَنهُ بِالصَّاحِبِ العِلمِ الجَمعِي، قُدِّسَ اللَّهُ سِرَّهُ الزَّكِيَّ.

سپس او معارف قرآنی را از عالم برجسته ستون ،استوار فقیه بزرگ دانشمند فرهیخته، و سیدی دانا که به «صاحب علم جمعی» تعبیر شده است فرا گرفت. قدس الله سره الزکی.

هُوَ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيهِ هَاجَرَ مِنَ النَّجَفِ الأَشرَفِ سَنَةَ 1340 إِلَى الخُرَاسَانِ، وَ سَكَنَ فِي جِوَارِ الْإِمَامِ الرَّؤُوفِ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا عَلَيهِ صَلَوَاتٌ مِنَ العَلِيِّ الأَعْلَى، وَ اشْتَغَلَ بِالتَّعْلِيمِ وَ التَّدرِيسِ، وَ اسْتَفَادَ مِنهُ الفُصْلَاءُ وَ العُلَمَاءُ.

او، رضوان الله علیه، در سال 1340 از نجف اشرف به خراسان هجرت کرد و در جوار امام رئوف، علی بن موسی الرضا عليه السلام که صلوات خداوند بلندمرتبه بر او باد، سکونت گزید. او به آموزش و تدریس مشغول شد و فضلای فراوان و علما از او بهره بردند.

هُوَ رَحِمَهُ اللَّهُ أَبطَلَ الفَلسَفَةَ اليُونَانِيَّةَ وَ العِرفَانَ الهِندَوِيَّةَ وَ أَقَامَ المَعَارِفَ الإِلَهِيَّةَ.

او، رحمه الله، فلسفه یونانی و عرفان هندی را باطل کرد و معارف الهی را برپا ساخت.

تُؤيِّ عَلَيهِ الرَّحمَةُ في 19 ذِي الحِجَّةِ الحَرَامِ سَنَةَ 1365 في المشهَدِ الرِّضَاوِيِّ وَ دُفِنَ بِجَنبِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ مِنَ اللّهِ تَعَالَى.

او در روز 19 ذی الحجه الحرام سال 1365 در مشهد رضوی رحلت کرد و در جوار امام رضا علیه السلام به خاک سپرده شد.

لَهُ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ آثَارٌ كَثِيرَةٌ وَ رَسَائِلُ شَرِيفَةٌ فِي المَعَارِفِ الإِهِيَّةِ ، وَ تَقرِيرَاتٌ قَيِّمَةٌ فِي المَبَاحِثِ الفِقْهِيَّةِ وَ الأُصولِيَّةِ مِن آلِ الرَّسُولِ عَلَيهِ السَّلَامُ وَ تَقرِيرَاتٌ صَحِيحَةٌ فِي المَعَارِفِ الكِتَابِ وَ السُّنَّةِ، وَالآثَارِ النَّقضيَّةِ في الرَّةِ عَلَى الشَّيخِيَّةِ، وَ جَوَامِيعُ لَطِيفَةٌ في مَبَاحِثِ شَتَّى و المكتُوبَاتُ المُستَتِرَةُ في الأَدعِيَةِ السِّرِّيَّةِ وَ الحَتُومَاتِ المجربة.

او، رضوان اللّه علیه آثار فراوان و رسائل شریف بسیاری در معارف الهی دارد همچنین تقریرات ارزشمندی در مباحث فقهی و اصولی از خاندان رسول عليه السلام، و نیز تقریرات دقیقی در معارف قرآن و سنت. علاوه بر این، آثاری نقضی در رد بر شیخیه، مجموعه های لطیفی در موضوعات گوناگون، و نوشته هایی مستور درباره دعاهای سری و ختم های مجرب از او به جای مانده است.

نَحنُ قَدَّمْنَا فِي إِحْيَاءِ هَذِهِ الرِّسَالَةِ الشَّرِيفَةِ مَعَ تَعلِيقَاتٍ لَازِمَةٍ مِنَ الكَلِمَاتِ الْمَنَاطِقَةِ وَ الفَلَاسِفَةِ وَ العُرَفَاءِ وَ الصُّوفِيَّةِ، وَ إِحْرَاجِ مَرَاجِعِ كَلِمَاتِهِ مِنَ الْآيَاتِ وَ الرِّوَايَاتِ.

ما برای احیای این رساله شریفه، توضیحات لازم را از کلمات منطقیان، فلاسفه، عرفا و صوفیه همراه آن آوردیم و منابع کلماتش را از آیات و روایات استخراج کردیم.

وَ طَرِيقُنَا فِي هَذِهِ الإعدَادِ الرُّجُوعُ إِلَى قَدِيمَةِ الآثَارِ وَ قَوِيمَةِ الأَخبَارِ ، وَ فَحْصَنَا فِي أَسفَارِ الفَلَاسِفَةِ وَ مَكتُوبَاتِ العُرَفَاءِ وَ الصُّوفِيَّةِ.

روش ما در این آماده سازی رجوع به آثار کهن و اخبار معتبر بود و در اسفار فلاسفه و نوشته های عرفا و صوفیه تحقیق کردیم.

جَزَاهُمَا اللَّهُ عَنِ الإِسلَام وَ أَهلِهِ خَيْرَ الجَزَاءِ، وَ أَوصَلَ إِلَى أَروَاحِهِمَا جَزِيلَ العَطَاءِ، وَ عَجَّلَ فِي فَرَجِ مَولَاهُمَا الطَّرِيدِ الشَّرِيدِ الموتُورِ بِأَبِيهِ، وَ سَهَّلَ فَخَرَجَهُ وَ أَوسَعَ مَنهَجَهُ، وَ جَعَلَنَا مِن خَيْرٍ أَنصَارِهِ وَ أَعوانِهِ وَ مُقَوِيَةِ سُلطَانِهِ، وَ الرَّاضِينَ بِفِعِلِهِ، وَ أَنجَزَ لَنَا مَوعِدَهُ، وَ أَورَدَنَا مَورِدَهُ غَيْرَ مُحَلَّئِينَ عَن وَرِدٍ فِي دَارِ المَقَامَةِ وَ الخُلدِ، بِحَقِّ أَبَا الأَئِمَّةِ الطَّاهِرِينَ، وَ يَعسُوبِ الدِّينِ، وَ بَابِ عِلمٍ رَسُولِ رَبِّ العَالَمِينَ، وَ أَولادِهِ الأَصفِيَاءِ النُّجِبَاءِ، الَّذِينَ أَذهَبَ اللّهُ عَنهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَهُم تَطْهِيرًا.

خداوند، بهترین پاداش را از اسلام و اهل آن نصیب آن دو بزرگوار گرداند و روح آنان را از بخششهای عظیم خود بهره مند سازد، و در فرج مولای آنان آن رانده آواره و خون خواه پدرش شتاب نماید، خروجش را آسان و مسیرش را گسترده کند و ما را از بهترین یاوران و پشتیبانان و تقویت کنندگان ،حکومتش، و از کسانی که به کار او خشنودند، قرار دهد. وعده اش را برای ما محقق سازد و ما را به محل ورود او برساند، در حالی که از چشمه زلال در دار قرار و جاودانگی، محروم نشده باشیم.

این دعا به حق پدر ائمه طاهرین، پیشوای دین دروازه دانش رسول پروردگار جهانیان، و فرزندان برگزیده و نجیب اوست، همانانی که خداوند پلیدی را از آنان دور کرد و آنان را پاکیزه نمود، پاکیزه ای شایسته.

بسم الله الرحمن الرحيم

مقام اول احتیاج بشر به نبی

اِعْلَمْ أَنَّ مِنَ الْمُسَلَّمَاتِ الثَّابِتَةِ بِالْبَرَاهِينِ الْكَثِيرَةِ، لُزُومَ النَّبِيِّ؛ أَيْ: الْمُعَلِّمِ الْمُرَتِي الْمُكَمِّلِ لِلْبَشَرِ الْمُكَمَّلِ (بِالْفَتْح) مِنَ اللّهِ بِلَا وَاسِطَةٍ. وَمَنْصِبُ النُّبُوَّةِ لَيْسَ تَحْصُورًا فِي تَبْلِيغِ الْأَحْكَامِ الْقَالِبِيَّةِ

وَالنِّظَامِيَّاتِ الْمَدَنِيَّةِ فَقَطْ فَلَنَا مَقَامَانِ:

الْأَوَّلُ: اِحْتِيَاجُ الْبَشَرِ إِلَى النَّبِيِّ الْمُرَبَّى بِتَرْبِيَةِ اللَّهِ بِلَا وَاسِطَةٍ.

وَالثَّانِي: عَدَمُ حَصْرِ شُؤُونِهِ فِي تَبْلِيعُ النِّظَامِيَّاتِ فَقَطْ.

بدان که از مسلمات ثابت شده با برهانهای فراوان نیاز به پیامبر، یعنی: معلم مربی و تکمیل کننده بشر است که بدون واسطه از سوی خداوند تکمیل شده است.

منصب نبوت فقط در رساندن احکام قالبی و نظامات مدنی خلاصه نمی شود.

برای ما دو مقام وجود دارد:

نیاز بشر به پیامبری که تربیت شده مستقیم خداوند باشد.

عدم محدودیت امور پیامبر به ابلاغ نظامات مدنی صرف.

أَمَّا الْمَقَامُ الْأَوَّلُ، فَنَقُولُ:

مِنَ الْوَاضِحِ أَنَّ خُرُوجَ النَّفْسِ مِنْ مَقَامِ الْحَيَوَانِيَّةِ الْمَحْصُورَةِ فِي الْأَكْلِ وَالشُّرْبِ وَالنَّوْمِ وَالْحِمَاعِ وَغَيْرِ ذَلِكَ إِلَى مَقَامِ الْإِنْسَانِيَّةِ الْمُسَاوِقَةِ لِالْخِلَاعِ النَّفْسِ عَنِ الْبَدَنِ وَإِحَاطَتِهَا عَلَيْهِ وَعَلَى سَائِرِ الْأَجْسَامِ وَتَصَرُّفِهَا

فِيهَا . كَمَا كَانَ مَشْهُودًا فِي الْأَنْبِيَاءِ وَالْأَوْلِيَاءِ وَبَعْض تَابِعِيهِمْ . كَمَالٌ بِالضَّرُورَةِ وَالْوِجْدَانِ. فَمَنْ أَنْكَرَ كَوْنَ ذَلِكَ كَمَالاً، كَانَ مُكَابِرًا لِلضَّرُورَةِ الثَّابِتَةِ عِنْدَ كُلَّ الْمِلَل وَالنَّحْلِ الْأَقْدَمِينَ وَالْآخِرِينَ.

وَأَيْضًا مِنَ الْوَاضِحِ أَنَّ حُرُوجَ الْعَقْلِ مِنَ الْقُوَّةِ وَالِاسْتِعْدَادِ فِي مَعْقُولَاتِهِ إِلَى مَقَامِ فِعْلِيَّتِهَا وَوِجْدَانِ الْمَعْقُولَاتِ بِالْفِعْلِ، كَمَالٌ بِالضَّرُورَةِ. وَلَا يُنْكِرُهُ إِلَّا السَّفِيهُ الْمُخَالِفُ الْمُكَابِرُ لِضَرُورِيَّاتِ الْبَشَرِ.

اما در مورد مقام اول می گوییم:

روشن است که خروج نفس از مقام حیوانیت - که محدود به ،خوردن ،نوشیدن ،خواب، آمیزش و موارد مشابه است - به مقام انسانیت، که با جدا شدن نفس از بدن و احاطه آن بر بدن و سایر اجسام و تصرف در آنها همراه است همان طور که در انبیا اولیا و برخی از پیروان آنان مشاهده شده است بدون تردید و بر اساس وجدان یک کمال است.

کسی که انکار کند که این حالت یک کمال است، در واقع با بدیهیات ثابت نزد تمامی ملل و ادیان گذشته و حال ستیزه کرده است.

همچنین روشن است که انتقال عقل از حالت بالقوه و آمادگی در درک مفاهیم به حالت فعلیت و دریافت آن مفاهیم در عمل، بدون شک یک کمال است.

و این حقیقت را انکار نمی کند مگر شخص نادانی که با ضروریات پذیرفته شده بشر مخالفت و ستیزه می کند.

وَأَيْضًا إِنَّ الْوُضُولَ إِلَى مَعْرِفَةِ اللَّهِ بِدَرَجَاتِهَا الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ كَمَالٌ بالضَّرُورَةِ عِنْدَ كُل مَنْ اعْتَقَدَ بِاللَّهِ .

و همچنین، رسیدن به معرفت خداوند در درجات نامتناهی اش بدون شک برای هرکسی که به خدا ایمان دارد، یک کمال است.

كَيْفَ وَمَعْرِفَةُ اللَّهِ بِالحَرَكَةِ الاِحْتِيَارِيَّةِ مِنْ نَاحِيَةِ الْعَبْدِ تَسْلِيمًا وَتَسَلُّمًا كَيْ يُعَرِفَ اللَّهُ لَهُ نَفْسَهُ تَعْرِيفًا تَرْکیّبِیًّا، أَبْهَجُ الْأَشْيَاءِ وَالدُّهَا؟!

چگونه این طور نباشد در حالی که معرفت خداوند از طریق حرکت اختیاری از سوی بنده، به صورت تسلیم و پذیرفتن، که در آن خداوند خود را به او معرفی می کند به شکلی ترکیبی، شادترین و لذت بخش ترین امور است؟!

وَلْتُمَتِّلْ لِذَلِكَ مِثَالًا، فَنَقُولُ: مَنْ كَانَ لَهُ مَقَامُ سِيَادَةٍ وَريَاسَة عَلَى الخَلْقِ، ثُمَّ أُخِذَ مِنْهُ ذَلِكَ الْمَقَامُ وَصَارَ كَسَائِرِ الرَّعَايَا، وَابْتُلِيَ بِالْفَقْرِ وَالْمَرَضِ وَسَائِرِ أَنْوَاعِ الذُّلِّ وَالْمِحَنِ وَالْحَقَارَةِ، ثُمَّ ارْتَفَعَ عَنْهُ هَذِهِ الشَّدَائِدُ وَالْأَهْوَالُ وَالِاحْتِيَاجَاتُ وَنَالَ إِلَى مَقَامِهِ الْأَوَّلِ، تَكُونُ بَهْجَتُهُ بِهَذِهِ السَّيَادَةِ وَالرِّيَاسَةِ الثَّانِيَةِ أَشَدَّ مِنَ الْبَهْجَةِ الْأُولَى بِمَرَاتِبَ عَدِيدَةٍ.

جز به ضد ضد را همی نتوان شناخت / تا نبینی درد، نشناسی نواخت

لا جرم دنیا مقدم آمده است / تا بدانی قدر اقلیم الست

برای توضیح این موضوع مثالی می زنیم و می گوییم:

کسی که در جایگاه سیادت و ریاست بر خلق باشد، سپس این مقام از او گرفته شود و مانند سایر افراد عادی شود و به فقر، بیماری، انواع ذلت، مصائب و حقارت ،گرفتار شود و سپس این سختی ها، ترس ها، و نیازمندی ها از او برداشته شود و به مقام اول خود بازگردد، شادی او به این سیادت و ریاست جدید به مراتب بیشتر از شادی اولیه او خواهد بود.

جز به ضد ضد را همی نتوان شناخت / تا نبینی درد، نشناسی نواخت

لاجرم دنیا مقدم آمده است / تا بدانی قدر اقلیم الست

وَهَذِهِ بِعَيْنِهِ حَالُ الْإِنْسَانِ الَّذِي كَانَ فِي عَالَمِ الْأَرْوَاحِ مُشَاهِدًا لِلرَّبِّ الْعَلِيمِ الْفَتَّاحِ وَعَارِفًا بِهِ، وَكَانَ ذَا اقْتِدَارٍ وَ (1) عِلْمٍ وَحَيَاةٍ وَغَيْرِهَا مِنَ الْكَمَالَاتِ، ثُمَّ تَنَزَّلَ إِلَى دَارِ الْهَوَانِ وَالْمَسْكَنَةِ وَعَالَمَ الْفَقْرِ وَالْحَاجَةِ وَالذُّلَّةِ وَالْمَهَانَةِ، وَابْتُلِيَ بِجَمِيعِ هَذِهِ الشَّدَائِدِ وَالْبَلَايَا، لِكَيْ تَكُونَ بَتَجَتُهُ بِالْمَعْرِفَةِ حِينَ الْعَوْدِ إِلَى النَّشْأَةِ الأَصْلِيَّة أَشَدَّ.

و این دقیقاً حالت انسانی است که در عالم ارواح، پروردگار دانا و گشایش گر را مشاهده می کرد و او را می شناخت و دارای قدرت علم حیات و دیگر کمالات بود. سپس به سرای خواری و مسکنت و عالم فقر، نیازمندی، ذلت و پستی نزول کرد و به تمامی این سختی ها و بلاها دچار شد تا شادی او به معرفت هنگام بازگشت به اصل وجودی، بیشتر باشد.

فَإِذَا عَادَ إِلَى عَالَمَ الْأَرْوَاحِ وَوَصَلَ مَقَامَهُ الْأَوَّلَ مِنْ مَعْرِفَةِ اللَّهِ التَّرْكِيبِيَّةِ الحَاصِلَةِ بِالْمَوْتِ الاحْتِيَارِي . الْمَأْمُورِ بِهِ فِي قَوْلِهِ: «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا . » . الَّذِي هُوَ الِالْخِلَاعُ عَنِ الْبَدَنِ، أَوْ بِالْمَوْتِ الِاضْطِرَارِي الَّذِي لَا يُبْقِي وَالِدًا وَلَا وَلَدًا حَتَّى الْأَنْبِيَاءَ، فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ أَبْهَجَ بِمَعْرِفَةِ اللهِ وَشُهُودِ الْإِلَهِ مِنْ بَهْجَتِهِ الْأُولَى بِمَرَاتِبَ عَدِيدَةٍ، بَلْ مَرَاتِبَ غَيْرِ مُتَنَاهِيَةٍ.

می دهد جان را فراقش گوشمال / تا بداند قدر ايام وصال

پس وقتی به عالم ارواح بازگشت و به مقام اولیه خود در معرفت ترکیبی خداوند - که از طریق مرگ اختیاری به دست می آید و در قول پیامبر که فرمود بمیرید پیش از آنکه بمیرید بدان مأمور شده است، یا از طریق مرگ اجباری که نه والد می گذارد و نه فرزند، حتی برای انبیا - رسید، بی شک شادی او از معرفت خداوند و مشاهده الهي بسيار بیشتر از شادی اولیه او خواهد بود؛ بلکه مراتبی بی نهایت بالاتر خواهد بود.

می دهد جان را فراقش گوشمال / تا بداند قدر ایام وصال

فَمَعْرِفَةُ اللّهِ التَّرْكِيبِيَّةُ الْحَاصِلَةُ مِنْ طَرِيقِ التَّسْلِيم . لَا الْمَعْرِفَةُ الْبَسِيطَةُ الاضْطِرَارِيَّةُ الَّتِي تَحْصُلُ لِكُلِ النَّاسِ أَوْ جُلِّهِمْ حِينَ (3) نُزُولِ الْبَلَايَا كَمَالٌ فَوْقَ الْكَمَالَاتِ وَمُوجِبَةٌ لِأَشَدِ الِابْتِهَاجَاتِ.

فَهَذِهِ الْأُمُورُ الثَّلَاثَةُ الْمَذْكُورَةُ، كَمَالَاتٌ بِالضَّرُورَةِ.

معرفت ترکیبی خداوند که از طریق تسلیم به دست می آید - نه معرفت ساده اضطراری که هنگام نزول بلاها برای همه مردم یا بیشتر آنها حاصل می شود - کمالی بالاتر از سایر کمالات است و موجب شدیدترین شادی ها می شود.

بنابراین، این سه امر ذکر شده، بدون شک، کمال محسوب می شوند.

ثُمَّ إِنَّ دَرْكَ الْمَصَالِحِ وَالْمَفَاسِدِ الْمُوجِبَةِ لِلْوُجُوبِ أَوِ الْحَرَّمَةِ عَلَى اصْطِلَاحِ الْفِقَاهَةِ، مِمَّا هُوَ مُمْتَنِعٌ عَلَى الْبَشَرِ مِنْ قِبَلِ أَنْفُسِهِمْ بِالضَّرُورَةِ لِاسْتِلْزَامِهِ الْإِحَاطَةَ بِهَذِهِ النَّشْأَةِ وَسَائِرِ النَّشَاتِ، وَالْإِحَاطَةَ بِأَحْوَالِ الْأَشْحَاصِ جَمْعًا وَفُرَادَى، وَهِيَ بَدِيهِيُّ الْامْتِنَاعِ.

درک مصالح و مفاسدی که موجب وجوب یا حرمت «طبق اصطلاح فقها» می شوند به طور بدیهی از توانایی بشر خارج است؛ زیرا این امر مستلزم احاطه کامل به این دنیا و جهان های دیگر و شناخت کامل احوال اشخاص، چه به صورت جمعی و چه انفرادی است، که به وضوح محال است.

فَهَذِهِ الْأُمُورُ الْأَرْبَعَةُ مُوجِبَةٌ لِاحْتِيَاجِ النَّاسِ إِلَى النَّبِيِّ الْأَفْضَلِ الْأَعْلَمِ الْكَامِلِ الْمُكَمَّلِ «بِالْفَتْحِ» مِنَ اللَّهِ الْمُكَتِلِ (بِالْكَسْرِ) لِلْبَشَرِ.

أَمَّا وَجْهُ إِيجَابِ الْأَمْرِ الرَّابِعِ لِلنَّبِيِّ، فَهُوَ وَاضِحٌ؛ لِمَا عَرَفْتَ مِنْ عَدَمِ إِحَاطَةِ الْبَشَرِ عَلَى الْمَصَالِحِ وَالْمَقَاسِدِ.

این چهار امر دلیلی است بر نیاز مردم به پیامبری برتر، داناتر، کامل و تکمیل کننده با فتحه که از سوی خداوند، تکمیل کننده (باکسره) بشر باشد.

اما دلیل ضرورت چهارمین امر برای پیامبر روشن است؛ زیرا همان طور که گفته شد، بشر به مصالح و مفاسد احاطه ندارد.

كَمَا نُشَاهِدُ مِنْ مُؤَسّسِي الْقَوَانِينِ الْمَدَنِيَّةِ وَنَسْخِهِمْ إِيَّاهَا وَتَبْدِيلِهِمْ لَهَا فِي كُلِّ قَرْنٍ، بَلْ كُلِّ سَنَةٍ؛ فَقَدْ يُحَرِّمُونَ الْحِجَابَ وَقَدْ يَلْتَزِمُونَ بِهِ، وَقَدْ يُبيحُونَ الْمُسْكِرَاتِ وَقَدْ يَمْنَعُونَ عَنْهَا.

همان طور که در میان قانون گذاران مدنی می بینیم که قوانین خود را تغییر می دهند و در هر قرن، بلکه هر سال، آنها را نسخ یا اصلاح می کنند؛ به طوری که گاهی حجاب را ممنوع می کنند و گاهی به آن پایبند می شوند، یا گاهی مصرف مسکرات را آزاد می کنند و گاهی از آن منع می نمایند.

وَأَمَّا وَجْهُ إِيجَابِ الْأُمُورِ الثَّلَاثَةِ الْأُولَ، فَنَقُولُ:

المقام الاول

اشاره

مِنَ الْوَاضِحِ أَنَّ الْبَشَرَ بِالنِّسْبَةِ إِلَى هَذِهِ الْجِهَاتِ الثَّلَاثِ يَكُونُ بِالْقُوَّةِ. وَالشَّيْءُ الَّذِي يَكُونُ فَاقِدًا لِهَذِهِ الْكَمَالَاتِ، لَا يُمْكِنُ أَنْ يَكُونَ بِنَفْسِهِ مُخْرِجًا لِنَفْسِهِ مِنَ الْقُوَّةِ وَالْفَقْدَانِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ وَالْوُجْدَانِ.

اما دلیل ضرورت سه امر اول را چنین بیان میکنیم:

روشن است که انسان نسبت به این سه جهت (کمالات) در حالت بالقوه قرار دارد. چیزی که فاقد این کمالات است نمی تواند خودش به تنهایی خود را از حالت بالقوه و فقدان به فعلیت و دارایی منتقل کند.

وَإِلَّا، يَلْزَمُ مَبْدَئِيَّةُ الْعَدَمِ لِلْوُجُودِ، وَاتِّحَادُ الْقَابِلِ الْفَاقِدِ بِالْحَقِيقَةِ مَعَ الْفَاعِلِ الْوَاجِدِ بِالْحَقِيقَةِ. بَلِ الْفَاعِلُ فِي الْمَقَامِ فَاقِدٌ، لَا وَاجِدٌ.

و گرنه لازم می آید که عدم، منشأ وجود باشد و پذیرنده فاقد (کمالات) به طور واقعی با فاعل واجد (کمالات) متحد شود. بلکه در این مقام فاعل نیز فاقد است، نه واجد.

فَلَا فَحَالَةَ لَا بُدَّ مِنْ مُحَرَكِ وَمُخْرِجِ مِنْ هَذِهِ الْقُوَى الثَّلَاثِ إِلَى فِعْلِيَّاتِهَا، وَمِنْ مُكَمِّل يُكَمِلُهُمْ، سَوَاءٌ كَانَ المُعَلِّمُ الْمُكَمِلُ بَشَرًا أَوْ غَيْرَهُ.

بنابراین، بی شک نیاز به محرک و کسی که این سه قوه را به فعلیت برساند و نیز به تکمیل کننده ای که آنها را کامل کند، وجود دارد، چه آن معلم و تکمیل کننده انسان باشد و چه غیر انسان.

وَعَلَى أَيّ حَالٍ، لَا بُدَّ مِنِ انْتِهَاءِ التَّعَلُّمِ وَالِاسْتِكْمَالِ إِلَى مُعَلَّمٍ غَيْرِ بَشَرِي. إِذِ الْمَفْرُوضُ عَدَمُ تَمَكُّنِ الْبَشَرِ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ فِي هَذَا الْإِحْرَاجِ وَالتَّكْمِيلِ.

و در هر صورت، یادگیری و تکامل باید به معلمی غیرانسانی منتهی شود؛ زیرا فرض بر این است که انسان ها از خودشان توانایی این انتقال و تکمیل را ندارند.

فَإِذَنْ ثَبَتَ لُزُومُ وُجُودِ مُتَعَلَّمٍ عَنِ الْمُعَلِّمِ الْغَيْرِ الْبَشَرِي. وَهَذَا الْمُتَعَلَّمُ هُوَ النَّبِيُّ الَّذِي يُعَلِّمُ سَائِرَ الْبَشَرِ وَيُكَمِّلُهُمْ وَيُرَتِيهِمْ. فَالْمُعَلِّمُ الْمُكَمِلُ الْمُرَبّي لَهُ، هُوَ اللَّهُ تَعَالَى بِلَا وَاسِطَةٍ أَوْ بِوَاسِطَةِ الْمَلَكِ. قَالَ اللَّهُ

تَعَالَى: (وَعَلَمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ) (1) . وَقَالَ: (وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَا عِلْمًا) (2) . وَقَالَ نَبِيِّنَا (صَلّی اللّهِ علیهِ و الهِ َوسَلّم) : «أَدَبَنِي رَبِّي فَأَحْسَنَ تُأْدِيي». (3)

بنابراین، ضرورت وجود یادگیرنده ای از معلمی غیرانسانی ثابت شد. و این یادگیرنده همان پیامبری است که به سایر انسان ها آموزش میدهد آنها را تکمیل می کند و تربیت می نماید.

معلم و تکمیل کننده و مربی او، خداوند متعال است خواه بدون واسطه باشد یا از طریق فرشته ای.

خداوند متعال فرمود : «وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ» سوره نساء: 113 ) و فرمود : «وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا» ﴿سوره كهف: 65

و پیامبر ما (صَلى اللّهِ عليهِ و الهِ وَسَلّم) فرمود : «پروردگارم مرا ادب کرد و بهترین ادب را به من آموخت».

وَهُوَ الْمُعَلِّمُ الْمُرَتِي لِسَائِرِ الْبَشَرِ. وَهُوَ الْمَوْجُودُ الْمُكْتَفِي بِذَاتِهِ وَبَاطِنِ ذَاتِهِ وَعِلَلِ ذَاتِهِ فِي الْخُرُوجِ مِنَ الْقُوَى إِلَى الْفِعْلِيَّاتِ. وَمَا سِوَاهُ مِنَ الْبَشَرِ نَاقِصٌ يَحْتَاجُ إِلَيْهِ وَيَأْخُذُ الْعُلُومَ عَنْهُ وَيَنَالُ الْفِعْلِيَّاتِ(2) مِنْهُ، إِمَّا بِلا وَاسِطَةٍ ، كَأَصْحَابِ النَّبي(صَلی اللّهِ علیه وَ الهِ وَسَلّم) ، أَو مَعَ الْوَاسِطَةِ أَوِ الْوَسَائِطِ، كَسَائِرِ النَّاسِ فِي عَصْرِ الْغَيْبَةِ أَوِ الحُضُورِ.

او همان معلم و مربی برای تمام بشر است. او موجودی است که در ذات خود و علل درونی ذاتش کامل بوده و به تنهایی توانسته است از قوه به فعلیت برسد.

اما سایر انسانها ناقص اند و به او نیاز دارند، علوم را از او میگیرند و به واسطه او به فعلیت دست می یابند؛ يا بدون واسطه ، مانند اصحاب پیامبر (صَلی اللّهِ علیهِ وَ الهَ وَسَلّم)، یا با واسطه یا واسطه های دیگر، مانند سایر مردم در زمان حضور یا غیبت.

فَإِذَن ثَبَتَ لُزُومُ وُجُودِ النَّتي في الْبَشَرِ .

وَأَمَّا إِنَّهُ هَلْ يَجِبُ وُجُودُهُ فِي كُلِّ عَصْرٍ وَمِصْرٍ أَمْ لَا، فَنَتَكَلَّمُ فِيهِ فِيمَا سَيَأْتِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى.

بنابراین، ضرورت وجود پیامبر در میان بشر ثابت شد.

اما این که آیا وجود او در هر زمان و مکانی لازم است یا خیر در ادامه درباره آن بحث خواهیم کرد، اگر خداوند متعال بخواهد.


1) النساء (4) / 113.

2) الكهف (18) / 65.

3) بحار الأنوار 382/68.

إِنْ قُلْتَ: لَا تَحْتَاجُ إِلَى النَّبِي في الخروج إِلَى هَذِهِ الْفِعْلِيَّاتِ وَنَيْلِهَا، بَلْ إِمَّا أَنْ نَقُولَ: عُقُولُ الْبَشَرِ كَافِيَةٌ فِي النَّيْلِ بِهَذِهِ الْفِعْلِيَّاتِ . كَمَا يَلُوكُ بِهِ أَلْسِنَةُ بَعْضِ الْمُتَحَدِّثِينَ مِنَ الْغَرْبِيّينَ، وَقَدْ سَبَقَهُمْ فِي ذَلِكَ الْادِعَاءُ الْبَرَاهِمَةُ . أَوْ نَقُولُ : إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى بِذَاتِهِ الْمُقَدَّسَةِ يُخْرِجُ الْبَشَرَ مِنَ الِاسْتِعْدَادِ إِلَى (4) هَذِهِ الْفِعْلِيَّاتِ، كَمَا كَانَ النَّبِيُّ يَفْعَلُ كَذَلِكَ بِلَا فَرْقٍ.

اگر بگویی: ما برای دستیابی به این فعلیت ها و نیل به آنها نیازی به پیامبر نداریم، بلکه یا می گوییم که

عقل های بشر برای دستیابی به این فعلیتها کافی است - همان طور که برخی از متفکران غربی این را تکرار

می کنند و پیش از آنها برهمنان چنین ادعایی کرده اند - یا میگوییم که خداوند متعال با ذات مقدس خود بشر را از حالت استعداد به این فعلیت ها منتقل می کند همان طور که پیامبر چنین می کرد، بدون هیچ تفاوتی.

فَإِنْ أَرَدْتُمْ مِنَ النَّبي مَنْ أَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ وَأَطْمَهُ بِلَا وَاسِطَةٍ، فَلَا ضَيْرَ في تَسْمِيَةِ كُلِّ الْبَشَرِ حِينَئِذٍ أَنْبِيَاءَ.

اگر منظور شما از پیامبر کسی باشد که خداوند بدون واسطه به او وحی کرده و الهام نموده است، در این صورت هیچ مانعی ندارد که همه انسانها پیامبر نامیده شوند.

وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى : بَعْدَ مَا أَعْطَاهُمُ الْعَقْلَ، يُلْهِمُهُمْ وَيُوحِي إِلَيْهِمْ بِأَنَّ مَنْ أَرَادَ الْخُرُوجَ إِلَى هَذِهِ الْفِعْلِيَّاتِ الثَّلَاثِ أَوْ أَرَادَ فَهُمَ الْأَحْكَامِ، فَلْيَتَضَرَّعُ وَلْيَلْجَأَ إِلَى بَابِ اللَّهِ تَعَالَى . فَبَعْدَ مَا أَهْمَهُمْ ذَلِكَ، تَتِمُ الحُجَّةُ مِنْهُ تَعَالَى عَلَيْهِمْ. فَإِذَنْ لَا حَاجَةَ إِلَى النَّبِيِّ أَبَدًا.

به عبارت دیگر پس از آن که خداوند به آنها عقل داده است به آنها الهام می کند و به آنها وحی می فرستد که هرکس بخواهد به این سه فعلیت برسد یا بخواهد احکام را بفهمد، باید به درگاه خداوند متعال روی آورد و تضرع کند.

پس از آن که خداوند این را به آنها الهام کرد، حجت از سوی او بر آنها تمام می شود. بنابراین، نیازی به پیامبر به هیچ وجه نیست.

قُلْتُ: أَمَّا نَيْلُ الْبَشَرِ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ إِلَى هَذِهِ الْأُمُورِ الْأَرْبَعَةِ، أَيْ الْأَحْكَامِ وَالْفِعْلِيَّاتِ الثَّلَاثِ، فَهُوَ بَدِيهِيُّ الاِمْتِنَاعِ كَمَا عَرَفْتَ. فَلَا مَحَالَةَ يَدُورُ الْأَمْرُ فِي مُعَلِّمِ الْبَشَرِ بَيْنَ أَنْ يَكُونَ هُوَ النَّي أو اللَّهَ تَعَالَى بِذَاتِهِ الْمُقَدَّسَةِ بِلَا وَاسِطَةٍ.

می گویم اما دستیابی بشر از سوی خودشان به این چهار امر یعنی احکام و سه فعلیت، به وضوح محال است، همان طور که پیش تر دانستی.

بنابراین، مسئله معلم بشر میان این دو احتمال می چرخد یا پیامبر است یا خداوند متعال با ذات مقدس خود بدون واسطه.

أَمَّا الثَّانِي، فَهُوَ بَاطِلٌ لِبَرَاهِينِ سَبْعَةٍ، فَيَبْقَى الْأَوَّلُ وَهُوَ الْمَطْلُوبُ.

اما احتمال دوم به دلیل هفت برهان باطل است. در نتیجه، احتمال اول باقی می ماند، و آن همان مطلوب ماست.

وَأَمَّا الْبَرَاهِينُ السَّبْعَةُ، فَنَقُولُ:

برهان اول

الْبُرْهَانُ الْأَوَّلُ: لُزُومُ نَقْضِ الْغَرَضِ الْأَقْصَى وَهُوَ فَبِيحٌ جِدًّا.

اما هفت برهان به این شرح است:

برهان اول منجر به نقض غرض نهایی میشود و این امر بسیار قبیح است.

بَيَانُ ذَلِكَ إِنَّ الْمَقْصُودَ مِنَ الخِلْقَةِ وَالْإِنْيَانِ إِلَى الدُّنْيَا، هِيَ الْمَعْرِفَةُ بِالحَرَكَةِ الاِخْتِيَارِيَّةِ. فَإِنَّمَا هِيَ الْكَمَالُ الْأَتَم وَالْمَقْصِدُ الْأَهَمُ.

توضیح این مطلب: هدف از آفرینش و آمدن به دنیا، رسیدن به معرفت از طریق حرکت اختیاری است؛ زیرا این نوع معرفت، کامل ترین کمال و مهمترین مقصود است.

وَأَمَّا الْمَعْرِفَةُ الْبَسِيطَةُ الْفِطْرِيَّةُ الَّتِي قَدْ تَظْهَرُ اضْطِرَارًا عِنْدَ الْبَلايَا ، فَهِيَ لَيْسَتْ غَايَةَ الْكَمَالَاتِ وَقُصْوَى الدَّرَجَاتِ. بَلِ الْكَمَالُ الْآتَمُّ هِيَ الْمَعْرِفَةُ التَّرْكِيبِيَّةُ الَّتِي تَحْصُلُ عِنْدَ مَا تَحَرَّكَ الْإِنْسَانُ حَرَكَةَ احْتِيَارِيَّةَ، بِأَنْ لَا يُوَسْوِسَ احْتِيَارًا وَبِأَنْ يَتَسَلَّمَ احْتِيَارًا ، كَيْ يَظْهَرَ لَهُ تَعْرِيفُ اللَّهِ تَفْصِيلًا.

اما معرفت ساده فطری که ممکن است در هنگام بلاها به صورت اضطراری ظاهر شود، نهایت کمالات و بالاترین درجات نیست.

بلکه کامل ترین کمال معرفت ترکیبی است که وقتی حاصل می شود که انسان با اختیار حرکت کند، از وسوسه ها خودداری کند و با اختیار تسلیم شود تا معرفت تفصیلی خداوند برای او آشکار گردد.

وَمِنَ الْوَاضِحِ أَنَّ هَذِهِ الْمَعْرِفَةَ الْكَذَائِيَّةَ لَا تَحْصُلُ إِلَّا إِذَا كَانَ الْمُعَلِّمُ لِلْبَشَرِ هُوَ النَّبِيَّ، بِأَنْ يُنَبِّهَ النُّفُوسَ عَلَى الْمَعْرِفَةِ الْفِطْرِيَّةِ الَّتِي تَظْهَرُ لَهُمْ عِنْدَ الْبَلَايَا ، وَيُذَكِّرَهُمُ التَّسْلِيمَ لِذَلِكَ الْمَعْرُوفِ الْفِطْرِيّ.

و روشن است که این نوع معرفت تنها در صورتی حاصل می شود که معلم بشر پیامبر باشد؛ زیرا او نفس ها را به معرفت فطری که در هنگام بلاها برای آنها آشکار می شود، آگاه می کند و آنها را به پذیرش و تسلیم در برابر این معرفت فطری یادآوری می کند.

لِأَنَّ مِنْ عَادَةِ الْإِنْسَانِ النِّسْيَانُ. فَهَذِهِ الْمَعْرِفَةُ الْبَسِيطَةُ، تَصِيرُ مَنْسِيَّةً بَعْدَ رَفع الِاضْطِرَارِ. فَمَتَى ذَكَّرَهُمُ الْأَنْبِيَاءُ وَعَلَّمُوهُمْ طُرُقَ حُصُولِ الْمَعْرِفَةِ التَّرْكِيبِيَّةِ ، يَتَنَبَّهُونَ، فَيَتَسَلَّمُونَ احْتِيَارًا وَيَتَوَجَّهُونَ بِالِاحْتِيَارِ، وَتَحْصُلُ هُمُ الْمَقْصِدُ الْأَقْصَى وَالْكَمَالُ الْأَعْظَمُ.

زیرا فراموشی از عادات انسان است. این معرفت ساده پس از رفع حالت اضطرار فراموش می شود.

اما وقتی پیامبران آنها را یادآوری میکنند و راههای دستیابی به معرفت ترکیبی را به آنها می آموزند، آگاه می شوند، با اختیار تسلیم می شوند، با اختیار روی می آورند و به مقصود نهایی و کمال اعظم دست می یابند.

وَأَمَّا إِذَا كَانَ الْمُعَلِّمُ لِلْبَشَرِ هُوَ اللَّهَ تَعَالَى، يَسْقُطُ هَذَا الْكَمَالُ رَأْسًا وَذَلِكَ لِأَنَّ الْإِلْامَاتِ الْوَارِدَةَ عَلَى الْقَلْبِ مُختلِفَةٌ، فَبَعْضُهَا رَحْمَانِي إِلَى كَمَا لِلْأَنْبِيَاءِ وَالْأَوْلِيَاءِ . وَبَعْضُهَا شَيْطَانِي يَكُونُ الْمُلْهِمُ (بِالْكَسْرِ) هُوَ الشَّيْطَانَ، لِأَنَّ الشَّيَاطِينَ يُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَائِهِمْ.

اما اگر معلم بشر خداوند متعال باشد، این کمال به کلی منتفی می شود.

زيرا الهاماتی که به قلب می رسد، مختلف است؛ برخی از آنها رحمانی و الهی است - همان طور که برای پیامبران و اولیا رخ می دهد - و برخی دیگر شیطانی است که الهام دهنده آن شیطان است، زیرا شیاطین به دوستان خود وحی می فرستند.

فَالْوَارِدَاتُ الْقَلْبِيَّةُ مُخْتَلِفَةٌ. فَإِذَا كَانَ الْمُعَلِمُ الْمُرَنِي الْمُكَمِلُ الْمُوحِي إِلَى الْبَشَرِ هُوَ اللَّهَ تَعَالَى بِلَا وَاسِطَةٍ، فَلَا مَحَالَةَ لَا بُدَّ لَهُ تَعَالَى أَوَّلًا أَنْ يَخْرِقَ الْحُجُبَ وَيُعَرِفَ ذَاتَهُ الْمُقَدَّسَةَ لِجَمِيعِ عِبَادِهِ تَعْرِيفًا تَرْكِيمِيًّا تَفْصِيلِيًّا، بِأَنْ يُعَايِنُوا رَبَّكُمْ وَيُشَاهِدُوهُ بِالْفُؤَادِ شُهُودًا حَقِيقِيًّا تَرْكِيبيًّا لَا يَبْقَى مَعَهُ رَيْبٌ وَلَا شَكٍّ أَبَدًا.

پس الهامات قلبی مختلف است.

اگر معلم، مربی و تکمیل کننده ای که به بشر الهام می کند خداوند متعال باشد و این کار را بدون واسطه انجام دهد، چاره ای جز این نیست که خداوند ابتدا حجاب ها را پاره کند و ذات مقدس خود را به همه بندگانش

به صورت تفصیلی و ترکیبی بشناساند، به گونه ای که آنها پروردگارشان را مشاهده کرده و او را با قلب های خود به طور واقعی و ترکیبی ببینند، به نحوی که هیچ شک و تردیدی برایشان باقی نماند.

كَيْ يَطْمَئِنَّ نُفُوسُهُمْ بِأَنَّ الْمُلْهِمَ الْمُوحِي الْمُكَمِّلَ هُوَ اللَّهُ تَعَالَى لَا الشَّيْطَانُ وَأَوْلِيَاؤُهُ. فَلَا بُدَّ أَوَّلًا لِلَّهِ تَعَالَى أَنْ يُعَرِّفَ نَفْسَهُ لِعِبَادِهِ تَعْرِيفًا تَرْكِيبيًّا وَيُلْهِمَهُمْ بِأَنَّ الْمُلْهِمَ الْمُوحِى الْمُلْقِي فِي الْقُلُوبِ هُوَ ذَاتُهُ الْمُقَدَّسَةُ، لَا الشَّيْطَانُ.

تا نفس هایشان اطمینان یابد که الهام کننده و وحی کننده و تکمیل کننده، خداوند متعال است و نه شیطان و دوستانش.

بنابراین، ابتدا خداوند باید خود را به بندگانش به صورت ترکیبی معرفی کند و به آن ها الهام نماید که الهام دهنده و وحی کننده و آن که در قلبها القا می کند، ذات مقدس اوست، نه شیطان.

كَمَا إِنَّهُ تَعَالَى يَفْعَلُ ذَلِكَ لِأَنْبِيَائِهِ حِينَ الْبَعْثَةِ، حَيْثُ يُعَرِّفُ نَفْسَهُ هُمْ تَعْرِيفًا تَرْكِيبِيًّا لَا شَكٍّ فِيهِ وَلَا حِجَابَ وَلا رَيْبَ بِحَيْثُ يُشَاهِدُونَ اللَّهَ بِفُؤَادِهِمْ، فَيُلْقِي فِي قُلُوهِمْ بِأَنَّهُمْ أَنْبِيَاءُ، وَأَنَّ مَنْ يَنْزِلُ بَعْدَ ذَلِكَ عَلَيْهِمْ هُوَ الْمَلَكُ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ، لَا الشَّيْطَانُ.

همان گونه که خداوند این کار را برای پیامبرانش هنگام بعثت انجام می دهد؛

به طوری که خود را به صورت ترکیبی به آنها می شناساند، به گونه ای که هیچ شک حجاب یا تردیدی باقی نمی ماند، و آنها خدا را با قلبهای خود مشاهده می کنند.

سپس به قلب هایشان القا می کند که آنها پیامبر هستند و کسی که پس از آن بر آنها نازل می شود، فرشته ای از جانب خداوند است، نه شیطان.

وَلَوْ لَمْ يَفْعَلْ ذَلِكَ، لَمَا اطْمَأَنُوا بِالْوَارِدَاتِ الْوَارِدَةِ عَلَى قُلُوبِهِمْ، وَلَا بِالْكَلِمَاتِ الْمَسْمُوعَةِ يَقَظَةً أَوْ نَوْمًا، وَلَا...

و اگر خداوند چنین نمی کرد انسانها به الهامات وارده بر قلب هایشان اطمینان نمی یافتند، و نه به کلمات شنیده شده، چه در بیداری و چه در خواب اطمینان پیدا می کردند و نه...

فَهَكَذَا الْكَلَامُ بِعَيْنِهِ إِذَا كَانَ الْمُعَلِّمُ لِلْبَشَرِ هُوَ اللهُ تَعَالَى بِلا وَاسِطَةٍ. وَهَذَا (5) عَيْنُ نَقْضِ الْغَرَضِ الْأَقْصَى، أَيْ الْمَعْرِفَةِ التَّرْكِيبِيَّةِ الحَاصِلَةِ مِنْ مُقَدِّمَاتٍ اخْتِيَارِيَّةِ.

بنابراین، این همان سخن است اگر معلم بشر خودِ خداوند متعال باشد بدون هیچ واسطه ای. این موضوع عين نقض هدف نهایی است؛ یعنی معرفت ترکیبی که از مقدمات اختیاری حاصل می شود.

إِذْ فِي أَوَّلِ الْأَمْرِ لَا بُدَّ مِنَ الْمَعْرِفَةِ التَّرْكِيبِيَّةِ اضْطِرَارًا، أَيْ بِلَا تَسْلِيمِ احْتِيَارِيِّ مِنَ الْبَشَرِ. حَتَّى إِنَّ فِي التَّنْبِيهِ عَلَى لُزُومِ التَّسْلِيمِ الِاحْتِيَارِي لِحُصُولِ الْمَعْرِفَةِ التَّرْكِيبِيَّةِ تَحْتَاجُ إِلَى مُنَبِّهِ خَارِجِ عَنْ عُقُولِنَا.

زیرا در ابتدای امر چاره ای جز داشتن معرفت ترکیبی به صورت اضطراری نیست؛ یعنی بدون پذیرش اختیاری از سوی بشر. حتی برای آگاهی دادن به ضرورت پذیرش اختیاری برای حصول معرفت ترکیبی، نیازمند آگاهی دهنده ای خارج از عقل های ما هستیم.

لأَنَّنَا لَوْ حُلَّيْنَا وَطَبْعَنَا، لَكُنَّا مِثْلَ سَائِرِ الْحَيَوَانَاتِ جَاهِلِينَ بِجَمِيعِ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ. فَالْمُنَبِّهُ عَلَى لُزُومِهِ إِمَّا الْأَنْبِيَاءُ، وَهُوَ الْمَطْلُوبُ أَوِ اللَّهُ تَعَالَى، وَهُوَ مُسْتَلْزِمٌ لِنَقْضِ الْغَرَضِ ؛ لِكَوْنِهِ مُبْتَنِيًّا عَلَى حُصُولِ الْمَعْرِفَةِ التركيبيَّةِ اضْطِرَارًا فِي أَوَّلِ الْأَمْرِ كَيْ يَطْمَئِنَّ النَّفْسُ بِأَنَّ الْمُعَلَّمَ الْمُلْهِمَ هُوَ اللهُ، لَا الشَّيْطَانُ.

زیرا اگر به حال خودمان رها شویم و تنها بر طبیعت مان تکیه کنیم مانند سایر حیوانات جاهل به تمامی این مسائل خواهیم بود ،بنابراین آگاهی دهنده به ضرورت آن یا پیامبران هستند، که این همان مقصود است یا خداوند متعال که این امر مستلزم نقض هدف است؛ زیرا مبتنی بر حصول معرفت ترکیبی به صورت اضطراری در ابتدای امر میباشد تا نفس مطمئن شود که معلم الهام دهنده، خداوند است، نه شیطان.

[عَلَى أَنَّ الْمَعْرِفَةَ] التَّرْكِيبِيَّةَ مَعَ الِاضْطِرَارِ حُلْفٌ.

[البته معرفت] ترکیبی همراه با اضطرار تناقض دارد.

برهان دوم

الْبُرْهَانُ الثَّانِي: إِنَّ الْوَحْيَ عَلَى جَمِيعِ طَبَقَاتِ الْبَشَرِ وَأَصْنَافِهِمْ وَأَفْرَادِهِمْ لَا يَلِيقُ بِجَلَالِ الْعَظَمَةِ وَالسُّلْطَنَةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ، وَلَا يَخْرَى بِمَقَامِ الْكِبْرِيَائِيَّةِ الإهميَّةِ وَالْعِزَّةِ الرُّبُوبِيَّةِ الَّتِي تَكُونُ فَوْقَ مَا لَا يَتَنَاهَى بِمَا لَا يَتَنَاهَى.

برهان دوم: وحی بر تمامی طبقات ،بشر اصناف و افراد آن ها، شایسته عظمت و سلطنت

نامتناهی خداوند نیست و همچنین با مقام کبریایی الهی و عزت ربوبی که برتر از تمامی امور نامتناهی است، همخوانی ندارد.

وَاعْتَبِرُ ذَلِكَ مِنَ السَّلَاطِينِ الصُّورِيَّةِ، فَإِنَّ مُقْتَضَى شُؤون السُّلْطَنَةِ وَعَظَمَتِهَا وَجَلَاهَا أَنْ لَا يَلِيَ بِنَفْسِهِ وَشَخْصِهِ أَمْرَ جَمِيعِ الرَّعِيَّةِ حَتَّى الْكَنَّاسِ، وَأَنْ لَا يُشَافِهَهُ فِي تَعْيِينِ وَطَائِفِهِ.

این را از سلطانهای صوری تصور كن؛ زيرا شأن و عظمت سلطنت و جلال آن اقتضا می کند که خود سلطان شخصاً عهده دار امور همه رعیت، حتی جاروب کننده خیابان ها نشود و او را در تعیین وظايفش مستقيماً مخاطب قرار ندهد.

فَلَوْ وُجِدَ سُلْطَانٌ يُجَالِسُ كُلَّ أَحَدٍ مِنَ الرَّعَايَا ، حَتَّى أَدْنَاهُمْ وَأَذَهُمْ وَأَحْقَرَهُمْ مَكَانَةٌ كَالْكَنَّاسِ مَثَلًا، وَيَكُونُ هُوَ الْمُعَيِّنَ لِوَطَائِفِ كُلّ وَاحِدٍ وَاحِدٍ بِالْمُشَافَهَةِ، لَكَانَ عِنْدَ الْعُقَلَاءِ . بِمَا هُمْ عُقَلَاءُ، لَا بِمَا هُمْ شَهَوِيُّونَ . سُلْطَانًا سَفِيهَا غَيْرَ قَابِلِ لِلسُّلْطَنَةِ وَلَا حَافِظًا لِشُؤُونِ الْكِبْرِيَائِيَّةِ وَالْعَظَمَةِ وَالْعِزَّةِ، مَعَ أَنَّهَا مِنَ الْوَاجِبَاتِ فِي النِّظَامِ السُّلْطَانِي.

پس اگر سلطانی یافت شود که با هر یک از رعایا، حتی پایین ترین ،ذلیل ترین، و حقیر ترین آن ها، مانند

جاروب کننده، نشست و برخاست کند و خود او وظایف هر یک را به صورت مستقیم تعیین کند، از نظر عقلای

واقعی - نه شهوت پرستان - این سلطان فردی سبک سر و ناشایسته برای سلطنت خواهد بود و توانایی حفظ شئون کبریایی، عظمت و عزت را ندارد، در حالی که این امور از الزامات نظام سلطنتی است.

بَلْ مُقْتَضَى السُّلْطَنَةِ أَنْ لَا يَتَفَوَّهَ بِلَفْظِ الْكَنَّاسِ مَثَلًا فَاللَّائِقُ بِجَلَالِهِ أَنْ يُخَاطِبَ الْوَزِيرَ بِالْمُشَافَهَةِ وَيَأْمُرَهُ بِجَعْل الْوَطَائِفِ وَيَأْمُرَهُ بِرِعَايَةِ الضُّعَفَاءِ.

بلکه اقتضای سلطنت آن است که حتی نامی از جاروب کننده مثلاً به زبان نیاورد. شأن جلال سلطان این است که وزیر خود را به طور مستقیم مخاطب قرار دهد و به او دستور دهد که وظایف را تعیین کند و همچنین به ضعیفان رسیدگی نماید.

ثُمَّ لَيْسَ لِلْوَزِيرِ أَنْ يُبَاشِرَ تَبْلِيغَ وَظِيفَةِ الْكَنَّاسِ مَثَلًا وَيُشَافِهَهُ بِنَفْسِهِ، بَلْ عَلَيْهِ أَنْ يَأْمُرَ الْحَكَامَ بِالتَّبْلِيغِ.

وَهَكَذَا عَلَى الْحَكَامِ أَنْ يَأْمُرُوا ذَوِي الْمَنَاصِبِ الْجُزْنِيَّةِ بِذَلِكَ.

سپس وزیر نیز نباید مستقیماً وظایف جاروب کننده را به او ابلاغ کند و خودش او را مخاطب قرار دهد، بلکه باید به حکام دستور دهد که این وظایف را ابلاغ کنند و به همین ترتیب حکام باید به افراد دارای مناصب جزئی دستور دهند.

وَهَكَذَا إِلَى أَنْ يَصِلَ إِلَى آخِرِ أَجْزَاءِ الدَّوَائِرِ النِظَامِيَّةِ وَأَدْنَى أَعْضَاءِ الْإِدَارَاتِ الانْتِظَامِيَّةِ. فَالتَّبْلِيغُ بِلَا وَاسِطَةٍ وَالْمُشَافَهَهُ مَعَ الْكَنَّاسِ فِي تَعْيِينِ وَطَائِفِهِ، إِنَّمَا هُوَ شَأْنُ أَدْنَ أَعْضَاءِ الحُكُومَةِ الاِنْتِظَامِيَّةِ، وَلَيْسَ مِنْ شؤون السلطنة.

و این روند ادامه می یابد تا این که به پایین ترین اعضای ادارات نظامی و پایین ترین کارکنان دولت برسد.

ابلاغ مستقیم و گفتگو با جاروب کننده برای تعیین وظایفش، تنها از وظایف پایین ترین اعضای حکومت است و به هیچ وجه از شئون سلطنت محسوب نمی شود.

فَإِذَا عَلِمْتَ ذَلِكَ، تَعْرِفُ أَنَّ مُشَافَهَةَ رَبِّ الْأَرْبَابِ وَسُلْطَانِ السَّلَاطِينِ مَعَ الْفَوَاحِشِ الزَّانِيَاتِ الْخَبِيثَاتِ الَّتِي حُلِقَتْ مِنْ أَرْجَسِ فَضَلَاتِ الشَّيَاطِينِ، أَوْ مَعَ الْمُخَنَّثِينَ الْمَلُوطِينَ الْمَخْلُوقِينَ مِنْ فَضْلَةِ أَدْبَارِ الشَّيَاطِينِ، بِأَنْ يُوحِيَ إِلَيْهِمْ بِشَحْصِهِ الْمُقَدَّسَةِ بِلَا وَاسِطَةِ الْأَنْبِيَاءِ أَحْكَامَهُمُ النِّظَامِيَّةَ . كَوُجُوبِ غُسْلِ الْجَنَابَةِ عَنْ الحَرَامِ وَكَنَجَاسَةِ عَرَقِهِ حِينَ الْجَنَابَةِ وَكَنَجَاسَةِ دَم حَيْضِ هَذِهِ الزَّانِيَةِ مَثَلًا أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الأَحكَامِ.

پس هنگامی که این را دانستی، می فهمی که مکالمه مستقیم رب الارباب و سلطان سلاطين با زنان فاحشه و زناکار خبیثی که از پلیدترین فضولات شیاطین خلق شده اند یا با مردان مخنث و لوطیانی که از فضولات پشت شیاطین آفریده شده اند،

به این صورت که مستقیماً به آنان وحی کند و احکام نظامی آنان را بدون واسطه پیامبران بیان کند - مانند وجوب غسل جنابت از حرام نجاست عرق در حالت جنابت یا نجاست خون حیض این زن زناکار، یا سایر احکام مشابه

وَبِأَنْ يُوحِيَ إِلَيْهِمْ طُرُقَ الخُرُوج مِنَ الحَيَوَانِيَّةِ إِلَى الْإِنْسَانِيَّةِ وَمِنَ الِاسْتِعْدَادِ فِي الْمَعْقُولَاتِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ، إِنَّمَا هُوَ مِنْ أَقْبَحَ الْقَبَائِح.

و یا به آنان مستقیماً راه های خروج از حیوانیت به انسانیت و از آمادگی در معقولات به فعلیت را وحی کند، این کار از زشت ترین قبایح است.

إِذْ هُوَ هَدْمٌ لجَلَالِ الْعَظَمَةِ وَالْعِزَّةِ وَهَتْكٌ لِشُؤُونِ سُلْطَنَتِهِ وَكِبْرِيَائِيَّتِهِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ.

زیرا این کار نابودی جلال عظمت و عزت خداوند است و هتک شئونات سلطنت و کبریای بی نهایت او محسوب می شود.

فَاللَّائِقُ بِجَلَالِ عَظَمَتِهِ أَنْ يَخْلُقَ الْأَنْبِيَاءَ وَيَأْمُرَهُمْ بِالتَّبْلِيعْ، كَيْ يَكُونَ الْمُشَافِهُ لِلنَّاسِ هُمُ الْأَنْبِيَاءُ أَوِ الْأَوْصِيَاءُ أَوْ حَمَلَةُ عُلُومِهِمْ مِنَ الْفُقَهَاءِ وَالرُّوَاةِ وَالْمُحَدِّثِينَ.

پس آنچه شایسته جلال و عظمت خداوند است، این است که پیامبرانی بیافریند و آنان را مأمور تبلیغ کند، تا مخاطب مستقیم مردم پیامبران یا اوصیا، یا حاملان علوم آنان از فقها، راویان و محدثان باشند.

فَثَبَتَ أَنَّ مُقْتَضَى شُؤُونِ السُّلْطَنَةِ الْإِطَيَّةِ وَالْعَظَمَةِ الرُّبُوبِيَّةِ لُزُومُ وُجُودِ الْمُعَلِّمِ الْمُرَبِّي لِلْبَشَرِ الْمُرَبَّى (بِالْفَتْحِ) بِشَحْصِهِ بِتَرْبِيَةِ اللَّهِ وَتَعْلِيمِهِ، وَهُوَ النَّبِيُّ. وَثَبَتَ امْتِنَاعُ كَوْنِ الْمُعَلِّمِ هُوَ اللَّهُ تَعَالَى بِنَفْسِهِ بِلَا وَاسِطَةٍ أَنْبِيَائِهِ.

ثابت شد که بر اساس شئون سلطنت الهى و عظمت ربوبى وجود معلم و مربی برای بشر ضروری است؛ مربی ای که خود به دست خداوند تربیت و تعلیم شده باشد، و او همان پیامبر است.

همچنین ثابت شد که خداوند متعال نمی تواند خود بدون واسطه پیامبران، معلم و مربی بشر باشد.

برهان سوم

الْبُرْهَانُ الثَّالِثُ: إِنَّ الْوَحْى وَالتَّرْبِيَةَ وَالتَّعْلِيمَ مِنَ اللَّهِ لِلْبَشَرِ بِلا وَاسِطَةٍ مُسْتَلْزِم لِتَسْوِيَةِ الْغَيْرِ الْمُتَسَاوِيَيْنِ، وَعَدَمِ تَرْجِيحِ الرَّاحِحِ عَلَى الْمَرْجُوحِ (6) مَعَ وُجُودِ الرُّجْحَانِ فِيهِ. وَهُوَ أَقْبَحُ مِنَ التَّرْجِيحِ بِلَا مُرَجّحٍ.

برهان سوم وحی تربیت و تعلیم خداوند به بشر بدون واسطه مستلزم آن است که میان افراد نابرابر تساوی برقرار شود و برتری فرد برتر بر فرد کمتر برتر نادیده گرفته شود، در حالی که برتری او وجود دارد.

این عمل قبیح تر از ترجیح بدون دلیل است.

وَبَيَانُ ذَلِكَ: إِنَّ النَّاسَ فِي جِهَةِ الاِسْتِعْدَادَاتِ مُختلِفَةٌ، فَمِنْهُمُ الْغَيُّ، وَمِنْهُمُ الذَّكِيُّ الْفَطِنُ. وَفِي جِهَةِ الشَّفَاوَةِ وَالسَّعَادَةِ مُخْتَلِفَةٌ، فَمِنْهُمْ أَشْقَى الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ كَعُمَرَ، وَمِنْهُمْ أَسْعَدُهُمْ كَعَلِي لا . فَهُمْ فِي نِظَامِ التَّعْلِيم وَالتَّعَلُم ذُو دَرَجَاتٍ وَطَبَقَاتٍ مُختلِفَةٍ.

توضیح این امر: مردم از نظر استعدادها متفاوت هستند؛ برخی از آن ها کندذهن و برخی دیگر باهوش و تیز فهم اند.

همچنین از نظر شقاوت و سعادت نیز متفاوت اند؛ برخی مانند عمر شقی ترین انسان های گذشته و آینده هستند و برخی دیگر مانند علی(علیهِ السّلام) ، سعادتمند ترین افراد هستند.

بنابراین، در نظام آموزش و یادگیری درجات و طبقات متفاوتی دارند.

وَالْحُضُورُ بَيْنَ يَدَيِ الْمُعَلِّمِ هُوَ نَوْعُ قُرْبِ إِلَى الْمُعَلِّمِ. فَعَلَى هَذَا، لَوْ كَانَ الْمُعَلِّمُ الْمُرَتِي الْمُكَمِّلُ لِأَحَادِ الْبَشَرِ هُوَ اللَّهَ بِذَاتِهِ الْمُقَدَّسَةِ، وَكَانَ الْمُشَافِهُ هُمْ هُوَ نَفْسُهُ بِلَا وَاسِطَةٍ، يَلْزَمُ حُضُورُ كُلَّ الْآحَادِ عَلَى اخْتِلَافِ طَبَقَاتِهِمْ فِي السَّعَادَةِ وَالشَّفَاوَةِ وَقِلَّةِ الاِسْتِعْدَادِ وَكَثْرَتِهِ فِي الْمَحْضَرِ الرَّبُّوبي فِي عَرْضِ وَاحِدٍ وَتَجْلِسٍ فَارِدٍ.

و حضور در برابر معلم نوعی قرب به معلم محسوب می شود.

بر این اساس، اگر معلم، مربی و تکمیل کننده همه انسان ها، خداوند با ذات مقدس خود باشد و مستقیماً بدون واسطه با آنان مکالمه ،کند لازم می آید که تمامی افراد با وجود اختلاف در طبقاتشان از حيث سعادت و شقاوت و از نظر کم یا زیاد بودن استعداد، در یک مرتبه و یک مجلس در محضر ربوبی حضور یابند.

وَلَكَانُوا فِي هَذَا الْقُرْبِ الْمُتَحَصِلِ مِنَ الْحُضُورِ عِنْدَ الْمُعَلِّمِ مُتَسَاوِينَ، مَعَ أَنَّهُمْ مُخْتَلِفُونَ فِي قَبُولِ هَذَا الْفَيْضِ وَنَيْلِ هَذِهِ السَّعَادَةِ، أَيْ الْحُضُورِ فِي الْمَحْضَرِ الرَّبُّوبي. وَهُوَ الْمَطلُوبُ مِنْ تَسْوِيَةِ الْغَيْرِ الْمُتَسَاوِينَ.

و در این قربی که از حضور نزد معلم حاصل می شود، با یکدیگر مساوی می بودند، در حالی که در پذیرش این فیض و دست یابی به این سعادت یعنی حضور در محضر ربوبی، متفاوت هستند.

و این به معنای مساوی قرار دادن غیر مساوی ها است که امری نامطلوب است.

وَاعْتَبِرُ ذَلِكَ مِنَ التَّعْلِيمَاتِ الدَّائِرَةِ فِي النِّظَامَاتِ الْعِلْمِيَّةِ. فَلَوْ أَجَازَ الْمُعَلِّمُ الْبَشَرِيُّ أَنْ يَحْضُرَ تَحْضَرَ تَعْلِيمِهِ وَتَدْرِيسِهِ الشَّيْخَ الرَّئِيسَ وَالْمُحَقِّقَ الدَّامَادَ وَالطُّوسِي وَبَحْرَ الْعُلُومِ، وَأَنْ يَحْضُرَ فِي هَذَا الْمَحْضَرِ بِعَيْنِهِ في عَرْضِهِمْ وَدَرَجَتِهِمُ النِّسَاءُ الزَّانِيَةُ مَعَ الْغِلْمَانِ الْمُحْتَثِينَ الْمَلُومِينَ الْجَاهِلِينَ الْغَيْرِ الْمُسْتَعِدِينَ وَالْفُسَّاقِ وَالْأَرَاذِلِ الْأَرْجَسِينَ الْأَخْبَثِينَ، لَكَانَ هَذَا الْمُعَلِّمُ هَاتِكًا لِشُؤُونِ هَذِهِ الْعُظَمَاءِ وَهَادِمًا لِمَقَامَاتِهِمْ.

این موضوع را می توان از آموزش هایی که در نظامات علمی جریان دارد درک کرد.

اگر معلم بشری اجازه دهد که در محضر آموزش و تدریس او، بزرگانی مانند شیخ الرئيس، محقق داماد، طوسی، و

بحرالعلوم حضور داشته باشند، و در عین حال، زنان زناکار، نوجوانان مخنث و لوطی، جاهلان بی استعداد، فاسقان، اراذل پلید و خبیث نیز در همان محضر در همان مرتبه و درجه حضور یابند، این معلم شأن این بزرگان را

خدشه دار کرده و مقام آن ها را نابود ساخته است.

وَلَكَانَ مَرْمِيًّا بالسَّفَهِ وَالْجُنُونِ وَقِلَّةِ الْعَقْل وَالشُّعُور؛ حَيْثُ سَاوَى فِي الْقُرْبِ بَيْنَ الْعَالَى وَالدَّانِي، وَالسَّعِيدِ وَالشَّقِيّ، وَجَعَلَ الْأَقْدَسَ فِي عَرْضِ الْأَنْجَسِ.

و چنین معلمی به بی خردی، جنون، و كمبود عقل و شعور متهم می شود؛ زیرا در نزدیکی و قرب، میان والا و پست، سعادتمند و شقی مساوات برقرار کرده و مقدس ترین افراد را در کنار نجس ترین آنها قرار داده است.

وَهَذَا أَقْبَحُ مِنَ التَّرْجِيحِ بِلَا مُرَجَحٍ. وَأَيُّ قُرْبٍ أَعْظَمُ مِنَ الْمُشَافَهَةِ مَعَهُمْ بِذَاتِهِ الْمُقَدَّسَةِ وَرَفْعِ الْحِجَابِ عَنْهُمْ وَتَعْرِيفِهِ التركيبي هُمْ وَالْوَحْيِ إِلَيْهِمْ؟!

و این امر از ترجیح بلا مرجح نیز زشت تر است.

چه نزدیکی ای بزرگ تر از آن است که خداوند با ذات مقدس خود با آن ها گفتگو کند، حجاب را از آن ها بردارد، معرفت ترکیبی را به آن ها بیاموزد و به آن ها وحی کند؟!

وَهَذَا غَيْرُ فَيْضِ الْوُجُودِ وَالرَّحْمَةِ الْوَاسِعَةِ الشَّامِلَةِ لجَمِيعِ الْمَخْلُوقَاتِ، مَعَ أَنَّهُ أَيْضًا لَيْسَ بِلَا وَاسِطَةٍ. فَإِنَّ فَيْضَ الْوُجُودِ وَالرَّحْمَةَ يَصِلُ إِلَى الخَلْقِ عَلَى تَرْتِيبِ الْأَشْرَفِ فَالْأَشْرَفِ . فَإِنَّ الْمُشْتَقَّ مِنْ نُورٍ جَلَالِ عَظَمَتِهِ هُوَ النَّبِيُّ الخَاتَمُ(صَلی اللّهِ عَلیهِ وَ الهِ) ،فَقَط وَسَائِرُ النَّاسِ مَخْلُوفُونَ مِنْهُ بِوَاسِطَةٍ أَوْ وَسَائِطَ أَوْ بِلَا وَسْطٍ عَلَى اخْتِلَافِ دَرَجَاتِهِمْ، كَمَا حَرَّرْنَاهُ مُفَصَّلًا فِي بَعْضٍ جَزَوَاتِنَا طِبْقًا لِلْأَحَادِيثِ وَالْأَحْبَارِ.

و این موضوع غیر از فیض وجود و رحمت وسیع و فراگیر است که شامل تمامی مخلوقات می شود، اگرچه این فیض نیز بدون واسطه نیست.

زيرا فيض وجود و رحمت به ترتیب از اشرف به اشرف به مخلوقات می رسد.

و آنچه از نور جلال و عظمت خداوند مشتق شده است، تنها پیامبر خاتم (صَلی اللّهِ علیهِ وَ الهِ) است.

و سایر مردم یا به واسطه یا با واسطه هایی یا بدون واسطه به تناسب درجات مختلف خود آفریده شده اند، همان طور که این موضوع را مطابق با احادیث و روایات در برخی از نوشته های خود به تفصیل توضیح داده ایم.

وَلَا يُنْقَصُ ذَلِكَ بِالْأَنْبِيَاءِ الْمُخَاطَبِينَ لِعُمُومِ النَّاسِ الْمُعَلِّمِينَ لِآحَادِهِمْ بِلَا فَرْقِ. وَذَلِكَ لِوُجُودِ الْفَرْقِ الْبَيِّنِ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ اللَّهِ تَعَالَى فَإِنَّ اللهَ تَعَالَى حَيْثُ يَكُونُ قَادِرًا عَلَى التَّبْلِيغِ بِتَوْسِيطِ الرُّسُلِ، فَلَوْ عَلَّمَ وَأَدَّبَ بِشَخْصِهِ، لَكَانَ قَبِيحًا.

این مسئله با حضور پیامبرانی که برای عموم مردم سخن می گویند و به همه افراد بدون تفاوت آموزش می دهند، نقض نمی شود؛ زیرا تفاوت آشکاری میان آن ها و خداوند متعال وجود دارد.

خداوند متعال، با توانایی اش در ابلاغ پیام از طریق واسطه هایی همچون رسولان، اگر خود مستقیماً تعلیم دهد و تأدیب کند، این امر قبیح خواهد بود.

وَأَمَّا الْأَنْبِيَاءُ، فَلِكَوْنِهِمْ بَشَرًا وَكَوْنِ سَيْرِهِمْ وَسُلُوكِهِمْ فِي التَّعْلِيمِ وَالتَّأْدِيبِ عَلَى النِّظَامِ الْعَادِي الْإِمْكَانِي الْجَارِي فِي هَذِهِ النَّشْأَةِ، لَا يَكُونُونَ قَادِرِينَ عَلَى التَّبْلِيعْ إِلَى الْعُمُومِ عَلَى سَبِيلِ الْأَشْرَفِ فَالْأَشْرَفِ بِالْوَسَطِ وَالْوَسَائِطِ.

اما پیامبران، به دلیل آن که بشر هستند و روش آنها در تعلیم و تأدیب بر اساس نظام عادی و ممکن در این جهان است نمیتوانند پیام خود را به صورت مستقیم و از طریق واسطه ها به عموم مردم برسانند، به ترتیبی که شریف ترین افراد ابتدا دریافت کنند و سپس سایرین.

فَعَلَيْهِمْ أَنْ يُخَاطِبُوا الْكُلَّ مَعَ أَنَّ ذَلِكَ مَحْصُورٌ فِي أَقَلِ قَلِيلٍ مِنَ الْعُلُومِ، وَإِلَّا، فَالْمَعَارِفُ كُلُّهَا إِنَّمَا يَكُونُ وَاصِلا إِلَى النَّاسِ بِالْوَسَائِطِ.

پس پیامبران باید مستقیماً همه مردم را خطاب قرار دهند.

هر چند این خطاب مستقیم تنها به بخش کوچکی از علوم محدود است و سایر معارف همگی از طریق واسطه ها به مردم منتقل می شوند.

فَالنَّبِيُّ يُؤَدِّي إِلَى الْوَصِيَ وَبَعْضِ حَوَاصٌ أَصْحَابِهِ، وَهُمْ يُؤَدُّونَ إِلَى حَوَاصِهِمْ، وَهَكَذَا إِلَى أَنْ يَبْلُغَ مَا يَبْلُغُ مِنْ دَرَجَاتِ النَّاسِ.

پیامبر پیام خود را به وصی و برخی از یاران خاصش می رساند و آنان پیام را به افراد خاص خود منتقل می کنند، و این روند ادامه مییابد تا پیام به درجات مختلف مردم برسد.

بَلْ وَيَكُونُ الْأَمْرُ فِي بَعْضِ الْأَحْكَامِ أَيْضًا كَذَلِكَ، كَالْأَحْكَامِ الْمُسْتَوْدَعَةِ عِنْدَ عَلِي لا وَعِنْدَ أَبْنَائِهِ الأحدَ عَشَرَ ، سِيَّمَا الْإِمَامِ الثَّانِي عَشَرَ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ مَا أَضَاءَتِ الشَّمْسُ وَأَنَارَ الْقَمَرُ.

بلکه حتی برخی از احکام نیز به همین ترتیب منتقل می شود مانند احکامی که نزد علی (عَلیهِ السَّلام)و یازده فرزندش، به ویژه امام دوازدهم صلوات اللّه علیه، سپرده شده است مادامی که خورشید می تابد و ماه روشنایی می بخشد.

فَإِذَنْ ثَبَتَ امْتِنَاعُ كَوْنِ اللَّهِ تَعَالَى بِذَاتِهِ الْمُقَدَّسَةِ مُرَبَّيًا لِلنَّاسِ وَمُعَلَّمًا هُمْ بِلَا وَاسِطَةٍ. بَلْ هُوَ . تَعَالَى وَتَبَارَكَ . يُؤَدِّبُ نَبِيَّهُ وَيُعَلِّمُهُ الْعُلُومَ وَالْأَحْكامَ، وَهُوَ يُعَلِّمُ النَّاسَ.

پس ثابت شد که خداوند متعال با ذات مقدس خود، بدون واسطه مربی و معلم مردم نمی شود.

بلکه او - تعالی و تبارک - پیامبرش را تربیت میکند و علوم و احکام را به او می آموزد و پیامبر این علوم را به مردم می آموزد.

فَلَا مَنَاصَ مِنْ وُجُودِ نَبِي يُعَرِفُهُ اللهُ نَفْسَهُ الْمُقَدَّسَةَ بِنَفْسِهِ بِلَا وَاسِطَةٍ تَعْرِيفًا تَرْكِيبِيًّا اضْطِرَارِيًّا فِي أَوَّلِ (7) الْأَمْرِ، وَيَجْعَلُ تَعْلِيمَ النَّاسِ فِي عُهْدَتِهِ وَتَرْبِيَتَهُمْ فِي ذِمَّتِهِ.

بنابراین وجود پیامبری ضروری است که خداوند خود ذات مقدسش را مستقیماً و بدون واسطه به او معرفی کند، به صورت ترکیبی و اضطراری در ابتدای امر و آموزش و تربیت مردم را به عهده او بسپارد.

لَا يُقَالُ: يَلْزَمُ نَقْصُ الْغَرَضِ الْأَقْصَى بِالنِّسْبَةِ إِلَى هَذَا النَّبِيِّ، لِسُقُوطِ الحَرَكَةِ الِاحْتِيَارِيَّةِ عَنْهُ فِي بَدْوِ الْأَمْرِ وَفَوْتِ الْمَعْرِفَةِ التركيبية الاحْتِيَارِيَّةِ.

نباید گفته شود که این امر منجر به نقض غرض نهایی نسبت به این پیامبر میشود چرا که حرکت اختیاری از او در آغاز امر ساقط می شود و معرفت ترکیبی اختیاری از دست می رود.

لِأَنَّا نَقُولُ: لَا ضَيْرَ فِي ذَلِكَ؛ لِامْتِنَاعِ غَيْرِ هَذَا السُّلُوكِ وَعَدَمِ إِمْكَانِ غَيْرِ هَذَا الْمَسْلَكِ. هَذَا مُضَافًا إِلَى كَوْنِهَا سَاقِطَةٌ فِي بَذُو الْأَمْرِ.

زیرا می گوییم: در این مسئله ایرادی نیست؛ زیرا غیر از این روش ممکن نیست و مسیر دیگری امکان پذیر نمی باشد. علاوه بر این سقوط حرکت اختیاری تنها در آغاز امر است.

وَأَمَّا فِي ثَانِيهِ، فَيَكُونُ مَحَلُّ الِاخْتِيَارِ بَاقِيًا ، كَمَا أَنَّ مَحَلَّ امْتِحَانِهِ وَاخْتِبَارِهِ أَيْضًا يَكُونُ بَاقِيًا؛ حَيْثُ يَأْمُرُهُ بِحَمْلِ أَعْبَاءِ النُّبُوَّةِ وَالصَّبْرِ عَلَى الرَّزَايَا وَالْبَلَايَا الْوَارِدَةِ عَلَيْهِ مِنْ تَرْبِيَةِ الخَلْقِ وَتَكْمِيلِهِمْ وَتَعْلِيمِهِمُ الْعُلُومَ والأحكام.

اما در مرحله دوم، اختیار همچنان باقی است، همان طور که زمینه امتحان و آزمایش او نیز باقی می ماند؛ زیرا به او دستور داده می شود که بارهای سنگین نبوت را تحمل کند و در برابر مصائب و بلاهایی که از تربیت، تکمیل و آموزش علوم و احکام به مردم به او می رسد، صبر کند.

فَإِنَّ كُلَّ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ مِمَّا يَتَوَقَّفُ عَلَى حَرَكَاتِهِ الاحْتِيَارِيَّةِ. فَيَسْتَكْمِلُ بِهَذِهِ الْحَرَكَاتِ وَيَتَرَقَّى فِي دَرَجَاتِ الْمَعَارِفِ وَالْكَمَالَاتِ.

زیرا تمامی این موارد مذکور به حرکت های اختیاری او بستگی دارد. او از طریق این حرکت ها به کمال می رسد و در درجات معرفت و کمالات ارتقا پیدا می کند

برهان چهارم

الْبُرْهَانُ الرَّابِعُ: إِنَّ الْوَحْيَ عَلَى آحَادِ الْبَشَرِ بِذَاتِهِ الْمُقَدَّسَةِ مُسْتَلْزِمٌ لِنَقْضِ الْغَرَضِ مِنْ حَيْثُ الِاحْتِبَارِ وَالامْتِحَانِ.

وَتَوْضِيحُ ذَلِكَ: إِنَّ مِنَ الِامْتِحَانَاتِ الْإِهِيَّةِ لِلْعِبَادِ هُوَ أَمْرُهُ إِيَّاهُمْ بِالْخُضُوع لَدَى غَيْرِهِ تَعَالَى. فَإِنَّ التَّخَضُّعَ وَالتَّحْشُعَ لَدَيْهِ تَعَالَى أَمْرٌ سَهْلٌ يَتَحَمَّلُهُ أَغْلَبُ النَّاسِ. فَإِنَّ الشَّيْطَانَ ثَمَّ يَكُنْ مُتَأَيِّبًا مِنْ سُجُودِ اللَّهِ تَعَالَى، وَإِنَّمَا الصُّعُوبَةُ عَلَيْهِ كَانَتْ فِي السُّجُودِ عَلَى آدَمَ(علیهِ السَّلام) اليادِ وَالتَّخَضُع لَدَيْهِ . فَإِنَّهُ أَمْرٌ صَعْبٌ لَمَّ يَتَحَمَّلْهُ، وَقَدْ تَحَمَّلَهُ الْمَلَائِكَةُ الْمُطِيعُونَ الْخَاضِعُونَ الْخَاشِعُونَ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ غَايَةَ الْخُضُوع وَالْخُشُوع.

برهان چهارم: وحی بر آحاد بشر توسط ذات مقدس الهى مستلزم نقض غرض است از حيث آزمون و امتحان. و توضیح این مسئله چنین است یکی از آزمونهای الهی برای بندگان دستور خداوند به آنان برای خضوع در برابر غیر از اوست.

زیرا خضوع و خشوع در برابر خداوند امری آسان است که اکثر مردم می توانند آن را تحمل کنند.

شیطان نیز از سجده برای خداوند سرپیچی نکرد، بلکه دشواری او در سجده به آدم(علیهِ السَّلام) و خضوع در برابر او بود. این امری دشوار بود که شیطان نتوانست تحمل کند، اما فرشتگان مطیع و خاضع و خاشع در برابر پروردگار

جهانیان، با نهایت خضوع و خشوع، این امر را پذیرفتند.

وَيَدُلُّكَ عَلَى كَمَالِ حُضُوعِهِمْ لِلَّهِ تَعَالَى أَنَّهُ تَعَالَى يَأْمُرُهُمْ بِمُحَافَظَةِ أَقْدَرِ الْقَاذُورَاتِ، كَالنُّطْفَةِ وَالْعَلَقَةِ وَالْمُضْغَةِ، وَعَلَى تَدْبِيرِهَا وَالتَّصَرُّفِ فِيهَا، وَهُمْ يُطِيعُونَهُ في هَذِهِ الْأَفْعَالِ مَعَ كَوْنِهِمْ مِنْ عَالَمَ الْأَنْوَارِ وَالْبَهَاءِ وَالْجَمَالِ وَالْحُسْنِ.

فَاشْتِغَالُ هَؤُلَاءِ الْأَزْكِيَاءِ الْأَطْيَابِ الْمُقَدَّسِينَ الْمُنَزَّهِينَ بِهَذِهِ الْأَفْعَالِ الرَّدِيَّةِ وَالتَّدْبِيرَاتِ فِي الْقَاذُورَاتِ الخَسِيسَةِ، إِنَّمَا هُوَ لِأَجْلِ التَّخَضُّع وَالتَّذَلُّلِ لَدَيْهِ تَعَالَى وَإِطَاعَتِهِ وَعِبَادَتِهِ.

و دلیلی بر کمال خضوع آنان در برابر خداوند متعال این است که خداوند آنان را به محافظت از ناپاک ترین پلیدی ها، مانند نطفه، علقه و مضغه و تدبیر و تصرف در این امور امر می کند و آنان با وجود اینکه از عالم نورها، زیبایی شکوه و جمال هستند اوامر الهی را در این کارها اطاعت می کنند.

اشتغال این پاکیزگان مطهر و مقدس به این اعمال پست و تدبیر در این امور ناپسند، فقط به خاطر خضوع و تذلل در برابر خداوند متعال و اطاعت و عبادت اوست.

وَالْغَرَضُ: إِنَّ نَفْسَ الْإِنْسَانِ مُتَأَتِيَةٌ عَنْ رُؤْيَةِ فَقْرِهِ وَمَسْكَنَتِهِ إِلَى الْغَيْرِ، وَلَا سِيَّمَا إِذَا كَانَ الْغَيْرُ غَيْرَ اللَّهِ تَعَالَى. وَمِنَ الْبَدِيهِي أَنَّ نَفْسَ رُؤْيَةِ الِاحْتِيَاج إِلَى الْغَيْرِ مُوجِبْ لِلِاسْتِكْمَالِ بِوِجْدَانِ غَنِيّ الْقَيُّومِ، وَمُوجِبٌ

لِلتَّخضُّعِ لَدَيْهِ وَالسُّؤَالِ عَنْهُ وَالتَّوَجُهِ إِلَيْهِ. وَهُوَ بِعَيْنِهِ أَوَّلُ قَدَمِ الْكَمَالِ. فَكُلَّمَا ازْدَادَ رُؤْيَةُ الْفَقْرِ وَكُلَّمَا ازْدَادَ شُهُودُ كَفْرَةِ الِاحْتِيَاجِ، يَزْدَادُ الْكَمَالُ.

فَإِذَنْ فِي جَعَلِ الْإِنْسَانِ كَثِيرَ الِاحْتِيَاجِ إِلَى أَفْرَادِ نَوْعِهِ حِكْمَةٌ تَامَّةٌ الهَيَّةٌ ، وَهِيَ صَبْرُورَةُ الْإِنْسَانِ كَامِلًا.

و مقصود این است که نفس انسان از دیدن فقر و نیازمندی خود به دیگران ابا دارد، به ویژه اگر این دیگران غیر از خداوند متعال باشند.

و بدیهی است که خود دیدن نیاز به دیگران، موجب تکامل انسان از طریق یافتن بی نیازی و قیومیت خداوند می شود و سبب خضوع درخواست و توجه به او می گردد.

و این خود اولین گام در مسیر کمال است. هر چه دیدن فقر بیشتر شود و هر چه شهود نیازمندی بیشتر گردد، کمال نیز بیشتر می شود.

بنابراین، قرار دادن انسان به گونه ای که به افراد نوع خود نیازمند باشد، یک حکمت كامل الهی است، و آن حکمت این است که انسان به کمال برسد.

وَاللّهُ تَعَالَى لِكَمَالِ لُطْفِهِ عَلَى عِبَادِهِ، أَرْجَعَهُمْ إِلَى بَابِ الْخَلِيفَةِ وَأَوْصِيَائِهِ وَحَمَلَةِ عِلْمِهِ مِنَ الْفُقَهَاءِ، كَيْ يُشَاهِدَ الْعِبَادُ فَقْرَهُمْ وَكَثْرَةَ احْتِيَاجِهِمْ. وَهَذَا الرُّجُوعُ إِلَى بَابِ الْخُلَفَاءِ وَالنَّهَابُ إِلَيْهِمْ، أَمْرُ اخْتِيَارِيُّ جَعَلَ اللَّهُ زِمَامَهُ فِي كَفَّ الْعِبَادِ، كَيْ يَخْتَبِرَ الْمُطِيعَ وَيَتَبَلَّي الْعَاصِيَ.

و خداوند متعال به دلیل کمال لطف خود بر بندگان آنان را به درگاه خلیفه اوصیای او و حاملان علمش از میان فقها ارجاع داده است تا بندگان فقر و نیاز شدید خود را مشاهده کنند.

این رجوع به درگاه خلفا و رفتن به سوی آنان، امری اختیاری است که خداوند زمام آن را به دست بندگان سپرده است تا مطیعان را بیازماید و عاصیان را در آزمایش قرار دهد.

فَمَنْ تَحَرَّكَ احْتِيَارًا وَذَهَبَ إِلَى بَابِ الخَلِيفَةِ وَأَظْهَرَ مِنْ نَفْسِهِ الْفَقْرَ وَالْمَسْكَنَةَ إِلَيْهِ، يَكُونُ مُطِيعًا لِلَّهِ تَعَالَى، مُسْتَحِقًّا لِلثَّوَابِ وَالزُّلْفَى وَالْقُرْبِ. وَيَصِيرُ بِذَلِكَ الذَّهَابِ كَامِلًا مِنْ جِهَتَيْنِ؛ جِهَةِ الْإِطَاعَةِ، وَجِهَةِ شُهُودِ كَثْرَةِ احْتِيَاجِهِ وَشِدَّةِ غِنَاءِ خَالِقِهِ وَبَارِئِهِ.

پس هر کس که از روی اختیار حرکت کند و به درگاه خلیفه برود و فقر و نیازمندی خود را در برابر او آشکار سازد، مطیع خداوند متعال خواهد بود و شایسته ثواب، قرب و نزدیکی به او می گردد.

این عمل، او را از دو جهت کامل می کند: یکی از جهت اطاعت و دیگری از جهت شهود نیاز فراوان خود و بی نیازی کامل خالق و پروردگارش.

وَمَنْ لَمْ يَتَحَرَّكَ اخْتِيَارًا، لَا يُلْجِتُهُ اللهُ تَعَالَى عَلَى الذَّهَابِ اضْطِرَارًا، فَيَكُونُ عَاصِيًا متمرّدًا. فَيَنْقُصُ مِنْ جهَتَيْنِ. وَرَضُوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَاطْمَأَنُوا بِهَا (1)

هر که را روی به بهبود نبود / دیدن روی نبی سود نبود

و هر کس از روی اختیار حرکت نکند، خداوند او را به صورت اجباری مجبور به رفتن نمی کند. چنین فردی نافرمان و سرکش خواهد بود و از دو جهت نقصان می یابد.

هر که را روی به بهبود نبود / دیدن روی نبی سود نبود

إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، نَقُولُ : لَوْ كَانَ اللَّهُ بِذَاتِهِ الْمُقَدَّسَةِ هُوَ الْمُبَاشِرَ لِتَرْبِيَةِ آحَادِ الْبَشَرِ وَالْمُشَافِهَ لَهُمْ فِي الْوَحْيِ وَالْإِلْهَامِ وَالتَّعْلِيمِ وَالتَّكْمِيلِ، لَأَبْطَلَ الِاسْتِكْمَالَاتِ الذَّاتِيَّةَ الْحَاصِلَةَ مِنَ الرُّجُوعِ إِلَى بَابِ الْخَلِيفَةِ وَإظْهَارِ الْفَقْرِ لَدَيْهِ، وَلَأَبْطَلَ اخْتِبَارَهُمْ وَامْتِحَانَهُمْ، وَلَلَزمَ نَقْصُ غَرَضِهِ تَعَالَى مِنْ هَذَا الْخَيْثِ.

اگر این موضوع را دانستی، میگوییم اگر خداوند با ذات مقدس خود به طور مستقیم تربیت افراد بشر، مکالمه با آنها در وحی و الهام، آموزش و تکمیل را بر عهده می گرفت، موجب می شد کمالات ذاتی که از طریق رجوع به خليفه خدا و اظهار نیاز به او به دست می آید، باطل شود.

همچنین آزمایش و امتحان بشر را از بین می برد و نقض غرض الهی از این جهت لازم می آمد.

وَلَا يُنْتَقَضُ ذَلِكَ بِالْأَنْبِيَاءِ، حَيْثُ لَمْ يَجْعَلْهُمُ اللَّهُ مُفْتَقِرِينَ إِلَى غَيْرِهِ وَلَمْ يَخْتَبِرْهُمْ بِالرُّجُوعِ إِلَى الْغَيْرِ.

این مسئله با وجود پیامبران نقض نمی شود زیرا خداوند آنها را محتاج به غیر خود قرار نداده و آنان را با رجوع به دیگران آزمایش نکرده است.

وَذَلِكَ لِامْتِنَاع غَيْرِ هَذَا السُّلُوكِ بِالنِّسْبَةِ إِلَيْهِمْ. وَمَعَ ذَلِكَ فَقَدْ أَحْوَجَهُمْ فِي بَعْضِ الْأَحْيَانِ إِلَى بَعْضٍ مَلَائِكَتِهِ ، كَاحْتِيَاج(صَلی اللَّه علیهِ وَ الهِ) الخاتم اللّه في التَّبْلِيغِ إِلَى نُزُولِ جِبْرِيلَ.

زیرا روش دیگری برای آنها امکان پذیر نیست.

با این حال گاهی خداوند آنان را به برخی از فرشتگانش نیازمند ساخته است مانند نیاز پیامبر خاتم(صَلی اللَّه علیهِ وَ الهِ) به نزول جبرئیل برای ابلاغ پیام.

عَلَى أَنَّهُ قَدْ عَرَفْتَ أَنَّ اللهَ تَعَالَى احْتَبَرَهُمْ مِنْ جِهَاتٍ أُخْرَى كَنَحَمُل أَعْبَاءِ النُّبُوَّةِ وَتَكْفُل أَثْقَالِ الرِّسَالَةِ والدَّعْوَةِ.


1) يونس (10) / 7.

افزون بر این دانستی که خداوند متعال پیامبران را از جهات دیگری نیز آزمایش کرده است، مانند تحمل بارهای سنگین نبوت و مسئولیتهای سنگین رسالت و دعوت.

فَإِنَّهَا أَثْقَلُ شَيْءٍ عَلَى نُفُوسِ الْأَنْبِيَاءِ، لِصَيْرُورَتِهِمْ بِذَلِكَ مَحَلَّا لِلْبَلَايَا وَمَوْرِدًا لِلرَّزَايَا الْوَارِدَةِ مِنَ النَّاسِ عَلَيْهِمْ.

زیرا این مسئولیت ها سنگین ترین امور بر نفس پیامبران است چرا که آنان را محل بلاها و مورد مصیبت هایی که از سوی مردم بر آنان وارد می شود، قرار می دهد.

برهان پنجم

الْبُرْهَانُ الخَامِسُ : إِنَّ الْوَحْىَ بِالْمُبَاشَرَة وَالتَّعْلِيمَ بِالْمُشَافَهَةِ يُوجِبُ إِبْطَالَ النِّظَامِ مِنْ جَهَتَيْنِ؛ جِهَةِ الِارْتِبَاطِ بَيْنَ الْبَشَرِ، وَجِهَةِ الْإِعَاشَةِ الْمَدَنِيَّةِ. (8)

برهان پنجم وحی به صورت مستقیم و آموزش به صورت مشافهه، موجب نابودی نظام از دو جهت می شود؛ یکی از جهت ارتباط بین انسانها و دیگری از جهت معیشت مدنی.

أَمَّا الْجِهَةُ الْأُولَى، فَلِوُضُوحٍ أَنَّ أَشَدَّ مُوجِبَاتِ الرَّوَابِطِ بَيْنَ الْبَشَرِ هُوَ التَّعْلِيمُ وَالتَّعَلُمُ. فَإِنَّ كُلَّ أَحَدٍ مِنَ الْبَشَرِ فِي أَغْلَبِ أُمُورِ مَعَاشِهِ يَحْتَاجُ إِلَى التَّعَلُّمِ مِنْ غَيْرِهِ.

اما در مورد جهت اول روشن است که یکی از قوی ترین عوامل ایجاد ارتباط بین انسانها، آموزش و یادگیری است. هر فردی از انسانها در بیشتر امور زندگی خود نیازمند یادگیری از دیگران است.

فَكُلْ تِلْمِيذٍ فِي كُلِّ صَنْعَةٍ يَحْتَاجُ إِلَى أُسْتَاذِهِ. بَلْ هَذَا الشَّخْصُ فِي سَائِرِ جِهَاتِ إِعَاشَتِهِ مَنْزِلًا وَمَدِينَةً يَحْتَاجُ إِلَى التَّعَلُّمِ عَنِ الْغَيْرِ، فَيَحْتَاجُ فِي اللُّبْسِ إِلَى شُهُودِ سَائِرِ الْمَلَابِسِ وَالتَّعَلُّمِ الْعَمَلِيِّ أَوِ الْقَوْلِ مِنْ غَيْرِهِ.

هر شاگردی در هر حرفه ای به استاد خود نیاز دارد بلکه این شخص در تمامی جنبه های زندگی اش، چه در خانه و چه در شهر، نیازمند یادگیری از دیگران است. او در لباس پوشیدن نیاز دارد که لباس های دیگران را ببیند و به صورت عملی یا گفتاری از دیگران یاد بگیرد.

وَهَكَذَا فِي أَكْلِهِ وَشُرْبِهِ وَجَمَاعِهِ وَنَوْمِهِ وَيَقَظَتِهِ وَصِحَتِهِ وَسَقَمِهِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأُمُورِ يَحْتَاجُ إِلَى التَّعَلُم الانْتِبَاهِيَ التَّنْبِيهِي مِنْ مُعَلَّمٍ يُعَلِّمُهُ قَوْلًا أَوْ فِعْلًا، بِأَنْ يَرَى فِعْلَهُ وَعَمَلَهُ، فَيَتَّخِذَهُ دُسْتُورًا لِنَفْسِهِ وَيَعْمَلُ عَلَى طَبَقِهِ.

و همچنین در خوردن ،نوشیدن ،جماع ،خواب بیداری سلامتی بیماری و سایر امور نیازمند یادگیری آگاهانه از معلمی است که او را به صورت گفتاری یا عملی آموزش دهد؛ به طوری که اعمال و کارهای معلم را ببیند و آن را الگوی خود قرار داده و بر اساس آن عمل کند.

فَالرَّابِطُ التَّعْلِيمِيُّ وَالتَّعَلُّمِيُّ مِنْ أَشَدِ الرَّوَابِطِ بَيْنَ الْبَشَرِ. فَلَوْ سَلَبَ اللَّهُ تَعَالَى فَقْرَ الْبَشَرِ فِي الْعُلُومِ وَالْإِدْرَاكَاتِ وَالتَّعَقُلَاتِ عَنْ غَيْرِ ذَاتِهِ الْمُقَدَّسَةِ، لَأَبْطَلَ هَذَا الرَّبْطَ الْقَوِيَّ الشَّدِيدَ.

پس پیوند آموزشی و یادگیری یکی از قوی ترین پیوندها بین انسانها است.

اگر خداوند متعال نیاز انسانها به علوم ادراکات و تعقلات را از غیر ذات مقدس خود برطرف می کرد، این پیوند قوی و مستحکم از بین می رفت.

وَأَمَّا الْحِهَةُ الثَّانِيَةُ . وَهِيَ الْعُمْدَةُ فِي الْمَقَامِ : إِنَّ الْكَلَامَ فِي الْمَقَامِ إِنَّمَا هُوَ مَعَ هَذَا الْبَشَرِ الَّذِي يَكُونُ مَوْجُودًا فِي هَذِهِ النَّشْأَةِ فِي الْأَزْمِنَةِ الْمَاضِيَةِ وَالْآتِيَةِ وَالزَّمَانِ الْحَاضِرِ. وَمِنَ الْوَاضِحِ أَنَّ الشَّهْوَةَ وَالْغَضَبَ لَيْسَا بِمَرْفُوعَيْنِ عَنْ هَذَا الْبَشَرِ.

اما جهت دوم - که مهم ترین بخش در این مقام است - این است که بحث ما درباره این انسان است که در این دنیا، چه در زمانهای گذشته آینده و چه زمان حال وجود دارد و روشن است که شهوت و غضب از این انسان برطرف نشده است.

وَكُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا يَقْتَضِي أُمُورًا، فَالشَّهْوَةُ تَقْتَضِي جَلْبَ الْمُلَائِمَاتِ اللَّذِينَةِ مِنْ أَيِّ طَرِيقِ كَانَ، وَالْغَضَبُ يَقْتَضِي دَفْعَ الْمُنَافِرَاتِ الْمُؤْلِمَةِ بِأَيِّ وَجْهِ كَانَ.

و هر یک از این دو (شهوت و غضب) اموری را اقتضا می کند؛ شهوت جذب امور لذت بخش را از هر راهی که ممکن باشد اقتضا می کند و غضب، دفع چیزهای ناخوشایند و آزاردهنده را به هر شکل ممکن طلب می کند.

فَإِذَنْ لَوْ كَانَ اللَّهُ تَعَالَى هُوَ الْمُوحِيَ الْمُلْهِمَ الْمُعَلَّمَ مِنْ دُونِ وُجُودِ نَبِيَّ أَوْ خَلِيفَةٍ فِيمَا بَيْنَهُمْ، لَوَقَعَ الاخْتِلَافُ الْعَظِيمُ بَيْنَ الْبَشَرِ وَلَاخْتَلَ النِّظَامُ وَظَهَرَ الْهَرْجُ وَالْمَرْجُ.

پس اگر خداوند متعال، بدون وجود پیامبر یا خلیفه ای در میان انسانها، مستقیماً وحی می کرد، اختلافی بزرگ در میان بشر رخ می داد، نظام به هم می ریخت و هرج و مرج ظاهر می شد.

إِذْ كُل وَاحِدٍ بِمُقْتَضَى شَهْوَتِهِ كَانَ يَدَّعِي وَحْيَا مُطَابِقًا لِمَا يَشْتَهِيهِ وَإِمَامًا مُوَافِقًا لِمَا يَلْتَذُ مِنْهُ وَرُبَّما كَانَ اللَّذِيذُ عِنْدَ أَحَدٍ مُؤلِمًا عَلَى الْآخر.

زیرا هر کس طبق خواسته شهوت خود ادعای وحی می کرد که مطابق میل او باشد و الهامی که با لذت های او سازگار باشد. در حالی که چیزی که برای یک نفر لذت بخش است ممکن است برای دیگری آزاردهنده باشد.

كَمَا ادَّعَى الْمُسَيْلِمَةُ نُزُولَ الْوَحْيِ عَلَيْهَا بِالْحِمَاعِ مَعَ السَّجَاحِ (1) . فَكَانَ الْفَتَى الْعَرَبُ يَدَّعِي الْوَحْيَ عَلَى وُجُوبِ وَطْءِ هَذِهِ الْإِمْرَأَةِ الْجَمِيلَةِ. وَهَذَا مُؤْمٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى زَوْجِهَا.

مانند آنچه که مسیلمه ادعای نزول وحی در مورد همبستری با سجاح کرد.

پس یک جوان مجرد ادعا می کرد که وحی به او واجب کرده است با این زن زیبا همبستر شود، در حالی که این امر برای شوهر آن زن آزاردهنده بود.

وَكَانَ الزَّوْجُ حِينَئِذٍ يَدَّعِي وُجُوبَ قَتْلِ هَذَا الْفَتَى قَبْلَ أَنْ يَزْنِي. وَالْمَفْرُوضُ لَيْسَ هُنَاكَ نَبِيٌّ أَوْ وَصِيٌّ أَوْ فَقِيهُ يَرْفَعُ الاخْتِلَافَ وَالْخُصُومَةَ عَمَّا بَيْنَهُمْ.

و در این شرایط، شوهر ادعا میکرد که باید آن جوان قبل از زنا کشته شود.

و در این وضعیت، فرض بر این است که نه پیامبر، نه وصی، و نه فقیهی وجود ندارد که اختلاف و دعوا را در میان آنها برطرف کند.

فَإِذَنْ يَقَعُ الفُرْجُ وَالْمَرْجُ وَيَخْتَلُ الارْتِبَاطُ الْبَشَرِيُّ فِي النِّظَامِ الْمَدَنِي. وَالْمُوقِعُ هَذَا الِاحْتِلَالِ وَاهْرْجِ، وَالْمُبْطِلُ لِذَاكَ الارتباطِ التَّامَ، هُوَ اللهُ تَعَالَى ؛ حَيْثُ ثُمَّ يُرْسِلْ رَسُولًا فَاصِلًا حَاكِمًا فِي الاخْتِلَافاتِ.

بنابراین، هرج و مرج ایجاد می شد و ارتباط میان انسانها در نظام مدنی مختل می گردید.

و مسئول این اختلال و هرج ومرج و از بین بردن این ارتباط کامل، خداوند متعال می شد، زیرا رسولی برای فصل و حکم در اختلافات ارسال نکرده بود.

بَل كَانَ هُوَ الْمُوحِيَ عَلَى هَذِهِ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ الْمُمْتَلِفَةِ شَهْوَةً وَغَضَبًا، وَكَانَ هُوَ الْمُلْقِيَ لِلِاخْتِلَافِ بِلا حَاكِم وَفَاصِل.

بلکه او بود که به این مردان و زنان پر از شهوت و غضب وحی می کرد و اختلاف را بدون وجود حاكم و داور در میانشان می انداخت.

هَذَا مُضَافًا إِلَى أَنَّهُ مَعَ قَطْعِ النَّظَرِ عَنْ جِهَاتِ التَّعَيُّشِ الْمَدَنِي وَإِبْطَالِ الارْتِبَاطِ النِّظَامِي، يَلْزَمُ مَحْذُورٌ آخرُ، وَهُوَ أَنَّ الْبَشَرَ بَعْدَ دَرِّكِهِمُ الْمَعَارِفَ وَخُرُوجِهِمْ عَنِ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِ، يَخْتَلِفُونَ أَيْضًا فِي هَذِهِ الْمَعَارِفِ، كَمَا هُوَ مَشْهُودٌ خَارِجًا ؛ حَيْثُ يَذْهَبُ بَعْضُهُمْ إِلَى الْجُبْرِ وَآخَرُ إِلَى الاخْتِيَارِ، وَيَبْحَثُونَ فِي جَمِيع أَبْوَابِ الْمَعَارِفِ وَيَخْتَلِفُونَ.


1) سَجاحِ: اسم المرأة المتنبمة، بكسر الحاء، مثل حَذام و قطام، و هي من بني يربوع ... قال الأزهري: كانت في تميم امرأة كذابة أيام مسيلمة المتنبى، فتَنَبَّأَتْ هي أيضاً. و اسمها سجاح. و خطبها مسيلمة و تزوجته. و لهما حديث مشهور. (لسان العرب 2 / 476)

این علاوه بر آن است که با صرف نظر از جنبه های معیشت مدنی و از بین بردن ارتباط نظام مند، مشکل دیگری نیز پیش می آید، و آن این است که انسانها پس از درک معارف و خروج از حالت بالقوه به حالت بالفعل، در این معارف نیز اختلاف پیدا میکنند همان طور که در خارج مشهود است؛

به طوری که برخی به جبر گرایش پیدا می کنند و برخی دیگر به اختیار و در تمامی ابواب معارف بحث می کنند و اختلاف دارند.

فَلَوْ لَمْ يَكُنِ التَّعْلِيمُ وَالتَّكْمِيلُ بِعُهْدَةِ الْأَنْبِيَاءِ، بَلْ كَانَ الْمُوحِي هُوَ اللهُ بِنَفْسِهِ، لَمْ يَكُنْ هُنَاكَ فَاصِلٌ بَيْنَ الحَقِّ وَالْبَاطِلِ وَحَاكِمٌ بَيْنَ الْوَاقِع وَخِلافِهِ، فَيَبْقَى الْبَشَرُ حَيَارَى فِي الْمَعَارِفِ.

پس اگر تعلیم و تکمیل بر عهده پیامبران نبود، و خداوند خود مستقیماً وحی می کرد، هیچ جدا کننده ای میان حق و باطل و هیچ حاکمی میان واقعیت و خلاف آن وجود نداشت.

در نتیجه، انسانها در معارف سرگردان باقی می ماندند.

قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ فِي سُورَةِ الْبَقَرَةِ: (كَانَ النَّاسُ أُمَةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلَّا الَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْبَيِّنَاتُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللّهُ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ ) (1) .

خداوند عزوجل در سوره بقره می فرماید:

مردم یک امت بودند؛ سپس خداوند پیامبرانی را فرستاد که بشارت دهنده و هشداردهنده بودند و همراه آنان کتاب را به حق نازل کرد تا میان مردم در آنچه اختلاف کرده بودند، حکم کند. و جز کسانی که به آن کتاب داده شدند، پس از آن که دلایل روشن برای آنان آمد، از روی حسادت اختلاف نکردند. و خداوند کسانی را که ایمان آوردند، به اذن خود به حق هدایت کرد و خداوند هر که را بخواهد به راهی مستقیم هدایت می کند.

وَالظَّاهِرُ أَنَّ الْمُرَادَ بِالِاخْتِلَافِ هُوَ الِاخْتِلَافُ فِي الْمَعَارِفِ لِأَنَّهُ أَعْظَمُ شَأْنَا وَأَجَلُ مَنْزِلَةً مِنَ الاختِلافِ وَالتَّشَاجُرِ فِي الْأُمُورِ الْقَضَانِيَّةِ الْمُفْتَاقَةِ إِلَى الْقَاضِي الْمَبْحُوثِ عَنْهُ فِي بَابِ الْقَضَاءِ وَالشَّهَادَاتِ. كَمَا هُوَ وَاضِحٌ. (9)

و ظاهر این است که منظور از اختلاف، اختلاف در معارف است؛ زیرا این نوع اختلاف شأنی بزرگتر و مقامی بالاتر دارد نسبت به اختلاف و نزاع در امور قضایی که نیازمند قاضی است و در باب قضاوت و شهادات به آن پرداخته می شود، همان طور که روشن است.


1) البقرة (2) / 213 .

برهان ششم

الْبُرْهَانُ السَّادِسُ: إِنَّ بَعْثَ الْمُعَلِّمِ الْمُرَتِي الْمُكَمِّلِ لِلْبَشَرِ، أَيْ بَعْثَ الْأَنْبِيَاءِ وَالرُّسُلِ، نِظَامٌ أَشْرَفُ؛ لِسَلَامَتِهِ عَمَّا ذَكَرْنَا مِنَ التَّوَالِي الْفَاسِدَةِ. فَيَجِبُ عَلَى اللهِ الْعَلِيمِ الْحَكِيمِ بِالْوُجُوبِ النُّطْفِي اللَّائِقِ بِجَلَالِهِ وَعَظَمَتِهِ أَنْ يَسْلُكَ هَذَا السُّلُوكَ دُونَ غَيْرِهِ لِاسْتِلْرَامِهِ الشَّنَائِعَ وَالْقَبَائِحَ الْمَذْكُورَةِ.

برهان ششم فرستادن معلم مربی و تکمیل کننده بشر، یعنی ارسال پیامبران و رسولان، نظامی شریف تر است؛ زیرا این روش از پیامدهای فاسدی که ذکر شد، مصون است. بنابراین بر خداوند علیم و حکیم به واسطه وجوب لطفی که شایسته جلال و عظمت اوست، لازم است که این روش را برگزیند و نه روش دیگری که مستلزم زشتی ها و قبایح مذکور باشد.

برهان هفتم

الْبُرْهَانُ السَّابِعُ: وَهُوَ أَثْمَهَا وَأَهمُهَا .: إِنَّهُ لَم يَقَعْ ذَلِكَ في الخارج بِالضَّرُورَةِ. وَالْوُقُوعُ أَخَصُّ مِنَ الْإِمْكَانِ.

برهان هفتم - که کامل ترین و مهم ترین آنهاست - این است که به ضرورت این روش مباشرت خداوند در تربیت در خارج واقع نشده است. و تحقق یک امر خاص تر از امکان آن است.

فَإِنَّ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْ أَفْرَادِ الْبَشَرِ يَرَى وَيُشَاهِدُ مِنْ نَفْسِهِ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَا يُوحِي إِلَيْهِ وَلَا يُلْهِمُهُ وَلَا يَتَكَلَّمُ مَعَهُ مُشَافَهَةً فِي الْمَقَامَاتِ الثَّلَاثَةِ الْمَذْكُورَةِ، أَيْ الْفِعْلِيَّةِ الْإِنْسَانِيَّةِ وَالْفِعْلِيَّةِ فِي الْمَعْقُولَاتِ وَالْفِعْلِيَّةِ فِي دَرَجَاتِ الْمَعَارِفِ الرُّبُوبِيَّةِ وَفِي بَيَانِ الْأَحْكَامِ.

زیرا هر فردی از انسانها مشاهده می کند که خداوند متعال به او وحی نمی کند، به او الهام نمی رساند و مستقیماً با او سخن نمی گوید، در سه مقامی که ذکر شد: یعنی فعلیت انسانی فعلیت در معقولات و فعلیت در درجات معرفت ربوبی و بیان احکام.

فَلَوْ كَانَ هَذَا السُّلُوكُ جَائِرًا حَسَنًا، لَفَعَلَ لِأَنَّهُ حَكِيمٌ عَلِيمٌ رَءُوفٌ رَحِيمٌ. فَإِذَا لَمْ يَفْعَلْ كَذَلِكَ، نَكْشِفُ مِنْ طَرِيقِ ال-«إِنَّ» بُطْلَانَهُ.

پس اگر این روش (مباشرت خداوند) جایز و نیکو بود، خداوند آن را انجام می داد، زیرا او حکیم، علیم، رؤوف رحیم است. پس وقتی خداوند چنین نکرده است از راه استدلال (إنّ) بطلان این روش را کشف می کنیم.

فَظَهَرَ بِهَذِهِ الْبَرَاهِينِ السَّبْعَةِ لُزُومُ بَعْثِ النَّبِيِّ وَامْتِنَاعُ مُبَاشَرَتِهِ بِذَاتِهِ الْمُقَدَّسَةِ لِتَكْمِيلِ الْعِبَادِ. فَثَبَتَ أَصْلُ النُّبُوَّةِ، أَيْ لُزُومُ وُجُودِ النَّبي في الجُمْلَةِ.

پس از این هفت برهان روشن شد که ارسال پیامبر و امتناع مباشرت خداوند متعال برای تکمیل بندگان لازم است. بنابراین اصل ،نبوت یعنی ضرورت وجود پیامبر به صورت کلی ثابت شد.

وَأَمَّا وُجُودُهُ فِي جَمِيعِ الْأَعْصَارِ وَالْأَمْصَارِ، فَلَيْسَ بِلَازِهِ. إِذْ يَكْفِي فِي جَمِيعِ الْمَذْكُورَاتِ أَنْ يُبْعَثَ نَبِيًّا فِي عَصْرٍ وَمِصْرٍ ثُمَّ يُحَمِّلَ عِلْمَهُ عَلَى وَصِيِّهِ لِتَكْمِيلِ الْعِبَادِ وَيُحَمِّلَ عِلْمَ الْوَصِيِّ عَلَى مُتَابِعِيهِ كَيْ يُكَمِّلُوا غَيْرَهُمْ.

اما وجود پیامبر در تمامی دورانها و سرزمین ها الزامی نیست؛

زیرا کافی است که پیامبری در زمانی و مکانی مبعوث شود و علم خود را به وصی خویش منتقل کند تا او بندگان را تکمیل کند، و وصی نیز علم خود را به پیروانش منتقل کند تا آنان دیگران را تکمیل کنند.

ثُمَّ إِنَّ هَذَا النَّبِيُّ الْمَبْعُوثَ لَيْسَ أَمْرُ نَصْبِهِ بِيَدِ الْبَشَرِ؛ لِأَنَّ عُقُولَ هَذَا الْبَشَرِ الْمَوْجُودِ نَاقِصٌ فِي الْمَقَامَاتِ الْأَرْبَعَةِ حَسْبَمَا عَرَفْتَ. فَهَذِهِ الْعُقُولُ النَّاقِصَةُ الَّتِي تَكُونُ بِهَذِهِ الْمَثَابَةِ، لَا يَتَمَكَّنُونَ مِنْ نَصْبِ الرَّسُولِ؛ لِعَدَمِ إِحَاطَتِهِمْ بِاسْتِجْمَاعِهِ جِهَاتِ التَّكْمِيل فِي الْمَقَامَاتِ الْأَرْبَعَةِ.

سپس این پیامبر مبعوث شده نمی تواند توسط بشر منصوب شود؛ زیرا عقل این انسانهای موجود در چهار مقام (که پیش تر ذکر شد) ناقص است.

این عقول ناقص که در چنین جایگاهی قرار دارند، نمی توانند پیامبری را منصوب کنند؛ زیرا آنها به جامعیت او در جهات تکمیل در مقامات چهارگانه آگاهی ندارند.

ثُمَّ إِنَّ هَذَا النَّبِيِّ الْمَنْصُوبَ مِنْ قِبَلِ اللَّهِ تَعَالَى لَا بُدَّ وَأَنْ يَكُونَ أَفْضَلَ الْبَشَرِ كُلًّا وَطُرًّا؛ لِقُبْحِ تَرْجِيحِ الْمَرْجُوح عَلَى الرَّاحِحِ.

سپس این پیامبری که از سوی خداوند منصوب شده است، باید برترین انسان در میان همه باشد؛

زیرا ترجیح فرد مرجوح بر فرد راجح، قبیح است.

فَلَا بُدَّ أَنْ يَكُونَ أَفْضَلَ النَّاسِ حِينَةً، كَيْ يَخْتَارَهُ اللهُ لِلِاصْطِفَاءِ وَالرِّسَالَةِ. وَلَا بُدَّ أَنْ يَكُونَ أَكْمَلَهُمْ، كَيْ يُكَمِّلَ الْغَيْرَ فِي جَمِيعِ الْحِهَاتِ.

پس لازم است که او بهترین افراد از نظر سرشت باشد تا خداوند او را برای برگزیدگی و رسالت انتخاب کند. و باید کامل ترین آنها باشد تا بتواند دیگران را در تمامی جهات تکمیل کند.

فَلَوْ بَعَثَ اللَّهُ نَبِيًّا، لَكَانَتِ الْحُجَّةُ لَهُ عَلَى الْخَلْقِ. وَلَوْ لَمْ يَبْعَثْ لَكَانَ بِالْعَكْسِ. قَالَ اللهُ تَعَالَى في سُورَةِ النِّسَاءِ: (رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةُ بَعْدَ الرُّسُلِ) (1) .


1) النساء (4) / 165.

پس اگر خداوند پیامبری مبعوث کند، حجت بر مردم خواهد بود.

و اگر پیامبری نفرستد، برعکس خواهد بود (حجت بر خداوند خواهد بود) .

خداوند متعال در سوره نساء می فرماید:

«پیامبرانی را فرستادیم که بشارت دهنده و هشداردهنده بودند تا مردم پس از فرستاده شدن رسولان، بر خداوند حجتی نداشته باشند».

فإذا عرفت الحقّ في المقام الأوّل، أي لزوم وجود المكمّل المعلّم المربّي للبشر، و هو الرسول من عند اللّه، يظهر لك الحق في المقام الثاني، أي شؤون النبيّ و مناصب النبوّة. فنقول:

پس اگر حق را در مقام اول شناختی، یعنی ضرورت وجود کامل کننده معلم و مربی برای بشر که همان پیامبر از جانب خداوند است حق در مقام دوم نیز برای تو روشن خواهد شد، یعنی شئون و مناصب پیامبر. بنابراین می گوییم:

شأن نبی منحصر به حکمت عملی نیست

المقام الثاني: في مَناصِبِ النُّبُوَّةِ وشُؤونِ النَّبِىَّ.

المقامُ الثاني : في مَناصِبِ النُّبُوَّةِ وشُؤونِ النَّبِيِّ.

قدْ ذَهَبَ الحُكَماءُ الأَقدَمُونَ والآخَرُونَ إلى أنَّ شأنَ النَّبِيِّ مَحَصُورٌ في بَيانِ الأحكام فقط، سواءً كانت راجِعَةً إِلى هَذِيبِ الأخلاقِ أو تدبير المنزل أو سياسة المدن.

وأمَّا في الحِكمةِ النَّظريَّةِ الباحِتَةِ عن المبدأ والمعادِ ومَعارِفِهِما وعَنْ حَقائِقِ الأشياء، فلَيسَ لهُ فيها شأن أبدًا. ولهذا لا يَتوجَّهُونَ إلى الكِتابِ والسُّنَّةِ، بل لا يَشتَرِطُونَ الموافَقَةَ معَهُما . بل لو ظَهَرَتِ المخالَفَةُ يُؤَوِّلُوهُما أو يَطرَحُونَهُما . ولهذا يستشهِدُونَ في مَطالِبِهِمْ بكَلام أدنى فَيلَسُوفٍ ولا يَستشهدُونَ بكَلِماتِ الوَحي أبدا، ظَنًّا مِنهُم أَنَّ النَّبِيَّ أو الوَصِيَّ يُكمِّلُ العِبادَ بِباطِنِهِ، وأَمَّا بِحَسَبِ الظاهِرِ فَلَيسَ لهُ شأنٌ في تَعليم المعارِفِ.

مقام دوم: در مناصب نبوت و شئون پیامبر

حکمای قدیم و متأخر بر این باور بوده اند که شان پیامبر تنها در بیان احکام محدود می شود، چه این احکام مربوط به تهذیب اخلاق چه تدبیر منزل و چه سیاست شهرها باشد. اما در مورد حکمت نظری، که به تحقیق درباره مبدأ و معاد و معارف آنها و حقایق اشیاء می پردازد، هیچ شأنی برای پیامبر قائل نیستند. به همین دلیل، به کتاب و سنت توجه نمیکنند و حتی مطابقت با آنها را شرط نمی دانند. بلکه اگر مخالفتی میان آموزه های فلسفی و کتاب و

سنت بیابند یا آنها را تأویل میکنند یا کنار می گذارند. به همین دلیل، در مباحث خود به کلام حتی پایین ترین فیلسوفان استناد میکنند اما هرگز به کلمات و حی استناد نمی کنند. آنها گمان می کنند که پیامبر یا وصی او، تنها از نظر باطنی به تکمیل عباد می پردازد، اما از نظر ظاهری شأنی در آموزش معارف ندارد.

وَلَكِنَّكَ بِكَمَالِ فِرَاسَتِكَ وَفِطَانَتِكَ عَرَفْتَ مِمَّا ذَكَرْنَا مِنْ عَدَمِ تَمَكُنِ الْبَشَرِ عَنْ الْخُرُوجِ إِلَى الْفِعْلِيَّاتِ الثَّلَاثَةِ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ وَامْتِنَاعَ كَوْنِ الْمُحْرج هُوَ اللَّهَ تَعَالَى بِالْمُبَاشَرَةِ وَالْمُشَافَهَةِ، أَنَّ الحَقَّ الحَقِيقَ بِالْقَبُولِ كَمَا عَلَيْهِ نُصُوصُ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ . هُوَ كَوْنُ مَنْصِبِ النَّي تَبْبِينُ الْأَحْكَامِ وَالتَّنْبِيهُ عَلَى الْمَعَارِفِ وَتَعْلِيمُ الْبَشَرِ طُرُقَ الْوُصُولِ إِلَيْهَا وَتَكْمِيلُهُمْ وَتَرْبِيَتُهُمْ وَإِحْرَاجُهُمْ مِنَ الْقُوَّةِ وَالِاسْتِعْدَادِ إِلَى الْفِعْلِيَّاتِ الثَّلَاثَةِ.

اما تو با کمال فراست و هوشمندی خود، از آنچه بیان کردیم دانستی که انسانها نمی توانند خود به تنهایی به فعلیتهای سه گانه برسند و این که خداوند متعال نیز نمی تواند به صورت مستقیم و بی واسطه این وظیفه را به عهده گیرد و بنابراین حقیقتی که شایسته پذیرش است - همان طور که نصوص کتاب و سنت نیز بر آن گواهی می دهند - این است که مقام پیامبر عبارت است از:

تبیین احکام،

یادآوری معارف،

آموزش راههای دست یابی به آن معارف به انسانها، و تکمیل و تربیت آنها و رساندنشان از مرحله بالقوه و آمادگی به مرحله فعلیت در سه حوزه اصلی.

فَكُلُ هَذِهِ المذكُورَاتِ مِن شُؤونِ النَّبِيِّ ومَناصِبِهِ. ولَيسَ شأنُهُ مَحصُورًا في تبليغ الأحكامِ فقط. (10) وهَل يُعقل أنْ يَكُونَ تَعلِيمُ أَحكَامٍ دَمِ الخيض وفَرْقِهِ مِنَ الاسْتِحاضَةِ عَلَى ذِمَّةِ النَّبِيِّ والوصي، وَلَا يَكُونَ لِلْعِبَادِ طَرِيقٌ إِلَى نَيلِهَا ودَرَكِهَا إِلَّا بِتَوسِيطِ السُّفَرَاءِ، وَلَا يَكُونَ تَعلِيمُ المُعَارِفِ ونَيلِهَا ودَرَكِهَا بِتَوسِيطِهِم؟! حَاشَا مِمَّا أَنْ يَتَوَهَّمَهُ مَن لَهُ أَدْنَى دِرْبَةٍ ودِرَايَةٍ.

پس تمام این امور از شئون و مناصب پیامبر است، و شأن او منحصر به ابلاغ احکام نیست.

آیا معقول است که آموزش احکامی همچون مسائل مربوط به خون حیض و تفاوت آن با استحاضه بر عهده پیامبر و وصی او باشد، و بندگان هیچ راهی برای دستیابی و درک این احکام نداشته باشند جز از طریق واسطه های خاص سفراء ، اما در زمینه معارف و دستیابی به آنها، واسطه ای از جانب پیامبر و وصی وجود نداشته باشد؟

هرگز ! چنین تصوری از کسی که حتی کمترین تجربه و آگاهی را داشته باشد، به دور است.

بَلْ نَقُولُ: احْتِيَاجُنَا إِلَى الخَلِيفَةِ وَتَنْبِيهَاتِهِ عَامٌ شَامِلٌ لِكُلِّ المَطَالِبِ، حَتَّى فِي هَذِهِ المَطَالِبِ الَّتِي سَطَّرْنَاهَا وَذَكَرْنَاهَا في هذِهِ الأَوْرَاقِ. فَلَوْلَا تَنْبِيهَاتُ الخُلَفَاءِ ، لَمَا تَنَبَّهُنَا عَلَى أَنَّ البَشَرَ مُحْتَاجُ إِلَى السَّفِيرِ وَالرَّسُولِ فِي المُقَامَاتِ الأَرْبَعَةِ، وَلَمَا دَرَيْنَا هَذِهِ المَسْطُورَاتِ الَّتِي سَطَّرْنَاهَا.

بلکه میگوییم نیاز ما به خلیفه و تنبیهات او نیازی عام و فراگیر است که شامل همه مطالب می شود، حتی همین مطالبی که ما در این اوراق نوشته و ذکر کرده ایم. اگر تنبیهات خلفا نبود، هرگز بر این حقیقت آگاه نمی شدیم که بشر در مقامات چهارگانه به سفیر و رسول نیازمند است و هرگز نمی توانستیم این مطالبی را که نوشته ایم، درک کنیم یا به آنها پی ببریم.

فَإِنْ شِئْتَ بَعْضَ مَفَاتِيحِ التَّنَبُّهِ، فَعَلَيْكَ بِالرُّجُوعِ إِلَى خُطْبَةِ الْوَسِيلَةِ مِنْ حُطَبِ مَوْلَانَا أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(علیهِ السلام) بَابِ مَدِينَةِ عِلْم الرَّسُولِ عَلَيْهِمَا الصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ . وَهِيَ أَوَّلُ حُطَبٍ تَفْجَ الْبَلَاغَةِ . حَيْثُ قال (علیهِ السلام) :

"اصْطَفَى سُبْحَانَهُ مِنْ وَلْدِهِ أَنْبِيَاءَ أَخَذَ عَلَى الْوَحْيِ مِيثَاقَهُمْ وَعَلَى تَبْلِيغِ الرَّسَالَةِ أَمَانَتَهُمْ، لَمَّا بَدَّلَ أَكثرُ خَلْقِهِ عَهْدَ اللَّهِ إِلَيْهِمْ فَجَهِلُوا حَقَّهُ وَا تَخُذُوا الْأَنْدَادَ مَعَهُ وَأَحَالَتْهُمُ الشَّيَاطِينُ عَنْ مَعْرِفَتِهِ وَاقْتَطَعَتْهُمْ عَنْ عِبَادَتِهِ". "فَبَعَثَ اللَّهُ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَوَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ، لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَيُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِي نِعْمَتِهِ (وَهِيَ الْمَعْرِفَةُ فِي عَالَمِ الْأَزْوَاجِ وَالْمَعْرِفَةُ الْفِطْرِيهِ فِي هَذَا الْعَالَمِ) وَيَحْتَجُوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ وَيُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ وَيُرُوهُمْ آيَاتِ الْمَقْدُورِ، مِنْ سَقْفٍ فَوْقَهُمْ مَرْفُوعٍ وَمِهَادٍ تَحْتَهُمْ مَوْضُوع (1) " .

اگر برخی از کلیدهای آگاهی و تنبه را می خواهی به خطبه وسلیه از خطبه های مولای ما، امیرالمؤمنین (علیه السلام) ، باب مدینه علم پیامبر (عليهما الصلاة والسلام) ، مراجعه كن—که نخستین خطبه در نهج البلاغه است جایی که ایشان می فرماید:

"خداوند سبحان از میان فرزندان آدم پیامبرانی برگزید و پیمانی بر وحی از آنان گرفت و امانتی بر عهده آنان گذاشت تا رسالت را ابلاغ کنند، زمانی که بیشتر مخلوقاتش پیمان الهی را تغییر دادند، حق او را نشناختند و برای او شریکانی قرار دادند. شیاطین آنان را از شناخت خداوند بازداشتند و از پرستش او جدا ساختند". "پس

خداوند پیامبران خود را به میان آنان فرستاد و پیامبرانی را پیاپی به سویشان گسیل داشت، تا از آنان پیمان فطرتشان را طلب کنند، نعمتی که فراموش شده بود (یعنی معرفتی که در عالم ارواح و معرفت فطری در این دنیا وجود دارد) به یادشان آورند، با ابلاغ پیام بر آنان اتمام حجت کنند، گنجینه های عقل را برایشان برانگیزند و نشانه های قدرت الهی را به آنان نشان دهند، از آسمانی بلند بالا که بالای سرشان گسترده شده و زمینی گسترده که

زیر پایشان قرار داده شده است".

وَبِالْجُمْلَةِ: عِلَّةُ احْتِيَاجِ الْبَشَرِ إِلَى الْأَنْبِيَاءِ قَدْ احْتَفَتْ عَلَى الْفَلَاسِفَةِ، لِعَدَمِ رُجُوعِهِمْ إِلَى الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ. فَلِهَذَا وَقَعُوا فِي مَهَاوِي وَمَهَالِكِ عَجِيبَةٍ. وَالشَّاهِدُ عَلَى ذَلِكَ أَنَّهُمْ حَيْثُ لَمْ يَرْجِعُوا إِلَى بَابِ الْأَنْبِيَاءِ، لَمَّ يُخْرِجْ عُقُوهُمْ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ فِي مَسَائِلَ مُهِمَّةٍ شَتَّى . مَعَ أَنَّهُمْ مِنْ أَوَائِلِ الْبَشَرِ وَأَعَاظِمِهِمْ .


1) نهج البلاغة / 43.

كَمَسْأَلَةِ الجُبْرِ وَالِاحْتِيَارِ وَمَسْأَلَةِ التَّوْحِيدِ الْأَفْعَالِي وَمَسْأَلَةِ الْعِلْمِ الْإِطْلَاقِيَ وَمَسْأَلَةِ التَّطَوُّرِ وَإِنْكَارِ الْحُسْنِ وَالْقُبْحِ كَالْأَشَاعِرَةِ.

به طور کلی علت نیاز بشر به پیامبران از دیدگاه فلاسفه مخفی مانده است زیرا به کتاب و سنت رجوع نکرده اند.

به همین دلیل آنها در پرتگاه ها و مهلکه های عجیبی گرفتار شده اند. شاهد بر این امر این است که چون به درگاه پیامبران مراجعه نکردند، عقولشان در مسائل مهم مختلف از حالت بالقوه به فعلیت نرسید با اینکه از بزرگان و پیشگامان بشریت بودند مانند مسأله جبر و اختیار مسأله توحید افعالی مسأله علم مطلق، مسأله تطور، و انكار حسن و قبح، همانند اشاعره.

فَقَدْ قَالَ السَّبَزْوَارِيُّ فِي حَوَاشِيهِ عَلَى الْأَسْفَارِ: إِنَّ الْحَقَّ مَعَ الْأَشَاعِرَةِ إِذِ الْوُجُودُ خَيْرٌ مَحْضُ. وَالْعَدَمُ يُطْلَانٌ. وَالْوَاسِطَةُ بَيْنَ الْوُجُودِ وَالْعَدَمِ مُنْتَفِيَةٌ إِلَّا أَنَّهُمْ مُشْرِكُونَ، لَيْسُوا بِقَائِلِينَ بِالتَّوْحِيدِ الْأَفْعَالِي، بَلِ الذَّاتي.

سبزواری در حواشی خود بر کتاب اسفار" چنین گفته است حق با اشاعره ،است زیرا وجود خیر محض است، عدم بطلان است و واسطه ای بین وجود و عدم وجود ندارد.

اما آنان مشرک اند؛ به توحید افعالی قائل نیستند، بلکه فقط به توحید ذاتی معتقدند.

وَفِي الْحَقِيقَةِ يَكُونُ الْفَاعِلُ لِلْقَبَائِحِ عِنْدَ الْفَلَاسِفَةِ هُوَ اللَّهُ، إِذْ لَا قَبِيحَ عِنْدَهُمْ مَوْجُودًا. بَلْ عِنْدَ الْعُرَفَاءِ يَكُونُ اللَّهُ تَعَالَى عَيْنَ الْقَبَائِحِ لِأَنَّ الْمُطْلَقَ الْمَقْسَمِيَّ عَيْنُ الْمُقَيَّدِ فِي مَرْتَبَةِ التَّقْبِيدِ. تَعَالَى اللَّهُ عَنْ ذَلِكَ عُلُوا كَبِيرًا.

و در حقیقت، از دیدگاه فلاسفه، فاعل قبایح خداوند است، زیرا به نظر آنان چیزی به نام قبیح به صورت موجود وجود ندارد بلکه از نظر عرفا، خداوند متعال عین قبایح است؛ زیرا مطلق مقسمی مطلق به معنای عام در مرتبه تقیید، همان مقید است. خالاختلاف داوند از این گونه نسبت ها بسی برتر و والاتر است.

فَأَعَاظِمُ الْبَشَرِ حَيْثُ لَمَّ يَسُدُّوا الْأَبْوَابَ وَلَمْ يَحْضُرُوهَا في بَابٍ وَاحِدٍ، وَهُوَ بَابُ اللهِ وَبَابُ الْأَنْبِيَاءِ، وَلَم يَرْجِعُوا إِلَى الْأَنْبِيَاءِ، تَفَوَّهُوا بِمَا لَا يَتَفَوَّهُ بِهِ إِلَّا السُّفَهَاءُ وَالْمَجَانِينُ مِنْ إِنْكَارِ الْحُسْنِ وَالْقُبْحِ بَلْ لَا يَرْضَى السَّفِيهُ مِنِ اسْتِنَادِ الْقَبَائِحِ إِلَيْهِ، وَهُمْ قَدْ أَسْنَدُوهَا إِلَى اللَّهِ.

پس بزرگان بشر، هنگامی که درهای متعدد را نبستند و آن را به یک در محدود نکردند یعنی درگاه خداوند و پیامبران و به پیامبران مراجعه نکردند، سخنانی بر زبان آوردند که جز افراد سفیه و دیوانه نمی گویند، مانند انکار حسن و قبح. حتی یک فرد سفیه نیز نمی پذیرد که قبایح به او نسبت داده شود، در حالی که آنان قبایح را به خداوند نسبت داده اند.

نیاز بشر به نبی در ترکیب علوم بسیط

إِنَّ الْبَشَرَ يَحْتَاجُ فِي تَرَكُبِ عُلُومِهِ الْبَسِيطَةِ

وَنَحْنُ رَاجَعْنَا الْأَنْبِيَاءَ، فَتَتَبَّهُنَا عَلَى عِلَّةِ الِاحْتِيَاجِ إِلَى الْأَنْبِيَاءِ. وَهِيَ أَمْرَانِ: أَحَدُهُمَا: إِنَّ الْبَشَرَ يَحْتَاجُ فِي تَرَكُبِ عُلُومِهِ الْبَسِيطَةِ حَتَّى الضَّرُورِيَّاتِ، إِلَى تَنْبِيهَاتِ الْأَنْبِيَاءِ.

اما ما به پیامبران مراجعه کردیم و متوجه علت نیاز به پیامبران شدیم.

این علت شامل دو امر است:

اول: انسانها حتی برای ترکیب علوم ساده خود، از جمله امور بدیهی و ضروری، نیازمند تذکرات پیامبران هستند.

فَلَوْ لَمْ يُرْسِلِ اللَّهُ رَسُولًا مُخْرِجًا لِلْعُقُولِ وَالنُّفُوسِ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِ، وَسَائِرًا بِهِمْ إِلَى دَرَجَاتِ الْمَعَارِفِ، لَكَانَ مَحْجُوجًا وَلَكَانَتِ الْحُجَّةُ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ؛ حَيْثُ كَانَ هُمْ حِينَئِذٍ أَنْ يَحْتَجُوا عَلَى اللَّهِ بِأَنَّكَ مَا بَعَثْتَ رَسُولًا حَتَّى يُنَبِّهَنَا وَيُخْرِجَ عُقُولَنَا وَنُفُوسَنَا إِلَى مَقَامِ الْفِعْلِيَّةِ.

پس اگر خداوند رسولی نفرستاده بود که عقول و نفوس انسانها را از حالت بالقوه به حالت بالفعل برساند و آنان را به درجات معارف هدایت کند، حجت بر خداوند بود و انسانها در روز قیامت می توانستند بر خداوند احتجاج کنند و بگویند:

"تو رسولی نفرستادی که ما را آگاه کند و عقول و نفوس ما را به مقام فعلیت برساند" .

فَاللَّهُ تَعَالَى أَرْسَلَ الرُّسُلَ مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِكَيْلَا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ، وَلِئَلَّا يَقُولُوا: لَوْلَا أَرْسَلْتَ إِلَيْنَا رَسُولًا فَنَتَّبِعَ آيَاتِكَ. (1) صَرَّحَ بِذَلِكَ فِي كِتَابِهِ الْمَجِيدِ.

پس خداوند متعال رسولانی را به عنوان بشارت دهنده و هشداردهنده فرستاد تا مردم پس از فرستادن رسولان، حجتی بر خداوند نداشته باشند.

و تا نگویند: "چرا رسولی به سوی ما نفرستادی که آیات تو را پیروی کنیم".

خداوند این موضوع را در کتاب مجید خود تصریح کرده است.

نیاز به نبی در رفع اختلافات

رَفْعُ الاخْتِلَافِ عَن الْبَشر

وَثَانِيَهُمَا: رَفْعُ الاخْتِلَافِ عَنِ الْبَشَرِ فِي الْعُلُومِ وَالْمَعَارِفِ.


1) النساء (4) / 165 و طه (20) / 134.

و دومین علت رفع اختلاف در علوم و معارف در میان انسانها است.

وَبِهَذَا السَّبَبِ احْتَجَّ هِشَامُ بْنُ الْحَكَمِ عَلَى عَمْرِو بْنِ عُبَيْدِ الْبَصْرِيِّ. وَجَنَابُ الصَّادِقِ(علیهِ السَّلام) اللهِ تَحْسِينًا فَرْمُودَ.

و به همین دلیل هشام بن حکم بر عمرو بن عبید بصری احتجاج کرد و جناب امام صادق(علیهِ السَّلام) آن را تحسین فرمودند.

رَاجِع الْكَافِي كِتَابَ الْحُجَّةِ [الْبَابَ الْأَوَّلَ،] فِي الحَدِيثِ الثَّالِثِ مِنْهُ (1) .

برای مطالعه بیشتر به کتاب کافی، کتاب الحجة، [باب اول،] حديث سوم مراجعه كنيد.

وَفِي خَبرِ الْمُتَكَلِّمِ الشَّامِي الَّذِي جَاءَ لِلْمُناظرة إِلَى حَضْرَةِ حَضْرَتِهِ الصَّادِقِ7 وَمُنَاظَرَ مَعَ جَمَاعَةٍ مِنَ الْأَصْحَابِ فِي حُضُورِ فَكَ الْإِمَامِ، فَقَالَ7 لِلشَّامِيّ: "كَلَّمْ هَذَا الْغُلَامَ - يَعْنِي هِشَامَ بْنَ الْحَكَمِ. فَقَالَ الشَّامِيُّ: " نَعَمْ".

و در خبر متکلم شامی که برای مناظره به حضور امام صادق آمد و در حضور آن حضرت با گروهی از یاران مناظره کرد، آن امام(علیهِ السَّلام) به شامی فرمود:

" با این جوان سخن بگو" (منظور هشام بن حکم بود) .

شامی گفت" :بله" .

فَقَالَ لهَشام: "يَا غُلَامُ سَلْنِي فِي إِمَامَةِ هَذَا فَغَضِبَ هِشَامُ حَتَّى ارتَعَدَ ، ثُمَّ قَالَ: " يَا هَذَا أَ رَبُّكَ فَظَرُ لِخَلْقِهِ أَمْ خَلْقُهُ لأَنفُسِهِمْ؟ فَقَالَ الشَّامِيُّ : " بَلْ رَبِّي فَظَرُ لِخَلْقِهِ".

پس به هشام گفت" :ای جوان در مورد امامت این مرد از من بپرس".

هشام خشمگین شد و لرزید. سپس گفت:

"ای مرد! آیا پروردگار تو برای مخلوقاتش دلسوزتر است یا مخلوقات برای خودشان؟"

شامی پاسخ داد" :پروردگار من برای مخلوقاتش دلسوزتر است".

فَقَالَ: " فَفَعَل بنظره لَهُمْ مَاذَا قَالَ: أَقَامَ لَهُمْ حُجَّةً وَكِيلًا كَيْلا يَتَسَلُوا أَوْ يَخْتَلِفُوا، يتألفهُمْ وَيُقِيمُ أَوَدَهُمْ وَيُخْبِرُهُمْ بِفَرْضِ رَبِّهِمْ" قَالَ: " فَمَنْ هُوَ؟ قَالَ: " رَسُولُ اللهِ(صَلي اللّه علیهِ و الِه) " .

هشام پرسید" : پس خداوند از روی دلسوزی برای آنها چه کرد؟"

شامی پاسخ داد : برای آنها حجت و دلیلی قرار داد تا پراکنده و دچار اختلاف نشوند، آنان را گرد هم آورد، نواقصشان را برطرف کند و آنها را از تکالیف پروردگارشان آگاه سازد.


1) الكافي 1 / 170

هشام پرسید" : او کیست؟"

شامی "گفت : رسول الله(صَلی اللَّه علیهِ وَ الهِ) "

قَالَ هِشَامُ: " فَبَعْدَ رَسُولِ اللهِ مَنْ قَالَ: "الْكِتَابُ وَالسُّنة" قَالَ هِشَامُ: " فَهَلْ نَفَعَنَا الْكِتَابُ وَالسُّنَّةُ الْيَوْمَ فِي رَفْعِ الاِخْتِلَافِ مِنا؟" قَالَ الشَّامِيُّ: " نَعَمْ" قَالَ: "فَلِمَ اخْتَلَفْتُ أَنَا وَأَنْتَ وَصِرْتَ إِلَيْنَا مِنَ الشَّامِ فِي مُخَالَفَتِنَا إِيَّاكَ؟"!

هشام پرسید : بعد از رسول الله چه کسی است؟

شامی پاسخ داد : کتاب و سنت".

هشام پرسید : آیا امروز کتاب و سنت در رفع اختلاف میان ما مؤثر بوده است؟"

شامی گفت" : بله".

هشام گفت : پس چرا من و تو اختلاف داریم و تو از شام به اینجا آمدی تا با ما مخالفت کنی؟"!

قَالَ: "فَسَكَتَ الشَّامِيُّ، فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللعنة لِلشَّامِي: " مَا لَكَ لا تتكلم؟ قَالَ الشَّامِيُّ: "إِنْ قُلْتُ: لَمْ نَخْتَلِفُ كَذَبْتُ. وَإِنْ قُلْتُ: إِنَّ الْكِتَابَ وَالسُّنَّةَ يَرْفَعَانِ عَنا الاخْتِلَاف أَطَلْتُ لأَنهما يَحْتَمِلانِ الْوُجُوةِ. وَإِنْ قُلْتُ: قَدِ اخْتَلَفْنَا وَكُلُّ وَاحِدٍ مِنَا يَدَّعِي الحَقِّ، فَلَمْ يَنْفَعْنَا إِذَنْ الْكِتَابُ وَالسُّنة".

شامی سکوت کرد.

پس امام صادق(علیهِ السَّلام) به شامی فرمودند : چرا سخن نمی گویی؟"

شامی گفت" :اگر بگویم اختلافی نداریم دروغ گفته ام. و اگر بگویم کتاب و سنت اختلاف ما را برطرف می کند، سخن نادرستی گفته ام؛ زیرا کتاب و سنت تفسیرهای مختلفی دارند و اگر بگویم ما اختلاف داریم و هر یک از ما ادعای حق می کنیم، پس کتاب و سنت برای ما سودی نداشته اند".

فَقَالَ أَبُو عَبْدِ الله(علیهِ السَّلام) : "سَلْهُ، تَجِدْهُ مَلِيًّا فَقَالَ الشَّامِيُّ : "يَا هَذَا مَنْ أَنظَرُ المُخَلْقِ، أَرَبُّهُمْ أَوْ لَفُسُهُمْ فَقَالَ هِشَامُ:" رَبُّهُمْ أَظَرُ لَهُمْ مِنْهُمْ لأَنفُسِهِمْ".

پس امام صادق(علیهِ السَّلام) فرمودند: از او بپرس، پاسخ خواهد داد".

شامی گفت" :ای جوان چه کسی برای مخلوقات دلسوزتر است پروردگارشان یا خودشان؟"

هشام پاسخ داد" :پروردگارشان برای آنها دلسوزتر از خودشان است".

فَسَلَهُ الشَّامِيُّ وَقَالَ: قَطَعْتَ عُذْرِي، فَعَلَ السُّؤال: فَسَأَلَ وَأَسْلَمَ (1) .

شامی پرسید: عذر مرا قطع کردی، اکنون باید بپرسم".

او سؤالات خود را مطرح کرد و اسلام آورد.

مستحق شرح را سنگ و کلوخ / ناطقی باید مشرح با رسوخ


1) الكافي 1 / 171؛ بحار الأنوار 47 / 157

وَذَلِكَ لِمَا نُشَاهِدُ مِنْ وُقُوعِ الِاخْتِلَافِ بَيْنَ أَفَاضِلِ الْبَشَرِ وَأَعَاظِمِهِمْ فِي جَمِيعِ أَبْوَابِ الْمَعَارِفِ، فِي أَصَالَةِ الْوُجُودِ وَالْمَاهِيَّةِ، وَفِي التَّبَايُنِ وَالتَّشْكِيكِ فِي الْوُجُودِ، وَفِي عِلْمِ الْبَارِئِ وَقُدْرَتِهِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الاِخْتِلَافَاتِ " .(11 )

و این به دلیل آن است که ما شاهد وقوع اختلاف میان بزرگان و برجستگان بشر در تمام ابواب معارف هستیم، از جمله در مسأله اصالت وجود و ماهیت، تفاوت و تشکیک در وجود، علم و قدرت خداوند، و مسائل دیگر از این قبیل اختلافات.

فَلَوْلَا الْحَاكِمُ الْفَاصِلُ الرَّافِعُ لِلِاحْتِلَافَاتِ، لَارْتَفَعَ الْأَمَانُ عَنِ الْبَشَرِ فِي جَمِيعِ التَّعَالِيمِ. إِذْ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْ أَطْرَافِ الاخْتِلَافِ يُثْبِتُ بِالْبُرْهَانِ، فَيَرْتَفِعُ الْأَمَانُ، إِذْ لَا يَبْقَى اطْمِقْنَانٌ لِلْمُتَعَلِّمِ بِكَوْنِ مَا يَتَعَلَّمُهُ مُطَابِقًا لِلْوَاقِع".

پس اگر حاکم جدا کننده ای که اختلافات را برطرف کند وجود نداشت، امنیت از میان انسانها در تمامی تعلیمات از بین می رفت.

زیرا هر طرف از اختلافات با برهانی ادعای خود را ثابت می کند و این باعث از بین رفتن امنیت می شود؛

چرا که هیچ اطمینانی برای یادگیرنده باقی نمی ماند که آنچه می آموزد با واقعیت تطابق دارد.

"التَطَرُّقِ احْتِمَالِ كَوْنِ الْبُرْهَانِ الَّذِي يُقِيمُهُ الْمُعَلِّمُ عَلَى الْمَطْلُوبِ مُغَالَطَةٌ، وَاحْتِمَالِ إِثْيَانِ حَكِيمٍ عَالِمِ فِي الْقَرْنِ الْمُتَأَخِرِ يُبْطِلُ هَذَا الْبُرْهَانَ".

زیرا احتمال دارد برهانی که معلم بر موضوع مورد نظر اقامه می کند، مغالطه آمیز باشد،

و این احتمال نیز وجود دارد که حکیم و عالمی در قرن های آینده ظهور کند و این برهان را ابطال کند.

"كَمَا نُشَاهِدُ ذَلِكَ مِنْ صَدْرِ الْمُتَأَلِّينَ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْمِيرْدَامَادِ ، وَهُوَ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الشَّيْخِ الرَّئِيسِ، وَهُوَ بِالنِّسْبَةِ إِلَى أَفَلَاطُونَ. فَإِنَّ أَفْلَاطُونَ ذَهَبَ إِلَى قِدَمِ الْأَرْوَاحِ وَوُجُودِهَا فِي نَشْأَةٍ سَابِقَةٍ، ثُمَّ جَاءَ الشَّيْحُ وَأَبْطَلَهُ بِالْبُرْهَانِ".

همان طور که این مسئله را از صدرالمتألهین نسبت به میرداماد میبینیم و از میرداماد نسبت به شیخ الرئیس، و از شيخ الرئيس نسبت به افلاطون.

برای مثال، افلاطون به قدمت ارواح و وجود آنها در جهانی پیشین معتقد بود، سپس شیخ الرئیس آمد و این عقیده را با برهان ابطال کرد.

"وَذَهَبَ الشَّيْحُ إِلَى أَصَالَةِ الْوُجُودِ وَالتَّبَايُنِ بِالْبُرْهَانِ، فَجَاءَ الْمِيرُ وَأَثْبَتَ أَصَالَةَ الْمَاهِيَّةِ، وَجَاءَ صَدْرُ الْمُتَأَطِينَ وَأَبْطَلَ أَصَالَةَ الْمَاهِيَّةِ وَتَبَايُنَ الْوُجُودَاتِ. وَهَكَذَا، فَيَرْتَفِعُ الْأَمَانُ".

شیخ الرئیس به اصالت وجود و تباین در وجود معتقد بود و آن را با برهان اثبات کرد، سپس میرداماد آمد و اصالت ماهیت را ثابت کرد.

سپس صدر المتألهین آمد و اصالت ماهیت و تباین وجودات را باطل کرد.

و این گونه امنیت در تعلیمات از بین می رود.

فَلَوْلَا تَدْلِيسُ الْمُعَلِّمِينَ وَمُدَرِّسِي كُتُبِ الْفَلَاسِفَةِ، لَمَا اطْمَأَنَّتْ نَفْسُ الطُّلابِ الْمُتَعَلِّمِينَ. فَإِذَنْ لَا بُدَّ لرفع الاخْتِلَافاتِ مِنْ فَاصِلِ بَيْنَ الْحَقِّ وَالْبَاطِلِ، وَهُمُ الْأَنْبِيَاءُ.

اگر فریب کاری معلمان و مدرسان کتابهای فلاسفه نبود، نفس دانش آموزان و فراگیران به آرامش نمیرسید.

پس برای رفع اختلافات، وجود داوری که میان حق و باطل جدایی بیندازد ضروری است، و این داوران همان پیامبران هستند.

** قَالَ الله تَعَالَى " ** :لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ (1) .

"كَانَ النَّاسُ أُمَّةٌ وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ ينَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلَّا الَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْبَيِّنَاتُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللهُ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ (2) .

خداوند متعال می فرماید:

"تا میان مردم در آنچه اختلاف کردند داوری کند.

" مردم امتى واحد بودند، پس خداوند پیامبرانی را به عنوان بشارت دهنده و هشداردهنده برانگیخت و با آنان کتاب را به حق نازل کرد، تا میان مردم در آنچه اختلاف کردند، داوری کند. و در آن اختلاف نکردند مگر کسانی که کتاب به آنان داده شد، پس از آنکه دلایل روشن به آنان رسید به دلیل ستمی که میان خود داشتند. پس خداوند کسانی را که ایمان آوردند، به اذن خود، به حق هدایت کرد. و خداوند هر که را بخواهد به راه راست هدایت می کند".

" وَيُحِقُّ اللهُ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ (3) .

" وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلَّا لِيبَين لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فِيهِ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (4) .


1) البقرة (2) / 213

2) سورة البقرة (2) / 209

3) يونس (10) / 82

4) النحل (16) / 64

" و خداوند به وسیله کلمات خود حق را تثبیت میکند هر چند مجرمان ناخوش دارند".

" و ما کتاب را بر تو نازل نکردیم مگر برای اینکه آنچه را در آن اختلاف کردند، برایشان روشن کنی، و هدایتی و رحمتی برای قومی که ایمان می آورند باشد".

فَفِي دَرْكِ أَنَّ عِلَّةَ الِاحْتِيَاجِ إِلَى الْأَنْبِيَاءِ مَا هِيَ تَحْتَاجُ أَيْضًا إِلَى تَنْبِيهَاتِ الْأَنْبِيَاءِ، فَضْلًا عَنْ سَائِرِ الْمَطَالِب.

برای درک اینکه علت نیاز به پیامبران چیست، ما نیز به تذکرات پیامبران نیازمندیم، چه رسد به سایر مطالب.

إِنْ قُلْتَ: إِنْ كَانَ النَّيُّ رَافِعًا لِلاخْتِلَافِ، فَلِمَ ثُمَّ يَرْتَفِعْ عَنِ الْإِسْلَامِ ، مَعَ أَنَّ الْقَرْنَ الْحَاضِرَ هُوَ الْقَرْنُ الرَّابِعَ عَشَرَ مِنْ بَعْثَةِ خَاتَمِ الْأَنْبِيَاءِ، وَالْكُتُبُ مَشْحُونَةٌ مِنْ مُخْتَلِفَاتِ الْآرَاءِ فِي أَبْوَابِ الْمَعَارِفِ؟

اگر بگویی: اگر پیامبر برطرف کننده اختلافات است چرا اختلافات در اسلام باقی مانده است، با اینکه اکنون قرن چهاردهم از بعثت خاتم پیامبران است و کتابها مملو از اختلاف نظرها در ابواب معارف هستند؟

تشریعی بودن رفع اختلاف انبیاء

رَافِعٌ لِلاخْتِلَافِ تَشْرِيعًا

قُلْتُ: إِنَّ النَّبِيَّ رَافِعٌ لِلاخْتِلَافِ تَشْرِيعًا لَا تَكْوِينًا وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى : احْتِيَارًا لَا إِلْجَاء وَاضْطِرَارًا.

می گویم: پیامبر اختلافات را به صورت تشریعی رفع می کند، نه تکوینی.

به عبارت دیگر به صورت اختیاری، نه با اجبار و اضطرار.

تَوْضِيحُ ذَلِكَ: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَدْ أَعْطَى الْعِبَادَ مِنْ قُدْرَتِهِ وَاخْتِيَارِهِ، كَيْ يَعْرِفُوا قُدْرَةَ رَبِّهِمْ وَاخْتِيَارَهُ وَيَكُونُوا مَرَائِيَ وَمَظَاهِرَ لِلْقَادِرِ الْمُحْتَارِ.

توضیح این مسئله چنین است خداوند متعال از قدرت و اختیار خود به بندگان عطا کرده است تا قدرت و اختیار پروردگارشان را بشناسند و آیینه ها و مظاهری برای قادر مختار باشند.

وَلَازِمَةُ إِعْطَاءِ الْقُدْرَةِ كَوْنُ أَسَاسِ النُّبُوَّاتِ وَالدِّيَانَاتِ وَالشَّرَائِعِ وَالْإِطَاعَاتِ وَالْمَعَاصِي وَنَيْلِ الدَّرَجَاتِ وَالسُّقوطِ في الدَّرَكَاتِ بِاحْتِيَارِ الْعِبَادِ وَقُدْرَتِهِمْ، لَا بِالْإِلْحَاءِ وَالِاضْطِرَارِ ؛ لِكَوْنِهِمَا مُنَاقِضَيْنِ لِإِعْطَاءِ الْقُدْرَةِ وَالاخْتِيَارِ .

و لازمه عطای قدرت این است که اساس نبوتها ،ادیان، شریعت ها اطاعت ها و معصیت ها، و رسیدن به درجات یا سقوط در درکات بر پایه اختیار و قدرت بندگان باشد، نه بر اساس اجبار و اضطرار؛ زیرا اجبار و اضطرار با عطای قدرت و اختیار منافات دارند.

وَكَوْنُ الْأَسَاسِ عَلَى الِاحْتِيَارِ مُسْتَلْزِمٌ لِكَوْنِ الْأَسَاسِ عَلَى الِامْتِحَانِ وَالِاحْتِبَارِ، كَيْ يُطِيعَ الْمُطِيعُ عَنْ احْتِيَارِهِ وَيَعْصِيَ الْعَاصِي عَنْ احْتِيَارِهِ، حَتَّى يَسْتَحِقَّ الْمُطِيعُ الزُّلْفَى لَدَى اللهِ تَعَالَى، وَالْعَاصِي الْعَذَابَ عَنْهُ تَعَالَى.

و اینکه اساس بر اختیار باشد، مستلزم آن است که اساس بر امتحان و آزمایش قرار گیرد،

تا مطیع از روی اختیار خود اطاعت کند و عاصی نیز از روی اختیار خود نافرمانی کند،

به گونه ای که مطیع شایسته قرب الهی و عاصی مستحق عذاب الهی گردد.

قَالَ اللهُ تَعَالَى: " (وَلا إِكْرَاهَ فِي التّين) (1) . " وَقَالَ: " (وَلَوْ شِئْنَا لَآتَيْنَا كُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا وَلَكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّي لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ﴾ (2) ." أَي: أَلْجَأْنَاهَا عَلَى الْهُدَى.

خداوند متعال فرمود: " (در دین هیچ اجباری نیست)".

و فرمود:" و اگر می خواستیم به هر کسی هدایتش را می دادیم؛ ولی وعده من محقق شد که جهنم را از جن و انس پر خواهم کرد .") یعنی: آنها را به صورت اجباری به هدایت وادار می کردیم. وَالْغَرَضُ: إِنَّ إعْطَاءَ الْقُدْرَةِ عَلَى الْبَشَرِ يُلازِمُ كَوْنَ الْأَسَاسِ عَلَى الامْتِحَانِ وَالِاخْتِبَارِ. وَمِنْ هُنَا يَنْحَلُّ وَيَرْتَفِعُ أَغْلَبُ إِشكالاتِ الْمُلْحِدِينَ عَلَى الْإِسْلَامِ. و مقصود این است که عطای قدرت به انسانها ملازم این است که اساس بر امتحان و آزمایش باشد. و از همین جا، بسیاری از شبهات ملحدان علیه اسلام حل می شود و برطرف می گردد. فَإِذَنْ عَلَى النَّاسِ أَنْ يَحُومُوا حَوْلَ النَّبِيِّ وَالْوَصِي حَتَّى يَظْهَرَ وَيُخْرِجَ عُقُولَ النَّاسِ وَنُفُوسَهُمْ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الفعلية. پس بر مردم واجب است که گرداگرد پیامبر و وصی او بگردند، تا او ظاهر شود و عقول و نفوس انسانها را از قوه به فعلیت برساند. فَإِنْ لَمْ يَذْهَبُوا إِلَى بَابِهِ فَعَلَيْهِ الْقُعُودُ في بَيْتِهِ مَا دَامَ لَمْ يَخَفْ عَلَى ذَهَابِ صُورَة الْإِسْلَام وَإِلَّا، فَعَلَيْهِ الخرُوجُ وَالْجِهَادُ، وَلَوْ بِذَهَابِ عِرْضِهِ وَنَامُوسِهِ وَنَفْسِهِ الشَّرِيفَةِ وَأَوْلَادِهِ وَأَقْرِبَائِهِ.


1) البقرة (2) / 256

2) السجدة (32) / 13

اگر مردم به درگاه او نروند، بر او واجب است که در خانه اش بماند، مادامی که بیم از بین رفتن ظاهر اسلام نداشته باشد. اما اگر چنین خطری وجود داشت بر او واجب است که خارج شود و جهاد کند، هر چند به قیمت از بین رفتن آبرو، ناموس جان ،شریف فرزندان و نزدیکانش باشد. كَمَا كَانَ لِسَيِّدِنَا الْحُسَيْنِ (علیهِ السَّلام ، حَيْثُ إِنَّ يَزِيدَ لَعَنَهُ اللَّهُ أَرَادَ إِذْهَابَ صُورَةِ الْإِسْلَامِ. كَيْفَ وَقَدْ قَرَأَ فِي يَجْمَعِ النَّاسِ:) لَعِبَتْ هَاشِمُ بِالْمُلْكِ فَلَا / خَبَرٌ جَاءَ وَلَا وَحْيٌ نَزَلَ <a href="#ref- [].) همان گونه که برای سرور ما، امام حسین(علیهِ السَّلام اتفاق افتاد، زمانی که یزید لعنه الله قصد داشت ظاهر اسلام را از بین ببرد. چگونه که در میان جمعیت گفت:) "بنی هاشم با پادشاهی بازی کردند و نه خبری آمد و نه وحی نازل شد" . وَ قَالَ: إِنّي أَشْرَبُ الخَمْرَ عَلَى دِينِ الْمَسِيحِ. وَ أَمَرَ بِقَتْلِ عَامَّةِ أَهْلِ الْمَدِينَةِ. وَقَدْ هَتَكَ عِرْضَ أَلْفِ بَنَاتٍ بَاكِرَاتٍ وَأَرَادَ تَخْرِيبَ مَكَّةَ وَ بَيْتِ اللهِ. فَالْمَلْعُونُ أَرَادَ هَدْمَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ أَيْضًا. و گفت: من شراب را بر دین مسیح می نوشم و دستور قتل عام مردم مدینه را صادر کرد. و حیثیت هزار دختر با کره را از بین برد و قصد تخریب مکه و خانه خدا را داشت. آن ملعون قصد نابودی ظاهر اسلام را نیز داشت. وَ أَمَّا قَوْلُهُ بِأَتي نَادِمٌ، وَ هَذَا الْفِعْلُ كَانَ مِنِ ابْنِ زِيَادٍ مِنْ غَيْرِ رِضَى مِنِّي، فَإِنَّمَا كَانَ سِيَاسَةً صُورِيَّةٌ حَيْثُ رَأَى بَعْدَ خُطْبَةِ سَيّدِ السَّاجِدِينَ (علیهِ السَّلام في مَسْجِدِ الشَّامِ وَ ازْدِحَامِ النَّاسِ، أَنَّ النَّاسَ لَا يُسَاعِدُونَهُ فِي هَدْمِ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ. فَلِهَذَا أَظْهَرَ مِنْ نَفْسِهِ النَّدَمَ (12) سِيَاسَةً وَحِفْظًا لِسُلْطَنَتِهِ.) و اما گفته اش که من پشیمانم و این عمل از ابن زیاد بدون رضایت من بوده است در حقیقت سیاستی ظاهری بود. زیرا پس از خطبه سید الساجدین علیه السلام در مسجد شام و ازدحام مردم دید که مردم او را در نابودی ظاهر اسلام یاری نمی کنند بنابراین برای حفظ سلطنتش، تظاهر به پشیمانی کرد. وَ مِنْهُ تَنَبَّةَ الْعَبَّاسِيُّونَ عَلَى أَنَّ السَّيَاسَةَ لَا يَقْتَضِي هَتْكَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ. فَلِهَذَا اغْتَالُوا عَلَى الْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِ الحُسَيْنِ سِرًّا وَ لَمْ يُعْلِنُوا الْمُخَالَفَةَ مَعَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ.

وَطَلَبُ الْمُعْجِزَةِ مِنْ هَذَا الدَّاعِي الْكَذَائِيّ في أَوَّلِ الْأَمْرِ يَكُونُ مِنْ أَفْحَشِ الْأَغْلَاطِ. لِأَنَّهُ لَمَّ يَدْعُ النَّاسَ إِلَى الْإِيمَانِ بِنَفْسِهِ وَالتَّصْدِيقِ بِرِسَالَتِهِ، كَيْ يَطْلُبُوا مِنْهُ الْمُعْجِزَةَ. بَلْ ادَّعَى ثُبُوتَ الْإِلَهِ وَكَمَالَاتِهِ وَدَعَا النَّاسَ إِلَيْهِ تَعَالَى. و درخواست معجزه از این دعوت کننده در ابتدای کار از بزرگترین اشتباهات است. زیرا او مردم را به ایمان به خود و تصدیق رسالتش دعوت نکرده است که آنها از او معجزه بخواهند. بلکه او ادعای اثبات وجود خدا و کمالات او را دارد و مردم را به سوی او خدا دعوت می کند. ## دعوت انبیاء بر دو امر است الدَّعْوَى تَنْحَلُ إِلَى أَمْرَيْن وَهَذِهِ الدَّعْوَى تَنْحَلُ إِلَى أَمْرَيْنِ: و این ادعا به دو امر تقسیم می شود: أَحَدُهُمَا: دَعْوَى ثُبُوتِ الصَّائِعِ وَكَمَالَاتِهِ. أَحَدُهُمَا: دَعْوَى ثُبُوتِ الصَّائِعِ وَكَمَالَاتِهِ. وَثَانِيهُمَا: الدَّعْوَةُ إِلَى أَوَّلِ الْوَاجِبَاتِ الْعَقْلِيَّةِ، وَهُوَ التَّسْلِيمُ هَذَا الصَّانِعِ الْمَدْعُةِ إِلَيْهِ وَالْإِسْلَامُ لَهُ، كَيْ يُعَرِفَ نَفْسَهُ وَكَمَالَاتِهِ: (يَا أَيُّهَا الْمُدَّتْرُ قُمْ فَأَنْذِرْ وَرَبَّكَ فَكَبْر fn[المدثر (74) / 1 - 3](footnote1-page68" id=") [].) همان گونه که برای سرور ما، امام حسین(علیهِ السَّلام اتفاق افتاد، زمانی که یزید لعنه الله قصد داشت ظاهر اسلام را از بین ببرد. چگونه که در میان جمعیت گفت:) "بنی هاشم با پادشاهی بازی کردند و نه خبری آمد و نه وحی نازل شد" . وَ قَالَ: إِنّي أَشْرَبُ الخَمْرَ عَلَى دِينِ الْمَسِيحِ. وَ أَمَرَ بِقَتْلِ عَامَّةِ أَهْلِ الْمَدِينَةِ. وَقَدْ هَتَكَ عِرْضَ أَلْفِ بَنَاتٍ بَاكِرَاتٍ وَأَرَادَ تَخْرِيبَ مَكَّةَ وَ بَيْتِ اللهِ. فَالْمَلْعُونُ أَرَادَ هَدْمَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ أَيْضًا. و گفت: من شراب را بر دین مسیح می نوشم و دستور قتل عام مردم مدینه را صادر کرد. و حیثیت هزار دختر با کره را از بین برد و قصد تخریب مکه و خانه خدا را داشت. آن ملعون قصد نابودی ظاهر اسلام را نیز داشت. وَ أَمَّا قَوْلُهُ بِأَتي نَادِمٌ، وَ هَذَا الْفِعْلُ كَانَ مِنِ ابْنِ زِيَادٍ مِنْ غَيْرِ رِضَى مِنِّي، فَإِنَّمَا كَانَ سِيَاسَةً صُورِيَّةٌ حَيْثُ رَأَى بَعْدَ خُطْبَةِ سَيّدِ السَّاجِدِينَ (علیهِ السَّلام في مَسْجِدِ الشَّامِ وَ ازْدِحَامِ النَّاسِ، أَنَّ النَّاسَ لَا يُسَاعِدُونَهُ فِي هَدْمِ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ. فَلِهَذَا أَظْهَرَ مِنْ نَفْسِهِ النَّدَمَ (12) سِيَاسَةً وَحِفْظًا لِسُلْطَنَتِهِ.) و اما گفته اش که من پشیمانم و این عمل از ابن زیاد بدون رضایت من بوده است در حقیقت سیاستی ظاهری بود. زیرا پس از خطبه سید الساجدین علیه السلام در مسجد شام و ازدحام مردم دید که مردم او را در نابودی ظاهر اسلام یاری نمی کنند بنابراین برای حفظ سلطنتش، تظاهر به پشیمانی کرد. وَ مِنْهُ تَنَبَّةَ الْعَبَّاسِيُّونَ عَلَى أَنَّ السَّيَاسَةَ لَا يَقْتَضِي هَتْكَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ. فَلِهَذَا اغْتَالُوا عَلَى الْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِ الحُسَيْنِ سِرًّا وَ لَمْ يُعْلِنُوا الْمُخَالَفَةَ مَعَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ.

وَطَلَبُ الْمُعْجِزَةِ مِنْ هَذَا الدَّاعِي الْكَذَائِيّ في أَوَّلِ الْأَمْرِ يَكُونُ مِنْ أَفْحَشِ الْأَغْلَاطِ. لِأَنَّهُ لَمَّ يَدْعُ النَّاسَ إِلَى الْإِيمَانِ بِنَفْسِهِ وَالتَّصْدِيقِ بِرِسَالَتِهِ، كَيْ يَطْلُبُوا مِنْهُ الْمُعْجِزَةَ. بَلْ ادَّعَى ثُبُوتَ الْإِلَهِ وَكَمَالَاتِهِ وَدَعَا النَّاسَ إِلَيْهِ تَعَالَى. و درخواست معجزه از این دعوت کننده در ابتدای کار از بزرگترین اشتباهات است. زیرا او مردم را به ایمان به خود و تصدیق رسالتش دعوت نکرده است که آنها از او معجزه بخواهند. بلکه او ادعای اثبات وجود خدا و کمالات او را دارد و مردم را به سوی او خدا دعوت می کند. ## دعوت انبیاء بر دو امر است الدَّعْوَى تَنْحَلُ إِلَى أَمْرَيْن وَهَذِهِ الدَّعْوَى تَنْحَلُ إِلَى أَمْرَيْنِ: و این ادعا به دو امر تقسیم می شود: أَحَدُهُمَا: دَعْوَى ثُبُوتِ الصَّائِعِ وَكَمَالَاتِهِ. أَحَدُهُمَا: دَعْوَى ثُبُوتِ الصَّائِعِ وَكَمَالَاتِهِ. وَثَانِيهُمَا: الدَّعْوَةُ إِلَى أَوَّلِ الْوَاجِبَاتِ الْعَقْلِيَّةِ، وَهُوَ التَّسْلِيمُ هَذَا الصَّانِعِ الْمَدْعُةِ إِلَيْهِ وَالْإِسْلَامُ لَهُ، كَيْ يُعَرِفَ نَفْسَهُ وَكَمَالَاتِهِ: (يَا أَيُّهَا الْمُدَّتْرُ قُمْ فَأَنْذِرْ وَرَبَّكَ فَكَبْر fn[المدثر (74) / 1 - 3](footnote1-page68" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) همان گونه که برای سرور ما، امام حسین(علیهِ السَّلام اتفاق افتاد، زمانی که یزید لعنه الله قصد داشت ظاهر اسلام را از بین ببرد. چگونه که در میان جمعیت گفت:) "بنی هاشم با پادشاهی بازی کردند و نه خبری آمد و نه وحی نازل شد" . وَ قَالَ: إِنّي أَشْرَبُ الخَمْرَ عَلَى دِينِ الْمَسِيحِ. وَ أَمَرَ بِقَتْلِ عَامَّةِ أَهْلِ الْمَدِينَةِ. وَقَدْ هَتَكَ عِرْضَ أَلْفِ بَنَاتٍ بَاكِرَاتٍ وَأَرَادَ تَخْرِيبَ مَكَّةَ وَ بَيْتِ اللهِ. فَالْمَلْعُونُ أَرَادَ هَدْمَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ أَيْضًا. و گفت: من شراب را بر دین مسیح می نوشم و دستور قتل عام مردم مدینه را صادر کرد. و حیثیت هزار دختر با کره را از بین برد و قصد تخریب مکه و خانه خدا را داشت. آن ملعون قصد نابودی ظاهر اسلام را نیز داشت. وَ أَمَّا قَوْلُهُ بِأَتي نَادِمٌ، وَ هَذَا الْفِعْلُ كَانَ مِنِ ابْنِ زِيَادٍ مِنْ غَيْرِ رِضَى مِنِّي، فَإِنَّمَا كَانَ سِيَاسَةً صُورِيَّةٌ حَيْثُ رَأَى بَعْدَ خُطْبَةِ سَيّدِ السَّاجِدِينَ (علیهِ السَّلام في مَسْجِدِ الشَّامِ وَ ازْدِحَامِ النَّاسِ، أَنَّ النَّاسَ لَا يُسَاعِدُونَهُ فِي هَدْمِ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ. فَلِهَذَا أَظْهَرَ مِنْ نَفْسِهِ النَّدَمَ (12) سِيَاسَةً وَحِفْظًا لِسُلْطَنَتِهِ.) و اما گفته اش که من پشیمانم و این عمل از ابن زیاد بدون رضایت من بوده است در حقیقت سیاستی ظاهری بود. زیرا پس از خطبه سید الساجدین علیه السلام در مسجد شام و ازدحام مردم دید که مردم او را در نابودی ظاهر اسلام یاری نمی کنند بنابراین برای حفظ سلطنتش، تظاهر به پشیمانی کرد. وَ مِنْهُ تَنَبَّةَ الْعَبَّاسِيُّونَ عَلَى أَنَّ السَّيَاسَةَ لَا يَقْتَضِي هَتْكَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ. فَلِهَذَا اغْتَالُوا عَلَى الْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِ الحُسَيْنِ سِرًّا وَ لَمْ يُعْلِنُوا الْمُخَالَفَةَ مَعَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ.

وَطَلَبُ الْمُعْجِزَةِ مِنْ هَذَا الدَّاعِي الْكَذَائِيّ في أَوَّلِ الْأَمْرِ يَكُونُ مِنْ أَفْحَشِ الْأَغْلَاطِ. لِأَنَّهُ لَمَّ يَدْعُ النَّاسَ إِلَى الْإِيمَانِ بِنَفْسِهِ وَالتَّصْدِيقِ بِرِسَالَتِهِ، كَيْ يَطْلُبُوا مِنْهُ الْمُعْجِزَةَ. بَلْ ادَّعَى ثُبُوتَ الْإِلَهِ وَكَمَالَاتِهِ وَدَعَا النَّاسَ إِلَيْهِ تَعَالَى. و درخواست معجزه از این دعوت کننده در ابتدای کار از بزرگترین اشتباهات است. زیرا او مردم را به ایمان به خود و تصدیق رسالتش دعوت نکرده است که آنها از او معجزه بخواهند. بلکه او ادعای اثبات وجود خدا و کمالات او را دارد و مردم را به سوی او خدا دعوت می کند. ## دعوت انبیاء بر دو امر است الدَّعْوَى تَنْحَلُ إِلَى أَمْرَيْن وَهَذِهِ الدَّعْوَى تَنْحَلُ إِلَى أَمْرَيْنِ: و این ادعا به دو امر تقسیم می شود: أَحَدُهُمَا: دَعْوَى ثُبُوتِ الصَّائِعِ وَكَمَالَاتِهِ. أَحَدُهُمَا: دَعْوَى ثُبُوتِ الصَّائِعِ وَكَمَالَاتِهِ. وَثَانِيهُمَا: الدَّعْوَةُ إِلَى أَوَّلِ الْوَاجِبَاتِ الْعَقْلِيَّةِ، وَهُوَ التَّسْلِيمُ هَذَا الصَّانِعِ الْمَدْعُةِ إِلَيْهِ وَالْإِسْلَامُ لَهُ، كَيْ يُعَرِفَ نَفْسَهُ وَكَمَالَاتِهِ: (يَا أَيُّهَا الْمُدَّتْرُ قُمْ فَأَنْذِرْ وَرَبَّكَ فَكَبْر fn[المدثر (74) / 1 - 3](footnote1-page68" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) همان گونه که برای سرور ما، امام حسین(علیهِ السَّلام اتفاق افتاد، زمانی که یزید لعنه الله قصد داشت ظاهر اسلام را از بین ببرد. چگونه که در میان جمعیت گفت:) "بنی هاشم با پادشاهی بازی کردند و نه خبری آمد و نه وحی نازل شد" . وَ قَالَ: إِنّي أَشْرَبُ الخَمْرَ عَلَى دِينِ الْمَسِيحِ. وَ أَمَرَ بِقَتْلِ عَامَّةِ أَهْلِ الْمَدِينَةِ. وَقَدْ هَتَكَ عِرْضَ أَلْفِ بَنَاتٍ بَاكِرَاتٍ وَأَرَادَ تَخْرِيبَ مَكَّةَ وَ بَيْتِ اللهِ. فَالْمَلْعُونُ أَرَادَ هَدْمَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ أَيْضًا. و گفت: من شراب را بر دین مسیح می نوشم و دستور قتل عام مردم مدینه را صادر کرد. و حیثیت هزار دختر با کره را از بین برد و قصد تخریب مکه و خانه خدا را داشت. آن ملعون قصد نابودی ظاهر اسلام را نیز داشت. وَ أَمَّا قَوْلُهُ بِأَتي نَادِمٌ، وَ هَذَا الْفِعْلُ كَانَ مِنِ ابْنِ زِيَادٍ مِنْ غَيْرِ رِضَى مِنِّي، فَإِنَّمَا كَانَ سِيَاسَةً صُورِيَّةٌ حَيْثُ رَأَى بَعْدَ خُطْبَةِ سَيّدِ السَّاجِدِينَ (علیهِ السَّلام في مَسْجِدِ الشَّامِ وَ ازْدِحَامِ النَّاسِ، أَنَّ النَّاسَ لَا يُسَاعِدُونَهُ فِي هَدْمِ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ. فَلِهَذَا أَظْهَرَ مِنْ نَفْسِهِ النَّدَمَ (12) سِيَاسَةً وَحِفْظًا لِسُلْطَنَتِهِ.) و اما گفته اش که من پشیمانم و این عمل از ابن زیاد بدون رضایت من بوده است در حقیقت سیاستی ظاهری بود. زیرا پس از خطبه سید الساجدین علیه السلام در مسجد شام و ازدحام مردم دید که مردم او را در نابودی ظاهر اسلام یاری نمی کنند بنابراین برای حفظ سلطنتش، تظاهر به پشیمانی کرد. وَ مِنْهُ تَنَبَّةَ الْعَبَّاسِيُّونَ عَلَى أَنَّ السَّيَاسَةَ لَا يَقْتَضِي هَتْكَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ. فَلِهَذَا اغْتَالُوا عَلَى الْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِ الحُسَيْنِ سِرًّا وَ لَمْ يُعْلِنُوا الْمُخَالَفَةَ مَعَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ.

و از اینجا عباسیان متوجه شدند که سیاست اقتضا نمی کند ظاهر اسلام از بین برود. بنابراین ائمه پس از حسین (علیه السلام را مخفیانه به شهادت رساندند و مخالفت با ظاهر اسلام را آشکار نکردند.) و گفت: من شراب می نوشم بر دین مسیح و فرمان داد که تمامی اهل مدینه را به قتل برسانند. و حرمت هزار دختر باکره را شکست و قصد تخریب مکه و خانه خدا را داشت. پس این ملعون قصد داشت ظاهر اسلام را نیز نابود کند. اما گفتارش که من پشیمانم و این کار از ابن زیاد بدون رضایت من بوده است، تنها یک سیاست ظاهری بود؛ زیرا بعد از خطبه سیدالساجدین(علیهِ السَّلام در مسجد شام و ازدحام مردم دید که مردم او را در نابودی ظاهر اسلام یاری نمی کنند. بنابراین از خود اظهار پشیمانی کرد [12] و این تنها یک سیاست برای حفظ سلطنتش بود. و عباسیان نیز از این موضوع آگاه شدند که سیاست اقتضا نمی کند ظاهر اسلام را آشکارا هتک کنند. بنابراین، ائمه) وَقَالَ: "إِنِّي أَشْرَبُ الْخَمْرَ عَلَى دِينِ الْمَسِيح . " وَأَمَرَ بِقَتْلِ عَامَّةِ أَهْلِ الْمَدِينَةِ. وَقَدْ هَتَكَ عِرْضَ أَلْفِ بَنَاتٍ بَاكِرَاتٍ وَأَرَادَ تَخْرِيبَ مَكَّةَ وَبَيْتِ اللهِ . فَالْمَلْعُونُ أَرَادَ هَدْمَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ أَيْضًا. و گفت: " من شراب می نوشم بر دین مسیح". و دستور به قتل عموم مردم مدینه داد. او به آبروی هزار دختر باکره تجاوز کرد و قصد تخریب مکه و خانه خدا را داشت. پس این ملعون قصد داشت ظاهر اسلام را نیز نابود کند. وَأَمَّا قَوْلُهُ: "بِأَتِي نَادِمٌ، وَهَذَا الْفِعْلُ كَانَ مِنْ ابْنِ زِيَادٍ مِنْ غَيْرِ رِضَى مِنّي"، فَإِنَّمَا كَانَ سِيَاسَةً صُورِيَّةً؛ حَيْثُ رَأَى بَعْدَ خُطْبَةِ سَيّدِ السَّاجِدِينَ(علیهِ السَّلام في مَسْجِدِ الشَّامِ وَازْدِحَامِ النَّاسِ، أَنَّ النَّاسَ لَا يُسَاعِدُونَهُ في هَدْمِ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ.) اما گفته او: " که من پشیمانم و این عمل بدون رضایت من توسط ابن زیاد انجام شد"، فقط یک سیاست ظاهری بود. زیرا او پس از خطبه سیدالساجدین(علیهِ السَّلام در مسجد شام و اجتماع ،مردم متوجه شد که مردم او را در نابودی ظاهر اسلام یاری نمی کنند.) فَلِهَذَا أَظْهَرَ مِنْ نَفْسِهِ النَّدَمَ سِيَاسَةً وَحِفْظًا لِسُلْطَنَتِهِ. وَمِنْهُ تَنَبَّهَ الْعَبَّاسِيُّونَ عَلَى أَنَّ السَّيَاسَةَ لَا يَقْتَضِي هَتْكَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ فَلِهَذَا اغْتَالُوا عَلَى الْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِ الحُسَيْنِ(علیهِ السَّلام سِرًّا وَثَمَّ يُعْلِنُوا الْمُخَالَفَةً مَعَ ظَاهِرٍ الْإِسْلَامِ.) بنابراین، او به ظاهر از عمل خود ابراز پشیمانی کرد تا سیاست و سلطنت خود را حفظ کند. و از این موضوع عباسیان آگاه شدند که سیاست نباید به نابودی ظاهر اسلام منجر شود. از این رو، آنها ائمه را پس از حسین(علیهِ السَّلام به طور مخفیانه ترور کردند و مخالفت خود با ظاهر اسلام را آشکار نکردند.)

و از اینجا عباسیان متوجه شدند که سیاست اقتضا نمی کند ظاهر اسلام از بین برود. بنابراین ائمه پس از حسین (علیه السلام را مخفیانه به شهادت رساندند و مخالفت با ظاهر اسلام را آشکار نکردند.) و گفت: من شراب می نوشم بر دین مسیح و فرمان داد که تمامی اهل مدینه را به قتل برسانند. و حرمت هزار دختر باکره را شکست و قصد تخریب مکه و خانه خدا را داشت. پس این ملعون قصد داشت ظاهر اسلام را نیز نابود کند. اما گفتارش که من پشیمانم و این کار از ابن زیاد بدون رضایت من بوده است، تنها یک سیاست ظاهری بود؛ زیرا بعد از خطبه سیدالساجدین(علیهِ السَّلام در مسجد شام و ازدحام مردم دید که مردم او را در نابودی ظاهر اسلام یاری نمی کنند. بنابراین از خود اظهار پشیمانی کرد [12] و این تنها یک سیاست برای حفظ سلطنتش بود. و عباسیان نیز از این موضوع آگاه شدند که سیاست اقتضا نمی کند ظاهر اسلام را آشکارا هتک کنند. بنابراین، ائمه) وَقَالَ: "إِنِّي أَشْرَبُ الْخَمْرَ عَلَى دِينِ الْمَسِيح . " وَأَمَرَ بِقَتْلِ عَامَّةِ أَهْلِ الْمَدِينَةِ. وَقَدْ هَتَكَ عِرْضَ أَلْفِ بَنَاتٍ بَاكِرَاتٍ وَأَرَادَ تَخْرِيبَ مَكَّةَ وَبَيْتِ اللهِ . فَالْمَلْعُونُ أَرَادَ هَدْمَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ أَيْضًا. و گفت: " من شراب می نوشم بر دین مسیح". و دستور به قتل عموم مردم مدینه داد. او به آبروی هزار دختر باکره تجاوز کرد و قصد تخریب مکه و خانه خدا را داشت. پس این ملعون قصد داشت ظاهر اسلام را نیز نابود کند. وَأَمَّا قَوْلُهُ: "بِأَتِي نَادِمٌ، وَهَذَا الْفِعْلُ كَانَ مِنْ ابْنِ زِيَادٍ مِنْ غَيْرِ رِضَى مِنّي"، فَإِنَّمَا كَانَ سِيَاسَةً صُورِيَّةً؛ حَيْثُ رَأَى بَعْدَ خُطْبَةِ سَيّدِ السَّاجِدِينَ(علیهِ السَّلام في مَسْجِدِ الشَّامِ وَازْدِحَامِ النَّاسِ، أَنَّ النَّاسَ لَا يُسَاعِدُونَهُ في هَدْمِ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ.) اما گفته او: " که من پشیمانم و این عمل بدون رضایت من توسط ابن زیاد انجام شد"، فقط یک سیاست ظاهری بود. زیرا او پس از خطبه سیدالساجدین(علیهِ السَّلام در مسجد شام و اجتماع ،مردم متوجه شد که مردم او را در نابودی ظاهر اسلام یاری نمی کنند.) فَلِهَذَا أَظْهَرَ مِنْ نَفْسِهِ النَّدَمَ سِيَاسَةً وَحِفْظًا لِسُلْطَنَتِهِ. وَمِنْهُ تَنَبَّهَ الْعَبَّاسِيُّونَ عَلَى أَنَّ السَّيَاسَةَ لَا يَقْتَضِي هَتْكَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ فَلِهَذَا اغْتَالُوا عَلَى الْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِ الحُسَيْنِ(علیهِ السَّلام سِرًّا وَثَمَّ يُعْلِنُوا الْمُخَالَفَةً مَعَ ظَاهِرٍ الْإِسْلَامِ.) بنابراین، او به ظاهر از عمل خود ابراز پشیمانی کرد تا سیاست و سلطنت خود را حفظ کند. و از این موضوع عباسیان آگاه شدند که سیاست نباید به نابودی ظاهر اسلام منجر شود. از این رو، آنها ائمه را پس از حسین(علیهِ السَّلام به طور مخفیانه ترور کردند و مخالفت خود با ظاهر اسلام را آشکار نکردند.)

و از اینجا عباسیان متوجه شدند که سیاست اقتضا نمی کند ظاهر اسلام از بین برود. بنابراین ائمه پس از حسین (علیه السلام را مخفیانه به شهادت رساندند و مخالفت با ظاهر اسلام را آشکار نکردند.) و گفت: من شراب می نوشم بر دین مسیح و فرمان داد که تمامی اهل مدینه را به قتل برسانند. و حرمت هزار دختر باکره را شکست و قصد تخریب مکه و خانه خدا را داشت. پس این ملعون قصد داشت ظاهر اسلام را نیز نابود کند. اما گفتارش که من پشیمانم و این کار از ابن زیاد بدون رضایت من بوده است، تنها یک سیاست ظاهری بود؛ زیرا بعد از خطبه سیدالساجدین(علیهِ السَّلام در مسجد شام و ازدحام مردم دید که مردم او را در نابودی ظاهر اسلام یاری نمی کنند. بنابراین از خود اظهار پشیمانی کرد [12] و این تنها یک سیاست برای حفظ سلطنتش بود. و عباسیان نیز از این موضوع آگاه شدند که سیاست اقتضا نمی کند ظاهر اسلام را آشکارا هتک کنند. بنابراین، ائمه) وَقَالَ: "إِنِّي أَشْرَبُ الْخَمْرَ عَلَى دِينِ الْمَسِيح . " وَأَمَرَ بِقَتْلِ عَامَّةِ أَهْلِ الْمَدِينَةِ. وَقَدْ هَتَكَ عِرْضَ أَلْفِ بَنَاتٍ بَاكِرَاتٍ وَأَرَادَ تَخْرِيبَ مَكَّةَ وَبَيْتِ اللهِ . فَالْمَلْعُونُ أَرَادَ هَدْمَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ أَيْضًا. و گفت: " من شراب می نوشم بر دین مسیح". و دستور به قتل عموم مردم مدینه داد. او به آبروی هزار دختر باکره تجاوز کرد و قصد تخریب مکه و خانه خدا را داشت. پس این ملعون قصد داشت ظاهر اسلام را نیز نابود کند. وَأَمَّا قَوْلُهُ: "بِأَتِي نَادِمٌ، وَهَذَا الْفِعْلُ كَانَ مِنْ ابْنِ زِيَادٍ مِنْ غَيْرِ رِضَى مِنّي"، فَإِنَّمَا كَانَ سِيَاسَةً صُورِيَّةً؛ حَيْثُ رَأَى بَعْدَ خُطْبَةِ سَيّدِ السَّاجِدِينَ(علیهِ السَّلام في مَسْجِدِ الشَّامِ وَازْدِحَامِ النَّاسِ، أَنَّ النَّاسَ لَا يُسَاعِدُونَهُ في هَدْمِ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ.) اما گفته او: " که من پشیمانم و این عمل بدون رضایت من توسط ابن زیاد انجام شد"، فقط یک سیاست ظاهری بود. زیرا او پس از خطبه سیدالساجدین(علیهِ السَّلام در مسجد شام و اجتماع ،مردم متوجه شد که مردم او را در نابودی ظاهر اسلام یاری نمی کنند.) فَلِهَذَا أَظْهَرَ مِنْ نَفْسِهِ النَّدَمَ سِيَاسَةً وَحِفْظًا لِسُلْطَنَتِهِ. وَمِنْهُ تَنَبَّهَ الْعَبَّاسِيُّونَ عَلَى أَنَّ السَّيَاسَةَ لَا يَقْتَضِي هَتْكَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ فَلِهَذَا اغْتَالُوا عَلَى الْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِ الحُسَيْنِ(علیهِ السَّلام سِرًّا وَثَمَّ يُعْلِنُوا الْمُخَالَفَةً مَعَ ظَاهِرٍ الْإِسْلَامِ.) بنابراین، او به ظاهر از عمل خود ابراز پشیمانی کرد تا سیاست و سلطنت خود را حفظ کند. و از این موضوع عباسیان آگاه شدند که سیاست نباید به نابودی ظاهر اسلام منجر شود. از این رو، آنها ائمه را پس از حسین(علیهِ السَّلام به طور مخفیانه ترور کردند و مخالفت خود با ظاهر اسلام را آشکار نکردند.)

و از اینجا عباسیان متوجه شدند که سیاست اقتضا نمی کند ظاهر اسلام از بین برود. بنابراین ائمه پس از حسین (علیه السلام را مخفیانه به شهادت رساندند و مخالفت با ظاهر اسلام را آشکار نکردند.) و گفت: من شراب می نوشم بر دین مسیح و فرمان داد که تمامی اهل مدینه را به قتل برسانند. و حرمت هزار دختر باکره را شکست و قصد تخریب مکه و خانه خدا را داشت. پس این ملعون قصد داشت ظاهر اسلام را نیز نابود کند. اما گفتارش که من پشیمانم و این کار از ابن زیاد بدون رضایت من بوده است، تنها یک سیاست ظاهری بود؛ زیرا بعد از خطبه سیدالساجدین(علیهِ السَّلام در مسجد شام و ازدحام مردم دید که مردم او را در نابودی ظاهر اسلام یاری نمی کنند. بنابراین از خود اظهار پشیمانی کرد [12] و این تنها یک سیاست برای حفظ سلطنتش بود. و عباسیان نیز از این موضوع آگاه شدند که سیاست اقتضا نمی کند ظاهر اسلام را آشکارا هتک کنند. بنابراین، ائمه) وَقَالَ: "إِنِّي أَشْرَبُ الْخَمْرَ عَلَى دِينِ الْمَسِيح . " وَأَمَرَ بِقَتْلِ عَامَّةِ أَهْلِ الْمَدِينَةِ. وَقَدْ هَتَكَ عِرْضَ أَلْفِ بَنَاتٍ بَاكِرَاتٍ وَأَرَادَ تَخْرِيبَ مَكَّةَ وَبَيْتِ اللهِ . فَالْمَلْعُونُ أَرَادَ هَدْمَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ أَيْضًا. و گفت: " من شراب می نوشم بر دین مسیح". و دستور به قتل عموم مردم مدینه داد. او به آبروی هزار دختر باکره تجاوز کرد و قصد تخریب مکه و خانه خدا را داشت. پس این ملعون قصد داشت ظاهر اسلام را نیز نابود کند. وَأَمَّا قَوْلُهُ: "بِأَتِي نَادِمٌ، وَهَذَا الْفِعْلُ كَانَ مِنْ ابْنِ زِيَادٍ مِنْ غَيْرِ رِضَى مِنّي"، فَإِنَّمَا كَانَ سِيَاسَةً صُورِيَّةً؛ حَيْثُ رَأَى بَعْدَ خُطْبَةِ سَيّدِ السَّاجِدِينَ(علیهِ السَّلام في مَسْجِدِ الشَّامِ وَازْدِحَامِ النَّاسِ، أَنَّ النَّاسَ لَا يُسَاعِدُونَهُ في هَدْمِ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ.) اما گفته او: " که من پشیمانم و این عمل بدون رضایت من توسط ابن زیاد انجام شد"، فقط یک سیاست ظاهری بود. زیرا او پس از خطبه سیدالساجدین(علیهِ السَّلام در مسجد شام و اجتماع ،مردم متوجه شد که مردم او را در نابودی ظاهر اسلام یاری نمی کنند.) فَلِهَذَا أَظْهَرَ مِنْ نَفْسِهِ النَّدَمَ سِيَاسَةً وَحِفْظًا لِسُلْطَنَتِهِ. وَمِنْهُ تَنَبَّهَ الْعَبَّاسِيُّونَ عَلَى أَنَّ السَّيَاسَةَ لَا يَقْتَضِي هَتْكَ ظَاهِرِ الْإِسْلَامِ فَلِهَذَا اغْتَالُوا عَلَى الْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِ الحُسَيْنِ(علیهِ السَّلام سِرًّا وَثَمَّ يُعْلِنُوا الْمُخَالَفَةً مَعَ ظَاهِرٍ الْإِسْلَامِ.) بنابراین، او به ظاهر از عمل خود ابراز پشیمانی کرد تا سیاست و سلطنت خود را حفظ کند. و از این موضوع عباسیان آگاه شدند که سیاست نباید به نابودی ظاهر اسلام منجر شود. از این رو، آنها ائمه را پس از حسین(علیهِ السَّلام به طور مخفیانه ترور کردند و مخالفت خود با ظاهر اسلام را آشکار نکردند.)

وَبِالْجُمْلَةِ، فَالْأَسَاسُ عَلَى الِاخْتِبَارِ وَالِامْتِحَانِ وَإِثْيَانِ النَّاسِ حَوْلَ النَّبِيِّ وَالْوَصِيِّ اخْتِيَارًا، لَا إِلْجَاءً وَاضْطِرَارًا. نَعَمْ؛ لَا بُدَّ مِنْ كَوْنِ الْحُجَّةِ بَاهِرَةً بِحَيْثُ لَوْ تَحَرَّكَ النَّاسُ اخْتِيَارًا وَأَتَوْا عِنْدَهُ اخْتِيَارًا، بَقَرَتِ الْحُجَّةُ وَظَهَرَتِ الْمَحَجَّةُ. به طور خلاصه، اساس بر امتحان و آزمایش است و آمدن مردم به گرد پیامبر و وصی او باید از روی اختیار باشد، نه از روی اجبار و اضطرار. بله؛ باید حجت روشن و آشکاری وجود داشته باشد که اگر مردم با اختیار حرکت کنند و نزد او بیایند، آن حجت آشکار و راه حق روشن شود. فَإِذَنْ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُرْسِلَ الْفَاصِلَ الرَّافِعَ لِلِاخْتِلَافِ. فَإِنْ تَوَجَّهَ الْبَشَرُ إِلَيْهِ احْتِيَارًا وَأَقَامُوهُ وَحَامُوا حَوْلَهُ وَسَأَلُوا عَنْهُ ، كَانَ عَلَيْهِ بَيَانُ الْمَعَارِفِ وَتَنْبِيهُ الْبَشَرِ وَإِحْرَاجُ نُفُوسِهِمْ وَعُقُولِيمْ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِ وَرَفْعُ اخْتِلَافِهِمْ. بنابراین بر خداوند است که داوری را بفرستد که اختلافات را برطرف کند. اگر مردم با اختیار خود به سوی او بروند، او را برپا دارند، گرداگرد او حلقه زنند و از او پرسش کنند، بر او واجب است که معارف را بیان کند مردم را آگاه سازد و نفوس و عقول آنان را از قوه به فعلیت برساند و اختلافاتشان را برطرف کند. وَإنْ لَمَّ يَأْتُوهُ، فَلَيْسَ عَلَيْهِ ذَلِكَ. وَيَكُونُ الْحُجَّةُ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ تَامَّةً بَالِغَةٌ. اما اگر مردم نزد او نیایند، او موظف به این کارها نیست. و در این صورت حجت خداوند بر مردم کامل و تمام خواهد بود. فَلَوْ فُرِضَ أَنَّ النَّبِيَّ تَفَضَّلَ عَلَى الْأُمَّةِ وَنَبَّهَ عَلَى الْمَعَارِفِ، وَالْأُمَّهُ دَسُوا فِي كَلِمَاتِهِ وَخَالَفُوهُ وَغَصَبُوا حَقَّ وَصِيِّهِ وَأَمَاتُوا مَعَارِفَ النَّبِي وَوَضَعُوا أَحَادِيثَ مَجْعُولَةً أَسْنَدُوهَا إِلَى النَّي(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم إِحْفَاء لِكَمَالَاتِهِ وَعُلُومِهِ) وَمَعَارِفِهِ، كَيْ لَا يُفْصَحُوا عِنْدَ عَامَّةِ الْبَشَرِ لِأَجْلِ جَهْلِهِمْ وَعَدَمِ مَعَارِفِهِمْ، يَكُونُ الْحُجَّةُ تَامَّةً بَالِغَةٌ عَلَى كُلِ الْبَشَر. اگر فرض شود که پیامبر به امت خود تفضل کرده و آنان را به معارف آگاه ساخته است، اما امت در کلمات او دست بردند، با او مخالفت کردند، حق وصی او را غصب کردند، معارف پیامبر را از میان بردند و احادیث ساختگی ای وضع کردند که به پیامبر نسبت دادند تا کمالات، علوم و معارف او را پنهان کنند و به دلیل جهل و بی معرفتی شان نزد عموم مردم رسوا نشوند، در این صورت، حجت بر همه بشر کامل و تام خواهد بود.

وَبِالْجُمْلَةِ، فَالْأَسَاسُ عَلَى الِاخْتِبَارِ وَالِامْتِحَانِ وَإِثْيَانِ النَّاسِ حَوْلَ النَّبِيِّ وَالْوَصِيِّ اخْتِيَارًا، لَا إِلْجَاءً وَاضْطِرَارًا. نَعَمْ؛ لَا بُدَّ مِنْ كَوْنِ الْحُجَّةِ بَاهِرَةً بِحَيْثُ لَوْ تَحَرَّكَ النَّاسُ اخْتِيَارًا وَأَتَوْا عِنْدَهُ اخْتِيَارًا، بَقَرَتِ الْحُجَّةُ وَظَهَرَتِ الْمَحَجَّةُ. به طور خلاصه، اساس بر امتحان و آزمایش است و آمدن مردم به گرد پیامبر و وصی او باید از روی اختیار باشد، نه از روی اجبار و اضطرار. بله؛ باید حجت روشن و آشکاری وجود داشته باشد که اگر مردم با اختیار حرکت کنند و نزد او بیایند، آن حجت آشکار و راه حق روشن شود. فَإِذَنْ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُرْسِلَ الْفَاصِلَ الرَّافِعَ لِلِاخْتِلَافِ. فَإِنْ تَوَجَّهَ الْبَشَرُ إِلَيْهِ احْتِيَارًا وَأَقَامُوهُ وَحَامُوا حَوْلَهُ وَسَأَلُوا عَنْهُ ، كَانَ عَلَيْهِ بَيَانُ الْمَعَارِفِ وَتَنْبِيهُ الْبَشَرِ وَإِحْرَاجُ نُفُوسِهِمْ وَعُقُولِيمْ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِ وَرَفْعُ اخْتِلَافِهِمْ. بنابراین بر خداوند است که داوری را بفرستد که اختلافات را برطرف کند. اگر مردم با اختیار خود به سوی او بروند، او را برپا دارند، گرداگرد او حلقه زنند و از او پرسش کنند، بر او واجب است که معارف را بیان کند مردم را آگاه سازد و نفوس و عقول آنان را از قوه به فعلیت برساند و اختلافاتشان را برطرف کند. وَإنْ لَمَّ يَأْتُوهُ، فَلَيْسَ عَلَيْهِ ذَلِكَ. وَيَكُونُ الْحُجَّةُ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ تَامَّةً بَالِغَةٌ. اما اگر مردم نزد او نیایند، او موظف به این کارها نیست. و در این صورت حجت خداوند بر مردم کامل و تمام خواهد بود. فَلَوْ فُرِضَ أَنَّ النَّبِيَّ تَفَضَّلَ عَلَى الْأُمَّةِ وَنَبَّهَ عَلَى الْمَعَارِفِ، وَالْأُمَّهُ دَسُوا فِي كَلِمَاتِهِ وَخَالَفُوهُ وَغَصَبُوا حَقَّ وَصِيِّهِ وَأَمَاتُوا مَعَارِفَ النَّبِي وَوَضَعُوا أَحَادِيثَ مَجْعُولَةً أَسْنَدُوهَا إِلَى النَّي(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم إِحْفَاء لِكَمَالَاتِهِ وَعُلُومِهِ) وَمَعَارِفِهِ، كَيْ لَا يُفْصَحُوا عِنْدَ عَامَّةِ الْبَشَرِ لِأَجْلِ جَهْلِهِمْ وَعَدَمِ مَعَارِفِهِمْ، يَكُونُ الْحُجَّةُ تَامَّةً بَالِغَةٌ عَلَى كُلِ الْبَشَر. اگر فرض شود که پیامبر به امت خود تفضل کرده و آنان را به معارف آگاه ساخته است، اما امت در کلمات او دست بردند، با او مخالفت کردند، حق وصی او را غصب کردند، معارف پیامبر را از میان بردند و احادیث ساختگی ای وضع کردند که به پیامبر نسبت دادند تا کمالات، علوم و معارف او را پنهان کنند و به دلیل جهل و بی معرفتی شان نزد عموم مردم رسوا نشوند، در این صورت، حجت بر همه بشر کامل و تام خواهد بود.

وَبِالْجُمْلَةِ، فَالْأَسَاسُ عَلَى الِاخْتِبَارِ وَالِامْتِحَانِ وَإِثْيَانِ النَّاسِ حَوْلَ النَّبِيِّ وَالْوَصِيِّ اخْتِيَارًا، لَا إِلْجَاءً وَاضْطِرَارًا. نَعَمْ؛ لَا بُدَّ مِنْ كَوْنِ الْحُجَّةِ بَاهِرَةً بِحَيْثُ لَوْ تَحَرَّكَ النَّاسُ اخْتِيَارًا وَأَتَوْا عِنْدَهُ اخْتِيَارًا، بَقَرَتِ الْحُجَّةُ وَظَهَرَتِ الْمَحَجَّةُ. به طور خلاصه، اساس بر امتحان و آزمایش است و آمدن مردم به گرد پیامبر و وصی او باید از روی اختیار باشد، نه از روی اجبار و اضطرار. بله؛ باید حجت روشن و آشکاری وجود داشته باشد که اگر مردم با اختیار حرکت کنند و نزد او بیایند، آن حجت آشکار و راه حق روشن شود. فَإِذَنْ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُرْسِلَ الْفَاصِلَ الرَّافِعَ لِلِاخْتِلَافِ. فَإِنْ تَوَجَّهَ الْبَشَرُ إِلَيْهِ احْتِيَارًا وَأَقَامُوهُ وَحَامُوا حَوْلَهُ وَسَأَلُوا عَنْهُ ، كَانَ عَلَيْهِ بَيَانُ الْمَعَارِفِ وَتَنْبِيهُ الْبَشَرِ وَإِحْرَاجُ نُفُوسِهِمْ وَعُقُولِيمْ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِ وَرَفْعُ اخْتِلَافِهِمْ. بنابراین بر خداوند است که داوری را بفرستد که اختلافات را برطرف کند. اگر مردم با اختیار خود به سوی او بروند، او را برپا دارند، گرداگرد او حلقه زنند و از او پرسش کنند، بر او واجب است که معارف را بیان کند مردم را آگاه سازد و نفوس و عقول آنان را از قوه به فعلیت برساند و اختلافاتشان را برطرف کند. وَإنْ لَمَّ يَأْتُوهُ، فَلَيْسَ عَلَيْهِ ذَلِكَ. وَيَكُونُ الْحُجَّةُ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ تَامَّةً بَالِغَةٌ. اما اگر مردم نزد او نیایند، او موظف به این کارها نیست. و در این صورت حجت خداوند بر مردم کامل و تمام خواهد بود. فَلَوْ فُرِضَ أَنَّ النَّبِيَّ تَفَضَّلَ عَلَى الْأُمَّةِ وَنَبَّهَ عَلَى الْمَعَارِفِ، وَالْأُمَّهُ دَسُوا فِي كَلِمَاتِهِ وَخَالَفُوهُ وَغَصَبُوا حَقَّ وَصِيِّهِ وَأَمَاتُوا مَعَارِفَ النَّبِي وَوَضَعُوا أَحَادِيثَ مَجْعُولَةً أَسْنَدُوهَا إِلَى النَّي(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم إِحْفَاء لِكَمَالَاتِهِ وَعُلُومِهِ) وَمَعَارِفِهِ، كَيْ لَا يُفْصَحُوا عِنْدَ عَامَّةِ الْبَشَرِ لِأَجْلِ جَهْلِهِمْ وَعَدَمِ مَعَارِفِهِمْ، يَكُونُ الْحُجَّةُ تَامَّةً بَالِغَةٌ عَلَى كُلِ الْبَشَر. اگر فرض شود که پیامبر به امت خود تفضل کرده و آنان را به معارف آگاه ساخته است، اما امت در کلمات او دست بردند، با او مخالفت کردند، حق وصی او را غصب کردند، معارف پیامبر را از میان بردند و احادیث ساختگی ای وضع کردند که به پیامبر نسبت دادند تا کمالات، علوم و معارف او را پنهان کنند و به دلیل جهل و بی معرفتی شان نزد عموم مردم رسوا نشوند، در این صورت، حجت بر همه بشر کامل و تام خواهد بود.

وَبِالْجُمْلَةِ، فَالْأَسَاسُ عَلَى الِاخْتِبَارِ وَالِامْتِحَانِ وَإِثْيَانِ النَّاسِ حَوْلَ النَّبِيِّ وَالْوَصِيِّ اخْتِيَارًا، لَا إِلْجَاءً وَاضْطِرَارًا. نَعَمْ؛ لَا بُدَّ مِنْ كَوْنِ الْحُجَّةِ بَاهِرَةً بِحَيْثُ لَوْ تَحَرَّكَ النَّاسُ اخْتِيَارًا وَأَتَوْا عِنْدَهُ اخْتِيَارًا، بَقَرَتِ الْحُجَّةُ وَظَهَرَتِ الْمَحَجَّةُ. به طور خلاصه، اساس بر امتحان و آزمایش است و آمدن مردم به گرد پیامبر و وصی او باید از روی اختیار باشد، نه از روی اجبار و اضطرار. بله؛ باید حجت روشن و آشکاری وجود داشته باشد که اگر مردم با اختیار حرکت کنند و نزد او بیایند، آن حجت آشکار و راه حق روشن شود. فَإِذَنْ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُرْسِلَ الْفَاصِلَ الرَّافِعَ لِلِاخْتِلَافِ. فَإِنْ تَوَجَّهَ الْبَشَرُ إِلَيْهِ احْتِيَارًا وَأَقَامُوهُ وَحَامُوا حَوْلَهُ وَسَأَلُوا عَنْهُ ، كَانَ عَلَيْهِ بَيَانُ الْمَعَارِفِ وَتَنْبِيهُ الْبَشَرِ وَإِحْرَاجُ نُفُوسِهِمْ وَعُقُولِيمْ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِ وَرَفْعُ اخْتِلَافِهِمْ. بنابراین بر خداوند است که داوری را بفرستد که اختلافات را برطرف کند. اگر مردم با اختیار خود به سوی او بروند، او را برپا دارند، گرداگرد او حلقه زنند و از او پرسش کنند، بر او واجب است که معارف را بیان کند مردم را آگاه سازد و نفوس و عقول آنان را از قوه به فعلیت برساند و اختلافاتشان را برطرف کند. وَإنْ لَمَّ يَأْتُوهُ، فَلَيْسَ عَلَيْهِ ذَلِكَ. وَيَكُونُ الْحُجَّةُ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ تَامَّةً بَالِغَةٌ. اما اگر مردم نزد او نیایند، او موظف به این کارها نیست. و در این صورت حجت خداوند بر مردم کامل و تمام خواهد بود. فَلَوْ فُرِضَ أَنَّ النَّبِيَّ تَفَضَّلَ عَلَى الْأُمَّةِ وَنَبَّهَ عَلَى الْمَعَارِفِ، وَالْأُمَّهُ دَسُوا فِي كَلِمَاتِهِ وَخَالَفُوهُ وَغَصَبُوا حَقَّ وَصِيِّهِ وَأَمَاتُوا مَعَارِفَ النَّبِي وَوَضَعُوا أَحَادِيثَ مَجْعُولَةً أَسْنَدُوهَا إِلَى النَّي(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم إِحْفَاء لِكَمَالَاتِهِ وَعُلُومِهِ) وَمَعَارِفِهِ، كَيْ لَا يُفْصَحُوا عِنْدَ عَامَّةِ الْبَشَرِ لِأَجْلِ جَهْلِهِمْ وَعَدَمِ مَعَارِفِهِمْ، يَكُونُ الْحُجَّةُ تَامَّةً بَالِغَةٌ عَلَى كُلِ الْبَشَر. اگر فرض شود که پیامبر به امت خود تفضل کرده و آنان را به معارف آگاه ساخته است، اما امت در کلمات او دست بردند، با او مخالفت کردند، حق وصی او را غصب کردند، معارف پیامبر را از میان بردند و احادیث ساختگی ای وضع کردند که به پیامبر نسبت دادند تا کمالات، علوم و معارف او را پنهان کنند و به دلیل جهل و بی معرفتی شان نزد عموم مردم رسوا نشوند، در این صورت، حجت بر همه بشر کامل و تام خواهد بود.

وَيَكُونُ وِزْرُ جَمِيعِ الخَلْقِ عَلَى رِقَابِ هَؤُلَاءِ الْغَاصِبِينَ الدَّاسِينَ ؛ لِأَ َّنهُمْ صَارُوا أَسْبَابًا لِعَدَمِ رَفْعِ الِاخْتِلَافِ وَلِإِحْفَاءِ الْمَعَارِفِ وَالْمُنَتِهَاتِ. و گناه تمام مردم بر گردن این غاصبان و دست برد زنندگان خواهد بود؛ زیرا آنها باعث عدم رفع اختلافات و پنهان کردن معارف و آگاهی ها شدند. وَلَيْسَ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُوصِلَ الْمَعَارِفَ الْوَاقِعِيَّةَ إِلَى أَحَادِ النَّاسِ إِلْجَاء وَاضْطِرَارًا. و بر خداوند واجب نیست که معارف واقعی را به صورت اجباری و اضطراری به تک تک مردم برساند. فَكُلُّ مَنْ لَمَّ يَخْرُجْ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ مِنْ أَفْرَادِ النَّاسِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، يَكُونُ وِزْرُهُ عَلَى ذِمَّةِ هَذِهِ الْعُصَاةِ الْغَاصِبينَ الدَّاسِينَ فِي كِتَابِ اللهِ وَسُنَّةِ نَبِيِّهِ(صَلی اللَّه علیهِ وَ الهِ .) پس هر کس از میان افراد بشر تا روز قیامت که از قوه به فعلیت نرسد، گناه او بر عهده این گنهکاران غاصب و دست برد زنندگان در کتاب خدا و سنت پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم است.) فَظَهَرَ أَنَّ عَدَمَ رَفْعِ الِاخْتِلَافِ فِي الْإِسْلَامِ إِنَّمَا هُوَ لِأَجْلِ دَسَ الْمُخَالِفِينَ، وَالْحَجَةُ مِنَ اللَّهِ تَامَّةٌ بَالِغَةٌ. بنابراین آشکار شد که علت عدم رفع اختلاف در اسلام، دست برد مخالفان است. و با این حال، حجت خداوند کامل و تمام است. وَمَعَ ذَلِكَ كُلِّهِ، فَالْكِتَابُ وَالسُّنَّةُ مَشْحُونَانِ مِنَ الْعُلُومِ وَالْمَعَارِفِ الْمُحْرِجَةِ لِلنُّفُوسِ وَالْعُقُولِ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ. و با این وجود، کتاب و سنت سرشار از علوم و معارفی هستند که نفوس و عقول را از قوه به فعلیت می رسانند. وَالْقَوْمُ لَا يَرْجِعُونَ إِلَيْهَا وَلَا إِلَى الْوَصِيَ الْغَائِبِ . صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَعَجَّلَ فَرَجَهُ. وَإِلَّا، لَارْتَفَعَ الِاخْتِلَافُ أَيْضًا. اما مردم به کتاب و سنت و همچنین به وصی غایب - صلوات الله عليه و عجل فرجه - رجوع نمی کنند. و اگر چنین می کردند، اختلافات نیز برطرف می شد. فَعَلَى النَّاسِ إِلَى يَوْمِنَا هَذَا مِنْ كُلِّ الطَّبَقَاتِ وَفِي جَمِيعِ الْأَمْصَارِ وَالْأَعْصَارِ أَنْ يَرْجِعُوا إِلَى بَابِ الْوَصِيِّ (علیهِ السَّلام لأَنَّهُ حَافِظُ الْعِلْمِ الْإِلهَيِّ النَّازِلِ بِتَوْسِيطِ النَّبِيِّ (صَلی اللَّهِ عَلیهِ وَ الهِ) عَلَى الْبَشَرِ.) پس بر مردم تا به امروز از هر طبقه و در تمام سرزمین ها و دورانها واجب است که به درگاه وصی(علیهِ السَّلام شاد بازگردند،) زیرا او حافظ علم الهی است که به واسطه پیامبر(صَلی اللَّهِ عَلیهِ وَ الهِ بر بشر نازل شده است.)

وَيَكُونُ وِزْرُ جَمِيعِ الخَلْقِ عَلَى رِقَابِ هَؤُلَاءِ الْغَاصِبِينَ الدَّاسِينَ ؛ لِأَ َّنهُمْ صَارُوا أَسْبَابًا لِعَدَمِ رَفْعِ الِاخْتِلَافِ وَلِإِحْفَاءِ الْمَعَارِفِ وَالْمُنَتِهَاتِ. و گناه تمام مردم بر گردن این غاصبان و دست برد زنندگان خواهد بود؛ زیرا آنها باعث عدم رفع اختلافات و پنهان کردن معارف و آگاهی ها شدند. وَلَيْسَ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُوصِلَ الْمَعَارِفَ الْوَاقِعِيَّةَ إِلَى أَحَادِ النَّاسِ إِلْجَاء وَاضْطِرَارًا. و بر خداوند واجب نیست که معارف واقعی را به صورت اجباری و اضطراری به تک تک مردم برساند. فَكُلُّ مَنْ لَمَّ يَخْرُجْ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ مِنْ أَفْرَادِ النَّاسِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، يَكُونُ وِزْرُهُ عَلَى ذِمَّةِ هَذِهِ الْعُصَاةِ الْغَاصِبينَ الدَّاسِينَ فِي كِتَابِ اللهِ وَسُنَّةِ نَبِيِّهِ(صَلی اللَّه علیهِ وَ الهِ .) پس هر کس از میان افراد بشر تا روز قیامت که از قوه به فعلیت نرسد، گناه او بر عهده این گنهکاران غاصب و دست برد زنندگان در کتاب خدا و سنت پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم است.) فَظَهَرَ أَنَّ عَدَمَ رَفْعِ الِاخْتِلَافِ فِي الْإِسْلَامِ إِنَّمَا هُوَ لِأَجْلِ دَسَ الْمُخَالِفِينَ، وَالْحَجَةُ مِنَ اللَّهِ تَامَّةٌ بَالِغَةٌ. بنابراین آشکار شد که علت عدم رفع اختلاف در اسلام، دست برد مخالفان است. و با این حال، حجت خداوند کامل و تمام است. وَمَعَ ذَلِكَ كُلِّهِ، فَالْكِتَابُ وَالسُّنَّةُ مَشْحُونَانِ مِنَ الْعُلُومِ وَالْمَعَارِفِ الْمُحْرِجَةِ لِلنُّفُوسِ وَالْعُقُولِ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ. و با این وجود، کتاب و سنت سرشار از علوم و معارفی هستند که نفوس و عقول را از قوه به فعلیت می رسانند. وَالْقَوْمُ لَا يَرْجِعُونَ إِلَيْهَا وَلَا إِلَى الْوَصِيَ الْغَائِبِ . صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَعَجَّلَ فَرَجَهُ. وَإِلَّا، لَارْتَفَعَ الِاخْتِلَافُ أَيْضًا. اما مردم به کتاب و سنت و همچنین به وصی غایب - صلوات الله عليه و عجل فرجه - رجوع نمی کنند. و اگر چنین می کردند، اختلافات نیز برطرف می شد. فَعَلَى النَّاسِ إِلَى يَوْمِنَا هَذَا مِنْ كُلِّ الطَّبَقَاتِ وَفِي جَمِيعِ الْأَمْصَارِ وَالْأَعْصَارِ أَنْ يَرْجِعُوا إِلَى بَابِ الْوَصِيِّ (علیهِ السَّلام لأَنَّهُ حَافِظُ الْعِلْمِ الْإِلهَيِّ النَّازِلِ بِتَوْسِيطِ النَّبِيِّ (صَلی اللَّهِ عَلیهِ وَ الهِ) عَلَى الْبَشَرِ.) پس بر مردم تا به امروز از هر طبقه و در تمام سرزمین ها و دورانها واجب است که به درگاه وصی(علیهِ السَّلام شاد بازگردند،) زیرا او حافظ علم الهی است که به واسطه پیامبر(صَلی اللَّهِ عَلیهِ وَ الهِ بر بشر نازل شده است.)

وَيَكُونُ وِزْرُ جَمِيعِ الخَلْقِ عَلَى رِقَابِ هَؤُلَاءِ الْغَاصِبِينَ الدَّاسِينَ ؛ لِأَ َّنهُمْ صَارُوا أَسْبَابًا لِعَدَمِ رَفْعِ الِاخْتِلَافِ وَلِإِحْفَاءِ الْمَعَارِفِ وَالْمُنَتِهَاتِ. و گناه تمام مردم بر گردن این غاصبان و دست برد زنندگان خواهد بود؛ زیرا آنها باعث عدم رفع اختلافات و پنهان کردن معارف و آگاهی ها شدند. وَلَيْسَ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُوصِلَ الْمَعَارِفَ الْوَاقِعِيَّةَ إِلَى أَحَادِ النَّاسِ إِلْجَاء وَاضْطِرَارًا. و بر خداوند واجب نیست که معارف واقعی را به صورت اجباری و اضطراری به تک تک مردم برساند. فَكُلُّ مَنْ لَمَّ يَخْرُجْ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ مِنْ أَفْرَادِ النَّاسِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، يَكُونُ وِزْرُهُ عَلَى ذِمَّةِ هَذِهِ الْعُصَاةِ الْغَاصِبينَ الدَّاسِينَ فِي كِتَابِ اللهِ وَسُنَّةِ نَبِيِّهِ(صَلی اللَّه علیهِ وَ الهِ .) پس هر کس از میان افراد بشر تا روز قیامت که از قوه به فعلیت نرسد، گناه او بر عهده این گنهکاران غاصب و دست برد زنندگان در کتاب خدا و سنت پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم است.) فَظَهَرَ أَنَّ عَدَمَ رَفْعِ الِاخْتِلَافِ فِي الْإِسْلَامِ إِنَّمَا هُوَ لِأَجْلِ دَسَ الْمُخَالِفِينَ، وَالْحَجَةُ مِنَ اللَّهِ تَامَّةٌ بَالِغَةٌ. بنابراین آشکار شد که علت عدم رفع اختلاف در اسلام، دست برد مخالفان است. و با این حال، حجت خداوند کامل و تمام است. وَمَعَ ذَلِكَ كُلِّهِ، فَالْكِتَابُ وَالسُّنَّةُ مَشْحُونَانِ مِنَ الْعُلُومِ وَالْمَعَارِفِ الْمُحْرِجَةِ لِلنُّفُوسِ وَالْعُقُولِ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ. و با این وجود، کتاب و سنت سرشار از علوم و معارفی هستند که نفوس و عقول را از قوه به فعلیت می رسانند. وَالْقَوْمُ لَا يَرْجِعُونَ إِلَيْهَا وَلَا إِلَى الْوَصِيَ الْغَائِبِ . صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَعَجَّلَ فَرَجَهُ. وَإِلَّا، لَارْتَفَعَ الِاخْتِلَافُ أَيْضًا. اما مردم به کتاب و سنت و همچنین به وصی غایب - صلوات الله عليه و عجل فرجه - رجوع نمی کنند. و اگر چنین می کردند، اختلافات نیز برطرف می شد. فَعَلَى النَّاسِ إِلَى يَوْمِنَا هَذَا مِنْ كُلِّ الطَّبَقَاتِ وَفِي جَمِيعِ الْأَمْصَارِ وَالْأَعْصَارِ أَنْ يَرْجِعُوا إِلَى بَابِ الْوَصِيِّ (علیهِ السَّلام لأَنَّهُ حَافِظُ الْعِلْمِ الْإِلهَيِّ النَّازِلِ بِتَوْسِيطِ النَّبِيِّ (صَلی اللَّهِ عَلیهِ وَ الهِ) عَلَى الْبَشَرِ.) پس بر مردم تا به امروز از هر طبقه و در تمام سرزمین ها و دورانها واجب است که به درگاه وصی(علیهِ السَّلام شاد بازگردند،) زیرا او حافظ علم الهی است که به واسطه پیامبر(صَلی اللَّهِ عَلیهِ وَ الهِ بر بشر نازل شده است.)

وَيَكُونُ وِزْرُ جَمِيعِ الخَلْقِ عَلَى رِقَابِ هَؤُلَاءِ الْغَاصِبِينَ الدَّاسِينَ ؛ لِأَ َّنهُمْ صَارُوا أَسْبَابًا لِعَدَمِ رَفْعِ الِاخْتِلَافِ وَلِإِحْفَاءِ الْمَعَارِفِ وَالْمُنَتِهَاتِ. و گناه تمام مردم بر گردن این غاصبان و دست برد زنندگان خواهد بود؛ زیرا آنها باعث عدم رفع اختلافات و پنهان کردن معارف و آگاهی ها شدند. وَلَيْسَ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُوصِلَ الْمَعَارِفَ الْوَاقِعِيَّةَ إِلَى أَحَادِ النَّاسِ إِلْجَاء وَاضْطِرَارًا. و بر خداوند واجب نیست که معارف واقعی را به صورت اجباری و اضطراری به تک تک مردم برساند. فَكُلُّ مَنْ لَمَّ يَخْرُجْ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ مِنْ أَفْرَادِ النَّاسِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، يَكُونُ وِزْرُهُ عَلَى ذِمَّةِ هَذِهِ الْعُصَاةِ الْغَاصِبينَ الدَّاسِينَ فِي كِتَابِ اللهِ وَسُنَّةِ نَبِيِّهِ(صَلی اللَّه علیهِ وَ الهِ .) پس هر کس از میان افراد بشر تا روز قیامت که از قوه به فعلیت نرسد، گناه او بر عهده این گنهکاران غاصب و دست برد زنندگان در کتاب خدا و سنت پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم است.) فَظَهَرَ أَنَّ عَدَمَ رَفْعِ الِاخْتِلَافِ فِي الْإِسْلَامِ إِنَّمَا هُوَ لِأَجْلِ دَسَ الْمُخَالِفِينَ، وَالْحَجَةُ مِنَ اللَّهِ تَامَّةٌ بَالِغَةٌ. بنابراین آشکار شد که علت عدم رفع اختلاف در اسلام، دست برد مخالفان است. و با این حال، حجت خداوند کامل و تمام است. وَمَعَ ذَلِكَ كُلِّهِ، فَالْكِتَابُ وَالسُّنَّةُ مَشْحُونَانِ مِنَ الْعُلُومِ وَالْمَعَارِفِ الْمُحْرِجَةِ لِلنُّفُوسِ وَالْعُقُولِ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ. و با این وجود، کتاب و سنت سرشار از علوم و معارفی هستند که نفوس و عقول را از قوه به فعلیت می رسانند. وَالْقَوْمُ لَا يَرْجِعُونَ إِلَيْهَا وَلَا إِلَى الْوَصِيَ الْغَائِبِ . صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَعَجَّلَ فَرَجَهُ. وَإِلَّا، لَارْتَفَعَ الِاخْتِلَافُ أَيْضًا. اما مردم به کتاب و سنت و همچنین به وصی غایب - صلوات الله عليه و عجل فرجه - رجوع نمی کنند. و اگر چنین می کردند، اختلافات نیز برطرف می شد. فَعَلَى النَّاسِ إِلَى يَوْمِنَا هَذَا مِنْ كُلِّ الطَّبَقَاتِ وَفِي جَمِيعِ الْأَمْصَارِ وَالْأَعْصَارِ أَنْ يَرْجِعُوا إِلَى بَابِ الْوَصِيِّ (علیهِ السَّلام لأَنَّهُ حَافِظُ الْعِلْمِ الْإِلهَيِّ النَّازِلِ بِتَوْسِيطِ النَّبِيِّ (صَلی اللَّهِ عَلیهِ وَ الهِ) عَلَى الْبَشَرِ.) پس بر مردم تا به امروز از هر طبقه و در تمام سرزمین ها و دورانها واجب است که به درگاه وصی(علیهِ السَّلام شاد بازگردند،) زیرا او حافظ علم الهی است که به واسطه پیامبر(صَلی اللَّهِ عَلیهِ وَ الهِ بر بشر نازل شده است.)

فَإِنَّ طَبْعَ الْبَشَرِ عَلَى الِاخْتِلَافِ. فَمَتَى أُلْقِيَ عَلَيْهِمْ عِلْمٌ إِلَى ، لَا يَقْدِرُونَ عَلَى حِفْظِهِ لِلطَّبَقَاتِ الْمُتَاخِرَةِ عَنْهُمْ. زیرا طبیعت بشر بر اختلاف است. پس هرگاه علمی الهی بر آنان القا شود، نمی توانند آن را برای طبقات متأخر حفظ کنند. فَلِهَذَا لَا بُدَّ مِنْ حَافِظ لِلْعُلُومِ الْإِهِيَّةِ ، كَيْ يَتَحَمَّلَهَا وَيُحَمِّلَهَا عَلَى الْبَشَرِ، وَهُوَ الْوَصِيُّ فِي كُلِّ عَصْرِ. بنابراین، ضرورت دارد که حافظی برای علوم الهی وجود داشته باشد تا آنها را بر عهده گیرد و به بشر منتقل کند، و این حافظ همان وصی در هر عصر است. فَلِلَّهِ فِي جَمِيعِ الْأَعْصَارِ عَلَى جَمِيعِ طَبَقَاتِ النَّاسِ حُجَّةٌ تَامَّةٌ بَالِغَةٌ. پس خداوند در تمام اعصار بر تمام طبقات مردم حجتی کامل و روشن دارد. فَلَوْ رَجَعَ الْفَلَاسِفَةُ إِلَى الْأَئِمَّةِ أَوِ الْإِمَامِ الْغَائِبِ(علیهِ السَّلام لَا رَتَفَعَتِ اخْتِلَا فَاتُهُمْ إِذْ الْأَسَاسُ عَلَى اخْتِبَارِ الْخَلْقِ وَامْتِحَانِهِمْ بِالْحَرَكَةِ الِاخْتِيَارِيَّةِ.) اگر فلاسفه به ائمه یا امام غایب(علیهِ السَّلام رجوع می کردند اختلافاتشان بر طرف می شود.) زیرا اساس بر امتحان و آزمودن خلق از طریق حرکت اختیاری است. وَالْأَسَاسُ عَلَى جَعْلِ النَّبِيِّ أَوِ الْوَصِي بِحَيْثُ لَوْ رَاجَعَ النَّاسُ إِلَيْهِ احْتِيَارًا، يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ وَيَفْصِلُ وَيُنَبِّهُ عَلَى الْمَعَارِفِ وَالْعُلُومِ وَيُخْرِجُ نُفُوسَهُمْ وَعُقُوهُمْ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ. و اساس بر این است که پیامبر یا وصی به گونه ای باشد که اگر مردم با اختیار خود به او مراجعه کنند، میانشان داوری کند، اختلافات را رفع نماید معارف و علوم را برایشان آشکار کند و نفوس و عقولشان را از قوه به فعلیت برساند. فَظَهَرَ أَنَّ حُجَّةَ اللهِ تَامَّةٌ وَبَالِغَةٌ وَعَدَمُ رَفْعِ الِاخْتِلَافِ عَمَّا بَيْنَ الْفَلَاسِفَةِ فِي الْإِسْلَامِ لَا يَضُرُّهَا. پس آشکار شد که حجت خداوند کامل و روشن است و عدم رفع اختلافاتی که میان فلاسفه در اسلام وجود دارد، به آن آسیبی نمی رساند. وَحُلَاصَةُ الْكَلَامِ إِنَّ جَعْلَ وَظِيفَةِ النَّبِيِّ صَرْفَ بَيَانِ الْأَحْكَامِ وَعَزَلَهُ عَنْ الْحِكْمَةِ النَّظَرِيَّةِ أَمْرٌ بَاطِلٌ. و خلاصه سخن این است که محدود کردن وظیفه پیامبر به صرف بیان احکام و جدا کردن او از حکمت نظری، امری باطل است.

فَإِنَّ طَبْعَ الْبَشَرِ عَلَى الِاخْتِلَافِ. فَمَتَى أُلْقِيَ عَلَيْهِمْ عِلْمٌ إِلَى ، لَا يَقْدِرُونَ عَلَى حِفْظِهِ لِلطَّبَقَاتِ الْمُتَاخِرَةِ عَنْهُمْ. زیرا طبیعت بشر بر اختلاف است. پس هرگاه علمی الهی بر آنان القا شود، نمی توانند آن را برای طبقات متأخر حفظ کنند. فَلِهَذَا لَا بُدَّ مِنْ حَافِظ لِلْعُلُومِ الْإِهِيَّةِ ، كَيْ يَتَحَمَّلَهَا وَيُحَمِّلَهَا عَلَى الْبَشَرِ، وَهُوَ الْوَصِيُّ فِي كُلِّ عَصْرِ. بنابراین، ضرورت دارد که حافظی برای علوم الهی وجود داشته باشد تا آنها را بر عهده گیرد و به بشر منتقل کند، و این حافظ همان وصی در هر عصر است. فَلِلَّهِ فِي جَمِيعِ الْأَعْصَارِ عَلَى جَمِيعِ طَبَقَاتِ النَّاسِ حُجَّةٌ تَامَّةٌ بَالِغَةٌ. پس خداوند در تمام اعصار بر تمام طبقات مردم حجتی کامل و روشن دارد. فَلَوْ رَجَعَ الْفَلَاسِفَةُ إِلَى الْأَئِمَّةِ أَوِ الْإِمَامِ الْغَائِبِ(علیهِ السَّلام لَا رَتَفَعَتِ اخْتِلَا فَاتُهُمْ إِذْ الْأَسَاسُ عَلَى اخْتِبَارِ الْخَلْقِ وَامْتِحَانِهِمْ بِالْحَرَكَةِ الِاخْتِيَارِيَّةِ.) اگر فلاسفه به ائمه یا امام غایب(علیهِ السَّلام رجوع می کردند اختلافاتشان بر طرف می شود.) زیرا اساس بر امتحان و آزمودن خلق از طریق حرکت اختیاری است. وَالْأَسَاسُ عَلَى جَعْلِ النَّبِيِّ أَوِ الْوَصِي بِحَيْثُ لَوْ رَاجَعَ النَّاسُ إِلَيْهِ احْتِيَارًا، يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ وَيَفْصِلُ وَيُنَبِّهُ عَلَى الْمَعَارِفِ وَالْعُلُومِ وَيُخْرِجُ نُفُوسَهُمْ وَعُقُوهُمْ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ. و اساس بر این است که پیامبر یا وصی به گونه ای باشد که اگر مردم با اختیار خود به او مراجعه کنند، میانشان داوری کند، اختلافات را رفع نماید معارف و علوم را برایشان آشکار کند و نفوس و عقولشان را از قوه به فعلیت برساند. فَظَهَرَ أَنَّ حُجَّةَ اللهِ تَامَّةٌ وَبَالِغَةٌ وَعَدَمُ رَفْعِ الِاخْتِلَافِ عَمَّا بَيْنَ الْفَلَاسِفَةِ فِي الْإِسْلَامِ لَا يَضُرُّهَا. پس آشکار شد که حجت خداوند کامل و روشن است و عدم رفع اختلافاتی که میان فلاسفه در اسلام وجود دارد، به آن آسیبی نمی رساند. وَحُلَاصَةُ الْكَلَامِ إِنَّ جَعْلَ وَظِيفَةِ النَّبِيِّ صَرْفَ بَيَانِ الْأَحْكَامِ وَعَزَلَهُ عَنْ الْحِكْمَةِ النَّظَرِيَّةِ أَمْرٌ بَاطِلٌ. و خلاصه سخن این است که محدود کردن وظیفه پیامبر به صرف بیان احکام و جدا کردن او از حکمت نظری، امری باطل است.

فَإِنَّ طَبْعَ الْبَشَرِ عَلَى الِاخْتِلَافِ. فَمَتَى أُلْقِيَ عَلَيْهِمْ عِلْمٌ إِلَى ، لَا يَقْدِرُونَ عَلَى حِفْظِهِ لِلطَّبَقَاتِ الْمُتَاخِرَةِ عَنْهُمْ. زیرا طبیعت بشر بر اختلاف است. پس هرگاه علمی الهی بر آنان القا شود، نمی توانند آن را برای طبقات متأخر حفظ کنند. فَلِهَذَا لَا بُدَّ مِنْ حَافِظ لِلْعُلُومِ الْإِهِيَّةِ ، كَيْ يَتَحَمَّلَهَا وَيُحَمِّلَهَا عَلَى الْبَشَرِ، وَهُوَ الْوَصِيُّ فِي كُلِّ عَصْرِ. بنابراین، ضرورت دارد که حافظی برای علوم الهی وجود داشته باشد تا آنها را بر عهده گیرد و به بشر منتقل کند، و این حافظ همان وصی در هر عصر است. فَلِلَّهِ فِي جَمِيعِ الْأَعْصَارِ عَلَى جَمِيعِ طَبَقَاتِ النَّاسِ حُجَّةٌ تَامَّةٌ بَالِغَةٌ. پس خداوند در تمام اعصار بر تمام طبقات مردم حجتی کامل و روشن دارد. فَلَوْ رَجَعَ الْفَلَاسِفَةُ إِلَى الْأَئِمَّةِ أَوِ الْإِمَامِ الْغَائِبِ(علیهِ السَّلام لَا رَتَفَعَتِ اخْتِلَا فَاتُهُمْ إِذْ الْأَسَاسُ عَلَى اخْتِبَارِ الْخَلْقِ وَامْتِحَانِهِمْ بِالْحَرَكَةِ الِاخْتِيَارِيَّةِ.) اگر فلاسفه به ائمه یا امام غایب(علیهِ السَّلام رجوع می کردند اختلافاتشان بر طرف می شود.) زیرا اساس بر امتحان و آزمودن خلق از طریق حرکت اختیاری است. وَالْأَسَاسُ عَلَى جَعْلِ النَّبِيِّ أَوِ الْوَصِي بِحَيْثُ لَوْ رَاجَعَ النَّاسُ إِلَيْهِ احْتِيَارًا، يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ وَيَفْصِلُ وَيُنَبِّهُ عَلَى الْمَعَارِفِ وَالْعُلُومِ وَيُخْرِجُ نُفُوسَهُمْ وَعُقُوهُمْ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ. و اساس بر این است که پیامبر یا وصی به گونه ای باشد که اگر مردم با اختیار خود به او مراجعه کنند، میانشان داوری کند، اختلافات را رفع نماید معارف و علوم را برایشان آشکار کند و نفوس و عقولشان را از قوه به فعلیت برساند. فَظَهَرَ أَنَّ حُجَّةَ اللهِ تَامَّةٌ وَبَالِغَةٌ وَعَدَمُ رَفْعِ الِاخْتِلَافِ عَمَّا بَيْنَ الْفَلَاسِفَةِ فِي الْإِسْلَامِ لَا يَضُرُّهَا. پس آشکار شد که حجت خداوند کامل و روشن است و عدم رفع اختلافاتی که میان فلاسفه در اسلام وجود دارد، به آن آسیبی نمی رساند. وَحُلَاصَةُ الْكَلَامِ إِنَّ جَعْلَ وَظِيفَةِ النَّبِيِّ صَرْفَ بَيَانِ الْأَحْكَامِ وَعَزَلَهُ عَنْ الْحِكْمَةِ النَّظَرِيَّةِ أَمْرٌ بَاطِلٌ. و خلاصه سخن این است که محدود کردن وظیفه پیامبر به صرف بیان احکام و جدا کردن او از حکمت نظری، امری باطل است.

فَإِنَّ طَبْعَ الْبَشَرِ عَلَى الِاخْتِلَافِ. فَمَتَى أُلْقِيَ عَلَيْهِمْ عِلْمٌ إِلَى ، لَا يَقْدِرُونَ عَلَى حِفْظِهِ لِلطَّبَقَاتِ الْمُتَاخِرَةِ عَنْهُمْ. زیرا طبیعت بشر بر اختلاف است. پس هرگاه علمی الهی بر آنان القا شود، نمی توانند آن را برای طبقات متأخر حفظ کنند. فَلِهَذَا لَا بُدَّ مِنْ حَافِظ لِلْعُلُومِ الْإِهِيَّةِ ، كَيْ يَتَحَمَّلَهَا وَيُحَمِّلَهَا عَلَى الْبَشَرِ، وَهُوَ الْوَصِيُّ فِي كُلِّ عَصْرِ. بنابراین، ضرورت دارد که حافظی برای علوم الهی وجود داشته باشد تا آنها را بر عهده گیرد و به بشر منتقل کند، و این حافظ همان وصی در هر عصر است. فَلِلَّهِ فِي جَمِيعِ الْأَعْصَارِ عَلَى جَمِيعِ طَبَقَاتِ النَّاسِ حُجَّةٌ تَامَّةٌ بَالِغَةٌ. پس خداوند در تمام اعصار بر تمام طبقات مردم حجتی کامل و روشن دارد. فَلَوْ رَجَعَ الْفَلَاسِفَةُ إِلَى الْأَئِمَّةِ أَوِ الْإِمَامِ الْغَائِبِ(علیهِ السَّلام لَا رَتَفَعَتِ اخْتِلَا فَاتُهُمْ إِذْ الْأَسَاسُ عَلَى اخْتِبَارِ الْخَلْقِ وَامْتِحَانِهِمْ بِالْحَرَكَةِ الِاخْتِيَارِيَّةِ.) اگر فلاسفه به ائمه یا امام غایب(علیهِ السَّلام رجوع می کردند اختلافاتشان بر طرف می شود.) زیرا اساس بر امتحان و آزمودن خلق از طریق حرکت اختیاری است. وَالْأَسَاسُ عَلَى جَعْلِ النَّبِيِّ أَوِ الْوَصِي بِحَيْثُ لَوْ رَاجَعَ النَّاسُ إِلَيْهِ احْتِيَارًا، يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ وَيَفْصِلُ وَيُنَبِّهُ عَلَى الْمَعَارِفِ وَالْعُلُومِ وَيُخْرِجُ نُفُوسَهُمْ وَعُقُوهُمْ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ. و اساس بر این است که پیامبر یا وصی به گونه ای باشد که اگر مردم با اختیار خود به او مراجعه کنند، میانشان داوری کند، اختلافات را رفع نماید معارف و علوم را برایشان آشکار کند و نفوس و عقولشان را از قوه به فعلیت برساند. فَظَهَرَ أَنَّ حُجَّةَ اللهِ تَامَّةٌ وَبَالِغَةٌ وَعَدَمُ رَفْعِ الِاخْتِلَافِ عَمَّا بَيْنَ الْفَلَاسِفَةِ فِي الْإِسْلَامِ لَا يَضُرُّهَا. پس آشکار شد که حجت خداوند کامل و روشن است و عدم رفع اختلافاتی که میان فلاسفه در اسلام وجود دارد، به آن آسیبی نمی رساند. وَحُلَاصَةُ الْكَلَامِ إِنَّ جَعْلَ وَظِيفَةِ النَّبِيِّ صَرْفَ بَيَانِ الْأَحْكَامِ وَعَزَلَهُ عَنْ الْحِكْمَةِ النَّظَرِيَّةِ أَمْرٌ بَاطِلٌ. و خلاصه سخن این است که محدود کردن وظیفه پیامبر به صرف بیان احکام و جدا کردن او از حکمت نظری، امری باطل است.

بَلِ الاحْتِيَاجُ إِلَيْهِ عَامٌ فِي كِلْنَا الحِكْمَتَيْنِ النَّظَرِيَّةِ وَالْعَمَلِيَّةِ، وَخُصُوصًا في بَابِ الْمَعَارِفِ الإلهيَّةِ الرَّتُوبِيَّةِ وَالْعِلْمِ بِحَقَائِقِ الْأَشْيَاءِ؛ لِأَنَّهُ عَيْنُ الْعِلْمِ بِاللَّهِ تَعَالَى وَالسَّيْرِ فِي دَرَجَاتِ مَعَارِفِهِ، لِأَنَّ الْأَشْيَاءَ آيَاتُ تَجْدِهِ وَعَظَمَتِهِ. بلکه نیاز به او (پیامبر در هر دو حکمت نظری و عملی عام است، به ویژه در باب معارف الهی ربوبی و علم به حقایق اشیاء؛) زیرا این علم، عین معرفت خداوند متعال و سیر در درجات معرفت اوست، چرا که اشیاء نشانه های شکوه و عظمت او هستند. فَالْعِلْمُ بِمَا عِلْمٌ بِكَمَالَاتِ اللَّهِ. وَبِهِ يَتَحَقَّقُ السَّيْرُ فِي دَرَجَاتِ الْمَعَارِفِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. پس علم به اشیاء، علم به کمالات خداوند است. و از طریق آن سیر در درجات بی پایان معارف الهی تحقق می یابد. نبوت دارای درجات سه گانه است فَتَقُولُ : إِنَّ لِلنُّبُوَّةِ دَرَجَاتٍ ثَلَاثَةٍ: می گوییم: نبوت دارای سه درجه است: ## انذار امتهای قبل أَوَّهَا: إِنْدَارُ الْأُمَّةِ السَّابِقَةِ الْمُعْتَقِدَةِ بِاللهِ وَالنَّبِيِّ السَّابِقِ، حِينَ مَا يَفْسُقُونَ وَيَفْجُرُونَ وَيَعْصُونَ، فَيَأْتِي النَّبِيُّ اللَّاحِقُ وَيُنْذِرُهُمْ مِنْ فِسْقِهِمْ وَعِصْيَانِهِمْ. می گوییم: نبوت دارای سه درجه است: اولین درجه، هشدار دادن به امت پیشین است که به خدا و پیامبر قبلی ایمان دارند، زمانی که دچار فسق، فجور و نافرمانی می شوند. در این صورت پیامبر بعدی می آید و آنها را از فسق و نافرمانی شان برحذر می دارد. فَيَكُونُ حَالُ هَذَا النَّي، حَالَ الْإِمَامِ وَالحُجَّةِ بَعْدَ النَّبِيِّ. فَكَمَا أَنَّ أَوْصِيَاءَ مُحَمَّدٍ(صَلی اللَّهِ عَلیهِ وَ الهِ مَثَلًا يَكُونُونَ حَافِظِينَ لِلْإِسْلَامِ، فَكَذَلِكَ هَذَا النَّبِيُّ الْمَذْكُورُ يَكُونُ حَافِظًا لِلشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ وَمُنْذِرًا لِفُسَّاقِ الْأُمَّةِ، كَالْوُعَاطِ الْمُنْذِرِينَ.)

بَلِ الاحْتِيَاجُ إِلَيْهِ عَامٌ فِي كِلْنَا الحِكْمَتَيْنِ النَّظَرِيَّةِ وَالْعَمَلِيَّةِ، وَخُصُوصًا في بَابِ الْمَعَارِفِ الإلهيَّةِ الرَّتُوبِيَّةِ وَالْعِلْمِ بِحَقَائِقِ الْأَشْيَاءِ؛ لِأَنَّهُ عَيْنُ الْعِلْمِ بِاللَّهِ تَعَالَى وَالسَّيْرِ فِي دَرَجَاتِ مَعَارِفِهِ، لِأَنَّ الْأَشْيَاءَ آيَاتُ تَجْدِهِ وَعَظَمَتِهِ. بلکه نیاز به او (پیامبر در هر دو حکمت نظری و عملی عام است، به ویژه در باب معارف الهی ربوبی و علم به حقایق اشیاء؛) زیرا این علم، عین معرفت خداوند متعال و سیر در درجات معرفت اوست، چرا که اشیاء نشانه های شکوه و عظمت او هستند. فَالْعِلْمُ بِمَا عِلْمٌ بِكَمَالَاتِ اللَّهِ. وَبِهِ يَتَحَقَّقُ السَّيْرُ فِي دَرَجَاتِ الْمَعَارِفِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. پس علم به اشیاء، علم به کمالات خداوند است. و از طریق آن سیر در درجات بی پایان معارف الهی تحقق می یابد. نبوت دارای درجات سه گانه است فَتَقُولُ : إِنَّ لِلنُّبُوَّةِ دَرَجَاتٍ ثَلَاثَةٍ: می گوییم: نبوت دارای سه درجه است: ## انذار امتهای قبل أَوَّهَا: إِنْدَارُ الْأُمَّةِ السَّابِقَةِ الْمُعْتَقِدَةِ بِاللهِ وَالنَّبِيِّ السَّابِقِ، حِينَ مَا يَفْسُقُونَ وَيَفْجُرُونَ وَيَعْصُونَ، فَيَأْتِي النَّبِيُّ اللَّاحِقُ وَيُنْذِرُهُمْ مِنْ فِسْقِهِمْ وَعِصْيَانِهِمْ. می گوییم: نبوت دارای سه درجه است: اولین درجه، هشدار دادن به امت پیشین است که به خدا و پیامبر قبلی ایمان دارند، زمانی که دچار فسق، فجور و نافرمانی می شوند. در این صورت پیامبر بعدی می آید و آنها را از فسق و نافرمانی شان برحذر می دارد. فَيَكُونُ حَالُ هَذَا النَّي، حَالَ الْإِمَامِ وَالحُجَّةِ بَعْدَ النَّبِيِّ. فَكَمَا أَنَّ أَوْصِيَاءَ مُحَمَّدٍ(صَلی اللَّهِ عَلیهِ وَ الهِ مَثَلًا يَكُونُونَ حَافِظِينَ لِلْإِسْلَامِ، فَكَذَلِكَ هَذَا النَّبِيُّ الْمَذْكُورُ يَكُونُ حَافِظًا لِلشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ وَمُنْذِرًا لِفُسَّاقِ الْأُمَّةِ، كَالْوُعَاطِ الْمُنْذِرِينَ.)

بَلِ الاحْتِيَاجُ إِلَيْهِ عَامٌ فِي كِلْنَا الحِكْمَتَيْنِ النَّظَرِيَّةِ وَالْعَمَلِيَّةِ، وَخُصُوصًا في بَابِ الْمَعَارِفِ الإلهيَّةِ الرَّتُوبِيَّةِ وَالْعِلْمِ بِحَقَائِقِ الْأَشْيَاءِ؛ لِأَنَّهُ عَيْنُ الْعِلْمِ بِاللَّهِ تَعَالَى وَالسَّيْرِ فِي دَرَجَاتِ مَعَارِفِهِ، لِأَنَّ الْأَشْيَاءَ آيَاتُ تَجْدِهِ وَعَظَمَتِهِ. بلکه نیاز به او (پیامبر در هر دو حکمت نظری و عملی عام است، به ویژه در باب معارف الهی ربوبی و علم به حقایق اشیاء؛) زیرا این علم، عین معرفت خداوند متعال و سیر در درجات معرفت اوست، چرا که اشیاء نشانه های شکوه و عظمت او هستند. فَالْعِلْمُ بِمَا عِلْمٌ بِكَمَالَاتِ اللَّهِ. وَبِهِ يَتَحَقَّقُ السَّيْرُ فِي دَرَجَاتِ الْمَعَارِفِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. پس علم به اشیاء، علم به کمالات خداوند است. و از طریق آن سیر در درجات بی پایان معارف الهی تحقق می یابد. نبوت دارای درجات سه گانه است فَتَقُولُ : إِنَّ لِلنُّبُوَّةِ دَرَجَاتٍ ثَلَاثَةٍ: می گوییم: نبوت دارای سه درجه است: ## انذار امتهای قبل أَوَّهَا: إِنْدَارُ الْأُمَّةِ السَّابِقَةِ الْمُعْتَقِدَةِ بِاللهِ وَالنَّبِيِّ السَّابِقِ، حِينَ مَا يَفْسُقُونَ وَيَفْجُرُونَ وَيَعْصُونَ، فَيَأْتِي النَّبِيُّ اللَّاحِقُ وَيُنْذِرُهُمْ مِنْ فِسْقِهِمْ وَعِصْيَانِهِمْ. می گوییم: نبوت دارای سه درجه است: اولین درجه، هشدار دادن به امت پیشین است که به خدا و پیامبر قبلی ایمان دارند، زمانی که دچار فسق، فجور و نافرمانی می شوند. در این صورت پیامبر بعدی می آید و آنها را از فسق و نافرمانی شان برحذر می دارد. فَيَكُونُ حَالُ هَذَا النَّي، حَالَ الْإِمَامِ وَالحُجَّةِ بَعْدَ النَّبِيِّ. فَكَمَا أَنَّ أَوْصِيَاءَ مُحَمَّدٍ(صَلی اللَّهِ عَلیهِ وَ الهِ مَثَلًا يَكُونُونَ حَافِظِينَ لِلْإِسْلَامِ، فَكَذَلِكَ هَذَا النَّبِيُّ الْمَذْكُورُ يَكُونُ حَافِظًا لِلشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ وَمُنْذِرًا لِفُسَّاقِ الْأُمَّةِ، كَالْوُعَاطِ الْمُنْذِرِينَ.)

بَلِ الاحْتِيَاجُ إِلَيْهِ عَامٌ فِي كِلْنَا الحِكْمَتَيْنِ النَّظَرِيَّةِ وَالْعَمَلِيَّةِ، وَخُصُوصًا في بَابِ الْمَعَارِفِ الإلهيَّةِ الرَّتُوبِيَّةِ وَالْعِلْمِ بِحَقَائِقِ الْأَشْيَاءِ؛ لِأَنَّهُ عَيْنُ الْعِلْمِ بِاللَّهِ تَعَالَى وَالسَّيْرِ فِي دَرَجَاتِ مَعَارِفِهِ، لِأَنَّ الْأَشْيَاءَ آيَاتُ تَجْدِهِ وَعَظَمَتِهِ. بلکه نیاز به او (پیامبر در هر دو حکمت نظری و عملی عام است، به ویژه در باب معارف الهی ربوبی و علم به حقایق اشیاء؛) زیرا این علم، عین معرفت خداوند متعال و سیر در درجات معرفت اوست، چرا که اشیاء نشانه های شکوه و عظمت او هستند. فَالْعِلْمُ بِمَا عِلْمٌ بِكَمَالَاتِ اللَّهِ. وَبِهِ يَتَحَقَّقُ السَّيْرُ فِي دَرَجَاتِ الْمَعَارِفِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. پس علم به اشیاء، علم به کمالات خداوند است. و از طریق آن سیر در درجات بی پایان معارف الهی تحقق می یابد. نبوت دارای درجات سه گانه است فَتَقُولُ : إِنَّ لِلنُّبُوَّةِ دَرَجَاتٍ ثَلَاثَةٍ: می گوییم: نبوت دارای سه درجه است: ## انذار امتهای قبل أَوَّهَا: إِنْدَارُ الْأُمَّةِ السَّابِقَةِ الْمُعْتَقِدَةِ بِاللهِ وَالنَّبِيِّ السَّابِقِ، حِينَ مَا يَفْسُقُونَ وَيَفْجُرُونَ وَيَعْصُونَ، فَيَأْتِي النَّبِيُّ اللَّاحِقُ وَيُنْذِرُهُمْ مِنْ فِسْقِهِمْ وَعِصْيَانِهِمْ. می گوییم: نبوت دارای سه درجه است: اولین درجه، هشدار دادن به امت پیشین است که به خدا و پیامبر قبلی ایمان دارند، زمانی که دچار فسق، فجور و نافرمانی می شوند. در این صورت پیامبر بعدی می آید و آنها را از فسق و نافرمانی شان برحذر می دارد. فَيَكُونُ حَالُ هَذَا النَّي، حَالَ الْإِمَامِ وَالحُجَّةِ بَعْدَ النَّبِيِّ. فَكَمَا أَنَّ أَوْصِيَاءَ مُحَمَّدٍ(صَلی اللَّهِ عَلیهِ وَ الهِ مَثَلًا يَكُونُونَ حَافِظِينَ لِلْإِسْلَامِ، فَكَذَلِكَ هَذَا النَّبِيُّ الْمَذْكُورُ يَكُونُ حَافِظًا لِلشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ وَمُنْذِرًا لِفُسَّاقِ الْأُمَّةِ، كَالْوُعَاطِ الْمُنْذِرِينَ.)

وضعیت این پیامبر مانند امام و حجت بعد از پیامبر است. همان گونه که اوصیای محمد (صَلى اللَّهِ عليهِ وَ الهِ ، مثلاً حافظ اسلام هستند این پیامبر نیز حافظ شریعت پیشین و هشداردهنده به فساق امت است مانند واعظان هشداردهنده.) إِذْ حِفْظُ الشَّرِيعَةِ مُتَوَقِّفٌ عَلَى حِفْظِ الْأُمَّةِ عَنِ الضَّلَالَةِ. زیرا حفظ شریعت وابسته به حفظ امت از گمراهی است. وَحَيْتُ إِنَّهُ لَم يَدَّع الخَلْقَ إِلَى نَفْسِهِ وَلَمْ يَدَّع الرِّسَالَةَ وَالنُّبُوَّةَ ، لَا يَحْتَاجُ إِلَى مُعْجِزَةٍ وَخَارِقِ لِلْعَادَةِ. لِأَنَّهُ لَمْ يَدَّعِ (13 النُّبُوَّةَ كَيْ يَحْتَاجَ فِي ثُبُوتِهَا إِلَى الْآيَةِ وَالْبَيِّنَةِ الْمُسَمَّاةِ عِنْدَ الْعَامَّةِ بِالْمُعْجِزَةِ.) و از آنجا که او مردم را به سوی خود دعوت نکرده و ادعای رسالت و نبوت نداشته است، نیازی به معجزه و امور خارق العاده ندارد. زیرا ادعای نبوت نکرده است که برای اثبات آن نیازمند آیه و بینه ای باشد که در میان عموم به معجزه شناخته می شود. نَعَمْ؛ إِنَّهُ لَمَّا أَنْذَرَ الأُمَّةَ ، يَكُونُ إِنْدَارُهُ فِي مَفْرُوضِ ثُبُوتِ اللهِ وَالنَّبِي السَّابِقِ عِنْدَ النَّاسِ وَعِنْدَ هَذَا النَّبِيِّ اللَّاحِقِ. فَلَا مَحَالَةَ لَا بُدَّ أَنْ يَكُونَ هَذَا النَّبِيُّ الْمُنْذِرُ عَالِمًا بِالْمَعَارِفِ الرَّدُّوبِيَّةِ وَالْعُلُومِ الْإِلَهِيَّةِ وَمُتَمَكِّنَّا مِنْ إِحْرَاج النُّفُوسِ وَالْعُقُولِ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ وَقَادِرًا عَلَى السَّيْرِ بِهِمْ فِي دَرَجَاتِ الْمَعَارِفِ. بله؛ وقتی که این پیامبر امت را هشدار می دهد هشدار او مبتنی بر اثبات وجود خدا و پیامبر پیشین نزد مردم و خودش است. پس ناگزیر این پیامبر هشدار دهنده باید به معارف ربوبی و علوم الهی آگاه باشد، توانایی بیرون آوردن نفوس و عقول از قوه به فعلیت را داشته باشد، و بتواند مردم را در مراتب معارف هدایت کند. وَذَلِكَ لِأَنَّهُ مُنْذِرٌ وَحَافِظٌ لِلشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ، نَظِيرَ بَعْضٍ أَنْبِيَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ. وَحِفْظُ الشَّرِيعَةِ، بِحِفْظِ الْأُمَّةِ عَنِ الصَّلَالِ وَدَفْعِ الشَّكِ وَالرَّيْبِ عَنْهُمْ فِي الْمَعَارِفِ الْإِليَّةِ. زیرا او هشداردهنده و حافظ شریعت پیشین است مانند برخی از پیامبران بنی اسرائیل. و حفظ شریعت وابسته به حفظ امت از گمراهی و دفع شک و تردید از آنان در معارف الهی است. فَلَا بُدَّ أَنْ يَكُونَ بِمِثَابَةٍ لَوْ رَجَعَ إِلَيْهِ الْمُرْتَابُونَ الشَّاكُونَ ، لَتَمَكَّنَ مِنْ دَفْعِ شُكُوكِهِمْ وَرَفْعِ ارْتِيَاتِهِمْ وَإِخْرَاجِهِمْ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ. پس او باید در مرتبه ای باشد که اگر افراد شکاک و تردید کننده به او مراجعه کنند، بتواند شکهای آنان را برطرف کرده تردیدهایشان را از میان بردارد و آنها را از قوه به فعلیت برساند.

وضعیت این پیامبر مانند امام و حجت بعد از پیامبر است. همان گونه که اوصیای محمد (صَلى اللَّهِ عليهِ وَ الهِ ، مثلاً حافظ اسلام هستند این پیامبر نیز حافظ شریعت پیشین و هشداردهنده به فساق امت است مانند واعظان هشداردهنده.) إِذْ حِفْظُ الشَّرِيعَةِ مُتَوَقِّفٌ عَلَى حِفْظِ الْأُمَّةِ عَنِ الضَّلَالَةِ. زیرا حفظ شریعت وابسته به حفظ امت از گمراهی است. وَحَيْتُ إِنَّهُ لَم يَدَّع الخَلْقَ إِلَى نَفْسِهِ وَلَمْ يَدَّع الرِّسَالَةَ وَالنُّبُوَّةَ ، لَا يَحْتَاجُ إِلَى مُعْجِزَةٍ وَخَارِقِ لِلْعَادَةِ. لِأَنَّهُ لَمْ يَدَّعِ (13 النُّبُوَّةَ كَيْ يَحْتَاجَ فِي ثُبُوتِهَا إِلَى الْآيَةِ وَالْبَيِّنَةِ الْمُسَمَّاةِ عِنْدَ الْعَامَّةِ بِالْمُعْجِزَةِ.) و از آنجا که او مردم را به سوی خود دعوت نکرده و ادعای رسالت و نبوت نداشته است، نیازی به معجزه و امور خارق العاده ندارد. زیرا ادعای نبوت نکرده است که برای اثبات آن نیازمند آیه و بینه ای باشد که در میان عموم به معجزه شناخته می شود. نَعَمْ؛ إِنَّهُ لَمَّا أَنْذَرَ الأُمَّةَ ، يَكُونُ إِنْدَارُهُ فِي مَفْرُوضِ ثُبُوتِ اللهِ وَالنَّبِي السَّابِقِ عِنْدَ النَّاسِ وَعِنْدَ هَذَا النَّبِيِّ اللَّاحِقِ. فَلَا مَحَالَةَ لَا بُدَّ أَنْ يَكُونَ هَذَا النَّبِيُّ الْمُنْذِرُ عَالِمًا بِالْمَعَارِفِ الرَّدُّوبِيَّةِ وَالْعُلُومِ الْإِلَهِيَّةِ وَمُتَمَكِّنَّا مِنْ إِحْرَاج النُّفُوسِ وَالْعُقُولِ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ وَقَادِرًا عَلَى السَّيْرِ بِهِمْ فِي دَرَجَاتِ الْمَعَارِفِ. بله؛ وقتی که این پیامبر امت را هشدار می دهد هشدار او مبتنی بر اثبات وجود خدا و پیامبر پیشین نزد مردم و خودش است. پس ناگزیر این پیامبر هشدار دهنده باید به معارف ربوبی و علوم الهی آگاه باشد، توانایی بیرون آوردن نفوس و عقول از قوه به فعلیت را داشته باشد، و بتواند مردم را در مراتب معارف هدایت کند. وَذَلِكَ لِأَنَّهُ مُنْذِرٌ وَحَافِظٌ لِلشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ، نَظِيرَ بَعْضٍ أَنْبِيَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ. وَحِفْظُ الشَّرِيعَةِ، بِحِفْظِ الْأُمَّةِ عَنِ الصَّلَالِ وَدَفْعِ الشَّكِ وَالرَّيْبِ عَنْهُمْ فِي الْمَعَارِفِ الْإِليَّةِ. زیرا او هشداردهنده و حافظ شریعت پیشین است مانند برخی از پیامبران بنی اسرائیل. و حفظ شریعت وابسته به حفظ امت از گمراهی و دفع شک و تردید از آنان در معارف الهی است. فَلَا بُدَّ أَنْ يَكُونَ بِمِثَابَةٍ لَوْ رَجَعَ إِلَيْهِ الْمُرْتَابُونَ الشَّاكُونَ ، لَتَمَكَّنَ مِنْ دَفْعِ شُكُوكِهِمْ وَرَفْعِ ارْتِيَاتِهِمْ وَإِخْرَاجِهِمْ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ. پس او باید در مرتبه ای باشد که اگر افراد شکاک و تردید کننده به او مراجعه کنند، بتواند شکهای آنان را برطرف کرده تردیدهایشان را از میان بردارد و آنها را از قوه به فعلیت برساند.

وضعیت این پیامبر مانند امام و حجت بعد از پیامبر است. همان گونه که اوصیای محمد (صَلى اللَّهِ عليهِ وَ الهِ ، مثلاً حافظ اسلام هستند این پیامبر نیز حافظ شریعت پیشین و هشداردهنده به فساق امت است مانند واعظان هشداردهنده.) إِذْ حِفْظُ الشَّرِيعَةِ مُتَوَقِّفٌ عَلَى حِفْظِ الْأُمَّةِ عَنِ الضَّلَالَةِ. زیرا حفظ شریعت وابسته به حفظ امت از گمراهی است. وَحَيْتُ إِنَّهُ لَم يَدَّع الخَلْقَ إِلَى نَفْسِهِ وَلَمْ يَدَّع الرِّسَالَةَ وَالنُّبُوَّةَ ، لَا يَحْتَاجُ إِلَى مُعْجِزَةٍ وَخَارِقِ لِلْعَادَةِ. لِأَنَّهُ لَمْ يَدَّعِ (13 النُّبُوَّةَ كَيْ يَحْتَاجَ فِي ثُبُوتِهَا إِلَى الْآيَةِ وَالْبَيِّنَةِ الْمُسَمَّاةِ عِنْدَ الْعَامَّةِ بِالْمُعْجِزَةِ.) و از آنجا که او مردم را به سوی خود دعوت نکرده و ادعای رسالت و نبوت نداشته است، نیازی به معجزه و امور خارق العاده ندارد. زیرا ادعای نبوت نکرده است که برای اثبات آن نیازمند آیه و بینه ای باشد که در میان عموم به معجزه شناخته می شود. نَعَمْ؛ إِنَّهُ لَمَّا أَنْذَرَ الأُمَّةَ ، يَكُونُ إِنْدَارُهُ فِي مَفْرُوضِ ثُبُوتِ اللهِ وَالنَّبِي السَّابِقِ عِنْدَ النَّاسِ وَعِنْدَ هَذَا النَّبِيِّ اللَّاحِقِ. فَلَا مَحَالَةَ لَا بُدَّ أَنْ يَكُونَ هَذَا النَّبِيُّ الْمُنْذِرُ عَالِمًا بِالْمَعَارِفِ الرَّدُّوبِيَّةِ وَالْعُلُومِ الْإِلَهِيَّةِ وَمُتَمَكِّنَّا مِنْ إِحْرَاج النُّفُوسِ وَالْعُقُولِ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ وَقَادِرًا عَلَى السَّيْرِ بِهِمْ فِي دَرَجَاتِ الْمَعَارِفِ. بله؛ وقتی که این پیامبر امت را هشدار می دهد هشدار او مبتنی بر اثبات وجود خدا و پیامبر پیشین نزد مردم و خودش است. پس ناگزیر این پیامبر هشدار دهنده باید به معارف ربوبی و علوم الهی آگاه باشد، توانایی بیرون آوردن نفوس و عقول از قوه به فعلیت را داشته باشد، و بتواند مردم را در مراتب معارف هدایت کند. وَذَلِكَ لِأَنَّهُ مُنْذِرٌ وَحَافِظٌ لِلشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ، نَظِيرَ بَعْضٍ أَنْبِيَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ. وَحِفْظُ الشَّرِيعَةِ، بِحِفْظِ الْأُمَّةِ عَنِ الصَّلَالِ وَدَفْعِ الشَّكِ وَالرَّيْبِ عَنْهُمْ فِي الْمَعَارِفِ الْإِليَّةِ. زیرا او هشداردهنده و حافظ شریعت پیشین است مانند برخی از پیامبران بنی اسرائیل. و حفظ شریعت وابسته به حفظ امت از گمراهی و دفع شک و تردید از آنان در معارف الهی است. فَلَا بُدَّ أَنْ يَكُونَ بِمِثَابَةٍ لَوْ رَجَعَ إِلَيْهِ الْمُرْتَابُونَ الشَّاكُونَ ، لَتَمَكَّنَ مِنْ دَفْعِ شُكُوكِهِمْ وَرَفْعِ ارْتِيَاتِهِمْ وَإِخْرَاجِهِمْ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ. پس او باید در مرتبه ای باشد که اگر افراد شکاک و تردید کننده به او مراجعه کنند، بتواند شکهای آنان را برطرف کرده تردیدهایشان را از میان بردارد و آنها را از قوه به فعلیت برساند.

وضعیت این پیامبر مانند امام و حجت بعد از پیامبر است. همان گونه که اوصیای محمد (صَلى اللَّهِ عليهِ وَ الهِ ، مثلاً حافظ اسلام هستند این پیامبر نیز حافظ شریعت پیشین و هشداردهنده به فساق امت است مانند واعظان هشداردهنده.) إِذْ حِفْظُ الشَّرِيعَةِ مُتَوَقِّفٌ عَلَى حِفْظِ الْأُمَّةِ عَنِ الضَّلَالَةِ. زیرا حفظ شریعت وابسته به حفظ امت از گمراهی است. وَحَيْتُ إِنَّهُ لَم يَدَّع الخَلْقَ إِلَى نَفْسِهِ وَلَمْ يَدَّع الرِّسَالَةَ وَالنُّبُوَّةَ ، لَا يَحْتَاجُ إِلَى مُعْجِزَةٍ وَخَارِقِ لِلْعَادَةِ. لِأَنَّهُ لَمْ يَدَّعِ (13 النُّبُوَّةَ كَيْ يَحْتَاجَ فِي ثُبُوتِهَا إِلَى الْآيَةِ وَالْبَيِّنَةِ الْمُسَمَّاةِ عِنْدَ الْعَامَّةِ بِالْمُعْجِزَةِ.) و از آنجا که او مردم را به سوی خود دعوت نکرده و ادعای رسالت و نبوت نداشته است، نیازی به معجزه و امور خارق العاده ندارد. زیرا ادعای نبوت نکرده است که برای اثبات آن نیازمند آیه و بینه ای باشد که در میان عموم به معجزه شناخته می شود. نَعَمْ؛ إِنَّهُ لَمَّا أَنْذَرَ الأُمَّةَ ، يَكُونُ إِنْدَارُهُ فِي مَفْرُوضِ ثُبُوتِ اللهِ وَالنَّبِي السَّابِقِ عِنْدَ النَّاسِ وَعِنْدَ هَذَا النَّبِيِّ اللَّاحِقِ. فَلَا مَحَالَةَ لَا بُدَّ أَنْ يَكُونَ هَذَا النَّبِيُّ الْمُنْذِرُ عَالِمًا بِالْمَعَارِفِ الرَّدُّوبِيَّةِ وَالْعُلُومِ الْإِلَهِيَّةِ وَمُتَمَكِّنَّا مِنْ إِحْرَاج النُّفُوسِ وَالْعُقُولِ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ وَقَادِرًا عَلَى السَّيْرِ بِهِمْ فِي دَرَجَاتِ الْمَعَارِفِ. بله؛ وقتی که این پیامبر امت را هشدار می دهد هشدار او مبتنی بر اثبات وجود خدا و پیامبر پیشین نزد مردم و خودش است. پس ناگزیر این پیامبر هشدار دهنده باید به معارف ربوبی و علوم الهی آگاه باشد، توانایی بیرون آوردن نفوس و عقول از قوه به فعلیت را داشته باشد، و بتواند مردم را در مراتب معارف هدایت کند. وَذَلِكَ لِأَنَّهُ مُنْذِرٌ وَحَافِظٌ لِلشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ، نَظِيرَ بَعْضٍ أَنْبِيَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ. وَحِفْظُ الشَّرِيعَةِ، بِحِفْظِ الْأُمَّةِ عَنِ الصَّلَالِ وَدَفْعِ الشَّكِ وَالرَّيْبِ عَنْهُمْ فِي الْمَعَارِفِ الْإِليَّةِ. زیرا او هشداردهنده و حافظ شریعت پیشین است مانند برخی از پیامبران بنی اسرائیل. و حفظ شریعت وابسته به حفظ امت از گمراهی و دفع شک و تردید از آنان در معارف الهی است. فَلَا بُدَّ أَنْ يَكُونَ بِمِثَابَةٍ لَوْ رَجَعَ إِلَيْهِ الْمُرْتَابُونَ الشَّاكُونَ ، لَتَمَكَّنَ مِنْ دَفْعِ شُكُوكِهِمْ وَرَفْعِ ارْتِيَاتِهِمْ وَإِخْرَاجِهِمْ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ. پس او باید در مرتبه ای باشد که اگر افراد شکاک و تردید کننده به او مراجعه کنند، بتواند شکهای آنان را برطرف کرده تردیدهایشان را از میان بردارد و آنها را از قوه به فعلیت برساند.

## برانگیختن پیامبر بر امت پیشین وَثَانِيهَا: الْبَعْثُ عَلَى الْأُمَّةِ السَّابِقَةِ بِالدَّعْوَةِ إِلَى حُكْمِ حَاصٌ نَاسِخِ لِلشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى : يَكُونُ الْمَبْعُوثُ إِلَيْهِ الْأُمَّةَ الْمُتَشَرِّعَةَ بِالشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ، وَيَكُونُ هَذَا النَّبِيُّ اللَّاحِقُ مَبْعُوتًا بِحُكْمِ خَاصٌ يُخالِفُ حُكْمَ الشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ. دومین درجه، برانگیختن پیامبر بر امت پیشین برای دعوت به یک حکم خاص است که ناسخ شریعت پیشین باشد. به عبارت دیگر، امت مورد خطاب شریعت پیشین را شامل می شود، و این پیامبر جدید با حکمی خاص مبعوث می شود که با حکم شریعت قبلی متفاوت است. فَهِيَ بِالنِّسْبَةِ إِلَى هَذَا الحُكْمِ الْمَأْتِي بِهِ، تَكُونُ مَنْسُوخةً، لَا بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ الْأَحْكَامِ الْأُصُولِيَّةِ وَالْفُرُوعِيَّة. این شریعت نسبت به حکمی که با آن آورده شده، نسخ می شود، اما نسبت به تمامی احکام اصولی و فروعی نسخ نمی شود. فَإِذَنْ هَذَا النَّبِيُّ اللَّاحِقُ يَدَّعِي النُّبُوَّةَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَيَدْعُو النَّاسَ إِلَى نَفْسِهِ بِالتَّصْدِيقِ بِنُبُوَّتِهِ وَالْإِذْعَانِ بِمَا أَتَى بِهِ مِنَ الحكم. پس این پیامبر جدید ادعای نبوت از سوی خداوند دارد و مردم را به تصدیق نبوتش و پذیرش حکمی که آورده است، دعوت می کند. فَلَا بُدَّ لِهَذَا النَّبِيِّ مِنَ الْآيَةِ وَالْبَيِّنَةِ الْإِلَهِيَّةِ الَّتِي تُسَمَّى عِنْدَ الْعَامَّةِ بِالْمُعْجِزَةِ، كَيْ يُثْبِتَ بِمَا نُبُوَّتَهُ وَرِسَالَتَهُ بِالنِّسْبَةِ إلى الحكم الآتي بِهِ. بنابراین، این پیامبر باید دارای آیه و بینه الهی باشد که در میان عموم به معجزه شناخته می شود، تا از طریق آن نبوت و رسالت خود را در ارتباط با حکمی که آورده است، اثبات کند. وَلَا بُدَّ أَيْضًا أَنْ يَكُونَ عَالِمًا بِالْمَعَارِفِ الرَّدُّوبِيَّةِ وَمُتَمَكِّنَا مِنْ إِحْرَاجِ الْعُقُولِ وَالنُّفُوسِ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الفعلية. لِأَنَّ دَعْوَتَهُ إِنَّمَا هِيَ فِي مَفْرُوضِ ثُبُوتِ اللَّهِ وَثُبُوتِ النَّبِيِّ السَّابِقِ. و او همچنین باید به معارف ربوبی آگاه و توانمند باشد که عقول و نفوس را از قوه به فعلیت برساند. زیرا دعوت او بر فرض اثبات خدا و نبوت پیامبر پیشین است.

## برانگیختن پیامبر بر امت پیشین وَثَانِيهَا: الْبَعْثُ عَلَى الْأُمَّةِ السَّابِقَةِ بِالدَّعْوَةِ إِلَى حُكْمِ حَاصٌ نَاسِخِ لِلشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى : يَكُونُ الْمَبْعُوثُ إِلَيْهِ الْأُمَّةَ الْمُتَشَرِّعَةَ بِالشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ، وَيَكُونُ هَذَا النَّبِيُّ اللَّاحِقُ مَبْعُوتًا بِحُكْمِ خَاصٌ يُخالِفُ حُكْمَ الشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ. دومین درجه، برانگیختن پیامبر بر امت پیشین برای دعوت به یک حکم خاص است که ناسخ شریعت پیشین باشد. به عبارت دیگر، امت مورد خطاب شریعت پیشین را شامل می شود، و این پیامبر جدید با حکمی خاص مبعوث می شود که با حکم شریعت قبلی متفاوت است. فَهِيَ بِالنِّسْبَةِ إِلَى هَذَا الحُكْمِ الْمَأْتِي بِهِ، تَكُونُ مَنْسُوخةً، لَا بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ الْأَحْكَامِ الْأُصُولِيَّةِ وَالْفُرُوعِيَّة. این شریعت نسبت به حکمی که با آن آورده شده، نسخ می شود، اما نسبت به تمامی احکام اصولی و فروعی نسخ نمی شود. فَإِذَنْ هَذَا النَّبِيُّ اللَّاحِقُ يَدَّعِي النُّبُوَّةَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَيَدْعُو النَّاسَ إِلَى نَفْسِهِ بِالتَّصْدِيقِ بِنُبُوَّتِهِ وَالْإِذْعَانِ بِمَا أَتَى بِهِ مِنَ الحكم. پس این پیامبر جدید ادعای نبوت از سوی خداوند دارد و مردم را به تصدیق نبوتش و پذیرش حکمی که آورده است، دعوت می کند. فَلَا بُدَّ لِهَذَا النَّبِيِّ مِنَ الْآيَةِ وَالْبَيِّنَةِ الْإِلَهِيَّةِ الَّتِي تُسَمَّى عِنْدَ الْعَامَّةِ بِالْمُعْجِزَةِ، كَيْ يُثْبِتَ بِمَا نُبُوَّتَهُ وَرِسَالَتَهُ بِالنِّسْبَةِ إلى الحكم الآتي بِهِ. بنابراین، این پیامبر باید دارای آیه و بینه الهی باشد که در میان عموم به معجزه شناخته می شود، تا از طریق آن نبوت و رسالت خود را در ارتباط با حکمی که آورده است، اثبات کند. وَلَا بُدَّ أَيْضًا أَنْ يَكُونَ عَالِمًا بِالْمَعَارِفِ الرَّدُّوبِيَّةِ وَمُتَمَكِّنَا مِنْ إِحْرَاجِ الْعُقُولِ وَالنُّفُوسِ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الفعلية. لِأَنَّ دَعْوَتَهُ إِنَّمَا هِيَ فِي مَفْرُوضِ ثُبُوتِ اللَّهِ وَثُبُوتِ النَّبِيِّ السَّابِقِ. و او همچنین باید به معارف ربوبی آگاه و توانمند باشد که عقول و نفوس را از قوه به فعلیت برساند. زیرا دعوت او بر فرض اثبات خدا و نبوت پیامبر پیشین است.

## برانگیختن پیامبر بر امت پیشین وَثَانِيهَا: الْبَعْثُ عَلَى الْأُمَّةِ السَّابِقَةِ بِالدَّعْوَةِ إِلَى حُكْمِ حَاصٌ نَاسِخِ لِلشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى : يَكُونُ الْمَبْعُوثُ إِلَيْهِ الْأُمَّةَ الْمُتَشَرِّعَةَ بِالشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ، وَيَكُونُ هَذَا النَّبِيُّ اللَّاحِقُ مَبْعُوتًا بِحُكْمِ خَاصٌ يُخالِفُ حُكْمَ الشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ. دومین درجه، برانگیختن پیامبر بر امت پیشین برای دعوت به یک حکم خاص است که ناسخ شریعت پیشین باشد. به عبارت دیگر، امت مورد خطاب شریعت پیشین را شامل می شود، و این پیامبر جدید با حکمی خاص مبعوث می شود که با حکم شریعت قبلی متفاوت است. فَهِيَ بِالنِّسْبَةِ إِلَى هَذَا الحُكْمِ الْمَأْتِي بِهِ، تَكُونُ مَنْسُوخةً، لَا بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ الْأَحْكَامِ الْأُصُولِيَّةِ وَالْفُرُوعِيَّة. این شریعت نسبت به حکمی که با آن آورده شده، نسخ می شود، اما نسبت به تمامی احکام اصولی و فروعی نسخ نمی شود. فَإِذَنْ هَذَا النَّبِيُّ اللَّاحِقُ يَدَّعِي النُّبُوَّةَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَيَدْعُو النَّاسَ إِلَى نَفْسِهِ بِالتَّصْدِيقِ بِنُبُوَّتِهِ وَالْإِذْعَانِ بِمَا أَتَى بِهِ مِنَ الحكم. پس این پیامبر جدید ادعای نبوت از سوی خداوند دارد و مردم را به تصدیق نبوتش و پذیرش حکمی که آورده است، دعوت می کند. فَلَا بُدَّ لِهَذَا النَّبِيِّ مِنَ الْآيَةِ وَالْبَيِّنَةِ الْإِلَهِيَّةِ الَّتِي تُسَمَّى عِنْدَ الْعَامَّةِ بِالْمُعْجِزَةِ، كَيْ يُثْبِتَ بِمَا نُبُوَّتَهُ وَرِسَالَتَهُ بِالنِّسْبَةِ إلى الحكم الآتي بِهِ. بنابراین، این پیامبر باید دارای آیه و بینه الهی باشد که در میان عموم به معجزه شناخته می شود، تا از طریق آن نبوت و رسالت خود را در ارتباط با حکمی که آورده است، اثبات کند. وَلَا بُدَّ أَيْضًا أَنْ يَكُونَ عَالِمًا بِالْمَعَارِفِ الرَّدُّوبِيَّةِ وَمُتَمَكِّنَا مِنْ إِحْرَاجِ الْعُقُولِ وَالنُّفُوسِ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الفعلية. لِأَنَّ دَعْوَتَهُ إِنَّمَا هِيَ فِي مَفْرُوضِ ثُبُوتِ اللَّهِ وَثُبُوتِ النَّبِيِّ السَّابِقِ. و او همچنین باید به معارف ربوبی آگاه و توانمند باشد که عقول و نفوس را از قوه به فعلیت برساند. زیرا دعوت او بر فرض اثبات خدا و نبوت پیامبر پیشین است.

## برانگیختن پیامبر بر امت پیشین وَثَانِيهَا: الْبَعْثُ عَلَى الْأُمَّةِ السَّابِقَةِ بِالدَّعْوَةِ إِلَى حُكْمِ حَاصٌ نَاسِخِ لِلشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى : يَكُونُ الْمَبْعُوثُ إِلَيْهِ الْأُمَّةَ الْمُتَشَرِّعَةَ بِالشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ، وَيَكُونُ هَذَا النَّبِيُّ اللَّاحِقُ مَبْعُوتًا بِحُكْمِ خَاصٌ يُخالِفُ حُكْمَ الشَّرِيعَةِ السَّابِقَةِ. دومین درجه، برانگیختن پیامبر بر امت پیشین برای دعوت به یک حکم خاص است که ناسخ شریعت پیشین باشد. به عبارت دیگر، امت مورد خطاب شریعت پیشین را شامل می شود، و این پیامبر جدید با حکمی خاص مبعوث می شود که با حکم شریعت قبلی متفاوت است. فَهِيَ بِالنِّسْبَةِ إِلَى هَذَا الحُكْمِ الْمَأْتِي بِهِ، تَكُونُ مَنْسُوخةً، لَا بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ الْأَحْكَامِ الْأُصُولِيَّةِ وَالْفُرُوعِيَّة. این شریعت نسبت به حکمی که با آن آورده شده، نسخ می شود، اما نسبت به تمامی احکام اصولی و فروعی نسخ نمی شود. فَإِذَنْ هَذَا النَّبِيُّ اللَّاحِقُ يَدَّعِي النُّبُوَّةَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَيَدْعُو النَّاسَ إِلَى نَفْسِهِ بِالتَّصْدِيقِ بِنُبُوَّتِهِ وَالْإِذْعَانِ بِمَا أَتَى بِهِ مِنَ الحكم. پس این پیامبر جدید ادعای نبوت از سوی خداوند دارد و مردم را به تصدیق نبوتش و پذیرش حکمی که آورده است، دعوت می کند. فَلَا بُدَّ لِهَذَا النَّبِيِّ مِنَ الْآيَةِ وَالْبَيِّنَةِ الْإِلَهِيَّةِ الَّتِي تُسَمَّى عِنْدَ الْعَامَّةِ بِالْمُعْجِزَةِ، كَيْ يُثْبِتَ بِمَا نُبُوَّتَهُ وَرِسَالَتَهُ بِالنِّسْبَةِ إلى الحكم الآتي بِهِ. بنابراین، این پیامبر باید دارای آیه و بینه الهی باشد که در میان عموم به معجزه شناخته می شود، تا از طریق آن نبوت و رسالت خود را در ارتباط با حکمی که آورده است، اثبات کند. وَلَا بُدَّ أَيْضًا أَنْ يَكُونَ عَالِمًا بِالْمَعَارِفِ الرَّدُّوبِيَّةِ وَمُتَمَكِّنَا مِنْ إِحْرَاجِ الْعُقُولِ وَالنُّفُوسِ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الفعلية. لِأَنَّ دَعْوَتَهُ إِنَّمَا هِيَ فِي مَفْرُوضِ ثُبُوتِ اللَّهِ وَثُبُوتِ النَّبِيِّ السَّابِقِ. و او همچنین باید به معارف ربوبی آگاه و توانمند باشد که عقول و نفوس را از قوه به فعلیت برساند. زیرا دعوت او بر فرض اثبات خدا و نبوت پیامبر پیشین است.

فَلَا بُدَّ لَهُ مِنِ اقْتِدَارِهِ عَلَى دَفْعِ شُكُوكِ الْمُرْتَابِينَ. بنابراین، او باید توانایی دفع شکها و تردیدهای افراد شکاک را داشته باشد. ثُمَّ إِنَّ هَذَيْنِ النَّبِيَّيْنِ الْمَذْكُورَيْنِ إِنَّمَا يَكُونَانِ مَبْعُوثَيْنِ عَلَى الْمُوَحِدِينَ، وَلَيْسَا بِمَبْعُونَيْنِ عَلَى كَافَّةِ النَّاسِ، بِخِلَافِ الْقِسْمِ الثَّالِثِ الَّذِي سَيَجِيءُ آنِفًا؛ فَإِنَّهُ مَبْعُوتٌ عَلَى الْمَادِي وَالْإِهَيَ كِلَيْهِمَا. علاوه بر این، این دو پیامبر یاد شده فقط بر موحدان مبعوث میشوند و بر تمام مردم مبعوث نیستند. اما این برخلاف پیامبر دسته سوم است که در ادامه مطرح می شود؛ زیرا او بر هر دو گروه مادی گرایان و الهی گرایان مبعوث می شود. ## نبوت عامه وَثَالِتُهَا: النُّبُوَّةُ الْعَامَّةُ، بِأَنْ يَكُونَ النَّبِيُّ مَبْعُونًا عَلَى أَهْلِ الْعَالَمِ، مِنَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَالْعَرَبِ وَالْعَجَمِ وَالْمُوَحِدِ وَالْمُشْرِكِ وَالْحِنِّ وَالْإِنْسِ، سِيَّمَا إِذَا كَانَ النَّبِيُّ الْخَاتَمَ الْمُمْتَدَّ شَرْعُهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ. و سومین آن، نبوت عام است به گونه ای که پیامبر بر تمام اهل جهان مبعوث شود، از شرق و غرب، عرب و عجم، موحد و مشرک، جن و انس؛ به ویژه اگر پیامبر خاتم باشد که شریعت او تا روز قیامت ادامه دارد. وَمِثْل هَذَا النّي الْعَامّ النُّبُوَّةِ لَا يَدْعُو أَوَّلًا وَبِالذَّاتِ إِلَّا إِلَى الحَقِّ الْمُتَعَالِ، لَا إِلَى نَفْسِهِ. أَيْ: أَوَّلُ مَا يَقُولُهُ عَلَى النَّاسِ وَيَأْمُرُهُمْ بِهِ لَيْسَ الْإِيمَانَ بِهِ وَالتَّصْدِيقَ بِرِسَالَتِهِ، كَيْ يَحْتَاجَ إِلَى الْمُعْجِزَةِ. و چنین پیامبری که دارای نبوت عام است در ابتدا و ذاتاً مردم را فقط به سوی حق متعال دعوت می کند، نه به سوی خود. یعنی اولین چیزی که به مردم می گوید و آنها را به آن امر می کند ایمان به او و تصدیق رسالتش نیست که نیاز به معجزه داشته باشد. بَلِ الْمَدْعُو إِلَيْهِ النَّاسُ أَوَّلًا وَبِالذَّاتِ هُوَ الْحَقُّ الْمُتَعَالُ لِأَنَّ الْمَفْرُوضَ أَنَّهُ مَبْعُوثُ عَلَى جَمِيعِ الْبَشَرِ. فَلَيْسَ دَعْوَتُهُ عَلَى مَفْرُوضٍ ثُبُوتِ اللهِ عِنْدَ النَّاسِ وَإِثْبَاتِهِ، بَلْ يَكُونُ دَعْوَاهُ الْأُولِيَّةُ هِيَ الْإِيمَانُ بِاللَّهِ تَعَالَى وَكَمَالَاتِهِ. بلکه چیزی که مردم ابتدا و ذاتاً به آن دعوت می شوند، حق متعال است. زیرا فرض بر این است که او بر تمام بشر مبعوث شده است. پس دعوت او مبتنی بر فرض اثبات خداوند نزد مردم نیست، بلکه دعوت اولیه او ایمان به خداوند متعال و کمالات اوست.

فَلَا بُدَّ لَهُ مِنِ اقْتِدَارِهِ عَلَى دَفْعِ شُكُوكِ الْمُرْتَابِينَ. بنابراین، او باید توانایی دفع شکها و تردیدهای افراد شکاک را داشته باشد. ثُمَّ إِنَّ هَذَيْنِ النَّبِيَّيْنِ الْمَذْكُورَيْنِ إِنَّمَا يَكُونَانِ مَبْعُوثَيْنِ عَلَى الْمُوَحِدِينَ، وَلَيْسَا بِمَبْعُونَيْنِ عَلَى كَافَّةِ النَّاسِ، بِخِلَافِ الْقِسْمِ الثَّالِثِ الَّذِي سَيَجِيءُ آنِفًا؛ فَإِنَّهُ مَبْعُوتٌ عَلَى الْمَادِي وَالْإِهَيَ كِلَيْهِمَا. علاوه بر این، این دو پیامبر یاد شده فقط بر موحدان مبعوث میشوند و بر تمام مردم مبعوث نیستند. اما این برخلاف پیامبر دسته سوم است که در ادامه مطرح می شود؛ زیرا او بر هر دو گروه مادی گرایان و الهی گرایان مبعوث می شود. ## نبوت عامه وَثَالِتُهَا: النُّبُوَّةُ الْعَامَّةُ، بِأَنْ يَكُونَ النَّبِيُّ مَبْعُونًا عَلَى أَهْلِ الْعَالَمِ، مِنَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَالْعَرَبِ وَالْعَجَمِ وَالْمُوَحِدِ وَالْمُشْرِكِ وَالْحِنِّ وَالْإِنْسِ، سِيَّمَا إِذَا كَانَ النَّبِيُّ الْخَاتَمَ الْمُمْتَدَّ شَرْعُهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ. و سومین آن، نبوت عام است به گونه ای که پیامبر بر تمام اهل جهان مبعوث شود، از شرق و غرب، عرب و عجم، موحد و مشرک، جن و انس؛ به ویژه اگر پیامبر خاتم باشد که شریعت او تا روز قیامت ادامه دارد. وَمِثْل هَذَا النّي الْعَامّ النُّبُوَّةِ لَا يَدْعُو أَوَّلًا وَبِالذَّاتِ إِلَّا إِلَى الحَقِّ الْمُتَعَالِ، لَا إِلَى نَفْسِهِ. أَيْ: أَوَّلُ مَا يَقُولُهُ عَلَى النَّاسِ وَيَأْمُرُهُمْ بِهِ لَيْسَ الْإِيمَانَ بِهِ وَالتَّصْدِيقَ بِرِسَالَتِهِ، كَيْ يَحْتَاجَ إِلَى الْمُعْجِزَةِ. و چنین پیامبری که دارای نبوت عام است در ابتدا و ذاتاً مردم را فقط به سوی حق متعال دعوت می کند، نه به سوی خود. یعنی اولین چیزی که به مردم می گوید و آنها را به آن امر می کند ایمان به او و تصدیق رسالتش نیست که نیاز به معجزه داشته باشد. بَلِ الْمَدْعُو إِلَيْهِ النَّاسُ أَوَّلًا وَبِالذَّاتِ هُوَ الْحَقُّ الْمُتَعَالُ لِأَنَّ الْمَفْرُوضَ أَنَّهُ مَبْعُوثُ عَلَى جَمِيعِ الْبَشَرِ. فَلَيْسَ دَعْوَتُهُ عَلَى مَفْرُوضٍ ثُبُوتِ اللهِ عِنْدَ النَّاسِ وَإِثْبَاتِهِ، بَلْ يَكُونُ دَعْوَاهُ الْأُولِيَّةُ هِيَ الْإِيمَانُ بِاللَّهِ تَعَالَى وَكَمَالَاتِهِ. بلکه چیزی که مردم ابتدا و ذاتاً به آن دعوت می شوند، حق متعال است. زیرا فرض بر این است که او بر تمام بشر مبعوث شده است. پس دعوت او مبتنی بر فرض اثبات خداوند نزد مردم نیست، بلکه دعوت اولیه او ایمان به خداوند متعال و کمالات اوست.

فَلَا بُدَّ لَهُ مِنِ اقْتِدَارِهِ عَلَى دَفْعِ شُكُوكِ الْمُرْتَابِينَ. بنابراین، او باید توانایی دفع شکها و تردیدهای افراد شکاک را داشته باشد. ثُمَّ إِنَّ هَذَيْنِ النَّبِيَّيْنِ الْمَذْكُورَيْنِ إِنَّمَا يَكُونَانِ مَبْعُوثَيْنِ عَلَى الْمُوَحِدِينَ، وَلَيْسَا بِمَبْعُونَيْنِ عَلَى كَافَّةِ النَّاسِ، بِخِلَافِ الْقِسْمِ الثَّالِثِ الَّذِي سَيَجِيءُ آنِفًا؛ فَإِنَّهُ مَبْعُوتٌ عَلَى الْمَادِي وَالْإِهَيَ كِلَيْهِمَا. علاوه بر این، این دو پیامبر یاد شده فقط بر موحدان مبعوث میشوند و بر تمام مردم مبعوث نیستند. اما این برخلاف پیامبر دسته سوم است که در ادامه مطرح می شود؛ زیرا او بر هر دو گروه مادی گرایان و الهی گرایان مبعوث می شود. ## نبوت عامه وَثَالِتُهَا: النُّبُوَّةُ الْعَامَّةُ، بِأَنْ يَكُونَ النَّبِيُّ مَبْعُونًا عَلَى أَهْلِ الْعَالَمِ، مِنَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَالْعَرَبِ وَالْعَجَمِ وَالْمُوَحِدِ وَالْمُشْرِكِ وَالْحِنِّ وَالْإِنْسِ، سِيَّمَا إِذَا كَانَ النَّبِيُّ الْخَاتَمَ الْمُمْتَدَّ شَرْعُهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ. و سومین آن، نبوت عام است به گونه ای که پیامبر بر تمام اهل جهان مبعوث شود، از شرق و غرب، عرب و عجم، موحد و مشرک، جن و انس؛ به ویژه اگر پیامبر خاتم باشد که شریعت او تا روز قیامت ادامه دارد. وَمِثْل هَذَا النّي الْعَامّ النُّبُوَّةِ لَا يَدْعُو أَوَّلًا وَبِالذَّاتِ إِلَّا إِلَى الحَقِّ الْمُتَعَالِ، لَا إِلَى نَفْسِهِ. أَيْ: أَوَّلُ مَا يَقُولُهُ عَلَى النَّاسِ وَيَأْمُرُهُمْ بِهِ لَيْسَ الْإِيمَانَ بِهِ وَالتَّصْدِيقَ بِرِسَالَتِهِ، كَيْ يَحْتَاجَ إِلَى الْمُعْجِزَةِ. و چنین پیامبری که دارای نبوت عام است در ابتدا و ذاتاً مردم را فقط به سوی حق متعال دعوت می کند، نه به سوی خود. یعنی اولین چیزی که به مردم می گوید و آنها را به آن امر می کند ایمان به او و تصدیق رسالتش نیست که نیاز به معجزه داشته باشد. بَلِ الْمَدْعُو إِلَيْهِ النَّاسُ أَوَّلًا وَبِالذَّاتِ هُوَ الْحَقُّ الْمُتَعَالُ لِأَنَّ الْمَفْرُوضَ أَنَّهُ مَبْعُوثُ عَلَى جَمِيعِ الْبَشَرِ. فَلَيْسَ دَعْوَتُهُ عَلَى مَفْرُوضٍ ثُبُوتِ اللهِ عِنْدَ النَّاسِ وَإِثْبَاتِهِ، بَلْ يَكُونُ دَعْوَاهُ الْأُولِيَّةُ هِيَ الْإِيمَانُ بِاللَّهِ تَعَالَى وَكَمَالَاتِهِ. بلکه چیزی که مردم ابتدا و ذاتاً به آن دعوت می شوند، حق متعال است. زیرا فرض بر این است که او بر تمام بشر مبعوث شده است. پس دعوت او مبتنی بر فرض اثبات خداوند نزد مردم نیست، بلکه دعوت اولیه او ایمان به خداوند متعال و کمالات اوست.

فَلَا بُدَّ لَهُ مِنِ اقْتِدَارِهِ عَلَى دَفْعِ شُكُوكِ الْمُرْتَابِينَ. بنابراین، او باید توانایی دفع شکها و تردیدهای افراد شکاک را داشته باشد. ثُمَّ إِنَّ هَذَيْنِ النَّبِيَّيْنِ الْمَذْكُورَيْنِ إِنَّمَا يَكُونَانِ مَبْعُوثَيْنِ عَلَى الْمُوَحِدِينَ، وَلَيْسَا بِمَبْعُونَيْنِ عَلَى كَافَّةِ النَّاسِ، بِخِلَافِ الْقِسْمِ الثَّالِثِ الَّذِي سَيَجِيءُ آنِفًا؛ فَإِنَّهُ مَبْعُوتٌ عَلَى الْمَادِي وَالْإِهَيَ كِلَيْهِمَا. علاوه بر این، این دو پیامبر یاد شده فقط بر موحدان مبعوث میشوند و بر تمام مردم مبعوث نیستند. اما این برخلاف پیامبر دسته سوم است که در ادامه مطرح می شود؛ زیرا او بر هر دو گروه مادی گرایان و الهی گرایان مبعوث می شود. ## نبوت عامه وَثَالِتُهَا: النُّبُوَّةُ الْعَامَّةُ، بِأَنْ يَكُونَ النَّبِيُّ مَبْعُونًا عَلَى أَهْلِ الْعَالَمِ، مِنَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَالْعَرَبِ وَالْعَجَمِ وَالْمُوَحِدِ وَالْمُشْرِكِ وَالْحِنِّ وَالْإِنْسِ، سِيَّمَا إِذَا كَانَ النَّبِيُّ الْخَاتَمَ الْمُمْتَدَّ شَرْعُهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ. و سومین آن، نبوت عام است به گونه ای که پیامبر بر تمام اهل جهان مبعوث شود، از شرق و غرب، عرب و عجم، موحد و مشرک، جن و انس؛ به ویژه اگر پیامبر خاتم باشد که شریعت او تا روز قیامت ادامه دارد. وَمِثْل هَذَا النّي الْعَامّ النُّبُوَّةِ لَا يَدْعُو أَوَّلًا وَبِالذَّاتِ إِلَّا إِلَى الحَقِّ الْمُتَعَالِ، لَا إِلَى نَفْسِهِ. أَيْ: أَوَّلُ مَا يَقُولُهُ عَلَى النَّاسِ وَيَأْمُرُهُمْ بِهِ لَيْسَ الْإِيمَانَ بِهِ وَالتَّصْدِيقَ بِرِسَالَتِهِ، كَيْ يَحْتَاجَ إِلَى الْمُعْجِزَةِ. و چنین پیامبری که دارای نبوت عام است در ابتدا و ذاتاً مردم را فقط به سوی حق متعال دعوت می کند، نه به سوی خود. یعنی اولین چیزی که به مردم می گوید و آنها را به آن امر می کند ایمان به او و تصدیق رسالتش نیست که نیاز به معجزه داشته باشد. بَلِ الْمَدْعُو إِلَيْهِ النَّاسُ أَوَّلًا وَبِالذَّاتِ هُوَ الْحَقُّ الْمُتَعَالُ لِأَنَّ الْمَفْرُوضَ أَنَّهُ مَبْعُوثُ عَلَى جَمِيعِ الْبَشَرِ. فَلَيْسَ دَعْوَتُهُ عَلَى مَفْرُوضٍ ثُبُوتِ اللهِ عِنْدَ النَّاسِ وَإِثْبَاتِهِ، بَلْ يَكُونُ دَعْوَاهُ الْأُولِيَّةُ هِيَ الْإِيمَانُ بِاللَّهِ تَعَالَى وَكَمَالَاتِهِ. بلکه چیزی که مردم ابتدا و ذاتاً به آن دعوت می شوند، حق متعال است. زیرا فرض بر این است که او بر تمام بشر مبعوث شده است. پس دعوت او مبتنی بر فرض اثبات خداوند نزد مردم نیست، بلکه دعوت اولیه او ایمان به خداوند متعال و کمالات اوست.

وَطَلَبُ الْمُعْجِزَةِ مِنْ هَذَا الدَّاعِي الْكَذَائِيّ في أَوَّلِ الْأَمْرِ يَكُونُ مِنْ أَفْحَشِ الْأَغْلَاطِ. لِأَنَّهُ لَمَّ يَدْعُ النَّاسَ إِلَى الْإِيمَانِ بِنَفْسِهِ وَالتَّصْدِيقِ بِرِسَالَتِهِ، كَيْ يَطْلُبُوا مِنْهُ الْمُعْجِزَةَ. بَلْ ادَّعَى ثُبُوتَ الْإِلَهِ وَكَمَالَاتِهِ وَدَعَا النَّاسَ إِلَيْهِ تَعَالَى. و درخواست معجزه از این دعوت کننده در ابتدای کار از بزرگترین اشتباهات است. زیرا او مردم را به ایمان به خود و تصدیق رسالتش دعوت نکرده است که آنها از او معجزه بخواهند. بلکه او ادعای اثبات وجود خدا و کمالات او را دارد و مردم را به سوی او خدا دعوت می کند. ## دعوت انبیاء بر دو امر است الدَّعْوَى تَنْحَلُ إِلَى أَمْرَيْن وَهَذِهِ الدَّعْوَى تَنْحَلُ إِلَى أَمْرَيْنِ: و این ادعا به دو امر تقسیم می شود: أَحَدُهُمَا: دَعْوَى ثُبُوتِ الصَّائِعِ وَكَمَالَاتِهِ. أَحَدُهُمَا: دَعْوَى ثُبُوتِ الصَّائِعِ وَكَمَالَاتِهِ. وَثَانِيهُمَا: الدَّعْوَةُ إِلَى أَوَّلِ الْوَاجِبَاتِ الْعَقْلِيَّةِ، وَهُوَ التَّسْلِيمُ هَذَا الصَّانِعِ الْمَدْعُةِ إِلَيْهِ وَالْإِسْلَامُ لَهُ، كَيْ يُعَرِفَ نَفْسَهُ وَكَمَالَاتِهِ: (يَا أَيُّهَا الْمُدَّتْرُ قُمْ فَأَنْذِرْ وَرَبَّكَ فَكَبْر fn[المدثر (74) / 1 - 3](footnote1-page68"> 1) الاحتجاج 2 / 4307 المناقب 4 / 114

.) یکی از آنها ادعای اثبات صانع و کمالات او است. و دیگری دعوت به نخستین واجبات عقلی است که همان تسلیم شدن به این صانع و اسلام آوردن به اوست، تا خود و کمالاتش را معرفی کند: "(ای جامه به خود پیچیده! برخیز و هشدار ده و پروردگارت را بزرگ بدار ".) وَأَوَّلُ مَا قَالَ (صَلی اللَّه علیهِ وَالهِ عَلَى الْكَعْبَةِ، هُوَ قَوْلُ: «اللَّهُ أَكْبَرُ».) فَفِي الْحَقِيقَةِ أَوَّلُ أَقْوَالِ هَذَا النَّبِيِّ هُوَ : إِنَّ اللَّهَ بِكَمَالَاتِهِ ثَابِتٌ، وَإِنَّ عَلَيْكُمُ التَّسْلِيمَ لَهُ، كَيْ يُعَرِفَ نَفْسَهُ لكُمْ. و اولین چیزی که پیامبر(صَلی اللَّهِ علیهِ وَالهِ بر کعبه گفت این بود "الله اکبر".) در حقیقت، نخستین سخنان این پیامبر این بود خداوند با کمالاتش ثابت است و بر شما واجب است که به او

تسلیم شوید، تا خود را به شما معرفی کند. وَهَذَا الْقَوْلُ يَرْجِعُ إِلَى أَنَّ هَذَا النَّبِيَّ يَتَعَهَّدُ إِثْبَاتَ الصَّانِعِ وَكَمَالَاتِهِ لِلْمُرْتَابِينَ الشَّاكِينَ مِنَ الْمَادِيِّينَ أَوِ الْإِليِّينَ الْفَاسِقِينَ. و این سخن به این معنا باز می گردد که این پیامبر تعهد می کند صانع و کمالات او را به شکاکان و تردیدکنندگان از میان مادی گرایان یا الهی گرایان فاسق اثبات کند. أَي يَقُولُ : إِنِّي أَتَعَهَدُ لَكُمْ أَنَّ كُلَّ مُرْتَابِ شَادٍ أَوْ مُنْكِرٍ جَاحِدٍ رَجَعَ إِلَيَّ وَاسْتَمَعَ كَلِمَاتِي، أَنْ أُثْبِتَ لَهُ الصَّانِعَ بِكَمَالَاتِهِ وَأُخْرِجَ نَفْسَهُ وَعَقْلَهُ مِنْ مَرَاتِبِ الْقُوَى إِلَى الْفِعْلِيَّةِ وَأَسِيرَ بِهِ فِي دَرَجَاتِ الْمَعَارِفِ. یعنی می گوید: من متعهد می شوم که هر شکاک یا منکر لجوجی که به من مراجعه کند و به سخنانم گوش فرا دهد، صانع و کمالات او را برایش اثبات کنم، نفس و عقل او را از مراتب قوه به فعلیت برسانم و او را در مراتب معارف هدایت کنم. فَعَلَى هَذَا، لَيْسَ لِلْبَشَرِ فِي هَذَا الْمَقَامِ أَنْ يَطْلُبُوا مِنْهُ الْمُعْجِزَةَ، لِعَدَمِ ادّعَائِهِ الرِّسَالَةَ وَوُجُوبِ التَّصْدِيقِ بِنُبُوَّتِهِ، حَتَّى يَطْلُبُوهَا مِنْهُ. پس بر این اساس، بشر در این مقام حق ندارد از او معجزه طلب کند، زیرا او ادعای رسالت و لزوم تصدیق نبوتش را نکرده است که چنین درخواستی از او شود. نَعَمْ؛ بَعْدَ مَا أَثْبَتَ الصَّانِعَ وَكَمَالَاتِهِ، يَجْعَلُ الْإِيمَانَ بِهِ وَالتَّصْدِيقَ بِرِسَالَتِهِ وَأَنَّهُ رَسُولُ اللَّهِ إِلَى النَّاسِ جَمِيعًا وَأَنَّ شَرِيعَتَهُ دَائِمَةٌ مَثَلًا، مِنْ أَرْكَانِ الدِّيَانَةِ الْمَدْعُو إِلَيْهَا. بله؛ پس از آنکه صانع و کمالات او را اثبات کرد ایمان به او و تصدیق رسالتش، و اینکه او رسول خدا برای تمام مردم است و شریعتش دائمی است، را جزو ارکان دینی که به آن دعوت می شود قرار می دهد. فَعِنْدَ هَذِهِ الدَّعْوَى، تَصِلُ النَّوْبَةُ إِلَى طَلَبِ الْمُعْجِزَةِ، لَوْ لَمَّ يَكْفِ الْعُلُومُ الظَّاهِرَةُ مِنْهُ وَالْمَعَارِفُ الْإِهَيَّةُ الصَّادِرَةُ عَنْهُ مِنْ قَبْلُ. در این ادعا نوبت به درخواست معجزه می رسد، اگر علوم آشکار و معارف الهی که پیش تر از او صادر شده، کافی نباشد. وَسَتَعْرِفُ أَنَّهُ لَا تَصِلُ النَّوْبَةُ إِلَى طَلَبِهَا، لِكَفَايَةِ الْعِلْمِ الْوَهْيَ وَالْقُدْرَةِ الْوَهْبِيَّةِ فِي تَصْدِيقِ رِسَالَتِهِ.

و خواهی دانست که نوبت به درخواست معجزه نمی رسد، زيرا علم وهبى و قدرت وهبی برای تصدیق رسالت او کافی است. وَبِالْجُمْلَةِ: لَيْسَ فِي أَوَّلِ الْأَمْرِ أَنْ يَطْلُبَ النَّاسُ مِنْهُ الْمُعْجِزَةَ؛ لِأَنَّهُ لَم يَدْعُ إِلَى نَفْسِهِ وَلَمْ يَدَّعِ النُّبُوَّةَ، بَلْ دَعَا النَّاسَ إِلَى اللهِ وَكَمَالَاتِهِ وَ (14 إِلَى السَّيْرِ بِهِمْ في دَرَجَاتِ الْمَعَارِفِ مِنْ كَشْفِ حَقَائِقِ الْأَشْيَاءِ وَالآيَاتِ الغَيْر الْمُتَنَاهِيَة.) به طور خلاصه در ابتدای امر مردم نباید از او معجزه بخواهند، زیرا او مردم را به سوی خود دعوت نکرده و ادعای نبوت نیز نکرده است، بلکه مردم را به سوی خداوند و کمالات او و پیمودن مراتب معرفت، از کشف حقایق اشیاء و آیات بی پایان دعوت کرده است. فَعَلَى النَّاسِ مِنَ الْمَادِي الْمُنْكِرِ وَالْمُرْتَابِ، وَمِنَ الْإهي الشَّاكِ، أَنْ يَرْجِعُوا إِلَى بَابِهِ وَيَخْضَعُوا لَدَيْهِ وَيَسْأَلُوا عَنْهُ وَيَتَحَرَّكُوا عَلَى طَبَقٍ مَا يَتَكَلَّمُ، حَتَّى يَظْهَرَ هُمْ صِدْقُ دَعْوَاهُ أَوْ كَذِهَا، وَيَبْرُزَ فَهُمْ أَنَّهُ هَلْ يَتَمَكَّنُ مِنْ إِخْرَاج النُّفُوسِ وَالْعُقُولِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ أَمْ لَا، وَهَلْ يَسِيرُ بِهِمْ فِي دَرَجَاتِ الْمَعَارِفِ أَمْ لَا. پس بر مردم از میان مادی گرای منکر و شکاک، و الهی گرای تردید کننده، واجب است که به درگاه او بازگردند، در برابر او خضوع کنند، از او بپرسند و مطابق آنچه او میگوید حرکت کنند تا برایشان روشن شود که آیا ادعای او راست است یا دروغ، و اینکه آیا میتواند نفوس و عقول را به فعلیت برساند یا نه، و آیا می تواند آنها را در مراتب معرفت هدايت كند يا خير. فَظَهَرَ أَنَّ الْحِكْمَةَ النَّظَرِيَّةَ مِنْ وَطَائِفِ مِثْلِ هَذَا النّي ابْتِدَاءً وَرُتْبَتُهَا مُقَدَّمَةٌ عَلَى رُتْبَةِ الْحِكْمَةِ الْعَمَلِيَّةِ. پس روشن شد که حکمت نظری در ابتدا از وظایف چنین پیامبری است و رتبه آن بر رتبه حکمت عملی مقدم است. فَإِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَاعْلَمْ أَنَّ هَذَا النَّبِيَّ لا يَدْعُو إِلَى اللهِ الْمَعْرُوفِ بِالْمَعْرِفَةِ الِاكْتِسَابِيَّةِ الْبُرْهَانِيَّةِ، أَيْ لَا يَسْلُكُ بِالْبَشَرِ مَسْلَكَ الْبُرْهَانِ الْمُصْطَلَح مِنَ الإِنِ أَو اللَّم. پس هنگامی که این را دانستی، بدان که این پیامبر مردم را به خداوندی که با معرفت اکتسابی برهانی شناخته می شود، دعوت نمی کند، یعنی راه برهان اصطلاحی "إن" یا "لم" را برای مردم در پیش نمی گیرد. مُضَافًا إِلَى أَنَّ هَذَا الْبُرْهَانَ الْإِيِّ الْمُصْطَلَحَ يَدُورُ مَدَارَ ثُبُوتِ الْعِليَّةِ وَالْمَعْلُولِيَّةِ وَجَعْل الْوُجُودِ أَوِ الْمَاهِيَّةِ، فَإِنْ كَانَ حَاقُ الْوَاقِعِ وَبَاتُ نَفْسِ الْأَمْرِ عَلَى خِلَافِهِ . كَمَا هُوَ الْحَقُّ . لَمَا تَمَّ الْبُرْهَانُ.

افزون بر این، برهان اصطلاحي "إن" بر محور اثبات علیت و معلولیت و جعل وجود یا ماهیت می چرخد. و اگر حقیقت امر و واقعیت خلاف این باشد چنان که حق همین است این برهان کامل نخواهد بود. فَإِذَنْ تَكُونُ الدَّعْوَةُ النَّبَوِيَّةُ إِلَى الْمَعْرُوفِ بِالْمَعْرِفَةِ الْفِطْرِيَّةِ. غَايَةُ الْأَمْرِ أَنَّهُ يُبَرْهِنُ عَلَى إِثْبَاتِ اللَّهِ، لَا عَلَى سَبِيلِ مَا يُبَرْهِنُونَ في الفَلْسَفَةِ. بنابراین، دعوت پیامبر به سوی معرفت فطری است. با این تفاوت که او اثبات خداوند را برهانی می کند، اما نه به شیوه ای که در فلسفه برهان می آورند. فَبَيْنَ الْبُرْهَانَيْنِ وَالحُجَّتَيْنِ فَرْقٌ لَطِيفٌ، وَهُوَ أَنَّ بُرْهَانَ الْقَوْمِ يُفِيدُ تَصَوُّرَ الْمُثْبَتِ الْمُسْتَدَلَّ عَلَيْهِ، وَلَيْسَ هُوَ اللَّهَ الْخَارِجِيَّ الْوَاقِعِيَّ، بِخِلَافِ الْحُجَّةِ الَّتِي يَحْتَجُ بِمَا النَّبِيُّ وَالْوَصِيُّ؛ فَإِنَّهَا تَنْبِيةٌ إِلَى الْمَعْرُوفِ بِالْفِطْرَةِ بآيَاتِه. بین این دو برهان و حجت تفاوت لطیفی وجود دارد: برهان فیلسوفان تصوری از آنچه اثبات میکنند ارائه میدهد اما این تصور خداوند خارجی و واقعی نیست. برخلاف حجتی که پیامبر و وصی ارائه میدهند؛ زیرا حجت آنان اشاره ای است به معرفت فطری، از طریق نشانه های الهی. فَيُنَبِّهُونَ عَلَيْهِ بِآيَاتِهِ، كَيْ يَعْرِفُوهُ مِنْ تَجَالِي آيَاتِهِ بِأَنَّهُ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَرَفَعَهَا وَوَضَعَ الْأَرْضَ وَخَلَقَ الْجِبَالَ وَالْأَنْهَارَ وَالْأَشْجَارَ . آنان از طریق نشانه های الهی مردم را به خداوند توجه می دهند، تا او را از مظاهر این نشانه ها بشناسند؛ اینکه او همان کسی است که آسمانها را آفرید و بالا برد، زمین را گسترد، کوه ها، رودها و درختان را خلق کرد. وَيُنَبِّهُونَ النَّاسَ عَلَى أَنَّ طَوْرَ الْمَصْنُوعِيَّةِ هُوَ هَذَا الطَّوْرُ. فَلَوْ كَانَ فِي الْوَاقِعِ صَانِعًا إِلَهَا وَكَانَ لَهُ مَصْنُوعٌ ، لَكَانَ عَلَى هَذَا الْمَنَوَالِ الَّذِي يَكُونُ الْعَالَمُ عَلَيْهِ فِي الْحَالِ. و مردم را متوجه می کنند که ساختار آفرینش همین ساختار موجود است. اگر در واقع خداوند صانعی وجود داشته باشد و چیزی را خلق کرده باشد، این خلقت باید به همین شکلی باشد که جهان اکنون در آن قرار دارد. وَلَيْسَ طَوْرُ الْمَصْنُوعِيَّةِ غَيْرَ هَذَا الطَّوْرِ، كَيْ يَعْرِفُوا النَّاسُ مِنْ هَذِهِ الْآيَاتِ الْمُتَغَيِّرَةِ الْمُتَبَدِّلَةِ، الْمَعْرُوفَ الْفِطْرِيَّ عِرْفَانًا بِلَا صُورَةٍ عَقْلِيَّةٍ أَوْ وَهْمِيَّةٍ فَضْلًا عَنْ الْحِسِيَّةِ.

و ساختار آفرینش چیزی جز این ساختار نیست، تا مردم از این نشانه های متغیر و متحول، خداوند فطری را بدون تصور عقلى يا وهمي، و چه رسد به تصورات حسی بشناسند. وَحُلَاصَةُ الْكَلَامِ إِنَّ أَوَّلَ الدَّعْوَةِ لَا يَقْتَضِي إِظْهَارَ النَّبِي فَضَائِلَ نَفْسِهِ وَمَقَامَاتِهِ وَجَمِيعَ مَرَاتِبِهِ، وَلَا إظْهَارَ الْأَعْمَالِ وَالْأَفْعَالِ الْقَلْبِيَّةِ أو القَالَبِيَّةِ، لِعَدَمِ تَحمُّلِ الْبَشَرِ وَعَدَمِ اسْتِعْدَادِهِمْ لِإِدْرَاكِ مَنَاقِبِ النَّبِيِّ وَفَضَائِلِهِ. خلاصه کلام این است که در ابتدای دعوت نیازی به آشکار کردن فضائل، مقامات و تمامی مراتب پیامبر نیست، و همچنین نیازی به آشکار کردن اعمال و افعال قلبی یا ظاهری او نیست، زیرا بشر توانایی تحمل و آمادگی درک مناقب و فضائل پیامبر را ندارد. بَلْ سُنَّةُ الْحِكْمَةِ وَشَرِيعَةُ الْعِلْمِ تَقْتَضِي أَنْ تَكُونَ الدَّعْوَةُ أَوَّلًا إِلَى الْمَعْرُوفِ بِالْفِطْرَةِ. بلکه سنت حکمت و شریعت علم اقتضا می کند که دعوت ابتدا به سوی معرفت فطری باشد. وَذَلِكَ بِأَنْ يَدْعُوَ النَّاسَ إِلَى أَوَّلِ الْوَاجِبَاتِ الذَّاتِيَّةِ، أَيْ: عِبَادَةِ اللهِ بِمَعْنَاهَا اللُّغَوِيّ (=" پرستش کردن و بندگی نمودن" ، لَا الاصْطِلاحِي الْفِقَاهَيَ الْمَذْكُورَةِ فِي أَبْوَابِ عِبَادَةِ الْفِقْهِ، كَالصَّلَاةِ وَالزَّكَاةِ وَأَمْثَالِهِمَا.) و این امر به این صورت است که مردم به اولین واجبات ذاتی دعوت شوند، یعنی عبادت خداوند به معنای لغوی آن (" پرستش و بندگی کردن" ،) نه به معنای اصطلاحی فقهی که در ابواب عبادات فقه مانند نماز، زکات و امثال آنها ذکر شده است. فَإِنَّ عِبَادَةَ اللَّهِ الْمَوْلَى، وَاجِبٌ ذَاتِي لَا يُعَلَّلُ وُجُوبُهَا بِشَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ حَتَّى الْحُسْنِ وَالْقُبْحِ. زیرا عبادت خداوند مولی، یک واجب ذاتی است که وجوب آن با هیچ چیزی حتی حسن و قبح، دلیل تراشی نمی شود. وَالْغَرَضُ: إِنَّ التَّنْبِيهَ عَلَى الْمَعْرُوفِ الْفِطْرِي إِنَّمَا يَكُونُ وَيَتَحَقَّقُ بِالدَّعْوَةِ إِلَى أَوَّلِ الْوَاجِبَاتِ الذَّاتِيَّةِ. وَلِهَذَا الْوَاجِبِ الذَّاتِي . أَيْ عِبَادَةِ اللَّهِ . مَصَادِيقُ وَالنَّبِيُّ (صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ يَدْعُو إِلَى أَهَمِّ مَصَادِيقِهِ وَأَقْوَمِهَا وَأَقْدَمِهَا، وَهُوَ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ لِسَانًا وَالْإِقْرَارُ بِهِ لَفْظَا.) و مقصود این است که تذکر دادن به معرفت فطری فقط از طریق دعوت به اولین واجبات ذاتى ممكن و محقق می شود. و این واجب ذاتی یعنی عبادت خداوند مصادیقی دارد.

و پیامبر (صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ به مهمترین درست ترین و قدیمی ترین مصداق آن دعوت می کند،) و آن شهادت به "لا إله إلا اللّه" به زبان و اقرار لفظی به آن است. فَهُوَ أَهَمُّ الْعِبَادَاتِ. فَلَا بُدَّ مِنْ كَوْنِ دَعْوَةِ النَّبِيِّ الْكَامِلِ الْمُكَمَّلِ الْمُكَمِّلِ إِلَى هَذَا الْوَاجِبِ الذَّاتِي، لَا إِلَى غَيْرِهِ لِقُبْح تَقْدِيمِ غَيْرِ الْأَهمَ عَلَيْهِ. این مهم ترین عبادت است. بنابراین، دعوت پیامبر کامل و کمال بخش باید به این واجب ذاتی باشد، نه به چیز دیگری؛ زیرا تقدم بخشیدن به چیزی که کمتر اهمیت دارد بر این مورد، ناپسند است. فَلَيْسَ لِلنَّي أَنْ يَدْعُوَ النَّاسَ إِلَى نَفْسِهِ فِي أَوَّلِ الْأَمْرِ، وَلَا أَنْ يُظْهِرَ لِلنَّاسِ مَقَامَاتِ نَفْسِهِ وَفَضَائِلَ شَخْصِهِ. پس پیامبر نباید در ابتدا مردم را به سوی خود دعوت کند، و نباید مقامات و فضائل شخصی خود را به مردم نشان دهد. وَلَيْسَ هَذِهِ الْمَرْتَبَةُ مَرْتَبَةَ الدَّعْوَةِ إِلَى الْإِذْعَانِ وَالْإِقْرَارِ بِرِسَالَتِهِ وَالشَّهَادَةِ بِأَنَّهُ وَاجِدُ مَنْصِبِ الرِّسَالَةِ وَالنُّبُوَّةِ، فَإِنَّهُ عَيْنُ تَقْدِيمِ غَيْرِ الْأَهَمِّ عَلَى الْأَهَمّ. و این مرحله مرحله دعوت به پذیرش و اقرار به رسالت او و شهادت بر اینکه او صاحب مقام رسالت و نبوت است نیست؛ زیرا این کار معادل تقدم بخشیدن به چیزی کم اهمیت تر بر چیزی مهم تر است. مُضَافًا إِلَى عَدَمِ تَحَمُّلِ الْبَشَرِ لِإِدْرَاكِ مَقَامَاتِ الرِّسَالَةِ وَفَضَائِلِ النَّبِيِّ وَلَا سِيَّمَا النَّبِيِّ الخَاتَم (صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ .) افزون بر این، بشر توان درک مقامات رسالت و فضائل پیامبر، به ویژه پیامبر خاتم (صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ را ندارد.) نَعَمْ، حِينَ مَا يَدْعُو النَّاسَ إِلَى عِبَادَةِ اللَّهِ وَيُنَبِّهُهُمْ عَلَى الْمَعْرُوفِ الْفِطْرِيِّ وَيُخْرِجُ نُفُوسَهُمْ وَعُقُوهُمْ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ ، (15 لَا بُدَّ مِنْ إِظْهَارِ الرِّسَالَةِ وَمِنْ إِعْلَامِ النَّاسِ عَلَى كَوْنِهِ رَسُولًا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَمُكَمّلًا لِلنُّفُوسِ وَمُخْرِجًا لِلْعُقُولِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ تَعَالَى.) بله؛ هنگامی که مردم را به عبادت خدا دعوت می کند و آنان را به معرفت فطری توجه میدهد و نفوس و عقولشان را به فعلیت میرساند باید رسالت خود را آشکار کند و به مردم اعلام کند که او فرستاده ای از جانب خداوند است، تکمیل کننده نفوس و راهنمای عقول از سوی خداوند متعال.

وَذَلِكَ لِأَنَّهُ لَوْ لَمْ يُظْهِرَهُ وَلَمْ يُعْلِم النَّاسَ عَلَى ذَلِكَ، لَكَانَتِ الْحُجَّةُ فِي هَذِهِ الْمَرْتَبَةِ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ، لَا لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ. زیرا اگر او رسالتش را آشکار نمی کرد و این امر را به مردم اعلام نمی نمود، در این مرحله حجت به سود مردم و بر ضد خداوند می شد، نه حجت خدا بر ضد مردم إِذْ لَوْ لَمْ يَأْتِ النَّاسُ إِلَى بَابِ هَذَا الْمُنَتِهِ الدَّاعِي إِلَى عِبَادَةِ اللهِ، وَسَأَهُمُ الْحَقُّ الْمُتَعَالُ عَنْ عَدَمِ إِنْيَانِهِمْ، لَكَانَ هُمْ أَنْ (يَقُولُوا: وَلَوْلَا أَرْسَلْتَ إِلَيْنَا رَسُولًا فَنَتَّبِعَ آيَاتِكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَنَخْزَى (1) .) چرا که اگر مردم به درگاه این هشداردهنده که آنان را به عبادت خدا دعوت می کند، نمی آمدند و خداوند متعال از آنان درباره این نرفتن سؤال می کرد،می توانستند بگویند: "(چرا رسولی به سوی ما نفرستادی تا پیش از آنکه خوار و رسوا شویم، از آیات تو پیروی کنیم؟") فَلَوْ أَجَاءَهُمُ اللهُ بِأَنَّ هَذَا الْمُنَيّة كَانَ رَسُولِي، يَقُولُونَ بِأَنَّهُ لَمَّ يُبْرِزْ رِسَالَتَهُ وَثُمَّ يُظْهِرُ نُبُوَّتَهُ، كَيْ نَتَّبِعَهُ وَنَأْخُذَ مِنْهُ، وَنَحْنُ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِنَا لَمَّ نَكُنْ نَعْرِفُ الرَّسُولَ وَتُيَّرُهُ مِنْ غَيْرِهِ. اگر خداوند پاسخ دهد که این هشداردهنده پیامبر من بوده است، آنان خواهند گفت که او رسالتش را آشکار نکرده و نبوتش را به ما نشان نداده بود تا از او پیروی کنیم و از او بیاموزیم، و ما نمی توانستیم از پیش خود رسول را بشناسیم و او را از دیگران تمییز دهیم. فَعِنْدَ ذَلِكَ يَصِيرُ اللَّهُ تَعَالَى مَحْجُوجًا. در این صورت حجت بر ضد خداوند متعال می شود. فَعَلَى هَذَا، لَا بُدَّ فِي أَوَّلِ الدَّعْوَةِ أَنْ يُنَيّة النَّاسَ عَلَى الْمَعْرُوفِ الْفِطْرِيِّ بِالدَّعْوَةِ إِلَى أَوَّلِ الْوَاجِبَاتِ الذَّاتِيَّةِ، أَيْ عِبَادَةِ اللَّهِ، مَعَ إِظْهَارِ كَوْنِهِ رَسُولًا مِنَ اللهِ ، كَيْ لَا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ. بنابراین در ابتدای دعوت باید مردم را به معرفت فطری توجه دهد با دعوت به اولین واجبات ،ذاتی، یعنی عبادت خدا، همراه با آشکار کردن اینکه او فرستاده ای از سوی خداوند است، تا مردم بر خدا حجتی نداشته باشند.


1) طه (20) / 134

## اعلام رسالت و دعوت به اطاعت از رسول وَ الدَّعْوَةُ إِلَى نَفْسِهِ وَأَمَّا الدَّعْوَةُ إِلَى نَفْسِهِ وَإِلَى الْإِقْرَارِ بِكَوْنِهِ رَسُولًا، فَلَيْسَ مَرْتَبَتُهَا هَذِهِ الْمَرْتَبَةَ. بَلْ هِيَ فِي الْمَرْتَبَةِ الأخيرة. اما دعوت به سوی خودش و به پذیرش اینکه او رسول است، در این مرحله نیست بلکه در مرتبه آخر قرار دارد. فَبَعْدَ مَا دَعَا إِلَى اللَّهِ تَعَالَى وَنَبَّهَ النُّفُوسَ عَلَيْهِ تَعَالَى وَكَبَّرَهُ وَعَظَّمَهُ، يَدْعُوهُمْ إِلَى الْإِقْرَارِ اللَّسَانِي بِرِسَالَتِهِ وَنُبُوَّتِهِ، وَأَنَّهُ رَسُولُ اللَّهِ؛ لِأَنَّ هَذَا الْإِقْرَارَ مِنْ أَعْظَمِ أَرْكَانِ الدِّينِ، وَلَيْسَ بَعْدَ الْإِقْرَارِ بِاللَّهِ أَمْرٌ أَعْظَمُ مِنَ الْإِقْرَارِ بِالرِّسَالَةِ. پس از آنکه به خداوند متعال دعوت کرد و نفوس را به سوی او متوجه ساخت و خداوند را بزرگ داشت و عظمتش را نشان داد، آنان را به اقرار زبانی به رسالت و نبوت خود فرا می خواند و اینکه او رسول خدا است؛ زیرا این اقرار یکی از بزرگ ترین ارکان دین است و پس از اقرار به خداوند، هیچ امری بزرگتر از اقرار به رسالت نیست. فَبِهِ حُقِنَتِ الدِّمَاءُ وَحُفِظَتِ الْأَعْرَاضُ وَالْأَمْوَالُ. وَأَمَّا الصَّلَاةُ وَالصِّيَامُ وَأَمْنَاهُمَا فَمُتَأَخِرَةٌ عَنْهُ بِمَرَاتِبَ. با این اقرار، خونها حفظ شد، آبروها و اموال مورد حراست قرار گرفت. اما نماز، روزه و امثال آنها در مرتبه ای بسیار پایین تر از این قرار دارند. وَلَا يَخْفَى أَنَّ الْمَقْصُودَ تَأَخُرُ رُتْبَةِ هَذِهِ الدَّعْوَةِ عَنْ الدَّعْوَةِ إِلَى أَوَّلِ الْوَاجِبَاتِ الذَّاتِيَّةِ، لَا تَأْخُرُهَا عَنْهَا زَمَانًا فَإِنَّهُ(صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ .كَمَا سَيَأْتِي فِي بَعْضِ الرِّوَايَاتِ . بَعْدَ مَا دَعَا النَّاسَ إِلَى اللَّهِ وَعِبَادَتِهِ بِكَلَامٍ جَمْعِيَ جُمْلِي ثُمَّ ، فَصَّلَهُ أَدْنَى تَفْصِيلٍ، عَقَبَ دَعْوَاهُ بِالدَّعْوَةِ إِلَى الْإِقْرَارِ بِنَفْسِهِ وَالشَّهَادَةِ بِرِسَالَتِهِ، لِمَنْ ثَبَتَ عِنْدَهُ رِسَالَتُهُ بظهور الآيَاتِ وَرُؤْيَةِ الْأَنْوَارِ وَالْجَلَالِ فِي حَضْرَتِهِ.) و آشکار است که مقصود، تأخیر رتبه این دعوت نسبت به دعوت به اولین واجبات ذاتی است، نه تأخیر زمانی آن؛ زیرا او (صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ —چنان که در برخی روایات خواهد آمد—پس از آنکه مردم را به سوی خدا و عبادت او با بیانی کلی و جمعی دعوت کرد)

و سپس آن را اندکی تفصیل داد، دعوت خود را با دعوت به اقرار به خودش و شهادت به رسالتش دنبال کرد، برای کسانی که با ظهور آیات و مشاهده انوار و جلال، رسالت او برایشان ثابت شده بود. وليكَ ككَرِوَايَةِ عَلَى بْنِ إِبْرَاهِيمَ وَلَمَّ الَّى عَلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ زَمَانٌ عِنْدَ لكَ أَنْزَلَ الله عَلَيْهِ فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ فَخَرَجَ رَسُولُ اللهِ ص وَقَامَ عَلَى الحُجْرِ وَ قَالَ يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ يَا مَعْشَرَ الْعَرَبِ أَدْعُوكُمْ إلَى عِبَادَةِ اللهِ وَخَلْعِ الْأَنْدَادِ وَالْأَصْنَامِ وَأَدْعُوكُمْ إِلَى شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَأَنِّي رَسُولُ اللهِ فَأجِيبُونِي تَمْلِكُونَ بِهَا الْعَرَبَ وَتَدِينُ لَكُمْ بِهَا الْعَجَمُ وَتَكُونُونَ مُلُوكاً فَاسْتَهْزَهُ وا مِنْهُ وَضَحِكُوا وَقَالُوا جُنَّ محمدُ بنُ عَبْدِ اللهِ وَآذَرُهُ بِلسِنَتِهِمْ وَكَانَ مَنْ يَسْمَعُ مِنْ خَيْرِهِ مَا سَمِعَ مِنْ أَهْلِ الْكُتُبِ يُسْلِمُونَ فَلَمَّا رَأَتْ قُرَيْشُ مَنْ يَدْخُل فِي الْإِسْلَامِ جَزِعُوا مِنْ ذِلِكَ وَمَشَوْا إِلَى فِي طَالِب وَقَالُوا كُفَّ عَنَّا ابْنَ أَخِيكَ فَإِنَّهُ قَدْ سَفَهُ أَحْلامَنَا وَ سَبَّ آلِهَتَنَا وَأَفْسَدَ شَبَابَنَا وَ فَرَّقَ جَمَاعَتَنَا وَقَالُوا يَا مُحَمَّدُ إِلَى مَا تَدْعُو قَالَ إِلى شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ خَلْعِ الْأَنْدَادِ كُلَّهَا قَالُوا نَدْعُ ثلاثمائة وستينَ إِلَهَا وَنَعْبُدُ الهَا وَاحِداً وَ حَكَى الله تَعَالَى عَزَّ... (1 .) و زمانی که بر رسول خدا (صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ دورانی ،گذشت، خداوند این آیه را بر او نازل کرد:) «پس آنچه را مأمور شده ای آشکار کن و از مشرکان روی بگردان». رسول خدا (صلى الله علیه و آله بیرون آمد و بر حجر ایستاد و فرمود:) "ای گروه قریش، ای گروه عرب شما را به عبادت خدا و کنار گذاشتن بت ها و معبودهای دروغین فرامی خوانم. شما را به شهادت دادن به اینکه هیچ معبودی جز خدا نیست و اینکه من پیامبر خدا هستم دعوت می کنم. پاسخ مرا دهید، تا به واسطه آن عرب را مالک شوید، عجم به شما خضوع کند و شما پادشاهان شوید". اما آنان او را مسخره کردند و خندیدند و گفتند: "محمد بن عبدالله دیوانه شده است!" و با زبان هایشان او را آزردند. کسانی که از اهل کتاب بودند و از خبر او مطلع می شدند، ایمان می آوردند. وقتی قریش دید که افرادی وارد اسلام می شوند، به وحشت افتادند و نزد ابوطالب رفتند و گفتند: پسر برادرت را از ما بازدار، زیرا او عقلهای ما را سبک شمرده به خدایانمان توهین کرده، جوانانمان را گمراه ساخته و جماعت ما را پراکنده کرده است". و گفتند: "ای محمد، به چه چیزی دعوت می کنی؟" فرمود:" به شهادت دادن به اینکه هیچ معبودی جز خدا نیست و کنار گذاشتن تمامی معبودهای دروغین".


1) تفسير القمي 1 / 379؛ قصص الأنبياء (للراوندي) / 318؛ بحار الأنوار 18 / 185

گفتند: " آیا سیصد و شصت الهه را رها کنیم و فقط یک الهه را بپرستیم؟"! و خداوند متعال ماجرا را بیان کرد... بَعْدَ نُزُولِ قَوْلِهِ تَعَالَى: ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ (1) . كَمَا سَيَأْتِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ.) و این همانند روایت علی بن ابراهیم است که پس از نزول این آیه شریفه: "فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ" نقل شده است، چنان که ان شاء الله خواهد آمد. وَالْغَرَضُ: إِنَّ التَّأَخُرَ رُتِّبِيُّ لَا زَمَانِي فَإِذَنْ لَيْسَ أَوَّلُ الدَّعْوَةِ مَقَامَ الدَّعْوَةِ إِلَى نَفْسِهِ، وَلَا مَقَامَ ذِكْرِ مَنَاقِبِهِ وَفَضَائِلِهِ. مقصود این است که تأخیر در رتبه است، نه در زمان. بنابراین، ابتدای دعوت جایگاه دعوت به سوی خودش یا ذکر مناقب و فضائل او نیست. بَلْ بَعْدَ مَا دَعَا إِلَى أَوَّلِ الْوَاجِبَاتِ الذَّاتِيَّةِ وَدَعَا إِلَى الْإِيمَانِ بِاللَّهِ . أَيِّ الْإِذْعَانِ الْقَلْبِيِّ وَالْعَمَلِ الْقَالَيِّ. وَأَعْلَمَ بِرِسَالَتِهِ وَدَعَا إِلَى أُمُورِ أُخْرَى عَلَى نَحْوَ الْأَهَمَ فَالْأَهَمَ، وَبَسَطَ الْعُلُومَ وَالْمَعَارِفَ، تَصِلُ النَّوْبَةُ إِلَى ذِكْرِ فَضَائِلِ نَفْسِهِ وَأَهْلِ بَيْتِهِ وَمَقَامَاتِهِمْ. بلکه پس از آنکه مردم را به اولین واجبات ذاتی دعوت کرد و آنان را به ایمان به خداوند فرا خواند—یعنی اقرار قلبی و عمل ظاهری و رسالت خود را اعلام نمود و به دیگر امور به ترتیب از مهم تر به کم اهمیت تر دعوت کرد و علوم و معارف را گسترش داد، نوبت به ذکر فضائل خود و اهل بیتش و مقامات آنان می رسد. لا بِعُنْوَانِ الِافْتِخَارِ وَالْكِبْرِيَاءِ، بَلْ مِنْ حَيْثُ إِنَّ مَعْرِفَةَ الْخَلْقِ بِهِمْ: هِيَ عَيْنُ مَعْرِفَةِ اللَّهِ بِآيَاتِهِ الْكُبْرَى. نه به عنوان افتخار و بزرگ منشی، بلکه از این جهت که شناخت مخلوقات نسبت به آنان، عين شناخت خداوند از طریق نشانه های بزرگ اوست. فَإِنَّ مَعْرِفَةَ اللَّهِ لَيْسَتْ بِمُتَنَاهِيَةٍ، لِعَدَمِ كَوْنِ الذَّاتِ شَيْئًا مَحْدُودًا مُتَنَاهِيًا مَوْضُوعًا فِي مَكَانٍ حَتَّى يَحْصُلَ الْفَرَاعُ مِنْ مَعْرِفَتِهِ مَرَّةً وَاحِدَةً. زیرا شناخت خداوند محدود نیست، چرا که ذات او چیزی محدود و متناهی نیست که در مکانی قرار گرفته باشد تا بتوان آن را یک باره شناخت


1) الحجر (15) / 94

بَلْ هُوَ تَعَالَى . لِعَدَمِ تَنَاهِي ذَاتِهِ وَكَمَالَاتِهِ وَآيَاتِهِ . غَيْرُ مُتَنَاهِي الْمَعْرِفَةِ. فَمَعْرِفَةٌ كُلِّ آيَةٍ آيَةٍ إِلَى مَا لَا يَتَنَاهَى مَعْرِفَةٌ لَهُ تَعَالَى بِآيَاتِ تَجْدِهِ وَعَظَمَتِهِ. بلکه او متعال—به دلیل بینهایت بودن ذات کمالات و نشانه هایش— شناختی بی پایان دارد. بنابراین شناخت هر نشانه ای تا بی نهایت، شناختی از خداوند است از طریق نشانه های شکوه و عظمت او. فَإِظْهَارُ النّي الخَاتَم مَقَامَاتِ نَفْسِهِ وَفَضَائِلِ أَهْلِ بَيْتِهِ، إِنَّمَا هُوَ حَسَنٌ مِنْ حَيْثُ كَوْنِهِ عَيْنَ سَوْقِ النَّاسِ إِلَى كَثِيرٍ مِنَ الْمَعَارِفِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. آشکار کردن مقامات پیامبر خاتم و فضائل اهل بیت او، از آن جهت نیکو است که خود، وسیله ای برای سوق دادن مردم به بسیاری از معارف بی پایان است. فَتَلَحَّصَ أَنَّ مَسْلَكَ الْأَنْبِيَاءِ وَلَا سِيَّمَا النَّبِيِّ الْخَاتَمِ فِي مَقَامِ الدَّعْوَةِ، إِنَّمَا هُوَ هَذَا الْمَسْلَكُ. پس نتیجه گرفته می شود که روش پیامبران، به ویژه پیامبر خاتم در مقام دعوت همین روش است. وَالْعَجَبُ مِنَ الْمُتَنَتِي الْمَفْعُولِ الْمُطْلَقِ الَّذِي يَدَّعِي (16 الرّسَالَةَ، وَهُوَ لَم يَعْرِفُ بَعْدُ أَنَّ شَأْنَ النَّبِي مَا هُوَ، وَأَنَّ أَوَّلَ الدَّعْوَةِ مَا هُوَ، وَأَنَّ كَيْفِيَّة الدَّعْوَةِ مَا هِيَ.) و شگفت آور است از مدعی پیامبری دروغین، که هنوز نمی داند شأن پیامبر چیست، ابتدای دعوت چگونه است و روش دعوت چگونه باید باشد. وَقَالَ : إِنَّ أَوَّلَ مَا كَتَبَ اللهُ عَلَى عِبَادِهِ، عِرْفَانُ مَشْرِقِ وَحْيِهِ. و گفته است: اولین چیزی که خداوند بر بندگانش واجب کرده، شناخت جایگاه طلوع وحی او است. وَالْأَعْجَبُ مِنَ الْحُمْقِ الَّذِينَ يَحُومُونَ حَوْلَهُ وَيَنْظُرُونَ فِي كَلِمَاتِهِ. و شگفت آورتر از آن نادانانی هستند که گرد او می چرخند و به سخنانش توجه می کنند.

وَالْعَرَضُ: إِنَّ دَعْوَةَ النَّي أَوَّلًا إِنَّمَا هُوَ إِلَى عِبَادَةِ اللهِ بِمَعْنَاهَا اللُّغَوِيّ. وَحَيْثُ إِنَّهَا مَعْنَى عَام لَهُ مُحَقِّقَاتٌ، يَدْعُو بِأَهَمِّ مُحَقِّقَاتِهِ وَمَصَادِيقِهِ، وَهُوَ الْإِقْرَارُ اللَّسَانِيُّ بِأَنَّ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، مَعَ إِظْهَارِ أَنَّهُ رَسُولُ اللَّهِ، كَيْ يَتِمَّ الحجَّةُ عَلَى النَّاسِ. و مقصود این است که دعوت پیامبر در ابتدا به عبادت خداوند به معنای لغوی آن است. و چون این یک مفهوم کلی است که مصادیقی دارد، به مهم ترین مصادیق آن دعوت می کند، و آن اقرار زبانی به این است که "لا إله إلا الله" همراه با اظهار اینکه او رسول خدا است، تا حجت بر مردم تمام شود. ثُمَّ يَدْعُو بِالْإِيمَانِ. ثُمَّ الْأَهَمَ فَالْأَهَمّ. ثُمَّ يُظْهِرُ الْمَعَارِفَ الرُّبُوبِيَّةَ. ثُمَّ يَذْكُرُ مَنَاقِبَهُ وَفَضَائِلَ أَهْلِ بَيْتِهِ، مِنْ حَيْثُ إِنَّهُ بِعَيْنِهِ سَوْقُ الْبَشَرِ إِلَى الْمَعَارِفِ. سپس به ایمان دعوت می کند. سپس به ترتیب از مهم تر به کم اهمیت تر دعوت می کند. سپس معارف ربوبی را آشکار می سازد. و در نهایت، از مناقب خود و فضائل اهل بیتش سخن می گوید، از آن جهت که این کار خود، وسیله ای برای سوق دادن بشر به سوی معارف است. وَلْيُعْلَمْ أَنَّ نَفْسَ دَعْوَةِ النَّبِي إِلَى أَوَّلِ الْوَاجِبَاتِ الذَّاتِيَّةِ، هِيَ بِعَيْنِهَا عَيْنُ التَّنْبِيهِ إِلَى الْمَعْرُوفِ الْفِطْرِي. وَهَذِهِ بِعَيْنِهَا عَيْنُ التَّعَهْدِ وَالتَّكْفُلِ لإِحْرَاجِ النُّفُوسِ وَالْعُقُولِ مِنَ الْقُوَّةِ وَالاسْتِعْدَادِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ، وَسَوْقِهِمْ إِلَى الْمَعَارِفِ الْإِليَّةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. باید دانست که نفس دعوت پیامبر به نخستین واجبات ذاتی، عین توجه دادن به معرفت فطری است. و این توجه، خود تعهد و تکفل برای خارج کردن نفوس و عقول از قوه و استعداد به فعلیت و سوق دادن آنان به معارف بی پایان الهی است. فَنَفْسُ الدَّعْوَةِ الْأَوَّلِيَّةِ عَيْنُ الْإِعْلَامِ وَالْإِخْبَارِ بِبُرْهَانِهِ وَحُجَّتِهِ. وَذَلِكَ لِأَنَّ بُرْهَانَ النَّبِيِّ وَآيَتَهُ هُوَ عِلْمُهُ الْوَهْيُّ وَقُدْرَتُهُ الْوَهْبِيَّة. پس خود دعوت اولیه، عین اعلام و خبر دادن از برهان و حجت اوست. و این بدان دلیل است که برهان پیامبر و نشانه او، علم وهبی و قدرت وهبی اوست. فَلَوْ فُرِضَ أَنَّ النَّبِيَّ كَانَ أُمِّيَّا لَمَّ يَقْرَأ الْكُتُبَ ، كَنَبِيِّنَا مُحَمَّد (صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ ، حَيْثُ إِنَّهُ مَا قَرَأَ كِتَابًا وَلَا تَعَلَّمَ عَنْ اَحَدٍ.)

حال اگر فرض شود که پیامبر می بود و هرگز کتابی نخوانده بود، مانند پیامبر ما محمد (صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ که هرگز کتابی نخوانده و از کسی علم نیاموخته است.) وَبِالْجُمْلَةِ : فَإِذَا كَانَ النَّبِيُّ أُمِّيَّا، كَانَ عُلُومُهُ وَمَعَارِفُهُ الْكَثِيرَةُ الْوَفِيرَةُ عِلْمًا إِلَهَيَّا وَهْبِيًّا، لِأَنَّهُ لَمْ يَتَعَلَّمْ وَلَمَّ يَتَدَرس. به طور کلی اگر پیامبر می باشد، علوم و معارف فراوان او، علمى الهى و وهبی خواهد بود؛ زیرا او نیاموخته و درس نخوانده است. فَعَلَى هَذَا، نَفْسُ دَعْوَةٍ هَذَا النَّبِي عَيْنُ التَّعَهُدِ بِسَوْقِ الْبَشَرِ إِلَى الْمَعَارِفِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. وَهَذَا التَّعَهُدُ عَيْنُ الْإِعْلَامِ بِبُرْهَانِهِ وَحُجَّتِهِ وَآيَةٍ نُبُوَّتِهِ. پس بر این اساس، نفس دعوت این پیامبر، عین تعهد برای سوق دادن بشر به معارف بی پایان است. و این تعهد، خود عین اعلام برهان حجت و نشانه نبوت اوست. وَهُوَ الْعِلْمُ الْإِلى وَالْقُدْرَةُ الْإهيَّةُ الذَانِ يَكُونَانِ عَيْنَ ذَاتِهِ الْمُقَدَّسَةِ. إِذِ الْعِلْمُ وَالْقُدْرَةُ عَيْنُ ذَاتِهِ. وَمِنْ هُنَا يَتَبَصَّرُ اللَّبِيبُ أَنَّ بُرْهَانَهُ عَيْنُ ذَاتِهِ. و آن علم الهی و قدرت الهی است که عین ذات مقدس او می باشد؛ زيرا علم و قدرت، عین ذات او هستند. و از اینجا فرد خردمند در می یابد که برهان او، عین ذات اوست. وَبِالجُمْلَةِ: قَدْ أَعْلَمَ بِبُرْهَانِهِ وَحُجَّتِهِ بِعَيْنِ دَعْوَتِهِ. فَإِذَنْ بِحُكْمِ الْعَقْلِ الْمُسْتَقِل يَجِبُ الِاحْتِيَاطُ بِالنَّظَرِ إِلَى بُرْهَانِهِ وَآيَةٍ نُبُوَّتِهِ. به طور کلی: پیامبر برهان و حجت خود را عیناً با دعوت خود اعلام کرده است. پس بر اساس حكم عقل مستقل، واجب است که با احتیاط به برهان و نشانه نبوت او نگریسته شود. فَإِنَّ الْمَوْرِدَ مَوْرِدُ الِاحْتِيَاطِ، لِانْهِدَامِ قَاعِدَةِ قُبْحِ الْعِقَابِ بِلَا بَيَانٍ إِذِ النَّبِيُّ أَخْبَرَ عَنْ بُرْهَانِ نُبُوَّتِهِ، وَمِنَ الْمُحْتَمَلِ جِدًّا أَنْ يَكُونَ فِي عَدَمِ التَّوَجُهِ إِلَيْهِ وَعَدَمِ النَّظَرِ إِلَى بُرْهَانِهِ هَلَاكٌ سَرْمَدِيٌّ. زیرا مورد مورد احتیاط است؛ زیرا قاعده قبح عقاب بدون بیان در اینجا منتفی می شود. چرا که پیامبر از برهان نبوت خود خبر داده است و به شدت محتمل است که در بی توجهی به آن و نگریستن به برهان او، هلاکتی ابدی نهفته باشد. فَيَسْتَقِلُ الْعَقْلُ بِالنَّظَرِ إِلَى بُرْهَانِهِ.

از این رو، عقل به طور مستقل حکم به نگریستن به برهان او می کند. وَالْغَرَضُ : إِنَّ هُنَاكَ مَقَامَيْنِ قَدِ اخْتَلَطَ بَيْنَهُمَا فِي كُتُبِ الْقَوْمِ، وَلَا بُدَّ مِنَ الِامْتِيَازِ بَيْنَهُمَا. و مقصود این است که دو مقام وجود دارد که در کتابهای اهل نظر با یکدیگر خلط شده اند و لازم است که میان آنها تمایز قائل شویم. أَحَدُهُمَا: إِنَّهُ مَا شَأْنُ النَّبِيِّ فِي دَعْوَتِهِ وَمَا أَوَّلُ دَعْوَتِهِ وَثَانِي دَعْوَتِهِ. یکی از آنها این است که شان پیامبر در دعوت او چیست و ترتیب دعوت او چگونه است یعنی ابتدا و سپس ادامه دعوت او چگونه است. وَثَانِيهُمَا: إِنَّهُ كَيْفَ وَقَعَ فِي الخَارِج وَقَائِعُ نُزُولِ الْوَحْيِ وَجِبْرَئِيلُ. و دیگری این است که چگونه وقایع نزول وحی و جبرئیل در خارج رخ داده است. أَمَّا الْأَوَّلُ، فَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّ أَوَّلَ الدَّعْوَةِ إِلَى أَوَّلِ الْوَاجِبَاتِ الذَّاتِيَّةِ، وَالتَّنْبِيهِ عَلَى الْمَعْرُوفِ الْفِطْرِي، وَالدَّعْوَةِ إِلَى الْإِقْرَارِ النِّسَانِي. اما مورد اول، چنان که دانستی آغاز دعوت به اولین واجبات ذاتی، توجه دادن به معرفت فطری و دعوت به اقرار زبانی است. وَهَكَذَا فَعَلَ نَبِيُّنَا (صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ ، حَيْثُ إِنَّ أَوَّلَ مَا دَعَا كَانَ إِلَى عِبَادَةِ اللَّهِ وَخَلْعِ الْأَنْدَادِ وَشَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ.) و پیامبر ما (صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ نیز چنین عمل کرد؛ چرا که نخستین چیزی که به آن دعوت نمود،) عبادت خدا، ترک شریکان و شهادت به لا إله إلا اللّه بود. وَقَدْ أَمَرَهُ اللهُ بِتَكْبِيرِ اللَّهِ ، حَيْثُ قَالَ: (قُمْ فَأَنْذِرُ* وَرَبَّكَ فَكَبَره (1) .) و خداوند او را به بزرگ شمردن خود فرمان داد، چنان که فرمود: "قُمْ فَأَنْذِرْ* وَرَبَّكَ فَكَبَرْ و هُوَ (صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ نَادَى بِ «اللَّهُ أَكْبَرُ». كَمَا سَتَطَّلِعُ عَلَيْهِ عِنْدَ ذِكْرِ الْأَحْبَارِ.) و او(صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ با ندای "الله أكبر" مردم را فراخواند، چنان که در هنگام نقل اخبار از آن آگاه خواهی شد.)


1) المدثر (74) / 2 و 3

وَأَمَّا الثَّانِي، فَقَدِ احْتَلَفَ فِيهِ التَّوَارِيحُ وَالْأَحَادِيثُ إِذِ الْقَوْمُ قَدْ دَسُوا فِي الْأَحَادِيثِ. اما در مورد دوم تاریخها و احادیث در این زمینه اختلاف دارند، چرا که برخی افراد در احادیث دست برده اند. وَسَبَبُ الدَّسَ أَمْرَانِ أَحَدُهُمَا: إِنَّ بَعْضَ الْيَهُودِ قَدْ أَسْلَمُوا ظَاهِرًا لِتَحْرِيبِ الْإِسْلَامِ وَهَدْمِهِ، فَهُمْ بَعْدَ إِسْلَامِهِمْ تَصَرَّفُوا فِي الْأَحْبَارِ وَالْأَحَادِيثِ وَوَضَعُوا تَجْعُولَاتٍ لِإِهَانَةِ النَّبي(صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ .) و دلیل این تحریف دو چیز است: اول اینکه برخی از یهودیان به ظاهر اسلام آوردند تا اسلام را تخریب و نابود کنند. آنان پس از اسلام آوردن، در اخبار و احادیث دست بردند و احادیث ساختگی ای برای توهین به پیامبر(صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ جعل کردند.) وَثَانِيَهُمَا: إِنَّ الْخُلَفَاءَ تَصَرَّفُوا وَوَضَعُوا مَجْعُولَاتٍ (17 مِنَ الْأَحَادِيثِ وَأَسْنَدُوهَا إِلَى النَّبِيِّ (صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ).) دوم اینکه برخی خلفا در احادیث دست بردند و احادیث ساختگی ای را جعل کرده و به پیامبر(صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ نسبت دادند.) إِذْ كَانَ غَرَضُهُمْ تَنْقِيصُ مَقَامَاتِ النَّبِي وَالْأَنْبِيَاءِ، كَيْ يَتَمَكَّنُوا مِنْ دَعْوَى مَنْصِبِ الْخِلَافَةِ؛ حَيْثُ إِنَّهُمْ كَانُوا عَارِينَ عَنْ جَمِيعِ الْفَضَائِلِ وَالْمَنَاقِبِ، فَأَحْفَوْا مَنَاقِبَ النَّبِيِّ وَمَقَامَاتِ الْأَنْبِيَاءِ كَيْ يَسْتَقِيمَ أَمْرُ خِلَافَتِهِمْ. زیرا هدف آنان کم کردن از مقام پیامبر و پیامبران بود تا بتوانند ادعای منصب خلافت کنند. چرا که آنان از همه فضایل و مناقب تهی بودند، پس مناقب پیامبر و مقامات پیامبران را پنهان کردند تا خلافت آنان توجیه پذیر شود. روایات صحیح وحی و آغاز نبوت فَلِهَاتَيْنِ الجِهَتَيْنِ ظَهَرَتِ الِاخْتِلَافَاتُ فِي الْوَقَائِعِ الْوَاقِعَةِ وَالْمَنَاقِبِ الظَّاهِرَةِ وَالْأَحَادِيثِ الْمُخْبِرَةِ عَنْ هَذِهِ الْمَنَاقِبِ وَالْفَضَائِل. به همین دو دلیل، اختلافاتی در وقایع رخ داده، مناقب آشکار و احادیثی که درباره این مناقب و فضایل خبر می دهند، ظاهر شد.

وَنَحْنُ نَذْكُرُ في هَذَا الْمَقَامِ مِنَ الرِّوَايَاتِ مَا صَحَّحَهُ صَاحِبُ الْعِلْمِ الجَمْعِيَا وَعَدَّهُ سَلِيمًا عَنِ الدَّسَائِس. و ما در این مقام، از روایاتی یاد می کنیم که صاحب علم جمعی آنها را تصحیح کرده و از تحریف و دسائس سالم دانسته است. فَعَنْ قَصَصِ الْأَنْبِيَاءِ : ذَكَرَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ وَهُوَ مِنْ أَجَلِ رُوَاةِ أَصْحَابِنَا: أَنَّ النَّبِيَّ لَمَّا أَي لَهُ سَبْعُ وَثَلَاثُونَ سَنَةٌ، كَانَ يَرَى فِي مَنَامِهِ كَأَنَّ آتِيَا أَتَاهُ، فَيَقُولُ: يَا رَسُولَ اللهِ! در كتاب "قصص الأنبياء" على بن ابراهيم - که از بزرگترین راویان اصحاب ماست نقل کرده است: هنگامی که پیامبر(صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ به سن سی و هفت سالگی رسید، در خواب میدید گویی کسی نزد او می آید و می گوید: "ای رسول خدا"!) وَكَانَ بينَ الْجِبَالِ يَرْعَى غَنَمًا فَنَظَرَ إِلَى شَخْصٍ يَقُولُ لَهُ: يَا رَسُولَ اللهِ فَقَالَ لَهُ: مَنْ أَنْتَ؟ قَالَ: أَنَا جِبْرِيلُ أَرْسَلَنِي اللهُ إِلَيْكَ لِيَتَّخِذَكَ رَسُولًا. وَكَانَ رَسُولُ اللهِ يَكْتُمُ ذَلِكَ الخبر. و او در حالی که میان کوهها گوسفندان را می،چراند، شخصی را دید که به او می گوید: "ای رسول خدا"! او پرسید: "تو کیستی؟" گفت:" من جبرئیلم. خداوند مرا نزد تو فرستاده است تا تو را به عنوان رسول خود برگزیند و پیامبر خدا این خبر را پنهان می کرد. وَعَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ(صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ :) إِنَّ رَسُولَ اللهِ لَمَّا تَرَكَ التَجَارَةَ إِلَى الشَّامِ وَتَصَدَقَ بِكُلِّ مَا رَزَقَهُ اللهُ مِنْ تِلْكَ التَّجَارَاتِ، كَانَ يَعْدُو كُلَّ يَوْمٍ إِلَى حِرَاءَ، يَصْعَدُهُ وَيَنْظُرُ مِنْ قُلَلِهِ إِلَى آثَارِ رَحْمَةِ اللهِ وَإِلَى أَنْوَاعِ عَجَائِبِ رَحْمَتِهِ وَبَدَائِعِ حِكْمَتِهِ وَيَنْظُرُ إِلَى أَكْنَافِ السَّمَاءِ وَ طَارِهَا وَقَطَارِ الْبِحَارِ وَالْمَفَاوِزِ وَالْفَيَافِي، فَيَعْتَبِرُ بتلك الآثارِ وَيَتَذَكَّرُ بِتِلْكَ الْآيَاتِ وَيَعْبُدُ اللَّهَ حَقَّ عِبَادَتِهِ . از علی بن محمد (صَلى اللَّهِ عليهِ وَالهِ نقل شده است:) هنگامی که رسول خدا تجارت به شام را ترک کرد و تمام آنچه خداوند از این تجارت ها به او روزی داده بود صدقه داد، هر روز به سوی حراء می رفت از کوه بالا می رفت و از قله آن به آثار رحمت خدا و انواع شگفتی های رحمت و حکمت او نگاه می کرد به کناره های آسمان پهنه دریاها بیابانها و صحراها می نگریست، از این آثار عبرت می گرفت، با آن آیات به یاد می افتاد و خداوند را به حق عبادت می کرد. 1 قصص الأنبياء (للراوندي / 317؛ بحار الأنوار 18 / 184

فَلَمَّا اسْتَكْمَلَ أَرْبَعِينَ سَنَةً وَنَظَرَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ إِلَى قَلْبِهِ، فَوَجَدَهُ أَفَضَلَ الْقُلُوبِ وَأَجَدِّهَا وَأَطْوَعَهَا وَأَخْشَعَهَا وَأَخْضَعَهَا، أَذِنَ لأَبْوَابِ السَّمَاءِ، فَفُتِحَتْ وَمُحَمَّدٌ يَنْظُرُ إِلَيْهَا. پس هنگامی که به سن چهل سالگی رسید و خداوند عزوجل به قلب او نظر کرد، دید که بهترین، بزرگترین، مطیع ترین خاشع ترین و خاضع ترین قلب هاست. پس به درهای آسمان اجازه داده شد و آنها باز شدند در حالی که محمد به آنها نگاه می کرد. وَأَذِنَ لِلْمَلَائِكَةِ، فَزَلُوا وَمُحَمَّدٌ يَنْظُرُ إِلَيَّ هِمْ. وَأُمِرَ بِالرَّحْمَةِ، فَأُنْزِلَتْ عَلَيْهِ مِنْ لَدُنْ سَاقِ الْعَرْشِ إِلَى رَأْسِ مُحَمَّدٍ وَ غَمَرَتْهُ. و به فرشتگان اجازه داده شد، پس نازل شدند در حالی که محمد به آنها نگاه می کرد. و رحمت مأمور شد، پس از ساق عرش تا سر محمد را فرا گرفت.. ونظر إلى جبريل، الرُّوحِ الأَمِينِ الْمُطَوّقِ بِالنُّور، طَاوُوسِ الْمَلَائِكَةِ، هَبَط إِلَيْهِ وَأَخَذَ بِضَبْعِهِ وَهَزَهُ وَقَالَ: يَا محمد اقرأ. و به جبرئیل، روح امین که در نوری پیچیده بود، طاووس فرشتگان نگاه کرد. او به سوی محمد فرود آمد، بازوی او را گرفت و تکان داد و گفت: ای محمد! بخوان! قَالَ: وَمَا أَقْرَأْ؟ قَالَ: يَا مُحَمَّدًا ﴿اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ * الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ .) محمد گفت: چه بخوانم؟ جبرئیل گفت: ای محمد! بخوان: " اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّتِي خَلَقَ خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَرَبُّكَ الأَكْرَمُ الَّتِي عَلَّمَ بِالقَلَم عَلمُ الإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمُ." ثُمَّ أَوْحَى إِلَيْهِ مَا أَوْحَى إِلَيْهِ رَبِّهُ عَزَّ وَجَلٌ ثُمَّ صَعِدَ إِلَى الْعُلُو. وَنَزَلَ مُحَمَّدٌ(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم مِنَ الجَبَلِ، وَقَدْ غَشِيَهُ مِنْ تَعْظِيمِ جَلَالِ اللّهِ وَوَرَدَ عَلَيْهِ مِنْ كَبِيرٍ شَأْنِهِ مَا رَكِبَهُ الحُمى الخبرُ (1) .) سپس آنچه را پروردگارش عزوجل به او وحی کرده بود، به او وحی کرد. سپس به آسمان صعود کرد. محمد (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم از کوه پایین آمد، در حالی که عظمت جلال خداوند و بزرگی شأن او چنان بر او تأثیر گذاشته بود که دچار تب شده بود.) وَعَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عِنْدَ بَيَانِ حَالِهِ(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم وَ إِلَى خَدِيجَةً(علیهِ السَّلام) :) مكان كُلُّ شَيْءٍ يَسْجُدُ لَهُ وَيَقُولُ بِلِسَانِ فَصيح: السَّلامُ عَلَيْكَ يَا نَبِيَّ اللهِ فَلَمَّا دَخَلَ النَّارَ، صَارَتِ النَّارُ مُنَوَّرَةٌ.


1) تفسير الإمام العسكري / 156؛ بحار الأنوار 18 / 205

از علی بن ابراهيم نقل شده است که هنگام بیان حال پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم برای خدیجه (علیه السلام)، هر چیزی برای او سجده می کرد و با زبانی فصیح می گفت" :السلام علیک یا نبی الله! و هنگامی که به خانه وارد شد، خانه نورانی شد.) فَقَالَتْ خَدِيجَةُ 3: وَمَا هَذَا النُّورُ؟ قَالَ: هَذَا نُورُ النُّبُوَّةِ. قُولِي: لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ فَقَالَتْ: طَالَ مَا قَدْ عَرَفْتُ لكَ . ثُمَّ أَسْلَمَتْ. خدیجه(علیهِ السَّلام گفت: "این نور چیست؟" پیامبر پاسخ داد: این نور نبوت است بگو: لا إله إلا الله، محمد رسول الله".) خدیجه گفت: " من مدت هاست که این را میدانم". سپس اسلام آورد. فقال: يَا خَدِيجَةُ (علیه السلام ، إلى لأَجِدُ بَرْدًا فَدَثَرَتْ عَلَيْهِ، فَنَامَ فَنُودِيَ (يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ) الآية.) پیامبر گفت: "ای خدیجه (علیه السلام ، من احساس سرما میکنم". پس او را پوشاند و پیامبر به خواب رفت.) پس ندا آمد: "يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّر ..." - آيه. فَقَالَ: فَجَعَلَ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم إِصْبَعَهُ فِي أُذُنِهِ، فَقَالَ اللهُ أَكْبَرُ. اللهُ أَكْبَرُ. فَكَانَ كُلُّ مَوْجُودٍ يَسْمَعُهُ، يُوَافِقُهُ (1) .) پس پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم انگشت خود را در گوشش گذاشت و گفت: "الله أكبر، الله أكبر". و هر موجودی که صدای او را می شنید، با او همراهی می کرد.) وَعَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بَعْدَ نُزُولِ (فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ (2) . :) فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ وَقَامَ عَلَى الْحِجْرِ وَقَالَ: يَا مَعْشَرَ قُرَيْشِ! يَا مَعْشَرَ الْعَرَبِ أَدْعُوكُمْ إِلَى عِبَادَةِ اللَّهِ وَخَلْعِ الْأَنْدَادِ وَالْأَصْنَامِ. وَأَدْعُوكُمْ إِلَى شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَأَنِّي رَسُولُ اللهِ فَأَجِيبُوني، تَمْلِكُونَ بِهَا الْعَرَبَ وَنَدِينَ لَكُمْ بِهَا الْعَجَمُ وَتَكُونُونَ (18 مُلُوكًا (3) .) از علی بن ابراهیم نقل شده است که پس از نزول آيه " فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ " ، رسول خدا خارج شد و بر حجر ایستاد و گفت ای گروه قریش ای گروه عرب شما را به عبادت خدا و کنار گذاشتن شریکها و بتها دعوت میکنم و شما را به شهادت دادن اینکه "لا إله إلا اللّه" و اينكه من رسول خدا هستم دعوت می کنم مرا پاسخ دهید تا با آن عرب را تسخیر کنید، و عجم نیز تحت فرمان شما در آیند و شما پادشاه شوید. وَفِي بَعْض الرّوَايَاتِ: وَتَكُونُونَ مُلُوكًا في الجنَّة.


1) المناقب 1 / 46؛ بحار الأنوار 18 / 196

2) الحجر (15) / 94

3) قصص الأنبياء (للراوندي) / 318؛ بحار الأنوار 18 / 185

و در برخی از روایات آمده است و شما پادشاهان بهشت خواهید شد.

إلَى أَنْ قَالَ عَلى بُنُ إِبْرَاهِيمَ فِيمَا نُقِلَ عَنْهُ، قَالَ:

وَقَالُوا: يَا مُحَمَّدُ! إِلَى مَا تَدْعُو؟ قَالَ: إِلَى شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَخَلْعِ الْأَنْدَادِ كُلَّهَا (1) .

تا جایی که علی بن ابراهیم در آنچه از او نقل شده گفت آنها گفتند ای محمد به چه چیزی دعوت می کنی؟ گفت: به شهادت دادن اینکه "لا إله إلا اللّه" و کنار گذاشتن تمام شریکها.

أَقُولُ: لَمَّا دَعَاهُمْ إِلَى الْمَعْرُوفِ بِالْفِطْرَةِ وَنَبَّهَهُمْ عَلَيْهِ بِالدَّعْوَةِ إِلَى الْإِقْرَارِ اللَّفْظِيّ، لَم يَتَأَمَّلْ هُنَيْعَةً وَلَم يَقِفْ وَقْفَةً، بَلْ أَوْصَلَ إِلَيْهِ خَلْعَ الْأَنْدَادِ وَالْأَمْثَالِ، كَيْلَا يَقَعُوا فِي التَّشْبِيهِ وَلَا يَتَوَهَّمُوا وَلَا يَتَعَقَّلُوا وَلَا يَفْرِضُوا لَهُ تَعَالَى شَبِيهَا أَوْ مِثَالًا عَقْلِيًّا أَوْ وَهُمِيَّا أَوْ حِسِيًّا.

می گویم: هنگامی که آنها را به معرفت فطری دعوت کرد و با دعوت به اقرار لفظی به آن توجهشان داد، لحظه ای درنگ نکرد و توقفی ،نداشت، بلکه کنار گذاشتن شریکها و مثال ها را به آن افزود، تا مبادا در تشبیه بیفتند و نه تصور کنند و نه تعقل و نه برای خداوند متعال شباهت یا مثالى عقلى، وهمى يا حسی قائل شوند.

فَبِمَحْضِ الْإِحْرَاجِ عَنْ حَدِ التَّعْطِيلِ وَتَنْبِيهِهِمْ عَلَى الْمَعْرُوفِ الْفِطْرِيِّ، مَنَعَهُمْ عَنِ التَّشْبِيهِ وَالتَّمْثِيلِ وَأَخْرَجَهُمْ عَنْ حَدِ التَّشْبِيهِ أَيْضًا بِأَنَّهُ لَا نِدَّ لَهُ أَبَدًا وَلَا مِثْلَ وَلَا شَبِيهَ سَرْمَدًا.

پس با صرف بیرون آوردن از حد تعطیل و توجه دادن به معرفت فطری، آنان را از تشبیه و تمثیل بازداشت و همچنین از حد تشبیه خارج کرد با تأکید بر اینکه خداوند هیچ گاه شبیه و همتایی ندارد و هیچ مشابهی برای او در ابدیت وجود ندارد.

نَعَمْ النَّبِيُّ مَنْ أَخْرَجَ الْبَشَرَ في أَوَّلِ الدَّعْوَةِ عَنْ الخَدَّيْن.

إِنْ قُلْتَ: لِمَ دَعَا النَّاسَ إِلَى الشَّهَادَةِ بِرِسَالَتِهِ، وَقَدْ كَانَ الْحِينُ حِينَ أَوَّلِ الدَّعْوَةِ وَابْتِدَائِهَا؟ وَهَلْ هَذَا إِلَّا الدَّعْوَةُ إِلَى النَّفْسِ؟

بله؛ پیامبر کسی است که در آغاز دعوت مردم را از هر دو حد خارج کرد.

اگر بگویی چرا پیامبر مردم را به شهادت بر رسالتش دعوت کرد، در حالی که ،زمان، زمان آغاز دعوت بود؟ آیا این چیزی جز دعوت به خود است؟


1) قصص الأنبياء (للراوندي) / 319 ؛ بحار الأنوار 18 / 185

قُلْتُ: لَمَّا كَانَ الْمَدْعُرُونَ مُخْتَلِفِينَ، فَلَعَكَ بَعْضَهُمْ كَانَ مُشَاهِدًا صِدْقَ كَلَامِهِ وَعَالِمًا بِرِسَالَتِهِ لِشُهُودِ الْآيَاتِ الْإِهِيَّةِ مِنْ وَجَنَاتِهِ الْمُقَدَّسَةِ، كَظُهُورِ الْأَنْوَارِ وَسُجُودِ الْأَشْيَاءِ لَهُ(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) وَتَسْلِيمِهَا بِهِ كَمَا رَأَتْ دِيجَةُ 3.

می گویم چون دعوت شدگان متفاوت بودند، شاید برخی از آنان صداقت سخن پیامبر را مشاهده کرده و به رسالت او آگاه بودند به واسطه دیدن نشانه های الهی از چهره های مقدس او، همچون ظهور انوار و سجده اشیاء بر او(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم)عاله و تسلیم شدنشان به او، همان گونه که خدیجه3 دید.

فَإِذَنْ لَا بُدَّ لِذَلِكَ الدَّاعِي بَعْدَ مَا نَبَّهَ عَلَى الْمَعْرُوفِ بِالْفِطْرَةِ وَبَيَّنَ الرُّكْنَ الْأَوَّلَ مِنَ الْإِسْلَامِ، أَنْ يُبَيِّنَ الرِّكْنَ الثَّانِي مِنْهُ لِمَنْ وَجَدَ الْمَعْرُوفَ الْفِطْرِيَّ وَعَلِمَ صِدْقَ الدَّاعِي وَرِسَالَتَهُ.

پس لازم است آن دعوت کننده، پس از اینکه به معرفت فطری توجه داد و رکن اول اسلام را بیان کرد، رکن دوم آن را برای کسی که معرفت فطری را یافت و به صداقت دعوت کننده و رسالت او پی برده است، تبیین کند.

فَإِنَّ الْإِقْرَارَ بِرِسَالَتِهِ مِنْ أَعْظَمِ أَزَكَانِ الْإِسْلَامِ بَلْ وَلَا شَيْءٍ فِي رُتْبَتِهِ بَعْدَ الْإِقْرَارِ بِالتَّوْحِيدِ. فَلِذَلِكَ قال(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) : أَدْعُوكُمْ إِلَى شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَأَنِّي رَسُولُ اللَّهِ.

زیرا اقرار به رسالت او از بزرگ ترین ارکان اسلام است، بلکه هیچ چیز در رتبه آن پس از اقرار به توحید نیست.

از همین رو پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) گفت: "شما را به شهادت دادن اینکه لا إله إلا اللّه و اینکه من رسول خدا هستم دعوت می کنم".

فَالدَّعْوَةُ إِلَى هَذَا الْإِقْرَارِ مُختَصَّةٌ لِمَنْ رَأَى شَوَاهِدَ الصِّدْقِ وَآمَنَ بِرِسَالَتِهِ قَلْبًا، كَخَدِيجَةَ3 .

پس دعوت به این اقرار مختص کسی است که شواهد صداقت را دیده و در قلب خود به رسالت پیامبر ایمان آورده است، همانند خدیجه3.

وَبِالْجُمْلَةِ، وَعَنْ الْمُنْتَقَى، قَالَ:

لَمَّا أَنْزَلَ الله تَعَالَى: (فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ)، قَامَ رَسُولُ اللهِهِ عَلَى الصَّفَا وَنَادَى فِي أَيَّامِ الْمَوْسِمِ: «يَا أَيُّهَا النّاسُ! إنِّي رَسُولُ اللهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» ثَلَاثًا. فَرَمَقَهُ النَّاسُ بِأَبْصَارِهِمْ، قَالَهَا ثَلَاثًا. ثُمَّ انْطَلَقَ حَتَّى فى الْمَرْوَةَ.

ثُمَّ وَضَعَ يَدَهُ فِي أُذُنِهِ. ثُمَّ نَادَى ثَلَاثًا بِعَلَى صَوْتِهِ: «يَا أَيُّهَا النَّاسُ! إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ» ثَلَاثًا. فَرَمَقَهُ النَّاسُ بِأَبْصَارِهِمْ. وَرَمَاهُ أَبُو جَهْلٍ. الخبر (1) .

و خلاصه اینکه در کتاب "المنتقی" آمده است:

وقتی که خداوند متعال آيه " فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ" را نازل کرد،

رسول خدا(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) بر کوه صفا ایستاد و در روزهای موسم حج ندا داد: "ای مردم! من فرستاده خداوند پروردگار جهانیان هستم" (سه بار) .

مردم به او چشم دوخته بودند. این سخن را سه بار تکرار کرد.

سپس حرکت کرد تا به کوه مروه رسید.

سپس دست خود را در گوشش گذاشت و با صدای بلند سه بار ندا داد: "ای مردم من فرستاده خداوند هستم" (سه بار) .

مردم به او چشم دوختند و ابوجهل به سوی او سنگ پرتاب کرد.

وَعَنْ طَارِقِ الْمَحَارِي:

رَأَيْتُ النَّبِيَّ فِي سُوَيْقَةٍ عَلَيْهِ حُلْةٌ حَمْرَاءُ، وَهُوَ يَقُولُ: يَا أَيُّهَا النَّاسُ! قُولُوا: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ تُفْلِحُوا (2) .

از طارق محاربی نقل شده است: دیدم پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) در بازارچه ای ،است ردایی قرمز بر تن داشت و می گفت "ای مردم بگویید: "لا إله إلا الله تا رستگار شويد".

وَعَنْ الْكَافِي، فِي قِصَّةِ مَجْلِسِ شَكَايَةِ قُرَيْشٍ عَنْهُ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) بِأَبِي طَالِبٍ (علیهِ السَّلام) عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(علیهِ السَّلام) فِي بَيَانِ الْكَلِمَةِ الَّتِي طَلَبَهَا رَسُولُ اللهِ مِنْ قُرَيْشٍ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم): تَقُولُونَ: لَا إلَهَ إلَّا اللَّهُ الحديث (3) .

و در کتاب کافی در ماجرای شکایت قریش از پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) به نزد ابو طالب (علیهِ السَّلام) از امام باقر (علیهِ السَّلام) درباره کلمه ای که پیامبر از قریش خواست، آمده است: پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) فرمود: " بگویید: لا إله إلا الله..." - حديث.


1) بحارالأنوار 18 / 241

2) المناقب 1 / 56؛ بحار الأنوار 18 / 202

3) الكافى 2/ 649؛ بحار الأنوار 18 / 238

وَفِي الْأَمَالِي ، عِنْدَ نُزُولِ قَوْلِهِ تَعَالَى: وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرِينَ (1) . ، عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ بِهِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ: يَا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ ! إِنِّي لَا أَعْلَمُ شَابًّا فِي الْعَرَبِ جَاءَ قَوْمَهُ بِأَفْضَلَ مِمَّا جِئْتُكُمْ بِهِ. إِنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِخِيرِ الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ. وَقَدْ أَمرني الله أَنْ أَدْعُوكُمْ إِلَيْهِ. فَأَيُّكُمْ يُؤْمِنُ بِي وَيُوَازِرُني عَلَى أَمرِي؟ الْحَدِيثُ (2) .) و در کتاب ،امالی در زمان نزول آیه " وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ"، از امیرالمؤمنین(علیهِ السَّلام نقل شده است که رسول خدا فرمود: "ای فرزندان عبدالمطلب! من هیچ جوانی در عرب نمی شناسم که به میان قوم خود چیزی بهتر از آنچه من آورده ام، آورده باشد.) من برای شما خیر دنیا و آخرت را آورده ام و خداوند مرا امر کرده است که شما را به سوی او دعوت کنم. کدام یک از شما به من ایمان می آورد و در این امر مرا یاری می کند؟" - حديث. أَقُولُ : هَذِهِ الرِّوَايَةُ صَرِيحَةٌ عَلَى أَنَّهُ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم مِنْ بَدْءِ أَمْرِ الدَّعْوَةِ عَيَّنَ وَزِيرًا لِنَفْسِهِ، حَيْثُ قَالَ: وَيُوَازِرُني عَلَى أَمْرِي، فَمَنْ اسْتَشْكَلَ عَلَيْهِ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) بِأَنَّهُ لَيُعَيّنْ وَزِيرًا وَلَيَتَّخِذْ وَزِيرًا لِنَفْسِهِ، لَا يَلُومُ إِلَّا جَهَالَةَ نَفْسِهِ. فَإِنَّ مَقَامَ السُّلْطَنَةِ الإِطَيَّةِ الْمُحَمَّدِيَّة (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) مِنِ ابْتِدَاءِ دَعْوَتِهِ أَخَذَ الْوَزِيرَ لِنَفْسِهِ، وَعَيَّنَ أَنَّ مَنْ آمَنَ بِهِ أَوَّلًا، فَهُوَ وَزِيرُهُ وَيُوَازِرُهُ عَلَى أَمْرِهِ.) وَلَا يَخْفَى أَنَّ هَذَا الْعَمَلَ الصَّادِرَ عَنْ نَبِيِّنَا (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم اَى نُصْحُهُ بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَمُكَالَمَتُهُ إِيَّاهُمْ بِهَذَا الْكَلَامِ الْمَذْكُورِ (19) مِمَّا قَدْ عَظُمَ في أَنْظَارِ الْأُورُبَائِيِّينَ، وَبِهِ اسْتَشْهَدُوا عَلَى عَظَمَتِهِ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) وَجَلَالَتِهِ وَمَتَانَتِهِ.) می گویم این روایت به صراحت دلالت دارد بر اینکه پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم از آغاز دعوت خود وزیری برای خود تعیین کرد، چنان که فرمود: " و مرا در این امر یاری کند".) پس کسی که بر پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم اشکال میکند که او وزیری تعیین نکرده یا نگرفته است، جز جهل خود را سرزنش نمی کند.) زيرا مقام سلطنت الهی محمدی(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم از آغاز دعوتش وزیر خود را برگزید و مشخص کرد که هرکس نخست به او ایمان آورد، وزیر او خواهد بود و او را در کارش یاری می دهد.) و روشن است که این اقدام پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم — یعنی نصیحت به بنی عبدالمطلب و سخن گفتن با آنان به این شکل— چنان مورد توجه اروپاییان قرار گرفته که با آن بر عظمت، جلالت و استحکام شخصیت پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) استشهاد کرده اند**.)


1) الشعراء (26) / 214

2) الأمالي (للطوسي ) / 583؛ بحار الأنوار 18 / 192

وَبِالْجُمْلَةِ، وَفِي رِوَايَةِ الْبَصَائِرِ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیهِ السَّلام قَالَ الرَّاوِي:) سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ(علیهِ السَّلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى: (هَذَا نَذِيرٌ مِنَ النُّذْرِ الْأُولَى).) قَالَ: يَعْنِي بِهِ مُحَمَّدًا9 حَيْثُ دَعَاهُمْ إِلَى الْإِقْرَار بالله في الدر الأولى الخبر <a href="#ref- [].) و خلاصه اینکه، در روایت "البصائر"، از امام صادق(علیهِ السَّلام آمده است که راوی گفت: از امام صادق(علیهِ السَّلام) درباره آیه خداوند متعال " (هَذَا نَذِيرُ مِنَ النُّذْرِ الْأُولَى) " پرسیدم.) فرمود: منظور از آن محمد (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم است، زمانی که در عالم ذر آنان را به اقرار به خداوند دعوت کرد - خبر) وفي رِوَايَةِ مَعَانِي الْأَخْبَارِ، عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِين (علیهِ السَّلام فِي رِوَايَةِ، إِلَى أَنْ قَالَ:) ثم قال: يَا مُحَمَّدهِ اذْهَبْ إِلَى النَّاسِ فَقُلْ لَهُمْ: قُولُوا: لَا إِلَهَ إلا الله محمدٌ رَسُولُ اللهِ الخبر fn[معاني الأخبار / 308؛ بحارالأنوار 15 / 5]( [].) و در روایت "معانى الأخبار"، از امیر المؤمنین(علیهِ السَّلام نقل شده است که فرمود: سپس گفت: ای محمد (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) ، نزد مردم برو و به آنان بگو: "بگوييد: لا إله إلا اللّه، محمد رسول اللّه." - خبر.) ## روايات مجعول عامه در آغاز نبوت وَالْغَرَضُ إِنَّ هُنَاكَ مَقَامَيْنِ قَدِ اخْتَلَطَا في الْكُتُبِ، حَتَّى فِي كُتُبِ أَصْحَابِنَا الْإِمَامِيَّةِ قَدَّسَ اللَّهُ أَسْرَارَهُمْ لِتَبَعِيَّتِهِمْ عَنِ الْعَامَّةِ، مَعَ أَكُمْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ تَعَمَّدُوا فِي هَتْكِ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم وَإِحْفَاءِ فَضَائِلِهِ وَمَنَاقِبِهِ وَوَضْع أَحَادِيثَ مُوجِبَةً فِتْكِهِ وَحَفْضِهِ، كَيْ يَسْتَقِيمَ أَمْرُ خِلَافَةِ الْغَاصِبِينَ الْجَاهِلِينَ.) و مقصود: دو مقام وجود دارد که در کتابها، حتی در کتابهای اصحاب ما امامیه - خداوند ارواحشان را پاک گرداند- با یکدیگر اشتباه شده است زیرا آنان از عامه پیروی کردند. در حالی که عامه - خداوند لعنتشان کند- عمداً در جهت هتک شأن خاتم النبیین(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم ، پنهان کردن فضایل و مناقب او و ساختن احادیثی که موجب هتک حرمت و پایین آوردن مقام اوست عمل کردند تا خلافت غاصبان جاهل پایدار بماند **.) الْمَقَامُ الْأَوَّلُ: فِي كَيْفِيَّةِ دَعْوَتِهِ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم بِأَنَّهُ كَيْفَ دَعَا النَّاسَ، وَمَا أَوَّلُ دَعْوَتِهِ، وَمَا الْمَدْعُو إِلَيْهِ فِي دَعْوَاتِهِ.) مقام اول: در کیفیت دعوت پیامبر (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم ، اینکه چگونه مردم را دعوت کرد، اولین دعوت او چه بود، و او به چه چیزی در دعوت هایش فراخواند.)

تمامی این مطالب مذکور ارتباطی به باب اثبات نبوت و بیان بعثت ندارد، افزون بر اینکه درک این حقایق در توان مردم نیست، مگر از طریق خاتم پیامبران(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم و جانشینان پاک او.) فَلَا بُدَّ لِلْخَبِيرِ الْبَصِيرِ مِنَ التَّنَبُّهِ إِلَى مَا ذَكَرْنَا مِنَ الْمَقَامَيْنِ، وَعَدَمِ الْخَلْطِ بَيْنَهُمَا عِنْدَ التَّعْلِيمِ وَالتَّصْنِيفِ وَالدَّعْوَةِ وَالتَّبْلِيغِ. وَعَلَيْهِ الاحْتِرَازُ الشَّدِيدُ وَالتَّجَنُّبُ الْأَكِيدُ عَنْ كُلِّ مَا رَوَتْهُ الْعَامَّةُ لَعَنَهُمُ اللهُ فِي هَذَا الْمَقَامِ. پس برای شخص آگاه و بصیر لازم است به این دو مقام که ذکر شد توجه کند و بین آنها در هنگام تعلیم، تصنيف، دعوت و تبلیغ خلط نکند. همچنین باید از هر آنچه عامه لعنت خدا بر آنان باد در این مقام روایت کرده اند، به شدت پرهیز و اجتناب کند. فَإِنَّهُمْ خَذَهُمُ اللهُ قَدْ رَوَوْا أَحَادِيثَ يَجْعُولَةٌ مَوْضُوعَةً عَنْ عَائِشَةَ وَغَيْرِهَا، كَقَتَادَةَ وَعُمَرَ وَأَبِي بَكْرٍ. فَقَدْ رَوَوْا عَنْ عَائِشَةَ، أَنَّهُ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم قَالَ: كُنْتُ أَخَافُ عَلَى عَقْلِي وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْأَحَادِيثِ الْهَادِمَةِ لِلْإِسْلَامِ، الْهَاتِكَةِ لِمَقَامَاتِ سَيِّدِ الْأَنَامِ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) .) زیرا آنان خدا آنان را خوار کند احادیث جعلی و ساختگی ای را از عایشه و دیگران مانند قتاده، عمر و ابوبكر روایت کرده اند. مثلاً از عایشه نقل کرده اند که پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم گفت: «بر عقل خود بیمناک بودم.» و احادیث دیگری که تخریب کننده اسلام و هتاکانه به مقام سید انسان ها(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) است.) فَقَدْ شَوَّهُوا لَعَنَهُمُ اللهُ تَعَالَى وَجْهَ الْإِسْلَامِ عِنْدَ الْأَجَانِبِ وَتَعَمَّدُوا فِي هَتْكِ النَّي (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم فَبَحَثُوا عَنْ حَقِيقَةِ النُّبُوَّةِ وَكَيْفِيَّةِ نُزُولِ جِبْرِيلَ عَلَى أَيِّ شَكْلِ مِنَ الْأَشْكَالِ، وَكَيْفِيَّةِ نُزُولِ الْوَحْيِ وَأَنَّ أَوَّلَ مَا أُوحِيَ إِلَيْهِ هُوَ قَوْلُهُ: (اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ) fn[العلق (96) / 1](footnote1-page92" id=") [].) و خلاصه اینکه، در روایت "البصائر"، از امام صادق(علیهِ السَّلام آمده است که راوی گفت: از امام صادق(علیهِ السَّلام) درباره آیه خداوند متعال " (هَذَا نَذِيرُ مِنَ النُّذْرِ الْأُولَى) " پرسیدم.) فرمود: منظور از آن محمد (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم است، زمانی که در عالم ذر آنان را به اقرار به خداوند دعوت کرد - خبر) وفي رِوَايَةِ مَعَانِي الْأَخْبَارِ، عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِين (علیهِ السَّلام فِي رِوَايَةِ، إِلَى أَنْ قَالَ:) ثم قال: يَا مُحَمَّدهِ اذْهَبْ إِلَى النَّاسِ فَقُلْ لَهُمْ: قُولُوا: لَا إِلَهَ إلا الله محمدٌ رَسُولُ اللهِ الخبر fn[معاني الأخبار / 308؛ بحارالأنوار 15 / 5]( [].) و در روایت "معانى الأخبار"، از امیر المؤمنین(علیهِ السَّلام نقل شده است که فرمود: سپس گفت: ای محمد (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) ، نزد مردم برو و به آنان بگو: "بگوييد: لا إله إلا اللّه، محمد رسول اللّه." - خبر.) ## روايات مجعول عامه در آغاز نبوت وَالْغَرَضُ إِنَّ هُنَاكَ مَقَامَيْنِ قَدِ اخْتَلَطَا في الْكُتُبِ، حَتَّى فِي كُتُبِ أَصْحَابِنَا الْإِمَامِيَّةِ قَدَّسَ اللَّهُ أَسْرَارَهُمْ لِتَبَعِيَّتِهِمْ عَنِ الْعَامَّةِ، مَعَ أَكُمْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ تَعَمَّدُوا فِي هَتْكِ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم وَإِحْفَاءِ فَضَائِلِهِ وَمَنَاقِبِهِ وَوَضْع أَحَادِيثَ مُوجِبَةً فِتْكِهِ وَحَفْضِهِ، كَيْ يَسْتَقِيمَ أَمْرُ خِلَافَةِ الْغَاصِبِينَ الْجَاهِلِينَ.) و مقصود: دو مقام وجود دارد که در کتابها، حتی در کتابهای اصحاب ما امامیه - خداوند ارواحشان را پاک گرداند- با یکدیگر اشتباه شده است زیرا آنان از عامه پیروی کردند. در حالی که عامه - خداوند لعنتشان کند- عمداً در جهت هتک شأن خاتم النبیین(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم ، پنهان کردن فضایل و مناقب او و ساختن احادیثی که موجب هتک حرمت و پایین آوردن مقام اوست عمل کردند تا خلافت غاصبان جاهل پایدار بماند **.) الْمَقَامُ الْأَوَّلُ: فِي كَيْفِيَّةِ دَعْوَتِهِ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم بِأَنَّهُ كَيْفَ دَعَا النَّاسَ، وَمَا أَوَّلُ دَعْوَتِهِ، وَمَا الْمَدْعُو إِلَيْهِ فِي دَعْوَاتِهِ.) مقام اول: در کیفیت دعوت پیامبر (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم ، اینکه چگونه مردم را دعوت کرد، اولین دعوت او چه بود، و او به چه چیزی در دعوت هایش فراخواند.)

تمامی این مطالب مذکور ارتباطی به باب اثبات نبوت و بیان بعثت ندارد، افزون بر اینکه درک این حقایق در توان مردم نیست، مگر از طریق خاتم پیامبران(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم و جانشینان پاک او.) فَلَا بُدَّ لِلْخَبِيرِ الْبَصِيرِ مِنَ التَّنَبُّهِ إِلَى مَا ذَكَرْنَا مِنَ الْمَقَامَيْنِ، وَعَدَمِ الْخَلْطِ بَيْنَهُمَا عِنْدَ التَّعْلِيمِ وَالتَّصْنِيفِ وَالدَّعْوَةِ وَالتَّبْلِيغِ. وَعَلَيْهِ الاحْتِرَازُ الشَّدِيدُ وَالتَّجَنُّبُ الْأَكِيدُ عَنْ كُلِّ مَا رَوَتْهُ الْعَامَّةُ لَعَنَهُمُ اللهُ فِي هَذَا الْمَقَامِ. پس برای شخص آگاه و بصیر لازم است به این دو مقام که ذکر شد توجه کند و بین آنها در هنگام تعلیم، تصنيف، دعوت و تبلیغ خلط نکند. همچنین باید از هر آنچه عامه لعنت خدا بر آنان باد در این مقام روایت کرده اند، به شدت پرهیز و اجتناب کند. فَإِنَّهُمْ خَذَهُمُ اللهُ قَدْ رَوَوْا أَحَادِيثَ يَجْعُولَةٌ مَوْضُوعَةً عَنْ عَائِشَةَ وَغَيْرِهَا، كَقَتَادَةَ وَعُمَرَ وَأَبِي بَكْرٍ. فَقَدْ رَوَوْا عَنْ عَائِشَةَ، أَنَّهُ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم قَالَ: كُنْتُ أَخَافُ عَلَى عَقْلِي وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْأَحَادِيثِ الْهَادِمَةِ لِلْإِسْلَامِ، الْهَاتِكَةِ لِمَقَامَاتِ سَيِّدِ الْأَنَامِ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) .) زیرا آنان خدا آنان را خوار کند احادیث جعلی و ساختگی ای را از عایشه و دیگران مانند قتاده، عمر و ابوبكر روایت کرده اند. مثلاً از عایشه نقل کرده اند که پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم گفت: «بر عقل خود بیمناک بودم.» و احادیث دیگری که تخریب کننده اسلام و هتاکانه به مقام سید انسان ها(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) است.) فَقَدْ شَوَّهُوا لَعَنَهُمُ اللهُ تَعَالَى وَجْهَ الْإِسْلَامِ عِنْدَ الْأَجَانِبِ وَتَعَمَّدُوا فِي هَتْكِ النَّي (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم فَبَحَثُوا عَنْ حَقِيقَةِ النُّبُوَّةِ وَكَيْفِيَّةِ نُزُولِ جِبْرِيلَ عَلَى أَيِّ شَكْلِ مِنَ الْأَشْكَالِ، وَكَيْفِيَّةِ نُزُولِ الْوَحْيِ وَأَنَّ أَوَّلَ مَا أُوحِيَ إِلَيْهِ هُوَ قَوْلُهُ: (اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ) fn[العلق (96) / 1](footnote1-page92" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) و خلاصه اینکه، در روایت "البصائر"، از امام صادق(علیهِ السَّلام آمده است که راوی گفت: از امام صادق(علیهِ السَّلام) درباره آیه خداوند متعال " (هَذَا نَذِيرُ مِنَ النُّذْرِ الْأُولَى) " پرسیدم.) فرمود: منظور از آن محمد (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم است، زمانی که در عالم ذر آنان را به اقرار به خداوند دعوت کرد - خبر) وفي رِوَايَةِ مَعَانِي الْأَخْبَارِ، عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِين (علیهِ السَّلام فِي رِوَايَةِ، إِلَى أَنْ قَالَ:) ثم قال: يَا مُحَمَّدهِ اذْهَبْ إِلَى النَّاسِ فَقُلْ لَهُمْ: قُولُوا: لَا إِلَهَ إلا الله محمدٌ رَسُولُ اللهِ الخبر fn[معاني الأخبار / 308؛ بحارالأنوار 15 / 5]( [].) و در روایت "معانى الأخبار"، از امیر المؤمنین(علیهِ السَّلام نقل شده است که فرمود: سپس گفت: ای محمد (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) ، نزد مردم برو و به آنان بگو: "بگوييد: لا إله إلا اللّه، محمد رسول اللّه." - خبر.) ## روايات مجعول عامه در آغاز نبوت وَالْغَرَضُ إِنَّ هُنَاكَ مَقَامَيْنِ قَدِ اخْتَلَطَا في الْكُتُبِ، حَتَّى فِي كُتُبِ أَصْحَابِنَا الْإِمَامِيَّةِ قَدَّسَ اللَّهُ أَسْرَارَهُمْ لِتَبَعِيَّتِهِمْ عَنِ الْعَامَّةِ، مَعَ أَكُمْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ تَعَمَّدُوا فِي هَتْكِ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم وَإِحْفَاءِ فَضَائِلِهِ وَمَنَاقِبِهِ وَوَضْع أَحَادِيثَ مُوجِبَةً فِتْكِهِ وَحَفْضِهِ، كَيْ يَسْتَقِيمَ أَمْرُ خِلَافَةِ الْغَاصِبِينَ الْجَاهِلِينَ.) و مقصود: دو مقام وجود دارد که در کتابها، حتی در کتابهای اصحاب ما امامیه - خداوند ارواحشان را پاک گرداند- با یکدیگر اشتباه شده است زیرا آنان از عامه پیروی کردند. در حالی که عامه - خداوند لعنتشان کند- عمداً در جهت هتک شأن خاتم النبیین(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم ، پنهان کردن فضایل و مناقب او و ساختن احادیثی که موجب هتک حرمت و پایین آوردن مقام اوست عمل کردند تا خلافت غاصبان جاهل پایدار بماند **.) الْمَقَامُ الْأَوَّلُ: فِي كَيْفِيَّةِ دَعْوَتِهِ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم بِأَنَّهُ كَيْفَ دَعَا النَّاسَ، وَمَا أَوَّلُ دَعْوَتِهِ، وَمَا الْمَدْعُو إِلَيْهِ فِي دَعْوَاتِهِ.) مقام اول: در کیفیت دعوت پیامبر (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم ، اینکه چگونه مردم را دعوت کرد، اولین دعوت او چه بود، و او به چه چیزی در دعوت هایش فراخواند.)

تمامی این مطالب مذکور ارتباطی به باب اثبات نبوت و بیان بعثت ندارد، افزون بر اینکه درک این حقایق در توان مردم نیست، مگر از طریق خاتم پیامبران(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم و جانشینان پاک او.) فَلَا بُدَّ لِلْخَبِيرِ الْبَصِيرِ مِنَ التَّنَبُّهِ إِلَى مَا ذَكَرْنَا مِنَ الْمَقَامَيْنِ، وَعَدَمِ الْخَلْطِ بَيْنَهُمَا عِنْدَ التَّعْلِيمِ وَالتَّصْنِيفِ وَالدَّعْوَةِ وَالتَّبْلِيغِ. وَعَلَيْهِ الاحْتِرَازُ الشَّدِيدُ وَالتَّجَنُّبُ الْأَكِيدُ عَنْ كُلِّ مَا رَوَتْهُ الْعَامَّةُ لَعَنَهُمُ اللهُ فِي هَذَا الْمَقَامِ. پس برای شخص آگاه و بصیر لازم است به این دو مقام که ذکر شد توجه کند و بین آنها در هنگام تعلیم، تصنيف، دعوت و تبلیغ خلط نکند. همچنین باید از هر آنچه عامه لعنت خدا بر آنان باد در این مقام روایت کرده اند، به شدت پرهیز و اجتناب کند. فَإِنَّهُمْ خَذَهُمُ اللهُ قَدْ رَوَوْا أَحَادِيثَ يَجْعُولَةٌ مَوْضُوعَةً عَنْ عَائِشَةَ وَغَيْرِهَا، كَقَتَادَةَ وَعُمَرَ وَأَبِي بَكْرٍ. فَقَدْ رَوَوْا عَنْ عَائِشَةَ، أَنَّهُ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم قَالَ: كُنْتُ أَخَافُ عَلَى عَقْلِي وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْأَحَادِيثِ الْهَادِمَةِ لِلْإِسْلَامِ، الْهَاتِكَةِ لِمَقَامَاتِ سَيِّدِ الْأَنَامِ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) .) زیرا آنان خدا آنان را خوار کند احادیث جعلی و ساختگی ای را از عایشه و دیگران مانند قتاده، عمر و ابوبكر روایت کرده اند. مثلاً از عایشه نقل کرده اند که پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم گفت: «بر عقل خود بیمناک بودم.» و احادیث دیگری که تخریب کننده اسلام و هتاکانه به مقام سید انسان ها(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) است.) فَقَدْ شَوَّهُوا لَعَنَهُمُ اللهُ تَعَالَى وَجْهَ الْإِسْلَامِ عِنْدَ الْأَجَانِبِ وَتَعَمَّدُوا فِي هَتْكِ النَّي (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم فَبَحَثُوا عَنْ حَقِيقَةِ النُّبُوَّةِ وَكَيْفِيَّةِ نُزُولِ جِبْرِيلَ عَلَى أَيِّ شَكْلِ مِنَ الْأَشْكَالِ، وَكَيْفِيَّةِ نُزُولِ الْوَحْيِ وَأَنَّ أَوَّلَ مَا أُوحِيَ إِلَيْهِ هُوَ قَوْلُهُ: (اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ) fn[العلق (96) / 1](footnote1-page92" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) و خلاصه اینکه، در روایت "البصائر"، از امام صادق(علیهِ السَّلام آمده است که راوی گفت: از امام صادق(علیهِ السَّلام) درباره آیه خداوند متعال " (هَذَا نَذِيرُ مِنَ النُّذْرِ الْأُولَى) " پرسیدم.) فرمود: منظور از آن محمد (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم است، زمانی که در عالم ذر آنان را به اقرار به خداوند دعوت کرد - خبر) وفي رِوَايَةِ مَعَانِي الْأَخْبَارِ، عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِين (علیهِ السَّلام فِي رِوَايَةِ، إِلَى أَنْ قَالَ:) ثم قال: يَا مُحَمَّدهِ اذْهَبْ إِلَى النَّاسِ فَقُلْ لَهُمْ: قُولُوا: لَا إِلَهَ إلا الله محمدٌ رَسُولُ اللهِ الخبر fn[معاني الأخبار / 308؛ بحارالأنوار 15 / 5]( [].) و در روایت "معانى الأخبار"، از امیر المؤمنین(علیهِ السَّلام نقل شده است که فرمود: سپس گفت: ای محمد (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) ، نزد مردم برو و به آنان بگو: "بگوييد: لا إله إلا اللّه، محمد رسول اللّه." - خبر.) ## روايات مجعول عامه در آغاز نبوت وَالْغَرَضُ إِنَّ هُنَاكَ مَقَامَيْنِ قَدِ اخْتَلَطَا في الْكُتُبِ، حَتَّى فِي كُتُبِ أَصْحَابِنَا الْإِمَامِيَّةِ قَدَّسَ اللَّهُ أَسْرَارَهُمْ لِتَبَعِيَّتِهِمْ عَنِ الْعَامَّةِ، مَعَ أَكُمْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ تَعَمَّدُوا فِي هَتْكِ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم وَإِحْفَاءِ فَضَائِلِهِ وَمَنَاقِبِهِ وَوَضْع أَحَادِيثَ مُوجِبَةً فِتْكِهِ وَحَفْضِهِ، كَيْ يَسْتَقِيمَ أَمْرُ خِلَافَةِ الْغَاصِبِينَ الْجَاهِلِينَ.) و مقصود: دو مقام وجود دارد که در کتابها، حتی در کتابهای اصحاب ما امامیه - خداوند ارواحشان را پاک گرداند- با یکدیگر اشتباه شده است زیرا آنان از عامه پیروی کردند. در حالی که عامه - خداوند لعنتشان کند- عمداً در جهت هتک شأن خاتم النبیین(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم ، پنهان کردن فضایل و مناقب او و ساختن احادیثی که موجب هتک حرمت و پایین آوردن مقام اوست عمل کردند تا خلافت غاصبان جاهل پایدار بماند **.) الْمَقَامُ الْأَوَّلُ: فِي كَيْفِيَّةِ دَعْوَتِهِ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم بِأَنَّهُ كَيْفَ دَعَا النَّاسَ، وَمَا أَوَّلُ دَعْوَتِهِ، وَمَا الْمَدْعُو إِلَيْهِ فِي دَعْوَاتِهِ.) مقام اول: در کیفیت دعوت پیامبر (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم ، اینکه چگونه مردم را دعوت کرد، اولین دعوت او چه بود، و او به چه چیزی در دعوت هایش فراخواند.)

وَالْمَقَامُ الثَّانِي: فِي كَيْفِيَّةِ نُزُولِ الْوَحْيِ، وَكَيْفِيَّةِ النُّبُوَّةِ وَحَقِيقَتِهَا، وَكَيْفِيَّةِ نُزُولِ جِبْرِيلَ، وَعُرُوضِ الْأَحْوَالِ النَّفْسَانِيَّةِ وَالْمِزَاجِيَّةِ أو الرُّوحَانِيَّةِ عَلَى النَّبي(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم .) مقام دوم در کیفیت نزول وحی، حقیقت و ماهیت نبوت چگونگی نزول جبرئیل و حالات نفسانی، مزاجی یا روحانی که بر پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم عارض می شد.) وَلَا بُدَّ لِكُلِّ مُعَلِّمٍ حِينَ يُعَلِّمُ، وَلِكُلِّ مُصَنِّفٍ وَمُؤَلّفٍ حِينَ يُصَنِّفُ وَيُؤَلِّفُ، وَلِكُلِّ مُبَلِّعْ دَاعٍ إِلَى الإِسْلَامِ حِينَ مَا يُبَلِّغُ وَيَدْعُو أَنْ لَا يَرْجَ بَيْنَ الْمَقَامَيْنِ، بَلْ يَكْتَفِي فِي مَقَامِ الْبَحْثِ عَنِ النُّبُوَّةِ الْخَاصَّةِ وَإِثْبَاتِهَا بِالْمَقَامِ الْأَوَّلِ، وَلَا يَتَجَاوَزَ وَلَا يَتَعَدَّى عَنْهُ إِلَى الْمَقَامِ الثَّانِي، وَلَا يَخْلِطَ بَيْنَهُمَا، كَمَا خَلَطَ الْعَامَّةُ وَبَعْضُ الْخَاصَّةِ. هر معلمی هنگام تعلیم، هر مؤلف و مصنفی هنگام تألیف، و هر مبلغ و دعوت کننده ای به اسلام هنگام تبلیغ و دعوت، باید بین این دو مقام خلط نکند. بلکه در مقام بحث درباره نبوت خاص و اثبات آن، به مقام اول اکتفا کند و از آن فراتر نرود و وارد مقام دوم نشود و این دو را با هم خلط نکند، چنان که عامه و برخی از خاصه این کار را کرده اند. إِذِ الْمَقَامُ النَّانِي لَيْسَ مَرْبُوطًا بِالْمَقَامِ الْأَوَّلِ. نَعَمْ؛ لَهُ أَنْ يَذْكُرَ حَالَاتِ النَّبِي(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم وَنَسَبَهُ بِأَنَّهُ كَانَ ابْنَ عَبْدِ اللَّهِ، وَكَانَ أَمِينًا مُؤْتَمَنَّا خَلِيفًا صَادِقًا. وَكَانَ أَكْثَرَ عُمْرِهِ فِي مَكَّةَ. وَسَافَرَ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ لِلتِّجَارَةِ. وَكَانَ ابْنَ الْقِفَارِ وَأُمِّيَّا غَيْرَ مُتَعَلَّمٍ عَنْ أَحَدٍ، لَا مِنْ وَرَقَةَ بْنِ نَوْفَلٍ وَلَا مِنْ بَحِيرَاءِ الرَّاهِبِ.) زیرا مقام دوم مربوط به مقام اول نیست. بله؛ می توان حالات پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم و نسب او را ذکر کرد؛ اینکه او فرزند عبداللّه بود ،امین، امانت دار، و صادق بود، بیشتر عمر خود را در مکه گذراند، یک یا دو بار برای تجارت سفر کرد، فرزند بیابانها بود و امی (ناخوانده و نانوشته) بود و از کسی نه از ورقه بن نوفل و نه از بحیرا راهب، چیزی نیاموخت.) فَذِكْرُ هَذِهِ الْحَالَاتِ غَيْرُ مَرْبُوطٍ بِبَيَانِ كَيْفِيَّةِ الْوَحْيِ وَحَقِيقَةِ النُّبُوَّةِ وَظُهُورٍ جِبْرِيلَ وَكَيْفِيَّةِ ظُهُورِهِ، بَيَانًا وَبَحْنَّا فَلْسَفِيًّا كَلَامِيًّا. ذکر این حالات، ارتباطی با بیان کیفیت ،وحی حقیقت نبوت ظهور جبرئیل و چگونگی ظهور او ندارد که این ها موضوعات فلسفی و کلامی هستند. فَكُلُ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ غَيْرُ مَرْبُوطَةٍ بِبَابِ إِثْبَاتِ النُّبُوَّةِ وَبَيَانِ الْبَعْثَةِ، مضافًا إِلَى أَنَّ دَرْكَ هَذِهِ الْحَقَائِقِ لَيْسَ فِي طَاقَةِ النَّاسِ إِلَّا مِنْ طَرِيقِ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم وَأَوْصِيَائِهِ الْأَطْهَرِينَ.)

وَالْمَقَامُ الثَّانِي: فِي كَيْفِيَّةِ نُزُولِ الْوَحْيِ، وَكَيْفِيَّةِ النُّبُوَّةِ وَحَقِيقَتِهَا، وَكَيْفِيَّةِ نُزُولِ جِبْرِيلَ، وَعُرُوضِ الْأَحْوَالِ النَّفْسَانِيَّةِ وَالْمِزَاجِيَّةِ أو الرُّوحَانِيَّةِ عَلَى النَّبي(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم .) مقام دوم در کیفیت نزول وحی، حقیقت و ماهیت نبوت چگونگی نزول جبرئیل و حالات نفسانی، مزاجی یا روحانی که بر پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم عارض می شد.) وَلَا بُدَّ لِكُلِّ مُعَلِّمٍ حِينَ يُعَلِّمُ، وَلِكُلِّ مُصَنِّفٍ وَمُؤَلّفٍ حِينَ يُصَنِّفُ وَيُؤَلِّفُ، وَلِكُلِّ مُبَلِّعْ دَاعٍ إِلَى الإِسْلَامِ حِينَ مَا يُبَلِّغُ وَيَدْعُو أَنْ لَا يَرْجَ بَيْنَ الْمَقَامَيْنِ، بَلْ يَكْتَفِي فِي مَقَامِ الْبَحْثِ عَنِ النُّبُوَّةِ الْخَاصَّةِ وَإِثْبَاتِهَا بِالْمَقَامِ الْأَوَّلِ، وَلَا يَتَجَاوَزَ وَلَا يَتَعَدَّى عَنْهُ إِلَى الْمَقَامِ الثَّانِي، وَلَا يَخْلِطَ بَيْنَهُمَا، كَمَا خَلَطَ الْعَامَّةُ وَبَعْضُ الْخَاصَّةِ. هر معلمی هنگام تعلیم، هر مؤلف و مصنفی هنگام تألیف، و هر مبلغ و دعوت کننده ای به اسلام هنگام تبلیغ و دعوت، باید بین این دو مقام خلط نکند. بلکه در مقام بحث درباره نبوت خاص و اثبات آن، به مقام اول اکتفا کند و از آن فراتر نرود و وارد مقام دوم نشود و این دو را با هم خلط نکند، چنان که عامه و برخی از خاصه این کار را کرده اند. إِذِ الْمَقَامُ النَّانِي لَيْسَ مَرْبُوطًا بِالْمَقَامِ الْأَوَّلِ. نَعَمْ؛ لَهُ أَنْ يَذْكُرَ حَالَاتِ النَّبِي(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم وَنَسَبَهُ بِأَنَّهُ كَانَ ابْنَ عَبْدِ اللَّهِ، وَكَانَ أَمِينًا مُؤْتَمَنَّا خَلِيفًا صَادِقًا. وَكَانَ أَكْثَرَ عُمْرِهِ فِي مَكَّةَ. وَسَافَرَ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ لِلتِّجَارَةِ. وَكَانَ ابْنَ الْقِفَارِ وَأُمِّيَّا غَيْرَ مُتَعَلَّمٍ عَنْ أَحَدٍ، لَا مِنْ وَرَقَةَ بْنِ نَوْفَلٍ وَلَا مِنْ بَحِيرَاءِ الرَّاهِبِ.) زیرا مقام دوم مربوط به مقام اول نیست. بله؛ می توان حالات پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم و نسب او را ذکر کرد؛ اینکه او فرزند عبداللّه بود ،امین، امانت دار، و صادق بود، بیشتر عمر خود را در مکه گذراند، یک یا دو بار برای تجارت سفر کرد، فرزند بیابانها بود و امی (ناخوانده و نانوشته) بود و از کسی نه از ورقه بن نوفل و نه از بحیرا راهب، چیزی نیاموخت.) فَذِكْرُ هَذِهِ الْحَالَاتِ غَيْرُ مَرْبُوطٍ بِبَيَانِ كَيْفِيَّةِ الْوَحْيِ وَحَقِيقَةِ النُّبُوَّةِ وَظُهُورٍ جِبْرِيلَ وَكَيْفِيَّةِ ظُهُورِهِ، بَيَانًا وَبَحْنَّا فَلْسَفِيًّا كَلَامِيًّا. ذکر این حالات، ارتباطی با بیان کیفیت ،وحی حقیقت نبوت ظهور جبرئیل و چگونگی ظهور او ندارد که این ها موضوعات فلسفی و کلامی هستند. فَكُلُ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ غَيْرُ مَرْبُوطَةٍ بِبَابِ إِثْبَاتِ النُّبُوَّةِ وَبَيَانِ الْبَعْثَةِ، مضافًا إِلَى أَنَّ دَرْكَ هَذِهِ الْحَقَائِقِ لَيْسَ فِي طَاقَةِ النَّاسِ إِلَّا مِنْ طَرِيقِ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم وَأَوْصِيَائِهِ الْأَطْهَرِينَ.)

وَالْمَقَامُ الثَّانِي: فِي كَيْفِيَّةِ نُزُولِ الْوَحْيِ، وَكَيْفِيَّةِ النُّبُوَّةِ وَحَقِيقَتِهَا، وَكَيْفِيَّةِ نُزُولِ جِبْرِيلَ، وَعُرُوضِ الْأَحْوَالِ النَّفْسَانِيَّةِ وَالْمِزَاجِيَّةِ أو الرُّوحَانِيَّةِ عَلَى النَّبي(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم .) مقام دوم در کیفیت نزول وحی، حقیقت و ماهیت نبوت چگونگی نزول جبرئیل و حالات نفسانی، مزاجی یا روحانی که بر پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم عارض می شد.) وَلَا بُدَّ لِكُلِّ مُعَلِّمٍ حِينَ يُعَلِّمُ، وَلِكُلِّ مُصَنِّفٍ وَمُؤَلّفٍ حِينَ يُصَنِّفُ وَيُؤَلِّفُ، وَلِكُلِّ مُبَلِّعْ دَاعٍ إِلَى الإِسْلَامِ حِينَ مَا يُبَلِّغُ وَيَدْعُو أَنْ لَا يَرْجَ بَيْنَ الْمَقَامَيْنِ، بَلْ يَكْتَفِي فِي مَقَامِ الْبَحْثِ عَنِ النُّبُوَّةِ الْخَاصَّةِ وَإِثْبَاتِهَا بِالْمَقَامِ الْأَوَّلِ، وَلَا يَتَجَاوَزَ وَلَا يَتَعَدَّى عَنْهُ إِلَى الْمَقَامِ الثَّانِي، وَلَا يَخْلِطَ بَيْنَهُمَا، كَمَا خَلَطَ الْعَامَّةُ وَبَعْضُ الْخَاصَّةِ. هر معلمی هنگام تعلیم، هر مؤلف و مصنفی هنگام تألیف، و هر مبلغ و دعوت کننده ای به اسلام هنگام تبلیغ و دعوت، باید بین این دو مقام خلط نکند. بلکه در مقام بحث درباره نبوت خاص و اثبات آن، به مقام اول اکتفا کند و از آن فراتر نرود و وارد مقام دوم نشود و این دو را با هم خلط نکند، چنان که عامه و برخی از خاصه این کار را کرده اند. إِذِ الْمَقَامُ النَّانِي لَيْسَ مَرْبُوطًا بِالْمَقَامِ الْأَوَّلِ. نَعَمْ؛ لَهُ أَنْ يَذْكُرَ حَالَاتِ النَّبِي(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم وَنَسَبَهُ بِأَنَّهُ كَانَ ابْنَ عَبْدِ اللَّهِ، وَكَانَ أَمِينًا مُؤْتَمَنَّا خَلِيفًا صَادِقًا. وَكَانَ أَكْثَرَ عُمْرِهِ فِي مَكَّةَ. وَسَافَرَ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ لِلتِّجَارَةِ. وَكَانَ ابْنَ الْقِفَارِ وَأُمِّيَّا غَيْرَ مُتَعَلَّمٍ عَنْ أَحَدٍ، لَا مِنْ وَرَقَةَ بْنِ نَوْفَلٍ وَلَا مِنْ بَحِيرَاءِ الرَّاهِبِ.) زیرا مقام دوم مربوط به مقام اول نیست. بله؛ می توان حالات پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم و نسب او را ذکر کرد؛ اینکه او فرزند عبداللّه بود ،امین، امانت دار، و صادق بود، بیشتر عمر خود را در مکه گذراند، یک یا دو بار برای تجارت سفر کرد، فرزند بیابانها بود و امی (ناخوانده و نانوشته) بود و از کسی نه از ورقه بن نوفل و نه از بحیرا راهب، چیزی نیاموخت.) فَذِكْرُ هَذِهِ الْحَالَاتِ غَيْرُ مَرْبُوطٍ بِبَيَانِ كَيْفِيَّةِ الْوَحْيِ وَحَقِيقَةِ النُّبُوَّةِ وَظُهُورٍ جِبْرِيلَ وَكَيْفِيَّةِ ظُهُورِهِ، بَيَانًا وَبَحْنَّا فَلْسَفِيًّا كَلَامِيًّا. ذکر این حالات، ارتباطی با بیان کیفیت ،وحی حقیقت نبوت ظهور جبرئیل و چگونگی ظهور او ندارد که این ها موضوعات فلسفی و کلامی هستند. فَكُلُ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ غَيْرُ مَرْبُوطَةٍ بِبَابِ إِثْبَاتِ النُّبُوَّةِ وَبَيَانِ الْبَعْثَةِ، مضافًا إِلَى أَنَّ دَرْكَ هَذِهِ الْحَقَائِقِ لَيْسَ فِي طَاقَةِ النَّاسِ إِلَّا مِنْ طَرِيقِ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم وَأَوْصِيَائِهِ الْأَطْهَرِينَ.)

وَالْمَقَامُ الثَّانِي: فِي كَيْفِيَّةِ نُزُولِ الْوَحْيِ، وَكَيْفِيَّةِ النُّبُوَّةِ وَحَقِيقَتِهَا، وَكَيْفِيَّةِ نُزُولِ جِبْرِيلَ، وَعُرُوضِ الْأَحْوَالِ النَّفْسَانِيَّةِ وَالْمِزَاجِيَّةِ أو الرُّوحَانِيَّةِ عَلَى النَّبي(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم .) مقام دوم در کیفیت نزول وحی، حقیقت و ماهیت نبوت چگونگی نزول جبرئیل و حالات نفسانی، مزاجی یا روحانی که بر پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم عارض می شد.) وَلَا بُدَّ لِكُلِّ مُعَلِّمٍ حِينَ يُعَلِّمُ، وَلِكُلِّ مُصَنِّفٍ وَمُؤَلّفٍ حِينَ يُصَنِّفُ وَيُؤَلِّفُ، وَلِكُلِّ مُبَلِّعْ دَاعٍ إِلَى الإِسْلَامِ حِينَ مَا يُبَلِّغُ وَيَدْعُو أَنْ لَا يَرْجَ بَيْنَ الْمَقَامَيْنِ، بَلْ يَكْتَفِي فِي مَقَامِ الْبَحْثِ عَنِ النُّبُوَّةِ الْخَاصَّةِ وَإِثْبَاتِهَا بِالْمَقَامِ الْأَوَّلِ، وَلَا يَتَجَاوَزَ وَلَا يَتَعَدَّى عَنْهُ إِلَى الْمَقَامِ الثَّانِي، وَلَا يَخْلِطَ بَيْنَهُمَا، كَمَا خَلَطَ الْعَامَّةُ وَبَعْضُ الْخَاصَّةِ. هر معلمی هنگام تعلیم، هر مؤلف و مصنفی هنگام تألیف، و هر مبلغ و دعوت کننده ای به اسلام هنگام تبلیغ و دعوت، باید بین این دو مقام خلط نکند. بلکه در مقام بحث درباره نبوت خاص و اثبات آن، به مقام اول اکتفا کند و از آن فراتر نرود و وارد مقام دوم نشود و این دو را با هم خلط نکند، چنان که عامه و برخی از خاصه این کار را کرده اند. إِذِ الْمَقَامُ النَّانِي لَيْسَ مَرْبُوطًا بِالْمَقَامِ الْأَوَّلِ. نَعَمْ؛ لَهُ أَنْ يَذْكُرَ حَالَاتِ النَّبِي(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم وَنَسَبَهُ بِأَنَّهُ كَانَ ابْنَ عَبْدِ اللَّهِ، وَكَانَ أَمِينًا مُؤْتَمَنَّا خَلِيفًا صَادِقًا. وَكَانَ أَكْثَرَ عُمْرِهِ فِي مَكَّةَ. وَسَافَرَ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ لِلتِّجَارَةِ. وَكَانَ ابْنَ الْقِفَارِ وَأُمِّيَّا غَيْرَ مُتَعَلَّمٍ عَنْ أَحَدٍ، لَا مِنْ وَرَقَةَ بْنِ نَوْفَلٍ وَلَا مِنْ بَحِيرَاءِ الرَّاهِبِ.) زیرا مقام دوم مربوط به مقام اول نیست. بله؛ می توان حالات پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم و نسب او را ذکر کرد؛ اینکه او فرزند عبداللّه بود ،امین، امانت دار، و صادق بود، بیشتر عمر خود را در مکه گذراند، یک یا دو بار برای تجارت سفر کرد، فرزند بیابانها بود و امی (ناخوانده و نانوشته) بود و از کسی نه از ورقه بن نوفل و نه از بحیرا راهب، چیزی نیاموخت.) فَذِكْرُ هَذِهِ الْحَالَاتِ غَيْرُ مَرْبُوطٍ بِبَيَانِ كَيْفِيَّةِ الْوَحْيِ وَحَقِيقَةِ النُّبُوَّةِ وَظُهُورٍ جِبْرِيلَ وَكَيْفِيَّةِ ظُهُورِهِ، بَيَانًا وَبَحْنَّا فَلْسَفِيًّا كَلَامِيًّا. ذکر این حالات، ارتباطی با بیان کیفیت ،وحی حقیقت نبوت ظهور جبرئیل و چگونگی ظهور او ندارد که این ها موضوعات فلسفی و کلامی هستند. فَكُلُ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ غَيْرُ مَرْبُوطَةٍ بِبَابِ إِثْبَاتِ النُّبُوَّةِ وَبَيَانِ الْبَعْثَةِ، مضافًا إِلَى أَنَّ دَرْكَ هَذِهِ الْحَقَائِقِ لَيْسَ فِي طَاقَةِ النَّاسِ إِلَّا مِنْ طَرِيقِ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم وَأَوْصِيَائِهِ الْأَطْهَرِينَ.)

تمامی این مطالب مذکور ارتباطی به باب اثبات نبوت و بیان بعثت ندارد، افزون بر اینکه درک این حقایق در توان مردم نیست، مگر از طریق خاتم پیامبران(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم و جانشینان پاک او.) فَلَا بُدَّ لِلْخَبِيرِ الْبَصِيرِ مِنَ التَّنَبُّهِ إِلَى مَا ذَكَرْنَا مِنَ الْمَقَامَيْنِ، وَعَدَمِ الْخَلْطِ بَيْنَهُمَا عِنْدَ التَّعْلِيمِ وَالتَّصْنِيفِ وَالدَّعْوَةِ وَالتَّبْلِيغِ. وَعَلَيْهِ الاحْتِرَازُ الشَّدِيدُ وَالتَّجَنُّبُ الْأَكِيدُ عَنْ كُلِّ مَا رَوَتْهُ الْعَامَّةُ لَعَنَهُمُ اللهُ فِي هَذَا الْمَقَامِ. پس برای شخص آگاه و بصیر لازم است به این دو مقام که ذکر شد توجه کند و بین آنها در هنگام تعلیم، تصنيف، دعوت و تبلیغ خلط نکند. همچنین باید از هر آنچه عامه لعنت خدا بر آنان باد در این مقام روایت کرده اند، به شدت پرهیز و اجتناب کند. فَإِنَّهُمْ خَذَهُمُ اللهُ قَدْ رَوَوْا أَحَادِيثَ يَجْعُولَةٌ مَوْضُوعَةً عَنْ عَائِشَةَ وَغَيْرِهَا، كَقَتَادَةَ وَعُمَرَ وَأَبِي بَكْرٍ. فَقَدْ رَوَوْا عَنْ عَائِشَةَ، أَنَّهُ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم قَالَ: كُنْتُ أَخَافُ عَلَى عَقْلِي وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْأَحَادِيثِ الْهَادِمَةِ لِلْإِسْلَامِ، الْهَاتِكَةِ لِمَقَامَاتِ سَيِّدِ الْأَنَامِ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) .) زیرا آنان خدا آنان را خوار کند احادیث جعلی و ساختگی ای را از عایشه و دیگران مانند قتاده، عمر و ابوبكر روایت کرده اند. مثلاً از عایشه نقل کرده اند که پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم گفت: «بر عقل خود بیمناک بودم.» و احادیث دیگری که تخریب کننده اسلام و هتاکانه به مقام سید انسان ها(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) است.) فَقَدْ شَوَّهُوا لَعَنَهُمُ اللهُ تَعَالَى وَجْهَ الْإِسْلَامِ عِنْدَ الْأَجَانِبِ وَتَعَمَّدُوا فِي هَتْكِ النَّي (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم فَبَحَثُوا عَنْ حَقِيقَةِ النُّبُوَّةِ وَكَيْفِيَّةِ نُزُولِ جِبْرِيلَ عَلَى أَيِّ شَكْلِ مِنَ الْأَشْكَالِ، وَكَيْفِيَّةِ نُزُولِ الْوَحْيِ وَأَنَّ أَوَّلَ مَا أُوحِيَ إِلَيْهِ هُوَ قَوْلُهُ: (اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ) fn[العلق (96) / 1](footnote1-page92"> 1) بصائر الدرجات / 84؛ تفسير القمي 2 / 340؛ بحار الأنوار 5 / 234 و 250

. ، وَعَنْ كَوْنِ الحُمَّى الْعَارِضَةِ عَلَيْهِ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) عَلَى أَي كَيْفِيَّةٍ، وَغَيْرِ ذَلِكَ.) آنان لعنت خدا بر آنان باد چهره اسلام را نزد بیگانگان مخدوش کردند و عمداً در هتک پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم کوشیدند.) آنان درباره حقیقت نبوت، چگونگی نزول جبرئیل به هر شکلی، کیفیت نزول وحی اینکه اولین وحی به او «اقرأ باسم ربک» بود، و حتی کیفیت تب هایی که بر او عارض می شد و امثال این مسائل بحث کردند. من (20 الأُمُورِ الَّتِي لَا يَنَالُ حَقِيقَتَهَا إِلَّا النَّبِيُّ أَوِ الوَصِيُّ أو مَن عَلَّمَاهُ، لَا قَتَادَةً وَعَائِشَةَ وَعُمَرَ وَأَمْنَاهُم مِّمَّن لَا يَعرِفُ الهِرَّ مِنَ البَرِ، بَل يَكُونُ مُتَعَمِّدًا في هَتكِ النَّي وَخَفضِ مَقَامَاتِهِ، فَمِثلُ هَذِهِ الحُمُرِ كَيفَ يَفْهَمُونَ حَقِيقَةَ النُّبُوَّةِ وَكَيفِيَّةَ حُصُولِهَا وَنُزُولِ الوَحِي وَجِبْرَئِيلَ وَغَيْرَ ذَلِكَ؟**!)

از اموری است که حقیقت آن را تنها پیامبر یا وصی او، یا کسی که آن دو به او تعلیم داده اند، می فهمد؛ نه افرادی همچون قتاده، عایشه، عمر و امثال آنها که حتی گندم را از جو نمی شناسند، بلکه عمداً در پی هتک حرمت پیامبر و پایین آوردن مقامات او هستند. پس چگونه این انسانهای نادان می توانند حقیقت نبوت، چگونگی تحقق آن، نزول فَإِذَنْ لَا بُدَّ لِلْخَبِيرِ أَنْ لَا يَخْلِطَ بَيْنَ الْمَقَامَيْنِ أَبَدًا، لِعَدَمٍ كَوْنِ دَرْكِ الْمَقَامِ الثَّانِي مِنْ شُؤُونِنَا إِلَّا بِتَعْلِيم اللَّهِ أَوْ رَسُولِهِ أَوْ وَصِيِّهِ. پس لازم است که فرد آگاه هرگز بین این دو مقام خلط نکند، زیرا درک مقام دوم از شئون ما نیست مگر با تعلیم خدا، رسول او يا وحتى او. وَلَا بُدَّ مِنَ الِاحْتِرَازِ عَنْ أَحَادِيثِ الْعَامَّةِ. لِأَنَّ أَكْثَرَهَا تَجْعُولَةٌ عَنْهُمْ وَعَنْ الْيَهُودِ الَّذِينَ أَسْلَمُوا ظَاهِرًا لِتَحْرِيبِ الْإِسْلَامِ، نَظِيرَ الْبُولُسِ الْمَلْعُونِ؛ حَيْثُ أَظْهَرَ مِنْ نَفْسِهِ التَّنَصُّرَ فِدْمِ مَذْهَبِ النَّصَارَى. و باید از احادیث عامه دوری کرد، زیرا بیشتر آنها ساختگی است و از سوی آنها و یهودیانی که ظاهراً اسلام آوردند برای تخریب اسلام، نظیر پولس ملعون که خود را به مسیحیت منتسب کرد تا مذهب مسیحیان را ویران کند. نَعَمْ؛ كُلُّ مَا نَقَلُوهُ وَرَوَوْا فِي الْمَقَامِ الْأَوَّلِ، نَأْخُذُهُ وَنَذْكُرُهُ، لأَنَّهُ أَمْرٌ ظَاهِرِي يَفْهَمُهُ الْمُحِبُّ وَالْعَدُو. بله؛ هر آنچه در مقام اول نقل و روایت کردند را می پذیریم و ذکر می کنیم، زیرا موضوعی ظاهری است که دوست و دشمن آن را درک می کنند. فَإِنَّ ذَهَابَهُ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم عَلَى الْحِجَرِ أَوْ نِدَاءَهُ ب- «اللَّهُ أَكْبَرُ» وَكَذَلِكَ دَعْوَتَهُ بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَسَائِرَ أَقْرِبَائِهِ إِلَى الْإِسْلَامِ ، أَمْرُ ظَاهِرِيُّ يَفْهَمُهُ كُلُّ أَحَدٍ، مُحِبَّا كَانَ أَمْ عَدُوًّا.) چرا که رفتن او(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم نزد حجر یا ندای «الله اکبر» و همچنین دعوت او از بنی عبد المطلب و سایر نزدیکانش به اسلام موضوعی ظاهری است که هر کسی، چه دوست و چه دشمن، آن را درک می کند.) فَنَأْخُذُ كُلَّ حَدِيثٍ مَرْوِي فِي ذَلِكَ الْمَقَامِ، عَامِيَّا كَانَ أَمْ لَا. بنابراین، هر حدیثی که در این مقام روایت شده باشد، چه از عامه و چه غیر آنان، می پذیریم. وَأَمَّا مَا يَقُولُهُ الْعَامَّةُ وَيَرْوُونَهُ مِنَ الْأُمُورِ الرَّاجِعَةِ إِلَى الْمَقَامِ الثَّانِي، فَلَا نَعْتَنِي بِهِ أَبَدًا لِأَنَّهُمْ لَيْسُوا بِأَهْلٍ لِفَهْمِهِ وَدَرْكِهِ. مُضَافًا إِلَى كَوْنِهِمْ أَعْدَاءً دَاسِينَ هَاتِكِينَ هَادِمِينَ. اما آنچه عامه درباره مسائل مربوط به مقام دوم می گویند و روایت میکنند هرگز به آن اعتنا نمی کنیم. زیرا آنان شایستگی فهم و درک آن را ندارند افزون بر اینکه دشمنانی هستند که به تخریب و هتک مقامات می پردازند.

بَلْ وَإِنْ وَرَدَ حَدِيثٌ فِي ذَلِكَ الْمَقَامِ عَنْ أَئِمَّتِنَا: لَا تَأْخُذُ بِهِ مُطْلَقًا، بَلْ نَعْرِضُهُ عَلَى الْأَحَادِيثِ الْمَنْقُولَةِ فِي أَبْوَابِ فَضَائِلِهِ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم وَفَضَائِلِ أَهْلِ بَيْتِهِ:) بلکه اگر حدیثی در آن مقام از ائمه ما نیز وارد شده باشد، مطلقاً آن را نمی پذیریم، بلکه آن را با احادیث نقل شده در ابواب فضایل او(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم و اهل بیت او مقایسه می کنیم.) حَيْثُ إِنَّهُ ضُبِطَ فِي كُتُبِ أَصْحَابِنَا أَزْيَدَ مِنْ ثَلَاثَةِ آلَافِ حَدِيثٍ فِي فَضَائِلِهِمْ وَمَنَاقِبِهِمْ، تَحْصُورَةٍ فِي اثنَي عَشَرَ بَابًا كَبَابِ أَنَّ الْحَقَّ لَا يُعْرَفُ إِلَّا بِهِمْ، وَبَابِ تَعْلِيمِهِمُ الْمَلَائِكَةَ التَّسْبِيحَ وَالتَّهْلِيلَ، وَتَكْمِيلِهِمُ الْمَلَائِكَةَ الَّذِينَ يُكَمِلُونَ الْبَشَرَ بِالْإِهام في أُذُنِ يُمْنَى الْقُلُوبِ، وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَبْوَابِ، كَبَابِ خَلْقِ اللَّهِ أَرْوَاحَهُمْ وَأَحْدِ المِيثَاقِ عَن الْخَلْقِ بِنُبُوَّتِهِمْ وَوَلَا يَتِهِمْ. زیرا در کتب اصحاب ما بیش از سه هزار حدیث درباره فضایل و مناقب آنان ضبط شده است که در دوازده باب محدود شده اند، از جمله باب اینکه حق جز از طریق آنان شناخته نمی شود، باب تعلیم تسبیح و تهلیل به ملائكه توسط آنان، تکمیل فرشتگانی که بشر را از طریق الهام در گوش راست قلبها تکمیل می کنند، و دیگر ابواب، مانند باب خلقت ارواح آنان توسط خدا و گرفتن پیمان از خلق درباره نبوت و ولایت آنان. وَبِالْجُمْلَةِ : إِنْ وَرَدَ فِي مَا نَحْنُ فِيهِ حَدِيثٌ حَاصِيُّ السَّنَدِ، نَعْرِضُهُ عَلَى هَذِهِ الْأَحَادِيثِ. فَإِنْ طَابَقَهَا، تأْخُذُ بِهِ، وَإِلَّا، فَنَعْرِضْ عَنْهُ. و به طور خلاصه: اگر در موضوع مورد بحث، حدیثی با سند خاص وارد شود، آن را با این احادیث می سنجیم. اگر با آنها مطابقت داشت آن را میپذیریم و گرنه از آن صرف نظر می کنیم. وَمَعَ ذَلِكَ كُلِهِ، لَوْ أَخَذْنَا بِهِ، تَحْمِلُهُ عَلَى مِقْدَارٍ فَهْمِنَا وَإِدْرَاكِنَا، لَا عَلَى مَا عَلَيْهِ الْوَاقِعُ وَنَفْسُ الْأَمْرِ مِنْ مَقَامَاتِ النَّبِيِّ وَفَضَائِلِهِ. با این حال، اگر آن حدیث را بپذیریم آن را مطابق میزان فهم و درک خود تفسیر می کنیم، نه مطابق واقعیت و حقیقت امر درباره مقامات و فضایل پیامبر. لِأَنَّهُ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم وَأَوْصِيَائِهِ الْأَطْهَرِينَ كَلَّمُوا النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِ النَّاسِ، لَا عَلَى مَا عَلَيْهِ الْوَاقِعُ مِنَ الدَّرَجَةِ النَّبِيلَةِ؛ حَيْثُ إِنَّ الْبَشَرَ لَا يُطِيقُ تَحَمُّلَ دَرْكِ مَا عَلَيْهِ الْوَاقِعُ.) زیرا پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم و اوصیای پاک او با مردم به اندازه درک و عقل آنان سخن می گفتند نه مطابق واقعیت مقام بلند نبوت؛ چرا که بشر توانایی درک آن حقیقت را ندارد.)

وَقَدْ رُوِيَ عَنِ النَّبِيِّ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم أَنَّهُ مَا كَلَّمَ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عَقْلِهِ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) قَطُّ مِرْنَا أَنْ نُكَلِّمُ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِم (1) .) و روایت شده است که پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم هرگز با مردم به اندازه عقل خود سخن نگفت.) ## کیفیت وحی در حد عقول ما نیست فَعَلَى هَذَا، لَا نَحُومُ حَوْلَ الْمَقَامِ الثَّانِي أَبَدًا لِأَنَّهُ مِمَّا لَا يُدْرِكُهُ عُقُولُنَا، وَخُصُوصًا بِالِاسْتِنَادِ إِلَى أَحَادِيثِ الْعَامَّةِ الْعَمْيَاءِ الْمُعَانِدِينَ . خَذَهُمُ اللَّهُ. بنابراین، هرگز به مقام دوم نمی پردازیم زیرا این مقامی است که عقول ما توان درک آن را ندارد، به ویژه با استناد به احادیث عامه نابینا و دشمنان که خدا آنان را خوار کند. بَلْ نَكْتَفِي فِي مَقَامِ التَّعْلِيمِ أَوِ التَّأْلِيفِ وَالتَّصْنِيفِ أَوِ التَّبْلِيغِ أَوْ فِي مَقَامِ نَقْلِ الْأَحَادِيثِ بِخُصُوصِ مَا وَرَدَ فِي الْمَقَامِ الْأَوَّلِ فَقَط. بلکه در مقام آموزش، تألیف و تصنیف، تبلیغ یا نقل احادیث، تنها به آنچه در مقام اول وارد شده است اکتفا می کنیم. ## امیت پیامبر و جهل حجاز در عصر نبوّت فَنَقُولُ : إِنَّ سَيِّدَنَا وَنَبِيَّنَا، سَيِّدَ الْمُرْسَلِينَ (21 وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ كَانَ أُمِّيًّا لَمَّ يَقْرَأُ الْكُتُبَ وَلَمَّ يَتَعَلَّمِ الْعُلُومَ عِنْدَ الْمُعَلِّمِينَ، وَمَعَ ذَلِكَ أَتَى بِعُلوم وَمَعَارِفَ مُخَيْرَةٍ لِلْعُقُول.) پس می گوییم: سرور و پیامبر ما سرور رسولان و خاتم پیامبران، فردی امی بود که کتابی نخوانده و علوم را نزد معلمان نیاموخته بود اما با این حال علومی و معارفی ارائه داد که عقول را حیران می سازد. وَقَدْ نَبَّهُنَا عَلَى ذَلِكَ، الْكِتَابُ الْإِهَيُّ. فَإِنَّا نَأْخُذُ كُل مَطَالِبِنَا مِنَ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ. و به این موضوع در کتاب الهی اشاره شده است. زیرا ما تمام مطالب خود را از کتاب و سنت می گیریم.


1) الكافي 1 / 23؛ بحار الأنوار 16 / 281 ، عن الصادق عليه السلام

قَالَ اللهُ تَعَالَى فِي أَوَاخِرِ سُورَةِ الْعَنْكَبُوتِ: (وَمَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَلَا تَخطُهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ * بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّاتُ فِي صُدُورًا لَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَمَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ (1) .) خداوند متعال در اواخر سوره عنکبوت می فرماید: «و تو پیش از این نه کتابی میخواندی و نه با دست خود می نوشتی؛ اگر چنین بود، باطل گرایان دچار تردید می شدند. بلکه این آیات روشن در سینه های کسانی است که علم به آنها داده شده و هیچ کس آیات ما را انکار نمی کند جز ستمگران». وَقَالَ تَعَالَى: (هُوَا لَّني بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ (2) .) و خداوند فرمود: «او کسی است که در میان بی سوادان رسولی از خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنان تلاوت می کند، آنان را پاک می سازد و کتاب و حکمت را به آنان می آموزد، هر چند که پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند». فَإِنَّهُ تَعَالَى بَيَّنَ لَنَا وَجْهَ التَّحَدِي بِالْقُرْآنِ بِأَنَّهُ لَيْسَ الْفَصَاحَةَ وَالْبَلَاغَةَ، بَلْ هُوَ كَوْنُهُ عِلْمًا وَهُدًى وَنُورًا وَمَوْعِظَةً وَشِفَاءً لِمَا فِي الصُّدُورِ. زيرا خداوند متعال وجه اعجاز قرآن را این گونه بیان کرد که فقط فصاحت و بلاغت نیست، بلکه علم، هدایت نور، موعظه و شفای دلها است. وَبَيَّنَ لَنَا طَرِيقَ إِثْبَاتِ النُّبُوَّةِ بِأَنَّهُ هُوَ كَوْنُهُ أُمِّيَّا لَمَّ يَقْرَأْ وَلَمْ يَكْتُبْ، فَظَهَرَ دَفْعَةً بِالْمَعَارِفِ وَالْعُلُومِ الْمُخَيرَةِ للعقول. و راه اثبات نبوت را این گونه برای ما بیان کرد که او امی بود؛ نه خواند و نه نوشت، اما ناگهان با معارف و علومی که عقل ها را حیران می کند، ظاهر شد. أَمَّا بَيَانُ أُمِّيَّتِهِ، فَهُوَ ظَاهِرٌ لِمَنْ رَاجَعَ التَّوَارِيخَ الْجَدِيدَةَ وَالْقَدِيمَةَ؛ حَيْثُ إِنَّهُ مِنَ الْبَيِّنِ الْوَاضِحِ لِلْمُرَاجِعِ إِلَى التَّوَارِيخِ أَنَّ جَزِيرَةَ الْعَرَبِ يَوْمَ طُلُوعِ مُحَمَّد (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم كَانَتْ جَزِيرَةَ الْجَهْلِ وَالضَّلَالَةِ.)


1) العنكبوت (29) /48

2) الجمعة (62) / 2

اما توضیح می بودن او پیامبر ، برای هر کس که به تاریخ های جدید و قدیم مراجعه کند، آشکار است؛ چراکه برای کسی که به تاریخها مراجعه کند، روشن و واضح است که جزیره العرب در زمان ظهور محمد(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم جزیره ای از جهل و گمراهی بود.) بَلَى قَدْ كَانَ مِقْدَارٌ قَلِيلٌ مِنَ الْعِلْمِ وَالْمَعَارِفِ فِي أَيَادِي الْيَهُودِ، وَقَدْرٌ أَقَلُّ مِنْهُ فِي يَدِ النَّصَارَى، ثُمَّ الْمَجُوسِ. وَأَمَّا عَرَبُ الْجَزِيرَةِ، فَكَانُوا فَاقِدِينَ لِلْعُلُومِ. بله؛ مقدار اندکی از علم و معارف در دست یهودیان بود، و مقدار کمتری از آن در اختیار مسیحیان، و پس از آن در دست مجوس. اما اعراب جزیره کاملاً از علم و دانش بی بهره بودند. كَيْفَ وَوَرَقَةُ بْنُ نَوْفَلِ كَانَ مِنْ أَجِلَّاءِ عُظَمَائِهِمْ وَمَكَانَتُهُ مِنَ الْعِلْمِ أَنَّهُ كَانَ يَعْرِفُ اسْمَ جِبْرِيلَ، فَكَأَنَّهُ لِمَعْرِفَةِ هَذَا الإِسْم كَانَ حَامِلًا لِلْأَسْرَارِ الْإِطَيَّةِ فَهَذَا مَقَامُ الْعَرَبِ فِي الْمَعَارفِ. چگونه بود که ورقه بن نوفل، از بزرگان برجسته آنان، در حدی از دانش قرار داشت که تنها دانستن نام جبرئیل او را حامل اسرار الهی می دانستند این بود جایگاه اعراب در زمینه معارف. نَعَمْ؛ قَدْ كَانَ الْمِلِيُّونَ مِنَ الْعَرَبِ كَالْيَهُودِ وَالنَّصَارَى عَالِمِينَ بِأَنَّ نَبِيًّا يَطْلُعُ مِنَ الْحِجَازِ وَكَانُوا مُنْتَظِرِينَ لِطُلُوعِهِ، نَظِيرَ يَوْمِنَا هَذَا، حَيْثُ إِنَّ الْمِلِينَ يَنْتَظِرُونَ ظُهُورَ نَابِغَةٍ مِنَ الْبَشَرِ يُدِيرُ الدُّنْيَا. بله؛ ملت های دینی از عربها مانند یهودیان و مسیحیان میدانستند که پیامبری از حجاز ظهور خواهد کرد و منتظر طلوع او بودند، شبیه به زمان ما که ملت های دینی منتظر ظهور نابغه ای از بشر هستند که جهان را اداره کند. فَالْمَجُوسُ وَالنَّصَارَى وَالْيَهُودُ وَالْعَامَّةُ وَالخَاصَّةُ مِنَ الْمُسْلِمِينَ، يَنْتَظِرُونَ مَنْ يَقُومُ بِأَمْرِ الدُّنْيَا، وَإنّما الِاخْتِلَافُ فِي بَعْضِ حُصُوصِيَّاتِ هَذَا الْمُنْتَظَرِ. پس زرتشتیان، مسیحیان، یهودیان و عموم و خاص مسلمانان منتظر کسی هستند که امور دنیا را به دست گیرد، اما اختلاف آنان در برخی خصوصیات این منجی است. وَكَانَ النَّاسُ قَبْلَ الْإِسْلَامِ هَكَذَا، حَتَّى إِنَّهُ كَانَ بَيْنَ وَلَدِ إِسْمَاعِيلَ وَبَيْنَ الْيَهُودِ الَّذِينَ كَانُوا مِنْ وَلَدِ إِسْحَاقَ بْنِ يَعْقُوبَ اخْتِلَافُ وَتَشَاجُرٌ فِي الذَّبِيحِ ؛ حَيْثُ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمَعْلُومِ عِنْدَهُمْ أَنَّ النَّبِيَّ الْحِجَازِيَّ يَكُونُ مِنْ أَوْلَادِ الذَّبِيح. و مردم پیش از اسلام نیز چنین بودند تا جایی که میان فرزندان اسماعیل و یهودیانی که از نسل اسحاق بن یعقوب3 بودند، در موضوع " ذبیح اختلاف و نزاع وجود داشت؛ چرا که میدانستند پیامبر حجازی از نسل ذبیح خواهد بود.

وَالْيَهُودُ لِمَكَانَةِ سِيَادَةِ أُمِّهِمْ سَارَةَ، مَا كَانُوا لِيَتَذَكَّلُوا لَدَى بَنِي إِسْمَاعِيلَ الْمُتَوَلِدِ مِنَ الْأُمَّةِ (أَيْ هَاجَر3 . فَلِهَذَا كَانُوا يُخَاصِمُونَ وَلَدَ إِسْمَاعِيلَ وَيُوجِدُونَ الِاخْتِلَافَ فِي الذَّبِيح.) و یهودیان به دلیل موقعیت والای مادرشان ساره نمی خواستند نزد بنی اسماعیل که از کنیز (یعنی هاجر3 زاده شده بودند، خوار و ذلیل شوند. به همین دلیل، با فرزندان اسماعیل نزاع می کردند و در موضوع "ذبیح" اختلاف ایجاد می کردند.) وَبِالْجُمْلَةِ: كَانَ النَّاسُ مُنْتَظِرِينَ لِطُلُوعِ ذَلِكَ الرَّجُلِ الْمَوْعُودِ، حَتَّى إِنَّ بَعْضَ الْكُمَّلِينَ كَانُوا يَعْرِفُونَ مَجَارِيَ طُلُوعِهِ، حَيْثُ يُشَاهِدُونَ الْأَنْوَارَ وَآثَارَ الْعَظَمَةِ وَالْجَلَالِ فِي سِيمَا آبَاءِ النَّبِيِّ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم وَأَجْدَادِهِ، كَعَبْدِ الْمُطَّلِبِ بْنِ هَاشِمِ بْنِ عَبْدِمَنَافٍ . فَكَانُوا يَنْتَظِرُونَ طُلُوعَهُ مِنْ صُلْبِهِ وَصُلْبِ أَوْلَادِهِ.) و به طور کلی مردم منتظر ظهور آن مرد موعود بودند، حتی برخی از گملین مسیرهای ظهور او را می دانستند، چرا که نورها و نشانه های عظمت و جلال را در سیمای پدران و اجداد پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم ، همچون عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف، مشاهده می کردند. بنابراین انتظار داشتند او از نسل او و فرزندانش ظهور کند.) وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْعَرَبَ يَوْمَئِذٍ فِي جَزِيرَةِ الْعَرَبِ كَانَ أَوْحَشَ أَهْلِ الدُّنْيَا وَأَجْهَلَهُمْ، وَلَيَكُنْ يَتَدَاوَلُ الْخَطُّ وَالْكِتَابَةُ فِيهَا إِلَّا بِزَمَانٍ قَلِيلِ قَبْلَ (22 بَعْلِهِ(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) الا الله . فَأَيْنَ الْمُعَلِمُ الَّذِي يَتَوَهُمُ تَعَلَّمَهُ الله مِنْهُ وَتَلَمُذَهُ عِنْدَهُ؟!) و مقصود این است که اعراب در آن زمان در شبه جزیره عرب، وحشی ترین و جاهل ترین مردم دنیا بودند، و خط وكتابت تنها مدت کوتاهی پیش از بعثت(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم او در آنجا رواج پیدا کرده بود. پس معلمی که ادعا شود پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم) از او آموخته و شاگردی کرده، کجا بوده است؟!) أَمَّا وَرَقَهُ، فَقَدْ عَرَفْتَ مِقْدَارَ مَعْرِفَتِهِ بِأَنَّهُ كَانَ مِنَ الْعُظَمَاءِ لِأَجْلِ مَعْرِفَةِ اسْمِ جِبْرِيلَ. وَأَمَّا الرَّاهِبُ، فَلَمْ يَكُنْ بِحَامِلٍ لِهَذِهِ الْمَعَارِفِ الظَّاهِرَةِ مِنَ الْإِسْلَامِ. هَذَا أَوَّلًا. اما ورقه، چنان که میدانید دانش او تنها در این حد بود که به خاطر شناخت نام جبرئیل در میان بزرگان شمرده می شد. و اما راهب، او حامل این معارف آشکار از اسلام نبود. این نکته اول است. وَأَمَّا ثَانِيَا: فَقَدْ ضَبَطَ الْمُورِّحُونَ أَنَّ مُحَمَّدًا مَا لَاقَاهُ إِلَّا جَلْسَةً وَاحِدَةً. وَأَمَّا سَلْمَانُ: فَإِنَّهُ أَسْلَمَ فِي الْمَدِينَةِ، فَأَيْنَ هَذَا الْمُعَلِّمُ؟! و نکته دوم اینکه، مورخان ثبت کرده اند که محمد 3 تنها یک بار با او دیدار داشته است. و اما سلمان، او در مدینه اسلام آورد، پس این معلم کجاست؟! هَذَا بَيَانُ كَوْنِهِ أُمَيَّا لَيَقْرَأُ الْكُتُبَ وَمَّ يُعَلَّمْ آدَابَ الْخَطِ، وَأَمَّا مَعَارِفُهُ وَعُلُومُهُ، فَلَا بُدَّ مِنَ النَّظَرِ فِي دَعْوَتِهِ.

این بیانی است که او امی بوده، کتابی نخوانده و آداب نوشتن را نیاموخته است. اما درباره ی معارف و علوم او، باید به دعوت او نگریست. روش دعوت پیامبر اسْتِدْرَاكُ: لَا يَخْفَى أَنَّ هُنَاكَ مَقَامَانِ: أَحَدُهُمَا: مَقَامُ سَوْقِ النَّبِي (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم أَشْخَاصَ الْأُمَّةِ جَمْعًا وَفُرَادَى، وَاحْتِجَاجَاتِهِ مَعَ الْيَهُودِ وَالنَّصَارَى جَمْعًا وَفُرَادَى فِي الْمَجَالِسِ الْعَدِيدَةِ، بِطْرُقٍ شَتَّى وَأَسَالِيبَ مُخْتَلِفَةٍ.) توضیح: نباید از نظر دور داشت که دو مقام وجود دارد: اول، مقام هدایت پیامبر(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم افراد امت، چه جمعی و چه فردی و استدلالات او با یهودیان و مسیحیان چه جمعی و چه فردی در مجالس متعدد با روشها و اسلوب های گوناگون.) وَثَانِيهُمَا: مَقَامُ لُبِ لُبَابِ مَقْصُودِهِ صَدْرًا وَذَيْلًا، سِرًّا وَعَلَنَا؛ أَيْ: بَيَانُ أَنَّ مَقْصُودَهُ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم فِي جَمِيعِ الِاحْتِجَاجَاتِ وَالدَّعْوَاتِ مِنْ يَوْمِ بَعْثِهِ إِلَى آخِرِ حَيَاتِهِ، وَمِنْ أَوَّلِ نِدَائِهِ لَدَى الْحَجَرِ إِلَى آخِرِ حُطَبِهِ وَكَلِمَاتِهِ، مَا هُوَ وَأَيُّ شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ؟) دوم، مقام لب لباب مقصود او از ابتدا تا انتها چه در نهان و چه در آشکار؛ یعنی بیان اینکه مقصود او(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم در تمام استدلالات و دعوت هایش از روز بعثت تا پایان زندگی اش از نخستین ندای او نزد حجر تا آخرین خطبه ها و کلماتش، چه بوده و چه چیزی بوده است؟) وَعَلَى أَيْ أَسَاسِ أَسَّسَ شَرِيعَتَهُ وَدِيَانَتَهُ، وَمَا قُطْبُ دَوَائِرِ الْإِسْلَامِ وَمِكْوَرُ أَفْلَاكِ هَذِهِ الشَّرِيعَةِ، وَمَا مَقْصُودُهُ مِنْ جَمِيعِ الْكَلِمَاتِ الصَّادِرَةِ عَنْهُ (صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم قَبْضًا وَبَسْطَا وَسِرًّا وَعَلَنَا وَصَدْرًا وَذَيْلًا وَأَوَّلًا وَآخِرًا؟) و بر چه اساسی شریعت و دین خود را بنا نهاده است؟ محور دایره های اسلام و مرکز افلاک این شریعت چیست؟ و مقصود او از تمام کلمات صادره از او(صَلی الله علیهِ وَ الهِ وَسَلم چه در حالت انقباض و انبساط در نهان و آشکار، در صدر و ذیل، در آغاز و انجام، چیست؟) أَمَّا الْمَقَامُ الْأَوَّلُ ، فَنَتَكَلَّمُ فِيهِ فِيمَا بَعْدَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. اما مقام اول را بعداً درباره اش صحبت خواهیم کرد، اگر خداوند متعال بخواهد.

اساس دعوت پیامبر بر معرفت فطری بوده وَ أَمَّا الْمَقَامُ الثَّانِي، فَتَقُولُ: أَسَاسُ شَرِيعَةِ الْإِسْلَامِ مِنْ بَدْءِ دَعَوَاتِ صَاحِبِهِ إِلَى خَتْمِهَا مِنْ دُونِ اخْتِلَافٍ وَ تَبَدُّلٍ، إِنَّمَا هُوَ عَلَى الْمَعْرِفَةِ الْفِطْرِيَّةِ وَ كَوْنُ مَعْرِفَةِ اللَّهِ تَعَالَى أَمْرًا فِطْرِيَّا ضَرُورِيًّا، إِنْ تَنَزَّلْنَا مِنْ عَالَمَ الْأَرْوَاحِ إِلَى نَشْأَتِنَا هَذِهِ، وَ ضَرُورِيًّا فِطْرِيَّا إِنْ صَعِدْنَا مِنْ هَذِهِ النَّشْأَةِ إِلَى عَالَمِ الْأَرْوَاحِ. اما مقام دوم را چنین میگوییم اساس شریعت اسلام، از آغاز دعوت پیامبرش تا خاتمه آن بدون هیچ اختلاف و تغییری، بر پایه معرفت فطری است و این که معرفت خداوند متعال امری فطری و ضروری است، چه از عالم ارواح به این جهان تنزل کنیم و چه از این نشئه به عالم ارواح صعود کنیم. فَشَرِيعَتُهُ أُسِسَتْ عَلَى فِطْرِيَّةِ الْمَعْرِفَةِ وَ ضَرُورِيَّتِهَا ، لَا عَلَى نَظَرِيَّتِهَا وَ اكْتِسَابِيَّتِهَا بِأَيِّ مَعْنًى مِنْ مَعَانِي الاكْتِسَابِ، سَوَاءٌ كَانَ مَعْرِفَةً إِجْمَالِيَّةً أَوْ تَفْصِيلِيَّةً بِالْوَجْهِ أَمْ بِالْكُنْهِ. پس شریعت او بر پایه فطری بودن و ضروری بودن معرفت استوار شده نه بر نظری یا اکتسابی بودن آن، به هر معنایی از معانی اکتساب، چه معرفت اجمالی باشد یا تفصیلی به وجه باشد یا به کنه. فَإِنَّهُ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَسَلَّمَ لَمَّ يَجْعَلِ الْمِحْوَرَ فِي كَلِمَاتِهِ الْمَعْرِفَةَ الْكَسْبِيَّةَ بِجَمِيعِ أَقْسَامِهَا. بَلْ مِنْ بَدْءِ الدَّعْوَةِ إِلَى آخِرِ يَوْمِ حَيَاتِهِ نَادَى بِالْمَعْرِفَةِ الْفِطْرِيَّةِ مِنْ دُونِ اخْتِلَافِ. زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در کلماتش محور را بر معرفت اکتسابی با تمامی اقسام آن قرار نداد، بلکه از آغاز دعوت تا آخرین روز زندگی اش بدون هیچ اختلافی، مردم را به معرفت فطری فراخواند. إِذِ الْعِلْمُ الْإِليُّ لَيْسَ فِيهِ اخْتِلَافٌ. كَمَا قَالَ (أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيرِ اللهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا (1) .) زیرا علم الهی اختلاف پذیر نیست، چنان که فرمود: «آیا در قرآن تدبر نمی کنند؟ اگر از غیر خدا بود، در آن اختلاف زیادی می یافتند». فَدَعا العَرَبَ وَالعَجَمَ، وَالأَبْيَضَ وَالأَسْوَدَ، وَجَميعَ النَّاسِ إِلى يَومِ القِيامَةِ، وَنَادَاهُم بِأَعْلَى صَوْتِهِ بِالْمَعْرِفَةِ الفِطْرِيَّةِ. وَادَّعى : إِنَّ اللهَ تَعالى ظَاهِرٌ مُتَجَلِ لِلْبَشَرِ ، أَمَّا الْمَقامُ الْأَوَّلُ بَل وَلجَميعِ الأَشْياءِ. وَلَمْ يُخَصِ أَحَداً وَهَذَا الْكَلَامِ. وَمَ يَجْعَلْ هَذِهِ الدَّعْوى مِنَ الأَسْرارِ الْمُحْتَصَّةِ بِبَعْضٍ دُونَ بَعْضٍ، كَمَا يَفْعَلُهُ الْمُرَاشِدَةُ


1) النساء (4) / 82

وَالأَقْطاب؛ حَيْثُ يَجْعَلُونَ بَعْضَ الْمَطالِبِ مِنَ الأَسْرارِ الْمُلْقاةِ إِلى خَواصِ الْمُرِيدِينَ عِنْدَ اسْتِكْمَالِ رياضاتهم. او عرب و عجم، سفید و سیاه و همه مردم را تا روز قیامت دعوت کرد و با صدای بلند آنان را به معرفت فطری فراخواند. او ادعا کرد که خداوند متعال برای بشر و حتی برای همه موجودات آشکار و نمایان است. او این سخن را برای کسی خاص نکرد و این ادعا را از اسرار مخصوص برخی افراد ندانست همان گونه که برخی مرشدها و قطب ها برخی مطالب را به عنوان اسراری خاص برای خواص مریدان خود در مراحل تكامل رياضاتشان قرار می دهند. بَلْ هُوَ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم نادى عَلَى رُؤُوسِ الأَشْهَادِ فَوْقَ الْمِنْبَرِ بِمَرَّأَى وَمَسْمَع خَلْقِ كَثِيرٍ وَجَمٌ غَفِيرٍ مِنَ الْأَعْرَابِ الْبَدَوِيِّ وَالْقَرَوِيَ وَالْمَدَنِي بِأَنَّ اللَّهَ تَحَلَّى لِعِبادِهِ وَظَهَرَ . وَمَعْنَى التَّجَلِي : كَوْنُهُ تَعَالَى ضَرُورِيَّ الْمَعْرِفَةِ، فِطْرِيَّ الْمَعْرِفَةِ، غَيْرَ مُفْتَقِرٍ إلى الاكْتِسابِ؛ فَإِنَّ التَّجَلِّي مَعَ الْكَسْبِ مُتَنافِيانِ.) بلکه او در حضور همگان بر فراز منبر، در برابر دیدگان و شنیدگان جمعیت زیادی از اعراب بدوی، روستایی و شهری اعلام کرد که خداوند برای بندگانش تجلی کرده و ظاهر شده است. معنای تجلی این است که خداوند متعال ضروری و فطری شناخته می شود و نیازی به اکتساب ندارد؛ زیرا تجلی با اکتساب ناسازگار است. وَلَمْ يَخْفِ وَلَمْ يَسْتِرْ عَنْ أُمَّتِهِ شَيْئاً أَبَداً، وَلَمْ تَبْقَ تَحْتَ السِّتْرِ وَالْقِناعِ مَطْلَبَا، كَالتَّصَنُّعَاتِ الظَّاهِرَةِ عَنِ الأَقْطابِ. وَلَيَجْعَلِ الدِّيانَةَ عَلَى طَبَقَاتٍ ثَلاثَةِ : الشَّرِيعَةِ وَالطَّريقَةِ وَالْحَقِيقَةِ. بَلْ مِنْ بَدْوِ الْأَمْرِ فَوْقَ الْمِنْبَرِ نادى عَلَى رُؤُوسِ الأَشْهَادِ بِكَوْنِ الْمَعْرِفَةِ فِطْريَّةً، لا اكْتِسابِيَّةً. (23 ) او هرگز چیزی را از امت خود پنهان نکرد و هیچ مطلبی را زیر پرده و نقاب باقی نگذاشت، برخلاف تصنعات آشکار قطبها. او دین را به سه طبقه شریعت طریقت و حقیقت تقسیم نکرد، بلکه از ابتدا بر فراز منبر و در حضور همگان اعلام کرد که معرفت فطری است و نیازی به اکتساب ندارد. وَيَشْهَدُ عَلَى ذَلِكَ أُمُورٌ : و بر این موضوع شواهدی وجود دارد. ## بدو دعوت پیامبر به خلع الانداد بوده الأول: إِنَّهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم فِي بَدْوِ دَعْوَتِهِ دَعَا النَّاسَ إِلَى عِبَادَةِ اللَّهِ وَخَلْعِ الْأَنْدَادِ. وَأَوَّلُ مَا نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ، قَوْلُ «اللَّهُ أَكْبَرُ» وَأَمْثَالُ ذَلِكَ مِنَ التَّعْبِيرَاتِ. وَمِنَ الْبَدِيهِي أَنَّهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) يَدْعُو فِي أَوَّلِ الْأَمْرِ إِلَى أَوَّلِ الْوَاجِبَاتِ الذَّاتِيَّةِ ، أَي لا بُدَّ أَنْ يَكُونَ الْمَدْعُو إِلَيْهِ أَوَّلًا مَا بِالذَّاتِ لِكُلِ الْوَاجِبَاتِ. فَحِينَئِذٍ لَوْ كَانَتْ)

مَعْرِفَةُ اللَّهِ الاكْتِسَابِيَّةُ وَاجِبَةً عَلَى النَّاسِ بِالْوُجُوبِ الْعَقْلِي، لا الشَّرْعِيِّ التَّعَبدِي . لِوُضُوحٍ بُطْلَانِ التَّعَبدِيَّةِ فِي هَذَا الْمَقَامِ . لَكَانَ الْوَاجِبُ عَلَيْهِ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم أَنْ يَدْعُوَ النَّاسَ إِلَى تَحْصِيلِ الْمَعْرِفَةِ بِالاكْتِسَابِ. ثُمَّ بَعْدَ اكْتِسَابِمَا يَدْعُوهُمْ إِلَى الْعِبَادَةِ وَخَلْعِ اليَدِ وَالْمِثْلِ وَالشَّبْهِ؛ حَيْثُ إِنَّ الدَّعْوَةَ بِغَيْرِ مَا بِالذَّاتِ قَبِيحَةٌ.) او در آغاز دعوتش مردم را به عبادت خداوند و کنار گذاشتن همتایان دعوت کرد. نخستین چیزی که با صدای بلند اعلام کرد، گفتن «الله اکبر» و امثال آن بود. بدیهی است که او ابتدا مردم را به نخستین واجب ذاتی فرا می خواند، یعنی باید آنچه ابتدا به خودی خود برای همه واجبات ضروری است مورد دعوت باشد. بنابراین، اگر معرفت اکتسابی خداوند بر مردم واجب عقلی بود، نه شرعی تعبدی - با توجه به واضح بودن بطلان تعبدی بودن در این مقام - بر او واجب بود که مردم را به کسب معرفت از راه اکتساب دعوت کند و سپس پس از کسب آن، آنها را به عبادت و کنار گذاشتن همتاها و شبیه ها فرا بخواند؛ زیرا دعوت به چیزی جز ذات، ناپسند است. وهُوَ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم وَلَمْ يَكُنْ مَبْعُونًا إِلَى حُصُوصِ الْعَارِفِينَ بِاللَّهِ تَعَالَى فَقَط كَي يُقَالَ: إِنَّ الْمَعْرِفَةَ كَانَتْ حَاصِلَةٌ عِنْدَ الْمَدْعُوَينَ، بَلْ هُوَ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) بُعِثَ إِلَى جَمِيعِ مَنْ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ، حَتَّى عُقَلَاءَ الأَطْفَالِ الَّذِينَ لَيَبْلُغُوا الحُلُمَ. وَلِهَذَا دَعَا عَلِيَّا وَهُوَ ابْنُ عَشْرِ سِنِينَ. فَكُلُ مَنْ كَانَ عَاقِلًا، كَانَ مَدْعُوا بِهَذِهِ الدَّعْوَةِ.) او فقط برای آگاهان به خداوند متعال مبعوث نشده بود که گفته شود معرفت نزد مدعوین حاضر بود، بلکه او به سوی همه انسانها روی زمین حتی کودکان عاقلی که به بلوغ نرسیده بودند مبعوث شد به همین دلیل، علی را در حالی که ده ساله بود، دعوت کرد. بنابراین هر کسی که عاقل بود، مخاطب این دعوت قرار گرفت. فَإِذَنْ لَوْ كَانَ أَسَاسُ شَرِيعَتِهِ عَلَى الْمَعْرِفَةِ الاكْتِسَابِيَّةِ، لَلَوْمَ أَنْ يَدْعُوَ أَوَّلًا إِلَيْهَا وَيَقُولَ: أَيُّهَا النَّاسُ! حَصِلُوا الْمَعْرِفَةَ الإِجْمَالِيَّةَ أَو التَّفْصِيلِيَّةَ بِالْوَجْهِ أَوْ بِالْكُنْهِ مِنْ طَرِيقِ الْبُرْهَانِ. ثُمَّ بَعْدَ مَا اكْتَسَبُوهَا، يَدْعُوهُمْ إلَى الْعِبَادَةِ. بنابراین، اگر اساس شریعت او بر معرفت اکتسابی استوار بود، لازم بود که ابتدا مردم را به آن فراخواند و بگوید ای مردم معرفت اجمالی یا تفصیلی را از طریق برهان به دست آورید. سپس پس از اینکه آن را کسب کردند، آنها را به عبادت فرا می خواند. فَلْيَتَبَصَّرِ اللَّبِيبُ أَنَّ دَعْوَتَهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم مُخَالِفَةٌ وَمُنَافِضَةٌ لِمَا يَدَّعِيها الْبَشَرُ مِن اكْتِسَابِيَّةِ الْمَعْرِفَةِ. فَإِنَّهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) جَعَلَ الْمَعْرِفَةَ مِنْ أَوَّلِ الْأَمْرِ شَيْئًا مَفْرُوعًا عَنْهُ وَهِذَا لَيَدْعُ النَّاسَ إِلَيْهَا . فَعِنْدَهُ لا يَكُونُ النَّاسُ مَخْلُوقِينَ حُنَفَاءَ عُرَفَاءَ بِاللَّهِ مُوَحِدِينَ.) انسان خردمند باید دریابد که دعوت او (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم با آنچه بشر درباره اکتسابی بودن معرفت ادعا می کند، مخالف متناقض است. زیرا او معرفت را از همان آغاز امری مسلم و قطعی دانسته و به همین دلیل مردم را به آن دعوت نکرد. نزد او مردم به گونه ای آفریده شده اند که فطرتاً خداشناس و یکتاپرست هستند.)

## پیامبر به تحصیل معرفت مامور نیست وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى: مَدَّعَى صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ الإِسْلامِيَّة (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم كَمَا يَظْهَرُ مِنْ نُصُوصِ الْكِتَابِ وَقَطْعِيَّاتِ السُّنَّةِ وَمُتَوَاتِرَاتِ طَوَائِفِ الرِّوَايَاتِ . أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى خَلَقَ الْعِبَادَ عُرَفَاءَ بِهِ، بَلْ وَبِنَبِيِّهِ، بَلْ وَبِأَوْصِيَائِهِ. فَهُمْ قَدْ حُلِفُوا كُمَّلِينَ عُرَفَاءَ حُنَفَاءَ، إِلَّا أَنَّ أَرْوَاحَهُمُ الْعَارِفَةَ لَمَّا أُسْكِنَتْ فِي دَارِ الْبَدَنِ وَتَبَرَقَعَتْ بِهَذَا الْبُرقع، صَارُوا فِي حِجَابٍ عَنْ مَعْرُوفِهِمُ الْفِطْرِيَ الَّذِي عَرَّفَهُمْ نَفْسَهُ فِي عَوَالِمِ الأَرْوَاحِ، لَا مَرَّةً وَاحِدَةً، بَلْ مَرَّاتٍ، فَصَارُوا عَالِمِينَ بِهِ بِالْعِلْمِ الْبَسِيطِ الْوِجْدَانِي. وَهَذَا مَعْنَى الْحَنِيفِيَّةِ.) به عبارتی دیگر، مدعای صاحب شریعت اسلامی(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم - همان گونه که از نصوص کتاب، قطعیت های سنت و روایات متواتر آشکار است - این است که خداوند بندگان را عارف به خود، بلکه به پیامبر و اوصیای او آفریده است. آنان کامل و عارف و حق جو آفریده شده اند، اما هنگامی که ارواح عارف آنها در بدن قرار گرفت و با این پرده پوشیده شد، از معرفت فطری خود که در عوالم ارواح بارها خداوند خود را به آنها شناسانده بود، در حجاب قرار گرفتند و آن معرفت را با علم بسیط وجدانی می شناختند. این معنای حنیف بودن است.) فَبَعَثَ اللَّهُ الأَنْبِيَاءَ إِلَيْهِمْ كَيْ يُنَبِّهُوهُمْ عَلَى هَذَا الْمَعْرُوفِ وَيَجْعَلُوا هَذَا الْمَنْسِيَّ فِي ذِكْرِهِمْ، حَتَّى يَتَوَجَّهُوا إِلَيْهِ احْتِيَارًا، فَيَسْتَحِقُوا مِنْهُ الزِّلْقَى وَالتَّقَرُبَ وَالثَّوَابَ، أَوْ يُعْرِضُوا عَنْهُ اخْتِيَارًا، كَيْ يَسْتَحِقُوا الْبُعْدَ وَالْعِقَابَ. فَفِي هَذَا الْفِعْل يَقُومُ سُنَّةُ الْعَدْلِ الإلهي. پس خداوند پیامبران را به سوی آنها فرستاد تا آنان را به این معرفت آگاه کنند و آنچه را فراموش کرده بودند، به یادشان آورند تا با اختیار به سوی او روی آورند و شایسته نزدیکی، تقرب و پاداش ،گردند، یا با اختیار از او روی گردانند و سزاوار دوری و عذاب شوند. در این فعل، سنت عدل الهی تحقق می یابد. وَبِالْجُمْلَةِ: مَدَّعَاهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم كَوْتُهُمْ عُرَفَاءَ بِاللَّهِ مِنْ بَدْوِ الْخِلْقَةِ وَلَا يَحْتَاجُونَ إِلَى أَزْيَدَ مِنَ التَّنْبِيهِ. وَلِهَذَا لَمْ يَدْعُ إِلَى الْمَعْرِفَةِ لأَنها تَحْصِيلٌ لِلْحَاصِل بَلْ دَعَاهُمْ إِلَى خَلْعِ الأَنْدَادِ. وَفِي هَذَا سِرٌّ عَظِيمٌ، وَهُوَ بَيَانُ طَرِيقِ تَركِيبِ الْعِلْمِ الْبَسِيطِ وَتَعْلِيمُ طَرِيقِ رَفْعِ الْحِجَابِ.) به طور کلی مدعای(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم او این است که انسانها از آغاز خلقت عارف به خدا هستند و به چیزی جز یادآوری نیاز ندارند. به همین دلیل او به معرفت دعوت نکرد، زیرا این کار کسب چیزی است که از پیش موجود است، بلکه مردم را به کنار گذاشتن همتاها دعوت کرد. در این امر رازی بزرگ نهفته است که بیانگر نحوه ترکیب علم بسيط و آموزش رفع حجاب است.) وَتَوْضِيحُهُ: إِنَّ الإِنْسَانَ مَحْجُوبٌ عَنْ اللَّهِ تَعَالَى بِحُجُبِ الْمَعَاصِي وَحُجُبِ الْأَوْهَامِ وَالْخَيَالَاتِ وَالْمَعْقُولَاتِ. فَهَذِهِ حُجُبْ تَمْنَعُ عَنْ حُصُولِ التَّرْكِيبِ فِي الْعِلْمِ الْبَسِيطِ . وَأَعْظَمُ الْحُجُبِ لِلْمَعْرِفَةِ حِجَابُ

التَّعَقُلِ وَالتَّوَهُم وَالتَّخَيُّلِ؛ حَيْثُ إِنَّهُ كُلَّمَا سَمِعَ الإِنْسَانُ اسْمَ اللَّهِ أَوْ سَمِعَ مَعْرِفَةَ اللَّهِ أَوْ سَمِعَ تَجَلِّيَ اللَّهِ وَظُهُورَهُ، يَجْعَلُ لِلَّهِ تَعَالَى صُورَةً وَهْمِيَّةً أَوْ حَيَالِيَّةً أَوْ عَفْلِيَّةً، وَيَجْعَلُ تَجَلَّيَهُ وَظُهُورَهُ شَبِيبَ الظُّهُورَاتِ الْخَلْقِيَّةِ الْعَقْلِيَّةِ أَوِ الْخَيَالِيَّةِ. فَيَجْعَلُ اللَّهَ تَعَالَى شَبِيهَا بِشَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ الْعَقْلِيَّةِ. توضیح آن این است که انسان به واسطه حجابهای گناهان، اوهام، خیالات و معقولات از خداوند متعال محجوب است. این حجاب ها مانع از دستیابی به ترکیب در علم بسیط می شوند. بزرگترین حجاب های معرفت، حجاب تعقل، توهم و تخیل است؛ زیرا هرگاه انسان نام خدا معرفت خدا یا تجلی و ظهور او را بشنود، برای خداوند تصویر وهمی خیالی یا عقلی می سازد و تجلی و ظهور او را شبیه به ظهورات مخلوقات در عقل یا خیال می داند. او خداوند متعال را شبیه چیزی از امور عقلی تصور می کند. حَتَّى إِنَّكَ لَوْ نَبَّهْتَهُ عَلَى عَدَمٍ كَوْنِ ظُهُورِهِ مِنْ قَبِيلِ ظُهُورِ الْمَعْقُولَاتِ أَوِ الْمَوْهُومَاتِ لِلْوَهْمِ وَالْعَقْلِ وَنَبِّهْتَهُ عَلَى عَدَمِ تَنَاهِي ذَاتِهِ أَوْ عَدَمٍ كَوْنِهِ مَعْقُولًا، يَجْعَلُ لِذَلِكَ أَيْضًا صُورَةٌ عَقْلِيَّةٌ. وَعِنْدَ ذَلِكَ يَكُونُ الله تَعَالَى عِنْدَهُ شَبِيهَا ذَا نِةٍ وَمِثْلِ وَشَبَهِ؛ تَعَالَى اللَّهُ عَنِ الْأَنْدَادِ وَالْأَمْثَالِ وَالْأَشْبَاءِ. حتی اگر به او گوشزد کنی که ظهور خداوند از نوع ظهور معقولات یا موهومات برای وهم و عقل نیست و به او تذکر دهی که ذات خداوند بی نهایت است یا معقول نیست او برای این نیز تصویری عقلی می سازد. در این صورت خداوند متعال در نزد او شبیه چیزی دارای همتا و شبیه تصور می شود؛ خداوند از داشتن همتا، مثال و شبیه منزه است. فَأَصْعَبُ الصَّعَابِ حَلْمُ الأَنْدَادِ عَن اللهِ وَخَرْقُ حُجُب الْوَهُم وَالْعَقْلِ. وَذَلِكَ لا يُمكِن إِلَّا بِاللَّا فِكْرِيَّةِ وَاللَّاوَهْمِيَّةِ (24 وَاللَّاتَعَقُلِيَّةِ، بِأَنْ يَتَخَلَّى النَّفْسُ وَكُنْهُ ذَاتِهَا سَادَجَةً، نَظِيرَ حَالِ شِدَّةِ الِاضْطِرَارِ وَالْخَوْفِ الشَّدِيدِ؛ حَيْثُ إِنَّهُ فِي هَذِهِ الْحَالَةِ يَغْفَلُ عَنْ نَفْسِهِ، فَضْلًا عَنْ مَعْقُولَاتِهِ أَوْ مَوْهُومَاتِهِ. فَلا تَخَيلَ حِينَئِذٍ وَلا تَعَقُلَ، بَلْ وَلَا تَوَجُهَ إِلَى نَفْسِهِ. هَذَا كُلُّهُ فِي حَالِ الْخَوْفِ الشَّدِيدِ.) سخت ترین دشواریها کنار زدن همتاها از خداوند و پاره کردن حجابهای وهم و عقل است. این امر تنها با بی فکری، بی وهمی و بی تعقلی ممکن می شود، به طوری که نفس و ذات خود به حالت ساده و بی پیرایه برگردد، شبیه حالت اضطرار شدید یا ترس شدید؛ در این حالت انسان از خود غافل میشود چه رسد به معقولات یا موهومات خود. در این شرایط، نه تخیلی وجود دارد، نه تعقلی و نه حتی توجهی به خود. این حالت همه در زمان ترس شدید رخ می دهد. فَإِنْ اشْتَهَيْتَ وُجْدَانَ تَجَلّي اللَّهِ لا بُدَّ لَكَ مِنْ أَنْ تَتَحَلَّى عَنْ كُلَّ هَذِهِ الْحُجُبِ اخْتِيَارًا، بِحَيْثُ كُلَّمَا وَرَدَ عَلَيْكَ فِكْرٌ نَفْسِي، رَدَعْتَهُ وَدَفَعْتَهُ، كَيْ تَبْقَى سَاذَجَةً عَنْ كُلِ الشَّوَاغِلِ. فَحِينَئِذٍ تَشْهَدُ بِكُنْهِ ذَاتِكَ

قَيُّومَكَ الحَيَّ الرَّؤُوفَ الْعَلِيمَ الْقَدِيرَ . إِلَى آخِرِ الأَسْمَاءِ الْحُسْنَى مِنْ دُونِ آلَةِ الْعَقْلِ وَالْوَهُم وَبِلَا تَعَقُلِ وَتَخَيُّل وَتَوَهُم. فَهَذَا هُوَ الشُّهُودُ وَالْمَعْرِفَةُ الْفِطْرِيَّةُ. اگر خواهان یافتن تجلی خداوند هستی باید با اختیار از تمام این حجابها دست بکشی، به گونه ای که هرگاه اندیشه ای نفسانی به ذهنت خطور کرد، آن را بازدار و دفع کن تا ذهن تو از همه مشغله ها خالی و ساده بماند. آنگاه با ذات خود قیوم ،زنده مهربان دانا و توانای خویش را - تا آخر اسامی نیکوی خداوند - بدون ابزار عقل، وهم، تعقل، تخیل و توهم مشاهده خواهی کرد. این همان شهود و معرفت فطری است. فَقَدْ ظَهَرَ أَنَّهُ لَيْسَ مِنْ نَاحِيَتِكَ إِلَّا رَفْعُ الْحُجُبِ بِالتَسْلِيمِ، كَيْ يَظْهَرَ لَكَ الظَّاهِرُ الْمُتَجَلِّي الْمَعْرُوفُ في جَمِيعِ الْعَوَالِ. وَهَذِهِ الْحُجُبُ هِيَ الإِدْرَاكَاتُ وَهِيَ بِعَيْنِهَا جَعْلُ الأَنْدَادِ وَالأَشْبَاءِ الْوَهْمِيَّة أو الْعَقْلِيَّةِ. بنابراین روشن شد که از سوی تو چیزی جز برداشتن حجابها از طریق تسلیم وجود ندارد تا آشکار شود آن که در تمام عوالم ظاهر و متجلی و شناخته شده است. این حجابها همان ادراکات هستند و در واقع، ایجاد همتایان و شبیه های وهمی یا عقلی به شمار می آیند. فَالنَّبي الخاتم (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم لَمَّا نَبَّهَ النَّاسَ عَلَى الْمَعْرُوفِ الْفِطْرِي حِينَ مَا قَالَ: «أَدْعُوكُمْ إِلَى عِبَادَةِ اللَّهِ» أَوْ قَالَ: «أَدْعُوكُمْ إِلَى شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»، فَبِالْعَجَلَةِ التَّامَّةِ سَدَّ عَلَيْهِمْ أَبْوَابَ التَّشْبِيهِ، حَيْثُ قَالَ: «وَخَلْعُ الأَنْدَادِ» وَقَالَ: «اللَّهُ أَكْبَرُ»، أَي مِنْ أَنْ يُوصَفَ.) پیامبر خاتم(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم زمانی که مردم را به معروف فطری متوجه ساخت و گفت: «شما را به عبادت خدا دعوت می کنم» یا «شما را به شهادت بر اینکه هیچ خدایی جز خدا نیست دعوت میکنم» به سرعت تمام، درهای تشبیه را بر آنها بست، زیرا فرمود و کنار گذاشتن همتاها و گفت: «الله اکبر»، یعنی بزرگ تر از آن که توصیف شود.) وَالْغَرَضُ: إِنَّ مَدَّعَى صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ فِطْرِيَّةُ الْمَعْرِفَةِ. وَلَا يَحْتَاجُ إِلَّا إِلَى صَرْفِ التَّنْبِيهِ فَقَطْ وَالْمَنْعِ عَنْ التَّشْبِيهِ وَجَعْلِ الْأَنْدَادِ. فَلِهَذَا لَمْ يَدْعُ الْبَشَرَ إِلَى الْمَعْرِفَةِ، بَلْ نَبَّهَ عَلَى اللَّهِ الْمَعْرُوفِ بِالْفِطْرَةِ بِلَفْظِ «عِبَادَةِ اللهِ» أَوْ بِلَفْظِ «الله». ثُمَّ رَدَعَهُمْ عَنْ التَّشْبِيهِ بِقَوْلِهِ : «وَخَلْعُ الْأَنْدَادِ» وَقَوْلِهِ: «أَكْبَرُن». مقصود این است که مدعای صاحب شریعت فطری بودن معرفت است و تنها به تنبیه و بازداشتن از تشبیه و ایجاد همتاها نیاز دارد. به همین دلیل، او بشر را به معرفت دعوت نکرد، بلکه با عباراتی مانند «عبادت خدا» یا «الله» بر خداوند فطری و شناخته شده توجه داد. سپس آنها را با عباراتی مانند و کنار گذاشتن همتاها» و «الله اکبر» از تشبیه بازداشت.

نَعَمْ؛ هَكَذَا يَكُونُ نَبِيِّنَا الخَاتَمُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم . وَلَوْ لَمْ يَكُنْ كَذَلِكَ، لَمْ يَكُنْ نَبِيًّا، بَلْ كَانَ فَيْلَسُوفًا حَكِيمًا، بَلْ هَذِهِ سِيرَةُ كُلِ الأَنْبِيَاءِ السَّابِقِينَ وَدَأْبُ جَمِيع أَرْبَابِ الشَّرَائِعِ، كَمَا أَخْبَرَ اللَّهُ عَنْهُمْ بِقَوْلِهِ تَعَالَى: ﴿قَالَتْ رُسُلُهُمْ في اللهِ شَكٍّ فَاطِرُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ) (1) .. وَبِهِ يَمتَازُ عُلُومُهُمْ عَنِ الْعُلُومِ الْبَشَرِيَّةِ. وَالْفَحْرُ لَهُمْ:. وَبِمَا حُمَلْنَا مِنْ هَذَا الْعِلْمِ الإنّي نَفْتَخِرُ عَلَى الْبَشَرِ. وَهَذَا الْعِلْمُ مِفْتَاحُ مَعْرِفَةِ النَّفْسِ وَمَعْرِفَةِ جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ بِحَقَائِقِهَا.) بله؛ پیامبر خاتم ما (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم این گونه است و اگر چنین نبود، پیامبر نبود، بلکه فیلسوفی حکیم بود. بلکه این سیره همه پیامبران پیشین و روش همه صاحبان شرایع است همان گونه که خداوند درباره آنان فرمود: «آیا درباره خدا، آفریننده آسمانها و زمین، شکی هست؟» و این همان چیزی است که علوم آنان را از علوم بشری متمایز می کند. و افتخار آنان است. و به آن علمی الهی که ما نیز از آن بهره مند شده ایم بر بشر افتخار می کنیم. و این علم، کلید شناخت نفس و شناخت همه اشیا به حقایق آنهاست.) الثَّانِي: إِنَّهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم لَمْ يَقْنَعْ فِي مَدَّعَاهُ بِذَلِكَ الْمِقْدَارِ، بَلْ أَقَامَ لَنَا شَوَاهِدَ عَلَى كَوْنِ مَدَّعَاهُ ذَلِكَ، لَا الْمَعْرِفَةَ الاكْتِسَابِيَّةَ. وَهِيَ أَنَّهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) لَمَّ يَأْمُرُ فِي آيَةٍ وَلَا رِوَايَةٍ بِتَحْصِيلِ الْمَعْرِفَةِ اكْتِسَابًا. وَقَوْلُهُ تَعَالَى: ﴿فَاعْلَمْ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ) (2) . ، لَيْسَ مَعْنَاهُ حَصِلِ الْعِلْمَ بِذَلِكَ، بَلْ مَعْنَاهُ أَنَّهُ تَنَبَّهُ . أَيُّهَا الْمُخَاطَبُ . بِأَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ . وَقَوْلُهُ 7 : «أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ» (3) . لَيْسَ مَعْنَاهُ تَحْصِيلُ مَعْرِفَتِهِ، بَلْ مُرَادُهُ: إِنَّ مَنْ لَم يَتَنَبَّهُ بِالْمَعْرُوفِ الْفِطْرِي، م يَدْخُلُ بَعْدُ فِي الدِّين وَالإِسْلَامِ.) دوم او (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم تنها به این مقدار از ادعایش قناعت نکرد، بلکه برای ما شواهدی بر این ادعا آورد که مدعایش همان معرفت فطری است، نه معرفت اکتسابی و آن این است که او(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) در هیچ آیه یا روایتی مردم را به تحصیل معرفت به صورت اکتسابی امر نکرده است. و این فرمایش خداوند: «پس بدان که هیچ خدایی جز او نیست» به معنای کسب علم درباره آن نیست بلکه معنای آن این است که ای مخاطب آگاه شو که هیچ خدایی جز او نیست». و سخن او(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) : «اول ،دین معرفت اوست» به معنای کسب معرفت او نیست بلکه مقصود این است که هر کس به معروف فطری آگاه نشود، هنوز وارد دین و اسلام نشده است.) وَبِالجُمْلَةِ: إِنَّهُ الله لَمَّ يَأْمُرِ النَّاسَ بِتَحْصِيلِ الْمَعْرِفَةِ بِجَمِيعِ أَنْوَاعِهَا بِالْبَرَاهِينِ وَالْمَوَازِينِ الْحِكْمِيَّةِ الْعِلْمِيَّةِ الدَّائِرَة فِيمَا بَيْنَ الْبَشَرِ.


1) إبراهيم (14) / 10

2) محمد 9 (47) / 19

3) نهج البلاغة / 39؛ الاحتجاج 1 / 199؛ بحار الأنوار 4 / 247

به طور کلی، او(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم هیچ گاه مردم را به تحصیل معرفت در هیچ یک از انواع آن با براهین و مقیاس های حکمی و علمی که در میان بشر رایج است، امر نکرده است.) الثَّالِثُ: إِنَّهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم لَم يَسُقُ أَصْحَابَهُ وَأَتْبَاعَهُ هَذَا الْمَسَاقَ . أَيْ مَسَاقَ الْكَسْبِ وَالتَّحْصِيلِ . بَلْ دَائِمًا كَانَ يُنَبِّهُهُمْ بِالْآيَاتِ وَالرَّدْعَ عَنِ الْأَنْدَادِ وَالأَشْيَاءِ.) سوم: او(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم اصحاب و پیروان خود را به مسیر کسب و تحصیل معرفت هدایت نکرد، بلکه همواره با آیات قرآن و بازداشتن از همتاها و شبیه ها آنها را متذکر می ساخت.) ## منع از تفکر و تكلم در خدا الرَّابِعُ: إِنَّهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم كَانَ يَنْعُهُمْ عَنِ التَّفَكُرِ وَالتَّدَبُرِ في اللهِ، بَلْ وَالتَّكَلُّمِ فِيهِ، فَقَالَ فِي الْكِتَابِ: (اَنَّ إِلَى رَبِّكَ الْمُنْتَهَى) (1) . وَفِي الخَبَرِ: أَي يَنْتَهِي الْكَلَامُ إِلَيْهِ (2) . وَفِي الْكَافِي عَقَدَ بَابًا فِي النَّهْيِ عَنِ التَّكَلُم فِيهِ تَعَالَى، وَأَنَّ الْمَعْرِفَةَ صُنْعُهُ تَعَالَى (3) . وَفِي الْبِحَارِ، فِي بَابِ كَوْنِ أَجْرِ الْإِيمَانِ عَلَى أَيِّ نَحْوِ مِنَ الْأَغْحَاءِ..) چهارم او(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم مردم را از تفکر و تدبر در ذات خداوند، بلکه حتی از سخن گفتن درباره آن بازمی داشت.) چنان که در قرآن فرمود و به سوی پروردگارت منتهی می.شود. و در حدیث آمده است که سخن به خداوند ختم می شود. در کتاب کافی بابی درباره نهی از سخن گفتن در مورد ذات خداوند و اینکه معرفت از صنع اوست، اختصاص داده شده است. همچنین در بحارالانوار، در بابی درباره کیفیت اجر ایمان به این موضوع پرداخته شده است. وَقَدْ رُوِيَ أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم فِي الْيَوْمِ النَّاسِعِ مِنْ فَوْتِ النَّبِيِّ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) جَاءَ إِلَى الْمَسْجِدِ وَخَطَبَ لِلنَّاسِ، فَنَادَى بِمَرْأَى الْجَمَاعَةِ وَمَسْمَعِهِمْ بِقَوْلِهِ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) :) مَنْ فَكَّرَ فِي ذَاتِ اللَّهِ تَزَنْدَقَ - الْخُطْبَةُ <a href="#ref- [].) و روایت شده است که امیرالمؤمنین7 در روز نهم پس از وفات پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم به مسجد آمد و برای مردم خطبه ای ایراد کرد و در حضور جمع با صدای بلند فرمود: «هر کس در ذات خدا تفکر کند، به کفر می گراید.» - خطبه.)


1) النجم (53) / 42

2) تفسير القمي 2 / 338؛ الكافي 1 / 92؛ التوحيد / 456

3) الكافي .1 / 92 . (الكافي، كتاب التوحيد، باب النهي عن الكلام في الكيفية)

وَلَوْ لَمْ يَكُنْ لَنَا شَاهِدٌ عَلَى هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ إِلَّا هَذِهِ الْكَلِمَةُ الصَّادِرَةُ عَنْ لِسَانِ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم . أَيْ مَوْلَانَا أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ 7 . لَكَفَى. لأَنَّهُ7 مَعَ كَوْنِهِ فِي الشَّدَّةِ، حَيْثُ ضَاقَتِ الأَرْضُ عَلَيْهِ مِنْ جَمِيعِ الْجَوَانِبِ، وَكَانَ قَاعِدًا قَعْدَةَ الظَّنِينِ لِازْدِحَامِ الشَّدَائِدِ مِنَ الأَطْرَافِ بِغَصْبِ الْخِلَافَةِ وَهَدْمِ الدِّيَانَةِ وَهَتْكِ الصِّدِّيقَةِ وَضَرْبهَا (25) وَشَتْمِهَا وَفِرَاقِ النّي(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) وَنَظَاهُرِ النَّاسِ عَلَى إِفْعَادِهِ فِي الْبَيْتِ، بَلْ عَلَى قَتْلِهِ، فَمَعَ هَذِهِ الشَّدَائِدِ لَمْ يَصْبِرُ، بَلْ جَاءَ إِلَى جَمَاعَةِ النَّاسِ وَنَادَاهُمْ بِأَعْلَى صَوْتِهِ فِي هَذِهِ الْخُطْبَةِ الْحَاوِيَةِ لِلْمَعَارِفِ الْعَظِيمَةِ بِالنَّهْيِ عَنِ التَّفَكُرِ فِي ذَاتِ اللَّهِ، مَعَ قِيَامِ أَلْفِ سَيْفَ فِي مُقَابِلِهِ لِقَتْلِهِ وَضَرْبِهِ. كُلُّ ذَلِكَ اهْتِمَامًا مِنْهُ بِإِحْيَاءِ7 مَعَارِفِ النَّبِيِّ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) وَالْمَنْعِ عَنْ إِمَاتَتِهَا.) و اگر بر این مطالب تنها همین سخن که از زبان پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم - یعنی مولای ما امير المؤمنين7 - صادر شده، شاهدی بود، کافی می بود. زیرا او7 با اینکه در شدائد قرار داشت، جایی که زمین از هر سو بر او تنگ شده بود و به دلیل فشار مشکلات از سوی غصب خلافت، تخریب دین، هتک حرمت صديقه، ضرب و شتم او، دوری از پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) ، و تجمع مردم برای خانه نشینی او، بلکه کشتنش در حالتی متزلزل نشسته بود؛ با این حال نتوانست صبر کند و به میان مردم آمد و در خطبه ای که حاوی معارف بزرگ بود با صدای بلند مردم را از تفکر در ذات خدا بازداشت، با وجود اینکه هزار شمشیر در برابرش برای کشتن و ضربه زدن به او آماده بودند. همه اینها به دلیل اهتمام او7 به احیای معارف پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) و جلوگیری از نابودی آن ها بود.) ## آیات و روایات فطری بودن توحید الخامِسُ: إِنَّهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم في الكِتابِ وَالسُّنَّةِ دائِمًا يُنَبِّهُ عَلَى المَعْرُوفِ الفِطْرِيِّ بِقَوْلِهِ : (هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ) fn[الحديد (57) / 4](footnote1-page108" id=") [].) و روایت شده است که امیرالمؤمنین7 در روز نهم پس از وفات پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم به مسجد آمد و برای مردم خطبه ای ایراد کرد و در حضور جمع با صدای بلند فرمود: «هر کس در ذات خدا تفکر کند، به کفر می گراید.» - خطبه.)

وَلَوْ لَمْ يَكُنْ لَنَا شَاهِدٌ عَلَى هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ إِلَّا هَذِهِ الْكَلِمَةُ الصَّادِرَةُ عَنْ لِسَانِ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم . أَيْ مَوْلَانَا أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ 7 . لَكَفَى. لأَنَّهُ7 مَعَ كَوْنِهِ فِي الشَّدَّةِ، حَيْثُ ضَاقَتِ الأَرْضُ عَلَيْهِ مِنْ جَمِيعِ الْجَوَانِبِ، وَكَانَ قَاعِدًا قَعْدَةَ الظَّنِينِ لِازْدِحَامِ الشَّدَائِدِ مِنَ الأَطْرَافِ بِغَصْبِ الْخِلَافَةِ وَهَدْمِ الدِّيَانَةِ وَهَتْكِ الصِّدِّيقَةِ وَضَرْبهَا (25) وَشَتْمِهَا وَفِرَاقِ النّي(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) وَنَظَاهُرِ النَّاسِ عَلَى إِفْعَادِهِ فِي الْبَيْتِ، بَلْ عَلَى قَتْلِهِ، فَمَعَ هَذِهِ الشَّدَائِدِ لَمْ يَصْبِرُ، بَلْ جَاءَ إِلَى جَمَاعَةِ النَّاسِ وَنَادَاهُمْ بِأَعْلَى صَوْتِهِ فِي هَذِهِ الْخُطْبَةِ الْحَاوِيَةِ لِلْمَعَارِفِ الْعَظِيمَةِ بِالنَّهْيِ عَنِ التَّفَكُرِ فِي ذَاتِ اللَّهِ، مَعَ قِيَامِ أَلْفِ سَيْفَ فِي مُقَابِلِهِ لِقَتْلِهِ وَضَرْبِهِ. كُلُّ ذَلِكَ اهْتِمَامًا مِنْهُ بِإِحْيَاءِ7 مَعَارِفِ النَّبِيِّ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) وَالْمَنْعِ عَنْ إِمَاتَتِهَا.) و اگر بر این مطالب تنها همین سخن که از زبان پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم - یعنی مولای ما امير المؤمنين7 - صادر شده، شاهدی بود، کافی می بود. زیرا او7 با اینکه در شدائد قرار داشت، جایی که زمین از هر سو بر او تنگ شده بود و به دلیل فشار مشکلات از سوی غصب خلافت، تخریب دین، هتک حرمت صديقه، ضرب و شتم او، دوری از پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) ، و تجمع مردم برای خانه نشینی او، بلکه کشتنش در حالتی متزلزل نشسته بود؛ با این حال نتوانست صبر کند و به میان مردم آمد و در خطبه ای که حاوی معارف بزرگ بود با صدای بلند مردم را از تفکر در ذات خدا بازداشت، با وجود اینکه هزار شمشیر در برابرش برای کشتن و ضربه زدن به او آماده بودند. همه اینها به دلیل اهتمام او7 به احیای معارف پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) و جلوگیری از نابودی آن ها بود.) ## آیات و روایات فطری بودن توحید الخامِسُ: إِنَّهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم في الكِتابِ وَالسُّنَّةِ دائِمًا يُنَبِّهُ عَلَى المَعْرُوفِ الفِطْرِيِّ بِقَوْلِهِ : (هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ) fn[الحديد (57) / 4](footnote1-page108" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) و روایت شده است که امیرالمؤمنین7 در روز نهم پس از وفات پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم به مسجد آمد و برای مردم خطبه ای ایراد کرد و در حضور جمع با صدای بلند فرمود: «هر کس در ذات خدا تفکر کند، به کفر می گراید.» - خطبه.)

وَلَوْ لَمْ يَكُنْ لَنَا شَاهِدٌ عَلَى هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ إِلَّا هَذِهِ الْكَلِمَةُ الصَّادِرَةُ عَنْ لِسَانِ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم . أَيْ مَوْلَانَا أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ 7 . لَكَفَى. لأَنَّهُ7 مَعَ كَوْنِهِ فِي الشَّدَّةِ، حَيْثُ ضَاقَتِ الأَرْضُ عَلَيْهِ مِنْ جَمِيعِ الْجَوَانِبِ، وَكَانَ قَاعِدًا قَعْدَةَ الظَّنِينِ لِازْدِحَامِ الشَّدَائِدِ مِنَ الأَطْرَافِ بِغَصْبِ الْخِلَافَةِ وَهَدْمِ الدِّيَانَةِ وَهَتْكِ الصِّدِّيقَةِ وَضَرْبهَا (25) وَشَتْمِهَا وَفِرَاقِ النّي(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) وَنَظَاهُرِ النَّاسِ عَلَى إِفْعَادِهِ فِي الْبَيْتِ، بَلْ عَلَى قَتْلِهِ، فَمَعَ هَذِهِ الشَّدَائِدِ لَمْ يَصْبِرُ، بَلْ جَاءَ إِلَى جَمَاعَةِ النَّاسِ وَنَادَاهُمْ بِأَعْلَى صَوْتِهِ فِي هَذِهِ الْخُطْبَةِ الْحَاوِيَةِ لِلْمَعَارِفِ الْعَظِيمَةِ بِالنَّهْيِ عَنِ التَّفَكُرِ فِي ذَاتِ اللَّهِ، مَعَ قِيَامِ أَلْفِ سَيْفَ فِي مُقَابِلِهِ لِقَتْلِهِ وَضَرْبِهِ. كُلُّ ذَلِكَ اهْتِمَامًا مِنْهُ بِإِحْيَاءِ7 مَعَارِفِ النَّبِيِّ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) وَالْمَنْعِ عَنْ إِمَاتَتِهَا.) و اگر بر این مطالب تنها همین سخن که از زبان پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم - یعنی مولای ما امير المؤمنين7 - صادر شده، شاهدی بود، کافی می بود. زیرا او7 با اینکه در شدائد قرار داشت، جایی که زمین از هر سو بر او تنگ شده بود و به دلیل فشار مشکلات از سوی غصب خلافت، تخریب دین، هتک حرمت صديقه، ضرب و شتم او، دوری از پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) ، و تجمع مردم برای خانه نشینی او، بلکه کشتنش در حالتی متزلزل نشسته بود؛ با این حال نتوانست صبر کند و به میان مردم آمد و در خطبه ای که حاوی معارف بزرگ بود با صدای بلند مردم را از تفکر در ذات خدا بازداشت، با وجود اینکه هزار شمشیر در برابرش برای کشتن و ضربه زدن به او آماده بودند. همه اینها به دلیل اهتمام او7 به احیای معارف پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) و جلوگیری از نابودی آن ها بود.) ## آیات و روایات فطری بودن توحید الخامِسُ: إِنَّهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم في الكِتابِ وَالسُّنَّةِ دائِمًا يُنَبِّهُ عَلَى المَعْرُوفِ الفِطْرِيِّ بِقَوْلِهِ : (هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ) fn[الحديد (57) / 4](footnote1-page108" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) و روایت شده است که امیرالمؤمنین7 در روز نهم پس از وفات پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم به مسجد آمد و برای مردم خطبه ای ایراد کرد و در حضور جمع با صدای بلند فرمود: «هر کس در ذات خدا تفکر کند، به کفر می گراید.» - خطبه.)

وَلَوْ لَمْ يَكُنْ لَنَا شَاهِدٌ عَلَى هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ إِلَّا هَذِهِ الْكَلِمَةُ الصَّادِرَةُ عَنْ لِسَانِ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم . أَيْ مَوْلَانَا أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ 7 . لَكَفَى. لأَنَّهُ7 مَعَ كَوْنِهِ فِي الشَّدَّةِ، حَيْثُ ضَاقَتِ الأَرْضُ عَلَيْهِ مِنْ جَمِيعِ الْجَوَانِبِ، وَكَانَ قَاعِدًا قَعْدَةَ الظَّنِينِ لِازْدِحَامِ الشَّدَائِدِ مِنَ الأَطْرَافِ بِغَصْبِ الْخِلَافَةِ وَهَدْمِ الدِّيَانَةِ وَهَتْكِ الصِّدِّيقَةِ وَضَرْبهَا (25) وَشَتْمِهَا وَفِرَاقِ النّي(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) وَنَظَاهُرِ النَّاسِ عَلَى إِفْعَادِهِ فِي الْبَيْتِ، بَلْ عَلَى قَتْلِهِ، فَمَعَ هَذِهِ الشَّدَائِدِ لَمْ يَصْبِرُ، بَلْ جَاءَ إِلَى جَمَاعَةِ النَّاسِ وَنَادَاهُمْ بِأَعْلَى صَوْتِهِ فِي هَذِهِ الْخُطْبَةِ الْحَاوِيَةِ لِلْمَعَارِفِ الْعَظِيمَةِ بِالنَّهْيِ عَنِ التَّفَكُرِ فِي ذَاتِ اللَّهِ، مَعَ قِيَامِ أَلْفِ سَيْفَ فِي مُقَابِلِهِ لِقَتْلِهِ وَضَرْبِهِ. كُلُّ ذَلِكَ اهْتِمَامًا مِنْهُ بِإِحْيَاءِ7 مَعَارِفِ النَّبِيِّ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) وَالْمَنْعِ عَنْ إِمَاتَتِهَا.) و اگر بر این مطالب تنها همین سخن که از زبان پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم - یعنی مولای ما امير المؤمنين7 - صادر شده، شاهدی بود، کافی می بود. زیرا او7 با اینکه در شدائد قرار داشت، جایی که زمین از هر سو بر او تنگ شده بود و به دلیل فشار مشکلات از سوی غصب خلافت، تخریب دین، هتک حرمت صديقه، ضرب و شتم او، دوری از پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) ، و تجمع مردم برای خانه نشینی او، بلکه کشتنش در حالتی متزلزل نشسته بود؛ با این حال نتوانست صبر کند و به میان مردم آمد و در خطبه ای که حاوی معارف بزرگ بود با صدای بلند مردم را از تفکر در ذات خدا بازداشت، با وجود اینکه هزار شمشیر در برابرش برای کشتن و ضربه زدن به او آماده بودند. همه اینها به دلیل اهتمام او7 به احیای معارف پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) و جلوگیری از نابودی آن ها بود.) ## آیات و روایات فطری بودن توحید الخامِسُ: إِنَّهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم في الكِتابِ وَالسُّنَّةِ دائِمًا يُنَبِّهُ عَلَى المَعْرُوفِ الفِطْرِيِّ بِقَوْلِهِ : (هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ) fn[الحديد (57) / 4](footnote1-page108"> 1) تحف العقول / 96؛ بحار الأنوار 74 / 287

. ، (أَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ) (2) . ، (ما يَكُونُ مِنْ نَجْوَى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ) (3) . ، وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الوَرِيدِ (4) . ، وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الآيَاتِ، كَقَوْلِهِ: (إِنَّ الله عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ) (5) .)

2) البقرة (2) / 115

3) المجادلة (58) / 7

4) ق (50) / 16

5) آل عمران (3) / 119

وَقَوْلِهِ: (إِنَّ اللهَ سَمِيعٌ بَصِيرُ (1) . ، (وَهُوَ اللَّطِيف الخبير) (2) . ، ﴿قُلْ كَى بِاللَّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَي وَبَینَکُم) (3) . ، وَغَيْرِها مِنْ أَكْثَرِ مِنْ ثُلُثَيِ القُرْآنِ.) پنجم او(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم در کتاب و سنت همواره بر معرفت فطری تأکید میکند مانند آیات «او با شماست»، «به هر جا روی آورید، آنجا وجه خداست»، «هیچ رازگویی میان سه نفر نیست، مگر او چهارمی آنهاست»، «ما از رگ گردن به او نزدیک تریم و آیات دیگری مانند: «خداوند به رازهای درون آگاه است»، «خداوند شنوا و بیناست»، «او لطيف و آگاه است»، «بگو خداوند میان من و شما گواه کافی است» و بسیاری دیگر که بیش از دو سوم قرآن را تشکیل می دهند.) فَإِنَّ كُلَّ هَذِهِ الآياتِ تَنْبِيهاتٌ لِلنَّاسِ وَإيقاظاتٌ لَهُمْ بِأَنَّ اللهَ حاضِرٌ شاهِدٌ وَهُوَ مَعَكُمْ، لَيْسَ بِغَائِبٍ، وَهُوَ مُحِيطٌ عَلَيْكُمْ، يَسْمَعُ كَلِماتِكُمْ وَيَرَى حَرَكاتِكُمْ وَيُبْصِرُ سَكَناتِكُمْ، فَلا تَغْفُلُوا عَنْهُ. قُومُوا مِنْ نَوْمِكُمْ أَيُّهَا البَشَرُ الرّعامُ وَاسْتَيْقِظُوا؛ فَإِنَّ اللهَ لَيْسَ بِبَعيدٍ عَنْكُمْ حَتَّى تَحْتاجُوا فِي مَعْرِفَتِهِ إِلى شَيْءٍ مِنَ الأَشْيَاءِ. زیرا همه این آیات هشدارهایی برای مردم و بیدار کردن آنهاست که خداوند حاضر و شاهد است، او با شماست و غایب نیست. او بر شما احاطه دارد، سخنان شما را می شنود حرکات شما را میبیند و سکون شما را مشاهده می کند. پس از او غافل نشوید. برخیزید از خواب خود ای انسانهای غافل و بیدار شوید؛ زیرا خداوند از شما دور نیست که برای شناخت او به چیزی نیاز داشته باشید. فَكُلُّ هَذِهِ الآيَاتِ شَواهِدُ عَلَى كَوْنِ الدَّعْوَةِ إِلى المَعْرِفَةِ الفِطْرِيَّةِ، وَكَوْنِ مَدَّعاهُ أَنَّ اللَّهَ مُتَجَلٌ ظَاهِرٌ الجميعِ العِبادِ، بَلْ وَالجَميعِ الخَلْقِ حَتَّى الجماداتِ لِأَنَّ ذاتَهُ المُقَدَّسَةَ ظَاهِرٌ بِذَاتِهِ. وَمَنْ كَانَ ظَاهِرًا بِالذَّاتِ وَكانَ ذاتُهُ عَيْنَ الظُهورِ، لا يُمْكِنُ أَنْ يَخْتَفِي عَلى شَيْءٍ مِنَ الْأَشْياءِ كَائِنًا ما كانَ. تمامی این آیات شواهدی بر این است که دعوت به معرفت فطری است و ادعای او این است که خداوند برای همه بندگان و حتی برای همه مخلوقات، حتى جمادات، متجلی و آشکار است زیرا ذات مقدس او خود ذات ظهور است. و کسی که با ذات خود آشکار است و ذات او عین ظهور است، نمی تواند بر هیچ چیزی مخفی بماند. فَكُلُّكُمْ عالِمونَ عارفونَ بِهِ عِرْفانًا بَسيطًا. فَاحْرِقُوا الحُجُبَ وَادْفَعُوا الْأَنْدَادَ، كَيْ يَتَرَكَّبَ عِرْفَانُكُمُ البسيط.


1) الحج (22) / 75

2) الأنعام (6) / 103

3) الرعد (13) / 43

بنابراین، همه شما او را با عرفانی ساده می شناسید. پس حجابها را پاره کنید و همتاها را کنار بگذارید تا عرفان ساده شما تكامل يابد. وَأَمَّا السُّنَّةُ، فَقَدْ مُلِقَتْ عَنْ هَذِهِ الدَّعْوَى. وَلَيْسَتِ الأَحْبَارُ الْوَارِدَةُ فِي ذَلِكَ الْبَابِ تَحْصُورَةً فِي طَائِفَةٍ وَاحِدَةٍ، بَلْ هُنَاكَ طَوَائِفُ عَدِيدَةٌ مُتَوَاتِرَةٌ كُلُّهَا تَنْصُ أَوْ تُؤْمِي إِلَى هَذَا الْمُدَّعَى. اما سنت، از این ادعا سرشار است. و اخبار وارد شده در این باب به یک گروه محدود نمی شود، بلکه گروه های متعدد و متواتری هستند که همگی به صراحت یا اشاره به این ادعا تأکید دارند. فَطَائِفَةٌ مِنْهَا : الرِّوَايَاتُ الْوَارِدَةُ فِي تَفْسِيرِ هَذِهِ الْآيَاتِ: آيَةُ سُورَةِ الرُّومِ: (فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللَّهِ (1) . الآيَةُ.) آيَةُ سُورَةِ الحَجَ: (فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الأَوْثَانِ (2) . الآيَةُ.) آيَة سُورَة الْبَيِّنَةِ: ﴿وَمَا أُمِرُوا إِلا لِيَعْبُدُوا الله مُخْلِصِينَ لَهُ التّينَ . (3) . آيَةُ سُورَةِ الْبَقَرَةِ: (وَقَالُوا كُونُوا هُودًا أَوْ نَصَارَى تَهْتَدُوا) إِلَى قَوْلِهِ: (صِبْغَةَ اللهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللهِ صبغة) (4) .

آيَةُ سُورَةِ الأَعْرَافِ: وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ (5) . الآيَةُ.) آيَةُ سُورَةِ الأَحْزَابِ: ﴿وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثَاقَهُمْ وَمِنْكَ وَمِنْ نُوحٍ (6) . الآيَةُ.) گروهی از این اخبار شامل روایات وارد شده در تفسیر این آیات هستند: آیه سوره روم «پس روی خود را متوجه دين كن، حق جو و مطابق با فطرت الهی» - آيه. آیه سوره حج «پس از پلیدی بتها دوری کنید» - آیه. آیه سوره بینه: «و آنها مأمور نبودند جز اینکه خدا را بپرستند در حالی که دین را برای او خالص کرده اند». آیه سوره بقره و گفتند یهودی یا مسیحی شوید تا هدایت شوید تا جمله: «رنگ خداوند، و چه کسی رنگی بهتر از خداوند دارد».


1) الروم (30) / 30

2) الحج (22) / 30

3) البينة (98) / 5

4) البقرة (2) / 130 – 138

5) الأعراف (7) / 172

6) الأحزاب (33) / 7

آیه سوره اعراف: «و هنگامی که پروردگارت از پشت فرزندان آدم پیمان گرفت» - آیه. آیه سوره احزاب: «و هنگامی که از پیامبران پیمان گرفتیم، و از تو و از نوح» - آیه. وَمِنْهَا: الرّوَايَاتُ الْوَارِدَةُ فِي بَدْءِ خَلْقَةِ نَبِيِّنَا (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم .) وَمِنْهَا: الرِّوَايَاتُ الْوَارِدَةُ في النَّرِ الأُولَى وَالذَّرّ الثَّانِيَةِ. وَمِنْهَا: الرِّوَايَاتُ الْوَارِدَةُ فِي أَحْذِ الْمَوَاثِيقِ مِنَ الأَنْبِيَاءِ وَالْمَلَائِكَةِ، وَسِرِّ أُولِي الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ، وَأَنَّهُمْ بِمَ صَارُوا أُولِي الْعَزْمِ. و همچنین شامل: روایات وارد شده درباره آغاز خلقت پیامبر ما (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم ، روایات درباره ذرات نخستين و ذرات دوم،و روایات درباره پیمان گرفتن از پیامبران و فرشتگان و راز پیامبران اولوالعزم و اینکه با چه چیزی اولوالعزم شدند.) وَمِنْهَا: الرّوَايَاتُ الْوَارِدَةُ فِي بَابِ الْعِليِّينَ وَالسِّجِينِ وَالطَّيِّنَةِ. و از جمله: روایات مربوط به باب عليّين ، سجين وطينت. وَمِنْهَا: الرِّوَايَاتُ الْوَارِدَةُ فِي بَابِ سَبْقِ الإِيمَانِ وَالْكُفْرِ وَالسَّعَادَةِ وَالشَّقَاوَةِ وَإِمْكَانِ التَّغْبِيرِ وَالتَّبْدِيلِ. و از جمله: روایات مربوط به تقدم ایمان و کفر، خوشبختی و بدبختی، و امکان تغییر و دگرگونی. وَمِنْهَا: الرّوَايَاتُ الْوَارِدَةُ فِي بَابِ عِلَّةٍ هِدَايَةِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى الإِيمَانِ فِي هَذِهِ النَّشْأَةِ. و از جمله: روایات مربوط به علت هدایت مؤمنان به ایمان در این جهان. وَمِنْهَا: الرِّوَايَاتُ الْوَارِدَةُ فِي حَمْلِ الأَوْزَارِ عَلَى الأَعْدَاءِ فِي يَوْمِ الْقِيَامَةِ، وَعَدْلِ اللَّهِ فِيهِمْ. و از جمله: روایات مربوط به تحمل گناهان توسط دشمنان در روز قیامت و عدل الهی درباره آنها. وَمِنْهَا: الرِّوَايَاتُ الْوَارِدَةُ فِي سَبْقَةِ النَّبِيِّ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم إِلَى عِبَادَةِ اللهِ، وَتَعْلِيمِهِ الْمَلَائِكَةَ فِي التَّسْبِيحِ وَالتَّهْلِيلِ وَالتَّكْبِيرِ لِلْحَقِّ تَعَالَى، وَأَنَّهُ لَوْلَا هُمْ، لَمَا عُرِفَ اللَّهُ وَلَمَا عُبِدَ.) و از جمله: روایات مربوط به تقدم پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم در عبادت خداوند و تعلیم او به فرشتگان در تسبیح، تهلیل و تکبیر حق تعالی، و اینکه اگر آنان نبودند، خداوند شناخته و عبادت نمی شد.) وَمِنْهَا: الرِّوَايَاتُ الْوَارِدَةُ فِي سَبْقِ خَلْقَةِ الْأَرْوَاحِ قَبْلَ الْأَبْدَانِ.

و از جمله: روايات مربوط به تقدم خلقت ارواح پیش از بدن ها. وَبِالْجُمْلَةِ: لَوْ رَجَعْتَ إِلَى الكِتَابِ وَالسُّنَّةِ، لَرَأَيْتَهُمَا تَمُلُوَّيْنِ مِنَ الشَّوَاهِدِ عَلَى كَوْنِ أَسَاسِ الشَّرِيعَةِ عَلَى المعرفةِ الفِطْرِيَّةِ، لا الاكْتِسَابِيَّةِ. به طور کلی: اگر به قرآن و سنت رجوع کنید، خواهید دید که آن دو مملو از شواهدی هستند که نشان می دهند اساس شریعت بر معرفت فطری است، نه اکتسابی. فَإِذَنْ مَنْ يُقِيمُ البُرْهَانَ عَلَى لُزُومِ المَعْرِفَةِ الاكْتِسَابِيَّةِ، فَفِي الحَقِيقَةِ يُبَرِّهِنُ عَلَى (26 إِبْطَالِ الإِسْلَامِ وَهَدْمِهِ. لأَنَّ الشَّرِيعَةَ الَّتِي قَامَتِ البَرَاهِينُ العَقْلِيَّةُ عَلَى خِلافِ ضَرُورِيَّاتِهَا ، تَكُونُ بَاطِلَةً بِالبَدِيهَةِ؛ لِقِيَامِ العَقْلِ المُسْتَقِل عَلَى خِلافِهَا.) پس، کسی که بر لزوم معرفت اکتسابی برهان اقامه می کند، در حقیقت بر ابطال و تخریب اسلام استدلال می کند. زیرا شریعتی که براهین عقلی بر خلاف ضروریات آن برپا شوند به وضوح باطل خواهد بود؛ زیرا عقل مستقل برخلاف آن حکم می کند. فَفَلَاسِفَةُ الإِسْلَامِ هَادِمُونَ لِلإِسْلَامِ، وَلَيْسُوا بِخَادِمِينَ لَهُ. فَتَبَصَّرْ. پس فیلسوفان اسلامی، تخریب کنندگان اسلام هستند، نه خدمتگزاران آن. تأمل كن. ## روش احتجاج پیامبر إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، نَقُولُ: أَمَّا الْمَقَامُ الأَوَّلُ ، أَيْ مَقَامُ الاحْتِجَاجَاتِ، فَهُوَ مُخْتَلِفُ الأُسْلُوبِ. إِذِ الِاحْتِجَاجُ عَلَى الْفَرْدِ يُخَالِفُ الِاحْتِجَاجَ عَلَى الْجَمَاعَةِ. وَالنُّفُوسُ مُخْتَلِفَةُ الاسْتِعْدَادِ. وَالأَزْمِنَةُ وَالأَمْكِنَهُ مُخْتَلِفَةٌ. فَلِكُلِّ مَقَامٍ مَقَالٌ. وَلِكُلِ كَلِمَةٍ مَعَ صَاحِبَتِهَا مَقَامٌ. فَلَا يُمْكِنُ أَنْ يَتَكَلَّمَ مَعَ الْبَدَوِي الْبَرِيِّ كَمَا يَتَكَلَّمُ مَعَ كُمَيْلٍ وَسَلْمَانَ. اگر این را فهمیدی، می گوییم: اما مقام اول، یعنی مقام احتجاجات متفاوت از نظر سبک است. زیرا احتجاج بر فرد با احتجاج بر جماعت فرق دارد. نفسها از نظر استعداد متفاوت هستند. زمانها و مکانها نیز متفاوت اند. پس برای هر مقامی، سخنی مناسب است. و هر سخنی با همتای خود مقامی دارد نمی توان با یک بدوی بیابانی همان گونه سخن گفت که با کمیل و سلمان صحبت می شود.

وَهِذَا اخْتَلَفَتِ الرِّوَايَاتُ الْوَارِدَةُ فِي هَذَا الْمَقَامِ، إِذِ اسْتِعْدَادَاتُ الرُّوَاةِ كَانَتْ مُخْتَلِفَةٌ. وَهِذَا قَدْ يُقَالُ لِبَعْضِهِمْ: إِنَّ اللَّهَ مُتَجَلّ لِعِبَادِهِ. وَلِبَعْضِهِمْ: إِنَّ اللَّهَ لَم يَحْتَجِبْ بِخَلْقِهِ، بَلِ احْتَجَبَ بِنُورِهِ، وَلِبَعْضِهِمْ: احْتَجَبَ لِلْفَرْقِ بَيْنَ الخَالِقِ وَالْمَخْلُوقِ. به همین دلیل روایات وارد شده در این مقام مختلف اند زیرا استعدادهای راویان متفاوت بوده است. به همین دلیل به برخی گفته می شود: «خداوند برای بندگانش تجلی کرده است.» و به برخی دیگر: «خداوند با مخلوقاتش پنهان نشده بلکه با نور خود پنهان شده است و به گروهی نیز «خداوند به دلیل تفاوت میان خالق و مخلوق پنهان شده است». فَاخْتِلَافُ الْكَلِمَاتِ نَاشِي عَنْ احْتِلَافِ اسْتِعْدَادِ الْمُخَاطَبينَ. وَهَذَا أَحَدُ أَسْبَابِ الِاشْتِبَاءِ عَلَى بَعْضٍ أَصْحَابِنَا فِي عَصْرِ الْغَيْبَةِ، حَتَّى خَلَطُوا بَيْنَ الْمَقَامَيْنِ وَلَمْ يَعْرِفُوا أَنَّ كَوْنَ الأَسَاسِ عَلَى الدَّعْوَةِ إِلَى الْفِطْرَةِ وَالتَّنْبِيهِ عَلَى الْمَعْرُوفِ الْفِطْرِي أَمْرُ، وَسَوْقَ الْبَشَرِ إِلَى هَذَا الْمَقْصِدِ الأَسْنَى ، أَيْ مَعْرِفَةِ اللَّهِ تَرْكِيبًا . أَمْرٌ آخَرُ. تفاوت در سخنان ناشی از تفاوت در استعداد مخاطبان است و این یکی از دلایل اشتباه برخی از اصحاب ما در عصر غیبت است، به طوری که میان دو مقام خلط کردند و نفهمیدند که قرار دادن اساس بر دعوت به فطرت و تنبیه بر معروف ،فطری یک امر است و هدایت بشر به این مقصد والا - یعنی معرفت ترکیبی خداوند - امری دیگر است. وَلَيْسَ يَصِحُ فِي سُنَّةِ الْحِكْمَةِ وَالذَّكَاءِ أَنْ يُنَصَّ النَّبِيُّ وَالْوَصِيُّ لِكُلِّ أَحَدٍ عَلَى مَدَّعَاهُ. إِذْ كَثِيرًا مَا يَكُونُ التَّنْصِيصُ مُخَالِفًا لِلْحِكْمَةِ، لِصَيْرُورَتِهِ سَبَبًا لِضَلَالِهِ وَغَوَايَتِهِ. و در سنت حکمت و ذکاوت صحیح نیست که پیامبر و وصی برای هر کس به صراحت ادعای خود را بیان کنند. زیرا گاهی تصریح، برخلاف حکمت است و باعث گمراهی و ضلالت فرد می شود. فَإِنَّ النَّبي(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم لَوْ صَرَّحَ وَنَصَّ لِلْعَرَبِ الْبَدَوِيِّ الْعَامِّي أَنَّ اللهَ تَعَالَى ظَاهِرٌ لِكُلِّ شَيْءٍ فِي كُلِّ شَيْءٍ، لَفَهِمَ مِنْ مَعْنَى الظُّهُورِ ظُهُورًا كَظُهُورِ سَائِرِ الأَشْيَاءِ.) زیرا اگر پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم به صراحت به یک عرب بدوی بی سواد می گفت که خداوند متعال برای هر چیزی در هر چیزی ظاهر است، او از معنای ظهور ظهوری مانند ظهور سایر اشیاء برداشت می کرد.) كَيْفَ وَأَكْثَرُ طَلَبَةِ الْعَصْرِ لا يَسْتَعِدُّونَ لِنَيْلِ هَذَا الْمَطْلَبِ الشَّامِحِ؟! بَلْ وَبَعْضُ الْعُرَفَاءِ الْكُمَّلِينَ لَم يَتَفَكَّنُوا إِلَى هَذَا الظُّهُورِ وَالتَّجَلّي الَّذِي يُضَادُّ الظُّهُورَ وَالتَّجَلِّي الدَّائِرَ عَلَى أَلْسِنَةِ الْعُرَفَاءِ.

چگونه چنین شود، در حالی که اکثر طالبان این عصر آماده نیل به این مطلب بلند نیستند؟! حتی برخی از عرفای کامل نیز به این ظهور و تجلی که با ظهور و تجلی مطرح شده در زبان عرفا متفاوت است، توجه نکرده اند. لِكَوْنِ الظَّاهِرِ وَالْمُظْهِرِ وَالْمُتَجَلِّي وَالْمَجْلَى عِنْدَهُمْ وَاحِدًا بِالْحَقِيقَةِ، وَعِنْدَ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ مُتَعَدِّدًا بِالْحَقِيقَةِ . فَضْلًا عَنِ الْأَعْرَابِ الْبَدَوِيِّ الْبَرِي؟! زیرا در نگاه آنان ظاهر مظهر متجلی و مجلا یکی در حقیقت است در حالی که نزد صاحب شریعت اینها در حقیقت متعدد هستند چه رسد به اعراب بدوی بیابانی؟! بَل أَقُولُ: في كُلِّ التَّنْبِيهَاتِ النَّفْسِيَّةِ عَلَى الأُمُورِ الْوِجْدَانِيَّةِ الَّتِي لَيْسَ مَا صُورَةٌ مَعْقُولَةٌ، قَدْ يَحْتَاجُ إِلَى إِغْفَالِ بَعْضِ الْمُخَاطَبِينَ. فَلَوْ نَبَّهَ السَّائِقُ مُخَاطِبَهُ عَلَى مُرَادِهِ مِنْ أَوَّلِ الأَمْرِ وَصَرَّحَ بِمَقْصُودِهِ، صَارَ تَصْرِيحُهُ حِجَابًا لِلْمُخَاطَبِ وَمَانِعًا مِنْ نَيْلِهِ الْوِجْدَانِي وَدَرِّكِهِ الْعِيَانِي. بلکه می گویم: در تمامی تنبیه های نفسانی نسبت به امور وجدانی که هیچ تصویر معقولی ندارند، ممکن است نیاز به اغفال برخی مخاطبان باشد. اگر گوینده از ابتدا مراد خود را برای مخاطب آشکار کند و مقصودش را تصریح نماید، این تصریح میتواند حجابی برای مخاطب شده و مانع دستیابی وجدانی و درک عیانی او گردد. بَلْ لَا بُدَّ أَنْ يُغْفِلَهُ الْمُتَكَلَّمُ وَيَسُوقَهُ بِالْمُقَدِّمَاتِ الَّتِي تَكُونُ فِي نَاحِيَةِ الْمَطْلُوبِ، كَيْ يَتَحَرَّكَ نَفْسُ السَّامِعِ وَيَتَنَبَّهَ عَلَيْهِ تَنَبُّهَا وِجْدَانِيَّا. كَمَا أَنَّ الإِمَامَ لَمْ يُنَبِّهُ الزِّنْدِيقَ بِالتَّصْرِيحِ حَيْثُ أَوْرَدَ عَلَيْهِ بِأَنَّكَ أَحَلْتَ عَلَى غَائِبٍ، فَلَمْ يُنَصِ الإِمَامُ بِأَنَّهُ تَعَالَى ظَاهِرٌ مُتَجَلَّ، بَلْ نَبَّهَهُ عَلَى تَقَلُّبَاتِهِ الذَّاتِيَّةِ وَتَبَدُّلَاتِهِ الْمَلَكِيَّةِ وَالْمَلَكُوتِيَّةِ وَالْبَدَنِيَّةِ وَالرُّوحِيَّةِ، حَتَّى تَنَبَّهَ نَفْسُهُ وَتَحَرَّكَتْ إِلَى أَنْ قَالَ: كَأَنِّي رَأَيْتُ اللَّهَ فِي الْمَجْلِسِ حَاضِرًا. بلکه گوینده باید مخاطب را اغفال کند و او را با مقدماتی که در جهت مطلوب هستند، هدایت کند تا نفس شنونده تحریک شود و آگاهی وجدانی یابد. چنان که امام7 در برابر زندیقی که اشکال کرده بود که «تو به غایب ارجاع داده ای»، تصریح نکرد که خداوند متعال ظاهر و متجلی است، بلکه او را به تغییرات ذاتی، تبدلات ملکوتی و بدنی و روحی متوجه ساخت تا اینکه نفس زندیق تحریک شد و گفت: «گویی خداوند را در مجلس حاضر دیدم». وَالْغَرَضُ: إِنَّ السَّائِقَ الْمُنَبِّهَ لَا بُدَّ لَهُ مِنْ أَنْ يَعْمَلَ عَمَلِيَّاتٍ تُحَرِّكُ نَفْسَ الْمُخَاطَبِ وَتُوصِلُهُ إِلَى الْمَقْصُودِ، لَا أَنْ يُصَرِّحَ لَهُ عَلَى مَقْصُودِهِ حَتَّى يَسْتَيْقِظَ الْمُخَاطَبُ بِأَنَّ الْمُتَكَلِّمَ يُرِيدُ تَحْرِيكَ نَفْسِهِ، فَيَكُونَ هَذَا الاِسْتِيقَاظُ حِجَابًا لَهُ عَنْ الْمَقْصُودِ.

هدف این است که راهنما و تنبیه کننده باید عملیاتهایی انجام دهد که نفس مخاطب را تحریک کرده و او را به مقصد برساند، نه اینکه مقصود خود را برای او تصریح کند؛ زیرا اگر مخاطب متوجه شود که گوینده قصد تحریک نفس او را دارد، این آگاهی میتواند به حجابی برای او تبدیل شود و او را از مقصد باز دارد. فَالنَّي أو الْوَصِيُّ حِينَ تَنْبِيهِ النُّفُوسِ وَتَرْكِيب عُلُومِهِمُ الْبَسِيطَةِ، يَتَكَلَّمُونَ عَلَى (27 أَنْحَاءٍ مُخْتَلِفَةٍ مِنَ الْكَلَامِ طِبْقَ مَا يَقْتَضِيهِ وَجْهُ الْحِكْمَةِ مِنْ حَيْثُ الزَّمَانُ وَالْمَكَانُ وَالْمُخَاطَبُ، غَبَاوَةً وَذَكَاوَةً، انْفِرَادًا وَاجْتِمَاعًا.) پیامبر یا وصی هنگام تنبیه نفسها و ترکیب علوم بسیط آنها با روشهای مختلف و بر اساس حکمت، مطابق با زمان، مکان و وضعیت مخاطب سخن می گویند چه از نظر غفلت یا ذکاوت چه در خلوت و چه در اجتماع. وَلَكِنْ مَعَ ذَلِكَ مَلَؤُوا الْكِتَابَ وَالسُّنَّةَ مِنْ هَذَا الْمُدَّعَى بِحَيْثُ لَوْ رَاجَعَ إِلَيْهِمَا الْمُسْتَعِدُّونَ، تَحَرَّكَتْ نُفُوسُهُمْ وَوَصَلُّوا إِلَى الْمَقْصِدِ. با این حال، کتاب و سنت را از این ادعا پر کرده اند، به گونه ای که اگر افراد آماده به آنها مراجعه کنند، نفس هایشان تحریک می شود و به مقصد می رسند. معرفت صنع خدای متعال است وَمِنْ هُنَا ظَهَرَ أَنَّ النَّاسَ فِي تَرْكِيبِ عُلُومِهِمُ الْبَسِيطَةِ يَحْتَاجُونَ إِلَى النَّبِيِّ وَالْوَصِيِّ، وَأَنَّهُمْ كَمَا يَحْتَاجُونَ فِي أَصْلِ الْمَعْرِفَةِ الْبَسِيطَةِ إِلَى اللهِ تَعَالَى . لأَنَّهَا صُنْعُ اللَّهِ وَلَيْسَ لِلْخَلْقِ فِيهَا صَنْع . فَكَذَلِكَ يَحْتَاجُونَ فِي تَرْكِيبِهَا أَيْضًا إِلَى اللَّهِ وَخُلَفَائِهِ. فَإِنَّ تَرْكِيبَ هَذَا الْعِلْمِ الْبَسِيطِ إِنَّمَا هُوَ صُنْعُ اللَّهِ أَيْضًا، وَلَيْسَ لِلْعَبْدِ فِيهِ صَنْعٌ. فَالَّذِي يَكُونُ تَحْتَ قُدْرَةِ الْمَخْلُوقِ وَبِيَدِهِمْ إِنَّمَا هُوَ التَّصْدِيقُ وَالْقَبُولُ. از اینجا روشن می شود که مردم در ترکیب علوم بسیط خود به پیامبر و وصی نیاز دارند، همان طور که در اصل معرفت بسیط به خداوند متعال نیازمندند زیرا این معرفت، صنع خداوند است و مخلوقات در آن نقشی ندارند. همچنین ترکیب این معرفت نیز صنع خداوند است و بنده در آن سهمی ندارد. آنچه در اختیار مخلوق است، تنها تصدیق و قبول است. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى: إِنَّ لِلْمَعْرِفَةِ جِهَتَيْنِ: جِهَةُ الْفِعْل . وَهُوَ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى، بَسِيطُهَا وَمُرَكَّبُهَا . وَجِهَةُ الْقَبُولِ وَالانْفِعَالِ ، وَهُوَ مِنَ الْخَلْقِ. فَعَلَى اللَّهِ أَنْ يُعَرِفَ نَفْسَهُ ، بَلْ وَنَبِيَّهُ وَوَصِيَّهُ. وَعَلَى النَّاسِ أَنْ لَا يُنْكِرُوا وَلا

يَجْحَدُوا وَلا يَدْفَعُوا تَعْرِيفَهُ تَعَالَى بَلْ يَقْبَلُوهُ وَيُصَدِّقُوهُ وَيُسَلِّمُوهُ. وَهَذَا مَعْنَى قَوْلِهِ في الخُطْبَةِ: «وَكَمَال مَعْرِفَتِهِ التَصْدِيقُ بهِ» <a href="#ref- [].) به عبارتی دیگر، معرفت دارای دو جهت است جهت فعل که از خداوند متعال است، چه در حالت بسیط و چه در حالت ترکیبی؛ و جهت قبول و انفعال که از مخلوقات است پس بر خداوند است که خود را معرفی کند، بلکه پیامبر و وصی اش را نیز معرفی نماید. و بر مردم است که این معرفی را انکار، رد یا تکذیب نکنند، بلکه آن را بپذیرند، تصدیق کنند و تسلیم شوند. این همان معنای سخن امام7 در خطبه است «و کمال معرفت، تصدیق به اوست». وَالْغَرَضُ: إِنَّ تَرْكِيبَ الْمَعْرِفَةِ إِنَّمَا هُوَ بِيَدِ اللَّهِ. وَهَذَا التَّرْكِيبُ هِيَ الْهُدَايَةُ الَّتِي قَدْ وَرَدَتْ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ، وَوَرَدَ أَنَّهَا بِيَدِ اللَّهِ وَلَيْسَ لِأَحَدٍ مِنَ الْعِبَادِ فِيهَا صَنْعٌ، حَتَّى خَاتَمُ النَّبِيِّينَ. كَمَا قَالَ: ﴿إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ fn[القصص (28) / 56](footnote1-page116" id=") [].) به عبارتی دیگر، معرفت دارای دو جهت است جهت فعل که از خداوند متعال است، چه در حالت بسیط و چه در حالت ترکیبی؛ و جهت قبول و انفعال که از مخلوقات است پس بر خداوند است که خود را معرفی کند، بلکه پیامبر و وصی اش را نیز معرفی نماید. و بر مردم است که این معرفی را انکار، رد یا تکذیب نکنند، بلکه آن را بپذیرند، تصدیق کنند و تسلیم شوند. این همان معنای سخن امام7 در خطبه است «و کمال معرفت، تصدیق به اوست». وَالْغَرَضُ: إِنَّ تَرْكِيبَ الْمَعْرِفَةِ إِنَّمَا هُوَ بِيَدِ اللَّهِ. وَهَذَا التَّرْكِيبُ هِيَ الْهُدَايَةُ الَّتِي قَدْ وَرَدَتْ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ، وَوَرَدَ أَنَّهَا بِيَدِ اللَّهِ وَلَيْسَ لِأَحَدٍ مِنَ الْعِبَادِ فِيهَا صَنْعٌ، حَتَّى خَاتَمُ النَّبِيِّينَ. كَمَا قَالَ: ﴿إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ fn[القصص (28) / 56](footnote1-page116" style="display:inline-block">(1) . وَقَالَ: ﴿وَلَوْ شِئْنَا لَآتَيْنَا كُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا) (2) .) مقصود این است که ترکیب معرفت تنها در دست خداوند است. و این ترکیب همان هدایت است که در کتاب و سنت آمده و بیان شده است که هدایت به دست خداوند است و هیچ یک از بندگان، حتی خاتم پیامبران، در آن نقشی ندارند چنان که خداوند فرمود: «تو نمی توانی کسی را که دوست داری هدایت کنی ولی خداوند هر کس را که بخواهد هدایت می کند.» و نیز فرمود: «اگر می خواستیم به هر نفسی هدایتش را عطا می کردیم». فَأَحَدُ أَبْوَابِ عُلُومِ الْقُرْآنِ هُوَ بَابُ الْهِدَايَةِ. وَالْكِتَابُ وَالسُّنَّة تملُوَّانِ مِنَ التَّنْبِيهِ إِلَى هَذَا الْبَابِ. کی از ابواب علوم قرآن، باب هدایت است و کتاب و سنت از تنبیهات مربوط به این باب سرشار هستند. فَتَلَخَّصَ أَنَّ أَسَاسَ دَعْوَةِ الشَّارِعِ الصَّادِعِ . عَلَيْهِ وَآلِهِ السَّلَامُ . إِلَى الْمَعْرِفَةِ الْفِطْرِيَّةِ، وَطَرِيقَهَا الْعِبَادَةُ، لَا الْبُرْهَانُ الإِني وَاللَّمِي. لِأَنَّهُ مَبْنِي عَلَى مَسْلَكِ الْعِلَّةِ وَالْمَعْلُولِ، وَهُوَ بَاطِلٌ فِي نَفْسِ الْأَمْرِ؛ لِاسْتِلْزَامِهِ تَحْدِيدَ العلة وَفَقْدَانِهَا في مَرْتَبَةِ الْمَعْلُول. خلاصه اینکه اساس دعوت شارع آشکار - درود خداوند بر او و خاندانش باد - به سوی معرفت فطری است، و راه رسیدن به آن عبادت است نه برهان إنى و لمی. زیرا این براهین بر مسلک علت و معلول استوار هستند، و این مسلک در واقع باطل است؛ چرا که مستلزم تحدید علت و فقدان آن در مرتبه معلول است.


<a href="#) [].) به عبارتی دیگر، معرفت دارای دو جهت است جهت فعل که از خداوند متعال است، چه در حالت بسیط و چه در حالت ترکیبی؛ و جهت قبول و انفعال که از مخلوقات است پس بر خداوند است که خود را معرفی کند، بلکه پیامبر و وصی اش را نیز معرفی نماید. و بر مردم است که این معرفی را انکار، رد یا تکذیب نکنند، بلکه آن را بپذیرند، تصدیق کنند و تسلیم شوند. این همان معنای سخن امام7 در خطبه است «و کمال معرفت، تصدیق به اوست». وَالْغَرَضُ: إِنَّ تَرْكِيبَ الْمَعْرِفَةِ إِنَّمَا هُوَ بِيَدِ اللَّهِ. وَهَذَا التَّرْكِيبُ هِيَ الْهُدَايَةُ الَّتِي قَدْ وَرَدَتْ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ، وَوَرَدَ أَنَّهَا بِيَدِ اللَّهِ وَلَيْسَ لِأَحَدٍ مِنَ الْعِبَادِ فِيهَا صَنْعٌ، حَتَّى خَاتَمُ النَّبِيِّينَ. كَمَا قَالَ: ﴿إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ fn[القصص (28) / 56](footnote1-page116" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) به عبارتی دیگر، معرفت دارای دو جهت است جهت فعل که از خداوند متعال است، چه در حالت بسیط و چه در حالت ترکیبی؛ و جهت قبول و انفعال که از مخلوقات است پس بر خداوند است که خود را معرفی کند، بلکه پیامبر و وصی اش را نیز معرفی نماید. و بر مردم است که این معرفی را انکار، رد یا تکذیب نکنند، بلکه آن را بپذیرند، تصدیق کنند و تسلیم شوند. این همان معنای سخن امام7 در خطبه است «و کمال معرفت، تصدیق به اوست». وَالْغَرَضُ: إِنَّ تَرْكِيبَ الْمَعْرِفَةِ إِنَّمَا هُوَ بِيَدِ اللَّهِ. وَهَذَا التَّرْكِيبُ هِيَ الْهُدَايَةُ الَّتِي قَدْ وَرَدَتْ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ، وَوَرَدَ أَنَّهَا بِيَدِ اللَّهِ وَلَيْسَ لِأَحَدٍ مِنَ الْعِبَادِ فِيهَا صَنْعٌ، حَتَّى خَاتَمُ النَّبِيِّينَ. كَمَا قَالَ: ﴿إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ fn[القصص (28) / 56](footnote1-page116"> 1) الاحتجاج 1 / 199؛ نهج البلاغة / 39؛ بحار الأنوار 4 / 247

2) السجدة (32) / 13

وَصَاحِبُ الشَّرْعِ لَا يُؤَمِّسُ مَعَارِفَهُ عَلَى الأَمْرِ الْغَيْرِ الْوَاقِعِيَ الْبَاطِلِ مُضَافًا إِلَى كَوْنِ السُّوقِ بِالْبُرْهَانِ حِجَابًا عَنْ مَعْرِفَةِ اللَّهِ الْوَاقِعِيَّةِ؛ لِأَنَّهَا لَا تَحْصُلُ إِلَّا عِنْدَ مَحْوِ الْمَوْهُومَاتِ وَالْمَعْلُومَاتِ وَالْمَعْقُولَاتِ. و صاحب شریعت معارف خود را بر امور غیر واقعی و باطل بنا نمی نهد. افزون بر این، سوق دادن با برهان، حجابی در برابر معرفت واقعی خداوند است؛ چرا که این معرفت تنها در صورتی حاصل می شود که موهومات، معلومات و معقولات از بین بروند. وَالسُّلُوكُ بِالْبُرْهَانِ اللَّمِي وَالإِي لَا يَزِيدُ إِلَّا صُوَرًا مَعْقُولَةً تَكُونُ حُجُبًا عَنْ مَعْرِفَةِ اللَّهِ الْخَارِجِيِّ الشَّاهِدِ الخاضر الْمُحِيطِ عَلَيْنَا. و سلوک با برهان لمّى و إنّی تنها به تولید تصاویری معقول منجر می شود که حجابی در برابر معرفت خداوند خارجی، شاهد، حاضر و محیط بر ما خواهد بود. فَإِذَنْ ظَهَرَ أَنَّ مَعْرِفَةَ اللَّهِ، لَا اقْتِدَارَ لِلْبَشَرِ عَلَيْهَا بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، لَا الْمَعْرِفَةُ الْحُضُورِيَّةُ وَلَا الْحُصُولِيَّةُ. أَمَّا الثَّانِي، فَلِكَوْنِهَا حِجَابًا وَمَانِعًا وَضِدًّا لِلْمَعْرِفَةِ. وَأَمَّا الأَوَّلُ، فَلِعَدَمِ كَوْنِهَا مِنْ صُنْعِ الْبَشَرِ. بنابراین روشن شد که انسانها به هیچ شکلی توانایی معرفت خداوند را ندارند، چه معرفت حضوری و چه معرفت حصولی. زیرا معرفت حصولی حجاب، مانع و ضد معرفت است، و معرفت حضوری نیز از ساخته های انسان نیست. فَكُلْ عَقْل أَوْصَلَهُ اللهُ إِلَى مَقَامِ الْمَعْرِفَةِ التَّرْكِيبِيَّةِ ، يَسْتَقِلُ بِحُرْمَةِ سُلُوكِ الْبُرْهَانِ لِكُلِّ أَفْرَادِ الْبَشَرِ لِرُؤْيَتِهِ أَنَّهُ حِجَابٌ وَمَانِعٌ، وَلَيْسَ بِمُفِيدٍ وَلَا نَافِعِ. هر عقلی که خداوند آن را به مقام معرفت ترکیبی رسانده باشد به طور مستقل درک می کند که سلوک با برهان برای تمام انسانها حرام است؛ زیرا میبیند که این برهان حجابی است و مانع، و هیچ فایده یا نفعی ندارد. وَالْعَقْلُ الَّذِي لَمْ يَصِلْ إِلَى هَذَا الْمَقَامِ، بَلْ بَقِيَ فِي مَقَامِ الْبَسَاطَةِ وَقُوَّةِ التَّرْكِيبِ، لِمَكَانِ احْتِمَالِ كَوْنِ هَذَا السُّلُوكِ مُوجِبًا لِلْوُقُوعِ فِي اهْلَكَةِ السَّرْمَدِيَّةِ وَالْبُعْدِ عَنْ اللَّهِ الاحْتِمَالِيِّ الَّذِي يَدْعُو إِلَيْهِ الْأَنْبِيَاءُ، يَسْتَقِلُ أَيْضًا بِوُجُوبِ الِاحْتِيَاطِ وَقُبْحِ الِافْتِحَامِ فِي الْبُرْهَانِ. و عقلی که به این مقام نرسیده باشد و در مقام بساطت و آمادگی برای ترکیب باقی مانده باشد، به دلیل احتمال اینکه این سلوک موجب هلاکت ابدی و دوری احتمالی از خداوند شود که پیامبران به سوی آن دعوت می کنند، به طور مستقل درک می کند که احتیاط واجب است و ورود به برهان ناپسند است. نَعَمْ؛ هُنَاكَ احْتِيَاطِ آخَرُ يَسْتَقِلُ الْعَقْلُ بِوُجُوبِهِ وَلُزُومِهِ، وَهُوَ التَّضَرُّعُ وَالتَّخَشُّعُ لَدَى هَذَا الإِلَهِ التَّقْدِيرِيِّ الْمُحْتَمَلِ. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْعَقْلَ بَعْدَ مَا اسْتَقَلَّ بِسَدِ جَمِيعِ الأَبْوَابِ بَابِ الْبُرْهَانِ وَبَابِ الْعِرْفَانِ وَالْمُرَاشَدَةِ

وَالأَقْطَابِ، وَاسْتَقَلَ بِأَنَّ مَعْرِفَةَ هَذَا الإِلَهِ الْمُحْتَمَلِ . عَلَى فَرْضِ كَوْنِهِ وَوُجُودِهِ فِي مُتْنِ الْوَاقِعِ . لَيْسَتْ مِنْ صُنْعِهِ، بَلْ لَوْ كَانَ، لَكَانَ مِنْ صُنْع هَذَا الإِلَهِ فَقَط فَلَا مَحَالَةَ يَسْتَقِلُ بِأَنَّ الطَّرِيقَ مُنْحَصِرٌ فِي تَعْرِيفِ نَفْسِهِ نَفْسَهُ. بله؛ احتیاط دیگری وجود دارد که عقل به طور مستقل وجوب و لزوم آن را درک می کند، و آن تضرع و خشوع در برابر این خدای احتمالی تقدیری است. زیرا عقل پس از اینکه همه درها را بست، از جمله در برهان، عرفان، مرشدی و قطبها، و به این درک رسید که معرفت این خدای احتمالی - اگر فرض کنیم که در واقع وجود دارد - از ساخت او نیست، بلکه اگر وجود داشته باشد، صرفاً ساخت خود این خداست، پس به ناچار عقل به این نتیجه می رسد که تنها راه ممکن، این است که خود او خودش را معرفی کند. فَإِذَنْ لَا مَنَاصَ مِنَ التَّضَرُّع لَدَيْهِ وَقَوْلِ : اللَّهُمَّ عَرِفْنِي نَفْسَكَ. وَالِاحْتِيَاطُ إِنَّمَا هُوَ فِي ذَلِكَ. بنابراین، چاره ای جز تضرع در برابر او و گفتن «خدایا، خودت را به من بشناسان» وجود ندارد. و احتیاط در همین است. فَظَهَرَ أَنَّ أَسَاسَ دَعْوَةِ صَاحِبِ الإِسْلَامِ . عَلَى مَا نَصَّ عَلَيْهِ الْكِتَابُ وَالسُّنَّةُ .(28 إِنَّمَا هُوَ عَلَى كَوْنِ الْمَعْرِفَةِ فِطْرِيَّةٌ. وَمَنْ أَنْكَرَ ذَلِكَ، فَلَا يَلُومَنَّ إِلَّا نَفْسَهُ حَيْثُ لَا يَرْجِعُ إِلَى الرِّوَايَاتِ وَالْأَحَادِيثِ كَيْ يُظْفِرَ عَلَى طَوَائِفَ مُتَوَاتِرَة مِنَ الرِّوَايَاتِ فِي هَذَا الْبَابِ. فَالتَّقْصِيرُ مِنْ عَدَمِ التَّفَخُصِ وَالتَّجَسُّسِ.) پس روشن شد که اساس دعوت صاحب اسلام - بر اساس آنچه در کتاب و سنت تصریح شده است - بر فطری بودن معرفت است و کسی که این را انکار کند تنها خود را باید ملامت کند زیرا به روایات و احادیث رجوع نمی کند تا به گروه های متواتر از روایات در این باب دست یابد و کوتاهی از عدم بررسی و تحقیق است. وَمَدَّعَى ذَلِكَ النَّبِيِّ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم سَدُّ جَمِيعِ الأَبْوَابِ إِلَّا بَابَ الْعِبَادَةِ وَالتَّضَرُّعِ لَدَيْهِ تَعَالَى. وَهَذَا الْإِدِعَاءُ مِمَّا يُطَابِقُ اسْتِقْلَالَ الْعَقْل الَّذِي صَارَ بِالْفِعْلِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْمَعْرِفَةِ التركيبيَّةِ، أَوْ بَقِيَ بِالْقُوَّةِ.) ادعای آن پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم این است که همه درها جز در عبادت و تضرع در برابر خداوند متعال بسته شده است. و این ادعا با استقلال عقلی که در رابطه با معرفت ترکیبی به فعلیت رسیده است، یا در قوه باقی مانده، سازگار است.) فَجَمِيعُ الْعُقُولِ اتَّفَقَتْ عَلَى حُسْن دَعْوَاهُ وَصِدْقِ مَدَّعَاهُ وَهَكَذَا يَنْبَغِي أَنْ يَكُونَ النَّبِيُّ الْخَاتَمُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم بَلْ وَجَمِيعُ الأَنْبِيَاءِ. وَإِلَّا لَكَانُوا فَلَاسِفَةٌ حُكَمَاءَ، لَا رُسُلًا وَأَنْبِيَاءَ.) تمامی عقول بر درستی دعوای او و صدق ادعای او توافق دارند و پیامبر خاتم(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم ، بلکه تمامی پیامبران باید این گونه باشند. و گرنه آنان فیلسوفان حکیم ،بودند، نه رسولان و پیامبران.)

فَكَلَامُ مِثْلِ جِرْجِي زَيْدَانَ بِأَنَّ الْفَلْسَفَةَ كَانَتْ مِنْ يُونَانَ، كَلَامٌ صَحِيحٌ إِذْ لَوْ كَانَتْ مِنْ خَاتَمَ النَّبِيِّينَ، لكَانَ فَيْلَسُوفًا. بنابراین سخن افرادی چون جرجي زيدان که فلسفه را از یونان میداند سخنی درست است؛ چراکه اگر فلسفه از خاتم پیامبران بود، او فیلسوف می بود. فَتَلَحَّصَ أَنَّ سُلُوكَ طَرِيقِ الْبُرْهَانِ الإِني وَشِبْهِ اللمِي حَرَامٌ عَقْلا؛ لِأَنَّهُ مُوجِدٌ لِلْحِجَابِ عَنْ الإِلَهِ الْوَاقِعِيَ الْخَارِجي. پس نتیجه گرفته می شود که پیمودن راه برهان انّی و شبه لمّی از نظر عقلی حرام است؛ زیرا این راه ها حجابی میان انسان و خداوند واقعی و خارجی ایجاد می کنند. إِنْ قُلْتَ: مُقْتَضَى مَا قُلْتَ مِن اسْتِقْلَالِ الْعُقُولِ بِحُرْمَةِ سُلُوكِ طُرُقِ الْبُرْهَانِ ، انْسِدَادُ بَابِ الْمَعْرِفَةِ عَلَى الْعُقُولِ وَتَعْطِيلُهُمْ عَنْ الْمَعْرِفَةِ، بَلْ وَعَنْ جَمِيعِ الْمَعَارِفِ. وَهَلْ هَذَا إِلَّا الْحِرْمَانُ عَنِ الْكَمَالَاتِ السَّرْمَدِيَّةِ وَالْعِقَابِ الشَّدِيدِ بِالْبُعْدِ الرُّوحَانِي عَنْ اللَّهِ تَعَالَى؟ اگر بگویی: نتیجه سخن تو مبنی بر استقلال عقلها در حرمت سلوک راههای برهان بسته شدن در معرفت به روی عقل ها و محروم شدن آنها از شناخت، بلکه از تمام معارف است. آیا این جز محرومیت از کمالات ابدی و عقاب شدید به دلیل دوری روحانی از خداوند متعال است؟ وَهَلْ هَذَا إِلَّا الْقَوْلُ بِكَوْنِ النَّاسِ كَسَائِرِ الْحَيَوَانَاتِ عُمْيَاءَ بُكْمَاءَ صُمَّاءَ، هُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ؟ و آیا این چیزی جز این است که مردم را مانند سایر حیوانات بدانیم؛ کور، گنگ و کر، که دلهایی دارند اما نمی فهمند؟ عَلَى أَنَّ ذَلِكَ يَقْتَضِي إِفْحَامَ الْأَنْبِيَاءِ وَمَحْجُوجِيَّتَهُمْ لِأَنَّ إِثْبَاتَ النُّبُوَّةِ فَرْعُ إِثْبَاتِ اللَّهِ، وَأَنْتَ قَدْ عَطَّلْتَ الْعَقْلَ وَمَنَعْتَهُ عَنِ الْحُرِّيَّةِ فِي إِثْبَاتِ اللَّهِ وَقُلْتَ بِامْتِنَاعِهِ بِالْعَقْلِ. به علاوه، این نظر مستلزم عاجز کردن پیامبران و بی اعتبار کردن آنهاست. زیرا اثبات نبوت فرع بر اثبات خداوند است، در حالی که تو عقل را از حجیت در اثبات خدا بازداشتی و گفتی که اثبات خدا با عقل ممكن نیست. فَإِذَنْ لَا يُثْبِتُ النُّبُوَّةَ أَبَدًا ، بَلْ لَا يُمْكِنُ دَفْعُ الشَّاةِ فِي اللَّهِ تَعَالَى عَنِ النَّفْسِ؛ إِذْ لَا حُرِّيَّةَ لِلْعَقْلِ. پس، هرگز نبوت اثبات نمی شود، بلکه حتی نمی توان شک در خداوند را از نفس برطرف کرد؛ زیرا عقل حجیتی ندارد.

قُلْتُ: أَمَّا أَوَّلًا: بَقَاءُ الْبَشَرِ عَلَى الْمَعْرِفَةِ الْبَسِيطَةِ وَعَدَمُ وُصُولِهِمْ إِلَى مَقَامِ الْمَعْرِفَةِ التَّرْكِيبِيَّةِ، وِبِعِبَارَةٍ أُخْرَى: بَقَاؤُهُمْ عَلَى رُتْبَةِ الْحَيَوَانِيَّةِ، لَيْسَ بِتَالٍ فَاسِدٍ. پاسخ می دهم: اولاً، باقی ماندن بشر در معرفت بسیط و نرسیدن آنها به مقام معرفت ترکیبی، یا به عبارتی دیگر، باقی ماندن در مرتبه حیوانیت چیزی نیست که لزوماً نادرست باشد. إِذْ لَيْسَ بِوَاجِبٍ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى أَنْ يُرَكِبَ مَعَارِفَ الْبَشَرِ. كَيْفَ وَأَصْلُ إِيجَادِهِمْ لَيْسَ بِوَاجِبٍ عَلَيْهِ تَعَالَى، فَضْلًا عَنْ تَرْكِيبٍ مَعْرِفَتِهِمْ؟! زیرا بر خداوند واجب نیست که معارف بشر را ترکیب کند. چگونه ممکن است چنین باشد، در حالی که اصل آفرینش آنها نیز بر خداوند واجب نیست چه برسد به ترکیب معرفت آنها؟! فَكَمَا أَنَّهُ يُعْطِي الْعَقْلَ بِفِرْقَةٍ وَيَأْخُذُ عَنْ طَائِفَةٍ ... كَذَلِكَ لَا يُرَبِّبُ مَعْرِفَةَ الْعُقُولِ. چنان که خداوند عقل را به برخی عطا می کند و از برخی می گیرد... به همان صورت نیز معرفت عقلها را ترکیب نمی کند. وَلَيْسَ بِبَعِيدٍ أَنْ يَكُونَ ذَلِكَ فَضْلًا مِنْهُ تَعَالَى عَلَى الْعِبَادِ... بَلْ يُبْقِيهِمْ عَلَى الْبَسَاطَةِ. و بعید نیست که این از فضل او بر بندگان باشد.... بلکه آنها را در حالت سادگی باقی می گذارد. ثُمَّ بَعْدَ نُوحٍ أَفَاضَ عَلَيْهِمْ وَرَكَّبَ مَعْرِفَةً بَعْضِهِمْ. سپس، پس از نوح، خداوند معرفت برخی از آنها را عطا و ترکیب کرد. ## ترکیب معرفت بسیط بر خدای متعال واجب نیست وَبِالْجُمْلَةِ : لَيْسَ بِوَاجِبٍ عَلَيْهِ تَعَالَى أَنْ يُعَرِفَ نَفْسَهُ لِعِبَادِهِ تَرْكِيبًا، بَلْ قَدْ يُعْطِي الْعَقْلَ وَقَدْ لَا يُعْطِي، فَضْلًا مِنْهُ وَتَسْهيلًا. فَإِذَا أَعْطَى، قَدْ يَأْخُذُ الْعَقْلَ كَالْمَجَانِين وَالْبُلْهِ، وَقَدْ لَا يَأْخُذُ.(29 ) به طور کلی بر خداوند متعال واجب نیست که خود را به بندگانش به صورت ترکیبی معرفی کند. بلکه ممکن است عقل را بدهد یا ندهد، از روی فضل و آسان گیری. پس اگر عقل را بدهد، ممکن است عقل بگیرد، مانند دیوانگان و ساده لوحان، و ممکن است نگیرد. فَإِذَا لَمَّ يَأْخُذْهُ، قَدْ يُسَلّطْ عَلَيْهِمُ النَّوْمَ أَوِ الْغَفْلَةَ أَوْ غَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْأُمُورِ الَّتِي تُخْرِجُهُمْ عَنْ مَوْضُوع التَّكَالِيفِ، بَلْ عَنْ مَوْضُوع الْكُفْرِ وَالْإِيمَانِ، تَسْهِيلًا عَلَيْهِمْ وَتَخْفِيفًا هُمْ وَرَفْعًا لِلْأَثْقَالِ عَنْهُمْ.

اگر عقل نگرفت، ممکن است خداوند خواب یا غفلت یا چیزهای دیگری را بر آنها مسلط کند که آنان را از موضوع تکالیف خارج می کند، بلکه حتی از موضوع کفر و ایمان نیز خارج می کند، برای آسانی و تخفیف بار از دوش آنان. وَإِذَا مَاتُوا لَا يُؤَاخِذُهُمْ وَلَا يُعَاقِبُهُمْ عَلَى عَدَمِ الْمَعْرِفَةِ، أَوْ عَدَم إِعْمَالِ التَّكَالِيفِ؛ لِلخُرُوجِهِمْ مَوْضُوعًا عَنْ تَحْتِ الْكُفْرِ وَالْإِيمَانِ أَوِ التَّكَالِيفِ. و اگر بمیرند، خداوند آنها را به دلیل عدم شناخت یا انجام ندادن تکالیف بازخواست یا مجازات نمی کند؛ چرا که آنها موضوعاً از کفر و ایمان یا تکالیف خارج هستند. وَلَمْ يَرِدْ فِي وَاحِدٍ مِنَ الْأَحْبَارِ أَنَّ اللهَ تَعَالَى يَسْأَلُ عَنْ عَبْدِ بِأَنَّكَ لَم لَم تَعْرِفْنِي؟ كَيْفَ وَالْمَعْرِفَةُ لَيْسَتْ فِعْلَ الْبَشَرِ، لَا بَسِيطَهَا وَلَا مُرَكَّبَهَا؟! وَقَدْ عَرَفْتَ امْتِنَاعَ حُصُولِهَا مِنْ طَرِيقِ الْعَقْلِ بَلْ نَقُولُ: وُجُوبُ تَحْصِيلِ الْمَعْرِفَةِ بِاللَّهِ لَيْسَ لَهُ صُورَةٌ مَعْقُولَةٌ حَتَّى يَحْكُمَ الْعَقْلُ بِهِ وَيَسْتَقِلَّ فِي حُكْمِهِ. و در هیچ یک از اخبار نیامده است که خداوند از بنده ای بپرسد چرا مرا نشناختی؟ چگونه ممکن است، در حالی که معرفت، فعل بشر نیست، نه در صورت ساده و نه در صورت پیچیده؟! و دانستی که حصول آن از طریق عقل ممتنع است بلکه میگوییم وجوب تحصیل معرفت به خداوند صورتی معقول ندارد که عقل به آن حکم کند و مستقلاً در مورد آن قضاوت نماید. بَل وَقَدْ يُمْكِنُ إِجْرَاءُ هَذَا الْكَلَامِ فِي الْغَافِلِينَ عَنْ النُّبُوَّاتِ، كَالَّذِينَ لَمْ يَخْطُرْ بِبَاهِمْ مَسْأَلَةُ النُّبُوَّةِ، بَلْ جَاءُوا فِي الدُّنْيَا وَمَاتُوا غَافِلِينَ عَنْ هَذِهِ الْمَسْأَلَةِ مُطْلَقًا. بلکه ممکن است این سخن را در مورد کسانی که از نبوت غافل بوده اند، مانند افرادی که مسئله نبوت اصلاً به ذهنشان خطور نکرده است و در دنیا آمده و بدون توجه به این مسئله مطلقاً از دنیا رفته اند، اجرا کرد. بَلْ وَلَا يَبْعُدُ الْقَوْلُ بِذَلِكَ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْغَافِلِينَ مِنْ أَهْلِ السُّنَّةِ وَالْجَمَاعَةِ. فَإِنَّ تَعْرِيفَ النَّبِيِّ وَالْوَصِيِّ أَيْضًا بِيَدِ اللَّهِ تَعَالَى فَمَنْ هَدَاهُ اللهُ إِلَى الْإِيمَانِ بِالنَّبِي وَالْوَصِيَ، يَأْخُذُهُ وَيَسْأَلُ عَنْهُ وَيُنِيبُهُ أَوْ يُعَاقِبُهُ. بلکه بعید نیست این سخن در مورد غافلان از اهل سنت و جماعت نیز صادق باشد زیرا معرفی پیامبر و وصی نیز به دست خداوند متعال است. پس هر کس را که خدا به ایمان به پیامبر و وصی هدایت کند، از او می پذیرد و از او سؤال می کند و پاداش یا مجازات می دهد. وَأَمَّا مَنْ لَمْ يَعْرِفُهُ اللَّهُ نَبِيَّهُ وَلَا وَصِيَّهُ، فَلَمْ يَرِدْ فِي خَبَرٍ أَنَّهُ تَعَالَى يُعَاقِبُهُ أَوْ يَسْأَلُ عَنْهُ. وَذَلِكَ لِتَسْلِيطِهِ الْغَفْلَةَ عَلَيْهِ وَإِخْرَاجِهِ تَعَالَى إِيَّاهُ عَنْ مَوْضُوعِ التَّكَالِيفِ بِالْأُصُولِ أَوِ الْفُرُوعِ.

اما کسانی که خداوند پیامبر و وصی خود را به آنها معرفی نکرده است، در هیچ خبری نیامده که خداوند آن ها را مجازات یا از آنها سؤال کند. این به دلیل تسلط غفلت بر آنها و خارج کردن خداوند آنها از موضوع تکالیف در اصول یا فروع است. وَلَيْسَ فِي هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ مَحْذُورٌ أَبَدًا، لَا عَقْلَا وَلَا نَقْلًا. وَمِنَ الْمُمْكِنِ أَنْ يُفَضِّلَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ فِي الْبَرْزَحَ، فَيُعَرِفَهُمْ نَفْسَهُ وَنَبِيَّهُ وَوَلِيَّهُ في تِلْكَ النَّشْأَةِ، ثُمَّ يُعْطِيَهُمُ الدَّرَجَاتِ وَالْمَثُوبَاتِ. وَلَيْسَ فِي ذَلِكَ قُبْحٌ أَبَدًا. و در این امور هیچ اشکالی، نه عقلی و نه نقلی، وجود ندارد. و ممکن است خداوند در عالم برزخ به آنها فضل کند، خود را به آنها بشناساند و پیامبر و ولی خود را در آن نشته به آنها معرفی نماید، سپس درجات و پاداش ها را به آنان بدهد. و در این هیچ قبحی وجود ندارد. بَلْ مِنَ الْمُمْكِن أَنْ لَا يُعَرِفَهُمْ نَفْسَهُ في نَشْأَةٍ مِنَ النَّشاتِ، وَمَعَ ذَلِكَ لَا يُعَاقِبُهُمْ، بَلْ يُنِيبُهُمْ بِإِذْخَالِ الْجَنَّةِ كَمَا يُدْخِلُ بَعْضَ الْحَيَوَانَاتِ، كَنَاقَةِ الْغَضْبَاءِ لِلرَّسُولِ وَكَلْبِ أَصْحَابِ الْكَهْفِ. بلکه ممکن است خداوند در یکی از نشئات خود را به آنها معرفی نکند، و با این حال آنها را مجازات نكند، بلکه با وارد کردن آنها به بهشت به آنها پاداش دهد، همان طور که برخی از حیوانات را وارد بهشت می کند مانند شتر غضباء پیامبر و سگ اصحاب کهف. وَالْغَرَضُ: إِنَّ تَعْرِيفَ اللَّهِ نَفْسَهُ تَرْكِيبًا لِعِبَادِهِ لَيْسَ بِوَاجِبٍ عَلَيْهِ، وَلَا تَرْكُهُ قَبِيحًا عَلَيْهِ تَعَالَى. فَإِنَّ أَصْلَ الْإِيجَادِ وَأَصْلَ إِعْطَاءِ الْعَقْلِ لَيْسَ بِوَاجِبٍ عَلَيْهِ، فَضْلًا عَنْ ذَلِكَ. هدف این است که معرفی خداوند به بندگانش به صورت ترکیبی بر او واجب نیست و ترک این امر نیز برای خداوند قبیح نیست. زیرا اصل ایجاد و اصل اعطای عقل بر خداوند واجب نیست، چه برسد به چنین مسئله ای. عَلَى أَنَّهُ تَعَالَى حَلِيمٌ ذُو أَنَاةٍ لَا يُعَجِّلُ. فَمِنَ الْمُمْكِن أَنْ لَا يُعَجَلَ، بَلْ يَتَحَلَّمُ وَيَضَعَ تَركِيبَ الْمَعْرِفَةِ لِلنَّشْآتِ الْآتِيَةِ. بَلْ مِنَ الْمُمْكِنِ أَنْ لَا يُعَرِّفَ فِي نَشْأَةٍ أَبَدًا، تَسْهِيلًا وَتَخْفِيفًا، وَمَعَ ذَلِكَ يُثِيبُهُمْ بِإِدْخَالِ الجنة تَفَضُلًا مِنْهُ تَعَالَى عَلَيْهِمْ. زیرا خداوند بردبار و دارای تأمل است و عجله نمی کند. ممکن است عجله نکند، بلکه بردباری کند و شناخت ترکیبی را برای نشئات آینده قرار دهد. حتی ممکن است در هیچ نشئه ای به آن ها شناخت ندهد، برای آسانی و تخفيف، و با این حال از روی فضل خود، آنان را با وارد کردن به بهشت پاداش دهد.

وَلَا تَحذُورَ في ذَلِكَ أَبَدًا، لَا عَقْلًا وَلَا نَقْلاً. كَيْفَ وَقَدْ فَعَلَ ذَلِكَ بِالنِّسْبَةِ إِلَى بَعْضِ الْإِفْرَنْج السَّاكِنِ فِي الْجَزَائِرِ وَبُطُونِ الْأَوْدِيَةِ الْبَعِيدَةِ عَنِ الْمَعْمُورَاتِ حَيْثُ إِنَّهُمْ غَافِلُونَ عَنِ اللَّهِ أَوِ الْأَنْبِيَاءِ أَوِ الْأَوْلِيَاءِ وَالْأَئِمَّةِ: وَلَم يَردْ حَدِيثٌ فِي أَنَّ اللهَ تَعَالَى يَسْأَلُ عَنْهُمْ أَوْ يُؤَاخِذُهُمْ. و در این مسئله هیچ اشکالی وجود ندارد، نه عقلی و نه نقلی چگونه ممکن است، در حالی که خداوند این کار را در مورد برخی از مردم اروپا که در جزایر یا دره های دور از مناطق مسکونی زندگی می کنند، انجام داده است؟ آنها از خدا، پیامبران، اولیاء و ائمه غافل هستند و هیچ حدیثی وارد نشده که خداوند از آن ها سؤال کند یا آنها را مؤاخذه نماید. كَيْفَ وَشَرْطُ التَّكْلِيفِ ثُمَّ الْمُؤَاخَذَةِ، الْعَقْلُ وَعَدَمُ الْغَفْلَةِ، وَلَيْسَ فِيهِمْ عَقْلَ أَوْ يَكُونُونَ غَافِلِينَ. چگونه ممکن است، در حالی که شرط تکلیف و سپس مؤاخذه عقل و نبود غفلت است؟ در حالی که این افراد یا عقلی ندارند یا در غفلت به سر می برند. وَالإِشْكَالُ بِكَوْنِ خَلْقِهِمْ حِينَئِذٍ عَبَثًا وَقَبِيحًا، بَاطِلٌ وَمَدْفُوعٌ بِخَلْقَةِ سَائِرِ الْحَيَوَانَاتِ الْعُجْمِ أَوِ الْبَشَرِ الْعُجم، الَّذِينَ يَكُونُونَ نُظَرَاءَ الْحَيَوَانَاتِ، وَبِخَلْقَةِ السَّقْطِ مِنَ الْأَجِنَّةِ. اشکال به اینکه خلق چنین افرادی عبث و قبیح است، باطل و مردود است؛ چرا که خداوند سایر حیوانات بی زبان یا انسانهای خاموشی را که مانند حیوانات هستند و همچنین جنین های سقط شده را نیز آفریده است. وَأَمَّا مَسْأَلَهُ إِفْحَامِ الْأَنْبِيَاءِ وَامْتِنَاعِ رَفْعِ الشَّكِ وَامْتِنَاعِ دَفْعِ الْمُنْكِرِينَ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا ذَكَرْتَ، فَهِيَ أَيْضًا وَاضِحَةُ الدَّفْع. وَذَلِكَ لِأَنَّ الطَّرْقَ الْعَفْلِيَّةَ وَإِنْ كَانَتْ مُنْسَدَّةً، إِلَّا أَنَّ مُطْلَقَ الطَّرِيقِ لَيْسَ بِمنْسَةٍ. اما مسئله افحام انبیا، امتناع رفع شک، و امتناع دفع منکران و موارد دیگری که ذکر شد، نیز پاسخ روشنی دارد. زیرا گرچه راه های عقلی بسته است اما به طور مطلق راه بسته نیست. كَيْفَ وَكَانَ مَدَّعَانَا أَنَّ طَرِيقَ الْمَعْرِفَةِ تَعْرِيفُ اللَّهِ وَهَدَايَتُهُ بَسِيطًا وَتَرْكِيبًا ؟! فَبَابُ الْمَعْرِفَةِ مَفْتُوحٌ. وَهُوَ بَابُ اللَّهِ، لَا بَابُ الْعَقْلِ. فَهُوَ تَعَالَى يُعَرِّفُ نَفْسَهُ لِعِبَادِهِ وَيُعَرِّفُ حُجَّتَهُ وَخَلِيفَتَهُ. چگونه ممکن است در حالی که ادعای ما این بود که راه معرفت از طریق معرفی و هدایت خداوند، چه به صورت ساده و چه ترکیبی ممکن است؟ پس درب معرفت باز است. این درب درب خداست، نه درب عقل. خداوند خود را به بندگانش معرفی می کند و حجت و خلیفه خود را می شناساند. بَلْ قَدْ عَرَّفَهُمْ نَفْسَهُ فِي عَالَمَ الدَّرِ عَلَى مَا نَطَقَتْ بِهِ الْأَحَادِيثُ الْكَثِيرَةُ. وَلَازِمُ ذَلِكَ أَنْ يَكُونَ الْعِقَابُ وَالْمُؤَاخَذَهُ عِنْدَ عَدَمٍ تَعْرِيفِهِ نَفْسَهُ وَحُجَّتَهُ قَبِيحًا. وَنَحْنُ نَلْتَزِمُ بِهِ. وَلَا نَتَحَاشَى عَنْهُ إِذْ لَا تَحْذُورَ فيه.(30 )

بلکه خداوند خود را در عالم ذر به آنها معرفی کرده است همان طور که احادیث فراوانی بر این امر دلالت دارند. و نتیجه این امر آن است که عقاب و مؤاخذه در صورتی که خداوند خود و حجت خود را معرفی نکرده باشد، قبیح است. ما نیز به این التزام داریم و از آن پرهیز نمی کنیم زیرا در آن هیچ اشکالی وجود ندارد. فَحِينَئِذٍ لَهُ تَعَالَى وَتَبَارَكَ أَنْ يُتِمَّ لُطْفَهُ فِي حَقِّهِمْ بِأَنْ يُعَرِفَهُمْ نَفْسَهُ وَحُجَّتَهُ فِي الرَّجْعَةِ عِنْدَمَا يَرْجِعُ الْعِبَادُ ثانِيَا إِلَى الدُّنْيَا، أَوْ فِي الْبَرَازِحَ تَعْرِيفًا فَهْرِيَّا أَوِ احْتِيَارِيًّا، وَلَهُ أَنْ يُبْقِيَهُمْ عَلَى ذَلِكَ. در این صورت خداوند متعال میتواند لطف خود را در حق آنان کامل کند، به گونه ای که خود و حجت خود را به آنان در رجعت، هنگامی که بندگان دوباره به دنیا باز می گردند، یا در عالم برزخ، به صورت قهری یا اختیاری معرفی کند. همچنین می تواند آنان را بر همان حالت باقی بگذارد. وَلَكِنْ مَعَ ذَلِكَ كُلِّهِ لَا يُفْحِمُ أَنْبِيَاؤُهُ وَحُجَجُهُ، إِذِ الْعَفْلُ لَمَّ يَسْقُطْ عَنْ الْحَجَيَّةِ رَأْسًا فَإِنَّهُ وَإِنِ اسْتَقَلَّ بِعَدَمِ طَرِيقٍ مِنْ قِبَلِ نَفْسِهِ إِلَى مَعْرِفَةِ اللهِ تَعَالَى إِلَّا أَنَّ اللهَ أَخْرَجَ الْعُقُولَ مِنْ حَيْثُ الْقُوَّةِ إلَى الْفِعْلِيَّة بِالتَّنْبِيهِ بِالْآيَاتِ وَالْمَصْنُوعَاتِ، وَنَبَّهَ عَلَى عُلُومِهِمُ الْبَسِيطَةِ بِلُزُومِ الْمُبَايَنَةِ بَيْنَ الصَّانِعِ وَالْمَصْنُوعِ. اما با وجود همه این ها، انبیا و حجت های خداوند قانع و مغلوب نمی شوند؛ زیرا عقل به طور کلی از حجیت ساقط نشده است. گرچه عقل به تنهایی راهی برای شناخت خداوند ندارد، اما خداوند عقول را از حالت بالقوه به فعلیت رسانده است با آگاهی دادن از طریق آیات و مصنوعات و یادآوری دانشهای ساده آنها، که لزوم تمایز بین خالق و مخلوق را می فهماند. فَأَثْبَتَ نَفْسَهُ بِالْآيَاتِ وَهِيَ بَرَاهِينُ عَلَى ذَاتِهِ وَأَخْرَجَهُ عَنِ الحَدَّيْنِ: حَدِ التَّشْبِيهِ وَحَدِ التَّعْطِيلِ. خداوند خود را از طریق آیات - که برهانی بر ذات او هستند - اثبات کرد و عقول را از دو حد خارج ساخت: حد تشبيه وحد تعطيل. وَلَكِنْ لَا بُدَّ مِنْ أَنْ يُعْلَمَ أَنَّ هُنَاكَ مَقَامَيْنِ: مَقَامَ مَعْرِفَةِ اللَّهِ، وَمَقَامَ إِثْبَاتِ الصَّانِعِ وَكَمَالَاتِهِ مِنْ حَيَاتِهِ وَعِلْمِهِ وَقُدْرَتِهِ وَاخْتِيَارِهِ وَهَكَذَا. اما باید دانست که دو مقام وجود دارد مقام معرفت خداوند و مقام اثبات خالق و کمالات او، از جمله حیات، علم، قدرت، اختیار و امثال آن. ## معرفت خدای متعال از طریق برهان نیست أَمَّا الْمَقَامُ الْأَوَّلُ، فَلَا طَرِيقَ لِلْبُرْهَانِ فِيهِ أَصْلَا، لَا اللّمِيُّ وَلَا الْإِي. إِذْ نَتِيجَةُ الْبَرَاهِينِ هِيَ الْعُلُومُ الحُصُولِيَّةُ الْعَقْلِيَّةُ، وَهِيَ تُضَادُّ نَتِيجَةَ الْمَعْرِفَةِ؛ لِأَنَّهَا الشُّهُودُ الْحُضُورِيُّ.

اما در مقام اول، هیچ راهی برای برهان وجود ندارد، نه برهان لمی و نه برهان انی. زیرا نتیجه برهانها علوم حصولی عقلی هستند و این علوم با نتیجه معرفت در تضاد هستند؛ چرا که معرفت شهود حضوری است. فَإِذَنْ تَكُونُ الْمَعْقُولَاتُ الْحَاصِلَةُ مِنَ الْبَرَاهِينِ كُلُّهَا حُجُبًا عَنِ الْمَعْرِفَةِ، لَا مُوصِلَةٌ إِلَيْهَا. فَإِنَّ الْمَعْرِفَةَ تَحْصُلُ حُضُورًا وَشُهُودًا لِلنَّفْسِ، لَا لِلْعَقْل. بنابراین همه معقولات حاصل از برهانها حجاب هایی بر روی معرفت هستند نه اینکه به آن برسانند. چرا که معرفت به صورت حضوری و شهودی برای نفس حاصل می شود، نه برای عقل. أَي لَيْسَ لِلْعَقْلِ فِيهِ سَبِيلٌ وَطَرِيقٌ، بَلِ الْعَاقِلُ بِنَفْسِهِ يَعْرِفُ اللَّهَ وَيُشَاهِدُهُ. فَكُلُّ مَا أَدْرَكَهُ الْعَقْلُ وَأَحَاطَ بِهِ، يَكُونُ حِجَابًا عَنْهَا. یعنی عقل در این مقام هیچ راه و طریقی ندارد بلکه عاقل با نفس خود خدا را می شناسد و مشاهده می کند. پس هر آنچه عقل آن را درک کند و بر آن احاطه یابد، حجابی بر معرفت است. وَأَمَّا الْمَقَامُ الثَّانِي، فَلِلْبُرْهَانِ فِيهِ سَبِيلٌ، وَلَكِنْ لَا الْبُرْهَانُ اللقِيُّ وَالْإِني الْمُصْطَلَحُ لِأَنهُمَا يَدُورَانِ مَدَارَ الْعِلَّيَّةِ وَالْمَعْلُولِيَّةِ، بَلْ عَلَى مَذْهَبِ التَّحْقِيقِ يَدُورَانِ مَدَارَ السَّنْخِيَّةِ بَيْنَ الْعِلَّةِ وَالْمَعْلُولِ. اما در مقام دوم، برای برهان راهی وجود دارد، اما نه برهان لمی و انی .مصطلح زیرا این دو بر اساس علیت و معلولیت می چرخند، بلکه بر اساس مذهب ،تحقیق، بر محور سنخیت بین علت و معلول استوارند. وَقَدْ حَرَّرْنَا فِي عَلِهِ أَنَّ الْحَقَّ الْمُطَابِقَ لِلْوَاقِع وَلِإِجْمَاع (31 الرُّسُلِ وَأَصْحَابِ الشَّرَائِع، يُطْلَانُ الْعِليَّةِ وَالْمَعْلُولِيَّة وَيُطلَانُ السَّنْخِيَّةِ.) و در جای خود روشن کرده ایم که حقیقتی که مطابق با واقع و اجماع پیامبران و صاحبان شرایع است، بطلان علیت و معلولیت و همچنین بطلان سنخیت است. بَلْ يَجِبُ أَنْ يَكُونَ الْفَاعِلُ الحَقُّ الْمُتَعَالِ مُبَايِنًا لِفِعْلِهِ بِجَمِيعِ الْحِهَاتِ وَلَا يُشَائِمُهُ مِنْ جِهَةٍ أَبَدًا، وَإِلَّا، انْقَلَبَ الصَّانِعُ مَصْنُوعًا، وَصَارَ دَلِيلًا بَعْدَ مَا كَانَ مَدْلُولًا. وَلَيْسَ لِمُحَالِ الْقَوْلِ فَجَالٌ. بلکه باید فاعل حقیقی و متعال از فعل خود در تمامی جهات متمایز باشد و به هیچ وجه شبیه آن نباشد. در غیر این صورت، خالق به مخلوق تبدیل می شود و دلیل به مدلول بدل می گردد و برای گفتار محال، هیچ مجالی وجود ندارد. ## برهان شبه إن اتمام حجت است به معرفت فَالَّذِي يَكُونُ لَهُ فِيهِ سَبِيلٌ هُوَ الْبُرْهَانُ الْمُشَابِهُ لِلْإِنِ. وَهُوَ عِبَارَةٌ عَنْ التَّنْبِيهِ بِمَصْنُوعِيَّةِ الْأَشْيَاءِ وَتَبَدُّ لَاتِهَا مَعَ التَّنْبِيهِ بِعَدَمِ الْمُشَاكَمَةِ بَيْنَهَا وَبَيْنَ صَانِعِهَا، كَيْ يُخْرِجَ الصَّانِعَ عَنِ الْحَدَّيْنِ: حَدِ التَّعْطِيلِ وَحَدِ التَّشْبِيهِ.

آنچه در این مقام برای آن راهی وجود دارد، برهانی مشابه برهان انی است. این برهان عبارت است از تنبیه به مصنوعیت اشیاء و دگرگونیهای آنها همراه با تنبیه به عدم مشابهت میان آنها و خالقشان، به گونه ای که خالق از دو حد خارج شود حد تعطيل وحد تشبيه. فَكُلَّمَا نَبَّةَ الْمُتَكَلِّمُ عَلَى الصَّانِعِ، عَقَبَهُ بِكَوْنِهِ لَا يُشْبِهُ الْمَصْنُوعَاتِ الْخَارِجِيَّةِ وَالذِهْنِيَّةِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. هرگاه متکلم به خالق اشاره کند، بلافاصله تأکید میکند که او به هیچ وجه شبیه مصنوعات خارجی و ذهنی نیست. وَهَذَا هُوَ مَعْنَى خَلْعِ الْأَنْدَادِ وَمَسْتُورِيَّةِ الصَّانِعِ عَنِ الْحَوَاسِ وَتَعَالِيهِ عَنِ الْمَدَارِكِ الْوَهْمِيَّةِ وَالْعَقْلِيَّةِ. این همان معنای نفی همتایان و مستور بودن خالق از حواس و تعالی او از دسترس ادراکات وهمی و عقلی است. وَهَذِهِ هِيَ شِيمَةُ الْأَنْبِيَاءِ وَالرُّسُلِ مَعَ الْمُنْكِرِينَ وَالزَّنَادِقَةِ، بَلْ وَمَعَ النُّفُوسِ الَّتي لَا تَسْتَعِدُّ لِلنَّيْل إِلَى الْمَعْرِفَةِ الحُضُورِيَّةِ. این شیوه پیامبران و رسولان در برخورد با منکران و ،زندیقان بلکه حتی با نفسهایی است که برای رسیدن به معرفت حضوری آمادگی ندارند. لَسْتُ أَعْنِي أَنَّ الْأَنْبِيَاءَ يُبَرْهِنُونَ عَلَى إِثْبَاتِ الصَّانِعِ. بَلِ الْمُرَادُ أَنَّهُمْ مَعَ الْمُنْكِرِينَ وَالزَّنَادِقَةِ، بَلْ وَمَعَ غَيْرِ الْمُسْتَعِدِينَ، يَتَكَلَّمُونَ بِمُنْتِهَاتٍ عَلَى الْمَصْنُوعَاتِ وَكَيْفِيَّةِ تَبَدُّلَاتِهَا وَتَغَيُّرَاتِهَا، كَيْ يَتَرَفَّى عَقْلُ الْمُنْكِرِ وَالرِّنْدِيقِ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ فِي مَقَامِ إِثْبَاتِ الصَّانِعِ الْفَاعِلِ، لَا الصَّانِعِ الْعِلَّةِ، وَإِثْبَاتِ الصَّانِعِ الْخَارِجِ عَنِ الْخَدَّيْنِ، لَا الصَّانِعِ الْمُتَوَهَّمِ أَوِ الْمُتَعَقِّلِ. منظورم این نیست که پیامبران برای اثبات خالق برهان می آورند بلکه مقصود این است که آنان با منکران و زندیقان، و حتی با کسانی که آمادگی ندارند، درباره مصنوعات و چگونگی دگرگونی ها و تغییرات آنها سخن می گویند، تا عقل منکر و زندیق از حالت بالقوه به فعلیت برسد و خالقِ فاعل را اثبات کند، نه خالقِ علت را، و خالقِ بیرون از دو حد تشبیه و تعطیل را اثبات کند، نه خالق متوهم یا تعقلی. فَبُرْهَانُ الْأَنْبِيَاءِ يَكُونُ شِبْهَ الْإِنِّ، لَا الْإِنِ الْحَقِيقِي الْمُصْطَلَح. وَمَعَ ذَلِكَ لَيْسُوا مُبَرِّهِنِينَ بِهَذَا الْبُرْهَانِ أَيْضًا، بَلْ هُمُ الْمُنَتِهُونَ بِالتَّنْبِيهَاتِ فِي الْمَصْنُوعَاتِ. پس برهان پیامبران به صورت شبه انی است، نه آنی حقیقی مصطلح. با این حال، آنان حتی با این برهان هم اهل برهان آوردن نیستند بلکه اهل تنبیه دادن در مصنوعات هستند. وَتَنْبِيهُهُمْ يُقِيدُ فَائِدَتَيْنِ: و تنبیه آنان دو فایده دارد:

فَبِالنِّسْبَةِ إِلَى النُّفُوسِ الْمُسْتَعِدَّةِ الَّتِي قَدْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى أَنْ يَهْدِيَهُمْ إِلَى مَعْرِفَتِهِ إِذْ قَدْ مَضَى أَنَّ الْهُدَايَةَ وَتَرْكِيبَ الْمَعْرِفَةِ الْبَسِيطَةِ فِعْلُ اللَّهِ فَقَطْ وَفَقَط تُفِيدُ تَركِيبَ الْمَعْرِفَةِ، أَيْ: اللَّهُ تَعَالَى بِتَوْسِيطِ هَذِهِ التَّنْبِيهَاتِ يُخْرِجُ هَذِهِ النُّفُوسَ إِلَى مَقَامِ الْفِعْلِيَّةِ. برای نفوس آماده ای که خداوند متعال اراده کرده آنها را به معرفت خود هدایت کند - همان طور که پیشتر گفته شد، هدایت و ایجاد معرفت بسیط فقط فعل خداوند است - این تنبیهات موجب ایجاد معرفت می شود. یعنی خداوند با واسطه این تنبیهات این نفوس را به مقام فعلیت می رساند. وَأَمَّا بِالنِّسْبَةِ إِلَى النُّفُوسِ غَيْرِ الْمُسْتَعِدَّةِ، أَوِ الَّتِي لَمْ يَشَأ اللهُ تَعَالَى هِدَايَتَهَا، وَكَذَا بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْمُنْكِرِ وَالزَّنْدِيقِ الْجَاحِدِ، تُفِيدُ إِحْرَاجَ عُقُولِهِمْ مِنَ الْقُوَّةِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ فِي مَقَامِ إِثْبَاتِ الصَّانِعِ الْفَاعِلِ الْخَارِجِ عَنِ الْحَدَّيْنِ، لَا فِي مَقَامِ الْمَعْرِفَةِ. اما برای نفوس غیر آماده، یا کسانی که خداوند متعال اراده نکرده آنها را هدایت کند، و همچنین برای منکران و زندیقان لجوج، این تنبیهات موجب می شود که عقول آنها از حالت بالقوه به فعلیت در مقام اثبات خالق فاعل بیرون از دو حد تشبيه و تعطيل برسد، نه در مقام معرفت. فَإِذَنْ يَتِمُّ حُجَّةُ اللهِ عَلَى جَمِيعِ النُّفُوسِ وَيَقُومُ الْحَجَّةُ الدَّاخِلِيَّةُ أَيْ الْعَقْلُ عِنْدَ كُلّ ذِي عَقْلِ وَليّ، مُنْكِرًا كَانَ أَمْ شَائًا، مُسْتَعِدَّةٌ كَانَتْ نَفْسُهُ أَمْ لَا. فَلَمْ يَنْهَدِمْ حُجَّةُ اللهِ الدَّاخِلِيَّةُ. وَلَمْ يَصِرِ النَّبِيُّ مَحْجُوجًا. وَلَمْ يَنْسَدَّ بَابُ إِثْبَاتِ الصَّانِعِ، لِأَجْلِ انْسِدَادِ بَابِ الْبُرْهَانِ الْمُصْطَلَحِ. بنابراین، حجت خداوند بر تمام نفوس کامل می شود و حجت درونی - یعنی عقل - برای هر صاحب عقل و اندیشه ای، چه منکر باشد یا شکاک، چه نفسش آماده باشد یا نباشد، اقامه می گردد. پس حجت درونی خداوند نقض نمی شود، و پیامبر مغلوب نمی گردد و راه اثبات خالق نیز به دلیل بسته شدن راه برهان مصطلح مسدود نمی شود. وَذَلِكَ لِمَا عَرَفْتَ مِنْ أَنَّهُمْ يُنَبِّهُونَ بِالْآيَاتِ عَلَى صَانِعِهَا . فَبِالتَّنْبِيهِ الْمُلْقَى إِلَيْهِمْ تَتَحَرَّلُ النَّفْسُ إِلَى الْمَعْرِفَةِ، إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى هِدَايَتَهَا. وَتَتَحَرَّكُ الْعُقُولُ إِلَى إِثْبَاتِ الصَّانِعِ ، وَلَوْ لَمْ يَحْصُلْ لَهُمُ الْمَعْرِفَةُ، وَلَكِنْ صَانِعًا فَاعِلًا خَارِجًا عَنِ الْحَدَّيْنِ، مَسْئُورًا عَنِ الْحَوَاسِ مُتَعَالِيًا عَنِ الْمَدَارِكِ. این امر به دلیل آن است که دانسته شد آنان از طریق آیات به خالق آنها تنبیه می کنند. با تنبیهی که به سوی آنها القا می شود، نفس به سوی معرفت حرکت می کند، اگر خداوند متعال اراده هدایت آن را داشته باشد. و عقول به سوی اثبات خالق حرکت می کنند هر چند که معرفت حاصل نشود، اما خالقی فاعل خارج از دو حد (تشبیه و تعطیل ، مستور از حواس و متعالی از ادراکات را اثبات میکنند.)

كَمَا صَرَّحَ بِهَذِهِ الْمَسْتُورِيَّةِ وَالتَّعَالِي فِي كَلِمَاتِ سَادَتِنَا الهُدَاةِ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِم. همان گونه که این مستوری و تعالی در کلمات پیشوایان هدایت ما - درود خدا بر آنان - به صراحت بیان شده است. إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، نَقُولُ: ظَهَرَ أَنَّ مَنْ يَدَّعِي كَوْنَ الْمَعْرِفَةِ فِطْرِيَّةً وَيَدَّعِي أَنَّ الهَدَايَةَ بِيَدِ اللهِ فَقَط وَفَقَط، لَا بُدَّ وَأَنْ يَكُونَ أَوَّلَ كَلَامِهِ في مَقَامِ الدَّعْوَةِ التَّنْبِيهُ بِالصَّانِعِ مَعَ التَّنْبِيهِ بِأَنَّهُ مَسْئُورٌ عَنِ الْحَوَاسِ وَمُتَعَالِ عَنِ الْمَدَارِكِ وَمُنَزَّةٌ عَنِ الْمِثْلِ وَالشَّبْهِ وَالنّدِ وَالتَّوْصِيفِ بِأَوْصَافِ الْمَصْنُوعَاتِ. حال که این را دانستی، میگوییم روشن شد که کسی که ادعا می کند معرفت فطری است و هدایت فقط و فقط به دست خداوند است، باید سخن اولش در مقام دعوت، تنبیه به خالق باشد، همراه با تأکید بر اینکه او مستور از حواس، متعالی از ادراکات و منزه از همتا، شبیه ند و توصیف به صفات مخلوقات است. وَصَاحِبُ الشَّرِيعَةِ الْإِسْلَامِيَّةِ قَدْ سَلَكَ هَذَا الْمَسْلَكَ . حَيْثُ إِنَّهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم بَعْدَ مَا أَمَرَ بِالْإِنْذَارِ وَالتَّكْبِيرِ بِقَوْلِهِ : (قُمْ فَأَنْذِرُ * وَرَبِّكَ فَكَر)ْ (1) ، نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ: «اللَّهُ أَكْبَرُ».) صاحب شریعت اسلامی نیز همین روش را در پیش گرفت. هنگامی که به انذار و تکبیر مأمور شد، با آیه (قُمْ فَأَنْذِرْ وَرَبَّكَ فَكَيْر ، با صدای بلند ندا داد: «اللَّه اکبر».) فَبِلَفْظِ «اللَّهِ» نَبَّهَ النُّفُوسَ وَالْعُقُولَ عَلَى الصَّانِعِ، كَيْ تَحْصُلَ الْمَعْرِفَةُ لِلنُّفُوسِ الَّتِي أَرَادَ اللَّهُ وَشَاءَ هِدَايَتَهَا، وَكَيْ يُثْبَتَ الصَّانِعُ (32 لِغَيْرِهِمْ مِنَ الْمُنْكِرِينَ أَو المُلْحِدِينَ أَوْ غَيْرِ الْمُسْتَعِدِينَ.) با ذکر لفظ «اللَّه» نفوس و عقول را به خالق متوجه ،کرد تا معرفت برای نفوس کسانی که خداوند اراده و مشیت هدایت آنها را داشت حاصل شود و برای دیگران از جمله منکران، ملحدان، یا کسانی که آماده نبودند، خالق اثبات گردد. ## معنای الله و الله اکبر وَلَكِنْ مَعَ التَّنْبِيهِ الْأَكِيدِ بِعَدَمِ شَبَهِ لَهُ وَنَظِيرٍ وَمِثْلِ. اما همراه با تأکید فراوان بر اینکه او شبیه، نظیر، و مانند ندارد.


1) المدثر (74) / 2 و 3

أَلْخُدُوا فِي اسْمِ اللَّهِ؛ حَيْثُ إِنَّ اللَّاتَ هُوَ «لَاهِ»، فَصَيَّرُوهُ «لَاة»، وَالْعُزَّى هُوَ «الْعَزِيزِ»، فَجَعَلُوهُ «عزی». در نام خدا الحاد ورزیدند؛ به این صورت که «لات» همان «لاه» است، اما آن را به «لاة» تبدیل کردند، و «عزی» همان «العزیز» است اما آن را به «عزی» تغییر دادند. وَخاطَبَ الْمُشَبِهِينَ لِلَّهِ ، نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ: «اللَّهُ أَكْبَرُ»؛ أَيْ: صَانِعُ الْعَالَمِ الْمَسْتُورُ الْمَحْجُوبُ الَّذِي لَا يُدْرِكُهُ الْمَدَارِكُ، أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ بِوَصْفٍ. و خطاب به کسانی که خدا را تشبیه می کردند با صدای بلند ندا داد: «اللّه اَکبر»؛ یعنی خالق جهان که مستور و محجوب است و هیچ ادراکی به او نمی رسد، بزرگ تر از آن است که با وصفی توصیف شود. فَإِنَّ لَفْظَ «اللَّه» لَيْسَ عِلْمًا لِلذَّاتِ، كَمَا تَوَهَّمَهُ الْعَامَّةُ الْعَمْيَاءُ الْمُؤْسِسُونَ لِلْأَدَبِيَّةِ الْعُمَرِيَّةِ وَالْهَادِمُونَ لِلُّغَةِ وَالْأَدَبِيَّةِ الْإِليَّةِ الْإِسْمَاعِيلِيَّةِ. زیرا واژه «اللّه» نام خاصی برای ذات نیست، همان طور که عوام نابینا تصور کرده اند، همان کسانی که ادبیات عمریه را بنیان نهادند و زبان و ادبیات الهی اسماعیلیه را ویران کردند. وَذَلِكَ لِأَنَّهُ لَوْ كَانَ عِلْمًا مَوْضُوعًا لِلذَّاتِ الْمُسْتَجْمِعِ لِلْكَمَالَاتِ، لَا مَنَاصَ مِنْ أَنْ يَكُونَ الذَّاتُ مَلْحُوظًا فِي مَقَامِ الِاسْتِعْمَالِ ، حَقِيقِيًّا كَانَ أَمْ فَجَازِيَّا؛ لِمَا حُرِّرَ فِي فَحَلِهِ مِنْ أَنَّ الْمُسْتَعْمَلَ فِيهِ هُوَ الْمَعْنَى الْحَقِيقِيُّ، وَالْمُرَادُ مَعْنًى فَجَازِيٌّ. زیرا اگر این واژه نام خاصی برای ذات دارای کمالات باشد، ناگزیر است که ذات در هنگام استفاده، چه به صورت حقیقی و چه مجازی مورد نظر قرار گیرد؛ همان گونه که در جای خود ثابت شده است که آنچه استفاده می شود، معنای حقیقی است و آنچه مراد است، معنای مجازی. وَمِنَ الْوَاضِحِ أَنَّ الذَّاتَ الْمَوْضُوعَ لَهُ هَذَا الاِسْمُ، لَا يُلْحَظُ أَبَدًا كَيْ يَكُونَ مُسْتَعْمَلًا فِيهِ؛ لِكَوْنِهِ مُتَعَالِيًا عَنِ الْحَوَاسِ وَالْمَدَارِكِ. فَإِذَنْ لَيْسَ بِعِلْمٍ لِلذَّاتِ. و واضح است که ذاتِ مورد نظر این نام هرگز قابل لحاظ نیست تا به عنوان مورد استفاده قرار گیرد؛ زیرا ذات از حواس و ادراکات متعالی است. بنابراین این واژه نام خاصی برای ذات نیست.

بَلِ التَّحْقِيقُ فِيهِ كَمَا يَظْهَرُ مِنَ الرِّوَايَاتِ الْوَارِدَةِ فِي ذَيْلِ قَوْلِهِ تَعَالَى: (اللّهُ الصَّمَدُ (1) . ( الْمَذْكُورَةِ في التَّفَاسِيرِ، وَفِي الْكَافِي فِي بَابِ اشْتِقَاقِ اللَّهُ» تَعَالَى هُوَ أَنَّ «ال» لِلتَّعْرِيفِ، وَإِنَّمَا الْمَدْخُولُ هُوَ «لَاه»، وَهُوَ مَصْدَرُ بَابِ «لَاهَ يَلِيهُ هِيا» كَبَاعَ يَبِيعُ بَيْعًا. فَقُلِبَتِ الْيَاءُ أَلِفًا وَصَارَ «لَاه».) تحقیق در این مورد - همان طور که از روایات وارد شده در ذیل آیه الله الصمد در تفاسیر و در کتاب کافی در باب اشتقاق «اللّه» آمده است - این است که «ال» برای تعریف است و آنچه داخل آن قرار دارد «لاه» است، که مصدر باب «لاه يليه ليها» - مانند «باع يبيع بیعاً» - است. سپس یاء به الف تبدیل شده و به «لاه» تبدیل شده است. وَهُوَ مُشْتَقٌ مِنْ أَلَهَ بِالِاشْتِقَاقِ الْكَبِيرِ. فَالْإِلَهُ مَصْدَرُ بَابِ «أَلَهَ يَأْلُهُ» كَفَرِحَ يَفْرَحُ ثُمَّ بِكَثْرَةِ الِاسْتِعْمَالِ سَقَطَتِ الهَمْزَةُ تَخْفِيفًا، فَصَارَ «لَاه». و «لاه» از «اله» با اشتقاق بزرگ مشتق شده است. «اله» مصدر باب «أله يأله» - مانند «فرح يفرح» - است. سپس با كثرت استفاده همزه برای تخفیف حذف شده و به «لا» تبدیل شده است. وَهَذَا هُوَ الْمُرَادُ مِنْ كَوْنِ «لاه» مُشْتَقًا وَمَأْحُوذًا مِنَ «الإله». وَاللَّيهُ بِمَعْنَى السِّتْرِ وَالْمَسْتُورِيَّةِ، كَمَا أَنَّ «الإِلَه» أَيْضًا وَ«الْوَلَهُ» أَيْضًا يُفِيدَانِ الْمَسْتُورِيَّةَ. و این همان معنای مشتق بودن و گرفته شدن «لاه» از «الإله» است. «لیه» به معنای پوشش و مستوری است، همان طور که «الإله» و «الوله» نیز به مستوری دلالت می کنند. لأَنَّ «الإله» و «الْوَلَه» بمَعْنَى التَّحَيُّرِ. وَمِنَ الْوَاضِح أنَّ الْمَطلَبَ الْمُتَحَيَّرَ فِيهِ، يَكُونُ مَسْئُورًا. زیرا «الإله» و «الوله» به معنای سرگشتگی و حیرت هستند. و روشن است که هر چیزی که انسان در آن حیران باشد، پوشیده و مستور است. فَإِذَنْ يَكُونُ لَفْظُ «لَاه» مِنَ الْمُشْتَقَّاتِ الْمُسْتَعْمَلَةِ في مَفَاهِيمِهَا الْعَامَّةِ، وَيَكُونُ الْمُرَادُ مِنْهُ: الذَّاتَ الْمَسْتُورَةَ عَنِ الْحَوَاسِ وَالْمَدَارِكِ. پس لفظ «لاه» از مشتقاتی است که در مفاهیم عمومی آنها استفاده می شود و مقصود از آن، ذات مستور از حواس و ادراکات است. كَمَا يُرَادُ مِنْ لَفْظِ «الْعَلِيمِ» و «الْعَالم»، الذَّاتَ الْمُنْكَشِفَةَ لَدَيْهِ الْأَشْيَاءُ فَالْمُسْتَعْمَلُ فِيهِ، هُوَ الْمَفْهُومُ الْعَامُ، وَيُرَادُ مِنْهُ مِصْدَاقٌ مِنْ مَصَادِيقِهِ.


1) الإخلاص (112) / 2

همان طور که از لفظ «العليم» و «العالم» مقصود، ذاتی است که اشیاء برای او آشکار است. بنابراین، آنچه استفاده می شود، مفهوم عمومی است و از آن یکی از مصادیقش مراد می شود. فَلَفْظُ «اللَّه» يُرَادُ بِهِ الذَّاتُ الْمَسْتُورَةُ عَنِ الْحَوَاسَ، الْمُتَحَيّرَةُ الْمُتَوَقِّةُ فِيهِ الْعُقُولُ. پس لفظ «اللَّه» به معنای ذاتی است که از حواس مستور است و عقول در آن سرگشته و واله هستند. فَقَوْلُهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم : «اللَّهُ أَكْبَرُ»، مَعْنَاهُ: إِنَّ الصَّانِعَ الْمَسْتُورَ عَنِ الْعُقُولِ وَالْأَوْهَامِ الْمَحْجُوبَ عَنْ مَدَارِكِ الْأَنَامِ ، أَكْبَرُ وَأَجَلُ وَأَعْظَمُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ وَيُحَدَّدَ بِوَصْفٍ وَسِمَةٍ وَحَةٍ.) پس سخن پیامبر (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم : «اللّه اکبر» به این معناست که خالق مستور از عقول و اوهام، و محجوب از ادراکات انسانها، بزرگتر، والاتر و عظیم تر از آن است که به ،وصف صفت یا حدی تعریف شود.) وَبِبَيَانٍ أَطْوَلَ: إِنْ أَرَدْتَ أَنْ تَعْرِفَ كَيْفِيَّةَ دَعْوَةِ حَاتَمَ النَّبِيِّينَ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم ، {فَإِنَّ مِنْ أَعْجَبِ الْعَجَبِ عِنْدَ صَاحِبِ العِلْمِ الجَمْعِي 1 أَنْ يَعِيشَ الْإِنْسَانُ فِي الْإِسْلَامِ وَيُسَمِّيَ نَفْسَهُ مُسْلِمًا، ثُمَّ يَمُوتَ وَلَمْ يَعْرِفْ دَعْوَةَ نَبِيِّهِ وَكَيْفِيَّتُهَا، وَلَمْ يَعْرِفِ التَّوْحِيدَ الْمَدْعُو إِلَيْهِ وَلَا كَيْفِيَّةَ الدَّعْوَةِ إِلَيْهِ، وَلَمْ يَعْرِفْ مَا أَوَّلُ دَعَاوِي نَبِيِّهِ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) وَمَا ثَانِي دَعْوَتِهِ}) با شرحی طولانی تر: اگر می خواهی چگونگی دعوت خاتم پیامبران(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم را بدانی، {پس از شگفتی های بسیار برای کسی که دارای علم جمعی است، این است که انسانی در اسلام زندگی کند و خود را مسلمان بنامد، سپس بمیرد و دعوت پیامبرش و چگونگی آن را نشناسد و توحیدی را که به آن دعوت شده و چگونگی دعوت به آن را درک نکند، و نداند که اولین دعوت پیامبرش چه بوده و دومین دعوت او چه بوده است}.) فَاعْلَمْ أَنَّ لَفْظَ «اللَّهُ» لَيْسَ كَمَا ذَكَرَهُ سِيبَوَيْهِ وَالْأَحْفَشُ وَأَمْنَاهُمَا مِنْ أُدَبَاءِ الْقَوْمِ، بَلْ هُوَ يَنْحَلُ إِلَى حَرْفِ تَعْرِيفِ وَهُوَ «اللَّام» وَحْدَهُ أَوْ مَعَ الْهَمْزَة عَلَى اخْتِلَافِ فِي الْمَسْأَلَةِ بَيْنَ الْأَدَبَاءِ وَلَيْسَ الْمَقَامُ مَقامَ تَبْبِينِ الْحَقِّ مِنَ الْقَوْلَيْهِ وَإِلَى كَلِمَةِ «لَاهِ»، وَهِيَ مُشْتَقَّةٌ مِنَ الإِلَهِ»، مَصْدَرِ «أَلَهَ يَأْلُهُ»، كَمَا أَنَّ «لَاه» الْمُحْفَفَةَ تَكُونُ مَصْدَرَ «لَاهَ يَلِيهُ هِيا»، فَصَارَ بَعْدَ قَلْبِ الْيَاءِ إِلَى الْأَلِفِ «لَاهًا». بدان که لفظ «اللّه» آن گونه که سیبویه و اخفش و امثال آنان از ادیبان قوم ذکر کرده اند، نیست، بلکه به حرف تعریفی تبدیل میشود که همان «لام» است چه به تنهایی یا همراه با همزه و درباره این مسأله میان ادیبان اختلاف است - و این مقام جایگاه بررسی صحت یکی از این دو نظر نیست - و به واژه «لاه» که از «الإله» مشتق شده است، که مصدر «أله يأله» است، همان گونه که «لاه» مخفف شده، مصدر «لاه يليه ليها» است. پس بعد از تبدیل یاء به الف، به «لا» تبدیل شده است.

وَ «اللَاهُ» و«اللَّيَةُ» بِمَعْنَى السّتْرِ وَالْعُلُو؛ فَإِنَّ مَا اسْتَتَرَ (33 عَنَّا وَعَنْ حَوَاسِنَا وَمَدَارِكِنَا، يَكُونُ مُتَعَالِيًا عَنَّا وَعَالِيًا عَلَيْنَا، كَمَا أَنَّ مَا أَحَاطَتْهُ مَدَارِكُنَا يَكُونُ سَافِلًا وَنَكُونُ نَحْنُ مُسْتَعْلِينَ عَلَيْهِ.) و «اللاه» و «اللیه» به معنای پوشش و بلندی است؛ زیرا آنچه از ما و حواس و ادراکات ما پوشیده باشد، از ما متعالی و برتر است همان گونه که آنچه ادراکات ما آن را فراگیرد، پست است و ما بر آن برتری داریم. فَفِي لَفْظِ «لاه» مَعْنَى السِّتْرِ وَعِنَايَةِ العُلُقِ. وَأَمَّا لَفْظُ «إله» فَهُوَ مَصْدَرُ أَلَهَ يَأْلُهُ، بِمَعْنَى التَّحَيُرِ، كَالْوَلَهِ، إِلَّا أَنَّ فِي لَفْظِ «إِلَّه» عِنَايَةً زَائِدَةً عَلَى لَفْظِ التَّحَيُّرِ، وَهِيَ الذِلَّةُ وَالخُضُوعُ وَالحَقَارَةُ. وَذَلِكَ لِأَنَّ الإِنسَانَ يَكُونُ ذَلِيلًا وَحَاضِعًا بِالذِلَّةِ وَالخُضُوع الذَّاتِي عِنْدَمَا يَتَحَيَّرُ فِيهِ. أَي لِلْإِنسَانِ ذِلَّةٌ ذَاتِيَّةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى المُتَحَيَّرِ فِيهِ، كَمَا أَنَّ مَا لَيْسَ لَنَا فِيهِ حَيْرَةٌ وَرَيْبٌ، بَلْ نَكُونُ مُدْرِكِينَ لَهُ وَمُحِيطِينَ عَلَيْهِ، لَيْسَ لَنَا عِنْدَهُ ذِلَّةٌ ذَاتِيَّةٌ، بَلِ المدْرَكُ المخاط المعْقُولُ يَكُونُ ذَلِيلًا لَنَا. فَالإِلهُ هُوَ الَّذِي تَخَيَّرَ فِيهِ المُتَحَيِّرُ مَعَ ذِلَّةٍ ذَاتِيَّةٍ وَحُضُوعِ ذَاتِيٍّ. در واژه «لاه» معنای پوشش و توجه به والایی نهفته است. اما واژه «إله» مصدر فعل «أله يأله» به معنای حیرت زدگی است مانند .«وله» با این حال در واژه «اله» معنايي افزون بر حيرت وجود دارد که همان فروتنی و خضوع و حقارت است. زیرا انسان زمانی که در چیزی حیران می شود، ذاتاً خاضع و فروتن میگردد. به عبارت دیگر، انسان نسبت به چیزی که در آن حیران است، دارای فروتنی ذاتی است؛ ولی آنچه را که بدون حیرت و شک می شناسیم و بر آن احاطه داریم، نسبت به آن فروتنی ذاتی نداریم بلکه آنچه درک شده و در احاطه ماست، در برابر ما خاضع است. بنابراين، «إله» کسی است که حیرت در او با فروتنی ذاتی و خضوع جبلی همراه باشد. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى: قَدْ أُخِذَ فِي مَعْنَى لَفْظِ «إِله» عِنَايَةٌ زَائِدَةٌ عَلَى التَّحَيُّرِ ، وَهِيَ عِنَايَةُ الذِّلَّةِ الذَّاتِيَّةِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْمَتَحَيَّرِ فِيهِ. وَحَيْثُ إِنَّ العِبَادَةَ بِمَعْنَاهَا اللُّغَوِيِّ تَكُونُ هِيَ الذِلَّةَ وَالخُضُوعَ، ذَهَبَ بَعْضُ الْأُدَبَاءِ إِلَى كَوْنِ الإِلهِ بِمَعْنَى المَعْبُودِ، فَجَعَلَ المَصْدَرَ بِمَعْنَى اسْمِ مَفْعُولِهِ، أَي الذَّاتَ الَّذِي يَكُونُ مَعْبُودًا. وَتَحْتَ هَذَا الجَعْلِ . أَي جَعْلِ المِصْدَرِ بِمَعْنَى اسْمِ المَفْعُولِ، كَالإِله بِمَعْنَى المألُوهِ، أَوِ الخَلْقِ بِمَعْنَى المِخْلُوقِ . سِرِّ وَهُوَ تَصْحِيحُ المَعْنَى بِحَسَبِ التَّكَلُّم، مَعَ أَنَّهُ قَدْ يُعَكِّسُ الأَمْرَ وَيَجْعَلُ اسْمَ المَفْعُولِ بِمَعْنَى المَصْدَرِ، كَمَا هُوَ الحَقُّ فِي لَفْظِ المِخْلُوقِ. فَإِنَّهُ بِمَعْنَى الخَلْقِ. إِذِ المَخْلُوقُ لَيْسَ شَيْئًا ثَبَتَ لَهُ الْخَلْقُ وَعَرَضَ عَلَيْهِ، بَلْ هُوَ نَفْسُ الْفِعْلِ، أَي نَفْسُ الخَلْقِ. به بیان دیگر، در معنای واژه «إله» توجهی افزون بر حيرت لحاظ شده که همان فروتنی ذاتی در برابر چیزی است که در آن حیرانی وجود دارد. از آنجا که عبادت به معنای لغوی خود فروتنی و خضوع است، برخی از ادیبان معتقدند که «إله» به معنای معبود است و مصدر را به معنای اسم مفعول میگیرند، یعنی ذات کسی که پرستیده می شود. زیر این برداشت رازی نهفته است که معنا را در گفتار اصلاح می کند، هر چند گاهی عکس آن نیز صادق

است، مانند واژه «مخلوق» که در اصل به معنای «خلق» است، زیرا مخلوق چیزی نیست که خلق به آن عارض شود، بلکه خود خلق است. وَالغَرَضُ: إِنَّهُ لَمَّا أُخِذَ فِي إِلهِ حَيْنِيَّةُ الذِلَّةِ، ذَهَبَ بَعْضُهُمْ إِلَى كَوْنِهِ بِمَعْنَى العِبَادَةِ وَالمِعْبُودِيَّةِ اللُّغَوِيَّةِ، أَي الذِلَّةِ. وَهَذِهِ الخَيْثِيَّةُ مَأْحُوذَةٌ فِي لَفْظِ «لاه» الَّذِي يَكُونُ مُخَفَّفَ إِلهِ. فَإِذًا لَفْظُ «لاه» يَكُونُ بِمَعْنَى السِّتْرِ وَالعُلُو، أَي: المسْتُورِ العَالِمِي الَّذِي يَتَذَلَّلُ لَهُ العَبْدُ وَيَتَحَيَّرُ فِيهِ وَيَتَوَلَّهُ مَعَ ذِلَّةٍ ذَاتِيَّةٍ وَحُضُوعٍ جِبِلَي فِطْرِي. نتیجه اینکه وقتی در واژه «إله» خصوصیت فروتنی لحاظ شده است برخی به این نتیجه رسیده اند که این واژه به معنای عبادت و معبودیت لغوی، یعنی فروتنی است. این خصوصیت در واژه «لاه» که شکل مخفف «إله» است نیز نهفته است. بنابراین واژه «لاه به معنای پوشیده و والایی است یعنی کسی که بنده در برابر او خاضع می شود، حیران میگردد و با فروتنی ذاتی و خضوع فطری او را می پرستد.) فلفظ «اللّه» مركب من أمرين : أحدهما: حرف التعريف. وثانيهما : لفظ «لاه». نظیر لفظ «خدا» الفارسيّة : فإنّه مخفّف «خود آ» (که از خود می آید نه از غير ، أي وجوده من قبل نفسه، لا من الغير.) وَفِي التَّعْبِيرِ بِالْمَصْدَرِ، لَا اسْمِ الْمَفْعُولِ عِنَايَةٌ لَطِيفَةٌ وَسِرٌّ شَرِيفٌ، حَيْثُ لَمْ يَقُلْ: الْمَأْلُوهُ أَوِ الْمَلِيهُ، كَمَبِيعِ، بَلْ قَالَ: «الله». إِذْ اسْمُ الْمَفْعُولِ يُوهِمُ كَوْنَهُ تَعَالَى ذَاتَا عَرَضَ لَهُ الْمَسْتُورِيَّةُ وَالتَّحَيُّرُ. و در استفاده از مصدر به جای اسم مفعول، نکته ای لطیف و رازی شریف نهفته است. چرا که نگفت «المألوه» یا «المليه» مانند «مبيع»، بلکه گفت: «الله». زیرا اسم مفعول این توهم را ایجاد می کند که خداوند ذاتی است که حالت پوشیدگی و حیرت بر او عارض شده است. فَيَكُونُ الذَّاتُ حِينَئِذٍ مَعْرُوضًا لِلْمَسْتُورِيَّةِ وَالسِّتْرِ وَالتَّحَيرِ وَالذِلَّةِ وَالخُضُوع لَدَيْهِ، مَعَ أَنَّهُ لَيْسَ كَذَلِكَ، أَيْ لَيْسَ هُنَاكَ عَارِضٌ وَمَعْرُوضٌ. در این صورت، ذات خداوند به عنوان موضوعی برای مستوری ،ستر، حیرت، ذلت و خضوع معرفی می شود، در حالی که چنین نیست؛ یعنی هیچ عارض و معروضی وجود ندارد. فَلِهَذَا عُبَرَ بِلَفْظِ «اللَّه» ، لَا «الْمَلِيهِ» أَوْ «الْمَأْلُوه»، إِشَارَةً إِلَى أَنَّهُ تَعَالَى نَفْسُ السِّتْرِ وَالْحِجَابِ والتَّحَيُّرِ ، أَيْ ذَاتُهُ تَعَالَى ذَاتٌ يَكُونُ حَيْثُ ذَاتُهُ الْحُجُبُ وَالسّتْرُ. از این رو، از واژه «اللّه» استفاده شد، نه «الملیه» یا «المألوه» تا اشاره ای باشد به این که او خود ستر و حجاب حیرت است. یعنی ذات او ذاتی است که خود حجاب و ستر است.

فَإِنَّ فَرْطَ ظُهُورِهِ، عَيْنُ سِتْرِهِ وَحِجَابِهِ إِذِ الْمَخْلُوقُ لَيْسَ بِقَابِل لِأَنْ يُحْجِبَ اللَّهَ تَعَالَى، بَلِ الْحِجَابُ لَهُ تَعَالَى هُوَ ذَاتُهُ الْمُقَدَّسَةُ الْمُتَعَالِيَةُ الشَّدِيدَةُ الظُّهُورِ. زیرا شدت ظهور او عين ستر و حجاب اوست. چرا که مخلوق نمیتواند خداوند را بپوشاند؛ بلکه حجاب برای خداوند، ذات مقدس و متعالی و دارای شدت ظهور اوست. فَحِجَابُهُ وَسِتْرُهُ نَفْسُ نُورِيَّتِهِ ، كَمَا قَالَ: «يَا مَنْ احْتَجَبَ بِشُعَاعِ نُورِهِ عَنْ نَوَاخِرِ خَلْقِه (1) . (34)) پس حجاب و ستر او، خود نورانیت اوست. چنان که گفته شده «ای کسی که با شعاع نور خود از دیدگان خلقش پوشیده ای و با نور خود از غیر خلق خود مستور هستی». فَهُوَ تَعَالَى كَمَا أَنَّ حَيْنِيَّةَ ذَاتِهِ السِّتْرُ وَالْعُلُوُّ ، كَذَلِكَ حَيْنِيَّةُ ذَاتِهِ الْوَلَهُ وَالتَّحَيُّرُ وَالْوَحْشَةُ وَالذِّلَّةُ لَدَيْهِ والخضُوعُ عِنْدَهُ. پس همان طور که حیثیت ذات او ستر و علو است، حیثیت ذات او نيز واله بودن حیرت، وحشت، ذلت در برابر او و خضوع نزد اوست. أَيْ الذَّاتُ يَكُونُ بِحَيْثُ كُلُّ مَنْ عَرَفَهُ، يَدْهَشُ وَيَتَوَلَّهُ فِيهِ وَيَتَذَلَّلُ وَيَخْضَعُ لَدَيْهِ. لَا أَنْ يَكُونَ حَيْثِيَّةُ الذَّاتِ شَيْئًا، وَحَيْنِيَّةُ سِتْرِهِ وَعُلُوهِ وَالتَّحَيرِ فِيهِ شَيْئًا آخر. یعنی ذات او به گونه ای است که هر کس او را بشناسد، دچار حیرت واله بودن، ذلت و خضوع در برابر او می شود. نه اینکه حیثیت ذات او یک چیز باشد و حیثیت ستر، علو و حیرت در او چیز دیگری باشد. مَتَى عَرَفْتَ ذَلِكَ، نَقُولُ : إِنَّهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم بِنَفْسِ التَّكَلُّم بِلَفْظِ «اللَّه»، نَبَّهَ الْعَرَبَ عَلَى الْمَعْرُوفِ الْفِطْرِي. لِأَنَّهُ(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) تَكَلَّمَ بِلُغَتِهِ الْعَرَبِيَّةِ الْعَرْبَاءِ مَعَ الْأَعْرَابِ بِلِسَانِيمْ.) وقتی این را فهمیدی، می گوییم: او (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم با همان سخن گفتن با واژه «اللّه» اعراب را به امر شناخته شده فطری متوجه کرد زیرا او ه با زبان عربی اصیل خود و با اعراب به زبان آنها سخن گفت.) وَمِنَ الْبَدِيهِي أَنَّ أَهْلَ كُلِ لُغَةٍ يَعْرِفُونَ بِغَرِيزَتِهِمْ لَطَائِفَ لُغَتِهِمْ. وَأَمَّا غَيْرُ أَهْلِ هَذِهِ اللُّغَةِ كَالْعَجَمِ مَثَلًا. لَا يَعْرِفُونَ تِلْكَ اللَّطَائِفَ.


1) مهج الدعوات / 76 ؛ بحار الأنوار 91 / 403

و بدیهی است که اهل هر زبان به طور فطری از لطایف زبان خود آگاهند. اما کسانی که اهل آن زبان نیستند - مانند عجم - این لطایف را نمی دانند. مَثَلًا لَوْ تَكَلَّمَ الْعَجَمُ بِلَفْظِ خُدا»، وَأَرَادَ أَنْ يُبَيّة النّاسَ عَلَى كَوْنِ وُجُودِهِ تَعَالَى مِنْ قِبَلِ نَفْسِهِ، لَا مِنْ قِبَل غَيْرِهِ، يَقُولُ: خُود آ چنين فَرْمُودَه است. برای مثال، اگر عجم با واژه «خدا» صحبت کند و بخواهد مردم را متوجه کند که وجود خداوند از خود اوست، نه از غیر او، می گوید: «خود آ چنین فرموده است». فَمِنْ لَفْظِ «خُود آ» يَتَنَبَّهُ الْفُرْسُ عَلَى لَطِيفَةِ الْكَلِمَةِ وَعَلَى فَهْمِ الْمَرَادِ مِنْهَا، بِخِلَافِ الْعَرَبِ وَالْفِرَانْسَاوِي، فَإِنَّهُمْ لَا يَفْهَمُونَ تِلْكَ الدَّقِيقة اللطيفة. پس از واژه «خود آ»، فارسها به لطیفه این کلمه و به فهم مراد از آن پی میبرند اما عربها و فرانسوی ها آن نكته دقيق و لطیف را درک نمی کنند. ثُمَّ إِنَّ مِنَ الْبَدِيهِيَ أَنَّ كَوْنَ «إِلَّه» بِمَعْنَى المَعْبُودِ المُتَذَلَّلِ لَدَيْهِ، يَقْتَضِي وُجُودَ الْعَابِدِينَ الْمُتَذَلِينَ. إِذْ قِوَامُ المعبُودِيَّةِ وَالتَذَلَّلِ لَدَيْهِ بِالعَابِدِ وَالمُتَذَلَّلِ. فَإِذَا فِي لَفْظِ «لاه» و «إِلَّه» إِشَارَةٌ إِلَى آيَاتِ اللَّهِ وَمَخْلُوقَاتِهِ وَمَصْنُوعَاتِهِ. فَنَفْس لَفْظِ «لاه» تَنْبِيةٌ عَلَى المَعْرُوفِ بِالْآيَاتِ أَي تَنْبِيةٌ عَلَى الْآيَاتِ الدَّالَّةِ عَلَى صَانِعِهَا وَمُبْدِعِهَا. همچنین بدیهی است که مفهوم «اله» به معنای معبود نیازمند وجود عابدانی است که در برابر او فروتنی کنند. ،بنابراین در واژگان «لاه» و «إله» اشاره ای به نشانه ها و مخلوقات خداوند وجود دارد خود واژه «لاه» ما را به آیات و نشانه هایی که بر خالق خود دلالت می کنند، متوجه می سازد. فَعَلَى هَذَا، لَمَّا تَكَلَّمَ النَّبِيُّ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم بِنِدَاءِ «اللَّهُ أَكْبَرُ اللّهُ أَكْبَرُ»بَعْدَ مَا نَزَلَتْ آيَةٌ ﴿قُمْ فَأَنْذِرْ وَرَبَّكَ فَكَبَر) (1) . ، نَيَّة العَرَب عَلَى المَعْرُوفِ الفِطْرِيّ المسْتُور المتعالي الَّذِي لَا يُشْبِهُ بِخَلْقِهِ، وَيَتَذَلَّلُ الخَلْق لَدَيْهِ، وَلَا يَكُونُ مَوْهُومًا وَلَا مَعْقُولًا وَلَا مَحْسُوسًا .) از این رو، زمانی که پیامبر (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم با ندای «اللّه اکبر، اللّه اکبر» سخن گفت، پس از نزول آيه «قُمْ فَأَنْذِرْ وَرَبَّكَ فَكَبَّرً»،) اعراب را به حقیقت فطری و متعالی که شبیه مخلوقات نیست و بندگان در برابر او خاضع اند، هدایت کرد.


1) المدثر (74) / 2 و 3

وَثَانِيهَا: خَرْقُ حُجُبِ الوَهُم عَنْهُمْ، وَكَذَا حُجُبِ العَقْل. وَهَذَا إِنَّمَا هُوَ بِلَفْظِ «لاه»؛ حَيْثُ إِنَّ المَسْتُورَ عَنِ المدَارِكِ، أَي الَّذِي نَفْسُ ذَاتِهِ السِّتْرُ وَالعُلُو، يَمتَنِعُ أَنْ يَكُونَ مَوْهُومًا أَوْ مَعْقُولًا. لِأَنَّهُ حِينَئِذٍ يَكُونُ ظَاهِرًا سَافِلًا نَسْتَعْلِي نَحْنُ عَلَيْهِ. وَتَمْتَنِعُ أَنْ يَكُونَ تَحْدُودًا مُتَنَاهِيًا مُتَعَيِّنَّا بِتَعَيُّنٍ حِسِيَ أَوْ وَهْيَ أَوْ عَقْلِي. دومين نكته: شکستن حجاب های وهم و همچنین حجابهای عقل از میان انسانها است. این امر تنها با واژه لاه» ممكن است، زيرا ذات مستور و متعالی که خود ذاتش حجاب و علوّ است، نمی تواند در وهم یا عقل گنجیده شود. زیرا اگر چنین بود، آشکار و پست می شد و ما بر آن برتری می یافتیم همچنین نمی تواند محدود، متناهی یا مشخص به تعیّن حسی، وهمی یا عقلی باشد. وَثَالِتُهَا: عَدَمُ مُمَاثَلَتِهِ وَمُشَابَتِهِ لِلْخَلْقِ الَّذِي دَلَّ عَلَيْهِ لَفْظُ «لاه». إِذْ مِنَ البَدِيهِي أَنَّ كُلَّ مُشَابِهِ وَمُمَاثِلِ لِلْخَلْقِ تَحْدُودٌ مُتَعَيِّنٌ بِتَعَيُّنٍ وَهْيَ أَوْ عَقْلِي. سومين نكته: نفى مشابهت و مماثلت خداوند با مخلوقات است که واژه «لاه» به آن اشاره دارد. بدیهی است که هر موجودی که مشابه یا مانند مخلوقات باشد محدود و متعیّن به تعیّن وهمی یا عقلی خواهد بود. إِنْ قُلْتَ بِأَيِّ لَفْظِ أَشَارَ إِلَى الخَلْقِ، حَتَّى يَكُونَ لَفْظُ «لاه» مُشِيرًا إِلَى عَدَمِ مُمَاثَلَتِهِ هَذَا الْخَلْقِ؟ قُلْتُ: بِنَفْسٍ لَفْظِ «لاه» أَشَارَ إِلَيْهِ. إِذِ العِبَادَةُ وَالمَعْبُودِيَّةُ تَقْتَضِي العَابِدَ وَالمُصْنُوعَ وَهَذَا مَعْنَى قَوْلِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ كَمَا فِي الكَافِي : أَنَّ الإله يَقْتَضِي مَأْلُوهَا. <a href="#ref- [].) اگر بپرسید: با چه لفظی به مخلوقات اشاره شده که لفظ «لاه» به نفی مشابهت او با این مخلوقات دلالت کند؟ پاسخ می دهم خود لفظ «لاه» به این امر اشاره دارد زیرا عبادت و معبودیت نیازمند عبادت کننده و مخلوق است. این همان معنای سخن امام علیه السلام است که در کافی آمده است: «إله نيازمند مألوه است». هَذَا اللَّفْظُ تَنبية عَلَى الذَّاتِ المُقَدَّسَةِ بِآيَاتِهِ، وَعَلَى كَونِهِ غَيْرَ مُمَاثِلِ لَهَا . فَمِن بَدءِ الدَّعَوَةِ جَعَلَ أَسَاسَ دِينِهِ عَلَى وُجُودِ مَخلُوقٍ وَمَصنُوعِ، وَعَلَى (35 مُغَايَرَتِهِ لِخَالِقِهِ، لَا عَلَى الوَحدَةِ وَالتَّطَوُّرِ.) پس این لفظ، اشاره ای است به ذات مقدس خداوند از طریق آیاتش و بر این که او مشابه مخلوقات نیست. از آغاز دعوت پایه دین خود را بر وجود مخلوق و آفریده ای استوار کرد که با خالقش متفاوت است، نه بر وحدت و تحول.

بِخِلَافِ مَا إِذَا كَانَا عَرضِيَّينِ، مِثلَ شَخصينِ مِنَ الإِنسَانِ فَإِنَّ غَيْرِيَّتَهُمَا تُوجِبُ مَحدُودِيَّةَ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا بِعَدَمِ الآخَرِ. وَهِذَا قَالَ (عَلَيهِ السَّلَامُ : «وَغَيْرُهُ تَحدِيدُ لِمَا سِوَاهُ». fn[عيون أخبار الرضا 7 1 / 151؛ بحار الأنوار 4 / 228 . و في التوحيد / 36 : غبوره. و في بعض نسخه كما ذكر في هامشه: غيوره](footnote1-page138" id=") [].) اگر بپرسید: با چه لفظی به مخلوقات اشاره شده که لفظ «لاه» به نفی مشابهت او با این مخلوقات دلالت کند؟ پاسخ می دهم خود لفظ «لاه» به این امر اشاره دارد زیرا عبادت و معبودیت نیازمند عبادت کننده و مخلوق است. این همان معنای سخن امام علیه السلام است که در کافی آمده است: «إله نيازمند مألوه است». هَذَا اللَّفْظُ تَنبية عَلَى الذَّاتِ المُقَدَّسَةِ بِآيَاتِهِ، وَعَلَى كَونِهِ غَيْرَ مُمَاثِلِ لَهَا . فَمِن بَدءِ الدَّعَوَةِ جَعَلَ أَسَاسَ دِينِهِ عَلَى وُجُودِ مَخلُوقٍ وَمَصنُوعِ، وَعَلَى (35 مُغَايَرَتِهِ لِخَالِقِهِ، لَا عَلَى الوَحدَةِ وَالتَّطَوُّرِ.) پس این لفظ، اشاره ای است به ذات مقدس خداوند از طریق آیاتش و بر این که او مشابه مخلوقات نیست. از آغاز دعوت پایه دین خود را بر وجود مخلوق و آفریده ای استوار کرد که با خالقش متفاوت است، نه بر وحدت و تحول.

بِخِلَافِ مَا إِذَا كَانَا عَرضِيَّينِ، مِثلَ شَخصينِ مِنَ الإِنسَانِ فَإِنَّ غَيْرِيَّتَهُمَا تُوجِبُ مَحدُودِيَّةَ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا بِعَدَمِ الآخَرِ. وَهِذَا قَالَ (عَلَيهِ السَّلَامُ : «وَغَيْرُهُ تَحدِيدُ لِمَا سِوَاهُ». fn[عيون أخبار الرضا 7 1 / 151؛ بحار الأنوار 4 / 228 . و في التوحيد / 36 : غبوره. و في بعض نسخه كما ذكر في هامشه: غيوره](footnote1-page138" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) اگر بپرسید: با چه لفظی به مخلوقات اشاره شده که لفظ «لاه» به نفی مشابهت او با این مخلوقات دلالت کند؟ پاسخ می دهم خود لفظ «لاه» به این امر اشاره دارد زیرا عبادت و معبودیت نیازمند عبادت کننده و مخلوق است. این همان معنای سخن امام علیه السلام است که در کافی آمده است: «إله نيازمند مألوه است». هَذَا اللَّفْظُ تَنبية عَلَى الذَّاتِ المُقَدَّسَةِ بِآيَاتِهِ، وَعَلَى كَونِهِ غَيْرَ مُمَاثِلِ لَهَا . فَمِن بَدءِ الدَّعَوَةِ جَعَلَ أَسَاسَ دِينِهِ عَلَى وُجُودِ مَخلُوقٍ وَمَصنُوعِ، وَعَلَى (35 مُغَايَرَتِهِ لِخَالِقِهِ، لَا عَلَى الوَحدَةِ وَالتَّطَوُّرِ.) پس این لفظ، اشاره ای است به ذات مقدس خداوند از طریق آیاتش و بر این که او مشابه مخلوقات نیست. از آغاز دعوت پایه دین خود را بر وجود مخلوق و آفریده ای استوار کرد که با خالقش متفاوت است، نه بر وحدت و تحول.

بِخِلَافِ مَا إِذَا كَانَا عَرضِيَّينِ، مِثلَ شَخصينِ مِنَ الإِنسَانِ فَإِنَّ غَيْرِيَّتَهُمَا تُوجِبُ مَحدُودِيَّةَ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا بِعَدَمِ الآخَرِ. وَهِذَا قَالَ (عَلَيهِ السَّلَامُ : «وَغَيْرُهُ تَحدِيدُ لِمَا سِوَاهُ». fn[عيون أخبار الرضا 7 1 / 151؛ بحار الأنوار 4 / 228 . و في التوحيد / 36 : غبوره. و في بعض نسخه كما ذكر في هامشه: غيوره](footnote1-page138" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) اگر بپرسید: با چه لفظی به مخلوقات اشاره شده که لفظ «لاه» به نفی مشابهت او با این مخلوقات دلالت کند؟ پاسخ می دهم خود لفظ «لاه» به این امر اشاره دارد زیرا عبادت و معبودیت نیازمند عبادت کننده و مخلوق است. این همان معنای سخن امام علیه السلام است که در کافی آمده است: «إله نيازمند مألوه است». هَذَا اللَّفْظُ تَنبية عَلَى الذَّاتِ المُقَدَّسَةِ بِآيَاتِهِ، وَعَلَى كَونِهِ غَيْرَ مُمَاثِلِ لَهَا . فَمِن بَدءِ الدَّعَوَةِ جَعَلَ أَسَاسَ دِينِهِ عَلَى وُجُودِ مَخلُوقٍ وَمَصنُوعِ، وَعَلَى (35 مُغَايَرَتِهِ لِخَالِقِهِ، لَا عَلَى الوَحدَةِ وَالتَّطَوُّرِ.) پس این لفظ، اشاره ای است به ذات مقدس خداوند از طریق آیاتش و بر این که او مشابه مخلوقات نیست. از آغاز دعوت پایه دین خود را بر وجود مخلوق و آفریده ای استوار کرد که با خالقش متفاوت است، نه بر وحدت و تحول.

وَرَابِعُها: التَّأْكِيدُ وَالتَّشْدِيدُ وَالإِصْرَارُ عَلَى عَدَمٍ مُتَعَيِّنِيَّتِهِ وَعَدَمٍ مَحْدُودِيَّنِهِ بِلَفْظِ «أَكْبَرَ»، حَيْثُ إِنَّ مَعْنَاهُ: أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ وَيُتَعَيَّنَ وَيُحَدَّدَ فَلَفْظُ «اللَّهُ» جَامِعٌ مَعْنَى لَفْظِ «أَكْبَرَ». فَذِكْرُهُ ثَانِيًا إِنَّمَا هُوَ لِتَشْدِيدِ هَذَا الْأَمْرِ وَالْإِصْرَارِ عَلَى خَرْقِ حُجُبِ الْوَهْمِ وَالْعَقْلِ. چهارمین نكته: تأکید، تشدید و اصرار بر نفی تعیّن و محدودیت خداوند با واژه «اکبر» است، چرا که معنای این کلمه چنین است: «بزرگ تر از آن است که توصیف شود، متعین یا محدود گردد. بنابراین، لفظ «الله» جامع معنای لفظ «اکبر» است. پس ذکر مجدد آن تنها برای تأکید بر این امر و اصرار بر پاره کردن حجاب های وهم و عقل است. وَخَامِشهَا: إِحْرَاجُ العُقُولِ عَنِ القُوَّةِ إِلَى الفِعْلِيَّةِ فِي مَقَامِ إِثْبَاتِ الصَّانع، وَبِعِبَارَة أُخْرَى لَمَّا نَبَّهَ عَلَى الصَّانِع المتعالي – جَلَّتْ عَظَمَتُهُ - بِالتَّنْبِيهِ عَلَى آيَاتِهِ أَحْرَجَ النُّفُوسَ المِسْتَعِدَّةَ لِلمَعْرِفَةِ مِنْ مَقَامِ القُوَّةِ إِلَى فِعْلِيَّةِ تَرْكِيبِ مَعْرِفَتِهِمُ البَسِيطَةِ. وَأَخْرَجَ العُقُولَ الشَّاكَةَ فِيهِ تَعَالَى أَوِ المُشَبِّهَةَ لَهُ تَعَالَى أَوِ الملحِدَةَ فِي أَسْمَائِهِ تَعَالَى مِنْ مَقَامِ الشَّيِّ وَالاحْتِمَالِ أَوِ التَّشْبِيهِ، إِلَى مَقَامِ فِعْلِيَّةِ التَّصْدِيقِ بِتُبُوتِ صَانِعٍ هَذِهِ المصنُوعَاتِ، غَيرِ مُشَابِهِ فَنَا، أَي تُبُوتِ صَانِعِ خَارِج عَنِ الحَدَّينِ وَمُنَزَّهِ عَنِ التَّعطِيلِ وَالتَّشْبِيهِ. و پنجمین مورد: انتقال عقول از حالت بالقوه به فعلیت در مقام اثبات صانع. به عبارت دیگر، هنگامی که به صانع متعالی - بزرگ است عظمت او - با اشاره به آیاتش توجه داده شد، نفوس آماده برای شناخت را از حالت بالقوه به فعلیت ترکیب شناختِ ساده شان منتقل ساخت. و عقول شکاک نسبت به او تعالی یا کسانی که او را تشبیه می کردند یا کسانی که در اسماء او الحاد می ورزیدند را از حالت شک و احتمال یا تشبیه به مقام فعلیتِ تصدیق وجود صانع این مصنوعات، که شبیه آن ها نیست، منتقل کرد؛ یعنی صانعی که فراتر از هر دو حد (تعطیل و تشبیه و منزه از هرگونه تشبیه و تعطیل است.) وَسَادِسُهَا: تَوْحِيدُ الصَّانِعِ، وَأَنَّهُ لَيْسَ هُنَاكَ صَانِعَانِ. وَذَلِكَ لِأَنَّ فَرْضَ الإِثْنِينِيَّةِ يُنَافِي عَدَمَ التَّعَيُّن. ششمین نکته تأکید بر یگانگی خالق و اینکه هیچ دو خالقی وجود ندارد، زیرا فرض دوگانگی با نفی تعیّن سازگار نیست. لِأَنَّ كُلَّ وَاحِدٍ مِنهُمَا يُغَايِرُ الآخَرَ وَيُمَايِرُهُ، فَيَكُونُ مَحدُودًا بِعَدَمِهِ وَمُتَعَيِّنًا بِفَقدَانِهِ. كَمَا قَالَ (عَلَيْهِ السَّلَامُ : «وَمَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ».) فَالغَيرَانِ إِذَا كَانَا طُولِيَّينِ، تَكُونُ الغَيرِيَّةُ مُوجِبَةً لِتَحدِيدِ الأَدْوَنِ الأَسْفَلِ، نَظِيرَ قُوَّةِ البَاصِرَةِ مَعَ النَّفْسِ، فَإِنَّ غَيريَّتَهُمَا تُوجِبُ مَحدُودِيَّةَ القُوَّةِ، لَا مَحدُودِيَّةَ النَّفْسِ.

وَرَابِعُها: التَّأْكِيدُ وَالتَّشْدِيدُ وَالإِصْرَارُ عَلَى عَدَمٍ مُتَعَيِّنِيَّتِهِ وَعَدَمٍ مَحْدُودِيَّنِهِ بِلَفْظِ «أَكْبَرَ»، حَيْثُ إِنَّ مَعْنَاهُ: أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ وَيُتَعَيَّنَ وَيُحَدَّدَ فَلَفْظُ «اللَّهُ» جَامِعٌ مَعْنَى لَفْظِ «أَكْبَرَ». فَذِكْرُهُ ثَانِيًا إِنَّمَا هُوَ لِتَشْدِيدِ هَذَا الْأَمْرِ وَالْإِصْرَارِ عَلَى خَرْقِ حُجُبِ الْوَهْمِ وَالْعَقْلِ. چهارمین نكته: تأکید، تشدید و اصرار بر نفی تعیّن و محدودیت خداوند با واژه «اکبر» است، چرا که معنای این کلمه چنین است: «بزرگ تر از آن است که توصیف شود، متعین یا محدود گردد. بنابراین، لفظ «الله» جامع معنای لفظ «اکبر» است. پس ذکر مجدد آن تنها برای تأکید بر این امر و اصرار بر پاره کردن حجاب های وهم و عقل است. وَخَامِشهَا: إِحْرَاجُ العُقُولِ عَنِ القُوَّةِ إِلَى الفِعْلِيَّةِ فِي مَقَامِ إِثْبَاتِ الصَّانع، وَبِعِبَارَة أُخْرَى لَمَّا نَبَّهَ عَلَى الصَّانِع المتعالي – جَلَّتْ عَظَمَتُهُ - بِالتَّنْبِيهِ عَلَى آيَاتِهِ أَحْرَجَ النُّفُوسَ المِسْتَعِدَّةَ لِلمَعْرِفَةِ مِنْ مَقَامِ القُوَّةِ إِلَى فِعْلِيَّةِ تَرْكِيبِ مَعْرِفَتِهِمُ البَسِيطَةِ. وَأَخْرَجَ العُقُولَ الشَّاكَةَ فِيهِ تَعَالَى أَوِ المُشَبِّهَةَ لَهُ تَعَالَى أَوِ الملحِدَةَ فِي أَسْمَائِهِ تَعَالَى مِنْ مَقَامِ الشَّيِّ وَالاحْتِمَالِ أَوِ التَّشْبِيهِ، إِلَى مَقَامِ فِعْلِيَّةِ التَّصْدِيقِ بِتُبُوتِ صَانِعٍ هَذِهِ المصنُوعَاتِ، غَيرِ مُشَابِهِ فَنَا، أَي تُبُوتِ صَانِعِ خَارِج عَنِ الحَدَّينِ وَمُنَزَّهِ عَنِ التَّعطِيلِ وَالتَّشْبِيهِ. و پنجمین مورد: انتقال عقول از حالت بالقوه به فعلیت در مقام اثبات صانع. به عبارت دیگر، هنگامی که به صانع متعالی - بزرگ است عظمت او - با اشاره به آیاتش توجه داده شد، نفوس آماده برای شناخت را از حالت بالقوه به فعلیت ترکیب شناختِ ساده شان منتقل ساخت. و عقول شکاک نسبت به او تعالی یا کسانی که او را تشبیه می کردند یا کسانی که در اسماء او الحاد می ورزیدند را از حالت شک و احتمال یا تشبیه به مقام فعلیتِ تصدیق وجود صانع این مصنوعات، که شبیه آن ها نیست، منتقل کرد؛ یعنی صانعی که فراتر از هر دو حد (تعطیل و تشبیه و منزه از هرگونه تشبیه و تعطیل است.) وَسَادِسُهَا: تَوْحِيدُ الصَّانِعِ، وَأَنَّهُ لَيْسَ هُنَاكَ صَانِعَانِ. وَذَلِكَ لِأَنَّ فَرْضَ الإِثْنِينِيَّةِ يُنَافِي عَدَمَ التَّعَيُّن. ششمین نکته تأکید بر یگانگی خالق و اینکه هیچ دو خالقی وجود ندارد، زیرا فرض دوگانگی با نفی تعیّن سازگار نیست. لِأَنَّ كُلَّ وَاحِدٍ مِنهُمَا يُغَايِرُ الآخَرَ وَيُمَايِرُهُ، فَيَكُونُ مَحدُودًا بِعَدَمِهِ وَمُتَعَيِّنًا بِفَقدَانِهِ. كَمَا قَالَ (عَلَيْهِ السَّلَامُ : «وَمَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ».) فَالغَيرَانِ إِذَا كَانَا طُولِيَّينِ، تَكُونُ الغَيرِيَّةُ مُوجِبَةً لِتَحدِيدِ الأَدْوَنِ الأَسْفَلِ، نَظِيرَ قُوَّةِ البَاصِرَةِ مَعَ النَّفْسِ، فَإِنَّ غَيريَّتَهُمَا تُوجِبُ مَحدُودِيَّةَ القُوَّةِ، لَا مَحدُودِيَّةَ النَّفْسِ.

وَرَابِعُها: التَّأْكِيدُ وَالتَّشْدِيدُ وَالإِصْرَارُ عَلَى عَدَمٍ مُتَعَيِّنِيَّتِهِ وَعَدَمٍ مَحْدُودِيَّنِهِ بِلَفْظِ «أَكْبَرَ»، حَيْثُ إِنَّ مَعْنَاهُ: أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ وَيُتَعَيَّنَ وَيُحَدَّدَ فَلَفْظُ «اللَّهُ» جَامِعٌ مَعْنَى لَفْظِ «أَكْبَرَ». فَذِكْرُهُ ثَانِيًا إِنَّمَا هُوَ لِتَشْدِيدِ هَذَا الْأَمْرِ وَالْإِصْرَارِ عَلَى خَرْقِ حُجُبِ الْوَهْمِ وَالْعَقْلِ. چهارمین نكته: تأکید، تشدید و اصرار بر نفی تعیّن و محدودیت خداوند با واژه «اکبر» است، چرا که معنای این کلمه چنین است: «بزرگ تر از آن است که توصیف شود، متعین یا محدود گردد. بنابراین، لفظ «الله» جامع معنای لفظ «اکبر» است. پس ذکر مجدد آن تنها برای تأکید بر این امر و اصرار بر پاره کردن حجاب های وهم و عقل است. وَخَامِشهَا: إِحْرَاجُ العُقُولِ عَنِ القُوَّةِ إِلَى الفِعْلِيَّةِ فِي مَقَامِ إِثْبَاتِ الصَّانع، وَبِعِبَارَة أُخْرَى لَمَّا نَبَّهَ عَلَى الصَّانِع المتعالي – جَلَّتْ عَظَمَتُهُ - بِالتَّنْبِيهِ عَلَى آيَاتِهِ أَحْرَجَ النُّفُوسَ المِسْتَعِدَّةَ لِلمَعْرِفَةِ مِنْ مَقَامِ القُوَّةِ إِلَى فِعْلِيَّةِ تَرْكِيبِ مَعْرِفَتِهِمُ البَسِيطَةِ. وَأَخْرَجَ العُقُولَ الشَّاكَةَ فِيهِ تَعَالَى أَوِ المُشَبِّهَةَ لَهُ تَعَالَى أَوِ الملحِدَةَ فِي أَسْمَائِهِ تَعَالَى مِنْ مَقَامِ الشَّيِّ وَالاحْتِمَالِ أَوِ التَّشْبِيهِ، إِلَى مَقَامِ فِعْلِيَّةِ التَّصْدِيقِ بِتُبُوتِ صَانِعٍ هَذِهِ المصنُوعَاتِ، غَيرِ مُشَابِهِ فَنَا، أَي تُبُوتِ صَانِعِ خَارِج عَنِ الحَدَّينِ وَمُنَزَّهِ عَنِ التَّعطِيلِ وَالتَّشْبِيهِ. و پنجمین مورد: انتقال عقول از حالت بالقوه به فعلیت در مقام اثبات صانع. به عبارت دیگر، هنگامی که به صانع متعالی - بزرگ است عظمت او - با اشاره به آیاتش توجه داده شد، نفوس آماده برای شناخت را از حالت بالقوه به فعلیت ترکیب شناختِ ساده شان منتقل ساخت. و عقول شکاک نسبت به او تعالی یا کسانی که او را تشبیه می کردند یا کسانی که در اسماء او الحاد می ورزیدند را از حالت شک و احتمال یا تشبیه به مقام فعلیتِ تصدیق وجود صانع این مصنوعات، که شبیه آن ها نیست، منتقل کرد؛ یعنی صانعی که فراتر از هر دو حد (تعطیل و تشبیه و منزه از هرگونه تشبیه و تعطیل است.) وَسَادِسُهَا: تَوْحِيدُ الصَّانِعِ، وَأَنَّهُ لَيْسَ هُنَاكَ صَانِعَانِ. وَذَلِكَ لِأَنَّ فَرْضَ الإِثْنِينِيَّةِ يُنَافِي عَدَمَ التَّعَيُّن. ششمین نکته تأکید بر یگانگی خالق و اینکه هیچ دو خالقی وجود ندارد، زیرا فرض دوگانگی با نفی تعیّن سازگار نیست. لِأَنَّ كُلَّ وَاحِدٍ مِنهُمَا يُغَايِرُ الآخَرَ وَيُمَايِرُهُ، فَيَكُونُ مَحدُودًا بِعَدَمِهِ وَمُتَعَيِّنًا بِفَقدَانِهِ. كَمَا قَالَ (عَلَيْهِ السَّلَامُ : «وَمَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ».) فَالغَيرَانِ إِذَا كَانَا طُولِيَّينِ، تَكُونُ الغَيرِيَّةُ مُوجِبَةً لِتَحدِيدِ الأَدْوَنِ الأَسْفَلِ، نَظِيرَ قُوَّةِ البَاصِرَةِ مَعَ النَّفْسِ، فَإِنَّ غَيريَّتَهُمَا تُوجِبُ مَحدُودِيَّةَ القُوَّةِ، لَا مَحدُودِيَّةَ النَّفْسِ.

وَرَابِعُها: التَّأْكِيدُ وَالتَّشْدِيدُ وَالإِصْرَارُ عَلَى عَدَمٍ مُتَعَيِّنِيَّتِهِ وَعَدَمٍ مَحْدُودِيَّنِهِ بِلَفْظِ «أَكْبَرَ»، حَيْثُ إِنَّ مَعْنَاهُ: أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ وَيُتَعَيَّنَ وَيُحَدَّدَ فَلَفْظُ «اللَّهُ» جَامِعٌ مَعْنَى لَفْظِ «أَكْبَرَ». فَذِكْرُهُ ثَانِيًا إِنَّمَا هُوَ لِتَشْدِيدِ هَذَا الْأَمْرِ وَالْإِصْرَارِ عَلَى خَرْقِ حُجُبِ الْوَهْمِ وَالْعَقْلِ. چهارمین نكته: تأکید، تشدید و اصرار بر نفی تعیّن و محدودیت خداوند با واژه «اکبر» است، چرا که معنای این کلمه چنین است: «بزرگ تر از آن است که توصیف شود، متعین یا محدود گردد. بنابراین، لفظ «الله» جامع معنای لفظ «اکبر» است. پس ذکر مجدد آن تنها برای تأکید بر این امر و اصرار بر پاره کردن حجاب های وهم و عقل است. وَخَامِشهَا: إِحْرَاجُ العُقُولِ عَنِ القُوَّةِ إِلَى الفِعْلِيَّةِ فِي مَقَامِ إِثْبَاتِ الصَّانع، وَبِعِبَارَة أُخْرَى لَمَّا نَبَّهَ عَلَى الصَّانِع المتعالي – جَلَّتْ عَظَمَتُهُ - بِالتَّنْبِيهِ عَلَى آيَاتِهِ أَحْرَجَ النُّفُوسَ المِسْتَعِدَّةَ لِلمَعْرِفَةِ مِنْ مَقَامِ القُوَّةِ إِلَى فِعْلِيَّةِ تَرْكِيبِ مَعْرِفَتِهِمُ البَسِيطَةِ. وَأَخْرَجَ العُقُولَ الشَّاكَةَ فِيهِ تَعَالَى أَوِ المُشَبِّهَةَ لَهُ تَعَالَى أَوِ الملحِدَةَ فِي أَسْمَائِهِ تَعَالَى مِنْ مَقَامِ الشَّيِّ وَالاحْتِمَالِ أَوِ التَّشْبِيهِ، إِلَى مَقَامِ فِعْلِيَّةِ التَّصْدِيقِ بِتُبُوتِ صَانِعٍ هَذِهِ المصنُوعَاتِ، غَيرِ مُشَابِهِ فَنَا، أَي تُبُوتِ صَانِعِ خَارِج عَنِ الحَدَّينِ وَمُنَزَّهِ عَنِ التَّعطِيلِ وَالتَّشْبِيهِ. و پنجمین مورد: انتقال عقول از حالت بالقوه به فعلیت در مقام اثبات صانع. به عبارت دیگر، هنگامی که به صانع متعالی - بزرگ است عظمت او - با اشاره به آیاتش توجه داده شد، نفوس آماده برای شناخت را از حالت بالقوه به فعلیت ترکیب شناختِ ساده شان منتقل ساخت. و عقول شکاک نسبت به او تعالی یا کسانی که او را تشبیه می کردند یا کسانی که در اسماء او الحاد می ورزیدند را از حالت شک و احتمال یا تشبیه به مقام فعلیتِ تصدیق وجود صانع این مصنوعات، که شبیه آن ها نیست، منتقل کرد؛ یعنی صانعی که فراتر از هر دو حد (تعطیل و تشبیه و منزه از هرگونه تشبیه و تعطیل است.) وَسَادِسُهَا: تَوْحِيدُ الصَّانِعِ، وَأَنَّهُ لَيْسَ هُنَاكَ صَانِعَانِ. وَذَلِكَ لِأَنَّ فَرْضَ الإِثْنِينِيَّةِ يُنَافِي عَدَمَ التَّعَيُّن. ششمین نکته تأکید بر یگانگی خالق و اینکه هیچ دو خالقی وجود ندارد، زیرا فرض دوگانگی با نفی تعیّن سازگار نیست. لِأَنَّ كُلَّ وَاحِدٍ مِنهُمَا يُغَايِرُ الآخَرَ وَيُمَايِرُهُ، فَيَكُونُ مَحدُودًا بِعَدَمِهِ وَمُتَعَيِّنًا بِفَقدَانِهِ. كَمَا قَالَ (عَلَيْهِ السَّلَامُ : «وَمَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ».) فَالغَيرَانِ إِذَا كَانَا طُولِيَّينِ، تَكُونُ الغَيرِيَّةُ مُوجِبَةً لِتَحدِيدِ الأَدْوَنِ الأَسْفَلِ، نَظِيرَ قُوَّةِ البَاصِرَةِ مَعَ النَّفْسِ، فَإِنَّ غَيريَّتَهُمَا تُوجِبُ مَحدُودِيَّةَ القُوَّةِ، لَا مَحدُودِيَّةَ النَّفْسِ.

بِخِلَافِ مَا إِذَا كَانَا عَرضِيَّينِ، مِثلَ شَخصينِ مِنَ الإِنسَانِ فَإِنَّ غَيْرِيَّتَهُمَا تُوجِبُ مَحدُودِيَّةَ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا بِعَدَمِ الآخَرِ. وَهِذَا قَالَ (عَلَيهِ السَّلَامُ : «وَغَيْرُهُ تَحدِيدُ لِمَا سِوَاهُ». fn[عيون أخبار الرضا 7 1 / 151؛ بحار الأنوار 4 / 228 . و في التوحيد / 36 : غبوره. و في بعض نسخه كما ذكر في هامشه: غيوره](footnote1-page138"> 1) الكافي 1 / 87 و 114؛ التوحيد / 221؛ بحار الأنوار 4 / 157

.) زیرا هر یک از آن دو، دیگری را متمایز کرده و از آن متفاوت است، پس به واسطه نبودن دیگری محدود و با فقدان آن معین می شود. همان گونه که حضرت (علیه السلام فرمودند: «و هر کس او را محدود کند، او را شمرده است».) پس اگر دو چیز غیر یکدیگر به صورت طولی باشند غیریت موجب محدودیت مرتبه پایین تر خواهد بود، مانند ارتباط نیروی بینایی با نفس؛ زیرا غیریت میان آنها محدودیت را بر نیروی بینایی تحمیل می کند، نه بر نفس. اما در صورتی که آن دو عرضی باشند، مانند دو شخص از انسان غیریت میان آنها موجب محدودیت هر یک از آنها به واسطه عدم دیگری می شود. و به همین دلیل حضرت (علیه السلام فرمودند: «و غیریت او تعیین کننده برای سایرین است».) وَالغَرَضُ: إِنَّ الغَيرَ المُمتَعَيّنَ، كُلَّمَا فَرَضْتَ غَيْرَ مُتَعَيِّنٍ آخَرَ فِي قِبَالِهِ، يَصِيرُ مُتَعَيَّنًا. فَإِذَنْ لَفْظُ «اللَّهِ» بِنَفْسٍ كَوْنِهِ تَنْبِيهَا عَلَى المَعْرُوفِ الفِطْرِي المَعْهُودِ الَّذِي يَتَذَلَّلُ الخَلْقُ عِندَهُ وَيَتَحَيَّرُونَ فِيهِ، وَالَّذِي يَتَعَالَى عَنِ الْأَوْهَامِ وَالعُقُولِ وَيَتَعَاظَمُ مِنْ أَنْ يَتَعَيَّنَ أَوْ يُحَدَّدَ، يَكُونُ تَنْبِيهَا إلَى تَوْحِيدِهِ وَعَدَمِ شَرِيكٍ لَهُ أَبَدًا. و مقصود این است که هر گاه موجود متعیّنی را فرض کنی، با فرض موجود دیگری که در مقابل آن غیر متعین باشد، آن موجود نخست متعین می گردد. بنابراین، لفظ «اللّه» به خودی خود، به عنوان اشاره ای به موجود فطری و معهودی که مخلوقات در برابرش خضوع می کنند و در آن حیران می شوند، و موجودی که از دسترس اوهام و عقول برتر است و از آن عظمت دارد که متعین یا محدود شود، یادآور توحید و عدم شریک برای او در هیچ حالتی است. وَسَابِعُهَا: قِيَامُ الحَقِّ بِوَظِيفَتِهِ، إِذْ لِلنَّاسِ عَلَى اللهِ تَعَالَى أَنْ يُنَبِّهَهُمْ عَلَى مَعْرِفَتِهم البَسِيطَةِ. هفتمين نكته: انجام وظيفه الهی برای راهنمایی انسانها به شناخت ساده و فطری شان، همان گونه که خداوند توسط پیامبرانش انجام می دهد. فَبَعْدَ مَا تَنَبَّهُوا بِمَا نَبَّهَهُمُ الرَّسُولُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم يَكُونُ أَوَّلُ الوَاجِبَاتِ الإِقْرَارَ اللَّسَانِي بِذَلِكَ الْمُنَبَّهِ عَلَيْهِ. فَلِهَذَا قَالَ(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم): قُولُوا: لا إله إلا الله، تُفْلِحُوا . (2) . أَي: أَدْعِنُوا بِأَنَّهُ لَا أَحَدَ مَسْتُورًا مُتَعَالِمًا يَتَذَلَّلُ إِلَيْهِ الخَلْقُ إِلَّا ذَلِكَ الذَّاتُ المقَدَّسُ المَعْهُودُ الَّذِي نَعْرِفُهُ بِفِطْرَتِنَا وَتَجِدُهُ مِنْ أَنْفُسِنَا أَنَّهُ مَسْتُورٌ مُتَعَالٍ عَنَّا، وَغَيْرُ مُتَعَيِّنٍ وَلَا محدُودٍ بِعُقُولِنَا وَأَوْهَامِنَا، وَهُوَ وَاحِدٌ فَقَط لَيْسَ لَهُ شَرِيكٌ أَبَدًا.)

2) المناقب لابن شهر آشوب 1 / 56 ؛ بحار الأنوار 18 / 203

پس از اینکه مردم متوجه آنچه پیامبر (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم گوشزد کرد، اولین وظیفه واجب آنها، اقرار زبانی به آن چیزی است که بدان تذکر داده شده اند. به همین دلیل پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) فرمود: «بگویید: لا إله إلا اللّه، تا رستگار شوید.» یعنی اذعان کنید که هیچ موجودی نیست که مستور و متعالی باشد و مخلوقات به او خضوع کنند، جز آن ذات مقدس معهود که ما او را به فطرت خود میشناسیم و از درون خود در می یابیم که او مستور و متعالی است، نه متعیّن و نه محدود به عقل و وهم ما، و او تنها و بدون شریک است.) فَالنَّبِيُّ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم نَبَّةَ النَّاسَ عَلَى أَوَّلِ وَاجِبَاتِهِمِ العَقْلِيَّةِ . ثُمَّ ثَانِي الوَاجِبَاتِ العَقْلِيَّةِ أَنْ يُقِرُّوا لِسَانًا وَيَعْتَرِفُوا لَفْظًا بِأَنَّ اللّهَ تَعَالَى قَامَ عَلَى وَظِيفَةِ مَوْلَوِيَّتِهِ. وَهَذَا هُوَ عَيْنُ الْاِعْتِرَافِ اللَّسَانِي بِأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللّهِ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم). إِذْ قِيَامُ الحَقِّ بِوَظِيفَتِهِ أَنْ يَبْعَثَ الرُّسُلَ وَالأَنْبِيَاءَ وَيُنَبّهَ بِلِسَانِهِمِ العِبَادَ عَلَى المَعْرُوفِ الفِطْرِيِّ وَكَمَالَاتِهِ. وَقَدْ فَعَلَ بِبَعْثِ خَاتَمَ النَّبِيِّينَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ . (36)) پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم مردم را به اولین وظیفه عقلی خودشان آگاه کرد. سپس دومین وظیفه عقلی این است که زبانی اقرار کرده و لفظاً اعتراف کنند که خداوند متعال وظیفه ربوبیت خود را به انجام رسانده است. و این همان اعتراف زبانی است به اینکه محمد (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) رسول خداست. چرا که وظیفه خداوند این است که پیامبران و انبیا را بفرستد و به زبان آنها بندگان را به شناخت فطری و کمالات الهی هدایت کند و این کار را با فرستادن خاتم النبيين (صَلی اللّهِ عليهِ وَ آلهِ وَسَلَم) انجام داد.) فَتَلَحَّصَ أَنَّ لَفْظَ «اللَّهُ أَكْبَرُ» في اللُّغَةِ الإِسْمَاعِيلِيَّةِ الإهيَّةِ يُفِيدُ هَذَا المعنى، أَي: المعْهُودُ المعْرُوفُ الَّذِي سُتِرَ وَتَعَالَى عَنِ المَدَارِكِ، وَتَخَيَّرَ وَتَوَلَّة فِيهِ الخَلْقُ وَتَذَلَّلُوا لَدَيْهِ ، أَكْبَرُ وَأَجَلٌ مِنْ أَنْ يُوصَفَ أَوْ يُتَعَيَّنَ. در نتیجه، عبارت «اللّه اکبر» در زبان الهی اسماعیلی به این معنا اشاره دارد آن ذات معهود و معروف که از درک انسان پوشیده و برتر است و بندگان در برابر او حیران و خاضع اند، بزرگ تر و برتر از آن است که وصف یا تعیین شود. فَالتَصْرِيحُ بِتَصْدِيقِ هَذِهِ الجُمْلَةِ، هُوَ مَفَادُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ». فَهَذِهِ الكَلِمَةُ تَصْرِيحٌ تَفْصِيلِيُّ بِمَا أَفَادَهُ جُمْلَهُ «اللهُ أَكْبَرُ» . كَمَا أَنَّ مَفَادَ «أَكْبَرُ» مُنْدَمِجٌ وَمُنْدَرِجٌ فِي لَفْظِ «اللَّهُ». فَهُوَ مِفْتَاحُ هَذِهِ المَطَالِبِ المفصَّلة. تأييد و تصدیق این جمله همان معنای «لا إله إلا الله» است. این عبارت، شرح تفصیلی است از مفهومی که جمله «الله أكبر» به آن اشاره دارد. همان طور که مفهوم «أکبر» در لفظ «اللّه» مندرج و ادغام شده است. این کلمه، کلید بیان این مطالب تفصیلی است.

وَكَلِمَةُ «اللَّهُ أَكْبَرُ» مِنْ جَوَامِعِ كَلِمَاتِ النَّبِيِّ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم فَهِيَ تُفِيدُ التَّوْحِيدَ إِجْمَالًا. وَهَذِهِ الكَلِمَةُ تُفِيدُهَا تَفْصِيلًا وَتَنْصِيصًا، حَيْثُ تُصَرِّحُ بِأَنَّهُ لَيْسَ مَعْهُودٌ مَعْرُوفٌ . الخ ، إِلَّا المَعْهُودَ المَعْرُوفَ الَّذِي . الخ. إِذْ الإِثْنِينِيَّةُ تُوجِبُ التَّعَيُّنَ وَالتَّحَدُّدَ وَالتَّوْصِيف.) عبارت «اللّه اکبر» از جمله کلمات جامع پیامبر(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم است. این عبارت توحید را به صورت اجمالی بیان می کند. همچنین این عبارت به صورت تفصیلی و صریح بیان می کند که هیچ معهود و معروفی - جز همان معهود و معروف الهى - وجود ندارد. زیرا دو گانگی مستلزم تعیّن، تحدید و توصیف است.) وَمِنْ هُنَا ظَهَرَ أَنَّ التَّوْحِيدَ . الَّذِي يُسَمَّى بِهِ هَذِهِ الكَلِمَةُ، حَيْثُ يُقَالُ : كَلِمَهُ لَا إِلهَ إِلَّا اللهُ كَلِمَةُ التَّوْحِيدِ، وَيُسَمَّى بِهِ سُورَةُ الإِخْلَاصِ . إِنَّمَا هُوَ تَوْحِيدٌ حَقِيقِيٌّ لَا عَدَدِيُّ. إِذْ التَّوْحِيدُ العَدَدِيُّ يُوجِبُ التَّعَيُّن. از اینجا آشکار می شود که توحیدی که به این عبارت نسبت داده می شود - همان طور که «لا إله إلا اللّه» به كلمه توحيد معروف است و سوره «اخلاص» نیز به همین دلیل نام گذاری شده است - توحیدی حقیقی است، نه توحید عددى. زيرا توحيد عددی مستلزم تعیّن است. فَهُوَ تَعَالَى أَحَدٌ لَا بِتَأْوِيلِ عَدَدٍ، كَمَا وَرَدَ فِي الرِّوَايَاتِ، وَلَا سِيَّمَا فِي حَدِيثِ الْأَعْرَابِيِّ الَّذِي سَأَلَ يَوْمَ غَزْوَةِ الجَمَلِ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَنِ التَّوْحِيدِ <a href="#ref- []. فَإِنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَجَابَ بِأَنَّ التَّوْحِيدَ وَالوَاحِدِيَّةَ وَالأَحَدِيَّةَ (لِأَنَّ هَذِهِ الْأَلْفَاظَ بِمَعْنًى وَاحِدٍ بِصَرِيحِ الرِّوَايَاتِ، خِلَافًا لاصْطِلَاحِ القَوْمِ، حَيْثُ يُفَرِّقُونَ بَيْنَ مَقَامِ الأَحَدِيَّةِ وَالوَاحِدِيَّةِ) .) خداوند متعال یکتا است و این یگانگی به معنای عددی نیست همان گونه که در روایات آمده است، به ویژه در حدیثی از اعرابی که در روز جنگ جمل از امیرالمؤمنین علیه السلام درباره توحید سؤال کرد. امام علیه السلام پاسخ داد که توحید، واحدیت و احدیت (زیرا این الفاظ، طبق صریح روایات به یک معنا هستند و برخلاف اصطلاح برخی از علما که بین مقام احدیت و واحدیت تفاوت قائل می شوند .) إِنَّمَا هُوَ بِمَعْنَى عَدَمِ وُجُودِ شَبِيهِ وَلَا نَظِيرٍ لَهُ تَعَالَى، أَوْ بِمَعْنَى عَدَمِ انْقِسَامِهِ وُجُودًا أَوْ وَهُمَا أَوْ عَقْلًا، لَا التَّوْحِيدَ العَدَدِيَّ. بلکه توحید به معنای عدم وجود شبیه یا نظیر برای خداوند متعال یا به معنای عدم انقسام او در وجود، وهم يا عقل است، نه توحید عددی.

بنابراین، پس از این آگاهی بخشی، ممکن نیست که منظور او از عبارت «لا إله إلا اللّه» صرفاً نفى معبودیت بتها و محدود کردن معبودیت حقیقی به خداوند باشد زیرا این هدف بسیار پایین تر از چیزی است که ابتدا پیامبر با آن آگاهی داد. بَلِ المَرَادُ مِنْهُ التَّأْكِيدُ الصَّرِيحُ وَالتَّشْدِيدُ البَلِيعُ عَلَى نَفْي التَّعَدُّدِ وَالإِثْنِينِيَّةِ فِي المَسْتُورِ المُتَعَالي الَّذِي تَخَيَّرَ فِيهِ الخَلْقُ، أَيْ نَفْي تَعَدُّدِ الأُلُوهِيَّةِ بِالمَعْنَى الَّذِي عَرَفْتَ. بلکه منظور از آن تأکید صریح و اصرار بلیغ بر نفی تعدد و دوگانگی در مستور متعالی است که مخلوقات در برابر او حیران اند، یعنی نفی تعدد الوهیت به معنایی که قبلاً ذکر شد. وَمِمَّا ذَكَرْنَا ظَهَرَ أَنَّ حَقِيقَةَ التَّوْحِيدِ القَلْبِي، هُوَ الإِذْعَانُ وَالاعْتِرَافُ بِأَنَّ الذَّاتَ المُقَدَّسَةَ الخَارِجيَّةَ لَا يَتَعَيَّنُ أَبَدًا، لَا خَارِجًا وَلَا وَهُمَا وَلَا عَقْلًا. از آنچه گفته شد، آشکار می شود که حقیقت توحید قلبی همان اذعان و اعتراف به این است که ذات مقدس خارجی هرگز تعین نمی پذیرد، نه در خارج، نه در وهم و نه در عقل. فَكَمَا أَنَّ الإِقْرَارَ بِذَلِكَ بِتَوَسُطِ لَفْظِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ» تَوْحِيدٌ لِسَانِي، فَكَذَلِكَ الإِذْعَانُ بِهِ قَلْبًا تَوْحِيدٌ فَلْيٌّ صَرَّحَتْ بِهِ الرِّوَايَاتُ وَالآيَاتُ. قَالَ اللهُ تَعَالَى... همان گونه که اقرار به این حقیقت از طريق عبارت «لا إله إلا الله» توحيد زبانی است، اذعان قلبی به آن نیز توحید قلبی است که در روایات و آیات به آن تصریح شده است. خداوند متعال می فرماید... (وَجَعَلُوا لِلهِ شُرَكَاءَ الْجِنَّ وَخَلَقَهُمْ وَخَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَدَنَاتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يَصِفُونَ* بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَلَمْ تَكُنْ لَهُ صَاحِبَهُ وَخَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ * (37 ذَلِكُمُ اللهُ ربُّكُمْ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ * لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيف الخبير) fn[الأنعام (6) / 100 و 101](footnote1-page142" id=") []. فَإِنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَجَابَ بِأَنَّ التَّوْحِيدَ وَالوَاحِدِيَّةَ وَالأَحَدِيَّةَ (لِأَنَّ هَذِهِ الْأَلْفَاظَ بِمَعْنًى وَاحِدٍ بِصَرِيحِ الرِّوَايَاتِ، خِلَافًا لاصْطِلَاحِ القَوْمِ، حَيْثُ يُفَرِّقُونَ بَيْنَ مَقَامِ الأَحَدِيَّةِ وَالوَاحِدِيَّةِ) .) خداوند متعال یکتا است و این یگانگی به معنای عددی نیست همان گونه که در روایات آمده است، به ویژه در حدیثی از اعرابی که در روز جنگ جمل از امیرالمؤمنین علیه السلام درباره توحید سؤال کرد. امام علیه السلام پاسخ داد که توحید، واحدیت و احدیت (زیرا این الفاظ، طبق صریح روایات به یک معنا هستند و برخلاف اصطلاح برخی از علما که بین مقام احدیت و واحدیت تفاوت قائل می شوند .) إِنَّمَا هُوَ بِمَعْنَى عَدَمِ وُجُودِ شَبِيهِ وَلَا نَظِيرٍ لَهُ تَعَالَى، أَوْ بِمَعْنَى عَدَمِ انْقِسَامِهِ وُجُودًا أَوْ وَهُمَا أَوْ عَقْلًا، لَا التَّوْحِيدَ العَدَدِيَّ. بلکه توحید به معنای عدم وجود شبیه یا نظیر برای خداوند متعال یا به معنای عدم انقسام او در وجود، وهم يا عقل است، نه توحید عددی.

بنابراین، پس از این آگاهی بخشی، ممکن نیست که منظور او از عبارت «لا إله إلا اللّه» صرفاً نفى معبودیت بتها و محدود کردن معبودیت حقیقی به خداوند باشد زیرا این هدف بسیار پایین تر از چیزی است که ابتدا پیامبر با آن آگاهی داد. بَلِ المَرَادُ مِنْهُ التَّأْكِيدُ الصَّرِيحُ وَالتَّشْدِيدُ البَلِيعُ عَلَى نَفْي التَّعَدُّدِ وَالإِثْنِينِيَّةِ فِي المَسْتُورِ المُتَعَالي الَّذِي تَخَيَّرَ فِيهِ الخَلْقُ، أَيْ نَفْي تَعَدُّدِ الأُلُوهِيَّةِ بِالمَعْنَى الَّذِي عَرَفْتَ. بلکه منظور از آن تأکید صریح و اصرار بلیغ بر نفی تعدد و دوگانگی در مستور متعالی است که مخلوقات در برابر او حیران اند، یعنی نفی تعدد الوهیت به معنایی که قبلاً ذکر شد. وَمِمَّا ذَكَرْنَا ظَهَرَ أَنَّ حَقِيقَةَ التَّوْحِيدِ القَلْبِي، هُوَ الإِذْعَانُ وَالاعْتِرَافُ بِأَنَّ الذَّاتَ المُقَدَّسَةَ الخَارِجيَّةَ لَا يَتَعَيَّنُ أَبَدًا، لَا خَارِجًا وَلَا وَهُمَا وَلَا عَقْلًا. از آنچه گفته شد، آشکار می شود که حقیقت توحید قلبی همان اذعان و اعتراف به این است که ذات مقدس خارجی هرگز تعین نمی پذیرد، نه در خارج، نه در وهم و نه در عقل. فَكَمَا أَنَّ الإِقْرَارَ بِذَلِكَ بِتَوَسُطِ لَفْظِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ» تَوْحِيدٌ لِسَانِي، فَكَذَلِكَ الإِذْعَانُ بِهِ قَلْبًا تَوْحِيدٌ فَلْيٌّ صَرَّحَتْ بِهِ الرِّوَايَاتُ وَالآيَاتُ. قَالَ اللهُ تَعَالَى... همان گونه که اقرار به این حقیقت از طريق عبارت «لا إله إلا الله» توحيد زبانی است، اذعان قلبی به آن نیز توحید قلبی است که در روایات و آیات به آن تصریح شده است. خداوند متعال می فرماید... (وَجَعَلُوا لِلهِ شُرَكَاءَ الْجِنَّ وَخَلَقَهُمْ وَخَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَدَنَاتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يَصِفُونَ* بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَلَمْ تَكُنْ لَهُ صَاحِبَهُ وَخَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ * (37 ذَلِكُمُ اللهُ ربُّكُمْ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ * لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيف الخبير) fn[الأنعام (6) / 100 و 101](footnote1-page142" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) []. فَإِنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَجَابَ بِأَنَّ التَّوْحِيدَ وَالوَاحِدِيَّةَ وَالأَحَدِيَّةَ (لِأَنَّ هَذِهِ الْأَلْفَاظَ بِمَعْنًى وَاحِدٍ بِصَرِيحِ الرِّوَايَاتِ، خِلَافًا لاصْطِلَاحِ القَوْمِ، حَيْثُ يُفَرِّقُونَ بَيْنَ مَقَامِ الأَحَدِيَّةِ وَالوَاحِدِيَّةِ) .) خداوند متعال یکتا است و این یگانگی به معنای عددی نیست همان گونه که در روایات آمده است، به ویژه در حدیثی از اعرابی که در روز جنگ جمل از امیرالمؤمنین علیه السلام درباره توحید سؤال کرد. امام علیه السلام پاسخ داد که توحید، واحدیت و احدیت (زیرا این الفاظ، طبق صریح روایات به یک معنا هستند و برخلاف اصطلاح برخی از علما که بین مقام احدیت و واحدیت تفاوت قائل می شوند .) إِنَّمَا هُوَ بِمَعْنَى عَدَمِ وُجُودِ شَبِيهِ وَلَا نَظِيرٍ لَهُ تَعَالَى، أَوْ بِمَعْنَى عَدَمِ انْقِسَامِهِ وُجُودًا أَوْ وَهُمَا أَوْ عَقْلًا، لَا التَّوْحِيدَ العَدَدِيَّ. بلکه توحید به معنای عدم وجود شبیه یا نظیر برای خداوند متعال یا به معنای عدم انقسام او در وجود، وهم يا عقل است، نه توحید عددی.

بنابراین، پس از این آگاهی بخشی، ممکن نیست که منظور او از عبارت «لا إله إلا اللّه» صرفاً نفى معبودیت بتها و محدود کردن معبودیت حقیقی به خداوند باشد زیرا این هدف بسیار پایین تر از چیزی است که ابتدا پیامبر با آن آگاهی داد. بَلِ المَرَادُ مِنْهُ التَّأْكِيدُ الصَّرِيحُ وَالتَّشْدِيدُ البَلِيعُ عَلَى نَفْي التَّعَدُّدِ وَالإِثْنِينِيَّةِ فِي المَسْتُورِ المُتَعَالي الَّذِي تَخَيَّرَ فِيهِ الخَلْقُ، أَيْ نَفْي تَعَدُّدِ الأُلُوهِيَّةِ بِالمَعْنَى الَّذِي عَرَفْتَ. بلکه منظور از آن تأکید صریح و اصرار بلیغ بر نفی تعدد و دوگانگی در مستور متعالی است که مخلوقات در برابر او حیران اند، یعنی نفی تعدد الوهیت به معنایی که قبلاً ذکر شد. وَمِمَّا ذَكَرْنَا ظَهَرَ أَنَّ حَقِيقَةَ التَّوْحِيدِ القَلْبِي، هُوَ الإِذْعَانُ وَالاعْتِرَافُ بِأَنَّ الذَّاتَ المُقَدَّسَةَ الخَارِجيَّةَ لَا يَتَعَيَّنُ أَبَدًا، لَا خَارِجًا وَلَا وَهُمَا وَلَا عَقْلًا. از آنچه گفته شد، آشکار می شود که حقیقت توحید قلبی همان اذعان و اعتراف به این است که ذات مقدس خارجی هرگز تعین نمی پذیرد، نه در خارج، نه در وهم و نه در عقل. فَكَمَا أَنَّ الإِقْرَارَ بِذَلِكَ بِتَوَسُطِ لَفْظِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ» تَوْحِيدٌ لِسَانِي، فَكَذَلِكَ الإِذْعَانُ بِهِ قَلْبًا تَوْحِيدٌ فَلْيٌّ صَرَّحَتْ بِهِ الرِّوَايَاتُ وَالآيَاتُ. قَالَ اللهُ تَعَالَى... همان گونه که اقرار به این حقیقت از طريق عبارت «لا إله إلا الله» توحيد زبانی است، اذعان قلبی به آن نیز توحید قلبی است که در روایات و آیات به آن تصریح شده است. خداوند متعال می فرماید... (وَجَعَلُوا لِلهِ شُرَكَاءَ الْجِنَّ وَخَلَقَهُمْ وَخَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَدَنَاتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يَصِفُونَ* بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَلَمْ تَكُنْ لَهُ صَاحِبَهُ وَخَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ * (37 ذَلِكُمُ اللهُ ربُّكُمْ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ * لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيف الخبير) fn[الأنعام (6) / 100 و 101](footnote1-page142" style="color:#3b82f6;" id="ref-) []. فَإِنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَجَابَ بِأَنَّ التَّوْحِيدَ وَالوَاحِدِيَّةَ وَالأَحَدِيَّةَ (لِأَنَّ هَذِهِ الْأَلْفَاظَ بِمَعْنًى وَاحِدٍ بِصَرِيحِ الرِّوَايَاتِ، خِلَافًا لاصْطِلَاحِ القَوْمِ، حَيْثُ يُفَرِّقُونَ بَيْنَ مَقَامِ الأَحَدِيَّةِ وَالوَاحِدِيَّةِ) .) خداوند متعال یکتا است و این یگانگی به معنای عددی نیست همان گونه که در روایات آمده است، به ویژه در حدیثی از اعرابی که در روز جنگ جمل از امیرالمؤمنین علیه السلام درباره توحید سؤال کرد. امام علیه السلام پاسخ داد که توحید، واحدیت و احدیت (زیرا این الفاظ، طبق صریح روایات به یک معنا هستند و برخلاف اصطلاح برخی از علما که بین مقام احدیت و واحدیت تفاوت قائل می شوند .) إِنَّمَا هُوَ بِمَعْنَى عَدَمِ وُجُودِ شَبِيهِ وَلَا نَظِيرٍ لَهُ تَعَالَى، أَوْ بِمَعْنَى عَدَمِ انْقِسَامِهِ وُجُودًا أَوْ وَهُمَا أَوْ عَقْلًا، لَا التَّوْحِيدَ العَدَدِيَّ. بلکه توحید به معنای عدم وجود شبیه یا نظیر برای خداوند متعال یا به معنای عدم انقسام او در وجود، وهم يا عقل است، نه توحید عددی.

وَلَا يُخفَى أَنَّ مَذْهَبَ التَّطَور وَالوَحْدَةِ الإطلاقِيَّةِ، يُوجِبُ انْقِسَامَ وُجُودِهِ تَعَالَى إِلَى المَجَرَّدِ وَالمَادِي، وَإِلَى كُلِ الأَشْيَاءِ. وَكَذَا يُوجِبُ انْقِسَامَهُ عَقْلًا وَوَهُمَا، وَيُوجِبُ وُجُودَ شَبِيه وَنَظِيرٍ لَهُ، بَلْ كُلُّ الْأَشْيَاءِ عَيْنُهُ تَعَالَى عِنْدَهُمْ إِذِ المَطْلَقُ عَيْنُ المُقَيَّدِ فِي مَرْتَبَةِ التَّقْيِيدِ عَيْنِيَّةً حَقِيقِيَّةً، لَا يَجَازِيَّةٌ مُسَاحِيَّةً. آشکار است که مکتب تطور و وحدت مطلق به انقسام وجود خداوند متعال به موجودات مجرد و مادی و به تمام اشیاء منجر می شود. همچنین این دیدگاه، انقسام او به صورت عقلی و وهمی را نتیجه میدهد و مستلزم وجود شبیه و نظیر برای خداوند است بلکه به باور آنها همه اشياء عين خداوند متعال هستند زیرا مطلق در مرتبه تقیید عین مقید است، و این عینیت حقیقی است نه مجازی یا مسامحه آمیز. وَالْغَرَضُ: إِنَّ التَّوْحِيدَ المُسْتَعْمَلَ فِي بَابِ اللهِ تَعَالَى إِنَّمَا هُوَ وَحْدَةٌ حَقِيقِيَّةٌ بِمَعْنَى عَدَمٍ شَبَهِ وَنَظِيرٍ لَهُ، وَعَدَمٍ تَعَيُّنِهِ عَقْلًا أَوْ وَهُمَا أَوْ حِسَّا لَا أَنْ يَكُونَ تَوْحِيدًا عَدَدِيَّا. فَالْإِقْرَارُ بِكَلِمَةٍ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»، إِقْرَارٌ بِالتَّوْحِيدِ الحَقِيقِيِّ الَّذِي هُوَ بِمَعْنَى عَدَمِ تَعَيُّنِ البَارِئِ تَعَالَى بِأَي قِسْمِ مِنْ أَقْسَامِ التَّعَيُّنِ، حَتَّى الإِثْنِينِيَّةِ فِي الأُلُوهِيَّةِ، أَيْ في المسْتُورِيَّةِ المَتَعَالِيَةِ عَنِ المَدَارِكِ وَالْأَوْهَامِ. و مقصود این است که توحیدی که در مورد خداوند متعال به کار می رود، همان وحدت حقیقی است، به این معنا که او هیچ شبیه و نظیری ندارد و تعینی در عقل، وهم یا حس برای او وجود ندارد. این توحید عددی نیست. اقرار كلمه «لا إله إلا الله» به معناى اقرار به توحید حقیقی است که یعنی خالق متعال به هیچ وجه تعین نمی پذیرد، حتی دوگانگی در الوهیت، یعنی در مستوریت متعالی که از ادراکات و اوهام فراتر است. وَهَذَا هُوَ الَّذِي يُرِيدُهُ الشَّارِعُ مِنْ هَذِهِ الكَلِمَةِ، لَا مَا يَلُوكُ بِهِ لِسَانُ الْأُدَبَاءِ مِنْ كَوْنِ المَرَادِ مِنْ هَذِهِ الكَلِمَةِ حَصْرَ المَعْبُودِ بِالحَقِّ فِي اللهِ وَإِبْطَالَ مَعْبُودِيَّةِ الْأَصْنَامِ وَالْأَوْثَانِ. و این همان چیزی است که شارع مقدس از این کلمه اراده کرده است، نه آنچه که برخی ادیبان بر زبان می آورند که منظور از این کلمه محدود کردن معبود حقیقی به خداوند و نفی معبودیت بت ها و اصنام است. فَإِنَّهُ(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم نَبَّةَ الخَلْقَ أَوَّلًا بِتَوْسِيطِ «اللّهُ أَكْبَرُ» إِلَى المَعْرُوفِ الفِطْرِي المَعْهُودِ المَسْتُورِ الَّذِي تَعَالَى عَنِ المداركِ، وَتَوَلَّة وَتَخَيَّرَ فِيهِ الخَلْقُ وَتَذَكَّلُوا لَدَيْهِ.) زیرا پیامبر (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم ابتدا با واسطه عبارت «اللّه اکبر»، مردم را به حقیقت فطری و معهودی که از ادراکات پوشیده است و مخلوقات در برابر او حیرت و خضوع کرده اند، آگاه ساخت.) فَبَعْدَ التَّنْبِيهِ عَلَى ذَلِكَ، لَا يَصِحُ أَنْ يَكُونَ مُرَادُهُ مِنْ كَلِمَةِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِبْطَالَ مَعْبُودِيَّةِ الأَصْنَامِ وَحَصْرَ المعْبُودِيَّةِ الحَقَّةِ فِيهِ تَعَالَى . لِأَنَّ هَذَا المِطْلَبَ أَدْوَنُ مِمَّا نَبَّهَ عَلَيْهِ أَوَّلًا بِمَرَاتِبَ عَدِيدَةٍ.

وَلَا يُخفَى أَنَّ مَذْهَبَ التَّطَور وَالوَحْدَةِ الإطلاقِيَّةِ، يُوجِبُ انْقِسَامَ وُجُودِهِ تَعَالَى إِلَى المَجَرَّدِ وَالمَادِي، وَإِلَى كُلِ الأَشْيَاءِ. وَكَذَا يُوجِبُ انْقِسَامَهُ عَقْلًا وَوَهُمَا، وَيُوجِبُ وُجُودَ شَبِيه وَنَظِيرٍ لَهُ، بَلْ كُلُّ الْأَشْيَاءِ عَيْنُهُ تَعَالَى عِنْدَهُمْ إِذِ المَطْلَقُ عَيْنُ المُقَيَّدِ فِي مَرْتَبَةِ التَّقْيِيدِ عَيْنِيَّةً حَقِيقِيَّةً، لَا يَجَازِيَّةٌ مُسَاحِيَّةً. آشکار است که مکتب تطور و وحدت مطلق به انقسام وجود خداوند متعال به موجودات مجرد و مادی و به تمام اشیاء منجر می شود. همچنین این دیدگاه، انقسام او به صورت عقلی و وهمی را نتیجه میدهد و مستلزم وجود شبیه و نظیر برای خداوند است بلکه به باور آنها همه اشياء عين خداوند متعال هستند زیرا مطلق در مرتبه تقیید عین مقید است، و این عینیت حقیقی است نه مجازی یا مسامحه آمیز. وَالْغَرَضُ: إِنَّ التَّوْحِيدَ المُسْتَعْمَلَ فِي بَابِ اللهِ تَعَالَى إِنَّمَا هُوَ وَحْدَةٌ حَقِيقِيَّةٌ بِمَعْنَى عَدَمٍ شَبَهِ وَنَظِيرٍ لَهُ، وَعَدَمٍ تَعَيُّنِهِ عَقْلًا أَوْ وَهُمَا أَوْ حِسَّا لَا أَنْ يَكُونَ تَوْحِيدًا عَدَدِيَّا. فَالْإِقْرَارُ بِكَلِمَةٍ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»، إِقْرَارٌ بِالتَّوْحِيدِ الحَقِيقِيِّ الَّذِي هُوَ بِمَعْنَى عَدَمِ تَعَيُّنِ البَارِئِ تَعَالَى بِأَي قِسْمِ مِنْ أَقْسَامِ التَّعَيُّنِ، حَتَّى الإِثْنِينِيَّةِ فِي الأُلُوهِيَّةِ، أَيْ في المسْتُورِيَّةِ المَتَعَالِيَةِ عَنِ المَدَارِكِ وَالْأَوْهَامِ. و مقصود این است که توحیدی که در مورد خداوند متعال به کار می رود، همان وحدت حقیقی است، به این معنا که او هیچ شبیه و نظیری ندارد و تعینی در عقل، وهم یا حس برای او وجود ندارد. این توحید عددی نیست. اقرار كلمه «لا إله إلا الله» به معناى اقرار به توحید حقیقی است که یعنی خالق متعال به هیچ وجه تعین نمی پذیرد، حتی دوگانگی در الوهیت، یعنی در مستوریت متعالی که از ادراکات و اوهام فراتر است. وَهَذَا هُوَ الَّذِي يُرِيدُهُ الشَّارِعُ مِنْ هَذِهِ الكَلِمَةِ، لَا مَا يَلُوكُ بِهِ لِسَانُ الْأُدَبَاءِ مِنْ كَوْنِ المَرَادِ مِنْ هَذِهِ الكَلِمَةِ حَصْرَ المَعْبُودِ بِالحَقِّ فِي اللهِ وَإِبْطَالَ مَعْبُودِيَّةِ الْأَصْنَامِ وَالْأَوْثَانِ. و این همان چیزی است که شارع مقدس از این کلمه اراده کرده است، نه آنچه که برخی ادیبان بر زبان می آورند که منظور از این کلمه محدود کردن معبود حقیقی به خداوند و نفی معبودیت بت ها و اصنام است. فَإِنَّهُ(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم نَبَّةَ الخَلْقَ أَوَّلًا بِتَوْسِيطِ «اللّهُ أَكْبَرُ» إِلَى المَعْرُوفِ الفِطْرِي المَعْهُودِ المَسْتُورِ الَّذِي تَعَالَى عَنِ المداركِ، وَتَوَلَّة وَتَخَيَّرَ فِيهِ الخَلْقُ وَتَذَكَّلُوا لَدَيْهِ.) زیرا پیامبر (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم ابتدا با واسطه عبارت «اللّه اکبر»، مردم را به حقیقت فطری و معهودی که از ادراکات پوشیده است و مخلوقات در برابر او حیرت و خضوع کرده اند، آگاه ساخت.) فَبَعْدَ التَّنْبِيهِ عَلَى ذَلِكَ، لَا يَصِحُ أَنْ يَكُونَ مُرَادُهُ مِنْ كَلِمَةِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِبْطَالَ مَعْبُودِيَّةِ الأَصْنَامِ وَحَصْرَ المعْبُودِيَّةِ الحَقَّةِ فِيهِ تَعَالَى . لِأَنَّ هَذَا المِطْلَبَ أَدْوَنُ مِمَّا نَبَّهَ عَلَيْهِ أَوَّلًا بِمَرَاتِبَ عَدِيدَةٍ.

وَلَا يُخفَى أَنَّ مَذْهَبَ التَّطَور وَالوَحْدَةِ الإطلاقِيَّةِ، يُوجِبُ انْقِسَامَ وُجُودِهِ تَعَالَى إِلَى المَجَرَّدِ وَالمَادِي، وَإِلَى كُلِ الأَشْيَاءِ. وَكَذَا يُوجِبُ انْقِسَامَهُ عَقْلًا وَوَهُمَا، وَيُوجِبُ وُجُودَ شَبِيه وَنَظِيرٍ لَهُ، بَلْ كُلُّ الْأَشْيَاءِ عَيْنُهُ تَعَالَى عِنْدَهُمْ إِذِ المَطْلَقُ عَيْنُ المُقَيَّدِ فِي مَرْتَبَةِ التَّقْيِيدِ عَيْنِيَّةً حَقِيقِيَّةً، لَا يَجَازِيَّةٌ مُسَاحِيَّةً. آشکار است که مکتب تطور و وحدت مطلق به انقسام وجود خداوند متعال به موجودات مجرد و مادی و به تمام اشیاء منجر می شود. همچنین این دیدگاه، انقسام او به صورت عقلی و وهمی را نتیجه میدهد و مستلزم وجود شبیه و نظیر برای خداوند است بلکه به باور آنها همه اشياء عين خداوند متعال هستند زیرا مطلق در مرتبه تقیید عین مقید است، و این عینیت حقیقی است نه مجازی یا مسامحه آمیز. وَالْغَرَضُ: إِنَّ التَّوْحِيدَ المُسْتَعْمَلَ فِي بَابِ اللهِ تَعَالَى إِنَّمَا هُوَ وَحْدَةٌ حَقِيقِيَّةٌ بِمَعْنَى عَدَمٍ شَبَهِ وَنَظِيرٍ لَهُ، وَعَدَمٍ تَعَيُّنِهِ عَقْلًا أَوْ وَهُمَا أَوْ حِسَّا لَا أَنْ يَكُونَ تَوْحِيدًا عَدَدِيَّا. فَالْإِقْرَارُ بِكَلِمَةٍ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»، إِقْرَارٌ بِالتَّوْحِيدِ الحَقِيقِيِّ الَّذِي هُوَ بِمَعْنَى عَدَمِ تَعَيُّنِ البَارِئِ تَعَالَى بِأَي قِسْمِ مِنْ أَقْسَامِ التَّعَيُّنِ، حَتَّى الإِثْنِينِيَّةِ فِي الأُلُوهِيَّةِ، أَيْ في المسْتُورِيَّةِ المَتَعَالِيَةِ عَنِ المَدَارِكِ وَالْأَوْهَامِ. و مقصود این است که توحیدی که در مورد خداوند متعال به کار می رود، همان وحدت حقیقی است، به این معنا که او هیچ شبیه و نظیری ندارد و تعینی در عقل، وهم یا حس برای او وجود ندارد. این توحید عددی نیست. اقرار كلمه «لا إله إلا الله» به معناى اقرار به توحید حقیقی است که یعنی خالق متعال به هیچ وجه تعین نمی پذیرد، حتی دوگانگی در الوهیت، یعنی در مستوریت متعالی که از ادراکات و اوهام فراتر است. وَهَذَا هُوَ الَّذِي يُرِيدُهُ الشَّارِعُ مِنْ هَذِهِ الكَلِمَةِ، لَا مَا يَلُوكُ بِهِ لِسَانُ الْأُدَبَاءِ مِنْ كَوْنِ المَرَادِ مِنْ هَذِهِ الكَلِمَةِ حَصْرَ المَعْبُودِ بِالحَقِّ فِي اللهِ وَإِبْطَالَ مَعْبُودِيَّةِ الْأَصْنَامِ وَالْأَوْثَانِ. و این همان چیزی است که شارع مقدس از این کلمه اراده کرده است، نه آنچه که برخی ادیبان بر زبان می آورند که منظور از این کلمه محدود کردن معبود حقیقی به خداوند و نفی معبودیت بت ها و اصنام است. فَإِنَّهُ(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم نَبَّةَ الخَلْقَ أَوَّلًا بِتَوْسِيطِ «اللّهُ أَكْبَرُ» إِلَى المَعْرُوفِ الفِطْرِي المَعْهُودِ المَسْتُورِ الَّذِي تَعَالَى عَنِ المداركِ، وَتَوَلَّة وَتَخَيَّرَ فِيهِ الخَلْقُ وَتَذَكَّلُوا لَدَيْهِ.) زیرا پیامبر (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم ابتدا با واسطه عبارت «اللّه اکبر»، مردم را به حقیقت فطری و معهودی که از ادراکات پوشیده است و مخلوقات در برابر او حیرت و خضوع کرده اند، آگاه ساخت.) فَبَعْدَ التَّنْبِيهِ عَلَى ذَلِكَ، لَا يَصِحُ أَنْ يَكُونَ مُرَادُهُ مِنْ كَلِمَةِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِبْطَالَ مَعْبُودِيَّةِ الأَصْنَامِ وَحَصْرَ المعْبُودِيَّةِ الحَقَّةِ فِيهِ تَعَالَى . لِأَنَّ هَذَا المِطْلَبَ أَدْوَنُ مِمَّا نَبَّهَ عَلَيْهِ أَوَّلًا بِمَرَاتِبَ عَدِيدَةٍ.

وَلَا يُخفَى أَنَّ مَذْهَبَ التَّطَور وَالوَحْدَةِ الإطلاقِيَّةِ، يُوجِبُ انْقِسَامَ وُجُودِهِ تَعَالَى إِلَى المَجَرَّدِ وَالمَادِي، وَإِلَى كُلِ الأَشْيَاءِ. وَكَذَا يُوجِبُ انْقِسَامَهُ عَقْلًا وَوَهُمَا، وَيُوجِبُ وُجُودَ شَبِيه وَنَظِيرٍ لَهُ، بَلْ كُلُّ الْأَشْيَاءِ عَيْنُهُ تَعَالَى عِنْدَهُمْ إِذِ المَطْلَقُ عَيْنُ المُقَيَّدِ فِي مَرْتَبَةِ التَّقْيِيدِ عَيْنِيَّةً حَقِيقِيَّةً، لَا يَجَازِيَّةٌ مُسَاحِيَّةً. آشکار است که مکتب تطور و وحدت مطلق به انقسام وجود خداوند متعال به موجودات مجرد و مادی و به تمام اشیاء منجر می شود. همچنین این دیدگاه، انقسام او به صورت عقلی و وهمی را نتیجه میدهد و مستلزم وجود شبیه و نظیر برای خداوند است بلکه به باور آنها همه اشياء عين خداوند متعال هستند زیرا مطلق در مرتبه تقیید عین مقید است، و این عینیت حقیقی است نه مجازی یا مسامحه آمیز. وَالْغَرَضُ: إِنَّ التَّوْحِيدَ المُسْتَعْمَلَ فِي بَابِ اللهِ تَعَالَى إِنَّمَا هُوَ وَحْدَةٌ حَقِيقِيَّةٌ بِمَعْنَى عَدَمٍ شَبَهِ وَنَظِيرٍ لَهُ، وَعَدَمٍ تَعَيُّنِهِ عَقْلًا أَوْ وَهُمَا أَوْ حِسَّا لَا أَنْ يَكُونَ تَوْحِيدًا عَدَدِيَّا. فَالْإِقْرَارُ بِكَلِمَةٍ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»، إِقْرَارٌ بِالتَّوْحِيدِ الحَقِيقِيِّ الَّذِي هُوَ بِمَعْنَى عَدَمِ تَعَيُّنِ البَارِئِ تَعَالَى بِأَي قِسْمِ مِنْ أَقْسَامِ التَّعَيُّنِ، حَتَّى الإِثْنِينِيَّةِ فِي الأُلُوهِيَّةِ، أَيْ في المسْتُورِيَّةِ المَتَعَالِيَةِ عَنِ المَدَارِكِ وَالْأَوْهَامِ. و مقصود این است که توحیدی که در مورد خداوند متعال به کار می رود، همان وحدت حقیقی است، به این معنا که او هیچ شبیه و نظیری ندارد و تعینی در عقل، وهم یا حس برای او وجود ندارد. این توحید عددی نیست. اقرار كلمه «لا إله إلا الله» به معناى اقرار به توحید حقیقی است که یعنی خالق متعال به هیچ وجه تعین نمی پذیرد، حتی دوگانگی در الوهیت، یعنی در مستوریت متعالی که از ادراکات و اوهام فراتر است. وَهَذَا هُوَ الَّذِي يُرِيدُهُ الشَّارِعُ مِنْ هَذِهِ الكَلِمَةِ، لَا مَا يَلُوكُ بِهِ لِسَانُ الْأُدَبَاءِ مِنْ كَوْنِ المَرَادِ مِنْ هَذِهِ الكَلِمَةِ حَصْرَ المَعْبُودِ بِالحَقِّ فِي اللهِ وَإِبْطَالَ مَعْبُودِيَّةِ الْأَصْنَامِ وَالْأَوْثَانِ. و این همان چیزی است که شارع مقدس از این کلمه اراده کرده است، نه آنچه که برخی ادیبان بر زبان می آورند که منظور از این کلمه محدود کردن معبود حقیقی به خداوند و نفی معبودیت بت ها و اصنام است. فَإِنَّهُ(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم نَبَّةَ الخَلْقَ أَوَّلًا بِتَوْسِيطِ «اللّهُ أَكْبَرُ» إِلَى المَعْرُوفِ الفِطْرِي المَعْهُودِ المَسْتُورِ الَّذِي تَعَالَى عَنِ المداركِ، وَتَوَلَّة وَتَخَيَّرَ فِيهِ الخَلْقُ وَتَذَكَّلُوا لَدَيْهِ.) زیرا پیامبر (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم ابتدا با واسطه عبارت «اللّه اکبر»، مردم را به حقیقت فطری و معهودی که از ادراکات پوشیده است و مخلوقات در برابر او حیرت و خضوع کرده اند، آگاه ساخت.) فَبَعْدَ التَّنْبِيهِ عَلَى ذَلِكَ، لَا يَصِحُ أَنْ يَكُونَ مُرَادُهُ مِنْ كَلِمَةِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِبْطَالَ مَعْبُودِيَّةِ الأَصْنَامِ وَحَصْرَ المعْبُودِيَّةِ الحَقَّةِ فِيهِ تَعَالَى . لِأَنَّ هَذَا المِطْلَبَ أَدْوَنُ مِمَّا نَبَّهَ عَلَيْهِ أَوَّلًا بِمَرَاتِبَ عَدِيدَةٍ.

بنابراین، پس از این آگاهی بخشی، ممکن نیست که منظور او از عبارت «لا إله إلا اللّه» صرفاً نفى معبودیت بتها و محدود کردن معبودیت حقیقی به خداوند باشد زیرا این هدف بسیار پایین تر از چیزی است که ابتدا پیامبر با آن آگاهی داد. بَلِ المَرَادُ مِنْهُ التَّأْكِيدُ الصَّرِيحُ وَالتَّشْدِيدُ البَلِيعُ عَلَى نَفْي التَّعَدُّدِ وَالإِثْنِينِيَّةِ فِي المَسْتُورِ المُتَعَالي الَّذِي تَخَيَّرَ فِيهِ الخَلْقُ، أَيْ نَفْي تَعَدُّدِ الأُلُوهِيَّةِ بِالمَعْنَى الَّذِي عَرَفْتَ. بلکه منظور از آن تأکید صریح و اصرار بلیغ بر نفی تعدد و دوگانگی در مستور متعالی است که مخلوقات در برابر او حیران اند، یعنی نفی تعدد الوهیت به معنایی که قبلاً ذکر شد. وَمِمَّا ذَكَرْنَا ظَهَرَ أَنَّ حَقِيقَةَ التَّوْحِيدِ القَلْبِي، هُوَ الإِذْعَانُ وَالاعْتِرَافُ بِأَنَّ الذَّاتَ المُقَدَّسَةَ الخَارِجيَّةَ لَا يَتَعَيَّنُ أَبَدًا، لَا خَارِجًا وَلَا وَهُمَا وَلَا عَقْلًا. از آنچه گفته شد، آشکار می شود که حقیقت توحید قلبی همان اذعان و اعتراف به این است که ذات مقدس خارجی هرگز تعین نمی پذیرد، نه در خارج، نه در وهم و نه در عقل. فَكَمَا أَنَّ الإِقْرَارَ بِذَلِكَ بِتَوَسُطِ لَفْظِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ» تَوْحِيدٌ لِسَانِي، فَكَذَلِكَ الإِذْعَانُ بِهِ قَلْبًا تَوْحِيدٌ فَلْيٌّ صَرَّحَتْ بِهِ الرِّوَايَاتُ وَالآيَاتُ. قَالَ اللهُ تَعَالَى... همان گونه که اقرار به این حقیقت از طريق عبارت «لا إله إلا الله» توحيد زبانی است، اذعان قلبی به آن نیز توحید قلبی است که در روایات و آیات به آن تصریح شده است. خداوند متعال می فرماید... (وَجَعَلُوا لِلهِ شُرَكَاءَ الْجِنَّ وَخَلَقَهُمْ وَخَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَدَنَاتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يَصِفُونَ* بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَلَمْ تَكُنْ لَهُ صَاحِبَهُ وَخَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ * (37 ذَلِكُمُ اللهُ ربُّكُمْ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ * لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيف الخبير) fn[الأنعام (6) / 100 و 101](footnote1-page142"> 1) التوحيد / 83؛ بحار الأنوار 3 / 206

.) (و برای خدا شریکانی از جن قرار دادند، در حالی که خدا آنها را آفریده است. و بی هیچ دانشی برای او پسران و دخترانی برساختند. پاک و بلند مرتبه است او از آنچه توصیف می کنند. خالق شگفت آور آسمانها و زمین است. چگونه می تواند فرزندی داشته باشد در حالی که همسر ندارد؟ و اوست که هر چیزی را آفرید و به هر چیزی داناست. این است خداوند، پروردگار شما هیچ معبودی جز او نیست. او خالق همه چیز است، پس او را بپرستید. و او بر همه چیز نگهبان است. دیدگان او را در نمی یابند اما او دیدگان را در می یابد و او لطیف و آگاه است .)

وَعَنِ التَّوْحِيدِ، عَنِ الصَّادِقِ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَنَّهُ سَلَهُ رَجُلٌ، فَقَالَ لَهُ: إِنَّ أَسَاسَ التين التوحيد والعدل، وَعِلْمُهُ كَثيرٌ. وَلَا بُدَّ لِعَاقِلِ مِنْهُ، فَاذْكُرْ مَا يَسْهُلُ الوُقُوفُ عَلَيْهِ، وَنَتَهَا حِفْظُهُ، فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: أَمَّا التَّوحِيدُ، فَأَنْ لَا تُجَوزَ عَلَى رَبِّكَ مَا جَازَ عَلَيْكَ. وَأَمَّا الْعَدْلُ، فَأَنْ لَا تُسِبَ إِلَى خَالِقِكَ مَا لَامَكَ عَلَيْهِ. <a href="#ref- [].) و از امام صادق علیه السلام درباره توحید نقل شده است که مردی از ایشان پرسید: پایه دین، توحید و عدل است. و دانش آن فراوان است و هر عاقلی به آن نیاز دارد. چیزی را بیان کنید که درک آن آسان و حفظ آن ممکن باشد. امام علیه السلام فرمود: اما توحید این است که آنچه بر خودت روا می داری بر پروردگارت روا نداری. و اما عدل این است که چیزی را که خداوند تو را بر آن سرزنش کرده است، به او نسبت ندهی. وَعَنِ النَّهْج، سُئِلَ عَلَى عَلَيْهِ السَّلامُ عَنِ التَّوْحِيدِ وَالْعَدْلِ، فَقَالَ : التَّوحِيدُ أَنْ لَا تَتَوَهُمَهُ وَالْعَدْلُ أَنْ لا تَتَّهِمَهُ. fn[نهج البلاغة / 558؛ بحار الأنوار 5 / 52]( [].) و در نهج البلاغه از امیرالمؤمنین علی علیه السلام درباره توحید و عدل سؤال شد. ایشان فرمود: توحید این است که او را به و هم نیاوری و عدل این است که او را متهم نکنی. وَعَنِ الْعُيُونِ وَالتَّوْحِيدِ ، قَالَ الصَّادِقُ عَلَيْهِ السَّلامُ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ: أَلَا أُعْطِيكَ جُمْلَةٌ فِي الْعَدْلِ وَالتَّوْحِيدِ؟ قَالَ: تى، جُعِلْتُ فِدَاكَ. قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ مِنَ الْعَدْلِ أَنْ لَا تَتَّهَمَهُ. وَمِنَ التَّوْحِيدِ أَنْ لَا تَتَوَههُ. fn[أعلام الدين / 318؛ بحار الأنوار 5 / 58 و لم نجده في العيون و التوحيد]( [].) و در کتاب عیون و توحید، امام صادق علیه السلام به هشام بن حکم فرمود: آیا جمله ای در باب عدل و توحید به تو نیاموزم؟ هشام گفت بله فدایت شوم امام فرمود از عدل این است که خدا را متهم نکنی. و از توحید این است که او را به وهم نیاوری. فَظَهَرَ أَنَّ حَقِيقَةَ التَّوْحِيدِ أَنْ لَا يَتَوَهَّمَ الْبَارِئُ تَعَالَى، وَلَا يَتَعَيَّنَ بِأَي قِسْم مِنْ أَقْسَامِ التَّعَيُّنِ، وَلَا يَجْرِي عَلَيْهِ كُلٌّ مَا يَجْرِي عَلَى الْخَلْقِ مِنْ صِفَاتِ الإِمْكَانِ، كَالْخُدُوثِ وَالتَّصَرُمِ وَالْمَوْتِ وَالْمَرَضِ وَالصَّحَّةِ وَالْغِنَى وَالْفَقْر وَالضَّعْفِ وَالْقُوَّةِ وَغَيْر ذَلِكَ مِنْ صِفَاتِ الْمُمْكِنَاتِ لِأَنَّهُ تَعَالَى لَا يُشْبِهُ شَيْئًا مِنَ الْمُمْكِنَاتِ أَبَدًا. بنابراین آشکار است که حقیقت توحید این است که خداوند متعال هرگز به و هم نیاید و به هیچ یک از اقسام تعيّن محدود نشود و هیچ یک از صفاتی که بر مخلوقات امکان پذیر جاری است، بر او جاری نباشد؛ مانند حدوث، فنا، مرگ ،بیماری سلامت، غنا، فقر، ضعف، قدرت و دیگر صفات ممکنات. زیرا خداوند متعال هیچ شباهتی به ممکنات ندارد.

وَمَا وَرَدَ فِي بَعْضِ الْأَحْبَارِ مِنْ أَنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ غَيْرُهُ تَعَالَى، fn[التوحيد / 128 و 434؛ عيون أخبار الرضا 7 1 / 171؛ المحاسن 1 / 242؛ بحار الأنوار 3 / 306 و 10 / 313 و 54 / 86]( []. سُبْحَانَ الوَاحِدِ الَّذِي لَيْسَ غَيْرُهُ، سُبْحَانَ الدَّائِمِ الَّذِي لَا نَفَادَ لَهُ، سُبْحَانَ القَدِيمِ الَّذِي لَا ابْتِدَاءَ لَهُ ، سُبْحَانَ الغَنِيِّ عَنْ كُلِّ شَيْءٍ، وَلَا شَيْءٍ مِنَ الأَشْيَاءِ يُغْنِي عَنْهُ. fn[شرح نهج البلاغة (لا بن أبي الحديد) 20 / 348](footnote1-page153" id=") [].) و از امام صادق علیه السلام درباره توحید نقل شده است که مردی از ایشان پرسید: پایه دین، توحید و عدل است. و دانش آن فراوان است و هر عاقلی به آن نیاز دارد. چیزی را بیان کنید که درک آن آسان و حفظ آن ممکن باشد. امام علیه السلام فرمود: اما توحید این است که آنچه بر خودت روا می داری بر پروردگارت روا نداری. و اما عدل این است که چیزی را که خداوند تو را بر آن سرزنش کرده است، به او نسبت ندهی. وَعَنِ النَّهْج، سُئِلَ عَلَى عَلَيْهِ السَّلامُ عَنِ التَّوْحِيدِ وَالْعَدْلِ، فَقَالَ : التَّوحِيدُ أَنْ لَا تَتَوَهُمَهُ وَالْعَدْلُ أَنْ لا تَتَّهِمَهُ. fn[نهج البلاغة / 558؛ بحار الأنوار 5 / 52]( [].) و در نهج البلاغه از امیرالمؤمنین علی علیه السلام درباره توحید و عدل سؤال شد. ایشان فرمود: توحید این است که او را به و هم نیاوری و عدل این است که او را متهم نکنی. وَعَنِ الْعُيُونِ وَالتَّوْحِيدِ ، قَالَ الصَّادِقُ عَلَيْهِ السَّلامُ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ: أَلَا أُعْطِيكَ جُمْلَةٌ فِي الْعَدْلِ وَالتَّوْحِيدِ؟ قَالَ: تى، جُعِلْتُ فِدَاكَ. قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ مِنَ الْعَدْلِ أَنْ لَا تَتَّهَمَهُ. وَمِنَ التَّوْحِيدِ أَنْ لَا تَتَوَههُ. fn[أعلام الدين / 318؛ بحار الأنوار 5 / 58 و لم نجده في العيون و التوحيد]( [].) و در کتاب عیون و توحید، امام صادق علیه السلام به هشام بن حکم فرمود: آیا جمله ای در باب عدل و توحید به تو نیاموزم؟ هشام گفت بله فدایت شوم امام فرمود از عدل این است که خدا را متهم نکنی. و از توحید این است که او را به وهم نیاوری. فَظَهَرَ أَنَّ حَقِيقَةَ التَّوْحِيدِ أَنْ لَا يَتَوَهَّمَ الْبَارِئُ تَعَالَى، وَلَا يَتَعَيَّنَ بِأَي قِسْم مِنْ أَقْسَامِ التَّعَيُّنِ، وَلَا يَجْرِي عَلَيْهِ كُلٌّ مَا يَجْرِي عَلَى الْخَلْقِ مِنْ صِفَاتِ الإِمْكَانِ، كَالْخُدُوثِ وَالتَّصَرُمِ وَالْمَوْتِ وَالْمَرَضِ وَالصَّحَّةِ وَالْغِنَى وَالْفَقْر وَالضَّعْفِ وَالْقُوَّةِ وَغَيْر ذَلِكَ مِنْ صِفَاتِ الْمُمْكِنَاتِ لِأَنَّهُ تَعَالَى لَا يُشْبِهُ شَيْئًا مِنَ الْمُمْكِنَاتِ أَبَدًا. بنابراین آشکار است که حقیقت توحید این است که خداوند متعال هرگز به و هم نیاید و به هیچ یک از اقسام تعيّن محدود نشود و هیچ یک از صفاتی که بر مخلوقات امکان پذیر جاری است، بر او جاری نباشد؛ مانند حدوث، فنا، مرگ ،بیماری سلامت، غنا، فقر، ضعف، قدرت و دیگر صفات ممکنات. زیرا خداوند متعال هیچ شباهتی به ممکنات ندارد.

وَمَا وَرَدَ فِي بَعْضِ الْأَحْبَارِ مِنْ أَنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ غَيْرُهُ تَعَالَى، fn[التوحيد / 128 و 434؛ عيون أخبار الرضا 7 1 / 171؛ المحاسن 1 / 242؛ بحار الأنوار 3 / 306 و 10 / 313 و 54 / 86]( []. سُبْحَانَ الوَاحِدِ الَّذِي لَيْسَ غَيْرُهُ، سُبْحَانَ الدَّائِمِ الَّذِي لَا نَفَادَ لَهُ، سُبْحَانَ القَدِيمِ الَّذِي لَا ابْتِدَاءَ لَهُ ، سُبْحَانَ الغَنِيِّ عَنْ كُلِّ شَيْءٍ، وَلَا شَيْءٍ مِنَ الأَشْيَاءِ يُغْنِي عَنْهُ. fn[شرح نهج البلاغة (لا بن أبي الحديد) 20 / 348](footnote1-page153" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) و از امام صادق علیه السلام درباره توحید نقل شده است که مردی از ایشان پرسید: پایه دین، توحید و عدل است. و دانش آن فراوان است و هر عاقلی به آن نیاز دارد. چیزی را بیان کنید که درک آن آسان و حفظ آن ممکن باشد. امام علیه السلام فرمود: اما توحید این است که آنچه بر خودت روا می داری بر پروردگارت روا نداری. و اما عدل این است که چیزی را که خداوند تو را بر آن سرزنش کرده است، به او نسبت ندهی. وَعَنِ النَّهْج، سُئِلَ عَلَى عَلَيْهِ السَّلامُ عَنِ التَّوْحِيدِ وَالْعَدْلِ، فَقَالَ : التَّوحِيدُ أَنْ لَا تَتَوَهُمَهُ وَالْعَدْلُ أَنْ لا تَتَّهِمَهُ. fn[نهج البلاغة / 558؛ بحار الأنوار 5 / 52]( [].) و در نهج البلاغه از امیرالمؤمنین علی علیه السلام درباره توحید و عدل سؤال شد. ایشان فرمود: توحید این است که او را به و هم نیاوری و عدل این است که او را متهم نکنی. وَعَنِ الْعُيُونِ وَالتَّوْحِيدِ ، قَالَ الصَّادِقُ عَلَيْهِ السَّلامُ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ: أَلَا أُعْطِيكَ جُمْلَةٌ فِي الْعَدْلِ وَالتَّوْحِيدِ؟ قَالَ: تى، جُعِلْتُ فِدَاكَ. قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ مِنَ الْعَدْلِ أَنْ لَا تَتَّهَمَهُ. وَمِنَ التَّوْحِيدِ أَنْ لَا تَتَوَههُ. fn[أعلام الدين / 318؛ بحار الأنوار 5 / 58 و لم نجده في العيون و التوحيد]( [].) و در کتاب عیون و توحید، امام صادق علیه السلام به هشام بن حکم فرمود: آیا جمله ای در باب عدل و توحید به تو نیاموزم؟ هشام گفت بله فدایت شوم امام فرمود از عدل این است که خدا را متهم نکنی. و از توحید این است که او را به وهم نیاوری. فَظَهَرَ أَنَّ حَقِيقَةَ التَّوْحِيدِ أَنْ لَا يَتَوَهَّمَ الْبَارِئُ تَعَالَى، وَلَا يَتَعَيَّنَ بِأَي قِسْم مِنْ أَقْسَامِ التَّعَيُّنِ، وَلَا يَجْرِي عَلَيْهِ كُلٌّ مَا يَجْرِي عَلَى الْخَلْقِ مِنْ صِفَاتِ الإِمْكَانِ، كَالْخُدُوثِ وَالتَّصَرُمِ وَالْمَوْتِ وَالْمَرَضِ وَالصَّحَّةِ وَالْغِنَى وَالْفَقْر وَالضَّعْفِ وَالْقُوَّةِ وَغَيْر ذَلِكَ مِنْ صِفَاتِ الْمُمْكِنَاتِ لِأَنَّهُ تَعَالَى لَا يُشْبِهُ شَيْئًا مِنَ الْمُمْكِنَاتِ أَبَدًا. بنابراین آشکار است که حقیقت توحید این است که خداوند متعال هرگز به و هم نیاید و به هیچ یک از اقسام تعيّن محدود نشود و هیچ یک از صفاتی که بر مخلوقات امکان پذیر جاری است، بر او جاری نباشد؛ مانند حدوث، فنا، مرگ ،بیماری سلامت، غنا، فقر، ضعف، قدرت و دیگر صفات ممکنات. زیرا خداوند متعال هیچ شباهتی به ممکنات ندارد.

وَمَا وَرَدَ فِي بَعْضِ الْأَحْبَارِ مِنْ أَنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ غَيْرُهُ تَعَالَى، fn[التوحيد / 128 و 434؛ عيون أخبار الرضا 7 1 / 171؛ المحاسن 1 / 242؛ بحار الأنوار 3 / 306 و 10 / 313 و 54 / 86]( []. سُبْحَانَ الوَاحِدِ الَّذِي لَيْسَ غَيْرُهُ، سُبْحَانَ الدَّائِمِ الَّذِي لَا نَفَادَ لَهُ، سُبْحَانَ القَدِيمِ الَّذِي لَا ابْتِدَاءَ لَهُ ، سُبْحَانَ الغَنِيِّ عَنْ كُلِّ شَيْءٍ، وَلَا شَيْءٍ مِنَ الأَشْيَاءِ يُغْنِي عَنْهُ. fn[شرح نهج البلاغة (لا بن أبي الحديد) 20 / 348](footnote1-page153" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) و از امام صادق علیه السلام درباره توحید نقل شده است که مردی از ایشان پرسید: پایه دین، توحید و عدل است. و دانش آن فراوان است و هر عاقلی به آن نیاز دارد. چیزی را بیان کنید که درک آن آسان و حفظ آن ممکن باشد. امام علیه السلام فرمود: اما توحید این است که آنچه بر خودت روا می داری بر پروردگارت روا نداری. و اما عدل این است که چیزی را که خداوند تو را بر آن سرزنش کرده است، به او نسبت ندهی. وَعَنِ النَّهْج، سُئِلَ عَلَى عَلَيْهِ السَّلامُ عَنِ التَّوْحِيدِ وَالْعَدْلِ، فَقَالَ : التَّوحِيدُ أَنْ لَا تَتَوَهُمَهُ وَالْعَدْلُ أَنْ لا تَتَّهِمَهُ. fn[نهج البلاغة / 558؛ بحار الأنوار 5 / 52]( [].) و در نهج البلاغه از امیرالمؤمنین علی علیه السلام درباره توحید و عدل سؤال شد. ایشان فرمود: توحید این است که او را به و هم نیاوری و عدل این است که او را متهم نکنی. وَعَنِ الْعُيُونِ وَالتَّوْحِيدِ ، قَالَ الصَّادِقُ عَلَيْهِ السَّلامُ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ: أَلَا أُعْطِيكَ جُمْلَةٌ فِي الْعَدْلِ وَالتَّوْحِيدِ؟ قَالَ: تى، جُعِلْتُ فِدَاكَ. قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ مِنَ الْعَدْلِ أَنْ لَا تَتَّهَمَهُ. وَمِنَ التَّوْحِيدِ أَنْ لَا تَتَوَههُ. fn[أعلام الدين / 318؛ بحار الأنوار 5 / 58 و لم نجده في العيون و التوحيد]( [].) و در کتاب عیون و توحید، امام صادق علیه السلام به هشام بن حکم فرمود: آیا جمله ای در باب عدل و توحید به تو نیاموزم؟ هشام گفت بله فدایت شوم امام فرمود از عدل این است که خدا را متهم نکنی. و از توحید این است که او را به وهم نیاوری. فَظَهَرَ أَنَّ حَقِيقَةَ التَّوْحِيدِ أَنْ لَا يَتَوَهَّمَ الْبَارِئُ تَعَالَى، وَلَا يَتَعَيَّنَ بِأَي قِسْم مِنْ أَقْسَامِ التَّعَيُّنِ، وَلَا يَجْرِي عَلَيْهِ كُلٌّ مَا يَجْرِي عَلَى الْخَلْقِ مِنْ صِفَاتِ الإِمْكَانِ، كَالْخُدُوثِ وَالتَّصَرُمِ وَالْمَوْتِ وَالْمَرَضِ وَالصَّحَّةِ وَالْغِنَى وَالْفَقْر وَالضَّعْفِ وَالْقُوَّةِ وَغَيْر ذَلِكَ مِنْ صِفَاتِ الْمُمْكِنَاتِ لِأَنَّهُ تَعَالَى لَا يُشْبِهُ شَيْئًا مِنَ الْمُمْكِنَاتِ أَبَدًا. بنابراین آشکار است که حقیقت توحید این است که خداوند متعال هرگز به و هم نیاید و به هیچ یک از اقسام تعيّن محدود نشود و هیچ یک از صفاتی که بر مخلوقات امکان پذیر جاری است، بر او جاری نباشد؛ مانند حدوث، فنا، مرگ ،بیماری سلامت، غنا، فقر، ضعف، قدرت و دیگر صفات ممکنات. زیرا خداوند متعال هیچ شباهتی به ممکنات ندارد.

وَلَا يَخْفَى أَنَّ الذَّاهِبَ إِلَى مَذْهَبِ التَّطَوُّرٍ يَصِفُهُ تَعَالَى بِكُلِّ هَذِهِ الصَّفَاتِ، وَيُجْرِي جَمِيعَهَا عَلَيْهِ تَعَالَى. و پنهان نیست که کسانی که به مكتب تطور معتقدند، خداوند متعال را به همه این صفات توصیف کرده و همه اینها را بر او جاری می دانند. وَمِنْ هَذِهِ الرِّوَايَاتِ ظَهَرَ أَنَّ حَقِيقَةَ الْعَدْلِ كَوْنُهُ تَعَالَى غَيْرَ جَابِرٍ لِعِبَادِهِ. وَلِهَذَا لَا يُنْسَبُ إِلَيْهِ تَعَالَى أَفْعَالُ الْعِبَادِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، خِلَافًا لِلْفَلَاسِفَةِ؛ حَيْثُ يُسْنِدُونَ أَفْعَالَ الْخَلْقِ كُلَّهَا إِلَيْهِ تَعَالَى، وَيَنْسِبُونَهَا إِلَيْهِ أَشَدَّ مِن انْتِسَاتِنَا إِلَى الْخَلْقِ. و از این روایات آشکار می شود که حقیقت عدل این است که خداوند متعال جابر بر بندگان خود نیست. به همین دلیل، افعال بندگان به هیچ وجه به خداوند نسبت داده نمی شود، برخلاف فلاسفه که تمام افعال مخلوقات را به خداوند نسبت می دهند و این انتساب را شدیدتر از انتساب آن به خود مخلوقات می دانند. لَكِنْ كَمَا الْوُجُودُ مَنْسُوبٌ لَنَا / فَالْفِعْلُ فِعْلُ اللَّهِ وَهُوَ فِعْلُنَا fn[شرح المنظومة 3 / 617]( [].) اما همان طور که وجود به ما نسبت داده می شود، فعل نیز فعل خداوند است و در عین حال فعل ماست. فَالْقَوْلُ بِالْعَدْلِ وَالإِقْرَارُ بِهِ، هُوَ عَيْنُ الإِقْرَارِ بِعَدَمِ الْجَبْرِ ، وَالاعْتِرَافُ بِالْأَمْرِ بَيْنَ الْأَمْرَيْنِ، وَإِعْطَاءُ الاخْتِيَارِ لِلْعِبَادِ. گفتن و اعتراف به عدل، عین اعتراف به نفی جبر و پذیرش امر بین آمرین و اعطای اختیار به بندگان است. وَهِذَا صَارَ الإِقْرَارُ بِعَدْلِهِ تَعَالَى بَعْدَ تَوْحِيدِهِ مِنْ أُصُولِ الْمَذْهَبِ وَأُمَّهَاتِهِ وَأَرْكَانِهِ، خِلَافًا لِلشَّيْخِيَّةِ، حَيْثُ لَا يَذْكُرُونَهُ فِي الأُصُولِ. از این رو، اعتراف به عدل خداوند متعال، پس از توحید او از اصول و ارکان مذهب است، برخلاف شیخیه که آن را در اصول خود ذکر نمی کنند. ## مکاتب سه گانه توحید فَتَلَخَصَ أَنَّ التَّوْحِيدَ اللَّسَانِي وَالتَّوْحِيدَ الْقَلْيَّ، هُوَ الإِقْرَارُ بِعَدَمِ التَّعَيُّنِ فِي الْأُلُوهِيَّةِ لِسَانًا وَقَلْبًا. در نتیجه، توحید زبانی و توحید قلبی، همان اقرار به عدم تعیّن در الوهیت هم به زبان و هم به قلب است.

وَلَا يَخْفَى أَنَّ الذَّاهِبَ إِلَى مَذْهَبِ التَّطَوُّرٍ يَصِفُهُ تَعَالَى بِكُلِّ هَذِهِ الصَّفَاتِ، وَيُجْرِي جَمِيعَهَا عَلَيْهِ تَعَالَى. و پنهان نیست که کسانی که به مكتب تطور معتقدند، خداوند متعال را به همه این صفات توصیف کرده و همه اینها را بر او جاری می دانند. وَمِنْ هَذِهِ الرِّوَايَاتِ ظَهَرَ أَنَّ حَقِيقَةَ الْعَدْلِ كَوْنُهُ تَعَالَى غَيْرَ جَابِرٍ لِعِبَادِهِ. وَلِهَذَا لَا يُنْسَبُ إِلَيْهِ تَعَالَى أَفْعَالُ الْعِبَادِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، خِلَافًا لِلْفَلَاسِفَةِ؛ حَيْثُ يُسْنِدُونَ أَفْعَالَ الْخَلْقِ كُلَّهَا إِلَيْهِ تَعَالَى، وَيَنْسِبُونَهَا إِلَيْهِ أَشَدَّ مِن انْتِسَاتِنَا إِلَى الْخَلْقِ. و از این روایات آشکار می شود که حقیقت عدل این است که خداوند متعال جابر بر بندگان خود نیست. به همین دلیل، افعال بندگان به هیچ وجه به خداوند نسبت داده نمی شود، برخلاف فلاسفه که تمام افعال مخلوقات را به خداوند نسبت می دهند و این انتساب را شدیدتر از انتساب آن به خود مخلوقات می دانند. لَكِنْ كَمَا الْوُجُودُ مَنْسُوبٌ لَنَا / فَالْفِعْلُ فِعْلُ اللَّهِ وَهُوَ فِعْلُنَا fn[شرح المنظومة 3 / 617]( [].) اما همان طور که وجود به ما نسبت داده می شود، فعل نیز فعل خداوند است و در عین حال فعل ماست. فَالْقَوْلُ بِالْعَدْلِ وَالإِقْرَارُ بِهِ، هُوَ عَيْنُ الإِقْرَارِ بِعَدَمِ الْجَبْرِ ، وَالاعْتِرَافُ بِالْأَمْرِ بَيْنَ الْأَمْرَيْنِ، وَإِعْطَاءُ الاخْتِيَارِ لِلْعِبَادِ. گفتن و اعتراف به عدل، عین اعتراف به نفی جبر و پذیرش امر بین آمرین و اعطای اختیار به بندگان است. وَهِذَا صَارَ الإِقْرَارُ بِعَدْلِهِ تَعَالَى بَعْدَ تَوْحِيدِهِ مِنْ أُصُولِ الْمَذْهَبِ وَأُمَّهَاتِهِ وَأَرْكَانِهِ، خِلَافًا لِلشَّيْخِيَّةِ، حَيْثُ لَا يَذْكُرُونَهُ فِي الأُصُولِ. از این رو، اعتراف به عدل خداوند متعال، پس از توحید او از اصول و ارکان مذهب است، برخلاف شیخیه که آن را در اصول خود ذکر نمی کنند. ## مکاتب سه گانه توحید فَتَلَخَصَ أَنَّ التَّوْحِيدَ اللَّسَانِي وَالتَّوْحِيدَ الْقَلْيَّ، هُوَ الإِقْرَارُ بِعَدَمِ التَّعَيُّنِ فِي الْأُلُوهِيَّةِ لِسَانًا وَقَلْبًا. در نتیجه، توحید زبانی و توحید قلبی، همان اقرار به عدم تعیّن در الوهیت هم به زبان و هم به قلب است.

وَلَا يَخْفَى أَنَّ الذَّاهِبَ إِلَى مَذْهَبِ التَّطَوُّرٍ يَصِفُهُ تَعَالَى بِكُلِّ هَذِهِ الصَّفَاتِ، وَيُجْرِي جَمِيعَهَا عَلَيْهِ تَعَالَى. و پنهان نیست که کسانی که به مكتب تطور معتقدند، خداوند متعال را به همه این صفات توصیف کرده و همه اینها را بر او جاری می دانند. وَمِنْ هَذِهِ الرِّوَايَاتِ ظَهَرَ أَنَّ حَقِيقَةَ الْعَدْلِ كَوْنُهُ تَعَالَى غَيْرَ جَابِرٍ لِعِبَادِهِ. وَلِهَذَا لَا يُنْسَبُ إِلَيْهِ تَعَالَى أَفْعَالُ الْعِبَادِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، خِلَافًا لِلْفَلَاسِفَةِ؛ حَيْثُ يُسْنِدُونَ أَفْعَالَ الْخَلْقِ كُلَّهَا إِلَيْهِ تَعَالَى، وَيَنْسِبُونَهَا إِلَيْهِ أَشَدَّ مِن انْتِسَاتِنَا إِلَى الْخَلْقِ. و از این روایات آشکار می شود که حقیقت عدل این است که خداوند متعال جابر بر بندگان خود نیست. به همین دلیل، افعال بندگان به هیچ وجه به خداوند نسبت داده نمی شود، برخلاف فلاسفه که تمام افعال مخلوقات را به خداوند نسبت می دهند و این انتساب را شدیدتر از انتساب آن به خود مخلوقات می دانند. لَكِنْ كَمَا الْوُجُودُ مَنْسُوبٌ لَنَا / فَالْفِعْلُ فِعْلُ اللَّهِ وَهُوَ فِعْلُنَا fn[شرح المنظومة 3 / 617]( [].) اما همان طور که وجود به ما نسبت داده می شود، فعل نیز فعل خداوند است و در عین حال فعل ماست. فَالْقَوْلُ بِالْعَدْلِ وَالإِقْرَارُ بِهِ، هُوَ عَيْنُ الإِقْرَارِ بِعَدَمِ الْجَبْرِ ، وَالاعْتِرَافُ بِالْأَمْرِ بَيْنَ الْأَمْرَيْنِ، وَإِعْطَاءُ الاخْتِيَارِ لِلْعِبَادِ. گفتن و اعتراف به عدل، عین اعتراف به نفی جبر و پذیرش امر بین آمرین و اعطای اختیار به بندگان است. وَهِذَا صَارَ الإِقْرَارُ بِعَدْلِهِ تَعَالَى بَعْدَ تَوْحِيدِهِ مِنْ أُصُولِ الْمَذْهَبِ وَأُمَّهَاتِهِ وَأَرْكَانِهِ، خِلَافًا لِلشَّيْخِيَّةِ، حَيْثُ لَا يَذْكُرُونَهُ فِي الأُصُولِ. از این رو، اعتراف به عدل خداوند متعال، پس از توحید او از اصول و ارکان مذهب است، برخلاف شیخیه که آن را در اصول خود ذکر نمی کنند. ## مکاتب سه گانه توحید فَتَلَخَصَ أَنَّ التَّوْحِيدَ اللَّسَانِي وَالتَّوْحِيدَ الْقَلْيَّ، هُوَ الإِقْرَارُ بِعَدَمِ التَّعَيُّنِ فِي الْأُلُوهِيَّةِ لِسَانًا وَقَلْبًا. در نتیجه، توحید زبانی و توحید قلبی، همان اقرار به عدم تعیّن در الوهیت هم به زبان و هم به قلب است.

وَلَا يَخْفَى أَنَّ الذَّاهِبَ إِلَى مَذْهَبِ التَّطَوُّرٍ يَصِفُهُ تَعَالَى بِكُلِّ هَذِهِ الصَّفَاتِ، وَيُجْرِي جَمِيعَهَا عَلَيْهِ تَعَالَى. و پنهان نیست که کسانی که به مكتب تطور معتقدند، خداوند متعال را به همه این صفات توصیف کرده و همه اینها را بر او جاری می دانند. وَمِنْ هَذِهِ الرِّوَايَاتِ ظَهَرَ أَنَّ حَقِيقَةَ الْعَدْلِ كَوْنُهُ تَعَالَى غَيْرَ جَابِرٍ لِعِبَادِهِ. وَلِهَذَا لَا يُنْسَبُ إِلَيْهِ تَعَالَى أَفْعَالُ الْعِبَادِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، خِلَافًا لِلْفَلَاسِفَةِ؛ حَيْثُ يُسْنِدُونَ أَفْعَالَ الْخَلْقِ كُلَّهَا إِلَيْهِ تَعَالَى، وَيَنْسِبُونَهَا إِلَيْهِ أَشَدَّ مِن انْتِسَاتِنَا إِلَى الْخَلْقِ. و از این روایات آشکار می شود که حقیقت عدل این است که خداوند متعال جابر بر بندگان خود نیست. به همین دلیل، افعال بندگان به هیچ وجه به خداوند نسبت داده نمی شود، برخلاف فلاسفه که تمام افعال مخلوقات را به خداوند نسبت می دهند و این انتساب را شدیدتر از انتساب آن به خود مخلوقات می دانند. لَكِنْ كَمَا الْوُجُودُ مَنْسُوبٌ لَنَا / فَالْفِعْلُ فِعْلُ اللَّهِ وَهُوَ فِعْلُنَا fn[شرح المنظومة 3 / 617]( [].) اما همان طور که وجود به ما نسبت داده می شود، فعل نیز فعل خداوند است و در عین حال فعل ماست. فَالْقَوْلُ بِالْعَدْلِ وَالإِقْرَارُ بِهِ، هُوَ عَيْنُ الإِقْرَارِ بِعَدَمِ الْجَبْرِ ، وَالاعْتِرَافُ بِالْأَمْرِ بَيْنَ الْأَمْرَيْنِ، وَإِعْطَاءُ الاخْتِيَارِ لِلْعِبَادِ. گفتن و اعتراف به عدل، عین اعتراف به نفی جبر و پذیرش امر بین آمرین و اعطای اختیار به بندگان است. وَهِذَا صَارَ الإِقْرَارُ بِعَدْلِهِ تَعَالَى بَعْدَ تَوْحِيدِهِ مِنْ أُصُولِ الْمَذْهَبِ وَأُمَّهَاتِهِ وَأَرْكَانِهِ، خِلَافًا لِلشَّيْخِيَّةِ، حَيْثُ لَا يَذْكُرُونَهُ فِي الأُصُولِ. از این رو، اعتراف به عدل خداوند متعال، پس از توحید او از اصول و ارکان مذهب است، برخلاف شیخیه که آن را در اصول خود ذکر نمی کنند. ## مکاتب سه گانه توحید فَتَلَخَصَ أَنَّ التَّوْحِيدَ اللَّسَانِي وَالتَّوْحِيدَ الْقَلْيَّ، هُوَ الإِقْرَارُ بِعَدَمِ التَّعَيُّنِ فِي الْأُلُوهِيَّةِ لِسَانًا وَقَلْبًا. در نتیجه، توحید زبانی و توحید قلبی، همان اقرار به عدم تعیّن در الوهیت هم به زبان و هم به قلب است.

وَأَمَّا التَّوْحِيدُ الْحَقِيقِيُّ، فَتَوْضِيحُهُ يَتَوَفَّفُ عَلَى نَقْلِ الْأَقْوَالِ فِي الْمَسْأَلَةِ. فَنَقُولُ: بَعْدَ وُضُوحٍ بُطْلَانِ التَّوْحِيدِ الْعَدَدِي اخْتَلَفَتِ الْكَلِمَةُ فِي التَّوْحِيدِ الْحَقِيقِي عَلَى أَقْوَالٍ ثَلَاثَةٍ: اما توحید حقیقی، توضیح آن متوقف بر نقل اقوال در این مسئله است. می گوییم: پس از روشن شدن بطلان توحيد عددی، در مورد توحید حقیقی سه دیدگاه وجود دارد. ## عرفا أَحَدُهَا: إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى وَحْدَةً حَقِيقِيَّةً هِيَ بِعَيْنِهَا عَيْنُ الْكَتَرَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ أَزَلًا وَأَبَدًا، مِنْ أَوَّلِ الْمُجَرَّدَاتِ إِلَى آخِرِ الْمَادِيَّاتِ. فَالْوَحْدَةُ الحَقَّةُ وَحَقِيقَةُ الْوَحْدَةِ هِيَ الَّتِي لَا تَنْتَلِمُ بِهَذِهِ الْكَثَرَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. «هَمِه بِكْ دَانَه إِسْتْ إِينْ خَرْوَارٌ». دیدگاه اول خداوند متعال دارای وحدت حقیقی است که عین کثرت های بینهایت، از ازل تا ابد است، از نخستين موجودات مجرد تا آخرین موجودات مادى وحدت حقیقی و حقیقت وحدت همان است که با این کثرت های بی نهایت مخدوش نمی شود. «همه یک دانه است این خروار». فَلَهُ تَعَالَى وَحْدَانِيَّةُ الْعَدَدِ، أَيْ: هُوَ نَظِيرُ الْوَاحِدِ لَا بِشَرْطِ الَّذِي هُوَ عَيْنُ الْكَثَرَاتِ عَيْنِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ وَاقِعِيَّةً، لَا مَجَازِيَّةٌ مُسَاحِيَّةٌ. وَهَذَا هُوَ الْقَوْلُ بِوَحْدَةِ الْوُجُودِ وَالْمَوْجُودِ، وَقَوْلُ الْعُرَفَاءِ بِالتَّطَوُّرِ وَكَوْنِ الْحَقِّ مُتَطَوّرًا وَكَوْنِهِ تَعَالَى هُوَ الْكُلٌّ حَقِيقَةٌ : سُبْحَانَ مَنْ أَظْهَرَ الْأَشْيَاءَ وَهُوَ غَيْبُهَا أَوْ هُوَ عَيْنُهَا. كَمَا عَنِ ابْنِ الْعَرَبِيِّ. خداوند متعال دارای یگانگی عددی است، به این معنا که او همانند واحد بدون شرط است که عین کثرتها، به صورت حقیقی و واقعی است نه به صورت مجازی و تسامحی این دیدگاه همان نظریه وحدت وجود و موجود است که عرفا از آن با تعبیر تطور یاد میکنند و معتقدند حق متعال همان کل موجودات به صورت حقیقی است: «منزه است آن که اشیا را آشکار ساخت در حالی که خود باطن آنها یا عین آنهاست. همان طور که از ابن عربی نقل شده است. فَفِي الْحَقِيقَةِ الْخَلْقُ وَالْخَالِقُ وَالْمَخْلُوقُ وَالْعَبْدُ وَالْعَابِدُ وَالْمَعْبُودُ، وَهَكَذَا سَائِرُ الْأُمُورِ وَاحِدٌ حَقِيقَةً. بنابراین، در حقیقت، خالق و مخلوق، عبد و معبود و دیگر امور، همگی به صورت حقیقی یکی هستند. فَعَلَى هَذَا الْقَوْلِ، يَكُونُ الحَقُّ الْمُتَعَالِ مُتَّصِفًا بِكُلِ الصَّفَاتِ الْإِمْكَانِيَّةِ حَقِيقَةٌ. (38 «هَرْ لَحَظَةٍ بِشَكل آن بُتْ عَيَّارُ دَرْآمَدْ، دِلْ بُرْدُ وَنِهَانُ شُد».)

وَأَمَّا التَّوْحِيدُ الْحَقِيقِيُّ، فَتَوْضِيحُهُ يَتَوَفَّفُ عَلَى نَقْلِ الْأَقْوَالِ فِي الْمَسْأَلَةِ. فَنَقُولُ: بَعْدَ وُضُوحٍ بُطْلَانِ التَّوْحِيدِ الْعَدَدِي اخْتَلَفَتِ الْكَلِمَةُ فِي التَّوْحِيدِ الْحَقِيقِي عَلَى أَقْوَالٍ ثَلَاثَةٍ: اما توحید حقیقی، توضیح آن متوقف بر نقل اقوال در این مسئله است. می گوییم: پس از روشن شدن بطلان توحيد عددی، در مورد توحید حقیقی سه دیدگاه وجود دارد. ## عرفا أَحَدُهَا: إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى وَحْدَةً حَقِيقِيَّةً هِيَ بِعَيْنِهَا عَيْنُ الْكَتَرَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ أَزَلًا وَأَبَدًا، مِنْ أَوَّلِ الْمُجَرَّدَاتِ إِلَى آخِرِ الْمَادِيَّاتِ. فَالْوَحْدَةُ الحَقَّةُ وَحَقِيقَةُ الْوَحْدَةِ هِيَ الَّتِي لَا تَنْتَلِمُ بِهَذِهِ الْكَثَرَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. «هَمِه بِكْ دَانَه إِسْتْ إِينْ خَرْوَارٌ». دیدگاه اول خداوند متعال دارای وحدت حقیقی است که عین کثرت های بینهایت، از ازل تا ابد است، از نخستين موجودات مجرد تا آخرین موجودات مادى وحدت حقیقی و حقیقت وحدت همان است که با این کثرت های بی نهایت مخدوش نمی شود. «همه یک دانه است این خروار». فَلَهُ تَعَالَى وَحْدَانِيَّةُ الْعَدَدِ، أَيْ: هُوَ نَظِيرُ الْوَاحِدِ لَا بِشَرْطِ الَّذِي هُوَ عَيْنُ الْكَثَرَاتِ عَيْنِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ وَاقِعِيَّةً، لَا مَجَازِيَّةٌ مُسَاحِيَّةٌ. وَهَذَا هُوَ الْقَوْلُ بِوَحْدَةِ الْوُجُودِ وَالْمَوْجُودِ، وَقَوْلُ الْعُرَفَاءِ بِالتَّطَوُّرِ وَكَوْنِ الْحَقِّ مُتَطَوّرًا وَكَوْنِهِ تَعَالَى هُوَ الْكُلٌّ حَقِيقَةٌ : سُبْحَانَ مَنْ أَظْهَرَ الْأَشْيَاءَ وَهُوَ غَيْبُهَا أَوْ هُوَ عَيْنُهَا. كَمَا عَنِ ابْنِ الْعَرَبِيِّ. خداوند متعال دارای یگانگی عددی است، به این معنا که او همانند واحد بدون شرط است که عین کثرتها، به صورت حقیقی و واقعی است نه به صورت مجازی و تسامحی این دیدگاه همان نظریه وحدت وجود و موجود است که عرفا از آن با تعبیر تطور یاد میکنند و معتقدند حق متعال همان کل موجودات به صورت حقیقی است: «منزه است آن که اشیا را آشکار ساخت در حالی که خود باطن آنها یا عین آنهاست. همان طور که از ابن عربی نقل شده است. فَفِي الْحَقِيقَةِ الْخَلْقُ وَالْخَالِقُ وَالْمَخْلُوقُ وَالْعَبْدُ وَالْعَابِدُ وَالْمَعْبُودُ، وَهَكَذَا سَائِرُ الْأُمُورِ وَاحِدٌ حَقِيقَةً. بنابراین، در حقیقت، خالق و مخلوق، عبد و معبود و دیگر امور، همگی به صورت حقیقی یکی هستند. فَعَلَى هَذَا الْقَوْلِ، يَكُونُ الحَقُّ الْمُتَعَالِ مُتَّصِفًا بِكُلِ الصَّفَاتِ الْإِمْكَانِيَّةِ حَقِيقَةٌ. (38 «هَرْ لَحَظَةٍ بِشَكل آن بُتْ عَيَّارُ دَرْآمَدْ، دِلْ بُرْدُ وَنِهَانُ شُد».)

وَأَمَّا التَّوْحِيدُ الْحَقِيقِيُّ، فَتَوْضِيحُهُ يَتَوَفَّفُ عَلَى نَقْلِ الْأَقْوَالِ فِي الْمَسْأَلَةِ. فَنَقُولُ: بَعْدَ وُضُوحٍ بُطْلَانِ التَّوْحِيدِ الْعَدَدِي اخْتَلَفَتِ الْكَلِمَةُ فِي التَّوْحِيدِ الْحَقِيقِي عَلَى أَقْوَالٍ ثَلَاثَةٍ: اما توحید حقیقی، توضیح آن متوقف بر نقل اقوال در این مسئله است. می گوییم: پس از روشن شدن بطلان توحيد عددی، در مورد توحید حقیقی سه دیدگاه وجود دارد. ## عرفا أَحَدُهَا: إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى وَحْدَةً حَقِيقِيَّةً هِيَ بِعَيْنِهَا عَيْنُ الْكَتَرَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ أَزَلًا وَأَبَدًا، مِنْ أَوَّلِ الْمُجَرَّدَاتِ إِلَى آخِرِ الْمَادِيَّاتِ. فَالْوَحْدَةُ الحَقَّةُ وَحَقِيقَةُ الْوَحْدَةِ هِيَ الَّتِي لَا تَنْتَلِمُ بِهَذِهِ الْكَثَرَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. «هَمِه بِكْ دَانَه إِسْتْ إِينْ خَرْوَارٌ». دیدگاه اول خداوند متعال دارای وحدت حقیقی است که عین کثرت های بینهایت، از ازل تا ابد است، از نخستين موجودات مجرد تا آخرین موجودات مادى وحدت حقیقی و حقیقت وحدت همان است که با این کثرت های بی نهایت مخدوش نمی شود. «همه یک دانه است این خروار». فَلَهُ تَعَالَى وَحْدَانِيَّةُ الْعَدَدِ، أَيْ: هُوَ نَظِيرُ الْوَاحِدِ لَا بِشَرْطِ الَّذِي هُوَ عَيْنُ الْكَثَرَاتِ عَيْنِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ وَاقِعِيَّةً، لَا مَجَازِيَّةٌ مُسَاحِيَّةٌ. وَهَذَا هُوَ الْقَوْلُ بِوَحْدَةِ الْوُجُودِ وَالْمَوْجُودِ، وَقَوْلُ الْعُرَفَاءِ بِالتَّطَوُّرِ وَكَوْنِ الْحَقِّ مُتَطَوّرًا وَكَوْنِهِ تَعَالَى هُوَ الْكُلٌّ حَقِيقَةٌ : سُبْحَانَ مَنْ أَظْهَرَ الْأَشْيَاءَ وَهُوَ غَيْبُهَا أَوْ هُوَ عَيْنُهَا. كَمَا عَنِ ابْنِ الْعَرَبِيِّ. خداوند متعال دارای یگانگی عددی است، به این معنا که او همانند واحد بدون شرط است که عین کثرتها، به صورت حقیقی و واقعی است نه به صورت مجازی و تسامحی این دیدگاه همان نظریه وحدت وجود و موجود است که عرفا از آن با تعبیر تطور یاد میکنند و معتقدند حق متعال همان کل موجودات به صورت حقیقی است: «منزه است آن که اشیا را آشکار ساخت در حالی که خود باطن آنها یا عین آنهاست. همان طور که از ابن عربی نقل شده است. فَفِي الْحَقِيقَةِ الْخَلْقُ وَالْخَالِقُ وَالْمَخْلُوقُ وَالْعَبْدُ وَالْعَابِدُ وَالْمَعْبُودُ، وَهَكَذَا سَائِرُ الْأُمُورِ وَاحِدٌ حَقِيقَةً. بنابراین، در حقیقت، خالق و مخلوق، عبد و معبود و دیگر امور، همگی به صورت حقیقی یکی هستند. فَعَلَى هَذَا الْقَوْلِ، يَكُونُ الحَقُّ الْمُتَعَالِ مُتَّصِفًا بِكُلِ الصَّفَاتِ الْإِمْكَانِيَّةِ حَقِيقَةٌ. (38 «هَرْ لَحَظَةٍ بِشَكل آن بُتْ عَيَّارُ دَرْآمَدْ، دِلْ بُرْدُ وَنِهَانُ شُد».)

وَأَمَّا التَّوْحِيدُ الْحَقِيقِيُّ، فَتَوْضِيحُهُ يَتَوَفَّفُ عَلَى نَقْلِ الْأَقْوَالِ فِي الْمَسْأَلَةِ. فَنَقُولُ: بَعْدَ وُضُوحٍ بُطْلَانِ التَّوْحِيدِ الْعَدَدِي اخْتَلَفَتِ الْكَلِمَةُ فِي التَّوْحِيدِ الْحَقِيقِي عَلَى أَقْوَالٍ ثَلَاثَةٍ: اما توحید حقیقی، توضیح آن متوقف بر نقل اقوال در این مسئله است. می گوییم: پس از روشن شدن بطلان توحيد عددی، در مورد توحید حقیقی سه دیدگاه وجود دارد. ## عرفا أَحَدُهَا: إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى وَحْدَةً حَقِيقِيَّةً هِيَ بِعَيْنِهَا عَيْنُ الْكَتَرَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ أَزَلًا وَأَبَدًا، مِنْ أَوَّلِ الْمُجَرَّدَاتِ إِلَى آخِرِ الْمَادِيَّاتِ. فَالْوَحْدَةُ الحَقَّةُ وَحَقِيقَةُ الْوَحْدَةِ هِيَ الَّتِي لَا تَنْتَلِمُ بِهَذِهِ الْكَثَرَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. «هَمِه بِكْ دَانَه إِسْتْ إِينْ خَرْوَارٌ». دیدگاه اول خداوند متعال دارای وحدت حقیقی است که عین کثرت های بینهایت، از ازل تا ابد است، از نخستين موجودات مجرد تا آخرین موجودات مادى وحدت حقیقی و حقیقت وحدت همان است که با این کثرت های بی نهایت مخدوش نمی شود. «همه یک دانه است این خروار». فَلَهُ تَعَالَى وَحْدَانِيَّةُ الْعَدَدِ، أَيْ: هُوَ نَظِيرُ الْوَاحِدِ لَا بِشَرْطِ الَّذِي هُوَ عَيْنُ الْكَثَرَاتِ عَيْنِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ وَاقِعِيَّةً، لَا مَجَازِيَّةٌ مُسَاحِيَّةٌ. وَهَذَا هُوَ الْقَوْلُ بِوَحْدَةِ الْوُجُودِ وَالْمَوْجُودِ، وَقَوْلُ الْعُرَفَاءِ بِالتَّطَوُّرِ وَكَوْنِ الْحَقِّ مُتَطَوّرًا وَكَوْنِهِ تَعَالَى هُوَ الْكُلٌّ حَقِيقَةٌ : سُبْحَانَ مَنْ أَظْهَرَ الْأَشْيَاءَ وَهُوَ غَيْبُهَا أَوْ هُوَ عَيْنُهَا. كَمَا عَنِ ابْنِ الْعَرَبِيِّ. خداوند متعال دارای یگانگی عددی است، به این معنا که او همانند واحد بدون شرط است که عین کثرتها، به صورت حقیقی و واقعی است نه به صورت مجازی و تسامحی این دیدگاه همان نظریه وحدت وجود و موجود است که عرفا از آن با تعبیر تطور یاد میکنند و معتقدند حق متعال همان کل موجودات به صورت حقیقی است: «منزه است آن که اشیا را آشکار ساخت در حالی که خود باطن آنها یا عین آنهاست. همان طور که از ابن عربی نقل شده است. فَفِي الْحَقِيقَةِ الْخَلْقُ وَالْخَالِقُ وَالْمَخْلُوقُ وَالْعَبْدُ وَالْعَابِدُ وَالْمَعْبُودُ، وَهَكَذَا سَائِرُ الْأُمُورِ وَاحِدٌ حَقِيقَةً. بنابراین، در حقیقت، خالق و مخلوق، عبد و معبود و دیگر امور، همگی به صورت حقیقی یکی هستند. فَعَلَى هَذَا الْقَوْلِ، يَكُونُ الحَقُّ الْمُتَعَالِ مُتَّصِفًا بِكُلِ الصَّفَاتِ الْإِمْكَانِيَّةِ حَقِيقَةٌ. (38 «هَرْ لَحَظَةٍ بِشَكل آن بُتْ عَيَّارُ دَرْآمَدْ، دِلْ بُرْدُ وَنِهَانُ شُد».)

بر اساس این دیدگاه حق متعال به همه صفات ممکنات به صورت حقیقی متصف است. «هر لحظه به شکلی آن بت عیار درآمد، دل برد و نهان شد». فَمَقَامُ اسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ مَقَامُ الْجَلَاءِ. وَمَقَامُ الشُّهُودِ الْخَارِجِي مَقَامُ الاسْتِجْلَاءِ. وَبِهَذَا الاِسْتِجْلَاءِ يَنمُ وَصْفُ الْأَكْمَلية. مقام نهفتگی ماهیات مقام ظهور است. و مقام شهود خارجی مقام تجلی است. و با این تجلی، وصف کامل بودن تحقق می یابد. وَمَرْجِعُ هَذَا الْقَوْلِ إِلَى نَفْي السّوَى، أَيْ: إِلَى أَنَّهُ لَيْسَ فِي الدَّارِ غَيْرُهُ دَيَّارٌ. كَمَا صَرَّحُوا بِأَنَّ تَوْحِيدَهُ تَعَالَى هُوَ نَفْيُ السَّوَى مَعَ بَقَاءِ الْحُكْمِ الْعَدَدِيِّ. نتیجه این دیدگاه، نفی هر چیزی غیر از خداوند است یعنی اینکه در سراسر هستی غیر از او کسی وجود ندارد. همان گونه که گفته اند توحید خداوند متعال به معنای نفی غیر از او، در عین حال با پذیرش قاعده عددی است. وَهَذَا الْقَوْلُ هُوَ إثْبَات الْمَبْدَا بِالتَّشْبِيهِ وَالتَّنْزِيهِ كِلَيْهِمَا، كَمَا قَالَ مُحْيِي الدِّينِ... و این دیدگاه اثبات مبدأ است هم با تشبیه و هم با تنزیه همان طور که محی الدین گفته است... فَإِنْ قُلْتَ بِالتَّشْبِيهِ كُنْتَ مُشَبِّهَا / وَإِنْ قُلْتَ بِالتَّنْزِيهِ كُنْتَ مُعَطِلًا وَإنْ قُلْتَ بِالْأَمْرَيْن كُنتَ مُسَدَّدًا / وَكُنْتَ إِمَامًا في الْمَعَارِف سَيّدًا fn[فصوص الحكم / 70]( [].) اگر بگويي به تشبيه، مشبّه می شوی و اگر بگویی به تنزيه، معقل خواهی بود. اما اگر هر دو را بگویی، به درستی راه یافته ای و در معارف پیشوا و آقا خواهی شد. فَكُنْهُ الذَّاتِ مُتَقَوّمَةٌ بِالصَّدَّيْنِ: التَّشْبِيهِ وَالتَنْزِيهِ. وَإِلَيْهِ ذَهَبَ كُلُّ الْعُرَفَاءِ وَالْمُتَصَوَّفَةِ بَعْدَ إِبْطَالِ بَرَاهِينِ الْفَلَاسِفَةِ عَلَى التَّبَايُنِ الْعَزْلِي وَالتَّشْكِيكِ الخَاصِيَ بِكَوْنِهِمَا مُسْتَلْزِمَيْنِ لِلتَّحْدِيدِ. ذات الهی در حقیقت با دو ضد متقوم است تشبیه و تنزیه. این نظریه مورد پذیرش همه عرفا و صوفیه قرار گرفته است، پس از آنکه براهین فلاسفه بر تباین مطلق و تشکیک خاصی را که مستلزم تحدید بودند، ابطال کردند.

بر اساس این دیدگاه حق متعال به همه صفات ممکنات به صورت حقیقی متصف است. «هر لحظه به شکلی آن بت عیار درآمد، دل برد و نهان شد». فَمَقَامُ اسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ مَقَامُ الْجَلَاءِ. وَمَقَامُ الشُّهُودِ الْخَارِجِي مَقَامُ الاسْتِجْلَاءِ. وَبِهَذَا الاِسْتِجْلَاءِ يَنمُ وَصْفُ الْأَكْمَلية. مقام نهفتگی ماهیات مقام ظهور است. و مقام شهود خارجی مقام تجلی است. و با این تجلی، وصف کامل بودن تحقق می یابد. وَمَرْجِعُ هَذَا الْقَوْلِ إِلَى نَفْي السّوَى، أَيْ: إِلَى أَنَّهُ لَيْسَ فِي الدَّارِ غَيْرُهُ دَيَّارٌ. كَمَا صَرَّحُوا بِأَنَّ تَوْحِيدَهُ تَعَالَى هُوَ نَفْيُ السَّوَى مَعَ بَقَاءِ الْحُكْمِ الْعَدَدِيِّ. نتیجه این دیدگاه، نفی هر چیزی غیر از خداوند است یعنی اینکه در سراسر هستی غیر از او کسی وجود ندارد. همان گونه که گفته اند توحید خداوند متعال به معنای نفی غیر از او، در عین حال با پذیرش قاعده عددی است. وَهَذَا الْقَوْلُ هُوَ إثْبَات الْمَبْدَا بِالتَّشْبِيهِ وَالتَّنْزِيهِ كِلَيْهِمَا، كَمَا قَالَ مُحْيِي الدِّينِ... و این دیدگاه اثبات مبدأ است هم با تشبیه و هم با تنزیه همان طور که محی الدین گفته است... فَإِنْ قُلْتَ بِالتَّشْبِيهِ كُنْتَ مُشَبِّهَا / وَإِنْ قُلْتَ بِالتَّنْزِيهِ كُنْتَ مُعَطِلًا وَإنْ قُلْتَ بِالْأَمْرَيْن كُنتَ مُسَدَّدًا / وَكُنْتَ إِمَامًا في الْمَعَارِف سَيّدًا fn[فصوص الحكم / 70]( [].) اگر بگويي به تشبيه، مشبّه می شوی و اگر بگویی به تنزيه، معقل خواهی بود. اما اگر هر دو را بگویی، به درستی راه یافته ای و در معارف پیشوا و آقا خواهی شد. فَكُنْهُ الذَّاتِ مُتَقَوّمَةٌ بِالصَّدَّيْنِ: التَّشْبِيهِ وَالتَنْزِيهِ. وَإِلَيْهِ ذَهَبَ كُلُّ الْعُرَفَاءِ وَالْمُتَصَوَّفَةِ بَعْدَ إِبْطَالِ بَرَاهِينِ الْفَلَاسِفَةِ عَلَى التَّبَايُنِ الْعَزْلِي وَالتَّشْكِيكِ الخَاصِيَ بِكَوْنِهِمَا مُسْتَلْزِمَيْنِ لِلتَّحْدِيدِ. ذات الهی در حقیقت با دو ضد متقوم است تشبیه و تنزیه. این نظریه مورد پذیرش همه عرفا و صوفیه قرار گرفته است، پس از آنکه براهین فلاسفه بر تباین مطلق و تشکیک خاصی را که مستلزم تحدید بودند، ابطال کردند.

بر اساس این دیدگاه حق متعال به همه صفات ممکنات به صورت حقیقی متصف است. «هر لحظه به شکلی آن بت عیار درآمد، دل برد و نهان شد». فَمَقَامُ اسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ مَقَامُ الْجَلَاءِ. وَمَقَامُ الشُّهُودِ الْخَارِجِي مَقَامُ الاسْتِجْلَاءِ. وَبِهَذَا الاِسْتِجْلَاءِ يَنمُ وَصْفُ الْأَكْمَلية. مقام نهفتگی ماهیات مقام ظهور است. و مقام شهود خارجی مقام تجلی است. و با این تجلی، وصف کامل بودن تحقق می یابد. وَمَرْجِعُ هَذَا الْقَوْلِ إِلَى نَفْي السّوَى، أَيْ: إِلَى أَنَّهُ لَيْسَ فِي الدَّارِ غَيْرُهُ دَيَّارٌ. كَمَا صَرَّحُوا بِأَنَّ تَوْحِيدَهُ تَعَالَى هُوَ نَفْيُ السَّوَى مَعَ بَقَاءِ الْحُكْمِ الْعَدَدِيِّ. نتیجه این دیدگاه، نفی هر چیزی غیر از خداوند است یعنی اینکه در سراسر هستی غیر از او کسی وجود ندارد. همان گونه که گفته اند توحید خداوند متعال به معنای نفی غیر از او، در عین حال با پذیرش قاعده عددی است. وَهَذَا الْقَوْلُ هُوَ إثْبَات الْمَبْدَا بِالتَّشْبِيهِ وَالتَّنْزِيهِ كِلَيْهِمَا، كَمَا قَالَ مُحْيِي الدِّينِ... و این دیدگاه اثبات مبدأ است هم با تشبیه و هم با تنزیه همان طور که محی الدین گفته است... فَإِنْ قُلْتَ بِالتَّشْبِيهِ كُنْتَ مُشَبِّهَا / وَإِنْ قُلْتَ بِالتَّنْزِيهِ كُنْتَ مُعَطِلًا وَإنْ قُلْتَ بِالْأَمْرَيْن كُنتَ مُسَدَّدًا / وَكُنْتَ إِمَامًا في الْمَعَارِف سَيّدًا fn[فصوص الحكم / 70]( [].) اگر بگويي به تشبيه، مشبّه می شوی و اگر بگویی به تنزيه، معقل خواهی بود. اما اگر هر دو را بگویی، به درستی راه یافته ای و در معارف پیشوا و آقا خواهی شد. فَكُنْهُ الذَّاتِ مُتَقَوّمَةٌ بِالصَّدَّيْنِ: التَّشْبِيهِ وَالتَنْزِيهِ. وَإِلَيْهِ ذَهَبَ كُلُّ الْعُرَفَاءِ وَالْمُتَصَوَّفَةِ بَعْدَ إِبْطَالِ بَرَاهِينِ الْفَلَاسِفَةِ عَلَى التَّبَايُنِ الْعَزْلِي وَالتَّشْكِيكِ الخَاصِيَ بِكَوْنِهِمَا مُسْتَلْزِمَيْنِ لِلتَّحْدِيدِ. ذات الهی در حقیقت با دو ضد متقوم است تشبیه و تنزیه. این نظریه مورد پذیرش همه عرفا و صوفیه قرار گرفته است، پس از آنکه براهین فلاسفه بر تباین مطلق و تشکیک خاصی را که مستلزم تحدید بودند، ابطال کردند.

بر اساس این دیدگاه حق متعال به همه صفات ممکنات به صورت حقیقی متصف است. «هر لحظه به شکلی آن بت عیار درآمد، دل برد و نهان شد». فَمَقَامُ اسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ مَقَامُ الْجَلَاءِ. وَمَقَامُ الشُّهُودِ الْخَارِجِي مَقَامُ الاسْتِجْلَاءِ. وَبِهَذَا الاِسْتِجْلَاءِ يَنمُ وَصْفُ الْأَكْمَلية. مقام نهفتگی ماهیات مقام ظهور است. و مقام شهود خارجی مقام تجلی است. و با این تجلی، وصف کامل بودن تحقق می یابد. وَمَرْجِعُ هَذَا الْقَوْلِ إِلَى نَفْي السّوَى، أَيْ: إِلَى أَنَّهُ لَيْسَ فِي الدَّارِ غَيْرُهُ دَيَّارٌ. كَمَا صَرَّحُوا بِأَنَّ تَوْحِيدَهُ تَعَالَى هُوَ نَفْيُ السَّوَى مَعَ بَقَاءِ الْحُكْمِ الْعَدَدِيِّ. نتیجه این دیدگاه، نفی هر چیزی غیر از خداوند است یعنی اینکه در سراسر هستی غیر از او کسی وجود ندارد. همان گونه که گفته اند توحید خداوند متعال به معنای نفی غیر از او، در عین حال با پذیرش قاعده عددی است. وَهَذَا الْقَوْلُ هُوَ إثْبَات الْمَبْدَا بِالتَّشْبِيهِ وَالتَّنْزِيهِ كِلَيْهِمَا، كَمَا قَالَ مُحْيِي الدِّينِ... و این دیدگاه اثبات مبدأ است هم با تشبیه و هم با تنزیه همان طور که محی الدین گفته است... فَإِنْ قُلْتَ بِالتَّشْبِيهِ كُنْتَ مُشَبِّهَا / وَإِنْ قُلْتَ بِالتَّنْزِيهِ كُنْتَ مُعَطِلًا وَإنْ قُلْتَ بِالْأَمْرَيْن كُنتَ مُسَدَّدًا / وَكُنْتَ إِمَامًا في الْمَعَارِف سَيّدًا fn[فصوص الحكم / 70]( [].) اگر بگويي به تشبيه، مشبّه می شوی و اگر بگویی به تنزيه، معقل خواهی بود. اما اگر هر دو را بگویی، به درستی راه یافته ای و در معارف پیشوا و آقا خواهی شد. فَكُنْهُ الذَّاتِ مُتَقَوّمَةٌ بِالصَّدَّيْنِ: التَّشْبِيهِ وَالتَنْزِيهِ. وَإِلَيْهِ ذَهَبَ كُلُّ الْعُرَفَاءِ وَالْمُتَصَوَّفَةِ بَعْدَ إِبْطَالِ بَرَاهِينِ الْفَلَاسِفَةِ عَلَى التَّبَايُنِ الْعَزْلِي وَالتَّشْكِيكِ الخَاصِيَ بِكَوْنِهِمَا مُسْتَلْزِمَيْنِ لِلتَّحْدِيدِ. ذات الهی در حقیقت با دو ضد متقوم است تشبیه و تنزیه. این نظریه مورد پذیرش همه عرفا و صوفیه قرار گرفته است، پس از آنکه براهین فلاسفه بر تباین مطلق و تشکیک خاصی را که مستلزم تحدید بودند، ابطال کردند.

## غلاة وَثَانِيهَا: قَوْلُ الْغُلَاةِ. وَهُوَ إِنَّهُ تَعَالَى وَإِنْ كَانَ وَاحِدًا غَيْرَ مُتَقَومٍ فِي ذَاتِهِ بِالْأَمْرَيْنِ، إِلَّا أَنَّ اتِّصَافَهُ فِي الْأَحْيَانِ بِصِفَاتِ الْمُمْكِنَاتِ غَيْرُ مُمتبع. فَهُوَ تَعَالَى قَدْ يُظْهِرُ بِصُورَةِ عَلِيَّ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَوْ بِصُورَةِ الْإِمَامِ جَعْفَرِ الصَّادِقِ عَلَيْهِ السَّلَامُ. وَهَذَا هُوَ قَوْلُ الْغُلَاةِ الْمُشَبِّهَةِ، حَيْثُ يَقُولُونَ بِأَنَّ عَلِيًّا عَلَيْهِ السَّلَامُ أو جَعْفَرًا عَلَيْهِ السَّلَامُ هُوَ اللهُ بِالحَقِيقَةِ، وَأَمَّا سَائِرُ الخَلْقِ، فَإِنَّهُمْ عِبَادُ اللهِ تُمْكِنَاتٌ تَخْلُوقَاتٌ. دومین دیدگاه دیدگاه غلات است. آنها معتقدند که خداوند متعال هر چند واحد است و ذات او با دو امر تشبيه و تنزيه متقوم نیست اما در برخی اوقات اتصاف او به صفات ممكنات غير ممكن نیست. او ممکن است به صورت علی علیه السلام یا به صورت امام جعفر صادق علیه السلام ظاهر شود. این همان دیدگاه غلات مشبهه است که میگویند علی علیه السلام یا جعفر علیه السلام حقیقتاً خدا هستند. اما سایر مخلوقات، بندگان خداوند و ممکنات مخلوق اند. ## صاحب شریعت وَثَالِتُهَا . وَهُوَ مَذْهَبْ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ : إِنَّهُ تَعَالَى مُنَزَّهُ عَنْ جَمِيعِ الْأَشْبَاءِ وَكُلِ الصِّفَاتِ الْإِمْكَانِيَّةِ. فَهُوَ تَعَالَى وَاحِدٌ أَحَدٌ بِالْوَحْدَةِ الَّتى لَا يُشُوبُمَا شَائِبَةُ الْكَثَرَاتِ أَبَدًا. وَهُوَ تَعَالَى فِي وَحْدَتِهِ مُنَزَّهُ أَبَدًا وَأَزَلًا عَنْ جَمِيعِ الْكَثَرَاتِ وَكُلِ التَّعَيُّنَاتِ. وَوَحْدَتُهُ فَوْقَ هَذِهِ الْوَحْدَاتِ وَالْكَتَرَاتِ، مُنَزَّهَةٌ عَنْ تَوَهُم الاتِّصَافِ بِصِفَاتِ الْكَثَرَاتِ، وَلَوْ بَجَازًا وَمُسَاحَةً، فَضْلًا عَنْ أَنْ تَكُونَ عَيْنَهَا حَقِيقَةٌ. و سومین دیدگاه، که مذهب صاحب شریعت است، این است که خداوند متعال از هرگونه شبیه و از همه صفات ممکنات منزه است. او واحد واحد است با وحدتی که هرگز با شائبه ای از کثرت ها آمیخته نمی شود. خداوند در وحدت خود از ازل و تا ابد از تمام کثرت ها و تعینات منزه است وحدت او بالاتر از این وحدتها و کثرت هاست و حتی توهم اتصاف به صفات کثرت ها، چه به صورت مجازی و مسامحی و چه به صورت حقیقی، درباره او محال است. فَبِالدِّقَةِ الحُكْمِيَّةِ لَا تَتَّصِفُ بِصِفَاتِ الْكَتَرَاتِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ أَزَلًا وَأَبَدًا في أَيِّ مَرْتَبَةٍ مِنَ الْمَرَاتِبِ وَفِي أَيَّ مَقَامِ مِنَ الْمَقَامَاتِ. وَهَذَا الْقَوْلُ كَمَا تَرَى يُضَادُّ الْقَوْلَيْنِ الْآخَرَيْنِ كَمَالَ الضّدِيَّةِ. بر اساس دقت حکمی، خداوند هرگز و در هیچ مرتبه ای از مراتب و در هیچ مقامی از مقامات، به مثقال ذره ای به صفات کثرتها متصف نمی شود، چه در ازل و چه در ابد. همان طور که میبینید این دیدگاه کاملاً با دو دیدگاه دیگر تضاد دارد.

## غلاة وَثَانِيهَا: قَوْلُ الْغُلَاةِ. وَهُوَ إِنَّهُ تَعَالَى وَإِنْ كَانَ وَاحِدًا غَيْرَ مُتَقَومٍ فِي ذَاتِهِ بِالْأَمْرَيْنِ، إِلَّا أَنَّ اتِّصَافَهُ فِي الْأَحْيَانِ بِصِفَاتِ الْمُمْكِنَاتِ غَيْرُ مُمتبع. فَهُوَ تَعَالَى قَدْ يُظْهِرُ بِصُورَةِ عَلِيَّ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَوْ بِصُورَةِ الْإِمَامِ جَعْفَرِ الصَّادِقِ عَلَيْهِ السَّلَامُ. وَهَذَا هُوَ قَوْلُ الْغُلَاةِ الْمُشَبِّهَةِ، حَيْثُ يَقُولُونَ بِأَنَّ عَلِيًّا عَلَيْهِ السَّلَامُ أو جَعْفَرًا عَلَيْهِ السَّلَامُ هُوَ اللهُ بِالحَقِيقَةِ، وَأَمَّا سَائِرُ الخَلْقِ، فَإِنَّهُمْ عِبَادُ اللهِ تُمْكِنَاتٌ تَخْلُوقَاتٌ. دومین دیدگاه دیدگاه غلات است. آنها معتقدند که خداوند متعال هر چند واحد است و ذات او با دو امر تشبيه و تنزيه متقوم نیست اما در برخی اوقات اتصاف او به صفات ممكنات غير ممكن نیست. او ممکن است به صورت علی علیه السلام یا به صورت امام جعفر صادق علیه السلام ظاهر شود. این همان دیدگاه غلات مشبهه است که میگویند علی علیه السلام یا جعفر علیه السلام حقیقتاً خدا هستند. اما سایر مخلوقات، بندگان خداوند و ممکنات مخلوق اند. ## صاحب شریعت وَثَالِتُهَا . وَهُوَ مَذْهَبْ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ : إِنَّهُ تَعَالَى مُنَزَّهُ عَنْ جَمِيعِ الْأَشْبَاءِ وَكُلِ الصِّفَاتِ الْإِمْكَانِيَّةِ. فَهُوَ تَعَالَى وَاحِدٌ أَحَدٌ بِالْوَحْدَةِ الَّتى لَا يُشُوبُمَا شَائِبَةُ الْكَثَرَاتِ أَبَدًا. وَهُوَ تَعَالَى فِي وَحْدَتِهِ مُنَزَّهُ أَبَدًا وَأَزَلًا عَنْ جَمِيعِ الْكَثَرَاتِ وَكُلِ التَّعَيُّنَاتِ. وَوَحْدَتُهُ فَوْقَ هَذِهِ الْوَحْدَاتِ وَالْكَتَرَاتِ، مُنَزَّهَةٌ عَنْ تَوَهُم الاتِّصَافِ بِصِفَاتِ الْكَثَرَاتِ، وَلَوْ بَجَازًا وَمُسَاحَةً، فَضْلًا عَنْ أَنْ تَكُونَ عَيْنَهَا حَقِيقَةٌ. و سومین دیدگاه، که مذهب صاحب شریعت است، این است که خداوند متعال از هرگونه شبیه و از همه صفات ممکنات منزه است. او واحد واحد است با وحدتی که هرگز با شائبه ای از کثرت ها آمیخته نمی شود. خداوند در وحدت خود از ازل و تا ابد از تمام کثرت ها و تعینات منزه است وحدت او بالاتر از این وحدتها و کثرت هاست و حتی توهم اتصاف به صفات کثرت ها، چه به صورت مجازی و مسامحی و چه به صورت حقیقی، درباره او محال است. فَبِالدِّقَةِ الحُكْمِيَّةِ لَا تَتَّصِفُ بِصِفَاتِ الْكَتَرَاتِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ أَزَلًا وَأَبَدًا في أَيِّ مَرْتَبَةٍ مِنَ الْمَرَاتِبِ وَفِي أَيَّ مَقَامِ مِنَ الْمَقَامَاتِ. وَهَذَا الْقَوْلُ كَمَا تَرَى يُضَادُّ الْقَوْلَيْنِ الْآخَرَيْنِ كَمَالَ الضّدِيَّةِ. بر اساس دقت حکمی، خداوند هرگز و در هیچ مرتبه ای از مراتب و در هیچ مقامی از مقامات، به مثقال ذره ای به صفات کثرتها متصف نمی شود، چه در ازل و چه در ابد. همان طور که میبینید این دیدگاه کاملاً با دو دیدگاه دیگر تضاد دارد.

## غلاة وَثَانِيهَا: قَوْلُ الْغُلَاةِ. وَهُوَ إِنَّهُ تَعَالَى وَإِنْ كَانَ وَاحِدًا غَيْرَ مُتَقَومٍ فِي ذَاتِهِ بِالْأَمْرَيْنِ، إِلَّا أَنَّ اتِّصَافَهُ فِي الْأَحْيَانِ بِصِفَاتِ الْمُمْكِنَاتِ غَيْرُ مُمتبع. فَهُوَ تَعَالَى قَدْ يُظْهِرُ بِصُورَةِ عَلِيَّ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَوْ بِصُورَةِ الْإِمَامِ جَعْفَرِ الصَّادِقِ عَلَيْهِ السَّلَامُ. وَهَذَا هُوَ قَوْلُ الْغُلَاةِ الْمُشَبِّهَةِ، حَيْثُ يَقُولُونَ بِأَنَّ عَلِيًّا عَلَيْهِ السَّلَامُ أو جَعْفَرًا عَلَيْهِ السَّلَامُ هُوَ اللهُ بِالحَقِيقَةِ، وَأَمَّا سَائِرُ الخَلْقِ، فَإِنَّهُمْ عِبَادُ اللهِ تُمْكِنَاتٌ تَخْلُوقَاتٌ. دومین دیدگاه دیدگاه غلات است. آنها معتقدند که خداوند متعال هر چند واحد است و ذات او با دو امر تشبيه و تنزيه متقوم نیست اما در برخی اوقات اتصاف او به صفات ممكنات غير ممكن نیست. او ممکن است به صورت علی علیه السلام یا به صورت امام جعفر صادق علیه السلام ظاهر شود. این همان دیدگاه غلات مشبهه است که میگویند علی علیه السلام یا جعفر علیه السلام حقیقتاً خدا هستند. اما سایر مخلوقات، بندگان خداوند و ممکنات مخلوق اند. ## صاحب شریعت وَثَالِتُهَا . وَهُوَ مَذْهَبْ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ : إِنَّهُ تَعَالَى مُنَزَّهُ عَنْ جَمِيعِ الْأَشْبَاءِ وَكُلِ الصِّفَاتِ الْإِمْكَانِيَّةِ. فَهُوَ تَعَالَى وَاحِدٌ أَحَدٌ بِالْوَحْدَةِ الَّتى لَا يُشُوبُمَا شَائِبَةُ الْكَثَرَاتِ أَبَدًا. وَهُوَ تَعَالَى فِي وَحْدَتِهِ مُنَزَّهُ أَبَدًا وَأَزَلًا عَنْ جَمِيعِ الْكَثَرَاتِ وَكُلِ التَّعَيُّنَاتِ. وَوَحْدَتُهُ فَوْقَ هَذِهِ الْوَحْدَاتِ وَالْكَتَرَاتِ، مُنَزَّهَةٌ عَنْ تَوَهُم الاتِّصَافِ بِصِفَاتِ الْكَثَرَاتِ، وَلَوْ بَجَازًا وَمُسَاحَةً، فَضْلًا عَنْ أَنْ تَكُونَ عَيْنَهَا حَقِيقَةٌ. و سومین دیدگاه، که مذهب صاحب شریعت است، این است که خداوند متعال از هرگونه شبیه و از همه صفات ممکنات منزه است. او واحد واحد است با وحدتی که هرگز با شائبه ای از کثرت ها آمیخته نمی شود. خداوند در وحدت خود از ازل و تا ابد از تمام کثرت ها و تعینات منزه است وحدت او بالاتر از این وحدتها و کثرت هاست و حتی توهم اتصاف به صفات کثرت ها، چه به صورت مجازی و مسامحی و چه به صورت حقیقی، درباره او محال است. فَبِالدِّقَةِ الحُكْمِيَّةِ لَا تَتَّصِفُ بِصِفَاتِ الْكَتَرَاتِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ أَزَلًا وَأَبَدًا في أَيِّ مَرْتَبَةٍ مِنَ الْمَرَاتِبِ وَفِي أَيَّ مَقَامِ مِنَ الْمَقَامَاتِ. وَهَذَا الْقَوْلُ كَمَا تَرَى يُضَادُّ الْقَوْلَيْنِ الْآخَرَيْنِ كَمَالَ الضّدِيَّةِ. بر اساس دقت حکمی، خداوند هرگز و در هیچ مرتبه ای از مراتب و در هیچ مقامی از مقامات، به مثقال ذره ای به صفات کثرتها متصف نمی شود، چه در ازل و چه در ابد. همان طور که میبینید این دیدگاه کاملاً با دو دیدگاه دیگر تضاد دارد.

## غلاة وَثَانِيهَا: قَوْلُ الْغُلَاةِ. وَهُوَ إِنَّهُ تَعَالَى وَإِنْ كَانَ وَاحِدًا غَيْرَ مُتَقَومٍ فِي ذَاتِهِ بِالْأَمْرَيْنِ، إِلَّا أَنَّ اتِّصَافَهُ فِي الْأَحْيَانِ بِصِفَاتِ الْمُمْكِنَاتِ غَيْرُ مُمتبع. فَهُوَ تَعَالَى قَدْ يُظْهِرُ بِصُورَةِ عَلِيَّ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَوْ بِصُورَةِ الْإِمَامِ جَعْفَرِ الصَّادِقِ عَلَيْهِ السَّلَامُ. وَهَذَا هُوَ قَوْلُ الْغُلَاةِ الْمُشَبِّهَةِ، حَيْثُ يَقُولُونَ بِأَنَّ عَلِيًّا عَلَيْهِ السَّلَامُ أو جَعْفَرًا عَلَيْهِ السَّلَامُ هُوَ اللهُ بِالحَقِيقَةِ، وَأَمَّا سَائِرُ الخَلْقِ، فَإِنَّهُمْ عِبَادُ اللهِ تُمْكِنَاتٌ تَخْلُوقَاتٌ. دومین دیدگاه دیدگاه غلات است. آنها معتقدند که خداوند متعال هر چند واحد است و ذات او با دو امر تشبيه و تنزيه متقوم نیست اما در برخی اوقات اتصاف او به صفات ممكنات غير ممكن نیست. او ممکن است به صورت علی علیه السلام یا به صورت امام جعفر صادق علیه السلام ظاهر شود. این همان دیدگاه غلات مشبهه است که میگویند علی علیه السلام یا جعفر علیه السلام حقیقتاً خدا هستند. اما سایر مخلوقات، بندگان خداوند و ممکنات مخلوق اند. ## صاحب شریعت وَثَالِتُهَا . وَهُوَ مَذْهَبْ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ : إِنَّهُ تَعَالَى مُنَزَّهُ عَنْ جَمِيعِ الْأَشْبَاءِ وَكُلِ الصِّفَاتِ الْإِمْكَانِيَّةِ. فَهُوَ تَعَالَى وَاحِدٌ أَحَدٌ بِالْوَحْدَةِ الَّتى لَا يُشُوبُمَا شَائِبَةُ الْكَثَرَاتِ أَبَدًا. وَهُوَ تَعَالَى فِي وَحْدَتِهِ مُنَزَّهُ أَبَدًا وَأَزَلًا عَنْ جَمِيعِ الْكَثَرَاتِ وَكُلِ التَّعَيُّنَاتِ. وَوَحْدَتُهُ فَوْقَ هَذِهِ الْوَحْدَاتِ وَالْكَتَرَاتِ، مُنَزَّهَةٌ عَنْ تَوَهُم الاتِّصَافِ بِصِفَاتِ الْكَثَرَاتِ، وَلَوْ بَجَازًا وَمُسَاحَةً، فَضْلًا عَنْ أَنْ تَكُونَ عَيْنَهَا حَقِيقَةٌ. و سومین دیدگاه، که مذهب صاحب شریعت است، این است که خداوند متعال از هرگونه شبیه و از همه صفات ممکنات منزه است. او واحد واحد است با وحدتی که هرگز با شائبه ای از کثرت ها آمیخته نمی شود. خداوند در وحدت خود از ازل و تا ابد از تمام کثرت ها و تعینات منزه است وحدت او بالاتر از این وحدتها و کثرت هاست و حتی توهم اتصاف به صفات کثرت ها، چه به صورت مجازی و مسامحی و چه به صورت حقیقی، درباره او محال است. فَبِالدِّقَةِ الحُكْمِيَّةِ لَا تَتَّصِفُ بِصِفَاتِ الْكَتَرَاتِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ أَزَلًا وَأَبَدًا في أَيِّ مَرْتَبَةٍ مِنَ الْمَرَاتِبِ وَفِي أَيَّ مَقَامِ مِنَ الْمَقَامَاتِ. وَهَذَا الْقَوْلُ كَمَا تَرَى يُضَادُّ الْقَوْلَيْنِ الْآخَرَيْنِ كَمَالَ الضّدِيَّةِ. بر اساس دقت حکمی، خداوند هرگز و در هیچ مرتبه ای از مراتب و در هیچ مقامی از مقامات، به مثقال ذره ای به صفات کثرتها متصف نمی شود، چه در ازل و چه در ابد. همان طور که میبینید این دیدگاه کاملاً با دو دیدگاه دیگر تضاد دارد.

فَنَتَبَرَكَ بِذِكْرِ الْحَدِيثِ الْمَرْوِيَ عَنِ التَّوْحِيدِ، عَنْ هِشَامِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْعَبَّاسِي: اکنون با ذکر حدیثی که از کتاب توحید درباره هشام بن ابراهیم عباسی نقل شده است، تبرک می جوییم: قُلْتُ لَهُ - يَعْنِي أَبَا الْحَسَنِ عَلَيْهِ السَّلَامُ - : جُعِلْتُ فِدَاكَ، أَمَرَنِي بَعْضُ مَوَالِي كَ أَنْ أَسْلَكَ عَنْ مَسْأَلَةٍ. قَالَ: وَمَنْ هُوَ قُلْتُ: الْحَسَنُ بْنُ سَهْلِ. قَالَ: فِي أَيِّ شَيْءٍ مِنَ الْمَسْأَلَةِ؟ قَالَ: قُلْتُ: فِي التَّوْحِيدِ. قَالَ: وَأَيُّ شَيْءٍ مِنَ التَّوْحِيدِ؟ قَالَ: يَسْأَلُكَ عَنِ اللهِ جِسْمُ أَوْ لَا جِسْم؟ فَقَالَ لِي: إِنَّ لِلنَّاسِ فِي التَّوحِيدِ ثَلَاثَةَ مَذَاهِبَ : إِثْبَاتٌ بِتَشْبِيهِ، وَمَذْهَبُ النفي، وَمَذْهَبُ إِثْبَاتِ بِلا تَشْبِيهِ، فَمَذْهَبُ الإِثْبَاتِ بِتَشْبِيهِ لَا يَجُوزُ . وَمَذْهَبُ النَّفي لَا يَجُوزُ. وَالطَّرِيقُ فِي الْمَذْهَبِ الظَّلِثِ إِثْبَاتٌ بِلا تشبيه. fn[التوحيد / 100؛ بحار الأنوار 3 / 304]( [].) به او- یعنی امام ابوالحسن علیه السلام-گفتم: فدایت شوم، یکی از موالیانت به من امر کرده است که از شما درباره مسأله ای بپرسم. فرمود: او کیست؟ گفتم: حسن بن سهل. فرمود: این مسأله درباره چیست؟ گفتم: درباره توحید. فرمود: کدام بخش از توحید؟ گفتم: از شما می پرسد که آیا خدا جسم است یا غیر جسم؟ فرمود: مردم در باب توحید سه مذهب دارند اثبات همراه با تشبیه مذهب نفى و مذهب اثبات بدون تشبيه. مذهب اثبات همراه با تشبیه جایز نیست، مذهب نفی نیز جایز نیست و راه صحیح مذهب سوم است: اثبات بدون تشبیه. ## توحید اثبات صانع نیست، نفی تشبیه است لا يَخْفَى أَوَّلًا أَنَّ الْكَلَامَ سُوَالًا وَجَوَابًا في هَذِهِ الرِّوَايَةِ وَسَائِرِ رِوَايَاتِ التَّوْحِيدِ الَّتِي نَذْكُرُهَا . إِنْ شَاءَ اللَّهُ . فِيمَا سَيَأْتِي، إِنَّمَا هُوَ فِي تَوْحِيدِ اللهِ تَعَالَى، لَا فِي إِثْبَاتِهِ. وَالاِصْطِلاحُ عَلَى جَعْلٍ لَفْظِ «التَّوْحِيدِ» بِمَعْنَى إِثْبَاتِ الصَّانِعِ . أَيْ: جَعْلُ هَذَا اللَّفْظِ عِبَارَةٌ عَنْ أَصْلِ تُبُوتِ الصَّانِعِ . كَيْ يَكُونَ السُّؤَالُ وَالْجَوَابُ فِي الرِّوَايَاتِ فِي ثُبُوتِهِ وَعَدَمِ تُبُوتِهِ، إِنَّمَا هُوَ اصْطِلَاحَ غَلَطٌ مُخَالِفٌ لِلُغَةِ وَلِلشَّرْع. ابتدا روشن است که گفتگو، چه به صورت پرسش و چه پاسخ، در این روایت و سایر روایات توحید که ان شاء اللّه در ادامه ذکر خواهد شد، درباره «توحید» خداوند متعال است نه اثبات وجود او. اصطلاحی که لفظ «توحید» را به معنای اثبات صانع می گیرد - یعنی اینکه این لفظ بیانگر اصل اثبات وجود صانع باشد - یک اصطلاح نادرست و مخالف با زبان و شریعت است. إِذْ لَفْظُ «التَّوْحِيدِ» ثَمَّ يُوضَعْ بِإِزَاءِ أَصْلِ وُجُودِ الصَّائِعِ، بَلِ الْمَوْضُوعُ لَهُ هُوَ الْوَحْدَانِيَّةُ وَالْفَرْدَانِيَّةُ وَالْأَحَدِيَّةُ وَعَدَمُ الشَّرِيكِ وَالشَّبِيهِ لَهُ، لَا أَصْلَ وُجُودِ الصَّانِعِ.

فَنَتَبَرَكَ بِذِكْرِ الْحَدِيثِ الْمَرْوِيَ عَنِ التَّوْحِيدِ، عَنْ هِشَامِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْعَبَّاسِي: اکنون با ذکر حدیثی که از کتاب توحید درباره هشام بن ابراهیم عباسی نقل شده است، تبرک می جوییم: قُلْتُ لَهُ - يَعْنِي أَبَا الْحَسَنِ عَلَيْهِ السَّلَامُ - : جُعِلْتُ فِدَاكَ، أَمَرَنِي بَعْضُ مَوَالِي كَ أَنْ أَسْلَكَ عَنْ مَسْأَلَةٍ. قَالَ: وَمَنْ هُوَ قُلْتُ: الْحَسَنُ بْنُ سَهْلِ. قَالَ: فِي أَيِّ شَيْءٍ مِنَ الْمَسْأَلَةِ؟ قَالَ: قُلْتُ: فِي التَّوْحِيدِ. قَالَ: وَأَيُّ شَيْءٍ مِنَ التَّوْحِيدِ؟ قَالَ: يَسْأَلُكَ عَنِ اللهِ جِسْمُ أَوْ لَا جِسْم؟ فَقَالَ لِي: إِنَّ لِلنَّاسِ فِي التَّوحِيدِ ثَلَاثَةَ مَذَاهِبَ : إِثْبَاتٌ بِتَشْبِيهِ، وَمَذْهَبُ النفي، وَمَذْهَبُ إِثْبَاتِ بِلا تَشْبِيهِ، فَمَذْهَبُ الإِثْبَاتِ بِتَشْبِيهِ لَا يَجُوزُ . وَمَذْهَبُ النَّفي لَا يَجُوزُ. وَالطَّرِيقُ فِي الْمَذْهَبِ الظَّلِثِ إِثْبَاتٌ بِلا تشبيه. fn[التوحيد / 100؛ بحار الأنوار 3 / 304]( [].) به او- یعنی امام ابوالحسن علیه السلام-گفتم: فدایت شوم، یکی از موالیانت به من امر کرده است که از شما درباره مسأله ای بپرسم. فرمود: او کیست؟ گفتم: حسن بن سهل. فرمود: این مسأله درباره چیست؟ گفتم: درباره توحید. فرمود: کدام بخش از توحید؟ گفتم: از شما می پرسد که آیا خدا جسم است یا غیر جسم؟ فرمود: مردم در باب توحید سه مذهب دارند اثبات همراه با تشبیه مذهب نفى و مذهب اثبات بدون تشبيه. مذهب اثبات همراه با تشبیه جایز نیست، مذهب نفی نیز جایز نیست و راه صحیح مذهب سوم است: اثبات بدون تشبیه. ## توحید اثبات صانع نیست، نفی تشبیه است لا يَخْفَى أَوَّلًا أَنَّ الْكَلَامَ سُوَالًا وَجَوَابًا في هَذِهِ الرِّوَايَةِ وَسَائِرِ رِوَايَاتِ التَّوْحِيدِ الَّتِي نَذْكُرُهَا . إِنْ شَاءَ اللَّهُ . فِيمَا سَيَأْتِي، إِنَّمَا هُوَ فِي تَوْحِيدِ اللهِ تَعَالَى، لَا فِي إِثْبَاتِهِ. وَالاِصْطِلاحُ عَلَى جَعْلٍ لَفْظِ «التَّوْحِيدِ» بِمَعْنَى إِثْبَاتِ الصَّانِعِ . أَيْ: جَعْلُ هَذَا اللَّفْظِ عِبَارَةٌ عَنْ أَصْلِ تُبُوتِ الصَّانِعِ . كَيْ يَكُونَ السُّؤَالُ وَالْجَوَابُ فِي الرِّوَايَاتِ فِي ثُبُوتِهِ وَعَدَمِ تُبُوتِهِ، إِنَّمَا هُوَ اصْطِلَاحَ غَلَطٌ مُخَالِفٌ لِلُغَةِ وَلِلشَّرْع. ابتدا روشن است که گفتگو، چه به صورت پرسش و چه پاسخ، در این روایت و سایر روایات توحید که ان شاء اللّه در ادامه ذکر خواهد شد، درباره «توحید» خداوند متعال است نه اثبات وجود او. اصطلاحی که لفظ «توحید» را به معنای اثبات صانع می گیرد - یعنی اینکه این لفظ بیانگر اصل اثبات وجود صانع باشد - یک اصطلاح نادرست و مخالف با زبان و شریعت است. إِذْ لَفْظُ «التَّوْحِيدِ» ثَمَّ يُوضَعْ بِإِزَاءِ أَصْلِ وُجُودِ الصَّائِعِ، بَلِ الْمَوْضُوعُ لَهُ هُوَ الْوَحْدَانِيَّةُ وَالْفَرْدَانِيَّةُ وَالْأَحَدِيَّةُ وَعَدَمُ الشَّرِيكِ وَالشَّبِيهِ لَهُ، لَا أَصْلَ وُجُودِ الصَّانِعِ.

فَنَتَبَرَكَ بِذِكْرِ الْحَدِيثِ الْمَرْوِيَ عَنِ التَّوْحِيدِ، عَنْ هِشَامِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْعَبَّاسِي: اکنون با ذکر حدیثی که از کتاب توحید درباره هشام بن ابراهیم عباسی نقل شده است، تبرک می جوییم: قُلْتُ لَهُ - يَعْنِي أَبَا الْحَسَنِ عَلَيْهِ السَّلَامُ - : جُعِلْتُ فِدَاكَ، أَمَرَنِي بَعْضُ مَوَالِي كَ أَنْ أَسْلَكَ عَنْ مَسْأَلَةٍ. قَالَ: وَمَنْ هُوَ قُلْتُ: الْحَسَنُ بْنُ سَهْلِ. قَالَ: فِي أَيِّ شَيْءٍ مِنَ الْمَسْأَلَةِ؟ قَالَ: قُلْتُ: فِي التَّوْحِيدِ. قَالَ: وَأَيُّ شَيْءٍ مِنَ التَّوْحِيدِ؟ قَالَ: يَسْأَلُكَ عَنِ اللهِ جِسْمُ أَوْ لَا جِسْم؟ فَقَالَ لِي: إِنَّ لِلنَّاسِ فِي التَّوحِيدِ ثَلَاثَةَ مَذَاهِبَ : إِثْبَاتٌ بِتَشْبِيهِ، وَمَذْهَبُ النفي، وَمَذْهَبُ إِثْبَاتِ بِلا تَشْبِيهِ، فَمَذْهَبُ الإِثْبَاتِ بِتَشْبِيهِ لَا يَجُوزُ . وَمَذْهَبُ النَّفي لَا يَجُوزُ. وَالطَّرِيقُ فِي الْمَذْهَبِ الظَّلِثِ إِثْبَاتٌ بِلا تشبيه. fn[التوحيد / 100؛ بحار الأنوار 3 / 304]( [].) به او- یعنی امام ابوالحسن علیه السلام-گفتم: فدایت شوم، یکی از موالیانت به من امر کرده است که از شما درباره مسأله ای بپرسم. فرمود: او کیست؟ گفتم: حسن بن سهل. فرمود: این مسأله درباره چیست؟ گفتم: درباره توحید. فرمود: کدام بخش از توحید؟ گفتم: از شما می پرسد که آیا خدا جسم است یا غیر جسم؟ فرمود: مردم در باب توحید سه مذهب دارند اثبات همراه با تشبیه مذهب نفى و مذهب اثبات بدون تشبيه. مذهب اثبات همراه با تشبیه جایز نیست، مذهب نفی نیز جایز نیست و راه صحیح مذهب سوم است: اثبات بدون تشبیه. ## توحید اثبات صانع نیست، نفی تشبیه است لا يَخْفَى أَوَّلًا أَنَّ الْكَلَامَ سُوَالًا وَجَوَابًا في هَذِهِ الرِّوَايَةِ وَسَائِرِ رِوَايَاتِ التَّوْحِيدِ الَّتِي نَذْكُرُهَا . إِنْ شَاءَ اللَّهُ . فِيمَا سَيَأْتِي، إِنَّمَا هُوَ فِي تَوْحِيدِ اللهِ تَعَالَى، لَا فِي إِثْبَاتِهِ. وَالاِصْطِلاحُ عَلَى جَعْلٍ لَفْظِ «التَّوْحِيدِ» بِمَعْنَى إِثْبَاتِ الصَّانِعِ . أَيْ: جَعْلُ هَذَا اللَّفْظِ عِبَارَةٌ عَنْ أَصْلِ تُبُوتِ الصَّانِعِ . كَيْ يَكُونَ السُّؤَالُ وَالْجَوَابُ فِي الرِّوَايَاتِ فِي ثُبُوتِهِ وَعَدَمِ تُبُوتِهِ، إِنَّمَا هُوَ اصْطِلَاحَ غَلَطٌ مُخَالِفٌ لِلُغَةِ وَلِلشَّرْع. ابتدا روشن است که گفتگو، چه به صورت پرسش و چه پاسخ، در این روایت و سایر روایات توحید که ان شاء اللّه در ادامه ذکر خواهد شد، درباره «توحید» خداوند متعال است نه اثبات وجود او. اصطلاحی که لفظ «توحید» را به معنای اثبات صانع می گیرد - یعنی اینکه این لفظ بیانگر اصل اثبات وجود صانع باشد - یک اصطلاح نادرست و مخالف با زبان و شریعت است. إِذْ لَفْظُ «التَّوْحِيدِ» ثَمَّ يُوضَعْ بِإِزَاءِ أَصْلِ وُجُودِ الصَّائِعِ، بَلِ الْمَوْضُوعُ لَهُ هُوَ الْوَحْدَانِيَّةُ وَالْفَرْدَانِيَّةُ وَالْأَحَدِيَّةُ وَعَدَمُ الشَّرِيكِ وَالشَّبِيهِ لَهُ، لَا أَصْلَ وُجُودِ الصَّانِعِ.

فَنَتَبَرَكَ بِذِكْرِ الْحَدِيثِ الْمَرْوِيَ عَنِ التَّوْحِيدِ، عَنْ هِشَامِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْعَبَّاسِي: اکنون با ذکر حدیثی که از کتاب توحید درباره هشام بن ابراهیم عباسی نقل شده است، تبرک می جوییم: قُلْتُ لَهُ - يَعْنِي أَبَا الْحَسَنِ عَلَيْهِ السَّلَامُ - : جُعِلْتُ فِدَاكَ، أَمَرَنِي بَعْضُ مَوَالِي كَ أَنْ أَسْلَكَ عَنْ مَسْأَلَةٍ. قَالَ: وَمَنْ هُوَ قُلْتُ: الْحَسَنُ بْنُ سَهْلِ. قَالَ: فِي أَيِّ شَيْءٍ مِنَ الْمَسْأَلَةِ؟ قَالَ: قُلْتُ: فِي التَّوْحِيدِ. قَالَ: وَأَيُّ شَيْءٍ مِنَ التَّوْحِيدِ؟ قَالَ: يَسْأَلُكَ عَنِ اللهِ جِسْمُ أَوْ لَا جِسْم؟ فَقَالَ لِي: إِنَّ لِلنَّاسِ فِي التَّوحِيدِ ثَلَاثَةَ مَذَاهِبَ : إِثْبَاتٌ بِتَشْبِيهِ، وَمَذْهَبُ النفي، وَمَذْهَبُ إِثْبَاتِ بِلا تَشْبِيهِ، فَمَذْهَبُ الإِثْبَاتِ بِتَشْبِيهِ لَا يَجُوزُ . وَمَذْهَبُ النَّفي لَا يَجُوزُ. وَالطَّرِيقُ فِي الْمَذْهَبِ الظَّلِثِ إِثْبَاتٌ بِلا تشبيه. fn[التوحيد / 100؛ بحار الأنوار 3 / 304]( [].) به او- یعنی امام ابوالحسن علیه السلام-گفتم: فدایت شوم، یکی از موالیانت به من امر کرده است که از شما درباره مسأله ای بپرسم. فرمود: او کیست؟ گفتم: حسن بن سهل. فرمود: این مسأله درباره چیست؟ گفتم: درباره توحید. فرمود: کدام بخش از توحید؟ گفتم: از شما می پرسد که آیا خدا جسم است یا غیر جسم؟ فرمود: مردم در باب توحید سه مذهب دارند اثبات همراه با تشبیه مذهب نفى و مذهب اثبات بدون تشبيه. مذهب اثبات همراه با تشبیه جایز نیست، مذهب نفی نیز جایز نیست و راه صحیح مذهب سوم است: اثبات بدون تشبیه. ## توحید اثبات صانع نیست، نفی تشبیه است لا يَخْفَى أَوَّلًا أَنَّ الْكَلَامَ سُوَالًا وَجَوَابًا في هَذِهِ الرِّوَايَةِ وَسَائِرِ رِوَايَاتِ التَّوْحِيدِ الَّتِي نَذْكُرُهَا . إِنْ شَاءَ اللَّهُ . فِيمَا سَيَأْتِي، إِنَّمَا هُوَ فِي تَوْحِيدِ اللهِ تَعَالَى، لَا فِي إِثْبَاتِهِ. وَالاِصْطِلاحُ عَلَى جَعْلٍ لَفْظِ «التَّوْحِيدِ» بِمَعْنَى إِثْبَاتِ الصَّانِعِ . أَيْ: جَعْلُ هَذَا اللَّفْظِ عِبَارَةٌ عَنْ أَصْلِ تُبُوتِ الصَّانِعِ . كَيْ يَكُونَ السُّؤَالُ وَالْجَوَابُ فِي الرِّوَايَاتِ فِي ثُبُوتِهِ وَعَدَمِ تُبُوتِهِ، إِنَّمَا هُوَ اصْطِلَاحَ غَلَطٌ مُخَالِفٌ لِلُغَةِ وَلِلشَّرْع. ابتدا روشن است که گفتگو، چه به صورت پرسش و چه پاسخ، در این روایت و سایر روایات توحید که ان شاء اللّه در ادامه ذکر خواهد شد، درباره «توحید» خداوند متعال است نه اثبات وجود او. اصطلاحی که لفظ «توحید» را به معنای اثبات صانع می گیرد - یعنی اینکه این لفظ بیانگر اصل اثبات وجود صانع باشد - یک اصطلاح نادرست و مخالف با زبان و شریعت است. إِذْ لَفْظُ «التَّوْحِيدِ» ثَمَّ يُوضَعْ بِإِزَاءِ أَصْلِ وُجُودِ الصَّائِعِ، بَلِ الْمَوْضُوعُ لَهُ هُوَ الْوَحْدَانِيَّةُ وَالْفَرْدَانِيَّةُ وَالْأَحَدِيَّةُ وَعَدَمُ الشَّرِيكِ وَالشَّبِيهِ لَهُ، لَا أَصْلَ وُجُودِ الصَّانِعِ.

زیرا لفظ «توحید» برای بیان اصل وجود صانع وضع نشده است بلکه معنای آن وحدانیت، فردانیت، احدیت، و نفی شریک و شبیه برای خداوند است، نه صرفاً وجود صانع. وَمُرَادُ الْأَئِمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ مِنْ هَذَا اللَّفْظِ سُؤَالًا وَجَوَابًا إِنَّمَا هُوَ الْمَعْنَى اللُّغَوِيُّ. فَإِذَنْ يَكُونُ الْكَلَامُ فِي هَذَا الحَدِيثِ وَغَيْرِهِ مِنَ الْأَحَادِيثِ الَّتي صُرّحَ فِيهَا بِلَفْظِ «التَّوْحِيدِ» سُؤالًا وَجَوَابًا، (39 فِي وَحْدَانِيَّتِهِ تَعَالَى، إِنَّمَا هُوَ بَعْدَ فَرْضِ ثُبُوتِهِ تَعَالَى.) و مقصود ائمه علیهم السلام از این لفظ، چه در پرسش و چه در پاسخ همان معنای لغوی است. بنابراین، سخن در این حدیث و دیگر احادیثی که لفظ «توحید» در آن ها تصریح شده درباره وحدانیت خداوند متعال است و این مباحث پس از فرض وجود او مطرح می شود. فَفِي مَفْرُوضِ وُجُودِهِ تَعَالَى يَتَكَلَّمُ فِي تَوْحِيدِهِ وَعَدَمِ شَرِيكٍ وَشَبِيهِ لَهُ. فَفِي تَعْبِيرِهِمْ وَتَعْبِيرِ الرُّوَاةِ بِلَفْظِ «التَّوْحِيدِ» عِنَايَةٌ لأَنكُمْ أَهْلُ اللُّغَةِ. پس، در فرض وجود خداوند متعال، سخن از توحید او و نفی شریک و شبیه برای اوست. تعبیر آنها و راویان از لفظ «توحید» با دقت انتخاب شده زیرا آنها اهل زبان هستند. ## غلو، مکتب اثبات تشبیه است فَنَقُولُ فِي الرِّوَايَةِ الْمَذْكُورَةِ : إِنَّ الْإِثْبَاتَ بِالتَّشْبِيهِ هُوَ قَوْلُ الْغُلَاةِ، حَيْثُ يُنْبِتُونَ الْغَيْرَ . وَهِيَ الْمَخْلُوقَاتُ . وَمَعَ ذَلِكَ يُشَبِّهُونَ اللَّهَ تَعَالَى بِخَلْقِهِ مِنَ الْأَجْسَامِ، حَيْثُ يَقُولُونَ: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى جَسَّمَ بِصُورَةِ عَلِي عَلَيْهِ السَّلَامُ أَوْ جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ. فَعَلِيُّ الْخَارِجِيُّ هُوَ اللَّهُ عِنْدَهُمْ. در این روایت، می گوییم: «اثبات با تشبیه» دیدگاه غلات است. آنها وجود غیر (که همان مخلوقات هستند را اثبات کرده و درعین حال خداوند متعال را به مخلوقاتش از جمله اجسام تشبیه می کنند. آنها می گویند خداوند متعال به صورت علی علیه السلام یا جعفر علیه السلام مجسم شده است. به نظر آنها علی که در خارج وجود دارد، همان خداست.) وَإِنَّ مَذْهَبَ النَّفْى هُوَ قَوْلُ الْعُرَفَاءِ وَالصُّوفِيَّةِ، حَيْثُ يَنْفُونَ سِوَى اللَّهِ وَيَقُولُونَ: كُلُّ مَا يُرَى أَوْ يُتَوَهَّمُ أَوْ يُتَعَقَّلُ، هُوَ اللهُ تَعَالَى فَيُثْبِتُونَ اللَّهَ الَّذِي هُوَ بِعَيْنِهِ وَفِي عَيْنِ وَحْدَتِهِ، جَمِيعُ الْكَتَرَاتِ الْمَوْجُودَةِ الْمُجَرَّدَةِ وَالْمَادِيَّةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ أَزَلًا وَأَبَدًا، وَيَنْفُونَ غَيْرَهُ تَعَالَى؛ إِذِ الْغَيْرُ حِينَئِذٍ هُوَ الْعَدَمُ. و اما مذهب نفی، دیدگاه عرفا و صوفیه است. آن ها غیر خدا را نفی کرده و می گویند هر آنچه دیده می شود، یا به و هم می آید، یا به عقل درک می شود، همان خداوند متعال است. آن ها خداوند را که در عین وحدت خود، تمامی

زیرا لفظ «توحید» برای بیان اصل وجود صانع وضع نشده است بلکه معنای آن وحدانیت، فردانیت، احدیت، و نفی شریک و شبیه برای خداوند است، نه صرفاً وجود صانع. وَمُرَادُ الْأَئِمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ مِنْ هَذَا اللَّفْظِ سُؤَالًا وَجَوَابًا إِنَّمَا هُوَ الْمَعْنَى اللُّغَوِيُّ. فَإِذَنْ يَكُونُ الْكَلَامُ فِي هَذَا الحَدِيثِ وَغَيْرِهِ مِنَ الْأَحَادِيثِ الَّتي صُرّحَ فِيهَا بِلَفْظِ «التَّوْحِيدِ» سُؤالًا وَجَوَابًا، (39 فِي وَحْدَانِيَّتِهِ تَعَالَى، إِنَّمَا هُوَ بَعْدَ فَرْضِ ثُبُوتِهِ تَعَالَى.) و مقصود ائمه علیهم السلام از این لفظ، چه در پرسش و چه در پاسخ همان معنای لغوی است. بنابراین، سخن در این حدیث و دیگر احادیثی که لفظ «توحید» در آن ها تصریح شده درباره وحدانیت خداوند متعال است و این مباحث پس از فرض وجود او مطرح می شود. فَفِي مَفْرُوضِ وُجُودِهِ تَعَالَى يَتَكَلَّمُ فِي تَوْحِيدِهِ وَعَدَمِ شَرِيكٍ وَشَبِيهِ لَهُ. فَفِي تَعْبِيرِهِمْ وَتَعْبِيرِ الرُّوَاةِ بِلَفْظِ «التَّوْحِيدِ» عِنَايَةٌ لأَنكُمْ أَهْلُ اللُّغَةِ. پس، در فرض وجود خداوند متعال، سخن از توحید او و نفی شریک و شبیه برای اوست. تعبیر آنها و راویان از لفظ «توحید» با دقت انتخاب شده زیرا آنها اهل زبان هستند. ## غلو، مکتب اثبات تشبیه است فَنَقُولُ فِي الرِّوَايَةِ الْمَذْكُورَةِ : إِنَّ الْإِثْبَاتَ بِالتَّشْبِيهِ هُوَ قَوْلُ الْغُلَاةِ، حَيْثُ يُنْبِتُونَ الْغَيْرَ . وَهِيَ الْمَخْلُوقَاتُ . وَمَعَ ذَلِكَ يُشَبِّهُونَ اللَّهَ تَعَالَى بِخَلْقِهِ مِنَ الْأَجْسَامِ، حَيْثُ يَقُولُونَ: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى جَسَّمَ بِصُورَةِ عَلِي عَلَيْهِ السَّلَامُ أَوْ جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ. فَعَلِيُّ الْخَارِجِيُّ هُوَ اللَّهُ عِنْدَهُمْ. در این روایت، می گوییم: «اثبات با تشبیه» دیدگاه غلات است. آنها وجود غیر (که همان مخلوقات هستند را اثبات کرده و درعین حال خداوند متعال را به مخلوقاتش از جمله اجسام تشبیه می کنند. آنها می گویند خداوند متعال به صورت علی علیه السلام یا جعفر علیه السلام مجسم شده است. به نظر آنها علی که در خارج وجود دارد، همان خداست.) وَإِنَّ مَذْهَبَ النَّفْى هُوَ قَوْلُ الْعُرَفَاءِ وَالصُّوفِيَّةِ، حَيْثُ يَنْفُونَ سِوَى اللَّهِ وَيَقُولُونَ: كُلُّ مَا يُرَى أَوْ يُتَوَهَّمُ أَوْ يُتَعَقَّلُ، هُوَ اللهُ تَعَالَى فَيُثْبِتُونَ اللَّهَ الَّذِي هُوَ بِعَيْنِهِ وَفِي عَيْنِ وَحْدَتِهِ، جَمِيعُ الْكَتَرَاتِ الْمَوْجُودَةِ الْمُجَرَّدَةِ وَالْمَادِيَّةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ أَزَلًا وَأَبَدًا، وَيَنْفُونَ غَيْرَهُ تَعَالَى؛ إِذِ الْغَيْرُ حِينَئِذٍ هُوَ الْعَدَمُ. و اما مذهب نفی، دیدگاه عرفا و صوفیه است. آن ها غیر خدا را نفی کرده و می گویند هر آنچه دیده می شود، یا به و هم می آید، یا به عقل درک می شود، همان خداوند متعال است. آن ها خداوند را که در عین وحدت خود، تمامی

زیرا لفظ «توحید» برای بیان اصل وجود صانع وضع نشده است بلکه معنای آن وحدانیت، فردانیت، احدیت، و نفی شریک و شبیه برای خداوند است، نه صرفاً وجود صانع. وَمُرَادُ الْأَئِمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ مِنْ هَذَا اللَّفْظِ سُؤَالًا وَجَوَابًا إِنَّمَا هُوَ الْمَعْنَى اللُّغَوِيُّ. فَإِذَنْ يَكُونُ الْكَلَامُ فِي هَذَا الحَدِيثِ وَغَيْرِهِ مِنَ الْأَحَادِيثِ الَّتي صُرّحَ فِيهَا بِلَفْظِ «التَّوْحِيدِ» سُؤالًا وَجَوَابًا، (39 فِي وَحْدَانِيَّتِهِ تَعَالَى، إِنَّمَا هُوَ بَعْدَ فَرْضِ ثُبُوتِهِ تَعَالَى.) و مقصود ائمه علیهم السلام از این لفظ، چه در پرسش و چه در پاسخ همان معنای لغوی است. بنابراین، سخن در این حدیث و دیگر احادیثی که لفظ «توحید» در آن ها تصریح شده درباره وحدانیت خداوند متعال است و این مباحث پس از فرض وجود او مطرح می شود. فَفِي مَفْرُوضِ وُجُودِهِ تَعَالَى يَتَكَلَّمُ فِي تَوْحِيدِهِ وَعَدَمِ شَرِيكٍ وَشَبِيهِ لَهُ. فَفِي تَعْبِيرِهِمْ وَتَعْبِيرِ الرُّوَاةِ بِلَفْظِ «التَّوْحِيدِ» عِنَايَةٌ لأَنكُمْ أَهْلُ اللُّغَةِ. پس، در فرض وجود خداوند متعال، سخن از توحید او و نفی شریک و شبیه برای اوست. تعبیر آنها و راویان از لفظ «توحید» با دقت انتخاب شده زیرا آنها اهل زبان هستند. ## غلو، مکتب اثبات تشبیه است فَنَقُولُ فِي الرِّوَايَةِ الْمَذْكُورَةِ : إِنَّ الْإِثْبَاتَ بِالتَّشْبِيهِ هُوَ قَوْلُ الْغُلَاةِ، حَيْثُ يُنْبِتُونَ الْغَيْرَ . وَهِيَ الْمَخْلُوقَاتُ . وَمَعَ ذَلِكَ يُشَبِّهُونَ اللَّهَ تَعَالَى بِخَلْقِهِ مِنَ الْأَجْسَامِ، حَيْثُ يَقُولُونَ: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى جَسَّمَ بِصُورَةِ عَلِي عَلَيْهِ السَّلَامُ أَوْ جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ. فَعَلِيُّ الْخَارِجِيُّ هُوَ اللَّهُ عِنْدَهُمْ. در این روایت، می گوییم: «اثبات با تشبیه» دیدگاه غلات است. آنها وجود غیر (که همان مخلوقات هستند را اثبات کرده و درعین حال خداوند متعال را به مخلوقاتش از جمله اجسام تشبیه می کنند. آنها می گویند خداوند متعال به صورت علی علیه السلام یا جعفر علیه السلام مجسم شده است. به نظر آنها علی که در خارج وجود دارد، همان خداست.) وَإِنَّ مَذْهَبَ النَّفْى هُوَ قَوْلُ الْعُرَفَاءِ وَالصُّوفِيَّةِ، حَيْثُ يَنْفُونَ سِوَى اللَّهِ وَيَقُولُونَ: كُلُّ مَا يُرَى أَوْ يُتَوَهَّمُ أَوْ يُتَعَقَّلُ، هُوَ اللهُ تَعَالَى فَيُثْبِتُونَ اللَّهَ الَّذِي هُوَ بِعَيْنِهِ وَفِي عَيْنِ وَحْدَتِهِ، جَمِيعُ الْكَتَرَاتِ الْمَوْجُودَةِ الْمُجَرَّدَةِ وَالْمَادِيَّةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ أَزَلًا وَأَبَدًا، وَيَنْفُونَ غَيْرَهُ تَعَالَى؛ إِذِ الْغَيْرُ حِينَئِذٍ هُوَ الْعَدَمُ. و اما مذهب نفی، دیدگاه عرفا و صوفیه است. آن ها غیر خدا را نفی کرده و می گویند هر آنچه دیده می شود، یا به و هم می آید، یا به عقل درک می شود، همان خداوند متعال است. آن ها خداوند را که در عین وحدت خود، تمامی

زیرا لفظ «توحید» برای بیان اصل وجود صانع وضع نشده است بلکه معنای آن وحدانیت، فردانیت، احدیت، و نفی شریک و شبیه برای خداوند است، نه صرفاً وجود صانع. وَمُرَادُ الْأَئِمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ مِنْ هَذَا اللَّفْظِ سُؤَالًا وَجَوَابًا إِنَّمَا هُوَ الْمَعْنَى اللُّغَوِيُّ. فَإِذَنْ يَكُونُ الْكَلَامُ فِي هَذَا الحَدِيثِ وَغَيْرِهِ مِنَ الْأَحَادِيثِ الَّتي صُرّحَ فِيهَا بِلَفْظِ «التَّوْحِيدِ» سُؤالًا وَجَوَابًا، (39 فِي وَحْدَانِيَّتِهِ تَعَالَى، إِنَّمَا هُوَ بَعْدَ فَرْضِ ثُبُوتِهِ تَعَالَى.) و مقصود ائمه علیهم السلام از این لفظ، چه در پرسش و چه در پاسخ همان معنای لغوی است. بنابراین، سخن در این حدیث و دیگر احادیثی که لفظ «توحید» در آن ها تصریح شده درباره وحدانیت خداوند متعال است و این مباحث پس از فرض وجود او مطرح می شود. فَفِي مَفْرُوضِ وُجُودِهِ تَعَالَى يَتَكَلَّمُ فِي تَوْحِيدِهِ وَعَدَمِ شَرِيكٍ وَشَبِيهِ لَهُ. فَفِي تَعْبِيرِهِمْ وَتَعْبِيرِ الرُّوَاةِ بِلَفْظِ «التَّوْحِيدِ» عِنَايَةٌ لأَنكُمْ أَهْلُ اللُّغَةِ. پس، در فرض وجود خداوند متعال، سخن از توحید او و نفی شریک و شبیه برای اوست. تعبیر آنها و راویان از لفظ «توحید» با دقت انتخاب شده زیرا آنها اهل زبان هستند. ## غلو، مکتب اثبات تشبیه است فَنَقُولُ فِي الرِّوَايَةِ الْمَذْكُورَةِ : إِنَّ الْإِثْبَاتَ بِالتَّشْبِيهِ هُوَ قَوْلُ الْغُلَاةِ، حَيْثُ يُنْبِتُونَ الْغَيْرَ . وَهِيَ الْمَخْلُوقَاتُ . وَمَعَ ذَلِكَ يُشَبِّهُونَ اللَّهَ تَعَالَى بِخَلْقِهِ مِنَ الْأَجْسَامِ، حَيْثُ يَقُولُونَ: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى جَسَّمَ بِصُورَةِ عَلِي عَلَيْهِ السَّلَامُ أَوْ جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ. فَعَلِيُّ الْخَارِجِيُّ هُوَ اللَّهُ عِنْدَهُمْ. در این روایت، می گوییم: «اثبات با تشبیه» دیدگاه غلات است. آنها وجود غیر (که همان مخلوقات هستند را اثبات کرده و درعین حال خداوند متعال را به مخلوقاتش از جمله اجسام تشبیه می کنند. آنها می گویند خداوند متعال به صورت علی علیه السلام یا جعفر علیه السلام مجسم شده است. به نظر آنها علی که در خارج وجود دارد، همان خداست.) وَإِنَّ مَذْهَبَ النَّفْى هُوَ قَوْلُ الْعُرَفَاءِ وَالصُّوفِيَّةِ، حَيْثُ يَنْفُونَ سِوَى اللَّهِ وَيَقُولُونَ: كُلُّ مَا يُرَى أَوْ يُتَوَهَّمُ أَوْ يُتَعَقَّلُ، هُوَ اللهُ تَعَالَى فَيُثْبِتُونَ اللَّهَ الَّذِي هُوَ بِعَيْنِهِ وَفِي عَيْنِ وَحْدَتِهِ، جَمِيعُ الْكَتَرَاتِ الْمَوْجُودَةِ الْمُجَرَّدَةِ وَالْمَادِيَّةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ أَزَلًا وَأَبَدًا، وَيَنْفُونَ غَيْرَهُ تَعَالَى؛ إِذِ الْغَيْرُ حِينَئِذٍ هُوَ الْعَدَمُ. و اما مذهب نفی، دیدگاه عرفا و صوفیه است. آن ها غیر خدا را نفی کرده و می گویند هر آنچه دیده می شود، یا به و هم می آید، یا به عقل درک می شود، همان خداوند متعال است. آن ها خداوند را که در عین وحدت خود، تمامی

کثرت های موجود مجرد و مادی بی نهایت از ازل تا ابد است اثبات میکنند و غیر او را نفی می نمایند؛ زیرا در این دیدگاه، غیر او چیزی جز عدم نیست. وَإِنَّ الْإِثْبَاتَ بِلَا تَشْبِيهِ هُوَ الْمَذْهَبُ الْحَقُّ. فَإِنَّ مَذْهَبَ صَاحِبِ الشَّرْعِ إِثْبَاتُ الْأَغْيَارِ حَقِيقَةً . أَيْ غَيْرُ اللَّهِ تَعَالَى وَهُوَ الْخَلْقُ . مِنْ دُونِ تَشْبِيهِ لَهُ تَعَالَى بِأَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ. كَيْفَ وَيُنَادُونَ بِأَعْلَى صَوْتِهِمْ بِكَوْنِهِ تَعَالَى مُغَايِرًا لِخَلْقِهِ، حَيْثُ قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: وَكُنْهُهُ تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ. fn[التوحيد / 36؛ عيون أخبار الرضا7 1 / 151؛ الاحتجاج 2 / 399؛ بحار الأنوار 4 / 228]( [].) وَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: وَغَيْرُهُ تَحْدِيدُ لِمَا سِوَاهُ. fn[عيون أخبار الرضا 7 1 / 151؛ بحار الأنوار 4 / 228]( [].) وَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: إِنَّ اللهَ خُلُو مِنْ خَلْقِهِ وَخَلْقُهُ خُلُو مِنْهُ. fn[الكافي 1 / 82 و 83؛ التوحيد / 143 ؛ بحار الأنوار 4 / 161]( [].) و اثبات بدون تشبيه، مذهب حق .است زیرا مذهب صاحب شریعت اثبات وجود اغیار به صورت حقیقی است-یعنی وجود غير خداوند متعال که همان مخلوقات است - بدون اینکه خداوند به یکی از مخلوقاتش تشبیه شود. چگونه ممکن است، در حالی که ایشان به بلندترین صدا اعلام می کنند که خداوند متعال از مخلوقاتش متمایز است همان گونه که فرمودند: «ذات خداوند جدایی میان او و مخلوقاتش است». و نیز فرمودند: «غیریت او، تحدید چیزی است که غیر اوست». و فرمودند: «خداوند از مخلوقاتش جداست و مخلوقات از او جدا هستند». وَهَذِهِ الخُلُويَّةُ مُميّز عَظِيمٌ بَيْنَ مَا جَاءَ بِهِ صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ، وَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ عُرَفَاءُ الْبَشَرِ وَأَوْحَدِي أَعَاظِمِهِمْ. وَمَعَ ذَلِكَ إِنَّهُمْ: يُنَزِّهُونَهُ تَعَالَى عَنِ الشَّبِيهِ وَالْمِثْلِ، وَعَنْ كُلِّ مَا يَتَعَيَّنُ وَيَتَّصِفُ بِسِمَاتِ الْإِمْكَانِ وَصِفَاتِهِ. فَإِثْبَاتُ الْغَيْرِ وَالْغَيْرِيَّةِ مَعَ التَّنْزِيهِ هُوَ مَذْهَبُ صَاحِبِ الشَّرْع. و این جدایی تفاوت بزرگی است میان آنچه صاحب شریعت آورده است و آنچه عرفای بشر و بزرگان ایشان بیان کرده اند. با این حال آنها نیز خداوند متعال را از شبیه و مثل، و از هر آنچه متعیّن و متصف به ویژگی های امکان و صفات آن است منزه میدانند بنابراین، اثبات غیر و غیریت همراه با تنزیه مذهب صاحب شریعت است. ## هفت تمایز عرفان و اهل بیت در توحید إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ وَفَهِمْت مَعْنَى ذَلِكَ الْحَدِيثِ، نَقُولُ: التَّمَايُرُ بَيْنَ مَذْهَبِ الْعُرَفَاءِ وَمَسْلَكِ صَاحِب الشَّرِيعَةِ مِنْ وُجُوهِ سَبْعَةٍ:

کثرت های موجود مجرد و مادی بی نهایت از ازل تا ابد است اثبات میکنند و غیر او را نفی می نمایند؛ زیرا در این دیدگاه، غیر او چیزی جز عدم نیست. وَإِنَّ الْإِثْبَاتَ بِلَا تَشْبِيهِ هُوَ الْمَذْهَبُ الْحَقُّ. فَإِنَّ مَذْهَبَ صَاحِبِ الشَّرْعِ إِثْبَاتُ الْأَغْيَارِ حَقِيقَةً . أَيْ غَيْرُ اللَّهِ تَعَالَى وَهُوَ الْخَلْقُ . مِنْ دُونِ تَشْبِيهِ لَهُ تَعَالَى بِأَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ. كَيْفَ وَيُنَادُونَ بِأَعْلَى صَوْتِهِمْ بِكَوْنِهِ تَعَالَى مُغَايِرًا لِخَلْقِهِ، حَيْثُ قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: وَكُنْهُهُ تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ. fn[التوحيد / 36؛ عيون أخبار الرضا7 1 / 151؛ الاحتجاج 2 / 399؛ بحار الأنوار 4 / 228]( [].) وَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: وَغَيْرُهُ تَحْدِيدُ لِمَا سِوَاهُ. fn[عيون أخبار الرضا 7 1 / 151؛ بحار الأنوار 4 / 228]( [].) وَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: إِنَّ اللهَ خُلُو مِنْ خَلْقِهِ وَخَلْقُهُ خُلُو مِنْهُ. fn[الكافي 1 / 82 و 83؛ التوحيد / 143 ؛ بحار الأنوار 4 / 161]( [].) و اثبات بدون تشبيه، مذهب حق .است زیرا مذهب صاحب شریعت اثبات وجود اغیار به صورت حقیقی است-یعنی وجود غير خداوند متعال که همان مخلوقات است - بدون اینکه خداوند به یکی از مخلوقاتش تشبیه شود. چگونه ممکن است، در حالی که ایشان به بلندترین صدا اعلام می کنند که خداوند متعال از مخلوقاتش متمایز است همان گونه که فرمودند: «ذات خداوند جدایی میان او و مخلوقاتش است». و نیز فرمودند: «غیریت او، تحدید چیزی است که غیر اوست». و فرمودند: «خداوند از مخلوقاتش جداست و مخلوقات از او جدا هستند». وَهَذِهِ الخُلُويَّةُ مُميّز عَظِيمٌ بَيْنَ مَا جَاءَ بِهِ صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ، وَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ عُرَفَاءُ الْبَشَرِ وَأَوْحَدِي أَعَاظِمِهِمْ. وَمَعَ ذَلِكَ إِنَّهُمْ: يُنَزِّهُونَهُ تَعَالَى عَنِ الشَّبِيهِ وَالْمِثْلِ، وَعَنْ كُلِّ مَا يَتَعَيَّنُ وَيَتَّصِفُ بِسِمَاتِ الْإِمْكَانِ وَصِفَاتِهِ. فَإِثْبَاتُ الْغَيْرِ وَالْغَيْرِيَّةِ مَعَ التَّنْزِيهِ هُوَ مَذْهَبُ صَاحِبِ الشَّرْع. و این جدایی تفاوت بزرگی است میان آنچه صاحب شریعت آورده است و آنچه عرفای بشر و بزرگان ایشان بیان کرده اند. با این حال آنها نیز خداوند متعال را از شبیه و مثل، و از هر آنچه متعیّن و متصف به ویژگی های امکان و صفات آن است منزه میدانند بنابراین، اثبات غیر و غیریت همراه با تنزیه مذهب صاحب شریعت است. ## هفت تمایز عرفان و اهل بیت در توحید إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ وَفَهِمْت مَعْنَى ذَلِكَ الْحَدِيثِ، نَقُولُ: التَّمَايُرُ بَيْنَ مَذْهَبِ الْعُرَفَاءِ وَمَسْلَكِ صَاحِب الشَّرِيعَةِ مِنْ وُجُوهِ سَبْعَةٍ:

کثرت های موجود مجرد و مادی بی نهایت از ازل تا ابد است اثبات میکنند و غیر او را نفی می نمایند؛ زیرا در این دیدگاه، غیر او چیزی جز عدم نیست. وَإِنَّ الْإِثْبَاتَ بِلَا تَشْبِيهِ هُوَ الْمَذْهَبُ الْحَقُّ. فَإِنَّ مَذْهَبَ صَاحِبِ الشَّرْعِ إِثْبَاتُ الْأَغْيَارِ حَقِيقَةً . أَيْ غَيْرُ اللَّهِ تَعَالَى وَهُوَ الْخَلْقُ . مِنْ دُونِ تَشْبِيهِ لَهُ تَعَالَى بِأَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ. كَيْفَ وَيُنَادُونَ بِأَعْلَى صَوْتِهِمْ بِكَوْنِهِ تَعَالَى مُغَايِرًا لِخَلْقِهِ، حَيْثُ قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: وَكُنْهُهُ تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ. fn[التوحيد / 36؛ عيون أخبار الرضا7 1 / 151؛ الاحتجاج 2 / 399؛ بحار الأنوار 4 / 228]( [].) وَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: وَغَيْرُهُ تَحْدِيدُ لِمَا سِوَاهُ. fn[عيون أخبار الرضا 7 1 / 151؛ بحار الأنوار 4 / 228]( [].) وَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: إِنَّ اللهَ خُلُو مِنْ خَلْقِهِ وَخَلْقُهُ خُلُو مِنْهُ. fn[الكافي 1 / 82 و 83؛ التوحيد / 143 ؛ بحار الأنوار 4 / 161]( [].) و اثبات بدون تشبيه، مذهب حق .است زیرا مذهب صاحب شریعت اثبات وجود اغیار به صورت حقیقی است-یعنی وجود غير خداوند متعال که همان مخلوقات است - بدون اینکه خداوند به یکی از مخلوقاتش تشبیه شود. چگونه ممکن است، در حالی که ایشان به بلندترین صدا اعلام می کنند که خداوند متعال از مخلوقاتش متمایز است همان گونه که فرمودند: «ذات خداوند جدایی میان او و مخلوقاتش است». و نیز فرمودند: «غیریت او، تحدید چیزی است که غیر اوست». و فرمودند: «خداوند از مخلوقاتش جداست و مخلوقات از او جدا هستند». وَهَذِهِ الخُلُويَّةُ مُميّز عَظِيمٌ بَيْنَ مَا جَاءَ بِهِ صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ، وَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ عُرَفَاءُ الْبَشَرِ وَأَوْحَدِي أَعَاظِمِهِمْ. وَمَعَ ذَلِكَ إِنَّهُمْ: يُنَزِّهُونَهُ تَعَالَى عَنِ الشَّبِيهِ وَالْمِثْلِ، وَعَنْ كُلِّ مَا يَتَعَيَّنُ وَيَتَّصِفُ بِسِمَاتِ الْإِمْكَانِ وَصِفَاتِهِ. فَإِثْبَاتُ الْغَيْرِ وَالْغَيْرِيَّةِ مَعَ التَّنْزِيهِ هُوَ مَذْهَبُ صَاحِبِ الشَّرْع. و این جدایی تفاوت بزرگی است میان آنچه صاحب شریعت آورده است و آنچه عرفای بشر و بزرگان ایشان بیان کرده اند. با این حال آنها نیز خداوند متعال را از شبیه و مثل، و از هر آنچه متعیّن و متصف به ویژگی های امکان و صفات آن است منزه میدانند بنابراین، اثبات غیر و غیریت همراه با تنزیه مذهب صاحب شریعت است. ## هفت تمایز عرفان و اهل بیت در توحید إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ وَفَهِمْت مَعْنَى ذَلِكَ الْحَدِيثِ، نَقُولُ: التَّمَايُرُ بَيْنَ مَذْهَبِ الْعُرَفَاءِ وَمَسْلَكِ صَاحِب الشَّرِيعَةِ مِنْ وُجُوهِ سَبْعَةٍ:

کثرت های موجود مجرد و مادی بی نهایت از ازل تا ابد است اثبات میکنند و غیر او را نفی می نمایند؛ زیرا در این دیدگاه، غیر او چیزی جز عدم نیست. وَإِنَّ الْإِثْبَاتَ بِلَا تَشْبِيهِ هُوَ الْمَذْهَبُ الْحَقُّ. فَإِنَّ مَذْهَبَ صَاحِبِ الشَّرْعِ إِثْبَاتُ الْأَغْيَارِ حَقِيقَةً . أَيْ غَيْرُ اللَّهِ تَعَالَى وَهُوَ الْخَلْقُ . مِنْ دُونِ تَشْبِيهِ لَهُ تَعَالَى بِأَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ. كَيْفَ وَيُنَادُونَ بِأَعْلَى صَوْتِهِمْ بِكَوْنِهِ تَعَالَى مُغَايِرًا لِخَلْقِهِ، حَيْثُ قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: وَكُنْهُهُ تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ. fn[التوحيد / 36؛ عيون أخبار الرضا7 1 / 151؛ الاحتجاج 2 / 399؛ بحار الأنوار 4 / 228]( [].) وَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: وَغَيْرُهُ تَحْدِيدُ لِمَا سِوَاهُ. fn[عيون أخبار الرضا 7 1 / 151؛ بحار الأنوار 4 / 228]( [].) وَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: إِنَّ اللهَ خُلُو مِنْ خَلْقِهِ وَخَلْقُهُ خُلُو مِنْهُ. fn[الكافي 1 / 82 و 83؛ التوحيد / 143 ؛ بحار الأنوار 4 / 161]( [].) و اثبات بدون تشبيه، مذهب حق .است زیرا مذهب صاحب شریعت اثبات وجود اغیار به صورت حقیقی است-یعنی وجود غير خداوند متعال که همان مخلوقات است - بدون اینکه خداوند به یکی از مخلوقاتش تشبیه شود. چگونه ممکن است، در حالی که ایشان به بلندترین صدا اعلام می کنند که خداوند متعال از مخلوقاتش متمایز است همان گونه که فرمودند: «ذات خداوند جدایی میان او و مخلوقاتش است». و نیز فرمودند: «غیریت او، تحدید چیزی است که غیر اوست». و فرمودند: «خداوند از مخلوقاتش جداست و مخلوقات از او جدا هستند». وَهَذِهِ الخُلُويَّةُ مُميّز عَظِيمٌ بَيْنَ مَا جَاءَ بِهِ صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ، وَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ عُرَفَاءُ الْبَشَرِ وَأَوْحَدِي أَعَاظِمِهِمْ. وَمَعَ ذَلِكَ إِنَّهُمْ: يُنَزِّهُونَهُ تَعَالَى عَنِ الشَّبِيهِ وَالْمِثْلِ، وَعَنْ كُلِّ مَا يَتَعَيَّنُ وَيَتَّصِفُ بِسِمَاتِ الْإِمْكَانِ وَصِفَاتِهِ. فَإِثْبَاتُ الْغَيْرِ وَالْغَيْرِيَّةِ مَعَ التَّنْزِيهِ هُوَ مَذْهَبُ صَاحِبِ الشَّرْع. و این جدایی تفاوت بزرگی است میان آنچه صاحب شریعت آورده است و آنچه عرفای بشر و بزرگان ایشان بیان کرده اند. با این حال آنها نیز خداوند متعال را از شبیه و مثل، و از هر آنچه متعیّن و متصف به ویژگی های امکان و صفات آن است منزه میدانند بنابراین، اثبات غیر و غیریت همراه با تنزیه مذهب صاحب شریعت است. ## هفت تمایز عرفان و اهل بیت در توحید إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ وَفَهِمْت مَعْنَى ذَلِكَ الْحَدِيثِ، نَقُولُ: التَّمَايُرُ بَيْنَ مَذْهَبِ الْعُرَفَاءِ وَمَسْلَكِ صَاحِب الشَّرِيعَةِ مِنْ وُجُوهِ سَبْعَةٍ:

أَحَدُهَا: إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى عَلَى مَذْهَبِ الْعُرَفَاءِ مَقَامَيْنِ وَمَرْتَبَتَيْنِ بِالْحَقِيقَةِ، وَهُوَ تَعَالَى فِي مَقَامِ وُجُودِهِ مُتَقَومٌ بِهِمَا: مَقَامُ الْبُطُونِ: وَهُوَ مَقَامُ الْكَثْرَةِ فِي الْوَحْدَةِ، حَيْثُ إِنَّهُ بِوَحْدَتِهِ وَاجِدٌ لِكُلِّ الْكَفْرَاتِ الْوُجُودِيَّةِ بِنَحْوِ الْبَسَاطَةِ وَالْوَحْدَةِ، وَجَمِيعُ الْمَاهِيَّاتِ مُسْتَجِنَّةٌ فِي غَيْبِ هَذَا الْوُجُودِ. حال که این مطلب را دانستی و معنای این حدیث را فهمیدی میگوییم تفاوت ميان مذهب عرفا و مسير صاحب شریعت در هفت جنبه است: اول به نظر عرفا، خداوند متعال دارای دو مقام و مرتبه است و در مقام وجود خود، به این دو متقوم است: مقام بطون این مقام کثرت در وحدت است زیرا خداوند در وحدت خود، تمام کثرت های وجودی را به صورت بسيط و واحد داراست و تمام ماهیات در نهان این وجود پنهان اند. وَمَقَامُ الظُّهُورِ: وَهُوَ مَقَامُ الْوَحْدَةِ فِي الْكَثْرَةِ، حَيْثُ إِنَّهُ بِوَحْدَتِهِ السَّعِيَّةِ عَيْنُ هَذِهِ الْكَثَرَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. وَهَذَا مَقَامُ الاسْتِجْلَاءِ وَالشُّهُودِ في الخارج. و مقام ظهور: این مقام وحدت در کثرت است زیرا خداوند با وحدت گسترده اش، عین همین کثرت های بینهایت است و این مقام تجلی و شهود در عالم خارج است. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الظَّاهِرَ وَالْبَاطِنَ هُوَ اللهُ تَعَالَى وَهَاتَانِ الْمَرْتَبَتَانِ الْوَاقِعِيَّتَانِ اعْتِبَارَانِ عِرْفَانِيَّانِ وَاقِعِيَّانِ . وَالْمَرْتَبَتَانِ كِلْتَاهُمَا عَيْنُ الذَّاتِ الْمُقَدَّسَةِ. و مقصود این است که ظاهر و باطن همان خداوند متعال است. و این دو مرتبه واقعی، اعتبارات عرفانی حقیقی اند و هر دو مرتبه عين ذات مقدس هستند. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى: لِلذَّاتِ الْمُقَدَّسَةِ اعْتِبَارَانِ عِرْفَانِيَّانِ وَاقِعِيَّانِ ، لَا أَنْ يَكُونَا انْتِزَاعِيَّيْنِ غَيْرَ وَاقِعِيَّيْنِ. وَهَذَانِ الاعْتِبَارَانِ هُمَا الْمَرْتَبَتَانِ اللَّتَانِ تَكُونُ عَيْنَ الذَّاتِ اللَّا بَشَرْطِ . و به عبارت دیگر، ذات مقدس دارای دو اعتبار عرفانی واقعی است، نه اینکه این دو، اعتبارات انتزاعی و غیر واقعی باشند. و این دو اعتبار همان دو مرتبه ای هستند که عین ذاتِ بدون شرط اند. وَلَيْسَ فِي دَارِ الْوُجُودِ غَيْرُ اللَّهِ تَعَالَى الظَّاهِرِ الْبَاطِنِ. وَفِي مَقَامِ بُطُونِهِ انْطَوَتِ الْكَثْرَةُ وُجُودًا وَمَاهِيَّةً، انْطِوَاء أَعْلَى وَأَجَلَّ مِن انْطِوَاءِ شَيْءٍ فِي شَيْءٍ. و در سراسر عالم وجود، چیزی غیر از خداوند متعال ظاهر و باطن وجود ندارد. و در مقام بطون او، کثرت به لحاظ وجود و ماهیت، در او نهفته شده است؛ نهفتگی ای بالاتر و برتر از هر نوع نهفتگی دیگر.

أَحَدُهَا: إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى عَلَى مَذْهَبِ الْعُرَفَاءِ مَقَامَيْنِ وَمَرْتَبَتَيْنِ بِالْحَقِيقَةِ، وَهُوَ تَعَالَى فِي مَقَامِ وُجُودِهِ مُتَقَومٌ بِهِمَا: مَقَامُ الْبُطُونِ: وَهُوَ مَقَامُ الْكَثْرَةِ فِي الْوَحْدَةِ، حَيْثُ إِنَّهُ بِوَحْدَتِهِ وَاجِدٌ لِكُلِّ الْكَفْرَاتِ الْوُجُودِيَّةِ بِنَحْوِ الْبَسَاطَةِ وَالْوَحْدَةِ، وَجَمِيعُ الْمَاهِيَّاتِ مُسْتَجِنَّةٌ فِي غَيْبِ هَذَا الْوُجُودِ. حال که این مطلب را دانستی و معنای این حدیث را فهمیدی میگوییم تفاوت ميان مذهب عرفا و مسير صاحب شریعت در هفت جنبه است: اول به نظر عرفا، خداوند متعال دارای دو مقام و مرتبه است و در مقام وجود خود، به این دو متقوم است: مقام بطون این مقام کثرت در وحدت است زیرا خداوند در وحدت خود، تمام کثرت های وجودی را به صورت بسيط و واحد داراست و تمام ماهیات در نهان این وجود پنهان اند. وَمَقَامُ الظُّهُورِ: وَهُوَ مَقَامُ الْوَحْدَةِ فِي الْكَثْرَةِ، حَيْثُ إِنَّهُ بِوَحْدَتِهِ السَّعِيَّةِ عَيْنُ هَذِهِ الْكَثَرَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. وَهَذَا مَقَامُ الاسْتِجْلَاءِ وَالشُّهُودِ في الخارج. و مقام ظهور: این مقام وحدت در کثرت است زیرا خداوند با وحدت گسترده اش، عین همین کثرت های بینهایت است و این مقام تجلی و شهود در عالم خارج است. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الظَّاهِرَ وَالْبَاطِنَ هُوَ اللهُ تَعَالَى وَهَاتَانِ الْمَرْتَبَتَانِ الْوَاقِعِيَّتَانِ اعْتِبَارَانِ عِرْفَانِيَّانِ وَاقِعِيَّانِ . وَالْمَرْتَبَتَانِ كِلْتَاهُمَا عَيْنُ الذَّاتِ الْمُقَدَّسَةِ. و مقصود این است که ظاهر و باطن همان خداوند متعال است. و این دو مرتبه واقعی، اعتبارات عرفانی حقیقی اند و هر دو مرتبه عين ذات مقدس هستند. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى: لِلذَّاتِ الْمُقَدَّسَةِ اعْتِبَارَانِ عِرْفَانِيَّانِ وَاقِعِيَّانِ ، لَا أَنْ يَكُونَا انْتِزَاعِيَّيْنِ غَيْرَ وَاقِعِيَّيْنِ. وَهَذَانِ الاعْتِبَارَانِ هُمَا الْمَرْتَبَتَانِ اللَّتَانِ تَكُونُ عَيْنَ الذَّاتِ اللَّا بَشَرْطِ . و به عبارت دیگر، ذات مقدس دارای دو اعتبار عرفانی واقعی است، نه اینکه این دو، اعتبارات انتزاعی و غیر واقعی باشند. و این دو اعتبار همان دو مرتبه ای هستند که عین ذاتِ بدون شرط اند. وَلَيْسَ فِي دَارِ الْوُجُودِ غَيْرُ اللَّهِ تَعَالَى الظَّاهِرِ الْبَاطِنِ. وَفِي مَقَامِ بُطُونِهِ انْطَوَتِ الْكَثْرَةُ وُجُودًا وَمَاهِيَّةً، انْطِوَاء أَعْلَى وَأَجَلَّ مِن انْطِوَاءِ شَيْءٍ فِي شَيْءٍ. و در سراسر عالم وجود، چیزی غیر از خداوند متعال ظاهر و باطن وجود ندارد. و در مقام بطون او، کثرت به لحاظ وجود و ماهیت، در او نهفته شده است؛ نهفتگی ای بالاتر و برتر از هر نوع نهفتگی دیگر.

أَحَدُهَا: إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى عَلَى مَذْهَبِ الْعُرَفَاءِ مَقَامَيْنِ وَمَرْتَبَتَيْنِ بِالْحَقِيقَةِ، وَهُوَ تَعَالَى فِي مَقَامِ وُجُودِهِ مُتَقَومٌ بِهِمَا: مَقَامُ الْبُطُونِ: وَهُوَ مَقَامُ الْكَثْرَةِ فِي الْوَحْدَةِ، حَيْثُ إِنَّهُ بِوَحْدَتِهِ وَاجِدٌ لِكُلِّ الْكَفْرَاتِ الْوُجُودِيَّةِ بِنَحْوِ الْبَسَاطَةِ وَالْوَحْدَةِ، وَجَمِيعُ الْمَاهِيَّاتِ مُسْتَجِنَّةٌ فِي غَيْبِ هَذَا الْوُجُودِ. حال که این مطلب را دانستی و معنای این حدیث را فهمیدی میگوییم تفاوت ميان مذهب عرفا و مسير صاحب شریعت در هفت جنبه است: اول به نظر عرفا، خداوند متعال دارای دو مقام و مرتبه است و در مقام وجود خود، به این دو متقوم است: مقام بطون این مقام کثرت در وحدت است زیرا خداوند در وحدت خود، تمام کثرت های وجودی را به صورت بسيط و واحد داراست و تمام ماهیات در نهان این وجود پنهان اند. وَمَقَامُ الظُّهُورِ: وَهُوَ مَقَامُ الْوَحْدَةِ فِي الْكَثْرَةِ، حَيْثُ إِنَّهُ بِوَحْدَتِهِ السَّعِيَّةِ عَيْنُ هَذِهِ الْكَثَرَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. وَهَذَا مَقَامُ الاسْتِجْلَاءِ وَالشُّهُودِ في الخارج. و مقام ظهور: این مقام وحدت در کثرت است زیرا خداوند با وحدت گسترده اش، عین همین کثرت های بینهایت است و این مقام تجلی و شهود در عالم خارج است. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الظَّاهِرَ وَالْبَاطِنَ هُوَ اللهُ تَعَالَى وَهَاتَانِ الْمَرْتَبَتَانِ الْوَاقِعِيَّتَانِ اعْتِبَارَانِ عِرْفَانِيَّانِ وَاقِعِيَّانِ . وَالْمَرْتَبَتَانِ كِلْتَاهُمَا عَيْنُ الذَّاتِ الْمُقَدَّسَةِ. و مقصود این است که ظاهر و باطن همان خداوند متعال است. و این دو مرتبه واقعی، اعتبارات عرفانی حقیقی اند و هر دو مرتبه عين ذات مقدس هستند. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى: لِلذَّاتِ الْمُقَدَّسَةِ اعْتِبَارَانِ عِرْفَانِيَّانِ وَاقِعِيَّانِ ، لَا أَنْ يَكُونَا انْتِزَاعِيَّيْنِ غَيْرَ وَاقِعِيَّيْنِ. وَهَذَانِ الاعْتِبَارَانِ هُمَا الْمَرْتَبَتَانِ اللَّتَانِ تَكُونُ عَيْنَ الذَّاتِ اللَّا بَشَرْطِ . و به عبارت دیگر، ذات مقدس دارای دو اعتبار عرفانی واقعی است، نه اینکه این دو، اعتبارات انتزاعی و غیر واقعی باشند. و این دو اعتبار همان دو مرتبه ای هستند که عین ذاتِ بدون شرط اند. وَلَيْسَ فِي دَارِ الْوُجُودِ غَيْرُ اللَّهِ تَعَالَى الظَّاهِرِ الْبَاطِنِ. وَفِي مَقَامِ بُطُونِهِ انْطَوَتِ الْكَثْرَةُ وُجُودًا وَمَاهِيَّةً، انْطِوَاء أَعْلَى وَأَجَلَّ مِن انْطِوَاءِ شَيْءٍ فِي شَيْءٍ. و در سراسر عالم وجود، چیزی غیر از خداوند متعال ظاهر و باطن وجود ندارد. و در مقام بطون او، کثرت به لحاظ وجود و ماهیت، در او نهفته شده است؛ نهفتگی ای بالاتر و برتر از هر نوع نهفتگی دیگر.

أَحَدُهَا: إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى عَلَى مَذْهَبِ الْعُرَفَاءِ مَقَامَيْنِ وَمَرْتَبَتَيْنِ بِالْحَقِيقَةِ، وَهُوَ تَعَالَى فِي مَقَامِ وُجُودِهِ مُتَقَومٌ بِهِمَا: مَقَامُ الْبُطُونِ: وَهُوَ مَقَامُ الْكَثْرَةِ فِي الْوَحْدَةِ، حَيْثُ إِنَّهُ بِوَحْدَتِهِ وَاجِدٌ لِكُلِّ الْكَفْرَاتِ الْوُجُودِيَّةِ بِنَحْوِ الْبَسَاطَةِ وَالْوَحْدَةِ، وَجَمِيعُ الْمَاهِيَّاتِ مُسْتَجِنَّةٌ فِي غَيْبِ هَذَا الْوُجُودِ. حال که این مطلب را دانستی و معنای این حدیث را فهمیدی میگوییم تفاوت ميان مذهب عرفا و مسير صاحب شریعت در هفت جنبه است: اول به نظر عرفا، خداوند متعال دارای دو مقام و مرتبه است و در مقام وجود خود، به این دو متقوم است: مقام بطون این مقام کثرت در وحدت است زیرا خداوند در وحدت خود، تمام کثرت های وجودی را به صورت بسيط و واحد داراست و تمام ماهیات در نهان این وجود پنهان اند. وَمَقَامُ الظُّهُورِ: وَهُوَ مَقَامُ الْوَحْدَةِ فِي الْكَثْرَةِ، حَيْثُ إِنَّهُ بِوَحْدَتِهِ السَّعِيَّةِ عَيْنُ هَذِهِ الْكَثَرَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. وَهَذَا مَقَامُ الاسْتِجْلَاءِ وَالشُّهُودِ في الخارج. و مقام ظهور: این مقام وحدت در کثرت است زیرا خداوند با وحدت گسترده اش، عین همین کثرت های بینهایت است و این مقام تجلی و شهود در عالم خارج است. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الظَّاهِرَ وَالْبَاطِنَ هُوَ اللهُ تَعَالَى وَهَاتَانِ الْمَرْتَبَتَانِ الْوَاقِعِيَّتَانِ اعْتِبَارَانِ عِرْفَانِيَّانِ وَاقِعِيَّانِ . وَالْمَرْتَبَتَانِ كِلْتَاهُمَا عَيْنُ الذَّاتِ الْمُقَدَّسَةِ. و مقصود این است که ظاهر و باطن همان خداوند متعال است. و این دو مرتبه واقعی، اعتبارات عرفانی حقیقی اند و هر دو مرتبه عين ذات مقدس هستند. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى: لِلذَّاتِ الْمُقَدَّسَةِ اعْتِبَارَانِ عِرْفَانِيَّانِ وَاقِعِيَّانِ ، لَا أَنْ يَكُونَا انْتِزَاعِيَّيْنِ غَيْرَ وَاقِعِيَّيْنِ. وَهَذَانِ الاعْتِبَارَانِ هُمَا الْمَرْتَبَتَانِ اللَّتَانِ تَكُونُ عَيْنَ الذَّاتِ اللَّا بَشَرْطِ . و به عبارت دیگر، ذات مقدس دارای دو اعتبار عرفانی واقعی است، نه اینکه این دو، اعتبارات انتزاعی و غیر واقعی باشند. و این دو اعتبار همان دو مرتبه ای هستند که عین ذاتِ بدون شرط اند. وَلَيْسَ فِي دَارِ الْوُجُودِ غَيْرُ اللَّهِ تَعَالَى الظَّاهِرِ الْبَاطِنِ. وَفِي مَقَامِ بُطُونِهِ انْطَوَتِ الْكَثْرَةُ وُجُودًا وَمَاهِيَّةً، انْطِوَاء أَعْلَى وَأَجَلَّ مِن انْطِوَاءِ شَيْءٍ فِي شَيْءٍ. و در سراسر عالم وجود، چیزی غیر از خداوند متعال ظاهر و باطن وجود ندارد. و در مقام بطون او، کثرت به لحاظ وجود و ماهیت، در او نهفته شده است؛ نهفتگی ای بالاتر و برتر از هر نوع نهفتگی دیگر.

وَكَذَا فِي مَقَامِ ظُهُورِهِ تَجَلَّى الْوَاحِدُ بِمَجَالِي جَمِيعِ الْكَتَرَاتِ. و همین طور در مقام ظهور او، واحد در تمام مظاهر کثرتها تجلی کرده است. وَحَيْثُ إِنَّ كِلَا الْمَقَامَيْنِ مَقَامُ الذَّاتِ وَمَرْتَبَتُهُ، فَلَا حَالَةَ يَكُونُ الْكَثْرَةُ فِي مَرْتَبَةِ الذَّاتِ حَقِيقَةً. و چون هر دو مقام، مقام ذات و مرتبه آن هستند، پس کثرت در مرتبه ذات به صورت حقیقی موجود است. فَفِي مَرْتَبَةِ الذَّاتِ الإِهِيةِ أُخِذَتِ الْكَثْرَةُ، إِمَّا بِنَحْوِ كَوْنِهَا فِي الْوَحْدَةِ . كَمَا فِي الْبُطُونِ . أَوْ بِنَحْوِ كَوْنِ الْوَحْدَةِ فِيهَا . كَمَا في الظُّهور. در مرتبه ذات الهی، کثرت به یکی از این دو صورت لحاظ میشود یا به گونه ای که کثرت در وحدت است (همان طور که در مقام بطون یا به گونه ای که وحدت در کثرت است (همان طور که در مقام ظهور) .) وَعَلَى أَي حَالٍ، مَرْتَبَةُ الْكَثْرَةِ مَرْتَبَةُ الذَّاتِ الْإِلهِيةِ. و در هر صورت مرتبه ،کثرت همان مرتبه ذات الهی است. وَهَذَا بِخِلَافِ مَشْرَبِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ، حَيْثُ إِنَّهُ لَا يَدَّعِي مَرْتَبَتَيْنِ لِلذَّاتِ، (40 مَرْتَبَةَ الْوَحْدَةِ وَالْكَثْرَةِ، بَلْ يَدَّعِي أَنَّ مَرْتَبَةَ الذَّاتِ فَوْقَ الْقِلَّةِ وَالْكَثْرَةِ، وَهُوَ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ مُتَعَالٍ عَنِ الْقِلَّةِ وَالْكَثْرَةِ وَمُنَزِّهُ عَنْهُمَا.) این برخلاف مشرب صاحب شریعت است؛ چراکه او دو مرتبه برای ذات مرتبه وحدت و کثرت قائل نیست، بلکه معتقد است که مرتبه ذات بالاتر از قلت و کثرت است و خداوند متعال در مرتبه ذات خود از قلت و كثرت متعالی و منزه است. جَلَّ جَلالُهُ عَنْ أَنْ يَقَعَ فِي مَرْتَبَتِهِمَا وَهُوَ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ وَاحِدٌ أَحَدٌ صَمَدٌ لَيْسَ شَيْءٌ غَيْرُهُ تَعَالَى فِي هَذِهِ الْمَرْتَبَةِ. منزه و بزرگ است خداوند از آنکه در مرتبه قلت و کثرت قرار گیرد و او در مرتبه ذات خود، یکتا، احد و صمد است و هیچ چیزی جز او در این مرتبه وجود ندارد.

وَكَذَا فِي مَقَامِ ظُهُورِهِ تَجَلَّى الْوَاحِدُ بِمَجَالِي جَمِيعِ الْكَتَرَاتِ. و همین طور در مقام ظهور او، واحد در تمام مظاهر کثرتها تجلی کرده است. وَحَيْثُ إِنَّ كِلَا الْمَقَامَيْنِ مَقَامُ الذَّاتِ وَمَرْتَبَتُهُ، فَلَا حَالَةَ يَكُونُ الْكَثْرَةُ فِي مَرْتَبَةِ الذَّاتِ حَقِيقَةً. و چون هر دو مقام، مقام ذات و مرتبه آن هستند، پس کثرت در مرتبه ذات به صورت حقیقی موجود است. فَفِي مَرْتَبَةِ الذَّاتِ الإِهِيةِ أُخِذَتِ الْكَثْرَةُ، إِمَّا بِنَحْوِ كَوْنِهَا فِي الْوَحْدَةِ . كَمَا فِي الْبُطُونِ . أَوْ بِنَحْوِ كَوْنِ الْوَحْدَةِ فِيهَا . كَمَا في الظُّهور. در مرتبه ذات الهی، کثرت به یکی از این دو صورت لحاظ میشود یا به گونه ای که کثرت در وحدت است (همان طور که در مقام بطون یا به گونه ای که وحدت در کثرت است (همان طور که در مقام ظهور) .) وَعَلَى أَي حَالٍ، مَرْتَبَةُ الْكَثْرَةِ مَرْتَبَةُ الذَّاتِ الْإِلهِيةِ. و در هر صورت مرتبه ،کثرت همان مرتبه ذات الهی است. وَهَذَا بِخِلَافِ مَشْرَبِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ، حَيْثُ إِنَّهُ لَا يَدَّعِي مَرْتَبَتَيْنِ لِلذَّاتِ، (40 مَرْتَبَةَ الْوَحْدَةِ وَالْكَثْرَةِ، بَلْ يَدَّعِي أَنَّ مَرْتَبَةَ الذَّاتِ فَوْقَ الْقِلَّةِ وَالْكَثْرَةِ، وَهُوَ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ مُتَعَالٍ عَنِ الْقِلَّةِ وَالْكَثْرَةِ وَمُنَزِّهُ عَنْهُمَا.) این برخلاف مشرب صاحب شریعت است؛ چراکه او دو مرتبه برای ذات مرتبه وحدت و کثرت قائل نیست، بلکه معتقد است که مرتبه ذات بالاتر از قلت و کثرت است و خداوند متعال در مرتبه ذات خود از قلت و كثرت متعالی و منزه است. جَلَّ جَلالُهُ عَنْ أَنْ يَقَعَ فِي مَرْتَبَتِهِمَا وَهُوَ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ وَاحِدٌ أَحَدٌ صَمَدٌ لَيْسَ شَيْءٌ غَيْرُهُ تَعَالَى فِي هَذِهِ الْمَرْتَبَةِ. منزه و بزرگ است خداوند از آنکه در مرتبه قلت و کثرت قرار گیرد و او در مرتبه ذات خود، یکتا، احد و صمد است و هیچ چیزی جز او در این مرتبه وجود ندارد.

وَكَذَا فِي مَقَامِ ظُهُورِهِ تَجَلَّى الْوَاحِدُ بِمَجَالِي جَمِيعِ الْكَتَرَاتِ. و همین طور در مقام ظهور او، واحد در تمام مظاهر کثرتها تجلی کرده است. وَحَيْثُ إِنَّ كِلَا الْمَقَامَيْنِ مَقَامُ الذَّاتِ وَمَرْتَبَتُهُ، فَلَا حَالَةَ يَكُونُ الْكَثْرَةُ فِي مَرْتَبَةِ الذَّاتِ حَقِيقَةً. و چون هر دو مقام، مقام ذات و مرتبه آن هستند، پس کثرت در مرتبه ذات به صورت حقیقی موجود است. فَفِي مَرْتَبَةِ الذَّاتِ الإِهِيةِ أُخِذَتِ الْكَثْرَةُ، إِمَّا بِنَحْوِ كَوْنِهَا فِي الْوَحْدَةِ . كَمَا فِي الْبُطُونِ . أَوْ بِنَحْوِ كَوْنِ الْوَحْدَةِ فِيهَا . كَمَا في الظُّهور. در مرتبه ذات الهی، کثرت به یکی از این دو صورت لحاظ میشود یا به گونه ای که کثرت در وحدت است (همان طور که در مقام بطون یا به گونه ای که وحدت در کثرت است (همان طور که در مقام ظهور) .) وَعَلَى أَي حَالٍ، مَرْتَبَةُ الْكَثْرَةِ مَرْتَبَةُ الذَّاتِ الْإِلهِيةِ. و در هر صورت مرتبه ،کثرت همان مرتبه ذات الهی است. وَهَذَا بِخِلَافِ مَشْرَبِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ، حَيْثُ إِنَّهُ لَا يَدَّعِي مَرْتَبَتَيْنِ لِلذَّاتِ، (40 مَرْتَبَةَ الْوَحْدَةِ وَالْكَثْرَةِ، بَلْ يَدَّعِي أَنَّ مَرْتَبَةَ الذَّاتِ فَوْقَ الْقِلَّةِ وَالْكَثْرَةِ، وَهُوَ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ مُتَعَالٍ عَنِ الْقِلَّةِ وَالْكَثْرَةِ وَمُنَزِّهُ عَنْهُمَا.) این برخلاف مشرب صاحب شریعت است؛ چراکه او دو مرتبه برای ذات مرتبه وحدت و کثرت قائل نیست، بلکه معتقد است که مرتبه ذات بالاتر از قلت و کثرت است و خداوند متعال در مرتبه ذات خود از قلت و كثرت متعالی و منزه است. جَلَّ جَلالُهُ عَنْ أَنْ يَقَعَ فِي مَرْتَبَتِهِمَا وَهُوَ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ وَاحِدٌ أَحَدٌ صَمَدٌ لَيْسَ شَيْءٌ غَيْرُهُ تَعَالَى فِي هَذِهِ الْمَرْتَبَةِ. منزه و بزرگ است خداوند از آنکه در مرتبه قلت و کثرت قرار گیرد و او در مرتبه ذات خود، یکتا، احد و صمد است و هیچ چیزی جز او در این مرتبه وجود ندارد.

وَكَذَا فِي مَقَامِ ظُهُورِهِ تَجَلَّى الْوَاحِدُ بِمَجَالِي جَمِيعِ الْكَتَرَاتِ. و همین طور در مقام ظهور او، واحد در تمام مظاهر کثرتها تجلی کرده است. وَحَيْثُ إِنَّ كِلَا الْمَقَامَيْنِ مَقَامُ الذَّاتِ وَمَرْتَبَتُهُ، فَلَا حَالَةَ يَكُونُ الْكَثْرَةُ فِي مَرْتَبَةِ الذَّاتِ حَقِيقَةً. و چون هر دو مقام، مقام ذات و مرتبه آن هستند، پس کثرت در مرتبه ذات به صورت حقیقی موجود است. فَفِي مَرْتَبَةِ الذَّاتِ الإِهِيةِ أُخِذَتِ الْكَثْرَةُ، إِمَّا بِنَحْوِ كَوْنِهَا فِي الْوَحْدَةِ . كَمَا فِي الْبُطُونِ . أَوْ بِنَحْوِ كَوْنِ الْوَحْدَةِ فِيهَا . كَمَا في الظُّهور. در مرتبه ذات الهی، کثرت به یکی از این دو صورت لحاظ میشود یا به گونه ای که کثرت در وحدت است (همان طور که در مقام بطون یا به گونه ای که وحدت در کثرت است (همان طور که در مقام ظهور) .) وَعَلَى أَي حَالٍ، مَرْتَبَةُ الْكَثْرَةِ مَرْتَبَةُ الذَّاتِ الْإِلهِيةِ. و در هر صورت مرتبه ،کثرت همان مرتبه ذات الهی است. وَهَذَا بِخِلَافِ مَشْرَبِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ، حَيْثُ إِنَّهُ لَا يَدَّعِي مَرْتَبَتَيْنِ لِلذَّاتِ، (40 مَرْتَبَةَ الْوَحْدَةِ وَالْكَثْرَةِ، بَلْ يَدَّعِي أَنَّ مَرْتَبَةَ الذَّاتِ فَوْقَ الْقِلَّةِ وَالْكَثْرَةِ، وَهُوَ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ مُتَعَالٍ عَنِ الْقِلَّةِ وَالْكَثْرَةِ وَمُنَزِّهُ عَنْهُمَا.) این برخلاف مشرب صاحب شریعت است؛ چراکه او دو مرتبه برای ذات مرتبه وحدت و کثرت قائل نیست، بلکه معتقد است که مرتبه ذات بالاتر از قلت و کثرت است و خداوند متعال در مرتبه ذات خود از قلت و كثرت متعالی و منزه است. جَلَّ جَلالُهُ عَنْ أَنْ يَقَعَ فِي مَرْتَبَتِهِمَا وَهُوَ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ وَاحِدٌ أَحَدٌ صَمَدٌ لَيْسَ شَيْءٌ غَيْرُهُ تَعَالَى فِي هَذِهِ الْمَرْتَبَةِ. منزه و بزرگ است خداوند از آنکه در مرتبه قلت و کثرت قرار گیرد و او در مرتبه ذات خود، یکتا، احد و صمد است و هیچ چیزی جز او در این مرتبه وجود ندارد.

وَمَا وَرَدَ فِي بَعْضِ الْأَحْبَارِ مِنْ أَنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ غَيْرُهُ تَعَالَى، fn[التوحيد / 128 و 434؛ عيون أخبار الرضا 7 1 / 171؛ المحاسن 1 / 242؛ بحار الأنوار 3 / 306 و 10 / 313 و 54 / 86]( []. سُبْحَانَ الوَاحِدِ الَّذِي لَيْسَ غَيْرُهُ، سُبْحَانَ الدَّائِمِ الَّذِي لَا نَفَادَ لَهُ، سُبْحَانَ القَدِيمِ الَّذِي لَا ابْتِدَاءَ لَهُ ، سُبْحَانَ الغَنِيِّ عَنْ كُلِّ شَيْءٍ، وَلَا شَيْءٍ مِنَ الأَشْيَاءِ يُغْنِي عَنْهُ. fn[شرح نهج البلاغة (لا بن أبي الحديد) 20 / 348](footnote1-page153"> 1) التوحيد / 96 ؛ بحار الأنوار 4 / 264

.) پاک و منزه است یگانه ای که جز او کسی نیست پاک و منزه است جاودانه ای که فنا ندارد. پاک و منزه است قدیمی که آغازی ندارد. پاک و منزه است بی نیازی که از هر چیزی بی نیاز است و هیچ یک از چیزها نمی تواند او را بی نیاز کند. أَوْ لَيْسَ غَيْرُهُ، إِنَّمَا هُوَ نَاظِرٌ إِلَى مَا ذَكَرْنَا مِنْ كَوْنِ الْقِلَّةِ وَالْكَثْرَةِ وَسَائِرِ الْأَشْيَاءِ . مِمَّا يُرَى مِنَ الْمَحْسُوسَاتِ وَمَا لَا يُرَى مِنَ الْمُجَرَّدَاتِ . فِي مَرْتَبَةٍ دُونَ مَرْتَبَةِ الذَّاتِ. آنچه در برخی اخبار آمده است که هیچ چیزی جز خداوند وجود ندارد، یا غیر او نیست، اشاره به آنچه ذکر شد دارد که قلت و کثرت و سایر اشیا - چه محسوسات دیده شده و چه مجردات نادیده - در مرتبه ای پایین تر از مرتبه ذات قرار دارند. وَأَمَّا مَرْتَبَةُ الذَّاتِ، فَهِيَ مُتَعَالِيَةٌ عَنْ أَنْ يَقَعَ فِيهَا شَيْءٌ مِنَ الْقِلَّةِ وَالْكَثْرَةِ. اما مرتبه ذات الهی از آنکه چیزی از قلت و کثرت در آن قرار گیرد، متعالی است. فَإِذَنْ يَكُونُ نَّ اللَّهَ خِلْوٌ مِنْ خَلْقِهِ وَ خَلْقَهُ خِلْقَ مِنْهُ وَكُلُّ مَا وَقَعَ عَلَيْهِ اسْمُ شَيْءٍ فَهُوَ مَخْلُوقٌ مَا خَلَا الله. (2 . وَأَيْضًا لَا يَكُونُ لِلذَّاتِ مَرْتَبَتَانِ تَتَقَوَّمُ الذَّاتُ بِهِمَا، كَمَا عَلَيْهِ أَصْحَابُ التَّصَوُّفِ وَالْعِرْفَانِ. وَهَذَا الْوَجْهُ مَقَامُ الْقَبْضِ لِسَائِرِ الْوُجُوهِ الْآتِيَةِ.) پس خداوند متعال از خلق خود جداست و بالعکس. همچنین، ذات الهی دارای دو مرتبه نیست که ذات بر آنها استوار باشد همان گونه که اهل تصوف و عرفان قائل هستند. این وجه مقام قبض نسبت به سایر وجوهی است که در ادامه ذکر می شود. وَثَانِيهَا: إِنَّ مُقْتَضَى مَشْرَبِ الْعِرْفَانِ كَوْنُ بُطُونِهِ تَعَالَى غَيْرَ ظُهُورِهِ. لِأَنَّ الْمَفْرُوضَ وُجُودُ مَرْتَبَتَيْنِ وَاقِعِيَّتَيْنِ في الذَّاتِ وَالْمَرْتَبَةُ لَا تَكُونُ عَيْنَ مَرْتَبَةٍ أُخْرَى، وَإِنْ كَانَ الظَّاهِرُ عَيْنَ الْبَاطِنِ، لِمَكَانِ اللَّا بَشَرْطِيَّةِ الْمَقْسَمِيَّةِ. بِخِلَافِ مَا جَاءَ بِهِ صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ مِنْ عَدَمِ تَعَدُّدِ الْمَرْتَبَةِ فِي الذَّاتِ الإِلهِيةِ. فَلَا تَحَالَةَ يَكُونُ

2) الكاني (ط - الإسلامية) / ج 1 / 82 / باب إطلاق القول بأنه شيء ..... ص : 82

وَهَذَانِ الْفِعْلَانِ. أَيْ الْمَعْرِفَةُ وَالتَّوْحِيدُ ، لَا يَعْصُلَانِ لِأَحَدٍ مِنَ الْعِبَادِ إِلَّا بِفَضْلِ اللَّهِ وَإِحْسَانِهِ وَرَحْمَتِهِ فَقَط (يَخْتَصُّ بِرحمَتِهِ مَنْ يَشَاءُ fn[البقرة (2) / 105 و آل عمران (3) / 74](footnote1-page161" id=") [].) دوم: از دیدگاه ،عرفان بطون خداوند متعال با ظهور او متفاوت است؛ زیرا فرض بر این است که دو مرتبه واقعی در ذات وجود دارد مرتبه ای نمی تواند عین مرتبه دیگری باشد، هر چند ظاهر عین باطن باشد، به دلیل وجود «لا بشرطيت مقسميه». اما برخلاف این، صاحب شریعت عدم تعدد مرتبه در ذات الهی را مطرح کرده است. بنابراین، بطون او عين ظهور اوست و بالعکس، چنان که آمده است «ای باطنی که در ظهور خود آشکار هستی». وَثَالِتُهَا: إِنَّ تَوْحِيدَ الْعُرَفَاءِ فِي مَقَامِ الْبُطُونِ عِبَارَةٌ عَنْ انْطِوَاءِ كُلِّ الْكَثَرَاتِ الْوُجُودِيَّةِ فِيهِ، وَاسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ فِي غَيْبِ هُويَّةِ الذَّاتِ بِالْحَقِيقَةِ. وَأَمَّا تَوْحِيدُ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ، فَتَنَزُهُ الْبَارِ عَنْ كُلِ أَنْوَاعِ الْكَثَرَاتِ الْوَهْمِيَّةِ وَالْعَفْلِيَّةِ، وَكَوْنُهُ تَعَالَى صَمَدَانِيَّ الذَّاتِ. سوم: توحيد عرفا در مقام بطون به معنای انطوای تمام کثرت های وجودی در او و نهفتگی ماهیات در غیب هویت ذات الهی است. اما توحید صاحب شریعت به معنای تنزه خداوند از هر نوع کثرت وهمی و عقلی، و صمدانی بودن ذات اوست. وَمِنَ الْبَدِيهِي تَبَايُنُ الصَّمَدَانِيَّةِ مَعَ الِاسْتِجْنَانِ. بَلْ صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ يَتَأَبَّى وَيَتَحَاشَىٰ عَنِ الْقَوْلِ بِمَعْلُومِيَّةِ الذَّاتِ لِلذَّاتِ؛ لِكَوْنِهَا نَوْعًا مِنَ التَّعَيُّنِ وَالتَّكَتُرِ. و بدیهی است که صمدانیت با استجنان نهفتگی ماهیات در ذات متباین .است بلکه صاحب شریعت از پذیرش معلوم بودن ذات برای ذات اجتناب کرده و پرهیز می کند؛ زیرا این امر را نوعی از تعیّن و تکثر می داند. فَكَيْفَ بِاسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ الَّذِي هُوَ عَيْنُ مَعْلُومِيَّتِهَا بِالْعِلْمِ الْإِجْمَالِي فِي عَيْنِ الْكَشْفِ التَّفْصِيلِيِّ، الَّذِي أَخَذَهُ صَدْرُ الْمُتَأَهِينَ مِنْ بَعْضٍ كَلِمَاتِ عُرَفَاءِ الْأَقْدَمِينَ؟! پس چگونه می توان به استجنان ماهیات قائل شد، که این همان معلوم بودن آنها به علم اجمالی در عین کشف تفصیلی است، نظریه ای که صدرالمتألهین آن را از برخی سخنان عرفای پیشین اقتباس کرده است؟ فَصَاحِبُ الشَّرْع يَقُولُ بِالْعِلْمِ الْإِطْلَاقِي وَكَوْنِهِ تَعَالَى ذَاتَا حَيَّةً قَادِرَةً عَالِمَةً بِلَا مَعْلُومٍ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، وَبِلَا مَأْلُوهِ وَبِلَا تَخْلُوقٍ، لَا وُجُودًا وَلَا مَاهِيَّةٌ. وَهَذِهِ هِيَ الصَّمَدَانِيَّةُ الصَّرْفَةُ.

وَهَذَانِ الْفِعْلَانِ. أَيْ الْمَعْرِفَةُ وَالتَّوْحِيدُ ، لَا يَعْصُلَانِ لِأَحَدٍ مِنَ الْعِبَادِ إِلَّا بِفَضْلِ اللَّهِ وَإِحْسَانِهِ وَرَحْمَتِهِ فَقَط (يَخْتَصُّ بِرحمَتِهِ مَنْ يَشَاءُ fn[البقرة (2) / 105 و آل عمران (3) / 74](footnote1-page161" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) دوم: از دیدگاه ،عرفان بطون خداوند متعال با ظهور او متفاوت است؛ زیرا فرض بر این است که دو مرتبه واقعی در ذات وجود دارد مرتبه ای نمی تواند عین مرتبه دیگری باشد، هر چند ظاهر عین باطن باشد، به دلیل وجود «لا بشرطيت مقسميه». اما برخلاف این، صاحب شریعت عدم تعدد مرتبه در ذات الهی را مطرح کرده است. بنابراین، بطون او عين ظهور اوست و بالعکس، چنان که آمده است «ای باطنی که در ظهور خود آشکار هستی». وَثَالِتُهَا: إِنَّ تَوْحِيدَ الْعُرَفَاءِ فِي مَقَامِ الْبُطُونِ عِبَارَةٌ عَنْ انْطِوَاءِ كُلِّ الْكَثَرَاتِ الْوُجُودِيَّةِ فِيهِ، وَاسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ فِي غَيْبِ هُويَّةِ الذَّاتِ بِالْحَقِيقَةِ. وَأَمَّا تَوْحِيدُ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ، فَتَنَزُهُ الْبَارِ عَنْ كُلِ أَنْوَاعِ الْكَثَرَاتِ الْوَهْمِيَّةِ وَالْعَفْلِيَّةِ، وَكَوْنُهُ تَعَالَى صَمَدَانِيَّ الذَّاتِ. سوم: توحيد عرفا در مقام بطون به معنای انطوای تمام کثرت های وجودی در او و نهفتگی ماهیات در غیب هویت ذات الهی است. اما توحید صاحب شریعت به معنای تنزه خداوند از هر نوع کثرت وهمی و عقلی، و صمدانی بودن ذات اوست. وَمِنَ الْبَدِيهِي تَبَايُنُ الصَّمَدَانِيَّةِ مَعَ الِاسْتِجْنَانِ. بَلْ صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ يَتَأَبَّى وَيَتَحَاشَىٰ عَنِ الْقَوْلِ بِمَعْلُومِيَّةِ الذَّاتِ لِلذَّاتِ؛ لِكَوْنِهَا نَوْعًا مِنَ التَّعَيُّنِ وَالتَّكَتُرِ. و بدیهی است که صمدانیت با استجنان نهفتگی ماهیات در ذات متباین .است بلکه صاحب شریعت از پذیرش معلوم بودن ذات برای ذات اجتناب کرده و پرهیز می کند؛ زیرا این امر را نوعی از تعیّن و تکثر می داند. فَكَيْفَ بِاسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ الَّذِي هُوَ عَيْنُ مَعْلُومِيَّتِهَا بِالْعِلْمِ الْإِجْمَالِي فِي عَيْنِ الْكَشْفِ التَّفْصِيلِيِّ، الَّذِي أَخَذَهُ صَدْرُ الْمُتَأَهِينَ مِنْ بَعْضٍ كَلِمَاتِ عُرَفَاءِ الْأَقْدَمِينَ؟! پس چگونه می توان به استجنان ماهیات قائل شد، که این همان معلوم بودن آنها به علم اجمالی در عین کشف تفصیلی است، نظریه ای که صدرالمتألهین آن را از برخی سخنان عرفای پیشین اقتباس کرده است؟ فَصَاحِبُ الشَّرْع يَقُولُ بِالْعِلْمِ الْإِطْلَاقِي وَكَوْنِهِ تَعَالَى ذَاتَا حَيَّةً قَادِرَةً عَالِمَةً بِلَا مَعْلُومٍ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، وَبِلَا مَأْلُوهِ وَبِلَا تَخْلُوقٍ، لَا وُجُودًا وَلَا مَاهِيَّةٌ. وَهَذِهِ هِيَ الصَّمَدَانِيَّةُ الصَّرْفَةُ.

وَهَذَانِ الْفِعْلَانِ. أَيْ الْمَعْرِفَةُ وَالتَّوْحِيدُ ، لَا يَعْصُلَانِ لِأَحَدٍ مِنَ الْعِبَادِ إِلَّا بِفَضْلِ اللَّهِ وَإِحْسَانِهِ وَرَحْمَتِهِ فَقَط (يَخْتَصُّ بِرحمَتِهِ مَنْ يَشَاءُ fn[البقرة (2) / 105 و آل عمران (3) / 74](footnote1-page161" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) دوم: از دیدگاه ،عرفان بطون خداوند متعال با ظهور او متفاوت است؛ زیرا فرض بر این است که دو مرتبه واقعی در ذات وجود دارد مرتبه ای نمی تواند عین مرتبه دیگری باشد، هر چند ظاهر عین باطن باشد، به دلیل وجود «لا بشرطيت مقسميه». اما برخلاف این، صاحب شریعت عدم تعدد مرتبه در ذات الهی را مطرح کرده است. بنابراین، بطون او عين ظهور اوست و بالعکس، چنان که آمده است «ای باطنی که در ظهور خود آشکار هستی». وَثَالِتُهَا: إِنَّ تَوْحِيدَ الْعُرَفَاءِ فِي مَقَامِ الْبُطُونِ عِبَارَةٌ عَنْ انْطِوَاءِ كُلِّ الْكَثَرَاتِ الْوُجُودِيَّةِ فِيهِ، وَاسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ فِي غَيْبِ هُويَّةِ الذَّاتِ بِالْحَقِيقَةِ. وَأَمَّا تَوْحِيدُ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ، فَتَنَزُهُ الْبَارِ عَنْ كُلِ أَنْوَاعِ الْكَثَرَاتِ الْوَهْمِيَّةِ وَالْعَفْلِيَّةِ، وَكَوْنُهُ تَعَالَى صَمَدَانِيَّ الذَّاتِ. سوم: توحيد عرفا در مقام بطون به معنای انطوای تمام کثرت های وجودی در او و نهفتگی ماهیات در غیب هویت ذات الهی است. اما توحید صاحب شریعت به معنای تنزه خداوند از هر نوع کثرت وهمی و عقلی، و صمدانی بودن ذات اوست. وَمِنَ الْبَدِيهِي تَبَايُنُ الصَّمَدَانِيَّةِ مَعَ الِاسْتِجْنَانِ. بَلْ صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ يَتَأَبَّى وَيَتَحَاشَىٰ عَنِ الْقَوْلِ بِمَعْلُومِيَّةِ الذَّاتِ لِلذَّاتِ؛ لِكَوْنِهَا نَوْعًا مِنَ التَّعَيُّنِ وَالتَّكَتُرِ. و بدیهی است که صمدانیت با استجنان نهفتگی ماهیات در ذات متباین .است بلکه صاحب شریعت از پذیرش معلوم بودن ذات برای ذات اجتناب کرده و پرهیز می کند؛ زیرا این امر را نوعی از تعیّن و تکثر می داند. فَكَيْفَ بِاسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ الَّذِي هُوَ عَيْنُ مَعْلُومِيَّتِهَا بِالْعِلْمِ الْإِجْمَالِي فِي عَيْنِ الْكَشْفِ التَّفْصِيلِيِّ، الَّذِي أَخَذَهُ صَدْرُ الْمُتَأَهِينَ مِنْ بَعْضٍ كَلِمَاتِ عُرَفَاءِ الْأَقْدَمِينَ؟! پس چگونه می توان به استجنان ماهیات قائل شد، که این همان معلوم بودن آنها به علم اجمالی در عین کشف تفصیلی است، نظریه ای که صدرالمتألهین آن را از برخی سخنان عرفای پیشین اقتباس کرده است؟ فَصَاحِبُ الشَّرْع يَقُولُ بِالْعِلْمِ الْإِطْلَاقِي وَكَوْنِهِ تَعَالَى ذَاتَا حَيَّةً قَادِرَةً عَالِمَةً بِلَا مَعْلُومٍ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، وَبِلَا مَأْلُوهِ وَبِلَا تَخْلُوقٍ، لَا وُجُودًا وَلَا مَاهِيَّةٌ. وَهَذِهِ هِيَ الصَّمَدَانِيَّةُ الصَّرْفَةُ.

بُطُونُهُ عَيْنَ ظُهُورِهِ وَبِالْعَكْس. كَمَا وَرَدَ: يَا بَاطِنًا فِي ظُهُورِهِ. <a href="#ref- [].) دوم: از دیدگاه ،عرفان بطون خداوند متعال با ظهور او متفاوت است؛ زیرا فرض بر این است که دو مرتبه واقعی در ذات وجود دارد مرتبه ای نمی تواند عین مرتبه دیگری باشد، هر چند ظاهر عین باطن باشد، به دلیل وجود «لا بشرطيت مقسميه». اما برخلاف این، صاحب شریعت عدم تعدد مرتبه در ذات الهی را مطرح کرده است. بنابراین، بطون او عين ظهور اوست و بالعکس، چنان که آمده است «ای باطنی که در ظهور خود آشکار هستی». وَثَالِتُهَا: إِنَّ تَوْحِيدَ الْعُرَفَاءِ فِي مَقَامِ الْبُطُونِ عِبَارَةٌ عَنْ انْطِوَاءِ كُلِّ الْكَثَرَاتِ الْوُجُودِيَّةِ فِيهِ، وَاسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ فِي غَيْبِ هُويَّةِ الذَّاتِ بِالْحَقِيقَةِ. وَأَمَّا تَوْحِيدُ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ، فَتَنَزُهُ الْبَارِ عَنْ كُلِ أَنْوَاعِ الْكَثَرَاتِ الْوَهْمِيَّةِ وَالْعَفْلِيَّةِ، وَكَوْنُهُ تَعَالَى صَمَدَانِيَّ الذَّاتِ. سوم: توحيد عرفا در مقام بطون به معنای انطوای تمام کثرت های وجودی در او و نهفتگی ماهیات در غیب هویت ذات الهی است. اما توحید صاحب شریعت به معنای تنزه خداوند از هر نوع کثرت وهمی و عقلی، و صمدانی بودن ذات اوست. وَمِنَ الْبَدِيهِي تَبَايُنُ الصَّمَدَانِيَّةِ مَعَ الِاسْتِجْنَانِ. بَلْ صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ يَتَأَبَّى وَيَتَحَاشَىٰ عَنِ الْقَوْلِ بِمَعْلُومِيَّةِ الذَّاتِ لِلذَّاتِ؛ لِكَوْنِهَا نَوْعًا مِنَ التَّعَيُّنِ وَالتَّكَتُرِ. و بدیهی است که صمدانیت با استجنان نهفتگی ماهیات در ذات متباین .است بلکه صاحب شریعت از پذیرش معلوم بودن ذات برای ذات اجتناب کرده و پرهیز می کند؛ زیرا این امر را نوعی از تعیّن و تکثر می داند. فَكَيْفَ بِاسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ الَّذِي هُوَ عَيْنُ مَعْلُومِيَّتِهَا بِالْعِلْمِ الْإِجْمَالِي فِي عَيْنِ الْكَشْفِ التَّفْصِيلِيِّ، الَّذِي أَخَذَهُ صَدْرُ الْمُتَأَهِينَ مِنْ بَعْضٍ كَلِمَاتِ عُرَفَاءِ الْأَقْدَمِينَ؟! پس چگونه می توان به استجنان ماهیات قائل شد، که این همان معلوم بودن آنها به علم اجمالی در عین کشف تفصیلی است، نظریه ای که صدرالمتألهین آن را از برخی سخنان عرفای پیشین اقتباس کرده است؟ فَصَاحِبُ الشَّرْع يَقُولُ بِالْعِلْمِ الْإِطْلَاقِي وَكَوْنِهِ تَعَالَى ذَاتَا حَيَّةً قَادِرَةً عَالِمَةً بِلَا مَعْلُومٍ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، وَبِلَا مَأْلُوهِ وَبِلَا تَخْلُوقٍ، لَا وُجُودًا وَلَا مَاهِيَّةٌ. وَهَذِهِ هِيَ الصَّمَدَانِيَّةُ الصَّرْفَةُ.

صاحب شریعت به علم مطلق و حیات، قدرت و علم خداوند بدون وجود معلوم بدون معبود و بدون مخلوق نه به لحاظ وجود و نه به لحاظ ماهیت اعتقاد دارد و این همان صمدانیت محض است. وَرَابِعُهَا: إِنَّ تَوْحِيدَ الْعُرَفَاءِ فِي مَقَامِ الظُّهُورِ عِبَارَةٌ عَنْ كَوْنِهِ تَعَالَى عَيْنَ الْكَثَرَاتِ حَقِيقَةٌ، وَلَا غَيْرَ سِوَاهُ أَبَدًا فَمَرْجِعُ هَذَا التَّوْحِيدِ إِلَى نَفْي السّوَى، وَأَنَّهُ لَيْسَ فِي الدَّارِ غَيْرُهُ دَيَّارٌ. وَأَمَّا صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ، فَقَدْ ذَهَبَ إِلَى وُجُودِ الْغَيْرِ بِالْحَقِيقَةِ، وَأَنَّ كُنْهَهُ تَعَالَى تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ، وَأَنَّ غَيْرَهُ تَحْدِيدٌ لِمَا سِوَاهُ. فَهُوَ قَائِلٌ بِالسّوَى وَالْغَيْرِ حَقِيقَةً، لَا الْغَيْرِيَّةِ التَّلْبِيسِيَّةِ التَّدْلِيسِيَّةِ، كَمَا يَتَفَوَّهُ بِمَا الْعُرَفَاءُ فَعِنْدَ صَاحِبِ الشَّرْعِ إِنَّهُ تَعَالَى مُنَزَّةٌ عَنْ كُلِ هَذِهِ الْكَتَرَاتِ وَمُتَعَالٍ عَنْ جَمِيعِ أَنْوَاعِ الْقِلَّةِ وَالْكَثْرَةِ. چهارم توحید عرفا در مقام ظهور به معنای این است که خداوند متعال حقیقتاً عین کثرت هاست و چیزی جز او وجود ندارد. نتیجه این توحید، نفی غیر است و اینکه «در عالم غیر او کسی نیست». اما صاحب شریعت معتقد است که غیر وجود دارد و حقیقتاً مستقل است. ذات خداوند به گونه ای است که تفاوت میان او و خلقش را مشخص میکند و غیریت او، مرزی میان او و دیگر موجودات است. او قائل به وجود غیر به صورت حقیقی است، نه غیریتی که در کلام عرفا به صورت مبهم و گمراه کننده مطرح می شود. از دیدگاه صاحب شریعت خداوند از تمام این کثرت ها و از هر نوع قلت و کثرت منزه و متعالی است. وَخَامِسُهَا: إِنَّهُ تَعَالَى عِنْدَ الْعُرَفَاءِ يَتَّصِفُ بِكُلّ الصِّفَاتِ الْإِمْكَانِيَّةِ، مِنَ الْقِيَامِ وَالْقُعُودِ وَالنَّوْمِ وَالْيَقَظَةِ وَالْأَكْلِ وَالشُّرْبِ وَالْحِمَاعِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنْ عَوَارِضِ الْمُجَرَّدَاتِ وَصِفَاتِ الْمَادِّيَّاتِ. بِخِلَافِ صَاحِبِ الشَّرْعِ، فَإِنَّهُ يَذْهَبُ إِلَى نَفْي كُلِ سِمَاتِ الْإِمْكَانِ وَصِفَاتِ الْحَوَادِثِ وَالْمُتَجَدِّدَاتِ عَنْهُ تَعَالَى فَتَوْحِيدُهُ نَفْى الصَّفَاتِ عَنْهُ، سَوَاءٌ كَانَتِ الصَّفَةُ نَفْسَ وُجُودِ الْمُمْكِنَاتِ أَوْ عَوَارِضَهُ وَأَحْوَالَهُ؛ لِأَنَّ الْمُرَادَ مِنَ الصَّفَةِ هُوَ الْمَعْنَى اللُّغَوِيُّ، لَا الْأَدَبِيُّ الْمُصْطَلَحُ. پنجم: از دیدگاه عرفا، خداوند متعال به تمام صفات ممکنات متصف است مانند ایستادن، نشستن، خوابیدن، بیدار شدن خوردن، آشامیدن، آمیزش و دیگر عوارض مجردات و صفات ماديات. اما صاحب شریعت معتقد است که باید هرگونه نشانه امکان وصفات حوادث و امور متجدد را از خداوند نفی کرد. توحید او به معنای نفی صفات از خداوند است چه این صفات به صورت وجود ممکنات باشد یا عوارض و حالات آنها؛ زیرا مراد از «صفات معنای لغوی آن است، نه اصطلاحات ادبی. الفقرة الأولى مع التشكيل: وَسَادِسُهَا: إِنَّهُ تَعَالَى عِنْدَ الْعُرَفَاءِ فَاعِلُ كُلِ الْأَفْعَالِ أَوَّلًا وَبِالذَّاتِ بِالْحَقِيقَةِ، بَلْ لَيْسَ غَيْرُهُ فَاعِلًا أَبَدًا. وَهَذَا هُوَ تَوْحِيدُهُمْ الْأَفْعَالِيُّ.

صاحب شریعت به علم مطلق و حیات، قدرت و علم خداوند بدون وجود معلوم بدون معبود و بدون مخلوق نه به لحاظ وجود و نه به لحاظ ماهیت اعتقاد دارد و این همان صمدانیت محض است. وَرَابِعُهَا: إِنَّ تَوْحِيدَ الْعُرَفَاءِ فِي مَقَامِ الظُّهُورِ عِبَارَةٌ عَنْ كَوْنِهِ تَعَالَى عَيْنَ الْكَثَرَاتِ حَقِيقَةٌ، وَلَا غَيْرَ سِوَاهُ أَبَدًا فَمَرْجِعُ هَذَا التَّوْحِيدِ إِلَى نَفْي السّوَى، وَأَنَّهُ لَيْسَ فِي الدَّارِ غَيْرُهُ دَيَّارٌ. وَأَمَّا صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ، فَقَدْ ذَهَبَ إِلَى وُجُودِ الْغَيْرِ بِالْحَقِيقَةِ، وَأَنَّ كُنْهَهُ تَعَالَى تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ، وَأَنَّ غَيْرَهُ تَحْدِيدٌ لِمَا سِوَاهُ. فَهُوَ قَائِلٌ بِالسّوَى وَالْغَيْرِ حَقِيقَةً، لَا الْغَيْرِيَّةِ التَّلْبِيسِيَّةِ التَّدْلِيسِيَّةِ، كَمَا يَتَفَوَّهُ بِمَا الْعُرَفَاءُ فَعِنْدَ صَاحِبِ الشَّرْعِ إِنَّهُ تَعَالَى مُنَزَّةٌ عَنْ كُلِ هَذِهِ الْكَتَرَاتِ وَمُتَعَالٍ عَنْ جَمِيعِ أَنْوَاعِ الْقِلَّةِ وَالْكَثْرَةِ. چهارم توحید عرفا در مقام ظهور به معنای این است که خداوند متعال حقیقتاً عین کثرت هاست و چیزی جز او وجود ندارد. نتیجه این توحید، نفی غیر است و اینکه «در عالم غیر او کسی نیست». اما صاحب شریعت معتقد است که غیر وجود دارد و حقیقتاً مستقل است. ذات خداوند به گونه ای است که تفاوت میان او و خلقش را مشخص میکند و غیریت او، مرزی میان او و دیگر موجودات است. او قائل به وجود غیر به صورت حقیقی است، نه غیریتی که در کلام عرفا به صورت مبهم و گمراه کننده مطرح می شود. از دیدگاه صاحب شریعت خداوند از تمام این کثرت ها و از هر نوع قلت و کثرت منزه و متعالی است. وَخَامِسُهَا: إِنَّهُ تَعَالَى عِنْدَ الْعُرَفَاءِ يَتَّصِفُ بِكُلّ الصِّفَاتِ الْإِمْكَانِيَّةِ، مِنَ الْقِيَامِ وَالْقُعُودِ وَالنَّوْمِ وَالْيَقَظَةِ وَالْأَكْلِ وَالشُّرْبِ وَالْحِمَاعِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنْ عَوَارِضِ الْمُجَرَّدَاتِ وَصِفَاتِ الْمَادِّيَّاتِ. بِخِلَافِ صَاحِبِ الشَّرْعِ، فَإِنَّهُ يَذْهَبُ إِلَى نَفْي كُلِ سِمَاتِ الْإِمْكَانِ وَصِفَاتِ الْحَوَادِثِ وَالْمُتَجَدِّدَاتِ عَنْهُ تَعَالَى فَتَوْحِيدُهُ نَفْى الصَّفَاتِ عَنْهُ، سَوَاءٌ كَانَتِ الصَّفَةُ نَفْسَ وُجُودِ الْمُمْكِنَاتِ أَوْ عَوَارِضَهُ وَأَحْوَالَهُ؛ لِأَنَّ الْمُرَادَ مِنَ الصَّفَةِ هُوَ الْمَعْنَى اللُّغَوِيُّ، لَا الْأَدَبِيُّ الْمُصْطَلَحُ. پنجم: از دیدگاه عرفا، خداوند متعال به تمام صفات ممکنات متصف است مانند ایستادن، نشستن، خوابیدن، بیدار شدن خوردن، آشامیدن، آمیزش و دیگر عوارض مجردات و صفات ماديات. اما صاحب شریعت معتقد است که باید هرگونه نشانه امکان وصفات حوادث و امور متجدد را از خداوند نفی کرد. توحید او به معنای نفی صفات از خداوند است چه این صفات به صورت وجود ممکنات باشد یا عوارض و حالات آنها؛ زیرا مراد از «صفات معنای لغوی آن است، نه اصطلاحات ادبی. الفقرة الأولى مع التشكيل: وَسَادِسُهَا: إِنَّهُ تَعَالَى عِنْدَ الْعُرَفَاءِ فَاعِلُ كُلِ الْأَفْعَالِ أَوَّلًا وَبِالذَّاتِ بِالْحَقِيقَةِ، بَلْ لَيْسَ غَيْرُهُ فَاعِلًا أَبَدًا. وَهَذَا هُوَ تَوْحِيدُهُمْ الْأَفْعَالِيُّ.

صاحب شریعت به علم مطلق و حیات، قدرت و علم خداوند بدون وجود معلوم بدون معبود و بدون مخلوق نه به لحاظ وجود و نه به لحاظ ماهیت اعتقاد دارد و این همان صمدانیت محض است. وَرَابِعُهَا: إِنَّ تَوْحِيدَ الْعُرَفَاءِ فِي مَقَامِ الظُّهُورِ عِبَارَةٌ عَنْ كَوْنِهِ تَعَالَى عَيْنَ الْكَثَرَاتِ حَقِيقَةٌ، وَلَا غَيْرَ سِوَاهُ أَبَدًا فَمَرْجِعُ هَذَا التَّوْحِيدِ إِلَى نَفْي السّوَى، وَأَنَّهُ لَيْسَ فِي الدَّارِ غَيْرُهُ دَيَّارٌ. وَأَمَّا صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ، فَقَدْ ذَهَبَ إِلَى وُجُودِ الْغَيْرِ بِالْحَقِيقَةِ، وَأَنَّ كُنْهَهُ تَعَالَى تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ، وَأَنَّ غَيْرَهُ تَحْدِيدٌ لِمَا سِوَاهُ. فَهُوَ قَائِلٌ بِالسّوَى وَالْغَيْرِ حَقِيقَةً، لَا الْغَيْرِيَّةِ التَّلْبِيسِيَّةِ التَّدْلِيسِيَّةِ، كَمَا يَتَفَوَّهُ بِمَا الْعُرَفَاءُ فَعِنْدَ صَاحِبِ الشَّرْعِ إِنَّهُ تَعَالَى مُنَزَّةٌ عَنْ كُلِ هَذِهِ الْكَتَرَاتِ وَمُتَعَالٍ عَنْ جَمِيعِ أَنْوَاعِ الْقِلَّةِ وَالْكَثْرَةِ. چهارم توحید عرفا در مقام ظهور به معنای این است که خداوند متعال حقیقتاً عین کثرت هاست و چیزی جز او وجود ندارد. نتیجه این توحید، نفی غیر است و اینکه «در عالم غیر او کسی نیست». اما صاحب شریعت معتقد است که غیر وجود دارد و حقیقتاً مستقل است. ذات خداوند به گونه ای است که تفاوت میان او و خلقش را مشخص میکند و غیریت او، مرزی میان او و دیگر موجودات است. او قائل به وجود غیر به صورت حقیقی است، نه غیریتی که در کلام عرفا به صورت مبهم و گمراه کننده مطرح می شود. از دیدگاه صاحب شریعت خداوند از تمام این کثرت ها و از هر نوع قلت و کثرت منزه و متعالی است. وَخَامِسُهَا: إِنَّهُ تَعَالَى عِنْدَ الْعُرَفَاءِ يَتَّصِفُ بِكُلّ الصِّفَاتِ الْإِمْكَانِيَّةِ، مِنَ الْقِيَامِ وَالْقُعُودِ وَالنَّوْمِ وَالْيَقَظَةِ وَالْأَكْلِ وَالشُّرْبِ وَالْحِمَاعِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنْ عَوَارِضِ الْمُجَرَّدَاتِ وَصِفَاتِ الْمَادِّيَّاتِ. بِخِلَافِ صَاحِبِ الشَّرْعِ، فَإِنَّهُ يَذْهَبُ إِلَى نَفْي كُلِ سِمَاتِ الْإِمْكَانِ وَصِفَاتِ الْحَوَادِثِ وَالْمُتَجَدِّدَاتِ عَنْهُ تَعَالَى فَتَوْحِيدُهُ نَفْى الصَّفَاتِ عَنْهُ، سَوَاءٌ كَانَتِ الصَّفَةُ نَفْسَ وُجُودِ الْمُمْكِنَاتِ أَوْ عَوَارِضَهُ وَأَحْوَالَهُ؛ لِأَنَّ الْمُرَادَ مِنَ الصَّفَةِ هُوَ الْمَعْنَى اللُّغَوِيُّ، لَا الْأَدَبِيُّ الْمُصْطَلَحُ. پنجم: از دیدگاه عرفا، خداوند متعال به تمام صفات ممکنات متصف است مانند ایستادن، نشستن، خوابیدن، بیدار شدن خوردن، آشامیدن، آمیزش و دیگر عوارض مجردات و صفات ماديات. اما صاحب شریعت معتقد است که باید هرگونه نشانه امکان وصفات حوادث و امور متجدد را از خداوند نفی کرد. توحید او به معنای نفی صفات از خداوند است چه این صفات به صورت وجود ممکنات باشد یا عوارض و حالات آنها؛ زیرا مراد از «صفات معنای لغوی آن است، نه اصطلاحات ادبی. الفقرة الأولى مع التشكيل: وَسَادِسُهَا: إِنَّهُ تَعَالَى عِنْدَ الْعُرَفَاءِ فَاعِلُ كُلِ الْأَفْعَالِ أَوَّلًا وَبِالذَّاتِ بِالْحَقِيقَةِ، بَلْ لَيْسَ غَيْرُهُ فَاعِلًا أَبَدًا. وَهَذَا هُوَ تَوْحِيدُهُمْ الْأَفْعَالِيُّ.

صاحب شریعت به علم مطلق و حیات، قدرت و علم خداوند بدون وجود معلوم بدون معبود و بدون مخلوق نه به لحاظ وجود و نه به لحاظ ماهیت اعتقاد دارد و این همان صمدانیت محض است. وَرَابِعُهَا: إِنَّ تَوْحِيدَ الْعُرَفَاءِ فِي مَقَامِ الظُّهُورِ عِبَارَةٌ عَنْ كَوْنِهِ تَعَالَى عَيْنَ الْكَثَرَاتِ حَقِيقَةٌ، وَلَا غَيْرَ سِوَاهُ أَبَدًا فَمَرْجِعُ هَذَا التَّوْحِيدِ إِلَى نَفْي السّوَى، وَأَنَّهُ لَيْسَ فِي الدَّارِ غَيْرُهُ دَيَّارٌ. وَأَمَّا صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ، فَقَدْ ذَهَبَ إِلَى وُجُودِ الْغَيْرِ بِالْحَقِيقَةِ، وَأَنَّ كُنْهَهُ تَعَالَى تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ، وَأَنَّ غَيْرَهُ تَحْدِيدٌ لِمَا سِوَاهُ. فَهُوَ قَائِلٌ بِالسّوَى وَالْغَيْرِ حَقِيقَةً، لَا الْغَيْرِيَّةِ التَّلْبِيسِيَّةِ التَّدْلِيسِيَّةِ، كَمَا يَتَفَوَّهُ بِمَا الْعُرَفَاءُ فَعِنْدَ صَاحِبِ الشَّرْعِ إِنَّهُ تَعَالَى مُنَزَّةٌ عَنْ كُلِ هَذِهِ الْكَتَرَاتِ وَمُتَعَالٍ عَنْ جَمِيعِ أَنْوَاعِ الْقِلَّةِ وَالْكَثْرَةِ. چهارم توحید عرفا در مقام ظهور به معنای این است که خداوند متعال حقیقتاً عین کثرت هاست و چیزی جز او وجود ندارد. نتیجه این توحید، نفی غیر است و اینکه «در عالم غیر او کسی نیست». اما صاحب شریعت معتقد است که غیر وجود دارد و حقیقتاً مستقل است. ذات خداوند به گونه ای است که تفاوت میان او و خلقش را مشخص میکند و غیریت او، مرزی میان او و دیگر موجودات است. او قائل به وجود غیر به صورت حقیقی است، نه غیریتی که در کلام عرفا به صورت مبهم و گمراه کننده مطرح می شود. از دیدگاه صاحب شریعت خداوند از تمام این کثرت ها و از هر نوع قلت و کثرت منزه و متعالی است. وَخَامِسُهَا: إِنَّهُ تَعَالَى عِنْدَ الْعُرَفَاءِ يَتَّصِفُ بِكُلّ الصِّفَاتِ الْإِمْكَانِيَّةِ، مِنَ الْقِيَامِ وَالْقُعُودِ وَالنَّوْمِ وَالْيَقَظَةِ وَالْأَكْلِ وَالشُّرْبِ وَالْحِمَاعِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنْ عَوَارِضِ الْمُجَرَّدَاتِ وَصِفَاتِ الْمَادِّيَّاتِ. بِخِلَافِ صَاحِبِ الشَّرْعِ، فَإِنَّهُ يَذْهَبُ إِلَى نَفْي كُلِ سِمَاتِ الْإِمْكَانِ وَصِفَاتِ الْحَوَادِثِ وَالْمُتَجَدِّدَاتِ عَنْهُ تَعَالَى فَتَوْحِيدُهُ نَفْى الصَّفَاتِ عَنْهُ، سَوَاءٌ كَانَتِ الصَّفَةُ نَفْسَ وُجُودِ الْمُمْكِنَاتِ أَوْ عَوَارِضَهُ وَأَحْوَالَهُ؛ لِأَنَّ الْمُرَادَ مِنَ الصَّفَةِ هُوَ الْمَعْنَى اللُّغَوِيُّ، لَا الْأَدَبِيُّ الْمُصْطَلَحُ. پنجم: از دیدگاه عرفا، خداوند متعال به تمام صفات ممکنات متصف است مانند ایستادن، نشستن، خوابیدن، بیدار شدن خوردن، آشامیدن، آمیزش و دیگر عوارض مجردات و صفات ماديات. اما صاحب شریعت معتقد است که باید هرگونه نشانه امکان وصفات حوادث و امور متجدد را از خداوند نفی کرد. توحید او به معنای نفی صفات از خداوند است چه این صفات به صورت وجود ممکنات باشد یا عوارض و حالات آنها؛ زیرا مراد از «صفات معنای لغوی آن است، نه اصطلاحات ادبی. الفقرة الأولى مع التشكيل: وَسَادِسُهَا: إِنَّهُ تَعَالَى عِنْدَ الْعُرَفَاءِ فَاعِلُ كُلِ الْأَفْعَالِ أَوَّلًا وَبِالذَّاتِ بِالْحَقِيقَةِ، بَلْ لَيْسَ غَيْرُهُ فَاعِلًا أَبَدًا. وَهَذَا هُوَ تَوْحِيدُهُمْ الْأَفْعَالِيُّ.

ششمين نكته: نزد عارفان، خداوند فاعل همه افعال، ابتدا و بالذات، به حقیقت است، بلکه هیچ کس جز او فاعل نیست. و این همان توحید افعالی آنان است. وَأَمَّا عَلَى مَذْهَبِ صَاحِبِ الشَّرْعِ، نِسْبَةُ بَعْضِ الْأَفْعَالِ إِلَيْهِ تَعَالَى كُفْرٌ تَحْضُ. بَلْ وَيَتَحَاشَىٰ عَنْ اسْتِنَادِ أَصْلِ «فَعَلَ» أَوْ «لَم يَفْعَلْ» إِلَيْهِ تَعَالَى، كَمَا فِي حَدِيثِ الرِّضَا عَلَيْهِ السَّلَامُ مَعَ عِمْرَانَ الصَّابِئِي. فَإِنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ يُرْجِعُ الْفِعْلَ إِلَى نَاحِيَةِ الْخَلْقِ، لَا إِلَيْهِ تَعَالَى . كَمَا حَرَّرْنَا فِي مَحَلِّهِ. اما بر اساس مذهب صاحب شریعت نسبت دادن برخی از افعال به خداوند تعالى كفر محض است. بلکه حتی از استناد اصل «فعل» یا «نکردن (فعل به خداوند پرهیز می شود، همان طور که در حدیث امام رضا علیه السلام با عمران صابی آمده است. زیرا امام علیه السلام فعل را به سوی مخلوق بازمی گرداند، نه به سوی خداوند تعالی، چنان که در جای خود بررسی کرده ایم. وَمِنْ هُنَا افْتَرَقَ مَذَاقُ الشَّرْعِ مَعَ الْعِرْفَانِ فِي مَسْأَلَةِ الْجُبْرِ وَالِاخْتِيَارِ ، حَيْثُ إِنَّ الْعِبَادَ مُخْتَارُونَ بِالْحَقِيقَةِ عِنْدَ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ، بِخِلَافِ مَشْرَبِ الْعِرْفَانِ. (41 ) و از اینجا است که طعم شریعت و عرفان در مسئله جبر و اختیار متفاوت می شود، زیرا بندگان نزد صاحب شریعت، حقیقتاً مختار هستند، برخلاف دیدگاه عرفان. إِذْ لَا فَاعِلَ سِوَى اللهِ عِنْدَهُمْ، بَلْ هُوَ الْفَاعِل وَهُوَ الْمُتَغَيرُ وَهُوَ الْمُتَرَدِّد. زیرا نزد عرفا، هیچ فاعلی جز خداوند نیست. بلکه اوست که فاعل، متغیر، و متردد است. وَبِهِ يُصَحِحُونَ الْبَدَاءَ وَالتَّرْدِيدَ بِأَنَّهُ تَعَالَى بِذَاتِهِ مُتَرَدِّدُ مُتَغَيِّرٌ. و بر همین اساس، بداء و تردید را تصحیح میکنند به این معنا که خداوند تعالی به ذات خود متردد و متغیر است. وَسَابِعُهَا: fn[ورد هنا في الحاشية: «إبطال مذهب العرفاء من». و لم نثبته في المتن حيث وجدناه مخلّاً للعبارة]( []. كَوْنُ الْمُتَوَلِهِ وَالْمُتَوَلَّهِ فِيهِ وَاحِدًا، بَلْ لَيْسَ فِي الْحَقِيقَةِ وَلَهُ عَلَىٰ مَذْهَبِ الْعِرْفَانِ إِذْ لَا يُتَصَوَّرُ التَّوَلُهُ إِلَّا بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْغَيْرِ فَإِنَّ الشَّيْءَ لَا يَتَوَلَّهُ وَلَا يَخْشَى وَلَا يَخَافُ مِنْ نَفْسِهِ.) فَمَرْجِعُ التَّوَلُّهِ إِلَى الْجَهْلِ، وَمَى ارْتَفَعَ، يَرَى أَنَّهُ هُوَ اللَّهُ. وَهَذَا بِخِلَافٍ مَشْرَبِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ؛ لِأَنَّهُ يَدَّعِي إِلَهَا يَتَوَلَّهُ فِيهِ الْخَلْقُ وَيَتَحَيَّرُ فِيهِ وَيَخَافُ وَيَخْشَىٰ منْهُ.

ششمين نكته: نزد عارفان، خداوند فاعل همه افعال، ابتدا و بالذات، به حقیقت است، بلکه هیچ کس جز او فاعل نیست. و این همان توحید افعالی آنان است. وَأَمَّا عَلَى مَذْهَبِ صَاحِبِ الشَّرْعِ، نِسْبَةُ بَعْضِ الْأَفْعَالِ إِلَيْهِ تَعَالَى كُفْرٌ تَحْضُ. بَلْ وَيَتَحَاشَىٰ عَنْ اسْتِنَادِ أَصْلِ «فَعَلَ» أَوْ «لَم يَفْعَلْ» إِلَيْهِ تَعَالَى، كَمَا فِي حَدِيثِ الرِّضَا عَلَيْهِ السَّلَامُ مَعَ عِمْرَانَ الصَّابِئِي. فَإِنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ يُرْجِعُ الْفِعْلَ إِلَى نَاحِيَةِ الْخَلْقِ، لَا إِلَيْهِ تَعَالَى . كَمَا حَرَّرْنَا فِي مَحَلِّهِ. اما بر اساس مذهب صاحب شریعت نسبت دادن برخی از افعال به خداوند تعالى كفر محض است. بلکه حتی از استناد اصل «فعل» یا «نکردن (فعل به خداوند پرهیز می شود، همان طور که در حدیث امام رضا علیه السلام با عمران صابی آمده است. زیرا امام علیه السلام فعل را به سوی مخلوق بازمی گرداند، نه به سوی خداوند تعالی، چنان که در جای خود بررسی کرده ایم. وَمِنْ هُنَا افْتَرَقَ مَذَاقُ الشَّرْعِ مَعَ الْعِرْفَانِ فِي مَسْأَلَةِ الْجُبْرِ وَالِاخْتِيَارِ ، حَيْثُ إِنَّ الْعِبَادَ مُخْتَارُونَ بِالْحَقِيقَةِ عِنْدَ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ، بِخِلَافِ مَشْرَبِ الْعِرْفَانِ. (41 ) و از اینجا است که طعم شریعت و عرفان در مسئله جبر و اختیار متفاوت می شود، زیرا بندگان نزد صاحب شریعت، حقیقتاً مختار هستند، برخلاف دیدگاه عرفان. إِذْ لَا فَاعِلَ سِوَى اللهِ عِنْدَهُمْ، بَلْ هُوَ الْفَاعِل وَهُوَ الْمُتَغَيرُ وَهُوَ الْمُتَرَدِّد. زیرا نزد عرفا، هیچ فاعلی جز خداوند نیست. بلکه اوست که فاعل، متغیر، و متردد است. وَبِهِ يُصَحِحُونَ الْبَدَاءَ وَالتَّرْدِيدَ بِأَنَّهُ تَعَالَى بِذَاتِهِ مُتَرَدِّدُ مُتَغَيِّرٌ. و بر همین اساس، بداء و تردید را تصحیح میکنند به این معنا که خداوند تعالی به ذات خود متردد و متغیر است. وَسَابِعُهَا: fn[ورد هنا في الحاشية: «إبطال مذهب العرفاء من». و لم نثبته في المتن حيث وجدناه مخلّاً للعبارة]( []. كَوْنُ الْمُتَوَلِهِ وَالْمُتَوَلَّهِ فِيهِ وَاحِدًا، بَلْ لَيْسَ فِي الْحَقِيقَةِ وَلَهُ عَلَىٰ مَذْهَبِ الْعِرْفَانِ إِذْ لَا يُتَصَوَّرُ التَّوَلُهُ إِلَّا بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْغَيْرِ فَإِنَّ الشَّيْءَ لَا يَتَوَلَّهُ وَلَا يَخْشَى وَلَا يَخَافُ مِنْ نَفْسِهِ.) فَمَرْجِعُ التَّوَلُّهِ إِلَى الْجَهْلِ، وَمَى ارْتَفَعَ، يَرَى أَنَّهُ هُوَ اللَّهُ. وَهَذَا بِخِلَافٍ مَشْرَبِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ؛ لِأَنَّهُ يَدَّعِي إِلَهَا يَتَوَلَّهُ فِيهِ الْخَلْقُ وَيَتَحَيَّرُ فِيهِ وَيَخَافُ وَيَخْشَىٰ منْهُ.

ششمين نكته: نزد عارفان، خداوند فاعل همه افعال، ابتدا و بالذات، به حقیقت است، بلکه هیچ کس جز او فاعل نیست. و این همان توحید افعالی آنان است. وَأَمَّا عَلَى مَذْهَبِ صَاحِبِ الشَّرْعِ، نِسْبَةُ بَعْضِ الْأَفْعَالِ إِلَيْهِ تَعَالَى كُفْرٌ تَحْضُ. بَلْ وَيَتَحَاشَىٰ عَنْ اسْتِنَادِ أَصْلِ «فَعَلَ» أَوْ «لَم يَفْعَلْ» إِلَيْهِ تَعَالَى، كَمَا فِي حَدِيثِ الرِّضَا عَلَيْهِ السَّلَامُ مَعَ عِمْرَانَ الصَّابِئِي. فَإِنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ يُرْجِعُ الْفِعْلَ إِلَى نَاحِيَةِ الْخَلْقِ، لَا إِلَيْهِ تَعَالَى . كَمَا حَرَّرْنَا فِي مَحَلِّهِ. اما بر اساس مذهب صاحب شریعت نسبت دادن برخی از افعال به خداوند تعالى كفر محض است. بلکه حتی از استناد اصل «فعل» یا «نکردن (فعل به خداوند پرهیز می شود، همان طور که در حدیث امام رضا علیه السلام با عمران صابی آمده است. زیرا امام علیه السلام فعل را به سوی مخلوق بازمی گرداند، نه به سوی خداوند تعالی، چنان که در جای خود بررسی کرده ایم. وَمِنْ هُنَا افْتَرَقَ مَذَاقُ الشَّرْعِ مَعَ الْعِرْفَانِ فِي مَسْأَلَةِ الْجُبْرِ وَالِاخْتِيَارِ ، حَيْثُ إِنَّ الْعِبَادَ مُخْتَارُونَ بِالْحَقِيقَةِ عِنْدَ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ، بِخِلَافِ مَشْرَبِ الْعِرْفَانِ. (41 ) و از اینجا است که طعم شریعت و عرفان در مسئله جبر و اختیار متفاوت می شود، زیرا بندگان نزد صاحب شریعت، حقیقتاً مختار هستند، برخلاف دیدگاه عرفان. إِذْ لَا فَاعِلَ سِوَى اللهِ عِنْدَهُمْ، بَلْ هُوَ الْفَاعِل وَهُوَ الْمُتَغَيرُ وَهُوَ الْمُتَرَدِّد. زیرا نزد عرفا، هیچ فاعلی جز خداوند نیست. بلکه اوست که فاعل، متغیر، و متردد است. وَبِهِ يُصَحِحُونَ الْبَدَاءَ وَالتَّرْدِيدَ بِأَنَّهُ تَعَالَى بِذَاتِهِ مُتَرَدِّدُ مُتَغَيِّرٌ. و بر همین اساس، بداء و تردید را تصحیح میکنند به این معنا که خداوند تعالی به ذات خود متردد و متغیر است. وَسَابِعُهَا: fn[ورد هنا في الحاشية: «إبطال مذهب العرفاء من». و لم نثبته في المتن حيث وجدناه مخلّاً للعبارة]( []. كَوْنُ الْمُتَوَلِهِ وَالْمُتَوَلَّهِ فِيهِ وَاحِدًا، بَلْ لَيْسَ فِي الْحَقِيقَةِ وَلَهُ عَلَىٰ مَذْهَبِ الْعِرْفَانِ إِذْ لَا يُتَصَوَّرُ التَّوَلُهُ إِلَّا بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْغَيْرِ فَإِنَّ الشَّيْءَ لَا يَتَوَلَّهُ وَلَا يَخْشَى وَلَا يَخَافُ مِنْ نَفْسِهِ.) فَمَرْجِعُ التَّوَلُّهِ إِلَى الْجَهْلِ، وَمَى ارْتَفَعَ، يَرَى أَنَّهُ هُوَ اللَّهُ. وَهَذَا بِخِلَافٍ مَشْرَبِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ؛ لِأَنَّهُ يَدَّعِي إِلَهَا يَتَوَلَّهُ فِيهِ الْخَلْقُ وَيَتَحَيَّرُ فِيهِ وَيَخَافُ وَيَخْشَىٰ منْهُ.

ششمين نكته: نزد عارفان، خداوند فاعل همه افعال، ابتدا و بالذات، به حقیقت است، بلکه هیچ کس جز او فاعل نیست. و این همان توحید افعالی آنان است. وَأَمَّا عَلَى مَذْهَبِ صَاحِبِ الشَّرْعِ، نِسْبَةُ بَعْضِ الْأَفْعَالِ إِلَيْهِ تَعَالَى كُفْرٌ تَحْضُ. بَلْ وَيَتَحَاشَىٰ عَنْ اسْتِنَادِ أَصْلِ «فَعَلَ» أَوْ «لَم يَفْعَلْ» إِلَيْهِ تَعَالَى، كَمَا فِي حَدِيثِ الرِّضَا عَلَيْهِ السَّلَامُ مَعَ عِمْرَانَ الصَّابِئِي. فَإِنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ يُرْجِعُ الْفِعْلَ إِلَى نَاحِيَةِ الْخَلْقِ، لَا إِلَيْهِ تَعَالَى . كَمَا حَرَّرْنَا فِي مَحَلِّهِ. اما بر اساس مذهب صاحب شریعت نسبت دادن برخی از افعال به خداوند تعالى كفر محض است. بلکه حتی از استناد اصل «فعل» یا «نکردن (فعل به خداوند پرهیز می شود، همان طور که در حدیث امام رضا علیه السلام با عمران صابی آمده است. زیرا امام علیه السلام فعل را به سوی مخلوق بازمی گرداند، نه به سوی خداوند تعالی، چنان که در جای خود بررسی کرده ایم. وَمِنْ هُنَا افْتَرَقَ مَذَاقُ الشَّرْعِ مَعَ الْعِرْفَانِ فِي مَسْأَلَةِ الْجُبْرِ وَالِاخْتِيَارِ ، حَيْثُ إِنَّ الْعِبَادَ مُخْتَارُونَ بِالْحَقِيقَةِ عِنْدَ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ، بِخِلَافِ مَشْرَبِ الْعِرْفَانِ. (41 ) و از اینجا است که طعم شریعت و عرفان در مسئله جبر و اختیار متفاوت می شود، زیرا بندگان نزد صاحب شریعت، حقیقتاً مختار هستند، برخلاف دیدگاه عرفان. إِذْ لَا فَاعِلَ سِوَى اللهِ عِنْدَهُمْ، بَلْ هُوَ الْفَاعِل وَهُوَ الْمُتَغَيرُ وَهُوَ الْمُتَرَدِّد. زیرا نزد عرفا، هیچ فاعلی جز خداوند نیست. بلکه اوست که فاعل، متغیر، و متردد است. وَبِهِ يُصَحِحُونَ الْبَدَاءَ وَالتَّرْدِيدَ بِأَنَّهُ تَعَالَى بِذَاتِهِ مُتَرَدِّدُ مُتَغَيِّرٌ. و بر همین اساس، بداء و تردید را تصحیح میکنند به این معنا که خداوند تعالی به ذات خود متردد و متغیر است. وَسَابِعُهَا: fn[ورد هنا في الحاشية: «إبطال مذهب العرفاء من». و لم نثبته في المتن حيث وجدناه مخلّاً للعبارة]( []. كَوْنُ الْمُتَوَلِهِ وَالْمُتَوَلَّهِ فِيهِ وَاحِدًا، بَلْ لَيْسَ فِي الْحَقِيقَةِ وَلَهُ عَلَىٰ مَذْهَبِ الْعِرْفَانِ إِذْ لَا يُتَصَوَّرُ التَّوَلُهُ إِلَّا بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْغَيْرِ فَإِنَّ الشَّيْءَ لَا يَتَوَلَّهُ وَلَا يَخْشَى وَلَا يَخَافُ مِنْ نَفْسِهِ.) فَمَرْجِعُ التَّوَلُّهِ إِلَى الْجَهْلِ، وَمَى ارْتَفَعَ، يَرَى أَنَّهُ هُوَ اللَّهُ. وَهَذَا بِخِلَافٍ مَشْرَبِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ؛ لِأَنَّهُ يَدَّعِي إِلَهَا يَتَوَلَّهُ فِيهِ الْخَلْقُ وَيَتَحَيَّرُ فِيهِ وَيَخَافُ وَيَخْشَىٰ منْهُ.

هفتم در دیدگاه عرفا، کسی که به سوی خداوند عشق می ورزد متوله و کسی که این عشق به او تعلق دارد (متوله فیه ، یکی هستند. در حقیقت، از دیدگاه آنها، هیچ عشقی وجود ندارد؛ زیرا توله (عشق و واله شدن) تنها در نسبت به غیر قابل تصور است. چیزی نمیتواند عاشق ،واله یا ترسان از خود باشد.) در نتیجه، عشق به خدا به جهل باز می گردد و زمانی که این جهل رفع شود، فرد درمی یابد که او همان خداوند است. این دیدگاه برخلاف مشرب صاحب شریعت است؛ زیرا صاحب شریعت قائل به خدایی است که مخلوقات به او عشق می ورزند، در برابر او حیرت میکنند از او می ترسند و از او خشیت دارند. إِذَا عَرَفْتَ مَا ذَكَرْنَا، فَاعْلَمْ أَنَّهُ قَدْ وَرَدَتِ النُّصُوصُ الْكَثِيرَةُ بِطَوَائِفَ مُخْتَلِفَةٍ مُتَوَاتِرَةٍ فِي كُلِّ وَاحِدٍ وَاحِدٍ مِنْ هَذِهِ الْوُجُوهِ السَّبْعَةِ الْمَذْكُورَةِ، بِحَيْثُ لَا يَبْقَى رَيْبٌ وَشَكٍّ لِكُلِّ مَنْ رَاجَعَهَا بِأَنَّ مَشْرَبَ التَّصَوُّفِ يُنَاقِضُ مَشْرَبَ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ أَشَدَّ تَنَاقُضِ وَأَصْرَحَ تَبَايُن. اگر آنچه را گفتیم درک کردی، بدان که نصوص بسیاری با دسته بندی های مختلف و به صورت متواتر در هر یک از این هفت وجه ذکر شده وارد شده اند، به گونه ای که برای هر کس که آنها را بررسی کند، هیچ شکی باقی نمی ماند که روش تصوف با روش صاحب شریعت در شدیدترین تضاد و روشن ترین تباین قرار دارد. وَالْقَوْمُ لَم يَذْهَبُوا إِلَى بَابِ الْوَلَايَةِ حَقَّ الذَّهَابِ، فَأَحْطَأوا في مَطلَبِ نَفِيسٍ شَامِحَ عَالٍ غَايَةَ الْعُلُو وَالنَّفَاسَةِ. و این قوم (صوفیان به درستی وارد باب ولایت نشدند و در نتیجه در موضوعی گران بها و بلندمرتبه که نهایت علو و ارزش را دارد، دچار خطا شدند.) فَلِهَذَا اخْتَلَطَ جَمِيعُ أَبْوَابِ مَعَارِفِهِمُ الرُّبُوبِيَّةِ. وَذَلِكَ نَظِيرُ مَسْأَلَةِ الْجُبْرِ وَالِاحْتِيَارِ، حَيْثُ غَفِلُوا عَنْ دَقِيقَةٍ شَرِيفَةٍ لِتَوَهُم لُزُومِ التَّرْجِيح بِلَا مُرَجّح. به همین دلیل، تمام ابواب معرفتهای ربوبی آنان آشفته شد. این امر مانند مسئله جبر و اختیار است، جایی که به دلیل توهم لزوم ترجیح بدون مرجح از یک نکته شريف غفلت ورزیدند. فَلِهَذَا اخْتَلَطَتْ جَمِيعُ أَبْوَابِ مَقَاصِدِهِمْ وَمَسَائِلِهِمْ. وَعِنْدَ ظُهُورِ الْحَقِيقَةِ، تُعْرَفُ فِي تَحَلَّهَا يُطْلَانُ جَمِیعِ تِلْكَ الْمَسَائِلِ وَاغْحِدَامُ جَمِيعَ بَرَاهِينِهَا. از این رو، تمام ابواب مقاصد و مسائل آنان دچار آشفتگی شد. و هنگامی که حقیقت آشکار شود، در جای خود بطلان تمام آن مسائل و فروپاشی تمام براهین آنها روشن می شود.

هفتم در دیدگاه عرفا، کسی که به سوی خداوند عشق می ورزد متوله و کسی که این عشق به او تعلق دارد (متوله فیه ، یکی هستند. در حقیقت، از دیدگاه آنها، هیچ عشقی وجود ندارد؛ زیرا توله (عشق و واله شدن) تنها در نسبت به غیر قابل تصور است. چیزی نمیتواند عاشق ،واله یا ترسان از خود باشد.) در نتیجه، عشق به خدا به جهل باز می گردد و زمانی که این جهل رفع شود، فرد درمی یابد که او همان خداوند است. این دیدگاه برخلاف مشرب صاحب شریعت است؛ زیرا صاحب شریعت قائل به خدایی است که مخلوقات به او عشق می ورزند، در برابر او حیرت میکنند از او می ترسند و از او خشیت دارند. إِذَا عَرَفْتَ مَا ذَكَرْنَا، فَاعْلَمْ أَنَّهُ قَدْ وَرَدَتِ النُّصُوصُ الْكَثِيرَةُ بِطَوَائِفَ مُخْتَلِفَةٍ مُتَوَاتِرَةٍ فِي كُلِّ وَاحِدٍ وَاحِدٍ مِنْ هَذِهِ الْوُجُوهِ السَّبْعَةِ الْمَذْكُورَةِ، بِحَيْثُ لَا يَبْقَى رَيْبٌ وَشَكٍّ لِكُلِّ مَنْ رَاجَعَهَا بِأَنَّ مَشْرَبَ التَّصَوُّفِ يُنَاقِضُ مَشْرَبَ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ أَشَدَّ تَنَاقُضِ وَأَصْرَحَ تَبَايُن. اگر آنچه را گفتیم درک کردی، بدان که نصوص بسیاری با دسته بندی های مختلف و به صورت متواتر در هر یک از این هفت وجه ذکر شده وارد شده اند، به گونه ای که برای هر کس که آنها را بررسی کند، هیچ شکی باقی نمی ماند که روش تصوف با روش صاحب شریعت در شدیدترین تضاد و روشن ترین تباین قرار دارد. وَالْقَوْمُ لَم يَذْهَبُوا إِلَى بَابِ الْوَلَايَةِ حَقَّ الذَّهَابِ، فَأَحْطَأوا في مَطلَبِ نَفِيسٍ شَامِحَ عَالٍ غَايَةَ الْعُلُو وَالنَّفَاسَةِ. و این قوم (صوفیان به درستی وارد باب ولایت نشدند و در نتیجه در موضوعی گران بها و بلندمرتبه که نهایت علو و ارزش را دارد، دچار خطا شدند.) فَلِهَذَا اخْتَلَطَ جَمِيعُ أَبْوَابِ مَعَارِفِهِمُ الرُّبُوبِيَّةِ. وَذَلِكَ نَظِيرُ مَسْأَلَةِ الْجُبْرِ وَالِاحْتِيَارِ، حَيْثُ غَفِلُوا عَنْ دَقِيقَةٍ شَرِيفَةٍ لِتَوَهُم لُزُومِ التَّرْجِيح بِلَا مُرَجّح. به همین دلیل، تمام ابواب معرفتهای ربوبی آنان آشفته شد. این امر مانند مسئله جبر و اختیار است، جایی که به دلیل توهم لزوم ترجیح بدون مرجح از یک نکته شريف غفلت ورزیدند. فَلِهَذَا اخْتَلَطَتْ جَمِيعُ أَبْوَابِ مَقَاصِدِهِمْ وَمَسَائِلِهِمْ. وَعِنْدَ ظُهُورِ الْحَقِيقَةِ، تُعْرَفُ فِي تَحَلَّهَا يُطْلَانُ جَمِیعِ تِلْكَ الْمَسَائِلِ وَاغْحِدَامُ جَمِيعَ بَرَاهِينِهَا. از این رو، تمام ابواب مقاصد و مسائل آنان دچار آشفتگی شد. و هنگامی که حقیقت آشکار شود، در جای خود بطلان تمام آن مسائل و فروپاشی تمام براهین آنها روشن می شود.

هفتم در دیدگاه عرفا، کسی که به سوی خداوند عشق می ورزد متوله و کسی که این عشق به او تعلق دارد (متوله فیه ، یکی هستند. در حقیقت، از دیدگاه آنها، هیچ عشقی وجود ندارد؛ زیرا توله (عشق و واله شدن) تنها در نسبت به غیر قابل تصور است. چیزی نمیتواند عاشق ،واله یا ترسان از خود باشد.) در نتیجه، عشق به خدا به جهل باز می گردد و زمانی که این جهل رفع شود، فرد درمی یابد که او همان خداوند است. این دیدگاه برخلاف مشرب صاحب شریعت است؛ زیرا صاحب شریعت قائل به خدایی است که مخلوقات به او عشق می ورزند، در برابر او حیرت میکنند از او می ترسند و از او خشیت دارند. إِذَا عَرَفْتَ مَا ذَكَرْنَا، فَاعْلَمْ أَنَّهُ قَدْ وَرَدَتِ النُّصُوصُ الْكَثِيرَةُ بِطَوَائِفَ مُخْتَلِفَةٍ مُتَوَاتِرَةٍ فِي كُلِّ وَاحِدٍ وَاحِدٍ مِنْ هَذِهِ الْوُجُوهِ السَّبْعَةِ الْمَذْكُورَةِ، بِحَيْثُ لَا يَبْقَى رَيْبٌ وَشَكٍّ لِكُلِّ مَنْ رَاجَعَهَا بِأَنَّ مَشْرَبَ التَّصَوُّفِ يُنَاقِضُ مَشْرَبَ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ أَشَدَّ تَنَاقُضِ وَأَصْرَحَ تَبَايُن. اگر آنچه را گفتیم درک کردی، بدان که نصوص بسیاری با دسته بندی های مختلف و به صورت متواتر در هر یک از این هفت وجه ذکر شده وارد شده اند، به گونه ای که برای هر کس که آنها را بررسی کند، هیچ شکی باقی نمی ماند که روش تصوف با روش صاحب شریعت در شدیدترین تضاد و روشن ترین تباین قرار دارد. وَالْقَوْمُ لَم يَذْهَبُوا إِلَى بَابِ الْوَلَايَةِ حَقَّ الذَّهَابِ، فَأَحْطَأوا في مَطلَبِ نَفِيسٍ شَامِحَ عَالٍ غَايَةَ الْعُلُو وَالنَّفَاسَةِ. و این قوم (صوفیان به درستی وارد باب ولایت نشدند و در نتیجه در موضوعی گران بها و بلندمرتبه که نهایت علو و ارزش را دارد، دچار خطا شدند.) فَلِهَذَا اخْتَلَطَ جَمِيعُ أَبْوَابِ مَعَارِفِهِمُ الرُّبُوبِيَّةِ. وَذَلِكَ نَظِيرُ مَسْأَلَةِ الْجُبْرِ وَالِاحْتِيَارِ، حَيْثُ غَفِلُوا عَنْ دَقِيقَةٍ شَرِيفَةٍ لِتَوَهُم لُزُومِ التَّرْجِيح بِلَا مُرَجّح. به همین دلیل، تمام ابواب معرفتهای ربوبی آنان آشفته شد. این امر مانند مسئله جبر و اختیار است، جایی که به دلیل توهم لزوم ترجیح بدون مرجح از یک نکته شريف غفلت ورزیدند. فَلِهَذَا اخْتَلَطَتْ جَمِيعُ أَبْوَابِ مَقَاصِدِهِمْ وَمَسَائِلِهِمْ. وَعِنْدَ ظُهُورِ الْحَقِيقَةِ، تُعْرَفُ فِي تَحَلَّهَا يُطْلَانُ جَمِیعِ تِلْكَ الْمَسَائِلِ وَاغْحِدَامُ جَمِيعَ بَرَاهِينِهَا. از این رو، تمام ابواب مقاصد و مسائل آنان دچار آشفتگی شد. و هنگامی که حقیقت آشکار شود، در جای خود بطلان تمام آن مسائل و فروپاشی تمام براهین آنها روشن می شود.

هفتم در دیدگاه عرفا، کسی که به سوی خداوند عشق می ورزد متوله و کسی که این عشق به او تعلق دارد (متوله فیه ، یکی هستند. در حقیقت، از دیدگاه آنها، هیچ عشقی وجود ندارد؛ زیرا توله (عشق و واله شدن) تنها در نسبت به غیر قابل تصور است. چیزی نمیتواند عاشق ،واله یا ترسان از خود باشد.) در نتیجه، عشق به خدا به جهل باز می گردد و زمانی که این جهل رفع شود، فرد درمی یابد که او همان خداوند است. این دیدگاه برخلاف مشرب صاحب شریعت است؛ زیرا صاحب شریعت قائل به خدایی است که مخلوقات به او عشق می ورزند، در برابر او حیرت میکنند از او می ترسند و از او خشیت دارند. إِذَا عَرَفْتَ مَا ذَكَرْنَا، فَاعْلَمْ أَنَّهُ قَدْ وَرَدَتِ النُّصُوصُ الْكَثِيرَةُ بِطَوَائِفَ مُخْتَلِفَةٍ مُتَوَاتِرَةٍ فِي كُلِّ وَاحِدٍ وَاحِدٍ مِنْ هَذِهِ الْوُجُوهِ السَّبْعَةِ الْمَذْكُورَةِ، بِحَيْثُ لَا يَبْقَى رَيْبٌ وَشَكٍّ لِكُلِّ مَنْ رَاجَعَهَا بِأَنَّ مَشْرَبَ التَّصَوُّفِ يُنَاقِضُ مَشْرَبَ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ أَشَدَّ تَنَاقُضِ وَأَصْرَحَ تَبَايُن. اگر آنچه را گفتیم درک کردی، بدان که نصوص بسیاری با دسته بندی های مختلف و به صورت متواتر در هر یک از این هفت وجه ذکر شده وارد شده اند، به گونه ای که برای هر کس که آنها را بررسی کند، هیچ شکی باقی نمی ماند که روش تصوف با روش صاحب شریعت در شدیدترین تضاد و روشن ترین تباین قرار دارد. وَالْقَوْمُ لَم يَذْهَبُوا إِلَى بَابِ الْوَلَايَةِ حَقَّ الذَّهَابِ، فَأَحْطَأوا في مَطلَبِ نَفِيسٍ شَامِحَ عَالٍ غَايَةَ الْعُلُو وَالنَّفَاسَةِ. و این قوم (صوفیان به درستی وارد باب ولایت نشدند و در نتیجه در موضوعی گران بها و بلندمرتبه که نهایت علو و ارزش را دارد، دچار خطا شدند.) فَلِهَذَا اخْتَلَطَ جَمِيعُ أَبْوَابِ مَعَارِفِهِمُ الرُّبُوبِيَّةِ. وَذَلِكَ نَظِيرُ مَسْأَلَةِ الْجُبْرِ وَالِاحْتِيَارِ، حَيْثُ غَفِلُوا عَنْ دَقِيقَةٍ شَرِيفَةٍ لِتَوَهُم لُزُومِ التَّرْجِيح بِلَا مُرَجّح. به همین دلیل، تمام ابواب معرفتهای ربوبی آنان آشفته شد. این امر مانند مسئله جبر و اختیار است، جایی که به دلیل توهم لزوم ترجیح بدون مرجح از یک نکته شريف غفلت ورزیدند. فَلِهَذَا اخْتَلَطَتْ جَمِيعُ أَبْوَابِ مَقَاصِدِهِمْ وَمَسَائِلِهِمْ. وَعِنْدَ ظُهُورِ الْحَقِيقَةِ، تُعْرَفُ فِي تَحَلَّهَا يُطْلَانُ جَمِیعِ تِلْكَ الْمَسَائِلِ وَاغْحِدَامُ جَمِيعَ بَرَاهِينِهَا. از این رو، تمام ابواب مقاصد و مسائل آنان دچار آشفتگی شد. و هنگامی که حقیقت آشکار شود، در جای خود بطلان تمام آن مسائل و فروپاشی تمام براهین آنها روشن می شود.

وَالسّرُ الْمُسْتَسِرُ الَّذِي أَوْقَعَ الْعُرَفَاءَ وَالْمُتَصَوَفَةَ الْكَمَّلِينَ الْمُتَبَحْرِينَ في وَرْطَةِ الِاشْتِبَاءِ وَنَحْرِ الْغَفْلَةِ فِي جَمِيع أَبْوَابِ الْمَعَارِفِ الرُّبُوبِيَّةِ، أَمْرٌ وَاحِدٌ. راز نهفته ای که عارفان و صوفیان کامل و عمیق را در ورطه اشتباه و دریای غفلت در تمام ابواب معارف ربوبی گرفتار کرد، یک امر است. وَهُوَ أَنَّهُمْ كَانُوا مِنْ أَهْلِ الْبُرْهَانِ. وَقَدْ وَرَدَ رَاسِحًا فِي نُفُوسِهِمْ مَسْأَلَهُ الخَيْرِ وَكَوْنُ الْأَفْعَالِ فِعْلَ اللَّهِ، وَبِالْحَقِيقَةِ كَوْنُ الْأَفْعَالِ عَيْنَ التَّجَلِّيَاتِ الذَّاتِيَّةِ الْإِلهِيةِ. و آن این است که آنان از اهل برهان بودند و مسئله جبر و این که افعال فعل خداوند است، و حقیقتاً افعال همان تجلیات ذاتی الهی هستند، در نفوسشان راسخ شده بود. ثُمَّ بَعْدَ مَا وَقَعُوا فِي السُّلُوكِ بِالرِّيَاضَةِ وَالْمُجَاهَدَةِ، قَوِيَتْ أَنْفُسُهُمْ وَاتَّصَلَتْ بِالْمَبَادِئِ الْعَالِيَةِ. فَشَهِدُوا وُجُودَهُمْ الَّذِي عِبَارَةٌ عَنْ نُورِ الْوَلَايَةِ بِوُجُودِهِمْ. سپس، پس از ورود به سلوک با ریاضت و مجاهدت نفوسشان قوت گرفت و با مبادی عالیه اتصال پیدا کرد. آنان وجود خود را که به نور ولایت تعبیر می شود، به وجود خودشان شهود کردند. إِذْ إِنَّ الرِّيَاضَاتِ وَالْمُجَاهَدَاتِ تُوجِبُ قُوَّةَ النَّفْسِ وَالْخِلَاعَهَا عَنِ الْبَدَنِ. فَارْتَاضُوا وَجَاهَدُوا عَلَىٰ مَا عَلَّمَهُمُ الْمُرَاشِدَةُ وَالْأَقْطَابُ وَالْمَشَايِحُ، حَتَّى وَصَلُّوا مَقَامَ الِالْخِلَاعِ الَّذِي يَتَفَوَّهُ بِهِ أَرِسْطَالِيسُ فِي مِيمَرَاتِهِ. چرا که ریاضت ها و مجاهدت ها موجب قوت نفس و جدا شدن آن از بدن می.شود آنان بر اساس آنچه مرشدان، اقطاب و مشایخ به آنان آموخته بودند، ریاضت کشیدند و مجاهدت کردند تا به مقام انخلاع رسیدند، مقامی که ارسطو نیز در رساله هایش از آن سخن گفته است. فَشَاهَدُوا وُجُودَهُمْ بِوُجُودِهِمْ. وَرَأَوْا مِنْ ذَلِكَ الْوُجُودِ الْإِحَاطَةَ التَّامَّةَ عَلَى كُلِ الْأَشْيَاءِ، بِحَيْثُ لَا يَخْفَى عَلَيْهِمْ حِينَ الالْخِلَاعِ بَاطِنُ شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ. آنان وجود خود را به واسطه وجود خویش مشاهده کردند و از این وجود، احاطه کامل بر تمام اشیاء را دیدند، به گونه ای که هنگام انخلاع هیچ باطنی از اشیاء بر آنان مخفی نبود. وَرَأَوْا إِطْلَاقَ ذَلِكَ الْوُجُودِ عَنْ كُلِ الْقُبُودَاتِ الْمَكَانِيَّةِ وَالزَّمَانِيَّةِ وَالْمَادِيَّةِ وَعَدَمَ مَرْهُونِيَّتِهِ بِقَيْدٍ أَبَدًا. آنان دیدند که آن وجود از هرگونه قیود مکانی زمانی و مادی آزاد است و به هیچ قیدی وابسته نیست. فَاعْتَقَدُوا أَنَّ الْمَشْهُودَ المُطلَقَ الْمُحِيطَ الْوَسِيعَ الْبَسِيط، هُوَ اللهُ تَعَالَى. «تُو وُجُودُ مُطلَقَ وَهَسْتيَ مَا».

وَالسّرُ الْمُسْتَسِرُ الَّذِي أَوْقَعَ الْعُرَفَاءَ وَالْمُتَصَوَفَةَ الْكَمَّلِينَ الْمُتَبَحْرِينَ في وَرْطَةِ الِاشْتِبَاءِ وَنَحْرِ الْغَفْلَةِ فِي جَمِيع أَبْوَابِ الْمَعَارِفِ الرُّبُوبِيَّةِ، أَمْرٌ وَاحِدٌ. راز نهفته ای که عارفان و صوفیان کامل و عمیق را در ورطه اشتباه و دریای غفلت در تمام ابواب معارف ربوبی گرفتار کرد، یک امر است. وَهُوَ أَنَّهُمْ كَانُوا مِنْ أَهْلِ الْبُرْهَانِ. وَقَدْ وَرَدَ رَاسِحًا فِي نُفُوسِهِمْ مَسْأَلَهُ الخَيْرِ وَكَوْنُ الْأَفْعَالِ فِعْلَ اللَّهِ، وَبِالْحَقِيقَةِ كَوْنُ الْأَفْعَالِ عَيْنَ التَّجَلِّيَاتِ الذَّاتِيَّةِ الْإِلهِيةِ. و آن این است که آنان از اهل برهان بودند و مسئله جبر و این که افعال فعل خداوند است، و حقیقتاً افعال همان تجلیات ذاتی الهی هستند، در نفوسشان راسخ شده بود. ثُمَّ بَعْدَ مَا وَقَعُوا فِي السُّلُوكِ بِالرِّيَاضَةِ وَالْمُجَاهَدَةِ، قَوِيَتْ أَنْفُسُهُمْ وَاتَّصَلَتْ بِالْمَبَادِئِ الْعَالِيَةِ. فَشَهِدُوا وُجُودَهُمْ الَّذِي عِبَارَةٌ عَنْ نُورِ الْوَلَايَةِ بِوُجُودِهِمْ. سپس، پس از ورود به سلوک با ریاضت و مجاهدت نفوسشان قوت گرفت و با مبادی عالیه اتصال پیدا کرد. آنان وجود خود را که به نور ولایت تعبیر می شود، به وجود خودشان شهود کردند. إِذْ إِنَّ الرِّيَاضَاتِ وَالْمُجَاهَدَاتِ تُوجِبُ قُوَّةَ النَّفْسِ وَالْخِلَاعَهَا عَنِ الْبَدَنِ. فَارْتَاضُوا وَجَاهَدُوا عَلَىٰ مَا عَلَّمَهُمُ الْمُرَاشِدَةُ وَالْأَقْطَابُ وَالْمَشَايِحُ، حَتَّى وَصَلُّوا مَقَامَ الِالْخِلَاعِ الَّذِي يَتَفَوَّهُ بِهِ أَرِسْطَالِيسُ فِي مِيمَرَاتِهِ. چرا که ریاضت ها و مجاهدت ها موجب قوت نفس و جدا شدن آن از بدن می.شود آنان بر اساس آنچه مرشدان، اقطاب و مشایخ به آنان آموخته بودند، ریاضت کشیدند و مجاهدت کردند تا به مقام انخلاع رسیدند، مقامی که ارسطو نیز در رساله هایش از آن سخن گفته است. فَشَاهَدُوا وُجُودَهُمْ بِوُجُودِهِمْ. وَرَأَوْا مِنْ ذَلِكَ الْوُجُودِ الْإِحَاطَةَ التَّامَّةَ عَلَى كُلِ الْأَشْيَاءِ، بِحَيْثُ لَا يَخْفَى عَلَيْهِمْ حِينَ الالْخِلَاعِ بَاطِنُ شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ. آنان وجود خود را به واسطه وجود خویش مشاهده کردند و از این وجود، احاطه کامل بر تمام اشیاء را دیدند، به گونه ای که هنگام انخلاع هیچ باطنی از اشیاء بر آنان مخفی نبود. وَرَأَوْا إِطْلَاقَ ذَلِكَ الْوُجُودِ عَنْ كُلِ الْقُبُودَاتِ الْمَكَانِيَّةِ وَالزَّمَانِيَّةِ وَالْمَادِيَّةِ وَعَدَمَ مَرْهُونِيَّتِهِ بِقَيْدٍ أَبَدًا. آنان دیدند که آن وجود از هرگونه قیود مکانی زمانی و مادی آزاد است و به هیچ قیدی وابسته نیست. فَاعْتَقَدُوا أَنَّ الْمَشْهُودَ المُطلَقَ الْمُحِيطَ الْوَسِيعَ الْبَسِيط، هُوَ اللهُ تَعَالَى. «تُو وُجُودُ مُطلَقَ وَهَسْتيَ مَا».

وَالسّرُ الْمُسْتَسِرُ الَّذِي أَوْقَعَ الْعُرَفَاءَ وَالْمُتَصَوَفَةَ الْكَمَّلِينَ الْمُتَبَحْرِينَ في وَرْطَةِ الِاشْتِبَاءِ وَنَحْرِ الْغَفْلَةِ فِي جَمِيع أَبْوَابِ الْمَعَارِفِ الرُّبُوبِيَّةِ، أَمْرٌ وَاحِدٌ. راز نهفته ای که عارفان و صوفیان کامل و عمیق را در ورطه اشتباه و دریای غفلت در تمام ابواب معارف ربوبی گرفتار کرد، یک امر است. وَهُوَ أَنَّهُمْ كَانُوا مِنْ أَهْلِ الْبُرْهَانِ. وَقَدْ وَرَدَ رَاسِحًا فِي نُفُوسِهِمْ مَسْأَلَهُ الخَيْرِ وَكَوْنُ الْأَفْعَالِ فِعْلَ اللَّهِ، وَبِالْحَقِيقَةِ كَوْنُ الْأَفْعَالِ عَيْنَ التَّجَلِّيَاتِ الذَّاتِيَّةِ الْإِلهِيةِ. و آن این است که آنان از اهل برهان بودند و مسئله جبر و این که افعال فعل خداوند است، و حقیقتاً افعال همان تجلیات ذاتی الهی هستند، در نفوسشان راسخ شده بود. ثُمَّ بَعْدَ مَا وَقَعُوا فِي السُّلُوكِ بِالرِّيَاضَةِ وَالْمُجَاهَدَةِ، قَوِيَتْ أَنْفُسُهُمْ وَاتَّصَلَتْ بِالْمَبَادِئِ الْعَالِيَةِ. فَشَهِدُوا وُجُودَهُمْ الَّذِي عِبَارَةٌ عَنْ نُورِ الْوَلَايَةِ بِوُجُودِهِمْ. سپس، پس از ورود به سلوک با ریاضت و مجاهدت نفوسشان قوت گرفت و با مبادی عالیه اتصال پیدا کرد. آنان وجود خود را که به نور ولایت تعبیر می شود، به وجود خودشان شهود کردند. إِذْ إِنَّ الرِّيَاضَاتِ وَالْمُجَاهَدَاتِ تُوجِبُ قُوَّةَ النَّفْسِ وَالْخِلَاعَهَا عَنِ الْبَدَنِ. فَارْتَاضُوا وَجَاهَدُوا عَلَىٰ مَا عَلَّمَهُمُ الْمُرَاشِدَةُ وَالْأَقْطَابُ وَالْمَشَايِحُ، حَتَّى وَصَلُّوا مَقَامَ الِالْخِلَاعِ الَّذِي يَتَفَوَّهُ بِهِ أَرِسْطَالِيسُ فِي مِيمَرَاتِهِ. چرا که ریاضت ها و مجاهدت ها موجب قوت نفس و جدا شدن آن از بدن می.شود آنان بر اساس آنچه مرشدان، اقطاب و مشایخ به آنان آموخته بودند، ریاضت کشیدند و مجاهدت کردند تا به مقام انخلاع رسیدند، مقامی که ارسطو نیز در رساله هایش از آن سخن گفته است. فَشَاهَدُوا وُجُودَهُمْ بِوُجُودِهِمْ. وَرَأَوْا مِنْ ذَلِكَ الْوُجُودِ الْإِحَاطَةَ التَّامَّةَ عَلَى كُلِ الْأَشْيَاءِ، بِحَيْثُ لَا يَخْفَى عَلَيْهِمْ حِينَ الالْخِلَاعِ بَاطِنُ شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ. آنان وجود خود را به واسطه وجود خویش مشاهده کردند و از این وجود، احاطه کامل بر تمام اشیاء را دیدند، به گونه ای که هنگام انخلاع هیچ باطنی از اشیاء بر آنان مخفی نبود. وَرَأَوْا إِطْلَاقَ ذَلِكَ الْوُجُودِ عَنْ كُلِ الْقُبُودَاتِ الْمَكَانِيَّةِ وَالزَّمَانِيَّةِ وَالْمَادِيَّةِ وَعَدَمَ مَرْهُونِيَّتِهِ بِقَيْدٍ أَبَدًا. آنان دیدند که آن وجود از هرگونه قیود مکانی زمانی و مادی آزاد است و به هیچ قیدی وابسته نیست. فَاعْتَقَدُوا أَنَّ الْمَشْهُودَ المُطلَقَ الْمُحِيطَ الْوَسِيعَ الْبَسِيط، هُوَ اللهُ تَعَالَى. «تُو وُجُودُ مُطلَقَ وَهَسْتيَ مَا».

وَالسّرُ الْمُسْتَسِرُ الَّذِي أَوْقَعَ الْعُرَفَاءَ وَالْمُتَصَوَفَةَ الْكَمَّلِينَ الْمُتَبَحْرِينَ في وَرْطَةِ الِاشْتِبَاءِ وَنَحْرِ الْغَفْلَةِ فِي جَمِيع أَبْوَابِ الْمَعَارِفِ الرُّبُوبِيَّةِ، أَمْرٌ وَاحِدٌ. راز نهفته ای که عارفان و صوفیان کامل و عمیق را در ورطه اشتباه و دریای غفلت در تمام ابواب معارف ربوبی گرفتار کرد، یک امر است. وَهُوَ أَنَّهُمْ كَانُوا مِنْ أَهْلِ الْبُرْهَانِ. وَقَدْ وَرَدَ رَاسِحًا فِي نُفُوسِهِمْ مَسْأَلَهُ الخَيْرِ وَكَوْنُ الْأَفْعَالِ فِعْلَ اللَّهِ، وَبِالْحَقِيقَةِ كَوْنُ الْأَفْعَالِ عَيْنَ التَّجَلِّيَاتِ الذَّاتِيَّةِ الْإِلهِيةِ. و آن این است که آنان از اهل برهان بودند و مسئله جبر و این که افعال فعل خداوند است، و حقیقتاً افعال همان تجلیات ذاتی الهی هستند، در نفوسشان راسخ شده بود. ثُمَّ بَعْدَ مَا وَقَعُوا فِي السُّلُوكِ بِالرِّيَاضَةِ وَالْمُجَاهَدَةِ، قَوِيَتْ أَنْفُسُهُمْ وَاتَّصَلَتْ بِالْمَبَادِئِ الْعَالِيَةِ. فَشَهِدُوا وُجُودَهُمْ الَّذِي عِبَارَةٌ عَنْ نُورِ الْوَلَايَةِ بِوُجُودِهِمْ. سپس، پس از ورود به سلوک با ریاضت و مجاهدت نفوسشان قوت گرفت و با مبادی عالیه اتصال پیدا کرد. آنان وجود خود را که به نور ولایت تعبیر می شود، به وجود خودشان شهود کردند. إِذْ إِنَّ الرِّيَاضَاتِ وَالْمُجَاهَدَاتِ تُوجِبُ قُوَّةَ النَّفْسِ وَالْخِلَاعَهَا عَنِ الْبَدَنِ. فَارْتَاضُوا وَجَاهَدُوا عَلَىٰ مَا عَلَّمَهُمُ الْمُرَاشِدَةُ وَالْأَقْطَابُ وَالْمَشَايِحُ، حَتَّى وَصَلُّوا مَقَامَ الِالْخِلَاعِ الَّذِي يَتَفَوَّهُ بِهِ أَرِسْطَالِيسُ فِي مِيمَرَاتِهِ. چرا که ریاضت ها و مجاهدت ها موجب قوت نفس و جدا شدن آن از بدن می.شود آنان بر اساس آنچه مرشدان، اقطاب و مشایخ به آنان آموخته بودند، ریاضت کشیدند و مجاهدت کردند تا به مقام انخلاع رسیدند، مقامی که ارسطو نیز در رساله هایش از آن سخن گفته است. فَشَاهَدُوا وُجُودَهُمْ بِوُجُودِهِمْ. وَرَأَوْا مِنْ ذَلِكَ الْوُجُودِ الْإِحَاطَةَ التَّامَّةَ عَلَى كُلِ الْأَشْيَاءِ، بِحَيْثُ لَا يَخْفَى عَلَيْهِمْ حِينَ الالْخِلَاعِ بَاطِنُ شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ. آنان وجود خود را به واسطه وجود خویش مشاهده کردند و از این وجود، احاطه کامل بر تمام اشیاء را دیدند، به گونه ای که هنگام انخلاع هیچ باطنی از اشیاء بر آنان مخفی نبود. وَرَأَوْا إِطْلَاقَ ذَلِكَ الْوُجُودِ عَنْ كُلِ الْقُبُودَاتِ الْمَكَانِيَّةِ وَالزَّمَانِيَّةِ وَالْمَادِيَّةِ وَعَدَمَ مَرْهُونِيَّتِهِ بِقَيْدٍ أَبَدًا. آنان دیدند که آن وجود از هرگونه قیود مکانی زمانی و مادی آزاد است و به هیچ قیدی وابسته نیست. فَاعْتَقَدُوا أَنَّ الْمَشْهُودَ المُطلَقَ الْمُحِيطَ الْوَسِيعَ الْبَسِيط، هُوَ اللهُ تَعَالَى. «تُو وُجُودُ مُطلَقَ وَهَسْتيَ مَا».

پس معتقد شدند که این وجود مطلق، محيط، وسيع و بسیط، همان خداوند تعالی است. «تو وجود مطلق و هستی ما هستی». ## عرفا و شهود وجود سعی انبساطی وَاعْتَقَدُوا أَنَّهُمْ عَرَفُوا اللَّهَ حَقَّ الْمَعْرِفَةِ وَوَحَدُوهُ حَقَّ التَّوْحِيدِ. فَقَالُوا: إِنَّ التَّوْحِيدَ وَالْمَعْرِفَةَ وَاحِدٌ، وَهُوَ عِبَارَةٌ عَنِ الْوُجُودِ الْوَاحِدِ الْوَسِيعِ الْمُطْلَقِ الَّذِي يَكُونُ عَيْنَ الْكَثَرَاتِ فِي مَرْتَبَةِ التَّقْبِيدِ. و معتقد شدند که خداوند را به حقیقت معرفت شناختند و به حقیقت توحید او را یکتا دانستند. پس گفتند: توحید و معرفت یک چیز است و آن عبارت است از وجود واحد وسیع و مطلقی که در مرتبه تقیید، عین کثرت ها است. وَحَيْثُ إِنَّ مَذْهَبَهُمْ فِي بَابِ الْأَفْعَالِ هُوَ الْجَبْرُ وَكَوْنُ الْفِعْلِ فِعْلَ اللَّهِ، اعْتَقَدُوا أَنَّ هَذَا الشُّهُودَ هُوَ فِعْلُ اللَّهِ تَعَالَى وَهُوَ عَيْنُ تَجَلِيهِ الذَّاتِي. و از آنجا که مذهبشان در باب افعال بر اساس جبر و این که فعل فعل خداوند است، بود، معتقد شدند که این شهود، فعل خداوند تعالى و عین تجلی ذاتی او است. وَاعْتَقَدُوا أَنَّهُم حِينَئِذٍ عَارِفُونَ بِهِ تَعَالَى وَيُوَحِدُونَهُ ، وَأَنَّ المعرُوفَ المشهُودَ هُوَ (42 هَذَا الوُجُودُ المَشْهُودُ القَادِرُ عَلَى كُلِّ شَيءٍ، المحيط العَامُ بِكُل شَيءٍ. وَلَو أَردتَ رَدعَهُم عَن ذَلِكَ، لَا يَستَمِعُونَ، وَيَقُولُونَ: تَعَالَ وَاسْلُك حَتَّى تَرَى مَا نَرَاهُ. وَلَا يَرْتَدِعُونَ مِنهُ أَبَدًا.) و اعتقاد داشتند که در آن هنگام عارف به خداوند متعال هستند و او را یگانه میدانند، و این که آنچه شناخته و مشاهده می شود، همین وجود مشهودی است که بر هر چیزی قادر و به هر چیزی احاطه و علم دارد. و اگر بخواهی آنان را از این اعتقاد بازداری گوش نمی دهند و میگویند بیا و راهی را که ما پیموده ایم طی کن تا آنچه ما میبینیم ببینی و هرگز از این باور خود باز نمی گردند. وَنَحْنُ إنَّمَا نَذْكُرُ هَذِهِ الْبَيَانَاتِ الْمُنَبِّهَةَ لِغَيْرِهِمْ، حَتَّى يَتَنَبَّهُوا وَلَا يَقَعُوا فِي وَرْطَةٍ هَلَاكَتِهِمْ. و ما این بیانات هشداردهنده را برای دیگران ذکر می کنیم تا هوشیار شوند و در ورطه هلاکت آنان نیفتند. إِنَّ هَذَا النُّورَ الْمَشْهُودَ هُوَ نُورُ الْوِلَايَةِ، وَلَا رَبْطَ لَهُ بِاللَّهِ تَعَالَى أَبَدًا. وَهَذَا الشُّهُودُ هُوَ فِعْلُهُمُ الاخْتِيَارِيُّ. وَمِنَ الْمُمْكِن أَنْ يُقَصِرُوا فِي طَرِيقِ الْمَعْرِفَةِ وَيَدْخُلُوا مِنْ غَيْرِ الْبَابِ الَّذِي أَمَرَهُمُ اللهُ، فَاحْتَبَرَهُمُ اللهُ بِذَلِكَ وَافْتَتَنَهُمْ وَامْتَحَنَهُمْ وَوَكَلَهُمْ إِلَى أَنْفُسِهِمْ ابْتِلَاء وَاخْتِبَارًا بِفِعْلِهِمُ الاخْتِيَارِي، وَثُمَّ يُعَرِفُهُمْ نَفْسَهُ

پس معتقد شدند که این وجود مطلق، محيط، وسيع و بسیط، همان خداوند تعالی است. «تو وجود مطلق و هستی ما هستی». ## عرفا و شهود وجود سعی انبساطی وَاعْتَقَدُوا أَنَّهُمْ عَرَفُوا اللَّهَ حَقَّ الْمَعْرِفَةِ وَوَحَدُوهُ حَقَّ التَّوْحِيدِ. فَقَالُوا: إِنَّ التَّوْحِيدَ وَالْمَعْرِفَةَ وَاحِدٌ، وَهُوَ عِبَارَةٌ عَنِ الْوُجُودِ الْوَاحِدِ الْوَسِيعِ الْمُطْلَقِ الَّذِي يَكُونُ عَيْنَ الْكَثَرَاتِ فِي مَرْتَبَةِ التَّقْبِيدِ. و معتقد شدند که خداوند را به حقیقت معرفت شناختند و به حقیقت توحید او را یکتا دانستند. پس گفتند: توحید و معرفت یک چیز است و آن عبارت است از وجود واحد وسیع و مطلقی که در مرتبه تقیید، عین کثرت ها است. وَحَيْثُ إِنَّ مَذْهَبَهُمْ فِي بَابِ الْأَفْعَالِ هُوَ الْجَبْرُ وَكَوْنُ الْفِعْلِ فِعْلَ اللَّهِ، اعْتَقَدُوا أَنَّ هَذَا الشُّهُودَ هُوَ فِعْلُ اللَّهِ تَعَالَى وَهُوَ عَيْنُ تَجَلِيهِ الذَّاتِي. و از آنجا که مذهبشان در باب افعال بر اساس جبر و این که فعل فعل خداوند است، بود، معتقد شدند که این شهود، فعل خداوند تعالى و عین تجلی ذاتی او است. وَاعْتَقَدُوا أَنَّهُم حِينَئِذٍ عَارِفُونَ بِهِ تَعَالَى وَيُوَحِدُونَهُ ، وَأَنَّ المعرُوفَ المشهُودَ هُوَ (42 هَذَا الوُجُودُ المَشْهُودُ القَادِرُ عَلَى كُلِّ شَيءٍ، المحيط العَامُ بِكُل شَيءٍ. وَلَو أَردتَ رَدعَهُم عَن ذَلِكَ، لَا يَستَمِعُونَ، وَيَقُولُونَ: تَعَالَ وَاسْلُك حَتَّى تَرَى مَا نَرَاهُ. وَلَا يَرْتَدِعُونَ مِنهُ أَبَدًا.) و اعتقاد داشتند که در آن هنگام عارف به خداوند متعال هستند و او را یگانه میدانند، و این که آنچه شناخته و مشاهده می شود، همین وجود مشهودی است که بر هر چیزی قادر و به هر چیزی احاطه و علم دارد. و اگر بخواهی آنان را از این اعتقاد بازداری گوش نمی دهند و میگویند بیا و راهی را که ما پیموده ایم طی کن تا آنچه ما میبینیم ببینی و هرگز از این باور خود باز نمی گردند. وَنَحْنُ إنَّمَا نَذْكُرُ هَذِهِ الْبَيَانَاتِ الْمُنَبِّهَةَ لِغَيْرِهِمْ، حَتَّى يَتَنَبَّهُوا وَلَا يَقَعُوا فِي وَرْطَةٍ هَلَاكَتِهِمْ. و ما این بیانات هشداردهنده را برای دیگران ذکر می کنیم تا هوشیار شوند و در ورطه هلاکت آنان نیفتند. إِنَّ هَذَا النُّورَ الْمَشْهُودَ هُوَ نُورُ الْوِلَايَةِ، وَلَا رَبْطَ لَهُ بِاللَّهِ تَعَالَى أَبَدًا. وَهَذَا الشُّهُودُ هُوَ فِعْلُهُمُ الاخْتِيَارِيُّ. وَمِنَ الْمُمْكِن أَنْ يُقَصِرُوا فِي طَرِيقِ الْمَعْرِفَةِ وَيَدْخُلُوا مِنْ غَيْرِ الْبَابِ الَّذِي أَمَرَهُمُ اللهُ، فَاحْتَبَرَهُمُ اللهُ بِذَلِكَ وَافْتَتَنَهُمْ وَامْتَحَنَهُمْ وَوَكَلَهُمْ إِلَى أَنْفُسِهِمْ ابْتِلَاء وَاخْتِبَارًا بِفِعْلِهِمُ الاخْتِيَارِي، وَثُمَّ يُعَرِفُهُمْ نَفْسَهُ

پس معتقد شدند که این وجود مطلق، محيط، وسيع و بسیط، همان خداوند تعالی است. «تو وجود مطلق و هستی ما هستی». ## عرفا و شهود وجود سعی انبساطی وَاعْتَقَدُوا أَنَّهُمْ عَرَفُوا اللَّهَ حَقَّ الْمَعْرِفَةِ وَوَحَدُوهُ حَقَّ التَّوْحِيدِ. فَقَالُوا: إِنَّ التَّوْحِيدَ وَالْمَعْرِفَةَ وَاحِدٌ، وَهُوَ عِبَارَةٌ عَنِ الْوُجُودِ الْوَاحِدِ الْوَسِيعِ الْمُطْلَقِ الَّذِي يَكُونُ عَيْنَ الْكَثَرَاتِ فِي مَرْتَبَةِ التَّقْبِيدِ. و معتقد شدند که خداوند را به حقیقت معرفت شناختند و به حقیقت توحید او را یکتا دانستند. پس گفتند: توحید و معرفت یک چیز است و آن عبارت است از وجود واحد وسیع و مطلقی که در مرتبه تقیید، عین کثرت ها است. وَحَيْثُ إِنَّ مَذْهَبَهُمْ فِي بَابِ الْأَفْعَالِ هُوَ الْجَبْرُ وَكَوْنُ الْفِعْلِ فِعْلَ اللَّهِ، اعْتَقَدُوا أَنَّ هَذَا الشُّهُودَ هُوَ فِعْلُ اللَّهِ تَعَالَى وَهُوَ عَيْنُ تَجَلِيهِ الذَّاتِي. و از آنجا که مذهبشان در باب افعال بر اساس جبر و این که فعل فعل خداوند است، بود، معتقد شدند که این شهود، فعل خداوند تعالى و عین تجلی ذاتی او است. وَاعْتَقَدُوا أَنَّهُم حِينَئِذٍ عَارِفُونَ بِهِ تَعَالَى وَيُوَحِدُونَهُ ، وَأَنَّ المعرُوفَ المشهُودَ هُوَ (42 هَذَا الوُجُودُ المَشْهُودُ القَادِرُ عَلَى كُلِّ شَيءٍ، المحيط العَامُ بِكُل شَيءٍ. وَلَو أَردتَ رَدعَهُم عَن ذَلِكَ، لَا يَستَمِعُونَ، وَيَقُولُونَ: تَعَالَ وَاسْلُك حَتَّى تَرَى مَا نَرَاهُ. وَلَا يَرْتَدِعُونَ مِنهُ أَبَدًا.) و اعتقاد داشتند که در آن هنگام عارف به خداوند متعال هستند و او را یگانه میدانند، و این که آنچه شناخته و مشاهده می شود، همین وجود مشهودی است که بر هر چیزی قادر و به هر چیزی احاطه و علم دارد. و اگر بخواهی آنان را از این اعتقاد بازداری گوش نمی دهند و میگویند بیا و راهی را که ما پیموده ایم طی کن تا آنچه ما میبینیم ببینی و هرگز از این باور خود باز نمی گردند. وَنَحْنُ إنَّمَا نَذْكُرُ هَذِهِ الْبَيَانَاتِ الْمُنَبِّهَةَ لِغَيْرِهِمْ، حَتَّى يَتَنَبَّهُوا وَلَا يَقَعُوا فِي وَرْطَةٍ هَلَاكَتِهِمْ. و ما این بیانات هشداردهنده را برای دیگران ذکر می کنیم تا هوشیار شوند و در ورطه هلاکت آنان نیفتند. إِنَّ هَذَا النُّورَ الْمَشْهُودَ هُوَ نُورُ الْوِلَايَةِ، وَلَا رَبْطَ لَهُ بِاللَّهِ تَعَالَى أَبَدًا. وَهَذَا الشُّهُودُ هُوَ فِعْلُهُمُ الاخْتِيَارِيُّ. وَمِنَ الْمُمْكِن أَنْ يُقَصِرُوا فِي طَرِيقِ الْمَعْرِفَةِ وَيَدْخُلُوا مِنْ غَيْرِ الْبَابِ الَّذِي أَمَرَهُمُ اللهُ، فَاحْتَبَرَهُمُ اللهُ بِذَلِكَ وَافْتَتَنَهُمْ وَامْتَحَنَهُمْ وَوَكَلَهُمْ إِلَى أَنْفُسِهِمْ ابْتِلَاء وَاخْتِبَارًا بِفِعْلِهِمُ الاخْتِيَارِي، وَثُمَّ يُعَرِفُهُمْ نَفْسَهُ

پس معتقد شدند که این وجود مطلق، محيط، وسيع و بسیط، همان خداوند تعالی است. «تو وجود مطلق و هستی ما هستی». ## عرفا و شهود وجود سعی انبساطی وَاعْتَقَدُوا أَنَّهُمْ عَرَفُوا اللَّهَ حَقَّ الْمَعْرِفَةِ وَوَحَدُوهُ حَقَّ التَّوْحِيدِ. فَقَالُوا: إِنَّ التَّوْحِيدَ وَالْمَعْرِفَةَ وَاحِدٌ، وَهُوَ عِبَارَةٌ عَنِ الْوُجُودِ الْوَاحِدِ الْوَسِيعِ الْمُطْلَقِ الَّذِي يَكُونُ عَيْنَ الْكَثَرَاتِ فِي مَرْتَبَةِ التَّقْبِيدِ. و معتقد شدند که خداوند را به حقیقت معرفت شناختند و به حقیقت توحید او را یکتا دانستند. پس گفتند: توحید و معرفت یک چیز است و آن عبارت است از وجود واحد وسیع و مطلقی که در مرتبه تقیید، عین کثرت ها است. وَحَيْثُ إِنَّ مَذْهَبَهُمْ فِي بَابِ الْأَفْعَالِ هُوَ الْجَبْرُ وَكَوْنُ الْفِعْلِ فِعْلَ اللَّهِ، اعْتَقَدُوا أَنَّ هَذَا الشُّهُودَ هُوَ فِعْلُ اللَّهِ تَعَالَى وَهُوَ عَيْنُ تَجَلِيهِ الذَّاتِي. و از آنجا که مذهبشان در باب افعال بر اساس جبر و این که فعل فعل خداوند است، بود، معتقد شدند که این شهود، فعل خداوند تعالى و عین تجلی ذاتی او است. وَاعْتَقَدُوا أَنَّهُم حِينَئِذٍ عَارِفُونَ بِهِ تَعَالَى وَيُوَحِدُونَهُ ، وَأَنَّ المعرُوفَ المشهُودَ هُوَ (42 هَذَا الوُجُودُ المَشْهُودُ القَادِرُ عَلَى كُلِّ شَيءٍ، المحيط العَامُ بِكُل شَيءٍ. وَلَو أَردتَ رَدعَهُم عَن ذَلِكَ، لَا يَستَمِعُونَ، وَيَقُولُونَ: تَعَالَ وَاسْلُك حَتَّى تَرَى مَا نَرَاهُ. وَلَا يَرْتَدِعُونَ مِنهُ أَبَدًا.) و اعتقاد داشتند که در آن هنگام عارف به خداوند متعال هستند و او را یگانه میدانند، و این که آنچه شناخته و مشاهده می شود، همین وجود مشهودی است که بر هر چیزی قادر و به هر چیزی احاطه و علم دارد. و اگر بخواهی آنان را از این اعتقاد بازداری گوش نمی دهند و میگویند بیا و راهی را که ما پیموده ایم طی کن تا آنچه ما میبینیم ببینی و هرگز از این باور خود باز نمی گردند. وَنَحْنُ إنَّمَا نَذْكُرُ هَذِهِ الْبَيَانَاتِ الْمُنَبِّهَةَ لِغَيْرِهِمْ، حَتَّى يَتَنَبَّهُوا وَلَا يَقَعُوا فِي وَرْطَةٍ هَلَاكَتِهِمْ. و ما این بیانات هشداردهنده را برای دیگران ذکر می کنیم تا هوشیار شوند و در ورطه هلاکت آنان نیفتند. إِنَّ هَذَا النُّورَ الْمَشْهُودَ هُوَ نُورُ الْوِلَايَةِ، وَلَا رَبْطَ لَهُ بِاللَّهِ تَعَالَى أَبَدًا. وَهَذَا الشُّهُودُ هُوَ فِعْلُهُمُ الاخْتِيَارِيُّ. وَمِنَ الْمُمْكِن أَنْ يُقَصِرُوا فِي طَرِيقِ الْمَعْرِفَةِ وَيَدْخُلُوا مِنْ غَيْرِ الْبَابِ الَّذِي أَمَرَهُمُ اللهُ، فَاحْتَبَرَهُمُ اللهُ بِذَلِكَ وَافْتَتَنَهُمْ وَامْتَحَنَهُمْ وَوَكَلَهُمْ إِلَى أَنْفُسِهِمْ ابْتِلَاء وَاخْتِبَارًا بِفِعْلِهِمُ الاخْتِيَارِي، وَثُمَّ يُعَرِفُهُمْ نَفْسَهُ

الْمُقَدَّسَةَ وَذَاتَهُ الْمُتَعَالِيَةَ، كَي يَعْرِفُوا أَنَّ مَشْهُودَهُمْ لَيْسَ هُوَ الله تَعَالَى، بَلْ هُوَ نُورُ الْوِلَايَةِ الَّتِي أَعْطَاهُمُ اللَّهُ مِنْ نُورِ الْأَئِمَّةِ. این نور مشهود، همان نور ولایت است و هیچ ارتباطی با خداوند متعال ندارد. این شهود، فعل اختیاری آن هاست. ممکن است که در مسیر معرفت کوتاهی کرده باشند و از دری غیر از دری که خداوند دستور داده وارد شده باشند. خداوند به واسطه این امر آنها را آزمایش و امتحان کرده و به حال خودشان واگذار کرده است، تا با فعل اختیاری شان آزموده شوند. خداوند خود را به آنها معرفی نکرده است تا بدانند آنچه می بینند، خداوند نیست، بلکه نوری از ولایت است که خداوند آن را از نور ائمه به آنها عطا کرده است. وَبِعِبَارَة أُخْرَى إِنَّ مَعْرِفَةَ اللَّهِ تَعَالَى هِيَ عَيْنُ تَوْحِيدِهِ كَمَا صَرَّحَتْ بِهِ الرِّوَايَاتُ الْمُتَوَاتِرَةُ النَّاصَّةُ عَلَى أَنَّ تَعْرِيفَهُ تَعَالَى نَفْسَهُ لِعِبَادِهِ، هُوَ عَيْنُ تَوْحِيدِهِ، وَأَنَّ مَعْرِفَتَهُ هِيَ تَوْحِيدُهُ. وَمِنَ الْبَدِيهِي لِمَنْ رَاجَعَ كَلِمَاتِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ أَنَّ التَّعْرِيفَ وَالْمَعْرِفَةَ صُنْعُ اللَّهِ، وَلَيْسَ لِعِبَادِهِ فِيهَا صُنْعَ أَبَدًا، حَتَّى خَاتَمِ الْأَنْبِيَاءِ. به عبارت دیگر، معرفت خداوند متعال همان عين توحید اوست. همان گونه که در روایات متواتر تصریح شده که معرفی خداوند به بندگانش همان توحید اوست و معرفت او همان توحید اوست. بدیهی است برای کسی که کلمات صاحب شریعت را مطالعه کرده باشد، روشن است که تعریف و معرفت، صنع خداوند است و بندگانش هیچ دخالتی در این امر ندارند، حتی خاتم پیامبران. فَالتَّعْرِيفُ وَالْمَعْرِفَةُ مِمَّا اخْتَصَّ اللهُ بِهِ نَفْسَهُ وَلَا يَتَمَكَّنُ أَحَدٌ مِنْ مَخْلُوقَاتِهِ حَتَّى الصَّادِرُ الْأَوَّلُ أَنْ يُعَرِّفَ الله لأحد. فَإِذَنْ يَكُونُ التَّوْحِيدُ فِعْلَ اللَّهِ خَاصَّةً أَيْضًا، لِكَوْنِهِ عَيْنَ الْمَعْرِفَةِ . كَمَا سَيَأْتِي ذِكْرُ أَخْبَارِهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. بنابراین، تعريف و معرفت از اموری است که خداوند آن را به خود اختصاص داده است و هیچ یک از مخلوقاتش، حتى صادر اول نمیتوانند خداوند را به دیگری معرفی کنند. بنابراین، توحید نیز مخصوص خداوند است زیرا توحید همان عین معرفت است چنان که روایات مرتبط با آن در آینده بیان خواهد شد، ان شاء الله.

الْمُقَدَّسَةَ وَذَاتَهُ الْمُتَعَالِيَةَ، كَي يَعْرِفُوا أَنَّ مَشْهُودَهُمْ لَيْسَ هُوَ الله تَعَالَى، بَلْ هُوَ نُورُ الْوِلَايَةِ الَّتِي أَعْطَاهُمُ اللَّهُ مِنْ نُورِ الْأَئِمَّةِ. این نور مشهود، همان نور ولایت است و هیچ ارتباطی با خداوند متعال ندارد. این شهود، فعل اختیاری آن هاست. ممکن است که در مسیر معرفت کوتاهی کرده باشند و از دری غیر از دری که خداوند دستور داده وارد شده باشند. خداوند به واسطه این امر آنها را آزمایش و امتحان کرده و به حال خودشان واگذار کرده است، تا با فعل اختیاری شان آزموده شوند. خداوند خود را به آنها معرفی نکرده است تا بدانند آنچه می بینند، خداوند نیست، بلکه نوری از ولایت است که خداوند آن را از نور ائمه به آنها عطا کرده است. وَبِعِبَارَة أُخْرَى إِنَّ مَعْرِفَةَ اللَّهِ تَعَالَى هِيَ عَيْنُ تَوْحِيدِهِ كَمَا صَرَّحَتْ بِهِ الرِّوَايَاتُ الْمُتَوَاتِرَةُ النَّاصَّةُ عَلَى أَنَّ تَعْرِيفَهُ تَعَالَى نَفْسَهُ لِعِبَادِهِ، هُوَ عَيْنُ تَوْحِيدِهِ، وَأَنَّ مَعْرِفَتَهُ هِيَ تَوْحِيدُهُ. وَمِنَ الْبَدِيهِي لِمَنْ رَاجَعَ كَلِمَاتِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ أَنَّ التَّعْرِيفَ وَالْمَعْرِفَةَ صُنْعُ اللَّهِ، وَلَيْسَ لِعِبَادِهِ فِيهَا صُنْعَ أَبَدًا، حَتَّى خَاتَمِ الْأَنْبِيَاءِ. به عبارت دیگر، معرفت خداوند متعال همان عين توحید اوست. همان گونه که در روایات متواتر تصریح شده که معرفی خداوند به بندگانش همان توحید اوست و معرفت او همان توحید اوست. بدیهی است برای کسی که کلمات صاحب شریعت را مطالعه کرده باشد، روشن است که تعریف و معرفت، صنع خداوند است و بندگانش هیچ دخالتی در این امر ندارند، حتی خاتم پیامبران. فَالتَّعْرِيفُ وَالْمَعْرِفَةُ مِمَّا اخْتَصَّ اللهُ بِهِ نَفْسَهُ وَلَا يَتَمَكَّنُ أَحَدٌ مِنْ مَخْلُوقَاتِهِ حَتَّى الصَّادِرُ الْأَوَّلُ أَنْ يُعَرِّفَ الله لأحد. فَإِذَنْ يَكُونُ التَّوْحِيدُ فِعْلَ اللَّهِ خَاصَّةً أَيْضًا، لِكَوْنِهِ عَيْنَ الْمَعْرِفَةِ . كَمَا سَيَأْتِي ذِكْرُ أَخْبَارِهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. بنابراین، تعريف و معرفت از اموری است که خداوند آن را به خود اختصاص داده است و هیچ یک از مخلوقاتش، حتى صادر اول نمیتوانند خداوند را به دیگری معرفی کنند. بنابراین، توحید نیز مخصوص خداوند است زیرا توحید همان عین معرفت است چنان که روایات مرتبط با آن در آینده بیان خواهد شد، ان شاء الله.

الْمُقَدَّسَةَ وَذَاتَهُ الْمُتَعَالِيَةَ، كَي يَعْرِفُوا أَنَّ مَشْهُودَهُمْ لَيْسَ هُوَ الله تَعَالَى، بَلْ هُوَ نُورُ الْوِلَايَةِ الَّتِي أَعْطَاهُمُ اللَّهُ مِنْ نُورِ الْأَئِمَّةِ. این نور مشهود، همان نور ولایت است و هیچ ارتباطی با خداوند متعال ندارد. این شهود، فعل اختیاری آن هاست. ممکن است که در مسیر معرفت کوتاهی کرده باشند و از دری غیر از دری که خداوند دستور داده وارد شده باشند. خداوند به واسطه این امر آنها را آزمایش و امتحان کرده و به حال خودشان واگذار کرده است، تا با فعل اختیاری شان آزموده شوند. خداوند خود را به آنها معرفی نکرده است تا بدانند آنچه می بینند، خداوند نیست، بلکه نوری از ولایت است که خداوند آن را از نور ائمه به آنها عطا کرده است. وَبِعِبَارَة أُخْرَى إِنَّ مَعْرِفَةَ اللَّهِ تَعَالَى هِيَ عَيْنُ تَوْحِيدِهِ كَمَا صَرَّحَتْ بِهِ الرِّوَايَاتُ الْمُتَوَاتِرَةُ النَّاصَّةُ عَلَى أَنَّ تَعْرِيفَهُ تَعَالَى نَفْسَهُ لِعِبَادِهِ، هُوَ عَيْنُ تَوْحِيدِهِ، وَأَنَّ مَعْرِفَتَهُ هِيَ تَوْحِيدُهُ. وَمِنَ الْبَدِيهِي لِمَنْ رَاجَعَ كَلِمَاتِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ أَنَّ التَّعْرِيفَ وَالْمَعْرِفَةَ صُنْعُ اللَّهِ، وَلَيْسَ لِعِبَادِهِ فِيهَا صُنْعَ أَبَدًا، حَتَّى خَاتَمِ الْأَنْبِيَاءِ. به عبارت دیگر، معرفت خداوند متعال همان عين توحید اوست. همان گونه که در روایات متواتر تصریح شده که معرفی خداوند به بندگانش همان توحید اوست و معرفت او همان توحید اوست. بدیهی است برای کسی که کلمات صاحب شریعت را مطالعه کرده باشد، روشن است که تعریف و معرفت، صنع خداوند است و بندگانش هیچ دخالتی در این امر ندارند، حتی خاتم پیامبران. فَالتَّعْرِيفُ وَالْمَعْرِفَةُ مِمَّا اخْتَصَّ اللهُ بِهِ نَفْسَهُ وَلَا يَتَمَكَّنُ أَحَدٌ مِنْ مَخْلُوقَاتِهِ حَتَّى الصَّادِرُ الْأَوَّلُ أَنْ يُعَرِّفَ الله لأحد. فَإِذَنْ يَكُونُ التَّوْحِيدُ فِعْلَ اللَّهِ خَاصَّةً أَيْضًا، لِكَوْنِهِ عَيْنَ الْمَعْرِفَةِ . كَمَا سَيَأْتِي ذِكْرُ أَخْبَارِهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. بنابراین، تعريف و معرفت از اموری است که خداوند آن را به خود اختصاص داده است و هیچ یک از مخلوقاتش، حتى صادر اول نمیتوانند خداوند را به دیگری معرفی کنند. بنابراین، توحید نیز مخصوص خداوند است زیرا توحید همان عین معرفت است چنان که روایات مرتبط با آن در آینده بیان خواهد شد، ان شاء الله.

الْمُقَدَّسَةَ وَذَاتَهُ الْمُتَعَالِيَةَ، كَي يَعْرِفُوا أَنَّ مَشْهُودَهُمْ لَيْسَ هُوَ الله تَعَالَى، بَلْ هُوَ نُورُ الْوِلَايَةِ الَّتِي أَعْطَاهُمُ اللَّهُ مِنْ نُورِ الْأَئِمَّةِ. این نور مشهود، همان نور ولایت است و هیچ ارتباطی با خداوند متعال ندارد. این شهود، فعل اختیاری آن هاست. ممکن است که در مسیر معرفت کوتاهی کرده باشند و از دری غیر از دری که خداوند دستور داده وارد شده باشند. خداوند به واسطه این امر آنها را آزمایش و امتحان کرده و به حال خودشان واگذار کرده است، تا با فعل اختیاری شان آزموده شوند. خداوند خود را به آنها معرفی نکرده است تا بدانند آنچه می بینند، خداوند نیست، بلکه نوری از ولایت است که خداوند آن را از نور ائمه به آنها عطا کرده است. وَبِعِبَارَة أُخْرَى إِنَّ مَعْرِفَةَ اللَّهِ تَعَالَى هِيَ عَيْنُ تَوْحِيدِهِ كَمَا صَرَّحَتْ بِهِ الرِّوَايَاتُ الْمُتَوَاتِرَةُ النَّاصَّةُ عَلَى أَنَّ تَعْرِيفَهُ تَعَالَى نَفْسَهُ لِعِبَادِهِ، هُوَ عَيْنُ تَوْحِيدِهِ، وَأَنَّ مَعْرِفَتَهُ هِيَ تَوْحِيدُهُ. وَمِنَ الْبَدِيهِي لِمَنْ رَاجَعَ كَلِمَاتِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ أَنَّ التَّعْرِيفَ وَالْمَعْرِفَةَ صُنْعُ اللَّهِ، وَلَيْسَ لِعِبَادِهِ فِيهَا صُنْعَ أَبَدًا، حَتَّى خَاتَمِ الْأَنْبِيَاءِ. به عبارت دیگر، معرفت خداوند متعال همان عين توحید اوست. همان گونه که در روایات متواتر تصریح شده که معرفی خداوند به بندگانش همان توحید اوست و معرفت او همان توحید اوست. بدیهی است برای کسی که کلمات صاحب شریعت را مطالعه کرده باشد، روشن است که تعریف و معرفت، صنع خداوند است و بندگانش هیچ دخالتی در این امر ندارند، حتی خاتم پیامبران. فَالتَّعْرِيفُ وَالْمَعْرِفَةُ مِمَّا اخْتَصَّ اللهُ بِهِ نَفْسَهُ وَلَا يَتَمَكَّنُ أَحَدٌ مِنْ مَخْلُوقَاتِهِ حَتَّى الصَّادِرُ الْأَوَّلُ أَنْ يُعَرِّفَ الله لأحد. فَإِذَنْ يَكُونُ التَّوْحِيدُ فِعْلَ اللَّهِ خَاصَّةً أَيْضًا، لِكَوْنِهِ عَيْنَ الْمَعْرِفَةِ . كَمَا سَيَأْتِي ذِكْرُ أَخْبَارِهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. بنابراین، تعريف و معرفت از اموری است که خداوند آن را به خود اختصاص داده است و هیچ یک از مخلوقاتش، حتى صادر اول نمیتوانند خداوند را به دیگری معرفی کنند. بنابراین، توحید نیز مخصوص خداوند است زیرا توحید همان عین معرفت است چنان که روایات مرتبط با آن در آینده بیان خواهد شد، ان شاء الله.

وَهَذَانِ الْفِعْلَانِ. أَيْ الْمَعْرِفَةُ وَالتَّوْحِيدُ ، لَا يَعْصُلَانِ لِأَحَدٍ مِنَ الْعِبَادِ إِلَّا بِفَضْلِ اللَّهِ وَإِحْسَانِهِ وَرَحْمَتِهِ فَقَط (يَخْتَصُّ بِرحمَتِهِ مَنْ يَشَاءُ fn[البقرة (2) / 105 و آل عمران (3) / 74](footnote1-page161"> 1) مصباح المتهجد / 804؛ إقبال الأعمال / 211 و 646 ؛ بحار الأنوار 95 / 165 و 393

. مِنْ عِبَادِهِ.) این دو فعل، یعنی معرفت و توحید، برای هیچ یک از بندگان حاصل نمی شود مگر به فضل، احسان و رحمت خداوند. همان گونه که خداوند فرموده است رحمت خود را به هرکس از بندگانش که بخواهد، اختصاص می دهد. وَلَيْسَ لِأَحَدٍ السَّبِيلِ إِلَيْهَا . وَلَا طَرِيقَ لِلْوُصُولِ إِلَيْهَا. فَلَا الْعِبَادَاتُ عِلَّةٌ أَوْ مُعِدَّةٌ لِحُصُولِ الْمَعْرِفَةِ، وَلَا الْمَعَاصِي مَانِعَةٌ تَكُونُ الْمَعْرِفَةُ مَعَهَا مُمتَنِعَةَ الْحُصُولِ. بَل قَدْ يُفَضِلُ اللَّهُ عَلَى بَعْضٍ عِبَادِهِ الْعُصَاةِ الْفُقَرَاءِ جُودًا صِرْفًا وَكَرَمًا بَحْتَا، فَيُعَرِفُ نَفْسَهُ لَهُ، وَ (لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ (2) . ، لِأَنَّهُ مُخْتَارٌ مَحْضَ.) هیچ کس راهی برای رسیدن به آن ندارد و هیچ طریقی برای دستیابی به آن وجود ندارد. نه عبادات علت یا آماده کننده ای برای حصول معرفت هستند و نه گناهان مانعی اند که با وجود آنها معرفت غیر ممکن باشد. بلکه ممکن است خداوند به برخی از بندگان گناهکار و فقیر، صرفاً از روی جود و کرم محض، خود را معرفی کند. خداوند فرموده است: «او درباره آنچه انجام میدهد پرسیده نمی شود زیرا او مختار مطلق است. وَقَدْ لَا يُفَضِّلُ لِأَفْضَلِ عِبَادِهِ، فَلَا يُعَرِّفُهُ نَفْسَهُ. و ممکن است خداوند این فضل را به بهترین بندگانش عطا نکند و خود را به آنها معرفی نکند. ## حصول معرفت در عرفان با ریاضت فَإِذَا كَانَ الْأَمْرُ عَلَى ذَلِكَ الْمَنَوَالِ، لَا يَبْقَى بَجَالٌ لِسْلُوكِ الْعُرَفَاءِ وَرِيَاضَاتِهِمْ. حَيْثُ إِنَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَنَّ الْمَعْرِفَةَ فِعْلُ اللَّهِ تَعَالَى كَسَائِرِ الْأَفْعَالِ الْأُخرِ الَّتى تَصْدُرُ مِنْهُ تَعَالَى وَمِنْ عِبَادِهِ. اگر کار به این منوال باشد، دیگر مجالی برای سلوک عارفان و ریاضت های آنها باقی نمی ماند. زیرا آنان می گویند که معرفت فعل خداوند متعال است مانند سایر افعالی که از او تعالی و از بندگانش صادر می شود. فَإِنَّ فِعْلَ الْعِبَادِ أَيْضًا فِعْلُ اللَّهِ عِنْدَهُمْ، كَمَا عَرَفْتَ سَابِقًا. وَلَكِنْ يَقُولُونَ : هَذِهِ الْمَعْرِفَةُ مُمْكِنَةُ التَّحْصِيلِ والاكْتِسَابِ مِنْ طَرِيقِ الرِّيَاضَاتِ وَالِاسْتِغْرَاقِ فِي الذِّكْرِ.

2) الأنبياء .(21) / 23

زیرا فعل بندگان نیز نزد آنان فعل خداوند است، همان طور که قبلاً دانستی. اما می گویند: این معرفت از طریق ریاضت ها و غرق شدن در ذکر، قابل تحصیل و اکتساب است. فَمَتَى جَاهَدَ الْإِنْسَانُ وَارْتَاضَ بِالْجُوعِ وَالسَّهَرِ وَالصَّمْتِ وَالْعُزْلَةِ وَالْخَلْوَةِ وَالذِّكْرِ بِإِجَازَةِ الْمَشَايِخِ، وَاسْتَغْرَقَ فِي الذِكْرِ وَالْفِكْرِ، يَنْخَلِعُ نَفْسُهُ عَنِ الْبَدَنِ. پس هرگاه انسان با گرسنگی، بیداری، سکوت، عزلت، خلوت و ذکر، با اجازه مشایخ ریاضت بكشد و در ذکر و فکر غرق شود، نفس او از بدن جدا می شود. فَحِينَ الْالْخِلَاعِ، مَتَى تَوَجَّهَ إِلَى نَفْسِهِ بِالْمُرَاقَبَةِ الشَّدِيدَةِ، يُشَاهِدُ الْوُجُودَ المُطلَقَ الْوَسِيعَ الْمُحِيطَ الْقَادِرَ عَلَى كُلِّ الْأَشْيَاءِ. در هنگام انخلاع هرگاه با مراقبه شدید به نفس خود توجه کند، . توجه کند، وجود مطلق، وسیع محیط و قادر بر تمام اشیاء را مشاهده می کند. وَشُهُودُهُ ذَلِكَ الْوُجُودَ، إِنَّمَا هُوَ بِنَفْسٍ هَذَا الْوُجُودِ. وَهَذَا الْمَشْهُودُ . لإطلاقِهِ وَقُدْرَتِهِ التَّامَّةِ الْعَامَّةِ . هُوَ اللهُ تَعَالَى. و مشاهده او از آن وجود، تنها با همین وجود است. و این مشهود - به دلیل اطلاق و قدرت کامل و عام آن - همان خداوند متعال است. وَهَذَا الشُّهُودُ هُوَ مَعْرِفَةُ اللَّهِ وَتَعْرِيفُهُ. وَحَيْثُ إِنَّ هَذَا الْفِعْلَ فِعْلُ اللَّهِ ، لَا خَطَأَ فِيهِ. فَإِذَنْ يَتَحَصَّلُ مَعْرِفَةٌ اللَّهِ وَتَوْحِيدُهُ بِأَمُورٍ مَخصُوصَةٍ مِنَ الرِّيَاضَةِ وَالذِّكْرِ وَالْفِكْرِ. و این شهود، همان معرفت خداوند و تعریف او است. و از آنجا که این فعل، فعل خداوند است، هیچ خطایی در آن نیست. بنابراین، معرفت خداوند و توحید او از طریق امور خاصی مانند ،ریاضت ذکر و فکر حاصل می شود. وَأَمَّا دَعْوَى صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ فِي قِبَاهِمْ، فَهِيَ أَنَّ الْمَعْرِفَةَ وَالتَّوْحِيدَ صُنْعُ اللَّهِ، وَلَيْسَ لِلْعِبَادِ فِيهِمَا صُنْع، حَتَّى بِالرِّيَاضَاتِ وَالْمُجَاهَدَاتِ. اما ادعای صاحب شریعت در برابر آنان این است که معرفت و توحید، کار خداوند است و بندگان در این دو هیچ نقشی ندارند، حتی از طریق ریاضتها و مجاهدت ها. وَمِنَ الْمُمْكِنِ أَنْ يَكُونَ مَشْهُودُ الْعُرَفَاءِ الْمُرْتَاضِينَ غَيْرَ اللَّهِ تَعَالَى، كَمَا هُوَ كَذَلِكَ فِي نَفْسِ الْأَمْرِ؛ لأَكَّكُمْ يَشْهَدُونَ نُورَ الْوَلَايَةِ الَّذِي يَكُونُ فِي (43 غَايَةِ الْقُدْرَةِ وَالْإِحَاطَةِ.) و ممكن است آنچه عارفان ریاضت کشیده مشاهده می کنند، غیر از خداوند متعال باشد، همان گونه که در واقع چنین است؛ زیرا آنان نور ولایت را مشاهده می کنند که در نهایت قدرت و احاطه است.

وَقَدِ ابْتَلَاهُمُ اللهُ بِذَلِكَ وَلَمَّ يُعَرَفُهُمْ نَفْسَهُ الْمُقَدَّسَةَ امْتِحَانًا وَاخْتِبَارًا إِذْ ذَلِكَ الشُّهُودُ إِنَّمَا هُوَ فِعْلُهُمُ الاختياريُّ. و خداوند آنان را به این امر مبتلا کرده است و خود را به آنان معرفی نکرده است تا امتحان و آزمایشی برایشان باشد. زیرا آن شهود، صرفاً فعل اختیاری خود آنان است. فَاللَّهُ تَعَالَى يَخْتَبِرُهُمْ بِذَلِكَ الْفِعْلِ الاحْتِيَارِي ، لأَنكُمْ لَمَّ يَسْلُكُوا مَسْلَكَ أَهْلِ الْبَيْتِ وَلَمَّ يَتَمَسَّكُوا بِهِمْ، بَلِ اقْتَحَمُوا فِي وَادِي الْمَعْرِفَةِ بِأَقْدَامِ عُقُولِهِمْ وَتَعْلِيمَاتِ مَشَايِخِهِمْ. پس خداوند متعال آنان را به این فعل اختیاری می آزماید زیرا آنان مسیر اهل بیت را طی نکردند و به آنان تمسک نجستند، بلکه با پای عقلهای خود و آموزشهای مشایخشان در وادی معرفت قدم گذاشتند. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْمَعْرِفَةَ وَالتَّوْحِيدَ وَاحِدٌ عِنْدَ الْعُرَفَاءِ وَعِنْدَ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ. وَمَعْرِفَةُ اللَّهِ وَتَوْحِيدُهُ فِعْلُ اللَّهِ فَقَطْ عِنْدَ الْعُرَفَاءِ وَعِنْدَ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ. وَلَكِنْ كَوْنُهُ عِنْدَهُمْ فِعْلَ اللَّهِ إِنَّمَا هُوَ مِنْ قَبِيلَ سَائِرِ الْأَفْعَالِ؛ حَيْثُ إِنَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَنَّ كُلَّ الْأَفْعَالِ مِنَ اللَّهِ. بِخِلَافِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ ؛ فَإِنَّهُ يَدَّعِي كَوْنَ سَائِرِ الْأَفْعَالِ فِعْلَ الْعِبَادِ وَتَحْتَ اخْتِيَارِهِمْ، وَيَخْصُّ فِعْلَ اللَّهِ بِخُصُوصِ الْمَعْرِفَةِ وَالتَّوْحِيدِ. فَيَدَّعِي امْتِيَازَ هَذَا الْأَمْرِ عَنْ سَائِرِ الْأُمُورِ بِأَنها أَفْعَالُ الْعِبَادِ وَهَذَا فِعْلُ اللَّهِ فَقَط. و مقصود این است که معرفت و توحید، هم در دیدگاه عرفا و هم در دیدگاه صاحب شریعت یکی است. معرفت و توحيد خداوند، فقط فعل خداوند است، هم از دیدگاه عرفا و هم از دیدگاه صاحب شریعت. اما عرفا آن را به عنوان یکی از افعال الهی می دانند همان طور که تمام افعال را از آن خدا می دانند. برخلاف صاحب شریعت، که معتقد است سایر افعال، فعل بندگان و در اختیار آنهاست، و فعل خداوند را مختص معرفت و توحید میداند. او ادعا می کند که این امر معرفت و توحید از سایر امور متمایز است زیرا سایر امور افعال بندگان هستند و این، فقط فعل خداوند است. ثُمَّ إِنَّ الْعُرَفَاءَ يَذْهَبُونَ إِلَى إِمْكَانِ الْوُصُولِ إِلَى مَقَامِ الْمَعْرِفَةِ وَإِمْكَانِ تَحْصِيلِهَا بِالرِّيَاضَاتِ وَالْمُجَاهَدَاتِ، وَصَاحِبُ الشَّرِيعَةِ يَدَّعِي عَدَمَ إِمْكَانِهِ لِلْبَشَرِ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ، بَلْ هُوَ فِعْلُ اللَّهِ فَقَطْ.

وَيَختَصُّ بِهَذَا الْفِعْل مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ، سَوَاءٌ كَانَ مُرْتَاضًا أَمْ لَا. وَهَذَا يَمَتَازُ تَوْحِيدُ الْعُرَفَاءِ عَنْ تَوْحِيدِ صَاحِبِ الشَّرع. عرفا معتقدند که امکان دستیابی به مقام معرفت و تحصیل آن از طریق ریاضتها و مجاهدتها وجود دارد، اما صاحب شریعت ادعا می کند که این امر برای بشر از طریق خودشان ممکن نیست و فقط فعل خداوند است. خداوند این فعل را به هر کس از بندگانش که بخواهد اختصاص میدهد چه مرتاض باشد یا نباشد. و به همین دليل، توحید عرفا با توحید صاحب شریعت تفاوت دارد. ثُمَّ إِنَّ رِيَاضَاتِهِمْ وَمُجَاهَدَاتِهِمْ أُمُورٌ اخْتِيَارِيَّةٌ عِنْدَ صَاحِبِ الشَّرْع ، لأَنَّهُ يَدَّعِي الِاخْتِيَارَ لِلْبَشَرِ كَيْ يَكُونَ مَظْهَرًا لِلْقَادِرِ الْمُخْتَارِ، بَلْ شُهُودُهُمْ أَيْضًا أَمْرُ اخْتِيَارِي عِنْدَهُ. فَمِنَ الْمُمْكِن أَنْ يَكُونَ الْمَشْهُودُ فَهُمْ بَعْدَ الرِّيَاضَاتِ غَيْرَ اللَّهِ ، وَلَمَّ يَكُنِ اللَّهُ يُعَرِفُهُمْ نَفْسَهُ امْتِحَانًا وَاخْتِبَارًا هُمْ بِفِعْلِهِمُ الاحْتِيَارِيّ؛ حَيْثُ لَمَّ يَذْهَبُوا إِلَى بَابِ الْأَنْبِيَاءِ . كَمَا سَتَعْرِفُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ. ریاضت ها و مجاهدت های آنها از دیدگاه صاحب شریعت اموری اختیاری است زیرا او به اختیار بشر معتقد است تا مظهر خداوند قادر و مختار باشد. حتی شهود آنها نیز از نظر او اختیاری است. بنابراین، ممکن است آنچه آنها پس از ریاضت مشاهده میکنند غیر از خداوند باشد و خداوند خود را به آنها معرفی نکرده باشد تا آنها را با فعل اختیاری شان امتحان و آزمایش کند؛ زیرا آنها به درگاه پیامبران نرفتند، همان گونه که خواهید دانست، ان شاء اللّه. فَإِنَّ الذَّهَابَ إِلَى بَاعِهِمْ لَيْسَ لَفْظِيَّا، بَلِ الْمُرَادُ بِهِ أَنْ لَا يَتَوَجَّهُوا إِلَى غَيْرِ الْأَحَادِيثِ وَالْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ. وَسَتَعْرِفُ أَنهُمْ لَمْ يَتَوَجَّهُوا ذَلِكَ التَّوَجُهَ، وَإِلَّا لَظَفَرُوا عَلَى مَدَّعَى صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ لِمَكَانِ كَثْرَةِ الْأَحْبَارِ وَالْأَحَادِيثِ النَّاصَّةِ الْمُنَادِيَةِ بِأَعْلَى الصَّوْتِ عَلَى نَقِيض مَا يَدَّعِيهِ الْعُرَفَاءُ فِي جَمِيعِ هَذِهِ الْحِهَاتِ السَّبْعَةِ الَّتى أَوْمَأْنَا إِلَيْهَا. رفتن به درگاه پیامبران، صرفاً لفظی نیست، بلکه منظور این است که به غیر از احادیث، کتاب و سنت روی نیاورند. خواهید دید که آنها چنین توجهی نداشتند و گرنه به ادعای صاحب شریعت دست می یافتند، زیرا احادیث و روایات فراوانی با صدای بلند بر خلاف آنچه عرفا ادعا می کنند دلالت دارند، در تمام این هفت جهت که به آن ها اشاره شد. وَمِنَ الْبَدِيهِي أَنَّ التَّقِيَّةَ لَا تُوجِبُ التَّنْصِيصَ عَلَى النَّقِيضِ، بَلْ تُوجِبُ الْإِجْمَالَ وَإِعْلَاقَ الْكَلَامِ لِمَنْ لَا يَسْتَعِدُّ، وَالتَّنْصِيصَ لِمَنْ يَسْتَعِدُّ.

بدیهی است که تقیه باعث نمی شود که بر خلاف حقیقت تأکید شود، بلکه سبب اجمال و بستن کلام برای کسانی که آماده نیستند و بیان صریح برای کسانی که آماده اند، می شود. فَلَوْ كَانَ مُرَادُ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ مَا ذَهَبَ إِلَيْهِ الْعُرَفَاءُ، لَوَجَبَ إِجْمَالُ الْكَلَامِ وَإِغْلَاقُهُ لِعَامَّةِ الْبَشَرِ الْغَيْرِ الْمُسْتَعِدِينَ، وَالتَّنْصِيصُ سِرًّا لِلْمُسْتَعِدِينَ. وَإِلَّا ، لَكَانُوا مُضِلَّينَ لِلْبَشَرِ، لَا هَادِينَ هُمْ. وَلَوْ رَاجَعْتَ الْكِتَابَ وَالسُّنَّةَ، لَتَرَى أَنَّهُمْ يُنَادُونَ بِالنَّقِيض بِأَعْلَى صَوْتِهِمْ. اگر منظور صاحب شریعت همان چیزی بود که عرفا به آن معتقدند، لازم بود که کلام را برای عموم مردم نا آماده مبهم کرده و آن را به صورت مخفیانه برای آماده ها بیان کنند. در غیر این صورت، پیامبران به جای هدایت مردم را گمراه می کردند. اگر کتاب و سنت را مطالعه کنید، خواهید دید که با صدای بلند بر خلاف دیدگاه عرفا فریاد می زنند. ## غیریت خالق و مخلوق در روایات وَهَا أَنَا أَذْكُرُ بَعْضَ تِلْكَ الرِّوَايَاتِ الْمُتَوَاتِرَةِ فِي جَمِيعِ الْوُجُوهِ السَّبْعَةِ الْمَائِزَةِ بَيْنَ التَّوْحِيدَيْنِ. فَأَقُولُ: اکنون برخی از آن روایات متواتر را در تمام وجوه هفت گانه که توحید عرفا و صاحب شریعت را متمایز می کند، ذکر می کنم. پس می گویم: أَمَّا الْوَجْهُ الْأَوَّلُ، فَكَانَ مُقْتَضَى مَشْرَبِ الْعُرَفَاءِ عَدَمَ خُلُقِ الْمَخْلُوقِ عَنِ الْخَالِقِ، وَعَدَمَ خُلُقِ الْخَالِقِ عَنِ الْمَخْلُوقِ. اما وجه اول این است که مقتضای مشرب عرفا این است که مخلوق از خالق جدا نیست و خالق نیز از مخلوق جدا نیست. وَالْأَحَادِيثُ الْمُتَوَاتِرَةُ أَكَدَتْ وَصَرَّحَتْ شَدِيدًا بِكَوْنِهِ تَعَالَى حَلُوا مِنْ خَلْقِهِ وَكَوْنِهِمْ حُلُوا مِنْهُ تَعَالَى، حَتَّى في الْمَوَارِدِ الَّتِي يَذْكُرُ الْأَئِمَّةُ: أَسْرَارَ التَّوْحِيدِ الخاص، بَلْ الْأَحْصَ يُعَقِّبُونَهَا بِالخُلُويَّةِ مِنَ الطَّرَفَيْنِ. اما احادیث متواتر به شدت تأکید و تصریح کرده اند که خداوند تعالی از خلق خود جداست و خلق از او جدا هستند، حتی در مواردی که امامان اسرار توحید خاص بلکه خاص ترین اسرار را بیان می کنند، آن را با تأکید بر جدایی دو طرف همراه می سازند. فَالتَّصْرِيحُ بِالْخُلُويَّةِ فِي مِثْلِ هَذِهِ الْمَوَارِدِ الَّتِي يُرِيدُونَ كَشْفَ أَسْرَارِ التَّوْحِيدِ، دَلِيلٌ وَبُرْهَانٌ صَرِيحٌ عَلَى (44 كَوْنِ مَدَّعَاهُمْ: نَقِيضًا صَرِيحًا لِمَدَّعَى الْعُرَفَاءِ وَالْمُتَصَوَّفَةِ.)

پس تصریح به جدایی در چنین مواردی که قصد بیان اسرار توحید را دارند، دلیلی واضح و برهانی روشن است بر این که ادعای آنان اهل بیت نقضی صریح بر ادعای عرفا و صوفیه است. فِي الْبِحَارِ، عَنْ التَّوْحِيدِ ، مُسْنَدًا عَنْ عَبْدِ الْأَعْلَى، عَنْ أَي عَبْدِ اللَّهِ لا قَالَ: اسم اللّهِ غَيْرُ اللّهِ. وَكُلُّ شَيْءٍ وَقَعَ عَلَيْهِ اسْمُ شَيْءٍ، فَهُوَ مَخْلُوقَ مَا خَلَا الله فَأَمَّا مَا عَيَّرَتِ الْأَسُنُ عَنْهُ أَوْ عَمِلَتِ الْأَيْدِي فِيهِ، فَهُوَ مَخْلُوقٌ. وَاللهُ غَابَهُ مِنْ غَايَاتِهِ، وَالْمُغَنِّي غَيْرُ الْغَايَةِ. وَالْغَايَةُ مَوْصُوفَةٌ. وَكُلُّ مَوْصُوفٍ مَصْنُوعٌ وَصَائِعُ الْأَشْيَاءِ ءِ غَيْرُ مَوْصُوفٍ بِحَدٌ مُسَمًّى لَمْ يَتَكَوَّنْ فَتُعْرَفَ كَيْنُونِيَّتُهُ بِصَنْعِ غَيْرِهِ. وَلَمْ يَنَاءَ إِلَى غَايَةٍ إِلَّا كَانَتْ غَيَّرَهُ. لَا يَزِلُّ مَنْ فَهِمَ هَذَا الْحُكْمَ أَبَدًا. وَهُوَ التَّوْحِيدُ الْخَالِصُ. فَاعْتَقِدُوهُ وَصَدَّقُوهُ وَتَفَهَمُوهُ بِإِذْنِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ. در کتاب بحارالانوار از کتاب التوحید، به سند از عبد الأعلى نقل شده که امام صادق (علیه السلام فرمودند: اسم خدا غیر از خداست. هر چیزی که بر آن اسم چیز قرار گیرد، مخلوق است، جز خدا. اما آنچه زبانها درباره آن سخن می گویند یا دستها بر آن عمل میکنند مخلوق است خداوند غایتی از غایات است. و چیزی که به سوی آن غایت رهنمون شود، غیر از غایت است. و غایت، موصوف است. و هر موصوفی، مصنوع است. و صانع اشیا به هیچ حدی تعریف نمی شود. خداوند وجود ندارد به گونه ای که وجود او با آفرینش دیگری شناخته شود. و به هیچ غايتي منتهی نمی شود مگر اینکه آن غایت غیر از او باشد. کسی که این حکم را بفهمد، هرگز دچار لغزش نخواهد شد. و این همان توحید خالص است. پس آن را باور کنید تصدیق نمایید و با اذن خداوند متعال آن را) بفهمید. وَمَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يَعْرِفُ اللّهَ بِحِجَابٍ أَوْ بِصُورَةٍ أَوْ بِمِثَالٍ، فَهُوَ مُشْرِكُ لأَنَّ الْحِجَابَ وَالْمِثَالَ وَالصُّورَةً غَيْرُهُ، وَإِنَّمَا هُوَ وَاحِدٌ مُوَحَّدٌ. فَكَيْفَ يُوَدِّدُهُ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ عَرَفَهُ بِغَيْرِهِ. إِنَّمَا عَرَفَ اللَّهَ مَنْ عَرَفَهُ بِاللَّهِ فَمَنْ لَمْ يَعْرِفُهُ بِهِ، فَلَيْسَ يَعْرِفُهُ، إِنَّمَا يعرف غيره. يَعْرِفُ ليس بينَ الْخَالِقِ وَالْمَخْلُوقِ شَيْءُ. وَاللهُ خَالِقُ الْأَشْيَاءِ لَا مِنْ شَيْءٍ. يُسَمَّى بِأَسْمَائِهِ، فَهُوَ غَيْرُ أَسْمَائِهِ وَالْأَسْمَاءُ غَيْرُهُ. وَالْمَوْصُوفُ غَيْرُ الْوَاصِفِ. فَمَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يُؤْمِنُ بِمَا لَا يَعْرِفُ، فَهُوَ ضَالٌ عَنِ الْمَعْرِفَةِ. لَا يُدْرِك مَخْلُوقَ شَيْئًا إِلَّا بِاللهِ وَلَا تُدْرَك مَعْرِفَةُ اللّهِ إِلَّا بِاللّهِ وَاللّهُ خَلُو مِنْ خَلْقِهِ وَخَلْقُهُ خَلُو مِنْهُ. کسی که گمان میکند خداوند را با حجاب یا با تصویر یا با مثالی میشناسد، مشرک است. زیرا حجاب، مثال، و تصویر غیر از خداوند هستند، و خداوند يكي و يكتا است. چگونه ممکن است کسی که گمان میکند خداوند را به واسطه غیر او شناخته است، او را یکتا بداند؟ تنها کسی خدا را شناخته است که او را به واسطه خود خدا شناخته باشد. پس هر کس که او را به واسطه خودش نشناخته باشد او را نمی شناسد، بلکه غیر او را می شناسد.

میان خالق و مخلوق هیچ چیزی وجود ندارد. خداوند خالق اشیاء است، بدون آنکه از چیزی آفریده باشد. او به نامهای خود نامیده می شود، اما او غیر از نامهایش است و نامها نیز غیر از او هستند. موصوف غیر از واصف است. کسی که گمان میکند به چیزی ایمان دارد که آن را نمی شناسد گمراه از معرفت است. هیچ مخلوقی چیزی را جز به واسطه خداوند درک نمی کند و معرفت خداوند نیز جز به واسطه خود خدا درک نمی شود. خداوند از خلقش خالی است و خلق او نیز از او خالی هستند. وَلَوْ أَرَادَ شَيْئًا، كَانَ كَمَا أَرَادَ بِأَرِهِ مِنْ غَيْرِ نُطْقِ. لَا مَلْجَأَ لِعِبَادِهِ مِمَّا قَضَى. وَلَا حُجَّةٌ لَهُمْ فِيمَا ارْتَضَى. لَمْ يَقْدِرُوا عَلَى عَمَلٍ وَلَا مُعَالَجَةٍ مِمَّا أَحْدَثَ فِي أَبْدَانِهِمُ الْمَخْلُوقَةِ إِلَّا بِرَبِّهِمْ. فَمَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يَقْوَىٰ عَلَى عَمَلٍ لَمْ يُرِدُهُ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ، فَقَدْ زَعَمَ أَنَّ إِرَادَتَهُ تَغْلِبُ إِرَادَةَ اللَّهِ تَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ. <a href="#ref- [].) و اگر خداوند چیزی را اراده کند، همان گونه که اراده کرده است، تحقق می یابد، بدون اینکه نیازی به سخن گفتن داشته باشد. هیچ پناهگاهی برای بندگان او از آنچه خداوند قضای آن را رانده است، وجود ندارد. و آنها هیچ حجتی در برابر رضای خداوند ندارند. آنها نمی توانند هیچ عملی انجام دهند یا در آنچه خداوند در بدنهای مخلوقشان پدید آورده است، دخالتی داشته ،باشند مگر به واسطه پروردگارشان. کسی که گمان می کند می تواند عملی انجام دهد که خداوند آن را اراده نکرده باشد، گمان برده است که اراده او بر اراده خداوند غالب است. منزه و مبارک است خداوند، پروردگار جهانیان. وَفِي الْكَافِي، بَابُ إِطْلَاقِ الْقَوْلِ بِأَنَّهُ شَيْءٌ، عَنْ أَبِي جَعْفَرِ(علیهِ السَّلام قَالَ:) إِنَّ اللّهَ خَلُو مِنْ خَلْقِهِ وَخَلْقُهُ خَلُو مِنْهُ وَكُلٌّ مَا وَقَعَ عَلَيْهِ اسْمُ شَيْءٍ، فَهُوَ مَخْلُوقُ مَا خَلَا اللّهَ. fn[الكافي 1 / 82؛ التوحيد / 105؛ بحار الأنوار 4 / 149]( [].) و در کتاب کافی در باب اطلاق اینکه خداوند چیز است، از امام باقر علیه السلام روایت شده که فرمودند: خداوند از خلق خود خالی است و خلق او نیز از او خالی هستند و هر چیزی که نام چیز بر آن نهاده شود، مخلوق است، جز خداوند. أَيْضًا فِي هَذَا الْبَابِ، عَنْ زُرَارَةَ بن أَعْيِنَ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَقُولُ: إنَّ الله خَلُو مِنْ خَلْقِهِ وَخَلْقُهُ خَلُو مِنْهُ وَكُلٌّ مَا وَقَعَ عَلَيْهِ اسْمُ شَيْءٍ فَهُوَ مَخْلُوفٌ. وَاللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ. تَبَارَكَ الَّنِي ليسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ. fn[الكافي 1 / 82؛ التوحيد / 105 ؛ بحار الأنوار 4 / 149]( [].)

وَعَنْ التَّوْحِيدِ ، عَنْ بِي جَعْفَرِ (علیهِ السَّلام أَنَّهُ قَالَ فِي صِفَةِ الْقَدِيمِ:) إِنَّهُ وَاحِدٌ أَحَدٌ صَمَدٌ أَحَدِيُّ الْمَعْنَى لَيْسَ بِمَعَانِي كَثِيرَةٍ مُخْتَلِفَةٍ - الخبر. fn[التوحيد / 144؛ بحار الأنوار 4 / 96]( [].) و در کتاب التوحید، از امام باقر علیه السلام نقل شده است که درباره صفت قدیم فرمودند: او واحد احد، صمد، واحدى المعنا است. او معانی مختلف و گوناگون ندارد . متن حدیث. وَعَنْ التَّوْحِيدِ وَالْخِصَالِ، عَنْ عَلى الله فِي جَوَابِ الْأَعْرَابِي فِي يَوْمِ الْجُمَلِ، إِلَى أَنْ قَالَ (علیهِ السَّلام :) وَقَوْلُ الْقَائِلِ: أَحَدِيُّ الْمَعَى يَعْنِي بِهِ أَنَّهُ لَا يَنْقَسِمُ فِي وُجُودٍ وَلا عَقْلٍ وَلَا وَهُم، كَذلِكَ رَبُّنَا. fn[التوحيد / 84؛ الخصال 1 / 2؛ بحارالأنوار 3 / 207]( [].) و در كتاب التوحيد و الخصال، از امام علی علیه السلام در پاسخ به سؤال اعرابی در روز جنگ جمل نقل شده است که فرمودند: اینکه می گویند "احدی المعنا"، به این معناست که او در وجود، عقل، یا وهم تقسیم پذیر نیست. پروردگار ما نیز چنین است. وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى، قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ(علیهِ السَّلام فَقُلْتُ: لَم يَلِ الله يَعْلَمُ؟ فقال(علیهِ السَّلام) : أنى يَكُونُ يَعْلَمُ وَلَا مَعْلُوم؟!) إِلَى أَنْ قَالَ(علیهِ السَّلام : لَمْ يَزَلِ اللهُ عَلِيمًا سَمِيعًا بَصِيرًا ذَاتَ عَلَامَةٍ سَمِيعَةٍ بَصِيرَةٍ. fn[التوحيد / 139؛ بحار الأنوار 4 / 72](footnote1-page175" id=") [].) و اگر خداوند چیزی را اراده کند، همان گونه که اراده کرده است، تحقق می یابد، بدون اینکه نیازی به سخن گفتن داشته باشد. هیچ پناهگاهی برای بندگان او از آنچه خداوند قضای آن را رانده است، وجود ندارد. و آنها هیچ حجتی در برابر رضای خداوند ندارند. آنها نمی توانند هیچ عملی انجام دهند یا در آنچه خداوند در بدنهای مخلوقشان پدید آورده است، دخالتی داشته ،باشند مگر به واسطه پروردگارشان. کسی که گمان می کند می تواند عملی انجام دهد که خداوند آن را اراده نکرده باشد، گمان برده است که اراده او بر اراده خداوند غالب است. منزه و مبارک است خداوند، پروردگار جهانیان. وَفِي الْكَافِي، بَابُ إِطْلَاقِ الْقَوْلِ بِأَنَّهُ شَيْءٌ، عَنْ أَبِي جَعْفَرِ(علیهِ السَّلام قَالَ:) إِنَّ اللّهَ خَلُو مِنْ خَلْقِهِ وَخَلْقُهُ خَلُو مِنْهُ وَكُلٌّ مَا وَقَعَ عَلَيْهِ اسْمُ شَيْءٍ، فَهُوَ مَخْلُوقُ مَا خَلَا اللّهَ. fn[الكافي 1 / 82؛ التوحيد / 105؛ بحار الأنوار 4 / 149]( [].) و در کتاب کافی در باب اطلاق اینکه خداوند چیز است، از امام باقر علیه السلام روایت شده که فرمودند: خداوند از خلق خود خالی است و خلق او نیز از او خالی هستند و هر چیزی که نام چیز بر آن نهاده شود، مخلوق است، جز خداوند. أَيْضًا فِي هَذَا الْبَابِ، عَنْ زُرَارَةَ بن أَعْيِنَ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَقُولُ: إنَّ الله خَلُو مِنْ خَلْقِهِ وَخَلْقُهُ خَلُو مِنْهُ وَكُلٌّ مَا وَقَعَ عَلَيْهِ اسْمُ شَيْءٍ فَهُوَ مَخْلُوفٌ. وَاللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ. تَبَارَكَ الَّنِي ليسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ. fn[الكافي 1 / 82؛ التوحيد / 105 ؛ بحار الأنوار 4 / 149]( [].)

وَعَنْ التَّوْحِيدِ ، عَنْ بِي جَعْفَرِ (علیهِ السَّلام أَنَّهُ قَالَ فِي صِفَةِ الْقَدِيمِ:) إِنَّهُ وَاحِدٌ أَحَدٌ صَمَدٌ أَحَدِيُّ الْمَعْنَى لَيْسَ بِمَعَانِي كَثِيرَةٍ مُخْتَلِفَةٍ - الخبر. fn[التوحيد / 144؛ بحار الأنوار 4 / 96]( [].) و در کتاب التوحید، از امام باقر علیه السلام نقل شده است که درباره صفت قدیم فرمودند: او واحد احد، صمد، واحدى المعنا است. او معانی مختلف و گوناگون ندارد . متن حدیث. وَعَنْ التَّوْحِيدِ وَالْخِصَالِ، عَنْ عَلى الله فِي جَوَابِ الْأَعْرَابِي فِي يَوْمِ الْجُمَلِ، إِلَى أَنْ قَالَ (علیهِ السَّلام :) وَقَوْلُ الْقَائِلِ: أَحَدِيُّ الْمَعَى يَعْنِي بِهِ أَنَّهُ لَا يَنْقَسِمُ فِي وُجُودٍ وَلا عَقْلٍ وَلَا وَهُم، كَذلِكَ رَبُّنَا. fn[التوحيد / 84؛ الخصال 1 / 2؛ بحارالأنوار 3 / 207]( [].) و در كتاب التوحيد و الخصال، از امام علی علیه السلام در پاسخ به سؤال اعرابی در روز جنگ جمل نقل شده است که فرمودند: اینکه می گویند "احدی المعنا"، به این معناست که او در وجود، عقل، یا وهم تقسیم پذیر نیست. پروردگار ما نیز چنین است. وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى، قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ(علیهِ السَّلام فَقُلْتُ: لَم يَلِ الله يَعْلَمُ؟ فقال(علیهِ السَّلام) : أنى يَكُونُ يَعْلَمُ وَلَا مَعْلُوم؟!) إِلَى أَنْ قَالَ(علیهِ السَّلام : لَمْ يَزَلِ اللهُ عَلِيمًا سَمِيعًا بَصِيرًا ذَاتَ عَلَامَةٍ سَمِيعَةٍ بَصِيرَةٍ. fn[التوحيد / 139؛ بحار الأنوار 4 / 72](footnote1-page175" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) و اگر خداوند چیزی را اراده کند، همان گونه که اراده کرده است، تحقق می یابد، بدون اینکه نیازی به سخن گفتن داشته باشد. هیچ پناهگاهی برای بندگان او از آنچه خداوند قضای آن را رانده است، وجود ندارد. و آنها هیچ حجتی در برابر رضای خداوند ندارند. آنها نمی توانند هیچ عملی انجام دهند یا در آنچه خداوند در بدنهای مخلوقشان پدید آورده است، دخالتی داشته ،باشند مگر به واسطه پروردگارشان. کسی که گمان می کند می تواند عملی انجام دهد که خداوند آن را اراده نکرده باشد، گمان برده است که اراده او بر اراده خداوند غالب است. منزه و مبارک است خداوند، پروردگار جهانیان. وَفِي الْكَافِي، بَابُ إِطْلَاقِ الْقَوْلِ بِأَنَّهُ شَيْءٌ، عَنْ أَبِي جَعْفَرِ(علیهِ السَّلام قَالَ:) إِنَّ اللّهَ خَلُو مِنْ خَلْقِهِ وَخَلْقُهُ خَلُو مِنْهُ وَكُلٌّ مَا وَقَعَ عَلَيْهِ اسْمُ شَيْءٍ، فَهُوَ مَخْلُوقُ مَا خَلَا اللّهَ. fn[الكافي 1 / 82؛ التوحيد / 105؛ بحار الأنوار 4 / 149]( [].) و در کتاب کافی در باب اطلاق اینکه خداوند چیز است، از امام باقر علیه السلام روایت شده که فرمودند: خداوند از خلق خود خالی است و خلق او نیز از او خالی هستند و هر چیزی که نام چیز بر آن نهاده شود، مخلوق است، جز خداوند. أَيْضًا فِي هَذَا الْبَابِ، عَنْ زُرَارَةَ بن أَعْيِنَ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَقُولُ: إنَّ الله خَلُو مِنْ خَلْقِهِ وَخَلْقُهُ خَلُو مِنْهُ وَكُلٌّ مَا وَقَعَ عَلَيْهِ اسْمُ شَيْءٍ فَهُوَ مَخْلُوفٌ. وَاللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ. تَبَارَكَ الَّنِي ليسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ. fn[الكافي 1 / 82؛ التوحيد / 105 ؛ بحار الأنوار 4 / 149]( [].)

وَعَنْ التَّوْحِيدِ ، عَنْ بِي جَعْفَرِ (علیهِ السَّلام أَنَّهُ قَالَ فِي صِفَةِ الْقَدِيمِ:) إِنَّهُ وَاحِدٌ أَحَدٌ صَمَدٌ أَحَدِيُّ الْمَعْنَى لَيْسَ بِمَعَانِي كَثِيرَةٍ مُخْتَلِفَةٍ - الخبر. fn[التوحيد / 144؛ بحار الأنوار 4 / 96]( [].) و در کتاب التوحید، از امام باقر علیه السلام نقل شده است که درباره صفت قدیم فرمودند: او واحد احد، صمد، واحدى المعنا است. او معانی مختلف و گوناگون ندارد . متن حدیث. وَعَنْ التَّوْحِيدِ وَالْخِصَالِ، عَنْ عَلى الله فِي جَوَابِ الْأَعْرَابِي فِي يَوْمِ الْجُمَلِ، إِلَى أَنْ قَالَ (علیهِ السَّلام :) وَقَوْلُ الْقَائِلِ: أَحَدِيُّ الْمَعَى يَعْنِي بِهِ أَنَّهُ لَا يَنْقَسِمُ فِي وُجُودٍ وَلا عَقْلٍ وَلَا وَهُم، كَذلِكَ رَبُّنَا. fn[التوحيد / 84؛ الخصال 1 / 2؛ بحارالأنوار 3 / 207]( [].) و در كتاب التوحيد و الخصال، از امام علی علیه السلام در پاسخ به سؤال اعرابی در روز جنگ جمل نقل شده است که فرمودند: اینکه می گویند "احدی المعنا"، به این معناست که او در وجود، عقل، یا وهم تقسیم پذیر نیست. پروردگار ما نیز چنین است. وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى، قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ(علیهِ السَّلام فَقُلْتُ: لَم يَلِ الله يَعْلَمُ؟ فقال(علیهِ السَّلام) : أنى يَكُونُ يَعْلَمُ وَلَا مَعْلُوم؟!) إِلَى أَنْ قَالَ(علیهِ السَّلام : لَمْ يَزَلِ اللهُ عَلِيمًا سَمِيعًا بَصِيرًا ذَاتَ عَلَامَةٍ سَمِيعَةٍ بَصِيرَةٍ. fn[التوحيد / 139؛ بحار الأنوار 4 / 72](footnote1-page175" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) و اگر خداوند چیزی را اراده کند، همان گونه که اراده کرده است، تحقق می یابد، بدون اینکه نیازی به سخن گفتن داشته باشد. هیچ پناهگاهی برای بندگان او از آنچه خداوند قضای آن را رانده است، وجود ندارد. و آنها هیچ حجتی در برابر رضای خداوند ندارند. آنها نمی توانند هیچ عملی انجام دهند یا در آنچه خداوند در بدنهای مخلوقشان پدید آورده است، دخالتی داشته ،باشند مگر به واسطه پروردگارشان. کسی که گمان می کند می تواند عملی انجام دهد که خداوند آن را اراده نکرده باشد، گمان برده است که اراده او بر اراده خداوند غالب است. منزه و مبارک است خداوند، پروردگار جهانیان. وَفِي الْكَافِي، بَابُ إِطْلَاقِ الْقَوْلِ بِأَنَّهُ شَيْءٌ، عَنْ أَبِي جَعْفَرِ(علیهِ السَّلام قَالَ:) إِنَّ اللّهَ خَلُو مِنْ خَلْقِهِ وَخَلْقُهُ خَلُو مِنْهُ وَكُلٌّ مَا وَقَعَ عَلَيْهِ اسْمُ شَيْءٍ، فَهُوَ مَخْلُوقُ مَا خَلَا اللّهَ. fn[الكافي 1 / 82؛ التوحيد / 105؛ بحار الأنوار 4 / 149]( [].) و در کتاب کافی در باب اطلاق اینکه خداوند چیز است، از امام باقر علیه السلام روایت شده که فرمودند: خداوند از خلق خود خالی است و خلق او نیز از او خالی هستند و هر چیزی که نام چیز بر آن نهاده شود، مخلوق است، جز خداوند. أَيْضًا فِي هَذَا الْبَابِ، عَنْ زُرَارَةَ بن أَعْيِنَ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَقُولُ: إنَّ الله خَلُو مِنْ خَلْقِهِ وَخَلْقُهُ خَلُو مِنْهُ وَكُلٌّ مَا وَقَعَ عَلَيْهِ اسْمُ شَيْءٍ فَهُوَ مَخْلُوفٌ. وَاللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ. تَبَارَكَ الَّنِي ليسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ. fn[الكافي 1 / 82؛ التوحيد / 105 ؛ بحار الأنوار 4 / 149]( [].)

وَهُنَاكَ وَفِي الْبِحَار أَحْبَارٌ أُخْرَى في هَذَا الْبَابِ قَدْ طَوَيْنَاهَا احْتِصَارًا. همچنین در این ،باب از زراره بن اعین روایت شده که :گفت: از امام صادق (علیه السلام شنیدم که فرمودند: خداوند از خلق خود خالی است و خلق او نیز از او خالی هستند و هر چیزی که نام "چیز" بر آن گذاشته شود، مخلوق است. و خداوند خالق همه چیز است. منزه است آنکه هیچ چیزی مانند او نیست و او شنوا و بیناست.) در این موضوع، در کتاب بحارالا نوار نیز احادیث دیگری وجود دارد که برای اختصار از ذکر آنها صرف نظر شده است. وَالْغَرَضُ إِنَّ الْعُرَفَاءَ وَالْمُتَصَوَفَةَ وَإِنْ يَقُولُونَ بِالْغَيْرِيَّةِ، إِلَّا أَنَّ الْمُتَغَايَرَيْنِ الْحَقُّ الْمُتَعَالِي عِنْدَهُمْ إِذْ لِلْوَاجِبِ الْوُجُودِ عِنْدَهُمْ مَرْتَبَتَانِ: و مقصود این است که عارفان و صوفیان، اگرچه سخن از غیر بودن به میان می آورند، اما نزد آنان، حق متعال خود متغایرین است؛ زیرا واجب الوجود نزد آنان دارای دو مرتبه است: مَرْتَبَةُ الْإِطْلَاقِ وَاللَّا يَتَنَاهَى . وَهِيَ مَرْتَبَةُ الْبُطُونِ وَالْخَفَاءِ وَالْعَمَى وَالْكَيْرِ الْمَحْفِي . وَمَرْتَبَةُ التَّعَيُّنِ بِجَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ خَارِجًا. مرتبه اطلاق و بی نهایتی - که همان مرتبه بطون، خفا، عماء، و گنج مخفی است - و مرتبه تعین با تمام تعینات در خارج. فَكُلَّمَا تَفَوَّهُوا بِالْغَيْرِيَّةِ يُرِيدُونَ تَغَائِرَ الْمَرْتَبَتَيْنِ وَكَوْنَ إِحْدَاهُمَا غَيْرَ الْأُخْرَى، لَا غَيْرِيَّةَ الحَقِّ الْمُتَعَالي لِغَيْرِهِ، إِذْ لَيْسَ فِي الدَّارِ غَيْرُهُ دَيَّارٌ. پس هرگاه از غیر بودن سخن می گویند، مقصودشان تغایر دو مرتبه و این است که یکی غیر از دیگری است، نه غیر بودن حق متعال نسبت به غیر او؛ زیرا در عالم جز او کسی نیست. فَإِنَّهُ تَعَالَى عَيْنُ الْمَرْتَبَتَيْنِ. وَلِهَذَا يَكُونُ الْعَابِدُ لِلصَّنَمِ عَابِدًا لِلَّهِ تَعَالَى. زيرا خداوند تعالى عين هر دو مرتبه است. و به همین دلیل، کسی که بت را عبادت می کند، در واقع خداوند تعالی را عبادت کرده است. اگر مسلم بدانی که بت چیست، / یقین خواهی کرد که دین در بت پرستی است. وَقَالَ مُحْيِي الدِّينِ: إِنَّ اللَّهَ شَاءَ أَنْ يُعْبَدَ فِي كُلِّ صُورَةٍ fn[انظر: فصوص الحكم / 194]( [].)

وَهُنَاكَ وَفِي الْبِحَار أَحْبَارٌ أُخْرَى في هَذَا الْبَابِ قَدْ طَوَيْنَاهَا احْتِصَارًا. همچنین در این ،باب از زراره بن اعین روایت شده که :گفت: از امام صادق (علیه السلام شنیدم که فرمودند: خداوند از خلق خود خالی است و خلق او نیز از او خالی هستند و هر چیزی که نام "چیز" بر آن گذاشته شود، مخلوق است. و خداوند خالق همه چیز است. منزه است آنکه هیچ چیزی مانند او نیست و او شنوا و بیناست.) در این موضوع، در کتاب بحارالا نوار نیز احادیث دیگری وجود دارد که برای اختصار از ذکر آنها صرف نظر شده است. وَالْغَرَضُ إِنَّ الْعُرَفَاءَ وَالْمُتَصَوَفَةَ وَإِنْ يَقُولُونَ بِالْغَيْرِيَّةِ، إِلَّا أَنَّ الْمُتَغَايَرَيْنِ الْحَقُّ الْمُتَعَالِي عِنْدَهُمْ إِذْ لِلْوَاجِبِ الْوُجُودِ عِنْدَهُمْ مَرْتَبَتَانِ: و مقصود این است که عارفان و صوفیان، اگرچه سخن از غیر بودن به میان می آورند، اما نزد آنان، حق متعال خود متغایرین است؛ زیرا واجب الوجود نزد آنان دارای دو مرتبه است: مَرْتَبَةُ الْإِطْلَاقِ وَاللَّا يَتَنَاهَى . وَهِيَ مَرْتَبَةُ الْبُطُونِ وَالْخَفَاءِ وَالْعَمَى وَالْكَيْرِ الْمَحْفِي . وَمَرْتَبَةُ التَّعَيُّنِ بِجَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ خَارِجًا. مرتبه اطلاق و بی نهایتی - که همان مرتبه بطون، خفا، عماء، و گنج مخفی است - و مرتبه تعین با تمام تعینات در خارج. فَكُلَّمَا تَفَوَّهُوا بِالْغَيْرِيَّةِ يُرِيدُونَ تَغَائِرَ الْمَرْتَبَتَيْنِ وَكَوْنَ إِحْدَاهُمَا غَيْرَ الْأُخْرَى، لَا غَيْرِيَّةَ الحَقِّ الْمُتَعَالي لِغَيْرِهِ، إِذْ لَيْسَ فِي الدَّارِ غَيْرُهُ دَيَّارٌ. پس هرگاه از غیر بودن سخن می گویند، مقصودشان تغایر دو مرتبه و این است که یکی غیر از دیگری است، نه غیر بودن حق متعال نسبت به غیر او؛ زیرا در عالم جز او کسی نیست. فَإِنَّهُ تَعَالَى عَيْنُ الْمَرْتَبَتَيْنِ. وَلِهَذَا يَكُونُ الْعَابِدُ لِلصَّنَمِ عَابِدًا لِلَّهِ تَعَالَى. زيرا خداوند تعالى عين هر دو مرتبه است. و به همین دلیل، کسی که بت را عبادت می کند، در واقع خداوند تعالی را عبادت کرده است. اگر مسلم بدانی که بت چیست، / یقین خواهی کرد که دین در بت پرستی است. وَقَالَ مُحْيِي الدِّينِ: إِنَّ اللَّهَ شَاءَ أَنْ يُعْبَدَ فِي كُلِّ صُورَةٍ fn[انظر: فصوص الحكم / 194]( [].)

وَهُنَاكَ وَفِي الْبِحَار أَحْبَارٌ أُخْرَى في هَذَا الْبَابِ قَدْ طَوَيْنَاهَا احْتِصَارًا. همچنین در این ،باب از زراره بن اعین روایت شده که :گفت: از امام صادق (علیه السلام شنیدم که فرمودند: خداوند از خلق خود خالی است و خلق او نیز از او خالی هستند و هر چیزی که نام "چیز" بر آن گذاشته شود، مخلوق است. و خداوند خالق همه چیز است. منزه است آنکه هیچ چیزی مانند او نیست و او شنوا و بیناست.) در این موضوع، در کتاب بحارالا نوار نیز احادیث دیگری وجود دارد که برای اختصار از ذکر آنها صرف نظر شده است. وَالْغَرَضُ إِنَّ الْعُرَفَاءَ وَالْمُتَصَوَفَةَ وَإِنْ يَقُولُونَ بِالْغَيْرِيَّةِ، إِلَّا أَنَّ الْمُتَغَايَرَيْنِ الْحَقُّ الْمُتَعَالِي عِنْدَهُمْ إِذْ لِلْوَاجِبِ الْوُجُودِ عِنْدَهُمْ مَرْتَبَتَانِ: و مقصود این است که عارفان و صوفیان، اگرچه سخن از غیر بودن به میان می آورند، اما نزد آنان، حق متعال خود متغایرین است؛ زیرا واجب الوجود نزد آنان دارای دو مرتبه است: مَرْتَبَةُ الْإِطْلَاقِ وَاللَّا يَتَنَاهَى . وَهِيَ مَرْتَبَةُ الْبُطُونِ وَالْخَفَاءِ وَالْعَمَى وَالْكَيْرِ الْمَحْفِي . وَمَرْتَبَةُ التَّعَيُّنِ بِجَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ خَارِجًا. مرتبه اطلاق و بی نهایتی - که همان مرتبه بطون، خفا، عماء، و گنج مخفی است - و مرتبه تعین با تمام تعینات در خارج. فَكُلَّمَا تَفَوَّهُوا بِالْغَيْرِيَّةِ يُرِيدُونَ تَغَائِرَ الْمَرْتَبَتَيْنِ وَكَوْنَ إِحْدَاهُمَا غَيْرَ الْأُخْرَى، لَا غَيْرِيَّةَ الحَقِّ الْمُتَعَالي لِغَيْرِهِ، إِذْ لَيْسَ فِي الدَّارِ غَيْرُهُ دَيَّارٌ. پس هرگاه از غیر بودن سخن می گویند، مقصودشان تغایر دو مرتبه و این است که یکی غیر از دیگری است، نه غیر بودن حق متعال نسبت به غیر او؛ زیرا در عالم جز او کسی نیست. فَإِنَّهُ تَعَالَى عَيْنُ الْمَرْتَبَتَيْنِ. وَلِهَذَا يَكُونُ الْعَابِدُ لِلصَّنَمِ عَابِدًا لِلَّهِ تَعَالَى. زيرا خداوند تعالى عين هر دو مرتبه است. و به همین دلیل، کسی که بت را عبادت می کند، در واقع خداوند تعالی را عبادت کرده است. اگر مسلم بدانی که بت چیست، / یقین خواهی کرد که دین در بت پرستی است. وَقَالَ مُحْيِي الدِّينِ: إِنَّ اللَّهَ شَاءَ أَنْ يُعْبَدَ فِي كُلِّ صُورَةٍ fn[انظر: فصوص الحكم / 194]( [].)

وَهُنَاكَ وَفِي الْبِحَار أَحْبَارٌ أُخْرَى في هَذَا الْبَابِ قَدْ طَوَيْنَاهَا احْتِصَارًا. همچنین در این ،باب از زراره بن اعین روایت شده که :گفت: از امام صادق (علیه السلام شنیدم که فرمودند: خداوند از خلق خود خالی است و خلق او نیز از او خالی هستند و هر چیزی که نام "چیز" بر آن گذاشته شود، مخلوق است. و خداوند خالق همه چیز است. منزه است آنکه هیچ چیزی مانند او نیست و او شنوا و بیناست.) در این موضوع، در کتاب بحارالا نوار نیز احادیث دیگری وجود دارد که برای اختصار از ذکر آنها صرف نظر شده است. وَالْغَرَضُ إِنَّ الْعُرَفَاءَ وَالْمُتَصَوَفَةَ وَإِنْ يَقُولُونَ بِالْغَيْرِيَّةِ، إِلَّا أَنَّ الْمُتَغَايَرَيْنِ الْحَقُّ الْمُتَعَالِي عِنْدَهُمْ إِذْ لِلْوَاجِبِ الْوُجُودِ عِنْدَهُمْ مَرْتَبَتَانِ: و مقصود این است که عارفان و صوفیان، اگرچه سخن از غیر بودن به میان می آورند، اما نزد آنان، حق متعال خود متغایرین است؛ زیرا واجب الوجود نزد آنان دارای دو مرتبه است: مَرْتَبَةُ الْإِطْلَاقِ وَاللَّا يَتَنَاهَى . وَهِيَ مَرْتَبَةُ الْبُطُونِ وَالْخَفَاءِ وَالْعَمَى وَالْكَيْرِ الْمَحْفِي . وَمَرْتَبَةُ التَّعَيُّنِ بِجَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ خَارِجًا. مرتبه اطلاق و بی نهایتی - که همان مرتبه بطون، خفا، عماء، و گنج مخفی است - و مرتبه تعین با تمام تعینات در خارج. فَكُلَّمَا تَفَوَّهُوا بِالْغَيْرِيَّةِ يُرِيدُونَ تَغَائِرَ الْمَرْتَبَتَيْنِ وَكَوْنَ إِحْدَاهُمَا غَيْرَ الْأُخْرَى، لَا غَيْرِيَّةَ الحَقِّ الْمُتَعَالي لِغَيْرِهِ، إِذْ لَيْسَ فِي الدَّارِ غَيْرُهُ دَيَّارٌ. پس هرگاه از غیر بودن سخن می گویند، مقصودشان تغایر دو مرتبه و این است که یکی غیر از دیگری است، نه غیر بودن حق متعال نسبت به غیر او؛ زیرا در عالم جز او کسی نیست. فَإِنَّهُ تَعَالَى عَيْنُ الْمَرْتَبَتَيْنِ. وَلِهَذَا يَكُونُ الْعَابِدُ لِلصَّنَمِ عَابِدًا لِلَّهِ تَعَالَى. زيرا خداوند تعالى عين هر دو مرتبه است. و به همین دلیل، کسی که بت را عبادت می کند، در واقع خداوند تعالی را عبادت کرده است. اگر مسلم بدانی که بت چیست، / یقین خواهی کرد که دین در بت پرستی است. وَقَالَ مُحْيِي الدِّينِ: إِنَّ اللَّهَ شَاءَ أَنْ يُعْبَدَ فِي كُلِّ صُورَةٍ fn[انظر: فصوص الحكم / 194]( [].)

اگر مسلم بدانی که بت چیست، / یقین خواهی کرد که دین در بت پرستی است. و محی الدین گفت: خداوند اراده کرده است که در هر صورتی پرستیده شود. فَعَبَدَةُ الْأَصْنَامِ عِنْدَ الْعُرَفَاءِ، عِبَادُ اللهِ بِالْحَقِيقَةِ. وَإِنَّمَا الْإِشْكَالُ عَلَيْهِمْ فِي حَصْرِ الْمَعْبُودِ بِخُصُوصِ الشَّمْسِ أَوِ الْقَمَرِ أَوِ النَّارِ أَوِ الْعِجْل. وَلَوْ لَمْ يَحْصُرُوهُ ، لَمَا كَانَ إِشْكَالًا عَلَيْهِمْ. وَقَدْ ذَكَرَ مُحْيِي الدِّينِ فِي الْفَصِ الْهَارُونِي مِنْ كِتَابِ الْقُصُوصِ أَنَّ مُوسَى غَضِبَ عَلَى هَارُونَ وَأَخَذَ بِلِحْيَتِهِ وَغَضِبَ عَلَيْهِ ؛ لِأَنَّ النَّاسَ كَانُوا عَابِدِينَ لِلَّهِ تَعَالَى مِنْ هَيْكَلِ الْعِجْل، فَغَضِبَ عَلَيْهِ بِأَنَّكَ لَمْ تُفَرِّقُهُمْ وَمَنَعْتَهُمْ مِنْ هَذِهِ الْعِبَادَةِ؟! fn[انظر : فصوص الحكم / 191 و 192]( [].) از دید عرفا، بت پرستان حقیقتاً عبادت کنندگان خداوند هستند. مشکل آنها تنها در این است که معبود را به خورشید، ماه، آتش، یا گوساله محدود کرده اند. اگر چنین محدودیتی قائل نمی شدند، مشکلی بر آنها وارد نبود. محی الدین در فض هارونی از کتاب فصوص الحكم بیان کرده است که موسی علیه السلام بر هارون خشم گرفت و محاسن او را گرفت، زیرا مردم از طریق گوساله، خداوند متعال را عبادت می کردند موسی بر هارون خشم گرفت که چرا آنها را پراکنده کردی و مانع این عبادت شدی؟ وَالْغَرَضُ: إِنَّ جَمِيعَ الْعِبَادَاتِ، عِبَادَةُ اللهِ تَعَالَى عِنْدَهُمْ؛ لِأَنَّ الْكُلَّ هُوَ اللَّهُ. مقصود این است که تمام عبادتها، نزد آنان عبادت خداوند تعالی است؛ زیرا همه چیز همان خدا است. فَإِذَنْ إِذَا تَفَوَّهُوا بِالْغَيْرِيَّةِ، فَإِنَّمَا هِيَ غَيْرِيَّةٌ بَيْنَ مُرْتَبَتَي الرَّبِّ بِمَا هُمَا مُرْتَبَتَانِ. بنابراین، اگر از غیر بودن سخن بگویند این تنها غیر بودن میان دو مرتبه پروردگار است، به اعتبار اینکه آن ها دو مرتبه هستند. وَإِلَّا، فَلَا غَيْرَ سِوَاهُ تَعَالَى فَإِنَّ التَّوْحِيدَ عِنْدَهُمْ عِبَارَةٌ عَنْ نَفْي السَّوَى مَعَ بَقَاءِ الْحُكْمِ الْعَدَدِيِّ، كَمَا صَرَّحَ بِهِ صَدْرُ الدِّينِ الْقُونَوِيُّ. وگرنه، هیچ چیزی جز او تعالی وجود ندارد. زیرا توحید نزد آنان به معنای نفی غیر است، همراه با باقی ماندن حكم عددی، همان طور که صدرالدین قونوی به صراحت بیان کرده است.

اگر مسلم بدانی که بت چیست، / یقین خواهی کرد که دین در بت پرستی است. و محی الدین گفت: خداوند اراده کرده است که در هر صورتی پرستیده شود. فَعَبَدَةُ الْأَصْنَامِ عِنْدَ الْعُرَفَاءِ، عِبَادُ اللهِ بِالْحَقِيقَةِ. وَإِنَّمَا الْإِشْكَالُ عَلَيْهِمْ فِي حَصْرِ الْمَعْبُودِ بِخُصُوصِ الشَّمْسِ أَوِ الْقَمَرِ أَوِ النَّارِ أَوِ الْعِجْل. وَلَوْ لَمْ يَحْصُرُوهُ ، لَمَا كَانَ إِشْكَالًا عَلَيْهِمْ. وَقَدْ ذَكَرَ مُحْيِي الدِّينِ فِي الْفَصِ الْهَارُونِي مِنْ كِتَابِ الْقُصُوصِ أَنَّ مُوسَى غَضِبَ عَلَى هَارُونَ وَأَخَذَ بِلِحْيَتِهِ وَغَضِبَ عَلَيْهِ ؛ لِأَنَّ النَّاسَ كَانُوا عَابِدِينَ لِلَّهِ تَعَالَى مِنْ هَيْكَلِ الْعِجْل، فَغَضِبَ عَلَيْهِ بِأَنَّكَ لَمْ تُفَرِّقُهُمْ وَمَنَعْتَهُمْ مِنْ هَذِهِ الْعِبَادَةِ؟! fn[انظر : فصوص الحكم / 191 و 192]( [].) از دید عرفا، بت پرستان حقیقتاً عبادت کنندگان خداوند هستند. مشکل آنها تنها در این است که معبود را به خورشید، ماه، آتش، یا گوساله محدود کرده اند. اگر چنین محدودیتی قائل نمی شدند، مشکلی بر آنها وارد نبود. محی الدین در فض هارونی از کتاب فصوص الحكم بیان کرده است که موسی علیه السلام بر هارون خشم گرفت و محاسن او را گرفت، زیرا مردم از طریق گوساله، خداوند متعال را عبادت می کردند موسی بر هارون خشم گرفت که چرا آنها را پراکنده کردی و مانع این عبادت شدی؟ وَالْغَرَضُ: إِنَّ جَمِيعَ الْعِبَادَاتِ، عِبَادَةُ اللهِ تَعَالَى عِنْدَهُمْ؛ لِأَنَّ الْكُلَّ هُوَ اللَّهُ. مقصود این است که تمام عبادتها، نزد آنان عبادت خداوند تعالی است؛ زیرا همه چیز همان خدا است. فَإِذَنْ إِذَا تَفَوَّهُوا بِالْغَيْرِيَّةِ، فَإِنَّمَا هِيَ غَيْرِيَّةٌ بَيْنَ مُرْتَبَتَي الرَّبِّ بِمَا هُمَا مُرْتَبَتَانِ. بنابراین، اگر از غیر بودن سخن بگویند این تنها غیر بودن میان دو مرتبه پروردگار است، به اعتبار اینکه آن ها دو مرتبه هستند. وَإِلَّا، فَلَا غَيْرَ سِوَاهُ تَعَالَى فَإِنَّ التَّوْحِيدَ عِنْدَهُمْ عِبَارَةٌ عَنْ نَفْي السَّوَى مَعَ بَقَاءِ الْحُكْمِ الْعَدَدِيِّ، كَمَا صَرَّحَ بِهِ صَدْرُ الدِّينِ الْقُونَوِيُّ. وگرنه، هیچ چیزی جز او تعالی وجود ندارد. زیرا توحید نزد آنان به معنای نفی غیر است، همراه با باقی ماندن حكم عددی، همان طور که صدرالدین قونوی به صراحت بیان کرده است.

اگر مسلم بدانی که بت چیست، / یقین خواهی کرد که دین در بت پرستی است. و محی الدین گفت: خداوند اراده کرده است که در هر صورتی پرستیده شود. فَعَبَدَةُ الْأَصْنَامِ عِنْدَ الْعُرَفَاءِ، عِبَادُ اللهِ بِالْحَقِيقَةِ. وَإِنَّمَا الْإِشْكَالُ عَلَيْهِمْ فِي حَصْرِ الْمَعْبُودِ بِخُصُوصِ الشَّمْسِ أَوِ الْقَمَرِ أَوِ النَّارِ أَوِ الْعِجْل. وَلَوْ لَمْ يَحْصُرُوهُ ، لَمَا كَانَ إِشْكَالًا عَلَيْهِمْ. وَقَدْ ذَكَرَ مُحْيِي الدِّينِ فِي الْفَصِ الْهَارُونِي مِنْ كِتَابِ الْقُصُوصِ أَنَّ مُوسَى غَضِبَ عَلَى هَارُونَ وَأَخَذَ بِلِحْيَتِهِ وَغَضِبَ عَلَيْهِ ؛ لِأَنَّ النَّاسَ كَانُوا عَابِدِينَ لِلَّهِ تَعَالَى مِنْ هَيْكَلِ الْعِجْل، فَغَضِبَ عَلَيْهِ بِأَنَّكَ لَمْ تُفَرِّقُهُمْ وَمَنَعْتَهُمْ مِنْ هَذِهِ الْعِبَادَةِ؟! fn[انظر : فصوص الحكم / 191 و 192]( [].) از دید عرفا، بت پرستان حقیقتاً عبادت کنندگان خداوند هستند. مشکل آنها تنها در این است که معبود را به خورشید، ماه، آتش، یا گوساله محدود کرده اند. اگر چنین محدودیتی قائل نمی شدند، مشکلی بر آنها وارد نبود. محی الدین در فض هارونی از کتاب فصوص الحكم بیان کرده است که موسی علیه السلام بر هارون خشم گرفت و محاسن او را گرفت، زیرا مردم از طریق گوساله، خداوند متعال را عبادت می کردند موسی بر هارون خشم گرفت که چرا آنها را پراکنده کردی و مانع این عبادت شدی؟ وَالْغَرَضُ: إِنَّ جَمِيعَ الْعِبَادَاتِ، عِبَادَةُ اللهِ تَعَالَى عِنْدَهُمْ؛ لِأَنَّ الْكُلَّ هُوَ اللَّهُ. مقصود این است که تمام عبادتها، نزد آنان عبادت خداوند تعالی است؛ زیرا همه چیز همان خدا است. فَإِذَنْ إِذَا تَفَوَّهُوا بِالْغَيْرِيَّةِ، فَإِنَّمَا هِيَ غَيْرِيَّةٌ بَيْنَ مُرْتَبَتَي الرَّبِّ بِمَا هُمَا مُرْتَبَتَانِ. بنابراین، اگر از غیر بودن سخن بگویند این تنها غیر بودن میان دو مرتبه پروردگار است، به اعتبار اینکه آن ها دو مرتبه هستند. وَإِلَّا، فَلَا غَيْرَ سِوَاهُ تَعَالَى فَإِنَّ التَّوْحِيدَ عِنْدَهُمْ عِبَارَةٌ عَنْ نَفْي السَّوَى مَعَ بَقَاءِ الْحُكْمِ الْعَدَدِيِّ، كَمَا صَرَّحَ بِهِ صَدْرُ الدِّينِ الْقُونَوِيُّ. وگرنه، هیچ چیزی جز او تعالی وجود ندارد. زیرا توحید نزد آنان به معنای نفی غیر است، همراه با باقی ماندن حكم عددی، همان طور که صدرالدین قونوی به صراحت بیان کرده است.

اگر مسلم بدانی که بت چیست، / یقین خواهی کرد که دین در بت پرستی است. و محی الدین گفت: خداوند اراده کرده است که در هر صورتی پرستیده شود. فَعَبَدَةُ الْأَصْنَامِ عِنْدَ الْعُرَفَاءِ، عِبَادُ اللهِ بِالْحَقِيقَةِ. وَإِنَّمَا الْإِشْكَالُ عَلَيْهِمْ فِي حَصْرِ الْمَعْبُودِ بِخُصُوصِ الشَّمْسِ أَوِ الْقَمَرِ أَوِ النَّارِ أَوِ الْعِجْل. وَلَوْ لَمْ يَحْصُرُوهُ ، لَمَا كَانَ إِشْكَالًا عَلَيْهِمْ. وَقَدْ ذَكَرَ مُحْيِي الدِّينِ فِي الْفَصِ الْهَارُونِي مِنْ كِتَابِ الْقُصُوصِ أَنَّ مُوسَى غَضِبَ عَلَى هَارُونَ وَأَخَذَ بِلِحْيَتِهِ وَغَضِبَ عَلَيْهِ ؛ لِأَنَّ النَّاسَ كَانُوا عَابِدِينَ لِلَّهِ تَعَالَى مِنْ هَيْكَلِ الْعِجْل، فَغَضِبَ عَلَيْهِ بِأَنَّكَ لَمْ تُفَرِّقُهُمْ وَمَنَعْتَهُمْ مِنْ هَذِهِ الْعِبَادَةِ؟! fn[انظر : فصوص الحكم / 191 و 192]( [].) از دید عرفا، بت پرستان حقیقتاً عبادت کنندگان خداوند هستند. مشکل آنها تنها در این است که معبود را به خورشید، ماه، آتش، یا گوساله محدود کرده اند. اگر چنین محدودیتی قائل نمی شدند، مشکلی بر آنها وارد نبود. محی الدین در فض هارونی از کتاب فصوص الحكم بیان کرده است که موسی علیه السلام بر هارون خشم گرفت و محاسن او را گرفت، زیرا مردم از طریق گوساله، خداوند متعال را عبادت می کردند موسی بر هارون خشم گرفت که چرا آنها را پراکنده کردی و مانع این عبادت شدی؟ وَالْغَرَضُ: إِنَّ جَمِيعَ الْعِبَادَاتِ، عِبَادَةُ اللهِ تَعَالَى عِنْدَهُمْ؛ لِأَنَّ الْكُلَّ هُوَ اللَّهُ. مقصود این است که تمام عبادتها، نزد آنان عبادت خداوند تعالی است؛ زیرا همه چیز همان خدا است. فَإِذَنْ إِذَا تَفَوَّهُوا بِالْغَيْرِيَّةِ، فَإِنَّمَا هِيَ غَيْرِيَّةٌ بَيْنَ مُرْتَبَتَي الرَّبِّ بِمَا هُمَا مُرْتَبَتَانِ. بنابراین، اگر از غیر بودن سخن بگویند این تنها غیر بودن میان دو مرتبه پروردگار است، به اعتبار اینکه آن ها دو مرتبه هستند. وَإِلَّا، فَلَا غَيْرَ سِوَاهُ تَعَالَى فَإِنَّ التَّوْحِيدَ عِنْدَهُمْ عِبَارَةٌ عَنْ نَفْي السَّوَى مَعَ بَقَاءِ الْحُكْمِ الْعَدَدِيِّ، كَمَا صَرَّحَ بِهِ صَدْرُ الدِّينِ الْقُونَوِيُّ. وگرنه، هیچ چیزی جز او تعالی وجود ندارد. زیرا توحید نزد آنان به معنای نفی غیر است، همراه با باقی ماندن حكم عددی، همان طور که صدرالدین قونوی به صراحت بیان کرده است.

وَمَلَؤُوا كُتُبَهُمْ مِنْ هَذِهِ الْحَرَافَاتِ الَّتِي لَا يُمْكِنُ تَأْوِيلُهَا وَلَا تَصْحِيحُهَا بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، لِكَثْرَةِ إِصْرَارِهِمْ عَلَى وَحْدَةِ الصَّانِعِ وَالْمَصْنُوع، وَالْخَالِقِ وَالْمَخْلُوقِ، وَالْعَابِدِ (45 وَالْمَعْبُودِ، وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْعِبَارَاتِ.) و آنان کتاب هایشان را از این خرافاتی پر کرده اند که به هیچ وجه نمی توان تأویل یا تصحیح کرد، به دلیل اصرار زیادشان بر وحدت صانع و مصنوع، خالق و مخلوق عبادت کننده و معبود، و دیگر عبارات مشابه. همْ زَ حُودُ كُولِی وَ زَ حُودُ شَنَوى / لِمَنِ الْمُلْكُ وَاحِدُ الْقَهَّارِ از خود می گویی و از خود می شنوی / از آن کیست ملک؟ یگانه قهار وَعِنْدَ ذَلِكَ يَتَصَحَّحُ كَلَامُ الصُّوفِيَّةِ مِنْ عِبَادَةِ الشَّيْخِ وَالتَّوَجُهِ إِلَى صُورَتِهِ الْمَلَكُوتِيَّةِ، بَلِ الْمَلَكِيَّةِ. وَأَمَّا أَهْلَ الْبَيْتِ: فَيُصِرُّونَ عَلَى نَقِيض هَذِهِ الخَرَافَاتِ نَقِيضا صَرِيحًا لَا يُمكِنُ تَأْوِيلُهُ. فَإِنْ أَرَادُوا مَرَادَ الْعُرَفَاءِ، فَالْعِيَاذُ باللهِ يَكُونُونَ نَجَانِينَ؛ إِذِ الْعَاقِلُ لا يُؤدِّي مَرَامَهُ بِلَفْظِ مُفِيدٍ لِنَقِيض مَرَادِهِ. وَإِنْ لَمْ يُرِيدُوهُ، بَلْ أَرَادُوا النَّقِيضَ، فَهُوَ الْمَطْلُوبُ. در این صورت، گفتار صوفیه درباره عبادت شیخ و توجه به صورت ملکوتی، بلکه ملکی او، قابل توجیه خواهد بود. اما اهل بيت عليهم السلام به وضوح بر ضد این خرافات تأکید دارند و این مخالفت صریح به گونه ای است که قابل تأویل نیست. اگر منظور اهل بیت همان چیزی باشد که عرفا مدعی اند، معاذ الله آنها دیوانه خواهند بود؛ زیرا فرد عاقل نمیتواند منظور خود را با لفظی بیان کند که به ضد آن دلالت دارد. و اگر منظور آنها خلاف ادعای عرفا باشد و بر ضد آن تأکید کنند، همان چیزی است که باید پذیرفته شود. وَبِالجُمْلَةِ : فَالشَّرِيعَةُ كِتَابًا وَسُنَّةً، يُنَادِي بِأَعْلَى الصَّوْتِ بِالْمُغَايَرَةِ بَيْنَ اللَّهِ الْمَعْبُودِ وَبَيْنَ مَخْلُوقَاتِهِ. وَيَقُولُ بِبَيْنُونَةِ الصَّانِع وَالْمَصْنُوع، وَغَيْرِيَّةِ الْعَابِدِ وَالْمَعْبُودِ بِجَمِيعِ الجِهَاتِ. وَلَا يَتَفَوَّهُونَ بِالْعَيْنِيَّةِ وَالْوَحْدَةِ، وَلَوْ بِأَدْنَى مُلَابَسَةٍ وَمُسَاحَحَةٍ، بَلْ يُصِرُّونَ عَلَىٰ عَدَمِ جَوَازِ عِبَادَةِ غَيْرِهِ، بَلْ يُؤكِدُونَ بِكَوْنِهِ تَعَالَى حَلُوا مِنْ خَلْقِهِ وَبِالْعَكْسِ. به طور کلی، شریعت، چه در کتاب و چه در سنت، با صدای بلند اعلام می کند که خداوند معبود با مخلوقاتش متفاوت است. شریعت بر جدایی خالق از مخلوق و غیریت عبادت کننده و معبود از هر جهت تأکید دارد. آن ها هرگز از عینیت و وحدت سخن نمی گویند، حتی به صورت کمترین ارتباط یا تسامح. بلکه بر عدم جواز عبادت غير خداوند تأکید دارند و تصریح می کنند که خداوند از خلق خود خالی است و خلق نیز از او خالی هستند.

وَمَلَؤُوا كُتُبَهُمْ مِنْ هَذِهِ الْحَرَافَاتِ الَّتِي لَا يُمْكِنُ تَأْوِيلُهَا وَلَا تَصْحِيحُهَا بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، لِكَثْرَةِ إِصْرَارِهِمْ عَلَى وَحْدَةِ الصَّانِعِ وَالْمَصْنُوع، وَالْخَالِقِ وَالْمَخْلُوقِ، وَالْعَابِدِ (45 وَالْمَعْبُودِ، وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْعِبَارَاتِ.) و آنان کتاب هایشان را از این خرافاتی پر کرده اند که به هیچ وجه نمی توان تأویل یا تصحیح کرد، به دلیل اصرار زیادشان بر وحدت صانع و مصنوع، خالق و مخلوق عبادت کننده و معبود، و دیگر عبارات مشابه. همْ زَ حُودُ كُولِی وَ زَ حُودُ شَنَوى / لِمَنِ الْمُلْكُ وَاحِدُ الْقَهَّارِ از خود می گویی و از خود می شنوی / از آن کیست ملک؟ یگانه قهار وَعِنْدَ ذَلِكَ يَتَصَحَّحُ كَلَامُ الصُّوفِيَّةِ مِنْ عِبَادَةِ الشَّيْخِ وَالتَّوَجُهِ إِلَى صُورَتِهِ الْمَلَكُوتِيَّةِ، بَلِ الْمَلَكِيَّةِ. وَأَمَّا أَهْلَ الْبَيْتِ: فَيُصِرُّونَ عَلَى نَقِيض هَذِهِ الخَرَافَاتِ نَقِيضا صَرِيحًا لَا يُمكِنُ تَأْوِيلُهُ. فَإِنْ أَرَادُوا مَرَادَ الْعُرَفَاءِ، فَالْعِيَاذُ باللهِ يَكُونُونَ نَجَانِينَ؛ إِذِ الْعَاقِلُ لا يُؤدِّي مَرَامَهُ بِلَفْظِ مُفِيدٍ لِنَقِيض مَرَادِهِ. وَإِنْ لَمْ يُرِيدُوهُ، بَلْ أَرَادُوا النَّقِيضَ، فَهُوَ الْمَطْلُوبُ. در این صورت، گفتار صوفیه درباره عبادت شیخ و توجه به صورت ملکوتی، بلکه ملکی او، قابل توجیه خواهد بود. اما اهل بيت عليهم السلام به وضوح بر ضد این خرافات تأکید دارند و این مخالفت صریح به گونه ای است که قابل تأویل نیست. اگر منظور اهل بیت همان چیزی باشد که عرفا مدعی اند، معاذ الله آنها دیوانه خواهند بود؛ زیرا فرد عاقل نمیتواند منظور خود را با لفظی بیان کند که به ضد آن دلالت دارد. و اگر منظور آنها خلاف ادعای عرفا باشد و بر ضد آن تأکید کنند، همان چیزی است که باید پذیرفته شود. وَبِالجُمْلَةِ : فَالشَّرِيعَةُ كِتَابًا وَسُنَّةً، يُنَادِي بِأَعْلَى الصَّوْتِ بِالْمُغَايَرَةِ بَيْنَ اللَّهِ الْمَعْبُودِ وَبَيْنَ مَخْلُوقَاتِهِ. وَيَقُولُ بِبَيْنُونَةِ الصَّانِع وَالْمَصْنُوع، وَغَيْرِيَّةِ الْعَابِدِ وَالْمَعْبُودِ بِجَمِيعِ الجِهَاتِ. وَلَا يَتَفَوَّهُونَ بِالْعَيْنِيَّةِ وَالْوَحْدَةِ، وَلَوْ بِأَدْنَى مُلَابَسَةٍ وَمُسَاحَحَةٍ، بَلْ يُصِرُّونَ عَلَىٰ عَدَمِ جَوَازِ عِبَادَةِ غَيْرِهِ، بَلْ يُؤكِدُونَ بِكَوْنِهِ تَعَالَى حَلُوا مِنْ خَلْقِهِ وَبِالْعَكْسِ. به طور کلی، شریعت، چه در کتاب و چه در سنت، با صدای بلند اعلام می کند که خداوند معبود با مخلوقاتش متفاوت است. شریعت بر جدایی خالق از مخلوق و غیریت عبادت کننده و معبود از هر جهت تأکید دارد. آن ها هرگز از عینیت و وحدت سخن نمی گویند، حتی به صورت کمترین ارتباط یا تسامح. بلکه بر عدم جواز عبادت غير خداوند تأکید دارند و تصریح می کنند که خداوند از خلق خود خالی است و خلق نیز از او خالی هستند.

وَمَلَؤُوا كُتُبَهُمْ مِنْ هَذِهِ الْحَرَافَاتِ الَّتِي لَا يُمْكِنُ تَأْوِيلُهَا وَلَا تَصْحِيحُهَا بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، لِكَثْرَةِ إِصْرَارِهِمْ عَلَى وَحْدَةِ الصَّانِعِ وَالْمَصْنُوع، وَالْخَالِقِ وَالْمَخْلُوقِ، وَالْعَابِدِ (45 وَالْمَعْبُودِ، وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْعِبَارَاتِ.) و آنان کتاب هایشان را از این خرافاتی پر کرده اند که به هیچ وجه نمی توان تأویل یا تصحیح کرد، به دلیل اصرار زیادشان بر وحدت صانع و مصنوع، خالق و مخلوق عبادت کننده و معبود، و دیگر عبارات مشابه. همْ زَ حُودُ كُولِی وَ زَ حُودُ شَنَوى / لِمَنِ الْمُلْكُ وَاحِدُ الْقَهَّارِ از خود می گویی و از خود می شنوی / از آن کیست ملک؟ یگانه قهار وَعِنْدَ ذَلِكَ يَتَصَحَّحُ كَلَامُ الصُّوفِيَّةِ مِنْ عِبَادَةِ الشَّيْخِ وَالتَّوَجُهِ إِلَى صُورَتِهِ الْمَلَكُوتِيَّةِ، بَلِ الْمَلَكِيَّةِ. وَأَمَّا أَهْلَ الْبَيْتِ: فَيُصِرُّونَ عَلَى نَقِيض هَذِهِ الخَرَافَاتِ نَقِيضا صَرِيحًا لَا يُمكِنُ تَأْوِيلُهُ. فَإِنْ أَرَادُوا مَرَادَ الْعُرَفَاءِ، فَالْعِيَاذُ باللهِ يَكُونُونَ نَجَانِينَ؛ إِذِ الْعَاقِلُ لا يُؤدِّي مَرَامَهُ بِلَفْظِ مُفِيدٍ لِنَقِيض مَرَادِهِ. وَإِنْ لَمْ يُرِيدُوهُ، بَلْ أَرَادُوا النَّقِيضَ، فَهُوَ الْمَطْلُوبُ. در این صورت، گفتار صوفیه درباره عبادت شیخ و توجه به صورت ملکوتی، بلکه ملکی او، قابل توجیه خواهد بود. اما اهل بيت عليهم السلام به وضوح بر ضد این خرافات تأکید دارند و این مخالفت صریح به گونه ای است که قابل تأویل نیست. اگر منظور اهل بیت همان چیزی باشد که عرفا مدعی اند، معاذ الله آنها دیوانه خواهند بود؛ زیرا فرد عاقل نمیتواند منظور خود را با لفظی بیان کند که به ضد آن دلالت دارد. و اگر منظور آنها خلاف ادعای عرفا باشد و بر ضد آن تأکید کنند، همان چیزی است که باید پذیرفته شود. وَبِالجُمْلَةِ : فَالشَّرِيعَةُ كِتَابًا وَسُنَّةً، يُنَادِي بِأَعْلَى الصَّوْتِ بِالْمُغَايَرَةِ بَيْنَ اللَّهِ الْمَعْبُودِ وَبَيْنَ مَخْلُوقَاتِهِ. وَيَقُولُ بِبَيْنُونَةِ الصَّانِع وَالْمَصْنُوع، وَغَيْرِيَّةِ الْعَابِدِ وَالْمَعْبُودِ بِجَمِيعِ الجِهَاتِ. وَلَا يَتَفَوَّهُونَ بِالْعَيْنِيَّةِ وَالْوَحْدَةِ، وَلَوْ بِأَدْنَى مُلَابَسَةٍ وَمُسَاحَحَةٍ، بَلْ يُصِرُّونَ عَلَىٰ عَدَمِ جَوَازِ عِبَادَةِ غَيْرِهِ، بَلْ يُؤكِدُونَ بِكَوْنِهِ تَعَالَى حَلُوا مِنْ خَلْقِهِ وَبِالْعَكْسِ. به طور کلی، شریعت، چه در کتاب و چه در سنت، با صدای بلند اعلام می کند که خداوند معبود با مخلوقاتش متفاوت است. شریعت بر جدایی خالق از مخلوق و غیریت عبادت کننده و معبود از هر جهت تأکید دارد. آن ها هرگز از عینیت و وحدت سخن نمی گویند، حتی به صورت کمترین ارتباط یا تسامح. بلکه بر عدم جواز عبادت غير خداوند تأکید دارند و تصریح می کنند که خداوند از خلق خود خالی است و خلق نیز از او خالی هستند.

وَمَلَؤُوا كُتُبَهُمْ مِنْ هَذِهِ الْحَرَافَاتِ الَّتِي لَا يُمْكِنُ تَأْوِيلُهَا وَلَا تَصْحِيحُهَا بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، لِكَثْرَةِ إِصْرَارِهِمْ عَلَى وَحْدَةِ الصَّانِعِ وَالْمَصْنُوع، وَالْخَالِقِ وَالْمَخْلُوقِ، وَالْعَابِدِ (45 وَالْمَعْبُودِ، وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْعِبَارَاتِ.) و آنان کتاب هایشان را از این خرافاتی پر کرده اند که به هیچ وجه نمی توان تأویل یا تصحیح کرد، به دلیل اصرار زیادشان بر وحدت صانع و مصنوع، خالق و مخلوق عبادت کننده و معبود، و دیگر عبارات مشابه. همْ زَ حُودُ كُولِی وَ زَ حُودُ شَنَوى / لِمَنِ الْمُلْكُ وَاحِدُ الْقَهَّارِ از خود می گویی و از خود می شنوی / از آن کیست ملک؟ یگانه قهار وَعِنْدَ ذَلِكَ يَتَصَحَّحُ كَلَامُ الصُّوفِيَّةِ مِنْ عِبَادَةِ الشَّيْخِ وَالتَّوَجُهِ إِلَى صُورَتِهِ الْمَلَكُوتِيَّةِ، بَلِ الْمَلَكِيَّةِ. وَأَمَّا أَهْلَ الْبَيْتِ: فَيُصِرُّونَ عَلَى نَقِيض هَذِهِ الخَرَافَاتِ نَقِيضا صَرِيحًا لَا يُمكِنُ تَأْوِيلُهُ. فَإِنْ أَرَادُوا مَرَادَ الْعُرَفَاءِ، فَالْعِيَاذُ باللهِ يَكُونُونَ نَجَانِينَ؛ إِذِ الْعَاقِلُ لا يُؤدِّي مَرَامَهُ بِلَفْظِ مُفِيدٍ لِنَقِيض مَرَادِهِ. وَإِنْ لَمْ يُرِيدُوهُ، بَلْ أَرَادُوا النَّقِيضَ، فَهُوَ الْمَطْلُوبُ. در این صورت، گفتار صوفیه درباره عبادت شیخ و توجه به صورت ملکوتی، بلکه ملکی او، قابل توجیه خواهد بود. اما اهل بيت عليهم السلام به وضوح بر ضد این خرافات تأکید دارند و این مخالفت صریح به گونه ای است که قابل تأویل نیست. اگر منظور اهل بیت همان چیزی باشد که عرفا مدعی اند، معاذ الله آنها دیوانه خواهند بود؛ زیرا فرد عاقل نمیتواند منظور خود را با لفظی بیان کند که به ضد آن دلالت دارد. و اگر منظور آنها خلاف ادعای عرفا باشد و بر ضد آن تأکید کنند، همان چیزی است که باید پذیرفته شود. وَبِالجُمْلَةِ : فَالشَّرِيعَةُ كِتَابًا وَسُنَّةً، يُنَادِي بِأَعْلَى الصَّوْتِ بِالْمُغَايَرَةِ بَيْنَ اللَّهِ الْمَعْبُودِ وَبَيْنَ مَخْلُوقَاتِهِ. وَيَقُولُ بِبَيْنُونَةِ الصَّانِع وَالْمَصْنُوع، وَغَيْرِيَّةِ الْعَابِدِ وَالْمَعْبُودِ بِجَمِيعِ الجِهَاتِ. وَلَا يَتَفَوَّهُونَ بِالْعَيْنِيَّةِ وَالْوَحْدَةِ، وَلَوْ بِأَدْنَى مُلَابَسَةٍ وَمُسَاحَحَةٍ، بَلْ يُصِرُّونَ عَلَىٰ عَدَمِ جَوَازِ عِبَادَةِ غَيْرِهِ، بَلْ يُؤكِدُونَ بِكَوْنِهِ تَعَالَى حَلُوا مِنْ خَلْقِهِ وَبِالْعَكْسِ. به طور کلی، شریعت، چه در کتاب و چه در سنت، با صدای بلند اعلام می کند که خداوند معبود با مخلوقاتش متفاوت است. شریعت بر جدایی خالق از مخلوق و غیریت عبادت کننده و معبود از هر جهت تأکید دارد. آن ها هرگز از عینیت و وحدت سخن نمی گویند، حتی به صورت کمترین ارتباط یا تسامح. بلکه بر عدم جواز عبادت غير خداوند تأکید دارند و تصریح می کنند که خداوند از خلق خود خالی است و خلق نیز از او خالی هستند.

فَلَوْ نَظَرْتَ إِلَى إِصْرَارِ الْعُرَفَاءِ فِي كُتُبِهِمْ وَإِصْرَارِ صَاحِبِ الشَّرْعِ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ، لَرَأَيْتَ مُنَاقَضَةَ الْقَوْلَيْنِ تَنَافُضًا صَرِيحًا لَا يَقْبَلُ التَّأْوِيلَ وَالتَّوْجِية لِوَاحِدٍ مِنَ الْقَوْلَيْنِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. اگر به اصرار عرفا در کتاب هایشان و اصرار صاحب شریعت در کتاب و سنت نگاه کنید، خواهید دید که دو دیدگاه به صورت آشکار و صریح متناقض اند، به گونه ای که هیچ گونه تأویل یا توجیهی برای یکی از این دو دیدگاه ممکن نیست. قَى الْعُيُونِ: قَالَ عِمْرَانُ: فَبِأَيِّ شَيْءٍ عَرَفْنَاهُ؟ قَالَ: بِغَيْرِهِ. قَالَ: فَأَيُّ شَيْءٍ غَيْرُهُ؟ قَالَ الرَّضَا لا مَشِيهُ وَاسْمُهُ وَصِفَتُهُ وَمَا أَشْبَهَ ذيكَ. وَكُلُّ ذَلِكَ مُحْدَثُ مَخْلُوقُ مُدَبَّر. إِلَى أَنْ قَالَ عِمْرَانُ: أَلَا تُخبرني أَهُوَ فِي الْخَلْقِ أَمِ الْخَلْقُ فِيهِ؟ قَالَ الرِّضَا الله: جَلَّ هُوَ - يَا عِمْرَانُ - عَنْ ذَلِكَ! أَيْسَ هُوَ فِي الخَلْق وَلَا الخَلْقُ فِيهِ. تَعَالَى عَن لك - الخير. fn[عيون أخبار الرضا 7 1 / 171؛ التوحيد / 433 ؛ بحار الأنوار 10 / 312]( [].) در کتاب عیون آمده است: عمران پرسید: با چه چیزی خدا را شناختیم؟ امام فرمودند به واسطه غیر او عمران :گفت: «این غیر چیست؟» امام رضا علیه السلام فرمودند : مشیت او، نام او، صفت او و امثال آن. و همه اینها حادث، مخلوق، و تدبير شده هستند. تا اینکه عمران پرسید: «آیا او در خلق است یا خلق در او؟» امام رضا علیه السلام فرمودند»: او برتر از این است، ای عمران! نه او در خلق است و نه خلق در او. او از این امور برتر است . متن حديث. بَلْ لَا يَقْنَعُونَ وَلَمْ يَكْتَفُوا بِهَذَا الْمِقْدَارِ، فَأَكَّدُوا وَشَدَّدُوا ؛ إِذْ مَرَضُ الْعِرْفَانِ وَالتَّصَوُّفِ وَوَحْدَةِ الْوُجُودِ كَانَ شَائِعًا دَائِرًا فِي أَعْصَارِهِمْ، سِيَّمَا عَصْرَ الرِّضَا (علیهِ السَّلام .) فَإِنَّ سُفْيَانَ الثَّوْرِيَّ وَأَبَا يَزِيدَ الطَّيْفُورَ السَّقَاءَ كَانَا في عَصْرِ الصَّادِق (علیهِ السَّلام ، وَالْمَعْرُوفُ الْكَرْخِيُّ وَإِبْرَاهِيمُ الْأَدْهَمُ وَالْمَنْصُورُ الْحَلاجُ وَغَيْرُهُمْ مِنْ مَشَايِخِ الْعُرَفَاءِ وَالْمُتَصَوَّفَةِ كَانُوا فِي أَعْصَارِ الْأَئِمَّةِ.:) كَمَا يَذْكُرُونَ فِي سَلَاسِلِهِمْ أَقْدَمَ مَشَايِخِهِمْ فِي عَصْرِ الْمَعْصُومِينَ.: اما به این مقدار اکتفا نکردند و تأکید بیشتری داشتند؛ زیرا بیماری عرفان، تصوف، و وحدت وجود در زمان آنها، به ویژه در عصر امام رضا علیه السلام رواج گسترده ای داشت. سفیان ثوری و ابويزيد طيفور سقا در زمان امام صادق (علیه السلام بودند معروف کرخی، ابراهیم ادهم، و منصور حلاج و دیگر مشایخ عرفا و متصوفه در زمان ائمه علیهم السلام حضور داشتند.)

فَلَوْ نَظَرْتَ إِلَى إِصْرَارِ الْعُرَفَاءِ فِي كُتُبِهِمْ وَإِصْرَارِ صَاحِبِ الشَّرْعِ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ، لَرَأَيْتَ مُنَاقَضَةَ الْقَوْلَيْنِ تَنَافُضًا صَرِيحًا لَا يَقْبَلُ التَّأْوِيلَ وَالتَّوْجِية لِوَاحِدٍ مِنَ الْقَوْلَيْنِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. اگر به اصرار عرفا در کتاب هایشان و اصرار صاحب شریعت در کتاب و سنت نگاه کنید، خواهید دید که دو دیدگاه به صورت آشکار و صریح متناقض اند، به گونه ای که هیچ گونه تأویل یا توجیهی برای یکی از این دو دیدگاه ممکن نیست. قَى الْعُيُونِ: قَالَ عِمْرَانُ: فَبِأَيِّ شَيْءٍ عَرَفْنَاهُ؟ قَالَ: بِغَيْرِهِ. قَالَ: فَأَيُّ شَيْءٍ غَيْرُهُ؟ قَالَ الرَّضَا لا مَشِيهُ وَاسْمُهُ وَصِفَتُهُ وَمَا أَشْبَهَ ذيكَ. وَكُلُّ ذَلِكَ مُحْدَثُ مَخْلُوقُ مُدَبَّر. إِلَى أَنْ قَالَ عِمْرَانُ: أَلَا تُخبرني أَهُوَ فِي الْخَلْقِ أَمِ الْخَلْقُ فِيهِ؟ قَالَ الرِّضَا الله: جَلَّ هُوَ - يَا عِمْرَانُ - عَنْ ذَلِكَ! أَيْسَ هُوَ فِي الخَلْق وَلَا الخَلْقُ فِيهِ. تَعَالَى عَن لك - الخير. fn[عيون أخبار الرضا 7 1 / 171؛ التوحيد / 433 ؛ بحار الأنوار 10 / 312]( [].) در کتاب عیون آمده است: عمران پرسید: با چه چیزی خدا را شناختیم؟ امام فرمودند به واسطه غیر او عمران :گفت: «این غیر چیست؟» امام رضا علیه السلام فرمودند : مشیت او، نام او، صفت او و امثال آن. و همه اینها حادث، مخلوق، و تدبير شده هستند. تا اینکه عمران پرسید: «آیا او در خلق است یا خلق در او؟» امام رضا علیه السلام فرمودند»: او برتر از این است، ای عمران! نه او در خلق است و نه خلق در او. او از این امور برتر است . متن حديث. بَلْ لَا يَقْنَعُونَ وَلَمْ يَكْتَفُوا بِهَذَا الْمِقْدَارِ، فَأَكَّدُوا وَشَدَّدُوا ؛ إِذْ مَرَضُ الْعِرْفَانِ وَالتَّصَوُّفِ وَوَحْدَةِ الْوُجُودِ كَانَ شَائِعًا دَائِرًا فِي أَعْصَارِهِمْ، سِيَّمَا عَصْرَ الرِّضَا (علیهِ السَّلام .) فَإِنَّ سُفْيَانَ الثَّوْرِيَّ وَأَبَا يَزِيدَ الطَّيْفُورَ السَّقَاءَ كَانَا في عَصْرِ الصَّادِق (علیهِ السَّلام ، وَالْمَعْرُوفُ الْكَرْخِيُّ وَإِبْرَاهِيمُ الْأَدْهَمُ وَالْمَنْصُورُ الْحَلاجُ وَغَيْرُهُمْ مِنْ مَشَايِخِ الْعُرَفَاءِ وَالْمُتَصَوَّفَةِ كَانُوا فِي أَعْصَارِ الْأَئِمَّةِ.:) كَمَا يَذْكُرُونَ فِي سَلَاسِلِهِمْ أَقْدَمَ مَشَايِخِهِمْ فِي عَصْرِ الْمَعْصُومِينَ.: اما به این مقدار اکتفا نکردند و تأکید بیشتری داشتند؛ زیرا بیماری عرفان، تصوف، و وحدت وجود در زمان آنها، به ویژه در عصر امام رضا علیه السلام رواج گسترده ای داشت. سفیان ثوری و ابويزيد طيفور سقا در زمان امام صادق (علیه السلام بودند معروف کرخی، ابراهیم ادهم، و منصور حلاج و دیگر مشایخ عرفا و متصوفه در زمان ائمه علیهم السلام حضور داشتند.)

فَلَوْ نَظَرْتَ إِلَى إِصْرَارِ الْعُرَفَاءِ فِي كُتُبِهِمْ وَإِصْرَارِ صَاحِبِ الشَّرْعِ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ، لَرَأَيْتَ مُنَاقَضَةَ الْقَوْلَيْنِ تَنَافُضًا صَرِيحًا لَا يَقْبَلُ التَّأْوِيلَ وَالتَّوْجِية لِوَاحِدٍ مِنَ الْقَوْلَيْنِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. اگر به اصرار عرفا در کتاب هایشان و اصرار صاحب شریعت در کتاب و سنت نگاه کنید، خواهید دید که دو دیدگاه به صورت آشکار و صریح متناقض اند، به گونه ای که هیچ گونه تأویل یا توجیهی برای یکی از این دو دیدگاه ممکن نیست. قَى الْعُيُونِ: قَالَ عِمْرَانُ: فَبِأَيِّ شَيْءٍ عَرَفْنَاهُ؟ قَالَ: بِغَيْرِهِ. قَالَ: فَأَيُّ شَيْءٍ غَيْرُهُ؟ قَالَ الرَّضَا لا مَشِيهُ وَاسْمُهُ وَصِفَتُهُ وَمَا أَشْبَهَ ذيكَ. وَكُلُّ ذَلِكَ مُحْدَثُ مَخْلُوقُ مُدَبَّر. إِلَى أَنْ قَالَ عِمْرَانُ: أَلَا تُخبرني أَهُوَ فِي الْخَلْقِ أَمِ الْخَلْقُ فِيهِ؟ قَالَ الرِّضَا الله: جَلَّ هُوَ - يَا عِمْرَانُ - عَنْ ذَلِكَ! أَيْسَ هُوَ فِي الخَلْق وَلَا الخَلْقُ فِيهِ. تَعَالَى عَن لك - الخير. fn[عيون أخبار الرضا 7 1 / 171؛ التوحيد / 433 ؛ بحار الأنوار 10 / 312]( [].) در کتاب عیون آمده است: عمران پرسید: با چه چیزی خدا را شناختیم؟ امام فرمودند به واسطه غیر او عمران :گفت: «این غیر چیست؟» امام رضا علیه السلام فرمودند : مشیت او، نام او، صفت او و امثال آن. و همه اینها حادث، مخلوق، و تدبير شده هستند. تا اینکه عمران پرسید: «آیا او در خلق است یا خلق در او؟» امام رضا علیه السلام فرمودند»: او برتر از این است، ای عمران! نه او در خلق است و نه خلق در او. او از این امور برتر است . متن حديث. بَلْ لَا يَقْنَعُونَ وَلَمْ يَكْتَفُوا بِهَذَا الْمِقْدَارِ، فَأَكَّدُوا وَشَدَّدُوا ؛ إِذْ مَرَضُ الْعِرْفَانِ وَالتَّصَوُّفِ وَوَحْدَةِ الْوُجُودِ كَانَ شَائِعًا دَائِرًا فِي أَعْصَارِهِمْ، سِيَّمَا عَصْرَ الرِّضَا (علیهِ السَّلام .) فَإِنَّ سُفْيَانَ الثَّوْرِيَّ وَأَبَا يَزِيدَ الطَّيْفُورَ السَّقَاءَ كَانَا في عَصْرِ الصَّادِق (علیهِ السَّلام ، وَالْمَعْرُوفُ الْكَرْخِيُّ وَإِبْرَاهِيمُ الْأَدْهَمُ وَالْمَنْصُورُ الْحَلاجُ وَغَيْرُهُمْ مِنْ مَشَايِخِ الْعُرَفَاءِ وَالْمُتَصَوَّفَةِ كَانُوا فِي أَعْصَارِ الْأَئِمَّةِ.:) كَمَا يَذْكُرُونَ فِي سَلَاسِلِهِمْ أَقْدَمَ مَشَايِخِهِمْ فِي عَصْرِ الْمَعْصُومِينَ.: اما به این مقدار اکتفا نکردند و تأکید بیشتری داشتند؛ زیرا بیماری عرفان، تصوف، و وحدت وجود در زمان آنها، به ویژه در عصر امام رضا علیه السلام رواج گسترده ای داشت. سفیان ثوری و ابويزيد طيفور سقا در زمان امام صادق (علیه السلام بودند معروف کرخی، ابراهیم ادهم، و منصور حلاج و دیگر مشایخ عرفا و متصوفه در زمان ائمه علیهم السلام حضور داشتند.)

فَلَوْ نَظَرْتَ إِلَى إِصْرَارِ الْعُرَفَاءِ فِي كُتُبِهِمْ وَإِصْرَارِ صَاحِبِ الشَّرْعِ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ، لَرَأَيْتَ مُنَاقَضَةَ الْقَوْلَيْنِ تَنَافُضًا صَرِيحًا لَا يَقْبَلُ التَّأْوِيلَ وَالتَّوْجِية لِوَاحِدٍ مِنَ الْقَوْلَيْنِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. اگر به اصرار عرفا در کتاب هایشان و اصرار صاحب شریعت در کتاب و سنت نگاه کنید، خواهید دید که دو دیدگاه به صورت آشکار و صریح متناقض اند، به گونه ای که هیچ گونه تأویل یا توجیهی برای یکی از این دو دیدگاه ممکن نیست. قَى الْعُيُونِ: قَالَ عِمْرَانُ: فَبِأَيِّ شَيْءٍ عَرَفْنَاهُ؟ قَالَ: بِغَيْرِهِ. قَالَ: فَأَيُّ شَيْءٍ غَيْرُهُ؟ قَالَ الرَّضَا لا مَشِيهُ وَاسْمُهُ وَصِفَتُهُ وَمَا أَشْبَهَ ذيكَ. وَكُلُّ ذَلِكَ مُحْدَثُ مَخْلُوقُ مُدَبَّر. إِلَى أَنْ قَالَ عِمْرَانُ: أَلَا تُخبرني أَهُوَ فِي الْخَلْقِ أَمِ الْخَلْقُ فِيهِ؟ قَالَ الرِّضَا الله: جَلَّ هُوَ - يَا عِمْرَانُ - عَنْ ذَلِكَ! أَيْسَ هُوَ فِي الخَلْق وَلَا الخَلْقُ فِيهِ. تَعَالَى عَن لك - الخير. fn[عيون أخبار الرضا 7 1 / 171؛ التوحيد / 433 ؛ بحار الأنوار 10 / 312]( [].) در کتاب عیون آمده است: عمران پرسید: با چه چیزی خدا را شناختیم؟ امام فرمودند به واسطه غیر او عمران :گفت: «این غیر چیست؟» امام رضا علیه السلام فرمودند : مشیت او، نام او، صفت او و امثال آن. و همه اینها حادث، مخلوق، و تدبير شده هستند. تا اینکه عمران پرسید: «آیا او در خلق است یا خلق در او؟» امام رضا علیه السلام فرمودند»: او برتر از این است، ای عمران! نه او در خلق است و نه خلق در او. او از این امور برتر است . متن حديث. بَلْ لَا يَقْنَعُونَ وَلَمْ يَكْتَفُوا بِهَذَا الْمِقْدَارِ، فَأَكَّدُوا وَشَدَّدُوا ؛ إِذْ مَرَضُ الْعِرْفَانِ وَالتَّصَوُّفِ وَوَحْدَةِ الْوُجُودِ كَانَ شَائِعًا دَائِرًا فِي أَعْصَارِهِمْ، سِيَّمَا عَصْرَ الرِّضَا (علیهِ السَّلام .) فَإِنَّ سُفْيَانَ الثَّوْرِيَّ وَأَبَا يَزِيدَ الطَّيْفُورَ السَّقَاءَ كَانَا في عَصْرِ الصَّادِق (علیهِ السَّلام ، وَالْمَعْرُوفُ الْكَرْخِيُّ وَإِبْرَاهِيمُ الْأَدْهَمُ وَالْمَنْصُورُ الْحَلاجُ وَغَيْرُهُمْ مِنْ مَشَايِخِ الْعُرَفَاءِ وَالْمُتَصَوَّفَةِ كَانُوا فِي أَعْصَارِ الْأَئِمَّةِ.:) كَمَا يَذْكُرُونَ فِي سَلَاسِلِهِمْ أَقْدَمَ مَشَايِخِهِمْ فِي عَصْرِ الْمَعْصُومِينَ.: اما به این مقدار اکتفا نکردند و تأکید بیشتری داشتند؛ زیرا بیماری عرفان، تصوف، و وحدت وجود در زمان آنها، به ویژه در عصر امام رضا علیه السلام رواج گسترده ای داشت. سفیان ثوری و ابويزيد طيفور سقا در زمان امام صادق (علیه السلام بودند معروف کرخی، ابراهیم ادهم، و منصور حلاج و دیگر مشایخ عرفا و متصوفه در زمان ائمه علیهم السلام حضور داشتند.)

چنان که در سلسله های خود از مشایخ قدیمشان که در عصر معصومین (علیهم السلام می زیستند، یاد می کنند.) وَالرِّوَايَاتُ الْمَنْقُولَهُ عَنِ الْهَادِي (علیهِ السَّلام الا في لَعْنِ الْمُتَصَوَفَةِ وَالتَّبَرِي مِنْهُمْ، مَنْقُولَةٌ بِوَاسِطَةِ الشَّيْخ الحَرِ الْعَامِلِي وَالشَّيْخِ صَاحِبِ الْحَدَائِقِ قُدِّسَ سِرُّهُمَا.) وَقَدْ ذَكَرَهَا الْمُحَقِّقُ الْأَرْدَبِيلِيُّ فِي كِتَابِ حَدِيقَةِ الشَّيعَةِ. وَهَذَا الْكِتَابُ مِنْهُ قُدِّسَ سِرُّهُ بِتَصْرِيحَ الْمُحَدِّثِ النُّورِي وَغَيْرِهِ مِنَ الْمُتَأَخِرِينَ عَنْ الْأَرْدَبِيلِي. روایات نقل شده از امام هادی (علیه السلام در لعن متصوفه و تبری از آن ها، توسط شیخ حر عاملی و شیخ صاحب حدائق (قدس سرهما) نقل شده است.) این روایات را محقق اردبیلی نیز در کتاب حديقة الشيعة ذکر کرده است. این کتاب از او قدس سره توسط محدث نوری و دیگر علمای متأخر از اردبیلی تأیید شده است. وَالْغَرَضُ : إِنَّهُمْ كَانُوا فِي أَعْصَارِ الْأَئِمَّةِ، وَكَانَ أَصْحَابُهُمْ يَسْأَلُونَهُمْ عَنْ مَذَاقِ الْمُتَصَوَفَةِ. فَأَكْثَرُ تِلْكَ الْكَلِمَاتِ الْمَذْكُورَةِ فِي رِوَايَاتِ التَّوْحِيدِ، نَاظِرَةٌ إِلَى عَقَائِدِ الصُّوفِيَّةِ. مقصود این است که متصوفه در زمان ائمه علیهم السلام حضور داشتند و اصحاب آنها درباره دیدگاه های متصوفه از ائمه سؤال می کردند. بسیاری از کلمات ذکر شده در روایات ،توحید ناظر به عقاید صوفیه هستند. ## دو مقام خدای متعال نزد عرفا فَمِنْ عَقِيدَتِهِمْ انْقِسَامُ الْبَارِئِ تَعَالَى خَارِجًا وَوَهُما وَعَفْلًا كَيْفَ وَهُوَ تَعَالَى عِنْدَهُمْ ذُو مَرْتَبَتَيْنِ، وَيُصَرِّحُونَ في كُتُبِهِمْ وَصَحَائِفِهِمْ بِأَعْلَى الصَّوْتِ إِنَّ لَهُ تَعَالَى شَطْرَيْنِ، وَإِنَّ فِيهِ تَعَالَى اعْتِبَارَيْنِ عِرْفَانِيَّيْنِ وَاقِعِيَّيْنِ : أَحَدُهُمَا: اعْتِبَارُ الْبُطُونِ، وَالْآخَرُ : اعْتِبَارُ الظُّهُورِ فِي مَظَاهِرِ الْكَتَرَاتِ. وَهَذَانِ الِاعْتِبَارَانِ أَمْرَانِ وَاقِعِيَّانِ حَقِيقِيَّانِ. یکی از عقاید آنها، تقسیم خداوند متعال به لحاظ خارجی، وهمی و عقلی است. چگونه چنین نباشد، در حالی که خداوند از دید آنها دارای دو مرتبه است و در کتاب ها و نوشته هایشان با صدای بلند تصریح می کنند که خداوند دارای دو بعد است و برای او دو اعتبار عرفانی و واقعی قائل اند: يكي اعتبار بطون و دیگری اعتبار ظهور در مظاهر کثرتها. این دو اعتبار به زعم آنها امور واقعی و حقیقی هستند.

چنان که در سلسله های خود از مشایخ قدیمشان که در عصر معصومین (علیهم السلام می زیستند، یاد می کنند.) وَالرِّوَايَاتُ الْمَنْقُولَهُ عَنِ الْهَادِي (علیهِ السَّلام الا في لَعْنِ الْمُتَصَوَفَةِ وَالتَّبَرِي مِنْهُمْ، مَنْقُولَةٌ بِوَاسِطَةِ الشَّيْخ الحَرِ الْعَامِلِي وَالشَّيْخِ صَاحِبِ الْحَدَائِقِ قُدِّسَ سِرُّهُمَا.) وَقَدْ ذَكَرَهَا الْمُحَقِّقُ الْأَرْدَبِيلِيُّ فِي كِتَابِ حَدِيقَةِ الشَّيعَةِ. وَهَذَا الْكِتَابُ مِنْهُ قُدِّسَ سِرُّهُ بِتَصْرِيحَ الْمُحَدِّثِ النُّورِي وَغَيْرِهِ مِنَ الْمُتَأَخِرِينَ عَنْ الْأَرْدَبِيلِي. روایات نقل شده از امام هادی (علیه السلام در لعن متصوفه و تبری از آن ها، توسط شیخ حر عاملی و شیخ صاحب حدائق (قدس سرهما) نقل شده است.) این روایات را محقق اردبیلی نیز در کتاب حديقة الشيعة ذکر کرده است. این کتاب از او قدس سره توسط محدث نوری و دیگر علمای متأخر از اردبیلی تأیید شده است. وَالْغَرَضُ : إِنَّهُمْ كَانُوا فِي أَعْصَارِ الْأَئِمَّةِ، وَكَانَ أَصْحَابُهُمْ يَسْأَلُونَهُمْ عَنْ مَذَاقِ الْمُتَصَوَفَةِ. فَأَكْثَرُ تِلْكَ الْكَلِمَاتِ الْمَذْكُورَةِ فِي رِوَايَاتِ التَّوْحِيدِ، نَاظِرَةٌ إِلَى عَقَائِدِ الصُّوفِيَّةِ. مقصود این است که متصوفه در زمان ائمه علیهم السلام حضور داشتند و اصحاب آنها درباره دیدگاه های متصوفه از ائمه سؤال می کردند. بسیاری از کلمات ذکر شده در روایات ،توحید ناظر به عقاید صوفیه هستند. ## دو مقام خدای متعال نزد عرفا فَمِنْ عَقِيدَتِهِمْ انْقِسَامُ الْبَارِئِ تَعَالَى خَارِجًا وَوَهُما وَعَفْلًا كَيْفَ وَهُوَ تَعَالَى عِنْدَهُمْ ذُو مَرْتَبَتَيْنِ، وَيُصَرِّحُونَ في كُتُبِهِمْ وَصَحَائِفِهِمْ بِأَعْلَى الصَّوْتِ إِنَّ لَهُ تَعَالَى شَطْرَيْنِ، وَإِنَّ فِيهِ تَعَالَى اعْتِبَارَيْنِ عِرْفَانِيَّيْنِ وَاقِعِيَّيْنِ : أَحَدُهُمَا: اعْتِبَارُ الْبُطُونِ، وَالْآخَرُ : اعْتِبَارُ الظُّهُورِ فِي مَظَاهِرِ الْكَتَرَاتِ. وَهَذَانِ الِاعْتِبَارَانِ أَمْرَانِ وَاقِعِيَّانِ حَقِيقِيَّانِ. یکی از عقاید آنها، تقسیم خداوند متعال به لحاظ خارجی، وهمی و عقلی است. چگونه چنین نباشد، در حالی که خداوند از دید آنها دارای دو مرتبه است و در کتاب ها و نوشته هایشان با صدای بلند تصریح می کنند که خداوند دارای دو بعد است و برای او دو اعتبار عرفانی و واقعی قائل اند: يكي اعتبار بطون و دیگری اعتبار ظهور در مظاهر کثرتها. این دو اعتبار به زعم آنها امور واقعی و حقیقی هستند.

چنان که در سلسله های خود از مشایخ قدیمشان که در عصر معصومین (علیهم السلام می زیستند، یاد می کنند.) وَالرِّوَايَاتُ الْمَنْقُولَهُ عَنِ الْهَادِي (علیهِ السَّلام الا في لَعْنِ الْمُتَصَوَفَةِ وَالتَّبَرِي مِنْهُمْ، مَنْقُولَةٌ بِوَاسِطَةِ الشَّيْخ الحَرِ الْعَامِلِي وَالشَّيْخِ صَاحِبِ الْحَدَائِقِ قُدِّسَ سِرُّهُمَا.) وَقَدْ ذَكَرَهَا الْمُحَقِّقُ الْأَرْدَبِيلِيُّ فِي كِتَابِ حَدِيقَةِ الشَّيعَةِ. وَهَذَا الْكِتَابُ مِنْهُ قُدِّسَ سِرُّهُ بِتَصْرِيحَ الْمُحَدِّثِ النُّورِي وَغَيْرِهِ مِنَ الْمُتَأَخِرِينَ عَنْ الْأَرْدَبِيلِي. روایات نقل شده از امام هادی (علیه السلام در لعن متصوفه و تبری از آن ها، توسط شیخ حر عاملی و شیخ صاحب حدائق (قدس سرهما) نقل شده است.) این روایات را محقق اردبیلی نیز در کتاب حديقة الشيعة ذکر کرده است. این کتاب از او قدس سره توسط محدث نوری و دیگر علمای متأخر از اردبیلی تأیید شده است. وَالْغَرَضُ : إِنَّهُمْ كَانُوا فِي أَعْصَارِ الْأَئِمَّةِ، وَكَانَ أَصْحَابُهُمْ يَسْأَلُونَهُمْ عَنْ مَذَاقِ الْمُتَصَوَفَةِ. فَأَكْثَرُ تِلْكَ الْكَلِمَاتِ الْمَذْكُورَةِ فِي رِوَايَاتِ التَّوْحِيدِ، نَاظِرَةٌ إِلَى عَقَائِدِ الصُّوفِيَّةِ. مقصود این است که متصوفه در زمان ائمه علیهم السلام حضور داشتند و اصحاب آنها درباره دیدگاه های متصوفه از ائمه سؤال می کردند. بسیاری از کلمات ذکر شده در روایات ،توحید ناظر به عقاید صوفیه هستند. ## دو مقام خدای متعال نزد عرفا فَمِنْ عَقِيدَتِهِمْ انْقِسَامُ الْبَارِئِ تَعَالَى خَارِجًا وَوَهُما وَعَفْلًا كَيْفَ وَهُوَ تَعَالَى عِنْدَهُمْ ذُو مَرْتَبَتَيْنِ، وَيُصَرِّحُونَ في كُتُبِهِمْ وَصَحَائِفِهِمْ بِأَعْلَى الصَّوْتِ إِنَّ لَهُ تَعَالَى شَطْرَيْنِ، وَإِنَّ فِيهِ تَعَالَى اعْتِبَارَيْنِ عِرْفَانِيَّيْنِ وَاقِعِيَّيْنِ : أَحَدُهُمَا: اعْتِبَارُ الْبُطُونِ، وَالْآخَرُ : اعْتِبَارُ الظُّهُورِ فِي مَظَاهِرِ الْكَتَرَاتِ. وَهَذَانِ الِاعْتِبَارَانِ أَمْرَانِ وَاقِعِيَّانِ حَقِيقِيَّانِ. یکی از عقاید آنها، تقسیم خداوند متعال به لحاظ خارجی، وهمی و عقلی است. چگونه چنین نباشد، در حالی که خداوند از دید آنها دارای دو مرتبه است و در کتاب ها و نوشته هایشان با صدای بلند تصریح می کنند که خداوند دارای دو بعد است و برای او دو اعتبار عرفانی و واقعی قائل اند: يكي اعتبار بطون و دیگری اعتبار ظهور در مظاهر کثرتها. این دو اعتبار به زعم آنها امور واقعی و حقیقی هستند.

چنان که در سلسله های خود از مشایخ قدیمشان که در عصر معصومین (علیهم السلام می زیستند، یاد می کنند.) وَالرِّوَايَاتُ الْمَنْقُولَهُ عَنِ الْهَادِي (علیهِ السَّلام الا في لَعْنِ الْمُتَصَوَفَةِ وَالتَّبَرِي مِنْهُمْ، مَنْقُولَةٌ بِوَاسِطَةِ الشَّيْخ الحَرِ الْعَامِلِي وَالشَّيْخِ صَاحِبِ الْحَدَائِقِ قُدِّسَ سِرُّهُمَا.) وَقَدْ ذَكَرَهَا الْمُحَقِّقُ الْأَرْدَبِيلِيُّ فِي كِتَابِ حَدِيقَةِ الشَّيعَةِ. وَهَذَا الْكِتَابُ مِنْهُ قُدِّسَ سِرُّهُ بِتَصْرِيحَ الْمُحَدِّثِ النُّورِي وَغَيْرِهِ مِنَ الْمُتَأَخِرِينَ عَنْ الْأَرْدَبِيلِي. روایات نقل شده از امام هادی (علیه السلام در لعن متصوفه و تبری از آن ها، توسط شیخ حر عاملی و شیخ صاحب حدائق (قدس سرهما) نقل شده است.) این روایات را محقق اردبیلی نیز در کتاب حديقة الشيعة ذکر کرده است. این کتاب از او قدس سره توسط محدث نوری و دیگر علمای متأخر از اردبیلی تأیید شده است. وَالْغَرَضُ : إِنَّهُمْ كَانُوا فِي أَعْصَارِ الْأَئِمَّةِ، وَكَانَ أَصْحَابُهُمْ يَسْأَلُونَهُمْ عَنْ مَذَاقِ الْمُتَصَوَفَةِ. فَأَكْثَرُ تِلْكَ الْكَلِمَاتِ الْمَذْكُورَةِ فِي رِوَايَاتِ التَّوْحِيدِ، نَاظِرَةٌ إِلَى عَقَائِدِ الصُّوفِيَّةِ. مقصود این است که متصوفه در زمان ائمه علیهم السلام حضور داشتند و اصحاب آنها درباره دیدگاه های متصوفه از ائمه سؤال می کردند. بسیاری از کلمات ذکر شده در روایات ،توحید ناظر به عقاید صوفیه هستند. ## دو مقام خدای متعال نزد عرفا فَمِنْ عَقِيدَتِهِمْ انْقِسَامُ الْبَارِئِ تَعَالَى خَارِجًا وَوَهُما وَعَفْلًا كَيْفَ وَهُوَ تَعَالَى عِنْدَهُمْ ذُو مَرْتَبَتَيْنِ، وَيُصَرِّحُونَ في كُتُبِهِمْ وَصَحَائِفِهِمْ بِأَعْلَى الصَّوْتِ إِنَّ لَهُ تَعَالَى شَطْرَيْنِ، وَإِنَّ فِيهِ تَعَالَى اعْتِبَارَيْنِ عِرْفَانِيَّيْنِ وَاقِعِيَّيْنِ : أَحَدُهُمَا: اعْتِبَارُ الْبُطُونِ، وَالْآخَرُ : اعْتِبَارُ الظُّهُورِ فِي مَظَاهِرِ الْكَتَرَاتِ. وَهَذَانِ الِاعْتِبَارَانِ أَمْرَانِ وَاقِعِيَّانِ حَقِيقِيَّانِ. یکی از عقاید آنها، تقسیم خداوند متعال به لحاظ خارجی، وهمی و عقلی است. چگونه چنین نباشد، در حالی که خداوند از دید آنها دارای دو مرتبه است و در کتاب ها و نوشته هایشان با صدای بلند تصریح می کنند که خداوند دارای دو بعد است و برای او دو اعتبار عرفانی و واقعی قائل اند: يكي اعتبار بطون و دیگری اعتبار ظهور در مظاهر کثرتها. این دو اعتبار به زعم آنها امور واقعی و حقیقی هستند.

فَكَوْنُهُ تَعَالَى ظَاهِرًا، اعْتِبَارٌ وَاقِعِيٌّ (46 عِرْفَانِي. وَكَذَلِكَ كَوْنُهُ تَعَالَى بَاطِنا، اعْتِبَارٌ وَاقِعِيٌّ عِرْفَانِي.) وَهَذَا هُوَ عَيْنُ الانْقِسَامِ الْوَهْمِي، بَلِ الْعَقْلِي؛ لِمَكَانِ وَاقِعِيَّةِ الِاعْتِبَارَيْنِ عِنْدَهُمْ. بَلْ هُوَ تَعَالَى عِنْدَهُمْ يَنْقَسِمُ بِالِانْقِسَامِ الْوُجُودِي الخارجي. از دید آنها اینکه خداوند ظاهر باشد یک اعتبار واقعی عرفانی است. همچنین اینکه خداوند باطن باشد، نیز یک اعتبار واقعی عرفانی است. این همان تقسیم وهمی، بلکه عقلی است؛ زیرا از نظر آنها این دو اعتبار، واقعی اند. بلکه خداوند از دید آنها به تقسیم وجودی خارجی نیز منقسم می شود. إِذْ مَعْنَى الانْقِسَامِ الْخَارِجِي مَثَلًا أَنْ يَكُونَ الشَّيْءُ الْوَاحِدُ الْمُتَّصِلُ، مُنْفَصِلًا فِي الْخَارِجِ، كَالْمَاءِ فِي وَ إِذَنْ قَدِ انْقَسَمَ فِي الْوُجُودِ الْخَارِجِي. الْكُوزِ إِذَا صُبَّ فِي إِنَاءَيْنِ، وَحَيْثُ إِنَّهُ تَعَالَى عِنْدَهُمْ عَيْنُ الْمَوْجُودَاتِ الخارجيَّةِ فِي عَيْنِ كَوْنِهِ غَيْرَ مُتَنَاهِ أَزَلًا وَأَبَدًا، فَلَا تَحَالَةَ يَكُونُ مُنْقَسِمًا بِالِانْقِسَامِ الخَارِجِي وَمُتَعَدِّدًا بِالتَّعَدُّدَاتِ الْخَارِجِيَّةِ. زیرا معنای تقسیم خارجی این است که چیزی که در ابتدا واحد و متصل است، در خارج جدا شود؛ مانند آبی که در یک کوزه باشد و به دو ظرف ریخته شود. در این حالت در وجود خارجی تقسیم شده است. و از آنجا که خداوند از نظر آنها عین موجودات خارجی است و در عین حال غیر متناهی است (ازلی و ابدی ، ناگزیر او به لحاظ خارجی تقسیم شده و به تعددهای خارجی متعددی تقسیم می شود.) فَقَدْ أَصَرَّ صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ عَلَى بُطْلَانِ هَذِهِ الْعَقِيدَةِ وَفَسَادِهَا، بِأَنَّ اللهَ تَعَالَى أَحَدِيُّ الْمَعْنَى، وَوَاحِدِيُّ الْمَعْنَى. وَبَيَّنَ بَابُ مَدِينَةِ الْعِلْمِ أَنَّ الْمَرَادَ بِكَوْنِهِ أَحَدِيُّ الْمَعْنَى عَدَمُ انْقِسَامِهِ تَعَالَى وُجُودًا وَخَارِجًا وَوَهُمَا وَعَقْلًا. صاحب شریعت به بطلان و فساد این عقیده تأکید کرده است و فرموده است که خداوند متعال احدى المعنى و واحدی المعنی است. و باب مدينة العلم (امير المؤمنين على علیه السلام توضیح داده اند که منظور از احدی المعنی بودن خداوند، این است که او به لحاظ وجود، خارج، وهم يا عقل تقسیم پذیر نیست.) فَهَا أَنَا أَذْكُرُ الرَّوَايَاتِ: اکنون برخی از روایات را ذکر می کنم:

فَكَوْنُهُ تَعَالَى ظَاهِرًا، اعْتِبَارٌ وَاقِعِيٌّ (46 عِرْفَانِي. وَكَذَلِكَ كَوْنُهُ تَعَالَى بَاطِنا، اعْتِبَارٌ وَاقِعِيٌّ عِرْفَانِي.) وَهَذَا هُوَ عَيْنُ الانْقِسَامِ الْوَهْمِي، بَلِ الْعَقْلِي؛ لِمَكَانِ وَاقِعِيَّةِ الِاعْتِبَارَيْنِ عِنْدَهُمْ. بَلْ هُوَ تَعَالَى عِنْدَهُمْ يَنْقَسِمُ بِالِانْقِسَامِ الْوُجُودِي الخارجي. از دید آنها اینکه خداوند ظاهر باشد یک اعتبار واقعی عرفانی است. همچنین اینکه خداوند باطن باشد، نیز یک اعتبار واقعی عرفانی است. این همان تقسیم وهمی، بلکه عقلی است؛ زیرا از نظر آنها این دو اعتبار، واقعی اند. بلکه خداوند از دید آنها به تقسیم وجودی خارجی نیز منقسم می شود. إِذْ مَعْنَى الانْقِسَامِ الْخَارِجِي مَثَلًا أَنْ يَكُونَ الشَّيْءُ الْوَاحِدُ الْمُتَّصِلُ، مُنْفَصِلًا فِي الْخَارِجِ، كَالْمَاءِ فِي وَ إِذَنْ قَدِ انْقَسَمَ فِي الْوُجُودِ الْخَارِجِي. الْكُوزِ إِذَا صُبَّ فِي إِنَاءَيْنِ، وَحَيْثُ إِنَّهُ تَعَالَى عِنْدَهُمْ عَيْنُ الْمَوْجُودَاتِ الخارجيَّةِ فِي عَيْنِ كَوْنِهِ غَيْرَ مُتَنَاهِ أَزَلًا وَأَبَدًا، فَلَا تَحَالَةَ يَكُونُ مُنْقَسِمًا بِالِانْقِسَامِ الخَارِجِي وَمُتَعَدِّدًا بِالتَّعَدُّدَاتِ الْخَارِجِيَّةِ. زیرا معنای تقسیم خارجی این است که چیزی که در ابتدا واحد و متصل است، در خارج جدا شود؛ مانند آبی که در یک کوزه باشد و به دو ظرف ریخته شود. در این حالت در وجود خارجی تقسیم شده است. و از آنجا که خداوند از نظر آنها عین موجودات خارجی است و در عین حال غیر متناهی است (ازلی و ابدی ، ناگزیر او به لحاظ خارجی تقسیم شده و به تعددهای خارجی متعددی تقسیم می شود.) فَقَدْ أَصَرَّ صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ عَلَى بُطْلَانِ هَذِهِ الْعَقِيدَةِ وَفَسَادِهَا، بِأَنَّ اللهَ تَعَالَى أَحَدِيُّ الْمَعْنَى، وَوَاحِدِيُّ الْمَعْنَى. وَبَيَّنَ بَابُ مَدِينَةِ الْعِلْمِ أَنَّ الْمَرَادَ بِكَوْنِهِ أَحَدِيُّ الْمَعْنَى عَدَمُ انْقِسَامِهِ تَعَالَى وُجُودًا وَخَارِجًا وَوَهُمَا وَعَقْلًا. صاحب شریعت به بطلان و فساد این عقیده تأکید کرده است و فرموده است که خداوند متعال احدى المعنى و واحدی المعنی است. و باب مدينة العلم (امير المؤمنين على علیه السلام توضیح داده اند که منظور از احدی المعنی بودن خداوند، این است که او به لحاظ وجود، خارج، وهم يا عقل تقسیم پذیر نیست.) فَهَا أَنَا أَذْكُرُ الرَّوَايَاتِ: اکنون برخی از روایات را ذکر می کنم:

فَكَوْنُهُ تَعَالَى ظَاهِرًا، اعْتِبَارٌ وَاقِعِيٌّ (46 عِرْفَانِي. وَكَذَلِكَ كَوْنُهُ تَعَالَى بَاطِنا، اعْتِبَارٌ وَاقِعِيٌّ عِرْفَانِي.) وَهَذَا هُوَ عَيْنُ الانْقِسَامِ الْوَهْمِي، بَلِ الْعَقْلِي؛ لِمَكَانِ وَاقِعِيَّةِ الِاعْتِبَارَيْنِ عِنْدَهُمْ. بَلْ هُوَ تَعَالَى عِنْدَهُمْ يَنْقَسِمُ بِالِانْقِسَامِ الْوُجُودِي الخارجي. از دید آنها اینکه خداوند ظاهر باشد یک اعتبار واقعی عرفانی است. همچنین اینکه خداوند باطن باشد، نیز یک اعتبار واقعی عرفانی است. این همان تقسیم وهمی، بلکه عقلی است؛ زیرا از نظر آنها این دو اعتبار، واقعی اند. بلکه خداوند از دید آنها به تقسیم وجودی خارجی نیز منقسم می شود. إِذْ مَعْنَى الانْقِسَامِ الْخَارِجِي مَثَلًا أَنْ يَكُونَ الشَّيْءُ الْوَاحِدُ الْمُتَّصِلُ، مُنْفَصِلًا فِي الْخَارِجِ، كَالْمَاءِ فِي وَ إِذَنْ قَدِ انْقَسَمَ فِي الْوُجُودِ الْخَارِجِي. الْكُوزِ إِذَا صُبَّ فِي إِنَاءَيْنِ، وَحَيْثُ إِنَّهُ تَعَالَى عِنْدَهُمْ عَيْنُ الْمَوْجُودَاتِ الخارجيَّةِ فِي عَيْنِ كَوْنِهِ غَيْرَ مُتَنَاهِ أَزَلًا وَأَبَدًا، فَلَا تَحَالَةَ يَكُونُ مُنْقَسِمًا بِالِانْقِسَامِ الخَارِجِي وَمُتَعَدِّدًا بِالتَّعَدُّدَاتِ الْخَارِجِيَّةِ. زیرا معنای تقسیم خارجی این است که چیزی که در ابتدا واحد و متصل است، در خارج جدا شود؛ مانند آبی که در یک کوزه باشد و به دو ظرف ریخته شود. در این حالت در وجود خارجی تقسیم شده است. و از آنجا که خداوند از نظر آنها عین موجودات خارجی است و در عین حال غیر متناهی است (ازلی و ابدی ، ناگزیر او به لحاظ خارجی تقسیم شده و به تعددهای خارجی متعددی تقسیم می شود.) فَقَدْ أَصَرَّ صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ عَلَى بُطْلَانِ هَذِهِ الْعَقِيدَةِ وَفَسَادِهَا، بِأَنَّ اللهَ تَعَالَى أَحَدِيُّ الْمَعْنَى، وَوَاحِدِيُّ الْمَعْنَى. وَبَيَّنَ بَابُ مَدِينَةِ الْعِلْمِ أَنَّ الْمَرَادَ بِكَوْنِهِ أَحَدِيُّ الْمَعْنَى عَدَمُ انْقِسَامِهِ تَعَالَى وُجُودًا وَخَارِجًا وَوَهُمَا وَعَقْلًا. صاحب شریعت به بطلان و فساد این عقیده تأکید کرده است و فرموده است که خداوند متعال احدى المعنى و واحدی المعنی است. و باب مدينة العلم (امير المؤمنين على علیه السلام توضیح داده اند که منظور از احدی المعنی بودن خداوند، این است که او به لحاظ وجود، خارج، وهم يا عقل تقسیم پذیر نیست.) فَهَا أَنَا أَذْكُرُ الرَّوَايَاتِ: اکنون برخی از روایات را ذکر می کنم:

فَكَوْنُهُ تَعَالَى ظَاهِرًا، اعْتِبَارٌ وَاقِعِيٌّ (46 عِرْفَانِي. وَكَذَلِكَ كَوْنُهُ تَعَالَى بَاطِنا، اعْتِبَارٌ وَاقِعِيٌّ عِرْفَانِي.) وَهَذَا هُوَ عَيْنُ الانْقِسَامِ الْوَهْمِي، بَلِ الْعَقْلِي؛ لِمَكَانِ وَاقِعِيَّةِ الِاعْتِبَارَيْنِ عِنْدَهُمْ. بَلْ هُوَ تَعَالَى عِنْدَهُمْ يَنْقَسِمُ بِالِانْقِسَامِ الْوُجُودِي الخارجي. از دید آنها اینکه خداوند ظاهر باشد یک اعتبار واقعی عرفانی است. همچنین اینکه خداوند باطن باشد، نیز یک اعتبار واقعی عرفانی است. این همان تقسیم وهمی، بلکه عقلی است؛ زیرا از نظر آنها این دو اعتبار، واقعی اند. بلکه خداوند از دید آنها به تقسیم وجودی خارجی نیز منقسم می شود. إِذْ مَعْنَى الانْقِسَامِ الْخَارِجِي مَثَلًا أَنْ يَكُونَ الشَّيْءُ الْوَاحِدُ الْمُتَّصِلُ، مُنْفَصِلًا فِي الْخَارِجِ، كَالْمَاءِ فِي وَ إِذَنْ قَدِ انْقَسَمَ فِي الْوُجُودِ الْخَارِجِي. الْكُوزِ إِذَا صُبَّ فِي إِنَاءَيْنِ، وَحَيْثُ إِنَّهُ تَعَالَى عِنْدَهُمْ عَيْنُ الْمَوْجُودَاتِ الخارجيَّةِ فِي عَيْنِ كَوْنِهِ غَيْرَ مُتَنَاهِ أَزَلًا وَأَبَدًا، فَلَا تَحَالَةَ يَكُونُ مُنْقَسِمًا بِالِانْقِسَامِ الخَارِجِي وَمُتَعَدِّدًا بِالتَّعَدُّدَاتِ الْخَارِجِيَّةِ. زیرا معنای تقسیم خارجی این است که چیزی که در ابتدا واحد و متصل است، در خارج جدا شود؛ مانند آبی که در یک کوزه باشد و به دو ظرف ریخته شود. در این حالت در وجود خارجی تقسیم شده است. و از آنجا که خداوند از نظر آنها عین موجودات خارجی است و در عین حال غیر متناهی است (ازلی و ابدی ، ناگزیر او به لحاظ خارجی تقسیم شده و به تعددهای خارجی متعددی تقسیم می شود.) فَقَدْ أَصَرَّ صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ عَلَى بُطْلَانِ هَذِهِ الْعَقِيدَةِ وَفَسَادِهَا، بِأَنَّ اللهَ تَعَالَى أَحَدِيُّ الْمَعْنَى، وَوَاحِدِيُّ الْمَعْنَى. وَبَيَّنَ بَابُ مَدِينَةِ الْعِلْمِ أَنَّ الْمَرَادَ بِكَوْنِهِ أَحَدِيُّ الْمَعْنَى عَدَمُ انْقِسَامِهِ تَعَالَى وُجُودًا وَخَارِجًا وَوَهُمَا وَعَقْلًا. صاحب شریعت به بطلان و فساد این عقیده تأکید کرده است و فرموده است که خداوند متعال احدى المعنى و واحدی المعنی است. و باب مدينة العلم (امير المؤمنين على علیه السلام توضیح داده اند که منظور از احدی المعنی بودن خداوند، این است که او به لحاظ وجود، خارج، وهم يا عقل تقسیم پذیر نیست.) فَهَا أَنَا أَذْكُرُ الرَّوَايَاتِ: اکنون برخی از روایات را ذکر می کنم:

فَعَن الكفايَةِ، عَنِ النَّبِيِّ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم فِي جَوَابِ نَعْثَلِ الْيَهُودِي إِلَى أَنْ قَالَ نَعْثَلُ:) صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدًا أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِكَ إِنَّهُ وَاحِدٌ لا شَبية لَهُ. أليس الله وَاحِدًا وَالإنْسَانُ وَاحِدٌ، فَوَحْدَانِيهُ أَشْبَهَتْ وَحْدَانِيَة الْإِنْسَانِ؟ فَقَالَ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم : اللّهَ وَاحِدٌ وَأَحَدِيُّ المَعنى، وَالإنْسَانُ وَاحِدٌ تُنَوِيُّ الْمَعْنَى جِسْمُ وَعَرَضُ وَرُوحُ وَإِنَّمَا التَّشْبِيهُ فِي الْمَعَاني ، لا غير.) قالَ: صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدُ! fn[كفاية الأثر / 12؛ بحار الأنوار 3 / 304]( [].) در کتاب کفایه از پیامبر (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم نقل شده است که در پاسخ به سؤال "نعثل یهودی"، نعثل پرسید: ای محمد! سخن تو را درباره اینکه خداوند یکی است و هیچ شبیهی ندارد، قبول دارم. آیا خداوند یکی نیست و انسان نیز یکی؟ پس آیا وحدانیت خداوند شبیه به وحدانیت انسان نیست؟) پیامبر (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم فرمودند:) خداوند يكي است و احدى المعنا. اما انسان یکی است که از دوگانه هایی تشکیل شده است: جسم، عرض، و روح شباهت در معناهاست، نه در حقیقت. نعثل گفت: ای محمد! راست گفتی! وَعَنْ التَّوْحِيدِ وَمَعَانِي الْأَخْبَارِ، عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ ، عَنْ بِي عَبْدِ اللهِ (علیهِ السَّلام فِي رِوَايَةِ، إِلَى أَنْ قَالَ (علیهِ السَّلام) : وَخَالِقُنَا لا مَدْخَلَ لِلْأَشْيَاءِ فِيهِ تَعَالَى، وَاحِدٌ وَأَحَدِيُّ النَّاتِ وَأَحَدِيُّ الْمَعْنی.) فَرضَاهُ ثَوَابُهُ، وَسَخَطَهُ عِقَابُهُ، مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ يَتَدَا خَلَهُ فَيُهَيِّجُهُ وَنْقِلُهُ مِنْ حَالٍ إِلَى حَالٍ فَإِنَّ ذِلِكَ صِفَهُ الْمَخْلُوقِينَ الْمُحْتَاجِينَ الْعَاجِزِينَ. وَهُوَ - تَبَارَكَ وَتَعَالَى الْقَوِيُّ الْعَزِيزُ، لَا حَاجَةَ بِهِ إِلَى شَيْءٍ مِمَّا خَلَقَ وَخَلْقُهُ جَمِيعًا مُحْتَاجُونَ إِلَيْهِ. إِنَّمَا خَلَقَ الْأَشْيَاءَ لَا مِنْ حَاجَةٍ وَلَا سَبَبٍ، اخْتِرَاعًا وَابْتِدَاءً. fn[التوحيد / 169؛ معاني الأخبار 20؛ بحار الأنوار 4 / 66]( [].) و در کتاب التوحيد و معانى الأخبار از هشام بن حکم از امام صادق (علیه السلام روایت شده است:) آفریدگار ما چیزی را در خود نمی پذیرد. او واحد و احدى الذات واحدى المعنی است. خشنودی او همان پاداش اوست و خشم او همان عقاب اوست، بدون اینکه چیزی در او داخل شود تا او را به هیجان آورد یا از حالتی به حالت دیگر منتقل کند زیرا این صفات مخلوقات نیازمند و عاجز است. و او - تبارک و تعالى - قوی و عزیز است. هیچ نیازی به چیزی از آنچه آفریده ندارد. و همه مخلوقات او نیازمند او هستند. او اشیاء را بدون نیاز و بدون سبب، از روی اختراع و ابتدا آفرید.

فَعَن الكفايَةِ، عَنِ النَّبِيِّ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم فِي جَوَابِ نَعْثَلِ الْيَهُودِي إِلَى أَنْ قَالَ نَعْثَلُ:) صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدًا أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِكَ إِنَّهُ وَاحِدٌ لا شَبية لَهُ. أليس الله وَاحِدًا وَالإنْسَانُ وَاحِدٌ، فَوَحْدَانِيهُ أَشْبَهَتْ وَحْدَانِيَة الْإِنْسَانِ؟ فَقَالَ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم : اللّهَ وَاحِدٌ وَأَحَدِيُّ المَعنى، وَالإنْسَانُ وَاحِدٌ تُنَوِيُّ الْمَعْنَى جِسْمُ وَعَرَضُ وَرُوحُ وَإِنَّمَا التَّشْبِيهُ فِي الْمَعَاني ، لا غير.) قالَ: صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدُ! fn[كفاية الأثر / 12؛ بحار الأنوار 3 / 304]( [].) در کتاب کفایه از پیامبر (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم نقل شده است که در پاسخ به سؤال "نعثل یهودی"، نعثل پرسید: ای محمد! سخن تو را درباره اینکه خداوند یکی است و هیچ شبیهی ندارد، قبول دارم. آیا خداوند یکی نیست و انسان نیز یکی؟ پس آیا وحدانیت خداوند شبیه به وحدانیت انسان نیست؟) پیامبر (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم فرمودند:) خداوند يكي است و احدى المعنا. اما انسان یکی است که از دوگانه هایی تشکیل شده است: جسم، عرض، و روح شباهت در معناهاست، نه در حقیقت. نعثل گفت: ای محمد! راست گفتی! وَعَنْ التَّوْحِيدِ وَمَعَانِي الْأَخْبَارِ، عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ ، عَنْ بِي عَبْدِ اللهِ (علیهِ السَّلام فِي رِوَايَةِ، إِلَى أَنْ قَالَ (علیهِ السَّلام) : وَخَالِقُنَا لا مَدْخَلَ لِلْأَشْيَاءِ فِيهِ تَعَالَى، وَاحِدٌ وَأَحَدِيُّ النَّاتِ وَأَحَدِيُّ الْمَعْنی.) فَرضَاهُ ثَوَابُهُ، وَسَخَطَهُ عِقَابُهُ، مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ يَتَدَا خَلَهُ فَيُهَيِّجُهُ وَنْقِلُهُ مِنْ حَالٍ إِلَى حَالٍ فَإِنَّ ذِلِكَ صِفَهُ الْمَخْلُوقِينَ الْمُحْتَاجِينَ الْعَاجِزِينَ. وَهُوَ - تَبَارَكَ وَتَعَالَى الْقَوِيُّ الْعَزِيزُ، لَا حَاجَةَ بِهِ إِلَى شَيْءٍ مِمَّا خَلَقَ وَخَلْقُهُ جَمِيعًا مُحْتَاجُونَ إِلَيْهِ. إِنَّمَا خَلَقَ الْأَشْيَاءَ لَا مِنْ حَاجَةٍ وَلَا سَبَبٍ، اخْتِرَاعًا وَابْتِدَاءً. fn[التوحيد / 169؛ معاني الأخبار 20؛ بحار الأنوار 4 / 66]( [].) و در کتاب التوحيد و معانى الأخبار از هشام بن حکم از امام صادق (علیه السلام روایت شده است:) آفریدگار ما چیزی را در خود نمی پذیرد. او واحد و احدى الذات واحدى المعنی است. خشنودی او همان پاداش اوست و خشم او همان عقاب اوست، بدون اینکه چیزی در او داخل شود تا او را به هیجان آورد یا از حالتی به حالت دیگر منتقل کند زیرا این صفات مخلوقات نیازمند و عاجز است. و او - تبارک و تعالى - قوی و عزیز است. هیچ نیازی به چیزی از آنچه آفریده ندارد. و همه مخلوقات او نیازمند او هستند. او اشیاء را بدون نیاز و بدون سبب، از روی اختراع و ابتدا آفرید.

فَعَن الكفايَةِ، عَنِ النَّبِيِّ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم فِي جَوَابِ نَعْثَلِ الْيَهُودِي إِلَى أَنْ قَالَ نَعْثَلُ:) صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدًا أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِكَ إِنَّهُ وَاحِدٌ لا شَبية لَهُ. أليس الله وَاحِدًا وَالإنْسَانُ وَاحِدٌ، فَوَحْدَانِيهُ أَشْبَهَتْ وَحْدَانِيَة الْإِنْسَانِ؟ فَقَالَ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم : اللّهَ وَاحِدٌ وَأَحَدِيُّ المَعنى، وَالإنْسَانُ وَاحِدٌ تُنَوِيُّ الْمَعْنَى جِسْمُ وَعَرَضُ وَرُوحُ وَإِنَّمَا التَّشْبِيهُ فِي الْمَعَاني ، لا غير.) قالَ: صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدُ! fn[كفاية الأثر / 12؛ بحار الأنوار 3 / 304]( [].) در کتاب کفایه از پیامبر (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم نقل شده است که در پاسخ به سؤال "نعثل یهودی"، نعثل پرسید: ای محمد! سخن تو را درباره اینکه خداوند یکی است و هیچ شبیهی ندارد، قبول دارم. آیا خداوند یکی نیست و انسان نیز یکی؟ پس آیا وحدانیت خداوند شبیه به وحدانیت انسان نیست؟) پیامبر (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم فرمودند:) خداوند يكي است و احدى المعنا. اما انسان یکی است که از دوگانه هایی تشکیل شده است: جسم، عرض، و روح شباهت در معناهاست، نه در حقیقت. نعثل گفت: ای محمد! راست گفتی! وَعَنْ التَّوْحِيدِ وَمَعَانِي الْأَخْبَارِ، عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ ، عَنْ بِي عَبْدِ اللهِ (علیهِ السَّلام فِي رِوَايَةِ، إِلَى أَنْ قَالَ (علیهِ السَّلام) : وَخَالِقُنَا لا مَدْخَلَ لِلْأَشْيَاءِ فِيهِ تَعَالَى، وَاحِدٌ وَأَحَدِيُّ النَّاتِ وَأَحَدِيُّ الْمَعْنی.) فَرضَاهُ ثَوَابُهُ، وَسَخَطَهُ عِقَابُهُ، مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ يَتَدَا خَلَهُ فَيُهَيِّجُهُ وَنْقِلُهُ مِنْ حَالٍ إِلَى حَالٍ فَإِنَّ ذِلِكَ صِفَهُ الْمَخْلُوقِينَ الْمُحْتَاجِينَ الْعَاجِزِينَ. وَهُوَ - تَبَارَكَ وَتَعَالَى الْقَوِيُّ الْعَزِيزُ، لَا حَاجَةَ بِهِ إِلَى شَيْءٍ مِمَّا خَلَقَ وَخَلْقُهُ جَمِيعًا مُحْتَاجُونَ إِلَيْهِ. إِنَّمَا خَلَقَ الْأَشْيَاءَ لَا مِنْ حَاجَةٍ وَلَا سَبَبٍ، اخْتِرَاعًا وَابْتِدَاءً. fn[التوحيد / 169؛ معاني الأخبار 20؛ بحار الأنوار 4 / 66]( [].) و در کتاب التوحيد و معانى الأخبار از هشام بن حکم از امام صادق (علیه السلام روایت شده است:) آفریدگار ما چیزی را در خود نمی پذیرد. او واحد و احدى الذات واحدى المعنی است. خشنودی او همان پاداش اوست و خشم او همان عقاب اوست، بدون اینکه چیزی در او داخل شود تا او را به هیجان آورد یا از حالتی به حالت دیگر منتقل کند زیرا این صفات مخلوقات نیازمند و عاجز است. و او - تبارک و تعالى - قوی و عزیز است. هیچ نیازی به چیزی از آنچه آفریده ندارد. و همه مخلوقات او نیازمند او هستند. او اشیاء را بدون نیاز و بدون سبب، از روی اختراع و ابتدا آفرید.

فَعَن الكفايَةِ، عَنِ النَّبِيِّ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم فِي جَوَابِ نَعْثَلِ الْيَهُودِي إِلَى أَنْ قَالَ نَعْثَلُ:) صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدًا أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِكَ إِنَّهُ وَاحِدٌ لا شَبية لَهُ. أليس الله وَاحِدًا وَالإنْسَانُ وَاحِدٌ، فَوَحْدَانِيهُ أَشْبَهَتْ وَحْدَانِيَة الْإِنْسَانِ؟ فَقَالَ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم : اللّهَ وَاحِدٌ وَأَحَدِيُّ المَعنى، وَالإنْسَانُ وَاحِدٌ تُنَوِيُّ الْمَعْنَى جِسْمُ وَعَرَضُ وَرُوحُ وَإِنَّمَا التَّشْبِيهُ فِي الْمَعَاني ، لا غير.) قالَ: صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدُ! fn[كفاية الأثر / 12؛ بحار الأنوار 3 / 304]( [].) در کتاب کفایه از پیامبر (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم نقل شده است که در پاسخ به سؤال "نعثل یهودی"، نعثل پرسید: ای محمد! سخن تو را درباره اینکه خداوند یکی است و هیچ شبیهی ندارد، قبول دارم. آیا خداوند یکی نیست و انسان نیز یکی؟ پس آیا وحدانیت خداوند شبیه به وحدانیت انسان نیست؟) پیامبر (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم فرمودند:) خداوند يكي است و احدى المعنا. اما انسان یکی است که از دوگانه هایی تشکیل شده است: جسم، عرض، و روح شباهت در معناهاست، نه در حقیقت. نعثل گفت: ای محمد! راست گفتی! وَعَنْ التَّوْحِيدِ وَمَعَانِي الْأَخْبَارِ، عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ ، عَنْ بِي عَبْدِ اللهِ (علیهِ السَّلام فِي رِوَايَةِ، إِلَى أَنْ قَالَ (علیهِ السَّلام) : وَخَالِقُنَا لا مَدْخَلَ لِلْأَشْيَاءِ فِيهِ تَعَالَى، وَاحِدٌ وَأَحَدِيُّ النَّاتِ وَأَحَدِيُّ الْمَعْنی.) فَرضَاهُ ثَوَابُهُ، وَسَخَطَهُ عِقَابُهُ، مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ يَتَدَا خَلَهُ فَيُهَيِّجُهُ وَنْقِلُهُ مِنْ حَالٍ إِلَى حَالٍ فَإِنَّ ذِلِكَ صِفَهُ الْمَخْلُوقِينَ الْمُحْتَاجِينَ الْعَاجِزِينَ. وَهُوَ - تَبَارَكَ وَتَعَالَى الْقَوِيُّ الْعَزِيزُ، لَا حَاجَةَ بِهِ إِلَى شَيْءٍ مِمَّا خَلَقَ وَخَلْقُهُ جَمِيعًا مُحْتَاجُونَ إِلَيْهِ. إِنَّمَا خَلَقَ الْأَشْيَاءَ لَا مِنْ حَاجَةٍ وَلَا سَبَبٍ، اخْتِرَاعًا وَابْتِدَاءً. fn[التوحيد / 169؛ معاني الأخبار 20؛ بحار الأنوار 4 / 66]( [].) و در کتاب التوحيد و معانى الأخبار از هشام بن حکم از امام صادق (علیه السلام روایت شده است:) آفریدگار ما چیزی را در خود نمی پذیرد. او واحد و احدى الذات واحدى المعنی است. خشنودی او همان پاداش اوست و خشم او همان عقاب اوست، بدون اینکه چیزی در او داخل شود تا او را به هیجان آورد یا از حالتی به حالت دیگر منتقل کند زیرا این صفات مخلوقات نیازمند و عاجز است. و او - تبارک و تعالى - قوی و عزیز است. هیچ نیازی به چیزی از آنچه آفریده ندارد. و همه مخلوقات او نیازمند او هستند. او اشیاء را بدون نیاز و بدون سبب، از روی اختراع و ابتدا آفرید.

وَعَنْ التَّوْحِيدِ ، عَنْ بِي جَعْفَرِ (علیهِ السَّلام أَنَّهُ قَالَ فِي صِفَةِ الْقَدِيمِ:) إِنَّهُ وَاحِدٌ أَحَدٌ صَمَدٌ أَحَدِيُّ الْمَعْنَى لَيْسَ بِمَعَانِي كَثِيرَةٍ مُخْتَلِفَةٍ - الخبر. fn[التوحيد / 144؛ بحار الأنوار 4 / 96]( [].) و در کتاب التوحید، از امام باقر علیه السلام نقل شده است که درباره صفت قدیم فرمودند: او واحد احد، صمد، واحدى المعنا است. او معانی مختلف و گوناگون ندارد . متن حدیث. وَعَنْ التَّوْحِيدِ وَالْخِصَالِ، عَنْ عَلى الله فِي جَوَابِ الْأَعْرَابِي فِي يَوْمِ الْجُمَلِ، إِلَى أَنْ قَالَ (علیهِ السَّلام :) وَقَوْلُ الْقَائِلِ: أَحَدِيُّ الْمَعَى يَعْنِي بِهِ أَنَّهُ لَا يَنْقَسِمُ فِي وُجُودٍ وَلا عَقْلٍ وَلَا وَهُم، كَذلِكَ رَبُّنَا. fn[التوحيد / 84؛ الخصال 1 / 2؛ بحارالأنوار 3 / 207]( [].) و در كتاب التوحيد و الخصال، از امام علی علیه السلام در پاسخ به سؤال اعرابی در روز جنگ جمل نقل شده است که فرمودند: اینکه می گویند "احدی المعنا"، به این معناست که او در وجود، عقل، یا وهم تقسیم پذیر نیست. پروردگار ما نیز چنین است. وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى، قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ(علیهِ السَّلام فَقُلْتُ: لَم يَلِ الله يَعْلَمُ؟ فقال(علیهِ السَّلام) : أنى يَكُونُ يَعْلَمُ وَلَا مَعْلُوم؟!) إِلَى أَنْ قَالَ(علیهِ السَّلام : لَمْ يَزَلِ اللهُ عَلِيمًا سَمِيعًا بَصِيرًا ذَاتَ عَلَامَةٍ سَمِيعَةٍ بَصِيرَةٍ. fn[التوحيد / 139؛ بحار الأنوار 4 / 72](footnote1-page175"> 1) بحار الأنوار 4 / 160 ؛ عن التوحيد / 142

.) و در کتاب التوحيد از حماد بن عیسی روایت شده است که گفت: از امام صادق علیه السلام پرسیدم آیا خداوند همواره دانا بوده است؟ امام فرمودند: چگونه می توان دانا باشد، در حالی که چیزی نبوده تا بداند؟! تا اینکه فرمودند: خداوند همواره دانا شنوا و بینا بوده است. ذات او علامه، سمیعه و بصیره است. وَعَنْهُ أَيْضًا، عَنْ أَي عَبْدِ اللَّهِ (علیهِ السَّلام :) لَمْ يَزَلِ الله عَزَّ وَجَلَّ رَبَّنَا، وَالْعِلْمُ ذَاتُهُ وَلَا مَعْلُومَ. وَالسَّمْعُ ذَاتُهُ وَلَا مَسْمُوعَ وَالْبَصَرُ ذَاتُهُ وَلَا مُبْصَرَ وَالْقَدْرَةُ ذَاتُهُ وَلَا مَقْدُورَ - الْحَدِيث. <a href="#ref- [].) و همچنین از امام صادق (علیه السلام نقل شده است:) خداوند عز و جل همواره پروردگار ما بوده است. علم او ذات اوست و معلوم ندارد سمع او ذات اوست و مسموع ندارد. بصر او ذات اوست و مبصر ندارد قدرت او ذات اوست و مقدور ندارد - متن حديث.

نعوت، نعوت ذات است و جز به خداوند تبارک و تعالی تعلق ندارد. خداوند نوری است که در او تاریکی نیست. زنده ای است که در او مرگ نیست. دانایی است که در او جهل نیست. صمدی است که هیچ چیزی در او راه ندارد. پروردگار ما دارای ذات نوری ذات حی، ذات عالم و ذات صمدی است. أَقُولُ : قَوْلُهُ (علیهِ السَّلام «نُورٌ لَا ظَلَامَ فِيهِ» إِشَارَةٌ إِلَى عَدَمِ اسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ فِي كُنْهِ الذَّاتِ وَغَيْبِ الهُويَّةِ؛ فَإِنَّ الْمَاهِيَّاتِ هِيَ الظُّلُمَاتُ الْأَمْوَاتُ، وَاللهُ تَعَالَى خَلُو عَنْ هَذِهِ الظُّلُمَاتِ وَالْأَمْوَاتِ فِي كُنْهِ ذَاتِهِ.) وَإِلَّا ، لَكَانَ نُورًا مَعَ الظَّلامِ. وَهَذَا هُوَ مُقْتَضَى الصَّمَدَانِيَّةِ. إِذْ مَعَ الِاسْتِجْنَانِ كَانَ فِيهِ تَعَالَى مَدْخَلًا، وَكَانَ هُوَ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى . مُجَوَّفًا بِالتَّجْوِيفِ الْعَقْلِي، لَا صَمَدًا. می گویم: فرمایش امام صادق (علیه السلام که فرمودند : نوری است که در آن تاریکی نیست، اشاره به این دارد که ماهیت ها در کنه ذات و غيب هویت الهی انباشته نیستند؛ زیرا ماهیت ها همان تاریکی ها و مردگان هستند، و خداوند متعال از این تاریکی ها و مردگان در کنه ذات خود خالی است.) در غیر این صورت، او نوری آمیخته با تاریکی می بود و این با صمدانیت الهی منافات دارد. زیرا اگر ماهیت ها در او انباشته می شدند، او محل پذیرش چیزهایی می بود و تبارک و تعالی - به صورت مجوف توخالی به عقلی در می آمد، نه صمد. وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ جَابِرٍ، عَنْ بِي جَعْفَرٍ (علیهِ السَّلام قَالَ:) إِنَّ اللّهَ- تَبَارَكَ وَتَعَالَى - كَانَ وَلَا شَيْءَ غَيْرُهُ، نُورًا لَا ظَلَامَ فِيهِ، وَصَادِقًا لَا كَذِبَ فِيهِ، ﴿وَالْمَاهِيَاتُ كَاذِبَاتُ بَاطِلَاتٌ ، وَعَالِمًا لَا جَهْلَ فِيهِ، وَحَيَّا لَا مَوْتَ فِيهِ. وَكَذَلِكَ هُوَ الْيَوْمَ، وَكَذلِكَ لَا يَزَالُ أَبَدًا. fn[التوحيد / 141؛ محاسن 1 / 242؛ بحار الأنوار 4 / 69 و 54 / 86](footnote1-page177" id=") [].) و همچنین از امام صادق (علیه السلام نقل شده است:) خداوند عز و جل همواره پروردگار ما بوده است. علم او ذات اوست و معلوم ندارد سمع او ذات اوست و مسموع ندارد. بصر او ذات اوست و مبصر ندارد قدرت او ذات اوست و مقدور ندارد - متن حديث.

نعوت، نعوت ذات است و جز به خداوند تبارک و تعالی تعلق ندارد. خداوند نوری است که در او تاریکی نیست. زنده ای است که در او مرگ نیست. دانایی است که در او جهل نیست. صمدی است که هیچ چیزی در او راه ندارد. پروردگار ما دارای ذات نوری ذات حی، ذات عالم و ذات صمدی است. أَقُولُ : قَوْلُهُ (علیهِ السَّلام «نُورٌ لَا ظَلَامَ فِيهِ» إِشَارَةٌ إِلَى عَدَمِ اسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ فِي كُنْهِ الذَّاتِ وَغَيْبِ الهُويَّةِ؛ فَإِنَّ الْمَاهِيَّاتِ هِيَ الظُّلُمَاتُ الْأَمْوَاتُ، وَاللهُ تَعَالَى خَلُو عَنْ هَذِهِ الظُّلُمَاتِ وَالْأَمْوَاتِ فِي كُنْهِ ذَاتِهِ.) وَإِلَّا ، لَكَانَ نُورًا مَعَ الظَّلامِ. وَهَذَا هُوَ مُقْتَضَى الصَّمَدَانِيَّةِ. إِذْ مَعَ الِاسْتِجْنَانِ كَانَ فِيهِ تَعَالَى مَدْخَلًا، وَكَانَ هُوَ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى . مُجَوَّفًا بِالتَّجْوِيفِ الْعَقْلِي، لَا صَمَدًا. می گویم: فرمایش امام صادق (علیه السلام که فرمودند : نوری است که در آن تاریکی نیست، اشاره به این دارد که ماهیت ها در کنه ذات و غيب هویت الهی انباشته نیستند؛ زیرا ماهیت ها همان تاریکی ها و مردگان هستند، و خداوند متعال از این تاریکی ها و مردگان در کنه ذات خود خالی است.) در غیر این صورت، او نوری آمیخته با تاریکی می بود و این با صمدانیت الهی منافات دارد. زیرا اگر ماهیت ها در او انباشته می شدند، او محل پذیرش چیزهایی می بود و تبارک و تعالی - به صورت مجوف توخالی به عقلی در می آمد، نه صمد. وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ جَابِرٍ، عَنْ بِي جَعْفَرٍ (علیهِ السَّلام قَالَ:) إِنَّ اللّهَ- تَبَارَكَ وَتَعَالَى - كَانَ وَلَا شَيْءَ غَيْرُهُ، نُورًا لَا ظَلَامَ فِيهِ، وَصَادِقًا لَا كَذِبَ فِيهِ، ﴿وَالْمَاهِيَاتُ كَاذِبَاتُ بَاطِلَاتٌ ، وَعَالِمًا لَا جَهْلَ فِيهِ، وَحَيَّا لَا مَوْتَ فِيهِ. وَكَذَلِكَ هُوَ الْيَوْمَ، وَكَذلِكَ لَا يَزَالُ أَبَدًا. fn[التوحيد / 141؛ محاسن 1 / 242؛ بحار الأنوار 4 / 69 و 54 / 86](footnote1-page177" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) و همچنین از امام صادق (علیه السلام نقل شده است:) خداوند عز و جل همواره پروردگار ما بوده است. علم او ذات اوست و معلوم ندارد سمع او ذات اوست و مسموع ندارد. بصر او ذات اوست و مبصر ندارد قدرت او ذات اوست و مقدور ندارد - متن حديث.

نعوت، نعوت ذات است و جز به خداوند تبارک و تعالی تعلق ندارد. خداوند نوری است که در او تاریکی نیست. زنده ای است که در او مرگ نیست. دانایی است که در او جهل نیست. صمدی است که هیچ چیزی در او راه ندارد. پروردگار ما دارای ذات نوری ذات حی، ذات عالم و ذات صمدی است. أَقُولُ : قَوْلُهُ (علیهِ السَّلام «نُورٌ لَا ظَلَامَ فِيهِ» إِشَارَةٌ إِلَى عَدَمِ اسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ فِي كُنْهِ الذَّاتِ وَغَيْبِ الهُويَّةِ؛ فَإِنَّ الْمَاهِيَّاتِ هِيَ الظُّلُمَاتُ الْأَمْوَاتُ، وَاللهُ تَعَالَى خَلُو عَنْ هَذِهِ الظُّلُمَاتِ وَالْأَمْوَاتِ فِي كُنْهِ ذَاتِهِ.) وَإِلَّا ، لَكَانَ نُورًا مَعَ الظَّلامِ. وَهَذَا هُوَ مُقْتَضَى الصَّمَدَانِيَّةِ. إِذْ مَعَ الِاسْتِجْنَانِ كَانَ فِيهِ تَعَالَى مَدْخَلًا، وَكَانَ هُوَ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى . مُجَوَّفًا بِالتَّجْوِيفِ الْعَقْلِي، لَا صَمَدًا. می گویم: فرمایش امام صادق (علیه السلام که فرمودند : نوری است که در آن تاریکی نیست، اشاره به این دارد که ماهیت ها در کنه ذات و غيب هویت الهی انباشته نیستند؛ زیرا ماهیت ها همان تاریکی ها و مردگان هستند، و خداوند متعال از این تاریکی ها و مردگان در کنه ذات خود خالی است.) در غیر این صورت، او نوری آمیخته با تاریکی می بود و این با صمدانیت الهی منافات دارد. زیرا اگر ماهیت ها در او انباشته می شدند، او محل پذیرش چیزهایی می بود و تبارک و تعالی - به صورت مجوف توخالی به عقلی در می آمد، نه صمد. وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ جَابِرٍ، عَنْ بِي جَعْفَرٍ (علیهِ السَّلام قَالَ:) إِنَّ اللّهَ- تَبَارَكَ وَتَعَالَى - كَانَ وَلَا شَيْءَ غَيْرُهُ، نُورًا لَا ظَلَامَ فِيهِ، وَصَادِقًا لَا كَذِبَ فِيهِ، ﴿وَالْمَاهِيَاتُ كَاذِبَاتُ بَاطِلَاتٌ ، وَعَالِمًا لَا جَهْلَ فِيهِ، وَحَيَّا لَا مَوْتَ فِيهِ. وَكَذَلِكَ هُوَ الْيَوْمَ، وَكَذلِكَ لَا يَزَالُ أَبَدًا. fn[التوحيد / 141؛ محاسن 1 / 242؛ بحار الأنوار 4 / 69 و 54 / 86](footnote1-page177" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) و همچنین از امام صادق (علیه السلام نقل شده است:) خداوند عز و جل همواره پروردگار ما بوده است. علم او ذات اوست و معلوم ندارد سمع او ذات اوست و مسموع ندارد. بصر او ذات اوست و مبصر ندارد قدرت او ذات اوست و مقدور ندارد - متن حديث.

وَأَنْتَ تَرَى فِي هَذَيْنِ الْحَدِيثَيْنِ أَنَّهُ(علیهِ السَّلام لا يَتَحَاشَى (47) عَنْ إِضَافَتِهِ تَعَالَى إِلَى الْمَخْلُوقَاتِ وَالْمَاهِيَّاتِ، وَيَتَأَبَّى عَنْ ثُبُوتِ الْعِلْمِ بِالْمَعْلُومِ، لِكَوْنِهِ نَوْعَ تَعَيُّنٍ وَانْقِسَامٍ وَهْمِي.) حَيْثُ إِنَّ الذَّاتَ الْمُضَافَةَ إِلَى هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ بِالْإِضَافَةِ الْعِلْمِيَّةِ، غَيْرُ الذَّاتِ الْمُضَافَةِ إِلَى مَاهِيَّةٍ أُخْرَى. فَيَتَأَبى (علیهِ السَّلام عَنْ اسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ فِي الذَّاتِ، وَعَنْ ثُبُوتِ الْعِلْمِ مَعَ الْمَعْلُومِ، بَلْ يُثْبِتُ لَهُ تَعَالَى عِلْمًا إطلاقِيًّا بِلَا مَعْلُومٍ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ.) فَكَيْفَ بِالِانْقِسَامَاتِ الْوُجُودِيَّة؟! و در این دو حدیث مشاهده می کنید که امام صادق علیه السلام از نسبت دادن خداوند متعال به مخلوقات و ماهیت ها پرهیز میکنند و از اثبات علم همراه با معلوم اجتناب می ورزند؛ زیرا این امر نوعی تعیین و تقسیم وهمي است. چرا که ذات منسوب به این ماهیت در نسبت علمی، متفاوت از ذات منسوب به ماهیت دیگر است. بنابراین، امام (علیه السلام از انباشته شدن ماهیت ها در ذات خداوند و از اثبات علم همراه با معلوم پرهیز می کنند و علمی مطلق و بدون معلوم را برای او اثبات میکنند.) حال چگونه میتوان به تقسیمات وجودی قائل شد؟! وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ هَارُونِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ، قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ (علیهِ السَّلام عَنِ التَّوْحِيدِ، فَقَالَ (علیهِ السَّلام) : هُوَ عَزَّ وَجَلَّ مُثْبَتَ مَوْجُودُ لَا مُبْطَلُ مَعْدُومُ، وَلَا فِي شَيْءٍ مِنْ صِفَةِ الْمَخْلُوقِينَ. وَلَهُ عَزَّ وَجَلَّ نُعُوتُ وَصِفَاتٌ. فالصفاتُ لَه وَأَسْمَاؤُهَا جَارِيَةٌ عَلَى الْمَخْلُوقِينَ، مِثْل السَّمِيعِ وَالْبَصِيرٍ وَالرَّؤُوفِ وَالرَّحِيمِ وَأَشْبَاءِ لِكَ.) وَالتَّغُوتُ نُعُوتُ النَّاتِ وَلَا يَلِيقُ إِلَّا بِاللّهِ - تَبَارَكَ وَتَعَالَى. وَاللهُ نُورُ لَا ظَلَامَ فِيهِ. وَحَيَّ لَا مَوْتَ فِيهِ. وَعَالِمُ لَا جَهْلَ فِيهِ. وَصَمَدُ لَا مَدْخَلَ فِيهِ. رَبُّنَا نُورِيُّ النَّاتِ، حَيَّ النَّاتِ، عَالِمُ النَّاتِ، صَمَدِيُّ النَّاتِ. fn[التوحيد / 140؛ بحار الأنوار 4 / 68]( [].) و در کتاب التوحید، از هارون بن عبد الملک روایت شده است که از امام صادق علیه السلام درباره توحید سؤال شد. امام (علیه السلام فرمودند:) خداوند عز و جل، اثبات شده و موجود است نه باطل و معدوم. او به هیچ وجه به صفات مخلوقات شبیه نیست. برای او صفات و نعوتی است. صفات از آنِ اوست و نامهای آنها بر مخلوقات جاری است؛ مانند سميع، بصير، رؤوف، رحیم و امثال آنها.

وَأَنْتَ تَرَى فِي هَذَيْنِ الْحَدِيثَيْنِ أَنَّهُ(علیهِ السَّلام لا يَتَحَاشَى (47) عَنْ إِضَافَتِهِ تَعَالَى إِلَى الْمَخْلُوقَاتِ وَالْمَاهِيَّاتِ، وَيَتَأَبَّى عَنْ ثُبُوتِ الْعِلْمِ بِالْمَعْلُومِ، لِكَوْنِهِ نَوْعَ تَعَيُّنٍ وَانْقِسَامٍ وَهْمِي.) حَيْثُ إِنَّ الذَّاتَ الْمُضَافَةَ إِلَى هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ بِالْإِضَافَةِ الْعِلْمِيَّةِ، غَيْرُ الذَّاتِ الْمُضَافَةِ إِلَى مَاهِيَّةٍ أُخْرَى. فَيَتَأَبى (علیهِ السَّلام عَنْ اسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ فِي الذَّاتِ، وَعَنْ ثُبُوتِ الْعِلْمِ مَعَ الْمَعْلُومِ، بَلْ يُثْبِتُ لَهُ تَعَالَى عِلْمًا إطلاقِيًّا بِلَا مَعْلُومٍ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ.) فَكَيْفَ بِالِانْقِسَامَاتِ الْوُجُودِيَّة؟! و در این دو حدیث مشاهده می کنید که امام صادق علیه السلام از نسبت دادن خداوند متعال به مخلوقات و ماهیت ها پرهیز میکنند و از اثبات علم همراه با معلوم اجتناب می ورزند؛ زیرا این امر نوعی تعیین و تقسیم وهمي است. چرا که ذات منسوب به این ماهیت در نسبت علمی، متفاوت از ذات منسوب به ماهیت دیگر است. بنابراین، امام (علیه السلام از انباشته شدن ماهیت ها در ذات خداوند و از اثبات علم همراه با معلوم پرهیز می کنند و علمی مطلق و بدون معلوم را برای او اثبات میکنند.) حال چگونه میتوان به تقسیمات وجودی قائل شد؟! وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ هَارُونِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ، قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ (علیهِ السَّلام عَنِ التَّوْحِيدِ، فَقَالَ (علیهِ السَّلام) : هُوَ عَزَّ وَجَلَّ مُثْبَتَ مَوْجُودُ لَا مُبْطَلُ مَعْدُومُ، وَلَا فِي شَيْءٍ مِنْ صِفَةِ الْمَخْلُوقِينَ. وَلَهُ عَزَّ وَجَلَّ نُعُوتُ وَصِفَاتٌ. فالصفاتُ لَه وَأَسْمَاؤُهَا جَارِيَةٌ عَلَى الْمَخْلُوقِينَ، مِثْل السَّمِيعِ وَالْبَصِيرٍ وَالرَّؤُوفِ وَالرَّحِيمِ وَأَشْبَاءِ لِكَ.) وَالتَّغُوتُ نُعُوتُ النَّاتِ وَلَا يَلِيقُ إِلَّا بِاللّهِ - تَبَارَكَ وَتَعَالَى. وَاللهُ نُورُ لَا ظَلَامَ فِيهِ. وَحَيَّ لَا مَوْتَ فِيهِ. وَعَالِمُ لَا جَهْلَ فِيهِ. وَصَمَدُ لَا مَدْخَلَ فِيهِ. رَبُّنَا نُورِيُّ النَّاتِ، حَيَّ النَّاتِ، عَالِمُ النَّاتِ، صَمَدِيُّ النَّاتِ. fn[التوحيد / 140؛ بحار الأنوار 4 / 68]( [].) و در کتاب التوحید، از هارون بن عبد الملک روایت شده است که از امام صادق علیه السلام درباره توحید سؤال شد. امام (علیه السلام فرمودند:) خداوند عز و جل، اثبات شده و موجود است نه باطل و معدوم. او به هیچ وجه به صفات مخلوقات شبیه نیست. برای او صفات و نعوتی است. صفات از آنِ اوست و نامهای آنها بر مخلوقات جاری است؛ مانند سميع، بصير، رؤوف، رحیم و امثال آنها.

وَأَنْتَ تَرَى فِي هَذَيْنِ الْحَدِيثَيْنِ أَنَّهُ(علیهِ السَّلام لا يَتَحَاشَى (47) عَنْ إِضَافَتِهِ تَعَالَى إِلَى الْمَخْلُوقَاتِ وَالْمَاهِيَّاتِ، وَيَتَأَبَّى عَنْ ثُبُوتِ الْعِلْمِ بِالْمَعْلُومِ، لِكَوْنِهِ نَوْعَ تَعَيُّنٍ وَانْقِسَامٍ وَهْمِي.) حَيْثُ إِنَّ الذَّاتَ الْمُضَافَةَ إِلَى هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ بِالْإِضَافَةِ الْعِلْمِيَّةِ، غَيْرُ الذَّاتِ الْمُضَافَةِ إِلَى مَاهِيَّةٍ أُخْرَى. فَيَتَأَبى (علیهِ السَّلام عَنْ اسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ فِي الذَّاتِ، وَعَنْ ثُبُوتِ الْعِلْمِ مَعَ الْمَعْلُومِ، بَلْ يُثْبِتُ لَهُ تَعَالَى عِلْمًا إطلاقِيًّا بِلَا مَعْلُومٍ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ.) فَكَيْفَ بِالِانْقِسَامَاتِ الْوُجُودِيَّة؟! و در این دو حدیث مشاهده می کنید که امام صادق علیه السلام از نسبت دادن خداوند متعال به مخلوقات و ماهیت ها پرهیز میکنند و از اثبات علم همراه با معلوم اجتناب می ورزند؛ زیرا این امر نوعی تعیین و تقسیم وهمي است. چرا که ذات منسوب به این ماهیت در نسبت علمی، متفاوت از ذات منسوب به ماهیت دیگر است. بنابراین، امام (علیه السلام از انباشته شدن ماهیت ها در ذات خداوند و از اثبات علم همراه با معلوم پرهیز می کنند و علمی مطلق و بدون معلوم را برای او اثبات میکنند.) حال چگونه میتوان به تقسیمات وجودی قائل شد؟! وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ هَارُونِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ، قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ (علیهِ السَّلام عَنِ التَّوْحِيدِ، فَقَالَ (علیهِ السَّلام) : هُوَ عَزَّ وَجَلَّ مُثْبَتَ مَوْجُودُ لَا مُبْطَلُ مَعْدُومُ، وَلَا فِي شَيْءٍ مِنْ صِفَةِ الْمَخْلُوقِينَ. وَلَهُ عَزَّ وَجَلَّ نُعُوتُ وَصِفَاتٌ. فالصفاتُ لَه وَأَسْمَاؤُهَا جَارِيَةٌ عَلَى الْمَخْلُوقِينَ، مِثْل السَّمِيعِ وَالْبَصِيرٍ وَالرَّؤُوفِ وَالرَّحِيمِ وَأَشْبَاءِ لِكَ.) وَالتَّغُوتُ نُعُوتُ النَّاتِ وَلَا يَلِيقُ إِلَّا بِاللّهِ - تَبَارَكَ وَتَعَالَى. وَاللهُ نُورُ لَا ظَلَامَ فِيهِ. وَحَيَّ لَا مَوْتَ فِيهِ. وَعَالِمُ لَا جَهْلَ فِيهِ. وَصَمَدُ لَا مَدْخَلَ فِيهِ. رَبُّنَا نُورِيُّ النَّاتِ، حَيَّ النَّاتِ، عَالِمُ النَّاتِ، صَمَدِيُّ النَّاتِ. fn[التوحيد / 140؛ بحار الأنوار 4 / 68]( [].) و در کتاب التوحید، از هارون بن عبد الملک روایت شده است که از امام صادق علیه السلام درباره توحید سؤال شد. امام (علیه السلام فرمودند:) خداوند عز و جل، اثبات شده و موجود است نه باطل و معدوم. او به هیچ وجه به صفات مخلوقات شبیه نیست. برای او صفات و نعوتی است. صفات از آنِ اوست و نامهای آنها بر مخلوقات جاری است؛ مانند سميع، بصير، رؤوف، رحیم و امثال آنها.

وَأَنْتَ تَرَى فِي هَذَيْنِ الْحَدِيثَيْنِ أَنَّهُ(علیهِ السَّلام لا يَتَحَاشَى (47) عَنْ إِضَافَتِهِ تَعَالَى إِلَى الْمَخْلُوقَاتِ وَالْمَاهِيَّاتِ، وَيَتَأَبَّى عَنْ ثُبُوتِ الْعِلْمِ بِالْمَعْلُومِ، لِكَوْنِهِ نَوْعَ تَعَيُّنٍ وَانْقِسَامٍ وَهْمِي.) حَيْثُ إِنَّ الذَّاتَ الْمُضَافَةَ إِلَى هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ بِالْإِضَافَةِ الْعِلْمِيَّةِ، غَيْرُ الذَّاتِ الْمُضَافَةِ إِلَى مَاهِيَّةٍ أُخْرَى. فَيَتَأَبى (علیهِ السَّلام عَنْ اسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ فِي الذَّاتِ، وَعَنْ ثُبُوتِ الْعِلْمِ مَعَ الْمَعْلُومِ، بَلْ يُثْبِتُ لَهُ تَعَالَى عِلْمًا إطلاقِيًّا بِلَا مَعْلُومٍ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ.) فَكَيْفَ بِالِانْقِسَامَاتِ الْوُجُودِيَّة؟! و در این دو حدیث مشاهده می کنید که امام صادق علیه السلام از نسبت دادن خداوند متعال به مخلوقات و ماهیت ها پرهیز میکنند و از اثبات علم همراه با معلوم اجتناب می ورزند؛ زیرا این امر نوعی تعیین و تقسیم وهمي است. چرا که ذات منسوب به این ماهیت در نسبت علمی، متفاوت از ذات منسوب به ماهیت دیگر است. بنابراین، امام (علیه السلام از انباشته شدن ماهیت ها در ذات خداوند و از اثبات علم همراه با معلوم پرهیز می کنند و علمی مطلق و بدون معلوم را برای او اثبات میکنند.) حال چگونه میتوان به تقسیمات وجودی قائل شد؟! وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ هَارُونِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ، قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ (علیهِ السَّلام عَنِ التَّوْحِيدِ، فَقَالَ (علیهِ السَّلام) : هُوَ عَزَّ وَجَلَّ مُثْبَتَ مَوْجُودُ لَا مُبْطَلُ مَعْدُومُ، وَلَا فِي شَيْءٍ مِنْ صِفَةِ الْمَخْلُوقِينَ. وَلَهُ عَزَّ وَجَلَّ نُعُوتُ وَصِفَاتٌ. فالصفاتُ لَه وَأَسْمَاؤُهَا جَارِيَةٌ عَلَى الْمَخْلُوقِينَ، مِثْل السَّمِيعِ وَالْبَصِيرٍ وَالرَّؤُوفِ وَالرَّحِيمِ وَأَشْبَاءِ لِكَ.) وَالتَّغُوتُ نُعُوتُ النَّاتِ وَلَا يَلِيقُ إِلَّا بِاللّهِ - تَبَارَكَ وَتَعَالَى. وَاللهُ نُورُ لَا ظَلَامَ فِيهِ. وَحَيَّ لَا مَوْتَ فِيهِ. وَعَالِمُ لَا جَهْلَ فِيهِ. وَصَمَدُ لَا مَدْخَلَ فِيهِ. رَبُّنَا نُورِيُّ النَّاتِ، حَيَّ النَّاتِ، عَالِمُ النَّاتِ، صَمَدِيُّ النَّاتِ. fn[التوحيد / 140؛ بحار الأنوار 4 / 68]( [].) و در کتاب التوحید، از هارون بن عبد الملک روایت شده است که از امام صادق علیه السلام درباره توحید سؤال شد. امام (علیه السلام فرمودند:) خداوند عز و جل، اثبات شده و موجود است نه باطل و معدوم. او به هیچ وجه به صفات مخلوقات شبیه نیست. برای او صفات و نعوتی است. صفات از آنِ اوست و نامهای آنها بر مخلوقات جاری است؛ مانند سميع، بصير، رؤوف، رحیم و امثال آنها.

نعوت، نعوت ذات است و جز به خداوند تبارک و تعالی تعلق ندارد. خداوند نوری است که در او تاریکی نیست. زنده ای است که در او مرگ نیست. دانایی است که در او جهل نیست. صمدی است که هیچ چیزی در او راه ندارد. پروردگار ما دارای ذات نوری ذات حی، ذات عالم و ذات صمدی است. أَقُولُ : قَوْلُهُ (علیهِ السَّلام «نُورٌ لَا ظَلَامَ فِيهِ» إِشَارَةٌ إِلَى عَدَمِ اسْتِجْنَانِ الْمَاهِيَّاتِ فِي كُنْهِ الذَّاتِ وَغَيْبِ الهُويَّةِ؛ فَإِنَّ الْمَاهِيَّاتِ هِيَ الظُّلُمَاتُ الْأَمْوَاتُ، وَاللهُ تَعَالَى خَلُو عَنْ هَذِهِ الظُّلُمَاتِ وَالْأَمْوَاتِ فِي كُنْهِ ذَاتِهِ.) وَإِلَّا ، لَكَانَ نُورًا مَعَ الظَّلامِ. وَهَذَا هُوَ مُقْتَضَى الصَّمَدَانِيَّةِ. إِذْ مَعَ الِاسْتِجْنَانِ كَانَ فِيهِ تَعَالَى مَدْخَلًا، وَكَانَ هُوَ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى . مُجَوَّفًا بِالتَّجْوِيفِ الْعَقْلِي، لَا صَمَدًا. می گویم: فرمایش امام صادق (علیه السلام که فرمودند : نوری است که در آن تاریکی نیست، اشاره به این دارد که ماهیت ها در کنه ذات و غيب هویت الهی انباشته نیستند؛ زیرا ماهیت ها همان تاریکی ها و مردگان هستند، و خداوند متعال از این تاریکی ها و مردگان در کنه ذات خود خالی است.) در غیر این صورت، او نوری آمیخته با تاریکی می بود و این با صمدانیت الهی منافات دارد. زیرا اگر ماهیت ها در او انباشته می شدند، او محل پذیرش چیزهایی می بود و تبارک و تعالی - به صورت مجوف توخالی به عقلی در می آمد، نه صمد. وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ جَابِرٍ، عَنْ بِي جَعْفَرٍ (علیهِ السَّلام قَالَ:) إِنَّ اللّهَ- تَبَارَكَ وَتَعَالَى - كَانَ وَلَا شَيْءَ غَيْرُهُ، نُورًا لَا ظَلَامَ فِيهِ، وَصَادِقًا لَا كَذِبَ فِيهِ، ﴿وَالْمَاهِيَاتُ كَاذِبَاتُ بَاطِلَاتٌ ، وَعَالِمًا لَا جَهْلَ فِيهِ، وَحَيَّا لَا مَوْتَ فِيهِ. وَكَذَلِكَ هُوَ الْيَوْمَ، وَكَذلِكَ لَا يَزَالُ أَبَدًا. fn[التوحيد / 141؛ محاسن 1 / 242؛ بحار الأنوار 4 / 69 و 54 / 86](footnote1-page177"> 1) التوحيد / 139 ؛ الكاني 1 / 107 ؛ بحار الأنوار 4 / 71 و 54 / 161

.) و در کتاب التوحید از جابر، از امام باقر (علیه السلام روایت شده است:) خداوند - تبارک و تعالی - همواره بوده و هیچ چیزی جز او نبوده است. نوری است که در آن تاریکی نیست، و صادقی است که در آن دروغ نیست و ماهیت ها دروغین و باطل اند ، و دانایی است که در آن جهل نیست، و زنده ای است که در آن مرگ نیست و امروز نیز همین گونه است و همواره تا ابد چنین خواهد بود. ## رد استجنان ماعیات در ذات حق فَظَهَرَ أَنَّهُمْ لا يَتَحَاشَوْنَ عَنِ النِّسَبِ الْعِلْمِيَّةِ فِي مَرْتَبَةِ الذَّاتِ وَعَنِ الِاسْتِجْنَانِ وَالْعِلْمِ مَعَ الْمَعْلُومِ؛ لأَنَّهُ يَسْتَلْزِمُ الانْقِسَامَ الْوَهْمِيَّ أَوِ الْعَقْلِيَّ.

فَكَيْفَ يَجْعَلُونَهُ تَعَالَى مُنْقَسِمًا بِالِانْقِسَامِ الخَارِجي؟! فَهُوَ تَعَالَى يَكُونُ أَحَدِيُّ الْمَعْنَى بِجَمِيعِ الاعْتِبَارَاتِ. فَلَيْسَ لَهُ تَعَيُّن أَوَّلٌ وَلَا تَعَيُّن ثَانٍ وَلَيْسَ لَهُ إِضَافَةٌ إِلَى الْمَاهِيَّاتِ وَلَا فِيهِ اسْتِجْنَانٌ. وَلَيْسَ لَهُ تَعَالَى اعْتِبَارَانِ عِرْفَانِيَّانِ، أَيْ: مَرْتَبَتَانِ وَاقِعِيَّتَانِ. وَلَيْسَ لَهُ تَعَالَى شَطْرَانِ. از این حدیث روشن شد که اهل بیت (علیهم السلام از نسبت دادن علمی در مرتبه ذات و از انباشته شدن ماهیت ها و علم همراه با معلوم پرهیز دارند؛ زیرا این امر مستلزم تقسیم وهمی یا عقلی است.) حال، چگونه ممکن است خداوند متعال را به تقسیم خارجی متصف کنند؟! او به تمامی اعتبارات، احدى المعنا است.برای او تعين اول يا تعين دوم وجود ندارد هیچ نسبتی به ماهیت ها ندارد و ماهیت ها در او انباشته نیستند. او دو اعتبار عرفانی یا دو مرتبه واقعی ندارد. او دو بخش یا دو شطر ندارد. وَبَيْنَنَا وَبَيْنَ اللَّهِ، لَوْ كَانَ الْأَمْرُ عَلَى مَا ذَهَبَ إِلَيْهِ الْعُرَفَاءُ وَفُحُولُ الْفَلَاسِفَةِ، لَكَانَتْ هَذِهِ الرِّوَايَاتُ أَلْغَازًا وَمُعَمِيَاتٍ، بَلْ وَإِضْلَالَاتٍ لِلْبَشَرِ، وَيَكُونُ الرَّسُولُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم وَأَوْصِيَاؤُهُ مُضِلَّينَ لِلْبَشَرِ وَمُبْعِدِينَ هُمْ عَنْ سَاحَةِ قُرْبِ الْأَوْلِيَاءِ الْكُمَّلِينَ، أَيْ: الْأَقْطَابِ وَالْمَشَايخ.) بين ما و خداوند، اگر مسئله بر آنچه عرفا و بزرگان فلاسفه گفته اند، باشد، این روایات تبدیل به معماها و ابهاماتی می شدند، بلکه موجب گمراهی بشر می گردید و پیامبر و اوصیای او، گمراه کنندگان بشر و دورکنندگان آنها از ساحت قرب اولیای کاملین، یعنی اقطاب و مشایخ، می بودند. وَذَلِكَ لِأَنَّ مَانِعَ عَامَّةِ النَّاسِ وَرَادِعَهُمْ عَنْ سُلُوكِ مَسْلَكِ التَّصَوُّفِ وَعَنْ الْخُضُوعِ لَدَى الْأَقْطَابِ وَالْمُرَاشِدَةِ وَالْمَشَايِحَ، إِنَّمَا هُوَ الْكِتَابُ وَالسُّنَّةُ. زیرا مانع اصلی مردم و بازدارنده آنها از پیمودن مسیر تصوف و خضوع در برابر اقطاب، مرشدین و مشایخ، کتاب و سنت است. فَهُمَا الرَّادِعَانِ عَنْ تَمَايُلِ النَّاسِ إِلَى الْعُرَفَاءِ وَالْمُتَصَوَّفَةِ. این دو (کتاب و سنت مانع گرایش مردم به سوی عرفا و صوفیه هستند.) فَلَوْ كَانَ الْأَمْرُ عَلَى مَا ذَهَبُوا لَكَانُوا أَوْلِيَاءَ اللهِ، وَلَكَانَ النَّى وَالْوَصِيُّ مُضِلَّ النَّاسِ وَمُبْعِدَهُمْ عَنْ سَاحَةِ هَذِهِ الْأَوْلِيَاءِ. پس اگر مسئله بر آنچه آنان گفته اند، بود، عرفا و صوفیه اولیای خداوند می بودند، و پیامبر و وصی، مردم را گمراه کرده و از ساحت این اولیا دور می کردند.

وَهَذَا مِنْ أَعْظَمِ الْقَبَائِحِ عَلَى النَّبِيِّ وَالْوَصِيَّ. (48 ) و این یکی از بزرگترین زشتیها نسبت به پیامبر و وصی او است. ## لا ينقسم وجوداً ولا عقلاً و لا وهماً هَذِهِ خُلَاصَةُ الْقَوْلِ وَإِجْمَالُهُ في تَنْصِيصِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ عَلَى نَقِيض الْوَجْهِ الْأَوَّلِ، وَهُوَ كَوْنُهُ تَعَالَى ذَا مرتبتين. وَمِنْ هَذِهِ المَذْكُورَاتِ ظَهَرَ تَنْصِيصُهُمْ: عَلَى نَقِيض الْوَجْهِ الثَّانِي وَالثَّالِثِ وَالرَّابع. إِذْ كَوْنُ ظُهُورِهِ غَيْرَ بُطُونِهِ، وَكَوْنُ الْكَتَرَاتِ مُنْطَوِيَةً فِي الذَّاتِ فِي مَقَامِ الْبُطُونِ، وَكَوْنُ الذَّاتِ عَيْنَ الْكَثَرَاتِ فِي مَقَامِ الظُّهُورِ كُلُّهَا مُنَاقَضَاتٌ لِقَوْلِهِ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم : إِنَّهُ تَعَالَى أَحَدِيُّ الْمَعْنَى وَوَاحِدِيُّ الْمَعْنَى .) این خلاصه و اجمال سخن درباره تأکید صاحب شریعت بر نفی نظر اول، یعنی قائل بودن به دو مرتبه برای خداوند متعال، است. و از این مطالب مشخص شد که اهل بیت علیهم السلام بر ضد نظر دوم، سوم و چهارم نیز تأکید دارند. زیرا قائل شدن به اینکه ظهور او غیر از بطون اوست یا اینکه کثرت ها در مقام بطون در ذات مندرج هستند، یا اینکه ذات در مقام ظهور عين كثرتهاست، همگی با فرمایش پیامبر (صلی الله علیه و آله که فرمودند: خداوند احدى المعنا و واحدى المعنا ،است، در تناقض هستند.) وَلِقَوْلِ بَابِ عِلْمِهِ بِأَنَّهُ لَا يَنْقَسِمُ ، لَا وُجُودًا وَلَا عَقْلًا وَلَا وَهُمًا. فَهَذِهِ الْكَلِمَةُ الْجَامِعَةُ الصَّادِرَةُ عَنْ لِسَانِهِ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم في يَوْمِ الْجَمَل عَلَى مَرْأَى آلَافِ رِجَالٍ مِنَ الْعَسْكَرِ، تَشْتَمِلُ عَلَى حَقَائِقَ عَظِيمَةٍ، وَتَقْدِمُ أُصُولًا كَثِيرَةً وَقَوَاعِدَ وَفِيرَةٌ مِنْ أُمَّهَاتِ أُصُولِ مَعَارِفِ الْعُرَفَاءِ.) و با فرمایش امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمودند: او تقسیم پذیر نیست، نه در وجود، نه در عقل، و نه در وهم، نیز در تضاد است. این سخن جامع که از زبان امام علی (علیه السلام در روز جنگ جمل و در حضور هزاران مرد از لشکر صادر شد، حاوی حقایق بزرگی است و بسیاری از اصول و قواعد بنیادین معارف عرفا را ویران می کند.) فَإِنَّهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم يَرَى وَيَنْظُرُ إِلَى مَعَارِفِ جَمِيعِ الْعُرَفَاءِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ.) وَكَذَلِكَ ابْنُ عَمِّهِ الرَّسُولُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم فَإِنَّهُ يَرَىٰ وَيُشَاهِدُ أَسْرَارَ قُلُوبِ جَمِيعِ الْعَارِفِينَ بِجَمِيعِ أَصْنَافِهِمْ وَطَبَقَاتِهِمْ وَمَرَاتِبِهِمْ .) كَيْفَ وَهُوَ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم مُعْطِي الْكَمَالِ بِإِذْنِ اللهِ إِلَى جَمِيعِ الْمَخْلُوقَاتِ؟!)

فَكُلْ عَارِفٍ وَجَدَ وَنَالَ مَرْتَبَةٌ مِنَ الْكَمَالِ الْوُجُودِي، فَإِنَّمَا نَالَ مِنْ سَرَادِقِ الرِّسَالَةِ الْخَتمِيَّةِ وَالْوِلَايَةِ الْعَلَوِيَّةِ . صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا. زیرا امام علی (علیه السلام به معارف تمام عرفا تا روز قیامت آگاه است.) همچنین پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله به اسرار قلوب همه عارفان با تمام اصناف، طبقات و مراتبشان، واقف و شاهد است.) چگونه چنین نباشد، در حالی که او (صلی الله علیه وآله با اذن خداوند، کمال را به تمام مخلوقات عطا می کند؟! هر عارفی که مرتبه ای از کمال وجودی را یافته و به دست آورده است، آن را از سرادق رسالت ختميه و ولايت علویه (صلوات اللّه عليهما) به دست آورده است.) فَهُوَ (صَلی اللَّه علیهِ وَ الهِ وَسَلم إِذَا تَكَلَّمَ مَعَ الْعَالِمِ الْفَحْلِ وَالْعَارِفِ النَّحْرِيرِ الْيَهُودِي فِي بَابِ الْمَعَارِفِ بِكَلِمَةِ «أَحَدِي الْمَعْنَى»، فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ تَحْتَ كَلَامِهِ (صَلی اللَّه علیهِ وَ الهِ وَسَلم) طَائِلٌ عَظِيمٌ.) او(صَلی اللَّه علیهِ وَ الهِ وَسَلم هنگامی که با عالم فحل و عارف ماهر یهودی در باب معارف با کلمه «أحدى المعنی» سخن می گوید، بی شک سخن او دارای اهمیت بزرگی است.) وَلَيْسَتْ هَذِهِ الْكَلِمَةُ مِنْ قَبِيلِ الْكَلِمَاتِ الصَّادِرَةِ عَنَّا بِلَا فِكْرٍ وَرُوِيَّةٍ وَتَدَبُّرٍ، جَدَلًا وَسَفْسَطَةً وَتَزْيِينًا لِلْمَجْلِس رِيَاءً. و این کلمه از نوع کلماتی نیست که از ما بدون اندیشه، تفکر و تدبر صادر شود، به صورت جدل، سفسطه، یا برای زیباتر کردن مجلس به عنوان ریا. (حَرْفُ بي سَر وَتِهِ نَى زَنَد، آلحُونْدِي بَازِي هَمْ دَرْفَى آوَرَد .) (او سخنی بی معنا و سطحی نمی زند و بازیهای عوام فریبانه در کار او نیست .) فَإِنَّهُ(صَلی اللَّه علیهِ وَ الهِ وَسَلم مَرَّأَى الصَّحَابَةِ مَعَ عَارِفٍ تَحْرِيرِ يَهُودِي قَدْ جَاءَ لَدَيْهِ لِلسُّؤَالِ عَنْ عَوَامِضِ الْمَسَائِلِ فِي بَابِ الْمَعَارِفِ الإلهية.) زیرا او (صَلی اللَّه علیهِ وَ الهِ وَسَلم در حضور صحابه با عارفی ماهر یهودی که برای پرسش از مسائل عمیق در باب معارف الهی نزد او آمده بود، روبرو بود.) فَالنَّبِيُّ الْخَاتَمُ حِينَ مَا تَكَلَّمَ مَعَ مِثْلِ هَذَا الْعَارِفِ الْفَحْلِ بِكَلِمَةٍ، فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ لِكَلَامِهِ هَذَا طَائِلٌ عَظِيمٌ.

پس زمانی که پیامبر خاتم(صَلی اللَّه علیهِ وَ الهِ وَسَلم با چنین عارف ماهری سخن میگوید، بی شک سخن او دارای اهمیت و معنای بزرگی است.) بَلْ وَلَوْ لَمْ يَكُنْ رَسُولًا فِي نَفْسِ الْأَمْرِ وَالْوَاقِعِ . الْعِيَاذُ بِاللهِ . لَكَانَ تَحْتَ كَلَامِهِ هَذَا طَائِلٌ عَظِيمٌ؛ لأنه (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم قَدِ ادَّعَى مَقَامَ الختمِيَّةِ وَالْأَوَّلِيَّةِ في الصُّدُورِ وَالْأَشْرَفِيَّةِ وَالْأَفْضَلِيَّةِ عَلَى كُلِّ الْأَنْبِيَاءِ وَالْمُرْسَلِينَ.) فَمَنْ يَكُونُ فَخِيمَ الدِّمَاغِ فِي السَّيَادَةِ الْبَشَرِيَّةِ وَوَسِيعَ النَّظَرِ فِي الرِّئَاسَةِ الدُّنْيَوِيَّةِ وَعَلِيَّ الْهِمَّةِ فِي الْهِمَّةِ فِي التَّرَأْسِ الْمَدَنِيَّةِ بِمِثْلِ هَذِهِ الْمَكَانَةِ، يَدَّعِي الْفَضْلَ عَلَى جَمِيعِ الْكُمَلِينَ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ السَّابِقِينَ وَالْأَوْلِيَاءِ اللَّاحِ حتی اگر پیامبر (صلی الله علیه وآله در واقع رسول خدا نبود - معاذ الله - باز هم سخنان او معنای بزرگی داشت. زیرا او ادعای مقام ختم نبوت اولویت در صدور، برتری و اشرفیت بر تمام انبیا و مرسلین را داشت.) کسی که این گونه در سیادت بشری عظیم الشأن، در ریاست دنیوی وسیع نگر، و در زعامت مدنی بلندهمت باشد، ادعا می کند که بر همه کاملان از پیامبران پیشین و اولیای پسین برتری دارد. قِينَ، فَلَا مَحَالَةَ يَتَدَبَّرُ فِي الْكَلَامِ وَيَتَفَكَّرُ فِي مُنَاظَرَاتِهِ وَمُخَاطَبَاتِهِ لِلْعَوَامَ، فَضْلًا عَمَّا إِذَا تَكَلَّمَ فِي الْمَعَارِفِ الْإِلَهِيَّةِ مَعَ أَوْحَدِي فُضَلَاءِ الْأَنَامِ بِمَرَّأَى النَّاسِ وَمَشْهَدِ الْأَصْحَابِ، صَوْنَا لِحِمَى دَعْوَاهُ وَحِفْظًا لِحَرِيمِ بُغْيَاهُ. پس قطعاً در سخنان خود تدبر می کند و در مناظرات و گفت و گوهایش با عوام اندیشه می نماید، چه رسد به زمانی که درباره معارف الهی با یکی از برترین فضلا و اندیشمندان بشر سخن میگوید، آن هم در برابر دیدگان مردم و حضور اصحاب، برای حفظ حریم دعوتش و صیانت از جایگاه رسالتش. فَإِذَنْ يَكُونُ فِي هَذِهِ الْكَلِمَةِ الصَّادِرَةِ مِنْ مِثْلِ هَذَا الْمُدَّعِي الْعَظِيمِ الْهِمَّةِ ﴿وَلَوْ كَانَ كَاذِبًا فِي مِثْلِ هَذَا الْمَشْهَدِ الْعَظِيمِ مَعَ هَذَا الْعَالِمِ النَّحْرِيرِ الْيَهُودِيِّ، طَائِلٌ كَثِيرٌ.) پس، در این کلمه ای که از چنین مدعی بلند همتی صادر شده است (حتی اگر دروغ گو باشد ، در چنین صحنه باشکوهی با این عالم ماهر یهودی اهمیت زیادی نهفته است.) وَتَكُونُ كَلِمَتُهُ هَذِهِ أَحَدِيُّ الْمَعْنَى صَادِرَةً عَنْ فِكْرٍ وَتَدَبُرٍ عَمِيقٍ. و این کلمه او، «أحدى المعنى»، از تفکر و تدبری عمیق صادر شده است. فَلَا بُدَّ لَنَا مِنْ تَأْكُدِ التَّدَبُرِ، لِكَيْ نَنَالَ غَايَةَ بُغْيَاهُ. پس لازم است که ما در این سخن با دقت تدبر کنیم تا به هدف نهایی او دست یابیم. وَعِنْدَ التَّفَكُرِ الدَّقِيقِ الْعَمِيقِ . كَمَا سَتَعْرِفُهُ إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى . نَرَى أَنَّهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم أَتَى بِكَلِمَةٍ جَامِعَةٍ هَادِمَةٍ لجَمِيع أُصُولِ مَعَارِفِ عُظَمَاءِ الْبَشَرِ إِلَى يَوْمِ الْمَحْشَرِ، وَهَدَمَ بُنْيَانَ قَوَاعِدِ مَعَارِفِهِمْ.)

و با تفکری دقیق و عمیق - همان طور که ان شاء اللّه خواهید فهمید - می بینیم که او(صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم سخنی جامع و ویران کننده آورده است که تمام اصول معارف بزرگان بشر تا روز قیامت را نابود کرده و پایه های معارفشان را فرو ریخته است.) فَكَلِمَتُهُ هَذِهِ نَاظِرَةٌ إِلَى مَعَارِفِ جَمِيعِ طَبَقَاتِ (49 الْعُرَفَاءِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ.) این سخن او، به معارف تمام طبقات عرفا تا روز قیامت نظر دارد. وَكَذَلِكَ حَالُ نَفْسِهِ وَرُوحِهِ وَوَصِيِّهِ وَصِهْرِهِ وَمُفَسِرِ كَلَامِهِ وَمُبَيِّنِ مَرَامِهِ، بَابِ مَدِينَةِ الْعُلُومِ النَّبَوِيَّةِ، صَاحِبِ مَقَامِ الْوِلَايَةِ الْعَلَوِيَّةِ. و همین طور است حالِ نفس، روح، وصی، داماد، مفسر سخنان و تبیین کننده مرام او، باب شهر علوم نبوی، صاحب مقام ولايت علوى. فَإِنَّهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم مُوسَسُ الْعُلُومِ وَمَنْبَعُ الْمَعَارِفِ.) زیرا او (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم بنیان گذار علوم و سرچشمه معارف است.) وَكُلُّ عَارِفٍ نَالَ كَمَالًا أَوْ جَعَلَ اصْطِلاحًا، فَقَدْ أَخَذَ مِنْ رَشَحَاتِ بِحَارٍ كَمَالِهِ. هر عارفی که به کمالی دست یافته یا اصطلاحی وضع کرده است، از ریزش های دریای کمال او بهره برده است. فَهُوَ خَلَّاقُ الإِصْطِلَاحَاتِ وَمُؤَمِّسُ الْفُنُونِ وَمُدَرِّسُ الْمَعَارِفِ وَالْعُلُومِ، لِجَمِيعِ الْمَلَائِكَةِ وَالْأَنْبِيَاءِ السَّابِقِينَ، فَضْلًا عَنْ الْعُرَفَاءِ اللَّاحِقِينَ. او آفریننده اصطلاحات بنیان گذار ،فنون و آموزگار معارف و علوم به همه فرشتگان و پیامبران پیشین است، چه رسد به عرفای پسین. بَلْ صَفْحَةُ قُلُوبِ الْكُلِ وَلَطَائِفُ الْحُمَّلِ مِنَ السَّابِقِ وَاللَّاحِقِ، بِمَنْزِلَةِ كَفِّهِ . صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ. بلکه صفحه دلهای همه و لطایف کاملان از پیشین و پسین، مانند کف دست اوست - درود خدا بر او باد. فَهُوَ لا يَرَى وَيُشَاهِدُ وَيَنْظُرُ كُلَّ مَا يَنَالُهُ جَمِيعُ طَبَقَاتِ الْعُرَفَاءِ فِي الْأَعْصَارِ الْآتِيَةِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ مِنَ الْكَمَالَاتِ وَالْمَعَارِفِ بِجَمِيعِ الطَّبَقَاتِ وَالْمَرَاتِبِ. فَكَلَامُهُ هَذَا «لَا يَنْقَسِمُ لَا وُجُودًا وَلَا عَقْلًا وَلَا وَهُمَا» نَاظِرْ إِلَى جَمِيعِ مَا يَرِدُ عَلَىٰ قُلُوبِ الْعُرَفَاءِ اللَّاحِقِينَ، وَهَادِمٌ لِأُصُولِ جَمِيعِ مَعَارِفِهِمْ وَأَسَاسِ جَمِيعِ قَوَاعِدِهِمْ. او علیه السلام مشاهده می کند و می نگرد که تمام طبقات عرفا در اعصار آینده تا روز قیامت، چه کمالات و معارفی را در تمامی درجات و مراتب کسب می کنند.

کلام او که فرمود : تقسیم پذیر نیست، نه وجوداً ، نه عقلاً، و نه وهما ، ناظر به تمام چیزهایی است که به قلوب عرفای پسین می رسد و ویرانگر اصول تمامی معارف و بنیان تمام قواعد آنهاست. وَخُصُوصًا إِنَّهُ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم لَمْ يَأْتِ بِهَذَا الْكَلَامِ سِرًّا وَخَفَاءً، بَلْ تَكَلَّمَ بِهِ فِي مَشْهَدِ أَلَافٍ مِنَ الْجَمَاعَةِ فِي مَعْسْكَرِه، حَيْثُ إِنَّ الْأَعْرَابِيُّ يَوْمَ الْجُمَل لَدَى لَظَى نَائِرَة الحَرْبِ وَقِيَامِ الْعَسْكَرَيْن، تَوَجَّهَ إِلَيْهِ (صَلی اللهُ علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) وَقَالَ: مَا مَعْنَى كَوْنِهِ تَعَالَى وَاحِدًا؟) به ویژه اینکه او (علیه السلام این سخن را پنهانی و مخفیانه بیان نکرد، بلکه آن را در حضور هزاران نفر از جماعت در اردوگاه خود، هنگامی که در روز جنگ جمل، در گرمای جنگ و مقابل دو سپاه بود، بیان کرد. در همان زمان یک اعرابی به سوی او آمد و گفت معنای یگانگی خداوند چیست؟) فَهَجَمَ الْعَسْكَرُ عَلَيْهِ بِأَنَّ لِكُلِّ مَقَامِ مَقَالًا، وَلَيْسَ الحِينُ إِلَّا حِينَ عَدْوِ الْفُرْسَانِ وَتَهَاجُمِ الرِّكْبَانِ. سپاهیان بر او یورش آوردند و گفتند برای هر مقامی سخنی است و اکنون زمان دویدن اسب سواران و هجوم سواره هاست، نه زمان طرح چنین پرسشهایی. فَوَتَكُوهُ تَوْبِيحًا شَدِيدًا عَلَى عَدَمِ رِعَايَةِ الْمَوْقِفِ مِنَ الْكَلَامِ. آنها او را به شدت توبیخ کردند که چرا در چنین موقعیتی این سخن را مطرح کرده است. فَقَالَ (علیه السلام : دَعُوهُ . فَإِنَّهُ يَطْلُبُ مِنَّا مَا نَطْلُبُهُ عَنْ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ.) او (علیه السلام فرمود: او را رها کنید زیرا او از ما چیزی می پرسد که ما از این قوم (سپاه عایشه) می خواهیم.) فَإِنَّا نَطْلُبُ مِنْهُمْ التَّوْحِيدَ الحَقِيقِي وَالْمَعَارِفَ الحَقَّةَ الْإِليَّةَ. وَنَطْلُبُ مِنْهُمْ خَرْقَ حُجُبِ الْأَوْهَامِ وَدَفْعَ حُرَافَاتِ الْخَيَالِ مِنْ وَحْدَةِ الْوُجُودِ وَالْمَوْجُودِ، وَكَوْنِ الْفِعْلِ فِعْلَ اللَّهِ . كَمَا تَفَوَّهَ بِهِ الزَّنْدِيقُ يَزِيدُ الْمَلْعُونُ. زیرا ما از آنها طلب میکنیم که به توحید حقیقی و معارف حقیقی الهی دست یابند. و از آنها می خواهیم که حجابهای اوهام را بدرند و خرافات خیال را درباره وحدت وجود و موجود، و اینکه فعل خداوند همان فعل مخلوقات است، - چنان که زندیق یزید ملعون بر زبان آورد - دفع کنند. وَالْغَرَضُ: إِنَّهُ (علیه السلام فِي هَذَا الْمَشْهَدِ الْعَظِيمِ لَا يَتَكَلَّمُ بِكَلَامِ سَطْحِيْ يُسْكِتُ بِهِ السُّوقِيَّ؛ لِأَنَّهُ يَعْلَمُ أَنَّ كَلَامَهُ هَذَا يَبْقَى إِلَى يَوْمِ الْمَحْشَرِ، وَيَسْمَعُهُ فُحُولُ عُظَمَاءِ الْبَشَرِ.) عَلَى أَنَّهُ (علیه السلام يَنْظُرُ مَا يَأْتِي بِهِ الْعُرَفَاءُ فِي خَالِفِ الْأَعْصَارِ وَمُخْتَلَفِ الْأَمْصَارِ، وَيَكْتُبُونَهَا فِي الصُّحُفِ وَالصَّفَائِح،)

فَلَا حَالَةَ يَتَكَلَّمُ بِكَلَامٍ بَلِيغِ مَتِينٍ قَوِي قَوِيمٍ، بِلَا تَصَنُّعِ اصْطِلَاحٍ وَلَا تَخَشُم تَعْمِيَةٍ وَإِلْغَازِ. و مقصود این است امام علی (علیه السلام در این صحنه عظیم سخنی سطحی که تنها عامیانه باشد و بازارگانان را قانع کند، بیان نمی کند.) زیرا او می داند که این سخن تا روز قیامت باقی می ماند و بزرگان و اندیشمندان بشریت آن را می شنوند. او به آنچه عرفا در آینده اعصار و در سرزمینهای مختلف خواهند نوشت، توجه دارد و سخنانش را با دقت به گونه ای بیان می کند که آنها را نقد کند. پس او سخنی بلیغ، استوار، قوی و محکم بیان می کند، بدون تصنع در اصطلاح یا تعمد در ایجاد ابهام و رمز آلودی. فَيَأْتِي بِلَفْظِ «عَدَمِ الْإِنْقِسَامِ الْوُجُودِي وَالْعَقْلِي وَالْوَهْمِيّ »، كَيْ يَنْهَدِمَ جَمِيعُ مَا سَيَكْتُبُونَهُ فِي الدَّفَاتِرِ وَالْأَوْرَاقِ مِنْ إِنْقِسَامِ اللَّهِ إِنْقِسَامًا وُجُودِيًّا أَوْ عَقْلِيًّا أَوْ وَهْمِيًّا. او از تعبیر «عدم انقسام وجودی، عقلی و وهمی» استفاده می کند تا همه آنچه عرفا بعدها در کتابها و نوشته هایشان درباره انقسام وجودی عقلی یا وهمی خداوند خواهند نوشت، از اساس ویران کند. فَلَوْ جَاءَ مِنْ بَعْدِهِ (علیه السلام عَارِفٌ تَفَوَّهَ بِكَوْنِ التَّوْحِيدِ الْحَقِيقِيَ كَوْنَ الْوَحْدَةِ فِي الْكَثْرَةِ، وَأَنَّ اللَّهَ فِي عَيْنِ إطْلَاقِهِ عَيْنُ الْمُقَيَّدَاتِ الخَارِجِيَّةِ.) اگر بعد از او (علیه السلام عارفی پیدا شود که سخن از این بگوید که توحید حقیقی عبارت است از وحدت در کثرت، و این که خداوند در عین اطلاق خود همان ذات مقیدات خارجی است.) وَكَوْنُهُ عَيْنَ زَيْدٍ وَعَمْرٍو وَبَكْرٍ، وَكَوْنُهُ ظَاهِرًا فِي مَظَاهِرٍ جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ . كَمَا قَالَ مُحْيِي الدِّينِ: إِنَّ فِرْعَوْنَ غَرِقَ فِي نَحْرِ التَّوْحِيدِ، فَقَالَ: أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى . و این که او همان ذات زيد عمرو و بکر است و این که او در مظاهر تمام اشیاء ظاهر است - چنان که محی الدین گفت: فرعون در دریای توحید غرق شد، پس گفت: «من پروردگار برتر شما هستم». وَغَيْرُ ذَلِكَ مِنَ التُّرَهَاتِ الَّتِي يَزْعُمُوهَا تَوْحِيدَ أَخَصِ الْخَوَاصِ. و دیگر یاوه هایی که آن را توحید خاص الخاص می پندارند. فَقَدْ أَبْطَلَهُ صَاحِبُ الْمَعَارِفِ الرُّبُوبِيَّةِ (علیه السلام بِقَوْلِهِ: «لَا يَنْقَسِمُ وُجُودًا».) صاحب معارف ربوبی (علیه السلام این سخنان را با گفتن «وجود تقسیم پذیر نیست» باطل کرده است.)

وَلَوْ جَاءَ عَارِفٌ وَتَفَوَّهَ بِكَوْنِهِ تَعَالَى ذَاتَ مَرْتَبَتَيْنِ وَذَا اعْتِبَارَيْنِ عِرْفَانِيَّيْنِ حَقِيقِيَّيْنِ : اعْتِبَارِ الْبُطُونِ وَالظُّهُورِ، أَوْ تَفَوَّهَ بِالتَّعَيُّنِ الْأَوَّلِ وَالتَّعَيُّنِ الثَّانِي وَالْجَلَاءِ وَالاسْتِجْلَاءِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْخُرَافَاتِ، اگر عارفی پیدا شود و سخن بگوید که خداوند دارای دو مرتبه و دو اعتبار عرفانی حقیقی است: یکی اعتبار بطون و دیگری اعتبار ظهور یا از تعین اول و تعین دوم، جلاء و استجلاء و دیگر این گونه خرافات سخن بگوید، فَقَدْ أَبْطَلَهُ صَاحِبُ مَقَامِ الْعَلَوِيَّةِ (علیه السلام بِقَوْلِهِ : «وَلَا عَقْلًا».) صاحب مقام علویت (علیه السلام این سخنان را با گفتن وَلَا عَقْلا» باطل کرده است.) حَيْثُ إِنَّ كُل هَذِهِ الاعْتِبَارَاتِ الْمُتَعَدِّدَةِ الْمَذْكُورَةِ، يُوجِبُ التَّعَدُّدَ وَالانْقِسَامَ في اللَّهِ تَعَالَى، وَيُوجِبُ تَطرُقَ الخَيْتِيَّاتِ الْمُخْتَلِفَةِ الْحَقِيقِيَّةِ فِي اللَّهِ تَعَالَى. زیرا تمام این اعتبارات متعدد یادشده، موجب تعدد و تقسیم در خداوند تعالی می شود و باعث می شود حیثیات مختلف حقیقی در خداوند تعالی وارد شود. وَإِنْ كَانَ شَطْرُهُ الْغَيْبِيُّ اللَّا أَسْمِيُّ غَيْرَ مُتَعَدِدٍ وَلَا مُتَعَيّن، إِلَّا أَنَّهُ (50 لَيْسَ «اللَّه»َ تَعَالَى، بَلْ هُوَ شَطْرٌ مِنْ شَطْرَيْهِ.) و اگرچه بخشی از او که غیبی و بی نام است نه متعدد است و نه ،معین اما آن بخش «الله» تعالی نیست، بلکه بخشی از دو بخش او است. وَأَمَّا الذَّاتُ، فَهُوَ مُنْقَسِمٌ بِالِانْقِسَامِ الْعَقْلِيِّ الْمُطَابِقِ لِلْوَاقِعِ عِنْدَهُمْ. اما ذات او به واسطه تقسیم عقلی که مطابق با واقع است، نزد آنان تقسیم پذیر است. وَالْإِمَامُ (علیه السلام قَدْ أبْطَلَهُ بِقَوْلِهِ : «وَلَا عَقْلا».) و امام (علیه السلام این ادعا را با گفتن وَلَا عَقْلا باطل کرده است.) وَلَوْ جَاءَ عَارِفٌ وَتَفَوَّهَ بِأَنَّكُل مَا فِي الْكَوْنِ مِنَ التَّكَثُر وَالتَّعَدُّدِ وَالهُذَيَّاتِ، فَإِنَّمَا هُوَ أَوْهَامٌ وَحْيَالَاتٌ. اگر عارفی پیدا شود و سخن بگوید که هر آنچه در جهان از کثرت تعدد و ویژگیهای شخصی وجود دارد، چیزی جز اوهام و خیالات نیست. وَإلَّا، فَلَا تَعَدُّدَ وَلَا تَكَثُرَ وَلَا وَاقِعِيَّةَ هِذَيَّةٍ هَذَا وَهَذَيَّةِ ذَاكَ. و در واقع، هیچ تعددی، هیچ کثرتی و هیچ واقعیتی برای ویژگی این و آن وجود ندارد. وَإِنَّمَا الْوَاقِعُ الْوَاقِعِيُّ شَيْءٌ وَاحِدٌ بِالْوَحْدَةِ الْإِطْلَاقِيَّةِ السَّعْيِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ.

و تنها واقعیت واقعی چیزی یگانه است که دارای وحدت مطلق و بی نهایت است. وَنَحْنُ مَا دَامَ كَوْنُنَا فِي حُجُبِ الْأَوْهَامِ وَأَسْتَارِ الْخَيَالَاتِ وَالْجَهَالَاتِ، نَتَوَهَّمُ الْكَثْرَةَ وَالتَّعَدُّدَ. و ما، تا زمانی که در پرده های اوهام، حجاب های خیالات و جهل ها گرفتار باشیم، کثرت و تعدد را توهم می کنیم. فَمَتَى خَرَقْنَا الْحُجُبَ وَنِلْنَا مَقَامَ الشُّهُودِ، نَشْهَدُ عِيَانًا أَنَّهُ لَيْسَ في المَقَامِ أَنا وَلَا أَنْتَ وَلَا هُوَ، بَلْ لَيْسَ إِلَّا الْوَاحِدُ الْمُطْلَقُ. پس هرگاه حجاب ها را پاره کنیم و به مقام شهود دست یابیم آشکارا میبینیم که در آن مقام، نه «من»، نه «تو»، و نه «او» وجود دارد، بلکه تنها یگانه مطلق وجود دارد. كَنْكَرَهُ وَيْرَانُ كُنِيدُ أَزْ مَنْجَنِيقٌ / تَا رَوَدْ فَرْقُ أَزْ مِيَانِ إِينٌ فَرِيقٌ سنگرها را با منجنیق ویران کنید / تا تفاوت از میان این دو گروه برود. والتَّعَيُّنَاتُ الْمُوجِبَة لِلكَثْرَةِ اعْتِبَارِي وَهُمِي صِرْفٌ. وُجُودُ أَنْدَرْ كَمَالِ حُويش سَارِي اِسْت / تَعَيُّنْهَا أُمُورٌ اعْتِبَارِي است فَقَدْ أَبْطَلَهُ (علیه السلام بِقَوْلِهِ: «وَلَا وَهُمَا».) إذْ هَذَا الْبَيَانُ عَيْنُ تَفْسِيمِهِ تَعَالَى وَهُمَا، وَعَيْنُ تَخيُّل الْإِنْقِسَامِ فِيهِ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ الْوَهم. وَهُوَ (علیه السلام قَدْ أَبْطَلَهُ بِهَذِهِ الْكَلِمَةِ.) و تعین هایی که موجب کثرت میشوند، صرفاً اعتباری و وهمی هستند. وجود در کمال خود جاری است / تعینها امور اعتباری هستند. اما امام (علیه السلام این سخن را با بیان خود که فرمودند و نه وهمی، باطل کرده است.) زیرا این بیان، همان تقسیم وهمی خداوند است و توهم انقسام او در مرتبه وهم. و امام (علیه السلام این سخن را با همین کلمه رد کرده است.) وَبِالجُمْلَةِ: هَذَا الْكَلَامُ الصَّادِرُ عَنْ بَابِ مَدِينَةِ الْعِلْمِ (علیه السلام يَنْظُرُ إِلَى جَميع مَا فِي أَعْمَاقِ كُلِ عُرَفَاءِ الْبَشَرِ يجَميع أَصْنَافِهِمْ وَأَفْوَاهِمْ وَطَبَقَاتِهِمْ إِلَى يَوْمِ الْمَحْشَرِ.) به طور کلی این سخن که از باب مدینه علم (علیه السلام صادر شده است به عمق تمام معارف عرفای بشر در تمام اصناف اقوال و طبقات آنان تا روز قیامت نظر دارد.) فَيُبْطِلُ الْقَوْلَ بِالْمَرْتَبَتَيْنِ، وَالْقَوْلَ بِالْبُطُونِ وَالظُّهُورِ، وَكَوْنِ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا غَيْرَ الْآخَرِ،

پس او علی (علیه السلام باطل می کند ادعای دو مرتبه ای بودن، ادعای بطون و ظهور، و این که هر یک از آنها غیر از دیگری است.) وَالْقَوْلَ بِالتَّوْحِيدِ فِي مَقَامِ الْبُطُونِ بِانْطِوَاءِ كُلَّ الْوُجُودَاتِ فِي وُجُودِهِ، وَاسْتِجْنَانِ جَمِيعِ الْمَاهِيَّاتِ الْمُسَمَّاةِ بِالْأَعْيَانِ الثَّابِتَةِ في غَيْبِ الهُويَّةِ وَثُبُوتِهَا بِعَيْنِ ثُبُوتِ الذَّاتِ. و همچنین باطل می کند ادعای توحید در مقام بطون که بر انطباق تمام موجودات در وجود او دلالت دارد، و همچنین ادعای پنهان شدن تمام ماهیات که به اعیان ثابته در غیب هویت موسوم اند و ثبوت آنها عين ثبوت ذات است. وَالْقَوْلَ بِالتَّوْحِيدِ فِي مَقَامِ الظُّهُورِ بِكَوْنِ الْوَحْدَةِ عَيْنَ الْكَثْرَةِ خَارِجًا أَوْ عَقْلًا أَوْ وَهْما. و همچنین ادعای توحید در مقام ظهور که می گوید وحدت عین کثرت است، چه در خارج، چه در عقل، و چه در وهم. فَهُوَ (علیه السلام يُبْطِلُ جَمِيعَ هَذِهِ التُّرَّهَاتِ الْوَاهِيَةِ بِكَلِمَةٍ جَامِعَةٍ غَيْرِ مَرْهُونَةٍ بِالاِصْطِلاحِ، وَهِيَ كَلِمَةُ «لَا يَنْقَسِمُ».) پس او(علیه السلام تمام این یاوه های بی اساس را با کلمه ای جامع و بی نیاز از اصطلاح باطل می کند، و آن کلمه «لا يَنْقَسِمُ» است.) أَلَا وَصَلَّى اللّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَوَصِهِ وَأَبْنَائِهِمَا الْمَعْصُومِينَ الطَّاهِرِينَ. بدانید که درود خدا بر محمد، وصی او و فرزندان معصوم و پاک آن دو باد. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْقَوْمَ حَيْثُ لَم يَدْخُلُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَانِمَا الَّتِي فَتَحَهَا اللهُ لِعِبَادِهِ، وَقَعُوا فِي مَهَاوِي عَظِيمَةٍ، لِشِدَّةِ لَطَافَةِ بَعْضِ الْمَطَالِبِ فِي الْمَعَارِفِ الْإِهِيَّةِ. فَإِنَّ صَاحِبَ الْعِلْمِ الْجَمْعِي 1 شَاهَدَ كَمَالَ لَطَافَةِ الْمَطْلَبِ وَدِقَّةَ غُمُوضِهِ. وَهُوَا ثُمَّ يَتَجَاوَزْ فِي كُلِّ قَدَمٍ قَدَمًا عَنْ كَلِمَاتِ أَهْلَ الْبَيْتِ.: فَلِهَذَا أَصَابَ الْوَاقِعَ. مقصود این است گروهی که وارد خانه ها از درهایی که خداوند برای بندگانش گشوده بود، نشدند، در ورطه های بزرگی افتادند، زیرا برخی از مطالب در معارف الهی بسیار لطیف است. زیرا صاحب علم جمعی علیه السلام به کمال لطافت این مطالب و دقت پیچیدگی آنها واقف شد. او (علیه السلام در هیچ گامی از کلمات اهل بیت (علیهم السلام) تخطی نکرد.) از این رو، به حقیقت و واقعیت دست یافت.

وَهَذَا هُوَ الشَّأْنُ في جَمِيعِ مَطَالِبِ الْمَعَارِفِ إِذْ مِنَ الْمُمْكِنِ أَنْ يَنَالَ السَّالِكُ فِي بَعْضٍ أَبْوَابِ الْمَعَارِفِ إِلَى الْحَقِّ الْوَاقِعِ، وَلَكِنْ لِاسْتِقْلَالِهِ بِنَفْسِهِ فِي غَيْرِ هَذَا الْبَابِ يَقَعُ فِي الْخَطَا. این همان ویژگی در تمامی مطالب معارف است؛ زیرا ممکن است سالک در برخی از ابواب معارف به حقیقت واقعی دست یابد، اما به دلیل استقلال طلبی خود در سایر ابواب، دچار خطا شود. فَمَنْ أَرَادَ الْإِصَابَةَ فِي جَمِيعِ الْمَطَالِبِ، جُزْئِيَّاتِهَا وَكُلِيَّاتِهَا، مَبْدَئِهَا وَمَعَادِهَا، لَا بُدَّ لَهُ أَنْ يَتَّبِعَ الشَّرِيعَةَ وَالْكِتَابَ وَالسُّنَّةَ وَأَهْلَ الْبَيْتِ: پس کسی که می خواهد در تمام مطالب چه جزئی و چه کلی و در مبدأ و معاد به حقیقت برسد، ناچار است که از شریعت ،کتاب سنت، و اهل بیت پیروی کند. بَلْ يَجِبُ مُتَابَعَتُهُمْ وَعَدَمُ الاسْتِقْلَالِ فِي السُّلُوكِ فِي كُلِ كَلِمَةٍ كَلِمَةٍ، فَضْلًا عَنْ كَلَامٍ كَلَامٍ، فَضْلًا عَنْ بَابِ بَابِ. بلکه واجب است که از آنان پیروی کرده و در سلوک، حتی در هر کلمه ای مستقل عمل نکند، چه رسد به یک سخن، و چه رسد به یک باب از معارف. وَهَذَا السُّلُوكُ مِنْ مُخْتَصَّاتِ صَاحِبِ الْعِلْمِ الْجَمْعِيَ1. و این روش از مختصات صاحب علم جمعی است. وَأَمَّا الْقَوْمُ فَلَمْ يَقْتَدُوا فِي كُلِّ كَلِمَةٍ كَلِمَةٍ، بَل اسْتَقَلُّوا وَاسْتَبَدُّوا بِأَفْكَارٍ أَنْفُسِهِمْ أَوْ أَفْكَارٍ مَشَايِخِهِمْ وَأَسَاتِيدِهِمْ، وَلَوْ فِي بَعْض الْمَطَالِب. فَلِهَذَا أَخْطَؤُوا. فَإِنَّ الْمَطَالِب شَدِيدَةُ اللَّطَافَةِ وَالدِّقَةِ وَالْعُمُوضِ. اما این گروه در هر کلمه اقتدا نکردند، بلکه در برخی مطالب، یا به افکار خود و یا به اندیشه های مشایخ و استادان خود اعتماد کردند و خود رأی شدند. به همین دلیل دچار خطا شدند. زیرا این مطالب دارای ،لطافت ،دقت و پیچیدگی بسیار زیادی هستند.

## اسم و صفت در نظر عرفا وَمِنَ الْمَطَالِب الْغَامِضَةِ الْمَرْبُوطَةِ بِمَا نَحْنُ فِيهِ، مَسْأَلَهُ صِفَاتِ اللَّهِ وَأَسْمَائِهِ. فَإِنَّ الْعُرَفَاءَ جَعَلُوا لِلذَّاتِ مَرْتَبَةَ غَيْبِ بِلَا اسْمِ وَلَا رَسْمِ، وَذَهَبُوا إِلَى امْتِنَاعِ عِرْفَانِهِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ لِأَحَدٍ، بَلْ امْتِنَاعِ التَّكَلُّم فِيهِ وَالإِحْبَارِ عَنْهُ. یکی از مطالب پیچیده مرتبط با موضوع ما مسئله صفات و اسمای خداوند است. عرفا برای ذات الهی مرتبه ای از غیب قائل شده اند که نه نامی دارد و نه نشانی، و معتقدند که هیچ کس نمی تواند به هیچ وجه آن را بشناسد، بلکه حتی سخن گفتن درباره آن و خبر دادن از آن ممکن نیست. وَعَلَيْهِ حَمَلُوا قَوْلَهُ تَعَالَى: ﴿وَيُحَذِّرُكُمُ اللهُ نَفْسَهُ (1) .) وَالرِّوَايَاتِ الْوَارِدَةَ فِي عَدَمِ عِرْفَانِ اللَّهِ تَعَالَى أَوْ عَدَمِ عِرْفَانِهِ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ. و این دیدگاه خود را بر این آیه تطبیق دادند" : وَيُحَدٌ رُكُمُ اللهُ نَفْسَهُ" و نیز بر روایاتی که درباره عدم امکان معرفت به خداوند تعالی یا عدم امکان شناخت او به طور کامل وارد شده است. ثُمَّ جَعَلُوا لَهُ مَرْتَبَةَ التَّعَيُّنِ الْأَوَّلِ بِالتَّعَيُّنَاتِ الإِسْمِيَّةِ وَالْوَصْفِيَّةِ النُّورِيَّةِ الْوُجُودِيَّةِ فِي مَقَامِ جَمْع الْوُجُودِ. سپس برای او مرتبه ای از تعین اول قائل شدند، با تعینات اسمی، وصفی، نوری و وجودی در مقام جمع وجود. وَأَمَّا الأَسْمَاءُ وَالصَّفَاتُ اللَّفْظِيَّةُ، فَهِيَ أَسْمَاءِ لِلأَسْمَاءِ عِنْدَ هَؤُلَاءِ الْعُرَفَاءِ. اما اسما و صفات لفظی، نزد این عرفا اسمهایی برای همان اسما هستند. وَبِالجُمْلَةِ، جَعَلُوا لَهُ مَرْتَبَةَ التَّعَيُّنِ الثَّانِي الَّذِي هُوَ مَقَامُ الْوُجُودَاتِ (51 الْمُتَكَيّرَة الخَارِجِيَّةِ، وَجَعَلُوا الْمَعْرُوفَ الَّذِي يُمْكِنُ عِرْفَانُهُ،) الحقَّ الْمُتَعَينَ بِالنُّعُوتِ الأَوَّلِيَّةِ وَالثَّانَوِيَّة؛ حَيْثُ إِنَّ نُعُوتَهُ عِنْدَهُمْ هِيَ تَعَيُّنَاتُهُ الأَوَّلِيَّةُ وَالثَّانَوِيَّةُ. به طور کلی، آنها مرتبه ای به نام تعین دوم برای خداوند قائل شده اند که مقام وجودات [51]متكثر خارجی است.


1) آل عمران (3) / 28 و 30

آن ها شناخت ممکن خداوند را حق متعین به نعوت اولیه و ثانویه می دانند؛ به این معنا که نعوت خداوند، از نظر آنان همان تعینات اولیه و ثانویه او هستند. وَالْعَجَبُ أَنَّ الشَّيْطَانَ وَطَأَهُمْ وَطْئًا عَجيبًا، حَيْثُ مَنَعَهُمْ عَنْ مَعْرِفَةِ اللَّهِ الْوَاقِعِيَّةِ، وَأَوْقَعَ فِي ظَنَهِمْ أَنَّهُ تمتنِعُ الْمَعْرِفَةِ، وَسَاقَهُمْ إِلَى مَعْرِفَةِ غَيْرِهِ مِنَ الْمَخْلُوقَاتِ، إِيقَاعًا فِي ظَنِهِمْ أَنَّهَا هِيَ اللَّهُ. (و شگفت اینجاست که شیطان به طرز عجیبی آنان را فریفته و از شناخت واقعی خداوند بازداشته است. او به آنها القا کرده که خداوند غیر قابل شناخت است و آنان را به سوی شناخت غیر او از مخلوقات سوق داده است، به گونه ای که گمان کنند آن مخلوقات همان خداوند هستند .) فَسَدُّوا بَابَ مَعْرِفَةِ اللَّهِ الْوَاقِعِيِّ وَفَتَحُوا بَابَ مَعْرِفَةِ الْحَقِّ الْمُتَعَيِّنِ. وَجَعَلُوا نُعُوتَهُ وَتَعَيُّنَاتِهِ نُعُوتًا لِلذَّاتِ، وَمُوجِبَةٌ لِتَعَيُّنِهِ وَتَقَيَّدِهِ وَتَحْدِيدِهِ بِالْحَقِيقَةِ بِكُلِ الْقُيُودِ وَالْحُدُودِ. آن ها در معرفت واقعی خداوند را بستند و در معرفت به حق متعین را گشودند. و صفات و تعینات او را به عنوان صفاتی برای ذات قرار دادند که موجب تعين، تقيد، و تحديد ذات او به حقیقت با تمامی قیود و حدود می شود. فَلِذَا ذَهَبُوا إِلَى نَفْي السُّوَى وَبَقَاءِ الْحُكْمِ الْعَدَدِي فَقَطْ. فَاللَّهُ الْمُتَعَالِي عَنِ الْأَوْهَامِ، يَكُونُ عِنْدَهُمْ لَا بِشَرْطٍ مَقْسَمِيًّا. بنابراین، به نفی غیر و باقی ماندن حكم عددی صرف قائل شدند. خدای متعالی از اوهام، نزد آنان به صورت لا بشرط مقسمی» در نظر گرفته می شود. وَلَهُ مَرْتَبَتَانِ : مَرْتَبَةُ الْبِشَرْطِ لَائِيَّةِ . وَهِيَ الْغَيْبُ الْمُطْلَقُ الْغَيْرُ الْمَعْرُوفُ الْمُمْتَنِعُ الْعِرْفَانِ . وَمَرْتَبَةُ الْبِشَرْطِ الشَّيْئِيَّةِ . وَهِيَ مَرْتَبَةُ التَّعَيُّنَاتِ الَّتِي هِيَ نُعُوتُهُ وَأَوْصَافُهُ وَأَسْمَاؤُهُ فِي مَقَامِ التَّعَيُّنِ الْأَوَّلِ وَالثَّانِي. و برای او دو مرتبه قائل شدند: مرتبه «بشرط لائی» - که همان غیب مطلق، ناشناخته و غیر قابل معرفت است. و مرتبه «بشرط شیئی» - که مرتبه تعیناتی است که صفات اوصاف، و اسماء او در مقام تعین اول و دوم محسوب می شود. فَالْمَرْتَبَتَانِ وَإِنْ كَانَتَا مُتَغَايِرَتَيْنِ مُتَبَابِنَتَيْنِ ، إِلَّا أَنَّ الدَّاتَ عَيْنُ الْمَرْتَبَتَيْنِ. وَاللَّهُ لَيْسَ عِبَارَةً عَنْ إِحْدَى الْمَرْتَبَتَيْنِ، بَلْ اللَّهُ الْوَاقِعِيُّ عِنْدَهُمْ هُوَ بِعَيْنِهِ الْمَرْتَبَتَانِ.

پس این دو مرتبه، اگرچه با یکدیگر متغایر و متباین اند، اما ذات همان عین این دو مرتبه است. و خداوند، نزد آنها، نه به عنوان یکی از این دو مرتبه، بلکه خود این دو مرتبه به صورت عینی در نظر گرفته می شود. فَفِي عَيْنِ التَّنَرُّه وَالإِطْلَاقِ في مَقَامِ الْغَيْبِ الْمُطْلَقِ، يَكُونُ عَيْنَ الْمُقَيَّدَاتِ الْمُتَعَيِّنَاتِ فِي مَرْتَبَةِ التَّقْبِيدِ. پس در عین تنزه و اطلاق در مقام غیب مطلق، همان ذات مقيدات و متعیّنات در مرتبه تقیید است. فَجَعَلُوا النُّعُوتَ وَالتَّعَيُّنَاتِ نُعُوتًا لِلذَّاتِ. وَجَعَلُوا الذَّاتَ مُتَعَيِّنَةً بِالْحَقِيقَةِ بِكُلِّ التَّعَيُّنَاتِ وَالنُّعُوتِ حَقِيقَةً بِالدّقَةِ الْعَفْلِيَّةِ، لَا تَجَارًا وَمُسَاحَةً. بنابراین، آنها صفات و تعینات را صفاتی برای ذات دانسته اند. و ذات را حقیقتاً، و نه مجازاً یا به صورت مسامحه متعین با تمامی تعینات و صفات بر اساس دقت عقلی می دانند. وَحَقِيقَةُ التَّوْحِيدِ عِنْدَهُمْ هِيَ هَذِهِ، أَيْ كَوْنُ الْوَحْدَةِ فِي عَيْنِ الْكَفْرَةِ. و حقیقت توحید نزد آنها همین است یعنی وحدت در عین کثرت. وَالشَّيْخِيَّةُ . أَتْبَاعُ الشَّيْخ أَحْمَدَ الأَحْسَائِي . قَدْ تَبِعُوهُمْ مَعْنًى، وَإِنْ غَيَّرُوا الْعِبَارَاتِ. فَإِنَّهُمْ أَخَذُوا الْمَعَانِي مِنَ الْعُرَفَاءِ وَمَزَجُوهَا بِالْأَحْبَارِ. شیخیه - پیروان شیخ احمد احسائی - از عرفا در معنا پیروی کرده اند، اگرچه عبارات را تغییر داده اند. زیرا آنها معانی را از عرفا گرفته و با احادیث درهم آمیخته اند. وَلَيْسَ هُمْ كَلَامٌ جَدِيدٌ. فَإِنَّهُمْ أَيْضًا ذَهَبُوا إِلَى كَوْنِ الْحَقِّ الْمُطْلَقِ الْغَيْبِ الْمَحْفِي، غَيْرَ مَعْرُوفٍ؛ و سخن جدیدی از خود ندارند. زیرا آنها نیز به این اعتقاد رفته اند که حق مطلق غیب مخفی است و شناخته شده نیست؛ لِعَدَمِ وُقُوعِ الأَفْعَالِ وَالأَحْوَالِ . كَالْمَعْرُوفِيَّةِ . عَلَيْهِ تَعَالَى؛ لِاسْتِلْزَامِهِ كَوْنَهُ مَحَلَّا لِلْحَوَادِثِ لِمَكَانِ وُقُوع غَيْرِهِ عَلَيْهِ. زیرا افعال و احوال - مانند شناخته شدن - بر او تعالی واقع نمی شوند؛ چرا که این امر مستلزم آن است که او محل حوادث باشد به دلیل وقوع غير بر او. فَذَهَبُوا إِلَى أَنَّ الْمَعْرُوفَ هُوَ الْحَقُّ الظَّاهِرُ الْمَنْعُوتُ بِالنُّعُوتِ وَالأَوْصَافِ، سَوَاءٌ كَانَتِ الصِّفَاتُ وَالأَسْمَاءُ اللَّفْظِيَّةَ، أَوِ الْوُجُودِيَّةَ الخَارِجِيَّةَ.

فَالْمَعْرُوفُ عِنْدَهُمْ هُوَ الْمُتَجَلِي فِي مَجَالِي الْأَشْيَاءِ تَجَلِيًا ذَاتِيًّا، بِحَيْثُ يَكُونُ الْمَعْرُوفُ هُوَ هَذَا الْمُتَجَلِّي. ،بنابراین آنها معتقد بودند که شناخته شده همان حق ظاهر است که به نعوت و اوصاف متصف شده است؛ چه این صفات و اسماء لفظی باشند و چه وجودی و خارجی. پس از دیدگاه آنان، شناخته شده همان حقیقتی است که در مظاهر اشیا به صورت ذاتی تجلی کرده است، به گونه ای که این متجلی همان شناخته شده محسوب می شود. وَحَيْثُ رَأَوْا فِي الأَخْبَارِ أَنَّ الصَّادِرَ الأَوَّلَ هُوَ النَّبِيُّ الْخَاتَمُ، فَجَعَلُوهُ أَوَّلَ مَجَالِي الذَّاتِ وَأَوَّلَ الْمَظَاهِرِ الَّتِي يَتَجَلَّى فِيهَا الذّاتُ، فَجَعَلُوهُ مَعْرُوفًا بِالْحَقِيقَةِ، وَهَكَذَا إِلَى الْكَرِيمِ خَانِ. و از آنجا که در روایات دیدند که صادر اول همان پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله است،) او را نخستین مظهر ذات و اولین تجلی گاه حقیقت دانستند. پس پیامبر خاتم را به عنوان شناخته شده واقعی معرفی کردند و این سلسله را تا کریم خان ادامه دادند. وَالْغَرَضُ : إِنَّ كَلَامَهُمْ عَيْنُ كَلَامِ الْعُرَفَاءِ، لِأَنَّهُمْ ذَهَبُوا إِلَى كَوْنِ الصَّفَاتِ وَالنُّعُوتِ مُوجِبَةً لِتَعَيُّنِ الذَّاتِ بِالْحَقِيقَةِ، وَصَبْرُورَةِ الْمَعْرُوفِ لِلْخَلْقِ الذَّاتَ الْمُتَعَيّنَةَ بِالصَّفَاتِ وَالأَسْمَاءِ وَالنُّعُوتِ، (52 ) مقصود این است که سخن آنها دقیقاً همان سخن عرفاست، زیرا معتقدند که صفات و نعوت موجب تعین ذات الهی به صورت واقعی می شوند و شناخته شده برای خلق همان ذات متعین به صفات، اسماء، و نعوت است، چه اسماء و صفات لفظی باشند و چه صفات وجودی و اسماء خارجى. وَلَازِمَهُ هَذَا الْكَلَامِ، كَوْنُ الذَّاتِ المُطلَقَةِ الْمُتَنَزِّهَةِ في مَقَامِ الْغَيْبِ، عَيْنَ الْمُقَيَّدِ الْمَوْصُوفِ الْمَنْعُوتِ في مَرْتَبَةِ النُّعُوتِ وَالصَّفَاتِ وَالْقُبُودَاتِ. وَإِلَّا، لَمَا كَانَ تَحَصَّلٌ لِمَعْرُوفِيَّةِ الذَّاتِ الظَّاهِرَةِ. و نتیجه این سخن این است که ذات مطلق و متعالی در مقام غیب، همان ذات مقید موصوف و متصف در مرتبه ،نعوت صفات، و قیودات است.

وگرنه شناخت ذات ظاهر معنی و نتیجه ای نداشت. وَبِالْجُمْلَةِ : كَوْنُ الذَّاتِ مُمتَنِعَةَ الْعِرْفَانِ فِي مَقَامِ الْغَيْبِ الْمُطْلَقِ، وَمُمْكِنَةَ الْعِرْفَانِ في مَرْتَبَةِ الأَسْمَاءِ وَالصَّفَاتِ، هُوَ عَيْنُ تَصْوِيرِ الْمَرْتَبَتَيْنِ لِلذَّاتِ الإهيَّةِ. به طور خلاصه این که ذات در مقام غیب مطلق غیر قابل شناخت باشد، و در مرتبه اسماء وصفات امکان شناخت داشته باشد، عين تصویر دو مرتبه برای ذات الهی است. وَعَيْنُ كَوْنِ اللَّهِ الْوَاقِعِي هُوَ اللَّابِشَرْطِ الْمَقْسَمِيُّ عَيْنَ الْمُقَيَّدَاتِ الْمَوْصُوفَاتِ بِالصِّفَاتِ وَالأَسْمَاءِ اللَّفْظِيَّةِ أو الخارجيَّةِ الْوُجُودِيَّةِ. و عین این است که خداوند واقعی همان «لا بشرط مقسمی» است که عین مقیدات موصوف به صفات و اسماء لفظی یا خارجی وجودی است. وَعَيْنُ كَوْنِ الصَّفَاتِ مُوجِبَةً لِتَعَيُّنِ الذَّاتِ وَتَقَيُّدِهَا وَتَحْدِيدِهَا بِكُلِ الْحُدُودِ بِالْحَقِيقَةِ وَالدِّقَةِ الْعَقْلِيَّةِ، لَا مُسَاحَةً وَلَا بَجَازًا. و عین این است که صفات موجب تعین ذات و تقيد و تحدید آن به تمام حدود به صورت حقیقی و با دقت عقلی هستند، نه به صورت مسامحه و نه مجاز. وَإِلَّا، لَمَا كَانَ تَحَصَّلْ لِكَوْنِ الْمَعْرُوفِ هِيَ الذَّاتَ الْمَوْصُوفَةَ الظَّاهِرَةَ بِالأَوْصَافِ وَالأَسْمَاءِ. و گرنه، این حاصل نمی شد که معروف همان ذات موصوف و ظاهر به اوصاف و اسماء باشد. وَأَمَّا صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ، فَقَدْ أَصَرَّ عَلَى بُطْلَانِ هَذِهِ الْحَرَافَاتِ إِصْرَارًا بَلِيغًا؛ إِذْ مِنْ أَرْجَسِ الْخَبَائِثِ وَأَحْبَثِ أَنْوَاعِ اللَّهْوِ وَاللَّعِبِ أَنْ يَتَطَوَّرَ الذَّاتُ الْمُقَدَّسَةُ الْمُنَزَّهَةُ بِكُلِّ التَّطَوُّرَاتِ وَالتَّعَيُّنَاتِ. اما صاحب شریعت به شدت بر بطلان این خرافات اصرار ورزید؛ چرا که از پلیدترین پلیدیها و خبیث ترین انواع لهو و لعب، این است که ذات مقدس و منزه از هر گونه تغییر، دچار تطور و تعین شود. فَلَيْسَ فَوَ وَلَا لَعِبٌ أَحْبَتُ مِنْ صَيْرُورَة الذَّاتِ الْمُقَدَّسَةِ الْمُنَزَّهَةِ عَنْ كُلِّ النَّقَائِصِ عَيْنَ الْفَوَاحِشَ، فَيَصِيرُ زَانِيَا، بَلْ عَيْنَ الزِّنَا، وَيَصِيرُ لَاطِيَّا، بَلْ عَيْنَ اللَّوَاطِ.

هیچ لهو و لعبی خبیث تر از آن نیست که ذات مقدس و منزه از هر گونه نقص، عین فواحش گردد، به گونه ای که زانی شود، بلکه عین زنا و لواط کننده گردد، بلکه عین لواط. (سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى وَتَقَدَّسَ يَسْتَحْيِي الْقَلَمُ عَنْ كِتَابَةِ هَذِهِ الْخُرَافَاتِ، وَتَرْتَعِدُ الْفَرَائِصُ عَنْ تَنْظِيمِ جُمَلِهَا حَتَّى لِبَيَانِ حَرَافَتِهَا ! ) (پاک و منزه است او و متعالی و مقدس. قلم از نوشتن این خرافات شرم دارد و اندام از تنظیم جملات آن حتی برای بیان خرافاتش، به لرزه می افتد! ) وَالْعَجَبُ مِنْ قِلَّةِ حَيَاءِ الْقَوْمِ، حَيْثُ يُصَرِّحُونَ فِي كُتُبِهِمْ فِي الْمَوَارِدِ الْعَدِيدَةِ بِكَوْنِهِ عَيْنَ الْأَشْيَاءِ الخسيسة. و شگفت آور است از بی شرمی این قوم که در مواضع متعدد در کتب خود تصریح کرده اند که خداوند عین اشیای پست و خوار است. غَيْرتَ غَيْرُ دَرْ جَهَانْ نَكَّذَاشت / لَاجَرَمُ عَيْنِ جُمْلَهُ أَشْيَا شُدْ غیرتش نگذاشت در جهان هیچ غیر باشد / ناچار عین تمام اشیا شد ## وصف اکملیت ظَنَّا مِنْهُمْ أَنَّ هَذَا وَصْفُ الأَكْمَلِيَّةِ، وَزَعْمًا مِنْهُمْ أَنَّهُ لَوْلَا ذَلِكَ، لَجَاءَ التَّحْدِيدُ فِي وُجُودِهِ تَعَالَى. وَمَا عَلِمُوا أَنَّ هَذَا عَيْنُ النَّقْصِ، بَلْ هُوَ أَحْبَتُ لَعِبٍ مِنْهُ تَعَالَى، وَأَرْجَسُ هَوِ وَأَنْجَسُ فِعْلِ مِنْهُ تَبَارَكَ. به گمان آنها این ،وصف کمال مطلق است و تصور کردند که اگر چنین نباشد، محدودیت به وجود خداوند وارد می شود. اما نمی دانند که این عین نقص است، بلکه از زشت ترین بازیها و پلیدترین اعمالی است که به خداوند نسبت داده می شود. إِذْ لِكَمَالِ تَنَزُّهِهِ وَتَقَدُّسِهِ وَعَدَمٍ تَنَاهِي شِدَّةِ كَمَالَاتِهِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ، لا حَاجَةَ لَهُ إِلَى هَذِهِ التَّطَوُّرَاتِ الخسِيسَةِ الخَبيثَةِ، وَلَيْسَ هَذَا إِلَّا أَرْجَسَ اللَّعِب وَاللَّهْوِ. كَمَا صَرَّحَتْ بِهِ الرِّوَايَاتُ. زیرا به دلیل کمال تنزه و تقدس او و بی نهایتی شدت کمالات غیر متناهی اش نیازی به این تطورات پست و ناپاک ندارد، و این چیزی جز پلیدترین بازی و سرگرمی نیست. چنان که روایات نیز بر این موضوع تصریح کرده اند. وَلَا يَرْضَى ذَاتُهُ الْمُقَدَّسَةُ مِنْ عِبَادِهِ أَنْ يُسْدُوا إِلَيْهِ هَذَا الْفِعْلَ الخَبيثَ، بَلْ أَخَسُ الْمَوْجُودَاتِ وَأَدْوَتُهَا . كَالشَّيْطَانِ. لَا يَرْضَى أَنْ يُسْنَدَ وَيُنْسَبَ إِلَيْهِ هَذَا الْفِعْلُ الْقَبِيحُ الشَّنِيعُ،

بِأَنْ يُقَالَ فِي حَقِّهِ : إِنَّهُ فِي عَيْنِ التَّنَنُّه وَالتَّجَرُدِ ، يَكُونُ عَيْنَ الْخَبَائِثِ، فَضْلًا عَنْ اللَّهِ تَعَالَى. ذات مقدس خداوند نمی پذیرد که بندگانش چنین عمل پلیدی را به او نسبت دهند، حتی پست ترین موجودات مانند شیطان راضی نیستند که چنین عمل زشت و شنیعی به آنها نسبت داده شود، که بگویند: او در عین تنزه و تجرد، عین پلیدیها است، چه برسد به خداوند متعال. فَوَا عَجَبَاهُ مِنْ قِلَّةِ حَيَاءِ الْبَشَرِ، وَمِنْ وَطْءِ الشَّيْطَانِ إِيَّاهُمْ! حَيْثُ أَوْقَعَ فِي قَلْبِهِمْ حُبَّ الأُلُوهِيَّةِ، فَسَاقَهُمْ فِي الْمَعَارِفِ إِلَى مَقَامِ زَعَمُوا أَنَّ غَايَةَ الْعِرْفَانِ، رُؤْيَةُ الْكُلِ إِلَهَا، وَخَرْقُ حِجَابِ تَوَهُم غَيْرِ اللَّهِ. وای از بی شرمی انسانها، و از نفوذ شیطان بر آنها شیطان محبت به الوهیت را در قلبشان انداخت، و آنها را به سوی مقامی در معارف سوق داد، که گمان کردند نهایت عرفان، دیدن همه چیز به عنوان خدا و از بین بردن حجاب توهم غیر خدا است. ## آسمانه غَيره وَالْغَرَضُ : إِنَّ صَاحِبَ الشَّرِيعَةِ أَصَرَّ بِالْغَيْرِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ بَيْنَ اللَّهِ وَخَلْقِهِ، لا بَيْنَ الْمَرْتَبَتَيْنِ اللَّتَيْنِ تَوَهَّمَهَا الْعُرَفَاءُ وَأَصَرَّ عَلَى أَنَّ صِفَاتِهِ وَأَسْمَاءَهُ غَيْرُهُ تَعَالَى غَيْرِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ، سَوَاءٌ كَانَتِ الأَسْمَاءُ وَالصَّفَاتُ لَفْظِيَّةً أَوْ وُجُودِيَّةٌ وَجَعَلَهَا حَوَادِثَ مُحْدَثَةٌ مَخْلُوقَةٌ. مقصود این است که صاحب شریعت بر غیریت حقیقی میان خدا و خلق تأکید کرده است، نه بر غیریت میان دو مرتبه ای که عرفا به آن توهم داشتند. او تأکید کرد که صفات و اسماء خداوند از خود او غیر حقیقی هستند، چه این اسماء و صفات لفظی باشند و چه وجودی. و آن ها را به عنوان پدیده هایی محدث و مخلوق در نظر گرفت. وَجَعَلَ الأَوْصَافَ وَالأَسْمَاءَ أَوْصَافًا وَأَسْمَاء وَعَلَائِمَ (=نَمَا بِشَدِهَنْدِهَ لِنَفْسِ الذَّاتِ الْمُقَدَّسَةِ الْغَيْبِ الْمَحْفِي، لَا لِمَرْتَبَةِ تَعَيُّنِهِ الأَوَّلِ ، كَمَا تَوَهَّمَهُ الْقَوْمُ مِنْ جَعْلِ الأَسْمَاءِ اسْمَ الذَّاتِ وَاسْمَ الصِّفَاتِ وَأَسْمَاءَ الأَفْعَالِ وَالأَوْصَافِ صِفَاتِ الذَّاتِ وَصِفَاتِ الأَفْعَالِ وَالصَّفَاتِ الإِضَافِيَّةِ وَذَاتِ الإِضَافَةِ.) و او اوصاف و اسماء را اوصاف اسماء و علائم و (نمایش دهنده ذات مقدس و غیب مخفی دانست،)

نه برای مرتبه تعین اول همان گونه که عرفا تصور کردند. عرفا اسماء را به عنوان اسم ذات اسم صفات و اسم افعال در نظر گرفتند، و اوصاف را به عنوان صفات ذات صفات ،افعال و صفات اضافی و ذات اضافه تلقی کردند. وَصَاحِبُ الشَّرْعِ، رَغْمًا لأنوفِهِمْ، صَرَّحَ بِكَوْنِ الجَمِيعِ أَسْمَاءَ الذَّاتِ وَصِفَاتِهِ . كَمَا فِي الْكَافِي. و صاحب شریعت، برخلاف خواسته و توهمات آنان، تصریح کرد که همه اینها اسماء و صفات ذات الهی هستند، چنان که در کتاب «کافی» نیز آمده است. وَبِالْجُمْلَةِ، حَيْثُ تَكُونُ مَعْرِفَةُ اللَّهِ صُنْعَهُ، لَا صُنْعَ الْعِبَادِ، وَلَا يُمْكِنُ لِأَحَدٍ أَنْ يَعْرِفَهُ بِنَفْسِهِ، وَحَيْثُ تَكُونُ ذَاتُ اللَّهِ تَعَالَى غَيْرَ مَحْدُودَةٍ بِحَدٍ، وَلَا مَحْسُوسَةً وَلَا مَوْهُومَةً وَلَا مَعْقُولَةً، فَلَا مَحَالَةَ فَتْحًا لِبَابِ الدُّعَاءِ وَالنّدَاءِ احْتَارَ لِنَفْسِهِ أَسْمَاءً وَأَوْصَافًا لِكَيْ يُدْعَى بِهَا. به طور خلاصه، از آنجا که معرفت خداوند فعل اوست، نه فعل بندگان، و هیچ کس نمی تواند به تنهایی او را بشناسد، و از آنجا که ذات خداوند متعال نامحدود است، نه محسوس است نه موهوم و نه معقول بنابراین برای باز کردن باب دعا و ندا، خداوند برای خود اسماء و اوصافی برگزید تا به واسطه آن ها خوانده شود. فَتَكُونُ هَذِهِ الأَسْمَاءُ (53 وَالأَوْصَافُ ، أَوْصَافًا لَهُ تَعَالَى بِمَعْنَى كَوْنِهَا عَلَائِمَ جَعْلِيَّةً جَعَلَهَا اللَّهُ تَعَالَى عَلَامَاتٍ لِنَفْسِهِ مِنْ دُونِ أَنْ تَصِيرَ الذَّاتُ مُتَعَيّنَةً بِمَا بِوَجْهِ مِنْ وُجُوهِ التَّعَيُّنِ.) ،بنابراین این اسماء و اوصاف اوصاف خداوند تعالی هستند، به این معنا که آنها علائم قراردادی هستند که خداوند تعالی آنها را به عنوان علامت هایی برای ذات خود قرار داده است، بدون اینکه ذات به هیچ وجه از وجوه تعین، متعین به آن ها شود. بَل مُوصُوفِيَّتُهُ وَمُتَعَيِّنِيَّتُهُ (نِشَانْدَار شُدَنِسٌ إِينْ اسْتْ بِهِ إِيْنهَا نِشَانَهى أُوِينْدْ، أَنْ دُونْ إِينْكِهِ ذَاتْ نِشَاندَارُ بشَوَد .) بلکه توصیف پذیری و تعین پذیری او این است که اینها نشانه های او هستند، بدون آنکه ذات خود نشانه دار شود. أَنَّ هَذِهِ صِفَتُهُ وَتَعَيُّنُهُ. این صفات و تعین او هستند.

فَتَعَيُّنُهُ عِبَارَةٌ عَنْ نَفْسٍ هَذِهِ الأَسْمَاءِ وَالصَّفَاتِ. فَصَيْرُورَتُهُ مُتَعَيّنا ( = نِشَانُدَارُ عِبَارَةٌ عَنْ صَيْرُورَةِ هَذِهِ الأَسْمَاءِ وَالْأَوْصَافِ مَخْلُوقَةٌ مُحْدَثَةٌ. فَتَعَيُّنُهُ تَعَالَى فِعْلُهُ وَخَلْقُهُ الْمُحْدَثُ الْمَخْلُوقُ، لَا أَنْ تَصِيرَ الذَّاتُ مُتَعَيِّنَةٌ بِوَجْهِ مِنْ أَنْحَاءِ التَّعَيُّنِ بِالْحَقِيقَةِ. پس تعین او همان این اسماء و صفات است. متعین شدن او (=نشاندار شدن او یعنی همین اسماء و اوصاف به صورت مخلوق و حادث در می آیند.) پس تعین خداوند همان فعل او و خلق حادث و مخلوق اوست، نه اینکه ذات او به هیچ وجه به صورت حقیقی متعین شود. فَلَهُ تَعَالَى أَوْصَافٌ وَأَسْمَاء لَفْظِيَّةٌ وَخَارِجِيَّةٌ لِكَيْ يُوصَفَ بِمَا، وَلَكِنَّ الصَّفَةَ غَيْرُ الْمَوْصُوفِ بِالحَقِيقَةِ، وَالأَوْصَافُ تَصِفُ اللَّهَ تَعَالَى بِاللَّا مَوْصُوفِيَّةِ. خداوند اوصاف و اسماء لفظی و خارجی دارد تا به واسطه آنها توصیف شود، اما صفت در حقیقت غیر از موصوف است، و این اوصاف خداوند را با بی موصوفی توصیف می کنند. فَهُوَ تَعَالَى لَا يَتَعَيَّنُ بِذَاتِهِ وَلَا يَتَحَدَّدُ وَلَا يَتَقَيَّدُ بِوَصْفٍ وَحَدٍ وَقَيْدٍ. وَإِلَّا، لَكَانَ عَيْنَ الْمُقَيَّدَاتِ، وَهُوَ ضَرُورِيُّ الْفَسَادِ وَالْبُطْلَانِ عِنْدَ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ. بَل تَعَيُّنُهُ هُوَ اسْمُهُ وَصِفَتُهُ وَفِعْلُهُ وَخَلْقُهُ وَهُوَ تَعَالَى غَيْرُ صِفَاتِهِ وَأَسْمَائِهِ غَيْرِيَّةً حَقِيقِيَّةً . وَهَذَا مَعْنَى نَفْي الصِّفَاتِ عَنْهُ تَعَالَى. خداوند متعال نه با ذات خود متعین می شود، و نه محدود و مقید به وصف، حد، یا قیدی می گردد. وگرنه، ذات او همان مقیدات می شد که این امر نزد صاحب شریعت آشکارا باطل و فاسد است. بلکه تعین او همان اسم، صفت، فعل، و خلق اوست. و خداوند متعال از صفات و اسماء خود غیریت حقیقی دارد. این همان معنای نفی صفات از ذات اوست. فَالصِّفَاتُ وَالأَسْمَاءُ صِفَاتٌ لَهُ تَعَالَى. وَهُوَ تَعَالَى فِي عَيْنِ كَوْنِهِ مَوْصُوفًا بِمَا (نِشَانْ دَادِهِ شُدِهِ بِهِ إِيْنْهَا ، يَكُونُ غَيْرَ مَوْصُوفٍ وَلَا تَحْدُودٍ وَلَا مُتَعَيِّنٍ وَلَا مُتَقَيَّد.)

صفات واسماء، صفات او هستند. و خداوند متعال در عین اینکه به اینها (نشان داده شده به این ها موصوف است،) همچنان غیر موصوف، نامحدود، غیر متعين، و غیر مقید باقی می ماند. فَإِذَنْ لَا تَكُونُ أَسْمَاؤُهُ وَصِفَاتُهُ اللَّفْظِيَّةُ مِنْ قَبِيل الأَعْلَامِ الشَّخْصِيَّةِ الَّتى تُوضَعُ لِذَوَاتِ الأَشخاص وَتُسْتَعْمَلُ فِي هَذِهِ الذَّوَاتِ. پس اسماء و صفات لفظی او از نوع اسمهای شخصی نیستند که برای ذاتهای اشخاص وضع شوند و در آن ذاتها به کار روند. بَلْ الأَسْمَاءُ وَالْأَوْصَافُ الإِهَيَّةُ، تَكُونُ كُلُّهَا مَوْضُوعَةً بِالْوَضْعِ الإِهِيَ لِلْمَفَاهِيمِ الْعَامَّةِ، وَتُسْتَعْمَلُ فِيهَا. بلکه اسماء و صفات الهی، همه آنها به وسیله وضع الهی برای مفاهیم عام قرار داده شده اند و در این مفاهیم به کار می روند. وَيَكُونُ الْمُرَادُ مِنْهَا الذَّاتَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي لَا يُحَدُّ وَلَا يَتَعَيَّنُ بِحِسٍ وَلَا وَهْمٍ وَلَا عَقْلٍ. و منظور از آنها، ذات مقدسی است که نه به حس نه به ،وهم و نه به عقل محدود یا متعین می شود. فَلَيْسَ الْمُسْتَعْمَلُ فِيهِ هُوَ اللَّهَ تَعَالَى، بَلِ الْمُسْتَعْمَلُ فِيهِ هُوَ الْمَفْهُومُ الْعَامُ، وَلَكِنَّ الْمُرَادَ مَصْدَاقٌ خَاصٌ يُبَايِنُ سَائِرَ الْمَصَادِيقِ، مَعَ التَّنَبُّهِ بِأَنَّ هَذَا الْمُرَادَ لَا يُحَسُّ وَلَا يُوهَمُ وَلَا يُعْقَلُ. وَهَذَا الْمُرَادُ هُوَ الذَّاتُ الْمُقَدَّسَةُ الْمُنَزَّهَةُ. بنابراین، آنچه استفاده می شود خداوند متعال نیست بلکه مفهومی عام است که استفاده می شود. اما مراد، مصداق خاصی است که از سایر مصادیق متمایز است با این آگاهی که این مراد نه محسوس، نه موهوم، و نه معقول است و این مراد همان ذات مقدس و منزه الهی است. فَعَلَى هَذَا، يَكُونُ الْمُرَادُ مِنْ لَفْظِ «اللَّهِ» أَوْ «الرَّحْمَنِ» أَوْ «الرَّحِيمِ» أو «الْعَلِيم» أو «الْقَدِيرِ» أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَسْمَاءِ وَالصَّفَاتِ، شَيْئًا وَاحِدًا، وَهُوَ الذَّاتُ الْمُقَدَّسَةُ الإِهَيَّةُ الْمُتَعَالِيَةُ عَنِ الْأَوْهَامِ وَالْعُقُولِ، وَإِنْ كَانَ الْمُسْتَعْمَلُ فِيهِ مُتَعَدِّدًا. بنابراین، مقصود از لفظ «الله» یا «الرحمن» یا «الرحيم» یا «العليم» یا «القدير» يا ساير اسماء وصفات، چیزی واحد است و آن ذات مقدس الهی است که فراتر از اوهام و عقول است،

حتی اگر موارد استعمال آن متعدد باشد. وَمِنْ هُنَا ظَهَرَ يُطْلَانُ التَّرَادُفِ فِي أَسْمَاءِ اللَّهِ وَصِفَاتِهِ، كَمَا تَوَهَّمَهُ الشَّيْخُ الْأَحْسَائِيُّ. إِذِ الْمُسْتَعْمَلُ فِيهِ مُختلِفٌ. فَلَا تَرَادُفَ فِيهَا. و از اینجا بطلان هم معنایی در اسماء و صفات خداوند، چنان که شیخ احسائی توهم کرده بود، آشکار می شود. زیرا موارد استعمال متفاوت است و بنابراین در آنها هم معنایی وجود ندارد. وَهَذَا الَّذِي قُلْنَا . مِنْ كَوْنِ الْمُرَادِ مِنْ جَمِيعِ هَذِهِ الأَلْفَاظِ وَاحِدًا، وَهُوَ اللَّهُ تَعَالَى. مَنْصُوصٌ فِي الرِّوَايَاتِ، كَمَا فِي الْكَافِي فِي الرِّوَايَةِ الَّتِي تَعَرَّضَ لَهَا بِأَنَّ لَفْظَ «السَّمِيع» و «الْعَلِيمِ» و «الرَّحْمَنِ» و «الرَّحِيمِ» مِنْ أَسْمَائِهِ الَّتِي تَجْرِي عَلَى النَّاسِ. و آنچه گفتیم - یعنی اینکه مقصود از تمام این الفاظ واحد است و آن خداوند متعال است در روایات تصریح شده است، چنان که در کتاب کافی، در روایتی که اشاره کرده، آمده است که لفظ «السمیع»، «العليم»، «الرحمن»، و الرحیم» از اسماء اوست که بر مردم جاری می شود. وَبِالْجُمْلَةِ، فَاللَّهُ تَعَالَى لَوْ لَمْ يَخْتَرْ لِنَفْسِهِ هَذِهِ الأَسْمَاءَ وَالصَّفَاتِ، لَمَا كُنَّا قَادِرِينَ عَلَى دُعَائِهِ وَنِدَائِهِ وَذِكْره، وَلَانْسَدَّ بَابُ دُعَائِهِ؛ لِكَوْنِهِ مُتَعَالِيًا عَنِ الْأَوْهَامِ وَالْعُقُولِ. به طور خلاصه اگر خداوند متعال این اسماء و صفات را برای خود انتخاب نکرده بود، نمی توانستیم او را بخوانیم ندا کنیم یا ذکر کنیم و باب دعا به خاطر تعالی او از اوهام و عقول بسته می شد. وَإِذَنْ انْسَدَّ بَابُ عِبَادَتِهِ. فَاخْتَارَهَا لِنَفْسِهِ لِكَيْ يُدْعَى بِمَا وَيُعْبَدَ. فَهَذَا هُوَ الشَّأْنُ فِي أَسْمَائِهِ وَصِفَاتِهِ اللَّفْظِيَّةِ. وَيُنَادِي بِهِ الرِّوَايَاتُ الْوَارِدَةُ فِي بَابِ الْأَسْمَاءِ فِي الْكَافِي وَالْبِحَارِ. و در این صورت باب عبادت او نیز بسته می شد. پس این اسماء را برای خود برگزید تا به واسطه آنها خوانده و عبادت شود. و این همان شأن اسماء و صفات لفظی اوست که در روایات وارده در باب اسماء در «کافی» و «بحار» به آن اشاره شده است. ## معروف بالايات، موصوف بالعلامات وَكَذَا الْكَلَامُ في الأَسْمَاءِ الْوُجُودِيَّةِ، حَيْثُ إِنَّهَا صِفَاتٌ وَعَلَامَاتٌ لَهُ تَعَالَى، وَهُوَ يُوصَفُ بِمَا .(يَعْنِي نِشَانُ دَادِهِ مِي شَوَدْ بِهِ إِيْنهَا وَهِذَا وَرَدَ أَنَّهُ تَعَالَى مَعْرُوفٌ بِالآيَاتِ، مَوْصُوفٌ بِالْعَلَامَاتِ.

و همین طور درباره اسماء وجودی نیز چنین است چرا که آنها صفات و علاماتی برای خداوند متعال هستند و او به واسطه آنها توصیف می شود یعنی با اینها نشان داده میشود . و به همین دلیل آمده است که خداوند به وسیله آیات شناخته میشود و با علائم توصیف می شود. وَمَعَ ذَلِكَ، لَا يَكُونُ هُوَ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى . مَوْصُوفًا، أَي: مُتَعَيَّنًا مُتَحَدَّدًا مُقَيَّدًا. وَإِلَيْهِ تُشِيرُ الخَطَبُ الْوَارِدَةُ فِي نَفْي الصَّفَاتِ. كَمَا قَالَ (علیه السلام : ( 54) وَكَمَالُ تَوْحِيدِهِ نَفْيُ الصَّفَاتِ عَنْهُ. (1) .) با این حال خداوند - تبارک و تعالی - موصوف نیست یعنی متعین محدود، یا مقید نمی شود. و خطبه های وارده در نفی صفات نیز به همین موضوع اشاره دارند. چنان که امام فرمود و کمال توحید او، نفی صفات از اوست. وَلَمْ يَقُل (علیه السلام : وَكَمَالُ تَوْحِيدِهِ نَفْيُ السَّوَى.) فَلَوْ كَانَ مَسْلَكُ صَاحِبِ الشَّرْعِ عَلَى الْوَحْدَةِ فِي الْكَثْرَةِ وَالتَّطَوُّرِ، وَكَوْنِ الْحَقِّ فِي عَيْنِ تَنَزُّهِهِ مُتَعَيِنًا، لَلَزِمَ التَّعْبِيرُ بِنَفْي السّوَى . إِذْ لَا غَيْرَ سِوَاهُ أَبَدًا . لَا التَّعْبِيرُ بِنَفْي الصِّفَاتِ عَنْهُ. و نفرمودند و کمال توحید او، نفی غیر است. اگر مشرب صاحب شریعت بر وحدت در کثرت و تطور بود و حق در عین تنزه خود متعین می بود، لازم بود که به نفی غیر تعبیر شود - زیرا هیچ چیزی غیر از او وجود ندارد - نه اینکه به نفی صفات از او تعبیر شود. فَإِنَّ مَفَادَهُ الِاعْتِقَادُ بِوُجُودِ صِفَةٍ هِيَ غَيْرُ الْمَوْصُوفِ بِهَا، وَالِاعْتِقَادُ بِنَفْي هَذَا الْغَيْرِ عَنْ اللَّهِ تَعَالَى، وَمَرْجِعُهُ إلَى الْمُغَايَرَةِ الْحَقِيقِيَّةِ بَيْنَ الْحَقِّ وَالخَلْقِ. وَهَذَا هُوَ الأَمْرُ اللَّطِيفُ الَّذِي أَوْقَعَ الْعُرَفَاءَ في الخطأ. زیرا این تعبیر، دلالت بر اعتقاد به وجود صفتی دارد که غیر از موصوف به آن است و اعتقاد به نفی این غیر از خداوند متعال که نتیجه آن به غیریت حقیقی بین حق و خلق بازمی گردد. و این همان نکته لطیفی است که عرفا را به اشتباه انداخته است. وَحَيْثُ إِنَّهُمْ رَأَوْا رِوَايَاتٍ مُصَرّحَةً بِكَوْنِهِ تَعَالَى مَوْصُوفًا، وَرِوَايَاتٍ مُصَرِّحَةٌ بِكَوْنِهِ غَيْرَ مَوْصُوفٍ،


1) الكاني 1 / 140؛ بحار الأنوار 54 / 166

فَزَعَمُوا أَنَّ حَقِيقَةَ الْمَوْصُوفِيَّةِ فِي عَيْنِ اللَّامَوْصُوفِيَّةِ هِيَ الْقَوْلُ بِاللَّابَشَرْطِ الْمَقْسَمِي، وَكَوْنِهِ تَعَالَى فِي عَيْنِ إِطْلَاقِهِ وَتَنَزُّهِهِ عَنِ الْقُيُودِ وَالأَوْصَافِ وَالتَّعَيُّنَاتِ عَيْنَ الْمُقَيَّدَاتِ الْمَحْدُودَاتِ الْمَوْصُوفَاتِ. چون آنها روایاتی را دیدند که به صراحت خداوند را موصوف میدانستند و روایاتی که به صراحت خداوند را غیر موصوف می دانستند، گمان کردند که حقیقت موصوفیت در عین لا موصوفیت همان قائل شدن به "لا بشرط مقسمی است، و اینکه خداوند متعال در عین اطلاق و تنزه از قیود اوصاف و تعینات، عين مقيدات، محدودات و موصوفات است. فَلِهَذَا ذَهَبُوا إِلَى الْمَرْتَبَتَيْنِ، وَإِلَى كَوْنِ الْمُطْلَقِ عَيْنَ الْمُقَيَّدِ فِي مَرْتَبَةِ التَّقْبِيدِ. فَأَسَّسُوا عَلَيْهِ جَمِيعَ مَعَارِفِهِمْ. وَحَيْثُ أَخْطَؤُوا فِي الأَسَاسِ، أَحْطَووا في جَمِيعِ أَبْوَابِ الْمَعَارِفِ وَالْقَدَمَ كُلُّ الْأَبْوَابِ، وَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ الْمَوْصُوفَ اللَّامَوْصُوفَ عِبَارَةٌ عَمَّا ذَكَرْنَا مِنْ كَوْنِ الأَوْصَافِ لَهُ تَعَالَى مِنْ دُونِ أَنْ يُوصَفَ الذَّاتُ وَيَتَعَيَّنَ وَيَتَقَيَّدَ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. بنابراین، آنها به دو مرتبه قائل شدند و بر این باور بودند که مطلق عین مقید در مرتبه تقیید است. و بر این اساس، تمام معارف خود را بنا نهادند. اما چون در پایه و اساس دچار اشتباه شدند، در تمام ابواب معارف نیز اشتباه کردند و تمام ابواب ویران شد و نفهمیدند که موصوف لا موصوف، به این معناست که اوصاف برای خداوند متعال هستند بدون اینکه ذات توصیف، متعین یا مقید شود. وَبِالجُمْلَةِ، الرّوَايَاتُ الْوَارِدَةُ الْمُصَرِحَةُ بِالْغَيْرِيَّةِ، خَارِجَةٌ عَنْ حَدِ الإِحْصَاءِ فَنَحْنُ نَذْكُرُ شَطْرًا مِنْهَا. فَقَدْ وَرَدَتِ الرِّوَايَاتُ في أَبْوَابٍ مُخْتَلِفَةٍ، فَنَقُولُ : قَدْ صَرَّحُوا بِأَنَّهُ تَعَالَى خَالِقٌ وَرَبِّ غَيْرُ مَخلُوقِ وَلَا مَرْبُوبٍ. وَصَرَّحُوا بِنَفْي الصَّفَاتِ عَنْهُ وَنَفْي الأَغْبَارِ مِنْهُ تَعَالَى فِي رُتْبَةِ ذَاتِهِ. و به طور خلاصه، روایاتی که به صراحت غیریت خداوند را بیان کرده اند از حد شمارش فراتر رفته است. ما بخشی از آنها را ذکر می کنیم روایات در ابواب مختلفی آمده است و می گوییم به صراحت بیان کرده اند که خداوند متعال خالق و پروردگار است، نه مخلوق و نه مربوب و به صراحت، نفی صفات از او و نفی اغیار از ذات متعال او در مرتبه ذاتش را بیان کرده اند. فَعَنِ التَّوْحِيدِ، عَنْ سَهْلِ ، قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى أَي مُحَمَّدٍ (يَعْنِي الْعَسْكَرِيَّ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ سَنَةَ خَمْسٍ وَخَمْسِينَ ومائتين:)

از کتاب توحید از سهل نقل شده است به ابو محمد (یعنی امام عسکری درود خدا بر او باد در سال دویست و پنجاه و پنج هجری نوشتم:) قَدِ اخْتَلَفَ - يَا سَيِّدِي - أَصْحَابُنَا فِي التَّوحِيدِ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ: هُوَ جِسْمُ. وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ: هُوَ صُورَةٌ. ای سرور من، اصحاب ما درباره توحید اختلاف کرده اند. برخی از آنها می گویند: خدا جسم است. و برخی دیگر می گویند: او یک تصویر است. فَإِنْ رَأَيْتَ - يَا سَيِّدِي - أَنْ تُعَلِّمَنِي مِنْ ذِلِكَ مَا أَقِفُ عَلَيْهِ وَلَا أُجَاوِزُهُ، فَعَلْتَ مُتَطَوَّلًا عَلَى عَبْدِكَ. اگر مصلحت می بینید، ای سرور من مرا در این باره آموزش دهید تا بر آن متوقف شوم و از آن فراتر نروم، شما با این کار لطف بزرگی به بنده خود خواهید کرد. فَوقَعَ بِخَطِهِ: سَأَلْتَ عَنِ التَّوْحِيدِ وَهَذَا عَنْكُمْ مَعْزُولُ . إِنَّهُ تَعَالَى وَاحِدٌ أَحَدٌ صَمَدُ * (لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدُه (1) . خَالِقٌ وَلِيسَ بِمَخْلُوقٍ يَخْلُقُ - تَبَارَكَ وَتَعَالَى - مَا يَشَاءُ مِنَ الأَجْسَامِ وَغَيْرِ لِكَ. وَيُصَوِّرُ مَا يَشَاءُ وَلَيْسَ بِمُصَوِّرٍ. جَلَّ ثَنَاؤُهُ وَتَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ. وَتَعَالَى أَنْ يَكُونَ لَهُ شَبَهُ، هُوَ لَا غَيْرُهُ. (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ). (2) .) امام عسکری (علیه السلام با دست خط خود پاسخ دادند از توحید پرسیدی و این امر از شما جداست.) خداوند متعال، واحد، احد و صمد است و نه زاده و (نه زاییده شده و برای او هیچ کس همتا نیست .) او خالق است و مخلوق نیست. خلق می کند - تبارک و تعالی - هر چه را بخواهد از اجسام و غیر از آن. و صورت می بخشد هر چه را بخواهد و خود مصور نیست. منزه است ثنایش و مقدس است نامهایش، و برتر از آن است که شبیهی برای او باشد. او است و غیر او نیست. (هیچ چیزی مانند او نیست و او شنوا و بیناست .) تَبَصَّرْ أَنَّهُ سَأَلَ عَنِ التَّوْحِيدِ، لَا عَنْ أَصْلِ الصَّانِعِ، بِأَنَّهُ جِسْمُ أَمْ لَا. فَلَيْسَ الْكَلَامُ فِي السُّؤَالِ عَمَّا يَقُولُهُ عَبَدَةُ الأَوْثَانِ وَالأَصْنَامِ وَالْمُشْتِهَةِ، بَلِ السُّؤَالُ كَانَ عَنِ التَّوْحِيدِ الْحَقِيقِيَ الَّذِي يَقُولُهُ الصُّوفِيَّةُ وَالْعُرَفَاءُ مِنْ كَوْنِ الْوَحْدَةِ فِي الْكَثْرَةِ وَالتَّطَوُّرِ.


1) الإخلاص (112) / 3 و 4

2) الشورى (42) / 11

توجه كن كه سؤال او درباره توحید بود، نه اصل صانع، اینکه جسم است یا نه. پس سخن درباره چیزی نیست که بت پرستان صنم پرستان و مشبهه میگویند بلکه سؤال درباره توحید حقیقی است که صوفیه و عرفا آن را بیان می کنند از جمله وحدت در کثرت و تطور. وَيَشْهَدُ عَلَى ذَلِكَ قَوْلُهُ: «اخْتَلَفَ أَصْحَابُنَا» ، أَي: الإِمَامِيَّةُ الْقَائِلُونَ بِإِمَامَتِكُمْ، التَّابِعُونَ لِشَرِيعَتِكُمْ. فَهَذَا الْكَلَامُ يَشْهَدُ عَلَى عَدَمِ كَوْنِ الْمُخْتَلِفِينَ مِنْ سَفَلَةِ النَّاسِ وَجُهَلَائِهِمْ الْقَائِلِينَ بِالتَّشْبِيهِ، بَلِ الْمُخْتَلِفُونَ إِنَّمَا احْتَلَفُوا فِي مَا يَقُولُهُ الْعُرَفَاءُ وَالْمُتَصَوَفَةُ؛ لِأَنَّ هَذِهِ الْخُرَافَاتِ كَانَتْ فِي أَعْصَارِهِمْ.: و این را گفته او تأیید میکند «اصحاب ما اختلاف کردند»، یعنی امامیه که به امامت شما قائل اند، و پیروان شریعت شما هستند. این سخن نشان میدهد که اختلاف کنندگان از افراد عوام و جاهلان تشبیه کننده نبودند،بلکه اختلاف آنها درباره چیزی بود که عرفا و متصوفه میگفتند زیرا این خرافات در عصر آنها رواج داشته است. وَيَشْهَدُ عَلَيْهِ أَيْضًا قَوْلُهُ (علیه السلام : «وَهَذَا عَنْكُمْ مَعْرُولُ .. إِذْ لَوْ كَانَ الْمَسْؤُولُ عَنْهُ أَصْلَ الصَّانِع بأَنَّهُ هَلْ هُوَ جِسْم أَمْ لَا ، لَمَا كَانَ الرَّاوِي مَعْرُولًا عَنْهُ، بَلْ لَا بُدَّ مِنْ أَنْ يَكُونَ عَارِفًا بِأَنَّهُ تَعَالَى لَيْسَ جسم.) و بر این مطلب همچنین سخن امام (علیه السلام : «و این از شما جداست»، گواهی میدهد. زیرا اگر پرسش درباره اصل صانع بود، اینکه آیا او جسم است یا نه راوی نمی توانست از آن جدا باشد، بلکه باید به روشنی می دانست که خداوند متعال جسم نیست.) فَإِذَنْ كَانَ الْوَاجِبُ عَلَى الإِمَامِ (علیه السلام أَنْ يُشَدِّدَ عَلَيْهِ بِأَنَّ اللَّهَ مُتَعَالٍ عَنْ أَنْ يَكُونَ جِسْمًا جَمَادًا أَوْ عِجْلًا أَوْ شَمْسًا أَوْ فَمَرًا أَوْ نَارًا إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ.) بنابراین، وظیفه امام(علیه السلام این بود که به او تأکید کند که خداوند از اینکه جسم باشد، مانند جماد، گوساله، خورشید، ماه یا آتش و غیر آن، منزه است.) وَيَشْهَدُ عَلَى ذَلِكَ أَيْضًا قَوْلُهُ (علیه السلام : «خَالِقٌ وَلَيْسَ بِمَخْلُوقٍ». فَذِكْرُ هَذَا الْكَلَامِ عَقِبَ وَاحِدِيَّتِهِ وَأَحَدِيَّتِهِ، شَاهِدٌ قَوِيٌّ عَلَى كَوْنِ مَرَادِهِ أَنَّ الله خلق مِنْ خَلْقِهِ وَخَلْقُهُ خَلْق مِنْهُ، وَأَنَّ مَرَادَهُ إِثْبَاتُ الْغَيْرِيَّةِ وَإِبْطَالُ تَوْحِيدِ الْعُرَفَاءِ.) و همچنین سخن امام(علیه السلام : «خالق است و مخلوق نیست»، بر این موضوع شهادت میدهد. ذکر این سخن پس از اشاره به واحدیت و احدیت او، گواهی قوی است بر اینکه منظور او این است که خداوند از خلق خود جداست و خلق او نیز از او جداست و هدف او اثبات غیریت و ابطال توحید عرفا است.)

وَبِالْجُمْلَةِ، وَعَنْ التَّوْحِيدِ وَالأَمَالِي ، قَالَ الرَّاوِي: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ عَلِيَّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ التَّوْحِيدِ - إِلَى أَنْ قَالَ:- فَغَضب(علیه السلام ، قال - إلَى أَنْ قَالَ : إِنَّهُ لَيسَ مِنَّا مَنْ زَعَمَ أَنَّ الله جِسْمُ، وَنَحْنُ مِنْهُ بُرَاء فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ. (1) .) و به طور خلاصه در کتاب توحید و امالی آمده است که راوی:گفت از امام علی بن محمد (علیه السلام درباره توحید سؤال کردم تا اینکه گفت: - امام خشمگین شد و فرمود - تا اینکه گفت: - کسی که گمان کند خدا جسم است از ما نیست و ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم.) وَعَنْ التَّوْحِيدِ وَالْكَافِي، عَنْ إِبْرَاهِيمِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْهَمْدَانِي، (55 قَالَ:) كتبتُ إِلَى الرَّجُل (يَعْنِي أَبَا الْحَسَنِ :إِنَّ مَنْ قِبَلَنَا مِنْ مُوَالِيكَ (كَوْنُ الْمُخْتَلِفِينَ مِنْ مُوَالِيهِمْ: شَاهِدٌ قَوِيٌّ عَلَى كون النظر في تَوْحِيدِ الْعُرَفَاءِ وَالْمُتَصَوَّعَةِ) قَدِ اخْتَلَفُوا فِي التَّوْحِيدِ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ: جِسْمُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ: صورة.) و در کتاب توحید و کافی، از ابراهیم بن محمد همدانی نقل شده است: به امام (علیه السلام نوشتم :ای امام برخی از موالیان شما (اینکه اختلاف کنندگان از موالیان ایشان هستند، شاهدی قوی است بر اینکه بحث در توحید عرفا و متصوفه است) در مورد توحید اختلاف کرده اند.) برخی می گویند: او جسم است . و برخی می گویند: او صورت است. فَكَتَبَ بِخَطْهِ : سُبْحَانَ مَنْ لَا يُحَدُّ وَلَا يُوصَفُ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ، أَوْ قَالَ: الْبَصِيرُ. <a href="#ref- [].) پس امام با دست خط خود نوشت منزه است خدایی که محدود نمی شود و وصف نمی پذیرد .هیچ چیزی مانند او نیست و او شنوا و داناست . یا فرمود: بیناست. وَعَن الاحتجاج، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْجُمَانِي، قَالَ مُلْتُ لا بي إبْرَاهِيمَ إِنَّ هِشَامَ بْنَ الْحَكَمِ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى: جِسْمُ أَيسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ، عَالِمُ سَمِيعٌ بَصِيرٌ قَادِرُ مُتكم نَاطِقَ ، وَالكَلَامُ وَالْقُدْرَةُ وَالْعِلْمُ يَجْرِي مَجْرَى وَاحِدٍ، ليس أَيْسَ شَيْء مِنْهَا مَخْلُوقا . و در کتاب احتجاج، از عبدالرحمن الجمانی نقل شده است که گفت: به امام موسی کاظم (علیه السلام گفتم : هشام بن حکم گمان کرده است که خداوند متعال جسم است، هیچ چیزی مانند او نیست، دانا، شنوا، بینا، توانا، سخنگو و گویاست . و گفته است که کلام، قدرت و علم او در یک مسیر واحد قرار دارند و هیچ یک از آنها مخلوق نیستند.)


1) التوحيد / 104؛ الأمالي (للصدوق) / 227؛ بحار الأنوار 3 / 291

و بر آنچه که در کتاب پنهان خود نگاشته است، عمل می کنند. نه خلاف آنچه او دانسته است انجام می دهند، و نه چیزی غیر از آن را می خواهند. فَهُوَ قَرِيبٌ غَيْرُ مُتزِقٍ، وَرَعِيدٌ غَيْرُ مُتَقَصَّ. يُحَقق وَلَا يُمَثَلُ، وَيُوَحَدُ وَلَا يُبَعضُ يُعْرَفُ بِالْآيَاتِ وَيُثْبَتُ بالْعَلَامَاتِ فَلَا إلَهَ غَيْرُهُ الْكَبِيرُ الْمُتَعَال. او نزدیک است، اما متصل نیست و دور است اما جدا نیست حقایق را آشکار می کند، اما تمثیل نمی شود. یگانگی دارد، اما تقسیم نمی شود. با آیات شناخته می شود، و با نشانه ها ثابت می شود. هیچ خدایی جز او، بزرگ و متعال، وجود ندارد. ثُمَّ قَالَ(علیه السلام يَا بَعْدَ كَلَامِ آخَرَ تَكَلَّمَ بِهِ : حَدَّثَنِي أَبِي، عَنْ جَدِّهِ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: مَا عَرَفَ الله مَنْ شَبَّهَهُ بِخَلْقِهِ، وَلَا وَصَفَهُ بِالْعَدْلِ مَنْ نَسَبَ إِلَيْهِ ذُنُوبَ عِبَادِهِ. fn[التوحيد / 47 ؛ بحار الأنوار 3 / 297](footnote1-page206" id=") [].) پس امام با دست خط خود نوشت منزه است خدایی که محدود نمی شود و وصف نمی پذیرد .هیچ چیزی مانند او نیست و او شنوا و داناست . یا فرمود: بیناست. وَعَن الاحتجاج، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْجُمَانِي، قَالَ مُلْتُ لا بي إبْرَاهِيمَ إِنَّ هِشَامَ بْنَ الْحَكَمِ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى: جِسْمُ أَيسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ، عَالِمُ سَمِيعٌ بَصِيرٌ قَادِرُ مُتكم نَاطِقَ ، وَالكَلَامُ وَالْقُدْرَةُ وَالْعِلْمُ يَجْرِي مَجْرَى وَاحِدٍ، ليس أَيْسَ شَيْء مِنْهَا مَخْلُوقا . و در کتاب احتجاج، از عبدالرحمن الجمانی نقل شده است که گفت: به امام موسی کاظم (علیه السلام گفتم : هشام بن حکم گمان کرده است که خداوند متعال جسم است، هیچ چیزی مانند او نیست، دانا، شنوا، بینا، توانا، سخنگو و گویاست . و گفته است که کلام، قدرت و علم او در یک مسیر واحد قرار دارند و هیچ یک از آنها مخلوق نیستند.)

و بر آنچه که در کتاب پنهان خود نگاشته است، عمل می کنند. نه خلاف آنچه او دانسته است انجام می دهند، و نه چیزی غیر از آن را می خواهند. فَهُوَ قَرِيبٌ غَيْرُ مُتزِقٍ، وَرَعِيدٌ غَيْرُ مُتَقَصَّ. يُحَقق وَلَا يُمَثَلُ، وَيُوَحَدُ وَلَا يُبَعضُ يُعْرَفُ بِالْآيَاتِ وَيُثْبَتُ بالْعَلَامَاتِ فَلَا إلَهَ غَيْرُهُ الْكَبِيرُ الْمُتَعَال. او نزدیک است، اما متصل نیست و دور است اما جدا نیست حقایق را آشکار می کند، اما تمثیل نمی شود. یگانگی دارد، اما تقسیم نمی شود. با آیات شناخته می شود، و با نشانه ها ثابت می شود. هیچ خدایی جز او، بزرگ و متعال، وجود ندارد. ثُمَّ قَالَ(علیه السلام يَا بَعْدَ كَلَامِ آخَرَ تَكَلَّمَ بِهِ : حَدَّثَنِي أَبِي، عَنْ جَدِّهِ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: مَا عَرَفَ الله مَنْ شَبَّهَهُ بِخَلْقِهِ، وَلَا وَصَفَهُ بِالْعَدْلِ مَنْ نَسَبَ إِلَيْهِ ذُنُوبَ عِبَادِهِ. fn[التوحيد / 47 ؛ بحار الأنوار 3 / 297](footnote1-page206" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) پس امام با دست خط خود نوشت منزه است خدایی که محدود نمی شود و وصف نمی پذیرد .هیچ چیزی مانند او نیست و او شنوا و داناست . یا فرمود: بیناست. وَعَن الاحتجاج، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْجُمَانِي، قَالَ مُلْتُ لا بي إبْرَاهِيمَ إِنَّ هِشَامَ بْنَ الْحَكَمِ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى: جِسْمُ أَيسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ، عَالِمُ سَمِيعٌ بَصِيرٌ قَادِرُ مُتكم نَاطِقَ ، وَالكَلَامُ وَالْقُدْرَةُ وَالْعِلْمُ يَجْرِي مَجْرَى وَاحِدٍ، ليس أَيْسَ شَيْء مِنْهَا مَخْلُوقا . و در کتاب احتجاج، از عبدالرحمن الجمانی نقل شده است که گفت: به امام موسی کاظم (علیه السلام گفتم : هشام بن حکم گمان کرده است که خداوند متعال جسم است، هیچ چیزی مانند او نیست، دانا، شنوا، بینا، توانا، سخنگو و گویاست . و گفته است که کلام، قدرت و علم او در یک مسیر واحد قرار دارند و هیچ یک از آنها مخلوق نیستند.)

و بر آنچه که در کتاب پنهان خود نگاشته است، عمل می کنند. نه خلاف آنچه او دانسته است انجام می دهند، و نه چیزی غیر از آن را می خواهند. فَهُوَ قَرِيبٌ غَيْرُ مُتزِقٍ، وَرَعِيدٌ غَيْرُ مُتَقَصَّ. يُحَقق وَلَا يُمَثَلُ، وَيُوَحَدُ وَلَا يُبَعضُ يُعْرَفُ بِالْآيَاتِ وَيُثْبَتُ بالْعَلَامَاتِ فَلَا إلَهَ غَيْرُهُ الْكَبِيرُ الْمُتَعَال. او نزدیک است، اما متصل نیست و دور است اما جدا نیست حقایق را آشکار می کند، اما تمثیل نمی شود. یگانگی دارد، اما تقسیم نمی شود. با آیات شناخته می شود، و با نشانه ها ثابت می شود. هیچ خدایی جز او، بزرگ و متعال، وجود ندارد. ثُمَّ قَالَ(علیه السلام يَا بَعْدَ كَلَامِ آخَرَ تَكَلَّمَ بِهِ : حَدَّثَنِي أَبِي، عَنْ جَدِّهِ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: مَا عَرَفَ الله مَنْ شَبَّهَهُ بِخَلْقِهِ، وَلَا وَصَفَهُ بِالْعَدْلِ مَنْ نَسَبَ إِلَيْهِ ذُنُوبَ عِبَادِهِ. fn[التوحيد / 47 ؛ بحار الأنوار 3 / 297](footnote1-page206" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) پس امام با دست خط خود نوشت منزه است خدایی که محدود نمی شود و وصف نمی پذیرد .هیچ چیزی مانند او نیست و او شنوا و داناست . یا فرمود: بیناست. وَعَن الاحتجاج، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْجُمَانِي، قَالَ مُلْتُ لا بي إبْرَاهِيمَ إِنَّ هِشَامَ بْنَ الْحَكَمِ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى: جِسْمُ أَيسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ، عَالِمُ سَمِيعٌ بَصِيرٌ قَادِرُ مُتكم نَاطِقَ ، وَالكَلَامُ وَالْقُدْرَةُ وَالْعِلْمُ يَجْرِي مَجْرَى وَاحِدٍ، ليس أَيْسَ شَيْء مِنْهَا مَخْلُوقا . و در کتاب احتجاج، از عبدالرحمن الجمانی نقل شده است که گفت: به امام موسی کاظم (علیه السلام گفتم : هشام بن حکم گمان کرده است که خداوند متعال جسم است، هیچ چیزی مانند او نیست، دانا، شنوا، بینا، توانا، سخنگو و گویاست . و گفته است که کلام، قدرت و علم او در یک مسیر واحد قرار دارند و هیچ یک از آنها مخلوق نیستند.)

فَقَالَ: قَاتَلَهُ اللّهُ أَ مَا عَلِمَ أَنَّ الْجِسْم تَحْدُودُ، وَالْكَلامَ غَيْرَ الْمُتَكَلَّم؟ مَعَاذَ اللَّهِ وَأَبْرَأُ إِلَى اللهِ مِنْ هَذَا الْقَوْلِ لَا جسْم وَلَا صُورَةٌ وَلَا تَحْدِيدَ . وَكُلُّ شَيْءٍ سِوَاهُ مخلوق ، وَإِنَّمَا تَكُونُ الأَشْيَاء بِإِرَادَتِهِ وَمَشيهِ مِنْ غَيْرِ كَلامِ وَلَا تَرَدُّدِ فِي نَفْسٍ وَلَا نُطْقِ بِلِسَانِ. fn[الاحتجاج 2 / 385؛ الكاني 1 / 106 ؛ التوحيد / 100؛ بحار الأنوار 3 / 295]( [].) امام فرمودند: خدا او را بکشد ! آیا نمی داند که جسم محدود است و کلام غیر از متکلم است؟! پناه بر خدا! من از این سخن به خدا پناه میبرم نه جسم است، نه صورت، و نه محدود. و هر چیزی غیر از او مخلوق است. و اشياء تنها به اراده و مشیت او به وجود می آیند بدون کلام بدون تردید در نفس، و بدون نطق با زبان. وَعَنْ التَّوْحِيدِ ، عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيٌّ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ - عَنْ بِيهِ، عَنْ جَدِّهِ قَالَ: قَامَ رَجُلٌ إِلَى الرَّضَا7 فَقَالَ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ! صِفْ لَنَا رَبَّكَ فَإِنَّ مَنْ قَبْلَنَا قَدِ اخْتَلَفُوا عَلَيْنَا. و در کتاب توحید، از امام حسن عسکری (علیه السلام نقل شده است که فرمود: مردی نزد امام رضا (علیه السلام) برخاست و گفت ای فرزند رسول خدا پروردگارت را برای ما توصیف کن؛ زیرا پیشینیان ما در این مورد اختلاف کردند.) فَقَالَ الرَّضَا - صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ- : إِنَّهُ مَنْ يَصِفُ رَبِّهُ بِالْقِيَاسِ، لَا يَزَالُ الدَّهْرَ فِي الالْتِبَاسِ، مَائِلًا عَنِ الْمِنْهَاج، طَاعِنَا فِي الْأَعْوِجَاجِ، ضَالاً عَنِ السَّبِيلِ، قَائِلًا غَيْرَ الْجَمِيلِ. پس امام رضا (علیه السلام فرمودند: هر کس پروردگار خود را با قیاس توصیف کند، همیشه در طول زمان دچار سردرگمی خواهد بود، از راه راست منحرف میشود به بیراهه می رود از مسیر درست گمراه می شود، و سخنی ناپسند خواهد گفت.) أَعرفُهُ بِمَا عَرَفَ بِهِ نَفْسَهُ، وَأصِفُهُ بِمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ مِنْ غَيْرِ صُورَةٍ لَا يُدْرَك بِالحَوَاسُ، وَلَا يُقَاسُ بِالنَّاسِ. مَعْرُوف بغير تشبيه. وَمُتَدَانِ فِي بُعْدِهِ لا بنظير. او را به همان چیزی که خودش را معرفی کرده است می شناسم. و او را با آنچه که خودش را توصیف کرده است، توصیف میکنم بدون هیچ تصویری با حواس قابل درک نیست. و با مردم قابل قیاس نیست. شناخته شده است بدون هیچ شباهتی. و در دوری خود نزدیک است، اما نه به وسیله هیچ نظیری. لَا يُمَثْلُ بِخَلِيقَتِهِ. وَلَا يَجُورُ فِي قَضِيَّتِهِ الْخَلْقُ إِلَى مَا عَلِمَ مُنْقَادُونَ، وَعَلَى مَا سَطَرَ فِي الْمَكْنُونِ مِنْ كِتَابِهِ مَاضُونَ. لَا يَعْمَلُونَ خِلَافَ مَا عَلِمَ، وَلَا غَيَرُهُ يُرِيدُونَ. با آفریدگانش مقایسه نمی شود و در قضاوت خود ظلم نمی.کند مخلوقات به آنچه او دانسته است، فرمانبردارند،

فَقَالَ: قَاتَلَهُ اللّهُ أَ مَا عَلِمَ أَنَّ الْجِسْم تَحْدُودُ، وَالْكَلامَ غَيْرَ الْمُتَكَلَّم؟ مَعَاذَ اللَّهِ وَأَبْرَأُ إِلَى اللهِ مِنْ هَذَا الْقَوْلِ لَا جسْم وَلَا صُورَةٌ وَلَا تَحْدِيدَ . وَكُلُّ شَيْءٍ سِوَاهُ مخلوق ، وَإِنَّمَا تَكُونُ الأَشْيَاء بِإِرَادَتِهِ وَمَشيهِ مِنْ غَيْرِ كَلامِ وَلَا تَرَدُّدِ فِي نَفْسٍ وَلَا نُطْقِ بِلِسَانِ. fn[الاحتجاج 2 / 385؛ الكاني 1 / 106 ؛ التوحيد / 100؛ بحار الأنوار 3 / 295]( [].) امام فرمودند: خدا او را بکشد ! آیا نمی داند که جسم محدود است و کلام غیر از متکلم است؟! پناه بر خدا! من از این سخن به خدا پناه میبرم نه جسم است، نه صورت، و نه محدود. و هر چیزی غیر از او مخلوق است. و اشياء تنها به اراده و مشیت او به وجود می آیند بدون کلام بدون تردید در نفس، و بدون نطق با زبان. وَعَنْ التَّوْحِيدِ ، عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيٌّ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ - عَنْ بِيهِ، عَنْ جَدِّهِ قَالَ: قَامَ رَجُلٌ إِلَى الرَّضَا7 فَقَالَ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ! صِفْ لَنَا رَبَّكَ فَإِنَّ مَنْ قَبْلَنَا قَدِ اخْتَلَفُوا عَلَيْنَا. و در کتاب توحید، از امام حسن عسکری (علیه السلام نقل شده است که فرمود: مردی نزد امام رضا (علیه السلام) برخاست و گفت ای فرزند رسول خدا پروردگارت را برای ما توصیف کن؛ زیرا پیشینیان ما در این مورد اختلاف کردند.) فَقَالَ الرَّضَا - صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ- : إِنَّهُ مَنْ يَصِفُ رَبِّهُ بِالْقِيَاسِ، لَا يَزَالُ الدَّهْرَ فِي الالْتِبَاسِ، مَائِلًا عَنِ الْمِنْهَاج، طَاعِنَا فِي الْأَعْوِجَاجِ، ضَالاً عَنِ السَّبِيلِ، قَائِلًا غَيْرَ الْجَمِيلِ. پس امام رضا (علیه السلام فرمودند: هر کس پروردگار خود را با قیاس توصیف کند، همیشه در طول زمان دچار سردرگمی خواهد بود، از راه راست منحرف میشود به بیراهه می رود از مسیر درست گمراه می شود، و سخنی ناپسند خواهد گفت.) أَعرفُهُ بِمَا عَرَفَ بِهِ نَفْسَهُ، وَأصِفُهُ بِمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ مِنْ غَيْرِ صُورَةٍ لَا يُدْرَك بِالحَوَاسُ، وَلَا يُقَاسُ بِالنَّاسِ. مَعْرُوف بغير تشبيه. وَمُتَدَانِ فِي بُعْدِهِ لا بنظير. او را به همان چیزی که خودش را معرفی کرده است می شناسم. و او را با آنچه که خودش را توصیف کرده است، توصیف میکنم بدون هیچ تصویری با حواس قابل درک نیست. و با مردم قابل قیاس نیست. شناخته شده است بدون هیچ شباهتی. و در دوری خود نزدیک است، اما نه به وسیله هیچ نظیری. لَا يُمَثْلُ بِخَلِيقَتِهِ. وَلَا يَجُورُ فِي قَضِيَّتِهِ الْخَلْقُ إِلَى مَا عَلِمَ مُنْقَادُونَ، وَعَلَى مَا سَطَرَ فِي الْمَكْنُونِ مِنْ كِتَابِهِ مَاضُونَ. لَا يَعْمَلُونَ خِلَافَ مَا عَلِمَ، وَلَا غَيَرُهُ يُرِيدُونَ. با آفریدگانش مقایسه نمی شود و در قضاوت خود ظلم نمی.کند مخلوقات به آنچه او دانسته است، فرمانبردارند،

فَقَالَ: قَاتَلَهُ اللّهُ أَ مَا عَلِمَ أَنَّ الْجِسْم تَحْدُودُ، وَالْكَلامَ غَيْرَ الْمُتَكَلَّم؟ مَعَاذَ اللَّهِ وَأَبْرَأُ إِلَى اللهِ مِنْ هَذَا الْقَوْلِ لَا جسْم وَلَا صُورَةٌ وَلَا تَحْدِيدَ . وَكُلُّ شَيْءٍ سِوَاهُ مخلوق ، وَإِنَّمَا تَكُونُ الأَشْيَاء بِإِرَادَتِهِ وَمَشيهِ مِنْ غَيْرِ كَلامِ وَلَا تَرَدُّدِ فِي نَفْسٍ وَلَا نُطْقِ بِلِسَانِ. fn[الاحتجاج 2 / 385؛ الكاني 1 / 106 ؛ التوحيد / 100؛ بحار الأنوار 3 / 295]( [].) امام فرمودند: خدا او را بکشد ! آیا نمی داند که جسم محدود است و کلام غیر از متکلم است؟! پناه بر خدا! من از این سخن به خدا پناه میبرم نه جسم است، نه صورت، و نه محدود. و هر چیزی غیر از او مخلوق است. و اشياء تنها به اراده و مشیت او به وجود می آیند بدون کلام بدون تردید در نفس، و بدون نطق با زبان. وَعَنْ التَّوْحِيدِ ، عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيٌّ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ - عَنْ بِيهِ، عَنْ جَدِّهِ قَالَ: قَامَ رَجُلٌ إِلَى الرَّضَا7 فَقَالَ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ! صِفْ لَنَا رَبَّكَ فَإِنَّ مَنْ قَبْلَنَا قَدِ اخْتَلَفُوا عَلَيْنَا. و در کتاب توحید، از امام حسن عسکری (علیه السلام نقل شده است که فرمود: مردی نزد امام رضا (علیه السلام) برخاست و گفت ای فرزند رسول خدا پروردگارت را برای ما توصیف کن؛ زیرا پیشینیان ما در این مورد اختلاف کردند.) فَقَالَ الرَّضَا - صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ- : إِنَّهُ مَنْ يَصِفُ رَبِّهُ بِالْقِيَاسِ، لَا يَزَالُ الدَّهْرَ فِي الالْتِبَاسِ، مَائِلًا عَنِ الْمِنْهَاج، طَاعِنَا فِي الْأَعْوِجَاجِ، ضَالاً عَنِ السَّبِيلِ، قَائِلًا غَيْرَ الْجَمِيلِ. پس امام رضا (علیه السلام فرمودند: هر کس پروردگار خود را با قیاس توصیف کند، همیشه در طول زمان دچار سردرگمی خواهد بود، از راه راست منحرف میشود به بیراهه می رود از مسیر درست گمراه می شود، و سخنی ناپسند خواهد گفت.) أَعرفُهُ بِمَا عَرَفَ بِهِ نَفْسَهُ، وَأصِفُهُ بِمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ مِنْ غَيْرِ صُورَةٍ لَا يُدْرَك بِالحَوَاسُ، وَلَا يُقَاسُ بِالنَّاسِ. مَعْرُوف بغير تشبيه. وَمُتَدَانِ فِي بُعْدِهِ لا بنظير. او را به همان چیزی که خودش را معرفی کرده است می شناسم. و او را با آنچه که خودش را توصیف کرده است، توصیف میکنم بدون هیچ تصویری با حواس قابل درک نیست. و با مردم قابل قیاس نیست. شناخته شده است بدون هیچ شباهتی. و در دوری خود نزدیک است، اما نه به وسیله هیچ نظیری. لَا يُمَثْلُ بِخَلِيقَتِهِ. وَلَا يَجُورُ فِي قَضِيَّتِهِ الْخَلْقُ إِلَى مَا عَلِمَ مُنْقَادُونَ، وَعَلَى مَا سَطَرَ فِي الْمَكْنُونِ مِنْ كِتَابِهِ مَاضُونَ. لَا يَعْمَلُونَ خِلَافَ مَا عَلِمَ، وَلَا غَيَرُهُ يُرِيدُونَ. با آفریدگانش مقایسه نمی شود و در قضاوت خود ظلم نمی.کند مخلوقات به آنچه او دانسته است، فرمانبردارند،

فَقَالَ: قَاتَلَهُ اللّهُ أَ مَا عَلِمَ أَنَّ الْجِسْم تَحْدُودُ، وَالْكَلامَ غَيْرَ الْمُتَكَلَّم؟ مَعَاذَ اللَّهِ وَأَبْرَأُ إِلَى اللهِ مِنْ هَذَا الْقَوْلِ لَا جسْم وَلَا صُورَةٌ وَلَا تَحْدِيدَ . وَكُلُّ شَيْءٍ سِوَاهُ مخلوق ، وَإِنَّمَا تَكُونُ الأَشْيَاء بِإِرَادَتِهِ وَمَشيهِ مِنْ غَيْرِ كَلامِ وَلَا تَرَدُّدِ فِي نَفْسٍ وَلَا نُطْقِ بِلِسَانِ. fn[الاحتجاج 2 / 385؛ الكاني 1 / 106 ؛ التوحيد / 100؛ بحار الأنوار 3 / 295]( [].) امام فرمودند: خدا او را بکشد ! آیا نمی داند که جسم محدود است و کلام غیر از متکلم است؟! پناه بر خدا! من از این سخن به خدا پناه میبرم نه جسم است، نه صورت، و نه محدود. و هر چیزی غیر از او مخلوق است. و اشياء تنها به اراده و مشیت او به وجود می آیند بدون کلام بدون تردید در نفس، و بدون نطق با زبان. وَعَنْ التَّوْحِيدِ ، عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيٌّ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ - عَنْ بِيهِ، عَنْ جَدِّهِ قَالَ: قَامَ رَجُلٌ إِلَى الرَّضَا7 فَقَالَ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ! صِفْ لَنَا رَبَّكَ فَإِنَّ مَنْ قَبْلَنَا قَدِ اخْتَلَفُوا عَلَيْنَا. و در کتاب توحید، از امام حسن عسکری (علیه السلام نقل شده است که فرمود: مردی نزد امام رضا (علیه السلام) برخاست و گفت ای فرزند رسول خدا پروردگارت را برای ما توصیف کن؛ زیرا پیشینیان ما در این مورد اختلاف کردند.) فَقَالَ الرَّضَا - صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ- : إِنَّهُ مَنْ يَصِفُ رَبِّهُ بِالْقِيَاسِ، لَا يَزَالُ الدَّهْرَ فِي الالْتِبَاسِ، مَائِلًا عَنِ الْمِنْهَاج، طَاعِنَا فِي الْأَعْوِجَاجِ، ضَالاً عَنِ السَّبِيلِ، قَائِلًا غَيْرَ الْجَمِيلِ. پس امام رضا (علیه السلام فرمودند: هر کس پروردگار خود را با قیاس توصیف کند، همیشه در طول زمان دچار سردرگمی خواهد بود، از راه راست منحرف میشود به بیراهه می رود از مسیر درست گمراه می شود، و سخنی ناپسند خواهد گفت.) أَعرفُهُ بِمَا عَرَفَ بِهِ نَفْسَهُ، وَأصِفُهُ بِمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ مِنْ غَيْرِ صُورَةٍ لَا يُدْرَك بِالحَوَاسُ، وَلَا يُقَاسُ بِالنَّاسِ. مَعْرُوف بغير تشبيه. وَمُتَدَانِ فِي بُعْدِهِ لا بنظير. او را به همان چیزی که خودش را معرفی کرده است می شناسم. و او را با آنچه که خودش را توصیف کرده است، توصیف میکنم بدون هیچ تصویری با حواس قابل درک نیست. و با مردم قابل قیاس نیست. شناخته شده است بدون هیچ شباهتی. و در دوری خود نزدیک است، اما نه به وسیله هیچ نظیری. لَا يُمَثْلُ بِخَلِيقَتِهِ. وَلَا يَجُورُ فِي قَضِيَّتِهِ الْخَلْقُ إِلَى مَا عَلِمَ مُنْقَادُونَ، وَعَلَى مَا سَطَرَ فِي الْمَكْنُونِ مِنْ كِتَابِهِ مَاضُونَ. لَا يَعْمَلُونَ خِلَافَ مَا عَلِمَ، وَلَا غَيَرُهُ يُرِيدُونَ. با آفریدگانش مقایسه نمی شود و در قضاوت خود ظلم نمی.کند مخلوقات به آنچه او دانسته است، فرمانبردارند،

و بر آنچه که در کتاب پنهان خود نگاشته است، عمل می کنند. نه خلاف آنچه او دانسته است انجام می دهند، و نه چیزی غیر از آن را می خواهند. فَهُوَ قَرِيبٌ غَيْرُ مُتزِقٍ، وَرَعِيدٌ غَيْرُ مُتَقَصَّ. يُحَقق وَلَا يُمَثَلُ، وَيُوَحَدُ وَلَا يُبَعضُ يُعْرَفُ بِالْآيَاتِ وَيُثْبَتُ بالْعَلَامَاتِ فَلَا إلَهَ غَيْرُهُ الْكَبِيرُ الْمُتَعَال. او نزدیک است، اما متصل نیست و دور است اما جدا نیست حقایق را آشکار می کند، اما تمثیل نمی شود. یگانگی دارد، اما تقسیم نمی شود. با آیات شناخته می شود، و با نشانه ها ثابت می شود. هیچ خدایی جز او، بزرگ و متعال، وجود ندارد. ثُمَّ قَالَ(علیه السلام يَا بَعْدَ كَلَامِ آخَرَ تَكَلَّمَ بِهِ : حَدَّثَنِي أَبِي، عَنْ جَدِّهِ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: مَا عَرَفَ الله مَنْ شَبَّهَهُ بِخَلْقِهِ، وَلَا وَصَفَهُ بِالْعَدْلِ مَنْ نَسَبَ إِلَيْهِ ذُنُوبَ عِبَادِهِ. fn[التوحيد / 47 ؛ بحار الأنوار 3 / 297](footnote1-page206"> 1) الكافي 1 / 102 ؛ التوحيد / 100 ؛ بحار الأنوار 3 / 294

.) سپس امام(علیه السلام پس از سخنانی دیگر فرمودند: پدرم از جدش از پدرش از رسول خدا (صَلى اللهِ عليهِ وَ آلهِ وَسَلم) نقل کرد که فرمود: کسی که خدا را به آفریدگانش تشبیه کند، او را نشناخته است. و کسی که گناهان بندگانش را به او نسبت دهد، او را به عدالت توصیف نکرده است.) وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنِ البَرْنطِيَّ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَكِيمٍ، قَالَ: وَصَفْتُ لبِي إِبْرَاهِيمَ(علیه السلام القَوْلَ هِشَامِ الْجَوَالِيقِيِّ، وَحَكَيْتُ لَهُ قَوْلَ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ: إِنَّهُ جِسْم.) و در کتاب توحید، از بزنطی، از محمد بن حکیم نقل شده است نظر هشام جوالیقی را برای امام کاظم (علیه السلام شرح دادم و سخن هشام بن حکم را که گفته بود: خدا جسم است، نقل کردم.) فَقَالَ: إِنَّ اللّهَ لَا يُشْبِهُهُ شَيْءٌ ، أَي فُحْشِ أَوْ أَيُّ خَنَاءٍ أَعْظَمُ مِنْ قَوْلِ مَنْ يَصِفُ خَالِقَ الْأَشْيَاءِ بِجُسْم أَوْ صُورَةٍ أَوْ بِخَلْقِهِ أَوْ بِتَحْدِيدٍ وَأَعْضَاءِ؟ تَعَالَى الله عَنْ لَكَ عُلُوا كَبِيرًا. <a href="#ref- [].) امام فرمودند: خداوند هیچ چیزی شبیه او نیست. چه فحش یا سخن زشتی بزرگتر از سخن کسی است که خالق اشیاء را به جسم، یا صورت یا شبيه مخلوقاتش، یا محدودیت و اعضا توصیف کند؟! خداوند از این توصیفات بسیار منزه و برتر است. وَقَدْ صَرَّحَ فِي بَعْضِ الرِّوَايَاتِ بِأَنَّهُ تَعَالَى لَيْسَ بِحِسْمٍ وَلَا صُورَةٍ: و در برخی از روایات تصریح شده است که خداوند متعال نه جسم است و نه صورت: فَعَنْ الإِحْتِجَاج، يُرْوِي عَنْ هِشَامٍ أَنَّهُ سَأَلَ الزَّنْدِيقَ عَن الصَّادق (علیهِ السَّلام : إنَّ الله تَعَالَى مَا هُوَ؟)

فَقَالَ(علیهِ السَّلام : هُوَ شَيْءٌ بِخِلَافِ الْأَشْيَاءِ ارْجِعْ بِقَوْلِي: شَيْءُ « إِلَى أَنَّهُ شَيْءٌ بِحَقِيقَةِ الشَّيْئِيَّةِ، غير أنه لا جسْم وَلَا صُورَةٌ، وَلَا يُحَسُّ وَلَا يُجَسُ، وَلَا يُدْرَك بالحواس الخمس.) در کتاب احتجاج، از هشام نقل شده است که زندیق از امام صادق (علیه السلام پرسید:) خدای متعال چیست؟ امام علیه السلام فرمودند: او چیزی است که با سایر چیزها متفاوت است. وقتی می گویم چیز، یعنی او چیزی است با حقیقت شیء بودن اما نه جسم است و نه صورت، نه حس می شود و نه لمس می شود، و نه با حواس پنج گانه قابل درک است. لا يُدركه الأَوْهَامُ. وَلَا يُنْقِصُهُ التُهُورُ. وَلَا يُعيهُ الأَزمَانُ الخبرُ. fn[الاحتجاج 2 / 332؛ بحار الأنوار 3 / 258]( [].) و اوهام به او نمی رسند. روزگار چیزی از او نمی کاهد و زمانها او را تغییر نمی دهند. (56 وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ قَالَ لِلزَّنْدِيقِ حِينَ سَلَّهُ عَنِ اللَّهِ مَا هُوَ؟ : شَيْءٍ بِخِلَافِ الْأَشْيَاءِ ارْجِعْ بِقَوْلِي: شَيْء إِلَى إِثْبَاتِ مَعْنَى وَأَنَّهُ شَيْءٌ بِحَقِيقَةِ الشَّيْنِيَةِ، غَيْرَ أَنَّهُ لَا جِسْمُ وَلَا صُورَةٌ الخَبر. fn[الكاني 1 / 80 و 83؛ التوحيد / 100 و 244؛ معاني الأخبار / 8؛ بحار الأنوار 3 / 260 و 10 / 194](footnote1-page207" id=") [].) امام فرمودند: خداوند هیچ چیزی شبیه او نیست. چه فحش یا سخن زشتی بزرگتر از سخن کسی است که خالق اشیاء را به جسم، یا صورت یا شبيه مخلوقاتش، یا محدودیت و اعضا توصیف کند؟! خداوند از این توصیفات بسیار منزه و برتر است. وَقَدْ صَرَّحَ فِي بَعْضِ الرِّوَايَاتِ بِأَنَّهُ تَعَالَى لَيْسَ بِحِسْمٍ وَلَا صُورَةٍ: و در برخی از روایات تصریح شده است که خداوند متعال نه جسم است و نه صورت: فَعَنْ الإِحْتِجَاج، يُرْوِي عَنْ هِشَامٍ أَنَّهُ سَأَلَ الزَّنْدِيقَ عَن الصَّادق (علیهِ السَّلام : إنَّ الله تَعَالَى مَا هُوَ؟)

فَقَالَ(علیهِ السَّلام : هُوَ شَيْءٌ بِخِلَافِ الْأَشْيَاءِ ارْجِعْ بِقَوْلِي: شَيْءُ « إِلَى أَنَّهُ شَيْءٌ بِحَقِيقَةِ الشَّيْئِيَّةِ، غير أنه لا جسْم وَلَا صُورَةٌ، وَلَا يُحَسُّ وَلَا يُجَسُ، وَلَا يُدْرَك بالحواس الخمس.) در کتاب احتجاج، از هشام نقل شده است که زندیق از امام صادق (علیه السلام پرسید:) خدای متعال چیست؟ امام علیه السلام فرمودند: او چیزی است که با سایر چیزها متفاوت است. وقتی می گویم چیز، یعنی او چیزی است با حقیقت شیء بودن اما نه جسم است و نه صورت، نه حس می شود و نه لمس می شود، و نه با حواس پنج گانه قابل درک است. لا يُدركه الأَوْهَامُ. وَلَا يُنْقِصُهُ التُهُورُ. وَلَا يُعيهُ الأَزمَانُ الخبرُ. fn[الاحتجاج 2 / 332؛ بحار الأنوار 3 / 258]( [].) و اوهام به او نمی رسند. روزگار چیزی از او نمی کاهد و زمانها او را تغییر نمی دهند. (56 وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ قَالَ لِلزَّنْدِيقِ حِينَ سَلَّهُ عَنِ اللَّهِ مَا هُوَ؟ : شَيْءٍ بِخِلَافِ الْأَشْيَاءِ ارْجِعْ بِقَوْلِي: شَيْء إِلَى إِثْبَاتِ مَعْنَى وَأَنَّهُ شَيْءٌ بِحَقِيقَةِ الشَّيْنِيَةِ، غَيْرَ أَنَّهُ لَا جِسْمُ وَلَا صُورَةٌ الخَبر. fn[الكاني 1 / 80 و 83؛ التوحيد / 100 و 244؛ معاني الأخبار / 8؛ بحار الأنوار 3 / 260 و 10 / 194](footnote1-page207" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) امام فرمودند: خداوند هیچ چیزی شبیه او نیست. چه فحش یا سخن زشتی بزرگتر از سخن کسی است که خالق اشیاء را به جسم، یا صورت یا شبيه مخلوقاتش، یا محدودیت و اعضا توصیف کند؟! خداوند از این توصیفات بسیار منزه و برتر است. وَقَدْ صَرَّحَ فِي بَعْضِ الرِّوَايَاتِ بِأَنَّهُ تَعَالَى لَيْسَ بِحِسْمٍ وَلَا صُورَةٍ: و در برخی از روایات تصریح شده است که خداوند متعال نه جسم است و نه صورت: فَعَنْ الإِحْتِجَاج، يُرْوِي عَنْ هِشَامٍ أَنَّهُ سَأَلَ الزَّنْدِيقَ عَن الصَّادق (علیهِ السَّلام : إنَّ الله تَعَالَى مَا هُوَ؟)

فَقَالَ(علیهِ السَّلام : هُوَ شَيْءٌ بِخِلَافِ الْأَشْيَاءِ ارْجِعْ بِقَوْلِي: شَيْءُ « إِلَى أَنَّهُ شَيْءٌ بِحَقِيقَةِ الشَّيْئِيَّةِ، غير أنه لا جسْم وَلَا صُورَةٌ، وَلَا يُحَسُّ وَلَا يُجَسُ، وَلَا يُدْرَك بالحواس الخمس.) در کتاب احتجاج، از هشام نقل شده است که زندیق از امام صادق (علیه السلام پرسید:) خدای متعال چیست؟ امام علیه السلام فرمودند: او چیزی است که با سایر چیزها متفاوت است. وقتی می گویم چیز، یعنی او چیزی است با حقیقت شیء بودن اما نه جسم است و نه صورت، نه حس می شود و نه لمس می شود، و نه با حواس پنج گانه قابل درک است. لا يُدركه الأَوْهَامُ. وَلَا يُنْقِصُهُ التُهُورُ. وَلَا يُعيهُ الأَزمَانُ الخبرُ. fn[الاحتجاج 2 / 332؛ بحار الأنوار 3 / 258]( [].) و اوهام به او نمی رسند. روزگار چیزی از او نمی کاهد و زمانها او را تغییر نمی دهند. (56 وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ قَالَ لِلزَّنْدِيقِ حِينَ سَلَّهُ عَنِ اللَّهِ مَا هُوَ؟ : شَيْءٍ بِخِلَافِ الْأَشْيَاءِ ارْجِعْ بِقَوْلِي: شَيْء إِلَى إِثْبَاتِ مَعْنَى وَأَنَّهُ شَيْءٌ بِحَقِيقَةِ الشَّيْنِيَةِ، غَيْرَ أَنَّهُ لَا جِسْمُ وَلَا صُورَةٌ الخَبر. fn[الكاني 1 / 80 و 83؛ التوحيد / 100 و 244؛ معاني الأخبار / 8؛ بحار الأنوار 3 / 260 و 10 / 194](footnote1-page207" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) امام فرمودند: خداوند هیچ چیزی شبیه او نیست. چه فحش یا سخن زشتی بزرگتر از سخن کسی است که خالق اشیاء را به جسم، یا صورت یا شبيه مخلوقاتش، یا محدودیت و اعضا توصیف کند؟! خداوند از این توصیفات بسیار منزه و برتر است. وَقَدْ صَرَّحَ فِي بَعْضِ الرِّوَايَاتِ بِأَنَّهُ تَعَالَى لَيْسَ بِحِسْمٍ وَلَا صُورَةٍ: و در برخی از روایات تصریح شده است که خداوند متعال نه جسم است و نه صورت: فَعَنْ الإِحْتِجَاج، يُرْوِي عَنْ هِشَامٍ أَنَّهُ سَأَلَ الزَّنْدِيقَ عَن الصَّادق (علیهِ السَّلام : إنَّ الله تَعَالَى مَا هُوَ؟)

فَقَالَ(علیهِ السَّلام : هُوَ شَيْءٌ بِخِلَافِ الْأَشْيَاءِ ارْجِعْ بِقَوْلِي: شَيْءُ « إِلَى أَنَّهُ شَيْءٌ بِحَقِيقَةِ الشَّيْئِيَّةِ، غير أنه لا جسْم وَلَا صُورَةٌ، وَلَا يُحَسُّ وَلَا يُجَسُ، وَلَا يُدْرَك بالحواس الخمس.) در کتاب احتجاج، از هشام نقل شده است که زندیق از امام صادق (علیه السلام پرسید:) خدای متعال چیست؟ امام علیه السلام فرمودند: او چیزی است که با سایر چیزها متفاوت است. وقتی می گویم چیز، یعنی او چیزی است با حقیقت شیء بودن اما نه جسم است و نه صورت، نه حس می شود و نه لمس می شود، و نه با حواس پنج گانه قابل درک است. لا يُدركه الأَوْهَامُ. وَلَا يُنْقِصُهُ التُهُورُ. وَلَا يُعيهُ الأَزمَانُ الخبرُ. fn[الاحتجاج 2 / 332؛ بحار الأنوار 3 / 258]( [].) و اوهام به او نمی رسند. روزگار چیزی از او نمی کاهد و زمانها او را تغییر نمی دهند. (56 وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ قَالَ لِلزَّنْدِيقِ حِينَ سَلَّهُ عَنِ اللَّهِ مَا هُوَ؟ : شَيْءٍ بِخِلَافِ الْأَشْيَاءِ ارْجِعْ بِقَوْلِي: شَيْء إِلَى إِثْبَاتِ مَعْنَى وَأَنَّهُ شَيْءٌ بِحَقِيقَةِ الشَّيْنِيَةِ، غَيْرَ أَنَّهُ لَا جِسْمُ وَلَا صُورَةٌ الخَبر. fn[الكاني 1 / 80 و 83؛ التوحيد / 100 و 244؛ معاني الأخبار / 8؛ بحار الأنوار 3 / 260 و 10 / 194](footnote1-page207"> 1) الكافي 1 / 105؛ التوحيد / 99؛ بحار الأنوار 3 / 303

.) و در کتاب توحید، از هشام بن حکم، از امام صادق علیه السلام نقل شده است که به زندیق وقتی درباره خدا پرسید: او چیست؟ فرمودند: خداوند چیزی است که با سایر اشیاء متفاوت است. وقتی می گویم «چیز»، به معنای اثبات وجود او است و اینکه او چیزی است با حقیقت شیء بودن اما نه جسم است و نه صورت. وَعَن التوحيد، في رِوَايَةٍ بَعْدَ السُّؤَالِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیهِ اسَّلام : بِمَا عَرَفْتَ رَبِّكَ؟ فَقَالَ: لَا يُشْبِهُهُ صُورَةٌ، وَلَا يُجَسُ بِالْحَوَاس الخَبر. (2) .) و در کتاب توحید، در روایتی پس از پرسیدن از امام علی علیه السلام : پروردگارت را چگونه شناختی؟ فرمودند: او هیچ صورتی ندارد و با حواس قابل لمس نیست. وَعَنْ الْعُيُونِ، عَنْ يَاسِرِ الْخَادِمِ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا الحَسَنِ عَلِيَّ بْنَ مُوسَى الرَّضَا (علیهِ اسَّلام يَقُولُ: مَنْ شَبَّهَ اللَّهَ بِخَلْقِهِ، فَهُوَ مُشْرِكُ . وَمَنْ نَسَبَ إِلَيْهِ مَا نَهَى عَنْهُ، فَهُوَ كَافِرُ. (3) .) و در کتاب عیون، از یاسر خادم نقل شده است که گفت از امام رضا (علیهِ السَّلام شنیدم که می فرمودند: هر کس خداوند را به مخلوقاتش تشبیه کند، مشرک است. و هر کس چیزی را که خدا از آن نهی کرده است به او نسبت دهد، کافر است.)

2) التوحيد / 285؛ المحاسن 1 / 239؛ بحارالأنوار 3 / 270

3) عيون أخبار الرضا 7 1 / 114؛ بحار الأنوار 3 / 294

وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ أَنَّهُ كَانَ يَقُولُ: الحَمْدُ لِلها لبي لا يُحَسُّ وَلَا يُجَسُ، وَلَا يُمَسَّ وَلَا يُدْرَكَ بِالْحَوَاسُ الْخَمْسِ، وَلَا يَقَعُ عَلَيْهِ الْوَهُمُ، وَلَا تَصِفُهُ الْأَسْنُ. فَكُلُّ شَيْءٍ حَسَتْهُ الْحَوَاسُ، أَوْ جَسَتْهُ الْجَوَاسُ، أَوْ لَمَسَتْهُ الأَيْدِي، فَهُوَ تَخَلُوفٌ. وَاللهُ هُوَ الْعَلى حَيْثُ مَا يَنْعِي يُوحد الخبر. <a href="#ref- [].) و در کتاب توحید، از امام جعفر صادق (علیه السلام نقل شده است که می فرمودند: ستایش خداوندی را که حس نمی شود، لمس نمی شود و به هیچ یک از حواس پنج گانه درک نمی گردد، و وهم به او نمی رسد، و زبانها نمی توانند او را وصف کنند. هر چیزی که حواس آن را درک کنند، یا دستها آن را لمس کنند، مخلوق است. و خداوند همان بلند مرتبه ای است که سزاوار است به یگانگی شناخته شود.) وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ سَهْلٍ، عَنْ حَمْزَةِ بْنِ مُحَمَّدٍ، قَالَ : كَتَبْتُ إِلَى فِي الحَسَنِ وَأَسْلُهُ عَنِ الْجِسْمِ وَالصُّورَةِ. فَكَتَبَ: سُبْحَانَ مَنْ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ، لَا جِسْم وَلَا صُورَةٌ. fn[التوحيد / 97 و 102 ؛ الكافي 1 / 104؛ بحار الأنوار 3 / 301]( [].) و در کتاب توحید، از سهل، از حمزه بن محمد نقل شده است که گفت به امام کاظم علیه السلام نامه نوشتم و درباره جسم و صورت از ایشان سؤال کردم. امام پاسخ دادند: پاک و منزه است خدایی که هیچ چیزی شبیه او نیست، نه جسم است و نه صورت. وَعَنْ التَّوْحِيدِ ، قَالَ : كَتَبْتُ إِلَيْهِ (علیهِ السَّلام : إِنَّ مَنْ قَبْلَنَا قَدِ اخْتَلَفُوا فِي التَّوْحِيدِ. قَالَ: فَكَتَبَ (علیهِ السَّلام) : سُبْحَانَ مَنْ لَا يُحَدُّ وَلَا يُوصَفُ وَلَا يُشْبِهُهُ شَيْءٌ. وَلَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ. fn[التوحيد / 1 10 ؛ الكافي 1 / 102؛ بحار الأنوار 3 / 303](footnote1-page208" id=") [].) و در کتاب توحید، از امام جعفر صادق (علیه السلام نقل شده است که می فرمودند: ستایش خداوندی را که حس نمی شود، لمس نمی شود و به هیچ یک از حواس پنج گانه درک نمی گردد، و وهم به او نمی رسد، و زبانها نمی توانند او را وصف کنند. هر چیزی که حواس آن را درک کنند، یا دستها آن را لمس کنند، مخلوق است. و خداوند همان بلند مرتبه ای است که سزاوار است به یگانگی شناخته شود.) وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ سَهْلٍ، عَنْ حَمْزَةِ بْنِ مُحَمَّدٍ، قَالَ : كَتَبْتُ إِلَى فِي الحَسَنِ وَأَسْلُهُ عَنِ الْجِسْمِ وَالصُّورَةِ. فَكَتَبَ: سُبْحَانَ مَنْ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ، لَا جِسْم وَلَا صُورَةٌ. fn[التوحيد / 97 و 102 ؛ الكافي 1 / 104؛ بحار الأنوار 3 / 301]( [].) و در کتاب توحید، از سهل، از حمزه بن محمد نقل شده است که گفت به امام کاظم علیه السلام نامه نوشتم و درباره جسم و صورت از ایشان سؤال کردم. امام پاسخ دادند: پاک و منزه است خدایی که هیچ چیزی شبیه او نیست، نه جسم است و نه صورت. وَعَنْ التَّوْحِيدِ ، قَالَ : كَتَبْتُ إِلَيْهِ (علیهِ السَّلام : إِنَّ مَنْ قَبْلَنَا قَدِ اخْتَلَفُوا فِي التَّوْحِيدِ. قَالَ: فَكَتَبَ (علیهِ السَّلام) : سُبْحَانَ مَنْ لَا يُحَدُّ وَلَا يُوصَفُ وَلَا يُشْبِهُهُ شَيْءٌ. وَلَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ. fn[التوحيد / 1 10 ؛ الكافي 1 / 102؛ بحار الأنوار 3 / 303](footnote1-page208" style="display:inline-block">(1) .) و در کتاب توحید آمده است به امام کاظم (علیه السلام نوشتم پیشینیان ما در مورد توحید اختلاف داشتند. ایشان پاسخ دادند: پاک و منزه است خدایی که نه محدود میشود، نه توصیف میگردد، و نه چیزی شبیه اوست. هیچ چیزی مانند او نیست و او شنوا و بیناست.) وَعَن التَّوْحِيدِ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ [ابِي] حَمْزَةَ ، قَالَ : قُلْتُ لبِي عَبْدِ اللهِ(علیهِ السَّلام : سَمِعْتُ هِشَامَ بْنَ الْحَكَمِ يَرْوِي عَنْكُمْ أَنَّ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ جِسْمُ صَمَدِيٌّ نُوري، مَعْرفَتُهُ ضَرُورَةٌ يَمُنُ بِهَا عَلَى مَنْ يَشَاءُ مِنْ خَلْقِهِ.) و از کتاب توحید، از علی بن [ابی] حمزه روایت شده است که :گفت به امام صادق(علیه السلام با عرض کردم شنیدم که هشام بن حکم از شما نقل کرده است که خداوند عز و جل جسمی صمدی و نوری است، و معرفت او نعمتی است که آن را به هر کس از مخلوقاتش که بخواهد، عطا می کند.) فَقَالَ : سُبْحَانَ مَنْ لَا يَعْلَمُ كَيْفَ هُوَ إِلَّا هُوَ أَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ. پس امام صادق(علیه السلام فرمودند: منزه است آنکه هیچ کس نمی داند چگونه است مگر خود او.) چیزی مانند او نیست و او شنوا و بیناست.


<a href="#) [].) و در کتاب توحید، از امام جعفر صادق (علیه السلام نقل شده است که می فرمودند: ستایش خداوندی را که حس نمی شود، لمس نمی شود و به هیچ یک از حواس پنج گانه درک نمی گردد، و وهم به او نمی رسد، و زبانها نمی توانند او را وصف کنند. هر چیزی که حواس آن را درک کنند، یا دستها آن را لمس کنند، مخلوق است. و خداوند همان بلند مرتبه ای است که سزاوار است به یگانگی شناخته شود.) وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ سَهْلٍ، عَنْ حَمْزَةِ بْنِ مُحَمَّدٍ، قَالَ : كَتَبْتُ إِلَى فِي الحَسَنِ وَأَسْلُهُ عَنِ الْجِسْمِ وَالصُّورَةِ. فَكَتَبَ: سُبْحَانَ مَنْ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ، لَا جِسْم وَلَا صُورَةٌ. fn[التوحيد / 97 و 102 ؛ الكافي 1 / 104؛ بحار الأنوار 3 / 301]( [].) و در کتاب توحید، از سهل، از حمزه بن محمد نقل شده است که گفت به امام کاظم علیه السلام نامه نوشتم و درباره جسم و صورت از ایشان سؤال کردم. امام پاسخ دادند: پاک و منزه است خدایی که هیچ چیزی شبیه او نیست، نه جسم است و نه صورت. وَعَنْ التَّوْحِيدِ ، قَالَ : كَتَبْتُ إِلَيْهِ (علیهِ السَّلام : إِنَّ مَنْ قَبْلَنَا قَدِ اخْتَلَفُوا فِي التَّوْحِيدِ. قَالَ: فَكَتَبَ (علیهِ السَّلام) : سُبْحَانَ مَنْ لَا يُحَدُّ وَلَا يُوصَفُ وَلَا يُشْبِهُهُ شَيْءٌ. وَلَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ. fn[التوحيد / 1 10 ؛ الكافي 1 / 102؛ بحار الأنوار 3 / 303](footnote1-page208" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) و در کتاب توحید، از امام جعفر صادق (علیه السلام نقل شده است که می فرمودند: ستایش خداوندی را که حس نمی شود، لمس نمی شود و به هیچ یک از حواس پنج گانه درک نمی گردد، و وهم به او نمی رسد، و زبانها نمی توانند او را وصف کنند. هر چیزی که حواس آن را درک کنند، یا دستها آن را لمس کنند، مخلوق است. و خداوند همان بلند مرتبه ای است که سزاوار است به یگانگی شناخته شود.) وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ سَهْلٍ، عَنْ حَمْزَةِ بْنِ مُحَمَّدٍ، قَالَ : كَتَبْتُ إِلَى فِي الحَسَنِ وَأَسْلُهُ عَنِ الْجِسْمِ وَالصُّورَةِ. فَكَتَبَ: سُبْحَانَ مَنْ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ، لَا جِسْم وَلَا صُورَةٌ. fn[التوحيد / 97 و 102 ؛ الكافي 1 / 104؛ بحار الأنوار 3 / 301]( [].) و در کتاب توحید، از سهل، از حمزه بن محمد نقل شده است که گفت به امام کاظم علیه السلام نامه نوشتم و درباره جسم و صورت از ایشان سؤال کردم. امام پاسخ دادند: پاک و منزه است خدایی که هیچ چیزی شبیه او نیست، نه جسم است و نه صورت. وَعَنْ التَّوْحِيدِ ، قَالَ : كَتَبْتُ إِلَيْهِ (علیهِ السَّلام : إِنَّ مَنْ قَبْلَنَا قَدِ اخْتَلَفُوا فِي التَّوْحِيدِ. قَالَ: فَكَتَبَ (علیهِ السَّلام) : سُبْحَانَ مَنْ لَا يُحَدُّ وَلَا يُوصَفُ وَلَا يُشْبِهُهُ شَيْءٌ. وَلَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ. fn[التوحيد / 1 10 ؛ الكافي 1 / 102؛ بحار الأنوار 3 / 303](footnote1-page208"> 1) التوحيد / 59 ؛ بحار الأنوار 3 / 298 و فيهما: حيث ما يبتغى يوجد

لا يُحَدُّ وَلَا يُجَسُ وَلَا يُمَسُّ وَلَا يُدْرَك بِالحَوَاسَ، وَلَا يُحِيطُ بِهِ شَيْءٌ . لَا جِسْمُ وَلَا صُورَةٌ [وَلَا تَخطيط وَلَا تحديد]. <a href="#ref- [].) نه محدود است، نه جسم دارد، نه لمس می شود و نه با حواس درک می شود، و هیچ چیزی او را احاطه نمی کند. نه جسم است نه تصویر [نه ترسیم شدنی و نه قابل تحديد]. وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ، قَالَ : سَمِعْتُ يُونُسَ بْنَ ظَبْيَانَ يَقُولُ : دَخَلْتُ عَلَى لي عَبْدِ اللَّهِ(علیهِ السَّلام ، فَقُلْتُ لَهُ: إنَّ هِشَامَ بْنَ الحَكَمِ يَقُولُ قَوْلًا عَظِيمًا، إلا أَنِّي أَحْصِرُ لَكَ مِنْهُ أَحْرُفًا،) و از کتاب توحید، از محمد بن زیاد روایت شده است شنیدم که یونس بن ظبیان می گوید: به نزد امام صادق (علیه السلام رفتم و به او گفتم: هشام بن حکم سخنی بزرگ می گوید اما من برخی از عبارات آن را برای شما خلاصه می کنم،) يَزْعُمُ أَنَّ اللّهَ جِسْمُ، لأَنَّ الْأَشْيَاءَ شَيْئَانِ جِسْمُ وَفِعْل الْجِسْمِ فَلَا يَجُوزُ أَنْ يَكُونَ الصَّانِعُ بِمَعْنَى الْفِعْلِ، وَيَجُورُ أَنْ يَكُونَ بِمَعْنَى الْفَاعِل. او ادعا می کند که خدا جسم است، زیرا اشیا به دو دسته تقسیم می شوند: جسم و فعل جسم. پس نمی شود که خالق به معنای فعل باشد اما ممکن است به معنای فاعل باشد. فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیهِ السَّلام : وَيْلُهُ : أَمَا عَلِمَ أَنَّ الْجِسْمَ مَحْدُودُ مُتَنَاءِ، وَالصُّورَةَ مَحْدُودَةٌ مُتَنَاهِيَة؟!) فَإِذَا احْتَمَلَ الْحَدَّ، احْتَمَلَ الزَّيَادَةَ وَالأَقْصَانَ. وَإِذَا احْتَمَلَ الزِّيَادَةَ وَالنُّقْصَانَ، كَانَ مَخْلُوقًا. امام صادق (علیه السلام فرمودند وای بر او! آیا نمی داند که جسم محدود و متناهی است، و تصویر نیز محدود و متناهی؟! پس اگر چیزی حد داشته باشد، احتمال افزایش و کاهش دارد و اگر احتمال افزایش و کاهش داشته باشد، مخلوق است.) قَالَ: قُلْتُ: فَمَا أَقُولُ؟ قَالَ(علیهِ السَّلام : لَا جِسْمَ وَلَا صُورَةَ، وَهُوَ مُجَسَّمُ الْأَجْسَامِ وَمُصَوِّرُ الصُّوَرِ، وَلَمْ يَتَجَزْأُ وَلَمْ يَتَنَاهَ وَلَمْ يَزَابَدُ وَلَمْ يَتَنَاقَصُ لَوْ كَانَ كَمَا يَقُولُ، لَمْ يَكُنْ تيْنَ الْخَالِقِ وَالْمَخْلُوقِ فَرْقُ، وَلَا تَيْنَ الْمُنْشِئُ وَالْمُنْشَاء وَلَكِنْ فَرْقُ بَيْنَ مَنْ جَسَمَهُ وَصَوَّرَهُ وَأَشَأَهُ، إِذْ كَانَ لَا يُشْبِهُهُ شَيْءٌ وَلَا يُشْبِهُ هُوَ شَيْئًا. fn[التوحيد / 99 ؛ الكافي 1 / 106؛ بحار الأنوار 3 / 302](footnote1-page209" id=") [].) نه محدود است، نه جسم دارد، نه لمس می شود و نه با حواس درک می شود، و هیچ چیزی او را احاطه نمی کند. نه جسم است نه تصویر [نه ترسیم شدنی و نه قابل تحديد]. وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ، قَالَ : سَمِعْتُ يُونُسَ بْنَ ظَبْيَانَ يَقُولُ : دَخَلْتُ عَلَى لي عَبْدِ اللَّهِ(علیهِ السَّلام ، فَقُلْتُ لَهُ: إنَّ هِشَامَ بْنَ الحَكَمِ يَقُولُ قَوْلًا عَظِيمًا، إلا أَنِّي أَحْصِرُ لَكَ مِنْهُ أَحْرُفًا،) و از کتاب توحید، از محمد بن زیاد روایت شده است شنیدم که یونس بن ظبیان می گوید: به نزد امام صادق (علیه السلام رفتم و به او گفتم: هشام بن حکم سخنی بزرگ می گوید اما من برخی از عبارات آن را برای شما خلاصه می کنم،) يَزْعُمُ أَنَّ اللّهَ جِسْمُ، لأَنَّ الْأَشْيَاءَ شَيْئَانِ جِسْمُ وَفِعْل الْجِسْمِ فَلَا يَجُوزُ أَنْ يَكُونَ الصَّانِعُ بِمَعْنَى الْفِعْلِ، وَيَجُورُ أَنْ يَكُونَ بِمَعْنَى الْفَاعِل. او ادعا می کند که خدا جسم است، زیرا اشیا به دو دسته تقسیم می شوند: جسم و فعل جسم. پس نمی شود که خالق به معنای فعل باشد اما ممکن است به معنای فاعل باشد. فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیهِ السَّلام : وَيْلُهُ : أَمَا عَلِمَ أَنَّ الْجِسْمَ مَحْدُودُ مُتَنَاءِ، وَالصُّورَةَ مَحْدُودَةٌ مُتَنَاهِيَة؟!) فَإِذَا احْتَمَلَ الْحَدَّ، احْتَمَلَ الزَّيَادَةَ وَالأَقْصَانَ. وَإِذَا احْتَمَلَ الزِّيَادَةَ وَالنُّقْصَانَ، كَانَ مَخْلُوقًا. امام صادق (علیه السلام فرمودند وای بر او! آیا نمی داند که جسم محدود و متناهی است، و تصویر نیز محدود و متناهی؟! پس اگر چیزی حد داشته باشد، احتمال افزایش و کاهش دارد و اگر احتمال افزایش و کاهش داشته باشد، مخلوق است.) قَالَ: قُلْتُ: فَمَا أَقُولُ؟ قَالَ(علیهِ السَّلام : لَا جِسْمَ وَلَا صُورَةَ، وَهُوَ مُجَسَّمُ الْأَجْسَامِ وَمُصَوِّرُ الصُّوَرِ، وَلَمْ يَتَجَزْأُ وَلَمْ يَتَنَاهَ وَلَمْ يَزَابَدُ وَلَمْ يَتَنَاقَصُ لَوْ كَانَ كَمَا يَقُولُ، لَمْ يَكُنْ تيْنَ الْخَالِقِ وَالْمَخْلُوقِ فَرْقُ، وَلَا تَيْنَ الْمُنْشِئُ وَالْمُنْشَاء وَلَكِنْ فَرْقُ بَيْنَ مَنْ جَسَمَهُ وَصَوَّرَهُ وَأَشَأَهُ، إِذْ كَانَ لَا يُشْبِهُهُ شَيْءٌ وَلَا يُشْبِهُ هُوَ شَيْئًا. fn[التوحيد / 99 ؛ الكافي 1 / 106؛ بحار الأنوار 3 / 302](footnote1-page209" style="display:inline-block">(1) .) عرض کردم: پس چه بگویم؟ فرمودند: نه جسم است و نه صورت، او آفریننده اجسام و صورت هاست، و او تقسیم نمی شود، متناهی نیست، افزایش و کاهش نمی پذیرد. اگر همان طور که او می گوید بود میان خالق و مخلوق تفاوتی نبود، و نه میان آفریننده و آفریده شده. اما تفاوتی است میان کسی که جسمش کرده، تصویرش کرده و ایجادش کرده زیرا او به چیزی شبیه نیست و چیزی به او شبیه نیست.


<a href="#) [].) نه محدود است، نه جسم دارد، نه لمس می شود و نه با حواس درک می شود، و هیچ چیزی او را احاطه نمی کند. نه جسم است نه تصویر [نه ترسیم شدنی و نه قابل تحديد]. وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ، قَالَ : سَمِعْتُ يُونُسَ بْنَ ظَبْيَانَ يَقُولُ : دَخَلْتُ عَلَى لي عَبْدِ اللَّهِ(علیهِ السَّلام ، فَقُلْتُ لَهُ: إنَّ هِشَامَ بْنَ الحَكَمِ يَقُولُ قَوْلًا عَظِيمًا، إلا أَنِّي أَحْصِرُ لَكَ مِنْهُ أَحْرُفًا،) و از کتاب توحید، از محمد بن زیاد روایت شده است شنیدم که یونس بن ظبیان می گوید: به نزد امام صادق (علیه السلام رفتم و به او گفتم: هشام بن حکم سخنی بزرگ می گوید اما من برخی از عبارات آن را برای شما خلاصه می کنم،) يَزْعُمُ أَنَّ اللّهَ جِسْمُ، لأَنَّ الْأَشْيَاءَ شَيْئَانِ جِسْمُ وَفِعْل الْجِسْمِ فَلَا يَجُوزُ أَنْ يَكُونَ الصَّانِعُ بِمَعْنَى الْفِعْلِ، وَيَجُورُ أَنْ يَكُونَ بِمَعْنَى الْفَاعِل. او ادعا می کند که خدا جسم است، زیرا اشیا به دو دسته تقسیم می شوند: جسم و فعل جسم. پس نمی شود که خالق به معنای فعل باشد اما ممکن است به معنای فاعل باشد. فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیهِ السَّلام : وَيْلُهُ : أَمَا عَلِمَ أَنَّ الْجِسْمَ مَحْدُودُ مُتَنَاءِ، وَالصُّورَةَ مَحْدُودَةٌ مُتَنَاهِيَة؟!) فَإِذَا احْتَمَلَ الْحَدَّ، احْتَمَلَ الزَّيَادَةَ وَالأَقْصَانَ. وَإِذَا احْتَمَلَ الزِّيَادَةَ وَالنُّقْصَانَ، كَانَ مَخْلُوقًا. امام صادق (علیه السلام فرمودند وای بر او! آیا نمی داند که جسم محدود و متناهی است، و تصویر نیز محدود و متناهی؟! پس اگر چیزی حد داشته باشد، احتمال افزایش و کاهش دارد و اگر احتمال افزایش و کاهش داشته باشد، مخلوق است.) قَالَ: قُلْتُ: فَمَا أَقُولُ؟ قَالَ(علیهِ السَّلام : لَا جِسْمَ وَلَا صُورَةَ، وَهُوَ مُجَسَّمُ الْأَجْسَامِ وَمُصَوِّرُ الصُّوَرِ، وَلَمْ يَتَجَزْأُ وَلَمْ يَتَنَاهَ وَلَمْ يَزَابَدُ وَلَمْ يَتَنَاقَصُ لَوْ كَانَ كَمَا يَقُولُ، لَمْ يَكُنْ تيْنَ الْخَالِقِ وَالْمَخْلُوقِ فَرْقُ، وَلَا تَيْنَ الْمُنْشِئُ وَالْمُنْشَاء وَلَكِنْ فَرْقُ بَيْنَ مَنْ جَسَمَهُ وَصَوَّرَهُ وَأَشَأَهُ، إِذْ كَانَ لَا يُشْبِهُهُ شَيْءٌ وَلَا يُشْبِهُ هُوَ شَيْئًا. fn[التوحيد / 99 ؛ الكافي 1 / 106؛ بحار الأنوار 3 / 302](footnote1-page209" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) نه محدود است، نه جسم دارد، نه لمس می شود و نه با حواس درک می شود، و هیچ چیزی او را احاطه نمی کند. نه جسم است نه تصویر [نه ترسیم شدنی و نه قابل تحديد]. وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ، قَالَ : سَمِعْتُ يُونُسَ بْنَ ظَبْيَانَ يَقُولُ : دَخَلْتُ عَلَى لي عَبْدِ اللَّهِ(علیهِ السَّلام ، فَقُلْتُ لَهُ: إنَّ هِشَامَ بْنَ الحَكَمِ يَقُولُ قَوْلًا عَظِيمًا، إلا أَنِّي أَحْصِرُ لَكَ مِنْهُ أَحْرُفًا،) و از کتاب توحید، از محمد بن زیاد روایت شده است شنیدم که یونس بن ظبیان می گوید: به نزد امام صادق (علیه السلام رفتم و به او گفتم: هشام بن حکم سخنی بزرگ می گوید اما من برخی از عبارات آن را برای شما خلاصه می کنم،) يَزْعُمُ أَنَّ اللّهَ جِسْمُ، لأَنَّ الْأَشْيَاءَ شَيْئَانِ جِسْمُ وَفِعْل الْجِسْمِ فَلَا يَجُوزُ أَنْ يَكُونَ الصَّانِعُ بِمَعْنَى الْفِعْلِ، وَيَجُورُ أَنْ يَكُونَ بِمَعْنَى الْفَاعِل. او ادعا می کند که خدا جسم است، زیرا اشیا به دو دسته تقسیم می شوند: جسم و فعل جسم. پس نمی شود که خالق به معنای فعل باشد اما ممکن است به معنای فاعل باشد. فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیهِ السَّلام : وَيْلُهُ : أَمَا عَلِمَ أَنَّ الْجِسْمَ مَحْدُودُ مُتَنَاءِ، وَالصُّورَةَ مَحْدُودَةٌ مُتَنَاهِيَة؟!) فَإِذَا احْتَمَلَ الْحَدَّ، احْتَمَلَ الزَّيَادَةَ وَالأَقْصَانَ. وَإِذَا احْتَمَلَ الزِّيَادَةَ وَالنُّقْصَانَ، كَانَ مَخْلُوقًا. امام صادق (علیه السلام فرمودند وای بر او! آیا نمی داند که جسم محدود و متناهی است، و تصویر نیز محدود و متناهی؟! پس اگر چیزی حد داشته باشد، احتمال افزایش و کاهش دارد و اگر احتمال افزایش و کاهش داشته باشد، مخلوق است.) قَالَ: قُلْتُ: فَمَا أَقُولُ؟ قَالَ(علیهِ السَّلام : لَا جِسْمَ وَلَا صُورَةَ، وَهُوَ مُجَسَّمُ الْأَجْسَامِ وَمُصَوِّرُ الصُّوَرِ، وَلَمْ يَتَجَزْأُ وَلَمْ يَتَنَاهَ وَلَمْ يَزَابَدُ وَلَمْ يَتَنَاقَصُ لَوْ كَانَ كَمَا يَقُولُ، لَمْ يَكُنْ تيْنَ الْخَالِقِ وَالْمَخْلُوقِ فَرْقُ، وَلَا تَيْنَ الْمُنْشِئُ وَالْمُنْشَاء وَلَكِنْ فَرْقُ بَيْنَ مَنْ جَسَمَهُ وَصَوَّرَهُ وَأَشَأَهُ، إِذْ كَانَ لَا يُشْبِهُهُ شَيْءٌ وَلَا يُشْبِهُ هُوَ شَيْئًا. fn[التوحيد / 99 ؛ الكافي 1 / 106؛ بحار الأنوار 3 / 302](footnote1-page209"> 1) التوحيد / 98؛ الكاني 1 / 104؛ بحار الأنوار 3 / 301

وَصَرَّحُوا أَيْضًا بِأَنَّهُ تَعَالَى لَا يُوصَفُ: فَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ ابْنِ مَحْبُوبِ، عَنْ يَعْقُوبِ بْنِ السَّراجِ، قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللّهِ7 : إِنَّ بَعْضَ أَصْحَابِنَا يَزْعُمُ أَنَّ لِلَّهِ صُورَةٌ مِثْلَ صُورَةِ الْإِنْسَانِ، وَقَالَ آخَرُ: أَمَرَدُ جَعْدٌ قَطَطٌ. آنها همچنین تصریح کردند که خداوند تعالی وصف ناپذیر است در کتاب توحید، از ابن محبوب، از یعقوب بن سراج نقل شده است که گفت به امام صادق(علیه السلام عرض کردم برخی از اصحاب ما گمان می کنند که خداوند صورتی مانند صورت انسان دارد،) و دیگری میگوید او جوانی بدون ریش با موهای مجعد است. فَخَرَّ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیهِ السَّلام سَاجِدًا، ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ وَقَالَ: سُبْحَانَ اللهِ الَّذِي لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ، وَلَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ، وَلَا يُحِيطُ بِهِ عِلْمٌ.) امام صادق(علیه السلام به سجده افتاد، سپس سر خود را بلند کرد و فرمود منزه است خداوندی که چیزی مانند او نیست، و دیده ها او را درک نمی کنند، و هیچ دانشی بر او احاطه ندارد.) إِلَى أَنْ قَالَ: تَعَالَى عَنْ صِفَةِ مَنْ سِوَاهُ عُلُوا كَبِيرًا. <a href="#ref- [].) و سپس فرمود: خداوند از وصف کسانی که غیر او هستند، به شدت برتر و بالاتر است. وَعَنْ الْكَافِي، عَنْ بِي جَعْفَرِ الله إِلَى أَنْ قَالَ: وَلَا تَزِلُ بِهِ الأَحْدَاتُ، وَلَا يُسْأَلُ عَنْ شَيْءٍ. fn[الكافي 1 / 89؛ التوحيد / 174 ؛ بحار الأنوار 4 / 299]( [].) و در کتاب کافی، از امام باقر (علیه السلام نقل شده است که فرمودند: هیچ حادثه ای بر او نازل نمی شود، و از او درباره چیزی پرسیده نمی شود.) وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ فَقَالَ: إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَجَلٌ وَأَعْظَمُ مِنْ أَنْ يُحَدَّ بِيَدٍ أَوْ رِجْلٍ، أَوْ حَرَكَةٍ أَوْ سُكُونِ، أَوْ يُوصَفَ بِطُولٍ أَوْ قِصَرِ، أَوْ تُبْلِغَهُ الأَوْهَامُ. fn[التوحيد / 75؛ بحار الأنوار 3 / 300]( [].) و در کتاب توحید، از امام کاظم (علیه السلام نقل شده است که فرمودند: خداوند تبارک و تعالی بزرگتر و عظیم تر از آن است که با دست یا پایا حرکت یا سکون محدود شود یا به بلندی یا کوتاهی توصیف شود، یا اوهام بتوانند به او دست یابند.) وَعَنْ فِقْهِ الرَّضَا ، فِي رِوَايَةٍ عَنِ الْعَالِمِ، إِلَى أَنْ قَالَ (علیهِ السَّلام : لأَنَّهُ لَا يُحَدُّ فَلَا يُوصَفُ . هَذَا مَا نَحْنُ عَلَيْهِ كُنا. fn[فقه الرضا 7 / 384؛ بحار الأنوار 3 / 262](footnote1-page210" id=") [].) و سپس فرمود: خداوند از وصف کسانی که غیر او هستند، به شدت برتر و بالاتر است. وَعَنْ الْكَافِي، عَنْ بِي جَعْفَرِ الله إِلَى أَنْ قَالَ: وَلَا تَزِلُ بِهِ الأَحْدَاتُ، وَلَا يُسْأَلُ عَنْ شَيْءٍ. fn[الكافي 1 / 89؛ التوحيد / 174 ؛ بحار الأنوار 4 / 299]( [].) و در کتاب کافی، از امام باقر (علیه السلام نقل شده است که فرمودند: هیچ حادثه ای بر او نازل نمی شود، و از او درباره چیزی پرسیده نمی شود.) وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ فَقَالَ: إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَجَلٌ وَأَعْظَمُ مِنْ أَنْ يُحَدَّ بِيَدٍ أَوْ رِجْلٍ، أَوْ حَرَكَةٍ أَوْ سُكُونِ، أَوْ يُوصَفَ بِطُولٍ أَوْ قِصَرِ، أَوْ تُبْلِغَهُ الأَوْهَامُ. fn[التوحيد / 75؛ بحار الأنوار 3 / 300]( [].) و در کتاب توحید، از امام کاظم (علیه السلام نقل شده است که فرمودند: خداوند تبارک و تعالی بزرگتر و عظیم تر از آن است که با دست یا پایا حرکت یا سکون محدود شود یا به بلندی یا کوتاهی توصیف شود، یا اوهام بتوانند به او دست یابند.) وَعَنْ فِقْهِ الرَّضَا ، فِي رِوَايَةٍ عَنِ الْعَالِمِ، إِلَى أَنْ قَالَ (علیهِ السَّلام : لأَنَّهُ لَا يُحَدُّ فَلَا يُوصَفُ . هَذَا مَا نَحْنُ عَلَيْهِ كُنا. fn[فقه الرضا 7 / 384؛ بحار الأنوار 3 / 262](footnote1-page210" style="display:inline-block">(1) .)


<a href="#) [].) و سپس فرمود: خداوند از وصف کسانی که غیر او هستند، به شدت برتر و بالاتر است. وَعَنْ الْكَافِي، عَنْ بِي جَعْفَرِ الله إِلَى أَنْ قَالَ: وَلَا تَزِلُ بِهِ الأَحْدَاتُ، وَلَا يُسْأَلُ عَنْ شَيْءٍ. fn[الكافي 1 / 89؛ التوحيد / 174 ؛ بحار الأنوار 4 / 299]( [].) و در کتاب کافی، از امام باقر (علیه السلام نقل شده است که فرمودند: هیچ حادثه ای بر او نازل نمی شود، و از او درباره چیزی پرسیده نمی شود.) وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ فَقَالَ: إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَجَلٌ وَأَعْظَمُ مِنْ أَنْ يُحَدَّ بِيَدٍ أَوْ رِجْلٍ، أَوْ حَرَكَةٍ أَوْ سُكُونِ، أَوْ يُوصَفَ بِطُولٍ أَوْ قِصَرِ، أَوْ تُبْلِغَهُ الأَوْهَامُ. fn[التوحيد / 75؛ بحار الأنوار 3 / 300]( [].) و در کتاب توحید، از امام کاظم (علیه السلام نقل شده است که فرمودند: خداوند تبارک و تعالی بزرگتر و عظیم تر از آن است که با دست یا پایا حرکت یا سکون محدود شود یا به بلندی یا کوتاهی توصیف شود، یا اوهام بتوانند به او دست یابند.) وَعَنْ فِقْهِ الرَّضَا ، فِي رِوَايَةٍ عَنِ الْعَالِمِ، إِلَى أَنْ قَالَ (علیهِ السَّلام : لأَنَّهُ لَا يُحَدُّ فَلَا يُوصَفُ . هَذَا مَا نَحْنُ عَلَيْهِ كُنا. fn[فقه الرضا 7 / 384؛ بحار الأنوار 3 / 262](footnote1-page210" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) و سپس فرمود: خداوند از وصف کسانی که غیر او هستند، به شدت برتر و بالاتر است. وَعَنْ الْكَافِي، عَنْ بِي جَعْفَرِ الله إِلَى أَنْ قَالَ: وَلَا تَزِلُ بِهِ الأَحْدَاتُ، وَلَا يُسْأَلُ عَنْ شَيْءٍ. fn[الكافي 1 / 89؛ التوحيد / 174 ؛ بحار الأنوار 4 / 299]( [].) و در کتاب کافی، از امام باقر (علیه السلام نقل شده است که فرمودند: هیچ حادثه ای بر او نازل نمی شود، و از او درباره چیزی پرسیده نمی شود.) وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ فَقَالَ: إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَجَلٌ وَأَعْظَمُ مِنْ أَنْ يُحَدَّ بِيَدٍ أَوْ رِجْلٍ، أَوْ حَرَكَةٍ أَوْ سُكُونِ، أَوْ يُوصَفَ بِطُولٍ أَوْ قِصَرِ، أَوْ تُبْلِغَهُ الأَوْهَامُ. fn[التوحيد / 75؛ بحار الأنوار 3 / 300]( [].) و در کتاب توحید، از امام کاظم (علیه السلام نقل شده است که فرمودند: خداوند تبارک و تعالی بزرگتر و عظیم تر از آن است که با دست یا پایا حرکت یا سکون محدود شود یا به بلندی یا کوتاهی توصیف شود، یا اوهام بتوانند به او دست یابند.) وَعَنْ فِقْهِ الرَّضَا ، فِي رِوَايَةٍ عَنِ الْعَالِمِ، إِلَى أَنْ قَالَ (علیهِ السَّلام : لأَنَّهُ لَا يُحَدُّ فَلَا يُوصَفُ . هَذَا مَا نَحْنُ عَلَيْهِ كُنا. fn[فقه الرضا 7 / 384؛ بحار الأنوار 3 / 262](footnote1-page210"> 1) التوحيد / 103؛ بحار الأنوار 3 / 304

و در کتاب فقه الرضا، در روایتی از امام رضا (علیه السلام آمده است که فرمودند: زیرا خداوند محدود نیست، پس وصف شدنی نیست. این همان چیزی است که ما همگی بر آن باور داریم.) وَعَنْ التَّوْحِيدِ فِي رِوَايَةٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ (علیهِ السَّلام فِي قَضِيَّة (57) يَهُودِيٌّ وَإِيمَانِهِ عِنْدَ الرَّسُولِ (صَلی اللّه علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) ، إِلَى أَنْ قَالَ الْيَهُودِيُّ: فَكَيْفَ هُوَ؟ فَقَالَ (صَلی اللّه علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) : وَكَيْفَ أَصِفُ رَبِّي بِالْكَيْفِ، وَالْكَيْف مَخْلُوق؟! وَاللّهُ لَا يُوصَفُ بِخَلْقِهِ الخَبَر. (1) .) و در کتاب توحید در روایتی از امام صادق علیه السلام آمده است که در ماجرای ایمان آوردن یهودی نزد پیامبر صلی الله علیه وآله ، یهودی پرسید: خداوند چگونه است؟ پیامبر فرمودند چگونه پروردگارم را به "چگونه" وصف کنم، در حالی که "چگونه" مخلوق است؟! و خداوند با مخلوقاتش وصف شدنی نیست. وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ بِي عَبْدِ اللهِ(علیهِ السَّلام قَالَ: مَنْ شَبَهُ اللّهَ بِخَلْقِهِ، فَهُوَ مُشْرِكُ. وَمَنْ أَنْكَرَ قُدْرَتَهُ، فَهُوَ كَافِرُ. (2) .) و در کتاب توحید، از امام صادق (علیه السلام نقل شده است که فرمودند: کسی که خدا را به مخلوقاتش تشبیه کند، مشرک است. و کسی که قدرت او را انکار کند، کافر است.) وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیهِ السَّلام قَالَ: مَنْ شَبَهُ الله بِخَلْقِهِ، فَهُوَ مُشْرِكُ إِنَّ اللهَ تَعَالَى لَا يُشْبِهُهُ شَيْءٌ، وَكُلُّ مَا وَقَعَ فِي الْوَهُم فَهُوَ بخلافِهِ. (3) .) و در کتاب توحید، از امام صادق (علیه السلام نقل شده است که فرمودند: کسی که خدا را به مخلوقاتش تشبیه کند، مشرک است. زیرا خداوند متعال هیچ چیزی شبیه او نیست، و هر چه در وهم بگنجد، خداوند خلاف آن است.) وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(علیهِ السَّلام إِلَى أَنْ قَالَ: وَلَكِنْ هُوَ بَائِنُ مِنْ خَلْقِهِ، مُحِيطٌ بِمَا خَلَقَ عِلْمًا وَقُدْرَةٌ وَإِحَاطَةً وَسُلْطَانًا. (4) .) و در کتاب توحید، از امام صادق (علیه السلام نقل شده است که فرمودند:) اما او از خلقش جداست، و بر هر چه آفریده است با علم و قدرت و احاطه و سلطه، احاطه دارد. وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ(علیهِ السَّلام قَالَ: بِذَلِكَ وَصَفَ نَفْسَهُ، وَكَذَلِكَ هُوَ مُسْتَوْلٍ عَلَى عَرْشِهِ، بَائِنُ مِنْ خَلْقِهِ، مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونَ الْعَرْشُ حَامِلًا لَهُ. (5) .)


1) التوحيد / 310؛ الكافي 1 / 94؛ بحار الأنوار 3 / 332

2) التوحيد / 76؛ بحار الأنوار 3 / 299

3) التوحيد / 80؛ بحار الأنوار 3 / 299

4) التوحيد / 133 ؛ بحار الأنوار 3 / 323

5) التوحيد / 4248 الاحتجاج 2 / 332؛ بحار الأنوار 3 / 331

و در کتاب توحید، از امام صادق (علیه السلام نقل شده است که فرمودند: این گونه خداوند خودش را وصف کرده است، و او بر عرش خود تسلط دارد و از خلقش جداست بدون اینکه عرش او را حمل کند.) وَعَن الرَّوْضَةِ، عَن مِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(علیهِ السَّلام أَنَّهُ قَالَ لَهُ رَجُلٌ: أَمَنَ الْمَعْبُودُ؟ فَقَالَ (علیهِ السَّلام) : لا يُقال له : الينَ لأَنَّهُ أَني الأبنية. وَلَا يُقَالُ لَهُ: «كيف» لأنه كيف الكيفية. وَلَا يُقَالُ لَهُ: «مَا هُوَ»؛ لأَنَّهُ خَلَقَ الْمَاهِيَة سُبْحَانَ مَنْ عَظِيمٍ تَاهَتِ الْفِطْنُ فِي نَيَّ ا ر لَمَوَاجِ عَظَمَتِهِ، وَتَخَيَّرَتِ الْعُقُولُ فِي أَفَلَاكِ مَلَكُوتِه. (1) .) و در کتاب روضة، از امیرالمؤمنين عليه السلام نقل شده است که مردی از ایشان پرسید: معبود کجاست؟ امام فرمودند: به او «کجا» گفته نمی شود زیرا او «کجایی» را آفریده است. و به او «چگونه» گفته نمی شود، زیرا او چگونگی را آفریده است و به او «چه چیزی است» گفته نمی شود زیرا او «ماهیت» را خلق کرده است. منزه است آن خدایی که عظمت او عقلها را در امواج حیرت فرو برده است و دلها در برابر یاد ازلیت او خسته و درمانده شده اند، و عقول در افلاک ملکوت او سرگشته گشته اند. وَقَالَ أَيْضًا: اتَّقُوا أَنْ تُمَثلُوا بِالرَّبِّ الَّذِي لَا مِثْلَ لَهُ، أَوْ تُشَبِّهُوهُ مِنْ خَلْقِهِ، أَوْ تُلْقُوا عَلَيْهِ الْأَوْهَامَ، أَوْ تَعْمَلُوا فِيهِ الْفِكْرَ، أَوْ تُضْرِبُوا لَهُ الْأَمْثَالَ، أَوْ تَنْعَتُوهُ بِنُعُوتِ الْمَخْلُوقِينَ. فَإِنَّ لِمَنْ فَعَلَ كِكَ نَارًا. <a href="#ref- [].) و نیز فرمودند: از اینکه پروردگاری را که هیچ مثلی ندارد به چیزی تشبیه کنید یا او را به مخلوقاتش همانند کنید، یا اوهام را بر او بیندازید، یا در مورد او تفکر کنید یا برای او مثال بزنید یا او را به اوصاف مخلوقات وصف کنید، بپرهیزید. زیرا کسی که چنین کند، آتشی در انتظار اوست. وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ دَاوُودِ بْنِ الْقَاسِمِ، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِيًّا بْنَ مُوسَى الرّضَا (علیهِ السَّلام يَقُولُ : مَنْ شَبَه اللَّهَ بِخَلْقِهِ، فَهُوَ مُشْرِكٌ، وَمَنْ وَصَفَهُ بِالْمَكَانِ، فَهُوَ كَافِرُ. وَمَنْ نَسَبَ إِلَيْهِ مَا نَهَى عَنْهُ، فَهُوَ كَاذِبٌ . ثُمَّ ثَلَا هَذِه الآية: (إِنَّمَا يَغري الْكَذِبَ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِ اللهِ وَأُولديكَ هُمُ الكَاذِبُونَ fn[النحل (16) / 105](footnote2-page212" id=") [].) و نیز فرمودند: از اینکه پروردگاری را که هیچ مثلی ندارد به چیزی تشبیه کنید یا او را به مخلوقاتش همانند کنید، یا اوهام را بر او بیندازید، یا در مورد او تفکر کنید یا برای او مثال بزنید یا او را به اوصاف مخلوقات وصف کنید، بپرهیزید. زیرا کسی که چنین کند، آتشی در انتظار اوست. وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ دَاوُودِ بْنِ الْقَاسِمِ، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِيًّا بْنَ مُوسَى الرّضَا (علیهِ السَّلام يَقُولُ : مَنْ شَبَه اللَّهَ بِخَلْقِهِ، فَهُوَ مُشْرِكٌ، وَمَنْ وَصَفَهُ بِالْمَكَانِ، فَهُوَ كَافِرُ. وَمَنْ نَسَبَ إِلَيْهِ مَا نَهَى عَنْهُ، فَهُوَ كَاذِبٌ . ثُمَّ ثَلَا هَذِه الآية: (إِنَّمَا يَغري الْكَذِبَ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِ اللهِ وَأُولديكَ هُمُ الكَاذِبُونَ fn[النحل (16) / 105](footnote2-page212" style="display:inline-block">(2) .). (3) .) و در کتاب توحید، از داوود بن قاسم نقل شده است که گفت شنیدم امام رضا (علیه السلام می فرمودند: کسی که خداوند را به مخلوقاتش تشبیه کند، مشرک است و کسی که او را به مکان وصف کند، کافر است. و کسی که چیزی را به او نسبت دهد که از آن نهی کرده است، دروغ گوست. سپس این آیه را تلاوت کردند: و (در حقیقت، تنها کسانی که به آیات خدا ایمان ندارند، دروغ می بافند و آنان خود دروغ گویان اند).)


1) روضة الواعظين 1 / 37؛ بحار الأنوار 3 / 297

<a href="#) [].) و نیز فرمودند: از اینکه پروردگاری را که هیچ مثلی ندارد به چیزی تشبیه کنید یا او را به مخلوقاتش همانند کنید، یا اوهام را بر او بیندازید، یا در مورد او تفکر کنید یا برای او مثال بزنید یا او را به اوصاف مخلوقات وصف کنید، بپرهیزید. زیرا کسی که چنین کند، آتشی در انتظار اوست. وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ دَاوُودِ بْنِ الْقَاسِمِ، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِيًّا بْنَ مُوسَى الرّضَا (علیهِ السَّلام يَقُولُ : مَنْ شَبَه اللَّهَ بِخَلْقِهِ، فَهُوَ مُشْرِكٌ، وَمَنْ وَصَفَهُ بِالْمَكَانِ، فَهُوَ كَافِرُ. وَمَنْ نَسَبَ إِلَيْهِ مَا نَهَى عَنْهُ، فَهُوَ كَاذِبٌ . ثُمَّ ثَلَا هَذِه الآية: (إِنَّمَا يَغري الْكَذِبَ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِ اللهِ وَأُولديكَ هُمُ الكَاذِبُونَ fn[النحل (16) / 105](footnote2-page212" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) و نیز فرمودند: از اینکه پروردگاری را که هیچ مثلی ندارد به چیزی تشبیه کنید یا او را به مخلوقاتش همانند کنید، یا اوهام را بر او بیندازید، یا در مورد او تفکر کنید یا برای او مثال بزنید یا او را به اوصاف مخلوقات وصف کنید، بپرهیزید. زیرا کسی که چنین کند، آتشی در انتظار اوست. وَعَنْ التَّوْحِيدِ، عَنْ دَاوُودِ بْنِ الْقَاسِمِ، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِيًّا بْنَ مُوسَى الرّضَا (علیهِ السَّلام يَقُولُ : مَنْ شَبَه اللَّهَ بِخَلْقِهِ، فَهُوَ مُشْرِكٌ، وَمَنْ وَصَفَهُ بِالْمَكَانِ، فَهُوَ كَافِرُ. وَمَنْ نَسَبَ إِلَيْهِ مَا نَهَى عَنْهُ، فَهُوَ كَاذِبٌ . ثُمَّ ثَلَا هَذِه الآية: (إِنَّمَا يَغري الْكَذِبَ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِ اللهِ وَأُولديكَ هُمُ الكَاذِبُونَ fn[النحل (16) / 105](footnote2-page212"> 2) روضة الواعظين 1 / 37 ؛ بحار الأنوار 3 / 298

3) التوحيد / 69 ؛ بحار الأنوار 3 / 299

وَعَنْ التَّوْحِيدِ ، عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَي كَانَ لَمْ يَزَلْ بِلَا زَمَانٍ وَبِلَا مَكانٍ وَهُوَ الآنَ كَمَا كَانَ لَا يَخْلُو مِنْهُ مَكَانُ، وَلَا يَسْتَغِلُ بِهِ مَكَانُ، وَلَا يَحِلُّ فِي مَكَانٍ. از کتاب توحید، از امام موسی بن جعفر (درود خدا بر او باد نقل شده است که فرمود:) همانا خداوند - تبارک و تعالی - همواره بدون زمان و بدون مکان بوده است. و اکنون نیز همان گونه است که همیشه بوده است. هیچ مکانی از او خالی نیست، و هیچ مکانی او را به خود مشغول نمی کند، و در هیچ مکانی حلول نمی کند. (مَا يَكُونُ مِنْ نَجْوَى ثَلَاثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ وَلَا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سَادِسُهُمْ وَلَا أَدْفَ مِنْ قُكَ وَلَا أَكثرَ إلَّا هُوَ مَعَهُمْ مِنَ مَا كَانُوا . (1) .) (هیچ گفتگوی سری میان سه نفر نیست مگر آنکه او چهارمی ایشان است، و نه پنج نفر مگر آنکه او ششمی ایشان است و نه کمتر از این و نه بیشتر مگر اینکه او با آنهاست هر کجا که باشند .) لَيْسَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ حِجَابُ غَيْرُ خَلْقِهِ احْتَجَبَ بِغَيْرِ حِجَابٍ مَحْجُوبٍ. وَاسْتَرَ بِغَيْرِ سِتْرٍ مَسْتُورٍ. لا إله إلا هُوَ الكَبِيرُ الْمُتَعَال. <a href="#ref- [].) میان او و مخلوقاتش هیچ حجابی نیست جز خود مخلوقاتش. او بدون حجابی که محجوب باشد، پنهان شده است. و بدون پوششی که پوشیده باشد، مستور است. هیچ معبودی جز او نیست؛ اوست بزرگ و متعال. أقول : قَدْ وَرَدَ فِي بَعْضِ الرِّوَايَاتِ أَنَّ حِجَابَهُ تَعَالَى هُوَ خَلْقُهُ. وَوَرَدَ فِي بَعْضٍ آخَرَ أَنَّهُ احْتَجَبَ بِنُورِهِ دُونَ خَلْقِهِ. وَكِلَا الْحَدِيثَيْنِ صَحِيحَانِ. فَهُوَ تَعَالَى حِجَابُ نَفْسِهِ دُونَ خَلْقِهِ بِنَظَرٍ، وَخَلْقُهُ حِجَابُهُ بِنَظَرٍ آخَرَ. وَسَيَأْتِي بَيَانُ كِلَا النَّظَرَيْنِ عَنْ صَاحِبِ الْعِلْمِ الجَمْعِي 1. می گویم: در برخی روایات آمده است که حجاب او تعالی خلق اوست و در برخی دیگر آمده است که او به نور خود، نه خلق خود، محجوب است. و هر دو روایت صحیح اند. پس او تعالی، حجاب ذات خود بدون مخلوقاتش از یک نظر، و مخلوقاتش حجاب او از نظر دیگر هستند. توضیح هر دو نگاه از صاحب علم جمعی خواهد آمد.


1) المجادلة (58) / 7

وَعَنِ الْمَحَاسِنِ، عَنْ ابْنِ بِي عُمَيْرٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيُّ، عَنْ عَبْدِ الرَّحِيمِ الْقَصِيرِ، قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیهِ السَّلام انِ عَنْ شَيْءٍ مِنَ الصَّفَةِ. فَقَالَ: رَفَعَ يَدَيْهِ إِلَى السَّمَاءِ ثُمَّ قَالَ: تَعَالَى الْجَبَّارُ. إِنَّهُ مَنْ تَعَاطَى مَا ثَمَّ، هَلَكَ. يَقُولُهَا مَرَّتَينِ fn[المحاسن 1 / 237؛ بحار الأنوار 3 / 264. انظر أيضاً: الكافي: 1 / 94](footnote1-page214" id=") [].) میان او و مخلوقاتش هیچ حجابی نیست جز خود مخلوقاتش. او بدون حجابی که محجوب باشد، پنهان شده است. و بدون پوششی که پوشیده باشد، مستور است. هیچ معبودی جز او نیست؛ اوست بزرگ و متعال. أقول : قَدْ وَرَدَ فِي بَعْضِ الرِّوَايَاتِ أَنَّ حِجَابَهُ تَعَالَى هُوَ خَلْقُهُ. وَوَرَدَ فِي بَعْضٍ آخَرَ أَنَّهُ احْتَجَبَ بِنُورِهِ دُونَ خَلْقِهِ. وَكِلَا الْحَدِيثَيْنِ صَحِيحَانِ. فَهُوَ تَعَالَى حِجَابُ نَفْسِهِ دُونَ خَلْقِهِ بِنَظَرٍ، وَخَلْقُهُ حِجَابُهُ بِنَظَرٍ آخَرَ. وَسَيَأْتِي بَيَانُ كِلَا النَّظَرَيْنِ عَنْ صَاحِبِ الْعِلْمِ الجَمْعِي 1. می گویم: در برخی روایات آمده است که حجاب او تعالی خلق اوست و در برخی دیگر آمده است که او به نور خود، نه خلق خود، محجوب است. و هر دو روایت صحیح اند. پس او تعالی، حجاب ذات خود بدون مخلوقاتش از یک نظر، و مخلوقاتش حجاب او از نظر دیگر هستند. توضیح هر دو نگاه از صاحب علم جمعی خواهد آمد.

وَعَنِ الْمَحَاسِنِ، عَنْ ابْنِ بِي عُمَيْرٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيُّ، عَنْ عَبْدِ الرَّحِيمِ الْقَصِيرِ، قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیهِ السَّلام انِ عَنْ شَيْءٍ مِنَ الصَّفَةِ. فَقَالَ: رَفَعَ يَدَيْهِ إِلَى السَّمَاءِ ثُمَّ قَالَ: تَعَالَى الْجَبَّارُ. إِنَّهُ مَنْ تَعَاطَى مَا ثَمَّ، هَلَكَ. يَقُولُهَا مَرَّتَينِ fn[المحاسن 1 / 237؛ بحار الأنوار 3 / 264. انظر أيضاً: الكافي: 1 / 94](footnote1-page214" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) میان او و مخلوقاتش هیچ حجابی نیست جز خود مخلوقاتش. او بدون حجابی که محجوب باشد، پنهان شده است. و بدون پوششی که پوشیده باشد، مستور است. هیچ معبودی جز او نیست؛ اوست بزرگ و متعال. أقول : قَدْ وَرَدَ فِي بَعْضِ الرِّوَايَاتِ أَنَّ حِجَابَهُ تَعَالَى هُوَ خَلْقُهُ. وَوَرَدَ فِي بَعْضٍ آخَرَ أَنَّهُ احْتَجَبَ بِنُورِهِ دُونَ خَلْقِهِ. وَكِلَا الْحَدِيثَيْنِ صَحِيحَانِ. فَهُوَ تَعَالَى حِجَابُ نَفْسِهِ دُونَ خَلْقِهِ بِنَظَرٍ، وَخَلْقُهُ حِجَابُهُ بِنَظَرٍ آخَرَ. وَسَيَأْتِي بَيَانُ كِلَا النَّظَرَيْنِ عَنْ صَاحِبِ الْعِلْمِ الجَمْعِي 1. می گویم: در برخی روایات آمده است که حجاب او تعالی خلق اوست و در برخی دیگر آمده است که او به نور خود، نه خلق خود، محجوب است. و هر دو روایت صحیح اند. پس او تعالی، حجاب ذات خود بدون مخلوقاتش از یک نظر، و مخلوقاتش حجاب او از نظر دیگر هستند. توضیح هر دو نگاه از صاحب علم جمعی خواهد آمد.

وَعَنِ الْمَحَاسِنِ، عَنْ ابْنِ بِي عُمَيْرٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيُّ، عَنْ عَبْدِ الرَّحِيمِ الْقَصِيرِ، قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیهِ السَّلام انِ عَنْ شَيْءٍ مِنَ الصَّفَةِ. فَقَالَ: رَفَعَ يَدَيْهِ إِلَى السَّمَاءِ ثُمَّ قَالَ: تَعَالَى الْجَبَّارُ. إِنَّهُ مَنْ تَعَاطَى مَا ثَمَّ، هَلَكَ. يَقُولُهَا مَرَّتَينِ fn[المحاسن 1 / 237؛ بحار الأنوار 3 / 264. انظر أيضاً: الكافي: 1 / 94](footnote1-page214" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) میان او و مخلوقاتش هیچ حجابی نیست جز خود مخلوقاتش. او بدون حجابی که محجوب باشد، پنهان شده است. و بدون پوششی که پوشیده باشد، مستور است. هیچ معبودی جز او نیست؛ اوست بزرگ و متعال. أقول : قَدْ وَرَدَ فِي بَعْضِ الرِّوَايَاتِ أَنَّ حِجَابَهُ تَعَالَى هُوَ خَلْقُهُ. وَوَرَدَ فِي بَعْضٍ آخَرَ أَنَّهُ احْتَجَبَ بِنُورِهِ دُونَ خَلْقِهِ. وَكِلَا الْحَدِيثَيْنِ صَحِيحَانِ. فَهُوَ تَعَالَى حِجَابُ نَفْسِهِ دُونَ خَلْقِهِ بِنَظَرٍ، وَخَلْقُهُ حِجَابُهُ بِنَظَرٍ آخَرَ. وَسَيَأْتِي بَيَانُ كِلَا النَّظَرَيْنِ عَنْ صَاحِبِ الْعِلْمِ الجَمْعِي 1. می گویم: در برخی روایات آمده است که حجاب او تعالی خلق اوست و در برخی دیگر آمده است که او به نور خود، نه خلق خود، محجوب است. و هر دو روایت صحیح اند. پس او تعالی، حجاب ذات خود بدون مخلوقاتش از یک نظر، و مخلوقاتش حجاب او از نظر دیگر هستند. توضیح هر دو نگاه از صاحب علم جمعی خواهد آمد.

وَعَنِ الْمَحَاسِنِ، عَنْ ابْنِ بِي عُمَيْرٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيُّ، عَنْ عَبْدِ الرَّحِيمِ الْقَصِيرِ، قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیهِ السَّلام انِ عَنْ شَيْءٍ مِنَ الصَّفَةِ. فَقَالَ: رَفَعَ يَدَيْهِ إِلَى السَّمَاءِ ثُمَّ قَالَ: تَعَالَى الْجَبَّارُ. إِنَّهُ مَنْ تَعَاطَى مَا ثَمَّ، هَلَكَ. يَقُولُهَا مَرَّتَينِ fn[المحاسن 1 / 237؛ بحار الأنوار 3 / 264. انظر أيضاً: الكافي: 1 / 94](footnote1-page214"> 1) التوحيد / 179؛ بحارالأنوار 3 / 327

.) و از کتاب "محاسن"، از ابن ابی عمیر، از محمد بن یحیی، از عبدالرحیم قصیر روایت شده است که گفت: از امام صادق(علیهِ السَّلام درباره چیزی از صفات خدا پرسیدم فرمود: دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و سپس گفت: تعالى الجبار! همانا هر که در این مقام وارد شود هلاک خواهد شد. این جمله را دو بار تکرار کرد.) (58 وَعَن الْمَحَاسِنِ، قَالَ الرَّاوي: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ(علیهِ السَّلام) لا يَقُولُ : مَنْ نَظَرَ فِي اللَّهِ كَيْفَ هُوَ، هَلَكَ. (2) .) و از کتاب "محاسن"، راوی :گفت شنیدم امام صادق(علیهِ السَّلام می فرمود: هر کس در اندیشه "چگونه بودن خدا" بیفتد، هلاک خواهد شد.) وَعَنِ الْكَفَايَةِ، عَنْ دَاوُودِ بن كَثِيرِ الرَّبِّي عَنْ يُونُسِ بْنِ ظَبْيَانَ، قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّد(علیهِ السَّلام اليا فَقُلْتُ لَهُ : يَابْنَ رَسُولِ اللهِ.. إِلَى أَنْ قَالَ: وَكَانَ مُتَكِيًّا، فَاسْتَوَى جَالِسًا وَقَالَ : اللَّهُمَّ عَفْوَكَ عَفْوَكَ إِلَى أَنْ قَالَ (علیهِ السَّلام) : فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ الله فِي شَيْءٍ أَوْ عَلَى شَيْءٍ أَوْ يَحُولُ مِنْ شَيْءٍ إِلَى شَيْءٍ، أَوْ يَخْلُو مِنْهُ شَيْءٌ أَوْ يَشْتَغِلُ بِهِ شَيْءٌ، فَقَدْ وَصَفَهُ بِصِفَةِ الْمَخْلُوقِينَ. وَالله خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ . لَا يُقَاسُ بِالْقِيَاسِ وَلَا يُشْبِهُ بالنَّاسِ لَا يَخْلُو مِنْهُ مَكَانُ وَلَا يَشْتَغِلُ بِهِ مَكَانُ . قريب في بُعْدِهِ، بَعِيد في قُرْيِهِ. كيك الله ربا ، لَا إِلَهَ غَيْرُهُ، فَمَنْ أَرَادَ الله وَأَحَبَّهُ بِهَذِهِ الصَّفَةِ، فَهُوَ مِنَ الْمُوَحَدِينَ، وَمَنْ لِكَ أَحَبَّهُ بِغَيْرِ هَذِهِ الصَّفَةِ، فَاللَّهُ مِنْهُ بَرِيءٌ وَنَحْنُ مِنْهُ بَرَاء. (3) .) و از کتاب "کفایه"، از داوود بن کثیر رقی، از یونس بن ظبيان روایت شده است که :گفت به نزد امام صادق جعفر بن محمد3 رفتم و به او گفتم ای فرزند رسول خدا ... تا آنکه فرمود: - و ایشان تکیه زده بودند، پس راست نشست و فرمود: خدایا، عفوت، عفوت! تا آنکه فرمود: هر کس گمان کند که خدا در چیزی است یا بر چیزی است یا از چیزی به چیزی منتقل می شود، یا چیزی از او خالی است یا چیزی او را مشغول میکند او را به صفات مخلوقات وصف کرده است و خداوند خالق هر چیزی است. نه با قیاس قابل مقایسه است و نه شبیه مردم است. هیچ مکانی از او خالی نیست و هیچ مکانی او را مشغول نمی کند. نزدیک است در عین دوری و دور است در عین نزدیکی این است خداوند پروردگار ما هیچ معبودی جز او نیست. هر کس خدا را با این صفات بخواهد و دوست بدارد، از موحدان است. و هر کس او را با غیر این صفات دوست بدارد، خدا از او بیزار است و ما نیز از او بیزاریم. وَقَدْ وَرَدَ حُطَبٌ مُصَرَّحَةٌ بِالْغَيْرِيَّةِ بَيْنَهُ تَعَالَى وَبَيْنَ خَلْقِهِ، وَمُبَايَنَتِهِ مَعَ مَصْنُوعَاتِهِ: فَعَنِ الإحتجاج، عَنْ نَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیهِ السَّلام : أول عِبَادَةِ اللهِ مَعْرِفَتُهُ ، وَأَصْلَ مَعْرِفَتِهِ تَوْحِيدُهُ. وَنِظَامُ تَوْحِيدِهِ نَفْيُ)

2) المحاسن 1 / 237 ؛ الكاني: 1 / 93 ؛ بحار الأنوار 3 / 264

3) كفاية الأثر / 255؛ بحارالأنوار 3 / 287

الصِّفَاتِ عَنْهُ. جَلَّ أَنْ يَجُلُّهُ الصَّفَاتُ لِشَهَادَةِ الْعُقُولِ أَنَّ كُلَّ مَنْ حَلَتَهُ الصَّفَاتُ مَصْنُوعُ وَشَهَادَةِ الْعُقُولِ أَنَّهُ جَلَّ جَلاءُ صَانِعُ لَيسَ بِمَصْنُوع الخطبة. <a href="#ref- [].) و خطبه هایی وارد شده است که به صراحت بر غیر بودن او تعالی از خلقش و جدایی او از مصنوعاتش تأکید دارد: از کتاب "احتجاج"، از امیر المؤمنين(علیهِ السَّلام : اولین مرحله عبادت خداوند، شناخت اوست. و اساس شناخت او، توحید اوست. و نظم توحید او، نفی صفات از اوست. او برتر از آن است که صفات بر او وارد شود، زیرا عقلها گواهی میدهند که هر آنچه صفات بر آن وارد شود مخلوق است و عقل ها گواهی می دهند که او - جَلَّ جَلالُهُ - صانع است و مخلوق نیست".) وَعَنْهُ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ قَالَ : " كِيلُهُ آيَاتُهُ. وُجُودُهُ إِثْبَاتُهُ . وَمَعْرِفَتُهُ تَوْحِيدُهُ. وَتَوْحِيدُهُ تَمْيِيرُهُ مِنْ خَلْقِهِ. وَحُكْمُ الشَّيِيزِ بَيْنُونَةُ صِفَةٍ، لَا تَيْنُونَةُ عُزَلَةٍ إِنَّهُ رَبِّ خَالِقٌ غَيْرُ مَرْبُوبٍ مَخْلُوقِ. مَا تَصَوَّرَ، فَهُوَ بِخِلَافِهِ". و از ایشان (درود خدا بر او باد روایت شده است که فرمود: " دلیل او، آیات اوست. وجود او، اثبات اوست.) شناخت او، توحید اوست. و توحید او، جدا دانستن او از خلقش است. و حکم این جدایی جدایی صفاتی است، نه جدایی مکانی. او پروردگاری است که می آفریند و مخلوق نیست. هر چه تصور شود، او برخلاف آن است". ثُمَّ قَالَ: " لَيْسَ بِإِلَهِ مَنْ عَرَفَ بِنَفْسِهِ هُوَ ا النَّالُ بِالدَّلِيلِ عَلَيْهِ وَالْمُؤَدِّي بِالْمَعْرِفَةِ إِلَيْهِ ". fn[الاحتجاج 1 / 201؛ بحار الأنوار 4 / 253]( [].) سپس فرمود: "آنکه با خودش شناخته شود، خدا نیست. اوست که با دلیل بر خود دلالت می کند و از طریق معرفت به خود رهنمون می شود". وَعَن ثامِن الأَئِمَةِ ، قالَ - صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِ : أَوّلُ عِبادَةِ اللّهِ مَعرِفَتُهُ . وَأَصْلُ مَعرِفَةِ اللَّهِ تَوحِيدُهُ. وَنِظامُ تَوحِيدِهِ نفْيُ الصّفاتِ عَنْهُ لِشَهادَةِ العُقولِ أَنْ كُلّ صِفَةٍ وَمَوصوفٍ مَخلوقٌ . از امام هشتم - درود خدا بر او - نقل شده است اولین عبادت خداوند، شناخت او است. و اساس شناخت خداوند، توحید او است. و نظام توحید، نفی صفات از او است زیرا عقلها شهادت می دهند که هر صفت و موصوفی مخلوق هستند. إلى أن قال: وَلا دِيَانَةَ إِلَّا بَعدَ مَعرِفَتِهِ، وَلا مَعرفة إلا بإخلاص. وَلا إِخلاص مع التشبيه. وَلا نَفْي مَعَ إثباتِ الصفات للتشبيه. فكل ما في الخَلْقِ لا يُوجَدُ في خَالِقِهِ. وَكُل ما يُمكِنُ فِيهِ يَمَتَنِعُ فِي صَانِعِهِ. لَا يَجْرِي عَلَيْهِ الحَرَكَةُ والسكونُ. وَكَيْفَ يَجري عَلَيهِ ما هُوَ أَجرَاهُ، أَو يَعُودُ فِيهِ مَا هُوَ ابْتَدَأَهُ؟! تا آنجا که فرمود:

هیچ دین داری ای نیست مگر پس از شناخت او . و هیچ شناختی نیست مگر با اخلاص. و هیچ اخلاصی با تشبیه نیست. و هیچ نفی ای همراه با اثبات صفات برای تشبیه نیست. پس هر چه در مخلوقات وجود دارد، در خالق آنها یافت نمی شود. و هر چه در مخلوقات ممکن است در خالق آنها محال است. بر او حرکت و سکون جریان نمی یابد. چگونه بر او چیزی جریان یابد که خود آن را جاری کرده است یا چیزی به او باز گردد که خود آن را آغاز کرده است؟! إلى أن قال: كَيفَ يَسْتَحِقُ الأَزَلَ مَن لا يَمتَنِعُ مِنَ الحَدَثِ ؟! وَكَيْفَ يُنشِئُ الأَشيَاءَ مَن لا يَمَتَنِعُ مِنَ الإِنشَاء؟! إِذَا لَقَامَتْ فِيهِ آيَةُ المَصْنُوع. وَلَتَحَوّلَ كَلِيلًا بَعد ما كانَ (59 مَمْلُولًا عَلَيهِ. لَيْسَ فِي مَحالِ القَولِ حُجَةٌ، وَلا فِي المَسأَلَةِ عَنْهُ جَوابٌ، وَلا فِي مَعناهُ اللهِ تَعظِيمُ، وَلا فِي إِبَانَتِهِ مِنَ الخَلْقِ ضَيمُ، إلا بامتناع الأَزَلِي أَنْ يُشَى، وَمَا لا بَدءَ لَهُ أَنْ يُبدأ . لا إلهَ إِلَّا اللهُ . كَذَبَ العَادِلُونَ بِاللهِ وَضَلُّوا ضَلَالًا بَعِيدًا وَخَيرُ وا خُسَرَانًا مُبِينًا. وَصَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمّدٍ وَآلِهِ الطاهِرِينَ. fn[التوحيد / 34؛ عيون أخبار الرضا 7 1 / 149؛ بحار الأنوار 4 / 227](footnote1-page216" id=") [].) و خطبه هایی وارد شده است که به صراحت بر غیر بودن او تعالی از خلقش و جدایی او از مصنوعاتش تأکید دارد: از کتاب "احتجاج"، از امیر المؤمنين(علیهِ السَّلام : اولین مرحله عبادت خداوند، شناخت اوست. و اساس شناخت او، توحید اوست. و نظم توحید او، نفی صفات از اوست. او برتر از آن است که صفات بر او وارد شود، زیرا عقلها گواهی میدهند که هر آنچه صفات بر آن وارد شود مخلوق است و عقل ها گواهی می دهند که او - جَلَّ جَلالُهُ - صانع است و مخلوق نیست".) وَعَنْهُ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ قَالَ : " كِيلُهُ آيَاتُهُ. وُجُودُهُ إِثْبَاتُهُ . وَمَعْرِفَتُهُ تَوْحِيدُهُ. وَتَوْحِيدُهُ تَمْيِيرُهُ مِنْ خَلْقِهِ. وَحُكْمُ الشَّيِيزِ بَيْنُونَةُ صِفَةٍ، لَا تَيْنُونَةُ عُزَلَةٍ إِنَّهُ رَبِّ خَالِقٌ غَيْرُ مَرْبُوبٍ مَخْلُوقِ. مَا تَصَوَّرَ، فَهُوَ بِخِلَافِهِ". و از ایشان (درود خدا بر او باد روایت شده است که فرمود: " دلیل او، آیات اوست. وجود او، اثبات اوست.) شناخت او، توحید اوست. و توحید او، جدا دانستن او از خلقش است. و حکم این جدایی جدایی صفاتی است، نه جدایی مکانی. او پروردگاری است که می آفریند و مخلوق نیست. هر چه تصور شود، او برخلاف آن است". ثُمَّ قَالَ: " لَيْسَ بِإِلَهِ مَنْ عَرَفَ بِنَفْسِهِ هُوَ ا النَّالُ بِالدَّلِيلِ عَلَيْهِ وَالْمُؤَدِّي بِالْمَعْرِفَةِ إِلَيْهِ ". fn[الاحتجاج 1 / 201؛ بحار الأنوار 4 / 253]( [].) سپس فرمود: "آنکه با خودش شناخته شود، خدا نیست. اوست که با دلیل بر خود دلالت می کند و از طریق معرفت به خود رهنمون می شود". وَعَن ثامِن الأَئِمَةِ ، قالَ - صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِ : أَوّلُ عِبادَةِ اللّهِ مَعرِفَتُهُ . وَأَصْلُ مَعرِفَةِ اللَّهِ تَوحِيدُهُ. وَنِظامُ تَوحِيدِهِ نفْيُ الصّفاتِ عَنْهُ لِشَهادَةِ العُقولِ أَنْ كُلّ صِفَةٍ وَمَوصوفٍ مَخلوقٌ . از امام هشتم - درود خدا بر او - نقل شده است اولین عبادت خداوند، شناخت او است. و اساس شناخت خداوند، توحید او است. و نظام توحید، نفی صفات از او است زیرا عقلها شهادت می دهند که هر صفت و موصوفی مخلوق هستند. إلى أن قال: وَلا دِيَانَةَ إِلَّا بَعدَ مَعرِفَتِهِ، وَلا مَعرفة إلا بإخلاص. وَلا إِخلاص مع التشبيه. وَلا نَفْي مَعَ إثباتِ الصفات للتشبيه. فكل ما في الخَلْقِ لا يُوجَدُ في خَالِقِهِ. وَكُل ما يُمكِنُ فِيهِ يَمَتَنِعُ فِي صَانِعِهِ. لَا يَجْرِي عَلَيْهِ الحَرَكَةُ والسكونُ. وَكَيْفَ يَجري عَلَيهِ ما هُوَ أَجرَاهُ، أَو يَعُودُ فِيهِ مَا هُوَ ابْتَدَأَهُ؟! تا آنجا که فرمود:

هیچ دین داری ای نیست مگر پس از شناخت او . و هیچ شناختی نیست مگر با اخلاص. و هیچ اخلاصی با تشبیه نیست. و هیچ نفی ای همراه با اثبات صفات برای تشبیه نیست. پس هر چه در مخلوقات وجود دارد، در خالق آنها یافت نمی شود. و هر چه در مخلوقات ممکن است در خالق آنها محال است. بر او حرکت و سکون جریان نمی یابد. چگونه بر او چیزی جریان یابد که خود آن را جاری کرده است یا چیزی به او باز گردد که خود آن را آغاز کرده است؟! إلى أن قال: كَيفَ يَسْتَحِقُ الأَزَلَ مَن لا يَمتَنِعُ مِنَ الحَدَثِ ؟! وَكَيْفَ يُنشِئُ الأَشيَاءَ مَن لا يَمَتَنِعُ مِنَ الإِنشَاء؟! إِذَا لَقَامَتْ فِيهِ آيَةُ المَصْنُوع. وَلَتَحَوّلَ كَلِيلًا بَعد ما كانَ (59 مَمْلُولًا عَلَيهِ. لَيْسَ فِي مَحالِ القَولِ حُجَةٌ، وَلا فِي المَسأَلَةِ عَنْهُ جَوابٌ، وَلا فِي مَعناهُ اللهِ تَعظِيمُ، وَلا فِي إِبَانَتِهِ مِنَ الخَلْقِ ضَيمُ، إلا بامتناع الأَزَلِي أَنْ يُشَى، وَمَا لا بَدءَ لَهُ أَنْ يُبدأ . لا إلهَ إِلَّا اللهُ . كَذَبَ العَادِلُونَ بِاللهِ وَضَلُّوا ضَلَالًا بَعِيدًا وَخَيرُ وا خُسَرَانًا مُبِينًا. وَصَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمّدٍ وَآلِهِ الطاهِرِينَ. fn[التوحيد / 34؛ عيون أخبار الرضا 7 1 / 149؛ بحار الأنوار 4 / 227](footnote1-page216" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) و خطبه هایی وارد شده است که به صراحت بر غیر بودن او تعالی از خلقش و جدایی او از مصنوعاتش تأکید دارد: از کتاب "احتجاج"، از امیر المؤمنين(علیهِ السَّلام : اولین مرحله عبادت خداوند، شناخت اوست. و اساس شناخت او، توحید اوست. و نظم توحید او، نفی صفات از اوست. او برتر از آن است که صفات بر او وارد شود، زیرا عقلها گواهی میدهند که هر آنچه صفات بر آن وارد شود مخلوق است و عقل ها گواهی می دهند که او - جَلَّ جَلالُهُ - صانع است و مخلوق نیست".) وَعَنْهُ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ قَالَ : " كِيلُهُ آيَاتُهُ. وُجُودُهُ إِثْبَاتُهُ . وَمَعْرِفَتُهُ تَوْحِيدُهُ. وَتَوْحِيدُهُ تَمْيِيرُهُ مِنْ خَلْقِهِ. وَحُكْمُ الشَّيِيزِ بَيْنُونَةُ صِفَةٍ، لَا تَيْنُونَةُ عُزَلَةٍ إِنَّهُ رَبِّ خَالِقٌ غَيْرُ مَرْبُوبٍ مَخْلُوقِ. مَا تَصَوَّرَ، فَهُوَ بِخِلَافِهِ". و از ایشان (درود خدا بر او باد روایت شده است که فرمود: " دلیل او، آیات اوست. وجود او، اثبات اوست.) شناخت او، توحید اوست. و توحید او، جدا دانستن او از خلقش است. و حکم این جدایی جدایی صفاتی است، نه جدایی مکانی. او پروردگاری است که می آفریند و مخلوق نیست. هر چه تصور شود، او برخلاف آن است". ثُمَّ قَالَ: " لَيْسَ بِإِلَهِ مَنْ عَرَفَ بِنَفْسِهِ هُوَ ا النَّالُ بِالدَّلِيلِ عَلَيْهِ وَالْمُؤَدِّي بِالْمَعْرِفَةِ إِلَيْهِ ". fn[الاحتجاج 1 / 201؛ بحار الأنوار 4 / 253]( [].) سپس فرمود: "آنکه با خودش شناخته شود، خدا نیست. اوست که با دلیل بر خود دلالت می کند و از طریق معرفت به خود رهنمون می شود". وَعَن ثامِن الأَئِمَةِ ، قالَ - صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِ : أَوّلُ عِبادَةِ اللّهِ مَعرِفَتُهُ . وَأَصْلُ مَعرِفَةِ اللَّهِ تَوحِيدُهُ. وَنِظامُ تَوحِيدِهِ نفْيُ الصّفاتِ عَنْهُ لِشَهادَةِ العُقولِ أَنْ كُلّ صِفَةٍ وَمَوصوفٍ مَخلوقٌ . از امام هشتم - درود خدا بر او - نقل شده است اولین عبادت خداوند، شناخت او است. و اساس شناخت خداوند، توحید او است. و نظام توحید، نفی صفات از او است زیرا عقلها شهادت می دهند که هر صفت و موصوفی مخلوق هستند. إلى أن قال: وَلا دِيَانَةَ إِلَّا بَعدَ مَعرِفَتِهِ، وَلا مَعرفة إلا بإخلاص. وَلا إِخلاص مع التشبيه. وَلا نَفْي مَعَ إثباتِ الصفات للتشبيه. فكل ما في الخَلْقِ لا يُوجَدُ في خَالِقِهِ. وَكُل ما يُمكِنُ فِيهِ يَمَتَنِعُ فِي صَانِعِهِ. لَا يَجْرِي عَلَيْهِ الحَرَكَةُ والسكونُ. وَكَيْفَ يَجري عَلَيهِ ما هُوَ أَجرَاهُ، أَو يَعُودُ فِيهِ مَا هُوَ ابْتَدَأَهُ؟! تا آنجا که فرمود:

هیچ دین داری ای نیست مگر پس از شناخت او . و هیچ شناختی نیست مگر با اخلاص. و هیچ اخلاصی با تشبیه نیست. و هیچ نفی ای همراه با اثبات صفات برای تشبیه نیست. پس هر چه در مخلوقات وجود دارد، در خالق آنها یافت نمی شود. و هر چه در مخلوقات ممکن است در خالق آنها محال است. بر او حرکت و سکون جریان نمی یابد. چگونه بر او چیزی جریان یابد که خود آن را جاری کرده است یا چیزی به او باز گردد که خود آن را آغاز کرده است؟! إلى أن قال: كَيفَ يَسْتَحِقُ الأَزَلَ مَن لا يَمتَنِعُ مِنَ الحَدَثِ ؟! وَكَيْفَ يُنشِئُ الأَشيَاءَ مَن لا يَمَتَنِعُ مِنَ الإِنشَاء؟! إِذَا لَقَامَتْ فِيهِ آيَةُ المَصْنُوع. وَلَتَحَوّلَ كَلِيلًا بَعد ما كانَ (59 مَمْلُولًا عَلَيهِ. لَيْسَ فِي مَحالِ القَولِ حُجَةٌ، وَلا فِي المَسأَلَةِ عَنْهُ جَوابٌ، وَلا فِي مَعناهُ اللهِ تَعظِيمُ، وَلا فِي إِبَانَتِهِ مِنَ الخَلْقِ ضَيمُ، إلا بامتناع الأَزَلِي أَنْ يُشَى، وَمَا لا بَدءَ لَهُ أَنْ يُبدأ . لا إلهَ إِلَّا اللهُ . كَذَبَ العَادِلُونَ بِاللهِ وَضَلُّوا ضَلَالًا بَعِيدًا وَخَيرُ وا خُسَرَانًا مُبِينًا. وَصَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمّدٍ وَآلِهِ الطاهِرِينَ. fn[التوحيد / 34؛ عيون أخبار الرضا 7 1 / 149؛ بحار الأنوار 4 / 227](footnote1-page216" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) و خطبه هایی وارد شده است که به صراحت بر غیر بودن او تعالی از خلقش و جدایی او از مصنوعاتش تأکید دارد: از کتاب "احتجاج"، از امیر المؤمنين(علیهِ السَّلام : اولین مرحله عبادت خداوند، شناخت اوست. و اساس شناخت او، توحید اوست. و نظم توحید او، نفی صفات از اوست. او برتر از آن است که صفات بر او وارد شود، زیرا عقلها گواهی میدهند که هر آنچه صفات بر آن وارد شود مخلوق است و عقل ها گواهی می دهند که او - جَلَّ جَلالُهُ - صانع است و مخلوق نیست".) وَعَنْهُ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ قَالَ : " كِيلُهُ آيَاتُهُ. وُجُودُهُ إِثْبَاتُهُ . وَمَعْرِفَتُهُ تَوْحِيدُهُ. وَتَوْحِيدُهُ تَمْيِيرُهُ مِنْ خَلْقِهِ. وَحُكْمُ الشَّيِيزِ بَيْنُونَةُ صِفَةٍ، لَا تَيْنُونَةُ عُزَلَةٍ إِنَّهُ رَبِّ خَالِقٌ غَيْرُ مَرْبُوبٍ مَخْلُوقِ. مَا تَصَوَّرَ، فَهُوَ بِخِلَافِهِ". و از ایشان (درود خدا بر او باد روایت شده است که فرمود: " دلیل او، آیات اوست. وجود او، اثبات اوست.) شناخت او، توحید اوست. و توحید او، جدا دانستن او از خلقش است. و حکم این جدایی جدایی صفاتی است، نه جدایی مکانی. او پروردگاری است که می آفریند و مخلوق نیست. هر چه تصور شود، او برخلاف آن است". ثُمَّ قَالَ: " لَيْسَ بِإِلَهِ مَنْ عَرَفَ بِنَفْسِهِ هُوَ ا النَّالُ بِالدَّلِيلِ عَلَيْهِ وَالْمُؤَدِّي بِالْمَعْرِفَةِ إِلَيْهِ ". fn[الاحتجاج 1 / 201؛ بحار الأنوار 4 / 253]( [].) سپس فرمود: "آنکه با خودش شناخته شود، خدا نیست. اوست که با دلیل بر خود دلالت می کند و از طریق معرفت به خود رهنمون می شود". وَعَن ثامِن الأَئِمَةِ ، قالَ - صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِ : أَوّلُ عِبادَةِ اللّهِ مَعرِفَتُهُ . وَأَصْلُ مَعرِفَةِ اللَّهِ تَوحِيدُهُ. وَنِظامُ تَوحِيدِهِ نفْيُ الصّفاتِ عَنْهُ لِشَهادَةِ العُقولِ أَنْ كُلّ صِفَةٍ وَمَوصوفٍ مَخلوقٌ . از امام هشتم - درود خدا بر او - نقل شده است اولین عبادت خداوند، شناخت او است. و اساس شناخت خداوند، توحید او است. و نظام توحید، نفی صفات از او است زیرا عقلها شهادت می دهند که هر صفت و موصوفی مخلوق هستند. إلى أن قال: وَلا دِيَانَةَ إِلَّا بَعدَ مَعرِفَتِهِ، وَلا مَعرفة إلا بإخلاص. وَلا إِخلاص مع التشبيه. وَلا نَفْي مَعَ إثباتِ الصفات للتشبيه. فكل ما في الخَلْقِ لا يُوجَدُ في خَالِقِهِ. وَكُل ما يُمكِنُ فِيهِ يَمَتَنِعُ فِي صَانِعِهِ. لَا يَجْرِي عَلَيْهِ الحَرَكَةُ والسكونُ. وَكَيْفَ يَجري عَلَيهِ ما هُوَ أَجرَاهُ، أَو يَعُودُ فِيهِ مَا هُوَ ابْتَدَأَهُ؟! تا آنجا که فرمود:

هیچ دین داری ای نیست مگر پس از شناخت او . و هیچ شناختی نیست مگر با اخلاص. و هیچ اخلاصی با تشبیه نیست. و هیچ نفی ای همراه با اثبات صفات برای تشبیه نیست. پس هر چه در مخلوقات وجود دارد، در خالق آنها یافت نمی شود. و هر چه در مخلوقات ممکن است در خالق آنها محال است. بر او حرکت و سکون جریان نمی یابد. چگونه بر او چیزی جریان یابد که خود آن را جاری کرده است یا چیزی به او باز گردد که خود آن را آغاز کرده است؟! إلى أن قال: كَيفَ يَسْتَحِقُ الأَزَلَ مَن لا يَمتَنِعُ مِنَ الحَدَثِ ؟! وَكَيْفَ يُنشِئُ الأَشيَاءَ مَن لا يَمَتَنِعُ مِنَ الإِنشَاء؟! إِذَا لَقَامَتْ فِيهِ آيَةُ المَصْنُوع. وَلَتَحَوّلَ كَلِيلًا بَعد ما كانَ (59 مَمْلُولًا عَلَيهِ. لَيْسَ فِي مَحالِ القَولِ حُجَةٌ، وَلا فِي المَسأَلَةِ عَنْهُ جَوابٌ، وَلا فِي مَعناهُ اللهِ تَعظِيمُ، وَلا فِي إِبَانَتِهِ مِنَ الخَلْقِ ضَيمُ، إلا بامتناع الأَزَلِي أَنْ يُشَى، وَمَا لا بَدءَ لَهُ أَنْ يُبدأ . لا إلهَ إِلَّا اللهُ . كَذَبَ العَادِلُونَ بِاللهِ وَضَلُّوا ضَلَالًا بَعِيدًا وَخَيرُ وا خُسَرَانًا مُبِينًا. وَصَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمّدٍ وَآلِهِ الطاهِرِينَ. fn[التوحيد / 34؛ عيون أخبار الرضا 7 1 / 149؛ بحار الأنوار 4 / 227](footnote1-page216"> 1) الاحتجاج 1 / 199؛ بحار الأنوار 4 / 253

.) تا آنجا که فرمود: چگونه کسی که از حدوث ممتنع نیست، سزاوار ازلیت باشد؟! و چگونه کسی که از آفرینش ممتنع نیست، می تواند اشیاء را ایجاد کند؟ در این صورت نشانه مخلوقیت در او ظاهر می شد و به دلیلی تبدیل می شد پس از آنکه مدلول بر او بود. در گفتارهای بی پایه دلیلی نیست و در پرسش درباره او پاسخی نیست و در معنای او برای خداوند تعظیمی نیست. و در جدا کردن او از خلق هیچ نقصان یا ظلمی وجود ندارد مگر با امتناع از لیت برای اینکه دو گانگی پیدا کند، و آنچه آغاز ندارد، آغاز شود. هیچ معبودی جز خداوند نیست. آنان که برای خداوند شریک قرار می دهند، دروغ می گویند و به گمراهی دوری دچار شده اند و زیان آشکاری کردند. و درود بر محمد و خاندان پاک او باد. أَقُولُ: لَو تَأَمَّلْتَ حَقِيقَةَ القَوْلِ بِالإطْلَاقِ وَالتَّقْيِيدِ، وَتَأَمَّلْتَ هَذِهِ الرّوَايَاتِ وَمَا يُشَاكِهَا مِمَّا لَمَّ نَذْكُرُهُ رَوْمًا لِلاِخْتِصَارِ، لَرَأَيْتَ المَنَاقَضَةَ الصَّرِيحَةَ التَّامَّةَ بَيْنَ مَسْلَكِ العُرَفَاءِ وَمَسْلَكِ صَاحِبِ الشَّرْع. می گویم: اگر در حقیقت سخن درباره اطلاق و تقیید تأمل کنی و این روایات و مشابهات آنها را که به خاطر اختصار ذکر نکردیم بررسی کنی، خواهی دید که تضاد آشکار و کامل میان روش عرفا و روش صاحب شریعت وجود دارد. فَإِذَنْ لَو كَانَ الحَقُّ مَعَ العُرَفَاءِ، لَكَانَ النَّبِيُّ وَالوَصِيُّ مُضِلَّ البَشَرِ وَأَعْدَى عَدُوّهِم؛ لأَنَّهُ (صَلی اللّه علیهِ وَ آلهِ وَسَلم بَعْدَ النَّاسَ عَنِ الحَقِّ وَعَنْ أَوْلِيَائِهِ . أَي المَرَاشِدَةِ وَالأَقْطَابِ.)

پس اگر حق با عرفا باشد، پیامبر و وصی او گمراه کننده بشر و دشمن ترین دشمنان آنها خواهند بود؛ زیرا او (صلى الله علیه و آله وسلم مردم را از حق و اولیای آن (یعنی راهنمایان و اقطاب) دور کرده است.) وَلَو كَانَ مُرَادُ النَّبِيِّ وَالوَصِيِّ عَيْنَ ذَلِكَ المطلبِ العُرْفَانِي، لَكَانَ الله غَيْرَ حَكِيمٍ؛ إِذِ الحَكِيمُ لَا يَتَفَوَّهُ بِمَا هُوَ نَقِيضُ مَطلُوبِهِ، بَلْ يُحْمِلُ الكَلَامَ وَيُنَبِّهُ النَّاسَ عَلَى غُمُوضَةِ المَطْلَبِ وَكَوْنِهِ سِرًّا مَسْئُورًا، لَا أَنْ يُصَرِّحَ بِنَقِيضِهِ. و اگر مقصود پیامبر و وصی او همان مطلب عرفانی باشد، او (صَلی اللّه علیهِ وَ آلهِ وَسَلم حکیم نخواهد بود؛ زیرا حکیم چیزی را که ضد خواسته اش باشد بر زبان نمی آورد، بلکه سخن را اجمالاً بیان می کند و مردم را به عمق مطلب و سری بودن آن آگاه می سازد) نه اینکه به ضد آن تصریح کند. مَعَ أَنَّ هَذَا المطَّلَبَ لَيْسَ فِي الغُمُوضَةِ وَالدّقَةِ بِمَثَابَةٍ لَا يُمْكِنُ أَنْ يَفْهَمَهَا النَّاسُ كَيْفَ وَيَفْهَمُهَا أَدْنَى أَتْبَاع المشايخ وَأَرَاذِهُمْ مِنَ السُّوقِيَّةِ، فَضْلًا عَن الفُضَلَاءِ وَالطَّلَبَةِ؟! با این حال، این مطلب آن قدر پیچیده و دقیق نیست که مردم نتوانند آن را بفهمند. چگونه است که حتی پایین ترین پیروان مشایخ و افراد عادی بازار آن را می فهمند، چه برسد به فضلا و دانشجویان؟! وَالغَرَضُ: إِنَّ الرِّوَايَاتِ تُنَادِي بِمُنَاقَضَةِ مَدَّعَى صَاحِبِ الشَّرْع فِي بَابِ التَّوْحِيدِ الحَقِيقِي مَعَ تَوْحِيدِ العُرَفَاءِ. مقصود این است که روایات بر تضاد ادعای صاحب شریعت در باب توحید حقیقی با توحید عرفا شهادت می دهند. فَهَاكَ بِالتَّطْبِيقِ بَيْنَ مَا ذُكِرَ فِي هَذِهِ الرِّوَايَاتِ المَذْكُورَةِ وَبَيْنَ مَسْلَكِ العُرَفَاءِ: اینک تطبیقی میان آنچه در این روایات ذکر شده است و مسلک عرفا: فَإِنَّ صَاحِبَ الشَّرْعِ يَقُولُ: إِنَّهُ تَعَالَى وَاحِدٌ لَمْ يَلِدْ وَلَيْسَ بِمَحْلُوقٍ وَلَا بِمُصَوَّرٍ وَلَا شَبَهَ لَهُ وَلَيْسَ بِحِسْمٍ وَلَا يُحَدُّ وَلَا يُوصَفُ. صاحب شریعت می گوید: او (خدای تعالی یگانه است ،نزاییده مخلوق نیست صورت پذیر نیست شبیه ندارد، جسم نیست، محدود نمی شود و توصیف پذیر نیست) وَالعُرَفَاءُ يَقُولُونَ: إِنَّهُ تَعَالَى كَثِيرٌ وَعَيْنُ المُتَكَتِرَاتِ وَيَلِدُ وَيُولَدُ وَمَخْلُوفٌ وَمُصَوَّرٌ وَلَهُ شَبَةٌ وَهُوَ جِسْمٌ وَيُحَدُّ وَيُوصَفُ بِجَمِيعِ الصِّفَاتِ المُمْكِنَةِ.

او (خدای تعالی متعدد است عین کثرت ها است می زاید و زاییده می شود مخلوق است، صورت پذیر است، شبیه دارد، جسم است، محدود می شود و به تمامی صفات ممکنه توصیف می شود.) وَهُوَ (صَلی اللّه علیهِ وَ آلهِ وَسَلم يَقُولُ: كُلُّ شَيْءٍ سِوَاهُ مَخَلُوقٌ لَهُ، وَإِنَّهُ تَعَالَى لَا يُقَاسُ وَلَا يُعْرَفُ إِلَّا بِمَا عَرَّفَ بِهِ نَفْسَهُ، وَلَا يُوصَفُ إِلَّا بِمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ، وَلَا يُحَسُّ وَلَا يُحَسُّ وَلَا يُمس وَلَا يُمثل.) او (صاحب شریعت می گوید:) هر چیزی جز او مخلوق او است، و او خدای تعالی نه قیاس میشود و نه شناخته می شود مگر آن گونه که خود را شناسانده است، و توصیف نمی شود مگر به آنچه خود را به آن وصف کرده است، و نه احساس می شود، نه جسم دارد، نه لمس می شود و نه تمثیل پذیر است. وَهُمْ يَقُولُونَ: لَا شَيْءٍ سِوَاهُ، وَإِنَّهُ يُقَاسُ وَيُعْرَفُ وَيُوصَفُ بِغَيْرِ مَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ، وَيُحَسٌ وَيُحِسُّ وَيُمَسُّ وَيُمثَلُ لِأَنَّهُ تَعَالَى عِنْدَهُمْ فِي مَرْتَبَةِ المَحْسُوسَاتِ عَيْنُ المَحْسُوسَاتِ المادِيَّةِ الزَّمَانِيَّةِ وَالمَكَانِيَّةِ. اما عرفا می گویند: هیچ چیزی جز او نیست، و او قیاس می شود، شناخته می شود و توصیف می شود به غیر آنچه خود را به آن توصیف کرده است و احساس می شود، جسم دارد، لمس می شود و تمثیل پذیر است؛ زیرا او نزد عرفا در مرتبه محسوسات، عين محسوسات مادی زمانی و مکانی است. وَهُوَ تَعَالَى عِنْدَهُ (صَلی اللّه علیهِ وَ آلهِ وَسَلم لَا أَعْضَاءَ لَهُ، فَلا رجُل وَلَا يَدَ لَهُ. وَلَا يُبَعَّضُ وَلَا يَتَحَرَّكُ وَلَا يَسْكُنُ وَلَا رِجْلَ يَتَحَوَّلُ . وَلَا طُولَ لَهُ وَلَا قِصَرَ وَلَا يَنْقُصُهُ الدُّهُورُ وَلَا يُغَيرُهُ الأَزْمَانُ. وَلَا يُتَوَهُمُ. وَلَا كَيْفِيَّة لَهُ وَلَا أَيْنَ وَلَا . يُحِيطُ بِهِ شَيْءٌ وَلَا يَتَنَاهَى وَلَا يَتَزَايَدُ وَلَا يَتَنَاقَصُ وَلَا تَنْزِلُ بِهِ الأَحْدَاتُ.) او (خدای تعالی نزد صاحب شریعت اعضایی ندارد؛ نه پا دارد و نه دست. او قابل تجزیه نیست، حرکت نمی کند، سكون ندارد و تغییر مکان نمی دهد. طول و عرض ندارد. گذر زمان و ایام او را ناقص نمی کنند و زمانها او را تغییر نمی دهند. او قابل توهم نیست، کیفیتی ندارد و مکان پذیر نیست. هیچ چیزی نمی تواند او را در بر گیرد. او محدود نیست، افزایش و کاهش نمی پذیرد و هیچ حادثه ای بر او عارض نمی شود.) وَإِنَّ إِثْبَاتَ هَذِهِ النُّعُوتِ لَهُ تَعَالَى فُحْشُ وَخَنَاءٌ. اثبات این صفات برای او (خدای تعالی زشت و ناپسند است.) وَأَمَّا عِنْدَ العُرَفَاءِ، فَكُلُّ مَا ذُكِرَ ثَابِتٌ لَهُ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ التَّقْيِيدِ؛ فَإِنَّهُ هُوَ الْمَقَيَّدُ فِي عَيْنِ كَوْنِهِ مُطْلَقًا. وَيَكُونُ اتِّصَافُهُ بِمَا وَإِنْبَاتُهَا لَهُ تَعَالَى وَصْفَ الأَكْمَلِيَّةِ.

اما نزد عرفا، تمام این اوصاف برای او خدای تعالی در مرتبه تقیید ثابت است؛ زیرا او همان مقید است در عين مطلق بودن و اتصاف او به این صفات و اثبات آنها برای او وصف کمال مطلق به شمار می آید. وَهُوَ تَعَالَى عِنْدَ صَاحِبِ الشَّرْعِ بَائِنٌ مِنْ خَلْقِهِ، وَكُنْهُهُ تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ. وَلَا مَاهِيَّةَ لَهُ. وَلَا يَخْلُو مِنْهُ زَمَانٌ وَمَكَانٌ بِالخُلُقِ الزَّمَانِي وَالمَكَانِي، وَلَا يَشْتَغِلُ بِهِ الزَّمَانُ وَالمَكَانُ بِالاشْتِغَالِ الزَّمَانِي وَالمَكَانِ؛ لِكَوْنِهِ تَعَالَى فَوْقَ الزَّمَانِ وَالمِكَانِ وَحُلُوهِمَا وَشُغْلِهِمَا. او (خدای تعالی نزد صاحب شریعت از خلق خود جداست و ذات او بیانگر جدایی میان او و مخلوقاتش است. او ماهیت ندارد. هیچ زمانی و مکانی از او خالی نیست اما زمان و مکان نیز او را به خود مشغول نمی کنند؛ زیرا او بالاتر از زمان و مکان و فراتر از محدودیتهای خالی یا مشغول بودن آنها است.) وَإِنَّهُ تَعَالَى عِنْدَهُمْ صَانِعٌ لَيْسَ بِمَصْنُوع، وَرَبِّ خَالِقٌ لَا مَرْبُوبٌ وَتَخَلُوقٌ. وَإِنَّ تَوْحِيدَهُ تَبِينُهُ وَتَنْزِيهُهُ وَنَفْي الصِّفَاتِ عَنْهُ. (60 ) او (خدای تعالی نزد صاحب شریعت، آفریننده ای است که آفریده نشده است، و پروردگاری است که نه تحت پروردگی قرار دارد و نه مخلوق است. توحید او در تمایز و تنزیه او و نفی صفات از او است.) وَإِنَّ إِخْلَاصَهُ فِي نَفْي تَشْبِيهِهِ. وَإِنَّهُ أَزَلي لَيْسَ بِحَادِثٍ، وَإِنَّ غَيْرِيَّتَهُ مَعَ خَلْقِهِ فِطْرِيَّةٌ لِلْعُقُولِ، مُشَاهَدَةٌ لَهَا بِالفِطْرَةِ وَالضَّرُورَةِ. اخلاص او در نفی هرگونه تشبیه است. او ازلی است و حادث نیست. جدایی او از مخلوقات، برای عقلها فطری است و به صورت فطری و ضروری قابل مشاهده است. (إي وَاللّهِ لَوْ رَاجَعْتَ إِلَى النُّفُوسِ السَّاذَجَةِ الْبَاقِيَةِ عَلَى صَرَافَةِ عَقْلِهَا الْفِطْرِيِّ وَسَذَاجَةِ صَفَائِهَا الذَّاتِي الَّتِي لَمْ تُدَنَّسْ بِالْأَوْهَامِ الْعِلْمِيَّةِ وَالْخُرَافَاتِ الْبُرْهَانِيَّةِ وَالْهُدَيَانَاتِ الْعِرْفَانِيَّةِ، لَرَأَيْتَهَا أَنَّ غَيْرِيَّةَ اللَّهِ الْوَاقِعِيِّ الْحَيِّ الْقَيُّومِ الْعَلِي الْعَظِيمِ الْعَزِيزِ الْقَوِيِّ الْقَادِرِ الْعَلِيمِ الْمُحِيطِ . إِلَى آخِرِ الْأَسْمَاءِ الْحُسْنَى . مَعَ الْمَخْلُوقَاتِ، فِطْرِيَّةٌ عِنْدَهَا، تُشَاهِدُهَا بِالْفِطْرَةِ. نَعَمُ الْعُرَفَاءُ يَتَفَوَّهُونَ بِالْغَيْرِيَّةِ، وَلَكِنْ بَيْنَ مَرْتَبَتَي الذَّاتِ، لَا بَيْنَ اللَّهِ الْوَاقِعِي الْكَيْرِ الْمَحْفِي مَعَ الْعِبَادِ ؛ إِذِ الْمُطْلَقُ عِنْدَهُمْ عَيْنُ الْمُقَيَّدِ، وَمَنْعُوتٌ بِجَمِيع نُعُوتِهِ فِي مَرْتَبَةِ التَّقْيِيدِ. وَمَا ذَلِكَ إِلَّا لِأَجْلِ وُرُودِ الْمَوْهُومَاتِ الْفَلْسَفِيَّةِ وَالْعِرْفَانِيَّةِ فِي أَعْمَاقِ قُلُوبِهِمْ .) (به خدا سوگند، اگر به نفوس ساده ای که بر صفای عقل فطری و پاکی ذاتی خود باقی مانده اند و با اوهام : خرافات برهانی و هذیانهای عرفانی آلوده نشده اند بازگردی خواهی دید که غیر بودن واقعی خداوند زنده، قیوم، بلندمرتبه ،بزرگ ،عزیز ،قوی ،قادر، دانا و محیط - تا پایان اسماء حسنی - نسبت به مخلوقات، امری فطری برایشان است و این موضوع را با فطرت خود مشاهده می کنند. بله؛ عرفا از غیر بودن سخن می گویند، اما بین دو مرتبه ذات،

نه بین خداوند واقعی که گنج پنهانی است و بندگان؛ چرا که مطلق در نگاه آنها عین مقید است و با تمام صفاتش در مرتبه تقیید توصیف می شود و این چیزی جز ورود وهم های فلسفی و عرفانی در عمق دلهایشان نیست .) (وَأَمَّا الْعُرَفَاءُ، فَيُخَالِفُونَ جَمِيعَ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ وَيَذْهَبُونَ إِلَى نَقَائِضِهَا. فَتَوْحِيدُهُ تَعَالَى عِنْدَهُمْ نَفْيُ السّوَى وَإِثْبَاتُ الْحَدَّيْنِ، أَيْ الْحَدِ الْوُجُودِيَ الرَّاجِعِ إِلَى التَّشْبِيهِ، وَالْحَدِ الْعَدَمِيَ الرَّاجِعِ إِلَى ثُبُوتِ الْفَقْدَانِ الرَّاجِعِ إِلَى التَّعْطِيلِ. فَتَوْحِيدُهُ عِنْدَهُمْ إِثْبَاتُ التَّشْبِيهِ وَالتَّنْزِيهِ. وَعِنْدَ صَاحِبِ الشَّرْعِ، إِثْبَاتُ السِّوَى فِي عَيْنِ نَفْيِهِ عَنْهُ، وَإِحْرَاجُهُ تَعَالَى عَنِ الْحَدَّيْنِ: الْحَدِ الْوُجُودِيَ الرَّاجِعِ إِلَى التَّشْبِيهِ، وَالْحَدِ الْعَدَمِيِّ، أَيْ تَحْدُودِيَّتِهِ بِالْفَقْدَانَاتِ الرَّاجِعِ إِلَى التَّعْطِيلِ. وَهَذَا الْإِحْرَاجُ عَنْ هَذَيْنِ الْحَدَّيْنِ هُوَ مَعْنَى «سُبْحَانَ اللَّهِ». فَهُوَ يَقُولُ بِالْإِثْبَاتِ بِلَا تَشْبِيهِ، وَبِالتَّنْزِيهِ بِلَا تَمثِيلِ وَتَشْبِيهِ، وَهُمْ يَقُولُونَ بِالتَّشْبِيهِ وَالتَّنْزِيهِ مَعًا .) اما عرفا با تمامی این مطالب مخالفت کرده و به ضد آنها معتقدند. توحید خداوند متعال در نگاه ایشان، نفی غير و اثبات دو حد است: یکی حد وجودی که به تشبیه بازمی گردد، و دیگری حد عدمی که به اثبات فقدان بازگشته و به تعطیل منجر می شود توحید نزد ایشان اثبات تشبیه و تنزیه است. اما نزد صاحب شریعت، اثبات غیر در عین نفی آن از خداوند و اخراج خداوند متعال از این دو حد حد وجودی که به تشبیه بازمی گردد و حد عدمی که محدودیت خداوند به فقدانها بوده و به تعطیل می انجامد. این اخراج از این دو حد، معنای «سبحان الله» است. او می گوید: اثبات بدون تشبیه و تنزيه بدون تمثيل و تشبیه؛ در حالی که ایشان به تشبیه و تنزیه با هم قائل هستند .) وَهَذَا نَظِيرُ مَسْأَلَةِ الجُبْرِ وَالِاحْتِيَارِ. فَإِنَّهُ (صَلی اللّه علیهِ وَ آلهِ وَسَلم يَقُولُ بِعَدَمِ الجُبْرِ وَالتَّفْوِيضِ، وَوُجُودِ مَنْزِلَةٍ ثَالِثَةٍ بَيْنَهُمَا، هِيَ غَيْرُهُمَا وَأَوْسَعُ مِمَّا بَيْنَ الْأَرْضِ وَالسَّمَاءِ. وَهُمْ يَقُولُونَ بِالجُبْرِ وَالتَّفْوِيضِ مَعًا. فَيَجْعَلُونَ الثَّالِثَ عِبَارَةٌ عَنِ الممزوج مِنْهُمَا.) و این شبیه مسئله جبر و اختیار است. زیرا او (صَلی اللّه علیهِ وَ آلهِ وَسَلم معتقد است که نه جبر وجود دارد و نه تفویض، بلکه مرتبه ای سوم بین آنها وجود دارد که نه این است و نه آن و گسترده تر از فاصله میان زمین و آسمان است. اما آنها به جبر و تفویض با هم معتقدند، و سوم را به عنوان ترکیبی از این دو در نظر می گیرند.) فَفِي مَا نَحْنُ فِيهِ يَقُولُونَ بِالْمَرْحِ بَيْنَ التَّنْزِيهِ وَالتَّعْطِيلِ. كَمَا نَقَلْنَا شِعْرَ ابْنِ الْعَرَبِيّ: وَإِنْ قُلْتَ بِالْأَمْرَيْنِ كُنْتَ مُسَدَّدًا. إِلَخَ. در مورد آنچه ما در آن هستیم، آنها به ترکیب تنزيه و تعطیل قائل هستند. همان طور که در شعر ابن عربی آمده است: " و اگر به هر دو سخن (تنزيه و تشبيه قائل شوی هدایت شده ای" و الی آخر.) وَبِالجُمْلَةِ : فَالرِّوَايَاتُ عَلَى نَقِيض مَا قَالَهُ العُرَفَاءُ، خَارِجَةٌ عَنْ حَدِ الإِحْصَاءِ. وَعَلَيْكَ بِمُرَاجَعَةِ البحَارِ وَالتَّوْحِيدِ وَالكَافِي وَغَيْرِهَا فِي بَابِ التَّوْحِيدِ.

وَرَاجِعْ رِوَايَاتِ الكَافِي فِي بَابِ عِبَادَةِ الاسْمِ دُونَ المُسَمَّى وَالمَعْنَى، وَإِنَّهُ كُفْرٌ. فَإِنَّا قَدْ طَوَيْنَا عَنْ ذِكْرِهَا رَوْمًا لِلاخْتِصَارِ. به طور خلاصه، روایات برخلاف آنچه عرفا گفته اند از حد شمارش خارج است. و تو را به مراجعه به کتاب های بحار"، "توحید"، "کافی" و غیره در باب توحید توصیه می کنم. و همچنین روایات کافی در باب عبادت اسم بدون مسمی و معنا، و اینکه آن كفر است را مطالعه کن. ما به خاطر اختصار از ذکر آنها صرف نظر کردیم. وَنَتَبَرَّكُ بِذِكْرِ هَذَا الْحَدِيثِ الشَّرِيفِ المذكورِ فِي أَمَالِي الشَّيْخِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ، قَالَ: سَأَلَ بَعْضُ أَصْحَابِنَا الصَّادِقَ فَقَالَ لَهُ : أَخْبِرْنِي أَيُّ الأَعْمَالِ أَفْضَلُ؟ قَالَ : تَوْحِيدُكَ لِرَبِّكَ. قَالَ: فَمَا أَعْظَمُ النُّوبِ؟ قَالَ: تَشْبِيهُكَ لِخَالِقِكَ. (1 .) و برای تبرک، این حدیث شریف را که در امالی شیخ آمده است ذکر می کنیم از محمد بن سماعه روایت شده است: برخی از اصحاب ما از امام صادق (علیهِ السَّلام پرسیدند و گفتند ما را خبر دهید که بهترین اعمال کدام است؟ فرمود(علیهِ السَّلام) : توحید خداوندت. پرسیدند: بزرگترین گناهان کدام است؟ فرمود(علیهِ السَّلام) : تشبیه کردن خالقت به مخلوق.) لَا يُقَالُ : قَدْ مَرَّ مِنْكَ أَنَّ تَوْحِيدَ اللَّهِ هُوَ عَيْنُ مَعْرِفَتِهِ كَمَا صَرَّحَ بِهِ الْخُطَبُ الْمَنْقُولَةُ وَالْمَعْرِفَهُ فِعْلُهُ تَعَالَى، فَكَيْفَ جَعَلَهُ الإِمَامُ (علیهِ السَّلام مِنْ أَعْمَالِ الْعِبَادِ؟!) گفته نشود پیش تر از تو نقل شد که توحید خداوند همان معرفت اوست - همان گونه که در خطبه های نقل شده تصریح شد - و معرفت، فعل خداوند است، پس چگونه امام(علیهِ السَّلام آن را از اعمال بندگان دانسته است؟) لأَنَّا تَقُولُ: إِنَّ الإِنْفِعَالَ بِفِعْل اللهِ تَعَالَى أَمْرٌ اخْتِيَارِي يَرْجِعُ إِلَى الْعَبْدِ. فَمِنْ هَذِهِ الخَيْنِيَّةِ يَكُونُ التَّوْحِيدُ مِنْ أَعْمَالِ الْعِبَادِ. وَمَعْنَى تَوْحِيدِ الْعَبْدِ لِلَّهِ تَعَالَى أَنْ يَنْفَعِلَ بِتَعْرِيفِ اللَّهِ تَعَالَى حَتَّى يَدْخُلَ فِي زُمْرَةِ الْعَارِفِينَ وَفِي فِرْقَةِ الْمُوَحِدِينَ. وَأَمَّا نَفْسُ التَّوْحِيدِ، فَهُوَ فِعْلُ اللَّهِ تَعَالَى، كَتَعْرِيفِهِ نَفْسَهُ. زیرا می گوییم: تأثیر پذیری از فعل خداوند امری اختیاری است که به بنده برمی گردد. پس از این جهت توحید از اعمال بندگان به شمار می رود.


1) الأمالي (للطوسي) / 687 ؛ مجموعة ورّام 2 / 91؛ بحار الأنوار 3 / 287

و معنای توحید بنده برای خداوند این است که او تحت تأثیر تعریف خداوند قرار گیرد تا در زمره عارفان و در گروه موحدان وارد شود. اما خود توحید، فعل خداوند است همانند تعریف او از خودش. فَكَمَا أَنَّ الْمُعَرَفَ الحَقِيقِيُّ هُوَ اللهُ، وَالْعَبْدَ يَعْرِفُ اللَّهَ بِهِ، وَيَكُونُ اللهُ تَعَالَى بَصَرَهُ حَتَّى تَكُونَ مَعْرِفَتُهُ لِلَّهِ تَعَالَى بِنُورِ اللهِ، فَكَذَلِكَ الْمُوَحِدُ الْحَقِيقِيُّ هُوَ اللَّهُ، وَالْعَبْدُ يُوَحِدُهُ بِهِ. فَيَكُونُ الله تَعَالَى (61 هُوَ الْمُوَحِدَ لِنَفْسِهِ بِنَفْسِهِ، وَالْعِبَادُ مُوَحِدُونَ لَهُ تَعَالَى بِهِ وَبِنُورِهِ، لَا بِأَنْفُسِهِمْ.) همان گونه که معرف حقیقی خداست و بنده او را با خدا می شناسد، و خداوند دیدگان اوست تا معرفتش نسبت به خداوند به نور خدا باشد، به همین ترتیب، موحد حقیقی نیز خداست و بنده او را با خداوند یکتا میداند. پس خداوند است که خود را به وسیله خود یکتا می داند، و بندگان او را به واسطه خدا و نور او یکتا می دانند، نه با نفس های خود. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْكِتَابَ وَالسُّنَّةَ يُنَادِيَانِ صَدْرًا وَذِيلًا بِالْغَيْرِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ بَيْنَ اللَّهِ وَمَخْلُوقَاتِهِ، وَبُطْلَانِ مَذْهَبِ الْعِرْفَانِ مِنْ كَوْنِ الْوَحْدَةِ عَيْنَ الْكَثْرَةِ وَالْمُطْلَقِ عَيْنَ الْمُقَيَّدِ. بَلِ الْأَئِمَّةُ : لَمَّ يَكْتَفُوا بِمَا ذُكِرَ مِنَ الرِّوَايَاتِ وَلَمْ يَقْنَعُوا بِهَذَا الْمِقْدَارِ، فَأَظْهَرُوا الْأَمْرَ ظُهُورًا تَامَّا كَالشَّمْسِ عَلَى النَّهَارِ، وَالنَّارِ عَلَى الْمَنَارِ، بِحَيْثُ لا يَبْقَى تَجَالُ الاحْتِمَالِ لِأَحَدٍ مِنَ الْأَحَادِ (مَطلَبْ رَاكُرْدِی کَرْدَند .) و هدف این است که کتاب و سنت از ابتدا تا انتها بر غیر بودن حقیقی خدا و مخلوقاتش و بطلان مذهب عرفان از حيث يكي بودن وحدت و كثرت، و يكي بودن مطلق و مقید دلالت دارند. بلکه ائمه: به ذکر این روایات بسنده نکرده و به این مقدار قانع نشدند بلکه موضوع را به گونه ای آشکار کردند که همچون خورشید در روز و آتش بر منار روشن باشد، به طوری که هیچ جایی برای احتمال باقی نماند. (مطلب را به نهایت وضوح رساندند .) وَتَوْضِيحُ ذَلِكَ: إِنَّ رُوحَ كَلَامِ الْمُتَصَوّفَةِ أَنَّ فِي الْمَخْلُوقِ شَيْئًا مِنَ الْخَالِقِ، وَهُوَ وُجُودُ هَذَا الْمَخْلُوقِ. فَإِنَّ الْمَخْلُوقَ مُرَكَبْ مِنَ الْمَاهِيَّةِ وَالْوُجُودِ. وَالْمَاهِيَّةُ بَاطِلَةٌ اعْتِبَارِيَّةٌ. فَيَبْقَى مَا لَهُ مِنْ رَبِّهِ وَخَالِقِهِ، أَيْ وُجُودُهُ. فَإِذَنْ يَكُونُ وُجُودُ كُلِّ مَاهِيَّةٍ وُجُودَ الرَّبِّ. فَهَذَا هُوَ رُوحُ مَذْهَبِهِمْ وَسِرُّ كَلَامِهِمْ. و توضیح این موضوع این است که روح کلام متصوفه این است که در مخلوق چیزی از خالق وجود دارد، و آن وجود این مخلوق است.

زیرا مخلوق از ماهیت و وجود تشکیل شده است و ماهیت، اعتباری و باطل است. بنابراین آنچه از جانب پروردگار و خالق برای او باقی می ماند، وجود اوست. پس وجود هر ماهیتی، وجود پروردگار است. این همان روح مذهب آنها و راز کلامشان است. وَقَدْ سُئِلَ هَذَا الْمَطْلَبُ بِالصَّرَاحَةِ عَن الْأَئِمَّةِ: فَأَجَابُوا بِالصَّرَاحَةِ بِفَسَادِهِ. فَحِينَئِذٍ هَلْ يَبْقَى رَيْبٌ وَشَكٍّ لِأَحَدٍ فِي أَنَّ مَسْلَكَ صَاحِبِ الشَّرْع مُنَافِضٌ لِمَذْهَبِ الْعِرْفَانِ؟! و این مسئله به صراحت از ائمه پرسیده شده است و آنها به صراحت فساد این دیدگاه را بیان کرده اند. پس آیا شک و تردیدی برای کسی باقی می ماند که مسیر صاحب شریعت مخالف مذهب عرفان است؟! فَعَنْ رِجَالِ الْكِشَّيِّ، عَنْ يُونُسِ بْنِ بَهْمَنَ، قَالَ قَالَ لِي يُونُسُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ: اكْتُبْ إِلَى فِي الْحَسَنِ (علیهِ السَّلام فَاسْلُهُ عَنْ آدَمَ ، هَلْ فِيهِ مِنْ جَوْهَرِيَّةِ اللَّهِ شَيْءٌ؟ قَالَ: فَكَتَبْتُ إِلَيْهِ، فَأَجَابَ: هَذِهِ الْمَسْأَلَهُ مَسْأَلَهُ رَجُلٍ عَلَى غَيْرِ السُّنَةِ. فَقُلْتُ لِيُونُسَ، فَقَالَ: لَا يَسْمَعْ ذَا أَصْحَابُنَا، فَيَرُدُّونَ مِنْكَ، قَالَ: قُلْتُ: يَعْرَؤُونَ مِنّي أَوْ مِنْكَ ؟.! (1) .) از کتاب " رجال کشی، از یونس بن بهمن روایت شده است که :گفت یونس بن عبدالرحمن به من گفت: به امام ابى الحسن (علیهِ السَّلام نامه بنویس و از او درباره آدم بپرس که آیا در او چیزی از جوهریت خداوند وجود دارد؟ گفت: پس به او نامه نوشتم و او پاسخ داد: این سؤال، سؤال مردی است که بر غیر سنت است گفتم: به یونس گفتم. او گفت: این را اصحاب ما نشنوند که از تو بیزاری جویند. گفتم از من بیزاری جویند یا از تو؟!) وَعَنْ الْكِشَّيِّ، مُسْنَدًا عَنْ يُونُسِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، قَالَ : كُتِبْتُ إِلَى فِي الْحَسَنِ الرِّضَا (علیهِ السَّلام سَلَتْهُ عَنْ آدَمَ، هَلْ كَانَ فِيهِ مِنْ جَوْهَرِيَّةِ الرَّبِّ شَيْءٌ؟ فَكَتَبَ إِلَى جَوَابِ كِتَابي : لَيْسَ صَاحِبُ هَذِهِ الْمَسْأَلَةِ عَلَى شَيْءٍ مِنَ السُّنَةِ؛ زِنْدِيقُ. (2) .) و از کشی، به سندی از یونس بن عبدالرحمن روایت شده است که گفت: به امام رضا(علیهِ السَّلام نامه نوشتم و از او درباره آدم پرسیدم که آیا در او چیزی از جوهریت پروردگار وجود دارد؟ او در پاسخ به نامه من نوشت صاحب این سؤال بر چیزی از سنت نیست؛ او زندیق است.) وَالْمُرَادُ مِنْ هَذَا الْكَلَامِ إِمَّا أَنَّ الْقَائِلَ بِهَذَا الْمَطْلَبِ زِنْدِيقٌ لَيْسَ عَلَى السُّنَّةِ وَالشَّرِيعَةِ، أوِ الْمُرَادُ أَنَّ مَنْ يَحْتَمِلُ هَذَا الْمَطْلَبَ وَيَجْعَلُهُ قَابِلا لِلسُّؤالِ وَالْمَسْأَلَةِ زِنْدِيقٌ لَيْسَ عَلَى السُّنَّةِ. إِذْ قَدْ بَيَّنَّا سَابِقًا أَنَّ غَيْرِيَّةَ اللَّهِ لِمَخْلُوقَاتِه فِطْرِيَّةٌ لِلْعُقُولِ،


1) رجال الكشي / 492؛ بحار الأنوار 3 / 292

2) رجال الكشي / 495؛ بحار الأنوار 3 / 292

لَا يَتَمَكَّنُ عَاقِلٌ مِنْ إِنْكَارِهَا أو احْتِمَالِ خِلَافِهَا، إِلَّا إِذَا فَسَدَ عَقْلُهُ بِالْأَوْهَامِ وَالشُّبُهَاتِ. وَالظَّاهِرُ كَوْنُ الْمُرَادِ هُوَ الْأَوَّلُ. مراد از این سخن، یا این است که گوینده این مطلب زندیقی است که بر سنت و شریعت نیست، یا اینکه کسی که چنین مطلبی را احتمال میدهد و آن را قابل سؤال و بحث میداند زندیقی است که بر سنت نیست. زیرا پیش تر بیان کردیم که غیر بودن خداوند از مخلوقاتش امری فطری برای عقول است، و هیچ عاقلی نمی تواند آن را انکار کند یا خلافش را احتمال دهد مگر اینکه عقلش به وسیله اوهام و شبهات فاسد شده باشد. و ظاهر آن است که مراد، حالت اول است. وَبِالْجُمْلَةِ، فَهَلْ يَبْقَى مَعَ هَذِهِ الرِّوَايَةِ فَجَالٌ لِلرَّيْبِ وَالشَّكِ فِي مُنَاقَضَةِ مَسْلَكِ الْعُرَفَاءِ مَعَ صَاحِبِ الشرع؟! بَلْ نَقُولُ: إِنَّ الْكِتَابَ وَالسُّنَّةَ صَدْرًا وَذِيلًا مَمْلُوَّانِ مِنْ كَوْنِ تَحْبُوبَاتِ النُّفُوسِ الحَيَوَانِيَّةِ مَبْغُوضَاتِ اللَّهِ، وَمَبْغُوضَاتِهَا مَحْبُوبَاتِهِ. و به طور خلاصه آیا با این ،روایت جای شک و تردید در مخالفت مسیر عرفا با مسیر صاحب شریعت باقی می ماند؟! بلکه می گوییم: کتاب و سنت از ابتدا تا انتها پر است از این نکته که محبوب های نفس های حیوانی، مبغوض خداوند است و مبغوضهای آنها، محبوب خداوند. فَلَوْ رَاجَعْتَهَا، لَرَأَيْتَ أَنَّ هَذَا الْمَطْلَب مِمَّا ظَهَرَ مِنْ صَاحِبِ الشَّرْع مِنْ بَدْءِ الْبَعْتَةِ إِلَى زَمَنِ غَيْبَةِ الْحُجَّةِ الثَّانِي عَشَر عَجَلَ اللهُ فَرَجَهُ الشَّرِيفَ. اگر به آنها مراجعه کنی، می بینی که این مطلب از آغاز بعثت تا زمان غیبت حجت دوازدهم عجل اللّه فرجه الشريف - از صاحب شریعت آشکار بوده است. وَعَلَى مَسْلَكِ الْعُرَفَاءِ يَكُونُ مَحْبُوبَاتُ النُّفُوسِ عَيْنَ تَحْبُوبَاتِ (62 اللَّهِ بِالْحَقِيقَةِ، لِمَكَانِ التَّوْحِيدِ الْأَفْعَالِي، بَلِ التَّوْحِيدِ الذَّاتِي.) حَتَّى إِنَّهُمْ يُصَرِّحُونَ بِأَنَّ اهْوَى هُوَ الْحَقُّ، وَعِبَادَهَا عِبَادَةُ الْحَقِّ. «که گه گه حَقَّ زِ بَاطِل می نماید». و بر اساس مسیر عرفا، محبوبهای نفوس عین محبوب های خداوند به واقع هستند، به دلیل توحید افعالی، بلکه توحید ذاتی.

تا جایی که آنها تصریح می کنند که "هوا" همان حق است و عبادتش عبادت حق است. (که گه گاه حق از باطل نمایان میشود .) وَقَدْ أَوْعَدَ صَاحِبُ الشَّرْعِ النَّارَ عَلَى مَنْ نَسَبَ الْأَفْعَالَ إِلَى اللَّهِ، وَذَهَبَ إِلَى التَّوْحِيدِ الْأَفْعَالِي. بَلْ وَفِي إِنْجِيلِ بَرْنَايَا قَدْ لَعَنَ عَلَى قَلَم كَتَبَ التَّوْحِيدَ الْأَفْعَالِيَّ، وَعَلَى لِسَانٍ تَفَوَّهَ بِهِ وَتَكَلَّمَ بِإِسْنَادِ الْأَفْعَالِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى. و صاحب شریعت وعده عذاب به کسی داده است که افعال را به خدا نسبت دهد و به توحید افعالی قائل شود. بلکه در انجیل برنابا قلمی را که توحید افعالی را نوشته است و زبانی را که به آن سخن گفته و افعال را به خدا نسبت داده است، لعنت کرده است. فَأَسَاسُ مَعَارِفِ الْمُتَصَوَفَةِ وَالْعُرَفَاءِ عَلَى التَّوْحِيدِ الْأَفْعَالِ، بَلْ التَّوْحِيدِ الذَّاتِي. وَأَسَاسُ الشَّرَائِعِ عَلَى فَسَادِ التَّوْحِيدِ الْأَفْعَالِ، وَأَنَّ الْقَائِلَ بِهِ كَافِرٌ مَلْعُونٌ كَاذِبٌ أُوعِدَ عَلَيْهِ النَّارُ وَعَلَى كَوْنِهِ فُحْشًا وَخَنَاءً عَظِيمًا عَلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ، فَضْلًا عَنِ التَّوْحِيدِ الذَّاتِي. پس اساس معارف متصوفه و عرفا بر توحید افعالی بلکه توحید ذاتی بنا شده است. و اساس شریعتها بر فساد توحید افعالی است، و اینکه قائل به آن، کافر، ملعون و دروغگو است و وعده عذاب بر او داده شده است، و آن را فحش و زشتی بزرگی نسبت به خداوند می دانند، چه رسد به توحید ذاتی. وَأَمَّا عَلَى مَسْلَكِ صَاحِبِ الشَّرْع تَكُونُ الْغَيْرِيَّةُ حَقِيقِيَّةُ بِالدِّقَةِ الْعَقْلِيَّةِ. وَلَكِنَّ الْمُوصُوفِيَّةَ وَالْمَعْرُوفِيَّةَ وَالتَّجَلّي وَالظُّهُورَ بِالْآيَاتِ وَالْعَلَامَاتِ اعْتِبَارِيَّةٌ، لِمَكَانِ وَاقِعِيَّةِ الْغَيْرِيَّةِ. اما بر اساس مسیر صاحب شریعت غیریت به صورت حقیقی و با دقت عقلی است. اما وصف شدن، شناخته شدن، تجلی و ظهور از طریق آیات و نشانه ها اموری اعتباری هستند، زیرا غیریت واقعی است. وَسِرُّ وُقُوعِ الْقَوْمِ فِي هَذِهِ الْمَهَالِكِ وَالْمَزَالِقِ أَنَّهُمْ كَانُوا فَلَاسِفَةً حُكَمَاءَ، قَدْ أَثْبَتَ الْبُرْهَانُ فِي أَعْمَاقِ قُلُوكِيمْ شُبْهَةَ الخَيْرِ وَالتَّرْجِيحِ بِلَا مُرَجّح. راز افتادن این گروه در این مهلکه ها و لغزشگاه ها این است که آنها فلاسفه و حکمایی بودند که برهان، شبهه جبر و ترجیح بدون مرجح را در عمق دلهایشان تثبیت کرده بود.

وَلَمْ يَتَنَبَّهوا كُنْة الاخْتِيَارِ وَعَدَمَ لُزُومِ التَّرَجُح بِلَا مُرَجّح؛ لِرُجُوع «فَعَلَ» إِلَى انْفِعَالِ الْمَاهِيَّاتِ وَاسْتِضَانَتِهَا عَنْ نُورِهِ تَعَالَى عَنْ رِضَائِهِ وَقُدْرَتِهِ وَاحْتِيَارِهِ كَمَا بَيَّنَّاهُ فِي جَزَوَاتِ الْبَدَاءِ. و به حقیقت اختیار و عدم لزوم ترجیح بدون مرجح توجه نکردند؛ زیرا فعل به انفعال ماهیات و استضائه آنها از نور الهی و اراده قدرت و اختیار او بازمی گردد، همان گونه که در جزوه های مربوط به بداء بیان کردیم. وَقَدْ رَسَخَ فِي أَذْهَانِهِمْ أَيْضًا مَسْأَلَةُ السَّنْخِيَّةِ بَيْنَ الْعِلَّةِ وَالْمَعْلُولِ، دَفْعًا لِلإِشْكَالِ لُزُومِ جَوَازِ صُدُورِ كُلِّ شَيْءٍ عَنْ كُلِّ شَيْءٍ لَوْلَا السَّنْخِيَّةِ. و مسئله سنخیت بین علت و معلول نیز در ذهن آنها رسوخ کرده بود، تا اشکال جواز صدور هر چیزی از هر چیزی را در صورت نبودن سنخیت دفع کنند. وَمَا عَرَفُوا أَنَّ اللهَ تَعَالَى لِمَكَانِ اخْتِيَارِهِ وَقُدْرَتِهِ عَلَى كُلّ شَيْءٍ يَجُوزُ مِنْهُ صُدُورُ كُلِّ شَيْءٍ بِقُدْرَتِهِ وَاخْتِيَارِه. و نمی دانستند که خداوند متعال به دلیل اختیار و قدرتش بر همه چیز، می تواند هر چیزی را با قدرت و اختیار خود صادر کند. ثُم بَعْدَ مَا وَرَدُّوا في مَسْلَكِ الْعِرْقَانِ، أَبْطَلُوا الْعِلِيَّةَ وَجَعَلُوا الْوُجُودَ أو الْمَاهِيَّةَ، بَلْ ذَهَبُوا إِلَى الْوَحْدَةِ الْإِطْلَاقِيَّةِ وَالتَّطَوُّرِ وَالشُّهُودِ الْإِجْمَالِي وَالتَّفْصِيلي، إِلَّا أَنَّ إِشْكَالَ الْفَلْسَفَةِ فِي بَابِ السَّنْخِيَّةِ كَانَ مُنْبَتًا فِي أَعْمَاقِ قُلُوبِهِمْ. سپس پس از ورود به مسیر عرفان علیت را باطل کردند و وجود یا ماهیت را اصل قرار دادند، بلکه به وحدت اطلاقی، تطور و شهود اجمالی و تفصیلی گرایش یافتند، اما اشکال فلسفه در باب سنخیت در اعماق دلهایشان باقی مانده بود. فَذَهَبُوا إِلَى لُزُومِ الرَّبْطِ بَيْنَ الْوَاحِدِ الْمَحْضِ وَالْكَثِيرِ. فَالرَّبْطُ هُوَ الْمُسَانَخَةُ وَالسَّنْخِيَّةُ. فَقَالُوا: يَجِبُ الرَّابِطُ بَيْنَ الْوَاحِدِ وَالْكَثِيرِ. فَذَهَبُوا إِلَى كَوْنِ الرَّابِطِ هُوَ التَّعَيُّنُ الْإِسْمِيُّ وَالصَّفَي. فَجَعَلُوا الذَّاتَ مُتَكَيّرَةٌ بِالتَّكَثُرَاتِ الْإِسْمِيَّةِ وَالصَّفَتِيَّة. پس به ضرورت ارتباط بين واحد محض و کثیر قائل شدند این ارتباط همان مشابهت و سنخیت است. :گفتند باید میان واحد و کثیر یک رابطه وجود داشته باشد.

پس به این نتیجه رسیدند که این رابطه همان تعین اسمی و صفاتی است. و ذات را دارای تكثرات اسمى و صفاتی دانستند. فَمَهُمَا جَاءَتِ الْكَثْرَةُ وَاتَّخَدَتْ مَعَ الذَّاتِ وَلَوْ فِي مَقَامِ الشُّهُودِ الْإِجْمَالِي وَالتَّعَيُّنِ الْإِسْمِي يَخْتَتِمُ الْأَمْرُ وَيَتَأَتَى الْعَيْنِيَّةُ بَيْنَ الْوَاحِدِ وَبَيْنَ الْكَثَرَاتِ الْخَارِجِيَّةِ أَيْضًا. پس هر گاه کثرت بیاید و با ذات متحد شود - حتی در مقام شهود اجمالی و تعین اسمی - موضوع پایان می یابد و عینیت بین واحد و کثرت های خارجی نیز حاصل می شود. لِأَنَّ الْفَرْقَ بَيْنَ الْكَثْرَتَيْنِ إِنَّمَا هُوَ بِإِجْمَالِ الشُّهُودِ وَتَفْصِيلِهِ، وَإِلَّا، فَهُمَا شُهُودَانِ. فَمَتَى اتَّحَدَ الْأَوَّلُ، يَكُونُ الثَّانِي مُتَّحِدًا. زیرا تفاوت بین دو کثرت فقط در اجمال یا تفصیل شهود است، و گرنه هر دو شهود هستند. پس هر گاه اولی متحد شود، دومی نیز متحد خواهد بود. وَسِرُّ سِرٌ قَوْلِهِمْ بِعَيْنِيَّةِ الْوَاحِدِ مَعَ الْكَثِيرِ ذَهَاتُهُمْ إِلَى الْمَحَبَّةِ الذَّاتِيَّةِ، حَتَّى يَرْجِعَ مَا بِالْعَرَضِ مُنْتَهِيًا إِلَى مَا بِالذَّاتِ. فَجَعَلُوا مَبْدَأَ التَّعَيُنَاتِ وَمَنْشَأَهَا هُوَ الْحُبُّ الذَّاتِيُّ، (63 أَيْ حُبُّ الذَّاتِ لِلذَّاتِ.) راز اصلی سخن آنها درباره عینیت واحد با كثير، رجوع به محبت ذاتی است تا آنچه به عرض وجود دارد، به ذات باز گردد. پس منشأ تعینات را محبت ذاتی دانستند یعنی محبت ذات به ذات. وَهَذَا الحُبُّ هُوَ عَيْنُ الذَّاتِ. فَيَلْزَمُ اتِّحَادُ الحَبِيبِ وَالْمَحْبُوبِ، وَإِلَّا، لَمَا كَانَ الْحُبُّ ذَاتِيًّا. و این محبت، همان عين ذات است. بنابراین، اتحاد بین محبوب و محب لازم می آید، وگرنه محبت ذاتی نخواهد بود. وَالْغَرَضُ: إِنَّ مَسْلَكَ الْعُرَفَاءِ يُبَايِنُ مَسْلَكَ الشَّرِيعَةِ. وَنَحْنُ لَا نَتَمَكَّنُ مِنْ حَرْقِ الْحِجَابِ لِلْبَشَرِ، كَيْ يُشَاهِدُوا كَيْفِيَّةَ الخَلْقَةِ وَطُورَهَا، حَتَّى يَتَبَيَّنَ هُمْ يُطْلانُ مَسْلَكِ الْعِرْفَانِ بِالشُّهُودِ وَالْعِيَانِ. و مقصود این است که مسیر عرفا با مسیر شریعت تفاوت اساسی دارد و ما نمی توانیم برای بشر حجاب ها را کنار بزنیم، تا چگونگی خلقت و مراحل آن را مشاهده کنند و بطلان مسیر عرفان را با شهود و عیان دریابند. إِذْ عِرْفَانُ كَيْفِيَّةِ الْخَلْقَةِ مُسَاوِقٌ لِعِرْفَانِ اللَّهِ وَعِرْفَانِ النَّفْسِ ، بَلْ عِرْفَانُ النَّفْسِ بِالْحَقِيقَةِ لَا يُمْكِنُ إِلَّا بِعِرْفَانِهِ تَعَالَى فَمَنْ عَرَفَ اللَّهَ، يَعْرِفْ نَفْسَهُ لَا حَالَةَ.

زیرا شناخت چگونگی خلقت معادل است با شناخت خداوند و شناخت ،نفس بلکه شناخت واقعی نفس بدون شناخت خداوند ممکن نیست. پس هر کس خدا را بشناسد بی شک نفس خود را نیز خواهد شناخت. وَهَذَا مَعْنَى «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، فَقَدْ عَرَفَ رَبِّهِ. <a href="#ref- []. أَيْ: مَعْرِفَةُ النَّفْسِ مَسْبُوقَةٌ بِمَعْرِفَةِ الرَّبِّ.) و این است معنای «هر کس نفس خود را بشناسد، پروردگارش را شناخته است». یعنی شناخت نفس، مسبوق به شناخت پروردگار است. وَقَدْ عَرَفْتَ سَابِقَا أَنَّ مَعْرِفَةَ اللَّهِ صُنْعُهُ فَقَطْ وَهِيَ مِنْ خَصَائِصِهِ، وَلَيْسَ لِأَحَدٍ فِيهَا صُنْعٌ، وَاللَّهُ تَعَالَى يُعَرِّفُ نَفْسَهُ لِمَنْ يَشَاءُ. و پیش تر دانستی که شناخت خداوند، تنها کار اوست و از ویژگی های اوست و هیچ کس در این شناخت، نقشی ندارد. و خداوند خود را به هر که بخواهد معرفی می کند. فَإِذَنْ مَعْرِفَةُ النَّفْسِ وَمَعْرِفَةُ كَيْفِيَّةِ الخَلْقَةِ وَمَعْرِفَةُ اللهِ كُلُّهَا فِعْلُ اللَّهِ تَعَالَى وَلَيْسَ فِي قُدْرَتِنَا وَمَنَّتِنَا أَنْ نَخْرِقَ الْحِجَابَ كَي يَشَاهِدَ الْعَارِفُ الْمُتَصَوّفُ حَقِيقَةَ الْأَمْرِ وَوَاقِعَهُ، فَيَرْجِعَ عَنْ هَذِهِ الْعَقِيدَةِ الْفَاسِدَةِ. پس شناخت نفس و شناخت کیفیت آفرینش و شناخت خداوند همگی از افعال خداوند متعال هستند. و در توانایی و اراده ما نیست که حجاب را پاره کنیم تا عارف صوفی حقیقت امر و واقعیت را مشاهده کرده و از این عقیده فاسد بازگردد. فَفِي مَقَامِ الْبَحْثِ وَالْحِدَالِ مَعَ الْمُتَصَوّفَةِ نَتَمَسَّكُ بِلَوَازِمٍ مَذْهَبِهِمْ ، وَنُبْطِلُهُ مِنْ طَرِيقِ فَسَادِ اللَّوَازِمِ. وَلَيْسَ لَنَا فِي مَقَامِ الْجَدَلِ طَرِيقٌ آخَرُ لِإِبْطَالِهِ. فَإِذَنْ نُبْطِلُهُ مِنْ طَرِيقِ بُطْلَانِ اللَّوَازِمِ، مِنْ كَوْنِهِ أَخْبَثَ لَعِبٍ وَأَشْنَعَ هَوِ مِنَ الْحَكِيمِ الْقُدُّوسِ السُّبْحَانِ أَنْ يَتَطَوَّرَ بِكُلِّ طَوْرٍ، فَيَصِيرَ مُتَأَلِمًا بِالْحَقِيقَةِ، بَلْ نَفْسَ الْأَلَم، وَيَصِيرَ مُلْتَذًا بِالحَقِيقَةِ، بَلْ نَفْسَ اللَّذَّةِ، بَلْ يَصِيرَ كُلَّ الخَبَائِثِ وَالْأَرْجَاسِ وَالْأَنْجَاسِ. پس در مقام تحقیق و مجادله با صوفیان به لوازم مذهب آنان تمسک می جوییم و از طریق فساد لوازم، آن را باطل می کنیم. و در مقام جدل راه دیگری برای ابطال آن نداریم. پس آن را از طریق بطلان لوازم، که از جمله آنها بازی پلیدتر و سرگرمی زشت تر از حکیم قدوس سبحان است که به هر شکلی درآمده و حقیقتاً متألم شود، بلکه خود درد شود، و حقیقتاً لذت بر باشد، بلکه خود لذت شود، و بلکه تمامی پلیدیها نجاسات و ناپاکی ها شود، باطل می کنیم.

این که انسان هرگاه نفس خود را از اوهام، خیالات، تعقلات و تمام اصطلاحات پاک کند و با یک توجه شهودی ساده و خالص، دور از تمام توهمات به خویشتن بازگردد، و از نوشته های علمی - مانند حرکت در جوهر، و این که نفس دارای مراتب در اشتداد است و غیره - روی گرداند، با شهود عینی در می یابد که فاقد برخی کمالات، مانند علم و قدرت، در برابر برخی امور است. ثُمَّ يَصِلُ زَمَانٌ يَرَى أَنَّهُ صَارَ وَاجِدًا لِهَذِهِ الْفَقْدَانَاتِ وَأَيْضًا إِنَّ الْإِنْسَانَ يُشَاهِدُ أَنَّهُ وَاجِدٌ لِبَعْضٍ الْكَمَالَاتِ الَّتِي كَانَتْ مَفْقُودَةً فِي بَعْضِ الْأَعْصَارِ السَّابِقَةِ، كَعَصْرِ الصَّبَاوةِ مَثَلًا. سپس زمانی می رسد که در می یابد این فقدانها را پیدا کرده است. همچنین انسان مشاهده می کند که برخی کمالاتی را که در دوره های گذشته مانند دوران کودکی فاقد بوده است، اکنون داراست. وَيُشَاهِدُ أَنَّهُ هُوَ هُوَ فِي جَمِيعِ هَذِهِ الْأَزْمِنَةِ وَأَنَّ الْأَنَانِيَّةَ الَّتِي يَلُولُ بِمَا لِسَانَهُ بِقَوْلِهِ: «أَنَا، أَنَا» بَاقِيَةٌ فِي جَمِيعَ هَذِهِ الْأَحْوَالِ. و مشاهده می کند که او همان است در تمام این زمانها و آن "منیت" که با گفتن "من، من" بر زبان می آورد، در تمام این حالات باقی است. فَهُوَ فِي زَمَانِ الْفَقْدَانِ كَانَ يَقُولُ: «أَنَا» وَفِي زَمَانِ الْوُجْدَانِ أَيْضًا يَقُولُ: «أَنَا». وَيُشَاهِدُ أَنَّهُ مَا تَغَيَّرَ أَنَانِيَّتُهُ. پس او در زمان فقدان می گفت: "من و در زمان یافتن نیز می گوید: "من" . و مشاهده می کند که منیت او تغییری نکرده است. فَهَذَا الَّذِي يَقُولُ: «أَنَا»، هُوَ الْقَائِلُ السَّابِقُ، وَبِالْعَكْسِ. فَكُلُ هَذِي أُمُورٌ وَجْدَانِيَّةٌ يُشَاهِدُهَا الْإِنْسَانُ عِنْدَ مُرَاجَعَةِ نَفْسِهِ بِالرُّجُوعِ الشُّهُودِي ضَرُورَةً. پس این کسی که می گوید: " من " ، همان گوینده قبلی است و بالعکس. تمام اینها امور وجدانی هستند که انسان هنگام بازگشت به خویشتن با شهود ضروری مشاهده می کند. فَإِذَنْ يُشَاهِدُ أَنَّ أَنَانِيَّتَهُ أَمْرٌ آخَرُ مَا وَرَاءَ الْكَمَالَاتِ الْوَارِدَةِ. فَلَيْسَتِ الْأَنَانِيَّةُ زَائِلَةً بِزَوَالِ الْكَمَالَاتِ، كَمَا فِي حَالِ الشَّيْحُوخَةِ؛ حَيْثُ يُشَاهِدُ الْإِنْسَانُ زَوَالَ الْقُوَى الْجَسَمِيَّةِ الْمُشْتَدَّةِ وَالْكَمَالَاتِ الْعِلْمِيَّةِ الرُّوحِيَّةِ عَنْهُ. فَكَانَ سَابِقَا وَاحِدًا لِكَمَالَاتٍ شَتَّى وَعِنْدَ الْهَرَمِ قَدْ زَالَتْ عَنْهُ، مَعَ أَنَّهُ بَاقٍ عَلَى الْأَنَانِيَّةِ. (وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ . fn[يس (36) / 68](footnote1-page231" id=") []. أَيْ: مَعْرِفَةُ النَّفْسِ مَسْبُوقَةٌ بِمَعْرِفَةِ الرَّبِّ.) و این است معنای «هر کس نفس خود را بشناسد، پروردگارش را شناخته است». یعنی شناخت نفس، مسبوق به شناخت پروردگار است. وَقَدْ عَرَفْتَ سَابِقَا أَنَّ مَعْرِفَةَ اللَّهِ صُنْعُهُ فَقَطْ وَهِيَ مِنْ خَصَائِصِهِ، وَلَيْسَ لِأَحَدٍ فِيهَا صُنْعٌ، وَاللَّهُ تَعَالَى يُعَرِّفُ نَفْسَهُ لِمَنْ يَشَاءُ. و پیش تر دانستی که شناخت خداوند، تنها کار اوست و از ویژگی های اوست و هیچ کس در این شناخت، نقشی ندارد. و خداوند خود را به هر که بخواهد معرفی می کند. فَإِذَنْ مَعْرِفَةُ النَّفْسِ وَمَعْرِفَةُ كَيْفِيَّةِ الخَلْقَةِ وَمَعْرِفَةُ اللهِ كُلُّهَا فِعْلُ اللَّهِ تَعَالَى وَلَيْسَ فِي قُدْرَتِنَا وَمَنَّتِنَا أَنْ نَخْرِقَ الْحِجَابَ كَي يَشَاهِدَ الْعَارِفُ الْمُتَصَوّفُ حَقِيقَةَ الْأَمْرِ وَوَاقِعَهُ، فَيَرْجِعَ عَنْ هَذِهِ الْعَقِيدَةِ الْفَاسِدَةِ. پس شناخت نفس و شناخت کیفیت آفرینش و شناخت خداوند همگی از افعال خداوند متعال هستند. و در توانایی و اراده ما نیست که حجاب را پاره کنیم تا عارف صوفی حقیقت امر و واقعیت را مشاهده کرده و از این عقیده فاسد بازگردد. فَفِي مَقَامِ الْبَحْثِ وَالْحِدَالِ مَعَ الْمُتَصَوّفَةِ نَتَمَسَّكُ بِلَوَازِمٍ مَذْهَبِهِمْ ، وَنُبْطِلُهُ مِنْ طَرِيقِ فَسَادِ اللَّوَازِمِ. وَلَيْسَ لَنَا فِي مَقَامِ الْجَدَلِ طَرِيقٌ آخَرُ لِإِبْطَالِهِ. فَإِذَنْ نُبْطِلُهُ مِنْ طَرِيقِ بُطْلَانِ اللَّوَازِمِ، مِنْ كَوْنِهِ أَخْبَثَ لَعِبٍ وَأَشْنَعَ هَوِ مِنَ الْحَكِيمِ الْقُدُّوسِ السُّبْحَانِ أَنْ يَتَطَوَّرَ بِكُلِّ طَوْرٍ، فَيَصِيرَ مُتَأَلِمًا بِالْحَقِيقَةِ، بَلْ نَفْسَ الْأَلَم، وَيَصِيرَ مُلْتَذًا بِالحَقِيقَةِ، بَلْ نَفْسَ اللَّذَّةِ، بَلْ يَصِيرَ كُلَّ الخَبَائِثِ وَالْأَرْجَاسِ وَالْأَنْجَاسِ. پس در مقام تحقیق و مجادله با صوفیان به لوازم مذهب آنان تمسک می جوییم و از طریق فساد لوازم، آن را باطل می کنیم. و در مقام جدل راه دیگری برای ابطال آن نداریم. پس آن را از طریق بطلان لوازم، که از جمله آنها بازی پلیدتر و سرگرمی زشت تر از حکیم قدوس سبحان است که به هر شکلی درآمده و حقیقتاً متألم شود، بلکه خود درد شود، و حقیقتاً لذت بر باشد، بلکه خود لذت شود، و بلکه تمامی پلیدیها نجاسات و ناپاکی ها شود، باطل می کنیم.

این که انسان هرگاه نفس خود را از اوهام، خیالات، تعقلات و تمام اصطلاحات پاک کند و با یک توجه شهودی ساده و خالص، دور از تمام توهمات به خویشتن بازگردد، و از نوشته های علمی - مانند حرکت در جوهر، و این که نفس دارای مراتب در اشتداد است و غیره - روی گرداند، با شهود عینی در می یابد که فاقد برخی کمالات، مانند علم و قدرت، در برابر برخی امور است. ثُمَّ يَصِلُ زَمَانٌ يَرَى أَنَّهُ صَارَ وَاجِدًا لِهَذِهِ الْفَقْدَانَاتِ وَأَيْضًا إِنَّ الْإِنْسَانَ يُشَاهِدُ أَنَّهُ وَاجِدٌ لِبَعْضٍ الْكَمَالَاتِ الَّتِي كَانَتْ مَفْقُودَةً فِي بَعْضِ الْأَعْصَارِ السَّابِقَةِ، كَعَصْرِ الصَّبَاوةِ مَثَلًا. سپس زمانی می رسد که در می یابد این فقدانها را پیدا کرده است. همچنین انسان مشاهده می کند که برخی کمالاتی را که در دوره های گذشته مانند دوران کودکی فاقد بوده است، اکنون داراست. وَيُشَاهِدُ أَنَّهُ هُوَ هُوَ فِي جَمِيعِ هَذِهِ الْأَزْمِنَةِ وَأَنَّ الْأَنَانِيَّةَ الَّتِي يَلُولُ بِمَا لِسَانَهُ بِقَوْلِهِ: «أَنَا، أَنَا» بَاقِيَةٌ فِي جَمِيعَ هَذِهِ الْأَحْوَالِ. و مشاهده می کند که او همان است در تمام این زمانها و آن "منیت" که با گفتن "من، من" بر زبان می آورد، در تمام این حالات باقی است. فَهُوَ فِي زَمَانِ الْفَقْدَانِ كَانَ يَقُولُ: «أَنَا» وَفِي زَمَانِ الْوُجْدَانِ أَيْضًا يَقُولُ: «أَنَا». وَيُشَاهِدُ أَنَّهُ مَا تَغَيَّرَ أَنَانِيَّتُهُ. پس او در زمان فقدان می گفت: "من و در زمان یافتن نیز می گوید: "من" . و مشاهده می کند که منیت او تغییری نکرده است. فَهَذَا الَّذِي يَقُولُ: «أَنَا»، هُوَ الْقَائِلُ السَّابِقُ، وَبِالْعَكْسِ. فَكُلُ هَذِي أُمُورٌ وَجْدَانِيَّةٌ يُشَاهِدُهَا الْإِنْسَانُ عِنْدَ مُرَاجَعَةِ نَفْسِهِ بِالرُّجُوعِ الشُّهُودِي ضَرُورَةً. پس این کسی که می گوید: " من " ، همان گوینده قبلی است و بالعکس. تمام اینها امور وجدانی هستند که انسان هنگام بازگشت به خویشتن با شهود ضروری مشاهده می کند. فَإِذَنْ يُشَاهِدُ أَنَّ أَنَانِيَّتَهُ أَمْرٌ آخَرُ مَا وَرَاءَ الْكَمَالَاتِ الْوَارِدَةِ. فَلَيْسَتِ الْأَنَانِيَّةُ زَائِلَةً بِزَوَالِ الْكَمَالَاتِ، كَمَا فِي حَالِ الشَّيْحُوخَةِ؛ حَيْثُ يُشَاهِدُ الْإِنْسَانُ زَوَالَ الْقُوَى الْجَسَمِيَّةِ الْمُشْتَدَّةِ وَالْكَمَالَاتِ الْعِلْمِيَّةِ الرُّوحِيَّةِ عَنْهُ. فَكَانَ سَابِقَا وَاحِدًا لِكَمَالَاتٍ شَتَّى وَعِنْدَ الْهَرَمِ قَدْ زَالَتْ عَنْهُ، مَعَ أَنَّهُ بَاقٍ عَلَى الْأَنَانِيَّةِ. (وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ . fn[يس (36) / 68](footnote1-page231" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) []. أَيْ: مَعْرِفَةُ النَّفْسِ مَسْبُوقَةٌ بِمَعْرِفَةِ الرَّبِّ.) و این است معنای «هر کس نفس خود را بشناسد، پروردگارش را شناخته است». یعنی شناخت نفس، مسبوق به شناخت پروردگار است. وَقَدْ عَرَفْتَ سَابِقَا أَنَّ مَعْرِفَةَ اللَّهِ صُنْعُهُ فَقَطْ وَهِيَ مِنْ خَصَائِصِهِ، وَلَيْسَ لِأَحَدٍ فِيهَا صُنْعٌ، وَاللَّهُ تَعَالَى يُعَرِّفُ نَفْسَهُ لِمَنْ يَشَاءُ. و پیش تر دانستی که شناخت خداوند، تنها کار اوست و از ویژگی های اوست و هیچ کس در این شناخت، نقشی ندارد. و خداوند خود را به هر که بخواهد معرفی می کند. فَإِذَنْ مَعْرِفَةُ النَّفْسِ وَمَعْرِفَةُ كَيْفِيَّةِ الخَلْقَةِ وَمَعْرِفَةُ اللهِ كُلُّهَا فِعْلُ اللَّهِ تَعَالَى وَلَيْسَ فِي قُدْرَتِنَا وَمَنَّتِنَا أَنْ نَخْرِقَ الْحِجَابَ كَي يَشَاهِدَ الْعَارِفُ الْمُتَصَوّفُ حَقِيقَةَ الْأَمْرِ وَوَاقِعَهُ، فَيَرْجِعَ عَنْ هَذِهِ الْعَقِيدَةِ الْفَاسِدَةِ. پس شناخت نفس و شناخت کیفیت آفرینش و شناخت خداوند همگی از افعال خداوند متعال هستند. و در توانایی و اراده ما نیست که حجاب را پاره کنیم تا عارف صوفی حقیقت امر و واقعیت را مشاهده کرده و از این عقیده فاسد بازگردد. فَفِي مَقَامِ الْبَحْثِ وَالْحِدَالِ مَعَ الْمُتَصَوّفَةِ نَتَمَسَّكُ بِلَوَازِمٍ مَذْهَبِهِمْ ، وَنُبْطِلُهُ مِنْ طَرِيقِ فَسَادِ اللَّوَازِمِ. وَلَيْسَ لَنَا فِي مَقَامِ الْجَدَلِ طَرِيقٌ آخَرُ لِإِبْطَالِهِ. فَإِذَنْ نُبْطِلُهُ مِنْ طَرِيقِ بُطْلَانِ اللَّوَازِمِ، مِنْ كَوْنِهِ أَخْبَثَ لَعِبٍ وَأَشْنَعَ هَوِ مِنَ الْحَكِيمِ الْقُدُّوسِ السُّبْحَانِ أَنْ يَتَطَوَّرَ بِكُلِّ طَوْرٍ، فَيَصِيرَ مُتَأَلِمًا بِالْحَقِيقَةِ، بَلْ نَفْسَ الْأَلَم، وَيَصِيرَ مُلْتَذًا بِالحَقِيقَةِ، بَلْ نَفْسَ اللَّذَّةِ، بَلْ يَصِيرَ كُلَّ الخَبَائِثِ وَالْأَرْجَاسِ وَالْأَنْجَاسِ. پس در مقام تحقیق و مجادله با صوفیان به لوازم مذهب آنان تمسک می جوییم و از طریق فساد لوازم، آن را باطل می کنیم. و در مقام جدل راه دیگری برای ابطال آن نداریم. پس آن را از طریق بطلان لوازم، که از جمله آنها بازی پلیدتر و سرگرمی زشت تر از حکیم قدوس سبحان است که به هر شکلی درآمده و حقیقتاً متألم شود، بلکه خود درد شود، و حقیقتاً لذت بر باشد، بلکه خود لذت شود، و بلکه تمامی پلیدیها نجاسات و ناپاکی ها شود، باطل می کنیم.

این که انسان هرگاه نفس خود را از اوهام، خیالات، تعقلات و تمام اصطلاحات پاک کند و با یک توجه شهودی ساده و خالص، دور از تمام توهمات به خویشتن بازگردد، و از نوشته های علمی - مانند حرکت در جوهر، و این که نفس دارای مراتب در اشتداد است و غیره - روی گرداند، با شهود عینی در می یابد که فاقد برخی کمالات، مانند علم و قدرت، در برابر برخی امور است. ثُمَّ يَصِلُ زَمَانٌ يَرَى أَنَّهُ صَارَ وَاجِدًا لِهَذِهِ الْفَقْدَانَاتِ وَأَيْضًا إِنَّ الْإِنْسَانَ يُشَاهِدُ أَنَّهُ وَاجِدٌ لِبَعْضٍ الْكَمَالَاتِ الَّتِي كَانَتْ مَفْقُودَةً فِي بَعْضِ الْأَعْصَارِ السَّابِقَةِ، كَعَصْرِ الصَّبَاوةِ مَثَلًا. سپس زمانی می رسد که در می یابد این فقدانها را پیدا کرده است. همچنین انسان مشاهده می کند که برخی کمالاتی را که در دوره های گذشته مانند دوران کودکی فاقد بوده است، اکنون داراست. وَيُشَاهِدُ أَنَّهُ هُوَ هُوَ فِي جَمِيعِ هَذِهِ الْأَزْمِنَةِ وَأَنَّ الْأَنَانِيَّةَ الَّتِي يَلُولُ بِمَا لِسَانَهُ بِقَوْلِهِ: «أَنَا، أَنَا» بَاقِيَةٌ فِي جَمِيعَ هَذِهِ الْأَحْوَالِ. و مشاهده می کند که او همان است در تمام این زمانها و آن "منیت" که با گفتن "من، من" بر زبان می آورد، در تمام این حالات باقی است. فَهُوَ فِي زَمَانِ الْفَقْدَانِ كَانَ يَقُولُ: «أَنَا» وَفِي زَمَانِ الْوُجْدَانِ أَيْضًا يَقُولُ: «أَنَا». وَيُشَاهِدُ أَنَّهُ مَا تَغَيَّرَ أَنَانِيَّتُهُ. پس او در زمان فقدان می گفت: "من و در زمان یافتن نیز می گوید: "من" . و مشاهده می کند که منیت او تغییری نکرده است. فَهَذَا الَّذِي يَقُولُ: «أَنَا»، هُوَ الْقَائِلُ السَّابِقُ، وَبِالْعَكْسِ. فَكُلُ هَذِي أُمُورٌ وَجْدَانِيَّةٌ يُشَاهِدُهَا الْإِنْسَانُ عِنْدَ مُرَاجَعَةِ نَفْسِهِ بِالرُّجُوعِ الشُّهُودِي ضَرُورَةً. پس این کسی که می گوید: " من " ، همان گوینده قبلی است و بالعکس. تمام اینها امور وجدانی هستند که انسان هنگام بازگشت به خویشتن با شهود ضروری مشاهده می کند. فَإِذَنْ يُشَاهِدُ أَنَّ أَنَانِيَّتَهُ أَمْرٌ آخَرُ مَا وَرَاءَ الْكَمَالَاتِ الْوَارِدَةِ. فَلَيْسَتِ الْأَنَانِيَّةُ زَائِلَةً بِزَوَالِ الْكَمَالَاتِ، كَمَا فِي حَالِ الشَّيْحُوخَةِ؛ حَيْثُ يُشَاهِدُ الْإِنْسَانُ زَوَالَ الْقُوَى الْجَسَمِيَّةِ الْمُشْتَدَّةِ وَالْكَمَالَاتِ الْعِلْمِيَّةِ الرُّوحِيَّةِ عَنْهُ. فَكَانَ سَابِقَا وَاحِدًا لِكَمَالَاتٍ شَتَّى وَعِنْدَ الْهَرَمِ قَدْ زَالَتْ عَنْهُ، مَعَ أَنَّهُ بَاقٍ عَلَى الْأَنَانِيَّةِ. (وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ . fn[يس (36) / 68](footnote1-page231" style="color:#3b82f6;" id="ref-) []. أَيْ: مَعْرِفَةُ النَّفْسِ مَسْبُوقَةٌ بِمَعْرِفَةِ الرَّبِّ.) و این است معنای «هر کس نفس خود را بشناسد، پروردگارش را شناخته است». یعنی شناخت نفس، مسبوق به شناخت پروردگار است. وَقَدْ عَرَفْتَ سَابِقَا أَنَّ مَعْرِفَةَ اللَّهِ صُنْعُهُ فَقَطْ وَهِيَ مِنْ خَصَائِصِهِ، وَلَيْسَ لِأَحَدٍ فِيهَا صُنْعٌ، وَاللَّهُ تَعَالَى يُعَرِّفُ نَفْسَهُ لِمَنْ يَشَاءُ. و پیش تر دانستی که شناخت خداوند، تنها کار اوست و از ویژگی های اوست و هیچ کس در این شناخت، نقشی ندارد. و خداوند خود را به هر که بخواهد معرفی می کند. فَإِذَنْ مَعْرِفَةُ النَّفْسِ وَمَعْرِفَةُ كَيْفِيَّةِ الخَلْقَةِ وَمَعْرِفَةُ اللهِ كُلُّهَا فِعْلُ اللَّهِ تَعَالَى وَلَيْسَ فِي قُدْرَتِنَا وَمَنَّتِنَا أَنْ نَخْرِقَ الْحِجَابَ كَي يَشَاهِدَ الْعَارِفُ الْمُتَصَوّفُ حَقِيقَةَ الْأَمْرِ وَوَاقِعَهُ، فَيَرْجِعَ عَنْ هَذِهِ الْعَقِيدَةِ الْفَاسِدَةِ. پس شناخت نفس و شناخت کیفیت آفرینش و شناخت خداوند همگی از افعال خداوند متعال هستند. و در توانایی و اراده ما نیست که حجاب را پاره کنیم تا عارف صوفی حقیقت امر و واقعیت را مشاهده کرده و از این عقیده فاسد بازگردد. فَفِي مَقَامِ الْبَحْثِ وَالْحِدَالِ مَعَ الْمُتَصَوّفَةِ نَتَمَسَّكُ بِلَوَازِمٍ مَذْهَبِهِمْ ، وَنُبْطِلُهُ مِنْ طَرِيقِ فَسَادِ اللَّوَازِمِ. وَلَيْسَ لَنَا فِي مَقَامِ الْجَدَلِ طَرِيقٌ آخَرُ لِإِبْطَالِهِ. فَإِذَنْ نُبْطِلُهُ مِنْ طَرِيقِ بُطْلَانِ اللَّوَازِمِ، مِنْ كَوْنِهِ أَخْبَثَ لَعِبٍ وَأَشْنَعَ هَوِ مِنَ الْحَكِيمِ الْقُدُّوسِ السُّبْحَانِ أَنْ يَتَطَوَّرَ بِكُلِّ طَوْرٍ، فَيَصِيرَ مُتَأَلِمًا بِالْحَقِيقَةِ، بَلْ نَفْسَ الْأَلَم، وَيَصِيرَ مُلْتَذًا بِالحَقِيقَةِ، بَلْ نَفْسَ اللَّذَّةِ، بَلْ يَصِيرَ كُلَّ الخَبَائِثِ وَالْأَرْجَاسِ وَالْأَنْجَاسِ. پس در مقام تحقیق و مجادله با صوفیان به لوازم مذهب آنان تمسک می جوییم و از طریق فساد لوازم، آن را باطل می کنیم. و در مقام جدل راه دیگری برای ابطال آن نداریم. پس آن را از طریق بطلان لوازم، که از جمله آنها بازی پلیدتر و سرگرمی زشت تر از حکیم قدوس سبحان است که به هر شکلی درآمده و حقیقتاً متألم شود، بلکه خود درد شود، و حقیقتاً لذت بر باشد، بلکه خود لذت شود، و بلکه تمامی پلیدیها نجاسات و ناپاکی ها شود، باطل می کنیم.

فَمِنْ هَذِهِ التَّوَالِي الْفَاسِدَةِ نَسْتَكْشِفُ فَسَادَ الْوَحْدَةِ الْإِطْلَاقِيَّةِ. وَأَمَّا إِنَّ وَاقِعَ الْأَمْرِ مَا هُوَ، فَهُوَ أَمْرٌ غَيْرُ مَعْلُومٍ لَنَا، وَيَتَوَقَّفُ فَهُمُهُ وَدَركُهُ عَلَى فِعْلِ اللَّهِ وَتَعْرِيفِهِ نَفْسَهُ لِعَبْدِهِ الَّذِي يَمُنُّ عَلَيْهِ كَي يَعْرِفَ كَيْفِيَّةَ الخلقَةِ أَيْضًا. فَبِهَذَا الْمِقْدَارِ يَحْصُلُ الْمَطْلُوبُ مِنْ يُطْلَانِ مَسْلَكَ الْعِرْفَانِ وَالتَّصَرُّفِ. از این نتایج فا فاسد، فساد وحدت اطلاقی را کشف میکنیم. اما این که واقع امر چیست، برای ما نامعلوم است و فهم و درک آن وابسته به فعل خداوند و معرفی خودش به بنده ای است که بر او منت می گذارد تا بتواند کیفیت آفرینش را نیز بشناسد. پس به همین اندازه بطلان مسلک عرفان و تصوف محقق می شود. وَأَمَّا بَيَانُ مَسْلَكِ صَاحِبِ الشَّرْعِ، فَهُوَ أَمْرٌ يُعْطِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَمُنُّ عَلَى مَنْ يَشَاءُ. نَعَمْ؛ لِحُصُولِ هَذَا اللُّطْفِ مِنَ اللهِ تَعَالَى مَظَانٌ يُقْرِبُ فِيهَا حُصُولُ هَذِهِ الْعِنَايَةِ، وَهِيَ مَوْضِعَانِ: اما بیان روش صاحب شریعت، امری است که خداوند به هرکس که بخواهد عطا می کند و بر هرکس که بخواهد منت می گذارد. بله؛ برای دریافت این لطف الهی مواردی وجود دارد که احتمال رسیدن به این عنایت در آنها بیشتر است، و این دو مورد عبارت اند از: أَحَدُهُمَا: حَالَةُ الخَلْوَةِ وَفَرَاغَ النَّفْسِ عَنِ التَّوَجُهَاتِ الْمُخْتَلِفَةِ وَالتَّحْلاتِ الْمُتَشَيِّنَةِ فِي الْأَسْحَارِ وَقَبْلَ الْفَجْرِ مَعَ قِرَاءَةِ الْقُرْآنِ وَالتَّدَبُّرِ الْعَمِيقِ الدَّقِيقِ فِيهِ. فَإِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى تَحَلَّيَاتٍ فِي كَلَامِهِ، وَلِلْوَقْتِ حُصُوصِيَّةٌ. یکی از آنها حالت خلوت و فارغ بودن نفس از توجهات گوناگون و تخیلات پراکنده در وقت سحر و پیش از اذان صبح، همراه با قرائت قرآن و تدبر عمیق و دقیق در آن. زیرا خداوند متعال در کلام خود تجلیاتی دارد و آن زمان دارای ویژگی خاصی است. وَثَانِيهُمَا: حَالَةُ الْبُكَاءِ الشَّدِيدِ، غَايَةَ الشَّدَّةِ وَنِهَايَةَ الْكَثْرَةِ بِمِثْلَةٍ يُؤْثِرُ الْإِنْسَانُ حَيَاتَهُ وَجَسَدَهُ وَبَدَنَهُ فِي طَرِيقِ بُغْيَاهُ. فَإِذَا تَضَرَّعَ وَابْتَهَلَ إِلَى اللَّهِ ابْتِهَالًا ذَاتِيَّا وَحُضُوعًا نَفْسِيَّا فِي كُنْهِ نَفْسِهِ وَبَكَى بُكَاءً كَثِيرًا شَدِيدًا شَاغِلًا عَنْ كُلّ شَيْءٍ، بِمِثْلَةٍ لَا يُصْرِفُهُ عَنْ الْبُكَاءِ كَلَالُ الْحِسْم وَالْبَدَنِ، بِحَيْثُ يُفْدِي بَدَنَهُ وَحَيَاتَهُ في طَرِيقِ هَذَا الْمَطْلُوبِ، وَيَحْصُلُ لَهُ حَالَةٌ شَدِيدَةٌ فِي الْبُكَاءِ وَيُخْرِجُهُ عَن الْعَادَةِ الطَّبِيعِيَّةِ نَظِيرَ مَا يَحْصُلُ لِلْمَجَانِينِ، وَلَا ضَيْرَ في هَذَا الجُنُونِ يُوشِكُ أَنْ يَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْهِ وَيُعْطِيَهُ وَيُعَرّفَ لَهُ نَفْسَهُ. و دیگری حالت گریه شدید در نهایت شدت و کثرت، به گونه ای که انسان زندگی و جسم و بدن خود را در مسیر خواسته اش فدا کند. پس اگر به درگاه خداوند با تضرع و خضوعی از عمق جان دعا کند و گریه ای فراوان و دهد که او را از هر چیز دیگری مشغول کند، به طوری که خستگی جسم و بدن نتواند او را از گریه بازدارد، و بدن و زندگی خود را در مسیر این خواسته قربانی کند، حالتی شدید در گریه برای او ایجاد شود که او را

فَمِنْ هَذِهِ التَّوَالِي الْفَاسِدَةِ نَسْتَكْشِفُ فَسَادَ الْوَحْدَةِ الْإِطْلَاقِيَّةِ. وَأَمَّا إِنَّ وَاقِعَ الْأَمْرِ مَا هُوَ، فَهُوَ أَمْرٌ غَيْرُ مَعْلُومٍ لَنَا، وَيَتَوَقَّفُ فَهُمُهُ وَدَركُهُ عَلَى فِعْلِ اللَّهِ وَتَعْرِيفِهِ نَفْسَهُ لِعَبْدِهِ الَّذِي يَمُنُّ عَلَيْهِ كَي يَعْرِفَ كَيْفِيَّةَ الخلقَةِ أَيْضًا. فَبِهَذَا الْمِقْدَارِ يَحْصُلُ الْمَطْلُوبُ مِنْ يُطْلَانِ مَسْلَكَ الْعِرْفَانِ وَالتَّصَرُّفِ. از این نتایج فا فاسد، فساد وحدت اطلاقی را کشف میکنیم. اما این که واقع امر چیست، برای ما نامعلوم است و فهم و درک آن وابسته به فعل خداوند و معرفی خودش به بنده ای است که بر او منت می گذارد تا بتواند کیفیت آفرینش را نیز بشناسد. پس به همین اندازه بطلان مسلک عرفان و تصوف محقق می شود. وَأَمَّا بَيَانُ مَسْلَكِ صَاحِبِ الشَّرْعِ، فَهُوَ أَمْرٌ يُعْطِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَمُنُّ عَلَى مَنْ يَشَاءُ. نَعَمْ؛ لِحُصُولِ هَذَا اللُّطْفِ مِنَ اللهِ تَعَالَى مَظَانٌ يُقْرِبُ فِيهَا حُصُولُ هَذِهِ الْعِنَايَةِ، وَهِيَ مَوْضِعَانِ: اما بیان روش صاحب شریعت، امری است که خداوند به هرکس که بخواهد عطا می کند و بر هرکس که بخواهد منت می گذارد. بله؛ برای دریافت این لطف الهی مواردی وجود دارد که احتمال رسیدن به این عنایت در آنها بیشتر است، و این دو مورد عبارت اند از: أَحَدُهُمَا: حَالَةُ الخَلْوَةِ وَفَرَاغَ النَّفْسِ عَنِ التَّوَجُهَاتِ الْمُخْتَلِفَةِ وَالتَّحْلاتِ الْمُتَشَيِّنَةِ فِي الْأَسْحَارِ وَقَبْلَ الْفَجْرِ مَعَ قِرَاءَةِ الْقُرْآنِ وَالتَّدَبُّرِ الْعَمِيقِ الدَّقِيقِ فِيهِ. فَإِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى تَحَلَّيَاتٍ فِي كَلَامِهِ، وَلِلْوَقْتِ حُصُوصِيَّةٌ. یکی از آنها حالت خلوت و فارغ بودن نفس از توجهات گوناگون و تخیلات پراکنده در وقت سحر و پیش از اذان صبح، همراه با قرائت قرآن و تدبر عمیق و دقیق در آن. زیرا خداوند متعال در کلام خود تجلیاتی دارد و آن زمان دارای ویژگی خاصی است. وَثَانِيهُمَا: حَالَةُ الْبُكَاءِ الشَّدِيدِ، غَايَةَ الشَّدَّةِ وَنِهَايَةَ الْكَثْرَةِ بِمِثْلَةٍ يُؤْثِرُ الْإِنْسَانُ حَيَاتَهُ وَجَسَدَهُ وَبَدَنَهُ فِي طَرِيقِ بُغْيَاهُ. فَإِذَا تَضَرَّعَ وَابْتَهَلَ إِلَى اللَّهِ ابْتِهَالًا ذَاتِيَّا وَحُضُوعًا نَفْسِيَّا فِي كُنْهِ نَفْسِهِ وَبَكَى بُكَاءً كَثِيرًا شَدِيدًا شَاغِلًا عَنْ كُلّ شَيْءٍ، بِمِثْلَةٍ لَا يُصْرِفُهُ عَنْ الْبُكَاءِ كَلَالُ الْحِسْم وَالْبَدَنِ، بِحَيْثُ يُفْدِي بَدَنَهُ وَحَيَاتَهُ في طَرِيقِ هَذَا الْمَطْلُوبِ، وَيَحْصُلُ لَهُ حَالَةٌ شَدِيدَةٌ فِي الْبُكَاءِ وَيُخْرِجُهُ عَن الْعَادَةِ الطَّبِيعِيَّةِ نَظِيرَ مَا يَحْصُلُ لِلْمَجَانِينِ، وَلَا ضَيْرَ في هَذَا الجُنُونِ يُوشِكُ أَنْ يَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْهِ وَيُعْطِيَهُ وَيُعَرّفَ لَهُ نَفْسَهُ. و دیگری حالت گریه شدید در نهایت شدت و کثرت، به گونه ای که انسان زندگی و جسم و بدن خود را در مسیر خواسته اش فدا کند. پس اگر به درگاه خداوند با تضرع و خضوعی از عمق جان دعا کند و گریه ای فراوان و دهد که او را از هر چیز دیگری مشغول کند، به طوری که خستگی جسم و بدن نتواند او را از گریه بازدارد، و بدن و زندگی خود را در مسیر این خواسته قربانی کند، حالتی شدید در گریه برای او ایجاد شود که او را

فَمِنْ هَذِهِ التَّوَالِي الْفَاسِدَةِ نَسْتَكْشِفُ فَسَادَ الْوَحْدَةِ الْإِطْلَاقِيَّةِ. وَأَمَّا إِنَّ وَاقِعَ الْأَمْرِ مَا هُوَ، فَهُوَ أَمْرٌ غَيْرُ مَعْلُومٍ لَنَا، وَيَتَوَقَّفُ فَهُمُهُ وَدَركُهُ عَلَى فِعْلِ اللَّهِ وَتَعْرِيفِهِ نَفْسَهُ لِعَبْدِهِ الَّذِي يَمُنُّ عَلَيْهِ كَي يَعْرِفَ كَيْفِيَّةَ الخلقَةِ أَيْضًا. فَبِهَذَا الْمِقْدَارِ يَحْصُلُ الْمَطْلُوبُ مِنْ يُطْلَانِ مَسْلَكَ الْعِرْفَانِ وَالتَّصَرُّفِ. از این نتایج فا فاسد، فساد وحدت اطلاقی را کشف میکنیم. اما این که واقع امر چیست، برای ما نامعلوم است و فهم و درک آن وابسته به فعل خداوند و معرفی خودش به بنده ای است که بر او منت می گذارد تا بتواند کیفیت آفرینش را نیز بشناسد. پس به همین اندازه بطلان مسلک عرفان و تصوف محقق می شود. وَأَمَّا بَيَانُ مَسْلَكِ صَاحِبِ الشَّرْعِ، فَهُوَ أَمْرٌ يُعْطِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَمُنُّ عَلَى مَنْ يَشَاءُ. نَعَمْ؛ لِحُصُولِ هَذَا اللُّطْفِ مِنَ اللهِ تَعَالَى مَظَانٌ يُقْرِبُ فِيهَا حُصُولُ هَذِهِ الْعِنَايَةِ، وَهِيَ مَوْضِعَانِ: اما بیان روش صاحب شریعت، امری است که خداوند به هرکس که بخواهد عطا می کند و بر هرکس که بخواهد منت می گذارد. بله؛ برای دریافت این لطف الهی مواردی وجود دارد که احتمال رسیدن به این عنایت در آنها بیشتر است، و این دو مورد عبارت اند از: أَحَدُهُمَا: حَالَةُ الخَلْوَةِ وَفَرَاغَ النَّفْسِ عَنِ التَّوَجُهَاتِ الْمُخْتَلِفَةِ وَالتَّحْلاتِ الْمُتَشَيِّنَةِ فِي الْأَسْحَارِ وَقَبْلَ الْفَجْرِ مَعَ قِرَاءَةِ الْقُرْآنِ وَالتَّدَبُّرِ الْعَمِيقِ الدَّقِيقِ فِيهِ. فَإِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى تَحَلَّيَاتٍ فِي كَلَامِهِ، وَلِلْوَقْتِ حُصُوصِيَّةٌ. یکی از آنها حالت خلوت و فارغ بودن نفس از توجهات گوناگون و تخیلات پراکنده در وقت سحر و پیش از اذان صبح، همراه با قرائت قرآن و تدبر عمیق و دقیق در آن. زیرا خداوند متعال در کلام خود تجلیاتی دارد و آن زمان دارای ویژگی خاصی است. وَثَانِيهُمَا: حَالَةُ الْبُكَاءِ الشَّدِيدِ، غَايَةَ الشَّدَّةِ وَنِهَايَةَ الْكَثْرَةِ بِمِثْلَةٍ يُؤْثِرُ الْإِنْسَانُ حَيَاتَهُ وَجَسَدَهُ وَبَدَنَهُ فِي طَرِيقِ بُغْيَاهُ. فَإِذَا تَضَرَّعَ وَابْتَهَلَ إِلَى اللَّهِ ابْتِهَالًا ذَاتِيَّا وَحُضُوعًا نَفْسِيَّا فِي كُنْهِ نَفْسِهِ وَبَكَى بُكَاءً كَثِيرًا شَدِيدًا شَاغِلًا عَنْ كُلّ شَيْءٍ، بِمِثْلَةٍ لَا يُصْرِفُهُ عَنْ الْبُكَاءِ كَلَالُ الْحِسْم وَالْبَدَنِ، بِحَيْثُ يُفْدِي بَدَنَهُ وَحَيَاتَهُ في طَرِيقِ هَذَا الْمَطْلُوبِ، وَيَحْصُلُ لَهُ حَالَةٌ شَدِيدَةٌ فِي الْبُكَاءِ وَيُخْرِجُهُ عَن الْعَادَةِ الطَّبِيعِيَّةِ نَظِيرَ مَا يَحْصُلُ لِلْمَجَانِينِ، وَلَا ضَيْرَ في هَذَا الجُنُونِ يُوشِكُ أَنْ يَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْهِ وَيُعْطِيَهُ وَيُعَرّفَ لَهُ نَفْسَهُ. و دیگری حالت گریه شدید در نهایت شدت و کثرت، به گونه ای که انسان زندگی و جسم و بدن خود را در مسیر خواسته اش فدا کند. پس اگر به درگاه خداوند با تضرع و خضوعی از عمق جان دعا کند و گریه ای فراوان و دهد که او را از هر چیز دیگری مشغول کند، به طوری که خستگی جسم و بدن نتواند او را از گریه بازدارد، و بدن و زندگی خود را در مسیر این خواسته قربانی کند، حالتی شدید در گریه برای او ایجاد شود که او را

فَمِنْ هَذِهِ التَّوَالِي الْفَاسِدَةِ نَسْتَكْشِفُ فَسَادَ الْوَحْدَةِ الْإِطْلَاقِيَّةِ. وَأَمَّا إِنَّ وَاقِعَ الْأَمْرِ مَا هُوَ، فَهُوَ أَمْرٌ غَيْرُ مَعْلُومٍ لَنَا، وَيَتَوَقَّفُ فَهُمُهُ وَدَركُهُ عَلَى فِعْلِ اللَّهِ وَتَعْرِيفِهِ نَفْسَهُ لِعَبْدِهِ الَّذِي يَمُنُّ عَلَيْهِ كَي يَعْرِفَ كَيْفِيَّةَ الخلقَةِ أَيْضًا. فَبِهَذَا الْمِقْدَارِ يَحْصُلُ الْمَطْلُوبُ مِنْ يُطْلَانِ مَسْلَكَ الْعِرْفَانِ وَالتَّصَرُّفِ. از این نتایج فا فاسد، فساد وحدت اطلاقی را کشف میکنیم. اما این که واقع امر چیست، برای ما نامعلوم است و فهم و درک آن وابسته به فعل خداوند و معرفی خودش به بنده ای است که بر او منت می گذارد تا بتواند کیفیت آفرینش را نیز بشناسد. پس به همین اندازه بطلان مسلک عرفان و تصوف محقق می شود. وَأَمَّا بَيَانُ مَسْلَكِ صَاحِبِ الشَّرْعِ، فَهُوَ أَمْرٌ يُعْطِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَمُنُّ عَلَى مَنْ يَشَاءُ. نَعَمْ؛ لِحُصُولِ هَذَا اللُّطْفِ مِنَ اللهِ تَعَالَى مَظَانٌ يُقْرِبُ فِيهَا حُصُولُ هَذِهِ الْعِنَايَةِ، وَهِيَ مَوْضِعَانِ: اما بیان روش صاحب شریعت، امری است که خداوند به هرکس که بخواهد عطا می کند و بر هرکس که بخواهد منت می گذارد. بله؛ برای دریافت این لطف الهی مواردی وجود دارد که احتمال رسیدن به این عنایت در آنها بیشتر است، و این دو مورد عبارت اند از: أَحَدُهُمَا: حَالَةُ الخَلْوَةِ وَفَرَاغَ النَّفْسِ عَنِ التَّوَجُهَاتِ الْمُخْتَلِفَةِ وَالتَّحْلاتِ الْمُتَشَيِّنَةِ فِي الْأَسْحَارِ وَقَبْلَ الْفَجْرِ مَعَ قِرَاءَةِ الْقُرْآنِ وَالتَّدَبُّرِ الْعَمِيقِ الدَّقِيقِ فِيهِ. فَإِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى تَحَلَّيَاتٍ فِي كَلَامِهِ، وَلِلْوَقْتِ حُصُوصِيَّةٌ. یکی از آنها حالت خلوت و فارغ بودن نفس از توجهات گوناگون و تخیلات پراکنده در وقت سحر و پیش از اذان صبح، همراه با قرائت قرآن و تدبر عمیق و دقیق در آن. زیرا خداوند متعال در کلام خود تجلیاتی دارد و آن زمان دارای ویژگی خاصی است. وَثَانِيهُمَا: حَالَةُ الْبُكَاءِ الشَّدِيدِ، غَايَةَ الشَّدَّةِ وَنِهَايَةَ الْكَثْرَةِ بِمِثْلَةٍ يُؤْثِرُ الْإِنْسَانُ حَيَاتَهُ وَجَسَدَهُ وَبَدَنَهُ فِي طَرِيقِ بُغْيَاهُ. فَإِذَا تَضَرَّعَ وَابْتَهَلَ إِلَى اللَّهِ ابْتِهَالًا ذَاتِيَّا وَحُضُوعًا نَفْسِيَّا فِي كُنْهِ نَفْسِهِ وَبَكَى بُكَاءً كَثِيرًا شَدِيدًا شَاغِلًا عَنْ كُلّ شَيْءٍ، بِمِثْلَةٍ لَا يُصْرِفُهُ عَنْ الْبُكَاءِ كَلَالُ الْحِسْم وَالْبَدَنِ، بِحَيْثُ يُفْدِي بَدَنَهُ وَحَيَاتَهُ في طَرِيقِ هَذَا الْمَطْلُوبِ، وَيَحْصُلُ لَهُ حَالَةٌ شَدِيدَةٌ فِي الْبُكَاءِ وَيُخْرِجُهُ عَن الْعَادَةِ الطَّبِيعِيَّةِ نَظِيرَ مَا يَحْصُلُ لِلْمَجَانِينِ، وَلَا ضَيْرَ في هَذَا الجُنُونِ يُوشِكُ أَنْ يَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْهِ وَيُعْطِيَهُ وَيُعَرّفَ لَهُ نَفْسَهُ. و دیگری حالت گریه شدید در نهایت شدت و کثرت، به گونه ای که انسان زندگی و جسم و بدن خود را در مسیر خواسته اش فدا کند. پس اگر به درگاه خداوند با تضرع و خضوعی از عمق جان دعا کند و گریه ای فراوان و دهد که او را از هر چیز دیگری مشغول کند، به طوری که خستگی جسم و بدن نتواند او را از گریه بازدارد، و بدن و زندگی خود را در مسیر این خواسته قربانی کند، حالتی شدید در گریه برای او ایجاد شود که او را

از عادت طبیعی خارج کند مانند آنچه برای دیوانگان رخ میدهد و این دیوانگی اشکالی ندارد به زودی خداوند بر او منت می گذارد، به او عطا می کند و خود را به او می شناساند. فَهَذَانِ الْمَوْضِعَانِ أَقْرَبُ الْمَوَاضِع لِهَذِهِ الْعِنَايَةِ الْعُظْمَى. وَمَعَ ذَلِكَ أَنَّهُ فَضْلُ اللَّهِ يُعْطِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشَاءُ. (64 ) این دو مورد نزدیک ترین موارد به این عنایت بزرگ هستند. با این حال این فضل خداوند است که آن را به هرکس بخواهد عطا می کند و هرکس را بخواهد به رحمت خود اختصاص می دهد. فَعَلَى هَذَا، لَا بُدَّ لِمَنْ يُرِيدُ قَبُولَ هَذِهِ الْعَطِيَّةِ أَنْ يُوقِعَ نَفْسَهُ فِي مَعْرَضٍ هَذَا الْفَيْضِ وَيَتَضَرَّعَ عِنْدَ اللَّهِ تَضَرُّعًا كَامِلًا وَيَخْضَعَ وَيَذِلَّ بِكُنْهِ نَفْسِهِ وَيَعْبُدَهُ فِي مَقَامِ سِرِّ سِرِّهِ بِالخُضُوع وَالذِلَّةِ. فَإِنَّ الْعِبَادَةَ هِيَ الذِلَّةُ الذاتية. پس بر این اساس، کسی که می خواهد این عطا را دریافت کند باید خود را در معرض این فیض قرار دهد و در پیشگاه خداوند تضرع کامل کند، خضوع و ذلت از عمق جان خود نشان دهد و او را در مقام ستر ستر خویش با خضوع و ذلت عبادت کند چرا که عبادت، همان ذلت ذاتی است. وَلَا طَرِيقَ لِلْوُصُولِ إِلَى هَذِهِ السَّعَادَةِ إِلَّا السُّؤَالُ الذَّاتِي عَنْ حَضْرَة الحق المُتَعَالِ فَقَط وَفَقَط. و هیچ راهی برای رسیدن به این سعادت وجود ندارد مگر درخواست ذاتی از پیشگاه حق متعال، تنها و تنها. وَأَمَّا فِي مَقَامِ التَّعْلِيمِ وَالتَّعَلُّم، فَالْمِقْدَارُ الَّذِي يُمْكِنُ أَنْ يُقَرَّرَ أَوْ يُحَرَّرَ فِي جَوَانِبِ الْمَطْلَبِ وَنَوَاحِيهِ، كَيْ يَسْتَعِدَّ النُّفُوسُ هَذَا الْعَطَاءِ، هُوَ: اما در مقام آموزش و یادگیری، میزان توضیح و بیانی که می توان درباره جوانب مطلب و نواحی آن ارائه داد تا نفوس برای این عطا آماده شوند، این است: ## طبیعیات ## خلقت إِنَّ الْإِنْسَانَ مَتَى صَفَّى نَفْسَهُ مِنَ الْأَوْهَامِ وَالحَيَالَاتِ وَالتَّعَقُلَاتِ وَجَمِيعِ الْاصْطِلَاحَاتِ، وَتَوَجَّهَ إِلَى نَفْسِهِ بِالتَّوَجُهِ الشُّهُودِيِّ السَّاذَج عَنْ كُلِ التَّوَهُمَاتِ، مُعْرِضًا عَنِ الْمَكْتُوبَاتِ الْعِلْمِيَّةِ كَالحَرَكَةِ فِي الْجُوْهَرِ، وَكَوْنِ النَّفْسِ ذَاتَ مَرَاتِبَ فِي الاشْتِدَادِ، وَغَيْرِ ذَلِكَ يَرَى بِالشُّهُودِ الْعِيَانِيِّ أَنَّهُ فَاقِدٌ لِبَعْضِ الْكَمَالَاتِ، كَالْعِلْمِ وَالْقُدْرَةِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى بَعْضِ الْأُمُورِ.

از عادت طبیعی خارج کند مانند آنچه برای دیوانگان رخ میدهد و این دیوانگی اشکالی ندارد به زودی خداوند بر او منت می گذارد، به او عطا می کند و خود را به او می شناساند. فَهَذَانِ الْمَوْضِعَانِ أَقْرَبُ الْمَوَاضِع لِهَذِهِ الْعِنَايَةِ الْعُظْمَى. وَمَعَ ذَلِكَ أَنَّهُ فَضْلُ اللَّهِ يُعْطِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشَاءُ. (64 ) این دو مورد نزدیک ترین موارد به این عنایت بزرگ هستند. با این حال این فضل خداوند است که آن را به هرکس بخواهد عطا می کند و هرکس را بخواهد به رحمت خود اختصاص می دهد. فَعَلَى هَذَا، لَا بُدَّ لِمَنْ يُرِيدُ قَبُولَ هَذِهِ الْعَطِيَّةِ أَنْ يُوقِعَ نَفْسَهُ فِي مَعْرَضٍ هَذَا الْفَيْضِ وَيَتَضَرَّعَ عِنْدَ اللَّهِ تَضَرُّعًا كَامِلًا وَيَخْضَعَ وَيَذِلَّ بِكُنْهِ نَفْسِهِ وَيَعْبُدَهُ فِي مَقَامِ سِرِّ سِرِّهِ بِالخُضُوع وَالذِلَّةِ. فَإِنَّ الْعِبَادَةَ هِيَ الذِلَّةُ الذاتية. پس بر این اساس، کسی که می خواهد این عطا را دریافت کند باید خود را در معرض این فیض قرار دهد و در پیشگاه خداوند تضرع کامل کند، خضوع و ذلت از عمق جان خود نشان دهد و او را در مقام ستر ستر خویش با خضوع و ذلت عبادت کند چرا که عبادت، همان ذلت ذاتی است. وَلَا طَرِيقَ لِلْوُصُولِ إِلَى هَذِهِ السَّعَادَةِ إِلَّا السُّؤَالُ الذَّاتِي عَنْ حَضْرَة الحق المُتَعَالِ فَقَط وَفَقَط. و هیچ راهی برای رسیدن به این سعادت وجود ندارد مگر درخواست ذاتی از پیشگاه حق متعال، تنها و تنها. وَأَمَّا فِي مَقَامِ التَّعْلِيمِ وَالتَّعَلُّم، فَالْمِقْدَارُ الَّذِي يُمْكِنُ أَنْ يُقَرَّرَ أَوْ يُحَرَّرَ فِي جَوَانِبِ الْمَطْلَبِ وَنَوَاحِيهِ، كَيْ يَسْتَعِدَّ النُّفُوسُ هَذَا الْعَطَاءِ، هُوَ: اما در مقام آموزش و یادگیری، میزان توضیح و بیانی که می توان درباره جوانب مطلب و نواحی آن ارائه داد تا نفوس برای این عطا آماده شوند، این است: ## طبیعیات ## خلقت إِنَّ الْإِنْسَانَ مَتَى صَفَّى نَفْسَهُ مِنَ الْأَوْهَامِ وَالحَيَالَاتِ وَالتَّعَقُلَاتِ وَجَمِيعِ الْاصْطِلَاحَاتِ، وَتَوَجَّهَ إِلَى نَفْسِهِ بِالتَّوَجُهِ الشُّهُودِيِّ السَّاذَج عَنْ كُلِ التَّوَهُمَاتِ، مُعْرِضًا عَنِ الْمَكْتُوبَاتِ الْعِلْمِيَّةِ كَالحَرَكَةِ فِي الْجُوْهَرِ، وَكَوْنِ النَّفْسِ ذَاتَ مَرَاتِبَ فِي الاشْتِدَادِ، وَغَيْرِ ذَلِكَ يَرَى بِالشُّهُودِ الْعِيَانِيِّ أَنَّهُ فَاقِدٌ لِبَعْضِ الْكَمَالَاتِ، كَالْعِلْمِ وَالْقُدْرَةِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى بَعْضِ الْأُمُورِ.

از عادت طبیعی خارج کند مانند آنچه برای دیوانگان رخ میدهد و این دیوانگی اشکالی ندارد به زودی خداوند بر او منت می گذارد، به او عطا می کند و خود را به او می شناساند. فَهَذَانِ الْمَوْضِعَانِ أَقْرَبُ الْمَوَاضِع لِهَذِهِ الْعِنَايَةِ الْعُظْمَى. وَمَعَ ذَلِكَ أَنَّهُ فَضْلُ اللَّهِ يُعْطِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشَاءُ. (64 ) این دو مورد نزدیک ترین موارد به این عنایت بزرگ هستند. با این حال این فضل خداوند است که آن را به هرکس بخواهد عطا می کند و هرکس را بخواهد به رحمت خود اختصاص می دهد. فَعَلَى هَذَا، لَا بُدَّ لِمَنْ يُرِيدُ قَبُولَ هَذِهِ الْعَطِيَّةِ أَنْ يُوقِعَ نَفْسَهُ فِي مَعْرَضٍ هَذَا الْفَيْضِ وَيَتَضَرَّعَ عِنْدَ اللَّهِ تَضَرُّعًا كَامِلًا وَيَخْضَعَ وَيَذِلَّ بِكُنْهِ نَفْسِهِ وَيَعْبُدَهُ فِي مَقَامِ سِرِّ سِرِّهِ بِالخُضُوع وَالذِلَّةِ. فَإِنَّ الْعِبَادَةَ هِيَ الذِلَّةُ الذاتية. پس بر این اساس، کسی که می خواهد این عطا را دریافت کند باید خود را در معرض این فیض قرار دهد و در پیشگاه خداوند تضرع کامل کند، خضوع و ذلت از عمق جان خود نشان دهد و او را در مقام ستر ستر خویش با خضوع و ذلت عبادت کند چرا که عبادت، همان ذلت ذاتی است. وَلَا طَرِيقَ لِلْوُصُولِ إِلَى هَذِهِ السَّعَادَةِ إِلَّا السُّؤَالُ الذَّاتِي عَنْ حَضْرَة الحق المُتَعَالِ فَقَط وَفَقَط. و هیچ راهی برای رسیدن به این سعادت وجود ندارد مگر درخواست ذاتی از پیشگاه حق متعال، تنها و تنها. وَأَمَّا فِي مَقَامِ التَّعْلِيمِ وَالتَّعَلُّم، فَالْمِقْدَارُ الَّذِي يُمْكِنُ أَنْ يُقَرَّرَ أَوْ يُحَرَّرَ فِي جَوَانِبِ الْمَطْلَبِ وَنَوَاحِيهِ، كَيْ يَسْتَعِدَّ النُّفُوسُ هَذَا الْعَطَاءِ، هُوَ: اما در مقام آموزش و یادگیری، میزان توضیح و بیانی که می توان درباره جوانب مطلب و نواحی آن ارائه داد تا نفوس برای این عطا آماده شوند، این است: ## طبیعیات ## خلقت إِنَّ الْإِنْسَانَ مَتَى صَفَّى نَفْسَهُ مِنَ الْأَوْهَامِ وَالحَيَالَاتِ وَالتَّعَقُلَاتِ وَجَمِيعِ الْاصْطِلَاحَاتِ، وَتَوَجَّهَ إِلَى نَفْسِهِ بِالتَّوَجُهِ الشُّهُودِيِّ السَّاذَج عَنْ كُلِ التَّوَهُمَاتِ، مُعْرِضًا عَنِ الْمَكْتُوبَاتِ الْعِلْمِيَّةِ كَالحَرَكَةِ فِي الْجُوْهَرِ، وَكَوْنِ النَّفْسِ ذَاتَ مَرَاتِبَ فِي الاشْتِدَادِ، وَغَيْرِ ذَلِكَ يَرَى بِالشُّهُودِ الْعِيَانِيِّ أَنَّهُ فَاقِدٌ لِبَعْضِ الْكَمَالَاتِ، كَالْعِلْمِ وَالْقُدْرَةِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى بَعْضِ الْأُمُورِ.

از عادت طبیعی خارج کند مانند آنچه برای دیوانگان رخ میدهد و این دیوانگی اشکالی ندارد به زودی خداوند بر او منت می گذارد، به او عطا می کند و خود را به او می شناساند. فَهَذَانِ الْمَوْضِعَانِ أَقْرَبُ الْمَوَاضِع لِهَذِهِ الْعِنَايَةِ الْعُظْمَى. وَمَعَ ذَلِكَ أَنَّهُ فَضْلُ اللَّهِ يُعْطِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشَاءُ. (64 ) این دو مورد نزدیک ترین موارد به این عنایت بزرگ هستند. با این حال این فضل خداوند است که آن را به هرکس بخواهد عطا می کند و هرکس را بخواهد به رحمت خود اختصاص می دهد. فَعَلَى هَذَا، لَا بُدَّ لِمَنْ يُرِيدُ قَبُولَ هَذِهِ الْعَطِيَّةِ أَنْ يُوقِعَ نَفْسَهُ فِي مَعْرَضٍ هَذَا الْفَيْضِ وَيَتَضَرَّعَ عِنْدَ اللَّهِ تَضَرُّعًا كَامِلًا وَيَخْضَعَ وَيَذِلَّ بِكُنْهِ نَفْسِهِ وَيَعْبُدَهُ فِي مَقَامِ سِرِّ سِرِّهِ بِالخُضُوع وَالذِلَّةِ. فَإِنَّ الْعِبَادَةَ هِيَ الذِلَّةُ الذاتية. پس بر این اساس، کسی که می خواهد این عطا را دریافت کند باید خود را در معرض این فیض قرار دهد و در پیشگاه خداوند تضرع کامل کند، خضوع و ذلت از عمق جان خود نشان دهد و او را در مقام ستر ستر خویش با خضوع و ذلت عبادت کند چرا که عبادت، همان ذلت ذاتی است. وَلَا طَرِيقَ لِلْوُصُولِ إِلَى هَذِهِ السَّعَادَةِ إِلَّا السُّؤَالُ الذَّاتِي عَنْ حَضْرَة الحق المُتَعَالِ فَقَط وَفَقَط. و هیچ راهی برای رسیدن به این سعادت وجود ندارد مگر درخواست ذاتی از پیشگاه حق متعال، تنها و تنها. وَأَمَّا فِي مَقَامِ التَّعْلِيمِ وَالتَّعَلُّم، فَالْمِقْدَارُ الَّذِي يُمْكِنُ أَنْ يُقَرَّرَ أَوْ يُحَرَّرَ فِي جَوَانِبِ الْمَطْلَبِ وَنَوَاحِيهِ، كَيْ يَسْتَعِدَّ النُّفُوسُ هَذَا الْعَطَاءِ، هُوَ: اما در مقام آموزش و یادگیری، میزان توضیح و بیانی که می توان درباره جوانب مطلب و نواحی آن ارائه داد تا نفوس برای این عطا آماده شوند، این است: ## طبیعیات ## خلقت إِنَّ الْإِنْسَانَ مَتَى صَفَّى نَفْسَهُ مِنَ الْأَوْهَامِ وَالحَيَالَاتِ وَالتَّعَقُلَاتِ وَجَمِيعِ الْاصْطِلَاحَاتِ، وَتَوَجَّهَ إِلَى نَفْسِهِ بِالتَّوَجُهِ الشُّهُودِيِّ السَّاذَج عَنْ كُلِ التَّوَهُمَاتِ، مُعْرِضًا عَنِ الْمَكْتُوبَاتِ الْعِلْمِيَّةِ كَالحَرَكَةِ فِي الْجُوْهَرِ، وَكَوْنِ النَّفْسِ ذَاتَ مَرَاتِبَ فِي الاشْتِدَادِ، وَغَيْرِ ذَلِكَ يَرَى بِالشُّهُودِ الْعِيَانِيِّ أَنَّهُ فَاقِدٌ لِبَعْضِ الْكَمَالَاتِ، كَالْعِلْمِ وَالْقُدْرَةِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى بَعْضِ الْأُمُورِ.

این که انسان هرگاه نفس خود را از اوهام، خیالات، تعقلات و تمام اصطلاحات پاک کند و با یک توجه شهودی ساده و خالص، دور از تمام توهمات به خویشتن بازگردد، و از نوشته های علمی - مانند حرکت در جوهر، و این که نفس دارای مراتب در اشتداد است و غیره - روی گرداند، با شهود عینی در می یابد که فاقد برخی کمالات، مانند علم و قدرت، در برابر برخی امور است. ثُمَّ يَصِلُ زَمَانٌ يَرَى أَنَّهُ صَارَ وَاجِدًا لِهَذِهِ الْفَقْدَانَاتِ وَأَيْضًا إِنَّ الْإِنْسَانَ يُشَاهِدُ أَنَّهُ وَاجِدٌ لِبَعْضٍ الْكَمَالَاتِ الَّتِي كَانَتْ مَفْقُودَةً فِي بَعْضِ الْأَعْصَارِ السَّابِقَةِ، كَعَصْرِ الصَّبَاوةِ مَثَلًا. سپس زمانی می رسد که در می یابد این فقدانها را پیدا کرده است. همچنین انسان مشاهده می کند که برخی کمالاتی را که در دوره های گذشته مانند دوران کودکی فاقد بوده است، اکنون داراست. وَيُشَاهِدُ أَنَّهُ هُوَ هُوَ فِي جَمِيعِ هَذِهِ الْأَزْمِنَةِ وَأَنَّ الْأَنَانِيَّةَ الَّتِي يَلُولُ بِمَا لِسَانَهُ بِقَوْلِهِ: «أَنَا، أَنَا» بَاقِيَةٌ فِي جَمِيعَ هَذِهِ الْأَحْوَالِ. و مشاهده می کند که او همان است در تمام این زمانها و آن "منیت" که با گفتن "من، من" بر زبان می آورد، در تمام این حالات باقی است. فَهُوَ فِي زَمَانِ الْفَقْدَانِ كَانَ يَقُولُ: «أَنَا» وَفِي زَمَانِ الْوُجْدَانِ أَيْضًا يَقُولُ: «أَنَا». وَيُشَاهِدُ أَنَّهُ مَا تَغَيَّرَ أَنَانِيَّتُهُ. پس او در زمان فقدان می گفت: "من و در زمان یافتن نیز می گوید: "من" . و مشاهده می کند که منیت او تغییری نکرده است. فَهَذَا الَّذِي يَقُولُ: «أَنَا»، هُوَ الْقَائِلُ السَّابِقُ، وَبِالْعَكْسِ. فَكُلُ هَذِي أُمُورٌ وَجْدَانِيَّةٌ يُشَاهِدُهَا الْإِنْسَانُ عِنْدَ مُرَاجَعَةِ نَفْسِهِ بِالرُّجُوعِ الشُّهُودِي ضَرُورَةً. پس این کسی که می گوید: " من " ، همان گوینده قبلی است و بالعکس. تمام اینها امور وجدانی هستند که انسان هنگام بازگشت به خویشتن با شهود ضروری مشاهده می کند. فَإِذَنْ يُشَاهِدُ أَنَّ أَنَانِيَّتَهُ أَمْرٌ آخَرُ مَا وَرَاءَ الْكَمَالَاتِ الْوَارِدَةِ. فَلَيْسَتِ الْأَنَانِيَّةُ زَائِلَةً بِزَوَالِ الْكَمَالَاتِ، كَمَا فِي حَالِ الشَّيْحُوخَةِ؛ حَيْثُ يُشَاهِدُ الْإِنْسَانُ زَوَالَ الْقُوَى الْجَسَمِيَّةِ الْمُشْتَدَّةِ وَالْكَمَالَاتِ الْعِلْمِيَّةِ الرُّوحِيَّةِ عَنْهُ. فَكَانَ سَابِقَا وَاحِدًا لِكَمَالَاتٍ شَتَّى وَعِنْدَ الْهَرَمِ قَدْ زَالَتْ عَنْهُ، مَعَ أَنَّهُ بَاقٍ عَلَى الْأَنَانِيَّةِ. (وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ . fn[يس (36) / 68](footnote1-page231"> 1) مصباح الشريعة / 13؛ بحار الأنوار 2 / 32

.)

پس انسان مشاهده می کند که "منیت" او امری فراتر از کمالات وارد شده است " منیت" با زوال کمالات از بین رود، همان گونه که در پیری مشاهده می شود انسان از دست دادن قوای جسمانی قوی و کمالات علمی روحانی خود را تجربه می کند. او پیش تر دارای کمالات گوناگونی بود، اما در زمان پیری این کمالات از او زایل می شود، در حالی که "منیت" او باقی است. (و هر کس را عمر طولانی دهیم او را در خلقت به عقب باز می گردانیم .) وَكَذَلِكَ لَيْسَتِ الْأَنَانِيَّةُ مَوْجُودَةً بِوُجُودِ الْكَمَالَاتِ، أَيْ دَائِرَةً مَدَارَهَا ؛ إِذْ هِيَ بَاقِيَةٌ عِنْدَ الْفَقْدَانَاتِ. فَيُشَاهِدُ الْإِنْسَانُ أَنَّ هَذِهِ الْكَمَالَاتِ أُمُورٌ وَارِدَةٌ مِنَ الخَارِج عَلَيْهِ، وَلَوْ جَهِلَ كَوْنَهَا مِمَّنْ، وَجَهِلَ كَيْفِيَّةَ وُرُودِهَا وَزَوَالِهَا. همچنین "منیت" با وجود کمالات به وجود نمی آید و وابسته به آنها نیست زیرا در هنگام فقدان کمالات نیز باقی می ماند. انسان مشاهده می کند که این کمالات اموری هستند که از خارج به او وارد شده اند، حتی اگر نداند این کمالات از سوی چه کسی آمده اند یا چگونگی ورود و زوال آنها را نشناسد. فَالَّذِي يَرَاهُ الْإِنْسَانُ شُهُودًا ضَرُورِيًّا أَنَّهُ غَيْرُ هَذِهِ الْكَمَالَاتِ، وَأَنَّهَا وَارِدَةٌ عَلَيْهِ وَزَائِلَةٌ عَنْهُ. فَهِيَ مَجْدُ الْغَيْرِ وَعِنَايَةُ شَخْصٍ خَارِج عَنْهُ، وَلَا رَبْطَ بِأَنَانِيَّتِهِ، بَلْ أَنَانِيَّتُهُ شَيْءٌ فَقِيرٌ تَحْضُ. آنچه انسان به صورت شهود ضروری در می یابد این است که او چیزی غیر از این کمالات است و این کمالات به او وارد شده و از او زایل می شوند. این کمالات مجد دیگری و عنایت شخصی خارج از او هستند و هیچ ارتباطی به "منیت" او ندارند؛ بلکه امنیت او چیزی جز فقر محض نیست. وَيُشَاهِدُ الْإِنْسَانُ كَمَالَ فَقْرِهِ وَاحْتِيَاجِهِ وَلَا شَيْئِيَّتِهِ بِالشُّهُودِ الْوَجْدَانِي، وَلَا سِيَّمَا إِذَا تَوَجَّهَ إِلَى نَفْسِهِ تَوَجُهَا عَمِيقًا وَوَسَّعَ دَائِرَةَ التَّوَجُهِ إِلَى مَقَامِ النُّطْفِيَّةِ، فَيُشَاهِدُ الْإِنْسَانُ أَنَّهُ كَانَ نُطْفَةً قَذِرَةً غَيْرَ شَاعِرَةٍ، نَازِلَةٌ مِنْ صُلْب أَبِيهِ إِلَى رَحِم أُمِّهِ. و انسان کمال فقر، نیاز و هیچ بودن خود را با شهود وجدانی در می یابد، به ویژه اگر به نفس خود به طور عمیق توجه کند و دایره توجه را به مقام نطفه بودن گسترش دهد. در این حالت، انسان مشاهده می کند که او نطفه ای پلید و بی احساس بود که از صلب پدرش به رحم مادرش وارد شده است. فَهَذِهِ النُّطْفَةُ الْقَذِرَةُ هِيَ هَذِهِ الْأَنَانِيَّةُ بِلَا تَخَلْفٍ . غَايَةُ الْأَمْرِ أَنَّهَا فِي مَرْتَبَةِ النُّطْفِيَّةِ لَمَّ تَكُنْ قَادِرَةً عَالِمَةً شَاعِرَةٌ، وَفِي مَرْتَبَةِ الْإِنْسَانِيَّةِ صَارَتْ ذَاتَ قُدْرَةٍ وَعِلْمٍ وَشُعُورٍ. وَأَمَّا الْأَنَانِيَّةُ، فَمَحْفُوظَةٌ. این نطفه پلید، همان "منیت" است بدون هیچ تغییری. تنها تفاوت این است که در مرتبه نطفه بودن، ناتوان، ناآگاه و بی احساس بود و در مرتبه انسانیت دارای قدرت علم و شعور شد. اما "منیت" در تمام این مراتب محفوظ باقی می ماند.

وَإِنْ صَعُبَ عَلَيْكَ تَصْوِيرُ هَذَا الْكَلَامِ، فَلَا أَقَلَّ لَكَ مِنَ الرُّجُوعِ إِلَى حَالِ الصَّبَاوَةِ وَالْغُلَامِيَّةِ وَالرَّضَاعَةِ وَحَالِ كَوْنِكَ مُتَحَرِّكًا فِي بَطْنِ أُمِّكَ. فَأَنْتَ الْمُتَكَلِّمُ الْعَامُ الْقَادِرُ ، وَأَنْتَ هَذَا الْمُتَحَرِّكُ فِي بَطْنِ الْأُمّ. اگر درک این سخن برایت دشوار است، حداقل به دوران کودکی جوانی شیر خوارگی و زمانی که در شکم مادرت در حال حرکت بودی بازگرد. تو همان سخنگوی دانا و توانا هستی که در شکم مادر نیز همان موجود متحرک بوده ای. فَلَوْ رَاجَعْتَ نَفْسَكَ، شَاهَدْتَ أَنَانِيَّتَكَ الَّتِي لَيْسَ لَهَا إِلَّا الْفَقْرُ الْمَحْضُ، وَيَرِدُ عَلَيْهَا كَمَالَاتٌ مِنْ نَاحِيَةِ الْغَيْرِ ، كَمَا يَزُولُ هَذِهِ الْكَمَالَاتُ فِي بَعْضِ الْأَحْيَانِ، كَزَمَنِ الْهَرَمِ وَالشَّيْحُوحَةِ، وَ (65 أَنْتَ أَنْتَ.) اگر به خودت بازگردی، "منیت" خود را مشاهده می کنی که چیزی جز فقر محض نیست و کمالاتی از جانب دیگری بر آن وارد می شود، همان گونه که این کمالات در برخی مواقع، مانند دوران پیری و کهولت، از بین می روند، و در همه این حالات تو همان "خودت" هستی. وَبِكُلِّ هَذِهِ تُشَاهِدُ فَقْرَكَ الذَّاتِي، وَأَنَّكَ لَسْتَ بِإِلَهِ. و با تمام اینها، فقر ذاتی خود را مشاهده می کنی و در می یابی که تو خدا نیستی. وَهَكَذَا الْكَلَامُ فِي جَمِيعِ الْمَخْلُوقَاتِ، حَتَّى الصَّادِرِ الْأَوَّلِ. فَإِنَّهُ أَيْضًا فِي عَيْنِ مَالِكِيَّتِهِ نُورَ الْحَقِّ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي فِي التَّحَقُّقِ وَالْحَقِيَّةِ، وَفِي عَيْنِ وَاجِدِيَّتِهِ لَهُ مِلْكِيَّةً وَوُجْدَانَا حَقِيقِيًّا وَاقِعِيًّا، فَقِيرٌ تَحْضُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى. همین سخن درباره تمام مخلوقات، حتی صادر اول نیز صادق است. زیرا او نیز در عین مالکیت خود نسبت به نور حق غير متناهی در تحقق و حقیقت و در عین دارا بودن آن به صورت مالکیت و وجدان حقیقی و واقعی، فقیر محض به سوی خداوند متعال است. وَأَمَّا مَسْأَلَةُ الْخَالِقِ وَالْمَخْلُوقِ، فَاعْلَمْ أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ الَّتِي يُعَبَّرُ عَنْهَا فِي لِسَانِ الشَّرْعِ بِالْخُرُوفِ وَبِالْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحِ، لَيْسَتْ كُلُّهَا آخِذَةً مِنْ نُورِ اللَّهِ تَعَالَى، بَلِ الْآخِذُ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى هُوَ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ. اما در مورد مسئله خالق و مخلوق، بدان که ماهیاتی که در زبان شرع به حروف سایه ها و اشباح تعبیر می شوند، همگی از نور خداوند متعال بهره نمی گیرند، بلکه تنها صادر اول از نور خداوند متعال بهره مند است. فَمَاهِيَّتُهُ تَكُونُ مَالِكَةً لِنُورِ اللَّهِ تَعَالَى بِإِذْنِهِ وَرِضَائِهِ وَتَمْلِيكِهِ مَالِكِيَّةً حَقِيقِيَّةً. فَهُوَ تَعَالَى يُعْطِي مِنْ نُورِ ذَانِهِ بِالصَّادِرِ الْأَوَّلِ. ماهیت صادر ،اول با اجازه و رضایت و مالکیت حقیقی که خداوند به او عطا کرده است، مالک نور خداوند متعال است و خداوند متعال از نور ذات خود توسط صادر اول عطا می کند.

فَهُوَ قَبَسٌ مِنْ نُورِ اللَّهِ تَعَالَى وَاشْتُقَّ مِنْ نُورٍ عَظَمَتِهِ. لَا بِمَعْنَى تَجْزِي اللَّهِ تَعَالَى، وَلَا بِمَعْنَى تَطَوُّرِهِ وَتَشَأْنِهِ وَتَنَزُلِهِ وَتَقَيُّدِهِ، كَمَا هُوَ مَذْهَبُ الْعُرَفَاءِ . كَمَا سَنُبَيِّنُهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. صادر اول پرتوی از نور خداوند متعال و بخشی از نور عظمت اوست اما نه به معنای تجزیه خداوند متعال، و نه به معنای تغییر، تشخص، تنزل یا تقیید او، همان طور که عرفا معتقدند که این مسئله را به خواست خداوند متعال توضیح خواهیم داد. فَفِي حَاقِ الْوَاقِعِ وَنَفْسِ الْأَمْرِ يَكُونُ اللَّهُ تَعَالَى وَخَلْقُهُ. وَاللَّهُ تَعَالَى غَيْرُ مُتَعَيِّنٍ وَلَا مُقَيَّدٍ وَلَا تَحْدُودٍ أَبَدًا، لا وَهُما وَلَا عَقْلًا. در حقیقت واقع و نفس الامر ، خداوند متعال و خلق او وجود دارند و خداوند متعال نه متعین است و نه مقید و نه محدود، نه در وهم و نه در عقل. وَلَا يُشَارُ إِلَيْهِ بِوَجْهِ مِنْ وُجُوهِ الْإِشَارَاتِ. وَلَا يُمْكِنُ لِلْبَشَرِ عِرْفَانُهُ تَعَالَى مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ وَلَدَى اكْتِسَابَاتِهِمْ وَتَبِعَاتِهِمْ أَبَدًا، بَلْ لَوْ حَصَلَ الْعِرْفَانُ، فَهُوَ بِتَعْرِيفِهِ تَعَالَى وَهَدَايَتِهِ كَمَا مَرَّ سَابِفًا. و به هیچ وجه نمی توان به او اشاره کرد. انسانها هرگز نمی توانند از طریق خودشان با تلاشها و دستاوردهایشان خداوند را بشناسند بلکه اگر عرفانی حاصل شود تنها به واسطه معرفی و هدایت اوست همان طور که پیش تر بیان شد. وَلَكِنْ مَتَى عَرَّفَ نَفْسَهُ، يَصِيرُ نَفْسُهُ مَعْرُوفًا، أَيْ هَذَا الْكَنْزُرُ الْمَحْفِيُّ يَصِيرُ مَعْرُوفًا، لَا مَقَامُ أَسْمَائِهِ وَصِفَاتِهِ، كَمَا يَقُولُهُ الْعُرَفَاءُ. اما وقتی او خود را معرفی کند، خودش شناخته می شود؛ یعنی همان گنج پنهان شناخته می شود، نه مقام اسماء و صفات او، که عرفا می گویند. وَأَمَّا الْخَلْقُ، فَهُوَ مَحْدُودٌ مُتَعَيِّنٌ قَدْ أَخَذَ قَبَسًا مِنْ نُورِ اللَّهِ تَعَالَى. وَمُرَادِي مِنَ الْخَلْقِ، هُوَ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ، وَأَمَّا سَائِرُ الْمَخْلُوقَاتِ فَهِيَ عَلَى حَسَبِ دَرَجَاتِهَا وَرُتْبَتِهَا مَخْلُوقَةٌ مِنْ نُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ بِوَسَطٍ أَوْ وَسَائِطَ أو بلا واسِطَة. اما خلق، محدود و متعین است و پرتوی از نور خداوند متعال را دریافت کرده است منظور من از خلق، صادر اول است، و دیگر مخلوقات بر اساس درجات و مراتب خود از نور صادر اول خلق شده اند؛ خواه به واسطه یا بدون واسطه. وَالْغَرَضُ: إِنَّ مَاهِيَّةَ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ تَمَلَّكَ نُورَ اللَّهِ بِعَطَائِهِ وَتَقْلِيكِهِ. و منظور این است که ماهیت صادر اول با عطا و مالکیت حقیقی خداوند نور او را در اختیار دارد.

فَإِذَنْ نُورُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ هُوَ نُورُ اللهِ الَّذِي مَلَكَهُ اللهُ تَعَالَى بِحَقِيقَةِ التَّمْلِيكِ، وَأَعْطَاهُ بِحَقِيقَةِ الْإِعْطَاءِ. پس نور صادر اول، همان نور خداوند است که او به طور حقیقی به صادر اول عطا کرده و مالکیت آن را به او بخشیده است. فَيَحْصُلُ فِي حَاقِ الْوَاقِعِ مَرْتَبَتَانِ لَا يَتَدَاخَلَانِ أَبَدًا وَلَا يَتَّحِدَانِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ: در حقیقت واقع دو مرتبه حاصل می شود که هرگز در هم ادغام نمی شوند و به هیچ وجه با یکدیگر متحد نمی گردند: أَحَدُهُمَا: مَرْتَبَهُ ذَاتِ النُّورِ الْأَحَدِي. وَهِيَ مَرْتَبَةٌ غَيْرُ مُتَنَاهِيَةٍ غَيْرُ مُتَعَيَّنَةٍ وَلَا تَحْدُودَةٌ بِوَجْهِ مِنْ وُجُوهِ التَّحْدِيدِ الْوَهْيَ وَالْعَقْلِي، بَلْ هُوَ أَحَدِيُّ الْمَعْنَى. یکی از آنها مرتبه ذات نور احدی است. این مرتبه، نامتناهی، نامتعین و نامحدود است و به هیچ شکلی، چه در وهم و چه در عقل قابل تحدید نیست، بلکه ذاتاً احدی است. وَثَانِيَهُمَا: مَرْتَبَةُ النُّورِ الَّذِي أَخَذَتْهُ مَاهِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ. وَقِوَامُ النُّورِ فِي هَذِهِ الْمَرْتَبَةِ بِكَوْنِهِ مَلَكًا لِلصَّادِرِ الْأَوَّلِ، وَمُتَعَيّنًا بِهَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الْمَلَكِيَّة. و دومین مرتبه، مرتبه نوری است که ماهیت صادر اول دریافت کرده است. قوام این نور در این مرتبه به این است که مالک صادر اول باشد و به واسطه این ماهیت مالکیت متعین شود. فَحَيْثُ إِنَّ قِوَامَهُ بِالتَّعَلُّقِ . أَيْ تَعَلُّقِ الْمَاهِيَّةِ بِهِ . لَا يُعْقَلُ صَرْفُ النَّظَرِ عَنْ هَذَا التَّعَلُّقِ مَعَ لِحَاظِ هُذِيَّةِ النُّورِ. چون قوام این نور به تعلق آن است - یعنی تعلق ماهیت به آن نمی توان این تعلق را نادیده گرفت در حالی که ماهیت نور مدنظر است. فَلَا يَصِحُ أَنْ يُقَالَ: إِنَّ هَذَا النُّورَ نُورُ اللهِ، وَهُوَ اللَّهُ . كَمَا يَقُولُهُ الْعُرَفَاءُ . بَلْ كُلَّمَا تَوَجَّهْتَ إِلَى هَذَا . النُّورِ بِوَجْهِ الهُذِيَّةِ، لَا مَنَاصَ لَكَ مِنَ الْقَوْلِ بِأَنَّهُ نُورُ مُحَمَّدٍ وَتَخَلُوقٌ، وَلَيْسَ لَكَ الْقَوْلُ بِأَنَّهُ اللَّهُ تَعَالَى. پس نمی توان گفت که این نور، نور خداوند است و او همان خداست - همان طور که عرفا می گویند - بلکه هرگاه به این نور از منظر ماهیت نگاه کنی، ناگزیر باید بگویی که این نور محمد و مخلوق است، و نمی توانی بگویی که این خداوند متعال است. كَيْفَ وَاللهُ تَعَالَى غَيْرُ مُتَعَيْنِ وَلَا مُتَنَاهِ، وَهَذَا النُّورُ مُتَعَيِّنٌ بِالْإِشَارَةِ وَالنَّظَرِ إِلَيْهِ؟! چگونه می توان چنین گفت در حالی که خداوند متعال نه متعین است و نه متناهی و این نور متعین و قابل اشاره و نظر است؟!

وَلَوْ نَظَرْتَ إِلَى أَصْل نُورِيَّتِهِ وَغَمَضْتَ الْعَيْنَ عَنْ هُدِيَّتِهِ، فَقَدْ صَرَفْتَ النَّظَرَ عَنِ الْخَلْقِ بِالْكُلِيَّةِ، وَتَوَجَّهْتَ إِلَى اللهِ تَعَالَى. و اگر به اصل نوری بودن آن نگاه کنی و از ماهیت آن چشم پوشی کنی، در واقع از خلق به کلی صرف نظر کرده ای و به سوی خداوند متعال توجه کرده ای. وَالْغَرَضُ: إِنَّ لِحَاظَ الْجَامِعِ الْوُجُودِيَ النُّورِي بَيْنَ الْمَرْتَبَتَيْنِ غَلَط ، (66 بَلْ دَائِمًا إِمَّا أَنْ تَنْظُرَ إِلَى الْخَلْقِ أَوِ الْخَالِقِ.) و مقصود این است که در نظر گرفتن جامع وجودی نوری بین این دو مرتبه اشتباه است، بلکه همواره یا به خلق می نگری یا به خالق. بَلْ نَقُولُ: إِنَّ النَّظَرَ إِلَى الْخَالِقِ مِنْ دُونِ تَعْرِيفِهِ مُمتَنِعٌ، فَلَيْسَ الْفَرْقُ بَيْنَ الْخَالِقِ وَالْمَخْلُوقِ اعْتِبَارِيَّا، وَلَا غَيْرِيَّتُهُمَا اعْتِبَارِيَّةً ، مَعَ كَوْنِ الْوَحْدَةِ حَقِيقِيَّةٌ، بَل الْغَيْرِيَّةُ حَقِيقِيَّةٌ وَاقِعِيَّةٌ. بلکه می گوییم نگاه به خالق بدون تعريف او ممكن نيست. تفاوت بین خالق و مخلوق اعتباری نیست و غیر بودن آنها نیز اعتباری نیست، بلکه در حالی که وحدت حقیقی است، غیر بودن آنها نیز حقیقی و واقعی است. لَيْسَ الْخَلْقُ فِي رُتْبَةِ الْخَالِقِ وَاقِعًا، أَزَلًا وَأَبَدًا. وَالْخَالِقُ لَا يَتَغَيَّرُ وَلَا يَتَبَدَّلُ أَبَدًا. خلق به هیچ وجه در مرتبه خالق نیست نه در ازل و نه در ابد و خالق هرگز تغییر نمی کند و دگرگون نمی شود. وَإِنَّمَا الْحَادِثُ الْمُتَبَدِّلُ هِيَ الْمَخْلُوقَاتُ، أَيْ الْمَاهِيَّاتُ الْمَالِكَةُ بِوَصْفِ الْمَالِكِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ. و تنها آنچه حادث و متغیر است، مخلوقات هستند، یعنی ماهیات که دارای وصف مالکیت حقیقی هستند. فَفَرْقٌ عَظِيمٌ لَطِيفٌ صَعْبُ التَّنَاوُلِ بَيْنَ أَنْ يُقَالَ: إِنَّ اللهَ يَتَطَوَّرُ وَإِنَّ نُورًا وَاحِدًا يَكُونُ غَيْرَ مُتَنَاهِ وَلَا مَحْدُودٍ وَفِي عَيْنِ لَا يَتَنَاهِيَّتِهِ يَكُونُ عَيْنَ الْمَحْدُودَاتِ وَيَتَطَوَّرُ بِكُلِ التَّطَوُّرَاتِ وَيَتَّصِفُ بِكُلِّ الصِّفَاتِ كَمَا يَقُولُهُ الْعُرَفَاءُ أَوْ يُقَالَ بِأَنَّ النُّورَ الْوَاحِدَ أَحَدِيُّ الْمَعْنَى، لا يَتَبَعْضُ وَلَا يَتَجَزأُ وَلَا يَتَعَيَّنُ، لَا وَهُما وَلَا عَقْلا، أَزَلًا وَأَبَدًا، وَلَا يَتَغَيَّرُ أَبَدًا. تفاوت بزرگی وجود دارد که لطیف و دشوار درک است بین این که گفته شود خداوند دگرگون می شود و نوری واحد که غیر متناهی و نامحدود است، در عین غیر متناهی بودن عین محدودات است و به همه دگرگونی ها دگرگون می شود و به همه صفات متصف است - همان طور که عرفا میگویند - یا این که گفته شود: نور واحد، معنایی احدی دارد، تقسیم پذیر و تجزیه پذیر نیست و به هیچ وجه، نه در وهم و نه در عقل، متعین نمی شود؛ نه در ازل و نه در ابد، و هرگز تغییر نمی کند.

وَلَكِنَّ الْمَاهِيَّاتِ تَمْلِكُهُ بِقَدْرِ اسْتِعْدَادَاتِهَا الرَّاجِعَةِ إِلَى وُجْدَانَاتِهِمْ بِحَقِيقَةِ الْمَالِكِيَّةِ وَالْوَاجِدِيَّةِ، كَمَا تُشَاهِدُ مِنْ أَنْفُسِنَا بِأَنَّنَا مَالِكُونَ وَوَاحِدُونَ بِالْحَقِيقَةِ نُورَ الْوَلَايَةِ. اما ماهیات به اندازه استعداداتشان که به وجدان آنها بر میگردد این نور را به طور حقیقی به عنوان مالکیت وجدان تصاحب می کنند، همان گونه که ما از خود می بینیم که به طور حقیقی مالک و واجد نور ولایت هستیم. فَالصَّادِرُ الْأَوَّلُ يَمْلِكُ نُورَ اللَّهِ حَقِيقَةً بِتَمْلِيكِ اللَّهِ وَإِعْطَائِهِ. صادر اول نور خداوند را به طور حقیقی با مالکیت و اعطای خداوند تصاحب می کند. فَهُوَ تَعَالَى لَا يَتَنَزَّلُ في مَرْتَبَةِ الْإِعْطَاءِ وَالْعَطَاءِ وَلَا يَتَطَوَّرُ، بَلْ مَاهِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ تَأْخُذُ وَتَمْلِكُ بِتَمْلِيكِ اللَّهِ تَعَالَى. پس خداوند متعال در مرتبه اعطاء و بخشش تنزل نمی کند و دگرگون نمی شود بلکه ماهیت صادر اول است که دریافت میکند و با تملیک خداوند متعال مالک می شود. فَمَرْتَبَةُ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ هِيَ مَرْتَبَةُ الْمَخْلُوقِ، وَهِيَ لَا تَتَأَنَّى فِي مَرْتَبَةِ اللَّهِ أَزَلًا وَأَبَدًا. مرتبه مالکیت ماهیت مرتبه مخلوق است و این در مرتبه خداوند نه در ازل و نه در ابد، وجود ندارد. وَهَذِهِ هِيَ الْفَقِيرُ الْمُتَغَيِّرُ الْمُتَبَدِّلُ، دُونَ الله. و این همان موجود فقیر، متغیر و متبدل است، نه خداوند. فَإِنَّهُ ثَابِتٌ بَاقٍ أَزَلًا وَأَبَدًا بِلَا تَغْبِيرِ وَلَا حَرَكَةٍ وَلَا سُكُونٍ. زیرا او در ازل و ابد ثابت و باقی است بدون تغيير، حركت يا سكون. وَحَيْثُ إِنَّهُ تَعَالَى غَيْرُ مُتَنَاءٍ فِي الْحَقِّيَّةِ وَالتَّحَقُّقِ، بَلْ غَيْرُ مُتَنَاءٍ فِي شِدَّةِ الْحَقِّيَّةِ وَالتَّحَقُّقِ وَفِي شِدَّةِ الْقُدْرَةِ وَالِاحْتِيَارِ، يَكُونُ بِهِ تَحَقُّقُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ وَحَقِيقَتُهُ وَثُبُوتُهُ وَنُورُهُ وَحَيَاتُهُ وَسَمْعُهُ وَبَصَرُهُ مِنْ دُونِ لُزُومِ تَطَوُّرٍ وَتَعَيُّن. و از آنجا که خداوند متعال در حقیقت و تحقق نامتناهی، است، بلکه در شدت ،حقیقت، تحقق، قدرت و اختیار نیز نامتناهی ،است ،تحقق ،حقیقت ،ثبوت نور حیات سمع و بصر صادر اول از اوست، بدون این که تغییری یا تعینی در اولازم آید. وَهَذِهِ الْأُغْلُوطَةُ اللَّطِيفَةُ وَالْأَعْجُوبَةُ الصَّعْبُ التَّنَاوُلِ، إِنَّمَا هِيَ لِأَجْلِ عَدَمِ تَنَاهِي شِدَّةٍ حَقِّيَّتِهِ تَعَالَى. و این اشتباه لطیف و شگفتی دشوار فهم به دلیل شدت نامتناهی حقیقت خداوند متعال است.

عَلَى أَنَّهُ تَعَالَى فِي عَيْنٍ كَوْنِ الْمَاهِيَّةِ وَاحِدَةً لَهُ، مَالِكَةً لَهُ، حَيَّةٌ بِهِ، سَمِيعَةٌ بَصِيرَةٌ بِهِ بِالْحَقِيقَةِ وَالْوَاقِع، يَكُونُ أَمْلَكَ مِنْهَا أَمْلَكِيَّةً طُولِيَّةً. زیرا خداوند متعال در عین این که ماهیت او را یافته مالک او شده به او زنده است و به حقیقت و واقعیت به او شنوا و بیناست از او مالک تر است با مالکیتی طولی. لَسْتُ أَعْنِي بِالطُّولِيَّةِ مَا يُتَخَيَّلُ في بَابِ الْمَحْسُوسَاتِ أَوِ الْمُتَخَيَّلَاتِ، بَلِ الْمُرَادُ كَوْنُهُ تَعَالَى فِي عَيْنٍ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ أَمْلَكَ مِنْهَا بِمُلْكِهِ وَنُورِهِ الذَّاتِي، بِحَيْثُ لَا نِسْبَةَ لِأَمْلَكِيَّتِهِ تَعَالَى مَعَ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ لَهُ. منظورم از مالکیت طولی آن چیزی نیست که در محسوسات یا متخیلات تصور می شود، بلکه مراد این است که خداوند متعال در عین مالکیت ماهیت با مالکیت و نور ذاتی خود، از او مالک تر است، به گونه ای که هیچ نسبتی بين مالكيت خداوند و مالکیت ماهیت به او وجود ندارد. فَإِذَنْ يَكُونُ اللَّهُ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ، بَلْ وَفِي مَرْتَبَةِ أَمْلَكِيَّتِهِ الذَّاتِيَّةِ . أَيْ الْأَمْلَكِيَّةِ الَّتِي هِيَ عَيْنُ الذَّاتِ . غَيْرَ مُتَنَاهِ وَلَا مُتَعَيِّنِ، بَلْ يَكُونُ غَيْرَ مُتَنَاءٍ فِي شِدَّةِ الْأَمْلَكِيَّةِ، وَيَكُونُ الْمَاهِيَّةُ الْمَالِكَةُ مُتَعَيِّنَةٌ. پس خداوند متعال در مرتبه ذات خود، بلکه در مرتبه مالکیت ذاتی اش - یعنی مالکیتی که عین ذات است - نامتناهی و نامتعین است بلکه در شدت مالکیت نیز نامتناهی است در حالی که ماهیت مالک، متعین است. فَمَرْتَبَةُ التَّعَيُّن مَرْتَبَةُ مَلَكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ، لَا مَرْتَبَةُ أَمْلَكِيَّةِ اللَّهِ تَعَالَى. مرتبه ،تعین مرتبه مالکیت ماهیت است نه مرتبه مالکیت خداوند متعال. وَهَذَا مَعْنَى نَفْي الصَّفَاتِ عَنْهُ بَعْدَ الْإِحْلَاصِ ، أَيْ بَعْدَ شُهُودِ أَنَّ الْكُلَّ مَلْكُ اللَّهِ تَعَالَى وَمِنْ عَطَائِهِ. (كَمَا قَالَ: كُلًّا نُمِدٌ هَؤُلَاءِ وَهَؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّكَ (1) . الْآيَةُ.) و این معنای نفی صفات از او پس از اخلاص است، یعنی پس از مشاهده این که همه چیز ملک خداوند متعال است و از عطای اوست. همان گونه که فرمود: (همه اینها و آنها را از عطای پروردگارت مدد می رسانیم - آیه.) فَبَعْدَ مَا شَهِدْتَ أَنَّ الكُل مَلكُهُ، فَاعْلَمْ بِأَنَّهُ تَعَالَى لَم يَتَنَزَّلُ وَلَمْ يَتَعَيَّنْ، بَلْ هُوَ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ غَيْرُ مُتَعَيِّنٍ، بَلْ فِي مَرْتَبَةِ أَمْلَكِيَّتِهِ أَيْضًا غَيْرُ مَوْصُوفٍ وَلَا مُتَعَيِّنٍ. پس از آن که مشاهده کردی که همه چیز ملک اوست بدان که خداوند متعال نه تنزل کرده و نه متعین شده است، بلکه در مرتبه ذات خود نامتعین ،است بلکه در مرتبه مالکیت خود نیز غیر موصوف و نامتعین است.


1) الإسراء (17) / 20

وَإِنَّمَا التَّعَيُّنُ هُوَ فِي مَرْتَبَةِ مَلَكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ وَوَاجِدِيَّتِهَا . فَوُجْدَاتُهَا وَمَلَكِيَّتُهَا مُتَعَيِّنَةٌ مَحْدُودَةٌ. و تعین تنها در مرتبه مالکیت و وجدان ماهیت است. پس وجدان و مالکیت آن، متعین و محدود است. بَلْ إِنْ سَأَلْتَ الْحَقَّ الْوَاقِعِيَّ، فَاعْلَمْ أَنَّ النُّورَ الْإهي فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ لَهُ لَيْسَ بِمُتَعَيِّنٍ أَيْضًا، وَإِنَّمَا الْأَنْظَارُ الْمَحْجُوبَةُ . لأَجْلِ مَحْجُوبِيَّتِهَا بِالْمَاهِيَّةِ الَّتِي هِيَ عَيْنُ الحَدِ وَالتَّعَيُّنِ وَالصِّيقِ . تُشَاهِدُهُ (67 مُتَعَيِّنًا.) بلکه اگر حقیقت واقعی را بپرسی بدان که نور الهی حتی در مرتبه مالکیت ماهیت نیز متعین نیست، بلکه این نگاه های محجوب - به دلیل حجاب آنها از ماهیتی که عین حد، تعین و تنگی است آن را متعین مشاهده می کنند. إذ لازمُ الْمَاهِيَّةِ هُوَ التَّحْدِيدُ وَالضّيقُ وَالتَّعَيُّنُ، حَتَّى الصَّادِرُ الْأَوَّلُ. زیرا لازمه ماهیت، تحدید، تنگی و تعین ،است، حتی برای صادر اول. فَكُلَّمَا تَوَجَّهَ أَحَدٌ مِنَ الْمَخْلُوقَاتِ إِلَى ذَلِكَ النُّورِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي فِي شِدَّةِ التَّحَقُّقِ وَشِدَّةِ الْحَقِّيَّةِ وَشِدَّةِ الْقُدْرَةِ وَالاخْتِيَارِ وَشِدَّةِ الثَّبَاتِ وَالْبَقَاءِ، يَحْصُلُ مِنْ تَوَجُهِهِ التَّعَيُّنُ. پس هرگاه یکی از مخلوقات به آن نور نامتناهی در شدت تحقق، شدت ،حقیقت شدت قدرت و اختیار، و شدت ثبات و بقا توجه کند از توجه او تعین حاصل می شود. وَأَمَّا نَفْسُ النُّورِ الْإِهَيِّ، فَهُوَ فِي جَمِيعِ الْمَرَاتِبِ وَبِجَمِيعِ الْخَيْثِيَّاتِ ثَابِتٌ بَاقٍ غَيْرُ مُتَغَيِّرٍ وَلَا مُتَنَاءٍ وَلَا مُتَعَيِّنٍ أَبَدًا وَأَزَلًا. اما خود نور الهی در تمام مراتب و با تمام حیثیات، ثابت، باقی، غیر متغیر، نامتناهی و نامتعین است؛ نه در ازل و نه در ابد. وَقَدْ وَرَدَ أَنَّ فِي لَيْلَةِ الْمِعْرَاجِ رَأَى النَّبِيُّ (صَلی اللّه علیهِ وَ آلهِ وَسَلم مِنْ نُورِ الْعَظَمَةِ بِقَدْرِ الْإِبْرَةِ. (1) .) و روایت شده است که در شب معراج پیامبر(صَلی اللّه علیهِ وَ آلهِ وَسَلم از نور عظمت به اندازه سر سوزن دید.) فَهَذَا الضِيقُ مِنْ هَذَا الطَّرَفِ، لَا مِنْ جَانِبِ اللَّا جَانِبِيَّةِ وَنَاحِيَةِ اللَّا طَرَفِيَّةِ الْإِطْلَاقِيَّةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي فِي شِدَّةِ الْوُجُودِ وَالتَّحَقُقِ وَالْحَقِّيَّةِ وَالْأَمْلَكِيَّةِ. این محدودیت از این طرف است، نه از سوی بیسو بودن و بی طرفی مطلقی که در شدت وجود، تحقق، حقیقت و مالکیت نامتناهی است.


1) انظر: تفسير القمي 1 / 20؛ الكاني 1 / 442؛ بحار الأنوار 3 / 307 و 18 / 306

فَإِذَنْ فِي بَاتِ الْوَاقِع لَا يَكُونُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مُتَعَيّنًا وَلَا تَحْدُودًا، لَا مِنْ حَيْثِ الذَّاتِ وَلَا مِنْ حَيْثِ الْأَمْلَكِيَّةِ وَلَا مِنْ حَيْثِ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ بِمَا هِيَ مَالِكِيَّةٌ وَمَلِكٌ وَوُجْدَانٌ. پس در حقیقت ،واقع نور آسمانها و زمین متعین و محدود نیست؛ نه از حیث ذات، نه از حیث مالکیت، و نه از حيث مالکیت ماهیت به عنوان مالکیت، ملک و وجدان. فَعَلَى هَذَا، بِالنَّظَرِ إِلَى كَوْنِ الذَّاتِ أَمْلَكَ في عَيْنٍ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ أَمْلَكِيَّةً غَيْرَ مُتَنَاهِيَةٍ فِي الشَّدَّةِ . بِمَعْنَى . أَنَّ مَالِكِيَّةَ الْغَيْرِ أَيْضًا بِهَذِهِ الْأَمْلَكِيَّةِ، بِحَيْثُ لَا غِناءَ بِالذَّاتِ وَلَا مَالِكِيَّةَ ِبالذَّاتِ لِأَحَدٍ مِنَ الْآحَادِ . قَدْ وَرَدَ فِي لِسَانِ الشَّرْعِ أَنَّهُ أَحَدِيُّ الْمَعْنَى. بنابراین با توجه به این که ذات در عین مالکیت ماهیت مالکیتی با شدت نامتناهی دارد - به این معنا که مالکیت دیگران نیز به این مالکیت باز می گردد، به گونه ای که هیچ بی نیازی و مالکیتی به ذات برای هیچ یک از افراد وجود ندارد - در زبان شرع آمده است که او دارای معنای احدی است. إذْ أَمْلَكِيَّتُهُ أَيْضًا غَيْرُ مُتَنَاهِيَةٍ. كَيْفَ وَحَيْنِيَّتُهَا حَيْثِيَّةُ الذَّاتِ؟! فَلَا يَتَجَزَّأُ وَلَا يَنْقَسِمُ، لَا وَهُما وَلَا عَقْلًا. زیرا مالکیت او نیز نامتناهی است. چگونه چنین نباشد، در حالی که حیثیت آن، حیثیت ذات است؟! بنابراین تقسیم پذیر و تجزیه پذیر نیست، نه در وهم و نه در عقل. وَمِنْ حَيْثُ كَوْنِ الْمَخْلُوقِ هِيَ الْمَاهِيَّةَ الْمَالِكَةَ بِوَصْفِ الْمَالِكِيَّةِ وَالْوَاحِدِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ، وَلَازِمَةُ الْمَاهِيَّةِ هِىَ التَّعَيُّنُ والحَدُّ وَالضّيقُ . لأَنَّ الْوُجْدَانَ وَالْمَالِكِيَّةَ يَرْجِعَانِ إِلَى الْمَاهِيَّةِ، وَهُمَا تَحْدُودَتَانِ، وَكُلُّ هَذِهِ رَاجِعَةٌ إِلَى نَاحِيَةِ الْمَاهِيَّةِ، لَا نَاحِيَةِ الْمَمْلُوكِ كَمَا عَرَفْتَ . وَرَدَ فِي لِسَانِ الشَّرْعِ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى خَلُو مِنْ خَلْقِهِ وَخَلْقُهُ خَلُو مِنْهُ. و از آنجا که مخلوق همان ماهیت مالک با وصف مالکیت و وجدان حقیقی و واقعی است، و لازمه ماهیت، تعین، حد و تنگی است - زیرا وجدان و مالکیت به ماهیت بازمی گردند، و این دو محدودند، و همه اینها به سوی ماهیت بازمی گردند، نه سوی مملوک همان طور که میدانی - در زبان شرع آمده است که خداوند متعال از خلقش جداست و خلق او نیز از او جدا هستند. لِأَنَّهُ تَعَالَى ثَابِتٌ غَيْرُ مُتَغَيّرٍ أَزَلًا وَأَبَدًا، وَغَيْرُ مُتَعَيِّنٍ وَلَا مُتَنَاءٍ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. زیرا خداوند متعال در ازل و ابد ثابت است و تغییر نمی کند و به هیچ وجه متعین یا محدود نیست. وَالْمَاهِيَّةُ الْمَالِكَةُ تَحْدُودَةٌ مُتَعَيَّنَةٌ. و ماهیت مالک، محدود و متعین است.

فَإِذَنْ هُوَ تَعَالَى خَلُو مِنْهُ وَهُوَ خَلُو مِنْهُ تَعَالَى. پس خداوند متعال از او جداست و او نیز از خداوند متعال جداست. وَلَيْسَ فِي آدَمَ مِنْ جَوْهَرِيَّةِ اللَّهِ شَيْءٌ. و در وجود آدم، چیزی از جوهریت خداوند نیست. لأَنَّ هَذَا مُتَعَيّنٌ وَذَاكَ مُطلَقٌ غَيْرُ مُتَعَيّنٍ وَلَا مُتَنَاهِ، وَلَا يَتَغَيَّرُ بِوَجْهِ أَبَدًا وَأَزَلًا. زیرا این (آدم متعین است و آن (خداوند) مطلق، نامتعین و نامتناهی است و به هیچ وجه تغییر نمی کند، نه در ابد و نه در ازل.) وَفِي عَيْنِ ذَلِكَ، حَيْثُ إِنَّهُ تَعَالَى نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَا شَيْءٍ غَيْرُهُ . وَإِلَّا يَلْزَمُ تَحْدِيدُهُ تَعَالَى، بَلْ هُوَ حَقِّيَّةُ الْكُلّ وَحَقُّ الْكُلِّ وَحَيَاتُهُ وَقُدْرَتُهُ وَاحْتِيَارُهُ وَعِلْمُهُ وَسَمْعُهُ وَبَصَرُهُ . و در عین حال او خداوند متعال، نور آسمانها و زمین است و چیزی غیر از او نیست - زیرا در غیر این صورت، لا زمه اش تحدید ،اوست بلکه او حقیقت همه چیز و حق همه چیز ،حیات ،قدرت ،اختیار، علم، شنوا بودن و بينايي آنها است. يَكُونُ لَا مَحَالَةَ دَاخِلًا في الْأَشْيَاءِ، لَا كَدُخُولِ شَيْءٍ فِي شَيْءٍ، وَخَارِجًا عَنْهَا، لَا كَحُرُوجٍ شَيْءٍ عَنْ شَيْءٍ. فَإِنْ قُلْتَ: إِنَّا نَسْأَلُ عَنْ حَيْثِ مَلَكِ الْمَاهِيَّةِ بِمَا هُوَ مَلَكٌ، أَهْوَ اللهُ تَعَالَى، أَوِ الْمَخْلُوقُ، أَوْ شَيْءٌ ثَالِتٌ؟ قُلْتُ: أَمَّا أَوَّلا: فَالنَّظَرُ إِلَيْهِ مِنْ حَيْثُ هُوَ هُوَ، فَهُوَ سَاقِطٌ وَغَلَط . كَمَا عَرَفْتَ سَابِقًا. او بی شک در اشیاء است، اما نه مانند ورود چیزی به چیزی و از آنها خارج است، اما نه مانند خروج چیزی از چیزی. اگر بگویی: ما درباره مالکیت ماهیت به عنوان مالکیت سؤال می کنیم که آیا این خداوند متعال است، یا مخلوق، یا چیز سومی؟ میگویم اولاً نگاه به آن از این حیث که آن چیست، نادرست و بی معنی است - همان طور که پیش تر توضیح داده شد. وَأَمَّا ثَانِيَا: فَلَهُ تَغْبِيرٌ خَاصٌ فِي لِسَانِ الشَّرِيعَةِ، فَلَمْ يُعَبَّرُوا عَنْهُ بِاللهِ تَعَالَى وَلَا بِالخَلْقِ، بَلْ قَالُوا: «وَيَنُور وَجْهِكَ الَّذِي أَضَاءَ لَهُ كُلُّ شَيْءٍ (1) .)


1) إقبال الأعمال / 707

ثانیاً، در زبان شریعت برای آن تعبیر خاصی وجود دارد. از آن نه به عنوان خداوند متعال و نه به عنوان مخلوق یاد نشده است، بلکه گفته شده «به نور وجهت که برای آن همه چیز روشن شد» و «به عظمتت که ارکان همه چیز را پر کرد». فَهُوَ نُورُ وَجْهِهِ تَعَالَى . وَوَجْهُهُ هُوَ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ. وَهُوَ عَظَمَتُهُ تَعَالَى . فَحَيْثُ إِنَّ الْأَنْطَارَ مُتَعَيَّنَةٌ، وَكُلَّمَا تَوَجَّهَتْ إِلَيْهِ يَصِيرُ تَوَجُهُهَا مُتَعَيِّنًا، لَا يُقَالُ إِنَّهُ اللَّهُ تَعَالَى. او نور وجه خداوند متعال است و وجه او همان صادر اول است و او عظمت خداوند متعال است. از آنجا که نگاه ها متعین هستند و هرگاه به او توجه کنند، توجهشان متعین می شود، نمی توان گفت که او خداوند متعال است. وَحَيْثُ إِنَّهُ لَيْسَ نُورَ غَيْرِ اللَّهِ تَعَالَى . وَإِلَّا يَلْزَمُ تَحْدِيدُهُ بِالْفَقْدَانِ وَالْوُجْدَانِ، وَهُوَ التَّرْكِيبُ . لَا يُقَالُ إِنَّهُ مخلوق . فَالتَّعْبِيرُ الصَّحِيحُ إِنَّهُ عَظَمَتُهُ الَّتِي مَلَأَنْ أَرْكَانَ كُلِّ شَيْءٍ. و چون او نوری غیر از خداوند متعال نیست - زیرا در غیر این صورت مستلزم تحدید او به نقصان و وجود است، و این ترکیب خواهد بود - نمی توان گفت که او مخلوق است. تعبیر صحیح این است که او عظمت اوست که ارکان همه چیز را پر کرده است. فَمُحَمَّدٌ (صَلی اللّه علیهِ وَ آلهِ وَسَلم أَرْكَانُ الْمَخْلُوقَاتِ، وَهِيَ مَلَأَتْ مُحَمَّدًا (صَلی اللّه علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) وَإِنَّهُ نُورُ وَجْهِهِ، فَوَجْهُهُ مُحَمَّدٌ(صَلی اللّه علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) ، وَهَذَا نُورُهُ.) پس محمد (صَلی اللّه علیهِ وَ آلهِ وَسَلم ارکان مخلوقات است و آن ،ارکان محمد (صَلی اللّه علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) را پر کرده اند، و او نور وجه اوست. وجه او محمد (صَلی اللّه علیهِ وَ آلهِ وَسَلم) است، و این نور اوست.) وَلَكِنْ فِي الْوَاقِعِ وَنَفْسِ الْأَمْرِ . مَعَ قَطْع النَّظَرِ عَنْ التَّعَيُّنَاتِ وَالْمَصَايِقِ الَّتِي تَكُونُ لَازِمَةَ الْمُمْكِنَاتِ . هَذَا الْمُلْكُ لَيْسَ (68 مُتَعَيّنًا وَلَا تَحْدُودًا.) اما در واقع و نفس الامر - با صرف نظر از تعینات و تنگناهایی که لازمه ممکنات هستند - این ملک نه متعین است و نه محدود. وَإِنْ كَانَ إِشَارَتْنَا إِلَيْهِ بِاللَّا مَحْدُودِيَّةِ عَيْنَ الْمَحْدُودِيَّةِ، وَلَكِنْ هَذَا التَّحْدِيدُ يَرْجِعُ إِلَى نَاحِيَةِ الْإِشَارَةِ، لَا الْمُشَارِ إِلَيْهِ. فَإِذَنْ هُوَ اللهُ تَعَالَى. اگر چه اشاره ما به او به عنوان نامحدودیت خود عین محدودیت است، اما این تحدید به سوی اشاره بازمی گردد، نه به سوی مورد اشاره. پس او خداوند متعال است. وَمِنْ هُنَا يُعْلَمُ عَدَمُ إِمْكَانِ دَرْكِ حَقِيقَةِ الْمَخْلُوقَاتِ وَنَيْل كُنْهِهَا إِلَّا بِتَعْرِيفِهِ تَعَالَى وَذَلِكَ مِنْ جِهَتَيْنِ. و از اینجا دانسته میشود که امکان درک حقیقت مخلوقات و شناخت کنه آنها جز با معرفی خداوند متعال وجود ندارد و این از دو جهت است.

وَلكِنْ مِمَّا يَجِبُ عَلَيْكَ أَنْ تُوَاظِبَهُ حِفْظُ وَاقِعِيَّةِ مَالِكِيَّتِكَ وَوَاجِدِينِكَ. فَعَلَيْكَ بِالْمُوَاظَبَةِ التَّامَّةِ عَلَى ضَبْطِ الْمَالِكِيَّةِ وَالْوَاجِدِيَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ بِحَقِيقَةِ الْوِجْدَانِ ؛ فَإِنَّ هَذَا الْمَطْلَبَ مِمَّا يَجِبُ حِفْظُهُ فِي جَمِيعِ الْمَطَالِبِ وَالْمَرَاتِبِ وَالْمَقَامَاتِ مِنَ الْكَلِمَاتِ، حَيْثُ إِنَّهُ أَحَدُ الْأَرْكَانِ الْعَظِيمَةِ فِي مَعَارِفِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ، وَهُوَ أمر وجدَانِي لَيْسَ يُمْكِنُ إِنْكَارُهُ. اما چیزی که باید همیشه به آن پایبند باشی، حفظ واقعیت مالکیت و یافتگی تو است. پس لازم است که به صورت کامل بر کنترل مالکیت و یافتگی واقعی با حقیقت وجدان مداومت داشته باشی؛ زیرا این مطلب از جمله اموری است که باید در تمامی مطالب مراتب و مقامات کلمات حفظ شود. این امر یکی از ارکان بزرگ در معارف صاحب شریعت است و مسئله ای وجدانی است که امکان انکار آن وجود ندارد. كَيْفَ وَتَجِدُ بِالْوِجْدَانِ التَّامَ أَنَّنَا مَالِكُونَ بِأَشَدِ أَنْوَاعِ الْمِلْكِيَّةِ لِنُورِ الْوَلَايَةِ وَلِلْوُجُودِ وَالْقُدْرَةِ وَالْعِلْمِ وَاحِدِيَّةً وَمَالِكِيَّةً لَا أَشَدَّ مِنْهَا؟! وَإِدْرَاكُنَا فَقْرَنَا الذَّاتِي وَمَالِكِيَّتَنَا الحَقِيقِيَّةَ بِالْغَيْرِ، إِنَّمَا هُوَ بِنَفْسٍ هَذَا النُّورِ، وَلَيْسَ في هَذَا كَثِيرُ تَعَجبِ. چگونه است که با وجدان کامل در می یابیم که ما مالک هستیم به قوی ترین نوع مالکیت نسبت به نور ولایت و وجود و قدرت و علم، یافتگی و مالکیتی که قوی تر از آن نیست؟! و درک فقر ذاتی و مالکیت حقیقی ما به دیگری، تنها با همین نور امکان پذیر است و این امر چندان جای تعجب ندارد. وَلكِنَّ الْمَلَاحَةَ وَالحَلَاوَةَ في أَنَّهُ تَعَالَى فِي عَيْنٍ مَالِكِيَّتِنَا هَذِهِ، أَمْلَكُ بِأَمَلكِيَّةٍ غَيْرِ مُتَنَاهِيَةٍ فِي الشَّدَّةِ. وَهُذَا مِنْ أَعْجَبِ الْعَجَبِ. اما زيبايي و شیرینی در این است که خداوند متعال در عین مالکیت ما، مالک تر است با مالکیتی نامحدود در شدت. و این از عجیب ترین امور است. وَمَعْنَى هَذِهِ الْأَمَلكِيَّةِ أَنَّ الْكُلَ لَهُ فَقَطْ وَلَيْسَ لِغَيْرِهِ إِلَّا بِهِ وَبِرِضَائِهِ. فَلَيْسَ تَفْوِيضٌ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ أَبَدًا، وَلَا اسْتِقلال وَاسْتِغْنَاءٌ عَنْهُ بِمِقْدَارٍ ذَرَّةٍ. و معنای این مالکیت آن است که همه چیز تنها از آنِ اوست و برای دیگری جز به او و رضایت او چیزی نیست. بنابراین به هیچ وجه تفویضی وجود ندارد، و نیز استقلال و بی نیازی از او حتی به اندازه ذره ای امکان پذیر نیست. فَهُذِهِ الْأَمَلكِيَّةُ الْغَيْرُ الْمُتَنَاهِيَةُ أَوْجَبَتْ عَدَمَ إِمْكَانِ إِدْرَاكِ حَقَائِقِ الْأَشْيَاءِ إِلَّا بِاللَّهِ تَعَالَى وَإِذْنِهِ وَرِضَائِهِ وَتَعْرِيفِهِ. فَلَا بُدَّ مِنْ كَوْنِ عِرْفَانِ الْأَشْيَاءِ أَيْضًا بِاللَّهِ.

این مالکیت نامحدود باعث می شود که امکان درک حقایق اشیا جز با خداوند متعال و اجازه و رضایت و تعریف او ممکن نباشد. بنابراین شناخت اشیا نیز باید به واسطه خداوند باشد. كَمَا أَنَّ السَّبَبَ الْآخَرَ وَالْحِهَةَ الثَّانِيَةَ الَّتي أَوْجَبَتْ عَدَمَ إِمْكَانِ عِرْفَانِ الْأَشْيَاءِ إِلَّا بِاللَّهِ، إِنَّمَا هُوَ كَوْنُ نُورِ اللّهِ غَيْرَ مُتَعَيِّنٍ أَزَلًا وَأَبَدًا، مَعَ تَعَيُّنِ وِجْدَانِ الْمَاهِيَّاتِ. همچنین دلیل دیگر و وجه دوم که باعث می شود امکان شناخت اشیا جز با خداوند وجود نداشته باشد، این است که نور خداوند ازلی و ابدی غیر متعیّن است در حالی که وجدان ماهیت ها متعین است. فَكُلُّ مَا يَجِدُهُ الْمَخْلُوقُ . أَي الْمَاهِيَّةُ الْمَالِكَةُ ، يَكُونُ تَحْدُودًا في هَذَا الْوِجْدَانِ. وَبِعِبَارَةِ أُخْرَى: وجْدَانُ الْمَاهِيَّةِ مَحْدُودٌ، لِكَوْنِهِ مُتَقَوّمًا بِالْمَاهِيَّةِ الَّتِي هِيَ الْمَحْدُودَةُ بِالذَّاتِ. بنابراین هر آنچه مخلوق -یعنی ماهیت مالک- می یابد در این وجدان محدود است. به عبارت دیگر، وجدان ماهیت محدود است زیرا متقوم به ماهیتی است که ذاتاً محدود می باشد. فَإِذَنْ، الَّذِي يَكُونُ فِي بَاتِ الْوَاقِع وَنَفْسِ الْأَمْرِ ، هُوَ النُّورُ الْغَيْرُ الْمَحْدُودِ، حَتَّى فِي مَرْتَبَةِ مِلْكِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ. لَا أَعْنِي أَنَّ النُّورَ الْإِهَيَّ ذَا مَرْتَبَتَيْنِ . كَمَا يَقُولُهُ الصُّوفِيَّةُ . فَإِنَّ لَهُ تَعَالَى لَيْسَ مَرْتَبَةً وَمَرْتَبَةً فِي حَاقِ الْوَاقِعِ. فَهُوَ الْمُطْلَقُ الْمُتَعَالِي الْمُنَزَّهُ الْغَيْرُ الْمَحْدُودُ، الذَّاتُ الْعَلامَةُ الْحَيَّةُ السَّمِيعَةُ الْبَصِيرَةُ أَزَلَّا وَأَبَدًا، حَتَّى فِي مَقَامِ أَخْذِ الْمَاهِيَّاتِ مِنْهُ، وَمَالِكِيَّتِهَا بِهِ. فَهُوَ هُوَ، لَا يَتَغَيَّرُ وَلَا يَتَبَدَّلُ وَلَا يَتَعَيَّنُ أَبَدًا. بنابراین، آنچه که در حقیقت واقع و نفس الأمر وجود دارد، نور نامحدود است، حتی در مرتبه مالکیت ماهیات. منظورم این نیست که نور الهی دارای دو مرتبه است - چنان که صوفیه می گویند - زیرا برای او مرتبه و مرتبه ای در ذات واقع وجود ندارد. او مطلق متعالی و منزّه و نامحدود است ذات دانا ،زنده شنوا و بینا از ازل تا ابد، حتی در مقام گرفتن ماهیات از او و مالکیت آنها به واسطه او. او همان اوست، بدون تغییر و تبدیل و تعیّن، تا ابد. فَلَا تَعَيُّنَ لَهُ وَاقِعًا، بِحَيْثُ لَوْ فَرَضْنَا أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى يُشَاهِدُ نَفْسَهُ، لَكَانَ مَشْهُودُهُ ذَاتَا مُطْلَقَةً مُنَزَّهَةً غَيْرَ محدُودَةٍ وَلَا مُتَعَيّنَةٍ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ في مَقَام مِنَ الْمَقَامَاتِ، حَتَّى فِي مَقَامِ أَحْدِ الْمَاهِيَّاتِ مِنْهُ وَمَالِكِيَّتِهَا بِهِ وَمِلْكِيْنِهَا لَهُ. وَإِنَّمَا الْوُجْدَانَاتُ وَالْإِدْرَاكَاتُ تَحْدُودَةٌ. بنابراین، هیچ تعیّنی برای او در واقع وجود ندارد، به گونه ای که اگر فرض کنیم خداوند متعال خود را مشاهده می کند، مشاهده شده او ذاتی مطلق، منزه، نامحدود و بدون هیچ گونه تعینی در هیچ مقام و موقعیتی خواهد بود، حتی در مقام گرفتن ماهیات از او مالکیت آنها به واسطه او و مالکیت آنها برای او بلکه این وجدانها و ادراکات هستند که محدودند.

وَذَلِكَ نَظِيرُ الْأَسْمَاءِ اللَّفْظِيَّةِ؛ فَإِنَّهَا أَوْصَافٌ وَأَسْمَاء لَهُ تَعَالَى، وَقَدِ احْتَارَهَا لِنَفْسِهِ حَتَّى يَخْرُجَ عَنِ الْغَيْبَةِ وَيَصِيرَ مَدْعُوا لِلنَّاسِ، وَإِلَّا لَغَلَقَتِ الْأَفْوَاهُ وَخَرَسَتِ الْأَلْسُنُ. وَلَكِنَّهُ تَعَالَى فِي عَيْنِ ذَلِكَ لَيْسَ بِمُتَعَيِّنٍ وَلَا مَوْصُوفٍ. این موضوع شبیه به نامهای لفظی است؛ زیرا اینها اوصاف و نامهایی برای خداوند متعال هستند که او آنها را برای خود برگزیده است تا از غیبت بیرون آید و برای مردم مورد خطاب قرار گیرد. در غیر این صورت، دهانها بسته و زبانها خاموش می شدند. با این حال، خداوند متعال در عین حال هیچ گونه تعیّن و وصفی ندارد. فَهِيَ صِفَاتٌ لِلَّا مَوْصُوفِ وَلَا مَعْنَى لِمَوْصُوفِيَّتِهِ تَعَالَى بِالْأَسْمَاءِ إِلَّا كَوْنُ هذِهِ الْأَسْمَاءِ صِفَتَهُ فَقَطْ فَهِيَ صِفَاتٌ لَهُ وَهُوَ غَيْرُ مَوْصُوفٍ بِمَا فِي عَيْنِ جَعْلِهِ إِيَّاهَا صِفَةً لِنَفْسِهِ. بنابراین، اینها صفاتی برای غیر موصوف هستند و معنای موصوف بودن خداوند متعال به این نامها چیزی نیست جز اینکه این نامها فقط صفات او هستند. اینها صفات او هستند، اما او در عین حال که آنها را به عنوان صفت برای خود قرار داده است، به این صفات موصوف نیست. : فَهِيَ تَعَيَّنَاتُهُ وَهُوَ غَيْرُ مُتَعَيِّنٍ بِمَا فِي عَيْنِ جَعْلِهِ أَيَّاهَا تَعَيُّنَاتٍ لِنَفْسِهِ. این ها تعینات او هستند، اما او در عین حال که آنها را به عنوان تعینات برای خود قرار داده است، به این تعينات متعین نیست. : وَهكَذَا الْأَمْرُ في الْأَسْمَاءِ التَّكْوِينِيَّةِ؛ حَيْثُ إِنَّهَا مُتَعَيِّنَاتٌ بَلْ تَعَيُّنَاتٌ لَهُ تَعَالَى فِي عَيْنِ عَدَمٍ صَيْرُورَتِهِ مُتَعَيَّنَّا بِمَا أَبَدًا، بَلْ هُوَ بَاقٍ وَثَابِتٌ عَلَى لَا تَعَيُنِيَّتِهِ أَزَلًا وَأَبَدًا فَنُورُ اللَّهِ مُطْلَقٌ غَيْرُ مُتَعَيِّنٍ أَبَدًا فِي عَيْنٍ كَوْنِ هذِهِ الْمَخْلُوقَاتِ (69 أَسْمَاءَهُ وَتَعَيُّنَاتِهِ وَصِفَاتِهِ.) وضعیت در مورد اسم های تکوینی نیز چنین است؛ زیرا آنها تعینات و تجلیات خداوند متعال هستند، اما خداوند هرگز با این تعینات متعین نمی شود بلکه او از ازل تا ابد بر عدم تعیّن خود باقی و ثابت است. نور خداوند مطلق است و هرگز متعین نمی شود، حتی در حالی که این مخلوقات نامها، تعینات و صفات او هستند. فَإِذَا كَانَ نُورُ اللهِ الْمُعْطِي بِالصَّادِرِ الْأَوَّلِ غَيْرَ مُتَعَيِّنٍ أَزَلًا وَأَبَدًا . وَلَوْ كَانَ مَحْدُودًا فِي أَنْظَارِنَا لِأَجْلِ تَحْدُودِيَّتِنَا وَعَمَاءِ بَصَرِنَا . يَكُونُ مَعْرِفَتُهُ لَا فَحَالَةَ مُمتَنِعَةٌ إِلَّا بِتَعْرِيفِ اللَّهِ تَعَالَى بِأَنْ يَصِيرَ النُّورُ الْمُقَدَّسُ الْغَيْرُ الْمُتَنَاهِي بَصَرًا لَنَا كَيْ نَشْهَدَهُ بِهِ وَنَشْهَدَ الْمَخْلُوقَاتِ بِهِ أَيْضًا. پس اگر نور خداوند که توسط صادر اول عطا شده از ازل تا ابد غیر متعین باشد - حتی اگر در نظر ما به دلیل محدودیت مان و کوری بصیرتمان محدود به نظر برسد - آنگاه شناخت او بدون تعریف و معرفی خداوند متعال به

هیچ وجه ممکن نیست. باید نور مقدس و نامتناهی خداوند دیدگان ما شود تا او را با آن نور مشاهده کنیم و مخلوقات را نیز با همان نور ببینیم لَا بِأَنْ نَصِيرَ عَيْنَهُ وَنَفْسَهُ وَنَتَّحِدَ فِيهِ وَيَبْطُلَ مَالِكِيَّتُنَا . إِذِ الْإِتِّحَادُ وَالْوَحْدَةُ بَاطِلٌ وَغَلَةٌ، وَكَذَا بُطْلَانُ مَلَكِيَّتِنَا أَيْضًا غَلَطٌ وَفَاسِدٌ، بَلْ فِي عَيْنٍ كَوْنِنَا أَيَّانَا، نَرَاهُ وَنَشْهَدُهُ بِنُورِهِ وَبَصَرِهِ وَسَمْعِهِ. نه این که ما خودِ او یا نفس او شویم و با او یکی گردیم و مالکیت ما از بین برود. زیرا اتحاد و یکی شدن باطل و غلط است و از بین رفتن مالکیت ما نیز خطا و نادرست است. بلکه در عین اینکه ما خودمان هستیم، او را میبینیم و با نور بصیرت و شنوایی او مشاهده می کنیم. وَأَمَّا مِنْ غَيْرِ هُذَا الطَّرِيقِ، فَلَا يُمْكِنُ الْمَعْرِفَةُ أَبَدًا إِذِ الدَّرْكُ مَحْدُودٌ بِحَدِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ، وَالْمُدْرَكُ غَيْرُ مَحْدُودٍ وَلَا مُتَعَيِّنٌ أَزَلًا وَأَبَدًا. و اما از غیر این راه شناخت هرگز ممکن نیست زیرا ادراک محدود به حدود ماهیت است، در حالی که مدرک (یعنی خداوند نامحدود و از ازل تا ابد غیر متعین است.) وَهِذَا تَكُونُ الْمَاهِيَّةُ وَاحِدَةً لِلَّهِ وَنُوره، وَلَكِنَّ هَذَا النُّورَ لَا يَكُونُ وُجُودًا لَهَا. وَأَمْرُ اللهِ عَجِيبٌ. فَهُوَ لا يَصِيرُ وُجُودًا لِشَيْءٍ فِي عَيْنِ أَنَّ الْمَاهِيَّةَ تَكُونُ وَاحِدَةً لَهُ. و به همین دلیل ماهیت ها خداوند و نور او را می یابند اما این نور وجود ماهیت ها نمی شود. امر خداوند شگفت انگیز است؛ او وجود چیزی نمی شود حتی در حالی که ماهیت او را می یابد. وَهُوَ تَعَالَى لَا يَصِيرُ مَمْلُوكًا لِأَحَدٍ فِي عَيْنِ كَوْنِ الْمَاهِيَّةِ مَالِكَةً لَهُ بِحَقِيقَةِ الْمَالِكِيَّةِ. و خداوند متعال، هرگز مملوک کسی نمی شود، حتی در حالی که ماهیت با حقیقت مالکیت، او را مالک است. فَالْمِلْكِيَّةُ وَالْمَالِكِيَّةُ وَاقِعِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ مِنْ هَذِهِ النَّاحِيَةِ. وَلكِنَّ الْمَمْلُوكِيَّةَ مَفْقُودَةٌ مُمتَنِعَةٌ مِنْ نَاحِيَةِ اللَّا طَرَفِيَّةِ الْإِلَهِيَّةِ الْغَيْرِ الْمُتَعَيِّنَةِ. پس مالکیت و مملوکیت از این جهت واقعی و حقیقی است. اما مملوکیت از جانب خداوند، به دلیل غیر متعیّن بودن ذات الهی و بی طرف بودن او وجود ندارد و محال است. فَلِهَذَا لَا يُمكنُ لِأَحَدٍ عِرْفَانُ اللهِ وَلَا عِرْفَانُ مَخْلُوقَاتِهِ إِلَّا بِنُورِهِ، بِأَنْ يَكُونَ بَصَرًا لِعَبْدِهِ، كَمَا قَالَ: «كُنتُ سَمْعَهُ وَبَصَرَهُ» <a href="#ref- [].)

پس به همین دلیل هیچ کس نمی تواند خداوند و مخلوقات او را بشناسد، مگر با نور او، که همان گونه که فرمود: «من شنوايي و بينايي او هستم» خداوند برای بنده اش دیدگانی می شود. وَلَا يَخْفَى أَنَّهُ تَعَالَى يُعْرَفُ فِيمَا إِذَا عَرَّفَ نَفْسَهُ لِعَبْدِهِ، وَلَكِنْ لَا بِاسْتِهْلَالِ رُؤْيَةٍ، خِلَافًا لِلْمُتَصَوَّفَةِ؛ حَيْثُ يَقُولُونَ بِصَيْرُورَتِهِ تَعَالَى مَشْهُودًا بِكُلِّ الْحَوَاسِ. وَأَمَّا عَلَى مَا ذَكَرْنَا، فَهُوَ تَعَالَىٰ يَصِيرُ مَعْرُوفًا وَمَشْهُودًا بِكُنْهِهِ وَحَقِيقَتِهِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ، وَلَكِنْ بِبَصَرِ نَفْسِهِ، لَا بِبَصَرِ عِبَادِهِ وَلَا بِرُؤْيَتِهِمْ. وَهُذَا مَعْنَى قَوْلِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ : «مَتَجَل لا بِاسْتِهْلال رُؤية» fn[الكافي 1 / 138؛ التوحيد / 34 و 308؛ الأمالي (للمفيد / 253؛ بحار الأنوار 4 / 299 و 304](footnote1-page247" id=") [].)

پس به همین دلیل هیچ کس نمی تواند خداوند و مخلوقات او را بشناسد، مگر با نور او، که همان گونه که فرمود: «من شنوايي و بينايي او هستم» خداوند برای بنده اش دیدگانی می شود. وَلَا يَخْفَى أَنَّهُ تَعَالَى يُعْرَفُ فِيمَا إِذَا عَرَّفَ نَفْسَهُ لِعَبْدِهِ، وَلَكِنْ لَا بِاسْتِهْلَالِ رُؤْيَةٍ، خِلَافًا لِلْمُتَصَوَّفَةِ؛ حَيْثُ يَقُولُونَ بِصَيْرُورَتِهِ تَعَالَى مَشْهُودًا بِكُلِّ الْحَوَاسِ. وَأَمَّا عَلَى مَا ذَكَرْنَا، فَهُوَ تَعَالَىٰ يَصِيرُ مَعْرُوفًا وَمَشْهُودًا بِكُنْهِهِ وَحَقِيقَتِهِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ، وَلَكِنْ بِبَصَرِ نَفْسِهِ، لَا بِبَصَرِ عِبَادِهِ وَلَا بِرُؤْيَتِهِمْ. وَهُذَا مَعْنَى قَوْلِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ : «مَتَجَل لا بِاسْتِهْلال رُؤية» fn[الكافي 1 / 138؛ التوحيد / 34 و 308؛ الأمالي (للمفيد / 253؛ بحار الأنوار 4 / 299 و 304](footnote1-page247" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].)

پس به همین دلیل هیچ کس نمی تواند خداوند و مخلوقات او را بشناسد، مگر با نور او، که همان گونه که فرمود: «من شنوايي و بينايي او هستم» خداوند برای بنده اش دیدگانی می شود. وَلَا يَخْفَى أَنَّهُ تَعَالَى يُعْرَفُ فِيمَا إِذَا عَرَّفَ نَفْسَهُ لِعَبْدِهِ، وَلَكِنْ لَا بِاسْتِهْلَالِ رُؤْيَةٍ، خِلَافًا لِلْمُتَصَوَّفَةِ؛ حَيْثُ يَقُولُونَ بِصَيْرُورَتِهِ تَعَالَى مَشْهُودًا بِكُلِّ الْحَوَاسِ. وَأَمَّا عَلَى مَا ذَكَرْنَا، فَهُوَ تَعَالَىٰ يَصِيرُ مَعْرُوفًا وَمَشْهُودًا بِكُنْهِهِ وَحَقِيقَتِهِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ، وَلَكِنْ بِبَصَرِ نَفْسِهِ، لَا بِبَصَرِ عِبَادِهِ وَلَا بِرُؤْيَتِهِمْ. وَهُذَا مَعْنَى قَوْلِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ : «مَتَجَل لا بِاسْتِهْلال رُؤية» fn[الكافي 1 / 138؛ التوحيد / 34 و 308؛ الأمالي (للمفيد / 253؛ بحار الأنوار 4 / 299 و 304](footnote1-page247" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].)

پس به همین دلیل هیچ کس نمی تواند خداوند و مخلوقات او را بشناسد، مگر با نور او، که همان گونه که فرمود: «من شنوايي و بينايي او هستم» خداوند برای بنده اش دیدگانی می شود. وَلَا يَخْفَى أَنَّهُ تَعَالَى يُعْرَفُ فِيمَا إِذَا عَرَّفَ نَفْسَهُ لِعَبْدِهِ، وَلَكِنْ لَا بِاسْتِهْلَالِ رُؤْيَةٍ، خِلَافًا لِلْمُتَصَوَّفَةِ؛ حَيْثُ يَقُولُونَ بِصَيْرُورَتِهِ تَعَالَى مَشْهُودًا بِكُلِّ الْحَوَاسِ. وَأَمَّا عَلَى مَا ذَكَرْنَا، فَهُوَ تَعَالَىٰ يَصِيرُ مَعْرُوفًا وَمَشْهُودًا بِكُنْهِهِ وَحَقِيقَتِهِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ، وَلَكِنْ بِبَصَرِ نَفْسِهِ، لَا بِبَصَرِ عِبَادِهِ وَلَا بِرُؤْيَتِهِمْ. وَهُذَا مَعْنَى قَوْلِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ : «مَتَجَل لا بِاسْتِهْلال رُؤية» fn[الكافي 1 / 138؛ التوحيد / 34 و 308؛ الأمالي (للمفيد / 253؛ بحار الأنوار 4 / 299 و 304](footnote1-page247"> 1) بحار الأنوار 24 / 306 و 71/ 269 . انظر : الكافي 2 / 352 ؛ المحاسن 1 / 291؛ بحار الأنوار 67 / 22 و 72 / 155

.) و روشن است که خداوند متعال تنها زمانی شناخته می شود که خودش را به بنده اش معرفی کند، اما نه از طریق ظهور دیداری، برخلاف صوفیه که معتقدند خداوند با تمامی حواس قابل مشاهده می شود. اما بر اساس آنچه ما گفتیم، خداوند متعال شناخته و مشاهده می شود با گنه و حقیقت نامتناهی خود، اما با بینایی خود، نه با بینایی بندگانش و نه با دیدن آنها. و این است معنای سخن او علیه السلام «خود را نمایان می کند، اما نه با دیداری آشکار». وَهُوَ تَعَالَى يَظْهَرُ لِلْعَبْدِ وَلَكِنْ لَا بِالْمُبَاشَرَةِ . أَيْ مُبَاشَرَة الْحِسَ أَوِ الْوَهُم أَوِ الْعَقْلِ بَلْ يَظْهَرُ لِلْعَبْدِ . وَلَكِنْ بِنُورِ ذَاتِهِ الْمُقَدَّسَةِ الَّتِي تَكُونُ بَصَرًا لِعَبْدِهِ. وَهُوَ مَعْنَى قَوْلِهِ: «ظَاهِرٌ لَا بِتَأْوِيلِ مُبَاشَرَةٍ». و خداوند متعال خود را به بنده نمایان میکند اما نه از طریق مستقیم - یعنی نه به واسطه حس، خیال یا عقل-بلکه خود را به بنده آشکار می سازد اما با نور ذات مقدس خود که بینایی بنده اش میشود و این است معنای سخن او: «آشکار است، اما نه از طریق نزدیکی مستقیم». :فَالْقَوْلُ بِامْتِنَاعِ مَعْرِفَةِ اللَّهِ وَسَدٍ بَابِ مَعْرِفَةِ الْكُنْهِ . كَمَا قَالَ الْعُرَفَاءُ . قَوْلٌ بَاطِلٌ. كَيْفَ وَقَدْ تَكَلَّمَ الْأَئِمَّةُ : في بَاب مَعْرِفَةِ كُنْهِ الذَّاتِ، وَهُمْ لَيْسُوا بِصِبْيَانِ؟! پس گفتن اینکه شناخت خداوند و درک ذات او ناممکن است - همان گونه که عرفا گفته اند - باطل است. چگونه ممکن است که امامان درباره شناخت ذات الهی سخن گفته اند، در حالی که آنها افراد نادانی نیستند؟! نَعَمْ لَيْسَ كَلِمَاتُهُمْ لِكُلِّ أَحَدٍ مِنَ النُّفُوسِ الْغَيْرِ الْمُصَفَّاةِ، بَلْ كَلِمَاتُهُمْ مُتَوَجَهَةٌ إِلَى الْأَزْكِيَاءِ الْوَاصِلِينَ إِلَى مَقَامِ الشُّهُودِ الحَقِيقِي وَمَعْرِفَةِ كُنْهِ اللَّهِ بِاللَّهِ كَبَعْضِ أَكَابِرٍ شِيعَتِهِمْ، تَأْبِيدًا لِمُكَاشَفَاتِهِمْ وَتَثْمِيمًا لحجيَّتِهِمْ بِأَنَّهُمْ خُلَفَاءُ اللَّهِ وَأَوْلِيَاؤُهُ.

بله، سخنان آنها برای هر نفسی که پاک نشده باشد، نیست. بلکه سخنان آنها خطاب به پاک سرشتانی است که به مقام شهود حقیقی و شناخت ذات خداوند به واسطه خداوند رسیده اند، مانند برخی از بزرگان شیعه آن ها، به منظور تأیید مکاشفات آنها و تکمیل حجیت آن ها که ایشان خلفای خداوند و اولیای او هستند. فَمَعَ تَنْبِهِمْ: عَنِ التَّكَلُّم فِي اللَّهِ، إِنَّمَا يَتَكَلَّمُونَ فِيهِ لأَجْلِ مَا ذَكَرْنَا مِنْ إِنْحِصَارِ تَوَجُّهِ الْكَلِمَاتِ إِلَى الْأَزْكِيَاءِ الْوَاصِلِينَ. پس با وجود نهی آنها از سخن گفتن درباره خداوند آنها تنها به دلیل آنچه که گفتیم سخن می گویند، یعنی به دلیل اینکه مخاطب سخنان آنها تنها پاک سرشتانی هستند که به مقام شهود و معرفت الهی رسیده اند. وَالْغَرَضُ: إِنَّ شُهُودَ (70 كُنْهِهِ تَعَالَى مُمْكِنٌ وَلَكِنْ بِهِ، لَا بِغَيْرِهِ؛ لِمَكَانِ إِطْلَاقِهِ وَلَا تَعَيُنِيَّتِهِ وَمَحْدُودِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ الْمَخْلُوقَة.) و مقصود این است که مشاهده ذات خداوند متعال ممکن است اما تنها به واسطه ،خودش، نه با غیر او؛ به دلیل مطلق بودن او و عدم تعين او و محدودیت ماهيات مخلوق. وَمِمَّا ذَكَرْنَا ظَهَرَ أَنَّ الاِسْمَ لَيْسَ عَيْنَ الْمُسَمَّى ، وَلَيْسَ الظَّاهِرُ عَيْنَ الْمَظْهَرِ، بَلِ الظَّاهِرُ هُوَ اللهُ فَقَطْ وَلَيْسَ شَيْءٌ سِوَاهُ وَلَا أَحَدٌ غَيْرَهُ وَلَا يَتْلُو عَنْهُ مَكَانٌ. و از آنچه گفتیم روشن شد که اسم عین مستی نیست و ظاهر عین مظهر نیست، بلکه تنها ظاهر، خداوند است و هیچ چیز جز او و هیچ کس غیر او وجود ندارد و هیچ مکانی از او خالی نیست. وَمَا رَأَى عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ شَيْئًا إِلَّا وَرَأَى اللَّهَ قَبْلَهُ وَبَعْدَهُ وَمَعَهُ. وَلَيْسَ لِلَّهِ تَعَالَى مَقَامَانِ وَمَرْتَبَتَانِ، بَلْ هُوَ الظَّاهِرُ فِي عَيْنِ كَوْنِهِ الْبَاطِنَ. و علی علیه السلام هیچ چیزی را ندید مگر اینکه خداوند را پیش از آن پس از آن، و همراه آن دید. و خداوند متعال دارای دو مقام و مرتبه نیست بلکه او همان ظاهر است در عین اینکه باطن است. وَالْمَطْلَبُ رَقِيقٌ دَقِيقٌ غَايَةَ الدِّقَةِ وَصَعْبُ التَّنَاوُلِ وَالتَّمَايُزِ بَيْنَ مَا جَاءَ بِهِ صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ وَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ الْعُرَفَاءُ. و این مطلب بسیار ظریف و دقیق و در نهایت دقت است و به سختی می توان آن را دریافت و تفاوت میان آنچه صاحب شریعت آورده است و آنچه عرفا بدان رسیده اند را تمییز داد. وَبَمَا ذَكَرْنَا ظَهَرَ مَعْنَى قَوْلِ الرّضَا عَلَيْهِ السَّلَامُ: وَكُنْهُهُ تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ، وَغَيْرُهُ تَحْدِيدٌ لِمَا سِوَاهُ.

و از آنچه گفته شد معنای سخن امام رضا علیه السلام روشن می شود که فرمود: «ذات او جداکننده میان او و خلقش ،است و غیر او محدود کننده هر چیزی جز اوست». وَقَوْلُ عَلَى عَلَيْهِ السَّلَامُ: وَكَمَالُ تَوْحِيدِهِ الْإِخْلَاصُ لَهُ، وَكَمَال الْإِخْلَاصِ [لَهُ] نَفْيُ الصَّفَاتِ عَنْهُ. و سخن علی علیه السلام که فرمود: «کمال توحید او اخلاص برای اوست و کمال اخلاص [برای او] نفی صفات از اوست». وَقَولُهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ: وَحُكْمُ السّبِيزِ يْنُونَةُ صِفَةٍ، لَا تَيُنُونَةُ عُزَلَةٍ. <a href="#ref- [].) و سخن او عليه السلام که فرمود «و حكم تمييز، جدایی صفاتی است، نه جدایی از نوع دوری و انزوا». فَإِنَّ الْإِخلاص هُوَ النَّظَرُ إِلَى أَمَلْكِيَّتِهِ تَعَالَى، وَأَنَّهُ لَيْسَ مِلْكُ لِأَحَدٍ بِالذَّاتِ، بَلِ الْمِلْكُ لَهُ تَعَالَى، وَفِي عَيْنِ ذُلِكَ لَيْسَ اللهُ تَعَالَى مَوْصُوفًا وَمُتَّجِدًا مَعَ الْمَوْصُوفَاتِ الْمُتَعَيِّنَاتِ، بَلْ كَمَالُهُ رَفْعُ الاتِّحَادِ وَنَفْيُهُ وَسَلْبُ التَّعَيُّنَاتِ عَنْهُ. زیرا اخلاص، نگاه به مالکیت خداوند متعال است و اینکه هیچ کس ذاتاً مالک چیزی نیست، بلکه مالکیت تنها برای اوست. و در عین حال خداوند متعال نه موصوف است و نه با موصوفات و متعینات یکی شده است، بلکه کمال او در نفی اتحاد و سلب تعینات از اوست. وَحُكْمُ التَّمَيُّزِ بَيْنَهُ وَبَيْنَ الْخَلْقِ هِيَ الْبَيْنُونَةُ الصَّفَتِيَّةُ. فَالصِّفَةُ وَالْمَوْصُوفُ هُمَا الْخَلْقُ، وَاللَّامَوْصُوفُ اللَّامُتَعَيّنُ الَّذِي هَذِهِ الْأَشْيَاءُ صِفَاتُهُ هُوَ الْخَالِقُ. و حكم تمايز ميان او و خلق جدایی از نوع صفاتی است. پس صفت و موصوف، همان خلق هستند، و غیر موصوف و نامتعین که این اشیا صفات او هستند، خالق است. لا أَنْ يَكُونَ هُنَاكَ انْعِزَالٌ وَعُزْلَةٌ وَوُجُودٌ وَنُورٌ لِلْمَخْلُوقَاتِ سِوَى نُورِ اللهِ تَعَالَى؛ فَهُوَ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ بِالْحَقِيقَةِ، وَهُوَ فِي كُلِّ مَكَانٍ وَلَا يَخْلُو عَنْهُ مَكَانٌ، وَلَيْسَ شَيْءٌ غَيْرُهُ إِلَّا الْمَاهِيَّاتُ الْمَخْلُوقَاتُ. نه این که جدایی انزوا، وجود یا نوری برای مخلوقات جدا از نور خداوند متعال وجود داشته باشد؛ زیرا او به حقیقت، نور آسمانها و زمین است و در هر مکانی حضور دارد و هیچ مکانی از او خالی نیست. و جز او هیچ چیزی وجود ندارد مگر ماهیات مخلوق. فَحَقِيقَةُ السَّوَاءِ هِيَ الْمَاهِيَّاتُ، أَيْ: لَيْسَ مِصْدَاقٌ لِلسّوَى إِلَّا الْمَاهِيَّاتُ الَّتِي هِيَ بِذَاتِهَا شَيْءٌ وَلَا شَيْءٌ فَهِيَ سِوَاهُ تَعَالَى.

و این دریافت، تنها از نور صادر اول از جهت مالکیت او بر آن است، نه از جهت مالکیت خداوند متعال. بنابراین از این جهت خلقت از صادر اول که ظرف اراده خداوند است صورت میگیرد، و نظام "اشرف بر اشرف" تحقق می یابد. فَمَاهِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ فَقَط تَأْخُذُ مِنْ نُورِ اللهِ تَعَالَى وَتَمْلِكُهُ مِلْكِيَّةً حَقِيقِيَّةٌ وَاقِعِيَّةً. وَأَمَّا غَيْرُهَا مِنْ سَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ، فَلَا تَأْخُذُ مِنْ هَذَا النُّورِ وَلَا تَمْلِكُهُ بِلَا وَسَط. پس تنها ماهیت صادر اول است که از نور خداوند متعال دریافت کرده و آن را به صورت مالکیت حقیقی و واقعی تملک می.کند اما سایر ماهیات این نور را مستقیماً دریافت نمی کنند و مالک آن نیستند. بَلْ تَمْلِكُ نُورَ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ لَهُ، لَا مِنْ حَيْثُ أَمَلَكِيَّةُ اللهِ تَعَالَى لَهُ، وَلكِنْ بِإِذْنِ اللَّهِ؛ إِذْ أَمَلْكِيَّتُهُ تَعَالَى مَحْفُوظَةٌ. بلکه آنها نور صادر اول را از جهت مالکیت صادر اول بر آن و نه از جهت مالکیت خداوند متعال بر آن، تملک می کنند، و این نیز به اذن خداوند است؛ چراکه مالکیت خداوند متعال محفوظ است. فَكَمَا أَنَّ مَالِكِيَّةَ الْمَاهِيَّاتِ مَحْفُوظَةٌ في جَمِيعِ الْمَرَاتِبِ، فَكَذَلِكَ أَمَلْكِيَّتُهُ تَعَالَى مَحْفُوظَةٌ فِي جَمِيعِهَا. (مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ fn[البقرة (2) / 255](footnote1-page255" id=") [].) و سخن او عليه السلام که فرمود «و حكم تمييز، جدایی صفاتی است، نه جدایی از نوع دوری و انزوا». فَإِنَّ الْإِخلاص هُوَ النَّظَرُ إِلَى أَمَلْكِيَّتِهِ تَعَالَى، وَأَنَّهُ لَيْسَ مِلْكُ لِأَحَدٍ بِالذَّاتِ، بَلِ الْمِلْكُ لَهُ تَعَالَى، وَفِي عَيْنِ ذُلِكَ لَيْسَ اللهُ تَعَالَى مَوْصُوفًا وَمُتَّجِدًا مَعَ الْمَوْصُوفَاتِ الْمُتَعَيِّنَاتِ، بَلْ كَمَالُهُ رَفْعُ الاتِّحَادِ وَنَفْيُهُ وَسَلْبُ التَّعَيُّنَاتِ عَنْهُ. زیرا اخلاص، نگاه به مالکیت خداوند متعال است و اینکه هیچ کس ذاتاً مالک چیزی نیست، بلکه مالکیت تنها برای اوست. و در عین حال خداوند متعال نه موصوف است و نه با موصوفات و متعینات یکی شده است، بلکه کمال او در نفی اتحاد و سلب تعینات از اوست. وَحُكْمُ التَّمَيُّزِ بَيْنَهُ وَبَيْنَ الْخَلْقِ هِيَ الْبَيْنُونَةُ الصَّفَتِيَّةُ. فَالصِّفَةُ وَالْمَوْصُوفُ هُمَا الْخَلْقُ، وَاللَّامَوْصُوفُ اللَّامُتَعَيّنُ الَّذِي هَذِهِ الْأَشْيَاءُ صِفَاتُهُ هُوَ الْخَالِقُ. و حكم تمايز ميان او و خلق جدایی از نوع صفاتی است. پس صفت و موصوف، همان خلق هستند، و غیر موصوف و نامتعین که این اشیا صفات او هستند، خالق است. لا أَنْ يَكُونَ هُنَاكَ انْعِزَالٌ وَعُزْلَةٌ وَوُجُودٌ وَنُورٌ لِلْمَخْلُوقَاتِ سِوَى نُورِ اللهِ تَعَالَى؛ فَهُوَ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ بِالْحَقِيقَةِ، وَهُوَ فِي كُلِّ مَكَانٍ وَلَا يَخْلُو عَنْهُ مَكَانٌ، وَلَيْسَ شَيْءٌ غَيْرُهُ إِلَّا الْمَاهِيَّاتُ الْمَخْلُوقَاتُ. نه این که جدایی انزوا، وجود یا نوری برای مخلوقات جدا از نور خداوند متعال وجود داشته باشد؛ زیرا او به حقیقت، نور آسمانها و زمین است و در هر مکانی حضور دارد و هیچ مکانی از او خالی نیست. و جز او هیچ چیزی وجود ندارد مگر ماهیات مخلوق. فَحَقِيقَةُ السَّوَاءِ هِيَ الْمَاهِيَّاتُ، أَيْ: لَيْسَ مِصْدَاقٌ لِلسّوَى إِلَّا الْمَاهِيَّاتُ الَّتِي هِيَ بِذَاتِهَا شَيْءٌ وَلَا شَيْءٌ فَهِيَ سِوَاهُ تَعَالَى.

و این دریافت، تنها از نور صادر اول از جهت مالکیت او بر آن است، نه از جهت مالکیت خداوند متعال. بنابراین از این جهت خلقت از صادر اول که ظرف اراده خداوند است صورت میگیرد، و نظام "اشرف بر اشرف" تحقق می یابد. فَمَاهِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ فَقَط تَأْخُذُ مِنْ نُورِ اللهِ تَعَالَى وَتَمْلِكُهُ مِلْكِيَّةً حَقِيقِيَّةٌ وَاقِعِيَّةً. وَأَمَّا غَيْرُهَا مِنْ سَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ، فَلَا تَأْخُذُ مِنْ هَذَا النُّورِ وَلَا تَمْلِكُهُ بِلَا وَسَط. پس تنها ماهیت صادر اول است که از نور خداوند متعال دریافت کرده و آن را به صورت مالکیت حقیقی و واقعی تملک می.کند اما سایر ماهیات این نور را مستقیماً دریافت نمی کنند و مالک آن نیستند. بَلْ تَمْلِكُ نُورَ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ لَهُ، لَا مِنْ حَيْثُ أَمَلَكِيَّةُ اللهِ تَعَالَى لَهُ، وَلكِنْ بِإِذْنِ اللَّهِ؛ إِذْ أَمَلْكِيَّتُهُ تَعَالَى مَحْفُوظَةٌ. بلکه آنها نور صادر اول را از جهت مالکیت صادر اول بر آن و نه از جهت مالکیت خداوند متعال بر آن، تملک می کنند، و این نیز به اذن خداوند است؛ چراکه مالکیت خداوند متعال محفوظ است. فَكَمَا أَنَّ مَالِكِيَّةَ الْمَاهِيَّاتِ مَحْفُوظَةٌ في جَمِيعِ الْمَرَاتِبِ، فَكَذَلِكَ أَمَلْكِيَّتُهُ تَعَالَى مَحْفُوظَةٌ فِي جَمِيعِهَا. (مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ fn[البقرة (2) / 255](footnote1-page255" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) و سخن او عليه السلام که فرمود «و حكم تمييز، جدایی صفاتی است، نه جدایی از نوع دوری و انزوا». فَإِنَّ الْإِخلاص هُوَ النَّظَرُ إِلَى أَمَلْكِيَّتِهِ تَعَالَى، وَأَنَّهُ لَيْسَ مِلْكُ لِأَحَدٍ بِالذَّاتِ، بَلِ الْمِلْكُ لَهُ تَعَالَى، وَفِي عَيْنِ ذُلِكَ لَيْسَ اللهُ تَعَالَى مَوْصُوفًا وَمُتَّجِدًا مَعَ الْمَوْصُوفَاتِ الْمُتَعَيِّنَاتِ، بَلْ كَمَالُهُ رَفْعُ الاتِّحَادِ وَنَفْيُهُ وَسَلْبُ التَّعَيُّنَاتِ عَنْهُ. زیرا اخلاص، نگاه به مالکیت خداوند متعال است و اینکه هیچ کس ذاتاً مالک چیزی نیست، بلکه مالکیت تنها برای اوست. و در عین حال خداوند متعال نه موصوف است و نه با موصوفات و متعینات یکی شده است، بلکه کمال او در نفی اتحاد و سلب تعینات از اوست. وَحُكْمُ التَّمَيُّزِ بَيْنَهُ وَبَيْنَ الْخَلْقِ هِيَ الْبَيْنُونَةُ الصَّفَتِيَّةُ. فَالصِّفَةُ وَالْمَوْصُوفُ هُمَا الْخَلْقُ، وَاللَّامَوْصُوفُ اللَّامُتَعَيّنُ الَّذِي هَذِهِ الْأَشْيَاءُ صِفَاتُهُ هُوَ الْخَالِقُ. و حكم تمايز ميان او و خلق جدایی از نوع صفاتی است. پس صفت و موصوف، همان خلق هستند، و غیر موصوف و نامتعین که این اشیا صفات او هستند، خالق است. لا أَنْ يَكُونَ هُنَاكَ انْعِزَالٌ وَعُزْلَةٌ وَوُجُودٌ وَنُورٌ لِلْمَخْلُوقَاتِ سِوَى نُورِ اللهِ تَعَالَى؛ فَهُوَ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ بِالْحَقِيقَةِ، وَهُوَ فِي كُلِّ مَكَانٍ وَلَا يَخْلُو عَنْهُ مَكَانٌ، وَلَيْسَ شَيْءٌ غَيْرُهُ إِلَّا الْمَاهِيَّاتُ الْمَخْلُوقَاتُ. نه این که جدایی انزوا، وجود یا نوری برای مخلوقات جدا از نور خداوند متعال وجود داشته باشد؛ زیرا او به حقیقت، نور آسمانها و زمین است و در هر مکانی حضور دارد و هیچ مکانی از او خالی نیست. و جز او هیچ چیزی وجود ندارد مگر ماهیات مخلوق. فَحَقِيقَةُ السَّوَاءِ هِيَ الْمَاهِيَّاتُ، أَيْ: لَيْسَ مِصْدَاقٌ لِلسّوَى إِلَّا الْمَاهِيَّاتُ الَّتِي هِيَ بِذَاتِهَا شَيْءٌ وَلَا شَيْءٌ فَهِيَ سِوَاهُ تَعَالَى.

و این دریافت، تنها از نور صادر اول از جهت مالکیت او بر آن است، نه از جهت مالکیت خداوند متعال. بنابراین از این جهت خلقت از صادر اول که ظرف اراده خداوند است صورت میگیرد، و نظام "اشرف بر اشرف" تحقق می یابد. فَمَاهِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ فَقَط تَأْخُذُ مِنْ نُورِ اللهِ تَعَالَى وَتَمْلِكُهُ مِلْكِيَّةً حَقِيقِيَّةٌ وَاقِعِيَّةً. وَأَمَّا غَيْرُهَا مِنْ سَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ، فَلَا تَأْخُذُ مِنْ هَذَا النُّورِ وَلَا تَمْلِكُهُ بِلَا وَسَط. پس تنها ماهیت صادر اول است که از نور خداوند متعال دریافت کرده و آن را به صورت مالکیت حقیقی و واقعی تملک می.کند اما سایر ماهیات این نور را مستقیماً دریافت نمی کنند و مالک آن نیستند. بَلْ تَمْلِكُ نُورَ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ لَهُ، لَا مِنْ حَيْثُ أَمَلَكِيَّةُ اللهِ تَعَالَى لَهُ، وَلكِنْ بِإِذْنِ اللَّهِ؛ إِذْ أَمَلْكِيَّتُهُ تَعَالَى مَحْفُوظَةٌ. بلکه آنها نور صادر اول را از جهت مالکیت صادر اول بر آن و نه از جهت مالکیت خداوند متعال بر آن، تملک می کنند، و این نیز به اذن خداوند است؛ چراکه مالکیت خداوند متعال محفوظ است. فَكَمَا أَنَّ مَالِكِيَّةَ الْمَاهِيَّاتِ مَحْفُوظَةٌ في جَمِيعِ الْمَرَاتِبِ، فَكَذَلِكَ أَمَلْكِيَّتُهُ تَعَالَى مَحْفُوظَةٌ فِي جَمِيعِهَا. (مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ fn[البقرة (2) / 255](footnote1-page255" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) و سخن او عليه السلام که فرمود «و حكم تمييز، جدایی صفاتی است، نه جدایی از نوع دوری و انزوا». فَإِنَّ الْإِخلاص هُوَ النَّظَرُ إِلَى أَمَلْكِيَّتِهِ تَعَالَى، وَأَنَّهُ لَيْسَ مِلْكُ لِأَحَدٍ بِالذَّاتِ، بَلِ الْمِلْكُ لَهُ تَعَالَى، وَفِي عَيْنِ ذُلِكَ لَيْسَ اللهُ تَعَالَى مَوْصُوفًا وَمُتَّجِدًا مَعَ الْمَوْصُوفَاتِ الْمُتَعَيِّنَاتِ، بَلْ كَمَالُهُ رَفْعُ الاتِّحَادِ وَنَفْيُهُ وَسَلْبُ التَّعَيُّنَاتِ عَنْهُ. زیرا اخلاص، نگاه به مالکیت خداوند متعال است و اینکه هیچ کس ذاتاً مالک چیزی نیست، بلکه مالکیت تنها برای اوست. و در عین حال خداوند متعال نه موصوف است و نه با موصوفات و متعینات یکی شده است، بلکه کمال او در نفی اتحاد و سلب تعینات از اوست. وَحُكْمُ التَّمَيُّزِ بَيْنَهُ وَبَيْنَ الْخَلْقِ هِيَ الْبَيْنُونَةُ الصَّفَتِيَّةُ. فَالصِّفَةُ وَالْمَوْصُوفُ هُمَا الْخَلْقُ، وَاللَّامَوْصُوفُ اللَّامُتَعَيّنُ الَّذِي هَذِهِ الْأَشْيَاءُ صِفَاتُهُ هُوَ الْخَالِقُ. و حكم تمايز ميان او و خلق جدایی از نوع صفاتی است. پس صفت و موصوف، همان خلق هستند، و غیر موصوف و نامتعین که این اشیا صفات او هستند، خالق است. لا أَنْ يَكُونَ هُنَاكَ انْعِزَالٌ وَعُزْلَةٌ وَوُجُودٌ وَنُورٌ لِلْمَخْلُوقَاتِ سِوَى نُورِ اللهِ تَعَالَى؛ فَهُوَ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ بِالْحَقِيقَةِ، وَهُوَ فِي كُلِّ مَكَانٍ وَلَا يَخْلُو عَنْهُ مَكَانٌ، وَلَيْسَ شَيْءٌ غَيْرُهُ إِلَّا الْمَاهِيَّاتُ الْمَخْلُوقَاتُ. نه این که جدایی انزوا، وجود یا نوری برای مخلوقات جدا از نور خداوند متعال وجود داشته باشد؛ زیرا او به حقیقت، نور آسمانها و زمین است و در هر مکانی حضور دارد و هیچ مکانی از او خالی نیست. و جز او هیچ چیزی وجود ندارد مگر ماهیات مخلوق. فَحَقِيقَةُ السَّوَاءِ هِيَ الْمَاهِيَّاتُ، أَيْ: لَيْسَ مِصْدَاقٌ لِلسّوَى إِلَّا الْمَاهِيَّاتُ الَّتِي هِيَ بِذَاتِهَا شَيْءٌ وَلَا شَيْءٌ فَهِيَ سِوَاهُ تَعَالَى.

پس حقیقت "غیر" همان ماهیات است؛ یعنی هیچ مصداقی برای "غیر وجود ندارد جز ماهیاتی که در ذات خود هم چیزی هستند و هم هیچ چیز نیستند. بنابراین، آنها غیر از خداوند متعال هستند. وَمَعْنَى تَخلُوقِيَّتِهَا هُوَ مَالِكِيَّتُهَا وَوَاجِدِيَّتُهَا لِذلِكَ النُّورِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي الْغَيْرِ الْمُتَعَيْنِ أَزَلًا وَأَبَدًا. و معنای مخلوق بودن آنها این است که آنها مالکیت و یافتگی نسبت به آن نور نامتناهی و نامتعین را از ازل تا ابد دارا هستند. فَكُنْهُ اللَّهِ تَعَالَى . أَيْ النُّورُ الْغَيْرُ الْمُتَنَاهِي . تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ الَّذِي عِبَارَةٌ عَنِ الْمَاهِيَّاتِ الْمَخْلُوقَةِ الْمَالِكَةِ الَّتِي تَكُونُ مَالِكِيَّتُهَا وَمِلْكُهَا الْوَاقِعِيُّ الْحَقِيقِيُّ مَحْدُودًا فِي عَيْنِ عَدَمٍ تَمْلُوكٍ لَهَا لِأَجْلِ لَا يَتَنَاهِيَّةِ الذات الإلهية. پس ذات خداوند متعال - یعنی نور نامتناهی- جدا کننده بین او و خلق او است که همان ماهیات مخلوق و مالک هستند، مالکیتی که در واقعیت و حقیقت محدود است در عین حال که برای آنها مالکیتی وجود ندارد به دلیل نامتناهی بودن ذات الهی. وَمَعْنَى قَوْلِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: «وَغَيْرُهُ تَحْدِيدٌ لِمَا سِوَاهُ» أَنَّ غَيْرِيَّةَ الْأَغْيَارِ عِبَارَةٌ عَنْ تَحْدِيدِ الْمَاهِيَّاتِ وَتَقَدُّرِهَا مِنْ هَذَا النُّورِ ، أَيْ مِقْدَارُ أَحْذِهَا وَتَملُكِهَا مِنْ هَذَا النُّورِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي. و معنای سخن او علیه السلام «و غیر او محدودکننده هر چیزی جز اوست» این است که غیر بودن اغیار، به معنای محدود کردن ماهیات و اندازه گیری آنها از این نور است یعنی میزان دریافت و تملک آنها از این نور نامتناهی. فَأَغْيَارُهُ وَغَيْرُهُ عَيْنُ الْمَاهِيَّاتِ الْآخِذَةِ بِمِقْدَارٍ مِنَ النُّورِ الَّذِي لَا مِقْدَارَ لَهُ أَزَلًا وَأَبَدًا، وَالَّذِي تَكُونُ مِقْدَارِيَّتُهُ عِبَارَةً عَنْ أَحْذِ الْمَاهِيَّاتِ وَمَالِكِيَّتِهَا لَهُ. پس اغیار او و غير او همان ماهیاتی هستند که به میزان معینی از نوری که از ازل تا ابد هیچ محدودیتی ندارد، دریافت می کنند، و محدودیت آن ،نور همان میزان دریافت ماهیات و مالکیت آنها بر آن نور است. وَالْغَرَضُ : إِنَّ الْكَلَامَ لَطِيفٌ غَايَةَ اللُّطْفِ، وَلَا بُدَّ مِنْ فَهُم مَوَاقِعِهِ وَدَرْكِ مَوَاضِعِهِ كَيْ لَا يَشْتَبِهَ الْمَسْلَكَانِ : مَسْلَكُ الشَّرْعِ وَالتَّصَوُّفِ، وَلَا يَصِيرَ الْإِنْسَانُ زِنْدِيقًا. و مقصود این است که این بحث بسیار لطیف و دقیق است و باید موقعیت ها و مواضع آن به درستی فهمیده شود تا راه شرع و تصوف با یکدیگر اشتباه نشود و انسان به زندقه دچار نگردد.

پس حقیقت "غیر" همان ماهیات است؛ یعنی هیچ مصداقی برای "غیر وجود ندارد جز ماهیاتی که در ذات خود هم چیزی هستند و هم هیچ چیز نیستند. بنابراین، آنها غیر از خداوند متعال هستند. وَمَعْنَى تَخلُوقِيَّتِهَا هُوَ مَالِكِيَّتُهَا وَوَاجِدِيَّتُهَا لِذلِكَ النُّورِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي الْغَيْرِ الْمُتَعَيْنِ أَزَلًا وَأَبَدًا. و معنای مخلوق بودن آنها این است که آنها مالکیت و یافتگی نسبت به آن نور نامتناهی و نامتعین را از ازل تا ابد دارا هستند. فَكُنْهُ اللَّهِ تَعَالَى . أَيْ النُّورُ الْغَيْرُ الْمُتَنَاهِي . تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ الَّذِي عِبَارَةٌ عَنِ الْمَاهِيَّاتِ الْمَخْلُوقَةِ الْمَالِكَةِ الَّتِي تَكُونُ مَالِكِيَّتُهَا وَمِلْكُهَا الْوَاقِعِيُّ الْحَقِيقِيُّ مَحْدُودًا فِي عَيْنِ عَدَمٍ تَمْلُوكٍ لَهَا لِأَجْلِ لَا يَتَنَاهِيَّةِ الذات الإلهية. پس ذات خداوند متعال - یعنی نور نامتناهی- جدا کننده بین او و خلق او است که همان ماهیات مخلوق و مالک هستند، مالکیتی که در واقعیت و حقیقت محدود است در عین حال که برای آنها مالکیتی وجود ندارد به دلیل نامتناهی بودن ذات الهی. وَمَعْنَى قَوْلِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: «وَغَيْرُهُ تَحْدِيدٌ لِمَا سِوَاهُ» أَنَّ غَيْرِيَّةَ الْأَغْيَارِ عِبَارَةٌ عَنْ تَحْدِيدِ الْمَاهِيَّاتِ وَتَقَدُّرِهَا مِنْ هَذَا النُّورِ ، أَيْ مِقْدَارُ أَحْذِهَا وَتَملُكِهَا مِنْ هَذَا النُّورِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي. و معنای سخن او علیه السلام «و غیر او محدودکننده هر چیزی جز اوست» این است که غیر بودن اغیار، به معنای محدود کردن ماهیات و اندازه گیری آنها از این نور است یعنی میزان دریافت و تملک آنها از این نور نامتناهی. فَأَغْيَارُهُ وَغَيْرُهُ عَيْنُ الْمَاهِيَّاتِ الْآخِذَةِ بِمِقْدَارٍ مِنَ النُّورِ الَّذِي لَا مِقْدَارَ لَهُ أَزَلًا وَأَبَدًا، وَالَّذِي تَكُونُ مِقْدَارِيَّتُهُ عِبَارَةً عَنْ أَحْذِ الْمَاهِيَّاتِ وَمَالِكِيَّتِهَا لَهُ. پس اغیار او و غير او همان ماهیاتی هستند که به میزان معینی از نوری که از ازل تا ابد هیچ محدودیتی ندارد، دریافت می کنند، و محدودیت آن ،نور همان میزان دریافت ماهیات و مالکیت آنها بر آن نور است. وَالْغَرَضُ : إِنَّ الْكَلَامَ لَطِيفٌ غَايَةَ اللُّطْفِ، وَلَا بُدَّ مِنْ فَهُم مَوَاقِعِهِ وَدَرْكِ مَوَاضِعِهِ كَيْ لَا يَشْتَبِهَ الْمَسْلَكَانِ : مَسْلَكُ الشَّرْعِ وَالتَّصَوُّفِ، وَلَا يَصِيرَ الْإِنْسَانُ زِنْدِيقًا. و مقصود این است که این بحث بسیار لطیف و دقیق است و باید موقعیت ها و مواضع آن به درستی فهمیده شود تا راه شرع و تصوف با یکدیگر اشتباه نشود و انسان به زندقه دچار نگردد.

پس حقیقت "غیر" همان ماهیات است؛ یعنی هیچ مصداقی برای "غیر وجود ندارد جز ماهیاتی که در ذات خود هم چیزی هستند و هم هیچ چیز نیستند. بنابراین، آنها غیر از خداوند متعال هستند. وَمَعْنَى تَخلُوقِيَّتِهَا هُوَ مَالِكِيَّتُهَا وَوَاجِدِيَّتُهَا لِذلِكَ النُّورِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي الْغَيْرِ الْمُتَعَيْنِ أَزَلًا وَأَبَدًا. و معنای مخلوق بودن آنها این است که آنها مالکیت و یافتگی نسبت به آن نور نامتناهی و نامتعین را از ازل تا ابد دارا هستند. فَكُنْهُ اللَّهِ تَعَالَى . أَيْ النُّورُ الْغَيْرُ الْمُتَنَاهِي . تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ الَّذِي عِبَارَةٌ عَنِ الْمَاهِيَّاتِ الْمَخْلُوقَةِ الْمَالِكَةِ الَّتِي تَكُونُ مَالِكِيَّتُهَا وَمِلْكُهَا الْوَاقِعِيُّ الْحَقِيقِيُّ مَحْدُودًا فِي عَيْنِ عَدَمٍ تَمْلُوكٍ لَهَا لِأَجْلِ لَا يَتَنَاهِيَّةِ الذات الإلهية. پس ذات خداوند متعال - یعنی نور نامتناهی- جدا کننده بین او و خلق او است که همان ماهیات مخلوق و مالک هستند، مالکیتی که در واقعیت و حقیقت محدود است در عین حال که برای آنها مالکیتی وجود ندارد به دلیل نامتناهی بودن ذات الهی. وَمَعْنَى قَوْلِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: «وَغَيْرُهُ تَحْدِيدٌ لِمَا سِوَاهُ» أَنَّ غَيْرِيَّةَ الْأَغْيَارِ عِبَارَةٌ عَنْ تَحْدِيدِ الْمَاهِيَّاتِ وَتَقَدُّرِهَا مِنْ هَذَا النُّورِ ، أَيْ مِقْدَارُ أَحْذِهَا وَتَملُكِهَا مِنْ هَذَا النُّورِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي. و معنای سخن او علیه السلام «و غیر او محدودکننده هر چیزی جز اوست» این است که غیر بودن اغیار، به معنای محدود کردن ماهیات و اندازه گیری آنها از این نور است یعنی میزان دریافت و تملک آنها از این نور نامتناهی. فَأَغْيَارُهُ وَغَيْرُهُ عَيْنُ الْمَاهِيَّاتِ الْآخِذَةِ بِمِقْدَارٍ مِنَ النُّورِ الَّذِي لَا مِقْدَارَ لَهُ أَزَلًا وَأَبَدًا، وَالَّذِي تَكُونُ مِقْدَارِيَّتُهُ عِبَارَةً عَنْ أَحْذِ الْمَاهِيَّاتِ وَمَالِكِيَّتِهَا لَهُ. پس اغیار او و غير او همان ماهیاتی هستند که به میزان معینی از نوری که از ازل تا ابد هیچ محدودیتی ندارد، دریافت می کنند، و محدودیت آن ،نور همان میزان دریافت ماهیات و مالکیت آنها بر آن نور است. وَالْغَرَضُ : إِنَّ الْكَلَامَ لَطِيفٌ غَايَةَ اللُّطْفِ، وَلَا بُدَّ مِنْ فَهُم مَوَاقِعِهِ وَدَرْكِ مَوَاضِعِهِ كَيْ لَا يَشْتَبِهَ الْمَسْلَكَانِ : مَسْلَكُ الشَّرْعِ وَالتَّصَوُّفِ، وَلَا يَصِيرَ الْإِنْسَانُ زِنْدِيقًا. و مقصود این است که این بحث بسیار لطیف و دقیق است و باید موقعیت ها و مواضع آن به درستی فهمیده شود تا راه شرع و تصوف با یکدیگر اشتباه نشود و انسان به زندقه دچار نگردد.

پس حقیقت "غیر" همان ماهیات است؛ یعنی هیچ مصداقی برای "غیر وجود ندارد جز ماهیاتی که در ذات خود هم چیزی هستند و هم هیچ چیز نیستند. بنابراین، آنها غیر از خداوند متعال هستند. وَمَعْنَى تَخلُوقِيَّتِهَا هُوَ مَالِكِيَّتُهَا وَوَاجِدِيَّتُهَا لِذلِكَ النُّورِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي الْغَيْرِ الْمُتَعَيْنِ أَزَلًا وَأَبَدًا. و معنای مخلوق بودن آنها این است که آنها مالکیت و یافتگی نسبت به آن نور نامتناهی و نامتعین را از ازل تا ابد دارا هستند. فَكُنْهُ اللَّهِ تَعَالَى . أَيْ النُّورُ الْغَيْرُ الْمُتَنَاهِي . تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ الَّذِي عِبَارَةٌ عَنِ الْمَاهِيَّاتِ الْمَخْلُوقَةِ الْمَالِكَةِ الَّتِي تَكُونُ مَالِكِيَّتُهَا وَمِلْكُهَا الْوَاقِعِيُّ الْحَقِيقِيُّ مَحْدُودًا فِي عَيْنِ عَدَمٍ تَمْلُوكٍ لَهَا لِأَجْلِ لَا يَتَنَاهِيَّةِ الذات الإلهية. پس ذات خداوند متعال - یعنی نور نامتناهی- جدا کننده بین او و خلق او است که همان ماهیات مخلوق و مالک هستند، مالکیتی که در واقعیت و حقیقت محدود است در عین حال که برای آنها مالکیتی وجود ندارد به دلیل نامتناهی بودن ذات الهی. وَمَعْنَى قَوْلِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: «وَغَيْرُهُ تَحْدِيدٌ لِمَا سِوَاهُ» أَنَّ غَيْرِيَّةَ الْأَغْيَارِ عِبَارَةٌ عَنْ تَحْدِيدِ الْمَاهِيَّاتِ وَتَقَدُّرِهَا مِنْ هَذَا النُّورِ ، أَيْ مِقْدَارُ أَحْذِهَا وَتَملُكِهَا مِنْ هَذَا النُّورِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي. و معنای سخن او علیه السلام «و غیر او محدودکننده هر چیزی جز اوست» این است که غیر بودن اغیار، به معنای محدود کردن ماهیات و اندازه گیری آنها از این نور است یعنی میزان دریافت و تملک آنها از این نور نامتناهی. فَأَغْيَارُهُ وَغَيْرُهُ عَيْنُ الْمَاهِيَّاتِ الْآخِذَةِ بِمِقْدَارٍ مِنَ النُّورِ الَّذِي لَا مِقْدَارَ لَهُ أَزَلًا وَأَبَدًا، وَالَّذِي تَكُونُ مِقْدَارِيَّتُهُ عِبَارَةً عَنْ أَحْذِ الْمَاهِيَّاتِ وَمَالِكِيَّتِهَا لَهُ. پس اغیار او و غير او همان ماهیاتی هستند که به میزان معینی از نوری که از ازل تا ابد هیچ محدودیتی ندارد، دریافت می کنند، و محدودیت آن ،نور همان میزان دریافت ماهیات و مالکیت آنها بر آن نور است. وَالْغَرَضُ : إِنَّ الْكَلَامَ لَطِيفٌ غَايَةَ اللُّطْفِ، وَلَا بُدَّ مِنْ فَهُم مَوَاقِعِهِ وَدَرْكِ مَوَاضِعِهِ كَيْ لَا يَشْتَبِهَ الْمَسْلَكَانِ : مَسْلَكُ الشَّرْعِ وَالتَّصَوُّفِ، وَلَا يَصِيرَ الْإِنْسَانُ زِنْدِيقًا. و مقصود این است که این بحث بسیار لطیف و دقیق است و باید موقعیت ها و مواضع آن به درستی فهمیده شود تا راه شرع و تصوف با یکدیگر اشتباه نشود و انسان به زندقه دچار نگردد.

فَمِنَ الْأُمُورِ الْمُهِمَّةِ الَّتِي لَا أَهَمَّ مِنْهَا في هَذَا الْمَسْلَكِ . وَقَدْ أَصَرَّ الْأُسْتَاذُ . دَامَ ظِلُّهُ . غَايَةَ الْإِصْرَارِ . عَلَى حِفْظِهِ وَلِحَاظِهِ وَاعْتِبَارِهِ فِي كُلِ الْمَقَامَاتِ كَائِنَّا مَا كَانَ . هُوَ وَاقِعِيَّةُ الْمَالِكِيَّةِ وَالْمَالِكِيَّةِ لِمَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ وَسَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ مَا تَمْلِكُونَهَا. یکی از امور مهم که در این مسیر هیچ چیزی از آن مهم تر نیست - و استاد بزرگوار و دام ظله بر حفظ، توجه و رعایت آن در تمامی مقامات بسیار تأکید کرده اند - واقعیت مالکیت و مالکیت ماهیت صادر اول و سایر ماهیات نسبت به آنچه مالک آن هستند، می باشد. فَإِنَّ اللهَ تَعَالَى قَدْ أَعْطَى حَقِيقَةً، وَأَفَاضَ حَقِيقَةٌ. فَجُودُهُ وَعَطَاؤُهُ وَفَيْضُهُ حَقِيقِيَّةٌ وَاقِعِيَّةٌ. فَتَمْلِيكُهُ وَاقِعِي لَا أَعْتِبَارِي خَيَالِي. زيرا خداوند متعال حقیقتاً عطا کرده و حقیقتاً افاضه فرموده است. بخشش عطا و فیض او حقیقی و واقعی است. پس تملیک او نیز واقعی است و نه اعتباری و خیالی. كَيْفَ وَلَوْ لَمْ تَكُنِ الْمَالِكِيَّةُ وَاقِعِيَّةٌ، لَمَا كَانَ هُنَاكَ إِعْطَاءٌ وَإِفَاضَهُ وُجُودٍ؟! كَيْفَ وَلَوْ كَانَ الْأَمْرُ عَلَىٰ جَعْل الْوُجُودِ الْمُنْحَازِ عَنْهُ تَعَالَى، لَكُنَّا مَالِكِينَ بِالْحَقِيقَةِ؟! چگونه ممکن است که اگر مالکیت واقعی نباشد، هیچ بخشش و افاضه وجودی هم رخ ندهد؟! چگونه ممکن است که اگر وجود جدا از خداوند متعال قرار داده شده بود، ما حقیقتاً مالک می بودیم؟! فَكَيْفَ بنَا وَنَحْنُ وَاجِدُونَ لِوُجُودِ الحَقِّ وَمَالِكُونَ لِلْحَقِيقَةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ فِي الشَّدَّةِ وَآخِذُونَ مِنْهَا. حال چگونه ممکن است در حالی که ما وجود حق را یافته ایم و مالک حقیقت نامتناهی در شدت هستیم و از آن بهره مند شده ایم؟ عَلَى أَنَّهُ تَعَالَى شَاءَ أَنْ يُوجِدَ مِرْأَةٌ لِنَفْسِهِ وَأَسْمًا وَصِفَةً وَعَلَامَةً لِكَمَالَاتِهِ، وَهُوَ لَا يَكُونُ إِلَّا بِأَنْ تَكُونَ الْمِلْكِيَّةُ وَالْمَالِكِيَّةُ حَقِيقِيَّةً. زیرا خداوند متعال اراده کرد که آیینه ای برای ذات خود و نامی صفتی و نشانه ای برای کمالات خود ایجاد کند، و این ممکن نیست مگر اینکه مالکیت و مالکیت حقیقی باشد. مُضَافًا إِلَى أَنَّ الْمَطلَبَ وجَدَانِي حَيْثُ تَجِدُ مِنْ أَنْفُسِنَا بِالْوِجْدَانِ التَّامَ الصَّحِيحِ أَنَّنَا قَادِرُونَ شَاعِرُونَ مَوْجُودُونَ بِالحَقِيقَةِ وَوَاجِدُونَ لِلْوُجُودِ بِالْحَقِيقَةِ، وَلَا مَعْنَى لِلْمَالِكِيَّةِ إِلَّا هُذَا فَأَيُّ مَالِكِيَّة أَتَم وَأَشَدُّ مِنْ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ وَالْوَاحِدِيَّةِ الحَقِيقِيَّةِ الَّتِي تَجِدُهَا وَنَفْعَلُ بِمَا أَفْعَالًا كَثِيرَةً شَدِيدَةٌ؟!

فَمِنَ الْأُمُورِ الْمُهِمَّةِ الَّتِي لَا أَهَمَّ مِنْهَا في هَذَا الْمَسْلَكِ . وَقَدْ أَصَرَّ الْأُسْتَاذُ . دَامَ ظِلُّهُ . غَايَةَ الْإِصْرَارِ . عَلَى حِفْظِهِ وَلِحَاظِهِ وَاعْتِبَارِهِ فِي كُلِ الْمَقَامَاتِ كَائِنَّا مَا كَانَ . هُوَ وَاقِعِيَّةُ الْمَالِكِيَّةِ وَالْمَالِكِيَّةِ لِمَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ وَسَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ مَا تَمْلِكُونَهَا. یکی از امور مهم که در این مسیر هیچ چیزی از آن مهم تر نیست - و استاد بزرگوار و دام ظله بر حفظ، توجه و رعایت آن در تمامی مقامات بسیار تأکید کرده اند - واقعیت مالکیت و مالکیت ماهیت صادر اول و سایر ماهیات نسبت به آنچه مالک آن هستند، می باشد. فَإِنَّ اللهَ تَعَالَى قَدْ أَعْطَى حَقِيقَةً، وَأَفَاضَ حَقِيقَةٌ. فَجُودُهُ وَعَطَاؤُهُ وَفَيْضُهُ حَقِيقِيَّةٌ وَاقِعِيَّةٌ. فَتَمْلِيكُهُ وَاقِعِي لَا أَعْتِبَارِي خَيَالِي. زيرا خداوند متعال حقیقتاً عطا کرده و حقیقتاً افاضه فرموده است. بخشش عطا و فیض او حقیقی و واقعی است. پس تملیک او نیز واقعی است و نه اعتباری و خیالی. كَيْفَ وَلَوْ لَمْ تَكُنِ الْمَالِكِيَّةُ وَاقِعِيَّةٌ، لَمَا كَانَ هُنَاكَ إِعْطَاءٌ وَإِفَاضَهُ وُجُودٍ؟! كَيْفَ وَلَوْ كَانَ الْأَمْرُ عَلَىٰ جَعْل الْوُجُودِ الْمُنْحَازِ عَنْهُ تَعَالَى، لَكُنَّا مَالِكِينَ بِالْحَقِيقَةِ؟! چگونه ممکن است که اگر مالکیت واقعی نباشد، هیچ بخشش و افاضه وجودی هم رخ ندهد؟! چگونه ممکن است که اگر وجود جدا از خداوند متعال قرار داده شده بود، ما حقیقتاً مالک می بودیم؟! فَكَيْفَ بنَا وَنَحْنُ وَاجِدُونَ لِوُجُودِ الحَقِّ وَمَالِكُونَ لِلْحَقِيقَةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ فِي الشَّدَّةِ وَآخِذُونَ مِنْهَا. حال چگونه ممکن است در حالی که ما وجود حق را یافته ایم و مالک حقیقت نامتناهی در شدت هستیم و از آن بهره مند شده ایم؟ عَلَى أَنَّهُ تَعَالَى شَاءَ أَنْ يُوجِدَ مِرْأَةٌ لِنَفْسِهِ وَأَسْمًا وَصِفَةً وَعَلَامَةً لِكَمَالَاتِهِ، وَهُوَ لَا يَكُونُ إِلَّا بِأَنْ تَكُونَ الْمِلْكِيَّةُ وَالْمَالِكِيَّةُ حَقِيقِيَّةً. زیرا خداوند متعال اراده کرد که آیینه ای برای ذات خود و نامی صفتی و نشانه ای برای کمالات خود ایجاد کند، و این ممکن نیست مگر اینکه مالکیت و مالکیت حقیقی باشد. مُضَافًا إِلَى أَنَّ الْمَطلَبَ وجَدَانِي حَيْثُ تَجِدُ مِنْ أَنْفُسِنَا بِالْوِجْدَانِ التَّامَ الصَّحِيحِ أَنَّنَا قَادِرُونَ شَاعِرُونَ مَوْجُودُونَ بِالحَقِيقَةِ وَوَاجِدُونَ لِلْوُجُودِ بِالْحَقِيقَةِ، وَلَا مَعْنَى لِلْمَالِكِيَّةِ إِلَّا هُذَا فَأَيُّ مَالِكِيَّة أَتَم وَأَشَدُّ مِنْ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ وَالْوَاحِدِيَّةِ الحَقِيقِيَّةِ الَّتِي تَجِدُهَا وَنَفْعَلُ بِمَا أَفْعَالًا كَثِيرَةً شَدِيدَةٌ؟!

فَمِنَ الْأُمُورِ الْمُهِمَّةِ الَّتِي لَا أَهَمَّ مِنْهَا في هَذَا الْمَسْلَكِ . وَقَدْ أَصَرَّ الْأُسْتَاذُ . دَامَ ظِلُّهُ . غَايَةَ الْإِصْرَارِ . عَلَى حِفْظِهِ وَلِحَاظِهِ وَاعْتِبَارِهِ فِي كُلِ الْمَقَامَاتِ كَائِنَّا مَا كَانَ . هُوَ وَاقِعِيَّةُ الْمَالِكِيَّةِ وَالْمَالِكِيَّةِ لِمَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ وَسَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ مَا تَمْلِكُونَهَا. یکی از امور مهم که در این مسیر هیچ چیزی از آن مهم تر نیست - و استاد بزرگوار و دام ظله بر حفظ، توجه و رعایت آن در تمامی مقامات بسیار تأکید کرده اند - واقعیت مالکیت و مالکیت ماهیت صادر اول و سایر ماهیات نسبت به آنچه مالک آن هستند، می باشد. فَإِنَّ اللهَ تَعَالَى قَدْ أَعْطَى حَقِيقَةً، وَأَفَاضَ حَقِيقَةٌ. فَجُودُهُ وَعَطَاؤُهُ وَفَيْضُهُ حَقِيقِيَّةٌ وَاقِعِيَّةٌ. فَتَمْلِيكُهُ وَاقِعِي لَا أَعْتِبَارِي خَيَالِي. زيرا خداوند متعال حقیقتاً عطا کرده و حقیقتاً افاضه فرموده است. بخشش عطا و فیض او حقیقی و واقعی است. پس تملیک او نیز واقعی است و نه اعتباری و خیالی. كَيْفَ وَلَوْ لَمْ تَكُنِ الْمَالِكِيَّةُ وَاقِعِيَّةٌ، لَمَا كَانَ هُنَاكَ إِعْطَاءٌ وَإِفَاضَهُ وُجُودٍ؟! كَيْفَ وَلَوْ كَانَ الْأَمْرُ عَلَىٰ جَعْل الْوُجُودِ الْمُنْحَازِ عَنْهُ تَعَالَى، لَكُنَّا مَالِكِينَ بِالْحَقِيقَةِ؟! چگونه ممکن است که اگر مالکیت واقعی نباشد، هیچ بخشش و افاضه وجودی هم رخ ندهد؟! چگونه ممکن است که اگر وجود جدا از خداوند متعال قرار داده شده بود، ما حقیقتاً مالک می بودیم؟! فَكَيْفَ بنَا وَنَحْنُ وَاجِدُونَ لِوُجُودِ الحَقِّ وَمَالِكُونَ لِلْحَقِيقَةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ فِي الشَّدَّةِ وَآخِذُونَ مِنْهَا. حال چگونه ممکن است در حالی که ما وجود حق را یافته ایم و مالک حقیقت نامتناهی در شدت هستیم و از آن بهره مند شده ایم؟ عَلَى أَنَّهُ تَعَالَى شَاءَ أَنْ يُوجِدَ مِرْأَةٌ لِنَفْسِهِ وَأَسْمًا وَصِفَةً وَعَلَامَةً لِكَمَالَاتِهِ، وَهُوَ لَا يَكُونُ إِلَّا بِأَنْ تَكُونَ الْمِلْكِيَّةُ وَالْمَالِكِيَّةُ حَقِيقِيَّةً. زیرا خداوند متعال اراده کرد که آیینه ای برای ذات خود و نامی صفتی و نشانه ای برای کمالات خود ایجاد کند، و این ممکن نیست مگر اینکه مالکیت و مالکیت حقیقی باشد. مُضَافًا إِلَى أَنَّ الْمَطلَبَ وجَدَانِي حَيْثُ تَجِدُ مِنْ أَنْفُسِنَا بِالْوِجْدَانِ التَّامَ الصَّحِيحِ أَنَّنَا قَادِرُونَ شَاعِرُونَ مَوْجُودُونَ بِالحَقِيقَةِ وَوَاجِدُونَ لِلْوُجُودِ بِالْحَقِيقَةِ، وَلَا مَعْنَى لِلْمَالِكِيَّةِ إِلَّا هُذَا فَأَيُّ مَالِكِيَّة أَتَم وَأَشَدُّ مِنْ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ وَالْوَاحِدِيَّةِ الحَقِيقِيَّةِ الَّتِي تَجِدُهَا وَنَفْعَلُ بِمَا أَفْعَالًا كَثِيرَةً شَدِيدَةٌ؟!

فَمِنَ الْأُمُورِ الْمُهِمَّةِ الَّتِي لَا أَهَمَّ مِنْهَا في هَذَا الْمَسْلَكِ . وَقَدْ أَصَرَّ الْأُسْتَاذُ . دَامَ ظِلُّهُ . غَايَةَ الْإِصْرَارِ . عَلَى حِفْظِهِ وَلِحَاظِهِ وَاعْتِبَارِهِ فِي كُلِ الْمَقَامَاتِ كَائِنَّا مَا كَانَ . هُوَ وَاقِعِيَّةُ الْمَالِكِيَّةِ وَالْمَالِكِيَّةِ لِمَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ وَسَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ مَا تَمْلِكُونَهَا. یکی از امور مهم که در این مسیر هیچ چیزی از آن مهم تر نیست - و استاد بزرگوار و دام ظله بر حفظ، توجه و رعایت آن در تمامی مقامات بسیار تأکید کرده اند - واقعیت مالکیت و مالکیت ماهیت صادر اول و سایر ماهیات نسبت به آنچه مالک آن هستند، می باشد. فَإِنَّ اللهَ تَعَالَى قَدْ أَعْطَى حَقِيقَةً، وَأَفَاضَ حَقِيقَةٌ. فَجُودُهُ وَعَطَاؤُهُ وَفَيْضُهُ حَقِيقِيَّةٌ وَاقِعِيَّةٌ. فَتَمْلِيكُهُ وَاقِعِي لَا أَعْتِبَارِي خَيَالِي. زيرا خداوند متعال حقیقتاً عطا کرده و حقیقتاً افاضه فرموده است. بخشش عطا و فیض او حقیقی و واقعی است. پس تملیک او نیز واقعی است و نه اعتباری و خیالی. كَيْفَ وَلَوْ لَمْ تَكُنِ الْمَالِكِيَّةُ وَاقِعِيَّةٌ، لَمَا كَانَ هُنَاكَ إِعْطَاءٌ وَإِفَاضَهُ وُجُودٍ؟! كَيْفَ وَلَوْ كَانَ الْأَمْرُ عَلَىٰ جَعْل الْوُجُودِ الْمُنْحَازِ عَنْهُ تَعَالَى، لَكُنَّا مَالِكِينَ بِالْحَقِيقَةِ؟! چگونه ممکن است که اگر مالکیت واقعی نباشد، هیچ بخشش و افاضه وجودی هم رخ ندهد؟! چگونه ممکن است که اگر وجود جدا از خداوند متعال قرار داده شده بود، ما حقیقتاً مالک می بودیم؟! فَكَيْفَ بنَا وَنَحْنُ وَاجِدُونَ لِوُجُودِ الحَقِّ وَمَالِكُونَ لِلْحَقِيقَةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ فِي الشَّدَّةِ وَآخِذُونَ مِنْهَا. حال چگونه ممکن است در حالی که ما وجود حق را یافته ایم و مالک حقیقت نامتناهی در شدت هستیم و از آن بهره مند شده ایم؟ عَلَى أَنَّهُ تَعَالَى شَاءَ أَنْ يُوجِدَ مِرْأَةٌ لِنَفْسِهِ وَأَسْمًا وَصِفَةً وَعَلَامَةً لِكَمَالَاتِهِ، وَهُوَ لَا يَكُونُ إِلَّا بِأَنْ تَكُونَ الْمِلْكِيَّةُ وَالْمَالِكِيَّةُ حَقِيقِيَّةً. زیرا خداوند متعال اراده کرد که آیینه ای برای ذات خود و نامی صفتی و نشانه ای برای کمالات خود ایجاد کند، و این ممکن نیست مگر اینکه مالکیت و مالکیت حقیقی باشد. مُضَافًا إِلَى أَنَّ الْمَطلَبَ وجَدَانِي حَيْثُ تَجِدُ مِنْ أَنْفُسِنَا بِالْوِجْدَانِ التَّامَ الصَّحِيحِ أَنَّنَا قَادِرُونَ شَاعِرُونَ مَوْجُودُونَ بِالحَقِيقَةِ وَوَاجِدُونَ لِلْوُجُودِ بِالْحَقِيقَةِ، وَلَا مَعْنَى لِلْمَالِكِيَّةِ إِلَّا هُذَا فَأَيُّ مَالِكِيَّة أَتَم وَأَشَدُّ مِنْ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ وَالْوَاحِدِيَّةِ الحَقِيقِيَّةِ الَّتِي تَجِدُهَا وَنَفْعَلُ بِمَا أَفْعَالًا كَثِيرَةً شَدِيدَةٌ؟!

علاوه بر اینکه این موضوع وجدانی است؛ زیرا ما به طور کامل و صحیح در وجدان خود درک می کنیم که توانمند، آگاه و به طور واقعی موجود هستیم و وجود را حقیقتاً دارا هستیم و معنای مالکیت چیزی جز این نیست. چه مالکیتی کامل تر و قوی تر از این مالکیت و یافتگی واقعی که آن را درک می کنیم و با آن اعمال فراوان و شدیدی انجام می دهیم؟! نَعَمْ؛ فِي عَيْنِ هَذَا الْمَطْلَبِ لَا بُدَّ مِنْ أَنْ لَا يَغْفَلَ عَنِ الْأَمَلْكِيَّةِ الشَّدِيدَةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ الَّتِي لِلَّهِ تَعَالَى في عَيْنِ هَذِهِ الْمَرْتَبَةِ، إِذْ ثُمَّ يُفَوّض الْأَمْرَ إِلَى عِبَادِهِ، كَيْفَ وَالْمَاهِيَّةُ مُنْقَهِرَةٌ تَحْتَ نُورِ الْأَحَدِيَّةِ؟! فَلَا غِنَاءَ لَهَا إِلَّا بِاللَّهِ الْأَمْلَكِ. فَهُوَ تَعَالَى غِنَاؤُهَا وَحَيَاتُهَا وَعِلْمُهَا وَسَمْعُهَا وَبَصَرُهَا حَقِيقَةٌ. وَفِي عَيْنِ ذُلِكَ يَكُونُ هُوَ تَعَالَى أَمْلَكَ وَأَقْهَرَ وَأَغْنَى . (71 فَلَا جَيْرَ وَلَا تَفْوِيضَ.) بله؛ در عین این مطلب نباید از مالکیت شدید و نامتناهی خداوند متعال در این مرتبه غافل شد، زیرا او کار را به بندگانش واگذار نکرده است. چگونه ممکن است در حالی که ماهیت تحت نور احدیت مقهور است؟! پس هیچ غنایی ندارد مگر با خداوند که مالک تر است. اوست که غنای آنها، حیات، علم، شنوایی و بینایی آنها به حقیقت است. و در عین حال، او مالک تر، قاهر تر و بی نیازتر است. بنابراین نه جبر است و نه تفويض. نَعَمْ فِي مَرْتَبَةِ النَّظَرِ إِلَى أَمَلْكِيَّةِ اللهِ تَعَالَى لَا يَكُونُ بَجَالٌ لِلحَاظِ الْمَالِكِيَّةِ، وَذُلِكَ لِمَكَانِ عُلُوّ رُتْبَتِهَا وَشِدَّتِهَا الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. فَفِي هَذَا النَّظَرِ لَا يُنْظَرُ إِلَى مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ، لَا أَنْ تَصِيرَ الْمَالِكِيَّةُ بَاطِلَةٌ. بله؛ در مرتبه نظر به مالکیت خداوند متعال، مجالی برای در نظر گرفتن مالکیت وجود ندارد، و این به دلیل بلندی مرتبه و شدت نامتناهی آن است. در این نظر به مالکیت ماهیت توجه نمی شود، نه این که مالکیت باطل گردد. وَهُذَا مَقَامٌ لَيْسَ شَيْءٌ غَيْرُهُ. فَالْعَارِفُ الْمُشَاهِدُ لِلَّهِ تَعَالَى بِحَقِيقَةِ الْإِيمَانِ، لَا يُبْطِلُ مَالِكِيَّتَهُ حِينَ الشُّهُودِ أَبَدًا، بَلْ مَعَ شُهُودِ الْأَمَلْكِيَّةِ لَا يَبْقَى تَجَالٌ لِأَنْ يُشَاهِدَ الْمَالِكِيَّةَ. و این مرتبه ای است که هیچ چیزی جز آن وجود ندارد. عارف که خداوند متعال را با حقیقت ایمان مشاهده می کند، هرگز مالکیت خود را هنگام شهود باطل نمیکند بلکه با وجود شهود مالکیت الهی، مجالی برای مشاهده مالکیت نمی ماند. وَفِي أَحْيَانِ شُهُودِ الْأَشْيَاءِ وَمَالِكِيَّتِهَا لَا يَكُونُ النَّظَرُ وَالشُّهُودُ مُتَوَجِهَا إِلَى الْأَمَلْكِيَّةِ. وَهُذَا يَتَطَرَّقُ الْحِجَابُ مِنَ الطَّرَفَيْنِ. و در مواقعی که اشیا و مالکیت آنها مشاهده می شود، نگاه و شهود به سمت مالکیت الهی معطوف نمی شود. به همین دلیل حجاب از هر دو طرف ایجاد می شود.

علاوه بر اینکه این موضوع وجدانی است؛ زیرا ما به طور کامل و صحیح در وجدان خود درک می کنیم که توانمند، آگاه و به طور واقعی موجود هستیم و وجود را حقیقتاً دارا هستیم و معنای مالکیت چیزی جز این نیست. چه مالکیتی کامل تر و قوی تر از این مالکیت و یافتگی واقعی که آن را درک می کنیم و با آن اعمال فراوان و شدیدی انجام می دهیم؟! نَعَمْ؛ فِي عَيْنِ هَذَا الْمَطْلَبِ لَا بُدَّ مِنْ أَنْ لَا يَغْفَلَ عَنِ الْأَمَلْكِيَّةِ الشَّدِيدَةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ الَّتِي لِلَّهِ تَعَالَى في عَيْنِ هَذِهِ الْمَرْتَبَةِ، إِذْ ثُمَّ يُفَوّض الْأَمْرَ إِلَى عِبَادِهِ، كَيْفَ وَالْمَاهِيَّةُ مُنْقَهِرَةٌ تَحْتَ نُورِ الْأَحَدِيَّةِ؟! فَلَا غِنَاءَ لَهَا إِلَّا بِاللَّهِ الْأَمْلَكِ. فَهُوَ تَعَالَى غِنَاؤُهَا وَحَيَاتُهَا وَعِلْمُهَا وَسَمْعُهَا وَبَصَرُهَا حَقِيقَةٌ. وَفِي عَيْنِ ذُلِكَ يَكُونُ هُوَ تَعَالَى أَمْلَكَ وَأَقْهَرَ وَأَغْنَى . (71 فَلَا جَيْرَ وَلَا تَفْوِيضَ.) بله؛ در عین این مطلب نباید از مالکیت شدید و نامتناهی خداوند متعال در این مرتبه غافل شد، زیرا او کار را به بندگانش واگذار نکرده است. چگونه ممکن است در حالی که ماهیت تحت نور احدیت مقهور است؟! پس هیچ غنایی ندارد مگر با خداوند که مالک تر است. اوست که غنای آنها، حیات، علم، شنوایی و بینایی آنها به حقیقت است. و در عین حال، او مالک تر، قاهر تر و بی نیازتر است. بنابراین نه جبر است و نه تفويض. نَعَمْ فِي مَرْتَبَةِ النَّظَرِ إِلَى أَمَلْكِيَّةِ اللهِ تَعَالَى لَا يَكُونُ بَجَالٌ لِلحَاظِ الْمَالِكِيَّةِ، وَذُلِكَ لِمَكَانِ عُلُوّ رُتْبَتِهَا وَشِدَّتِهَا الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. فَفِي هَذَا النَّظَرِ لَا يُنْظَرُ إِلَى مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ، لَا أَنْ تَصِيرَ الْمَالِكِيَّةُ بَاطِلَةٌ. بله؛ در مرتبه نظر به مالکیت خداوند متعال، مجالی برای در نظر گرفتن مالکیت وجود ندارد، و این به دلیل بلندی مرتبه و شدت نامتناهی آن است. در این نظر به مالکیت ماهیت توجه نمی شود، نه این که مالکیت باطل گردد. وَهُذَا مَقَامٌ لَيْسَ شَيْءٌ غَيْرُهُ. فَالْعَارِفُ الْمُشَاهِدُ لِلَّهِ تَعَالَى بِحَقِيقَةِ الْإِيمَانِ، لَا يُبْطِلُ مَالِكِيَّتَهُ حِينَ الشُّهُودِ أَبَدًا، بَلْ مَعَ شُهُودِ الْأَمَلْكِيَّةِ لَا يَبْقَى تَجَالٌ لِأَنْ يُشَاهِدَ الْمَالِكِيَّةَ. و این مرتبه ای است که هیچ چیزی جز آن وجود ندارد. عارف که خداوند متعال را با حقیقت ایمان مشاهده می کند، هرگز مالکیت خود را هنگام شهود باطل نمیکند بلکه با وجود شهود مالکیت الهی، مجالی برای مشاهده مالکیت نمی ماند. وَفِي أَحْيَانِ شُهُودِ الْأَشْيَاءِ وَمَالِكِيَّتِهَا لَا يَكُونُ النَّظَرُ وَالشُّهُودُ مُتَوَجِهَا إِلَى الْأَمَلْكِيَّةِ. وَهُذَا يَتَطَرَّقُ الْحِجَابُ مِنَ الطَّرَفَيْنِ. و در مواقعی که اشیا و مالکیت آنها مشاهده می شود، نگاه و شهود به سمت مالکیت الهی معطوف نمی شود. به همین دلیل حجاب از هر دو طرف ایجاد می شود.

علاوه بر اینکه این موضوع وجدانی است؛ زیرا ما به طور کامل و صحیح در وجدان خود درک می کنیم که توانمند، آگاه و به طور واقعی موجود هستیم و وجود را حقیقتاً دارا هستیم و معنای مالکیت چیزی جز این نیست. چه مالکیتی کامل تر و قوی تر از این مالکیت و یافتگی واقعی که آن را درک می کنیم و با آن اعمال فراوان و شدیدی انجام می دهیم؟! نَعَمْ؛ فِي عَيْنِ هَذَا الْمَطْلَبِ لَا بُدَّ مِنْ أَنْ لَا يَغْفَلَ عَنِ الْأَمَلْكِيَّةِ الشَّدِيدَةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ الَّتِي لِلَّهِ تَعَالَى في عَيْنِ هَذِهِ الْمَرْتَبَةِ، إِذْ ثُمَّ يُفَوّض الْأَمْرَ إِلَى عِبَادِهِ، كَيْفَ وَالْمَاهِيَّةُ مُنْقَهِرَةٌ تَحْتَ نُورِ الْأَحَدِيَّةِ؟! فَلَا غِنَاءَ لَهَا إِلَّا بِاللَّهِ الْأَمْلَكِ. فَهُوَ تَعَالَى غِنَاؤُهَا وَحَيَاتُهَا وَعِلْمُهَا وَسَمْعُهَا وَبَصَرُهَا حَقِيقَةٌ. وَفِي عَيْنِ ذُلِكَ يَكُونُ هُوَ تَعَالَى أَمْلَكَ وَأَقْهَرَ وَأَغْنَى . (71 فَلَا جَيْرَ وَلَا تَفْوِيضَ.) بله؛ در عین این مطلب نباید از مالکیت شدید و نامتناهی خداوند متعال در این مرتبه غافل شد، زیرا او کار را به بندگانش واگذار نکرده است. چگونه ممکن است در حالی که ماهیت تحت نور احدیت مقهور است؟! پس هیچ غنایی ندارد مگر با خداوند که مالک تر است. اوست که غنای آنها، حیات، علم، شنوایی و بینایی آنها به حقیقت است. و در عین حال، او مالک تر، قاهر تر و بی نیازتر است. بنابراین نه جبر است و نه تفويض. نَعَمْ فِي مَرْتَبَةِ النَّظَرِ إِلَى أَمَلْكِيَّةِ اللهِ تَعَالَى لَا يَكُونُ بَجَالٌ لِلحَاظِ الْمَالِكِيَّةِ، وَذُلِكَ لِمَكَانِ عُلُوّ رُتْبَتِهَا وَشِدَّتِهَا الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. فَفِي هَذَا النَّظَرِ لَا يُنْظَرُ إِلَى مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ، لَا أَنْ تَصِيرَ الْمَالِكِيَّةُ بَاطِلَةٌ. بله؛ در مرتبه نظر به مالکیت خداوند متعال، مجالی برای در نظر گرفتن مالکیت وجود ندارد، و این به دلیل بلندی مرتبه و شدت نامتناهی آن است. در این نظر به مالکیت ماهیت توجه نمی شود، نه این که مالکیت باطل گردد. وَهُذَا مَقَامٌ لَيْسَ شَيْءٌ غَيْرُهُ. فَالْعَارِفُ الْمُشَاهِدُ لِلَّهِ تَعَالَى بِحَقِيقَةِ الْإِيمَانِ، لَا يُبْطِلُ مَالِكِيَّتَهُ حِينَ الشُّهُودِ أَبَدًا، بَلْ مَعَ شُهُودِ الْأَمَلْكِيَّةِ لَا يَبْقَى تَجَالٌ لِأَنْ يُشَاهِدَ الْمَالِكِيَّةَ. و این مرتبه ای است که هیچ چیزی جز آن وجود ندارد. عارف که خداوند متعال را با حقیقت ایمان مشاهده می کند، هرگز مالکیت خود را هنگام شهود باطل نمیکند بلکه با وجود شهود مالکیت الهی، مجالی برای مشاهده مالکیت نمی ماند. وَفِي أَحْيَانِ شُهُودِ الْأَشْيَاءِ وَمَالِكِيَّتِهَا لَا يَكُونُ النَّظَرُ وَالشُّهُودُ مُتَوَجِهَا إِلَى الْأَمَلْكِيَّةِ. وَهُذَا يَتَطَرَّقُ الْحِجَابُ مِنَ الطَّرَفَيْنِ. و در مواقعی که اشیا و مالکیت آنها مشاهده می شود، نگاه و شهود به سمت مالکیت الهی معطوف نمی شود. به همین دلیل حجاب از هر دو طرف ایجاد می شود.

علاوه بر اینکه این موضوع وجدانی است؛ زیرا ما به طور کامل و صحیح در وجدان خود درک می کنیم که توانمند، آگاه و به طور واقعی موجود هستیم و وجود را حقیقتاً دارا هستیم و معنای مالکیت چیزی جز این نیست. چه مالکیتی کامل تر و قوی تر از این مالکیت و یافتگی واقعی که آن را درک می کنیم و با آن اعمال فراوان و شدیدی انجام می دهیم؟! نَعَمْ؛ فِي عَيْنِ هَذَا الْمَطْلَبِ لَا بُدَّ مِنْ أَنْ لَا يَغْفَلَ عَنِ الْأَمَلْكِيَّةِ الشَّدِيدَةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ الَّتِي لِلَّهِ تَعَالَى في عَيْنِ هَذِهِ الْمَرْتَبَةِ، إِذْ ثُمَّ يُفَوّض الْأَمْرَ إِلَى عِبَادِهِ، كَيْفَ وَالْمَاهِيَّةُ مُنْقَهِرَةٌ تَحْتَ نُورِ الْأَحَدِيَّةِ؟! فَلَا غِنَاءَ لَهَا إِلَّا بِاللَّهِ الْأَمْلَكِ. فَهُوَ تَعَالَى غِنَاؤُهَا وَحَيَاتُهَا وَعِلْمُهَا وَسَمْعُهَا وَبَصَرُهَا حَقِيقَةٌ. وَفِي عَيْنِ ذُلِكَ يَكُونُ هُوَ تَعَالَى أَمْلَكَ وَأَقْهَرَ وَأَغْنَى . (71 فَلَا جَيْرَ وَلَا تَفْوِيضَ.) بله؛ در عین این مطلب نباید از مالکیت شدید و نامتناهی خداوند متعال در این مرتبه غافل شد، زیرا او کار را به بندگانش واگذار نکرده است. چگونه ممکن است در حالی که ماهیت تحت نور احدیت مقهور است؟! پس هیچ غنایی ندارد مگر با خداوند که مالک تر است. اوست که غنای آنها، حیات، علم، شنوایی و بینایی آنها به حقیقت است. و در عین حال، او مالک تر، قاهر تر و بی نیازتر است. بنابراین نه جبر است و نه تفويض. نَعَمْ فِي مَرْتَبَةِ النَّظَرِ إِلَى أَمَلْكِيَّةِ اللهِ تَعَالَى لَا يَكُونُ بَجَالٌ لِلحَاظِ الْمَالِكِيَّةِ، وَذُلِكَ لِمَكَانِ عُلُوّ رُتْبَتِهَا وَشِدَّتِهَا الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. فَفِي هَذَا النَّظَرِ لَا يُنْظَرُ إِلَى مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ، لَا أَنْ تَصِيرَ الْمَالِكِيَّةُ بَاطِلَةٌ. بله؛ در مرتبه نظر به مالکیت خداوند متعال، مجالی برای در نظر گرفتن مالکیت وجود ندارد، و این به دلیل بلندی مرتبه و شدت نامتناهی آن است. در این نظر به مالکیت ماهیت توجه نمی شود، نه این که مالکیت باطل گردد. وَهُذَا مَقَامٌ لَيْسَ شَيْءٌ غَيْرُهُ. فَالْعَارِفُ الْمُشَاهِدُ لِلَّهِ تَعَالَى بِحَقِيقَةِ الْإِيمَانِ، لَا يُبْطِلُ مَالِكِيَّتَهُ حِينَ الشُّهُودِ أَبَدًا، بَلْ مَعَ شُهُودِ الْأَمَلْكِيَّةِ لَا يَبْقَى تَجَالٌ لِأَنْ يُشَاهِدَ الْمَالِكِيَّةَ. و این مرتبه ای است که هیچ چیزی جز آن وجود ندارد. عارف که خداوند متعال را با حقیقت ایمان مشاهده می کند، هرگز مالکیت خود را هنگام شهود باطل نمیکند بلکه با وجود شهود مالکیت الهی، مجالی برای مشاهده مالکیت نمی ماند. وَفِي أَحْيَانِ شُهُودِ الْأَشْيَاءِ وَمَالِكِيَّتِهَا لَا يَكُونُ النَّظَرُ وَالشُّهُودُ مُتَوَجِهَا إِلَى الْأَمَلْكِيَّةِ. وَهُذَا يَتَطَرَّقُ الْحِجَابُ مِنَ الطَّرَفَيْنِ. و در مواقعی که اشیا و مالکیت آنها مشاهده می شود، نگاه و شهود به سمت مالکیت الهی معطوف نمی شود. به همین دلیل حجاب از هر دو طرف ایجاد می شود.

لِأَنَّهُ بِتَوَجُهِ الشُّهُودِ إِلَى الْأَمَلْكِيَّةِ الذَّاتِيَّةِ الْإِهِيَّةِ لَا يَبْقَى بَجَالٌ لِشُهُودِ الخَلْقِ وَشُهُودِ الْمَالِكِيَّةِ. وَهُذَا هُوَ حِجَابِيَّةُ اللَّهِ تَعَالَى عَنْ غَيْرِهِ. زیرا با معطوف شدن شهود به مالکیت ذاتی الهی مجالی برای مشاهده خلق و مالکیت آنها باقی نمی ماند. و این است حجاب بودن خداوند متعال برای غیر او. : فَهُوَ تَعَالَى بِنُورِهِ صَارَ حِجَابًا عَن الخَلْقِ وَإِنَّهُ بِتَوَجُهِ الشُّهُودِ إِلَى مَالِكِيَّة المَاهِيَّة في رتبة الخلق وَالثَّمَلُكِ يَكُونُ شُهُودُ الْخَلْقِ حِجَابًا عَنِ الْحَقِّ فَالْحِجَابُ مِنَ الطَّرَفَيْنِ. زیرا او متعال با نور خود حجابی بر خلق شده است و هنگامی که شهود به سمت مالکیت ماهیت در مرتبه خلق و تملک آن معطوف شود، مشاهده خلق حجابی از حق می شود. بنابراین حجاب از هر دو طرف است. : وَالْعَرَضُ: إِنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ لِحَاظِ الْمَالِكِيَّةِ الَّتي تَكُونُ وَاقِعِيَّةٌ وَحَقِيقِيَّةٌ، لَا تَجَازِيَّةٌ اعْتِبَارِيَّةٌ. فَإِنَّ بِهَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ تَظْهَرُ الْغَيْرِيَّةُ الْوَاقِعِيَّةُ. فَلَوْ نَظَرْتَ إِلَى الْمَاهِيَّةِ الْمَالِكَةِ أَو النُّورِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّةُ الْمَاهِيَّةِ لَهُ، يَتَحَقَّقُ الْحِجَابُ وَالْغَيْرُ. و مقصود این است که باید به مالکیتی توجه کرد که واقعی و حقیقی باشد نه مجازی و اعتباری. زیرا با این مالکیت، غیریت واقعی آشکار می شود. پس اگر به ماهیت مالک یا نور از جهت مالکیت ماهیت بر آن نگاه کنی، حجاب و غیریت تحقق می یابد. وَبِعِبَارَة أَحْرَى مَتَى تَحَقَّقَتِ الْمَالِكِيَّةُ الَّتِي هِيَ مِلاكُ التَّعَيُّنِ وَالتَّحَدُّدِ ، يَتَحَقَّقُ الْغَيْرُ الَّذِي يَكُونُ خَلْقًا وَمُتَعَيّنًا تَحْدُودًا. وَهُذَا الْغَيْرُ هُوَ حِجَابُ اللَّهِ تَعَالَى . فَالصَّادِرُ الْأَوَّلُ حِجَابٌ عَنِ اللَّهِ لِلصَّادِرِ الثَّانِي، وَكَذَا الثَّانِي لِلثَّالِثِ، وَهَكَذَا، فَالْحِجَابُ الْأَكْبَرُ الْأَعْظَمُ هُوَ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ. وَكُلُّ مَوْجُودٍ حِجَابٌ لِمَا بَعْدَهُ، فَيَتَزَايَدُ الْحُجُبُ إِلَى سَبْعِينَ أَلْفِ وَأَزْيَدَ . فَالْغَيْرُ، أَيْ الْمَاهِيَّةُ الْمَالِكَةُ حِجَابٌ وَخَلْقٌ. به عبارت دیگر، هنگامی که مالکیت که ملاک تعیّن و تحدّد ،است تحقق می یابد، غیریت که همان خلق و متعیّن محدود است به وجود می آید. و این غیریت حجاب خداوند متعال است. پس صادر اول حجابی است از خداوند برای صادر دوم، و همین طور دوم برای سوم و به همین ترتیب ادامه دارد. بنابراین حجاب بزرگ و اعظم، صادر اول است. و هر موجودی حجابی است برای آنچه پس از اوست و این حجابها تا هفتاد هزار و بیشتر افزایش می یابد. پس غیریت یعنی ماهیت مالک حجاب و خلق است. وَبِالجُمْلَةِ، فَالْمَالِكِيَّةُ أَمْرٌ وَاقِعِيٌّ لَا تَجَازِيٌّ، وَكُنْهُهَا عِبَارَةٌ عَنْ أَحْدِ مَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مِنْ نُورِ اللَّهِ تَعَالَى بِإِذْنِ اللهِ وَرِضَائِهِ بِالْمِقْدَارِ الَّذِي يُحَدِّدُهُ اللَّهُ وَيُقَدِّرُ وِجْدَاهَا.

لِأَنَّهُ بِتَوَجُهِ الشُّهُودِ إِلَى الْأَمَلْكِيَّةِ الذَّاتِيَّةِ الْإِهِيَّةِ لَا يَبْقَى بَجَالٌ لِشُهُودِ الخَلْقِ وَشُهُودِ الْمَالِكِيَّةِ. وَهُذَا هُوَ حِجَابِيَّةُ اللَّهِ تَعَالَى عَنْ غَيْرِهِ. زیرا با معطوف شدن شهود به مالکیت ذاتی الهی مجالی برای مشاهده خلق و مالکیت آنها باقی نمی ماند. و این است حجاب بودن خداوند متعال برای غیر او. : فَهُوَ تَعَالَى بِنُورِهِ صَارَ حِجَابًا عَن الخَلْقِ وَإِنَّهُ بِتَوَجُهِ الشُّهُودِ إِلَى مَالِكِيَّة المَاهِيَّة في رتبة الخلق وَالثَّمَلُكِ يَكُونُ شُهُودُ الْخَلْقِ حِجَابًا عَنِ الْحَقِّ فَالْحِجَابُ مِنَ الطَّرَفَيْنِ. زیرا او متعال با نور خود حجابی بر خلق شده است و هنگامی که شهود به سمت مالکیت ماهیت در مرتبه خلق و تملک آن معطوف شود، مشاهده خلق حجابی از حق می شود. بنابراین حجاب از هر دو طرف است. : وَالْعَرَضُ: إِنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ لِحَاظِ الْمَالِكِيَّةِ الَّتي تَكُونُ وَاقِعِيَّةٌ وَحَقِيقِيَّةٌ، لَا تَجَازِيَّةٌ اعْتِبَارِيَّةٌ. فَإِنَّ بِهَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ تَظْهَرُ الْغَيْرِيَّةُ الْوَاقِعِيَّةُ. فَلَوْ نَظَرْتَ إِلَى الْمَاهِيَّةِ الْمَالِكَةِ أَو النُّورِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّةُ الْمَاهِيَّةِ لَهُ، يَتَحَقَّقُ الْحِجَابُ وَالْغَيْرُ. و مقصود این است که باید به مالکیتی توجه کرد که واقعی و حقیقی باشد نه مجازی و اعتباری. زیرا با این مالکیت، غیریت واقعی آشکار می شود. پس اگر به ماهیت مالک یا نور از جهت مالکیت ماهیت بر آن نگاه کنی، حجاب و غیریت تحقق می یابد. وَبِعِبَارَة أَحْرَى مَتَى تَحَقَّقَتِ الْمَالِكِيَّةُ الَّتِي هِيَ مِلاكُ التَّعَيُّنِ وَالتَّحَدُّدِ ، يَتَحَقَّقُ الْغَيْرُ الَّذِي يَكُونُ خَلْقًا وَمُتَعَيّنًا تَحْدُودًا. وَهُذَا الْغَيْرُ هُوَ حِجَابُ اللَّهِ تَعَالَى . فَالصَّادِرُ الْأَوَّلُ حِجَابٌ عَنِ اللَّهِ لِلصَّادِرِ الثَّانِي، وَكَذَا الثَّانِي لِلثَّالِثِ، وَهَكَذَا، فَالْحِجَابُ الْأَكْبَرُ الْأَعْظَمُ هُوَ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ. وَكُلُّ مَوْجُودٍ حِجَابٌ لِمَا بَعْدَهُ، فَيَتَزَايَدُ الْحُجُبُ إِلَى سَبْعِينَ أَلْفِ وَأَزْيَدَ . فَالْغَيْرُ، أَيْ الْمَاهِيَّةُ الْمَالِكَةُ حِجَابٌ وَخَلْقٌ. به عبارت دیگر، هنگامی که مالکیت که ملاک تعیّن و تحدّد ،است تحقق می یابد، غیریت که همان خلق و متعیّن محدود است به وجود می آید. و این غیریت حجاب خداوند متعال است. پس صادر اول حجابی است از خداوند برای صادر دوم، و همین طور دوم برای سوم و به همین ترتیب ادامه دارد. بنابراین حجاب بزرگ و اعظم، صادر اول است. و هر موجودی حجابی است برای آنچه پس از اوست و این حجابها تا هفتاد هزار و بیشتر افزایش می یابد. پس غیریت یعنی ماهیت مالک حجاب و خلق است. وَبِالجُمْلَةِ، فَالْمَالِكِيَّةُ أَمْرٌ وَاقِعِيٌّ لَا تَجَازِيٌّ، وَكُنْهُهَا عِبَارَةٌ عَنْ أَحْدِ مَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مِنْ نُورِ اللَّهِ تَعَالَى بِإِذْنِ اللهِ وَرِضَائِهِ بِالْمِقْدَارِ الَّذِي يُحَدِّدُهُ اللَّهُ وَيُقَدِّرُ وِجْدَاهَا.

لِأَنَّهُ بِتَوَجُهِ الشُّهُودِ إِلَى الْأَمَلْكِيَّةِ الذَّاتِيَّةِ الْإِهِيَّةِ لَا يَبْقَى بَجَالٌ لِشُهُودِ الخَلْقِ وَشُهُودِ الْمَالِكِيَّةِ. وَهُذَا هُوَ حِجَابِيَّةُ اللَّهِ تَعَالَى عَنْ غَيْرِهِ. زیرا با معطوف شدن شهود به مالکیت ذاتی الهی مجالی برای مشاهده خلق و مالکیت آنها باقی نمی ماند. و این است حجاب بودن خداوند متعال برای غیر او. : فَهُوَ تَعَالَى بِنُورِهِ صَارَ حِجَابًا عَن الخَلْقِ وَإِنَّهُ بِتَوَجُهِ الشُّهُودِ إِلَى مَالِكِيَّة المَاهِيَّة في رتبة الخلق وَالثَّمَلُكِ يَكُونُ شُهُودُ الْخَلْقِ حِجَابًا عَنِ الْحَقِّ فَالْحِجَابُ مِنَ الطَّرَفَيْنِ. زیرا او متعال با نور خود حجابی بر خلق شده است و هنگامی که شهود به سمت مالکیت ماهیت در مرتبه خلق و تملک آن معطوف شود، مشاهده خلق حجابی از حق می شود. بنابراین حجاب از هر دو طرف است. : وَالْعَرَضُ: إِنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ لِحَاظِ الْمَالِكِيَّةِ الَّتي تَكُونُ وَاقِعِيَّةٌ وَحَقِيقِيَّةٌ، لَا تَجَازِيَّةٌ اعْتِبَارِيَّةٌ. فَإِنَّ بِهَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ تَظْهَرُ الْغَيْرِيَّةُ الْوَاقِعِيَّةُ. فَلَوْ نَظَرْتَ إِلَى الْمَاهِيَّةِ الْمَالِكَةِ أَو النُّورِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّةُ الْمَاهِيَّةِ لَهُ، يَتَحَقَّقُ الْحِجَابُ وَالْغَيْرُ. و مقصود این است که باید به مالکیتی توجه کرد که واقعی و حقیقی باشد نه مجازی و اعتباری. زیرا با این مالکیت، غیریت واقعی آشکار می شود. پس اگر به ماهیت مالک یا نور از جهت مالکیت ماهیت بر آن نگاه کنی، حجاب و غیریت تحقق می یابد. وَبِعِبَارَة أَحْرَى مَتَى تَحَقَّقَتِ الْمَالِكِيَّةُ الَّتِي هِيَ مِلاكُ التَّعَيُّنِ وَالتَّحَدُّدِ ، يَتَحَقَّقُ الْغَيْرُ الَّذِي يَكُونُ خَلْقًا وَمُتَعَيّنًا تَحْدُودًا. وَهُذَا الْغَيْرُ هُوَ حِجَابُ اللَّهِ تَعَالَى . فَالصَّادِرُ الْأَوَّلُ حِجَابٌ عَنِ اللَّهِ لِلصَّادِرِ الثَّانِي، وَكَذَا الثَّانِي لِلثَّالِثِ، وَهَكَذَا، فَالْحِجَابُ الْأَكْبَرُ الْأَعْظَمُ هُوَ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ. وَكُلُّ مَوْجُودٍ حِجَابٌ لِمَا بَعْدَهُ، فَيَتَزَايَدُ الْحُجُبُ إِلَى سَبْعِينَ أَلْفِ وَأَزْيَدَ . فَالْغَيْرُ، أَيْ الْمَاهِيَّةُ الْمَالِكَةُ حِجَابٌ وَخَلْقٌ. به عبارت دیگر، هنگامی که مالکیت که ملاک تعیّن و تحدّد ،است تحقق می یابد، غیریت که همان خلق و متعیّن محدود است به وجود می آید. و این غیریت حجاب خداوند متعال است. پس صادر اول حجابی است از خداوند برای صادر دوم، و همین طور دوم برای سوم و به همین ترتیب ادامه دارد. بنابراین حجاب بزرگ و اعظم، صادر اول است. و هر موجودی حجابی است برای آنچه پس از اوست و این حجابها تا هفتاد هزار و بیشتر افزایش می یابد. پس غیریت یعنی ماهیت مالک حجاب و خلق است. وَبِالجُمْلَةِ، فَالْمَالِكِيَّةُ أَمْرٌ وَاقِعِيٌّ لَا تَجَازِيٌّ، وَكُنْهُهَا عِبَارَةٌ عَنْ أَحْدِ مَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مِنْ نُورِ اللَّهِ تَعَالَى بِإِذْنِ اللهِ وَرِضَائِهِ بِالْمِقْدَارِ الَّذِي يُحَدِّدُهُ اللَّهُ وَيُقَدِّرُ وِجْدَاهَا.

لِأَنَّهُ بِتَوَجُهِ الشُّهُودِ إِلَى الْأَمَلْكِيَّةِ الذَّاتِيَّةِ الْإِهِيَّةِ لَا يَبْقَى بَجَالٌ لِشُهُودِ الخَلْقِ وَشُهُودِ الْمَالِكِيَّةِ. وَهُذَا هُوَ حِجَابِيَّةُ اللَّهِ تَعَالَى عَنْ غَيْرِهِ. زیرا با معطوف شدن شهود به مالکیت ذاتی الهی مجالی برای مشاهده خلق و مالکیت آنها باقی نمی ماند. و این است حجاب بودن خداوند متعال برای غیر او. : فَهُوَ تَعَالَى بِنُورِهِ صَارَ حِجَابًا عَن الخَلْقِ وَإِنَّهُ بِتَوَجُهِ الشُّهُودِ إِلَى مَالِكِيَّة المَاهِيَّة في رتبة الخلق وَالثَّمَلُكِ يَكُونُ شُهُودُ الْخَلْقِ حِجَابًا عَنِ الْحَقِّ فَالْحِجَابُ مِنَ الطَّرَفَيْنِ. زیرا او متعال با نور خود حجابی بر خلق شده است و هنگامی که شهود به سمت مالکیت ماهیت در مرتبه خلق و تملک آن معطوف شود، مشاهده خلق حجابی از حق می شود. بنابراین حجاب از هر دو طرف است. : وَالْعَرَضُ: إِنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ لِحَاظِ الْمَالِكِيَّةِ الَّتي تَكُونُ وَاقِعِيَّةٌ وَحَقِيقِيَّةٌ، لَا تَجَازِيَّةٌ اعْتِبَارِيَّةٌ. فَإِنَّ بِهَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ تَظْهَرُ الْغَيْرِيَّةُ الْوَاقِعِيَّةُ. فَلَوْ نَظَرْتَ إِلَى الْمَاهِيَّةِ الْمَالِكَةِ أَو النُّورِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّةُ الْمَاهِيَّةِ لَهُ، يَتَحَقَّقُ الْحِجَابُ وَالْغَيْرُ. و مقصود این است که باید به مالکیتی توجه کرد که واقعی و حقیقی باشد نه مجازی و اعتباری. زیرا با این مالکیت، غیریت واقعی آشکار می شود. پس اگر به ماهیت مالک یا نور از جهت مالکیت ماهیت بر آن نگاه کنی، حجاب و غیریت تحقق می یابد. وَبِعِبَارَة أَحْرَى مَتَى تَحَقَّقَتِ الْمَالِكِيَّةُ الَّتِي هِيَ مِلاكُ التَّعَيُّنِ وَالتَّحَدُّدِ ، يَتَحَقَّقُ الْغَيْرُ الَّذِي يَكُونُ خَلْقًا وَمُتَعَيّنًا تَحْدُودًا. وَهُذَا الْغَيْرُ هُوَ حِجَابُ اللَّهِ تَعَالَى . فَالصَّادِرُ الْأَوَّلُ حِجَابٌ عَنِ اللَّهِ لِلصَّادِرِ الثَّانِي، وَكَذَا الثَّانِي لِلثَّالِثِ، وَهَكَذَا، فَالْحِجَابُ الْأَكْبَرُ الْأَعْظَمُ هُوَ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ. وَكُلُّ مَوْجُودٍ حِجَابٌ لِمَا بَعْدَهُ، فَيَتَزَايَدُ الْحُجُبُ إِلَى سَبْعِينَ أَلْفِ وَأَزْيَدَ . فَالْغَيْرُ، أَيْ الْمَاهِيَّةُ الْمَالِكَةُ حِجَابٌ وَخَلْقٌ. به عبارت دیگر، هنگامی که مالکیت که ملاک تعیّن و تحدّد ،است تحقق می یابد، غیریت که همان خلق و متعیّن محدود است به وجود می آید. و این غیریت حجاب خداوند متعال است. پس صادر اول حجابی است از خداوند برای صادر دوم، و همین طور دوم برای سوم و به همین ترتیب ادامه دارد. بنابراین حجاب بزرگ و اعظم، صادر اول است. و هر موجودی حجابی است برای آنچه پس از اوست و این حجابها تا هفتاد هزار و بیشتر افزایش می یابد. پس غیریت یعنی ماهیت مالک حجاب و خلق است. وَبِالجُمْلَةِ، فَالْمَالِكِيَّةُ أَمْرٌ وَاقِعِيٌّ لَا تَجَازِيٌّ، وَكُنْهُهَا عِبَارَةٌ عَنْ أَحْدِ مَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مِنْ نُورِ اللَّهِ تَعَالَى بِإِذْنِ اللهِ وَرِضَائِهِ بِالْمِقْدَارِ الَّذِي يُحَدِّدُهُ اللَّهُ وَيُقَدِّرُ وِجْدَاهَا.

و به طور کلی، مالکیت امری واقعی است نه مجازی و حقیقت آن به معنای دریافت ماهیت صادر اول از نور خداوند متعال، به اذن و رضایت خداوند به اندازه ای است که خداوند آن را تعیین و وجدان آن را مقدر می کند. فَفِي لخصوصِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ أَجَازَ فِي أَنْ يَجِدَ مِنْهُ تَعَالَى الْكَمَالَاتِ الْغَيْرَ الْمُتَنَاهِيَةِ عَدَدًا وَفي كُل وَاحِدٍ شِدَّةً، وَلكِنْ فِيمَا سِوَاهُ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ الْمَخْلُوقَةِ فِي الْمَرَاتِبِ الْمُتَأَخِرَةِ يَكُونُ مِقْدَارٌ مِنْ وَجْدَانِ كَمَالٍ وَاحِدٍ أَوْ كَمَالَيْنِ أَوْ أَكْثَرَ، وَقَدْ يَزِيدُ في ذلِكَ الْمِقْدَارِ وَقَدْ يَنْقُصُ. پس در خصوص صادر ،اول اجازه داده شده است که از خداوند متعال کمالات نامتناهی از لحاظ تعداد و در هر یک شدت را دریافت کند. اما در مورد ماهیات مخلوق دیگر در مراتب متأخر، میزان محدودی از کمال یک یا دو یا چند کمال دریافت می شود و این میزان ممکن است افزایش یا کاهش یابد. كُل ذلِكَ بِلَا تَغْيِيرِ مِنَ اللّهِ تَعَالَى بَلْ هُوَ ثَابِتٌ لَا يَتَغَيَّرُ، وَإِنَّمَا التَّغَيُّرُ فِي الْمَاهِيَّاتِ الْآخِذَةِ الْمَالِكَةِ. همه اینها بدون هیچ تغییری از سوی خداوند متعال است، بلکه او ثابت است و تغییر نمی کند، و تغییر تنها در ماهیات دریافت کننده و مالک رخ می دهد. هذَا بِالنِّسْبَةِ إِلَى الصَّادِرِ الْأَوَّلِ، وَأَمَّا غَيْرُهُ مِنْ سَائِرِ الْمَخْلُوقَاتِ، فَفِي خَلْقِهَا احْتِمَالَانِ، فَلِهَذَا لَا يُمكنُ الْجُزْمُ بِوَاحِدٍ مِنْهُمَا. این مربوط به صادر اول است اما در مورد سایر مخلوقات در خلقت آنها دو احتمال وجود دارد، و به همین دلیل نمی توان به قطعیت یکی از آنها حکم کرد. أَحَدُهُمَا: كَوْنُ الْخَالِقِ هُوَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَلكِنْ بِمَعْنَى كَوْنِهِ وعَاءَ مَشِيَّةِ اللَّهِ، قَدْ أَحْدَثَ اللَّهُ فِي نَفْسِهِ مَشِيَّتَهُ الْمُقَدَّسَةَ. فَإِذَنْ يَأْخُذُ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ نُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ بِإِذْنِهِ وَرِضَائِهِ وَتَمْلِكُونَهُ بِإِجَازَتِهِ مِقْدَارٍ يَشَاءُ بِالْمَشِيَّةِ الَّتِي أَحْدَثَهَا اللَّهُ فِيهِ. یکی از این احتمالات این است که خالق پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم ،باشد اما به این معنا که او ظرف اراده خداوند است و خداوند اراده مقدس خود را در ذات او ایجاد کرده است. بنابراین، ماهیات را از نور صادر اول به اذن و رضای او می گیرد و آنها را به مقداری که خداوند در اراده خود ایجاد کرده است، تملک می کند. وَهُذَا الْأَحْذُ إِنَّمَا هُوَ مِنْ نُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّتُهُ لَهُ، لَا مِنْ حَيْثُ أَمَلْكِيَّةِ اللَّهِ تَعَالَى. فَمِنْ هَذَا الخَيْثِ يَأْتِي الخَلْقُ مِنْ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ الَّذِي يَكُونُ وِعَاءَ مَشِيَّةِ اللَّهِ تَعَالَى، وَيَتَحَقَّقُ نِظَامُ الْأَشْرَفِ فَالْأَشْرَفِ.

و به طور کلی، مالکیت امری واقعی است نه مجازی و حقیقت آن به معنای دریافت ماهیت صادر اول از نور خداوند متعال، به اذن و رضایت خداوند به اندازه ای است که خداوند آن را تعیین و وجدان آن را مقدر می کند. فَفِي لخصوصِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ أَجَازَ فِي أَنْ يَجِدَ مِنْهُ تَعَالَى الْكَمَالَاتِ الْغَيْرَ الْمُتَنَاهِيَةِ عَدَدًا وَفي كُل وَاحِدٍ شِدَّةً، وَلكِنْ فِيمَا سِوَاهُ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ الْمَخْلُوقَةِ فِي الْمَرَاتِبِ الْمُتَأَخِرَةِ يَكُونُ مِقْدَارٌ مِنْ وَجْدَانِ كَمَالٍ وَاحِدٍ أَوْ كَمَالَيْنِ أَوْ أَكْثَرَ، وَقَدْ يَزِيدُ في ذلِكَ الْمِقْدَارِ وَقَدْ يَنْقُصُ. پس در خصوص صادر ،اول اجازه داده شده است که از خداوند متعال کمالات نامتناهی از لحاظ تعداد و در هر یک شدت را دریافت کند. اما در مورد ماهیات مخلوق دیگر در مراتب متأخر، میزان محدودی از کمال یک یا دو یا چند کمال دریافت می شود و این میزان ممکن است افزایش یا کاهش یابد. كُل ذلِكَ بِلَا تَغْيِيرِ مِنَ اللّهِ تَعَالَى بَلْ هُوَ ثَابِتٌ لَا يَتَغَيَّرُ، وَإِنَّمَا التَّغَيُّرُ فِي الْمَاهِيَّاتِ الْآخِذَةِ الْمَالِكَةِ. همه اینها بدون هیچ تغییری از سوی خداوند متعال است، بلکه او ثابت است و تغییر نمی کند، و تغییر تنها در ماهیات دریافت کننده و مالک رخ می دهد. هذَا بِالنِّسْبَةِ إِلَى الصَّادِرِ الْأَوَّلِ، وَأَمَّا غَيْرُهُ مِنْ سَائِرِ الْمَخْلُوقَاتِ، فَفِي خَلْقِهَا احْتِمَالَانِ، فَلِهَذَا لَا يُمكنُ الْجُزْمُ بِوَاحِدٍ مِنْهُمَا. این مربوط به صادر اول است اما در مورد سایر مخلوقات در خلقت آنها دو احتمال وجود دارد، و به همین دلیل نمی توان به قطعیت یکی از آنها حکم کرد. أَحَدُهُمَا: كَوْنُ الْخَالِقِ هُوَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَلكِنْ بِمَعْنَى كَوْنِهِ وعَاءَ مَشِيَّةِ اللَّهِ، قَدْ أَحْدَثَ اللَّهُ فِي نَفْسِهِ مَشِيَّتَهُ الْمُقَدَّسَةَ. فَإِذَنْ يَأْخُذُ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ نُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ بِإِذْنِهِ وَرِضَائِهِ وَتَمْلِكُونَهُ بِإِجَازَتِهِ مِقْدَارٍ يَشَاءُ بِالْمَشِيَّةِ الَّتِي أَحْدَثَهَا اللَّهُ فِيهِ. یکی از این احتمالات این است که خالق پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم ،باشد اما به این معنا که او ظرف اراده خداوند است و خداوند اراده مقدس خود را در ذات او ایجاد کرده است. بنابراین، ماهیات را از نور صادر اول به اذن و رضای او می گیرد و آنها را به مقداری که خداوند در اراده خود ایجاد کرده است، تملک می کند. وَهُذَا الْأَحْذُ إِنَّمَا هُوَ مِنْ نُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّتُهُ لَهُ، لَا مِنْ حَيْثُ أَمَلْكِيَّةِ اللَّهِ تَعَالَى. فَمِنْ هَذَا الخَيْثِ يَأْتِي الخَلْقُ مِنْ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ الَّذِي يَكُونُ وِعَاءَ مَشِيَّةِ اللَّهِ تَعَالَى، وَيَتَحَقَّقُ نِظَامُ الْأَشْرَفِ فَالْأَشْرَفِ.

و به طور کلی، مالکیت امری واقعی است نه مجازی و حقیقت آن به معنای دریافت ماهیت صادر اول از نور خداوند متعال، به اذن و رضایت خداوند به اندازه ای است که خداوند آن را تعیین و وجدان آن را مقدر می کند. فَفِي لخصوصِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ أَجَازَ فِي أَنْ يَجِدَ مِنْهُ تَعَالَى الْكَمَالَاتِ الْغَيْرَ الْمُتَنَاهِيَةِ عَدَدًا وَفي كُل وَاحِدٍ شِدَّةً، وَلكِنْ فِيمَا سِوَاهُ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ الْمَخْلُوقَةِ فِي الْمَرَاتِبِ الْمُتَأَخِرَةِ يَكُونُ مِقْدَارٌ مِنْ وَجْدَانِ كَمَالٍ وَاحِدٍ أَوْ كَمَالَيْنِ أَوْ أَكْثَرَ، وَقَدْ يَزِيدُ في ذلِكَ الْمِقْدَارِ وَقَدْ يَنْقُصُ. پس در خصوص صادر ،اول اجازه داده شده است که از خداوند متعال کمالات نامتناهی از لحاظ تعداد و در هر یک شدت را دریافت کند. اما در مورد ماهیات مخلوق دیگر در مراتب متأخر، میزان محدودی از کمال یک یا دو یا چند کمال دریافت می شود و این میزان ممکن است افزایش یا کاهش یابد. كُل ذلِكَ بِلَا تَغْيِيرِ مِنَ اللّهِ تَعَالَى بَلْ هُوَ ثَابِتٌ لَا يَتَغَيَّرُ، وَإِنَّمَا التَّغَيُّرُ فِي الْمَاهِيَّاتِ الْآخِذَةِ الْمَالِكَةِ. همه اینها بدون هیچ تغییری از سوی خداوند متعال است، بلکه او ثابت است و تغییر نمی کند، و تغییر تنها در ماهیات دریافت کننده و مالک رخ می دهد. هذَا بِالنِّسْبَةِ إِلَى الصَّادِرِ الْأَوَّلِ، وَأَمَّا غَيْرُهُ مِنْ سَائِرِ الْمَخْلُوقَاتِ، فَفِي خَلْقِهَا احْتِمَالَانِ، فَلِهَذَا لَا يُمكنُ الْجُزْمُ بِوَاحِدٍ مِنْهُمَا. این مربوط به صادر اول است اما در مورد سایر مخلوقات در خلقت آنها دو احتمال وجود دارد، و به همین دلیل نمی توان به قطعیت یکی از آنها حکم کرد. أَحَدُهُمَا: كَوْنُ الْخَالِقِ هُوَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَلكِنْ بِمَعْنَى كَوْنِهِ وعَاءَ مَشِيَّةِ اللَّهِ، قَدْ أَحْدَثَ اللَّهُ فِي نَفْسِهِ مَشِيَّتَهُ الْمُقَدَّسَةَ. فَإِذَنْ يَأْخُذُ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ نُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ بِإِذْنِهِ وَرِضَائِهِ وَتَمْلِكُونَهُ بِإِجَازَتِهِ مِقْدَارٍ يَشَاءُ بِالْمَشِيَّةِ الَّتِي أَحْدَثَهَا اللَّهُ فِيهِ. یکی از این احتمالات این است که خالق پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم ،باشد اما به این معنا که او ظرف اراده خداوند است و خداوند اراده مقدس خود را در ذات او ایجاد کرده است. بنابراین، ماهیات را از نور صادر اول به اذن و رضای او می گیرد و آنها را به مقداری که خداوند در اراده خود ایجاد کرده است، تملک می کند. وَهُذَا الْأَحْذُ إِنَّمَا هُوَ مِنْ نُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّتُهُ لَهُ، لَا مِنْ حَيْثُ أَمَلْكِيَّةِ اللَّهِ تَعَالَى. فَمِنْ هَذَا الخَيْثِ يَأْتِي الخَلْقُ مِنْ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ الَّذِي يَكُونُ وِعَاءَ مَشِيَّةِ اللَّهِ تَعَالَى، وَيَتَحَقَّقُ نِظَامُ الْأَشْرَفِ فَالْأَشْرَفِ.

و به طور کلی، مالکیت امری واقعی است نه مجازی و حقیقت آن به معنای دریافت ماهیت صادر اول از نور خداوند متعال، به اذن و رضایت خداوند به اندازه ای است که خداوند آن را تعیین و وجدان آن را مقدر می کند. فَفِي لخصوصِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ أَجَازَ فِي أَنْ يَجِدَ مِنْهُ تَعَالَى الْكَمَالَاتِ الْغَيْرَ الْمُتَنَاهِيَةِ عَدَدًا وَفي كُل وَاحِدٍ شِدَّةً، وَلكِنْ فِيمَا سِوَاهُ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ الْمَخْلُوقَةِ فِي الْمَرَاتِبِ الْمُتَأَخِرَةِ يَكُونُ مِقْدَارٌ مِنْ وَجْدَانِ كَمَالٍ وَاحِدٍ أَوْ كَمَالَيْنِ أَوْ أَكْثَرَ، وَقَدْ يَزِيدُ في ذلِكَ الْمِقْدَارِ وَقَدْ يَنْقُصُ. پس در خصوص صادر ،اول اجازه داده شده است که از خداوند متعال کمالات نامتناهی از لحاظ تعداد و در هر یک شدت را دریافت کند. اما در مورد ماهیات مخلوق دیگر در مراتب متأخر، میزان محدودی از کمال یک یا دو یا چند کمال دریافت می شود و این میزان ممکن است افزایش یا کاهش یابد. كُل ذلِكَ بِلَا تَغْيِيرِ مِنَ اللّهِ تَعَالَى بَلْ هُوَ ثَابِتٌ لَا يَتَغَيَّرُ، وَإِنَّمَا التَّغَيُّرُ فِي الْمَاهِيَّاتِ الْآخِذَةِ الْمَالِكَةِ. همه اینها بدون هیچ تغییری از سوی خداوند متعال است، بلکه او ثابت است و تغییر نمی کند، و تغییر تنها در ماهیات دریافت کننده و مالک رخ می دهد. هذَا بِالنِّسْبَةِ إِلَى الصَّادِرِ الْأَوَّلِ، وَأَمَّا غَيْرُهُ مِنْ سَائِرِ الْمَخْلُوقَاتِ، فَفِي خَلْقِهَا احْتِمَالَانِ، فَلِهَذَا لَا يُمكنُ الْجُزْمُ بِوَاحِدٍ مِنْهُمَا. این مربوط به صادر اول است اما در مورد سایر مخلوقات در خلقت آنها دو احتمال وجود دارد، و به همین دلیل نمی توان به قطعیت یکی از آنها حکم کرد. أَحَدُهُمَا: كَوْنُ الْخَالِقِ هُوَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَلكِنْ بِمَعْنَى كَوْنِهِ وعَاءَ مَشِيَّةِ اللَّهِ، قَدْ أَحْدَثَ اللَّهُ فِي نَفْسِهِ مَشِيَّتَهُ الْمُقَدَّسَةَ. فَإِذَنْ يَأْخُذُ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ نُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ بِإِذْنِهِ وَرِضَائِهِ وَتَمْلِكُونَهُ بِإِجَازَتِهِ مِقْدَارٍ يَشَاءُ بِالْمَشِيَّةِ الَّتِي أَحْدَثَهَا اللَّهُ فِيهِ. یکی از این احتمالات این است که خالق پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم ،باشد اما به این معنا که او ظرف اراده خداوند است و خداوند اراده مقدس خود را در ذات او ایجاد کرده است. بنابراین، ماهیات را از نور صادر اول به اذن و رضای او می گیرد و آنها را به مقداری که خداوند در اراده خود ایجاد کرده است، تملک می کند. وَهُذَا الْأَحْذُ إِنَّمَا هُوَ مِنْ نُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّتُهُ لَهُ، لَا مِنْ حَيْثُ أَمَلْكِيَّةِ اللَّهِ تَعَالَى. فَمِنْ هَذَا الخَيْثِ يَأْتِي الخَلْقُ مِنْ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ الَّذِي يَكُونُ وِعَاءَ مَشِيَّةِ اللَّهِ تَعَالَى، وَيَتَحَقَّقُ نِظَامُ الْأَشْرَفِ فَالْأَشْرَفِ.

و این دریافت، تنها از نور صادر اول از جهت مالکیت او بر آن است، نه از جهت مالکیت خداوند متعال. بنابراین از این جهت خلقت از صادر اول که ظرف اراده خداوند است صورت میگیرد، و نظام "اشرف بر اشرف" تحقق می یابد. فَمَاهِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ فَقَط تَأْخُذُ مِنْ نُورِ اللهِ تَعَالَى وَتَمْلِكُهُ مِلْكِيَّةً حَقِيقِيَّةٌ وَاقِعِيَّةً. وَأَمَّا غَيْرُهَا مِنْ سَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ، فَلَا تَأْخُذُ مِنْ هَذَا النُّورِ وَلَا تَمْلِكُهُ بِلَا وَسَط. پس تنها ماهیت صادر اول است که از نور خداوند متعال دریافت کرده و آن را به صورت مالکیت حقیقی و واقعی تملک می.کند اما سایر ماهیات این نور را مستقیماً دریافت نمی کنند و مالک آن نیستند. بَلْ تَمْلِكُ نُورَ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ لَهُ، لَا مِنْ حَيْثُ أَمَلَكِيَّةُ اللهِ تَعَالَى لَهُ، وَلكِنْ بِإِذْنِ اللَّهِ؛ إِذْ أَمَلْكِيَّتُهُ تَعَالَى مَحْفُوظَةٌ. بلکه آنها نور صادر اول را از جهت مالکیت صادر اول بر آن و نه از جهت مالکیت خداوند متعال بر آن، تملک می کنند، و این نیز به اذن خداوند است؛ چراکه مالکیت خداوند متعال محفوظ است. فَكَمَا أَنَّ مَالِكِيَّةَ الْمَاهِيَّاتِ مَحْفُوظَةٌ في جَمِيعِ الْمَرَاتِبِ، فَكَذَلِكَ أَمَلْكِيَّتُهُ تَعَالَى مَحْفُوظَةٌ فِي جَمِيعِهَا. (مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ fn[البقرة (2) / 255](footnote1-page255"> 1) الاحتجاج 1 / 201؛ بحار الأنوار 4 / 253

. (وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى وَهُم مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ). (2) . ( وَأُحْيِي الْمَوْتَى بِإِذْنِ الله) (3) .) همان طور که مالکیت ماهیات در تمامی مراتب محفوظ است مالکیت خداوند متعال نیز در همه این مراتب محفوظ می ماند. چه کسی می تواند نزد او شفاعت کند مگر با اجازه اش؟ و شفاعت نمی کنند مگر برای کسی که او رضایت دهد و خودشان از بیم او در هراسند و مردگان را به اذن خدا زنده می کنم. فَإِذَنْ يَكُونُ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ مَالِكًا لِنُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّةُ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ لَهُ، وَلكِنْ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى. بنابراین، علی علیه السلام مالک نور صادر اول است از جهت مالکیت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم بر آن، اما این مالکیت به اذن خداوند متعال صورت می گیرد.) وَهُكَذَا تُخْلَقُ الْأَنْبِيَاءُ مِنَ النُّورِ الْعَلَوِيَ عَلَيْهِ السَّلَامُ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّةُ عَلِي عَلَيْهِ السَّلَامُ مَالِكِيَّةً حَقِيقِيَّةُ، لَا مِنْ حَيْثُ أَمَلكِيَّةُ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ.

2) الأنبياء (21) / 28

3) آل عمران (3) / 49

و به همین ترتیب، پیامبران از نور علوی علیه السلام خلق می شوند، از جهت مالکیت حقیقی علی (علیه السلام ، نه از جهت مالکیت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم).) وَهَكَذَا وَهَكَذَا إِلَى الْفُسَقَةِ النَّاصِبِينَ، فَإِنَّهُمْ مَخْلُوقُونَ بِإِذْنِ اللَّهِ مِنْ نُورِ الشَّيْطَانِ، أَوْ مِنْ نُورٍ فُلَانٍ وفلان وفلان. و به همین ترتیب تا به فاسقان ناصبی می رسد که آنها به اذن خداوند از نور شیطان یا نور فلان و فلان و فلان خلق شده اند. فَلَا رَبْطَ لَهَا أَبَدًا بِاللَّهِ وَلَا بِأَنْبِيَائِهِ وَلَا بِأَوْلِيَائِهِ وَلَا بِالْمُؤْمِنِينَ. وَمَعَ ذَلِكَ لَمْ يُعْزِلِ اللَّهُ عَنْ سُلْطَانِهِ، وَلَا يَقَعُ شَيْءٌ إِلَّا بِإِذْنِهِ، وَلَا يَلْزَمُ تَحْدِيدُهُ أَبَدًا وَأَزَلًا. پس این ها هیچ ارتباطی با خداوند پیامبران اولیا و مؤمنین ندارند. با این حال، خداوند از سلطنت خود عزل نشده است، و هیچ چیزی بدون اذن او رخ نمی دهد و هیچ گونه محدودیتی برای او در گذشته و آینده وجود ندارد. وَثَانِيَهُمَا: كَوْنُ الخَالِقِ هُوَ اللهُ تَعَالَى، وَلكِنْ مِنْ نُور مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ فِي مَشْهَدِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ. فَيُشَاهِدُ كُلَّ مَا يُعْطِيهِ اللَّهُ تَعَالَى عَلَى الْعِبَادِ مِنْ نُورِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، فَيَصِيرُونَ مَالِكِينَ لِنُورِهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَيَنْبُتُ الْغَيْرِيَّةُ الْحَقِيقِيَّةُ وَيَتَحَقَّقُ الْغَيْرُ الْوَاقِعِيُّ، وَهِيَ الْمَاهِيَّةُ الَّتى لَا شَيْءٍ محض. و احتمال دوم این است که خالق خداوند متعال است اما از نور محمد (صلی الله علیه و آله وسلم در مشهد محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) . او هر چه را که خداوند از نور خود بر بندگان عطا می کند، مشاهده می کند، و بندگان مالک نور او (صلی الله علیه و آله وسلم) می شوند. غیریت حقیقی به اثبات می رسد و غیریت واقعی محقق می شود، که همان ماهیت محض هیچ است.) وَتَقُفُهَا بِالنُّورِ الْإِلهِي أَوْ نُورِ الْوَلَايَةِ. وَغَيْرُ اللَّهِ تَحْدِيدٌ لِهَذَا الْغَيْرِ . لَا لِلَّهِ تَعَالَى . مِنْ جِهَتَيْنِ : إِحْدَاهُمَا: جهَهُ أَمَلْكِيَّةِ اللَّهِ تَعَالَى فَلِهَذَا لَا يَلْزَمُ تَحْدِيدُهُ، كَيْفَ وَهُوَ الْمُمَلِكُ مِنْ نُورٍ نَفْسِهِ أَوْ نُورٍ وَلِيْهِ ؟! و تحقق آن (ماهیت ، به نور الهی یا نور ولایت است و غیریت خداوند به معنای محدود کردن این غیر است، نه محدود کردن خداوند متعال، و این از دو جهت است:) اول: از جهت مالکیت خداوند متعال بنابراین محدودیتی برای او لازم نیست؛ زیرا او کسی است که از نور خود یا نور ولی خود به دیگری تملیک می کند. وَثَانِيَتُهُمَا: كَوْنُ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ هَذَا النُّورَ بِنَفْس هَذَا النُّورِ، لَا بِنَفْسِهَا. قَبِ اللهِ يَمْلِكُ لَا بِنَفْسِهَا، فَلِهَذَا غَيْرُهُ لَا يَكُونُ تَحْدِيدًا لِلَّهِ تَعَالَى.

دوم اینکه مالکیت ماهیت بر این نور به واسطه خود این نور است نه به واسطه خود ماهیت. بنابراین، او به واسطه خداوند مالک است، نه به واسطه ذات خود؛ و به همین دلیل غیریت او، محدودیتی برای خداوند متعال ایجاد نمی کند. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْمَالِكِيَّةَ وَاقِعِيَّةٌ وَالتَّمْلِيكُ حَقِيقِيٌّ وَاقِعِيُّ. وَلَيْسَ مَعْنَى التَّمْلِيكِ وَالتَّمَلُكِ تَعَيُّنَ اللَّهِ بِالْمَاهِيَّاتِ، كَمَا قَالَ بَعْضُ الْعُرَفَاءِ، أَوْ تَعَيُّنَهُ بِنَفْسٍ ذَاتِهِ النُّورِي الْوُجُودِي، كَمَا قَالَهُ بَعْضٍ آخَرُ مِنْهُمْ. و مقصود این است که مالکیت واقعی است و تملیک حقیقی و واقعی. و معنای تملیک و تملک، تعین خداوند به ماهیات نیست، همان طور که برخی از عرفا گفته اند و یا تعین او به ذات نوری وجودی خودش، همان طور که برخی دیگر از آنان گفته اند. فَإِنَّهُمْ وَإِنْ كَانُوا يَلُوكُونَ بِلِسَانِهِمْ لَفْظَ التَّمْلِيكِ وَالْعَطَاءِ وَالْمِلْكِ وَالْفَيْضِ وَالْعَطَاءِ، وَلكِنْ يُرِيدُونَ مِنْ جَمِيع هُذِهِ الْأَلْفَاظِ (72 تَعَيُّنَ النُّورِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي بِالْحَقِيقَةِ فِي عَيْنِ وَحْدَتِهِ الْإِطْلَاقِيَّةِ، بِحَيْثُ تَكُونُ الْوَحْدَةُ عَيْنَ الْكَثرَة.) زیرا آنها هر چند با زبان خود واژه های تملیک عطا ملک، فیض و بخشش را به کار می برند، اما از تمامی این الفاظ، تعین نور نامتناهی در حقیقت و در عین وحدت اطلاقی آن را قصد میکنند به گونه ای که وحدت، عین کثرت باشد. وَهِذَا يَذْهَبُونَ إِلَى التَّوْحِيدِ الْأَفْعَالِ. كَيْفَ وَبَعْدَ هَذَا الْقَوْلِ يُنْبَتُ التَّوْحِيدُ الذَّاتِي فَضْلًا عَنِ الأفعالي؟! و به همین دلیل، آنها به توحید افعالی قائل می شوند. چگونه ممکن است که پس از این سخن، توحید ذاتی اثبات شود، چه رسد به توحید افعالی؟! وَأَمَّا صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ، فَإِذَا قَالَ بِالْعَطَاءِ وَالتَّمْلِيكِ، فَلَهُ في عَالَمَ التَّعْلِيمِ وَالتَّعَلُم بَيَانُ آخَرُ يُؤْمَى إِلَى مَقْصُودِهِ: بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ؛ قَالَ اللهُ تَعَالَى: هُذَا عَطَاؤُنَا فَآ مِّنْ أَوْ أَمسِكْ بِغَيْرِ حِسَابٍ (1 .") اما صاحب شریعت، هنگامی که از عطا و تملیک سخن می گوید، در عالم تعلیم و تعلم بیانی دیگر دارد که به مقصود او اشاره دارد: "این است بخشش ما، پس ببخش یا نگاه دار بدون هیچ حسابی".


1) ص (38) / 39

## تفاوت مکتب عرفان با تملیک حق از نور خود أعْلَمْ أَنَّ حَقِيقَةَ الْمَالِكِيَّةِ لَيْسَتْ مِمَّا يُعَرَّفُ بِالْمُعَرِفَاتِ وَالتَّحْدِيدَاتِ، كَيْفَ وَهِيَ شَيْئِيَّةُ مَاهِيَّتِنَا الَّتِي لَا شَيْءٍ تَحْضُ؟! وَهُذَا الْإِدْرَاكُ . أَيْ إِدْرَاكُ كَوْنِهَا شَيْئِيَّتَنَا وَمَا بِهِ تَحَقُقُنَا . إِنَّمَا هُوَ بِنَفْسٍ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ. فَلَيْسَ يُمكنُ تَحْدِيدُهَا وَلَا تَعْرِيفُهَا. بدان که حقیقت مالکیت با تعاریف و حدود قابل تعریف نیست چگونه ممکن است، در حالی که ماهیت ما که عین "هیچ بودن" است، از آن ناشی می شود؟! و این ادراک - یعنی درک اینکه آن مالکیت "هستی" ماست و چیزی است که تحقق ما با آن است - خود با همان مالکیت صورت میگیرد. بنابراین، تعیین حدود و تعریف آن ممکن نیست. وَإِنَّمَا الْمِقْدَارُ الَّذِي يُمْكِنُ أَنْ يُقَرَّرَ أَوْ يُحَرَّرَ هُوَ صَيْرُورَةُ الْمَالِكِ بِمَثَابَةٍ يُبْدَلُ مِنْهُ وَيُعْطَى وَيَجُودُ بِهِ بِكُلِّ مَنْ شَاءَ وَأَرَادَ، وَيَمْنَعُهُ عَنْ كُلِّ مَنْ يَشَاءُ. اما مقداری که میتوان آن را مشخص یا تبیین کرد این است که مالک به گونه ای می شود که می تواند از آن ببخشد، عطا کند و جود کند به هر کسی که بخواهد و اراده کند، و آن را از هر کسی که بخواهد، منع کند. فَتَسْلِيطُ اللَّهِ تَعَالَى مَاهِيَّةَ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ عَلَى نُورِهِ ت الْعَزِيزِ الْجَلِيلِ الْجَمِيلِ، وَجَعْلُ زِمَامٍ أَمْرِ ذُلِكَ النُّورِ بِيَدِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ بِمَثَابَةٍ يُعْطِي الصَّادِرُ الْأَوَّلُ مِنْ ذُلِكَ النُّورِ الْمُعْطَى بِهِ بِكُلِّ مَنْ يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ وَمِقْدَارٍ ، وَعَنْعُهُ عَنْ كُلَّ مَنْ يَشَاءُ، هُوَ الْعَطَاءُ وَالتَّمْلِيكُ وَالْمَالِكِيَّةُ الْحَقِيقِيَّةُ. پس تسلط دادن خداوند متعال ماهیت صادر اول را بر نور زیبای عزیز جلیل و جمیل خود، و قرار دادن زمام آن نور در دست صادر اول، به گونه ای که صادر اول از آن نوری که به او عطا شده است، به هر کسی که بخواهد، بدون حساب و اندازه ای ببخشد یا از هر کسی که بخواهد، منع کند، این همان عطا، تملیک و مالکیت حقیقی است. ## لا جبر و لا تفويض در تملیک نور ولایت فَإِنَّ عِنَايَةَ الْمَالِكِيَّةِ أَزْيَدُ مِنْ عِنَايَةِ الْوَاحِدِيَّةِ. فَالْوَاحِدِيَّةُ هِيَ وُجْدَانُ مَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ نُورَ اللَّهِ تَعَالَى وَالْمَالِكِيَّةُ هِيَ وُجْدَانُهُ إِيَّاهُ، مَعَ كَوْنِ الْمِفْتَاحِ بِيَدِهِ وَالرِّمَامِ فِي كَفِّهِ بِحَيْثُ يُعْطِي مِنْهُ بِكُلِّ مَاهِيَّةٍ شَاءَ وَأَرَادَ في عَيْنِ بَقَاءِ أَمَلَكِيَّةِ اللهِ تَعَالَى، أَوْ يَنْعُهَا عَنْهَا كَذلِكَ. زیرا عنایت مالکیت از عنایت یافتگی بیشتر است. یافتگی یعنی یافتن ماهیت صادر اول نور خداوند متعال را. و مالکیت، یعنی یافتن آن نور به گونه ای که کلید در دست او و زمام اختیار در کف او باشد، به طوری که بتواند آن

نور را به هر ماهیتی که بخواهد، عطا کند یا از آن منع نماید، در عین اینکه مالکیت خداوند متعال همچنان باقی است. فَاللَّهُ تَعَالَى أَعْطَى إِعْطَاء حَقِيقِيًّا وَجَعَلَ الصَّادِرَ الْأَوَّلَ قَادِرًا مُختَارًا فَعَالًا كَيْفَ يَشَاءُ وَمُتَصَرَفًا فِي ذُلِكَ النُّورِ الْمُعْطَى بِهِ كَيْفَ يَشَاءُ، بَلْلًا بِغَيْرِ حِسَابٍ، أَوْ مَنْعًا وَإِمْسَاكًا. پس خداوند متعال، عطای حقیقی انجام داده و صادر اول را توانا، مختار و فعال ساخته است تا هر طور که بخواهد، عمل کند و در آن نوری که به او عطا شده است، به هر طریقی که بخواهد، تصرف نماید، چه با بخشش بدون حساب و چه با منع و امساک. فَحَقِيقَةُ الْمَالِكِيَّةِ هِيَ هَذِهِ الْفَعَالِيَّةُ وَالتَّصَرُّفُ عَنِ الْقُدْرَةِ وَالِاحْتِيَارِ في ذُلِكَ النُّورِ إِعْطَاء أَوْ إِمْسَاكًا. پس حقیقت مالکیت، همین فعالیت و تصرف ناشی از قدرت و اختیار در آن نور، چه به صورت بخشش و چه به صورت امساک است. وَهِذَا لَوْ أَعْطَى الصَّادِرُ الْأَوَّلُ مِنْ هَذَا النُّورِ . مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّتُهُ لَهُ . عَلَى مَاهِيَّةٍ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ، لَكَانَ هُوَ الْفَاعِلَ بِالْحَقِيقَةِ، لَا اللَّهُ تَعَالَى؛ فَلَا جَبْرَ. و به همین دلیل، اگر صادر اول از این نور به واسطه مالکیتش بر آن چیزی را به یکی از ماهیات عطا کند، اوست که به صورت حقیقی فاعل است نه خداوند متعال؛ پس جبر وجود ندارد. وَلِمَكَانِ بَقَاءِ أَمَلْكِيَّتِهِ تَعَالَى، لَا تَفْوِيضَ. و به دلیل بقای مالکیت خداوند متعال، تفویض نیز وجود ندارد. وَهُذَا الْمَقَامُ مَنْبَعُ مَسْأَلَةِ الْجُبْرِ وَالتَّفْويض. وَبِهَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ الحَقِيقِيَّةِ يُسْتَصَحُ الْغَيْرِيَّةُ وَيَتِمُ الْمَرَاتِبُ الْوَاقِعِيَّةُ لِلْمَخْلُوقَاتِ مِنَ الْمَلَكُوتِ وَالْجَبَرُوتِ وَالنَّاسُوتِ. فَاللَّهُ تَعَالَى يَخْلُقُ مِنْ نُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مِنْ حَيْثُ إِنَّهُ يَمْلِكُهُ، لَا مِنْ حَيْثُ إِنَّهُ تَعَالَى أَمْلَكَ سَائِرَ الْمَاهِيَّاتِ عَلَى التَّرْتِيبِ. این مقام منشأ مسأله جبر و تفویض است و با این مالکیت ،حقیقی غیریت استوار می شود و مراتب واقعی مخلوقات، از ملکوت، جبروت و ناسوت، تحقق می یابد. خداوند متعال از نور صادر اول خلق می کند، از جهت اینکه او (صادر اول آن نور را مالک است، نه از جهت اینکه خداوند بر سایر ماهیات مالک است.) وَبِهَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ يُبْطَلُ الْخَيْرُ وَالتَّفْوِيضُ، وَيُسْتَصَحُ تَسَرْمَدُ الْعِقَابِ. إِذْ يَكُونُ زِمَامُ الْأَمْرِ بِيَدِ الْعِبَادِ امْتِحَانًا وَاخْتِبَارًا وَابْتِلاءٌ هُمْ. و با این مالکیت واقعی جبر و تفویض باطل می شود و استمرار عذاب توجیه می.گردد. زیرا زمام امور در دست بندگان قرار دارد به عنوان آزمایش امتحان و ابتلا برای آن ها.

فَمَتَى أَعْطَوْا مِنْ نُورِ الْوَلَايَةِ الْمُعْطَى بِهِمُ الْمَاهِيَّاتِ الرِّجْسَةَ النَّحِسَةَ . كَمَاهِيَّةِ اللَّوَاطِ وَالرِّنَا . فَقَدْ هَتَكُوا مَقَامَ الْعِزَّةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. پس هرگاه از نور ولایت که به آنها عطا شده است ماهیات پلید و ناپاک مانند ماهیت لواط و زنا را عطا کنند، مقام عزت نامتناهی را هتک کرده اند. إِذْ هُذَا النُّورُ مُشْتَقٌ مِنْ نُورِ الْعَظَمَةِ وَالْعِزَّةِ، فَهَتْكُهُ بِإِعْطَائِهِ الْمَاهِيَّاتِ الخَبِيثَةَ الدَّانِيَةَ الرِّجْسَةَ هَتْك لِلنُّورِ الْبَهِيَ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَ فِي الْعِزَّةِ بِالْقُدْرَةِ وَالِاحْتِيَارِ وَالْحُرِيَّةِ. زیرا این نور از نور عظمت و عزت مشتق شده است و هتک آن با دادن به ماهیات پست، خبیث و ناپاک، هتک نور زیبای نامتناهی در عزت ،توانایی، اختیار و آزادی است. فَيَسْتَحِقُ الْعَذَابَ الْغَيْرَ الْمُتَنَاهِيَ. فَهُذِهِ حَقِيقَةُ التَّمْلِيكِ وَالْمَالِكِيَّةِ وَالْعَطَاءِ. پس سزاوار عذاب نامتناهی میشوند. این حقیقت ،تملیک، مالکیت و عطا است. وَلَوْ تَرَىٰ صُحُفَ الْعِرْفَانِ وَتَصَفَّحْتَ أَوْرَاقَهُمْ بَدْرًا وَخِتَامًا ، لَمَا تَسْتَشِمُ مِنْ هُذَا الْعَطَاءِ الَّذِي ذَهَبَ إِلَيْهِ صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ بِهَذَا الْمَعْنَى الَّذِي ذَكَرْنَاهُ رَائِحَةَ أَبَدًا. و اگر صحیفه های عرفان را مشاهده و اوراق آنها را از آغاز تا پایان بررسی کنی هیچ گاه بویی از این عطایی که صاحب شریعت با این معنای ذکر شده به آن قائل است، نخواهی یافت. وَالسِّرُّ فِي غَفْلَةٍ عُظَمَاءِ الْبَشَرِ الْعُرَفَاءِ عَنْ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ بِهَذَا الْمَعْنَى الْمَذْكُورِ ضَعْفُ نُفُوسِهِمْ. حَيْثُ إِنَّ النَّفْسَ مَتَى قَوِيَتْ تُشَاهِدُ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةَ بِمِرْآةِ نَفْسِهِ، حَيْثُ يَقْتَدِرُ وَيَتَمَكَّنُ مِنَ التَّمْلِيكِ 7 الْحَقِيقِيِّ، أَيْ يَقْتَدِرُ عَلَى تَمْلِيكِهِ مَاهِيَّةَ مَعْقُولَاتِهِ مِنْ نُورِ نَفْسِهِ بِحَيْثُ تَصِيرُ الْمَعْقُولَاتُ مَالِكِينَ بِالحَقِيقَةِ، بِمَثَابَةٍ يُعْطُونَ مِنْ ذُلِكَ النُّورِ مَا شَاؤُوا وَكَيْفَ شَاؤُوا وَيُمْسِكُونَ وَتَمْنَعُونَ كَيْفَ شَاؤُوا.) راز غفلت بزرگان بشر و عرفا از این مالکیت واقعی به این معنای ذکر شده، ضعف نفس آنهاست. زیرا نفس، هرگاه قوی شود این مالکیت را در آینه وجود خود مشاهده میکند به گونه ای که قدرت و توانایی بر تملیک حقیقی می یابد؛ یعنی میتواند ماهیات معقولات خود را از نور نفسش تملیک کند، به طوری که آن معقولات به صورت حقیقی مالک شوند و بتوانند از آن نور به هر شکلی که بخواهند ببخشند یا نگه دارند. فَعِنْدَ ذُلِكَ يَرَى صَاحِبُ هَذِهِ النَّفْسِ الْقَوِيَّةِ حَقِيقَةَ الْغَيْرِيَّةِ وَحَقِيقَةَ التَّمْلِيكِ وَالْعَطَاءِ، وَحَقِيقَةَ الْمَالِكِيَّةِ الَّتِي فِي الْمَعْقُولَاتِ. وَيُشَاهِدُ أَنَّ الْمَالِكَ لَيْسَتْ هِيَ النَّفْسَ الْمُتَعَيِّنَةَ بِالتَّعَيُّنَاتِ. در این حالت، صاحب این نفس قوی، حقیقت غیریت، حقیقت تملیک و عطا، و حقیقت مالکیت را که در معقولات است مشاهده می.کند. او میبیند که مالک نفس متعین به تعینات نیست.

وَلَكِنْ إِذَا كَانَتِ النَّفْسُ ضَعِيفَةً لَا تُشَاهِدُ حَقِيقَةَ الْمَالِكِيَّةِ وَالتَّمْلِيكِ إِذْ لَا تَقْتَدِرُ عَلَى تَلِيكِ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ نُورٍ نَفْسِهِ. نَعَمْ، إِنَّهُ يُعْطِيهِمْ مِنْ نُورٍ نَفْسِهِ بِحَيْثُ تَصِيرُ الْمَعْقُولَاتُ وَاجِدِينَ لَهُ فَقَطْ لَا مَالِكِينَ مُتَصَرِّفِينَ فِيهِ بَذْلًا وَإِمْسَاكًا. اما اگر نفس ضعیف باشد، حقیقت مالکیت و تملیک را مشاهده نمی کند زیرا قدرت تملیک ماهیات از نور خود را ندارد. بله، ممکن است مقداری از نور خود را به آنها بدهد، به گونه ای که معقولات فقط آن نور را بیابند، نه اینکه به عنوان مالک بر آن تصرف کنند. فَمِثْلُ هُذَا الْإِنْسَانِ الصَّعِيفِ قَدْ يُمْكِنُ أَنْ يَرَى عِنْدَ إِعْطَائِهِ الْمَعْقُولَاتِ مِنْ نُورِهِ أَنَّهُ مُتَعَيِّنٌ، فَيَتَوَهُمُ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَيْضًا كَذَلِكَ. چنین انسان ضعیفی ممکن است هنگام بخشش نور خود به معقولات، تصور کند که او متعین است، و به همین دلیل گمان کند که خداوند متعال نیز به همین صورت است. وَلَكِنَّ هَذِهِ النَّفْسَ الضَّعِيفَةَ مَتَى قَوِيَتْ وَاقْتَدَرَتْ عَلَى التَّمْلِيكِ الْحَقِيقِي فَمَلَكَتْ عَلَى مَعْقُولَاتِهِ وَمَلَكَتِ الْمَاهِيَّاتِ مَالِكِيَّةً حَقِيقِيَّةً، تُذْعِنُ هَذِهِ النَّفْسُ الْقَوِيَّةُ بِأَنَّ عَطَاءَ اللَّهِ تَعَالَى لَيْسَ عِبَارَةٌ عَنْ تَعَيُّنِ نُورِهِ الْمُقَدَّسِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَ، وَلَيْسَ هُوَ عَيْنَ الْأَشْيَاءِ. اما این نفس ضعیف هرگاه قوی شود و توانایی تملیک حقیقی پیدا کند و معقولات و ماهیات را به صورت حقیقی تملیک کند، اذعان میکند که عطای خداوند متعال، تعیّن نور مقدس نامتناهی او نیست و او عین اشیا نیست. بَلْ لَيْسَ هُوَ الْفَاعِلَ لِلْأَفْعَالِ فِي عَيْنِ كَوْنِهِ تَعَالَى أَمْلَكَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ، وَفِي عَيْنِ عَدَمِ انْعِزَالِهِ عَنْ سُلْطَنَتِهِ؛ فَإِنَّ التَّعَيُّنَ يُنَا فِي قُدُّوسِيَّتَهُ وَسَرُّوحِيَّتَهُ. بلکه او فاعل افعال نیست، هر چند که او متعال مالک تر از هر چیزی است و هرگز از سلطنت خود جدا نشده است؛ زیرا تعین با قدوسیت و سبوحیت او منافات دارد. لِأَنَّ الْمُتَعَيِّنَ بِكُلِ الْأَرْجَاسِ وَالْفَوَاحِشِ كَيْفَ يَكُونُ قُدُّوسًا وَكَيْفَ يَكُونُ سَبُوحًا؟! فَإِنَّ التَّسْبِيحَ وَالسُّبْحَانَ بِمَعْنَى التَّنْزِيهِ وَالنُّزْهَةِ. زیرا کسی که به همه پلیدیها و فواحش متعین شده باشد، چگونه می تواند قدوس یا سبوح باشد؟! زیرا تسبیح و سبحان به معنای تنزیه و پاکی است.

فَقَوْلُ النَّبِيّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ: «سُبْحَانَ اللَّهِ»، أَيْ: مُنَزَّةٌ عَنْ كُلِ التَّعَيُّنَاتِ فِي عَيْنٍ كَوْنِهِ مَالِكًا لِكُلِّ الْأَشْيَاءِ، بَلْ أَمْلَكَ لَهَا مِنْهَا. پس سخن پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم که فرمود: «سبحان الله یعنی خداوند از تمامی تعینات منزه است، در عین اینکه مالک همه چیز است بلکه مالک تر از خود آنهاست.) فَهَذِهِ الْمَالِكِيَّةُ التَّامَّةُ وَالْأَمْلَكِيَّةُ الشَّدِيدَةُ هِيَ مَعْنَى قَوْلِهِ: «أَلْحَمْدُ لِلَّهِ». إذِ الْكُلُ مِلْكٌ لَهُ. وَحَيْثُ يَتَوَهَّمُ مِنَ الْأَمْلَكِيَّةِ التَّعَيُّنَ، يُنْفِيهِ بِقَوْلِ: «سُبْحَانَ اللَّهِ». و این مالکیت کامل و مالکیت شدیدتر همان معنای «الحمد لله» است، زیرا همه اوست. و هرگاه از مالکیت تعیّن برداشت شود، با گفتن «سبحان الله» آن را نفی می کند. وَالْغَرَضُ: إِنَّ سَيُوحِيَّتَهُ وَقُدُّوسِيَّتَهُ تَعَالَى مُنَافٍ لِتَعَيُّنِهِ بِالتَّعَيُّنَاتِ، بَل الصَّادِرُ الأَوَّلُ وَاسْمُ اللهِ الْأَعْظَمُ أَيْضًا سَبُّوحٌ قُدُّوسٌ وَقَدْ وَرَدَ الْأَمْرُ فِي الْقُرْآنِ فِي سُورَةِ الْوَاقِعَةِ بِتَسْبِيحَ اسْمِهِ تَعَالَى وَتَنْزِيهِهِ فِي قَوْلِهِ تَعَالَى: "فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ " (1 .) مقصود این است که سبوحیت و قدوسیت خداوند متعال با تعین او به تعینات منافات دارد، بلکه صادر اول و اسم اعظم خداوند نیز سبوح و قدوس هستند. و در قرآن در سوره واقعه به تسبیح و تنزیه نام او دستور داده شده است، در سخن او که فرمود: (و پس به نام پروردگار بزرگ خود تسبیح کنه .") وَقَدْ قَالَ أَيْضًا: "سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى الَّذِي خَلَقَ فَسَوَى" (2 .) وَقَدْ وَرَدَ أَنَّ الْمَلَائِكَةَ فِي يَوْمِ الْقِيَامَةِ يُنَادُونَ : تَبَارَكَ اسْمُكَ الْقُدُّوسُ ." و همچنین فرمود: "(و نام پروردگار بلندمرتبه ات را تسبیح کن همان که آفرید و هماهنگ ساخت .") و نقل شده است که فرشتگان در روز قیامت ندا می دهند: "مبارک باد نام قدوس تو".


1) الواقعة (56) / 74

2) الأعلى (87) / 1 و 2

## هیچ یک از مراتب خلقت، تعین مرتبه قبل نیست فَاسْمُهُ تَعَالَى مُقَدَّسٌ وَمُنَزَّةٌ عَنِ التَّعَيُّنِ، فَضْلًا عَنْهُ تَعَالَى فَإِنَّ مَاهِيَّةَ الصَّادِرِ الثَّانِي مَتَى أَخَذَتْ مِنْ نُورٍ . الصَّادِرِ الْأَوَّلِ بِإِذْنِهِ وَرِضَائِهِ وَاحْتِيَارِهِ الَّذِي يَكُونُ مُنْقَهِرًا تَحْتَ إِذْنِ اللهِ وَرِضَائِهِ وَاحْتِيَارِهِ، لَيْسَ أَحْذُهَا مِنْهُ مُوجِبًا لِتَعَيُّنِ نُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ الصَّادِرِ الثَّانِي. پس نام او متعال مقدس و منزه از تعین است چه رسد به ذات او. زیرا ماهیت صادر دوم، هنگامی که از نور صادر اول با اذن رضایت و اختیار او که تحت ،اذن، رضایت و اختیار خداوند مقهور است، دریافت کند، این دریافت موجب تعین نور صادر اول در مرتبه مالکیت صادر دوم نمی شود. بَلْ إِمَّا يُمْلِكُهُ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ مَعَ بَقَائِهِ عَلَى قُدْسِهِ وَإِطْلَاقِهِ . مِنْ حَيْثُ تَمْلِيكُهِ عَلَيْهَا هُذَا النُّورِ، لَا مِنْ حَيْثُ تَمَلْكِهِ إِيَّاهُ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى، إِذْ مِنْ هَذَا الْخَيْثِ يَكُونُ مُتَعَيِنًا . أَيْ نَفْسٍ تَمَلْكِهِ مُتَعَيِّنٌ، لَا الْمَمْلُوكُ. بلکه یا صادر ،اول، آن نور را تملیک میکند در حالی که بر قداست و اطلاق خود باقی است - از جهت تملیک آن نور بر ماهیت صادر دوم، نه از جهت تملک آن از خداوند متعال، زیرا از این جهت، تملک او متعین می شود - یعنی خود تملک متعین است، نه مملوک. وَبِالْجُمْلَةِ، فَيَمْلِكُهُ الصَّادِرُ الثَّانِي بِالصَّادِرِ الْأَوَّلِ، لَا بِنَفْسِهِ، أَوْ يُمْلِكُهَا اللَّهُ تَعَالَى مِنْ نُورٍ حَبِيبِهِ وَنَبِيِّهِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّتِهِ، لَا مِنْ حَيْثُ أَمَلْكِيَّةِ اللَّهِ. و به طور کلی صادر دوم آن را از صادر اول تملیک میکند نه به خودی خود؛ یا خداوند متعال آن را از نور حبیب و پیامبرش از جهت مالکیت او، و نه از جهت مالکیت مطلق خداوند، تملیک می کند. فَإِذَنْ يَكُونُ الصَّادِرُ الثَّانِي مَالِكًا لِنُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ بِتَمْلِيكِ اللَّهِ وَإِذْنِهِ وَرِضَائِهِ. بنابراین، صادر دوم مالک نور صادر اول میشود به واسطه تملیک خداوند، اذن و رضایت او. وَفَرْقٌ عَظِيمٌ بَيْنَ أَنْ يَصِيرَ الصَّادِرُ الثَّانِي مَالِكًا لِنُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ بِإِذْنِهِ وَرِضَائِهِ مِنْ دُونِ تَغْيِيرِ (74 وَتَحَوُّلٍ وَحُدُوثِ حَالَةٍ فِي الصَّادِرِ الْأَوَّلِ، بَلْ هُوَ ثَابِتٌ عَلَى مَا كَانَ بِلا نَقِيصَةٍ وَلَا تَغَيرِ، وَإِنَّمَا التَّغَيرُ يَرْجِعُ إِلَى نَاحِيَةِ الصَّادِرِ الثَّانِي . كَالْمُسْتَضِيءِ الَّذِي يَأْخُذُ مِنْ نُورِ الْمُضِيءٍ بِإِذْنِهِ وَرِضَائِهِ . وَبَيْنَ أَنْ يَصِيرَ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ مُتَعَيّنا بِالصَّادِرِ الثَّانِي فِي عَيْنِ عَدَمِ تَعَينِهِ.) تفاوت بزرگی وجود دارد میان اینکه صادر دوم مالک نور صادر اول شود به اذن و رضایت او، بدون هیچ تغییری در صادر اول، بلکه صادر اول بر همان حالتی که بود ثابت بماند بدون نقصان و تغییر، و تغییر تنها مربوط به

جانب صادر دوم باشد - مانند چراغی که از نور چراغ روشن بهره می گیرد به اذن و رضایت آن - و اینکه صادر اول در عين عدم تعیّن خود، به واسطه صادر دوم متعیّن گردد. فَهُذَا الْفَرْقُ لَطِيفٌ عَظِيمُ الْقَدْرِ وَالْمَنْزِلَةِ. وَسُبْحَانَ أَسْمِ رَبَّنَا عَنِ التَّعَيُّنِ، بَلْ هُوَ بَاقٍ عَلَى لَا تَعَيُنِيَّتِهِ. این تفاوت، بسیار لطیف و دارای شأن و منزلتی بزرگ است. و نام پروردگار ما از تعین منزه است، بلکه او بر عدم تعیّن خود باقی است. بَلْ نَقُولُ: سِنْحُ الْكَمَالَاتِ الْوُجُودِيَّةِ سِنْخُ مُتَاتٍ عَنِ التَّعَيُّنِ فِي أَي مَرْتَبَةٍ مِنْ مَرَاتِبِ النُّزُولِ، بَالِغَا مَا بَلَغَ. فَإِنَّكَ لَوْ تَوَجَّهْتَ إِلَى حَيَاتِكَ الَّتِي كَمَالٌ وُجُودِيٌّ لَكَ، تَحِدُهَا أَنَّ سِنْحْهَا آبِ عَنِ التَّعَيُّنِ. وَإِنَّمَا التَّعَيُّنُ مِنْ مَالِكِيَّتِكَ. بلکه میگوییم جنس کمالات وجودی به گونه ای است که در هر مرتبه ای از مراتب نزول، هر چقدر هم پایین باشد از تعین دوری می.کند زیرا اگر به حیات خود که کمال وجودی برای توست توجه کنی، در می یابی که جنس آن از تعیّن امتناع دارد و تعیّن تنها به واسطه مالکیت تو ایجاد می شود. فَإِنَّ مَالِكِيَّتَكَ مَحْدُودَةٌ مُقَدَّرَةٌ بِتَقْدِيرِ اللَّهِ وَتَحْدِيدِهِ. وَأَمَّا الْمَمْلُوكُ، فَلَيْسَ بِمَحْدُودٍ وَلَا مُتَعَيِّنٍ، بَلْ هُوَ بَاقٍ عَلَى الْإِطْلَاقِ وَلَا تَعَيُنِيَّتِهِ. زیرا مالکیت تو محدود و بر اساس تقدیر و تحدید خداوند است. اما مملوک محدود یا متعین نیست، بلکه بر اطلاق و عدم تعیّن خود باقی است. وَهُذَا هُوَ السَّبِيلُ فِي جَمِيعِ الْمَرَاتِبِ. فَهُوَ تَعَالَى سَبُّوحٌ قُدُّوسٌ بَلِ اسْمُهُ الْأَعْظَمُ الْأَكْبَرُ أَيْضًا قدوس عَنِ التَّعَيُنِ. وَكُلُّ الْأَسْمَاءِ إِلَى الْأَبَدِ كَذلِكَ، غَيْرَ أَفْعَالِ تَحَقُّقِ مِنَ الْمُخْتَارِينَ. و این روش در تمامی مراتب جاری است. پس خداوند متعال سبوح و قدوس است، بلکه اسم اعظم و اکبر او نیز از تعین منزه است. و تمامی اسماء نیز تا ابد به همین صورت هستند، مگر آنچه که به واسطه افعال تحقق یافته از مختارین است. وَأَمَّا الْأَسْمَاءُ، فَهيَ الْحُسْنَى كَمَا وَرَدَ فِي الدُّعَاءِ الْمُبَارَكِ الْمَنْقُولِ فِي كِتَابِ الْمَهَج بِتَفْصِيلِهِ: "وب آل اسم القُدُّوسِ الْمُبَارَكِ - إلَى آخِرِه.<a href="#ref- [].) اما اسما، همان اسمای حسنی هستند، همان طور که در دعای مبارک نقل شده در کتاب "المهج" با تفصیل آمده است: " و به اسم قدوس مبارک - تا پایان آن".

وَلكِنْ مَلَكَهُمْ نُورَ نَبِيِّهِ وَخَلَقَهُمْ مِنْ ذُلِكَ وَأَعْطَاهُمْ مِنْ كَمَالَاتِهِ في مَشْهَدٍ مِنْهُ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ بِحَيْثُ شَاهَدَ هُوَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ كُلَّ مَا أُعْطِيَ عَلَى أَحَدٍ مِنَ الْخَلَائِقِ، فَلَا يَخْفَىٰ عَنْهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ ذَرَّةٌ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَّمَاءِ. اما خداوند نور پیامبرش را به آنان تملیک کرد و آنان را از آن آفرید و از کمالات او به آنان عطا نمود، در حالی که او ﴿صلی الله علیه و آله وسلم بر هر آنچه به یکی از مخلوقات داده شد، آگاه بود و هیچ ذره ای در زمین یا آسمان بر او پوشیده نیست.) كَيْفَ وَالْكُلُ مَالِكُونَ لِنُورِهِ بِتَمْلِيكِ اللَّهِ فِي مَشْهَدِهِ؟! وَكَذَلِكَ لَا يَخْرُجُ عَنْ تَحْتِ قُدْرَتِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسُلْطَانِهِ ذَرَّةٌ مِنَ الدَّرَّاتِ؛ لِأَكُمْ قَادِرُونَ بِقُدْرَتِهِ بِتَمْلِيكِ اللَّهِ تَعَالَى فِي مَشْهَدِهِ. چگونه ممکن است، در حالی که همه به اذن خداوند و در حضور او (صلی الله علیه وآله وسلم مالک نور او هستند؟! و همچنین هیچ ذره ای از تحت قدرت و سلطنت او (صلى الله علیه وآله وسلم) خارج نیست؛ زیرا آنان به واسطه قدرت او، به اذن خداوند متعال در حضور او توانمند هستند.) وَمِنْ هُنَا يَظْهَرُ سِرُّ الْوَلَايَةِ وَالْإِحَاطَةِ الْعِلْمِيَّةِ وَالْكَوْنِيَّةِ عَلَى جَمِيعِ الْأَشْيَاء. و از اینجا راز ولایت و احاطه علمی و کیانی او بر تمامی موجودات آشکار می شود. أَوَ لَيْسَ أَمْرُ الخِلْقَةِ كَذَلِكَ، بَلْ يَكُونُ بِأَنْ جَعَلَ اللهُ تَعَالَى أَمْرَ الخَلْقِ مُفَوَّضًا إِلَيْهِ (صلی الله علیه و آله وسلم ِ ، كَمَا قَالَ: نَحْنُ صَنَائِعُ اللَّهِ وَالْخَلْقُ صَنَائِعُ لَنَا. fn[الغيبة (للطوسي) / 285 ؛ الاحتجاج 2 / 467؛ بحار الأنوار 53 / 178. و في كلّها: «نحن صنائع ربنا و الخلق بعد صنائعنا»](footnote1-page266" id=") [].) اما اسما، همان اسمای حسنی هستند، همان طور که در دعای مبارک نقل شده در کتاب "المهج" با تفصیل آمده است: " و به اسم قدوس مبارک - تا پایان آن".

وَلكِنْ مَلَكَهُمْ نُورَ نَبِيِّهِ وَخَلَقَهُمْ مِنْ ذُلِكَ وَأَعْطَاهُمْ مِنْ كَمَالَاتِهِ في مَشْهَدٍ مِنْهُ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ بِحَيْثُ شَاهَدَ هُوَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ كُلَّ مَا أُعْطِيَ عَلَى أَحَدٍ مِنَ الْخَلَائِقِ، فَلَا يَخْفَىٰ عَنْهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ ذَرَّةٌ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَّمَاءِ. اما خداوند نور پیامبرش را به آنان تملیک کرد و آنان را از آن آفرید و از کمالات او به آنان عطا نمود، در حالی که او ﴿صلی الله علیه و آله وسلم بر هر آنچه به یکی از مخلوقات داده شد، آگاه بود و هیچ ذره ای در زمین یا آسمان بر او پوشیده نیست.) كَيْفَ وَالْكُلُ مَالِكُونَ لِنُورِهِ بِتَمْلِيكِ اللَّهِ فِي مَشْهَدِهِ؟! وَكَذَلِكَ لَا يَخْرُجُ عَنْ تَحْتِ قُدْرَتِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسُلْطَانِهِ ذَرَّةٌ مِنَ الدَّرَّاتِ؛ لِأَكُمْ قَادِرُونَ بِقُدْرَتِهِ بِتَمْلِيكِ اللَّهِ تَعَالَى فِي مَشْهَدِهِ. چگونه ممکن است، در حالی که همه به اذن خداوند و در حضور او (صلی الله علیه وآله وسلم مالک نور او هستند؟! و همچنین هیچ ذره ای از تحت قدرت و سلطنت او (صلى الله علیه وآله وسلم) خارج نیست؛ زیرا آنان به واسطه قدرت او، به اذن خداوند متعال در حضور او توانمند هستند.) وَمِنْ هُنَا يَظْهَرُ سِرُّ الْوَلَايَةِ وَالْإِحَاطَةِ الْعِلْمِيَّةِ وَالْكَوْنِيَّةِ عَلَى جَمِيعِ الْأَشْيَاء. و از اینجا راز ولایت و احاطه علمی و کیانی او بر تمامی موجودات آشکار می شود. أَوَ لَيْسَ أَمْرُ الخِلْقَةِ كَذَلِكَ، بَلْ يَكُونُ بِأَنْ جَعَلَ اللهُ تَعَالَى أَمْرَ الخَلْقِ مُفَوَّضًا إِلَيْهِ (صلی الله علیه و آله وسلم ِ ، كَمَا قَالَ: نَحْنُ صَنَائِعُ اللَّهِ وَالْخَلْقُ صَنَائِعُ لَنَا. fn[الغيبة (للطوسي) / 285 ؛ الاحتجاج 2 / 467؛ بحار الأنوار 53 / 178. و في كلّها: «نحن صنائع ربنا و الخلق بعد صنائعنا»](footnote1-page266" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) اما اسما، همان اسمای حسنی هستند، همان طور که در دعای مبارک نقل شده در کتاب "المهج" با تفصیل آمده است: " و به اسم قدوس مبارک - تا پایان آن".

وَلكِنْ مَلَكَهُمْ نُورَ نَبِيِّهِ وَخَلَقَهُمْ مِنْ ذُلِكَ وَأَعْطَاهُمْ مِنْ كَمَالَاتِهِ في مَشْهَدٍ مِنْهُ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ بِحَيْثُ شَاهَدَ هُوَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ كُلَّ مَا أُعْطِيَ عَلَى أَحَدٍ مِنَ الْخَلَائِقِ، فَلَا يَخْفَىٰ عَنْهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ ذَرَّةٌ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَّمَاءِ. اما خداوند نور پیامبرش را به آنان تملیک کرد و آنان را از آن آفرید و از کمالات او به آنان عطا نمود، در حالی که او ﴿صلی الله علیه و آله وسلم بر هر آنچه به یکی از مخلوقات داده شد، آگاه بود و هیچ ذره ای در زمین یا آسمان بر او پوشیده نیست.) كَيْفَ وَالْكُلُ مَالِكُونَ لِنُورِهِ بِتَمْلِيكِ اللَّهِ فِي مَشْهَدِهِ؟! وَكَذَلِكَ لَا يَخْرُجُ عَنْ تَحْتِ قُدْرَتِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسُلْطَانِهِ ذَرَّةٌ مِنَ الدَّرَّاتِ؛ لِأَكُمْ قَادِرُونَ بِقُدْرَتِهِ بِتَمْلِيكِ اللَّهِ تَعَالَى فِي مَشْهَدِهِ. چگونه ممکن است، در حالی که همه به اذن خداوند و در حضور او (صلی الله علیه وآله وسلم مالک نور او هستند؟! و همچنین هیچ ذره ای از تحت قدرت و سلطنت او (صلى الله علیه وآله وسلم) خارج نیست؛ زیرا آنان به واسطه قدرت او، به اذن خداوند متعال در حضور او توانمند هستند.) وَمِنْ هُنَا يَظْهَرُ سِرُّ الْوَلَايَةِ وَالْإِحَاطَةِ الْعِلْمِيَّةِ وَالْكَوْنِيَّةِ عَلَى جَمِيعِ الْأَشْيَاء. و از اینجا راز ولایت و احاطه علمی و کیانی او بر تمامی موجودات آشکار می شود. أَوَ لَيْسَ أَمْرُ الخِلْقَةِ كَذَلِكَ، بَلْ يَكُونُ بِأَنْ جَعَلَ اللهُ تَعَالَى أَمْرَ الخَلْقِ مُفَوَّضًا إِلَيْهِ (صلی الله علیه و آله وسلم ِ ، كَمَا قَالَ: نَحْنُ صَنَائِعُ اللَّهِ وَالْخَلْقُ صَنَائِعُ لَنَا. fn[الغيبة (للطوسي) / 285 ؛ الاحتجاج 2 / 467؛ بحار الأنوار 53 / 178. و في كلّها: «نحن صنائع ربنا و الخلق بعد صنائعنا»](footnote1-page266" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) اما اسما، همان اسمای حسنی هستند، همان طور که در دعای مبارک نقل شده در کتاب "المهج" با تفصیل آمده است: " و به اسم قدوس مبارک - تا پایان آن".

وبالجُمْلَةِ، إِنَّمَا التَّعَيُّنُ وَالتَّحَدُّدُ مِنَ الْمَالِكِيَّةِ. فَالْمِلْكِيَّةُ هِيَ الْمُتَعَيِنَةُ بِتَعْيِينِ اللَّهِ وَتَقْدِيرِهِ. نَعَمْ؛ إِنَّمَا الْمَالِكِيَّةُ حَقِيقَةٌ ذَاتُ مَرَاتِبَ بِالشِدَّةِ وَالضَّعْفِ، وَأَشَدُّهَا مَالِكِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ لِلنُّورِ الْإِلهي. به طور خلاصه، تعین و تحدد ناشی از مالکیت است مالکیت همان چیزی است که با تعیین و تقدیر خداوند متعین می شود. بله مالکیت حقیقتی است که دارای مراتب شدت و ضعف است و شدیدترین مرتبه آن، مالکیت صادر اول بر نور الهی است. فَإِنَّ حَبِيبَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ قَدْ مَلَكَ مِنْ نُورِ اللَّهِ تَعَالَى " (فِي التَّعْبِيرِ بِلَفْظِ «مِنْ» الْمَوْضُوعَةِ لِلتَّبْعِيضِ عِنَايَةٌ سَيَأْتِي بَيَاتُهَا إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى " وَعِلْمِهِ وَقُدْرَتِهِ . إِلَى آخِرِ الْأَسْمَاءِ الْحُسْنَى . بِإِذْنِ اللَّهِ.) زیرا حبیب خدا (صلى الله علیه وآله وسلم از نور خداوند متعال، علم او، قدرت او - و دیگر اسمای حسنی - را به اذن خداوند تملک کرده است "(در تعبیر به واژه «من» که برای تبعیض به کار رفته است، نکته ای وجود دارد که بیان آن بعداً خواهد آمد، ان شاء الله) .") وَقَدْ حَمَّلَهُ اللهُ تَعَالَى قُدْرَتَهُ وَعِلْمَهُ وَبَهَاءَهُ وَجَلَالَهُ وَجَمَالَهُ وَمَلَكَهُ إِيَّاهَا وَهُوَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ صَارَ مَالِكًا لهَا بِاللَّهِ، لَا بِنَفْسِهِ، لأَجْلِ أَمَلْكِيَّةِ اللَّهِ تَعَالَى. و خداوند متعال، قدرت، علم ،زیبایی جلال و جمال خود را به او (صلی الله علیه و آله وسلم عطا کرد و مالک آنها ساخت و او صلى الله علیه وآله به واسطه خداوند نه به ذات خود مالک آنها شد؛ زیرا مالکیت مطلق از آن خداوند متعال است.) ثُمَّ خَلَقَ سَائِرَ الْأَشْيَاءِ مِنْ نُورٍ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، إِمَّا بِأَنْ خَلَقَهُمُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ نُورٍ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَمَلَكَهُمْ نُورَ نَبِيهِ، وَحَمَّلَهُمْ عِلْمَهُ وَقُدْرَتَهُ وَحَيَاتَهُ وَمَاءَهُ وَعِزَّتَهُ وَغَيْرَ ذُلِكَ مِنْ كَمَالَاتِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَيْهِمْ. سپس سایر موجودات را از نور محمد صلی الله علیه و آله خلق کرد؛ یا اینکه خداوند متعال آنها را از نور محمد صلى الله علیه و آله آفرید و نور پیامبرش را به آنها تملیک کرد، و علم، قدرت، حیات، زیبایی، عزت و دیگر کمالات او عليه السلام را بر آنها عطا کرد. فَصَارُوا أَحْيَاءً شَاعِرِينَ قَادِرِينَ عَالِمِينَ بِحَيَاةِ مُحَمَّدٍ وَعِلْمِهِ وَقُدْرَتِهِ وَجَمَائِهِ وَجَلَالِهِ وَجَمَالِهِ، بِرِضَاءِ اللَّهِ وَإِذْنِهِ وَاخْتِيَارِه. پس آنان به واسطه حیات محمد صلی الله علیه وآله ، علم او قدرت او، زیبایی جلال و جمال او، زنده، آگاه، توانا و دانا شدند؛ به رضایت اذن و اختیار خداوند.

وبالجُمْلَةِ، إِنَّمَا التَّعَيُّنُ وَالتَّحَدُّدُ مِنَ الْمَالِكِيَّةِ. فَالْمِلْكِيَّةُ هِيَ الْمُتَعَيِنَةُ بِتَعْيِينِ اللَّهِ وَتَقْدِيرِهِ. نَعَمْ؛ إِنَّمَا الْمَالِكِيَّةُ حَقِيقَةٌ ذَاتُ مَرَاتِبَ بِالشِدَّةِ وَالضَّعْفِ، وَأَشَدُّهَا مَالِكِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ لِلنُّورِ الْإِلهي. به طور خلاصه، تعین و تحدد ناشی از مالکیت است مالکیت همان چیزی است که با تعیین و تقدیر خداوند متعین می شود. بله مالکیت حقیقتی است که دارای مراتب شدت و ضعف است و شدیدترین مرتبه آن، مالکیت صادر اول بر نور الهی است. فَإِنَّ حَبِيبَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ قَدْ مَلَكَ مِنْ نُورِ اللَّهِ تَعَالَى " (فِي التَّعْبِيرِ بِلَفْظِ «مِنْ» الْمَوْضُوعَةِ لِلتَّبْعِيضِ عِنَايَةٌ سَيَأْتِي بَيَاتُهَا إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى " وَعِلْمِهِ وَقُدْرَتِهِ . إِلَى آخِرِ الْأَسْمَاءِ الْحُسْنَى . بِإِذْنِ اللَّهِ.) زیرا حبیب خدا (صلى الله علیه وآله وسلم از نور خداوند متعال، علم او، قدرت او - و دیگر اسمای حسنی - را به اذن خداوند تملک کرده است "(در تعبیر به واژه «من» که برای تبعیض به کار رفته است، نکته ای وجود دارد که بیان آن بعداً خواهد آمد، ان شاء الله) .") وَقَدْ حَمَّلَهُ اللهُ تَعَالَى قُدْرَتَهُ وَعِلْمَهُ وَبَهَاءَهُ وَجَلَالَهُ وَجَمَالَهُ وَمَلَكَهُ إِيَّاهَا وَهُوَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ صَارَ مَالِكًا لهَا بِاللَّهِ، لَا بِنَفْسِهِ، لأَجْلِ أَمَلْكِيَّةِ اللَّهِ تَعَالَى. و خداوند متعال، قدرت، علم ،زیبایی جلال و جمال خود را به او (صلی الله علیه و آله وسلم عطا کرد و مالک آنها ساخت و او صلى الله علیه وآله به واسطه خداوند نه به ذات خود مالک آنها شد؛ زیرا مالکیت مطلق از آن خداوند متعال است.) ثُمَّ خَلَقَ سَائِرَ الْأَشْيَاءِ مِنْ نُورٍ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، إِمَّا بِأَنْ خَلَقَهُمُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ نُورٍ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَمَلَكَهُمْ نُورَ نَبِيهِ، وَحَمَّلَهُمْ عِلْمَهُ وَقُدْرَتَهُ وَحَيَاتَهُ وَمَاءَهُ وَعِزَّتَهُ وَغَيْرَ ذُلِكَ مِنْ كَمَالَاتِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَيْهِمْ. سپس سایر موجودات را از نور محمد صلی الله علیه و آله خلق کرد؛ یا اینکه خداوند متعال آنها را از نور محمد صلى الله علیه و آله آفرید و نور پیامبرش را به آنها تملیک کرد، و علم، قدرت، حیات، زیبایی، عزت و دیگر کمالات او عليه السلام را بر آنها عطا کرد. فَصَارُوا أَحْيَاءً شَاعِرِينَ قَادِرِينَ عَالِمِينَ بِحَيَاةِ مُحَمَّدٍ وَعِلْمِهِ وَقُدْرَتِهِ وَجَمَائِهِ وَجَلَالِهِ وَجَمَالِهِ، بِرِضَاءِ اللَّهِ وَإِذْنِهِ وَاخْتِيَارِه. پس آنان به واسطه حیات محمد صلی الله علیه وآله ، علم او قدرت او، زیبایی جلال و جمال او، زنده، آگاه، توانا و دانا شدند؛ به رضایت اذن و اختیار خداوند.

وبالجُمْلَةِ، إِنَّمَا التَّعَيُّنُ وَالتَّحَدُّدُ مِنَ الْمَالِكِيَّةِ. فَالْمِلْكِيَّةُ هِيَ الْمُتَعَيِنَةُ بِتَعْيِينِ اللَّهِ وَتَقْدِيرِهِ. نَعَمْ؛ إِنَّمَا الْمَالِكِيَّةُ حَقِيقَةٌ ذَاتُ مَرَاتِبَ بِالشِدَّةِ وَالضَّعْفِ، وَأَشَدُّهَا مَالِكِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ لِلنُّورِ الْإِلهي. به طور خلاصه، تعین و تحدد ناشی از مالکیت است مالکیت همان چیزی است که با تعیین و تقدیر خداوند متعین می شود. بله مالکیت حقیقتی است که دارای مراتب شدت و ضعف است و شدیدترین مرتبه آن، مالکیت صادر اول بر نور الهی است. فَإِنَّ حَبِيبَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ قَدْ مَلَكَ مِنْ نُورِ اللَّهِ تَعَالَى " (فِي التَّعْبِيرِ بِلَفْظِ «مِنْ» الْمَوْضُوعَةِ لِلتَّبْعِيضِ عِنَايَةٌ سَيَأْتِي بَيَاتُهَا إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى " وَعِلْمِهِ وَقُدْرَتِهِ . إِلَى آخِرِ الْأَسْمَاءِ الْحُسْنَى . بِإِذْنِ اللَّهِ.) زیرا حبیب خدا (صلى الله علیه وآله وسلم از نور خداوند متعال، علم او، قدرت او - و دیگر اسمای حسنی - را به اذن خداوند تملک کرده است "(در تعبیر به واژه «من» که برای تبعیض به کار رفته است، نکته ای وجود دارد که بیان آن بعداً خواهد آمد، ان شاء الله) .") وَقَدْ حَمَّلَهُ اللهُ تَعَالَى قُدْرَتَهُ وَعِلْمَهُ وَبَهَاءَهُ وَجَلَالَهُ وَجَمَالَهُ وَمَلَكَهُ إِيَّاهَا وَهُوَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ صَارَ مَالِكًا لهَا بِاللَّهِ، لَا بِنَفْسِهِ، لأَجْلِ أَمَلْكِيَّةِ اللَّهِ تَعَالَى. و خداوند متعال، قدرت، علم ،زیبایی جلال و جمال خود را به او (صلی الله علیه و آله وسلم عطا کرد و مالک آنها ساخت و او صلى الله علیه وآله به واسطه خداوند نه به ذات خود مالک آنها شد؛ زیرا مالکیت مطلق از آن خداوند متعال است.) ثُمَّ خَلَقَ سَائِرَ الْأَشْيَاءِ مِنْ نُورٍ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، إِمَّا بِأَنْ خَلَقَهُمُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ نُورٍ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَمَلَكَهُمْ نُورَ نَبِيهِ، وَحَمَّلَهُمْ عِلْمَهُ وَقُدْرَتَهُ وَحَيَاتَهُ وَمَاءَهُ وَعِزَّتَهُ وَغَيْرَ ذُلِكَ مِنْ كَمَالَاتِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَيْهِمْ. سپس سایر موجودات را از نور محمد صلی الله علیه و آله خلق کرد؛ یا اینکه خداوند متعال آنها را از نور محمد صلى الله علیه و آله آفرید و نور پیامبرش را به آنها تملیک کرد، و علم، قدرت، حیات، زیبایی، عزت و دیگر کمالات او عليه السلام را بر آنها عطا کرد. فَصَارُوا أَحْيَاءً شَاعِرِينَ قَادِرِينَ عَالِمِينَ بِحَيَاةِ مُحَمَّدٍ وَعِلْمِهِ وَقُدْرَتِهِ وَجَمَائِهِ وَجَلَالِهِ وَجَمَالِهِ، بِرِضَاءِ اللَّهِ وَإِذْنِهِ وَاخْتِيَارِه. پس آنان به واسطه حیات محمد صلی الله علیه وآله ، علم او قدرت او، زیبایی جلال و جمال او، زنده، آگاه، توانا و دانا شدند؛ به رضایت اذن و اختیار خداوند.

وبالجُمْلَةِ، إِنَّمَا التَّعَيُّنُ وَالتَّحَدُّدُ مِنَ الْمَالِكِيَّةِ. فَالْمِلْكِيَّةُ هِيَ الْمُتَعَيِنَةُ بِتَعْيِينِ اللَّهِ وَتَقْدِيرِهِ. نَعَمْ؛ إِنَّمَا الْمَالِكِيَّةُ حَقِيقَةٌ ذَاتُ مَرَاتِبَ بِالشِدَّةِ وَالضَّعْفِ، وَأَشَدُّهَا مَالِكِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ لِلنُّورِ الْإِلهي. به طور خلاصه، تعین و تحدد ناشی از مالکیت است مالکیت همان چیزی است که با تعیین و تقدیر خداوند متعین می شود. بله مالکیت حقیقتی است که دارای مراتب شدت و ضعف است و شدیدترین مرتبه آن، مالکیت صادر اول بر نور الهی است. فَإِنَّ حَبِيبَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ قَدْ مَلَكَ مِنْ نُورِ اللَّهِ تَعَالَى " (فِي التَّعْبِيرِ بِلَفْظِ «مِنْ» الْمَوْضُوعَةِ لِلتَّبْعِيضِ عِنَايَةٌ سَيَأْتِي بَيَاتُهَا إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى " وَعِلْمِهِ وَقُدْرَتِهِ . إِلَى آخِرِ الْأَسْمَاءِ الْحُسْنَى . بِإِذْنِ اللَّهِ.) زیرا حبیب خدا (صلى الله علیه وآله وسلم از نور خداوند متعال، علم او، قدرت او - و دیگر اسمای حسنی - را به اذن خداوند تملک کرده است "(در تعبیر به واژه «من» که برای تبعیض به کار رفته است، نکته ای وجود دارد که بیان آن بعداً خواهد آمد، ان شاء الله) .") وَقَدْ حَمَّلَهُ اللهُ تَعَالَى قُدْرَتَهُ وَعِلْمَهُ وَبَهَاءَهُ وَجَلَالَهُ وَجَمَالَهُ وَمَلَكَهُ إِيَّاهَا وَهُوَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ صَارَ مَالِكًا لهَا بِاللَّهِ، لَا بِنَفْسِهِ، لأَجْلِ أَمَلْكِيَّةِ اللَّهِ تَعَالَى. و خداوند متعال، قدرت، علم ،زیبایی جلال و جمال خود را به او (صلی الله علیه و آله وسلم عطا کرد و مالک آنها ساخت و او صلى الله علیه وآله به واسطه خداوند نه به ذات خود مالک آنها شد؛ زیرا مالکیت مطلق از آن خداوند متعال است.) ثُمَّ خَلَقَ سَائِرَ الْأَشْيَاءِ مِنْ نُورٍ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، إِمَّا بِأَنْ خَلَقَهُمُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ نُورٍ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَمَلَكَهُمْ نُورَ نَبِيهِ، وَحَمَّلَهُمْ عِلْمَهُ وَقُدْرَتَهُ وَحَيَاتَهُ وَمَاءَهُ وَعِزَّتَهُ وَغَيْرَ ذُلِكَ مِنْ كَمَالَاتِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَيْهِمْ. سپس سایر موجودات را از نور محمد صلی الله علیه و آله خلق کرد؛ یا اینکه خداوند متعال آنها را از نور محمد صلى الله علیه و آله آفرید و نور پیامبرش را به آنها تملیک کرد، و علم، قدرت، حیات، زیبایی، عزت و دیگر کمالات او عليه السلام را بر آنها عطا کرد. فَصَارُوا أَحْيَاءً شَاعِرِينَ قَادِرِينَ عَالِمِينَ بِحَيَاةِ مُحَمَّدٍ وَعِلْمِهِ وَقُدْرَتِهِ وَجَمَائِهِ وَجَلَالِهِ وَجَمَالِهِ، بِرِضَاءِ اللَّهِ وَإِذْنِهِ وَاخْتِيَارِه. پس آنان به واسطه حیات محمد صلی الله علیه وآله ، علم او قدرت او، زیبایی جلال و جمال او، زنده، آگاه، توانا و دانا شدند؛ به رضایت اذن و اختیار خداوند.

وَلكِنْ مَلَكَهُمْ نُورَ نَبِيِّهِ وَخَلَقَهُمْ مِنْ ذُلِكَ وَأَعْطَاهُمْ مِنْ كَمَالَاتِهِ في مَشْهَدٍ مِنْهُ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ بِحَيْثُ شَاهَدَ هُوَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ كُلَّ مَا أُعْطِيَ عَلَى أَحَدٍ مِنَ الْخَلَائِقِ، فَلَا يَخْفَىٰ عَنْهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ ذَرَّةٌ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَّمَاءِ. اما خداوند نور پیامبرش را به آنان تملیک کرد و آنان را از آن آفرید و از کمالات او به آنان عطا نمود، در حالی که او ﴿صلی الله علیه و آله وسلم بر هر آنچه به یکی از مخلوقات داده شد، آگاه بود و هیچ ذره ای در زمین یا آسمان بر او پوشیده نیست.) كَيْفَ وَالْكُلُ مَالِكُونَ لِنُورِهِ بِتَمْلِيكِ اللَّهِ فِي مَشْهَدِهِ؟! وَكَذَلِكَ لَا يَخْرُجُ عَنْ تَحْتِ قُدْرَتِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسُلْطَانِهِ ذَرَّةٌ مِنَ الدَّرَّاتِ؛ لِأَكُمْ قَادِرُونَ بِقُدْرَتِهِ بِتَمْلِيكِ اللَّهِ تَعَالَى فِي مَشْهَدِهِ. چگونه ممکن است، در حالی که همه به اذن خداوند و در حضور او (صلی الله علیه وآله وسلم مالک نور او هستند؟! و همچنین هیچ ذره ای از تحت قدرت و سلطنت او (صلى الله علیه وآله وسلم) خارج نیست؛ زیرا آنان به واسطه قدرت او، به اذن خداوند متعال در حضور او توانمند هستند.) وَمِنْ هُنَا يَظْهَرُ سِرُّ الْوَلَايَةِ وَالْإِحَاطَةِ الْعِلْمِيَّةِ وَالْكَوْنِيَّةِ عَلَى جَمِيعِ الْأَشْيَاء. و از اینجا راز ولایت و احاطه علمی و کیانی او بر تمامی موجودات آشکار می شود. أَوَ لَيْسَ أَمْرُ الخِلْقَةِ كَذَلِكَ، بَلْ يَكُونُ بِأَنْ جَعَلَ اللهُ تَعَالَى أَمْرَ الخَلْقِ مُفَوَّضًا إِلَيْهِ (صلی الله علیه و آله وسلم ِ ، كَمَا قَالَ: نَحْنُ صَنَائِعُ اللَّهِ وَالْخَلْقُ صَنَائِعُ لَنَا. fn[الغيبة (للطوسي) / 285 ؛ الاحتجاج 2 / 467؛ بحار الأنوار 53 / 178. و في كلّها: «نحن صنائع ربنا و الخلق بعد صنائعنا»](footnote1-page266"> 1) مهج الدعوات / 85 ؛ البلد الأمين / 425؛ بحار الأنوار 92 / 370 . و في كلّها: «القدّوس القديم» مكان «القدوس المبارك»

.) "آیا امر خلقت این گونه نیست، بلکه این گونه است که خداوند متعال امر خلقت را به او واگذار کرده است، همان طور که فرمود: ما ساخته های خدا هستیم و خلق ساخته های ما هستند". وَلَيْسَ هُذَا هُوَ التَّفْوِيضُ الْبَاطِلُ إِذْ أَمَلْكِيَّةُ اللهِ تَعَالَى بَاقِيَةٌ، فَهُوَ لَمْ يَنْعَزِلْ عَنْ سُلْطَانِهِ. وَمُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ لَمْ يَخْرُجْ عَنْ فَقْرِهِ الذَّاتِي وَلَمْ يَنْقَلِبْ عَمَّا هُوَ عَلَيْهِ. فَهُوَ غَنِيٌّ بِغِنَى اللَّهِ، خَالِقٌ رَازِقٌ بِمَشِيَّةِ اللَّهِ الَّتي هُوَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وعَاؤُهَا. این تفویض باطل ،نیست زیرا مالکیت خداوند متعال همچنان باقی است و او از سلطنت خود کناره گیری نکرده است. و محمد صلی الله علیه و آله از فقر ذاتی خود خارج نشده و از حالتی که بر آن بوده، تغییر نکرده است. او به غنای خداوند غنی است و به مشیت خداوند که ظرف آن است، خالق و رازق است.

فَإِذَنْ تَصِيرُ مَاهِيَّةُ الصَّادِرِ الثَّانِي مَالِكَةً لِنُورِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ الَّذِي هُوَ النُّورُ الْقَوِيُّ الشَّدِيدُ الْغَيْرُ الْمُتَنَاهِي، وَتَكُونُ وَاحِدَةً لَهُ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّتِهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ لَا مِنْ حَيْثُ أَمَلْكِيَّةِ اللَّهِ، وَإِنْ كَانَتْ هَذِهِ الْأَمَلْكِيَّةُ بَاقِيَةً ثَابِتَةٌ فِي هَذِهِ الْمَرْتَبَةِ وَفِي جَمِيعِ مَرَاتِبِ الْخَلْقِ إِلَى آخِرِ الْمَخْلُوقِينَ. بنابراین، ماهیت صادر دوم مالک نور محمد (صلی الله علیه و آله وسلم می شود که نوری ،قوی، شدید و نامتناهی است، و از جهت مالکیت او صلی الله علیه و آله بر آن نور آن را می یابد نه از جهت مالکیت مطلق خداوند؛ هر چند این مالکیت مطلق همچنان در این مرتبه و در تمامی مراتب خلقت تا آخرین مخلوق باقی و ثابت است.) وَهُذِهِ الْوَاحِدِيَّةُ وَالْمَالِكِيَّةُ وَالْآخِذِيَّةُ مِنْ نُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ إِنَّمَا تَكُونُ بِرِضَائِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَعَنْ اخْتِيَارِهِ وَحُرِّيَّتِهِ وَقُدْرَتِهِ عَلَى الْمِقْدَارِ الَّذِي يَشَاءُ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ أَنْ يَمْلِكَهُ الصَّادِرُ الثَّانِي. و این یافتگی، مالکیت و دریافت نور صادر اول تنها با رضایت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم ، اختیار، آزادی و توانایی او بر مقداری است که محمد صلى الله علیه وآله بخواهد صادر دوم آن را تملک کند.) وَهُكَذَا الْكَلَامُ فِي سَائِرِ الصَّوَادِرِ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ وَالْأَوْلِيَاءِ وَالْمَلَائِكَةِ وَالْمُؤْمِنِينَ. فَالكُل آخِذُونَ مِنْ نُور الْوَلَايَةِ عَنْ رِضَاءِ الْوَلِي عَلِي عَلَيْهِ السَّلَامُ وَاخْتِيَارِهِ. و همین سخن در مورد سایر صوادر از پیامبران اولیا فرشتگان و مؤمنان نیز صادق است. همگی نور ولایت را با رضایت و اختیار ولی او علی (علیه السلام دریافت می کنند.) فَيَصِيرُونَ بِتَمْلِيكِهِ إِيَّاهُمْ وَتَحْمِيلِهِ عِلْمَهُ وَقُدْرَتَهُ وَحَيَاتَهُ عَلَيْهِمْ عَالِمِينَ قَادِرِينَ أَحْيَاءٌ شَاعِرِينَ بِالْحَقِيقَةِ. وَيَكُونُ نُورُ عَلِيّ عَلَيْهِ السَّلَامُ حَيَاتَهُمْ وَقُدْرَكُمْ وَعِلْمَهُمْ وَشُعُورَهُمْ. و با تملیک او به آنان و حمل علم، قدرت و حیات خود بر آنها به حقیقت ،عالم قادر، زنده و آگاه می شوند. و نور على علیه السلام ، حیات ،قدرت علم و شعور آنان می شود. وَمِنْ هُنَا يَظْهَرُ سِرُّ الْوَلَايَةِ وَسِرُّ الْمُعْجِزَاتِ. فَإِنَّ حَقِيقَةَ الْمُعْجِزَاتِ عِبَارَةٌ عَنْ إِيجَادِ مَاهِيَّاتِ أَشْيَاءٍ مَعْدُومة. و از اینجا را از ولایت و راز معجزات آشکار می.شود زیرا حقیقت معجزات عبارت است از ایجاد ماهیات اشیایی که پیش تر معدوم بوده اند. وَمَرْجِعُهُ إِلَى مَالِكِيَّةِ هَذِهِ الْمَاهِيَّاتِ (75 مِنْ نُورِ الْوَلَايَةِ بِإِذْنِ الْوَلِي وَرِضَائِهِ وَاخْتِيَارِهِ. فَيَصِيرُونَ أَحْيَاءٌ عَالِمِينَ قَادِرِينَ شَاعِرِينَ بِالْحَقِيقَةِ بِالْمِقْدَارِ الَّذِي يُرِيدُ وَيُحَدِّدُ الْوَلِيُّ وَيُعَيِّنُهُ مِنَ الْمَالِكِيَّةِ.)

و این موضوع باز می گردد به مالکیت این ماهیات از نور ولایت با اذن، رضایت و اختیار ولی. و این ماهیات به حقیقت ،زنده، دانا، توانا و آگاه میشوند به مقداری که ولی اراده و تعیین کند. فَإِذَنْ لَيْسَ فِي إِحْيَاءِ الْمَوْتَى وَإِمَانَةِ الْأَحْيَاءِ وَإِنْطَاقِ الْجُمَلِ وَتَحْرِيكِ الْجِبَلِ وَعَصَا مُوسَى وَغَيْرِ ذُلِكَ مِنَ الْمُعْجِزَاتِ كَثِيرُ مَعُونَةٍ، وَلَا فِي دَرْكِ حَقِيقَتِهَا بَعْدَ مَا ذَكَرْنَا مِنَ الْمَالِكِيَّةِ كَثِيرُ صُعُوبَةٍ. وَلَا سِيَّمَا لِلنَّبِيِّ الخاتم صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، حَيْثُ إِنَّهُ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ مَلَكَ نُورَ اللَّهِ تَعَالَى مَالِكِيَّةٌ شَدِيدَةٌ لَا أَشَدَّ مِنْهَا. بنابراین، در احیای مردگان میراندن زندگان سخن گفتن شتر، حرکت دادن کوه و عصای موسی و دیگر معجزات، کمک چندانی نیست و درک حقیقت آنها پس از آنچه از مالکیت بیان شد، دشواری زیادی ندارد. به ویژه برای پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله که نور خداوند متعال را با شدیدترین نوع مالکیت، تملک کرده است. وَمِنْ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ ظَهَرَ سِرُّ فِرَارِ الْمَلَائِكَةِ لَيْلَةَ الْمِعْرَاجِ حِينَمَا شَاهَدُوا نُورَ النَّبِيِّ الْخَاتَمِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ. حَيْثُ إِنَّهُ نُورٌ إِلى غَيْرُ مُتَنَاهِ في غَايَةِ الشِدَّةِ وَالْبَهَاءِ وَالْعَظَمَةِ، فَلَمَّا رَأَوْهُ تَوَهُمُوا أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَدْ تَعَيَّنَ كَيْ رَأَوْهُ. و از این موارد بیان شده راز فرار فرشتگان در شب معراج هنگام مشاهده نور پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله آشکار می شود زیرا آن نوری الهی نامتناهی و در نهایت ،شدت بهاء و عظمت بود و هنگامی که آن را دیدند، گمان کردند که خداوند متعال تعیّن یافته و آن را مشاهده کرده اند. وَهِذَا سَبَّحُوهُ وَتَجَدُوهُ لِعَظَمَتِهِ زَعْمًا مِّنْهُمْ أَنَّهُ اللهُ الْمُتَعَيّنُ. فَنَادَاهُمْ جِبْرِيلُ بِأَنَّهُ لَيْسَ هُوَ اللَّهَ، بَلْ هُوَ النَّبِيُّ الخَاتَمُ. و به همین دلیل، او را تسبیح و تمجید کردند به خاطر عظمتش، به گمان اینکه او خداوند متعین است. پس جبرئیل آنان را ندا داد که او خدا ،نیست، بلکه پیامبر خاتم است. وبالجُمْلَةِ، إِنَّ أَمْرَ الخَلْقَةِ عَلَى الْمَالِكِيَّةِ الحَقِيقِيَّةِ مِنْ دُونِ تَحْدِيدٍ لِلَّهِ تَعَالَى فَإِنَّهُ تَعَالَى إِلَهُ؛ وَ «اللَّهُ»، أَيْ: كُنْهُهُ كُنْهُ يُوجِبُ التَّحَيُّرَ. به طور کلی امر خلقت بر اساس مالکیت حقیقی است، بدون هیچ تحدیدی برای خداوند متعال. زيرا او متعال، اله است و «الله» یعنی کنه او کنهی است که موجب حیرت می شود. "حَيْثُ ذَاتٌ وَحْشَتَانْكِيرُ وَحَيْرَ تُأْمِيرُ وَحُوفَانُكَيزْ هِيَ ."كَمَا عَرَفْتَ فِي مَبَادِي اشْتِقَاقِ لَفْظِ «اللَّهِ».)

" که ذات او دهشت انگیز حیرت آمیز و ترسناک است . همان گونه که در مبانی اشتقاق لفظ «الله» دانسته ای. فَإِنَّ هَذِهِ الْكَلِمَةَ الْوَاحِدَةَ الصَّادِرَةَ عَنْ مَعْدِنِ الْعِصْمَةِ وَالنُّبُوَّةِ مُشْتَمِلَةٌ عَلَى عُلُومٍ جَمْعِيَّةٍ جُمْلِيَّةٍ. زیرا این کلمه واحده که از معدن عصمت و نبوت صادر شده است، شامل علوم جامع و کلی است. فإنها تَدُلُّ عَلَى كَوْنِ الذَّاتِ ذَانَّا يُتَوَلَّهُ وَيَتَأَلَّهُ وَيَتَحَيَّرُ فِيهِ. زیرا این کلمه دلالت بر آن دارد که ذات ذاتی است که به آن توجه و تأله شده و در آن حیرت ایجاد می شود. فَإِنَّهُ. تَعَالَى شَأْنُهُ وَجَلَ يَحْدُهُ . مُضَافًا إِلَى كَوْنِهِ ذَاتَا حَيَّةً عَالِمَةً سَمِيعَةً، هُوَ عَيْنُ مَا بِهِ تَحَقُّقُ الْمَاهِيَّاتِ، وَعَيْنُ مَا بِهِ مَالِكِيَّتُهَا، وَعَيْنُ مَا بِهِ وَاجِدِيَّتُهَا ، وَعَيْنُ مَا بِهِ غَيْرِيَّتُهَا، وَعَيْنُ مَا بِهِ شَيْئِيَّتُهَا، وَعَيْنُ مَا بِهِ حَقِيَّتُهَا. زیرا او - متعالی است شأنش و بزرگ است مجدش - علاوه بر اینکه ذاتی زنده، دانا و شنواست، همان چیزی است که تحقق ،ماهیات مالکیت آنها یافتگی آنها غیریت آنها شیئیت آنها و حقانیت آنها به او بستگی دارد. وَلَيْسَ هُوَ الْمُتَعَيِنَ بِالتَّعَيُّنَاتِ الْوُجُودِيَّةِ . كَمَا يَقُولُهُ الْعُرَفَاءُ ، إِذْ لَا مَعْنَى لِأَنْ يُقَالَ: إِنَّهُ تَعَالَى وَاجِدٌ نَفْسَهُ فَيُشَاهِدُ نَفْسَهُ تَفْصِيلًا، فَيَصِيرُ مُتَعَيِنًا بِالْمَرَاتِبِ الْوُجُودِيَّةِ الْمُتَعَيِّنَةِ. و او متعین به تعینات وجودی نیست - همان طور که عرفا می گویند - زیرا گفتن اینکه او متعال، خود را می یابد و خود را به صورت تفصیلی مشاهده میکند معنایی ندارد زیرا در این صورت او متعین به مراتب وجودی متعین می شود. فَإِنَّ الْقَوْلَ بِكَوْنِهِ وَاحِدًا لِنَفْسِهِ لَا يَتْلُو عَنْ تَحْصُورِيَّةٍ وَتَعَيُّنِ وَحَصْرٍ فِيهِ تَعَالَى، نَظِيرَ الْقَوْلِ بِكَوْنِهِ عَالِمًا بِنَفْسِهِ. فَإِنَّ مَعْلُومِيَّتَهُ لِنَفْسِهِ ، كَمَوْجُودِيَّتِهِ لِنَفْسِهِ، نَوْعُ حَصْرٍ وَتَحْدُودِيَّةٍ. زیرا گفتن اینکه او خود را می یابد، خالی از محدودیت، تعین و حصر در او نیست، مانند گفتن اینکه او به خود علم دارد. زیرا علم او به خود همانند وجود او برای خود، نوعی حصر و محدودیت است. فَهُوَ تَعَالَى نَفْسُ الْعِلْمِ وَالشُّعُورِ وَالْوُجْدَانِ. فَلَا مَعْنَى لِوُجْدَانِهِ نَفْسَهُ وَشُهُودِهِ نَفْسَهُ إِجْمَالًا أَوْ تَفْصِيلًا. وَلَيْسَ لَعِبٌ أَحْبَتُ وَلَا هُوَ أَرْجَسُ وَأَنْجَسُ مِنْ صَيْرُورَتِهِ تَعَالَى فِي عَيْنِ إِطْلَاقِهِ مُتَعَيْنًا بِالتَّعَيُّنَاتِ الْوُجُودِيَّةِ وَصَيْرُورَتِهِ عَيْنَ الْأَشْيَاءِ، بَلْ هُوَ تَعَالَى فِي غَايَةِ التَّنَزُّهِ وَالتَّقَدُّسِ وَالْكَمَالِ اللَّا مُتَنَاهِي بِمَا لَا مُتَنَاهِي. او متعال، خودِ ،علم شعور و وجدان است بنابراین معنایی برای یافتن و مشاهده خود به صورت اجمالی یا تفصیلی ندارد. هیچ بازی پلیدتر و هیچ سرگرمی ناپاک تر و نجس تر از این نیست که او در عین اطلاقش، متعین به تعینات

وجودی شود و عین اشیاء گردد. بلکه او متعال، در نهایت تنزه، تقدس و کمال نامتناهی است، به شکلی که هیچ پایانی ندارد. وَإِنَّهُ تَعَالَى مُضَافًا إِلَى كُلّ هُذِهِ الْكَمَالَاتِ وَاجِدٌ كَمَالا آخَرَ يَقْتَضِيهِ الأُلُوهِيَّةُ، فَإِنَّ مُقْتَضَى الْأُلُوهِيَّةِ أَنْ يَكُونَ بِذَاتِهِ مَا بِهِ شَيْئِيَّةُ الْمَاهِيَّاتِ وَمَا بِهِ تَحَقُقُهَا. و او متعال، علاوه بر تمامی این کمالات کمال دیگری دارد که مقتضای الوهیت است. زیرا مقتضای الوهیت این است که ذات او همان چیزی باشد که به واسطه آن ماهیات به شیئیت و تحقق می رسند. بِأَنْ تَكُونَ الْمَاهِيَّاتُ الْفَقِيرَاتُ بِالْفَقْرِ الذَّاتِ وَالْمَعْدُومِيَّةِ وَالِاحْتِيَاجِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي أَشْيَاءَ حَقِيقِيَّةً حَقِيقَةً وَوَاقِعًا، وَمُتَحَقِّقَاتٍ وَاقِعًا، وَلكِنْ شَيْئِيَّتُهَا بِهِ وَحَقِّيتُهَا بِهِ وَوَاقِعِيَّتُهَا بِهِ. به گونه ای که ماهیات فقیر، به واسطه فقر ذاتی معدومیت و نیاز نامتناهی ،شان به اشیاء حقیقی و واقعی تبدیل شوند و محقق شوند، اما شیئیت آنها حقانیت آنها و واقعیت آنها به واسطه او باشد. فَهِيَ حَقَائِقُ مَوْجُودَةٌ وَلَكِنَّ حَقِيتَهَا بِهِ تَعَالَى لَا بِأَنْفُسِهَا. وَإِلَّا يَلْزَمُ الْغِنَى عَنْهُ تَعَالَى وَالِانْعِزَالُ عَنْهُ تَعَالَى وَتَحْدِيدُهُ تَعَالَى. پس آن ها حقایق موجودی هستند اما حقانیت آنها به واسطه خداوند متعال است نه به واسطه خودشان. در غیر این صورت، لازم می آید که از او بی نیاز باشند، از او جدا شوند و خداوند متعال محدود گردد. فَلَا يَجُوزُ الْقَوْلُ بِأَنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ سِوَى اللَّهِ أَبَدًا، وَإِنَّمَا الْمَوْجُودُ وَالْوُجُودُ مُنْحَصِرٌ بِهِ، وَمَا سِوَاهُ أَوْهَامٌ وَحَيَالَاتٌ وَجُزَافَاتٌ. پس نمی توان گفت که هیچ چیزی جز خداوند وجود ندارد و تنها موجود و وجود، منحصر به اوست، و آنچه غیر از اوست، اوهام، خیالات و گزافه گویی است. كَمَا يَقُولُهُ بَعْضُ الْعُرَفَاءِ عَلَى مَا أُسْنِدَ إِلَيْهِمْ الْمِيرُزا (76 مُحَمَّدْرِضًا الْقُمَشْئِيُّ . أُسْتَاذُ الْمِيرْزَا هَاشِمِ الْإِشْكُورِي، أَسْتَادُ آقا بزرك ، أُسْتَاذُنَا فِي الْمَعْقُولِ . في تَعْلِيقَانِهِ عَلَى تَلْهِيدِ الْقَوَاعِدِ فِي الْعِرْفَانِ.) همان طور که برخی از عرفا می گویند، و میرزا محمدرضا قمشئی - استاد میرزا هاشم اشکوری، استاد آقا بزرگ، استاد ما در معقول - در تعلیقات خود بر تمهيد القواعد فی العرفان این سخنان را به آنان نسبت داده است. وَلَا الْقَوْلُ بِأَنَّهُ تَعَالَى عَيْنُ الْمَوْجُودَاتِ وَعَيْنُ الشَّاهِدِ وَالْمَشْهُودِ وَالخَالِقِ وَالْمَخْلُوقِ وَالْعَابِدِ وَالْمَعْبُودِ وَالرَّازِقِ وَالْمَرْزُوقِ. و نباید گفت که او متعال، عین موجودات عين شاهد و مشهود عين خالق و مخلوق عين عابد و معبود و عين رازق و مرزوق است.

كَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ بَعْضُ آخَرَ مِنَ الْعُرَفَاءِ، عَلَى مَا هُوَ صَرِيحُ كَلِمَاتِ الْعُرَفَاءِ وَعَلَى مَا أُسْنِدَ إِلَيْهِمْ الْمُحَقِّقُ النَّحْرِيرُ الْآقا عَلِيٍّ الْحَكِيمُ فِي حَوَاشِيهِ عَلَى رِسَالَةِ صَدْرِ الْمُتَأَفِّينَ فِي الْقَضَاءِ وَالْقَدَرِ. همان گونه که برخی دیگر از عرفا به این نظریه معتقدند، و این مطلب در سخنان آنان صریح است و به آنان نسبت داده شده است، توسط محقق بزرگوار، آقا علی حکیم، در حواشی اش بر رساله صدرالمتألهين درباره قضا و قدر. فَإِنَّ الْمَذْهَبَ الْأَوَّلَ وَإِنْ كَانَ تَنْزِيهَا لِلَّهِ تَعَالَى إِلَّا أَنَّهُ إِبْطَال لِلْأُلُوهِيَّةِ ، كَمَا أَنَّ الْمَذْهَبَ الثَّانِي إِبْطَال لَهَا مَعَ تَشْبِيهِهِ بِكُلِّ شَبَهِ. زیرا مذهب اول، هر چند تنزیهی برای خداوند متعال است اما موجب ابطال الوهیت می شود، همان گونه که مذهب دوم نيز الوهیت را ابطال کرده و با انواع تشبیه همراه است. بَل الْحَقُّ أَنَّ الْغَيْرَ مَوْجُودٌ وَمُتَحَقِّقْ وَثَابِتٌ بِالْحَقِيقَةِ، وَلَكِنَّ حَقِيتَهُ وَثُبُوتَهُ وَوُجُودَهُ وَغِنَاءَهُ وَشَيْئِيَّتَهُ، بَلْ وَغَيْرِيَّتَهُ . أَيْ: صَيْرُورَتُهُ أَمْرًا مَوْجُودًا مُغَايِرًا . إِنَّمَا هِيَ بِاللَّهِ تَعَالَى، لَا بِأَنْفُسِهِمْ. بلکه حقیقت این است که ،غیر موجود، محقق و ثابت به حقیقت است اما حقانیت، ثبوت، وجود، بی نیازی، شيئيت و حتی غیریت آن - یعنی تبدیل شدن به امری موجود و متفاوت - به واسطه خداوند متعال است، نه به ذات خودشان. فَالْمَاهِيَّاتُ الْفَاقِرَاتُ الذَّوَاتُ اللَّا شَيْنِيَّاتُ إِنَّمَا تَصِيرُ أَشْيَاء وَحَقَائِقَ مَوْجُودَةٌ بِاللَّهِ تَعَالَى فَهِيَ حَقَائِقُ مَوْجُودَةٌ، كَمَا صَرَّحَ بِمَا ثَامِنُ الْأَئِمَّةِ عَلَيْهِ السَّلَامُ <a href="#ref- [].، وَلَهَا وَاقِعِيَّةٌ وَحَقِيقَةٌ وَشَيْئِيَّةٌ وَلَهَا أَيْضًا حَقِيقَةٌ، وَلَكِنْ بِاللَّهِ تَعَالَى، لَا بِأَنْفُسِهَا.) ماهيات فقیر، ذوات ناشی از نیستی، تنها به واسطه خداوند متعال به اشیاء و حقایق موجود تبدیل می شوند. آنها حقایق موجودی هستند، همان گونه که امام هشتم علیه السلام تصریح کرده اند و دارای واقعیت، حقیقت و شیئیت هستند اما این ویژگیها به واسطه خداوند ،است نه به واسطه ذات خودشان. وَهُذَا كَمَالُ فَقْرِ الْمَخْلُوقِ وَغَايَةُ بَمَاءِ الْخَالِقِ وَغِنَاهُ. وَهُذَا هُوَ مُقْتَضَى أُلُوهِيَّتِهِ بِأَنْ يَكُونَ كُلٌّ كَمَالَاتِ الْمَخْلُوقَاتِ بِهِ تَعَالَى. و این، کمال فقر مخلوق و نهایت درخشش و غنای خالق است و این همان مقتضای الوهیت اوست، اینکه همه كمالات مخلوقات به واسطه او باشد.

همان گونه که مولای ما امیر المؤمنین (علیه السلام فرمود:) "به واسطه خداوندی که آن را مالک می گرداند، مالک آن می شوید". وَكُلُّ مَا ذَكَرْنَا إِنَّمَا هُوَ فِي عَيْنِ أَمَلْكِيَّةِ اللهِ . تَعَالَى وَتَقَدَّسَ. فَاللَّهُ تَعَالَى مَا بِهِ كُلُّ كَمَالَاتِ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَنْتَقِصَ مِنْهُ شَيْءٌ أَوْ يَتَغَيَّرَ أَوْ يَتَبَدَّلَ أَوْ يَتَحَرَّكَ أَوْ يَتَجَزَّى أَوْ يَنْقَسِمَ عَقْلًا أَوْ وَهُمَا أَوْ حِسَّا. و هر آنچه بیان شد، در عين مالكيت مطلق خداوند متعال و مقدس است. زیرا خداوند متعال منشأ تمام کمالات ماهیات است بدون اینکه چیزی از او کاسته شود یا تغییری در او رخ دهد، یا به حرکت، تقسیم یا تجزیه ای - چه ،عقلی چه وهمی و چه حسی - منجر شود. فَهُذَا هُوَ مُقْتَضَى الْأُلُوهِيَّةِ الَّتى يَتَوَلَّهُ وَيَتَحَيَّرُ فِيهَا الْعُقُولُ . فَأضْبط ذلِكَ السِّرِّ الْمُقَنَّعَ النَّفِيسَ الَّذِي احْتَجَبَ عَنْهُ أَكْثَرُ الْعُرَفَاءِ، تَبِيرًا بَيْنَ مَعَارِفِ أَهْل الْبَيْتِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ وَمَعَارِفِ الْبَشَرِ. این همان مقتضای الوهیت است که عقلها در برابر آن حیران و سرگشته میشوند پس این راز نفیس و پوشیده را به دقت حفظ کن، رازی که از اکثر عرفا پنهان مانده است، و در آن میان معرفت اهل بيت (عليهم السلام و معرفت بشر تمایز آشکار دارد.) وَلْيُعْلَمْ أَنَّ مَالِكِيَّةَ الْمَاهِيَّاتِ . أَي مَاهِيَّةٍ كَانَتْ حَتَّى أَحْسِهَا وَأَدْنَاهَا . لِلْوُجُودِ وَالنُّورِ تَكُونُ بِمَثَابَةٍ مِّنَ الشَّدَّةِ وَالْقُوَّةِ، لَا نِسْبَةَ لِشِدَّةِ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ مَعَ مَالِكِيَّةِ أَشْرَفِ الْمَاهِيَّاتِ لِأَشْرَفِ الْوُجُودَاتِ . كَالْفَيْضِ الْمُقَدَّسِ عَلَى تَقْدِيرِ الْقَوْلِ بِجَعْل الْوُجُودِ. و باید دانست که مالکیت ماهیات ، هر ماهیتی، حتی پست ترین و نازل ترین آنها ، بر وجود و نور، به گونه ای از شدت و قدرت است که شدت این مالکیت قابل مقایسه با مالکیت شریف ترین ماهیات بر شریف ترین موجودات نیست، مانند فیض مقدس بر اساس نظریه جعل وجود. وَبِعِبَارَة أُخْرَى: إِنْ قُلْنَا بِجَعَلِ الْوُجُودِ وَذَهَبْنَا إِلَى هَذَا التَّوْلِيدِ الْعَقْلِيَ الَّذِي قَدْ نَفَاهُ قَوْلُهُ تَعَالَى: "لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ" fn[الإخلاص (112 / 3](footnote1-page274" id=") [].، وَلَهَا وَاقِعِيَّةٌ وَحَقِيقَةٌ وَشَيْئِيَّةٌ وَلَهَا أَيْضًا حَقِيقَةٌ، وَلَكِنْ بِاللَّهِ تَعَالَى، لَا بِأَنْفُسِهَا.) ماهيات فقیر، ذوات ناشی از نیستی، تنها به واسطه خداوند متعال به اشیاء و حقایق موجود تبدیل می شوند. آنها حقایق موجودی هستند، همان گونه که امام هشتم علیه السلام تصریح کرده اند و دارای واقعیت، حقیقت و شیئیت هستند اما این ویژگیها به واسطه خداوند ،است نه به واسطه ذات خودشان. وَهُذَا كَمَالُ فَقْرِ الْمَخْلُوقِ وَغَايَةُ بَمَاءِ الْخَالِقِ وَغِنَاهُ. وَهُذَا هُوَ مُقْتَضَى أُلُوهِيَّتِهِ بِأَنْ يَكُونَ كُلٌّ كَمَالَاتِ الْمَخْلُوقَاتِ بِهِ تَعَالَى. و این، کمال فقر مخلوق و نهایت درخشش و غنای خالق است و این همان مقتضای الوهیت اوست، اینکه همه كمالات مخلوقات به واسطه او باشد.

همان گونه که مولای ما امیر المؤمنین (علیه السلام فرمود:) "به واسطه خداوندی که آن را مالک می گرداند، مالک آن می شوید". وَكُلُّ مَا ذَكَرْنَا إِنَّمَا هُوَ فِي عَيْنِ أَمَلْكِيَّةِ اللهِ . تَعَالَى وَتَقَدَّسَ. فَاللَّهُ تَعَالَى مَا بِهِ كُلُّ كَمَالَاتِ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَنْتَقِصَ مِنْهُ شَيْءٌ أَوْ يَتَغَيَّرَ أَوْ يَتَبَدَّلَ أَوْ يَتَحَرَّكَ أَوْ يَتَجَزَّى أَوْ يَنْقَسِمَ عَقْلًا أَوْ وَهُمَا أَوْ حِسَّا. و هر آنچه بیان شد، در عين مالكيت مطلق خداوند متعال و مقدس است. زیرا خداوند متعال منشأ تمام کمالات ماهیات است بدون اینکه چیزی از او کاسته شود یا تغییری در او رخ دهد، یا به حرکت، تقسیم یا تجزیه ای - چه ،عقلی چه وهمی و چه حسی - منجر شود. فَهُذَا هُوَ مُقْتَضَى الْأُلُوهِيَّةِ الَّتى يَتَوَلَّهُ وَيَتَحَيَّرُ فِيهَا الْعُقُولُ . فَأضْبط ذلِكَ السِّرِّ الْمُقَنَّعَ النَّفِيسَ الَّذِي احْتَجَبَ عَنْهُ أَكْثَرُ الْعُرَفَاءِ، تَبِيرًا بَيْنَ مَعَارِفِ أَهْل الْبَيْتِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ وَمَعَارِفِ الْبَشَرِ. این همان مقتضای الوهیت است که عقلها در برابر آن حیران و سرگشته میشوند پس این راز نفیس و پوشیده را به دقت حفظ کن، رازی که از اکثر عرفا پنهان مانده است، و در آن میان معرفت اهل بيت (عليهم السلام و معرفت بشر تمایز آشکار دارد.) وَلْيُعْلَمْ أَنَّ مَالِكِيَّةَ الْمَاهِيَّاتِ . أَي مَاهِيَّةٍ كَانَتْ حَتَّى أَحْسِهَا وَأَدْنَاهَا . لِلْوُجُودِ وَالنُّورِ تَكُونُ بِمَثَابَةٍ مِّنَ الشَّدَّةِ وَالْقُوَّةِ، لَا نِسْبَةَ لِشِدَّةِ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ مَعَ مَالِكِيَّةِ أَشْرَفِ الْمَاهِيَّاتِ لِأَشْرَفِ الْوُجُودَاتِ . كَالْفَيْضِ الْمُقَدَّسِ عَلَى تَقْدِيرِ الْقَوْلِ بِجَعْل الْوُجُودِ. و باید دانست که مالکیت ماهیات ، هر ماهیتی، حتی پست ترین و نازل ترین آنها ، بر وجود و نور، به گونه ای از شدت و قدرت است که شدت این مالکیت قابل مقایسه با مالکیت شریف ترین ماهیات بر شریف ترین موجودات نیست، مانند فیض مقدس بر اساس نظریه جعل وجود. وَبِعِبَارَة أُخْرَى: إِنْ قُلْنَا بِجَعَلِ الْوُجُودِ وَذَهَبْنَا إِلَى هَذَا التَّوْلِيدِ الْعَقْلِيَ الَّذِي قَدْ نَفَاهُ قَوْلُهُ تَعَالَى: "لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ" fn[الإخلاص (112 / 3](footnote1-page274" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].، وَلَهَا وَاقِعِيَّةٌ وَحَقِيقَةٌ وَشَيْئِيَّةٌ وَلَهَا أَيْضًا حَقِيقَةٌ، وَلَكِنْ بِاللَّهِ تَعَالَى، لَا بِأَنْفُسِهَا.) ماهيات فقیر، ذوات ناشی از نیستی، تنها به واسطه خداوند متعال به اشیاء و حقایق موجود تبدیل می شوند. آنها حقایق موجودی هستند، همان گونه که امام هشتم علیه السلام تصریح کرده اند و دارای واقعیت، حقیقت و شیئیت هستند اما این ویژگیها به واسطه خداوند ،است نه به واسطه ذات خودشان. وَهُذَا كَمَالُ فَقْرِ الْمَخْلُوقِ وَغَايَةُ بَمَاءِ الْخَالِقِ وَغِنَاهُ. وَهُذَا هُوَ مُقْتَضَى أُلُوهِيَّتِهِ بِأَنْ يَكُونَ كُلٌّ كَمَالَاتِ الْمَخْلُوقَاتِ بِهِ تَعَالَى. و این، کمال فقر مخلوق و نهایت درخشش و غنای خالق است و این همان مقتضای الوهیت اوست، اینکه همه كمالات مخلوقات به واسطه او باشد.

همان گونه که مولای ما امیر المؤمنین (علیه السلام فرمود:) "به واسطه خداوندی که آن را مالک می گرداند، مالک آن می شوید". وَكُلُّ مَا ذَكَرْنَا إِنَّمَا هُوَ فِي عَيْنِ أَمَلْكِيَّةِ اللهِ . تَعَالَى وَتَقَدَّسَ. فَاللَّهُ تَعَالَى مَا بِهِ كُلُّ كَمَالَاتِ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَنْتَقِصَ مِنْهُ شَيْءٌ أَوْ يَتَغَيَّرَ أَوْ يَتَبَدَّلَ أَوْ يَتَحَرَّكَ أَوْ يَتَجَزَّى أَوْ يَنْقَسِمَ عَقْلًا أَوْ وَهُمَا أَوْ حِسَّا. و هر آنچه بیان شد، در عين مالكيت مطلق خداوند متعال و مقدس است. زیرا خداوند متعال منشأ تمام کمالات ماهیات است بدون اینکه چیزی از او کاسته شود یا تغییری در او رخ دهد، یا به حرکت، تقسیم یا تجزیه ای - چه ،عقلی چه وهمی و چه حسی - منجر شود. فَهُذَا هُوَ مُقْتَضَى الْأُلُوهِيَّةِ الَّتى يَتَوَلَّهُ وَيَتَحَيَّرُ فِيهَا الْعُقُولُ . فَأضْبط ذلِكَ السِّرِّ الْمُقَنَّعَ النَّفِيسَ الَّذِي احْتَجَبَ عَنْهُ أَكْثَرُ الْعُرَفَاءِ، تَبِيرًا بَيْنَ مَعَارِفِ أَهْل الْبَيْتِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ وَمَعَارِفِ الْبَشَرِ. این همان مقتضای الوهیت است که عقلها در برابر آن حیران و سرگشته میشوند پس این راز نفیس و پوشیده را به دقت حفظ کن، رازی که از اکثر عرفا پنهان مانده است، و در آن میان معرفت اهل بيت (عليهم السلام و معرفت بشر تمایز آشکار دارد.) وَلْيُعْلَمْ أَنَّ مَالِكِيَّةَ الْمَاهِيَّاتِ . أَي مَاهِيَّةٍ كَانَتْ حَتَّى أَحْسِهَا وَأَدْنَاهَا . لِلْوُجُودِ وَالنُّورِ تَكُونُ بِمَثَابَةٍ مِّنَ الشَّدَّةِ وَالْقُوَّةِ، لَا نِسْبَةَ لِشِدَّةِ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ مَعَ مَالِكِيَّةِ أَشْرَفِ الْمَاهِيَّاتِ لِأَشْرَفِ الْوُجُودَاتِ . كَالْفَيْضِ الْمُقَدَّسِ عَلَى تَقْدِيرِ الْقَوْلِ بِجَعْل الْوُجُودِ. و باید دانست که مالکیت ماهیات ، هر ماهیتی، حتی پست ترین و نازل ترین آنها ، بر وجود و نور، به گونه ای از شدت و قدرت است که شدت این مالکیت قابل مقایسه با مالکیت شریف ترین ماهیات بر شریف ترین موجودات نیست، مانند فیض مقدس بر اساس نظریه جعل وجود. وَبِعِبَارَة أُخْرَى: إِنْ قُلْنَا بِجَعَلِ الْوُجُودِ وَذَهَبْنَا إِلَى هَذَا التَّوْلِيدِ الْعَقْلِيَ الَّذِي قَدْ نَفَاهُ قَوْلُهُ تَعَالَى: "لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ" fn[الإخلاص (112 / 3](footnote1-page274" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].، وَلَهَا وَاقِعِيَّةٌ وَحَقِيقَةٌ وَشَيْئِيَّةٌ وَلَهَا أَيْضًا حَقِيقَةٌ، وَلَكِنْ بِاللَّهِ تَعَالَى، لَا بِأَنْفُسِهَا.) ماهيات فقیر، ذوات ناشی از نیستی، تنها به واسطه خداوند متعال به اشیاء و حقایق موجود تبدیل می شوند. آنها حقایق موجودی هستند، همان گونه که امام هشتم علیه السلام تصریح کرده اند و دارای واقعیت، حقیقت و شیئیت هستند اما این ویژگیها به واسطه خداوند ،است نه به واسطه ذات خودشان. وَهُذَا كَمَالُ فَقْرِ الْمَخْلُوقِ وَغَايَةُ بَمَاءِ الْخَالِقِ وَغِنَاهُ. وَهُذَا هُوَ مُقْتَضَى أُلُوهِيَّتِهِ بِأَنْ يَكُونَ كُلٌّ كَمَالَاتِ الْمَخْلُوقَاتِ بِهِ تَعَالَى. و این، کمال فقر مخلوق و نهایت درخشش و غنای خالق است و این همان مقتضای الوهیت اوست، اینکه همه كمالات مخلوقات به واسطه او باشد.

وَلَا يَلْزَمُ مِمَّا ذَكَرْنَا أَنْ يَكُونَ الشَّاهِدُ وَالْغَنِيُّ هُوَ الْحَقُّ الْمُتَعَالُ ،فَقَطْ بَلْ الشَّاهِدُ هِيَ الْمَاهِيَّةُ بِالْحَقِيقَةِ، وَالْغَنِيُّ هِيَ الْمَاهِيَّةُ بِالْحَقِيقَةِ، وَلَكِنْ بِاللَّهِ تَعَالَى. و آنچه که بیان شد، مستلزم این نیست که تنها شاهد و غنی حق متعال باشد، بلکه شاهد به حقیقت، همان ماهیت است و غنی به حقیقت نیز همان ماهیت است اما این ویژگیها به واسطه خداوند متعال است. فَفَرْقُ بَيِّنٌ بَيْنَ أَن لا تَتَحَرَّكَ الْمَاهِيَّةُ مِنْ فَقْرِهَا إِلَى الْغِنَى وَالْكَمَالِ أَبَدًا، بَلْ تَبْقَى عَلَى مَا هِيَ عَلَيْهِ أَزَلًا وَأَبَدًا ، كَيْ يَكُونَ الشَّاهِدُ وَالشَّيْءُ وَالْحَقُّ وَالْمَوْجُودُ وَالْغَنِيُّ هُوَ اللَّهُ تَعَالَى. تفاوت روشنی وجود دارد میان اینکه ماهیت هرگز از فقر خود به غنا و کمال حرکت نکند و بر همان حالت خود ازلاً و ابداً باقی بماند به گونه ای که شاهد، چیز، حق، موجود و غنی فقط خداوند متعال باشد. وَفِي مَرْتَبَةِ الْإِطْلَاقِ وَفِي مَرْتَبَةِ التَّعَيُّنَاتِ كَمَا يَقُولُهُ الْعُرَفَاءُ . بِأَنْ لَا يَكُونَ هُنَاكَ عَطَاءٌ وَجُودٌ وَفَيْضٌ بالحقِيقَةِ وَلَا مُسْتَفِيضُ أَبَدًا، بَلْ يَكُونُ هُوَ الْمَشْهُودَ وَهُوَ الشَّاهِدُ. و در مرتبه اطلاق و در مرتبه تعینات - همان گونه که عرفا می گویند - هیچ عطا، وجود و فیض حقیقی و هیچ مستفیضی وجود ندارد، بلکه فقط او مشهود و او شاهد است. وَبَيْنَ أَنْ تَصِيرَ الْمَاهِيَّةُ غَنِيَّةً بِالْحَقِيقَةِ وَخَارِجَةً عَنْ الْفَقْرِ إِلَى الْغِنَى بِالْحَقِيقَةِ، وَلَكِنْ بِغِنَى اللَّهِ تَعَالَى، كَيْ لَا يَلْزَمَ الِانْقِلَابُ النَّاتِي. و اینکه ماهیت به حقیقت غنی شود و از فقر به غنای حقیقی بیرون آید، اما این غنا به واسطه غنای خداوند متعال باشد، به گونه ای که انقلاب ذاتی لازم نیاید. فَإِنَّ هَذِهِ الْكَمَالَاتِ كَمَالَاتٌ عَارِيَةٌ وَدِيعَةٌ مِّنَ اللهِ تَعَالَى كَمَا تُشَاهِدُ وُجْدَانًا كَوْنَنَا كَامِلِينَ بِنُورِ الْوَلَايَةِ بَعْدَ أَنْ كُنَّا فَاقِدِينَ لَهُ وَلِسَائِرِ كَمَالَاتِ الْوَلَايَةِ. زیرا این کمالات، کمالاتی عاریتی و به امانت از خداوند متعال هستند همان گونه که به طور وجدانی مشاهده می کنیم که به واسطه نور ولایت کامل شده ایم در حالی که پیش از آن از این نور و سایر کمالات ولایت محروم بوده ایم. فَمَدَّعَى صَاحِبُ الشَّرْعِ أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ تَصِيرُ مَالِكَاتٍ لِلْوُجُودِ بِالْحَقِيقَةِ وَحُلَمَاءَ رُحَمَاءَ أَعِزَّةً شُرَفَاءَ أَشْيَاءَ ذَوَاتِ شَرَافَةٍ وَذَوَاتِ وُجْدَانٍ وَدَرْكِ وَحَيَاةٍ وَعِلْمٍ وَقُدْرَةٍ وَغِنِّى وَشُعُورٍ وَرَأْفَةٍ، وَلَكِنْ لَا بِأَنْفُسِهِمْ، بَلْ بِاللَّهِ تعالى.

وَلَا يَلْزَمُ مِمَّا ذَكَرْنَا أَنْ يَكُونَ الشَّاهِدُ وَالْغَنِيُّ هُوَ الْحَقُّ الْمُتَعَالُ ،فَقَطْ بَلْ الشَّاهِدُ هِيَ الْمَاهِيَّةُ بِالْحَقِيقَةِ، وَالْغَنِيُّ هِيَ الْمَاهِيَّةُ بِالْحَقِيقَةِ، وَلَكِنْ بِاللَّهِ تَعَالَى. و آنچه که بیان شد، مستلزم این نیست که تنها شاهد و غنی حق متعال باشد، بلکه شاهد به حقیقت، همان ماهیت است و غنی به حقیقت نیز همان ماهیت است اما این ویژگیها به واسطه خداوند متعال است. فَفَرْقُ بَيِّنٌ بَيْنَ أَن لا تَتَحَرَّكَ الْمَاهِيَّةُ مِنْ فَقْرِهَا إِلَى الْغِنَى وَالْكَمَالِ أَبَدًا، بَلْ تَبْقَى عَلَى مَا هِيَ عَلَيْهِ أَزَلًا وَأَبَدًا ، كَيْ يَكُونَ الشَّاهِدُ وَالشَّيْءُ وَالْحَقُّ وَالْمَوْجُودُ وَالْغَنِيُّ هُوَ اللَّهُ تَعَالَى. تفاوت روشنی وجود دارد میان اینکه ماهیت هرگز از فقر خود به غنا و کمال حرکت نکند و بر همان حالت خود ازلاً و ابداً باقی بماند به گونه ای که شاهد، چیز، حق، موجود و غنی فقط خداوند متعال باشد. وَفِي مَرْتَبَةِ الْإِطْلَاقِ وَفِي مَرْتَبَةِ التَّعَيُّنَاتِ كَمَا يَقُولُهُ الْعُرَفَاءُ . بِأَنْ لَا يَكُونَ هُنَاكَ عَطَاءٌ وَجُودٌ وَفَيْضٌ بالحقِيقَةِ وَلَا مُسْتَفِيضُ أَبَدًا، بَلْ يَكُونُ هُوَ الْمَشْهُودَ وَهُوَ الشَّاهِدُ. و در مرتبه اطلاق و در مرتبه تعینات - همان گونه که عرفا می گویند - هیچ عطا، وجود و فیض حقیقی و هیچ مستفیضی وجود ندارد، بلکه فقط او مشهود و او شاهد است. وَبَيْنَ أَنْ تَصِيرَ الْمَاهِيَّةُ غَنِيَّةً بِالْحَقِيقَةِ وَخَارِجَةً عَنْ الْفَقْرِ إِلَى الْغِنَى بِالْحَقِيقَةِ، وَلَكِنْ بِغِنَى اللَّهِ تَعَالَى، كَيْ لَا يَلْزَمَ الِانْقِلَابُ النَّاتِي. و اینکه ماهیت به حقیقت غنی شود و از فقر به غنای حقیقی بیرون آید، اما این غنا به واسطه غنای خداوند متعال باشد، به گونه ای که انقلاب ذاتی لازم نیاید. فَإِنَّ هَذِهِ الْكَمَالَاتِ كَمَالَاتٌ عَارِيَةٌ وَدِيعَةٌ مِّنَ اللهِ تَعَالَى كَمَا تُشَاهِدُ وُجْدَانًا كَوْنَنَا كَامِلِينَ بِنُورِ الْوَلَايَةِ بَعْدَ أَنْ كُنَّا فَاقِدِينَ لَهُ وَلِسَائِرِ كَمَالَاتِ الْوَلَايَةِ. زیرا این کمالات، کمالاتی عاریتی و به امانت از خداوند متعال هستند همان گونه که به طور وجدانی مشاهده می کنیم که به واسطه نور ولایت کامل شده ایم در حالی که پیش از آن از این نور و سایر کمالات ولایت محروم بوده ایم. فَمَدَّعَى صَاحِبُ الشَّرْعِ أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ تَصِيرُ مَالِكَاتٍ لِلْوُجُودِ بِالْحَقِيقَةِ وَحُلَمَاءَ رُحَمَاءَ أَعِزَّةً شُرَفَاءَ أَشْيَاءَ ذَوَاتِ شَرَافَةٍ وَذَوَاتِ وُجْدَانٍ وَدَرْكِ وَحَيَاةٍ وَعِلْمٍ وَقُدْرَةٍ وَغِنِّى وَشُعُورٍ وَرَأْفَةٍ، وَلَكِنْ لَا بِأَنْفُسِهِمْ، بَلْ بِاللَّهِ تعالى.

وَلَا يَلْزَمُ مِمَّا ذَكَرْنَا أَنْ يَكُونَ الشَّاهِدُ وَالْغَنِيُّ هُوَ الْحَقُّ الْمُتَعَالُ ،فَقَطْ بَلْ الشَّاهِدُ هِيَ الْمَاهِيَّةُ بِالْحَقِيقَةِ، وَالْغَنِيُّ هِيَ الْمَاهِيَّةُ بِالْحَقِيقَةِ، وَلَكِنْ بِاللَّهِ تَعَالَى. و آنچه که بیان شد، مستلزم این نیست که تنها شاهد و غنی حق متعال باشد، بلکه شاهد به حقیقت، همان ماهیت است و غنی به حقیقت نیز همان ماهیت است اما این ویژگیها به واسطه خداوند متعال است. فَفَرْقُ بَيِّنٌ بَيْنَ أَن لا تَتَحَرَّكَ الْمَاهِيَّةُ مِنْ فَقْرِهَا إِلَى الْغِنَى وَالْكَمَالِ أَبَدًا، بَلْ تَبْقَى عَلَى مَا هِيَ عَلَيْهِ أَزَلًا وَأَبَدًا ، كَيْ يَكُونَ الشَّاهِدُ وَالشَّيْءُ وَالْحَقُّ وَالْمَوْجُودُ وَالْغَنِيُّ هُوَ اللَّهُ تَعَالَى. تفاوت روشنی وجود دارد میان اینکه ماهیت هرگز از فقر خود به غنا و کمال حرکت نکند و بر همان حالت خود ازلاً و ابداً باقی بماند به گونه ای که شاهد، چیز، حق، موجود و غنی فقط خداوند متعال باشد. وَفِي مَرْتَبَةِ الْإِطْلَاقِ وَفِي مَرْتَبَةِ التَّعَيُّنَاتِ كَمَا يَقُولُهُ الْعُرَفَاءُ . بِأَنْ لَا يَكُونَ هُنَاكَ عَطَاءٌ وَجُودٌ وَفَيْضٌ بالحقِيقَةِ وَلَا مُسْتَفِيضُ أَبَدًا، بَلْ يَكُونُ هُوَ الْمَشْهُودَ وَهُوَ الشَّاهِدُ. و در مرتبه اطلاق و در مرتبه تعینات - همان گونه که عرفا می گویند - هیچ عطا، وجود و فیض حقیقی و هیچ مستفیضی وجود ندارد، بلکه فقط او مشهود و او شاهد است. وَبَيْنَ أَنْ تَصِيرَ الْمَاهِيَّةُ غَنِيَّةً بِالْحَقِيقَةِ وَخَارِجَةً عَنْ الْفَقْرِ إِلَى الْغِنَى بِالْحَقِيقَةِ، وَلَكِنْ بِغِنَى اللَّهِ تَعَالَى، كَيْ لَا يَلْزَمَ الِانْقِلَابُ النَّاتِي. و اینکه ماهیت به حقیقت غنی شود و از فقر به غنای حقیقی بیرون آید، اما این غنا به واسطه غنای خداوند متعال باشد، به گونه ای که انقلاب ذاتی لازم نیاید. فَإِنَّ هَذِهِ الْكَمَالَاتِ كَمَالَاتٌ عَارِيَةٌ وَدِيعَةٌ مِّنَ اللهِ تَعَالَى كَمَا تُشَاهِدُ وُجْدَانًا كَوْنَنَا كَامِلِينَ بِنُورِ الْوَلَايَةِ بَعْدَ أَنْ كُنَّا فَاقِدِينَ لَهُ وَلِسَائِرِ كَمَالَاتِ الْوَلَايَةِ. زیرا این کمالات، کمالاتی عاریتی و به امانت از خداوند متعال هستند همان گونه که به طور وجدانی مشاهده می کنیم که به واسطه نور ولایت کامل شده ایم در حالی که پیش از آن از این نور و سایر کمالات ولایت محروم بوده ایم. فَمَدَّعَى صَاحِبُ الشَّرْعِ أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ تَصِيرُ مَالِكَاتٍ لِلْوُجُودِ بِالْحَقِيقَةِ وَحُلَمَاءَ رُحَمَاءَ أَعِزَّةً شُرَفَاءَ أَشْيَاءَ ذَوَاتِ شَرَافَةٍ وَذَوَاتِ وُجْدَانٍ وَدَرْكِ وَحَيَاةٍ وَعِلْمٍ وَقُدْرَةٍ وَغِنِّى وَشُعُورٍ وَرَأْفَةٍ، وَلَكِنْ لَا بِأَنْفُسِهِمْ، بَلْ بِاللَّهِ تعالى.

وَلَا يَلْزَمُ مِمَّا ذَكَرْنَا أَنْ يَكُونَ الشَّاهِدُ وَالْغَنِيُّ هُوَ الْحَقُّ الْمُتَعَالُ ،فَقَطْ بَلْ الشَّاهِدُ هِيَ الْمَاهِيَّةُ بِالْحَقِيقَةِ، وَالْغَنِيُّ هِيَ الْمَاهِيَّةُ بِالْحَقِيقَةِ، وَلَكِنْ بِاللَّهِ تَعَالَى. و آنچه که بیان شد، مستلزم این نیست که تنها شاهد و غنی حق متعال باشد، بلکه شاهد به حقیقت، همان ماهیت است و غنی به حقیقت نیز همان ماهیت است اما این ویژگیها به واسطه خداوند متعال است. فَفَرْقُ بَيِّنٌ بَيْنَ أَن لا تَتَحَرَّكَ الْمَاهِيَّةُ مِنْ فَقْرِهَا إِلَى الْغِنَى وَالْكَمَالِ أَبَدًا، بَلْ تَبْقَى عَلَى مَا هِيَ عَلَيْهِ أَزَلًا وَأَبَدًا ، كَيْ يَكُونَ الشَّاهِدُ وَالشَّيْءُ وَالْحَقُّ وَالْمَوْجُودُ وَالْغَنِيُّ هُوَ اللَّهُ تَعَالَى. تفاوت روشنی وجود دارد میان اینکه ماهیت هرگز از فقر خود به غنا و کمال حرکت نکند و بر همان حالت خود ازلاً و ابداً باقی بماند به گونه ای که شاهد، چیز، حق، موجود و غنی فقط خداوند متعال باشد. وَفِي مَرْتَبَةِ الْإِطْلَاقِ وَفِي مَرْتَبَةِ التَّعَيُّنَاتِ كَمَا يَقُولُهُ الْعُرَفَاءُ . بِأَنْ لَا يَكُونَ هُنَاكَ عَطَاءٌ وَجُودٌ وَفَيْضٌ بالحقِيقَةِ وَلَا مُسْتَفِيضُ أَبَدًا، بَلْ يَكُونُ هُوَ الْمَشْهُودَ وَهُوَ الشَّاهِدُ. و در مرتبه اطلاق و در مرتبه تعینات - همان گونه که عرفا می گویند - هیچ عطا، وجود و فیض حقیقی و هیچ مستفیضی وجود ندارد، بلکه فقط او مشهود و او شاهد است. وَبَيْنَ أَنْ تَصِيرَ الْمَاهِيَّةُ غَنِيَّةً بِالْحَقِيقَةِ وَخَارِجَةً عَنْ الْفَقْرِ إِلَى الْغِنَى بِالْحَقِيقَةِ، وَلَكِنْ بِغِنَى اللَّهِ تَعَالَى، كَيْ لَا يَلْزَمَ الِانْقِلَابُ النَّاتِي. و اینکه ماهیت به حقیقت غنی شود و از فقر به غنای حقیقی بیرون آید، اما این غنا به واسطه غنای خداوند متعال باشد، به گونه ای که انقلاب ذاتی لازم نیاید. فَإِنَّ هَذِهِ الْكَمَالَاتِ كَمَالَاتٌ عَارِيَةٌ وَدِيعَةٌ مِّنَ اللهِ تَعَالَى كَمَا تُشَاهِدُ وُجْدَانًا كَوْنَنَا كَامِلِينَ بِنُورِ الْوَلَايَةِ بَعْدَ أَنْ كُنَّا فَاقِدِينَ لَهُ وَلِسَائِرِ كَمَالَاتِ الْوَلَايَةِ. زیرا این کمالات، کمالاتی عاریتی و به امانت از خداوند متعال هستند همان گونه که به طور وجدانی مشاهده می کنیم که به واسطه نور ولایت کامل شده ایم در حالی که پیش از آن از این نور و سایر کمالات ولایت محروم بوده ایم. فَمَدَّعَى صَاحِبُ الشَّرْعِ أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ تَصِيرُ مَالِكَاتٍ لِلْوُجُودِ بِالْحَقِيقَةِ وَحُلَمَاءَ رُحَمَاءَ أَعِزَّةً شُرَفَاءَ أَشْيَاءَ ذَوَاتِ شَرَافَةٍ وَذَوَاتِ وُجْدَانٍ وَدَرْكِ وَحَيَاةٍ وَعِلْمٍ وَقُدْرَةٍ وَغِنِّى وَشُعُورٍ وَرَأْفَةٍ، وَلَكِنْ لَا بِأَنْفُسِهِمْ، بَلْ بِاللَّهِ تعالى.

صاحب شریعت ادعا کرده است که ماهیات به حقیقت مالک وجود می شوند و بردبار، مهربان، عزیز، شریف، موجوداتی شریف، دارای وجدان درک حیات ،علم قدرت، غنا، شعور و رأفت می گردند، اما این ویژگی ها به واسطه خودشان نیست بلکه به واسطه خداوند متعال است. فَإِنَّهُ مَا بِهِ وُجُدَاتُهُمْ وَدَرَّكُهُمْ، لَا أَنْ يَكُونَ هُوَ الْوَاجِدَ نَفْسَهُ وَالْمُدْرِكَ نَفْسَهُ فِي مَرْتَبَةِ التَّعَيُّنِ، بَلْ بِهِ تَعَالَى وُجْدَاتُهُمْ وَدَرَّكُهُمْ وَحَيَاكُهُمْ وَقُدْرَكُهُمْ وَعِلْمُهُمْ . كُل ذَلِكَ بِرِضَائِهِ وَاحْتِيَارِهِ وَإِذْنِهِ. زیرا آنچه که وجدان و درک آنهاست، به واسطه اوست، نه اینکه او خود را بیابد و خود را در مرتبه تعین درک کند. بلکه وجدان درک حیات، قدرت و علم آنها به واسطه خداوند متعال است همه اینها با رضایت، اختیار و اذن او صورت می گیرد. وَجَمِيعُ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ إِنَّمَا هُوَ لِلَّهِ تَعَالَى بِالنِّسْبَةِ إِلَى الصَّادِرِ الْأَوَّلِ فَقَطْ وَلَيْسَ لِغَيْرِهِ. و تمامی این موارد ذکر شده، تنها برای خداوند متعال نسبت به صادر اول است و برای غیر آن نیست. ## مالكيت ماهیت از نور حق حقیقی است نه اعتباری نَعَمْ؛ هَذَا الْحُكْمُ يَسْرِي فِي جَمِيعِ الْمَاهِيَّاتِ الَّتِي تَأْخُذُ مِنْ نُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ. فَإِذَنْ تَكُونُ الْمَاهِيَّاتُ وَاحِدَاتٍ لِنُورِ الْوَلَايَةِ وَمُدْرِكَاتٍ لَهُ وَشَاعِرَاتٍ بِهِ، وَلَكِنَّهُ مَا بِهِ شُعُورُهُمْ وَدَرَّكُهُمْ وَوُجْدَاكُهُمْ وَمَالِكِيَّتُهُمْ.(77 ) بله، این حکم در تمامی ماهیاتی که از نور صادر اول بهره می گیرند جاری است بنابراین، ماهیات نور ولایت را می یابند، درک میکنند و نسبت به آن آگاه میشوند، اما آنچه که شعور، درک، وجدان و مالکیت آنها را شکل می دهد، به واسطه اوست. بَلْ وُجْدَانِيَّةُ وَجْدَانِهِمْ وَمَالِكِيَّةُ مَالِكِيَّتِهِمْ إِنَّمَا هِيَ بِاللهِ تَعَالَى، وَلكِنْ لَا بِمَعْنَى أَنَّ اللهَ هُوَ الْوَاجِدُ نَفْسَهُ وَالْمَالِكُ لِنَفْسِهِ . كَمَا يَتَوَهَّمُهُ الْعُرَفَاءُ . بَلْ الْوَاجِدُ الْمَالِكُ هِيَ الْمَاهِيَّاتُ بِاللَّهِ تَعَالَى. بلکه وجدان وجدانشان و مالکیت مالکیتشان تنها به واسطه خداوند متعال است اما نه به این معنا که خداوند خود را مییابد و مالک خود است ، همان گونه که عرفا تصور میکنند، بلکه ماهیات به واسطه خداوند متعال، وجدان و مالک هستند. كَمَا قَالَ مَوْلَانَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ : ## "تَمْلِكُها باللَّهِ الَّذِي يُملكها."

صاحب شریعت ادعا کرده است که ماهیات به حقیقت مالک وجود می شوند و بردبار، مهربان، عزیز، شریف، موجوداتی شریف، دارای وجدان درک حیات ،علم قدرت، غنا، شعور و رأفت می گردند، اما این ویژگی ها به واسطه خودشان نیست بلکه به واسطه خداوند متعال است. فَإِنَّهُ مَا بِهِ وُجُدَاتُهُمْ وَدَرَّكُهُمْ، لَا أَنْ يَكُونَ هُوَ الْوَاجِدَ نَفْسَهُ وَالْمُدْرِكَ نَفْسَهُ فِي مَرْتَبَةِ التَّعَيُّنِ، بَلْ بِهِ تَعَالَى وُجْدَاتُهُمْ وَدَرَّكُهُمْ وَحَيَاكُهُمْ وَقُدْرَكُهُمْ وَعِلْمُهُمْ . كُل ذَلِكَ بِرِضَائِهِ وَاحْتِيَارِهِ وَإِذْنِهِ. زیرا آنچه که وجدان و درک آنهاست، به واسطه اوست، نه اینکه او خود را بیابد و خود را در مرتبه تعین درک کند. بلکه وجدان درک حیات، قدرت و علم آنها به واسطه خداوند متعال است همه اینها با رضایت، اختیار و اذن او صورت می گیرد. وَجَمِيعُ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ إِنَّمَا هُوَ لِلَّهِ تَعَالَى بِالنِّسْبَةِ إِلَى الصَّادِرِ الْأَوَّلِ فَقَطْ وَلَيْسَ لِغَيْرِهِ. و تمامی این موارد ذکر شده، تنها برای خداوند متعال نسبت به صادر اول است و برای غیر آن نیست. ## مالكيت ماهیت از نور حق حقیقی است نه اعتباری نَعَمْ؛ هَذَا الْحُكْمُ يَسْرِي فِي جَمِيعِ الْمَاهِيَّاتِ الَّتِي تَأْخُذُ مِنْ نُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ. فَإِذَنْ تَكُونُ الْمَاهِيَّاتُ وَاحِدَاتٍ لِنُورِ الْوَلَايَةِ وَمُدْرِكَاتٍ لَهُ وَشَاعِرَاتٍ بِهِ، وَلَكِنَّهُ مَا بِهِ شُعُورُهُمْ وَدَرَّكُهُمْ وَوُجْدَاكُهُمْ وَمَالِكِيَّتُهُمْ.(77 ) بله، این حکم در تمامی ماهیاتی که از نور صادر اول بهره می گیرند جاری است بنابراین، ماهیات نور ولایت را می یابند، درک میکنند و نسبت به آن آگاه میشوند، اما آنچه که شعور، درک، وجدان و مالکیت آنها را شکل می دهد، به واسطه اوست. بَلْ وُجْدَانِيَّةُ وَجْدَانِهِمْ وَمَالِكِيَّةُ مَالِكِيَّتِهِمْ إِنَّمَا هِيَ بِاللهِ تَعَالَى، وَلكِنْ لَا بِمَعْنَى أَنَّ اللهَ هُوَ الْوَاجِدُ نَفْسَهُ وَالْمَالِكُ لِنَفْسِهِ . كَمَا يَتَوَهَّمُهُ الْعُرَفَاءُ . بَلْ الْوَاجِدُ الْمَالِكُ هِيَ الْمَاهِيَّاتُ بِاللَّهِ تَعَالَى. بلکه وجدان وجدانشان و مالکیت مالکیتشان تنها به واسطه خداوند متعال است اما نه به این معنا که خداوند خود را مییابد و مالک خود است ، همان گونه که عرفا تصور میکنند، بلکه ماهیات به واسطه خداوند متعال، وجدان و مالک هستند. كَمَا قَالَ مَوْلَانَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ : ## "تَمْلِكُها باللَّهِ الَّذِي يُملكها."

صاحب شریعت ادعا کرده است که ماهیات به حقیقت مالک وجود می شوند و بردبار، مهربان، عزیز، شریف، موجوداتی شریف، دارای وجدان درک حیات ،علم قدرت، غنا، شعور و رأفت می گردند، اما این ویژگی ها به واسطه خودشان نیست بلکه به واسطه خداوند متعال است. فَإِنَّهُ مَا بِهِ وُجُدَاتُهُمْ وَدَرَّكُهُمْ، لَا أَنْ يَكُونَ هُوَ الْوَاجِدَ نَفْسَهُ وَالْمُدْرِكَ نَفْسَهُ فِي مَرْتَبَةِ التَّعَيُّنِ، بَلْ بِهِ تَعَالَى وُجْدَاتُهُمْ وَدَرَّكُهُمْ وَحَيَاكُهُمْ وَقُدْرَكُهُمْ وَعِلْمُهُمْ . كُل ذَلِكَ بِرِضَائِهِ وَاحْتِيَارِهِ وَإِذْنِهِ. زیرا آنچه که وجدان و درک آنهاست، به واسطه اوست، نه اینکه او خود را بیابد و خود را در مرتبه تعین درک کند. بلکه وجدان درک حیات، قدرت و علم آنها به واسطه خداوند متعال است همه اینها با رضایت، اختیار و اذن او صورت می گیرد. وَجَمِيعُ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ إِنَّمَا هُوَ لِلَّهِ تَعَالَى بِالنِّسْبَةِ إِلَى الصَّادِرِ الْأَوَّلِ فَقَطْ وَلَيْسَ لِغَيْرِهِ. و تمامی این موارد ذکر شده، تنها برای خداوند متعال نسبت به صادر اول است و برای غیر آن نیست. ## مالكيت ماهیت از نور حق حقیقی است نه اعتباری نَعَمْ؛ هَذَا الْحُكْمُ يَسْرِي فِي جَمِيعِ الْمَاهِيَّاتِ الَّتِي تَأْخُذُ مِنْ نُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ. فَإِذَنْ تَكُونُ الْمَاهِيَّاتُ وَاحِدَاتٍ لِنُورِ الْوَلَايَةِ وَمُدْرِكَاتٍ لَهُ وَشَاعِرَاتٍ بِهِ، وَلَكِنَّهُ مَا بِهِ شُعُورُهُمْ وَدَرَّكُهُمْ وَوُجْدَاكُهُمْ وَمَالِكِيَّتُهُمْ.(77 ) بله، این حکم در تمامی ماهیاتی که از نور صادر اول بهره می گیرند جاری است بنابراین، ماهیات نور ولایت را می یابند، درک میکنند و نسبت به آن آگاه میشوند، اما آنچه که شعور، درک، وجدان و مالکیت آنها را شکل می دهد، به واسطه اوست. بَلْ وُجْدَانِيَّةُ وَجْدَانِهِمْ وَمَالِكِيَّةُ مَالِكِيَّتِهِمْ إِنَّمَا هِيَ بِاللهِ تَعَالَى، وَلكِنْ لَا بِمَعْنَى أَنَّ اللهَ هُوَ الْوَاجِدُ نَفْسَهُ وَالْمَالِكُ لِنَفْسِهِ . كَمَا يَتَوَهَّمُهُ الْعُرَفَاءُ . بَلْ الْوَاجِدُ الْمَالِكُ هِيَ الْمَاهِيَّاتُ بِاللَّهِ تَعَالَى. بلکه وجدان وجدانشان و مالکیت مالکیتشان تنها به واسطه خداوند متعال است اما نه به این معنا که خداوند خود را مییابد و مالک خود است ، همان گونه که عرفا تصور میکنند، بلکه ماهیات به واسطه خداوند متعال، وجدان و مالک هستند. كَمَا قَالَ مَوْلَانَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ : ## "تَمْلِكُها باللَّهِ الَّذِي يُملكها."

صاحب شریعت ادعا کرده است که ماهیات به حقیقت مالک وجود می شوند و بردبار، مهربان، عزیز، شریف، موجوداتی شریف، دارای وجدان درک حیات ،علم قدرت، غنا، شعور و رأفت می گردند، اما این ویژگی ها به واسطه خودشان نیست بلکه به واسطه خداوند متعال است. فَإِنَّهُ مَا بِهِ وُجُدَاتُهُمْ وَدَرَّكُهُمْ، لَا أَنْ يَكُونَ هُوَ الْوَاجِدَ نَفْسَهُ وَالْمُدْرِكَ نَفْسَهُ فِي مَرْتَبَةِ التَّعَيُّنِ، بَلْ بِهِ تَعَالَى وُجْدَاتُهُمْ وَدَرَّكُهُمْ وَحَيَاكُهُمْ وَقُدْرَكُهُمْ وَعِلْمُهُمْ . كُل ذَلِكَ بِرِضَائِهِ وَاحْتِيَارِهِ وَإِذْنِهِ. زیرا آنچه که وجدان و درک آنهاست، به واسطه اوست، نه اینکه او خود را بیابد و خود را در مرتبه تعین درک کند. بلکه وجدان درک حیات، قدرت و علم آنها به واسطه خداوند متعال است همه اینها با رضایت، اختیار و اذن او صورت می گیرد. وَجَمِيعُ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ إِنَّمَا هُوَ لِلَّهِ تَعَالَى بِالنِّسْبَةِ إِلَى الصَّادِرِ الْأَوَّلِ فَقَطْ وَلَيْسَ لِغَيْرِهِ. و تمامی این موارد ذکر شده، تنها برای خداوند متعال نسبت به صادر اول است و برای غیر آن نیست. ## مالكيت ماهیت از نور حق حقیقی است نه اعتباری نَعَمْ؛ هَذَا الْحُكْمُ يَسْرِي فِي جَمِيعِ الْمَاهِيَّاتِ الَّتِي تَأْخُذُ مِنْ نُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ. فَإِذَنْ تَكُونُ الْمَاهِيَّاتُ وَاحِدَاتٍ لِنُورِ الْوَلَايَةِ وَمُدْرِكَاتٍ لَهُ وَشَاعِرَاتٍ بِهِ، وَلَكِنَّهُ مَا بِهِ شُعُورُهُمْ وَدَرَّكُهُمْ وَوُجْدَاكُهُمْ وَمَالِكِيَّتُهُمْ.(77 ) بله، این حکم در تمامی ماهیاتی که از نور صادر اول بهره می گیرند جاری است بنابراین، ماهیات نور ولایت را می یابند، درک میکنند و نسبت به آن آگاه میشوند، اما آنچه که شعور، درک، وجدان و مالکیت آنها را شکل می دهد، به واسطه اوست. بَلْ وُجْدَانِيَّةُ وَجْدَانِهِمْ وَمَالِكِيَّةُ مَالِكِيَّتِهِمْ إِنَّمَا هِيَ بِاللهِ تَعَالَى، وَلكِنْ لَا بِمَعْنَى أَنَّ اللهَ هُوَ الْوَاجِدُ نَفْسَهُ وَالْمَالِكُ لِنَفْسِهِ . كَمَا يَتَوَهَّمُهُ الْعُرَفَاءُ . بَلْ الْوَاجِدُ الْمَالِكُ هِيَ الْمَاهِيَّاتُ بِاللَّهِ تَعَالَى. بلکه وجدان وجدانشان و مالکیت مالکیتشان تنها به واسطه خداوند متعال است اما نه به این معنا که خداوند خود را مییابد و مالک خود است ، همان گونه که عرفا تصور میکنند، بلکه ماهیات به واسطه خداوند متعال، وجدان و مالک هستند. كَمَا قَالَ مَوْلَانَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ : ## "تَمْلِكُها باللَّهِ الَّذِي يُملكها."

همان گونه که مولای ما امیر المؤمنین (علیه السلام فرمود:) "به واسطه خداوندی که آن را مالک می گرداند، مالک آن می شوید". وَكُلُّ مَا ذَكَرْنَا إِنَّمَا هُوَ فِي عَيْنِ أَمَلْكِيَّةِ اللهِ . تَعَالَى وَتَقَدَّسَ. فَاللَّهُ تَعَالَى مَا بِهِ كُلُّ كَمَالَاتِ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَنْتَقِصَ مِنْهُ شَيْءٌ أَوْ يَتَغَيَّرَ أَوْ يَتَبَدَّلَ أَوْ يَتَحَرَّكَ أَوْ يَتَجَزَّى أَوْ يَنْقَسِمَ عَقْلًا أَوْ وَهُمَا أَوْ حِسَّا. و هر آنچه بیان شد، در عين مالكيت مطلق خداوند متعال و مقدس است. زیرا خداوند متعال منشأ تمام کمالات ماهیات است بدون اینکه چیزی از او کاسته شود یا تغییری در او رخ دهد، یا به حرکت، تقسیم یا تجزیه ای - چه ،عقلی چه وهمی و چه حسی - منجر شود. فَهُذَا هُوَ مُقْتَضَى الْأُلُوهِيَّةِ الَّتى يَتَوَلَّهُ وَيَتَحَيَّرُ فِيهَا الْعُقُولُ . فَأضْبط ذلِكَ السِّرِّ الْمُقَنَّعَ النَّفِيسَ الَّذِي احْتَجَبَ عَنْهُ أَكْثَرُ الْعُرَفَاءِ، تَبِيرًا بَيْنَ مَعَارِفِ أَهْل الْبَيْتِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ وَمَعَارِفِ الْبَشَرِ. این همان مقتضای الوهیت است که عقلها در برابر آن حیران و سرگشته میشوند پس این راز نفیس و پوشیده را به دقت حفظ کن، رازی که از اکثر عرفا پنهان مانده است، و در آن میان معرفت اهل بيت (عليهم السلام و معرفت بشر تمایز آشکار دارد.) وَلْيُعْلَمْ أَنَّ مَالِكِيَّةَ الْمَاهِيَّاتِ . أَي مَاهِيَّةٍ كَانَتْ حَتَّى أَحْسِهَا وَأَدْنَاهَا . لِلْوُجُودِ وَالنُّورِ تَكُونُ بِمَثَابَةٍ مِّنَ الشَّدَّةِ وَالْقُوَّةِ، لَا نِسْبَةَ لِشِدَّةِ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ مَعَ مَالِكِيَّةِ أَشْرَفِ الْمَاهِيَّاتِ لِأَشْرَفِ الْوُجُودَاتِ . كَالْفَيْضِ الْمُقَدَّسِ عَلَى تَقْدِيرِ الْقَوْلِ بِجَعْل الْوُجُودِ. و باید دانست که مالکیت ماهیات ، هر ماهیتی، حتی پست ترین و نازل ترین آنها ، بر وجود و نور، به گونه ای از شدت و قدرت است که شدت این مالکیت قابل مقایسه با مالکیت شریف ترین ماهیات بر شریف ترین موجودات نیست، مانند فیض مقدس بر اساس نظریه جعل وجود. وَبِعِبَارَة أُخْرَى: إِنْ قُلْنَا بِجَعَلِ الْوُجُودِ وَذَهَبْنَا إِلَى هَذَا التَّوْلِيدِ الْعَقْلِيَ الَّذِي قَدْ نَفَاهُ قَوْلُهُ تَعَالَى: "لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ" fn[الإخلاص (112 / 3](footnote1-page274"> 1) عيون أخبار الرضا 7 1 / 175 ؛ التوحيد / 438 ؛ بحار الأنوار 10 / 316

.) لَكَانَ هُنَاكَ وُجُودٌ أَشْرَفُ مِنْ كُلِ الْوُجُودَاتِ الْمَجْعُولَةِ، وَهُوَ وُجُودُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ، وَهُوَ الَّذِي يُعَيَّرُ عَنْهُ بِالْفَيْضِ الْمُقَدَّسِ.

به عبارت دیگر اگر بگوییم وجود جعل شده است و به این تولید عقلی برویم که آیه کریمه " نه میزاید و نه زاده شده است آن را نفی کرده است در این صورت وجودی شریف تر از تمام وجودات مجعوله وجود خواهد داشت، که همان وجود صادر اول است و از آن به «فیض مقدس» تعبیر می شود. وَمِنَ الْوَاضِح أَنَّ هَذَا الْوُجُودَ الْأَشْرَفَ الْمَجْعُولَ يَكُونُ مَمْلُوكًا لِمَاهِيَّتِهِ وَتَكُونُ هَذِهِ الْمَاهِيَّةُ مَالِكَةٌ لَهُ. و روشن است که این وجود شريف مجعول، مملوک ماهیت خود است و این ماهیت، مالک آن می باشد. وَهُذِهِ الْمَالِكِيَّةُ ضَعِيفَةٌ فِي غَايَةِ الضَّعْفِ وَنِهَايَةِ الْفُتُورِ وَالْقُصُورِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى مَالِكِيَّةِ أَخَسِ الْمَاهِيَّاتِ لِأَضْعَفِ الْوُجُودَاتِ . عَلَى الْمَسْلَكِ الَّذِي سَلَكْنَاهُ فِي مَسْأَلَةِ الخَلْقَةِ مِنْ كَوْنِهَا بِالْمَالِكِيَّةِ لَا بِالتَّطَوُّرِ وَلَا بِالجَعْلِ. و این مالکیت، در نهایت ضعف و نقصان است، در مقایسه با مالکیت پست ترین ماهیات بر ضعیف ترین موجودات - بر اساس مسیری که در مسئله خلقت، مبتنی بر مالکیت و نه تطور و جعل، پیموده ایم. بَلْ نِسْبَةُ مَالِكِيَّةِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الخَسِيسَةِ النَّازِلَةِ فِي أَنْزَلِ مَرَاتِبِ الْمَخْلُوقَاتِ لِوُجُودِهَا . عَلَى مَشْرَبِ الحَقِّ وَمَسْلَكِ الشَّرِيعَةِ . إِلَى مَالِكِيَّةِ أَشْرَفِ الْمَاهِيَّاتِ لِأَشْرَفِ الْوُجُودَاتِ عَلَى الْقَوْلِ بِالْجُعْلِ، إِنَّمَا هِيَ نِسْبَةُ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي إِلَى الْمُتَنَاهِي. بلکه نسبت مالکیت این ماهیت پست و پایین ترین موجودات به وجود خودشان - بر اساس دیدگاه حق و مسیر شریعت - به مالکیت شریف ترین ماهیات بر شریف ترین موجودات بر اساس نظریه ، جعل، نسبت غیرمتناهی به متناهی است. فَهَذِهِ الْمَالِكِيَّةُ غَيْرُ مُتَنَاهِيَةٍ فِي الشَّدَّةِ مَا لَا يُتَنَاهَى . وَتِلْكَ الْمَالِكِيَّةُ مُتَنَاهِيَةٌ عَلَى حَدٍ تَحْدُودٍ، وَهُوَ حَدُّهُ الْوُجُودِيُّ. پس این مالکیت، از شدت غیر متناهی و بی نهایت برخوردار است. اما آن مالکیت دیگر، متناهی و محدود به حد وجودی خود است. وَالسِّرُّ فِي مَا ذَكَرْنَا مِنْ عَدَمِ التَّنَاهِي فِي الشِّدَّةِ : إِنَّ نَفْسَ الْمَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ الْخَسِيسَةِ، وَإِنْ كَانَتْ مَحْدُودَةً وَمُقَدَّرَةً بِقَدْرٍ خاص، إِلَّا أَنَّهُ مِنْ حَيْنِيَّةٍ أُخْرَى يَكُونُ غَيْرَ مُتَنَاءٍ فِي الشَّدَّةِ بِمَا لَا يَتَنَاهَىٰ، لِمَا سَنُبَيِّنُهُ آنِفًا مِنْ كَوْنِ وَاقِعِيَّةِ الْمَالِكِيَّةِ وَفِعْلِيَّتِهَا بِاللَّهِ تَعَالَى، لَا بِأَنْفُسِهَا. راز آنچه درباره نامتناهی بودن در شدت بیان شد این است که خود مالکیت ماهیت ،پست، اگرچه محدود و مقدر به اندازه ای خاص است، اما از جنبه ای دیگر، در شدت بی نهایت است، زیرا همان گونه که در ادامه بیان خواهد شد، واقعیت و فعلیت مالکیت به واسطه خداوند متعال ،است، نه به ذات خودشان.

فَلِهَذَا تَكُونُ نِسْبَةُ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ إِلَى الْمَالِكِيَّةِ الَّتِي يُقَالُ بِمَا عَلَى تَقْدِيرِ الجَعْل، نِسْبَةَ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي إلَى الْمُتَنَاهِي. به همین دلیل نسبت این مالکیت به مالکیتی که بر اساس نظریه جعل بیان میشود مانند نسبت غیر متناهی به متناهی است. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْمَالِكِيَّةَ عَلَى مَسْلَكِ الشَّرِيعَةِ إِنَّمَا تَكُونُ في غَايَةِ الشِدَّةِ بِمَا لَا يَتَنَاهَى، فَكَيْفَ يُمْكِنُ التَّفَوُّهُ بِكَوْنِهَا اعْتِبَارِيَّةً أَوْ غَيْرَ وَاقِعِيَّةٍ؟! و مقصود این است که مالکیت بر اساس مسیر ،شریعت در نهایت شدت و بی نهایت است. پس چگونه ممکن است گفته شود که این مالکیت اعتباری یا غیر واقعی است؟! فَهُذِهِ الْمَالِكِيَّةُ الْوَاقِعِيَّةُ الْقَوِيَّةُ الشَّدِيدَةُ (78 هِيَ الْمُصَحِحَةُ لِلْغَيْرِيَّةِ، وَعَلَيْهَا أَسَاسُ الْخَلْقَةِ، أَيْ الْخَلْقَهُ لَيْسَتْ إِلَّا مَالِكِيَّةَ الْمَاهِيَّةِ لِلنُّورِ، أَيْ مَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ لِلنُّورِ الْإِلهِي.) این مالکیت واقعی، قوی و شدید همان چیزی است که غیریت را تصحیح می کند و بر آن اساس خلقت بنا شده است. یعنی خلقت چیزی جز مالکیت ماهیت بر نور نیست؛ یعنی مالکیت ماهیت صادر اول بر نور الهی. فَإِنَّ الصَّادِرَ الْأَوَّلَ وَكَذَا سَائِرَ الْمَوْجُودَاتِ لَيْسَ عِنْدَ صَاحِبِ الشَّرْع مُرَكَّبًا مِنْ مَاهِيَّةٍ وَوُجُودٍ؛ لأَنَّهُ إِمَّا شِرْكَ مَحْضَ، أَوْ كُفْرٌ وَزَنْدَقَةٌ صِرْفٌ. زیرا صادر اول و همچنین سایر موجودات از دیدگاه صاحب شریعت مرکب از ماهیت و وجود نیستند؛ زیرا این امر یا شرک محض است يا كفر و زندقه صرف. إِذْ لَوْ قُلْنَا بِجَعْل الْوُجُودِ . كَمَا يَقُولُهُ الْفَلَاسِفَهُ . يَلْزَمُ الشَّرْكُ وَتَحْدِيدُ اللَّهِ تَعَالَى وَعَدَمُهُ في مَرْتَبَةِ الْوُجُودِ الْمَجْعُول، فَيَلْزَمُ تَحْدِيدُهُ وَالِاعْتِرَافُ بِالشَّرِيكِ لَهُ وَالِاعْتِرَافُ بِوُجُودٍ فِي قِبَالِ وُجُودِهِ، وَلَوْ بِالدِّقَةِ الْعَقْلِيَّةِ. زیرا اگر قائل به جعل وجود شویم - همان گونه که فلاسفه می گویند - لا زم می آید که شرک و تحدید خداوند متعال رخ دهد، و او در مرتبه وجود مجعول نفی شود، که این امر مستلزم تحديد او و اعتراف به شریک برای او و وجودی در برابر وجود او خواهد بود، حتی با دقت عقلی. مُضَافًا إِلَى كَوْنِهِ تَوْلِيدًا عَقْلِيًّا قَدْ نَفَاهُ الْكِتَابُ وَالسُّنَّةُ. افزون بر این جعل وجود به عنوان یک تولید ،عقلی توسط کتاب و سنت نفی شده است. وَلَوْ قُلْنَا بِالتَّطَوُّرِ وَالْإِطْلَاقِ وَالتَّقْيِيدِ، يَلْزَمُ الْكُفْرُ وَالزَّنْدَقَةُ وَاسْتِنَادُ أَحْبَثِ أَنْوَاعِ اللَّهْوِ وَاللَّعِبِ بِهِ تَعَالَى، وَجَعْلِهِ مُنْقَسِمًا بِجَمِيعِ الِانْقِسَامَاتِ الْعَقْلِيَّةِ وَالْوَهْمِيَّةِ وَالخَارِجيَّةِ.

و اگر به تطور، اطلاق و تقیید قائل شویم این امر مستلزم كفر و زندقه خواهد بود و همچنین انتساب پلیدترین انواع لهو و بازی به خداوند متعال و تقسیم او به تمامی تقسیمات عقلى، وهمى و خارجى. ## رد ترکیب وجود و ماهیت فَإِذَنْ لَيْسَ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ مُرَكَّبًا مِنْ مَاهِيَّةٍ وَوُجُودٍ . كَمَا يَقُولُهُ الْفَلَاسِفَةُ وَالْعُرَفَاءُ . وَلَيْسَ أَمْرُ الخَلْقَةِ عَلَى التَّركِيبِ مِنْهُمَا بِأَي مَعْنَى مِنْ هَذَيْنِ الْمَعْنَيَيْنِ. بنابراین، صادر اول مرکب از ماهیت و وجود نیست - همان گونه که فلاسفه و عرفا می گویند - و امر خلقت نیز بر ترکیب از این دو به هیچ معنایی از این دو معنا، استوار نیست. بَل أَمْرُ الخَلْقَةِ عَلَى مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ مَالِكِيَّةً وَاقِعِيَّةً تَكُونُ مَنْشَأَ لِلْآثَارِ الْكَثِيرَةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ فِي جِهَاتِ الْحَيَاةِ وَالْعِلْمِ وَالْقُدْرَةِ وَالشُّعُورِ وَغَيْرِ ذُلِكَ مِنَ الْكَمَالَاتِ. بلکه امر خلقت بر مالکیت ماهیت مالکیتی واقعی استوار است که منشأ آثار فراوان و نامتناهی در ابعاد حیات، علم، قدرت، شعور و دیگر کمالات می شود. الَّتِي نَجِدُهَا مِنْ أَنْفُسِنَا حِينَ مَالِكِيَّتِنَا لِنُورِ الْوَلَايَةِ، حَيْثُ نَجِدُ أَنَّنَا مَالِكُونَ لِلْقُدْرَةِ الْقَوِيَّةِ الَّتِي بِمَا نَتَصَرَّفُ فِي الْأَشْيَاءِ ، وَلَا أَقَلَ مِنَ التَّصَرُّفِ فِي بَدَنِنَا وَفِي مَعْقُولَاتِنَا. این کمالاتی که هنگام مالکیت نور ولایت در خود می یابیم؛ زیرا می بینیم که مالک قدرتی قوی هستیم که به واسطه آن در اشیاء تصرف می کنیم و حداقل در بدن و معقولات خود تصرف می کنیم. وَكَذَا نَجِدُ الْعِلْمَ الْقَوِيَّ وَالْحَيَاةَ الْقَوِيَّةَ وَغَيْرَ ذُلِكَ. همچنین علم قوی، حیات قوی و دیگر کمالات را در خود می یابیم. فَأَمْرُ الْخَلْقَةِ عَلَى هُذِهِ الْمَالِكِيَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ وَالْوُجْدَانِ الْوَاقِعِيَ الْحَقِيقِيَ الَّتِي بِمَا يَتَصَحَحُ الْغَيْرِيَّةُ وَالْمَخْلُوقِيَّةُ وَالْحُجُبُ. بنابراین، امر خلقت بر اساس این مالکیت واقعی و وجدان واقعی حقیقی استوار است که غیریت، مخلوقیت و حجب را تصحیح می کند. حَيْثُ إِنَّهُ بَعْدَ مَالِكِيَّةِ مَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ لِنُورِ اللَّهِ تَعَالَى وَوَاجِدِيَّتِهَا لَهُ وَلِعِلْمِهِ وَقُدْرَتِهِ وَحَيَاتِهِ وَشُعُورِهِ وَغَيْرِ ذَلِكَ، يَصِيرُ تَخلُوفًا غَيْرَ اللهِ تَعَالَى بِحَقِيقَةِ الْغَيْرِيَّةِ، وَيَصِيرُ حِجَابًا بَيْنَ غَيْرِهِ وَبَيْنَ اللَّهِ تَعَالَى.

چرا که پس از مالکیت ماهیت صادر اول بر نور خداوند متعال و یافتن علم، قدرت، حیات، شعور و سایر كمالات الهی، این ماهیت به موجودی غیر خداوند متعال تبدیل میشود با حقیقت غیریت، و حجابی بین دیگران و خداوند متعال می گردد. إذْ اللَّهُ تَعَالَى لَا يَخْلُقُ سَائِرَ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ نُورِهِ الْمُقَدَّسِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي في الشِدَّةِ، وَتَنْعُ أَنْ تَأْخُذَ مِنْ نُورِهِ، بَلْ يَخْلُقُهَا مِنْ نُورِ نَبِيِّهِ، أَيْ مِنْ هَذَا الْمَالِكِ الْوَاقِعِي وَالْوَاجِدِ الْحَقِيقِي. زیرا خداوند متعال، سایر ماهیات را از نور مقدس و بی نهایت خود نمی آفریند و مانع از آن می شود که از نور او بهره بگیرند، بلکه آنها را از نور پیامبرش می آفریند، یعنی از این مالک واقعی و واجد حقیقی. الَّذِي يَكُونُ وُجْدَانُهُ وَمَالِكِيَّتُهُ في غَايَةِ الشَّدَّةِ وَالْقُوَّةِ مِنَ الْفِعْلِيَّةِ. فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ حِجَابًا بَيْنَهُ تَعَالَى وَبَيْنَ الصَّادِرِ الثَّانِي. که وجدان و مالکیتش در نهایت شدت و قوت فعلیت است. بنابراین، صادر اول به ناچار حجابی میان خداوند متعال و صادر دوم خواهد بود. وَكُلَّمَا كَثُرَتِ الصَّوَادِرُ ازْدَادَتِ الْحُجُبُ بِعَدَدِهَا. فَيَبْقَى عَدَمُ الْحِجَابِ مَحْصُورًا فِي الصَّادِرِ الْأَوَّلِ، أَيْ: يَكُونُ هُوَ الَّذِي لَيْسَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ اللَّهِ حِجَابٌ إِلَّا نَفْسُهُ الْمُقَدَّسَةُ وَرُوحُهُ الشَّرِيفٌ. و هر چه صوادر بیشتر شوند، حجب نیز به تعداد آنها افزوده می شود. پس عدم وجود حجاب تنها به صادر اول محدود می شود، یعنی او کسی است که میان او و خداوند حجابی وجود ندارد، جز نفس مقدس و روح شريفش. لكونه (صلی الله علیه و آله وسلم آخِذًا مِنْ نُورِ اللهِ تَعَالَى أَوَّلًا وَبِالذَّاتِ. فَلَا حِجَابَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ رَبِّهِ إِلَّا نَفْسُهُ الْمُقَدَّسَةُ وَرُوحُهُ الشريف.) زیرا او (صلى الله علیه و آله وسلم نخستین و بالذات از نور خداوند متعال بهره مند است. پس میان او و پروردگارش هیچ حجابی وجود ندارد، جز نفس مقدس و روح شريفش.) وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْغَيْرِيَّةَ وَالْخَلْقَةَ وَالْحِجَابَ كُلَّهَا يَتَصَحَّحُ مِنْ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ وَالْوَاحِدِيَّةِ. و مقصود این است که غیریت، خلقت و حجاب همگی از این مالکیت و وجدان نشأت می گیرند. وَإِنَّمَا نُصِرُ عَلَى تَعْبِيرِ الْوَاجِدِيَّةِ لِأَنَّهُ تَعْبِيرٌ قَدْ كَثُرَ فِي الشَّرِيعَةِ. فَفِي دُعَاءِ الْعَرَفَةِ...: و ما بر استفاده از تعبیر" واجدیت اصرار داریم، زیرا این تعبیر در شریعت بسیار استفاده شده است. در دعای عرفه آمده است...:

إِلهِي مَاذَا فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ <a href="#ref- [].؟ وَوَرَدَ: "يَا بُنَ آدَمَ، مَتَى أَرَدْتَنِي وَجَدْتَنِي "fn[بحار الأنوار (ط - بيروت) / ج 13 / 334 / باب 11](footnote1-page279" id=") [].؟ وَوَرَدَ: "يَا بُنَ آدَمَ، مَتَى أَرَدْتَنِي وَجَدْتَنِي "fn[بحار الأنوار (ط - بيروت) / ج 13 / 334 / باب 11](footnote1-page279" style="display:inline-block">(1) . إِلَى غَيْرِ ذُلِكَ مِنْ مَوَارِدِ هُذَا التَّعْبِيرِ.) ای خدای من، چه کسی چیزی از دست داده است که تو را یافته است؟ و آمده است: "ای فرزند آدم، هرگاه مرا بخواهی، مرا خواهی یافت . و نظایر این تعبیرات در متون مختلف ذکر شده است. ثُمَّ إِنَّ فِي الْمَقَامِ سِرًّا عَظِيمًا وَجَوْهَرَةٌ نَفِيسَةٌ (79 لَا بُدَّ مِنَ التَّنْبِيهِ عَلَيْهِ، إِذْ بِهِ يَنْحَلُ جَمِيعُ الْإِشْكَالَاتِ الْفَلْسَفِيَّةِ، وَبِهِ تَنْفَكُ كُلُّ الْعُقَدِ.) سپس در این مقام سر بزرگی و جواهری نفیس وجود دارد که باید به آن توجه کرد، چرا که با آن، تمامی اشکالات فلسفی حل می شود و همه گره ها باز می گردد. وَقِيَاسُهُ فِيمَا نَحْنُ فِيهِ قِيَاسُ مَسْأَلَةِ التَّرْجِيحِ بِلَا مُرَجّح في بَابِ الْخَيْرِ وَالِاحْتِيَارِ. فَكَمَا أَنَّهُ كَانَ مَا بِالذَّاتِ الجميع الإشكالاتِ الْمُورَدَةِ هُنَاكَ، فَكَذَلِكَ هَذَا السِّرُّ الْمُقَنَّعُ يَكُونُ مَا بِالذَّاتِ لِكُلِّ الْإِشْكَالَاتِ فِيمَا نَحْنُ فِيهِ، وَبِالْخِلَالِهِ تَنْحَلُ جَمِيعُهَا. و نسبت این راز به موضوع مورد بحث ما، مانند نسبت مسئله ترجیح بلا "مرجح در باب جبر و اختیار است. همان گونه که آن موضوع منشأ تمامی اشکالات آنجا بود، این راز پوشیده نیز منشأ همه اشکالات در اینجا است و با حل آن، تمام اشکالات حل می شود. وَذِكْرُهُ مَبْيٌّ عَلَى مُقَدِّمَةٍ وَهِيَ : إِنَّ كُلَّ مَا يُشَارُ إِلَيْهِ مِنَ الْأَشْيَاءِ بِوَجْهِ مِنْ وُجُوهِ الْإِشَارَاتِ ، عَقْلِيَّةٌ كَانَتْ أَمْ وَهُمِيَّةً أَمْ حَسِيَّةٌ ، فَلَا حَالَةَ لَهُ مَاهِيَّةٌ. و بیان این راز بر مقدمه ای استوار است و آن این است: هر آنچه که به نوعی از انواع اشاره ها - عقلی، وهمی یا حسی ، مورد اشاره قرار گیرد، بیشک دارای ماهیتی است. وَمَا لَا مَاهِيَّةَ لَهُ، لَا يُمْكِنُ الْإِشَارَةُ إِلَيْهِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. وَهُوَ مُنْحَصِرٌ فِي اللَّهِ تَعَالَى. و آنچه که ماهیت ندارد، به هیچ شکلی نمی توان به آن اشاره کرد. و این تنها در مورد خداوند متعال صدق می کند. وَأَمَّا مَا سِوَاهُ، فَكُلُّهَا ذَا مَاهِيَّةٍ؛ لِكَوْنِهَا مُشَارًا إِلَيْهَا بِوَجْهِ مِّنَ الْإِشَارَاتِ. اما آنچه غیر از اوست، همه دارای ماهیت هستند، چرا که به نحوی به آنها اشاره می شود.


<a href="#) [].؟ وَوَرَدَ: "يَا بُنَ آدَمَ، مَتَى أَرَدْتَنِي وَجَدْتَنِي "fn[بحار الأنوار (ط - بيروت) / ج 13 / 334 / باب 11](footnote1-page279" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].؟ وَوَرَدَ: "يَا بُنَ آدَمَ، مَتَى أَرَدْتَنِي وَجَدْتَنِي "fn[بحار الأنوار (ط - بيروت) / ج 13 / 334 / باب 11](footnote1-page279"> 1) إقبال الأعمال / 349؛ بحار الأنوار 95 / 226

فَأَيُّ مَفْهُومٍ فُرِضَ أَوْ أَيُّ شَيْءٍ تَصَوَّرَ ، فَلَا فَحَالَةَ لَهُ مَاهِيَّةٌ، حَتَّى إِنَّ لِنَفْسِ الْمَفْهُومِ مَاهِيَّةً أَيْضًا. هر مفهومی که فرض شود یا هر چیزی که تصور شود، بی شک دارای ماهیتی ،است حتی خود مفهوم نیز دارای ماهیتی است. فَلِلْمَفْهُومٍ مَاهِيَّةٌ، وَلِلتَّصَوُّرِ وَلِلْمُتَصَوَّرِ مَاهِيَّةٌ، بَلْ لِلْحَدِ أَيْضًا مَاهِيَّةٌ. پس مفهوم، تصور و متصور دارای ماهیت هستند و حتی برای حد نیز ماهیتی وجود دارد. وَبِالْجُمْلَةِ : الجَمِيعِ الْأَشْيَاءِ مَاهِيَّةٌ، حَتَّى لِلْمَفَاهِيمِ، كَالْخَدِ وَالتَّصَوُّرِ وَالْمَفْهُومِ وَغَيْرِ ذُلِكَ مِنَ الْمَفَاهِيمِ وَالْمَاهِيَّاتِ، هِيَ مَا بِالذَّاتِ لِكُلِّ التَّعَيُّنَاتِ. و به طور کلی، تمامی اشیاء دارای ماهیت هستند، حتی مفاهیم مانند حد، تصور، مفهوم و دیگر مفاهیم و ماهیات که ذاتی هر گونه تعین هستند. فَإِذَنْ يَكُونُ لِلْوُجْدَانِ وَالْوَاجِدِيَّةِ وَالْمَالِكِيَّةِ الْمَعْقُولَتَيْنِ مَاهِيَّةٌ؛ لِأَنَّمَا كُلَّهَا يُشَارُ إِلَيْهَا. پس وجدان، واجدیت و مالکیت معقول همگی دارای ماهیت هستند زیرا به تمامی آنها اشاره می شود. وَمَاهِيَّةُ الْمَالِكِيَّةِ وَالْوَاحِدِيَّةِ غَيْرُ الْمَاهِيَّةِ الَّتِي تُضَافُ إِلَيْهَا الْمَالِكِيَّةُ حِينَ مَا يُقَالُ: مَالِكِيَّةُ الْإِنْسَانِ، أَوْ وَاجِدِيَّةُ الْإِنْسَانِ. و ماهیت مالکیت و واجدیت با ماهیتی که مالکیت به آن اضافه می شود متفاوت است، همان طور که گفته می شود مالکیت انسان" یا " واجدیت انسان". بَلْ لِنَفْسٍ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ الْمُضَافَةِ مَعَ قَطْعِ النَّظَرِ عَنِ الْمُصَافِ إِلَيْهِ مَاهِيَّةٌ، لِمَا عَرَفْتَ مِنْ كَوْنِ الْمَالِكِيَّةِ مُشَارًا إِلَيْهَا، وَكَوْنِ كُلِّ مُشَارٍ إِلَيْهِ ذَا مَاهِيَّةٍ يَتَحَدَّدُ بِمَا وَيَتَعَيَّنُ وَيَتَقَدَّرُ بِمَا. بلکه خود این مالکیت ،اضافی بدون توجه به مضاف الیه دارای ماهیتی ،است زیرا مالکیت مورد اشاره قرار می گیرد، و هر چیزی که به آن اشاره می شود دارای ماهیتی است که به واسطه آن محدود، معین و مشخص می شود. وَهِيَ مَا بِالذَّاتِ لِتَعَيُّنِ الْمَالِكِيَّةِ وَالْوَاجِدِيَّةِ وَالْوُجْدَانِ الْمَعْقُولَةِ، لَا الْحَقِيقِيَّةِ . سَتَعْرِفُهَا إِنْ شَاءَ اللهُ. و این ماهیت، ذاتی تعین مالکیت واجدیت و وجدان معقول است نه حقیقی که ان شاء الله آن را خواهید شناخت. فَمَاهِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ تَمْلِكُ نُورَ اللَّهِ تَعَالَى، وَتَصِيرُ مَالِكَةً لَهُ بِالْحَقِيقَةِ. ماهیت صادر اول، نور خداوند متعال را مالک می شود و به طور حقیقی مالک آن می گردد.

فَإِذَنْ هُنَاكَ ،مَاهِيَّةٌ، وَهِيَ مَاهِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ. وَلَا يَصِحُ الْقَوْلُ بِمَحْدُودِيَّتِهَا عَلَى قَدْرٍ وَحَدٍ خَاصَ. پس، ماهیتی وجود دارد که همان ماهیت صادر اول است و نمی توان گفت که این ماهیت محدود به اندازه و حد خاصی است. إِذْ يَلْزَمُ كَوْنُ الْكَمَالَاتِ الْمُمْكِنَةِ الْحُصُولِ فِي حَقِّهَا مَحْدُودَةً مُتَعَيِّنَةً غَيْرَ مُمْكِنَةِ التَّجَاوُزِ مِنْ هُذَا الْحَدِ. زیرا در این صورت لازم می آید که کمالات ممکن برای آن، محدود، معین و غیر قابل تجاوز از این حد باشند. مَعَ أَنَّ هَذِهِ الْمَاهِيَّةَ لِفَقْرِهَا الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي قَابِلَةٌ لِأَحْذِ الْكَمَالَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ فِي نَاحِيَةِ الْأَبَدِ. در حالی که این ماهیت به دلیل فقر نامتناهی خود، قادر به دریافت کمالات نامتناهی در بعد ابدیت است. فَهُذِهِ الْمَاهِيَّةُ فِي طَرَفِ قَبُولِ الْكَمَالِ وَالْعَطَاءِ غَيْرُ مُتَنَاهِيَةٍ وَلَا تَحْدُودَةٌ. بنابراین این ماهیت در بعد پذیرش کمال و عطا، نامتناهی و نامحدود است. وَهُذِهِ الْمَاهِيَّةُ تَصِيرُ مَالِكَةً لِنُورِ اللَّهِ تَعَالَى. وَمِنَ الْوَاضِحِ الْبَدِيهِي أَنَّ مَالِكِيَّتَهُ مَحْدُودَةٌ مُقَدَّرَةٌ. و این ماهیت مالک نور خداوند متعال می شود. و روشن و بدیهی است که مالکیت آن، محدود و مقدر است. كَمَا تُشَاهِدُ وُجْدَانًا وَعِيَانًا مَحْدُودِيَّةَ مَالِكِيَّتِنَا وَوَاجِدِيَّتِنَا لِنُورِ الْوَلَايَةِ. همان گونه که محدودیت مالکیت و وجدان ما نسبت به نور ولایت را به طور وجدانی و عینی مشاهده می کنیم. فَيُسْأَلُ حِينَئِذٍ: إِنَّ الْمَالِكِيَّةَ مُقَدَّرَةٌ، وَإِنَّ الْوَاحِدِيَّةَ وَالْوُجْدَانَ مَحْدُودَةٌ مُتَعَيَّنَةٌ، فَهَلْ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةُ الْمُتَعَيَّنَةُ مِنْ سُنْحَ الْوُجُودِ أَوِ الْمَاهِيَّةِ؟ در اینجا پرسیده میشود اگر مالکیت مقدر است و واجدیت و وجدان محدود و معین است، آیا این مالکیت معین از سنخ وجود است یا ماهیت؟ فَإِنْ كَانَتْ مِنْ سُنْخ الْوُجُودِ، يَلْزَمُ تَحْدِيدُ اللَّهِ تَعَالَى وَتَعَيُّنُهُ. إِذْ الْوُجُودُ لَيْسَ إِلَّا وُجُودَهُ، وَلَيْسَ سِوَاهُ وُجُودٌ وَشَيْءٌ وَهُذَا هُوَ عَيْنُ الْقَوْلِ بِالْوَحْدَةِ الإطلاقِيَّة. اگر از سنخ وجود باشد، لازم می آید که خداوند متعال محدود و معین شود. زیرا وجود چیزی جز وجود او نیست، و جز او وجود و چیزی وجود ندارد. و این همان سخن به وحدت اطلاقی است. وَإِنْ كَانَتْ مِنْ سُنْخِ الْمَاهِيَّةِ، فَمَا الْمَالِكُ الْحَقِيقِيُّ؟ وَأَيْنَ الْكَمَالُ الْوَاقِعِيُّ؟ وَهَلِ الْمَاهِيَّةُ إِلَّا الْفَقِيرُ بِالذَّاتِ؟

و اگر از سنخ ماهیت باشد، مالک حقیقی چیست؟ و کمال واقعی کجاست؟ آیا ماهیت چیزی جز فقیر بالذات است؟ فَالْمَالِكِيَّةُ إذَنْ تَكُونُ حَيْنِيَّةَ الْفَقْرِ، لَا حَيْنِيَّةَ الْغِنَاءِ. پس مالکیت حیثیت فقر است، نه حیثیت غنا. وَقَدْ ثَبَتَ وُجْدَانًا أَنَّهَا كَمَالٌ شَدِيدٌ قَوِيٌّ يَقْتَضِيهِ كَمَالُ الْأُلُوهِيَّةِ. و به طور وجدانی ثابت شده است که این مالکیت، کمالی شدید و قوی است که کمال الوهیت آن را اقتضا می کند. فَهِيَ تَكْشِفُ عَنْ كَمَالِ الْخَالِقِ الْإِلهِ وَفَقْرِ (80 الْمَخْلُوقِ الْمَأْلُوهِ مِنْ جَمِيعِ جِهَاتِهِ إِلَى خَالِقِهِ، حَتَّى مِنْ جِهَةِ كَوْنِهِ غَيْرًا.) این مالکیت، کمال خالق الهی و فقر مخلوق مألوه را از تمامی جهات نسبت به خالقش آشکار می سازد، حتی از جهت غیریت آن. فَفِي كَوْنِهِ مَالِكًا غَيْرَ خَالِقِهِ يَفْتَقِرُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى .(81 ) در اینکه مخلوق به عنوان مالک غیر از خالق ،است نیازمند خداوند متعال است. وَلَا بُدَّ لَكَ مِنْ حِفْظِ جَمِيع جِهَاتِ الْكَلَامِ وَضَبْطِ حُدُودِهِ. و باید تمامی جهات سخن و مرزهای آن را حفظ و ضبط کنید. فَإِنَّكَ بَعْدَ مَا عَرَفْتَ مَحْدُودِيَّةَ الْمَالِكِيَّةِ وَتَعَيُّنَ الْوُجْدَانِ وَالْوَاجِدِيَّةِ ، وَعَرَفْتَ أَنَّ جَمِيعَ جِهَاتِ التَّعَيُّنِ وَالتَّحَدُّدِ يَرْجِعُ إِلَى نَاحِيَةِ الْمَاهِيَّاتِ. زیرا پس از اینکه محدودیت مالکیت و تعين وجدان و واجدیت را شناختید و دانستید که تمامی جهات تعین و تحدید به سوی ماهیات بازمی گردند. وَالْوُجُودُ الْقَيُّومِيُّ بَاقٍ عَلَى تَنَزُهِهِ وَتَقَدُّسِهِ وَإِطْلَاقِهِ وَثَبَاتِهِ وَدَوَامِهِ مِنْ دُونِ تَحَدُّدٍ فِيهِ أَبَدًا. و وجود قیومی بر تنزه، تقدس، اطلاق، ثبات و دوام خود باقی است، بدون اینکه محدودیتی در آن وجود داشته باشد. وَعَرَفْتَ أَنَّ مَالِكِيَّةَ الْمَالِكِيَّةِ وَوَاجِدِيَّةَ الْوَاحِدِيَّةِ وَوَجْدَانِيَّةَ الْوُجْدَانِ بِهِ تَعَالَى، لَا بِالْمَاهِيَّاتِ. و دانستید که مالکیت مالکیت، واجديت واجديت و وجدان وجدان به واسطه خداوند متعال است، نه به واسطه ماهيات.

لأنها مُقتضى الأُوهِيةِ، حَيْثُ تَقضي رُجُوعَ كُلِّ جِهَاتِ الْفِعْلِيَةِ وَالْغِنَاءِ إِلَيْهِ تَعَالَى، وَرُجُوعَ كُلِّ جَهَاتِ التَّقْصِ وَالتَّحْدِيدِ إِلَى الْمَاهِيَّاتِ. زیرا این مقتضای الوهیت است که تمامی جهات فعلیت و غنا به سوی او باز می گردد و تمامی جهات نقص و تحدید به سوی ماهیات بازگشت دارند. فَ اعْرِفْ أَنَّ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ لَا تُوجِبُ بُطْلَانَ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ، وَلَا بُطْلَانَ وُجْدَانِهَا وَوَاجِدِيَّتِهَا. پس بدانید که این مطالب ذکر شده، بطلان مالکیت ماهیات یا وجدان و واجدیت آنها را موجب نمی شوند. لأَنها بِإِذْنِ اللَّهِ وَرِضَائِهِ وَقُدْرَتِهِ وَاحْتِيَارِهِ قَدْ أَخَذَتِ النُّورَ وَالْعِلْمَ وَالحَيَاةَ. زیرا این ماهیات ،با ،اذن ،رضایت قدرت و اختیار خداوند ،نور علم و حیات را دریافت کرده اند. فَهِيَ فِي الْحَقِيقَةِ أَحْيَاءٌ عَالِمَاتٌ قَادِرَاتٌ شَاعِرَاتٌ وَاحِدَاتٌ لِلنُّورِ بِالْحَقِيقَةِ. پس این ماهیات در حقیقت ،زنده، دانا ،توانا آگاه و واجد نور به طور حقیقی هستند. وَلَا تَبْطُلُ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةُ وَالْوَاحِدِيَّةُ إِلَّا قَبْلَ الْقِيَامَةِ. و این مالکیت و واجدیت، جز پیش از قیامت، از بین نمی روند. فَمَى تَوَجَّهْتَ إِلَى وَاقِعِيَّةِ الْمَالِكِيَّةِ ، تَثْبُتْ لَكَ الْغَيْرِيَّةُ الْوَاقِعِيَّةُ، إِذْ هُذِهِ الْمَاهِيَّةُ الَّتِي شَيْءٌ وَلَيْسَ بِشَيْءٍ، قَدْ صَارَتْ شَيْئًا حَقِيقِيًّا. هر گاه به واقعیت مالکیت توجه کنی غیریت واقعی برایت ثابت می.شود زیرا این ماهیتی که " چیزی است و در عين حال هیچ نیست، به چیزی حقیقی تبدیل شده است. وَلكِنْ مَا بِهِ شَيْئِيَّتُهَا هُوَ الْوُجُودُ. فَهَذِهِ الْمَالِكَةُ الْوَاحِدَةُ لِلْوُجُودِ حَقِيقَةٌ هِيَ غَيْرُ اللَّهِ. اما آنچه که ماهیت آن را شیء می سازد، وجود است. پس این مالک واجد وجود به حقیقت، غیر خداوند است. وَفِي أَصْلِ فِعْلِيَّةِ غَيْرِيَّنِهَا تَحْتَاجُ إِلَى اللهِ تَعَالَى فَمِنْ هَذَا الْغَيْرِ الْحَقِيقِي يَخْلُقُ اللهُ تَعَالَى سَائِرَ الْمَاهِيَّاتِ. و در اصل فعلیت غیریت آن، نیازمند خداوند متعال است. و خداوند از این غیر حقیقی، سایر ماهیات را می آفریند. وَهُوَ يَكُونُ حِجَابًا مَسْدُولًا بَيْنَهَا وَبَيْنَ اللَّهِ تَعَالَى. و آن، حجابی کشیده شده میان ماهیات و خداوند متعال است.

وَالْغَرَضُ: إِنَّ إِرْجَاعَ التَّحْدِيدَاتِ إِلَى نَاحِيَةِ الْمَاهِيَّةِ وَوُجْدَائِهَا وَمَلَكِيَّتِهَا لا يُوجِبُ يُطْلَانَ الْمَالِكِيَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ وَلا يُطلانَ الْغَيْرِيَّةِ. و مقصود این است که بازگشت تحدیدات به سوی ماهیت وجدان و مالکیت آن موجب ابطال مالکیت واقعی یا غیریت نمی شود. إِذْ لَا مَعْنَى لِكَوْنِ الْوُجُودِ وَاجِدًا لِنَفْسِهِ وَمَالِكًا لِقُدْرَةِ نَفْسِهِ وَحَيَاةِ نَفْسِهِ وَشُعُورٍ نَفْسِهِ. زیرا معنایی ندارد که وجود خود را واجد بداند یا مالک قدرت حیات و شعور خود باشد. فَالْمَالِكَ الْوَاجِدُ هِيَ الْمَاهِيَّةُ. پس مالک واجد، ماهیت است. فَمَعَ بَقَاءِ هَذِهِ الْغَيْرِيَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ، لَا بُدَّ مِنْ نَفْي التَّعَيُّنِ وَالتَّحْدِيدِ عَنِ اللَّهِ تَعَالَى. پس با وجود این غیریت واقعی باید تعین و تحدید را از خداوند متعال نفی کرد. لأَنَّهُ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى . يَكُونُ وُجُودًا، وَلَا مَعْنَى لِتَعَيُّنِ الْوُجُودِ بِنَفْسِهِ، وَلَا مُحَصَلَ لِشُهُودِهِ نَفْسَهُ. زیرا خداوند - تبارک و تعالى - وجود است و تعین وجود به خود معنایی ندارد و تحقق شهود او از خود نیز ممکن نیست. بَلْ لَا ثَانِيَ لِلْوُجُودِ كَيْ يَكُونَ أَحَدَ الشَّطْرَيْنِ الْوُجُودَ الْمُطْلَقَ؛ وَشَطْرَهُ الْآخَرَ، ذُلِكَ الْوُجُودَ الْمُتَعَيِّنَ بِنَفْسِهِ. بلکه وجودی ثانوی وجود ندارد که یکی از دو شق باشد وجود مطلق و شق دیگر، وجودی که به خود معین شده باشد. فَإِذَنْ تَكُونُ التَّعَيُّنَاتُ رَاجِعَةً إِلَى الْمَاهِيَّاتِ وَذَاتِيَّاتِ الْمَاهِيَّاتِ وَلَوَازِمِهَا. بنابراین، تعینات به ماهیات ذاتیات [ماهیات] و لوازم آنها باز می گردند. فَكَمَا أَنَّ حَيْثَ ذَاتِ الْوُجُودِ (82 حَيْثُ عَدَمِ التَّعَيُّنِ، بَلْ وَهُذَا شَأْنُ الْحَيَاةِ وَالْعِلْمِ وَالْقُدْرَةِ وَكُلِ الْكَمَالَاتِ، فَكَذَلِكَ حَيْثُ ذَاتِ الْمَاهِيَّاتِ حَيْثُ التَّعَيُّنِ.) همان گونه که ذات وجود در جایگاه عدم تعین است و این شأن ،حیات، علم، قدرت و تمام کمالات است، ذات ماهیات نیز در جایگاه تعین قرار دارد.

فَالْمَاهِيَّةُ وَتَحْدُودِيَّةُ وُجْدَانِهَا وَمَلَكِيَّتِهَا بِالْعَرَضِ، مَا بِالذَّاتِ لِكُلِّ الخُدُودِ وَالنِّسَبِ وَالْإِضَافَاتِ وَالتَّعَيُّنَاتِ، كَمَا أَنَّ الْحَقَّ الْمُتَعَالَ مَا بِالذَّاتِ لِلْغِنَى وَالدَّوَامِ وَالْإِطْلَاقِ وَسَائِرِ الْكَمَالَاتِ. ماهیت و محدودیت وجدان و مالکیت آن به طور عرضی، ذاتی تمامی حدود، نسبتها، اضافات و تعینات است، همان گونه که حق متعال به ذات خود منشأ غنا، دوام اطلاق و سایر کمالات است. لأَنَّهُ وُجُودٌ، وَالْوُجُودُ لَا يَتَعَيَّنُ. وَإِلَّا، يَلْزَمُ لَهُ الثَّانِي. زیرا خداوند وجود است و وجود تعین نمی یابد و گرنه لازم می آید که وجود دوم نیز باشد. فَإِذَنْ لَا يَكُونُ الحَقُّ . جَلَّ شَأْنُهُ . مَعْرُوضَ الْأَعْرَاضِ أَبَدًا وَلَا يَعْرِضُهُ تَأثرٌ وَإنْفِعَالٌ وَكَمْ وَكَيْفَ وَوَضَع وَجِدَّةٌ وَأَيْنْ وَمَتَى وَإِضَافَةٌ أَبَدًا. بنابراین، حق تعالی - جل شأنه - هیچ گاه موضوع اعراض قرار نمی گیرد و هیچ گاه تأثر، انفعال، کمیت، کیفیت، وضع، حالت، مکان، زمان یا نسبت به او عارض نمی شود. وَذَلِكَ لأَنَّهَا مِنْ سُنْحَ الْمَاهِيَّةِ وَمُقَسَمُهَا الْمَاهِيَّةُ. زیرا اینها از سنخ ماهیت هستند و تقسیم بندی آنها نیز به ماهیت باز می گردد. وَمِنَ الْوَاضِح أَنَّهُ لَا يُعْقَلُ عُرُوضُ الْمَاهِيَّةِ عَلَى الْوُجُودِ. و روشن است که عارض شدن ماهیت بر وجود امکان پذیر نیست. كَيْفَ وَإِنَّ الْمَاهِيَّةَ فِي أَصْلِ شَيْئِيَّتِهَا تَحْتَاجُ إِلَى الْوُجُودِ؟! چگونه ممکن است، در حالی که ماهیت در اصل شیئیت خود به وجود نیازمند است؟! فَمَا يَكُونُ مُفْتَقِرًا إِلَى الْوُجُودِ فِي أَصْل شَيْلِيَّتِهِ، كَيْفَ يُعْرَضُهُ؟! پس چیزی که در اصل شیئیت خود نیازمند وجود است چگونه می تواند بر وجود عارض شود؟! وَكَذَلِكَ الْأَعْرَاضُ التَسْعُ الْمَقُولِيَّةُ الْفَلْسَفِيَّةُ ؛ فَإِنَّهُ لَا يُعْقَلُ عُرُوضُهَا لِلْوُجُودِ. همچنین اعراض نه گانه مقولات فلسفی؛ زیرا عارض شدن آنها بر وجود، قابل تصور نیست. لِأَنَّ عَرْضَ الْكَيْفِ وَالْأَيْن في أَصْل فِعْلِيَّةِ الْكَيْفُوفِيَّةِ وَالْأَيْنُونِيَّةِ يَحْتَاجُ إِلَى الْوُجُودِ. زیرا عارض شدن کیفیت و مکان در اصل فعلیت یافتن کیفیت و مکان مندی، به وجود نیاز دارد. فَبِهِ يَصِيرُ كَيْفًا وَأَيْنًا فِعْلِيًّا وَاقِعِيًّا.

زیرا با وجود است که به کیفیت و مکانیت فعلی و واقعی تبدیل می شوند. فَكَيْفَ يُعْقَلُ أَنْ يَكُونَ عَارِضًا عَلَىٰ مَا بِهِ فِعْلِيَّةٌ كَيْفِيَّتِهِ وَأَيْنِيَّتِهِ؟! پس چگونه ممکن است چیزی بر آنچه که باعث فعلیت یافتن کیفیت و مکانیتش شده است، عارض شود؟! بَلِ الْمَعْرُوضُ لَهَا هِيَ الْمَاهِيَّةُ أَيْضًا. فَالْعَارِضُ وَالْمَعْرُوضُ كِلَاهُمَا مِنْ سُنْحَ الْمَاهِيَّةِ. بلکه موضوع آنها نیز ماهیت است. پس هم عارض و هم موضوع هر دو از سنخ ماهیت هستند. لَا يُقَالُ: إِنَّ الْأَعْرَاضَ تَعْرِضُ الْمَاهِيَّةَ الْمَوْجُودَةَ. لأَنا نَقُولُ : هَل الْمَعْرُوضُ جِهَهُ وُجُودِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ أَوْ جِهَهُ كَوْنِهَا مَاهِيَّةٌ؟ گفته نمی شود که اعراض بر ماهیت موجود عارض می شوند. زیرا می گوییم آیا موضوع عارض جهت وجود این ماهیت است یا جهت ماهیت بودن آن؟ فَمَعْرُوضِيَّةٌ جِهَةِ وُجُودِهَا لَهُ حُلْفٌ وَبَاطِلٌ، لِمَا بَيَّنَّا آنِفًا مِنْ عَدَمٍ مَعْقُولِيَّتِهِ. فَيَبْقَىٰ كَوْنُ الْمَعْرُوضِ هِيَ جهَة الْمَاهِيَّة. موضوع عارض شدن جهت وجود آن خلف و باطل است به دلیل آنچه پیش تر درباره غیر معقول بودن آن بیان کردیم. بنابراین، موضوع عارض، جهت ماهیت است. فَإِذَنْ لَا يَعْرِضُ الحَقُّ وَاحِدٌ مِنَ الْمَقُولَاتِ أَبَدًا، حَتَّى مَقُولَهُ الْفِعْلِ. پس هیچ یک از مقولات هرگز بر حق عارض نمی شود، حتی مقوله فعل. فَالْفَاعِلِيَّةُ لَيْسَتْ بِعَارِضَةٍ عَلَيْهِ تَعَالَى، بَلْ حَقِيقَةُ الْفَاعِلِيَّةِ فِيهِ تَعَالَى تَرْجِعُ إِلَى إِنْفِعَالِ الْمَاهِيَّاتِ عَنْهُ تَعَالَى مِنْ دُونِ فِعْلِ وَتَأْثِيرِ مِنْهُ تَعَالَى. پس فاعلیت بر خداوند متعال عارض نمی شود، بلکه حقیقت فاعلیت در او متعال، به انفعال ماهیات از او بازمی گردد، بدون آنکه فعلی یا تأثیری از او صادر شود. إذ التأثيرُ مِنْهُ هُوَ نَحْو تَغيير ونَحْو مَعْرُوضِيَّةٍ لِعَرَضِ الْفِعْل. زيرا تأثیر از جانب او نوعی تغییر و نوعی موضوعیت برای عارض شدن فعل است. وَقَدْ عَرَفْتَ بُطْلَانَ مَعْرُوضيَّة الوُجُودِ لِلْمَقولات. و پیش تر بطلان موضوعیت وجود برای مقولات را دانستی. فَالْمَاهِيَّاتُ مُنْفَعِلَاتٌ بِلَا فَاعِلِ. نَعَمْ؛ يَكُونُ إِنْفِعَاهُهَا مِنْ نُورِهِ تَعَالَى عَنْ رِضَائِهِ وَقُدْرَتِهِ وَاخْتِيَارِهِ.

پس ماهیات منفعل هستند، بدون آنکه فاعلی برای آنها باشد. بله، انفعال آنها از نور خداوند متعال و با رضایت، قدرت و اختیار او است. فَتَلَخَصَ أَنَّ كُلَّ النِّسَبِ وَالتَّعَيُّنَاتِ وَالْإِضَافَاتِ وَالْأَعْرَاضِ تَعْرِضُ الْمَاهِيَّاتِ وَتَلْحَقُهَا مِنْ دُونِ رَبْطٍ بِاللَّهِ تَعَالَى. بنابراین، تمامی نسبت ها، تعینات اضافات و اعراض به ماهیات عارض می شوند و به آنها تعلق می گیرند، بدون هیچ ارتباطی با خداوند متعال. وَلكِنْ لِيُعْلَمُ أَنَّ الْمَعْرُوضِيَّةَ وَالْعَارِضِيَّةَ فِي الْمَاهِيَّاتِ لَيْسَتْ وَاقِعِيَّةً خَارِجِيَّةً . كَعُرُوضِ السَّوَادِ عَلَى الْحِسْمِ فِي الْخَارِجِ . بَلْ إِنَّمَا هِيَ ذِهْنِيَّةٌ وَهْمِيَّةٌ يَتَوَهَّمُهَا الْإِنْسَانُ. اما باید دانست که موضوعیت و عارضیت در ماهیات واقعیتی خارجی نیست - مانند عارض شدن سیاهی بر جسم در خارج - بلکه صرفاً امری ذهنی و وهمی است که انسان تصور می کند. وَإِلَّا فَلَيْسَ فِي الخَارِج عُرُوضًا أَصْطِلاحِيًّا، بَلِ الْعُرُوضُ فِيهَا بِمَعْنَى الْمَالِكِيَّةِ . كَمَا سَنُبَيِّنُ. وگرنه، در خارج، عارض شدن به معنای اصطلاحی وجود ندارد، بلکه عارض شدن در آنها به معنای مالکیت است - همان گونه که توضیح خواهیم داد. ## معنی انفعال ماهیت تحقق کونی آن است فَنَقُولُ: أَوَّلُ الْعَوَارِضِ الَّتي تَعْرِضُ الْمَاهِيَّةَ هُوَ الْإِنْفِعَالُ. می گوییم: اولین عارضی که بر ماهیت عارض می شود، انفعال است. وَهُوَ لَيْسَ عَارِضًا مُنْفَكًا عَن الْمَعْرُوضِ وَمُتَأَخِرًا فِي التَّحَقُّقِ عَنْ مَعْرُوضِهِ، بَلْ هُوَ إِنْفِعَالٌ ذَاتِي. و این عارض، از موضوع خود جدا نیست و در تحقق از آن متأخر نمی باشد، بلکه انفعالی ذاتی است. وَهُذَا الْإِنْفِعَالُ الذَّاتِيُّ عِبَارَةٌ عَنْ شَيْئِيَّتِهَا بَعْدَ مَا لَمْ تَكُنْ شَيْئًا مَذْكُورًا. و این انفعال ،ذاتی همان شیئیت ماهیت است، پس از آنکه چیزی مذکور نبود. فَنَفْسُ صَيْرُورَتِهَا شَيْئًا مُحَقَّقًا بَعْدَ مَا كَانَتْ لَا شَيْئًا بَاطِلَةً، هُوَ إِنْفِعَاها. پس خود تبدیل شدن ماهیت به چیزی محقق، پس از آنکه هیچ و باطل بود، همان انفعال آن است. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى: لَيْسَ فِي الْمَقَامِ مَاهِيَّةٌ مُتَحَقِّقَةٌ بِأَي وَجْهِ مِنْ وُجُوهِ التَّحَقُّقِ، حَتَّى تَكُونَ مَعْرُوضَةً أصْطِلاحِيَّةٌ لِعَرَضٍ أَصْطِلاحِي مُتَأَخِرٍ عَنْهَا، وَارِدٍ عَلَيْهَا، مُسَمًّى بِالْإِنْفِعَالِ.

و به عبارت دیگر: در این مقام هیچ ماهیت متحقق به هیچ وجهی از وجوه تحقق وجود ندارد که بتواند به عنوان موضوع اصطلاحی برای عرض اصطلاحي متأخری که بر آن وارد می شود و به نام انفعال خوانده می شود، مطرح گردد. وَمَقُولَهُ الْإِنْفِعَالِ، بَلْ إِنْفِعَالُ الْمَاهِيَّةِ هُوَ عَيْنُ حُرُوج اللَّاشَيْءٍ الْمَعْدُومِ الْبَاطِلِ مِنَ اللَّا شَيْئِيَّةِ وَاللَّيسِيَّةِ إلَى الشَّيْفِيَّةِ وَالْأَبْسِيَّةِ وَالحَقِيقِيَّةِ الكَوْنِيَّةِ الخارجيَّةِ. و مقوله انفعال، بلکه انفعال ماهیت، عين خروج نيستي معدوم باطل از نیستی و عدمیت به هستی، وجودیت و حقیقتِ وجود خارجی است. فَيَكُونُ إِنْفِعَالُ (83 الْمَاهِيَّةِ عَيْنَ التَّحَقُّقِ الْكَوْنِي الْخَارِجِي، لَا الْمَفْهُومِي التَّحْلِي أَو التَّعَقلِي أو التصوري.) پس انفعال ماهیت، عين تحقق وجود خارجی است، نه تحقق مفهومی تخیلی، تعقلی یا تصوری. وَمِنْ هُنَا تَعْلَمُ أَنَّ الْعَرَضِيَّةَ وَالْمَعْرُوضِيَّةَ فِي الْمَقَامِ صَرْفُ تَخَيُّلٍ وَتَوَهُم وَلَا وَاقِعِيَّةَ هُمَا. و از اینجا در می یابید که عرضیت و موضوعیت در این مقام صرفاً تخیل و توهم هستند و هیچ واقعیتی ندارند. إِذْ لَا مَعْرُوضَ سَابِقَا وَلَا عَرَضَ لَاحِقَّا، حَيْثُ إِنَّ الْمَاهِيَّةَ قَبْلَ هُذَا الْإِنْفِعَالِ وَالتَّحَقُّقِ لَيْسَ شَيْئًا، بَلْ هِيَ بَاطِلَةٌ مَعْدُومَةٌ لَا خَبَرَ عَنْهَا. زیرا پیش از این انفعال و تحقق، هیچ موضوعی پیشین و هیچ عرضی پسین وجود ندارد، چرا که ماهیت پیش از این انفعال و تحقق، چیزی نیست، بلکه باطل و معدوم است و هیچ اثری از آن وجود ندارد. وَإِنَّمَا شَيْئِيَّتُهَا بِنَفْسٍ هُذَا الْإِنْفِعَالِ. و شیئیت آن تنها به واسطه همین انفعال است. فَلَا عَرَضَ أَصْطِلَاحِيًّا وَلَا مَعْرُوضَ َأصْطِلاحِيًّا أَبَدًا، وَإِنْ كُنَّا فِي مَقَامِ التَّعْبِيرِ لأَجْلِ ضِيقِ الخَنَاقِ نُعَتِرُ بِتَعْبِيرَاتٍ تُوهِمُ الْعَارِضِيَّةَ وَالْمَعْرُوضِيَّةَ. پس نه عرض اصطلاحی وجود دارد و نه موضوع اصطلاحی، هرگز؛ هر چند در مقام بیان، به دلیل محدودیت واژگان، از تعابیری استفاده میکنیم که عرضیت و موضوعیت را القا می کند. وَلَكِنْ فِي الْوَاقِع لَيْسَ عَارِضٌ وَلَا مَعْرُوضٌ بَلِ الْإِنْفِعَالُ ذَاتِي لِلْمَاهِيَّةِ. اما در واقع، نه عرضی وجود دارد و نه موضوعی؛ بلکه انفعال برای ماهیت ذاتی است. أَيْ: تَذَوُّتُ الْمَاهِيَّةِ وَشَيْئِيَّتُهَا حَتَّى فِي مَقَامِ الْمَاهِيَّةِ إِنَّمَا هِيَ هَذَا الْإِنْفِعَال.

یعنی ذات یابی ماهیت و شیئیت آن، حتی در مقام ماهیت، تنها به واسطه همین انفعال است. فَحَيْثُ هُذَا الْإِنْفِعَالُ حَيْثُ كَمَالِيُّ لِلْمَاهِيَّةِ، لِأَنَّهُ عَيْنُ حَيْثِ الشَّيْئِيَّةِ وَالتَّحَقُّقِ وَالْوَاقِعِيَّةِ بِالْوُجُودِ. پس این انفعال حیثیت کمالی برای ماهیت دارد، زیرا عین حیثیت شیئیت، تحقق و واقعیت به واسطه وجود است. وَلَا نَعْنِي مِنَ الْإِنْفِعَالِ إِلَّا التَّحَقُّقَ الَّذِي هِيَ عِبَارَةٌ عَنْ صَبْرُورَةِ الْمَاهِيَّةِ الَّا شَيْءَ الْبَاطِلِ شَيْئًا وَاقِعِيًّا حقيقيًّا و از انفعال چیزی جز تحقق را نمی فهمیم که عبارت است از تبدیل شدن ماهیت نیستی باطل به چیزی واقعی و حقیقی فَهُذِهِ الصَّيْرُورَةُ هِيَ الْإِنْفِعَالُ الَّذِي نُعَبِّرُ عَنْهُ بِالْعَارِضِ. پس این صیرورت همان انفعالی است که از آن به عرض تعبیر می کنیم. وَلَا عَرَضِيَّةَ وَلَا مَعْرُوضِيَّةَ فِي الْوَاقِع؛ إِذْ هُذَا الْإِنْفِعَالُ ذَاتِي لِلْمَاهِيَّةِ. و در واقع، نه عرضیتی وجود دارد و نه موضوعیتی؛ زیرا این انفعال برای ماهیت ذاتی است. وَبِالْجُمْلَةِ: فَهُذَا الْإِنْفِعَالُ أَوَّلُ الْعَوَارِضِ. وَهُوَ تَحْدُودٌ بِالضَّرُورَةِ كَيْفَ وَلَهُ بَدْءٌ وَابْتِدَاءٌ، وَهُوَ نَحْوَ مِنَ التَّحْدِيدِ؟! غَايَةُ الْأَمْرِ مِنْ حَيْثِ الْبَدْءِ مَحْدُودٌ بِالذَّاتِ، وَمِنْ سَائِرِ الخَيْنِيَّاتِ بِالْعَرَضِ بِرِضَائِهِ تَعَالَى. به طور کلی این انفعال، اولین عارض است. و به ناچار محدود است. چگونه چنین نباشد، در حالی که برای آن آغاز و ابتدایی وجود دارد، که خود نوعی از تحدید است؟! نهایتاً از جهت آغاز به ذات محدود است، و از سایر جهات، به عرض و با رضایت خداوند متعال. وَالْعَجَبُ أَنَّهُ مَعَ مَحْدُودِيَّتِهِ لَيْسَ لَهُ مَاهِيَّةٌ لِأَنَّهُ مِنْ لَوَازِمِ الْمَاهِيَّةِ . وَوَاقِعِيَّتُهُ كَالْمَلْزُومِ بِاللَّهِ تَعَالَى وَحَيْثُ كَمَالِيَّتِهِ يَرْجِعُ إِلَى نَاحِيَةِ الْوُجُودِ. و شگفت این است که با وجود محدودیت ماهیتی ندارد؛ زیرا از لوازم ماهیت است و واقعیت آن، مانند ملزوم، به خداوند متعال باز می گردد. و حیثیت کمالی آن به سوی وجود بازمی گردد. وَمِنْ هُنَا تَعْلَمُ أَنَّ إِنْفِعَالِيَّةَ هُذَا الْإِنْفِعَالِ بِالْوُجُودِ أَيْضًا. فَمَا بِهِ فِعْلِيَّةُ الْإِنْفِعَالِ وَوَاقِعِيَّتُهُ هُوَ الْوُجُودُ. و از اینجا در می یابید که انفعالی بودن این انفعال نیز به وجود وابسته است. پس آنچه باعث فعلیت و واقعیت انفعال می شود، وجود است.

وَهُدًا مُقْتَضَى أَلُوهِيَّةِ الإلهِ، حَيْثُ يَكُونُ جَمِيعُ الْفِعْلِيَّاتِ وَالْوَاقِعِيَّاتِ بِهِ، وَجَمِيعُ الْإِنْفِعَالَاتِ وَاللَّا وَاقِعِيَّاتِ بِغَيْرِهِ. و این مقتضای الوهیت الهی است که تمام فعلیتها و واقعیتها به او است و تمام انفعالها و ناواقعیت ها به غیر او وابسته است. فَهُوَ يَنْبُوعُ الْغِنَاءِ، كَمَا أَنَّ غَيْرَهُ مَعْدِنُ الْفَقْرِ. او سرچشمه غنا ،است همان طور که غیر او معدن فقر است. وَمَعَ ذُلِكَ بِغِنَائِهِ الْمُطْلَقِ أَغْنَى غَيْرَهُ بِنَفْسٍ غِنَائِهِ وَأَعْطَى الْوَاقِعِيَّةَ وَالْفِعْلِيَّةَ بِغَيْرِهِ بِنَفْسٍ وَاقِعِيَّةِ ذَاتِهِ وَفِعْلِيَّتِهِ . و با این حال با غنای مطلق خود غیر خود را با همان غنای خویش بی نیاز کرده و واقعیت و فعلیت را به غیر خویش، با همان واقعیت و فعلیت ذات خود، عطا کرده است. فَهُوَ تَعَالَى مَا بِهِ فِعْلِيَّةُ الْمَاهِيَّةِ وَمَا بِهِ فِعْلِيَّةُ إِنْفِعَالِهَا، لَا أَنْ يَكُونَ هُوَ الْمُنْفَعِلَ أَوِ الْمُتَغَيَّرَ. پس او متعال، آن چیزی است که باعث فعلیت ماهیت و فعلیت انفعال آن می شود، نه اینکه خود او منفعل یا متغیر باشد. بَلِ الْغَيْرُ الْوَاقِعِيُّ الَّذِي يَكُونُ غَيْرِيَّتُهُ أَيْضًا بِهِ تَعَالَى هُوَ الْمُنْفَعِلُ مَعَ كَوْنِ فِعْلِيَّةِ إِنْفِعَالِهِ بِهِ تَعَالَى أَيْضًا. بلکه غیر واقعی که غیر بودنش نیز به او متعال وابسته است، منفعل است، در حالی که فعلیت انفعال آن نیز به او متعال وابسته است. هُذَا هُوَ الْعَارِضُ الذَّاتِي الْأَوَّلُ الَّذِي يَعْرِضُ الْمَاهِيَّاتِ. این همان عارض ذاتی نخستین است که بر ماهیات عارض می شود. وَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّ جَمِيعَ حَيْنِيَّاتِ تَحْدِيدِهِ وَتَقَدُّرِهِ وَتَعَيُنِهِ تَرْجِعُ إِلَى الْمَاهِيَّاتِ، وَهُذَا لَازمٌ لَهَا. و دانستی که تمامی حیثیت های تحدید، تقدیر و تعین آن به ماهیات باز می گردند، و این لا زمه آنها است. وَجَمِيعُ حَيْثِيَّاتِ كَمَالَاتِهِ تَرْجِعُ إِلَى اللَّهِ مِنْ دُونِ أَنْ يَكُونَ اللهُ تَعَالَى مُتَعَيّنًا مُتَحَدِّدًا شَاهِدًا عَالِمًا. و تمامی حیثیت های کمالات آن به خداوند بازمی گردند، بدون آنكه خداوند متعال متعین، محدود، شاهد يا عالم باشد. بَلِ الْغَيْرُ الْوَاقِعِيُّ هُوَ الشَّاهِدُ الشَّاعِرُ الْعَالِمُ الْمُدْرِكُ الْحَيُّ، وَلَكِنْ بِاللَّهِ تَعَالَى.

بلکه غیر واقعی است که شاهد، شاعر، عالم، مدرک و زنده است، اما به خداوند متعال. وَهُوَ الْمُتَعَيّنُ الْمُتَقَدِّرُ الْمُتَحَدِّدُ. وَلَكِنْ مِنْ حَيْثِ الْمَاهِيَّةِ مُنْتَه بِالذَّاتِ. وَمِنْ حَيْثِ اللَّازِمِ بِاخْتِيَارِ اللَّهِ تَعَالَى. و او است که متعین مقدر و محدود است. اما از حیث ماهیت به ذات پایان می پذیرد و از حيث لازم، به اختیار خداوند متعال. وَالْأَمْرُ الثَّانِي الَّذِي يَعْرِضُ الْمَاهِيَّاتِ هُوَ فِعْلُهَا. وَهُوَ وُجْدَاكُهَا وُجُودَهَا بِنَفْسٍ هُذَا الْوُجُودِ، لَا بِنَفْسِهَا. و امر دومی که بر ماهیات عارض می شود، فعل آنها است. و فعل آنها همان وجدان وجودشان به واسطه همین وجود است، نه به واسطه خودشان. وَهُذَا الْوُجْدَانُ مُتَأَخِرٌ عَن الْإِنْفِعَالِ؛ حَيْثُ إِنَّهُ بَعْدَ مَا تَخَفَّقَتِ الْمَاهِيَّةُ خَارِجًا، قَدْ يُنْعِمُ اللَّهُ عَلَيْهَا فَتَكُونُ هَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الْمُتَحَقِّقَهُ شَاعِرَةً بِكَوْنِهَا ذَاتَ وُجُودٍ شُعُورًا خَارِجِيًّا وَاقِعِيًّا وُجْدَانِيَّا، لَا مَفْهُومِيًّا تَصَورِيًّا تَعَقلِيًّا. و این وجدان متأخر از انفعال است؛ چرا که پس از تحقق ماهیت در خارج، ممکن است خداوند بر آن نعمت دهد و این ماهیت متحقق نسبت به وجود خود، شعوری خارجی واقعی و وجدانی پیدا کند، نه مفهومی، تصوری یا تعقلى. وَهُذَا الشُّعُورُ وَالْوُجْدَانُ أَيْضًا يَكُونُ بِنَفْسٍ الْوُجُودِ، لَا بِنَفْسِهَا. و این شعور و وجدان نیز به واسطه خود وجود است نه به واسطه خود ماهیت. وَهُذَا الْوُجْدَانُ التَّرْكِييُّ فِعْلَ ذَاتِي لِلْمَاهِيَّةِ الْمَوْجُودَةِ. وَلَيْسَ لَهُ مَاهِيَّةٌ (84 وَوُجُودٌ غَيْرَ نَفْسِ الْمَاهِيَّةِ وَمَا بِهِ وُجُودُهَا.) و این وجدان ترکیبی، فعلی ذاتی برای ماهیت موجود است. و ماهیت وجودی جدا از خود ماهیت و آنچه که موجب وجود آن است، ندارد. فَالْمَاهِيَّةُ تَحِدُ وُجُودَهَا وَتَحِدُ حَيَاءَهَا وُجْدَانًا تَرْكِيبيًّا كَوْنِيًّا وَاقِعِيًّا. وَهُذَا الْوُجْدَانُ فِعْلَ ذَاتِي كَمَالِي لِلْمَاهِيَّةِ. پس ماهیت وجود و حیات خود را به صورت وجدانی ترکیبی، وجودی و واقعی می یابد. و این وجدان، فعلی ذاتی و کمالی برای ماهیت است. أَمَّا كَوْنُهُ ذَاتِيَّا، فَلِأَنَّهُ مِنْ نَفْسٍ ذَاتِهِ الْمَوْجُودَةِ بِالْوُجُودِ الْبَسِيطِ الْوَاقِعِي، بِلَا كَوْنِ آخَرَ وَبِلَا تُبُوتِ أَمْرٍ آخَرَ سِوَى الْمَاهِيَّةِ وَمَا بِهِ وُجُودُهَا.

اما اینکه این وجدان ذاتی است به این دلیل است که از خود ذات ماهیتی که با وجود بسیط و واقعی وجود دارد، سرچشمه می گیرد، بدون وجود امر دیگری جز ماهیت و آنچه که موجب وجود آن است. وَذَلِكَ نَظِيرُ شُهُودِ الْإِنْسَانِ وُجُودَهُ بِوُجُودِهِ فِي مَقَامِ الشُّهُودِ التَّعَقُلِي، وَنَظِيرُ تَوَجُهِ الْإِنْسَانِ بَسِيطًا بِنَفْسِهِ. و این مانند شهود انسان نسبت به وجود خود از طریق وجودش در مقام شهود تعقلی است، و مانند توجه بسیط انسان به خود. فَفِي مَا نَحْنُ فِيهِ، تَكُونُ الْمَاهِيَّةُ وَاحِدَةً بِالْوُجْدَانِ التَّرْكِبي وُجُودَهَا وَعِلْمَهَا وَحَيَاةًهَا بِعَيْنِ تَحَقُّقِهَا وَوَاقِعِيَّتِهَا وَشَيْئِيَّتِهَا بِالْوُجُودِ. در مورد ما نیز، ماهیت به واسطه وجدان ترکیبی وجود، علم و حیات خود را با عین تحقق، واقعیت و شيئيت خود از طریق وجود می یابد. وَهُذَا الْوُجْدَانُ التَّرْكِييُّ فِعْلَ ذَاتِي، كَمَا أَنَّ الْإِنْفِعَالَ كَانَ ذَاتِيًّا لِلْمَاهِيَّةِ. و این وجدان ترکیبی، فعلی ذاتی است، همان طور که انفعال نیز برای ماهیت ذاتی بود. وَأَمَّا كَوْنُهُ كَمَالِيَّا، فَلِأَنَّهُ كَمَالٌ لِلْمَاهِيَّةِ وَبُرُوزُ وَظُهُورٌ لِمَرْتَبَةٍ مِّنْ مَرَاتِبِ غِنَائِهَا. اما اینکه این فعل کمالی است به این دلیل است که کمالی برای ماهیت و بروز و ظهوری از مرتبه ای از مراتب غنای آن است. وَلَيْسَ هِذَا الْفِعْلِ الذَّاتِي مَاهِيَّةٌ وَوُجُودٌ سِوَى الْمَاهِيَّةِ وَمَا بِهِ تَحَقُّقُهَا. و این فعل ذاتی ماهیت و وجودی جدا از خود ماهیت و آنچه که موجب تحقق آن است، ندارد. وَهُذَا الْفِعْلُ إِنَّمَا هُوَ فِعْل تَحْدُودٌ بِالضَّرُورَةِ. وَتَحْدِيدُهُ وَتَعْيِينُهُ يَرْجِعُ إِلَى تَحْدِيدِهِ تَعَالَى، كَمَا أَنَّ فِعْلِيَّةً هُذَا الْفِعْل وَوَاقِعِيَّتَهُ إِنَّمَا هِيَ بِاللَّهِ تَعَالَى. و این فعل به ناچار فعلی محدود است. و تحدید و تعیین آن به تحدید خداوند باز می گردد، همان طور که فعلیت و واقعیت این فعل نیز به خداوند متعال وابسته است. فَسُبْحَانَهُ مِنْ غَنِيّ مُقَدَّسٍ مُنَزَّهِ يَكُونُ بِهِ فِعْلِيَّةٌ كُلِّ شَيْءٍ . مِنَ الْمَاهِيَّةِ وَغَيْرِيَّتِهَا وَإِنْفِعَالِهَا الذَّاتِي وَفِعْلِهَا الذَّاتِي . لَا بِهَا. پس پاک و منزه است آن خدایی که غنی و مقدس است و به واسطه او است که فعلیت هر چیزی - از ماهیت، غیریت آن، انفعال ذاتی و فعل ذاتی آن - محقق می شود نه به واسطه خود ماهیت.

كَمَا أَنَّ كُلَّ تَعَيُنٍ وَتَحَدُّدٍ وَنَقْصٍ يَكُونُ بِالْمَاهِيَّةِ أَوْ بِلَوَازِمِهَا، لَا بِهِ تَعَالَى. همان طور که هر تعین تحدید و نقصی به واسطه ماهیت یا لوازم آن است، نه به خداوند متعال. فَالْمَاهِيَّةُ الْمَوْجُودَةُ غَيْرُ اللَّهِ تَعَالَى غَيْرِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ، وَلَكِنَّ فِعْلِيَّةَ غَيْرِيَّتِهَا لَيْسَتْ بِنَفْسِهَا، بَلْ بِاللَّهِ تَعَالَى. پس ماهیت موجود، غیر از خداوند متعال است و غیریتی حقیقی دارد اما فعلیت غیریت آن به واسطه خود آن نیست بلکه به خداوند متعال است. فَلِهَذَا تَكُونُ آيَةَ اللَّهِ وَمَقَامًا مِّنْ مَقَامَاتِ اللَّهِ. إِذْ جَمِيعُ جِهَاتِ فِعْلِيَّتِهَا وَوَاقِعِيَّتِهَا بِاللَّهِ تَعَالَى. بنابراین، ماهیت آیت خداوند و مقامی از مقامات الهی است؛ زیرا تمام جهات فعلیت و واقعیت آن به خداوند متعال وابسته است. وَهُكَذَا يَكُونُ الْإِنْفِعَالُ إِنْفِعَالَ الْمَاهِيَّةِ، لَا إِنْفِعَالَ اللَّهِ تَعَالَى وَتَغَيُّرِهِ وَتَحَدُّدِهِ. و به همین ترتیب، انفعال، انفعال ماهیت است نه انفعال خداوند متعال يا تغير و تجدد او. وَلَكِنَّ فِعْلِيَّةَ هَذَا الْإِنْفِعَالِ وَوَاقِعِيَّتَهُ بِاللَّهِ تَعَالَى. اما فعليت و واقعیت این انفعال به خداوند متعال است. وَهُكَذَا يَكُونُ الْفِعْلُ فِعْلَ الْمَاهِيَّةِ حَقِيقَةً، لَا فِعْلَ اللَّهِ تَعَالَى. و به همین ترتیب فعل فعل ماهیت به طور حقیقی ،است نه فعل خداوند متعال. لِمَا قَدْ عَرَفْتَ مَكَرَّرًا مِنْ أَنَّهُ لَا مَعْنَى لِوُجْدَانِ الْوُجُودِ نَفْسَهُ ، وَلَا يُعْقَلُ شُهُودُ اللَّهِ تَعَالَى نَفْسَهُ، لِكَوْنِهِ مساوفًا لِلتَّعَيُّنِ الْبَاطِلِ بِالضَّرُورَةِ. زیرا بارها دانستی که وجدانی برای وجود نسبت به خود معنا ندارد و شهود خداوند متعال نسبت به ذات خویش نیز قابل تصور نیست، چرا که این امر مستلزم تعینی باطل به طور ضروری است. فَإِذَنْ يَكُونُ الْوَاجِدُ بِالْوُجْدَانِ التَّرْكِييَ كَالْوُجْدَانِ الْبَسِيطِ . هِيَ الْمَاهِيَّةُ حَقِيقَةٌ، وَلَكِنْ تَفْعَلُ الْمَاهِيَّةُ هذَا الْفِعْلَ الحَقِيقِي بِاللَّهِ تَعَالَى، لَا بِنَفْسِهَا. پس در نتیجه، آنچه با وجدان ترکیبی - مانند وجدان بسیط - می یابد، حقیقتاً ماهیت است، اما ماهیت این فعل حقیقی را به واسطه خداوند متعال انجام میدهد، نه به واسطه خود. فَالْمَاهِيَّةُ تَحِدُ الْوُجُودَ وَالْحَيَاةَ وَالْعِلْمَ، لَا أَنْ يَكُونَ الْوَاجِدُ نَفْسَ الْوُجُودِ وَالْعِلْمِ وَالْحَيَاةِ. پس ماهیت وجود حیات و علم را می یابد نه اینکه یا بنده خود وجود، علم و حیات باشد.

نَعَمْ؛ وُجْدَانُ الْمَاهِيَّةِ هَذِهِ الْأُمُورَ إِنَّمَا هُوَ بِذِهِ الْأُمُورِ ، لَا بِنَفْسِهَا، كَمَا أَنَّ مَحْدُودِيَّةً وُجُدَانِهَا لَيْسَتْ هذِهِ الْأُمُورِ، بَلْ بِنَفْسِهَا. بله؛ وجدان ماهیت نسبت به این امور تنها به واسطه این امور است نه به واسطه خودش، همان طور که محدوديت وجدان آن نیز به واسطه این امور نیست بلکه به واسطه خود آن است. ## رد بطلان ذاتی و ابدی ماهیت وَبِبَيَانٍ أَوْفَ نَقُولُ: إِنَّ قَوْلَ الْفَلَاسِفَةِ وَالْعُرَفَاءِ: «إِنَّ الْمَاهِيَّاتِ بَاقِيَةٌ عَلَىٰ بُطْلَانِهَا الذَّاتِي وَمَعْدُومِيَّتِهَا الذَّاتِيَّةِ أَزَلًا وَأَبَدًا.» وَقَوْهُمْ: «إِنَّهَا مَا ثَمَّتْ رَائِحَةَ الْوُجُودِ أَزَلًا وَأَبَدًا.» بَاطِلٌ وَفَاسِدٌ. و با بیانی کامل تر میگوییم سخن فلاسفه و عرفا که ماهیات در ذات خود همواره باطل و معدوم بوده اند و خواهند بود. «و نیز سخنشان که ماهیات هیچگاه بوی وجود را نچشیده اند.» باطل و نادرست است. وَذَلِكَ لِأَنَّ حَيْثِيَّةَ الْمَاهِيَّةِ حَيْثِيَّةُ الْإِنْفِعَالِ بِالْوُجُودِ، وَلَيْسَتْ بِأَعْدَامٍ. زیرا حیثیت ماهیت حیثیت انفعال نسبت به وجود است نه اینکه ماهیت ها عدم باشند. وَلَيْسَ الْوُجُودُ مُرَكَبًا مَعَ الْمَاهِيَّةِ التَّرْكِيبَ الِانْضِمَامِيَّ أَوِ الاتِّحَادِي. و وجود با ماهیت ترکیب نشده است، نه به صورت ترکیب انضمامی و نه به صورت ترکیب اتحادی. نَعَمْ؛ لَوْ كَانَتِ الْمَاهِيَّةُ عَدَمًا، لَكَانَ الْحَقُّ مَعَهُمْ فِي كِلَا الْقَوْلَيْنِ. بله؛ اگر ماهیت عدم بود حق با آنها بود در هر دو سخن. وَكَذَا لَوْ كَانَتْ مُرَكَّبَةٌ مَعَ الْوُجُودِ بِأَحَدِ التَّرْكِيبَيْنِ، لَكَانَ الْحَقُّ مَعَهُمْ أَيْضًا. و همچنین اگر ماهیت با وجود، به یکی از این دو نوع ترکیب، ترکیب شده بود، باز هم حق با آنها بود. إِذْ كُل وَاحِدٍ وَاحِدٍ مِنْ أَجْزَاءِ الْمُرَكَبِ هُوَ هُوَ، وَلَا يَتَغَيَّرُ عَمَّا هُوَ عَلَيْهِ. چراکه هر یک از اجزای ترکیب همان است که هست و از آنچه که هست تغییر نمی کند. وَلَكِنَّ الْأَمْرَ لَيْسَ كَذَلِكَ. فَإِنَّ الْمَاهِيَّةَ لَيْسَتْ بِعَدَمٍ وَلَيْسَ الْأَمْرُ عَلَى التَّرْكِيبِ، بَلْ إِنَّمَا هُوَ عَلَى الْمَالِكِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ مِنْ دُونِ انْقِلَابِ الذَّاتِ. اما چنین نیست. زیرا ماهیت عدم نیست و مسئله بر اساس ترکیب نیست، بلکه بر اساس مالکیت حقیقی بدون انقلاب ذات است.

فَذَاتُ الْمَاهِيَّةِ مِنْ حَيْثُ هِيَ هِيَ، ذَاتٌ مَنْفَعِلَةٌ بِالْوُجُودِ، أَيْ تَصِيرُ وَاقِعِيَّةً وَشَيْئًا وَاقِعِيًّا مِنَ الْوَاقِعِيَّاتِ. ذات ماهیت از آن حیث که ماهیت است ذاتی است که به واسطه وجود منفعل است یعنی به واقعیتی و چیزی واقعی از واقعیت ها تبدیل می شود. فَهِيَ ذَاتٌ حَيْثُ (85 ذَاتِهَا بِذَاتِهَا عَدَمُ التَّأَتِي مِنَ الْوُجُودِ، أَيْ مِنْ صَيْرُورَتِهَا أَمْرًا وَاقِعِيًّا.) پس ذات ماهیت از حیث ذات خود و به واسطه ذات خود، عدم امتناع از وجود دارد، یعنی از تبدیل شدن به امری واقعی. لَسْتُ أَقُولُ: إِنَّ هُنَاكَ مَاهِيَّةٌ وَاقِعِيَّةً لَهَا شَيْئِيَّةٌ بِنَحْوِ مِنْ أَلْحَاءِ الشَّيْئِيَّةِ، وَهُنَاكَ وُجُودٌ، فَيَنْضَمَّانِ أَوْ يَتَّحِدَانِ. من نمی گویم که ماهیتی واقعی وجود دارد که به گونه ای از گونه های شیئیت داشته باشد، و وجودی نیز باشد که با آن منضم یا متحد شود. بَلِ الْمُرَادُ أَنَّهَا لَيْسَتْ بِعَدَمٍ، فَهِيَ ذَاتٌ لَيْسَتْ بِعَدَمٍ وَلَا وُجُودٍ، وَلَيْسَتْ لَهَا ذَاتِيَّةٌ وَوَاقِعِيَّةٌ فِي الذَّاتِ مُنْحَاذَةٌ عَنِ الْوُجُودِ، بَلْ صَيْرُورَتُها ذَاتًا أَيْضًا بِالْوُجُودِ. بلکه منظور این است که ماهیت عدم نیست بلکه ذاتی است که نه عدم است و نه وجود، و ذاتی بودن و واقعیت آن جدا از وجود نیست بلکه تبدیل شدن آن به ذات نیز به واسطه وجود است. وَهُوَ مَعْنَى شِدَّةِ فَقْرِهَا وَاحْتِيَاجِهَا إِلَى الْغَنِيَ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي. و این معنای شدت فقر و نیاز آن به غنای غیر متناهی است. وَحَيْثُ إِنَّهَا بِهَذِهِ الْمَثَابَةِ مِنَ الْفَقْرِ اللَّايَتَنَاهَى تَكُونُ قَابِلَةً لِأَحْدِ الْكَمَالَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ مِنَ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي. و از آنجا که این ماهیت در این مرتبه از فقر غیرمتناهی قرار دارد، برای دریافت کمالات غیر متناهی از غنای غير متناهی قابلیت دارد. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْعِبَارَاتِ ضَيِّقَةٌ، وَلَيْسَ يُمكنُنَا إِظْهَارُ حَاقِ الْمَقْصُودِ كَمَالَ الْإِظْهَارِ، لِأَجْل عَدَمِ وُجُودِ الْعِبَارَةِ الْوَافِيَةِ بِالْمُرَادِ. و مقصود این است که عبارات ناکافی اند و نمی توانیم حقیقت مقصود را به طور کامل بیان کنیم، به دلیل نبود عبارتی که بتواند مقصود را به خوبی بیان کند. فَلِهذَا نُعَبَرُ عَن الْمَقْصُودِ بِاللَّوَازِمِ.

بنابراین، مقصود را با لوازم آن بیان می کنیم. فَإِنَّ مُرَادَنَا مِنَ الْقُبُولِ وَالْإِنْفِعَالِ وَالْوُجْدَانِ وَأَمْثَالِ ذُلِكَ لَيْسَ مَفَاهِيمَهَا ، وَلَا الْإِنْفِعَالَ وَالْقُبُولَ الْمَقُولِي الْمَعْقُولِي الْفَلْسَفِي. زیرا مقصود ما از قبول، انفعال، وجدان و امثال آن، مفاهیم آنها نیست و نه انفعال و قبول استدلال پذیر، معقولی یا فلسفی وَلَا نُرِيدُ مِنْ كَوْنِ الْإِنْفِعَالِ ذَاتِيَّا لِلْمَاهِيَّاتِ الذَّاتِي الْإِيسَاغُوجِيَّ الْمُصْطَلَحَ فِيمَا بَيْنَهُمْ. و از ذاتی بودن انفعال برای ماهیات ذاتی اصطلاحی ایزا غوجی مورد نظر میان آنها را اراده نمی کنیم. بَلِ الْمُرَادُ أَنَّ الْمَاهِيَّةَ مَا لَمَّ تَتَحَقَّقْ فِي وِعَاءِ مِنْ أَوْعِيَةِ الْوَاقِعِ . حَتَّى الذَّهْنِ . لَيْسَتْ شَيْئًا مِّنَ الْأَشْيَاءِ أَبَدًا. بلکه منظور این است که ماهیت تا زمانی که در ظرفی از ظروف واقعيت - حتى ذهن - تحقق نیابد، هرگز چیزی از اشیاء نیست. وَلَكِنْ لَا يَلْزَمُ مِنْهُ أَنْ تَكُونَ عَدَمًا فَهِيَ لَيْسَتْ بِعَدَم وَلَا وُجُودٍ وَلَا شَيْءٍ ذِي حَقِيقَةٍ مُنْحَاذًا عَن الْوُجُودِ. اما از این موضوع لازم نمی آید که ماهیت عدم باشد. پس ماهیت نه عدم است و نه وجود، و نه چیزی با حقیقت جدا از وجود. بَلْ هِيَ بِحَيْثُ تَكُونُ بَحْتَ الْإِنْفِعَالِ بِالْوُجُودِ وَصَرْفَ قَبُولِ الْوَاقِعِيَّةِ الْكَوْنِيَّةِ الْخَارِجِيَّةِ، لَا الْوَهْمِيَّةِ أَوِ الخيالية. بلکه ماهیت به گونه ای است که صرفاً انفعال نسبت به وجود و پذیرش واقعیت خارجی است، نه واقعیت وهمی يا خيالي. بَلْ وَاقِعِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ ذَاتُ آثَارٍ عَجِيبَةٍ غَرِيبَةٍ. بلکه واقعیتی حقیقی است که دارای آثار شگفت انگیز و عجیب است. وَلَيْسَ الْمُرَادُ بِالْقَبُولِ وَالْإِنْفِعَالِ مَنْهُومَهُمَا، وَلَا عَارِضًا مُنْفَكًا عَنِ الْمَاهِيَّةِ الْمَعْرُوضَةِ، وَلَا الذَّاتِي الْإِيسَاغُوجِيَّ، بَلِ الْمَقْصُودُ مِنْهُمَا صَيْرُورَةُ الْمَاهِيَّةِ . الَّتِي كُنْهُ ذَاتِهَا اللَّا تَأْتِي عَنِ التَّحَقُّقِ وَالْوَاقِعِيَّةِ . أَمْرًا وَاقِعِيًّا حَقِيقِيًّا.

و منظور از قبول و انفعال، مفهوم آنها نیست، و نه عارضی جدا از ماهیت موضوع، و نه ذاتی ایزاغوجی؛ بلکه مقصود از آنها تبدیل ماهیتی است که ذات آن به گونه ای است که از تحقق و واقعیت امتناع نمی کند، به امری واقعی و حقیقی. وَهَذِهِ الصَّيْرُورَةُ صَيْرُورَةٌ وَاقِعِيَّةٌ بِحَيْثُ إِنَّ الْمَاهِيَّةَ بَعْدَ مَا صَارَتْ مُتَحَقِّقَةٌ، تَكُونُ وَاحِدَةً لِلْوُجُودِ بالحقيقة. و این تبدیل، یک تبدیل واقعی است به گونه ای که ماهیت، پس از اینکه محقق شد، به طور حقیقی دارای وجود می شود. وَعَالِمَةٌ حَيَّةٌ سَمِيعَةٌ بَصِيرَةٌ قَادِرَةٌ شَاعِرَةً مُخْتَارَةً بِالْحَقِيقَةِ وَفِي نَفْسِ الْأَمْرِ وَالْوَاقِعِ، لَا تَجَازًا وَلَا مُسَاحَةً. و حقیقتاً عالم، زنده، شنوا، بینا، توانا، آگاه و مختار می شود، به طور حقیقی و در نفس الأمر و واقعيت، نه به صورت مجازی یا مسامحه ای. بِأَنْ يَكُونَ الْمُخْتَارُ الْقَادِرُ الْعَامُ الْحَيُّ هُوَ وُجُودُهَا دُونَهَا، وَإِنَّمَا تَسْتَنِدُ هَذِهِ الْكَمَالَاتُ إِلَيْهَا بِالْمَجَازِ. نه اینکه مختار قادر، عالم و زنده بودن به وجود آن نسبت داده شود و این کمالات به صورت مجازی به ماهیت نسبت داده شود. لَا، بَلْ تَصِيرُ عَالِمَةً بِالْحَقِيقَةِ حَقِيقَةً وَوَاقِعًا وَحَيَّةً بِالْحَقِيقَةِ حَقِيقَةً وَوَاقِعًا. بلكه حقيقتاً و واقعاً عالم و زنده می شود. وَهُكَذَا إِلَى آخِرِ الْكَمَالَاتِ. و به همین ترتیب تا انتهای کمالات. وَكُلُّ هُذِهِ إِنَّمَا هِيَ لِأَجْلِ كَوْنِ حَيْثِ ذَاتِهَا حَيْثَ اللَّا تَأْتِي، وَحَيْثَ وَاقِعِ الْإِنْفِعَالِ وَوَاقِعِ الْقُبُولِ وَوَاقِع الْوُجْدَانِ. و تمامی این موارد به دلیل این است که ذات آن از تحقق و واقعیت امتناع نمی کند و حيث انفعال، پذیرش و وجدان واقعیت دارد. وَلَكِنْ بِالْوُجُودِ . نَظِيرُ اللَّا بَشَرْطِ الْمَقْسَمِي الَّذِي حَيْثُ ذَاتِهِ حَيْثُ التَّحَقُّقِ بِكُلِ التَّعَيُنَاتِ .. اما این وجدان به واسطه وجود ،است، مانند لا بشرط مقسمی که ذات آن از تحقق با تمامی تعینات برخوردار است. فَهُذِهِ الْمَاهِيَّةُ هِيَ الهُيُولَى الْأُولَى الَّتِي يَتَفَحْصُونَ عَنْهَا. پس این ماهیت همان هیولای نخستین است که درباره آن تحقیق میکنند.

وَهِيَ الْفَقْرُ الْغَيْرُ الْمُتَنَاهِي لِلْكَمَالَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. و همان فقر غیر متناهی نسبت به کمالات غیر متناهی است. فَعَلَى هَذَا، قَوْهُمْ بِأَنَّهَا مَا شَمَّتْ رَائِحَةَ الْوُجُودِ، وَقَوْهُمْ بِأَهَا مَعْدُومَةٌ أَزَلًا وَأَبَدًا، بَاطِلٌ. بر این اساس، گفته آنها که ماهیت بوی وجود را نچشیده و گفته آنها که ماهیت ازلاً و ابداً معدوم است، باطل است. لِأَنَّ الْمَاهِيَّةَ قَبْلَ صَيْرُورَتِهَا وَاقِعِيَّةً وَمُتَحَقِّقَةً بِالْوُجُودِ، تَكُونُ كَمَا يَقُولُونَ؛ وَلَكِنْ بَعْدَ قَبُولِ الْوُجُودِ تَسْتَشِمُ بِحَقِيقَةِ الِاسْتِشْمَامِ وَتَصِيرُ مَوْجُودَةً بِحَقِيقَةِ الْمَوْجُودِيَّةِ وَاقِعًا وَحَقِيقَةً. زیرا ماهیت پیش از تبدیل شدن به واقعیت و تحقق یافتن از طریق وجود، همان گونه است که می گویند؛ اما پس از پذیرش وجود، به طور حقیقی وجود را می چشد و واقعاً و حقیقتاً موجود می شود. كَيْفَ وَهُذَا شَأْنُ قَابِلِيَّتِهَا الذَّاتِيَّةِ وَأَثَرُ فَقْرِهَا الذَّاتِي حَيْثُ يَقْبَلُ الْغِنَاءَ بِالْغَيْرِ، بَلْ هِيَ عَيْنُ قَبُولِ الْغِنَاءِ، لَا مَنْهُومُ الْقُبُولِ، بَلْ وَاقِعُ الْقُبُولِ. چگونه چنین نباشد، در حالی که این شأن قابلیت ذاتی و اثر فقر ذاتی آن است که غنا را از غیر می پذیرد، بلکه خود عین پذیرش غنا است، نه مفهوم پذیرش، بلکه واقعیت پذیرش. فَلِمَكَانِ عَدَم كَوْنِهَا عَدَمًا، وَعَدَم كَوْنِهَا مُرَكَّبَةٌ مَعَ الْوُجُودِ، لَرَمَ إبْطالُ لا شَيْبيتها وبطلاتها النَّفْسِيَّة بِالتَّحَقُّقِ وَالْوَاقِعِيَّةِ الَّتِي (86 أَحْذَقْهَا مِنَ الْوُجُودِ.) بنابراین، به دلیل عدم عدمیت ماهیت و عدم ترکیب آن با وجود، لازم است که غیرشیئیت و بطلان ذاتی آن با تحقق و واقعیتی که از وجود گرفته است، باطل شود. فَإِذَنْ لَا تَكُونُ بَاقِيَةً عَلَى فَقْرِهَا الْأَزَلِي أَبَدًا فَبِمَحْضِ الْخَلْقَةِ تَصِيرُ غَنِيَّةً بِالْحَقِيقَةِ بِهِ تَعَالَى. پس ماهیت برای همیشه در فقر ازلی خود باقی نمی ماند. بلکه با صرف خلقت، حقیقتاً از طریق او غنی می شود. إنْ قُلْتَ : هَلْ يَنْقَلِبُ ذَاتُهَا؟ اگر بگویی: آیا ذات آن تغییر می کند؟ قُلْتُ: لَا. فَإِنَّ انْقِلَابَ الذَّاتِ غَلَط . وَلَا يُعْقَلُ انْقِلابُ الْفَقِيرِ بِالذَّاتِ إِلَى الْغَنِي بِالذَّاتِ. می گویم: نه. زیرا تغییر ذات اشتباه است و تصور تغییر فقیر بالذات به غنى بالذات ممکن نیست. وَذَلِكَ لِأَنَّ غِنَاءَهُ بِغَيْرِهِ. فَهِيَ فَقِيرَةٌ بِالذَّاتِ وَغَنِيَّةٌ بِالْغَيْرِ.

زیرا غنای آن از غیر است. پس ماهیت بالذات فقیر است و به واسطه غیر غنی می شود. فَتَجِدُ الْمَاهِيَّةُ الْوُجُودَ بِنَفْسِ الْوُجُودِ، لَا بِنَفْسِهَا، كَيْ يَنْقَلِبَ الذَّاتُ. پس ماهیت وجود را به واسطه خود وجود مییابد نه به واسطه خود ،ماهیت، تا ذات تغییر یابد. وَهَذَا الِاسْتِغْنَاءُ بِالْغَيْرِ هُوَ أَنْقِهَارُ الْمَاهِيَّةِ تَحْتَ سُطُوعِ النُّورِ الْقَاهِرِ الْقَيُّومِي الْإهي الْأَحَدِي. و این استغنا به واسطه غیر همان انقیاد ماهیت در برابر درخشش نور قاهر قیومی الهی واحد است. إِنْ قُلْتَ : فَعَلَى هُذَا هِيَ بَاقِيَةٌ عَلَى مَعْدُومِيَّنِهَا وَعَدَمِ اسْتِشْمَامِهَا الْوُجُودَ. اگر بگویی: بر این اساس، ماهیت همچنان بر معدومیت خود و عدم چشیدن بوی وجود باقی می ماند. قُلْتُ: لَا يَبْقَى عَلَيْهَا بِعَيْنِ مَا ذَكَرْنَا؛ إذْ الْإِنْفِعَالُ لَيْسَ إِنْفِعَالًا تَحْضًا بِلَا مُضَافٍ إِلَيْهِ، أَي: بِدُونِ شَيْءٍ يُضَافُ الْإِنْفِعَالُ إِلَيْهِ، بَلْ هُوَ إِنْفِعَالُ الْوُجُودِ وَقبُولُ التَّحَقق وَالْوَاقِعِيَّة. گفتم بر آن باقی نمی ماند به آنچه گفتیم؛ زیرا انفعال صرف انفعال محض بدون مضاف الیه نیست، یعنی بدون اینکه به چیزی افزوده شود، بلکه انفعال وجود و پذیرش تحقق و واقعیت است. وَطَبْعُ هُذَا الْقُبُولِ صَيْرُورَةُ الْمَاهِيَّةِ مَوْجُودَةً وَوَاقِعِيَّةً وَحَقِيقِيَّةً. و ذات پذیرش آن تبدیل ماهیت به ،موجود، واقعی و حقیقی است. وَإِلَّا، لَمَا كَانَتْ قَابِلَةً لِلْوُجُودِ قُبُولًا وَاقِعِيًّا حَقِيقِيًّا لَا مَنْهُومِيًّا مَقُولِيًّا مَعْقُولِيًّا. وگرنه، ماهیت نمی توانست وجود را به صورت واقعی و حقیقی بپذیرد نه به صورت مفهومی، استدلال پذیر یا عقلى. نَعَمْ؛ صَيْرُورَتُها وَاقِعِيَّةً حَقِيقِيَّةً تَكُونُ ذَاتَ ابْتِدَاءٍ بِالذَّاتِ . لِأَنَّهُ بِالْغَيْرِ . وَمِنْ سَائِرِ الْحِهَاتِ بِالْعَرَضِ، يَدُورُ مَدَارَ اخْتِيَارِ الْفَاعِلِ وَرِضَائِهِ. بله؛ تبدیل شدن آن به واقعیت حقیقی دارای آغازی به ذات است - زیرا به غیر است - و از سایر جهات، به صورت عرضی است و به اختیار و رضایت فاعل بستگی دارد. وَلَيْسَتْ بِأَزَلِيَّةٍ، بَلْ هِيَ حَادِثَةٌ تَدُورُ مَدَارَ اخْتِيَارِ الْفَاعِلِ. و ازلی نیست، بلکه حادث است و به اختیار فاعل بستگی دارد.

فَلَازِمَةُ كَوْنِ الْمَاهِيَّةِ مِنْ ذَاتِهَا قَابِلَةً لِلتَّحَقُّقِ غَيْرَ آبِيَةٍ عَنِ الْوَاقِعِيَّةِ مُنْفَعِلَةً بِالْوُجُودِ، هِيَ صَيْرُورَهَا فِي وَقْتٍ مِّنَ الْأَوْقَاتِ الَّتِي يَخْتَارُهَا فَاعِلُهَا وَخَالِقُهَا وَاقِعِيَّةً مُتَحَقِّقَةً حَيَّةً مَوْجُودَةً عَالِمَةً سَمِيعَةً بَصِيرَةً إِلَى آخِرِ الْكَمَالَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ بِهِ، لَا بِذَاتِهَا. پس لازمه اینکه ماهیت از ذات خود قابل تحقق باشد و از واقعیت امتناع نکند و به وجود منفعل شود، این است که در زمانی که فاعل و خالق آن انتخاب میکند به واقعیتی متحقق ،زنده موجود، عالم، شنوا و بينا تبديل شود، و به تمامی کمالات غیر متناهی دست یابد، اما به واسطه او، نه به ذات خود. وَحَيْثُ إِنَّ هَذَا الْإِنْفِعَالَ وَالْقُبُولَ بِالْغَيْرِ، فَلَا فَحَالَةَ يَكُونُ حَادِثًا. و از آنجا که این انفعال و پذیرش به واسطه غیر است، ناگزیر حادث است. إِذْ طَبْعُ الْكَوْنِ بِالْغَيْرِ كَوْنُهُ حَادِثًا لَا قَدِيمًا أَزَلِيًّا. زیرا ذات موجودیت به واسطه غیر، حادث است و قدیم و ازلی نیست. وَالْغَرَضُ: إِنَّ هَذَا الْإِنْفِعَالَ لَيْسَ عَرَضًا أَصْطِلاحِيًّا وَلَا ذَانِيًّا إِيسَاغُوجِيًّا، وَلَيْسَ هُوَ الْوُجُودَ، بَلْ مِنْ لَوَازِمِ الْمَاهِيَّةِ إِنْفِعَاهَا بِالْوُجُودِ، مَتَى شَاءَ الْحَقُّ إِنْفِعَاهَا بِهِ. و مقصود این است که این انفعال نه یک عارض اصطلاحی است و نه ذاتی ایزا غوجی و خود وجود نیز نیست، بلکه از لوازم ماهیت است که به وجود منفعل می شود، هرگاه که خداوند بخواهد ماهیت به وجود منفعل گردد. كَيْفَ وَهُوَ مُتَعَيِّنْ بِالضَّرُورَةِ . كَمَا نُشَاهِدُ تَعَيُّنَهُ وُجْدَانَا . وَالْوُجُودُ غَيْرُ مُتَعَيِّنٍ؟! چگونه چنین نباشد، در حالی که این انفعال ضرورتاً متعین است - همان طور که تعین آن را با وجدان مشاهده می کنیم اما وجود غير متعین است؟! عَلَى أَنَّهُ لَا مَعْنَى لِوُجْدَانِ الْوُجُودِ نَفْسَهُ. وَالْإِنْفِعَالُ وُجْدَانُ الْوُجُودِ وُجْدَانًا وَاقِعِيًّا لِلْمَاهِيَّةِ. علاوه بر اینکه یافتن وجود برای خودش بی معنا است و انفعال وجدان وجود است که به صورت واقعی توسط ماهیت تجربه می شود. وَلَيْسَ هَذَا الْإِنْفِعَالُ ذَا مَاهِيَّةٍ . كَي يُسْأَلَ عَنْ مَاهِيَّتِهِ . وَلَيْسَ عَيْنَ الْمَاهِيَّةِ الْمُنْفَعِلَة؛ لأَنها غَيْرُ مُتَعَيِّنَةٍ مِنْ جِهَةِ الِابْتِدَاءِ. و این انفعال، ماهیتی ندارد - که از ماهیت آن پرسیده شود - و عین ماهیت منفعل نیز نیست؛ زیرا ماهیت از نظر ابتداء غير متعیّن است. أَي لَا ابْتِدَاءَ لِلْمَاهِيَّاتِ بِخِلَافِ الْإِنْفِعَالِ، لِأَنَّهُ حَادِتٌ ذَا بَدْءٍ.

یعنی ماهیات آغازی ندارند، برخلاف انفعال که حادث است و آغاز دارد. فَإِنَّكَ لَمَّ تَكُنْ تَنْفَعِلُ في مِائَةِ سَنَةٍ مِّنْ قَبْلُ، فَصِرْتَ مُنْفَعِلا. زیرا تو در صد سال قبل منفعل نبودی اما اکنون منفعل شده ای. وَمَعَ هَذَا كُلِّهِ، هَذَا الْإِنْفِعَالُ أَمْرٌ وَاقِعِيٌّ نُشَاهِدُهُ بِالْوُجْدَانِ. و با این حال، این انفعال یک امر واقعی است که آن را با وجدان مشاهده می کنیم. حَيْثُ نُشَاهِدُ عَدَمَ إنْفِعَالِنَا بِالْوُجُودِ سَابقًا، فَانْفَعَلْنَا وَقَبلْنَا الْوُجُودَ حِينَ مَا صِرْنَا أُمُورًا كَوْنِيَّةٌ وَاقِعِيَّةً. زمانی که عدم انفعال خود نسبت به وجود را در گذشته مشاهده می کنیم و سپس منفعل شده و وجود را پذیرفته ایم هنگامی که به امور کونی و واقعی تبدیل شدیم. فَهُذَا الْأَمْرُ الْوُجْدَانِيُّ مِمَّا لَا يُمْكِنُ إِنْكَارُهُ وُجْدَانًا. پس این امر وجدانی چیزی است که انکار آن از طریق وجدان ممکن نیست. ## وجود و ماهیت ثالث ندارد إنْ قُلْتَ : فَلَرْمَ الثَّالِثُ بَيْنَ الْوُجُودِ وَالْمَاهِيَّةِ. اگر بگویی پس باید یک امر سوم میان وجود و ماهیت باشد. قُلْتُ: لَا يَلْزَمُ الثَّالِثُ إِذْ هُوَ مِنْ ذَاتِيَّاتِ الْمَاهِيَّةِ، أَيْ حَيْثُ ذَاتِ الْمَاهِيَّةِ حَيْثُ الْإِنْفِعَالِ. گفتم: لازم نیست چیزی ثالث وجود داشته باشد. زیرا انفعال از ذاتیات ماهیت است یعنی ذات ماهیت همان انفعال نسبت به وجود است. وَمَا قُلْنَا سَابقًا مِنْ عَدَمِ الثَّالِثِ، كَانَ مُرَادُنَا عَدَمَ الثَّالِثِ بَيْنَ الْوُجُودِ وَبَيْنَ الْمَاهِيَّةِ بِذَاتِيَّاتِهَا وَلَوَازِمِهَا. و آنچه پیش تر گفتیم مبنی بر نبود ثالث، منظور ما عدم وجود ثالث میان وجود و ماهیت با ذاتیات و لوازم آن بود. فَمَقَ أَدْرَكْتَ هَذِهِ اللَّطِيفَةَ الْغَامِضَةَ الصَّعْبَ الْإدْرَاكِ . أَيْ وَاقِعِيَّةَ الْإِنْفِعَالِ وَالْقُبُولِ وَالْوُجْدَانِ مِنْ دُونِ كَوْنِهِ عَيْنَ الْوُجُودِ أَوْ عَيْنَ الْمَاهِيَّةِ وَمِنْ دُونِ كَوْنِهِ ذَا مَاهِيَّةٍ. تَعْرِفْ وَتُدْرِكْ أَنَّ مَحْدُودِيَّةَ الْإِنْفِعَالِ لَا تَرْجِعُ إلَى مَاهِيَّتِهِ . إذْ لَا مَاهِيَّةَ لَهُ . وَلَا إِلَى وُجُودِهِ. إِذْ الْوُجُودُ لَا يَتَحَدَّدُ وَلَا يَتَعَيَّنُ . وَلَا إِلَى الْمَاهِيَّةِ . لِأَنَّ وَاقِعِيَّتَهَا بِاللَّهِ، لَا بِالْمَاهِيَّةِ.

پس زمانی که این لطیفه غامض و دشوار فهم را دریافتی - یعنی واقعیت انفعال، پذیرش و وجدان، بدون اینکه عين وجود یا عین ماهیت باشد و بدون اینکه دارای ماهیت باشد - در می یابی و می فهمی که محدودیت انفعال به ماهیت آن باز نمی گردد - زیرا ماهیتی ندارد و به وجود آن نیز بازنمی گردد - زیرا وجود محدود و متعین نمی شود - و به خود ماهیت نیز بازنمی گردد - زیرا واقعیت آن از خداوند است، نه از ماهیت. وَلِأَنَّ لَهُ بَدْءًا، وَلَا ابْتِدَاءَ لِلْمَاهِيَّةِ. فَإِذَنْ تَكُونُ مَحْدُودِيَّتُهُ مِنْ حَيْثُ الِابْتِدَاءِ بِالذَّاتِ وَمِنْ حَيْثُ التَّقَدُّرَاتِ وَالتَّكَمُمَاتِ الشَّخْصِيَّةِ بِالْعَرَضِ، لَا بِالذَّاتِ. و نیز به این دلیل که برای آن آغازی وجود دارد، در حالی که ماهیت آغازی ندارد. پس محدودیت آن از نظر ابتداء به ذات مربوط است و از نظر تقدیرات و خصوصیات شخصی به عرض، نه به ذات. وَبِعِبَارَة أُخْرَى : إِنَّ فِي الْمَقَامِ قِسْمَيْنِ مِنَ الْخُدُودِ وَالتَّعَيُنَاتِ أَحَدُهُمَا الخُدُودُ وَالتَّمَيُّزَاتُ النَّوْعِيَّةُ. وَهِيَ رَاجِعَةٌ إِلَى الْمَاهِيَّةِ، وَمُحَدِّدُهَا الْمَاهِيَّةُ. به بیان دیگر: در این مقام دو نوع از حدود و تعینات وجود دارد: یکی حدود و تمایزات نوعی که به ماهیت بازمی گردد و تعیین کننده آن ماهیت است. فَهِيَ مَا بِالذَّاتِ جَمِيعِ هَذَا الْقَبِيلِ مِنَ التَّعَيُّنَاتِ وَالتَّمَيُّزَاتِ النَّوْعِيَّةِ. فَحَيْثُ إِنَّ الْإِنْفِعَالَ مِنْ ذَاتِيَّاتِ الْمَاهِيَّةِ، تَكُونُ حُدُودُهُ النَّوْعِيَّةُ بِالْمَاهِيَّةِ. پس ماهیت به ذات خود، منشأ تمام این نوع از تعینات و تمایزات نوعی است. بنابراین، از آنجا که انفعال از ذاتیات ماهیت است حدود نوعی آن به ماهیت وابسته است. وَثَانِيْهِمَا الخُدُودُ الشَّخْصِيَّةُ الَّتِي تَتَبَدَّلُ وَتَزيدُ وَتَنْقُصُ . وَهِيَ مُعَلَّلَةٌ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى وَرِضَائِهِ وَاحْتِيَارِهِ، فَقَدْ يُحَدِّدُ وَيُقَدِّرُ الْإِنْفِعَالَ وَالْوُجْدَانَ بِقَدَرٍ حَاصِ، وَقَدْ لَا يُقَدِّرُهُ وَلَا يُحَدِّدُهُ فِي طَرَفِ الْأَبَدِ. و دومین نوع، حدود شخصی است که تغییر می کند، افزایش یا کاهش می یابد و این حدود با اذن خداوند متعال، رضایت و اختیار او تعیین می شود گاهی انفعال و وجدان را به میزان خاصی محدود و معین می کند و گاهی آن را تا ابد نامحدود می گذارد. كَمَا لَيْسَ بِبَعِيدٍ أَنْ يَكُونَ الْأَمْرُ فِي الصَّادِرِ الْأَوَّلِ عَلَى هُذَا الْمَنَوَالِ، حَيْثُ يَكُونُ وُجْدَانُهُ (صلی الله علیه و آله وسلم َغَیرَ مُتَنَاهِ أَبَدًا، وَإِنْ كَانَ مُتَنَاهِيًا أَزَلًا، لِكَوْنِهِ حَادِثًا ذَا بَدْءٍ.) همچنین بعید نیست که این امر در مورد صادر اول نیز به همین منوال باشد به گونه ای که وجدان او (صلی الله علیه و آله وسلم تا ابد نامتناهی باشد، اگر چه ازلی متناهی بوده است زیرا حادث و دارای آغاز است.)

وَالْغَرَضُ : إِنَّ تَحْدِيدَاتِهِ الشَّخْصِيَّةَ مُعَلَّلَةٌ بإِذْنِ اللهِ تَعَالَى وَرِضَائِهِ مِنْ دُونِ تَعَيُّن في رِضَالِهِ وَاخْتِيَارِهِ تَعَالَى. و مقصود این است که حدود شخصی آن به اذن خداوند متعال و رضایت او وابسته است، بدون اینکه رضایت و اختيار او تعیّن داشته باشد. فَإِنَّ الْقَوْلَ بِلُزُومِ انْتِهَاءِ مَا بِالْعَرَضِ إِلَى مَا بِالذَّاتِ . كَانْتِهَاءِ الْحُبِّ الْعَرَضِيَ إِلَى الْحُبِ الذَّاتِي، وَانْتِهَاءِ الْعِلْمِ الْعَرَضِي إِلَى الْعِلْمِ الذَّاتِي وَغَيْرِ ذَلِكَ . (87 مِمَّا سَطَّرُوا فِي كُتُبِ الْفَلْسَفَةِ . قَوْلٌ شِعْرِيٌّ.) زیرا اینکه گفته شود هر آنچه عرضی است باید به آنچه ذاتی است منتهی شود - مانند منتهی شدن محبت عرضی به محبت ذاتی یا منتهی شدن علم عرضی به علم ذاتی و غیره، که در کتاب های فلسفی نوشته اند - یک گفته شعری است. إِذْ هُذَا الْقَوْلُ مُني عَلَى الْعِلِيَّةِ وَالْمَعْلُولِيَّةِ، وَقَدْ أَبْطَلْنَاهَا؛ لِمَكَانِ مُنَاقَضَةِ الْعِلِيَّةِ بِالْمَعْنَى الْمُصْطَلَحِ مَعَ الْقُدْرَةِ وَالِاحْتِيَارِيَّةِ الصَّرْفَةِ. زیرا این گفته بر پایه علت و معلول بنا شده است و ما آن را باطل کرده ایم، زیرا علیت به معنای اصطلاحی آن با قدرت و اختیار مطلق در تناقض است. فَإِذَنْ يَكُونُ تَحَدُّدُ الْإِنْفِعَالَاتِ مِنْ غَيْرِ حَيْثُ الْبَدْءِ، بَلْ مِنْ سَائِرِ الْخَيْتِيَّاتِ بِإِذْنِ اللَّهِ وَمَشِيَّتِهِ وَرِضَائِهِ وَاختِيَارِهِ. پس بنابراین، تعیین محدودیت انفعالات نه از جهت آغاز، بلکه از جهات دیگر به اذن خداوند، مشیت، رضایت و اختیار او بستگی دارد. فَقَدْ يَشَاءُ خَلْقَ زَيْدٍ فِي الْوَقْتِ الْفُلَاتِي وَخَلْقَ عَمْرٍو فِي وَقتٍ آخَرَ . وَكَذَلِكَ قَدْ يَشَاءُ هَذَا الْمِقْدَارَ مِنْ وُجْدَانِ الْعِلْمِ عَلَى زَيْدٍ وَمِقْدَارًا آخَرَ لِوُجْدَانِ عَمْرٍو، وَقَدْ يَنْقُصُ الْوُجْدَانُ عَلَىٰ زَيْدٍ وَقَدْ يَزِيدُ عَلَيْهِ. ممكن است خداوند بخواهد زید را در زمان مشخصی خلق کند و عمرو را در زمانی دیگر. همچنین ممکن است بخواهد به زید این مقدار از وجدان علم بدهد و به عمرو مقداری دیگر یا اینکه وجدان زید کاهش یابد یا افزایش پیدا کند. فَكُل هَذِهِ التَّحْدِيدَاتِ بِإِذْنِ اللَّهِ وَرِضَائِهِ مِنْ دُونِ تَوَهُم تَعَيُّنِ الرِّضَاءِ وَالِاخْتِيَارِ لِمَكَانِ فَسَادِ الْقَوْلِ بِلُزُومِ انْتِهَاءِ مَا بِالْعَرَضِ إِلَى مَا بِالذَّاتِ. تمام این محدودیتها با اذن و رضایت خداوند است بدون تصور تعیّن در رضایت و اختیار، زیرا این تصور منجر به فساد قول به لزوم انتهای امور عرضی به امور ذاتی می شود.

وَلَا يَخْفَى عَلَيْكَ أَنَّ الْمُتَحَدِّدَ الْمُتَقَدِرَ بِالْعَرَضِ، هُوَ إِنْفِعَالُ الْمَاهِيَّةِ وقُبُوهَا وَوُجْدَاتُهَا، لَا مَا تَنْفَعِلُ الْمَاهِيَّةُ بِهِ وَتَقْبَلُهُ وَتَحِدُهُ. و بر تو پوشیده نیست که آنچه به طور عرضی محدود و مقدر می شود، انفعال ماهیت پذیرش و وجدان آن است، نه آنچه ماهیت به آن منفعل میشود آن را می پذیرد و می یابد. فَإِنَّهُ مُطلَقَ غَيْرُ مُتَعَيّنٍ أَزَلًا وَأَبَدًا فَالْوُجْدَانُ تَحْدُودٌ مَقدَّرٌ ، لَا مَا تَجِدُهُ الْمَاهِيَّةُ. وَالْقُبُولُ تَحْدُودٌ، لَا مَا تَقْبَلُهُ الْمَاهِيَّةُ، أَي الْوُجُودُ لَيْسَ بِمَحْدُودٍ وَلَا مُتَعَيِّن. را آنچه ماهیت می یابد مطلق و غیر متعین از ازل تا ابد است. پس وجدان محدود و مقدر است، نه آنچه ماهیت می یابد. پذیرش محدود است، نه آنچه ماهیت می پذیرد؛ یعنی وجود محدود و متعیّن نیست. فَهُذِهِ التَّحْدِيدَاتُ وَالتَقَدُّرَاتُ الَّتِي تَكُونُ فِي الْقُبُولِ وَالْإِنْفِعَالِ وَالْوُجْدَانِ مَعَ إِطْلَاقِ الْوُجُودِ، إِنَّمَا هِيَ بِالْعَرَضِ وَمُعَلَّلَةٌ بِإِذْنِ اللَّهِ وَرِضَائِهِ مِنْ دُونِ تَحَدُّدٍ فِي الرِّضَاءِ وَالِاحْتِيَارِ وَالْقُدْرَةِ. این محدودیت ها و تقدیراتی که در پذیرش انفعال و وجدان وجود دارد، در حالی که وجود مطلق است، عَرَضی بوده و با اذن، رضایت و اختیار خداوند توجیه میشود بدون اینکه ،رضایت اختیار و قدرت او محدود شوند. وَهذَا الْإِنْفِعَالُ الْمَحْدُودُ أَمْرٌ وَاقِعِيٌّ لَيْسَ بِوُجُودٍ وَلَا مَاهِيَّةٍ وَلَا ذَا مَاهِيَّةٍ. و این انفعال محدود، امری واقعی است که نه وجود است، نه ماهیت و نه دارای ماهیت. وَهذَا الْأَمْرِ الْوَاقِعِي الكَوْنِي تَصِيرُ الْمَاهِيَّةُ حَقِيقَةً مَوْجُودَةٌ. و با این امر واقعی و کونی ماهیت به یک حقیقت موجود تبدیل می شود. فَهِيَ الَّتِي قَدْ عُبَرَ عَنْهَا ثَامِنُ الْأَئِمَّةِ (علیه السلام ب- « للْخَفَائِقِ الْمَوْجُودَةِ» (1) . فَإِنَّهَا بِالْإِنْفِعَالِ بِالْوُجُودِ وَقَبُولِهَا إِيَّاهُ تَصِيرُ حَقِيقَةً مَوْجُودَةً وَاقِعِيَّةً، وَلَكِنْ بِتَحَقُّقِ الْوُجُودِ وَمَوْجُودِيَّتِهِ وَوَاقِعِيَّتِهِ، لَا بِنَفْسِهَا.) این همان چیزی است که امام هشتم (علیه السلام باشد از آن به "حقایق موجوده" تعبیر کرده اند. زیرا ماهیت با انفعال به وجود و پذیرش آن به یک حقیقت موجود واقعی تبدیل می شود اما به تحقق موجودیت و واقعیت وجود، نه به ذات خود.) إِذَا عَرَفْتَ الْكَلَامَ فِي الْإِنْفِعَالِ الذَّاتِي، فَاجْعَلْهُ مِقْيَاسًا فِي الْفِعْلِ الذَّاتِي الَّذِي لِلْمَاهِيَّةِ، أَيْ الْوُجْدَانِ الْمُركَّب. اگر سخن درباره انفعال ذاتی را فهمیدی آن را معیاری برای فعل ذاتی ماهیت قرار بده، یعنی وجدان مركب.


1) عيون أخبار الرضا 7 1 / 175 ؛ التوحيد / 438 ؛ بحار الأنوار 10 / 316

فَإِنَّ هَذَا الْفِعْلَ أَيْضًا فِعْلَ ذَاتِي لَهَا وَلَا مَاهِيَّةَ لَهُ، وَلَيْسَ هُوَ الْوُجُودَ وَلَا الْمَاهِيَّةَ. زیرا این فعل نیز فعلی ذاتی برای ماهیت است و ماهیتی ندارد و نه وجود است و نه ماهیت. فَلَيْسَ الْفِعْلُ وَالْإِنْفِعَالُ الذَّاتِيَّانِ لِلْمَاهِيَّةِ مِنْ وَاحِدٍ مِنَ الْمَقُولَاتِ الْعَشَرِ. پس فعل و انفعال ذاتی ماهیت از مقولات ده گانه نیستند. إِذْ لَيْسَ يَلْزَمُ كَوْنُ كُلَّ أَمْرٍ وَاقِعِي تَحْتَ الْمَقُولَاتِ. فَهُمَا إِذَنْ أَمْرَانِ وَاقِعِيَّانِ بِلَا مَاهِيَّةٍ، وَلَيْسَا بِوُجُودٍ وَلَا بِماهية. زیرا لازم نیست که هر امر واقعی تحت مقولات باشد. بنابراین این دو امر واقعی بدون ماهیت هستند، و نه وجودند و نه ماهیت. وَكُل مَا ذَكَرْنَا فِي الْإِنْفِعَالِ النَّاتِي مِنَ الْمَحْدُودِيَّةِ بِالذَّاتِ وَالْمَحْدُودِيَّةِ بِالْعَرَضِ فِي الْخُدُودِ الشَّخْصِيَّةِ مِنْ دُونِ تَحَدُّدٍ فِي الْوُجُودِ، فَجَمِيعُهَا يَجْرِي فِي الْفِعْلِ الذَّاتِي . أَيْ الْوُجْدَانِ . بِلَا فَرْقٍ. و هر آنچه درباره محدودیت ذاتی و محدودیت عرضی در انفعال ذاتی از جهت حدود شخصی بدون تحدید در وجود گفتیم، تمام آن در فعل ذاتی - یعنی وجدان - جاری است، بدون تفاوت. وَإِنَّمَا نُعَبِّرُ عَنْهُ بِالْفِعْلِ اقْتِدَاءً بِصَاحِبِ الْعِلْمِ الْجَمْعِيَ ، وَإِلَّا لَيْسَ فِي الْمَقَامِ فِعْلٌ مَقُولِيٌّ فَلْسَفِيٌّ وَلَا فِعل أدبي. و ما تنها به اقتضای صاحب علم جمعی از آن به فعل تعبیر می کنیم و گرنه در این مقام نه فعل استدلال پذیر فلسفی است و نه فعل ادبی. بَل جَمِيعُ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ يَأْتِي فِي الْمَالِكِيَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ، أَيْ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ لِلْوُجُودِ وَاقِعًا وَحَقِيقَةٌ. بلکه تمام این موارد در مالکیت واقعی جاری است یعنی مالکیت ماهیت بر وجود به طور واقعی و حقیقی. وَذَلِكَ لِأَنَّ مَالِكِيَّةَ الْمَاهِيَّةِ هِيَ بِعَيْنِهَا عَيْنُ وَاجِدِيَّتِهَا لِلْوُجُودِ وُجْدَانًا بَسِيطًا أَوْ مُرَكَبًا. زيرا مالكيت ماهيت عين همان یافتن وجود است خواه به صورت وجدان بسیط باشد یا مرکب. فَالْمَاهِيَّةُ مِنْ حَيْثُ وُجْدَانِهَا الْوُجُودَ تَمْلِكُهُ. پس ماهیت از آن جهت که وجود را می یابد، آن را مالک می شود. فَكُلُ مَا ذُكِرَ فِي الْوُجْدَانِ . مِنْ تَحْدُودِيَّنِهِ بِالخُدُودِ النَّوْعِيَّةِ وَالشَّخْصِيَّةِ مِنْ حَيْثُ الْبَدْءِ وَمِنْ سَائِرِ الخَيْثِيَّاتِ، وَكَوْنِ الْمُحَدِدِ لِلْقَبِيلِ الْأَوَّلِ نَفْسَ الْمَاهِيَّةِ، وَلِلْقَبِيلِ الثَّانِي إِذْنَ اللَّهِ وَرِضَائِهِ وَاخْتِيَارِهِ مِنْ دُونِ

تَعَيُّن في الْوُجُودِ وَلَا فِي الرِّضَا وَالِاحْتِيَارِ ، بَلْ مَعَ بَقَاءِ الْوُجُودِ عَلَى مَا هُوَ عَلَيْهِ مِنَ الْإِطْلَاقِ وَالتَّنَزُّهِ عَنِ الحدُودِ . فَجَمِيعُهَا تَحْرِي فِي الْمَالِكِيَّةِ طَابِقَ النَّعْلِ بِالنَّعْل **. هر آنچه درباره وجدان گفته شد - از محدودیت آن به حدود نوعی و شخصی از نظر آغاز و سایر جهات، و اینکه تعیین کننده برای قسم اول خود ماهیت است و برای قسم دوم، اذن خداوند، رضایت و اختیار او، بدون تعیّن در وجود و رضایت و اختیار، بلکه با بقای وجود بر اطلاق و تنزه از حدود - تمام اینها در مالکیت نیز به طور کامل صدق می کند. إِذْ الْمَالِكِيَّةُ فِي لِسَانِ الْفُرْسِ يُعَبَّرُ عَنْهَا دَارَا شُدَن بِهِ حَقِيقَتِ دَارَائِي (88 .) زیرا مالکیت در زبان فارسی به دارا شدن به حقیقت دارایی تعبیر می شود. وَهِيَ أَمْرٌ وَاقِعِيٌّ عَلَيْهَا الخَلْقَهُ، لَا عَلَى تَعَيُّنِ الْوُجُودِ، وَلَا عَلَى التَّرْكِيبِ بَيْنَ الْمَاهِيَّةِ وَالْوُجُودِ الْمَجْعُول أَوِ الْوُجُودِ الْإِلهِي. و این یک امر واقعی است که آفرینش بر آن استوار است، نه بر تعیّن وجود و نه بر ترکیب میان ماهیت و وجود مخلوق يا وجود الهي. فَالْمَاهِيَّةُ تَمْلِكُ الْوُجُودَ بِالْوُجُودِ، لَا أَنَّهَا تَتَرَكَبُ مَعَ الْوُجُودِ الْمَجْعُولِ . كَمَا يَقُولُهُ الْفَلَاسِفَةُ . أَوِ الْوُجُودِ الإلهي . كَمَا هُوَ مَشْرَبُ بَعْضِ الْعُرَفَاءِ الْمُتَفَلْسِفِ. پس ماهیت با وجود، وجود را مالک می شود، نه اینکه با وجود مخلوق - چنان که فلاسفه می گویند - يا وجود الهی - چنان که مشرب برخی عرفای فیلسوف مآب است - ترکیب شود. ## سراعطاء مالکیت حقیقی به اشیاء وَالسِّرَّ في إِعْطَاءِ اللَّهِ تَعَالَى الْمَالِكِيَّةَ الحَقِيقِيَّةَ بِالْمَاهِيَّاتِ، هُوَ أَنَّهُ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى شَأْنُهُ . مُنَزَّةٌ وَمُتَعَالٍ عَن الْمُبَاشَرَة بِنَفْسِهِ الْمُقَدَّسَةِ بِالْأَفْعَال. و راز اعطای مالکیت حقیقی به ماهیات از سوی خداوند متعال این است که او - تبارک و تعالی شأنه - از مباشرت به افعال با ذات مقدس خود منزه و متعالی است. فَهُوَ تَعَالَى مُتَعَالِ عَنِ الْمُبَاشَرَةِ بِالْأَفْعَالِ. او متعالی از مباشرت مستقیم در افعال است.

فَلِهَذَا يُملكُ وُجُودَهُ بِالْمَاهِيَّةِ وَيَجْعَلُ زِمَامَ أَمْرِ الْوُجُودِ بِيَدِهَا مِنْ دُونِ تَعَيُّن في الْمَمْلُوكِ، بَل التَّعَيُّن كُلُّه رَاجِعٌ إِلَى الْمَالِكِيَّة. از این رو، وجود خود را به ماهیت تملیک می کند و زمام امر وجود را به دست آن می سپارد، بدون اینکه در مملوک تعینی باشد، بلکه تمام تعیّن به مالکیت بازمی گردد. فَالْمَلِكُ مُطلَقَ وَالْمَالِكُ مُتَعَيّن وَمَالِكِيَّتُهُ أَيْضًا مُتَعَيَّنَةٌ. پس ملک مطلق است و مالک ،متعیّن و مالکیت او نیز متعیّن است. فَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الْمُنْفَعِلَةُ وَالْفَاعِلَةُ بِالْإِنْفِعَالِ وَالْفِعْلِ الذَّاتِيَّيْنِ، وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى : هَذِهِ الْحَقِيقَةُ الْمَوْجُودَةُ، تَصِيرُ مَالِكَةً لِلْوُجُودِ مَالِكِيَّةٌ وَاقِعِيَّةً بِحَيْثُ تُعْطِي غَيْرَهَا مِنْ هَذَا الْوُجُودِ الَّذِي مَلَكَتْهُ بِإِذْنِ اللَّهِ وَرِضَائِهِ. این ماهیت منفعل و فاعل به انفعال و فعل ،ذاتی و به عبارت دیگر این حقیقت موجود، مالک وجود به طور واقعی می شود، به گونه ای که از این وجودی که با اذن و رضایت خداوند مالک شده است، به دیگران می بخشد. وَمَالِكِيَّتُهَا إِيَّاهُ إِنَّمَا هِيَ بِعَيْنِ وَاجِدِيَّتِهَا إِذْ حَقِيقَةُ الْوُجْدَانِ لَيْسَ إِلَّا الدَّرْكَ الْوَاقِعِيَّ الَّذِي هُوَ عَيْنُ الْمَالِكِيَّة الواقعية. و مالکیت آن نسبت به وجود، عین وجدان آن است زیرا حقیقت وجدان چیزی جز درک واقعی نیست که همان عین مالکیت واقعی است. (يَافْتَنِ وَاقِعِي عَيْنُ دَارَا شُدَنِ وَاقِعِي أَسْتْ وَدَارًا شُدَنِ وَزِمَامٍ أَمْرُ بِه دَسْتَ أَوْ بُودَنْ، عَيْنُ قُدْرَتْ بَرْ فَيَّاضِيَّتْ أَسْت .) یافتن واقعی همان دارا شدن واقعی است. و دارا شدن و در دست داشتن زمام امور همان قدرت بر فیاضیت است. فَبِنَفْسِ الْوَاحِدِيَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ تَكُونُ مَالِكَةً لِلْوُجُودِ. پس با همان وجدان ،واقعی، مالک وجود می شود. وَقِوامُ الْمَالِكِيَّةِ بِالْقُدْرَةِ عَلَى الْإِعْطَاءِ بِالْغَيْرِ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى مِنْ ذَلِكَ الْوُجُودِ الَّذِي مَلَكَتْهُ بِالْمِقْدَارِ الخاص الَّذِي قَدَّرَهُ اللَّهُ تَعَالَى لَهَا. و اساس مالکیت، توانایی بر اعطای وجود به دیگران با اذن خداوند متعال از همان وجودی است که به مقداری خاص خداوند آن را برای او مقرر کرده است. فَهِيَ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّنِهَا الْوَاقِعِيَّةِ الْمُتَقَدِرَةِ بِقَدَرِ اللهِ تَعَالَى تُعْطِي الْمَاهِيَّاتِ الأُخرَ، أَيْ تُملِكُهَا.

پس از جهت مالکیت واقعی خود که به تقدیر خداوند متعال اندازه گیری شده است، به ماهیات دیگر عطا می کند، یعنی آنها را مالک می سازد. فَتَكُونُ سَائِرُ الْمَاهِيَّاتِ قَابِلَةً مُنْفَعِلَةً وَاجِدَةً مَالِكَةً مِنْ هَذَا النُّور الَّذِي مَلَكَتْهُ الْمَاهِيَّةُ الْأُولَى مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّتِهَا لَهُ. پس سایر ماهیات از این نوری که ماهیت اول مالک آن شده است، از جهت مالکیت آن، قابل، منفعل، و دارای وجدان و مالکیت می شوند. وَلكِنْ يَكُونُ الْإِنْفِعَالُ بِمِقْدَارٍ خَاصٌ مُتَقَدِرٍ بِمَشِيَّةِ الْمَالِكِ الْأَوَّلِ، وَهَكَذَا إِلَى آخِرِ الْمَاهِيَّاتِ. اما انفعال به میزان خاصی است که با مشیت مالک اول اندازه گیری شده است و این روند تا آخرین ماهیت ها ادامه می یابد. فَبِالْمَالِكِيَّةِ يَتَحَقَّقُ الْغَيْرُ الْوَاقِعِيُّ، وَيُعْطِي ذَلِكَ الْغَيْرَ وَيَفِيضُ حَقِيقَةٌ، وَلَكِنْ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى. پس با مالکیت، غیر واقعی تحقق می یابد و آن غیر عطا کرده و حقیقتاً افاضه می شود، اما با اذن خداوند متعال. فَأَفْعَالُهُ لَيْسَتْ فِعْلَ اللَّهِ، وَلكِنْ لَيْسَ مُفَوَّضًا إِلَيْهِ كَيْ يَنْعَزِلَ اللهُ تَعَالَى عَنْ سُلْطَانِهِ. پس افعال او، فعل خداوند نیست، اما این گونه هم نیست که تفویض شده باشد تا خداوند از سلطنت خود جدا شود. وَحَالُ الْمَالِكِيَّةِ فِي جَمِيعِ الْمَرَاتِبِ حَالُ مَالِكِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ نُورَ رَبِّهِ مِنْ حَيْثُ عَدَمُ تَعَيُّنِ مَا يَمْلِكُ، وَمِنْ حَيْثُ تَعَيُّنِ الْمَالِكِيَّةِ، سَوَاءٌ كَانَتْ مَالِكِيَّةُ الْوُجُودِ أَوِ الْقُدْرَةِ أَوِ الْعِلْمِ أَوِ الْحَيَاةِ أَوْ غَيْرَ ذُلِكَ مِنَ الْكَمَالَاتِ. وضعیت مالکیت در تمام مراتب مانند مالکیت صادر اول بر نور پروردگارش است، از جهت اینکه آنچه مالک آن است متعین نیست و از جهت تعیّن خود مالکیت خواه مالکیت وجود باشد یا قدرت، علم، حیات، یا سایر كمالات. وَالْمُحَدِدُ الْمُعَيِّنُ هِذِهِ الْحُدُودِ هُوَ إذْنُ الْمَالِكِ الْمُعْطِي وَرِضَائِهِ وَاخْتِيَارُهُ. فَهْذِهِ التَّعَيُّنَاتُ إِنَّمَا هِيَ بِالْعَرَضِ، لَا بِالذَّاتِ. و تعیین کننده این حدود، اذن مالک بخشنده و رضایت و اختیار اوست. این تعینات به عرض است، نه به ذات. وَلِذَا لَا يَكُونُ لِوُجْدَانِ الْكَمَالَاتِ تَنَاهِ. إِذْ تَقْدِيرَاتُهَا بِيَدِ الْمُعْطِي الْمُمَلِكِ، فَيُعْطِي بِقَدَرِ مَا يَشَاءُ، فَقَدْ يَشَاءُ الرِّيَادَةَ ثُمَّ الرِّيَادَةَ ثُمَّ الرِّيَادَةَ، وَهَكَذَا إِلَى مَا لَا يَتَنَاهَى فِي الْعِدَّةِ وَفِي الشِدَّةِ.

و به همین دلیل، برای وجدان کمالات پایانی وجود ندارد. زیرا تقدیرات آن در دست بخشنده مالک است، و به اندازه ای که بخواهد عطا می کند ممکن است بخواهد افزایش یابد و سپس باز هم افزایش، و این روند تا بی نهایت ادامه یابد چه در تعداد و چه در شدت. وَلَوْ كَانَتِ الْحُدُودُ ذَاتِيَّةً لِلْمَاهِيَّاتِ، لَكَانَتِ الْكَمَالَاتُ مَحْدُودَةً عَلَى حَدٍ خَاصٌ مُتَنَاءٍ لَا تَتَجَاوَزُهُ. و اگر حدود، ذاتی ماهیات بود، کمالات بر حد خاصی محدود و متناهی می شدند و نمی توانستند از آن تجاوز کنند. وَمِمَّا يُوضِحُ الْمَالِكِيَّةَ وَالْإِعْطَاءَ: الرُّجُوعُ إِلَى النَّفْسِ وَتَلِيكُهَا الْمَعْقُولَاتِ مِنْ نُوره. و چیزی که مالکیت و اعطا را روشن میکند بازگشت به نفس و تملیک معقولات از نور خود به آنهاست. فَأَنْتَ إِذَا رَاجَعْتَ وُجْدَانَكَ، تَحِدُ أَنَّكَ مَالِكُ لِنُورِكَ وَمُمَلِكٌ مَعْقُولَاتِكَ مِنْهُ. وقتی به وجدان خود مراجعه می کنی، در می یابی که مالک نور خود هستی و معقولات خود را از آن تملیک می کنی. فَهِيَ تَصِيرُ مُنْفَعِلَةً وَاحِدَةً مَالِكَةً لِنُورِكَ مِنْ دُونِ أَنْ تَتَعَيَّنَ أَنْتَ بِمَعْقُولَاتِكَ، وَمِنْ دُونِ أَنْ تَتَّحِدَ مَعَهَا. پس آنها معقولات منفعل ، واجد و مالک نور تو می شوند، بدون اینکه تو با معقولات خود متعین شوی یا با آنها متحد گردی. بَل أَنْتَ أَنْتَ وَهِيَ هِيَ مَعَ كَوْنِ الْمَعْقُولَاتِ مَالِكَاتِ بِالْحَقِيقَةِ. بلکه تو تو هستی و آنها آنها هستند، در حالی که معقولات به طور حقیقی مالک هستند. فَهِيَ بِالْحَقِيقَةِ أَحْيَاءٌ عُلَمَاءُ وَاقِعًا قَادِرُونَ شَاعِرُونَ مَوْجُودُونَ وَاقِعًا، وَلكِنْ [بِكَ لَا بِأَنْفُسِهَا]. پس آنها به طور حقیقی زنده، دانا، توانا، آگاه و موجود هستند اما [به واسطه تو، نه به واسطه خودشان]. وَتَحِدُ أَنَّ مَا تَمْلِكُهُ الْمَعْقُولَاتُ لَيْسَ مَحْدُودًا مِنْ جِهَةِ قَبُولِ الْمَعْقُولَاتِ وَإِنْفِعَالِهَا، بَلِ الْمَحْدُودُ هُوَ قَبُوها لَا مَقْبُوهُهَا، وَوُجْدَاهَا لَا مَا تَحِدُهُ الْمَعْقُولَاتُ. و در می یابی که آنچه معقولات مالک آن هستند از جهت پذیرش و انفعال آنها محدود نیست، بلکه محدودیت به پذیرش آنها باز می گردد، نه به چیزی که می پذیرند؛ و به وجدان آنها بازمی گردد، نه به آنچه که می یابند. وَهذَا التَّحْدِيدُ إِنَّمَا هُوَ بِإِذْنِكَ وَرِضَائِكَ مِنْ دُونِ تَحْدِيدٍ فِيكَ وَفِي رِضَائِكَ وَمِنْ دُونِ تَغَيرِ وَتَحَدُّدٍ وَحُدُوثٍ فِيكَ وَفِي رِضَائِكَ، بَلْ أَنْتَ بَاقٍ عَلَى مَا كُنْتَ عَلَيْهِ مِنَ الثَّبَاتِ وَالِاسْتِحْكَامِ وَالْإِبْرَامِ، وَالْمَعْقُولَاتُ تَسْتَضِيءُ مِنْ نُورِكَ بِإِذْنِكَ.

و این محدودیت تنها به اذن و رضایت تو است، بدون اینکه در تویا رضایتت محدودیتی باشد، و بدون تغییر، تجدد يا حدوث در تو و رضایتت؛ بلکه تو بر همان ثبات، استحکام و استواری باقی می مانی، و معقولات با اذن تو از نورت بهره مند می شوند. فَهِيَ الْحَادِثَاتُ الْمُتَغَيَّرَاتُ الْمُنْفَعِلاتُ الْمَحْدُودَاتُ مِنْ حَيْثُ وُجْدَانِهَا إِيَّاكَ. وَلَوْ قَوِيَتْ نَفْسُكَ لَقَوِيَتْ مَعْقُولَاتُكَ بِمِثْلَةٍ تَكُونُ هِيَ الْمُعْطِيَاتُ الْمُمَلِكَاتُ بِغَيْرِهَا. آنها حوادث متغیر، منفعل و محدود از جهت وجدان خود نسبت به تو هستند. و اگر نفس تو قوی تر شود، معقولات تو نیز چنان قوی خواهند شد که خودشان معطی و تملیک کننده به دیگران شوند. وَهَذَا الَّذِي تَحِدُهُ مِنْ نَفْسِكَ هُوَ الشَّأْنُ (89 فِي جَمِيعِ الْمَاهِيَّاتِ مِنَ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ الْآخِذِ مِنَ الْحَقِّ وَالْمُعْطِي إِلَى مَنْ دُونَهُ إِلَى آخِرِ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّةِ، وَهِيَ مَاهِيَّةُ الْإِضَافَةِ الْمَقُولِيَّةِ الَّتِي لَا أَضْعَفَ مِنْهَا.) و آنچه از نفس خود درک می کنی همان شأنی است که در تمامی ماهیات از صادر اول که از حق اخذ کرده و به مادون خود می دهد تا آخرین ماهیات عرضی وجود دارد که همان ماهیت اضافات استدلال پذیر است که هیچ چیز ضعیف تر از آن نیست. فَكُلُّ مَاهِيَّةٍ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ الْجُوْهَرِيَّةِ تُعْطِي مِنْ نُورِهَا بِغَيْرِهَا. فَالْأَعْرَاضُ تَمْلِكُ نُورَ الْجَوْهَرِ عَلَى النَّحْوِ الَّذِي بَيَّنَّا فِي مَالِكِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ نُور رَبِّهِ. هر ماهیتی از ماهیات جوهری، از نور خود به غیر خود میدهد. پس اعراض نیز نور جوهر را به همان نحوی که در مالکیت صادر اول بر نور پروردگارش بیان کردیم، مالک می شوند. ## تمام ماهیات موجود، حی و شاعر و قادرند غَايَةُ الْأَمْرِ: إِنَّ الْمَاهِيَّةَ لَوْ كَانَتْ وَاحِدَةً لِلْقُدْرَةِ وَالْحَيَاةِ وَالشُّعُورِ وَالِاخْتِيَارِ، يَكُونُ عَطَاؤُهَا عَنْ قُدْرَةٍ وَاخْتِيَارٍ وَعَمْدِ، فَيَكُونُ عَطَاؤُهَا بِاخْتِيَارِهَا وَقُدْرَتِهَا وَشُعُورِهَا، أَيْ تَكُونُ عَالِمَةٌ بِإِعْطَائِهَا. حاصل امر این است که اگر ماهیت دارای قدرت حیات شعور و اختیار باشد عطای آن بر اساس قدرت، اختیار و عمد خواهد بود؛ پس عطای آن با اختیار، قدرت و شعورش صورت می گیرد، یعنی آگاه به اعطای خود خواهد بود. وَأَمَّا لَوْ لَمْ تَكُنْ هَا الْقُدْرَةُ وَالشُّعُورُ، كَالْجَمَادَاتِ وَالنَّبَاتَاتِ . عَلَى احْتِمَالٍ ضَعِيفٍ سَيَأْتِي آنِفًا إِنْ شَاءَ اللهُ وَجْهُ ضَعْفِهِ . لَا يَكُونُ عَطَاؤُهَا وَتَمْلِيكُهَا عَنْ الْقُدْرَةِ وَالِاخْتِيَارِ. اما اگر ماهیت فاقد قدرت و شعور باشد مانند جمادات و گیاهان - بر فرض احتمال ضعیفی که در ادامه ان شاء الله دلیل ضعف آن خواهد آمد - عطا و تملیک آنها از روی قدرت و اختیار نخواهد بود.

فَفِي الْقَبيلِ الْأَوَّلِ الَّذِي فُرضَ تَمْلِيكُ الحَقِّ تَعَالَى الْقُدْرَةَ وَالِاحْتِيَارَ بِمَا، يَكُونُ نِسْبَةُ أَفْعَالِهَا إِلَى الْحَقِّ الْمُتَعَالِ غَلَطًا وَفَاسِدًا. در دسته اول که فرض شده است خداوند متعال قدرت و اختیار را به آنها تملیک کرده است، نسبت دادن افعال آنها به خداوند متعال اشتباه و نادرست است. لِكَوْنِهَا مُنَاقِضَةً مَعَ تَمْلِيكِ الْحَقِّ الْقُدْرَةَ وَالِاحْتِيَارَ بِهَا. وَأَمْلَكِيَّةُ اللَّهِ تَعَالَى تَرْجِعُ إِلَى أَنَّ لَهُ الْمَنْعَ مَتَى شَاءَ وَأَنَّهُ لَمْ يَنْعَزِلْ عَنْ سُلْطَانِهِ. زیرا این امر با تملیک قدرت و اختیار از سوی خداوند به آنها تناقض دارد و مالکیت خداوند به این بازمی گردد که او می تواند هرگاه بخواهد منع کند و هرگز از سلطنت خود جدا نشده است. فَإِذَنْ لَا يَجُوزُ الْقَوْلُ بِكَوْنِ أَفْعَالِ هَذَا الْقَادِرِ الْمُحْتَارِ مُسْتَئِدَةً إِلَى اللَّهِ وَمُنْتَسِبَةً إِلَى الْإِلَهِ. بنابراین، جایز نیست گفته شود که افعال این قادر مختار به خداوند مستند و به او منتسب است. وَأَمَّا فِي الْقَبِيلِ الثَّانِي . أَيْ الْمَاهِيَّاتِ الْغَيْرِ الْقَادِرَةِ الْغَيْرِ الْمُخْتَارَةِ . فَحَيْثُ إِنَّ إِعْطَاءَهَا وَتَلِيكَهَا يَمْتَنِعُ تَحَقُّقُهُ بِلا إِذْنٍ مِنْهُ تَعَالَى، يَصِحُ نِسْبَةُ أَفْعَالِهَا إِلَى الْحَقِّ . جَلَّ جَلَالُهُ. اما در دسته دوم - یعنی ماهیات غیر قادر و غیر مختار - از آنجا که اعطای آنها و تملیک آنها بدون اذن خداوند متعال محقق نمی شود، نسبت دادن افعال آنها به خداوند - جل جلاله - صحیح است. فَيُصِحُ نِسْبَةُ تَمْلِيكِ الْجَمَادَاتِ وَإِعْطَاءِ الْجَوَاهِرِ مِنْ نُورِ نَفْسِهَا عَلَى الْأَعْرَاضِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى. پس نسبت دادن تملیک جمادات و اعطای جواهر از نور خود به اعراض به خداوند متعال صحیح است. ولكن الحَقِّ أَنَّهُ لَمْ يَقُمْ بُرْهَانٌ عَلَى فَقْدَانِ الْأَشْيَاءِ . حَتَّى الْأَعْرَاضِ، حَتَّى مَقُولَةِ الْإِضَافَةِ . الْعِلْمَ وَالشُّعُورَ، بَل القدْرَةَ وَالِاخْتِيَارَ . اما حقیقت این است که هیچ برهانی بر فقدان علم و شعور اشياء - حتى اعراض، حتى مقوله اضافه - و حتى قدرت و اختیار آنها وجود ندارد. كَيْفَ وَهِيَ وَاحِدَةٌ لِلْوُجُودِ، أَيْ لِنُورِ الْوِلَايَةِ بِالْوُجْدَانِ الْوَاقِعِيَ الْحَقِيقِي وَمَالِكَةٌ لَهُ بِالْمَالِكِيَّةِ الحَقِيقِيَّةِ. چگونه چنین است در حالی که آنها واجد وجود، یعنی نور ولایت به وجدان واقعی حقیقی هستند و مالک آن با مالکیت حقیقی میباشند؟ (حَقِيقَةً دَارًا شُدَهُ أَنْدْ نُورٍ وِلَايَتْ رَا وَحَقِيقَةٌ يَافْتَهُ أَنْدْ نُورٍ وِلَايَتْ رَا بِهْ يَافْتَنِ حَقِيقِي وَدَارًا شُدَنِ حقيقي .)

به طور حقیقی نور ولایت را دارا شده اند و به طور حقیقی نور ولایت را به وجدان حقیقی و دارا شدن حقیقی یافته اند. فَكَيْفَ يُمْكِنُ الْقَوْلُ بِعَدَمِ شُعُورِهَا وَعِلْمِهَا؟ وَهَلِ الْعِلْمُ الْوَاقِعِيُّ إِلَّا الْوُجْدَانُ الْوَاقِعِيُّ؟! وَهَلِ الْقُدْرَةُ الْوَاقِعِيَّةُ إِلَّا الْمَالِكِيَّةُ الْوَاقِعِيَّةُ؟! چگونه می توان گفت آنها فاقد شعور و علم هستند؟! آیا علم واقعی جز وجدان واقعی است؟! و آیا قدرت واقعی جز مالکیت واقعی است؟! كَيْفَ وَقَدْ وَرَدَ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ أَنَّ الْأَشْيَاءَ حَتَّى اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَسَائِرِ الْمَقُولَاتِ تُذَكَّرُ اللَّهَ تَعَالَى وَتُسَبِّحُهُ: (يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ الْمَلِكِ الْقُلُوسِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ (1 .).) چگونه، در حالی که در کتاب و سنت آمده است که اشیاء حتی شب و روز و سایر مقولات خداوند را یاد می کنند و او را تسبیح می گویند : هر آنچه در آسمانها و زمین است، خدا را تسبیح می گوید. وَقَدْ وَرَدَ أَنَّ الْأَشْيَاءَ تَكُونُ شُهُودًا لِلْأَنْبِيَاءِ فِي الدُّنْيَا وَشُهُودًا عَلَى الْبَشَرِ فِي الْآخِرَةِ. و همچنین آمده است که اشیاء در دنیا شاهد پیامبران و در آخرت شاهد بر انسانها هستند. وَهَلْ يُمْكِنُ الشَّهَادَةُ مَعَ عَدَمِ الشُّعُورِ وَعَدَمِ الْعِلْمِ بِالْمَشْهُودِ وَبِالْمَشْهُودِ بِهِ؟! فَكُلُ الْأَشْيَاءِ أَحْيَاءٌ عَالِمُونَ شَاعِرُونَ، بَلْ وَقَادِرُونَ مُخْتَارُونَ. و آیا می توان بدون شعور و علم به مشهود و آنچه بر آن شهادت داده می شود، شهادت داد؟! پس همه اشیاء زنده، دانا و آگاه هستند، بلکه قادر و مختار نیز می باشند. كَيْفَ وَقَدْ عُرِضَ عَلَيْهَا الْوِلَايَةُ الَّتِي هِيَ الْأَمَانَةُ الْإِهِيةُ : (إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَيِّينَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُول (2 .ا).) چگونه، در حالی که ولایت که همان امانت الهی است، بر آنها عرضه شد : «ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوه ها عرضه کردیم». فَبَعْضُهَا قَبلَتِ الْوِلَايَةَ، وَبَعْضُهَا امْتَنَعَتْ عَن الْقَبُولِ. وَهَلْ يُعْقَلُ التَّكْلِيفُ بِالْوِلَايَةِ لِمَنْ لَا يَكُونُ قَادِرًا مختارا؟!


1) الجمعة (62) / 1

2) الأحزاب (33) / 72

برخی از آنها ولایت را پذیرفتند و برخی از پذیرش آن امتناع کردند. و آیا تکلیف به ولایت برای کسی که قادر و مختار نیست، معقول است؟! وَالْغَرَضُ: إِنَّ دَعْوَىٰ كَوْنِ كُلِّ الْأَشْيَاءِ . حَتَّى الْأَعْرَاضِ ، حَتَّى مَقُولَةِ الْإِضَافَةِ . عُلَمَاءَ شَاعِرِينَ قَادِرِينَ مُخْتَارِينَ، لَيْسَتْ بِدَعْوَى فَاسِدَةٍ بَعِيدَةٍ عَنِ الصَّوَابِ بَلْ هِيَ قَرِيبَةٌ مِنَ الْحَقِّ، لَوْ لَمْ نَقُلْ بِبُطْلَانِ خِلَافِهَا طبقًا لِنُصُوصِ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ. و مقصود این است که ادعای زنده دانا، آگاه، قادر و مختار بودن همه اشیاء - حتى اعراض و حتى مقوله اضافه - ادعایی فاسد و دور از صواب نیست، بلکه به حقیقت نزدیک است، اگر نگوییم که خلاف آن طبق نصوص کتاب و سنت باطل است. وَحُلَاصَةُ الْكَلَامِ إِنَّ كُلَّ مَاهِيَّةٍ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ تَمْلِكُ مَا تَحِدُهُ مِنْ نُورٍ الْوِلَايَةِ مَلَكِيَّةٌ تَامَّةً كَامِلَةٌ، فَتُعْطِي غَيْرَهَا وَتُمَلِكُهُ. و خلاصه کلام این است که هر ماهیتی از ماهیات، آنچه را از نور ولایت می یابد با مالکیت کامل و تمام داراست و به غیر خود می بخشد و تملیک می کند. فَهُذَا الْغَيْرُ يَمْلِكُ مِنْ نُورٍ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ مِنْ حَيْثُ إِنَّهَا مَالِكَةٌ لَهُ، فَتَمْلِكُ الْأَعْرَاضُ مِنْ وُجُودِ الْجَوْهَرِ مِنْ حَيْثُ إِنَّهُ مَالِكٌ بِلَا تَعَيُّن فِي وُجُودِ الْجَوْهَرِ الْمَوْجُودِ مِنْ حَيْثُ التَّمْلِيكِ وَالْإِعْطَاءِ. پس این غیر از نور این ماهیت بهره مند میشود از آن جهت که مالک آن است بنابراین، اعراض از وجود جوهر بهره مند می شوند از آن جهت که جوهر مالک است، بدون اینکه در وجود جوهر موجود، از جهت تملیک و اعطا تعیّن یابد. بَلِ التَّعَيُّنُ يَرْجِعُ إِلَى مَالِكِيَّةِ الْأَعْرَاضِ بِلَا الْحَادٍ أَوْ وَحْدَةٍ بَيْنَ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ وُجُودًا أَوْ مَاهِيَّةً. بلکه تعیّن به مالکیت اعراض باز می گردد، بدون اینکه اتحادی یا وحدتی میان جوهر و عرض از نظر وجود یا ماهیت وجود داشته باشد. كَيْفَ وَوُجُودُ (90 الْجُوْهَرِ ثُمَّ يَتَعَيَّنْ أَبَدًا مِنْ جِهَةِ تَمْلِيكِهِ، بَل الْمُتَعَيّنُ هُوَ تَمَلكُ الْعَرَضِ مِنْ حَيْثُ إِنَّهُ تَمَلَّكَهُ، لَا مِنْ حَيْثُ مَا يَمْلِكُهُ؟!) چگونه، در حالی که وجود جوهر هرگز از جهت تملیک خود متعین نشده است، بلکه آنچه متعیّن است، تملک عرض است از آن جهت که آن را تملک کرده است نه از جهت آنچه که تملک می کند؟! وَهَكَذَا الْكَلَامُ فِي كُلِ الْمَقُولَاتِ الْعَرَضِيَّةِ. فَكُلُّ مَاهِيَّةٍ عَرَضِيَّةٍ أَخَنُ، تَمْلِكُ وُجُودَ مَاهِيَّةٍ أَشْرَفَ، جَوْهَرِيَّةٌ كَانَتْ أَمْ عَرَضِيَّةٌ.

و همین طور است سخن درباره تمامی مقولات عرضی پس هر ماهیت عرضی که پست تر است، وجود ماهیتی اشرف را تملک میکند چه جوهری باشد یا عرضی. إلَى أَنْ يَنْتَهِيَ الْأَمْرُ إِلَى الْإِضَافَةِ الَّتِي هِيَ أَحْنُ الْمَاهِيَّاتِ. تا آنکه امر به اضافه ای ختم شود که پست ترین ماهیات است. وَحَيْثُ إِنَّهُ لَا مَاهِيَّةَ دُونَهَا كَي تَتَمَلَّكُ مِنْ وُجُودِهَا، لَا تَكُونُ مَاهِيَّةُ الإِضَافَةِ مُفِيضَةً مُعْطِيَةً. و از آنجا که ماهیتی پایین تر از آن وجود ندارد تا از وجودش بهره مند شود، ماهیت اضافه افاضه کننده و بخشنده نخواهد بود. فَعَدَمُ الْإِعْطَاءِ مِنْهَا إِنَّمَا هُوَ لِفَقْدِ الْقَابِلِ، لَا لِنَقْصٍ فِي الْفَاعِلِ. پس عدم اعطای آن، صرفاً به دلیل فقدان قابل است، نه به دلیل نقص در فاعل. وبالجُمْلَةِ: لَا بُدَّ لِلْعَارِفِ الْمُتَوَجِهِ إِلَى مَعَارِفِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ مِنْ حِفْظِ حُدُودِ الْكَلَامِ وَضَبْطِ جَمِيع جَوَانِبِهِ وَجِهَاتِهِ كَيْ لَا يَقَعَ فِي الزَّلَلِ وَالْخَطَاءِ. به طور کلی، بر عارفی که به معارف صاحب شریعت توجه دارد، لازم است حدود سخن را حفظ کرده و تمامی جوانب و جهات آن را به دقت ضبط کند، تا دچار لغزش و خطا نشود. فَقَدْ يَتَوَجَّهُ إِلَى الْمَالِكِيَّةِ وَالِانْفِعَالِ وَالْقَبُولِ مِنْ حَيْثُ دَفْع الإشْكَالَاتِ الْفَلْسَفِيَّةِ، إِذْ الْفَلَاسِفَةُ يَرَوْنَ في نَشْأَةِ الْكَوْنِ تَعَيُّنَاتٍ وَحُدُودًا فَيَسْأَلُونَ عَنْ مَا بِالذَّاتِ هَذِهِ الْحُدُودِ وَالتَّعَيُّنَاتِ. گاه به مالکیت، انفعال و قبول از منظر پاسخ به اشکالات فلسفی توجه می شود، چرا که فلاسفه در نشئه کون تعینات و حدودی می بینند و از ذات این حدود و تعینات پرسش می کنند. فَإِذَنْ لَا مَنَاصَ مِنْ جَوَابِ هَذِهِ الشُّبُهَةِ بِمَا ذَكَرْنَا لَكَ تَفْصِيلًا مِنْ كَوْنِ الْخُدُودِ بَعْضُهَا بِالْمَاهِيَّةِ وَبَعْضُهَا بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى مِنْ دُونِ تَعَيُّنِ فِي الْوُجُودِ أَبَدًا، وَمِنْ دُونِ كَوْنِ الْمَالِكِيَّةِ وَالِانْفِعَالِ وَالْفِعْلِ ذَوَاتَ مَاهِيَّةٍ أَصْلًا. بنابراین، چاره ای جز پاسخ به این شبهه با آنچه برای شما به تفصیل بیان شد، نیست: اینکه حدود، برخی از ماهیت و برخی به اذن خداوند متعال است بدون تعیّن در وجود و بدون اینکه مالکیت، انفعال و فعل دارای ماهیت باشند. فَهَذَا التَّحْرِيرُ أَوِ التَّقْرِيرُ إِنَّمَا كَانَ لِدَفْعِ هَذِهِ الشُّبْهَةِ، نَظِيرَ شُبْهَةِ تَرَجُحِ الْمَرْجُوحِ بِنَفْسِهِ فِي مَبْحَثِ الخير والاختيار.

این تبیین یا توضیح برای دفع این شبهه است مشابه شبهه ترجیح مرجوح به نفس خود در مبحث جبر و اختیار. وَأُخْرَىٰ يَتَوَجَّهُ إِلَيْهَا بِالنَّظَرِ الدَّقِيقِ الْوَاقِعِي، وَعَلَيْهِ لَيْسَ لِلْمَالِكِيَّةِ وَالِانْفِعَالِ وَالْفِعْلِ صُورَةٌ مَعْقُولَةٌ كَي تَتَعَقَّل. و گاهی با نگاه دقیق واقعی به آن پرداخته می شود و بر این اساس مالکیت انفعال و فعل هیچ تصویر معقولی برای تعقل ندارند. كَيْفَ وَهَذِهِ الْأُمُورُ إِنَّمَا هِيَ فِي الصَّادِرِ الْأَوَّلِ بِنُورِ اللَّهِ وَوُجُودِهِ، وَفِينَا بِنُورِ الْوِلَايَةِ، وَنُورُ اللَّهِ وَنُورُ الْوِلَايَةِ لَا يَتَعَقَّلَانِ وَلَا صُورَةَ مَعْقُولَةَ هُمَا. چگونه، در حالی که این امور فقط در صادر اول با نور خدا و وجود او و در ما با نور ولایت تحقق دارند، و نور خدا و نور ولایت قابل تعقل نبوده و هیچ تصویر معقولی برای آنها وجود ندارد؟ فَلِهَذَا لَا صُورَةً مَعْقُولَةَ لِهَذِهِ الْأُمُورِ. فَكُلُّ مَا يَتَخَيَّلُ أَوْ يَتَعَقَّلُ مِنْهَا فِي مَقَامِ الْبَحْثِ الْعِلْمِيَ سُؤَالًا وَجَوَابًا، فَهُوَ غَيْرُهَا. بنابراین، هیچ تصویر معقولی از این امور وجود ندارد. و هر آنچه از آنها در مقام بحث علمی به صورت سؤال و جواب تصور یا تعقل می شود چیزی جز خود آنها است. وَأَمَّا حَقِيقَتُهَا ، فَهِيَ أَمْرُ وُجْدَانِي يَجِدُهَا كُلُّ مَنْ هَدَاهُ اللَّهُ وَمَنَّ عَلَيْهِ وَأَعْطَاهُ. فَلِلْمُحَرِّرِ أَوِ الْمُقَرِرِ التَّنْبِيهُ بِالْمُنَتِهَاتِ، لَعَلَّ اللَّهَ يَهْدِيهِ إِلَى وَاقِعِهَا وَكُنْههَا إِذْ طَرِيقُ التَّنْبِيهِ وَالتَّنَتِهِ مَفْتُوحٌ وَلَيْسَ بِمُنْسَةٍ. اما حقیقت آن امری وجدانی است که هر کس را که خداوند هدایت کند و بر او منت بگذارد و عطا کند، آن را می یابد برای تحلیل گر یا تبیین کننده لازم است با نشانه ها هشدار دهد، شاید خدا او را به واقعیت و کنه آن هدایت کند زیرا راه تنبیه و توجه باز است و بسته نیست. فَنَقُولُ: إِنَّ الْمَالِكِيَّةَ أَمْرٌ وَاقِعِيٌّ نَظِيرُ الْفِعْلِ وَالْإِنْفِعَالِ الذَّاتِي، وَلَيْسَ لَهَا مَاهِيَّةٌ، وَلَا يُمْكِنُ لِأَحَدٍ إِنْكَارُ وَاقِعِيَّتِهَا. می گوییم: مالکیت امری واقعی است نظیر فعل و انفعال ،ذاتی و برای آن ماهیتی نیست و هیچ کس نمی تواند واقعیت آن را انکار کند. كَيْفَ وَعَلَيْهَا أَسَاسُ الْخَلْقَةِ وَعَلَيْهَا أَرْكَانُ النِّعَمِ الْإهيةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ، وَمِنْهَا الْآلَاءُ الْعِظَامُ وَالنِّعَمُ الْحِسَامُ، وَبِإِنْكَارِهَا يَحْصُلُ كُفْرَانُ جَمِيعِ نِعَمِ اللَّهِ تَعَالَى إِلَى مَا لَا يَتَنَاهَى لِأَنَّ مَدَارَ خَلْقَةِ الْأَغْيَارِ عَلَيْهَا.

چگونه، در حالی که اساس خلقت و ارکان نعمتهای الهی بی نهایت بر آن استوار است، و از جمله آنها نعمت های بزرگ و موهبت های عظیم اند. و با انکار آن، ناسپاسی تمام نعمتهای خداوند تا بی نهایت حاصل می شود زیرا مدار خلقت غیر بر آن استوار است. فَبِهَا تَصِيرُ الْمَاهِيَّاتُ الْبَاطِلَةُ الْمَعْدُومَةُ الْفَقِيرَةُ أَغْنِيَاءَ بِالْحَقِيقَةِ بِأَنْوَاعِ النِّعَمِ وَالْآلَاءِ. به واسطه آن، ماهیات باطل، معدوم و فقیر، به حقیقت، غنی میشوند به انواع نعمتها و موهبتها. ## بیان چند مثال برای تفهیم خلقت به تملیک وَإِنْ شِئْتَ نَيْلَ الْمَالِكِيَّةِ وَكُنْهَهَا وَوَاقِعِيَّتِهَا وَأَنَّهَا لَيْسَتْ بِأَعْتِبَارِيَّةٍ خَيَالِيَّةٍ، بَلْ هِيَ أَمْرٌ وَاقِعِيٌّ بِأَشَدِ أَنْحَاءِ الْوَاقِعِيَّةِ بِلَا تَحَدُّدٍ فِيمَا يَمْلِكُ وَبِلَا مَاهِيَّةٍ لِلْمَالِكِيَّةِ وَبلا اتِّحَادٍ بَيْنَ الْمَالِكِ وَالْمَمْلُوكِ. و اگر خواهان درک مالکیت و کنه و واقعیت آن هستی و اینکه مالکیت امری خیالی و اعتباری نیست، بلکه امری واقعی با شدیدترین انحای واقعیت است بدون تحدید در آنچه مالک آن است و بدون ماهیتی برای مالکیت و بدون اتحادی میان مالک و مملوک. فَانْظُرْ إِلَى نَفْسِكَ وَمَعْقُولَاتِكَ، فَإِنَّ «أَعْرَنَكُمْ بِنَفْسِهِ أَعْرَقَكُمْ بِرَبِّهِ» <a href="#ref- [].) پس به خودت و معقولاتت بنگر؛ زیرا «هر که خود را بهتر بشناسد، پروردگارش را بهتر می شناسد». وَاجْعَلْ مَالِكِيَّتَكَ لِلْوُجُودِ وَتَمْلِيكَكَ إِيَّاهُ بِمَعْقُولَاتِكَ مِرْأَةٌ لِتَمْلِيكِ الْحَقِّ تَعَالَى بِالصَّادِرِ الْأَوَّلِ. و مالكیتت برای وجود و تملیکت آن به معقولاتت را آیینه ای برای تملیک خداوند متعال به صادر اول قرار ده. فَإِنَّكَ لَوْ رَاجَعْتَ نَفْسَكَ تَحِدْ أَنَّ مَعْقُولَاتِكَ تَصِيرُ بِإِذْنِكَ وَرِضَائِكَ وَاحِدَةً لِوُجُودِكَ وَمَالِكَةً إِيَّاهُ بِحَقِيقَةِ الْمَلَكِيَّةِ وَالْوَاقِعِيَّة. زیرا اگر به خود رجوع کنی، خواهی یافت که معقولاتت با اذن و رضایت تو واجد وجود تو می شوند و آن را با حقیقت مالکیت و واقعیت مالک می شوند. وَأَحْيَاءً شَاعِرِينَ عَالِمِينَ بِعَيْنِ حَيَاتِكَ وَشُعُورِكَ وَوُجُودِكَ ، (91 بَلْ قَدْ يَظْهَرُ الْمَعْقُولَاتُ خَارِجًا فِيمَا إِذَا قَوِيَتِ النَّفْسُ، نَظِيرَ أَسَدِ السِّتْرِ فِي مَجْلِسِ الْمَأْمُونِ.) و زنده، شاعر و دانا به عین حیات، شعور و وجود تو هستند، بلکه اگر نفس قوی شود، ممکن است معقولات در خارج ظاهر شوند، نظیر اسدالستر در مجلس مأمون.

وَأَمْلِكِيَّةُ اللهِ تَعَالَى تَرْجِعُ إِلَى عَدَمِ انْعِزَالِهِ عَنْ سُلْطَانِهِ. و مالکیت خداوند تعالی به عدم جدا شدن او از سلطنتش بازمی گردد. وَ ثَانِيْهِمَا: الفَوَاعِلُ الغَيْرُ القَادِرِينَ الغَيْرُ المختَارِينَ. وَ ذَلِكَ كَسَائِرِ المَوْجُودَاتِ، إِنْ قُلْنَا بِعَدَمِ شُعُورِهَا وَ عِلْمِهَا وَ احْتِيَارِهَا . وَ أَمَّا عَلَى القَوْلِ بِكَوْنِ جَمِيعِ الأَشْيَاءِ عَالِمِينَ شَاعِرِينَ حَتَّى الأَعْرَاضِ وَاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ . كَمَا لَيْسَ بِبَعِيدٍ أَنْ يَكُونَ كَذَلِكَ، كَمَا قَالَ (علیه السلام : «تعرفتُ لِكُلِّ شَيْءٍ، فَمَا جَهَلَكَ شَيْءٌ fn[إقبال الأعمال / 350؛ بحار الأنوار 95 / 227](footnote1-page322" id=") [].) پس به خودت و معقولاتت بنگر؛ زیرا «هر که خود را بهتر بشناسد، پروردگارش را بهتر می شناسد». وَاجْعَلْ مَالِكِيَّتَكَ لِلْوُجُودِ وَتَمْلِيكَكَ إِيَّاهُ بِمَعْقُولَاتِكَ مِرْأَةٌ لِتَمْلِيكِ الْحَقِّ تَعَالَى بِالصَّادِرِ الْأَوَّلِ. و مالكیتت برای وجود و تملیکت آن به معقولاتت را آیینه ای برای تملیک خداوند متعال به صادر اول قرار ده. فَإِنَّكَ لَوْ رَاجَعْتَ نَفْسَكَ تَحِدْ أَنَّ مَعْقُولَاتِكَ تَصِيرُ بِإِذْنِكَ وَرِضَائِكَ وَاحِدَةً لِوُجُودِكَ وَمَالِكَةً إِيَّاهُ بِحَقِيقَةِ الْمَلَكِيَّةِ وَالْوَاقِعِيَّة. زیرا اگر به خود رجوع کنی، خواهی یافت که معقولاتت با اذن و رضایت تو واجد وجود تو می شوند و آن را با حقیقت مالکیت و واقعیت مالک می شوند. وَأَحْيَاءً شَاعِرِينَ عَالِمِينَ بِعَيْنِ حَيَاتِكَ وَشُعُورِكَ وَوُجُودِكَ ، (91 بَلْ قَدْ يَظْهَرُ الْمَعْقُولَاتُ خَارِجًا فِيمَا إِذَا قَوِيَتِ النَّفْسُ، نَظِيرَ أَسَدِ السِّتْرِ فِي مَجْلِسِ الْمَأْمُونِ.) و زنده، شاعر و دانا به عین حیات، شعور و وجود تو هستند، بلکه اگر نفس قوی شود، ممکن است معقولات در خارج ظاهر شوند، نظیر اسدالستر در مجلس مأمون.

وَأَمْلِكِيَّةُ اللهِ تَعَالَى تَرْجِعُ إِلَى عَدَمِ انْعِزَالِهِ عَنْ سُلْطَانِهِ. و مالکیت خداوند تعالی به عدم جدا شدن او از سلطنتش بازمی گردد. وَ ثَانِيْهِمَا: الفَوَاعِلُ الغَيْرُ القَادِرِينَ الغَيْرُ المختَارِينَ. وَ ذَلِكَ كَسَائِرِ المَوْجُودَاتِ، إِنْ قُلْنَا بِعَدَمِ شُعُورِهَا وَ عِلْمِهَا وَ احْتِيَارِهَا . وَ أَمَّا عَلَى القَوْلِ بِكَوْنِ جَمِيعِ الأَشْيَاءِ عَالِمِينَ شَاعِرِينَ حَتَّى الأَعْرَاضِ وَاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ . كَمَا لَيْسَ بِبَعِيدٍ أَنْ يَكُونَ كَذَلِكَ، كَمَا قَالَ (علیه السلام : «تعرفتُ لِكُلِّ شَيْءٍ، فَمَا جَهَلَكَ شَيْءٌ fn[إقبال الأعمال / 350؛ بحار الأنوار 95 / 227](footnote1-page322" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) پس به خودت و معقولاتت بنگر؛ زیرا «هر که خود را بهتر بشناسد، پروردگارش را بهتر می شناسد». وَاجْعَلْ مَالِكِيَّتَكَ لِلْوُجُودِ وَتَمْلِيكَكَ إِيَّاهُ بِمَعْقُولَاتِكَ مِرْأَةٌ لِتَمْلِيكِ الْحَقِّ تَعَالَى بِالصَّادِرِ الْأَوَّلِ. و مالكیتت برای وجود و تملیکت آن به معقولاتت را آیینه ای برای تملیک خداوند متعال به صادر اول قرار ده. فَإِنَّكَ لَوْ رَاجَعْتَ نَفْسَكَ تَحِدْ أَنَّ مَعْقُولَاتِكَ تَصِيرُ بِإِذْنِكَ وَرِضَائِكَ وَاحِدَةً لِوُجُودِكَ وَمَالِكَةً إِيَّاهُ بِحَقِيقَةِ الْمَلَكِيَّةِ وَالْوَاقِعِيَّة. زیرا اگر به خود رجوع کنی، خواهی یافت که معقولاتت با اذن و رضایت تو واجد وجود تو می شوند و آن را با حقیقت مالکیت و واقعیت مالک می شوند. وَأَحْيَاءً شَاعِرِينَ عَالِمِينَ بِعَيْنِ حَيَاتِكَ وَشُعُورِكَ وَوُجُودِكَ ، (91 بَلْ قَدْ يَظْهَرُ الْمَعْقُولَاتُ خَارِجًا فِيمَا إِذَا قَوِيَتِ النَّفْسُ، نَظِيرَ أَسَدِ السِّتْرِ فِي مَجْلِسِ الْمَأْمُونِ.) و زنده، شاعر و دانا به عین حیات، شعور و وجود تو هستند، بلکه اگر نفس قوی شود، ممکن است معقولات در خارج ظاهر شوند، نظیر اسدالستر در مجلس مأمون.

وَأَمْلِكِيَّةُ اللهِ تَعَالَى تَرْجِعُ إِلَى عَدَمِ انْعِزَالِهِ عَنْ سُلْطَانِهِ. و مالکیت خداوند تعالی به عدم جدا شدن او از سلطنتش بازمی گردد. وَ ثَانِيْهِمَا: الفَوَاعِلُ الغَيْرُ القَادِرِينَ الغَيْرُ المختَارِينَ. وَ ذَلِكَ كَسَائِرِ المَوْجُودَاتِ، إِنْ قُلْنَا بِعَدَمِ شُعُورِهَا وَ عِلْمِهَا وَ احْتِيَارِهَا . وَ أَمَّا عَلَى القَوْلِ بِكَوْنِ جَمِيعِ الأَشْيَاءِ عَالِمِينَ شَاعِرِينَ حَتَّى الأَعْرَاضِ وَاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ . كَمَا لَيْسَ بِبَعِيدٍ أَنْ يَكُونَ كَذَلِكَ، كَمَا قَالَ (علیه السلام : «تعرفتُ لِكُلِّ شَيْءٍ، فَمَا جَهَلَكَ شَيْءٌ fn[إقبال الأعمال / 350؛ بحار الأنوار 95 / 227](footnote1-page322" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) پس به خودت و معقولاتت بنگر؛ زیرا «هر که خود را بهتر بشناسد، پروردگارش را بهتر می شناسد». وَاجْعَلْ مَالِكِيَّتَكَ لِلْوُجُودِ وَتَمْلِيكَكَ إِيَّاهُ بِمَعْقُولَاتِكَ مِرْأَةٌ لِتَمْلِيكِ الْحَقِّ تَعَالَى بِالصَّادِرِ الْأَوَّلِ. و مالكیتت برای وجود و تملیکت آن به معقولاتت را آیینه ای برای تملیک خداوند متعال به صادر اول قرار ده. فَإِنَّكَ لَوْ رَاجَعْتَ نَفْسَكَ تَحِدْ أَنَّ مَعْقُولَاتِكَ تَصِيرُ بِإِذْنِكَ وَرِضَائِكَ وَاحِدَةً لِوُجُودِكَ وَمَالِكَةً إِيَّاهُ بِحَقِيقَةِ الْمَلَكِيَّةِ وَالْوَاقِعِيَّة. زیرا اگر به خود رجوع کنی، خواهی یافت که معقولاتت با اذن و رضایت تو واجد وجود تو می شوند و آن را با حقیقت مالکیت و واقعیت مالک می شوند. وَأَحْيَاءً شَاعِرِينَ عَالِمِينَ بِعَيْنِ حَيَاتِكَ وَشُعُورِكَ وَوُجُودِكَ ، (91 بَلْ قَدْ يَظْهَرُ الْمَعْقُولَاتُ خَارِجًا فِيمَا إِذَا قَوِيَتِ النَّفْسُ، نَظِيرَ أَسَدِ السِّتْرِ فِي مَجْلِسِ الْمَأْمُونِ.) و زنده، شاعر و دانا به عین حیات، شعور و وجود تو هستند، بلکه اگر نفس قوی شود، ممکن است معقولات در خارج ظاهر شوند، نظیر اسدالستر در مجلس مأمون.

فَهُذَا الْأَسَدُ الْخَارِجِيُّ مَاهِيَّةٌ مَعْقُولَةٌ أَخَذَتْ مِنْ وُجُودِ ثَامِنِ الْأَئِمَّةِ (علیه السلام وَمَلَكَهُ وَوَجَدَهُ وَأَنْفَعَلَ بِوُجُودِهِ بِقُدْرَتِهِ (علیه السلام) وَرِضَائِهِ النا واختياره (علیه السلام) .) پس این شیر خارجی، ماهیتی معقول است که از وجود امام هشتم (علیه السلام گرفته شده، به او تعلق یافته و از وجود او تحت قدرت رضایت و اختیار ایشان متأثر گشته است.) مَعَ أَنَّهُ لا لَم يَتَحَدَّدْ وَلَمْ يَتَعَيَّنْ وَلَمْ يَتَغَيَّرُ وَلَمْ يَتَجَدَّدْ وَلَمْ يَنْقُصْ مِنْهُ شَيْءٌ وَلَمْ يَتَحَقَّقْ لَهُ شَرِيكٌ بِحِذَائِهِ وَقِبَالِهِ. با اینکه ایشان علیه السلام نه محدود شد، نه متعین گشت، نه تغییری یافت نه تجدّدی در او رخ داد، و نه چیزی از او کاسته شد، و نه شریکی در برابر یا هم عرض او تحقق یافت. وَمَعَ أَنَّهُ لا لَم يَتَطَوَّرُ بِطَوْرِ الْأَسَدِيَّةِ ، بَلْ هُوَ بَاقٍ عَلَى مَا كَانَ بِلَا حَدٍ وَتَعَيُّنٍ وَتَغْيِيرٍ وَتَطَوُّرٍ وَتَشَؤُن. و با اینکه ایشان (علیه السلام به صفت و حالت شیریت در نیامد، بلکه همان گونه که بود، بدون حد، تعیّن، تغيير، تحول و حالت باقی ماند.) وَمَعَ كَوْنِ مَالِكِيَّةِ الْأَسَدِ وُجُودَهُ (علیه السلام أَمْرًا وَاقِعِيًّا حَقِيقِيًّا كَوْنِيًّا (كَهُ مُشْت پُرْكُنْ أَسْتَ. إِينْ دَارَائِي چگونِه نَبَاشَدْ وَحَالْ إِین که آدَمْ رَا دَرِيدٌ وَحُورْدْ وَحَمْلَهُ كَرْدْ؟.!) و با اینکه مالکیت شیر نسبت به وجودش (علیه السلام امری واقعی حقیقی و هستی شناسانه است که به گونه ای چشمگیر است. این مالکیت چگونه ممکن نیست در حالی که انسان را درید، خورد و حمله کرد؟!).) وَمَعَ ذَلِكَ التَّحَقُّقِ الْوَاقِعِي لَمَّ يَتَحَقَّقْ وُجُودٌ مُنْحَانٌ فِي قِبَالِهِ (علیه السلام .) و با این تحقق واقعی وجودى مستقل در برابر ایشان (علیه السلام تحقق نیافت.) كَيْفَ وَهُوَ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ قَيُّومُ هَذَا الْمَوْجُودِ؟! چگونه، در حالی که ایشان (علیه السلام قوام بخش این موجود است؟!) وَإِنْ لَمْ يَكْفِكَ مَا ذَكَرْنَا، فَرَاجِعْ نَفْسَكَ فِي مَنَامِكَ حِينَ مَا تُشَاهِدُ حَيَوَانَاتٍ مُؤْذِيَةً وَأُنَاسِيَّ مُؤْنِسَةً أَوْ بَسَاتِينِ وَجَنَّاتٍ وَأَغْفَارٍ وَغَيْرَ ذُلِكَ. اگر آنچه گفتیم تو را کافی نیست، به خودت در خواب مراجعه کن، هنگامی که حیوانات موذی، انسان های مونس ،باغ ها بهشتها رودها و دیگر چیزها را می بینی. فَإِنَّ كُلَّ هَذِهِ الْأُمُورِ أَشْيَاءٌ وَاقِعِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ. كَيْفَ وَيَتَكَلَّمُونَ مَعَكَ فِي النَّوْمِ وَيُؤْذُونَكَ وَيُؤْلِمُونَكَ وَقَدْ يُدْهِشُونَكَ وَقَدْ يُؤْنِسُونَكَ؟!

فَهُذَا الْأَسَدُ الْخَارِجِيُّ مَاهِيَّةٌ مَعْقُولَةٌ أَخَذَتْ مِنْ وُجُودِ ثَامِنِ الْأَئِمَّةِ (علیه السلام وَمَلَكَهُ وَوَجَدَهُ وَأَنْفَعَلَ بِوُجُودِهِ بِقُدْرَتِهِ (علیه السلام) وَرِضَائِهِ النا واختياره (علیه السلام) .) پس این شیر خارجی، ماهیتی معقول است که از وجود امام هشتم (علیه السلام گرفته شده، به او تعلق یافته و از وجود او تحت قدرت رضایت و اختیار ایشان متأثر گشته است.) مَعَ أَنَّهُ لا لَم يَتَحَدَّدْ وَلَمْ يَتَعَيَّنْ وَلَمْ يَتَغَيَّرُ وَلَمْ يَتَجَدَّدْ وَلَمْ يَنْقُصْ مِنْهُ شَيْءٌ وَلَمْ يَتَحَقَّقْ لَهُ شَرِيكٌ بِحِذَائِهِ وَقِبَالِهِ. با اینکه ایشان علیه السلام نه محدود شد، نه متعین گشت، نه تغییری یافت نه تجدّدی در او رخ داد، و نه چیزی از او کاسته شد، و نه شریکی در برابر یا هم عرض او تحقق یافت. وَمَعَ أَنَّهُ لا لَم يَتَطَوَّرُ بِطَوْرِ الْأَسَدِيَّةِ ، بَلْ هُوَ بَاقٍ عَلَى مَا كَانَ بِلَا حَدٍ وَتَعَيُّنٍ وَتَغْيِيرٍ وَتَطَوُّرٍ وَتَشَؤُن. و با اینکه ایشان (علیه السلام به صفت و حالت شیریت در نیامد، بلکه همان گونه که بود، بدون حد، تعیّن، تغيير، تحول و حالت باقی ماند.) وَمَعَ كَوْنِ مَالِكِيَّةِ الْأَسَدِ وُجُودَهُ (علیه السلام أَمْرًا وَاقِعِيًّا حَقِيقِيًّا كَوْنِيًّا (كَهُ مُشْت پُرْكُنْ أَسْتَ. إِينْ دَارَائِي چگونِه نَبَاشَدْ وَحَالْ إِین که آدَمْ رَا دَرِيدٌ وَحُورْدْ وَحَمْلَهُ كَرْدْ؟.!) و با اینکه مالکیت شیر نسبت به وجودش (علیه السلام امری واقعی حقیقی و هستی شناسانه است که به گونه ای چشمگیر است. این مالکیت چگونه ممکن نیست در حالی که انسان را درید، خورد و حمله کرد؟!).) وَمَعَ ذَلِكَ التَّحَقُّقِ الْوَاقِعِي لَمَّ يَتَحَقَّقْ وُجُودٌ مُنْحَانٌ فِي قِبَالِهِ (علیه السلام .) و با این تحقق واقعی وجودى مستقل در برابر ایشان (علیه السلام تحقق نیافت.) كَيْفَ وَهُوَ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ قَيُّومُ هَذَا الْمَوْجُودِ؟! چگونه، در حالی که ایشان (علیه السلام قوام بخش این موجود است؟!) وَإِنْ لَمْ يَكْفِكَ مَا ذَكَرْنَا، فَرَاجِعْ نَفْسَكَ فِي مَنَامِكَ حِينَ مَا تُشَاهِدُ حَيَوَانَاتٍ مُؤْذِيَةً وَأُنَاسِيَّ مُؤْنِسَةً أَوْ بَسَاتِينِ وَجَنَّاتٍ وَأَغْفَارٍ وَغَيْرَ ذُلِكَ. اگر آنچه گفتیم تو را کافی نیست، به خودت در خواب مراجعه کن، هنگامی که حیوانات موذی، انسان های مونس ،باغ ها بهشتها رودها و دیگر چیزها را می بینی. فَإِنَّ كُلَّ هَذِهِ الْأُمُورِ أَشْيَاءٌ وَاقِعِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ. كَيْفَ وَيَتَكَلَّمُونَ مَعَكَ فِي النَّوْمِ وَيُؤْذُونَكَ وَيُؤْلِمُونَكَ وَقَدْ يُدْهِشُونَكَ وَقَدْ يُؤْنِسُونَكَ؟!

فَهُذَا الْأَسَدُ الْخَارِجِيُّ مَاهِيَّةٌ مَعْقُولَةٌ أَخَذَتْ مِنْ وُجُودِ ثَامِنِ الْأَئِمَّةِ (علیه السلام وَمَلَكَهُ وَوَجَدَهُ وَأَنْفَعَلَ بِوُجُودِهِ بِقُدْرَتِهِ (علیه السلام) وَرِضَائِهِ النا واختياره (علیه السلام) .) پس این شیر خارجی، ماهیتی معقول است که از وجود امام هشتم (علیه السلام گرفته شده، به او تعلق یافته و از وجود او تحت قدرت رضایت و اختیار ایشان متأثر گشته است.) مَعَ أَنَّهُ لا لَم يَتَحَدَّدْ وَلَمْ يَتَعَيَّنْ وَلَمْ يَتَغَيَّرُ وَلَمْ يَتَجَدَّدْ وَلَمْ يَنْقُصْ مِنْهُ شَيْءٌ وَلَمْ يَتَحَقَّقْ لَهُ شَرِيكٌ بِحِذَائِهِ وَقِبَالِهِ. با اینکه ایشان علیه السلام نه محدود شد، نه متعین گشت، نه تغییری یافت نه تجدّدی در او رخ داد، و نه چیزی از او کاسته شد، و نه شریکی در برابر یا هم عرض او تحقق یافت. وَمَعَ أَنَّهُ لا لَم يَتَطَوَّرُ بِطَوْرِ الْأَسَدِيَّةِ ، بَلْ هُوَ بَاقٍ عَلَى مَا كَانَ بِلَا حَدٍ وَتَعَيُّنٍ وَتَغْيِيرٍ وَتَطَوُّرٍ وَتَشَؤُن. و با اینکه ایشان (علیه السلام به صفت و حالت شیریت در نیامد، بلکه همان گونه که بود، بدون حد، تعیّن، تغيير، تحول و حالت باقی ماند.) وَمَعَ كَوْنِ مَالِكِيَّةِ الْأَسَدِ وُجُودَهُ (علیه السلام أَمْرًا وَاقِعِيًّا حَقِيقِيًّا كَوْنِيًّا (كَهُ مُشْت پُرْكُنْ أَسْتَ. إِينْ دَارَائِي چگونِه نَبَاشَدْ وَحَالْ إِین که آدَمْ رَا دَرِيدٌ وَحُورْدْ وَحَمْلَهُ كَرْدْ؟.!) و با اینکه مالکیت شیر نسبت به وجودش (علیه السلام امری واقعی حقیقی و هستی شناسانه است که به گونه ای چشمگیر است. این مالکیت چگونه ممکن نیست در حالی که انسان را درید، خورد و حمله کرد؟!).) وَمَعَ ذَلِكَ التَّحَقُّقِ الْوَاقِعِي لَمَّ يَتَحَقَّقْ وُجُودٌ مُنْحَانٌ فِي قِبَالِهِ (علیه السلام .) و با این تحقق واقعی وجودى مستقل در برابر ایشان (علیه السلام تحقق نیافت.) كَيْفَ وَهُوَ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ قَيُّومُ هَذَا الْمَوْجُودِ؟! چگونه، در حالی که ایشان (علیه السلام قوام بخش این موجود است؟!) وَإِنْ لَمْ يَكْفِكَ مَا ذَكَرْنَا، فَرَاجِعْ نَفْسَكَ فِي مَنَامِكَ حِينَ مَا تُشَاهِدُ حَيَوَانَاتٍ مُؤْذِيَةً وَأُنَاسِيَّ مُؤْنِسَةً أَوْ بَسَاتِينِ وَجَنَّاتٍ وَأَغْفَارٍ وَغَيْرَ ذُلِكَ. اگر آنچه گفتیم تو را کافی نیست، به خودت در خواب مراجعه کن، هنگامی که حیوانات موذی، انسان های مونس ،باغ ها بهشتها رودها و دیگر چیزها را می بینی. فَإِنَّ كُلَّ هَذِهِ الْأُمُورِ أَشْيَاءٌ وَاقِعِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ. كَيْفَ وَيَتَكَلَّمُونَ مَعَكَ فِي النَّوْمِ وَيُؤْذُونَكَ وَيُؤْلِمُونَكَ وَقَدْ يُدْهِشُونَكَ وَقَدْ يُؤْنِسُونَكَ؟!

فَهُذَا الْأَسَدُ الْخَارِجِيُّ مَاهِيَّةٌ مَعْقُولَةٌ أَخَذَتْ مِنْ وُجُودِ ثَامِنِ الْأَئِمَّةِ (علیه السلام وَمَلَكَهُ وَوَجَدَهُ وَأَنْفَعَلَ بِوُجُودِهِ بِقُدْرَتِهِ (علیه السلام) وَرِضَائِهِ النا واختياره (علیه السلام) .) پس این شیر خارجی، ماهیتی معقول است که از وجود امام هشتم (علیه السلام گرفته شده، به او تعلق یافته و از وجود او تحت قدرت رضایت و اختیار ایشان متأثر گشته است.) مَعَ أَنَّهُ لا لَم يَتَحَدَّدْ وَلَمْ يَتَعَيَّنْ وَلَمْ يَتَغَيَّرُ وَلَمْ يَتَجَدَّدْ وَلَمْ يَنْقُصْ مِنْهُ شَيْءٌ وَلَمْ يَتَحَقَّقْ لَهُ شَرِيكٌ بِحِذَائِهِ وَقِبَالِهِ. با اینکه ایشان علیه السلام نه محدود شد، نه متعین گشت، نه تغییری یافت نه تجدّدی در او رخ داد، و نه چیزی از او کاسته شد، و نه شریکی در برابر یا هم عرض او تحقق یافت. وَمَعَ أَنَّهُ لا لَم يَتَطَوَّرُ بِطَوْرِ الْأَسَدِيَّةِ ، بَلْ هُوَ بَاقٍ عَلَى مَا كَانَ بِلَا حَدٍ وَتَعَيُّنٍ وَتَغْيِيرٍ وَتَطَوُّرٍ وَتَشَؤُن. و با اینکه ایشان (علیه السلام به صفت و حالت شیریت در نیامد، بلکه همان گونه که بود، بدون حد، تعیّن، تغيير، تحول و حالت باقی ماند.) وَمَعَ كَوْنِ مَالِكِيَّةِ الْأَسَدِ وُجُودَهُ (علیه السلام أَمْرًا وَاقِعِيًّا حَقِيقِيًّا كَوْنِيًّا (كَهُ مُشْت پُرْكُنْ أَسْتَ. إِينْ دَارَائِي چگونِه نَبَاشَدْ وَحَالْ إِین که آدَمْ رَا دَرِيدٌ وَحُورْدْ وَحَمْلَهُ كَرْدْ؟.!) و با اینکه مالکیت شیر نسبت به وجودش (علیه السلام امری واقعی حقیقی و هستی شناسانه است که به گونه ای چشمگیر است. این مالکیت چگونه ممکن نیست در حالی که انسان را درید، خورد و حمله کرد؟!).) وَمَعَ ذَلِكَ التَّحَقُّقِ الْوَاقِعِي لَمَّ يَتَحَقَّقْ وُجُودٌ مُنْحَانٌ فِي قِبَالِهِ (علیه السلام .) و با این تحقق واقعی وجودى مستقل در برابر ایشان (علیه السلام تحقق نیافت.) كَيْفَ وَهُوَ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ قَيُّومُ هَذَا الْمَوْجُودِ؟! چگونه، در حالی که ایشان (علیه السلام قوام بخش این موجود است؟!) وَإِنْ لَمْ يَكْفِكَ مَا ذَكَرْنَا، فَرَاجِعْ نَفْسَكَ فِي مَنَامِكَ حِينَ مَا تُشَاهِدُ حَيَوَانَاتٍ مُؤْذِيَةً وَأُنَاسِيَّ مُؤْنِسَةً أَوْ بَسَاتِينِ وَجَنَّاتٍ وَأَغْفَارٍ وَغَيْرَ ذُلِكَ. اگر آنچه گفتیم تو را کافی نیست، به خودت در خواب مراجعه کن، هنگامی که حیوانات موذی، انسان های مونس ،باغ ها بهشتها رودها و دیگر چیزها را می بینی. فَإِنَّ كُلَّ هَذِهِ الْأُمُورِ أَشْيَاءٌ وَاقِعِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ. كَيْفَ وَيَتَكَلَّمُونَ مَعَكَ فِي النَّوْمِ وَيُؤْذُونَكَ وَيُؤْلِمُونَكَ وَقَدْ يُدْهِشُونَكَ وَقَدْ يُؤْنِسُونَكَ؟!

زیرا تمامی این امور چیزهایی واقعی و حقیقی هستند. چگونه، در حالی که با تو در خواب صحبت می کنند، به تو آسیب می رسانند، تو را درد می دهند، ممکن است تو را حیرت زده کنند یا با تو انس گیرند؟! فَأَيُّ وَاقِعِيَّةٍ أَشَدُّ مِنْ هَذِهِ الْوَاقِعِيَّاتِ الْمُؤَثِّرَةِ الْمَالِئَةِ لِلْكَفِّ؟! پس چه واقعیتی شدیدتر از این واقعیتهای مؤثر و پرکننده کف (وجود است؟!) مَعَ أَنَّكَ تَجِدُ بِالضَّرُورَةِ وَالْوُجْدَانِ أَنَّهَا لَيْسَتْ عَيْنَكَ وَأَنَّكَ لَمْ تَتَطَوَّرْ بِمَا وَلَمْ تَتَشَأَنْ عِهْذِهِ الْحَيَوَانَاتِ المؤذية. با این حال به ضرورت و وجدان در می یابی که اینها عین تو نیستند و تو به آنها تحول نیافته ای و با این حیوانات موذی تشان نیافته ای. فَهِيَ إِذَنْ أُمُورٌ وَاقِعِيَّةٌ وَحَقَائِقُ مَوْجُودَةٌ وَمَاهِيَّاتٌ وَاحِدَةٌ مَالِكَةٌ بِحَقِيقَةِ الْوُجْدَانِ وَالْمَلَكِيَّةِ. پس این ها اموری واقعی و حقایق موجود و ماهیت هایی واجد و مالک به حقیقت وجدان و مالکیت هستند. مَعَ أَنَّهَا لَيْسَتْ بِخَارِجَةٍ عَنْ صَفْعِكَ، وَلَيْسَ مَا سِوَى وُجُودِكَ وُجُودًا آخَرَ، فَهِيَ مَالِكَةٌ لِوُجُودِكَ بِإِذْنِكَ وَرِضَائِكَ. با اینکه آنها از قلمرو تو بیرون نیستند و چیزی جز وجود تو وجود دیگری نیست، بلکه با اذن و رضایت تو مالک وجود تو شده اند. فَالْمَمْلُوكُ الْغَيْرُ الْمُتَعَيّن هُوَ وُجُودُكَ، لَا وُجُودٌ آخَرُ . پس مملوک غیر متعین وجود تو است، نه وجودی دیگر. كَيْفَ وَإِنَّكَ قَيُّومُ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ، وَالْمَالِكُ الْمُتَعَيّنُ مِنْ حَيْثُ الِانْفِعَالِ وَالْقُبُولِ هِيَ مَاهِيَّاتُ هَذِهِ الأشياء؟! چگونه، در حالی که تو قوام بخش این اشیاء هستی و مالک متعین از حیث انفعال و قبول، ماهیات این اشیاء هستند؟! فَبِكَ صَارَتْ هِيَ حَقَائِقَ مَوْجُودَةً ذَاتَ وَاقِعِيَّةٍ فِي نَشْأَةِ رُوحَانِيَّتِكَ، مِنْ دُونِ تَعَيُّنكَ أَوْ تَحَدُّدِكَ أَوْ تَغَيرِكَ أَوْ تَطَوُّركَ أَوْ تَشَأُنكَ. پس به واسطه تو، آنها حقایق موجود و دارای واقعیت در نشئه روحانیت تو شده اند بدون اینکه تو تعین، تجدّد، تغییر، تحول یا تشان یافته باشی.

زیرا تمامی این امور چیزهایی واقعی و حقیقی هستند. چگونه، در حالی که با تو در خواب صحبت می کنند، به تو آسیب می رسانند، تو را درد می دهند، ممکن است تو را حیرت زده کنند یا با تو انس گیرند؟! فَأَيُّ وَاقِعِيَّةٍ أَشَدُّ مِنْ هَذِهِ الْوَاقِعِيَّاتِ الْمُؤَثِّرَةِ الْمَالِئَةِ لِلْكَفِّ؟! پس چه واقعیتی شدیدتر از این واقعیتهای مؤثر و پرکننده کف (وجود است؟!) مَعَ أَنَّكَ تَجِدُ بِالضَّرُورَةِ وَالْوُجْدَانِ أَنَّهَا لَيْسَتْ عَيْنَكَ وَأَنَّكَ لَمْ تَتَطَوَّرْ بِمَا وَلَمْ تَتَشَأَنْ عِهْذِهِ الْحَيَوَانَاتِ المؤذية. با این حال به ضرورت و وجدان در می یابی که اینها عین تو نیستند و تو به آنها تحول نیافته ای و با این حیوانات موذی تشان نیافته ای. فَهِيَ إِذَنْ أُمُورٌ وَاقِعِيَّةٌ وَحَقَائِقُ مَوْجُودَةٌ وَمَاهِيَّاتٌ وَاحِدَةٌ مَالِكَةٌ بِحَقِيقَةِ الْوُجْدَانِ وَالْمَلَكِيَّةِ. پس این ها اموری واقعی و حقایق موجود و ماهیت هایی واجد و مالک به حقیقت وجدان و مالکیت هستند. مَعَ أَنَّهَا لَيْسَتْ بِخَارِجَةٍ عَنْ صَفْعِكَ، وَلَيْسَ مَا سِوَى وُجُودِكَ وُجُودًا آخَرَ، فَهِيَ مَالِكَةٌ لِوُجُودِكَ بِإِذْنِكَ وَرِضَائِكَ. با اینکه آنها از قلمرو تو بیرون نیستند و چیزی جز وجود تو وجود دیگری نیست، بلکه با اذن و رضایت تو مالک وجود تو شده اند. فَالْمَمْلُوكُ الْغَيْرُ الْمُتَعَيّن هُوَ وُجُودُكَ، لَا وُجُودٌ آخَرُ . پس مملوک غیر متعین وجود تو است، نه وجودی دیگر. كَيْفَ وَإِنَّكَ قَيُّومُ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ، وَالْمَالِكُ الْمُتَعَيّنُ مِنْ حَيْثُ الِانْفِعَالِ وَالْقُبُولِ هِيَ مَاهِيَّاتُ هَذِهِ الأشياء؟! چگونه، در حالی که تو قوام بخش این اشیاء هستی و مالک متعین از حیث انفعال و قبول، ماهیات این اشیاء هستند؟! فَبِكَ صَارَتْ هِيَ حَقَائِقَ مَوْجُودَةً ذَاتَ وَاقِعِيَّةٍ فِي نَشْأَةِ رُوحَانِيَّتِكَ، مِنْ دُونِ تَعَيُّنكَ أَوْ تَحَدُّدِكَ أَوْ تَغَيرِكَ أَوْ تَطَوُّركَ أَوْ تَشَأُنكَ. پس به واسطه تو، آنها حقایق موجود و دارای واقعیت در نشئه روحانیت تو شده اند بدون اینکه تو تعین، تجدّد، تغییر، تحول یا تشان یافته باشی.

زیرا تمامی این امور چیزهایی واقعی و حقیقی هستند. چگونه، در حالی که با تو در خواب صحبت می کنند، به تو آسیب می رسانند، تو را درد می دهند، ممکن است تو را حیرت زده کنند یا با تو انس گیرند؟! فَأَيُّ وَاقِعِيَّةٍ أَشَدُّ مِنْ هَذِهِ الْوَاقِعِيَّاتِ الْمُؤَثِّرَةِ الْمَالِئَةِ لِلْكَفِّ؟! پس چه واقعیتی شدیدتر از این واقعیتهای مؤثر و پرکننده کف (وجود است؟!) مَعَ أَنَّكَ تَجِدُ بِالضَّرُورَةِ وَالْوُجْدَانِ أَنَّهَا لَيْسَتْ عَيْنَكَ وَأَنَّكَ لَمْ تَتَطَوَّرْ بِمَا وَلَمْ تَتَشَأَنْ عِهْذِهِ الْحَيَوَانَاتِ المؤذية. با این حال به ضرورت و وجدان در می یابی که اینها عین تو نیستند و تو به آنها تحول نیافته ای و با این حیوانات موذی تشان نیافته ای. فَهِيَ إِذَنْ أُمُورٌ وَاقِعِيَّةٌ وَحَقَائِقُ مَوْجُودَةٌ وَمَاهِيَّاتٌ وَاحِدَةٌ مَالِكَةٌ بِحَقِيقَةِ الْوُجْدَانِ وَالْمَلَكِيَّةِ. پس این ها اموری واقعی و حقایق موجود و ماهیت هایی واجد و مالک به حقیقت وجدان و مالکیت هستند. مَعَ أَنَّهَا لَيْسَتْ بِخَارِجَةٍ عَنْ صَفْعِكَ، وَلَيْسَ مَا سِوَى وُجُودِكَ وُجُودًا آخَرَ، فَهِيَ مَالِكَةٌ لِوُجُودِكَ بِإِذْنِكَ وَرِضَائِكَ. با اینکه آنها از قلمرو تو بیرون نیستند و چیزی جز وجود تو وجود دیگری نیست، بلکه با اذن و رضایت تو مالک وجود تو شده اند. فَالْمَمْلُوكُ الْغَيْرُ الْمُتَعَيّن هُوَ وُجُودُكَ، لَا وُجُودٌ آخَرُ . پس مملوک غیر متعین وجود تو است، نه وجودی دیگر. كَيْفَ وَإِنَّكَ قَيُّومُ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ، وَالْمَالِكُ الْمُتَعَيّنُ مِنْ حَيْثُ الِانْفِعَالِ وَالْقُبُولِ هِيَ مَاهِيَّاتُ هَذِهِ الأشياء؟! چگونه، در حالی که تو قوام بخش این اشیاء هستی و مالک متعین از حیث انفعال و قبول، ماهیات این اشیاء هستند؟! فَبِكَ صَارَتْ هِيَ حَقَائِقَ مَوْجُودَةً ذَاتَ وَاقِعِيَّةٍ فِي نَشْأَةِ رُوحَانِيَّتِكَ، مِنْ دُونِ تَعَيُّنكَ أَوْ تَحَدُّدِكَ أَوْ تَغَيرِكَ أَوْ تَطَوُّركَ أَوْ تَشَأُنكَ. پس به واسطه تو، آنها حقایق موجود و دارای واقعیت در نشئه روحانیت تو شده اند بدون اینکه تو تعین، تجدّد، تغییر، تحول یا تشان یافته باشی.

زیرا تمامی این امور چیزهایی واقعی و حقیقی هستند. چگونه، در حالی که با تو در خواب صحبت می کنند، به تو آسیب می رسانند، تو را درد می دهند، ممکن است تو را حیرت زده کنند یا با تو انس گیرند؟! فَأَيُّ وَاقِعِيَّةٍ أَشَدُّ مِنْ هَذِهِ الْوَاقِعِيَّاتِ الْمُؤَثِّرَةِ الْمَالِئَةِ لِلْكَفِّ؟! پس چه واقعیتی شدیدتر از این واقعیتهای مؤثر و پرکننده کف (وجود است؟!) مَعَ أَنَّكَ تَجِدُ بِالضَّرُورَةِ وَالْوُجْدَانِ أَنَّهَا لَيْسَتْ عَيْنَكَ وَأَنَّكَ لَمْ تَتَطَوَّرْ بِمَا وَلَمْ تَتَشَأَنْ عِهْذِهِ الْحَيَوَانَاتِ المؤذية. با این حال به ضرورت و وجدان در می یابی که اینها عین تو نیستند و تو به آنها تحول نیافته ای و با این حیوانات موذی تشان نیافته ای. فَهِيَ إِذَنْ أُمُورٌ وَاقِعِيَّةٌ وَحَقَائِقُ مَوْجُودَةٌ وَمَاهِيَّاتٌ وَاحِدَةٌ مَالِكَةٌ بِحَقِيقَةِ الْوُجْدَانِ وَالْمَلَكِيَّةِ. پس این ها اموری واقعی و حقایق موجود و ماهیت هایی واجد و مالک به حقیقت وجدان و مالکیت هستند. مَعَ أَنَّهَا لَيْسَتْ بِخَارِجَةٍ عَنْ صَفْعِكَ، وَلَيْسَ مَا سِوَى وُجُودِكَ وُجُودًا آخَرَ، فَهِيَ مَالِكَةٌ لِوُجُودِكَ بِإِذْنِكَ وَرِضَائِكَ. با اینکه آنها از قلمرو تو بیرون نیستند و چیزی جز وجود تو وجود دیگری نیست، بلکه با اذن و رضایت تو مالک وجود تو شده اند. فَالْمَمْلُوكُ الْغَيْرُ الْمُتَعَيّن هُوَ وُجُودُكَ، لَا وُجُودٌ آخَرُ . پس مملوک غیر متعین وجود تو است، نه وجودی دیگر. كَيْفَ وَإِنَّكَ قَيُّومُ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ، وَالْمَالِكُ الْمُتَعَيّنُ مِنْ حَيْثُ الِانْفِعَالِ وَالْقُبُولِ هِيَ مَاهِيَّاتُ هَذِهِ الأشياء؟! چگونه، در حالی که تو قوام بخش این اشیاء هستی و مالک متعین از حیث انفعال و قبول، ماهیات این اشیاء هستند؟! فَبِكَ صَارَتْ هِيَ حَقَائِقَ مَوْجُودَةً ذَاتَ وَاقِعِيَّةٍ فِي نَشْأَةِ رُوحَانِيَّتِكَ، مِنْ دُونِ تَعَيُّنكَ أَوْ تَحَدُّدِكَ أَوْ تَغَيرِكَ أَوْ تَطَوُّركَ أَوْ تَشَأُنكَ. پس به واسطه تو، آنها حقایق موجود و دارای واقعیت در نشئه روحانیت تو شده اند بدون اینکه تو تعین، تجدّد، تغییر، تحول یا تشان یافته باشی.

وَمِنْ دُونِ تَحَقُّقِ وُجُودٍ آخَرَ سِوَى وُجُودِكَ، مَعَ كَوْنِ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ حَقَائِقَ وَاقِعِيَّةٌ مَوْجُودَةٌ بِكَ، لَا بِأَنْفُسِهَا. و بدون تحقق وجودی دیگر جز وجود تو، در حالی که این اشیاء حقایق واقعی و موجود به واسطه تو هستند، نه به ذات خود. وَإِنْ قَوِيَتْ نَفْسُكَ في الدُّنْيَا، تَفْعَلْ هَذَا الْفِعْلَ وَالْإِعْطَاءَ فِي الْيَقَظَةِ. فَتُمَلِكُ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ وُجُودِكَ الخارجي، وَتَصِيرُ مَوْجُودَاتٍ خَارِجِيَّةٌ مُتَقَوْمَاتٍ بِكَ، قَائِمَاتٍ بِكَ، مَالِكَاتٍ لِوُجُودِكَ. و اگر نفس تو در دنیا قوی شود، این فعل و اعطا را در بیداری انجام میدهی پس ماهیات را از وجود خارجی ات تمكین میدهی و آنها موجودات خارجی میشوند که به واسطه تو قوام یافته و قائم هستند و مالک وجود تو می گردند. مِنْ دُونِ اتِّحَادِهَا مَعَكَ وَمِنْ دُونِ تَطَوُّرِكَ أَوْ تَعَيُّنكَ أَوْ تَشَأْنِكَ. فَأَنْتَ أَنْتَ وَهِيَ هِيَ. بدون اتحاد آنها با تو و بدون اینکه تو تحول، تعین یا تشان پیدا کنی. پس تو همان تو هستی و آن ها همان آن ها. فَبِكَ غِنَاؤُهَا وَحَيَاتُها وَعِلْمُهَا وَقُدْرَكُهَا وَشُعُورُهَا وَنُطْقُهَا إلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْكَمَالَاتِ. پس به واسطه تو است که غنا، حیات، علم، قدرت، شعور، نطق و دیگر کمالات آنها فراهم می شود. وَالْغَرَضُ: إِنَّ إِصَابَةَ حَقِيقَةِ الْإِنْفِعَالِ وَالْوُجْدَانِ وَالْقُبُولِ وَالْمَالِكِيَّةِ وَالدَّرْكِ وَالرُّؤْيَةِ وَالشُّهُودِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْعِبَارَاتِ إِصَابَةٌ وُجْدَانِيَّةٌ وَاقِعِيَّةٌ، لَا مَوْهُومِيَّةٌ أَوْ مَعْقُولِيَّةٌ أَوْ حَيَالِيَّةٌ. و مقصود این است که درک حقیقت انفعال، وجدان، قبول، مالکیت، درک، رؤیت، شهود و دیگر تعبیرات، درکی وجدانی و واقعی است نه خیالی، موهومی یا معقول. إِنَّمَا تَتَحَقَّقُ بِالرُّجُوعِ إِلَى النَّفْسِ وَمَعْقُولَاتِهَا وَكَيْفِيَّةِ تَمَلْكِهَا وَقُبُوهَا وَإِنْفِعَالِهَا الْوَاقِعِيَ الَّذِي لَيْسَ لَهُ مَاهِيَّةٌ وَلَا صُورَةٌ مَعْقُولَةٌ أَوْ مَوْهُومَةٌ، مَعَ كَوْنِهِ أَمْرًا حَقِيقِيًّا وَاقِعِيًّا مَالِىَ الْكَفِّ. این تنها با بازگشت به نفس و معقولات آن و چگونگی تملک قبول و انفعال واقعی آن که ماهیت یا صورت معقول یا موهومی ندارد اما امری حقیقی و واقعی و پرکننده گف وجود است، تحقق می یابد. فَإِذَا عَرَفْتَ ذُلِكَ، تَعْرِفُ كُنْهَ مَالِكِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ لِنُورِ اللَّهِ مَالِكِيَّةً حَقِيقِيَّةً وَاقِعِيَّةً، مِنْ دُونِ تَعَيُّنٍ لِمَا يَمْلِكُهُ وَلَا تَغَيُّرٍ (92 وَلَا حُدُوثٍ إِلَّا فِي الْقُبُولِ وَالْإِنْفِعَالِ وَالْمَالِكِيَّةِ؛ حَيْثُ إِنَّ لَهَا بَدْءًا.)

وَمِنْ دُونِ تَحَقُّقِ وُجُودٍ آخَرَ سِوَى وُجُودِكَ، مَعَ كَوْنِ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ حَقَائِقَ وَاقِعِيَّةٌ مَوْجُودَةٌ بِكَ، لَا بِأَنْفُسِهَا. و بدون تحقق وجودی دیگر جز وجود تو، در حالی که این اشیاء حقایق واقعی و موجود به واسطه تو هستند، نه به ذات خود. وَإِنْ قَوِيَتْ نَفْسُكَ في الدُّنْيَا، تَفْعَلْ هَذَا الْفِعْلَ وَالْإِعْطَاءَ فِي الْيَقَظَةِ. فَتُمَلِكُ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ وُجُودِكَ الخارجي، وَتَصِيرُ مَوْجُودَاتٍ خَارِجِيَّةٌ مُتَقَوْمَاتٍ بِكَ، قَائِمَاتٍ بِكَ، مَالِكَاتٍ لِوُجُودِكَ. و اگر نفس تو در دنیا قوی شود، این فعل و اعطا را در بیداری انجام میدهی پس ماهیات را از وجود خارجی ات تمكین میدهی و آنها موجودات خارجی میشوند که به واسطه تو قوام یافته و قائم هستند و مالک وجود تو می گردند. مِنْ دُونِ اتِّحَادِهَا مَعَكَ وَمِنْ دُونِ تَطَوُّرِكَ أَوْ تَعَيُّنكَ أَوْ تَشَأْنِكَ. فَأَنْتَ أَنْتَ وَهِيَ هِيَ. بدون اتحاد آنها با تو و بدون اینکه تو تحول، تعین یا تشان پیدا کنی. پس تو همان تو هستی و آن ها همان آن ها. فَبِكَ غِنَاؤُهَا وَحَيَاتُها وَعِلْمُهَا وَقُدْرَكُهَا وَشُعُورُهَا وَنُطْقُهَا إلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْكَمَالَاتِ. پس به واسطه تو است که غنا، حیات، علم، قدرت، شعور، نطق و دیگر کمالات آنها فراهم می شود. وَالْغَرَضُ: إِنَّ إِصَابَةَ حَقِيقَةِ الْإِنْفِعَالِ وَالْوُجْدَانِ وَالْقُبُولِ وَالْمَالِكِيَّةِ وَالدَّرْكِ وَالرُّؤْيَةِ وَالشُّهُودِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْعِبَارَاتِ إِصَابَةٌ وُجْدَانِيَّةٌ وَاقِعِيَّةٌ، لَا مَوْهُومِيَّةٌ أَوْ مَعْقُولِيَّةٌ أَوْ حَيَالِيَّةٌ. و مقصود این است که درک حقیقت انفعال، وجدان، قبول، مالکیت، درک، رؤیت، شهود و دیگر تعبیرات، درکی وجدانی و واقعی است نه خیالی، موهومی یا معقول. إِنَّمَا تَتَحَقَّقُ بِالرُّجُوعِ إِلَى النَّفْسِ وَمَعْقُولَاتِهَا وَكَيْفِيَّةِ تَمَلْكِهَا وَقُبُوهَا وَإِنْفِعَالِهَا الْوَاقِعِيَ الَّذِي لَيْسَ لَهُ مَاهِيَّةٌ وَلَا صُورَةٌ مَعْقُولَةٌ أَوْ مَوْهُومَةٌ، مَعَ كَوْنِهِ أَمْرًا حَقِيقِيًّا وَاقِعِيًّا مَالِىَ الْكَفِّ. این تنها با بازگشت به نفس و معقولات آن و چگونگی تملک قبول و انفعال واقعی آن که ماهیت یا صورت معقول یا موهومی ندارد اما امری حقیقی و واقعی و پرکننده گف وجود است، تحقق می یابد. فَإِذَا عَرَفْتَ ذُلِكَ، تَعْرِفُ كُنْهَ مَالِكِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ لِنُورِ اللَّهِ مَالِكِيَّةً حَقِيقِيَّةً وَاقِعِيَّةً، مِنْ دُونِ تَعَيُّنٍ لِمَا يَمْلِكُهُ وَلَا تَغَيُّرٍ (92 وَلَا حُدُوثٍ إِلَّا فِي الْقُبُولِ وَالْإِنْفِعَالِ وَالْمَالِكِيَّةِ؛ حَيْثُ إِنَّ لَهَا بَدْءًا.)

وَمِنْ دُونِ تَحَقُّقِ وُجُودٍ آخَرَ سِوَى وُجُودِكَ، مَعَ كَوْنِ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ حَقَائِقَ وَاقِعِيَّةٌ مَوْجُودَةٌ بِكَ، لَا بِأَنْفُسِهَا. و بدون تحقق وجودی دیگر جز وجود تو، در حالی که این اشیاء حقایق واقعی و موجود به واسطه تو هستند، نه به ذات خود. وَإِنْ قَوِيَتْ نَفْسُكَ في الدُّنْيَا، تَفْعَلْ هَذَا الْفِعْلَ وَالْإِعْطَاءَ فِي الْيَقَظَةِ. فَتُمَلِكُ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ وُجُودِكَ الخارجي، وَتَصِيرُ مَوْجُودَاتٍ خَارِجِيَّةٌ مُتَقَوْمَاتٍ بِكَ، قَائِمَاتٍ بِكَ، مَالِكَاتٍ لِوُجُودِكَ. و اگر نفس تو در دنیا قوی شود، این فعل و اعطا را در بیداری انجام میدهی پس ماهیات را از وجود خارجی ات تمكین میدهی و آنها موجودات خارجی میشوند که به واسطه تو قوام یافته و قائم هستند و مالک وجود تو می گردند. مِنْ دُونِ اتِّحَادِهَا مَعَكَ وَمِنْ دُونِ تَطَوُّرِكَ أَوْ تَعَيُّنكَ أَوْ تَشَأْنِكَ. فَأَنْتَ أَنْتَ وَهِيَ هِيَ. بدون اتحاد آنها با تو و بدون اینکه تو تحول، تعین یا تشان پیدا کنی. پس تو همان تو هستی و آن ها همان آن ها. فَبِكَ غِنَاؤُهَا وَحَيَاتُها وَعِلْمُهَا وَقُدْرَكُهَا وَشُعُورُهَا وَنُطْقُهَا إلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْكَمَالَاتِ. پس به واسطه تو است که غنا، حیات، علم، قدرت، شعور، نطق و دیگر کمالات آنها فراهم می شود. وَالْغَرَضُ: إِنَّ إِصَابَةَ حَقِيقَةِ الْإِنْفِعَالِ وَالْوُجْدَانِ وَالْقُبُولِ وَالْمَالِكِيَّةِ وَالدَّرْكِ وَالرُّؤْيَةِ وَالشُّهُودِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْعِبَارَاتِ إِصَابَةٌ وُجْدَانِيَّةٌ وَاقِعِيَّةٌ، لَا مَوْهُومِيَّةٌ أَوْ مَعْقُولِيَّةٌ أَوْ حَيَالِيَّةٌ. و مقصود این است که درک حقیقت انفعال، وجدان، قبول، مالکیت، درک، رؤیت، شهود و دیگر تعبیرات، درکی وجدانی و واقعی است نه خیالی، موهومی یا معقول. إِنَّمَا تَتَحَقَّقُ بِالرُّجُوعِ إِلَى النَّفْسِ وَمَعْقُولَاتِهَا وَكَيْفِيَّةِ تَمَلْكِهَا وَقُبُوهَا وَإِنْفِعَالِهَا الْوَاقِعِيَ الَّذِي لَيْسَ لَهُ مَاهِيَّةٌ وَلَا صُورَةٌ مَعْقُولَةٌ أَوْ مَوْهُومَةٌ، مَعَ كَوْنِهِ أَمْرًا حَقِيقِيًّا وَاقِعِيًّا مَالِىَ الْكَفِّ. این تنها با بازگشت به نفس و معقولات آن و چگونگی تملک قبول و انفعال واقعی آن که ماهیت یا صورت معقول یا موهومی ندارد اما امری حقیقی و واقعی و پرکننده گف وجود است، تحقق می یابد. فَإِذَا عَرَفْتَ ذُلِكَ، تَعْرِفُ كُنْهَ مَالِكِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ لِنُورِ اللَّهِ مَالِكِيَّةً حَقِيقِيَّةً وَاقِعِيَّةً، مِنْ دُونِ تَعَيُّنٍ لِمَا يَمْلِكُهُ وَلَا تَغَيُّرٍ (92 وَلَا حُدُوثٍ إِلَّا فِي الْقُبُولِ وَالْإِنْفِعَالِ وَالْمَالِكِيَّةِ؛ حَيْثُ إِنَّ لَهَا بَدْءًا.)

وَمِنْ دُونِ تَحَقُّقِ وُجُودٍ آخَرَ سِوَى وُجُودِكَ، مَعَ كَوْنِ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ حَقَائِقَ وَاقِعِيَّةٌ مَوْجُودَةٌ بِكَ، لَا بِأَنْفُسِهَا. و بدون تحقق وجودی دیگر جز وجود تو، در حالی که این اشیاء حقایق واقعی و موجود به واسطه تو هستند، نه به ذات خود. وَإِنْ قَوِيَتْ نَفْسُكَ في الدُّنْيَا، تَفْعَلْ هَذَا الْفِعْلَ وَالْإِعْطَاءَ فِي الْيَقَظَةِ. فَتُمَلِكُ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ وُجُودِكَ الخارجي، وَتَصِيرُ مَوْجُودَاتٍ خَارِجِيَّةٌ مُتَقَوْمَاتٍ بِكَ، قَائِمَاتٍ بِكَ، مَالِكَاتٍ لِوُجُودِكَ. و اگر نفس تو در دنیا قوی شود، این فعل و اعطا را در بیداری انجام میدهی پس ماهیات را از وجود خارجی ات تمكین میدهی و آنها موجودات خارجی میشوند که به واسطه تو قوام یافته و قائم هستند و مالک وجود تو می گردند. مِنْ دُونِ اتِّحَادِهَا مَعَكَ وَمِنْ دُونِ تَطَوُّرِكَ أَوْ تَعَيُّنكَ أَوْ تَشَأْنِكَ. فَأَنْتَ أَنْتَ وَهِيَ هِيَ. بدون اتحاد آنها با تو و بدون اینکه تو تحول، تعین یا تشان پیدا کنی. پس تو همان تو هستی و آن ها همان آن ها. فَبِكَ غِنَاؤُهَا وَحَيَاتُها وَعِلْمُهَا وَقُدْرَكُهَا وَشُعُورُهَا وَنُطْقُهَا إلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْكَمَالَاتِ. پس به واسطه تو است که غنا، حیات، علم، قدرت، شعور، نطق و دیگر کمالات آنها فراهم می شود. وَالْغَرَضُ: إِنَّ إِصَابَةَ حَقِيقَةِ الْإِنْفِعَالِ وَالْوُجْدَانِ وَالْقُبُولِ وَالْمَالِكِيَّةِ وَالدَّرْكِ وَالرُّؤْيَةِ وَالشُّهُودِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْعِبَارَاتِ إِصَابَةٌ وُجْدَانِيَّةٌ وَاقِعِيَّةٌ، لَا مَوْهُومِيَّةٌ أَوْ مَعْقُولِيَّةٌ أَوْ حَيَالِيَّةٌ. و مقصود این است که درک حقیقت انفعال، وجدان، قبول، مالکیت، درک، رؤیت، شهود و دیگر تعبیرات، درکی وجدانی و واقعی است نه خیالی، موهومی یا معقول. إِنَّمَا تَتَحَقَّقُ بِالرُّجُوعِ إِلَى النَّفْسِ وَمَعْقُولَاتِهَا وَكَيْفِيَّةِ تَمَلْكِهَا وَقُبُوهَا وَإِنْفِعَالِهَا الْوَاقِعِيَ الَّذِي لَيْسَ لَهُ مَاهِيَّةٌ وَلَا صُورَةٌ مَعْقُولَةٌ أَوْ مَوْهُومَةٌ، مَعَ كَوْنِهِ أَمْرًا حَقِيقِيًّا وَاقِعِيًّا مَالِىَ الْكَفِّ. این تنها با بازگشت به نفس و معقولات آن و چگونگی تملک قبول و انفعال واقعی آن که ماهیت یا صورت معقول یا موهومی ندارد اما امری حقیقی و واقعی و پرکننده گف وجود است، تحقق می یابد. فَإِذَا عَرَفْتَ ذُلِكَ، تَعْرِفُ كُنْهَ مَالِكِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ لِنُورِ اللَّهِ مَالِكِيَّةً حَقِيقِيَّةً وَاقِعِيَّةً، مِنْ دُونِ تَعَيُّنٍ لِمَا يَمْلِكُهُ وَلَا تَغَيُّرٍ (92 وَلَا حُدُوثٍ إِلَّا فِي الْقُبُولِ وَالْإِنْفِعَالِ وَالْمَالِكِيَّةِ؛ حَيْثُ إِنَّ لَهَا بَدْءًا.)

پس هنگامی که این را شناختی کنه مالکیت صادر اول را نسبت به نور خداوند، مالکیتی حقیقی و واقعی می شناسی، بدون تعین برای آنچه که مالک آن است و بدون تغییر یا حدوث، مگر در قبول، انفعال و مالکیت که دارای آغاز است. وَلَكِنْ هذِهِ الْمَالِكِيَّةُ الْحَادِثَةُ تَكُونُ فَوْقَ مَا لَا يَتَنَاهَى بِمَا لَا يَتَنَاهَى مِنَ الشَّدَّةِ. إِذْ لَهَا جِهَتَانِ: جِهَةٌ إلَى الْمَاهِيَّةِ وَإِلَيْهَا تَرْجِعُ كُل الخُدُودِ وَجِهَةٌ إِلَى اللهِ تَعَالَى، وَبِالنَّظَرِ إِلَيْهَا الشِدَّةُ وَعَدَمُ التَّنَاهِي. اما این مالکیت حادث، بالاتر از هر آنچه متناهی است به میزانی بینهایت از شدت است. زیرا دو جهت دارد: جهتی به سوی ماهیت که تمامی حدود به آن بازمی گردند و جهتی به سوی خداوند متعال، و با توجه به این جهت، شدت و بی نهایتی آن آشکار می شود. كَيْفَ وَهِيَ مَالِكِيَّةُ نُورِ الْحَقِّ الْمُتَعَالِ ؟! وَوَرَدَ فِي الْأَدْعِيَةِ: «وَبِعَظَمَتِكَ الَّتِي مَلَأَتُ أَرْكَانَ كُلِّ شَيْءٍ fn[إقبال الأعمال / 706]( [].». وَهَذِهِ الْعَظَمَةُ هِيَ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ.) چگونه که مالکیت نور حق متعال است؟ و در ادعیه آمده است: «و به عظمتت که ارکان همه چیز را پر کرده است». و این عظمت همان صادر اول است. نَعَمْ؛ لَوْ كَانَ الْأَمْرُ عَلَى جَعْلِ الْوُجُودِ لَكَانَتِ الْمَالِكِيَّةُ مُتَنَاهِيَةً، بَلْ نَقُولُ : مَالِكِيَّةُ كُل مَاهِيَّةٍ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ تَكُونُ فَوْقَ مَا لَا يَتَنَاهَى بِمَا لَا يَتَنَاهَى مِنْ شِدَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ. بله، اگر امر بر جعل وجود بود، مالکیت محدود می شد. بلکه میگوییم مالکیت هر ماهیتی از ماهیات، بالاتر از بی نهایت به اندازه بی نهایت از شدت واقعیت است. ## کنه فاعلیت یا به توجه فاعل و یا به انفعال ماهیت است فَإِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ النِّعْمَةَ الجَسِيمَةَ وَالْعَطِيَّةَ الْعَظِيمَةَ الإهميَّة أَي الْمَالِكِيَّةَ الْوَاقِعِيَّةَ تَعْرِفْ أَنَّ فِي عَالَم الْكَوْنِ وَالتَّحَقُّقِ يُوجَدُ فَوَاعِلُ مَوْجُودَةٌ. پس اگر این نعمت بزرگ و عطای عظیم الهی یعنی مالکیت واقعی را شناختی، در می یابی که در عالم کون و تحقق، فاعل های موجود وجود دارند. وَذَلِكَ لِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى شَأْكُهُ أَعَزُّ وَأَجَلٌ وَأَقْدَسُ مِنْ أَنْ يُبَاشِرَ بِنَفْسِهِ جَمِيعَ الْأَفْعَالِ. فَإِذَنْ يُخْلِقُ الْفَوَاعِلَ، أَيْ الحَقَائِقَ الْمَوْجُودَةَ الَّتِي تَفْعَلُ الْأَفْعَال.

پس هنگامی که این را شناختی کنه مالکیت صادر اول را نسبت به نور خداوند، مالکیتی حقیقی و واقعی می شناسی، بدون تعین برای آنچه که مالک آن است و بدون تغییر یا حدوث، مگر در قبول، انفعال و مالکیت که دارای آغاز است. وَلَكِنْ هذِهِ الْمَالِكِيَّةُ الْحَادِثَةُ تَكُونُ فَوْقَ مَا لَا يَتَنَاهَى بِمَا لَا يَتَنَاهَى مِنَ الشَّدَّةِ. إِذْ لَهَا جِهَتَانِ: جِهَةٌ إلَى الْمَاهِيَّةِ وَإِلَيْهَا تَرْجِعُ كُل الخُدُودِ وَجِهَةٌ إِلَى اللهِ تَعَالَى، وَبِالنَّظَرِ إِلَيْهَا الشِدَّةُ وَعَدَمُ التَّنَاهِي. اما این مالکیت حادث، بالاتر از هر آنچه متناهی است به میزانی بینهایت از شدت است. زیرا دو جهت دارد: جهتی به سوی ماهیت که تمامی حدود به آن بازمی گردند و جهتی به سوی خداوند متعال، و با توجه به این جهت، شدت و بی نهایتی آن آشکار می شود. كَيْفَ وَهِيَ مَالِكِيَّةُ نُورِ الْحَقِّ الْمُتَعَالِ ؟! وَوَرَدَ فِي الْأَدْعِيَةِ: «وَبِعَظَمَتِكَ الَّتِي مَلَأَتُ أَرْكَانَ كُلِّ شَيْءٍ fn[إقبال الأعمال / 706]( [].». وَهَذِهِ الْعَظَمَةُ هِيَ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ.) چگونه که مالکیت نور حق متعال است؟ و در ادعیه آمده است: «و به عظمتت که ارکان همه چیز را پر کرده است». و این عظمت همان صادر اول است. نَعَمْ؛ لَوْ كَانَ الْأَمْرُ عَلَى جَعْلِ الْوُجُودِ لَكَانَتِ الْمَالِكِيَّةُ مُتَنَاهِيَةً، بَلْ نَقُولُ : مَالِكِيَّةُ كُل مَاهِيَّةٍ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ تَكُونُ فَوْقَ مَا لَا يَتَنَاهَى بِمَا لَا يَتَنَاهَى مِنْ شِدَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ. بله، اگر امر بر جعل وجود بود، مالکیت محدود می شد. بلکه میگوییم مالکیت هر ماهیتی از ماهیات، بالاتر از بی نهایت به اندازه بی نهایت از شدت واقعیت است. ## کنه فاعلیت یا به توجه فاعل و یا به انفعال ماهیت است فَإِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ النِّعْمَةَ الجَسِيمَةَ وَالْعَطِيَّةَ الْعَظِيمَةَ الإهميَّة أَي الْمَالِكِيَّةَ الْوَاقِعِيَّةَ تَعْرِفْ أَنَّ فِي عَالَم الْكَوْنِ وَالتَّحَقُّقِ يُوجَدُ فَوَاعِلُ مَوْجُودَةٌ. پس اگر این نعمت بزرگ و عطای عظیم الهی یعنی مالکیت واقعی را شناختی، در می یابی که در عالم کون و تحقق، فاعل های موجود وجود دارند. وَذَلِكَ لِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى شَأْكُهُ أَعَزُّ وَأَجَلٌ وَأَقْدَسُ مِنْ أَنْ يُبَاشِرَ بِنَفْسِهِ جَمِيعَ الْأَفْعَالِ. فَإِذَنْ يُخْلِقُ الْفَوَاعِلَ، أَيْ الحَقَائِقَ الْمَوْجُودَةَ الَّتِي تَفْعَلُ الْأَفْعَال.

پس هنگامی که این را شناختی کنه مالکیت صادر اول را نسبت به نور خداوند، مالکیتی حقیقی و واقعی می شناسی، بدون تعین برای آنچه که مالک آن است و بدون تغییر یا حدوث، مگر در قبول، انفعال و مالکیت که دارای آغاز است. وَلَكِنْ هذِهِ الْمَالِكِيَّةُ الْحَادِثَةُ تَكُونُ فَوْقَ مَا لَا يَتَنَاهَى بِمَا لَا يَتَنَاهَى مِنَ الشَّدَّةِ. إِذْ لَهَا جِهَتَانِ: جِهَةٌ إلَى الْمَاهِيَّةِ وَإِلَيْهَا تَرْجِعُ كُل الخُدُودِ وَجِهَةٌ إِلَى اللهِ تَعَالَى، وَبِالنَّظَرِ إِلَيْهَا الشِدَّةُ وَعَدَمُ التَّنَاهِي. اما این مالکیت حادث، بالاتر از هر آنچه متناهی است به میزانی بینهایت از شدت است. زیرا دو جهت دارد: جهتی به سوی ماهیت که تمامی حدود به آن بازمی گردند و جهتی به سوی خداوند متعال، و با توجه به این جهت، شدت و بی نهایتی آن آشکار می شود. كَيْفَ وَهِيَ مَالِكِيَّةُ نُورِ الْحَقِّ الْمُتَعَالِ ؟! وَوَرَدَ فِي الْأَدْعِيَةِ: «وَبِعَظَمَتِكَ الَّتِي مَلَأَتُ أَرْكَانَ كُلِّ شَيْءٍ fn[إقبال الأعمال / 706]( [].». وَهَذِهِ الْعَظَمَةُ هِيَ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ.) چگونه که مالکیت نور حق متعال است؟ و در ادعیه آمده است: «و به عظمتت که ارکان همه چیز را پر کرده است». و این عظمت همان صادر اول است. نَعَمْ؛ لَوْ كَانَ الْأَمْرُ عَلَى جَعْلِ الْوُجُودِ لَكَانَتِ الْمَالِكِيَّةُ مُتَنَاهِيَةً، بَلْ نَقُولُ : مَالِكِيَّةُ كُل مَاهِيَّةٍ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ تَكُونُ فَوْقَ مَا لَا يَتَنَاهَى بِمَا لَا يَتَنَاهَى مِنْ شِدَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ. بله، اگر امر بر جعل وجود بود، مالکیت محدود می شد. بلکه میگوییم مالکیت هر ماهیتی از ماهیات، بالاتر از بی نهایت به اندازه بی نهایت از شدت واقعیت است. ## کنه فاعلیت یا به توجه فاعل و یا به انفعال ماهیت است فَإِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ النِّعْمَةَ الجَسِيمَةَ وَالْعَطِيَّةَ الْعَظِيمَةَ الإهميَّة أَي الْمَالِكِيَّةَ الْوَاقِعِيَّةَ تَعْرِفْ أَنَّ فِي عَالَم الْكَوْنِ وَالتَّحَقُّقِ يُوجَدُ فَوَاعِلُ مَوْجُودَةٌ. پس اگر این نعمت بزرگ و عطای عظیم الهی یعنی مالکیت واقعی را شناختی، در می یابی که در عالم کون و تحقق، فاعل های موجود وجود دارند. وَذَلِكَ لِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى شَأْكُهُ أَعَزُّ وَأَجَلٌ وَأَقْدَسُ مِنْ أَنْ يُبَاشِرَ بِنَفْسِهِ جَمِيعَ الْأَفْعَالِ. فَإِذَنْ يُخْلِقُ الْفَوَاعِلَ، أَيْ الحَقَائِقَ الْمَوْجُودَةَ الَّتِي تَفْعَلُ الْأَفْعَال.

پس هنگامی که این را شناختی کنه مالکیت صادر اول را نسبت به نور خداوند، مالکیتی حقیقی و واقعی می شناسی، بدون تعین برای آنچه که مالک آن است و بدون تغییر یا حدوث، مگر در قبول، انفعال و مالکیت که دارای آغاز است. وَلَكِنْ هذِهِ الْمَالِكِيَّةُ الْحَادِثَةُ تَكُونُ فَوْقَ مَا لَا يَتَنَاهَى بِمَا لَا يَتَنَاهَى مِنَ الشَّدَّةِ. إِذْ لَهَا جِهَتَانِ: جِهَةٌ إلَى الْمَاهِيَّةِ وَإِلَيْهَا تَرْجِعُ كُل الخُدُودِ وَجِهَةٌ إِلَى اللهِ تَعَالَى، وَبِالنَّظَرِ إِلَيْهَا الشِدَّةُ وَعَدَمُ التَّنَاهِي. اما این مالکیت حادث، بالاتر از هر آنچه متناهی است به میزانی بینهایت از شدت است. زیرا دو جهت دارد: جهتی به سوی ماهیت که تمامی حدود به آن بازمی گردند و جهتی به سوی خداوند متعال، و با توجه به این جهت، شدت و بی نهایتی آن آشکار می شود. كَيْفَ وَهِيَ مَالِكِيَّةُ نُورِ الْحَقِّ الْمُتَعَالِ ؟! وَوَرَدَ فِي الْأَدْعِيَةِ: «وَبِعَظَمَتِكَ الَّتِي مَلَأَتُ أَرْكَانَ كُلِّ شَيْءٍ fn[إقبال الأعمال / 706]( [].». وَهَذِهِ الْعَظَمَةُ هِيَ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ.) چگونه که مالکیت نور حق متعال است؟ و در ادعیه آمده است: «و به عظمتت که ارکان همه چیز را پر کرده است». و این عظمت همان صادر اول است. نَعَمْ؛ لَوْ كَانَ الْأَمْرُ عَلَى جَعْلِ الْوُجُودِ لَكَانَتِ الْمَالِكِيَّةُ مُتَنَاهِيَةً، بَلْ نَقُولُ : مَالِكِيَّةُ كُل مَاهِيَّةٍ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ تَكُونُ فَوْقَ مَا لَا يَتَنَاهَى بِمَا لَا يَتَنَاهَى مِنْ شِدَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ. بله، اگر امر بر جعل وجود بود، مالکیت محدود می شد. بلکه میگوییم مالکیت هر ماهیتی از ماهیات، بالاتر از بی نهایت به اندازه بی نهایت از شدت واقعیت است. ## کنه فاعلیت یا به توجه فاعل و یا به انفعال ماهیت است فَإِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ النِّعْمَةَ الجَسِيمَةَ وَالْعَطِيَّةَ الْعَظِيمَةَ الإهميَّة أَي الْمَالِكِيَّةَ الْوَاقِعِيَّةَ تَعْرِفْ أَنَّ فِي عَالَم الْكَوْنِ وَالتَّحَقُّقِ يُوجَدُ فَوَاعِلُ مَوْجُودَةٌ. پس اگر این نعمت بزرگ و عطای عظیم الهی یعنی مالکیت واقعی را شناختی، در می یابی که در عالم کون و تحقق، فاعل های موجود وجود دارند. وَذَلِكَ لِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى شَأْكُهُ أَعَزُّ وَأَجَلٌ وَأَقْدَسُ مِنْ أَنْ يُبَاشِرَ بِنَفْسِهِ جَمِيعَ الْأَفْعَالِ. فَإِذَنْ يُخْلِقُ الْفَوَاعِلَ، أَيْ الحَقَائِقَ الْمَوْجُودَةَ الَّتِي تَفْعَلُ الْأَفْعَال.

و این به این دلیل است که خداوند تعالى شأنه عزیزتر، بزرگتر و مقدس تر از آن است که خودش تمام افعال را مستقیماً انجام دهد. پس فاعلها را خلق می کند، یعنی حقایق موجودی که افعال را انجام می دهند. وَلَا يَخْفَى أَنَّ مَرَادَنَا مِنَ الْفَاعِلِ لَيْسَ الْفَاعِلَ عَلَى اصْطِلَاحِ الْفَلْسَفَةِ أَوْ عَلَى اصْطِلَاحِ الْأَدَبِيَّةِ. فَمَرَادُنَا مِنْ فَاعِلِيَّةِ الْفَوَاعِلِ الْإِمْكَانِيَّةِ . كَفَاعِلِيَّةِ اللَّهِ تَعَالَهُ عِبَارَةٌ عَنْ إِنْفِعَالِ الْمَاهِيَّاتِ الدُّنْيَا وَقَبُولِهَا وَمَالِكِيَّتِهَا وَوُجْدَانِهَا نُورَ الْوِلَايَةِ عَلَى حَسَبِ مَرَاتِبِهِمْ. و پنهان نیست که مراد ما از فاعل فاعل به اصطلاح فلسفه یا ادبیات نیست بلکه مراد ما از فاعلیت فواعل امکانی مانند فاعلیت خداوند تعالی عبارت است از انفعال ماهیات دنیا، پذیرش مالکیت و وجدان آنها نسبت به نور ولایت بر حسب مراتبشان. فَهذَا الْإِنْفِعَالُ وَالْقَبُولُ وَالْوُجْدَانُ هُوَ الْمَرَادُ مِنْ فَاعِلِيَّةِ الْمَقْبُولِ الْمَمْلُوكِ. پس این انفعال پذیرش و وجدان همان مقصود از فاعلیت مقبول مملوک است. وَالْغَرَضُ: إِنَّ وَاقِعِيَّةَ الْمَالِكِيَّةِ أَوْجَبَتْ تَحَقَّقَ الْفَوَاعِل. و مقصود این است که واقعیت مالکیت تحقق فواعل را موجب شده است. غَايَةُ الْأَمْرِ أَنَّهَا عَلَى قِسْمَيْنِ : أَحَدُهُمَا الْفَوَاعِلُ الْقَادِرُونَ الْمُخْتَارُونَ الَّذِينَ يَفْعَلُونَ وَيُفِيضُونَ عَنْ قُدْرَةِ وَاخْتِيَارِ وَحُرِّيَّة. نهایت امر این است که آنها بر دو قسم هستند: یکی، فواعل قادر و مختاری که از روی قدرت، اختیار و آزادی عمل می کنند و فیض می بخشند. وَذُلِكَ كَالْمَلَائِكَةِ وَالْحِنِّ وَالشَّيَاطِينِ . عَلَى ظَاهِرِ الْكُتُبِ وَالشَّرَائِعِ . وَكَالْبَشَرِ. و این مانند فرشتگان جن ها و شياطين - طبق ظاهر کتب و شریعت ها و همچنین انسانها است. وَهِذَا لَا يَصِحُ نِسْبَةُ أَفْعَالِهَا إِلَى اللَّهِ ؛ لِمَكَانِ الخَلْفِ مَعَ تَلِيكِ الْقُدْرَةِ وَالِاحْتِيَارِ بِهِمْ. و به همین دلیل نسبت دادن افعال آنها به خدا صحیح نیست؛ زیرا با تمکین قدرت و اختیار به آنها منافات دارد. وَمِنْ هُنَا يَنْعَقِدُ مَادَّةُ عَالَمَ التَّشْرِيعِ وَيَنْفَتِحُ أَبْوَابُ السَّرَائِعِ وَالْأَدْيَانِ وَالْعِقَابِ الدَّائِمِ وَالنَّعِيمِ السَّرْمَدِ وَغَيْرِ ذلِكَ مِنَ الْأُمُور. و از اینجاست که ماده عالم تشریع انعقاد می یابد و درهای شریعتها، ادیان، عقاب دائمی، نعمت ابدی و دیگر امور باز می شود.

و این به این دلیل است که خداوند تعالى شأنه عزیزتر، بزرگتر و مقدس تر از آن است که خودش تمام افعال را مستقیماً انجام دهد. پس فاعلها را خلق می کند، یعنی حقایق موجودی که افعال را انجام می دهند. وَلَا يَخْفَى أَنَّ مَرَادَنَا مِنَ الْفَاعِلِ لَيْسَ الْفَاعِلَ عَلَى اصْطِلَاحِ الْفَلْسَفَةِ أَوْ عَلَى اصْطِلَاحِ الْأَدَبِيَّةِ. فَمَرَادُنَا مِنْ فَاعِلِيَّةِ الْفَوَاعِلِ الْإِمْكَانِيَّةِ . كَفَاعِلِيَّةِ اللَّهِ تَعَالَهُ عِبَارَةٌ عَنْ إِنْفِعَالِ الْمَاهِيَّاتِ الدُّنْيَا وَقَبُولِهَا وَمَالِكِيَّتِهَا وَوُجْدَانِهَا نُورَ الْوِلَايَةِ عَلَى حَسَبِ مَرَاتِبِهِمْ. و پنهان نیست که مراد ما از فاعل فاعل به اصطلاح فلسفه یا ادبیات نیست بلکه مراد ما از فاعلیت فواعل امکانی مانند فاعلیت خداوند تعالی عبارت است از انفعال ماهیات دنیا، پذیرش مالکیت و وجدان آنها نسبت به نور ولایت بر حسب مراتبشان. فَهذَا الْإِنْفِعَالُ وَالْقَبُولُ وَالْوُجْدَانُ هُوَ الْمَرَادُ مِنْ فَاعِلِيَّةِ الْمَقْبُولِ الْمَمْلُوكِ. پس این انفعال پذیرش و وجدان همان مقصود از فاعلیت مقبول مملوک است. وَالْغَرَضُ: إِنَّ وَاقِعِيَّةَ الْمَالِكِيَّةِ أَوْجَبَتْ تَحَقَّقَ الْفَوَاعِل. و مقصود این است که واقعیت مالکیت تحقق فواعل را موجب شده است. غَايَةُ الْأَمْرِ أَنَّهَا عَلَى قِسْمَيْنِ : أَحَدُهُمَا الْفَوَاعِلُ الْقَادِرُونَ الْمُخْتَارُونَ الَّذِينَ يَفْعَلُونَ وَيُفِيضُونَ عَنْ قُدْرَةِ وَاخْتِيَارِ وَحُرِّيَّة. نهایت امر این است که آنها بر دو قسم هستند: یکی، فواعل قادر و مختاری که از روی قدرت، اختیار و آزادی عمل می کنند و فیض می بخشند. وَذُلِكَ كَالْمَلَائِكَةِ وَالْحِنِّ وَالشَّيَاطِينِ . عَلَى ظَاهِرِ الْكُتُبِ وَالشَّرَائِعِ . وَكَالْبَشَرِ. و این مانند فرشتگان جن ها و شياطين - طبق ظاهر کتب و شریعت ها و همچنین انسانها است. وَهِذَا لَا يَصِحُ نِسْبَةُ أَفْعَالِهَا إِلَى اللَّهِ ؛ لِمَكَانِ الخَلْفِ مَعَ تَلِيكِ الْقُدْرَةِ وَالِاحْتِيَارِ بِهِمْ. و به همین دلیل نسبت دادن افعال آنها به خدا صحیح نیست؛ زیرا با تمکین قدرت و اختیار به آنها منافات دارد. وَمِنْ هُنَا يَنْعَقِدُ مَادَّةُ عَالَمَ التَّشْرِيعِ وَيَنْفَتِحُ أَبْوَابُ السَّرَائِعِ وَالْأَدْيَانِ وَالْعِقَابِ الدَّائِمِ وَالنَّعِيمِ السَّرْمَدِ وَغَيْرِ ذلِكَ مِنَ الْأُمُور. و از اینجاست که ماده عالم تشریع انعقاد می یابد و درهای شریعتها، ادیان، عقاب دائمی، نعمت ابدی و دیگر امور باز می شود.

و این به این دلیل است که خداوند تعالى شأنه عزیزتر، بزرگتر و مقدس تر از آن است که خودش تمام افعال را مستقیماً انجام دهد. پس فاعلها را خلق می کند، یعنی حقایق موجودی که افعال را انجام می دهند. وَلَا يَخْفَى أَنَّ مَرَادَنَا مِنَ الْفَاعِلِ لَيْسَ الْفَاعِلَ عَلَى اصْطِلَاحِ الْفَلْسَفَةِ أَوْ عَلَى اصْطِلَاحِ الْأَدَبِيَّةِ. فَمَرَادُنَا مِنْ فَاعِلِيَّةِ الْفَوَاعِلِ الْإِمْكَانِيَّةِ . كَفَاعِلِيَّةِ اللَّهِ تَعَالَهُ عِبَارَةٌ عَنْ إِنْفِعَالِ الْمَاهِيَّاتِ الدُّنْيَا وَقَبُولِهَا وَمَالِكِيَّتِهَا وَوُجْدَانِهَا نُورَ الْوِلَايَةِ عَلَى حَسَبِ مَرَاتِبِهِمْ. و پنهان نیست که مراد ما از فاعل فاعل به اصطلاح فلسفه یا ادبیات نیست بلکه مراد ما از فاعلیت فواعل امکانی مانند فاعلیت خداوند تعالی عبارت است از انفعال ماهیات دنیا، پذیرش مالکیت و وجدان آنها نسبت به نور ولایت بر حسب مراتبشان. فَهذَا الْإِنْفِعَالُ وَالْقَبُولُ وَالْوُجْدَانُ هُوَ الْمَرَادُ مِنْ فَاعِلِيَّةِ الْمَقْبُولِ الْمَمْلُوكِ. پس این انفعال پذیرش و وجدان همان مقصود از فاعلیت مقبول مملوک است. وَالْغَرَضُ: إِنَّ وَاقِعِيَّةَ الْمَالِكِيَّةِ أَوْجَبَتْ تَحَقَّقَ الْفَوَاعِل. و مقصود این است که واقعیت مالکیت تحقق فواعل را موجب شده است. غَايَةُ الْأَمْرِ أَنَّهَا عَلَى قِسْمَيْنِ : أَحَدُهُمَا الْفَوَاعِلُ الْقَادِرُونَ الْمُخْتَارُونَ الَّذِينَ يَفْعَلُونَ وَيُفِيضُونَ عَنْ قُدْرَةِ وَاخْتِيَارِ وَحُرِّيَّة. نهایت امر این است که آنها بر دو قسم هستند: یکی، فواعل قادر و مختاری که از روی قدرت، اختیار و آزادی عمل می کنند و فیض می بخشند. وَذُلِكَ كَالْمَلَائِكَةِ وَالْحِنِّ وَالشَّيَاطِينِ . عَلَى ظَاهِرِ الْكُتُبِ وَالشَّرَائِعِ . وَكَالْبَشَرِ. و این مانند فرشتگان جن ها و شياطين - طبق ظاهر کتب و شریعت ها و همچنین انسانها است. وَهِذَا لَا يَصِحُ نِسْبَةُ أَفْعَالِهَا إِلَى اللَّهِ ؛ لِمَكَانِ الخَلْفِ مَعَ تَلِيكِ الْقُدْرَةِ وَالِاحْتِيَارِ بِهِمْ. و به همین دلیل نسبت دادن افعال آنها به خدا صحیح نیست؛ زیرا با تمکین قدرت و اختیار به آنها منافات دارد. وَمِنْ هُنَا يَنْعَقِدُ مَادَّةُ عَالَمَ التَّشْرِيعِ وَيَنْفَتِحُ أَبْوَابُ السَّرَائِعِ وَالْأَدْيَانِ وَالْعِقَابِ الدَّائِمِ وَالنَّعِيمِ السَّرْمَدِ وَغَيْرِ ذلِكَ مِنَ الْأُمُور. و از اینجاست که ماده عالم تشریع انعقاد می یابد و درهای شریعتها، ادیان، عقاب دائمی، نعمت ابدی و دیگر امور باز می شود.

و این به این دلیل است که خداوند تعالى شأنه عزیزتر، بزرگتر و مقدس تر از آن است که خودش تمام افعال را مستقیماً انجام دهد. پس فاعلها را خلق می کند، یعنی حقایق موجودی که افعال را انجام می دهند. وَلَا يَخْفَى أَنَّ مَرَادَنَا مِنَ الْفَاعِلِ لَيْسَ الْفَاعِلَ عَلَى اصْطِلَاحِ الْفَلْسَفَةِ أَوْ عَلَى اصْطِلَاحِ الْأَدَبِيَّةِ. فَمَرَادُنَا مِنْ فَاعِلِيَّةِ الْفَوَاعِلِ الْإِمْكَانِيَّةِ . كَفَاعِلِيَّةِ اللَّهِ تَعَالَهُ عِبَارَةٌ عَنْ إِنْفِعَالِ الْمَاهِيَّاتِ الدُّنْيَا وَقَبُولِهَا وَمَالِكِيَّتِهَا وَوُجْدَانِهَا نُورَ الْوِلَايَةِ عَلَى حَسَبِ مَرَاتِبِهِمْ. و پنهان نیست که مراد ما از فاعل فاعل به اصطلاح فلسفه یا ادبیات نیست بلکه مراد ما از فاعلیت فواعل امکانی مانند فاعلیت خداوند تعالی عبارت است از انفعال ماهیات دنیا، پذیرش مالکیت و وجدان آنها نسبت به نور ولایت بر حسب مراتبشان. فَهذَا الْإِنْفِعَالُ وَالْقَبُولُ وَالْوُجْدَانُ هُوَ الْمَرَادُ مِنْ فَاعِلِيَّةِ الْمَقْبُولِ الْمَمْلُوكِ. پس این انفعال پذیرش و وجدان همان مقصود از فاعلیت مقبول مملوک است. وَالْغَرَضُ: إِنَّ وَاقِعِيَّةَ الْمَالِكِيَّةِ أَوْجَبَتْ تَحَقَّقَ الْفَوَاعِل. و مقصود این است که واقعیت مالکیت تحقق فواعل را موجب شده است. غَايَةُ الْأَمْرِ أَنَّهَا عَلَى قِسْمَيْنِ : أَحَدُهُمَا الْفَوَاعِلُ الْقَادِرُونَ الْمُخْتَارُونَ الَّذِينَ يَفْعَلُونَ وَيُفِيضُونَ عَنْ قُدْرَةِ وَاخْتِيَارِ وَحُرِّيَّة. نهایت امر این است که آنها بر دو قسم هستند: یکی، فواعل قادر و مختاری که از روی قدرت، اختیار و آزادی عمل می کنند و فیض می بخشند. وَذُلِكَ كَالْمَلَائِكَةِ وَالْحِنِّ وَالشَّيَاطِينِ . عَلَى ظَاهِرِ الْكُتُبِ وَالشَّرَائِعِ . وَكَالْبَشَرِ. و این مانند فرشتگان جن ها و شياطين - طبق ظاهر کتب و شریعت ها و همچنین انسانها است. وَهِذَا لَا يَصِحُ نِسْبَةُ أَفْعَالِهَا إِلَى اللَّهِ ؛ لِمَكَانِ الخَلْفِ مَعَ تَلِيكِ الْقُدْرَةِ وَالِاحْتِيَارِ بِهِمْ. و به همین دلیل نسبت دادن افعال آنها به خدا صحیح نیست؛ زیرا با تمکین قدرت و اختیار به آنها منافات دارد. وَمِنْ هُنَا يَنْعَقِدُ مَادَّةُ عَالَمَ التَّشْرِيعِ وَيَنْفَتِحُ أَبْوَابُ السَّرَائِعِ وَالْأَدْيَانِ وَالْعِقَابِ الدَّائِمِ وَالنَّعِيمِ السَّرْمَدِ وَغَيْرِ ذلِكَ مِنَ الْأُمُور. و از اینجاست که ماده عالم تشریع انعقاد می یابد و درهای شریعتها، ادیان، عقاب دائمی، نعمت ابدی و دیگر امور باز می شود.

وَأَمْلِكِيَّةُ اللهِ تَعَالَى تَرْجِعُ إِلَى عَدَمِ انْعِزَالِهِ عَنْ سُلْطَانِهِ. و مالکیت خداوند تعالی به عدم جدا شدن او از سلطنتش بازمی گردد. وَ ثَانِيْهِمَا: الفَوَاعِلُ الغَيْرُ القَادِرِينَ الغَيْرُ المختَارِينَ. وَ ذَلِكَ كَسَائِرِ المَوْجُودَاتِ، إِنْ قُلْنَا بِعَدَمِ شُعُورِهَا وَ عِلْمِهَا وَ احْتِيَارِهَا . وَ أَمَّا عَلَى القَوْلِ بِكَوْنِ جَمِيعِ الأَشْيَاءِ عَالِمِينَ شَاعِرِينَ حَتَّى الأَعْرَاضِ وَاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ . كَمَا لَيْسَ بِبَعِيدٍ أَنْ يَكُونَ كَذَلِكَ، كَمَا قَالَ (علیه السلام : «تعرفتُ لِكُلِّ شَيْءٍ، فَمَا جَهَلَكَ شَيْءٌ fn[إقبال الأعمال / 350؛ بحار الأنوار 95 / 227](footnote1-page322"> 1) روضة الواعظين 1 / 20؛ جامع الأخبار / 4

.». فَعَدَمُ الجَهْلِ هُوَ الوُجْدَانُ البَسِيطُ الَّذِي يُعَبَّرُ عَنْهُ بِ، وَ هُوَ عَيْنُ العِلْمِ وَ الشُّعُور بالخالِقِ . فَهِيَ أَيْضًا تَكُونُ فَوَاعِلَ مُختَارِينَ.) و دوم آنکه: فاعلانی که ناتوان و غیر مختارند، مانند سایر موجودات، اگر بگوییم که شعور، علم و اختیار ندارند. اما بر اساس نظریه ای که تمام اشیاء حتى عرضها و شب و روز را دارای علم و شعور می داند که بعید نیست چنین باشد، همان طور که گفته شده «خود را به هر چیزی شناساندی، پس هیچ چیزی تو را نادان نشناخت«— در این صورت نادانی نبود بلکه یافت ساده ای است که به آن «علم» و «شعور» نسبت به خالق اطلاق می شود. پس آنها نیز فاعلان مختاری محسوب می شوند. وَ عَلَى فَرْضِ التَّسْلِيمِ، فَهِيَ فَوَاعِلُ فَيَّاضُونَ مِنْ غَيْرِ عِلْمٍ وَ اخْتِيَارِ، فَيَصِحُ حِينَئِذٍ أَنْ تُنْسَبَ أَفْعَالُ هَذِهِ الفَوَاعِلِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى وَ قَدْ عَرَفْتَ المَرَادَ مِنَ الفَاعِلِيَّةِ بِأَنَّهَا عِبَارَةٌ عَنْ انْفِعَالِ المَاهِيَّةِ الدُّنْيَا بِنُورِ الماهِيَّةِ الأَشْرَفِ العُلْيَا. فَهَذَا هُوَ مَعْنَى فَاعِلِيَّةِ هَذِهِ المَاهِيَّةِ العُلْيَا وَ فَيَّاضِيَّتِهَا وَ عَطَائِهَا. فَهِيَ فَوَاعِلُ؛ لِكَوْنِ المَاهِيَّةِ الدُّنْيَا تَحِدُ نُورَهَا وَ تَمْلِكُهَا. وَ يَصِحُ نِسْبَةُ الفِعْلِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى؛ لِأَنَّ هَذَا الفِعْلَ إِنَّمَا يَتَحَقَّقُ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى وَ رِضَائِهِ وَ اخْتِيَارِهِ، حَيْثُ إِنَّ هَذِهِ المَاهِيَّةَ المَوْجُودَةَ لَيْسَتْ بِشَاعِرَةٍ عَالِمَةٍ قَادِرَةٍ مُخْتَارَةٍ حَسَبَ الفَرْضِ، فَلا مَحَالَةَ يَكُونُ وَاجِدِيَّةُ مَاهِيَّةٍ أُخْرَى لِنُورِهَا وَ مَالِكِيَّتُهَا لِوُجُودِهَا بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى. فَإِنْ أَذِنَ اللَّهُ تَعَالَى أَنْ تَنْفَعِلَ هَذِهِ المَاهِيَّةُ العَرَضِيَّةُ بِوُجُودِ الماهِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ، فَتَنْفَعِلُ، وَ إِلَّا، فَلا. و در صورت پذیرش، آنها فاعلانی هستند که بدون علم و اختیار فیض می رسانند. بنابراین، در این حالت، نسبت دادن افعال این فاعلان به خداوند متعال درست است. همان گونه که توضیح داده شد، مقصود از فاعلیت، تأثر ماهیت پایین تر از نور ماهیت بالاتر و برتر است. این معنای فاعلیت، فیض دهی و بخشش ماهیت برتر است. این فاعلان به این دلیل فاعل محسوب می شوند که ماهیت پایین تر نور خود را از آنها دریافت کرده و تحت مالکیت آنها قرار دارد. و نسبت دادن فعل به خداوند صحیح است؛ زیرا این فعل تنها با اجازه و رضایت و اختیار خداوند تحقق می یابد. با توجه به فرض این ماهیت موجود، فاقد شعور، علم، قدرت و اختیار است، بنابراین، ناگزیر

باید وجود یک ماهیت دیگر برای نور و مالکیت آن به اذن خداوند باشد. اگر خداوند اجازه دهد که این ماهیت عرضی از وجود ماهیت جوهری تأثر یابد، این اتفاق خواهد افتاد، در غیر این صورت، نه. وَكَذَلِكَ تَحدِيدُ الإِنفِعَالِ وَالقَبُولِ وَسَائِرِ الجِهَاتِ، إِنَّمَا هُوَ بِإِذنِ اللَّهِ تَعَالَى، فَقَدْ يَأْذَنُ فِي أَن يَنفَعِلَ مَاهِيَّةُ الإِحْرَاقِ مَثَلًا بِوُجُودِ مَاهِيَّةِ النَّارِ وَتَقَبُلِهِ وَتَحَدُّهُ، وَقَدْ لَا يَأْذَنُ، كَنَارِ إِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ السَّلَامُ، وَقَدْ يَأْذَنُ فِي الإِنفِعَالِ بِمِقدَارٍ خَاصِ، وَقَدْ يَأْذَنُ بِأَشَدَّ مِن هَذَا المقدَارِ، (93 كَنَارِ السَّعِيرِ.) همچنین تعیین انفعال و پذیرش و سایر جهات تنها به اذن خداوند متعال است. ممکن است خداوند اذن دهد که ماهیت ،احتراق مثلاً با وجود ماهیت آتش، تحت تأثیر قرار گیرد آن را بپذیرد و تحقق یابد. و ممكن است اذن ندهد، مانند آتش ابراهیم علیه السلام. همچنین ممکن است اذن دهد که انفعال در حد خاصی باشد، و گاهی اذن دهد که این انفعال شدید تر از آن مقدار باشد، مانند آتش سَعیر. وَاعْلَمْ أَنَّ كُلَّ مَا يُشَارُ إِلَيْهِ مِنَ الْأَشْيَاءِ، فَلَهُ مَاهِيَّةٌ عِنْدَنَا. وَالَّذِي لَيْسَ لَهُ مَاهِيَّةٌ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، وَيَكُونُ أَحَدِيَّ الْمَعْنَى، فَهُوَ اللهُ تَعَالَى فَقَطْ وَأَمَّا غَيْرُهُ مِنَ الْأَشْيَاءِ، فَالْكُلُ لَهُ مَاهِيَّةٌ حَتَّى الْأَعْرَاضُ وَاللَّيْلُ وَالنَّهَارُ وَالاِتِّصَالُ وَالانْفِصَالُ وَالتَّعَدُّدُ وَالتَّكَثُرُ وَالْفَرْقُ وَالْجَمْعُ وَالْوَصْلِ وَالْفَصْلُ وَالْحُدُودُ وَالْإِضَافَاتُ وَالتَّعَيُّنَاتُ وَالنِّسَبُ. وَبِالْجُمْلَةِ : كُلُّ شَيْءٍ يُشَارُ إِلَيْهِ وَيَكُونُ لَهُ مَنْهُومٌ، فَهُوَ ذُو مَاهِيَّةٍ عِنْدَنَا. بدان که هر چیزی که به آن اشاره می شود برای آن نزد ما ماهیتی وجود دارد و آنچه که به هیچ وجه ماهیتی ندارد و معنایی یگانه دارد تنها خداوند متعال است اما غیر او از اشیاء، همه دارای ماهیت هستند، حتی عرضها، شب و روز، اتصال و انفصال، تعدد و تکثر، تفاوت و جمع، پیوند و جدایی، حدود، اضافات، تعینات و نسبتها. به طور کلی هر چیزی که به آن اشاره شود و مفهومی داشته باشد، نزد ما دارای ماهیت است. وَاعْلَمْ أَيْضًا أَنَّ الْجَوْهَرَ وَالْعَرَضَ عِنْدَنَا غَيْرُ مَا هُوَ الْمُصْطَلَحُ عِنْدَ الْفَلَاسِفَةِ، وَسَيَأْتِي بَيَانُ هَذِهِ الْأُمُورِ إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى فِي مَقَامِ بَيَانِ حَقَائِقِ الْأَجْسَامِ وَبَيَانِ مَادَّةِ الْمَوَادِ لَهَا. همچنین بدان که جوهر و عرض نزد ما متفاوت از آن چیزی است که در اصطلاح فلاسفه وجود دارد. بیان این امور - ان شاء الله تعالى - در مقام توضیح حقایق اجسام و بیان ماده مواد آنها خواهد آمد. وَاعْلَمْ أَيْضًا أَنَّ فِي دَارِ التَّحَقُّقِ لَيْسَ سِوَى الْوُجُودِ وَالْمَاهِيَّةِ شَيْءٌ ثَالِتٌ أَبَدًا، وَقَدْ أَسْلَفْنَا حَدِيثَ ذَلِكَ. همچنین بدان که در دار تحقق جز وجود و ماهیت هیچ چیز سومی وجود ندارد، و این موضوع را پیش تر بیان کرده ایم. وَاعْلَمْ أَيْضًا أَنَّ الْفِعْلَ وَالْإِنْفِعَالَ الْمَعْقُولِي الْمَقُولِ، أَيْ التَّأْثِيرَ وَالتَّأَثُرَ ، غَلَطٌ وَبَاطِلٌ وَلَا مِصْدَاقَ هُمَا أَبَدًا. إِذِ الْمُؤَثِرُ أَوِ الْمُتَأَتِرُ إِمَّا أَنْ يَكُونَ هُوَ الْوُجُودَ أَوِ الْمَاهِيَّةَ، وَكِلَاهُمَا فَاسِدَانِ.

همچنین بدان که فعل و انفعال معقول استدلال ،پذیر، یعنی تأثیر و تأثر اشتباه و باطل است و هیچ مصداقی ندارد. زیرا مؤثر یا متأثر یا باید وجود باشد یا ماهیت، و هر دو نادرست هستند. أَمَّا تَأْثِيرُ الْوُجُودِ أَوْ تَأَثُرُهُ، فَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّ الْوُجُودَ لَا يَتَغَيَّرُ وَلَا يَتَجَدَّدُ أَبَدًا وَلَا يَتَعَيَّنُ بِنَحْوِ مِنْ أَغْحَاءِ التَّعَيُّنِ. وَإِلَّا، يَلْزَمُ الثَّانِي لِلْوُجُودِ. فَإِذَنْ لَا يُؤَثِرُ وَلَا يَتَأَنَّرُ أَبَدًا؛ لِأَنَّهُمَا عَيْنُ التَّغَيُّرِ وَالتَّجَدُّدِ. اما تأثیر وجود یا تأثر آن چنان که میدانی وجود نه تغییر می کند و نه تجدد می یابد و نه به هیچ گونه ای از تعین متعین می شود. وگرنه، لا زمه اش حدوث و ثانوی بودن برای وجود است. بنابراین وجود هرگز تأثیر نمی گذارد و تأثر نمی پذیرد؛ زیرا تأثیر و تأثر خود عین تغییر و تجدد هستند. وَأَمَّا تَأْثِيرُ الْمَاهِيَّةِ أَوْ تَأْتُرُهَا، فَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّ الْمَاهِيَّةَ لَيْسَتْ شَيْئًا مُنْحَازَةً هُنَاكَ حَتَّى يُؤَثِرَ فِيهَا الْوُجُودُ أَوْ تُؤثِرَ فِيهَا مَاهِيَّةٌ أُخْرَى إِذِ الْمَاهِيَّةُ فَقِيرَةُ الذَّاتِ. فَلَيْسَ هُنَاكَ عَرَضٌ وَمَعْرُوضٌ مَقُولِي مَعْقُولِي، سَوَاءٌ كَانَ الْعَارِضُ هُوَ الْفِعْلَ الْمَقُولِيَّ، أَوِ الْإِنْفِعَالَ الْمَقُولِيَّ. اما تأثیر ماهیت یا تأثر آن چنان که میدانی، ماهیت چیزی مستقل نیست که وجود بر آن تأثیر بگذارد یا ماهیت دیگری بر آن تأثیر بگذارد زیرا ماهیت ذاتاً فقیر است. بنابراین هیچ عرض و معروض استدلال پذیر معقولی وجود ندارد، چه عارض فعل استدلال پذیر باشد یا انفعال استدلال پذیر. وَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّ الْفِعْلَ أَوِ الْإِنْفِعَالَ الذَّاتِي لَيْسَ بِذِي مَاهِيَّةٍ وَلَيْسَ عَرَضًا اِصْطِلَاحِيًّا، بَلْ هُوَ عَيْنُ الْقَبُولِ وَالْوُجْدَانِ وَالشُّهُودِ وَالرُّؤْيَةِ وَالْمَالِكِيَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ. فَبَطَلَتِ الْمَقُولَتَانِ الْفَلْسَفِينَانِ. چنان که می دانی، فعل یا انفعال ذاتی دارای ماهیت نیست و عرض اصطلاحی هم نیست، بلکه عین پذیرش، یافتن، شهود، رؤیت و مالکیت واقعی است. بنابراین دو مقوله فلسفی باطل می شوند. نَعَمْ؛ إِنَّ الْمَاهِيَّةَ تَمْلِكُ نُورَ مَاهِيَّةٍ أَشْرَفَ بِحَقِيقَةِ الْمَالِكِيَّةِ وَتَقْبَلُهُ وَتَنْفَعِلُ بِهِ. فَمَاهِيَّةُ الْحَرَارَةِ تَنْفَعِلُ بِوُجُودِ النَّارِ وَتَقْبَلُهُ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى، فَتَصِيرُ الْحَرَارَةُ حَقِيقَةً مَوْجُودَةٌ. وَقَدْ لَا يَأْذَنُ فِي الْقُبُولِ، فَلَا تَصِيرُ الْحَرَارَةُ حَقِيقَةً مَوْجُودَةً، وَتَكُونُ النَّارُ مَوْجُودَةً بِلاَ حَرَارَةٍ. وَهَذِهِ الْفَيَّاضِيَّةُ مِنْ جَانِبِ النَّارِ تَرْجِعُ إِلَى اِنْفِعَالِ مَاهِيَّةِ الحَرَارَةِ بِوُجُودِ النَّارِ. وَهَذَا الإنْفِعَالُ لَيْسَ مَقُولِيًّا مَعْقُولِيًّا. بله؛ ماهیت به طور حقیقی نور ماهیتی اشرف را مالک می شود، آن را می پذیرد و از آن تأثیر می پذیرد. به همین صورت، ماهیت حرارت به وجود آتش اثر می پذیرد و آن را به اذن خداوند متعال می پذیرد، پس حرارت به حقیقت موجودی تبدیل می شود و ممکن است که این پذیرش اذن داده نشود پس حرارت به حقیقت موجودی تبدیل نمی شود و آتش بدون حرارت وجود دارد. این فیاضیت از سوی آتش به تأثیر پذیری ماهیت حرارت از وجود آتش باز می گردد. و این تأثیر پذیری معقول استدلال پذیر نیست.

فَإِذَا عَرَفْتَ بُطْلَانَ الْمَقُولَتَيْنِ وَعَدَمَ مِصْدَاقٍ لَهُمَا، تَعْرِفُ أَنَّ كُنْهَ أَفْعَالِ الْفَوَاعِلِ الْإِمْكَانِيَّةِ يَرْجِعُ إِلَى أَمْرين: أَحَدُهُمَا: الْفِعْلُ الذَّاتِيُّ الَّذِي لَا مَاهِيَّةَ لَهُ. وَهُوَ إِنَّمَا يَكُونُ فِي الْفَوَاعِلِ الْمُخْتَارِينَ الْقَادِرِينَ فَقَطْ. وَهُوَ عِبَارَةٌ عَنْ التَّوَجُهِ وَالشُّهُودِ وَالرُّؤْيَةِ وَالْوُجْدَانِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْعِبَارَاتِ. وَثَانِيَهُمَا: الْإِنْفِعَالُ النَّاتِيُّ الَّذِي لَيْسَ لَهُ مَاهِيَّةٌ أَيْضًا. وَهُوَ عِبَارَةٌ عَنْ قُبُولِ الْمَاهِيَّةِ وُجُودَ الْمَاهِيَّةِ الْأَشْرَفِ وَوُجْدَانِهَا إِيَّاهُ وَمَالِكِيَّتِهَا لَهُ، إِمَّا عَنْ احْتِيَارِ الْفَاعِلِ وَقُدْرَتِهِ كَما فِي الْمُنْفَعِلَاتِ عَنْ الْفَوَاعِلِ الْمُخْتَارِينَ الْقَادِرِينَ أَوْ لَا عَنْ احْتِيَارِهِ وَقُدْرَتِهِ، بَلْ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى كَما فِي الْمُنْفَعِلَاتِ عَنْ الْفَوَاعِلِ غَيْرِ الْمُخْتَارِينَ. پس وقتی که بطلان این دو مقوله و عدم وجود مصداق برای آنها را درک کردی، می فهمی که حقیقت افعال فواعل ممكن، به دو امر بازمی گردد: يكي: فعل ذاتی که ماهیتی ندارد و این تنها در فواعل مختار و قادر وجود دارد. این فعل به معنای توجه، شهود، رؤيت، وجدان و دیگر تعبیرات مشابه است. دیگری: انفعال ذاتی که آن نیز ماهیتی ندارد. این انفعال به معنای پذیرش ماهیت برای وجود ماهیت اشرف، یافتن آن و مالکیت آن است، یا از روی اختیار و قدرت فاعل (همان طور که در منفعلات از فواعل مختار و قادر دیده می شود یا بدون اختیار و قدرت فاعل بلکه به اذن خداوند متعال همان طور که در منفعلات از فواعل غیر مختار دیده می شود .) فَعَلَى هَذِهِ الْمُقَدِّمَاتِ نَقُولُ: إِنَّ أَوَّلَ مَاهِيَّةٍ تَقْبَلُ الْوُجُودَ وَتَنْفَعِلُ بِهِ، مَاهِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ الَّتِي تَنْفَعِلُ بِنُورِ اللَّهِ وَتَمْلِكُهُ وَتَحِدُهُ بِهَذَا النُّورِ، بِنَفْسِهِ، فَتَصِيرُ حَقِيقَةً مَوْجُودَةً. وَلَا حِجَابَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ اللَّهِ أَبَدًا، إِلَّا نَفْسُهُ الْمُقَدَّسَةُ. ثُمَّ تَنْفَعِلُ سَائِرُ الْمَاهِيَّاتِ عَنْ نُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ، أَوْ عَنْ نُورٍ نُورِهِ وَشُعَاع شُعَاعِهِ بِوَسَطٍ وَاحِدٍ أَوْ وَسَائِط مُتَعَدِّدَةٍ، إِلَى أَنْ يَنْتَهِيَ أَمْرُ الخَلْقَةِ وَالْمَالِكِيَّةِ إِلَى أَحْسِ الْأَعْرَاضِ. فَتَقْبَلُ مَاهِيَّةُ الْعَرَضِ وُجُودَ الْجَوْهَرِ الْمَوْجُودِ وَتَنْفَعِلُ بِهِ وَتَمْلِكُهُ مَالِكِيَّة وَاقِعِيَّةً حَقِيقِيَّةٌ مُصَحِحَةٌ لِلْغَيْرِيَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ، وَلَكِنْ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى وَرِضَائِهِ وَاحْتِيَارِهِ عَلَى قَدْرِ مَا يَشَاءُ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى. وَقَدْ تَنْفَعِلُ مَاهِيَّةٌ عَرَضٍ عَنْ عَرَضٍ مَوْجُودٍ آخَرَ، (94 فَتَأْخُذُ مِنْ وُجُودِهِ بِإِذْنِ اللهِ ، وَهَكَذَا إِلَى مَقُولَةِ الْإِضَافَةِ.) بر اساس این مقدمات میگوییم: اولین ماهیتی که وجود را می پذیرد و از آن تأثیر می پذیرد ماهیت صادر اول است که از نور خداوند تأثیر می پذیرد، آن را مالک می شود و از طریق این نور آن را می یابد نه به ذات خود بدین ترتیب به یک حقیقت موجود تبدیل می شود. و هیچ حجابی میان او و خدا وجود ندارد، جز ذات مقدس خودش. سپس سایر ماهیات از نور صادر اول یا

از نور نور او و شعاع شعاع او با یک واسطه یا واسطه های متعدد، تأثیر می پذیرند تا اینکه امر خلقت و مالکیت به پایین ترین مرتبه عرضها ختم می شود در این حالت ماهیت عرض وجود جوهر موجود را می پذیرد و از آن تأثیر می پذیرد و آن را به صورت مالکیتی واقعی و حقیقی به دست می آورد که اصلاح کننده غیریت واقعی است، ولی این امر تنها به اذن، رضایت و اختیار خداوند متعال به همان میزانی که او بخواهد، صورت می گیرد. ممکن است ماهیت یک عرض از عرض موجود دیگری تأثیر پذیرد و از وجود آن بهره گیرد، و این روند تا مقوله اضافه ادامه می یابد. ## مقدار واحد مالکیت ماهیات باذن خدان متعال است وَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّ تَحْدِيدَ الْمَالِكِيَّةِ وَالْوَاحِدِيَّةِ إِنَّمَا هُوَ بِالْعَرَضِ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى. فَقَدْ يَزِيدُ وَقَدْ يَنْقُصُ، وَقَدْ يَأْذَنُ وَقَدْ يَمْنَعُ. فَلَهُ أَنْ يُعْطِيَ بِأَيَّةِ مَاهِيَّةٍ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ حَتَّى مَاهِيَّةِ الْحَيَوَانَاتِ، بَلِ الْجَمَادَاتِ كَمَالَاتٍ عَدِيدَةً غَيْرَ مُتَنَاهِيَةٍ. پیش تر دانستی که تعیین مالکیت و یافتن به صورت عرضی و به اذن خداوند متعال است. ممکن است افزایش یابد یا کاهش یابد، ممکن است اجازه داده شود یا منع گردد. خداوند می تواند به هر ماهیتی از ماهيتها - حتى ماهيت حيوانات و حتى جمادات - کمالات بسیاری ببخشد که بی پایان هستند. وَذَلِكَ بِأَنْ يَأْذَنَ أَنْ تَأْخُذَ مَاهِيَّةُ الْفَرَسِ مَثَلًا مِنْ وُجُودِ النَّي أَوْ وَليَ مِنَ الْأَوْلِيَاءِ، وَتَحِدَهُ وَتَمْلِكَهُ مِقْدَارًا شَدِيدًا مِنَ الْوُجْدَانِ وَتَمْلِكُ مِلْكِيَّة شَدِيدَةٌ. وَذَلِكَ بِأَنْ تَقْبَلَ مِنْ وُجُودِهِ وَعِلْمِهِ وَحَيَاتِهِ وَقُدْرَتِهِ وَشُعُورِهِ وَبِرَه وَرَحْمَتِهِ وَغَيْرِ ذَلِكَ إِلَى مَا لَا يَتَنَاهَى عَدَّةً وَشِدَّةٌ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى. این بدین معناست که خداوند اجازه دهد ماهیت اسب مثلاً از وجود پیامبر یا ب مثلاً از وجود پیامبر یا یکی از اولیا تأثیر بپذیرد، آن را بیابد و مالک آن شود به اندازه ای شدید از وجدان و مالکیت این تأثیر پذیری می تواند شامل وجود، علم، حیات، قدرت، شعور، نیکی رحمت و دیگر کمالات باشد به نحوی که در تعداد و شدت بی پایان باشد و همه این ها به اذن خداوند متعال است. فَهَذَا الْأَمْرُ مُمْكِنْ لَيْسَ بِمُسْتَحِيلٍ. إِذِ الْمَاهِيَّةُ حَيْثُ ذَاتُهَا الْإِنْفِعَالُ وَالْقُبُولُ. وَالتَّحْدِيدَاتُ فِي الْمَالِكِيَّةِ وَالْوَاحِدِيَّةِ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى . وَقَدْ وَرَدَ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ قَضَايَا عَدِيدَةٌ فِي عِلْمٍ بَعْضِ الْحَيَوَانَاتِ كَهْدْهُدٍ وَالنَّمْلَةِ وَشُعُورِهِ وَبِرِهِ وَرَحْمَتِهِ، بَلْ وَفِي عِلْمٍ بَعْضِ الْجَمَادَاتِ. وَذَلِكَ وَاضِحٌ لِمَنْ رَاجَعَ الشَّرِيعَةَ، كَمَا فِي قِصَّةِ مِنبَرِ النَّبيِ (صلى الله عليه و آله وسلم وَمَسْجِدِ الْحَنَّانَةِ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ.) این موضوع ممکن است و محال نیست زیرا ماهیت ذاتاً پذیرش و تأثیر پذیری دارد. تعیین حدود مالکیت و یافتن نیز به اذن خداوند متعال صورت میگیرد. در قرآن و سنت نیز موارد بسیاری در مورد علم برخی حیوانات مانند هدهد و مورچه و احساس نیکی و رحمت آنها آمده است، بلکه حتی در مورد علم برخی جمادات نیز. این

امر برای کسی که شریعت را مطالعه کند واضح است، مانند داستان منبر پیامبر (صلى الله عليه و آله وسلم و مسجد حنانه برای امير المؤمنين (صلوات اللّه عليه) .) وَالْغَرَضُ: إِنَّ مِقْدَارَ الْمَالِكِيَّةِ وَتَحْدِيدَهَا مِنْ حَيْثُ عَدَّةِ الْكَمَالَاتِ وَمِنْ حَيْثُ شِدَّةٍ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهَا، إِنَّمَا هُوَ بِإِذْنِ اللهِ ، كَمَا أَنَّ أَصْلَ مَالِكِيَّتِهَا بِإِذْنِهِ تَعَالَى أَيْضًا. و هدف این است که میزان مالکیت و حدود آن چه از نظر تعداد کمالات و چه از نظر شدت هر یک از آنها، تنها به اذن خداوند است، همان طور که اصل مالکیت آنها نیز به اذن اوست. فَقَدْ يَأْذَنُ فِي أَنْ يَمْلِكَ مَاهِيَّةُ الْإِسْهَالِ مِنْ وُجُودِ سَقْمُونِيَا مَثَلًا، فَحِينَئِذٍ يُؤَثِرُ السَّقْمُونِيَا الْإِسْهَالَ وَيَفِيضُهُ وَيَفْعَلُهُ. وَمَعْنَى فَاعِلِيَّتِهِ هُوَ انْفِعَالُ مَاهِيَّةِ الْإِسْهَالِ مِنْهُ، إِذْ قَدْ ذَكَرْنَا سَابِقَا أَنَّ كُلَّ مَا يُشَارُ إِلَيْهِ بِوَجْهِ مِنَ الْإِشَارَاتِ، وَلَوْ بِالْإِشَارَة الْمَفْهُومِيَّةِ، فَلَهُ مَاهِيَّةٌ. پس ممکن است خداوند اجازه دهد که ماهیت اسهال از وجود سقمونیا تأثیر بپذیرد. در این صورت، سقمونیا اسهال را ایجاد میکند آن را افاضه میکند و به وجود می آورد و معنای فاعلیت آن انفعال ماهیت اسهال از سقمونیاست. چنان که پیش تر گفتیم، هر آنچه به نحوی از انحاء مورد اشاره قرار گیرد، حتی اگر به صورت مفهومی باشد، برای آن ماهیتی وجود دارد. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى : إِنَّ كُلَّ مَا كَانَ لَهُ مَفْهُومٌ، فَلَهُ مَاهِيَّةٌ، حَتَّى الْحُدُودُ وَالتَّعَيُّنَاتُ أَوِ النِّسَبُ. وَذَكَرْنَا أَيْضًا: إِنَّ الْفَاعِلِيَّةَ فِي كُلِ الْفَوَاعِلِ تَرْجِعُ إِلَى انْفِعَالِ الْمَاهِيَّةِ الْأَحْسِ مِنْ وُجُودِ هَذَا الْفَاعِلِ، إِمَّا بِإِذْنِهِ أَوْ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى. به عبارت دیگر هر چیزی که مفهومی داشته باشد دارای ماهیت است حتی حدود، تعینات و نسبتها. همچنین گفتیم که فاعلیت در همه فواعل به انفعال ماهیت پایین تر از وجود آن فاعل بازمی گردد، خواه به اذن خودش یا به اذن خداوند متعال. وَقَدْ لَا يَأْذَنُ في هَذَا الثَّمَلُكِ وَالْإِنْفِعَالِ، فَلَا يُسَهَلُ السَّقْمُونِيَا إِذْ لَا يَقَعُ شَيْءٌ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَّمَاءِ إِلَّا بِسَبْعَةٍ، مِنْهَا إِذْنُ اللَّهِ تَعَالَى كَمَا بَيَّنَّاهُ مُفَصَّلًا فِي مَبَاحِثِ الْقَضَاءِ وَالْقَدَرِ. و ممكن است که خداوند در این مالکیت و انفعال اجازه ندهد در این صورت سقمونیا اثر گذار نخواهد بود. زیرا هیچ چیزی در زمین و آسمان رخ نمی دهد مگر با هفت شرط که یکی از آنها اذن خداوند متعال است، همان طور که آن را در مباحث قضا و قدر به تفصیل بیان کرده ایم.

فَتَلَحَّصَ مِنْ جَمِيعِ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ : إِنَّ لِلْمَالِكِيَّةِ وَاقِعِيَّةً، وَلِلْوَاحِدِيَّةِ أَيْضًا وَاقِعِيَّةً. وَإِنَّ حَيْثُ الْمَالِكِيَّةِ وَإِنْ كَانَتْ غَيْرَ حَيْثِ الْوَاحِدِيَّةِ بِلِأَنَّ فِي الْمَالِكِيَّةِ عِنَايَةً زَائِدَةً، وَحِفْظُ الْخَيْثِيَّاتِ مِنَ الْوَاجِبَاتِ الَّتِي لَا مَنَاصَ مِنْهَا إِلَّا أَنَّ وَاقِعِيَّةَ الْمَالِكِيَّةِ بِعَيْنِ وَاقِعِيَّةِ الْوَاجِدِيَّةِ. فَتَحَقُّقُ هَذَا الخَيْثِ بِعَيْنِ تَحَقق ذَلِكَ الْحَيْثِ. نتیجه تمامی این مطالب این است که مالکیت واقعیت دارد و یافتن نیز واقعیت دارد و اگرچه جهت مالکیت با جهت یافتن متفاوت است - زیرا در مالکیت عنایت بیشتری وجود دارد و حفظ حیثیات از الزامات اجتناب ناپذیر است - اما واقعیت مالکیت همان واقعیت یافتن است. تحقق این جهت همان تحقق آن جهت است. فَالْمَاهِيَّاتُ مَتَى انْفَعَلَتْ وَقَبِلَتْ نُورَ اللهِ أَوْ نُورَ الْوِلَايَةِ تَصِيرُ لأَجْلِ وَاقِعِيَّةِ هَذَا الْإِنْفِعَالِ أُمُورًا حَقِيقِيَّةٌ، أَيْ تَصِيرُ حَقَائِقَ وَلِأَجْلِ وَاقِعِيَّةِ وَاحِدِيَّتِهَا، تَصِيرُ مَوْجُودَةٌ. فَالْمَاهِيَّاتُ الْمُنْفَعِلَةُ الْوَاحِدَةُ حَقَائِقُ مَوْجُودَةٌ، كَمَا فِي تَعْبِيرِ الرّضَا (علیه السلام . وَالأَجْلِ وَاقِعِيَّةِ مَالِكِيَّتِهَا، تَصِيرُ فَوَاعِلَ مُمَلكَةٌ، إمَّا بِإِذْنِهَا أَوْ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى.) ماهیتها وقتی که از نور خدا یا نور ولایت تأثیر بپذیرند به دلیل واقعیت این تأثیر پذیری، به امور حقیقی تبدیل می شوند؛ یعنی حقایق می شوند و به دلیل واقعیت یافتن آنها موجود میشوند .بنابراین ماهیت های منفعل و یابنده، حقایق موجود هستند، همان طور که در بیان امام رضا (علیه السلام آمده است. و به دلیل واقعیت مالکیت آنها، به فواعلی تبدیل میشوند که مالکیت دارند چه به اذن خودشان یا به اذن خداوند متعال.) فَبِوَاقِعِيَّةِ الْإِنْفِعَالِ وَالْوُجْدَانِ وَالْمَالِكِيَّةِ تَتَحَقَّقُ عَلَامَاتُ اللَّهِ وَآيَاتُهُ وَصِفَاتُهُ ﴿= نِشَانْدَهَنْدِهَ هَا . لِأَنَّهَا تَصِفُ الْوُجُودَ الْإِهَيَّ مِنْ غَيْرِ مَوْصُوفِيَّةٍ، وَتُشِيرُ إِلَيْهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَصِيرَ هُوَ مُشَارًا إِلَيْهِ كَمَا أَسْلَفْنَا سَابِقًا. فَهَذِهِ الْحَقَائِقُ الْمَوْجُودَةُ هِيَ عَلَامَاتُهُ تَعَالَى وَآيَاتُهُ تَعَالَى وَصِفَاتُهُ تَعَالَى وَمَقَامَاتُهُ، كَمَا فِي التَّوْقِيع الصَّادِرِ عَنْ صَاحِبِ الْعَصْرِ (علیه السلام) .) به دلیل واقعیت انفعال، وجدان و مالکیت، نشانه های خداوند، آیات و صفات او تحقق می یابند (= نشان دهنده ها . زیرا اینها وجود الهی را بدون موصوفیت توصیف می کنند و به او اشاره می کنند بدون اینکه او مشار اليه شود - همان طور که پیش تر بیان شد بنابراین، این حقایق موجود، نشانه ها، آیات و صفات خداوند متعال و مقام های او هستند، همان طور که در توقیع صادره از صاحب العصر (علیه السلام) آمده است.) فَإِذَنْ كُلُّ مَا نَرَاهُ وَنُشَاهِدُهُ فِي دَارِ الْوُجُودِ، فَإِنَّمَا هِيَ حَقَائِقُ مَوْجُودَةٌ (95 مُتَعَيَّنَةٌ مَحْدُودَةٌ بِالْعَرَضِ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى إِذْ لَا يُمْكِنُ أَنْ تَكُونَ هَذِهِ الْحُدُودُ مِنْ قِبَلِ الْمَاهِيَّاتِ. كَيْفَ وَإِنَّ الْمَاهِيَّةَ يَمتَنِعُ أَنْ تُؤَثِرَ فِي الْوُجُودِ وَتُحَدّدَهُ؟! فَإِذَنْ يَكُونُ هَذِهِ الخُدُودُ بِإِذْنِ اللهِ. وَلَيْسَ غَيْرُ اللهِ تَعَالَى شَيْءٌ وَاقِعِيٌّ غَنِيٌّ بِالذَّاتِ، حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُحَدِّدَ وَهُوَ الْمُؤَثِرَ فِي التَّحْدِيدِ وَالتَّعْيِينِ.)

پس هر آنچه در دار وجود می بینیم و مشاهده می کنیم، حقایق موجودی هستند که به صورت عرضی و به اذن خداوند متعال معین و محدود شده اند زیرا این حدود نمی توانند از جانب ماهیت ها باشند. چگونه ممکن است ماهیتی بتواند در وجود تأثیر بگذارد و آن را محدود کند؟! پس این حدود به اذن خداوند است. و غیر از خداوند متعال، هیچ چیز واقعی و غنی بالذات وجود ندارد که بتواند خود تعیین کننده و اثر گذار در حدود و تعین باشد. نَعَمْ؛ إِنَّ الْمَاهِيَّاتِ مُتَمَايِزَةٌ تَمَايُزَا نَوْعِيًّا مَاهَوِيًّا بِنَفْسٍ مَاهِيَّاتِهَا . فَمَا نَرَاهُ وَنُشَاهِدُهُ، كُلُّهَا مُتَعَيَّنَاتٌ مَعْدُودَاتٌ، وَنَفْسُ رُؤْيَتِنَا وَشُهُودُنَا تَحْدُودَةٌ أَيْضًا وَأَمَّا الذَّاتُ الْمُطْلَقَةُ الْغَيْرُ الْمُتَعَيَّنَةِ، أَيْ: نُورُ اللهِ، فَهُوَ لَيْسَ بِمَرَّبِّي وَمُشَاهَدٍ لَنَا إِلَّا بِالشُّهُودِ الْفِطْرِي مِنْ طَرِيقِ «كُنْتُ أَنَا سَمْعَهُ وَبَصَرَهُ <a href="#ref- []. فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَا يُشَاهَدُ بِبَصَرِنَا وَبَصِيرَتِنَا، بَلْ طَرِيقُ شُهُودِهِ طَريقٌ آخَرُ لَا يَحْصُلُ لِأَحَدٍ مِنَ الخَلْقِ إِلَّا إِذَا صَارَ هُوَ تَعَالَى بَصَرَهُ.) بله؛ ماهیات به صورت نوعی و ماهوی با خود ماهیت هایشان متمایز هستند. آنچه می بینیم و مشاهده می کنیم، همه متعین و محدود هستند، و حتی خود دیدن و شهود ما نیز محدود است. اما ذات مطلق غیر متعین، یعنی نور خداوند، قابل دیدن و مشاهده برای ما نیست، مگر با شهود فطری از طریق «من گوش او و چشم او هستم». زیرا خداوند تعالی با چشم و بصیرت ما مشاهده نمی شود بلکه راه شهود او راهی دیگر است که برای هیچ کدام از مخلوقات حاصل نمی شود، مگر آنکه او تعالی چشم آنها شود. وَهَذَا هُوَ التَّعْرِيفُ الْفِطْرِيُّ الَّذِي بِهِ تَتِمُّ الْحَجَّةُ الْإِهَيَّةُ؛ إِذْ قَدْ عَرَفَ نَفْسَهُ لجَمِيعِ الْمُكَلَّفِينَ. وَأَمَّا كَيْفِيَّةُ هَذَا التَّعْرِيفِ، وَأَنَّهُ كَيْفَ يُعَرِفُ نَفْسَهُ، وَكَيْفَ يَجْعَل نَفْسَهُ الْمُقَدَّسَةَ بَصَرًا لِلْعَارِفِ، فَحَيْثُ لَيُبَيِّنُهُ الْأُسْتَاذُ دَامَ ظِلُّهُ فَلِهَذَا لَيْسَ عِنْدَنَا مَا نَكْتُبُهُ وَتُخَرّرُهُ. و این همان تعریف فطری است که با آن حجت الهی کامل می شود؛ زیرا خداوند خود را به همه مکلفین شناسانده است. اما کیفیت این تعریف، اینکه چگونه خود را معرفی می کند و چگونه خود مقدسش را به عنوان چشم عارف قرار می دهد، از آنجا که استاد - دام ظله - آن را بیان نکرده است، چیزی نداریم که بنویسیم و شرح دهیم. وَلْيُعْلَمُ أَنَّ هَذِهِ الحَقَائِقَ الْمَوْجُودَةَ غَيْرُ اللَّهِ بِالحَقِيقَةِ، وَلَكِنْ فَعْلِيَّةُ غَيْرِيَّتِهَا أَيْ تَحَقُّقُ هَذِهِ الْغَيْرِيَّةِ بِاللَّهِ تَعَالَى أَيْضًا لَا بِأَنْفُسِهَا، إِذْ لَيْسَ لَهَا مِنْ قِبَلِ أَنْفُسِهَا وَاقِعِيَّةٌ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ أَبَدًا، بَلْ هِيَ فَاقِرَاتُ الذَّوَاتِ. بدانید که این حقایق موجود در حقیقت غیر از خدا هستند اما تحقق غیریت آنها، یعنی وجود این غیریت، نیز به خداوند بازمی گردد، نه به خودشان. زیرا آنها از جانب خود هیچ گونه واقعیتی، حتی به اندازه ذره ای، ندارند؛ بلکه ذاتاً فقیر هستند.

در هنگام تعریف حق از خودش، نه در مرتبه شهود مخلوقات که ذات خود را - جل جلاله - پوشانده است. پس از شهود حق به حقیقت ایمان با قلبش، او همچنین به نور خداوند تعالی، خلق خود و نفسش را مشاهده می کند، و این غیریت واقعی را میان خود و قیوم خود مییابد و در برابر او واله می شود. فَهَذَا مَا أَرَدْنَاهُ مِنْ شِدَّةِ الْغَيْرِيَّةِ. وَلَيْسَتْ هَذِهِ الصَّدَّةُ في الغَيْرِيَّةِ بِالْمَعْنَى الْأَوَّلِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. این همان چیزی است که از شدت غیریت مراد ما بود و این شدت در غیریت به معنای اول، به هیچ وجه وجود ندارد. وَهَذَا هُوَ مَعْنَى سُيُوحِيَّتِهِ تَعَالَى وَقُدُّوسِيَّتِهِ تَعَالَى فِي جَمِيعِ الْمَقَامَاتِ وَلَدَى جَمِيعِ الْآيَاتِ وَالْعَلَامَاتِ. و این معنای سبوحیت و قدوسیت خداوند تعالی در تمام مقامات و در برابر تمام آیات و نشانه ها است. كَيْفَ وَهَذِهِ الْقُدُّوسِيَّةُ وَالسُّرُّوحِيَّةُ ثَابِتَةٌ لِاسْمِهِ الْأَعْظَمِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ وَالنَّبِيِّ الْخَاتَمِ، بَلْ وَلجَمِيعِ أَسْمَائِهِ الحسنى؟! چگونه ممکن است که این قدوسیت و سبوحیت برای اسم اعظم او، صادر اول و پیامبر خاتم ثابت نباشد، بلکه حتی برای تمام اسمای حسنای او؟! وَلِذَا وَرَدَ الْأَمْرُ بِتَسْبِيحِ أَسْمَائِهِ تَعَالَى :سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى fn[الأعلى (87 / 1](footnote1-page336" id=") []. فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَا يُشَاهَدُ بِبَصَرِنَا وَبَصِيرَتِنَا، بَلْ طَرِيقُ شُهُودِهِ طَريقٌ آخَرُ لَا يَحْصُلُ لِأَحَدٍ مِنَ الخَلْقِ إِلَّا إِذَا صَارَ هُوَ تَعَالَى بَصَرَهُ.) بله؛ ماهیات به صورت نوعی و ماهوی با خود ماهیت هایشان متمایز هستند. آنچه می بینیم و مشاهده می کنیم، همه متعین و محدود هستند، و حتی خود دیدن و شهود ما نیز محدود است. اما ذات مطلق غیر متعین، یعنی نور خداوند، قابل دیدن و مشاهده برای ما نیست، مگر با شهود فطری از طریق «من گوش او و چشم او هستم». زیرا خداوند تعالی با چشم و بصیرت ما مشاهده نمی شود بلکه راه شهود او راهی دیگر است که برای هیچ کدام از مخلوقات حاصل نمی شود، مگر آنکه او تعالی چشم آنها شود. وَهَذَا هُوَ التَّعْرِيفُ الْفِطْرِيُّ الَّذِي بِهِ تَتِمُّ الْحَجَّةُ الْإِهَيَّةُ؛ إِذْ قَدْ عَرَفَ نَفْسَهُ لجَمِيعِ الْمُكَلَّفِينَ. وَأَمَّا كَيْفِيَّةُ هَذَا التَّعْرِيفِ، وَأَنَّهُ كَيْفَ يُعَرِفُ نَفْسَهُ، وَكَيْفَ يَجْعَل نَفْسَهُ الْمُقَدَّسَةَ بَصَرًا لِلْعَارِفِ، فَحَيْثُ لَيُبَيِّنُهُ الْأُسْتَاذُ دَامَ ظِلُّهُ فَلِهَذَا لَيْسَ عِنْدَنَا مَا نَكْتُبُهُ وَتُخَرّرُهُ. و این همان تعریف فطری است که با آن حجت الهی کامل می شود؛ زیرا خداوند خود را به همه مکلفین شناسانده است. اما کیفیت این تعریف، اینکه چگونه خود را معرفی می کند و چگونه خود مقدسش را به عنوان چشم عارف قرار می دهد، از آنجا که استاد - دام ظله - آن را بیان نکرده است، چیزی نداریم که بنویسیم و شرح دهیم. وَلْيُعْلَمُ أَنَّ هَذِهِ الحَقَائِقَ الْمَوْجُودَةَ غَيْرُ اللَّهِ بِالحَقِيقَةِ، وَلَكِنْ فَعْلِيَّةُ غَيْرِيَّتِهَا أَيْ تَحَقُّقُ هَذِهِ الْغَيْرِيَّةِ بِاللَّهِ تَعَالَى أَيْضًا لَا بِأَنْفُسِهَا، إِذْ لَيْسَ لَهَا مِنْ قِبَلِ أَنْفُسِهَا وَاقِعِيَّةٌ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ أَبَدًا، بَلْ هِيَ فَاقِرَاتُ الذَّوَاتِ. بدانید که این حقایق موجود در حقیقت غیر از خدا هستند اما تحقق غیریت آنها، یعنی وجود این غیریت، نیز به خداوند بازمی گردد، نه به خودشان. زیرا آنها از جانب خود هیچ گونه واقعیتی، حتی به اندازه ذره ای، ندارند؛ بلکه ذاتاً فقیر هستند.

در هنگام تعریف حق از خودش، نه در مرتبه شهود مخلوقات که ذات خود را - جل جلاله - پوشانده است. پس از شهود حق به حقیقت ایمان با قلبش، او همچنین به نور خداوند تعالی، خلق خود و نفسش را مشاهده می کند، و این غیریت واقعی را میان خود و قیوم خود مییابد و در برابر او واله می شود. فَهَذَا مَا أَرَدْنَاهُ مِنْ شِدَّةِ الْغَيْرِيَّةِ. وَلَيْسَتْ هَذِهِ الصَّدَّةُ في الغَيْرِيَّةِ بِالْمَعْنَى الْأَوَّلِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. این همان چیزی است که از شدت غیریت مراد ما بود و این شدت در غیریت به معنای اول، به هیچ وجه وجود ندارد. وَهَذَا هُوَ مَعْنَى سُيُوحِيَّتِهِ تَعَالَى وَقُدُّوسِيَّتِهِ تَعَالَى فِي جَمِيعِ الْمَقَامَاتِ وَلَدَى جَمِيعِ الْآيَاتِ وَالْعَلَامَاتِ. و این معنای سبوحیت و قدوسیت خداوند تعالی در تمام مقامات و در برابر تمام آیات و نشانه ها است. كَيْفَ وَهَذِهِ الْقُدُّوسِيَّةُ وَالسُّرُّوحِيَّةُ ثَابِتَةٌ لِاسْمِهِ الْأَعْظَمِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ وَالنَّبِيِّ الْخَاتَمِ، بَلْ وَلجَمِيعِ أَسْمَائِهِ الحسنى؟! چگونه ممکن است که این قدوسیت و سبوحیت برای اسم اعظم او، صادر اول و پیامبر خاتم ثابت نباشد، بلکه حتی برای تمام اسمای حسنای او؟! وَلِذَا وَرَدَ الْأَمْرُ بِتَسْبِيحِ أَسْمَائِهِ تَعَالَى :سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى fn[الأعلى (87 / 1](footnote1-page336" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) []. فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَا يُشَاهَدُ بِبَصَرِنَا وَبَصِيرَتِنَا، بَلْ طَرِيقُ شُهُودِهِ طَريقٌ آخَرُ لَا يَحْصُلُ لِأَحَدٍ مِنَ الخَلْقِ إِلَّا إِذَا صَارَ هُوَ تَعَالَى بَصَرَهُ.) بله؛ ماهیات به صورت نوعی و ماهوی با خود ماهیت هایشان متمایز هستند. آنچه می بینیم و مشاهده می کنیم، همه متعین و محدود هستند، و حتی خود دیدن و شهود ما نیز محدود است. اما ذات مطلق غیر متعین، یعنی نور خداوند، قابل دیدن و مشاهده برای ما نیست، مگر با شهود فطری از طریق «من گوش او و چشم او هستم». زیرا خداوند تعالی با چشم و بصیرت ما مشاهده نمی شود بلکه راه شهود او راهی دیگر است که برای هیچ کدام از مخلوقات حاصل نمی شود، مگر آنکه او تعالی چشم آنها شود. وَهَذَا هُوَ التَّعْرِيفُ الْفِطْرِيُّ الَّذِي بِهِ تَتِمُّ الْحَجَّةُ الْإِهَيَّةُ؛ إِذْ قَدْ عَرَفَ نَفْسَهُ لجَمِيعِ الْمُكَلَّفِينَ. وَأَمَّا كَيْفِيَّةُ هَذَا التَّعْرِيفِ، وَأَنَّهُ كَيْفَ يُعَرِفُ نَفْسَهُ، وَكَيْفَ يَجْعَل نَفْسَهُ الْمُقَدَّسَةَ بَصَرًا لِلْعَارِفِ، فَحَيْثُ لَيُبَيِّنُهُ الْأُسْتَاذُ دَامَ ظِلُّهُ فَلِهَذَا لَيْسَ عِنْدَنَا مَا نَكْتُبُهُ وَتُخَرّرُهُ. و این همان تعریف فطری است که با آن حجت الهی کامل می شود؛ زیرا خداوند خود را به همه مکلفین شناسانده است. اما کیفیت این تعریف، اینکه چگونه خود را معرفی می کند و چگونه خود مقدسش را به عنوان چشم عارف قرار می دهد، از آنجا که استاد - دام ظله - آن را بیان نکرده است، چیزی نداریم که بنویسیم و شرح دهیم. وَلْيُعْلَمُ أَنَّ هَذِهِ الحَقَائِقَ الْمَوْجُودَةَ غَيْرُ اللَّهِ بِالحَقِيقَةِ، وَلَكِنْ فَعْلِيَّةُ غَيْرِيَّتِهَا أَيْ تَحَقُّقُ هَذِهِ الْغَيْرِيَّةِ بِاللَّهِ تَعَالَى أَيْضًا لَا بِأَنْفُسِهَا، إِذْ لَيْسَ لَهَا مِنْ قِبَلِ أَنْفُسِهَا وَاقِعِيَّةٌ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ أَبَدًا، بَلْ هِيَ فَاقِرَاتُ الذَّوَاتِ. بدانید که این حقایق موجود در حقیقت غیر از خدا هستند اما تحقق غیریت آنها، یعنی وجود این غیریت، نیز به خداوند بازمی گردد، نه به خودشان. زیرا آنها از جانب خود هیچ گونه واقعیتی، حتی به اندازه ذره ای، ندارند؛ بلکه ذاتاً فقیر هستند.

در هنگام تعریف حق از خودش، نه در مرتبه شهود مخلوقات که ذات خود را - جل جلاله - پوشانده است. پس از شهود حق به حقیقت ایمان با قلبش، او همچنین به نور خداوند تعالی، خلق خود و نفسش را مشاهده می کند، و این غیریت واقعی را میان خود و قیوم خود مییابد و در برابر او واله می شود. فَهَذَا مَا أَرَدْنَاهُ مِنْ شِدَّةِ الْغَيْرِيَّةِ. وَلَيْسَتْ هَذِهِ الصَّدَّةُ في الغَيْرِيَّةِ بِالْمَعْنَى الْأَوَّلِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. این همان چیزی است که از شدت غیریت مراد ما بود و این شدت در غیریت به معنای اول، به هیچ وجه وجود ندارد. وَهَذَا هُوَ مَعْنَى سُيُوحِيَّتِهِ تَعَالَى وَقُدُّوسِيَّتِهِ تَعَالَى فِي جَمِيعِ الْمَقَامَاتِ وَلَدَى جَمِيعِ الْآيَاتِ وَالْعَلَامَاتِ. و این معنای سبوحیت و قدوسیت خداوند تعالی در تمام مقامات و در برابر تمام آیات و نشانه ها است. كَيْفَ وَهَذِهِ الْقُدُّوسِيَّةُ وَالسُّرُّوحِيَّةُ ثَابِتَةٌ لِاسْمِهِ الْأَعْظَمِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ وَالنَّبِيِّ الْخَاتَمِ، بَلْ وَلجَمِيعِ أَسْمَائِهِ الحسنى؟! چگونه ممکن است که این قدوسیت و سبوحیت برای اسم اعظم او، صادر اول و پیامبر خاتم ثابت نباشد، بلکه حتی برای تمام اسمای حسنای او؟! وَلِذَا وَرَدَ الْأَمْرُ بِتَسْبِيحِ أَسْمَائِهِ تَعَالَى :سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى fn[الأعلى (87 / 1](footnote1-page336" style="color:#3b82f6;" id="ref-) []. فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَا يُشَاهَدُ بِبَصَرِنَا وَبَصِيرَتِنَا، بَلْ طَرِيقُ شُهُودِهِ طَريقٌ آخَرُ لَا يَحْصُلُ لِأَحَدٍ مِنَ الخَلْقِ إِلَّا إِذَا صَارَ هُوَ تَعَالَى بَصَرَهُ.) بله؛ ماهیات به صورت نوعی و ماهوی با خود ماهیت هایشان متمایز هستند. آنچه می بینیم و مشاهده می کنیم، همه متعین و محدود هستند، و حتی خود دیدن و شهود ما نیز محدود است. اما ذات مطلق غیر متعین، یعنی نور خداوند، قابل دیدن و مشاهده برای ما نیست، مگر با شهود فطری از طریق «من گوش او و چشم او هستم». زیرا خداوند تعالی با چشم و بصیرت ما مشاهده نمی شود بلکه راه شهود او راهی دیگر است که برای هیچ کدام از مخلوقات حاصل نمی شود، مگر آنکه او تعالی چشم آنها شود. وَهَذَا هُوَ التَّعْرِيفُ الْفِطْرِيُّ الَّذِي بِهِ تَتِمُّ الْحَجَّةُ الْإِهَيَّةُ؛ إِذْ قَدْ عَرَفَ نَفْسَهُ لجَمِيعِ الْمُكَلَّفِينَ. وَأَمَّا كَيْفِيَّةُ هَذَا التَّعْرِيفِ، وَأَنَّهُ كَيْفَ يُعَرِفُ نَفْسَهُ، وَكَيْفَ يَجْعَل نَفْسَهُ الْمُقَدَّسَةَ بَصَرًا لِلْعَارِفِ، فَحَيْثُ لَيُبَيِّنُهُ الْأُسْتَاذُ دَامَ ظِلُّهُ فَلِهَذَا لَيْسَ عِنْدَنَا مَا نَكْتُبُهُ وَتُخَرّرُهُ. و این همان تعریف فطری است که با آن حجت الهی کامل می شود؛ زیرا خداوند خود را به همه مکلفین شناسانده است. اما کیفیت این تعریف، اینکه چگونه خود را معرفی می کند و چگونه خود مقدسش را به عنوان چشم عارف قرار می دهد، از آنجا که استاد - دام ظله - آن را بیان نکرده است، چیزی نداریم که بنویسیم و شرح دهیم. وَلْيُعْلَمُ أَنَّ هَذِهِ الحَقَائِقَ الْمَوْجُودَةَ غَيْرُ اللَّهِ بِالحَقِيقَةِ، وَلَكِنْ فَعْلِيَّةُ غَيْرِيَّتِهَا أَيْ تَحَقُّقُ هَذِهِ الْغَيْرِيَّةِ بِاللَّهِ تَعَالَى أَيْضًا لَا بِأَنْفُسِهَا، إِذْ لَيْسَ لَهَا مِنْ قِبَلِ أَنْفُسِهَا وَاقِعِيَّةٌ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ أَبَدًا، بَلْ هِيَ فَاقِرَاتُ الذَّوَاتِ. بدانید که این حقایق موجود در حقیقت غیر از خدا هستند اما تحقق غیریت آنها، یعنی وجود این غیریت، نیز به خداوند بازمی گردد، نه به خودشان. زیرا آنها از جانب خود هیچ گونه واقعیتی، حتی به اندازه ذره ای، ندارند؛ بلکه ذاتاً فقیر هستند.

فَإِنَّ مَالِكِيَّتَهَا لِلْوُجُودِ أَوْ لِنُورِ الْوِلَايَةِ لَيْسَتْ بِأَنْفُسِهَا، بَلْ بِاللَّهِ تَعَالَى أَوْ بِالْوَلِيِّ. فَإِذَنْ كَيْفَ يُمْكِنُ أَنْ تَكُونَ فَعْلِيَّةُ الْغَيْرِيَّةِ بِأَنْفُسِهَا؟! إِذْ بِالْمَالِكِيَّةِ يَتَحَقَّقُ الْغَيْرِيَّةُ. زیرا مالکیت آنها نسبت به وجود یا نور ولایت به خودشان بازنمی گردد بلکه به خداوند متعال یا به ولی وابسته است. پس چگونه ممکن است تحقق غیریت به خود آنها نسبت داده شود؟ زیرا غیریت از طریق مالکیت تحقق می یابد. وَالْمَالِكِيَّةُ إِنَّمَا هِيَ بِاللهِ تَعَالَى لَا بِأَنْفُسِهَا. فَالْغَيْرِيَّةُ أَيْضًا بِهِ تَعَالَى فَسُبْحَانَهُ تَعَالَى مِنْ قُدُّوس قَادِرٍ خَلَقَ الْأَغْيَارَ بِالْحَقِيقَةِ مَعَ كَوْنِهِ تَعَالَى بِنَفْسِهِ مُحَقِّقًا لِغَيْرِيَّتِهَا. و مالکیت تنها به اذن خداوند متعال است نه به خودشان بنابراین غیریت نیز به خداوند وابسته است. پس منزه است خداوند متعال آن مقدس و توانا، که اغیار را در حقیقت خلق کرد در حالی که خودش محقق غیریت آنها است. فَهُوَ مُحَقِّقُ غَيْرِيَّةِ هَذِهِ الْأَغْيَارِ، وَبِهِ تَعَالَى غَيْرِيَّتُهَا في عَيْنٍ عَدَمِ تَحْدِيدٍ فِي ذَاتِهِ الْمُقَدَّسَةِ. او محقق غیریت این اغیار است و غیریت آنها به واسطه او تحقق می یابد، در حالی که هیچ محدودیتی در ذات مقدس او وجود ندارد. فَهَذِهِ هِيَ الْأُلُوهِيَّةُ الَّتي يَتَوَلَّهُ فِيهَا الخَلْقُ ؛ إِذْ يَرَوْنَ أَنَّهُمْ غَيْرُ اللَّهِ حَقِيقَةٌ، وَيَرَوْنَ أَنَّ غَيْرِيَّتَهُمْ لَهُ تَعَالَى بِهِ تَعَالَى أَيْضًا لا بأَنْفُسِهِمْ، وَيَرَوْنَ أَنَّهُ تَعَالَى وَيَتَنَزَّلُ وَيَتَعَيَّنْ وَلَيَتَحَدَّدْ وَيَخْلُ مِنْهُ مَكَانٌ وَثَمَّ يَتَحَقَّقَ فِي قِبَالِهِ وَحِذَائِهِ شَيْءٌ عَلَى مُسْتَقِل أَبَدًا. این همان الوهیت است که مخلوقات در آن واله میشوند؛ زیرا می بینند که آنها حقیقتاً غیر از خدا هستند و غيريتشان نسبت به او نیز به واسطه اوست نه به خودشان و می بینند که او تعالی نه نزول کرده، نه تعین یافته، نه محدود شده، و نه مکانی از او خالی است و نه چیزی در برابر یا مقابل او غنی و مستقل است. فَهُوَ تَعَالَى لَيْسَ غَيْرَهُ، وَمَعَ ذَلِكَ خَلَقَ الْأَغْيَارَ بِحَقِيقَةِ الْغَيْرِيَّةِ الَّتِي مُقَوَمُهَا وَمُحَقِّقُهَا هُوَ اللَّهُ تَعَالَى. او تعالی چیزی جز خودش نیست، و با این حال، اغیار را با حقیقت غیریتی خلق کرده است که مقوم و محقق آن، خداوند متعال است.

فَإِنَّ مَالِكِيَّتَهَا لِلْوُجُودِ أَوْ لِنُورِ الْوِلَايَةِ لَيْسَتْ بِأَنْفُسِهَا، بَلْ بِاللَّهِ تَعَالَى أَوْ بِالْوَلِيِّ. فَإِذَنْ كَيْفَ يُمْكِنُ أَنْ تَكُونَ فَعْلِيَّةُ الْغَيْرِيَّةِ بِأَنْفُسِهَا؟! إِذْ بِالْمَالِكِيَّةِ يَتَحَقَّقُ الْغَيْرِيَّةُ. زیرا مالکیت آنها نسبت به وجود یا نور ولایت به خودشان بازنمی گردد بلکه به خداوند متعال یا به ولی وابسته است. پس چگونه ممکن است تحقق غیریت به خود آنها نسبت داده شود؟ زیرا غیریت از طریق مالکیت تحقق می یابد. وَالْمَالِكِيَّةُ إِنَّمَا هِيَ بِاللهِ تَعَالَى لَا بِأَنْفُسِهَا. فَالْغَيْرِيَّةُ أَيْضًا بِهِ تَعَالَى فَسُبْحَانَهُ تَعَالَى مِنْ قُدُّوس قَادِرٍ خَلَقَ الْأَغْيَارَ بِالْحَقِيقَةِ مَعَ كَوْنِهِ تَعَالَى بِنَفْسِهِ مُحَقِّقًا لِغَيْرِيَّتِهَا. و مالکیت تنها به اذن خداوند متعال است نه به خودشان بنابراین غیریت نیز به خداوند وابسته است. پس منزه است خداوند متعال آن مقدس و توانا، که اغیار را در حقیقت خلق کرد در حالی که خودش محقق غیریت آنها است. فَهُوَ مُحَقِّقُ غَيْرِيَّةِ هَذِهِ الْأَغْيَارِ، وَبِهِ تَعَالَى غَيْرِيَّتُهَا في عَيْنٍ عَدَمِ تَحْدِيدٍ فِي ذَاتِهِ الْمُقَدَّسَةِ. او محقق غیریت این اغیار است و غیریت آنها به واسطه او تحقق می یابد، در حالی که هیچ محدودیتی در ذات مقدس او وجود ندارد. فَهَذِهِ هِيَ الْأُلُوهِيَّةُ الَّتي يَتَوَلَّهُ فِيهَا الخَلْقُ ؛ إِذْ يَرَوْنَ أَنَّهُمْ غَيْرُ اللَّهِ حَقِيقَةٌ، وَيَرَوْنَ أَنَّ غَيْرِيَّتَهُمْ لَهُ تَعَالَى بِهِ تَعَالَى أَيْضًا لا بأَنْفُسِهِمْ، وَيَرَوْنَ أَنَّهُ تَعَالَى وَيَتَنَزَّلُ وَيَتَعَيَّنْ وَلَيَتَحَدَّدْ وَيَخْلُ مِنْهُ مَكَانٌ وَثَمَّ يَتَحَقَّقَ فِي قِبَالِهِ وَحِذَائِهِ شَيْءٌ عَلَى مُسْتَقِل أَبَدًا. این همان الوهیت است که مخلوقات در آن واله میشوند؛ زیرا می بینند که آنها حقیقتاً غیر از خدا هستند و غيريتشان نسبت به او نیز به واسطه اوست نه به خودشان و می بینند که او تعالی نه نزول کرده، نه تعین یافته، نه محدود شده، و نه مکانی از او خالی است و نه چیزی در برابر یا مقابل او غنی و مستقل است. فَهُوَ تَعَالَى لَيْسَ غَيْرَهُ، وَمَعَ ذَلِكَ خَلَقَ الْأَغْيَارَ بِحَقِيقَةِ الْغَيْرِيَّةِ الَّتِي مُقَوَمُهَا وَمُحَقِّقُهَا هُوَ اللَّهُ تَعَالَى. او تعالی چیزی جز خودش نیست، و با این حال، اغیار را با حقیقت غیریتی خلق کرده است که مقوم و محقق آن، خداوند متعال است.

فَإِنَّ مَالِكِيَّتَهَا لِلْوُجُودِ أَوْ لِنُورِ الْوِلَايَةِ لَيْسَتْ بِأَنْفُسِهَا، بَلْ بِاللَّهِ تَعَالَى أَوْ بِالْوَلِيِّ. فَإِذَنْ كَيْفَ يُمْكِنُ أَنْ تَكُونَ فَعْلِيَّةُ الْغَيْرِيَّةِ بِأَنْفُسِهَا؟! إِذْ بِالْمَالِكِيَّةِ يَتَحَقَّقُ الْغَيْرِيَّةُ. زیرا مالکیت آنها نسبت به وجود یا نور ولایت به خودشان بازنمی گردد بلکه به خداوند متعال یا به ولی وابسته است. پس چگونه ممکن است تحقق غیریت به خود آنها نسبت داده شود؟ زیرا غیریت از طریق مالکیت تحقق می یابد. وَالْمَالِكِيَّةُ إِنَّمَا هِيَ بِاللهِ تَعَالَى لَا بِأَنْفُسِهَا. فَالْغَيْرِيَّةُ أَيْضًا بِهِ تَعَالَى فَسُبْحَانَهُ تَعَالَى مِنْ قُدُّوس قَادِرٍ خَلَقَ الْأَغْيَارَ بِالْحَقِيقَةِ مَعَ كَوْنِهِ تَعَالَى بِنَفْسِهِ مُحَقِّقًا لِغَيْرِيَّتِهَا. و مالکیت تنها به اذن خداوند متعال است نه به خودشان بنابراین غیریت نیز به خداوند وابسته است. پس منزه است خداوند متعال آن مقدس و توانا، که اغیار را در حقیقت خلق کرد در حالی که خودش محقق غیریت آنها است. فَهُوَ مُحَقِّقُ غَيْرِيَّةِ هَذِهِ الْأَغْيَارِ، وَبِهِ تَعَالَى غَيْرِيَّتُهَا في عَيْنٍ عَدَمِ تَحْدِيدٍ فِي ذَاتِهِ الْمُقَدَّسَةِ. او محقق غیریت این اغیار است و غیریت آنها به واسطه او تحقق می یابد، در حالی که هیچ محدودیتی در ذات مقدس او وجود ندارد. فَهَذِهِ هِيَ الْأُلُوهِيَّةُ الَّتي يَتَوَلَّهُ فِيهَا الخَلْقُ ؛ إِذْ يَرَوْنَ أَنَّهُمْ غَيْرُ اللَّهِ حَقِيقَةٌ، وَيَرَوْنَ أَنَّ غَيْرِيَّتَهُمْ لَهُ تَعَالَى بِهِ تَعَالَى أَيْضًا لا بأَنْفُسِهِمْ، وَيَرَوْنَ أَنَّهُ تَعَالَى وَيَتَنَزَّلُ وَيَتَعَيَّنْ وَلَيَتَحَدَّدْ وَيَخْلُ مِنْهُ مَكَانٌ وَثَمَّ يَتَحَقَّقَ فِي قِبَالِهِ وَحِذَائِهِ شَيْءٌ عَلَى مُسْتَقِل أَبَدًا. این همان الوهیت است که مخلوقات در آن واله میشوند؛ زیرا می بینند که آنها حقیقتاً غیر از خدا هستند و غيريتشان نسبت به او نیز به واسطه اوست نه به خودشان و می بینند که او تعالی نه نزول کرده، نه تعین یافته، نه محدود شده، و نه مکانی از او خالی است و نه چیزی در برابر یا مقابل او غنی و مستقل است. فَهُوَ تَعَالَى لَيْسَ غَيْرَهُ، وَمَعَ ذَلِكَ خَلَقَ الْأَغْيَارَ بِحَقِيقَةِ الْغَيْرِيَّةِ الَّتِي مُقَوَمُهَا وَمُحَقِّقُهَا هُوَ اللَّهُ تَعَالَى. او تعالی چیزی جز خودش نیست، و با این حال، اغیار را با حقیقت غیریتی خلق کرده است که مقوم و محقق آن، خداوند متعال است.

فَإِنَّ مَالِكِيَّتَهَا لِلْوُجُودِ أَوْ لِنُورِ الْوِلَايَةِ لَيْسَتْ بِأَنْفُسِهَا، بَلْ بِاللَّهِ تَعَالَى أَوْ بِالْوَلِيِّ. فَإِذَنْ كَيْفَ يُمْكِنُ أَنْ تَكُونَ فَعْلِيَّةُ الْغَيْرِيَّةِ بِأَنْفُسِهَا؟! إِذْ بِالْمَالِكِيَّةِ يَتَحَقَّقُ الْغَيْرِيَّةُ. زیرا مالکیت آنها نسبت به وجود یا نور ولایت به خودشان بازنمی گردد بلکه به خداوند متعال یا به ولی وابسته است. پس چگونه ممکن است تحقق غیریت به خود آنها نسبت داده شود؟ زیرا غیریت از طریق مالکیت تحقق می یابد. وَالْمَالِكِيَّةُ إِنَّمَا هِيَ بِاللهِ تَعَالَى لَا بِأَنْفُسِهَا. فَالْغَيْرِيَّةُ أَيْضًا بِهِ تَعَالَى فَسُبْحَانَهُ تَعَالَى مِنْ قُدُّوس قَادِرٍ خَلَقَ الْأَغْيَارَ بِالْحَقِيقَةِ مَعَ كَوْنِهِ تَعَالَى بِنَفْسِهِ مُحَقِّقًا لِغَيْرِيَّتِهَا. و مالکیت تنها به اذن خداوند متعال است نه به خودشان بنابراین غیریت نیز به خداوند وابسته است. پس منزه است خداوند متعال آن مقدس و توانا، که اغیار را در حقیقت خلق کرد در حالی که خودش محقق غیریت آنها است. فَهُوَ مُحَقِّقُ غَيْرِيَّةِ هَذِهِ الْأَغْيَارِ، وَبِهِ تَعَالَى غَيْرِيَّتُهَا في عَيْنٍ عَدَمِ تَحْدِيدٍ فِي ذَاتِهِ الْمُقَدَّسَةِ. او محقق غیریت این اغیار است و غیریت آنها به واسطه او تحقق می یابد، در حالی که هیچ محدودیتی در ذات مقدس او وجود ندارد. فَهَذِهِ هِيَ الْأُلُوهِيَّةُ الَّتي يَتَوَلَّهُ فِيهَا الخَلْقُ ؛ إِذْ يَرَوْنَ أَنَّهُمْ غَيْرُ اللَّهِ حَقِيقَةٌ، وَيَرَوْنَ أَنَّ غَيْرِيَّتَهُمْ لَهُ تَعَالَى بِهِ تَعَالَى أَيْضًا لا بأَنْفُسِهِمْ، وَيَرَوْنَ أَنَّهُ تَعَالَى وَيَتَنَزَّلُ وَيَتَعَيَّنْ وَلَيَتَحَدَّدْ وَيَخْلُ مِنْهُ مَكَانٌ وَثَمَّ يَتَحَقَّقَ فِي قِبَالِهِ وَحِذَائِهِ شَيْءٌ عَلَى مُسْتَقِل أَبَدًا. این همان الوهیت است که مخلوقات در آن واله میشوند؛ زیرا می بینند که آنها حقیقتاً غیر از خدا هستند و غيريتشان نسبت به او نیز به واسطه اوست نه به خودشان و می بینند که او تعالی نه نزول کرده، نه تعین یافته، نه محدود شده، و نه مکانی از او خالی است و نه چیزی در برابر یا مقابل او غنی و مستقل است. فَهُوَ تَعَالَى لَيْسَ غَيْرَهُ، وَمَعَ ذَلِكَ خَلَقَ الْأَغْيَارَ بِحَقِيقَةِ الْغَيْرِيَّةِ الَّتِي مُقَوَمُهَا وَمُحَقِّقُهَا هُوَ اللَّهُ تَعَالَى. او تعالی چیزی جز خودش نیست، و با این حال، اغیار را با حقیقت غیریتی خلق کرده است که مقوم و محقق آن، خداوند متعال است.

فَلِهَذَا يَتَوَفَّونَ وَيَتَحَيَّرُونَ فِيهِ تَعَالَى عَلَى أَنَّهُمْ يَرَوْنَ fn[يوجد هنا في الهامش بخط أستاذ المصنف: «أوليائه و أمنائه صلوات الله عليهم و حيث لم نجد لإضافة هذه العبارة وجهاً صحيحاً، لم نثبتها في المتن]( []. أَنَّ اللَّهَ لَم يَتَعَيَّنْ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، بَلْ يَكُونُ بَعْدَ الْخَلْقَةِ كَمَا قَبْلَ الْخَلْقَةِ بَاقِيًا عَلَى إِطْلَاقِهِ وَقُدْسِهِ وَتَنَزُهِهِ وَسُجُوحِيَّتِهِ.) از این رو مخلوقات در برابر او واله و حیران میشوند زیرا میبینند که خداوند به هیچ وجهی از وجوه تعین نیافته ،است، بلکه پس از خلقت همان گونه باقی است که پیش از خلقت ،بود با اطلاق قدس تنزه و سبوحيت خويش. فَمَعَ أَنَّهُ تَعَالَى تَتَخلُ مِنْهُ مَكَانٌ ، لم يَتَعَيَّنْ فِي مَكَانٍ وَلَا فِي مَرْتَبَةٍ مِنَ الْمَرَاتِبِ. فَهُوَ قُدُّوسٌ فِي جَمِيع الْمَرَاتِبِ. وَلَيْسَ لَهُ مَرَاتِبُ، بَلِ الْمَرَاتِبُ لِلْخَلْقِ الْمُتَمَلِكِ، أَيْ: الْمَاهِيَّاتِ الْمَالِكَةِ. با اینکه هیچ مکانی از او خالی نیست، اما در هیچ مکانی یا مرتبه ای از مراتب تعین نیافته است. او در تمام مراتب قدوس است. در واقع، مراتب برای او نیست، بلکه برای مخلوقات مالک است، یعنی ماهیات مالک. وَقَالَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله وسلم :) "الحمدُ للهِ الَّنِي عَلَا فِي تَوَحَدِهِ وَدَنَا فِي تَفَرُدِهِ "إلَى قَوْلِهِ : وَأَحَاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْمًا وَهُوَ فِي مَكَانٍ ". الخطْبَةُ الشريفة fn[الاحتجاج 1 / 58؛ بحار الأنوار 37 / 204]( [].) پیامبر اکرم (صلى الله عليه و آله وسلم فرمودند:) «حمد و ستایش برای خداوندی است که در یگانگی خود بلند مرتبه و در فردانیت خود نزدیک است...» تا این جمله: و به همه چیز احاطه علمی دارد در حالی که او در مکانی است. این از خطبه شریفه است. فَهُوَ تَعَالَى بَاقٍ عَلَى عُلُوهِ وَتَحْدِهِ وَقُدْسِهِ وَنَزْهَتِهِ وَأَحَدِيَّةِ مَعْنَاهُ وَفَرْدَانِيَّتِهِ وَعَدَمِ انْقِسَامِهِ الْوَهْيَ وَالْعَقْلِي وَالْخَارِجِيَ أَزَلًا وَأَبَدًا وَسَرْمَدًا. او تعالی همواره با ،علو ،مجد ،قدس ،پاکی یگانگی معنایی فردانیت و عدم تقسیم پذیری و همی، عقلی و خارجی خود باقی است، ازلاً و ابداً و سرمدى. فَهُوَ تَعَالَى كَمَا وَرَدَ: «مَاذَ الدَّهْرَ قُدْسَهُ. fn[مصباح المتهجد / 4448 الاحتجاج 1 / 58؛ بحار الأنوار 37 / 204 و 87 / 166]( [].» حَيْثُ إِنَّهُ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ أَيْضًا مُطْلَقُ مُنَزَّهُ.)

فَلِهَذَا يَتَوَفَّونَ وَيَتَحَيَّرُونَ فِيهِ تَعَالَى عَلَى أَنَّهُمْ يَرَوْنَ fn[يوجد هنا في الهامش بخط أستاذ المصنف: «أوليائه و أمنائه صلوات الله عليهم و حيث لم نجد لإضافة هذه العبارة وجهاً صحيحاً، لم نثبتها في المتن]( []. أَنَّ اللَّهَ لَم يَتَعَيَّنْ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، بَلْ يَكُونُ بَعْدَ الْخَلْقَةِ كَمَا قَبْلَ الْخَلْقَةِ بَاقِيًا عَلَى إِطْلَاقِهِ وَقُدْسِهِ وَتَنَزُهِهِ وَسُجُوحِيَّتِهِ.) از این رو مخلوقات در برابر او واله و حیران میشوند زیرا میبینند که خداوند به هیچ وجهی از وجوه تعین نیافته ،است، بلکه پس از خلقت همان گونه باقی است که پیش از خلقت ،بود با اطلاق قدس تنزه و سبوحيت خويش. فَمَعَ أَنَّهُ تَعَالَى تَتَخلُ مِنْهُ مَكَانٌ ، لم يَتَعَيَّنْ فِي مَكَانٍ وَلَا فِي مَرْتَبَةٍ مِنَ الْمَرَاتِبِ. فَهُوَ قُدُّوسٌ فِي جَمِيع الْمَرَاتِبِ. وَلَيْسَ لَهُ مَرَاتِبُ، بَلِ الْمَرَاتِبُ لِلْخَلْقِ الْمُتَمَلِكِ، أَيْ: الْمَاهِيَّاتِ الْمَالِكَةِ. با اینکه هیچ مکانی از او خالی نیست، اما در هیچ مکانی یا مرتبه ای از مراتب تعین نیافته است. او در تمام مراتب قدوس است. در واقع، مراتب برای او نیست، بلکه برای مخلوقات مالک است، یعنی ماهیات مالک. وَقَالَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله وسلم :) "الحمدُ للهِ الَّنِي عَلَا فِي تَوَحَدِهِ وَدَنَا فِي تَفَرُدِهِ "إلَى قَوْلِهِ : وَأَحَاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْمًا وَهُوَ فِي مَكَانٍ ". الخطْبَةُ الشريفة fn[الاحتجاج 1 / 58؛ بحار الأنوار 37 / 204]( [].) پیامبر اکرم (صلى الله عليه و آله وسلم فرمودند:) «حمد و ستایش برای خداوندی است که در یگانگی خود بلند مرتبه و در فردانیت خود نزدیک است...» تا این جمله: و به همه چیز احاطه علمی دارد در حالی که او در مکانی است. این از خطبه شریفه است. فَهُوَ تَعَالَى بَاقٍ عَلَى عُلُوهِ وَتَحْدِهِ وَقُدْسِهِ وَنَزْهَتِهِ وَأَحَدِيَّةِ مَعْنَاهُ وَفَرْدَانِيَّتِهِ وَعَدَمِ انْقِسَامِهِ الْوَهْيَ وَالْعَقْلِي وَالْخَارِجِيَ أَزَلًا وَأَبَدًا وَسَرْمَدًا. او تعالی همواره با ،علو ،مجد ،قدس ،پاکی یگانگی معنایی فردانیت و عدم تقسیم پذیری و همی، عقلی و خارجی خود باقی است، ازلاً و ابداً و سرمدى. فَهُوَ تَعَالَى كَمَا وَرَدَ: «مَاذَ الدَّهْرَ قُدْسَهُ. fn[مصباح المتهجد / 4448 الاحتجاج 1 / 58؛ بحار الأنوار 37 / 204 و 87 / 166]( [].» حَيْثُ إِنَّهُ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ أَيْضًا مُطْلَقُ مُنَزَّهُ.)

فَلِهَذَا يَتَوَفَّونَ وَيَتَحَيَّرُونَ فِيهِ تَعَالَى عَلَى أَنَّهُمْ يَرَوْنَ fn[يوجد هنا في الهامش بخط أستاذ المصنف: «أوليائه و أمنائه صلوات الله عليهم و حيث لم نجد لإضافة هذه العبارة وجهاً صحيحاً، لم نثبتها في المتن]( []. أَنَّ اللَّهَ لَم يَتَعَيَّنْ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، بَلْ يَكُونُ بَعْدَ الْخَلْقَةِ كَمَا قَبْلَ الْخَلْقَةِ بَاقِيًا عَلَى إِطْلَاقِهِ وَقُدْسِهِ وَتَنَزُهِهِ وَسُجُوحِيَّتِهِ.) از این رو مخلوقات در برابر او واله و حیران میشوند زیرا میبینند که خداوند به هیچ وجهی از وجوه تعین نیافته ،است، بلکه پس از خلقت همان گونه باقی است که پیش از خلقت ،بود با اطلاق قدس تنزه و سبوحيت خويش. فَمَعَ أَنَّهُ تَعَالَى تَتَخلُ مِنْهُ مَكَانٌ ، لم يَتَعَيَّنْ فِي مَكَانٍ وَلَا فِي مَرْتَبَةٍ مِنَ الْمَرَاتِبِ. فَهُوَ قُدُّوسٌ فِي جَمِيع الْمَرَاتِبِ. وَلَيْسَ لَهُ مَرَاتِبُ، بَلِ الْمَرَاتِبُ لِلْخَلْقِ الْمُتَمَلِكِ، أَيْ: الْمَاهِيَّاتِ الْمَالِكَةِ. با اینکه هیچ مکانی از او خالی نیست، اما در هیچ مکانی یا مرتبه ای از مراتب تعین نیافته است. او در تمام مراتب قدوس است. در واقع، مراتب برای او نیست، بلکه برای مخلوقات مالک است، یعنی ماهیات مالک. وَقَالَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله وسلم :) "الحمدُ للهِ الَّنِي عَلَا فِي تَوَحَدِهِ وَدَنَا فِي تَفَرُدِهِ "إلَى قَوْلِهِ : وَأَحَاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْمًا وَهُوَ فِي مَكَانٍ ". الخطْبَةُ الشريفة fn[الاحتجاج 1 / 58؛ بحار الأنوار 37 / 204]( [].) پیامبر اکرم (صلى الله عليه و آله وسلم فرمودند:) «حمد و ستایش برای خداوندی است که در یگانگی خود بلند مرتبه و در فردانیت خود نزدیک است...» تا این جمله: و به همه چیز احاطه علمی دارد در حالی که او در مکانی است. این از خطبه شریفه است. فَهُوَ تَعَالَى بَاقٍ عَلَى عُلُوهِ وَتَحْدِهِ وَقُدْسِهِ وَنَزْهَتِهِ وَأَحَدِيَّةِ مَعْنَاهُ وَفَرْدَانِيَّتِهِ وَعَدَمِ انْقِسَامِهِ الْوَهْيَ وَالْعَقْلِي وَالْخَارِجِيَ أَزَلًا وَأَبَدًا وَسَرْمَدًا. او تعالی همواره با ،علو ،مجد ،قدس ،پاکی یگانگی معنایی فردانیت و عدم تقسیم پذیری و همی، عقلی و خارجی خود باقی است، ازلاً و ابداً و سرمدى. فَهُوَ تَعَالَى كَمَا وَرَدَ: «مَاذَ الدَّهْرَ قُدْسَهُ. fn[مصباح المتهجد / 4448 الاحتجاج 1 / 58؛ بحار الأنوار 37 / 204 و 87 / 166]( [].» حَيْثُ إِنَّهُ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ أَيْضًا مُطْلَقُ مُنَزَّهُ.)

فَلِهَذَا يَتَوَفَّونَ وَيَتَحَيَّرُونَ فِيهِ تَعَالَى عَلَى أَنَّهُمْ يَرَوْنَ fn[يوجد هنا في الهامش بخط أستاذ المصنف: «أوليائه و أمنائه صلوات الله عليهم و حيث لم نجد لإضافة هذه العبارة وجهاً صحيحاً، لم نثبتها في المتن]( []. أَنَّ اللَّهَ لَم يَتَعَيَّنْ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، بَلْ يَكُونُ بَعْدَ الْخَلْقَةِ كَمَا قَبْلَ الْخَلْقَةِ بَاقِيًا عَلَى إِطْلَاقِهِ وَقُدْسِهِ وَتَنَزُهِهِ وَسُجُوحِيَّتِهِ.) از این رو مخلوقات در برابر او واله و حیران میشوند زیرا میبینند که خداوند به هیچ وجهی از وجوه تعین نیافته ،است، بلکه پس از خلقت همان گونه باقی است که پیش از خلقت ،بود با اطلاق قدس تنزه و سبوحيت خويش. فَمَعَ أَنَّهُ تَعَالَى تَتَخلُ مِنْهُ مَكَانٌ ، لم يَتَعَيَّنْ فِي مَكَانٍ وَلَا فِي مَرْتَبَةٍ مِنَ الْمَرَاتِبِ. فَهُوَ قُدُّوسٌ فِي جَمِيع الْمَرَاتِبِ. وَلَيْسَ لَهُ مَرَاتِبُ، بَلِ الْمَرَاتِبُ لِلْخَلْقِ الْمُتَمَلِكِ، أَيْ: الْمَاهِيَّاتِ الْمَالِكَةِ. با اینکه هیچ مکانی از او خالی نیست، اما در هیچ مکانی یا مرتبه ای از مراتب تعین نیافته است. او در تمام مراتب قدوس است. در واقع، مراتب برای او نیست، بلکه برای مخلوقات مالک است، یعنی ماهیات مالک. وَقَالَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله وسلم :) "الحمدُ للهِ الَّنِي عَلَا فِي تَوَحَدِهِ وَدَنَا فِي تَفَرُدِهِ "إلَى قَوْلِهِ : وَأَحَاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْمًا وَهُوَ فِي مَكَانٍ ". الخطْبَةُ الشريفة fn[الاحتجاج 1 / 58؛ بحار الأنوار 37 / 204]( [].) پیامبر اکرم (صلى الله عليه و آله وسلم فرمودند:) «حمد و ستایش برای خداوندی است که در یگانگی خود بلند مرتبه و در فردانیت خود نزدیک است...» تا این جمله: و به همه چیز احاطه علمی دارد در حالی که او در مکانی است. این از خطبه شریفه است. فَهُوَ تَعَالَى بَاقٍ عَلَى عُلُوهِ وَتَحْدِهِ وَقُدْسِهِ وَنَزْهَتِهِ وَأَحَدِيَّةِ مَعْنَاهُ وَفَرْدَانِيَّتِهِ وَعَدَمِ انْقِسَامِهِ الْوَهْيَ وَالْعَقْلِي وَالْخَارِجِيَ أَزَلًا وَأَبَدًا وَسَرْمَدًا. او تعالی همواره با ،علو ،مجد ،قدس ،پاکی یگانگی معنایی فردانیت و عدم تقسیم پذیری و همی، عقلی و خارجی خود باقی است، ازلاً و ابداً و سرمدى. فَهُوَ تَعَالَى كَمَا وَرَدَ: «مَاذَ الدَّهْرَ قُدْسَهُ. fn[مصباح المتهجد / 4448 الاحتجاج 1 / 58؛ بحار الأنوار 37 / 204 و 87 / 166]( [].» حَيْثُ إِنَّهُ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ أَيْضًا مُطْلَقُ مُنَزَّهُ.)

او تعالی، همان طور که آمده است: «دهر را با قدس خود پر کرده است. زیرا او تعالی حتی در مرتبه مالکیت ماهیات نیز مطلق و منزه است. فَلِهَذَا يَتَوَلَّهُ فِيهِ الْخَلْقُ وَيَتَحَيَّرُونَ، إِذْ يَرَوْنَ أَنَّهُ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ غَيْرُ مُتَعَيِّنٍ أَيْضًا. از این رو، مخلوقات در برابر او واله و حیران میشوند زیرا میبینند که او تعالی حتی در مرتبه مالکیت ماهیات نیز غیر متعین است. فَلَيْسَ يُمْكِنُ شُهُودُهُ فِي هَذِهِ الْمَرْتَبَةِ إِلَّا بِبَصَرِهِ، لَا بِبَصَائِرِنَا الْمَحْدُودَةِ فِي غَيْرِ مَرْتَبَةِ شُهُودِ الْمَخْلُوقَاتِ، لِمَكَانِ لَا يَتَنَاهِيَّتِهِ. فَلِهَذَا يَتَخَيَّرُونَ فِيهِ. بنابراین، مشاهده او در این مرتبه ممکن نیست مگر با چشم او، نه با بصیرت های محدود ما که در مرتبه شهود مخلوقات قرار دارد به دلیل بی نهایتی .او از این رو، مخلوقات در برابر او حیران می شوند. وَهَذَا هُوَ سِرُّ الْأُلُوهِيَّةِ. وَاللَّفْظُ الْمُقَدَّسُ الصَّادِرُ مِنْ لِسَانِ نَبِيِّنَا (صلى الله عليه و آله وسلم أَيْ لَفْظُ "الله". يُصَرِّحُ بِمَا ذُكِرَ كَمَا عَرَفْتَ مَعْنَاهُ اللُّغَوِيَّ سَابِفًا وَالتَّسْبِيحَاتُ وَالتَّنزيهَاتُ الوَارِدَةُ في الكِتَابِ وَالسُّنَّةِ إِنَّمَا تُشِيرُ إِلَى هَذَا المعنَى الشَّرِيفِ الَّذِي ذَكَرْنَاهُ. (96)) و این همان راز الوهیت است. و لفظ مقدسی که از زبان پیامبر ما (صلى الله عليه و آله وسلم صادر شده است - یعنی لفظ «الله»- به روشنی بیانگر آنچه گفته شد، میباشد؛ همان طور که پیش تر معنای لغوی آن را شناختی.و تسبيحات و تنزیهاتی که در کتاب و سنت وارد شده است تنها به همین معنای شریف که ذکر کردیم اشاره دارند.) وَبِعِبَارَةٍ أُخرَى : إِنَّ الغَيرِيَّةَ الَّتِي يَكُونُ اللَّهُ تَعَالَى مُحَقِّقًا لَهَا يُتَصَوَّرُ عَلَى وَجْهَينِ. و به عبارتی دیگر غیریتی که خداوند تعالی تحقق بخش آن است به دو وجه تصور می شود. ## مقدار و حد مالکیت ماهیات باذن خدان متعال است أَحَدُهُمَا وَهُوَ مَذْهَبُ الْعُرَفَاءِ: كَوْنُ الْمُحَقِّقِيَّةِ مُوجِبَةً لِتَعَيُّنِهِ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ مَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّتُهَا لَهُ ، أَيْ: لَمَّا كَانَ مُحَقِّقُ الْغَيْرِيَّةِ هُوَ اللَّهُ تَعَالَى إِذْ لَيْسَ لِلْمَاهِيَّةِ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ مِنَ الْكَمَالِ وَالْفِعْلِيَّةِ وَالِاسْتِقْلَالِ وَالِاسْتِغْنَاءِ مِنْ حَيْثُ ذَاتُهَا حَتَّى تَسْتَنِدَ إِلَى كَمَالِهَا وَاسْتِقْلَالِهَا الذَّاتِي فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ فِعْلِيَّةُ غَيْرِيَّتِهَا وَغَيْرِيَّةُ هَذِهِ الْغَيْرِيَّةِ وَكَذَا فِعْلِيَّةُ مَالِكِيَّتِهَا بِاللَّهِ تَعَالَى. یکی از آنها - که دیدگاه عرفا است - این است که تحقق بخشی خداوند باعث تعین یافتن او در مرتبه مالکیت ماهیت صادر اول از جهت مالکیتش بر آن می شود؛ یعنی از آنجا که محقق غیریت خداوند تعالی است و ماهیت حتی به اندازه ذره ای از کمال فعلیت استقلال و بی نیازی ذاتی برخوردار نیست که به کمال و استقلال ذاتی خود

او تعالی، همان طور که آمده است: «دهر را با قدس خود پر کرده است. زیرا او تعالی حتی در مرتبه مالکیت ماهیات نیز مطلق و منزه است. فَلِهَذَا يَتَوَلَّهُ فِيهِ الْخَلْقُ وَيَتَحَيَّرُونَ، إِذْ يَرَوْنَ أَنَّهُ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ غَيْرُ مُتَعَيِّنٍ أَيْضًا. از این رو، مخلوقات در برابر او واله و حیران میشوند زیرا میبینند که او تعالی حتی در مرتبه مالکیت ماهیات نیز غیر متعین است. فَلَيْسَ يُمْكِنُ شُهُودُهُ فِي هَذِهِ الْمَرْتَبَةِ إِلَّا بِبَصَرِهِ، لَا بِبَصَائِرِنَا الْمَحْدُودَةِ فِي غَيْرِ مَرْتَبَةِ شُهُودِ الْمَخْلُوقَاتِ، لِمَكَانِ لَا يَتَنَاهِيَّتِهِ. فَلِهَذَا يَتَخَيَّرُونَ فِيهِ. بنابراین، مشاهده او در این مرتبه ممکن نیست مگر با چشم او، نه با بصیرت های محدود ما که در مرتبه شهود مخلوقات قرار دارد به دلیل بی نهایتی .او از این رو، مخلوقات در برابر او حیران می شوند. وَهَذَا هُوَ سِرُّ الْأُلُوهِيَّةِ. وَاللَّفْظُ الْمُقَدَّسُ الصَّادِرُ مِنْ لِسَانِ نَبِيِّنَا (صلى الله عليه و آله وسلم أَيْ لَفْظُ "الله". يُصَرِّحُ بِمَا ذُكِرَ كَمَا عَرَفْتَ مَعْنَاهُ اللُّغَوِيَّ سَابِفًا وَالتَّسْبِيحَاتُ وَالتَّنزيهَاتُ الوَارِدَةُ في الكِتَابِ وَالسُّنَّةِ إِنَّمَا تُشِيرُ إِلَى هَذَا المعنَى الشَّرِيفِ الَّذِي ذَكَرْنَاهُ. (96)) و این همان راز الوهیت است. و لفظ مقدسی که از زبان پیامبر ما (صلى الله عليه و آله وسلم صادر شده است - یعنی لفظ «الله»- به روشنی بیانگر آنچه گفته شد، میباشد؛ همان طور که پیش تر معنای لغوی آن را شناختی.و تسبيحات و تنزیهاتی که در کتاب و سنت وارد شده است تنها به همین معنای شریف که ذکر کردیم اشاره دارند.) وَبِعِبَارَةٍ أُخرَى : إِنَّ الغَيرِيَّةَ الَّتِي يَكُونُ اللَّهُ تَعَالَى مُحَقِّقًا لَهَا يُتَصَوَّرُ عَلَى وَجْهَينِ. و به عبارتی دیگر غیریتی که خداوند تعالی تحقق بخش آن است به دو وجه تصور می شود. ## مقدار و حد مالکیت ماهیات باذن خدان متعال است أَحَدُهُمَا وَهُوَ مَذْهَبُ الْعُرَفَاءِ: كَوْنُ الْمُحَقِّقِيَّةِ مُوجِبَةً لِتَعَيُّنِهِ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ مَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّتُهَا لَهُ ، أَيْ: لَمَّا كَانَ مُحَقِّقُ الْغَيْرِيَّةِ هُوَ اللَّهُ تَعَالَى إِذْ لَيْسَ لِلْمَاهِيَّةِ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ مِنَ الْكَمَالِ وَالْفِعْلِيَّةِ وَالِاسْتِقْلَالِ وَالِاسْتِغْنَاءِ مِنْ حَيْثُ ذَاتُهَا حَتَّى تَسْتَنِدَ إِلَى كَمَالِهَا وَاسْتِقْلَالِهَا الذَّاتِي فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ فِعْلِيَّةُ غَيْرِيَّتِهَا وَغَيْرِيَّةُ هَذِهِ الْغَيْرِيَّةِ وَكَذَا فِعْلِيَّةُ مَالِكِيَّتِهَا بِاللَّهِ تَعَالَى. یکی از آنها - که دیدگاه عرفا است - این است که تحقق بخشی خداوند باعث تعین یافتن او در مرتبه مالکیت ماهیت صادر اول از جهت مالکیتش بر آن می شود؛ یعنی از آنجا که محقق غیریت خداوند تعالی است و ماهیت حتی به اندازه ذره ای از کمال فعلیت استقلال و بی نیازی ذاتی برخوردار نیست که به کمال و استقلال ذاتی خود

او تعالی، همان طور که آمده است: «دهر را با قدس خود پر کرده است. زیرا او تعالی حتی در مرتبه مالکیت ماهیات نیز مطلق و منزه است. فَلِهَذَا يَتَوَلَّهُ فِيهِ الْخَلْقُ وَيَتَحَيَّرُونَ، إِذْ يَرَوْنَ أَنَّهُ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ غَيْرُ مُتَعَيِّنٍ أَيْضًا. از این رو، مخلوقات در برابر او واله و حیران میشوند زیرا میبینند که او تعالی حتی در مرتبه مالکیت ماهیات نیز غیر متعین است. فَلَيْسَ يُمْكِنُ شُهُودُهُ فِي هَذِهِ الْمَرْتَبَةِ إِلَّا بِبَصَرِهِ، لَا بِبَصَائِرِنَا الْمَحْدُودَةِ فِي غَيْرِ مَرْتَبَةِ شُهُودِ الْمَخْلُوقَاتِ، لِمَكَانِ لَا يَتَنَاهِيَّتِهِ. فَلِهَذَا يَتَخَيَّرُونَ فِيهِ. بنابراین، مشاهده او در این مرتبه ممکن نیست مگر با چشم او، نه با بصیرت های محدود ما که در مرتبه شهود مخلوقات قرار دارد به دلیل بی نهایتی .او از این رو، مخلوقات در برابر او حیران می شوند. وَهَذَا هُوَ سِرُّ الْأُلُوهِيَّةِ. وَاللَّفْظُ الْمُقَدَّسُ الصَّادِرُ مِنْ لِسَانِ نَبِيِّنَا (صلى الله عليه و آله وسلم أَيْ لَفْظُ "الله". يُصَرِّحُ بِمَا ذُكِرَ كَمَا عَرَفْتَ مَعْنَاهُ اللُّغَوِيَّ سَابِفًا وَالتَّسْبِيحَاتُ وَالتَّنزيهَاتُ الوَارِدَةُ في الكِتَابِ وَالسُّنَّةِ إِنَّمَا تُشِيرُ إِلَى هَذَا المعنَى الشَّرِيفِ الَّذِي ذَكَرْنَاهُ. (96)) و این همان راز الوهیت است. و لفظ مقدسی که از زبان پیامبر ما (صلى الله عليه و آله وسلم صادر شده است - یعنی لفظ «الله»- به روشنی بیانگر آنچه گفته شد، میباشد؛ همان طور که پیش تر معنای لغوی آن را شناختی.و تسبيحات و تنزیهاتی که در کتاب و سنت وارد شده است تنها به همین معنای شریف که ذکر کردیم اشاره دارند.) وَبِعِبَارَةٍ أُخرَى : إِنَّ الغَيرِيَّةَ الَّتِي يَكُونُ اللَّهُ تَعَالَى مُحَقِّقًا لَهَا يُتَصَوَّرُ عَلَى وَجْهَينِ. و به عبارتی دیگر غیریتی که خداوند تعالی تحقق بخش آن است به دو وجه تصور می شود. ## مقدار و حد مالکیت ماهیات باذن خدان متعال است أَحَدُهُمَا وَهُوَ مَذْهَبُ الْعُرَفَاءِ: كَوْنُ الْمُحَقِّقِيَّةِ مُوجِبَةً لِتَعَيُّنِهِ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ مَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّتُهَا لَهُ ، أَيْ: لَمَّا كَانَ مُحَقِّقُ الْغَيْرِيَّةِ هُوَ اللَّهُ تَعَالَى إِذْ لَيْسَ لِلْمَاهِيَّةِ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ مِنَ الْكَمَالِ وَالْفِعْلِيَّةِ وَالِاسْتِقْلَالِ وَالِاسْتِغْنَاءِ مِنْ حَيْثُ ذَاتُهَا حَتَّى تَسْتَنِدَ إِلَى كَمَالِهَا وَاسْتِقْلَالِهَا الذَّاتِي فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ فِعْلِيَّةُ غَيْرِيَّتِهَا وَغَيْرِيَّةُ هَذِهِ الْغَيْرِيَّةِ وَكَذَا فِعْلِيَّةُ مَالِكِيَّتِهَا بِاللَّهِ تَعَالَى. یکی از آنها - که دیدگاه عرفا است - این است که تحقق بخشی خداوند باعث تعین یافتن او در مرتبه مالکیت ماهیت صادر اول از جهت مالکیتش بر آن می شود؛ یعنی از آنجا که محقق غیریت خداوند تعالی است و ماهیت حتی به اندازه ذره ای از کمال فعلیت استقلال و بی نیازی ذاتی برخوردار نیست که به کمال و استقلال ذاتی خود

او تعالی، همان طور که آمده است: «دهر را با قدس خود پر کرده است. زیرا او تعالی حتی در مرتبه مالکیت ماهیات نیز مطلق و منزه است. فَلِهَذَا يَتَوَلَّهُ فِيهِ الْخَلْقُ وَيَتَحَيَّرُونَ، إِذْ يَرَوْنَ أَنَّهُ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ غَيْرُ مُتَعَيِّنٍ أَيْضًا. از این رو، مخلوقات در برابر او واله و حیران میشوند زیرا میبینند که او تعالی حتی در مرتبه مالکیت ماهیات نیز غیر متعین است. فَلَيْسَ يُمْكِنُ شُهُودُهُ فِي هَذِهِ الْمَرْتَبَةِ إِلَّا بِبَصَرِهِ، لَا بِبَصَائِرِنَا الْمَحْدُودَةِ فِي غَيْرِ مَرْتَبَةِ شُهُودِ الْمَخْلُوقَاتِ، لِمَكَانِ لَا يَتَنَاهِيَّتِهِ. فَلِهَذَا يَتَخَيَّرُونَ فِيهِ. بنابراین، مشاهده او در این مرتبه ممکن نیست مگر با چشم او، نه با بصیرت های محدود ما که در مرتبه شهود مخلوقات قرار دارد به دلیل بی نهایتی .او از این رو، مخلوقات در برابر او حیران می شوند. وَهَذَا هُوَ سِرُّ الْأُلُوهِيَّةِ. وَاللَّفْظُ الْمُقَدَّسُ الصَّادِرُ مِنْ لِسَانِ نَبِيِّنَا (صلى الله عليه و آله وسلم أَيْ لَفْظُ "الله". يُصَرِّحُ بِمَا ذُكِرَ كَمَا عَرَفْتَ مَعْنَاهُ اللُّغَوِيَّ سَابِفًا وَالتَّسْبِيحَاتُ وَالتَّنزيهَاتُ الوَارِدَةُ في الكِتَابِ وَالسُّنَّةِ إِنَّمَا تُشِيرُ إِلَى هَذَا المعنَى الشَّرِيفِ الَّذِي ذَكَرْنَاهُ. (96)) و این همان راز الوهیت است. و لفظ مقدسی که از زبان پیامبر ما (صلى الله عليه و آله وسلم صادر شده است - یعنی لفظ «الله»- به روشنی بیانگر آنچه گفته شد، میباشد؛ همان طور که پیش تر معنای لغوی آن را شناختی.و تسبيحات و تنزیهاتی که در کتاب و سنت وارد شده است تنها به همین معنای شریف که ذکر کردیم اشاره دارند.) وَبِعِبَارَةٍ أُخرَى : إِنَّ الغَيرِيَّةَ الَّتِي يَكُونُ اللَّهُ تَعَالَى مُحَقِّقًا لَهَا يُتَصَوَّرُ عَلَى وَجْهَينِ. و به عبارتی دیگر غیریتی که خداوند تعالی تحقق بخش آن است به دو وجه تصور می شود. ## مقدار و حد مالکیت ماهیات باذن خدان متعال است أَحَدُهُمَا وَهُوَ مَذْهَبُ الْعُرَفَاءِ: كَوْنُ الْمُحَقِّقِيَّةِ مُوجِبَةً لِتَعَيُّنِهِ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ مَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّتُهَا لَهُ ، أَيْ: لَمَّا كَانَ مُحَقِّقُ الْغَيْرِيَّةِ هُوَ اللَّهُ تَعَالَى إِذْ لَيْسَ لِلْمَاهِيَّةِ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ مِنَ الْكَمَالِ وَالْفِعْلِيَّةِ وَالِاسْتِقْلَالِ وَالِاسْتِغْنَاءِ مِنْ حَيْثُ ذَاتُهَا حَتَّى تَسْتَنِدَ إِلَى كَمَالِهَا وَاسْتِقْلَالِهَا الذَّاتِي فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ فِعْلِيَّةُ غَيْرِيَّتِهَا وَغَيْرِيَّةُ هَذِهِ الْغَيْرِيَّةِ وَكَذَا فِعْلِيَّةُ مَالِكِيَّتِهَا بِاللَّهِ تَعَالَى. یکی از آنها - که دیدگاه عرفا است - این است که تحقق بخشی خداوند باعث تعین یافتن او در مرتبه مالکیت ماهیت صادر اول از جهت مالکیتش بر آن می شود؛ یعنی از آنجا که محقق غیریت خداوند تعالی است و ماهیت حتی به اندازه ذره ای از کمال فعلیت استقلال و بی نیازی ذاتی برخوردار نیست که به کمال و استقلال ذاتی خود

مستند شود، ناگزیر فعلیت غیریت آن غیریت این غیریت و همچنین فعلیت مالکیت آن، به خداوند متعال بازمی گردد. فَإِذَنْ يَتَوَهَّمُ أَنَّ الْغَيْرَ بِالْحَقِيقَةِ هُوَ اللهُ الَّذِي تَعَيَّنَ فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّتِهِ لِمَاهِيَّةٍ مِنْ حَيْثُ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ. وَهَذَا هُوَ وَهُمُ الْعُرَفَاءِ. فَيَكُونُ اللَّهُ تَعَالَى عِنْدَهُمْ مُطْلَقًا غَيْرَ مُتَعَيّنٍ وَلَا مَوْصُوفٍ وَلَا تَحْدُودٍ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ، وَلَكِنْ يَصِيرُ مُتَعَيّنًا وَتَحْدُودًا وَمَوْصُوفًا فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّتُهَا. بنابراین، تصور می شود که غیر در حقیقت همان خداوند است که در مرتبه مالکیت خود بر ماهیتی از جهت این مالکیت، تعین یافته است. و این همان وهم عرفاست. به این ترتیب، خداوند متعال نزد آنان مطلق است، غير متعين، غير موصوف و غير محدود در مرتبه ذات خود، اما در مرتبه مالکیت ماهیات از جهت مالکیتشان، متعين، محدود و موصوف می شود. فَيَكُونُ الصَّفَةُ عَيْنَ الْمَوْصُوفِ وَالِاسْمُ عَيْنَ الْمُسَمَّى وَالْمُطْلَقُ عَيْنَ الْمُقَيَّدِ، وَتَكُونُ الْغَيْرِيَّةُ تَلْبِيسِيَّةٌ وَتَدْلِيسِيَّةً وَاعْتِبَارِيَّةً، وَتَكُونُ عَوَاقِبُ الْأَشْيَاءِ كُلُّهَا بِالْخَيْرِ وَإِلَى اللَّهِ، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ التُّرَهَاتِ. در این دیدگاه، صفت همان موصوف اسم همان مسمی و مطلق همان مقید خواهد بود. و غیریت، امری تلبیسی، تدلیسی و اعتباری قلمداد می شود و تمام عواقب ، امور خیر مطلق و به سوی خدا خواهند بود، و موارد دیگری از این قبیل سخنان بی پایه. وَلَازِمُ هَذَا الْمَذْهَبِ عَدَمُ كَوْنِ الْإِلَهِ إِلَهَا؛ إذْ لَا يَتَوَلَّهُ فِيهِ. لِأَنَّ مَنَاطَ التَّوَلُهِ وَسَبَبَهُ هُوَ عَدَمُ دَرَّكِهِ وَشُهُودِهِ إِلَّا بِالتَّعْرِيفِ الْفِطْرِي. از لوازم این دیدگاه، این است که خداوند دیگر اله نیست؛ زیرا مخلوقات در برابر او واله نمی شوند. زیرا ملاک و سبب واله شدن ناتوانی در درک و مشاهده او جز از طریق تعریف فطری است. وَأَمَّا بِغَيْرِهِ، فَلَيْسَ يُمْكِنُ شُهُودُهُ لِمَكَانِ تَعَيُّنِ الْمُدْرِكِ الْكَسْرِ. وَلَا يَتَنَاهِيَّةِ الْمُدْرَكِ بِالْفَتْحِ. و غیر از این، مشاهده او ممکن نیست زیرا درک کننده به کسرر متعین است و مدرک «به فتح ر» نامتناهی. وَهَذَا الْمَنَاطُ لَيْسَ مَوْجُودًا في مَسْلَكهِمْ إِذِ الْمُدْرَكُ بِالْفَتْحِ صَارَ مُتَعَيِّنًا حَسَبَ الْفَرْضِ، فَيُمْكِنُ شُهُودُهُ حَقِيقَةٌ، فَلَا يَبْقَى تَوَلُهُ وَتَجَمرٌ أَبَدًا. این ملاک در مسیر آنها وجود ندارد؛ زیرا مدرک و (به فتح ر طبق فرض متعین شده است، بنابراین می توان او را به صورت حقیقی مشاهده کرد، و دیگر واله شدن و حیرت باقی نمی ماند.) وَلَازِمُ هَذَا الْمَذْهَبِ أَيْضًا كَوْنُ الْبَيْنُونَةِ بَيْنَ الصَّفَةِ وَالْمَوْصُوفِ عَزْلِيَّةً.

مستند شود، ناگزیر فعلیت غیریت آن غیریت این غیریت و همچنین فعلیت مالکیت آن، به خداوند متعال بازمی گردد. فَإِذَنْ يَتَوَهَّمُ أَنَّ الْغَيْرَ بِالْحَقِيقَةِ هُوَ اللهُ الَّذِي تَعَيَّنَ فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّتِهِ لِمَاهِيَّةٍ مِنْ حَيْثُ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ. وَهَذَا هُوَ وَهُمُ الْعُرَفَاءِ. فَيَكُونُ اللَّهُ تَعَالَى عِنْدَهُمْ مُطْلَقًا غَيْرَ مُتَعَيّنٍ وَلَا مَوْصُوفٍ وَلَا تَحْدُودٍ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ، وَلَكِنْ يَصِيرُ مُتَعَيّنًا وَتَحْدُودًا وَمَوْصُوفًا فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّتُهَا. بنابراین، تصور می شود که غیر در حقیقت همان خداوند است که در مرتبه مالکیت خود بر ماهیتی از جهت این مالکیت، تعین یافته است. و این همان وهم عرفاست. به این ترتیب، خداوند متعال نزد آنان مطلق است، غير متعين، غير موصوف و غير محدود در مرتبه ذات خود، اما در مرتبه مالکیت ماهیات از جهت مالکیتشان، متعين، محدود و موصوف می شود. فَيَكُونُ الصَّفَةُ عَيْنَ الْمَوْصُوفِ وَالِاسْمُ عَيْنَ الْمُسَمَّى وَالْمُطْلَقُ عَيْنَ الْمُقَيَّدِ، وَتَكُونُ الْغَيْرِيَّةُ تَلْبِيسِيَّةٌ وَتَدْلِيسِيَّةً وَاعْتِبَارِيَّةً، وَتَكُونُ عَوَاقِبُ الْأَشْيَاءِ كُلُّهَا بِالْخَيْرِ وَإِلَى اللَّهِ، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ التُّرَهَاتِ. در این دیدگاه، صفت همان موصوف اسم همان مسمی و مطلق همان مقید خواهد بود. و غیریت، امری تلبیسی، تدلیسی و اعتباری قلمداد می شود و تمام عواقب ، امور خیر مطلق و به سوی خدا خواهند بود، و موارد دیگری از این قبیل سخنان بی پایه. وَلَازِمُ هَذَا الْمَذْهَبِ عَدَمُ كَوْنِ الْإِلَهِ إِلَهَا؛ إذْ لَا يَتَوَلَّهُ فِيهِ. لِأَنَّ مَنَاطَ التَّوَلُهِ وَسَبَبَهُ هُوَ عَدَمُ دَرَّكِهِ وَشُهُودِهِ إِلَّا بِالتَّعْرِيفِ الْفِطْرِي. از لوازم این دیدگاه، این است که خداوند دیگر اله نیست؛ زیرا مخلوقات در برابر او واله نمی شوند. زیرا ملاک و سبب واله شدن ناتوانی در درک و مشاهده او جز از طریق تعریف فطری است. وَأَمَّا بِغَيْرِهِ، فَلَيْسَ يُمْكِنُ شُهُودُهُ لِمَكَانِ تَعَيُّنِ الْمُدْرِكِ الْكَسْرِ. وَلَا يَتَنَاهِيَّةِ الْمُدْرَكِ بِالْفَتْحِ. و غیر از این، مشاهده او ممکن نیست زیرا درک کننده به کسرر متعین است و مدرک «به فتح ر» نامتناهی. وَهَذَا الْمَنَاطُ لَيْسَ مَوْجُودًا في مَسْلَكهِمْ إِذِ الْمُدْرَكُ بِالْفَتْحِ صَارَ مُتَعَيِّنًا حَسَبَ الْفَرْضِ، فَيُمْكِنُ شُهُودُهُ حَقِيقَةٌ، فَلَا يَبْقَى تَوَلُهُ وَتَجَمرٌ أَبَدًا. این ملاک در مسیر آنها وجود ندارد؛ زیرا مدرک و (به فتح ر طبق فرض متعین شده است، بنابراین می توان او را به صورت حقیقی مشاهده کرد، و دیگر واله شدن و حیرت باقی نمی ماند.) وَلَازِمُ هَذَا الْمَذْهَبِ أَيْضًا كَوْنُ الْبَيْنُونَةِ بَيْنَ الصَّفَةِ وَالْمَوْصُوفِ عَزْلِيَّةً.

مستند شود، ناگزیر فعلیت غیریت آن غیریت این غیریت و همچنین فعلیت مالکیت آن، به خداوند متعال بازمی گردد. فَإِذَنْ يَتَوَهَّمُ أَنَّ الْغَيْرَ بِالْحَقِيقَةِ هُوَ اللهُ الَّذِي تَعَيَّنَ فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّتِهِ لِمَاهِيَّةٍ مِنْ حَيْثُ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ. وَهَذَا هُوَ وَهُمُ الْعُرَفَاءِ. فَيَكُونُ اللَّهُ تَعَالَى عِنْدَهُمْ مُطْلَقًا غَيْرَ مُتَعَيّنٍ وَلَا مَوْصُوفٍ وَلَا تَحْدُودٍ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ، وَلَكِنْ يَصِيرُ مُتَعَيّنًا وَتَحْدُودًا وَمَوْصُوفًا فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّتُهَا. بنابراین، تصور می شود که غیر در حقیقت همان خداوند است که در مرتبه مالکیت خود بر ماهیتی از جهت این مالکیت، تعین یافته است. و این همان وهم عرفاست. به این ترتیب، خداوند متعال نزد آنان مطلق است، غير متعين، غير موصوف و غير محدود در مرتبه ذات خود، اما در مرتبه مالکیت ماهیات از جهت مالکیتشان، متعين، محدود و موصوف می شود. فَيَكُونُ الصَّفَةُ عَيْنَ الْمَوْصُوفِ وَالِاسْمُ عَيْنَ الْمُسَمَّى وَالْمُطْلَقُ عَيْنَ الْمُقَيَّدِ، وَتَكُونُ الْغَيْرِيَّةُ تَلْبِيسِيَّةٌ وَتَدْلِيسِيَّةً وَاعْتِبَارِيَّةً، وَتَكُونُ عَوَاقِبُ الْأَشْيَاءِ كُلُّهَا بِالْخَيْرِ وَإِلَى اللَّهِ، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ التُّرَهَاتِ. در این دیدگاه، صفت همان موصوف اسم همان مسمی و مطلق همان مقید خواهد بود. و غیریت، امری تلبیسی، تدلیسی و اعتباری قلمداد می شود و تمام عواقب ، امور خیر مطلق و به سوی خدا خواهند بود، و موارد دیگری از این قبیل سخنان بی پایه. وَلَازِمُ هَذَا الْمَذْهَبِ عَدَمُ كَوْنِ الْإِلَهِ إِلَهَا؛ إذْ لَا يَتَوَلَّهُ فِيهِ. لِأَنَّ مَنَاطَ التَّوَلُهِ وَسَبَبَهُ هُوَ عَدَمُ دَرَّكِهِ وَشُهُودِهِ إِلَّا بِالتَّعْرِيفِ الْفِطْرِي. از لوازم این دیدگاه، این است که خداوند دیگر اله نیست؛ زیرا مخلوقات در برابر او واله نمی شوند. زیرا ملاک و سبب واله شدن ناتوانی در درک و مشاهده او جز از طریق تعریف فطری است. وَأَمَّا بِغَيْرِهِ، فَلَيْسَ يُمْكِنُ شُهُودُهُ لِمَكَانِ تَعَيُّنِ الْمُدْرِكِ الْكَسْرِ. وَلَا يَتَنَاهِيَّةِ الْمُدْرَكِ بِالْفَتْحِ. و غیر از این، مشاهده او ممکن نیست زیرا درک کننده به کسرر متعین است و مدرک «به فتح ر» نامتناهی. وَهَذَا الْمَنَاطُ لَيْسَ مَوْجُودًا في مَسْلَكهِمْ إِذِ الْمُدْرَكُ بِالْفَتْحِ صَارَ مُتَعَيِّنًا حَسَبَ الْفَرْضِ، فَيُمْكِنُ شُهُودُهُ حَقِيقَةٌ، فَلَا يَبْقَى تَوَلُهُ وَتَجَمرٌ أَبَدًا. این ملاک در مسیر آنها وجود ندارد؛ زیرا مدرک و (به فتح ر طبق فرض متعین شده است، بنابراین می توان او را به صورت حقیقی مشاهده کرد، و دیگر واله شدن و حیرت باقی نمی ماند.) وَلَازِمُ هَذَا الْمَذْهَبِ أَيْضًا كَوْنُ الْبَيْنُونَةِ بَيْنَ الصَّفَةِ وَالْمَوْصُوفِ عَزْلِيَّةً.

مستند شود، ناگزیر فعلیت غیریت آن غیریت این غیریت و همچنین فعلیت مالکیت آن، به خداوند متعال بازمی گردد. فَإِذَنْ يَتَوَهَّمُ أَنَّ الْغَيْرَ بِالْحَقِيقَةِ هُوَ اللهُ الَّذِي تَعَيَّنَ فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّتِهِ لِمَاهِيَّةٍ مِنْ حَيْثُ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ. وَهَذَا هُوَ وَهُمُ الْعُرَفَاءِ. فَيَكُونُ اللَّهُ تَعَالَى عِنْدَهُمْ مُطْلَقًا غَيْرَ مُتَعَيّنٍ وَلَا مَوْصُوفٍ وَلَا تَحْدُودٍ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ، وَلَكِنْ يَصِيرُ مُتَعَيّنًا وَتَحْدُودًا وَمَوْصُوفًا فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّتُهَا. بنابراین، تصور می شود که غیر در حقیقت همان خداوند است که در مرتبه مالکیت خود بر ماهیتی از جهت این مالکیت، تعین یافته است. و این همان وهم عرفاست. به این ترتیب، خداوند متعال نزد آنان مطلق است، غير متعين، غير موصوف و غير محدود در مرتبه ذات خود، اما در مرتبه مالکیت ماهیات از جهت مالکیتشان، متعين، محدود و موصوف می شود. فَيَكُونُ الصَّفَةُ عَيْنَ الْمَوْصُوفِ وَالِاسْمُ عَيْنَ الْمُسَمَّى وَالْمُطْلَقُ عَيْنَ الْمُقَيَّدِ، وَتَكُونُ الْغَيْرِيَّةُ تَلْبِيسِيَّةٌ وَتَدْلِيسِيَّةً وَاعْتِبَارِيَّةً، وَتَكُونُ عَوَاقِبُ الْأَشْيَاءِ كُلُّهَا بِالْخَيْرِ وَإِلَى اللَّهِ، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ التُّرَهَاتِ. در این دیدگاه، صفت همان موصوف اسم همان مسمی و مطلق همان مقید خواهد بود. و غیریت، امری تلبیسی، تدلیسی و اعتباری قلمداد می شود و تمام عواقب ، امور خیر مطلق و به سوی خدا خواهند بود، و موارد دیگری از این قبیل سخنان بی پایه. وَلَازِمُ هَذَا الْمَذْهَبِ عَدَمُ كَوْنِ الْإِلَهِ إِلَهَا؛ إذْ لَا يَتَوَلَّهُ فِيهِ. لِأَنَّ مَنَاطَ التَّوَلُهِ وَسَبَبَهُ هُوَ عَدَمُ دَرَّكِهِ وَشُهُودِهِ إِلَّا بِالتَّعْرِيفِ الْفِطْرِي. از لوازم این دیدگاه، این است که خداوند دیگر اله نیست؛ زیرا مخلوقات در برابر او واله نمی شوند. زیرا ملاک و سبب واله شدن ناتوانی در درک و مشاهده او جز از طریق تعریف فطری است. وَأَمَّا بِغَيْرِهِ، فَلَيْسَ يُمْكِنُ شُهُودُهُ لِمَكَانِ تَعَيُّنِ الْمُدْرِكِ الْكَسْرِ. وَلَا يَتَنَاهِيَّةِ الْمُدْرَكِ بِالْفَتْحِ. و غیر از این، مشاهده او ممکن نیست زیرا درک کننده به کسرر متعین است و مدرک «به فتح ر» نامتناهی. وَهَذَا الْمَنَاطُ لَيْسَ مَوْجُودًا في مَسْلَكهِمْ إِذِ الْمُدْرَكُ بِالْفَتْحِ صَارَ مُتَعَيِّنًا حَسَبَ الْفَرْضِ، فَيُمْكِنُ شُهُودُهُ حَقِيقَةٌ، فَلَا يَبْقَى تَوَلُهُ وَتَجَمرٌ أَبَدًا. این ملاک در مسیر آنها وجود ندارد؛ زیرا مدرک و (به فتح ر طبق فرض متعین شده است، بنابراین می توان او را به صورت حقیقی مشاهده کرد، و دیگر واله شدن و حیرت باقی نمی ماند.) وَلَازِمُ هَذَا الْمَذْهَبِ أَيْضًا كَوْنُ الْبَيْنُونَةِ بَيْنَ الصَّفَةِ وَالْمَوْصُوفِ عَزْلِيَّةً.

و از لوازم دیگر این دیدگاه، جدایی و انفصال میان صفت و موصوف است. وَثَانِيَهُمَا : عَدَمُ كَوْنِ مُحَقِّقِيَّتِهِ تَعَالَى لِلْغَيْرِيَّةِ مُوجِبَةً لِتَعَيُّنِهِ أَبَدًا، حَتَّى مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّةِ مَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ. إذِ التَّعَيُّنُ رَاجِعٌ إِلَى انْفِعَالِهَا وَقَبُولِهَا وَوَجْدَانِهَا وَمَالِكِيَّتِهَا، لَا إِلَى مَا تَمْلِكُهُ. و دوم اینکه، تحقق بخشی خداوند به غیریت هرگز موجب تعین یافتن او نمی شود، حتی از جهت مالکیت ماهیت صادر اول زیرا تعین به انفعال پذیرش وجدان و مالکیت ماهیت باز می گردد، نه به آنچه مالک آن است. فَمَا تَمْلِكُهُ بَاقٍ عَلَى قُدْسِهِ وَتَنَزُّهِهِ وَثَبَاتِهِ وَدِمُومِيَّتِهِ وَأَزَلِيَّتِهِ وَإِطْلَاقِهِ وَسُيُوحِيَّتِهِ وَلَا مَوْصُوفِيَّتِهِ وَلَا تَحْدُودِيَّتِهِ بِلَا تَحَدُّدٍ فِيهِ، وَلَا تَغْيِيرِ وَلَا حَرَكَةٍ وَلَا تَعَيُّنٍ، حَتَّى التَّعَيُّنُ بِالْمُؤَثّرِيَّةِ وَالْفَيَّاضِيَّةِ وَالْمُمَلِكِيَّةِ، إِذْ قَدْ عَرَفْتَ رُجُوعَهَا إِلَى انْفِعَالِ الْمَاهِيَّةِ وَقَبُوها وَتَمَلْكِهَا وَمَالِكِيَّتها. آنچه مالک آن است، همچنان در قدس ،پاکی، ثبات، دوام از لیت، اطلاق سبوحیت، ناموصوفیت و نامحدودیت خود باقی می ماند، بدون هیچ تجدد، تغییر حرکت یا تعین، حتی تعین به عنوان مؤثریت، فیاضیت یا مالکیت، زیرا این امور به انفعال ماهیت پذیرش تملک و مالکیت آن بازمی گردند. وَهَذِهِ الْأُمُورُ مِنْ حَيْثُ جِهَةِ كَوْنِهَا لِلْمَاهِيَّةِ، مَحْدُودَةٌ بِتَحْدِيدِ اللَّهِ تَعَالَى، وَمِنْ حَيْثُ مَا يُمْلَكُ، لَا يُشَارُ إِلَيْهِ حَتَّى يَتَعَيَّنَ. این امور، از جهت اینکه به ماهیت تعلق دارند، به اذن و حدود تعیین شده خداوند محدود هستند؛ و از جهت آنچه مالک آن است، به آن اشاره نمی شود تا تعین یابد. فَإِذَنْ تَكُونُ الْإِشَارَةُ مَحْدُودَةً، لأَجْلِ كَوْنِ الْمُشِيرِ الْمَاهِيَّةَ الْمَوْجُودَةَ، وَيَكُونُ الْمُشَارُ إِلَيْهِ مَحْدُودًا أَيْضًا، لِكَوْنِهِ مَاهِيَّةً مَوْجُودَةً. بنابراین، اشاره محدود است زیرا اشاره کننده ماهیت موجود است و مورد اشاره نیز محدود است، زیرا آن هم ماهیتی موجود است. وَأَمَّا اللهُ تَعَالَى، فَهُوَ لَا يُشَارُ إِلَيْهِ أَبَدًا حَتَّى فِي مَرْتَبَةِ الْمَالِكِيَّةِ، مِنْ حَيْثُ كَوْتُهَا مَالِكِيَّةٌ. وَهَذَا مَعْنَى قَوْلِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: «وَكَمَالُ الْإِحْلَاصِ نَفْيِ الصَّفَاتِ عَنْه»ُ. اما خداوند تعالی، حتی در مرتبه مالکیت از جهت مالکیتش نیز هرگز مورد اشاره قرار نمی گیرد. و این معنای سخن امام «علیه السلام» است «کمال اخلاص در نفی صفات از اوست». فَبَعْدَ مَا وَجَدَ الْعَارِفُ أَنَّ الْكُلَّ لِلَّهِ وَبِاللَّهِ، لَا بُدَّ مِنْ أَنْ لَا يَتَوَهَّمَ أَنَّهُ تَعَالَى تَعَيَّنَ وَوُصِفَ بِوَاجِدِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ وَمَالِكِيَّتِهَا الْوَاقِعِيَّةِ؛ لِبَدَاهَةِ كَوْنِهِمَا يَعْنِي التَّعَيُّنَ وَالْمَوْصُوفِيَّةً مَنْفِيًّا عَنْ اللَّهِ تَعَالَى.

و از لوازم دیگر این دیدگاه، جدایی و انفصال میان صفت و موصوف است. وَثَانِيَهُمَا : عَدَمُ كَوْنِ مُحَقِّقِيَّتِهِ تَعَالَى لِلْغَيْرِيَّةِ مُوجِبَةً لِتَعَيُّنِهِ أَبَدًا، حَتَّى مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّةِ مَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ. إذِ التَّعَيُّنُ رَاجِعٌ إِلَى انْفِعَالِهَا وَقَبُولِهَا وَوَجْدَانِهَا وَمَالِكِيَّتِهَا، لَا إِلَى مَا تَمْلِكُهُ. و دوم اینکه، تحقق بخشی خداوند به غیریت هرگز موجب تعین یافتن او نمی شود، حتی از جهت مالکیت ماهیت صادر اول زیرا تعین به انفعال پذیرش وجدان و مالکیت ماهیت باز می گردد، نه به آنچه مالک آن است. فَمَا تَمْلِكُهُ بَاقٍ عَلَى قُدْسِهِ وَتَنَزُّهِهِ وَثَبَاتِهِ وَدِمُومِيَّتِهِ وَأَزَلِيَّتِهِ وَإِطْلَاقِهِ وَسُيُوحِيَّتِهِ وَلَا مَوْصُوفِيَّتِهِ وَلَا تَحْدُودِيَّتِهِ بِلَا تَحَدُّدٍ فِيهِ، وَلَا تَغْيِيرِ وَلَا حَرَكَةٍ وَلَا تَعَيُّنٍ، حَتَّى التَّعَيُّنُ بِالْمُؤَثّرِيَّةِ وَالْفَيَّاضِيَّةِ وَالْمُمَلِكِيَّةِ، إِذْ قَدْ عَرَفْتَ رُجُوعَهَا إِلَى انْفِعَالِ الْمَاهِيَّةِ وَقَبُوها وَتَمَلْكِهَا وَمَالِكِيَّتها. آنچه مالک آن است، همچنان در قدس ،پاکی، ثبات، دوام از لیت، اطلاق سبوحیت، ناموصوفیت و نامحدودیت خود باقی می ماند، بدون هیچ تجدد، تغییر حرکت یا تعین، حتی تعین به عنوان مؤثریت، فیاضیت یا مالکیت، زیرا این امور به انفعال ماهیت پذیرش تملک و مالکیت آن بازمی گردند. وَهَذِهِ الْأُمُورُ مِنْ حَيْثُ جِهَةِ كَوْنِهَا لِلْمَاهِيَّةِ، مَحْدُودَةٌ بِتَحْدِيدِ اللَّهِ تَعَالَى، وَمِنْ حَيْثُ مَا يُمْلَكُ، لَا يُشَارُ إِلَيْهِ حَتَّى يَتَعَيَّنَ. این امور، از جهت اینکه به ماهیت تعلق دارند، به اذن و حدود تعیین شده خداوند محدود هستند؛ و از جهت آنچه مالک آن است، به آن اشاره نمی شود تا تعین یابد. فَإِذَنْ تَكُونُ الْإِشَارَةُ مَحْدُودَةً، لأَجْلِ كَوْنِ الْمُشِيرِ الْمَاهِيَّةَ الْمَوْجُودَةَ، وَيَكُونُ الْمُشَارُ إِلَيْهِ مَحْدُودًا أَيْضًا، لِكَوْنِهِ مَاهِيَّةً مَوْجُودَةً. بنابراین، اشاره محدود است زیرا اشاره کننده ماهیت موجود است و مورد اشاره نیز محدود است، زیرا آن هم ماهیتی موجود است. وَأَمَّا اللهُ تَعَالَى، فَهُوَ لَا يُشَارُ إِلَيْهِ أَبَدًا حَتَّى فِي مَرْتَبَةِ الْمَالِكِيَّةِ، مِنْ حَيْثُ كَوْتُهَا مَالِكِيَّةٌ. وَهَذَا مَعْنَى قَوْلِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: «وَكَمَالُ الْإِحْلَاصِ نَفْيِ الصَّفَاتِ عَنْه»ُ. اما خداوند تعالی، حتی در مرتبه مالکیت از جهت مالکیتش نیز هرگز مورد اشاره قرار نمی گیرد. و این معنای سخن امام «علیه السلام» است «کمال اخلاص در نفی صفات از اوست». فَبَعْدَ مَا وَجَدَ الْعَارِفُ أَنَّ الْكُلَّ لِلَّهِ وَبِاللَّهِ، لَا بُدَّ مِنْ أَنْ لَا يَتَوَهَّمَ أَنَّهُ تَعَالَى تَعَيَّنَ وَوُصِفَ بِوَاجِدِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ وَمَالِكِيَّتِهَا الْوَاقِعِيَّةِ؛ لِبَدَاهَةِ كَوْنِهِمَا يَعْنِي التَّعَيُّنَ وَالْمَوْصُوفِيَّةً مَنْفِيًّا عَنْ اللَّهِ تَعَالَى.

و از لوازم دیگر این دیدگاه، جدایی و انفصال میان صفت و موصوف است. وَثَانِيَهُمَا : عَدَمُ كَوْنِ مُحَقِّقِيَّتِهِ تَعَالَى لِلْغَيْرِيَّةِ مُوجِبَةً لِتَعَيُّنِهِ أَبَدًا، حَتَّى مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّةِ مَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ. إذِ التَّعَيُّنُ رَاجِعٌ إِلَى انْفِعَالِهَا وَقَبُولِهَا وَوَجْدَانِهَا وَمَالِكِيَّتِهَا، لَا إِلَى مَا تَمْلِكُهُ. و دوم اینکه، تحقق بخشی خداوند به غیریت هرگز موجب تعین یافتن او نمی شود، حتی از جهت مالکیت ماهیت صادر اول زیرا تعین به انفعال پذیرش وجدان و مالکیت ماهیت باز می گردد، نه به آنچه مالک آن است. فَمَا تَمْلِكُهُ بَاقٍ عَلَى قُدْسِهِ وَتَنَزُّهِهِ وَثَبَاتِهِ وَدِمُومِيَّتِهِ وَأَزَلِيَّتِهِ وَإِطْلَاقِهِ وَسُيُوحِيَّتِهِ وَلَا مَوْصُوفِيَّتِهِ وَلَا تَحْدُودِيَّتِهِ بِلَا تَحَدُّدٍ فِيهِ، وَلَا تَغْيِيرِ وَلَا حَرَكَةٍ وَلَا تَعَيُّنٍ، حَتَّى التَّعَيُّنُ بِالْمُؤَثّرِيَّةِ وَالْفَيَّاضِيَّةِ وَالْمُمَلِكِيَّةِ، إِذْ قَدْ عَرَفْتَ رُجُوعَهَا إِلَى انْفِعَالِ الْمَاهِيَّةِ وَقَبُوها وَتَمَلْكِهَا وَمَالِكِيَّتها. آنچه مالک آن است، همچنان در قدس ،پاکی، ثبات، دوام از لیت، اطلاق سبوحیت، ناموصوفیت و نامحدودیت خود باقی می ماند، بدون هیچ تجدد، تغییر حرکت یا تعین، حتی تعین به عنوان مؤثریت، فیاضیت یا مالکیت، زیرا این امور به انفعال ماهیت پذیرش تملک و مالکیت آن بازمی گردند. وَهَذِهِ الْأُمُورُ مِنْ حَيْثُ جِهَةِ كَوْنِهَا لِلْمَاهِيَّةِ، مَحْدُودَةٌ بِتَحْدِيدِ اللَّهِ تَعَالَى، وَمِنْ حَيْثُ مَا يُمْلَكُ، لَا يُشَارُ إِلَيْهِ حَتَّى يَتَعَيَّنَ. این امور، از جهت اینکه به ماهیت تعلق دارند، به اذن و حدود تعیین شده خداوند محدود هستند؛ و از جهت آنچه مالک آن است، به آن اشاره نمی شود تا تعین یابد. فَإِذَنْ تَكُونُ الْإِشَارَةُ مَحْدُودَةً، لأَجْلِ كَوْنِ الْمُشِيرِ الْمَاهِيَّةَ الْمَوْجُودَةَ، وَيَكُونُ الْمُشَارُ إِلَيْهِ مَحْدُودًا أَيْضًا، لِكَوْنِهِ مَاهِيَّةً مَوْجُودَةً. بنابراین، اشاره محدود است زیرا اشاره کننده ماهیت موجود است و مورد اشاره نیز محدود است، زیرا آن هم ماهیتی موجود است. وَأَمَّا اللهُ تَعَالَى، فَهُوَ لَا يُشَارُ إِلَيْهِ أَبَدًا حَتَّى فِي مَرْتَبَةِ الْمَالِكِيَّةِ، مِنْ حَيْثُ كَوْتُهَا مَالِكِيَّةٌ. وَهَذَا مَعْنَى قَوْلِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: «وَكَمَالُ الْإِحْلَاصِ نَفْيِ الصَّفَاتِ عَنْه»ُ. اما خداوند تعالی، حتی در مرتبه مالکیت از جهت مالکیتش نیز هرگز مورد اشاره قرار نمی گیرد. و این معنای سخن امام «علیه السلام» است «کمال اخلاص در نفی صفات از اوست». فَبَعْدَ مَا وَجَدَ الْعَارِفُ أَنَّ الْكُلَّ لِلَّهِ وَبِاللَّهِ، لَا بُدَّ مِنْ أَنْ لَا يَتَوَهَّمَ أَنَّهُ تَعَالَى تَعَيَّنَ وَوُصِفَ بِوَاجِدِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ وَمَالِكِيَّتِهَا الْوَاقِعِيَّةِ؛ لِبَدَاهَةِ كَوْنِهِمَا يَعْنِي التَّعَيُّنَ وَالْمَوْصُوفِيَّةً مَنْفِيًّا عَنْ اللَّهِ تَعَالَى.

و از لوازم دیگر این دیدگاه، جدایی و انفصال میان صفت و موصوف است. وَثَانِيَهُمَا : عَدَمُ كَوْنِ مُحَقِّقِيَّتِهِ تَعَالَى لِلْغَيْرِيَّةِ مُوجِبَةً لِتَعَيُّنِهِ أَبَدًا، حَتَّى مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّةِ مَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ. إذِ التَّعَيُّنُ رَاجِعٌ إِلَى انْفِعَالِهَا وَقَبُولِهَا وَوَجْدَانِهَا وَمَالِكِيَّتِهَا، لَا إِلَى مَا تَمْلِكُهُ. و دوم اینکه، تحقق بخشی خداوند به غیریت هرگز موجب تعین یافتن او نمی شود، حتی از جهت مالکیت ماهیت صادر اول زیرا تعین به انفعال پذیرش وجدان و مالکیت ماهیت باز می گردد، نه به آنچه مالک آن است. فَمَا تَمْلِكُهُ بَاقٍ عَلَى قُدْسِهِ وَتَنَزُّهِهِ وَثَبَاتِهِ وَدِمُومِيَّتِهِ وَأَزَلِيَّتِهِ وَإِطْلَاقِهِ وَسُيُوحِيَّتِهِ وَلَا مَوْصُوفِيَّتِهِ وَلَا تَحْدُودِيَّتِهِ بِلَا تَحَدُّدٍ فِيهِ، وَلَا تَغْيِيرِ وَلَا حَرَكَةٍ وَلَا تَعَيُّنٍ، حَتَّى التَّعَيُّنُ بِالْمُؤَثّرِيَّةِ وَالْفَيَّاضِيَّةِ وَالْمُمَلِكِيَّةِ، إِذْ قَدْ عَرَفْتَ رُجُوعَهَا إِلَى انْفِعَالِ الْمَاهِيَّةِ وَقَبُوها وَتَمَلْكِهَا وَمَالِكِيَّتها. آنچه مالک آن است، همچنان در قدس ،پاکی، ثبات، دوام از لیت، اطلاق سبوحیت، ناموصوفیت و نامحدودیت خود باقی می ماند، بدون هیچ تجدد، تغییر حرکت یا تعین، حتی تعین به عنوان مؤثریت، فیاضیت یا مالکیت، زیرا این امور به انفعال ماهیت پذیرش تملک و مالکیت آن بازمی گردند. وَهَذِهِ الْأُمُورُ مِنْ حَيْثُ جِهَةِ كَوْنِهَا لِلْمَاهِيَّةِ، مَحْدُودَةٌ بِتَحْدِيدِ اللَّهِ تَعَالَى، وَمِنْ حَيْثُ مَا يُمْلَكُ، لَا يُشَارُ إِلَيْهِ حَتَّى يَتَعَيَّنَ. این امور، از جهت اینکه به ماهیت تعلق دارند، به اذن و حدود تعیین شده خداوند محدود هستند؛ و از جهت آنچه مالک آن است، به آن اشاره نمی شود تا تعین یابد. فَإِذَنْ تَكُونُ الْإِشَارَةُ مَحْدُودَةً، لأَجْلِ كَوْنِ الْمُشِيرِ الْمَاهِيَّةَ الْمَوْجُودَةَ، وَيَكُونُ الْمُشَارُ إِلَيْهِ مَحْدُودًا أَيْضًا، لِكَوْنِهِ مَاهِيَّةً مَوْجُودَةً. بنابراین، اشاره محدود است زیرا اشاره کننده ماهیت موجود است و مورد اشاره نیز محدود است، زیرا آن هم ماهیتی موجود است. وَأَمَّا اللهُ تَعَالَى، فَهُوَ لَا يُشَارُ إِلَيْهِ أَبَدًا حَتَّى فِي مَرْتَبَةِ الْمَالِكِيَّةِ، مِنْ حَيْثُ كَوْتُهَا مَالِكِيَّةٌ. وَهَذَا مَعْنَى قَوْلِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: «وَكَمَالُ الْإِحْلَاصِ نَفْيِ الصَّفَاتِ عَنْه»ُ. اما خداوند تعالی، حتی در مرتبه مالکیت از جهت مالکیتش نیز هرگز مورد اشاره قرار نمی گیرد. و این معنای سخن امام «علیه السلام» است «کمال اخلاص در نفی صفات از اوست». فَبَعْدَ مَا وَجَدَ الْعَارِفُ أَنَّ الْكُلَّ لِلَّهِ وَبِاللَّهِ، لَا بُدَّ مِنْ أَنْ لَا يَتَوَهَّمَ أَنَّهُ تَعَالَى تَعَيَّنَ وَوُصِفَ بِوَاجِدِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ وَمَالِكِيَّتِهَا الْوَاقِعِيَّةِ؛ لِبَدَاهَةِ كَوْنِهِمَا يَعْنِي التَّعَيُّنَ وَالْمَوْصُوفِيَّةً مَنْفِيًّا عَنْ اللَّهِ تَعَالَى.

پس از آنکه عارف درک کرد که همه چیز برای خدا و به واسطه اوست نباید تصور کند که خداوند تعالی با یافتن ماهيات و مالکیت واقعی آنها تعین یافته یا توصیف شده است؛ زیرا بدیهی است که تعین و توصیف از خداوند متعال نفی شده است. وَإِلَّا ، يَلْزَمُ مِنَ التَّوْصِيفِ الْمُقَارَنَةُ، وَمِنْهَا التَّثْنِيَةُ ، وَمِنْهَا التَّجْزِيَةُ وَالانْقِسَامُ. وَهَذَا الشَّخْصُ جَاهِلٌ بِاللَّهِ وَغَيْرُ عَارِف. وگرنه، از توصیف لازم می آید که خداوند مقایسه شود، و از این مقایسه دو گانگی، تجزیه و تقسیم حاصل می شود. و چنین کسی ناآگاه به خداوند و ناعارف است. وَإِنَّمَا الْعَارِفُ مَنْ يَقُولُ بِخِلَافِهِ. عارف کسی است که به خلاف این سخنان معتقد باشد. وَهَذِهِ الْغَيْرِيَّةُ بِالْمَعْنَى الثَّانِي أَشَدُّ فِي الْغَيْرِيَّةِ [مِنَ الْغَيْرِيَّةِ] بِالْمَعْنَى الْأَوَّلِ ، أَشَدِّيَّةً فَوْقَ مَا لَا يَتَنَاهَى بِمَا لَا يَتَنَاهَى لِأَنَّ وُجُودَ الْحَقِّ جَرَّ جَلَاهُ في مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ لَهُ بَاقٍ عَلَى قُدْسِهِ وَإِطْلَاقِهِ مَعَ كَوْنِهِ مُحَمَّقًا لِلْغَيْرِيَّةِ. این غیریت به معنای دوم در غیریت [ نسبت به غیریت] به معنای اول بسیار شدیدتر است، شدتی فراتر از بی نهایت با بی نهایت. زيرا وجود حق - جل جلاله - در مرتبه مالکیت ،ماهیت همچنان در قدس و اطلاق خود باقی است، در حالی که محقق غیریت است. فَتَشْهَدُ هَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الْمَوْجُودَةُ بِنُورِ الْحَقِّ جَلَ جَلَاهُ كَمَالَ فَقْرِهَا وَشِدَّةَ (97 احْتِيَاجِهَا إِلَى قَيُّومِهَا في جَمِيعِ الْمَرَاتِبِ وَالْمَرَاحِلِ، مَعَ كَوْنِ الْقَيُّومِ الذَّاتَ الحَيَّةَ الْعَالِمَةَ السَّمِيعَةَ الْبَصِيرَةَ ثَابِنَّا عَلَى مَا كَانَ وَبَاقِيًا عَلَى عُلُوهِ وَتَحْدِهِ قَبْلَ الْخَلْقَةِ وَمَعَهَا وَبَعْدَهَا.) این ماهیت موجود، با نور حق - جل جلاله - كمال فقر و شدت نیاز خود را به قیوم خود در تمام مراتب و مراحل مشاهده می کند در حالی که قیوم ذات ،زنده عالم شنوا و بیناست که همچنان بر همان حال سابق و بر علو و مجد خود، پیش از خلقت، در حین خلقت و پس از آن باقی است. عِنْدَ تَعْرِيفِ الْحَقِّ نَفْسَهُ بِهِ، لَا فِي مَرْتَبَةِ شُهُودِ الْمَخْلُوقَاتِ الَّتِي حَجَبَ ذَاتَهُ جَلَّ جَلَالُهُ. فَبَعْدَ شُهُودِ الحقِّ بِحَقِيقَةِ الْإِيمَانِ بِقَلْبِهِ يَشْهَدُ بِنُورِ اللَّهِ تَعَالَى أَيْضًا خَلْقَهُ وَنَفْسَهُ، فَتَجِدُ هَذِهِ الْغَيْرِيَّةَ الْوَاقِعِيَّةَ بَيْنَ نَفْسِهَا وَبَيْنَ قَيُّومِهَا، فَتَتَوَلَّهُ فِيهِ.

پس از آنکه عارف درک کرد که همه چیز برای خدا و به واسطه اوست نباید تصور کند که خداوند تعالی با یافتن ماهيات و مالکیت واقعی آنها تعین یافته یا توصیف شده است؛ زیرا بدیهی است که تعین و توصیف از خداوند متعال نفی شده است. وَإِلَّا ، يَلْزَمُ مِنَ التَّوْصِيفِ الْمُقَارَنَةُ، وَمِنْهَا التَّثْنِيَةُ ، وَمِنْهَا التَّجْزِيَةُ وَالانْقِسَامُ. وَهَذَا الشَّخْصُ جَاهِلٌ بِاللَّهِ وَغَيْرُ عَارِف. وگرنه، از توصیف لازم می آید که خداوند مقایسه شود، و از این مقایسه دو گانگی، تجزیه و تقسیم حاصل می شود. و چنین کسی ناآگاه به خداوند و ناعارف است. وَإِنَّمَا الْعَارِفُ مَنْ يَقُولُ بِخِلَافِهِ. عارف کسی است که به خلاف این سخنان معتقد باشد. وَهَذِهِ الْغَيْرِيَّةُ بِالْمَعْنَى الثَّانِي أَشَدُّ فِي الْغَيْرِيَّةِ [مِنَ الْغَيْرِيَّةِ] بِالْمَعْنَى الْأَوَّلِ ، أَشَدِّيَّةً فَوْقَ مَا لَا يَتَنَاهَى بِمَا لَا يَتَنَاهَى لِأَنَّ وُجُودَ الْحَقِّ جَرَّ جَلَاهُ في مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ لَهُ بَاقٍ عَلَى قُدْسِهِ وَإِطْلَاقِهِ مَعَ كَوْنِهِ مُحَمَّقًا لِلْغَيْرِيَّةِ. این غیریت به معنای دوم در غیریت [ نسبت به غیریت] به معنای اول بسیار شدیدتر است، شدتی فراتر از بی نهایت با بی نهایت. زيرا وجود حق - جل جلاله - در مرتبه مالکیت ،ماهیت همچنان در قدس و اطلاق خود باقی است، در حالی که محقق غیریت است. فَتَشْهَدُ هَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الْمَوْجُودَةُ بِنُورِ الْحَقِّ جَلَ جَلَاهُ كَمَالَ فَقْرِهَا وَشِدَّةَ (97 احْتِيَاجِهَا إِلَى قَيُّومِهَا في جَمِيعِ الْمَرَاتِبِ وَالْمَرَاحِلِ، مَعَ كَوْنِ الْقَيُّومِ الذَّاتَ الحَيَّةَ الْعَالِمَةَ السَّمِيعَةَ الْبَصِيرَةَ ثَابِنَّا عَلَى مَا كَانَ وَبَاقِيًا عَلَى عُلُوهِ وَتَحْدِهِ قَبْلَ الْخَلْقَةِ وَمَعَهَا وَبَعْدَهَا.) این ماهیت موجود، با نور حق - جل جلاله - كمال فقر و شدت نیاز خود را به قیوم خود در تمام مراتب و مراحل مشاهده می کند در حالی که قیوم ذات ،زنده عالم شنوا و بیناست که همچنان بر همان حال سابق و بر علو و مجد خود، پیش از خلقت، در حین خلقت و پس از آن باقی است. عِنْدَ تَعْرِيفِ الْحَقِّ نَفْسَهُ بِهِ، لَا فِي مَرْتَبَةِ شُهُودِ الْمَخْلُوقَاتِ الَّتِي حَجَبَ ذَاتَهُ جَلَّ جَلَالُهُ. فَبَعْدَ شُهُودِ الحقِّ بِحَقِيقَةِ الْإِيمَانِ بِقَلْبِهِ يَشْهَدُ بِنُورِ اللَّهِ تَعَالَى أَيْضًا خَلْقَهُ وَنَفْسَهُ، فَتَجِدُ هَذِهِ الْغَيْرِيَّةَ الْوَاقِعِيَّةَ بَيْنَ نَفْسِهَا وَبَيْنَ قَيُّومِهَا، فَتَتَوَلَّهُ فِيهِ.

پس از آنکه عارف درک کرد که همه چیز برای خدا و به واسطه اوست نباید تصور کند که خداوند تعالی با یافتن ماهيات و مالکیت واقعی آنها تعین یافته یا توصیف شده است؛ زیرا بدیهی است که تعین و توصیف از خداوند متعال نفی شده است. وَإِلَّا ، يَلْزَمُ مِنَ التَّوْصِيفِ الْمُقَارَنَةُ، وَمِنْهَا التَّثْنِيَةُ ، وَمِنْهَا التَّجْزِيَةُ وَالانْقِسَامُ. وَهَذَا الشَّخْصُ جَاهِلٌ بِاللَّهِ وَغَيْرُ عَارِف. وگرنه، از توصیف لازم می آید که خداوند مقایسه شود، و از این مقایسه دو گانگی، تجزیه و تقسیم حاصل می شود. و چنین کسی ناآگاه به خداوند و ناعارف است. وَإِنَّمَا الْعَارِفُ مَنْ يَقُولُ بِخِلَافِهِ. عارف کسی است که به خلاف این سخنان معتقد باشد. وَهَذِهِ الْغَيْرِيَّةُ بِالْمَعْنَى الثَّانِي أَشَدُّ فِي الْغَيْرِيَّةِ [مِنَ الْغَيْرِيَّةِ] بِالْمَعْنَى الْأَوَّلِ ، أَشَدِّيَّةً فَوْقَ مَا لَا يَتَنَاهَى بِمَا لَا يَتَنَاهَى لِأَنَّ وُجُودَ الْحَقِّ جَرَّ جَلَاهُ في مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ لَهُ بَاقٍ عَلَى قُدْسِهِ وَإِطْلَاقِهِ مَعَ كَوْنِهِ مُحَمَّقًا لِلْغَيْرِيَّةِ. این غیریت به معنای دوم در غیریت [ نسبت به غیریت] به معنای اول بسیار شدیدتر است، شدتی فراتر از بی نهایت با بی نهایت. زيرا وجود حق - جل جلاله - در مرتبه مالکیت ،ماهیت همچنان در قدس و اطلاق خود باقی است، در حالی که محقق غیریت است. فَتَشْهَدُ هَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الْمَوْجُودَةُ بِنُورِ الْحَقِّ جَلَ جَلَاهُ كَمَالَ فَقْرِهَا وَشِدَّةَ (97 احْتِيَاجِهَا إِلَى قَيُّومِهَا في جَمِيعِ الْمَرَاتِبِ وَالْمَرَاحِلِ، مَعَ كَوْنِ الْقَيُّومِ الذَّاتَ الحَيَّةَ الْعَالِمَةَ السَّمِيعَةَ الْبَصِيرَةَ ثَابِنَّا عَلَى مَا كَانَ وَبَاقِيًا عَلَى عُلُوهِ وَتَحْدِهِ قَبْلَ الْخَلْقَةِ وَمَعَهَا وَبَعْدَهَا.) این ماهیت موجود، با نور حق - جل جلاله - كمال فقر و شدت نیاز خود را به قیوم خود در تمام مراتب و مراحل مشاهده می کند در حالی که قیوم ذات ،زنده عالم شنوا و بیناست که همچنان بر همان حال سابق و بر علو و مجد خود، پیش از خلقت، در حین خلقت و پس از آن باقی است. عِنْدَ تَعْرِيفِ الْحَقِّ نَفْسَهُ بِهِ، لَا فِي مَرْتَبَةِ شُهُودِ الْمَخْلُوقَاتِ الَّتِي حَجَبَ ذَاتَهُ جَلَّ جَلَالُهُ. فَبَعْدَ شُهُودِ الحقِّ بِحَقِيقَةِ الْإِيمَانِ بِقَلْبِهِ يَشْهَدُ بِنُورِ اللَّهِ تَعَالَى أَيْضًا خَلْقَهُ وَنَفْسَهُ، فَتَجِدُ هَذِهِ الْغَيْرِيَّةَ الْوَاقِعِيَّةَ بَيْنَ نَفْسِهَا وَبَيْنَ قَيُّومِهَا، فَتَتَوَلَّهُ فِيهِ.

پس از آنکه عارف درک کرد که همه چیز برای خدا و به واسطه اوست نباید تصور کند که خداوند تعالی با یافتن ماهيات و مالکیت واقعی آنها تعین یافته یا توصیف شده است؛ زیرا بدیهی است که تعین و توصیف از خداوند متعال نفی شده است. وَإِلَّا ، يَلْزَمُ مِنَ التَّوْصِيفِ الْمُقَارَنَةُ، وَمِنْهَا التَّثْنِيَةُ ، وَمِنْهَا التَّجْزِيَةُ وَالانْقِسَامُ. وَهَذَا الشَّخْصُ جَاهِلٌ بِاللَّهِ وَغَيْرُ عَارِف. وگرنه، از توصیف لازم می آید که خداوند مقایسه شود، و از این مقایسه دو گانگی، تجزیه و تقسیم حاصل می شود. و چنین کسی ناآگاه به خداوند و ناعارف است. وَإِنَّمَا الْعَارِفُ مَنْ يَقُولُ بِخِلَافِهِ. عارف کسی است که به خلاف این سخنان معتقد باشد. وَهَذِهِ الْغَيْرِيَّةُ بِالْمَعْنَى الثَّانِي أَشَدُّ فِي الْغَيْرِيَّةِ [مِنَ الْغَيْرِيَّةِ] بِالْمَعْنَى الْأَوَّلِ ، أَشَدِّيَّةً فَوْقَ مَا لَا يَتَنَاهَى بِمَا لَا يَتَنَاهَى لِأَنَّ وُجُودَ الْحَقِّ جَرَّ جَلَاهُ في مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ لَهُ بَاقٍ عَلَى قُدْسِهِ وَإِطْلَاقِهِ مَعَ كَوْنِهِ مُحَمَّقًا لِلْغَيْرِيَّةِ. این غیریت به معنای دوم در غیریت [ نسبت به غیریت] به معنای اول بسیار شدیدتر است، شدتی فراتر از بی نهایت با بی نهایت. زيرا وجود حق - جل جلاله - در مرتبه مالکیت ،ماهیت همچنان در قدس و اطلاق خود باقی است، در حالی که محقق غیریت است. فَتَشْهَدُ هَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الْمَوْجُودَةُ بِنُورِ الْحَقِّ جَلَ جَلَاهُ كَمَالَ فَقْرِهَا وَشِدَّةَ (97 احْتِيَاجِهَا إِلَى قَيُّومِهَا في جَمِيعِ الْمَرَاتِبِ وَالْمَرَاحِلِ، مَعَ كَوْنِ الْقَيُّومِ الذَّاتَ الحَيَّةَ الْعَالِمَةَ السَّمِيعَةَ الْبَصِيرَةَ ثَابِنَّا عَلَى مَا كَانَ وَبَاقِيًا عَلَى عُلُوهِ وَتَحْدِهِ قَبْلَ الْخَلْقَةِ وَمَعَهَا وَبَعْدَهَا.) این ماهیت موجود، با نور حق - جل جلاله - كمال فقر و شدت نیاز خود را به قیوم خود در تمام مراتب و مراحل مشاهده می کند در حالی که قیوم ذات ،زنده عالم شنوا و بیناست که همچنان بر همان حال سابق و بر علو و مجد خود، پیش از خلقت، در حین خلقت و پس از آن باقی است. عِنْدَ تَعْرِيفِ الْحَقِّ نَفْسَهُ بِهِ، لَا فِي مَرْتَبَةِ شُهُودِ الْمَخْلُوقَاتِ الَّتِي حَجَبَ ذَاتَهُ جَلَّ جَلَالُهُ. فَبَعْدَ شُهُودِ الحقِّ بِحَقِيقَةِ الْإِيمَانِ بِقَلْبِهِ يَشْهَدُ بِنُورِ اللَّهِ تَعَالَى أَيْضًا خَلْقَهُ وَنَفْسَهُ، فَتَجِدُ هَذِهِ الْغَيْرِيَّةَ الْوَاقِعِيَّةَ بَيْنَ نَفْسِهَا وَبَيْنَ قَيُّومِهَا، فَتَتَوَلَّهُ فِيهِ.

در هنگام تعریف حق از خودش، نه در مرتبه شهود مخلوقات که ذات خود را - جل جلاله - پوشانده است. پس از شهود حق به حقیقت ایمان با قلبش، او همچنین به نور خداوند تعالی، خلق خود و نفسش را مشاهده می کند، و این غیریت واقعی را میان خود و قیوم خود مییابد و در برابر او واله می شود. فَهَذَا مَا أَرَدْنَاهُ مِنْ شِدَّةِ الْغَيْرِيَّةِ. وَلَيْسَتْ هَذِهِ الصَّدَّةُ في الغَيْرِيَّةِ بِالْمَعْنَى الْأَوَّلِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. این همان چیزی است که از شدت غیریت مراد ما بود و این شدت در غیریت به معنای اول، به هیچ وجه وجود ندارد. وَهَذَا هُوَ مَعْنَى سُيُوحِيَّتِهِ تَعَالَى وَقُدُّوسِيَّتِهِ تَعَالَى فِي جَمِيعِ الْمَقَامَاتِ وَلَدَى جَمِيعِ الْآيَاتِ وَالْعَلَامَاتِ. و این معنای سبوحیت و قدوسیت خداوند تعالی در تمام مقامات و در برابر تمام آیات و نشانه ها است. كَيْفَ وَهَذِهِ الْقُدُّوسِيَّةُ وَالسُّرُّوحِيَّةُ ثَابِتَةٌ لِاسْمِهِ الْأَعْظَمِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ وَالنَّبِيِّ الْخَاتَمِ، بَلْ وَلجَمِيعِ أَسْمَائِهِ الحسنى؟! چگونه ممکن است که این قدوسیت و سبوحیت برای اسم اعظم او، صادر اول و پیامبر خاتم ثابت نباشد، بلکه حتی برای تمام اسمای حسنای او؟! وَلِذَا وَرَدَ الْأَمْرُ بِتَسْبِيحِ أَسْمَائِهِ تَعَالَى :سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى fn[الأعلى (87 / 1](footnote1-page336"> 1) انظر : بحار الأنوار 24 / 306 و 71 / 269. و أيضاً : الكافي 2 / 352؛ المحاسن 1 / 291؛ بحار الأنوار 67 / 22 و 72 / 155

..") و به همین دلیل امر به تسبیح اسمای خداوند تعالی وارد شده است" :سبح اسم ربك الأعلى." فَإِنَّ جَمِيعَ مَا ذَكَرْنَا مِنْ عَدَمٍ تَعَيُّنِهِ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ مَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ يَجْرِي فِي الصَّادِرِ الْأَوَّلِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الصَّادِرِ الثَّانِي، وَهَكَذَا. زیرا تمام آنچه درباره عدم تعین خداوند تعالی در مرتبه مالکیت ماهیت صادر اول گفتیم، برای صادر اول نسبت به صادر دوم و همین طور به ترتیب جریان دارد. فَالحكُمُ وَاحِدٌ في الجميع. فَهُوَ (صلى الله عليه و آله وسلم سُوحٌ قُدُّوسٌ، فَضْلًا عَنْ اللَّهِ تَعَالَى.) حکم در همه موارد یکسان است. او (پیامبر صلى الله عليه و آله وسلم سبوح و قدوس است چه برسد به خداوند متعال.)

وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى : بَعْدَ مَا عَرَفْتَ وَاقِعِيَّةَ الْمَالِكِيَّةِ وَالْوَاحِدِيَّةِ بِحَقِيقَةِ الْوَاقِعِيَّةِ كَيْفَ وَإِنَّكَ مَالِكٌ لِنُورِ الْوِلَايَةِ حَقِيقَةً وَبِهِ تَحَقُقُكَ؟ وَهَذِهِ الْوَاقِعِيَّةُ أَمْرٌ وُجْدَانِي ضَرُورِيٌّ لَا أَبْدَهَ مِنْهُ فِي الْوُجْدَانِيَّاتِ، وَمَنْ أَنْكَرَهُ فَهُوَ لَيْسَ بِقَابِل لِلتَّكَلُّم، فَضْلًا عَنْ إِلْقَاءِ الْمَعَارِفِ إِلَيْهِ؛ لأَنَّهُ يُدْرِكْ وَاقِعِيَّتَهُ الَّتِي بِمَا شَيْئِيَّةُ الْحَقِيقَةِ. به عبارت دیگر، پس از آنکه واقعیت مالکیت و یافتن را به حقیقت واقعیت درک کردی - چگونه ممکن است که تو مالک نور ولایت به طور حقیقی نباشی و با آن محقق نشوی؟! و این واقعیت امری وجدانی و ضروری است که در وجدانیات هیچ چیز بدیهی تر از آن نیست. و کسی که آن را انکار کند، نه تنها شایسته سخن گفتن نیست، بلکه اصلاً قابل تلقی معارف هم نیست؛ زیرا او واقعیتی را که به واسطه آن حقیقت موجود است، درک نکرده است. وَبَعْدَ مَا عَرَفْتَ عَدَمَ تَعَيُّنِ مَا تَمْلِكُهُ الْمَاهِيَّةُ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ فِي عَيْنِ كَوْنِ الْمَالِكِيَّةِ مُتَعَيِّنَةً مِنْ حَيْثُ الْبَدْءِ بِالذَّاتِ وَمِنْ حَيْثُ سَائِرِ الْحِهَاتِ بِتَحْدِيدِ اللَّهِ وَتَقْدِيرِهِ كَيْفَ ، وَهَذَا التَّعَيُّنُ فِي الْمَالِكِيَّةِ مَعَ بَقَاءِ مَا يُملكُ عَلَى إِطْلَاقِهِ مَشْهُودٌ فِي الْجَوَاهِرِ وَالْأَعْرَاضِ؟ و پس از آنکه عدم تعین آنچه را که ماهیت مالک آن است، درک کردی با این وجود که مالکیت از حیث آغاز با ذات و از حيث سایر جهات به واسطه حدود و تقدیر خداوند متعین است - چگونه ممکن است این تعین در مالکیت، در حالی که آنچه مالک آن هست باقی بر اطلاق خود است، در جواهر و اعراض مشهود نباشد؟ حَيْثُ إِنَّ الْأَعْرَاضَ تَمْلِكُ وُجُودَ الْجُوْهَرِ بِالْحَقِيقَةِ. فَإِنَّ مَاهِيَّةَ الْمُحَاذَاةِ وَالْفَوْقِيَّةِ وَالتَّحْتِيَّةِ وَالْمُقَابَلَةِ وَالْمُسَاوَاةِ وَالْمُسَامَتَةِ وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنْ مَقُولَةِ الْأَعْرَاضِ الْمَقُولِيَّةِ، تَأْخُذُ مِنْ وُجُودِ الْجِسْمِ وَتَحِدُ بِهِ وُجْدَانًا حدُودًا مُقَدَّرًا مِنْ دُونِ أَنْ يَتَعَيَّنَ وُجُودُ الْجَوْهَرِ مِنْ حَيْنِيَّةِ تَمَلُّكِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ إِيَّاهُ. زیرا اعراض به طور حقیقی وجود جوهر را مالک می.شوند برای مثال، ماهیت محاذات فوقیت، تحتیت، مقابله، مساوات، مسامت و سایر مقولات اعراض، وجود خود را از وجود جسم میگیرند و به واسطه آن وجودی محدود و مقدر می یابند، بدون آنکه وجود جوهر از حيث مالكيت این ماهیت، تعین یابد. فَالْمُحَاذَاةُ مُتَحَقِّقَةٌ مِنْ دُونِ تَغْيِيرِ وَتَبْدِيلٍ وَتَحَدُّدٍ وَتَحْدِيدٍ فِي وُجُودِي أَبَدًا، بَلْ أَنَا بَاقٍ عَلَى مَا كُنْتُ عَلَيْهِ. محاذات بدون هیچ تغییری، تبدیلی، تجدد یا تحدیدی در وجود من محقق می شود، بلکه من بر همان حالتی که بودم باقی هستم

نَعَمْ؛ لَمَّ تَكُنْ هَذِهِ الْمَاهِيَّةُ مَوْجُودَةً سَابِقًا، فَصَارَتْ مَوْجُودَةً مُتَحَقِّقَةٌ لَاحِقًا. وَأَمَّا فِي وُجُودِي، فَلَمْ يَحْدُثْ شَيْءٌ أَبَدًا، بَلْ أَنَا بَاقٍ وَثَابِتٌ. فَاعْلَمْ: بله؛ این ماهیت قبلاً موجود نبود، اما بعداً موجود و محقق شد. اما در وجود من، هیچ تغییری اتفاق نیفتاده است، بلكه من باقى و ثابت هستم.پس بدان: ## صادر اول كتاب مبين الهى است، الذي احصى فيه كلشيء إِنَّ الْحَالَ عَلَى هَذَا الْمَنَوَالِ فِي جَمِيعِ الْمَوْجُودَاتِ مِنَ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ بِالْقِيَاسِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى إِلَى أَخَسِ الْمَوْجُودَاتِ وَآخِرِهَا. فَإِنَّ مَاهِيَّةَ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ الَّتِي يُعَبَّرُ عَنْهَا بِالْحَرُوفِ وَالْكَلِمَاتِ النُّورَانِيَّةِ وَبِالْأَشْبَاحَ وَالْأَظِلَّةِ (حَيْثُ إِنَّ الشَّبَحَ وَالظَّلَّ شَيْءٍ وَلَيْسَ بِشَيْءٍ، كَمَا أَنَّ الْمَاهِيَّةَ شَيْءٌ لَيْسَ بِشَيْءٍ تَحِدُ بِإِذْنِ اللَّهِ َعَالَى وُجُودَ اللَّهِ وَعِلْمَهُ وَقُدْرَتَهُ وَسَائِرَ كَمَالَاتِهِ بِمِقْدَارٍ خَاصٌ يَشَاءُ اللَّهُ تَعَالَى، كَمَا قَالَ تَعَالَى :وَلَا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ (1) .) حال همه موجودات از صادر اول در نسبت با خداوند متعال تا پایین ترین و آخرین موجودات همین گونه است. ماهیت صادر اول، که با حروف و کلمات نورانی و با اشباح و ظلال توصیف می شود (همان گونه که شبح و سایه چیزی است و در عین حال هیچ نیست، ماهیت نیز چیزی است که در عین حال هیچ نیست ، به اذن خداوند متعال وجود، علم، قدرت و سایر کمالات او را به اندازه ای خاص که خداوند بخواهد، درک می کند، چنان که خداوند فرموده است" : وَلَا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ".) فَيَكُونُ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ حَقِيقَةٌ مَوْجُودَةً مَالِكَةَ بِالْمَالِكِيَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ الحَقِيقِيَّةِ، فَيَكُونُ وَلِيًّا مُحِيطًا عَلَى كُلِّ الْمَخْلُوقَاتِ وَعَالِمًا بِكُلِّهَا. وَهَذَا هُوَ الْكِتَابُ الْمُبِينُ الْإِليُّ الَّذِي فِيهِ الْعِلْمُ بِكُلِ الْأَشْيَاءِ (98 وَهُوَ الْمُحِيطُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ. وَهَذَا سِرُّ الْوِلَايَةِ.) در نتیجه، صادر اول حقیقتی موجود است که مالکیت واقعی و حقیقی دارد و ولی ای است که بر تمام مخلوقات احاطه دارد و به همه آنها عالم است. این همان کتاب مبین الهی است که در آن علم به همه اشیاء وجود دارد و بر همه چیز احاطه دارد و این راز ولایت است. فَهَذِهِ الْحَقِيقَةُ الْمَوْجُودَةُ تَجِدُ عِلْمَ اللَّهِ وَسَائِرَ كَمَالَاتِهِ، لَا عِلْمًا آخَرَ، كَمَا عَلَيْهِ أَسَاسُ جَعْل الْوُجُودِ، خِلَافًا لِأَسَاسِ الشَّرَائِعِ وَتَصْرِيحَاتِ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ صَدْرًا وَذِيلًا.


1) البقرة (2) / 255

این حقیقت موجود، علم خداوند و سایر کمالات او را می یابد، نه علمی دیگر، همان گونه که بر اساس جعل وجود استوار است برخلاف اساس شریعت و تصريحات قرآن و سنت، از ابتدا تا انتها. إِذْ لَيْسَ شَيْءٌ غَيْرُهُ تَعَالَى وَغَيْرُ وُجُودِهِ، وَإِلَّا يَلْزَمُ التَّحْدِيدُ. زیرا چیزی جز خداوند تعالی و وجود او نیست، وگرنه تحدید لازم می آید. وَهَذَا الْوُجْدَانُ تَحْدُودٌ بِذَاتِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مِنْ حَيْثُ الْبَدْءِ لِأَنَّ الْإِنْفِعَالَ ذَاتِي لِلْمَاهِيَّةِ، وَطَبْعُ الْإِنْفِعَالِ عَنْ الْغَيْرِ حُدُوتُهُ وَكَوْنُهُ ذَا بَدْءٍ وَبِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى وَرِضَائِهِ مِنْ سَائِرِ الخَيْنِيَّاتِ وَالْحِهَاتِ مِنْ دُونِ تَعَيُّن وَتَحْدِيدٍ في الذَّاتِ الألُوهِيَّةِ وَالنُّورِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي فِي الشِدَّةِ. و این وجدان، محدود به ذات صادر اول از جهت آغاز است - زیرا انفعال ذاتی ماهیت است و طبیعت انفعال از غير، حدوث و دارای آغاز بودن است - و با اذن خداوند متعال و رضای او از سایر جهات و حيثيات، بدون تعين و تحدید در ذات الوهیت و نور بی نهایت در شدت. إِذْ الْبُرْهَانُ الْعَقْلِى قَامَ عَلَى عَدَمِ تَنَاهِيهِ وَتَعَيُنِهِ وَتَحْدِيدِهِ. زیرا برهان عقلی بر بی نهایتی عدم تعین و تحدید او دلالت می کند. وَالشَّارِعُ الصَّادِعُ الَّذِي شَاهَدَ اللهَ تَعَالَى بِحَقِيقَةِ الْإِيمَانِ وَبِقَلْبِهِ ، أَخْبَرَ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ صَدْرًا وَذِيلًا بِعَدَمِ تَعَيُّنِهِ تَعَالَى فِي مَرْتَبَةٍ مِنَ الْمَرَاتِبِ، وَبِكَوْنِهِ مُقَدَّسًا قُدُّوسًا سُبُوحًا فِي جَمِيعِ الْمَرَاتِبِ وَالْمَقَامَاتِ، وَأَنَّ التَّحْدِيدَ لِمَا سِوَاهُ تَعَالَى. و شارع مقدس که خداوند تعالی را با حقیقت ایمان و با قلب خود مشاهده کرده است، در قرآن و سنت از ابتدا تا انتها خبر داده است که خداوند تعالی در هیچ مرتبه ای از مراتب تعین نیافته است و در تمام مراتب و مقامات مقدس، قدوس و سبوح است و تحدید مربوط به غیر اوست. فَالْعَقْلُ وَالنَّقْلُ تَعَاضَدَا عَلَى عَدَمٍ تَعَيُّنِهِ تَعَالَى وَتَحْدِيدِهِ. فَإِذَنْ الْوُجْدَانُ مُتَعَيِّنٌ، وَمَا يَجِدُهُ غَيْرُ مُتَعَيِّنٍ. وَالْمَالِكِيَّةُ مَحْدُودَةٌ، وَلَكِنْ مَا يُمْلَكُ غَيْرُ مَحْدُودٍ. بنابراین، عقل و نقل بر عدم تعين و تحدید خداوند تعالی توافق دارند. پس وجدان متعین است، اما آنچه وجدان می شود، غیر متعین است. و مالکیت محدود است اما آنچه مالک آن است، نامحدود است. وَهَذِهِ هِيَ الْأُلُوهِيَّةُ كَمَا عَرَفْتَ. و این همان الوهیت است که دانستی.

## حجاب بودن خلق به مالکیت واقعی ماهیت است از نور وجود. وَبِهَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ يَتَحَقَّقُ الْحِجَابُ وَاقِعًا وَحَقِيقَةً بَيْنَ الْخَالِقِ وَالْمَخْلُوقِ. إِذِ الْوُجُودُ الْإِهَيُّ لَيْسَ مَحْجُوبًا عَنْ نَفْسِهِ، وَلَا مَعْنَى لِمَحْجُوبِيَّةِ نَفْسِهِ عَنْ نَفْسِهِ الْمُقَدَّسَةِ. فَلَمَّا تَحَقَّقَتِ الْمَالِكِيَّةُ الْوَاقِعِيَّةُ لِمَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ، تَحَقَّقَ الْحِجَابُ الْوَاقِعِيُّ. و با این مالکیت ،واقعی حجاب میان خالق و مخلوق به طور واقعی و حقیقی تحقق می یابد. زیرا وجود الهی از خود محجوب نیست، و هیچ معنایی برای محجوب بودن خود از ذات مقدس خود وجود ندارد. بنابراین، وقتی مالکیت واقعی ماهیت صادر اول تحقق یافت حجاب واقعی نیز محقق شد. فَتَارَةً يُنْظَرُ إِلَى الْمَاهِيَّةِ الْمَوْجُودَةِ، فَتَكُونُ هِيَ الْحِجَابُ. فَنَفْسُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ تَكُونُ حِجَابًا لِنَفْسِهِ بَيْنَ نَفْسِهِ وَبَيْنَ خَالِقِهِ، وَهَذِهِ عِنَايَةُ التَّعْبِيرِ الْوَارِدِ في بَعْض الْمَوَاردٍ بِأَنَّهُ تَعَالَى احْتَجَبَ بِخَلْقِهِ. گاهی به ماهیت موجود نگاه می شود که در این صورت ماهیت همان حجاب خواهد بود. بنابراین، خود صادر اول، حجاب خودش میان خودش و خالقش می شود. و این همان معنای تعبیری است که در برخی موارد آمده است که خداوند تعالی با مخلوق خود حجاب گرفته است. وَأُخْرَى يُنْظَرُ إِلَى حَيْثِ فِعْلِيَّةِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ بِنُورِ اللَّهِ تَعَالَى، وَيُقْطَعُ النَّظَرُ عَنْ حَيْنِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ مِنْ حَيْثُ هِيَ هِيَ لِأَنَّهَا مِنْ هَذَا الْخَيْثِ لَيْسَتْ شَيْئًا حَتَّى تَكُونَ مَا شَأْنِيَّةٌ أَنْ تَحْجُبَ عَنْ اللَّهِ تَعَالَى، بَلْ إِنْ صَارَتْ حَاجِبَةٌ، فَلِأَجْلِ كَوْنِهَا شَيْئًا ذَا حَقِيقَةٍ بِنُورِ اللَّهِ تَعَالَى، وَأَمَّا مِنْ قِبَلِ نَفْسِهَا فَلَيْسَتْ بِشَيْءٍ. و گاهی به فعلیت این ماهیت به واسطه نور خداوند تعالی نگاه می شود و از حیثیت ماهیت از آن جهت که خودش است صرف نظر می شود - زیرا از این حیث، ماهیت چیزی نیست که بتواند شأنیت حجاب شدن از خداوند تعالی را داشته باشد. بلکه اگر حجاب شد، به دلیل آن است که به واسطه نور خداوند، چیزی دارای حقیقت شده است، وگرنه از جانب خود، چیزی نیست. فَبِهَذَا النَّظَرِ يُسْنَدُ الْحِجَابُ إِلَى نُورِ اللَّهِ تَعَالَى . كَمَا وَرَدَ : «احْتَجَبَ بِنُورِهِ» وَ يَا مَنْ «احْتَجَبَ بِشُعَاعِ نُورِهِ (1) . فَاخْتِلَافُ التَّعْبِيرِ لِاخْتِلَافِ النَّظَرَيْنِ وَالْخَيْثَبَّتَيْنِ.)


1) التوحيد / 45 ؛ علل الشرائع 1 / 120 ؛ كفاية الأثر / 161؛ بحار الأنوار 4 / 288 و 11 / 438 43 / 365

از این منظر، حجاب به نور خداوند تعالی نسبت داده می شود. چنان که آمده است: «او با نور خود حجاب گرفته است» و «ای کسی که با شعاع نور خود حجاب گرفته ای». بنابراین اختلاف تعبیر به دلیل اختلاف در دو دیدگاه و حیثیت است. وَالْغَرَضُ: إِنَّ بِوَاقِعِيَّةِ الْمَالِكِيَّةِ وَتَحَقُّقِهَا الْوَاقِعِيَ يَتَحَقَّقُ الْحِجَابُ الْوَاقِعِيُّ، وَبِتَعَدُّدِ الْمَالِكِيَّاتِ يَتَعَدَّدُ الْحُجُبُ إِلَى مَا لَا يَتَنَاهَى. و مقصود این است که با واقعیت مالکیت و تحقق واقعی آن، حجاب واقعی نیز تحقق می یابد، و با تعدد مالکیت ها، حجابها نیز تا بی نهایت متعدد می شوند. «تُو خُودْ حِجَابٌ خُودِي حَافِظٌ، أَزْ مِيَانْ بَرْخِيزْ». «تو خود حجاب خودی، حافظ، از میان برخیز». ثُم بَعْدَ خَلْقَةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ يَخْلُقُ اللهُ تَعَالَى الصَّادِرَ الثَّانِيَ مِنَ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ، أَيْ تَجِدُ مَاهِيَّةُ الصَّادِرِ الثاني هَذَا الْعِلْمَ وَالْوُجُودَ وَالْقُدْرَةَ الَّتِي وَجَدَهَا الصَّادِرُ الْأَوَّلُ، لَا عِلْمًا وَوُجُودًا وَقُدْرَةً أُخْرَى، كَيْ لَا يَلْزَمَ جَعَل وَيَجْعُولٌ وَمُنْجَعَل كَمَا يَقُولُهُ الْفَلَاسِفَةُ بَلْ عَيْنُ هَذَا الْوُجُودِ الَّذِي وَجَدَتْهُ مَاهِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ تَحِدُهُ مَاهِيَّةُ الصَّادِرِ الثَّانِي. سپس پس از خلقت صادر اول، خداوند تعالی صادر دوم را از صادر اول خلق می کند. یعنی ماهیت صادر دوم همان علم، وجود و قدرتی را می یابد که صادر اول یافته است نه علم وجود و قدرت دیگری، تا لا زم آید که جعل، مجعول و منجعل باشد - چنان که فلاسفه میگویند - بلکه عین همان وجودی که ماهیت صادر اول یافته است، ماهیت صادر دوم نیز می یابد. وَمِنْ عَيْنِ هَذَا الْعِلْمِ الَّذِي حَمَّلَهُ اللهُ تَعَالَى عَلَى الصَّادِرِ الْأَوَّلِ يُحَمِّلُهُ عَلَى الصَّادِرِ الثَّانِي، وَلَكِنَّ التَّمْلِيكَ وَالتَّحْمِيلَ عَلَى الصَّادِرِ الثَّانِي إِنَّمَا هُوَ مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ هَذَا النُّورِ، لَا مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّةِ اللَّهِ تَعَالَى لَهُ. و از عین همان علمی که خداوند تعالی به صادر اول سپرده است آن را به صادر دوم نیز منتقل می کند. اما این تملیک و انتقال به صادر ،دوم از جهت مالکیت صادر اول بر این نور است، نه از جهت مالکیت خداوند تعالی بر آن. فَحَيْثُ إِنَّ الْخَيْنِيَّاتِ مُخْتَلِفَةٌ وَهِيَ وَاقِعِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ لَا اعْتِبَارِيَّةٌ وَهُمِيَّةٌ، فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ الصَّادِرُ الثَّانِي تَخْلُوقا مِنَ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ حَقِيقَةً، وَهُوَ مُحِيطٌ بِهِ، قَاهِرٌ غَالِبٌ عَلَيْهِ.

از آنجا که حیثیات متفاوت هستند و واقعیتی حقیقی دارند، نه اعتباری و وهمی، بنابراین صادر دوم حقیقتاً از صادر اول خلق می شود و بر آن احاطه دارد و بر آن قاهر و غالب است. وَحَيْثُ إِنَّ مَا تَحِدُهُ وَمَا تَمْلِكُهُ هُوَ عَيْنُ هَذَا النُّورِ الْإِهي الشَّدِيدِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي، فَلَا حَالَةَ لَا يَتَحَقَّقُ (99 وُجُودٌ يَجْعُولٌ، بَلْ كُلُّ الْكَمَالَاتِ مِلْكٌ طَلْقَ لَهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى.) و از آنجا که آنچه می یابد و مالک آن است، عین همین نورالهی شدید و بی نهایت است بنابراین هیچ وجود مجعولی تحقق نمی یابد، بلکه تمام کمالات ملک مطلق او - تبارک و تعالی - هستند. وَهَذَا هُوَ الْإِخْلَاصُ وَكَوْنُ الجَمِيعِ خَالِصًا لَهُ. وَبَعْدَ خَلْقَةِ الصَّادِرِ النَّانِي لَا يَكُونُ نُورُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مُتَعَيّنًا مِنْ حَيْثُ مَالِكِيَّةِ مَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الثَّانِي. و این همان اخلاص است و اینکه همه چیز برای او خالص است. و پس از خلقت صادر دوم، نور صادر اول از جهت مالکیت ماهیت صادر دوم متعین نمی شود. إذِ النُّورُ هُوَ عَيْنُ النُّورِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي فِي شِدَّةِ الْقُدُّوسِيَّةِ وَالسُّيُوحِيَّةِ وَعَدَمِ التَّعَيُّنِ وَالتَّحَدُّدِ. زیرا نور همان نور بی نهایت در شدت قدوسیت و سبوحیت و عدم تعین و تحدید است. فَنُورُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ بَاقٍ ثَابِتٌ غَيْرُ مُتَغَيرِ ، وَلَا يَزُولُ عَنْ قُدْسِهِ وَنُزْهَتِهِ. پس نور صادر اول باقی ثابت و غیر متغیر است و از قدس و طهارت خود خارج نمی شود. نَعَمْ؛ مَالِكِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ مُتَعَيّنَةٌ بِالذَّاتِ وَبِإِذْنِ اللهِ ، كَمَا أَنَّ مَالِكِيَّةَ الصَّادِرِ الثَّانِي وَوَاجِدِيَّتِهِ الْكِتَابَ الْمُبِينَ الْإِلَى تَكُونُ كَذَلِكَ مُتَعَتِنَةٌ بِالذَّاتِ مِنْ حَيْثُ الْبَدْءِ، وَبِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى مِنْ سَائِرِ الخَيِّنِيَّاتِ. بله؛ مالکیت صادر اول به ذات و به اذن خداوند متعین است همان گونه که مالکیت صادر دوم و یافتن آن از كتاب مبين الهی نیز به همین ترتیب به ذات از حیث آغاز و به اذن خداوند متعال از سایر حیثیات متعین است. وَأَمَّا النُّورُ الَّذِي وَجَدَتْهُ وَمَلَكَتْهُ، فَهُوَ بَاقٍ عَلَى نُزْهَتِهِ وَقُدْسِهِ وَإِطْلَاقِهِ. اما نوری که یافته و مالک آن شده است بر طهارت قدس و اطلاق خود باقی است. ## خلقت به نظام الاشرف فالاشرف است و نسبت همه به خدای متعال مساوی است فَعَلَى هَذَا الْبَيَانِ الْمَذْكُورِ، إِنْ نَظَرْتَ إِلَى نِظَامِ الصُّدُورِ الْأَشْرَفِ فَالْأَشْرَفِ، يَتَحَقَّقُ الْقُرْبُ وَالْبُعْدُ وَالْأَقْرَبِيَّةُ مِنْ جَانِبِ الخَلْقِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى اللهِ تَعَالَى، فَيَكُونُ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ أَقْرَبَ إِلَى اللَّهِ مِنَ الثَّانِي، وَهُوَ مِنَ الثَّالِثِ، نَظَرًا إِلَى حَيْثِيَّاتِ الصُّدُورِ.

بر اساس این بیان، اگر به نظام صدور اشرف به اشرف بنگری، قرب و بعد و اقربیت از جانب مخلوق نسبت به خداوند تعالی تحقق می یابد. بنابراین، صادر اول به خداوند از صادر دوم نزدیک تر است، و صادر دوم از صادر سوم، با توجه به حیثیات صدور. وَإِنْ نَظَرْتَ إِلَى أَصْلِ النُّورِ الْوَاحِدِ الْقَيُّومِ الَّذِي بِهِ فِعْلِيَّةُ كُلِ الْأَشْيَاءِ، تَكُونُ نِسْبَةُ اللَّهِ تَعَالَى إِلَى جَمِيعِ الْمَوْجُودَاتِ مُتَسَاوِيَةٌ. فَهُوَ تَعَالَى "عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى" ، أَيْ : اسْتَوْلَى عَلَى الْجَمِيع مُسْتَوِيًا مُتَسَاوِيًا. و اگر به اصل نور واحد قیوم بنگری که به واسطه آن فعلیت تمام اشیاء ممکن می شود، نسبت خداوند تعالی به همه موجودات یکسان است. او تعالى " بر عرش استیلا یافت؛ یعنی بر همه چیز مستوی و متساوی استیلا دارد. فَيَجِبُ لِحَاظٌ كِلَا الْخَيْئَيْنِ. وَجَمِيعُ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ يَأْتِي فِي سَائِرِ الصَّوَادِرِ إِلَى آخِرِهَا وَأَحْسِهَا بِلَا تَفَاوُتٍ وَفَرْقٍ بَيْنَهَا أَبَدًا مِنْ جَمِيعِ هَذِهِ الْحِهَاتِ الْمَذْكُورَةِ. بنابراین، لازم است که هر دو حیثیت مورد توجه قرار گیرد و تمام این مطالب در سایر صوادر، از ابتدا تا آخرین و پست ترین آنها بدون تفاوت و اختلاف از تمام جهات مذکور جاری است. فَإِذَنْ كَمَا أَنَّهُ تَعَالَى مُقَدَّسٌ مُنَزَّهُ في مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ وَفي مَرْتَبَةِ مَالِكِيَّةِ الصَّادِر الْأَوَّلِ، وَبَاقٍ عَلَى إِطْلَاقِهِ، فَكَذَلِكَ بَاقٍ عَلَيْهِ فِي جَمِيعِ مَرَاتِبِ مَالِكِيَّاتِ الْمَاهِيَّاتِ الْمُتَأَخِرَةِ، بَلْ تَكُونُ أَسْمَاؤُهُ كُلُّهَا مُقَدَّسَةً مُنَزَّهَةً عَنْ التَّعَيُّنِ وَالْقُيُودِ وَالْخُدُودِ. پس همان گونه که او تعالی در مرتبه ذات خود و در مرتبه مالکیت صادر اول مقدس و منزه و بر اطلاق خود باقی است، در تمام مراتب مالکیت ماهیات متأخر نیز باقی است. بلکه تمام اسمای او مقدس و منزه از تعین، قیود و حدود هستند. وَفِي دُعَاءِ الْكُمَيْلِ" : لَكِنَّكَ تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُكَ أَقْسَمْتَ أَنْ تَمْلَأَهَا " إِلَى آخِرِهِ. و در دعای کمیل آمده است" : اما تو، نامهایت مقدس اند و قسم خورده ای که آنها را پر کنی"- تا پایان دعا. فَالأَسْمَاءُ الإلهية كُلُّهَا مُقَدَّسَاتٌ. وَلَيْسَ لَهُ اسْمُ سُوءٍ أَبَدًا. پس تمام اسمای الهی مقدس ،اند، و هیچ گاه برای او نام بدی وجود ندارد. وَبِعِبَارَةِ أُخْرَى إِنَّ الصَّادِرَ الْأَوَّلَ اسْمٌ مِنْ أَسْمَائِهِ تَعَالَى وَمَقَامٌ مِنْ مَقَامَاتِهِ، لَا بِمَعْنَى أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى تَعَيَّنَ فِي هَذِهِ الْمَرْتَبَةِ أَوْ تَنَزَّلَ أَوْ تَجَلَّى فِي هَذَا الْمَجْلَى بِوَحْدَةِ الْمُتَجَلِّي وَالْمَجْلَى، بَلْ لَمَّا كَانَ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ وَاجدًا لِنُورِ رَبِّهِ وَمَالِكًا لَهُ بِالْحَقِيقَةِ، وَكَانَ وُجْدَانُهُ وَمَالِكِيَّتُهُ أَمْرًا وَاقِعِيًّا حَقِيقِيًّا، وَكَانَ هَذَا الْوُجْدَانُ بِهِ

تَعَالَى، لَا بِنَفْسِهِ، فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ هَذَا الْوُجْدَانُ وَهَذَا الْوَاجِدُ اسْما لَهُ تَعَالَى، وَصِفَةً لَهُ بِمَعْنَاهُمَا اللُّغَوِيِّ، لَا الاِصْطِلَاحِي «نِشَانْدِهَنْدِة اويند» وَمَقَامًا مِنْ مَقَامَاتِهِ. به عبارت دیگر، صادر اول نامی از نامهای خداوند متعال و مقامی از مقامات او است، نه به این معنا که خداوند در این مرتبه تعین یافته یا نزول کرده یا در این مجلا تجلی کرده باشد به گونه ای که متجلی و مجلا یکی شوند؛ بلکه از آن رو که صادر اول به طور حقیقی نور پروردگارش را مییابد و مالک آن است، و این وجدان و مالکیت امری واقعی و حقیقی است و چون این وجدان به واسطه خداوند است نه به خودش پس ناگزیر این وجدان و این واجد نامی برای او تعالی و صفتی برای او به معنای لغوی نه اصطلاحی و مقامی از مقامات او خواهد بود. وَهَذَا الاِسْمُ الْأَكْبَرُ مُقَدَّسٌ مُنَزَّةٍ، وَإِنْ كَانَ مَالِكِيَّتُهُ مُتَعَيّنَةٌ، إِلَّا أَنَّ مَا تَمْلِكُهُ لَيْسَ بِمُتَعَيِّنِ وَلَا مَحْدُودٍ. فَعَلَى هَذَا، يَكُونُ اسْمُهُ تَعَالَى مُنَزَهَا مُقَدَّسًا مُطْلَقًا. و این اسم اعظم مقدس و منزه است و اگرچه مالکیت آن متعین است اما آنچه مالک آن است، نه متعین و نه محدود است. بنابراین، نام او تعالی منزه، مقدس و مطلق خواهد بود. وَهَكَذَا الْكَلَامُ بِعَيْنِهِ فِي الصَّادِرِ الثَّانِي وَالثَّالِثِ وَالرَّابع إِلَى آخِرِ الصَّوَادِرِ، حَتَّى إِبْلِيسَ اللَّعِينِ. فَإِنَّهُ مِنْ حَيْثُ مَا يَجِدُهُ مِنْ نُورِ الْوِلَايَةِ غَيْرُ مُتَعَيِّنِ، أَيْ: يَكُونُ مَا يَجِدُهُ قُدُوسًا سُبُوحًا. و همین سخن در مورد صادر ،دوم، سوم چهارم و سایر صوادر تا آخرین آنها حتی ابلیس لعین نیز صادق است. زیرا از جهتی که نور ولایت را می یابد، غیر متعین است؛ یعنی آنچه می یابد، قدوس و سبوح است. فَالْكُلُ قُدُّوسٌ مُقَدَّسٌ وَلَيْسَ لَهُ تَعَالَى اسْمُ سُوءٍ وَلَا مَقَامٌ مُنْكَرٌ. پس همه قدوس و مقدس اند و خداوند تعالی هیچ نام بد یا مقام ناپسندی ندارد. ## مخلوقات سوء اسم خدا نیستند آیات مخلوقین مختارند. نَعَمْ إِنَّ فِي دَارِ التَّحَقُّقِ أَشْيَاءَ مُنْكَرَةً سُوءَاءَ، وَهِيَ لَيْسَتْ بِآيَاتِ اللَّهِ وَأَسْمَائِهِ وَصِفَاتِهِ وَمَقَامَاتِهِ، بَلْ هِيَ آيَاتُ الْمَخْلُوقِينَ، وَهِيَ أَفْعَالُ الْفَوَاعِلِ الْمَخْلُوقِينَ الْقَادِرِينَ الْمُخْتَارِينَ. بله؛ در سرای تحقق، چیزهای زشت و ناپسندی وجود دارد که آنها نه آیات خداوند، نه نامها، نه صفات و نه مقامات او هستند؛ بلکه آیات مخلوقات اند و افعال فاعلان مخلوق قادر و مختار هستند. وَذَلِكَ لِأَنَّهَا لَيْسَتْ بِمُسْتَنَدَةٍ إِلَى اللهِ تَعَالَى أَبَدًا في عَيْنٍ عَدَمِ التَّقْويضِ وَالِانْعِزَالِ عَنْ سُلْطَانِهِ. زیرا این اعمال هرگز به خداوند تعالی مستند نیستند، هر چند که تفویض و جدا شدن از سلطنت او نیز در کار نیست.

فَبَعْدَ مَا أَعْطَاهُمُ الْقُدْرَةَ وَالِاخْتِيَارَ وَمَلَكَهُمْ مِنْ قُدْرَتِهِ وَاخْتِيَارِهِ ، (100 اخْتَبَرَهُمْ وَافْتَتَنَهُمْ، فَأَمَرَهُمْ وَقَفَاهُمْ، فَفَعَلُوا أَفْعَالًا بِقُدْرَتِهِمْ وَاخْتِيَارِهِمْ مِنْ دُونِ اسْتِنَادٍ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى مِثْقَالَ ذَرَّةٍ أَبَدًا.) زیرا پس از آنکه خداوند به آنها قدرت و اختیار داد و از قدرت و اختیار خود به آنها واگذار کرد، آنها را آزمود و مورد فتنه قرار داد، امر و نهی شان کرد. و ایشان با قدرت و اختیار خود اعمالی انجام دادند که به هیچ وجه، حتی به اندازه ذره ای به خداوند تعالی مستند نیست. فَمَنْ نَسَبَهَا إِلَيْهِ، فَقَدْ كَفَرَ بِصَرِيحِ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ صَدْرًا وَذِيلًا. وَهَاكَ بِالرُّجُوعِ إِلَيْهِمَا. پس هر کس این اعمال را به خداوند نسبت دهد، به صراحت کتاب و سنت از ابتدا تا انتها، کافر شده است. و برای تأیید این موضوع به کتاب و سنت رجوع كن. فَهَذِهِ الْأَفْعَالُ قَبِيحَةٌ مُنْكَرَةٌ سَيِّئَةٌ، وَلَيْسَتْ بِمُقَدَّسَةٍ، إِلَّا مِنْ حَيْثُ نُورِ الْوِلَايَةِ. وَذَلِكَ لِأَنَّ مَاهِيَّةَ الْقَبَائِحِ كَالرِّنَا وَاللَّوَاطِ مَثَلًا تَمْلِكُ وُجُودَ الزَّانِي وَاللَّاحِي، وَهَذَا الْوُجُودُ كَمَا عَرَفْتَ نُورُ الْوِلَايَةِ. این افعال زشت، ناپسند و بد هستند و مقدس نیستند، مگر از حیث نور ولایت. زیرا ماهیت اعمال زشتی مانند زنا و لواط وجود زناكار و لواط كار را مالک می شود و این وجود - همان طور که می دانید - نور ولایت است. فَهَذَا النُّورُ فِي جَمِيعِ الْمَرَاتِبِ وَالْمَقَامَاتِ قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ، وَإِنَّمَا السَّيِّئُ الْمُنْكَرُ هُوَ وُجْدَانُ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ وَمَالِكِيَّتُهَا وَتَلُكُهَا هِذَا النُّورِ بِإِذْنِ الْفَاعِلِ وَرِضَائِهِ وَاخْتِيَارِهِ. این نور در تمام مراتب و مقامات، قدوس و سبوح است. اما آنچه بد و ناپسند است، وجدان این ماهیت و مالکیت و تملک آن نسبت به این نور با اذن رضایت و اختیار فاعل است. فَهَذَا التَّمَلُّكُ فَبِيحٌ وَاللَّهُ تَعَالَى لَا يَرْضَى بِهَذَا التَّمْلِيكِ وَيَغْضَبُ مِنْ هَذَا الْإِعْطَاءِ. فَإِنَّهُ تَعَالَى لَيُملِكْ عِبَادَهُ نُورَ الْوِلَايَةِ كَيْ يُمْلِكُوهُ بِكُلِّ مَاهِيَّةٍ خَبِيثَةٍ خَسِيسَةٍ. این تملک قبیح است و خداوند تعالی به این تملیک راضی نیست و از این واگذاری خشمگین می شود. زیرا خداوند تعالی نور ولایت را به بندگانش نداده است که بتوانند آن را با هر ماهیت پست و پلیدی مالک شوند. فَإِنَّ هَذَا النُّورَ عَزِيزٌ لِأَنَّهُ نُورُ الْعَظَمَةِ وَالْقُدْسِ وَالْعِزَّةِ الْإِلَهِيَّةِ. فَهُوَ عَزِيزٌ بِمَا لَا يَتَنَاهَى فَوْقَ مَا لَا يَتَنَاهَى، فَلَا يُحِبُّ ذِلَّةَ هَذَا الْعَزِيزِ، وَلَا يَأْذَنُ فِي أَنْ يُمَلِكَ الْعَبْدُ هَذَا النُّورَ بِمَاهِيَّةِ الْقِمَارِ وَالزِّنَا وَسَائِرِ الْقَبَائِحِ وَالْمُنْكَرَاتِ وَالْمُحَرَّمَاتِ. زیرا این نور گرانبها است. چون نور عظمت، قدس و عزت الهی است. این نور چنان عزیز است که هیچ حدی بر آن نیست و خداوند خواری این عزیز را دوست ندارد و اجازه نمی دهد که بنده ای این نور را با ماهیت هایی چون قمار، زنا و سایر زشتی ها و منکرات و محرمات مالک شود.

وَمِنْ هُنَا يَنْعَقِدُ مَادَّةُ عَالم التَّشْرِيعِ، وَعَلَيْهِ يَتِمُّ إِرْسَالُ الرُّسُلِ وَإِنْزَالُ الْكُتُبِ وَالْعِقَابِ وَالثَّوَابِ وَاسْتِقْلَالُ الْعَقْلِ بِالْحُسْنِ وَالْقُبْحِ وَالْوُجُوبِ وَالْحَرْمَةِ، وَقِيَامُ الْعَبْدِ بِوَظِيفَةِ الْعُبُودِيَّةِ وَغَيْرِ ذَلِكَ. از اینجا است که اساس عالم تشریع شکل می گیرد و بر این اساس ارسال پیامبران، نزول کتابها، مجازات و پاداش، و استقلال عقل در تشخیص حسن و قبح و وجوب و حرمت و انجام وظیفه بندگی توسط بنده و غیر آن، معنا پیدا می کند. وَبِالجُمْلَةِ، لَا يَأْذَنُ اللَّهُ تَعَالَى فِي هَذَا التَّمْلِيكِ، وَهِذَا لَوْ مَلَكَهُ بمَا يَصِيرُ مُسْتَوْجِبًا لِلْعِقَابِ الْأَبَدِي وَمُسْتَحِقًا لِلْعَذَابِ السَّرْمَدِي. به طور کلی، خداوند تعالی به این تملیک اجازه نمی دهد و به همین دلیل اگر کسی چنین تملیکی انجام دهد، مستوجب عذاب ابدی و سزاوار مجازات جاودانی می شود. فَإِنَّ تَسَرْمُدَ الْعِقَابِ وَأَبَدِيَّةَ الْعَذَابِ أَمْرٌ بَدِيهِيٌّ لِكُلِ عَاقِلٍ مُتَنَتِهِ عَلَى عَدَمِ تَنَاهِي عِزَّةِ النُّورِ الْإِلي. زیرا جاودانگی مجازات و ابدی بودن عذاب برای هر عاقل آگاهی که به بی نهایتی عزت نور الهی پی برده باشد، امری بدیهی است. فَهَذَا التَّمْلِيكُ هَتْكٌ هَذَا الْعَزِيزِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي. وَاهْتُكُ لِغَيْرِ الْمُتَنَاهِي، وَلَوْ كَانَ وَاحِدًا، بَلْ وَلَوْ كَانَ مِنْ أَيْسَرِ الهَتَكَاتِ وَأَحْفَهَا، يُوجِبُ اسْتِحْقَاقَ الْعَذَابِ السَّرْمَدِي الْأَبَدِي. زیرا این تملیک هتک این نور عزیز بی نهایت است. و هتک چنین ،عزیزی حتی اگر یک بار، یا از خفیف ترین و کوچک ترین هتک ها باشد، موجب استحقاق عذاب جاودانی و ابدی می شود. وَعَدَمُ التَّصْرِيحِ بِمَا ذَكَرْنَا فِي الرِّوَايَاتِ إِنَّمَا هُوَ لِأَجْلِ عَدَمٍ تَحَمُّلِ الرُّوَاةِ؛ حَيْثُ إِنَّ ذِكْرَهُ كَانَ مَوْقُوفًا عَلَى كَشْفِ هَذِهِ الْأَسْرَارِ الَّتِي حَرَّرْنَاهَا مِنْ عَدَمِ تَعَيُّنِ النُّورِ الْإِلَي وَنُورِ الْوِلَايَةِ وَهُمْ لَمْ يَكُونُوا مُسْتَعِدِّينَ قَابِلِينَ لِكَشْفِهَا. عدم تصریح به آنچه ذکر کردیم در روایات، تنها به دلیل عدم توانایی راویان بوده است؛ چرا که بیان آن مشروط به کشف این اسراری بوده که توضیح دادیم - مانند عدم تعين نور الهی و نور ولایت - و آنها آمادگی و قابلیت برای کشف این امور نداشتند. وَإِلَّا فَمَسْأَلَةُ تَسَرْمُدِ الْعِقَابِ إِظْهَارًا لِلْعَدْلِ ، كَمَسْأَلَةِ تَسَرْمُدِ الثَّوَابِ إِظْهَارًا لِلْفَضْلِ، مِنْ أَوْضَحٍ الْوَاضِحَاتِ عِنْدَ الْعَاقِل. و گرنه مسأله جاودانگی عذاب به عنوان اظهار عدالت همانند مسأله جاودانگی پاداش به عنوان اظهار فضل، از واضح ترین امور برای عاقل است.

وَبِالجُمْلَةِ، فَهَذِهِ هِيَ السَّيِّئَاتُ الْمُنْكَرَاتُ مِنَ الْخَيْنِيَّةِ الَّتى ذَكَرْنَاهَا. وَأَمَّا مَا سِوَاهَا، فَكُلُّهَا أَسْمَاءُ اللَّهِ الْمُقَدَّسَةُ وَآيَاتُهُ وَمَقَامَاتُهُ، وَلَيْسَ فِيهَا إِلَّا الْقُدُّوسِيَّةُ وَالسُّيُوحِيَّةُ بِلَا تَعَيُّن أَبَدًا. به طور کلی اینها زشتی ها و منکرات از حیثیتی هستند که بیان شد اما غیر از اینها، همه اسمای مقدس خداوند، آيات او و مقامات او هستند و در آنها چیزی جز قدوسیت و سبوحیت وجود ندارد و هرگز متعین نیستند. كَيْفَ وَلَوْ تَعَيَّنَ اسْمٌ مِنْ أَسْمَائِهِ وَتَحَدَّدَ النُّورُ في مَقَام مِنَ الْمَقَامَاتِ وَلَوْ فِي آخِرِ الْأَسْمَاءِ وَمُنْتَهَى الصَّوَادِرِ. لَلَزِمَ تَعَيُّنُ ذَاتِ اللهِ تَعَالَى وَتَحَدُّدُهُ. چگونه ممکن است که حتی یکی از اسمای او متعین شود یا نور در مقامی از مقامات - حتی در آخرین اسم ها و انتهای صوادر - محدود گردد، زیرا در این صورت لازم می آید که ذات خداوند تعالی نیز متعین و محدود شود. وَهُوَ كَمَا عَرَفْتَ بَاطِلٌ عَقْلًا بِالْبَرَاهِينِ، وَنَقْلًا بِإِخْبَارَاتِ الصَّادِقِ الْمُصَدِّقِ الَّذِي شَاهَدَ اللَّهَ بِحَقِيقَةِ إِمَانِهِ وَبَصِيرَةِ قَلْبِهِ. و این - همان گونه که دانستی - عقلاً به واسطه برهانها و نقلاً به واسطه اخبار صادق مصتقی که خدا را با حقیقت ایمان و بصیرت قلبی خود مشاهده کرده است، باطل است. فَجَمِيعُ أَسْمَائِهِ سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ لِأَجْلِ فَرْطِ قُدْسِ الذَّاتِ وَشِدَّةِ سُجُوحِيَّتِهِ، بَلْ لِعَدَمِ تَنَاهِي شِدَّتِهِ فِي قُدْسِهِ وَنُزْهَتِهِ وَإطْلَاقِهِ وَفِعْلِيَّتِهِ. پس تمام اسمای او سبوح و قدوس ،اند، به دلیل شدت قدوسیت ذات او و شدت سبوحیت او، بلکه به دلیل بی نهایتی شدت او در قدوسیت طهارت، اطلاق و فعلیت. ## نیل به اطلاق و تنزه حق به تعریف اوست نه به تفکر و تعقل وَأَمَّا دَرْكُ هَذِهِ الشَّدَّةِ وَنَيْل هَذَا الْإِطْلَاقِ فَهُوَ مِمَّا لَا يُمْكِنُ إِلَّا مِنْ قِبَلِ اللَّهِ تَعَالَى فَقَطْ بِتَعْرِيفِهِ نَفْسَهُ، وَلَيْسَ يَنَالُهُ (101 أَحَدٌ مِنْ قِبَلِ نَفْسِهِ بِالْفِكْرِ وَالتَّأَمُّلِ وَالتَّعْقِيبِ الْفِكْرِي.) اما درک این شدت و نیل به این اطلاق تنها از جانب خداوند تعالی و از طریق معرفی او از خود ممکن است، و هیچ کس نمی تواند با فکر، تأمل یا تعقیب فکری، از جانب خود به آن دست یابد. وَلَيْسَ الطَّرِيقُ أَنْ يَتَفَكَّرَ الْإِنْسَانُ فِي إِطْلَاقِ ذَاتِهِ وَتَعَيُّنِ مَعْقُولَاتِهِ وَيَتَوَكَّلَ فِي هَذَا الْفِكْرِ طَمَعًا لِإِدْرَاكِ إطْلَاقِ الذَّاتِ، فَإِنَّ هَذَا حِجَابٌ عَظِيمٌ، وَهُوَ عَيْنُ الْفِكْرِ في اللَّهِ الَّذِي نَهَى عَنْهُ الْكِتَابُ وَالسُّنَّةُ.

و راه این نیست که انسان درباره اطلاق ذات و تعین معقولات خود بیندیشد و در این اندیشه غوطه ور شود به امید درک اطلاق ذات، زیرا این کار حجابی بزرگ است و همان فکر درباره خداوند است که کتاب و سنت نت از آن نهی کرده اند. وَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ: مَنْ تَفَكَّرَ فِي ذَاتِ اللهِ تَزَندَقَ <a href="#ref- []. نَعَمْ، الْفِكْرُ في النَّفْسِ وَمَعْقُولَاتِنَا وَفِي سَائِرِ الْمَخْلُوقَاتِ وَمَالِكِيَّتِهَا حَسَنٌ كَمَا قَدْ حَرَّرْنَا الْمِقْدَارَ الَّذِي يُمْكِنُ تَقْرِيرُهُ وَتَحْرِيرُهُ وَلَكِنْ كُلَّمَا تَوَجَّهَ الْفِكْرُ إلى اللهِ، فَلَا بُدَّ مِنْ رَدْعِهِ وَزَجْره.) و علی علیه السلام فرمود: هر کس درباره ذات خداوند تفکر کند، زندیق می شود. بله، تفکر درباره نفس، معقولات آن، سایر مخلوقات و مالکیت آنها امری پسندیده است - همان طور که مقدار ممکن آن را توضیح دادیم و تبیین کردیم اما هر گاه فکر به سوی خداوند معطوف شود، باید آن را بازداشت و از آن جلوگیری کرد. إِذْ كُلُّ طَرِيقٍ فِكْرِي، فَهُوَ طَرِيقٌ إِلَى غَيْرِ اللَّهِ تَعَالَى وَحِجَابٌ عَنْهُ، وَلَيْسَ طَرِيقُ النَّيْلِ إِلَّا تَعْرِيفَ اللَّهِ نَفْسَهُ كَيْ تَرَاهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ. زیرا هر راه ،فکری راهی به سوی غیر خداوند و حجابی از او است و تنها راه ،نیل معرفی خداوند از خود است تا دلها او را با حقایق ایمان مشاهده کنند. وَهَذَا الْمَقَامُ فَوْقَ مَقَامِ كُنْتُ سَمْعَهُ وَبَصَرَهُ». إذْ هَذَا الْمَقَامُ مَقَامُ رُؤْيَةِ الْعَبْدِ الْمَخْلُوقَاتِ، وَلَكِنْ بِبَصَرِ اللهِ ، وَذَلِكَ الْمَقَامُ مَقَامُ رُؤْيَتِهِ خَالِقَهُ بِالْقَلْبِ وَلَيْسَ لَهُ وَصْفٌ وَلَا كَيْفَ تُحَرِّرُهُ أَوْ تُقَرَرُهُ. و این مقام بالاتر از مقام من گوش و چشم او هستم است. زیرا این مقام مقام دیدن مخلوقات توسط بنده، اما با چشم خداوند است. و آن مقام مقام دیدن خالق با قلب است که هیچ وصف و کیفیتی ندارد که بتوان آن را بیان یا تبیین کرد. (پس در پی چیزی نباید گشت و در چیزی فکر نباید کرد که هر چه فکر زیاد شود، حجاب زیادتر می شود .) (بنابراین، نباید به دنبال چیزی بود و نباید در چیزی تفکر کرد؛ زیرا هر چه فکر بیشتر شود، حجابها نیز بیشتر می شوند .) فَلَا بُدَّ مِنَ التَّسْلِيمِ وَالْعُبُودِيَّةِ وَالْخُضُوع لَدَيْهِ، كَيْ يُعَرِّفَ نَفْسَهُ. پس باید تسلیم عبودیت و خضوع در برابر او را پیشه کرد تا او خود را معرفی کند.

فَالْفَاعِلُ هُوَ النَّفْسُ لَا الْبَدَنُ، بَل الْبَدَنُ هُوَ النَّفْسُ الْمُتَعَيِنُ فِي تِلْكَ الْمَرْتَبَةِ، كَمَا قَالَ شَاعِرُهُمُ الْحَكِيمُ السَّبْزَوَارِيُّ : وَالنَّفْسُ فِي وَحْدَتِهَا كُلُ الْقُوَى.» fn[شرح المنظومة 5 / 180]( [].) پس فاعل، نفس است نه بدن، بلکه بدن همان نفس متعین در آن مرتبه است. همان طور که شاعر حکیم آن ها، سبزواری، گفته است «و نفس در وحدت خود، تمام قوا است». هَذَا وَلَا يُمْكِنُ لِأَحَدٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَنْ يَحْلَّ الْعُمَّدَ فِي مَسْأَلَةِ الْمَعَادِ الْحِسْمَانِي بِأَي مَسْلَكٍ مِنْ مَسَالِكِ الْفَلْسَفَةِ وَالْعِرْفَانِ. این مسئله است و هیچ کس از مسلمانان نمی تواند گره های مسئله معاد جسمانی را با هیچ یک از مسالک فلسفه و عرفان حل کند. بَلْ طَرِيقُ الْحَلِ مُنْحَصِرٌ فِي مُتَابَعَةِ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ عَلَى مَا سَيَأْتِي لَكَ بَيَاتُهَا وَتَفْصِيلُهَا إِنْ شَاءَ اللهُ تعالى. بلکه راه حل منحصراً در پیروی از کتاب و سنت است - همان گونه که در آینده بیان و تفصیل آن برای شما خواهد آمد، اگر خداوند بخواهد. وَلْيُعْلَمْ أَنَّ هُنَاكَ مَطْلَبَيْنِ يَتَمَكَّنْ أَحَدٌ مِنَ الْفَلَاسِفَةِ وَالْعُرَفَاءِ أَنْ يَجْمَعَ بَيْنَهُمَا بِلَا تَأْوِيلِ وَتَحْرِيفٍ. و باید دانست که دو مسئله وجود دارد که هیچ یک از فلاسفه و عرفا نتوانسته اند بدون تأویل و تحریف میان آن دو جمع کنند. أَحَدُهُمَا: إِنَّ الْكِتَابَ الْمُقَدَّسَ الْإِليَّ مِنْ صَدْرِهِ إِلَى ذَيْلِهِ يُصِرُ إِصْرَارًا بَلِيغًا أَكِيدًا بِأَنَّ الْإِنْسَانَ مَخْلُوقٌ مِنْ طِينٍ، أَيْ مِنَ التُّرَابِ الْحَقِيقِيِّ، لَا التُّرَابِ التَّأْوِيلِيِّ. یکی از این مسائل این است که کتاب مقدس الهی از ابتدا تا انتهای خود به طور مؤکد و قاطع اصرار دارد که انسان از خاک، یعنی از خاک واقعی، نه خاک تأویلی، آفریده شده است. فَقَدْ تَكَرَّرَ فِي الْقُرْآنِ وَالْأَحَادِيثِ أَنَّ الْإِنْسَانَ مَخْلُوقٌ مِنْ تُرَابٍ أَوْ مِنْ طِينٍ أَوْ مِنْ مَاءٍ مَهِينٍ أَوْ مِنَ النُّطْفَةِ، بَلْ فِي الْآيَةِ الشَّرِيفَةِ قَالَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِينٍ * ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَكِينٍ." fn[المؤمنون (23 / 12 و 13](footnote1-page352" id=") []. نَعَمْ، الْفِكْرُ في النَّفْسِ وَمَعْقُولَاتِنَا وَفِي سَائِرِ الْمَخْلُوقَاتِ وَمَالِكِيَّتِهَا حَسَنٌ كَمَا قَدْ حَرَّرْنَا الْمِقْدَارَ الَّذِي يُمْكِنُ تَقْرِيرُهُ وَتَحْرِيرُهُ وَلَكِنْ كُلَّمَا تَوَجَّهَ الْفِكْرُ إلى اللهِ، فَلَا بُدَّ مِنْ رَدْعِهِ وَزَجْره.) و علی علیه السلام فرمود: هر کس درباره ذات خداوند تفکر کند، زندیق می شود. بله، تفکر درباره نفس، معقولات آن، سایر مخلوقات و مالکیت آنها امری پسندیده است - همان طور که مقدار ممکن آن را توضیح دادیم و تبیین کردیم اما هر گاه فکر به سوی خداوند معطوف شود، باید آن را بازداشت و از آن جلوگیری کرد. إِذْ كُلُّ طَرِيقٍ فِكْرِي، فَهُوَ طَرِيقٌ إِلَى غَيْرِ اللَّهِ تَعَالَى وَحِجَابٌ عَنْهُ، وَلَيْسَ طَرِيقُ النَّيْلِ إِلَّا تَعْرِيفَ اللَّهِ نَفْسَهُ كَيْ تَرَاهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ. زیرا هر راه ،فکری راهی به سوی غیر خداوند و حجابی از او است و تنها راه ،نیل معرفی خداوند از خود است تا دلها او را با حقایق ایمان مشاهده کنند. وَهَذَا الْمَقَامُ فَوْقَ مَقَامِ كُنْتُ سَمْعَهُ وَبَصَرَهُ». إذْ هَذَا الْمَقَامُ مَقَامُ رُؤْيَةِ الْعَبْدِ الْمَخْلُوقَاتِ، وَلَكِنْ بِبَصَرِ اللهِ ، وَذَلِكَ الْمَقَامُ مَقَامُ رُؤْيَتِهِ خَالِقَهُ بِالْقَلْبِ وَلَيْسَ لَهُ وَصْفٌ وَلَا كَيْفَ تُحَرِّرُهُ أَوْ تُقَرَرُهُ. و این مقام بالاتر از مقام من گوش و چشم او هستم است. زیرا این مقام مقام دیدن مخلوقات توسط بنده، اما با چشم خداوند است. و آن مقام مقام دیدن خالق با قلب است که هیچ وصف و کیفیتی ندارد که بتوان آن را بیان یا تبیین کرد. (پس در پی چیزی نباید گشت و در چیزی فکر نباید کرد که هر چه فکر زیاد شود، حجاب زیادتر می شود .) (بنابراین، نباید به دنبال چیزی بود و نباید در چیزی تفکر کرد؛ زیرا هر چه فکر بیشتر شود، حجابها نیز بیشتر می شوند .) فَلَا بُدَّ مِنَ التَّسْلِيمِ وَالْعُبُودِيَّةِ وَالْخُضُوع لَدَيْهِ، كَيْ يُعَرِّفَ نَفْسَهُ. پس باید تسلیم عبودیت و خضوع در برابر او را پیشه کرد تا او خود را معرفی کند.

فَالْفَاعِلُ هُوَ النَّفْسُ لَا الْبَدَنُ، بَل الْبَدَنُ هُوَ النَّفْسُ الْمُتَعَيِنُ فِي تِلْكَ الْمَرْتَبَةِ، كَمَا قَالَ شَاعِرُهُمُ الْحَكِيمُ السَّبْزَوَارِيُّ : وَالنَّفْسُ فِي وَحْدَتِهَا كُلُ الْقُوَى.» fn[شرح المنظومة 5 / 180]( [].) پس فاعل، نفس است نه بدن، بلکه بدن همان نفس متعین در آن مرتبه است. همان طور که شاعر حکیم آن ها، سبزواری، گفته است «و نفس در وحدت خود، تمام قوا است». هَذَا وَلَا يُمْكِنُ لِأَحَدٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَنْ يَحْلَّ الْعُمَّدَ فِي مَسْأَلَةِ الْمَعَادِ الْحِسْمَانِي بِأَي مَسْلَكٍ مِنْ مَسَالِكِ الْفَلْسَفَةِ وَالْعِرْفَانِ. این مسئله است و هیچ کس از مسلمانان نمی تواند گره های مسئله معاد جسمانی را با هیچ یک از مسالک فلسفه و عرفان حل کند. بَلْ طَرِيقُ الْحَلِ مُنْحَصِرٌ فِي مُتَابَعَةِ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ عَلَى مَا سَيَأْتِي لَكَ بَيَاتُهَا وَتَفْصِيلُهَا إِنْ شَاءَ اللهُ تعالى. بلکه راه حل منحصراً در پیروی از کتاب و سنت است - همان گونه که در آینده بیان و تفصیل آن برای شما خواهد آمد، اگر خداوند بخواهد. وَلْيُعْلَمْ أَنَّ هُنَاكَ مَطْلَبَيْنِ يَتَمَكَّنْ أَحَدٌ مِنَ الْفَلَاسِفَةِ وَالْعُرَفَاءِ أَنْ يَجْمَعَ بَيْنَهُمَا بِلَا تَأْوِيلِ وَتَحْرِيفٍ. و باید دانست که دو مسئله وجود دارد که هیچ یک از فلاسفه و عرفا نتوانسته اند بدون تأویل و تحریف میان آن دو جمع کنند. أَحَدُهُمَا: إِنَّ الْكِتَابَ الْمُقَدَّسَ الْإِليَّ مِنْ صَدْرِهِ إِلَى ذَيْلِهِ يُصِرُ إِصْرَارًا بَلِيغًا أَكِيدًا بِأَنَّ الْإِنْسَانَ مَخْلُوقٌ مِنْ طِينٍ، أَيْ مِنَ التُّرَابِ الْحَقِيقِيِّ، لَا التُّرَابِ التَّأْوِيلِيِّ. یکی از این مسائل این است که کتاب مقدس الهی از ابتدا تا انتهای خود به طور مؤکد و قاطع اصرار دارد که انسان از خاک، یعنی از خاک واقعی، نه خاک تأویلی، آفریده شده است. فَقَدْ تَكَرَّرَ فِي الْقُرْآنِ وَالْأَحَادِيثِ أَنَّ الْإِنْسَانَ مَخْلُوقٌ مِنْ تُرَابٍ أَوْ مِنْ طِينٍ أَوْ مِنْ مَاءٍ مَهِينٍ أَوْ مِنَ النُّطْفَةِ، بَلْ فِي الْآيَةِ الشَّرِيفَةِ قَالَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِينٍ * ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَكِينٍ." fn[المؤمنون (23 / 12 و 13](footnote1-page352" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) []. نَعَمْ، الْفِكْرُ في النَّفْسِ وَمَعْقُولَاتِنَا وَفِي سَائِرِ الْمَخْلُوقَاتِ وَمَالِكِيَّتِهَا حَسَنٌ كَمَا قَدْ حَرَّرْنَا الْمِقْدَارَ الَّذِي يُمْكِنُ تَقْرِيرُهُ وَتَحْرِيرُهُ وَلَكِنْ كُلَّمَا تَوَجَّهَ الْفِكْرُ إلى اللهِ، فَلَا بُدَّ مِنْ رَدْعِهِ وَزَجْره.) و علی علیه السلام فرمود: هر کس درباره ذات خداوند تفکر کند، زندیق می شود. بله، تفکر درباره نفس، معقولات آن، سایر مخلوقات و مالکیت آنها امری پسندیده است - همان طور که مقدار ممکن آن را توضیح دادیم و تبیین کردیم اما هر گاه فکر به سوی خداوند معطوف شود، باید آن را بازداشت و از آن جلوگیری کرد. إِذْ كُلُّ طَرِيقٍ فِكْرِي، فَهُوَ طَرِيقٌ إِلَى غَيْرِ اللَّهِ تَعَالَى وَحِجَابٌ عَنْهُ، وَلَيْسَ طَرِيقُ النَّيْلِ إِلَّا تَعْرِيفَ اللَّهِ نَفْسَهُ كَيْ تَرَاهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ. زیرا هر راه ،فکری راهی به سوی غیر خداوند و حجابی از او است و تنها راه ،نیل معرفی خداوند از خود است تا دلها او را با حقایق ایمان مشاهده کنند. وَهَذَا الْمَقَامُ فَوْقَ مَقَامِ كُنْتُ سَمْعَهُ وَبَصَرَهُ». إذْ هَذَا الْمَقَامُ مَقَامُ رُؤْيَةِ الْعَبْدِ الْمَخْلُوقَاتِ، وَلَكِنْ بِبَصَرِ اللهِ ، وَذَلِكَ الْمَقَامُ مَقَامُ رُؤْيَتِهِ خَالِقَهُ بِالْقَلْبِ وَلَيْسَ لَهُ وَصْفٌ وَلَا كَيْفَ تُحَرِّرُهُ أَوْ تُقَرَرُهُ. و این مقام بالاتر از مقام من گوش و چشم او هستم است. زیرا این مقام مقام دیدن مخلوقات توسط بنده، اما با چشم خداوند است. و آن مقام مقام دیدن خالق با قلب است که هیچ وصف و کیفیتی ندارد که بتوان آن را بیان یا تبیین کرد. (پس در پی چیزی نباید گشت و در چیزی فکر نباید کرد که هر چه فکر زیاد شود، حجاب زیادتر می شود .) (بنابراین، نباید به دنبال چیزی بود و نباید در چیزی تفکر کرد؛ زیرا هر چه فکر بیشتر شود، حجابها نیز بیشتر می شوند .) فَلَا بُدَّ مِنَ التَّسْلِيمِ وَالْعُبُودِيَّةِ وَالْخُضُوع لَدَيْهِ، كَيْ يُعَرِّفَ نَفْسَهُ. پس باید تسلیم عبودیت و خضوع در برابر او را پیشه کرد تا او خود را معرفی کند.

فَالْفَاعِلُ هُوَ النَّفْسُ لَا الْبَدَنُ، بَل الْبَدَنُ هُوَ النَّفْسُ الْمُتَعَيِنُ فِي تِلْكَ الْمَرْتَبَةِ، كَمَا قَالَ شَاعِرُهُمُ الْحَكِيمُ السَّبْزَوَارِيُّ : وَالنَّفْسُ فِي وَحْدَتِهَا كُلُ الْقُوَى.» fn[شرح المنظومة 5 / 180]( [].) پس فاعل، نفس است نه بدن، بلکه بدن همان نفس متعین در آن مرتبه است. همان طور که شاعر حکیم آن ها، سبزواری، گفته است «و نفس در وحدت خود، تمام قوا است». هَذَا وَلَا يُمْكِنُ لِأَحَدٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَنْ يَحْلَّ الْعُمَّدَ فِي مَسْأَلَةِ الْمَعَادِ الْحِسْمَانِي بِأَي مَسْلَكٍ مِنْ مَسَالِكِ الْفَلْسَفَةِ وَالْعِرْفَانِ. این مسئله است و هیچ کس از مسلمانان نمی تواند گره های مسئله معاد جسمانی را با هیچ یک از مسالک فلسفه و عرفان حل کند. بَلْ طَرِيقُ الْحَلِ مُنْحَصِرٌ فِي مُتَابَعَةِ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ عَلَى مَا سَيَأْتِي لَكَ بَيَاتُهَا وَتَفْصِيلُهَا إِنْ شَاءَ اللهُ تعالى. بلکه راه حل منحصراً در پیروی از کتاب و سنت است - همان گونه که در آینده بیان و تفصیل آن برای شما خواهد آمد، اگر خداوند بخواهد. وَلْيُعْلَمْ أَنَّ هُنَاكَ مَطْلَبَيْنِ يَتَمَكَّنْ أَحَدٌ مِنَ الْفَلَاسِفَةِ وَالْعُرَفَاءِ أَنْ يَجْمَعَ بَيْنَهُمَا بِلَا تَأْوِيلِ وَتَحْرِيفٍ. و باید دانست که دو مسئله وجود دارد که هیچ یک از فلاسفه و عرفا نتوانسته اند بدون تأویل و تحریف میان آن دو جمع کنند. أَحَدُهُمَا: إِنَّ الْكِتَابَ الْمُقَدَّسَ الْإِليَّ مِنْ صَدْرِهِ إِلَى ذَيْلِهِ يُصِرُ إِصْرَارًا بَلِيغًا أَكِيدًا بِأَنَّ الْإِنْسَانَ مَخْلُوقٌ مِنْ طِينٍ، أَيْ مِنَ التُّرَابِ الْحَقِيقِيِّ، لَا التُّرَابِ التَّأْوِيلِيِّ. یکی از این مسائل این است که کتاب مقدس الهی از ابتدا تا انتهای خود به طور مؤکد و قاطع اصرار دارد که انسان از خاک، یعنی از خاک واقعی، نه خاک تأویلی، آفریده شده است. فَقَدْ تَكَرَّرَ فِي الْقُرْآنِ وَالْأَحَادِيثِ أَنَّ الْإِنْسَانَ مَخْلُوقٌ مِنْ تُرَابٍ أَوْ مِنْ طِينٍ أَوْ مِنْ مَاءٍ مَهِينٍ أَوْ مِنَ النُّطْفَةِ، بَلْ فِي الْآيَةِ الشَّرِيفَةِ قَالَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِينٍ * ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَكِينٍ." fn[المؤمنون (23 / 12 و 13](footnote1-page352" style="color:#3b82f6;" id="ref-) []. نَعَمْ، الْفِكْرُ في النَّفْسِ وَمَعْقُولَاتِنَا وَفِي سَائِرِ الْمَخْلُوقَاتِ وَمَالِكِيَّتِهَا حَسَنٌ كَمَا قَدْ حَرَّرْنَا الْمِقْدَارَ الَّذِي يُمْكِنُ تَقْرِيرُهُ وَتَحْرِيرُهُ وَلَكِنْ كُلَّمَا تَوَجَّهَ الْفِكْرُ إلى اللهِ، فَلَا بُدَّ مِنْ رَدْعِهِ وَزَجْره.) و علی علیه السلام فرمود: هر کس درباره ذات خداوند تفکر کند، زندیق می شود. بله، تفکر درباره نفس، معقولات آن، سایر مخلوقات و مالکیت آنها امری پسندیده است - همان طور که مقدار ممکن آن را توضیح دادیم و تبیین کردیم اما هر گاه فکر به سوی خداوند معطوف شود، باید آن را بازداشت و از آن جلوگیری کرد. إِذْ كُلُّ طَرِيقٍ فِكْرِي، فَهُوَ طَرِيقٌ إِلَى غَيْرِ اللَّهِ تَعَالَى وَحِجَابٌ عَنْهُ، وَلَيْسَ طَرِيقُ النَّيْلِ إِلَّا تَعْرِيفَ اللَّهِ نَفْسَهُ كَيْ تَرَاهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ. زیرا هر راه ،فکری راهی به سوی غیر خداوند و حجابی از او است و تنها راه ،نیل معرفی خداوند از خود است تا دلها او را با حقایق ایمان مشاهده کنند. وَهَذَا الْمَقَامُ فَوْقَ مَقَامِ كُنْتُ سَمْعَهُ وَبَصَرَهُ». إذْ هَذَا الْمَقَامُ مَقَامُ رُؤْيَةِ الْعَبْدِ الْمَخْلُوقَاتِ، وَلَكِنْ بِبَصَرِ اللهِ ، وَذَلِكَ الْمَقَامُ مَقَامُ رُؤْيَتِهِ خَالِقَهُ بِالْقَلْبِ وَلَيْسَ لَهُ وَصْفٌ وَلَا كَيْفَ تُحَرِّرُهُ أَوْ تُقَرَرُهُ. و این مقام بالاتر از مقام من گوش و چشم او هستم است. زیرا این مقام مقام دیدن مخلوقات توسط بنده، اما با چشم خداوند است. و آن مقام مقام دیدن خالق با قلب است که هیچ وصف و کیفیتی ندارد که بتوان آن را بیان یا تبیین کرد. (پس در پی چیزی نباید گشت و در چیزی فکر نباید کرد که هر چه فکر زیاد شود، حجاب زیادتر می شود .) (بنابراین، نباید به دنبال چیزی بود و نباید در چیزی تفکر کرد؛ زیرا هر چه فکر بیشتر شود، حجابها نیز بیشتر می شوند .) فَلَا بُدَّ مِنَ التَّسْلِيمِ وَالْعُبُودِيَّةِ وَالْخُضُوع لَدَيْهِ، كَيْ يُعَرِّفَ نَفْسَهُ. پس باید تسلیم عبودیت و خضوع در برابر او را پیشه کرد تا او خود را معرفی کند.

## دو گروه از عرفا و ایراد بر هر یک فَتَلَحَّصَ مِنْ جَمِيعِ هَذِهِ الْمُفَصَّلاتِ فِي هَذِهِ الْأَوْرَاقِ الْفَرْقُ الظَّاهِرُ بَيْنَ مَسْلَكِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ وَمَسْلَكِ الْعُرَفَاءِ فِي التَّوْحِيدِ الذَّاتِي. نتیجه این تفصیلات در این نوشتار، تفاوت آشکار بین روش صاحب شریعت و روش عرفا در توحید ذاتی است. فَإِنَّ الْعُرَفَاءَ عَلَى طَائِفَتَيْنِ: زیرا عرفا به دو دسته تقسیم می شوند: فَفِرْقَةٌ تَقُولُ بِكَوْنِ الْوُجُودِ وَالْمَوْجُودِ مُنْحَصِرًا في اللهِ تَعَالَى وَكَوْنِ مَا سِوَاهُ وَهُما صِرْفًا وَحْيَالًا بَاطِلًا بَحْتا. وَهُمْ وَإِنْ أَصَابُوا فِي تَنْزِيهِ اللهِ تَعَالَى إِلَّا أَنكُمْ أَحْطَؤُوا في وَاقِعِيَّةِ الْمَخْلُوقَاتِ، حَيْثُ ذَهَبُوا إِلَى كَوْنِهَا مَوْهُومَاتٍ وَحْيَالَاتِ. دسته ای می گویند که وجود و موجود منحصر در خداوند تعالی است و آنچه غیر از اوست، وهم محض و خیال باطل است. این گروه، اگرچه در تنزیه خداوند تعالی به حق عمل کرده اند، اما در حقیقت موجودات دچار خطا شده اند؛ زیرا آنها را وهم و خیال دانسته اند. وَفِرْقَةٌ أُخْرَى تَقُولُ بِكَوْنِ الْوُجُودِ وَاحِدًا بِالْحَقِيقَةِ، وَفِي عَيْنِ وَحْدَتِهِ مُتَكَتِرًا بِالْحَقِيقَةِ. و گروهی دیگر معتقدند که وجود به طور حقیقی واحد است و در عین وحدت خود، به طور حقیقی متکثر است. فَالْوَحْدَةُ الْوُجُودِيَّةُ عَيْنُ الْكَثْرَةِ الْوُجُودِيَّةِ حَقِيقَةً. وَهَذَا غَيْرُ التَّكَثُرِ بِالْمَاهِيَّاتِ، بَلْ يَقُولُونَ بِأَنَّ الْوُجُودَ وَاحِدٌ وَمُتَكَثِرٌ ، وَأَنَّ الْكَفْرَةَ فِي الْوُجُودِ فِي عَيْنِ كَوْنِ الْوُجُودِ وَاحِدًا. وحدت وجودى عين كثرت وجودی به طور حقیقی است. این کثرت کثرت در ماهیات نیست؛ بلکه آنها می گویند که وجود واحد و در عین حال متکثر است و کثرت در وجود عین وحدت آن است. وَهُمْ وَإِنْ أَصَابُوا فِي وَاقِعِيَّةِ الْمَخْلُوقَاتِ، إِلَّا أَنَّهُمْ أَحْطَؤُوا فِي تَنْزِيهِ اللَّهِ تَعَالَى، حَيْثُ شَبَّهُوهُ بِكُلِّ تَشْبِيهِ وَحَدَّدُوهُ بِكُلِّ تَعَيُّن. این گروه، اگرچه در حقیقت موجودات به درستی عمل کرده اند، اما در تنزیه خداوند تعالی دچار خطا شده اند؛ زیرا او را با هرگونه تشبیه و تعین، محدود کرده اند.

## دو گروه از عرفا و ایراد بر هر یک فَتَلَحَّصَ مِنْ جَمِيعِ هَذِهِ الْمُفَصَّلاتِ فِي هَذِهِ الْأَوْرَاقِ الْفَرْقُ الظَّاهِرُ بَيْنَ مَسْلَكِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ وَمَسْلَكِ الْعُرَفَاءِ فِي التَّوْحِيدِ الذَّاتِي. نتیجه این تفصیلات در این نوشتار، تفاوت آشکار بین روش صاحب شریعت و روش عرفا در توحید ذاتی است. فَإِنَّ الْعُرَفَاءَ عَلَى طَائِفَتَيْنِ: زیرا عرفا به دو دسته تقسیم می شوند: فَفِرْقَةٌ تَقُولُ بِكَوْنِ الْوُجُودِ وَالْمَوْجُودِ مُنْحَصِرًا في اللهِ تَعَالَى وَكَوْنِ مَا سِوَاهُ وَهُما صِرْفًا وَحْيَالًا بَاطِلًا بَحْتا. وَهُمْ وَإِنْ أَصَابُوا فِي تَنْزِيهِ اللهِ تَعَالَى إِلَّا أَنكُمْ أَحْطَؤُوا في وَاقِعِيَّةِ الْمَخْلُوقَاتِ، حَيْثُ ذَهَبُوا إِلَى كَوْنِهَا مَوْهُومَاتٍ وَحْيَالَاتِ. دسته ای می گویند که وجود و موجود منحصر در خداوند تعالی است و آنچه غیر از اوست، وهم محض و خیال باطل است. این گروه، اگرچه در تنزیه خداوند تعالی به حق عمل کرده اند، اما در حقیقت موجودات دچار خطا شده اند؛ زیرا آنها را وهم و خیال دانسته اند. وَفِرْقَةٌ أُخْرَى تَقُولُ بِكَوْنِ الْوُجُودِ وَاحِدًا بِالْحَقِيقَةِ، وَفِي عَيْنِ وَحْدَتِهِ مُتَكَتِرًا بِالْحَقِيقَةِ. و گروهی دیگر معتقدند که وجود به طور حقیقی واحد است و در عین وحدت خود، به طور حقیقی متکثر است. فَالْوَحْدَةُ الْوُجُودِيَّةُ عَيْنُ الْكَثْرَةِ الْوُجُودِيَّةِ حَقِيقَةً. وَهَذَا غَيْرُ التَّكَثُرِ بِالْمَاهِيَّاتِ، بَلْ يَقُولُونَ بِأَنَّ الْوُجُودَ وَاحِدٌ وَمُتَكَثِرٌ ، وَأَنَّ الْكَفْرَةَ فِي الْوُجُودِ فِي عَيْنِ كَوْنِ الْوُجُودِ وَاحِدًا. وحدت وجودى عين كثرت وجودی به طور حقیقی است. این کثرت کثرت در ماهیات نیست؛ بلکه آنها می گویند که وجود واحد و در عین حال متکثر است و کثرت در وجود عین وحدت آن است. وَهُمْ وَإِنْ أَصَابُوا فِي وَاقِعِيَّةِ الْمَخْلُوقَاتِ، إِلَّا أَنَّهُمْ أَحْطَؤُوا فِي تَنْزِيهِ اللَّهِ تَعَالَى، حَيْثُ شَبَّهُوهُ بِكُلِّ تَشْبِيهِ وَحَدَّدُوهُ بِكُلِّ تَعَيُّن. این گروه، اگرچه در حقیقت موجودات به درستی عمل کرده اند، اما در تنزیه خداوند تعالی دچار خطا شده اند؛ زیرا او را با هرگونه تشبیه و تعین، محدود کرده اند.

## دو گروه از عرفا و ایراد بر هر یک فَتَلَحَّصَ مِنْ جَمِيعِ هَذِهِ الْمُفَصَّلاتِ فِي هَذِهِ الْأَوْرَاقِ الْفَرْقُ الظَّاهِرُ بَيْنَ مَسْلَكِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ وَمَسْلَكِ الْعُرَفَاءِ فِي التَّوْحِيدِ الذَّاتِي. نتیجه این تفصیلات در این نوشتار، تفاوت آشکار بین روش صاحب شریعت و روش عرفا در توحید ذاتی است. فَإِنَّ الْعُرَفَاءَ عَلَى طَائِفَتَيْنِ: زیرا عرفا به دو دسته تقسیم می شوند: فَفِرْقَةٌ تَقُولُ بِكَوْنِ الْوُجُودِ وَالْمَوْجُودِ مُنْحَصِرًا في اللهِ تَعَالَى وَكَوْنِ مَا سِوَاهُ وَهُما صِرْفًا وَحْيَالًا بَاطِلًا بَحْتا. وَهُمْ وَإِنْ أَصَابُوا فِي تَنْزِيهِ اللهِ تَعَالَى إِلَّا أَنكُمْ أَحْطَؤُوا في وَاقِعِيَّةِ الْمَخْلُوقَاتِ، حَيْثُ ذَهَبُوا إِلَى كَوْنِهَا مَوْهُومَاتٍ وَحْيَالَاتِ. دسته ای می گویند که وجود و موجود منحصر در خداوند تعالی است و آنچه غیر از اوست، وهم محض و خیال باطل است. این گروه، اگرچه در تنزیه خداوند تعالی به حق عمل کرده اند، اما در حقیقت موجودات دچار خطا شده اند؛ زیرا آنها را وهم و خیال دانسته اند. وَفِرْقَةٌ أُخْرَى تَقُولُ بِكَوْنِ الْوُجُودِ وَاحِدًا بِالْحَقِيقَةِ، وَفِي عَيْنِ وَحْدَتِهِ مُتَكَتِرًا بِالْحَقِيقَةِ. و گروهی دیگر معتقدند که وجود به طور حقیقی واحد است و در عین وحدت خود، به طور حقیقی متکثر است. فَالْوَحْدَةُ الْوُجُودِيَّةُ عَيْنُ الْكَثْرَةِ الْوُجُودِيَّةِ حَقِيقَةً. وَهَذَا غَيْرُ التَّكَثُرِ بِالْمَاهِيَّاتِ، بَلْ يَقُولُونَ بِأَنَّ الْوُجُودَ وَاحِدٌ وَمُتَكَثِرٌ ، وَأَنَّ الْكَفْرَةَ فِي الْوُجُودِ فِي عَيْنِ كَوْنِ الْوُجُودِ وَاحِدًا. وحدت وجودى عين كثرت وجودی به طور حقیقی است. این کثرت کثرت در ماهیات نیست؛ بلکه آنها می گویند که وجود واحد و در عین حال متکثر است و کثرت در وجود عین وحدت آن است. وَهُمْ وَإِنْ أَصَابُوا فِي وَاقِعِيَّةِ الْمَخْلُوقَاتِ، إِلَّا أَنَّهُمْ أَحْطَؤُوا فِي تَنْزِيهِ اللَّهِ تَعَالَى، حَيْثُ شَبَّهُوهُ بِكُلِّ تَشْبِيهِ وَحَدَّدُوهُ بِكُلِّ تَعَيُّن. این گروه، اگرچه در حقیقت موجودات به درستی عمل کرده اند، اما در تنزیه خداوند تعالی دچار خطا شده اند؛ زیرا او را با هرگونه تشبیه و تعین، محدود کرده اند.

## دو گروه از عرفا و ایراد بر هر یک فَتَلَحَّصَ مِنْ جَمِيعِ هَذِهِ الْمُفَصَّلاتِ فِي هَذِهِ الْأَوْرَاقِ الْفَرْقُ الظَّاهِرُ بَيْنَ مَسْلَكِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ وَمَسْلَكِ الْعُرَفَاءِ فِي التَّوْحِيدِ الذَّاتِي. نتیجه این تفصیلات در این نوشتار، تفاوت آشکار بین روش صاحب شریعت و روش عرفا در توحید ذاتی است. فَإِنَّ الْعُرَفَاءَ عَلَى طَائِفَتَيْنِ: زیرا عرفا به دو دسته تقسیم می شوند: فَفِرْقَةٌ تَقُولُ بِكَوْنِ الْوُجُودِ وَالْمَوْجُودِ مُنْحَصِرًا في اللهِ تَعَالَى وَكَوْنِ مَا سِوَاهُ وَهُما صِرْفًا وَحْيَالًا بَاطِلًا بَحْتا. وَهُمْ وَإِنْ أَصَابُوا فِي تَنْزِيهِ اللهِ تَعَالَى إِلَّا أَنكُمْ أَحْطَؤُوا في وَاقِعِيَّةِ الْمَخْلُوقَاتِ، حَيْثُ ذَهَبُوا إِلَى كَوْنِهَا مَوْهُومَاتٍ وَحْيَالَاتِ. دسته ای می گویند که وجود و موجود منحصر در خداوند تعالی است و آنچه غیر از اوست، وهم محض و خیال باطل است. این گروه، اگرچه در تنزیه خداوند تعالی به حق عمل کرده اند، اما در حقیقت موجودات دچار خطا شده اند؛ زیرا آنها را وهم و خیال دانسته اند. وَفِرْقَةٌ أُخْرَى تَقُولُ بِكَوْنِ الْوُجُودِ وَاحِدًا بِالْحَقِيقَةِ، وَفِي عَيْنِ وَحْدَتِهِ مُتَكَتِرًا بِالْحَقِيقَةِ. و گروهی دیگر معتقدند که وجود به طور حقیقی واحد است و در عین وحدت خود، به طور حقیقی متکثر است. فَالْوَحْدَةُ الْوُجُودِيَّةُ عَيْنُ الْكَثْرَةِ الْوُجُودِيَّةِ حَقِيقَةً. وَهَذَا غَيْرُ التَّكَثُرِ بِالْمَاهِيَّاتِ، بَلْ يَقُولُونَ بِأَنَّ الْوُجُودَ وَاحِدٌ وَمُتَكَثِرٌ ، وَأَنَّ الْكَفْرَةَ فِي الْوُجُودِ فِي عَيْنِ كَوْنِ الْوُجُودِ وَاحِدًا. وحدت وجودى عين كثرت وجودی به طور حقیقی است. این کثرت کثرت در ماهیات نیست؛ بلکه آنها می گویند که وجود واحد و در عین حال متکثر است و کثرت در وجود عین وحدت آن است. وَهُمْ وَإِنْ أَصَابُوا فِي وَاقِعِيَّةِ الْمَخْلُوقَاتِ، إِلَّا أَنَّهُمْ أَحْطَؤُوا فِي تَنْزِيهِ اللَّهِ تَعَالَى، حَيْثُ شَبَّهُوهُ بِكُلِّ تَشْبِيهِ وَحَدَّدُوهُ بِكُلِّ تَعَيُّن. این گروه، اگرچه در حقیقت موجودات به درستی عمل کرده اند، اما در تنزیه خداوند تعالی دچار خطا شده اند؛ زیرا او را با هرگونه تشبیه و تعین، محدود کرده اند.

وَأَمَّا صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ، فَقَدْ ذَهَبَ كِتَابًا وَسُنَّةً، صَدْرًا وَذِيلًا، إِلَى أَنَّ التَّوْحِيدَ النَّانِيَ عِبَارَةٌ عَنْ وَاقِعِيَّةِ الْمَخْلُوقَاتِ بِهِ تَعَالَى، لَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ وَفِعْلِيَّتِهَا فِي كُلِّ الْكَمَالَاتِ بِهِ تَعَالَى، لَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ وَمُحَقِّقِيَّتِهِ تَعَالَى هُمْ وَلِغَيْرِيَّتِهِمْ وَلِمَالِكِيَّتِهِمْ بِلَا شَرِيكٍ لَهُ فِي الْوُجُودِ أَبَدًا، وَلَا فِي الْكَمَالَاتِ الْأُخرِ، وَبِلَا جَعْلٍ وَلَا تَجْعُولٍ. اما صاحب شریعت در کتاب و سنت از ابتدا تا انتها بر این باور است که توحید ذاتی عبارت است از واقعیت مخلوقات به واسطه خداوند تعالی نه به خودشان؛ و فعلیت آنها در تمام کمالات به واسطه خداوند تعالی، نه به خودشان؛ و اینکه خداوند تعالی محقق آنها و غیریت و مالکیت آنها است، بدون هیچ شریکی در وجود یا سایر كمالات، وبدون جعل يا مجعول. وَإِلَى أَنَّ الْكُل مِلْكٌ طَلْقٌ خَالِصٌ لَهُ تَعَالَى بِلَا تَعَيُّنٍ لَهُ جَلَّ جَلَاهُ فِي مَرْتَبَةٍ مِنَ الْمَرَاتِبِ وَمَقَامٍ مِنْ مَقَامَاتِهِ وَآيَةٍ مِنْ آيَاتِهِ. و اینکه همه چیز ملک مطلق و خالص خداوند تعالی است بدون هیچ تعینی برای او - جل جلاله - در مرتبه ای از مراتب، مقامی از مقامات، یا آیه ای از آیات او. فَهُوَ بَاقٍ فِي جَمِيعِ المَرَاتِبِ مِنْ جَمِيعِ الْحِهَاتِ وَالْخَيْثِيَّاتِ عَلَى أَحَدِيَّتِهِ وَعَدَمِ انْقِسَامِهِ الْوَهَمِي وَالْعَقْلِي وَالحِتِي. فَهُوَ أَحَدِيُّ الْمَعْنَى فِي كُلِ الْمَقَامَاتِ. او در تمام مراتب از تمام جهات و حیثیات بر یگانگی خود و عدم تقسیم پذیری و همی، عقلی و حسی باقی است. او در تمام مقامات، یگانه معنا است. فَهَذَا فَارِقٌ بَيْنَ الْمَسْلَكَيْنِ. وَقَدْ َاتَّضَحَ بِحَمْدِ اللَّهِ تَعَالَى تَفْصِيلًا. این یک تفاوت بین این دو روش است و با سپاس از خداوند تعالی به طور مفصل روشن شد. وَهُنَاكَ فَارِقٌ آخَرُ بَيْنَهُمَا، وَهُوَ مَسْأَلَةُ الْمَعَادِ الْحِسْمَانِي. (102 ) و تفاوت دیگری نیز بین آنها وجود دارد و آن مسأله معاد جسمانی است. حَيْثُ إِنَّهُ عَلَى الْمَالِكِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ يَكُونُ الْمُعَادُ فِي الْمَعَادِ هُوَ الْبَدَنُ بِالْحَقِيقَةِ، لِكَوْنِهِ الْمُتَابَ الْمُعَاقَبَ. زیرا بر اساس مالکیت حقیقی، آنچه در معاد بازگشت داده می شود، بدن به طور حقیقی است، زیرا این بدن است که پاداش یا عذاب می بیند. وَذَلِكَ لِأَنَّهُ يَفْعَلُ الْأَفْعَالَ وَيُطِيعُ الإِطَاعَاتِ الْبَدَنِيَّةَ كالصَّوْمِ وَالصَّلَاةِ. وَهُوَ يَعْصِي الْمَعَاصِي كَالزِّنَا وَالحِوَاطِ بِالْحَقِيقَةِ.

وَأَمَّا صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ، فَقَدْ ذَهَبَ كِتَابًا وَسُنَّةً، صَدْرًا وَذِيلًا، إِلَى أَنَّ التَّوْحِيدَ النَّانِيَ عِبَارَةٌ عَنْ وَاقِعِيَّةِ الْمَخْلُوقَاتِ بِهِ تَعَالَى، لَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ وَفِعْلِيَّتِهَا فِي كُلِّ الْكَمَالَاتِ بِهِ تَعَالَى، لَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ وَمُحَقِّقِيَّتِهِ تَعَالَى هُمْ وَلِغَيْرِيَّتِهِمْ وَلِمَالِكِيَّتِهِمْ بِلَا شَرِيكٍ لَهُ فِي الْوُجُودِ أَبَدًا، وَلَا فِي الْكَمَالَاتِ الْأُخرِ، وَبِلَا جَعْلٍ وَلَا تَجْعُولٍ. اما صاحب شریعت در کتاب و سنت از ابتدا تا انتها بر این باور است که توحید ذاتی عبارت است از واقعیت مخلوقات به واسطه خداوند تعالی نه به خودشان؛ و فعلیت آنها در تمام کمالات به واسطه خداوند تعالی، نه به خودشان؛ و اینکه خداوند تعالی محقق آنها و غیریت و مالکیت آنها است، بدون هیچ شریکی در وجود یا سایر كمالات، وبدون جعل يا مجعول. وَإِلَى أَنَّ الْكُل مِلْكٌ طَلْقٌ خَالِصٌ لَهُ تَعَالَى بِلَا تَعَيُّنٍ لَهُ جَلَّ جَلَاهُ فِي مَرْتَبَةٍ مِنَ الْمَرَاتِبِ وَمَقَامٍ مِنْ مَقَامَاتِهِ وَآيَةٍ مِنْ آيَاتِهِ. و اینکه همه چیز ملک مطلق و خالص خداوند تعالی است بدون هیچ تعینی برای او - جل جلاله - در مرتبه ای از مراتب، مقامی از مقامات، یا آیه ای از آیات او. فَهُوَ بَاقٍ فِي جَمِيعِ المَرَاتِبِ مِنْ جَمِيعِ الْحِهَاتِ وَالْخَيْثِيَّاتِ عَلَى أَحَدِيَّتِهِ وَعَدَمِ انْقِسَامِهِ الْوَهَمِي وَالْعَقْلِي وَالحِتِي. فَهُوَ أَحَدِيُّ الْمَعْنَى فِي كُلِ الْمَقَامَاتِ. او در تمام مراتب از تمام جهات و حیثیات بر یگانگی خود و عدم تقسیم پذیری و همی، عقلی و حسی باقی است. او در تمام مقامات، یگانه معنا است. فَهَذَا فَارِقٌ بَيْنَ الْمَسْلَكَيْنِ. وَقَدْ َاتَّضَحَ بِحَمْدِ اللَّهِ تَعَالَى تَفْصِيلًا. این یک تفاوت بین این دو روش است و با سپاس از خداوند تعالی به طور مفصل روشن شد. وَهُنَاكَ فَارِقٌ آخَرُ بَيْنَهُمَا، وَهُوَ مَسْأَلَةُ الْمَعَادِ الْحِسْمَانِي. (102 ) و تفاوت دیگری نیز بین آنها وجود دارد و آن مسأله معاد جسمانی است. حَيْثُ إِنَّهُ عَلَى الْمَالِكِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ يَكُونُ الْمُعَادُ فِي الْمَعَادِ هُوَ الْبَدَنُ بِالْحَقِيقَةِ، لِكَوْنِهِ الْمُتَابَ الْمُعَاقَبَ. زیرا بر اساس مالکیت حقیقی، آنچه در معاد بازگشت داده می شود، بدن به طور حقیقی است، زیرا این بدن است که پاداش یا عذاب می بیند. وَذَلِكَ لِأَنَّهُ يَفْعَلُ الْأَفْعَالَ وَيُطِيعُ الإِطَاعَاتِ الْبَدَنِيَّةَ كالصَّوْمِ وَالصَّلَاةِ. وَهُوَ يَعْصِي الْمَعَاصِي كَالزِّنَا وَالحِوَاطِ بِالْحَقِيقَةِ.

وَأَمَّا صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ، فَقَدْ ذَهَبَ كِتَابًا وَسُنَّةً، صَدْرًا وَذِيلًا، إِلَى أَنَّ التَّوْحِيدَ النَّانِيَ عِبَارَةٌ عَنْ وَاقِعِيَّةِ الْمَخْلُوقَاتِ بِهِ تَعَالَى، لَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ وَفِعْلِيَّتِهَا فِي كُلِّ الْكَمَالَاتِ بِهِ تَعَالَى، لَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ وَمُحَقِّقِيَّتِهِ تَعَالَى هُمْ وَلِغَيْرِيَّتِهِمْ وَلِمَالِكِيَّتِهِمْ بِلَا شَرِيكٍ لَهُ فِي الْوُجُودِ أَبَدًا، وَلَا فِي الْكَمَالَاتِ الْأُخرِ، وَبِلَا جَعْلٍ وَلَا تَجْعُولٍ. اما صاحب شریعت در کتاب و سنت از ابتدا تا انتها بر این باور است که توحید ذاتی عبارت است از واقعیت مخلوقات به واسطه خداوند تعالی نه به خودشان؛ و فعلیت آنها در تمام کمالات به واسطه خداوند تعالی، نه به خودشان؛ و اینکه خداوند تعالی محقق آنها و غیریت و مالکیت آنها است، بدون هیچ شریکی در وجود یا سایر كمالات، وبدون جعل يا مجعول. وَإِلَى أَنَّ الْكُل مِلْكٌ طَلْقٌ خَالِصٌ لَهُ تَعَالَى بِلَا تَعَيُّنٍ لَهُ جَلَّ جَلَاهُ فِي مَرْتَبَةٍ مِنَ الْمَرَاتِبِ وَمَقَامٍ مِنْ مَقَامَاتِهِ وَآيَةٍ مِنْ آيَاتِهِ. و اینکه همه چیز ملک مطلق و خالص خداوند تعالی است بدون هیچ تعینی برای او - جل جلاله - در مرتبه ای از مراتب، مقامی از مقامات، یا آیه ای از آیات او. فَهُوَ بَاقٍ فِي جَمِيعِ المَرَاتِبِ مِنْ جَمِيعِ الْحِهَاتِ وَالْخَيْثِيَّاتِ عَلَى أَحَدِيَّتِهِ وَعَدَمِ انْقِسَامِهِ الْوَهَمِي وَالْعَقْلِي وَالحِتِي. فَهُوَ أَحَدِيُّ الْمَعْنَى فِي كُلِ الْمَقَامَاتِ. او در تمام مراتب از تمام جهات و حیثیات بر یگانگی خود و عدم تقسیم پذیری و همی، عقلی و حسی باقی است. او در تمام مقامات، یگانه معنا است. فَهَذَا فَارِقٌ بَيْنَ الْمَسْلَكَيْنِ. وَقَدْ َاتَّضَحَ بِحَمْدِ اللَّهِ تَعَالَى تَفْصِيلًا. این یک تفاوت بین این دو روش است و با سپاس از خداوند تعالی به طور مفصل روشن شد. وَهُنَاكَ فَارِقٌ آخَرُ بَيْنَهُمَا، وَهُوَ مَسْأَلَةُ الْمَعَادِ الْحِسْمَانِي. (102 ) و تفاوت دیگری نیز بین آنها وجود دارد و آن مسأله معاد جسمانی است. حَيْثُ إِنَّهُ عَلَى الْمَالِكِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ يَكُونُ الْمُعَادُ فِي الْمَعَادِ هُوَ الْبَدَنُ بِالْحَقِيقَةِ، لِكَوْنِهِ الْمُتَابَ الْمُعَاقَبَ. زیرا بر اساس مالکیت حقیقی، آنچه در معاد بازگشت داده می شود، بدن به طور حقیقی است، زیرا این بدن است که پاداش یا عذاب می بیند. وَذَلِكَ لِأَنَّهُ يَفْعَلُ الْأَفْعَالَ وَيُطِيعُ الإِطَاعَاتِ الْبَدَنِيَّةَ كالصَّوْمِ وَالصَّلَاةِ. وَهُوَ يَعْصِي الْمَعَاصِي كَالزِّنَا وَالحِوَاطِ بِالْحَقِيقَةِ.

وَأَمَّا صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ، فَقَدْ ذَهَبَ كِتَابًا وَسُنَّةً، صَدْرًا وَذِيلًا، إِلَى أَنَّ التَّوْحِيدَ النَّانِيَ عِبَارَةٌ عَنْ وَاقِعِيَّةِ الْمَخْلُوقَاتِ بِهِ تَعَالَى، لَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ وَفِعْلِيَّتِهَا فِي كُلِّ الْكَمَالَاتِ بِهِ تَعَالَى، لَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ وَمُحَقِّقِيَّتِهِ تَعَالَى هُمْ وَلِغَيْرِيَّتِهِمْ وَلِمَالِكِيَّتِهِمْ بِلَا شَرِيكٍ لَهُ فِي الْوُجُودِ أَبَدًا، وَلَا فِي الْكَمَالَاتِ الْأُخرِ، وَبِلَا جَعْلٍ وَلَا تَجْعُولٍ. اما صاحب شریعت در کتاب و سنت از ابتدا تا انتها بر این باور است که توحید ذاتی عبارت است از واقعیت مخلوقات به واسطه خداوند تعالی نه به خودشان؛ و فعلیت آنها در تمام کمالات به واسطه خداوند تعالی، نه به خودشان؛ و اینکه خداوند تعالی محقق آنها و غیریت و مالکیت آنها است، بدون هیچ شریکی در وجود یا سایر كمالات، وبدون جعل يا مجعول. وَإِلَى أَنَّ الْكُل مِلْكٌ طَلْقٌ خَالِصٌ لَهُ تَعَالَى بِلَا تَعَيُّنٍ لَهُ جَلَّ جَلَاهُ فِي مَرْتَبَةٍ مِنَ الْمَرَاتِبِ وَمَقَامٍ مِنْ مَقَامَاتِهِ وَآيَةٍ مِنْ آيَاتِهِ. و اینکه همه چیز ملک مطلق و خالص خداوند تعالی است بدون هیچ تعینی برای او - جل جلاله - در مرتبه ای از مراتب، مقامی از مقامات، یا آیه ای از آیات او. فَهُوَ بَاقٍ فِي جَمِيعِ المَرَاتِبِ مِنْ جَمِيعِ الْحِهَاتِ وَالْخَيْثِيَّاتِ عَلَى أَحَدِيَّتِهِ وَعَدَمِ انْقِسَامِهِ الْوَهَمِي وَالْعَقْلِي وَالحِتِي. فَهُوَ أَحَدِيُّ الْمَعْنَى فِي كُلِ الْمَقَامَاتِ. او در تمام مراتب از تمام جهات و حیثیات بر یگانگی خود و عدم تقسیم پذیری و همی، عقلی و حسی باقی است. او در تمام مقامات، یگانه معنا است. فَهَذَا فَارِقٌ بَيْنَ الْمَسْلَكَيْنِ. وَقَدْ َاتَّضَحَ بِحَمْدِ اللَّهِ تَعَالَى تَفْصِيلًا. این یک تفاوت بین این دو روش است و با سپاس از خداوند تعالی به طور مفصل روشن شد. وَهُنَاكَ فَارِقٌ آخَرُ بَيْنَهُمَا، وَهُوَ مَسْأَلَةُ الْمَعَادِ الْحِسْمَانِي. (102 ) و تفاوت دیگری نیز بین آنها وجود دارد و آن مسأله معاد جسمانی است. حَيْثُ إِنَّهُ عَلَى الْمَالِكِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ يَكُونُ الْمُعَادُ فِي الْمَعَادِ هُوَ الْبَدَنُ بِالْحَقِيقَةِ، لِكَوْنِهِ الْمُتَابَ الْمُعَاقَبَ. زیرا بر اساس مالکیت حقیقی، آنچه در معاد بازگشت داده می شود، بدن به طور حقیقی است، زیرا این بدن است که پاداش یا عذاب می بیند. وَذَلِكَ لِأَنَّهُ يَفْعَلُ الْأَفْعَالَ وَيُطِيعُ الإِطَاعَاتِ الْبَدَنِيَّةَ كالصَّوْمِ وَالصَّلَاةِ. وَهُوَ يَعْصِي الْمَعَاصِي كَالزِّنَا وَالحِوَاطِ بِالْحَقِيقَةِ.

زیرا این بدن است که اعمال را انجام میدهد طاعات بدنی مانند روزه و نماز را به جا می آورد، و معاصی مانند زنا ولواط را مرتکب می شود. وَذَلِكَ لِأَنَّهُ يَصِيرُ مَالِكًا لِوُجُودِ النَّفْسِ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى مَالِكِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ، وَيَجِدُهَا وُجْدَانًا حَقِيقِيًّا، فَيُطِيعُ وَيَعْصِي حَقِيقَةٌ، وَلَكِنْ بِوُجُدَانِهِ وَمَالِكِيَّتِهِ لِلنَّفْس أَيْ بِوُجُودِهِ. زیرا بدن به واسطه اذن خداوند تعالی به طور حقیقی مالک وجود نفس می شود و آن را به طور حقیقی درک می کند. بنابراین به طور حقیقی طاعت و معصیت میکند اما این طاعت و معصیت به واسطه وجدان و مالکیت بدن نسبت به نفس، یعنی به واسطه وجود آن است. ## معرفة النفس ## مشکل معاد جسمانی خلق انسان از خاک و تقدم روح بر جسم در فلسفه. فَالْقَوْلُ بِأَنَّ النَّفْسَ يَصُومُ وَيُصَلِّي وَيَلُوطُ وَيَزْنِي مِنْ أَفْحَشِ الْأَغْلَاطِ، بَلِ الْمُلْتَذُ بِالْحَقِيقَةِ هُوَ الْبَدَنُ الْمَالِكُ لِوُجُودِ النَّفْسِ ، وَالْمُتَأَمِّ بِالْحَقِيقَةِ أَيْضًا هُوَ الْبَدَنُ الْمَالِكُ لِنُورِ النَّفْسِ. اینکه گفته شود نفس روزه می گیرد، نماز می خواند لواط می کند و زنا میکند از زشت ترین اشتباهات است. بلکه لذت برنده واقعی، بدن است که مالک وجود نفس است و رنج برنده واقعی نیز بدن است که مالک نور نفس می باشد. إِذِ الْمَالِكِيَّةُ وَاقِعِيَّةٌ حَقِيقَةٌ. فَبِوُجُودِ النَّفْسِ وَتُورِهَا يُحِسُّ الْبَدَنُ وَيُدْرِكُ وَيَفْعَلُ الْأَفْعَالَ الْمُنَاسِبَةَ لِلنَّشْأَةِ الْمَادِيَّةِ مِنَ الْإِطَاعَاتِ أَوِ الْمَعَاصِي. زیرا مالکیت، امری واقعی و حقیقی است. بدن به واسطه وجود نفس و نور آن احساس می کند، ادراک می نماید و اعمال مناسب با نشئه مادی از جمله اطاعت ها یا معاصی را انجام می دهد. وَهَذَا بِخِلَافِ مَسْلَكِ التَّصَوُّفِ وَالْعِرْفَانِ، أَيْ: تَعَيُّنِ الْأَشْرَفِ فِي مَرْتَبَةِ الْأَحْسَ. إِذْ عَلَيْهِ يَكُونُ الْفَاعِلُ بِالْحَقِيقَةِ هُوَ النَّفْسُ، وَيَكُونُ شَيْئِيَّةُ الْبَدَنِ بِالنَّفْسِ الَّتِي هِيَ صُورَتُهُ. این برخلاف مسلک تصوف و عرفان است یعنی تعین اشرف در مرتبه اخس طبق این دیدگاه، فاعل حقیقی نفس است و شیئیت بدن به واسطه نفس است که صورت آن محسوب می شود.

زیرا این بدن است که اعمال را انجام میدهد طاعات بدنی مانند روزه و نماز را به جا می آورد، و معاصی مانند زنا ولواط را مرتکب می شود. وَذَلِكَ لِأَنَّهُ يَصِيرُ مَالِكًا لِوُجُودِ النَّفْسِ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى مَالِكِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ، وَيَجِدُهَا وُجْدَانًا حَقِيقِيًّا، فَيُطِيعُ وَيَعْصِي حَقِيقَةٌ، وَلَكِنْ بِوُجُدَانِهِ وَمَالِكِيَّتِهِ لِلنَّفْس أَيْ بِوُجُودِهِ. زیرا بدن به واسطه اذن خداوند تعالی به طور حقیقی مالک وجود نفس می شود و آن را به طور حقیقی درک می کند. بنابراین به طور حقیقی طاعت و معصیت میکند اما این طاعت و معصیت به واسطه وجدان و مالکیت بدن نسبت به نفس، یعنی به واسطه وجود آن است. ## معرفة النفس ## مشکل معاد جسمانی خلق انسان از خاک و تقدم روح بر جسم در فلسفه. فَالْقَوْلُ بِأَنَّ النَّفْسَ يَصُومُ وَيُصَلِّي وَيَلُوطُ وَيَزْنِي مِنْ أَفْحَشِ الْأَغْلَاطِ، بَلِ الْمُلْتَذُ بِالْحَقِيقَةِ هُوَ الْبَدَنُ الْمَالِكُ لِوُجُودِ النَّفْسِ ، وَالْمُتَأَمِّ بِالْحَقِيقَةِ أَيْضًا هُوَ الْبَدَنُ الْمَالِكُ لِنُورِ النَّفْسِ. اینکه گفته شود نفس روزه می گیرد، نماز می خواند لواط می کند و زنا میکند از زشت ترین اشتباهات است. بلکه لذت برنده واقعی، بدن است که مالک وجود نفس است و رنج برنده واقعی نیز بدن است که مالک نور نفس می باشد. إِذِ الْمَالِكِيَّةُ وَاقِعِيَّةٌ حَقِيقَةٌ. فَبِوُجُودِ النَّفْسِ وَتُورِهَا يُحِسُّ الْبَدَنُ وَيُدْرِكُ وَيَفْعَلُ الْأَفْعَالَ الْمُنَاسِبَةَ لِلنَّشْأَةِ الْمَادِيَّةِ مِنَ الْإِطَاعَاتِ أَوِ الْمَعَاصِي. زیرا مالکیت، امری واقعی و حقیقی است. بدن به واسطه وجود نفس و نور آن احساس می کند، ادراک می نماید و اعمال مناسب با نشئه مادی از جمله اطاعت ها یا معاصی را انجام می دهد. وَهَذَا بِخِلَافِ مَسْلَكِ التَّصَوُّفِ وَالْعِرْفَانِ، أَيْ: تَعَيُّنِ الْأَشْرَفِ فِي مَرْتَبَةِ الْأَحْسَ. إِذْ عَلَيْهِ يَكُونُ الْفَاعِلُ بِالْحَقِيقَةِ هُوَ النَّفْسُ، وَيَكُونُ شَيْئِيَّةُ الْبَدَنِ بِالنَّفْسِ الَّتِي هِيَ صُورَتُهُ. این برخلاف مسلک تصوف و عرفان است یعنی تعین اشرف در مرتبه اخس طبق این دیدگاه، فاعل حقیقی نفس است و شیئیت بدن به واسطه نفس است که صورت آن محسوب می شود.

زیرا این بدن است که اعمال را انجام میدهد طاعات بدنی مانند روزه و نماز را به جا می آورد، و معاصی مانند زنا ولواط را مرتکب می شود. وَذَلِكَ لِأَنَّهُ يَصِيرُ مَالِكًا لِوُجُودِ النَّفْسِ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى مَالِكِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ، وَيَجِدُهَا وُجْدَانًا حَقِيقِيًّا، فَيُطِيعُ وَيَعْصِي حَقِيقَةٌ، وَلَكِنْ بِوُجُدَانِهِ وَمَالِكِيَّتِهِ لِلنَّفْس أَيْ بِوُجُودِهِ. زیرا بدن به واسطه اذن خداوند تعالی به طور حقیقی مالک وجود نفس می شود و آن را به طور حقیقی درک می کند. بنابراین به طور حقیقی طاعت و معصیت میکند اما این طاعت و معصیت به واسطه وجدان و مالکیت بدن نسبت به نفس، یعنی به واسطه وجود آن است. ## معرفة النفس ## مشکل معاد جسمانی خلق انسان از خاک و تقدم روح بر جسم در فلسفه. فَالْقَوْلُ بِأَنَّ النَّفْسَ يَصُومُ وَيُصَلِّي وَيَلُوطُ وَيَزْنِي مِنْ أَفْحَشِ الْأَغْلَاطِ، بَلِ الْمُلْتَذُ بِالْحَقِيقَةِ هُوَ الْبَدَنُ الْمَالِكُ لِوُجُودِ النَّفْسِ ، وَالْمُتَأَمِّ بِالْحَقِيقَةِ أَيْضًا هُوَ الْبَدَنُ الْمَالِكُ لِنُورِ النَّفْسِ. اینکه گفته شود نفس روزه می گیرد، نماز می خواند لواط می کند و زنا میکند از زشت ترین اشتباهات است. بلکه لذت برنده واقعی، بدن است که مالک وجود نفس است و رنج برنده واقعی نیز بدن است که مالک نور نفس می باشد. إِذِ الْمَالِكِيَّةُ وَاقِعِيَّةٌ حَقِيقَةٌ. فَبِوُجُودِ النَّفْسِ وَتُورِهَا يُحِسُّ الْبَدَنُ وَيُدْرِكُ وَيَفْعَلُ الْأَفْعَالَ الْمُنَاسِبَةَ لِلنَّشْأَةِ الْمَادِيَّةِ مِنَ الْإِطَاعَاتِ أَوِ الْمَعَاصِي. زیرا مالکیت، امری واقعی و حقیقی است. بدن به واسطه وجود نفس و نور آن احساس می کند، ادراک می نماید و اعمال مناسب با نشئه مادی از جمله اطاعت ها یا معاصی را انجام می دهد. وَهَذَا بِخِلَافِ مَسْلَكِ التَّصَوُّفِ وَالْعِرْفَانِ، أَيْ: تَعَيُّنِ الْأَشْرَفِ فِي مَرْتَبَةِ الْأَحْسَ. إِذْ عَلَيْهِ يَكُونُ الْفَاعِلُ بِالْحَقِيقَةِ هُوَ النَّفْسُ، وَيَكُونُ شَيْئِيَّةُ الْبَدَنِ بِالنَّفْسِ الَّتِي هِيَ صُورَتُهُ. این برخلاف مسلک تصوف و عرفان است یعنی تعین اشرف در مرتبه اخس طبق این دیدگاه، فاعل حقیقی نفس است و شیئیت بدن به واسطه نفس است که صورت آن محسوب می شود.

زیرا این بدن است که اعمال را انجام میدهد طاعات بدنی مانند روزه و نماز را به جا می آورد، و معاصی مانند زنا ولواط را مرتکب می شود. وَذَلِكَ لِأَنَّهُ يَصِيرُ مَالِكًا لِوُجُودِ النَّفْسِ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى مَالِكِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ، وَيَجِدُهَا وُجْدَانًا حَقِيقِيًّا، فَيُطِيعُ وَيَعْصِي حَقِيقَةٌ، وَلَكِنْ بِوُجُدَانِهِ وَمَالِكِيَّتِهِ لِلنَّفْس أَيْ بِوُجُودِهِ. زیرا بدن به واسطه اذن خداوند تعالی به طور حقیقی مالک وجود نفس می شود و آن را به طور حقیقی درک می کند. بنابراین به طور حقیقی طاعت و معصیت میکند اما این طاعت و معصیت به واسطه وجدان و مالکیت بدن نسبت به نفس، یعنی به واسطه وجود آن است. ## معرفة النفس ## مشکل معاد جسمانی خلق انسان از خاک و تقدم روح بر جسم در فلسفه. فَالْقَوْلُ بِأَنَّ النَّفْسَ يَصُومُ وَيُصَلِّي وَيَلُوطُ وَيَزْنِي مِنْ أَفْحَشِ الْأَغْلَاطِ، بَلِ الْمُلْتَذُ بِالْحَقِيقَةِ هُوَ الْبَدَنُ الْمَالِكُ لِوُجُودِ النَّفْسِ ، وَالْمُتَأَمِّ بِالْحَقِيقَةِ أَيْضًا هُوَ الْبَدَنُ الْمَالِكُ لِنُورِ النَّفْسِ. اینکه گفته شود نفس روزه می گیرد، نماز می خواند لواط می کند و زنا میکند از زشت ترین اشتباهات است. بلکه لذت برنده واقعی، بدن است که مالک وجود نفس است و رنج برنده واقعی نیز بدن است که مالک نور نفس می باشد. إِذِ الْمَالِكِيَّةُ وَاقِعِيَّةٌ حَقِيقَةٌ. فَبِوُجُودِ النَّفْسِ وَتُورِهَا يُحِسُّ الْبَدَنُ وَيُدْرِكُ وَيَفْعَلُ الْأَفْعَالَ الْمُنَاسِبَةَ لِلنَّشْأَةِ الْمَادِيَّةِ مِنَ الْإِطَاعَاتِ أَوِ الْمَعَاصِي. زیرا مالکیت، امری واقعی و حقیقی است. بدن به واسطه وجود نفس و نور آن احساس می کند، ادراک می نماید و اعمال مناسب با نشئه مادی از جمله اطاعت ها یا معاصی را انجام می دهد. وَهَذَا بِخِلَافِ مَسْلَكِ التَّصَوُّفِ وَالْعِرْفَانِ، أَيْ: تَعَيُّنِ الْأَشْرَفِ فِي مَرْتَبَةِ الْأَحْسَ. إِذْ عَلَيْهِ يَكُونُ الْفَاعِلُ بِالْحَقِيقَةِ هُوَ النَّفْسُ، وَيَكُونُ شَيْئِيَّةُ الْبَدَنِ بِالنَّفْسِ الَّتِي هِيَ صُورَتُهُ. این برخلاف مسلک تصوف و عرفان است یعنی تعین اشرف در مرتبه اخس طبق این دیدگاه، فاعل حقیقی نفس است و شیئیت بدن به واسطه نفس است که صورت آن محسوب می شود.

فَالْفَاعِلُ هُوَ النَّفْسُ لَا الْبَدَنُ، بَل الْبَدَنُ هُوَ النَّفْسُ الْمُتَعَيِنُ فِي تِلْكَ الْمَرْتَبَةِ، كَمَا قَالَ شَاعِرُهُمُ الْحَكِيمُ السَّبْزَوَارِيُّ : وَالنَّفْسُ فِي وَحْدَتِهَا كُلُ الْقُوَى.» fn[شرح المنظومة 5 / 180]( [].) پس فاعل، نفس است نه بدن، بلکه بدن همان نفس متعین در آن مرتبه است. همان طور که شاعر حکیم آن ها، سبزواری، گفته است «و نفس در وحدت خود، تمام قوا است». هَذَا وَلَا يُمْكِنُ لِأَحَدٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَنْ يَحْلَّ الْعُمَّدَ فِي مَسْأَلَةِ الْمَعَادِ الْحِسْمَانِي بِأَي مَسْلَكٍ مِنْ مَسَالِكِ الْفَلْسَفَةِ وَالْعِرْفَانِ. این مسئله است و هیچ کس از مسلمانان نمی تواند گره های مسئله معاد جسمانی را با هیچ یک از مسالک فلسفه و عرفان حل کند. بَلْ طَرِيقُ الْحَلِ مُنْحَصِرٌ فِي مُتَابَعَةِ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ عَلَى مَا سَيَأْتِي لَكَ بَيَاتُهَا وَتَفْصِيلُهَا إِنْ شَاءَ اللهُ تعالى. بلکه راه حل منحصراً در پیروی از کتاب و سنت است - همان گونه که در آینده بیان و تفصیل آن برای شما خواهد آمد، اگر خداوند بخواهد. وَلْيُعْلَمْ أَنَّ هُنَاكَ مَطْلَبَيْنِ يَتَمَكَّنْ أَحَدٌ مِنَ الْفَلَاسِفَةِ وَالْعُرَفَاءِ أَنْ يَجْمَعَ بَيْنَهُمَا بِلَا تَأْوِيلِ وَتَحْرِيفٍ. و باید دانست که دو مسئله وجود دارد که هیچ یک از فلاسفه و عرفا نتوانسته اند بدون تأویل و تحریف میان آن دو جمع کنند. أَحَدُهُمَا: إِنَّ الْكِتَابَ الْمُقَدَّسَ الْإِليَّ مِنْ صَدْرِهِ إِلَى ذَيْلِهِ يُصِرُ إِصْرَارًا بَلِيغًا أَكِيدًا بِأَنَّ الْإِنْسَانَ مَخْلُوقٌ مِنْ طِينٍ، أَيْ مِنَ التُّرَابِ الْحَقِيقِيِّ، لَا التُّرَابِ التَّأْوِيلِيِّ. یکی از این مسائل این است که کتاب مقدس الهی از ابتدا تا انتهای خود به طور مؤکد و قاطع اصرار دارد که انسان از خاک، یعنی از خاک واقعی، نه خاک تأویلی، آفریده شده است. فَقَدْ تَكَرَّرَ فِي الْقُرْآنِ وَالْأَحَادِيثِ أَنَّ الْإِنْسَانَ مَخْلُوقٌ مِنْ تُرَابٍ أَوْ مِنْ طِينٍ أَوْ مِنْ مَاءٍ مَهِينٍ أَوْ مِنَ النُّطْفَةِ، بَلْ فِي الْآيَةِ الشَّرِيفَةِ قَالَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِينٍ * ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَكِينٍ." fn[المؤمنون (23 / 12 و 13](footnote1-page352"> 1) غرر الحكم / 82

. وَقَالَ أَيْضًا : أَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِي يُمْنَى" (2) .)

2) القيامة (75) /37

در قرآن و احادیث بارها آمده است که انسان از خاک یا از گل یا از آبی پست یا از نطفه آفریده شده است. حتی در آیه شریفه فرموده است : ما انسان را از عصاره ای از گل آفریدیم، سپس او را نطفه ای در قراری استوار قرار دادیم." و نیز فرموده است : آیا او نطفه ای از منی نبود که ریخته شد؟" فَهَذَا الْمَطْلَبُ الشَّرِيفُ الَّذِي عَلَيْهِ تَوَاتُرُ نُصُوصِ الْكِتَابِ وَالْأَحَادِيثِ، لَا يَتَأَنَّى تَصْدِيقُهُ مِمَّنْ ذَهَبَ إِلَى كَوْنِ الْإِنْسَانِ رُوحَانِيَّةَ الخُدُوثِ وَالْبَقَاءِ. این مطلب شریف که نصوص کتاب و احادیث بر آن متواتر است، از سوی کسی که قائل به روحانیت الحدوث و بقای انسان است قابل تصدیق نیست. إِذْ عَلَيْهِ يَكُونُ حَقِيقَةُ الْإِنْسَانِ هُوَ رُوحَهُ فَقَط ، وَيَكُونُ الْبَدَنُ مَرَّكُوبًا لَهُ وَمُتَعَلِّقًا لَهُ تَعَلَّقَ الْمَلِكِ بِالْمَدِينَةِ، وَالرَّبَّانِ بِالسَّفِينَةِ. زیرا بر این اساس حقیقت انسان تنها روح او خواهد بود و بدن وسیله ای برای او خواهد بود که مانند ارتباط یک پادشاه با شهر یا یک ناخدا با کشتی است. فَيَكُونُ الْمُعَادُ هُوَ الرُّوحَ، وَيَصِيرُ الْمَعَادُ رُوحَانِيًّا فَقَط. در نتیجه، آنچه در معاد بازگشت داده می شود، روح خواهد بود و معاد تنها روحانی خواهد بود. وَأَيْضًا يَتَطَرَّقُ الْإِشْكالُ وَالتَّأَمُّلُ فِي تَنَزُلِ هَذَا الْإِنْسَانِ الرُّوحَانِي إِلَى هَذِهِ النَّشْأَةِ الْمَادِيَّةِ الْحِسْمَانِيَّةِ، مَعَ أَنَّ الْقُرْآنَ لَمَّ يَتَفَوَّهُ أَبَدًا بِكَوْنِ الْبَدَنِ وَالتُّرَابِ مَرَّكُوبًا لِلْإِنْسَانِ. همچنین این اشکال و تأمل پیش می آید که این انسان روحانی چگونه به این نشئه مادی جسمانی نزول کرده است، در حالی که قرآن هرگز اشاره ای نکرده است که بدن و خاک وسیله ای برای انسان باشد. وَلَمْ يُخَاطِبْ فِي مَوْرِدِ مِنَ الْمَوَارِدِ بِخِطَابِ : يَا أَيَّتُهَا الْأَرْوَاحُ الرَّاكِبَةُ عَلَى التُّرَابِ أَوِ الدِّينِ أَوِ الْبَدَنِ، بَلْ أَصَرَّ عَلَى كَوْنِ الْإِنْسَانِ مَخْلُوقًا مِنْ تُرَابِ وَطِينٍ وَنُطْفَةٍ قَذِرَةٍ وَمَاءٍ مَهِينٍ. و هرگز در هیچ موردی خطاب نکرده است که: ای ارواحی که بر خاک، گل یا بدن سوار شده اید. بلکه اصرار دارد که انسان از خاک گل، نطفه ای ناپاک و آبی پست آفریده شده است. نَعَمْ؛ يَتَّضِحُ هَذِهِ الْآيَاتُ وَالْأَحَادِيثُ وَيَتَصَحْحُ عَلَى مَذْهَبِ كَوْنِ النَّفْسِ حِسْمَانِيَّةَ الْحُدُوثِ وَرُوحَانِيَّةَ الْبَقَاءِ، لِأَجْلِ الْحَرَكَةِ فِي الْجَوْهَرِ. بله این آیات و احادیث بر مذهب جسمانیت حدوث و روحانیت بقای نفس واضح و صحیح می شوند، به دلیل حرکت جوهری.

إِذْ عَلَيْهِ يَكُونُ أَصْلُ الْإِنْسَانِ وَمَبْدَأُ تَكَونِهِ مِنَ التُّرَابِ وَالطِّينِ كَسَائِرِ الْأَنْوَاعِ الطَّبِيعِيَّةِ ذَوَاتِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ كَالْعَقِيقِ (103 وَالْفَيْرُونَ وَغَيْرِهِمَا ثُمَّ يَتَرَقَى فِي جَوْهَرِ ذَاتِهِ إِلَى أَنْ تَصِيرَ مُجَرَّدًا رُوحَانِيًّا.) زیرا بر این اساس اصل انسان و آغاز پیدایش او از خاک و گل است - مانند سایر انواع طبیعی که دارای صور نوعیه اند، مانند عقیق و فیروزه و غیره - سپس در جوهر ذات خود ترقی میکند تا به موجودی مجرد و روحانی تبدیل شود. وَشَيْئِيَّةُ الشَّيْءِ بِصُورَتِهِ وَفَصْلِهِ الْأَخِيرِ. فَيَكُونُ الْإِنْسَانُ الْمَخْلُوقُ مِنَ التُّرَابِ بَدْوا، رُوحَانِيًّا مَالًا. و حقیقت هر چیزی به صورت و فصل نهایی آن است. بنابراین انسان که در ابتدا از خاک آفریده شده است، در نهایت به موجودی روحانی تبدیل می شود. وَعَلَى هَذَا الْمَسْلَكِ يَكُونُ الْمَعَادُ أَيْضًا رُوحَانِيًّا، لَا حِسْمَانِيًّا، كَمَا هُوَ أَوْضَحُ مِنْ أَنْ يَخْفَى. و بر اساس این مسلک، معاد نیز روحانی خواهد بود، نه جسمانی، همان طور که واضح تر از آن است که پوشیده بماند. وَثَانِيَهُمَا تَصْرِيحَاتُ الْكِتَابِ وَأَرْبَعَةَ عَشَرَ طَائِفَةٌ مِنَ الرِّوَايَاتِ الْمُتَوَاتِرَاتِ عَلَى كَوْنِ الْأَرْوَاحِ مَخْلُوقَةٌ قَبْلَ الْأَجْسَادِ، بِحَيْثُ لَا يُمْكِنُ إِنْكَارُ طَائِفَةٍ مِنْهَا أَوْ تَأْوِيلُهَا وَتَوْجِيهُهَا، فَضْلًا عَنْ تَأْوِيلِ جَمِيعِ الطَّوَائِفِ أَوْ تَحْرِيفِهَا. و دومین مسئله: تصریحات کتاب و چهارده دسته از روایات متواتر که دلالت بر این دارند که ارواح پیش از اجساد خلق شده اند، به گونه ای که نمی توان هیچ یک از این دسته ها را انکار یا تأویل و توجیه کرد، چه برسد به تأویل یا تحریف تمامی آن ها. وَهَذَا الْمَطْلَبُ الَّذِي يَكُونُ أَيْضًا مِنَ الْمُتَوَاتِرَاتِ الَّتِي أَصَرَّتِ الشَّرِيعَةُ عَلَيْهِ كِتَابًا وَسُنَّةٌ، لَا يَتَصَحَّحُ عَلَى مَذْهَبِ مَنْ يَقُولُ بِكَوْنِ النَّفْسِ جِسْمَانِيَّةَ الْحُدُوثِ رُوحَانِيَّةَ الْبَقَاءِ، بَلْ يُمْكِنُ تَصْدِيقُهُ مِمَّنْ يَقُولُ بِكَوْنِهَا رُوحَانِيَّةَ الْحُدُوثِ. و این مسئله که از متواتراتی است که شریعت در کتاب و سنت بر آن اصرار داشته است، بر مذهب کسانی که میگویند نفس جسمانی حدوث و روحانی بقا است، قابل تصحیح نیست بلکه ممکن است از سوی کسانی که معتقد به روحانیت حدوث نفس هستند، تصدیق شود. بَلِ التَّصْدِيقُ الْحَقِيقِيُّ بِهَذَا الْمَطْلَبِ لَا يَتَأَنَّى إِلَّا مِمَّنْ قَالَ بِقِدَمِ النُّفُوسِ، كَأَفْلَاطُونَ الْإِلَيِّ. بلکه تصدیق حقیقی این مسئله تنها از کسانی بر می آید که قائل به قدمت نفوس هستند، مانند افلاطون الهی. وَأَمَّا الشَّيْحُ، فَهُوَ قَائِلٌ بِحُدُوثِ النُّفُوسِ رُوحَانِيَّةٌ عِنْدَ حُدُوثِ الْبَدَنِ وَتَمَامِيَّةِ مِزَاجِهِ وَتَرْكِيبِهِ.

اما شیخ (ابن سینا معتقد به حدوث نفوس به صورت روحانی در زمان حدوث بدن و تکمیل مزاج و ترکیب آن است.) ثُمَّ إِنَّ الْجُمْعَ بَيْنَ هَذَيْنِ الْمَطْلَبَيْنِ الشَّرِيفَيْنِ اللَّذَيْنِ أَصَرَّ الْكِتَابُ وَالسُّنَّةُ عَلَى كِلَيْهِمَا بِالْمُتَوَاتِرَاتِ، لَا يَتَأَتَى مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْفَلَاسِفَةِ وَالْعُرَفَاءِ عَلَى أَي مَسْلَكَ مِنْ مَسَالِهِهِمْ، بَلْ يَنْحَصِرُ طَرِيقُ التَّصْدِيقِ بِكِلَيْهِمَا تَصْدِيقًا حَقًّا وَجْدَانِيًّا شُهُودِيًّا بِمُتَابَعَةِ الشَّرِيعَةِ وَالْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ. سپس، جمع بین این دو مطلب شریف که کتاب و سنت با متواترات بر هر دو تأکید کرده اند، از هیچ یک از فلاسفه و عرفا بر اساس هیچ یک از مسالکشان بر نمی آید. بلکه راه تصدیق حقیقی، وجدانی و شهودی هر دو، منحصر در پیروی از شریعت و کتاب و سنت است. فَإِنَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ وَحُلَفَاءَهُ نَجَا، وَمَنْ لَمْ يَأْتِهِمْ هَلَكَ. وَلَيْسَتِ الْهَلَاكَةُ مُنْحَصِرَةً فِي الْكُفْرِ، بَلْ بِمِقْدَارِ مَا ثَمَّ يَأْتِ أَهْلَ بَيْتِ الرِّسَالَةِ فِي الْعُلُومِ وَالْمَعَارِفِ يَهْلَك بِهَذَا الْمِقْدَارِ، وَيَبْقَى فِي الْجَهْلِ الْأَبَدِي السَّرْمَدِي. زیرا هرکس به سوی خدا و خلفای او برود، نجات می یابد و هرکس به سوی آنها نرود، هلاک می شود. و هلاکت تنها به کفر محدود نمی شود، بلکه به اندازه ای که فرد در علوم و معارف به اهل بیت رسالت مراجعه نکند، به همان میزان هلاک می شود و در جهلی ابدی و سرمدی باقی می ماند. إِذَا عَرَفْتَ مَا ذَكَرْنَا، فَلْنَبْدَأُ بِذِكْرِ مَعْرِفَةِ النَّفْسِ إِجْمَالًا، لَا تَفْصِيلًا إِذْ سَيَأْتِي التَّوْضِيحُ وَالتَّفْصِيلُ فِيمَا بَعْدُ إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى. حال که آنچه ذکر کردیم را دانستی، بیایید با ذکر معرفت نفس به طور اجمالی، نه تفصیلی، آغاز کنیم. زیرا توضیح و تفصیل آن در آینده ان شاء الله تعالی، ارائه خواهد شد. فَنَقُولُ: أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّحِيمِ . يَا أَهَا الْإِنْسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ* الَّذِي خَلَقَكَ فَسَوَاكَ فَعَلَلَكَ فِي أَي صُورَةٍ مَا شَاءَ رَكَّبَكَ <a href="#ref- [].) پس می گوییم: به خداوند از شیطان رانده شده پناه می برم ای انسان، چه چیز تو را نسبت به پروردگار بزرگوارت مغرور ساخت؟* همان که تو را آفرید و سپس موزون ساخت و سپس تو را معتدل کرد*. در هر صورتی که.* خواست تو را ترکیب نمود.

فَاللَّهُ تَعَالَى جَعَلَ الْبَدَنَ مَالِكًا وَوَاجِدًا هِذَا الرُّوح الْحَيَوَانِي، سَوَاءٌ رَضِيَ الرُّوحُ بِذَلِكَ أَمْ لَمْ يَرْضَ. خداوند تعالی بدن را مالک و یابنده این روح حیوانی قرار داده است، چه روح به این امر راضی باشد و چه نباشد. وَلَيْسَ لَهُ أَنْ يُبْطِلَ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةَ ، بَلِ الْإِبْطَالُ بِيَدِ اللَّهِ تَعَالَى وَإِذْنِهِ وَاحْتِيَارِهِ. و بدن نمی تواند این مالکیت را باطل کند؛ بلکه ابطال آن تنها در دست خداوند تعالی و به اذن و اختیار او است. ## مرگ ابطال مالکیت بدن از روح حیوانی است فَإِذَا أَبْطَلَهَا، يَصِيرُ الْإِنْسَانُ مَيْتًا. فَإِنَّ الْمَوْتَ عِبَارَةٌ عَنْ إِبْطَالِ مَالِكِيَّةِ الْبَدَنِ لِلرُّوحِ الحَيَوَانِي، وَهُوَ بِيَدِ اللهِ فَقَط ؛" اللّه يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا" fn[الزمر (39 / 42](footnote1-page361" id=") [].) پس می گوییم: به خداوند از شیطان رانده شده پناه می برم ای انسان، چه چیز تو را نسبت به پروردگار بزرگوارت مغرور ساخت؟* همان که تو را آفرید و سپس موزون ساخت و سپس تو را معتدل کرد*. در هر صورتی که.* خواست تو را ترکیب نمود.

فَاللَّهُ تَعَالَى جَعَلَ الْبَدَنَ مَالِكًا وَوَاجِدًا هِذَا الرُّوح الْحَيَوَانِي، سَوَاءٌ رَضِيَ الرُّوحُ بِذَلِكَ أَمْ لَمْ يَرْضَ. خداوند تعالی بدن را مالک و یابنده این روح حیوانی قرار داده است، چه روح به این امر راضی باشد و چه نباشد. وَلَيْسَ لَهُ أَنْ يُبْطِلَ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةَ ، بَلِ الْإِبْطَالُ بِيَدِ اللَّهِ تَعَالَى وَإِذْنِهِ وَاحْتِيَارِهِ. و بدن نمی تواند این مالکیت را باطل کند؛ بلکه ابطال آن تنها در دست خداوند تعالی و به اذن و اختیار او است. ## مرگ ابطال مالکیت بدن از روح حیوانی است فَإِذَا أَبْطَلَهَا، يَصِيرُ الْإِنْسَانُ مَيْتًا. فَإِنَّ الْمَوْتَ عِبَارَةٌ عَنْ إِبْطَالِ مَالِكِيَّةِ الْبَدَنِ لِلرُّوحِ الحَيَوَانِي، وَهُوَ بِيَدِ اللهِ فَقَط ؛" اللّه يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا" fn[الزمر (39 / 42](footnote1-page361" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) پس می گوییم: به خداوند از شیطان رانده شده پناه می برم ای انسان، چه چیز تو را نسبت به پروردگار بزرگوارت مغرور ساخت؟* همان که تو را آفرید و سپس موزون ساخت و سپس تو را معتدل کرد*. در هر صورتی که.* خواست تو را ترکیب نمود.

فَاللَّهُ تَعَالَى جَعَلَ الْبَدَنَ مَالِكًا وَوَاجِدًا هِذَا الرُّوح الْحَيَوَانِي، سَوَاءٌ رَضِيَ الرُّوحُ بِذَلِكَ أَمْ لَمْ يَرْضَ. خداوند تعالی بدن را مالک و یابنده این روح حیوانی قرار داده است، چه روح به این امر راضی باشد و چه نباشد. وَلَيْسَ لَهُ أَنْ يُبْطِلَ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةَ ، بَلِ الْإِبْطَالُ بِيَدِ اللَّهِ تَعَالَى وَإِذْنِهِ وَاحْتِيَارِهِ. و بدن نمی تواند این مالکیت را باطل کند؛ بلکه ابطال آن تنها در دست خداوند تعالی و به اذن و اختیار او است. ## مرگ ابطال مالکیت بدن از روح حیوانی است فَإِذَا أَبْطَلَهَا، يَصِيرُ الْإِنْسَانُ مَيْتًا. فَإِنَّ الْمَوْتَ عِبَارَةٌ عَنْ إِبْطَالِ مَالِكِيَّةِ الْبَدَنِ لِلرُّوحِ الحَيَوَانِي، وَهُوَ بِيَدِ اللهِ فَقَط ؛" اللّه يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا" fn[الزمر (39 / 42](footnote1-page361" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) پس می گوییم: به خداوند از شیطان رانده شده پناه می برم ای انسان، چه چیز تو را نسبت به پروردگار بزرگوارت مغرور ساخت؟* همان که تو را آفرید و سپس موزون ساخت و سپس تو را معتدل کرد*. در هر صورتی که.* خواست تو را ترکیب نمود.

## سه جزء بودن انسان و افعال آنها اعْلَمْ أَنَّ الْإِنْسَانَ مُرَكَّبٌ مِنْ ثَلَاثَةِ جَوَاهِرَ شَتَّى كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهَا مُسْتَقِلُ فِي الْوُجُودِ، وَقَدْ رَكَبَهَا اللَّهُ تَعَالَى تَرْكِيبًا عَجِيبًا لِحِكْمَةٍ عَجِيبَةٍ غَرِيبَةٍ. بدان که انسان از سه جوهر متفاوت ترکیب شده است که هر یک از آنها در وجود خود مستقل است، و خداوند تعالی اینها را به شکلی عجیب برای حکمتی عجیب و غریب ترکیب کرده است. وَلَا نَعْنِي بِالْجَوَاهِرِ مَا اصْطَلَحَ عَلَيْهِ الْفَلَاسِفَةُ، بَلِ الْمُرَادُ مِنْهَا وَمِنَ الْأَعْرَاضِ الْوَارِدَةِ فِي الْأَحَادِيثِ مَعَانٍ أُخْرَى، سَيَأْتِي بَيَاتُهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى عِنْدَ كَشْفِ حَقِيقَةِ الْبَدَنِ. و مقصود ما از جوهر، آنچه که فلاسفه اصطلاح کرده اند نیست بلکه منظور از آن و از عرض هایی که در احادیث آمده است، معانی دیگری است که ان شاء الله هنگام کشف حقیقت بدن بیان خواهد شد. وَلَا يَخْفَى أَنَّ غَرَضَنَا وَمَقْصُودَنَا فِي الْمَقَامِ لَيْسَ كَشْفَ حَقِيقَةِ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ الثَّلَاثَةِ وَتَوْضِيحَ كُنْهِهَا لِسِرٌ حِكْمِي، بَلِ الْمُرَادُ صَرْفُ بَيَانِ التَّرْكِيبِ مِنْهَا وَكَيْفِيَّتِهِ. و روشن است که هدف و مقصود ما در این مقام کشف حقیقت این سه جوهر و توضیح ذات آنها نیست، به خاطر سری حکمی بلکه هدف تنها بیان ترکیب آنها و کیفیت این ترکیب است. وَبِالجُمْلَةِ، فَالْإِنْسَانُ عِبَارَةٌ عَنْ ثَلَاثَةِ جَوَاهِرَ مُرَكَّبَةٍ تَرْكِيبًا عَجِيبًا، مَعَ كَوْنِ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهَا مُسْتَقِلًّا وَشَيْئًا مَوْجُودًا غَيْرَ الْآخَرِينَ. به طور کلی، انسان از سه جوهر تشکیل شده است که به شکلی عجیب ترکیب شده اند، در حالی که هر یک از آن ها مستقل و موجودی متفاوت از دیگران هستند. أَحَدُهَا الْبَدَنُ التُّرَابِيُّ الَّذِي يَكُونُ مَخلُوفًا مِنَ التُّرَابِ الْحَقِيقِي وَالْمَاءِ الْمَهِينِ الْحَقِيقِي وَالطِّينِ الْحَقِيقِي، وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْعِبَارَاتِ الْوَارِدَةِ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ. يکی از آنها، بدن خاکی است که از خاک واقعی، آب پست واقعی و گل واقعی خلق شده است، و دیگر عباراتی که در کتاب و سنت آمده است. بِمَا فِيهِ مِنَ الْجَوَاهِرِ وَالْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ بِوُجُودِهِ عَلَى مَا يَأْتِي تَفْصِيلُهَا فِي مَحَلِّهِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى (104 .) با آنچه در آن از جواهر و عرض هایی که با وجود آن موجود هستند - همان گونه که تفصیل آن در جای خود ان شاء اللّه بیان خواهد شد.

## سه جزء بودن انسان و افعال آنها اعْلَمْ أَنَّ الْإِنْسَانَ مُرَكَّبٌ مِنْ ثَلَاثَةِ جَوَاهِرَ شَتَّى كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهَا مُسْتَقِلُ فِي الْوُجُودِ، وَقَدْ رَكَبَهَا اللَّهُ تَعَالَى تَرْكِيبًا عَجِيبًا لِحِكْمَةٍ عَجِيبَةٍ غَرِيبَةٍ. بدان که انسان از سه جوهر متفاوت ترکیب شده است که هر یک از آنها در وجود خود مستقل است، و خداوند تعالی اینها را به شکلی عجیب برای حکمتی عجیب و غریب ترکیب کرده است. وَلَا نَعْنِي بِالْجَوَاهِرِ مَا اصْطَلَحَ عَلَيْهِ الْفَلَاسِفَةُ، بَلِ الْمُرَادُ مِنْهَا وَمِنَ الْأَعْرَاضِ الْوَارِدَةِ فِي الْأَحَادِيثِ مَعَانٍ أُخْرَى، سَيَأْتِي بَيَاتُهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى عِنْدَ كَشْفِ حَقِيقَةِ الْبَدَنِ. و مقصود ما از جوهر، آنچه که فلاسفه اصطلاح کرده اند نیست بلکه منظور از آن و از عرض هایی که در احادیث آمده است، معانی دیگری است که ان شاء الله هنگام کشف حقیقت بدن بیان خواهد شد. وَلَا يَخْفَى أَنَّ غَرَضَنَا وَمَقْصُودَنَا فِي الْمَقَامِ لَيْسَ كَشْفَ حَقِيقَةِ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ الثَّلَاثَةِ وَتَوْضِيحَ كُنْهِهَا لِسِرٌ حِكْمِي، بَلِ الْمُرَادُ صَرْفُ بَيَانِ التَّرْكِيبِ مِنْهَا وَكَيْفِيَّتِهِ. و روشن است که هدف و مقصود ما در این مقام کشف حقیقت این سه جوهر و توضیح ذات آنها نیست، به خاطر سری حکمی بلکه هدف تنها بیان ترکیب آنها و کیفیت این ترکیب است. وَبِالجُمْلَةِ، فَالْإِنْسَانُ عِبَارَةٌ عَنْ ثَلَاثَةِ جَوَاهِرَ مُرَكَّبَةٍ تَرْكِيبًا عَجِيبًا، مَعَ كَوْنِ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهَا مُسْتَقِلًّا وَشَيْئًا مَوْجُودًا غَيْرَ الْآخَرِينَ. به طور کلی، انسان از سه جوهر تشکیل شده است که به شکلی عجیب ترکیب شده اند، در حالی که هر یک از آن ها مستقل و موجودی متفاوت از دیگران هستند. أَحَدُهَا الْبَدَنُ التُّرَابِيُّ الَّذِي يَكُونُ مَخلُوفًا مِنَ التُّرَابِ الْحَقِيقِي وَالْمَاءِ الْمَهِينِ الْحَقِيقِي وَالطِّينِ الْحَقِيقِي، وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْعِبَارَاتِ الْوَارِدَةِ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ. يکی از آنها، بدن خاکی است که از خاک واقعی، آب پست واقعی و گل واقعی خلق شده است، و دیگر عباراتی که در کتاب و سنت آمده است. بِمَا فِيهِ مِنَ الْجَوَاهِرِ وَالْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ بِوُجُودِهِ عَلَى مَا يَأْتِي تَفْصِيلُهَا فِي مَحَلِّهِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى (104 .) با آنچه در آن از جواهر و عرض هایی که با وجود آن موجود هستند - همان گونه که تفصیل آن در جای خود ان شاء اللّه بیان خواهد شد.

## سه جزء بودن انسان و افعال آنها اعْلَمْ أَنَّ الْإِنْسَانَ مُرَكَّبٌ مِنْ ثَلَاثَةِ جَوَاهِرَ شَتَّى كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهَا مُسْتَقِلُ فِي الْوُجُودِ، وَقَدْ رَكَبَهَا اللَّهُ تَعَالَى تَرْكِيبًا عَجِيبًا لِحِكْمَةٍ عَجِيبَةٍ غَرِيبَةٍ. بدان که انسان از سه جوهر متفاوت ترکیب شده است که هر یک از آنها در وجود خود مستقل است، و خداوند تعالی اینها را به شکلی عجیب برای حکمتی عجیب و غریب ترکیب کرده است. وَلَا نَعْنِي بِالْجَوَاهِرِ مَا اصْطَلَحَ عَلَيْهِ الْفَلَاسِفَةُ، بَلِ الْمُرَادُ مِنْهَا وَمِنَ الْأَعْرَاضِ الْوَارِدَةِ فِي الْأَحَادِيثِ مَعَانٍ أُخْرَى، سَيَأْتِي بَيَاتُهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى عِنْدَ كَشْفِ حَقِيقَةِ الْبَدَنِ. و مقصود ما از جوهر، آنچه که فلاسفه اصطلاح کرده اند نیست بلکه منظور از آن و از عرض هایی که در احادیث آمده است، معانی دیگری است که ان شاء الله هنگام کشف حقیقت بدن بیان خواهد شد. وَلَا يَخْفَى أَنَّ غَرَضَنَا وَمَقْصُودَنَا فِي الْمَقَامِ لَيْسَ كَشْفَ حَقِيقَةِ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ الثَّلَاثَةِ وَتَوْضِيحَ كُنْهِهَا لِسِرٌ حِكْمِي، بَلِ الْمُرَادُ صَرْفُ بَيَانِ التَّرْكِيبِ مِنْهَا وَكَيْفِيَّتِهِ. و روشن است که هدف و مقصود ما در این مقام کشف حقیقت این سه جوهر و توضیح ذات آنها نیست، به خاطر سری حکمی بلکه هدف تنها بیان ترکیب آنها و کیفیت این ترکیب است. وَبِالجُمْلَةِ، فَالْإِنْسَانُ عِبَارَةٌ عَنْ ثَلَاثَةِ جَوَاهِرَ مُرَكَّبَةٍ تَرْكِيبًا عَجِيبًا، مَعَ كَوْنِ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهَا مُسْتَقِلًّا وَشَيْئًا مَوْجُودًا غَيْرَ الْآخَرِينَ. به طور کلی، انسان از سه جوهر تشکیل شده است که به شکلی عجیب ترکیب شده اند، در حالی که هر یک از آن ها مستقل و موجودی متفاوت از دیگران هستند. أَحَدُهَا الْبَدَنُ التُّرَابِيُّ الَّذِي يَكُونُ مَخلُوفًا مِنَ التُّرَابِ الْحَقِيقِي وَالْمَاءِ الْمَهِينِ الْحَقِيقِي وَالطِّينِ الْحَقِيقِي، وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْعِبَارَاتِ الْوَارِدَةِ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ. يکی از آنها، بدن خاکی است که از خاک واقعی، آب پست واقعی و گل واقعی خلق شده است، و دیگر عباراتی که در کتاب و سنت آمده است. بِمَا فِيهِ مِنَ الْجَوَاهِرِ وَالْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ بِوُجُودِهِ عَلَى مَا يَأْتِي تَفْصِيلُهَا فِي مَحَلِّهِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى (104 .) با آنچه در آن از جواهر و عرض هایی که با وجود آن موجود هستند - همان گونه که تفصیل آن در جای خود ان شاء اللّه بیان خواهد شد.

## سه جزء بودن انسان و افعال آنها اعْلَمْ أَنَّ الْإِنْسَانَ مُرَكَّبٌ مِنْ ثَلَاثَةِ جَوَاهِرَ شَتَّى كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهَا مُسْتَقِلُ فِي الْوُجُودِ، وَقَدْ رَكَبَهَا اللَّهُ تَعَالَى تَرْكِيبًا عَجِيبًا لِحِكْمَةٍ عَجِيبَةٍ غَرِيبَةٍ. بدان که انسان از سه جوهر متفاوت ترکیب شده است که هر یک از آنها در وجود خود مستقل است، و خداوند تعالی اینها را به شکلی عجیب برای حکمتی عجیب و غریب ترکیب کرده است. وَلَا نَعْنِي بِالْجَوَاهِرِ مَا اصْطَلَحَ عَلَيْهِ الْفَلَاسِفَةُ، بَلِ الْمُرَادُ مِنْهَا وَمِنَ الْأَعْرَاضِ الْوَارِدَةِ فِي الْأَحَادِيثِ مَعَانٍ أُخْرَى، سَيَأْتِي بَيَاتُهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى عِنْدَ كَشْفِ حَقِيقَةِ الْبَدَنِ. و مقصود ما از جوهر، آنچه که فلاسفه اصطلاح کرده اند نیست بلکه منظور از آن و از عرض هایی که در احادیث آمده است، معانی دیگری است که ان شاء الله هنگام کشف حقیقت بدن بیان خواهد شد. وَلَا يَخْفَى أَنَّ غَرَضَنَا وَمَقْصُودَنَا فِي الْمَقَامِ لَيْسَ كَشْفَ حَقِيقَةِ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ الثَّلَاثَةِ وَتَوْضِيحَ كُنْهِهَا لِسِرٌ حِكْمِي، بَلِ الْمُرَادُ صَرْفُ بَيَانِ التَّرْكِيبِ مِنْهَا وَكَيْفِيَّتِهِ. و روشن است که هدف و مقصود ما در این مقام کشف حقیقت این سه جوهر و توضیح ذات آنها نیست، به خاطر سری حکمی بلکه هدف تنها بیان ترکیب آنها و کیفیت این ترکیب است. وَبِالجُمْلَةِ، فَالْإِنْسَانُ عِبَارَةٌ عَنْ ثَلَاثَةِ جَوَاهِرَ مُرَكَّبَةٍ تَرْكِيبًا عَجِيبًا، مَعَ كَوْنِ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهَا مُسْتَقِلًّا وَشَيْئًا مَوْجُودًا غَيْرَ الْآخَرِينَ. به طور کلی، انسان از سه جوهر تشکیل شده است که به شکلی عجیب ترکیب شده اند، در حالی که هر یک از آن ها مستقل و موجودی متفاوت از دیگران هستند. أَحَدُهَا الْبَدَنُ التُّرَابِيُّ الَّذِي يَكُونُ مَخلُوفًا مِنَ التُّرَابِ الْحَقِيقِي وَالْمَاءِ الْمَهِينِ الْحَقِيقِي وَالطِّينِ الْحَقِيقِي، وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْعِبَارَاتِ الْوَارِدَةِ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ. يکی از آنها، بدن خاکی است که از خاک واقعی، آب پست واقعی و گل واقعی خلق شده است، و دیگر عباراتی که در کتاب و سنت آمده است. بِمَا فِيهِ مِنَ الْجَوَاهِرِ وَالْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ بِوُجُودِهِ عَلَى مَا يَأْتِي تَفْصِيلُهَا فِي مَحَلِّهِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى (104 .) با آنچه در آن از جواهر و عرض هایی که با وجود آن موجود هستند - همان گونه که تفصیل آن در جای خود ان شاء اللّه بیان خواهد شد.

فَمَاهِيَّةُ هَذَا الْبَدَنِ تَحِدُ نُورَ الْوِلَايَةِ وَتَمْلِكُهُ بِحَدٍ خَاصٌ وَمِقْدَارٍ مَحْدُودٍ يَشَاؤُهُ اللَّهُ تَعَالَى، مَالِكِيَّةً حَقِيقِيَّةً وَاقِعِيَّةً عَلَى مَا مَرَّ تَفْصِيلُهَا مِنْ دُونِ تَعَيُّنِ نُورِ الْوِلَايَةِ. ماهیت این بدن نور ولایت را می یابد و آن را با حد و مقدار خاصی که خداوند تعالی بخواهد، به طور حقیقی و واقعی مالک می شود - همان گونه که پیش تر تفصیل آن بیان شد - بدون اینکه نور ولایت متعین شود. وَمِنْ دُونِ التَّرْكِيبِ بَيْنَ الْمَاهِيَّةِ وَالْوُجُودِ عَلَى مَا يَقُولُهُ الْفَلَاسِفَةُ بَلْ بِنَحْوِ الْمَالِكِيَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ الحَقِيقِيَّةِ، مَالِكِيَّة مُخاطِيَّة، لا إخاطِيَّة. و بدون ترکیب میان ماهیت و وجود - همان گونه که فلاسفه می گویند-بلکه به شیوه ای از مالکیت واقعی و حقیقی، مالکیتی محاطی، نه احاطی. حَيْثُ إِنَّ الْمَاهِيَّةَ لِأَجْلِ مَالِكِيَّتِهَا لَا تَصِيرُ مُحِيطَةَ بِالْوُجُودِ، بَلْ تَكُونُ مُحَاطَةٌ لَهُ. فَجَمِيعُ الْمَاهِيَّاتِ مَالِكَة بِالْمَالِكِيَّةِ الْمُحَاطِيَّةِ، لَا الْإِحَاطِيَّةِ الْمُحِيطِيَّةِ. زیرا ماهیت به خاطر مالکیتش نمیتواند به وجود احاطه داشته باشد، بلکه خود در احاطه وجود قرار دارد. بنابراین تمام ماهیات به مالکیتی محاطی نه احاطی و محیطی، مالک هستند. فَيَفْعَلُ الْبَدَنُ أَفْعَالًا خَارِجِيَّةً حَقِيقِيَّةً مِنَ الْإِطَاعَاتِ وَالْمَعَاصِي فَهَذَا أَحَدُ الْجَوَاهِرِ وَهُوَ مُسْتَقِلٌ فِي الْوُجُودِ كَسَائِرِ الْجَمَادَاتِ، يَكُونُ مَوْجُودًا شَاعِرًا لِنُورِ الْوِلَايَةِ بِالْإِدْرَاكِ الْبَسِيطِ، لَا الْإِدْرَاكِ الْمُرَكَّبِ. بدن اعمالی خارجی و حقیقی انجام میدهد از جمله اطاعات و معاصی. این یکی از جواهر است و در وجود خود مستقل است، همانند سایر جمادات، موجودی است که نور ولایت را با ادراک ساده، نه ادراک مرکب، درک می کند. وَثَانِيهَا : الرُّوحُ الحَيَوَانِي، وَقَدْ يُعَبَّرُ عَنْهُ فِي الْأَحْبَارِ بِالنَّفْسِ، لِعِنَايَةٍ يَأْتِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ ذِكْرُهَا. دومين جوهر روح حیوانی است که در اخبار از آن به عنوان نفس نیز یاد می شود به دلیلی که ان شاء الله در آینده ذکر خواهد شد. وَهُوَ عِبَارَةٌ عَنِ الظَّلِ وَالْمِثَالِ الَّذِي وَجَدَ نُورَ الْوِلَايَةِ وُجْدَانَا حَقِيقِيًّا أَشَدَّ مِنْ وُجْدَانِ مَاهِيَّةِ الْبَدَنِ، حَيْثُ إِنَّ الْمَالِكِيَّةَ حَقِيقَةٌ مُخْتَلِفَةٌ بِالشَّدَّةِ وَالضَّعْفِ وَإِنْ كَانَ مَا يُمْلَكُ غَيْرَ مُخْتَلِفِ بَلْ فَوْقَ مَا لَا يَتَنَاهَى بِمَا لَا يَتَنَاهَى. روح حیوانی به معنای سایه و مثالی است که نور ولایت را به طور حقیقی و با شدتی بیشتر از ماهیت بدن می یابد، زیرا مالکیت حقیقتی است که با شدت و ضعف تفاوت دارد - هر چند آنچه که مالک می شود، تغییری نمی کند - بلکه این تفاوت به میزان بینهایت فراتر از بی نهایت است.

فَمَاهِيَّةُ هَذَا الْبَدَنِ تَحِدُ نُورَ الْوِلَايَةِ وَتَمْلِكُهُ بِحَدٍ خَاصٌ وَمِقْدَارٍ مَحْدُودٍ يَشَاؤُهُ اللَّهُ تَعَالَى، مَالِكِيَّةً حَقِيقِيَّةً وَاقِعِيَّةً عَلَى مَا مَرَّ تَفْصِيلُهَا مِنْ دُونِ تَعَيُّنِ نُورِ الْوِلَايَةِ. ماهیت این بدن نور ولایت را می یابد و آن را با حد و مقدار خاصی که خداوند تعالی بخواهد، به طور حقیقی و واقعی مالک می شود - همان گونه که پیش تر تفصیل آن بیان شد - بدون اینکه نور ولایت متعین شود. وَمِنْ دُونِ التَّرْكِيبِ بَيْنَ الْمَاهِيَّةِ وَالْوُجُودِ عَلَى مَا يَقُولُهُ الْفَلَاسِفَةُ بَلْ بِنَحْوِ الْمَالِكِيَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ الحَقِيقِيَّةِ، مَالِكِيَّة مُخاطِيَّة، لا إخاطِيَّة. و بدون ترکیب میان ماهیت و وجود - همان گونه که فلاسفه می گویند-بلکه به شیوه ای از مالکیت واقعی و حقیقی، مالکیتی محاطی، نه احاطی. حَيْثُ إِنَّ الْمَاهِيَّةَ لِأَجْلِ مَالِكِيَّتِهَا لَا تَصِيرُ مُحِيطَةَ بِالْوُجُودِ، بَلْ تَكُونُ مُحَاطَةٌ لَهُ. فَجَمِيعُ الْمَاهِيَّاتِ مَالِكَة بِالْمَالِكِيَّةِ الْمُحَاطِيَّةِ، لَا الْإِحَاطِيَّةِ الْمُحِيطِيَّةِ. زیرا ماهیت به خاطر مالکیتش نمیتواند به وجود احاطه داشته باشد، بلکه خود در احاطه وجود قرار دارد. بنابراین تمام ماهیات به مالکیتی محاطی نه احاطی و محیطی، مالک هستند. فَيَفْعَلُ الْبَدَنُ أَفْعَالًا خَارِجِيَّةً حَقِيقِيَّةً مِنَ الْإِطَاعَاتِ وَالْمَعَاصِي فَهَذَا أَحَدُ الْجَوَاهِرِ وَهُوَ مُسْتَقِلٌ فِي الْوُجُودِ كَسَائِرِ الْجَمَادَاتِ، يَكُونُ مَوْجُودًا شَاعِرًا لِنُورِ الْوِلَايَةِ بِالْإِدْرَاكِ الْبَسِيطِ، لَا الْإِدْرَاكِ الْمُرَكَّبِ. بدن اعمالی خارجی و حقیقی انجام میدهد از جمله اطاعات و معاصی. این یکی از جواهر است و در وجود خود مستقل است، همانند سایر جمادات، موجودی است که نور ولایت را با ادراک ساده، نه ادراک مرکب، درک می کند. وَثَانِيهَا : الرُّوحُ الحَيَوَانِي، وَقَدْ يُعَبَّرُ عَنْهُ فِي الْأَحْبَارِ بِالنَّفْسِ، لِعِنَايَةٍ يَأْتِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ ذِكْرُهَا. دومين جوهر روح حیوانی است که در اخبار از آن به عنوان نفس نیز یاد می شود به دلیلی که ان شاء الله در آینده ذکر خواهد شد. وَهُوَ عِبَارَةٌ عَنِ الظَّلِ وَالْمِثَالِ الَّذِي وَجَدَ نُورَ الْوِلَايَةِ وُجْدَانَا حَقِيقِيًّا أَشَدَّ مِنْ وُجْدَانِ مَاهِيَّةِ الْبَدَنِ، حَيْثُ إِنَّ الْمَالِكِيَّةَ حَقِيقَةٌ مُخْتَلِفَةٌ بِالشَّدَّةِ وَالضَّعْفِ وَإِنْ كَانَ مَا يُمْلَكُ غَيْرَ مُخْتَلِفِ بَلْ فَوْقَ مَا لَا يَتَنَاهَى بِمَا لَا يَتَنَاهَى. روح حیوانی به معنای سایه و مثالی است که نور ولایت را به طور حقیقی و با شدتی بیشتر از ماهیت بدن می یابد، زیرا مالکیت حقیقتی است که با شدت و ضعف تفاوت دارد - هر چند آنچه که مالک می شود، تغییری نمی کند - بلکه این تفاوت به میزان بینهایت فراتر از بی نهایت است.

فَمَاهِيَّةُ هَذَا الْبَدَنِ تَحِدُ نُورَ الْوِلَايَةِ وَتَمْلِكُهُ بِحَدٍ خَاصٌ وَمِقْدَارٍ مَحْدُودٍ يَشَاؤُهُ اللَّهُ تَعَالَى، مَالِكِيَّةً حَقِيقِيَّةً وَاقِعِيَّةً عَلَى مَا مَرَّ تَفْصِيلُهَا مِنْ دُونِ تَعَيُّنِ نُورِ الْوِلَايَةِ. ماهیت این بدن نور ولایت را می یابد و آن را با حد و مقدار خاصی که خداوند تعالی بخواهد، به طور حقیقی و واقعی مالک می شود - همان گونه که پیش تر تفصیل آن بیان شد - بدون اینکه نور ولایت متعین شود. وَمِنْ دُونِ التَّرْكِيبِ بَيْنَ الْمَاهِيَّةِ وَالْوُجُودِ عَلَى مَا يَقُولُهُ الْفَلَاسِفَةُ بَلْ بِنَحْوِ الْمَالِكِيَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ الحَقِيقِيَّةِ، مَالِكِيَّة مُخاطِيَّة، لا إخاطِيَّة. و بدون ترکیب میان ماهیت و وجود - همان گونه که فلاسفه می گویند-بلکه به شیوه ای از مالکیت واقعی و حقیقی، مالکیتی محاطی، نه احاطی. حَيْثُ إِنَّ الْمَاهِيَّةَ لِأَجْلِ مَالِكِيَّتِهَا لَا تَصِيرُ مُحِيطَةَ بِالْوُجُودِ، بَلْ تَكُونُ مُحَاطَةٌ لَهُ. فَجَمِيعُ الْمَاهِيَّاتِ مَالِكَة بِالْمَالِكِيَّةِ الْمُحَاطِيَّةِ، لَا الْإِحَاطِيَّةِ الْمُحِيطِيَّةِ. زیرا ماهیت به خاطر مالکیتش نمیتواند به وجود احاطه داشته باشد، بلکه خود در احاطه وجود قرار دارد. بنابراین تمام ماهیات به مالکیتی محاطی نه احاطی و محیطی، مالک هستند. فَيَفْعَلُ الْبَدَنُ أَفْعَالًا خَارِجِيَّةً حَقِيقِيَّةً مِنَ الْإِطَاعَاتِ وَالْمَعَاصِي فَهَذَا أَحَدُ الْجَوَاهِرِ وَهُوَ مُسْتَقِلٌ فِي الْوُجُودِ كَسَائِرِ الْجَمَادَاتِ، يَكُونُ مَوْجُودًا شَاعِرًا لِنُورِ الْوِلَايَةِ بِالْإِدْرَاكِ الْبَسِيطِ، لَا الْإِدْرَاكِ الْمُرَكَّبِ. بدن اعمالی خارجی و حقیقی انجام میدهد از جمله اطاعات و معاصی. این یکی از جواهر است و در وجود خود مستقل است، همانند سایر جمادات، موجودی است که نور ولایت را با ادراک ساده، نه ادراک مرکب، درک می کند. وَثَانِيهَا : الرُّوحُ الحَيَوَانِي، وَقَدْ يُعَبَّرُ عَنْهُ فِي الْأَحْبَارِ بِالنَّفْسِ، لِعِنَايَةٍ يَأْتِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ ذِكْرُهَا. دومين جوهر روح حیوانی است که در اخبار از آن به عنوان نفس نیز یاد می شود به دلیلی که ان شاء الله در آینده ذکر خواهد شد. وَهُوَ عِبَارَةٌ عَنِ الظَّلِ وَالْمِثَالِ الَّذِي وَجَدَ نُورَ الْوِلَايَةِ وُجْدَانَا حَقِيقِيًّا أَشَدَّ مِنْ وُجْدَانِ مَاهِيَّةِ الْبَدَنِ، حَيْثُ إِنَّ الْمَالِكِيَّةَ حَقِيقَةٌ مُخْتَلِفَةٌ بِالشَّدَّةِ وَالضَّعْفِ وَإِنْ كَانَ مَا يُمْلَكُ غَيْرَ مُخْتَلِفِ بَلْ فَوْقَ مَا لَا يَتَنَاهَى بِمَا لَا يَتَنَاهَى. روح حیوانی به معنای سایه و مثالی است که نور ولایت را به طور حقیقی و با شدتی بیشتر از ماهیت بدن می یابد، زیرا مالکیت حقیقتی است که با شدت و ضعف تفاوت دارد - هر چند آنچه که مالک می شود، تغییری نمی کند - بلکه این تفاوت به میزان بینهایت فراتر از بی نهایت است.

فَمَاهِيَّةُ هَذَا الْبَدَنِ تَحِدُ نُورَ الْوِلَايَةِ وَتَمْلِكُهُ بِحَدٍ خَاصٌ وَمِقْدَارٍ مَحْدُودٍ يَشَاؤُهُ اللَّهُ تَعَالَى، مَالِكِيَّةً حَقِيقِيَّةً وَاقِعِيَّةً عَلَى مَا مَرَّ تَفْصِيلُهَا مِنْ دُونِ تَعَيُّنِ نُورِ الْوِلَايَةِ. ماهیت این بدن نور ولایت را می یابد و آن را با حد و مقدار خاصی که خداوند تعالی بخواهد، به طور حقیقی و واقعی مالک می شود - همان گونه که پیش تر تفصیل آن بیان شد - بدون اینکه نور ولایت متعین شود. وَمِنْ دُونِ التَّرْكِيبِ بَيْنَ الْمَاهِيَّةِ وَالْوُجُودِ عَلَى مَا يَقُولُهُ الْفَلَاسِفَةُ بَلْ بِنَحْوِ الْمَالِكِيَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ الحَقِيقِيَّةِ، مَالِكِيَّة مُخاطِيَّة، لا إخاطِيَّة. و بدون ترکیب میان ماهیت و وجود - همان گونه که فلاسفه می گویند-بلکه به شیوه ای از مالکیت واقعی و حقیقی، مالکیتی محاطی، نه احاطی. حَيْثُ إِنَّ الْمَاهِيَّةَ لِأَجْلِ مَالِكِيَّتِهَا لَا تَصِيرُ مُحِيطَةَ بِالْوُجُودِ، بَلْ تَكُونُ مُحَاطَةٌ لَهُ. فَجَمِيعُ الْمَاهِيَّاتِ مَالِكَة بِالْمَالِكِيَّةِ الْمُحَاطِيَّةِ، لَا الْإِحَاطِيَّةِ الْمُحِيطِيَّةِ. زیرا ماهیت به خاطر مالکیتش نمیتواند به وجود احاطه داشته باشد، بلکه خود در احاطه وجود قرار دارد. بنابراین تمام ماهیات به مالکیتی محاطی نه احاطی و محیطی، مالک هستند. فَيَفْعَلُ الْبَدَنُ أَفْعَالًا خَارِجِيَّةً حَقِيقِيَّةً مِنَ الْإِطَاعَاتِ وَالْمَعَاصِي فَهَذَا أَحَدُ الْجَوَاهِرِ وَهُوَ مُسْتَقِلٌ فِي الْوُجُودِ كَسَائِرِ الْجَمَادَاتِ، يَكُونُ مَوْجُودًا شَاعِرًا لِنُورِ الْوِلَايَةِ بِالْإِدْرَاكِ الْبَسِيطِ، لَا الْإِدْرَاكِ الْمُرَكَّبِ. بدن اعمالی خارجی و حقیقی انجام میدهد از جمله اطاعات و معاصی. این یکی از جواهر است و در وجود خود مستقل است، همانند سایر جمادات، موجودی است که نور ولایت را با ادراک ساده، نه ادراک مرکب، درک می کند. وَثَانِيهَا : الرُّوحُ الحَيَوَانِي، وَقَدْ يُعَبَّرُ عَنْهُ فِي الْأَحْبَارِ بِالنَّفْسِ، لِعِنَايَةٍ يَأْتِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ ذِكْرُهَا. دومين جوهر روح حیوانی است که در اخبار از آن به عنوان نفس نیز یاد می شود به دلیلی که ان شاء الله در آینده ذکر خواهد شد. وَهُوَ عِبَارَةٌ عَنِ الظَّلِ وَالْمِثَالِ الَّذِي وَجَدَ نُورَ الْوِلَايَةِ وُجْدَانَا حَقِيقِيًّا أَشَدَّ مِنْ وُجْدَانِ مَاهِيَّةِ الْبَدَنِ، حَيْثُ إِنَّ الْمَالِكِيَّةَ حَقِيقَةٌ مُخْتَلِفَةٌ بِالشَّدَّةِ وَالضَّعْفِ وَإِنْ كَانَ مَا يُمْلَكُ غَيْرَ مُخْتَلِفِ بَلْ فَوْقَ مَا لَا يَتَنَاهَى بِمَا لَا يَتَنَاهَى. روح حیوانی به معنای سایه و مثالی است که نور ولایت را به طور حقیقی و با شدتی بیشتر از ماهیت بدن می یابد، زیرا مالکیت حقیقتی است که با شدت و ضعف تفاوت دارد - هر چند آنچه که مالک می شود، تغییری نمی کند - بلکه این تفاوت به میزان بینهایت فراتر از بی نهایت است.

وَلَسْتُ الْآنَ فِي مَقَامِ كَشْفِ حَقِيقَةِ الظَّلِ وَالْمِثَالِ وَالرُّوحِ الحَيَوَانِي. در حال حاضر قصد ندارم حقیقت سایه مثال و روح حیوانی را کشف کنم. فَالرُّوحُ الْحَيَوَانِي هُوَ الظَّلُ الْمَالِكُ لِنُورِ الْوِلَايَةِ الْوَاحِدُ لَهُ وُجْدَانَا بِهِ يُدْرِكُ الْمَحْسُوسَاتِ الْمَوْجُودَةَ فِي هَذِهِ النَّشْأَةِ وَنَشْأَةِ الْمِثَالِ، كَالنَّوْمِ ؛ أَي يُدْرِكُ الْمَاهِيَّاتِ الْمَالِكَةَ لِلْوُجُودِ فِي عَالَمَ الْمَادَّةِ وَعَالَمَ الْمِثَالِ. روح حیوانی همان سایه ای است که مالک نور ولایت است و آن را مییابد و از طریق آن محسوسات موجود در این نشئه و نشئه مثال مانند خواب را درک می کند؛ یعنی ماهیاتی که در عالم ماده و عالم مثال مالک را درک وجود هستند می کند. وَثَالِتُهَا: النَّفْسُ النَّاطِقَةُ، وَهُوَ الظُّلُ وَالشَّبَحُ الَّذِي يَجِدُ نُورَ الْوِلَايَةِ وَيَمْلِكُهُ وُجْدَانًا أَقْوَى وَأَشَدَّ مِنْ وُجْدَانِ الرُّوحِ الحَيَوَانِي، وَبِهِ يُدْرِكُ الْمَعْقُولَاتِ، أَيْ الْأَظِلَالَ النُّورِيَّةَ الْمَالِكَةَ لِنُورِ الْوِلَايَةِ. سومين جوهر، نفس ناطقه است که همان سایه و شبحی است که نور ولایت را با وجدانی قوی تر و شدیدتر از روح حیوانی می یابد و مالک آن می شود و به واسطه آن معقولات یعنی سایه های نوری که مالک نور ولایت هستند را درک می کند. وَهَذِهِ النَّفْسُ النَّاطِقَةُ هِيَ الَّتي يُبْحَثُ عَنْهَا في مَبْحَثِ الجُبْرِ وَالتَّفْويض بِكَوْنِهَا قَادِرَةٌ مُخْتَارَةٌ حَيَّةٌ شَاعِرَةٌ عَاقِلَةٌ، وَهَا مَشِيَّةٌ تُبْدِعُ الْمَعْقُولَاتِ بِمَشِيَّتِهَا. و این نفس ناطقه همان است که در مباحث جبر و تفویض به عنوان موجودی ،قادر، مختار، زنده، آگاه و عاقل مورد بحث قرار می گیرد و دارای اراده ای است که معقولات را با اراده خود ایجاد می کند. وَهَذَا الثَّالِثُ هُوَ الَّذِي أَصَرَّ الْأَنْبِيَاءُ عَلَى إِفْعَادِهِ عَلَى مَسْنَدِهِ وَإِقَامَتِهِ عَلَى كُرْسِي خِلَافَتِهِ. و این جوهر سوم همان است که پیامبران بر نشاندن آن بر جایگاه خود و قرار دادن آن بر کرسی خلافتش اصرار داشته اند. وَمَالِكِيَّةُ هَذِهِ الثَّلَاثَةِ مَالِكِيَّةٌ وَاقِعِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ بِمِقْدَارٍ تَحْدُودٍ بِإِذْنِ اللهِ وَرِضَائِهِ عَلَى حَذْو مَالِكِيَّةِ سَائِرٍ الْمَاهِيَّاتِ، طَابِقَ النَّعْل بِالنَّعْل عَلَى مَا عَرَفْتَ تَفْصِيلَهَا مُكَرَّرَةٌ. و مالکیت این سه جوهر مالکیتی واقعی و حقیقی است که با مقداری محدود و به اذن و رضایت خداوند انجام می شود، همانند مالکیت سایر ماهیات کاملاً مطابق با آنچه پیش تر به تفصیل توضیح داده شد. فَكُلُّ وَاحِدٍ مِنْ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ الثَّلَاثَةِ أُمُورٌ مُسْتَقِلَّةٌ يُمْكِنُ كَشْفُ حَقِيقَتِهَا وَكُنْهِهَا وَمِقْدَارٍ مَحْدُودِيَّتِهَا بِكَمَالِ السُّهُولَة لِمَنْ اتَّبَعَ أَهْلَ بَيْتِ الْعِصْمَةِ.:

وَلَسْتُ الْآنَ فِي مَقَامِ كَشْفِ حَقِيقَةِ الظَّلِ وَالْمِثَالِ وَالرُّوحِ الحَيَوَانِي. در حال حاضر قصد ندارم حقیقت سایه مثال و روح حیوانی را کشف کنم. فَالرُّوحُ الْحَيَوَانِي هُوَ الظَّلُ الْمَالِكُ لِنُورِ الْوِلَايَةِ الْوَاحِدُ لَهُ وُجْدَانَا بِهِ يُدْرِكُ الْمَحْسُوسَاتِ الْمَوْجُودَةَ فِي هَذِهِ النَّشْأَةِ وَنَشْأَةِ الْمِثَالِ، كَالنَّوْمِ ؛ أَي يُدْرِكُ الْمَاهِيَّاتِ الْمَالِكَةَ لِلْوُجُودِ فِي عَالَمَ الْمَادَّةِ وَعَالَمَ الْمِثَالِ. روح حیوانی همان سایه ای است که مالک نور ولایت است و آن را مییابد و از طریق آن محسوسات موجود در این نشئه و نشئه مثال مانند خواب را درک می کند؛ یعنی ماهیاتی که در عالم ماده و عالم مثال مالک را درک وجود هستند می کند. وَثَالِتُهَا: النَّفْسُ النَّاطِقَةُ، وَهُوَ الظُّلُ وَالشَّبَحُ الَّذِي يَجِدُ نُورَ الْوِلَايَةِ وَيَمْلِكُهُ وُجْدَانًا أَقْوَى وَأَشَدَّ مِنْ وُجْدَانِ الرُّوحِ الحَيَوَانِي، وَبِهِ يُدْرِكُ الْمَعْقُولَاتِ، أَيْ الْأَظِلَالَ النُّورِيَّةَ الْمَالِكَةَ لِنُورِ الْوِلَايَةِ. سومين جوهر، نفس ناطقه است که همان سایه و شبحی است که نور ولایت را با وجدانی قوی تر و شدیدتر از روح حیوانی می یابد و مالک آن می شود و به واسطه آن معقولات یعنی سایه های نوری که مالک نور ولایت هستند را درک می کند. وَهَذِهِ النَّفْسُ النَّاطِقَةُ هِيَ الَّتي يُبْحَثُ عَنْهَا في مَبْحَثِ الجُبْرِ وَالتَّفْويض بِكَوْنِهَا قَادِرَةٌ مُخْتَارَةٌ حَيَّةٌ شَاعِرَةٌ عَاقِلَةٌ، وَهَا مَشِيَّةٌ تُبْدِعُ الْمَعْقُولَاتِ بِمَشِيَّتِهَا. و این نفس ناطقه همان است که در مباحث جبر و تفویض به عنوان موجودی ،قادر، مختار، زنده، آگاه و عاقل مورد بحث قرار می گیرد و دارای اراده ای است که معقولات را با اراده خود ایجاد می کند. وَهَذَا الثَّالِثُ هُوَ الَّذِي أَصَرَّ الْأَنْبِيَاءُ عَلَى إِفْعَادِهِ عَلَى مَسْنَدِهِ وَإِقَامَتِهِ عَلَى كُرْسِي خِلَافَتِهِ. و این جوهر سوم همان است که پیامبران بر نشاندن آن بر جایگاه خود و قرار دادن آن بر کرسی خلافتش اصرار داشته اند. وَمَالِكِيَّةُ هَذِهِ الثَّلَاثَةِ مَالِكِيَّةٌ وَاقِعِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ بِمِقْدَارٍ تَحْدُودٍ بِإِذْنِ اللهِ وَرِضَائِهِ عَلَى حَذْو مَالِكِيَّةِ سَائِرٍ الْمَاهِيَّاتِ، طَابِقَ النَّعْل بِالنَّعْل عَلَى مَا عَرَفْتَ تَفْصِيلَهَا مُكَرَّرَةٌ. و مالکیت این سه جوهر مالکیتی واقعی و حقیقی است که با مقداری محدود و به اذن و رضایت خداوند انجام می شود، همانند مالکیت سایر ماهیات کاملاً مطابق با آنچه پیش تر به تفصیل توضیح داده شد. فَكُلُّ وَاحِدٍ مِنْ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ الثَّلَاثَةِ أُمُورٌ مُسْتَقِلَّةٌ يُمْكِنُ كَشْفُ حَقِيقَتِهَا وَكُنْهِهَا وَمِقْدَارٍ مَحْدُودِيَّتِهَا بِكَمَالِ السُّهُولَة لِمَنْ اتَّبَعَ أَهْلَ بَيْتِ الْعِصْمَةِ.:

وَلَسْتُ الْآنَ فِي مَقَامِ كَشْفِ حَقِيقَةِ الظَّلِ وَالْمِثَالِ وَالرُّوحِ الحَيَوَانِي. در حال حاضر قصد ندارم حقیقت سایه مثال و روح حیوانی را کشف کنم. فَالرُّوحُ الْحَيَوَانِي هُوَ الظَّلُ الْمَالِكُ لِنُورِ الْوِلَايَةِ الْوَاحِدُ لَهُ وُجْدَانَا بِهِ يُدْرِكُ الْمَحْسُوسَاتِ الْمَوْجُودَةَ فِي هَذِهِ النَّشْأَةِ وَنَشْأَةِ الْمِثَالِ، كَالنَّوْمِ ؛ أَي يُدْرِكُ الْمَاهِيَّاتِ الْمَالِكَةَ لِلْوُجُودِ فِي عَالَمَ الْمَادَّةِ وَعَالَمَ الْمِثَالِ. روح حیوانی همان سایه ای است که مالک نور ولایت است و آن را مییابد و از طریق آن محسوسات موجود در این نشئه و نشئه مثال مانند خواب را درک می کند؛ یعنی ماهیاتی که در عالم ماده و عالم مثال مالک را درک وجود هستند می کند. وَثَالِتُهَا: النَّفْسُ النَّاطِقَةُ، وَهُوَ الظُّلُ وَالشَّبَحُ الَّذِي يَجِدُ نُورَ الْوِلَايَةِ وَيَمْلِكُهُ وُجْدَانًا أَقْوَى وَأَشَدَّ مِنْ وُجْدَانِ الرُّوحِ الحَيَوَانِي، وَبِهِ يُدْرِكُ الْمَعْقُولَاتِ، أَيْ الْأَظِلَالَ النُّورِيَّةَ الْمَالِكَةَ لِنُورِ الْوِلَايَةِ. سومين جوهر، نفس ناطقه است که همان سایه و شبحی است که نور ولایت را با وجدانی قوی تر و شدیدتر از روح حیوانی می یابد و مالک آن می شود و به واسطه آن معقولات یعنی سایه های نوری که مالک نور ولایت هستند را درک می کند. وَهَذِهِ النَّفْسُ النَّاطِقَةُ هِيَ الَّتي يُبْحَثُ عَنْهَا في مَبْحَثِ الجُبْرِ وَالتَّفْويض بِكَوْنِهَا قَادِرَةٌ مُخْتَارَةٌ حَيَّةٌ شَاعِرَةٌ عَاقِلَةٌ، وَهَا مَشِيَّةٌ تُبْدِعُ الْمَعْقُولَاتِ بِمَشِيَّتِهَا. و این نفس ناطقه همان است که در مباحث جبر و تفویض به عنوان موجودی ،قادر، مختار، زنده، آگاه و عاقل مورد بحث قرار می گیرد و دارای اراده ای است که معقولات را با اراده خود ایجاد می کند. وَهَذَا الثَّالِثُ هُوَ الَّذِي أَصَرَّ الْأَنْبِيَاءُ عَلَى إِفْعَادِهِ عَلَى مَسْنَدِهِ وَإِقَامَتِهِ عَلَى كُرْسِي خِلَافَتِهِ. و این جوهر سوم همان است که پیامبران بر نشاندن آن بر جایگاه خود و قرار دادن آن بر کرسی خلافتش اصرار داشته اند. وَمَالِكِيَّةُ هَذِهِ الثَّلَاثَةِ مَالِكِيَّةٌ وَاقِعِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ بِمِقْدَارٍ تَحْدُودٍ بِإِذْنِ اللهِ وَرِضَائِهِ عَلَى حَذْو مَالِكِيَّةِ سَائِرٍ الْمَاهِيَّاتِ، طَابِقَ النَّعْل بِالنَّعْل عَلَى مَا عَرَفْتَ تَفْصِيلَهَا مُكَرَّرَةٌ. و مالکیت این سه جوهر مالکیتی واقعی و حقیقی است که با مقداری محدود و به اذن و رضایت خداوند انجام می شود، همانند مالکیت سایر ماهیات کاملاً مطابق با آنچه پیش تر به تفصیل توضیح داده شد. فَكُلُّ وَاحِدٍ مِنْ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ الثَّلَاثَةِ أُمُورٌ مُسْتَقِلَّةٌ يُمْكِنُ كَشْفُ حَقِيقَتِهَا وَكُنْهِهَا وَمِقْدَارٍ مَحْدُودِيَّتِهَا بِكَمَالِ السُّهُولَة لِمَنْ اتَّبَعَ أَهْلَ بَيْتِ الْعِصْمَةِ.:

وَلَسْتُ الْآنَ فِي مَقَامِ كَشْفِ حَقِيقَةِ الظَّلِ وَالْمِثَالِ وَالرُّوحِ الحَيَوَانِي. در حال حاضر قصد ندارم حقیقت سایه مثال و روح حیوانی را کشف کنم. فَالرُّوحُ الْحَيَوَانِي هُوَ الظَّلُ الْمَالِكُ لِنُورِ الْوِلَايَةِ الْوَاحِدُ لَهُ وُجْدَانَا بِهِ يُدْرِكُ الْمَحْسُوسَاتِ الْمَوْجُودَةَ فِي هَذِهِ النَّشْأَةِ وَنَشْأَةِ الْمِثَالِ، كَالنَّوْمِ ؛ أَي يُدْرِكُ الْمَاهِيَّاتِ الْمَالِكَةَ لِلْوُجُودِ فِي عَالَمَ الْمَادَّةِ وَعَالَمَ الْمِثَالِ. روح حیوانی همان سایه ای است که مالک نور ولایت است و آن را مییابد و از طریق آن محسوسات موجود در این نشئه و نشئه مثال مانند خواب را درک می کند؛ یعنی ماهیاتی که در عالم ماده و عالم مثال مالک را درک وجود هستند می کند. وَثَالِتُهَا: النَّفْسُ النَّاطِقَةُ، وَهُوَ الظُّلُ وَالشَّبَحُ الَّذِي يَجِدُ نُورَ الْوِلَايَةِ وَيَمْلِكُهُ وُجْدَانًا أَقْوَى وَأَشَدَّ مِنْ وُجْدَانِ الرُّوحِ الحَيَوَانِي، وَبِهِ يُدْرِكُ الْمَعْقُولَاتِ، أَيْ الْأَظِلَالَ النُّورِيَّةَ الْمَالِكَةَ لِنُورِ الْوِلَايَةِ. سومين جوهر، نفس ناطقه است که همان سایه و شبحی است که نور ولایت را با وجدانی قوی تر و شدیدتر از روح حیوانی می یابد و مالک آن می شود و به واسطه آن معقولات یعنی سایه های نوری که مالک نور ولایت هستند را درک می کند. وَهَذِهِ النَّفْسُ النَّاطِقَةُ هِيَ الَّتي يُبْحَثُ عَنْهَا في مَبْحَثِ الجُبْرِ وَالتَّفْويض بِكَوْنِهَا قَادِرَةٌ مُخْتَارَةٌ حَيَّةٌ شَاعِرَةٌ عَاقِلَةٌ، وَهَا مَشِيَّةٌ تُبْدِعُ الْمَعْقُولَاتِ بِمَشِيَّتِهَا. و این نفس ناطقه همان است که در مباحث جبر و تفویض به عنوان موجودی ،قادر، مختار، زنده، آگاه و عاقل مورد بحث قرار می گیرد و دارای اراده ای است که معقولات را با اراده خود ایجاد می کند. وَهَذَا الثَّالِثُ هُوَ الَّذِي أَصَرَّ الْأَنْبِيَاءُ عَلَى إِفْعَادِهِ عَلَى مَسْنَدِهِ وَإِقَامَتِهِ عَلَى كُرْسِي خِلَافَتِهِ. و این جوهر سوم همان است که پیامبران بر نشاندن آن بر جایگاه خود و قرار دادن آن بر کرسی خلافتش اصرار داشته اند. وَمَالِكِيَّةُ هَذِهِ الثَّلَاثَةِ مَالِكِيَّةٌ وَاقِعِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ بِمِقْدَارٍ تَحْدُودٍ بِإِذْنِ اللهِ وَرِضَائِهِ عَلَى حَذْو مَالِكِيَّةِ سَائِرٍ الْمَاهِيَّاتِ، طَابِقَ النَّعْل بِالنَّعْل عَلَى مَا عَرَفْتَ تَفْصِيلَهَا مُكَرَّرَةٌ. و مالکیت این سه جوهر مالکیتی واقعی و حقیقی است که با مقداری محدود و به اذن و رضایت خداوند انجام می شود، همانند مالکیت سایر ماهیات کاملاً مطابق با آنچه پیش تر به تفصیل توضیح داده شد. فَكُلُّ وَاحِدٍ مِنْ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ الثَّلَاثَةِ أُمُورٌ مُسْتَقِلَّةٌ يُمْكِنُ كَشْفُ حَقِيقَتِهَا وَكُنْهِهَا وَمِقْدَارٍ مَحْدُودِيَّتِهَا بِكَمَالِ السُّهُولَة لِمَنْ اتَّبَعَ أَهْلَ بَيْتِ الْعِصْمَةِ.:

هر یک از این سه جوهر، اموری مستقل هستند که حقیقت، ذات و میزان محدودیت آنها با کمال آسانی برای کسی که از اهل بیت عصمت پیروی کند، قابل کشف است. فَإِنَّهُ بَعْدَ مَا قَوِيَ نَفْسُهُ يَتَمَكَّنُ مِنَ الِاسْتِقْرَارِ فِي مَقَامِ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ. زیرا پس از قوی شدن نفس خود میتواند در مقام هر یک از این جواهر مستقر شود. فَيَسْتَقِرُّ فِي مَقَامِ الْبَدَنِ وَيُشَاهِدُ بِنَفْسٍ نُورِ الْبَدَنِ كُنْهَ الْبَدَنِ وَمِقْدَارَ مَحْدُودِيَّةِ مَالِكِيَّنِهِ. در مقام بدن مستقر می شود و با خود نور بدن ذات بدن و میزان محدودیت مالکیت آن را مشاهده می کند. وَكَذَا يَسْتَقِرُّ فِي مَقَامِ الرُّوحِ الْحَيَوَانِي، فَيُشَاهِدُ بِنَفْسٍ نُورِ الْوِلَايَةِ كُنْةَ الرُّوحِ الْحَيَوَانِي وَمِقْدَارَ مَالِكِيَّتِهِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ وَحَدَّهَا. و همچنین در مقام روح حیوانی مستقر میشود و با خود نور ولایت، ذات روح حیوانی و میزان مالکیت آن بر نور ولایت و حد آن را مشاهده می کند وَهَكَذَا يَسْتَقِرُّ فِي مَقَامِ نَفْسِهِ النَّاطِقَةِ. و به همین ترتیب در مقام نفس ناطقه خود مستقر می شود. ## کشف چگونگی این ترکیب به انخلاع و استقرار در هر کدام میسر است. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى إِنَّ اللهَ تَعَالَى، وَإِنْ رَكَّبَ بَيْنَ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ الثَّلَاثَةِ تَركِيبًا عَجِيبًا سَيَأْتِي ذِكْرُهُ إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى إِلَّا أَنَّ تَبِعَةَ أَهْلِ الْبَيْتِ : مَتَى شِمَلَتْهُمُ الْعِنَايَةُ الْإِهَيَّةُ وَوَصَلُوا مَقَامَ التَّجْرِيدِ وَالِانْخِلَاعِ، يَتَمَكَّنُونَ مِنْ حَل هَذَا التَّرْكِيبِ وَفَكِ هَذَا الطَّلَسِمِ الْعَجِينِ، وَيَسْتَقِرُونَ في كُلّ وَاحِدٍ مِنَ الْمَقَامَاتِ. به بیان دیگر: خداوند تعالی، اگرچه این سه جوهر را به شکلی عجیب ترکیب کرده است - که توضیح آن ان شاء الله خواهد آمد - اما پیروان اهل بیت زمانی که شامل عنایت الهی شوند و به مقام تجرید و انخلاع برسند، می توانند این ترکیب را حل کنند و این طلسم عجیب را باز کنند و در هر یک از این مقامات مستقر شوند. فَيُشَاهِدُونَ بِنَفْسٍ أَنْوَارِ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ مَاهِيَّتَهَا وَظِلَّهَا وَنُورَهَا وَمِقْدَارَ مَحْدُودِيَّةِ مَالِكِيَّتِهَا وَوَاجِدِيَّتِهَا. فَيُشَاهِدُونَ هَذِهِ الْجَوَاهِرَ بِكُنْهِهَا شُهُودًا اكْتِنَاهِيًّا. و با انوار این جواهر ،ماهیت سایه نور و میزان محدودیت مالکیت و وجدان آنها را مشاهده می کنند. آن ها این جواهر را با ذات حقیقیشان و به صورت شهودی کامل مشاهده می کنند.

هر یک از این سه جوهر، اموری مستقل هستند که حقیقت، ذات و میزان محدودیت آنها با کمال آسانی برای کسی که از اهل بیت عصمت پیروی کند، قابل کشف است. فَإِنَّهُ بَعْدَ مَا قَوِيَ نَفْسُهُ يَتَمَكَّنُ مِنَ الِاسْتِقْرَارِ فِي مَقَامِ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ. زیرا پس از قوی شدن نفس خود میتواند در مقام هر یک از این جواهر مستقر شود. فَيَسْتَقِرُّ فِي مَقَامِ الْبَدَنِ وَيُشَاهِدُ بِنَفْسٍ نُورِ الْبَدَنِ كُنْهَ الْبَدَنِ وَمِقْدَارَ مَحْدُودِيَّةِ مَالِكِيَّنِهِ. در مقام بدن مستقر می شود و با خود نور بدن ذات بدن و میزان محدودیت مالکیت آن را مشاهده می کند. وَكَذَا يَسْتَقِرُّ فِي مَقَامِ الرُّوحِ الْحَيَوَانِي، فَيُشَاهِدُ بِنَفْسٍ نُورِ الْوِلَايَةِ كُنْةَ الرُّوحِ الْحَيَوَانِي وَمِقْدَارَ مَالِكِيَّتِهِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ وَحَدَّهَا. و همچنین در مقام روح حیوانی مستقر میشود و با خود نور ولایت، ذات روح حیوانی و میزان مالکیت آن بر نور ولایت و حد آن را مشاهده می کند وَهَكَذَا يَسْتَقِرُّ فِي مَقَامِ نَفْسِهِ النَّاطِقَةِ. و به همین ترتیب در مقام نفس ناطقه خود مستقر می شود. ## کشف چگونگی این ترکیب به انخلاع و استقرار در هر کدام میسر است. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى إِنَّ اللهَ تَعَالَى، وَإِنْ رَكَّبَ بَيْنَ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ الثَّلَاثَةِ تَركِيبًا عَجِيبًا سَيَأْتِي ذِكْرُهُ إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى إِلَّا أَنَّ تَبِعَةَ أَهْلِ الْبَيْتِ : مَتَى شِمَلَتْهُمُ الْعِنَايَةُ الْإِهَيَّةُ وَوَصَلُوا مَقَامَ التَّجْرِيدِ وَالِانْخِلَاعِ، يَتَمَكَّنُونَ مِنْ حَل هَذَا التَّرْكِيبِ وَفَكِ هَذَا الطَّلَسِمِ الْعَجِينِ، وَيَسْتَقِرُونَ في كُلّ وَاحِدٍ مِنَ الْمَقَامَاتِ. به بیان دیگر: خداوند تعالی، اگرچه این سه جوهر را به شکلی عجیب ترکیب کرده است - که توضیح آن ان شاء الله خواهد آمد - اما پیروان اهل بیت زمانی که شامل عنایت الهی شوند و به مقام تجرید و انخلاع برسند، می توانند این ترکیب را حل کنند و این طلسم عجیب را باز کنند و در هر یک از این مقامات مستقر شوند. فَيُشَاهِدُونَ بِنَفْسٍ أَنْوَارِ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ مَاهِيَّتَهَا وَظِلَّهَا وَنُورَهَا وَمِقْدَارَ مَحْدُودِيَّةِ مَالِكِيَّتِهَا وَوَاجِدِيَّتِهَا. فَيُشَاهِدُونَ هَذِهِ الْجَوَاهِرَ بِكُنْهِهَا شُهُودًا اكْتِنَاهِيًّا. و با انوار این جواهر ،ماهیت سایه نور و میزان محدودیت مالکیت و وجدان آنها را مشاهده می کنند. آن ها این جواهر را با ذات حقیقیشان و به صورت شهودی کامل مشاهده می کنند.

هر یک از این سه جوهر، اموری مستقل هستند که حقیقت، ذات و میزان محدودیت آنها با کمال آسانی برای کسی که از اهل بیت عصمت پیروی کند، قابل کشف است. فَإِنَّهُ بَعْدَ مَا قَوِيَ نَفْسُهُ يَتَمَكَّنُ مِنَ الِاسْتِقْرَارِ فِي مَقَامِ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ. زیرا پس از قوی شدن نفس خود میتواند در مقام هر یک از این جواهر مستقر شود. فَيَسْتَقِرُّ فِي مَقَامِ الْبَدَنِ وَيُشَاهِدُ بِنَفْسٍ نُورِ الْبَدَنِ كُنْهَ الْبَدَنِ وَمِقْدَارَ مَحْدُودِيَّةِ مَالِكِيَّنِهِ. در مقام بدن مستقر می شود و با خود نور بدن ذات بدن و میزان محدودیت مالکیت آن را مشاهده می کند. وَكَذَا يَسْتَقِرُّ فِي مَقَامِ الرُّوحِ الْحَيَوَانِي، فَيُشَاهِدُ بِنَفْسٍ نُورِ الْوِلَايَةِ كُنْةَ الرُّوحِ الْحَيَوَانِي وَمِقْدَارَ مَالِكِيَّتِهِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ وَحَدَّهَا. و همچنین در مقام روح حیوانی مستقر میشود و با خود نور ولایت، ذات روح حیوانی و میزان مالکیت آن بر نور ولایت و حد آن را مشاهده می کند وَهَكَذَا يَسْتَقِرُّ فِي مَقَامِ نَفْسِهِ النَّاطِقَةِ. و به همین ترتیب در مقام نفس ناطقه خود مستقر می شود. ## کشف چگونگی این ترکیب به انخلاع و استقرار در هر کدام میسر است. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى إِنَّ اللهَ تَعَالَى، وَإِنْ رَكَّبَ بَيْنَ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ الثَّلَاثَةِ تَركِيبًا عَجِيبًا سَيَأْتِي ذِكْرُهُ إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى إِلَّا أَنَّ تَبِعَةَ أَهْلِ الْبَيْتِ : مَتَى شِمَلَتْهُمُ الْعِنَايَةُ الْإِهَيَّةُ وَوَصَلُوا مَقَامَ التَّجْرِيدِ وَالِانْخِلَاعِ، يَتَمَكَّنُونَ مِنْ حَل هَذَا التَّرْكِيبِ وَفَكِ هَذَا الطَّلَسِمِ الْعَجِينِ، وَيَسْتَقِرُونَ في كُلّ وَاحِدٍ مِنَ الْمَقَامَاتِ. به بیان دیگر: خداوند تعالی، اگرچه این سه جوهر را به شکلی عجیب ترکیب کرده است - که توضیح آن ان شاء الله خواهد آمد - اما پیروان اهل بیت زمانی که شامل عنایت الهی شوند و به مقام تجرید و انخلاع برسند، می توانند این ترکیب را حل کنند و این طلسم عجیب را باز کنند و در هر یک از این مقامات مستقر شوند. فَيُشَاهِدُونَ بِنَفْسٍ أَنْوَارِ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ مَاهِيَّتَهَا وَظِلَّهَا وَنُورَهَا وَمِقْدَارَ مَحْدُودِيَّةِ مَالِكِيَّتِهَا وَوَاجِدِيَّتِهَا. فَيُشَاهِدُونَ هَذِهِ الْجَوَاهِرَ بِكُنْهِهَا شُهُودًا اكْتِنَاهِيًّا. و با انوار این جواهر ،ماهیت سایه نور و میزان محدودیت مالکیت و وجدان آنها را مشاهده می کنند. آن ها این جواهر را با ذات حقیقیشان و به صورت شهودی کامل مشاهده می کنند.

هر یک از این سه جوهر، اموری مستقل هستند که حقیقت، ذات و میزان محدودیت آنها با کمال آسانی برای کسی که از اهل بیت عصمت پیروی کند، قابل کشف است. فَإِنَّهُ بَعْدَ مَا قَوِيَ نَفْسُهُ يَتَمَكَّنُ مِنَ الِاسْتِقْرَارِ فِي مَقَامِ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ. زیرا پس از قوی شدن نفس خود میتواند در مقام هر یک از این جواهر مستقر شود. فَيَسْتَقِرُّ فِي مَقَامِ الْبَدَنِ وَيُشَاهِدُ بِنَفْسٍ نُورِ الْبَدَنِ كُنْهَ الْبَدَنِ وَمِقْدَارَ مَحْدُودِيَّةِ مَالِكِيَّنِهِ. در مقام بدن مستقر می شود و با خود نور بدن ذات بدن و میزان محدودیت مالکیت آن را مشاهده می کند. وَكَذَا يَسْتَقِرُّ فِي مَقَامِ الرُّوحِ الْحَيَوَانِي، فَيُشَاهِدُ بِنَفْسٍ نُورِ الْوِلَايَةِ كُنْةَ الرُّوحِ الْحَيَوَانِي وَمِقْدَارَ مَالِكِيَّتِهِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ وَحَدَّهَا. و همچنین در مقام روح حیوانی مستقر میشود و با خود نور ولایت، ذات روح حیوانی و میزان مالکیت آن بر نور ولایت و حد آن را مشاهده می کند وَهَكَذَا يَسْتَقِرُّ فِي مَقَامِ نَفْسِهِ النَّاطِقَةِ. و به همین ترتیب در مقام نفس ناطقه خود مستقر می شود. ## کشف چگونگی این ترکیب به انخلاع و استقرار در هر کدام میسر است. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى إِنَّ اللهَ تَعَالَى، وَإِنْ رَكَّبَ بَيْنَ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ الثَّلَاثَةِ تَركِيبًا عَجِيبًا سَيَأْتِي ذِكْرُهُ إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى إِلَّا أَنَّ تَبِعَةَ أَهْلِ الْبَيْتِ : مَتَى شِمَلَتْهُمُ الْعِنَايَةُ الْإِهَيَّةُ وَوَصَلُوا مَقَامَ التَّجْرِيدِ وَالِانْخِلَاعِ، يَتَمَكَّنُونَ مِنْ حَل هَذَا التَّرْكِيبِ وَفَكِ هَذَا الطَّلَسِمِ الْعَجِينِ، وَيَسْتَقِرُونَ في كُلّ وَاحِدٍ مِنَ الْمَقَامَاتِ. به بیان دیگر: خداوند تعالی، اگرچه این سه جوهر را به شکلی عجیب ترکیب کرده است - که توضیح آن ان شاء الله خواهد آمد - اما پیروان اهل بیت زمانی که شامل عنایت الهی شوند و به مقام تجرید و انخلاع برسند، می توانند این ترکیب را حل کنند و این طلسم عجیب را باز کنند و در هر یک از این مقامات مستقر شوند. فَيُشَاهِدُونَ بِنَفْسٍ أَنْوَارِ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ مَاهِيَّتَهَا وَظِلَّهَا وَنُورَهَا وَمِقْدَارَ مَحْدُودِيَّةِ مَالِكِيَّتِهَا وَوَاجِدِيَّتِهَا. فَيُشَاهِدُونَ هَذِهِ الْجَوَاهِرَ بِكُنْهِهَا شُهُودًا اكْتِنَاهِيًّا. و با انوار این جواهر ،ماهیت سایه نور و میزان محدودیت مالکیت و وجدان آنها را مشاهده می کنند. آن ها این جواهر را با ذات حقیقیشان و به صورت شهودی کامل مشاهده می کنند.

وَلَكِنَّ عُمْدَةَ الشُّرُوطِ هُوَ الإِنْخِلاعُ عَن الْمَوْهُومَاتِ الْعِلْمِيَّةِ الإِصْطِلاحِيَّةِ الَّتِي سَدَّتِ الطَّرِيقَ عَلَى فُحُولِ الْبَشَرِ، فَضْلًا عَنْ غَيْرِهِمْ مِنَ الْمُتَوَسِطِينَ وَالْمُبْتَدِئِينَ. اما شرط اصلی این است که از موهومات علمی اصطلاحی که راه را بر بزرگان بشر مسدود کرده است، جدا شوند، چه رسد به دیگرانی که در سطح متوسط یا ابتدایی هستند. هَذَا، وَلْنَتَكَلَّمْ في التَّرْكِيبِ بَيْنَ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ، فَنَقُولُ: اکنون، بیایید درباره ترکیب این جواهر صحبت کنیم و می گوییم: إِنَّ الْبَدَنَ بِمَا لَهُ مِنَ الْمَاهِيَّةِ وَالنُّورِ ، (105 أَيْ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الْمَالِكَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ بِمَا لَهَا مِنْ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ ، تَحِدُ الرُّوحَ الْحَيَوَانِيَ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى عَلَى قَدَرٍ مَحْدُودٍ يَشَاؤُهُ.) بدن با ماهیت و نوری که دارد یعنی این ماهیت که مالک نور ولایت است و با این مالکیت خود، روح حیوانی را به اذن خداوند تعالی و در مقداری محدود که او بخواهد، می یابد. فَيُدْرِكُ الْبَدَنُ بِالرُّوحِ الحَيَوَانِي الَّذِي وَجَدَهُ وَمَلَكَهُ الْمَحْسُوسَاتِ، أَيْ الْمَاهِيَّاتِ الْمَالِكَةَ لِنُورِ الْوِلَايَةِ فِي نَشْأَةِ الْمَادَّةِ يَقَظَةً، وَنَشْأَةِ الْمِثَالِ نَوْمًا. بدن به واسطه روح حیوانی که آن را یافته و مالک شده است، محسوسات را درک می کند، یعنی ماهیاتی که در عالم ماده بیداری و عالم مثال خواب مالک نور ولایت هستند. فَالْمُدْرِكُ بِالحَقِيقَةِ هُوَ الْبَدَنُ الْمَالِكُ هَذَا الرُّوحِ، وَلَكِنْ لَا بِنَفْسِهِ، بَلْ بِهَذَا الرُّوحِ الَّذِي وَجَدَهُ. پس درک کننده واقعی بدن است که مالک این روح است، اما نه به ذات خود، بلکه به واسطه این روحی که آن را یافته است. لَا أَنْ يَكُونَ الرُّوحُ مُدْرِكًا بِآلَةِ الْبَدَنِ كَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ الْفَلَاسِفَةُ بَلِ الْمُدْرِكُ هُوَ هَذَا الْبَدَنُ، وَلَكِنْ بِالرُّوح عَلَى حَذْو مَا ذَكَرْنَا سَابِقا فِي الْمَالِكِيَّاتِ. نه این که روح با واسطه بدن درک کند - همان طور که فلاسفه گفته اند - بلکه درک کننده، این بدن است، اما به واسطه روح همان گونه که قبلاً در مورد مالکیت ها توضیح دادیم. وَوُجْدَانُ الْبَدَنِ هَذَا الرُّوحَ بِقَدَرٍ مَعَيَّنٍ إِنَّمَا هُوَ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى وَقَهْرِهِ، شَاءَ الْبَدَنُ أَمْ لَمْ يَشَأْ، وَشَاءَ الرُّوحُ أَمْ ميَشَأ. یافتن این روح توسط بدن با مقداری معین تنها به فرمان و قهر الهی است، خواه بدن بخواهد یا نخواهد، و خواه روح بخواهد یا نخواهد.

وَلَكِنَّ عُمْدَةَ الشُّرُوطِ هُوَ الإِنْخِلاعُ عَن الْمَوْهُومَاتِ الْعِلْمِيَّةِ الإِصْطِلاحِيَّةِ الَّتِي سَدَّتِ الطَّرِيقَ عَلَى فُحُولِ الْبَشَرِ، فَضْلًا عَنْ غَيْرِهِمْ مِنَ الْمُتَوَسِطِينَ وَالْمُبْتَدِئِينَ. اما شرط اصلی این است که از موهومات علمی اصطلاحی که راه را بر بزرگان بشر مسدود کرده است، جدا شوند، چه رسد به دیگرانی که در سطح متوسط یا ابتدایی هستند. هَذَا، وَلْنَتَكَلَّمْ في التَّرْكِيبِ بَيْنَ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ، فَنَقُولُ: اکنون، بیایید درباره ترکیب این جواهر صحبت کنیم و می گوییم: إِنَّ الْبَدَنَ بِمَا لَهُ مِنَ الْمَاهِيَّةِ وَالنُّورِ ، (105 أَيْ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الْمَالِكَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ بِمَا لَهَا مِنْ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ ، تَحِدُ الرُّوحَ الْحَيَوَانِيَ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى عَلَى قَدَرٍ مَحْدُودٍ يَشَاؤُهُ.) بدن با ماهیت و نوری که دارد یعنی این ماهیت که مالک نور ولایت است و با این مالکیت خود، روح حیوانی را به اذن خداوند تعالی و در مقداری محدود که او بخواهد، می یابد. فَيُدْرِكُ الْبَدَنُ بِالرُّوحِ الحَيَوَانِي الَّذِي وَجَدَهُ وَمَلَكَهُ الْمَحْسُوسَاتِ، أَيْ الْمَاهِيَّاتِ الْمَالِكَةَ لِنُورِ الْوِلَايَةِ فِي نَشْأَةِ الْمَادَّةِ يَقَظَةً، وَنَشْأَةِ الْمِثَالِ نَوْمًا. بدن به واسطه روح حیوانی که آن را یافته و مالک شده است، محسوسات را درک می کند، یعنی ماهیاتی که در عالم ماده بیداری و عالم مثال خواب مالک نور ولایت هستند. فَالْمُدْرِكُ بِالحَقِيقَةِ هُوَ الْبَدَنُ الْمَالِكُ هَذَا الرُّوحِ، وَلَكِنْ لَا بِنَفْسِهِ، بَلْ بِهَذَا الرُّوحِ الَّذِي وَجَدَهُ. پس درک کننده واقعی بدن است که مالک این روح است، اما نه به ذات خود، بلکه به واسطه این روحی که آن را یافته است. لَا أَنْ يَكُونَ الرُّوحُ مُدْرِكًا بِآلَةِ الْبَدَنِ كَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ الْفَلَاسِفَةُ بَلِ الْمُدْرِكُ هُوَ هَذَا الْبَدَنُ، وَلَكِنْ بِالرُّوح عَلَى حَذْو مَا ذَكَرْنَا سَابِقا فِي الْمَالِكِيَّاتِ. نه این که روح با واسطه بدن درک کند - همان طور که فلاسفه گفته اند - بلکه درک کننده، این بدن است، اما به واسطه روح همان گونه که قبلاً در مورد مالکیت ها توضیح دادیم. وَوُجْدَانُ الْبَدَنِ هَذَا الرُّوحَ بِقَدَرٍ مَعَيَّنٍ إِنَّمَا هُوَ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى وَقَهْرِهِ، شَاءَ الْبَدَنُ أَمْ لَمْ يَشَأْ، وَشَاءَ الرُّوحُ أَمْ ميَشَأ. یافتن این روح توسط بدن با مقداری معین تنها به فرمان و قهر الهی است، خواه بدن بخواهد یا نخواهد، و خواه روح بخواهد یا نخواهد.

وَلَكِنَّ عُمْدَةَ الشُّرُوطِ هُوَ الإِنْخِلاعُ عَن الْمَوْهُومَاتِ الْعِلْمِيَّةِ الإِصْطِلاحِيَّةِ الَّتِي سَدَّتِ الطَّرِيقَ عَلَى فُحُولِ الْبَشَرِ، فَضْلًا عَنْ غَيْرِهِمْ مِنَ الْمُتَوَسِطِينَ وَالْمُبْتَدِئِينَ. اما شرط اصلی این است که از موهومات علمی اصطلاحی که راه را بر بزرگان بشر مسدود کرده است، جدا شوند، چه رسد به دیگرانی که در سطح متوسط یا ابتدایی هستند. هَذَا، وَلْنَتَكَلَّمْ في التَّرْكِيبِ بَيْنَ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ، فَنَقُولُ: اکنون، بیایید درباره ترکیب این جواهر صحبت کنیم و می گوییم: إِنَّ الْبَدَنَ بِمَا لَهُ مِنَ الْمَاهِيَّةِ وَالنُّورِ ، (105 أَيْ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الْمَالِكَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ بِمَا لَهَا مِنْ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ ، تَحِدُ الرُّوحَ الْحَيَوَانِيَ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى عَلَى قَدَرٍ مَحْدُودٍ يَشَاؤُهُ.) بدن با ماهیت و نوری که دارد یعنی این ماهیت که مالک نور ولایت است و با این مالکیت خود، روح حیوانی را به اذن خداوند تعالی و در مقداری محدود که او بخواهد، می یابد. فَيُدْرِكُ الْبَدَنُ بِالرُّوحِ الحَيَوَانِي الَّذِي وَجَدَهُ وَمَلَكَهُ الْمَحْسُوسَاتِ، أَيْ الْمَاهِيَّاتِ الْمَالِكَةَ لِنُورِ الْوِلَايَةِ فِي نَشْأَةِ الْمَادَّةِ يَقَظَةً، وَنَشْأَةِ الْمِثَالِ نَوْمًا. بدن به واسطه روح حیوانی که آن را یافته و مالک شده است، محسوسات را درک می کند، یعنی ماهیاتی که در عالم ماده بیداری و عالم مثال خواب مالک نور ولایت هستند. فَالْمُدْرِكُ بِالحَقِيقَةِ هُوَ الْبَدَنُ الْمَالِكُ هَذَا الرُّوحِ، وَلَكِنْ لَا بِنَفْسِهِ، بَلْ بِهَذَا الرُّوحِ الَّذِي وَجَدَهُ. پس درک کننده واقعی بدن است که مالک این روح است، اما نه به ذات خود، بلکه به واسطه این روحی که آن را یافته است. لَا أَنْ يَكُونَ الرُّوحُ مُدْرِكًا بِآلَةِ الْبَدَنِ كَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ الْفَلَاسِفَةُ بَلِ الْمُدْرِكُ هُوَ هَذَا الْبَدَنُ، وَلَكِنْ بِالرُّوح عَلَى حَذْو مَا ذَكَرْنَا سَابِقا فِي الْمَالِكِيَّاتِ. نه این که روح با واسطه بدن درک کند - همان طور که فلاسفه گفته اند - بلکه درک کننده، این بدن است، اما به واسطه روح همان گونه که قبلاً در مورد مالکیت ها توضیح دادیم. وَوُجْدَانُ الْبَدَنِ هَذَا الرُّوحَ بِقَدَرٍ مَعَيَّنٍ إِنَّمَا هُوَ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى وَقَهْرِهِ، شَاءَ الْبَدَنُ أَمْ لَمْ يَشَأْ، وَشَاءَ الرُّوحُ أَمْ ميَشَأ. یافتن این روح توسط بدن با مقداری معین تنها به فرمان و قهر الهی است، خواه بدن بخواهد یا نخواهد، و خواه روح بخواهد یا نخواهد.

وَلَكِنَّ عُمْدَةَ الشُّرُوطِ هُوَ الإِنْخِلاعُ عَن الْمَوْهُومَاتِ الْعِلْمِيَّةِ الإِصْطِلاحِيَّةِ الَّتِي سَدَّتِ الطَّرِيقَ عَلَى فُحُولِ الْبَشَرِ، فَضْلًا عَنْ غَيْرِهِمْ مِنَ الْمُتَوَسِطِينَ وَالْمُبْتَدِئِينَ. اما شرط اصلی این است که از موهومات علمی اصطلاحی که راه را بر بزرگان بشر مسدود کرده است، جدا شوند، چه رسد به دیگرانی که در سطح متوسط یا ابتدایی هستند. هَذَا، وَلْنَتَكَلَّمْ في التَّرْكِيبِ بَيْنَ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ، فَنَقُولُ: اکنون، بیایید درباره ترکیب این جواهر صحبت کنیم و می گوییم: إِنَّ الْبَدَنَ بِمَا لَهُ مِنَ الْمَاهِيَّةِ وَالنُّورِ ، (105 أَيْ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الْمَالِكَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ بِمَا لَهَا مِنْ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ ، تَحِدُ الرُّوحَ الْحَيَوَانِيَ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى عَلَى قَدَرٍ مَحْدُودٍ يَشَاؤُهُ.) بدن با ماهیت و نوری که دارد یعنی این ماهیت که مالک نور ولایت است و با این مالکیت خود، روح حیوانی را به اذن خداوند تعالی و در مقداری محدود که او بخواهد، می یابد. فَيُدْرِكُ الْبَدَنُ بِالرُّوحِ الحَيَوَانِي الَّذِي وَجَدَهُ وَمَلَكَهُ الْمَحْسُوسَاتِ، أَيْ الْمَاهِيَّاتِ الْمَالِكَةَ لِنُورِ الْوِلَايَةِ فِي نَشْأَةِ الْمَادَّةِ يَقَظَةً، وَنَشْأَةِ الْمِثَالِ نَوْمًا. بدن به واسطه روح حیوانی که آن را یافته و مالک شده است، محسوسات را درک می کند، یعنی ماهیاتی که در عالم ماده بیداری و عالم مثال خواب مالک نور ولایت هستند. فَالْمُدْرِكُ بِالحَقِيقَةِ هُوَ الْبَدَنُ الْمَالِكُ هَذَا الرُّوحِ، وَلَكِنْ لَا بِنَفْسِهِ، بَلْ بِهَذَا الرُّوحِ الَّذِي وَجَدَهُ. پس درک کننده واقعی بدن است که مالک این روح است، اما نه به ذات خود، بلکه به واسطه این روحی که آن را یافته است. لَا أَنْ يَكُونَ الرُّوحُ مُدْرِكًا بِآلَةِ الْبَدَنِ كَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ الْفَلَاسِفَةُ بَلِ الْمُدْرِكُ هُوَ هَذَا الْبَدَنُ، وَلَكِنْ بِالرُّوح عَلَى حَذْو مَا ذَكَرْنَا سَابِقا فِي الْمَالِكِيَّاتِ. نه این که روح با واسطه بدن درک کند - همان طور که فلاسفه گفته اند - بلکه درک کننده، این بدن است، اما به واسطه روح همان گونه که قبلاً در مورد مالکیت ها توضیح دادیم. وَوُجْدَانُ الْبَدَنِ هَذَا الرُّوحَ بِقَدَرٍ مَعَيَّنٍ إِنَّمَا هُوَ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى وَقَهْرِهِ، شَاءَ الْبَدَنُ أَمْ لَمْ يَشَأْ، وَشَاءَ الرُّوحُ أَمْ ميَشَأ. یافتن این روح توسط بدن با مقداری معین تنها به فرمان و قهر الهی است، خواه بدن بخواهد یا نخواهد، و خواه روح بخواهد یا نخواهد.

فَاللَّهُ تَعَالَى جَعَلَ الْبَدَنَ مَالِكًا وَوَاجِدًا هِذَا الرُّوح الْحَيَوَانِي، سَوَاءٌ رَضِيَ الرُّوحُ بِذَلِكَ أَمْ لَمْ يَرْضَ. خداوند تعالی بدن را مالک و یابنده این روح حیوانی قرار داده است، چه روح به این امر راضی باشد و چه نباشد. وَلَيْسَ لَهُ أَنْ يُبْطِلَ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةَ ، بَلِ الْإِبْطَالُ بِيَدِ اللَّهِ تَعَالَى وَإِذْنِهِ وَاحْتِيَارِهِ. و بدن نمی تواند این مالکیت را باطل کند؛ بلکه ابطال آن تنها در دست خداوند تعالی و به اذن و اختیار او است. ## مرگ ابطال مالکیت بدن از روح حیوانی است فَإِذَا أَبْطَلَهَا، يَصِيرُ الْإِنْسَانُ مَيْتًا. فَإِنَّ الْمَوْتَ عِبَارَةٌ عَنْ إِبْطَالِ مَالِكِيَّةِ الْبَدَنِ لِلرُّوحِ الحَيَوَانِي، وَهُوَ بِيَدِ اللهِ فَقَط ؛" اللّه يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا" fn[الزمر (39 / 42](footnote1-page361"> 1) الانفطار (82 / 6 - 8

.) وقتی خداوند این مالکیت را باطل کند انسان می میرد زیرا مرگ عبارت است از ابطال مالکیت بدن بر روح حیوانی، که تنها در دست خداوند است؛ خداوند ارواح را هنگام مرگشان قبض می کند." "بَدَنْ زِنْجِيلَةُ قَدَمٍ مَرْغِ رُوحٍ أَسْتْ كِهْ حُدَا أَوْ رَا دَرْ قَدَمٍ أَوْ آوِيَخْتِهَا أَسْتْ". بدن زنگوله پای مرغ روح است که خدا آن را به پای او آویخته است". فَيُحِسُ الْبَدَنُ وَيُدْرِكُ وَيَلْتَذُ وَيَتَأَمَّ حَقِيقَةٌ، وَلَكِنْ بِالرُّوحِ الحَيَوَانِي. پس بدن به طور واقعی احساس می کند، ادراک می کند، لذت می برد و رنج می کشد، اما این کارها را با روح حیوانی انجام می دهد. وَحَيْثُ إِنَّ الْمَالِكِيَّةَ مُخَاطِيَّةٌ لَا إِحَاطِيَّةٌ كَمَا ذَكَرْنَا سَابِقَا فَلَا مَحَالَةَ لَا تَصِيرُ مَالِكِيَّةُ الْبَدَنِ لِلرُّوحِ سَبَبًا لخروج الرُّوحِ عَنْ اسْتِقْلَالِهِ. و چون مالکیت، محاطی است نه احاطی - همان طور که قبلاً ذکر کردیم - بنابراین مالکیت بدن بر روح باعث از بين رفتن استقلال روح نمی شود. كَمَا أَنَّ مَالِكِيَّةَ مَاهِيَّةِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ لِنُورِ اللَّهِ تَعَالَى لَا تَكُونُ سَبَبًا لِزَوَالِ اسْتِقْلَالِهِ تَعَالَى. همان طور که مالکیت ماهیت صادر اول بر نور خداوند تعالی موجب زوال استقلال او تعالی نمی شود.

كَيْفَ وَهِيَ مُخاطَةٌ لِهَذَا النُّورِ الْقَيُّومِي، لَا مُحِيطَةٌ بِهِ؟! فَهُوَ تَعَالَى فِي شُمُوحَ تَجْدِهِ وَعُلُو نُزْهَتِهِ وَقُدْسِهِ وَعَيْنِ لَا يَتَنَاهِيَّتِهِ قَبْلَ الْمَالِكِيَّةِ وَمَعَهَا وَبَعْدَهَا. چگونه ممکن است در حالی که ماهیت بر این نور قیومی محاط است، نه محیط؟! خداوند تعالی در اوج مجد، بلندی پاکی، قداست و بی نهایت بودن خود، پیش از مالکیت در حین آن و پس از آن باقی است. فَكَذَلِكَ الرُّوحُ الحَيَوَانِي بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْبَدَنِ الْمَالِكِ لَهُ. همین طور است روح حیوانی نسبت به بدنی که مالک آن است. ثُمَّ إِنَّ هَذَا الْمَجْمُوعَ . أَيْ الْبَدَنُ الْمَالِكُ لِلرُّوحِ الحَيَوَانِي بِمَا هُوَ مَالِكٌ كَذَائِيٌّ . يَجِدُ النَّفْسَ النَّاطِقَةَ وَتَمْلِكُهَا مِلْكِيَّةً وَاقِعِيَّةً مُحَاطِيَّةً بِقَدَرٍ مَحْدُودٍ وَحَدٍ مَعْدُودٍ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى وَاخْتِيَارِهِ، شَاءَتِ النَّفْسُ أَمْ لَمْ نَشَأْ. سپس، این مجموعه - یعنی بدنی که مالک روح حیوانی است به همان شیوه مالکیت خود - نفس ناطقه را می یابد و آن را با مالکیتی واقعی و محاطی به مقداری محدود و در حدی معین با اذن و اختیار خداوند تعالی، مالک می شود، چه نفس بخواهد و چه نخواهد. وَلَيْسَ لَمَا إِبْطَالُ هَذِهِ الْمِلْكِيَّةِ، بَلْ إِبْطَاهُهَا بِيَدِ اللَّهِ تَعَالَى فَإِذَا أَبْطَلَهَا يَصِيرُ الْإِنْسَانُ نَائِمًا. و نفس نمی تواند این مالکیت را باطل کند؛ بلکه ابطال آن تنها در دست خداوند تعالی است. و هنگامی که خداوند آن را باطل کند، انسان به خواب می رود. ## خواب ابطال بدن از نفس ناطقه است فَإِنَّ النَّوْمَ إِبْطَالُ مِلْكِيَّةِ الْبَدَنِ لِلنَّفْسِ النَّاطِقَةِ الْقُدْسِيَّةِ مَعَ بَقَاءِ مِلْكِيَّتِهِ لِلرُّوحِ الحَيَوَانِي، وَمَعَ بَقَاءِ مِلْكِيَّةِ الروح الحَيَوَانِي لِلنَّفْسِ النَّاطِقَةِ. زیرا خواب عبارت است از ابطال مالکیت بدن بر نفس ناطقه قدسی، در حالی که مالکیت بدن بر روح حیوانی و مالکیت روح حیوانی بر نفس ناطقه باقی می ماند. ## سر مالک کردن بدن نفس ناطقه را سر مالک کردن بدن نفس ناطقه را وَالْغَرَضُ : إِنَّ أَمْرَ الْمِلْكِيَّةِ وَإِبْطَالِهَا بِيَدِ اللَّهِ تَعَالَى، لَا بِيَدِ النَّفْسِ. و هدف این است که مسئله مالکیت و ابطال آن در دست خداوند تعالی است، نه در دست نفس. فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَقْهَرَهَا وَأَجْبَرَهَا عَلَى هَذِهِ الْمَمْلُوكِيَّةِ الْإِحَاطِيَّةِ بِالْمِلْكِيَّةِ الْمُحَاطِيَّةِ لِلْبَدَنِ.

زیرا خداوند تعالی نفس را به این مملوکیت احاطی تحت مالکیت محاطی بدن مجبور و مقهور کرده است. وَسِرُّ هَذَا الْقَهْرِ وَالْجُبْرِ أَنَّ النَّفْسَ فِي مَقَامِ ذَاتِهَا ذَاتُ حَيَاةٍ وَقُدْرَةٍ وَشُعُورٍ وَغِنِّى، فَلَوْ أَبْقَاهَا اللَّهُ تَعَالَى عَلَى هَذَا الْمَقَامِ، لَادَّعَتِ الرُّبُوبِيَّةَ وَالْأُلُوهِيَّةَ. راز این قهر و جبر این است که نفس در ذات خود دارای حیات قدرت شعور و بی نیازی است؛ و اگر خداوند تعالی او را در این مقام باقی می گذاشت ادعای ربوبیت و الوهیت می کرد. لِمَا كَانَتْ تُشَاهِدُ مِنْ ذَاتِهَا الْغِنَى وَالْحَيَاةَ. فَأَقْهَرَهَا اللهُ بِهَذِهِ الْمَمْلُوكِيَّةِ الْإِحَاطِيَّةِ كَيْ لَا تَطْغَى بِادِّعَاءِ الرُّبُوبِيَّةِ ادّعَاءً جِبِلِيًّا لَا قَوْلِيًّا؛ " إِنَّ الْإِنْسَانَ لَيَطْغَى أَنْ رَآهُ اسْتَغْفَى (1 .) زیرا نفس از ذات خود بی نیازی و حیات را مشاهده می کرد. پس خداوند او را با این مملوکیت احاطی مقهور کرد تا دچار طغیان و ادعای ربوبیت به صورت فطری و نه ،زبانی نشود؛ " به راستی که انسان سرکشی می کند* چون خود را بی نیاز میبیند". وَمَتَى شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى إِبْطَالَ هَذِهِ الْمِلْكِيَّةِ، يُبْطِلُهَا، فَيَصِيرُ الْإِنْسَانُ نَائِمًا مَعَ بَقَاءِ مِلْكِيَّةِ الرُّوحِ الْحَيَوَانِي لَهَا، وَبَقَاءِ مِلْكِيَّةِ الْبَدَنِ لِلرُّوحِ الْحَيَوَانِي. و هرگاه خداوند تعالی بخواهد این مالکیت را باطل کند آن را باطل می کند و انسان به خواب می رود، در حالی که مالکیت روح حیوانی بر نفس ناطقه و مالکیت بدن بر روح حیوانی همچنان باقی می ماند. فَظَهَرَ مَالِكِيَّةُ الْبَدَنِ بِمَا لَهُ مِنْ وُجْدَانِ الرُّوحِ الحَيَوَانِي لِلنَّفْسِ النَّاطِقَةِ الْقُدْسِيَّةِ. پس روشن شد که بدن با یافتن روح حیوانی، مالک نفس ناطقه قدسی است. فَيَفْعَلُ هَذَا الْمَجْمُوعُ أَفْعَالًا خَارِجِيَّةً كَإِبْدَاعِ الْمَوَادِ الْكَوْنِيَّةِ. وَلَكِنْ لَا بِنَفْسِهِ، بَلْ بِالنَّفْسِ النَّاطِقَةِ. این مجموعه اعمال خارجی مانند ابداع مواد کیهانی را انجام می دهد، اما نه به ذات خود، بلکه به واسطه نفس ناطقه. وَلَيْسَتِ النَّفْسُ النَّاطِقَةُ هِيَ الْفَاعِلَةَ لِهَذِهِ الْأَفْعَالِ بِآلِيَّةِ الْقُوَى وَالْجَوَارِحِ كَمَا يَقُولُهُ بَعْضُ الْفَلَاسِفَةِ. وَلَيْسَتِ النَّفْسُ مُتَّحِدَةً مَعَ الْقُوَى وَمَعَ الْبَدَنِ كَمَا يَقُولُهُ بَعْضُ آخَرُ. و نفس ناطقه این اعمال را به واسطه ابزار قوا و جوارح انجام نمی دهد - همان طور که برخی فلاسفه می گویند - و با قوا و بدن نیز متحد نیست - همان طور که برخی دیگر معتقدند.


1) العلق (96) / 6 و 7

فَإِذَنْ لَيْسَتْ هِيَ الْفَاعِلَةَ لِلْأَفْعَالِ الْخارِجِيَّةِ، بَلِ الْبَدَنُ الْمَالِكُ لِلرُّوحِ الحَيَوَانِي، أَيْ هَذَا الْمَجْمُوعُ يَفْعَلُ الْأَفْعَالَ، وَلَكِنْ بِالنَّفْسِ النَّاطِقَةِ الَّتِي مَلَكَهَا هَذَا الْمَجْمُوعُ. پس نفس ناطقه فاعل اعمال خارجی نیست بلکه بدن که مالک روح حیوانی است یعنی این مجموعه، اعمال را انجام می دهد، اما به واسطه نفس ناطقه ای که این مجموعه مالک آن است. فَهُوَ الْفَاعِلُ لِلْأَفْعَالِ بِالنَّفْسِ. پس این مجموعه فاعل اعمال به واسطه نفس است. وَهَذِهِ الْمَالِكِيَّةُ لَا تُوجِبُ زَوَالَ اسْتِقْلَالِ النَّفْسِ فِي أَفْعَالِهَا، وَلَا تُوجِبُ تَنَزُلَ النَّفْسِ عَنْ مَقَامِهَا الشَّامِ بَلْ هِيَ بَاقِيَةٌ عَلَى مَا هِيَ عَلَيْهِ مِنَ الْقُدْرَةِ وَالْغِنَى وَالحَيَاةِ . (106 .) و این مالکیت موجب زوال استقلال نفس در افعال خود نمی شود و نیز باعث نمی شود که نفس از مقام بلند خود پایین بیاید، بلکه نفس همچنان بر قدرت بی نیازی و حیات خود باقی است. وَهَا فِي هَذِهِ الْمَرْتَبَةِ أَفْعَالٌ، كَالْحُتِ وَالْبُغْضِ وَالْمَعْرِفَةِ وَالْإِيمَانِ وَالْوِلَايَةِ وَغَيْرِ ذَلِكَ، فَتَأْمُرُ وَتَنْهَى فِي هَذِهِ الْمَرْتَبَةِ. و نفس در این مرتبه افعالی دارد، مانند محبت، بغض، معرفت، ایمان، ولایت و امثال آن، و در این مرتبه امر و نهی می کند. وَأَمَّا تَنَؤُها في هَذِهِ النَّشْأَةِ، فَتَنَزِّلْ عَقْلِي لَا مَكَانِي. فَلَا يَتَوَهُمْ أَنَّ النَّفْسَ النَّاطِقَةَ كَانَتْ فِي مَكَانٍ، ثُمَّ هَبَطَتْ إِلَى الْبَدَنِ؛ فَإِنَّهَا لَيْسَتْ فِي الْبَدَنِ بِمَعْنَى الْفَيْوِيَّةِ، بَلْ هِيَ مُحِيطَةٌ بِالْبَدَنِ وَمُتَصَرِّفَةٌ فِيهِ. اما تنزل نفس در این نشئه تنزلی عقلی است نه مکانی بنابراین نباید تصور شود که نفس ناطقه در مکانی بوده و سپس به بدن نزول کرده است؛ زیرا نفس در بدن به معنای حلول نیست، بلکه بر بدن احاطه دارد و در آن تصرف می کند. بَلْ تَنَدُّها عِبَارَةٌ عَنْ مَالِكِيَّةِ الْبَدَنِ بِمَا لَهُ مِنَ الرُّوح الْحَيَوَانِي لَهَا وَوَاجِدِيَّنِهِ إِيَّاهَا مَالِكِيَّةً وَاجِدِيَّةً وَاقِعِيَّةً مُخاطِيَّة، لَا إِحَاطِيَّة. بلکه تنزل نفس به معنای مالکیت بدن با آنچه از روح حیوانی دارد بر نفس و وجدان آن است، به صورتی که مالکیت و وجدان آن واقعی و محاطی است، نه احاطی. فَهَذِهِ الْمَالِكِيَّةُ الْمُحَاطِيَّةُ الْحَاصِلَةُ لِلْبَدَنِ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى بِقَدَرٍ مَحْدُودٍ حَدَّدَهُ اللَّهُ تَعَالَى، إِنَّمَا تَكُونُ عِبَارَةً عَنْ تَنَزُلِ النَّفْسِ إِلَى الْبَدَنِ وَإِلَى عَالَمَ الْمَادَّةِ.

این مالکیت محاطی که برای بدن با اذن خداوند تعالی و به اندازه ای محدود که خداوند تعیین کرده است، به دست آمده است در حقیقت همان تنزل نفس به بدن و به عالم ماده است. حَيْثُ إِنَّهَا لَا تَتَمَكَّنُ مِنْ فَكِ هَذِهِ الْعُقْدَةِ وَخَلَاصِ هَذَا الْقَيْدِ عَنْ رِجْلِهَا، لِأَنَّمَا لَيْسَتْ بِإِذْنِ النَّفْسِ، بَلْ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى. چرا که نفس نمیتواند این گره را باز کند و این قید را از پای خود رها سازد، زیرا این امر به اذن نفس نیست، بلکه به اذن خداوند تعالی است. وَلَكِنْ مَعَ ذَلِكَ كُلِهِ، هِيَ الْمُتَصَرَفَةُ فِي الْبَدَنِ وَالْمُحِيطَةُ عَلَيْهِ وَالسُّلْطَانُ عَلَيْهِ. اما با این حال، نفس همان چیزی است که در بدن تصرف می کند، بر آن احاطه دارد و بر آن سلطه دارد. وَهَذَا أَيْضًا مِنَ الْعَجَائِبِ وَالْغَرَائِبِ، حَيْثُ إِنَّ النَّفْسَ لَا تَسْتَطِيعُ الخَلَاصَ مِنَ الْبَدَنِ، مَعَ كَوْنِهَا مُحِيطَةٌ عَلَيْهِ وَمُتَصَرِفَةً فِيهِ. و این نیز از شگفتیها و عجایب است که نفس نمی تواند از بدن رها شود در حالی که بر آن احاطه دارد و در آن تصرف می کند. وَذَلِكَ لِأَنَّ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْ مَمْلُوكِيَّتِهَا لِلْبَدَنِ وَمُحِيطِيَّتِهَا عَلَيْهِ، إِنَّمَا هُوَ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى وَأَمْرِهِ، لَا بِنَفْسِهَا. و این به این دلیل است که هر یک از مملوکیت نفس برای بدن و احاطه آن بر بدن، به اذن و فرمان خداوند تعالی است، نه به خواست نفس. قلْنَتَبَرَكَ بِذِكْرِ بَعْضِ الْأَحْبَارِ: بیایید با ذکر برخی از اخبار، تبرک بجوییم: بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ قَالَ اللهُ تَعَالَى فِي سُورَةِ الْإِنْقِطَارِ: " يَا أَهَا الْإِنْسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ "(1 . الْآيَةِ.) بسم الله الرحمن الرحيم خداوند تعالی در سوره انفطار فرمود: ای انسان چه چیز تو را نسبت به پروردگار بزرگوارت مغرور ساخته است؟" آيه.


1) الانفطار (82) / 6

في الْكَافِي، عَنْ فَتْحِ بْنِ يَزِيدَ ، عَنْ فِي الْحَسَنِ فَعَنِ الصَّدُوقِ أَنَّ الْمُرَادَ مِنْهُ عَلَى بْنُ مُوسَى <a href="#ref- []. (علیه السلام)ِ فِي رِوَايَةٍ قَالَ: إِنَّ الْإِنْسَانَ وَإِنْ قِيلَ وَاحِدٌ، فَإِنَّهُ يُخبرُ أَنَّهُ حَيْيَّةٌ وَاحِدَةً وَلَيسَ بِاثْنَيْنِ وَالْإِنْسَانُ نَفْسُهُ لَيْسَ بِوَاحِدٍ، لأَنَّ أَعْضَاءَهُ مُخْتَلِفَةٌ وَالْوَانَهُ مُخْتَلِفَةٌ.) در کتاب کافی، از فتح بن یزید از امام ابوالحسن (علیه السلام (و به نقل از شیخ صدوق که منظور از آن امام على بن موسى الرضا علیه السلام) است در روایتی آمده است:) اگر چه انسان به عنوان یک واحد گفته می شود، اما او نشان میدهد که یک حیثیت واحد است و دو تا نیست. اما خود انسان به معنای حقیقی واحد نیست، زیرا اعضای او متفاوت و رنگهای او متنوع است. وَمِنْ لَّوَانِهِ مُخْتَلِفَةٌ، غَيْرُ وَاحِدٍ. وَهُوَ أَجْزَاءُ مُجَزَّى لَيْسَتْ بِسَوَاءِ، دَمُهُ غَيْرُ لَحْمِهِ، وَلَامُهُ غَيْرُ دَمِهِ، وَعَصَبُهُ غَيْرُ عُرُوقِهِ، وَشَعْرُهُ غَيْرُ بَشَرَتِهِ، وَسَوَادُهُ غَيْرُ بَيَاضِهِ، وَكَذلِكَ سَائِرُ جَمِيعِ الْخَلْقِ. و از رنگهای او که مختلف هستند، نمی توان گفت که او واحد است. او از اجزای متفرقی تشکیل شده که یکسان نیستند؛ خون او غیر از گوشت اوست، گوشت او غیر از خون اوست عصبهای او غیر از رگهایش، و موهای او غیر از پوستش است سیاهی او غیر از سفیدی اوست و به همین ترتیب سایر موجودات. فَإِنَّ الْإِنْسَانَ وَاحِدٌ في الإسْمِ، لَا وَاحِدٌ في المعنى إِلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام : فَأَمَّا الْإِنْسَانُ الْمَخْلُوقُ الْمَصْنُوعُ الْمُؤلفُ مِنْ أَجْزَاءِ مُخْتَلِفَةٍ وَجَوَاهِرَ شَتَّى، غَيْرَ أَنَّهُ بِالاجْتِمَاعِ شَيْءٌ وَاحِدُ - الخَبَر. fn[الكافي 1 / 119؛ التوحيد / 62 ؛ بحار الأنوار 4 / 173](footnote1-page366" id=") []. (علیه السلام)ِ فِي رِوَايَةٍ قَالَ: إِنَّ الْإِنْسَانَ وَإِنْ قِيلَ وَاحِدٌ، فَإِنَّهُ يُخبرُ أَنَّهُ حَيْيَّةٌ وَاحِدَةً وَلَيسَ بِاثْنَيْنِ وَالْإِنْسَانُ نَفْسُهُ لَيْسَ بِوَاحِدٍ، لأَنَّ أَعْضَاءَهُ مُخْتَلِفَةٌ وَالْوَانَهُ مُخْتَلِفَةٌ.) در کتاب کافی، از فتح بن یزید از امام ابوالحسن (علیه السلام (و به نقل از شیخ صدوق که منظور از آن امام على بن موسى الرضا علیه السلام) است در روایتی آمده است:) اگر چه انسان به عنوان یک واحد گفته می شود، اما او نشان میدهد که یک حیثیت واحد است و دو تا نیست. اما خود انسان به معنای حقیقی واحد نیست، زیرا اعضای او متفاوت و رنگهای او متنوع است. وَمِنْ لَّوَانِهِ مُخْتَلِفَةٌ، غَيْرُ وَاحِدٍ. وَهُوَ أَجْزَاءُ مُجَزَّى لَيْسَتْ بِسَوَاءِ، دَمُهُ غَيْرُ لَحْمِهِ، وَلَامُهُ غَيْرُ دَمِهِ، وَعَصَبُهُ غَيْرُ عُرُوقِهِ، وَشَعْرُهُ غَيْرُ بَشَرَتِهِ، وَسَوَادُهُ غَيْرُ بَيَاضِهِ، وَكَذلِكَ سَائِرُ جَمِيعِ الْخَلْقِ. و از رنگهای او که مختلف هستند، نمی توان گفت که او واحد است. او از اجزای متفرقی تشکیل شده که یکسان نیستند؛ خون او غیر از گوشت اوست، گوشت او غیر از خون اوست عصبهای او غیر از رگهایش، و موهای او غیر از پوستش است سیاهی او غیر از سفیدی اوست و به همین ترتیب سایر موجودات. فَإِنَّ الْإِنْسَانَ وَاحِدٌ في الإسْمِ، لَا وَاحِدٌ في المعنى إِلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام : فَأَمَّا الْإِنْسَانُ الْمَخْلُوقُ الْمَصْنُوعُ الْمُؤلفُ مِنْ أَجْزَاءِ مُخْتَلِفَةٍ وَجَوَاهِرَ شَتَّى، غَيْرَ أَنَّهُ بِالاجْتِمَاعِ شَيْءٌ وَاحِدُ - الخَبَر. fn[الكافي 1 / 119؛ التوحيد / 62 ؛ بحار الأنوار 4 / 173](footnote1-page366" style="display:inline-block">(1) .) زیرا انسان در نام واحد است، اما در معنا واحد نیست. تا آنجا که فرمود: اما انسان که آفریده شده و ساخته شده و از اجزای مختلف و جواهر گوناگون ترکیب شده است، چیزی جز یک واحد در اجتماع نیست - پایان خبر. وَفِي الْبِحَارِ، عَنِ الْعَيَّاشِي، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبِ، عَنْ عَمْرِو بْنِ ثَابِتٍ، عَنْ فِي الْمُقْدَامِ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ فِي جَعْفَرِ (علیه السلام قَالَ:) و در کتاب بحار، از عیاشی، از حسن بن محبوب، از عمرو بن ثابت، از ابی ،المقدام، از پدرش، از امام باقر (علیه السلام نقل شده است:) ما أحدٌ يَنَامُ إِلَّا عَرَجَتْ نَفْسُهُ إِلَى السَّمَاءِ وَبَقِيَتْ رُوحُهُ فِي بَدَنِهِ وَصَارَ بَيْنَهَا سَبَبُ كَشْعَاعِ الشَّمْسِ . هیچ کس به خواب نمی رود مگر این که نفس او به آسمان عروج می کند و روحش در بدن او باقی می ماند و رابطه ای میان آنها برقرار است، مانند پرتو خورشید. فَإِنْ أَذِنَ اللَّهُ فِي قَبْضِ الْأَرْوَاحِ، أَجَابَتِ النَّفْسُ وَالرُّوحُ. وَإِنْ أَذِنَ اللهُ فِي رَدَّ الرُّوحِ، أَجَابَتِ النَّفْسُ وَالرُّوحُ .


<a href="#) []. (علیه السلام)ِ فِي رِوَايَةٍ قَالَ: إِنَّ الْإِنْسَانَ وَإِنْ قِيلَ وَاحِدٌ، فَإِنَّهُ يُخبرُ أَنَّهُ حَيْيَّةٌ وَاحِدَةً وَلَيسَ بِاثْنَيْنِ وَالْإِنْسَانُ نَفْسُهُ لَيْسَ بِوَاحِدٍ، لأَنَّ أَعْضَاءَهُ مُخْتَلِفَةٌ وَالْوَانَهُ مُخْتَلِفَةٌ.) در کتاب کافی، از فتح بن یزید از امام ابوالحسن (علیه السلام (و به نقل از شیخ صدوق که منظور از آن امام على بن موسى الرضا علیه السلام) است در روایتی آمده است:) اگر چه انسان به عنوان یک واحد گفته می شود، اما او نشان میدهد که یک حیثیت واحد است و دو تا نیست. اما خود انسان به معنای حقیقی واحد نیست، زیرا اعضای او متفاوت و رنگهای او متنوع است. وَمِنْ لَّوَانِهِ مُخْتَلِفَةٌ، غَيْرُ وَاحِدٍ. وَهُوَ أَجْزَاءُ مُجَزَّى لَيْسَتْ بِسَوَاءِ، دَمُهُ غَيْرُ لَحْمِهِ، وَلَامُهُ غَيْرُ دَمِهِ، وَعَصَبُهُ غَيْرُ عُرُوقِهِ، وَشَعْرُهُ غَيْرُ بَشَرَتِهِ، وَسَوَادُهُ غَيْرُ بَيَاضِهِ، وَكَذلِكَ سَائِرُ جَمِيعِ الْخَلْقِ. و از رنگهای او که مختلف هستند، نمی توان گفت که او واحد است. او از اجزای متفرقی تشکیل شده که یکسان نیستند؛ خون او غیر از گوشت اوست، گوشت او غیر از خون اوست عصبهای او غیر از رگهایش، و موهای او غیر از پوستش است سیاهی او غیر از سفیدی اوست و به همین ترتیب سایر موجودات. فَإِنَّ الْإِنْسَانَ وَاحِدٌ في الإسْمِ، لَا وَاحِدٌ في المعنى إِلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام : فَأَمَّا الْإِنْسَانُ الْمَخْلُوقُ الْمَصْنُوعُ الْمُؤلفُ مِنْ أَجْزَاءِ مُخْتَلِفَةٍ وَجَوَاهِرَ شَتَّى، غَيْرَ أَنَّهُ بِالاجْتِمَاعِ شَيْءٌ وَاحِدُ - الخَبَر. fn[الكافي 1 / 119؛ التوحيد / 62 ؛ بحار الأنوار 4 / 173](footnote1-page366" style="color:#3b82f6;" id="ref-) []. (علیه السلام)ِ فِي رِوَايَةٍ قَالَ: إِنَّ الْإِنْسَانَ وَإِنْ قِيلَ وَاحِدٌ، فَإِنَّهُ يُخبرُ أَنَّهُ حَيْيَّةٌ وَاحِدَةً وَلَيسَ بِاثْنَيْنِ وَالْإِنْسَانُ نَفْسُهُ لَيْسَ بِوَاحِدٍ، لأَنَّ أَعْضَاءَهُ مُخْتَلِفَةٌ وَالْوَانَهُ مُخْتَلِفَةٌ.) در کتاب کافی، از فتح بن یزید از امام ابوالحسن (علیه السلام (و به نقل از شیخ صدوق که منظور از آن امام على بن موسى الرضا علیه السلام) است در روایتی آمده است:) اگر چه انسان به عنوان یک واحد گفته می شود، اما او نشان میدهد که یک حیثیت واحد است و دو تا نیست. اما خود انسان به معنای حقیقی واحد نیست، زیرا اعضای او متفاوت و رنگهای او متنوع است. وَمِنْ لَّوَانِهِ مُخْتَلِفَةٌ، غَيْرُ وَاحِدٍ. وَهُوَ أَجْزَاءُ مُجَزَّى لَيْسَتْ بِسَوَاءِ، دَمُهُ غَيْرُ لَحْمِهِ، وَلَامُهُ غَيْرُ دَمِهِ، وَعَصَبُهُ غَيْرُ عُرُوقِهِ، وَشَعْرُهُ غَيْرُ بَشَرَتِهِ، وَسَوَادُهُ غَيْرُ بَيَاضِهِ، وَكَذلِكَ سَائِرُ جَمِيعِ الْخَلْقِ. و از رنگهای او که مختلف هستند، نمی توان گفت که او واحد است. او از اجزای متفرقی تشکیل شده که یکسان نیستند؛ خون او غیر از گوشت اوست، گوشت او غیر از خون اوست عصبهای او غیر از رگهایش، و موهای او غیر از پوستش است سیاهی او غیر از سفیدی اوست و به همین ترتیب سایر موجودات. فَإِنَّ الْإِنْسَانَ وَاحِدٌ في الإسْمِ، لَا وَاحِدٌ في المعنى إِلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام : فَأَمَّا الْإِنْسَانُ الْمَخْلُوقُ الْمَصْنُوعُ الْمُؤلفُ مِنْ أَجْزَاءِ مُخْتَلِفَةٍ وَجَوَاهِرَ شَتَّى، غَيْرَ أَنَّهُ بِالاجْتِمَاعِ شَيْءٌ وَاحِدُ - الخَبَر. fn[الكافي 1 / 119؛ التوحيد / 62 ؛ بحار الأنوار 4 / 173](footnote1-page366"> 1) عيون أخبار الرضا 7 1 / 127

اگر خداوند در قبض ارواح اذن دهد، نفس و روح پاسخ می دهند و اگر خداوند در بازگرداندن روح اذن دهد، نفس و روح نیز پاسخ می دهند. وَهُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ": اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضَى عَلَيْهَا وَيُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (1 .") و این همان سخن خداوند متعال است : خداوند ارواح را هنگام مرگشان و آنهایی را که در خواب نمرده اند، قبض می کند؛ سپس آن را که حکم مرگش را داده نگه می دارد و دیگری را تا زمان معین بازمی گرداند. در این امر نشانه هایی برای اهل تفکر است". فَمَهُمَا رَأَتْ فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ، فَهُوَ مِمَّا لَهُ تأْوِيلُ. وَمَا رَأَتْ فِيمَا بينَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ، فَهُوَ مِمَّا يُخَيَّلُهُ الشَّيْطَانُ. <a href="#ref- [].) هر آنچه که نفس در ملکوت آسمانها ببیند، دارای تأویل است. اما آنچه را که در میان آسمان و زمین می بیند، از اموری است که شیطان خیال پردازی می کند. وَعَنِ الْعَيَّاشِيِّ، عَنْ أَي بَصِيرٍ، عَنْ أَحَدِهِمَا قَالَ : سَلَكُهُ عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى : وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي fn[الإسراء (17 / 85](footnote2-page367" id=") [].) هر آنچه که نفس در ملکوت آسمانها ببیند، دارای تأویل است. اما آنچه را که در میان آسمان و زمین می بیند، از اموری است که شیطان خیال پردازی می کند. وَعَنِ الْعَيَّاشِيِّ، عَنْ أَي بَصِيرٍ، عَنْ أَحَدِهِمَا قَالَ : سَلَكُهُ عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى : وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي fn[الإسراء (17 / 85](footnote2-page367" style="display:inline-block">(2) ." قَالَ: الَّتِي فِي التَّوَاب وَالنَّاسِ. قُلْتُ: وَمَا هِي؟ قَالَ: هِيَ مِنَ الْمَلَكُوتِ مِنَ الْقُدْرَةِ. (3) .) از عیاشی، از ابی بصیر، از یکی از آن دو امام علیهم السلام نقل شده است که گفت: از ایشان درباره سخن خداوند تعالی پرسیدم : و از تو درباره روح می پرسند؛ بگو روح از امر پروردگار من است". فرمود: روحی که در چهارپایان و انسانها وجود دارد. پرسیدم آن چیست؟ فرمود: آن از عالم ملکوت و از قدرت الهی است. وَفِي الْبِحَارِ، عَنْ جَامِعِ الْأَخْبَارِ، (107 رُوِيَ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ (علیه السلام) يَقُولُ: إِنَّ الْمَرْءَ إِذَا نَامَ، فَإِنَّ الرُّوحَ الْحَيَوَانِيَ بَاقِيَةُ فِي الْبَدَنِ، وَالَّذِي يَخْرُجُ مِنْهُ رُوحُ الْعَقْلِ.) و در کتاب بحار، از کتاب جامع الاخبار، از امام ابوالحسن (علیه السلام نقل شده است که فرمود:) هنگامی که انسان به خواب می رود، روح حیوانی در بدن باقی می ماند و آنچه از بدن خارج می شود، روح عقل است. فَقَالَ عَبْدُ الْغَفَّارِ الْأَسْلَمِيُّ: يَقُولُ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ : الله يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا" (4 . إِلَى قَوْلِهِ " أَجَلٍ مُسَمًى.")


1) الزمر (39) / 42

<a href="#) [].) هر آنچه که نفس در ملکوت آسمانها ببیند، دارای تأویل است. اما آنچه را که در میان آسمان و زمین می بیند، از اموری است که شیطان خیال پردازی می کند. وَعَنِ الْعَيَّاشِيِّ، عَنْ أَي بَصِيرٍ، عَنْ أَحَدِهِمَا قَالَ : سَلَكُهُ عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى : وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي fn[الإسراء (17 / 85](footnote2-page367" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) هر آنچه که نفس در ملکوت آسمانها ببیند، دارای تأویل است. اما آنچه را که در میان آسمان و زمین می بیند، از اموری است که شیطان خیال پردازی می کند. وَعَنِ الْعَيَّاشِيِّ، عَنْ أَي بَصِيرٍ، عَنْ أَحَدِهِمَا قَالَ : سَلَكُهُ عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى : وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي fn[الإسراء (17 / 85](footnote2-page367"> 2) بحار الأنوار 58 / 27

3) تفسير العياشي 2 / 317؛ بحارالأنوار 58 / 42

4) الزمر (39) / 42

عبدالغفار اسلمی گفت: خداوند عزوجل می فرماید : خداوند ارواح را هنگام مرگشان قبض می کند " تا آنجا که می فرماید" :تا زمان معینی." أَفَلَيْسَ تَرَى الْأَرْوَاحَ كُلَّها تَصِيرُ إِلَيْهِ عِنْدَ مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ مَا يَشَاءُ وَيُرْسِلُ مَا يَشَاءُ؟ آیا نمی بینی که همه ارواح هنگام خوابشان به سوی او می روند، پس آنچه را بخواهد نگه می دارد و آنچه را بخواهد بازمی گرداند؟ فَقَالَ أَبُو الْحَسَن بالا : إِنَّمَا يَصِيرُ إِلَيْهِ أَرْوَاحُ الْعُقُولِ، وَأَمَّا أَرْوَاحُ الْحَيَاةِ، فَإِنَّهَا فِي الْأَبْدَانِ، لَا تَخْرُجُ إِلَّا بِالْمَوْتِ. امام ابوالحسن (علیه السلام فرمود: تنها ارواح عقلها به سوی او می روند، اما ارواح حیات در بدنها باقی می مانند و جز با مرگ خارج نمی شوند.) وَلَكِنَّهُ إِذَا قَضَى عَلَى نَفْسٍ بِالنَّوْمِ، قَبَضَ الرُّوحَ الَّذِي فِيهِ الْعَقْلُ. اما هنگامی که خداوند برای نفسی خواب را مقدر کند روحی که عقل در آن است قبض میشود. وَلَوْ كَانَتْ رُوحُ الحَيَاةِ خَارِجَةٌ، لَكَانَ بَدَنَا مُحَى لَا يَتَحَرَّك. و اگر روح حیات خارج می شد، بدن به صورت افتاده و بی حرکت باقی می ماند. وَلَقَدْ ضَرَبَ لِهَذَا مَثَلًا فِي كِتَابِهِ فِي أَصْحَابِ الْكَهْفِ، حَيْثُ قَالَ : وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ اليَمِين وَذَاتَ الشِّمَالِ" (1 .) و خداوند برای این مسئله در کتابش درباره اصحاب کهف مثالی زده است آنجا که می فرماید : و آن ها را به سمت راست و چپ می گرداندیم. أفلا تَرى أَنَّ أَرْوَاحَهُمْ فِيهِمْ بِالحركاتِ؟! <a href="#ref- [].) آیا نمی بینی که ارواحشان با حرکت در بدنهایشان باقی مانده است؟! وَالْغَرَضُ: إِنَّ أَحَدِيَّ الْمَعْنَى مُنْحَصِرٌ في اللهِ تَعَالَى وَأَمَّا الْإِنْسَانُ، فَلَيْسَ بِأَحَدِي الْمَعْنَى، بَلْ هُوَ مُرَكَّبٌ مِنْ ثَلَاثَةِ أَجْزَاء مِنْ طِينٍ وَرُوحٍ حَيَوَانِي وَنَفْسٍ نَاطِقَةٍ. و هدف این است که احدیت معنا فقط در خداوند متعال منحصر است. اما انسان احدیت معنا ندارد، بلکه او از سه جزء تشکیل شده است از خاک روح حیوانی و نفس ناطقه. وَقَدْ عَرَفْتَ كَيْفِيَّةَ التَّركِيبِ بَيْنَهَا بِأَنَّهُ لَيْسَ تَرْكِيبًا أَنْضِمَامِيَّا أَوْ اتِّحَادِيًّا، بَلِ التَّرْكِيبُ تَرْكِيبُ الْمَالِكِيَّةِ وَالْوَاحِدِيَّةِ.


1) الكهف (18) / 18

"لَّمْ تَرَ إِلَى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظَّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاكِنًا. ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ قِيلًا. ثُمَّ قَبَضْنَاهُ قَبْضًا يَسِيرًا fn[الفرقان (25 / 45](footnote1-page374" id=") [].) آیا نمی بینی که ارواحشان با حرکت در بدنهایشان باقی مانده است؟! وَالْغَرَضُ: إِنَّ أَحَدِيَّ الْمَعْنَى مُنْحَصِرٌ في اللهِ تَعَالَى وَأَمَّا الْإِنْسَانُ، فَلَيْسَ بِأَحَدِي الْمَعْنَى، بَلْ هُوَ مُرَكَّبٌ مِنْ ثَلَاثَةِ أَجْزَاء مِنْ طِينٍ وَرُوحٍ حَيَوَانِي وَنَفْسٍ نَاطِقَةٍ. و هدف این است که احدیت معنا فقط در خداوند متعال منحصر است. اما انسان احدیت معنا ندارد، بلکه او از سه جزء تشکیل شده است از خاک روح حیوانی و نفس ناطقه. وَقَدْ عَرَفْتَ كَيْفِيَّةَ التَّركِيبِ بَيْنَهَا بِأَنَّهُ لَيْسَ تَرْكِيبًا أَنْضِمَامِيَّا أَوْ اتِّحَادِيًّا، بَلِ التَّرْكِيبُ تَرْكِيبُ الْمَالِكِيَّةِ وَالْوَاحِدِيَّةِ.

"لَّمْ تَرَ إِلَى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظَّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاكِنًا. ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ قِيلًا. ثُمَّ قَبَضْنَاهُ قَبْضًا يَسِيرًا fn[الفرقان (25 / 45](footnote1-page374" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) آیا نمی بینی که ارواحشان با حرکت در بدنهایشان باقی مانده است؟! وَالْغَرَضُ: إِنَّ أَحَدِيَّ الْمَعْنَى مُنْحَصِرٌ في اللهِ تَعَالَى وَأَمَّا الْإِنْسَانُ، فَلَيْسَ بِأَحَدِي الْمَعْنَى، بَلْ هُوَ مُرَكَّبٌ مِنْ ثَلَاثَةِ أَجْزَاء مِنْ طِينٍ وَرُوحٍ حَيَوَانِي وَنَفْسٍ نَاطِقَةٍ. و هدف این است که احدیت معنا فقط در خداوند متعال منحصر است. اما انسان احدیت معنا ندارد، بلکه او از سه جزء تشکیل شده است از خاک روح حیوانی و نفس ناطقه. وَقَدْ عَرَفْتَ كَيْفِيَّةَ التَّركِيبِ بَيْنَهَا بِأَنَّهُ لَيْسَ تَرْكِيبًا أَنْضِمَامِيَّا أَوْ اتِّحَادِيًّا، بَلِ التَّرْكِيبُ تَرْكِيبُ الْمَالِكِيَّةِ وَالْوَاحِدِيَّةِ.

"لَّمْ تَرَ إِلَى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظَّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاكِنًا. ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ قِيلًا. ثُمَّ قَبَضْنَاهُ قَبْضًا يَسِيرًا fn[الفرقان (25 / 45](footnote1-page374" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) آیا نمی بینی که ارواحشان با حرکت در بدنهایشان باقی مانده است؟! وَالْغَرَضُ: إِنَّ أَحَدِيَّ الْمَعْنَى مُنْحَصِرٌ في اللهِ تَعَالَى وَأَمَّا الْإِنْسَانُ، فَلَيْسَ بِأَحَدِي الْمَعْنَى، بَلْ هُوَ مُرَكَّبٌ مِنْ ثَلَاثَةِ أَجْزَاء مِنْ طِينٍ وَرُوحٍ حَيَوَانِي وَنَفْسٍ نَاطِقَةٍ. و هدف این است که احدیت معنا فقط در خداوند متعال منحصر است. اما انسان احدیت معنا ندارد، بلکه او از سه جزء تشکیل شده است از خاک روح حیوانی و نفس ناطقه. وَقَدْ عَرَفْتَ كَيْفِيَّةَ التَّركِيبِ بَيْنَهَا بِأَنَّهُ لَيْسَ تَرْكِيبًا أَنْضِمَامِيَّا أَوْ اتِّحَادِيًّا، بَلِ التَّرْكِيبُ تَرْكِيبُ الْمَالِكِيَّةِ وَالْوَاحِدِيَّةِ.

و تو دانستی که ترکیب میان این اجزاء ترکیبی الحاقی یا اتحادی نیست، بلکه ترکیبی از نوع مالکیت و وجدان است. ## مالکیت بدن بر روح شبیه تعلق ماهیت به وجود است. وَلَا يَخْفَى عَلَيْكَ أَنَّ هُنَاكَ لَيْسَ تَمُلُوكَ يُسَمَّى بِالرُّوحِ وَتَمْلِكُهُ الْبَدَنُ وَيَجِدُهُ؛ أَيْ: لَا تَتَوَهُمْ أَنَّ الرُّوحَ شَيْءٌ مَوْضُوعٌ فِي نَاحِيَةٍ وَالْبَدَنُ فِي نَاحِيَةٍ أُخْرَى فَيَجِدُهُ الْبَدَنُ وَيَمْلِكُهُ. و بر تو پوشیده نباشد که در اینجا چیزی به نام مملوک وجود ندارد که روح نامیده شود و بدن آن را مالک شود و بیابد؛ یعنی تصور نکن که روح چیزی است که در جایی قرار دارد و بدن در جایی دیگر، و بدن آن را می یابد و مالک می شود. بَل الوُجْدَانُ وَالْمَالِكِيَّةُ فِي الْمَقَامِ عَيْنُ نَظِير مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ لِلْوُجُودِ، بِأَنَّهَا لَيْسَتْ انْفِعَالًا مَقُولِيًّا أَوْ مَفْهُومِيَّا أَوْ مَعْقُولِيًّا، بَلْ هِيَ انْفِعَالٌ ذَانِ حَقِيقِيٌّ بِحَقِيقَةِ الْانْفِعَالِ. بلکه وجدان و مالکیت در این مقام عیناً شبیه مالکیت ماهیت نسبت به وجود است به گونه ای که این مالکیت یک انفعال استدلال ،پذیر مفهومی یا عقلی نیست بلکه یک انفعال ذاتی و حقیقی با حقیقت انفعال است. وَهِيَ صَيْرُورَةُ الْمَاهِيَّةِ اللَّاشَيْءٍ شَيْئًا حَقِيقِيًّا بَعْدَ مَا لَم تَكُنْ شَيْئًا. فَفَعْلِيَّةُ الْمَاهِيَّةِ وَشَيْئِيَّتُهَا بِالْوُجُودِ، وَهَذِهِ الْمَالِكِيَّةُ مُسَاوِقَةٌ لِلْحَيَاةِ. و این همان تبدیل شدن ماهیت از لاشیء به شیء حقیقی ،است، پس فعلیت ماهیت و شیئیت آن به واسطه وجود است و این مالکیت مساوی با حیات است. فَمَالِكِيَّةُ مَاهِيَّتِكَ لِنُورِ الْوِلَايَةِ لَيْسَتْ إِلَّا حَيَاتَكَ. پس مالکیت ماهیت تو نسبت به نور ولایت چیزی جز حیات تو نیست. فإنْ شِئتَ نَيْلَ كُنْه الْمَالِكِيَّةِ الحَقِيقِيَّةِ، فَارْجِعْ إِلَى نَفْسِكَ وَتَوَجَّهُ بِالْغَرِيزَةِ إِلَى حَيَاتِكَ. اگر می خواهی به کنه مالکیت حقیقی دست یابی به خودت بازگرد و به طور غریزی به حیاتت توجه كن. فَحَيَاتُكَ مَالِكِيَّتُكَ بِحَيْثُ لَوْ لَمْ تَكُنْ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةُ ، تَكُونُ مَعْدُومًا بَحْتَا صَرْفًا، لَا يُكْبَرُ عَنْكَ بِخَبَرٍ وَلَا أَثَرِ. زیرا حیات تو همان مالکیت تو است، به گونه ای که اگر این مالکیت نبود تو کاملاً معدوم می بود، به طوری که هیچ خبری یا اثری از تو باقی نمی ماند. فَمَالِكِيَّتُكَ مُسَاوِقَةٌ الخُرُوجِكَ مِنَ الْمُطْلَانِ إِلَى التَّحَقُّقِ.

و تو دانستی که ترکیب میان این اجزاء ترکیبی الحاقی یا اتحادی نیست، بلکه ترکیبی از نوع مالکیت و وجدان است. ## مالکیت بدن بر روح شبیه تعلق ماهیت به وجود است. وَلَا يَخْفَى عَلَيْكَ أَنَّ هُنَاكَ لَيْسَ تَمُلُوكَ يُسَمَّى بِالرُّوحِ وَتَمْلِكُهُ الْبَدَنُ وَيَجِدُهُ؛ أَيْ: لَا تَتَوَهُمْ أَنَّ الرُّوحَ شَيْءٌ مَوْضُوعٌ فِي نَاحِيَةٍ وَالْبَدَنُ فِي نَاحِيَةٍ أُخْرَى فَيَجِدُهُ الْبَدَنُ وَيَمْلِكُهُ. و بر تو پوشیده نباشد که در اینجا چیزی به نام مملوک وجود ندارد که روح نامیده شود و بدن آن را مالک شود و بیابد؛ یعنی تصور نکن که روح چیزی است که در جایی قرار دارد و بدن در جایی دیگر، و بدن آن را می یابد و مالک می شود. بَل الوُجْدَانُ وَالْمَالِكِيَّةُ فِي الْمَقَامِ عَيْنُ نَظِير مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ لِلْوُجُودِ، بِأَنَّهَا لَيْسَتْ انْفِعَالًا مَقُولِيًّا أَوْ مَفْهُومِيَّا أَوْ مَعْقُولِيًّا، بَلْ هِيَ انْفِعَالٌ ذَانِ حَقِيقِيٌّ بِحَقِيقَةِ الْانْفِعَالِ. بلکه وجدان و مالکیت در این مقام عیناً شبیه مالکیت ماهیت نسبت به وجود است به گونه ای که این مالکیت یک انفعال استدلال ،پذیر مفهومی یا عقلی نیست بلکه یک انفعال ذاتی و حقیقی با حقیقت انفعال است. وَهِيَ صَيْرُورَةُ الْمَاهِيَّةِ اللَّاشَيْءٍ شَيْئًا حَقِيقِيًّا بَعْدَ مَا لَم تَكُنْ شَيْئًا. فَفَعْلِيَّةُ الْمَاهِيَّةِ وَشَيْئِيَّتُهَا بِالْوُجُودِ، وَهَذِهِ الْمَالِكِيَّةُ مُسَاوِقَةٌ لِلْحَيَاةِ. و این همان تبدیل شدن ماهیت از لاشیء به شیء حقیقی ،است، پس فعلیت ماهیت و شیئیت آن به واسطه وجود است و این مالکیت مساوی با حیات است. فَمَالِكِيَّةُ مَاهِيَّتِكَ لِنُورِ الْوِلَايَةِ لَيْسَتْ إِلَّا حَيَاتَكَ. پس مالکیت ماهیت تو نسبت به نور ولایت چیزی جز حیات تو نیست. فإنْ شِئتَ نَيْلَ كُنْه الْمَالِكِيَّةِ الحَقِيقِيَّةِ، فَارْجِعْ إِلَى نَفْسِكَ وَتَوَجَّهُ بِالْغَرِيزَةِ إِلَى حَيَاتِكَ. اگر می خواهی به کنه مالکیت حقیقی دست یابی به خودت بازگرد و به طور غریزی به حیاتت توجه كن. فَحَيَاتُكَ مَالِكِيَّتُكَ بِحَيْثُ لَوْ لَمْ تَكُنْ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةُ ، تَكُونُ مَعْدُومًا بَحْتَا صَرْفًا، لَا يُكْبَرُ عَنْكَ بِخَبَرٍ وَلَا أَثَرِ. زیرا حیات تو همان مالکیت تو است، به گونه ای که اگر این مالکیت نبود تو کاملاً معدوم می بود، به طوری که هیچ خبری یا اثری از تو باقی نمی ماند. فَمَالِكِيَّتُكَ مُسَاوِقَةٌ الخُرُوجِكَ مِنَ الْمُطْلَانِ إِلَى التَّحَقُّقِ.

و تو دانستی که ترکیب میان این اجزاء ترکیبی الحاقی یا اتحادی نیست، بلکه ترکیبی از نوع مالکیت و وجدان است. ## مالکیت بدن بر روح شبیه تعلق ماهیت به وجود است. وَلَا يَخْفَى عَلَيْكَ أَنَّ هُنَاكَ لَيْسَ تَمُلُوكَ يُسَمَّى بِالرُّوحِ وَتَمْلِكُهُ الْبَدَنُ وَيَجِدُهُ؛ أَيْ: لَا تَتَوَهُمْ أَنَّ الرُّوحَ شَيْءٌ مَوْضُوعٌ فِي نَاحِيَةٍ وَالْبَدَنُ فِي نَاحِيَةٍ أُخْرَى فَيَجِدُهُ الْبَدَنُ وَيَمْلِكُهُ. و بر تو پوشیده نباشد که در اینجا چیزی به نام مملوک وجود ندارد که روح نامیده شود و بدن آن را مالک شود و بیابد؛ یعنی تصور نکن که روح چیزی است که در جایی قرار دارد و بدن در جایی دیگر، و بدن آن را می یابد و مالک می شود. بَل الوُجْدَانُ وَالْمَالِكِيَّةُ فِي الْمَقَامِ عَيْنُ نَظِير مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ لِلْوُجُودِ، بِأَنَّهَا لَيْسَتْ انْفِعَالًا مَقُولِيًّا أَوْ مَفْهُومِيَّا أَوْ مَعْقُولِيًّا، بَلْ هِيَ انْفِعَالٌ ذَانِ حَقِيقِيٌّ بِحَقِيقَةِ الْانْفِعَالِ. بلکه وجدان و مالکیت در این مقام عیناً شبیه مالکیت ماهیت نسبت به وجود است به گونه ای که این مالکیت یک انفعال استدلال ،پذیر مفهومی یا عقلی نیست بلکه یک انفعال ذاتی و حقیقی با حقیقت انفعال است. وَهِيَ صَيْرُورَةُ الْمَاهِيَّةِ اللَّاشَيْءٍ شَيْئًا حَقِيقِيًّا بَعْدَ مَا لَم تَكُنْ شَيْئًا. فَفَعْلِيَّةُ الْمَاهِيَّةِ وَشَيْئِيَّتُهَا بِالْوُجُودِ، وَهَذِهِ الْمَالِكِيَّةُ مُسَاوِقَةٌ لِلْحَيَاةِ. و این همان تبدیل شدن ماهیت از لاشیء به شیء حقیقی ،است، پس فعلیت ماهیت و شیئیت آن به واسطه وجود است و این مالکیت مساوی با حیات است. فَمَالِكِيَّةُ مَاهِيَّتِكَ لِنُورِ الْوِلَايَةِ لَيْسَتْ إِلَّا حَيَاتَكَ. پس مالکیت ماهیت تو نسبت به نور ولایت چیزی جز حیات تو نیست. فإنْ شِئتَ نَيْلَ كُنْه الْمَالِكِيَّةِ الحَقِيقِيَّةِ، فَارْجِعْ إِلَى نَفْسِكَ وَتَوَجَّهُ بِالْغَرِيزَةِ إِلَى حَيَاتِكَ. اگر می خواهی به کنه مالکیت حقیقی دست یابی به خودت بازگرد و به طور غریزی به حیاتت توجه كن. فَحَيَاتُكَ مَالِكِيَّتُكَ بِحَيْثُ لَوْ لَمْ تَكُنْ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةُ ، تَكُونُ مَعْدُومًا بَحْتَا صَرْفًا، لَا يُكْبَرُ عَنْكَ بِخَبَرٍ وَلَا أَثَرِ. زیرا حیات تو همان مالکیت تو است، به گونه ای که اگر این مالکیت نبود تو کاملاً معدوم می بود، به طوری که هیچ خبری یا اثری از تو باقی نمی ماند. فَمَالِكِيَّتُكَ مُسَاوِقَةٌ الخُرُوجِكَ مِنَ الْمُطْلَانِ إِلَى التَّحَقُّقِ.

و تو دانستی که ترکیب میان این اجزاء ترکیبی الحاقی یا اتحادی نیست، بلکه ترکیبی از نوع مالکیت و وجدان است. ## مالکیت بدن بر روح شبیه تعلق ماهیت به وجود است. وَلَا يَخْفَى عَلَيْكَ أَنَّ هُنَاكَ لَيْسَ تَمُلُوكَ يُسَمَّى بِالرُّوحِ وَتَمْلِكُهُ الْبَدَنُ وَيَجِدُهُ؛ أَيْ: لَا تَتَوَهُمْ أَنَّ الرُّوحَ شَيْءٌ مَوْضُوعٌ فِي نَاحِيَةٍ وَالْبَدَنُ فِي نَاحِيَةٍ أُخْرَى فَيَجِدُهُ الْبَدَنُ وَيَمْلِكُهُ. و بر تو پوشیده نباشد که در اینجا چیزی به نام مملوک وجود ندارد که روح نامیده شود و بدن آن را مالک شود و بیابد؛ یعنی تصور نکن که روح چیزی است که در جایی قرار دارد و بدن در جایی دیگر، و بدن آن را می یابد و مالک می شود. بَل الوُجْدَانُ وَالْمَالِكِيَّةُ فِي الْمَقَامِ عَيْنُ نَظِير مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ لِلْوُجُودِ، بِأَنَّهَا لَيْسَتْ انْفِعَالًا مَقُولِيًّا أَوْ مَفْهُومِيَّا أَوْ مَعْقُولِيًّا، بَلْ هِيَ انْفِعَالٌ ذَانِ حَقِيقِيٌّ بِحَقِيقَةِ الْانْفِعَالِ. بلکه وجدان و مالکیت در این مقام عیناً شبیه مالکیت ماهیت نسبت به وجود است به گونه ای که این مالکیت یک انفعال استدلال ،پذیر مفهومی یا عقلی نیست بلکه یک انفعال ذاتی و حقیقی با حقیقت انفعال است. وَهِيَ صَيْرُورَةُ الْمَاهِيَّةِ اللَّاشَيْءٍ شَيْئًا حَقِيقِيًّا بَعْدَ مَا لَم تَكُنْ شَيْئًا. فَفَعْلِيَّةُ الْمَاهِيَّةِ وَشَيْئِيَّتُهَا بِالْوُجُودِ، وَهَذِهِ الْمَالِكِيَّةُ مُسَاوِقَةٌ لِلْحَيَاةِ. و این همان تبدیل شدن ماهیت از لاشیء به شیء حقیقی ،است، پس فعلیت ماهیت و شیئیت آن به واسطه وجود است و این مالکیت مساوی با حیات است. فَمَالِكِيَّةُ مَاهِيَّتِكَ لِنُورِ الْوِلَايَةِ لَيْسَتْ إِلَّا حَيَاتَكَ. پس مالکیت ماهیت تو نسبت به نور ولایت چیزی جز حیات تو نیست. فإنْ شِئتَ نَيْلَ كُنْه الْمَالِكِيَّةِ الحَقِيقِيَّةِ، فَارْجِعْ إِلَى نَفْسِكَ وَتَوَجَّهُ بِالْغَرِيزَةِ إِلَى حَيَاتِكَ. اگر می خواهی به کنه مالکیت حقیقی دست یابی به خودت بازگرد و به طور غریزی به حیاتت توجه كن. فَحَيَاتُكَ مَالِكِيَّتُكَ بِحَيْثُ لَوْ لَمْ تَكُنْ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةُ ، تَكُونُ مَعْدُومًا بَحْتَا صَرْفًا، لَا يُكْبَرُ عَنْكَ بِخَبَرٍ وَلَا أَثَرِ. زیرا حیات تو همان مالکیت تو است، به گونه ای که اگر این مالکیت نبود تو کاملاً معدوم می بود، به طوری که هیچ خبری یا اثری از تو باقی نمی ماند. فَمَالِكِيَّتُكَ مُسَاوِقَةٌ الخُرُوجِكَ مِنَ الْمُطْلَانِ إِلَى التَّحَقُّقِ.

پس مالکیت تو معادل خروج تو از بطلان و رسیدن به تحقق است. فَلَمْ تَكُنْ فِي مِائَةِ سَنَةٍ مِنْ قَبْلِ هَذَا، وَصِرْتَ مُتَحَقِّقًا فِي هَذَا الْحَالِ. تو صد سال پیش وجود نداشتی، ولی اکنون محقق شده ای. فَمَتَى تَوَجَّهْتَ تَوَجُهَا فِطْرِيَّا وُجْدَانِيَّا إِلَى بُطْلَانِكَ السَّابِقِ وَحَيَاتِكَ الْمُتَحَقِّقَةِ فِي الْحَالِ، لَدَرَيْتَ دِرَايَةً وجدَانِيَّةً حَقِيقَةَ مَالِكِيَّتِكَ. هر گاه به صورت فطری و وجدانی به بطلان پیشین خود و حیات محقق کنونیات توجه کنی، حقیقت مالکیت خود را به صورت وجدانی درک خواهی کرد. فَلَيْسَ هُنَاكَ مَالِكٌ مُسْتَقِلٌ مُنْحَادٌ، وَمَمْلُولٌ مُنْحَادٌ يُشَارُ إِلَيْهِ ، كَى يَحْدُثَ الْمَالِكِيَّةُ وَالْمَمْلُوكِيَّةُ الْمَقُولِيَّة بَيْنَهُمَا، بَلْ اسْتِقْلَالُ الْمَالِكِ وَفَعْلِيَّتُهُ وَالْحِيَاذُهُ بِنَفْس مَالِكِيَّتِهِ. بنابراین، مالک مستقلی که جدا از مملوک باشد و مملوکی جدا که به آن اشاره شود، وجود ندارد تا مالکیت و مملوکیت استدلال پذیر بین آنها ایجاد شود؛ بلکه استقلال مالک فعلیت و جدایی او به واسطه نفس مالکیت او است. وَذَلِكَ لِمَا عَرَفْتَ مِنْ كَوْنِ حَيْثِ ذَاتِ الْمَاهِيَّاتِ حَيْثَ الْانْفِعَالِ الْوَاقِعِيِّ، وَحَيْثِ قُبُولِ الْوُجُودِ قُبُولًا وَاقِعِيًّا كَوْنِيًّا، لَا مَقُولِيًّا تَعَقُلِيًّا مَفْهُومِيًّا. این به دلیل آن است که دانستی حیثیت ذات ماهیات، حیثیت انفعال واقعی است، و حیثیت قبول وجود، به صورت قبولی واقعی و هستی شناختی است نه استدلال پذیر، تعقلی یا مفهومی. فَذَاتُ الْمَاهِيَّةِ ذَاتٌ تَخْرُجُ مِنَ الْبُطْلَانِ إِلَى التَّحَقُّقِ، وَلَكِنْ لَا بِنَفْسِهَا، بَلْ بِالْوُجُودِ. پس ذات ماهیت، ذاتی است که از بطلان به تحقق می رسد، اما نه به ذات خود، بلکه به واسطه وجود. إذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَهَكَذَا الْكَلَامُ في مَسْأَلَة بَدَنِكَ وَرُوحِكَ وَنَفْسِكَ. اگر این را فهمیدی در مسئله ،بدن روح و نفس تو نیز چنین است. فَفِي الْمَقَامِ ثَلَاثُ مَاهِيَّاتٍ، وَلِكُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهَا مَرْتَبَةٌ فِي طُولِ مَرْتَبَةِ الْأُخْرَى. در این مقام سه ماهیت وجود دارد و هر کدام از آنها مرتبه ای در طول مرتبه دیگری دارد. إِذْ كَمَا أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ مُتَمَابِزَةٌ بِنَفْسٍ ذَوَاتِهَا فِي ظَرْفِ تَحَقُّقِهَا، لَا بِشَرْطِ التَّحَقُّقِ؛ أَيْ: بِنَحْوِ الْقَضِيَّةِ مَا دَامَ الْوَصْفُ وَفِي ظَرْفِهِ، لَا بِشَرْطِ الْوَصْفِ.

پس مالکیت تو معادل خروج تو از بطلان و رسیدن به تحقق است. فَلَمْ تَكُنْ فِي مِائَةِ سَنَةٍ مِنْ قَبْلِ هَذَا، وَصِرْتَ مُتَحَقِّقًا فِي هَذَا الْحَالِ. تو صد سال پیش وجود نداشتی، ولی اکنون محقق شده ای. فَمَتَى تَوَجَّهْتَ تَوَجُهَا فِطْرِيَّا وُجْدَانِيَّا إِلَى بُطْلَانِكَ السَّابِقِ وَحَيَاتِكَ الْمُتَحَقِّقَةِ فِي الْحَالِ، لَدَرَيْتَ دِرَايَةً وجدَانِيَّةً حَقِيقَةَ مَالِكِيَّتِكَ. هر گاه به صورت فطری و وجدانی به بطلان پیشین خود و حیات محقق کنونیات توجه کنی، حقیقت مالکیت خود را به صورت وجدانی درک خواهی کرد. فَلَيْسَ هُنَاكَ مَالِكٌ مُسْتَقِلٌ مُنْحَادٌ، وَمَمْلُولٌ مُنْحَادٌ يُشَارُ إِلَيْهِ ، كَى يَحْدُثَ الْمَالِكِيَّةُ وَالْمَمْلُوكِيَّةُ الْمَقُولِيَّة بَيْنَهُمَا، بَلْ اسْتِقْلَالُ الْمَالِكِ وَفَعْلِيَّتُهُ وَالْحِيَاذُهُ بِنَفْس مَالِكِيَّتِهِ. بنابراین، مالک مستقلی که جدا از مملوک باشد و مملوکی جدا که به آن اشاره شود، وجود ندارد تا مالکیت و مملوکیت استدلال پذیر بین آنها ایجاد شود؛ بلکه استقلال مالک فعلیت و جدایی او به واسطه نفس مالکیت او است. وَذَلِكَ لِمَا عَرَفْتَ مِنْ كَوْنِ حَيْثِ ذَاتِ الْمَاهِيَّاتِ حَيْثَ الْانْفِعَالِ الْوَاقِعِيِّ، وَحَيْثِ قُبُولِ الْوُجُودِ قُبُولًا وَاقِعِيًّا كَوْنِيًّا، لَا مَقُولِيًّا تَعَقُلِيًّا مَفْهُومِيًّا. این به دلیل آن است که دانستی حیثیت ذات ماهیات، حیثیت انفعال واقعی است، و حیثیت قبول وجود، به صورت قبولی واقعی و هستی شناختی است نه استدلال پذیر، تعقلی یا مفهومی. فَذَاتُ الْمَاهِيَّةِ ذَاتٌ تَخْرُجُ مِنَ الْبُطْلَانِ إِلَى التَّحَقُّقِ، وَلَكِنْ لَا بِنَفْسِهَا، بَلْ بِالْوُجُودِ. پس ذات ماهیت، ذاتی است که از بطلان به تحقق می رسد، اما نه به ذات خود، بلکه به واسطه وجود. إذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَهَكَذَا الْكَلَامُ في مَسْأَلَة بَدَنِكَ وَرُوحِكَ وَنَفْسِكَ. اگر این را فهمیدی در مسئله ،بدن روح و نفس تو نیز چنین است. فَفِي الْمَقَامِ ثَلَاثُ مَاهِيَّاتٍ، وَلِكُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهَا مَرْتَبَةٌ فِي طُولِ مَرْتَبَةِ الْأُخْرَى. در این مقام سه ماهیت وجود دارد و هر کدام از آنها مرتبه ای در طول مرتبه دیگری دارد. إِذْ كَمَا أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ مُتَمَابِزَةٌ بِنَفْسٍ ذَوَاتِهَا فِي ظَرْفِ تَحَقُّقِهَا، لَا بِشَرْطِ التَّحَقُّقِ؛ أَيْ: بِنَحْوِ الْقَضِيَّةِ مَا دَامَ الْوَصْفُ وَفِي ظَرْفِهِ، لَا بِشَرْطِ الْوَصْفِ.

پس مالکیت تو معادل خروج تو از بطلان و رسیدن به تحقق است. فَلَمْ تَكُنْ فِي مِائَةِ سَنَةٍ مِنْ قَبْلِ هَذَا، وَصِرْتَ مُتَحَقِّقًا فِي هَذَا الْحَالِ. تو صد سال پیش وجود نداشتی، ولی اکنون محقق شده ای. فَمَتَى تَوَجَّهْتَ تَوَجُهَا فِطْرِيَّا وُجْدَانِيَّا إِلَى بُطْلَانِكَ السَّابِقِ وَحَيَاتِكَ الْمُتَحَقِّقَةِ فِي الْحَالِ، لَدَرَيْتَ دِرَايَةً وجدَانِيَّةً حَقِيقَةَ مَالِكِيَّتِكَ. هر گاه به صورت فطری و وجدانی به بطلان پیشین خود و حیات محقق کنونیات توجه کنی، حقیقت مالکیت خود را به صورت وجدانی درک خواهی کرد. فَلَيْسَ هُنَاكَ مَالِكٌ مُسْتَقِلٌ مُنْحَادٌ، وَمَمْلُولٌ مُنْحَادٌ يُشَارُ إِلَيْهِ ، كَى يَحْدُثَ الْمَالِكِيَّةُ وَالْمَمْلُوكِيَّةُ الْمَقُولِيَّة بَيْنَهُمَا، بَلْ اسْتِقْلَالُ الْمَالِكِ وَفَعْلِيَّتُهُ وَالْحِيَاذُهُ بِنَفْس مَالِكِيَّتِهِ. بنابراین، مالک مستقلی که جدا از مملوک باشد و مملوکی جدا که به آن اشاره شود، وجود ندارد تا مالکیت و مملوکیت استدلال پذیر بین آنها ایجاد شود؛ بلکه استقلال مالک فعلیت و جدایی او به واسطه نفس مالکیت او است. وَذَلِكَ لِمَا عَرَفْتَ مِنْ كَوْنِ حَيْثِ ذَاتِ الْمَاهِيَّاتِ حَيْثَ الْانْفِعَالِ الْوَاقِعِيِّ، وَحَيْثِ قُبُولِ الْوُجُودِ قُبُولًا وَاقِعِيًّا كَوْنِيًّا، لَا مَقُولِيًّا تَعَقُلِيًّا مَفْهُومِيًّا. این به دلیل آن است که دانستی حیثیت ذات ماهیات، حیثیت انفعال واقعی است، و حیثیت قبول وجود، به صورت قبولی واقعی و هستی شناختی است نه استدلال پذیر، تعقلی یا مفهومی. فَذَاتُ الْمَاهِيَّةِ ذَاتٌ تَخْرُجُ مِنَ الْبُطْلَانِ إِلَى التَّحَقُّقِ، وَلَكِنْ لَا بِنَفْسِهَا، بَلْ بِالْوُجُودِ. پس ذات ماهیت، ذاتی است که از بطلان به تحقق می رسد، اما نه به ذات خود، بلکه به واسطه وجود. إذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَهَكَذَا الْكَلَامُ في مَسْأَلَة بَدَنِكَ وَرُوحِكَ وَنَفْسِكَ. اگر این را فهمیدی در مسئله ،بدن روح و نفس تو نیز چنین است. فَفِي الْمَقَامِ ثَلَاثُ مَاهِيَّاتٍ، وَلِكُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهَا مَرْتَبَةٌ فِي طُولِ مَرْتَبَةِ الْأُخْرَى. در این مقام سه ماهیت وجود دارد و هر کدام از آنها مرتبه ای در طول مرتبه دیگری دارد. إِذْ كَمَا أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ مُتَمَابِزَةٌ بِنَفْسٍ ذَوَاتِهَا فِي ظَرْفِ تَحَقُّقِهَا، لَا بِشَرْطِ التَّحَقُّقِ؛ أَيْ: بِنَحْوِ الْقَضِيَّةِ مَا دَامَ الْوَصْفُ وَفِي ظَرْفِهِ، لَا بِشَرْطِ الْوَصْفِ.

پس مالکیت تو معادل خروج تو از بطلان و رسیدن به تحقق است. فَلَمْ تَكُنْ فِي مِائَةِ سَنَةٍ مِنْ قَبْلِ هَذَا، وَصِرْتَ مُتَحَقِّقًا فِي هَذَا الْحَالِ. تو صد سال پیش وجود نداشتی، ولی اکنون محقق شده ای. فَمَتَى تَوَجَّهْتَ تَوَجُهَا فِطْرِيَّا وُجْدَانِيَّا إِلَى بُطْلَانِكَ السَّابِقِ وَحَيَاتِكَ الْمُتَحَقِّقَةِ فِي الْحَالِ، لَدَرَيْتَ دِرَايَةً وجدَانِيَّةً حَقِيقَةَ مَالِكِيَّتِكَ. هر گاه به صورت فطری و وجدانی به بطلان پیشین خود و حیات محقق کنونیات توجه کنی، حقیقت مالکیت خود را به صورت وجدانی درک خواهی کرد. فَلَيْسَ هُنَاكَ مَالِكٌ مُسْتَقِلٌ مُنْحَادٌ، وَمَمْلُولٌ مُنْحَادٌ يُشَارُ إِلَيْهِ ، كَى يَحْدُثَ الْمَالِكِيَّةُ وَالْمَمْلُوكِيَّةُ الْمَقُولِيَّة بَيْنَهُمَا، بَلْ اسْتِقْلَالُ الْمَالِكِ وَفَعْلِيَّتُهُ وَالْحِيَاذُهُ بِنَفْس مَالِكِيَّتِهِ. بنابراین، مالک مستقلی که جدا از مملوک باشد و مملوکی جدا که به آن اشاره شود، وجود ندارد تا مالکیت و مملوکیت استدلال پذیر بین آنها ایجاد شود؛ بلکه استقلال مالک فعلیت و جدایی او به واسطه نفس مالکیت او است. وَذَلِكَ لِمَا عَرَفْتَ مِنْ كَوْنِ حَيْثِ ذَاتِ الْمَاهِيَّاتِ حَيْثَ الْانْفِعَالِ الْوَاقِعِيِّ، وَحَيْثِ قُبُولِ الْوُجُودِ قُبُولًا وَاقِعِيًّا كَوْنِيًّا، لَا مَقُولِيًّا تَعَقُلِيًّا مَفْهُومِيًّا. این به دلیل آن است که دانستی حیثیت ذات ماهیات، حیثیت انفعال واقعی است، و حیثیت قبول وجود، به صورت قبولی واقعی و هستی شناختی است نه استدلال پذیر، تعقلی یا مفهومی. فَذَاتُ الْمَاهِيَّةِ ذَاتٌ تَخْرُجُ مِنَ الْبُطْلَانِ إِلَى التَّحَقُّقِ، وَلَكِنْ لَا بِنَفْسِهَا، بَلْ بِالْوُجُودِ. پس ذات ماهیت، ذاتی است که از بطلان به تحقق می رسد، اما نه به ذات خود، بلکه به واسطه وجود. إذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَهَكَذَا الْكَلَامُ في مَسْأَلَة بَدَنِكَ وَرُوحِكَ وَنَفْسِكَ. اگر این را فهمیدی در مسئله ،بدن روح و نفس تو نیز چنین است. فَفِي الْمَقَامِ ثَلَاثُ مَاهِيَّاتٍ، وَلِكُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهَا مَرْتَبَةٌ فِي طُولِ مَرْتَبَةِ الْأُخْرَى. در این مقام سه ماهیت وجود دارد و هر کدام از آنها مرتبه ای در طول مرتبه دیگری دارد. إِذْ كَمَا أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ مُتَمَابِزَةٌ بِنَفْسٍ ذَوَاتِهَا فِي ظَرْفِ تَحَقُّقِهَا، لَا بِشَرْطِ التَّحَقُّقِ؛ أَيْ: بِنَحْوِ الْقَضِيَّةِ مَا دَامَ الْوَصْفُ وَفِي ظَرْفِهِ، لَا بِشَرْطِ الْوَصْفِ.

همان طور که ماهیات به ذات خود در ظرف تحققشان متمایز هستند نه به شرط تحقق؛ یعنی به صورت قضیه ای که تا زمانی که وصف وجود دارد، در ظرف آن وصف، نه به شرط آن وصف. فَكَذَلِكَ لَهَا مَرَاتِبُ طُولِيَّةٌ لَا تَتَأَنَّى مَرْتَبَةٌ فِي مَرْتَبَةٍ أُخْرَى. به همین ترتیب، ماهیات دارای مراتبی طولی هستند که هیچ مرتبه ای نمی تواند در مرتبه دیگری جای گیرد. وَهَذِهِ الْمَرَاتِبُ لِلْمَاهِيَّةِ نَظِيرُ لَوَازِمِ الْمَاهِيَّةِ، كَالزَّوْجِيَّةِ لِلْأَرْبَعَةِ مَثَلًا. و این مراتب ماهیت شبیه لوازم ماهیت است مانند زوجیت برای عدد چهار. فَهَذِهِ الْمَرَاتِبُ الطُّولِيَّةُ الْمُتَرَتِّبَةُ بِالتَّقَدُّمِ وَالتَّأَخُرِ أُمُورٌ وَاقِعِيَّةٌ نَفْسُ أَمْرِيَّةٍ، وَإِنْ كَانَ فَعْلِيَّةُ هَذِهِ الْمَرَاتِبِ في ظَرْفِ التَّحَقُّقِ وَالْمَوْجُودِيَّة. پس این مراتب طولی که بر اساس تقدم و تأخر ترتیب یافته اند اموری واقعی و نفس الامری هستند، اگرچه فعلیت این مراتب در ظرف تحقق و موجودیت است. كَمَا كَانَ تَمَايُرُ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حَيْثُ هِيَ فِي (108 ظَرْفِ تَحَقُّقِهَا وَمَوْطِنِ مَوْجُودِيَّتِهَا.) همان طور که تمایز ماهیات به ذات خود در ظرف تحقق و موطن موجودیتشان است. إِذِ الْبَاطِلُ مِنْ حَيْثُ هُوَ بَاطِلٌ لَا حُكْمَ لَهُ ، بَلْ إِنَّ ثَبَتَ لَهُ حُكْمٌ مِنَ التَّمَايُزِ أَوِ التَّرَتُبِ الطُّولِي، فَإِنَّما هُوَ فِي ظَرْفِ تَحَقُّقِهِ، وَلَوْ تَحَقُقًا إِشَارِيًّا تَصَوُّرِيًّا؛ إِذِ التَّصَوُّرُ نَحْوَ مِنْ تَحَقُّقِهِ. زیرا بطلان به خودی خود هیچ حکمی ندارد؛ اما اگر حکمی مانند تمایز یا ترتب طولی برای آن ثابت شود، تنها در ظرف تحقق آن است حتی اگر این تحقق به صورت اشاره ای یا تصوری باشد؛ زیرا تصور نیز نوعی تحقق است. ## ظل و نفس انسان وَالْغَرَضُ: إِنَّ لِلْإِنْسَانِ مَاهِيَّاتٍ ثَلَاثَةٌ مُتَبَابِنَةٌ بِالذَّاتِ، كَتَبَايُنِ سَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ، فَلَا تَدْخُلُ تَحْتَ نَوْعِ وَاحِدٍ. هدف این است که انسان دارای سه ماهیت است که از نظر ذات با یکدیگر متباین هستند، مانند تباین سایر ماهیات، و در یک نوع واحد قرار نمی گیرند. وَسَيَجِيءُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى لِذَلِكَ مَزِيدُ تَوْضِيحٍ. وَهَذِهِ الْمَاهِيَّاتُ مُتَرَبِّبَةٌ فِي التَّقَدُّمِ وَالتَّأَخُرِ، وَطُولِيَّةٌ لَا تَدْخُلُ إِحْدَاهَا فِي رُتْبَةِ الْأُخْرَى.

همان طور که ماهیات به ذات خود در ظرف تحققشان متمایز هستند نه به شرط تحقق؛ یعنی به صورت قضیه ای که تا زمانی که وصف وجود دارد، در ظرف آن وصف، نه به شرط آن وصف. فَكَذَلِكَ لَهَا مَرَاتِبُ طُولِيَّةٌ لَا تَتَأَنَّى مَرْتَبَةٌ فِي مَرْتَبَةٍ أُخْرَى. به همین ترتیب، ماهیات دارای مراتبی طولی هستند که هیچ مرتبه ای نمی تواند در مرتبه دیگری جای گیرد. وَهَذِهِ الْمَرَاتِبُ لِلْمَاهِيَّةِ نَظِيرُ لَوَازِمِ الْمَاهِيَّةِ، كَالزَّوْجِيَّةِ لِلْأَرْبَعَةِ مَثَلًا. و این مراتب ماهیت شبیه لوازم ماهیت است مانند زوجیت برای عدد چهار. فَهَذِهِ الْمَرَاتِبُ الطُّولِيَّةُ الْمُتَرَتِّبَةُ بِالتَّقَدُّمِ وَالتَّأَخُرِ أُمُورٌ وَاقِعِيَّةٌ نَفْسُ أَمْرِيَّةٍ، وَإِنْ كَانَ فَعْلِيَّةُ هَذِهِ الْمَرَاتِبِ في ظَرْفِ التَّحَقُّقِ وَالْمَوْجُودِيَّة. پس این مراتب طولی که بر اساس تقدم و تأخر ترتیب یافته اند اموری واقعی و نفس الامری هستند، اگرچه فعلیت این مراتب در ظرف تحقق و موجودیت است. كَمَا كَانَ تَمَايُرُ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حَيْثُ هِيَ فِي (108 ظَرْفِ تَحَقُّقِهَا وَمَوْطِنِ مَوْجُودِيَّتِهَا.) همان طور که تمایز ماهیات به ذات خود در ظرف تحقق و موطن موجودیتشان است. إِذِ الْبَاطِلُ مِنْ حَيْثُ هُوَ بَاطِلٌ لَا حُكْمَ لَهُ ، بَلْ إِنَّ ثَبَتَ لَهُ حُكْمٌ مِنَ التَّمَايُزِ أَوِ التَّرَتُبِ الطُّولِي، فَإِنَّما هُوَ فِي ظَرْفِ تَحَقُّقِهِ، وَلَوْ تَحَقُقًا إِشَارِيًّا تَصَوُّرِيًّا؛ إِذِ التَّصَوُّرُ نَحْوَ مِنْ تَحَقُّقِهِ. زیرا بطلان به خودی خود هیچ حکمی ندارد؛ اما اگر حکمی مانند تمایز یا ترتب طولی برای آن ثابت شود، تنها در ظرف تحقق آن است حتی اگر این تحقق به صورت اشاره ای یا تصوری باشد؛ زیرا تصور نیز نوعی تحقق است. ## ظل و نفس انسان وَالْغَرَضُ: إِنَّ لِلْإِنْسَانِ مَاهِيَّاتٍ ثَلَاثَةٌ مُتَبَابِنَةٌ بِالذَّاتِ، كَتَبَايُنِ سَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ، فَلَا تَدْخُلُ تَحْتَ نَوْعِ وَاحِدٍ. هدف این است که انسان دارای سه ماهیت است که از نظر ذات با یکدیگر متباین هستند، مانند تباین سایر ماهیات، و در یک نوع واحد قرار نمی گیرند. وَسَيَجِيءُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى لِذَلِكَ مَزِيدُ تَوْضِيحٍ. وَهَذِهِ الْمَاهِيَّاتُ مُتَرَبِّبَةٌ فِي التَّقَدُّمِ وَالتَّأَخُرِ، وَطُولِيَّةٌ لَا تَدْخُلُ إِحْدَاهَا فِي رُتْبَةِ الْأُخْرَى.

همان طور که ماهیات به ذات خود در ظرف تحققشان متمایز هستند نه به شرط تحقق؛ یعنی به صورت قضیه ای که تا زمانی که وصف وجود دارد، در ظرف آن وصف، نه به شرط آن وصف. فَكَذَلِكَ لَهَا مَرَاتِبُ طُولِيَّةٌ لَا تَتَأَنَّى مَرْتَبَةٌ فِي مَرْتَبَةٍ أُخْرَى. به همین ترتیب، ماهیات دارای مراتبی طولی هستند که هیچ مرتبه ای نمی تواند در مرتبه دیگری جای گیرد. وَهَذِهِ الْمَرَاتِبُ لِلْمَاهِيَّةِ نَظِيرُ لَوَازِمِ الْمَاهِيَّةِ، كَالزَّوْجِيَّةِ لِلْأَرْبَعَةِ مَثَلًا. و این مراتب ماهیت شبیه لوازم ماهیت است مانند زوجیت برای عدد چهار. فَهَذِهِ الْمَرَاتِبُ الطُّولِيَّةُ الْمُتَرَتِّبَةُ بِالتَّقَدُّمِ وَالتَّأَخُرِ أُمُورٌ وَاقِعِيَّةٌ نَفْسُ أَمْرِيَّةٍ، وَإِنْ كَانَ فَعْلِيَّةُ هَذِهِ الْمَرَاتِبِ في ظَرْفِ التَّحَقُّقِ وَالْمَوْجُودِيَّة. پس این مراتب طولی که بر اساس تقدم و تأخر ترتیب یافته اند اموری واقعی و نفس الامری هستند، اگرچه فعلیت این مراتب در ظرف تحقق و موجودیت است. كَمَا كَانَ تَمَايُرُ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حَيْثُ هِيَ فِي (108 ظَرْفِ تَحَقُّقِهَا وَمَوْطِنِ مَوْجُودِيَّتِهَا.) همان طور که تمایز ماهیات به ذات خود در ظرف تحقق و موطن موجودیتشان است. إِذِ الْبَاطِلُ مِنْ حَيْثُ هُوَ بَاطِلٌ لَا حُكْمَ لَهُ ، بَلْ إِنَّ ثَبَتَ لَهُ حُكْمٌ مِنَ التَّمَايُزِ أَوِ التَّرَتُبِ الطُّولِي، فَإِنَّما هُوَ فِي ظَرْفِ تَحَقُّقِهِ، وَلَوْ تَحَقُقًا إِشَارِيًّا تَصَوُّرِيًّا؛ إِذِ التَّصَوُّرُ نَحْوَ مِنْ تَحَقُّقِهِ. زیرا بطلان به خودی خود هیچ حکمی ندارد؛ اما اگر حکمی مانند تمایز یا ترتب طولی برای آن ثابت شود، تنها در ظرف تحقق آن است حتی اگر این تحقق به صورت اشاره ای یا تصوری باشد؛ زیرا تصور نیز نوعی تحقق است. ## ظل و نفس انسان وَالْغَرَضُ: إِنَّ لِلْإِنْسَانِ مَاهِيَّاتٍ ثَلَاثَةٌ مُتَبَابِنَةٌ بِالذَّاتِ، كَتَبَايُنِ سَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ، فَلَا تَدْخُلُ تَحْتَ نَوْعِ وَاحِدٍ. هدف این است که انسان دارای سه ماهیت است که از نظر ذات با یکدیگر متباین هستند، مانند تباین سایر ماهیات، و در یک نوع واحد قرار نمی گیرند. وَسَيَجِيءُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى لِذَلِكَ مَزِيدُ تَوْضِيحٍ. وَهَذِهِ الْمَاهِيَّاتُ مُتَرَبِّبَةٌ فِي التَّقَدُّمِ وَالتَّأَخُرِ، وَطُولِيَّةٌ لَا تَدْخُلُ إِحْدَاهَا فِي رُتْبَةِ الْأُخْرَى.

همان طور که ماهیات به ذات خود در ظرف تحققشان متمایز هستند نه به شرط تحقق؛ یعنی به صورت قضیه ای که تا زمانی که وصف وجود دارد، در ظرف آن وصف، نه به شرط آن وصف. فَكَذَلِكَ لَهَا مَرَاتِبُ طُولِيَّةٌ لَا تَتَأَنَّى مَرْتَبَةٌ فِي مَرْتَبَةٍ أُخْرَى. به همین ترتیب، ماهیات دارای مراتبی طولی هستند که هیچ مرتبه ای نمی تواند در مرتبه دیگری جای گیرد. وَهَذِهِ الْمَرَاتِبُ لِلْمَاهِيَّةِ نَظِيرُ لَوَازِمِ الْمَاهِيَّةِ، كَالزَّوْجِيَّةِ لِلْأَرْبَعَةِ مَثَلًا. و این مراتب ماهیت شبیه لوازم ماهیت است مانند زوجیت برای عدد چهار. فَهَذِهِ الْمَرَاتِبُ الطُّولِيَّةُ الْمُتَرَتِّبَةُ بِالتَّقَدُّمِ وَالتَّأَخُرِ أُمُورٌ وَاقِعِيَّةٌ نَفْسُ أَمْرِيَّةٍ، وَإِنْ كَانَ فَعْلِيَّةُ هَذِهِ الْمَرَاتِبِ في ظَرْفِ التَّحَقُّقِ وَالْمَوْجُودِيَّة. پس این مراتب طولی که بر اساس تقدم و تأخر ترتیب یافته اند اموری واقعی و نفس الامری هستند، اگرچه فعلیت این مراتب در ظرف تحقق و موجودیت است. كَمَا كَانَ تَمَايُرُ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حَيْثُ هِيَ فِي (108 ظَرْفِ تَحَقُّقِهَا وَمَوْطِنِ مَوْجُودِيَّتِهَا.) همان طور که تمایز ماهیات به ذات خود در ظرف تحقق و موطن موجودیتشان است. إِذِ الْبَاطِلُ مِنْ حَيْثُ هُوَ بَاطِلٌ لَا حُكْمَ لَهُ ، بَلْ إِنَّ ثَبَتَ لَهُ حُكْمٌ مِنَ التَّمَايُزِ أَوِ التَّرَتُبِ الطُّولِي، فَإِنَّما هُوَ فِي ظَرْفِ تَحَقُّقِهِ، وَلَوْ تَحَقُقًا إِشَارِيًّا تَصَوُّرِيًّا؛ إِذِ التَّصَوُّرُ نَحْوَ مِنْ تَحَقُّقِهِ. زیرا بطلان به خودی خود هیچ حکمی ندارد؛ اما اگر حکمی مانند تمایز یا ترتب طولی برای آن ثابت شود، تنها در ظرف تحقق آن است حتی اگر این تحقق به صورت اشاره ای یا تصوری باشد؛ زیرا تصور نیز نوعی تحقق است. ## ظل و نفس انسان وَالْغَرَضُ: إِنَّ لِلْإِنْسَانِ مَاهِيَّاتٍ ثَلَاثَةٌ مُتَبَابِنَةٌ بِالذَّاتِ، كَتَبَايُنِ سَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ، فَلَا تَدْخُلُ تَحْتَ نَوْعِ وَاحِدٍ. هدف این است که انسان دارای سه ماهیت است که از نظر ذات با یکدیگر متباین هستند، مانند تباین سایر ماهیات، و در یک نوع واحد قرار نمی گیرند. وَسَيَجِيءُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى لِذَلِكَ مَزِيدُ تَوْضِيحٍ. وَهَذِهِ الْمَاهِيَّاتُ مُتَرَبِّبَةٌ فِي التَّقَدُّمِ وَالتَّأَخُرِ، وَطُولِيَّةٌ لَا تَدْخُلُ إِحْدَاهَا فِي رُتْبَةِ الْأُخْرَى.

و ان شاء الله در آینده توضیحات بیشتری درباره این موضوع خواهد آمد. این ماهیات به ترتیب تقدم و تأخر قرار دارند و طولی هستند، به گونه ای که هیچ کدام در مرتبه دیگری وارد نمی شوند. فَإِنَّ مَاهِيَّةَ الْبَدَنِ الْوَاجِدَةِ لِنُور الْوِلَايَةِ، أَيْ مَاهِيَّةَ التُّرَابِ وَالطِّينِ الْمَالِكَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ، لَا تَكُونُ في رُتْبَةِ مَاهِيَّةِ الرُّوحِ الحَيَوَانِي الْمُعَبَّرِ عَنْهَا بِالظَّلِ وَالشَّبَحَ وَالْمِثَالِ الْوَاجِدَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ وَاجِدِيَّةً وَمَالِكِيَّةً أَقْوَى مِنَ الْمَالِكِيَّة الأُولى. زیرا ماهیت بدن که واجد نور ولایت است یعنی ماهیت خاک و گل که مالک نور ولایت است، در رتبه ماهیت روح حیوانی قرار نمی گیرد. روح حیوانی که با سایه، شبح و مثال توصیف می شود، واجد نور ولایت است با وجدان و مالکیتی قوی تر از مالکیت بدن. وَهَكَذَا الْأَمْرُ في طُولِيَّةِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى مَاهِيَّةِ النَّفْسِ النَّاطِقَةِ. و همین طور است در طولیت این ماهیت نسبت به ماهیت نفس ناطقه. وَهِذَا تَكُونُ كُلُّ وَاحِدَةٍ مِنَ الْمُتَأَحِرَاتِ وَاحِدَةً وَمَالِكَةً لِنُورِ الْمَاهِيَّةِ الْمَالِكَةِ الْمُتَقَدِّمَةِ عَلَيْهَا. به همین دلیل، هر کدام از ماهیات متأخر واجد و مالک نور ماهیتی هستند که بر آنها تقدم دارد. فَإِذَنْ فِي الْإِنْسَانِ ثَلَاثُ حَقَائِقَ مَوْجُودَةٍ: پس در انسان سه حقیقت موجود وجود دارد: الحقيقة المَوْجُودَةُ الْأُولى : النَّفْسُ النَّاطِقَةُ الْمُعَبَّرُ عَنْهَا فِي لِسَانِ الشَّرْع بِرُوح العَقلِ. حقیقت موجود اول : نفس ناطقه که در لسان شرع به عنوان روح عقل توصیف شده است. وَهِيَ حَقِيقَةٌ مُسْتَقِلَّةُ الْوُجُودِ. وَهِيَ عِبَارَةٌ عَنِ الشَّبَحَ وَالظَّلِ الْمَالِكِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ مَالِكِيَّةً قَوِيَّةٌ شَدِيدَةٌ. و این حقیقتی مستقل در وجود است و عبارت است از شبح و سایه ای که مالک نور ولایت است با مالکیتی قوی و شديد. وَقَدْ يُعَبَّرُ فِي لِسَانِ الشَّرْعِ عَنْ هَذِهِ الْأَظِلَالِ وَالْمَاهِيَّاتِ بِالْحُرُوفِ وَالصُّوَرِ الْخَفِيَّةِ. و در لسان شرع از این سایه ها و ماهیات به عنوان حروف و صور خفی توصیف می شود. فَهَذِهِ الْأَظِلَالُ الْمَالِكَةُ الْوَاحِدَةُ حَقَائِقُ مَوْجُودَةٌ مُسْتَقِلَّةٌ، وَلَهَا أَفْعَالٌ حَقِيقَةٌ . كَالحُب وَالْبُغْضِ وَالْمَعْرِفَةِ وَالْإِيمَانِ . وَلَهَا عِلْمٌ وَشُعُورٌ مُرَكَّبٌ وَحَيَاةٌ وَقُدْرَةٌ وَغِنِّى. پس این سایه های مالک و واجد، حقایقی موجود و مستقل هستند و دارای اعمال حقیقی مانند محبت، بغض، معرفت و ایمان میباشند و دارای علم، شعور مركب حیات، قدرت و بی نیازی هستند.

و ان شاء الله در آینده توضیحات بیشتری درباره این موضوع خواهد آمد. این ماهیات به ترتیب تقدم و تأخر قرار دارند و طولی هستند، به گونه ای که هیچ کدام در مرتبه دیگری وارد نمی شوند. فَإِنَّ مَاهِيَّةَ الْبَدَنِ الْوَاجِدَةِ لِنُور الْوِلَايَةِ، أَيْ مَاهِيَّةَ التُّرَابِ وَالطِّينِ الْمَالِكَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ، لَا تَكُونُ في رُتْبَةِ مَاهِيَّةِ الرُّوحِ الحَيَوَانِي الْمُعَبَّرِ عَنْهَا بِالظَّلِ وَالشَّبَحَ وَالْمِثَالِ الْوَاجِدَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ وَاجِدِيَّةً وَمَالِكِيَّةً أَقْوَى مِنَ الْمَالِكِيَّة الأُولى. زیرا ماهیت بدن که واجد نور ولایت است یعنی ماهیت خاک و گل که مالک نور ولایت است، در رتبه ماهیت روح حیوانی قرار نمی گیرد. روح حیوانی که با سایه، شبح و مثال توصیف می شود، واجد نور ولایت است با وجدان و مالکیتی قوی تر از مالکیت بدن. وَهَكَذَا الْأَمْرُ في طُولِيَّةِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى مَاهِيَّةِ النَّفْسِ النَّاطِقَةِ. و همین طور است در طولیت این ماهیت نسبت به ماهیت نفس ناطقه. وَهِذَا تَكُونُ كُلُّ وَاحِدَةٍ مِنَ الْمُتَأَحِرَاتِ وَاحِدَةً وَمَالِكَةً لِنُورِ الْمَاهِيَّةِ الْمَالِكَةِ الْمُتَقَدِّمَةِ عَلَيْهَا. به همین دلیل، هر کدام از ماهیات متأخر واجد و مالک نور ماهیتی هستند که بر آنها تقدم دارد. فَإِذَنْ فِي الْإِنْسَانِ ثَلَاثُ حَقَائِقَ مَوْجُودَةٍ: پس در انسان سه حقیقت موجود وجود دارد: الحقيقة المَوْجُودَةُ الْأُولى : النَّفْسُ النَّاطِقَةُ الْمُعَبَّرُ عَنْهَا فِي لِسَانِ الشَّرْع بِرُوح العَقلِ. حقیقت موجود اول : نفس ناطقه که در لسان شرع به عنوان روح عقل توصیف شده است. وَهِيَ حَقِيقَةٌ مُسْتَقِلَّةُ الْوُجُودِ. وَهِيَ عِبَارَةٌ عَنِ الشَّبَحَ وَالظَّلِ الْمَالِكِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ مَالِكِيَّةً قَوِيَّةٌ شَدِيدَةٌ. و این حقیقتی مستقل در وجود است و عبارت است از شبح و سایه ای که مالک نور ولایت است با مالکیتی قوی و شديد. وَقَدْ يُعَبَّرُ فِي لِسَانِ الشَّرْعِ عَنْ هَذِهِ الْأَظِلَالِ وَالْمَاهِيَّاتِ بِالْحُرُوفِ وَالصُّوَرِ الْخَفِيَّةِ. و در لسان شرع از این سایه ها و ماهیات به عنوان حروف و صور خفی توصیف می شود. فَهَذِهِ الْأَظِلَالُ الْمَالِكَةُ الْوَاحِدَةُ حَقَائِقُ مَوْجُودَةٌ مُسْتَقِلَّةٌ، وَلَهَا أَفْعَالٌ حَقِيقَةٌ . كَالحُب وَالْبُغْضِ وَالْمَعْرِفَةِ وَالْإِيمَانِ . وَلَهَا عِلْمٌ وَشُعُورٌ مُرَكَّبٌ وَحَيَاةٌ وَقُدْرَةٌ وَغِنِّى. پس این سایه های مالک و واجد، حقایقی موجود و مستقل هستند و دارای اعمال حقیقی مانند محبت، بغض، معرفت و ایمان میباشند و دارای علم، شعور مركب حیات، قدرت و بی نیازی هستند.

و ان شاء الله در آینده توضیحات بیشتری درباره این موضوع خواهد آمد. این ماهیات به ترتیب تقدم و تأخر قرار دارند و طولی هستند، به گونه ای که هیچ کدام در مرتبه دیگری وارد نمی شوند. فَإِنَّ مَاهِيَّةَ الْبَدَنِ الْوَاجِدَةِ لِنُور الْوِلَايَةِ، أَيْ مَاهِيَّةَ التُّرَابِ وَالطِّينِ الْمَالِكَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ، لَا تَكُونُ في رُتْبَةِ مَاهِيَّةِ الرُّوحِ الحَيَوَانِي الْمُعَبَّرِ عَنْهَا بِالظَّلِ وَالشَّبَحَ وَالْمِثَالِ الْوَاجِدَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ وَاجِدِيَّةً وَمَالِكِيَّةً أَقْوَى مِنَ الْمَالِكِيَّة الأُولى. زیرا ماهیت بدن که واجد نور ولایت است یعنی ماهیت خاک و گل که مالک نور ولایت است، در رتبه ماهیت روح حیوانی قرار نمی گیرد. روح حیوانی که با سایه، شبح و مثال توصیف می شود، واجد نور ولایت است با وجدان و مالکیتی قوی تر از مالکیت بدن. وَهَكَذَا الْأَمْرُ في طُولِيَّةِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى مَاهِيَّةِ النَّفْسِ النَّاطِقَةِ. و همین طور است در طولیت این ماهیت نسبت به ماهیت نفس ناطقه. وَهِذَا تَكُونُ كُلُّ وَاحِدَةٍ مِنَ الْمُتَأَحِرَاتِ وَاحِدَةً وَمَالِكَةً لِنُورِ الْمَاهِيَّةِ الْمَالِكَةِ الْمُتَقَدِّمَةِ عَلَيْهَا. به همین دلیل، هر کدام از ماهیات متأخر واجد و مالک نور ماهیتی هستند که بر آنها تقدم دارد. فَإِذَنْ فِي الْإِنْسَانِ ثَلَاثُ حَقَائِقَ مَوْجُودَةٍ: پس در انسان سه حقیقت موجود وجود دارد: الحقيقة المَوْجُودَةُ الْأُولى : النَّفْسُ النَّاطِقَةُ الْمُعَبَّرُ عَنْهَا فِي لِسَانِ الشَّرْع بِرُوح العَقلِ. حقیقت موجود اول : نفس ناطقه که در لسان شرع به عنوان روح عقل توصیف شده است. وَهِيَ حَقِيقَةٌ مُسْتَقِلَّةُ الْوُجُودِ. وَهِيَ عِبَارَةٌ عَنِ الشَّبَحَ وَالظَّلِ الْمَالِكِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ مَالِكِيَّةً قَوِيَّةٌ شَدِيدَةٌ. و این حقیقتی مستقل در وجود است و عبارت است از شبح و سایه ای که مالک نور ولایت است با مالکیتی قوی و شديد. وَقَدْ يُعَبَّرُ فِي لِسَانِ الشَّرْعِ عَنْ هَذِهِ الْأَظِلَالِ وَالْمَاهِيَّاتِ بِالْحُرُوفِ وَالصُّوَرِ الْخَفِيَّةِ. و در لسان شرع از این سایه ها و ماهیات به عنوان حروف و صور خفی توصیف می شود. فَهَذِهِ الْأَظِلَالُ الْمَالِكَةُ الْوَاحِدَةُ حَقَائِقُ مَوْجُودَةٌ مُسْتَقِلَّةٌ، وَلَهَا أَفْعَالٌ حَقِيقَةٌ . كَالحُب وَالْبُغْضِ وَالْمَعْرِفَةِ وَالْإِيمَانِ . وَلَهَا عِلْمٌ وَشُعُورٌ مُرَكَّبٌ وَحَيَاةٌ وَقُدْرَةٌ وَغِنِّى. پس این سایه های مالک و واجد، حقایقی موجود و مستقل هستند و دارای اعمال حقیقی مانند محبت، بغض، معرفت و ایمان میباشند و دارای علم، شعور مركب حیات، قدرت و بی نیازی هستند.

و ان شاء الله در آینده توضیحات بیشتری درباره این موضوع خواهد آمد. این ماهیات به ترتیب تقدم و تأخر قرار دارند و طولی هستند، به گونه ای که هیچ کدام در مرتبه دیگری وارد نمی شوند. فَإِنَّ مَاهِيَّةَ الْبَدَنِ الْوَاجِدَةِ لِنُور الْوِلَايَةِ، أَيْ مَاهِيَّةَ التُّرَابِ وَالطِّينِ الْمَالِكَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ، لَا تَكُونُ في رُتْبَةِ مَاهِيَّةِ الرُّوحِ الحَيَوَانِي الْمُعَبَّرِ عَنْهَا بِالظَّلِ وَالشَّبَحَ وَالْمِثَالِ الْوَاجِدَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ وَاجِدِيَّةً وَمَالِكِيَّةً أَقْوَى مِنَ الْمَالِكِيَّة الأُولى. زیرا ماهیت بدن که واجد نور ولایت است یعنی ماهیت خاک و گل که مالک نور ولایت است، در رتبه ماهیت روح حیوانی قرار نمی گیرد. روح حیوانی که با سایه، شبح و مثال توصیف می شود، واجد نور ولایت است با وجدان و مالکیتی قوی تر از مالکیت بدن. وَهَكَذَا الْأَمْرُ في طُولِيَّةِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى مَاهِيَّةِ النَّفْسِ النَّاطِقَةِ. و همین طور است در طولیت این ماهیت نسبت به ماهیت نفس ناطقه. وَهِذَا تَكُونُ كُلُّ وَاحِدَةٍ مِنَ الْمُتَأَحِرَاتِ وَاحِدَةً وَمَالِكَةً لِنُورِ الْمَاهِيَّةِ الْمَالِكَةِ الْمُتَقَدِّمَةِ عَلَيْهَا. به همین دلیل، هر کدام از ماهیات متأخر واجد و مالک نور ماهیتی هستند که بر آنها تقدم دارد. فَإِذَنْ فِي الْإِنْسَانِ ثَلَاثُ حَقَائِقَ مَوْجُودَةٍ: پس در انسان سه حقیقت موجود وجود دارد: الحقيقة المَوْجُودَةُ الْأُولى : النَّفْسُ النَّاطِقَةُ الْمُعَبَّرُ عَنْهَا فِي لِسَانِ الشَّرْع بِرُوح العَقلِ. حقیقت موجود اول : نفس ناطقه که در لسان شرع به عنوان روح عقل توصیف شده است. وَهِيَ حَقِيقَةٌ مُسْتَقِلَّةُ الْوُجُودِ. وَهِيَ عِبَارَةٌ عَنِ الشَّبَحَ وَالظَّلِ الْمَالِكِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ مَالِكِيَّةً قَوِيَّةٌ شَدِيدَةٌ. و این حقیقتی مستقل در وجود است و عبارت است از شبح و سایه ای که مالک نور ولایت است با مالکیتی قوی و شديد. وَقَدْ يُعَبَّرُ فِي لِسَانِ الشَّرْعِ عَنْ هَذِهِ الْأَظِلَالِ وَالْمَاهِيَّاتِ بِالْحُرُوفِ وَالصُّوَرِ الْخَفِيَّةِ. و در لسان شرع از این سایه ها و ماهیات به عنوان حروف و صور خفی توصیف می شود. فَهَذِهِ الْأَظِلَالُ الْمَالِكَةُ الْوَاحِدَةُ حَقَائِقُ مَوْجُودَةٌ مُسْتَقِلَّةٌ، وَلَهَا أَفْعَالٌ حَقِيقَةٌ . كَالحُب وَالْبُغْضِ وَالْمَعْرِفَةِ وَالْإِيمَانِ . وَلَهَا عِلْمٌ وَشُعُورٌ مُرَكَّبٌ وَحَيَاةٌ وَقُدْرَةٌ وَغِنِّى. پس این سایه های مالک و واجد، حقایقی موجود و مستقل هستند و دارای اعمال حقیقی مانند محبت، بغض، معرفت و ایمان میباشند و دارای علم، شعور مركب حیات، قدرت و بی نیازی هستند.

وَتُدْرِكُ وَتَلْتَدُّ مِنْ إِدْرَاكَاتِهَا العِذَاذًا كَامِلًا قَوِيًّا. و این حقیقت از ادراکات خود لذت کامل و قوی می برد. وَهِيَ وَاحِدَةٌ لِإِدْرَاكَاتٍ أَقْوَى وَأَشَدَّ مِنَ الْإِحْسَاسِ فَلَا تَحْتَاجُ إِلَى الْإِدْرَاكَاتِ الْحَسِيَّةِ؛ لِكَوْنِهَا وَاحِدَةً لِلنَّحْو الأَعْلَى مِنْهَا، وَكَذَلِكَ الْأَمْرُ في لَذَّاتِهَا. و این حقیقت واجد ادراکاتی قوی تر و شدیدتر از احساس است؛ بنابراین به ادراکات حسی نیازی ندارد، زیرا واجد نوع بالاتری از آن است و همین امر درباره لذتهای آن نیز صدق می کند. وبالجُمْلَةِ، فَعَالَمُ الْأَظِلَّةِ الْمَوْجُودَةِ عَالَم فَسِيحٌ وَسِيحٌ، وَالْحَقَائِقُ الْمَوْجُودَةُ فِيها حَقَائِقُ حَيَّةٌ عَالِمَةٌ شَاعِرَةٌ مُدْركَةٌ مُلْتَدَّة. به طور خلاصه، عالم سایه های موجود، عالمی گسترده و وسیع است و حقایق موجود در آن، حقایقی زنده، آگاه، شاعر، مدرک و لذت برنده هستند. وَهَذَا الْعَالَمُ مَوْجُودٌ سَابِقًا حَقِيقَةٌ. وَقَدْ أَخْبَرَ الشَّرْعُ عَنْهُ كِتَابًا وَسُنَّةً، لَا يُمْكِنُ إِنْكَارُهُ إِلَّا عَنْ غَيْرِ مُتَتَبعِ جَاهِلٍ أَوْ مُتَعَصِبٍ مُعَانِدٍ. و این عالم حقیقتاً از پیش وجود داشته است. شریعت در کتاب و سنت درباره آن خبر داده است، و انکار آن ممکن نیست مگر از سوی کسی که بی اطلاع جاهل یا متعصب و دشمن باشد. فَبَعْضُ فُقَهَائِنَا الْأَقْدَمِينَ إِنْ أَنْكَرُوا عَالَمَ الْأَرْوَاحِ الْمَخْلُوقَةِ سَابِقًا قَبْلَ الْأَجْسَادِ، فَهُوَ إِنَّمَا يَكُونُ لِأَجْلِ عَدَمِ وُجُودِ كُتُب الْأَحْبَارِ عِنْدَهُ وَقِلَّةِ تَتَبعِهِ. برخی از فقهای پیشین اگر عالم ارواح که پیش از اجساد آفریده شده را انکار کرده اند، این به دلیل نداشتن کتاب های حدیث و کمبود تتبع آنها بوده است. وَلَا حَيَاءَ فِي الْحَقِّ بَعْدَ مَا تَبَيَّنَ، وَإِنْ أَنْكَرَهُ بَعْضُ الْقُدَمَاءِ مِنَ الْفُقَهَاءِ. و در بیان حق پس از روشن شدن آن نباید شرم داشت، حتی اگر برخی از فقهای قدیم آن را انکار کرده باشند. فَهَاكَ بِالْكِتَابِ؛ فَإِنَّ فِيهِ اثْنَى عَشَرَ آيَةً نَاصَّةٌ عَلَى هَذَا الْعَالَمَ: و به قرآن رجوع کن؛ زیرا در آن دوازده آیه وجود دارد که به صراحت درباره این عالم صحبت کرده اند. بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فِي سُورَةِ الْفُرْقَانِ:

وَتُدْرِكُ وَتَلْتَدُّ مِنْ إِدْرَاكَاتِهَا العِذَاذًا كَامِلًا قَوِيًّا. و این حقیقت از ادراکات خود لذت کامل و قوی می برد. وَهِيَ وَاحِدَةٌ لِإِدْرَاكَاتٍ أَقْوَى وَأَشَدَّ مِنَ الْإِحْسَاسِ فَلَا تَحْتَاجُ إِلَى الْإِدْرَاكَاتِ الْحَسِيَّةِ؛ لِكَوْنِهَا وَاحِدَةً لِلنَّحْو الأَعْلَى مِنْهَا، وَكَذَلِكَ الْأَمْرُ في لَذَّاتِهَا. و این حقیقت واجد ادراکاتی قوی تر و شدیدتر از احساس است؛ بنابراین به ادراکات حسی نیازی ندارد، زیرا واجد نوع بالاتری از آن است و همین امر درباره لذتهای آن نیز صدق می کند. وبالجُمْلَةِ، فَعَالَمُ الْأَظِلَّةِ الْمَوْجُودَةِ عَالَم فَسِيحٌ وَسِيحٌ، وَالْحَقَائِقُ الْمَوْجُودَةُ فِيها حَقَائِقُ حَيَّةٌ عَالِمَةٌ شَاعِرَةٌ مُدْركَةٌ مُلْتَدَّة. به طور خلاصه، عالم سایه های موجود، عالمی گسترده و وسیع است و حقایق موجود در آن، حقایقی زنده، آگاه، شاعر، مدرک و لذت برنده هستند. وَهَذَا الْعَالَمُ مَوْجُودٌ سَابِقًا حَقِيقَةٌ. وَقَدْ أَخْبَرَ الشَّرْعُ عَنْهُ كِتَابًا وَسُنَّةً، لَا يُمْكِنُ إِنْكَارُهُ إِلَّا عَنْ غَيْرِ مُتَتَبعِ جَاهِلٍ أَوْ مُتَعَصِبٍ مُعَانِدٍ. و این عالم حقیقتاً از پیش وجود داشته است. شریعت در کتاب و سنت درباره آن خبر داده است، و انکار آن ممکن نیست مگر از سوی کسی که بی اطلاع جاهل یا متعصب و دشمن باشد. فَبَعْضُ فُقَهَائِنَا الْأَقْدَمِينَ إِنْ أَنْكَرُوا عَالَمَ الْأَرْوَاحِ الْمَخْلُوقَةِ سَابِقًا قَبْلَ الْأَجْسَادِ، فَهُوَ إِنَّمَا يَكُونُ لِأَجْلِ عَدَمِ وُجُودِ كُتُب الْأَحْبَارِ عِنْدَهُ وَقِلَّةِ تَتَبعِهِ. برخی از فقهای پیشین اگر عالم ارواح که پیش از اجساد آفریده شده را انکار کرده اند، این به دلیل نداشتن کتاب های حدیث و کمبود تتبع آنها بوده است. وَلَا حَيَاءَ فِي الْحَقِّ بَعْدَ مَا تَبَيَّنَ، وَإِنْ أَنْكَرَهُ بَعْضُ الْقُدَمَاءِ مِنَ الْفُقَهَاءِ. و در بیان حق پس از روشن شدن آن نباید شرم داشت، حتی اگر برخی از فقهای قدیم آن را انکار کرده باشند. فَهَاكَ بِالْكِتَابِ؛ فَإِنَّ فِيهِ اثْنَى عَشَرَ آيَةً نَاصَّةٌ عَلَى هَذَا الْعَالَمَ: و به قرآن رجوع کن؛ زیرا در آن دوازده آیه وجود دارد که به صراحت درباره این عالم صحبت کرده اند. بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فِي سُورَةِ الْفُرْقَانِ:

وَتُدْرِكُ وَتَلْتَدُّ مِنْ إِدْرَاكَاتِهَا العِذَاذًا كَامِلًا قَوِيًّا. و این حقیقت از ادراکات خود لذت کامل و قوی می برد. وَهِيَ وَاحِدَةٌ لِإِدْرَاكَاتٍ أَقْوَى وَأَشَدَّ مِنَ الْإِحْسَاسِ فَلَا تَحْتَاجُ إِلَى الْإِدْرَاكَاتِ الْحَسِيَّةِ؛ لِكَوْنِهَا وَاحِدَةً لِلنَّحْو الأَعْلَى مِنْهَا، وَكَذَلِكَ الْأَمْرُ في لَذَّاتِهَا. و این حقیقت واجد ادراکاتی قوی تر و شدیدتر از احساس است؛ بنابراین به ادراکات حسی نیازی ندارد، زیرا واجد نوع بالاتری از آن است و همین امر درباره لذتهای آن نیز صدق می کند. وبالجُمْلَةِ، فَعَالَمُ الْأَظِلَّةِ الْمَوْجُودَةِ عَالَم فَسِيحٌ وَسِيحٌ، وَالْحَقَائِقُ الْمَوْجُودَةُ فِيها حَقَائِقُ حَيَّةٌ عَالِمَةٌ شَاعِرَةٌ مُدْركَةٌ مُلْتَدَّة. به طور خلاصه، عالم سایه های موجود، عالمی گسترده و وسیع است و حقایق موجود در آن، حقایقی زنده، آگاه، شاعر، مدرک و لذت برنده هستند. وَهَذَا الْعَالَمُ مَوْجُودٌ سَابِقًا حَقِيقَةٌ. وَقَدْ أَخْبَرَ الشَّرْعُ عَنْهُ كِتَابًا وَسُنَّةً، لَا يُمْكِنُ إِنْكَارُهُ إِلَّا عَنْ غَيْرِ مُتَتَبعِ جَاهِلٍ أَوْ مُتَعَصِبٍ مُعَانِدٍ. و این عالم حقیقتاً از پیش وجود داشته است. شریعت در کتاب و سنت درباره آن خبر داده است، و انکار آن ممکن نیست مگر از سوی کسی که بی اطلاع جاهل یا متعصب و دشمن باشد. فَبَعْضُ فُقَهَائِنَا الْأَقْدَمِينَ إِنْ أَنْكَرُوا عَالَمَ الْأَرْوَاحِ الْمَخْلُوقَةِ سَابِقًا قَبْلَ الْأَجْسَادِ، فَهُوَ إِنَّمَا يَكُونُ لِأَجْلِ عَدَمِ وُجُودِ كُتُب الْأَحْبَارِ عِنْدَهُ وَقِلَّةِ تَتَبعِهِ. برخی از فقهای پیشین اگر عالم ارواح که پیش از اجساد آفریده شده را انکار کرده اند، این به دلیل نداشتن کتاب های حدیث و کمبود تتبع آنها بوده است. وَلَا حَيَاءَ فِي الْحَقِّ بَعْدَ مَا تَبَيَّنَ، وَإِنْ أَنْكَرَهُ بَعْضُ الْقُدَمَاءِ مِنَ الْفُقَهَاءِ. و در بیان حق پس از روشن شدن آن نباید شرم داشت، حتی اگر برخی از فقهای قدیم آن را انکار کرده باشند. فَهَاكَ بِالْكِتَابِ؛ فَإِنَّ فِيهِ اثْنَى عَشَرَ آيَةً نَاصَّةٌ عَلَى هَذَا الْعَالَمَ: و به قرآن رجوع کن؛ زیرا در آن دوازده آیه وجود دارد که به صراحت درباره این عالم صحبت کرده اند. بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فِي سُورَةِ الْفُرْقَانِ:

وَتُدْرِكُ وَتَلْتَدُّ مِنْ إِدْرَاكَاتِهَا العِذَاذًا كَامِلًا قَوِيًّا. و این حقیقت از ادراکات خود لذت کامل و قوی می برد. وَهِيَ وَاحِدَةٌ لِإِدْرَاكَاتٍ أَقْوَى وَأَشَدَّ مِنَ الْإِحْسَاسِ فَلَا تَحْتَاجُ إِلَى الْإِدْرَاكَاتِ الْحَسِيَّةِ؛ لِكَوْنِهَا وَاحِدَةً لِلنَّحْو الأَعْلَى مِنْهَا، وَكَذَلِكَ الْأَمْرُ في لَذَّاتِهَا. و این حقیقت واجد ادراکاتی قوی تر و شدیدتر از احساس است؛ بنابراین به ادراکات حسی نیازی ندارد، زیرا واجد نوع بالاتری از آن است و همین امر درباره لذتهای آن نیز صدق می کند. وبالجُمْلَةِ، فَعَالَمُ الْأَظِلَّةِ الْمَوْجُودَةِ عَالَم فَسِيحٌ وَسِيحٌ، وَالْحَقَائِقُ الْمَوْجُودَةُ فِيها حَقَائِقُ حَيَّةٌ عَالِمَةٌ شَاعِرَةٌ مُدْركَةٌ مُلْتَدَّة. به طور خلاصه، عالم سایه های موجود، عالمی گسترده و وسیع است و حقایق موجود در آن، حقایقی زنده، آگاه، شاعر، مدرک و لذت برنده هستند. وَهَذَا الْعَالَمُ مَوْجُودٌ سَابِقًا حَقِيقَةٌ. وَقَدْ أَخْبَرَ الشَّرْعُ عَنْهُ كِتَابًا وَسُنَّةً، لَا يُمْكِنُ إِنْكَارُهُ إِلَّا عَنْ غَيْرِ مُتَتَبعِ جَاهِلٍ أَوْ مُتَعَصِبٍ مُعَانِدٍ. و این عالم حقیقتاً از پیش وجود داشته است. شریعت در کتاب و سنت درباره آن خبر داده است، و انکار آن ممکن نیست مگر از سوی کسی که بی اطلاع جاهل یا متعصب و دشمن باشد. فَبَعْضُ فُقَهَائِنَا الْأَقْدَمِينَ إِنْ أَنْكَرُوا عَالَمَ الْأَرْوَاحِ الْمَخْلُوقَةِ سَابِقًا قَبْلَ الْأَجْسَادِ، فَهُوَ إِنَّمَا يَكُونُ لِأَجْلِ عَدَمِ وُجُودِ كُتُب الْأَحْبَارِ عِنْدَهُ وَقِلَّةِ تَتَبعِهِ. برخی از فقهای پیشین اگر عالم ارواح که پیش از اجساد آفریده شده را انکار کرده اند، این به دلیل نداشتن کتاب های حدیث و کمبود تتبع آنها بوده است. وَلَا حَيَاءَ فِي الْحَقِّ بَعْدَ مَا تَبَيَّنَ، وَإِنْ أَنْكَرَهُ بَعْضُ الْقُدَمَاءِ مِنَ الْفُقَهَاءِ. و در بیان حق پس از روشن شدن آن نباید شرم داشت، حتی اگر برخی از فقهای قدیم آن را انکار کرده باشند. فَهَاكَ بِالْكِتَابِ؛ فَإِنَّ فِيهِ اثْنَى عَشَرَ آيَةً نَاصَّةٌ عَلَى هَذَا الْعَالَمَ: و به قرآن رجوع کن؛ زیرا در آن دوازده آیه وجود دارد که به صراحت درباره این عالم صحبت کرده اند. بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فِي سُورَةِ الْفُرْقَانِ:

"لَّمْ تَرَ إِلَى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظَّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاكِنًا. ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ قِيلًا. ثُمَّ قَبَضْنَاهُ قَبْضًا يَسِيرًا fn[الفرقان (25 / 45](footnote1-page374"> 1) جامع الأخبار / 171؛ بحار الأنوار 58 / 43

.") بسم الله الرحمن الرحيم خداوند متعال در سوره فرقان فرمود: "آیا ندیدی که پروردگارت چگونه سایه را امتداد داد؟ و اگر می خواست آن را ساکن قرار می داد. سپس خورشید را بر آن دلیلی قرار داد. سپس آن را به آرامی قبض کرد". فَمِنَ الْمُمْكِنِ أَنْ يَكُونَ مَعْنَى الْآيَةِ هَكَذَا : أَلَمْ تَرَ إِلَى رَبِّكَ يَا مُحَمَّدٌ (صلی الله علیه و آله وسلم أَنَّهُ كَيْفَ مَدَّ الظَّلَّ، أَيْ الصُّورَةَ الخَفِيَّةَ مِنَ الْمُطْلَانِ إِلَى الْفِعْلِيَّةِ وَالْمَوْجُودِيَّةِ.) ممكن است معنای آیه این گونه باشد آیا ندیدی که پروردگارت ای محمد صلی الله علیه وآله ، چگونه سایه را امتداد داد، یعنی تصویر پنهان را از بطلان به فعلیت و موجودیت رسانید. فَإِنَّ مَدَّ اللَّهِ تَعَالَى الْأَظِلَالَ لَيْسَ إِلَّا إِحْرَاجَهَا مِنَ الْبُطْلَانِ إِلَى التَّحَقُّقِ، فَهَذَا هُوَ امْتِدَادُهُ" .﴿كَشِيدَن و كشش ظِلَّ هَمَان كِشِش أَزْ بُطلان به مَوْجُودِيَّتْ أَسْت ".) زیرا امتداد دادن سایه ها توسط خداوند متعال چیزی جز خارج کردن آنها از بطلان به تحقق نیست؛ این همان کشیدگی آن است" .(کشیدن و گسترش سایه همان کشش از بطلان به موجودیت است ".) وَلَوْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى، لَجَعَلَ الظَّلَّ سَاكِنًا وَبَاقِيًا عَلَى سُكُونِهِ وَبُطْلَانِهِ الذَّاتِي. و اگر خداوند متعال میخواست، سایه را ساکن و باقی بر سکون و بطلان ذاتی اش قرار می داد. وَقَدْ جَعَلَ اللهُ تَعَالَى الشَّمْسَ دَلِيلًا عَلَى هَذِهِ الْأَظِلالِ. فَإِنَّ ظِلَّ الشَّمْس شَيْءٌ وَلَيْسَ بِشَيْءٍ، كَالظِل في عَالَمَ الْأَظِلَالِ شَيْءٌ لَيْسَ بِشَيْءٍ. و خداوند متعال خورشید را دلیلی بر این سایه ها قرار داده است. زیرا سایه خورشید چیزی است و در عین حال چیزی نیست، همان طور که سایه در عالم سایه ها چیزی است و در عین حال چیزی نیست. فَيُشَؤُهُ مُنْشِئُ الشَّيْءٍ حِينَ لَا شَيْءَ وَظِلُّ الشَّمْسِ تابع لِلشَّمْسِ. و آن را پدید آورنده چیزها به هنگام نبودن چیزی چیز می سازد و سایه خورشید تابع خورشید است. فَمَدَّ اللهُ الظَّلَّ ثُمَّ قَبَضَهُ بِإِبْطَالِهِ وَإِرْجَاعِهِ إِلَى الْبُطْلَانِ الذَّاتِي كَمَا قَبْلَ الْقِيَامَةِ.

پس خداوند سایه را امتداد داد، سپس آن را با ابطال و بازگرداندنش به بطلان ذاتی، همان طور که پیش از قیامت بود، قبض کرد. وَالْآيَاتُ الرَّاجِعَةُ إِلَى هَذَا الْبَابِ كَثِيرَةٌ، كَايَةِ الذَّرِ وَالْمِيثَاقِ وَخَلْقِ الْأَرْوَاحِ. (109 ) و آیات مرتبط با این موضوع فراوان است مانند آیه ذر، ميثاق و آفرینش ارواح. فَلْنَذْكُرْ حَدِيثَيْنِ تَيَمُّنَّا وَتَبَركًا: بیایید برای تبرک و تیمن دو حدیث را ذکر کنیم: فَعَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ليلا في حُطْبَةٍ، إِلَى أَنْ قَالَ": سَاقَ أَشْبَاحَهَا وَبَرَأَ أَرْوَاحَهَا <a href="#ref- [].") از امیرالمؤمنین (علیه السلام در خطبه ای نقل شده است که فرمود اشباح آنها را پیش برد و ارواح آنها را آفرید".) وَعَنْهُ (علیه السلام :" أَقَنَ مَا أَرَادَ خَلْقَهُ مِنَ الْأَشْبَاحِ كلها". fn[الكافي 1 / 142؛ بحارالأنوار 54 / 167](footnote1-page375" id=") [].") از امیرالمؤمنین (علیه السلام در خطبه ای نقل شده است که فرمود اشباح آنها را پیش برد و ارواح آنها را آفرید".) وَعَنْهُ (علیه السلام :" أَقَنَ مَا أَرَادَ خَلْقَهُ مِنَ الْأَشْبَاحِ كلها". fn[الكافي 1 / 142؛ بحارالأنوار 54 / 167](footnote1-page375" style="display:inline-block">(1) .) و از او عليه السلام نقل شده است آنچه را که می خواست از اشباح خلق کند، به طور کامل خلق کرد". وَفِي الْكَافِي، عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ، قَالَ: قَالَ لِي أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام :) "يَا جَابِرُ، إِنَّ اللهَ أَوَّلَ مَا خَلَقَ، خَلَقَ مُحَمَّدًا (علیه السلام وَعِتْرَتَهُ الْهُدَاةَ الْمُهْتَدِينَ. فَكَانُوا أَشْبَاحَ نُورِيْنَ يَدَيِ اللَّهِ" قُلْتُ:) وَمَا الْأَشْبَاحُ؟ قَالَ" :ظِلُّ النُّورِ". <a href="#ref- [].) در کتاب کافی، از جابر بن یزید نقل شده است که گفت: امام باقر (علیه السلام به من فرمود:) "ای جابر، خداوند اولین چیزی که خلق کرد، محمد (صلی الله علیه وآله وسلم و عترت هدایت گر او را خلق کرد. آن ها سایه های نور نزد خدا بودند". پرسیدم سایه ها چیست؟ فرمود" : سایه نور".) فَهَذَا الْعَامُ مِمَّا قَدْ تَوَاتَرَتْ عَلَيْهِ طَوَائِفُ مِنَ الرِّوَايَاتِ فِي أَبْوَابٍ مُخْتَلِفَةٍ قَدْ ذَكَرْنَاهَا سَابِفًا، كَبَابِ خَلْقِ أَرْوَاحٍ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه وآله وسلم وَعِتْرَتِهِ، وَبَابِ الدَّرِ الْأُولَى وَأَحْذِ الْعَهْدِ وَالْمِيثَاقِ عَلَى التَّوْحِيدِ وَالنُّبُوَّةِ وَالْوِلَايَةِ مِنْ مَوْجُودَاتِ هَذَا الْعَالَمِ.)


<a href="#) [].") از امیرالمؤمنین (علیه السلام در خطبه ای نقل شده است که فرمود اشباح آنها را پیش برد و ارواح آنها را آفرید".) وَعَنْهُ (علیه السلام :" أَقَنَ مَا أَرَادَ خَلْقَهُ مِنَ الْأَشْبَاحِ كلها". fn[الكافي 1 / 142؛ بحارالأنوار 54 / 167](footnote1-page375" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].") از امیرالمؤمنین (علیه السلام در خطبه ای نقل شده است که فرمود اشباح آنها را پیش برد و ارواح آنها را آفرید".) وَعَنْهُ (علیه السلام :" أَقَنَ مَا أَرَادَ خَلْقَهُ مِنَ الْأَشْبَاحِ كلها". fn[الكافي 1 / 142؛ بحارالأنوار 54 / 167](footnote1-page375"> 1) بحار الأنوار 25 / 26

و این را از خواب خود در نظر بگیر، با تمام چیزهایی که در خواب می بینی، از جمله خوردن، نوشیدن، درک کردن، زندگی و احساس. فَهَذَا الظُّلُ الْمَالِكُ هِيَ الحَقِيقَةُ الْمَوْجُودَةُ، وَهِيَ حَقِيقَةٌ مُسْتَقِلَّةٌ فَعَالَةٌ، وَعَالَمُهَا عَالَم حَقِيقِيٌّ. پس این سایه مالک، همان حقیقت موجود است، که حقیقتی مستقل و فعال است و عالم آن، عالمی حقیقی است. الحَقِيقَةُ الثَّالِثَةُ المَوْجُودَةُ : التُّرَابُ وَالطِّينُ الْمَوْجُودُ ، أَي الْمَاهِيَّةُ التُّرَابِيَّةُ الْمَالِكَهُ لِنُورِ الْوِلَايَةِ، وَهِيَ حَقِيقَةٌ مَوْجُودَةٌ لَهَا شُعُورٌ بَسِيطٌ وَحَيَاةٌ بِقَدْرِ مَحْدُودٍ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى. حقیقت سوم موجود : خاک و گل موجود است یعنی ماهیت خاکی که نور ولایت را مالک است. این حقیقتی موجود است که دارای شعوری ساده و حیاتی محدود به اذن خداوند متعال است. وَلَهَا أَصْلٌ يُسَمَّى بِمَادَّةِ الْمَوَادِ . كَمَا تُبَيِّنُهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. و این حقیقت اصلی دارد که " ماده المواد" نامیده می شود، همان طور که ان شاء الله توضیح خواهیم داد. ## خلق انسان از طين. إِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ الْحَقَائِقَ الثَّلَاثَةَ الْمَوْجُودَةَ، فَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى رَكَّبَ الْإِنْسَانَ مِنْهَا. اگر این سه حقیقت موجود را شناختی، بدان که خداوند متعال انسان را از این سه حقیقت ترکیب کرده است. فَأَوَّلُ الْإِنْسَانِ طِينٌ وَتُرَابٌ بِالْحَقِيقَةِ، لَا مُسَاحَةً وَلَا بَجَارًا فَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِينٍ * ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَكِينٍ fn[المؤمنون (23 / 12 و 13](footnote1-page377" id=") [].) در کتاب کافی، از جابر بن یزید نقل شده است که گفت: امام باقر (علیه السلام به من فرمود:) "ای جابر، خداوند اولین چیزی که خلق کرد، محمد (صلی الله علیه وآله وسلم و عترت هدایت گر او را خلق کرد. آن ها سایه های نور نزد خدا بودند". پرسیدم سایه ها چیست؟ فرمود" : سایه نور".) فَهَذَا الْعَامُ مِمَّا قَدْ تَوَاتَرَتْ عَلَيْهِ طَوَائِفُ مِنَ الرِّوَايَاتِ فِي أَبْوَابٍ مُخْتَلِفَةٍ قَدْ ذَكَرْنَاهَا سَابِفًا، كَبَابِ خَلْقِ أَرْوَاحٍ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه وآله وسلم وَعِتْرَتِهِ، وَبَابِ الدَّرِ الْأُولَى وَأَحْذِ الْعَهْدِ وَالْمِيثَاقِ عَلَى التَّوْحِيدِ وَالنُّبُوَّةِ وَالْوِلَايَةِ مِنْ مَوْجُودَاتِ هَذَا الْعَالَمِ.)

و این را از خواب خود در نظر بگیر، با تمام چیزهایی که در خواب می بینی، از جمله خوردن، نوشیدن، درک کردن، زندگی و احساس. فَهَذَا الظُّلُ الْمَالِكُ هِيَ الحَقِيقَةُ الْمَوْجُودَةُ، وَهِيَ حَقِيقَةٌ مُسْتَقِلَّةٌ فَعَالَةٌ، وَعَالَمُهَا عَالَم حَقِيقِيٌّ. پس این سایه مالک، همان حقیقت موجود است، که حقیقتی مستقل و فعال است و عالم آن، عالمی حقیقی است. الحَقِيقَةُ الثَّالِثَةُ المَوْجُودَةُ : التُّرَابُ وَالطِّينُ الْمَوْجُودُ ، أَي الْمَاهِيَّةُ التُّرَابِيَّةُ الْمَالِكَهُ لِنُورِ الْوِلَايَةِ، وَهِيَ حَقِيقَةٌ مَوْجُودَةٌ لَهَا شُعُورٌ بَسِيطٌ وَحَيَاةٌ بِقَدْرِ مَحْدُودٍ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى. حقیقت سوم موجود : خاک و گل موجود است یعنی ماهیت خاکی که نور ولایت را مالک است. این حقیقتی موجود است که دارای شعوری ساده و حیاتی محدود به اذن خداوند متعال است. وَلَهَا أَصْلٌ يُسَمَّى بِمَادَّةِ الْمَوَادِ . كَمَا تُبَيِّنُهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. و این حقیقت اصلی دارد که " ماده المواد" نامیده می شود، همان طور که ان شاء الله توضیح خواهیم داد. ## خلق انسان از طين. إِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ الْحَقَائِقَ الثَّلَاثَةَ الْمَوْجُودَةَ، فَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى رَكَّبَ الْإِنْسَانَ مِنْهَا. اگر این سه حقیقت موجود را شناختی، بدان که خداوند متعال انسان را از این سه حقیقت ترکیب کرده است. فَأَوَّلُ الْإِنْسَانِ طِينٌ وَتُرَابٌ بِالْحَقِيقَةِ، لَا مُسَاحَةً وَلَا بَجَارًا فَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِينٍ * ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَكِينٍ fn[المؤمنون (23 / 12 و 13](footnote1-page377" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) در کتاب کافی، از جابر بن یزید نقل شده است که گفت: امام باقر (علیه السلام به من فرمود:) "ای جابر، خداوند اولین چیزی که خلق کرد، محمد (صلی الله علیه وآله وسلم و عترت هدایت گر او را خلق کرد. آن ها سایه های نور نزد خدا بودند". پرسیدم سایه ها چیست؟ فرمود" : سایه نور".) فَهَذَا الْعَامُ مِمَّا قَدْ تَوَاتَرَتْ عَلَيْهِ طَوَائِفُ مِنَ الرِّوَايَاتِ فِي أَبْوَابٍ مُخْتَلِفَةٍ قَدْ ذَكَرْنَاهَا سَابِفًا، كَبَابِ خَلْقِ أَرْوَاحٍ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه وآله وسلم وَعِتْرَتِهِ، وَبَابِ الدَّرِ الْأُولَى وَأَحْذِ الْعَهْدِ وَالْمِيثَاقِ عَلَى التَّوْحِيدِ وَالنُّبُوَّةِ وَالْوِلَايَةِ مِنْ مَوْجُودَاتِ هَذَا الْعَالَمِ.)

و این را از خواب خود در نظر بگیر، با تمام چیزهایی که در خواب می بینی، از جمله خوردن، نوشیدن، درک کردن، زندگی و احساس. فَهَذَا الظُّلُ الْمَالِكُ هِيَ الحَقِيقَةُ الْمَوْجُودَةُ، وَهِيَ حَقِيقَةٌ مُسْتَقِلَّةٌ فَعَالَةٌ، وَعَالَمُهَا عَالَم حَقِيقِيٌّ. پس این سایه مالک، همان حقیقت موجود است، که حقیقتی مستقل و فعال است و عالم آن، عالمی حقیقی است. الحَقِيقَةُ الثَّالِثَةُ المَوْجُودَةُ : التُّرَابُ وَالطِّينُ الْمَوْجُودُ ، أَي الْمَاهِيَّةُ التُّرَابِيَّةُ الْمَالِكَهُ لِنُورِ الْوِلَايَةِ، وَهِيَ حَقِيقَةٌ مَوْجُودَةٌ لَهَا شُعُورٌ بَسِيطٌ وَحَيَاةٌ بِقَدْرِ مَحْدُودٍ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى. حقیقت سوم موجود : خاک و گل موجود است یعنی ماهیت خاکی که نور ولایت را مالک است. این حقیقتی موجود است که دارای شعوری ساده و حیاتی محدود به اذن خداوند متعال است. وَلَهَا أَصْلٌ يُسَمَّى بِمَادَّةِ الْمَوَادِ . كَمَا تُبَيِّنُهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. و این حقیقت اصلی دارد که " ماده المواد" نامیده می شود، همان طور که ان شاء الله توضیح خواهیم داد. ## خلق انسان از طين. إِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ الْحَقَائِقَ الثَّلَاثَةَ الْمَوْجُودَةَ، فَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى رَكَّبَ الْإِنْسَانَ مِنْهَا. اگر این سه حقیقت موجود را شناختی، بدان که خداوند متعال انسان را از این سه حقیقت ترکیب کرده است. فَأَوَّلُ الْإِنْسَانِ طِينٌ وَتُرَابٌ بِالْحَقِيقَةِ، لَا مُسَاحَةً وَلَا بَجَارًا فَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِينٍ * ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَكِينٍ fn[المؤمنون (23 / 12 و 13](footnote1-page377" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) در کتاب کافی، از جابر بن یزید نقل شده است که گفت: امام باقر (علیه السلام به من فرمود:) "ای جابر، خداوند اولین چیزی که خلق کرد، محمد (صلی الله علیه وآله وسلم و عترت هدایت گر او را خلق کرد. آن ها سایه های نور نزد خدا بودند". پرسیدم سایه ها چیست؟ فرمود" : سایه نور".) فَهَذَا الْعَامُ مِمَّا قَدْ تَوَاتَرَتْ عَلَيْهِ طَوَائِفُ مِنَ الرِّوَايَاتِ فِي أَبْوَابٍ مُخْتَلِفَةٍ قَدْ ذَكَرْنَاهَا سَابِفًا، كَبَابِ خَلْقِ أَرْوَاحٍ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه وآله وسلم وَعِتْرَتِهِ، وَبَابِ الدَّرِ الْأُولَى وَأَحْذِ الْعَهْدِ وَالْمِيثَاقِ عَلَى التَّوْحِيدِ وَالنُّبُوَّةِ وَالْوِلَايَةِ مِنْ مَوْجُودَاتِ هَذَا الْعَالَمِ.)

پس این عالم از جمله موضوعاتی است که گروهی از روایات متواتر درباره آن در ابواب مختلف نقل شده اند، همان گونه که در باب خلق ارواح محمد (صلی الله علیه و آله وسلم و عترت او، و در باب اولین ذر و گرفتن عهد و میثاق بر توحید، نبوت و ولایت از موجودات این عالم ذکر شده است.) وَبِالجُمْلَةِ، فَهَذِهِ الحَقِيقَةُ حَقِيقَةٌ مَوْجُودَةٌ وَاحِدَةٌ لِنُورِ الْوِلَايَةِ وَالحَيَاةِ وَالْعِلْمِ وَالشُّعُورِ، وَتَتَحَمَّلُ الْمَعْرِفَةَ وَالْإِيمَانَ، وَتَشْهَدُ وَتَرَى بِأَبْصَارِ الْقُلُوبِ مَا فِي الْمَلَكُوتِ. به طور کلی این حقیقت حقیقتی موجود است که نور ولایت حیات علم و شعور را در خود دارد و معرفت و ایمان را می پذیرد و با چشم دل آنچه در ملکوت است، می بیند و مشاهده می کند. وَلَهَا الْفَعَّالِيَّةُ. وَلَهَا التَّعَقُلُ وَالْحُبُّ وَالْبُغْضُ. و این حقیقت دارای فعلیت ،تعقل، محبت و بغض است. وَلَهَا التَّصَرُّفُ فِي الْأَشْيَاءِ بِلَا آلَةٍ فِيمَا إِذَا قَوِيَتِ النَّفْسُ النَّاطِقَةُ وَاشْتَدَّتْ مَالِكِيَّتُهَا، كَمَا لِلْأَنْبِيَاءِ وَالْأَوْلِيَاء. و این حقیقت قدرت تصرف در اشیاء بدون ابزار را دارد، مشروط بر اینکه نفس ناطقه قوی شود و مالکیتش شدت یابد، همان طور که در انبیاء و اولیاء مشاهده می شود. وَلَهَا التَّصَرُّفُ مَعَ الْآلَاتِ، كَمَا فِينَا فِي بَعْضِ الْأَفْعَالِ؛ إِذْ غَالِبُ أَفْعَالِنَا إِنَّمَا هِيَ مِنَ الْبَدَنِ بِالْقُدْرَةِ الَّتِي مَلَكَهَا مِنَ النَّفْسِ النَّاطِقَةِ. و این حقیقت توانایی تصرف با استفاده از ابزارها را نیز دارد، همان گونه که در برخی از اعمال ما مشاهده می شود؛ زیرا بیشتر اعمال ما از بدن است به واسطه قدرتی که از نفس ناطقه گرفته است. وَقَدْ تَفْعَلُ نُفُوسُنَا النَّاطِقَةُ بِآلِيَّةِ الْبَدَنِ أَوْ غَيْرِهِ مِنَ الْأَجْرَامِ وَالْأَجْسَامِ. و نفس های ناطقه ما ممکن است با استفاده از ابزار بدن یا سایر اجرام و اجسام اقدام به عمل کند. الْحَقِيقَةُ الْمَوْجُودَةُ الثَّانِيَةُ : الرُّوحُ الْحَيَوَانِيُّ، وَهُوَ ظِلٍّ وَشَبَحٌ يَمْلِكُ نُورَ الْوِلَايَةِ وَيَجِدُهُ مَالِكِيَّةً حَقِيقِيَّةً، وَبِهِ يُحِسُّ وَيُدْرِكُ الْمَحْسُوسَاتِ، وَيَأْكُلُ وَيَشْرَبُ وَيَمْشِي وَيَتَحَرَّكُ وَيَلْتَذُ وَيَتَأَمَّ حَقِيقَةً. حقیقت موجود دوم: روح حیوانی است که سایه و شبحی است که نور ولایت را مالک است و به طور واقعی آن را می یابد. به واسطه این روح حس می کند، محسوسات را درک می کند، غذا می خورد، آب می نوشد، راه می رود، حرکت می کند، لذت می برد و حقیقتاً درد را احساس می کند. وَاعْتَبِرُ ذَلِكَ مِنْ نَوْمِكَ بِجَمِيعِ مَا يَقَعُ لَكَ فِي الْمَنَامَاتِ مِنَ الْأَكْلِ وَالشُّرْبِ وَالدَّرْكِ وَالحَيَاةِ وَالشُّعُور.

پس این عالم از جمله موضوعاتی است که گروهی از روایات متواتر درباره آن در ابواب مختلف نقل شده اند، همان گونه که در باب خلق ارواح محمد (صلی الله علیه و آله وسلم و عترت او، و در باب اولین ذر و گرفتن عهد و میثاق بر توحید، نبوت و ولایت از موجودات این عالم ذکر شده است.) وَبِالجُمْلَةِ، فَهَذِهِ الحَقِيقَةُ حَقِيقَةٌ مَوْجُودَةٌ وَاحِدَةٌ لِنُورِ الْوِلَايَةِ وَالحَيَاةِ وَالْعِلْمِ وَالشُّعُورِ، وَتَتَحَمَّلُ الْمَعْرِفَةَ وَالْإِيمَانَ، وَتَشْهَدُ وَتَرَى بِأَبْصَارِ الْقُلُوبِ مَا فِي الْمَلَكُوتِ. به طور کلی این حقیقت حقیقتی موجود است که نور ولایت حیات علم و شعور را در خود دارد و معرفت و ایمان را می پذیرد و با چشم دل آنچه در ملکوت است، می بیند و مشاهده می کند. وَلَهَا الْفَعَّالِيَّةُ. وَلَهَا التَّعَقُلُ وَالْحُبُّ وَالْبُغْضُ. و این حقیقت دارای فعلیت ،تعقل، محبت و بغض است. وَلَهَا التَّصَرُّفُ فِي الْأَشْيَاءِ بِلَا آلَةٍ فِيمَا إِذَا قَوِيَتِ النَّفْسُ النَّاطِقَةُ وَاشْتَدَّتْ مَالِكِيَّتُهَا، كَمَا لِلْأَنْبِيَاءِ وَالْأَوْلِيَاء. و این حقیقت قدرت تصرف در اشیاء بدون ابزار را دارد، مشروط بر اینکه نفس ناطقه قوی شود و مالکیتش شدت یابد، همان طور که در انبیاء و اولیاء مشاهده می شود. وَلَهَا التَّصَرُّفُ مَعَ الْآلَاتِ، كَمَا فِينَا فِي بَعْضِ الْأَفْعَالِ؛ إِذْ غَالِبُ أَفْعَالِنَا إِنَّمَا هِيَ مِنَ الْبَدَنِ بِالْقُدْرَةِ الَّتِي مَلَكَهَا مِنَ النَّفْسِ النَّاطِقَةِ. و این حقیقت توانایی تصرف با استفاده از ابزارها را نیز دارد، همان گونه که در برخی از اعمال ما مشاهده می شود؛ زیرا بیشتر اعمال ما از بدن است به واسطه قدرتی که از نفس ناطقه گرفته است. وَقَدْ تَفْعَلُ نُفُوسُنَا النَّاطِقَةُ بِآلِيَّةِ الْبَدَنِ أَوْ غَيْرِهِ مِنَ الْأَجْرَامِ وَالْأَجْسَامِ. و نفس های ناطقه ما ممکن است با استفاده از ابزار بدن یا سایر اجرام و اجسام اقدام به عمل کند. الْحَقِيقَةُ الْمَوْجُودَةُ الثَّانِيَةُ : الرُّوحُ الْحَيَوَانِيُّ، وَهُوَ ظِلٍّ وَشَبَحٌ يَمْلِكُ نُورَ الْوِلَايَةِ وَيَجِدُهُ مَالِكِيَّةً حَقِيقِيَّةً، وَبِهِ يُحِسُّ وَيُدْرِكُ الْمَحْسُوسَاتِ، وَيَأْكُلُ وَيَشْرَبُ وَيَمْشِي وَيَتَحَرَّكُ وَيَلْتَذُ وَيَتَأَمَّ حَقِيقَةً. حقیقت موجود دوم: روح حیوانی است که سایه و شبحی است که نور ولایت را مالک است و به طور واقعی آن را می یابد. به واسطه این روح حس می کند، محسوسات را درک می کند، غذا می خورد، آب می نوشد، راه می رود، حرکت می کند، لذت می برد و حقیقتاً درد را احساس می کند. وَاعْتَبِرُ ذَلِكَ مِنْ نَوْمِكَ بِجَمِيعِ مَا يَقَعُ لَكَ فِي الْمَنَامَاتِ مِنَ الْأَكْلِ وَالشُّرْبِ وَالدَّرْكِ وَالحَيَاةِ وَالشُّعُور.

پس این عالم از جمله موضوعاتی است که گروهی از روایات متواتر درباره آن در ابواب مختلف نقل شده اند، همان گونه که در باب خلق ارواح محمد (صلی الله علیه و آله وسلم و عترت او، و در باب اولین ذر و گرفتن عهد و میثاق بر توحید، نبوت و ولایت از موجودات این عالم ذکر شده است.) وَبِالجُمْلَةِ، فَهَذِهِ الحَقِيقَةُ حَقِيقَةٌ مَوْجُودَةٌ وَاحِدَةٌ لِنُورِ الْوِلَايَةِ وَالحَيَاةِ وَالْعِلْمِ وَالشُّعُورِ، وَتَتَحَمَّلُ الْمَعْرِفَةَ وَالْإِيمَانَ، وَتَشْهَدُ وَتَرَى بِأَبْصَارِ الْقُلُوبِ مَا فِي الْمَلَكُوتِ. به طور کلی این حقیقت حقیقتی موجود است که نور ولایت حیات علم و شعور را در خود دارد و معرفت و ایمان را می پذیرد و با چشم دل آنچه در ملکوت است، می بیند و مشاهده می کند. وَلَهَا الْفَعَّالِيَّةُ. وَلَهَا التَّعَقُلُ وَالْحُبُّ وَالْبُغْضُ. و این حقیقت دارای فعلیت ،تعقل، محبت و بغض است. وَلَهَا التَّصَرُّفُ فِي الْأَشْيَاءِ بِلَا آلَةٍ فِيمَا إِذَا قَوِيَتِ النَّفْسُ النَّاطِقَةُ وَاشْتَدَّتْ مَالِكِيَّتُهَا، كَمَا لِلْأَنْبِيَاءِ وَالْأَوْلِيَاء. و این حقیقت قدرت تصرف در اشیاء بدون ابزار را دارد، مشروط بر اینکه نفس ناطقه قوی شود و مالکیتش شدت یابد، همان طور که در انبیاء و اولیاء مشاهده می شود. وَلَهَا التَّصَرُّفُ مَعَ الْآلَاتِ، كَمَا فِينَا فِي بَعْضِ الْأَفْعَالِ؛ إِذْ غَالِبُ أَفْعَالِنَا إِنَّمَا هِيَ مِنَ الْبَدَنِ بِالْقُدْرَةِ الَّتِي مَلَكَهَا مِنَ النَّفْسِ النَّاطِقَةِ. و این حقیقت توانایی تصرف با استفاده از ابزارها را نیز دارد، همان گونه که در برخی از اعمال ما مشاهده می شود؛ زیرا بیشتر اعمال ما از بدن است به واسطه قدرتی که از نفس ناطقه گرفته است. وَقَدْ تَفْعَلُ نُفُوسُنَا النَّاطِقَةُ بِآلِيَّةِ الْبَدَنِ أَوْ غَيْرِهِ مِنَ الْأَجْرَامِ وَالْأَجْسَامِ. و نفس های ناطقه ما ممکن است با استفاده از ابزار بدن یا سایر اجرام و اجسام اقدام به عمل کند. الْحَقِيقَةُ الْمَوْجُودَةُ الثَّانِيَةُ : الرُّوحُ الْحَيَوَانِيُّ، وَهُوَ ظِلٍّ وَشَبَحٌ يَمْلِكُ نُورَ الْوِلَايَةِ وَيَجِدُهُ مَالِكِيَّةً حَقِيقِيَّةً، وَبِهِ يُحِسُّ وَيُدْرِكُ الْمَحْسُوسَاتِ، وَيَأْكُلُ وَيَشْرَبُ وَيَمْشِي وَيَتَحَرَّكُ وَيَلْتَذُ وَيَتَأَمَّ حَقِيقَةً. حقیقت موجود دوم: روح حیوانی است که سایه و شبحی است که نور ولایت را مالک است و به طور واقعی آن را می یابد. به واسطه این روح حس می کند، محسوسات را درک می کند، غذا می خورد، آب می نوشد، راه می رود، حرکت می کند، لذت می برد و حقیقتاً درد را احساس می کند. وَاعْتَبِرُ ذَلِكَ مِنْ نَوْمِكَ بِجَمِيعِ مَا يَقَعُ لَكَ فِي الْمَنَامَاتِ مِنَ الْأَكْلِ وَالشُّرْبِ وَالدَّرْكِ وَالحَيَاةِ وَالشُّعُور.

پس این عالم از جمله موضوعاتی است که گروهی از روایات متواتر درباره آن در ابواب مختلف نقل شده اند، همان گونه که در باب خلق ارواح محمد (صلی الله علیه و آله وسلم و عترت او، و در باب اولین ذر و گرفتن عهد و میثاق بر توحید، نبوت و ولایت از موجودات این عالم ذکر شده است.) وَبِالجُمْلَةِ، فَهَذِهِ الحَقِيقَةُ حَقِيقَةٌ مَوْجُودَةٌ وَاحِدَةٌ لِنُورِ الْوِلَايَةِ وَالحَيَاةِ وَالْعِلْمِ وَالشُّعُورِ، وَتَتَحَمَّلُ الْمَعْرِفَةَ وَالْإِيمَانَ، وَتَشْهَدُ وَتَرَى بِأَبْصَارِ الْقُلُوبِ مَا فِي الْمَلَكُوتِ. به طور کلی این حقیقت حقیقتی موجود است که نور ولایت حیات علم و شعور را در خود دارد و معرفت و ایمان را می پذیرد و با چشم دل آنچه در ملکوت است، می بیند و مشاهده می کند. وَلَهَا الْفَعَّالِيَّةُ. وَلَهَا التَّعَقُلُ وَالْحُبُّ وَالْبُغْضُ. و این حقیقت دارای فعلیت ،تعقل، محبت و بغض است. وَلَهَا التَّصَرُّفُ فِي الْأَشْيَاءِ بِلَا آلَةٍ فِيمَا إِذَا قَوِيَتِ النَّفْسُ النَّاطِقَةُ وَاشْتَدَّتْ مَالِكِيَّتُهَا، كَمَا لِلْأَنْبِيَاءِ وَالْأَوْلِيَاء. و این حقیقت قدرت تصرف در اشیاء بدون ابزار را دارد، مشروط بر اینکه نفس ناطقه قوی شود و مالکیتش شدت یابد، همان طور که در انبیاء و اولیاء مشاهده می شود. وَلَهَا التَّصَرُّفُ مَعَ الْآلَاتِ، كَمَا فِينَا فِي بَعْضِ الْأَفْعَالِ؛ إِذْ غَالِبُ أَفْعَالِنَا إِنَّمَا هِيَ مِنَ الْبَدَنِ بِالْقُدْرَةِ الَّتِي مَلَكَهَا مِنَ النَّفْسِ النَّاطِقَةِ. و این حقیقت توانایی تصرف با استفاده از ابزارها را نیز دارد، همان گونه که در برخی از اعمال ما مشاهده می شود؛ زیرا بیشتر اعمال ما از بدن است به واسطه قدرتی که از نفس ناطقه گرفته است. وَقَدْ تَفْعَلُ نُفُوسُنَا النَّاطِقَةُ بِآلِيَّةِ الْبَدَنِ أَوْ غَيْرِهِ مِنَ الْأَجْرَامِ وَالْأَجْسَامِ. و نفس های ناطقه ما ممکن است با استفاده از ابزار بدن یا سایر اجرام و اجسام اقدام به عمل کند. الْحَقِيقَةُ الْمَوْجُودَةُ الثَّانِيَةُ : الرُّوحُ الْحَيَوَانِيُّ، وَهُوَ ظِلٍّ وَشَبَحٌ يَمْلِكُ نُورَ الْوِلَايَةِ وَيَجِدُهُ مَالِكِيَّةً حَقِيقِيَّةً، وَبِهِ يُحِسُّ وَيُدْرِكُ الْمَحْسُوسَاتِ، وَيَأْكُلُ وَيَشْرَبُ وَيَمْشِي وَيَتَحَرَّكُ وَيَلْتَذُ وَيَتَأَمَّ حَقِيقَةً. حقیقت موجود دوم: روح حیوانی است که سایه و شبحی است که نور ولایت را مالک است و به طور واقعی آن را می یابد. به واسطه این روح حس می کند، محسوسات را درک می کند، غذا می خورد، آب می نوشد، راه می رود، حرکت می کند، لذت می برد و حقیقتاً درد را احساس می کند. وَاعْتَبِرُ ذَلِكَ مِنْ نَوْمِكَ بِجَمِيعِ مَا يَقَعُ لَكَ فِي الْمَنَامَاتِ مِنَ الْأَكْلِ وَالشُّرْبِ وَالدَّرْكِ وَالحَيَاةِ وَالشُّعُور.

و این را از خواب خود در نظر بگیر، با تمام چیزهایی که در خواب می بینی، از جمله خوردن، نوشیدن، درک کردن، زندگی و احساس. فَهَذَا الظُّلُ الْمَالِكُ هِيَ الحَقِيقَةُ الْمَوْجُودَةُ، وَهِيَ حَقِيقَةٌ مُسْتَقِلَّةٌ فَعَالَةٌ، وَعَالَمُهَا عَالَم حَقِيقِيٌّ. پس این سایه مالک، همان حقیقت موجود است، که حقیقتی مستقل و فعال است و عالم آن، عالمی حقیقی است. الحَقِيقَةُ الثَّالِثَةُ المَوْجُودَةُ : التُّرَابُ وَالطِّينُ الْمَوْجُودُ ، أَي الْمَاهِيَّةُ التُّرَابِيَّةُ الْمَالِكَهُ لِنُورِ الْوِلَايَةِ، وَهِيَ حَقِيقَةٌ مَوْجُودَةٌ لَهَا شُعُورٌ بَسِيطٌ وَحَيَاةٌ بِقَدْرِ مَحْدُودٍ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى. حقیقت سوم موجود : خاک و گل موجود است یعنی ماهیت خاکی که نور ولایت را مالک است. این حقیقتی موجود است که دارای شعوری ساده و حیاتی محدود به اذن خداوند متعال است. وَلَهَا أَصْلٌ يُسَمَّى بِمَادَّةِ الْمَوَادِ . كَمَا تُبَيِّنُهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. و این حقیقت اصلی دارد که " ماده المواد" نامیده می شود، همان طور که ان شاء الله توضیح خواهیم داد. ## خلق انسان از طين. إِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ الْحَقَائِقَ الثَّلَاثَةَ الْمَوْجُودَةَ، فَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى رَكَّبَ الْإِنْسَانَ مِنْهَا. اگر این سه حقیقت موجود را شناختی، بدان که خداوند متعال انسان را از این سه حقیقت ترکیب کرده است. فَأَوَّلُ الْإِنْسَانِ طِينٌ وَتُرَابٌ بِالْحَقِيقَةِ، لَا مُسَاحَةً وَلَا بَجَارًا فَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِينٍ * ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَكِينٍ fn[المؤمنون (23 / 12 و 13](footnote1-page377"> 1) الكافي 1 / 442 ؛ بحارالأنوار 15 / 25

.") پس، ابتدای انسان گل و خاک به طور واقعی است نه از روی مسامحه یا مجاز" : به راستی ما انسان را از چکیده ای از گل آفریدیم سپس او را به صورت نطفه ای در جایگاهی استوار قرار دادیم. فَأَنْتَ بالحَقِيقَةِ طينٌ وَتُرَابٌ، فَلَا تَغْتَرُ أَيُّهَا الْمَغْرُورُ! پس تو حقیقتاً گل و خاک هستی ای مغرور، خود را فریب نده! وَقَدْ خَاطَبَ إِبْلِيسُ اللَّعِينُ حَضْرَةَ الْكَلِيم اللا بِخِطَابِ" :مَا تَقُولُ يَا طِينُ؟ ". كَمَا فِي إِنْجِيلِ بَرْنَابَا. و ابليس لعين، حضرت کلیم (علیه السلام را با این خطاب مورد خطاب قرار داد : "چه می گویی، ای خاک"؟ همان طور که در انجیل برنابا آمده است.)

فَفِي الْحَقِيقَةِ أَنْتَ طِينٌ وَتُرَابٌ وَنُطْفَةٌ، وَلَا بُدَّ مِنْ حَشْرِ هَذَا الطّينِ وَعِقَابِهِ وَثَوَابِهِ؛ لِكَوْنِهِ مُكَلَّفا بِالتَّكَالِيفِ لِوَاجِدِيَّتِهِ وَمَالِكِيَّتِهِ الحَيَاةَ وَالْقُدْرَةَ وَالاحْتِيَارَ ، عَلَى مَا سَتَعْلَمُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ آنِفًا. پس حقیقتاً تو گل، خاک و نطفه ای و این گل باید محشور شود و مجازات یا پاداش دریافت کند؛ زیرا این گل به خاطر داشتن حیات، قدرت و اختیار، مکلف به تکالیف است همان طور که ان شاء الله بعداً خواهی فهمید. ثُمَّ إِنَّهُ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى . جَعَلَ هَذَا الدِّينَ مَالِكًا لِلْحَقِيقَةِ الْمَوْجُودَةِ الثَّانِيَةِ. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى : هَذِهِ الْحَقِيقَةُ الثَّالِثَةُ بِمَا هِيَ حَقِيقَةٌ مَوْجُودَةٌ تَمْلِكُ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى نُورَ الْحَقِيقَةِ الثَّانِيَةِ. سپس خداوند متعال این خاک را مالک حقیقت موجود دوم قرار داد. به عبارت دیگر، این حقیقت سوم به عنوان یک حقیقت موجود، به اذن خداوند نور حقیقت دوم را مالک می شود. فَتَصِيرُ هَذَا الطِينَ فَعَّالًا شَاعِرًا حَاسًا لَامِسًا بَاصِرًا سَامِعًا شَامَّا مُدْرِكًا مُلْتَذًا مُتَأَلِّمًا اكِلًا شَارِبًا مُجَامِعًا نَائِمًا مُسْتَيْقِطَا سَاكِنًا مُتَحَرِّكًا مُصَلِّيًا صَائِمًا مُزَكَيًا حَاجًا زَانِيَّا لَا طِيًا مُقَامِرًا شَارِبًا لِلْخَمْرِ، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَعْمَالِ وَالْأَفْعَالِ وَالْأَقْوَالِ وَالْإِدْرَاكَاتِ وَالْإِحْسَاسَاتِ. پس این خاک به چیزی ،فعال آگاه ،حساس لمس کننده بینا ،شنوا ،بوکننده درک کننده، لذت برنده، دردکش، خورنده، نوشنده، جماع کننده خوابنده بیدار، ساکن متحرک، نمازگزار، روزه گیر، زکات دهنده، حاجی، زناکار، لواط کننده ،قمار باز و شراب نوش تبدیل می شود؛ و همین طور سایر اعمال ،فعال ،گفتارها، ادراکات و احساسات. فَهَذَا الطِينُ التُّرَابِيُّ يَفْعَلُ هَذِهِ الْأَفْعَالَ بِالْحَقِيقَةِ، لَا مَجَازًا وَلَا مُسَاحَةً، وَلَكِنْ لَا بِنَفْسِهِ، بَلْ بِالرُّوحِ الْحَيَوَانِي الَّذِي مَلَكَهُ. این خاک گلی حقیقتاً این اعمال را انجام می دهد، نه به صورت مجازی یا با مسامحه، اما نه به ذات خود، بلکه به واسطه روح حیوانی که مالک آن است. وَلَيْسَ الرُّوحُ الْحَيَوَانِي مُتَعَيّنًا بِهَذَا التَّعَيُّنِ في مَرْتَبَةِ (110 مَالِكِيَّةِ الْبَدَنِ إِيَّاهُ . عَلَى مَا عَرَفْتَ سَابِقًا.) و روح حیوانی با این تعین در مرتبه مالکیت بدن نسبت به آن متعین نمی شود، همان طور که پیش تر دانستی. وَلَيْسَ هُنَاكَ مَالِكٌ وَمَمْلُوكَ مُنْحَاذَانِ مَوْجُودَانِ بِوُجُودَيْنِ مَوْضُوعَيْنِ هُنَاكَ وَهُنَاكَ، بَلِ الْمَالِكِيَّةُ فِي الْمَقَامِ عَلَى سَبِيل مَالِكِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ لِلْوُجُودِ، بِلَا فَرْقِ وَلَا امْتِيَازِ أَبَدًا. و هیچ مالک و مملوک جداگانه ای که دارای دو وجود مستقل و جدا باشند، وجود ندارد، بلکه مالکیت در این مقام به شیوه مالکیت ماهیت نسبت به وجود است، بدون هیچ تفاوت یا تمایزی. فَمَالِكِيَّةُ الْبَدَنِ لِلرُّوحِ الحَيَوَانِي عِبَارَةٌ عَنْ صَيْرُورَتِهِ مُتَحَقِّقَةً بِالرُّوحِ الْحَيَوَانِي بَعْدَ مَا لَمْ يَكُنْ كَذَلِكَ.

پس مالکیت بدن نسبت به روح حیوانی به معنای تحقق یافتن آن توسط روح حیوانی است، پس از آنکه چنین نبود. وَهَذَا هُوَ تَنَزِّلُ الرُّوح الحَيَوَانِي إِلَى الْبَدَنِ، لَا أَنْ يَكُونَ تَنَزُلًا حِسّيًّا مَكَانِيَّا، بَلِ التَّنَزُلُ عَقْلِي، كَمَا عرفت. و این همان تنزل روح حیوانی به بدن است نه اینکه تنزلی حسی و مکانی باشد، بلکه این تنزل عقلی است، همان طور که دانستی. نَعَمْ؛ هَذِهِ الْمَالِكِيَّةُ لَا تُوجِبْ زَوَالَ اسْتِقْلَالِ الرُّوحِ الحَيَوَانِي. فَلِهَذَا قَدْ يَفْعَلُ هَذَا الرُّوحُ بِآلِيَّةِ الْبَدَنِ وَبِدُونِهَا. بله؛ این مالکیت موجب زوال استقلال روح حیوانی نمی شود بنابراین روح ممکن است با استفاده از ابزار بدن یا بدون آن عمل کند. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى: هُنَاكَ ثَلَاثُ قَبِيلٍ مِنَ الْأَفْعَالِ: أَحَدُهَا: فِعْلُ الْبَدَنِ التُّرَابِي بِالرُّوحِ الحَيَوَانِي، وَهُوَ الْأَكْثَرُ الْأَغْلَبُ فِينَا. به عبارت دیگر، سه نوع فعل وجود دارد: اول : فعل بدن خاکی به واسطه روح حیوانی که این نوع در میان ما بیشتر و غالب است. وَثَانِيهَا : فِعْلُ الرُّوحِ الحَيَوَانِي بِآلِيَّةِ الْبَدَنِ، كَمَا فِي بَعْضِ الْأَفْعَالِ فِي النَّوْمِ نَظِيرَ الِاحْتِلَامِ مَثَلًا. دوم :فعل روح حیوانی با ابزار بدن همان طور که در برخی از افعال در خواب مانند احتلام دیده می شود. وَثَالِتُهَا: فِعْلُ الرُّوحِ الحَيَوَانِي بِدُونِ الْبَدَنِ وَبِلَا آلَةٍ بَدَنِيَّةٍ، كَمَا فِي بَعْضٍ آخَرَ مِنَ الْأَفْعَالِ فِي النَّوْمِ. سوم: فعل روح حیوانی بدون بدن و بدون ابزار بدنی، همان طور که در برخی دیگر از افعال در خواب رخ می دهد. ثُمَّ إِنَّ هَذِهِ الْحَقِيقَةَ الْمَوْجُودَةَ الْمُرَكَّبَةَ بِهَذَا التَّركِيبِ تَمْلِكُ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى وَرِضَائِهِ نُورَ الْحَقِيقَةِ الْأُولَى، وَتَحِدُهَا وَاجِدِيَّةً وَمَالِكِيَّةً حَقِيقِيَّةً. سپس این حقیقت موجود که با این ترکیب ایجاد شده است به اذن و رضایت خداوند متعال، نور حقیقت اول را مالک می شود و آن را به طور واقعی واجد و مالک می گردد. أَيْ يَنْفَعِلُ هَذَا الْمُرَكَّبُ انْفِعَالًا وَاقِعِيَّا بِالنَّفْسِ النَّاطِقَةِ، نَظِيرَ انْفِعَالِ الْمَاهِيَّةِ حَقِيقَةً بِالْوُجُودِ. یعنی این ترکیب به طور واقعی از نفس ناطقه منفعل می شود، همان طور که ماهیت به صورت حقیقی از وجود منفعل می گردد.

فَيَكُونُ هَذَا الْبَدَنُ التُّرَابِيُّ مَوْجُودًا بِوُجُودِ النَّفْسِ النَّاطِقَةِ، وَمَالِكًا لَهَا مَالِكِيَّةً حَقِيقِيَّةً. پس این بدن خاکی به واسطه وجود نفس ناطقه موجود میشود و به طور واقعی مالک آن می گردد. فَيَتَعَقَّلُ وَيَشَاءُ وَيُحِبُّ وَيَبْغَضُ وَيَعْرِفُ وَيُؤْمِنُ. و در نتیجه، تعقل می کند، اراده می کند، دوست می دارد، دشمنی می ورزد، می شناسد و ایمان می آورد. فَالْقَائِلُ بِالْحَرَكَةِ فِي جَوْهَرِ الذَّاتِ وَصَيْرُورَةِ النُّطْفَةِ الْمَادِيَّةِ جَوْهَرًا مُجَرَّدًا نَفْسَانِيًّا . عَلَى اصْطِلَاحِهِمْ فِي الْمَادِي وَالْمُجَرَّدِ . إِنْ كَانَ يُرِيدُ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ مِنَ الْمَالِكِيَّاتِ الطُّولِيَّةِ الْمُتَرَتِّبَةِ لِمَاهِيَّةِ التُّرَابِ وَالطِّينِ، فَهُوَ حَقٌّ مَتِينٌ. وَإِنْ كَانَ يُرِيدُ غَيْرَهُ، فَلَا نَفْهَمُهُ. کسی که به حرکت در جوهر ذات و تبدیل نطفه مادی به جوهر مجرد نفسانی اعتقاد دارد – بر اساس اصطلاح آنها درباره مادی و مجرد - اگر منظورش این حقایق مذکور درباره مالکیتهای طولی و مرتب برای ماهیت خاک و گل باشد، سخن او کاملاً درست است. اما اگر منظورش چیز دیگری باشد، ما آن را درک نمی کنیم. وَكُلُّ مَا ذَكَرْنَا فِي الْمَقَامِ الْمُتَقَدِّمِ فِي الرُّوحِ الحَيَوَانِي بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْبَدَنِ . مِنَ الِاسْتِقْلَالِ وَعَدَمِ التَّعَيُّنِ وَالْقَبَائِلِ الثَّلَاثِ مِنَ الْأَفْعَالِ ، فَجَمِيعُهَا يَجْرِي فِيمَا نَحْنُ فِيهِ فِي النَّفْسِ النَّاطِقَةِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْبَدَنِ، بَلْ وَبِالنِّسْبَةِ إِلَى الرُّوحِ الْحَيَوَانِي طَابِقَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ. و هر آنچه در مقام پیشین درباره روح حیوانی نسبت به بدن ذکر کردیم - از جمله استقلال، عدم تعین و سه دسته افعال – همگی در مورد نفس ناطقه نسبت به بدن و حتی نسبت به روح حیوانی نیز عیناً صادق است. فَالْإِنْسَانُ لَيْسَ أَحَدِيَّ الْمَعْنَى أَبَدًا. پس انسان هرگز دارای معنای یگانه و احدی نیست. ثُمَّ إِنَّ هَذَا التَّرْكِيبَ الْعَجِيبَ إِنَّمَا هُوَ فِي جَمِيعِ أَفْرَادِ الْإِنْسَانِ حَتَّى خَاتَمِ النَّبِيِّينَ (صلی الله علیه وآله وسلم .) و این ترکیب شگفت انگیز در تمام افراد انسان حتی در خاتم النبیین (صلی الله علیه وآله وسلم وجود دارد.) وَأَمَّا كَوْنُهُ أَوَّلَ مَا خُلِقَ، فَهُوَ إِنَّمَا يَكُونُ بِرُوحِهِ النَّاطِقَةِ، أَيْ الْمَخْلُوقُ الْأَوَّلُ وَالصَّادِرُ الْأَوَّلُ هُوَ رُوحُهُ وَنَفْسُهُ النَّاطِقَةُ، لَا هَذَا الْبَدَنُ الْمَالِكُ لَهَا بِمَا هُوَ بَدَنٌ. اما اینکه او اولین مخلوق باشد، این تنها مربوط به روح ناطقه اوست یعنی مخلوق اول و صادر اول روح و نفس ناطقه اوست، نه این بدن که مالک آن است به عنوان یک بدن. فَإِنَّ خَلْقَتَهُ إِنَّمَا كَانَ فِي زَمَانِ مِيلَادِهِ (صلی الله علیه وآله وسلم قَطْعًا وَيَقِينًا.) زیرا خلقت بدن او قطعاً و یقیناً در زمان تولدش بوده است.

در کتاب توحید مفضل، از امام صادق (صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده است که فرمودند...) وَأَنَّ الَّذِي سَمَّوْهُ طَبِيعَةً هُوَ سُنَّهُ فِي خَلْقِهِ، الْجَارِيَةُ عَلَى مَا أَجْرَاهَا عَلَيْهِ. إلَى أَنْ قَالَ(علیه السلام : فَتَبَا وَخَيْبَةً وَتَعَسًا لِمُنتحِلى الفَلْسَفَةِ كَيْفَ عَمِيَتْ قُلُوبُهُمْ عَنْ هَذِهِ الْخَلْقَةِ الْعَجِيبَةِ حَتَّى أَذْكَرُوا التَّدَبُرَ وَالْعَمْدَ فِيهَا - الخَبَرُ. fn[توحيد المفضّل / 55 و 68 ؛ بحار الأنوار 3 / 67 و 75](footnote1-page451" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) و به همین دلیل در روایات آمده است: اولین چیزی که خدا خلق کرد روح من است " يا "نور من است". و ساير تعبيرات مشابه. فَإِذَنْ ظَهَرَ أَنَّ الْمَحْشُورَ يَوْمَ النُّشُورِ الْمُتَابَ الْمُعَاقَبَ الْمَسْؤُولَ الْمُحَاسَبَ، هُوَ هَذَا الْبَدَنُ الْكَذَائِيُّ الْمُرَكَّبُ، أَيْ الْمَالِكُ لِنُورِ الرُّوحِ الحَيَوَانِي وَلِلنَّفْسِ النَّاطِقَةِ. بنابراین روشن شد که آنچه در روز رستاخیز محشور می شود مورد پاداش و کیفر، سؤال و حساب قرار می گیرد، همین بدن مرکب است، یعنی بدنی که مالک نور روح حیوانی و نفس ناطقه است. فَالْآنَ يُجْرَى بِنَا أَنْ نَتَكَلَّمَ فِي كَشْفِ حَقِيقَةِ الْبَدَنِ بِكَشْفِ حَقِيقَةِ عَالَمَ الْمَادَّةِ، وَبَيَانِ مَادَّةِ الْمَوَادِ لِعَالَم الطَّبِيعَةِ وَالْأَجْسَامِ، كَائِنَا مَا كَانَ مِنْ هَذِهِ الْكُرَةِ الَّتِي نَحْنُ فِيهَا، وَسَائِرِ الْكُرَاتِ وَالسَّلَاسِلِ الشَّمْسِيَّةِ، وَجَمِيع مَا يَكُونُ مَوْجُودًا جِسْمِيًّا. اکنون شایسته است که درباره کشف حقیقت بدن از طریق کشف حقیقت عالم ماده و بیان ماده المواد عالم طبیعت و اجسام صحبت کنیم؛ هر چه باشد از این کره ای که در آن هستیم تا سایر کرات و منظومه های شمسی و همه آنچه که جسمانی وجود دارد. ## اولین خلق خدای متعال در مادیات ماء بسيط است فَنَقُولُ: إِنَّ مَا يَنْصُ عَلَيْهِ مُتَوَاتِرَاتُ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ هُوَ كَوْنُ الْمَاءِ أَوَّلَ مَا خَلَقَهُ اللهُ في عَالَمَ الْأَجْسَامِ، وَمِنْهُ خَلَقَ سَائِرَ الْأَشْيَاءِ. می گوییم: آنچه در متواترات کتاب و سنت بر آن تصریح شده، این است که آب نخستین چیزی است که خداوند در عالم اجسام آفرید، و از آن سایر چیزها را خلق کرد. وَهَذَا الْمَاءُ الْبَسِيطُ لَيْسَ عِبَارَةٌ عَنْ لَطِيفِ الْمَاءِ الَّذِي يَكُونُ فِي أَرْضِنَا وَكُرَتِنَا، بَلْ هُوَ مَاءٌ يَكُونُ مَبْدَأَ لِلنُّورِ وَالنَّارِ وَالضَّوْءِ وَالظُّلْمَةِ وَكُلّ مَا فِي الْعَالَمَ مِنَ الْجَوَاهِرِ الْمَادِيَّةِ وَالْأَعْرَاضِ الِاصْطِلَاحِيَّةِ. و این آب بسیط، آب لطیفی که در زمین و کره ما یافت می شود نیست، بلکه آبی است که مبدأ نور، آتش، روشنایی، تاریکی و هر آنچه در جهان از جواهر مادی و اعراض اصطلاحی وجود دارد، است.

در کتاب توحید مفضل، از امام صادق (صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده است که فرمودند...) وَأَنَّ الَّذِي سَمَّوْهُ طَبِيعَةً هُوَ سُنَّهُ فِي خَلْقِهِ، الْجَارِيَةُ عَلَى مَا أَجْرَاهَا عَلَيْهِ. إلَى أَنْ قَالَ(علیه السلام : فَتَبَا وَخَيْبَةً وَتَعَسًا لِمُنتحِلى الفَلْسَفَةِ كَيْفَ عَمِيَتْ قُلُوبُهُمْ عَنْ هَذِهِ الْخَلْقَةِ الْعَجِيبَةِ حَتَّى أَذْكَرُوا التَّدَبُرَ وَالْعَمْدَ فِيهَا - الخَبَرُ. fn[توحيد المفضّل / 55 و 68 ؛ بحار الأنوار 3 / 67 و 75](footnote1-page451" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) و به همین دلیل در روایات آمده است: اولین چیزی که خدا خلق کرد روح من است " يا "نور من است". و ساير تعبيرات مشابه. فَإِذَنْ ظَهَرَ أَنَّ الْمَحْشُورَ يَوْمَ النُّشُورِ الْمُتَابَ الْمُعَاقَبَ الْمَسْؤُولَ الْمُحَاسَبَ، هُوَ هَذَا الْبَدَنُ الْكَذَائِيُّ الْمُرَكَّبُ، أَيْ الْمَالِكُ لِنُورِ الرُّوحِ الحَيَوَانِي وَلِلنَّفْسِ النَّاطِقَةِ. بنابراین روشن شد که آنچه در روز رستاخیز محشور می شود مورد پاداش و کیفر، سؤال و حساب قرار می گیرد، همین بدن مرکب است، یعنی بدنی که مالک نور روح حیوانی و نفس ناطقه است. فَالْآنَ يُجْرَى بِنَا أَنْ نَتَكَلَّمَ فِي كَشْفِ حَقِيقَةِ الْبَدَنِ بِكَشْفِ حَقِيقَةِ عَالَمَ الْمَادَّةِ، وَبَيَانِ مَادَّةِ الْمَوَادِ لِعَالَم الطَّبِيعَةِ وَالْأَجْسَامِ، كَائِنَا مَا كَانَ مِنْ هَذِهِ الْكُرَةِ الَّتِي نَحْنُ فِيهَا، وَسَائِرِ الْكُرَاتِ وَالسَّلَاسِلِ الشَّمْسِيَّةِ، وَجَمِيع مَا يَكُونُ مَوْجُودًا جِسْمِيًّا. اکنون شایسته است که درباره کشف حقیقت بدن از طریق کشف حقیقت عالم ماده و بیان ماده المواد عالم طبیعت و اجسام صحبت کنیم؛ هر چه باشد از این کره ای که در آن هستیم تا سایر کرات و منظومه های شمسی و همه آنچه که جسمانی وجود دارد. ## اولین خلق خدای متعال در مادیات ماء بسيط است فَنَقُولُ: إِنَّ مَا يَنْصُ عَلَيْهِ مُتَوَاتِرَاتُ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ هُوَ كَوْنُ الْمَاءِ أَوَّلَ مَا خَلَقَهُ اللهُ في عَالَمَ الْأَجْسَامِ، وَمِنْهُ خَلَقَ سَائِرَ الْأَشْيَاءِ. می گوییم: آنچه در متواترات کتاب و سنت بر آن تصریح شده، این است که آب نخستین چیزی است که خداوند در عالم اجسام آفرید، و از آن سایر چیزها را خلق کرد. وَهَذَا الْمَاءُ الْبَسِيطُ لَيْسَ عِبَارَةٌ عَنْ لَطِيفِ الْمَاءِ الَّذِي يَكُونُ فِي أَرْضِنَا وَكُرَتِنَا، بَلْ هُوَ مَاءٌ يَكُونُ مَبْدَأَ لِلنُّورِ وَالنَّارِ وَالضَّوْءِ وَالظُّلْمَةِ وَكُلّ مَا فِي الْعَالَمَ مِنَ الْجَوَاهِرِ الْمَادِيَّةِ وَالْأَعْرَاضِ الِاصْطِلَاحِيَّةِ. و این آب بسیط، آب لطیفی که در زمین و کره ما یافت می شود نیست، بلکه آبی است که مبدأ نور، آتش، روشنایی، تاریکی و هر آنچه در جهان از جواهر مادی و اعراض اصطلاحی وجود دارد، است.

وَهِذَا وَرَدَ" إِنَّ أَوَّلَ مَا خَلَقَهُ اللهُ رُوحِي " أَوْ "وري." إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ التَّعْبِيرَاتِ <a href="#ref- [].) و به همین دلیل در روایات آمده است: اولین چیزی که خدا خلق کرد روح من است " يا "نور من است". و ساير تعبيرات مشابه. فَإِذَنْ ظَهَرَ أَنَّ الْمَحْشُورَ يَوْمَ النُّشُورِ الْمُتَابَ الْمُعَاقَبَ الْمَسْؤُولَ الْمُحَاسَبَ، هُوَ هَذَا الْبَدَنُ الْكَذَائِيُّ الْمُرَكَّبُ، أَيْ الْمَالِكُ لِنُورِ الرُّوحِ الحَيَوَانِي وَلِلنَّفْسِ النَّاطِقَةِ. بنابراین روشن شد که آنچه در روز رستاخیز محشور می شود مورد پاداش و کیفر، سؤال و حساب قرار می گیرد، همین بدن مرکب است، یعنی بدنی که مالک نور روح حیوانی و نفس ناطقه است. فَالْآنَ يُجْرَى بِنَا أَنْ نَتَكَلَّمَ فِي كَشْفِ حَقِيقَةِ الْبَدَنِ بِكَشْفِ حَقِيقَةِ عَالَمَ الْمَادَّةِ، وَبَيَانِ مَادَّةِ الْمَوَادِ لِعَالَم الطَّبِيعَةِ وَالْأَجْسَامِ، كَائِنَا مَا كَانَ مِنْ هَذِهِ الْكُرَةِ الَّتِي نَحْنُ فِيهَا، وَسَائِرِ الْكُرَاتِ وَالسَّلَاسِلِ الشَّمْسِيَّةِ، وَجَمِيع مَا يَكُونُ مَوْجُودًا جِسْمِيًّا. اکنون شایسته است که درباره کشف حقیقت بدن از طریق کشف حقیقت عالم ماده و بیان ماده المواد عالم طبیعت و اجسام صحبت کنیم؛ هر چه باشد از این کره ای که در آن هستیم تا سایر کرات و منظومه های شمسی و همه آنچه که جسمانی وجود دارد. ## اولین خلق خدای متعال در مادیات ماء بسيط است فَنَقُولُ: إِنَّ مَا يَنْصُ عَلَيْهِ مُتَوَاتِرَاتُ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ هُوَ كَوْنُ الْمَاءِ أَوَّلَ مَا خَلَقَهُ اللهُ في عَالَمَ الْأَجْسَامِ، وَمِنْهُ خَلَقَ سَائِرَ الْأَشْيَاءِ. می گوییم: آنچه در متواترات کتاب و سنت بر آن تصریح شده، این است که آب نخستین چیزی است که خداوند در عالم اجسام آفرید، و از آن سایر چیزها را خلق کرد. وَهَذَا الْمَاءُ الْبَسِيطُ لَيْسَ عِبَارَةٌ عَنْ لَطِيفِ الْمَاءِ الَّذِي يَكُونُ فِي أَرْضِنَا وَكُرَتِنَا، بَلْ هُوَ مَاءٌ يَكُونُ مَبْدَأَ لِلنُّورِ وَالنَّارِ وَالضَّوْءِ وَالظُّلْمَةِ وَكُلّ مَا فِي الْعَالَمَ مِنَ الْجَوَاهِرِ الْمَادِيَّةِ وَالْأَعْرَاضِ الِاصْطِلَاحِيَّةِ. و این آب بسیط، آب لطیفی که در زمین و کره ما یافت می شود نیست، بلکه آبی است که مبدأ نور، آتش، روشنایی، تاریکی و هر آنچه در جهان از جواهر مادی و اعراض اصطلاحی وجود دارد، است.

در کتاب توحید مفضل، از امام صادق (صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده است که فرمودند...) وَأَنَّ الَّذِي سَمَّوْهُ طَبِيعَةً هُوَ سُنَّهُ فِي خَلْقِهِ، الْجَارِيَةُ عَلَى مَا أَجْرَاهَا عَلَيْهِ. إلَى أَنْ قَالَ(علیه السلام : فَتَبَا وَخَيْبَةً وَتَعَسًا لِمُنتحِلى الفَلْسَفَةِ كَيْفَ عَمِيَتْ قُلُوبُهُمْ عَنْ هَذِهِ الْخَلْقَةِ الْعَجِيبَةِ حَتَّى أَذْكَرُوا التَّدَبُرَ وَالْعَمْدَ فِيهَا - الخَبَرُ. fn[توحيد المفضّل / 55 و 68 ؛ بحار الأنوار 3 / 67 و 75](footnote1-page451" id=") [].) و به همین دلیل در روایات آمده است: اولین چیزی که خدا خلق کرد روح من است " يا "نور من است". و ساير تعبيرات مشابه. فَإِذَنْ ظَهَرَ أَنَّ الْمَحْشُورَ يَوْمَ النُّشُورِ الْمُتَابَ الْمُعَاقَبَ الْمَسْؤُولَ الْمُحَاسَبَ، هُوَ هَذَا الْبَدَنُ الْكَذَائِيُّ الْمُرَكَّبُ، أَيْ الْمَالِكُ لِنُورِ الرُّوحِ الحَيَوَانِي وَلِلنَّفْسِ النَّاطِقَةِ. بنابراین روشن شد که آنچه در روز رستاخیز محشور می شود مورد پاداش و کیفر، سؤال و حساب قرار می گیرد، همین بدن مرکب است، یعنی بدنی که مالک نور روح حیوانی و نفس ناطقه است. فَالْآنَ يُجْرَى بِنَا أَنْ نَتَكَلَّمَ فِي كَشْفِ حَقِيقَةِ الْبَدَنِ بِكَشْفِ حَقِيقَةِ عَالَمَ الْمَادَّةِ، وَبَيَانِ مَادَّةِ الْمَوَادِ لِعَالَم الطَّبِيعَةِ وَالْأَجْسَامِ، كَائِنَا مَا كَانَ مِنْ هَذِهِ الْكُرَةِ الَّتِي نَحْنُ فِيهَا، وَسَائِرِ الْكُرَاتِ وَالسَّلَاسِلِ الشَّمْسِيَّةِ، وَجَمِيع مَا يَكُونُ مَوْجُودًا جِسْمِيًّا. اکنون شایسته است که درباره کشف حقیقت بدن از طریق کشف حقیقت عالم ماده و بیان ماده المواد عالم طبیعت و اجسام صحبت کنیم؛ هر چه باشد از این کره ای که در آن هستیم تا سایر کرات و منظومه های شمسی و همه آنچه که جسمانی وجود دارد. ## اولین خلق خدای متعال در مادیات ماء بسيط است فَنَقُولُ: إِنَّ مَا يَنْصُ عَلَيْهِ مُتَوَاتِرَاتُ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ هُوَ كَوْنُ الْمَاءِ أَوَّلَ مَا خَلَقَهُ اللهُ في عَالَمَ الْأَجْسَامِ، وَمِنْهُ خَلَقَ سَائِرَ الْأَشْيَاءِ. می گوییم: آنچه در متواترات کتاب و سنت بر آن تصریح شده، این است که آب نخستین چیزی است که خداوند در عالم اجسام آفرید، و از آن سایر چیزها را خلق کرد. وَهَذَا الْمَاءُ الْبَسِيطُ لَيْسَ عِبَارَةٌ عَنْ لَطِيفِ الْمَاءِ الَّذِي يَكُونُ فِي أَرْضِنَا وَكُرَتِنَا، بَلْ هُوَ مَاءٌ يَكُونُ مَبْدَأَ لِلنُّورِ وَالنَّارِ وَالضَّوْءِ وَالظُّلْمَةِ وَكُلّ مَا فِي الْعَالَمَ مِنَ الْجَوَاهِرِ الْمَادِيَّةِ وَالْأَعْرَاضِ الِاصْطِلَاحِيَّةِ. و این آب بسیط، آب لطیفی که در زمین و کره ما یافت می شود نیست، بلکه آبی است که مبدأ نور، آتش، روشنایی، تاریکی و هر آنچه در جهان از جواهر مادی و اعراض اصطلاحی وجود دارد، است.

وَمَادَّةٌ جَمِيعِهَا، وَأَصْلًا أَصِيلًا لِكُلِّهَا، بَلْ وَمَبْدَأَ وَمَادَّةٌ لجَمِيعِ مَا فِي الْجَنَّةِ وَالنَّارِ مِنَ الْأَنْهَارِ وَالْأَشْجَارِ وَالطُّيُورِ وَالْحُورِ وَالْقُصُورِ وَالنِّيرَانِ وَالْأَغْلَالِ وَالسَّلَاسِلِ وَغَيْرِ ذَلِكَ. و ماده ای برای همه این ها و اصل اساسی برای تمام آنها است بلکه مبدأ و ماده ای برای تمام آنچه در بهشت و جهنم وجود دارد، مانند ،رودها، درختان، پرندگان حوریان قصرها، آتش،ها، زنجیرها و غیره نیز هست. بَل وَلِلْجِنِّ وَالْمَلَائِكَةِ وَالْكَرُوبِينَ. فَهَذَا هُوَ مَبْدَأُ الْأَجْسَامِ وَأَصْلُهَا، وَلَهُ مَاهِيَّةٌ مَلَكَتْ نُورَ الْوِلَايَةِ، فَصَارَتْ حَقِيقَةً مَوْجُودَةً مُسَمَّاةَ بِالْمَاءِ الْبَسِيطِ تَحْتَ الْعَرْشِ. بلکه حتی برای جن، ملائكه و كروبيان نيز مبدأ است. این همان مبدأ اجسام و اصل آنها است، و ماهیتی دارد که نور ولایت را مالک شده و به یک حقیقت موجود تبدیل شده که به نام آب" بسيط" تحت عرش شناخته می شود. وَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ مَاهِيَّةٌ بَسِيطَةٌ لَا جِنْسَ لَهَا وَلَا فَصْلَ، نَظِيرَ الْأَجْنَاسِ الْعَالِيَةِ الاِصْطِلَاحِيَّةِ. وَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ مَلَكَتْ وَوَجَدَتْ نُورَ الْوِلَايَةِ بِإِذْنِ اللَّهِ وَرِضَائِهِ عَلَى حَدٍ مُقَدَّرٍ قَدَّرَهُ اللهُ تَعَالَى وَحَدَّدَهُ. این ماهیت، ماهیتی بسیط است که نه جنس دارد و نه فصل همانند اجناس عالیه اصطلاحی. این ماهیت، نور ولایت را به اذن و رضای خداوند به صورت مقدر و معین یافته و مالک شده است. نَعَمْ؛ هَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الْبَسِيطَةُ تَكُونُ لَا بِشَرْطٍ بِالنِّسْبَةِ إِلَى سَائِرِ التَّعَيُّنَاتِ الَّتِي يَعْرِضُهَا بِمَعْنَى الْعُرُوضِ الَّذِي نَذْكُرُهُ إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى . وَقَدْ مَرَّ ذِكْرُهُ سَابِقًا إِجْمَالًا . لَا بِمَعْنَاهُ الْمُصْطَلَحِ. بله، این ماهیت بسیط نسبت به سایر تعیناتی که بر آن عارض می شوند بدون شرط است؛ به معنای عروضی که ان شاء الله توضیح خواهیم داد - و پیش تر به طور اجمالی به آن اشاره شد - نه به معنای اصطلاحی آن. وَهَذِهِ التَّعَيُّنَاتُ هِيَ مَاهِيَّاتٌ كُلُّهَا . إِذْ قَدْ عَرَفْتَ سَابِقَا أَنَّ كُلَّ مَا يُشَارُ إِلَيْهِ وَيَتَصَوَّرُ فَهُوَ مَاهِيَّةٌ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ الْمُتَبَابِنَةِ بِالذَّاتِ، حَتَّى التَّعَيُّنُ وَالحَدُّ وَالْإِضَافَةُ وَالْفَصْلُ وَالْوَصْلُ وَالنِّسْبَةُ وَالْقِلَّةُ وَالْكَثرَةُ وَ(111 غَيْرُ ذَلِكَ.) و این تعینات همه ماهیات هستند؛ زیرا پیش تر دانستی که هر آنچه به آن اشاره شود و تصور گردد، ماهیتی از ماهيات متباين بالذات است حتی تعین حد، اضافه ،فصل، وصل، نسبت، قلت، كثرت و غيره. فَتَعْرِضُهَا هَذِهِ الْمَاهِيَّاتُ بِمَعْنَى الْعُرُوضِ الَّذِي تَسْمَعُهُ إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى. وَهَذِهِ الْأَعْرَاضُ هِيَ الصُّوَرُ النَّوْعِيَّةُ المُتَبَدِّلَهُ عَلَى مَاهِيَّةِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ. این ماهیات بر آن عارض می شوند، به معنای عروضی که ان شاء الله خواهی شنید. و این اعراض همان صور نوعیه ای هستند که بر ماهیت آب بسیط تغییر می کنند.

وَمَادَّةٌ جَمِيعِهَا، وَأَصْلًا أَصِيلًا لِكُلِّهَا، بَلْ وَمَبْدَأَ وَمَادَّةٌ لجَمِيعِ مَا فِي الْجَنَّةِ وَالنَّارِ مِنَ الْأَنْهَارِ وَالْأَشْجَارِ وَالطُّيُورِ وَالْحُورِ وَالْقُصُورِ وَالنِّيرَانِ وَالْأَغْلَالِ وَالسَّلَاسِلِ وَغَيْرِ ذَلِكَ. و ماده ای برای همه این ها و اصل اساسی برای تمام آنها است بلکه مبدأ و ماده ای برای تمام آنچه در بهشت و جهنم وجود دارد، مانند ،رودها، درختان، پرندگان حوریان قصرها، آتش،ها، زنجیرها و غیره نیز هست. بَل وَلِلْجِنِّ وَالْمَلَائِكَةِ وَالْكَرُوبِينَ. فَهَذَا هُوَ مَبْدَأُ الْأَجْسَامِ وَأَصْلُهَا، وَلَهُ مَاهِيَّةٌ مَلَكَتْ نُورَ الْوِلَايَةِ، فَصَارَتْ حَقِيقَةً مَوْجُودَةً مُسَمَّاةَ بِالْمَاءِ الْبَسِيطِ تَحْتَ الْعَرْشِ. بلکه حتی برای جن، ملائكه و كروبيان نيز مبدأ است. این همان مبدأ اجسام و اصل آنها است، و ماهیتی دارد که نور ولایت را مالک شده و به یک حقیقت موجود تبدیل شده که به نام آب" بسيط" تحت عرش شناخته می شود. وَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ مَاهِيَّةٌ بَسِيطَةٌ لَا جِنْسَ لَهَا وَلَا فَصْلَ، نَظِيرَ الْأَجْنَاسِ الْعَالِيَةِ الاِصْطِلَاحِيَّةِ. وَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ مَلَكَتْ وَوَجَدَتْ نُورَ الْوِلَايَةِ بِإِذْنِ اللَّهِ وَرِضَائِهِ عَلَى حَدٍ مُقَدَّرٍ قَدَّرَهُ اللهُ تَعَالَى وَحَدَّدَهُ. این ماهیت، ماهیتی بسیط است که نه جنس دارد و نه فصل همانند اجناس عالیه اصطلاحی. این ماهیت، نور ولایت را به اذن و رضای خداوند به صورت مقدر و معین یافته و مالک شده است. نَعَمْ؛ هَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الْبَسِيطَةُ تَكُونُ لَا بِشَرْطٍ بِالنِّسْبَةِ إِلَى سَائِرِ التَّعَيُّنَاتِ الَّتِي يَعْرِضُهَا بِمَعْنَى الْعُرُوضِ الَّذِي نَذْكُرُهُ إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى . وَقَدْ مَرَّ ذِكْرُهُ سَابِقًا إِجْمَالًا . لَا بِمَعْنَاهُ الْمُصْطَلَحِ. بله، این ماهیت بسیط نسبت به سایر تعیناتی که بر آن عارض می شوند بدون شرط است؛ به معنای عروضی که ان شاء الله توضیح خواهیم داد - و پیش تر به طور اجمالی به آن اشاره شد - نه به معنای اصطلاحی آن. وَهَذِهِ التَّعَيُّنَاتُ هِيَ مَاهِيَّاتٌ كُلُّهَا . إِذْ قَدْ عَرَفْتَ سَابِقَا أَنَّ كُلَّ مَا يُشَارُ إِلَيْهِ وَيَتَصَوَّرُ فَهُوَ مَاهِيَّةٌ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ الْمُتَبَابِنَةِ بِالذَّاتِ، حَتَّى التَّعَيُّنُ وَالحَدُّ وَالْإِضَافَةُ وَالْفَصْلُ وَالْوَصْلُ وَالنِّسْبَةُ وَالْقِلَّةُ وَالْكَثرَةُ وَ(111 غَيْرُ ذَلِكَ.) و این تعینات همه ماهیات هستند؛ زیرا پیش تر دانستی که هر آنچه به آن اشاره شود و تصور گردد، ماهیتی از ماهيات متباين بالذات است حتی تعین حد، اضافه ،فصل، وصل، نسبت، قلت، كثرت و غيره. فَتَعْرِضُهَا هَذِهِ الْمَاهِيَّاتُ بِمَعْنَى الْعُرُوضِ الَّذِي تَسْمَعُهُ إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى. وَهَذِهِ الْأَعْرَاضُ هِيَ الصُّوَرُ النَّوْعِيَّةُ المُتَبَدِّلَهُ عَلَى مَاهِيَّةِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ. این ماهیات بر آن عارض می شوند، به معنای عروضی که ان شاء الله خواهی شنید. و این اعراض همان صور نوعیه ای هستند که بر ماهیت آب بسیط تغییر می کنند.

وَمَادَّةٌ جَمِيعِهَا، وَأَصْلًا أَصِيلًا لِكُلِّهَا، بَلْ وَمَبْدَأَ وَمَادَّةٌ لجَمِيعِ مَا فِي الْجَنَّةِ وَالنَّارِ مِنَ الْأَنْهَارِ وَالْأَشْجَارِ وَالطُّيُورِ وَالْحُورِ وَالْقُصُورِ وَالنِّيرَانِ وَالْأَغْلَالِ وَالسَّلَاسِلِ وَغَيْرِ ذَلِكَ. و ماده ای برای همه این ها و اصل اساسی برای تمام آنها است بلکه مبدأ و ماده ای برای تمام آنچه در بهشت و جهنم وجود دارد، مانند ،رودها، درختان، پرندگان حوریان قصرها، آتش،ها، زنجیرها و غیره نیز هست. بَل وَلِلْجِنِّ وَالْمَلَائِكَةِ وَالْكَرُوبِينَ. فَهَذَا هُوَ مَبْدَأُ الْأَجْسَامِ وَأَصْلُهَا، وَلَهُ مَاهِيَّةٌ مَلَكَتْ نُورَ الْوِلَايَةِ، فَصَارَتْ حَقِيقَةً مَوْجُودَةً مُسَمَّاةَ بِالْمَاءِ الْبَسِيطِ تَحْتَ الْعَرْشِ. بلکه حتی برای جن، ملائكه و كروبيان نيز مبدأ است. این همان مبدأ اجسام و اصل آنها است، و ماهیتی دارد که نور ولایت را مالک شده و به یک حقیقت موجود تبدیل شده که به نام آب" بسيط" تحت عرش شناخته می شود. وَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ مَاهِيَّةٌ بَسِيطَةٌ لَا جِنْسَ لَهَا وَلَا فَصْلَ، نَظِيرَ الْأَجْنَاسِ الْعَالِيَةِ الاِصْطِلَاحِيَّةِ. وَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ مَلَكَتْ وَوَجَدَتْ نُورَ الْوِلَايَةِ بِإِذْنِ اللَّهِ وَرِضَائِهِ عَلَى حَدٍ مُقَدَّرٍ قَدَّرَهُ اللهُ تَعَالَى وَحَدَّدَهُ. این ماهیت، ماهیتی بسیط است که نه جنس دارد و نه فصل همانند اجناس عالیه اصطلاحی. این ماهیت، نور ولایت را به اذن و رضای خداوند به صورت مقدر و معین یافته و مالک شده است. نَعَمْ؛ هَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الْبَسِيطَةُ تَكُونُ لَا بِشَرْطٍ بِالنِّسْبَةِ إِلَى سَائِرِ التَّعَيُّنَاتِ الَّتِي يَعْرِضُهَا بِمَعْنَى الْعُرُوضِ الَّذِي نَذْكُرُهُ إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى . وَقَدْ مَرَّ ذِكْرُهُ سَابِقًا إِجْمَالًا . لَا بِمَعْنَاهُ الْمُصْطَلَحِ. بله، این ماهیت بسیط نسبت به سایر تعیناتی که بر آن عارض می شوند بدون شرط است؛ به معنای عروضی که ان شاء الله توضیح خواهیم داد - و پیش تر به طور اجمالی به آن اشاره شد - نه به معنای اصطلاحی آن. وَهَذِهِ التَّعَيُّنَاتُ هِيَ مَاهِيَّاتٌ كُلُّهَا . إِذْ قَدْ عَرَفْتَ سَابِقَا أَنَّ كُلَّ مَا يُشَارُ إِلَيْهِ وَيَتَصَوَّرُ فَهُوَ مَاهِيَّةٌ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ الْمُتَبَابِنَةِ بِالذَّاتِ، حَتَّى التَّعَيُّنُ وَالحَدُّ وَالْإِضَافَةُ وَالْفَصْلُ وَالْوَصْلُ وَالنِّسْبَةُ وَالْقِلَّةُ وَالْكَثرَةُ وَ(111 غَيْرُ ذَلِكَ.) و این تعینات همه ماهیات هستند؛ زیرا پیش تر دانستی که هر آنچه به آن اشاره شود و تصور گردد، ماهیتی از ماهيات متباين بالذات است حتی تعین حد، اضافه ،فصل، وصل، نسبت، قلت، كثرت و غيره. فَتَعْرِضُهَا هَذِهِ الْمَاهِيَّاتُ بِمَعْنَى الْعُرُوضِ الَّذِي تَسْمَعُهُ إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى. وَهَذِهِ الْأَعْرَاضُ هِيَ الصُّوَرُ النَّوْعِيَّةُ المُتَبَدِّلَهُ عَلَى مَاهِيَّةِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ. این ماهیات بر آن عارض می شوند، به معنای عروضی که ان شاء الله خواهی شنید. و این اعراض همان صور نوعیه ای هستند که بر ماهیت آب بسیط تغییر می کنند.

وَمَادَّةٌ جَمِيعِهَا، وَأَصْلًا أَصِيلًا لِكُلِّهَا، بَلْ وَمَبْدَأَ وَمَادَّةٌ لجَمِيعِ مَا فِي الْجَنَّةِ وَالنَّارِ مِنَ الْأَنْهَارِ وَالْأَشْجَارِ وَالطُّيُورِ وَالْحُورِ وَالْقُصُورِ وَالنِّيرَانِ وَالْأَغْلَالِ وَالسَّلَاسِلِ وَغَيْرِ ذَلِكَ. و ماده ای برای همه این ها و اصل اساسی برای تمام آنها است بلکه مبدأ و ماده ای برای تمام آنچه در بهشت و جهنم وجود دارد، مانند ،رودها، درختان، پرندگان حوریان قصرها، آتش،ها، زنجیرها و غیره نیز هست. بَل وَلِلْجِنِّ وَالْمَلَائِكَةِ وَالْكَرُوبِينَ. فَهَذَا هُوَ مَبْدَأُ الْأَجْسَامِ وَأَصْلُهَا، وَلَهُ مَاهِيَّةٌ مَلَكَتْ نُورَ الْوِلَايَةِ، فَصَارَتْ حَقِيقَةً مَوْجُودَةً مُسَمَّاةَ بِالْمَاءِ الْبَسِيطِ تَحْتَ الْعَرْشِ. بلکه حتی برای جن، ملائكه و كروبيان نيز مبدأ است. این همان مبدأ اجسام و اصل آنها است، و ماهیتی دارد که نور ولایت را مالک شده و به یک حقیقت موجود تبدیل شده که به نام آب" بسيط" تحت عرش شناخته می شود. وَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ مَاهِيَّةٌ بَسِيطَةٌ لَا جِنْسَ لَهَا وَلَا فَصْلَ، نَظِيرَ الْأَجْنَاسِ الْعَالِيَةِ الاِصْطِلَاحِيَّةِ. وَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ مَلَكَتْ وَوَجَدَتْ نُورَ الْوِلَايَةِ بِإِذْنِ اللَّهِ وَرِضَائِهِ عَلَى حَدٍ مُقَدَّرٍ قَدَّرَهُ اللهُ تَعَالَى وَحَدَّدَهُ. این ماهیت، ماهیتی بسیط است که نه جنس دارد و نه فصل همانند اجناس عالیه اصطلاحی. این ماهیت، نور ولایت را به اذن و رضای خداوند به صورت مقدر و معین یافته و مالک شده است. نَعَمْ؛ هَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الْبَسِيطَةُ تَكُونُ لَا بِشَرْطٍ بِالنِّسْبَةِ إِلَى سَائِرِ التَّعَيُّنَاتِ الَّتِي يَعْرِضُهَا بِمَعْنَى الْعُرُوضِ الَّذِي نَذْكُرُهُ إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى . وَقَدْ مَرَّ ذِكْرُهُ سَابِقًا إِجْمَالًا . لَا بِمَعْنَاهُ الْمُصْطَلَحِ. بله، این ماهیت بسیط نسبت به سایر تعیناتی که بر آن عارض می شوند بدون شرط است؛ به معنای عروضی که ان شاء الله توضیح خواهیم داد - و پیش تر به طور اجمالی به آن اشاره شد - نه به معنای اصطلاحی آن. وَهَذِهِ التَّعَيُّنَاتُ هِيَ مَاهِيَّاتٌ كُلُّهَا . إِذْ قَدْ عَرَفْتَ سَابِقَا أَنَّ كُلَّ مَا يُشَارُ إِلَيْهِ وَيَتَصَوَّرُ فَهُوَ مَاهِيَّةٌ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ الْمُتَبَابِنَةِ بِالذَّاتِ، حَتَّى التَّعَيُّنُ وَالحَدُّ وَالْإِضَافَةُ وَالْفَصْلُ وَالْوَصْلُ وَالنِّسْبَةُ وَالْقِلَّةُ وَالْكَثرَةُ وَ(111 غَيْرُ ذَلِكَ.) و این تعینات همه ماهیات هستند؛ زیرا پیش تر دانستی که هر آنچه به آن اشاره شود و تصور گردد، ماهیتی از ماهيات متباين بالذات است حتی تعین حد، اضافه ،فصل، وصل، نسبت، قلت، كثرت و غيره. فَتَعْرِضُهَا هَذِهِ الْمَاهِيَّاتُ بِمَعْنَى الْعُرُوضِ الَّذِي تَسْمَعُهُ إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى. وَهَذِهِ الْأَعْرَاضُ هِيَ الصُّوَرُ النَّوْعِيَّةُ المُتَبَدِّلَهُ عَلَى مَاهِيَّةِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ. این ماهیات بر آن عارض می شوند، به معنای عروضی که ان شاء الله خواهی شنید. و این اعراض همان صور نوعیه ای هستند که بر ماهیت آب بسیط تغییر می کنند.

## ابطال هيولى ## اختلاف حكما و متکلمین در حقیقت جسم وَإِنْ شِئْتَ إِشْبَاعَ الْكَلَامِ فِي الْمَقَامِ، فَاسْمَعْ لِمَا يُتْلَى عَلَيْكَ مِنْ مَشْرَبِ الْفَلَاسِفَةِ في عَالَمِ الْأَجْسَامِ وَإِثْبَاتِيمُ الهيولى وَالصُّوَرَ النَّوْعِيَّةَ الجَوْهَرِيَّةَ. و اگر بخواهی درباره این موضوع به تفصیل صحبت کنی، گوش فراده به آنچه از دیدگاه فلاسفه در مورد عالم اجسام و اثبات هيولا و صور نوعيه جوهریه برایت بازگو می شود. ثُمَّ اسْمَعْ بُطْلَانَ الهُيُولَى وَتِلْكَ الصُّوَرَ الْجَوْهَرِيَّةَ وَمُغَالَطَةَ بَرَاهِينِهِمْ. سپس بطلان هیولا و آن صور جوهريه و مغالطات براهین آنها را بشنو. ثُمَّ اسْتَعِدَّ لِمَا وَرَدَ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ مُسْتَمِدًّا مِنَ اللَّهِ تَعَالَى فِي فَهْمِهَا جَمِيعًا. سپس آماده شو برای آنچه که در کتاب و سنت آمده است و از خداوند متعال در درک تمام این موارد مدد بجوى. فَتَقُولُ مُسْتَعِينِينَ بِاللَّهِ وَوَلِيْهِ: إِنَّ أَوَّلَ مَا يُرَى فِي عَالَمَ الْحِسَ هُوَ الْأَجْسَامُ بِحَيْثُ لَا تَجَالَ لِأَحَدٍ فِي إِنْكَارِهَا. می گوییم، با استعانت از خدا و ولی او: نخستین چیزی که در عالم حس دیده می شود، اجسام هستند که هیچ کس نمی تواند وجود آنها را انکار کند. لَكِنَّ الْفَلَاسِفَةَ تَعَمَّقُوا فِي الْبَحْثِ عَنْ كُنْهِهَا وَحَقِيقَتِهَا، بِأَنَّهَا هَلْ هِيَ مُؤَلَّفَةٌ وَمُرَكَّبَةٌ مِنْ ذَوَاتِ أَوْضَاع جَوْهَرِيَّةٍ غَيْرِ مُنْقَسِمَةٍ أَصْلًا، لَا وَهُما وَلَا فَرْضًا وَلَا قَطْعًا وَلَا كَسْرًا، أَمْ لَيْسَ كَذَلِكَ؟ اما فلاسفه درباره کنه و حقیقت آنها به تفصیل بحث کرده اند که آیا اجسام از ذواتی با اوضاع جوهری تشکیل شده اند که به هیچ وجه قابل تقسیم نیستند، نه در وهم، نه در فرض، نه در قطع و نه در شکست، یا چنین نیستند؟ وَالْقَائِلُونَ بِالْأَوَّلِ تَشَعَبُوا إِلَى مَنْ قَالَ بِعَدَمِ تَنَاهِي الْجَوَاهِرِ الْفَرْدَةِ فِي كُلِّ جِسْمِ، حَتَّى الْخَرْدَلَةِ، وَهُوَ النَّظامُ مِنَ الْمُعْتَزِلَةِ. کسانی که به نظر اول معتقدند، به دو دسته تقسیم شدند: کسانی که گفتند جواهر فرد در هر جسم، حتی در دانه خردل، بی نهایت هستند، و این نظر نظام از معتزله است. وَإِلَى مَنْ قَالَ بِتَنَاهِيهَا، وَهُمْ الْمُتَكَلِّمُونَ.

## ابطال هيولى ## اختلاف حكما و متکلمین در حقیقت جسم وَإِنْ شِئْتَ إِشْبَاعَ الْكَلَامِ فِي الْمَقَامِ، فَاسْمَعْ لِمَا يُتْلَى عَلَيْكَ مِنْ مَشْرَبِ الْفَلَاسِفَةِ في عَالَمِ الْأَجْسَامِ وَإِثْبَاتِيمُ الهيولى وَالصُّوَرَ النَّوْعِيَّةَ الجَوْهَرِيَّةَ. و اگر بخواهی درباره این موضوع به تفصیل صحبت کنی، گوش فراده به آنچه از دیدگاه فلاسفه در مورد عالم اجسام و اثبات هيولا و صور نوعيه جوهریه برایت بازگو می شود. ثُمَّ اسْمَعْ بُطْلَانَ الهُيُولَى وَتِلْكَ الصُّوَرَ الْجَوْهَرِيَّةَ وَمُغَالَطَةَ بَرَاهِينِهِمْ. سپس بطلان هیولا و آن صور جوهريه و مغالطات براهین آنها را بشنو. ثُمَّ اسْتَعِدَّ لِمَا وَرَدَ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ مُسْتَمِدًّا مِنَ اللَّهِ تَعَالَى فِي فَهْمِهَا جَمِيعًا. سپس آماده شو برای آنچه که در کتاب و سنت آمده است و از خداوند متعال در درک تمام این موارد مدد بجوى. فَتَقُولُ مُسْتَعِينِينَ بِاللَّهِ وَوَلِيْهِ: إِنَّ أَوَّلَ مَا يُرَى فِي عَالَمَ الْحِسَ هُوَ الْأَجْسَامُ بِحَيْثُ لَا تَجَالَ لِأَحَدٍ فِي إِنْكَارِهَا. می گوییم، با استعانت از خدا و ولی او: نخستین چیزی که در عالم حس دیده می شود، اجسام هستند که هیچ کس نمی تواند وجود آنها را انکار کند. لَكِنَّ الْفَلَاسِفَةَ تَعَمَّقُوا فِي الْبَحْثِ عَنْ كُنْهِهَا وَحَقِيقَتِهَا، بِأَنَّهَا هَلْ هِيَ مُؤَلَّفَةٌ وَمُرَكَّبَةٌ مِنْ ذَوَاتِ أَوْضَاع جَوْهَرِيَّةٍ غَيْرِ مُنْقَسِمَةٍ أَصْلًا، لَا وَهُما وَلَا فَرْضًا وَلَا قَطْعًا وَلَا كَسْرًا، أَمْ لَيْسَ كَذَلِكَ؟ اما فلاسفه درباره کنه و حقیقت آنها به تفصیل بحث کرده اند که آیا اجسام از ذواتی با اوضاع جوهری تشکیل شده اند که به هیچ وجه قابل تقسیم نیستند، نه در وهم، نه در فرض، نه در قطع و نه در شکست، یا چنین نیستند؟ وَالْقَائِلُونَ بِالْأَوَّلِ تَشَعَبُوا إِلَى مَنْ قَالَ بِعَدَمِ تَنَاهِي الْجَوَاهِرِ الْفَرْدَةِ فِي كُلِّ جِسْمِ، حَتَّى الْخَرْدَلَةِ، وَهُوَ النَّظامُ مِنَ الْمُعْتَزِلَةِ. کسانی که به نظر اول معتقدند، به دو دسته تقسیم شدند: کسانی که گفتند جواهر فرد در هر جسم، حتی در دانه خردل، بی نهایت هستند، و این نظر نظام از معتزله است. وَإِلَى مَنْ قَالَ بِتَنَاهِيهَا، وَهُمْ الْمُتَكَلِّمُونَ.

## ابطال هيولى ## اختلاف حكما و متکلمین در حقیقت جسم وَإِنْ شِئْتَ إِشْبَاعَ الْكَلَامِ فِي الْمَقَامِ، فَاسْمَعْ لِمَا يُتْلَى عَلَيْكَ مِنْ مَشْرَبِ الْفَلَاسِفَةِ في عَالَمِ الْأَجْسَامِ وَإِثْبَاتِيمُ الهيولى وَالصُّوَرَ النَّوْعِيَّةَ الجَوْهَرِيَّةَ. و اگر بخواهی درباره این موضوع به تفصیل صحبت کنی، گوش فراده به آنچه از دیدگاه فلاسفه در مورد عالم اجسام و اثبات هيولا و صور نوعيه جوهریه برایت بازگو می شود. ثُمَّ اسْمَعْ بُطْلَانَ الهُيُولَى وَتِلْكَ الصُّوَرَ الْجَوْهَرِيَّةَ وَمُغَالَطَةَ بَرَاهِينِهِمْ. سپس بطلان هیولا و آن صور جوهريه و مغالطات براهین آنها را بشنو. ثُمَّ اسْتَعِدَّ لِمَا وَرَدَ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ مُسْتَمِدًّا مِنَ اللَّهِ تَعَالَى فِي فَهْمِهَا جَمِيعًا. سپس آماده شو برای آنچه که در کتاب و سنت آمده است و از خداوند متعال در درک تمام این موارد مدد بجوى. فَتَقُولُ مُسْتَعِينِينَ بِاللَّهِ وَوَلِيْهِ: إِنَّ أَوَّلَ مَا يُرَى فِي عَالَمَ الْحِسَ هُوَ الْأَجْسَامُ بِحَيْثُ لَا تَجَالَ لِأَحَدٍ فِي إِنْكَارِهَا. می گوییم، با استعانت از خدا و ولی او: نخستین چیزی که در عالم حس دیده می شود، اجسام هستند که هیچ کس نمی تواند وجود آنها را انکار کند. لَكِنَّ الْفَلَاسِفَةَ تَعَمَّقُوا فِي الْبَحْثِ عَنْ كُنْهِهَا وَحَقِيقَتِهَا، بِأَنَّهَا هَلْ هِيَ مُؤَلَّفَةٌ وَمُرَكَّبَةٌ مِنْ ذَوَاتِ أَوْضَاع جَوْهَرِيَّةٍ غَيْرِ مُنْقَسِمَةٍ أَصْلًا، لَا وَهُما وَلَا فَرْضًا وَلَا قَطْعًا وَلَا كَسْرًا، أَمْ لَيْسَ كَذَلِكَ؟ اما فلاسفه درباره کنه و حقیقت آنها به تفصیل بحث کرده اند که آیا اجسام از ذواتی با اوضاع جوهری تشکیل شده اند که به هیچ وجه قابل تقسیم نیستند، نه در وهم، نه در فرض، نه در قطع و نه در شکست، یا چنین نیستند؟ وَالْقَائِلُونَ بِالْأَوَّلِ تَشَعَبُوا إِلَى مَنْ قَالَ بِعَدَمِ تَنَاهِي الْجَوَاهِرِ الْفَرْدَةِ فِي كُلِّ جِسْمِ، حَتَّى الْخَرْدَلَةِ، وَهُوَ النَّظامُ مِنَ الْمُعْتَزِلَةِ. کسانی که به نظر اول معتقدند، به دو دسته تقسیم شدند: کسانی که گفتند جواهر فرد در هر جسم، حتی در دانه خردل، بی نهایت هستند، و این نظر نظام از معتزله است. وَإِلَى مَنْ قَالَ بِتَنَاهِيهَا، وَهُمْ الْمُتَكَلِّمُونَ.

## ابطال هيولى ## اختلاف حكما و متکلمین در حقیقت جسم وَإِنْ شِئْتَ إِشْبَاعَ الْكَلَامِ فِي الْمَقَامِ، فَاسْمَعْ لِمَا يُتْلَى عَلَيْكَ مِنْ مَشْرَبِ الْفَلَاسِفَةِ في عَالَمِ الْأَجْسَامِ وَإِثْبَاتِيمُ الهيولى وَالصُّوَرَ النَّوْعِيَّةَ الجَوْهَرِيَّةَ. و اگر بخواهی درباره این موضوع به تفصیل صحبت کنی، گوش فراده به آنچه از دیدگاه فلاسفه در مورد عالم اجسام و اثبات هيولا و صور نوعيه جوهریه برایت بازگو می شود. ثُمَّ اسْمَعْ بُطْلَانَ الهُيُولَى وَتِلْكَ الصُّوَرَ الْجَوْهَرِيَّةَ وَمُغَالَطَةَ بَرَاهِينِهِمْ. سپس بطلان هیولا و آن صور جوهريه و مغالطات براهین آنها را بشنو. ثُمَّ اسْتَعِدَّ لِمَا وَرَدَ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ مُسْتَمِدًّا مِنَ اللَّهِ تَعَالَى فِي فَهْمِهَا جَمِيعًا. سپس آماده شو برای آنچه که در کتاب و سنت آمده است و از خداوند متعال در درک تمام این موارد مدد بجوى. فَتَقُولُ مُسْتَعِينِينَ بِاللَّهِ وَوَلِيْهِ: إِنَّ أَوَّلَ مَا يُرَى فِي عَالَمَ الْحِسَ هُوَ الْأَجْسَامُ بِحَيْثُ لَا تَجَالَ لِأَحَدٍ فِي إِنْكَارِهَا. می گوییم، با استعانت از خدا و ولی او: نخستین چیزی که در عالم حس دیده می شود، اجسام هستند که هیچ کس نمی تواند وجود آنها را انکار کند. لَكِنَّ الْفَلَاسِفَةَ تَعَمَّقُوا فِي الْبَحْثِ عَنْ كُنْهِهَا وَحَقِيقَتِهَا، بِأَنَّهَا هَلْ هِيَ مُؤَلَّفَةٌ وَمُرَكَّبَةٌ مِنْ ذَوَاتِ أَوْضَاع جَوْهَرِيَّةٍ غَيْرِ مُنْقَسِمَةٍ أَصْلًا، لَا وَهُما وَلَا فَرْضًا وَلَا قَطْعًا وَلَا كَسْرًا، أَمْ لَيْسَ كَذَلِكَ؟ اما فلاسفه درباره کنه و حقیقت آنها به تفصیل بحث کرده اند که آیا اجسام از ذواتی با اوضاع جوهری تشکیل شده اند که به هیچ وجه قابل تقسیم نیستند، نه در وهم، نه در فرض، نه در قطع و نه در شکست، یا چنین نیستند؟ وَالْقَائِلُونَ بِالْأَوَّلِ تَشَعَبُوا إِلَى مَنْ قَالَ بِعَدَمِ تَنَاهِي الْجَوَاهِرِ الْفَرْدَةِ فِي كُلِّ جِسْمِ، حَتَّى الْخَرْدَلَةِ، وَهُوَ النَّظامُ مِنَ الْمُعْتَزِلَةِ. کسانی که به نظر اول معتقدند، به دو دسته تقسیم شدند: کسانی که گفتند جواهر فرد در هر جسم، حتی در دانه خردل، بی نهایت هستند، و این نظر نظام از معتزله است. وَإِلَى مَنْ قَالَ بِتَنَاهِيهَا، وَهُمْ الْمُتَكَلِّمُونَ.

و کسانی که به تناهی جواهر فرد معتقدند که این دیدگاه متکلمان است. وَالْقَائِلُونَ بِالثَّانِي، أَيْ بِكَوْنِ الْجِسْمِ مُتَّصِلا فِي نَفْسِهِ، تَشَعَبُوا أَيْضًا إِلَى مَنْ ذَهَبَ إِلَى أَنَّهُ يَقْبَلُ الْإِنْقِسَامَ بِأَقْسَامِهِ لَا إلَى نِهَايَةِ، وَهُمْ جُمْهُورُ الحَكَمَاءِ. و کسانی که به نظر دوم قائل شدند، یعنی اینکه جسم در ذات خود متصل است نیز به چند گروه تقسیم شدند: کسانی که گفتند جسم به بی نهایت قسمت تقسیم می شود، و این نظر جمهور حکما است. وَإِلَى مَنْ ذَهَبَ إِلَى أَنَّهُ يَقْبَلُ عَدَدًا مُتَنَاهِيًا، ثُمَّ يُؤَدِّي إِلَى مَا لَا يَنْقَسِمُ أَصْلًا، وَهُوَ صَاحِبُ كِتَابِ الملل والنحل. و کسانی که گفتند جسم تعداد محدودی تقسیم پذیر است و سپس به چیزی می رسد که اصلاً قابل تقسیم نیست، و این نظر صاحب کتاب الملل و النحل است. وَإِلَى مَنْ ذَهَبَ إلَى أَنَّهُ لَا يَقْبَلُ مِنَ الْإِنْقِسَامِ إِلَّا الْقِسْمَةَ الخارجيَّةَ، أَيْ الْقِسْمَةَ الْفَكَّيَّةَ وَالْقَطْعِيَّةَ لِكَوْنِ الحِسْم الْمُفْرَدِ عِنْدَهُ صَغِيرًا صَلْبًا، لَا يَقْبَلُ شَيْئًا مِنْ هَاتَيْنِ الْقِسْمَتَيْنِ لِصِغَرِهِ وَصَلَابَتِهِ، وَهُوَ ذِعَقْرَاطِيسُ مِنَ الْفَلَاسِفَةِ الْمُتَقَدِّمِينَ. و کسانی که گفتند جسم جسم فقط تقسیم خارجی را می پذیرد، یعنی تقسیم فکی و قطعی، به این دلیل که جسم مفرد به نظر آنها کوچک و سخت است و به دلیل کوچکی و سختی خود هیچ یک از این دو تقسیم را نمی پذیرد، و این نظر ذیمقراطیس از فلاسفه قدیم است م الْقَائِلُونَ بِإِنْقِسَامِهِ بِأَقْسَامِهِ لَا إِلَى نِهَايَةِ افْتَرَقُوا ثَلَاثَ فِرَقِ: سپس کسانی که به تقسیم بی نهایت جسم معتقدند، به سه گروه تقسیم شدند: فَفِرْقَةٌ ذَهَبَتْ إِلَى كَوْنِهِ جَوْهَرًا بَسِيطًا، هُوَ الْمُمْتَدُّ فِي الْحِهَاتِ الْمُتَّصِلَ بِنَفْسِهِ اتَّصَالًا مِقْدَارِيًّا جَوْهَرِيًّا قَائِمًا بِذَاتِهِ. وَهُوَ رَأْيُ أَفْلَاطُونَ وَمَذْهَبُ شِيعَتِهِ الْمَشْهُورِينَ بِالرِّوَاقِيِّينَ، وَتَبِعَهُمُ الشَّيْخُ الْإِشْرَاقِيُّ فِي حِكْمَةِ الإشراق. گروهی معتقد شدند که جسم جوهری بسیط است که در جهات امتداد یافته و به طور ذاتی و مقداری به خود متصل است. این نظر افلاطون و مکتب پیروان او مشهور به رواقیون است و شیخ اشراقی در حکمت اشراق از آنها پیروی کرده است. وَفِرْقَةٌ ذَهَبَتْ إِلَى كَوْنِهِ مُرَكَّبًا مِنْ جَوْهَرَيْن يَحُلُ أَحَدُهُمَا فِي الْآخَرِ، وَالحَالُ هِيَ الصُّورَةُ الانْصَالِيَّةُ الحِسْمِيَّةُ، وَالْمَحَلُ هِيَ الهُيُولَى الْقَابِلَةُ لَهَا. وَهُمْ أَرِسْطُو وَأَصْحَابُهُ وَالْفَارَابِيُّ وَابْنُ سِينَا وَمُتَابِعُوهُمْ.

و کسانی که به تناهی جواهر فرد معتقدند که این دیدگاه متکلمان است. وَالْقَائِلُونَ بِالثَّانِي، أَيْ بِكَوْنِ الْجِسْمِ مُتَّصِلا فِي نَفْسِهِ، تَشَعَبُوا أَيْضًا إِلَى مَنْ ذَهَبَ إِلَى أَنَّهُ يَقْبَلُ الْإِنْقِسَامَ بِأَقْسَامِهِ لَا إلَى نِهَايَةِ، وَهُمْ جُمْهُورُ الحَكَمَاءِ. و کسانی که به نظر دوم قائل شدند، یعنی اینکه جسم در ذات خود متصل است نیز به چند گروه تقسیم شدند: کسانی که گفتند جسم به بی نهایت قسمت تقسیم می شود، و این نظر جمهور حکما است. وَإِلَى مَنْ ذَهَبَ إِلَى أَنَّهُ يَقْبَلُ عَدَدًا مُتَنَاهِيًا، ثُمَّ يُؤَدِّي إِلَى مَا لَا يَنْقَسِمُ أَصْلًا، وَهُوَ صَاحِبُ كِتَابِ الملل والنحل. و کسانی که گفتند جسم تعداد محدودی تقسیم پذیر است و سپس به چیزی می رسد که اصلاً قابل تقسیم نیست، و این نظر صاحب کتاب الملل و النحل است. وَإِلَى مَنْ ذَهَبَ إلَى أَنَّهُ لَا يَقْبَلُ مِنَ الْإِنْقِسَامِ إِلَّا الْقِسْمَةَ الخارجيَّةَ، أَيْ الْقِسْمَةَ الْفَكَّيَّةَ وَالْقَطْعِيَّةَ لِكَوْنِ الحِسْم الْمُفْرَدِ عِنْدَهُ صَغِيرًا صَلْبًا، لَا يَقْبَلُ شَيْئًا مِنْ هَاتَيْنِ الْقِسْمَتَيْنِ لِصِغَرِهِ وَصَلَابَتِهِ، وَهُوَ ذِعَقْرَاطِيسُ مِنَ الْفَلَاسِفَةِ الْمُتَقَدِّمِينَ. و کسانی که گفتند جسم جسم فقط تقسیم خارجی را می پذیرد، یعنی تقسیم فکی و قطعی، به این دلیل که جسم مفرد به نظر آنها کوچک و سخت است و به دلیل کوچکی و سختی خود هیچ یک از این دو تقسیم را نمی پذیرد، و این نظر ذیمقراطیس از فلاسفه قدیم است م الْقَائِلُونَ بِإِنْقِسَامِهِ بِأَقْسَامِهِ لَا إِلَى نِهَايَةِ افْتَرَقُوا ثَلَاثَ فِرَقِ: سپس کسانی که به تقسیم بی نهایت جسم معتقدند، به سه گروه تقسیم شدند: فَفِرْقَةٌ ذَهَبَتْ إِلَى كَوْنِهِ جَوْهَرًا بَسِيطًا، هُوَ الْمُمْتَدُّ فِي الْحِهَاتِ الْمُتَّصِلَ بِنَفْسِهِ اتَّصَالًا مِقْدَارِيًّا جَوْهَرِيًّا قَائِمًا بِذَاتِهِ. وَهُوَ رَأْيُ أَفْلَاطُونَ وَمَذْهَبُ شِيعَتِهِ الْمَشْهُورِينَ بِالرِّوَاقِيِّينَ، وَتَبِعَهُمُ الشَّيْخُ الْإِشْرَاقِيُّ فِي حِكْمَةِ الإشراق. گروهی معتقد شدند که جسم جوهری بسیط است که در جهات امتداد یافته و به طور ذاتی و مقداری به خود متصل است. این نظر افلاطون و مکتب پیروان او مشهور به رواقیون است و شیخ اشراقی در حکمت اشراق از آنها پیروی کرده است. وَفِرْقَةٌ ذَهَبَتْ إِلَى كَوْنِهِ مُرَكَّبًا مِنْ جَوْهَرَيْن يَحُلُ أَحَدُهُمَا فِي الْآخَرِ، وَالحَالُ هِيَ الصُّورَةُ الانْصَالِيَّةُ الحِسْمِيَّةُ، وَالْمَحَلُ هِيَ الهُيُولَى الْقَابِلَةُ لَهَا. وَهُمْ أَرِسْطُو وَأَصْحَابُهُ وَالْفَارَابِيُّ وَابْنُ سِينَا وَمُتَابِعُوهُمْ.

و کسانی که به تناهی جواهر فرد معتقدند که این دیدگاه متکلمان است. وَالْقَائِلُونَ بِالثَّانِي، أَيْ بِكَوْنِ الْجِسْمِ مُتَّصِلا فِي نَفْسِهِ، تَشَعَبُوا أَيْضًا إِلَى مَنْ ذَهَبَ إِلَى أَنَّهُ يَقْبَلُ الْإِنْقِسَامَ بِأَقْسَامِهِ لَا إلَى نِهَايَةِ، وَهُمْ جُمْهُورُ الحَكَمَاءِ. و کسانی که به نظر دوم قائل شدند، یعنی اینکه جسم در ذات خود متصل است نیز به چند گروه تقسیم شدند: کسانی که گفتند جسم به بی نهایت قسمت تقسیم می شود، و این نظر جمهور حکما است. وَإِلَى مَنْ ذَهَبَ إِلَى أَنَّهُ يَقْبَلُ عَدَدًا مُتَنَاهِيًا، ثُمَّ يُؤَدِّي إِلَى مَا لَا يَنْقَسِمُ أَصْلًا، وَهُوَ صَاحِبُ كِتَابِ الملل والنحل. و کسانی که گفتند جسم تعداد محدودی تقسیم پذیر است و سپس به چیزی می رسد که اصلاً قابل تقسیم نیست، و این نظر صاحب کتاب الملل و النحل است. وَإِلَى مَنْ ذَهَبَ إلَى أَنَّهُ لَا يَقْبَلُ مِنَ الْإِنْقِسَامِ إِلَّا الْقِسْمَةَ الخارجيَّةَ، أَيْ الْقِسْمَةَ الْفَكَّيَّةَ وَالْقَطْعِيَّةَ لِكَوْنِ الحِسْم الْمُفْرَدِ عِنْدَهُ صَغِيرًا صَلْبًا، لَا يَقْبَلُ شَيْئًا مِنْ هَاتَيْنِ الْقِسْمَتَيْنِ لِصِغَرِهِ وَصَلَابَتِهِ، وَهُوَ ذِعَقْرَاطِيسُ مِنَ الْفَلَاسِفَةِ الْمُتَقَدِّمِينَ. و کسانی که گفتند جسم جسم فقط تقسیم خارجی را می پذیرد، یعنی تقسیم فکی و قطعی، به این دلیل که جسم مفرد به نظر آنها کوچک و سخت است و به دلیل کوچکی و سختی خود هیچ یک از این دو تقسیم را نمی پذیرد، و این نظر ذیمقراطیس از فلاسفه قدیم است م الْقَائِلُونَ بِإِنْقِسَامِهِ بِأَقْسَامِهِ لَا إِلَى نِهَايَةِ افْتَرَقُوا ثَلَاثَ فِرَقِ: سپس کسانی که به تقسیم بی نهایت جسم معتقدند، به سه گروه تقسیم شدند: فَفِرْقَةٌ ذَهَبَتْ إِلَى كَوْنِهِ جَوْهَرًا بَسِيطًا، هُوَ الْمُمْتَدُّ فِي الْحِهَاتِ الْمُتَّصِلَ بِنَفْسِهِ اتَّصَالًا مِقْدَارِيًّا جَوْهَرِيًّا قَائِمًا بِذَاتِهِ. وَهُوَ رَأْيُ أَفْلَاطُونَ وَمَذْهَبُ شِيعَتِهِ الْمَشْهُورِينَ بِالرِّوَاقِيِّينَ، وَتَبِعَهُمُ الشَّيْخُ الْإِشْرَاقِيُّ فِي حِكْمَةِ الإشراق. گروهی معتقد شدند که جسم جوهری بسیط است که در جهات امتداد یافته و به طور ذاتی و مقداری به خود متصل است. این نظر افلاطون و مکتب پیروان او مشهور به رواقیون است و شیخ اشراقی در حکمت اشراق از آنها پیروی کرده است. وَفِرْقَةٌ ذَهَبَتْ إِلَى كَوْنِهِ مُرَكَّبًا مِنْ جَوْهَرَيْن يَحُلُ أَحَدُهُمَا فِي الْآخَرِ، وَالحَالُ هِيَ الصُّورَةُ الانْصَالِيَّةُ الحِسْمِيَّةُ، وَالْمَحَلُ هِيَ الهُيُولَى الْقَابِلَةُ لَهَا. وَهُمْ أَرِسْطُو وَأَصْحَابُهُ وَالْفَارَابِيُّ وَابْنُ سِينَا وَمُتَابِعُوهُمْ.

و کسانی که به تناهی جواهر فرد معتقدند که این دیدگاه متکلمان است. وَالْقَائِلُونَ بِالثَّانِي، أَيْ بِكَوْنِ الْجِسْمِ مُتَّصِلا فِي نَفْسِهِ، تَشَعَبُوا أَيْضًا إِلَى مَنْ ذَهَبَ إِلَى أَنَّهُ يَقْبَلُ الْإِنْقِسَامَ بِأَقْسَامِهِ لَا إلَى نِهَايَةِ، وَهُمْ جُمْهُورُ الحَكَمَاءِ. و کسانی که به نظر دوم قائل شدند، یعنی اینکه جسم در ذات خود متصل است نیز به چند گروه تقسیم شدند: کسانی که گفتند جسم به بی نهایت قسمت تقسیم می شود، و این نظر جمهور حکما است. وَإِلَى مَنْ ذَهَبَ إِلَى أَنَّهُ يَقْبَلُ عَدَدًا مُتَنَاهِيًا، ثُمَّ يُؤَدِّي إِلَى مَا لَا يَنْقَسِمُ أَصْلًا، وَهُوَ صَاحِبُ كِتَابِ الملل والنحل. و کسانی که گفتند جسم تعداد محدودی تقسیم پذیر است و سپس به چیزی می رسد که اصلاً قابل تقسیم نیست، و این نظر صاحب کتاب الملل و النحل است. وَإِلَى مَنْ ذَهَبَ إلَى أَنَّهُ لَا يَقْبَلُ مِنَ الْإِنْقِسَامِ إِلَّا الْقِسْمَةَ الخارجيَّةَ، أَيْ الْقِسْمَةَ الْفَكَّيَّةَ وَالْقَطْعِيَّةَ لِكَوْنِ الحِسْم الْمُفْرَدِ عِنْدَهُ صَغِيرًا صَلْبًا، لَا يَقْبَلُ شَيْئًا مِنْ هَاتَيْنِ الْقِسْمَتَيْنِ لِصِغَرِهِ وَصَلَابَتِهِ، وَهُوَ ذِعَقْرَاطِيسُ مِنَ الْفَلَاسِفَةِ الْمُتَقَدِّمِينَ. و کسانی که گفتند جسم جسم فقط تقسیم خارجی را می پذیرد، یعنی تقسیم فکی و قطعی، به این دلیل که جسم مفرد به نظر آنها کوچک و سخت است و به دلیل کوچکی و سختی خود هیچ یک از این دو تقسیم را نمی پذیرد، و این نظر ذیمقراطیس از فلاسفه قدیم است م الْقَائِلُونَ بِإِنْقِسَامِهِ بِأَقْسَامِهِ لَا إِلَى نِهَايَةِ افْتَرَقُوا ثَلَاثَ فِرَقِ: سپس کسانی که به تقسیم بی نهایت جسم معتقدند، به سه گروه تقسیم شدند: فَفِرْقَةٌ ذَهَبَتْ إِلَى كَوْنِهِ جَوْهَرًا بَسِيطًا، هُوَ الْمُمْتَدُّ فِي الْحِهَاتِ الْمُتَّصِلَ بِنَفْسِهِ اتَّصَالًا مِقْدَارِيًّا جَوْهَرِيًّا قَائِمًا بِذَاتِهِ. وَهُوَ رَأْيُ أَفْلَاطُونَ وَمَذْهَبُ شِيعَتِهِ الْمَشْهُورِينَ بِالرِّوَاقِيِّينَ، وَتَبِعَهُمُ الشَّيْخُ الْإِشْرَاقِيُّ فِي حِكْمَةِ الإشراق. گروهی معتقد شدند که جسم جوهری بسیط است که در جهات امتداد یافته و به طور ذاتی و مقداری به خود متصل است. این نظر افلاطون و مکتب پیروان او مشهور به رواقیون است و شیخ اشراقی در حکمت اشراق از آنها پیروی کرده است. وَفِرْقَةٌ ذَهَبَتْ إِلَى كَوْنِهِ مُرَكَّبًا مِنْ جَوْهَرَيْن يَحُلُ أَحَدُهُمَا فِي الْآخَرِ، وَالحَالُ هِيَ الصُّورَةُ الانْصَالِيَّةُ الحِسْمِيَّةُ، وَالْمَحَلُ هِيَ الهُيُولَى الْقَابِلَةُ لَهَا. وَهُمْ أَرِسْطُو وَأَصْحَابُهُ وَالْفَارَابِيُّ وَابْنُ سِينَا وَمُتَابِعُوهُمْ.

و گروهی معتقد شدند که جسم از دو جوهر ترکیب شده است که یکی در دیگری حلول می کند؛ جوهر حال، صورت اتصالی جسمانی است و جوهر محل هیولای قابل آن است. این دیدگاه ارسطو، پیروان او، فارابی، ابن سینا و پیروان آنها است. وَفِرْقَةٌ ذَهَبَتْ إِلَى أَنَّهُ مُرَكَّبٌ مِنْ جَوْهَرٍ قَابِلِ وَعَرَضٍ هُوَ الاِتِّصَالُ الْمِقْدَارِيُّ. وَإِلَيْهِ ذَهَبَ الشَّيْحُ الْإِشْرَاقِيُّ فِي كِتَابِ التَّلْوِيحَاتِ التَّوْحِيَّةِ وَالْعَرْشِيَّةِ. و گروهی بر این باورند که جسم از یک جوهر قابل و یک عرض که همان اتصال مقداری است، تشکیل شده است. شیخ اشراقی در کتاب تلويحات لوحیه و عرشية نیز به این نظر متمایل است. هَذِهِ جُمْلَةُ الْأَقْوَالِ الَّتِي ذَكَرَهَا صَدْرُ الْمُتَأَمِّينَ فِي الْأَسْفَارِ فِي مَسْأَلَةِ حَقِيقَةِ الْحِسْمِ. ثُمَّ قَالَ بَعْدَ جُمْلَةٍ مُفَصَّلَة : وَنَحْنُ بِصَدَدِ تَرْجِيحٍ قَوْلِ الْحُكَمَاءِ الذَّاهِبِينَ إِلَى تَرَكْبِهِ مِنْ جَوْهَرَيْنِ: جَوْهَرٍ مَادِي وَجَوْهَرٍ صُورِي، إِنْ شَاءَ اللهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ. fn[الحكمة المتعالية 5 / 16 - 19]( []. انتهى كلماته.) این مجموعه ای از دیدگاه هایی است که صدرالمتألهین در اسفار درباره حقیقت جسم بیان کرده است. سپس پس از توضیح مفصلی گفت: ما درصدد ترجیح نظر حکمایی هستیم که معتقدند جسم از دو جوهر تشکیل شده است: جوهر مادی و جوهر صوری، ان شاء الله عزیز حکیم . پایان سخنان او. ## تعریف جسم و هیولی و جنس و فصل أَقُولُ: قَدْ ذَكَرْتُ هَذِهِ الْكَلِمَاتِ لِأُمُورِ ثَلَاثَةٍ: می گویم این سخنان را به سه دلیل بیان کردم: أَحَدُهَا: أَنْ تَعْلَمَ أَنَّ حَقِيقَةَ الحِسْم مَوْرِدُ اخْتِلَافَاتٍ كَثِيرَةٍ بَيْنَ عُظَمَاءِ الْفَلَاسِفَةِ مَعَ كَوْنِهِ مِنْ أَقْرَبِ الْأَشْيَاءِ فِي حِسَنَا. فَمَتَى لَمَّ تَكُنِ الْفَلْسَفَهُ مُغْنِيَةً عَنْ الْمَحْسُوسَاتِ وَوَافِيَةٌ لِدَرِّكَهَا وَنَيْلِ حَقِيقَتِهَا . وَإِلَّا لَمَا وَقَعَتْ هَذِهِ الاخْتِلَافَاتُ بَيْنَ هَؤُلَاءِ الْأَكَابِرِ الْمُتَفَلْسِفِينَ . لَمَّ تَكُنْ مُغْنِيَةً عَمَّا وَرَاءَ الْمَحْسُوسِ بِالطَّرِيقِ الأولى.

و گروهی معتقد شدند که جسم از دو جوهر ترکیب شده است که یکی در دیگری حلول می کند؛ جوهر حال، صورت اتصالی جسمانی است و جوهر محل هیولای قابل آن است. این دیدگاه ارسطو، پیروان او، فارابی، ابن سینا و پیروان آنها است. وَفِرْقَةٌ ذَهَبَتْ إِلَى أَنَّهُ مُرَكَّبٌ مِنْ جَوْهَرٍ قَابِلِ وَعَرَضٍ هُوَ الاِتِّصَالُ الْمِقْدَارِيُّ. وَإِلَيْهِ ذَهَبَ الشَّيْحُ الْإِشْرَاقِيُّ فِي كِتَابِ التَّلْوِيحَاتِ التَّوْحِيَّةِ وَالْعَرْشِيَّةِ. و گروهی بر این باورند که جسم از یک جوهر قابل و یک عرض که همان اتصال مقداری است، تشکیل شده است. شیخ اشراقی در کتاب تلويحات لوحیه و عرشية نیز به این نظر متمایل است. هَذِهِ جُمْلَةُ الْأَقْوَالِ الَّتِي ذَكَرَهَا صَدْرُ الْمُتَأَمِّينَ فِي الْأَسْفَارِ فِي مَسْأَلَةِ حَقِيقَةِ الْحِسْمِ. ثُمَّ قَالَ بَعْدَ جُمْلَةٍ مُفَصَّلَة : وَنَحْنُ بِصَدَدِ تَرْجِيحٍ قَوْلِ الْحُكَمَاءِ الذَّاهِبِينَ إِلَى تَرَكْبِهِ مِنْ جَوْهَرَيْنِ: جَوْهَرٍ مَادِي وَجَوْهَرٍ صُورِي، إِنْ شَاءَ اللهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ. fn[الحكمة المتعالية 5 / 16 - 19]( []. انتهى كلماته.) این مجموعه ای از دیدگاه هایی است که صدرالمتألهین در اسفار درباره حقیقت جسم بیان کرده است. سپس پس از توضیح مفصلی گفت: ما درصدد ترجیح نظر حکمایی هستیم که معتقدند جسم از دو جوهر تشکیل شده است: جوهر مادی و جوهر صوری، ان شاء الله عزیز حکیم . پایان سخنان او. ## تعریف جسم و هیولی و جنس و فصل أَقُولُ: قَدْ ذَكَرْتُ هَذِهِ الْكَلِمَاتِ لِأُمُورِ ثَلَاثَةٍ: می گویم این سخنان را به سه دلیل بیان کردم: أَحَدُهَا: أَنْ تَعْلَمَ أَنَّ حَقِيقَةَ الحِسْم مَوْرِدُ اخْتِلَافَاتٍ كَثِيرَةٍ بَيْنَ عُظَمَاءِ الْفَلَاسِفَةِ مَعَ كَوْنِهِ مِنْ أَقْرَبِ الْأَشْيَاءِ فِي حِسَنَا. فَمَتَى لَمَّ تَكُنِ الْفَلْسَفَهُ مُغْنِيَةً عَنْ الْمَحْسُوسَاتِ وَوَافِيَةٌ لِدَرِّكَهَا وَنَيْلِ حَقِيقَتِهَا . وَإِلَّا لَمَا وَقَعَتْ هَذِهِ الاخْتِلَافَاتُ بَيْنَ هَؤُلَاءِ الْأَكَابِرِ الْمُتَفَلْسِفِينَ . لَمَّ تَكُنْ مُغْنِيَةً عَمَّا وَرَاءَ الْمَحْسُوسِ بِالطَّرِيقِ الأولى.

و گروهی معتقد شدند که جسم از دو جوهر ترکیب شده است که یکی در دیگری حلول می کند؛ جوهر حال، صورت اتصالی جسمانی است و جوهر محل هیولای قابل آن است. این دیدگاه ارسطو، پیروان او، فارابی، ابن سینا و پیروان آنها است. وَفِرْقَةٌ ذَهَبَتْ إِلَى أَنَّهُ مُرَكَّبٌ مِنْ جَوْهَرٍ قَابِلِ وَعَرَضٍ هُوَ الاِتِّصَالُ الْمِقْدَارِيُّ. وَإِلَيْهِ ذَهَبَ الشَّيْحُ الْإِشْرَاقِيُّ فِي كِتَابِ التَّلْوِيحَاتِ التَّوْحِيَّةِ وَالْعَرْشِيَّةِ. و گروهی بر این باورند که جسم از یک جوهر قابل و یک عرض که همان اتصال مقداری است، تشکیل شده است. شیخ اشراقی در کتاب تلويحات لوحیه و عرشية نیز به این نظر متمایل است. هَذِهِ جُمْلَةُ الْأَقْوَالِ الَّتِي ذَكَرَهَا صَدْرُ الْمُتَأَمِّينَ فِي الْأَسْفَارِ فِي مَسْأَلَةِ حَقِيقَةِ الْحِسْمِ. ثُمَّ قَالَ بَعْدَ جُمْلَةٍ مُفَصَّلَة : وَنَحْنُ بِصَدَدِ تَرْجِيحٍ قَوْلِ الْحُكَمَاءِ الذَّاهِبِينَ إِلَى تَرَكْبِهِ مِنْ جَوْهَرَيْنِ: جَوْهَرٍ مَادِي وَجَوْهَرٍ صُورِي، إِنْ شَاءَ اللهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ. fn[الحكمة المتعالية 5 / 16 - 19]( []. انتهى كلماته.) این مجموعه ای از دیدگاه هایی است که صدرالمتألهین در اسفار درباره حقیقت جسم بیان کرده است. سپس پس از توضیح مفصلی گفت: ما درصدد ترجیح نظر حکمایی هستیم که معتقدند جسم از دو جوهر تشکیل شده است: جوهر مادی و جوهر صوری، ان شاء الله عزیز حکیم . پایان سخنان او. ## تعریف جسم و هیولی و جنس و فصل أَقُولُ: قَدْ ذَكَرْتُ هَذِهِ الْكَلِمَاتِ لِأُمُورِ ثَلَاثَةٍ: می گویم این سخنان را به سه دلیل بیان کردم: أَحَدُهَا: أَنْ تَعْلَمَ أَنَّ حَقِيقَةَ الحِسْم مَوْرِدُ اخْتِلَافَاتٍ كَثِيرَةٍ بَيْنَ عُظَمَاءِ الْفَلَاسِفَةِ مَعَ كَوْنِهِ مِنْ أَقْرَبِ الْأَشْيَاءِ فِي حِسَنَا. فَمَتَى لَمَّ تَكُنِ الْفَلْسَفَهُ مُغْنِيَةً عَنْ الْمَحْسُوسَاتِ وَوَافِيَةٌ لِدَرِّكَهَا وَنَيْلِ حَقِيقَتِهَا . وَإِلَّا لَمَا وَقَعَتْ هَذِهِ الاخْتِلَافَاتُ بَيْنَ هَؤُلَاءِ الْأَكَابِرِ الْمُتَفَلْسِفِينَ . لَمَّ تَكُنْ مُغْنِيَةً عَمَّا وَرَاءَ الْمَحْسُوسِ بِالطَّرِيقِ الأولى.

و گروهی معتقد شدند که جسم از دو جوهر ترکیب شده است که یکی در دیگری حلول می کند؛ جوهر حال، صورت اتصالی جسمانی است و جوهر محل هیولای قابل آن است. این دیدگاه ارسطو، پیروان او، فارابی، ابن سینا و پیروان آنها است. وَفِرْقَةٌ ذَهَبَتْ إِلَى أَنَّهُ مُرَكَّبٌ مِنْ جَوْهَرٍ قَابِلِ وَعَرَضٍ هُوَ الاِتِّصَالُ الْمِقْدَارِيُّ. وَإِلَيْهِ ذَهَبَ الشَّيْحُ الْإِشْرَاقِيُّ فِي كِتَابِ التَّلْوِيحَاتِ التَّوْحِيَّةِ وَالْعَرْشِيَّةِ. و گروهی بر این باورند که جسم از یک جوهر قابل و یک عرض که همان اتصال مقداری است، تشکیل شده است. شیخ اشراقی در کتاب تلويحات لوحیه و عرشية نیز به این نظر متمایل است. هَذِهِ جُمْلَةُ الْأَقْوَالِ الَّتِي ذَكَرَهَا صَدْرُ الْمُتَأَمِّينَ فِي الْأَسْفَارِ فِي مَسْأَلَةِ حَقِيقَةِ الْحِسْمِ. ثُمَّ قَالَ بَعْدَ جُمْلَةٍ مُفَصَّلَة : وَنَحْنُ بِصَدَدِ تَرْجِيحٍ قَوْلِ الْحُكَمَاءِ الذَّاهِبِينَ إِلَى تَرَكْبِهِ مِنْ جَوْهَرَيْنِ: جَوْهَرٍ مَادِي وَجَوْهَرٍ صُورِي، إِنْ شَاءَ اللهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ. fn[الحكمة المتعالية 5 / 16 - 19]( []. انتهى كلماته.) این مجموعه ای از دیدگاه هایی است که صدرالمتألهین در اسفار درباره حقیقت جسم بیان کرده است. سپس پس از توضیح مفصلی گفت: ما درصدد ترجیح نظر حکمایی هستیم که معتقدند جسم از دو جوهر تشکیل شده است: جوهر مادی و جوهر صوری، ان شاء الله عزیز حکیم . پایان سخنان او. ## تعریف جسم و هیولی و جنس و فصل أَقُولُ: قَدْ ذَكَرْتُ هَذِهِ الْكَلِمَاتِ لِأُمُورِ ثَلَاثَةٍ: می گویم این سخنان را به سه دلیل بیان کردم: أَحَدُهَا: أَنْ تَعْلَمَ أَنَّ حَقِيقَةَ الحِسْم مَوْرِدُ اخْتِلَافَاتٍ كَثِيرَةٍ بَيْنَ عُظَمَاءِ الْفَلَاسِفَةِ مَعَ كَوْنِهِ مِنْ أَقْرَبِ الْأَشْيَاءِ فِي حِسَنَا. فَمَتَى لَمَّ تَكُنِ الْفَلْسَفَهُ مُغْنِيَةً عَنْ الْمَحْسُوسَاتِ وَوَافِيَةٌ لِدَرِّكَهَا وَنَيْلِ حَقِيقَتِهَا . وَإِلَّا لَمَا وَقَعَتْ هَذِهِ الاخْتِلَافَاتُ بَيْنَ هَؤُلَاءِ الْأَكَابِرِ الْمُتَفَلْسِفِينَ . لَمَّ تَكُنْ مُغْنِيَةً عَمَّا وَرَاءَ الْمَحْسُوسِ بِالطَّرِيقِ الأولى.

اول: اینکه بدانی حقیقت جسم موضوع اختلافات بسیاری میان بزرگان فلاسفه است، با اینکه جسم از نزدیک ترین اشیا به حس ماست. پس اگر فلسفه نتواند از محسوسات بی نیاز کند و حقیقت آنها را به درستی درک نماید - وگرنه این اختلافات میان این بزرگان فیلسوف رخ نمی داد - به طریق اولی نمی تواند ما را از غیر محسوسات نیز بی نیاز کند. وَثَانِيهَا: أَنْ تَعْلَمَ أَنَّ الْقَائِلَ بِالْيُولَى الْجَوْهَرِيَّةِ قَلِيلٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى سَائِرِ أَرْبَابِ الْمَذَاهِبِ فِي كُنْهِ الْحِسْمِ. كَيْفَ وَوَاحِدٌ مِنَ الْفِرَقِ الثَّلَاثِ الَّتِي هِيَ بِأَجْمَعِهَا فِرْقَةٌ وَاحِدَةٌ مِنَ الطَّوَائِفِ الْخَمْسِ الْأُولَى قَدْ ذَهَبَ إِلَى وُجُودِ الهُيُولَى الْجَوْهَرِي، وَأَمَّا السَّتَّةُ الْبَاقُونَ، فَلَمْ يَقْبَلُوا هَذَا الْقَوْلَ. دوم: اینکه بدانی قائلان به هیولای جوهری در مقایسه با دیگر صاحبان مذاهب درباره حقیقت جسم بسیار اندک اند. چگونه چنین نباشد، در حالی که فقط یکی از سه گروه که خود همه یک گروه از پنج گروه نخست به شمار می آیند – به وجود هیولای جوهری معتقد است و شش گروه دیگر این نظر را نپذیرفته اند. فَلَوْ أَبْطَلْنَا اهْيُولَى وَبَرَاهِينَهَا لَا يَجُوزُ لَكَ الاِسْتِحَاشُ، زَعْمًا بِأَنَّهُ (112 خَرْقَ لِلْإِجْمَاعِ، بَلِ الْأَمْرُ عَلَى مَا عَرَفْتَ مِنْ ذَهَابِ عِدَّةٍ قَلِيلَةٍ مِنْ مُتَأَخِرِيهِمْ تَبَعًا لِأَرِسْطُو.) پس اگر ما هیولا و براهین آن را ابطال کنیم، نباید وحشت کنی، به گمان اینکه این کار نقض اجماع است، بلکه همان گونه که دانستی، این نظر فقط متعلق به تعداد کمی از متأخرین فلاسفه است که پیرو ارسطو بوده اند. وَتَوَهُما أَنَّ الْمُغَالَطَتَيْنِ الَّتِينِ أَقَامَهُمَا عَلَى إِثْبَاتِ الْهُيُولَى بُرْهَانَانِ. وَسَتَعْرِفُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى أَنَّهُمَا مُغَالَطَتَانِ وَفَاسِدَتَانِ. و نیز به این گمان که آن دو مغالطه ای که برای اثبات هیولا مطرح شده اند برهانهایی معتبر هستند. و ان شاء الله خواهی دانست که آنها هر دو مغالطه و نادرست اند. وَثَالِتُهَا: أَنْ تَعْرِفَ أَنَّهُ لَوْ كَانَ كَشْفُ الْحَقَائِقِ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ، لَوُجِدَ فِيهِ اخْتِلَافُ عَظِيمٌ. فَيَزُولُ الإطْمِقْنَانُ عَنْ كُلَّ مَا تَفَوَّهَ بِهِ الْبَشَرُ، إِلَّا إِذَا كَانَ مِمَّا يُنَادِي بِهِ الْكُتُبُ الإِليَّةُ وَالسُّنَنُ النَّبَوِيَّةُ وَالْأَحَادِيثُ الْوَلَوِيَّةُ الصَّادِرَةُ عَنْ حُجَجِ اللَّهِ وَحُلَفَائِهِ وَأَوْلِيَائِهِ. سوم اینکه بدانی اگر کشف حقایق از غیر خدا باشد، در آن اختلاف عظیمی یافت می شود. بنابراین، اطمینان از هر آنچه که بشر بر زبان آورده است زایل می شود مگر اینکه چیزی باشد که کتابهای الهی، سنتهای نبوی، و احادیث علوی صادره از حجت های خدا، خلفا و اولیای او بر آن دلالت داشته باشند. إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَاعْلَمْ أَنَّ فَهْمَ كَلَامِ الْقَوْمِ يَبْتَنِي عَلَى تَقْدِيمِ مُقَدِّمَاتٍ: اگر این را دانستی، بدان که فهم کلام این گروه بر پایه مقدماتی استوار است:

اول: اینکه بدانی حقیقت جسم موضوع اختلافات بسیاری میان بزرگان فلاسفه است، با اینکه جسم از نزدیک ترین اشیا به حس ماست. پس اگر فلسفه نتواند از محسوسات بی نیاز کند و حقیقت آنها را به درستی درک نماید - وگرنه این اختلافات میان این بزرگان فیلسوف رخ نمی داد - به طریق اولی نمی تواند ما را از غیر محسوسات نیز بی نیاز کند. وَثَانِيهَا: أَنْ تَعْلَمَ أَنَّ الْقَائِلَ بِالْيُولَى الْجَوْهَرِيَّةِ قَلِيلٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى سَائِرِ أَرْبَابِ الْمَذَاهِبِ فِي كُنْهِ الْحِسْمِ. كَيْفَ وَوَاحِدٌ مِنَ الْفِرَقِ الثَّلَاثِ الَّتِي هِيَ بِأَجْمَعِهَا فِرْقَةٌ وَاحِدَةٌ مِنَ الطَّوَائِفِ الْخَمْسِ الْأُولَى قَدْ ذَهَبَ إِلَى وُجُودِ الهُيُولَى الْجَوْهَرِي، وَأَمَّا السَّتَّةُ الْبَاقُونَ، فَلَمْ يَقْبَلُوا هَذَا الْقَوْلَ. دوم: اینکه بدانی قائلان به هیولای جوهری در مقایسه با دیگر صاحبان مذاهب درباره حقیقت جسم بسیار اندک اند. چگونه چنین نباشد، در حالی که فقط یکی از سه گروه که خود همه یک گروه از پنج گروه نخست به شمار می آیند – به وجود هیولای جوهری معتقد است و شش گروه دیگر این نظر را نپذیرفته اند. فَلَوْ أَبْطَلْنَا اهْيُولَى وَبَرَاهِينَهَا لَا يَجُوزُ لَكَ الاِسْتِحَاشُ، زَعْمًا بِأَنَّهُ (112 خَرْقَ لِلْإِجْمَاعِ، بَلِ الْأَمْرُ عَلَى مَا عَرَفْتَ مِنْ ذَهَابِ عِدَّةٍ قَلِيلَةٍ مِنْ مُتَأَخِرِيهِمْ تَبَعًا لِأَرِسْطُو.) پس اگر ما هیولا و براهین آن را ابطال کنیم، نباید وحشت کنی، به گمان اینکه این کار نقض اجماع است، بلکه همان گونه که دانستی، این نظر فقط متعلق به تعداد کمی از متأخرین فلاسفه است که پیرو ارسطو بوده اند. وَتَوَهُما أَنَّ الْمُغَالَطَتَيْنِ الَّتِينِ أَقَامَهُمَا عَلَى إِثْبَاتِ الْهُيُولَى بُرْهَانَانِ. وَسَتَعْرِفُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى أَنَّهُمَا مُغَالَطَتَانِ وَفَاسِدَتَانِ. و نیز به این گمان که آن دو مغالطه ای که برای اثبات هیولا مطرح شده اند برهانهایی معتبر هستند. و ان شاء الله خواهی دانست که آنها هر دو مغالطه و نادرست اند. وَثَالِتُهَا: أَنْ تَعْرِفَ أَنَّهُ لَوْ كَانَ كَشْفُ الْحَقَائِقِ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ، لَوُجِدَ فِيهِ اخْتِلَافُ عَظِيمٌ. فَيَزُولُ الإطْمِقْنَانُ عَنْ كُلَّ مَا تَفَوَّهَ بِهِ الْبَشَرُ، إِلَّا إِذَا كَانَ مِمَّا يُنَادِي بِهِ الْكُتُبُ الإِليَّةُ وَالسُّنَنُ النَّبَوِيَّةُ وَالْأَحَادِيثُ الْوَلَوِيَّةُ الصَّادِرَةُ عَنْ حُجَجِ اللَّهِ وَحُلَفَائِهِ وَأَوْلِيَائِهِ. سوم اینکه بدانی اگر کشف حقایق از غیر خدا باشد، در آن اختلاف عظیمی یافت می شود. بنابراین، اطمینان از هر آنچه که بشر بر زبان آورده است زایل می شود مگر اینکه چیزی باشد که کتابهای الهی، سنتهای نبوی، و احادیث علوی صادره از حجت های خدا، خلفا و اولیای او بر آن دلالت داشته باشند. إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَاعْلَمْ أَنَّ فَهْمَ كَلَامِ الْقَوْمِ يَبْتَنِي عَلَى تَقْدِيمِ مُقَدِّمَاتٍ: اگر این را دانستی، بدان که فهم کلام این گروه بر پایه مقدماتی استوار است:

اول: اینکه بدانی حقیقت جسم موضوع اختلافات بسیاری میان بزرگان فلاسفه است، با اینکه جسم از نزدیک ترین اشیا به حس ماست. پس اگر فلسفه نتواند از محسوسات بی نیاز کند و حقیقت آنها را به درستی درک نماید - وگرنه این اختلافات میان این بزرگان فیلسوف رخ نمی داد - به طریق اولی نمی تواند ما را از غیر محسوسات نیز بی نیاز کند. وَثَانِيهَا: أَنْ تَعْلَمَ أَنَّ الْقَائِلَ بِالْيُولَى الْجَوْهَرِيَّةِ قَلِيلٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى سَائِرِ أَرْبَابِ الْمَذَاهِبِ فِي كُنْهِ الْحِسْمِ. كَيْفَ وَوَاحِدٌ مِنَ الْفِرَقِ الثَّلَاثِ الَّتِي هِيَ بِأَجْمَعِهَا فِرْقَةٌ وَاحِدَةٌ مِنَ الطَّوَائِفِ الْخَمْسِ الْأُولَى قَدْ ذَهَبَ إِلَى وُجُودِ الهُيُولَى الْجَوْهَرِي، وَأَمَّا السَّتَّةُ الْبَاقُونَ، فَلَمْ يَقْبَلُوا هَذَا الْقَوْلَ. دوم: اینکه بدانی قائلان به هیولای جوهری در مقایسه با دیگر صاحبان مذاهب درباره حقیقت جسم بسیار اندک اند. چگونه چنین نباشد، در حالی که فقط یکی از سه گروه که خود همه یک گروه از پنج گروه نخست به شمار می آیند – به وجود هیولای جوهری معتقد است و شش گروه دیگر این نظر را نپذیرفته اند. فَلَوْ أَبْطَلْنَا اهْيُولَى وَبَرَاهِينَهَا لَا يَجُوزُ لَكَ الاِسْتِحَاشُ، زَعْمًا بِأَنَّهُ (112 خَرْقَ لِلْإِجْمَاعِ، بَلِ الْأَمْرُ عَلَى مَا عَرَفْتَ مِنْ ذَهَابِ عِدَّةٍ قَلِيلَةٍ مِنْ مُتَأَخِرِيهِمْ تَبَعًا لِأَرِسْطُو.) پس اگر ما هیولا و براهین آن را ابطال کنیم، نباید وحشت کنی، به گمان اینکه این کار نقض اجماع است، بلکه همان گونه که دانستی، این نظر فقط متعلق به تعداد کمی از متأخرین فلاسفه است که پیرو ارسطو بوده اند. وَتَوَهُما أَنَّ الْمُغَالَطَتَيْنِ الَّتِينِ أَقَامَهُمَا عَلَى إِثْبَاتِ الْهُيُولَى بُرْهَانَانِ. وَسَتَعْرِفُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى أَنَّهُمَا مُغَالَطَتَانِ وَفَاسِدَتَانِ. و نیز به این گمان که آن دو مغالطه ای که برای اثبات هیولا مطرح شده اند برهانهایی معتبر هستند. و ان شاء الله خواهی دانست که آنها هر دو مغالطه و نادرست اند. وَثَالِتُهَا: أَنْ تَعْرِفَ أَنَّهُ لَوْ كَانَ كَشْفُ الْحَقَائِقِ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ، لَوُجِدَ فِيهِ اخْتِلَافُ عَظِيمٌ. فَيَزُولُ الإطْمِقْنَانُ عَنْ كُلَّ مَا تَفَوَّهَ بِهِ الْبَشَرُ، إِلَّا إِذَا كَانَ مِمَّا يُنَادِي بِهِ الْكُتُبُ الإِليَّةُ وَالسُّنَنُ النَّبَوِيَّةُ وَالْأَحَادِيثُ الْوَلَوِيَّةُ الصَّادِرَةُ عَنْ حُجَجِ اللَّهِ وَحُلَفَائِهِ وَأَوْلِيَائِهِ. سوم اینکه بدانی اگر کشف حقایق از غیر خدا باشد، در آن اختلاف عظیمی یافت می شود. بنابراین، اطمینان از هر آنچه که بشر بر زبان آورده است زایل می شود مگر اینکه چیزی باشد که کتابهای الهی، سنتهای نبوی، و احادیث علوی صادره از حجت های خدا، خلفا و اولیای او بر آن دلالت داشته باشند. إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَاعْلَمْ أَنَّ فَهْمَ كَلَامِ الْقَوْمِ يَبْتَنِي عَلَى تَقْدِيمِ مُقَدِّمَاتٍ: اگر این را دانستی، بدان که فهم کلام این گروه بر پایه مقدماتی استوار است:

اول: اینکه بدانی حقیقت جسم موضوع اختلافات بسیاری میان بزرگان فلاسفه است، با اینکه جسم از نزدیک ترین اشیا به حس ماست. پس اگر فلسفه نتواند از محسوسات بی نیاز کند و حقیقت آنها را به درستی درک نماید - وگرنه این اختلافات میان این بزرگان فیلسوف رخ نمی داد - به طریق اولی نمی تواند ما را از غیر محسوسات نیز بی نیاز کند. وَثَانِيهَا: أَنْ تَعْلَمَ أَنَّ الْقَائِلَ بِالْيُولَى الْجَوْهَرِيَّةِ قَلِيلٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى سَائِرِ أَرْبَابِ الْمَذَاهِبِ فِي كُنْهِ الْحِسْمِ. كَيْفَ وَوَاحِدٌ مِنَ الْفِرَقِ الثَّلَاثِ الَّتِي هِيَ بِأَجْمَعِهَا فِرْقَةٌ وَاحِدَةٌ مِنَ الطَّوَائِفِ الْخَمْسِ الْأُولَى قَدْ ذَهَبَ إِلَى وُجُودِ الهُيُولَى الْجَوْهَرِي، وَأَمَّا السَّتَّةُ الْبَاقُونَ، فَلَمْ يَقْبَلُوا هَذَا الْقَوْلَ. دوم: اینکه بدانی قائلان به هیولای جوهری در مقایسه با دیگر صاحبان مذاهب درباره حقیقت جسم بسیار اندک اند. چگونه چنین نباشد، در حالی که فقط یکی از سه گروه که خود همه یک گروه از پنج گروه نخست به شمار می آیند – به وجود هیولای جوهری معتقد است و شش گروه دیگر این نظر را نپذیرفته اند. فَلَوْ أَبْطَلْنَا اهْيُولَى وَبَرَاهِينَهَا لَا يَجُوزُ لَكَ الاِسْتِحَاشُ، زَعْمًا بِأَنَّهُ (112 خَرْقَ لِلْإِجْمَاعِ، بَلِ الْأَمْرُ عَلَى مَا عَرَفْتَ مِنْ ذَهَابِ عِدَّةٍ قَلِيلَةٍ مِنْ مُتَأَخِرِيهِمْ تَبَعًا لِأَرِسْطُو.) پس اگر ما هیولا و براهین آن را ابطال کنیم، نباید وحشت کنی، به گمان اینکه این کار نقض اجماع است، بلکه همان گونه که دانستی، این نظر فقط متعلق به تعداد کمی از متأخرین فلاسفه است که پیرو ارسطو بوده اند. وَتَوَهُما أَنَّ الْمُغَالَطَتَيْنِ الَّتِينِ أَقَامَهُمَا عَلَى إِثْبَاتِ الْهُيُولَى بُرْهَانَانِ. وَسَتَعْرِفُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى أَنَّهُمَا مُغَالَطَتَانِ وَفَاسِدَتَانِ. و نیز به این گمان که آن دو مغالطه ای که برای اثبات هیولا مطرح شده اند برهانهایی معتبر هستند. و ان شاء الله خواهی دانست که آنها هر دو مغالطه و نادرست اند. وَثَالِتُهَا: أَنْ تَعْرِفَ أَنَّهُ لَوْ كَانَ كَشْفُ الْحَقَائِقِ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ، لَوُجِدَ فِيهِ اخْتِلَافُ عَظِيمٌ. فَيَزُولُ الإطْمِقْنَانُ عَنْ كُلَّ مَا تَفَوَّهَ بِهِ الْبَشَرُ، إِلَّا إِذَا كَانَ مِمَّا يُنَادِي بِهِ الْكُتُبُ الإِليَّةُ وَالسُّنَنُ النَّبَوِيَّةُ وَالْأَحَادِيثُ الْوَلَوِيَّةُ الصَّادِرَةُ عَنْ حُجَجِ اللَّهِ وَحُلَفَائِهِ وَأَوْلِيَائِهِ. سوم اینکه بدانی اگر کشف حقایق از غیر خدا باشد، در آن اختلاف عظیمی یافت می شود. بنابراین، اطمینان از هر آنچه که بشر بر زبان آورده است زایل می شود مگر اینکه چیزی باشد که کتابهای الهی، سنتهای نبوی، و احادیث علوی صادره از حجت های خدا، خلفا و اولیای او بر آن دلالت داشته باشند. إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَاعْلَمْ أَنَّ فَهْمَ كَلَامِ الْقَوْمِ يَبْتَنِي عَلَى تَقْدِيمِ مُقَدِّمَاتٍ: اگر این را دانستی، بدان که فهم کلام این گروه بر پایه مقدماتی استوار است:

الْأُولَى: إِنَّ الاِتِّصَالَ الْجُوْهَرِيَّ الَّذِي يَكُونُ مُقَوّمًا لِلْجِسْمِ عِنْدَهُمْ، عِبَارَةٌ عَنْ كَوْنِ الْجِسْمِ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ وَحَدٍ مَاهِيَّتِهِ صَالِحًا لِأَنْ يُنْتَزَعَ مِنْهُ الاِمْتِدَادَاتُ الثَّلَاثَةُ الْمُتَقَاطِعَةُ مُطْلَقًا، مِنْ غَيْرِ تَعْيِينِ مَرْتَبَةٍ مِنَ الْكَمِّيَّةِ وَالْعَظَمِ. اول: اتصال جوهری که به عنوان مقوم جسم از دیدگاه آنها مطرح است به این معناست که جسم در مرتبه ذات خود و حد ماهيتش قابلیت دارد که از آن امتدادهای سه گانه متقاطع به طور مطلق انتزاع شود، بدون تعیین مرتبه ای از کمیت و بزرگی. فَلَا تَفَاوُتَ بِحَسَبِهِ بَيْنَ مُتَّصِلٍ وَمُتَّصِلٍ وَلَا مُسَاوَاةٌ أَي مُمَاثَلَةٌ فِي الْقَدْرِ ، وَلَا يَكُونُ الْمُتَّصِلُ بِهَذَا الْمَعْنَ جُزْءًا مِنْ مُتَّصِلِ آخرَ وَلَا مُشَارِكًا وَلَا عَادًا وَلَا مَعْدُودًا وَلَا جَدْرًا وَلَا تُجَدُورًا وَلَا مُبَايِنًا أَيْضًا، وَلَا أَقَلَّ وَلَا أكثر. بنابراین، بر اساس این تعریف، هیچ تفاوتی میان دو متصل وجود ندارد و هیچ گونه برابری یا تشابهی در اندازه میان آنها نیست. همچنین، متصل به این معنا، نه جزء متصل دیگری است، نه شریک، نه شمارشگر، نه شمارش شده، نه ریشه، نه مجذور، نه مخالف، و نه کوچک تر یا بزرگ تر از چیزی دیگر. وَهَذَا الإِبْصَالُ بِهَذَا الْمَعْنَى هُوَ الْفَصْلُ الْمُقَومُ لِلْجِسْمِ وَالْمُقَسِمُ لِمَقُولَةِ الْجُوْهَرِ إِذْ بَعْدَ يُطْلَانِ تَأْلُفِ الْحِسْمِ مِنْ غَيْرِ الْمُنْقَسِمَاتِ الْجُوْهَرِيَّةِ الْوَضْعِيَّةِ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ بِالْبَرَاهِينِ الْهِنْدَسِيَّةِ وَغَيْرِهَا، يَكُونُ الْحِسْمُ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ مِصْدَاقًا لِحَمْلِ الْمُتَّصِلِ وَالْمُمْتَدِ عَلَيْهِ، مَعَ قَطْعِ النَّظَرِ عَنِ الْعَوَارِضِ وَالْخَارِجِيَّاتِ كُلِّهَا. این اتصال به این معنا، فصل مقوم جسم و تقسیم کننده مقوله جوهر است. زیرا پس از ابطال ترکیب جسم از اجزای غیر قابل تقسیم جوهری وضعی در مرتبه ذات آن، با استفاده از براهین هندسی و غیره، جسم در مرتبه ذات خود مصداقی برای حمل متصل و ممتد بر آن است بدون توجه به عوارض و خارجیات. وَهَذَا الاِتِّصَالُ لَيْسَ مُسَاوِقًا لِقُبُولِ الْقِسْمَةِ الْمِقْدَارِيَّةِ، بَلِ الْمُصَحِحُ لَهُ هُوَ تَعْيِينُ الْكَمِّيَّةِ وَتَحْصِيلُ قَدْرِ الاِتِّصَالِ. إِذْ مَا لَمْ يَتَعَيَّنْ ذَهَابُ قَدْرِ التَّمَادِي وَالانْبِسَاطِ إِلَى حَدٍ مُتَنَاهِ مُعَيَّنٍ، أَوْ إِلَى لَا نِهَايَةٍ، لَمَّ يَصِحْ فِيهِ فَرْضُ جُزءٍ مُعَيَّنٍ دُونَ مُعَيَّنٍ، وَلَا يَتَمَيَّرُ فِيهِ جُزْءٌ عَيْنِيٌّ عَنْ جُزْءٍ آخَرَ عَيْنِي، أَوْ جُزْءٌ وَهُمِيٌّ عَنْ جُزْءٍ آخرَ وَهُمي، بِأَي نَحْوِ مِنْ أَنْحَاءِ الْقِسْمَةِ. این اتصال مساوی با پذیرش تقسیم مقداری نیست، بلکه تعیین کمیت و مشخص کردن مقدار اتصال، آن را ممکن می سازد. زیرا تا زمانی که محدوده تمادی و انبساط به یک حد معین یا بی نهایت مشخص نشود، نمی توان جزئی معین را از جزئی دیگر در آن فرض کرد، و هیچ جزء عینی از جزء عینی دیگر یا جزء وهمی از جزء وهمی دیگر به هیچ وجه از تقسیم متمایز نمی شود.

الْأُولَى: إِنَّ الاِتِّصَالَ الْجُوْهَرِيَّ الَّذِي يَكُونُ مُقَوّمًا لِلْجِسْمِ عِنْدَهُمْ، عِبَارَةٌ عَنْ كَوْنِ الْجِسْمِ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ وَحَدٍ مَاهِيَّتِهِ صَالِحًا لِأَنْ يُنْتَزَعَ مِنْهُ الاِمْتِدَادَاتُ الثَّلَاثَةُ الْمُتَقَاطِعَةُ مُطْلَقًا، مِنْ غَيْرِ تَعْيِينِ مَرْتَبَةٍ مِنَ الْكَمِّيَّةِ وَالْعَظَمِ. اول: اتصال جوهری که به عنوان مقوم جسم از دیدگاه آنها مطرح است به این معناست که جسم در مرتبه ذات خود و حد ماهيتش قابلیت دارد که از آن امتدادهای سه گانه متقاطع به طور مطلق انتزاع شود، بدون تعیین مرتبه ای از کمیت و بزرگی. فَلَا تَفَاوُتَ بِحَسَبِهِ بَيْنَ مُتَّصِلٍ وَمُتَّصِلٍ وَلَا مُسَاوَاةٌ أَي مُمَاثَلَةٌ فِي الْقَدْرِ ، وَلَا يَكُونُ الْمُتَّصِلُ بِهَذَا الْمَعْنَ جُزْءًا مِنْ مُتَّصِلِ آخرَ وَلَا مُشَارِكًا وَلَا عَادًا وَلَا مَعْدُودًا وَلَا جَدْرًا وَلَا تُجَدُورًا وَلَا مُبَايِنًا أَيْضًا، وَلَا أَقَلَّ وَلَا أكثر. بنابراین، بر اساس این تعریف، هیچ تفاوتی میان دو متصل وجود ندارد و هیچ گونه برابری یا تشابهی در اندازه میان آنها نیست. همچنین، متصل به این معنا، نه جزء متصل دیگری است، نه شریک، نه شمارشگر، نه شمارش شده، نه ریشه، نه مجذور، نه مخالف، و نه کوچک تر یا بزرگ تر از چیزی دیگر. وَهَذَا الإِبْصَالُ بِهَذَا الْمَعْنَى هُوَ الْفَصْلُ الْمُقَومُ لِلْجِسْمِ وَالْمُقَسِمُ لِمَقُولَةِ الْجُوْهَرِ إِذْ بَعْدَ يُطْلَانِ تَأْلُفِ الْحِسْمِ مِنْ غَيْرِ الْمُنْقَسِمَاتِ الْجُوْهَرِيَّةِ الْوَضْعِيَّةِ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ بِالْبَرَاهِينِ الْهِنْدَسِيَّةِ وَغَيْرِهَا، يَكُونُ الْحِسْمُ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ مِصْدَاقًا لِحَمْلِ الْمُتَّصِلِ وَالْمُمْتَدِ عَلَيْهِ، مَعَ قَطْعِ النَّظَرِ عَنِ الْعَوَارِضِ وَالْخَارِجِيَّاتِ كُلِّهَا. این اتصال به این معنا، فصل مقوم جسم و تقسیم کننده مقوله جوهر است. زیرا پس از ابطال ترکیب جسم از اجزای غیر قابل تقسیم جوهری وضعی در مرتبه ذات آن، با استفاده از براهین هندسی و غیره، جسم در مرتبه ذات خود مصداقی برای حمل متصل و ممتد بر آن است بدون توجه به عوارض و خارجیات. وَهَذَا الاِتِّصَالُ لَيْسَ مُسَاوِقًا لِقُبُولِ الْقِسْمَةِ الْمِقْدَارِيَّةِ، بَلِ الْمُصَحِحُ لَهُ هُوَ تَعْيِينُ الْكَمِّيَّةِ وَتَحْصِيلُ قَدْرِ الاِتِّصَالِ. إِذْ مَا لَمْ يَتَعَيَّنْ ذَهَابُ قَدْرِ التَّمَادِي وَالانْبِسَاطِ إِلَى حَدٍ مُتَنَاهِ مُعَيَّنٍ، أَوْ إِلَى لَا نِهَايَةٍ، لَمَّ يَصِحْ فِيهِ فَرْضُ جُزءٍ مُعَيَّنٍ دُونَ مُعَيَّنٍ، وَلَا يَتَمَيَّرُ فِيهِ جُزْءٌ عَيْنِيٌّ عَنْ جُزْءٍ آخَرَ عَيْنِي، أَوْ جُزْءٌ وَهُمِيٌّ عَنْ جُزْءٍ آخرَ وَهُمي، بِأَي نَحْوِ مِنْ أَنْحَاءِ الْقِسْمَةِ. این اتصال مساوی با پذیرش تقسیم مقداری نیست، بلکه تعیین کمیت و مشخص کردن مقدار اتصال، آن را ممکن می سازد. زیرا تا زمانی که محدوده تمادی و انبساط به یک حد معین یا بی نهایت مشخص نشود، نمی توان جزئی معین را از جزئی دیگر در آن فرض کرد، و هیچ جزء عینی از جزء عینی دیگر یا جزء وهمی از جزء وهمی دیگر به هیچ وجه از تقسیم متمایز نمی شود.

الْأُولَى: إِنَّ الاِتِّصَالَ الْجُوْهَرِيَّ الَّذِي يَكُونُ مُقَوّمًا لِلْجِسْمِ عِنْدَهُمْ، عِبَارَةٌ عَنْ كَوْنِ الْجِسْمِ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ وَحَدٍ مَاهِيَّتِهِ صَالِحًا لِأَنْ يُنْتَزَعَ مِنْهُ الاِمْتِدَادَاتُ الثَّلَاثَةُ الْمُتَقَاطِعَةُ مُطْلَقًا، مِنْ غَيْرِ تَعْيِينِ مَرْتَبَةٍ مِنَ الْكَمِّيَّةِ وَالْعَظَمِ. اول: اتصال جوهری که به عنوان مقوم جسم از دیدگاه آنها مطرح است به این معناست که جسم در مرتبه ذات خود و حد ماهيتش قابلیت دارد که از آن امتدادهای سه گانه متقاطع به طور مطلق انتزاع شود، بدون تعیین مرتبه ای از کمیت و بزرگی. فَلَا تَفَاوُتَ بِحَسَبِهِ بَيْنَ مُتَّصِلٍ وَمُتَّصِلٍ وَلَا مُسَاوَاةٌ أَي مُمَاثَلَةٌ فِي الْقَدْرِ ، وَلَا يَكُونُ الْمُتَّصِلُ بِهَذَا الْمَعْنَ جُزْءًا مِنْ مُتَّصِلِ آخرَ وَلَا مُشَارِكًا وَلَا عَادًا وَلَا مَعْدُودًا وَلَا جَدْرًا وَلَا تُجَدُورًا وَلَا مُبَايِنًا أَيْضًا، وَلَا أَقَلَّ وَلَا أكثر. بنابراین، بر اساس این تعریف، هیچ تفاوتی میان دو متصل وجود ندارد و هیچ گونه برابری یا تشابهی در اندازه میان آنها نیست. همچنین، متصل به این معنا، نه جزء متصل دیگری است، نه شریک، نه شمارشگر، نه شمارش شده، نه ریشه، نه مجذور، نه مخالف، و نه کوچک تر یا بزرگ تر از چیزی دیگر. وَهَذَا الإِبْصَالُ بِهَذَا الْمَعْنَى هُوَ الْفَصْلُ الْمُقَومُ لِلْجِسْمِ وَالْمُقَسِمُ لِمَقُولَةِ الْجُوْهَرِ إِذْ بَعْدَ يُطْلَانِ تَأْلُفِ الْحِسْمِ مِنْ غَيْرِ الْمُنْقَسِمَاتِ الْجُوْهَرِيَّةِ الْوَضْعِيَّةِ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ بِالْبَرَاهِينِ الْهِنْدَسِيَّةِ وَغَيْرِهَا، يَكُونُ الْحِسْمُ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ مِصْدَاقًا لِحَمْلِ الْمُتَّصِلِ وَالْمُمْتَدِ عَلَيْهِ، مَعَ قَطْعِ النَّظَرِ عَنِ الْعَوَارِضِ وَالْخَارِجِيَّاتِ كُلِّهَا. این اتصال به این معنا، فصل مقوم جسم و تقسیم کننده مقوله جوهر است. زیرا پس از ابطال ترکیب جسم از اجزای غیر قابل تقسیم جوهری وضعی در مرتبه ذات آن، با استفاده از براهین هندسی و غیره، جسم در مرتبه ذات خود مصداقی برای حمل متصل و ممتد بر آن است بدون توجه به عوارض و خارجیات. وَهَذَا الاِتِّصَالُ لَيْسَ مُسَاوِقًا لِقُبُولِ الْقِسْمَةِ الْمِقْدَارِيَّةِ، بَلِ الْمُصَحِحُ لَهُ هُوَ تَعْيِينُ الْكَمِّيَّةِ وَتَحْصِيلُ قَدْرِ الاِتِّصَالِ. إِذْ مَا لَمْ يَتَعَيَّنْ ذَهَابُ قَدْرِ التَّمَادِي وَالانْبِسَاطِ إِلَى حَدٍ مُتَنَاهِ مُعَيَّنٍ، أَوْ إِلَى لَا نِهَايَةٍ، لَمَّ يَصِحْ فِيهِ فَرْضُ جُزءٍ مُعَيَّنٍ دُونَ مُعَيَّنٍ، وَلَا يَتَمَيَّرُ فِيهِ جُزْءٌ عَيْنِيٌّ عَنْ جُزْءٍ آخَرَ عَيْنِي، أَوْ جُزْءٌ وَهُمِيٌّ عَنْ جُزْءٍ آخرَ وَهُمي، بِأَي نَحْوِ مِنْ أَنْحَاءِ الْقِسْمَةِ. این اتصال مساوی با پذیرش تقسیم مقداری نیست، بلکه تعیین کمیت و مشخص کردن مقدار اتصال، آن را ممکن می سازد. زیرا تا زمانی که محدوده تمادی و انبساط به یک حد معین یا بی نهایت مشخص نشود، نمی توان جزئی معین را از جزئی دیگر در آن فرض کرد، و هیچ جزء عینی از جزء عینی دیگر یا جزء وهمی از جزء وهمی دیگر به هیچ وجه از تقسیم متمایز نمی شود.

الْأُولَى: إِنَّ الاِتِّصَالَ الْجُوْهَرِيَّ الَّذِي يَكُونُ مُقَوّمًا لِلْجِسْمِ عِنْدَهُمْ، عِبَارَةٌ عَنْ كَوْنِ الْجِسْمِ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ وَحَدٍ مَاهِيَّتِهِ صَالِحًا لِأَنْ يُنْتَزَعَ مِنْهُ الاِمْتِدَادَاتُ الثَّلَاثَةُ الْمُتَقَاطِعَةُ مُطْلَقًا، مِنْ غَيْرِ تَعْيِينِ مَرْتَبَةٍ مِنَ الْكَمِّيَّةِ وَالْعَظَمِ. اول: اتصال جوهری که به عنوان مقوم جسم از دیدگاه آنها مطرح است به این معناست که جسم در مرتبه ذات خود و حد ماهيتش قابلیت دارد که از آن امتدادهای سه گانه متقاطع به طور مطلق انتزاع شود، بدون تعیین مرتبه ای از کمیت و بزرگی. فَلَا تَفَاوُتَ بِحَسَبِهِ بَيْنَ مُتَّصِلٍ وَمُتَّصِلٍ وَلَا مُسَاوَاةٌ أَي مُمَاثَلَةٌ فِي الْقَدْرِ ، وَلَا يَكُونُ الْمُتَّصِلُ بِهَذَا الْمَعْنَ جُزْءًا مِنْ مُتَّصِلِ آخرَ وَلَا مُشَارِكًا وَلَا عَادًا وَلَا مَعْدُودًا وَلَا جَدْرًا وَلَا تُجَدُورًا وَلَا مُبَايِنًا أَيْضًا، وَلَا أَقَلَّ وَلَا أكثر. بنابراین، بر اساس این تعریف، هیچ تفاوتی میان دو متصل وجود ندارد و هیچ گونه برابری یا تشابهی در اندازه میان آنها نیست. همچنین، متصل به این معنا، نه جزء متصل دیگری است، نه شریک، نه شمارشگر، نه شمارش شده، نه ریشه، نه مجذور، نه مخالف، و نه کوچک تر یا بزرگ تر از چیزی دیگر. وَهَذَا الإِبْصَالُ بِهَذَا الْمَعْنَى هُوَ الْفَصْلُ الْمُقَومُ لِلْجِسْمِ وَالْمُقَسِمُ لِمَقُولَةِ الْجُوْهَرِ إِذْ بَعْدَ يُطْلَانِ تَأْلُفِ الْحِسْمِ مِنْ غَيْرِ الْمُنْقَسِمَاتِ الْجُوْهَرِيَّةِ الْوَضْعِيَّةِ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ بِالْبَرَاهِينِ الْهِنْدَسِيَّةِ وَغَيْرِهَا، يَكُونُ الْحِسْمُ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ مِصْدَاقًا لِحَمْلِ الْمُتَّصِلِ وَالْمُمْتَدِ عَلَيْهِ، مَعَ قَطْعِ النَّظَرِ عَنِ الْعَوَارِضِ وَالْخَارِجِيَّاتِ كُلِّهَا. این اتصال به این معنا، فصل مقوم جسم و تقسیم کننده مقوله جوهر است. زیرا پس از ابطال ترکیب جسم از اجزای غیر قابل تقسیم جوهری وضعی در مرتبه ذات آن، با استفاده از براهین هندسی و غیره، جسم در مرتبه ذات خود مصداقی برای حمل متصل و ممتد بر آن است بدون توجه به عوارض و خارجیات. وَهَذَا الاِتِّصَالُ لَيْسَ مُسَاوِقًا لِقُبُولِ الْقِسْمَةِ الْمِقْدَارِيَّةِ، بَلِ الْمُصَحِحُ لَهُ هُوَ تَعْيِينُ الْكَمِّيَّةِ وَتَحْصِيلُ قَدْرِ الاِتِّصَالِ. إِذْ مَا لَمْ يَتَعَيَّنْ ذَهَابُ قَدْرِ التَّمَادِي وَالانْبِسَاطِ إِلَى حَدٍ مُتَنَاهِ مُعَيَّنٍ، أَوْ إِلَى لَا نِهَايَةٍ، لَمَّ يَصِحْ فِيهِ فَرْضُ جُزءٍ مُعَيَّنٍ دُونَ مُعَيَّنٍ، وَلَا يَتَمَيَّرُ فِيهِ جُزْءٌ عَيْنِيٌّ عَنْ جُزْءٍ آخَرَ عَيْنِي، أَوْ جُزْءٌ وَهُمِيٌّ عَنْ جُزْءٍ آخرَ وَهُمي، بِأَي نَحْوِ مِنْ أَنْحَاءِ الْقِسْمَةِ. این اتصال مساوی با پذیرش تقسیم مقداری نیست، بلکه تعیین کمیت و مشخص کردن مقدار اتصال، آن را ممکن می سازد. زیرا تا زمانی که محدوده تمادی و انبساط به یک حد معین یا بی نهایت مشخص نشود، نمی توان جزئی معین را از جزئی دیگر در آن فرض کرد، و هیچ جزء عینی از جزء عینی دیگر یا جزء وهمی از جزء وهمی دیگر به هیچ وجه از تقسیم متمایز نمی شود.

فَلَيْسَ لِلْجِسْمِ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ إِلَّا نَفْسُ الاِمْتِدَادِ فِي الْحِهَاتِ كُلِّهَا مِنْ دُونِ تَعَيُّنِ الإِنْبِسَاطِ بِالنِّهَايَةِ أَوِ اللَّا نِهَايَةِ. بنابراین، جسم در مرتبه ذات خود تنها امتداد در همه جهات را داراست بدون اینکه انبساط آن به نهایت یا بی نهایت مشخص شود. وَهِذَا تَحْتَاجُ فِي إِثْبَاتِ تَنَاهِي الأَجْسَامِ وَالْأَبْعَادِ إِلَى الْبَرَاهِينِ كَبُرْهَانِ الْمُسَامَتَةِ وَالْمُوَازَاةِ وَالْبُرْهَانِ السُّلْمِي وَغَيْرِ ذَلِكَ. فَالتَّنَاهِي مِنْ عَوَارِضِ الْوُجُودِ، لَا مِنْ لَوَازِمٍ مَاهِيَّةِ الْحِسْمِ. به همین دلیل، برای اثبات تناهی اجسام و ابعاد به براهین نیاز داریم، مانند برهان مسامت، موازات، برهان سُلَّمی و غيره بنابراین تناهی از عوارض وجود است نه از لوازم ماهیت جسم. فَهَذَا التَّمَادِي وَالانْبِسَاطُ الْمُطْلَقُ الْمُبْهَمُ بِالنِّسْبَةِ إِلَى التَّنَاهِي وَاللَّاتَنَاهِي، إِنَّمَا يَكُونُ مِنْ مُقَومَاتِ مَاهِيَّةِ الْحِسْمِ. این تمادی و انبساط مطلق و مبهم نسبت به تناهی و بی نهایت از مقومات ماهیت جسم است. قَالَ الشَّيْخُ فِي الحُكْمَةِ الْعَلَائِيَّة: جسم در حدّ ذات پیوسته است، که اگر گسسته بودی، قابل ابعاد نبودی. fn[انظر: الهیات دانشنامه علائی / 15 ؛ الحكمة المتعالية 5 / 23]( [].) شیخ در حکمت علائیه گفت:جسم در حدّ ذات پیوسته است، که اگر گسسته بودی، قابل ابعاد نبودی. الثَّانِيَةُ : إِنَّ لِكُلِّ وَاحِدَةٍ مِنَ الهَيُولَى وَالصُّورَةِ جِنْسًا وَفَصْلًا يُنْتَزَعَانِ عَنْهُمَا، وَلَكِنَّ جِنْسَ الهَيُولَى مُضَمَّنٌ فِي فَصْلِهَا؛ لِكَوْنِهَا جَوْهَرًا بِالِاسْتِعْدَادِ، وَلَيْسَ لَهَا فِعْلِيَّةٌ وَرَاءَ فِعْلِيَّةِ الْقُوَّةِ وَإِنِّيَّةِ الِاسْتِعْدَادِ، وَإِنَّمَا فِعْلِيَّتُهَا الْوُجُودِيَّةُ بِالصُّورَةِ الْحِسْمِيَّةِ، بَلْ بِالصُّورَةِ النَّوْعِيَّةِ . عَلَى مَا سَنُحَقِّقُهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ فِي مَحَلِّهِ. دوم هر یک از هیولا و صورت دارای جنس و فصلی هستند که از آنها انتزاع می شود، اما جنس هیولا در فصل آن مضمر است؛ زیرا هیولا جوهری با استعداد است و هیچ فعلیتی جز فعلیت قوه و انیت استعداد ندارد، و فعلیت وجودی آن فقط از طریق صورت جسمی یا حتی صورت نوعی حاصل می شود - همان طور که ان شاء الله در محل خود توضیح خواهیم داد. فَاليُولَى تَحْضُ الِاسْتِعْدَادِ وَصَرْفُ الْقُوَّةِ، وَهِذَا تَكُونُ فِي حَاشِيَةِ الْوُجُودِ السُّفْلَى، كَمَا أَنَّ اللَّهَ عِنْدَهُمْ فِي الْحَاشِيَةِ الْعُلْيَا.

فَلَيْسَ لِلْجِسْمِ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ إِلَّا نَفْسُ الاِمْتِدَادِ فِي الْحِهَاتِ كُلِّهَا مِنْ دُونِ تَعَيُّنِ الإِنْبِسَاطِ بِالنِّهَايَةِ أَوِ اللَّا نِهَايَةِ. بنابراین، جسم در مرتبه ذات خود تنها امتداد در همه جهات را داراست بدون اینکه انبساط آن به نهایت یا بی نهایت مشخص شود. وَهِذَا تَحْتَاجُ فِي إِثْبَاتِ تَنَاهِي الأَجْسَامِ وَالْأَبْعَادِ إِلَى الْبَرَاهِينِ كَبُرْهَانِ الْمُسَامَتَةِ وَالْمُوَازَاةِ وَالْبُرْهَانِ السُّلْمِي وَغَيْرِ ذَلِكَ. فَالتَّنَاهِي مِنْ عَوَارِضِ الْوُجُودِ، لَا مِنْ لَوَازِمٍ مَاهِيَّةِ الْحِسْمِ. به همین دلیل، برای اثبات تناهی اجسام و ابعاد به براهین نیاز داریم، مانند برهان مسامت، موازات، برهان سُلَّمی و غيره بنابراین تناهی از عوارض وجود است نه از لوازم ماهیت جسم. فَهَذَا التَّمَادِي وَالانْبِسَاطُ الْمُطْلَقُ الْمُبْهَمُ بِالنِّسْبَةِ إِلَى التَّنَاهِي وَاللَّاتَنَاهِي، إِنَّمَا يَكُونُ مِنْ مُقَومَاتِ مَاهِيَّةِ الْحِسْمِ. این تمادی و انبساط مطلق و مبهم نسبت به تناهی و بی نهایت از مقومات ماهیت جسم است. قَالَ الشَّيْخُ فِي الحُكْمَةِ الْعَلَائِيَّة: جسم در حدّ ذات پیوسته است، که اگر گسسته بودی، قابل ابعاد نبودی. fn[انظر: الهیات دانشنامه علائی / 15 ؛ الحكمة المتعالية 5 / 23]( [].) شیخ در حکمت علائیه گفت:جسم در حدّ ذات پیوسته است، که اگر گسسته بودی، قابل ابعاد نبودی. الثَّانِيَةُ : إِنَّ لِكُلِّ وَاحِدَةٍ مِنَ الهَيُولَى وَالصُّورَةِ جِنْسًا وَفَصْلًا يُنْتَزَعَانِ عَنْهُمَا، وَلَكِنَّ جِنْسَ الهَيُولَى مُضَمَّنٌ فِي فَصْلِهَا؛ لِكَوْنِهَا جَوْهَرًا بِالِاسْتِعْدَادِ، وَلَيْسَ لَهَا فِعْلِيَّةٌ وَرَاءَ فِعْلِيَّةِ الْقُوَّةِ وَإِنِّيَّةِ الِاسْتِعْدَادِ، وَإِنَّمَا فِعْلِيَّتُهَا الْوُجُودِيَّةُ بِالصُّورَةِ الْحِسْمِيَّةِ، بَلْ بِالصُّورَةِ النَّوْعِيَّةِ . عَلَى مَا سَنُحَقِّقُهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ فِي مَحَلِّهِ. دوم هر یک از هیولا و صورت دارای جنس و فصلی هستند که از آنها انتزاع می شود، اما جنس هیولا در فصل آن مضمر است؛ زیرا هیولا جوهری با استعداد است و هیچ فعلیتی جز فعلیت قوه و انیت استعداد ندارد، و فعلیت وجودی آن فقط از طریق صورت جسمی یا حتی صورت نوعی حاصل می شود - همان طور که ان شاء الله در محل خود توضیح خواهیم داد. فَاليُولَى تَحْضُ الِاسْتِعْدَادِ وَصَرْفُ الْقُوَّةِ، وَهِذَا تَكُونُ فِي حَاشِيَةِ الْوُجُودِ السُّفْلَى، كَمَا أَنَّ اللَّهَ عِنْدَهُمْ فِي الْحَاشِيَةِ الْعُلْيَا.

فَلَيْسَ لِلْجِسْمِ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ إِلَّا نَفْسُ الاِمْتِدَادِ فِي الْحِهَاتِ كُلِّهَا مِنْ دُونِ تَعَيُّنِ الإِنْبِسَاطِ بِالنِّهَايَةِ أَوِ اللَّا نِهَايَةِ. بنابراین، جسم در مرتبه ذات خود تنها امتداد در همه جهات را داراست بدون اینکه انبساط آن به نهایت یا بی نهایت مشخص شود. وَهِذَا تَحْتَاجُ فِي إِثْبَاتِ تَنَاهِي الأَجْسَامِ وَالْأَبْعَادِ إِلَى الْبَرَاهِينِ كَبُرْهَانِ الْمُسَامَتَةِ وَالْمُوَازَاةِ وَالْبُرْهَانِ السُّلْمِي وَغَيْرِ ذَلِكَ. فَالتَّنَاهِي مِنْ عَوَارِضِ الْوُجُودِ، لَا مِنْ لَوَازِمٍ مَاهِيَّةِ الْحِسْمِ. به همین دلیل، برای اثبات تناهی اجسام و ابعاد به براهین نیاز داریم، مانند برهان مسامت، موازات، برهان سُلَّمی و غيره بنابراین تناهی از عوارض وجود است نه از لوازم ماهیت جسم. فَهَذَا التَّمَادِي وَالانْبِسَاطُ الْمُطْلَقُ الْمُبْهَمُ بِالنِّسْبَةِ إِلَى التَّنَاهِي وَاللَّاتَنَاهِي، إِنَّمَا يَكُونُ مِنْ مُقَومَاتِ مَاهِيَّةِ الْحِسْمِ. این تمادی و انبساط مطلق و مبهم نسبت به تناهی و بی نهایت از مقومات ماهیت جسم است. قَالَ الشَّيْخُ فِي الحُكْمَةِ الْعَلَائِيَّة: جسم در حدّ ذات پیوسته است، که اگر گسسته بودی، قابل ابعاد نبودی. fn[انظر: الهیات دانشنامه علائی / 15 ؛ الحكمة المتعالية 5 / 23]( [].) شیخ در حکمت علائیه گفت:جسم در حدّ ذات پیوسته است، که اگر گسسته بودی، قابل ابعاد نبودی. الثَّانِيَةُ : إِنَّ لِكُلِّ وَاحِدَةٍ مِنَ الهَيُولَى وَالصُّورَةِ جِنْسًا وَفَصْلًا يُنْتَزَعَانِ عَنْهُمَا، وَلَكِنَّ جِنْسَ الهَيُولَى مُضَمَّنٌ فِي فَصْلِهَا؛ لِكَوْنِهَا جَوْهَرًا بِالِاسْتِعْدَادِ، وَلَيْسَ لَهَا فِعْلِيَّةٌ وَرَاءَ فِعْلِيَّةِ الْقُوَّةِ وَإِنِّيَّةِ الِاسْتِعْدَادِ، وَإِنَّمَا فِعْلِيَّتُهَا الْوُجُودِيَّةُ بِالصُّورَةِ الْحِسْمِيَّةِ، بَلْ بِالصُّورَةِ النَّوْعِيَّةِ . عَلَى مَا سَنُحَقِّقُهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ فِي مَحَلِّهِ. دوم هر یک از هیولا و صورت دارای جنس و فصلی هستند که از آنها انتزاع می شود، اما جنس هیولا در فصل آن مضمر است؛ زیرا هیولا جوهری با استعداد است و هیچ فعلیتی جز فعلیت قوه و انیت استعداد ندارد، و فعلیت وجودی آن فقط از طریق صورت جسمی یا حتی صورت نوعی حاصل می شود - همان طور که ان شاء الله در محل خود توضیح خواهیم داد. فَاليُولَى تَحْضُ الِاسْتِعْدَادِ وَصَرْفُ الْقُوَّةِ، وَهِذَا تَكُونُ فِي حَاشِيَةِ الْوُجُودِ السُّفْلَى، كَمَا أَنَّ اللَّهَ عِنْدَهُمْ فِي الْحَاشِيَةِ الْعُلْيَا.

فَلَيْسَ لِلْجِسْمِ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ إِلَّا نَفْسُ الاِمْتِدَادِ فِي الْحِهَاتِ كُلِّهَا مِنْ دُونِ تَعَيُّنِ الإِنْبِسَاطِ بِالنِّهَايَةِ أَوِ اللَّا نِهَايَةِ. بنابراین، جسم در مرتبه ذات خود تنها امتداد در همه جهات را داراست بدون اینکه انبساط آن به نهایت یا بی نهایت مشخص شود. وَهِذَا تَحْتَاجُ فِي إِثْبَاتِ تَنَاهِي الأَجْسَامِ وَالْأَبْعَادِ إِلَى الْبَرَاهِينِ كَبُرْهَانِ الْمُسَامَتَةِ وَالْمُوَازَاةِ وَالْبُرْهَانِ السُّلْمِي وَغَيْرِ ذَلِكَ. فَالتَّنَاهِي مِنْ عَوَارِضِ الْوُجُودِ، لَا مِنْ لَوَازِمٍ مَاهِيَّةِ الْحِسْمِ. به همین دلیل، برای اثبات تناهی اجسام و ابعاد به براهین نیاز داریم، مانند برهان مسامت، موازات، برهان سُلَّمی و غيره بنابراین تناهی از عوارض وجود است نه از لوازم ماهیت جسم. فَهَذَا التَّمَادِي وَالانْبِسَاطُ الْمُطْلَقُ الْمُبْهَمُ بِالنِّسْبَةِ إِلَى التَّنَاهِي وَاللَّاتَنَاهِي، إِنَّمَا يَكُونُ مِنْ مُقَومَاتِ مَاهِيَّةِ الْحِسْمِ. این تمادی و انبساط مطلق و مبهم نسبت به تناهی و بی نهایت از مقومات ماهیت جسم است. قَالَ الشَّيْخُ فِي الحُكْمَةِ الْعَلَائِيَّة: جسم در حدّ ذات پیوسته است، که اگر گسسته بودی، قابل ابعاد نبودی. fn[انظر: الهیات دانشنامه علائی / 15 ؛ الحكمة المتعالية 5 / 23]( [].) شیخ در حکمت علائیه گفت:جسم در حدّ ذات پیوسته است، که اگر گسسته بودی، قابل ابعاد نبودی. الثَّانِيَةُ : إِنَّ لِكُلِّ وَاحِدَةٍ مِنَ الهَيُولَى وَالصُّورَةِ جِنْسًا وَفَصْلًا يُنْتَزَعَانِ عَنْهُمَا، وَلَكِنَّ جِنْسَ الهَيُولَى مُضَمَّنٌ فِي فَصْلِهَا؛ لِكَوْنِهَا جَوْهَرًا بِالِاسْتِعْدَادِ، وَلَيْسَ لَهَا فِعْلِيَّةٌ وَرَاءَ فِعْلِيَّةِ الْقُوَّةِ وَإِنِّيَّةِ الِاسْتِعْدَادِ، وَإِنَّمَا فِعْلِيَّتُهَا الْوُجُودِيَّةُ بِالصُّورَةِ الْحِسْمِيَّةِ، بَلْ بِالصُّورَةِ النَّوْعِيَّةِ . عَلَى مَا سَنُحَقِّقُهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ فِي مَحَلِّهِ. دوم هر یک از هیولا و صورت دارای جنس و فصلی هستند که از آنها انتزاع می شود، اما جنس هیولا در فصل آن مضمر است؛ زیرا هیولا جوهری با استعداد است و هیچ فعلیتی جز فعلیت قوه و انیت استعداد ندارد، و فعلیت وجودی آن فقط از طریق صورت جسمی یا حتی صورت نوعی حاصل می شود - همان طور که ان شاء الله در محل خود توضیح خواهیم داد. فَاليُولَى تَحْضُ الِاسْتِعْدَادِ وَصَرْفُ الْقُوَّةِ، وَهِذَا تَكُونُ فِي حَاشِيَةِ الْوُجُودِ السُّفْلَى، كَمَا أَنَّ اللَّهَ عِنْدَهُمْ فِي الْحَاشِيَةِ الْعُلْيَا.

هيولا صرفاً استعداد محض و قوه محض است و به همین دلیل در حاشیه سفلی وجود قرار دارد، همان طور که خداوند در نظر آنها در حاشیه علیای وجود است. فَهِيَ إِنَّمَا تَكُونُ فِعْلِيَّتُهَا فِي قِبَالِ الْعَدَمِ الْمَحْضِ، وَلَيْسَ لَهَا فِعْلِيَّةٌ مِنْ نَفْسِهَا إِلَّا فِعْلِيَّةُ الْقُوَّةِ. بنابراین، فعلیت هیولا فقط در برابر عدم محض وجود دارد، و از خودش هیچ فعلیتی جز فعلیت قوه ندارد. فَعَلَى هَذَا، تَكُونُ بَقَاؤُهَا بِالصُّورَةِ الحِسْمِيَّةِ ، وَعِنْدَ الانْفِصَالَاتِ تَكُونُ بِالصُّورِ الْمُتَعَدِّدَةِ الْمُتَعَاقِبَةِ الْمُتَبَادَلَةِ، كَبَقَاءِ الْبَيْتِ وَالْخَيْمَةِ بِالدَّعَامَاتِ الْمُتَعَاقِبَةِ. بنابراین، بقای هیولا به واسطه صورت جسمی است و هنگام انفصالها با صورت های متعدد و متعاقب جایگزین می شود، مانند بقای خانه و خیمه با ستونهای متعاقب. وَهِذَا قَالُوا بِأَنَّ فِعْلِيَّةَ الهيولى بِالصُّورَةِ، كَمَا أَنَّ تَشَخُص الصُّورَةِ بِالهُيُولَى، لِكَوْنِ الِاخْتِلَافَاتِ الشَّحْصِيَّةِ مِنْ نَاحِيَةِ الِاسْتِعْدَادَاتِ وَاهْيُولَيَاتِ. به همین دلیل گفته اند که فعلیت هیولا به واسطه صورت است همان طور که تشخص صورت به واسطه هیولا است، زیرا اختلافات شخصی از ناحیه استعدادها و هیولاها ناشی می شود. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْيُولَى لِمَكَانِ كَوْنِهَا اسْتِعْدَادًا مَحْضَا لَيْسَ لَهَا إِلَّا الْإِمَامُ الْمَحْضُ. فَمَعَ الْمُتَّصِلِ مُتَّصِلٌ، وَمَعَ الْمُنْفَصِلِ مُنْفَصِلٌ، وَمَعَ الْوَاحِدِ وَاحِدٌ، وَمَعَ الْكَثِيرِ (113 كَثِيرٌ.) نتیجه هیولا به دلیل اینکه صرفاً یک استعداد محض است چیزی جز ابهام محض ندارد. بنابراین، با متصل، متصل است؛ با منفصل، منفصل است؛ با واحد، واحد است؛ و با کثیر، کثیر است. وَهَذِهِ الْكَثْرَةُ وَالتَّعَدُّدُ لَا تُنَافِي وَحْدَتَهَا الذَّاتِيَّةَ الشَّخْصِيَّةَ الْإِبْرَامِيَّةَ؛ لِأَنَّهَا نَظِيرُ وَحْدَةِ الْمَاهِيَّةِ اللَّابِشَرْطِ الْمَقْسَمِيَّةِ الَّتى لَا تُنَا فِي التَّكْتُرَاتِ الْوَارِدَةِ عَلَيْهَا بِتَكْثُرُ الْأَقْسَامِ. این کثرت و تعدد با وحدت ذاتی شخصی و ابهامی هیولا منافاتی ندارد؛ زیرا این وحدت شبيه وحدت ماهیت لا بشرط مقسمی است که با تکثراتی که از طریق کثرت اقسام بر آن وارد می شود، منافات ندارد. الثالثة: إِنَّ الاِتِّصَالَ وَالانْفِصَالَ مُضَادَّانِ بِالْبَدَاهَةِ، إِمَّا بِنَحْوِ الْعَدَمِ وَالْمَلَكَةِ، أَوْ بِنَحْوِ الصِّدِّيْنِ الْوُجُودِيَّيْنِ، كَالْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ. وَمِنَ الْوَاضِحِ عَدَمُ اجْتِمَاعِ الصَّدَّيْنِ فِي مَوْضُوعِ وَاحِدٍ فِي آنٍ وَاحِدٍ. سوم: اتصال و انفصال به وضوح متضاد هستند، یا به صورت عدم و ملکه یا به صورت دو ضد وجودی، مانند سفيدى و سیاهی و بدیهی است که دو ضد در یک موضوع و در یک زمان نمی توانند جمع شوند.

هيولا صرفاً استعداد محض و قوه محض است و به همین دلیل در حاشیه سفلی وجود قرار دارد، همان طور که خداوند در نظر آنها در حاشیه علیای وجود است. فَهِيَ إِنَّمَا تَكُونُ فِعْلِيَّتُهَا فِي قِبَالِ الْعَدَمِ الْمَحْضِ، وَلَيْسَ لَهَا فِعْلِيَّةٌ مِنْ نَفْسِهَا إِلَّا فِعْلِيَّةُ الْقُوَّةِ. بنابراین، فعلیت هیولا فقط در برابر عدم محض وجود دارد، و از خودش هیچ فعلیتی جز فعلیت قوه ندارد. فَعَلَى هَذَا، تَكُونُ بَقَاؤُهَا بِالصُّورَةِ الحِسْمِيَّةِ ، وَعِنْدَ الانْفِصَالَاتِ تَكُونُ بِالصُّورِ الْمُتَعَدِّدَةِ الْمُتَعَاقِبَةِ الْمُتَبَادَلَةِ، كَبَقَاءِ الْبَيْتِ وَالْخَيْمَةِ بِالدَّعَامَاتِ الْمُتَعَاقِبَةِ. بنابراین، بقای هیولا به واسطه صورت جسمی است و هنگام انفصالها با صورت های متعدد و متعاقب جایگزین می شود، مانند بقای خانه و خیمه با ستونهای متعاقب. وَهِذَا قَالُوا بِأَنَّ فِعْلِيَّةَ الهيولى بِالصُّورَةِ، كَمَا أَنَّ تَشَخُص الصُّورَةِ بِالهُيُولَى، لِكَوْنِ الِاخْتِلَافَاتِ الشَّحْصِيَّةِ مِنْ نَاحِيَةِ الِاسْتِعْدَادَاتِ وَاهْيُولَيَاتِ. به همین دلیل گفته اند که فعلیت هیولا به واسطه صورت است همان طور که تشخص صورت به واسطه هیولا است، زیرا اختلافات شخصی از ناحیه استعدادها و هیولاها ناشی می شود. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْيُولَى لِمَكَانِ كَوْنِهَا اسْتِعْدَادًا مَحْضَا لَيْسَ لَهَا إِلَّا الْإِمَامُ الْمَحْضُ. فَمَعَ الْمُتَّصِلِ مُتَّصِلٌ، وَمَعَ الْمُنْفَصِلِ مُنْفَصِلٌ، وَمَعَ الْوَاحِدِ وَاحِدٌ، وَمَعَ الْكَثِيرِ (113 كَثِيرٌ.) نتیجه هیولا به دلیل اینکه صرفاً یک استعداد محض است چیزی جز ابهام محض ندارد. بنابراین، با متصل، متصل است؛ با منفصل، منفصل است؛ با واحد، واحد است؛ و با کثیر، کثیر است. وَهَذِهِ الْكَثْرَةُ وَالتَّعَدُّدُ لَا تُنَافِي وَحْدَتَهَا الذَّاتِيَّةَ الشَّخْصِيَّةَ الْإِبْرَامِيَّةَ؛ لِأَنَّهَا نَظِيرُ وَحْدَةِ الْمَاهِيَّةِ اللَّابِشَرْطِ الْمَقْسَمِيَّةِ الَّتى لَا تُنَا فِي التَّكْتُرَاتِ الْوَارِدَةِ عَلَيْهَا بِتَكْثُرُ الْأَقْسَامِ. این کثرت و تعدد با وحدت ذاتی شخصی و ابهامی هیولا منافاتی ندارد؛ زیرا این وحدت شبيه وحدت ماهیت لا بشرط مقسمی است که با تکثراتی که از طریق کثرت اقسام بر آن وارد می شود، منافات ندارد. الثالثة: إِنَّ الاِتِّصَالَ وَالانْفِصَالَ مُضَادَّانِ بِالْبَدَاهَةِ، إِمَّا بِنَحْوِ الْعَدَمِ وَالْمَلَكَةِ، أَوْ بِنَحْوِ الصِّدِّيْنِ الْوُجُودِيَّيْنِ، كَالْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ. وَمِنَ الْوَاضِحِ عَدَمُ اجْتِمَاعِ الصَّدَّيْنِ فِي مَوْضُوعِ وَاحِدٍ فِي آنٍ وَاحِدٍ. سوم: اتصال و انفصال به وضوح متضاد هستند، یا به صورت عدم و ملکه یا به صورت دو ضد وجودی، مانند سفيدى و سیاهی و بدیهی است که دو ضد در یک موضوع و در یک زمان نمی توانند جمع شوند.

هيولا صرفاً استعداد محض و قوه محض است و به همین دلیل در حاشیه سفلی وجود قرار دارد، همان طور که خداوند در نظر آنها در حاشیه علیای وجود است. فَهِيَ إِنَّمَا تَكُونُ فِعْلِيَّتُهَا فِي قِبَالِ الْعَدَمِ الْمَحْضِ، وَلَيْسَ لَهَا فِعْلِيَّةٌ مِنْ نَفْسِهَا إِلَّا فِعْلِيَّةُ الْقُوَّةِ. بنابراین، فعلیت هیولا فقط در برابر عدم محض وجود دارد، و از خودش هیچ فعلیتی جز فعلیت قوه ندارد. فَعَلَى هَذَا، تَكُونُ بَقَاؤُهَا بِالصُّورَةِ الحِسْمِيَّةِ ، وَعِنْدَ الانْفِصَالَاتِ تَكُونُ بِالصُّورِ الْمُتَعَدِّدَةِ الْمُتَعَاقِبَةِ الْمُتَبَادَلَةِ، كَبَقَاءِ الْبَيْتِ وَالْخَيْمَةِ بِالدَّعَامَاتِ الْمُتَعَاقِبَةِ. بنابراین، بقای هیولا به واسطه صورت جسمی است و هنگام انفصالها با صورت های متعدد و متعاقب جایگزین می شود، مانند بقای خانه و خیمه با ستونهای متعاقب. وَهِذَا قَالُوا بِأَنَّ فِعْلِيَّةَ الهيولى بِالصُّورَةِ، كَمَا أَنَّ تَشَخُص الصُّورَةِ بِالهُيُولَى، لِكَوْنِ الِاخْتِلَافَاتِ الشَّحْصِيَّةِ مِنْ نَاحِيَةِ الِاسْتِعْدَادَاتِ وَاهْيُولَيَاتِ. به همین دلیل گفته اند که فعلیت هیولا به واسطه صورت است همان طور که تشخص صورت به واسطه هیولا است، زیرا اختلافات شخصی از ناحیه استعدادها و هیولاها ناشی می شود. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْيُولَى لِمَكَانِ كَوْنِهَا اسْتِعْدَادًا مَحْضَا لَيْسَ لَهَا إِلَّا الْإِمَامُ الْمَحْضُ. فَمَعَ الْمُتَّصِلِ مُتَّصِلٌ، وَمَعَ الْمُنْفَصِلِ مُنْفَصِلٌ، وَمَعَ الْوَاحِدِ وَاحِدٌ، وَمَعَ الْكَثِيرِ (113 كَثِيرٌ.) نتیجه هیولا به دلیل اینکه صرفاً یک استعداد محض است چیزی جز ابهام محض ندارد. بنابراین، با متصل، متصل است؛ با منفصل، منفصل است؛ با واحد، واحد است؛ و با کثیر، کثیر است. وَهَذِهِ الْكَثْرَةُ وَالتَّعَدُّدُ لَا تُنَافِي وَحْدَتَهَا الذَّاتِيَّةَ الشَّخْصِيَّةَ الْإِبْرَامِيَّةَ؛ لِأَنَّهَا نَظِيرُ وَحْدَةِ الْمَاهِيَّةِ اللَّابِشَرْطِ الْمَقْسَمِيَّةِ الَّتى لَا تُنَا فِي التَّكْتُرَاتِ الْوَارِدَةِ عَلَيْهَا بِتَكْثُرُ الْأَقْسَامِ. این کثرت و تعدد با وحدت ذاتی شخصی و ابهامی هیولا منافاتی ندارد؛ زیرا این وحدت شبيه وحدت ماهیت لا بشرط مقسمی است که با تکثراتی که از طریق کثرت اقسام بر آن وارد می شود، منافات ندارد. الثالثة: إِنَّ الاِتِّصَالَ وَالانْفِصَالَ مُضَادَّانِ بِالْبَدَاهَةِ، إِمَّا بِنَحْوِ الْعَدَمِ وَالْمَلَكَةِ، أَوْ بِنَحْوِ الصِّدِّيْنِ الْوُجُودِيَّيْنِ، كَالْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ. وَمِنَ الْوَاضِحِ عَدَمُ اجْتِمَاعِ الصَّدَّيْنِ فِي مَوْضُوعِ وَاحِدٍ فِي آنٍ وَاحِدٍ. سوم: اتصال و انفصال به وضوح متضاد هستند، یا به صورت عدم و ملکه یا به صورت دو ضد وجودی، مانند سفيدى و سیاهی و بدیهی است که دو ضد در یک موضوع و در یک زمان نمی توانند جمع شوند.

هيولا صرفاً استعداد محض و قوه محض است و به همین دلیل در حاشیه سفلی وجود قرار دارد، همان طور که خداوند در نظر آنها در حاشیه علیای وجود است. فَهِيَ إِنَّمَا تَكُونُ فِعْلِيَّتُهَا فِي قِبَالِ الْعَدَمِ الْمَحْضِ، وَلَيْسَ لَهَا فِعْلِيَّةٌ مِنْ نَفْسِهَا إِلَّا فِعْلِيَّةُ الْقُوَّةِ. بنابراین، فعلیت هیولا فقط در برابر عدم محض وجود دارد، و از خودش هیچ فعلیتی جز فعلیت قوه ندارد. فَعَلَى هَذَا، تَكُونُ بَقَاؤُهَا بِالصُّورَةِ الحِسْمِيَّةِ ، وَعِنْدَ الانْفِصَالَاتِ تَكُونُ بِالصُّورِ الْمُتَعَدِّدَةِ الْمُتَعَاقِبَةِ الْمُتَبَادَلَةِ، كَبَقَاءِ الْبَيْتِ وَالْخَيْمَةِ بِالدَّعَامَاتِ الْمُتَعَاقِبَةِ. بنابراین، بقای هیولا به واسطه صورت جسمی است و هنگام انفصالها با صورت های متعدد و متعاقب جایگزین می شود، مانند بقای خانه و خیمه با ستونهای متعاقب. وَهِذَا قَالُوا بِأَنَّ فِعْلِيَّةَ الهيولى بِالصُّورَةِ، كَمَا أَنَّ تَشَخُص الصُّورَةِ بِالهُيُولَى، لِكَوْنِ الِاخْتِلَافَاتِ الشَّحْصِيَّةِ مِنْ نَاحِيَةِ الِاسْتِعْدَادَاتِ وَاهْيُولَيَاتِ. به همین دلیل گفته اند که فعلیت هیولا به واسطه صورت است همان طور که تشخص صورت به واسطه هیولا است، زیرا اختلافات شخصی از ناحیه استعدادها و هیولاها ناشی می شود. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْيُولَى لِمَكَانِ كَوْنِهَا اسْتِعْدَادًا مَحْضَا لَيْسَ لَهَا إِلَّا الْإِمَامُ الْمَحْضُ. فَمَعَ الْمُتَّصِلِ مُتَّصِلٌ، وَمَعَ الْمُنْفَصِلِ مُنْفَصِلٌ، وَمَعَ الْوَاحِدِ وَاحِدٌ، وَمَعَ الْكَثِيرِ (113 كَثِيرٌ.) نتیجه هیولا به دلیل اینکه صرفاً یک استعداد محض است چیزی جز ابهام محض ندارد. بنابراین، با متصل، متصل است؛ با منفصل، منفصل است؛ با واحد، واحد است؛ و با کثیر، کثیر است. وَهَذِهِ الْكَثْرَةُ وَالتَّعَدُّدُ لَا تُنَافِي وَحْدَتَهَا الذَّاتِيَّةَ الشَّخْصِيَّةَ الْإِبْرَامِيَّةَ؛ لِأَنَّهَا نَظِيرُ وَحْدَةِ الْمَاهِيَّةِ اللَّابِشَرْطِ الْمَقْسَمِيَّةِ الَّتى لَا تُنَا فِي التَّكْتُرَاتِ الْوَارِدَةِ عَلَيْهَا بِتَكْثُرُ الْأَقْسَامِ. این کثرت و تعدد با وحدت ذاتی شخصی و ابهامی هیولا منافاتی ندارد؛ زیرا این وحدت شبيه وحدت ماهیت لا بشرط مقسمی است که با تکثراتی که از طریق کثرت اقسام بر آن وارد می شود، منافات ندارد. الثالثة: إِنَّ الاِتِّصَالَ وَالانْفِصَالَ مُضَادَّانِ بِالْبَدَاهَةِ، إِمَّا بِنَحْوِ الْعَدَمِ وَالْمَلَكَةِ، أَوْ بِنَحْوِ الصِّدِّيْنِ الْوُجُودِيَّيْنِ، كَالْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ. وَمِنَ الْوَاضِحِ عَدَمُ اجْتِمَاعِ الصَّدَّيْنِ فِي مَوْضُوعِ وَاحِدٍ فِي آنٍ وَاحِدٍ. سوم: اتصال و انفصال به وضوح متضاد هستند، یا به صورت عدم و ملکه یا به صورت دو ضد وجودی، مانند سفيدى و سیاهی و بدیهی است که دو ضد در یک موضوع و در یک زمان نمی توانند جمع شوند.

الرابعة: إِنَّ الاِتِّصَالَ مُسَاوِقٌ لِلشَّخصيَّةِ. فَالخَطُّ الطَّوِيلُ . كَقُطْرِ الْفَلَكِ . يَكُونُ وَاحِدًا شَحْصِيًّا مَا لَمَّ يَنْقَسِمْ، كَمَا أَنَّ الْخَطَّ القَصِيرَ . كَفُطْرِ الذَّرَّةِ الْمُدَوَّرَةِ . أَيْضًا وَاحِدٌ شَحْصِيٌّ مَا لَم يَنْقَسِمْ، لِمَكَانِ اتِّصَالِهِ. قالاتِصَالُ وَالْوَحْدَةُ وَالشَّخْصِيَّةُ مُسَاوِقَةٌ. وَحَيْثُ إِنَّ مَذْهَبَ الحَقِّ عِنْدَ الْمُتَأَخِرِينَ مُسَاوَقَةُ الشَّخْصِيَّةِ لِلْوُجُودِ، يَكُونُ الاتِّصَالُ مُسَاوِقًا لِلْوُجُودِ. وَهِذَا جَعَلَ صَدْرُ الْمُتَأَهِينَ وَأَتْبَاعُهُ الصُّورَةَ الْحِسْمِيَّةَ نَوْعًا مِنَ الْوُجُودِ. وَأَمَّا الشَّيْحُ الرَّئيسُ وَأَتْبَاعُهُ، فَقَدْ جَعَلُوهَا مَاهِيَّةً مَوْجُودَةٌ، كَمَا أَنَّ الهُيُولَى عِنْدَهُمْ أَيْضًا تَكُونُ مَاهِيَّةً مَوْجُودَةً، لَا نَفْسَ الْوُجُودِ الِاسْتِعْدَادِي؛ لِمَا عَرَفْتَ مِنْ أَنَّ لِكُلِّ وَاحِدَةٍ مِنَ الهَيُولَى وَالصُّورَةِ مَاهِيَّةً مُركَّبَةً مِنَ الجنس وَالْفَصْل إِلَّا أَنَّ جِنس الهيولى مُضَمَّنٌ في فَصْلِهَا. چهارم: اتصال معادل شخصیت است. بنابراین خط بلند - مانند قطر فلک - تا زمانی که تقسیم نشود، یک واحد شخصی است، همان طور که خط کوتاه - مانند قطر ذره مدوّر - نیز تا زمانی که تقسیم نشود، یک واحد شخصی است به دلیل وجود اتصال بنابراین اتصال، وحدت و شخصیت با هم معادل اند و از آنجا که در نظر متأخرین، شخصیت معادل وجود است، اتصال نیز معادل وجود خواهد بود. به همین دلیل صدر المتألهین و پیروانش، صورت جسمانی را نوعی وجود می دانند. اما شیخ الرئیس و پیروانش، آن را ماهیتی موجود میدانند، همان طور که هیولا نیز نزد آنها ماهیتی موجود است نه صرفاً وجود استعدادی؛ زیرا که دانستی هر یک از هیولا و صورت دارای ماهیتی مرکب از جنس و فصل است، اگرچه جنس هیولا در فصل آن مستتر است. فَاعْرِفِ الْفَرْقَ بَيْنَ كَلَامِ الشَّيْخِ وَأَتْبَاعِهِ وَبَيْنَ كَلَامِ صَدْرِ الْمُتَأَهِينَ وَأَتْبَاعِهِ؛ حَيْثُ إِنَّ الصُّورَةَ الْحِسْمِيَّةَ عِنْدَ الْأَوَّلِينَ مَاهِيَّةٌ خَارِجِيَّةٌ مَوْجُودَةٌ، وَعِنْدَ الْآخَرِينَ نَحْو مِنْ أَغْحَاءِ الْوُجُودِ. وَتَحْقِيقُ هَذَا الْمَقَالِ يَظْهَرُ فِي مَبْحَثِ وُجُودِ الْكُلِّيَ الطَّبِيعِي فِي الْخَارِج. پس تفاوت میان سخن شیخ و پیروانش و سخن صدرالمتألهین و پیروانش را درک کن؛ چرا که صورت جسمانی نزد اولی ها ماهیتی خارجی و موجود است، ولی نزد دومی ها نوعی از انواع وجود است. تحقیق این سخن در مبحث وجود کلی طبیعی در خارج آشکار می شود. الخامسة: إِنَّ الْقَابِلَ وَمَا يَلْزَمُهُ يَجِبُ بَقَاؤُهُ مَعَ الْمَقْبُولِ، أَيْ يَجِبُ بَقَاءُ وُجُودِهِ مَعَ الْمَقْبُولِ، وَإِلَّا لَمَا كَانَ قَابِلًا. پنجم: قابل و لوازم آن باید همراه با مقبول باقی بمانند، یعنی وجود آنها باید با مقبول ادامه یابد؛ وگرنه نمی تواند قابل باشد. السادسة: إِنَّهُ مِنَ الْوَاضِح تُبُوتُ الْفَرْقِ بَيْنَ مَا إِذَا انْفَصَلَ الْمَاءُ الْوَاحِدُ إِلَى مَاءَيْنِ، وَبَيْنَ مَا إِذَا حَدَثَ مَاءَانِ مِنْ كُتُمِ الْعَدَمِ. فَإِنَّ الْقَوْلَ بِكَوْنِ هَذَيْنِ الْمُنْفَصِلَيْنِ هُوَ الْمَاءَ الْوَاحِدَ الْمُتَّصِلَ الْأُولَى صَحِيحٌ،

الرابعة: إِنَّ الاِتِّصَالَ مُسَاوِقٌ لِلشَّخصيَّةِ. فَالخَطُّ الطَّوِيلُ . كَقُطْرِ الْفَلَكِ . يَكُونُ وَاحِدًا شَحْصِيًّا مَا لَمَّ يَنْقَسِمْ، كَمَا أَنَّ الْخَطَّ القَصِيرَ . كَفُطْرِ الذَّرَّةِ الْمُدَوَّرَةِ . أَيْضًا وَاحِدٌ شَحْصِيٌّ مَا لَم يَنْقَسِمْ، لِمَكَانِ اتِّصَالِهِ. قالاتِصَالُ وَالْوَحْدَةُ وَالشَّخْصِيَّةُ مُسَاوِقَةٌ. وَحَيْثُ إِنَّ مَذْهَبَ الحَقِّ عِنْدَ الْمُتَأَخِرِينَ مُسَاوَقَةُ الشَّخْصِيَّةِ لِلْوُجُودِ، يَكُونُ الاتِّصَالُ مُسَاوِقًا لِلْوُجُودِ. وَهِذَا جَعَلَ صَدْرُ الْمُتَأَهِينَ وَأَتْبَاعُهُ الصُّورَةَ الْحِسْمِيَّةَ نَوْعًا مِنَ الْوُجُودِ. وَأَمَّا الشَّيْحُ الرَّئيسُ وَأَتْبَاعُهُ، فَقَدْ جَعَلُوهَا مَاهِيَّةً مَوْجُودَةٌ، كَمَا أَنَّ الهُيُولَى عِنْدَهُمْ أَيْضًا تَكُونُ مَاهِيَّةً مَوْجُودَةً، لَا نَفْسَ الْوُجُودِ الِاسْتِعْدَادِي؛ لِمَا عَرَفْتَ مِنْ أَنَّ لِكُلِّ وَاحِدَةٍ مِنَ الهَيُولَى وَالصُّورَةِ مَاهِيَّةً مُركَّبَةً مِنَ الجنس وَالْفَصْل إِلَّا أَنَّ جِنس الهيولى مُضَمَّنٌ في فَصْلِهَا. چهارم: اتصال معادل شخصیت است. بنابراین خط بلند - مانند قطر فلک - تا زمانی که تقسیم نشود، یک واحد شخصی است، همان طور که خط کوتاه - مانند قطر ذره مدوّر - نیز تا زمانی که تقسیم نشود، یک واحد شخصی است به دلیل وجود اتصال بنابراین اتصال، وحدت و شخصیت با هم معادل اند و از آنجا که در نظر متأخرین، شخصیت معادل وجود است، اتصال نیز معادل وجود خواهد بود. به همین دلیل صدر المتألهین و پیروانش، صورت جسمانی را نوعی وجود می دانند. اما شیخ الرئیس و پیروانش، آن را ماهیتی موجود میدانند، همان طور که هیولا نیز نزد آنها ماهیتی موجود است نه صرفاً وجود استعدادی؛ زیرا که دانستی هر یک از هیولا و صورت دارای ماهیتی مرکب از جنس و فصل است، اگرچه جنس هیولا در فصل آن مستتر است. فَاعْرِفِ الْفَرْقَ بَيْنَ كَلَامِ الشَّيْخِ وَأَتْبَاعِهِ وَبَيْنَ كَلَامِ صَدْرِ الْمُتَأَهِينَ وَأَتْبَاعِهِ؛ حَيْثُ إِنَّ الصُّورَةَ الْحِسْمِيَّةَ عِنْدَ الْأَوَّلِينَ مَاهِيَّةٌ خَارِجِيَّةٌ مَوْجُودَةٌ، وَعِنْدَ الْآخَرِينَ نَحْو مِنْ أَغْحَاءِ الْوُجُودِ. وَتَحْقِيقُ هَذَا الْمَقَالِ يَظْهَرُ فِي مَبْحَثِ وُجُودِ الْكُلِّيَ الطَّبِيعِي فِي الْخَارِج. پس تفاوت میان سخن شیخ و پیروانش و سخن صدرالمتألهین و پیروانش را درک کن؛ چرا که صورت جسمانی نزد اولی ها ماهیتی خارجی و موجود است، ولی نزد دومی ها نوعی از انواع وجود است. تحقیق این سخن در مبحث وجود کلی طبیعی در خارج آشکار می شود. الخامسة: إِنَّ الْقَابِلَ وَمَا يَلْزَمُهُ يَجِبُ بَقَاؤُهُ مَعَ الْمَقْبُولِ، أَيْ يَجِبُ بَقَاءُ وُجُودِهِ مَعَ الْمَقْبُولِ، وَإِلَّا لَمَا كَانَ قَابِلًا. پنجم: قابل و لوازم آن باید همراه با مقبول باقی بمانند، یعنی وجود آنها باید با مقبول ادامه یابد؛ وگرنه نمی تواند قابل باشد. السادسة: إِنَّهُ مِنَ الْوَاضِح تُبُوتُ الْفَرْقِ بَيْنَ مَا إِذَا انْفَصَلَ الْمَاءُ الْوَاحِدُ إِلَى مَاءَيْنِ، وَبَيْنَ مَا إِذَا حَدَثَ مَاءَانِ مِنْ كُتُمِ الْعَدَمِ. فَإِنَّ الْقَوْلَ بِكَوْنِ هَذَيْنِ الْمُنْفَصِلَيْنِ هُوَ الْمَاءَ الْوَاحِدَ الْمُتَّصِلَ الْأُولَى صَحِيحٌ،

الرابعة: إِنَّ الاِتِّصَالَ مُسَاوِقٌ لِلشَّخصيَّةِ. فَالخَطُّ الطَّوِيلُ . كَقُطْرِ الْفَلَكِ . يَكُونُ وَاحِدًا شَحْصِيًّا مَا لَمَّ يَنْقَسِمْ، كَمَا أَنَّ الْخَطَّ القَصِيرَ . كَفُطْرِ الذَّرَّةِ الْمُدَوَّرَةِ . أَيْضًا وَاحِدٌ شَحْصِيٌّ مَا لَم يَنْقَسِمْ، لِمَكَانِ اتِّصَالِهِ. قالاتِصَالُ وَالْوَحْدَةُ وَالشَّخْصِيَّةُ مُسَاوِقَةٌ. وَحَيْثُ إِنَّ مَذْهَبَ الحَقِّ عِنْدَ الْمُتَأَخِرِينَ مُسَاوَقَةُ الشَّخْصِيَّةِ لِلْوُجُودِ، يَكُونُ الاتِّصَالُ مُسَاوِقًا لِلْوُجُودِ. وَهِذَا جَعَلَ صَدْرُ الْمُتَأَهِينَ وَأَتْبَاعُهُ الصُّورَةَ الْحِسْمِيَّةَ نَوْعًا مِنَ الْوُجُودِ. وَأَمَّا الشَّيْحُ الرَّئيسُ وَأَتْبَاعُهُ، فَقَدْ جَعَلُوهَا مَاهِيَّةً مَوْجُودَةٌ، كَمَا أَنَّ الهُيُولَى عِنْدَهُمْ أَيْضًا تَكُونُ مَاهِيَّةً مَوْجُودَةً، لَا نَفْسَ الْوُجُودِ الِاسْتِعْدَادِي؛ لِمَا عَرَفْتَ مِنْ أَنَّ لِكُلِّ وَاحِدَةٍ مِنَ الهَيُولَى وَالصُّورَةِ مَاهِيَّةً مُركَّبَةً مِنَ الجنس وَالْفَصْل إِلَّا أَنَّ جِنس الهيولى مُضَمَّنٌ في فَصْلِهَا. چهارم: اتصال معادل شخصیت است. بنابراین خط بلند - مانند قطر فلک - تا زمانی که تقسیم نشود، یک واحد شخصی است، همان طور که خط کوتاه - مانند قطر ذره مدوّر - نیز تا زمانی که تقسیم نشود، یک واحد شخصی است به دلیل وجود اتصال بنابراین اتصال، وحدت و شخصیت با هم معادل اند و از آنجا که در نظر متأخرین، شخصیت معادل وجود است، اتصال نیز معادل وجود خواهد بود. به همین دلیل صدر المتألهین و پیروانش، صورت جسمانی را نوعی وجود می دانند. اما شیخ الرئیس و پیروانش، آن را ماهیتی موجود میدانند، همان طور که هیولا نیز نزد آنها ماهیتی موجود است نه صرفاً وجود استعدادی؛ زیرا که دانستی هر یک از هیولا و صورت دارای ماهیتی مرکب از جنس و فصل است، اگرچه جنس هیولا در فصل آن مستتر است. فَاعْرِفِ الْفَرْقَ بَيْنَ كَلَامِ الشَّيْخِ وَأَتْبَاعِهِ وَبَيْنَ كَلَامِ صَدْرِ الْمُتَأَهِينَ وَأَتْبَاعِهِ؛ حَيْثُ إِنَّ الصُّورَةَ الْحِسْمِيَّةَ عِنْدَ الْأَوَّلِينَ مَاهِيَّةٌ خَارِجِيَّةٌ مَوْجُودَةٌ، وَعِنْدَ الْآخَرِينَ نَحْو مِنْ أَغْحَاءِ الْوُجُودِ. وَتَحْقِيقُ هَذَا الْمَقَالِ يَظْهَرُ فِي مَبْحَثِ وُجُودِ الْكُلِّيَ الطَّبِيعِي فِي الْخَارِج. پس تفاوت میان سخن شیخ و پیروانش و سخن صدرالمتألهین و پیروانش را درک کن؛ چرا که صورت جسمانی نزد اولی ها ماهیتی خارجی و موجود است، ولی نزد دومی ها نوعی از انواع وجود است. تحقیق این سخن در مبحث وجود کلی طبیعی در خارج آشکار می شود. الخامسة: إِنَّ الْقَابِلَ وَمَا يَلْزَمُهُ يَجِبُ بَقَاؤُهُ مَعَ الْمَقْبُولِ، أَيْ يَجِبُ بَقَاءُ وُجُودِهِ مَعَ الْمَقْبُولِ، وَإِلَّا لَمَا كَانَ قَابِلًا. پنجم: قابل و لوازم آن باید همراه با مقبول باقی بمانند، یعنی وجود آنها باید با مقبول ادامه یابد؛ وگرنه نمی تواند قابل باشد. السادسة: إِنَّهُ مِنَ الْوَاضِح تُبُوتُ الْفَرْقِ بَيْنَ مَا إِذَا انْفَصَلَ الْمَاءُ الْوَاحِدُ إِلَى مَاءَيْنِ، وَبَيْنَ مَا إِذَا حَدَثَ مَاءَانِ مِنْ كُتُمِ الْعَدَمِ. فَإِنَّ الْقَوْلَ بِكَوْنِ هَذَيْنِ الْمُنْفَصِلَيْنِ هُوَ الْمَاءَ الْوَاحِدَ الْمُتَّصِلَ الْأُولَى صَحِيحٌ،

الرابعة: إِنَّ الاِتِّصَالَ مُسَاوِقٌ لِلشَّخصيَّةِ. فَالخَطُّ الطَّوِيلُ . كَقُطْرِ الْفَلَكِ . يَكُونُ وَاحِدًا شَحْصِيًّا مَا لَمَّ يَنْقَسِمْ، كَمَا أَنَّ الْخَطَّ القَصِيرَ . كَفُطْرِ الذَّرَّةِ الْمُدَوَّرَةِ . أَيْضًا وَاحِدٌ شَحْصِيٌّ مَا لَم يَنْقَسِمْ، لِمَكَانِ اتِّصَالِهِ. قالاتِصَالُ وَالْوَحْدَةُ وَالشَّخْصِيَّةُ مُسَاوِقَةٌ. وَحَيْثُ إِنَّ مَذْهَبَ الحَقِّ عِنْدَ الْمُتَأَخِرِينَ مُسَاوَقَةُ الشَّخْصِيَّةِ لِلْوُجُودِ، يَكُونُ الاتِّصَالُ مُسَاوِقًا لِلْوُجُودِ. وَهِذَا جَعَلَ صَدْرُ الْمُتَأَهِينَ وَأَتْبَاعُهُ الصُّورَةَ الْحِسْمِيَّةَ نَوْعًا مِنَ الْوُجُودِ. وَأَمَّا الشَّيْحُ الرَّئيسُ وَأَتْبَاعُهُ، فَقَدْ جَعَلُوهَا مَاهِيَّةً مَوْجُودَةٌ، كَمَا أَنَّ الهُيُولَى عِنْدَهُمْ أَيْضًا تَكُونُ مَاهِيَّةً مَوْجُودَةً، لَا نَفْسَ الْوُجُودِ الِاسْتِعْدَادِي؛ لِمَا عَرَفْتَ مِنْ أَنَّ لِكُلِّ وَاحِدَةٍ مِنَ الهَيُولَى وَالصُّورَةِ مَاهِيَّةً مُركَّبَةً مِنَ الجنس وَالْفَصْل إِلَّا أَنَّ جِنس الهيولى مُضَمَّنٌ في فَصْلِهَا. چهارم: اتصال معادل شخصیت است. بنابراین خط بلند - مانند قطر فلک - تا زمانی که تقسیم نشود، یک واحد شخصی است، همان طور که خط کوتاه - مانند قطر ذره مدوّر - نیز تا زمانی که تقسیم نشود، یک واحد شخصی است به دلیل وجود اتصال بنابراین اتصال، وحدت و شخصیت با هم معادل اند و از آنجا که در نظر متأخرین، شخصیت معادل وجود است، اتصال نیز معادل وجود خواهد بود. به همین دلیل صدر المتألهین و پیروانش، صورت جسمانی را نوعی وجود می دانند. اما شیخ الرئیس و پیروانش، آن را ماهیتی موجود میدانند، همان طور که هیولا نیز نزد آنها ماهیتی موجود است نه صرفاً وجود استعدادی؛ زیرا که دانستی هر یک از هیولا و صورت دارای ماهیتی مرکب از جنس و فصل است، اگرچه جنس هیولا در فصل آن مستتر است. فَاعْرِفِ الْفَرْقَ بَيْنَ كَلَامِ الشَّيْخِ وَأَتْبَاعِهِ وَبَيْنَ كَلَامِ صَدْرِ الْمُتَأَهِينَ وَأَتْبَاعِهِ؛ حَيْثُ إِنَّ الصُّورَةَ الْحِسْمِيَّةَ عِنْدَ الْأَوَّلِينَ مَاهِيَّةٌ خَارِجِيَّةٌ مَوْجُودَةٌ، وَعِنْدَ الْآخَرِينَ نَحْو مِنْ أَغْحَاءِ الْوُجُودِ. وَتَحْقِيقُ هَذَا الْمَقَالِ يَظْهَرُ فِي مَبْحَثِ وُجُودِ الْكُلِّيَ الطَّبِيعِي فِي الْخَارِج. پس تفاوت میان سخن شیخ و پیروانش و سخن صدرالمتألهین و پیروانش را درک کن؛ چرا که صورت جسمانی نزد اولی ها ماهیتی خارجی و موجود است، ولی نزد دومی ها نوعی از انواع وجود است. تحقیق این سخن در مبحث وجود کلی طبیعی در خارج آشکار می شود. الخامسة: إِنَّ الْقَابِلَ وَمَا يَلْزَمُهُ يَجِبُ بَقَاؤُهُ مَعَ الْمَقْبُولِ، أَيْ يَجِبُ بَقَاءُ وُجُودِهِ مَعَ الْمَقْبُولِ، وَإِلَّا لَمَا كَانَ قَابِلًا. پنجم: قابل و لوازم آن باید همراه با مقبول باقی بمانند، یعنی وجود آنها باید با مقبول ادامه یابد؛ وگرنه نمی تواند قابل باشد. السادسة: إِنَّهُ مِنَ الْوَاضِح تُبُوتُ الْفَرْقِ بَيْنَ مَا إِذَا انْفَصَلَ الْمَاءُ الْوَاحِدُ إِلَى مَاءَيْنِ، وَبَيْنَ مَا إِذَا حَدَثَ مَاءَانِ مِنْ كُتُمِ الْعَدَمِ. فَإِنَّ الْقَوْلَ بِكَوْنِ هَذَيْنِ الْمُنْفَصِلَيْنِ هُوَ الْمَاءَ الْوَاحِدَ الْمُتَّصِلَ الْأُولَى صَحِيحٌ،

بِخِلَافِ الْقَوْلِ بِكَوْنِ هَذَيْنِ الْحَادِتَيْنِ هُوَ الْمَاءَ الْمُتَّصِلَ. فَالرَّبْطُ بَيْنَ الْمُتَّصِلِ وَالْمُنْفَصِلَيْنِ ثَابِتٌ وُجْدَانًا وَضَرُورَةٌ. وَلِهَذَا تَسْتَتِمُ الْهُوَهُويَّةُ وَالْوَحْدَةُ بَيْنَهُمَا بِخِلَافِ الْحَادِثَيْن. ششم: واضح است که میان حالتی که آب واحد به دو آب جداگانه تقسیم شود و حالتی که دو آب از نیستی به وجود آیند، تفاوت وجود دارد. گفتن اینکه این دو جزء جدا شده همان آب واحد متصل اولیه هستند، صحیح است، برخلاف گفتن اینکه این دو حادثه همان آب متصل هستند بنابراین ارتباط میان متصل و دو جزء جدا شده از نظر وجدانی و بدیهی اثبات می شود به همین دلیل هویت و وحدت میان آنها تکمیل می شود، برخلاف دو حادثه. ## براهین اثبات هيولى فَإِذَا تَمَّتِ الْمُقَدِّمَاتُ، نُقِيمُ الْبُرْهَانَ عَلَى ثُبُوتِ الهيولى طِبْقَ ما فِي الْأَسْفَارِ، فَنَقُولُ: لَمَّا بَطَلَ الْقَوْلُ بِانْفِصَالِ الْحِسْمِ إِلَى أَجْزَاءٍ غَيْرِ مُنْقَسِمَةٍ . بِأَيِّ وَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ الَّتِي ذَهَبَ الْمُخَالِفُونَ فِيهَا يَثْبُتُ أَنَّ حَقِيقَةَ الْحِسْمِ غَيْرُ خَارِجَةٍ عَنْ اتِّصَالٍ حَقِيقِيَ فِي نَفْسِهِ، كَمَا هُوَ كَذَلِكَ عِنْدَ الْحِسِ، وَهِيَ قَابلَةٌ لِلْانْفِصَالِ بِالضَّرُورَةِ. پس از اینکه مقدمات تکمیل شد، برهان را بر اثبات هیولا طبق آنچه در اسفار آمده، اقامه می کنیم و می گوییم: هنگامی که سخن درباره انفصال جسم به اجزای غیر قابل تقسیم به هر شکلی که مخالفان بیان کرده اند، باطل شد، ثابت میشود که حقیقت جسم چیزی جز اتصال حقیقی در ذات خود نیست همان طور که از طریق حس نیز این گونه است و این حقیقت ضرورتاً قابل انفصال است. وَلَيْسَ انْفِصَالُ الْحِسْمِ الْمَحْسُوسِ وَاتِّصَالُهُ تَبَاعُدَ الْأَجْزَاءِ وَتَحَاوُرَهَا، بَلْ زَوَالُ الْوَحْدَةِ وَحُدُوتُ الانْفِصَالِ، أَوْ زَوَالُ الانْفِصَالِ وَحُدُوتُ الْاتِصَالِ. وَبِالجُمْلَةِ، مِثْلُ هَذِهِ الْحَقِيقَةِ لَا بُدَّ أَنْ تَكُونَ وَحْدَكُمَا الشَّحْصِيَّةُ هِيَ نَحْوُ اتِّصَالِهَا وَمُتَّصِلِيَّتِهَا، كَمَا أَنَّ وَحْدَةً الْعَدَدِ وَشَخْصِيَّتَهَا لَيْسَتْ إِلَّا انْفِصَاهَا وَتَعَدُّدَهَا. وَكَمَا أَنَّ بِبُطْلَانِ كَثْرَةِ الْعَدَدِ يُبْطَلُ هُوِيَّتُهَا الْانْفِصَالِيَّةُ، فَيُطْلَانِ وَحْدَةِ الاتِّصَالِ فِي الجِسْمِ يُبْطَلُ هُويَّتُهُ الاتصاللِيَّةُ. انفصال و اتصال جسم محسوس به معنای فاصله گیری و نزدیکی اجزا نیست بلکه زوال وحدت و پدید آمدن انفصال یا زوال انفصال و پدید آمدن اتصال است. به طور کلی چنین حقیقتی باید وحدت شخصی آن به نحو اتصال و متصل بودن آن باشد، همان طور که وحدت عدد و شخصیت آن چیزی جز انفصال و تعدد نیست.

بِخِلَافِ الْقَوْلِ بِكَوْنِ هَذَيْنِ الْحَادِتَيْنِ هُوَ الْمَاءَ الْمُتَّصِلَ. فَالرَّبْطُ بَيْنَ الْمُتَّصِلِ وَالْمُنْفَصِلَيْنِ ثَابِتٌ وُجْدَانًا وَضَرُورَةٌ. وَلِهَذَا تَسْتَتِمُ الْهُوَهُويَّةُ وَالْوَحْدَةُ بَيْنَهُمَا بِخِلَافِ الْحَادِثَيْن. ششم: واضح است که میان حالتی که آب واحد به دو آب جداگانه تقسیم شود و حالتی که دو آب از نیستی به وجود آیند، تفاوت وجود دارد. گفتن اینکه این دو جزء جدا شده همان آب واحد متصل اولیه هستند، صحیح است، برخلاف گفتن اینکه این دو حادثه همان آب متصل هستند بنابراین ارتباط میان متصل و دو جزء جدا شده از نظر وجدانی و بدیهی اثبات می شود به همین دلیل هویت و وحدت میان آنها تکمیل می شود، برخلاف دو حادثه. ## براهین اثبات هيولى فَإِذَا تَمَّتِ الْمُقَدِّمَاتُ، نُقِيمُ الْبُرْهَانَ عَلَى ثُبُوتِ الهيولى طِبْقَ ما فِي الْأَسْفَارِ، فَنَقُولُ: لَمَّا بَطَلَ الْقَوْلُ بِانْفِصَالِ الْحِسْمِ إِلَى أَجْزَاءٍ غَيْرِ مُنْقَسِمَةٍ . بِأَيِّ وَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ الَّتِي ذَهَبَ الْمُخَالِفُونَ فِيهَا يَثْبُتُ أَنَّ حَقِيقَةَ الْحِسْمِ غَيْرُ خَارِجَةٍ عَنْ اتِّصَالٍ حَقِيقِيَ فِي نَفْسِهِ، كَمَا هُوَ كَذَلِكَ عِنْدَ الْحِسِ، وَهِيَ قَابلَةٌ لِلْانْفِصَالِ بِالضَّرُورَةِ. پس از اینکه مقدمات تکمیل شد، برهان را بر اثبات هیولا طبق آنچه در اسفار آمده، اقامه می کنیم و می گوییم: هنگامی که سخن درباره انفصال جسم به اجزای غیر قابل تقسیم به هر شکلی که مخالفان بیان کرده اند، باطل شد، ثابت میشود که حقیقت جسم چیزی جز اتصال حقیقی در ذات خود نیست همان طور که از طریق حس نیز این گونه است و این حقیقت ضرورتاً قابل انفصال است. وَلَيْسَ انْفِصَالُ الْحِسْمِ الْمَحْسُوسِ وَاتِّصَالُهُ تَبَاعُدَ الْأَجْزَاءِ وَتَحَاوُرَهَا، بَلْ زَوَالُ الْوَحْدَةِ وَحُدُوتُ الانْفِصَالِ، أَوْ زَوَالُ الانْفِصَالِ وَحُدُوتُ الْاتِصَالِ. وَبِالجُمْلَةِ، مِثْلُ هَذِهِ الْحَقِيقَةِ لَا بُدَّ أَنْ تَكُونَ وَحْدَكُمَا الشَّحْصِيَّةُ هِيَ نَحْوُ اتِّصَالِهَا وَمُتَّصِلِيَّتِهَا، كَمَا أَنَّ وَحْدَةً الْعَدَدِ وَشَخْصِيَّتَهَا لَيْسَتْ إِلَّا انْفِصَاهَا وَتَعَدُّدَهَا. وَكَمَا أَنَّ بِبُطْلَانِ كَثْرَةِ الْعَدَدِ يُبْطَلُ هُوِيَّتُهَا الْانْفِصَالِيَّةُ، فَيُطْلَانِ وَحْدَةِ الاتِّصَالِ فِي الجِسْمِ يُبْطَلُ هُويَّتُهُ الاتصاللِيَّةُ. انفصال و اتصال جسم محسوس به معنای فاصله گیری و نزدیکی اجزا نیست بلکه زوال وحدت و پدید آمدن انفصال یا زوال انفصال و پدید آمدن اتصال است. به طور کلی چنین حقیقتی باید وحدت شخصی آن به نحو اتصال و متصل بودن آن باشد، همان طور که وحدت عدد و شخصیت آن چیزی جز انفصال و تعدد نیست.

بِخِلَافِ الْقَوْلِ بِكَوْنِ هَذَيْنِ الْحَادِتَيْنِ هُوَ الْمَاءَ الْمُتَّصِلَ. فَالرَّبْطُ بَيْنَ الْمُتَّصِلِ وَالْمُنْفَصِلَيْنِ ثَابِتٌ وُجْدَانًا وَضَرُورَةٌ. وَلِهَذَا تَسْتَتِمُ الْهُوَهُويَّةُ وَالْوَحْدَةُ بَيْنَهُمَا بِخِلَافِ الْحَادِثَيْن. ششم: واضح است که میان حالتی که آب واحد به دو آب جداگانه تقسیم شود و حالتی که دو آب از نیستی به وجود آیند، تفاوت وجود دارد. گفتن اینکه این دو جزء جدا شده همان آب واحد متصل اولیه هستند، صحیح است، برخلاف گفتن اینکه این دو حادثه همان آب متصل هستند بنابراین ارتباط میان متصل و دو جزء جدا شده از نظر وجدانی و بدیهی اثبات می شود به همین دلیل هویت و وحدت میان آنها تکمیل می شود، برخلاف دو حادثه. ## براهین اثبات هيولى فَإِذَا تَمَّتِ الْمُقَدِّمَاتُ، نُقِيمُ الْبُرْهَانَ عَلَى ثُبُوتِ الهيولى طِبْقَ ما فِي الْأَسْفَارِ، فَنَقُولُ: لَمَّا بَطَلَ الْقَوْلُ بِانْفِصَالِ الْحِسْمِ إِلَى أَجْزَاءٍ غَيْرِ مُنْقَسِمَةٍ . بِأَيِّ وَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ الَّتِي ذَهَبَ الْمُخَالِفُونَ فِيهَا يَثْبُتُ أَنَّ حَقِيقَةَ الْحِسْمِ غَيْرُ خَارِجَةٍ عَنْ اتِّصَالٍ حَقِيقِيَ فِي نَفْسِهِ، كَمَا هُوَ كَذَلِكَ عِنْدَ الْحِسِ، وَهِيَ قَابلَةٌ لِلْانْفِصَالِ بِالضَّرُورَةِ. پس از اینکه مقدمات تکمیل شد، برهان را بر اثبات هیولا طبق آنچه در اسفار آمده، اقامه می کنیم و می گوییم: هنگامی که سخن درباره انفصال جسم به اجزای غیر قابل تقسیم به هر شکلی که مخالفان بیان کرده اند، باطل شد، ثابت میشود که حقیقت جسم چیزی جز اتصال حقیقی در ذات خود نیست همان طور که از طریق حس نیز این گونه است و این حقیقت ضرورتاً قابل انفصال است. وَلَيْسَ انْفِصَالُ الْحِسْمِ الْمَحْسُوسِ وَاتِّصَالُهُ تَبَاعُدَ الْأَجْزَاءِ وَتَحَاوُرَهَا، بَلْ زَوَالُ الْوَحْدَةِ وَحُدُوتُ الانْفِصَالِ، أَوْ زَوَالُ الانْفِصَالِ وَحُدُوتُ الْاتِصَالِ. وَبِالجُمْلَةِ، مِثْلُ هَذِهِ الْحَقِيقَةِ لَا بُدَّ أَنْ تَكُونَ وَحْدَكُمَا الشَّحْصِيَّةُ هِيَ نَحْوُ اتِّصَالِهَا وَمُتَّصِلِيَّتِهَا، كَمَا أَنَّ وَحْدَةً الْعَدَدِ وَشَخْصِيَّتَهَا لَيْسَتْ إِلَّا انْفِصَاهَا وَتَعَدُّدَهَا. وَكَمَا أَنَّ بِبُطْلَانِ كَثْرَةِ الْعَدَدِ يُبْطَلُ هُوِيَّتُهَا الْانْفِصَالِيَّةُ، فَيُطْلَانِ وَحْدَةِ الاتِّصَالِ فِي الجِسْمِ يُبْطَلُ هُويَّتُهُ الاتصاللِيَّةُ. انفصال و اتصال جسم محسوس به معنای فاصله گیری و نزدیکی اجزا نیست بلکه زوال وحدت و پدید آمدن انفصال یا زوال انفصال و پدید آمدن اتصال است. به طور کلی چنین حقیقتی باید وحدت شخصی آن به نحو اتصال و متصل بودن آن باشد، همان طور که وحدت عدد و شخصیت آن چیزی جز انفصال و تعدد نیست.

بِخِلَافِ الْقَوْلِ بِكَوْنِ هَذَيْنِ الْحَادِتَيْنِ هُوَ الْمَاءَ الْمُتَّصِلَ. فَالرَّبْطُ بَيْنَ الْمُتَّصِلِ وَالْمُنْفَصِلَيْنِ ثَابِتٌ وُجْدَانًا وَضَرُورَةٌ. وَلِهَذَا تَسْتَتِمُ الْهُوَهُويَّةُ وَالْوَحْدَةُ بَيْنَهُمَا بِخِلَافِ الْحَادِثَيْن. ششم: واضح است که میان حالتی که آب واحد به دو آب جداگانه تقسیم شود و حالتی که دو آب از نیستی به وجود آیند، تفاوت وجود دارد. گفتن اینکه این دو جزء جدا شده همان آب واحد متصل اولیه هستند، صحیح است، برخلاف گفتن اینکه این دو حادثه همان آب متصل هستند بنابراین ارتباط میان متصل و دو جزء جدا شده از نظر وجدانی و بدیهی اثبات می شود به همین دلیل هویت و وحدت میان آنها تکمیل می شود، برخلاف دو حادثه. ## براهین اثبات هيولى فَإِذَا تَمَّتِ الْمُقَدِّمَاتُ، نُقِيمُ الْبُرْهَانَ عَلَى ثُبُوتِ الهيولى طِبْقَ ما فِي الْأَسْفَارِ، فَنَقُولُ: لَمَّا بَطَلَ الْقَوْلُ بِانْفِصَالِ الْحِسْمِ إِلَى أَجْزَاءٍ غَيْرِ مُنْقَسِمَةٍ . بِأَيِّ وَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ الَّتِي ذَهَبَ الْمُخَالِفُونَ فِيهَا يَثْبُتُ أَنَّ حَقِيقَةَ الْحِسْمِ غَيْرُ خَارِجَةٍ عَنْ اتِّصَالٍ حَقِيقِيَ فِي نَفْسِهِ، كَمَا هُوَ كَذَلِكَ عِنْدَ الْحِسِ، وَهِيَ قَابلَةٌ لِلْانْفِصَالِ بِالضَّرُورَةِ. پس از اینکه مقدمات تکمیل شد، برهان را بر اثبات هیولا طبق آنچه در اسفار آمده، اقامه می کنیم و می گوییم: هنگامی که سخن درباره انفصال جسم به اجزای غیر قابل تقسیم به هر شکلی که مخالفان بیان کرده اند، باطل شد، ثابت میشود که حقیقت جسم چیزی جز اتصال حقیقی در ذات خود نیست همان طور که از طریق حس نیز این گونه است و این حقیقت ضرورتاً قابل انفصال است. وَلَيْسَ انْفِصَالُ الْحِسْمِ الْمَحْسُوسِ وَاتِّصَالُهُ تَبَاعُدَ الْأَجْزَاءِ وَتَحَاوُرَهَا، بَلْ زَوَالُ الْوَحْدَةِ وَحُدُوتُ الانْفِصَالِ، أَوْ زَوَالُ الانْفِصَالِ وَحُدُوتُ الْاتِصَالِ. وَبِالجُمْلَةِ، مِثْلُ هَذِهِ الْحَقِيقَةِ لَا بُدَّ أَنْ تَكُونَ وَحْدَكُمَا الشَّحْصِيَّةُ هِيَ نَحْوُ اتِّصَالِهَا وَمُتَّصِلِيَّتِهَا، كَمَا أَنَّ وَحْدَةً الْعَدَدِ وَشَخْصِيَّتَهَا لَيْسَتْ إِلَّا انْفِصَاهَا وَتَعَدُّدَهَا. وَكَمَا أَنَّ بِبُطْلَانِ كَثْرَةِ الْعَدَدِ يُبْطَلُ هُوِيَّتُهَا الْانْفِصَالِيَّةُ، فَيُطْلَانِ وَحْدَةِ الاتِّصَالِ فِي الجِسْمِ يُبْطَلُ هُويَّتُهُ الاتصاللِيَّةُ. انفصال و اتصال جسم محسوس به معنای فاصله گیری و نزدیکی اجزا نیست بلکه زوال وحدت و پدید آمدن انفصال یا زوال انفصال و پدید آمدن اتصال است. به طور کلی چنین حقیقتی باید وحدت شخصی آن به نحو اتصال و متصل بودن آن باشد، همان طور که وحدت عدد و شخصیت آن چیزی جز انفصال و تعدد نیست.

همان طور که با بطلان کثرت عدد هویت انفصالی آن از بین میرود با بطلان وحدت اتصال در جسم نیز هویت اتصالی آن از بین خواهد رفت. فَإِذَا تَحَقَّقَ لِلْجِسْمِ اتَّصَالٌ، وَتَحَقَّقَ قَبُولُهُ الْانْفِصَالَ، وَتَحَقَّقَ أَنَّ الْقَابِلَ وَمَا يَلْزَمُهُ يَجِبُ بَقَاءُ وُجُودِهِ مَعَ الْمَقْبُولِ، وَالِاِتِّصَالُ الْجَوْهَرِيُّ الْحِسْمِيُّ الَّذِي يَكُونُ صُورَةٌ لِمَاهِيَّةِ الحِسْمِ الْخَارِجِي يُبْطِلُ وَلَا يَبْقَى مَعَ الانْفِصَالِ . لِمَا عَلِمْتَ أَنَّ الْوَحْدَةَ مُقَابِلَةٌ لِلْكَثرَةِ . فَلَا عَحَالَةَ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِي الحِسْمِ شَيْءٌ يَقْبَلُ الْانْفِصَالَ، لَكَانَ إِمَّا أَنْ يَقْبَلَ الْاتِصَالَ مُقَابِلَهُ ضِدَّهُ أَوْ عَدَمَهُ، وَإِمَّا أَنْ يَكُونَ الْفَضْلُ إِعْدَامًا لِمُويَّتِهِ الْاتِصَالِيَّةِ بِالتَّمَامِ وَإِيجَادًا هُوِيَّتَيْنِ اتِّصَالِيَّتَيْنِ أُخْرَيَيْنِ مِنْ كَثِمِ الْعَدَمِ مِنْ دُونِ رَبِّطٍ بِحَسَبِ الذَّاتِ بَيْنَ هَاتَيْنِ وَتِلْكَ. پس اگر برای جسم اتصال تحقق یابد و قبول انفصال نیز ثابت شود و این که قابل و لوازمش باید وجودشان با مقبول باقی بماند و اتصال جوهری جسمانی که صورتی برای ماهیت جسم خارجی است با انفصال زائل شده و باقی نمی ماند - زیرا دانستی که وحدت مقابل کثرت است ، در این صورت، اگر در جسم چیزی نباشد که انفصال را بپذیرد، باید یا اتصال مقابل انفصال را بپذیرد یا عدم آن را یا این که انفصال باعث نابودی هویت اتصالی آن به کلی شده و دو هویت اتصالی دیگر را از عدم ایجاد کند، بدون هیچ ارتباطی ذاتی میان آن دو و این. وَكَذَا عِنْدَ الالْتِحَامِ الْمُنْفَصِلَيْنِ مُتَّصِلًا وَاحِدًا إِذَا لَمْ يَكُنْ قَابِل غَيْرُ الْاتِصَالِ يَقْبَلُ هَذَا الْوَصْلَ الْوَارِدَ بَعْدَ الْفَصْل، يَلْزَمُ أَنْ يَقْبَلَ الشَّيْءُ نَفْسَهُ، أَوْ يَكُونَ الْوَصْلُ إِعْدَامًا هُويَّتَيْنِ وَإحْدَانَا هُويَّةٍ وَاحِدَةٍ (114 مِنْ غَيْرِ جَامِعٍ وَرَابِطٍ وَحَافِظ لِلْوَحْدَةِ وَالْهُوَهُوِيَّةِ بَيْنَ هَذِهِ وَتَيْنَكِ.) و همچنین هنگام پیوند دو جزء جدا شده به صورت یک اتصال واحد، اگر چیزی نباشد که غیر از اتصال، این پیوند را پس از انفصال بپذیرد، لازم است یا خود چیز آن را بپذیرد یا اینکه این پیوند باعث نابودی دو هویت و ایجاد یک هویت واحد شود، بدون اینکه جامع، پیوند یا حافظی برای وحدت و هم هویتی میان این و آن دو وجود داشته باشد. وَالْأَوَّلَانِ بَاطِلانِ بالضَّرُورَةِ. وَكَذَا الثَّانِيَانِ بِحُكْمِ الْمُقَدِّمَةِ السَّادِسَةِ. فَإِذَنْ يَكُونُ هَذَا الْأَمْرُ الْبَاقِي فِي الْحَالَيْنِ، اليولَى الَّتِي هِيَ اسْتِعْدَادُ تَحْضُ يَقْبَلُ طُرُوَ الْكَثْرَةِ وَالْفَصْلِ مَعَ بَقَائِهَا بِحَالِهَا، وَلَيْسَتْ هِيَ هُوِيَّةً اتِّصَالِيَّةً . كَيْ تَتَبِعَ عَنْ طُرُوَ الْكَثْرَةِ وَالْفَصْل عَلَيْهَا . وَلَا بِمُويَّةٍ انْفِصَالِيَّةٍ كَالْجَوَاهِرِ الْفَرْدَةِ . كَيْ تَمتَبِعَ عَنْ طُرُوَ الْوَحْدَةِ وَالاتِصَالِ عَلَيْهَا . بَلْ وَحْدَهَا بِخُلُولِ الصُّورَةِ الاتِّصَالِيَّةِ فِيهَا، وَكَثْرَتُها بِطُرُقِ الْانْفِصَالِ عَلَيْهَا. هر دو فرض اول با ضرورت باطل است. و همچنین دو فرض دوم با حکم مقدمه ششم مردود است. پس در این صورت، چیزی که در هر دو حالت باقی میماند هیولا است که آمادگی محضی است برای قبول کثرت و انفصال، با حفظ وجود خود به همان حالت. این هیولا نه هویت اتصالی است که مانع کثرت و انفصال شود و نه هویت

همان طور که با بطلان کثرت عدد هویت انفصالی آن از بین میرود با بطلان وحدت اتصال در جسم نیز هویت اتصالی آن از بین خواهد رفت. فَإِذَا تَحَقَّقَ لِلْجِسْمِ اتَّصَالٌ، وَتَحَقَّقَ قَبُولُهُ الْانْفِصَالَ، وَتَحَقَّقَ أَنَّ الْقَابِلَ وَمَا يَلْزَمُهُ يَجِبُ بَقَاءُ وُجُودِهِ مَعَ الْمَقْبُولِ، وَالِاِتِّصَالُ الْجَوْهَرِيُّ الْحِسْمِيُّ الَّذِي يَكُونُ صُورَةٌ لِمَاهِيَّةِ الحِسْمِ الْخَارِجِي يُبْطِلُ وَلَا يَبْقَى مَعَ الانْفِصَالِ . لِمَا عَلِمْتَ أَنَّ الْوَحْدَةَ مُقَابِلَةٌ لِلْكَثرَةِ . فَلَا عَحَالَةَ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِي الحِسْمِ شَيْءٌ يَقْبَلُ الْانْفِصَالَ، لَكَانَ إِمَّا أَنْ يَقْبَلَ الْاتِصَالَ مُقَابِلَهُ ضِدَّهُ أَوْ عَدَمَهُ، وَإِمَّا أَنْ يَكُونَ الْفَضْلُ إِعْدَامًا لِمُويَّتِهِ الْاتِصَالِيَّةِ بِالتَّمَامِ وَإِيجَادًا هُوِيَّتَيْنِ اتِّصَالِيَّتَيْنِ أُخْرَيَيْنِ مِنْ كَثِمِ الْعَدَمِ مِنْ دُونِ رَبِّطٍ بِحَسَبِ الذَّاتِ بَيْنَ هَاتَيْنِ وَتِلْكَ. پس اگر برای جسم اتصال تحقق یابد و قبول انفصال نیز ثابت شود و این که قابل و لوازمش باید وجودشان با مقبول باقی بماند و اتصال جوهری جسمانی که صورتی برای ماهیت جسم خارجی است با انفصال زائل شده و باقی نمی ماند - زیرا دانستی که وحدت مقابل کثرت است ، در این صورت، اگر در جسم چیزی نباشد که انفصال را بپذیرد، باید یا اتصال مقابل انفصال را بپذیرد یا عدم آن را یا این که انفصال باعث نابودی هویت اتصالی آن به کلی شده و دو هویت اتصالی دیگر را از عدم ایجاد کند، بدون هیچ ارتباطی ذاتی میان آن دو و این. وَكَذَا عِنْدَ الالْتِحَامِ الْمُنْفَصِلَيْنِ مُتَّصِلًا وَاحِدًا إِذَا لَمْ يَكُنْ قَابِل غَيْرُ الْاتِصَالِ يَقْبَلُ هَذَا الْوَصْلَ الْوَارِدَ بَعْدَ الْفَصْل، يَلْزَمُ أَنْ يَقْبَلَ الشَّيْءُ نَفْسَهُ، أَوْ يَكُونَ الْوَصْلُ إِعْدَامًا هُويَّتَيْنِ وَإحْدَانَا هُويَّةٍ وَاحِدَةٍ (114 مِنْ غَيْرِ جَامِعٍ وَرَابِطٍ وَحَافِظ لِلْوَحْدَةِ وَالْهُوَهُوِيَّةِ بَيْنَ هَذِهِ وَتَيْنَكِ.) و همچنین هنگام پیوند دو جزء جدا شده به صورت یک اتصال واحد، اگر چیزی نباشد که غیر از اتصال، این پیوند را پس از انفصال بپذیرد، لازم است یا خود چیز آن را بپذیرد یا اینکه این پیوند باعث نابودی دو هویت و ایجاد یک هویت واحد شود، بدون اینکه جامع، پیوند یا حافظی برای وحدت و هم هویتی میان این و آن دو وجود داشته باشد. وَالْأَوَّلَانِ بَاطِلانِ بالضَّرُورَةِ. وَكَذَا الثَّانِيَانِ بِحُكْمِ الْمُقَدِّمَةِ السَّادِسَةِ. فَإِذَنْ يَكُونُ هَذَا الْأَمْرُ الْبَاقِي فِي الْحَالَيْنِ، اليولَى الَّتِي هِيَ اسْتِعْدَادُ تَحْضُ يَقْبَلُ طُرُوَ الْكَثْرَةِ وَالْفَصْلِ مَعَ بَقَائِهَا بِحَالِهَا، وَلَيْسَتْ هِيَ هُوِيَّةً اتِّصَالِيَّةً . كَيْ تَتَبِعَ عَنْ طُرُوَ الْكَثْرَةِ وَالْفَصْل عَلَيْهَا . وَلَا بِمُويَّةٍ انْفِصَالِيَّةٍ كَالْجَوَاهِرِ الْفَرْدَةِ . كَيْ تَمتَبِعَ عَنْ طُرُوَ الْوَحْدَةِ وَالاتِصَالِ عَلَيْهَا . بَلْ وَحْدَهَا بِخُلُولِ الصُّورَةِ الاتِّصَالِيَّةِ فِيهَا، وَكَثْرَتُها بِطُرُقِ الْانْفِصَالِ عَلَيْهَا. هر دو فرض اول با ضرورت باطل است. و همچنین دو فرض دوم با حکم مقدمه ششم مردود است. پس در این صورت، چیزی که در هر دو حالت باقی میماند هیولا است که آمادگی محضی است برای قبول کثرت و انفصال، با حفظ وجود خود به همان حالت. این هیولا نه هویت اتصالی است که مانع کثرت و انفصال شود و نه هویت

همان طور که با بطلان کثرت عدد هویت انفصالی آن از بین میرود با بطلان وحدت اتصال در جسم نیز هویت اتصالی آن از بین خواهد رفت. فَإِذَا تَحَقَّقَ لِلْجِسْمِ اتَّصَالٌ، وَتَحَقَّقَ قَبُولُهُ الْانْفِصَالَ، وَتَحَقَّقَ أَنَّ الْقَابِلَ وَمَا يَلْزَمُهُ يَجِبُ بَقَاءُ وُجُودِهِ مَعَ الْمَقْبُولِ، وَالِاِتِّصَالُ الْجَوْهَرِيُّ الْحِسْمِيُّ الَّذِي يَكُونُ صُورَةٌ لِمَاهِيَّةِ الحِسْمِ الْخَارِجِي يُبْطِلُ وَلَا يَبْقَى مَعَ الانْفِصَالِ . لِمَا عَلِمْتَ أَنَّ الْوَحْدَةَ مُقَابِلَةٌ لِلْكَثرَةِ . فَلَا عَحَالَةَ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِي الحِسْمِ شَيْءٌ يَقْبَلُ الْانْفِصَالَ، لَكَانَ إِمَّا أَنْ يَقْبَلَ الْاتِصَالَ مُقَابِلَهُ ضِدَّهُ أَوْ عَدَمَهُ، وَإِمَّا أَنْ يَكُونَ الْفَضْلُ إِعْدَامًا لِمُويَّتِهِ الْاتِصَالِيَّةِ بِالتَّمَامِ وَإِيجَادًا هُوِيَّتَيْنِ اتِّصَالِيَّتَيْنِ أُخْرَيَيْنِ مِنْ كَثِمِ الْعَدَمِ مِنْ دُونِ رَبِّطٍ بِحَسَبِ الذَّاتِ بَيْنَ هَاتَيْنِ وَتِلْكَ. پس اگر برای جسم اتصال تحقق یابد و قبول انفصال نیز ثابت شود و این که قابل و لوازمش باید وجودشان با مقبول باقی بماند و اتصال جوهری جسمانی که صورتی برای ماهیت جسم خارجی است با انفصال زائل شده و باقی نمی ماند - زیرا دانستی که وحدت مقابل کثرت است ، در این صورت، اگر در جسم چیزی نباشد که انفصال را بپذیرد، باید یا اتصال مقابل انفصال را بپذیرد یا عدم آن را یا این که انفصال باعث نابودی هویت اتصالی آن به کلی شده و دو هویت اتصالی دیگر را از عدم ایجاد کند، بدون هیچ ارتباطی ذاتی میان آن دو و این. وَكَذَا عِنْدَ الالْتِحَامِ الْمُنْفَصِلَيْنِ مُتَّصِلًا وَاحِدًا إِذَا لَمْ يَكُنْ قَابِل غَيْرُ الْاتِصَالِ يَقْبَلُ هَذَا الْوَصْلَ الْوَارِدَ بَعْدَ الْفَصْل، يَلْزَمُ أَنْ يَقْبَلَ الشَّيْءُ نَفْسَهُ، أَوْ يَكُونَ الْوَصْلُ إِعْدَامًا هُويَّتَيْنِ وَإحْدَانَا هُويَّةٍ وَاحِدَةٍ (114 مِنْ غَيْرِ جَامِعٍ وَرَابِطٍ وَحَافِظ لِلْوَحْدَةِ وَالْهُوَهُوِيَّةِ بَيْنَ هَذِهِ وَتَيْنَكِ.) و همچنین هنگام پیوند دو جزء جدا شده به صورت یک اتصال واحد، اگر چیزی نباشد که غیر از اتصال، این پیوند را پس از انفصال بپذیرد، لازم است یا خود چیز آن را بپذیرد یا اینکه این پیوند باعث نابودی دو هویت و ایجاد یک هویت واحد شود، بدون اینکه جامع، پیوند یا حافظی برای وحدت و هم هویتی میان این و آن دو وجود داشته باشد. وَالْأَوَّلَانِ بَاطِلانِ بالضَّرُورَةِ. وَكَذَا الثَّانِيَانِ بِحُكْمِ الْمُقَدِّمَةِ السَّادِسَةِ. فَإِذَنْ يَكُونُ هَذَا الْأَمْرُ الْبَاقِي فِي الْحَالَيْنِ، اليولَى الَّتِي هِيَ اسْتِعْدَادُ تَحْضُ يَقْبَلُ طُرُوَ الْكَثْرَةِ وَالْفَصْلِ مَعَ بَقَائِهَا بِحَالِهَا، وَلَيْسَتْ هِيَ هُوِيَّةً اتِّصَالِيَّةً . كَيْ تَتَبِعَ عَنْ طُرُوَ الْكَثْرَةِ وَالْفَصْل عَلَيْهَا . وَلَا بِمُويَّةٍ انْفِصَالِيَّةٍ كَالْجَوَاهِرِ الْفَرْدَةِ . كَيْ تَمتَبِعَ عَنْ طُرُوَ الْوَحْدَةِ وَالاتِصَالِ عَلَيْهَا . بَلْ وَحْدَهَا بِخُلُولِ الصُّورَةِ الاتِّصَالِيَّةِ فِيهَا، وَكَثْرَتُها بِطُرُقِ الْانْفِصَالِ عَلَيْهَا. هر دو فرض اول با ضرورت باطل است. و همچنین دو فرض دوم با حکم مقدمه ششم مردود است. پس در این صورت، چیزی که در هر دو حالت باقی میماند هیولا است که آمادگی محضی است برای قبول کثرت و انفصال، با حفظ وجود خود به همان حالت. این هیولا نه هویت اتصالی است که مانع کثرت و انفصال شود و نه هویت

همان طور که با بطلان کثرت عدد هویت انفصالی آن از بین میرود با بطلان وحدت اتصال در جسم نیز هویت اتصالی آن از بین خواهد رفت. فَإِذَا تَحَقَّقَ لِلْجِسْمِ اتَّصَالٌ، وَتَحَقَّقَ قَبُولُهُ الْانْفِصَالَ، وَتَحَقَّقَ أَنَّ الْقَابِلَ وَمَا يَلْزَمُهُ يَجِبُ بَقَاءُ وُجُودِهِ مَعَ الْمَقْبُولِ، وَالِاِتِّصَالُ الْجَوْهَرِيُّ الْحِسْمِيُّ الَّذِي يَكُونُ صُورَةٌ لِمَاهِيَّةِ الحِسْمِ الْخَارِجِي يُبْطِلُ وَلَا يَبْقَى مَعَ الانْفِصَالِ . لِمَا عَلِمْتَ أَنَّ الْوَحْدَةَ مُقَابِلَةٌ لِلْكَثرَةِ . فَلَا عَحَالَةَ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِي الحِسْمِ شَيْءٌ يَقْبَلُ الْانْفِصَالَ، لَكَانَ إِمَّا أَنْ يَقْبَلَ الْاتِصَالَ مُقَابِلَهُ ضِدَّهُ أَوْ عَدَمَهُ، وَإِمَّا أَنْ يَكُونَ الْفَضْلُ إِعْدَامًا لِمُويَّتِهِ الْاتِصَالِيَّةِ بِالتَّمَامِ وَإِيجَادًا هُوِيَّتَيْنِ اتِّصَالِيَّتَيْنِ أُخْرَيَيْنِ مِنْ كَثِمِ الْعَدَمِ مِنْ دُونِ رَبِّطٍ بِحَسَبِ الذَّاتِ بَيْنَ هَاتَيْنِ وَتِلْكَ. پس اگر برای جسم اتصال تحقق یابد و قبول انفصال نیز ثابت شود و این که قابل و لوازمش باید وجودشان با مقبول باقی بماند و اتصال جوهری جسمانی که صورتی برای ماهیت جسم خارجی است با انفصال زائل شده و باقی نمی ماند - زیرا دانستی که وحدت مقابل کثرت است ، در این صورت، اگر در جسم چیزی نباشد که انفصال را بپذیرد، باید یا اتصال مقابل انفصال را بپذیرد یا عدم آن را یا این که انفصال باعث نابودی هویت اتصالی آن به کلی شده و دو هویت اتصالی دیگر را از عدم ایجاد کند، بدون هیچ ارتباطی ذاتی میان آن دو و این. وَكَذَا عِنْدَ الالْتِحَامِ الْمُنْفَصِلَيْنِ مُتَّصِلًا وَاحِدًا إِذَا لَمْ يَكُنْ قَابِل غَيْرُ الْاتِصَالِ يَقْبَلُ هَذَا الْوَصْلَ الْوَارِدَ بَعْدَ الْفَصْل، يَلْزَمُ أَنْ يَقْبَلَ الشَّيْءُ نَفْسَهُ، أَوْ يَكُونَ الْوَصْلُ إِعْدَامًا هُويَّتَيْنِ وَإحْدَانَا هُويَّةٍ وَاحِدَةٍ (114 مِنْ غَيْرِ جَامِعٍ وَرَابِطٍ وَحَافِظ لِلْوَحْدَةِ وَالْهُوَهُوِيَّةِ بَيْنَ هَذِهِ وَتَيْنَكِ.) و همچنین هنگام پیوند دو جزء جدا شده به صورت یک اتصال واحد، اگر چیزی نباشد که غیر از اتصال، این پیوند را پس از انفصال بپذیرد، لازم است یا خود چیز آن را بپذیرد یا اینکه این پیوند باعث نابودی دو هویت و ایجاد یک هویت واحد شود، بدون اینکه جامع، پیوند یا حافظی برای وحدت و هم هویتی میان این و آن دو وجود داشته باشد. وَالْأَوَّلَانِ بَاطِلانِ بالضَّرُورَةِ. وَكَذَا الثَّانِيَانِ بِحُكْمِ الْمُقَدِّمَةِ السَّادِسَةِ. فَإِذَنْ يَكُونُ هَذَا الْأَمْرُ الْبَاقِي فِي الْحَالَيْنِ، اليولَى الَّتِي هِيَ اسْتِعْدَادُ تَحْضُ يَقْبَلُ طُرُوَ الْكَثْرَةِ وَالْفَصْلِ مَعَ بَقَائِهَا بِحَالِهَا، وَلَيْسَتْ هِيَ هُوِيَّةً اتِّصَالِيَّةً . كَيْ تَتَبِعَ عَنْ طُرُوَ الْكَثْرَةِ وَالْفَصْل عَلَيْهَا . وَلَا بِمُويَّةٍ انْفِصَالِيَّةٍ كَالْجَوَاهِرِ الْفَرْدَةِ . كَيْ تَمتَبِعَ عَنْ طُرُوَ الْوَحْدَةِ وَالاتِصَالِ عَلَيْهَا . بَلْ وَحْدَهَا بِخُلُولِ الصُّورَةِ الاتِّصَالِيَّةِ فِيهَا، وَكَثْرَتُها بِطُرُقِ الْانْفِصَالِ عَلَيْهَا. هر دو فرض اول با ضرورت باطل است. و همچنین دو فرض دوم با حکم مقدمه ششم مردود است. پس در این صورت، چیزی که در هر دو حالت باقی میماند هیولا است که آمادگی محضی است برای قبول کثرت و انفصال، با حفظ وجود خود به همان حالت. این هیولا نه هویت اتصالی است که مانع کثرت و انفصال شود و نه هویت

انفصالی مانند جواهر فرد است که مانع وحدت و اتصال شود، بلکه وحدت آن با حلول صورت اتصالی در آن تحقق می یابد و کثرت آن با وقوع انفصال بر آن. كُل ذَلِكَ لَا يُنَافِي وَحْدَتَنَا الْإِجْمَامِيَّةَ الذَّاتِيَّةَ. هَذَا تَمَامُ الْكَلَامِ فِي بُرْهَانِ الْوَصْلِ وَالْفَصْلِ. همه این موارد، منافاتی با وحدت مبهم ذاتی آن ندارد. این تمام سخن در برهان اتصال و انفصال است. وَأَمَّا بُرْهَانُ الْقُوَّةِ وَالْفِعْلِ، فَهُوَ بِأَنْ يُقَالَ: إِنَّ لِلْجِسْمِ. مِنْ حَيْثُ هُوَ جِسْمٌ. لَهُ وُجُودٌ اتِّصَالِي وَصُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ. سَيَأْتِي إِنْ شَاءَ اللهُ إِثْبَاكُهَا. وَهُوَ لَا مَحَالَةَ مَعْنَى بِالْفِعْل. وَأَيْضًا لِلْجِسْم. مِنْ حَيْثُ اسْتِعْدَادُهُ لِقَبُولِ الْفَصْلِ وَالْوَصْل وَغَيْرِهِمَا مِنَ الْأَشْيَاءِ الْمَفْقُودَةِ عَنْهُ الْمُسْتَعَدُّ هُوَ لَهَا، كَالسَّوَادِ وَالْحَرَكَةِ وَالْحَرَارَةِ وَالصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ الْمُكَمِلَةِ لَهُ اللَّاحِقَةِ بِهِ ، جِهَهُ قُوَّةٍ وَاسْتِعْدَادٍ. اما برهان قوه و فعل چنین است که گفته شود جسم از آن جهت که جسم است - دارای وجود اتصالی و صورتی نوعی است که ان شاء الله اثبات آن خواهد آمد و این به ناچار معنایی بالفعل است. همچنین جسم - از آن جهت که برای قبول ،انفصال اتصال و سایر چیزهایی که از آن فقدان دارند و برای آن مستعد هستند، مانند سیاهی، حرکت، گرما و صورت های نوعی مکمل آن که به آن ملحق می شوند - دارای جهتی از قوه و آمادگی است. فَإِذَنْ يَكُونُ فِي كُلِّ جِسْمِ مِنْ حَيْثُ مُجَرَّدُ جِسْمِيَّتِهِ جَهَنَا فِعْلِ وَقُوَّةٍ، وَحَيْنِيَّنَا وُجُوبٍ وَإِمْكَانٍ وَالشَّيْءُ مِنْ حَيْثُ هُوَ بِالْفِعْلِ، لَا يَكُونُ هُوَ مِنْ حَيْثُ هُوَ بِالْقُوَّةِ. لِأَنَّ مَرْجِعَ الْقُوَّةِ إِلَى أَمْرٍ عَدَمِيَ هُوَ فُقْدَانُ شَيْءٍ عَنْ شَيْءٍ، وَمَرْجِعُ الْفِعْلِيَّةِ إِلَى حُصُولِ حَقِيقَةٍ لِشَيْءٍ، وَالشَّيْءُ الْوَاحِدُ مِنَ الْجِهَةِ الْوَاحِدَةِ لَا يَصِحُ أَنْ يَكُونَ مَنْشَأ لاجْتِمَاع هَاتَيْنِ الحَالَتَيْنِ. بنابراین، در هر جسم از جهت جسمیت محض آن، دو جهت فعل و قوه و دو حيثيت وجوب و امکان وجود دارد. و چیزی از آن جهت که بالفعل است، نمی تواند از همان جهت بالقوه باشد زیرا مرجع قوه به یک امر عدمی است که عبارت است از فقدان چیزی از چیزی، و مرجع فعلیت به حصول یک حقیقت برای چیزی است. و یک شیء واحد از یک جهت نمی تواند منشأ اجتماع این دو حالت باشد. فَلَيْسَ الحِسْمُ مِنْ حَيْثُ هُوَ مُتَّصِلٌ بِالْفِعْل، هُوَ بِعَيْنِهِ نَفْسُهُ مِنْ حَيْثُ هُوَ بِالْقُوَّةِ، مُنْفَصِلٌ أَوْ مُتَحَرَكَ أَوْ أَسْوَدُ أَوْ ذُو نَفْسٍ وَصُورَةٍ نَوْعِيَّةٍ، بَلْ يَكُونُ كَوْنُهُ جَوْهَرًا مُتَّصِلًا غَيْرَ كَوْنِهِ جَوْهَرًا قَابِلًا لِلْأَشْيَاءِ، فَفِيهِ قُوَّةُ قَبُولِ الانْفِصَالِ وَمَا يُقَابِلُهُ، أَيْ الْاتِصَالُ. پس جسم از آن جهت که بالفعل متصل است، همان عین خود از جهت بالقوه منفصل، متحرک، سیاه یا دارای نفس و صورت نوعی نیست بلکه بودن آن به عنوان جوهری متصل متفاوت از بودن آن به عنوان جوهری است که قابل چیزها باشد. پس در آن قوه پذیرش انفصال و مقابل آن، یعنی اتصال، وجود دارد.

انفصالی مانند جواهر فرد است که مانع وحدت و اتصال شود، بلکه وحدت آن با حلول صورت اتصالی در آن تحقق می یابد و کثرت آن با وقوع انفصال بر آن. كُل ذَلِكَ لَا يُنَافِي وَحْدَتَنَا الْإِجْمَامِيَّةَ الذَّاتِيَّةَ. هَذَا تَمَامُ الْكَلَامِ فِي بُرْهَانِ الْوَصْلِ وَالْفَصْلِ. همه این موارد، منافاتی با وحدت مبهم ذاتی آن ندارد. این تمام سخن در برهان اتصال و انفصال است. وَأَمَّا بُرْهَانُ الْقُوَّةِ وَالْفِعْلِ، فَهُوَ بِأَنْ يُقَالَ: إِنَّ لِلْجِسْمِ. مِنْ حَيْثُ هُوَ جِسْمٌ. لَهُ وُجُودٌ اتِّصَالِي وَصُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ. سَيَأْتِي إِنْ شَاءَ اللهُ إِثْبَاكُهَا. وَهُوَ لَا مَحَالَةَ مَعْنَى بِالْفِعْل. وَأَيْضًا لِلْجِسْم. مِنْ حَيْثُ اسْتِعْدَادُهُ لِقَبُولِ الْفَصْلِ وَالْوَصْل وَغَيْرِهِمَا مِنَ الْأَشْيَاءِ الْمَفْقُودَةِ عَنْهُ الْمُسْتَعَدُّ هُوَ لَهَا، كَالسَّوَادِ وَالْحَرَكَةِ وَالْحَرَارَةِ وَالصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ الْمُكَمِلَةِ لَهُ اللَّاحِقَةِ بِهِ ، جِهَهُ قُوَّةٍ وَاسْتِعْدَادٍ. اما برهان قوه و فعل چنین است که گفته شود جسم از آن جهت که جسم است - دارای وجود اتصالی و صورتی نوعی است که ان شاء الله اثبات آن خواهد آمد و این به ناچار معنایی بالفعل است. همچنین جسم - از آن جهت که برای قبول ،انفصال اتصال و سایر چیزهایی که از آن فقدان دارند و برای آن مستعد هستند، مانند سیاهی، حرکت، گرما و صورت های نوعی مکمل آن که به آن ملحق می شوند - دارای جهتی از قوه و آمادگی است. فَإِذَنْ يَكُونُ فِي كُلِّ جِسْمِ مِنْ حَيْثُ مُجَرَّدُ جِسْمِيَّتِهِ جَهَنَا فِعْلِ وَقُوَّةٍ، وَحَيْنِيَّنَا وُجُوبٍ وَإِمْكَانٍ وَالشَّيْءُ مِنْ حَيْثُ هُوَ بِالْفِعْلِ، لَا يَكُونُ هُوَ مِنْ حَيْثُ هُوَ بِالْقُوَّةِ. لِأَنَّ مَرْجِعَ الْقُوَّةِ إِلَى أَمْرٍ عَدَمِيَ هُوَ فُقْدَانُ شَيْءٍ عَنْ شَيْءٍ، وَمَرْجِعُ الْفِعْلِيَّةِ إِلَى حُصُولِ حَقِيقَةٍ لِشَيْءٍ، وَالشَّيْءُ الْوَاحِدُ مِنَ الْجِهَةِ الْوَاحِدَةِ لَا يَصِحُ أَنْ يَكُونَ مَنْشَأ لاجْتِمَاع هَاتَيْنِ الحَالَتَيْنِ. بنابراین، در هر جسم از جهت جسمیت محض آن، دو جهت فعل و قوه و دو حيثيت وجوب و امکان وجود دارد. و چیزی از آن جهت که بالفعل است، نمی تواند از همان جهت بالقوه باشد زیرا مرجع قوه به یک امر عدمی است که عبارت است از فقدان چیزی از چیزی، و مرجع فعلیت به حصول یک حقیقت برای چیزی است. و یک شیء واحد از یک جهت نمی تواند منشأ اجتماع این دو حالت باشد. فَلَيْسَ الحِسْمُ مِنْ حَيْثُ هُوَ مُتَّصِلٌ بِالْفِعْل، هُوَ بِعَيْنِهِ نَفْسُهُ مِنْ حَيْثُ هُوَ بِالْقُوَّةِ، مُنْفَصِلٌ أَوْ مُتَحَرَكَ أَوْ أَسْوَدُ أَوْ ذُو نَفْسٍ وَصُورَةٍ نَوْعِيَّةٍ، بَلْ يَكُونُ كَوْنُهُ جَوْهَرًا مُتَّصِلًا غَيْرَ كَوْنِهِ جَوْهَرًا قَابِلًا لِلْأَشْيَاءِ، فَفِيهِ قُوَّةُ قَبُولِ الانْفِصَالِ وَمَا يُقَابِلُهُ، أَيْ الْاتِصَالُ. پس جسم از آن جهت که بالفعل متصل است، همان عین خود از جهت بالقوه منفصل، متحرک، سیاه یا دارای نفس و صورت نوعی نیست بلکه بودن آن به عنوان جوهری متصل متفاوت از بودن آن به عنوان جوهری است که قابل چیزها باشد. پس در آن قوه پذیرش انفصال و مقابل آن، یعنی اتصال، وجود دارد.

انفصالی مانند جواهر فرد است که مانع وحدت و اتصال شود، بلکه وحدت آن با حلول صورت اتصالی در آن تحقق می یابد و کثرت آن با وقوع انفصال بر آن. كُل ذَلِكَ لَا يُنَافِي وَحْدَتَنَا الْإِجْمَامِيَّةَ الذَّاتِيَّةَ. هَذَا تَمَامُ الْكَلَامِ فِي بُرْهَانِ الْوَصْلِ وَالْفَصْلِ. همه این موارد، منافاتی با وحدت مبهم ذاتی آن ندارد. این تمام سخن در برهان اتصال و انفصال است. وَأَمَّا بُرْهَانُ الْقُوَّةِ وَالْفِعْلِ، فَهُوَ بِأَنْ يُقَالَ: إِنَّ لِلْجِسْمِ. مِنْ حَيْثُ هُوَ جِسْمٌ. لَهُ وُجُودٌ اتِّصَالِي وَصُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ. سَيَأْتِي إِنْ شَاءَ اللهُ إِثْبَاكُهَا. وَهُوَ لَا مَحَالَةَ مَعْنَى بِالْفِعْل. وَأَيْضًا لِلْجِسْم. مِنْ حَيْثُ اسْتِعْدَادُهُ لِقَبُولِ الْفَصْلِ وَالْوَصْل وَغَيْرِهِمَا مِنَ الْأَشْيَاءِ الْمَفْقُودَةِ عَنْهُ الْمُسْتَعَدُّ هُوَ لَهَا، كَالسَّوَادِ وَالْحَرَكَةِ وَالْحَرَارَةِ وَالصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ الْمُكَمِلَةِ لَهُ اللَّاحِقَةِ بِهِ ، جِهَهُ قُوَّةٍ وَاسْتِعْدَادٍ. اما برهان قوه و فعل چنین است که گفته شود جسم از آن جهت که جسم است - دارای وجود اتصالی و صورتی نوعی است که ان شاء الله اثبات آن خواهد آمد و این به ناچار معنایی بالفعل است. همچنین جسم - از آن جهت که برای قبول ،انفصال اتصال و سایر چیزهایی که از آن فقدان دارند و برای آن مستعد هستند، مانند سیاهی، حرکت، گرما و صورت های نوعی مکمل آن که به آن ملحق می شوند - دارای جهتی از قوه و آمادگی است. فَإِذَنْ يَكُونُ فِي كُلِّ جِسْمِ مِنْ حَيْثُ مُجَرَّدُ جِسْمِيَّتِهِ جَهَنَا فِعْلِ وَقُوَّةٍ، وَحَيْنِيَّنَا وُجُوبٍ وَإِمْكَانٍ وَالشَّيْءُ مِنْ حَيْثُ هُوَ بِالْفِعْلِ، لَا يَكُونُ هُوَ مِنْ حَيْثُ هُوَ بِالْقُوَّةِ. لِأَنَّ مَرْجِعَ الْقُوَّةِ إِلَى أَمْرٍ عَدَمِيَ هُوَ فُقْدَانُ شَيْءٍ عَنْ شَيْءٍ، وَمَرْجِعُ الْفِعْلِيَّةِ إِلَى حُصُولِ حَقِيقَةٍ لِشَيْءٍ، وَالشَّيْءُ الْوَاحِدُ مِنَ الْجِهَةِ الْوَاحِدَةِ لَا يَصِحُ أَنْ يَكُونَ مَنْشَأ لاجْتِمَاع هَاتَيْنِ الحَالَتَيْنِ. بنابراین، در هر جسم از جهت جسمیت محض آن، دو جهت فعل و قوه و دو حيثيت وجوب و امکان وجود دارد. و چیزی از آن جهت که بالفعل است، نمی تواند از همان جهت بالقوه باشد زیرا مرجع قوه به یک امر عدمی است که عبارت است از فقدان چیزی از چیزی، و مرجع فعلیت به حصول یک حقیقت برای چیزی است. و یک شیء واحد از یک جهت نمی تواند منشأ اجتماع این دو حالت باشد. فَلَيْسَ الحِسْمُ مِنْ حَيْثُ هُوَ مُتَّصِلٌ بِالْفِعْل، هُوَ بِعَيْنِهِ نَفْسُهُ مِنْ حَيْثُ هُوَ بِالْقُوَّةِ، مُنْفَصِلٌ أَوْ مُتَحَرَكَ أَوْ أَسْوَدُ أَوْ ذُو نَفْسٍ وَصُورَةٍ نَوْعِيَّةٍ، بَلْ يَكُونُ كَوْنُهُ جَوْهَرًا مُتَّصِلًا غَيْرَ كَوْنِهِ جَوْهَرًا قَابِلًا لِلْأَشْيَاءِ، فَفِيهِ قُوَّةُ قَبُولِ الانْفِصَالِ وَمَا يُقَابِلُهُ، أَيْ الْاتِصَالُ. پس جسم از آن جهت که بالفعل متصل است، همان عین خود از جهت بالقوه منفصل، متحرک، سیاه یا دارای نفس و صورت نوعی نیست بلکه بودن آن به عنوان جوهری متصل متفاوت از بودن آن به عنوان جوهری است که قابل چیزها باشد. پس در آن قوه پذیرش انفصال و مقابل آن، یعنی اتصال، وجود دارد.

انفصالی مانند جواهر فرد است که مانع وحدت و اتصال شود، بلکه وحدت آن با حلول صورت اتصالی در آن تحقق می یابد و کثرت آن با وقوع انفصال بر آن. كُل ذَلِكَ لَا يُنَافِي وَحْدَتَنَا الْإِجْمَامِيَّةَ الذَّاتِيَّةَ. هَذَا تَمَامُ الْكَلَامِ فِي بُرْهَانِ الْوَصْلِ وَالْفَصْلِ. همه این موارد، منافاتی با وحدت مبهم ذاتی آن ندارد. این تمام سخن در برهان اتصال و انفصال است. وَأَمَّا بُرْهَانُ الْقُوَّةِ وَالْفِعْلِ، فَهُوَ بِأَنْ يُقَالَ: إِنَّ لِلْجِسْمِ. مِنْ حَيْثُ هُوَ جِسْمٌ. لَهُ وُجُودٌ اتِّصَالِي وَصُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ. سَيَأْتِي إِنْ شَاءَ اللهُ إِثْبَاكُهَا. وَهُوَ لَا مَحَالَةَ مَعْنَى بِالْفِعْل. وَأَيْضًا لِلْجِسْم. مِنْ حَيْثُ اسْتِعْدَادُهُ لِقَبُولِ الْفَصْلِ وَالْوَصْل وَغَيْرِهِمَا مِنَ الْأَشْيَاءِ الْمَفْقُودَةِ عَنْهُ الْمُسْتَعَدُّ هُوَ لَهَا، كَالسَّوَادِ وَالْحَرَكَةِ وَالْحَرَارَةِ وَالصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ الْمُكَمِلَةِ لَهُ اللَّاحِقَةِ بِهِ ، جِهَهُ قُوَّةٍ وَاسْتِعْدَادٍ. اما برهان قوه و فعل چنین است که گفته شود جسم از آن جهت که جسم است - دارای وجود اتصالی و صورتی نوعی است که ان شاء الله اثبات آن خواهد آمد و این به ناچار معنایی بالفعل است. همچنین جسم - از آن جهت که برای قبول ،انفصال اتصال و سایر چیزهایی که از آن فقدان دارند و برای آن مستعد هستند، مانند سیاهی، حرکت، گرما و صورت های نوعی مکمل آن که به آن ملحق می شوند - دارای جهتی از قوه و آمادگی است. فَإِذَنْ يَكُونُ فِي كُلِّ جِسْمِ مِنْ حَيْثُ مُجَرَّدُ جِسْمِيَّتِهِ جَهَنَا فِعْلِ وَقُوَّةٍ، وَحَيْنِيَّنَا وُجُوبٍ وَإِمْكَانٍ وَالشَّيْءُ مِنْ حَيْثُ هُوَ بِالْفِعْلِ، لَا يَكُونُ هُوَ مِنْ حَيْثُ هُوَ بِالْقُوَّةِ. لِأَنَّ مَرْجِعَ الْقُوَّةِ إِلَى أَمْرٍ عَدَمِيَ هُوَ فُقْدَانُ شَيْءٍ عَنْ شَيْءٍ، وَمَرْجِعُ الْفِعْلِيَّةِ إِلَى حُصُولِ حَقِيقَةٍ لِشَيْءٍ، وَالشَّيْءُ الْوَاحِدُ مِنَ الْجِهَةِ الْوَاحِدَةِ لَا يَصِحُ أَنْ يَكُونَ مَنْشَأ لاجْتِمَاع هَاتَيْنِ الحَالَتَيْنِ. بنابراین، در هر جسم از جهت جسمیت محض آن، دو جهت فعل و قوه و دو حيثيت وجوب و امکان وجود دارد. و چیزی از آن جهت که بالفعل است، نمی تواند از همان جهت بالقوه باشد زیرا مرجع قوه به یک امر عدمی است که عبارت است از فقدان چیزی از چیزی، و مرجع فعلیت به حصول یک حقیقت برای چیزی است. و یک شیء واحد از یک جهت نمی تواند منشأ اجتماع این دو حالت باشد. فَلَيْسَ الحِسْمُ مِنْ حَيْثُ هُوَ مُتَّصِلٌ بِالْفِعْل، هُوَ بِعَيْنِهِ نَفْسُهُ مِنْ حَيْثُ هُوَ بِالْقُوَّةِ، مُنْفَصِلٌ أَوْ مُتَحَرَكَ أَوْ أَسْوَدُ أَوْ ذُو نَفْسٍ وَصُورَةٍ نَوْعِيَّةٍ، بَلْ يَكُونُ كَوْنُهُ جَوْهَرًا مُتَّصِلًا غَيْرَ كَوْنِهِ جَوْهَرًا قَابِلًا لِلْأَشْيَاءِ، فَفِيهِ قُوَّةُ قَبُولِ الانْفِصَالِ وَمَا يُقَابِلُهُ، أَيْ الْاتِصَالُ. پس جسم از آن جهت که بالفعل متصل است، همان عین خود از جهت بالقوه منفصل، متحرک، سیاه یا دارای نفس و صورت نوعی نیست بلکه بودن آن به عنوان جوهری متصل متفاوت از بودن آن به عنوان جوهری است که قابل چیزها باشد. پس در آن قوه پذیرش انفصال و مقابل آن، یعنی اتصال، وجود دارد.

فَإِذَنْ الحِسْمُ مُرَكَّبٌ فِي ذَاتِهِ مِمَّا عَنْهُ لَهُ الْقُوَّةُ، وَهِيَ الهيولَ؛ وَمِمَّا عَنْهُ لَهُ الْفِعْلُ، وَهِيَ الصُّورَةُ؛ وَهُوَ الْمَطْلُوبُ . انْتَهَى مَا ذَكَرَهُ صَدْرُ الْمُتَأَمِّينَ مُلَخَصًا. بنابراین، جسم در ذات خود مرکب است از آنچه که از آن قوه دارد که همان هیولا است؛ و آنچه که از آن فعل دارد که همان صورت است؛ و این همان چیزی است که مطلوب است. این آن چیزی است که صدرالمتألهین به صورت خلاصه بیان کرده است. ## ابطال هيولى. إِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ الْأَسَاطِيرَ ، فَاعْلَمْ إِجْمَالًا أَنَّ كُلَّ مَا قَالُوا فِي الهُيُولَى يَأْتِي فِي الْمَاهِيَّةِ، وَكُلَّ مَا قَالُوا فِي الصُّورَةِ يَأْتِي فِي الْوَاحِدِيَّةِ. فَيُرْهَانُ الْقُوَّةِ وَالْفِعْلِ وَالْفَصْلِ وَالْوَصْلِ تَامَّانِ فِي الْمَاهِيَّةِ وَالْمَالِكِيَّةِ، لَا الهيولى وَالصُّورَةِ. هَذَا إِجْمَالُ الْكَلَامِ. وَأَمَّا تَفْصِيلُهُ، فَيَبْتَنِي إِبْطَالًا لِلْبُرْهَانَيْنِ وَإِثْبَاتًا لِلْمَقْصُودِ عَلَى تَهِيدِ مُقَدِّمَاتٍ. اگر این مسائل را شناختی، بدان که به صورت اجمالی هر آنچه درباره هیولا گفته اند، در ماهیت نیز صدق می کند، و هر آنچه درباره صورت گفته اند در وجود نیز می آید. پس برهان قوه و فعل، و فصل و وصل، در ماهیت و مالکیت تمام است، نه در هیولا و صورت. این بیان اجمالی سخن است. اما تفصیل آن مبتنی بر ابطال دو برهان و اثبات مقصود بر پایه مقدمات است. ## رد بر جعل وجود. الْأُولَى: إِنَّكَ قَدْ عَرَفْتَ مَشْرُوحًا مُفَصَّلًا أَنَّ جَعْلَ الْوُجُودِ مِنَ الْأَبَاطِيلِ. كَيْفَ وَهُوَ مُسْتَلْزِمٌ لِتَحْدِيدِ اللَّهِ تَعَالَى، بَلْ هُوَ عَيْنُ الشِرْكِ بِهِ تَعَالَى بَلْ هُوَ عَيْنُ التَّوْلِيدِ الْعَقْلِي، وَهُوَ تَعَالَى (لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ . فَالْوُجُودُ غَيْرُ تَجْعُولٍ وَلا جَاعِلٍ، وَهُوَ مُنْحَصِرٌ فِي اللهِ تَعَالَى فَهُوَ الْأَزَلُ وَالْأَبَدُ، وَمَا سِوَاهُ مَاهِيَّاتٌ مَالِكَةٌ لَهُ بِتَمْلِيكِهِ، أَوْ مَالِكَةٌ لِنُورِ الْوِلَايَةِ بِتَمْلِيكِهِ عَلَى مَا قَدْ مَرَّ بَيَانُهُ مُفَصَّلًا. فَلَا جَعْلَ وَلَا تَجْعُولٌ.) نخست: همان گونه که به طور مشروح و مفصل دانستی، جعل وجود از اباطیل است. چگونه می توان گفت که وجود مجعول است، در حالی که این مستلزم محدود کردن خداوند متعال است بلکه این عین شرک به خداوند است، بلکه این همان زاییدن عقلی است در حالی که او متعال نزاییده و زاده نشده است . بنابراین، وجود نه مجعول است و نه جاعل و تنها در خداوند متعال منحصر است. او ازل و ابد است و هر چه غیر از اوست، ماهیاتی هستند که به تملیک او، مالک وجود شده اند یا به تملیک ،او، مالک نور ولایت گردیده اند، همان گونه که پیش تر به طور مفصل بیان شد. پس نه جعل وجود دارد و نه مجعول.

فَإِذَنْ الحِسْمُ مُرَكَّبٌ فِي ذَاتِهِ مِمَّا عَنْهُ لَهُ الْقُوَّةُ، وَهِيَ الهيولَ؛ وَمِمَّا عَنْهُ لَهُ الْفِعْلُ، وَهِيَ الصُّورَةُ؛ وَهُوَ الْمَطْلُوبُ . انْتَهَى مَا ذَكَرَهُ صَدْرُ الْمُتَأَمِّينَ مُلَخَصًا. بنابراین، جسم در ذات خود مرکب است از آنچه که از آن قوه دارد که همان هیولا است؛ و آنچه که از آن فعل دارد که همان صورت است؛ و این همان چیزی است که مطلوب است. این آن چیزی است که صدرالمتألهین به صورت خلاصه بیان کرده است. ## ابطال هيولى. إِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ الْأَسَاطِيرَ ، فَاعْلَمْ إِجْمَالًا أَنَّ كُلَّ مَا قَالُوا فِي الهُيُولَى يَأْتِي فِي الْمَاهِيَّةِ، وَكُلَّ مَا قَالُوا فِي الصُّورَةِ يَأْتِي فِي الْوَاحِدِيَّةِ. فَيُرْهَانُ الْقُوَّةِ وَالْفِعْلِ وَالْفَصْلِ وَالْوَصْلِ تَامَّانِ فِي الْمَاهِيَّةِ وَالْمَالِكِيَّةِ، لَا الهيولى وَالصُّورَةِ. هَذَا إِجْمَالُ الْكَلَامِ. وَأَمَّا تَفْصِيلُهُ، فَيَبْتَنِي إِبْطَالًا لِلْبُرْهَانَيْنِ وَإِثْبَاتًا لِلْمَقْصُودِ عَلَى تَهِيدِ مُقَدِّمَاتٍ. اگر این مسائل را شناختی، بدان که به صورت اجمالی هر آنچه درباره هیولا گفته اند، در ماهیت نیز صدق می کند، و هر آنچه درباره صورت گفته اند در وجود نیز می آید. پس برهان قوه و فعل، و فصل و وصل، در ماهیت و مالکیت تمام است، نه در هیولا و صورت. این بیان اجمالی سخن است. اما تفصیل آن مبتنی بر ابطال دو برهان و اثبات مقصود بر پایه مقدمات است. ## رد بر جعل وجود. الْأُولَى: إِنَّكَ قَدْ عَرَفْتَ مَشْرُوحًا مُفَصَّلًا أَنَّ جَعْلَ الْوُجُودِ مِنَ الْأَبَاطِيلِ. كَيْفَ وَهُوَ مُسْتَلْزِمٌ لِتَحْدِيدِ اللَّهِ تَعَالَى، بَلْ هُوَ عَيْنُ الشِرْكِ بِهِ تَعَالَى بَلْ هُوَ عَيْنُ التَّوْلِيدِ الْعَقْلِي، وَهُوَ تَعَالَى (لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ . فَالْوُجُودُ غَيْرُ تَجْعُولٍ وَلا جَاعِلٍ، وَهُوَ مُنْحَصِرٌ فِي اللهِ تَعَالَى فَهُوَ الْأَزَلُ وَالْأَبَدُ، وَمَا سِوَاهُ مَاهِيَّاتٌ مَالِكَةٌ لَهُ بِتَمْلِيكِهِ، أَوْ مَالِكَةٌ لِنُورِ الْوِلَايَةِ بِتَمْلِيكِهِ عَلَى مَا قَدْ مَرَّ بَيَانُهُ مُفَصَّلًا. فَلَا جَعْلَ وَلَا تَجْعُولٌ.) نخست: همان گونه که به طور مشروح و مفصل دانستی، جعل وجود از اباطیل است. چگونه می توان گفت که وجود مجعول است، در حالی که این مستلزم محدود کردن خداوند متعال است بلکه این عین شرک به خداوند است، بلکه این همان زاییدن عقلی است در حالی که او متعال نزاییده و زاده نشده است . بنابراین، وجود نه مجعول است و نه جاعل و تنها در خداوند متعال منحصر است. او ازل و ابد است و هر چه غیر از اوست، ماهیاتی هستند که به تملیک او، مالک وجود شده اند یا به تملیک ،او، مالک نور ولایت گردیده اند، همان گونه که پیش تر به طور مفصل بیان شد. پس نه جعل وجود دارد و نه مجعول.

فَإِذَنْ الحِسْمُ مُرَكَّبٌ فِي ذَاتِهِ مِمَّا عَنْهُ لَهُ الْقُوَّةُ، وَهِيَ الهيولَ؛ وَمِمَّا عَنْهُ لَهُ الْفِعْلُ، وَهِيَ الصُّورَةُ؛ وَهُوَ الْمَطْلُوبُ . انْتَهَى مَا ذَكَرَهُ صَدْرُ الْمُتَأَمِّينَ مُلَخَصًا. بنابراین، جسم در ذات خود مرکب است از آنچه که از آن قوه دارد که همان هیولا است؛ و آنچه که از آن فعل دارد که همان صورت است؛ و این همان چیزی است که مطلوب است. این آن چیزی است که صدرالمتألهین به صورت خلاصه بیان کرده است. ## ابطال هيولى. إِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ الْأَسَاطِيرَ ، فَاعْلَمْ إِجْمَالًا أَنَّ كُلَّ مَا قَالُوا فِي الهُيُولَى يَأْتِي فِي الْمَاهِيَّةِ، وَكُلَّ مَا قَالُوا فِي الصُّورَةِ يَأْتِي فِي الْوَاحِدِيَّةِ. فَيُرْهَانُ الْقُوَّةِ وَالْفِعْلِ وَالْفَصْلِ وَالْوَصْلِ تَامَّانِ فِي الْمَاهِيَّةِ وَالْمَالِكِيَّةِ، لَا الهيولى وَالصُّورَةِ. هَذَا إِجْمَالُ الْكَلَامِ. وَأَمَّا تَفْصِيلُهُ، فَيَبْتَنِي إِبْطَالًا لِلْبُرْهَانَيْنِ وَإِثْبَاتًا لِلْمَقْصُودِ عَلَى تَهِيدِ مُقَدِّمَاتٍ. اگر این مسائل را شناختی، بدان که به صورت اجمالی هر آنچه درباره هیولا گفته اند، در ماهیت نیز صدق می کند، و هر آنچه درباره صورت گفته اند در وجود نیز می آید. پس برهان قوه و فعل، و فصل و وصل، در ماهیت و مالکیت تمام است، نه در هیولا و صورت. این بیان اجمالی سخن است. اما تفصیل آن مبتنی بر ابطال دو برهان و اثبات مقصود بر پایه مقدمات است. ## رد بر جعل وجود. الْأُولَى: إِنَّكَ قَدْ عَرَفْتَ مَشْرُوحًا مُفَصَّلًا أَنَّ جَعْلَ الْوُجُودِ مِنَ الْأَبَاطِيلِ. كَيْفَ وَهُوَ مُسْتَلْزِمٌ لِتَحْدِيدِ اللَّهِ تَعَالَى، بَلْ هُوَ عَيْنُ الشِرْكِ بِهِ تَعَالَى بَلْ هُوَ عَيْنُ التَّوْلِيدِ الْعَقْلِي، وَهُوَ تَعَالَى (لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ . فَالْوُجُودُ غَيْرُ تَجْعُولٍ وَلا جَاعِلٍ، وَهُوَ مُنْحَصِرٌ فِي اللهِ تَعَالَى فَهُوَ الْأَزَلُ وَالْأَبَدُ، وَمَا سِوَاهُ مَاهِيَّاتٌ مَالِكَةٌ لَهُ بِتَمْلِيكِهِ، أَوْ مَالِكَةٌ لِنُورِ الْوِلَايَةِ بِتَمْلِيكِهِ عَلَى مَا قَدْ مَرَّ بَيَانُهُ مُفَصَّلًا. فَلَا جَعْلَ وَلَا تَجْعُولٌ.) نخست: همان گونه که به طور مشروح و مفصل دانستی، جعل وجود از اباطیل است. چگونه می توان گفت که وجود مجعول است، در حالی که این مستلزم محدود کردن خداوند متعال است بلکه این عین شرک به خداوند است، بلکه این همان زاییدن عقلی است در حالی که او متعال نزاییده و زاده نشده است . بنابراین، وجود نه مجعول است و نه جاعل و تنها در خداوند متعال منحصر است. او ازل و ابد است و هر چه غیر از اوست، ماهیاتی هستند که به تملیک او، مالک وجود شده اند یا به تملیک ،او، مالک نور ولایت گردیده اند، همان گونه که پیش تر به طور مفصل بیان شد. پس نه جعل وجود دارد و نه مجعول.

فَإِذَنْ الحِسْمُ مُرَكَّبٌ فِي ذَاتِهِ مِمَّا عَنْهُ لَهُ الْقُوَّةُ، وَهِيَ الهيولَ؛ وَمِمَّا عَنْهُ لَهُ الْفِعْلُ، وَهِيَ الصُّورَةُ؛ وَهُوَ الْمَطْلُوبُ . انْتَهَى مَا ذَكَرَهُ صَدْرُ الْمُتَأَمِّينَ مُلَخَصًا. بنابراین، جسم در ذات خود مرکب است از آنچه که از آن قوه دارد که همان هیولا است؛ و آنچه که از آن فعل دارد که همان صورت است؛ و این همان چیزی است که مطلوب است. این آن چیزی است که صدرالمتألهین به صورت خلاصه بیان کرده است. ## ابطال هيولى. إِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ الْأَسَاطِيرَ ، فَاعْلَمْ إِجْمَالًا أَنَّ كُلَّ مَا قَالُوا فِي الهُيُولَى يَأْتِي فِي الْمَاهِيَّةِ، وَكُلَّ مَا قَالُوا فِي الصُّورَةِ يَأْتِي فِي الْوَاحِدِيَّةِ. فَيُرْهَانُ الْقُوَّةِ وَالْفِعْلِ وَالْفَصْلِ وَالْوَصْلِ تَامَّانِ فِي الْمَاهِيَّةِ وَالْمَالِكِيَّةِ، لَا الهيولى وَالصُّورَةِ. هَذَا إِجْمَالُ الْكَلَامِ. وَأَمَّا تَفْصِيلُهُ، فَيَبْتَنِي إِبْطَالًا لِلْبُرْهَانَيْنِ وَإِثْبَاتًا لِلْمَقْصُودِ عَلَى تَهِيدِ مُقَدِّمَاتٍ. اگر این مسائل را شناختی، بدان که به صورت اجمالی هر آنچه درباره هیولا گفته اند، در ماهیت نیز صدق می کند، و هر آنچه درباره صورت گفته اند در وجود نیز می آید. پس برهان قوه و فعل، و فصل و وصل، در ماهیت و مالکیت تمام است، نه در هیولا و صورت. این بیان اجمالی سخن است. اما تفصیل آن مبتنی بر ابطال دو برهان و اثبات مقصود بر پایه مقدمات است. ## رد بر جعل وجود. الْأُولَى: إِنَّكَ قَدْ عَرَفْتَ مَشْرُوحًا مُفَصَّلًا أَنَّ جَعْلَ الْوُجُودِ مِنَ الْأَبَاطِيلِ. كَيْفَ وَهُوَ مُسْتَلْزِمٌ لِتَحْدِيدِ اللَّهِ تَعَالَى، بَلْ هُوَ عَيْنُ الشِرْكِ بِهِ تَعَالَى بَلْ هُوَ عَيْنُ التَّوْلِيدِ الْعَقْلِي، وَهُوَ تَعَالَى (لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ . فَالْوُجُودُ غَيْرُ تَجْعُولٍ وَلا جَاعِلٍ، وَهُوَ مُنْحَصِرٌ فِي اللهِ تَعَالَى فَهُوَ الْأَزَلُ وَالْأَبَدُ، وَمَا سِوَاهُ مَاهِيَّاتٌ مَالِكَةٌ لَهُ بِتَمْلِيكِهِ، أَوْ مَالِكَةٌ لِنُورِ الْوِلَايَةِ بِتَمْلِيكِهِ عَلَى مَا قَدْ مَرَّ بَيَانُهُ مُفَصَّلًا. فَلَا جَعْلَ وَلَا تَجْعُولٌ.) نخست: همان گونه که به طور مشروح و مفصل دانستی، جعل وجود از اباطیل است. چگونه می توان گفت که وجود مجعول است، در حالی که این مستلزم محدود کردن خداوند متعال است بلکه این عین شرک به خداوند است، بلکه این همان زاییدن عقلی است در حالی که او متعال نزاییده و زاده نشده است . بنابراین، وجود نه مجعول است و نه جاعل و تنها در خداوند متعال منحصر است. او ازل و ابد است و هر چه غیر از اوست، ماهیاتی هستند که به تملیک او، مالک وجود شده اند یا به تملیک ،او، مالک نور ولایت گردیده اند، همان گونه که پیش تر به طور مفصل بیان شد. پس نه جعل وجود دارد و نه مجعول.

وَهِذَا تَرَى أَكَابِرَ الْفَلَاسِفَةِ كَصَدْرِ الْمُتَأَهِينَ يَذْهَبُ فِي آخِرِ الْأَمْرِ وَغَايَةِ التَّحْقِيقِ وَالتَّدْقِيقِ إِلَى عَدَمِ الْعِليَّةِ وَالْمَعْلُولِيَّةِ فِي الْوُجُودِ وَعَدَمِ الْجَعْلِ وَالْمَجْعُولِ. بَلِ الْمَوْجُودُ عِنْدَهُ كَالْوُجُودِ وَاحِدٌ، وَهَذَا أَيْضًا مَشْرَبُ جميع الْعُرَفَاء. از این رو، می بینی که اکابر ،فلاسفه مانند صدرالمتألهین، در نهایت تحقیق و تدقیق به نفی علیت و معلولیت در وجود و نفی جعل و مجعول می رسند. بلکه موجود نزد او همچون وجود، یکی است. و این نیز مشرب همه عرفا است. فَإِذَنْ لَا يَكُونُ شَيْءٍ أَبَدًا إِلَّا الْوُجُودُ وَالْمَاهِيَّاتُ الْمَالِكَةُ لَهُ بِهِ، لَا بِأَنْفُسِهَا. وَهَذَا الْوُجُودُ ثَابِتٌ دَائِمٌ غَيْرُ مُتَغَيِّرٍ أَزَلًا وَأَبَدًا، وَإِنَّمَا التَّغَيُّرُ فِي الْمَالِكِيَّاتِ وَالْوَاحِدِيَّاتِ. وَقَدْ عَرَفْتَ سَابِفًا مَعْنَى الْوَاحِدِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ، وَأَنَّهُ عَيْنُ التَّحَقُّقِ (يَافْتَنْ حَقِيقِي که عِبَارَت است از مُحَقَّقْ شُدَنْ وَ أَمْرِ وَاقِعِي شُدَنْ .) بنابراین، هرگز چیزی جز وجود و ماهیاتی که به واسطه او مالک آن هستند وجود ندارد، نه به ذات خودشان. و این وجود ثابت، دائمی و غیر متغیر است، از ازل تا ابد. تغییر تنها در مالکیتها و واجدیت ها رخ می دهد. و پیش تر معنای واجدیت حقیقی را دانستی، و آن عين تحقق (یافتن حقیقی که عبارت است از محقق شدن و امر واقعی شدن است .) وَبُطْلَانُ هَذِهِ الْوَاحِدِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ يُسَاوِقُ انْعِدَامَ الْمَاهِيَّاتِ الْوَاحِدَةِ وَاحْتِفَانَهَا تَحْتَ ظُلُمَاتِ الْمَعْدُومِيَّةِ. وَقَدْ عَرَفْتَ أَيْضًا سَابِقَا أَنَّ الْمَاهِيَّةَ لَيْسَتْ (115 مُتَّحِدَةً مَعَ الْوُجُودِ أَبَدًا، بَلِ الْمَاهِيَّاتُ مَالِكَةٌ لِلْوُجُودِ، وَلَهَا مِنْ حَيْثُ ذَوَاتِهَا لَيْسَتْ إِلَّا الْقَابِلِيَّةَ الصَّرْفَةَ. فَحَيْثُ ذَوَاتِهَا حَيْثُ الْقَبُولِ وَالِانْفِعَالِ الذَّاتِي الَّذِي عَرَفْتَ كُنْهَهُمَا بِأَنَّهُمَا عَيْنُ صَيْرُورَة الْمَاهِيَّةِ مُتَحَقِّقَةً وَأَمْرًا وَاقِعِيًّا بِالْوُجُودِ، أَوْ بِنُورِ الْوِلَايَةِ.) ابطال این واجدیت حقیقی مساوی با نابودی ماهیات واجده و پنهان شدن آنها در ظلمت عدم است. و پیش تر دانستی که ماهیت هرگز با وجود متحد نیست بلکه ماهیات مالک وجود هستند و از حیث ذات خود چیزی جز قابلیت محض نیستند. بنابراین، ذات آنها جهت پذیرش و انفعال ذاتی است که حقیقت آن را شناختی، و آن عبارت است از تبدیل ماهیت به امری محقق و واقعی به واسطه وجود يا نور ولايت. فَهِيَ فِي الْحَقِيقَةِ أَشْيَاءُ لَا وَاقِعِيَّةَ بَاطِلَةٌ مَعْدُومَةٌ، وَحَيْثُ ذَاتِهَا الْفَقْرُ وَالاحْتِيَاجُ فَلِهَذَا يَكُونُ الانْفِعَالُ بِالْوُجُودِ أَوْ بِنُورِ الْوِلَايَةِ مِنْ ذَاتِيَّاتِهَا . وَذَلِكَ لِمَكَانِ عَدَمٍ كَوْنِهَا وُجُودًا وَلَا عَدَمًا فَفِعْلِيَّةُ هَذِهِ الْمَاهِيَّاتِ بِمَالِكِيَّتِهَا وَوَاحِدِيَّتِهَا الحَقِيقِيَّةِ (بِيَابَدُ حُودُ رَا يَافُتَنُ حَقِيقِي خَارِجِي حُضُورِي، لَا يَافْعَنْ عَقْلِي يَا وَهْيَ يَا حسي .)

وَهِذَا تَرَى أَكَابِرَ الْفَلَاسِفَةِ كَصَدْرِ الْمُتَأَهِينَ يَذْهَبُ فِي آخِرِ الْأَمْرِ وَغَايَةِ التَّحْقِيقِ وَالتَّدْقِيقِ إِلَى عَدَمِ الْعِليَّةِ وَالْمَعْلُولِيَّةِ فِي الْوُجُودِ وَعَدَمِ الْجَعْلِ وَالْمَجْعُولِ. بَلِ الْمَوْجُودُ عِنْدَهُ كَالْوُجُودِ وَاحِدٌ، وَهَذَا أَيْضًا مَشْرَبُ جميع الْعُرَفَاء. از این رو، می بینی که اکابر ،فلاسفه مانند صدرالمتألهین، در نهایت تحقیق و تدقیق به نفی علیت و معلولیت در وجود و نفی جعل و مجعول می رسند. بلکه موجود نزد او همچون وجود، یکی است. و این نیز مشرب همه عرفا است. فَإِذَنْ لَا يَكُونُ شَيْءٍ أَبَدًا إِلَّا الْوُجُودُ وَالْمَاهِيَّاتُ الْمَالِكَةُ لَهُ بِهِ، لَا بِأَنْفُسِهَا. وَهَذَا الْوُجُودُ ثَابِتٌ دَائِمٌ غَيْرُ مُتَغَيِّرٍ أَزَلًا وَأَبَدًا، وَإِنَّمَا التَّغَيُّرُ فِي الْمَالِكِيَّاتِ وَالْوَاحِدِيَّاتِ. وَقَدْ عَرَفْتَ سَابِفًا مَعْنَى الْوَاحِدِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ، وَأَنَّهُ عَيْنُ التَّحَقُّقِ (يَافْتَنْ حَقِيقِي که عِبَارَت است از مُحَقَّقْ شُدَنْ وَ أَمْرِ وَاقِعِي شُدَنْ .) بنابراین، هرگز چیزی جز وجود و ماهیاتی که به واسطه او مالک آن هستند وجود ندارد، نه به ذات خودشان. و این وجود ثابت، دائمی و غیر متغیر است، از ازل تا ابد. تغییر تنها در مالکیتها و واجدیت ها رخ می دهد. و پیش تر معنای واجدیت حقیقی را دانستی، و آن عين تحقق (یافتن حقیقی که عبارت است از محقق شدن و امر واقعی شدن است .) وَبُطْلَانُ هَذِهِ الْوَاحِدِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ يُسَاوِقُ انْعِدَامَ الْمَاهِيَّاتِ الْوَاحِدَةِ وَاحْتِفَانَهَا تَحْتَ ظُلُمَاتِ الْمَعْدُومِيَّةِ. وَقَدْ عَرَفْتَ أَيْضًا سَابِقَا أَنَّ الْمَاهِيَّةَ لَيْسَتْ (115 مُتَّحِدَةً مَعَ الْوُجُودِ أَبَدًا، بَلِ الْمَاهِيَّاتُ مَالِكَةٌ لِلْوُجُودِ، وَلَهَا مِنْ حَيْثُ ذَوَاتِهَا لَيْسَتْ إِلَّا الْقَابِلِيَّةَ الصَّرْفَةَ. فَحَيْثُ ذَوَاتِهَا حَيْثُ الْقَبُولِ وَالِانْفِعَالِ الذَّاتِي الَّذِي عَرَفْتَ كُنْهَهُمَا بِأَنَّهُمَا عَيْنُ صَيْرُورَة الْمَاهِيَّةِ مُتَحَقِّقَةً وَأَمْرًا وَاقِعِيًّا بِالْوُجُودِ، أَوْ بِنُورِ الْوِلَايَةِ.) ابطال این واجدیت حقیقی مساوی با نابودی ماهیات واجده و پنهان شدن آنها در ظلمت عدم است. و پیش تر دانستی که ماهیت هرگز با وجود متحد نیست بلکه ماهیات مالک وجود هستند و از حیث ذات خود چیزی جز قابلیت محض نیستند. بنابراین، ذات آنها جهت پذیرش و انفعال ذاتی است که حقیقت آن را شناختی، و آن عبارت است از تبدیل ماهیت به امری محقق و واقعی به واسطه وجود يا نور ولايت. فَهِيَ فِي الْحَقِيقَةِ أَشْيَاءُ لَا وَاقِعِيَّةَ بَاطِلَةٌ مَعْدُومَةٌ، وَحَيْثُ ذَاتِهَا الْفَقْرُ وَالاحْتِيَاجُ فَلِهَذَا يَكُونُ الانْفِعَالُ بِالْوُجُودِ أَوْ بِنُورِ الْوِلَايَةِ مِنْ ذَاتِيَّاتِهَا . وَذَلِكَ لِمَكَانِ عَدَمٍ كَوْنِهَا وُجُودًا وَلَا عَدَمًا فَفِعْلِيَّةُ هَذِهِ الْمَاهِيَّاتِ بِمَالِكِيَّتِهَا وَوَاحِدِيَّتِهَا الحَقِيقِيَّةِ (بِيَابَدُ حُودُ رَا يَافُتَنُ حَقِيقِي خَارِجِي حُضُورِي، لَا يَافْعَنْ عَقْلِي يَا وَهْيَ يَا حسي .)

وَهِذَا تَرَى أَكَابِرَ الْفَلَاسِفَةِ كَصَدْرِ الْمُتَأَهِينَ يَذْهَبُ فِي آخِرِ الْأَمْرِ وَغَايَةِ التَّحْقِيقِ وَالتَّدْقِيقِ إِلَى عَدَمِ الْعِليَّةِ وَالْمَعْلُولِيَّةِ فِي الْوُجُودِ وَعَدَمِ الْجَعْلِ وَالْمَجْعُولِ. بَلِ الْمَوْجُودُ عِنْدَهُ كَالْوُجُودِ وَاحِدٌ، وَهَذَا أَيْضًا مَشْرَبُ جميع الْعُرَفَاء. از این رو، می بینی که اکابر ،فلاسفه مانند صدرالمتألهین، در نهایت تحقیق و تدقیق به نفی علیت و معلولیت در وجود و نفی جعل و مجعول می رسند. بلکه موجود نزد او همچون وجود، یکی است. و این نیز مشرب همه عرفا است. فَإِذَنْ لَا يَكُونُ شَيْءٍ أَبَدًا إِلَّا الْوُجُودُ وَالْمَاهِيَّاتُ الْمَالِكَةُ لَهُ بِهِ، لَا بِأَنْفُسِهَا. وَهَذَا الْوُجُودُ ثَابِتٌ دَائِمٌ غَيْرُ مُتَغَيِّرٍ أَزَلًا وَأَبَدًا، وَإِنَّمَا التَّغَيُّرُ فِي الْمَالِكِيَّاتِ وَالْوَاحِدِيَّاتِ. وَقَدْ عَرَفْتَ سَابِفًا مَعْنَى الْوَاحِدِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ، وَأَنَّهُ عَيْنُ التَّحَقُّقِ (يَافْتَنْ حَقِيقِي که عِبَارَت است از مُحَقَّقْ شُدَنْ وَ أَمْرِ وَاقِعِي شُدَنْ .) بنابراین، هرگز چیزی جز وجود و ماهیاتی که به واسطه او مالک آن هستند وجود ندارد، نه به ذات خودشان. و این وجود ثابت، دائمی و غیر متغیر است، از ازل تا ابد. تغییر تنها در مالکیتها و واجدیت ها رخ می دهد. و پیش تر معنای واجدیت حقیقی را دانستی، و آن عين تحقق (یافتن حقیقی که عبارت است از محقق شدن و امر واقعی شدن است .) وَبُطْلَانُ هَذِهِ الْوَاحِدِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ يُسَاوِقُ انْعِدَامَ الْمَاهِيَّاتِ الْوَاحِدَةِ وَاحْتِفَانَهَا تَحْتَ ظُلُمَاتِ الْمَعْدُومِيَّةِ. وَقَدْ عَرَفْتَ أَيْضًا سَابِقَا أَنَّ الْمَاهِيَّةَ لَيْسَتْ (115 مُتَّحِدَةً مَعَ الْوُجُودِ أَبَدًا، بَلِ الْمَاهِيَّاتُ مَالِكَةٌ لِلْوُجُودِ، وَلَهَا مِنْ حَيْثُ ذَوَاتِهَا لَيْسَتْ إِلَّا الْقَابِلِيَّةَ الصَّرْفَةَ. فَحَيْثُ ذَوَاتِهَا حَيْثُ الْقَبُولِ وَالِانْفِعَالِ الذَّاتِي الَّذِي عَرَفْتَ كُنْهَهُمَا بِأَنَّهُمَا عَيْنُ صَيْرُورَة الْمَاهِيَّةِ مُتَحَقِّقَةً وَأَمْرًا وَاقِعِيًّا بِالْوُجُودِ، أَوْ بِنُورِ الْوِلَايَةِ.) ابطال این واجدیت حقیقی مساوی با نابودی ماهیات واجده و پنهان شدن آنها در ظلمت عدم است. و پیش تر دانستی که ماهیت هرگز با وجود متحد نیست بلکه ماهیات مالک وجود هستند و از حیث ذات خود چیزی جز قابلیت محض نیستند. بنابراین، ذات آنها جهت پذیرش و انفعال ذاتی است که حقیقت آن را شناختی، و آن عبارت است از تبدیل ماهیت به امری محقق و واقعی به واسطه وجود يا نور ولايت. فَهِيَ فِي الْحَقِيقَةِ أَشْيَاءُ لَا وَاقِعِيَّةَ بَاطِلَةٌ مَعْدُومَةٌ، وَحَيْثُ ذَاتِهَا الْفَقْرُ وَالاحْتِيَاجُ فَلِهَذَا يَكُونُ الانْفِعَالُ بِالْوُجُودِ أَوْ بِنُورِ الْوِلَايَةِ مِنْ ذَاتِيَّاتِهَا . وَذَلِكَ لِمَكَانِ عَدَمٍ كَوْنِهَا وُجُودًا وَلَا عَدَمًا فَفِعْلِيَّةُ هَذِهِ الْمَاهِيَّاتِ بِمَالِكِيَّتِهَا وَوَاحِدِيَّتِهَا الحَقِيقِيَّةِ (بِيَابَدُ حُودُ رَا يَافُتَنُ حَقِيقِي خَارِجِي حُضُورِي، لَا يَافْعَنْ عَقْلِي يَا وَهْيَ يَا حسي .)

وَهِذَا تَرَى أَكَابِرَ الْفَلَاسِفَةِ كَصَدْرِ الْمُتَأَهِينَ يَذْهَبُ فِي آخِرِ الْأَمْرِ وَغَايَةِ التَّحْقِيقِ وَالتَّدْقِيقِ إِلَى عَدَمِ الْعِليَّةِ وَالْمَعْلُولِيَّةِ فِي الْوُجُودِ وَعَدَمِ الْجَعْلِ وَالْمَجْعُولِ. بَلِ الْمَوْجُودُ عِنْدَهُ كَالْوُجُودِ وَاحِدٌ، وَهَذَا أَيْضًا مَشْرَبُ جميع الْعُرَفَاء. از این رو، می بینی که اکابر ،فلاسفه مانند صدرالمتألهین، در نهایت تحقیق و تدقیق به نفی علیت و معلولیت در وجود و نفی جعل و مجعول می رسند. بلکه موجود نزد او همچون وجود، یکی است. و این نیز مشرب همه عرفا است. فَإِذَنْ لَا يَكُونُ شَيْءٍ أَبَدًا إِلَّا الْوُجُودُ وَالْمَاهِيَّاتُ الْمَالِكَةُ لَهُ بِهِ، لَا بِأَنْفُسِهَا. وَهَذَا الْوُجُودُ ثَابِتٌ دَائِمٌ غَيْرُ مُتَغَيِّرٍ أَزَلًا وَأَبَدًا، وَإِنَّمَا التَّغَيُّرُ فِي الْمَالِكِيَّاتِ وَالْوَاحِدِيَّاتِ. وَقَدْ عَرَفْتَ سَابِفًا مَعْنَى الْوَاحِدِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ، وَأَنَّهُ عَيْنُ التَّحَقُّقِ (يَافْتَنْ حَقِيقِي که عِبَارَت است از مُحَقَّقْ شُدَنْ وَ أَمْرِ وَاقِعِي شُدَنْ .) بنابراین، هرگز چیزی جز وجود و ماهیاتی که به واسطه او مالک آن هستند وجود ندارد، نه به ذات خودشان. و این وجود ثابت، دائمی و غیر متغیر است، از ازل تا ابد. تغییر تنها در مالکیتها و واجدیت ها رخ می دهد. و پیش تر معنای واجدیت حقیقی را دانستی، و آن عين تحقق (یافتن حقیقی که عبارت است از محقق شدن و امر واقعی شدن است .) وَبُطْلَانُ هَذِهِ الْوَاحِدِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ يُسَاوِقُ انْعِدَامَ الْمَاهِيَّاتِ الْوَاحِدَةِ وَاحْتِفَانَهَا تَحْتَ ظُلُمَاتِ الْمَعْدُومِيَّةِ. وَقَدْ عَرَفْتَ أَيْضًا سَابِقَا أَنَّ الْمَاهِيَّةَ لَيْسَتْ (115 مُتَّحِدَةً مَعَ الْوُجُودِ أَبَدًا، بَلِ الْمَاهِيَّاتُ مَالِكَةٌ لِلْوُجُودِ، وَلَهَا مِنْ حَيْثُ ذَوَاتِهَا لَيْسَتْ إِلَّا الْقَابِلِيَّةَ الصَّرْفَةَ. فَحَيْثُ ذَوَاتِهَا حَيْثُ الْقَبُولِ وَالِانْفِعَالِ الذَّاتِي الَّذِي عَرَفْتَ كُنْهَهُمَا بِأَنَّهُمَا عَيْنُ صَيْرُورَة الْمَاهِيَّةِ مُتَحَقِّقَةً وَأَمْرًا وَاقِعِيًّا بِالْوُجُودِ، أَوْ بِنُورِ الْوِلَايَةِ.) ابطال این واجدیت حقیقی مساوی با نابودی ماهیات واجده و پنهان شدن آنها در ظلمت عدم است. و پیش تر دانستی که ماهیت هرگز با وجود متحد نیست بلکه ماهیات مالک وجود هستند و از حیث ذات خود چیزی جز قابلیت محض نیستند. بنابراین، ذات آنها جهت پذیرش و انفعال ذاتی است که حقیقت آن را شناختی، و آن عبارت است از تبدیل ماهیت به امری محقق و واقعی به واسطه وجود يا نور ولايت. فَهِيَ فِي الْحَقِيقَةِ أَشْيَاءُ لَا وَاقِعِيَّةَ بَاطِلَةٌ مَعْدُومَةٌ، وَحَيْثُ ذَاتِهَا الْفَقْرُ وَالاحْتِيَاجُ فَلِهَذَا يَكُونُ الانْفِعَالُ بِالْوُجُودِ أَوْ بِنُورِ الْوِلَايَةِ مِنْ ذَاتِيَّاتِهَا . وَذَلِكَ لِمَكَانِ عَدَمٍ كَوْنِهَا وُجُودًا وَلَا عَدَمًا فَفِعْلِيَّةُ هَذِهِ الْمَاهِيَّاتِ بِمَالِكِيَّتِهَا وَوَاحِدِيَّتِهَا الحَقِيقِيَّةِ (بِيَابَدُ حُودُ رَا يَافُتَنُ حَقِيقِي خَارِجِي حُضُورِي، لَا يَافْعَنْ عَقْلِي يَا وَهْيَ يَا حسي .)

پس، این ماهیات در حقیقت اموری غیر واقعی، باطل و معدوم هستند، و ذات آنها فقر و نیاز است. از این رو، انفعال به وجود یا به نور ولایت از ذاتیات آنها است زیرا آنها نه وجودند و نه عدم. پس فعلیت این ماهیات به واسطه مالکیت و واجدیت حقیقی آنها است (یافتن حقیقی خارجی حضوری، نه یافتن عقلى، وهمى يا حسى .) ## تمام ترکیبات و خصوصیات ماهیت به وجود است الثَّانِيَةُ: إِنَّ الْمَاهِيَّاتِ الْإِمْكَانِيَّةَ مُخْتَلِفَةٌ مُتَمَايِزَةٌ بِتَمَامِ ذَوَاتِهَا الْبَسِيطَةِ. فَكُلُّ مَاهِيَّةٍ، تَكُونُ بَسِيطَةً غَيْرَ مُرَكَّبَةٍ مِنَ الْجِنْسِ وَالْفَصْلِ تَرْكِيبًا حَقِيقِيًّا بِحَيْثُ يَكُونُ الْفَصْلُ مُقَوَما مَاهَوِيًّا لِلْجِنْسِ إِذِ الْمَاهِيَّةُ حَيْثُ ذَاتُهَا حَيْثُ الْفَقْدَانِ وَالْقُوَّةِ وَالِانْفِعَالِ وَالْقُبُولِ، فَكَيْفَ يُمكِنُ أَنْ تَكُونَ مَاهِيَّةٌ مُقَومَةً تَقْوِمًا حَقِيقِيًّا لِمَاهِيَّةٍ أخرى؟! دوم: ماهیات امکانی با تمامی ذاتهای بسیط خود متفاوت و متمایز هستند. هر ماهیتی بسیط است و از جنس و فصل به صورت ترکیب حقیقی تشکیل نشده است، به گونه ای که فصل مقوم ماهوی برای جنس باشد. زیرا ماهیت، از حیث ذات خود، از جهت فقدان قوّه، انفعال و پذیرش است. پس چگونه ممکن است ماهیتی مقوم حقیقی برای ماهیت دیگر باشد؟! نَعَمْ؛ لَا ضَيْرَ فِي الْقَوْلِ بِالجِنْسِ وَالْفَصْلِ الاعْتِبَارِي الْعَقْلِي وَالْإِبْمَامِ وَالتَّحَصُلِ الْاعْتِبَارِيِّ، وَلَكِنَّهُ لَيْسَ بِتَحَصُّلٍ حَقِيقِي وَاقِعِي، بَلْ حَقِيقَةُ التَّقْويمِ وَالْفِعْلِيَّةِ إِنَّمَا هِيَ بِالْمَالِكِيَّةِ وَالْوُجْدَانِ. فَكُلُّ مَاهِيَّةٍ إِذَا صَارَتْ وَاحِدَةً لِلْوُجُودِ أَوْ نُورِ الْوِلَايَةِ، تَكُونُ مُحَقَّقَةً مُتَقَوّمَةً فِعْلِيَّةً. فَالْفِعْلِيَّةُ بِالْوُجْدَانِ. وَالْوُجْدَانُ صُورَةُ الْمَاهِيَّةِ، يمَعْنَى فِعْلِيَّتِهَا، وَإِنْ كَانَ فِعْلِيَّةُ الْوُجْدَانِ وَالْوَاحِدِيَّةِ أَيْضًا بِالْوُجُودِ، لَا بِنَفْسِهَا وَلَا بِالْوُجْدَانِ . كَمَا مَرَّ سَابِقًا. بله؛ ایرادی در گفتن جنس و فصل اعتباری عقلی و ابهام و تحقق اعتباری نیست اما این تحقق، حقیقی و واقعی نیست. بلکه حقیقت تقویم و فعلیت به واسطه مالکیت و وجدان است. هر ماهیتی اگر واجد وجود یا نور ولایت شود، محقق، متقوم و بالفعل می شود فعلیت به واسطه وجدان .است وجدان صورت ماهیت است، به معنای فعلیت آن، اگر چه فعلیت وجدان و واجدیت نیز به وجود است نه به ذات خود و نه به واسطه وجدان، همان طور که پیش تر بیان شد. فَإِذَنْ كُلُّ الْمَاهِيَّاتِ الْإِمْكَانِيَّةِ بَسَائِطُ، وَهِيَ مُمتَازَةٌ عَنْ أَنْفُسِهَا بِتَمَامِ ذَوَاتِهَا الْبَسِيطَةِ. فَمِنَ الْمَاهِيَّاتِ مَاهِيَّةُ الْأَظلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ، وَمِنْهَا مَاهِيَّةُ الاِتِّصَالِ، وَهَذِهِ هِيَ مَاهِيَّةُ الجِسْمِ. فَتَمَامُ مَاهِيَّةِ الحِسْمِ بِمَا هُوَ چشم، هِيَ الاِتِّصَالُ وَالِامْتِدَادُ فِي الْحِهَاتِ الثَّلَاثَةِ . أَيْ الطُّولِ وَالْعَرْضِ وَالْعُمْقِ . مِنْ دُونِ التَّعَيُّنِ بِتَعَيُّنٍ خَاصٌ وَمِقْدَارٍ مَخصُوص.

پس، این ماهیات در حقیقت اموری غیر واقعی، باطل و معدوم هستند، و ذات آنها فقر و نیاز است. از این رو، انفعال به وجود یا به نور ولایت از ذاتیات آنها است زیرا آنها نه وجودند و نه عدم. پس فعلیت این ماهیات به واسطه مالکیت و واجدیت حقیقی آنها است (یافتن حقیقی خارجی حضوری، نه یافتن عقلى، وهمى يا حسى .) ## تمام ترکیبات و خصوصیات ماهیت به وجود است الثَّانِيَةُ: إِنَّ الْمَاهِيَّاتِ الْإِمْكَانِيَّةَ مُخْتَلِفَةٌ مُتَمَايِزَةٌ بِتَمَامِ ذَوَاتِهَا الْبَسِيطَةِ. فَكُلُّ مَاهِيَّةٍ، تَكُونُ بَسِيطَةً غَيْرَ مُرَكَّبَةٍ مِنَ الْجِنْسِ وَالْفَصْلِ تَرْكِيبًا حَقِيقِيًّا بِحَيْثُ يَكُونُ الْفَصْلُ مُقَوَما مَاهَوِيًّا لِلْجِنْسِ إِذِ الْمَاهِيَّةُ حَيْثُ ذَاتُهَا حَيْثُ الْفَقْدَانِ وَالْقُوَّةِ وَالِانْفِعَالِ وَالْقُبُولِ، فَكَيْفَ يُمكِنُ أَنْ تَكُونَ مَاهِيَّةٌ مُقَومَةً تَقْوِمًا حَقِيقِيًّا لِمَاهِيَّةٍ أخرى؟! دوم: ماهیات امکانی با تمامی ذاتهای بسیط خود متفاوت و متمایز هستند. هر ماهیتی بسیط است و از جنس و فصل به صورت ترکیب حقیقی تشکیل نشده است، به گونه ای که فصل مقوم ماهوی برای جنس باشد. زیرا ماهیت، از حیث ذات خود، از جهت فقدان قوّه، انفعال و پذیرش است. پس چگونه ممکن است ماهیتی مقوم حقیقی برای ماهیت دیگر باشد؟! نَعَمْ؛ لَا ضَيْرَ فِي الْقَوْلِ بِالجِنْسِ وَالْفَصْلِ الاعْتِبَارِي الْعَقْلِي وَالْإِبْمَامِ وَالتَّحَصُلِ الْاعْتِبَارِيِّ، وَلَكِنَّهُ لَيْسَ بِتَحَصُّلٍ حَقِيقِي وَاقِعِي، بَلْ حَقِيقَةُ التَّقْويمِ وَالْفِعْلِيَّةِ إِنَّمَا هِيَ بِالْمَالِكِيَّةِ وَالْوُجْدَانِ. فَكُلُّ مَاهِيَّةٍ إِذَا صَارَتْ وَاحِدَةً لِلْوُجُودِ أَوْ نُورِ الْوِلَايَةِ، تَكُونُ مُحَقَّقَةً مُتَقَوّمَةً فِعْلِيَّةً. فَالْفِعْلِيَّةُ بِالْوُجْدَانِ. وَالْوُجْدَانُ صُورَةُ الْمَاهِيَّةِ، يمَعْنَى فِعْلِيَّتِهَا، وَإِنْ كَانَ فِعْلِيَّةُ الْوُجْدَانِ وَالْوَاحِدِيَّةِ أَيْضًا بِالْوُجُودِ، لَا بِنَفْسِهَا وَلَا بِالْوُجْدَانِ . كَمَا مَرَّ سَابِقًا. بله؛ ایرادی در گفتن جنس و فصل اعتباری عقلی و ابهام و تحقق اعتباری نیست اما این تحقق، حقیقی و واقعی نیست. بلکه حقیقت تقویم و فعلیت به واسطه مالکیت و وجدان است. هر ماهیتی اگر واجد وجود یا نور ولایت شود، محقق، متقوم و بالفعل می شود فعلیت به واسطه وجدان .است وجدان صورت ماهیت است، به معنای فعلیت آن، اگر چه فعلیت وجدان و واجدیت نیز به وجود است نه به ذات خود و نه به واسطه وجدان، همان طور که پیش تر بیان شد. فَإِذَنْ كُلُّ الْمَاهِيَّاتِ الْإِمْكَانِيَّةِ بَسَائِطُ، وَهِيَ مُمتَازَةٌ عَنْ أَنْفُسِهَا بِتَمَامِ ذَوَاتِهَا الْبَسِيطَةِ. فَمِنَ الْمَاهِيَّاتِ مَاهِيَّةُ الْأَظلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ، وَمِنْهَا مَاهِيَّةُ الاِتِّصَالِ، وَهَذِهِ هِيَ مَاهِيَّةُ الجِسْمِ. فَتَمَامُ مَاهِيَّةِ الحِسْمِ بِمَا هُوَ چشم، هِيَ الاِتِّصَالُ وَالِامْتِدَادُ فِي الْحِهَاتِ الثَّلَاثَةِ . أَيْ الطُّولِ وَالْعَرْضِ وَالْعُمْقِ . مِنْ دُونِ التَّعَيُّنِ بِتَعَيُّنٍ خَاصٌ وَمِقْدَارٍ مَخصُوص.

پس، این ماهیات در حقیقت اموری غیر واقعی، باطل و معدوم هستند، و ذات آنها فقر و نیاز است. از این رو، انفعال به وجود یا به نور ولایت از ذاتیات آنها است زیرا آنها نه وجودند و نه عدم. پس فعلیت این ماهیات به واسطه مالکیت و واجدیت حقیقی آنها است (یافتن حقیقی خارجی حضوری، نه یافتن عقلى، وهمى يا حسى .) ## تمام ترکیبات و خصوصیات ماهیت به وجود است الثَّانِيَةُ: إِنَّ الْمَاهِيَّاتِ الْإِمْكَانِيَّةَ مُخْتَلِفَةٌ مُتَمَايِزَةٌ بِتَمَامِ ذَوَاتِهَا الْبَسِيطَةِ. فَكُلُّ مَاهِيَّةٍ، تَكُونُ بَسِيطَةً غَيْرَ مُرَكَّبَةٍ مِنَ الْجِنْسِ وَالْفَصْلِ تَرْكِيبًا حَقِيقِيًّا بِحَيْثُ يَكُونُ الْفَصْلُ مُقَوَما مَاهَوِيًّا لِلْجِنْسِ إِذِ الْمَاهِيَّةُ حَيْثُ ذَاتُهَا حَيْثُ الْفَقْدَانِ وَالْقُوَّةِ وَالِانْفِعَالِ وَالْقُبُولِ، فَكَيْفَ يُمكِنُ أَنْ تَكُونَ مَاهِيَّةٌ مُقَومَةً تَقْوِمًا حَقِيقِيًّا لِمَاهِيَّةٍ أخرى؟! دوم: ماهیات امکانی با تمامی ذاتهای بسیط خود متفاوت و متمایز هستند. هر ماهیتی بسیط است و از جنس و فصل به صورت ترکیب حقیقی تشکیل نشده است، به گونه ای که فصل مقوم ماهوی برای جنس باشد. زیرا ماهیت، از حیث ذات خود، از جهت فقدان قوّه، انفعال و پذیرش است. پس چگونه ممکن است ماهیتی مقوم حقیقی برای ماهیت دیگر باشد؟! نَعَمْ؛ لَا ضَيْرَ فِي الْقَوْلِ بِالجِنْسِ وَالْفَصْلِ الاعْتِبَارِي الْعَقْلِي وَالْإِبْمَامِ وَالتَّحَصُلِ الْاعْتِبَارِيِّ، وَلَكِنَّهُ لَيْسَ بِتَحَصُّلٍ حَقِيقِي وَاقِعِي، بَلْ حَقِيقَةُ التَّقْويمِ وَالْفِعْلِيَّةِ إِنَّمَا هِيَ بِالْمَالِكِيَّةِ وَالْوُجْدَانِ. فَكُلُّ مَاهِيَّةٍ إِذَا صَارَتْ وَاحِدَةً لِلْوُجُودِ أَوْ نُورِ الْوِلَايَةِ، تَكُونُ مُحَقَّقَةً مُتَقَوّمَةً فِعْلِيَّةً. فَالْفِعْلِيَّةُ بِالْوُجْدَانِ. وَالْوُجْدَانُ صُورَةُ الْمَاهِيَّةِ، يمَعْنَى فِعْلِيَّتِهَا، وَإِنْ كَانَ فِعْلِيَّةُ الْوُجْدَانِ وَالْوَاحِدِيَّةِ أَيْضًا بِالْوُجُودِ، لَا بِنَفْسِهَا وَلَا بِالْوُجْدَانِ . كَمَا مَرَّ سَابِقًا. بله؛ ایرادی در گفتن جنس و فصل اعتباری عقلی و ابهام و تحقق اعتباری نیست اما این تحقق، حقیقی و واقعی نیست. بلکه حقیقت تقویم و فعلیت به واسطه مالکیت و وجدان است. هر ماهیتی اگر واجد وجود یا نور ولایت شود، محقق، متقوم و بالفعل می شود فعلیت به واسطه وجدان .است وجدان صورت ماهیت است، به معنای فعلیت آن، اگر چه فعلیت وجدان و واجدیت نیز به وجود است نه به ذات خود و نه به واسطه وجدان، همان طور که پیش تر بیان شد. فَإِذَنْ كُلُّ الْمَاهِيَّاتِ الْإِمْكَانِيَّةِ بَسَائِطُ، وَهِيَ مُمتَازَةٌ عَنْ أَنْفُسِهَا بِتَمَامِ ذَوَاتِهَا الْبَسِيطَةِ. فَمِنَ الْمَاهِيَّاتِ مَاهِيَّةُ الْأَظلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ، وَمِنْهَا مَاهِيَّةُ الاِتِّصَالِ، وَهَذِهِ هِيَ مَاهِيَّةُ الجِسْمِ. فَتَمَامُ مَاهِيَّةِ الحِسْمِ بِمَا هُوَ چشم، هِيَ الاِتِّصَالُ وَالِامْتِدَادُ فِي الْحِهَاتِ الثَّلَاثَةِ . أَيْ الطُّولِ وَالْعَرْضِ وَالْعُمْقِ . مِنْ دُونِ التَّعَيُّنِ بِتَعَيُّنٍ خَاصٌ وَمِقْدَارٍ مَخصُوص.

پس، این ماهیات در حقیقت اموری غیر واقعی، باطل و معدوم هستند، و ذات آنها فقر و نیاز است. از این رو، انفعال به وجود یا به نور ولایت از ذاتیات آنها است زیرا آنها نه وجودند و نه عدم. پس فعلیت این ماهیات به واسطه مالکیت و واجدیت حقیقی آنها است (یافتن حقیقی خارجی حضوری، نه یافتن عقلى، وهمى يا حسى .) ## تمام ترکیبات و خصوصیات ماهیت به وجود است الثَّانِيَةُ: إِنَّ الْمَاهِيَّاتِ الْإِمْكَانِيَّةَ مُخْتَلِفَةٌ مُتَمَايِزَةٌ بِتَمَامِ ذَوَاتِهَا الْبَسِيطَةِ. فَكُلُّ مَاهِيَّةٍ، تَكُونُ بَسِيطَةً غَيْرَ مُرَكَّبَةٍ مِنَ الْجِنْسِ وَالْفَصْلِ تَرْكِيبًا حَقِيقِيًّا بِحَيْثُ يَكُونُ الْفَصْلُ مُقَوَما مَاهَوِيًّا لِلْجِنْسِ إِذِ الْمَاهِيَّةُ حَيْثُ ذَاتُهَا حَيْثُ الْفَقْدَانِ وَالْقُوَّةِ وَالِانْفِعَالِ وَالْقُبُولِ، فَكَيْفَ يُمكِنُ أَنْ تَكُونَ مَاهِيَّةٌ مُقَومَةً تَقْوِمًا حَقِيقِيًّا لِمَاهِيَّةٍ أخرى؟! دوم: ماهیات امکانی با تمامی ذاتهای بسیط خود متفاوت و متمایز هستند. هر ماهیتی بسیط است و از جنس و فصل به صورت ترکیب حقیقی تشکیل نشده است، به گونه ای که فصل مقوم ماهوی برای جنس باشد. زیرا ماهیت، از حیث ذات خود، از جهت فقدان قوّه، انفعال و پذیرش است. پس چگونه ممکن است ماهیتی مقوم حقیقی برای ماهیت دیگر باشد؟! نَعَمْ؛ لَا ضَيْرَ فِي الْقَوْلِ بِالجِنْسِ وَالْفَصْلِ الاعْتِبَارِي الْعَقْلِي وَالْإِبْمَامِ وَالتَّحَصُلِ الْاعْتِبَارِيِّ، وَلَكِنَّهُ لَيْسَ بِتَحَصُّلٍ حَقِيقِي وَاقِعِي، بَلْ حَقِيقَةُ التَّقْويمِ وَالْفِعْلِيَّةِ إِنَّمَا هِيَ بِالْمَالِكِيَّةِ وَالْوُجْدَانِ. فَكُلُّ مَاهِيَّةٍ إِذَا صَارَتْ وَاحِدَةً لِلْوُجُودِ أَوْ نُورِ الْوِلَايَةِ، تَكُونُ مُحَقَّقَةً مُتَقَوّمَةً فِعْلِيَّةً. فَالْفِعْلِيَّةُ بِالْوُجْدَانِ. وَالْوُجْدَانُ صُورَةُ الْمَاهِيَّةِ، يمَعْنَى فِعْلِيَّتِهَا، وَإِنْ كَانَ فِعْلِيَّةُ الْوُجْدَانِ وَالْوَاحِدِيَّةِ أَيْضًا بِالْوُجُودِ، لَا بِنَفْسِهَا وَلَا بِالْوُجْدَانِ . كَمَا مَرَّ سَابِقًا. بله؛ ایرادی در گفتن جنس و فصل اعتباری عقلی و ابهام و تحقق اعتباری نیست اما این تحقق، حقیقی و واقعی نیست. بلکه حقیقت تقویم و فعلیت به واسطه مالکیت و وجدان است. هر ماهیتی اگر واجد وجود یا نور ولایت شود، محقق، متقوم و بالفعل می شود فعلیت به واسطه وجدان .است وجدان صورت ماهیت است، به معنای فعلیت آن، اگر چه فعلیت وجدان و واجدیت نیز به وجود است نه به ذات خود و نه به واسطه وجدان، همان طور که پیش تر بیان شد. فَإِذَنْ كُلُّ الْمَاهِيَّاتِ الْإِمْكَانِيَّةِ بَسَائِطُ، وَهِيَ مُمتَازَةٌ عَنْ أَنْفُسِهَا بِتَمَامِ ذَوَاتِهَا الْبَسِيطَةِ. فَمِنَ الْمَاهِيَّاتِ مَاهِيَّةُ الْأَظلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ، وَمِنْهَا مَاهِيَّةُ الاِتِّصَالِ، وَهَذِهِ هِيَ مَاهِيَّةُ الجِسْمِ. فَتَمَامُ مَاهِيَّةِ الحِسْمِ بِمَا هُوَ چشم، هِيَ الاِتِّصَالُ وَالِامْتِدَادُ فِي الْحِهَاتِ الثَّلَاثَةِ . أَيْ الطُّولِ وَالْعَرْضِ وَالْعُمْقِ . مِنْ دُونِ التَّعَيُّنِ بِتَعَيُّنٍ خَاصٌ وَمِقْدَارٍ مَخصُوص.

پس همه ماهیات امکانی بسیط هستند و با تمام ذاتهای بسیط خود از یکدیگر متمایز می شوند. از جمله ماهيات ماهیت اظله و اشباح است و دیگری ماهیت اتصال که همان ماهیت جسم است. تمام ماهیت جسم از آن جهت که جسم است اتصال و امتداد در جهات سه گانه (طول، عرض و عمق بدون تعیّن به یک تعیّن خاص یا مقدار مشخص است.) وَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الْبَسِيطةُ الْكَذَائِيَّةُ مُبْهَمَةٌ فِي حَدٍ ذَاتِهَا بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ وَالتَّكَمُمَاتِ وَالْأَعْرَاضِ وَالْمَقَادِيرٍ. وَذَلِكَ نَظِيرُ مَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ ؛ فَإِنَّا مَاهِيَّةٌ مُمتازَةٌ عَنْ مَاهِيَّةِ السَّوَادِ بِالْبَدِيهَةِ، وَمِنْ حَيْثُ ذَاتُهَا بْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ التَّعَيُنَاتِ وَالْحُدُودِ وَالْمَقَادِيرِ وَالشَّدَّةِ وَالضَّعْفِ وَالْقِلَّةِ وَالْكَثْرَةِ وَالْوَحْدَةِ وَالتَّعَدُّدِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنْ سَائِرِ التَّعَيُّنَاتِ الْعَرَضِيَّة. و این ماهیت بسیط این چنینی در ذات خود نسبت به همه تعینات کمیات اعراض و مقادیر مبهم است. این موضوع مانند ماهیت سفیدی است؛ زیرا ماهیت سفیدی به روشنی از ماهیت سیاهی متمایز است، ولی از حیث ذات خود نسبت به تمام تعینات، حدود، مقادیر، شدت و ضعف کمی و زیادی وحدت و کثرت و دیگر تعینات عرضی مبهم است. فَكَوْنُ الْبَيَاضِ مَحْدُودًا بِهَذَا الْحَدِ مِنَ الشَّدَّةِ أَوِ الضَّعْفِ أَوِ الْقِلَّةِ أَوِ الْكَثْرَةِ، وَكَوْنُهُ مُتَصِلًا أَوْ مُنْفَصِلًا كَهَذَا الْبَيَاضِ الْوَاحِدِ وَهَذَيْنِ الْبَيَاضَيْنِ الْمُنْفَصِلَيْنِ، كُلُّهَا خَارِجٌ عَنْ حَقِيقَةِ الْبَيَاضِ وَمَاهِيَّتِهِ. بنابراین، محدود بودن سفیدی به این مقدار از شدت یا ضعف، کمی یا زیادی، و متصل یا منفصل بودن آن، مانند این سفیدی واحد یا این دو سفیدی جدا شده، همگی خارج از حقیقت و ماهیت سفیدی هستند. فَالْمَاهِيَّةُ لَا بَشَرْطٍ مَقْسَمِيٌّ جَمِيعِ هَذِهِ الْأَقْسَامِ، وَمُبْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ هَذِهِ الْحُدُودِ وَالتَّعَيُّنَاتِ، وَهِيَ . مِنْ حَيْثُ هِيَ مَاهِيَّةٌ الَّتِي مُسَاوِقَةٌ لِعَدَمِ الْفِعْلِيَّةِ . غَيْرُ مُتَقَومَةٍ بِالحُدُودِ أَبَدًا فَهِيَ خَارِجَةٌ عَنْهَا وَارِدَةٌ عَلَيْهَا، وَحَيْثُ ذَاتُهَا حَيْثُ الْإِبْهَامِ. فَلَا تَتَأَبَّى عَنِ الْمَحْدُودِيَّةِ بِهَذِهِ الْحُدُودِ وَالتَّعَيُّنَاتِ. بنابراين، ماهيت " لا بشرط" به عنوان مقسمی برای همه این اقسام است و نسبت به تمام این حدود و تعینات مبهم است. از آن جهت که ماهیت مساوی با عدم فعلیت است، هرگز با حدود مقوم نمی شود. ماهیت از این حدود جدا بوده و بر آنها وارد می شود و ذات آن در مقام ابهام است. بنابراین، از محدود شدن به این حدود و تعینات امتناع نمی ورزد. فَهَكَذَا الْأَمْرُ فِي مَاهِيَّةِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الَّذِي يَكُونُ مَبْدَأَ جَمِيع الْعَوَالِمِ الْمَادِيَّةِ عِنْدَنَا، وَمَادَّةَ مَوَادٍ الْحِسْمَانِيَّاتِ وَأَصْلَ جَمِيعِهَا. فَهِيَ مَاهِيَّةٌ اتِّصَالِيَّةٌ امْتِدَادِيَّةٌ مُمتَازَةٌ عَنْ مَاهِيَّاتِ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحِ . لِأَنَّهَا لَيْسَتْ بِحِسْمٍ، أَيْ مُمتَدُّ فِي الْحِهَاتِ . بِخِلَافِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ ؛ فَإِنَّهَا عَيْنُ الاِتِّصَالِ وَالِامْتِدَادِ.

پس همه ماهیات امکانی بسیط هستند و با تمام ذاتهای بسیط خود از یکدیگر متمایز می شوند. از جمله ماهيات ماهیت اظله و اشباح است و دیگری ماهیت اتصال که همان ماهیت جسم است. تمام ماهیت جسم از آن جهت که جسم است اتصال و امتداد در جهات سه گانه (طول، عرض و عمق بدون تعیّن به یک تعیّن خاص یا مقدار مشخص است.) وَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الْبَسِيطةُ الْكَذَائِيَّةُ مُبْهَمَةٌ فِي حَدٍ ذَاتِهَا بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ وَالتَّكَمُمَاتِ وَالْأَعْرَاضِ وَالْمَقَادِيرٍ. وَذَلِكَ نَظِيرُ مَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ ؛ فَإِنَّا مَاهِيَّةٌ مُمتازَةٌ عَنْ مَاهِيَّةِ السَّوَادِ بِالْبَدِيهَةِ، وَمِنْ حَيْثُ ذَاتُهَا بْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ التَّعَيُنَاتِ وَالْحُدُودِ وَالْمَقَادِيرِ وَالشَّدَّةِ وَالضَّعْفِ وَالْقِلَّةِ وَالْكَثْرَةِ وَالْوَحْدَةِ وَالتَّعَدُّدِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنْ سَائِرِ التَّعَيُّنَاتِ الْعَرَضِيَّة. و این ماهیت بسیط این چنینی در ذات خود نسبت به همه تعینات کمیات اعراض و مقادیر مبهم است. این موضوع مانند ماهیت سفیدی است؛ زیرا ماهیت سفیدی به روشنی از ماهیت سیاهی متمایز است، ولی از حیث ذات خود نسبت به تمام تعینات، حدود، مقادیر، شدت و ضعف کمی و زیادی وحدت و کثرت و دیگر تعینات عرضی مبهم است. فَكَوْنُ الْبَيَاضِ مَحْدُودًا بِهَذَا الْحَدِ مِنَ الشَّدَّةِ أَوِ الضَّعْفِ أَوِ الْقِلَّةِ أَوِ الْكَثْرَةِ، وَكَوْنُهُ مُتَصِلًا أَوْ مُنْفَصِلًا كَهَذَا الْبَيَاضِ الْوَاحِدِ وَهَذَيْنِ الْبَيَاضَيْنِ الْمُنْفَصِلَيْنِ، كُلُّهَا خَارِجٌ عَنْ حَقِيقَةِ الْبَيَاضِ وَمَاهِيَّتِهِ. بنابراین، محدود بودن سفیدی به این مقدار از شدت یا ضعف، کمی یا زیادی، و متصل یا منفصل بودن آن، مانند این سفیدی واحد یا این دو سفیدی جدا شده، همگی خارج از حقیقت و ماهیت سفیدی هستند. فَالْمَاهِيَّةُ لَا بَشَرْطٍ مَقْسَمِيٌّ جَمِيعِ هَذِهِ الْأَقْسَامِ، وَمُبْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ هَذِهِ الْحُدُودِ وَالتَّعَيُّنَاتِ، وَهِيَ . مِنْ حَيْثُ هِيَ مَاهِيَّةٌ الَّتِي مُسَاوِقَةٌ لِعَدَمِ الْفِعْلِيَّةِ . غَيْرُ مُتَقَومَةٍ بِالحُدُودِ أَبَدًا فَهِيَ خَارِجَةٌ عَنْهَا وَارِدَةٌ عَلَيْهَا، وَحَيْثُ ذَاتُهَا حَيْثُ الْإِبْهَامِ. فَلَا تَتَأَبَّى عَنِ الْمَحْدُودِيَّةِ بِهَذِهِ الْحُدُودِ وَالتَّعَيُّنَاتِ. بنابراين، ماهيت " لا بشرط" به عنوان مقسمی برای همه این اقسام است و نسبت به تمام این حدود و تعینات مبهم است. از آن جهت که ماهیت مساوی با عدم فعلیت است، هرگز با حدود مقوم نمی شود. ماهیت از این حدود جدا بوده و بر آنها وارد می شود و ذات آن در مقام ابهام است. بنابراین، از محدود شدن به این حدود و تعینات امتناع نمی ورزد. فَهَكَذَا الْأَمْرُ فِي مَاهِيَّةِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الَّذِي يَكُونُ مَبْدَأَ جَمِيع الْعَوَالِمِ الْمَادِيَّةِ عِنْدَنَا، وَمَادَّةَ مَوَادٍ الْحِسْمَانِيَّاتِ وَأَصْلَ جَمِيعِهَا. فَهِيَ مَاهِيَّةٌ اتِّصَالِيَّةٌ امْتِدَادِيَّةٌ مُمتَازَةٌ عَنْ مَاهِيَّاتِ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحِ . لِأَنَّهَا لَيْسَتْ بِحِسْمٍ، أَيْ مُمتَدُّ فِي الْحِهَاتِ . بِخِلَافِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ ؛ فَإِنَّهَا عَيْنُ الاِتِّصَالِ وَالِامْتِدَادِ.

پس همه ماهیات امکانی بسیط هستند و با تمام ذاتهای بسیط خود از یکدیگر متمایز می شوند. از جمله ماهيات ماهیت اظله و اشباح است و دیگری ماهیت اتصال که همان ماهیت جسم است. تمام ماهیت جسم از آن جهت که جسم است اتصال و امتداد در جهات سه گانه (طول، عرض و عمق بدون تعیّن به یک تعیّن خاص یا مقدار مشخص است.) وَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الْبَسِيطةُ الْكَذَائِيَّةُ مُبْهَمَةٌ فِي حَدٍ ذَاتِهَا بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ وَالتَّكَمُمَاتِ وَالْأَعْرَاضِ وَالْمَقَادِيرٍ. وَذَلِكَ نَظِيرُ مَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ ؛ فَإِنَّا مَاهِيَّةٌ مُمتازَةٌ عَنْ مَاهِيَّةِ السَّوَادِ بِالْبَدِيهَةِ، وَمِنْ حَيْثُ ذَاتُهَا بْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ التَّعَيُنَاتِ وَالْحُدُودِ وَالْمَقَادِيرِ وَالشَّدَّةِ وَالضَّعْفِ وَالْقِلَّةِ وَالْكَثْرَةِ وَالْوَحْدَةِ وَالتَّعَدُّدِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنْ سَائِرِ التَّعَيُّنَاتِ الْعَرَضِيَّة. و این ماهیت بسیط این چنینی در ذات خود نسبت به همه تعینات کمیات اعراض و مقادیر مبهم است. این موضوع مانند ماهیت سفیدی است؛ زیرا ماهیت سفیدی به روشنی از ماهیت سیاهی متمایز است، ولی از حیث ذات خود نسبت به تمام تعینات، حدود، مقادیر، شدت و ضعف کمی و زیادی وحدت و کثرت و دیگر تعینات عرضی مبهم است. فَكَوْنُ الْبَيَاضِ مَحْدُودًا بِهَذَا الْحَدِ مِنَ الشَّدَّةِ أَوِ الضَّعْفِ أَوِ الْقِلَّةِ أَوِ الْكَثْرَةِ، وَكَوْنُهُ مُتَصِلًا أَوْ مُنْفَصِلًا كَهَذَا الْبَيَاضِ الْوَاحِدِ وَهَذَيْنِ الْبَيَاضَيْنِ الْمُنْفَصِلَيْنِ، كُلُّهَا خَارِجٌ عَنْ حَقِيقَةِ الْبَيَاضِ وَمَاهِيَّتِهِ. بنابراین، محدود بودن سفیدی به این مقدار از شدت یا ضعف، کمی یا زیادی، و متصل یا منفصل بودن آن، مانند این سفیدی واحد یا این دو سفیدی جدا شده، همگی خارج از حقیقت و ماهیت سفیدی هستند. فَالْمَاهِيَّةُ لَا بَشَرْطٍ مَقْسَمِيٌّ جَمِيعِ هَذِهِ الْأَقْسَامِ، وَمُبْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ هَذِهِ الْحُدُودِ وَالتَّعَيُّنَاتِ، وَهِيَ . مِنْ حَيْثُ هِيَ مَاهِيَّةٌ الَّتِي مُسَاوِقَةٌ لِعَدَمِ الْفِعْلِيَّةِ . غَيْرُ مُتَقَومَةٍ بِالحُدُودِ أَبَدًا فَهِيَ خَارِجَةٌ عَنْهَا وَارِدَةٌ عَلَيْهَا، وَحَيْثُ ذَاتُهَا حَيْثُ الْإِبْهَامِ. فَلَا تَتَأَبَّى عَنِ الْمَحْدُودِيَّةِ بِهَذِهِ الْحُدُودِ وَالتَّعَيُّنَاتِ. بنابراين، ماهيت " لا بشرط" به عنوان مقسمی برای همه این اقسام است و نسبت به تمام این حدود و تعینات مبهم است. از آن جهت که ماهیت مساوی با عدم فعلیت است، هرگز با حدود مقوم نمی شود. ماهیت از این حدود جدا بوده و بر آنها وارد می شود و ذات آن در مقام ابهام است. بنابراین، از محدود شدن به این حدود و تعینات امتناع نمی ورزد. فَهَكَذَا الْأَمْرُ فِي مَاهِيَّةِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الَّذِي يَكُونُ مَبْدَأَ جَمِيع الْعَوَالِمِ الْمَادِيَّةِ عِنْدَنَا، وَمَادَّةَ مَوَادٍ الْحِسْمَانِيَّاتِ وَأَصْلَ جَمِيعِهَا. فَهِيَ مَاهِيَّةٌ اتِّصَالِيَّةٌ امْتِدَادِيَّةٌ مُمتَازَةٌ عَنْ مَاهِيَّاتِ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحِ . لِأَنَّهَا لَيْسَتْ بِحِسْمٍ، أَيْ مُمتَدُّ فِي الْحِهَاتِ . بِخِلَافِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ ؛ فَإِنَّهَا عَيْنُ الاِتِّصَالِ وَالِامْتِدَادِ.

پس همه ماهیات امکانی بسیط هستند و با تمام ذاتهای بسیط خود از یکدیگر متمایز می شوند. از جمله ماهيات ماهیت اظله و اشباح است و دیگری ماهیت اتصال که همان ماهیت جسم است. تمام ماهیت جسم از آن جهت که جسم است اتصال و امتداد در جهات سه گانه (طول، عرض و عمق بدون تعیّن به یک تعیّن خاص یا مقدار مشخص است.) وَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الْبَسِيطةُ الْكَذَائِيَّةُ مُبْهَمَةٌ فِي حَدٍ ذَاتِهَا بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ وَالتَّكَمُمَاتِ وَالْأَعْرَاضِ وَالْمَقَادِيرٍ. وَذَلِكَ نَظِيرُ مَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ ؛ فَإِنَّا مَاهِيَّةٌ مُمتازَةٌ عَنْ مَاهِيَّةِ السَّوَادِ بِالْبَدِيهَةِ، وَمِنْ حَيْثُ ذَاتُهَا بْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ التَّعَيُنَاتِ وَالْحُدُودِ وَالْمَقَادِيرِ وَالشَّدَّةِ وَالضَّعْفِ وَالْقِلَّةِ وَالْكَثْرَةِ وَالْوَحْدَةِ وَالتَّعَدُّدِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنْ سَائِرِ التَّعَيُّنَاتِ الْعَرَضِيَّة. و این ماهیت بسیط این چنینی در ذات خود نسبت به همه تعینات کمیات اعراض و مقادیر مبهم است. این موضوع مانند ماهیت سفیدی است؛ زیرا ماهیت سفیدی به روشنی از ماهیت سیاهی متمایز است، ولی از حیث ذات خود نسبت به تمام تعینات، حدود، مقادیر، شدت و ضعف کمی و زیادی وحدت و کثرت و دیگر تعینات عرضی مبهم است. فَكَوْنُ الْبَيَاضِ مَحْدُودًا بِهَذَا الْحَدِ مِنَ الشَّدَّةِ أَوِ الضَّعْفِ أَوِ الْقِلَّةِ أَوِ الْكَثْرَةِ، وَكَوْنُهُ مُتَصِلًا أَوْ مُنْفَصِلًا كَهَذَا الْبَيَاضِ الْوَاحِدِ وَهَذَيْنِ الْبَيَاضَيْنِ الْمُنْفَصِلَيْنِ، كُلُّهَا خَارِجٌ عَنْ حَقِيقَةِ الْبَيَاضِ وَمَاهِيَّتِهِ. بنابراین، محدود بودن سفیدی به این مقدار از شدت یا ضعف، کمی یا زیادی، و متصل یا منفصل بودن آن، مانند این سفیدی واحد یا این دو سفیدی جدا شده، همگی خارج از حقیقت و ماهیت سفیدی هستند. فَالْمَاهِيَّةُ لَا بَشَرْطٍ مَقْسَمِيٌّ جَمِيعِ هَذِهِ الْأَقْسَامِ، وَمُبْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ هَذِهِ الْحُدُودِ وَالتَّعَيُّنَاتِ، وَهِيَ . مِنْ حَيْثُ هِيَ مَاهِيَّةٌ الَّتِي مُسَاوِقَةٌ لِعَدَمِ الْفِعْلِيَّةِ . غَيْرُ مُتَقَومَةٍ بِالحُدُودِ أَبَدًا فَهِيَ خَارِجَةٌ عَنْهَا وَارِدَةٌ عَلَيْهَا، وَحَيْثُ ذَاتُهَا حَيْثُ الْإِبْهَامِ. فَلَا تَتَأَبَّى عَنِ الْمَحْدُودِيَّةِ بِهَذِهِ الْحُدُودِ وَالتَّعَيُّنَاتِ. بنابراين، ماهيت " لا بشرط" به عنوان مقسمی برای همه این اقسام است و نسبت به تمام این حدود و تعینات مبهم است. از آن جهت که ماهیت مساوی با عدم فعلیت است، هرگز با حدود مقوم نمی شود. ماهیت از این حدود جدا بوده و بر آنها وارد می شود و ذات آن در مقام ابهام است. بنابراین، از محدود شدن به این حدود و تعینات امتناع نمی ورزد. فَهَكَذَا الْأَمْرُ فِي مَاهِيَّةِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الَّذِي يَكُونُ مَبْدَأَ جَمِيع الْعَوَالِمِ الْمَادِيَّةِ عِنْدَنَا، وَمَادَّةَ مَوَادٍ الْحِسْمَانِيَّاتِ وَأَصْلَ جَمِيعِهَا. فَهِيَ مَاهِيَّةٌ اتِّصَالِيَّةٌ امْتِدَادِيَّةٌ مُمتَازَةٌ عَنْ مَاهِيَّاتِ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحِ . لِأَنَّهَا لَيْسَتْ بِحِسْمٍ، أَيْ مُمتَدُّ فِي الْحِهَاتِ . بِخِلَافِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ ؛ فَإِنَّهَا عَيْنُ الاِتِّصَالِ وَالِامْتِدَادِ.

همین طور، ماهیت آب بسیط که از نظر ما مبدأ همه عوالم مادی و ماده مواد جسمانیات و اصل همه آنهاست، ماهیتی اتصالی و امتدادی است که از ماهیات اظله و اشباح متمایز است. زیرا آظِلّه و اشباح جسم نیستند، یعنی امتداد در جهات ندارند بر خلاف این ماهیت که عین اتصال و امتداد است. وَرُتْبَتُهَا مُتَأَخِرَةٌ عَنْ مَرْتَبَةِ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ، وَمَعَ ذَلِكَ لَيْسَتْ بِخَسِيسَةٍ، بَلْ هِيَ مَاهِيَّةٌ شَرِيفَةٌ. كَيْفَ وَتَكُونُ حَامِلَةً لِعَرْشِ اللَّهِ تَعَالَى وَدِينِهِ وَعِلْمِهِ؟! و مرتبه این ماهیت متأخر از مرتبه اظله و اشباح است. با این حال، ماهیتی پست نیست، بلکه ماهیتی شریف است. چگونه چنین نباشد در حالی که حامل عرش خداوند متعال، دین او و علم اوست؟! فَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الاِتِّصَالِيَّةُ الَّتِي نُعَبِّرُ عَنْهَا بِالْحِسْمِ تَكُونُ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهَا مُبْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ الْحُدُودِ وَالتَّعَيُّنَاتِ وَالتَّكَمُمَاتِ وَالتَّنَاهِي وَاللَّا تَنَاهِي وَالْوَحْدَةِ وَالتَّعَدُّدِ، أَيْ وَحْدَةِ الْوَاحِدِيَّةِ وَالْمَالِكِيَّةِ وَتَعَدُّدِهَا . ( 116 وَذَلِكَ كَمَا إِذَا وُجِدَ الاِتِّصَالُ وَاحِدًا، أَوْ وُجِدَ اثْنَيْنِ دَفْعَةً. فَمَاهِيَّةُ الاتِّصَالِ لَا تَتَأَبَّى عَنْ كِلَا نَحْوَيِ الْوَاحِدِيَّةِ ابْتِدَاءً.) این ماهیت اتصالی که آن را به عنوان جسم توصیف میکنیم در مرتبه ذات خود نسبت به تمام حدود، تعینات، کمیات، تناهى و لا تناهى، وحدت و كثرت - یعنی وحدت و تعدد واجدیت و مالكيت - مبهم است. این همانند آن است که اتصال، به صورت یک واحد یا به صورت دوگانه یافت شود. بنابراین، ماهیت اتصال، در ابتدا از هیچ یک از دو نحوه واجدیت امتناع نمی کند. ## مفهوم جوهر و عرض در فلسفه و در مکتب اهل بيت عليهم السلام. الثَّالِثَةُ: إِنَّ الْجَوْهَرِيَّةَ وَالْعَرَضِيَّةَ عَلَى مَشْرَبِ الْقَوْمِ غَيْرُ مَا هُوَ عَلَى مَشْرَبِنَا. وَالْعُرُوضُ عِنْدَهُمْ بِمَعْنًى غَيْرِ مَا هُوَ عِنْدَنَا. فَالْجَوْهَرُ عِنْدَهُمْ مَاهِيَّةٌ إِذَا وُجِدَتْ فِي الخَارِجِ كَانَتْ لَا فِي مَوْضُوعِ، وَالْمَوْضُوعُ هُوَ الْمَحَلُ الْمُسْتَغْنِي عَنِ الْحَالِ. وَذَلِكَ كَمَاهِيَّةِ الْحِسْمِ وَكَمَاهِيَّةِ الهُيُولَى وَمَاهِيَّةِ الصُّورَةِ. وَالْعَرَضُ هُوَ الْمَوْجُودُ فِي مَوْضُوعِ، كَالْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ وَأَمْثَاهِيمَا مِنْ سَائِرِ الْأَعْرَاضِ. سوم: جوهریت و عرضیت بر اساس مشرب قوم متفاوت از آن چیزی است که بر اساس مشرب ما قرار دارد. عرضیت نزد آنها معنایی غیر از آنچه نزد ماست دارد جوهر نزد آنها ماهیتی است که اگر در خارج موجود شود، در موضوعی نیست و موضوع محلی است که از حال مستغنی است. این مانند ماهیت جسم، ماهیت هیولا و ماهیت صورت است. عرض، موجودی است که در موضوعی وجود دارد، مانند سفیدی، سیاهی و نظایر آنها از ساير اعراض.

همین طور، ماهیت آب بسیط که از نظر ما مبدأ همه عوالم مادی و ماده مواد جسمانیات و اصل همه آنهاست، ماهیتی اتصالی و امتدادی است که از ماهیات اظله و اشباح متمایز است. زیرا آظِلّه و اشباح جسم نیستند، یعنی امتداد در جهات ندارند بر خلاف این ماهیت که عین اتصال و امتداد است. وَرُتْبَتُهَا مُتَأَخِرَةٌ عَنْ مَرْتَبَةِ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ، وَمَعَ ذَلِكَ لَيْسَتْ بِخَسِيسَةٍ، بَلْ هِيَ مَاهِيَّةٌ شَرِيفَةٌ. كَيْفَ وَتَكُونُ حَامِلَةً لِعَرْشِ اللَّهِ تَعَالَى وَدِينِهِ وَعِلْمِهِ؟! و مرتبه این ماهیت متأخر از مرتبه اظله و اشباح است. با این حال، ماهیتی پست نیست، بلکه ماهیتی شریف است. چگونه چنین نباشد در حالی که حامل عرش خداوند متعال، دین او و علم اوست؟! فَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الاِتِّصَالِيَّةُ الَّتِي نُعَبِّرُ عَنْهَا بِالْحِسْمِ تَكُونُ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهَا مُبْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ الْحُدُودِ وَالتَّعَيُّنَاتِ وَالتَّكَمُمَاتِ وَالتَّنَاهِي وَاللَّا تَنَاهِي وَالْوَحْدَةِ وَالتَّعَدُّدِ، أَيْ وَحْدَةِ الْوَاحِدِيَّةِ وَالْمَالِكِيَّةِ وَتَعَدُّدِهَا . ( 116 وَذَلِكَ كَمَا إِذَا وُجِدَ الاِتِّصَالُ وَاحِدًا، أَوْ وُجِدَ اثْنَيْنِ دَفْعَةً. فَمَاهِيَّةُ الاتِّصَالِ لَا تَتَأَبَّى عَنْ كِلَا نَحْوَيِ الْوَاحِدِيَّةِ ابْتِدَاءً.) این ماهیت اتصالی که آن را به عنوان جسم توصیف میکنیم در مرتبه ذات خود نسبت به تمام حدود، تعینات، کمیات، تناهى و لا تناهى، وحدت و كثرت - یعنی وحدت و تعدد واجدیت و مالكيت - مبهم است. این همانند آن است که اتصال، به صورت یک واحد یا به صورت دوگانه یافت شود. بنابراین، ماهیت اتصال، در ابتدا از هیچ یک از دو نحوه واجدیت امتناع نمی کند. ## مفهوم جوهر و عرض در فلسفه و در مکتب اهل بيت عليهم السلام. الثَّالِثَةُ: إِنَّ الْجَوْهَرِيَّةَ وَالْعَرَضِيَّةَ عَلَى مَشْرَبِ الْقَوْمِ غَيْرُ مَا هُوَ عَلَى مَشْرَبِنَا. وَالْعُرُوضُ عِنْدَهُمْ بِمَعْنًى غَيْرِ مَا هُوَ عِنْدَنَا. فَالْجَوْهَرُ عِنْدَهُمْ مَاهِيَّةٌ إِذَا وُجِدَتْ فِي الخَارِجِ كَانَتْ لَا فِي مَوْضُوعِ، وَالْمَوْضُوعُ هُوَ الْمَحَلُ الْمُسْتَغْنِي عَنِ الْحَالِ. وَذَلِكَ كَمَاهِيَّةِ الْحِسْمِ وَكَمَاهِيَّةِ الهُيُولَى وَمَاهِيَّةِ الصُّورَةِ. وَالْعَرَضُ هُوَ الْمَوْجُودُ فِي مَوْضُوعِ، كَالْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ وَأَمْثَاهِيمَا مِنْ سَائِرِ الْأَعْرَاضِ. سوم: جوهریت و عرضیت بر اساس مشرب قوم متفاوت از آن چیزی است که بر اساس مشرب ما قرار دارد. عرضیت نزد آنها معنایی غیر از آنچه نزد ماست دارد جوهر نزد آنها ماهیتی است که اگر در خارج موجود شود، در موضوعی نیست و موضوع محلی است که از حال مستغنی است. این مانند ماهیت جسم، ماهیت هیولا و ماهیت صورت است. عرض، موجودی است که در موضوعی وجود دارد، مانند سفیدی، سیاهی و نظایر آنها از ساير اعراض.

همین طور، ماهیت آب بسیط که از نظر ما مبدأ همه عوالم مادی و ماده مواد جسمانیات و اصل همه آنهاست، ماهیتی اتصالی و امتدادی است که از ماهیات اظله و اشباح متمایز است. زیرا آظِلّه و اشباح جسم نیستند، یعنی امتداد در جهات ندارند بر خلاف این ماهیت که عین اتصال و امتداد است. وَرُتْبَتُهَا مُتَأَخِرَةٌ عَنْ مَرْتَبَةِ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ، وَمَعَ ذَلِكَ لَيْسَتْ بِخَسِيسَةٍ، بَلْ هِيَ مَاهِيَّةٌ شَرِيفَةٌ. كَيْفَ وَتَكُونُ حَامِلَةً لِعَرْشِ اللَّهِ تَعَالَى وَدِينِهِ وَعِلْمِهِ؟! و مرتبه این ماهیت متأخر از مرتبه اظله و اشباح است. با این حال، ماهیتی پست نیست، بلکه ماهیتی شریف است. چگونه چنین نباشد در حالی که حامل عرش خداوند متعال، دین او و علم اوست؟! فَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الاِتِّصَالِيَّةُ الَّتِي نُعَبِّرُ عَنْهَا بِالْحِسْمِ تَكُونُ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهَا مُبْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ الْحُدُودِ وَالتَّعَيُّنَاتِ وَالتَّكَمُمَاتِ وَالتَّنَاهِي وَاللَّا تَنَاهِي وَالْوَحْدَةِ وَالتَّعَدُّدِ، أَيْ وَحْدَةِ الْوَاحِدِيَّةِ وَالْمَالِكِيَّةِ وَتَعَدُّدِهَا . ( 116 وَذَلِكَ كَمَا إِذَا وُجِدَ الاِتِّصَالُ وَاحِدًا، أَوْ وُجِدَ اثْنَيْنِ دَفْعَةً. فَمَاهِيَّةُ الاتِّصَالِ لَا تَتَأَبَّى عَنْ كِلَا نَحْوَيِ الْوَاحِدِيَّةِ ابْتِدَاءً.) این ماهیت اتصالی که آن را به عنوان جسم توصیف میکنیم در مرتبه ذات خود نسبت به تمام حدود، تعینات، کمیات، تناهى و لا تناهى، وحدت و كثرت - یعنی وحدت و تعدد واجدیت و مالكيت - مبهم است. این همانند آن است که اتصال، به صورت یک واحد یا به صورت دوگانه یافت شود. بنابراین، ماهیت اتصال، در ابتدا از هیچ یک از دو نحوه واجدیت امتناع نمی کند. ## مفهوم جوهر و عرض در فلسفه و در مکتب اهل بيت عليهم السلام. الثَّالِثَةُ: إِنَّ الْجَوْهَرِيَّةَ وَالْعَرَضِيَّةَ عَلَى مَشْرَبِ الْقَوْمِ غَيْرُ مَا هُوَ عَلَى مَشْرَبِنَا. وَالْعُرُوضُ عِنْدَهُمْ بِمَعْنًى غَيْرِ مَا هُوَ عِنْدَنَا. فَالْجَوْهَرُ عِنْدَهُمْ مَاهِيَّةٌ إِذَا وُجِدَتْ فِي الخَارِجِ كَانَتْ لَا فِي مَوْضُوعِ، وَالْمَوْضُوعُ هُوَ الْمَحَلُ الْمُسْتَغْنِي عَنِ الْحَالِ. وَذَلِكَ كَمَاهِيَّةِ الْحِسْمِ وَكَمَاهِيَّةِ الهُيُولَى وَمَاهِيَّةِ الصُّورَةِ. وَالْعَرَضُ هُوَ الْمَوْجُودُ فِي مَوْضُوعِ، كَالْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ وَأَمْثَاهِيمَا مِنْ سَائِرِ الْأَعْرَاضِ. سوم: جوهریت و عرضیت بر اساس مشرب قوم متفاوت از آن چیزی است که بر اساس مشرب ما قرار دارد. عرضیت نزد آنها معنایی غیر از آنچه نزد ماست دارد جوهر نزد آنها ماهیتی است که اگر در خارج موجود شود، در موضوعی نیست و موضوع محلی است که از حال مستغنی است. این مانند ماهیت جسم، ماهیت هیولا و ماهیت صورت است. عرض، موجودی است که در موضوعی وجود دارد، مانند سفیدی، سیاهی و نظایر آنها از ساير اعراض.

همین طور، ماهیت آب بسیط که از نظر ما مبدأ همه عوالم مادی و ماده مواد جسمانیات و اصل همه آنهاست، ماهیتی اتصالی و امتدادی است که از ماهیات اظله و اشباح متمایز است. زیرا آظِلّه و اشباح جسم نیستند، یعنی امتداد در جهات ندارند بر خلاف این ماهیت که عین اتصال و امتداد است. وَرُتْبَتُهَا مُتَأَخِرَةٌ عَنْ مَرْتَبَةِ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ، وَمَعَ ذَلِكَ لَيْسَتْ بِخَسِيسَةٍ، بَلْ هِيَ مَاهِيَّةٌ شَرِيفَةٌ. كَيْفَ وَتَكُونُ حَامِلَةً لِعَرْشِ اللَّهِ تَعَالَى وَدِينِهِ وَعِلْمِهِ؟! و مرتبه این ماهیت متأخر از مرتبه اظله و اشباح است. با این حال، ماهیتی پست نیست، بلکه ماهیتی شریف است. چگونه چنین نباشد در حالی که حامل عرش خداوند متعال، دین او و علم اوست؟! فَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الاِتِّصَالِيَّةُ الَّتِي نُعَبِّرُ عَنْهَا بِالْحِسْمِ تَكُونُ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهَا مُبْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ الْحُدُودِ وَالتَّعَيُّنَاتِ وَالتَّكَمُمَاتِ وَالتَّنَاهِي وَاللَّا تَنَاهِي وَالْوَحْدَةِ وَالتَّعَدُّدِ، أَيْ وَحْدَةِ الْوَاحِدِيَّةِ وَالْمَالِكِيَّةِ وَتَعَدُّدِهَا . ( 116 وَذَلِكَ كَمَا إِذَا وُجِدَ الاِتِّصَالُ وَاحِدًا، أَوْ وُجِدَ اثْنَيْنِ دَفْعَةً. فَمَاهِيَّةُ الاتِّصَالِ لَا تَتَأَبَّى عَنْ كِلَا نَحْوَيِ الْوَاحِدِيَّةِ ابْتِدَاءً.) این ماهیت اتصالی که آن را به عنوان جسم توصیف میکنیم در مرتبه ذات خود نسبت به تمام حدود، تعینات، کمیات، تناهى و لا تناهى، وحدت و كثرت - یعنی وحدت و تعدد واجدیت و مالكيت - مبهم است. این همانند آن است که اتصال، به صورت یک واحد یا به صورت دوگانه یافت شود. بنابراین، ماهیت اتصال، در ابتدا از هیچ یک از دو نحوه واجدیت امتناع نمی کند. ## مفهوم جوهر و عرض در فلسفه و در مکتب اهل بيت عليهم السلام. الثَّالِثَةُ: إِنَّ الْجَوْهَرِيَّةَ وَالْعَرَضِيَّةَ عَلَى مَشْرَبِ الْقَوْمِ غَيْرُ مَا هُوَ عَلَى مَشْرَبِنَا. وَالْعُرُوضُ عِنْدَهُمْ بِمَعْنًى غَيْرِ مَا هُوَ عِنْدَنَا. فَالْجَوْهَرُ عِنْدَهُمْ مَاهِيَّةٌ إِذَا وُجِدَتْ فِي الخَارِجِ كَانَتْ لَا فِي مَوْضُوعِ، وَالْمَوْضُوعُ هُوَ الْمَحَلُ الْمُسْتَغْنِي عَنِ الْحَالِ. وَذَلِكَ كَمَاهِيَّةِ الْحِسْمِ وَكَمَاهِيَّةِ الهُيُولَى وَمَاهِيَّةِ الصُّورَةِ. وَالْعَرَضُ هُوَ الْمَوْجُودُ فِي مَوْضُوعِ، كَالْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ وَأَمْثَاهِيمَا مِنْ سَائِرِ الْأَعْرَاضِ. سوم: جوهریت و عرضیت بر اساس مشرب قوم متفاوت از آن چیزی است که بر اساس مشرب ما قرار دارد. عرضیت نزد آنها معنایی غیر از آنچه نزد ماست دارد جوهر نزد آنها ماهیتی است که اگر در خارج موجود شود، در موضوعی نیست و موضوع محلی است که از حال مستغنی است. این مانند ماهیت جسم، ماهیت هیولا و ماهیت صورت است. عرض، موجودی است که در موضوعی وجود دارد، مانند سفیدی، سیاهی و نظایر آنها از ساير اعراض.

وَلَا فَرْقَ بَيْنَهُمَا فِي مَقَامِ الْمَاهِيَّةِ، بَلْ كِلْتَا الْمَاهِيَّتَيْنِ مُسْتَقِلَّتَانِ فِي الْمَاهِيَّةِ . كَسَائِرِ الْمَقُولَاتِ . إِلَّا مَاهِيَّةَ الْإِضَافَةِ. فَإِنَّهَا فِي مَقَامِ الْمَاهِيَّةِ إِضَافِيَّةٌ غَيْرُ مُسْتَقِلَّةٍ، أَيْ مَعْقُولَةٌ بِالْقِيَاسِ إِلَى الْغَيْرِ. هیچ تفاوتی میان آنها در مقام ماهیت وجود ندارد، بلکه هر دو ماهیت در ماهیت خود مستقل هستند - مانند سایر مقولات - به جز ماهیت اضافه زیرا ماهیت اضافه در مقام ماهیت، اضافی و غیر مستقل است، یعنی تنها در قیاس با غیر معقول می شود. وَأَمَّا مَاهِيَّةُ سَائِرِ الْأَعْرَاضِ، فَهِيَ كَمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِ فِي عَدَمِ احْتِيَاجِهَا فِي الْمَعْقُولِيَّةِ إِلَى الْغَيْرِ. اما ماهیت سایر اعراض مانند ماهیت جوهر در معقول شدن به غیر نیاز ندارد. وَإِنَّمَا الْفَرْقُ بَيْنَهُمَا فِي مَقَامِ الْوُجُودِ؛ فَإِنَّ لِلْعَرَضِ وُجُودًا غَيْرَ وُجُودِ الْجَوْهَرِ إِذْ وُجُودُ الجَوْهَرِ وُجُودٌ في نَفْسِهِ وَلِنَفْسِهِ، وَإِنْ كَانَ مِنْ غَيْرِهِ وَهُوَ اللَّهُ تَعَالَى، وَأَمَّا وُجُودُ الْعَرَض فَهُوَ وُجُودٌ في نَفْسِهِ، وَلَكِنْ لِغَيْرِهِ وَهُوَ الْجَوْهَرُ، وَمِنْ غَيْرِهِ وَهُوَ اللَّهُ تَعَالَى فَوُجُودُ الْعَرَضِ وُجُودٌ ضَعِيفٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْجَوْهَرِ، وَإِنْ كَانَ شَدِيدًا بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْوُجُودِ الرَّابِطِ، أَيْ الْوُجُودِ الحَرْيَ الَّذِي يَكُونُ وُجُودًا فِي الْغَيْرِ. تفاوت بین آنها در مقام وجود است؛ زیرا عرض وجودی غیر از وجود جوهر دارد. وجود جوهر، وجودی است در خودش و برای خودش، هر چند از غیر خود، یعنی خداوند متعال باشد. اما وجود عرض، وجودی است در خودش، اما برای غیر خود، یعنی جوهر، و از غیر خود، یعنی خداوند متعال است. بنابراین وجود عرض نسبت به جوهر وجودی ضعیف است هر چند نسبت به وجود رابط، یعنی وجود حرفی که وجودی در غیر است، شدیدتر است. فَإِذَنْ وُجُودُ الْعَرَضِ فِي نَفْسِهِ عَيْنُ وُجُودِهِ لِلْغَيْرِ. وَحَيْثُ يَمتَنِعُ دُخُولُ الشَّيْءِ الْوَاحِدِ بِالتَّوَحُدِ الطَّبِيعِيِّ تَحْتَ مَقُولَتَيْنِ مُختلِفَتَيْنِ، يَمتَنِعُ التَّركِيبُ الحَقِيقِيُّ التَّأَحَدِيُّ الطَّبِيعِيُّ بَيْنَ الْجُوْهَرِ وَالْعَرَضِ، بَلْ تَرْكِيبُ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ اعْتِبَارِيُّ. بنابراين وجود عرض در خودش عین وجود آن برای غیر است. و از آنجا که ورود یک چیز واحد تحت دو مقوله مختلف با وحدت طبیعی ممتنع است، ترکیب حقیقی تأحدى طبیعی بین جوهر و عرض نیز ممتنع است. بلکه ترکیب جوهر و عرض، اعتباری است. فَظَهَرَ أَنَّ الْجَوْهَرَ مَوْجُودٌ فِي نَفْسِهِ وَلِنَفْسِهِ وَلَيْسَ فِي مَوْضُوعِ، بَلْ إِنْ كَانَ فِي شَيْءٍ، لَكَانَ فِي الْمَحَلِ، كَالجَوْهَرِ الصُّورِيّ. وَأَمَّا الْعَرَضُ، فَهُوَ مَوْجُودٌ في نَفْسِهِ، وَلَكِنْ وُجُودُهُ في نَفْسِهِ عَيْنُ وُجُودِهِ لِلْغَيْرِ، وَلَا تحَالَةَ يَكُونُ فِي مَوْضُوع فَالْجُوْهَرُ مُسْتَقِلُ الْوُجُودِ.

وَلَا فَرْقَ بَيْنَهُمَا فِي مَقَامِ الْمَاهِيَّةِ، بَلْ كِلْتَا الْمَاهِيَّتَيْنِ مُسْتَقِلَّتَانِ فِي الْمَاهِيَّةِ . كَسَائِرِ الْمَقُولَاتِ . إِلَّا مَاهِيَّةَ الْإِضَافَةِ. فَإِنَّهَا فِي مَقَامِ الْمَاهِيَّةِ إِضَافِيَّةٌ غَيْرُ مُسْتَقِلَّةٍ، أَيْ مَعْقُولَةٌ بِالْقِيَاسِ إِلَى الْغَيْرِ. هیچ تفاوتی میان آنها در مقام ماهیت وجود ندارد، بلکه هر دو ماهیت در ماهیت خود مستقل هستند - مانند سایر مقولات - به جز ماهیت اضافه زیرا ماهیت اضافه در مقام ماهیت، اضافی و غیر مستقل است، یعنی تنها در قیاس با غیر معقول می شود. وَأَمَّا مَاهِيَّةُ سَائِرِ الْأَعْرَاضِ، فَهِيَ كَمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِ فِي عَدَمِ احْتِيَاجِهَا فِي الْمَعْقُولِيَّةِ إِلَى الْغَيْرِ. اما ماهیت سایر اعراض مانند ماهیت جوهر در معقول شدن به غیر نیاز ندارد. وَإِنَّمَا الْفَرْقُ بَيْنَهُمَا فِي مَقَامِ الْوُجُودِ؛ فَإِنَّ لِلْعَرَضِ وُجُودًا غَيْرَ وُجُودِ الْجَوْهَرِ إِذْ وُجُودُ الجَوْهَرِ وُجُودٌ في نَفْسِهِ وَلِنَفْسِهِ، وَإِنْ كَانَ مِنْ غَيْرِهِ وَهُوَ اللَّهُ تَعَالَى، وَأَمَّا وُجُودُ الْعَرَض فَهُوَ وُجُودٌ في نَفْسِهِ، وَلَكِنْ لِغَيْرِهِ وَهُوَ الْجَوْهَرُ، وَمِنْ غَيْرِهِ وَهُوَ اللَّهُ تَعَالَى فَوُجُودُ الْعَرَضِ وُجُودٌ ضَعِيفٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْجَوْهَرِ، وَإِنْ كَانَ شَدِيدًا بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْوُجُودِ الرَّابِطِ، أَيْ الْوُجُودِ الحَرْيَ الَّذِي يَكُونُ وُجُودًا فِي الْغَيْرِ. تفاوت بین آنها در مقام وجود است؛ زیرا عرض وجودی غیر از وجود جوهر دارد. وجود جوهر، وجودی است در خودش و برای خودش، هر چند از غیر خود، یعنی خداوند متعال باشد. اما وجود عرض، وجودی است در خودش، اما برای غیر خود، یعنی جوهر، و از غیر خود، یعنی خداوند متعال است. بنابراین وجود عرض نسبت به جوهر وجودی ضعیف است هر چند نسبت به وجود رابط، یعنی وجود حرفی که وجودی در غیر است، شدیدتر است. فَإِذَنْ وُجُودُ الْعَرَضِ فِي نَفْسِهِ عَيْنُ وُجُودِهِ لِلْغَيْرِ. وَحَيْثُ يَمتَنِعُ دُخُولُ الشَّيْءِ الْوَاحِدِ بِالتَّوَحُدِ الطَّبِيعِيِّ تَحْتَ مَقُولَتَيْنِ مُختلِفَتَيْنِ، يَمتَنِعُ التَّركِيبُ الحَقِيقِيُّ التَّأَحَدِيُّ الطَّبِيعِيُّ بَيْنَ الْجُوْهَرِ وَالْعَرَضِ، بَلْ تَرْكِيبُ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ اعْتِبَارِيُّ. بنابراين وجود عرض در خودش عین وجود آن برای غیر است. و از آنجا که ورود یک چیز واحد تحت دو مقوله مختلف با وحدت طبیعی ممتنع است، ترکیب حقیقی تأحدى طبیعی بین جوهر و عرض نیز ممتنع است. بلکه ترکیب جوهر و عرض، اعتباری است. فَظَهَرَ أَنَّ الْجَوْهَرَ مَوْجُودٌ فِي نَفْسِهِ وَلِنَفْسِهِ وَلَيْسَ فِي مَوْضُوعِ، بَلْ إِنْ كَانَ فِي شَيْءٍ، لَكَانَ فِي الْمَحَلِ، كَالجَوْهَرِ الصُّورِيّ. وَأَمَّا الْعَرَضُ، فَهُوَ مَوْجُودٌ في نَفْسِهِ، وَلَكِنْ وُجُودُهُ في نَفْسِهِ عَيْنُ وُجُودِهِ لِلْغَيْرِ، وَلَا تحَالَةَ يَكُونُ فِي مَوْضُوع فَالْجُوْهَرُ مُسْتَقِلُ الْوُجُودِ.

وَلَا فَرْقَ بَيْنَهُمَا فِي مَقَامِ الْمَاهِيَّةِ، بَلْ كِلْتَا الْمَاهِيَّتَيْنِ مُسْتَقِلَّتَانِ فِي الْمَاهِيَّةِ . كَسَائِرِ الْمَقُولَاتِ . إِلَّا مَاهِيَّةَ الْإِضَافَةِ. فَإِنَّهَا فِي مَقَامِ الْمَاهِيَّةِ إِضَافِيَّةٌ غَيْرُ مُسْتَقِلَّةٍ، أَيْ مَعْقُولَةٌ بِالْقِيَاسِ إِلَى الْغَيْرِ. هیچ تفاوتی میان آنها در مقام ماهیت وجود ندارد، بلکه هر دو ماهیت در ماهیت خود مستقل هستند - مانند سایر مقولات - به جز ماهیت اضافه زیرا ماهیت اضافه در مقام ماهیت، اضافی و غیر مستقل است، یعنی تنها در قیاس با غیر معقول می شود. وَأَمَّا مَاهِيَّةُ سَائِرِ الْأَعْرَاضِ، فَهِيَ كَمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِ فِي عَدَمِ احْتِيَاجِهَا فِي الْمَعْقُولِيَّةِ إِلَى الْغَيْرِ. اما ماهیت سایر اعراض مانند ماهیت جوهر در معقول شدن به غیر نیاز ندارد. وَإِنَّمَا الْفَرْقُ بَيْنَهُمَا فِي مَقَامِ الْوُجُودِ؛ فَإِنَّ لِلْعَرَضِ وُجُودًا غَيْرَ وُجُودِ الْجَوْهَرِ إِذْ وُجُودُ الجَوْهَرِ وُجُودٌ في نَفْسِهِ وَلِنَفْسِهِ، وَإِنْ كَانَ مِنْ غَيْرِهِ وَهُوَ اللَّهُ تَعَالَى، وَأَمَّا وُجُودُ الْعَرَض فَهُوَ وُجُودٌ في نَفْسِهِ، وَلَكِنْ لِغَيْرِهِ وَهُوَ الْجَوْهَرُ، وَمِنْ غَيْرِهِ وَهُوَ اللَّهُ تَعَالَى فَوُجُودُ الْعَرَضِ وُجُودٌ ضَعِيفٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْجَوْهَرِ، وَإِنْ كَانَ شَدِيدًا بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْوُجُودِ الرَّابِطِ، أَيْ الْوُجُودِ الحَرْيَ الَّذِي يَكُونُ وُجُودًا فِي الْغَيْرِ. تفاوت بین آنها در مقام وجود است؛ زیرا عرض وجودی غیر از وجود جوهر دارد. وجود جوهر، وجودی است در خودش و برای خودش، هر چند از غیر خود، یعنی خداوند متعال باشد. اما وجود عرض، وجودی است در خودش، اما برای غیر خود، یعنی جوهر، و از غیر خود، یعنی خداوند متعال است. بنابراین وجود عرض نسبت به جوهر وجودی ضعیف است هر چند نسبت به وجود رابط، یعنی وجود حرفی که وجودی در غیر است، شدیدتر است. فَإِذَنْ وُجُودُ الْعَرَضِ فِي نَفْسِهِ عَيْنُ وُجُودِهِ لِلْغَيْرِ. وَحَيْثُ يَمتَنِعُ دُخُولُ الشَّيْءِ الْوَاحِدِ بِالتَّوَحُدِ الطَّبِيعِيِّ تَحْتَ مَقُولَتَيْنِ مُختلِفَتَيْنِ، يَمتَنِعُ التَّركِيبُ الحَقِيقِيُّ التَّأَحَدِيُّ الطَّبِيعِيُّ بَيْنَ الْجُوْهَرِ وَالْعَرَضِ، بَلْ تَرْكِيبُ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ اعْتِبَارِيُّ. بنابراين وجود عرض در خودش عین وجود آن برای غیر است. و از آنجا که ورود یک چیز واحد تحت دو مقوله مختلف با وحدت طبیعی ممتنع است، ترکیب حقیقی تأحدى طبیعی بین جوهر و عرض نیز ممتنع است. بلکه ترکیب جوهر و عرض، اعتباری است. فَظَهَرَ أَنَّ الْجَوْهَرَ مَوْجُودٌ فِي نَفْسِهِ وَلِنَفْسِهِ وَلَيْسَ فِي مَوْضُوعِ، بَلْ إِنْ كَانَ فِي شَيْءٍ، لَكَانَ فِي الْمَحَلِ، كَالجَوْهَرِ الصُّورِيّ. وَأَمَّا الْعَرَضُ، فَهُوَ مَوْجُودٌ في نَفْسِهِ، وَلَكِنْ وُجُودُهُ في نَفْسِهِ عَيْنُ وُجُودِهِ لِلْغَيْرِ، وَلَا تحَالَةَ يَكُونُ فِي مَوْضُوع فَالْجُوْهَرُ مُسْتَقِلُ الْوُجُودِ.

وَلَا فَرْقَ بَيْنَهُمَا فِي مَقَامِ الْمَاهِيَّةِ، بَلْ كِلْتَا الْمَاهِيَّتَيْنِ مُسْتَقِلَّتَانِ فِي الْمَاهِيَّةِ . كَسَائِرِ الْمَقُولَاتِ . إِلَّا مَاهِيَّةَ الْإِضَافَةِ. فَإِنَّهَا فِي مَقَامِ الْمَاهِيَّةِ إِضَافِيَّةٌ غَيْرُ مُسْتَقِلَّةٍ، أَيْ مَعْقُولَةٌ بِالْقِيَاسِ إِلَى الْغَيْرِ. هیچ تفاوتی میان آنها در مقام ماهیت وجود ندارد، بلکه هر دو ماهیت در ماهیت خود مستقل هستند - مانند سایر مقولات - به جز ماهیت اضافه زیرا ماهیت اضافه در مقام ماهیت، اضافی و غیر مستقل است، یعنی تنها در قیاس با غیر معقول می شود. وَأَمَّا مَاهِيَّةُ سَائِرِ الْأَعْرَاضِ، فَهِيَ كَمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِ فِي عَدَمِ احْتِيَاجِهَا فِي الْمَعْقُولِيَّةِ إِلَى الْغَيْرِ. اما ماهیت سایر اعراض مانند ماهیت جوهر در معقول شدن به غیر نیاز ندارد. وَإِنَّمَا الْفَرْقُ بَيْنَهُمَا فِي مَقَامِ الْوُجُودِ؛ فَإِنَّ لِلْعَرَضِ وُجُودًا غَيْرَ وُجُودِ الْجَوْهَرِ إِذْ وُجُودُ الجَوْهَرِ وُجُودٌ في نَفْسِهِ وَلِنَفْسِهِ، وَإِنْ كَانَ مِنْ غَيْرِهِ وَهُوَ اللَّهُ تَعَالَى، وَأَمَّا وُجُودُ الْعَرَض فَهُوَ وُجُودٌ في نَفْسِهِ، وَلَكِنْ لِغَيْرِهِ وَهُوَ الْجَوْهَرُ، وَمِنْ غَيْرِهِ وَهُوَ اللَّهُ تَعَالَى فَوُجُودُ الْعَرَضِ وُجُودٌ ضَعِيفٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْجَوْهَرِ، وَإِنْ كَانَ شَدِيدًا بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْوُجُودِ الرَّابِطِ، أَيْ الْوُجُودِ الحَرْيَ الَّذِي يَكُونُ وُجُودًا فِي الْغَيْرِ. تفاوت بین آنها در مقام وجود است؛ زیرا عرض وجودی غیر از وجود جوهر دارد. وجود جوهر، وجودی است در خودش و برای خودش، هر چند از غیر خود، یعنی خداوند متعال باشد. اما وجود عرض، وجودی است در خودش، اما برای غیر خود، یعنی جوهر، و از غیر خود، یعنی خداوند متعال است. بنابراین وجود عرض نسبت به جوهر وجودی ضعیف است هر چند نسبت به وجود رابط، یعنی وجود حرفی که وجودی در غیر است، شدیدتر است. فَإِذَنْ وُجُودُ الْعَرَضِ فِي نَفْسِهِ عَيْنُ وُجُودِهِ لِلْغَيْرِ. وَحَيْثُ يَمتَنِعُ دُخُولُ الشَّيْءِ الْوَاحِدِ بِالتَّوَحُدِ الطَّبِيعِيِّ تَحْتَ مَقُولَتَيْنِ مُختلِفَتَيْنِ، يَمتَنِعُ التَّركِيبُ الحَقِيقِيُّ التَّأَحَدِيُّ الطَّبِيعِيُّ بَيْنَ الْجُوْهَرِ وَالْعَرَضِ، بَلْ تَرْكِيبُ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ اعْتِبَارِيُّ. بنابراين وجود عرض در خودش عین وجود آن برای غیر است. و از آنجا که ورود یک چیز واحد تحت دو مقوله مختلف با وحدت طبیعی ممتنع است، ترکیب حقیقی تأحدى طبیعی بین جوهر و عرض نیز ممتنع است. بلکه ترکیب جوهر و عرض، اعتباری است. فَظَهَرَ أَنَّ الْجَوْهَرَ مَوْجُودٌ فِي نَفْسِهِ وَلِنَفْسِهِ وَلَيْسَ فِي مَوْضُوعِ، بَلْ إِنْ كَانَ فِي شَيْءٍ، لَكَانَ فِي الْمَحَلِ، كَالجَوْهَرِ الصُّورِيّ. وَأَمَّا الْعَرَضُ، فَهُوَ مَوْجُودٌ في نَفْسِهِ، وَلَكِنْ وُجُودُهُ في نَفْسِهِ عَيْنُ وُجُودِهِ لِلْغَيْرِ، وَلَا تحَالَةَ يَكُونُ فِي مَوْضُوع فَالْجُوْهَرُ مُسْتَقِلُ الْوُجُودِ.

پس روشن شد که جوهر وجودی است در خودش و برای خودش و در موضوعی نیست. اما اگر در چیزی باشد، در محل است، مانند جوهر صوری. اما عرض، وجودی است در خودش، ولی وجود آن در خودش عین وجود آن برای غیر است و ناگزیر در موضوع قرار دارد. بنابراین، جوهر مستقل از وجود است. وَأَمَّا الْعَرَضُ، فَلَيْسَ بِمُسْتَقِلٍ، بَلْ قَائِمٌ بِالْمَوْضُوع وَهُوَ الْجَوْهَرُ. وَالتَّرْكِيبُ الطَّبِيعِيُّ وَالْوَحْدَةُ الحَقِيقِيَّةُ دَائِمًا تَكُونُ بَيْنَ الْجُوْهَرَيْنِ، كَالهُيولَى وَالصُّورَةِ. وَأَمَّا بَيْنَ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ، فَلَيْسَ تَرْكِيبٌ طَبِيعِيٌّ حَقِيقِيٌّ، لاسْتِلْزَامِهِ الانْدِرَاجَ تَحْتَ مَقُولَتَيْنِ. اما عرض، مستقل نیست، بلکه به موضوع، یعنی جوهر، قائم است. ترکیب طبیعی و وحدت حقیقی همواره بین دو جوهر است مانند هیولا و صورت. اما بين جوهر و عرض، ترکیب طبیعی حقیقی وجود ندارد، زیرا مستلزم ورود تحت دو مقوله است. وَأَمَّا الْجَوَاهِرُ الْمَعْرُوضَةُ لِلْأَعْرَاضِ ، كَالْجَمَادَاتِ وَالنَّبَاتَاتِ وَالْحَيَوَانَاتِ وَالْإِنْسَانِ، فَكُلُهَا دَاخِلَةٌ تَحْتَ مَقُولَةِ الْجَوْهَرِ بِالذَّاتِ، وَتَحْتَ مَقُولَةِ الْأَعْرَاضِ بِالْعَرَضِ ، أَيْ تَحْمِلُ عَلَيْهَا الْأَعْرَاضُ بِالْحَمْلِ الْعَرَضِيَ، وَلَيْسَ هُنَاكَ انْدِرَاجُ تَحْتَ مَقُولَةِ الْأَعْرَاضِ. هَذَا مَا عِنْدَ الْبَشَرِ. اما جواهری که موضوع اعراض هستند، مانند جمادات، نباتات، حیوانات و انسان همه آنها به ذات تحت مقوله جوهر و به عرض تحت مقوله اعراض قرار دارند، یعنی اعراض به طور عرضی بر آنها حمل می شوند، و در اینجا ورود به مقوله اعراض وجود ندارد. این است آنچه نزد بشر پذیرفته شده است. وَأَمَّا عِنْدَنَا، فَالْوُجُودُ لِلَّهِ تَعَالَى، وَلَيْسَ لِلْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ إِلَّا وَاجِدِيَّةُ الْوُجُودِ، أَوْ نُورُ الْوِلَايَةِ وَمَالِكِيَّتُهُ. فَمَاهِيَّةُ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ مُتَمَابِزَةٌ بِذَاتِهِمَا، وَإِنْ كَانَ فِعْلِيَّةُ التَّمَائِزِ بِالْوَاحِدِيَّةِ أَيْضًا. وَلَا فَرْقَ بَيْنَ الْمَاهِيَّتَيْنِ فِي شَيْئِيَّةِ الْمَاهَوِيَّةِ، بَلْ كَمَا قَالَ الْبَشَرُ : كُلُّ وَاحِدَةٍ مِنْ مَاهِيَّةِ الحِسْمِ وَمَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ تَكُونُ مُسْتَقِلَّةً في الْمَعْقُولِيَّةِ، وَإِنَّمَا الْفَرْقُ بَيْنَهُمَا فِي مَقَامِ الْوَاحِدِيَّةِ وَالْمَالِكِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ. اما نزد ما وجود برای خداوند متعال است و جوهر و عرض تنها واجديت وجود يا نور ولایت و مالکیت آن را دارند. ماهیت جوهر و عرض از حیث ذاتشان متمایز است هر چند فعلیت تمایز نیز به واسطه واجدیت است. هیچ تفاوتی بین این دو ماهیت در حیثیت ماهوی آنها وجود ندارد، بلکه همان گونه که بشر گفته است، هر یک از ماهيت جسم و ماهیت سفیدی در معقولیت خود مستقل هستند. تفاوت آنها تنها در مقام واجدیت و مالکیت حقیقی است. وَتَوْضِيحُهُ : إِنَّهُ لَيْسَ لِلْعَرَضِ وَاحِدِيَّةٌ مُسْتَقِلَةٌ نَفْسِيَّةٌ غَيْرِيَّةٌ، فَلَيْسَ نَظِيرَ مَا قَالَهُ الْقَوْمُ فِي الْوُجُودِ الرَّابِطِيّ، أَيْ: لَيْسَ لِمَاهِيَّةِ الْأَعْرَاضِ وَاجِدِيَّةٌ في نَفْسِهَا لِغَيْرِهَا، بَلْ وَاجِدِيَّتُهَا وَاجِدِيَّةٌ غَيْرِيَّةٌ نَظِيرَ الْوُجُودِ

پس روشن شد که جوهر وجودی است در خودش و برای خودش و در موضوعی نیست. اما اگر در چیزی باشد، در محل است، مانند جوهر صوری. اما عرض، وجودی است در خودش، ولی وجود آن در خودش عین وجود آن برای غیر است و ناگزیر در موضوع قرار دارد. بنابراین، جوهر مستقل از وجود است. وَأَمَّا الْعَرَضُ، فَلَيْسَ بِمُسْتَقِلٍ، بَلْ قَائِمٌ بِالْمَوْضُوع وَهُوَ الْجَوْهَرُ. وَالتَّرْكِيبُ الطَّبِيعِيُّ وَالْوَحْدَةُ الحَقِيقِيَّةُ دَائِمًا تَكُونُ بَيْنَ الْجُوْهَرَيْنِ، كَالهُيولَى وَالصُّورَةِ. وَأَمَّا بَيْنَ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ، فَلَيْسَ تَرْكِيبٌ طَبِيعِيٌّ حَقِيقِيٌّ، لاسْتِلْزَامِهِ الانْدِرَاجَ تَحْتَ مَقُولَتَيْنِ. اما عرض، مستقل نیست، بلکه به موضوع، یعنی جوهر، قائم است. ترکیب طبیعی و وحدت حقیقی همواره بین دو جوهر است مانند هیولا و صورت. اما بين جوهر و عرض، ترکیب طبیعی حقیقی وجود ندارد، زیرا مستلزم ورود تحت دو مقوله است. وَأَمَّا الْجَوَاهِرُ الْمَعْرُوضَةُ لِلْأَعْرَاضِ ، كَالْجَمَادَاتِ وَالنَّبَاتَاتِ وَالْحَيَوَانَاتِ وَالْإِنْسَانِ، فَكُلُهَا دَاخِلَةٌ تَحْتَ مَقُولَةِ الْجَوْهَرِ بِالذَّاتِ، وَتَحْتَ مَقُولَةِ الْأَعْرَاضِ بِالْعَرَضِ ، أَيْ تَحْمِلُ عَلَيْهَا الْأَعْرَاضُ بِالْحَمْلِ الْعَرَضِيَ، وَلَيْسَ هُنَاكَ انْدِرَاجُ تَحْتَ مَقُولَةِ الْأَعْرَاضِ. هَذَا مَا عِنْدَ الْبَشَرِ. اما جواهری که موضوع اعراض هستند، مانند جمادات، نباتات، حیوانات و انسان همه آنها به ذات تحت مقوله جوهر و به عرض تحت مقوله اعراض قرار دارند، یعنی اعراض به طور عرضی بر آنها حمل می شوند، و در اینجا ورود به مقوله اعراض وجود ندارد. این است آنچه نزد بشر پذیرفته شده است. وَأَمَّا عِنْدَنَا، فَالْوُجُودُ لِلَّهِ تَعَالَى، وَلَيْسَ لِلْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ إِلَّا وَاجِدِيَّةُ الْوُجُودِ، أَوْ نُورُ الْوِلَايَةِ وَمَالِكِيَّتُهُ. فَمَاهِيَّةُ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ مُتَمَابِزَةٌ بِذَاتِهِمَا، وَإِنْ كَانَ فِعْلِيَّةُ التَّمَائِزِ بِالْوَاحِدِيَّةِ أَيْضًا. وَلَا فَرْقَ بَيْنَ الْمَاهِيَّتَيْنِ فِي شَيْئِيَّةِ الْمَاهَوِيَّةِ، بَلْ كَمَا قَالَ الْبَشَرُ : كُلُّ وَاحِدَةٍ مِنْ مَاهِيَّةِ الحِسْمِ وَمَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ تَكُونُ مُسْتَقِلَّةً في الْمَعْقُولِيَّةِ، وَإِنَّمَا الْفَرْقُ بَيْنَهُمَا فِي مَقَامِ الْوَاحِدِيَّةِ وَالْمَالِكِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ. اما نزد ما وجود برای خداوند متعال است و جوهر و عرض تنها واجديت وجود يا نور ولایت و مالکیت آن را دارند. ماهیت جوهر و عرض از حیث ذاتشان متمایز است هر چند فعلیت تمایز نیز به واسطه واجدیت است. هیچ تفاوتی بین این دو ماهیت در حیثیت ماهوی آنها وجود ندارد، بلکه همان گونه که بشر گفته است، هر یک از ماهيت جسم و ماهیت سفیدی در معقولیت خود مستقل هستند. تفاوت آنها تنها در مقام واجدیت و مالکیت حقیقی است. وَتَوْضِيحُهُ : إِنَّهُ لَيْسَ لِلْعَرَضِ وَاحِدِيَّةٌ مُسْتَقِلَةٌ نَفْسِيَّةٌ غَيْرِيَّةٌ، فَلَيْسَ نَظِيرَ مَا قَالَهُ الْقَوْمُ فِي الْوُجُودِ الرَّابِطِيّ، أَيْ: لَيْسَ لِمَاهِيَّةِ الْأَعْرَاضِ وَاجِدِيَّةٌ في نَفْسِهَا لِغَيْرِهَا، بَلْ وَاجِدِيَّتُهَا وَاجِدِيَّةٌ غَيْرِيَّةٌ نَظِيرَ الْوُجُودِ

پس روشن شد که جوهر وجودی است در خودش و برای خودش و در موضوعی نیست. اما اگر در چیزی باشد، در محل است، مانند جوهر صوری. اما عرض، وجودی است در خودش، ولی وجود آن در خودش عین وجود آن برای غیر است و ناگزیر در موضوع قرار دارد. بنابراین، جوهر مستقل از وجود است. وَأَمَّا الْعَرَضُ، فَلَيْسَ بِمُسْتَقِلٍ، بَلْ قَائِمٌ بِالْمَوْضُوع وَهُوَ الْجَوْهَرُ. وَالتَّرْكِيبُ الطَّبِيعِيُّ وَالْوَحْدَةُ الحَقِيقِيَّةُ دَائِمًا تَكُونُ بَيْنَ الْجُوْهَرَيْنِ، كَالهُيولَى وَالصُّورَةِ. وَأَمَّا بَيْنَ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ، فَلَيْسَ تَرْكِيبٌ طَبِيعِيٌّ حَقِيقِيٌّ، لاسْتِلْزَامِهِ الانْدِرَاجَ تَحْتَ مَقُولَتَيْنِ. اما عرض، مستقل نیست، بلکه به موضوع، یعنی جوهر، قائم است. ترکیب طبیعی و وحدت حقیقی همواره بین دو جوهر است مانند هیولا و صورت. اما بين جوهر و عرض، ترکیب طبیعی حقیقی وجود ندارد، زیرا مستلزم ورود تحت دو مقوله است. وَأَمَّا الْجَوَاهِرُ الْمَعْرُوضَةُ لِلْأَعْرَاضِ ، كَالْجَمَادَاتِ وَالنَّبَاتَاتِ وَالْحَيَوَانَاتِ وَالْإِنْسَانِ، فَكُلُهَا دَاخِلَةٌ تَحْتَ مَقُولَةِ الْجَوْهَرِ بِالذَّاتِ، وَتَحْتَ مَقُولَةِ الْأَعْرَاضِ بِالْعَرَضِ ، أَيْ تَحْمِلُ عَلَيْهَا الْأَعْرَاضُ بِالْحَمْلِ الْعَرَضِيَ، وَلَيْسَ هُنَاكَ انْدِرَاجُ تَحْتَ مَقُولَةِ الْأَعْرَاضِ. هَذَا مَا عِنْدَ الْبَشَرِ. اما جواهری که موضوع اعراض هستند، مانند جمادات، نباتات، حیوانات و انسان همه آنها به ذات تحت مقوله جوهر و به عرض تحت مقوله اعراض قرار دارند، یعنی اعراض به طور عرضی بر آنها حمل می شوند، و در اینجا ورود به مقوله اعراض وجود ندارد. این است آنچه نزد بشر پذیرفته شده است. وَأَمَّا عِنْدَنَا، فَالْوُجُودُ لِلَّهِ تَعَالَى، وَلَيْسَ لِلْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ إِلَّا وَاجِدِيَّةُ الْوُجُودِ، أَوْ نُورُ الْوِلَايَةِ وَمَالِكِيَّتُهُ. فَمَاهِيَّةُ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ مُتَمَابِزَةٌ بِذَاتِهِمَا، وَإِنْ كَانَ فِعْلِيَّةُ التَّمَائِزِ بِالْوَاحِدِيَّةِ أَيْضًا. وَلَا فَرْقَ بَيْنَ الْمَاهِيَّتَيْنِ فِي شَيْئِيَّةِ الْمَاهَوِيَّةِ، بَلْ كَمَا قَالَ الْبَشَرُ : كُلُّ وَاحِدَةٍ مِنْ مَاهِيَّةِ الحِسْمِ وَمَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ تَكُونُ مُسْتَقِلَّةً في الْمَعْقُولِيَّةِ، وَإِنَّمَا الْفَرْقُ بَيْنَهُمَا فِي مَقَامِ الْوَاحِدِيَّةِ وَالْمَالِكِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ. اما نزد ما وجود برای خداوند متعال است و جوهر و عرض تنها واجديت وجود يا نور ولایت و مالکیت آن را دارند. ماهیت جوهر و عرض از حیث ذاتشان متمایز است هر چند فعلیت تمایز نیز به واسطه واجدیت است. هیچ تفاوتی بین این دو ماهیت در حیثیت ماهوی آنها وجود ندارد، بلکه همان گونه که بشر گفته است، هر یک از ماهيت جسم و ماهیت سفیدی در معقولیت خود مستقل هستند. تفاوت آنها تنها در مقام واجدیت و مالکیت حقیقی است. وَتَوْضِيحُهُ : إِنَّهُ لَيْسَ لِلْعَرَضِ وَاحِدِيَّةٌ مُسْتَقِلَةٌ نَفْسِيَّةٌ غَيْرِيَّةٌ، فَلَيْسَ نَظِيرَ مَا قَالَهُ الْقَوْمُ فِي الْوُجُودِ الرَّابِطِيّ، أَيْ: لَيْسَ لِمَاهِيَّةِ الْأَعْرَاضِ وَاجِدِيَّةٌ في نَفْسِهَا لِغَيْرِهَا، بَلْ وَاجِدِيَّتُهَا وَاجِدِيَّةٌ غَيْرِيَّةٌ نَظِيرَ الْوُجُودِ

پس روشن شد که جوهر وجودی است در خودش و برای خودش و در موضوعی نیست. اما اگر در چیزی باشد، در محل است، مانند جوهر صوری. اما عرض، وجودی است در خودش، ولی وجود آن در خودش عین وجود آن برای غیر است و ناگزیر در موضوع قرار دارد. بنابراین، جوهر مستقل از وجود است. وَأَمَّا الْعَرَضُ، فَلَيْسَ بِمُسْتَقِلٍ، بَلْ قَائِمٌ بِالْمَوْضُوع وَهُوَ الْجَوْهَرُ. وَالتَّرْكِيبُ الطَّبِيعِيُّ وَالْوَحْدَةُ الحَقِيقِيَّةُ دَائِمًا تَكُونُ بَيْنَ الْجُوْهَرَيْنِ، كَالهُيولَى وَالصُّورَةِ. وَأَمَّا بَيْنَ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ، فَلَيْسَ تَرْكِيبٌ طَبِيعِيٌّ حَقِيقِيٌّ، لاسْتِلْزَامِهِ الانْدِرَاجَ تَحْتَ مَقُولَتَيْنِ. اما عرض، مستقل نیست، بلکه به موضوع، یعنی جوهر، قائم است. ترکیب طبیعی و وحدت حقیقی همواره بین دو جوهر است مانند هیولا و صورت. اما بين جوهر و عرض، ترکیب طبیعی حقیقی وجود ندارد، زیرا مستلزم ورود تحت دو مقوله است. وَأَمَّا الْجَوَاهِرُ الْمَعْرُوضَةُ لِلْأَعْرَاضِ ، كَالْجَمَادَاتِ وَالنَّبَاتَاتِ وَالْحَيَوَانَاتِ وَالْإِنْسَانِ، فَكُلُهَا دَاخِلَةٌ تَحْتَ مَقُولَةِ الْجَوْهَرِ بِالذَّاتِ، وَتَحْتَ مَقُولَةِ الْأَعْرَاضِ بِالْعَرَضِ ، أَيْ تَحْمِلُ عَلَيْهَا الْأَعْرَاضُ بِالْحَمْلِ الْعَرَضِيَ، وَلَيْسَ هُنَاكَ انْدِرَاجُ تَحْتَ مَقُولَةِ الْأَعْرَاضِ. هَذَا مَا عِنْدَ الْبَشَرِ. اما جواهری که موضوع اعراض هستند، مانند جمادات، نباتات، حیوانات و انسان همه آنها به ذات تحت مقوله جوهر و به عرض تحت مقوله اعراض قرار دارند، یعنی اعراض به طور عرضی بر آنها حمل می شوند، و در اینجا ورود به مقوله اعراض وجود ندارد. این است آنچه نزد بشر پذیرفته شده است. وَأَمَّا عِنْدَنَا، فَالْوُجُودُ لِلَّهِ تَعَالَى، وَلَيْسَ لِلْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ إِلَّا وَاجِدِيَّةُ الْوُجُودِ، أَوْ نُورُ الْوِلَايَةِ وَمَالِكِيَّتُهُ. فَمَاهِيَّةُ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ مُتَمَابِزَةٌ بِذَاتِهِمَا، وَإِنْ كَانَ فِعْلِيَّةُ التَّمَائِزِ بِالْوَاحِدِيَّةِ أَيْضًا. وَلَا فَرْقَ بَيْنَ الْمَاهِيَّتَيْنِ فِي شَيْئِيَّةِ الْمَاهَوِيَّةِ، بَلْ كَمَا قَالَ الْبَشَرُ : كُلُّ وَاحِدَةٍ مِنْ مَاهِيَّةِ الحِسْمِ وَمَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ تَكُونُ مُسْتَقِلَّةً في الْمَعْقُولِيَّةِ، وَإِنَّمَا الْفَرْقُ بَيْنَهُمَا فِي مَقَامِ الْوَاحِدِيَّةِ وَالْمَالِكِيَّةِ الْحَقِيقِيَّةِ. اما نزد ما وجود برای خداوند متعال است و جوهر و عرض تنها واجديت وجود يا نور ولایت و مالکیت آن را دارند. ماهیت جوهر و عرض از حیث ذاتشان متمایز است هر چند فعلیت تمایز نیز به واسطه واجدیت است. هیچ تفاوتی بین این دو ماهیت در حیثیت ماهوی آنها وجود ندارد، بلکه همان گونه که بشر گفته است، هر یک از ماهيت جسم و ماهیت سفیدی در معقولیت خود مستقل هستند. تفاوت آنها تنها در مقام واجدیت و مالکیت حقیقی است. وَتَوْضِيحُهُ : إِنَّهُ لَيْسَ لِلْعَرَضِ وَاحِدِيَّةٌ مُسْتَقِلَةٌ نَفْسِيَّةٌ غَيْرِيَّةٌ، فَلَيْسَ نَظِيرَ مَا قَالَهُ الْقَوْمُ فِي الْوُجُودِ الرَّابِطِيّ، أَيْ: لَيْسَ لِمَاهِيَّةِ الْأَعْرَاضِ وَاجِدِيَّةٌ في نَفْسِهَا لِغَيْرِهَا، بَلْ وَاجِدِيَّتُهَا وَاجِدِيَّةٌ غَيْرِيَّةٌ نَظِيرَ الْوُجُودِ

الرَّابِطِ عِنْدَهُمْ. فَوَاحِدِيَّةُ الْعَرَضِ إِنَّمَا هِيَ بِعَيْنِ وَاجِدِيَّةِ الْجَوْهَرِ فِي الْمَرْتَبَةِ الْمُتَأَخِرَةِ عَنْ وَاجِدِيَّةِ مَاهِيَّةِ الجوهر. توضیح این است که عرض واجدیت مستقل نفسانی و غیری ندارد، بنابراین شبیه به آنچه قوم درباره وجود رابط گفته اند نیست؛ یعنی ماهیت اعراض واجدیتی در ذات خود برای غیر ندارد، بلکه واجدیت آنها، واجدیتی غیری است که شبیه به وجود رابط نزد آنان است واجدیت عرض عيناً همان واجدیت جوهر است، اما در مرتبه ای متأخر از واجدیت ماهیت جوهر. وَمَعْنَى عُرُوضِ الْعَرَضِ . كَالْبَيَاضِ . عَلَى الْجُوْهَرِ . كَالْحِسْم . هُوَ أَنَّ الْحِسْمَ يَجِدُ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً بِهَذَا الْعَرَضِ. (مَرَادُ "وَحْدَانِ" وَ "وَاجِدِيَّةِ" و "يَجِدُ" وَ أَمْثَالِ ذَلِكَ مِنْ مُشْتَقَاتِ هَذِهِ الْكَلِمَاتِ، "يَافْتَن" اسْت بِهِ يَافْتَنِ حَقِيقِي . فَمَعْنَى يَجِدُ" (117) هُوَ أَنَّهُ يَجِدُ نَفْسَهُ كَذَلِكَ.) معنای عروض عرض - مانند سفیدی - بر جوهر - مانند جسم - این است که جسم خود را در حالتی می یابد که این عرض بر آن عارض شده است. (منظور از " وجدان"، " واجديت" ، " يجد" و نظاير آن، "یافتن" به معنای یافتن حقیقی است. پس معنای " يجد این است که چیزی خود را چنین و چنان می یابد.) فَالْحِسْمُ الْمُكَمَّمُ بِالْكَمِيَّةِ الخَاصَّةِ . كَالذِرَاعٍ مَثَلًا . الْمَعْرُوضَةِ لِلْعَرَضِ الْخَاصِ . كَالْبَيَاضِ مَثَلًا . يَجِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمًا بِهَذَا الْكَمّ الخاص وَمَعْرُوضَةً لِهَذَا الْعَرَضِ. بنابراین، جسمی که با کمیت خاصی - مانند یک ذرع - اندازه گیری شده و موضوع عرض خاصی - مانند سفیدی - است، خود را در حالتی می یابد که با این کمیت خاص اندازه گیری شده و موضوع این عرض خاص قرار گرفته است. وَبِعِبَارَة أُخْرَى مَاهِيَّةُ الجَوْهَرِ تَحِدُ نَفْسَهَا بِنُورِ الْوِلَايَةِ وجُدَانًا حَقِيقِيًّا وَاقِعِيًّا، وَتَحِدُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ نَفْسَ مَاهِيَّتِهَا الْجَوْهَرِيَّةَ، سَوَاءٌ كَانَ مَعْرُوضًا لِعَرَضٍ خَاصٌ وَكَمّ، أَمْ لَا. و به عبارتی دیگر: ماهیت جوهر خود را با نور ولایت به صورت وجدانی حقیقی و واقعی می یابد، و با نور ولایت ماهیت جوهری خود را می یابد، خواه موضوع عرض خاص و کمیت باشد یا نباشد. فَهَذَا الْوِجْدَانُ الاِسْتِقْلَالِيُّ بِنُورِ الْوِلَايَةِ مِيزَانُ جَوْهَرِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ . ثُمَّ إِذَا عَرَضَ عَلَيْهَا الْبَيَاضُ مَثَلًا، بِأَنْ صَارَتْ مَاهِيَّةُ الْبَيَاضِ مَالِكَةً لِوِجْدَانِ الْجُوْهَرِ، يَجِدُ الْجَوْهَرُ نَفْسَهُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ مُكَمَّمَةً وَمَعْرُوضَةً لِعَرَضِ الْبَيَاضِ، لَا بِأَنْ يَجِدَ نَفْسَهُ وَيَجِدَ بَيَاضًا مُنْحَازًا مُسْتَقِلًا . إِذْ لَا رَبْطَ حِينَئِذٍ بَيْنَ هَذَا الْعَرَضِ وَذَلِكَ الْجَوْهَرِ . بَلْ يَجِدُ الْجَوْهَرُ مَاهِيَّةَ نَفْسِهِ. وَبِعَيْنِ هَذَا الْوِجْدَانِ يَجِدُ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً لِلْبَيَاضِ.

الرَّابِطِ عِنْدَهُمْ. فَوَاحِدِيَّةُ الْعَرَضِ إِنَّمَا هِيَ بِعَيْنِ وَاجِدِيَّةِ الْجَوْهَرِ فِي الْمَرْتَبَةِ الْمُتَأَخِرَةِ عَنْ وَاجِدِيَّةِ مَاهِيَّةِ الجوهر. توضیح این است که عرض واجدیت مستقل نفسانی و غیری ندارد، بنابراین شبیه به آنچه قوم درباره وجود رابط گفته اند نیست؛ یعنی ماهیت اعراض واجدیتی در ذات خود برای غیر ندارد، بلکه واجدیت آنها، واجدیتی غیری است که شبیه به وجود رابط نزد آنان است واجدیت عرض عيناً همان واجدیت جوهر است، اما در مرتبه ای متأخر از واجدیت ماهیت جوهر. وَمَعْنَى عُرُوضِ الْعَرَضِ . كَالْبَيَاضِ . عَلَى الْجُوْهَرِ . كَالْحِسْم . هُوَ أَنَّ الْحِسْمَ يَجِدُ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً بِهَذَا الْعَرَضِ. (مَرَادُ "وَحْدَانِ" وَ "وَاجِدِيَّةِ" و "يَجِدُ" وَ أَمْثَالِ ذَلِكَ مِنْ مُشْتَقَاتِ هَذِهِ الْكَلِمَاتِ، "يَافْتَن" اسْت بِهِ يَافْتَنِ حَقِيقِي . فَمَعْنَى يَجِدُ" (117) هُوَ أَنَّهُ يَجِدُ نَفْسَهُ كَذَلِكَ.) معنای عروض عرض - مانند سفیدی - بر جوهر - مانند جسم - این است که جسم خود را در حالتی می یابد که این عرض بر آن عارض شده است. (منظور از " وجدان"، " واجديت" ، " يجد" و نظاير آن، "یافتن" به معنای یافتن حقیقی است. پس معنای " يجد این است که چیزی خود را چنین و چنان می یابد.) فَالْحِسْمُ الْمُكَمَّمُ بِالْكَمِيَّةِ الخَاصَّةِ . كَالذِرَاعٍ مَثَلًا . الْمَعْرُوضَةِ لِلْعَرَضِ الْخَاصِ . كَالْبَيَاضِ مَثَلًا . يَجِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمًا بِهَذَا الْكَمّ الخاص وَمَعْرُوضَةً لِهَذَا الْعَرَضِ. بنابراین، جسمی که با کمیت خاصی - مانند یک ذرع - اندازه گیری شده و موضوع عرض خاصی - مانند سفیدی - است، خود را در حالتی می یابد که با این کمیت خاص اندازه گیری شده و موضوع این عرض خاص قرار گرفته است. وَبِعِبَارَة أُخْرَى مَاهِيَّةُ الجَوْهَرِ تَحِدُ نَفْسَهَا بِنُورِ الْوِلَايَةِ وجُدَانًا حَقِيقِيًّا وَاقِعِيًّا، وَتَحِدُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ نَفْسَ مَاهِيَّتِهَا الْجَوْهَرِيَّةَ، سَوَاءٌ كَانَ مَعْرُوضًا لِعَرَضٍ خَاصٌ وَكَمّ، أَمْ لَا. و به عبارتی دیگر: ماهیت جوهر خود را با نور ولایت به صورت وجدانی حقیقی و واقعی می یابد، و با نور ولایت ماهیت جوهری خود را می یابد، خواه موضوع عرض خاص و کمیت باشد یا نباشد. فَهَذَا الْوِجْدَانُ الاِسْتِقْلَالِيُّ بِنُورِ الْوِلَايَةِ مِيزَانُ جَوْهَرِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ . ثُمَّ إِذَا عَرَضَ عَلَيْهَا الْبَيَاضُ مَثَلًا، بِأَنْ صَارَتْ مَاهِيَّةُ الْبَيَاضِ مَالِكَةً لِوِجْدَانِ الْجُوْهَرِ، يَجِدُ الْجَوْهَرُ نَفْسَهُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ مُكَمَّمَةً وَمَعْرُوضَةً لِعَرَضِ الْبَيَاضِ، لَا بِأَنْ يَجِدَ نَفْسَهُ وَيَجِدَ بَيَاضًا مُنْحَازًا مُسْتَقِلًا . إِذْ لَا رَبْطَ حِينَئِذٍ بَيْنَ هَذَا الْعَرَضِ وَذَلِكَ الْجَوْهَرِ . بَلْ يَجِدُ الْجَوْهَرُ مَاهِيَّةَ نَفْسِهِ. وَبِعَيْنِ هَذَا الْوِجْدَانِ يَجِدُ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً لِلْبَيَاضِ.

الرَّابِطِ عِنْدَهُمْ. فَوَاحِدِيَّةُ الْعَرَضِ إِنَّمَا هِيَ بِعَيْنِ وَاجِدِيَّةِ الْجَوْهَرِ فِي الْمَرْتَبَةِ الْمُتَأَخِرَةِ عَنْ وَاجِدِيَّةِ مَاهِيَّةِ الجوهر. توضیح این است که عرض واجدیت مستقل نفسانی و غیری ندارد، بنابراین شبیه به آنچه قوم درباره وجود رابط گفته اند نیست؛ یعنی ماهیت اعراض واجدیتی در ذات خود برای غیر ندارد، بلکه واجدیت آنها، واجدیتی غیری است که شبیه به وجود رابط نزد آنان است واجدیت عرض عيناً همان واجدیت جوهر است، اما در مرتبه ای متأخر از واجدیت ماهیت جوهر. وَمَعْنَى عُرُوضِ الْعَرَضِ . كَالْبَيَاضِ . عَلَى الْجُوْهَرِ . كَالْحِسْم . هُوَ أَنَّ الْحِسْمَ يَجِدُ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً بِهَذَا الْعَرَضِ. (مَرَادُ "وَحْدَانِ" وَ "وَاجِدِيَّةِ" و "يَجِدُ" وَ أَمْثَالِ ذَلِكَ مِنْ مُشْتَقَاتِ هَذِهِ الْكَلِمَاتِ، "يَافْتَن" اسْت بِهِ يَافْتَنِ حَقِيقِي . فَمَعْنَى يَجِدُ" (117) هُوَ أَنَّهُ يَجِدُ نَفْسَهُ كَذَلِكَ.) معنای عروض عرض - مانند سفیدی - بر جوهر - مانند جسم - این است که جسم خود را در حالتی می یابد که این عرض بر آن عارض شده است. (منظور از " وجدان"، " واجديت" ، " يجد" و نظاير آن، "یافتن" به معنای یافتن حقیقی است. پس معنای " يجد این است که چیزی خود را چنین و چنان می یابد.) فَالْحِسْمُ الْمُكَمَّمُ بِالْكَمِيَّةِ الخَاصَّةِ . كَالذِرَاعٍ مَثَلًا . الْمَعْرُوضَةِ لِلْعَرَضِ الْخَاصِ . كَالْبَيَاضِ مَثَلًا . يَجِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمًا بِهَذَا الْكَمّ الخاص وَمَعْرُوضَةً لِهَذَا الْعَرَضِ. بنابراین، جسمی که با کمیت خاصی - مانند یک ذرع - اندازه گیری شده و موضوع عرض خاصی - مانند سفیدی - است، خود را در حالتی می یابد که با این کمیت خاص اندازه گیری شده و موضوع این عرض خاص قرار گرفته است. وَبِعِبَارَة أُخْرَى مَاهِيَّةُ الجَوْهَرِ تَحِدُ نَفْسَهَا بِنُورِ الْوِلَايَةِ وجُدَانًا حَقِيقِيًّا وَاقِعِيًّا، وَتَحِدُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ نَفْسَ مَاهِيَّتِهَا الْجَوْهَرِيَّةَ، سَوَاءٌ كَانَ مَعْرُوضًا لِعَرَضٍ خَاصٌ وَكَمّ، أَمْ لَا. و به عبارتی دیگر: ماهیت جوهر خود را با نور ولایت به صورت وجدانی حقیقی و واقعی می یابد، و با نور ولایت ماهیت جوهری خود را می یابد، خواه موضوع عرض خاص و کمیت باشد یا نباشد. فَهَذَا الْوِجْدَانُ الاِسْتِقْلَالِيُّ بِنُورِ الْوِلَايَةِ مِيزَانُ جَوْهَرِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ . ثُمَّ إِذَا عَرَضَ عَلَيْهَا الْبَيَاضُ مَثَلًا، بِأَنْ صَارَتْ مَاهِيَّةُ الْبَيَاضِ مَالِكَةً لِوِجْدَانِ الْجُوْهَرِ، يَجِدُ الْجَوْهَرُ نَفْسَهُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ مُكَمَّمَةً وَمَعْرُوضَةً لِعَرَضِ الْبَيَاضِ، لَا بِأَنْ يَجِدَ نَفْسَهُ وَيَجِدَ بَيَاضًا مُنْحَازًا مُسْتَقِلًا . إِذْ لَا رَبْطَ حِينَئِذٍ بَيْنَ هَذَا الْعَرَضِ وَذَلِكَ الْجَوْهَرِ . بَلْ يَجِدُ الْجَوْهَرُ مَاهِيَّةَ نَفْسِهِ. وَبِعَيْنِ هَذَا الْوِجْدَانِ يَجِدُ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً لِلْبَيَاضِ.

الرَّابِطِ عِنْدَهُمْ. فَوَاحِدِيَّةُ الْعَرَضِ إِنَّمَا هِيَ بِعَيْنِ وَاجِدِيَّةِ الْجَوْهَرِ فِي الْمَرْتَبَةِ الْمُتَأَخِرَةِ عَنْ وَاجِدِيَّةِ مَاهِيَّةِ الجوهر. توضیح این است که عرض واجدیت مستقل نفسانی و غیری ندارد، بنابراین شبیه به آنچه قوم درباره وجود رابط گفته اند نیست؛ یعنی ماهیت اعراض واجدیتی در ذات خود برای غیر ندارد، بلکه واجدیت آنها، واجدیتی غیری است که شبیه به وجود رابط نزد آنان است واجدیت عرض عيناً همان واجدیت جوهر است، اما در مرتبه ای متأخر از واجدیت ماهیت جوهر. وَمَعْنَى عُرُوضِ الْعَرَضِ . كَالْبَيَاضِ . عَلَى الْجُوْهَرِ . كَالْحِسْم . هُوَ أَنَّ الْحِسْمَ يَجِدُ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً بِهَذَا الْعَرَضِ. (مَرَادُ "وَحْدَانِ" وَ "وَاجِدِيَّةِ" و "يَجِدُ" وَ أَمْثَالِ ذَلِكَ مِنْ مُشْتَقَاتِ هَذِهِ الْكَلِمَاتِ، "يَافْتَن" اسْت بِهِ يَافْتَنِ حَقِيقِي . فَمَعْنَى يَجِدُ" (117) هُوَ أَنَّهُ يَجِدُ نَفْسَهُ كَذَلِكَ.) معنای عروض عرض - مانند سفیدی - بر جوهر - مانند جسم - این است که جسم خود را در حالتی می یابد که این عرض بر آن عارض شده است. (منظور از " وجدان"، " واجديت" ، " يجد" و نظاير آن، "یافتن" به معنای یافتن حقیقی است. پس معنای " يجد این است که چیزی خود را چنین و چنان می یابد.) فَالْحِسْمُ الْمُكَمَّمُ بِالْكَمِيَّةِ الخَاصَّةِ . كَالذِرَاعٍ مَثَلًا . الْمَعْرُوضَةِ لِلْعَرَضِ الْخَاصِ . كَالْبَيَاضِ مَثَلًا . يَجِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمًا بِهَذَا الْكَمّ الخاص وَمَعْرُوضَةً لِهَذَا الْعَرَضِ. بنابراین، جسمی که با کمیت خاصی - مانند یک ذرع - اندازه گیری شده و موضوع عرض خاصی - مانند سفیدی - است، خود را در حالتی می یابد که با این کمیت خاص اندازه گیری شده و موضوع این عرض خاص قرار گرفته است. وَبِعِبَارَة أُخْرَى مَاهِيَّةُ الجَوْهَرِ تَحِدُ نَفْسَهَا بِنُورِ الْوِلَايَةِ وجُدَانًا حَقِيقِيًّا وَاقِعِيًّا، وَتَحِدُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ نَفْسَ مَاهِيَّتِهَا الْجَوْهَرِيَّةَ، سَوَاءٌ كَانَ مَعْرُوضًا لِعَرَضٍ خَاصٌ وَكَمّ، أَمْ لَا. و به عبارتی دیگر: ماهیت جوهر خود را با نور ولایت به صورت وجدانی حقیقی و واقعی می یابد، و با نور ولایت ماهیت جوهری خود را می یابد، خواه موضوع عرض خاص و کمیت باشد یا نباشد. فَهَذَا الْوِجْدَانُ الاِسْتِقْلَالِيُّ بِنُورِ الْوِلَايَةِ مِيزَانُ جَوْهَرِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ . ثُمَّ إِذَا عَرَضَ عَلَيْهَا الْبَيَاضُ مَثَلًا، بِأَنْ صَارَتْ مَاهِيَّةُ الْبَيَاضِ مَالِكَةً لِوِجْدَانِ الْجُوْهَرِ، يَجِدُ الْجَوْهَرُ نَفْسَهُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ مُكَمَّمَةً وَمَعْرُوضَةً لِعَرَضِ الْبَيَاضِ، لَا بِأَنْ يَجِدَ نَفْسَهُ وَيَجِدَ بَيَاضًا مُنْحَازًا مُسْتَقِلًا . إِذْ لَا رَبْطَ حِينَئِذٍ بَيْنَ هَذَا الْعَرَضِ وَذَلِكَ الْجَوْهَرِ . بَلْ يَجِدُ الْجَوْهَرُ مَاهِيَّةَ نَفْسِهِ. وَبِعَيْنِ هَذَا الْوِجْدَانِ يَجِدُ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً لِلْبَيَاضِ.

این وجدان استقلالی با نور ولایت میزان جوهریت ماهیت است. سپس، وقتی عرضی مانند سفیدی بر آن عارض می شود، به این صورت که ماهیت سفیدی مالک وجدان جوهر شود، جوهر خود را با نور ولایت مکمم و موضوع عرض سفیدی می یابد نه اینکه خود را و سفیدی را به صورت جداگانه و مستقل بیابد - زیرا در این حالت هیچ ارتباطی میان این عرض و آن جوهر وجود ندارد - بلکه جوهر، ماهیت خود را می یابد، و با همین وجدان، خود را موضوع سفیدی می یابد. فَنَفْسُ وجدَانِهِ وجَدَانٌ تَحْدُودٌ بِكَوْنِهِ وجَدَانَ نَفْسِهِ أَبْيَضَ وَهَذَا الْوِجْدَانُ وجَدَانُ مَاهِيَّةِ الجَوْهَرِ أَوَّلًا وَبِالذَّاتِ. وَبِعَيْنِ هَذَا الْوِجْدَانِ يَجِدُ الْعَرَضَ نَفْسَهُ، لَا بِوِجْدَانٍ مُسْتَقِل آخرَ . وَإِلَّا، لَمَا كَانَ عَرَضًا، بَلْ كَانَ جَوْهَرًا مُسْتَقِلًا مَالِكًا لِنُورِ جَوْهَرٍ أَشْرَفَ وَأَعْلَى. خود این وجدان وجدانی محدود به این است که خود را به صورت سفید مییابد این وجدان، وجدان ماهیت جوهر است، ابتدا و بالذات. و با همین وجدان، عرض خود را می یابد، نه با وجدانی مستقل دیگر. وگرنه عرض نبود، بلکه جوهری مستقل می بود که مالک نور جوهری شریفتر و والاتر است. وَالْغَرَضُ : إِنَّ لِلْعَرَضِ وِجْدَانًا حَقِيقَةً، وَلَيْسَ بِفَاقِدٍ لِلْوِجْدَانِ وَالْمَالِكِيَّةِ. وَلَكِنَّ وِجْدَانَهُ فِي طُولِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ وَبِعَيْنِ وَاجِدِيَّنِهِ وَوَجْدَانِهِ، لَا بِوجْدَانٍ آخَرَ وَلَيْسَ الْعَرَضُ الْوَاجِدُ لِنُورِ الْوِلَايَةِ . بِوَاجِدِيَّةِ الجَوْهَرِ . نَظِيرَ الْجَوْهَرِ الْوَاجِدِ لِنُورِ جَوْهَرِ آخَرَ أَشْرَفَ. هدف این است که عرض حقیقتاً دارای وجدان است و فاقد وجدان و مالکیت نیست. اما وجدان آن در طول وجدان جوهر است و با همان واجدیت و وجدان جوهر نه با وجدانی دیگر عرضی که واجد نور ولایت است - به واجدیت جوهر - شبیه به جوهری نیست که واجد نور جوهر دیگری والاتر است. فَوِجْدَانُ الْعَرَضِ فِي رُتْبَةٍ مُتَأَخِرَةٍ عَنْ وِجْدَانِ الْجُوْهَرِ نَفْسِهِ مَحْدُودَةٍ وَمُكَمَّمَةٍ وَمَعْرُوضَةٍ. وَوِجْدَانُ الْجَوْهَرِ في رُتْبَةٍ مُتَقَدِّمَةٍ عَلَى وِجْدَانِ الْعَرَضِ ، وَلَكِنَّ الْوِجْدَانَ وَالْوَاحِدِيَّةَ وَاحِدَةٌ. فَبِعَيْنِ وَاجِدِيَّةِ الْجَوْهَرِ نَفْسِهِ مَعْرُوضَةٌ لِلْعَرَضِ، يَجِدُ هَذَا الْعَرَضُ - كَالْبَيَاضِ مَثَلًا نَفْسَهُ، لَا أَنْ يَجِدَ الْعَرَضُ بِوَاجِدِيَّةٍ أُخْرَى، وَلَوْ كَانَ نَظِيرَ الْوُجُودِ الرَّابِطِيّ عِنْدَ الْقَوْمِ وَمِنْ قَبِيلِهِ؛ بَلْ إِنْ كَانَ وَلَا بُدَّ مِنَ التَّمْثِيلِ، فَوِجْدَانُ الْعَرَضِ نَظِيرُ الْوُجُودِ الرَّابِطِ. بنابراین، وجدان عرض در مرتبه ای متأخر از وجدان جوهر است که خود محدود، مکمم و معروض است. وجدان جوهر در مرتبه ای مقدم بر وجدان عرض قرار دارد اما وجدان و واجدیت یکی هستند. بنابراین، با همان واجدیت جوهر که خود را معروض برای عرض می یابد این عرض - مانند سفیدی - نیز خود را می یابد، نه این که عرض با واجدیت دیگری خود را بیابد حتی اگر شبیه به وجود رابط نزد قوم باشد؛ بلکه اگر بخواهیم تمثیلی بياوريم، وجدان عرض شبیه به وجود رابط است.

این وجدان استقلالی با نور ولایت میزان جوهریت ماهیت است. سپس، وقتی عرضی مانند سفیدی بر آن عارض می شود، به این صورت که ماهیت سفیدی مالک وجدان جوهر شود، جوهر خود را با نور ولایت مکمم و موضوع عرض سفیدی می یابد نه اینکه خود را و سفیدی را به صورت جداگانه و مستقل بیابد - زیرا در این حالت هیچ ارتباطی میان این عرض و آن جوهر وجود ندارد - بلکه جوهر، ماهیت خود را می یابد، و با همین وجدان، خود را موضوع سفیدی می یابد. فَنَفْسُ وجدَانِهِ وجَدَانٌ تَحْدُودٌ بِكَوْنِهِ وجَدَانَ نَفْسِهِ أَبْيَضَ وَهَذَا الْوِجْدَانُ وجَدَانُ مَاهِيَّةِ الجَوْهَرِ أَوَّلًا وَبِالذَّاتِ. وَبِعَيْنِ هَذَا الْوِجْدَانِ يَجِدُ الْعَرَضَ نَفْسَهُ، لَا بِوِجْدَانٍ مُسْتَقِل آخرَ . وَإِلَّا، لَمَا كَانَ عَرَضًا، بَلْ كَانَ جَوْهَرًا مُسْتَقِلًا مَالِكًا لِنُورِ جَوْهَرٍ أَشْرَفَ وَأَعْلَى. خود این وجدان وجدانی محدود به این است که خود را به صورت سفید مییابد این وجدان، وجدان ماهیت جوهر است، ابتدا و بالذات. و با همین وجدان، عرض خود را می یابد، نه با وجدانی مستقل دیگر. وگرنه عرض نبود، بلکه جوهری مستقل می بود که مالک نور جوهری شریفتر و والاتر است. وَالْغَرَضُ : إِنَّ لِلْعَرَضِ وِجْدَانًا حَقِيقَةً، وَلَيْسَ بِفَاقِدٍ لِلْوِجْدَانِ وَالْمَالِكِيَّةِ. وَلَكِنَّ وِجْدَانَهُ فِي طُولِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ وَبِعَيْنِ وَاجِدِيَّنِهِ وَوَجْدَانِهِ، لَا بِوجْدَانٍ آخَرَ وَلَيْسَ الْعَرَضُ الْوَاجِدُ لِنُورِ الْوِلَايَةِ . بِوَاجِدِيَّةِ الجَوْهَرِ . نَظِيرَ الْجَوْهَرِ الْوَاجِدِ لِنُورِ جَوْهَرِ آخَرَ أَشْرَفَ. هدف این است که عرض حقیقتاً دارای وجدان است و فاقد وجدان و مالکیت نیست. اما وجدان آن در طول وجدان جوهر است و با همان واجدیت و وجدان جوهر نه با وجدانی دیگر عرضی که واجد نور ولایت است - به واجدیت جوهر - شبیه به جوهری نیست که واجد نور جوهر دیگری والاتر است. فَوِجْدَانُ الْعَرَضِ فِي رُتْبَةٍ مُتَأَخِرَةٍ عَنْ وِجْدَانِ الْجُوْهَرِ نَفْسِهِ مَحْدُودَةٍ وَمُكَمَّمَةٍ وَمَعْرُوضَةٍ. وَوِجْدَانُ الْجَوْهَرِ في رُتْبَةٍ مُتَقَدِّمَةٍ عَلَى وِجْدَانِ الْعَرَضِ ، وَلَكِنَّ الْوِجْدَانَ وَالْوَاحِدِيَّةَ وَاحِدَةٌ. فَبِعَيْنِ وَاجِدِيَّةِ الْجَوْهَرِ نَفْسِهِ مَعْرُوضَةٌ لِلْعَرَضِ، يَجِدُ هَذَا الْعَرَضُ - كَالْبَيَاضِ مَثَلًا نَفْسَهُ، لَا أَنْ يَجِدَ الْعَرَضُ بِوَاجِدِيَّةٍ أُخْرَى، وَلَوْ كَانَ نَظِيرَ الْوُجُودِ الرَّابِطِيّ عِنْدَ الْقَوْمِ وَمِنْ قَبِيلِهِ؛ بَلْ إِنْ كَانَ وَلَا بُدَّ مِنَ التَّمْثِيلِ، فَوِجْدَانُ الْعَرَضِ نَظِيرُ الْوُجُودِ الرَّابِطِ. بنابراین، وجدان عرض در مرتبه ای متأخر از وجدان جوهر است که خود محدود، مکمم و معروض است. وجدان جوهر در مرتبه ای مقدم بر وجدان عرض قرار دارد اما وجدان و واجدیت یکی هستند. بنابراین، با همان واجدیت جوهر که خود را معروض برای عرض می یابد این عرض - مانند سفیدی - نیز خود را می یابد، نه این که عرض با واجدیت دیگری خود را بیابد حتی اگر شبیه به وجود رابط نزد قوم باشد؛ بلکه اگر بخواهیم تمثیلی بياوريم، وجدان عرض شبیه به وجود رابط است.

این وجدان استقلالی با نور ولایت میزان جوهریت ماهیت است. سپس، وقتی عرضی مانند سفیدی بر آن عارض می شود، به این صورت که ماهیت سفیدی مالک وجدان جوهر شود، جوهر خود را با نور ولایت مکمم و موضوع عرض سفیدی می یابد نه اینکه خود را و سفیدی را به صورت جداگانه و مستقل بیابد - زیرا در این حالت هیچ ارتباطی میان این عرض و آن جوهر وجود ندارد - بلکه جوهر، ماهیت خود را می یابد، و با همین وجدان، خود را موضوع سفیدی می یابد. فَنَفْسُ وجدَانِهِ وجَدَانٌ تَحْدُودٌ بِكَوْنِهِ وجَدَانَ نَفْسِهِ أَبْيَضَ وَهَذَا الْوِجْدَانُ وجَدَانُ مَاهِيَّةِ الجَوْهَرِ أَوَّلًا وَبِالذَّاتِ. وَبِعَيْنِ هَذَا الْوِجْدَانِ يَجِدُ الْعَرَضَ نَفْسَهُ، لَا بِوِجْدَانٍ مُسْتَقِل آخرَ . وَإِلَّا، لَمَا كَانَ عَرَضًا، بَلْ كَانَ جَوْهَرًا مُسْتَقِلًا مَالِكًا لِنُورِ جَوْهَرٍ أَشْرَفَ وَأَعْلَى. خود این وجدان وجدانی محدود به این است که خود را به صورت سفید مییابد این وجدان، وجدان ماهیت جوهر است، ابتدا و بالذات. و با همین وجدان، عرض خود را می یابد، نه با وجدانی مستقل دیگر. وگرنه عرض نبود، بلکه جوهری مستقل می بود که مالک نور جوهری شریفتر و والاتر است. وَالْغَرَضُ : إِنَّ لِلْعَرَضِ وِجْدَانًا حَقِيقَةً، وَلَيْسَ بِفَاقِدٍ لِلْوِجْدَانِ وَالْمَالِكِيَّةِ. وَلَكِنَّ وِجْدَانَهُ فِي طُولِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ وَبِعَيْنِ وَاجِدِيَّنِهِ وَوَجْدَانِهِ، لَا بِوجْدَانٍ آخَرَ وَلَيْسَ الْعَرَضُ الْوَاجِدُ لِنُورِ الْوِلَايَةِ . بِوَاجِدِيَّةِ الجَوْهَرِ . نَظِيرَ الْجَوْهَرِ الْوَاجِدِ لِنُورِ جَوْهَرِ آخَرَ أَشْرَفَ. هدف این است که عرض حقیقتاً دارای وجدان است و فاقد وجدان و مالکیت نیست. اما وجدان آن در طول وجدان جوهر است و با همان واجدیت و وجدان جوهر نه با وجدانی دیگر عرضی که واجد نور ولایت است - به واجدیت جوهر - شبیه به جوهری نیست که واجد نور جوهر دیگری والاتر است. فَوِجْدَانُ الْعَرَضِ فِي رُتْبَةٍ مُتَأَخِرَةٍ عَنْ وِجْدَانِ الْجُوْهَرِ نَفْسِهِ مَحْدُودَةٍ وَمُكَمَّمَةٍ وَمَعْرُوضَةٍ. وَوِجْدَانُ الْجَوْهَرِ في رُتْبَةٍ مُتَقَدِّمَةٍ عَلَى وِجْدَانِ الْعَرَضِ ، وَلَكِنَّ الْوِجْدَانَ وَالْوَاحِدِيَّةَ وَاحِدَةٌ. فَبِعَيْنِ وَاجِدِيَّةِ الْجَوْهَرِ نَفْسِهِ مَعْرُوضَةٌ لِلْعَرَضِ، يَجِدُ هَذَا الْعَرَضُ - كَالْبَيَاضِ مَثَلًا نَفْسَهُ، لَا أَنْ يَجِدَ الْعَرَضُ بِوَاجِدِيَّةٍ أُخْرَى، وَلَوْ كَانَ نَظِيرَ الْوُجُودِ الرَّابِطِيّ عِنْدَ الْقَوْمِ وَمِنْ قَبِيلِهِ؛ بَلْ إِنْ كَانَ وَلَا بُدَّ مِنَ التَّمْثِيلِ، فَوِجْدَانُ الْعَرَضِ نَظِيرُ الْوُجُودِ الرَّابِطِ. بنابراین، وجدان عرض در مرتبه ای متأخر از وجدان جوهر است که خود محدود، مکمم و معروض است. وجدان جوهر در مرتبه ای مقدم بر وجدان عرض قرار دارد اما وجدان و واجدیت یکی هستند. بنابراین، با همان واجدیت جوهر که خود را معروض برای عرض می یابد این عرض - مانند سفیدی - نیز خود را می یابد، نه این که عرض با واجدیت دیگری خود را بیابد حتی اگر شبیه به وجود رابط نزد قوم باشد؛ بلکه اگر بخواهیم تمثیلی بياوريم، وجدان عرض شبیه به وجود رابط است.

این وجدان استقلالی با نور ولایت میزان جوهریت ماهیت است. سپس، وقتی عرضی مانند سفیدی بر آن عارض می شود، به این صورت که ماهیت سفیدی مالک وجدان جوهر شود، جوهر خود را با نور ولایت مکمم و موضوع عرض سفیدی می یابد نه اینکه خود را و سفیدی را به صورت جداگانه و مستقل بیابد - زیرا در این حالت هیچ ارتباطی میان این عرض و آن جوهر وجود ندارد - بلکه جوهر، ماهیت خود را می یابد، و با همین وجدان، خود را موضوع سفیدی می یابد. فَنَفْسُ وجدَانِهِ وجَدَانٌ تَحْدُودٌ بِكَوْنِهِ وجَدَانَ نَفْسِهِ أَبْيَضَ وَهَذَا الْوِجْدَانُ وجَدَانُ مَاهِيَّةِ الجَوْهَرِ أَوَّلًا وَبِالذَّاتِ. وَبِعَيْنِ هَذَا الْوِجْدَانِ يَجِدُ الْعَرَضَ نَفْسَهُ، لَا بِوِجْدَانٍ مُسْتَقِل آخرَ . وَإِلَّا، لَمَا كَانَ عَرَضًا، بَلْ كَانَ جَوْهَرًا مُسْتَقِلًا مَالِكًا لِنُورِ جَوْهَرٍ أَشْرَفَ وَأَعْلَى. خود این وجدان وجدانی محدود به این است که خود را به صورت سفید مییابد این وجدان، وجدان ماهیت جوهر است، ابتدا و بالذات. و با همین وجدان، عرض خود را می یابد، نه با وجدانی مستقل دیگر. وگرنه عرض نبود، بلکه جوهری مستقل می بود که مالک نور جوهری شریفتر و والاتر است. وَالْغَرَضُ : إِنَّ لِلْعَرَضِ وِجْدَانًا حَقِيقَةً، وَلَيْسَ بِفَاقِدٍ لِلْوِجْدَانِ وَالْمَالِكِيَّةِ. وَلَكِنَّ وِجْدَانَهُ فِي طُولِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ وَبِعَيْنِ وَاجِدِيَّنِهِ وَوَجْدَانِهِ، لَا بِوجْدَانٍ آخَرَ وَلَيْسَ الْعَرَضُ الْوَاجِدُ لِنُورِ الْوِلَايَةِ . بِوَاجِدِيَّةِ الجَوْهَرِ . نَظِيرَ الْجَوْهَرِ الْوَاجِدِ لِنُورِ جَوْهَرِ آخَرَ أَشْرَفَ. هدف این است که عرض حقیقتاً دارای وجدان است و فاقد وجدان و مالکیت نیست. اما وجدان آن در طول وجدان جوهر است و با همان واجدیت و وجدان جوهر نه با وجدانی دیگر عرضی که واجد نور ولایت است - به واجدیت جوهر - شبیه به جوهری نیست که واجد نور جوهر دیگری والاتر است. فَوِجْدَانُ الْعَرَضِ فِي رُتْبَةٍ مُتَأَخِرَةٍ عَنْ وِجْدَانِ الْجُوْهَرِ نَفْسِهِ مَحْدُودَةٍ وَمُكَمَّمَةٍ وَمَعْرُوضَةٍ. وَوِجْدَانُ الْجَوْهَرِ في رُتْبَةٍ مُتَقَدِّمَةٍ عَلَى وِجْدَانِ الْعَرَضِ ، وَلَكِنَّ الْوِجْدَانَ وَالْوَاحِدِيَّةَ وَاحِدَةٌ. فَبِعَيْنِ وَاجِدِيَّةِ الْجَوْهَرِ نَفْسِهِ مَعْرُوضَةٌ لِلْعَرَضِ، يَجِدُ هَذَا الْعَرَضُ - كَالْبَيَاضِ مَثَلًا نَفْسَهُ، لَا أَنْ يَجِدَ الْعَرَضُ بِوَاجِدِيَّةٍ أُخْرَى، وَلَوْ كَانَ نَظِيرَ الْوُجُودِ الرَّابِطِيّ عِنْدَ الْقَوْمِ وَمِنْ قَبِيلِهِ؛ بَلْ إِنْ كَانَ وَلَا بُدَّ مِنَ التَّمْثِيلِ، فَوِجْدَانُ الْعَرَضِ نَظِيرُ الْوُجُودِ الرَّابِطِ. بنابراین، وجدان عرض در مرتبه ای متأخر از وجدان جوهر است که خود محدود، مکمم و معروض است. وجدان جوهر در مرتبه ای مقدم بر وجدان عرض قرار دارد اما وجدان و واجدیت یکی هستند. بنابراین، با همان واجدیت جوهر که خود را معروض برای عرض می یابد این عرض - مانند سفیدی - نیز خود را می یابد، نه این که عرض با واجدیت دیگری خود را بیابد حتی اگر شبیه به وجود رابط نزد قوم باشد؛ بلکه اگر بخواهیم تمثیلی بياوريم، وجدان عرض شبیه به وجود رابط است.

نَعَمْ؛ لَا أَنْتَحِسُ مِنْ أَنْ يَصِيرَ الْعَرَضُ وَاحِدًا وَذَا وَجْدَانٍ مُسْتَقِلٍ، وَلَكِنْ بِنُورِ أَشْرَفَ مِنَ النُّورِ الَّذِي وَجَدَهُ الجَوْهَرُ. كَمَا إِذَا أَذِنَ الْإِمَامُ عَلَيْهِ السَّلَامُ في أَنْ يَجِدَ النَّفْسُ الْمَنْقُوسُ عَلَى السِّتْرِ نُورَ الْوِلَايَةِ، فَيَصِيرُ هَذِهِ الْهَيْئَةُ الْعَرَضِيَّةُ حِينَئِذٍ ذَا وَجْدَانٍ شَدِيدٍ مُسْتَقِلِ، كَوِجْدَانِ الْأَسَدِ الْخَارِجِيَ نَفْسَهُ. كَمَا يَجِدُ الشيرُ نَفْسَهُ، فَكَذَلِكَ يَجِدُ هَذَا الْعَرَضُ نَفْسَهُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ . بله؛ از این امر ابایی ندارم که عرض واجد شود و دارای وجدانی مستقل گردد اما با نوری شریف تر از نوری که جوهر یافته است. چنان که اگر امام (علیه السلام اجازه دهد که نقش حک شده روی پرده، نور ولایت را بیابد، در این صورت این حالت عرضی واجد وجدانی شدید و مستقل می شود مانند وجدان شیر خارجی که خود را می یابد. (چنان که شیر خود را می یابد همچنین این عرض نیز خود را با نور ولایت می یابد).) بَلْ قَدْ يُمْكِنُ أَنْ يَجِدَ الْعَرَضُ نَفْسَهُ مُسْتَقِلًا بِوِجْدَانٍ أَشَدَّ مِنْ وِجْدَانِ الْمَاهِيَّاتِ الْجَوْهَرِيَّةِ، وَذَلِكَ كَافِّيِّئَاتِ وَالْأَعْرَاضِ الْوَاجِدَةِ نَفْسَهَا بِوِجْدَانٍ أَشَدَّ وَأَتَمَّ فِي عَالَمِ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ. وَلَكِنَّ الْكَلَامَ فِي الْمَقَامِ إِنَّمَا هُوَ فِي الْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ في نَشْأَةِ الْأَجْسَامِ وَالْمَادِيَّاتِ. بلكه ممكن است عرض خود را به صورت مستقل و با وجدانی شدیدتر از وجدان ماهیات جوهری بیابد، همانند هیئت ها و اعراضی که در عالم اظله و اشباح خود را با وجدانی شدیدتر و کامل تر می یابند. اما سخن در این مقام مربوط به اعراضی است که در نشئه اجسام و مادیات موجود هستند. وَكَيْفَ كَانَ، ظَهَرَ مَعْنَى الْعُرُوضِ بِأَنَّهُ عِبَارَةٌ عَنْ وَاجِدِيَّةِ بَعْضِ الْأَعْرَاضِ، كَالْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ وَالطَّيِّئَاتِ وَسَائِرِ الْمَقُولَاتِ الْعَرَضِيَّةِ نَفْسَهَا بِعَيْنِ وَاجِدِيَّةِ الْجُوْهَرِ نَفْسِهَا مُكَمَّمَةٌ مَعْرُوضَةً. به هر حال، معنای عروض این است که عبارت است از واجدیت برخی اعراض، مانند سفیدی، سیاهی، هیئت ها و سایر مقولات عرضی که خودشان را با همان واجدیت جوهر می یابند، اما در حالت مکمم و معروض. فَإِذَنْ لَيْسَ لَنَا جَوْهَرٌ فِي الْعَوَالِمِ الْحِسْمَانِيَّةِ الْمَادِيَّةِ مِنَ الدُّنْيَا بِمَا فِيهَا، وَمِنَ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ وَالْحِنِّ وَالْمَلَائِكَةِ، إِلَّا الْمَاءُ الْبَسِيطُ وَمَاهِيَّةُ الاِتِّصَالِ. فَهِيَ الْجَوْهَرُ فَقَطْ وَغَيْرُهَا مِنَ الْمَاهِيَّاتِ أَعْرَاضٌ. بنابراین، در عوالم جسمانی و مادی از دنیا با تمام آنچه در آن است و از بهشت جهنم، جن و ملائكه، هيچ جوهری وجود ندارد جز آب بسیط و ماهیت اتصال این دو، تنها جوهر هستند و دیگر ماهیات، اعراض محسوب می شوند. إِذْ يَكُونُ وِجْدَاهَا أَنْفُسَهَا بِعَيْنِ وِجْدَانِ هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ نَفْسَهُ مَحْدُودَةً مُكَمَّمَةً مَعْرُوضَةً لِلْأَعْرَاضِ الْمُخْتَلِفَةِ. (118 فَتَارَةً يَجِدُ هَذَا الْجَوْهَرُ نَفْسَهُ مُكَمَّمًا بِكَمَ كَذَائِي وَمَعْرُوضًا لِعَرَضٍ كَذَائِي، أَيْ الْبَيَاضِ مَثَلًا، وَهَذَا حِينَمَا صَارَ ذَلِكَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ نُورًا.)

نَعَمْ؛ لَا أَنْتَحِسُ مِنْ أَنْ يَصِيرَ الْعَرَضُ وَاحِدًا وَذَا وَجْدَانٍ مُسْتَقِلٍ، وَلَكِنْ بِنُورِ أَشْرَفَ مِنَ النُّورِ الَّذِي وَجَدَهُ الجَوْهَرُ. كَمَا إِذَا أَذِنَ الْإِمَامُ عَلَيْهِ السَّلَامُ في أَنْ يَجِدَ النَّفْسُ الْمَنْقُوسُ عَلَى السِّتْرِ نُورَ الْوِلَايَةِ، فَيَصِيرُ هَذِهِ الْهَيْئَةُ الْعَرَضِيَّةُ حِينَئِذٍ ذَا وَجْدَانٍ شَدِيدٍ مُسْتَقِلِ، كَوِجْدَانِ الْأَسَدِ الْخَارِجِيَ نَفْسَهُ. كَمَا يَجِدُ الشيرُ نَفْسَهُ، فَكَذَلِكَ يَجِدُ هَذَا الْعَرَضُ نَفْسَهُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ . بله؛ از این امر ابایی ندارم که عرض واجد شود و دارای وجدانی مستقل گردد اما با نوری شریف تر از نوری که جوهر یافته است. چنان که اگر امام (علیه السلام اجازه دهد که نقش حک شده روی پرده، نور ولایت را بیابد، در این صورت این حالت عرضی واجد وجدانی شدید و مستقل می شود مانند وجدان شیر خارجی که خود را می یابد. (چنان که شیر خود را می یابد همچنین این عرض نیز خود را با نور ولایت می یابد).) بَلْ قَدْ يُمْكِنُ أَنْ يَجِدَ الْعَرَضُ نَفْسَهُ مُسْتَقِلًا بِوِجْدَانٍ أَشَدَّ مِنْ وِجْدَانِ الْمَاهِيَّاتِ الْجَوْهَرِيَّةِ، وَذَلِكَ كَافِّيِّئَاتِ وَالْأَعْرَاضِ الْوَاجِدَةِ نَفْسَهَا بِوِجْدَانٍ أَشَدَّ وَأَتَمَّ فِي عَالَمِ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ. وَلَكِنَّ الْكَلَامَ فِي الْمَقَامِ إِنَّمَا هُوَ فِي الْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ في نَشْأَةِ الْأَجْسَامِ وَالْمَادِيَّاتِ. بلكه ممكن است عرض خود را به صورت مستقل و با وجدانی شدیدتر از وجدان ماهیات جوهری بیابد، همانند هیئت ها و اعراضی که در عالم اظله و اشباح خود را با وجدانی شدیدتر و کامل تر می یابند. اما سخن در این مقام مربوط به اعراضی است که در نشئه اجسام و مادیات موجود هستند. وَكَيْفَ كَانَ، ظَهَرَ مَعْنَى الْعُرُوضِ بِأَنَّهُ عِبَارَةٌ عَنْ وَاجِدِيَّةِ بَعْضِ الْأَعْرَاضِ، كَالْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ وَالطَّيِّئَاتِ وَسَائِرِ الْمَقُولَاتِ الْعَرَضِيَّةِ نَفْسَهَا بِعَيْنِ وَاجِدِيَّةِ الْجُوْهَرِ نَفْسِهَا مُكَمَّمَةٌ مَعْرُوضَةً. به هر حال، معنای عروض این است که عبارت است از واجدیت برخی اعراض، مانند سفیدی، سیاهی، هیئت ها و سایر مقولات عرضی که خودشان را با همان واجدیت جوهر می یابند، اما در حالت مکمم و معروض. فَإِذَنْ لَيْسَ لَنَا جَوْهَرٌ فِي الْعَوَالِمِ الْحِسْمَانِيَّةِ الْمَادِيَّةِ مِنَ الدُّنْيَا بِمَا فِيهَا، وَمِنَ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ وَالْحِنِّ وَالْمَلَائِكَةِ، إِلَّا الْمَاءُ الْبَسِيطُ وَمَاهِيَّةُ الاِتِّصَالِ. فَهِيَ الْجَوْهَرُ فَقَطْ وَغَيْرُهَا مِنَ الْمَاهِيَّاتِ أَعْرَاضٌ. بنابراین، در عوالم جسمانی و مادی از دنیا با تمام آنچه در آن است و از بهشت جهنم، جن و ملائكه، هيچ جوهری وجود ندارد جز آب بسیط و ماهیت اتصال این دو، تنها جوهر هستند و دیگر ماهیات، اعراض محسوب می شوند. إِذْ يَكُونُ وِجْدَاهَا أَنْفُسَهَا بِعَيْنِ وِجْدَانِ هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ نَفْسَهُ مَحْدُودَةً مُكَمَّمَةً مَعْرُوضَةً لِلْأَعْرَاضِ الْمُخْتَلِفَةِ. (118 فَتَارَةً يَجِدُ هَذَا الْجَوْهَرُ نَفْسَهُ مُكَمَّمًا بِكَمَ كَذَائِي وَمَعْرُوضًا لِعَرَضٍ كَذَائِي، أَيْ الْبَيَاضِ مَثَلًا، وَهَذَا حِينَمَا صَارَ ذَلِكَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ نُورًا.)

نَعَمْ؛ لَا أَنْتَحِسُ مِنْ أَنْ يَصِيرَ الْعَرَضُ وَاحِدًا وَذَا وَجْدَانٍ مُسْتَقِلٍ، وَلَكِنْ بِنُورِ أَشْرَفَ مِنَ النُّورِ الَّذِي وَجَدَهُ الجَوْهَرُ. كَمَا إِذَا أَذِنَ الْإِمَامُ عَلَيْهِ السَّلَامُ في أَنْ يَجِدَ النَّفْسُ الْمَنْقُوسُ عَلَى السِّتْرِ نُورَ الْوِلَايَةِ، فَيَصِيرُ هَذِهِ الْهَيْئَةُ الْعَرَضِيَّةُ حِينَئِذٍ ذَا وَجْدَانٍ شَدِيدٍ مُسْتَقِلِ، كَوِجْدَانِ الْأَسَدِ الْخَارِجِيَ نَفْسَهُ. كَمَا يَجِدُ الشيرُ نَفْسَهُ، فَكَذَلِكَ يَجِدُ هَذَا الْعَرَضُ نَفْسَهُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ . بله؛ از این امر ابایی ندارم که عرض واجد شود و دارای وجدانی مستقل گردد اما با نوری شریف تر از نوری که جوهر یافته است. چنان که اگر امام (علیه السلام اجازه دهد که نقش حک شده روی پرده، نور ولایت را بیابد، در این صورت این حالت عرضی واجد وجدانی شدید و مستقل می شود مانند وجدان شیر خارجی که خود را می یابد. (چنان که شیر خود را می یابد همچنین این عرض نیز خود را با نور ولایت می یابد).) بَلْ قَدْ يُمْكِنُ أَنْ يَجِدَ الْعَرَضُ نَفْسَهُ مُسْتَقِلًا بِوِجْدَانٍ أَشَدَّ مِنْ وِجْدَانِ الْمَاهِيَّاتِ الْجَوْهَرِيَّةِ، وَذَلِكَ كَافِّيِّئَاتِ وَالْأَعْرَاضِ الْوَاجِدَةِ نَفْسَهَا بِوِجْدَانٍ أَشَدَّ وَأَتَمَّ فِي عَالَمِ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ. وَلَكِنَّ الْكَلَامَ فِي الْمَقَامِ إِنَّمَا هُوَ فِي الْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ في نَشْأَةِ الْأَجْسَامِ وَالْمَادِيَّاتِ. بلكه ممكن است عرض خود را به صورت مستقل و با وجدانی شدیدتر از وجدان ماهیات جوهری بیابد، همانند هیئت ها و اعراضی که در عالم اظله و اشباح خود را با وجدانی شدیدتر و کامل تر می یابند. اما سخن در این مقام مربوط به اعراضی است که در نشئه اجسام و مادیات موجود هستند. وَكَيْفَ كَانَ، ظَهَرَ مَعْنَى الْعُرُوضِ بِأَنَّهُ عِبَارَةٌ عَنْ وَاجِدِيَّةِ بَعْضِ الْأَعْرَاضِ، كَالْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ وَالطَّيِّئَاتِ وَسَائِرِ الْمَقُولَاتِ الْعَرَضِيَّةِ نَفْسَهَا بِعَيْنِ وَاجِدِيَّةِ الْجُوْهَرِ نَفْسِهَا مُكَمَّمَةٌ مَعْرُوضَةً. به هر حال، معنای عروض این است که عبارت است از واجدیت برخی اعراض، مانند سفیدی، سیاهی، هیئت ها و سایر مقولات عرضی که خودشان را با همان واجدیت جوهر می یابند، اما در حالت مکمم و معروض. فَإِذَنْ لَيْسَ لَنَا جَوْهَرٌ فِي الْعَوَالِمِ الْحِسْمَانِيَّةِ الْمَادِيَّةِ مِنَ الدُّنْيَا بِمَا فِيهَا، وَمِنَ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ وَالْحِنِّ وَالْمَلَائِكَةِ، إِلَّا الْمَاءُ الْبَسِيطُ وَمَاهِيَّةُ الاِتِّصَالِ. فَهِيَ الْجَوْهَرُ فَقَطْ وَغَيْرُهَا مِنَ الْمَاهِيَّاتِ أَعْرَاضٌ. بنابراین، در عوالم جسمانی و مادی از دنیا با تمام آنچه در آن است و از بهشت جهنم، جن و ملائكه، هيچ جوهری وجود ندارد جز آب بسیط و ماهیت اتصال این دو، تنها جوهر هستند و دیگر ماهیات، اعراض محسوب می شوند. إِذْ يَكُونُ وِجْدَاهَا أَنْفُسَهَا بِعَيْنِ وِجْدَانِ هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ نَفْسَهُ مَحْدُودَةً مُكَمَّمَةً مَعْرُوضَةً لِلْأَعْرَاضِ الْمُخْتَلِفَةِ. (118 فَتَارَةً يَجِدُ هَذَا الْجَوْهَرُ نَفْسَهُ مُكَمَّمًا بِكَمَ كَذَائِي وَمَعْرُوضًا لِعَرَضٍ كَذَائِي، أَيْ الْبَيَاضِ مَثَلًا، وَهَذَا حِينَمَا صَارَ ذَلِكَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ نُورًا.)

نَعَمْ؛ لَا أَنْتَحِسُ مِنْ أَنْ يَصِيرَ الْعَرَضُ وَاحِدًا وَذَا وَجْدَانٍ مُسْتَقِلٍ، وَلَكِنْ بِنُورِ أَشْرَفَ مِنَ النُّورِ الَّذِي وَجَدَهُ الجَوْهَرُ. كَمَا إِذَا أَذِنَ الْإِمَامُ عَلَيْهِ السَّلَامُ في أَنْ يَجِدَ النَّفْسُ الْمَنْقُوسُ عَلَى السِّتْرِ نُورَ الْوِلَايَةِ، فَيَصِيرُ هَذِهِ الْهَيْئَةُ الْعَرَضِيَّةُ حِينَئِذٍ ذَا وَجْدَانٍ شَدِيدٍ مُسْتَقِلِ، كَوِجْدَانِ الْأَسَدِ الْخَارِجِيَ نَفْسَهُ. كَمَا يَجِدُ الشيرُ نَفْسَهُ، فَكَذَلِكَ يَجِدُ هَذَا الْعَرَضُ نَفْسَهُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ . بله؛ از این امر ابایی ندارم که عرض واجد شود و دارای وجدانی مستقل گردد اما با نوری شریف تر از نوری که جوهر یافته است. چنان که اگر امام (علیه السلام اجازه دهد که نقش حک شده روی پرده، نور ولایت را بیابد، در این صورت این حالت عرضی واجد وجدانی شدید و مستقل می شود مانند وجدان شیر خارجی که خود را می یابد. (چنان که شیر خود را می یابد همچنین این عرض نیز خود را با نور ولایت می یابد).) بَلْ قَدْ يُمْكِنُ أَنْ يَجِدَ الْعَرَضُ نَفْسَهُ مُسْتَقِلًا بِوِجْدَانٍ أَشَدَّ مِنْ وِجْدَانِ الْمَاهِيَّاتِ الْجَوْهَرِيَّةِ، وَذَلِكَ كَافِّيِّئَاتِ وَالْأَعْرَاضِ الْوَاجِدَةِ نَفْسَهَا بِوِجْدَانٍ أَشَدَّ وَأَتَمَّ فِي عَالَمِ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ. وَلَكِنَّ الْكَلَامَ فِي الْمَقَامِ إِنَّمَا هُوَ فِي الْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ في نَشْأَةِ الْأَجْسَامِ وَالْمَادِيَّاتِ. بلكه ممكن است عرض خود را به صورت مستقل و با وجدانی شدیدتر از وجدان ماهیات جوهری بیابد، همانند هیئت ها و اعراضی که در عالم اظله و اشباح خود را با وجدانی شدیدتر و کامل تر می یابند. اما سخن در این مقام مربوط به اعراضی است که در نشئه اجسام و مادیات موجود هستند. وَكَيْفَ كَانَ، ظَهَرَ مَعْنَى الْعُرُوضِ بِأَنَّهُ عِبَارَةٌ عَنْ وَاجِدِيَّةِ بَعْضِ الْأَعْرَاضِ، كَالْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ وَالطَّيِّئَاتِ وَسَائِرِ الْمَقُولَاتِ الْعَرَضِيَّةِ نَفْسَهَا بِعَيْنِ وَاجِدِيَّةِ الْجُوْهَرِ نَفْسِهَا مُكَمَّمَةٌ مَعْرُوضَةً. به هر حال، معنای عروض این است که عبارت است از واجدیت برخی اعراض، مانند سفیدی، سیاهی، هیئت ها و سایر مقولات عرضی که خودشان را با همان واجدیت جوهر می یابند، اما در حالت مکمم و معروض. فَإِذَنْ لَيْسَ لَنَا جَوْهَرٌ فِي الْعَوَالِمِ الْحِسْمَانِيَّةِ الْمَادِيَّةِ مِنَ الدُّنْيَا بِمَا فِيهَا، وَمِنَ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ وَالْحِنِّ وَالْمَلَائِكَةِ، إِلَّا الْمَاءُ الْبَسِيطُ وَمَاهِيَّةُ الاِتِّصَالِ. فَهِيَ الْجَوْهَرُ فَقَطْ وَغَيْرُهَا مِنَ الْمَاهِيَّاتِ أَعْرَاضٌ. بنابراین، در عوالم جسمانی و مادی از دنیا با تمام آنچه در آن است و از بهشت جهنم، جن و ملائكه، هيچ جوهری وجود ندارد جز آب بسیط و ماهیت اتصال این دو، تنها جوهر هستند و دیگر ماهیات، اعراض محسوب می شوند. إِذْ يَكُونُ وِجْدَاهَا أَنْفُسَهَا بِعَيْنِ وِجْدَانِ هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ نَفْسَهُ مَحْدُودَةً مُكَمَّمَةً مَعْرُوضَةً لِلْأَعْرَاضِ الْمُخْتَلِفَةِ. (118 فَتَارَةً يَجِدُ هَذَا الْجَوْهَرُ نَفْسَهُ مُكَمَّمًا بِكَمَ كَذَائِي وَمَعْرُوضًا لِعَرَضٍ كَذَائِي، أَيْ الْبَيَاضِ مَثَلًا، وَهَذَا حِينَمَا صَارَ ذَلِكَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ نُورًا.)

زیرا وجدان آنها نسبت به خودشان عیناً همان وجدان این آب بسیط است که خود را به صورت محدود، مکمم و معروض برای اعراض مختلف می یابد پس ، گاهی این جوهر خود را مکمم به یک کمیت خاص و معروض به یک عرض خاص، مانند سفیدی می یابد و این زمانی است که آن آب بسیط به نور تبدیل شده است. إِذْ صَيْرُورَتُهُ نُورًا لَيْسَ إِلَّا وجْدَانَهُ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً هِذَا الْعَرَضِ. وَكُنْهُ عُرُوض هَذَا الْعَرَض عَلَى الْمَاءِ لَيْسَ إِلَّا وِجْدَانَ مَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ نَفْسَهَا بِعَيْنِ وِجْدَانِ مَاهِيَّةِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ نَفْسَهَا مُكَمَّمَةً وَمَحْدُودَةً وَمَعْرُوضَةً هِذَا الْعَرَضِ بِنَفْسٍ هَذَا الْوِجْدَانِ، لَا بِعُرُوضِ وَوَجْدَانٍ آخَرَ. زیرا تبدیل شدن آن به نور چیزی جز وجدان خودش به عنوان معروض برای این عرض نیست. و حقیقت عروض این عرض بر آب چیزی جز وجدان ماهیت سفیدی نیست که عیناً همان وجدان ماهیت آب بسیط است، در حالی که مکمم، محدود و معروض برای این عرض است و این با همین وجدان صورت می گیرد، نه با وجدانی و عروضی دیگر. أَيْ الْمَعْرُوضِيَّةُ لَيْسَتْ بِوِجْدَانٍ آخَرَ سِوَى هَذَا الْوِجْدَانِ الَّذِي لِلْجَوْهَرِ. فَافْهَمْ دِقْتَهُ. یعنی معروض بودن عرض به وجدان دیگری جز همین وجدان جوهر نیست. دقت آن را بفهم. فَحَيْثُ إِنَّ الْمَاءَ الْبَسِيطُ مُسْتَقِل في الْوِجْدَانِ، يُقَالُ: إِنَّ مَاهِيَّةَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ جَوْهَرٌ. وَحَيْثُ إِنَّ سَائِرَ الْمَاهِيَّاتِ لَيْسَتْ بِمُسْتَقِلَّةٍ فِي الْوِجْدَانِ، يُقَالُ : إِنَّهَا أَعْرَاضٍ وَحَيْثُ إِنَّهَا لَيْسَتْ بِمُسْتَقِلَّةٍ فِي الْوِجْدَانِ، لَا فَاعِلِيَّةَ لَهَا. نَعَمْ؛ إِذَا صَارَتْ مُسْتَقِلَّةٌ بِنُورِ أَشْرَفَ مِنْ نُورِ الْجَوْهَرِ الْحِسْمِي، تَكُونُ فَوَاعِلَ تَفْعَلُ الْأَفْعَالَ. از آنجا که آب بسیط در وجدان مستقل است گفته می شود ماهیت آب بسیط جوهر است. و از آنجا که سایر ماهیات در وجدان مستقل نیستند، گفته میشود آنها اعراض هستند و چون در وجدان مستقل نیستند، فاعلیت ندارند. بله؛ اگر به واسطه نوری شریف تر از نور جوهر جسمانی مستقل شوند، می توانند فاعلهایی شوند که افعال را انجام می دهند. هَذَا وَأَمَّا كَوْنُ هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ الْجَوْهَرِي فِي بَدْوِ خَلْقَتِهِ غَيْرَ مَعْرُوضٍ لِعَرَضٍ مِنَ الْأَعْرَاضِ وَغَيْرَ مُتَكَتِمٍ بِكُمْ خَاصٌ ، ثُمَّ عَرَضَتْ عَلَيْهِ الْعَوَارِضُ، أَمْ لَا بَلْ مِنْ بَدْوِ الخَلْقَةِ كَانَ مَعْرُوضًا لِلْعَوَارِضِ، فَهُوَ أَمْرٌ آخرُ غَيْرُ مَرْبُوطٍ بِمَا نَحْنُ فِيهِ. وَلَا يَبْعُدُ أَنْ يَكُونَ فِي بَدْوِ الخَلْقَةِ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ وَمُتَكَمّمًا بِكَم خاص. اما اینکه آیا این آب بسیط جوهری در ابتدای خلقت خود بدون هیچ عرضی و بدون داشتن کمیت خاصی بوده و سپس عوارض بر آن عارض شده اند یا از ابتدای خلقت موضوع عوارض بوده است موضوعی دیگر است که با آنچه در اینجا مطرح است ارتباط ندارد و بعید نیست که در ابتدای خلقت موضوع عرضی و دارای کمیت خاص بوده باشد.

زیرا وجدان آنها نسبت به خودشان عیناً همان وجدان این آب بسیط است که خود را به صورت محدود، مکمم و معروض برای اعراض مختلف می یابد پس ، گاهی این جوهر خود را مکمم به یک کمیت خاص و معروض به یک عرض خاص، مانند سفیدی می یابد و این زمانی است که آن آب بسیط به نور تبدیل شده است. إِذْ صَيْرُورَتُهُ نُورًا لَيْسَ إِلَّا وجْدَانَهُ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً هِذَا الْعَرَضِ. وَكُنْهُ عُرُوض هَذَا الْعَرَض عَلَى الْمَاءِ لَيْسَ إِلَّا وِجْدَانَ مَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ نَفْسَهَا بِعَيْنِ وِجْدَانِ مَاهِيَّةِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ نَفْسَهَا مُكَمَّمَةً وَمَحْدُودَةً وَمَعْرُوضَةً هِذَا الْعَرَضِ بِنَفْسٍ هَذَا الْوِجْدَانِ، لَا بِعُرُوضِ وَوَجْدَانٍ آخَرَ. زیرا تبدیل شدن آن به نور چیزی جز وجدان خودش به عنوان معروض برای این عرض نیست. و حقیقت عروض این عرض بر آب چیزی جز وجدان ماهیت سفیدی نیست که عیناً همان وجدان ماهیت آب بسیط است، در حالی که مکمم، محدود و معروض برای این عرض است و این با همین وجدان صورت می گیرد، نه با وجدانی و عروضی دیگر. أَيْ الْمَعْرُوضِيَّةُ لَيْسَتْ بِوِجْدَانٍ آخَرَ سِوَى هَذَا الْوِجْدَانِ الَّذِي لِلْجَوْهَرِ. فَافْهَمْ دِقْتَهُ. یعنی معروض بودن عرض به وجدان دیگری جز همین وجدان جوهر نیست. دقت آن را بفهم. فَحَيْثُ إِنَّ الْمَاءَ الْبَسِيطُ مُسْتَقِل في الْوِجْدَانِ، يُقَالُ: إِنَّ مَاهِيَّةَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ جَوْهَرٌ. وَحَيْثُ إِنَّ سَائِرَ الْمَاهِيَّاتِ لَيْسَتْ بِمُسْتَقِلَّةٍ فِي الْوِجْدَانِ، يُقَالُ : إِنَّهَا أَعْرَاضٍ وَحَيْثُ إِنَّهَا لَيْسَتْ بِمُسْتَقِلَّةٍ فِي الْوِجْدَانِ، لَا فَاعِلِيَّةَ لَهَا. نَعَمْ؛ إِذَا صَارَتْ مُسْتَقِلَّةٌ بِنُورِ أَشْرَفَ مِنْ نُورِ الْجَوْهَرِ الْحِسْمِي، تَكُونُ فَوَاعِلَ تَفْعَلُ الْأَفْعَالَ. از آنجا که آب بسیط در وجدان مستقل است گفته می شود ماهیت آب بسیط جوهر است. و از آنجا که سایر ماهیات در وجدان مستقل نیستند، گفته میشود آنها اعراض هستند و چون در وجدان مستقل نیستند، فاعلیت ندارند. بله؛ اگر به واسطه نوری شریف تر از نور جوهر جسمانی مستقل شوند، می توانند فاعلهایی شوند که افعال را انجام می دهند. هَذَا وَأَمَّا كَوْنُ هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ الْجَوْهَرِي فِي بَدْوِ خَلْقَتِهِ غَيْرَ مَعْرُوضٍ لِعَرَضٍ مِنَ الْأَعْرَاضِ وَغَيْرَ مُتَكَتِمٍ بِكُمْ خَاصٌ ، ثُمَّ عَرَضَتْ عَلَيْهِ الْعَوَارِضُ، أَمْ لَا بَلْ مِنْ بَدْوِ الخَلْقَةِ كَانَ مَعْرُوضًا لِلْعَوَارِضِ، فَهُوَ أَمْرٌ آخرُ غَيْرُ مَرْبُوطٍ بِمَا نَحْنُ فِيهِ. وَلَا يَبْعُدُ أَنْ يَكُونَ فِي بَدْوِ الخَلْقَةِ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ وَمُتَكَمّمًا بِكَم خاص. اما اینکه آیا این آب بسیط جوهری در ابتدای خلقت خود بدون هیچ عرضی و بدون داشتن کمیت خاصی بوده و سپس عوارض بر آن عارض شده اند یا از ابتدای خلقت موضوع عوارض بوده است موضوعی دیگر است که با آنچه در اینجا مطرح است ارتباط ندارد و بعید نیست که در ابتدای خلقت موضوع عرضی و دارای کمیت خاص بوده باشد.

زیرا وجدان آنها نسبت به خودشان عیناً همان وجدان این آب بسیط است که خود را به صورت محدود، مکمم و معروض برای اعراض مختلف می یابد پس ، گاهی این جوهر خود را مکمم به یک کمیت خاص و معروض به یک عرض خاص، مانند سفیدی می یابد و این زمانی است که آن آب بسیط به نور تبدیل شده است. إِذْ صَيْرُورَتُهُ نُورًا لَيْسَ إِلَّا وجْدَانَهُ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً هِذَا الْعَرَضِ. وَكُنْهُ عُرُوض هَذَا الْعَرَض عَلَى الْمَاءِ لَيْسَ إِلَّا وِجْدَانَ مَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ نَفْسَهَا بِعَيْنِ وِجْدَانِ مَاهِيَّةِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ نَفْسَهَا مُكَمَّمَةً وَمَحْدُودَةً وَمَعْرُوضَةً هِذَا الْعَرَضِ بِنَفْسٍ هَذَا الْوِجْدَانِ، لَا بِعُرُوضِ وَوَجْدَانٍ آخَرَ. زیرا تبدیل شدن آن به نور چیزی جز وجدان خودش به عنوان معروض برای این عرض نیست. و حقیقت عروض این عرض بر آب چیزی جز وجدان ماهیت سفیدی نیست که عیناً همان وجدان ماهیت آب بسیط است، در حالی که مکمم، محدود و معروض برای این عرض است و این با همین وجدان صورت می گیرد، نه با وجدانی و عروضی دیگر. أَيْ الْمَعْرُوضِيَّةُ لَيْسَتْ بِوِجْدَانٍ آخَرَ سِوَى هَذَا الْوِجْدَانِ الَّذِي لِلْجَوْهَرِ. فَافْهَمْ دِقْتَهُ. یعنی معروض بودن عرض به وجدان دیگری جز همین وجدان جوهر نیست. دقت آن را بفهم. فَحَيْثُ إِنَّ الْمَاءَ الْبَسِيطُ مُسْتَقِل في الْوِجْدَانِ، يُقَالُ: إِنَّ مَاهِيَّةَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ جَوْهَرٌ. وَحَيْثُ إِنَّ سَائِرَ الْمَاهِيَّاتِ لَيْسَتْ بِمُسْتَقِلَّةٍ فِي الْوِجْدَانِ، يُقَالُ : إِنَّهَا أَعْرَاضٍ وَحَيْثُ إِنَّهَا لَيْسَتْ بِمُسْتَقِلَّةٍ فِي الْوِجْدَانِ، لَا فَاعِلِيَّةَ لَهَا. نَعَمْ؛ إِذَا صَارَتْ مُسْتَقِلَّةٌ بِنُورِ أَشْرَفَ مِنْ نُورِ الْجَوْهَرِ الْحِسْمِي، تَكُونُ فَوَاعِلَ تَفْعَلُ الْأَفْعَالَ. از آنجا که آب بسیط در وجدان مستقل است گفته می شود ماهیت آب بسیط جوهر است. و از آنجا که سایر ماهیات در وجدان مستقل نیستند، گفته میشود آنها اعراض هستند و چون در وجدان مستقل نیستند، فاعلیت ندارند. بله؛ اگر به واسطه نوری شریف تر از نور جوهر جسمانی مستقل شوند، می توانند فاعلهایی شوند که افعال را انجام می دهند. هَذَا وَأَمَّا كَوْنُ هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ الْجَوْهَرِي فِي بَدْوِ خَلْقَتِهِ غَيْرَ مَعْرُوضٍ لِعَرَضٍ مِنَ الْأَعْرَاضِ وَغَيْرَ مُتَكَتِمٍ بِكُمْ خَاصٌ ، ثُمَّ عَرَضَتْ عَلَيْهِ الْعَوَارِضُ، أَمْ لَا بَلْ مِنْ بَدْوِ الخَلْقَةِ كَانَ مَعْرُوضًا لِلْعَوَارِضِ، فَهُوَ أَمْرٌ آخرُ غَيْرُ مَرْبُوطٍ بِمَا نَحْنُ فِيهِ. وَلَا يَبْعُدُ أَنْ يَكُونَ فِي بَدْوِ الخَلْقَةِ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ وَمُتَكَمّمًا بِكَم خاص. اما اینکه آیا این آب بسیط جوهری در ابتدای خلقت خود بدون هیچ عرضی و بدون داشتن کمیت خاصی بوده و سپس عوارض بر آن عارض شده اند یا از ابتدای خلقت موضوع عوارض بوده است موضوعی دیگر است که با آنچه در اینجا مطرح است ارتباط ندارد و بعید نیست که در ابتدای خلقت موضوع عرضی و دارای کمیت خاص بوده باشد.

زیرا وجدان آنها نسبت به خودشان عیناً همان وجدان این آب بسیط است که خود را به صورت محدود، مکمم و معروض برای اعراض مختلف می یابد پس ، گاهی این جوهر خود را مکمم به یک کمیت خاص و معروض به یک عرض خاص، مانند سفیدی می یابد و این زمانی است که آن آب بسیط به نور تبدیل شده است. إِذْ صَيْرُورَتُهُ نُورًا لَيْسَ إِلَّا وجْدَانَهُ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً هِذَا الْعَرَضِ. وَكُنْهُ عُرُوض هَذَا الْعَرَض عَلَى الْمَاءِ لَيْسَ إِلَّا وِجْدَانَ مَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ نَفْسَهَا بِعَيْنِ وِجْدَانِ مَاهِيَّةِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ نَفْسَهَا مُكَمَّمَةً وَمَحْدُودَةً وَمَعْرُوضَةً هِذَا الْعَرَضِ بِنَفْسٍ هَذَا الْوِجْدَانِ، لَا بِعُرُوضِ وَوَجْدَانٍ آخَرَ. زیرا تبدیل شدن آن به نور چیزی جز وجدان خودش به عنوان معروض برای این عرض نیست. و حقیقت عروض این عرض بر آب چیزی جز وجدان ماهیت سفیدی نیست که عیناً همان وجدان ماهیت آب بسیط است، در حالی که مکمم، محدود و معروض برای این عرض است و این با همین وجدان صورت می گیرد، نه با وجدانی و عروضی دیگر. أَيْ الْمَعْرُوضِيَّةُ لَيْسَتْ بِوِجْدَانٍ آخَرَ سِوَى هَذَا الْوِجْدَانِ الَّذِي لِلْجَوْهَرِ. فَافْهَمْ دِقْتَهُ. یعنی معروض بودن عرض به وجدان دیگری جز همین وجدان جوهر نیست. دقت آن را بفهم. فَحَيْثُ إِنَّ الْمَاءَ الْبَسِيطُ مُسْتَقِل في الْوِجْدَانِ، يُقَالُ: إِنَّ مَاهِيَّةَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ جَوْهَرٌ. وَحَيْثُ إِنَّ سَائِرَ الْمَاهِيَّاتِ لَيْسَتْ بِمُسْتَقِلَّةٍ فِي الْوِجْدَانِ، يُقَالُ : إِنَّهَا أَعْرَاضٍ وَحَيْثُ إِنَّهَا لَيْسَتْ بِمُسْتَقِلَّةٍ فِي الْوِجْدَانِ، لَا فَاعِلِيَّةَ لَهَا. نَعَمْ؛ إِذَا صَارَتْ مُسْتَقِلَّةٌ بِنُورِ أَشْرَفَ مِنْ نُورِ الْجَوْهَرِ الْحِسْمِي، تَكُونُ فَوَاعِلَ تَفْعَلُ الْأَفْعَالَ. از آنجا که آب بسیط در وجدان مستقل است گفته می شود ماهیت آب بسیط جوهر است. و از آنجا که سایر ماهیات در وجدان مستقل نیستند، گفته میشود آنها اعراض هستند و چون در وجدان مستقل نیستند، فاعلیت ندارند. بله؛ اگر به واسطه نوری شریف تر از نور جوهر جسمانی مستقل شوند، می توانند فاعلهایی شوند که افعال را انجام می دهند. هَذَا وَأَمَّا كَوْنُ هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ الْجَوْهَرِي فِي بَدْوِ خَلْقَتِهِ غَيْرَ مَعْرُوضٍ لِعَرَضٍ مِنَ الْأَعْرَاضِ وَغَيْرَ مُتَكَتِمٍ بِكُمْ خَاصٌ ، ثُمَّ عَرَضَتْ عَلَيْهِ الْعَوَارِضُ، أَمْ لَا بَلْ مِنْ بَدْوِ الخَلْقَةِ كَانَ مَعْرُوضًا لِلْعَوَارِضِ، فَهُوَ أَمْرٌ آخرُ غَيْرُ مَرْبُوطٍ بِمَا نَحْنُ فِيهِ. وَلَا يَبْعُدُ أَنْ يَكُونَ فِي بَدْوِ الخَلْقَةِ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ وَمُتَكَمّمًا بِكَم خاص. اما اینکه آیا این آب بسیط جوهری در ابتدای خلقت خود بدون هیچ عرضی و بدون داشتن کمیت خاصی بوده و سپس عوارض بر آن عارض شده اند یا از ابتدای خلقت موضوع عوارض بوده است موضوعی دیگر است که با آنچه در اینجا مطرح است ارتباط ندارد و بعید نیست که در ابتدای خلقت موضوع عرضی و دارای کمیت خاص بوده باشد.

كَمَا أَشَارَ إِلَيْهِ ثَامِنُ الْأَئِمَّةِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي جَوَابِ الْعِمْرَانِ الصَّابِئِي، حَيْثُ قَالَ (صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ :) وَاعْلَمْ أَنَّ الْوَاحِدَا لَّذِي هُوَ قَائِمُ بِغَيْرِ تَقْدِيرِ وَلَا تَحْدِيدٍ خَلَقَ خَلْقًا مُقَدَّرًا بِتَحْدِيدٍ وَتَقْدِيرِ. وَكَانَ الَّذِي خَلَقَ، خَلْقَينِ ادتين: التَّقْدِيرُ وَالْمُقَدَّرُ. وَليسَ فِي كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا لَوْنُ وَلَا وَزُنٌ وَلَا ذَوْقُ. فَجَعَلَ أَحَدَهُمَا يُدْرَكُ بِالْآخَرِ. وَجَعَلَهُمَا مُدْرَكَيْنِ بِنَفْسِهِمَا، وَلَمْ يَخْلُقُ شَيْمًا فَرْدًا قَائِمًا بِنَفْسِهِ دُونَ غَيْرِهِ، لِلَّذِي أَرَادَ مِنَ الثَّلَالَةِ عَلَى نَفْسِهِ وَإِثْبَاتِ وُجُودِهِ. fn[التوحيد / 438 ؛ بحار الأنوار 54 / 52]( [].) چنان که امام هشتم (علیه السلام در پاسخ به عمران صابی فرمود:) «بدان که یگانه ای که بدون تقدیر و تحدید قائم است، آفریده ای را خلق کرد که با تقدیر و تحدید اندازه گیری شده بود. و آنچه خلق کرد، دو مخلوق بود: تقدیر و مقدر. و در هیچ یک از آنها ،رنگ وزن یا مزه ای نیست. پس یکی را به واسطه دیگری قابل درک کرد و آنها را به ذات خود قابل درک قرار داد و چیزی را به صورت فردی قائم به ذات خود و بدون ارتباط با غیر نیافرید، به خاطر آنچه که از دلالت بر ذات خود و اثبات وجودش اراده کرده بود». نَعَمْ؛ حَيْثُ إِنَّ عَالَمَ الْأَجْسَامِ مُتَنَاهِيَةٌ مُحَاطَةٌ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ الْمَاءُ الْبَسِيطُ مَحْدُودًا مُتَنَاهِيًا بِحَدٍ خاص. فَهُوَ تَحْدُودٌ بِحَدٍ خاص. بله؛ از آنجا که عالم اجسام متناهی است و به نور ولایت احاطه شده، ناگزیر آب بسیط نیز محدود و متناهی به حدى خاص خواهد بود. پس آب بسیط محدود به یک حد خاص است. لا يُقَالُ: إِنْ كَانَ تَحْدُودًا، فَمَا وَرَاءَهُ وَمَا الَّذِي فَوْقَهُ؟ گفته نشود: اگر محدود است، پس آنچه و رای آن است و آنچه بالای آن قرار دارد، چیست؟ لِأَنَّا نَقُولُ : إِنَّهُ لَا وَرَاءَ وَلَا فَوْقَ هَذَا الْحِسْمِ، لِأَنَّ الْفَوْقِيَّةَ وَالْوَرَائِيَّةَ وَالتَّحْتِيَّةَ وَالْحِهَاتِ وَالْمَكَانَ وَالزَّمَانَ إِنَّمَا هِيَ بِنَفْسٍ هَذَا الْحِسْمِ، فَلَا يُعْقَلُ فَرْضُ وَرَاءٍ لَهُ. نَعَمْ؛ وَرَاءَهُ نُورُ الْوِلَايَةِ، وَلَكِنْ لَا بِمَعْنَى الْوَرَائِيَّةِ وَالْفَوْقِيَّةِ الْحِسْمِيَّةِ. وَهَذَا السُّؤَالُ إِنَّمَا هُوَ مِنْ غَلَطَاتِ الْوَهْم، وَإِلَّا، فَلَا مَوْقِعَ هَذَا السُّؤَالِ؛ حَيْثُ إِنَّ الْحِهَاتِ بِنَفْسٍ هَذَا الْعَالَمَ الْحِسْمَانِي. فَالسُّؤَالُ عَنْ جِهَةٍ لِمَجْمُوعِهِ سُؤَالٌ وَهْمِيٌّ. زیرا می گوییم: برای این جسم، نه ورای وجود دارد و نه «فوق»، زیرا فوقیت ورائیت، تحتيت، جهات، مکان و زمان همه به واسطه خود این جسم هستند، و فرض کردن ورای» برای آن ممکن نیست. بله، ورای آن نور ولایت است، اما نه به معنای ورائیت و فوقیت جسمانی این پرسش از خطاهای و هم است وگرنه، چنین سؤالی جایگاهی

كَمَا أَشَارَ إِلَيْهِ ثَامِنُ الْأَئِمَّةِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي جَوَابِ الْعِمْرَانِ الصَّابِئِي، حَيْثُ قَالَ (صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ :) وَاعْلَمْ أَنَّ الْوَاحِدَا لَّذِي هُوَ قَائِمُ بِغَيْرِ تَقْدِيرِ وَلَا تَحْدِيدٍ خَلَقَ خَلْقًا مُقَدَّرًا بِتَحْدِيدٍ وَتَقْدِيرِ. وَكَانَ الَّذِي خَلَقَ، خَلْقَينِ ادتين: التَّقْدِيرُ وَالْمُقَدَّرُ. وَليسَ فِي كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا لَوْنُ وَلَا وَزُنٌ وَلَا ذَوْقُ. فَجَعَلَ أَحَدَهُمَا يُدْرَكُ بِالْآخَرِ. وَجَعَلَهُمَا مُدْرَكَيْنِ بِنَفْسِهِمَا، وَلَمْ يَخْلُقُ شَيْمًا فَرْدًا قَائِمًا بِنَفْسِهِ دُونَ غَيْرِهِ، لِلَّذِي أَرَادَ مِنَ الثَّلَالَةِ عَلَى نَفْسِهِ وَإِثْبَاتِ وُجُودِهِ. fn[التوحيد / 438 ؛ بحار الأنوار 54 / 52]( [].) چنان که امام هشتم (علیه السلام در پاسخ به عمران صابی فرمود:) «بدان که یگانه ای که بدون تقدیر و تحدید قائم است، آفریده ای را خلق کرد که با تقدیر و تحدید اندازه گیری شده بود. و آنچه خلق کرد، دو مخلوق بود: تقدیر و مقدر. و در هیچ یک از آنها ،رنگ وزن یا مزه ای نیست. پس یکی را به واسطه دیگری قابل درک کرد و آنها را به ذات خود قابل درک قرار داد و چیزی را به صورت فردی قائم به ذات خود و بدون ارتباط با غیر نیافرید، به خاطر آنچه که از دلالت بر ذات خود و اثبات وجودش اراده کرده بود». نَعَمْ؛ حَيْثُ إِنَّ عَالَمَ الْأَجْسَامِ مُتَنَاهِيَةٌ مُحَاطَةٌ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ الْمَاءُ الْبَسِيطُ مَحْدُودًا مُتَنَاهِيًا بِحَدٍ خاص. فَهُوَ تَحْدُودٌ بِحَدٍ خاص. بله؛ از آنجا که عالم اجسام متناهی است و به نور ولایت احاطه شده، ناگزیر آب بسیط نیز محدود و متناهی به حدى خاص خواهد بود. پس آب بسیط محدود به یک حد خاص است. لا يُقَالُ: إِنْ كَانَ تَحْدُودًا، فَمَا وَرَاءَهُ وَمَا الَّذِي فَوْقَهُ؟ گفته نشود: اگر محدود است، پس آنچه و رای آن است و آنچه بالای آن قرار دارد، چیست؟ لِأَنَّا نَقُولُ : إِنَّهُ لَا وَرَاءَ وَلَا فَوْقَ هَذَا الْحِسْمِ، لِأَنَّ الْفَوْقِيَّةَ وَالْوَرَائِيَّةَ وَالتَّحْتِيَّةَ وَالْحِهَاتِ وَالْمَكَانَ وَالزَّمَانَ إِنَّمَا هِيَ بِنَفْسٍ هَذَا الْحِسْمِ، فَلَا يُعْقَلُ فَرْضُ وَرَاءٍ لَهُ. نَعَمْ؛ وَرَاءَهُ نُورُ الْوِلَايَةِ، وَلَكِنْ لَا بِمَعْنَى الْوَرَائِيَّةِ وَالْفَوْقِيَّةِ الْحِسْمِيَّةِ. وَهَذَا السُّؤَالُ إِنَّمَا هُوَ مِنْ غَلَطَاتِ الْوَهْم، وَإِلَّا، فَلَا مَوْقِعَ هَذَا السُّؤَالِ؛ حَيْثُ إِنَّ الْحِهَاتِ بِنَفْسٍ هَذَا الْعَالَمَ الْحِسْمَانِي. فَالسُّؤَالُ عَنْ جِهَةٍ لِمَجْمُوعِهِ سُؤَالٌ وَهْمِيٌّ. زیرا می گوییم: برای این جسم، نه ورای وجود دارد و نه «فوق»، زیرا فوقیت ورائیت، تحتيت، جهات، مکان و زمان همه به واسطه خود این جسم هستند، و فرض کردن ورای» برای آن ممکن نیست. بله، ورای آن نور ولایت است، اما نه به معنای ورائیت و فوقیت جسمانی این پرسش از خطاهای و هم است وگرنه، چنین سؤالی جایگاهی

كَمَا أَشَارَ إِلَيْهِ ثَامِنُ الْأَئِمَّةِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي جَوَابِ الْعِمْرَانِ الصَّابِئِي، حَيْثُ قَالَ (صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ :) وَاعْلَمْ أَنَّ الْوَاحِدَا لَّذِي هُوَ قَائِمُ بِغَيْرِ تَقْدِيرِ وَلَا تَحْدِيدٍ خَلَقَ خَلْقًا مُقَدَّرًا بِتَحْدِيدٍ وَتَقْدِيرِ. وَكَانَ الَّذِي خَلَقَ، خَلْقَينِ ادتين: التَّقْدِيرُ وَالْمُقَدَّرُ. وَليسَ فِي كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا لَوْنُ وَلَا وَزُنٌ وَلَا ذَوْقُ. فَجَعَلَ أَحَدَهُمَا يُدْرَكُ بِالْآخَرِ. وَجَعَلَهُمَا مُدْرَكَيْنِ بِنَفْسِهِمَا، وَلَمْ يَخْلُقُ شَيْمًا فَرْدًا قَائِمًا بِنَفْسِهِ دُونَ غَيْرِهِ، لِلَّذِي أَرَادَ مِنَ الثَّلَالَةِ عَلَى نَفْسِهِ وَإِثْبَاتِ وُجُودِهِ. fn[التوحيد / 438 ؛ بحار الأنوار 54 / 52]( [].) چنان که امام هشتم (علیه السلام در پاسخ به عمران صابی فرمود:) «بدان که یگانه ای که بدون تقدیر و تحدید قائم است، آفریده ای را خلق کرد که با تقدیر و تحدید اندازه گیری شده بود. و آنچه خلق کرد، دو مخلوق بود: تقدیر و مقدر. و در هیچ یک از آنها ،رنگ وزن یا مزه ای نیست. پس یکی را به واسطه دیگری قابل درک کرد و آنها را به ذات خود قابل درک قرار داد و چیزی را به صورت فردی قائم به ذات خود و بدون ارتباط با غیر نیافرید، به خاطر آنچه که از دلالت بر ذات خود و اثبات وجودش اراده کرده بود». نَعَمْ؛ حَيْثُ إِنَّ عَالَمَ الْأَجْسَامِ مُتَنَاهِيَةٌ مُحَاطَةٌ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ الْمَاءُ الْبَسِيطُ مَحْدُودًا مُتَنَاهِيًا بِحَدٍ خاص. فَهُوَ تَحْدُودٌ بِحَدٍ خاص. بله؛ از آنجا که عالم اجسام متناهی است و به نور ولایت احاطه شده، ناگزیر آب بسیط نیز محدود و متناهی به حدى خاص خواهد بود. پس آب بسیط محدود به یک حد خاص است. لا يُقَالُ: إِنْ كَانَ تَحْدُودًا، فَمَا وَرَاءَهُ وَمَا الَّذِي فَوْقَهُ؟ گفته نشود: اگر محدود است، پس آنچه و رای آن است و آنچه بالای آن قرار دارد، چیست؟ لِأَنَّا نَقُولُ : إِنَّهُ لَا وَرَاءَ وَلَا فَوْقَ هَذَا الْحِسْمِ، لِأَنَّ الْفَوْقِيَّةَ وَالْوَرَائِيَّةَ وَالتَّحْتِيَّةَ وَالْحِهَاتِ وَالْمَكَانَ وَالزَّمَانَ إِنَّمَا هِيَ بِنَفْسٍ هَذَا الْحِسْمِ، فَلَا يُعْقَلُ فَرْضُ وَرَاءٍ لَهُ. نَعَمْ؛ وَرَاءَهُ نُورُ الْوِلَايَةِ، وَلَكِنْ لَا بِمَعْنَى الْوَرَائِيَّةِ وَالْفَوْقِيَّةِ الْحِسْمِيَّةِ. وَهَذَا السُّؤَالُ إِنَّمَا هُوَ مِنْ غَلَطَاتِ الْوَهْم، وَإِلَّا، فَلَا مَوْقِعَ هَذَا السُّؤَالِ؛ حَيْثُ إِنَّ الْحِهَاتِ بِنَفْسٍ هَذَا الْعَالَمَ الْحِسْمَانِي. فَالسُّؤَالُ عَنْ جِهَةٍ لِمَجْمُوعِهِ سُؤَالٌ وَهْمِيٌّ. زیرا می گوییم: برای این جسم، نه ورای وجود دارد و نه «فوق»، زیرا فوقیت ورائیت، تحتيت، جهات، مکان و زمان همه به واسطه خود این جسم هستند، و فرض کردن ورای» برای آن ممکن نیست. بله، ورای آن نور ولایت است، اما نه به معنای ورائیت و فوقیت جسمانی این پرسش از خطاهای و هم است وگرنه، چنین سؤالی جایگاهی

كَمَا أَشَارَ إِلَيْهِ ثَامِنُ الْأَئِمَّةِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي جَوَابِ الْعِمْرَانِ الصَّابِئِي، حَيْثُ قَالَ (صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ :) وَاعْلَمْ أَنَّ الْوَاحِدَا لَّذِي هُوَ قَائِمُ بِغَيْرِ تَقْدِيرِ وَلَا تَحْدِيدٍ خَلَقَ خَلْقًا مُقَدَّرًا بِتَحْدِيدٍ وَتَقْدِيرِ. وَكَانَ الَّذِي خَلَقَ، خَلْقَينِ ادتين: التَّقْدِيرُ وَالْمُقَدَّرُ. وَليسَ فِي كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا لَوْنُ وَلَا وَزُنٌ وَلَا ذَوْقُ. فَجَعَلَ أَحَدَهُمَا يُدْرَكُ بِالْآخَرِ. وَجَعَلَهُمَا مُدْرَكَيْنِ بِنَفْسِهِمَا، وَلَمْ يَخْلُقُ شَيْمًا فَرْدًا قَائِمًا بِنَفْسِهِ دُونَ غَيْرِهِ، لِلَّذِي أَرَادَ مِنَ الثَّلَالَةِ عَلَى نَفْسِهِ وَإِثْبَاتِ وُجُودِهِ. fn[التوحيد / 438 ؛ بحار الأنوار 54 / 52]( [].) چنان که امام هشتم (علیه السلام در پاسخ به عمران صابی فرمود:) «بدان که یگانه ای که بدون تقدیر و تحدید قائم است، آفریده ای را خلق کرد که با تقدیر و تحدید اندازه گیری شده بود. و آنچه خلق کرد، دو مخلوق بود: تقدیر و مقدر. و در هیچ یک از آنها ،رنگ وزن یا مزه ای نیست. پس یکی را به واسطه دیگری قابل درک کرد و آنها را به ذات خود قابل درک قرار داد و چیزی را به صورت فردی قائم به ذات خود و بدون ارتباط با غیر نیافرید، به خاطر آنچه که از دلالت بر ذات خود و اثبات وجودش اراده کرده بود». نَعَمْ؛ حَيْثُ إِنَّ عَالَمَ الْأَجْسَامِ مُتَنَاهِيَةٌ مُحَاطَةٌ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ الْمَاءُ الْبَسِيطُ مَحْدُودًا مُتَنَاهِيًا بِحَدٍ خاص. فَهُوَ تَحْدُودٌ بِحَدٍ خاص. بله؛ از آنجا که عالم اجسام متناهی است و به نور ولایت احاطه شده، ناگزیر آب بسیط نیز محدود و متناهی به حدى خاص خواهد بود. پس آب بسیط محدود به یک حد خاص است. لا يُقَالُ: إِنْ كَانَ تَحْدُودًا، فَمَا وَرَاءَهُ وَمَا الَّذِي فَوْقَهُ؟ گفته نشود: اگر محدود است، پس آنچه و رای آن است و آنچه بالای آن قرار دارد، چیست؟ لِأَنَّا نَقُولُ : إِنَّهُ لَا وَرَاءَ وَلَا فَوْقَ هَذَا الْحِسْمِ، لِأَنَّ الْفَوْقِيَّةَ وَالْوَرَائِيَّةَ وَالتَّحْتِيَّةَ وَالْحِهَاتِ وَالْمَكَانَ وَالزَّمَانَ إِنَّمَا هِيَ بِنَفْسٍ هَذَا الْحِسْمِ، فَلَا يُعْقَلُ فَرْضُ وَرَاءٍ لَهُ. نَعَمْ؛ وَرَاءَهُ نُورُ الْوِلَايَةِ، وَلَكِنْ لَا بِمَعْنَى الْوَرَائِيَّةِ وَالْفَوْقِيَّةِ الْحِسْمِيَّةِ. وَهَذَا السُّؤَالُ إِنَّمَا هُوَ مِنْ غَلَطَاتِ الْوَهْم، وَإِلَّا، فَلَا مَوْقِعَ هَذَا السُّؤَالِ؛ حَيْثُ إِنَّ الْحِهَاتِ بِنَفْسٍ هَذَا الْعَالَمَ الْحِسْمَانِي. فَالسُّؤَالُ عَنْ جِهَةٍ لِمَجْمُوعِهِ سُؤَالٌ وَهْمِيٌّ. زیرا می گوییم: برای این جسم، نه ورای وجود دارد و نه «فوق»، زیرا فوقیت ورائیت، تحتيت، جهات، مکان و زمان همه به واسطه خود این جسم هستند، و فرض کردن ورای» برای آن ممکن نیست. بله، ورای آن نور ولایت است، اما نه به معنای ورائیت و فوقیت جسمانی این پرسش از خطاهای و هم است وگرنه، چنین سؤالی جایگاهی

ندارد؛ زیرا جهات به ذات این عالم جسمانی تعلق دارند. بنابراین، پرسش درباره جهت برای کل آن، پرسشی وهمی است. وَمَا ذَكَرْنَا فِي الْمَاءِ الْبَسِيطِ، هُوَ الَّذِي يَقُولُهُ الحَكَمَاءُ فِي الْفَلَكِ التَّاسِعَ بِأَنَّ فَوْقَ الْفَلَكِ الْأَطْلَسِ لَا خَلَاءَ وَلَا مَلَاءَ، أَيْ: لَيْسَ الْخَلَاءُ وَالْمَلَاءُ إِلَّا بِهِ وَبِمَا فِيهِ. فَالسُّؤَالُ عَمَّا بَعْدَهُ غَلَةٌ. وَلِهَذَا يَكُونُ جَوَابُهُ: إِنَّ فَوْقَهُ الْعَقْلُ، وَلَكِنْ بِمَعْنًى آخَرَ مِنَ الْفَوْقِيَّةِ، وَهِيَ الْإِحَاطَة الْقَيُّومِيَّةُ. فَهَكَذَا الْكَلَامُ فِيمَا نَحْنُ فِيهِ. آنچه درباره آب بسیط گفتیم، همان چیزی است که حکما درباره فلک نهم می گویند، مبنی بر اینکه «فوق فلک اطلس نه خلأ است و نه ملأ ، یعنی خلاً وملأ تنها به واسطه آن و آنچه در آن است وجود دارد. بنابراین، پرسش درباره آنچه بعد از آن است، نادرست است. به همین دلیل پاسخ این است که فوق آن عقل است»، اما به معنای دیگری از فوقیت، و آن احاطه قیومی است. بنابراین همین سخن درباره چیزی که در اینجا مطرح است، صدق می کند. فَإِنْ سُئِلَ عَنْ أَنَّ هَذَا الْمَاءَ الْبَسِيطُ، هَلْ هُوَ مُتَنَاءٍ أَوْ غَيْرُ مُتَنَاهِ؟ نَقُولُ: إِنَّهُ مُتَنَاهِ. كَيْفَ وَهُوَ مُحَادٌ بِنُورِ الْوِلَايَةِ؟! اگر پرسیده شود که این آب بسیط، آیا متناهی است یا نامتناهی؟ می گوییم: متناهی است. چگونه ممکن است متناهی نباشد، در حالی که نور ولایت آن را احاطه کرده است؟! وَإِن سُئِلَ بِأَنَّ وَرَاءَهُ أَيُّ شَيْءٍ؟ نَقُولُ: وَرَاءَهُ مُحِيطُهُ وَقَيُّومُهُ ، وَهُوَ نُورُ الْوِلَايَةِ. وَأَمَّا الْوَرَاءُ بِمَعْنَى الْوَرَاءِ الْحِسْمَانِي، فَهُوَ إِنَّمَا يَكُونُ بِنَفْسٍ هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ، لَا بِغَيْرِهِ. اگر پرسیده شود که ورای آن چیست؟ میگوییم: ورای آن محیط و قیوم آن است که نور ولایت است. اما ورای» به معنای ورای جسمانی، تنها به واسطه همین آب بسیط ممکن است نه به واسطه چیزی دیگر. وَإِنْ شِئْتَ نَيْلَ هَذَا الْمُبْتَغَى الْعَقْلِي وَالْخَلَاصَ مِنْ هَذِهِ الْوَسْوَسَةِ الْوَهْمِيَّةِ، فَارْجِعْ إِلَى عَقْلِكَ، حِينَمَا تُوجِدُ جِسْمًا، فَتَرَى أَنَّ الْحَدَّ وَالْكَم وَالْفَوْقَ وَالْمَكَانَ وَكُلَّ مَا هُوَ مِنْ عَوَارِضِ الْأَجْسَامِ، إِنَّمَا هِيَ بِنَفْسِ هَذَا الحِسْمِ الَّذِي خَلَقْتَهُ وَأَوْجَدْتَهُ. فَلَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يَسْأَلَ عَنْكَ هَلْ هَذَا الْحِسْمِ مَكَانٌ أَمْ لَا؟ إِذِ الْمَكَانُ بِهِ نَعَمْ؛ هُوَ مُتَنَاءٍ تَحدُودٌ مُحَاطٌ بِعَقْلِكَ، وَوَرَاوَهُ قَيُّومُهُ الْمُحِيطٌ بِهِ، وَهُوَ عَقْلُكَ. و اگر بخواهی به این مقصود عقلی دست یابی و از این وسوسه وهمی رها شوی، به عقل خود رجوع كن. وقتى جسمی را ایجاد میکنی می بینی که حد ،کمیت فوق ،مکان و هر آنچه از عوارض اجسام است، به واسطه خود همین

ندارد؛ زیرا جهات به ذات این عالم جسمانی تعلق دارند. بنابراین، پرسش درباره جهت برای کل آن، پرسشی وهمی است. وَمَا ذَكَرْنَا فِي الْمَاءِ الْبَسِيطِ، هُوَ الَّذِي يَقُولُهُ الحَكَمَاءُ فِي الْفَلَكِ التَّاسِعَ بِأَنَّ فَوْقَ الْفَلَكِ الْأَطْلَسِ لَا خَلَاءَ وَلَا مَلَاءَ، أَيْ: لَيْسَ الْخَلَاءُ وَالْمَلَاءُ إِلَّا بِهِ وَبِمَا فِيهِ. فَالسُّؤَالُ عَمَّا بَعْدَهُ غَلَةٌ. وَلِهَذَا يَكُونُ جَوَابُهُ: إِنَّ فَوْقَهُ الْعَقْلُ، وَلَكِنْ بِمَعْنًى آخَرَ مِنَ الْفَوْقِيَّةِ، وَهِيَ الْإِحَاطَة الْقَيُّومِيَّةُ. فَهَكَذَا الْكَلَامُ فِيمَا نَحْنُ فِيهِ. آنچه درباره آب بسیط گفتیم، همان چیزی است که حکما درباره فلک نهم می گویند، مبنی بر اینکه «فوق فلک اطلس نه خلأ است و نه ملأ ، یعنی خلاً وملأ تنها به واسطه آن و آنچه در آن است وجود دارد. بنابراین، پرسش درباره آنچه بعد از آن است، نادرست است. به همین دلیل پاسخ این است که فوق آن عقل است»، اما به معنای دیگری از فوقیت، و آن احاطه قیومی است. بنابراین همین سخن درباره چیزی که در اینجا مطرح است، صدق می کند. فَإِنْ سُئِلَ عَنْ أَنَّ هَذَا الْمَاءَ الْبَسِيطُ، هَلْ هُوَ مُتَنَاءٍ أَوْ غَيْرُ مُتَنَاهِ؟ نَقُولُ: إِنَّهُ مُتَنَاهِ. كَيْفَ وَهُوَ مُحَادٌ بِنُورِ الْوِلَايَةِ؟! اگر پرسیده شود که این آب بسیط، آیا متناهی است یا نامتناهی؟ می گوییم: متناهی است. چگونه ممکن است متناهی نباشد، در حالی که نور ولایت آن را احاطه کرده است؟! وَإِن سُئِلَ بِأَنَّ وَرَاءَهُ أَيُّ شَيْءٍ؟ نَقُولُ: وَرَاءَهُ مُحِيطُهُ وَقَيُّومُهُ ، وَهُوَ نُورُ الْوِلَايَةِ. وَأَمَّا الْوَرَاءُ بِمَعْنَى الْوَرَاءِ الْحِسْمَانِي، فَهُوَ إِنَّمَا يَكُونُ بِنَفْسٍ هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ، لَا بِغَيْرِهِ. اگر پرسیده شود که ورای آن چیست؟ میگوییم: ورای آن محیط و قیوم آن است که نور ولایت است. اما ورای» به معنای ورای جسمانی، تنها به واسطه همین آب بسیط ممکن است نه به واسطه چیزی دیگر. وَإِنْ شِئْتَ نَيْلَ هَذَا الْمُبْتَغَى الْعَقْلِي وَالْخَلَاصَ مِنْ هَذِهِ الْوَسْوَسَةِ الْوَهْمِيَّةِ، فَارْجِعْ إِلَى عَقْلِكَ، حِينَمَا تُوجِدُ جِسْمًا، فَتَرَى أَنَّ الْحَدَّ وَالْكَم وَالْفَوْقَ وَالْمَكَانَ وَكُلَّ مَا هُوَ مِنْ عَوَارِضِ الْأَجْسَامِ، إِنَّمَا هِيَ بِنَفْسِ هَذَا الحِسْمِ الَّذِي خَلَقْتَهُ وَأَوْجَدْتَهُ. فَلَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يَسْأَلَ عَنْكَ هَلْ هَذَا الْحِسْمِ مَكَانٌ أَمْ لَا؟ إِذِ الْمَكَانُ بِهِ نَعَمْ؛ هُوَ مُتَنَاءٍ تَحدُودٌ مُحَاطٌ بِعَقْلِكَ، وَوَرَاوَهُ قَيُّومُهُ الْمُحِيطٌ بِهِ، وَهُوَ عَقْلُكَ. و اگر بخواهی به این مقصود عقلی دست یابی و از این وسوسه وهمی رها شوی، به عقل خود رجوع كن. وقتى جسمی را ایجاد میکنی می بینی که حد ،کمیت فوق ،مکان و هر آنچه از عوارض اجسام است، به واسطه خود همین

ندارد؛ زیرا جهات به ذات این عالم جسمانی تعلق دارند. بنابراین، پرسش درباره جهت برای کل آن، پرسشی وهمی است. وَمَا ذَكَرْنَا فِي الْمَاءِ الْبَسِيطِ، هُوَ الَّذِي يَقُولُهُ الحَكَمَاءُ فِي الْفَلَكِ التَّاسِعَ بِأَنَّ فَوْقَ الْفَلَكِ الْأَطْلَسِ لَا خَلَاءَ وَلَا مَلَاءَ، أَيْ: لَيْسَ الْخَلَاءُ وَالْمَلَاءُ إِلَّا بِهِ وَبِمَا فِيهِ. فَالسُّؤَالُ عَمَّا بَعْدَهُ غَلَةٌ. وَلِهَذَا يَكُونُ جَوَابُهُ: إِنَّ فَوْقَهُ الْعَقْلُ، وَلَكِنْ بِمَعْنًى آخَرَ مِنَ الْفَوْقِيَّةِ، وَهِيَ الْإِحَاطَة الْقَيُّومِيَّةُ. فَهَكَذَا الْكَلَامُ فِيمَا نَحْنُ فِيهِ. آنچه درباره آب بسیط گفتیم، همان چیزی است که حکما درباره فلک نهم می گویند، مبنی بر اینکه «فوق فلک اطلس نه خلأ است و نه ملأ ، یعنی خلاً وملأ تنها به واسطه آن و آنچه در آن است وجود دارد. بنابراین، پرسش درباره آنچه بعد از آن است، نادرست است. به همین دلیل پاسخ این است که فوق آن عقل است»، اما به معنای دیگری از فوقیت، و آن احاطه قیومی است. بنابراین همین سخن درباره چیزی که در اینجا مطرح است، صدق می کند. فَإِنْ سُئِلَ عَنْ أَنَّ هَذَا الْمَاءَ الْبَسِيطُ، هَلْ هُوَ مُتَنَاءٍ أَوْ غَيْرُ مُتَنَاهِ؟ نَقُولُ: إِنَّهُ مُتَنَاهِ. كَيْفَ وَهُوَ مُحَادٌ بِنُورِ الْوِلَايَةِ؟! اگر پرسیده شود که این آب بسیط، آیا متناهی است یا نامتناهی؟ می گوییم: متناهی است. چگونه ممکن است متناهی نباشد، در حالی که نور ولایت آن را احاطه کرده است؟! وَإِن سُئِلَ بِأَنَّ وَرَاءَهُ أَيُّ شَيْءٍ؟ نَقُولُ: وَرَاءَهُ مُحِيطُهُ وَقَيُّومُهُ ، وَهُوَ نُورُ الْوِلَايَةِ. وَأَمَّا الْوَرَاءُ بِمَعْنَى الْوَرَاءِ الْحِسْمَانِي، فَهُوَ إِنَّمَا يَكُونُ بِنَفْسٍ هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ، لَا بِغَيْرِهِ. اگر پرسیده شود که ورای آن چیست؟ میگوییم: ورای آن محیط و قیوم آن است که نور ولایت است. اما ورای» به معنای ورای جسمانی، تنها به واسطه همین آب بسیط ممکن است نه به واسطه چیزی دیگر. وَإِنْ شِئْتَ نَيْلَ هَذَا الْمُبْتَغَى الْعَقْلِي وَالْخَلَاصَ مِنْ هَذِهِ الْوَسْوَسَةِ الْوَهْمِيَّةِ، فَارْجِعْ إِلَى عَقْلِكَ، حِينَمَا تُوجِدُ جِسْمًا، فَتَرَى أَنَّ الْحَدَّ وَالْكَم وَالْفَوْقَ وَالْمَكَانَ وَكُلَّ مَا هُوَ مِنْ عَوَارِضِ الْأَجْسَامِ، إِنَّمَا هِيَ بِنَفْسِ هَذَا الحِسْمِ الَّذِي خَلَقْتَهُ وَأَوْجَدْتَهُ. فَلَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يَسْأَلَ عَنْكَ هَلْ هَذَا الْحِسْمِ مَكَانٌ أَمْ لَا؟ إِذِ الْمَكَانُ بِهِ نَعَمْ؛ هُوَ مُتَنَاءٍ تَحدُودٌ مُحَاطٌ بِعَقْلِكَ، وَوَرَاوَهُ قَيُّومُهُ الْمُحِيطٌ بِهِ، وَهُوَ عَقْلُكَ. و اگر بخواهی به این مقصود عقلی دست یابی و از این وسوسه وهمی رها شوی، به عقل خود رجوع كن. وقتى جسمی را ایجاد میکنی می بینی که حد ،کمیت فوق ،مکان و هر آنچه از عوارض اجسام است، به واسطه خود همین

ندارد؛ زیرا جهات به ذات این عالم جسمانی تعلق دارند. بنابراین، پرسش درباره جهت برای کل آن، پرسشی وهمی است. وَمَا ذَكَرْنَا فِي الْمَاءِ الْبَسِيطِ، هُوَ الَّذِي يَقُولُهُ الحَكَمَاءُ فِي الْفَلَكِ التَّاسِعَ بِأَنَّ فَوْقَ الْفَلَكِ الْأَطْلَسِ لَا خَلَاءَ وَلَا مَلَاءَ، أَيْ: لَيْسَ الْخَلَاءُ وَالْمَلَاءُ إِلَّا بِهِ وَبِمَا فِيهِ. فَالسُّؤَالُ عَمَّا بَعْدَهُ غَلَةٌ. وَلِهَذَا يَكُونُ جَوَابُهُ: إِنَّ فَوْقَهُ الْعَقْلُ، وَلَكِنْ بِمَعْنًى آخَرَ مِنَ الْفَوْقِيَّةِ، وَهِيَ الْإِحَاطَة الْقَيُّومِيَّةُ. فَهَكَذَا الْكَلَامُ فِيمَا نَحْنُ فِيهِ. آنچه درباره آب بسیط گفتیم، همان چیزی است که حکما درباره فلک نهم می گویند، مبنی بر اینکه «فوق فلک اطلس نه خلأ است و نه ملأ ، یعنی خلاً وملأ تنها به واسطه آن و آنچه در آن است وجود دارد. بنابراین، پرسش درباره آنچه بعد از آن است، نادرست است. به همین دلیل پاسخ این است که فوق آن عقل است»، اما به معنای دیگری از فوقیت، و آن احاطه قیومی است. بنابراین همین سخن درباره چیزی که در اینجا مطرح است، صدق می کند. فَإِنْ سُئِلَ عَنْ أَنَّ هَذَا الْمَاءَ الْبَسِيطُ، هَلْ هُوَ مُتَنَاءٍ أَوْ غَيْرُ مُتَنَاهِ؟ نَقُولُ: إِنَّهُ مُتَنَاهِ. كَيْفَ وَهُوَ مُحَادٌ بِنُورِ الْوِلَايَةِ؟! اگر پرسیده شود که این آب بسیط، آیا متناهی است یا نامتناهی؟ می گوییم: متناهی است. چگونه ممکن است متناهی نباشد، در حالی که نور ولایت آن را احاطه کرده است؟! وَإِن سُئِلَ بِأَنَّ وَرَاءَهُ أَيُّ شَيْءٍ؟ نَقُولُ: وَرَاءَهُ مُحِيطُهُ وَقَيُّومُهُ ، وَهُوَ نُورُ الْوِلَايَةِ. وَأَمَّا الْوَرَاءُ بِمَعْنَى الْوَرَاءِ الْحِسْمَانِي، فَهُوَ إِنَّمَا يَكُونُ بِنَفْسٍ هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ، لَا بِغَيْرِهِ. اگر پرسیده شود که ورای آن چیست؟ میگوییم: ورای آن محیط و قیوم آن است که نور ولایت است. اما ورای» به معنای ورای جسمانی، تنها به واسطه همین آب بسیط ممکن است نه به واسطه چیزی دیگر. وَإِنْ شِئْتَ نَيْلَ هَذَا الْمُبْتَغَى الْعَقْلِي وَالْخَلَاصَ مِنْ هَذِهِ الْوَسْوَسَةِ الْوَهْمِيَّةِ، فَارْجِعْ إِلَى عَقْلِكَ، حِينَمَا تُوجِدُ جِسْمًا، فَتَرَى أَنَّ الْحَدَّ وَالْكَم وَالْفَوْقَ وَالْمَكَانَ وَكُلَّ مَا هُوَ مِنْ عَوَارِضِ الْأَجْسَامِ، إِنَّمَا هِيَ بِنَفْسِ هَذَا الحِسْمِ الَّذِي خَلَقْتَهُ وَأَوْجَدْتَهُ. فَلَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يَسْأَلَ عَنْكَ هَلْ هَذَا الْحِسْمِ مَكَانٌ أَمْ لَا؟ إِذِ الْمَكَانُ بِهِ نَعَمْ؛ هُوَ مُتَنَاءٍ تَحدُودٌ مُحَاطٌ بِعَقْلِكَ، وَوَرَاوَهُ قَيُّومُهُ الْمُحِيطٌ بِهِ، وَهُوَ عَقْلُكَ. و اگر بخواهی به این مقصود عقلی دست یابی و از این وسوسه وهمی رها شوی، به عقل خود رجوع كن. وقتى جسمی را ایجاد میکنی می بینی که حد ،کمیت فوق ،مکان و هر آنچه از عوارض اجسام است، به واسطه خود همین

جسمی است که آن را خلق و ایجاد کرده ای. بنابراین، کسی نمی تواند از تو بپرسد که آیا این جسم مکانی دارد یا نه، زیرا مکان به واسطه آن است. بله، این جسم متناهی و محدود است و عقل تو آن را احاطه کرده و قیوم آن است. وَبِالْجُمْلَةِ : ظَهَرَ مَعْنَى الْعُرُوضِ بِأَنَّهُ لَيْسَ إِلَّا وِجْدَانَ مَاهِيَّةِ الْعَرَضِ نَفْسِهَا بِعَيْنِ وِجْدَانِ مَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِ نَفْسِهَا مُكَمَّمَةٌ مَعْرُوضَةً. وَظَهَرَ الْفَرْقُ بَيْنَ الجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ بِأَنَّهُ بِالاسْتِقْلَالِ فِي الْوِجْدَانِ وَعَدَمِهِ. وَأَمَّا في مَقَامِ الْمَاهِيَّةِ، فَكِلَاهُمَا مُسْتَقِلانِ. وَهَذِهِ الْمَذْكُورَاتُ إِنَّمَا هِيَ فِي الْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ فِي هَذِهِ (119 النَّشْأَةِ، لَا فِي النَّشْآتِ الْأُخْرَى الْغَيْرِ الْحِسْمَانِيَّةِ.) به طور خلاصه معنای عروض آشکار شد که چیزی جز وجدان ماهیت عرض به واسطه همان وجدان ماهیت جوهر نیست که مکمم و معروض شده است. همچنین، تفاوت بین جوهر و عرض روشن شد که در استقلال در وجدان یا عدم آن است. اما در مقام ماهیت هر دو مستقل هستند. این توضیحات تنها مربوط به اعراض موجود در این نشئه است نه نشئههای دیگر غیر جسمانی. ## مفهوم عروض و جوهر الرَّابِعَةُ: بَعْدَ مَا عَرَفْتَ كُنْهَ الْعُرُوضِ بِأَنَّهُ هُوَ وِجْدَانُ الْعَرَضِ نَفْسَهُ بِعَيْنِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِهِذَا الْعَرَضِ الَّذِي تَكُونُ مَعْرُوضِيَّتُهُ بِعَيْنِ هَذَا الْوِجْدَانِ، تَعْرِفُ أَنَّ بِتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ يَتَبَدَّلُ طَوْرُ وجُدَانِ الْجُوْهَرِ. چهارم: پس از آنکه حقیقت عروض را شناختی که عبارت است از وجدان عرض به واسطه همان وجدان جوهر که معروض این عرض است و معروضیت آن عیناً با همین وجدان است در می یابی که با تغییر اعراض در ماهیت جوهری، حالت وجدان جوهر نیز تغییر می کند. وَهَذِهِ الْمَطَالِبُ الَّتِي نَذْكُرُهَا فِي هَذِهِ الْمُقَدِّمَةِ وَالْمُقَدِّمَةِ السَّابِقَةِ لَا يُنَالُ كُنْهُهَا حَقَّ النَّيْلِ إِلَّا مِمَّنْ وَفَقَهُ اللهُ وَأَيَّدَهُ وَجَعَلَ نَفْسَهُ قَوِيًّا بِمتَابَةٍ تَقْتَدِرُ عَلَى التَّمَكُنِ فِي كُلِ الْمَقَامَاتِ، كَيْ تَتَمَكَّنَ هَذِهِ النَّفْسُ الْقَوِيَّةُ عَلَى الِاسْتِقْرَارِ فِي مَقَامِ بَدَنِهَا، بَلْ فِي مَقَامِ الْأَعْرَاضِ ، حَتَّى تُشَاهِدَ شُهُودًا وِجْدَانِيًّا حُضُورِيًّا خَارِجِيَّا حَقِيقَةً الْعُرُوضِ، وَحَقِيقَةً تَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ، وَتَبَدُّلَ أَطْوَارٍ وجُدَانِ بَدَنِهَا، وَتَبَدُّلَ حُدُودِ وَجْدَانِ الْجُوْهَرِ الْبَدَنِي لِأَجْل تَغَيرِ الْأَعْرَاضِ الْبَدَنِيَّةِ. این مطالبی که در این مقدمه و مقدمه پیشین ذکر می کنیم، تنها توسط کسی به طور کامل درک می شود که خداوند او را توفیق داده یاری کرده و نفس او را به قدری قوی ساخته است که توانایی استقرار در همه مقامات را داشته باشد، تا این نفس قوی بتواند در مقام بدن خود و حتی در مقام اعراض استقرار یابد، و حقیقت عروض،

جسمی است که آن را خلق و ایجاد کرده ای. بنابراین، کسی نمی تواند از تو بپرسد که آیا این جسم مکانی دارد یا نه، زیرا مکان به واسطه آن است. بله، این جسم متناهی و محدود است و عقل تو آن را احاطه کرده و قیوم آن است. وَبِالْجُمْلَةِ : ظَهَرَ مَعْنَى الْعُرُوضِ بِأَنَّهُ لَيْسَ إِلَّا وِجْدَانَ مَاهِيَّةِ الْعَرَضِ نَفْسِهَا بِعَيْنِ وِجْدَانِ مَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِ نَفْسِهَا مُكَمَّمَةٌ مَعْرُوضَةً. وَظَهَرَ الْفَرْقُ بَيْنَ الجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ بِأَنَّهُ بِالاسْتِقْلَالِ فِي الْوِجْدَانِ وَعَدَمِهِ. وَأَمَّا في مَقَامِ الْمَاهِيَّةِ، فَكِلَاهُمَا مُسْتَقِلانِ. وَهَذِهِ الْمَذْكُورَاتُ إِنَّمَا هِيَ فِي الْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ فِي هَذِهِ (119 النَّشْأَةِ، لَا فِي النَّشْآتِ الْأُخْرَى الْغَيْرِ الْحِسْمَانِيَّةِ.) به طور خلاصه معنای عروض آشکار شد که چیزی جز وجدان ماهیت عرض به واسطه همان وجدان ماهیت جوهر نیست که مکمم و معروض شده است. همچنین، تفاوت بین جوهر و عرض روشن شد که در استقلال در وجدان یا عدم آن است. اما در مقام ماهیت هر دو مستقل هستند. این توضیحات تنها مربوط به اعراض موجود در این نشئه است نه نشئههای دیگر غیر جسمانی. ## مفهوم عروض و جوهر الرَّابِعَةُ: بَعْدَ مَا عَرَفْتَ كُنْهَ الْعُرُوضِ بِأَنَّهُ هُوَ وِجْدَانُ الْعَرَضِ نَفْسَهُ بِعَيْنِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِهِذَا الْعَرَضِ الَّذِي تَكُونُ مَعْرُوضِيَّتُهُ بِعَيْنِ هَذَا الْوِجْدَانِ، تَعْرِفُ أَنَّ بِتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ يَتَبَدَّلُ طَوْرُ وجُدَانِ الْجُوْهَرِ. چهارم: پس از آنکه حقیقت عروض را شناختی که عبارت است از وجدان عرض به واسطه همان وجدان جوهر که معروض این عرض است و معروضیت آن عیناً با همین وجدان است در می یابی که با تغییر اعراض در ماهیت جوهری، حالت وجدان جوهر نیز تغییر می کند. وَهَذِهِ الْمَطَالِبُ الَّتِي نَذْكُرُهَا فِي هَذِهِ الْمُقَدِّمَةِ وَالْمُقَدِّمَةِ السَّابِقَةِ لَا يُنَالُ كُنْهُهَا حَقَّ النَّيْلِ إِلَّا مِمَّنْ وَفَقَهُ اللهُ وَأَيَّدَهُ وَجَعَلَ نَفْسَهُ قَوِيًّا بِمتَابَةٍ تَقْتَدِرُ عَلَى التَّمَكُنِ فِي كُلِ الْمَقَامَاتِ، كَيْ تَتَمَكَّنَ هَذِهِ النَّفْسُ الْقَوِيَّةُ عَلَى الِاسْتِقْرَارِ فِي مَقَامِ بَدَنِهَا، بَلْ فِي مَقَامِ الْأَعْرَاضِ ، حَتَّى تُشَاهِدَ شُهُودًا وِجْدَانِيًّا حُضُورِيًّا خَارِجِيَّا حَقِيقَةً الْعُرُوضِ، وَحَقِيقَةً تَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ، وَتَبَدُّلَ أَطْوَارٍ وجُدَانِ بَدَنِهَا، وَتَبَدُّلَ حُدُودِ وَجْدَانِ الْجُوْهَرِ الْبَدَنِي لِأَجْل تَغَيرِ الْأَعْرَاضِ الْبَدَنِيَّةِ. این مطالبی که در این مقدمه و مقدمه پیشین ذکر می کنیم، تنها توسط کسی به طور کامل درک می شود که خداوند او را توفیق داده یاری کرده و نفس او را به قدری قوی ساخته است که توانایی استقرار در همه مقامات را داشته باشد، تا این نفس قوی بتواند در مقام بدن خود و حتی در مقام اعراض استقرار یابد، و حقیقت عروض،

جسمی است که آن را خلق و ایجاد کرده ای. بنابراین، کسی نمی تواند از تو بپرسد که آیا این جسم مکانی دارد یا نه، زیرا مکان به واسطه آن است. بله، این جسم متناهی و محدود است و عقل تو آن را احاطه کرده و قیوم آن است. وَبِالْجُمْلَةِ : ظَهَرَ مَعْنَى الْعُرُوضِ بِأَنَّهُ لَيْسَ إِلَّا وِجْدَانَ مَاهِيَّةِ الْعَرَضِ نَفْسِهَا بِعَيْنِ وِجْدَانِ مَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِ نَفْسِهَا مُكَمَّمَةٌ مَعْرُوضَةً. وَظَهَرَ الْفَرْقُ بَيْنَ الجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ بِأَنَّهُ بِالاسْتِقْلَالِ فِي الْوِجْدَانِ وَعَدَمِهِ. وَأَمَّا في مَقَامِ الْمَاهِيَّةِ، فَكِلَاهُمَا مُسْتَقِلانِ. وَهَذِهِ الْمَذْكُورَاتُ إِنَّمَا هِيَ فِي الْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ فِي هَذِهِ (119 النَّشْأَةِ، لَا فِي النَّشْآتِ الْأُخْرَى الْغَيْرِ الْحِسْمَانِيَّةِ.) به طور خلاصه معنای عروض آشکار شد که چیزی جز وجدان ماهیت عرض به واسطه همان وجدان ماهیت جوهر نیست که مکمم و معروض شده است. همچنین، تفاوت بین جوهر و عرض روشن شد که در استقلال در وجدان یا عدم آن است. اما در مقام ماهیت هر دو مستقل هستند. این توضیحات تنها مربوط به اعراض موجود در این نشئه است نه نشئههای دیگر غیر جسمانی. ## مفهوم عروض و جوهر الرَّابِعَةُ: بَعْدَ مَا عَرَفْتَ كُنْهَ الْعُرُوضِ بِأَنَّهُ هُوَ وِجْدَانُ الْعَرَضِ نَفْسَهُ بِعَيْنِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِهِذَا الْعَرَضِ الَّذِي تَكُونُ مَعْرُوضِيَّتُهُ بِعَيْنِ هَذَا الْوِجْدَانِ، تَعْرِفُ أَنَّ بِتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ يَتَبَدَّلُ طَوْرُ وجُدَانِ الْجُوْهَرِ. چهارم: پس از آنکه حقیقت عروض را شناختی که عبارت است از وجدان عرض به واسطه همان وجدان جوهر که معروض این عرض است و معروضیت آن عیناً با همین وجدان است در می یابی که با تغییر اعراض در ماهیت جوهری، حالت وجدان جوهر نیز تغییر می کند. وَهَذِهِ الْمَطَالِبُ الَّتِي نَذْكُرُهَا فِي هَذِهِ الْمُقَدِّمَةِ وَالْمُقَدِّمَةِ السَّابِقَةِ لَا يُنَالُ كُنْهُهَا حَقَّ النَّيْلِ إِلَّا مِمَّنْ وَفَقَهُ اللهُ وَأَيَّدَهُ وَجَعَلَ نَفْسَهُ قَوِيًّا بِمتَابَةٍ تَقْتَدِرُ عَلَى التَّمَكُنِ فِي كُلِ الْمَقَامَاتِ، كَيْ تَتَمَكَّنَ هَذِهِ النَّفْسُ الْقَوِيَّةُ عَلَى الِاسْتِقْرَارِ فِي مَقَامِ بَدَنِهَا، بَلْ فِي مَقَامِ الْأَعْرَاضِ ، حَتَّى تُشَاهِدَ شُهُودًا وِجْدَانِيًّا حُضُورِيًّا خَارِجِيَّا حَقِيقَةً الْعُرُوضِ، وَحَقِيقَةً تَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ، وَتَبَدُّلَ أَطْوَارٍ وجُدَانِ بَدَنِهَا، وَتَبَدُّلَ حُدُودِ وَجْدَانِ الْجُوْهَرِ الْبَدَنِي لِأَجْل تَغَيرِ الْأَعْرَاضِ الْبَدَنِيَّةِ. این مطالبی که در این مقدمه و مقدمه پیشین ذکر می کنیم، تنها توسط کسی به طور کامل درک می شود که خداوند او را توفیق داده یاری کرده و نفس او را به قدری قوی ساخته است که توانایی استقرار در همه مقامات را داشته باشد، تا این نفس قوی بتواند در مقام بدن خود و حتی در مقام اعراض استقرار یابد، و حقیقت عروض،

جسمی است که آن را خلق و ایجاد کرده ای. بنابراین، کسی نمی تواند از تو بپرسد که آیا این جسم مکانی دارد یا نه، زیرا مکان به واسطه آن است. بله، این جسم متناهی و محدود است و عقل تو آن را احاطه کرده و قیوم آن است. وَبِالْجُمْلَةِ : ظَهَرَ مَعْنَى الْعُرُوضِ بِأَنَّهُ لَيْسَ إِلَّا وِجْدَانَ مَاهِيَّةِ الْعَرَضِ نَفْسِهَا بِعَيْنِ وِجْدَانِ مَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِ نَفْسِهَا مُكَمَّمَةٌ مَعْرُوضَةً. وَظَهَرَ الْفَرْقُ بَيْنَ الجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ بِأَنَّهُ بِالاسْتِقْلَالِ فِي الْوِجْدَانِ وَعَدَمِهِ. وَأَمَّا في مَقَامِ الْمَاهِيَّةِ، فَكِلَاهُمَا مُسْتَقِلانِ. وَهَذِهِ الْمَذْكُورَاتُ إِنَّمَا هِيَ فِي الْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ فِي هَذِهِ (119 النَّشْأَةِ، لَا فِي النَّشْآتِ الْأُخْرَى الْغَيْرِ الْحِسْمَانِيَّةِ.) به طور خلاصه معنای عروض آشکار شد که چیزی جز وجدان ماهیت عرض به واسطه همان وجدان ماهیت جوهر نیست که مکمم و معروض شده است. همچنین، تفاوت بین جوهر و عرض روشن شد که در استقلال در وجدان یا عدم آن است. اما در مقام ماهیت هر دو مستقل هستند. این توضیحات تنها مربوط به اعراض موجود در این نشئه است نه نشئههای دیگر غیر جسمانی. ## مفهوم عروض و جوهر الرَّابِعَةُ: بَعْدَ مَا عَرَفْتَ كُنْهَ الْعُرُوضِ بِأَنَّهُ هُوَ وِجْدَانُ الْعَرَضِ نَفْسَهُ بِعَيْنِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِهِذَا الْعَرَضِ الَّذِي تَكُونُ مَعْرُوضِيَّتُهُ بِعَيْنِ هَذَا الْوِجْدَانِ، تَعْرِفُ أَنَّ بِتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ يَتَبَدَّلُ طَوْرُ وجُدَانِ الْجُوْهَرِ. چهارم: پس از آنکه حقیقت عروض را شناختی که عبارت است از وجدان عرض به واسطه همان وجدان جوهر که معروض این عرض است و معروضیت آن عیناً با همین وجدان است در می یابی که با تغییر اعراض در ماهیت جوهری، حالت وجدان جوهر نیز تغییر می کند. وَهَذِهِ الْمَطَالِبُ الَّتِي نَذْكُرُهَا فِي هَذِهِ الْمُقَدِّمَةِ وَالْمُقَدِّمَةِ السَّابِقَةِ لَا يُنَالُ كُنْهُهَا حَقَّ النَّيْلِ إِلَّا مِمَّنْ وَفَقَهُ اللهُ وَأَيَّدَهُ وَجَعَلَ نَفْسَهُ قَوِيًّا بِمتَابَةٍ تَقْتَدِرُ عَلَى التَّمَكُنِ فِي كُلِ الْمَقَامَاتِ، كَيْ تَتَمَكَّنَ هَذِهِ النَّفْسُ الْقَوِيَّةُ عَلَى الِاسْتِقْرَارِ فِي مَقَامِ بَدَنِهَا، بَلْ فِي مَقَامِ الْأَعْرَاضِ ، حَتَّى تُشَاهِدَ شُهُودًا وِجْدَانِيًّا حُضُورِيًّا خَارِجِيَّا حَقِيقَةً الْعُرُوضِ، وَحَقِيقَةً تَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ، وَتَبَدُّلَ أَطْوَارٍ وجُدَانِ بَدَنِهَا، وَتَبَدُّلَ حُدُودِ وَجْدَانِ الْجُوْهَرِ الْبَدَنِي لِأَجْل تَغَيرِ الْأَعْرَاضِ الْبَدَنِيَّةِ. این مطالبی که در این مقدمه و مقدمه پیشین ذکر می کنیم، تنها توسط کسی به طور کامل درک می شود که خداوند او را توفیق داده یاری کرده و نفس او را به قدری قوی ساخته است که توانایی استقرار در همه مقامات را داشته باشد، تا این نفس قوی بتواند در مقام بدن خود و حتی در مقام اعراض استقرار یابد، و حقیقت عروض،

حقیقت تغيير اعراض، و تغيير حالات وجدان بدن خود و تغییر حدود وجدان جوهر بدنی را به صورت شهود وجدانی حضوری و خارجی مشاهده کند. وَأَمَّا مَنْ ثُمَّ يَتَمَكَّنْ مِنَ الِاسْتِقْرَارِ فِي مَقَامِ جَوْهَرِهِ الْمَادِي الْبَدَنِي، بَلْ فِي مَقَامِ أَعْرَاضِهِ، فَلَا يُمْكِنُهُ أَنْ يَنَالَ كُنْهَ مَا ذَكَرْنَاهُ وَنَذْكُرُهُ. اما کسی که نمی تواند در مقام جوهر مادی بدنی خود و حتی در مقام اعراض خود استقرار یابد، نمی تواند حقیقت آنچه را که ذکر کرده ایم و ذکر می کنیم، به طور کامل درک کند. وَبِالْجُمْلَةِ، بَعْدَ مَا كَانَ وِجْدَانُ الْعَرَضِ بِعَيْنِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ ، فَلَا مَحَالَةَ يَتَبَدَّلُ وِجْدَانُ الْجَوْهَرِ . أَيْ حُدُودُهُ وَأَطْوَارُهُ . بِتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ. فَالنُّورُ ، أَيْ الْمَاءُ الْبَسِيطُ الْمَعْرُوضُ لِمَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ كَانَ يَجِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمَةٌ بِذِرَاعٍ وَمَعْرُوضَةً لِلْبَيَاضِ فَقَطْ فَحِينَمَا ذَهَبَ بَيَاضُهُ وَعَرَضَ السَّوَادُ عَلَيْهِ وَصَارَ ظُلْمَةً، ثُمَّ يَتَبَدَّلْ إِلَّا أَعْرَاضُهُ. به طور خلاصه، از آنجا که وجدان عرض عيناً همان وجدان جوهر است، پس ناگزیر وجدان جوهر - یعنی حدود و حالات آن - با تغییر اعراض تغییر می کند بنابراین، نور یعنی آب بسیط که موضوع ماهیت سفیدی بود، خود را مکمم به یک ذرع و معروض برای سفیدی می یافت اما هنگامی که سفیدی آن زایل شد و سیاهی بر آن عارض شد و تبدیل به تاریکی شد، تنها اعراض آن تغییر کرد. وَحَيْثُ إِنَّ تَبَدُّلَ الْأَعْرَاضِ يُوجِبُ تَغَيُّرَ حُدُودِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ وَتَبَدُّلَ أَطْوَارِهِ، يَجِدُ الْمَاءُ الْبَسِيطُ حِينَئِذٍ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً هِذَا الْعَرَضِ الْآخَرِ، أَيْ السَّوَادِ. فَوِجْدَانُ الْعَرَضِ بِعَيْنِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ. و چون تغییر اعراض موجب تغییر حدود وجدان جوهر و دگرگونی حالات آن می شود، آب بسیط در این حال خود را معروض برای این عرض دیگر یعنی سیاهی می یابد. بنابراین، وجدان عرض عيناً همان وجدان جوهر است. وَعِنْدَ تَبَادُلِ الْأَعْرَاضِ يُبْطَلُ وِجْدَانُ الْعَرَضِ، وَلَكِنَّ بُطْلَانَهُ لا يُوجِبُ بُطْلَانَ أَصْلِ وَجْدَانِ الْجَوْهَرِ، بَلْ يُوجِبُ بُطْلَانَ أَطْوَارِهِ وَحُدُودِهِ. و هنگام جابه جایی اعراض، وجدان عرض از بین می رود، اما از بین رفتن آن موجب نابودی اصل وجدان جوهر نمی شود، بلکه فقط موجب نابودی حالات و حدود آن می شود. (مثلاً بدن تو عبارت است از ماء بسيط معروض اعراض کثیره ای از کم و کیف و اين و متى و غير ذلك از اعراض، و این بدن اگر فرض شود که شعور و ادراك ترکیبی داشته باشد می یابد خود را که معروض این اعراض مخصوصه است نه این که مییابد خود را و مییابد اعراضی را زیرا که در این حال اعراض را ربطی با بدن نخواهد بود. پس چون اعراض تغییر کرد، مثل سفیدی که تبدیل شود به سیاهی می یابد خود را که سیاه است، و هكذا در مسجد که بود مییافت خود را که معروض این عرض اینیه ی مخصوصه است. یعنی می یافت خود را در

حقیقت تغيير اعراض، و تغيير حالات وجدان بدن خود و تغییر حدود وجدان جوهر بدنی را به صورت شهود وجدانی حضوری و خارجی مشاهده کند. وَأَمَّا مَنْ ثُمَّ يَتَمَكَّنْ مِنَ الِاسْتِقْرَارِ فِي مَقَامِ جَوْهَرِهِ الْمَادِي الْبَدَنِي، بَلْ فِي مَقَامِ أَعْرَاضِهِ، فَلَا يُمْكِنُهُ أَنْ يَنَالَ كُنْهَ مَا ذَكَرْنَاهُ وَنَذْكُرُهُ. اما کسی که نمی تواند در مقام جوهر مادی بدنی خود و حتی در مقام اعراض خود استقرار یابد، نمی تواند حقیقت آنچه را که ذکر کرده ایم و ذکر می کنیم، به طور کامل درک کند. وَبِالْجُمْلَةِ، بَعْدَ مَا كَانَ وِجْدَانُ الْعَرَضِ بِعَيْنِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ ، فَلَا مَحَالَةَ يَتَبَدَّلُ وِجْدَانُ الْجَوْهَرِ . أَيْ حُدُودُهُ وَأَطْوَارُهُ . بِتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ. فَالنُّورُ ، أَيْ الْمَاءُ الْبَسِيطُ الْمَعْرُوضُ لِمَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ كَانَ يَجِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمَةٌ بِذِرَاعٍ وَمَعْرُوضَةً لِلْبَيَاضِ فَقَطْ فَحِينَمَا ذَهَبَ بَيَاضُهُ وَعَرَضَ السَّوَادُ عَلَيْهِ وَصَارَ ظُلْمَةً، ثُمَّ يَتَبَدَّلْ إِلَّا أَعْرَاضُهُ. به طور خلاصه، از آنجا که وجدان عرض عيناً همان وجدان جوهر است، پس ناگزیر وجدان جوهر - یعنی حدود و حالات آن - با تغییر اعراض تغییر می کند بنابراین، نور یعنی آب بسیط که موضوع ماهیت سفیدی بود، خود را مکمم به یک ذرع و معروض برای سفیدی می یافت اما هنگامی که سفیدی آن زایل شد و سیاهی بر آن عارض شد و تبدیل به تاریکی شد، تنها اعراض آن تغییر کرد. وَحَيْثُ إِنَّ تَبَدُّلَ الْأَعْرَاضِ يُوجِبُ تَغَيُّرَ حُدُودِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ وَتَبَدُّلَ أَطْوَارِهِ، يَجِدُ الْمَاءُ الْبَسِيطُ حِينَئِذٍ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً هِذَا الْعَرَضِ الْآخَرِ، أَيْ السَّوَادِ. فَوِجْدَانُ الْعَرَضِ بِعَيْنِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ. و چون تغییر اعراض موجب تغییر حدود وجدان جوهر و دگرگونی حالات آن می شود، آب بسیط در این حال خود را معروض برای این عرض دیگر یعنی سیاهی می یابد. بنابراین، وجدان عرض عيناً همان وجدان جوهر است. وَعِنْدَ تَبَادُلِ الْأَعْرَاضِ يُبْطَلُ وِجْدَانُ الْعَرَضِ، وَلَكِنَّ بُطْلَانَهُ لا يُوجِبُ بُطْلَانَ أَصْلِ وَجْدَانِ الْجَوْهَرِ، بَلْ يُوجِبُ بُطْلَانَ أَطْوَارِهِ وَحُدُودِهِ. و هنگام جابه جایی اعراض، وجدان عرض از بین می رود، اما از بین رفتن آن موجب نابودی اصل وجدان جوهر نمی شود، بلکه فقط موجب نابودی حالات و حدود آن می شود. (مثلاً بدن تو عبارت است از ماء بسيط معروض اعراض کثیره ای از کم و کیف و اين و متى و غير ذلك از اعراض، و این بدن اگر فرض شود که شعور و ادراك ترکیبی داشته باشد می یابد خود را که معروض این اعراض مخصوصه است نه این که مییابد خود را و مییابد اعراضی را زیرا که در این حال اعراض را ربطی با بدن نخواهد بود. پس چون اعراض تغییر کرد، مثل سفیدی که تبدیل شود به سیاهی می یابد خود را که سیاه است، و هكذا در مسجد که بود مییافت خود را که معروض این عرض اینیه ی مخصوصه است. یعنی می یافت خود را در

حقیقت تغيير اعراض، و تغيير حالات وجدان بدن خود و تغییر حدود وجدان جوهر بدنی را به صورت شهود وجدانی حضوری و خارجی مشاهده کند. وَأَمَّا مَنْ ثُمَّ يَتَمَكَّنْ مِنَ الِاسْتِقْرَارِ فِي مَقَامِ جَوْهَرِهِ الْمَادِي الْبَدَنِي، بَلْ فِي مَقَامِ أَعْرَاضِهِ، فَلَا يُمْكِنُهُ أَنْ يَنَالَ كُنْهَ مَا ذَكَرْنَاهُ وَنَذْكُرُهُ. اما کسی که نمی تواند در مقام جوهر مادی بدنی خود و حتی در مقام اعراض خود استقرار یابد، نمی تواند حقیقت آنچه را که ذکر کرده ایم و ذکر می کنیم، به طور کامل درک کند. وَبِالْجُمْلَةِ، بَعْدَ مَا كَانَ وِجْدَانُ الْعَرَضِ بِعَيْنِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ ، فَلَا مَحَالَةَ يَتَبَدَّلُ وِجْدَانُ الْجَوْهَرِ . أَيْ حُدُودُهُ وَأَطْوَارُهُ . بِتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ. فَالنُّورُ ، أَيْ الْمَاءُ الْبَسِيطُ الْمَعْرُوضُ لِمَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ كَانَ يَجِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمَةٌ بِذِرَاعٍ وَمَعْرُوضَةً لِلْبَيَاضِ فَقَطْ فَحِينَمَا ذَهَبَ بَيَاضُهُ وَعَرَضَ السَّوَادُ عَلَيْهِ وَصَارَ ظُلْمَةً، ثُمَّ يَتَبَدَّلْ إِلَّا أَعْرَاضُهُ. به طور خلاصه، از آنجا که وجدان عرض عيناً همان وجدان جوهر است، پس ناگزیر وجدان جوهر - یعنی حدود و حالات آن - با تغییر اعراض تغییر می کند بنابراین، نور یعنی آب بسیط که موضوع ماهیت سفیدی بود، خود را مکمم به یک ذرع و معروض برای سفیدی می یافت اما هنگامی که سفیدی آن زایل شد و سیاهی بر آن عارض شد و تبدیل به تاریکی شد، تنها اعراض آن تغییر کرد. وَحَيْثُ إِنَّ تَبَدُّلَ الْأَعْرَاضِ يُوجِبُ تَغَيُّرَ حُدُودِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ وَتَبَدُّلَ أَطْوَارِهِ، يَجِدُ الْمَاءُ الْبَسِيطُ حِينَئِذٍ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً هِذَا الْعَرَضِ الْآخَرِ، أَيْ السَّوَادِ. فَوِجْدَانُ الْعَرَضِ بِعَيْنِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ. و چون تغییر اعراض موجب تغییر حدود وجدان جوهر و دگرگونی حالات آن می شود، آب بسیط در این حال خود را معروض برای این عرض دیگر یعنی سیاهی می یابد. بنابراین، وجدان عرض عيناً همان وجدان جوهر است. وَعِنْدَ تَبَادُلِ الْأَعْرَاضِ يُبْطَلُ وِجْدَانُ الْعَرَضِ، وَلَكِنَّ بُطْلَانَهُ لا يُوجِبُ بُطْلَانَ أَصْلِ وَجْدَانِ الْجَوْهَرِ، بَلْ يُوجِبُ بُطْلَانَ أَطْوَارِهِ وَحُدُودِهِ. و هنگام جابه جایی اعراض، وجدان عرض از بین می رود، اما از بین رفتن آن موجب نابودی اصل وجدان جوهر نمی شود، بلکه فقط موجب نابودی حالات و حدود آن می شود. (مثلاً بدن تو عبارت است از ماء بسيط معروض اعراض کثیره ای از کم و کیف و اين و متى و غير ذلك از اعراض، و این بدن اگر فرض شود که شعور و ادراك ترکیبی داشته باشد می یابد خود را که معروض این اعراض مخصوصه است نه این که مییابد خود را و مییابد اعراضی را زیرا که در این حال اعراض را ربطی با بدن نخواهد بود. پس چون اعراض تغییر کرد، مثل سفیدی که تبدیل شود به سیاهی می یابد خود را که سیاه است، و هكذا در مسجد که بود مییافت خود را که معروض این عرض اینیه ی مخصوصه است. یعنی می یافت خود را در

حقیقت تغيير اعراض، و تغيير حالات وجدان بدن خود و تغییر حدود وجدان جوهر بدنی را به صورت شهود وجدانی حضوری و خارجی مشاهده کند. وَأَمَّا مَنْ ثُمَّ يَتَمَكَّنْ مِنَ الِاسْتِقْرَارِ فِي مَقَامِ جَوْهَرِهِ الْمَادِي الْبَدَنِي، بَلْ فِي مَقَامِ أَعْرَاضِهِ، فَلَا يُمْكِنُهُ أَنْ يَنَالَ كُنْهَ مَا ذَكَرْنَاهُ وَنَذْكُرُهُ. اما کسی که نمی تواند در مقام جوهر مادی بدنی خود و حتی در مقام اعراض خود استقرار یابد، نمی تواند حقیقت آنچه را که ذکر کرده ایم و ذکر می کنیم، به طور کامل درک کند. وَبِالْجُمْلَةِ، بَعْدَ مَا كَانَ وِجْدَانُ الْعَرَضِ بِعَيْنِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ ، فَلَا مَحَالَةَ يَتَبَدَّلُ وِجْدَانُ الْجَوْهَرِ . أَيْ حُدُودُهُ وَأَطْوَارُهُ . بِتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ. فَالنُّورُ ، أَيْ الْمَاءُ الْبَسِيطُ الْمَعْرُوضُ لِمَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ كَانَ يَجِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمَةٌ بِذِرَاعٍ وَمَعْرُوضَةً لِلْبَيَاضِ فَقَطْ فَحِينَمَا ذَهَبَ بَيَاضُهُ وَعَرَضَ السَّوَادُ عَلَيْهِ وَصَارَ ظُلْمَةً، ثُمَّ يَتَبَدَّلْ إِلَّا أَعْرَاضُهُ. به طور خلاصه، از آنجا که وجدان عرض عيناً همان وجدان جوهر است، پس ناگزیر وجدان جوهر - یعنی حدود و حالات آن - با تغییر اعراض تغییر می کند بنابراین، نور یعنی آب بسیط که موضوع ماهیت سفیدی بود، خود را مکمم به یک ذرع و معروض برای سفیدی می یافت اما هنگامی که سفیدی آن زایل شد و سیاهی بر آن عارض شد و تبدیل به تاریکی شد، تنها اعراض آن تغییر کرد. وَحَيْثُ إِنَّ تَبَدُّلَ الْأَعْرَاضِ يُوجِبُ تَغَيُّرَ حُدُودِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ وَتَبَدُّلَ أَطْوَارِهِ، يَجِدُ الْمَاءُ الْبَسِيطُ حِينَئِذٍ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً هِذَا الْعَرَضِ الْآخَرِ، أَيْ السَّوَادِ. فَوِجْدَانُ الْعَرَضِ بِعَيْنِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ. و چون تغییر اعراض موجب تغییر حدود وجدان جوهر و دگرگونی حالات آن می شود، آب بسیط در این حال خود را معروض برای این عرض دیگر یعنی سیاهی می یابد. بنابراین، وجدان عرض عيناً همان وجدان جوهر است. وَعِنْدَ تَبَادُلِ الْأَعْرَاضِ يُبْطَلُ وِجْدَانُ الْعَرَضِ، وَلَكِنَّ بُطْلَانَهُ لا يُوجِبُ بُطْلَانَ أَصْلِ وَجْدَانِ الْجَوْهَرِ، بَلْ يُوجِبُ بُطْلَانَ أَطْوَارِهِ وَحُدُودِهِ. و هنگام جابه جایی اعراض، وجدان عرض از بین می رود، اما از بین رفتن آن موجب نابودی اصل وجدان جوهر نمی شود، بلکه فقط موجب نابودی حالات و حدود آن می شود. (مثلاً بدن تو عبارت است از ماء بسيط معروض اعراض کثیره ای از کم و کیف و اين و متى و غير ذلك از اعراض، و این بدن اگر فرض شود که شعور و ادراك ترکیبی داشته باشد می یابد خود را که معروض این اعراض مخصوصه است نه این که مییابد خود را و مییابد اعراضی را زیرا که در این حال اعراض را ربطی با بدن نخواهد بود. پس چون اعراض تغییر کرد، مثل سفیدی که تبدیل شود به سیاهی می یابد خود را که سیاه است، و هكذا در مسجد که بود مییافت خود را که معروض این عرض اینیه ی مخصوصه است. یعنی می یافت خود را در

مسجد. پس چون به مدرسه آمد و این عرض متغیر و متبدل شد، طور وجدان نیز متغیر شد. پس می یابد خود را که در مدرسه است به یافتن حقیقی واقعی که مساوق با انقلاب از لاشیئیت به شیئیت است، نه یافتن مفهومی یا موهومی یا معقولی. پس اصل یافتن بدن خود را هیچ تغییر نیافته بلکه اطوار یافتن متغیر و متبدل شدهاست به جهت تغییر اعراض و تبدل عروضات. زیرا که عروض اعراض سبب محدودیت وجدان و اندازه داشتن یافتن می شود. پس به تبدل عوارض و عروضات، اندازه ی یافتن و طور دیدن بدن تغییر می کند و چون در نشئه ی زمان دائماً اعراض متبدل بر اجسام می شود، لهذا دائماً طور یافتن ها و نحوه ی وجدانها تغییر می کند .) وَمِنْ هُنَا تَوَهَّمَ بَعْضُ الْفَلَاسِفَةِ تُبُوتَ الْحَرَكَةِ فِي الْجَوْهَرِ ، (120 أَيْ جَوْهَرُ الذَّاتِ يَتَبَدَّلُ عَلَيْهِ الْوِجْدَانَاتُ، وَلَمْ يَعْرِفْ أَنَّ الذَّاتَ الْمَاهَوِيَّ الْجُوْهَرِيَّ بَاقِيَةٌ غَيْرُ مُتَبَدِّلَةٍ، وَوِجْدَانَ الْجَوْهَرِ بِمَا هُوَ وِجْدَانُهُ بَاقٍ غَيْرُ مُتَبَدِّلٍ إِلَّا في حُدُودِهِ، أَيْ الْأَطْوَارُ تَتَبَدَّلُ مَعَ ثَبَاتِ أَصْل الْوِجْدَانِ.) از اینجا برخی از فلاسفه تصور کردند که حرکت در جوهر ثابت است، یعنی جوهر ذات تحت تأثير تبدل وجدانات قرار می گیرد، در حالی که درک نکردند که ذات ماهوی جوهری ثابت و غیر متغیر است، و وجدان جوهر به عنوان وجدان آن ثابت و غیر متغیر است، مگر در حدود آن؛ یعنی حالات آن تغییر می کنند، اما اصل وجدان ثابت می ماند. وَبِالْجُمْلَةِ، لَمَّا كَانَ كُنْهُ الْعُرُوضِ بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ نَفْسِهِ مَعْرُوضَةً لِلْعَرَضِ، وَوِجْدَانِ الْعَرَضِ فِي الرُّتْبَةِ الْمُتَأَخِرَةِ نَفْسُهُ بِعَيْنِ هَذَا الْوِجْدَانِ، فَلَا فَحَالَةَ بِتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ يَتَبَدَّلُ وجدَانُ الْجَوْهَرِ بِأَطْوَارِهِ، أَيْ يَتَبَدَّلُ أَطْوَارُهُ وَحُدُودُهُ. و به طور کلی، از آنجا که حقیقت عروض در وجدان جوهر به عنوان معروض برای عرض است، و وجدان عرض در مرتبه متأخر عین همان وجدان است بنابراین با تغییر اعراض، وجدان جوهر در حالات خود تغییر می کند؛ یعنی حالات و حدود آن تغییر می یابند. فَكَانَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ يَجِدُ نَفْسَهُ وَيَرَى نَفْسَهُ نُورًا، أَيْ: كَانَ يَرَى نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ الْبَيَاضِ، وَالْآنَ يَجِدُ وَيَرَى نَفْسَهُ ظُلْمَةٌ، أَيْ: يَرَى نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ السَّوَادِ. فَطَوْرُ الرُّؤْيَةِ وَالْوِجْدَانِ مُتَبَدِّلٌ مَعَ بَقَاءِ أَصْلِ الْوِجْدَانِ الْجُوْهَرِيِّ. پس آب بسیط خود را به صورت نور می یافت و خود را معروض برای عرض سفیدی میدید، و اکنون خود را به صورت تاریکی می یابد و خود را معروض برای عرض سیاهی میبیند بنابراین حالت دیدن و وجدان تغییر می کند، اما اصل وجدان جوهری ثابت باقی می ماند. فَبِهَذِهِ الْعِنَايَةِ يُمْكِنُ الْقَوْلُ بِحَرَكَةِ الْجَوْهَرِ، إِنْ كَانَ الْقَائِلُ يُرِيدُ مَا ذَكَرْنَا.

مسجد. پس چون به مدرسه آمد و این عرض متغیر و متبدل شد، طور وجدان نیز متغیر شد. پس می یابد خود را که در مدرسه است به یافتن حقیقی واقعی که مساوق با انقلاب از لاشیئیت به شیئیت است، نه یافتن مفهومی یا موهومی یا معقولی. پس اصل یافتن بدن خود را هیچ تغییر نیافته بلکه اطوار یافتن متغیر و متبدل شدهاست به جهت تغییر اعراض و تبدل عروضات. زیرا که عروض اعراض سبب محدودیت وجدان و اندازه داشتن یافتن می شود. پس به تبدل عوارض و عروضات، اندازه ی یافتن و طور دیدن بدن تغییر می کند و چون در نشئه ی زمان دائماً اعراض متبدل بر اجسام می شود، لهذا دائماً طور یافتن ها و نحوه ی وجدانها تغییر می کند .) وَمِنْ هُنَا تَوَهَّمَ بَعْضُ الْفَلَاسِفَةِ تُبُوتَ الْحَرَكَةِ فِي الْجَوْهَرِ ، (120 أَيْ جَوْهَرُ الذَّاتِ يَتَبَدَّلُ عَلَيْهِ الْوِجْدَانَاتُ، وَلَمْ يَعْرِفْ أَنَّ الذَّاتَ الْمَاهَوِيَّ الْجُوْهَرِيَّ بَاقِيَةٌ غَيْرُ مُتَبَدِّلَةٍ، وَوِجْدَانَ الْجَوْهَرِ بِمَا هُوَ وِجْدَانُهُ بَاقٍ غَيْرُ مُتَبَدِّلٍ إِلَّا في حُدُودِهِ، أَيْ الْأَطْوَارُ تَتَبَدَّلُ مَعَ ثَبَاتِ أَصْل الْوِجْدَانِ.) از اینجا برخی از فلاسفه تصور کردند که حرکت در جوهر ثابت است، یعنی جوهر ذات تحت تأثير تبدل وجدانات قرار می گیرد، در حالی که درک نکردند که ذات ماهوی جوهری ثابت و غیر متغیر است، و وجدان جوهر به عنوان وجدان آن ثابت و غیر متغیر است، مگر در حدود آن؛ یعنی حالات آن تغییر می کنند، اما اصل وجدان ثابت می ماند. وَبِالْجُمْلَةِ، لَمَّا كَانَ كُنْهُ الْعُرُوضِ بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ نَفْسِهِ مَعْرُوضَةً لِلْعَرَضِ، وَوِجْدَانِ الْعَرَضِ فِي الرُّتْبَةِ الْمُتَأَخِرَةِ نَفْسُهُ بِعَيْنِ هَذَا الْوِجْدَانِ، فَلَا فَحَالَةَ بِتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ يَتَبَدَّلُ وجدَانُ الْجَوْهَرِ بِأَطْوَارِهِ، أَيْ يَتَبَدَّلُ أَطْوَارُهُ وَحُدُودُهُ. و به طور کلی، از آنجا که حقیقت عروض در وجدان جوهر به عنوان معروض برای عرض است، و وجدان عرض در مرتبه متأخر عین همان وجدان است بنابراین با تغییر اعراض، وجدان جوهر در حالات خود تغییر می کند؛ یعنی حالات و حدود آن تغییر می یابند. فَكَانَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ يَجِدُ نَفْسَهُ وَيَرَى نَفْسَهُ نُورًا، أَيْ: كَانَ يَرَى نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ الْبَيَاضِ، وَالْآنَ يَجِدُ وَيَرَى نَفْسَهُ ظُلْمَةٌ، أَيْ: يَرَى نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ السَّوَادِ. فَطَوْرُ الرُّؤْيَةِ وَالْوِجْدَانِ مُتَبَدِّلٌ مَعَ بَقَاءِ أَصْلِ الْوِجْدَانِ الْجُوْهَرِيِّ. پس آب بسیط خود را به صورت نور می یافت و خود را معروض برای عرض سفیدی میدید، و اکنون خود را به صورت تاریکی می یابد و خود را معروض برای عرض سیاهی میبیند بنابراین حالت دیدن و وجدان تغییر می کند، اما اصل وجدان جوهری ثابت باقی می ماند. فَبِهَذِهِ الْعِنَايَةِ يُمْكِنُ الْقَوْلُ بِحَرَكَةِ الْجَوْهَرِ، إِنْ كَانَ الْقَائِلُ يُرِيدُ مَا ذَكَرْنَا.

مسجد. پس چون به مدرسه آمد و این عرض متغیر و متبدل شد، طور وجدان نیز متغیر شد. پس می یابد خود را که در مدرسه است به یافتن حقیقی واقعی که مساوق با انقلاب از لاشیئیت به شیئیت است، نه یافتن مفهومی یا موهومی یا معقولی. پس اصل یافتن بدن خود را هیچ تغییر نیافته بلکه اطوار یافتن متغیر و متبدل شدهاست به جهت تغییر اعراض و تبدل عروضات. زیرا که عروض اعراض سبب محدودیت وجدان و اندازه داشتن یافتن می شود. پس به تبدل عوارض و عروضات، اندازه ی یافتن و طور دیدن بدن تغییر می کند و چون در نشئه ی زمان دائماً اعراض متبدل بر اجسام می شود، لهذا دائماً طور یافتن ها و نحوه ی وجدانها تغییر می کند .) وَمِنْ هُنَا تَوَهَّمَ بَعْضُ الْفَلَاسِفَةِ تُبُوتَ الْحَرَكَةِ فِي الْجَوْهَرِ ، (120 أَيْ جَوْهَرُ الذَّاتِ يَتَبَدَّلُ عَلَيْهِ الْوِجْدَانَاتُ، وَلَمْ يَعْرِفْ أَنَّ الذَّاتَ الْمَاهَوِيَّ الْجُوْهَرِيَّ بَاقِيَةٌ غَيْرُ مُتَبَدِّلَةٍ، وَوِجْدَانَ الْجَوْهَرِ بِمَا هُوَ وِجْدَانُهُ بَاقٍ غَيْرُ مُتَبَدِّلٍ إِلَّا في حُدُودِهِ، أَيْ الْأَطْوَارُ تَتَبَدَّلُ مَعَ ثَبَاتِ أَصْل الْوِجْدَانِ.) از اینجا برخی از فلاسفه تصور کردند که حرکت در جوهر ثابت است، یعنی جوهر ذات تحت تأثير تبدل وجدانات قرار می گیرد، در حالی که درک نکردند که ذات ماهوی جوهری ثابت و غیر متغیر است، و وجدان جوهر به عنوان وجدان آن ثابت و غیر متغیر است، مگر در حدود آن؛ یعنی حالات آن تغییر می کنند، اما اصل وجدان ثابت می ماند. وَبِالْجُمْلَةِ، لَمَّا كَانَ كُنْهُ الْعُرُوضِ بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ نَفْسِهِ مَعْرُوضَةً لِلْعَرَضِ، وَوِجْدَانِ الْعَرَضِ فِي الرُّتْبَةِ الْمُتَأَخِرَةِ نَفْسُهُ بِعَيْنِ هَذَا الْوِجْدَانِ، فَلَا فَحَالَةَ بِتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ يَتَبَدَّلُ وجدَانُ الْجَوْهَرِ بِأَطْوَارِهِ، أَيْ يَتَبَدَّلُ أَطْوَارُهُ وَحُدُودُهُ. و به طور کلی، از آنجا که حقیقت عروض در وجدان جوهر به عنوان معروض برای عرض است، و وجدان عرض در مرتبه متأخر عین همان وجدان است بنابراین با تغییر اعراض، وجدان جوهر در حالات خود تغییر می کند؛ یعنی حالات و حدود آن تغییر می یابند. فَكَانَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ يَجِدُ نَفْسَهُ وَيَرَى نَفْسَهُ نُورًا، أَيْ: كَانَ يَرَى نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ الْبَيَاضِ، وَالْآنَ يَجِدُ وَيَرَى نَفْسَهُ ظُلْمَةٌ، أَيْ: يَرَى نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ السَّوَادِ. فَطَوْرُ الرُّؤْيَةِ وَالْوِجْدَانِ مُتَبَدِّلٌ مَعَ بَقَاءِ أَصْلِ الْوِجْدَانِ الْجُوْهَرِيِّ. پس آب بسیط خود را به صورت نور می یافت و خود را معروض برای عرض سفیدی میدید، و اکنون خود را به صورت تاریکی می یابد و خود را معروض برای عرض سیاهی میبیند بنابراین حالت دیدن و وجدان تغییر می کند، اما اصل وجدان جوهری ثابت باقی می ماند. فَبِهَذِهِ الْعِنَايَةِ يُمْكِنُ الْقَوْلُ بِحَرَكَةِ الْجَوْهَرِ، إِنْ كَانَ الْقَائِلُ يُرِيدُ مَا ذَكَرْنَا.

مسجد. پس چون به مدرسه آمد و این عرض متغیر و متبدل شد، طور وجدان نیز متغیر شد. پس می یابد خود را که در مدرسه است به یافتن حقیقی واقعی که مساوق با انقلاب از لاشیئیت به شیئیت است، نه یافتن مفهومی یا موهومی یا معقولی. پس اصل یافتن بدن خود را هیچ تغییر نیافته بلکه اطوار یافتن متغیر و متبدل شدهاست به جهت تغییر اعراض و تبدل عروضات. زیرا که عروض اعراض سبب محدودیت وجدان و اندازه داشتن یافتن می شود. پس به تبدل عوارض و عروضات، اندازه ی یافتن و طور دیدن بدن تغییر می کند و چون در نشئه ی زمان دائماً اعراض متبدل بر اجسام می شود، لهذا دائماً طور یافتن ها و نحوه ی وجدانها تغییر می کند .) وَمِنْ هُنَا تَوَهَّمَ بَعْضُ الْفَلَاسِفَةِ تُبُوتَ الْحَرَكَةِ فِي الْجَوْهَرِ ، (120 أَيْ جَوْهَرُ الذَّاتِ يَتَبَدَّلُ عَلَيْهِ الْوِجْدَانَاتُ، وَلَمْ يَعْرِفْ أَنَّ الذَّاتَ الْمَاهَوِيَّ الْجُوْهَرِيَّ بَاقِيَةٌ غَيْرُ مُتَبَدِّلَةٍ، وَوِجْدَانَ الْجَوْهَرِ بِمَا هُوَ وِجْدَانُهُ بَاقٍ غَيْرُ مُتَبَدِّلٍ إِلَّا في حُدُودِهِ، أَيْ الْأَطْوَارُ تَتَبَدَّلُ مَعَ ثَبَاتِ أَصْل الْوِجْدَانِ.) از اینجا برخی از فلاسفه تصور کردند که حرکت در جوهر ثابت است، یعنی جوهر ذات تحت تأثير تبدل وجدانات قرار می گیرد، در حالی که درک نکردند که ذات ماهوی جوهری ثابت و غیر متغیر است، و وجدان جوهر به عنوان وجدان آن ثابت و غیر متغیر است، مگر در حدود آن؛ یعنی حالات آن تغییر می کنند، اما اصل وجدان ثابت می ماند. وَبِالْجُمْلَةِ، لَمَّا كَانَ كُنْهُ الْعُرُوضِ بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ نَفْسِهِ مَعْرُوضَةً لِلْعَرَضِ، وَوِجْدَانِ الْعَرَضِ فِي الرُّتْبَةِ الْمُتَأَخِرَةِ نَفْسُهُ بِعَيْنِ هَذَا الْوِجْدَانِ، فَلَا فَحَالَةَ بِتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ يَتَبَدَّلُ وجدَانُ الْجَوْهَرِ بِأَطْوَارِهِ، أَيْ يَتَبَدَّلُ أَطْوَارُهُ وَحُدُودُهُ. و به طور کلی، از آنجا که حقیقت عروض در وجدان جوهر به عنوان معروض برای عرض است، و وجدان عرض در مرتبه متأخر عین همان وجدان است بنابراین با تغییر اعراض، وجدان جوهر در حالات خود تغییر می کند؛ یعنی حالات و حدود آن تغییر می یابند. فَكَانَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ يَجِدُ نَفْسَهُ وَيَرَى نَفْسَهُ نُورًا، أَيْ: كَانَ يَرَى نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ الْبَيَاضِ، وَالْآنَ يَجِدُ وَيَرَى نَفْسَهُ ظُلْمَةٌ، أَيْ: يَرَى نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ السَّوَادِ. فَطَوْرُ الرُّؤْيَةِ وَالْوِجْدَانِ مُتَبَدِّلٌ مَعَ بَقَاءِ أَصْلِ الْوِجْدَانِ الْجُوْهَرِيِّ. پس آب بسیط خود را به صورت نور می یافت و خود را معروض برای عرض سفیدی میدید، و اکنون خود را به صورت تاریکی می یابد و خود را معروض برای عرض سیاهی میبیند بنابراین حالت دیدن و وجدان تغییر می کند، اما اصل وجدان جوهری ثابت باقی می ماند. فَبِهَذِهِ الْعِنَايَةِ يُمْكِنُ الْقَوْلُ بِحَرَكَةِ الْجَوْهَرِ، إِنْ كَانَ الْقَائِلُ يُرِيدُ مَا ذَكَرْنَا.

با این توضیح، می توان گفت که جوهر حرکت می کند، اگر گوینده همان چیزی را که ما توضیح دادیم مدنظر داشته باشد. فَتَلَخَّصَ مِمَّا ذَكَرْنَا أَنَّ بِتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ لَا يَحْصُلُ فَضْلُ عَدَمٍ بَيْنَ الْوِجْدَانَاتِ. إِذْ الْوِجْدَانُ الْجَوْهَرِيُّ بَاقٍ ثَابِتٌ لَمْ يَفْصِلِ الْعَدَمُ بَيْنَهُ أَبَدًا، وَإِنَّمَا الْمُتَبَدِّلُ هُوَ طَوْرُهُ وَنَحْوُهُ وَتَعَيُّنُهُ. خلاصه آنچه گفتیم این است که با تغییر اعراض، هیچ گسستی از عدم میان وجدانات رخ نمی دهد. زیرا وجدان جوهری ثابت و پایدار است و هرگز عدم آن را قطع نمی کند، و تنها چیزی که تغییر می کند حالت، نحوه و تعین آن است. ## مفهوم انفصال ماهیت اتصالی الخامِسَةُ : كُنْهُ الْإِنْفِصَالِ الْوَارِدِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ الجِسْمِيَّةِ ، لَيْسَ إِلَّا تَعَدُّدَ وجَدَانِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ الَّتِي كَانَتْ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهَا مُبْهَمَةً بِالنِّسْبَةِ إِلَى وَحْدَةِ الْوِجْدَانِ وَتَعَدُّدِهِ. فَإِذَنْ لَيْسَ الْإِنْفِصَالُ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّةِ ، وَلَيْسَ لِلْإِنْفِصَالِ وَاقِعِيَّةٌ خَارِجِيَّةٌ حَتَّى بِنَحْوِ الْعَدَمِ وَالْمَلَكَةِ، بَلْ هَذَا الْمَفْهُومُ يُنْتَزَعُ عَنْ تَعَدُّدِ وجَدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْإِنْصَالِيَّةِ. پنجم: حقیقت انفصال وارد بر ماهیت اتصالی جسمانی چیزی نیست جز تعدد وجدان این ماهیت جوهری اتصالی که در مرتبه ذات خود نسبت به وحدت و تعدد وجدان مبهم بود بنابراین انفصال از ماهیات عرضی نیست و واقعیت خارجی ندارد، حتی به صورت عدم و ملکه بلکه این مفهوم از تعدد وجدان ماهیت اتصالی انتزاع می شود. فَالْإِنْفِصَالُ الْحَقِيقِيُّ بَاطِلٌ. إِذْ لَيْسَ لَهُ وَاقِعِيَّةٌ خَارِجِيَّةٌ، وَلَيْسَ هُوَ مِنَ الْأُمُورِ الَّتِي تَكُونُ لَهَا مَا بِعَذَائِ فِي الْخَارِجِ، بَلْ كُنْهُ الْإِنْفِصَالِ الْوَارِدِ عَلَى الْمُتَّصِلِ لَيْسَ إِلَّا تَغَيُّرَ أَطْوَارِ الْإِتِصَالِ وَتَعَدُّدَ وِجْدَانِهِ. پس انفصال حقیقی باطل است زیرا هیچ واقعیت خارجی ندارد و از اموری نیست که در خارج مابازایی داشته باشد. بلکه حقیقت انفصال وارد بر متصل چیزی جز تغییر حالات اتصال و تعدد وجدان آن نیست. لَا بِمَعْنَى بُطْلَانِ وِجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ وَحُدُوثِ وِجْدَانَيْنِ آخَرَيْنِ، كَيْ يُفَصِّلُ الْعَدَمُ بَيْنَ الْوِجْدَانِ الْوَاحِدِ وَبَيْنَ الْوِجْدَانَيْنِ، وَلَوْ فَصْلًا عَقْلِيًّا، بَلْ بِلَا تَخَلُّلِ الْفَاءِ بَيْنَهُمَا. نه به این معنا که وجدان ماهیت جوهری زایل شود و دو وجدان دیگر پدید آید، به گونه ای که عدم میان وجدان واحد و دو وجدان فاصله ایجاد کند، حتی اگر این فاصله عقلی باشد، بلکه بدون هیچ واسطه ای میان آن ها. بَلْ الْوِجْدَانُ الْجَوْهَرِيُّ بَاقٍ حَقِيقَةً وَوَاقِعًا، وَإِنَّمَا تَغَيَّرَ طَوْرُهُ وَحَدُّهُ وَتَعَيُّنُهُ.

با این توضیح، می توان گفت که جوهر حرکت می کند، اگر گوینده همان چیزی را که ما توضیح دادیم مدنظر داشته باشد. فَتَلَخَّصَ مِمَّا ذَكَرْنَا أَنَّ بِتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ لَا يَحْصُلُ فَضْلُ عَدَمٍ بَيْنَ الْوِجْدَانَاتِ. إِذْ الْوِجْدَانُ الْجَوْهَرِيُّ بَاقٍ ثَابِتٌ لَمْ يَفْصِلِ الْعَدَمُ بَيْنَهُ أَبَدًا، وَإِنَّمَا الْمُتَبَدِّلُ هُوَ طَوْرُهُ وَنَحْوُهُ وَتَعَيُّنُهُ. خلاصه آنچه گفتیم این است که با تغییر اعراض، هیچ گسستی از عدم میان وجدانات رخ نمی دهد. زیرا وجدان جوهری ثابت و پایدار است و هرگز عدم آن را قطع نمی کند، و تنها چیزی که تغییر می کند حالت، نحوه و تعین آن است. ## مفهوم انفصال ماهیت اتصالی الخامِسَةُ : كُنْهُ الْإِنْفِصَالِ الْوَارِدِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ الجِسْمِيَّةِ ، لَيْسَ إِلَّا تَعَدُّدَ وجَدَانِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ الَّتِي كَانَتْ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهَا مُبْهَمَةً بِالنِّسْبَةِ إِلَى وَحْدَةِ الْوِجْدَانِ وَتَعَدُّدِهِ. فَإِذَنْ لَيْسَ الْإِنْفِصَالُ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّةِ ، وَلَيْسَ لِلْإِنْفِصَالِ وَاقِعِيَّةٌ خَارِجِيَّةٌ حَتَّى بِنَحْوِ الْعَدَمِ وَالْمَلَكَةِ، بَلْ هَذَا الْمَفْهُومُ يُنْتَزَعُ عَنْ تَعَدُّدِ وجَدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْإِنْصَالِيَّةِ. پنجم: حقیقت انفصال وارد بر ماهیت اتصالی جسمانی چیزی نیست جز تعدد وجدان این ماهیت جوهری اتصالی که در مرتبه ذات خود نسبت به وحدت و تعدد وجدان مبهم بود بنابراین انفصال از ماهیات عرضی نیست و واقعیت خارجی ندارد، حتی به صورت عدم و ملکه بلکه این مفهوم از تعدد وجدان ماهیت اتصالی انتزاع می شود. فَالْإِنْفِصَالُ الْحَقِيقِيُّ بَاطِلٌ. إِذْ لَيْسَ لَهُ وَاقِعِيَّةٌ خَارِجِيَّةٌ، وَلَيْسَ هُوَ مِنَ الْأُمُورِ الَّتِي تَكُونُ لَهَا مَا بِعَذَائِ فِي الْخَارِجِ، بَلْ كُنْهُ الْإِنْفِصَالِ الْوَارِدِ عَلَى الْمُتَّصِلِ لَيْسَ إِلَّا تَغَيُّرَ أَطْوَارِ الْإِتِصَالِ وَتَعَدُّدَ وِجْدَانِهِ. پس انفصال حقیقی باطل است زیرا هیچ واقعیت خارجی ندارد و از اموری نیست که در خارج مابازایی داشته باشد. بلکه حقیقت انفصال وارد بر متصل چیزی جز تغییر حالات اتصال و تعدد وجدان آن نیست. لَا بِمَعْنَى بُطْلَانِ وِجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ وَحُدُوثِ وِجْدَانَيْنِ آخَرَيْنِ، كَيْ يُفَصِّلُ الْعَدَمُ بَيْنَ الْوِجْدَانِ الْوَاحِدِ وَبَيْنَ الْوِجْدَانَيْنِ، وَلَوْ فَصْلًا عَقْلِيًّا، بَلْ بِلَا تَخَلُّلِ الْفَاءِ بَيْنَهُمَا. نه به این معنا که وجدان ماهیت جوهری زایل شود و دو وجدان دیگر پدید آید، به گونه ای که عدم میان وجدان واحد و دو وجدان فاصله ایجاد کند، حتی اگر این فاصله عقلی باشد، بلکه بدون هیچ واسطه ای میان آن ها. بَلْ الْوِجْدَانُ الْجَوْهَرِيُّ بَاقٍ حَقِيقَةً وَوَاقِعًا، وَإِنَّمَا تَغَيَّرَ طَوْرُهُ وَحَدُّهُ وَتَعَيُّنُهُ.

با این توضیح، می توان گفت که جوهر حرکت می کند، اگر گوینده همان چیزی را که ما توضیح دادیم مدنظر داشته باشد. فَتَلَخَّصَ مِمَّا ذَكَرْنَا أَنَّ بِتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ لَا يَحْصُلُ فَضْلُ عَدَمٍ بَيْنَ الْوِجْدَانَاتِ. إِذْ الْوِجْدَانُ الْجَوْهَرِيُّ بَاقٍ ثَابِتٌ لَمْ يَفْصِلِ الْعَدَمُ بَيْنَهُ أَبَدًا، وَإِنَّمَا الْمُتَبَدِّلُ هُوَ طَوْرُهُ وَنَحْوُهُ وَتَعَيُّنُهُ. خلاصه آنچه گفتیم این است که با تغییر اعراض، هیچ گسستی از عدم میان وجدانات رخ نمی دهد. زیرا وجدان جوهری ثابت و پایدار است و هرگز عدم آن را قطع نمی کند، و تنها چیزی که تغییر می کند حالت، نحوه و تعین آن است. ## مفهوم انفصال ماهیت اتصالی الخامِسَةُ : كُنْهُ الْإِنْفِصَالِ الْوَارِدِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ الجِسْمِيَّةِ ، لَيْسَ إِلَّا تَعَدُّدَ وجَدَانِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ الَّتِي كَانَتْ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهَا مُبْهَمَةً بِالنِّسْبَةِ إِلَى وَحْدَةِ الْوِجْدَانِ وَتَعَدُّدِهِ. فَإِذَنْ لَيْسَ الْإِنْفِصَالُ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّةِ ، وَلَيْسَ لِلْإِنْفِصَالِ وَاقِعِيَّةٌ خَارِجِيَّةٌ حَتَّى بِنَحْوِ الْعَدَمِ وَالْمَلَكَةِ، بَلْ هَذَا الْمَفْهُومُ يُنْتَزَعُ عَنْ تَعَدُّدِ وجَدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْإِنْصَالِيَّةِ. پنجم: حقیقت انفصال وارد بر ماهیت اتصالی جسمانی چیزی نیست جز تعدد وجدان این ماهیت جوهری اتصالی که در مرتبه ذات خود نسبت به وحدت و تعدد وجدان مبهم بود بنابراین انفصال از ماهیات عرضی نیست و واقعیت خارجی ندارد، حتی به صورت عدم و ملکه بلکه این مفهوم از تعدد وجدان ماهیت اتصالی انتزاع می شود. فَالْإِنْفِصَالُ الْحَقِيقِيُّ بَاطِلٌ. إِذْ لَيْسَ لَهُ وَاقِعِيَّةٌ خَارِجِيَّةٌ، وَلَيْسَ هُوَ مِنَ الْأُمُورِ الَّتِي تَكُونُ لَهَا مَا بِعَذَائِ فِي الْخَارِجِ، بَلْ كُنْهُ الْإِنْفِصَالِ الْوَارِدِ عَلَى الْمُتَّصِلِ لَيْسَ إِلَّا تَغَيُّرَ أَطْوَارِ الْإِتِصَالِ وَتَعَدُّدَ وِجْدَانِهِ. پس انفصال حقیقی باطل است زیرا هیچ واقعیت خارجی ندارد و از اموری نیست که در خارج مابازایی داشته باشد. بلکه حقیقت انفصال وارد بر متصل چیزی جز تغییر حالات اتصال و تعدد وجدان آن نیست. لَا بِمَعْنَى بُطْلَانِ وِجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ وَحُدُوثِ وِجْدَانَيْنِ آخَرَيْنِ، كَيْ يُفَصِّلُ الْعَدَمُ بَيْنَ الْوِجْدَانِ الْوَاحِدِ وَبَيْنَ الْوِجْدَانَيْنِ، وَلَوْ فَصْلًا عَقْلِيًّا، بَلْ بِلَا تَخَلُّلِ الْفَاءِ بَيْنَهُمَا. نه به این معنا که وجدان ماهیت جوهری زایل شود و دو وجدان دیگر پدید آید، به گونه ای که عدم میان وجدان واحد و دو وجدان فاصله ایجاد کند، حتی اگر این فاصله عقلی باشد، بلکه بدون هیچ واسطه ای میان آن ها. بَلْ الْوِجْدَانُ الْجَوْهَرِيُّ بَاقٍ حَقِيقَةً وَوَاقِعًا، وَإِنَّمَا تَغَيَّرَ طَوْرُهُ وَحَدُّهُ وَتَعَيُّنُهُ.

با این توضیح، می توان گفت که جوهر حرکت می کند، اگر گوینده همان چیزی را که ما توضیح دادیم مدنظر داشته باشد. فَتَلَخَّصَ مِمَّا ذَكَرْنَا أَنَّ بِتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ لَا يَحْصُلُ فَضْلُ عَدَمٍ بَيْنَ الْوِجْدَانَاتِ. إِذْ الْوِجْدَانُ الْجَوْهَرِيُّ بَاقٍ ثَابِتٌ لَمْ يَفْصِلِ الْعَدَمُ بَيْنَهُ أَبَدًا، وَإِنَّمَا الْمُتَبَدِّلُ هُوَ طَوْرُهُ وَنَحْوُهُ وَتَعَيُّنُهُ. خلاصه آنچه گفتیم این است که با تغییر اعراض، هیچ گسستی از عدم میان وجدانات رخ نمی دهد. زیرا وجدان جوهری ثابت و پایدار است و هرگز عدم آن را قطع نمی کند، و تنها چیزی که تغییر می کند حالت، نحوه و تعین آن است. ## مفهوم انفصال ماهیت اتصالی الخامِسَةُ : كُنْهُ الْإِنْفِصَالِ الْوَارِدِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ الجِسْمِيَّةِ ، لَيْسَ إِلَّا تَعَدُّدَ وجَدَانِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ الَّتِي كَانَتْ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهَا مُبْهَمَةً بِالنِّسْبَةِ إِلَى وَحْدَةِ الْوِجْدَانِ وَتَعَدُّدِهِ. فَإِذَنْ لَيْسَ الْإِنْفِصَالُ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّةِ ، وَلَيْسَ لِلْإِنْفِصَالِ وَاقِعِيَّةٌ خَارِجِيَّةٌ حَتَّى بِنَحْوِ الْعَدَمِ وَالْمَلَكَةِ، بَلْ هَذَا الْمَفْهُومُ يُنْتَزَعُ عَنْ تَعَدُّدِ وجَدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْإِنْصَالِيَّةِ. پنجم: حقیقت انفصال وارد بر ماهیت اتصالی جسمانی چیزی نیست جز تعدد وجدان این ماهیت جوهری اتصالی که در مرتبه ذات خود نسبت به وحدت و تعدد وجدان مبهم بود بنابراین انفصال از ماهیات عرضی نیست و واقعیت خارجی ندارد، حتی به صورت عدم و ملکه بلکه این مفهوم از تعدد وجدان ماهیت اتصالی انتزاع می شود. فَالْإِنْفِصَالُ الْحَقِيقِيُّ بَاطِلٌ. إِذْ لَيْسَ لَهُ وَاقِعِيَّةٌ خَارِجِيَّةٌ، وَلَيْسَ هُوَ مِنَ الْأُمُورِ الَّتِي تَكُونُ لَهَا مَا بِعَذَائِ فِي الْخَارِجِ، بَلْ كُنْهُ الْإِنْفِصَالِ الْوَارِدِ عَلَى الْمُتَّصِلِ لَيْسَ إِلَّا تَغَيُّرَ أَطْوَارِ الْإِتِصَالِ وَتَعَدُّدَ وِجْدَانِهِ. پس انفصال حقیقی باطل است زیرا هیچ واقعیت خارجی ندارد و از اموری نیست که در خارج مابازایی داشته باشد. بلکه حقیقت انفصال وارد بر متصل چیزی جز تغییر حالات اتصال و تعدد وجدان آن نیست. لَا بِمَعْنَى بُطْلَانِ وِجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ وَحُدُوثِ وِجْدَانَيْنِ آخَرَيْنِ، كَيْ يُفَصِّلُ الْعَدَمُ بَيْنَ الْوِجْدَانِ الْوَاحِدِ وَبَيْنَ الْوِجْدَانَيْنِ، وَلَوْ فَصْلًا عَقْلِيًّا، بَلْ بِلَا تَخَلُّلِ الْفَاءِ بَيْنَهُمَا. نه به این معنا که وجدان ماهیت جوهری زایل شود و دو وجدان دیگر پدید آید، به گونه ای که عدم میان وجدان واحد و دو وجدان فاصله ایجاد کند، حتی اگر این فاصله عقلی باشد، بلکه بدون هیچ واسطه ای میان آن ها. بَلْ الْوِجْدَانُ الْجَوْهَرِيُّ بَاقٍ حَقِيقَةً وَوَاقِعًا، وَإِنَّمَا تَغَيَّرَ طَوْرُهُ وَحَدُّهُ وَتَعَيُّنُهُ.

بلکه وجدان جوهرى حقيقتاً و واقعاً باقی است و تنها حالت حد و تعین آن تغییر می کند. (چوبی که دو نصف می شود حقیقت تنصیفاش اینست که خود را به دو وجدان محدود وجدان می کند. خود را می یافت مکمم به ده ذرع، حال به دو یافتن خود را می یابد مکمم به دو پنج ذرع مثل انسانی که به يك چشم می دید، حال به دو چشم می بیند. پس دیدن این انسان باطل نشده و معدوم نگشته بلکه مشتد شدهاست و کامل شدهاست. زیرا كه يك ديدن و يك يافتن بوده حال دو دیدن و دو یافتن است .) فَلَيْسَ الْإِنْفِصَالُ إِعْدَامًا لِوِجْدَانِ وَإِحْدَانَا لِوِجْدَانَيْنِ غَيْرِ مُرْتَبِطَيْنِ بِالْوِجْدَانِ الْأَوَّلِ إِلَّا بِالهُيُولَى الَّتى تَخَيَّلُوهَا، بَلْ الْوِجْدَانُ . أَيْ وِجْدَانُ مَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِ نَفْسِهِ . بَاقٍ وَثَابِتٌ بِلَا فَصْلِ عَدَمٍ أَبَدًا. وَإِنَّمَا اشْتَدَّ وَكَمْلَ بِأَنْ كَانَ وَاحِدًا، أَيْ مُتَعَيّنًا بِهَذَا التَّعَيُّنِ، وَالْآنَ صَارَ مُتَعَدِّدًا، أَيْ صَارَ وَجْدَانَيْنِ. پس انفصال به معنای نابودی یک وجدان و ایجاد دو وجدان غیر مرتبط با وجدان اول - جز از طریق هیولایی که تصور کرده اند - نیست بلکه وجدان - یعنی وجدان ماهیت اتصال - همچنان باقی و ثابت است، بدون هیچ فاصله عدمی. تنها شدت یافته و کامل شده است به این صورت که ابتدا واحد بوده یعنی با این تعین مشخص شده بود، و اکنون به متعدد تبدیل شده، یعنی به دو وجدان بدل شده است. فَالْآنَ تَجِدُ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ نَفْسَهَا مَحْدُودَةً بِهَذَا الْحَدِ وَبِذَاكَ، وَتَحِدُ نَفْسَهَا مَعْرُوضَةً لِهَذَا الْعَرَضِ وَلِذَاكَ. فَطَوْرُ الْوِجْدَانِ تَبَدَّلَ مِنَ الْوَحْدَةِ إِلَى التَّعَدُّدِ. وَبِهَذِهِ الْعِنَايَةِ يُقَالُ: تَبَدَّلَ وِجْدَانُ الْمَاهِيَّةِ الْجُوْهَرِيَّةِ. وَإِلَّا، فَأَصْلُ (121 الْوِجْدَانِ الْجَوْهَرِيِّ بَاقٍ وَثَابِتٌ.) اکنون ماهیت اتصال خود را محدود به این حد و آن حد مییابد و خود را معروض برای این عرض و آن عرض می بیند. بنابراین حالت وجدان از وحدت به تعدد تغییر کرده است. و از این منظر گفته می شود که وجدان ماهیت جوهری تغییر کرده است. اما اصل وجدان جوهری همچنان باقی و ثابت است. فَتَلَحَّصَ: أَنَّ كُنْهَ الْإِنْفِصَالِ عِبَارَةٌ عَنْ تَعَيُّنٍ خَاصٌ فِي وِجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْجُوْهَرِيَّةِ الَّتِي لَيْسَتْ فِي حَدِ ذَاتِهَا بِآبِيَةٍ عَنْ جَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ. وَمَرْجِعُ التَّعَيُّنِ الْخَاصِ إِلَى مَوْجُودِيَّةِ مَاهِيَّةٍ عَرَضِيَّةٍ خَاصَّةٍ بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْبَسيط. نتیجه اینکه حقیقت انفصال چیزی جز یک تعین خاص در وجدان ماهیت جوهری نیست، که ذات آن از هیچ یک از تعینات امتناع نمی ورزد. و منشأ این تعین خاص به وجود یافتن یک ماهیت عرضی خاص از طریق وجدان جوهر بسیط باز می گردد. فَعِنْدَ إِنْفِصَالِ الشَّيْءِ لَا يَتَغَيَّرُ أَصْلُ الْوِجْدَانِ الْجَوْهَرِيِّ، بَلْ يَتَبَدَّلُ أَطْوَارُهُ وَحُدُودُهُ وَيَصِيرُ الْوِجْدَانُ الْوَاحِدُ اثْنَيْنِ. فَالْإِنْفِصَالُ لَيْسَ إِنْعِدَامًا لِلْوِجْدَانِ أَبَدًا، بَلْ هُوَ بَاقٍ ثَابِتٌ.

بلکه وجدان جوهرى حقيقتاً و واقعاً باقی است و تنها حالت حد و تعین آن تغییر می کند. (چوبی که دو نصف می شود حقیقت تنصیفاش اینست که خود را به دو وجدان محدود وجدان می کند. خود را می یافت مکمم به ده ذرع، حال به دو یافتن خود را می یابد مکمم به دو پنج ذرع مثل انسانی که به يك چشم می دید، حال به دو چشم می بیند. پس دیدن این انسان باطل نشده و معدوم نگشته بلکه مشتد شدهاست و کامل شدهاست. زیرا كه يك ديدن و يك يافتن بوده حال دو دیدن و دو یافتن است .) فَلَيْسَ الْإِنْفِصَالُ إِعْدَامًا لِوِجْدَانِ وَإِحْدَانَا لِوِجْدَانَيْنِ غَيْرِ مُرْتَبِطَيْنِ بِالْوِجْدَانِ الْأَوَّلِ إِلَّا بِالهُيُولَى الَّتى تَخَيَّلُوهَا، بَلْ الْوِجْدَانُ . أَيْ وِجْدَانُ مَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِ نَفْسِهِ . بَاقٍ وَثَابِتٌ بِلَا فَصْلِ عَدَمٍ أَبَدًا. وَإِنَّمَا اشْتَدَّ وَكَمْلَ بِأَنْ كَانَ وَاحِدًا، أَيْ مُتَعَيّنًا بِهَذَا التَّعَيُّنِ، وَالْآنَ صَارَ مُتَعَدِّدًا، أَيْ صَارَ وَجْدَانَيْنِ. پس انفصال به معنای نابودی یک وجدان و ایجاد دو وجدان غیر مرتبط با وجدان اول - جز از طریق هیولایی که تصور کرده اند - نیست بلکه وجدان - یعنی وجدان ماهیت اتصال - همچنان باقی و ثابت است، بدون هیچ فاصله عدمی. تنها شدت یافته و کامل شده است به این صورت که ابتدا واحد بوده یعنی با این تعین مشخص شده بود، و اکنون به متعدد تبدیل شده، یعنی به دو وجدان بدل شده است. فَالْآنَ تَجِدُ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ نَفْسَهَا مَحْدُودَةً بِهَذَا الْحَدِ وَبِذَاكَ، وَتَحِدُ نَفْسَهَا مَعْرُوضَةً لِهَذَا الْعَرَضِ وَلِذَاكَ. فَطَوْرُ الْوِجْدَانِ تَبَدَّلَ مِنَ الْوَحْدَةِ إِلَى التَّعَدُّدِ. وَبِهَذِهِ الْعِنَايَةِ يُقَالُ: تَبَدَّلَ وِجْدَانُ الْمَاهِيَّةِ الْجُوْهَرِيَّةِ. وَإِلَّا، فَأَصْلُ (121 الْوِجْدَانِ الْجَوْهَرِيِّ بَاقٍ وَثَابِتٌ.) اکنون ماهیت اتصال خود را محدود به این حد و آن حد مییابد و خود را معروض برای این عرض و آن عرض می بیند. بنابراین حالت وجدان از وحدت به تعدد تغییر کرده است. و از این منظر گفته می شود که وجدان ماهیت جوهری تغییر کرده است. اما اصل وجدان جوهری همچنان باقی و ثابت است. فَتَلَحَّصَ: أَنَّ كُنْهَ الْإِنْفِصَالِ عِبَارَةٌ عَنْ تَعَيُّنٍ خَاصٌ فِي وِجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْجُوْهَرِيَّةِ الَّتِي لَيْسَتْ فِي حَدِ ذَاتِهَا بِآبِيَةٍ عَنْ جَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ. وَمَرْجِعُ التَّعَيُّنِ الْخَاصِ إِلَى مَوْجُودِيَّةِ مَاهِيَّةٍ عَرَضِيَّةٍ خَاصَّةٍ بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْبَسيط. نتیجه اینکه حقیقت انفصال چیزی جز یک تعین خاص در وجدان ماهیت جوهری نیست، که ذات آن از هیچ یک از تعینات امتناع نمی ورزد. و منشأ این تعین خاص به وجود یافتن یک ماهیت عرضی خاص از طریق وجدان جوهر بسیط باز می گردد. فَعِنْدَ إِنْفِصَالِ الشَّيْءِ لَا يَتَغَيَّرُ أَصْلُ الْوِجْدَانِ الْجَوْهَرِيِّ، بَلْ يَتَبَدَّلُ أَطْوَارُهُ وَحُدُودُهُ وَيَصِيرُ الْوِجْدَانُ الْوَاحِدُ اثْنَيْنِ. فَالْإِنْفِصَالُ لَيْسَ إِنْعِدَامًا لِلْوِجْدَانِ أَبَدًا، بَلْ هُوَ بَاقٍ ثَابِتٌ.

بلکه وجدان جوهرى حقيقتاً و واقعاً باقی است و تنها حالت حد و تعین آن تغییر می کند. (چوبی که دو نصف می شود حقیقت تنصیفاش اینست که خود را به دو وجدان محدود وجدان می کند. خود را می یافت مکمم به ده ذرع، حال به دو یافتن خود را می یابد مکمم به دو پنج ذرع مثل انسانی که به يك چشم می دید، حال به دو چشم می بیند. پس دیدن این انسان باطل نشده و معدوم نگشته بلکه مشتد شدهاست و کامل شدهاست. زیرا كه يك ديدن و يك يافتن بوده حال دو دیدن و دو یافتن است .) فَلَيْسَ الْإِنْفِصَالُ إِعْدَامًا لِوِجْدَانِ وَإِحْدَانَا لِوِجْدَانَيْنِ غَيْرِ مُرْتَبِطَيْنِ بِالْوِجْدَانِ الْأَوَّلِ إِلَّا بِالهُيُولَى الَّتى تَخَيَّلُوهَا، بَلْ الْوِجْدَانُ . أَيْ وِجْدَانُ مَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِ نَفْسِهِ . بَاقٍ وَثَابِتٌ بِلَا فَصْلِ عَدَمٍ أَبَدًا. وَإِنَّمَا اشْتَدَّ وَكَمْلَ بِأَنْ كَانَ وَاحِدًا، أَيْ مُتَعَيّنًا بِهَذَا التَّعَيُّنِ، وَالْآنَ صَارَ مُتَعَدِّدًا، أَيْ صَارَ وَجْدَانَيْنِ. پس انفصال به معنای نابودی یک وجدان و ایجاد دو وجدان غیر مرتبط با وجدان اول - جز از طریق هیولایی که تصور کرده اند - نیست بلکه وجدان - یعنی وجدان ماهیت اتصال - همچنان باقی و ثابت است، بدون هیچ فاصله عدمی. تنها شدت یافته و کامل شده است به این صورت که ابتدا واحد بوده یعنی با این تعین مشخص شده بود، و اکنون به متعدد تبدیل شده، یعنی به دو وجدان بدل شده است. فَالْآنَ تَجِدُ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ نَفْسَهَا مَحْدُودَةً بِهَذَا الْحَدِ وَبِذَاكَ، وَتَحِدُ نَفْسَهَا مَعْرُوضَةً لِهَذَا الْعَرَضِ وَلِذَاكَ. فَطَوْرُ الْوِجْدَانِ تَبَدَّلَ مِنَ الْوَحْدَةِ إِلَى التَّعَدُّدِ. وَبِهَذِهِ الْعِنَايَةِ يُقَالُ: تَبَدَّلَ وِجْدَانُ الْمَاهِيَّةِ الْجُوْهَرِيَّةِ. وَإِلَّا، فَأَصْلُ (121 الْوِجْدَانِ الْجَوْهَرِيِّ بَاقٍ وَثَابِتٌ.) اکنون ماهیت اتصال خود را محدود به این حد و آن حد مییابد و خود را معروض برای این عرض و آن عرض می بیند. بنابراین حالت وجدان از وحدت به تعدد تغییر کرده است. و از این منظر گفته می شود که وجدان ماهیت جوهری تغییر کرده است. اما اصل وجدان جوهری همچنان باقی و ثابت است. فَتَلَحَّصَ: أَنَّ كُنْهَ الْإِنْفِصَالِ عِبَارَةٌ عَنْ تَعَيُّنٍ خَاصٌ فِي وِجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْجُوْهَرِيَّةِ الَّتِي لَيْسَتْ فِي حَدِ ذَاتِهَا بِآبِيَةٍ عَنْ جَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ. وَمَرْجِعُ التَّعَيُّنِ الْخَاصِ إِلَى مَوْجُودِيَّةِ مَاهِيَّةٍ عَرَضِيَّةٍ خَاصَّةٍ بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْبَسيط. نتیجه اینکه حقیقت انفصال چیزی جز یک تعین خاص در وجدان ماهیت جوهری نیست، که ذات آن از هیچ یک از تعینات امتناع نمی ورزد. و منشأ این تعین خاص به وجود یافتن یک ماهیت عرضی خاص از طریق وجدان جوهر بسیط باز می گردد. فَعِنْدَ إِنْفِصَالِ الشَّيْءِ لَا يَتَغَيَّرُ أَصْلُ الْوِجْدَانِ الْجَوْهَرِيِّ، بَلْ يَتَبَدَّلُ أَطْوَارُهُ وَحُدُودُهُ وَيَصِيرُ الْوِجْدَانُ الْوَاحِدُ اثْنَيْنِ. فَالْإِنْفِصَالُ لَيْسَ إِنْعِدَامًا لِلْوِجْدَانِ أَبَدًا، بَلْ هُوَ بَاقٍ ثَابِتٌ.

بلکه وجدان جوهرى حقيقتاً و واقعاً باقی است و تنها حالت حد و تعین آن تغییر می کند. (چوبی که دو نصف می شود حقیقت تنصیفاش اینست که خود را به دو وجدان محدود وجدان می کند. خود را می یافت مکمم به ده ذرع، حال به دو یافتن خود را می یابد مکمم به دو پنج ذرع مثل انسانی که به يك چشم می دید، حال به دو چشم می بیند. پس دیدن این انسان باطل نشده و معدوم نگشته بلکه مشتد شدهاست و کامل شدهاست. زیرا كه يك ديدن و يك يافتن بوده حال دو دیدن و دو یافتن است .) فَلَيْسَ الْإِنْفِصَالُ إِعْدَامًا لِوِجْدَانِ وَإِحْدَانَا لِوِجْدَانَيْنِ غَيْرِ مُرْتَبِطَيْنِ بِالْوِجْدَانِ الْأَوَّلِ إِلَّا بِالهُيُولَى الَّتى تَخَيَّلُوهَا، بَلْ الْوِجْدَانُ . أَيْ وِجْدَانُ مَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِ نَفْسِهِ . بَاقٍ وَثَابِتٌ بِلَا فَصْلِ عَدَمٍ أَبَدًا. وَإِنَّمَا اشْتَدَّ وَكَمْلَ بِأَنْ كَانَ وَاحِدًا، أَيْ مُتَعَيّنًا بِهَذَا التَّعَيُّنِ، وَالْآنَ صَارَ مُتَعَدِّدًا، أَيْ صَارَ وَجْدَانَيْنِ. پس انفصال به معنای نابودی یک وجدان و ایجاد دو وجدان غیر مرتبط با وجدان اول - جز از طریق هیولایی که تصور کرده اند - نیست بلکه وجدان - یعنی وجدان ماهیت اتصال - همچنان باقی و ثابت است، بدون هیچ فاصله عدمی. تنها شدت یافته و کامل شده است به این صورت که ابتدا واحد بوده یعنی با این تعین مشخص شده بود، و اکنون به متعدد تبدیل شده، یعنی به دو وجدان بدل شده است. فَالْآنَ تَجِدُ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ نَفْسَهَا مَحْدُودَةً بِهَذَا الْحَدِ وَبِذَاكَ، وَتَحِدُ نَفْسَهَا مَعْرُوضَةً لِهَذَا الْعَرَضِ وَلِذَاكَ. فَطَوْرُ الْوِجْدَانِ تَبَدَّلَ مِنَ الْوَحْدَةِ إِلَى التَّعَدُّدِ. وَبِهَذِهِ الْعِنَايَةِ يُقَالُ: تَبَدَّلَ وِجْدَانُ الْمَاهِيَّةِ الْجُوْهَرِيَّةِ. وَإِلَّا، فَأَصْلُ (121 الْوِجْدَانِ الْجَوْهَرِيِّ بَاقٍ وَثَابِتٌ.) اکنون ماهیت اتصال خود را محدود به این حد و آن حد مییابد و خود را معروض برای این عرض و آن عرض می بیند. بنابراین حالت وجدان از وحدت به تعدد تغییر کرده است. و از این منظر گفته می شود که وجدان ماهیت جوهری تغییر کرده است. اما اصل وجدان جوهری همچنان باقی و ثابت است. فَتَلَحَّصَ: أَنَّ كُنْهَ الْإِنْفِصَالِ عِبَارَةٌ عَنْ تَعَيُّنٍ خَاصٌ فِي وِجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْجُوْهَرِيَّةِ الَّتِي لَيْسَتْ فِي حَدِ ذَاتِهَا بِآبِيَةٍ عَنْ جَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ. وَمَرْجِعُ التَّعَيُّنِ الْخَاصِ إِلَى مَوْجُودِيَّةِ مَاهِيَّةٍ عَرَضِيَّةٍ خَاصَّةٍ بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْبَسيط. نتیجه اینکه حقیقت انفصال چیزی جز یک تعین خاص در وجدان ماهیت جوهری نیست، که ذات آن از هیچ یک از تعینات امتناع نمی ورزد. و منشأ این تعین خاص به وجود یافتن یک ماهیت عرضی خاص از طریق وجدان جوهر بسیط باز می گردد. فَعِنْدَ إِنْفِصَالِ الشَّيْءِ لَا يَتَغَيَّرُ أَصْلُ الْوِجْدَانِ الْجَوْهَرِيِّ، بَلْ يَتَبَدَّلُ أَطْوَارُهُ وَحُدُودُهُ وَيَصِيرُ الْوِجْدَانُ الْوَاحِدُ اثْنَيْنِ. فَالْإِنْفِصَالُ لَيْسَ إِنْعِدَامًا لِلْوِجْدَانِ أَبَدًا، بَلْ هُوَ بَاقٍ ثَابِتٌ.

بنابراین هنگام انفصال یک چیز اصل وجدان جوهری تغییر نمی کند بلکه حالات و حدود آن دگرگون می شوند و وجدان واحد به دو وجدان تبدیل می شود. پس انفصال هرگز به معنای نابودی وجدان نیست، بلکه وجدان همچنان باقی و ثابت است. ## ابطال برهان فصل و وصل إِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ الْمُقَدِّمَاتِ، فَلْنَشْرَعْ فِي إِبْطَالِ بُرْهَانِ الْفَصْلِ وَالْوَصْلِ، ثُمَّ نُعَقِّبُهُ بِإِبْطَالِ بُرْهَانِ الْقُوَّةِ وَالْفِعْل. فَتَقُولُ: أَمَّا قَوْلُهُمْ: إِنَّ حَقِيقَةَ الْحِسْمِ غَيْرُ خَارِجَةٍ عَنْ إِنِّصَالٍ حَقِيقِي، نَقُولُ: نَعَمْ؛ إِنَّ مَاهِيَّةَ الْحِسْمِ هِيَ الْإِتِصَالُ حَقِيقَةٌ. حال که این مقدمات را دانستی بیایید به ابطال برهان فصل و وصل بپردازیم و سپس آن را با ابطال برهان قوه و فعل دنبال کنیم. می گوییم: اما سخن ایشان که می گویند حقیقت جسم چیزی جز اتصال حقیقی نیست، می گوییم: بله؛ ماهیت جسم حقیقتاً همان اتصال است. وَأَمَّا قَوْهُمْ: إِنَّ الْحِسْمَ قَابِل لِلْإِنْفِصَالِ بِالضَّرُورَةِ، نَقُولُ: نَعَمْ، إِنَّ هَذِهِ الْمَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِيَّةَ الْجَوْهَرِيَّةَ قَابِلَةٌ لِكُلِّ التَّعَيُّنَاتِ الْعَرَضِيَّةِ الْخَارِجَةِ عَنْ ذَاتِهَا، وَقَابِلَةٌ لِأَنْ تَحِدَ بِوِجْدَانٍ وَاحِدٍ نَفْسَهَا مُكَمَّمَةً بِكَمٌ خَاصٌ، وَمَعْرُوضَةً لِعَرَضٍ خَاصٌ بِمَعْنَى الْعُرُوضِ الَّذِي عَرَفْتَهُ مِنَّا. اما درباره سخن ایشان که میگویند جسم ضرورتاً قابل انفصال است می گوییم بله؛ این ماهیت اتصالی جوهری قابل همه تعینات عرضی خارج از ذات خود است و می تواند با یک وجدان، خود را مکمم به کمیت خاصی و معروض برای عرض خاصی بیابد به معنایی که از عروض نزد ما آموخته اید. وَأَمَّا قَوْهُمْ: إِنَّ وَحْدَهَا الشَّخْصِيَّةَ هِيَ نَحْوُ إِتِّصَالِهَا ، نَقُولُ : نَعَمْ؛ هَذِهِ الْوَحْدَةُ هِيَ طَوْرٌ خَاصٌ مِنْ أَطْوَار وجدَانِ الْمُتَّصِل نَفْسِهِ مُكَمَّمًا مَعْرُوضًا. و اما سخن ایشان که می گویند وحدت شخصی آن نوعی اتصال است میگوییم بله این وحدت حالتی خاص از حالات وجدان متصل است که خود را به صورت مکمم و معروض می یابد. وَأَمَّا قَوْهُمْ: فَبِبُطْلَانِ وَحْدَةِ الْإِتِصَالِ فِي الجِسْمِ يَبْطُلُ هُوِيَّتُهُ الْإِتِصَالِيَّةُ، نَقُولُ: إِنْ كَانَ الْمُرَادُ يُطْلَانَ أَصْل وِجْدَانِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ نَفْسِهَا، بِحَيْثُ يَنْعَدِمُ أَصْلُ الْوِجْدَانِ وَيُحْدِثُ وَجْدَانَيْنِ جَوْهَرِيَّيْنِ غَيْرِ مُرْتَبِطَيْنِ بِالْأَوَّلِ، فَهُوَ غَيْرُ مُسَلَّم.

بنابراین هنگام انفصال یک چیز اصل وجدان جوهری تغییر نمی کند بلکه حالات و حدود آن دگرگون می شوند و وجدان واحد به دو وجدان تبدیل می شود. پس انفصال هرگز به معنای نابودی وجدان نیست، بلکه وجدان همچنان باقی و ثابت است. ## ابطال برهان فصل و وصل إِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ الْمُقَدِّمَاتِ، فَلْنَشْرَعْ فِي إِبْطَالِ بُرْهَانِ الْفَصْلِ وَالْوَصْلِ، ثُمَّ نُعَقِّبُهُ بِإِبْطَالِ بُرْهَانِ الْقُوَّةِ وَالْفِعْل. فَتَقُولُ: أَمَّا قَوْلُهُمْ: إِنَّ حَقِيقَةَ الْحِسْمِ غَيْرُ خَارِجَةٍ عَنْ إِنِّصَالٍ حَقِيقِي، نَقُولُ: نَعَمْ؛ إِنَّ مَاهِيَّةَ الْحِسْمِ هِيَ الْإِتِصَالُ حَقِيقَةٌ. حال که این مقدمات را دانستی بیایید به ابطال برهان فصل و وصل بپردازیم و سپس آن را با ابطال برهان قوه و فعل دنبال کنیم. می گوییم: اما سخن ایشان که می گویند حقیقت جسم چیزی جز اتصال حقیقی نیست، می گوییم: بله؛ ماهیت جسم حقیقتاً همان اتصال است. وَأَمَّا قَوْهُمْ: إِنَّ الْحِسْمَ قَابِل لِلْإِنْفِصَالِ بِالضَّرُورَةِ، نَقُولُ: نَعَمْ، إِنَّ هَذِهِ الْمَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِيَّةَ الْجَوْهَرِيَّةَ قَابِلَةٌ لِكُلِّ التَّعَيُّنَاتِ الْعَرَضِيَّةِ الْخَارِجَةِ عَنْ ذَاتِهَا، وَقَابِلَةٌ لِأَنْ تَحِدَ بِوِجْدَانٍ وَاحِدٍ نَفْسَهَا مُكَمَّمَةً بِكَمٌ خَاصٌ، وَمَعْرُوضَةً لِعَرَضٍ خَاصٌ بِمَعْنَى الْعُرُوضِ الَّذِي عَرَفْتَهُ مِنَّا. اما درباره سخن ایشان که میگویند جسم ضرورتاً قابل انفصال است می گوییم بله؛ این ماهیت اتصالی جوهری قابل همه تعینات عرضی خارج از ذات خود است و می تواند با یک وجدان، خود را مکمم به کمیت خاصی و معروض برای عرض خاصی بیابد به معنایی که از عروض نزد ما آموخته اید. وَأَمَّا قَوْهُمْ: إِنَّ وَحْدَهَا الشَّخْصِيَّةَ هِيَ نَحْوُ إِتِّصَالِهَا ، نَقُولُ : نَعَمْ؛ هَذِهِ الْوَحْدَةُ هِيَ طَوْرٌ خَاصٌ مِنْ أَطْوَار وجدَانِ الْمُتَّصِل نَفْسِهِ مُكَمَّمًا مَعْرُوضًا. و اما سخن ایشان که می گویند وحدت شخصی آن نوعی اتصال است میگوییم بله این وحدت حالتی خاص از حالات وجدان متصل است که خود را به صورت مکمم و معروض می یابد. وَأَمَّا قَوْهُمْ: فَبِبُطْلَانِ وَحْدَةِ الْإِتِصَالِ فِي الجِسْمِ يَبْطُلُ هُوِيَّتُهُ الْإِتِصَالِيَّةُ، نَقُولُ: إِنْ كَانَ الْمُرَادُ يُطْلَانَ أَصْل وِجْدَانِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ نَفْسِهَا، بِحَيْثُ يَنْعَدِمُ أَصْلُ الْوِجْدَانِ وَيُحْدِثُ وَجْدَانَيْنِ جَوْهَرِيَّيْنِ غَيْرِ مُرْتَبِطَيْنِ بِالْأَوَّلِ، فَهُوَ غَيْرُ مُسَلَّم.

بنابراین هنگام انفصال یک چیز اصل وجدان جوهری تغییر نمی کند بلکه حالات و حدود آن دگرگون می شوند و وجدان واحد به دو وجدان تبدیل می شود. پس انفصال هرگز به معنای نابودی وجدان نیست، بلکه وجدان همچنان باقی و ثابت است. ## ابطال برهان فصل و وصل إِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ الْمُقَدِّمَاتِ، فَلْنَشْرَعْ فِي إِبْطَالِ بُرْهَانِ الْفَصْلِ وَالْوَصْلِ، ثُمَّ نُعَقِّبُهُ بِإِبْطَالِ بُرْهَانِ الْقُوَّةِ وَالْفِعْل. فَتَقُولُ: أَمَّا قَوْلُهُمْ: إِنَّ حَقِيقَةَ الْحِسْمِ غَيْرُ خَارِجَةٍ عَنْ إِنِّصَالٍ حَقِيقِي، نَقُولُ: نَعَمْ؛ إِنَّ مَاهِيَّةَ الْحِسْمِ هِيَ الْإِتِصَالُ حَقِيقَةٌ. حال که این مقدمات را دانستی بیایید به ابطال برهان فصل و وصل بپردازیم و سپس آن را با ابطال برهان قوه و فعل دنبال کنیم. می گوییم: اما سخن ایشان که می گویند حقیقت جسم چیزی جز اتصال حقیقی نیست، می گوییم: بله؛ ماهیت جسم حقیقتاً همان اتصال است. وَأَمَّا قَوْهُمْ: إِنَّ الْحِسْمَ قَابِل لِلْإِنْفِصَالِ بِالضَّرُورَةِ، نَقُولُ: نَعَمْ، إِنَّ هَذِهِ الْمَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِيَّةَ الْجَوْهَرِيَّةَ قَابِلَةٌ لِكُلِّ التَّعَيُّنَاتِ الْعَرَضِيَّةِ الْخَارِجَةِ عَنْ ذَاتِهَا، وَقَابِلَةٌ لِأَنْ تَحِدَ بِوِجْدَانٍ وَاحِدٍ نَفْسَهَا مُكَمَّمَةً بِكَمٌ خَاصٌ، وَمَعْرُوضَةً لِعَرَضٍ خَاصٌ بِمَعْنَى الْعُرُوضِ الَّذِي عَرَفْتَهُ مِنَّا. اما درباره سخن ایشان که میگویند جسم ضرورتاً قابل انفصال است می گوییم بله؛ این ماهیت اتصالی جوهری قابل همه تعینات عرضی خارج از ذات خود است و می تواند با یک وجدان، خود را مکمم به کمیت خاصی و معروض برای عرض خاصی بیابد به معنایی که از عروض نزد ما آموخته اید. وَأَمَّا قَوْهُمْ: إِنَّ وَحْدَهَا الشَّخْصِيَّةَ هِيَ نَحْوُ إِتِّصَالِهَا ، نَقُولُ : نَعَمْ؛ هَذِهِ الْوَحْدَةُ هِيَ طَوْرٌ خَاصٌ مِنْ أَطْوَار وجدَانِ الْمُتَّصِل نَفْسِهِ مُكَمَّمًا مَعْرُوضًا. و اما سخن ایشان که می گویند وحدت شخصی آن نوعی اتصال است میگوییم بله این وحدت حالتی خاص از حالات وجدان متصل است که خود را به صورت مکمم و معروض می یابد. وَأَمَّا قَوْهُمْ: فَبِبُطْلَانِ وَحْدَةِ الْإِتِصَالِ فِي الجِسْمِ يَبْطُلُ هُوِيَّتُهُ الْإِتِصَالِيَّةُ، نَقُولُ: إِنْ كَانَ الْمُرَادُ يُطْلَانَ أَصْل وِجْدَانِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ نَفْسِهَا، بِحَيْثُ يَنْعَدِمُ أَصْلُ الْوِجْدَانِ وَيُحْدِثُ وَجْدَانَيْنِ جَوْهَرِيَّيْنِ غَيْرِ مُرْتَبِطَيْنِ بِالْأَوَّلِ، فَهُوَ غَيْرُ مُسَلَّم.

بنابراین هنگام انفصال یک چیز اصل وجدان جوهری تغییر نمی کند بلکه حالات و حدود آن دگرگون می شوند و وجدان واحد به دو وجدان تبدیل می شود. پس انفصال هرگز به معنای نابودی وجدان نیست، بلکه وجدان همچنان باقی و ثابت است. ## ابطال برهان فصل و وصل إِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ الْمُقَدِّمَاتِ، فَلْنَشْرَعْ فِي إِبْطَالِ بُرْهَانِ الْفَصْلِ وَالْوَصْلِ، ثُمَّ نُعَقِّبُهُ بِإِبْطَالِ بُرْهَانِ الْقُوَّةِ وَالْفِعْل. فَتَقُولُ: أَمَّا قَوْلُهُمْ: إِنَّ حَقِيقَةَ الْحِسْمِ غَيْرُ خَارِجَةٍ عَنْ إِنِّصَالٍ حَقِيقِي، نَقُولُ: نَعَمْ؛ إِنَّ مَاهِيَّةَ الْحِسْمِ هِيَ الْإِتِصَالُ حَقِيقَةٌ. حال که این مقدمات را دانستی بیایید به ابطال برهان فصل و وصل بپردازیم و سپس آن را با ابطال برهان قوه و فعل دنبال کنیم. می گوییم: اما سخن ایشان که می گویند حقیقت جسم چیزی جز اتصال حقیقی نیست، می گوییم: بله؛ ماهیت جسم حقیقتاً همان اتصال است. وَأَمَّا قَوْهُمْ: إِنَّ الْحِسْمَ قَابِل لِلْإِنْفِصَالِ بِالضَّرُورَةِ، نَقُولُ: نَعَمْ، إِنَّ هَذِهِ الْمَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِيَّةَ الْجَوْهَرِيَّةَ قَابِلَةٌ لِكُلِّ التَّعَيُّنَاتِ الْعَرَضِيَّةِ الْخَارِجَةِ عَنْ ذَاتِهَا، وَقَابِلَةٌ لِأَنْ تَحِدَ بِوِجْدَانٍ وَاحِدٍ نَفْسَهَا مُكَمَّمَةً بِكَمٌ خَاصٌ، وَمَعْرُوضَةً لِعَرَضٍ خَاصٌ بِمَعْنَى الْعُرُوضِ الَّذِي عَرَفْتَهُ مِنَّا. اما درباره سخن ایشان که میگویند جسم ضرورتاً قابل انفصال است می گوییم بله؛ این ماهیت اتصالی جوهری قابل همه تعینات عرضی خارج از ذات خود است و می تواند با یک وجدان، خود را مکمم به کمیت خاصی و معروض برای عرض خاصی بیابد به معنایی که از عروض نزد ما آموخته اید. وَأَمَّا قَوْهُمْ: إِنَّ وَحْدَهَا الشَّخْصِيَّةَ هِيَ نَحْوُ إِتِّصَالِهَا ، نَقُولُ : نَعَمْ؛ هَذِهِ الْوَحْدَةُ هِيَ طَوْرٌ خَاصٌ مِنْ أَطْوَار وجدَانِ الْمُتَّصِل نَفْسِهِ مُكَمَّمًا مَعْرُوضًا. و اما سخن ایشان که می گویند وحدت شخصی آن نوعی اتصال است میگوییم بله این وحدت حالتی خاص از حالات وجدان متصل است که خود را به صورت مکمم و معروض می یابد. وَأَمَّا قَوْهُمْ: فَبِبُطْلَانِ وَحْدَةِ الْإِتِصَالِ فِي الجِسْمِ يَبْطُلُ هُوِيَّتُهُ الْإِتِصَالِيَّةُ، نَقُولُ: إِنْ كَانَ الْمُرَادُ يُطْلَانَ أَصْل وِجْدَانِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ نَفْسِهَا، بِحَيْثُ يَنْعَدِمُ أَصْلُ الْوِجْدَانِ وَيُحْدِثُ وَجْدَانَيْنِ جَوْهَرِيَّيْنِ غَيْرِ مُرْتَبِطَيْنِ بِالْأَوَّلِ، فَهُوَ غَيْرُ مُسَلَّم.

و اما سخن ایشان که میگویند با زوال وحدت اتصال در جسم، هویت اتصالی آن نیز زایل می شود، می گوییم: اگر مقصود زوال اصل وجدان این ماهیت جوهری اتصالی باشد به گونه ای که اصل وجدان از میان برود و دو وجدان جوهری جدید بدون ارتباط با اولی پدید آید این امر پذیرفته نیست. لِمَا عَرَفْتَ فِي الْمُقَدِّمَةِ الخَامِسَةِ وَالرَّابِعَةِ بِأَنَّ كُنْهَ الْإِنْفِصَالِ لَيْسَ إِلَّا تَعَدُّدَ الْوِجْدَانِ، وَيَتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ وَتَغَيرِ وِجْدَانَاتِهَا لَا يَتَبَدَّلُ وِجْدَانُ الْجَوْهَرِ أَبَدًا، بَلْ يَتَبَدَّلُ أَطْوَارُهُ وَحُدُودُهُ. فَلَمْ تَنْعَدِمِ الْمَاهِيَّةُ الْجَوْهَرِيَّةُ أَبَدًا، بَلْ صَارَتْ ذَاتَ وِجْدَانَيْنِ بَعْدَ مَا كَانَتْ وَاحِدَةً بِوِجْدَانٍ وَاحِدٍ. زیرا همان طور که در مقدمه چهارم و پنجم بیان شد حقیقت انفصال چیزی جز تعدد وجدان نیست و با تغییر اعراض و وجدانهای مربوط به آنها وجدان جوهر هرگز تغییر نمی کند بلکه حالات و حدود آن تغییر می کند. بنابراین، ماهیت جوهری هرگز نابود نمی شود بلکه پس از آنکه دارای یک وجدان واحد بود، به دو وجدان تبدیل می شود. وَالْوَحْدَةُ وَالتَّعَدُّدُ تَعَيُّنَاتُ لِوِجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ. وَإِنْ كَانَ الْمُرَادُ بُطْلَانَ الْأَطْوَارِ وَالْحُدُودِ، أَيْ تَبَدُّهَا وَتَغَيُّرَهَا . لِأَجْلِ بُطْلَانِ مَالِكِيَّةِ الْعَرَضِ وَوَاجِدِيَّتِهِ، وَحُدُوثِ وَاجِدِيَّتَيْنِ وَمَالِكِيَّتَيْنِ لِمَاهِيَّتَيْنِ أُخْرَيَيْنِ عَرَضِيَّتَيْنِ مَعَ بَقَاءِ أَصْلِ وَاجِدِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ بِعَيْنِهَا وَكُنْهِهَا بِلَا تَغَيُّرِ، إِلَّا فِي حُدُودِهِ وَأَطْوَارِهِ . فَهُوَ صَحِيحٌ مُسَلَّم. وحدت و کثرت تعیناتی برای وجدان ماهیت جوهری هستند و اگر مقصود زوال حالات و حدود باشد، یعنی تغییر و دگرگونی آنها - به دلیل زوال مالکیت عرض و وجدان آن، و پیدایش دو وجدان و مالکیت برای دو ماهیت عرضی دیگر، در حالی که اصل وجدان ماهیت جوهری به ذات خود و حقیقتش بدون تغییر باقی می ماند، جز در حدود و حالات آن - این سخن درست و پذیرفتنی است. وَأَمَّا قَوْهُمْ: إِنَّ الْقَابِلَ وَمَا يَلْزَمُهُ يَجِبُ بَقَاؤُهُ مَعَ وُجُودِ الْمَقْبُولِ، نَقُولُ: نَعَمْ؛ حَقٌّ مَتِينٌ. اما سخن ایشان که می گویند قابل و آنچه لازمه آن است باید با وجود مقبول باقی بماند، می گوییم: بله؛ این سخن حق و استوار است. وَأَمَّا قَوْهُمْ: وَالْإِتِصَالُ الْجَوْهَرِيُّ الْحِسْمِيُّ الَّذِي يَكُونُ صُورَةٌ لِمَاهِيَّةِ الجِسْمِ الخَارِجِي يَبْطُلُ وَلَا يَبْقَى مَعَ لْإِنْفِصَالِ، فَهُوَ غَيْرُ مُسَلَّم. إِذْ مَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِ الْجَوْهَرِي بَاقِيَةٌ عِنْدَ الْإِنْفِصَالِ. اما سخن ایشان که می گویند اتصال جوهری جسمانی که صورت ماهیت جسم خارجی است با انفصال زایل شده و باقی نمی ماند، این سخن پذیرفته نیست زیرا ماهیت اتصال جوهری هنگام انفصال همچنان باقی است.

و اما سخن ایشان که میگویند با زوال وحدت اتصال در جسم، هویت اتصالی آن نیز زایل می شود، می گوییم: اگر مقصود زوال اصل وجدان این ماهیت جوهری اتصالی باشد به گونه ای که اصل وجدان از میان برود و دو وجدان جوهری جدید بدون ارتباط با اولی پدید آید این امر پذیرفته نیست. لِمَا عَرَفْتَ فِي الْمُقَدِّمَةِ الخَامِسَةِ وَالرَّابِعَةِ بِأَنَّ كُنْهَ الْإِنْفِصَالِ لَيْسَ إِلَّا تَعَدُّدَ الْوِجْدَانِ، وَيَتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ وَتَغَيرِ وِجْدَانَاتِهَا لَا يَتَبَدَّلُ وِجْدَانُ الْجَوْهَرِ أَبَدًا، بَلْ يَتَبَدَّلُ أَطْوَارُهُ وَحُدُودُهُ. فَلَمْ تَنْعَدِمِ الْمَاهِيَّةُ الْجَوْهَرِيَّةُ أَبَدًا، بَلْ صَارَتْ ذَاتَ وِجْدَانَيْنِ بَعْدَ مَا كَانَتْ وَاحِدَةً بِوِجْدَانٍ وَاحِدٍ. زیرا همان طور که در مقدمه چهارم و پنجم بیان شد حقیقت انفصال چیزی جز تعدد وجدان نیست و با تغییر اعراض و وجدانهای مربوط به آنها وجدان جوهر هرگز تغییر نمی کند بلکه حالات و حدود آن تغییر می کند. بنابراین، ماهیت جوهری هرگز نابود نمی شود بلکه پس از آنکه دارای یک وجدان واحد بود، به دو وجدان تبدیل می شود. وَالْوَحْدَةُ وَالتَّعَدُّدُ تَعَيُّنَاتُ لِوِجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ. وَإِنْ كَانَ الْمُرَادُ بُطْلَانَ الْأَطْوَارِ وَالْحُدُودِ، أَيْ تَبَدُّهَا وَتَغَيُّرَهَا . لِأَجْلِ بُطْلَانِ مَالِكِيَّةِ الْعَرَضِ وَوَاجِدِيَّتِهِ، وَحُدُوثِ وَاجِدِيَّتَيْنِ وَمَالِكِيَّتَيْنِ لِمَاهِيَّتَيْنِ أُخْرَيَيْنِ عَرَضِيَّتَيْنِ مَعَ بَقَاءِ أَصْلِ وَاجِدِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ بِعَيْنِهَا وَكُنْهِهَا بِلَا تَغَيُّرِ، إِلَّا فِي حُدُودِهِ وَأَطْوَارِهِ . فَهُوَ صَحِيحٌ مُسَلَّم. وحدت و کثرت تعیناتی برای وجدان ماهیت جوهری هستند و اگر مقصود زوال حالات و حدود باشد، یعنی تغییر و دگرگونی آنها - به دلیل زوال مالکیت عرض و وجدان آن، و پیدایش دو وجدان و مالکیت برای دو ماهیت عرضی دیگر، در حالی که اصل وجدان ماهیت جوهری به ذات خود و حقیقتش بدون تغییر باقی می ماند، جز در حدود و حالات آن - این سخن درست و پذیرفتنی است. وَأَمَّا قَوْهُمْ: إِنَّ الْقَابِلَ وَمَا يَلْزَمُهُ يَجِبُ بَقَاؤُهُ مَعَ وُجُودِ الْمَقْبُولِ، نَقُولُ: نَعَمْ؛ حَقٌّ مَتِينٌ. اما سخن ایشان که می گویند قابل و آنچه لازمه آن است باید با وجود مقبول باقی بماند، می گوییم: بله؛ این سخن حق و استوار است. وَأَمَّا قَوْهُمْ: وَالْإِتِصَالُ الْجَوْهَرِيُّ الْحِسْمِيُّ الَّذِي يَكُونُ صُورَةٌ لِمَاهِيَّةِ الجِسْمِ الخَارِجِي يَبْطُلُ وَلَا يَبْقَى مَعَ لْإِنْفِصَالِ، فَهُوَ غَيْرُ مُسَلَّم. إِذْ مَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِ الْجَوْهَرِي بَاقِيَةٌ عِنْدَ الْإِنْفِصَالِ. اما سخن ایشان که می گویند اتصال جوهری جسمانی که صورت ماهیت جسم خارجی است با انفصال زایل شده و باقی نمی ماند، این سخن پذیرفته نیست زیرا ماهیت اتصال جوهری هنگام انفصال همچنان باقی است.

و اما سخن ایشان که میگویند با زوال وحدت اتصال در جسم، هویت اتصالی آن نیز زایل می شود، می گوییم: اگر مقصود زوال اصل وجدان این ماهیت جوهری اتصالی باشد به گونه ای که اصل وجدان از میان برود و دو وجدان جوهری جدید بدون ارتباط با اولی پدید آید این امر پذیرفته نیست. لِمَا عَرَفْتَ فِي الْمُقَدِّمَةِ الخَامِسَةِ وَالرَّابِعَةِ بِأَنَّ كُنْهَ الْإِنْفِصَالِ لَيْسَ إِلَّا تَعَدُّدَ الْوِجْدَانِ، وَيَتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ وَتَغَيرِ وِجْدَانَاتِهَا لَا يَتَبَدَّلُ وِجْدَانُ الْجَوْهَرِ أَبَدًا، بَلْ يَتَبَدَّلُ أَطْوَارُهُ وَحُدُودُهُ. فَلَمْ تَنْعَدِمِ الْمَاهِيَّةُ الْجَوْهَرِيَّةُ أَبَدًا، بَلْ صَارَتْ ذَاتَ وِجْدَانَيْنِ بَعْدَ مَا كَانَتْ وَاحِدَةً بِوِجْدَانٍ وَاحِدٍ. زیرا همان طور که در مقدمه چهارم و پنجم بیان شد حقیقت انفصال چیزی جز تعدد وجدان نیست و با تغییر اعراض و وجدانهای مربوط به آنها وجدان جوهر هرگز تغییر نمی کند بلکه حالات و حدود آن تغییر می کند. بنابراین، ماهیت جوهری هرگز نابود نمی شود بلکه پس از آنکه دارای یک وجدان واحد بود، به دو وجدان تبدیل می شود. وَالْوَحْدَةُ وَالتَّعَدُّدُ تَعَيُّنَاتُ لِوِجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ. وَإِنْ كَانَ الْمُرَادُ بُطْلَانَ الْأَطْوَارِ وَالْحُدُودِ، أَيْ تَبَدُّهَا وَتَغَيُّرَهَا . لِأَجْلِ بُطْلَانِ مَالِكِيَّةِ الْعَرَضِ وَوَاجِدِيَّتِهِ، وَحُدُوثِ وَاجِدِيَّتَيْنِ وَمَالِكِيَّتَيْنِ لِمَاهِيَّتَيْنِ أُخْرَيَيْنِ عَرَضِيَّتَيْنِ مَعَ بَقَاءِ أَصْلِ وَاجِدِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ بِعَيْنِهَا وَكُنْهِهَا بِلَا تَغَيُّرِ، إِلَّا فِي حُدُودِهِ وَأَطْوَارِهِ . فَهُوَ صَحِيحٌ مُسَلَّم. وحدت و کثرت تعیناتی برای وجدان ماهیت جوهری هستند و اگر مقصود زوال حالات و حدود باشد، یعنی تغییر و دگرگونی آنها - به دلیل زوال مالکیت عرض و وجدان آن، و پیدایش دو وجدان و مالکیت برای دو ماهیت عرضی دیگر، در حالی که اصل وجدان ماهیت جوهری به ذات خود و حقیقتش بدون تغییر باقی می ماند، جز در حدود و حالات آن - این سخن درست و پذیرفتنی است. وَأَمَّا قَوْهُمْ: إِنَّ الْقَابِلَ وَمَا يَلْزَمُهُ يَجِبُ بَقَاؤُهُ مَعَ وُجُودِ الْمَقْبُولِ، نَقُولُ: نَعَمْ؛ حَقٌّ مَتِينٌ. اما سخن ایشان که می گویند قابل و آنچه لازمه آن است باید با وجود مقبول باقی بماند، می گوییم: بله؛ این سخن حق و استوار است. وَأَمَّا قَوْهُمْ: وَالْإِتِصَالُ الْجَوْهَرِيُّ الْحِسْمِيُّ الَّذِي يَكُونُ صُورَةٌ لِمَاهِيَّةِ الجِسْمِ الخَارِجِي يَبْطُلُ وَلَا يَبْقَى مَعَ لْإِنْفِصَالِ، فَهُوَ غَيْرُ مُسَلَّم. إِذْ مَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِ الْجَوْهَرِي بَاقِيَةٌ عِنْدَ الْإِنْفِصَالِ. اما سخن ایشان که می گویند اتصال جوهری جسمانی که صورت ماهیت جسم خارجی است با انفصال زایل شده و باقی نمی ماند، این سخن پذیرفته نیست زیرا ماهیت اتصال جوهری هنگام انفصال همچنان باقی است.

و اما سخن ایشان که میگویند با زوال وحدت اتصال در جسم، هویت اتصالی آن نیز زایل می شود، می گوییم: اگر مقصود زوال اصل وجدان این ماهیت جوهری اتصالی باشد به گونه ای که اصل وجدان از میان برود و دو وجدان جوهری جدید بدون ارتباط با اولی پدید آید این امر پذیرفته نیست. لِمَا عَرَفْتَ فِي الْمُقَدِّمَةِ الخَامِسَةِ وَالرَّابِعَةِ بِأَنَّ كُنْهَ الْإِنْفِصَالِ لَيْسَ إِلَّا تَعَدُّدَ الْوِجْدَانِ، وَيَتَبَدُّلِ الْأَعْرَاضِ وَتَغَيرِ وِجْدَانَاتِهَا لَا يَتَبَدَّلُ وِجْدَانُ الْجَوْهَرِ أَبَدًا، بَلْ يَتَبَدَّلُ أَطْوَارُهُ وَحُدُودُهُ. فَلَمْ تَنْعَدِمِ الْمَاهِيَّةُ الْجَوْهَرِيَّةُ أَبَدًا، بَلْ صَارَتْ ذَاتَ وِجْدَانَيْنِ بَعْدَ مَا كَانَتْ وَاحِدَةً بِوِجْدَانٍ وَاحِدٍ. زیرا همان طور که در مقدمه چهارم و پنجم بیان شد حقیقت انفصال چیزی جز تعدد وجدان نیست و با تغییر اعراض و وجدانهای مربوط به آنها وجدان جوهر هرگز تغییر نمی کند بلکه حالات و حدود آن تغییر می کند. بنابراین، ماهیت جوهری هرگز نابود نمی شود بلکه پس از آنکه دارای یک وجدان واحد بود، به دو وجدان تبدیل می شود. وَالْوَحْدَةُ وَالتَّعَدُّدُ تَعَيُّنَاتُ لِوِجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ. وَإِنْ كَانَ الْمُرَادُ بُطْلَانَ الْأَطْوَارِ وَالْحُدُودِ، أَيْ تَبَدُّهَا وَتَغَيُّرَهَا . لِأَجْلِ بُطْلَانِ مَالِكِيَّةِ الْعَرَضِ وَوَاجِدِيَّتِهِ، وَحُدُوثِ وَاجِدِيَّتَيْنِ وَمَالِكِيَّتَيْنِ لِمَاهِيَّتَيْنِ أُخْرَيَيْنِ عَرَضِيَّتَيْنِ مَعَ بَقَاءِ أَصْلِ وَاجِدِيَّةِ الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ بِعَيْنِهَا وَكُنْهِهَا بِلَا تَغَيُّرِ، إِلَّا فِي حُدُودِهِ وَأَطْوَارِهِ . فَهُوَ صَحِيحٌ مُسَلَّم. وحدت و کثرت تعیناتی برای وجدان ماهیت جوهری هستند و اگر مقصود زوال حالات و حدود باشد، یعنی تغییر و دگرگونی آنها - به دلیل زوال مالکیت عرض و وجدان آن، و پیدایش دو وجدان و مالکیت برای دو ماهیت عرضی دیگر، در حالی که اصل وجدان ماهیت جوهری به ذات خود و حقیقتش بدون تغییر باقی می ماند، جز در حدود و حالات آن - این سخن درست و پذیرفتنی است. وَأَمَّا قَوْهُمْ: إِنَّ الْقَابِلَ وَمَا يَلْزَمُهُ يَجِبُ بَقَاؤُهُ مَعَ وُجُودِ الْمَقْبُولِ، نَقُولُ: نَعَمْ؛ حَقٌّ مَتِينٌ. اما سخن ایشان که می گویند قابل و آنچه لازمه آن است باید با وجود مقبول باقی بماند، می گوییم: بله؛ این سخن حق و استوار است. وَأَمَّا قَوْهُمْ: وَالْإِتِصَالُ الْجَوْهَرِيُّ الْحِسْمِيُّ الَّذِي يَكُونُ صُورَةٌ لِمَاهِيَّةِ الجِسْمِ الخَارِجِي يَبْطُلُ وَلَا يَبْقَى مَعَ لْإِنْفِصَالِ، فَهُوَ غَيْرُ مُسَلَّم. إِذْ مَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِ الْجَوْهَرِي بَاقِيَةٌ عِنْدَ الْإِنْفِصَالِ. اما سخن ایشان که می گویند اتصال جوهری جسمانی که صورت ماهیت جسم خارجی است با انفصال زایل شده و باقی نمی ماند، این سخن پذیرفته نیست زیرا ماهیت اتصال جوهری هنگام انفصال همچنان باقی است.

كَيْفَ وَهِيَ الْقَابِلَةُ لَهُ؟! إِذْ الْإِنْفِعَالُ وَقُبُولُ كُلَّ التَّعَيُّنَاتِ إِنَّمَا هُوَ ذَاتِي لها، لأَنَّ حَيْنِيَّةَ الْمَاهِيَّاتِ حَيْنِيَّة الْإِنْفِعَالِ وَالْقُبُولِ لِكُلِ التَّعَيُّنَاتِ وَلِكُلِ الْكَمَالَاتِ، بَلْ لِفَقْرِهَا الذَّاتِي تَقْبَلُ الْكَمَالَاتِ الْغَيْرَ الْمُتَنَاهِيَةِ. چگونه ممکن است چنین باشد در حالی که این ماهیت پذیرای آن است؟ زیرا انفعال و پذیرش همه تعینات ذات آن است زیرا ماهيات ذاتاً حیثیت انفعال و پذیرش همه تعینات و کمالات را دارند، بلکه به دلیل فقر ذاتی خود، کمالات غیر متناهی را نیز می پذیرند. وَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّ حَقِيقَةَ الْإِنْفِصَالِ هُوَ تَعَدُّدُ الْوِجْدَانِ وَتَغَيُّرُ أَطْوَارِ الْوِجْدَانِ الْجَوْهَرِيِّ. و پیشتر دانستی که حقیقت انفصال چیزی جز تعدد وجدان و تغيير حالات وجدان جوهری نیست. فَإِذَنْ حِينَ وُرُودِ الْإِنْفِصَالِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ الْقَابِلَةِ لجَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ الْعَرَضِيَّةِ، يَكُونُ (122 الْقَابِلُ هِذَيْنِ الْوِجْدَانَيْنِ هِيَ الْمَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِيَّةُ الْبَسِيطَةُ الْمُبْهَمَةُ فِي حَدٍ ذَاتِهَا، بِالنِّسْبَةِ إِلَى وَحْدَةِ الْوِجْدَانِ وَتَعَدُّدِهِ.) بنابراین، هنگامی که انفصال بر ماهیت اتصالی جوهری که پذیرای همه تعینات عرضی است وارد می شود، پذیرای این دو وجدان همان ماهیت اتصالی بسیط و مبهم در ذات خود نسبت به وحدت و تعدد وجدان است. وَلَيْسَ لِلْإِنْفِصَالِ مَاهِيَّةٌ ضِدُّ مَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِ، بَلْ كُنْهُ الْإِنْفِصَالِ كَمَا عَرَفْتَ . لَيْسَ إِلَّا تَعَدُّدَ وِجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْإِنْصَالِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ. و و انفصال ماهیتی مخالف با ماهیت اتصال ندارد، بلکه حقیقت انفصال . چنان که دانستی . چیزی جز تعدد وجدان ماهیت اتصالی جوهری نیست. فَإِنَّهَا قَدْ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانٍ وَاحِدٍ ، كَمَا إِذَا خُلِقَتْ وَاحِدَةً، وَقَدْ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانَيْنِ مُتَعَدِّدَيْنِ، مَعْرُوضَةً لِعَرَضَيْنِ، مُكَمَّمَةً بِكَمَّيْنِ مَخْصُوصَيْنِ، كَمَا إِذَا أُبْدِعَ حِسْمَانِ مُتَّصِلَانِ دُفْعَةً. زیرا این ماهیت میتواند خود را با یک وجدان بیابد مانند زمانی که یک چیز واحد خلق شده است، و همچنین می تواند خود را با دو وجدان متعدد بیابد، به عنوان معروض برای دو عرض و مکمم به دو کمیت مشخص، مانند زمانی که دو جسم متصل به طور همزمان پدید می آیند. فَكَمَا أَنَّ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانَيْنِ مِنْ أَوَّلِ الْأَمْرِ فِيمَا إِذَا أُبْدِعَتْ مَاهِيَّتَانِ إِتِّصَالِيَّتَانِ، فَكَذَلِكَ الْحَالُ بِعَيْنِهِ عِنْدَ وُرُودِ الْإِنْفِصَالِ عَلَى الْمُتَّصِلِ الْوَاحِدِ. پس همان طور که ماهیت اتصال میتواند خود را از ابتدا با دو وجدان بیابد، زمانی که دو ماهیت اتصالی پدید آمده باشند، به همین صورت است هنگامی که انفصال بر یک متصل واحد وارد می شود.

كَيْفَ وَهِيَ الْقَابِلَةُ لَهُ؟! إِذْ الْإِنْفِعَالُ وَقُبُولُ كُلَّ التَّعَيُّنَاتِ إِنَّمَا هُوَ ذَاتِي لها، لأَنَّ حَيْنِيَّةَ الْمَاهِيَّاتِ حَيْنِيَّة الْإِنْفِعَالِ وَالْقُبُولِ لِكُلِ التَّعَيُّنَاتِ وَلِكُلِ الْكَمَالَاتِ، بَلْ لِفَقْرِهَا الذَّاتِي تَقْبَلُ الْكَمَالَاتِ الْغَيْرَ الْمُتَنَاهِيَةِ. چگونه ممکن است چنین باشد در حالی که این ماهیت پذیرای آن است؟ زیرا انفعال و پذیرش همه تعینات ذات آن است زیرا ماهيات ذاتاً حیثیت انفعال و پذیرش همه تعینات و کمالات را دارند، بلکه به دلیل فقر ذاتی خود، کمالات غیر متناهی را نیز می پذیرند. وَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّ حَقِيقَةَ الْإِنْفِصَالِ هُوَ تَعَدُّدُ الْوِجْدَانِ وَتَغَيُّرُ أَطْوَارِ الْوِجْدَانِ الْجَوْهَرِيِّ. و پیشتر دانستی که حقیقت انفصال چیزی جز تعدد وجدان و تغيير حالات وجدان جوهری نیست. فَإِذَنْ حِينَ وُرُودِ الْإِنْفِصَالِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ الْقَابِلَةِ لجَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ الْعَرَضِيَّةِ، يَكُونُ (122 الْقَابِلُ هِذَيْنِ الْوِجْدَانَيْنِ هِيَ الْمَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِيَّةُ الْبَسِيطَةُ الْمُبْهَمَةُ فِي حَدٍ ذَاتِهَا، بِالنِّسْبَةِ إِلَى وَحْدَةِ الْوِجْدَانِ وَتَعَدُّدِهِ.) بنابراین، هنگامی که انفصال بر ماهیت اتصالی جوهری که پذیرای همه تعینات عرضی است وارد می شود، پذیرای این دو وجدان همان ماهیت اتصالی بسیط و مبهم در ذات خود نسبت به وحدت و تعدد وجدان است. وَلَيْسَ لِلْإِنْفِصَالِ مَاهِيَّةٌ ضِدُّ مَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِ، بَلْ كُنْهُ الْإِنْفِصَالِ كَمَا عَرَفْتَ . لَيْسَ إِلَّا تَعَدُّدَ وِجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْإِنْصَالِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ. و و انفصال ماهیتی مخالف با ماهیت اتصال ندارد، بلکه حقیقت انفصال . چنان که دانستی . چیزی جز تعدد وجدان ماهیت اتصالی جوهری نیست. فَإِنَّهَا قَدْ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانٍ وَاحِدٍ ، كَمَا إِذَا خُلِقَتْ وَاحِدَةً، وَقَدْ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانَيْنِ مُتَعَدِّدَيْنِ، مَعْرُوضَةً لِعَرَضَيْنِ، مُكَمَّمَةً بِكَمَّيْنِ مَخْصُوصَيْنِ، كَمَا إِذَا أُبْدِعَ حِسْمَانِ مُتَّصِلَانِ دُفْعَةً. زیرا این ماهیت میتواند خود را با یک وجدان بیابد مانند زمانی که یک چیز واحد خلق شده است، و همچنین می تواند خود را با دو وجدان متعدد بیابد، به عنوان معروض برای دو عرض و مکمم به دو کمیت مشخص، مانند زمانی که دو جسم متصل به طور همزمان پدید می آیند. فَكَمَا أَنَّ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانَيْنِ مِنْ أَوَّلِ الْأَمْرِ فِيمَا إِذَا أُبْدِعَتْ مَاهِيَّتَانِ إِتِّصَالِيَّتَانِ، فَكَذَلِكَ الْحَالُ بِعَيْنِهِ عِنْدَ وُرُودِ الْإِنْفِصَالِ عَلَى الْمُتَّصِلِ الْوَاحِدِ. پس همان طور که ماهیت اتصال میتواند خود را از ابتدا با دو وجدان بیابد، زمانی که دو ماهیت اتصالی پدید آمده باشند، به همین صورت است هنگامی که انفصال بر یک متصل واحد وارد می شود.

كَيْفَ وَهِيَ الْقَابِلَةُ لَهُ؟! إِذْ الْإِنْفِعَالُ وَقُبُولُ كُلَّ التَّعَيُّنَاتِ إِنَّمَا هُوَ ذَاتِي لها، لأَنَّ حَيْنِيَّةَ الْمَاهِيَّاتِ حَيْنِيَّة الْإِنْفِعَالِ وَالْقُبُولِ لِكُلِ التَّعَيُّنَاتِ وَلِكُلِ الْكَمَالَاتِ، بَلْ لِفَقْرِهَا الذَّاتِي تَقْبَلُ الْكَمَالَاتِ الْغَيْرَ الْمُتَنَاهِيَةِ. چگونه ممکن است چنین باشد در حالی که این ماهیت پذیرای آن است؟ زیرا انفعال و پذیرش همه تعینات ذات آن است زیرا ماهيات ذاتاً حیثیت انفعال و پذیرش همه تعینات و کمالات را دارند، بلکه به دلیل فقر ذاتی خود، کمالات غیر متناهی را نیز می پذیرند. وَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّ حَقِيقَةَ الْإِنْفِصَالِ هُوَ تَعَدُّدُ الْوِجْدَانِ وَتَغَيُّرُ أَطْوَارِ الْوِجْدَانِ الْجَوْهَرِيِّ. و پیشتر دانستی که حقیقت انفصال چیزی جز تعدد وجدان و تغيير حالات وجدان جوهری نیست. فَإِذَنْ حِينَ وُرُودِ الْإِنْفِصَالِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ الْقَابِلَةِ لجَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ الْعَرَضِيَّةِ، يَكُونُ (122 الْقَابِلُ هِذَيْنِ الْوِجْدَانَيْنِ هِيَ الْمَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِيَّةُ الْبَسِيطَةُ الْمُبْهَمَةُ فِي حَدٍ ذَاتِهَا، بِالنِّسْبَةِ إِلَى وَحْدَةِ الْوِجْدَانِ وَتَعَدُّدِهِ.) بنابراین، هنگامی که انفصال بر ماهیت اتصالی جوهری که پذیرای همه تعینات عرضی است وارد می شود، پذیرای این دو وجدان همان ماهیت اتصالی بسیط و مبهم در ذات خود نسبت به وحدت و تعدد وجدان است. وَلَيْسَ لِلْإِنْفِصَالِ مَاهِيَّةٌ ضِدُّ مَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِ، بَلْ كُنْهُ الْإِنْفِصَالِ كَمَا عَرَفْتَ . لَيْسَ إِلَّا تَعَدُّدَ وِجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْإِنْصَالِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ. و و انفصال ماهیتی مخالف با ماهیت اتصال ندارد، بلکه حقیقت انفصال . چنان که دانستی . چیزی جز تعدد وجدان ماهیت اتصالی جوهری نیست. فَإِنَّهَا قَدْ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانٍ وَاحِدٍ ، كَمَا إِذَا خُلِقَتْ وَاحِدَةً، وَقَدْ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانَيْنِ مُتَعَدِّدَيْنِ، مَعْرُوضَةً لِعَرَضَيْنِ، مُكَمَّمَةً بِكَمَّيْنِ مَخْصُوصَيْنِ، كَمَا إِذَا أُبْدِعَ حِسْمَانِ مُتَّصِلَانِ دُفْعَةً. زیرا این ماهیت میتواند خود را با یک وجدان بیابد مانند زمانی که یک چیز واحد خلق شده است، و همچنین می تواند خود را با دو وجدان متعدد بیابد، به عنوان معروض برای دو عرض و مکمم به دو کمیت مشخص، مانند زمانی که دو جسم متصل به طور همزمان پدید می آیند. فَكَمَا أَنَّ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانَيْنِ مِنْ أَوَّلِ الْأَمْرِ فِيمَا إِذَا أُبْدِعَتْ مَاهِيَّتَانِ إِتِّصَالِيَّتَانِ، فَكَذَلِكَ الْحَالُ بِعَيْنِهِ عِنْدَ وُرُودِ الْإِنْفِصَالِ عَلَى الْمُتَّصِلِ الْوَاحِدِ. پس همان طور که ماهیت اتصال میتواند خود را از ابتدا با دو وجدان بیابد، زمانی که دو ماهیت اتصالی پدید آمده باشند، به همین صورت است هنگامی که انفصال بر یک متصل واحد وارد می شود.

كَيْفَ وَهِيَ الْقَابِلَةُ لَهُ؟! إِذْ الْإِنْفِعَالُ وَقُبُولُ كُلَّ التَّعَيُّنَاتِ إِنَّمَا هُوَ ذَاتِي لها، لأَنَّ حَيْنِيَّةَ الْمَاهِيَّاتِ حَيْنِيَّة الْإِنْفِعَالِ وَالْقُبُولِ لِكُلِ التَّعَيُّنَاتِ وَلِكُلِ الْكَمَالَاتِ، بَلْ لِفَقْرِهَا الذَّاتِي تَقْبَلُ الْكَمَالَاتِ الْغَيْرَ الْمُتَنَاهِيَةِ. چگونه ممکن است چنین باشد در حالی که این ماهیت پذیرای آن است؟ زیرا انفعال و پذیرش همه تعینات ذات آن است زیرا ماهيات ذاتاً حیثیت انفعال و پذیرش همه تعینات و کمالات را دارند، بلکه به دلیل فقر ذاتی خود، کمالات غیر متناهی را نیز می پذیرند. وَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّ حَقِيقَةَ الْإِنْفِصَالِ هُوَ تَعَدُّدُ الْوِجْدَانِ وَتَغَيُّرُ أَطْوَارِ الْوِجْدَانِ الْجَوْهَرِيِّ. و پیشتر دانستی که حقیقت انفصال چیزی جز تعدد وجدان و تغيير حالات وجدان جوهری نیست. فَإِذَنْ حِينَ وُرُودِ الْإِنْفِصَالِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ الْقَابِلَةِ لجَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ الْعَرَضِيَّةِ، يَكُونُ (122 الْقَابِلُ هِذَيْنِ الْوِجْدَانَيْنِ هِيَ الْمَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِيَّةُ الْبَسِيطَةُ الْمُبْهَمَةُ فِي حَدٍ ذَاتِهَا، بِالنِّسْبَةِ إِلَى وَحْدَةِ الْوِجْدَانِ وَتَعَدُّدِهِ.) بنابراین، هنگامی که انفصال بر ماهیت اتصالی جوهری که پذیرای همه تعینات عرضی است وارد می شود، پذیرای این دو وجدان همان ماهیت اتصالی بسیط و مبهم در ذات خود نسبت به وحدت و تعدد وجدان است. وَلَيْسَ لِلْإِنْفِصَالِ مَاهِيَّةٌ ضِدُّ مَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِ، بَلْ كُنْهُ الْإِنْفِصَالِ كَمَا عَرَفْتَ . لَيْسَ إِلَّا تَعَدُّدَ وِجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْإِنْصَالِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ. و و انفصال ماهیتی مخالف با ماهیت اتصال ندارد، بلکه حقیقت انفصال . چنان که دانستی . چیزی جز تعدد وجدان ماهیت اتصالی جوهری نیست. فَإِنَّهَا قَدْ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانٍ وَاحِدٍ ، كَمَا إِذَا خُلِقَتْ وَاحِدَةً، وَقَدْ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانَيْنِ مُتَعَدِّدَيْنِ، مَعْرُوضَةً لِعَرَضَيْنِ، مُكَمَّمَةً بِكَمَّيْنِ مَخْصُوصَيْنِ، كَمَا إِذَا أُبْدِعَ حِسْمَانِ مُتَّصِلَانِ دُفْعَةً. زیرا این ماهیت میتواند خود را با یک وجدان بیابد مانند زمانی که یک چیز واحد خلق شده است، و همچنین می تواند خود را با دو وجدان متعدد بیابد، به عنوان معروض برای دو عرض و مکمم به دو کمیت مشخص، مانند زمانی که دو جسم متصل به طور همزمان پدید می آیند. فَكَمَا أَنَّ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانَيْنِ مِنْ أَوَّلِ الْأَمْرِ فِيمَا إِذَا أُبْدِعَتْ مَاهِيَّتَانِ إِتِّصَالِيَّتَانِ، فَكَذَلِكَ الْحَالُ بِعَيْنِهِ عِنْدَ وُرُودِ الْإِنْفِصَالِ عَلَى الْمُتَّصِلِ الْوَاحِدِ. پس همان طور که ماهیت اتصال میتواند خود را از ابتدا با دو وجدان بیابد، زمانی که دو ماهیت اتصالی پدید آمده باشند، به همین صورت است هنگامی که انفصال بر یک متصل واحد وارد می شود.

وَأَمَّا قَوْهُمْ: إِمَّا أَنْ يَكُونَ الْفَصْل إِعْدَامًا ويَّتِهِ الْإِنْصَالِيَّةِ بِالتَّمَامِ وَإِيجَادًا هُويَّتَيْنِ إِنِّصَالِيَّتَيْنِ أُخْرَيَيْنِ مِنْ كَتَمِ الْعَدَمِ مِنْ دُونِ رَبْطٍ بِحَسَبِ الذَّاتِ بَيْنَ هَاتَيْنِ وَتِلْكَ فَنَقُولُ: نَعَمْ؛ لَيْسَ الْفَضْلُ إِعْدَامًا بِالسَّمَامِ، وَلَا إِيجَادًا بِلَا رَبْطٍ بَيْنَ هَاتَيْنِ وَتِلْكَ ، بَلْ الْفَصْلُ يُوجِبُ بُطْلَانَ طَوْرِ الْوِجْدَانِ مَعَ بَقَاءِ أَصْلِ الْوِجْدَانِ الجوهري. اما درباره سخن ایشان که میگویند «یا انفصال به معنای نابودی کامل هویت اتصالی و ایجاد دو هویت اتصالی دیگر از عدم بدون ارتباط ذاتی میان آن دو و این یکی است»، می گوییم بله انفصال نابودی کامل نیست و ایجاد دو هویت جدید بدون ارتباط با هویت پیشین نیز نمی باشد بلکه انفصال موجب زوال حالت وجدان می شود، در حالی که اصل وجدان جوهری باقی می ماند. وَهَذَا يَكُونُ الرَّبْطُ مَحْفُوظًا بِالْبَاقِي فِي الخَالَيْنِ، وَلَكِنْ لَيْسَ ذَلِكَ الرَّابِطُ الْبَاقِي الْحَافِظُ لِلْهُوَهُوِيَّةِ وَالْوَحْدَةِ بَيْنَ هَاتَيْنِ وَتِلْكَ هُوَ الهيولى. و از این رو، ارتباط میان آنها از طریق باقی مانده در هر دو حالت حفظ می شود، اما این باقی مانده که حافظ هويت و وحدت میان آن دو و این یکی است، هیولا نیست. كَيْفَ وَهِيَ اسْتِعْدَادٌ صَرْفٌ تَكُونُ فِعْلِيَّتُهَا بِالصُّوَرِ الْمُتَعَاقِبَةِ؟ فَهَذَا الْأَمْرُ الَّذِي يَكُونُ بِهَذِهِ الْمَثَابَةِ مِنَ الْفَقْرِ الْوُجُودِيِّ وَالْفَقْدِ الْفِعْلِيَ بِحَيْثُ تَكُونُ فِعْلِيَّتُهَا بِالْغَيْرِ، هَلْ يُعْقَلُ أَنْ يَكُونَ رَابِطًا وَاقِعِيًّا وَحَافِظًا لِلْوَحْدَةِ؟! چگونه ممکن است چنین باشد، در حالی که هیولا صرفاً یک قابلیت است و فعلیت آن وابسته به صورت های متعاقب است؟! آیا چیزی که در این حد از فقر وجودی و فقدان فعلیت است و فعلیت آن وابسته به دیگری است، میتواند یک رابط واقعی و حافظ وحدت باشد؟! وَهَلْ هَذَا إِلَّا الْمَكْرُ وَتَغْرِيرُ الْعَوَامَ؟! فَإِنْ كَانَ هَذَا الْأَمْرُ الضَّعِيفُ كَافِيًا في الرَّبْطِ وَحِفْظِ الْوَحْدَةِ، فَلِمَ لَا يُجْعَل نَفْسُ الْمَاهِيَّةِ الْإِتِّصَالِيَّةِ الْمُبْهَمَةِ اللَّابَشَرْطِ رَابِطًا وَحَافِظًا لِلْوَحْدَةِ؟! آیا این چیزی جز فریب و گمراه کردن عوام است؟! اگر این امر ضعیف برای ارتباط و حفظ وحدت کافی است، چرا خود ماهیت اتصالی مبهم و بدون شرط به عنوان رابط و حافظ وحدت در نظر گرفته نمی شود؟! فَإِذَنْ نَقُولُ : إِنَّ الرَّابِطَ الْحَافِظَ لِلْوَحْدَةِ أَمْرَانِ: أَحَدُهُمَا: الْوِجْدَانُ الْجَوْهَرِيُّ، أَيْ: وِجْدَانُ مَاهِيَّةِ الْجُوْهَرِ الْإِتِصَالِيِّ. فَإِنَّهُ ثَابِتٌ بَاقٍ لَمْ يَتَغَيَّرُ إِلَّا أَطْوَارُهُ وَحُدُودُهُ وَتَعَيُّنَاتُهُ.

وَأَمَّا قَوْهُمْ: إِمَّا أَنْ يَكُونَ الْفَصْل إِعْدَامًا ويَّتِهِ الْإِنْصَالِيَّةِ بِالتَّمَامِ وَإِيجَادًا هُويَّتَيْنِ إِنِّصَالِيَّتَيْنِ أُخْرَيَيْنِ مِنْ كَتَمِ الْعَدَمِ مِنْ دُونِ رَبْطٍ بِحَسَبِ الذَّاتِ بَيْنَ هَاتَيْنِ وَتِلْكَ فَنَقُولُ: نَعَمْ؛ لَيْسَ الْفَضْلُ إِعْدَامًا بِالسَّمَامِ، وَلَا إِيجَادًا بِلَا رَبْطٍ بَيْنَ هَاتَيْنِ وَتِلْكَ ، بَلْ الْفَصْلُ يُوجِبُ بُطْلَانَ طَوْرِ الْوِجْدَانِ مَعَ بَقَاءِ أَصْلِ الْوِجْدَانِ الجوهري. اما درباره سخن ایشان که میگویند «یا انفصال به معنای نابودی کامل هویت اتصالی و ایجاد دو هویت اتصالی دیگر از عدم بدون ارتباط ذاتی میان آن دو و این یکی است»، می گوییم بله انفصال نابودی کامل نیست و ایجاد دو هویت جدید بدون ارتباط با هویت پیشین نیز نمی باشد بلکه انفصال موجب زوال حالت وجدان می شود، در حالی که اصل وجدان جوهری باقی می ماند. وَهَذَا يَكُونُ الرَّبْطُ مَحْفُوظًا بِالْبَاقِي فِي الخَالَيْنِ، وَلَكِنْ لَيْسَ ذَلِكَ الرَّابِطُ الْبَاقِي الْحَافِظُ لِلْهُوَهُوِيَّةِ وَالْوَحْدَةِ بَيْنَ هَاتَيْنِ وَتِلْكَ هُوَ الهيولى. و از این رو، ارتباط میان آنها از طریق باقی مانده در هر دو حالت حفظ می شود، اما این باقی مانده که حافظ هويت و وحدت میان آن دو و این یکی است، هیولا نیست. كَيْفَ وَهِيَ اسْتِعْدَادٌ صَرْفٌ تَكُونُ فِعْلِيَّتُهَا بِالصُّوَرِ الْمُتَعَاقِبَةِ؟ فَهَذَا الْأَمْرُ الَّذِي يَكُونُ بِهَذِهِ الْمَثَابَةِ مِنَ الْفَقْرِ الْوُجُودِيِّ وَالْفَقْدِ الْفِعْلِيَ بِحَيْثُ تَكُونُ فِعْلِيَّتُهَا بِالْغَيْرِ، هَلْ يُعْقَلُ أَنْ يَكُونَ رَابِطًا وَاقِعِيًّا وَحَافِظًا لِلْوَحْدَةِ؟! چگونه ممکن است چنین باشد، در حالی که هیولا صرفاً یک قابلیت است و فعلیت آن وابسته به صورت های متعاقب است؟! آیا چیزی که در این حد از فقر وجودی و فقدان فعلیت است و فعلیت آن وابسته به دیگری است، میتواند یک رابط واقعی و حافظ وحدت باشد؟! وَهَلْ هَذَا إِلَّا الْمَكْرُ وَتَغْرِيرُ الْعَوَامَ؟! فَإِنْ كَانَ هَذَا الْأَمْرُ الضَّعِيفُ كَافِيًا في الرَّبْطِ وَحِفْظِ الْوَحْدَةِ، فَلِمَ لَا يُجْعَل نَفْسُ الْمَاهِيَّةِ الْإِتِّصَالِيَّةِ الْمُبْهَمَةِ اللَّابَشَرْطِ رَابِطًا وَحَافِظًا لِلْوَحْدَةِ؟! آیا این چیزی جز فریب و گمراه کردن عوام است؟! اگر این امر ضعیف برای ارتباط و حفظ وحدت کافی است، چرا خود ماهیت اتصالی مبهم و بدون شرط به عنوان رابط و حافظ وحدت در نظر گرفته نمی شود؟! فَإِذَنْ نَقُولُ : إِنَّ الرَّابِطَ الْحَافِظَ لِلْوَحْدَةِ أَمْرَانِ: أَحَدُهُمَا: الْوِجْدَانُ الْجَوْهَرِيُّ، أَيْ: وِجْدَانُ مَاهِيَّةِ الْجُوْهَرِ الْإِتِصَالِيِّ. فَإِنَّهُ ثَابِتٌ بَاقٍ لَمْ يَتَغَيَّرُ إِلَّا أَطْوَارُهُ وَحُدُودُهُ وَتَعَيُّنَاتُهُ.

وَأَمَّا قَوْهُمْ: إِمَّا أَنْ يَكُونَ الْفَصْل إِعْدَامًا ويَّتِهِ الْإِنْصَالِيَّةِ بِالتَّمَامِ وَإِيجَادًا هُويَّتَيْنِ إِنِّصَالِيَّتَيْنِ أُخْرَيَيْنِ مِنْ كَتَمِ الْعَدَمِ مِنْ دُونِ رَبْطٍ بِحَسَبِ الذَّاتِ بَيْنَ هَاتَيْنِ وَتِلْكَ فَنَقُولُ: نَعَمْ؛ لَيْسَ الْفَضْلُ إِعْدَامًا بِالسَّمَامِ، وَلَا إِيجَادًا بِلَا رَبْطٍ بَيْنَ هَاتَيْنِ وَتِلْكَ ، بَلْ الْفَصْلُ يُوجِبُ بُطْلَانَ طَوْرِ الْوِجْدَانِ مَعَ بَقَاءِ أَصْلِ الْوِجْدَانِ الجوهري. اما درباره سخن ایشان که میگویند «یا انفصال به معنای نابودی کامل هویت اتصالی و ایجاد دو هویت اتصالی دیگر از عدم بدون ارتباط ذاتی میان آن دو و این یکی است»، می گوییم بله انفصال نابودی کامل نیست و ایجاد دو هویت جدید بدون ارتباط با هویت پیشین نیز نمی باشد بلکه انفصال موجب زوال حالت وجدان می شود، در حالی که اصل وجدان جوهری باقی می ماند. وَهَذَا يَكُونُ الرَّبْطُ مَحْفُوظًا بِالْبَاقِي فِي الخَالَيْنِ، وَلَكِنْ لَيْسَ ذَلِكَ الرَّابِطُ الْبَاقِي الْحَافِظُ لِلْهُوَهُوِيَّةِ وَالْوَحْدَةِ بَيْنَ هَاتَيْنِ وَتِلْكَ هُوَ الهيولى. و از این رو، ارتباط میان آنها از طریق باقی مانده در هر دو حالت حفظ می شود، اما این باقی مانده که حافظ هويت و وحدت میان آن دو و این یکی است، هیولا نیست. كَيْفَ وَهِيَ اسْتِعْدَادٌ صَرْفٌ تَكُونُ فِعْلِيَّتُهَا بِالصُّوَرِ الْمُتَعَاقِبَةِ؟ فَهَذَا الْأَمْرُ الَّذِي يَكُونُ بِهَذِهِ الْمَثَابَةِ مِنَ الْفَقْرِ الْوُجُودِيِّ وَالْفَقْدِ الْفِعْلِيَ بِحَيْثُ تَكُونُ فِعْلِيَّتُهَا بِالْغَيْرِ، هَلْ يُعْقَلُ أَنْ يَكُونَ رَابِطًا وَاقِعِيًّا وَحَافِظًا لِلْوَحْدَةِ؟! چگونه ممکن است چنین باشد، در حالی که هیولا صرفاً یک قابلیت است و فعلیت آن وابسته به صورت های متعاقب است؟! آیا چیزی که در این حد از فقر وجودی و فقدان فعلیت است و فعلیت آن وابسته به دیگری است، میتواند یک رابط واقعی و حافظ وحدت باشد؟! وَهَلْ هَذَا إِلَّا الْمَكْرُ وَتَغْرِيرُ الْعَوَامَ؟! فَإِنْ كَانَ هَذَا الْأَمْرُ الضَّعِيفُ كَافِيًا في الرَّبْطِ وَحِفْظِ الْوَحْدَةِ، فَلِمَ لَا يُجْعَل نَفْسُ الْمَاهِيَّةِ الْإِتِّصَالِيَّةِ الْمُبْهَمَةِ اللَّابَشَرْطِ رَابِطًا وَحَافِظًا لِلْوَحْدَةِ؟! آیا این چیزی جز فریب و گمراه کردن عوام است؟! اگر این امر ضعیف برای ارتباط و حفظ وحدت کافی است، چرا خود ماهیت اتصالی مبهم و بدون شرط به عنوان رابط و حافظ وحدت در نظر گرفته نمی شود؟! فَإِذَنْ نَقُولُ : إِنَّ الرَّابِطَ الْحَافِظَ لِلْوَحْدَةِ أَمْرَانِ: أَحَدُهُمَا: الْوِجْدَانُ الْجَوْهَرِيُّ، أَيْ: وِجْدَانُ مَاهِيَّةِ الْجُوْهَرِ الْإِتِصَالِيِّ. فَإِنَّهُ ثَابِتٌ بَاقٍ لَمْ يَتَغَيَّرُ إِلَّا أَطْوَارُهُ وَحُدُودُهُ وَتَعَيُّنَاتُهُ.

وَأَمَّا قَوْهُمْ: إِمَّا أَنْ يَكُونَ الْفَصْل إِعْدَامًا ويَّتِهِ الْإِنْصَالِيَّةِ بِالتَّمَامِ وَإِيجَادًا هُويَّتَيْنِ إِنِّصَالِيَّتَيْنِ أُخْرَيَيْنِ مِنْ كَتَمِ الْعَدَمِ مِنْ دُونِ رَبْطٍ بِحَسَبِ الذَّاتِ بَيْنَ هَاتَيْنِ وَتِلْكَ فَنَقُولُ: نَعَمْ؛ لَيْسَ الْفَضْلُ إِعْدَامًا بِالسَّمَامِ، وَلَا إِيجَادًا بِلَا رَبْطٍ بَيْنَ هَاتَيْنِ وَتِلْكَ ، بَلْ الْفَصْلُ يُوجِبُ بُطْلَانَ طَوْرِ الْوِجْدَانِ مَعَ بَقَاءِ أَصْلِ الْوِجْدَانِ الجوهري. اما درباره سخن ایشان که میگویند «یا انفصال به معنای نابودی کامل هویت اتصالی و ایجاد دو هویت اتصالی دیگر از عدم بدون ارتباط ذاتی میان آن دو و این یکی است»، می گوییم بله انفصال نابودی کامل نیست و ایجاد دو هویت جدید بدون ارتباط با هویت پیشین نیز نمی باشد بلکه انفصال موجب زوال حالت وجدان می شود، در حالی که اصل وجدان جوهری باقی می ماند. وَهَذَا يَكُونُ الرَّبْطُ مَحْفُوظًا بِالْبَاقِي فِي الخَالَيْنِ، وَلَكِنْ لَيْسَ ذَلِكَ الرَّابِطُ الْبَاقِي الْحَافِظُ لِلْهُوَهُوِيَّةِ وَالْوَحْدَةِ بَيْنَ هَاتَيْنِ وَتِلْكَ هُوَ الهيولى. و از این رو، ارتباط میان آنها از طریق باقی مانده در هر دو حالت حفظ می شود، اما این باقی مانده که حافظ هويت و وحدت میان آن دو و این یکی است، هیولا نیست. كَيْفَ وَهِيَ اسْتِعْدَادٌ صَرْفٌ تَكُونُ فِعْلِيَّتُهَا بِالصُّوَرِ الْمُتَعَاقِبَةِ؟ فَهَذَا الْأَمْرُ الَّذِي يَكُونُ بِهَذِهِ الْمَثَابَةِ مِنَ الْفَقْرِ الْوُجُودِيِّ وَالْفَقْدِ الْفِعْلِيَ بِحَيْثُ تَكُونُ فِعْلِيَّتُهَا بِالْغَيْرِ، هَلْ يُعْقَلُ أَنْ يَكُونَ رَابِطًا وَاقِعِيًّا وَحَافِظًا لِلْوَحْدَةِ؟! چگونه ممکن است چنین باشد، در حالی که هیولا صرفاً یک قابلیت است و فعلیت آن وابسته به صورت های متعاقب است؟! آیا چیزی که در این حد از فقر وجودی و فقدان فعلیت است و فعلیت آن وابسته به دیگری است، میتواند یک رابط واقعی و حافظ وحدت باشد؟! وَهَلْ هَذَا إِلَّا الْمَكْرُ وَتَغْرِيرُ الْعَوَامَ؟! فَإِنْ كَانَ هَذَا الْأَمْرُ الضَّعِيفُ كَافِيًا في الرَّبْطِ وَحِفْظِ الْوَحْدَةِ، فَلِمَ لَا يُجْعَل نَفْسُ الْمَاهِيَّةِ الْإِتِّصَالِيَّةِ الْمُبْهَمَةِ اللَّابَشَرْطِ رَابِطًا وَحَافِظًا لِلْوَحْدَةِ؟! آیا این چیزی جز فریب و گمراه کردن عوام است؟! اگر این امر ضعیف برای ارتباط و حفظ وحدت کافی است، چرا خود ماهیت اتصالی مبهم و بدون شرط به عنوان رابط و حافظ وحدت در نظر گرفته نمی شود؟! فَإِذَنْ نَقُولُ : إِنَّ الرَّابِطَ الْحَافِظَ لِلْوَحْدَةِ أَمْرَانِ: أَحَدُهُمَا: الْوِجْدَانُ الْجَوْهَرِيُّ، أَيْ: وِجْدَانُ مَاهِيَّةِ الْجُوْهَرِ الْإِتِصَالِيِّ. فَإِنَّهُ ثَابِتٌ بَاقٍ لَمْ يَتَغَيَّرُ إِلَّا أَطْوَارُهُ وَحُدُودُهُ وَتَعَيُّنَاتُهُ.

بنابراین، می گوییم: دو چیز حافظ وحدت است: اول وجدان جوهرى یعنی وجدان ماهیت جوهر اتصالی این وجدان ثابت و باقی است و فقط حالات، حدود و تعینات آن تغییر می کند. فَمَاهِيَّةُ الْمَاءِ الْمُتَّصِلِ، أَوِ الْخَطَبِ الْمُتَّصِلِ أَوِ الْحَجَرِ الْمُتَّصِلِ كَانَتْ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانٍ وَاحِدٍ مُكَمَّمَةً بِكُمْ خَاصٌ وَمَعْرُوضَةً لِعَرَضٍ خَاصٌ. پس ماهیت آب متصل، یا چوب متصل، یا سنگ متصل، خود را با یک وجدان می یافت که مکمم به یک کمیت خاص و معروض برای یک عرض خاص بود. (می دید و می یافت خود را چنین پس میبیند و می یابد خود را چنان اول به يك چشم میدید، حال به دو چشم می بیند. پس اصل دیدن و یافتن منعدم نشده بلکه شدید شدهاست. وحدت و تعدّد و تعیّن دیدن ماهیت، خود را، تبدل یافته .) فَبَعْدَ مَا انْفَصَلَتْ وَتَعَدَّدَ وِجْدَاهَا، تَرَى وَتَحِدُ نَفْسَهَا مِنْ عَيْنَيْنِ مَعْرُوضَةً هِذَا الْعَرَضِ الْخَاصِ وَلِذَاكَ. فَأَصْلُ الْوِجْدَانِ بَاقٍ بِلَا انْعِدَامٍ وَفَصْلِ عَدَمٍ وَبِلا إِبْطَالٍ وَيُطْلَانٍ، وَإِنَّمَا الْمُنْعَدِمُ الْمُتَغَيِّرُ هِيَ أَطْوَارُهُ. پس از آنکه انفصال رخ داد و وجدان آن متعدد شد، خود را از دو جهت می یابد که معروض برای این عرض خاص و آن عرض خاص است. بنابراین اصل وجدان بدون نابودی، بدون فاصله عدمی و بدون ابطال باقی می ماند، و تنها چیزی که نابود و متغیر می شود، حالات آن است. فَالْأَعْرَاضُ الْوَاحِدَةُ نَفْسَهَا بِعَيْنِ وجُدَانِ الْجَوْهَرِ، قَدْ بَطَلَتْ وُجُدَانَاتُهَا وَصَارَتْ مَاهِيَّاتٍ عَرَضِيَّةً أُخْرَى مَالِكَةً لِوُجُودِ هَذَا الجَوْهَرِ وَوَاجِدَةً لَهَا بِعَيْنِ وجُدَانِ الْجَوْهَرِ. اعراضی که خود را با وجدان جوهر می یافتند، وجدان هایشان زایل شده و به ماهیتهای عرضی دیگری تبدیل شده اند که مالک وجود این جوهر و واجد آن از طریق همان وجدان جوهر هستند. هَذَا عَلَى سَبِيلِ التَّنَزُلِ وَالْمُمَاشَاةِ، وَإِلَّا ، فَلَنَا أَنْ نَقُولَ: مَا انْعَدَمَ الْوِجْدَانُ أَبَدًا وَلَمْ يَتَعَدَّدِ الْوِجْدَانُ أَصْلًا، أَيْ: وِجْدَانُ الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ لَمَّ يَتَعَدَّدْ ، بَلْ هُوَ عَلَى مَا هُوَ عَلَيْهِ مِنَ الْوَحْدَةِ. این سخن بر مبنای پذیرش فرضیه و همراهی با دیدگاه است و گرنه ما می توانیم بگوییم که وجدان هرگز نابود نشده و اصلاً متعدد نشده است، یعنی وجدان ماهیت اتصالی هرگز متعدد نشده و همچنان در همان حالت وحدت خود باقی مانده است. وَإِنَّمَا الْإِنْقِلَابُ وَالتَّبَدُّلُ وَرَدَ عَلَى أَبْعَاضِ الْإِتِصَالِ الْحِسْمِي. فَقَبْلَ طُرُقِ الْإِنْفِصَالِ كَانَ وِجْدَانُ الْأَبْعَاضِ عَيْنَ وِجْدَانِ الْكُلِ، إِذْ لَمَّ يَكُنْ كُلُّ وَلَا بَعْضَ إِلَّا وَهُما وَعَلَى سَبِيلِ الْفَرْضِ.

بنابراین، می گوییم: دو چیز حافظ وحدت است: اول وجدان جوهرى یعنی وجدان ماهیت جوهر اتصالی این وجدان ثابت و باقی است و فقط حالات، حدود و تعینات آن تغییر می کند. فَمَاهِيَّةُ الْمَاءِ الْمُتَّصِلِ، أَوِ الْخَطَبِ الْمُتَّصِلِ أَوِ الْحَجَرِ الْمُتَّصِلِ كَانَتْ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانٍ وَاحِدٍ مُكَمَّمَةً بِكُمْ خَاصٌ وَمَعْرُوضَةً لِعَرَضٍ خَاصٌ. پس ماهیت آب متصل، یا چوب متصل، یا سنگ متصل، خود را با یک وجدان می یافت که مکمم به یک کمیت خاص و معروض برای یک عرض خاص بود. (می دید و می یافت خود را چنین پس میبیند و می یابد خود را چنان اول به يك چشم میدید، حال به دو چشم می بیند. پس اصل دیدن و یافتن منعدم نشده بلکه شدید شدهاست. وحدت و تعدّد و تعیّن دیدن ماهیت، خود را، تبدل یافته .) فَبَعْدَ مَا انْفَصَلَتْ وَتَعَدَّدَ وِجْدَاهَا، تَرَى وَتَحِدُ نَفْسَهَا مِنْ عَيْنَيْنِ مَعْرُوضَةً هِذَا الْعَرَضِ الْخَاصِ وَلِذَاكَ. فَأَصْلُ الْوِجْدَانِ بَاقٍ بِلَا انْعِدَامٍ وَفَصْلِ عَدَمٍ وَبِلا إِبْطَالٍ وَيُطْلَانٍ، وَإِنَّمَا الْمُنْعَدِمُ الْمُتَغَيِّرُ هِيَ أَطْوَارُهُ. پس از آنکه انفصال رخ داد و وجدان آن متعدد شد، خود را از دو جهت می یابد که معروض برای این عرض خاص و آن عرض خاص است. بنابراین اصل وجدان بدون نابودی، بدون فاصله عدمی و بدون ابطال باقی می ماند، و تنها چیزی که نابود و متغیر می شود، حالات آن است. فَالْأَعْرَاضُ الْوَاحِدَةُ نَفْسَهَا بِعَيْنِ وجُدَانِ الْجَوْهَرِ، قَدْ بَطَلَتْ وُجُدَانَاتُهَا وَصَارَتْ مَاهِيَّاتٍ عَرَضِيَّةً أُخْرَى مَالِكَةً لِوُجُودِ هَذَا الجَوْهَرِ وَوَاجِدَةً لَهَا بِعَيْنِ وجُدَانِ الْجَوْهَرِ. اعراضی که خود را با وجدان جوهر می یافتند، وجدان هایشان زایل شده و به ماهیتهای عرضی دیگری تبدیل شده اند که مالک وجود این جوهر و واجد آن از طریق همان وجدان جوهر هستند. هَذَا عَلَى سَبِيلِ التَّنَزُلِ وَالْمُمَاشَاةِ، وَإِلَّا ، فَلَنَا أَنْ نَقُولَ: مَا انْعَدَمَ الْوِجْدَانُ أَبَدًا وَلَمْ يَتَعَدَّدِ الْوِجْدَانُ أَصْلًا، أَيْ: وِجْدَانُ الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ لَمَّ يَتَعَدَّدْ ، بَلْ هُوَ عَلَى مَا هُوَ عَلَيْهِ مِنَ الْوَحْدَةِ. این سخن بر مبنای پذیرش فرضیه و همراهی با دیدگاه است و گرنه ما می توانیم بگوییم که وجدان هرگز نابود نشده و اصلاً متعدد نشده است، یعنی وجدان ماهیت اتصالی هرگز متعدد نشده و همچنان در همان حالت وحدت خود باقی مانده است. وَإِنَّمَا الْإِنْقِلَابُ وَالتَّبَدُّلُ وَرَدَ عَلَى أَبْعَاضِ الْإِتِصَالِ الْحِسْمِي. فَقَبْلَ طُرُقِ الْإِنْفِصَالِ كَانَ وِجْدَانُ الْأَبْعَاضِ عَيْنَ وِجْدَانِ الْكُلِ، إِذْ لَمَّ يَكُنْ كُلُّ وَلَا بَعْضَ إِلَّا وَهُما وَعَلَى سَبِيلِ الْفَرْضِ.

بنابراین، می گوییم: دو چیز حافظ وحدت است: اول وجدان جوهرى یعنی وجدان ماهیت جوهر اتصالی این وجدان ثابت و باقی است و فقط حالات، حدود و تعینات آن تغییر می کند. فَمَاهِيَّةُ الْمَاءِ الْمُتَّصِلِ، أَوِ الْخَطَبِ الْمُتَّصِلِ أَوِ الْحَجَرِ الْمُتَّصِلِ كَانَتْ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانٍ وَاحِدٍ مُكَمَّمَةً بِكُمْ خَاصٌ وَمَعْرُوضَةً لِعَرَضٍ خَاصٌ. پس ماهیت آب متصل، یا چوب متصل، یا سنگ متصل، خود را با یک وجدان می یافت که مکمم به یک کمیت خاص و معروض برای یک عرض خاص بود. (می دید و می یافت خود را چنین پس میبیند و می یابد خود را چنان اول به يك چشم میدید، حال به دو چشم می بیند. پس اصل دیدن و یافتن منعدم نشده بلکه شدید شدهاست. وحدت و تعدّد و تعیّن دیدن ماهیت، خود را، تبدل یافته .) فَبَعْدَ مَا انْفَصَلَتْ وَتَعَدَّدَ وِجْدَاهَا، تَرَى وَتَحِدُ نَفْسَهَا مِنْ عَيْنَيْنِ مَعْرُوضَةً هِذَا الْعَرَضِ الْخَاصِ وَلِذَاكَ. فَأَصْلُ الْوِجْدَانِ بَاقٍ بِلَا انْعِدَامٍ وَفَصْلِ عَدَمٍ وَبِلا إِبْطَالٍ وَيُطْلَانٍ، وَإِنَّمَا الْمُنْعَدِمُ الْمُتَغَيِّرُ هِيَ أَطْوَارُهُ. پس از آنکه انفصال رخ داد و وجدان آن متعدد شد، خود را از دو جهت می یابد که معروض برای این عرض خاص و آن عرض خاص است. بنابراین اصل وجدان بدون نابودی، بدون فاصله عدمی و بدون ابطال باقی می ماند، و تنها چیزی که نابود و متغیر می شود، حالات آن است. فَالْأَعْرَاضُ الْوَاحِدَةُ نَفْسَهَا بِعَيْنِ وجُدَانِ الْجَوْهَرِ، قَدْ بَطَلَتْ وُجُدَانَاتُهَا وَصَارَتْ مَاهِيَّاتٍ عَرَضِيَّةً أُخْرَى مَالِكَةً لِوُجُودِ هَذَا الجَوْهَرِ وَوَاجِدَةً لَهَا بِعَيْنِ وجُدَانِ الْجَوْهَرِ. اعراضی که خود را با وجدان جوهر می یافتند، وجدان هایشان زایل شده و به ماهیتهای عرضی دیگری تبدیل شده اند که مالک وجود این جوهر و واجد آن از طریق همان وجدان جوهر هستند. هَذَا عَلَى سَبِيلِ التَّنَزُلِ وَالْمُمَاشَاةِ، وَإِلَّا ، فَلَنَا أَنْ نَقُولَ: مَا انْعَدَمَ الْوِجْدَانُ أَبَدًا وَلَمْ يَتَعَدَّدِ الْوِجْدَانُ أَصْلًا، أَيْ: وِجْدَانُ الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ لَمَّ يَتَعَدَّدْ ، بَلْ هُوَ عَلَى مَا هُوَ عَلَيْهِ مِنَ الْوَحْدَةِ. این سخن بر مبنای پذیرش فرضیه و همراهی با دیدگاه است و گرنه ما می توانیم بگوییم که وجدان هرگز نابود نشده و اصلاً متعدد نشده است، یعنی وجدان ماهیت اتصالی هرگز متعدد نشده و همچنان در همان حالت وحدت خود باقی مانده است. وَإِنَّمَا الْإِنْقِلَابُ وَالتَّبَدُّلُ وَرَدَ عَلَى أَبْعَاضِ الْإِتِصَالِ الْحِسْمِي. فَقَبْلَ طُرُقِ الْإِنْفِصَالِ كَانَ وِجْدَانُ الْأَبْعَاضِ عَيْنَ وِجْدَانِ الْكُلِ، إِذْ لَمَّ يَكُنْ كُلُّ وَلَا بَعْضَ إِلَّا وَهُما وَعَلَى سَبِيلِ الْفَرْضِ.

بنابراین، می گوییم: دو چیز حافظ وحدت است: اول وجدان جوهرى یعنی وجدان ماهیت جوهر اتصالی این وجدان ثابت و باقی است و فقط حالات، حدود و تعینات آن تغییر می کند. فَمَاهِيَّةُ الْمَاءِ الْمُتَّصِلِ، أَوِ الْخَطَبِ الْمُتَّصِلِ أَوِ الْحَجَرِ الْمُتَّصِلِ كَانَتْ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانٍ وَاحِدٍ مُكَمَّمَةً بِكُمْ خَاصٌ وَمَعْرُوضَةً لِعَرَضٍ خَاصٌ. پس ماهیت آب متصل، یا چوب متصل، یا سنگ متصل، خود را با یک وجدان می یافت که مکمم به یک کمیت خاص و معروض برای یک عرض خاص بود. (می دید و می یافت خود را چنین پس میبیند و می یابد خود را چنان اول به يك چشم میدید، حال به دو چشم می بیند. پس اصل دیدن و یافتن منعدم نشده بلکه شدید شدهاست. وحدت و تعدّد و تعیّن دیدن ماهیت، خود را، تبدل یافته .) فَبَعْدَ مَا انْفَصَلَتْ وَتَعَدَّدَ وِجْدَاهَا، تَرَى وَتَحِدُ نَفْسَهَا مِنْ عَيْنَيْنِ مَعْرُوضَةً هِذَا الْعَرَضِ الْخَاصِ وَلِذَاكَ. فَأَصْلُ الْوِجْدَانِ بَاقٍ بِلَا انْعِدَامٍ وَفَصْلِ عَدَمٍ وَبِلا إِبْطَالٍ وَيُطْلَانٍ، وَإِنَّمَا الْمُنْعَدِمُ الْمُتَغَيِّرُ هِيَ أَطْوَارُهُ. پس از آنکه انفصال رخ داد و وجدان آن متعدد شد، خود را از دو جهت می یابد که معروض برای این عرض خاص و آن عرض خاص است. بنابراین اصل وجدان بدون نابودی، بدون فاصله عدمی و بدون ابطال باقی می ماند، و تنها چیزی که نابود و متغیر می شود، حالات آن است. فَالْأَعْرَاضُ الْوَاحِدَةُ نَفْسَهَا بِعَيْنِ وجُدَانِ الْجَوْهَرِ، قَدْ بَطَلَتْ وُجُدَانَاتُهَا وَصَارَتْ مَاهِيَّاتٍ عَرَضِيَّةً أُخْرَى مَالِكَةً لِوُجُودِ هَذَا الجَوْهَرِ وَوَاجِدَةً لَهَا بِعَيْنِ وجُدَانِ الْجَوْهَرِ. اعراضی که خود را با وجدان جوهر می یافتند، وجدان هایشان زایل شده و به ماهیتهای عرضی دیگری تبدیل شده اند که مالک وجود این جوهر و واجد آن از طریق همان وجدان جوهر هستند. هَذَا عَلَى سَبِيلِ التَّنَزُلِ وَالْمُمَاشَاةِ، وَإِلَّا ، فَلَنَا أَنْ نَقُولَ: مَا انْعَدَمَ الْوِجْدَانُ أَبَدًا وَلَمْ يَتَعَدَّدِ الْوِجْدَانُ أَصْلًا، أَيْ: وِجْدَانُ الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ لَمَّ يَتَعَدَّدْ ، بَلْ هُوَ عَلَى مَا هُوَ عَلَيْهِ مِنَ الْوَحْدَةِ. این سخن بر مبنای پذیرش فرضیه و همراهی با دیدگاه است و گرنه ما می توانیم بگوییم که وجدان هرگز نابود نشده و اصلاً متعدد نشده است، یعنی وجدان ماهیت اتصالی هرگز متعدد نشده و همچنان در همان حالت وحدت خود باقی مانده است. وَإِنَّمَا الْإِنْقِلَابُ وَالتَّبَدُّلُ وَرَدَ عَلَى أَبْعَاضِ الْإِتِصَالِ الْحِسْمِي. فَقَبْلَ طُرُقِ الْإِنْفِصَالِ كَانَ وِجْدَانُ الْأَبْعَاضِ عَيْنَ وِجْدَانِ الْكُلِ، إِذْ لَمَّ يَكُنْ كُلُّ وَلَا بَعْضَ إِلَّا وَهُما وَعَلَى سَبِيلِ الْفَرْضِ.

تنها تغییر و دگرگونی بر اجزاء اتصال جسمانی وارد شده است. پیش از وقوع انفصال، وجدان اجزاء عيناً همان وجدان کل بود، زیرا کل و جزء جز در تصور و فرض وجود نداشتند. فَلَمَّا طَرَأَ الْإِنْفِصَالُ، (123 صَارَتِ الْأَبْعَاضُ . الَّتِي تَكُونُ وَاقِعِيَّةُ بَعْضِيَّتِهَا فِي ظَرْفِ تَحَقُّقِ الْإِنْفِصَالِ .) وَاحِدَةً لِوُحْدَانَاتٍ مُتَخَالِفَةٍ بَعْضُهَا مَعَ بَعْضٍ. اما هنگامی که انفصال رخ داد، اجزایی که حقیقت جزء بودن آنها در ظرف تحقق انفصال ظاهر می شود، به وجدان هایی متفاوت دست یافتند که با یکدیگر متفاوت بودند. فَصَارَ هَذَا الْبَعْضُ يَجِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمًا بِهَذَا الْكَمَ الْخَاصِ، بَعْدَ مَا لَم يَكُنْ لَهُ إِلَّا وِجْدَانُ الْكُلِ، وَصَارَ ذَاكَ الْبَعْضُ يَجِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمَّا بِذَلِكَ الْكَةِ الْخَاصِ الْآخَرِ. بنابراین، این جزء خود را مکمم به این کمیت خاص می یابد در حالی که پیش از آن تنها وجدان کل را داشت، و آن جزء دیگر خود را مکمم به آن کمیت خاص دیگر می یابد. فَلَيْسَ الْإِنْفِصَالُ الْمَشْهُودُ إِلَّا تَغَيُّرَ وِجْدَانِ بَعْضِ الْحِسْمِ الْبَسِيطِ بِانْقِلَابِ بَعْضٍ أَعْرَاضِهِ، كَالْكَمِّيَّةِ أَوْ غَيْرِهَا مِنَ الْأَعْرَاضِ. پس انفصال مشهود چیزی نیست جز تغییر وجدان برخی از جسم بسیط به دلیل دگرگونی در برخی از اعراض آن مانند کمیت یا سایر اعراض. فَمَثَلًا انْظُرْ إِلَى الْمَاءِ الْبَسِيطِ الَّذِي يَكُونُ مَبْدَأَ جَمِيعِ الْأَجْسَامِ وَجَوْهَرًا لجَمِيعِهَا وَسَارِيًا فِي جَمِيعِ الْعَوَالِمِ الجسمانية. برای مثال، به آب بسیط نگاه کن که منشأ همه اجسام و جوهر تمامی آنهاست و در تمام عوالم جسمانی جاری است. بِحَيْثُ لَا يَخْلُو مِنْ هَذَا الْجَوْهَرِ الْحِسْمَانِي شَيْءٌ مِنَ الْأَشْيَاءِ الْحِسْمَانِيَّةِ أَبَدًا، بَلْ لَيْسَ شَيْءٌ إِلَّا وَهُوَ بَعْضُ مِنْ هَذَا الْجُوْهَر. به گونه ای که هیچ یک از اشیاء جسمانی از این جوهر جسمانی خالی نیستند، بلکه هر چیزی بخشی از این جوهر است. فَإِنَّ هَذَا الْمَاءَ الْبَسِيطَ الَّذِي مَلَأَ الْمَشَارِقَ وَالْمَغَارِبَ مِنْ جَمِيعِ الْعَوَالِمِ الْحِسْمَانِيَّةِ يَكُونُ مُتَّصِلا وَحْدَانِيَّا، وَيَجِدُ نَفْسَهُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ خاص.

تنها تغییر و دگرگونی بر اجزاء اتصال جسمانی وارد شده است. پیش از وقوع انفصال، وجدان اجزاء عيناً همان وجدان کل بود، زیرا کل و جزء جز در تصور و فرض وجود نداشتند. فَلَمَّا طَرَأَ الْإِنْفِصَالُ، (123 صَارَتِ الْأَبْعَاضُ . الَّتِي تَكُونُ وَاقِعِيَّةُ بَعْضِيَّتِهَا فِي ظَرْفِ تَحَقُّقِ الْإِنْفِصَالِ .) وَاحِدَةً لِوُحْدَانَاتٍ مُتَخَالِفَةٍ بَعْضُهَا مَعَ بَعْضٍ. اما هنگامی که انفصال رخ داد، اجزایی که حقیقت جزء بودن آنها در ظرف تحقق انفصال ظاهر می شود، به وجدان هایی متفاوت دست یافتند که با یکدیگر متفاوت بودند. فَصَارَ هَذَا الْبَعْضُ يَجِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمًا بِهَذَا الْكَمَ الْخَاصِ، بَعْدَ مَا لَم يَكُنْ لَهُ إِلَّا وِجْدَانُ الْكُلِ، وَصَارَ ذَاكَ الْبَعْضُ يَجِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمَّا بِذَلِكَ الْكَةِ الْخَاصِ الْآخَرِ. بنابراین، این جزء خود را مکمم به این کمیت خاص می یابد در حالی که پیش از آن تنها وجدان کل را داشت، و آن جزء دیگر خود را مکمم به آن کمیت خاص دیگر می یابد. فَلَيْسَ الْإِنْفِصَالُ الْمَشْهُودُ إِلَّا تَغَيُّرَ وِجْدَانِ بَعْضِ الْحِسْمِ الْبَسِيطِ بِانْقِلَابِ بَعْضٍ أَعْرَاضِهِ، كَالْكَمِّيَّةِ أَوْ غَيْرِهَا مِنَ الْأَعْرَاضِ. پس انفصال مشهود چیزی نیست جز تغییر وجدان برخی از جسم بسیط به دلیل دگرگونی در برخی از اعراض آن مانند کمیت یا سایر اعراض. فَمَثَلًا انْظُرْ إِلَى الْمَاءِ الْبَسِيطِ الَّذِي يَكُونُ مَبْدَأَ جَمِيعِ الْأَجْسَامِ وَجَوْهَرًا لجَمِيعِهَا وَسَارِيًا فِي جَمِيعِ الْعَوَالِمِ الجسمانية. برای مثال، به آب بسیط نگاه کن که منشأ همه اجسام و جوهر تمامی آنهاست و در تمام عوالم جسمانی جاری است. بِحَيْثُ لَا يَخْلُو مِنْ هَذَا الْجَوْهَرِ الْحِسْمَانِي شَيْءٌ مِنَ الْأَشْيَاءِ الْحِسْمَانِيَّةِ أَبَدًا، بَلْ لَيْسَ شَيْءٌ إِلَّا وَهُوَ بَعْضُ مِنْ هَذَا الْجُوْهَر. به گونه ای که هیچ یک از اشیاء جسمانی از این جوهر جسمانی خالی نیستند، بلکه هر چیزی بخشی از این جوهر است. فَإِنَّ هَذَا الْمَاءَ الْبَسِيطَ الَّذِي مَلَأَ الْمَشَارِقَ وَالْمَغَارِبَ مِنْ جَمِيعِ الْعَوَالِمِ الْحِسْمَانِيَّةِ يَكُونُ مُتَّصِلا وَحْدَانِيَّا، وَيَجِدُ نَفْسَهُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ خاص.

تنها تغییر و دگرگونی بر اجزاء اتصال جسمانی وارد شده است. پیش از وقوع انفصال، وجدان اجزاء عيناً همان وجدان کل بود، زیرا کل و جزء جز در تصور و فرض وجود نداشتند. فَلَمَّا طَرَأَ الْإِنْفِصَالُ، (123 صَارَتِ الْأَبْعَاضُ . الَّتِي تَكُونُ وَاقِعِيَّةُ بَعْضِيَّتِهَا فِي ظَرْفِ تَحَقُّقِ الْإِنْفِصَالِ .) وَاحِدَةً لِوُحْدَانَاتٍ مُتَخَالِفَةٍ بَعْضُهَا مَعَ بَعْضٍ. اما هنگامی که انفصال رخ داد، اجزایی که حقیقت جزء بودن آنها در ظرف تحقق انفصال ظاهر می شود، به وجدان هایی متفاوت دست یافتند که با یکدیگر متفاوت بودند. فَصَارَ هَذَا الْبَعْضُ يَجِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمًا بِهَذَا الْكَمَ الْخَاصِ، بَعْدَ مَا لَم يَكُنْ لَهُ إِلَّا وِجْدَانُ الْكُلِ، وَصَارَ ذَاكَ الْبَعْضُ يَجِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمَّا بِذَلِكَ الْكَةِ الْخَاصِ الْآخَرِ. بنابراین، این جزء خود را مکمم به این کمیت خاص می یابد در حالی که پیش از آن تنها وجدان کل را داشت، و آن جزء دیگر خود را مکمم به آن کمیت خاص دیگر می یابد. فَلَيْسَ الْإِنْفِصَالُ الْمَشْهُودُ إِلَّا تَغَيُّرَ وِجْدَانِ بَعْضِ الْحِسْمِ الْبَسِيطِ بِانْقِلَابِ بَعْضٍ أَعْرَاضِهِ، كَالْكَمِّيَّةِ أَوْ غَيْرِهَا مِنَ الْأَعْرَاضِ. پس انفصال مشهود چیزی نیست جز تغییر وجدان برخی از جسم بسیط به دلیل دگرگونی در برخی از اعراض آن مانند کمیت یا سایر اعراض. فَمَثَلًا انْظُرْ إِلَى الْمَاءِ الْبَسِيطِ الَّذِي يَكُونُ مَبْدَأَ جَمِيعِ الْأَجْسَامِ وَجَوْهَرًا لجَمِيعِهَا وَسَارِيًا فِي جَمِيعِ الْعَوَالِمِ الجسمانية. برای مثال، به آب بسیط نگاه کن که منشأ همه اجسام و جوهر تمامی آنهاست و در تمام عوالم جسمانی جاری است. بِحَيْثُ لَا يَخْلُو مِنْ هَذَا الْجَوْهَرِ الْحِسْمَانِي شَيْءٌ مِنَ الْأَشْيَاءِ الْحِسْمَانِيَّةِ أَبَدًا، بَلْ لَيْسَ شَيْءٌ إِلَّا وَهُوَ بَعْضُ مِنْ هَذَا الْجُوْهَر. به گونه ای که هیچ یک از اشیاء جسمانی از این جوهر جسمانی خالی نیستند، بلکه هر چیزی بخشی از این جوهر است. فَإِنَّ هَذَا الْمَاءَ الْبَسِيطَ الَّذِي مَلَأَ الْمَشَارِقَ وَالْمَغَارِبَ مِنْ جَمِيعِ الْعَوَالِمِ الْحِسْمَانِيَّةِ يَكُونُ مُتَّصِلا وَحْدَانِيَّا، وَيَجِدُ نَفْسَهُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ خاص.

تنها تغییر و دگرگونی بر اجزاء اتصال جسمانی وارد شده است. پیش از وقوع انفصال، وجدان اجزاء عيناً همان وجدان کل بود، زیرا کل و جزء جز در تصور و فرض وجود نداشتند. فَلَمَّا طَرَأَ الْإِنْفِصَالُ، (123 صَارَتِ الْأَبْعَاضُ . الَّتِي تَكُونُ وَاقِعِيَّةُ بَعْضِيَّتِهَا فِي ظَرْفِ تَحَقُّقِ الْإِنْفِصَالِ .) وَاحِدَةً لِوُحْدَانَاتٍ مُتَخَالِفَةٍ بَعْضُهَا مَعَ بَعْضٍ. اما هنگامی که انفصال رخ داد، اجزایی که حقیقت جزء بودن آنها در ظرف تحقق انفصال ظاهر می شود، به وجدان هایی متفاوت دست یافتند که با یکدیگر متفاوت بودند. فَصَارَ هَذَا الْبَعْضُ يَجِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمًا بِهَذَا الْكَمَ الْخَاصِ، بَعْدَ مَا لَم يَكُنْ لَهُ إِلَّا وِجْدَانُ الْكُلِ، وَصَارَ ذَاكَ الْبَعْضُ يَجِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمَّا بِذَلِكَ الْكَةِ الْخَاصِ الْآخَرِ. بنابراین، این جزء خود را مکمم به این کمیت خاص می یابد در حالی که پیش از آن تنها وجدان کل را داشت، و آن جزء دیگر خود را مکمم به آن کمیت خاص دیگر می یابد. فَلَيْسَ الْإِنْفِصَالُ الْمَشْهُودُ إِلَّا تَغَيُّرَ وِجْدَانِ بَعْضِ الْحِسْمِ الْبَسِيطِ بِانْقِلَابِ بَعْضٍ أَعْرَاضِهِ، كَالْكَمِّيَّةِ أَوْ غَيْرِهَا مِنَ الْأَعْرَاضِ. پس انفصال مشهود چیزی نیست جز تغییر وجدان برخی از جسم بسیط به دلیل دگرگونی در برخی از اعراض آن مانند کمیت یا سایر اعراض. فَمَثَلًا انْظُرْ إِلَى الْمَاءِ الْبَسِيطِ الَّذِي يَكُونُ مَبْدَأَ جَمِيعِ الْأَجْسَامِ وَجَوْهَرًا لجَمِيعِهَا وَسَارِيًا فِي جَمِيعِ الْعَوَالِمِ الجسمانية. برای مثال، به آب بسیط نگاه کن که منشأ همه اجسام و جوهر تمامی آنهاست و در تمام عوالم جسمانی جاری است. بِحَيْثُ لَا يَخْلُو مِنْ هَذَا الْجَوْهَرِ الْحِسْمَانِي شَيْءٌ مِنَ الْأَشْيَاءِ الْحِسْمَانِيَّةِ أَبَدًا، بَلْ لَيْسَ شَيْءٌ إِلَّا وَهُوَ بَعْضُ مِنْ هَذَا الْجُوْهَر. به گونه ای که هیچ یک از اشیاء جسمانی از این جوهر جسمانی خالی نیستند، بلکه هر چیزی بخشی از این جوهر است. فَإِنَّ هَذَا الْمَاءَ الْبَسِيطَ الَّذِي مَلَأَ الْمَشَارِقَ وَالْمَغَارِبَ مِنْ جَمِيعِ الْعَوَالِمِ الْحِسْمَانِيَّةِ يَكُونُ مُتَّصِلا وَحْدَانِيَّا، وَيَجِدُ نَفْسَهُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ خاص.

زیرا این آب بسیط که مشرقها و مغرب ها را از تمام عوالم جسمانی پر کرده است، به صورت متصل و یگانه بوده و خود را با نور ولایت به عنوان معروض یک عرض خاص می یابد. وَهَذَا الْوِجْدَانُ ثَابِتٌ بَاقٍ غَيْرُ مُتَعَدِدٍ وَلَا مُتَبَدِلٍ أَبَدًا، وَلَكِنْ وُجْدَانَاتُ أَبْعَاضِهِ مُخْتَلِفَةٌ. فَبَعْضُ هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ يَجِدُ نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ الْبَيَاضِ، وَهُوَ النُّورُ ، وَلَكِنَّ وِجْدَانَ هَذَا الْبَعْضِ إِنَّمَا يَكُونُ بِنُورِ أَشْرَفَ مِنْ نُور الْمَاءِ الْبَسِيط. این وجدان ثابت و باقی است بدون اینکه متعدد یا متغیر شود اما وجدانهای اجزاء آن متفاوت هستند. برخی از این آب بسیط خود را معروض برای عرض سفیدی می یابند که همان نور است اما وجدان این جزء به وسیله نوری شریف تر از نور آب بسیط رخ می دهد. وَيَجِدُ بَعْضُهُ الْآخَرُ نَفْسَهُ مَعْرُوضًا بِعَرَضٍ آخَرَ كَالنَّارِ. وَهَكَذَا وَهَكَذَا مِنَ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ وَالْمَلَائِكَةِ وَالْحِنِ وَجَمِيعِ السَّلَاسِلِ الشَّمْسِيَّةِ بِمَا فِيهَا مِنَ الْمَخْلُوقَاتِ إِلَى كُرَتِنَا الْوَاحِدَةِ لِلْمَاءِ وَالنَّارِ وَالتُّرَابِ وَالْوَاءِ وَغَيْرِهَا مِنَ الْمُرَكَّبَاتِ. و برخی دیگر از این آب بسیط خود را معروض برای عرض دیگری مانند آتش می یابند. و این گونه است درباره بهشت، جهنم، ملائكه، جن، و تمامی سلسله های منظومه شمسی که شامل مخلوقات هستند، تا به کره ما که دارای آب، آتش، خاک، هوا، و سایر ترکیبات است. فَكُل وَاحِدَةٍ مِنْ هَذِهِ الْمُتَمَايِزَاتِ أَبْعَاضُ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَيَجِدُ كُلُّ بَعْض نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِعَرَضٍ خاص أَوْ لِأَعْرَاضِ خَاصَّةٍ غَيْرَ مَا يَجِدُهُ الْبَعْضُ الْآخَرُ. هر یک از این تمایزات اجزاء آب بسیط هستند و هر جزء خود را معروض برای عرض یا اعراض خاصی می یابد که با آنچه جزء دیگر می یابد متفاوت است. نَعَمْ؛ إِنَّ بَعْضَ هَذِهِ الْوُجْدَانَاتِ لِلْأَبْعَاضِ لَيْسَ مِنْ نُورِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، بَلْ مِنْ نُورٍ أَشْرَفَ. وَهَذَا مَعْنَى خَلْقَةِ الْجَنَّةِ مِنْ نُورِ الْحَسَنِ أَوِ الْحُسَيْنِ، وَخَلْقَةِ الْعَرْشِ وَالْمَلَائِكَةِ مِنْ نُورِ النَّبِيِّ (صلى الله عليه و آله وسلم أَوِ الْوَصِيِّ.) بله، برخی از این وجدانها برای اجزاء، از نور آب بسیط نیست بلکه از نوری شریف تر است. و این معنای آفرینش بهشت از نور حسن یا حسین و آفرینش عرش و ملائکه از نور پیامبر (صلى الله عليه و آله وسلم یا وصی است.) وَبِالْجُمْلَةِ: فَلَيْسَ فِي أَطْوَارِ وجَدَانِ الْجُوْهَرِ الْإِتِصَالِي تَعَدُّدٌ وَتَبَدُّلٌ وَتَغَيرُ، وَإِنَّمَا التَّغَيرُ وَالتَّعَدُّدُ وَالتَّبَدلُ في وُجُدَانَاتِ أَبْعَاضِهِ. به طور خلاصه: در حالات وجدان جوهر اتصالی هیچ تعدد، تبدل و تغییری وجود ندارد، بلکه تغییر، تعدد و تبدل در وجدان های اجزاء آن رخ می دهد.

زیرا این آب بسیط که مشرقها و مغرب ها را از تمام عوالم جسمانی پر کرده است، به صورت متصل و یگانه بوده و خود را با نور ولایت به عنوان معروض یک عرض خاص می یابد. وَهَذَا الْوِجْدَانُ ثَابِتٌ بَاقٍ غَيْرُ مُتَعَدِدٍ وَلَا مُتَبَدِلٍ أَبَدًا، وَلَكِنْ وُجْدَانَاتُ أَبْعَاضِهِ مُخْتَلِفَةٌ. فَبَعْضُ هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ يَجِدُ نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ الْبَيَاضِ، وَهُوَ النُّورُ ، وَلَكِنَّ وِجْدَانَ هَذَا الْبَعْضِ إِنَّمَا يَكُونُ بِنُورِ أَشْرَفَ مِنْ نُور الْمَاءِ الْبَسِيط. این وجدان ثابت و باقی است بدون اینکه متعدد یا متغیر شود اما وجدانهای اجزاء آن متفاوت هستند. برخی از این آب بسیط خود را معروض برای عرض سفیدی می یابند که همان نور است اما وجدان این جزء به وسیله نوری شریف تر از نور آب بسیط رخ می دهد. وَيَجِدُ بَعْضُهُ الْآخَرُ نَفْسَهُ مَعْرُوضًا بِعَرَضٍ آخَرَ كَالنَّارِ. وَهَكَذَا وَهَكَذَا مِنَ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ وَالْمَلَائِكَةِ وَالْحِنِ وَجَمِيعِ السَّلَاسِلِ الشَّمْسِيَّةِ بِمَا فِيهَا مِنَ الْمَخْلُوقَاتِ إِلَى كُرَتِنَا الْوَاحِدَةِ لِلْمَاءِ وَالنَّارِ وَالتُّرَابِ وَالْوَاءِ وَغَيْرِهَا مِنَ الْمُرَكَّبَاتِ. و برخی دیگر از این آب بسیط خود را معروض برای عرض دیگری مانند آتش می یابند. و این گونه است درباره بهشت، جهنم، ملائكه، جن، و تمامی سلسله های منظومه شمسی که شامل مخلوقات هستند، تا به کره ما که دارای آب، آتش، خاک، هوا، و سایر ترکیبات است. فَكُل وَاحِدَةٍ مِنْ هَذِهِ الْمُتَمَايِزَاتِ أَبْعَاضُ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَيَجِدُ كُلُّ بَعْض نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِعَرَضٍ خاص أَوْ لِأَعْرَاضِ خَاصَّةٍ غَيْرَ مَا يَجِدُهُ الْبَعْضُ الْآخَرُ. هر یک از این تمایزات اجزاء آب بسیط هستند و هر جزء خود را معروض برای عرض یا اعراض خاصی می یابد که با آنچه جزء دیگر می یابد متفاوت است. نَعَمْ؛ إِنَّ بَعْضَ هَذِهِ الْوُجْدَانَاتِ لِلْأَبْعَاضِ لَيْسَ مِنْ نُورِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، بَلْ مِنْ نُورٍ أَشْرَفَ. وَهَذَا مَعْنَى خَلْقَةِ الْجَنَّةِ مِنْ نُورِ الْحَسَنِ أَوِ الْحُسَيْنِ، وَخَلْقَةِ الْعَرْشِ وَالْمَلَائِكَةِ مِنْ نُورِ النَّبِيِّ (صلى الله عليه و آله وسلم أَوِ الْوَصِيِّ.) بله، برخی از این وجدانها برای اجزاء، از نور آب بسیط نیست بلکه از نوری شریف تر است. و این معنای آفرینش بهشت از نور حسن یا حسین و آفرینش عرش و ملائکه از نور پیامبر (صلى الله عليه و آله وسلم یا وصی است.) وَبِالْجُمْلَةِ: فَلَيْسَ فِي أَطْوَارِ وجَدَانِ الْجُوْهَرِ الْإِتِصَالِي تَعَدُّدٌ وَتَبَدُّلٌ وَتَغَيرُ، وَإِنَّمَا التَّغَيرُ وَالتَّعَدُّدُ وَالتَّبَدلُ في وُجُدَانَاتِ أَبْعَاضِهِ. به طور خلاصه: در حالات وجدان جوهر اتصالی هیچ تعدد، تبدل و تغییری وجود ندارد، بلکه تغییر، تعدد و تبدل در وجدان های اجزاء آن رخ می دهد.

زیرا این آب بسیط که مشرقها و مغرب ها را از تمام عوالم جسمانی پر کرده است، به صورت متصل و یگانه بوده و خود را با نور ولایت به عنوان معروض یک عرض خاص می یابد. وَهَذَا الْوِجْدَانُ ثَابِتٌ بَاقٍ غَيْرُ مُتَعَدِدٍ وَلَا مُتَبَدِلٍ أَبَدًا، وَلَكِنْ وُجْدَانَاتُ أَبْعَاضِهِ مُخْتَلِفَةٌ. فَبَعْضُ هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ يَجِدُ نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ الْبَيَاضِ، وَهُوَ النُّورُ ، وَلَكِنَّ وِجْدَانَ هَذَا الْبَعْضِ إِنَّمَا يَكُونُ بِنُورِ أَشْرَفَ مِنْ نُور الْمَاءِ الْبَسِيط. این وجدان ثابت و باقی است بدون اینکه متعدد یا متغیر شود اما وجدانهای اجزاء آن متفاوت هستند. برخی از این آب بسیط خود را معروض برای عرض سفیدی می یابند که همان نور است اما وجدان این جزء به وسیله نوری شریف تر از نور آب بسیط رخ می دهد. وَيَجِدُ بَعْضُهُ الْآخَرُ نَفْسَهُ مَعْرُوضًا بِعَرَضٍ آخَرَ كَالنَّارِ. وَهَكَذَا وَهَكَذَا مِنَ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ وَالْمَلَائِكَةِ وَالْحِنِ وَجَمِيعِ السَّلَاسِلِ الشَّمْسِيَّةِ بِمَا فِيهَا مِنَ الْمَخْلُوقَاتِ إِلَى كُرَتِنَا الْوَاحِدَةِ لِلْمَاءِ وَالنَّارِ وَالتُّرَابِ وَالْوَاءِ وَغَيْرِهَا مِنَ الْمُرَكَّبَاتِ. و برخی دیگر از این آب بسیط خود را معروض برای عرض دیگری مانند آتش می یابند. و این گونه است درباره بهشت، جهنم، ملائكه، جن، و تمامی سلسله های منظومه شمسی که شامل مخلوقات هستند، تا به کره ما که دارای آب، آتش، خاک، هوا، و سایر ترکیبات است. فَكُل وَاحِدَةٍ مِنْ هَذِهِ الْمُتَمَايِزَاتِ أَبْعَاضُ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَيَجِدُ كُلُّ بَعْض نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِعَرَضٍ خاص أَوْ لِأَعْرَاضِ خَاصَّةٍ غَيْرَ مَا يَجِدُهُ الْبَعْضُ الْآخَرُ. هر یک از این تمایزات اجزاء آب بسیط هستند و هر جزء خود را معروض برای عرض یا اعراض خاصی می یابد که با آنچه جزء دیگر می یابد متفاوت است. نَعَمْ؛ إِنَّ بَعْضَ هَذِهِ الْوُجْدَانَاتِ لِلْأَبْعَاضِ لَيْسَ مِنْ نُورِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، بَلْ مِنْ نُورٍ أَشْرَفَ. وَهَذَا مَعْنَى خَلْقَةِ الْجَنَّةِ مِنْ نُورِ الْحَسَنِ أَوِ الْحُسَيْنِ، وَخَلْقَةِ الْعَرْشِ وَالْمَلَائِكَةِ مِنْ نُورِ النَّبِيِّ (صلى الله عليه و آله وسلم أَوِ الْوَصِيِّ.) بله، برخی از این وجدانها برای اجزاء، از نور آب بسیط نیست بلکه از نوری شریف تر است. و این معنای آفرینش بهشت از نور حسن یا حسین و آفرینش عرش و ملائکه از نور پیامبر (صلى الله عليه و آله وسلم یا وصی است.) وَبِالْجُمْلَةِ: فَلَيْسَ فِي أَطْوَارِ وجَدَانِ الْجُوْهَرِ الْإِتِصَالِي تَعَدُّدٌ وَتَبَدُّلٌ وَتَغَيرُ، وَإِنَّمَا التَّغَيرُ وَالتَّعَدُّدُ وَالتَّبَدلُ في وُجُدَانَاتِ أَبْعَاضِهِ. به طور خلاصه: در حالات وجدان جوهر اتصالی هیچ تعدد، تبدل و تغییری وجود ندارد، بلکه تغییر، تعدد و تبدل در وجدان های اجزاء آن رخ می دهد.

زیرا این آب بسیط که مشرقها و مغرب ها را از تمام عوالم جسمانی پر کرده است، به صورت متصل و یگانه بوده و خود را با نور ولایت به عنوان معروض یک عرض خاص می یابد. وَهَذَا الْوِجْدَانُ ثَابِتٌ بَاقٍ غَيْرُ مُتَعَدِدٍ وَلَا مُتَبَدِلٍ أَبَدًا، وَلَكِنْ وُجْدَانَاتُ أَبْعَاضِهِ مُخْتَلِفَةٌ. فَبَعْضُ هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ يَجِدُ نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ الْبَيَاضِ، وَهُوَ النُّورُ ، وَلَكِنَّ وِجْدَانَ هَذَا الْبَعْضِ إِنَّمَا يَكُونُ بِنُورِ أَشْرَفَ مِنْ نُور الْمَاءِ الْبَسِيط. این وجدان ثابت و باقی است بدون اینکه متعدد یا متغیر شود اما وجدانهای اجزاء آن متفاوت هستند. برخی از این آب بسیط خود را معروض برای عرض سفیدی می یابند که همان نور است اما وجدان این جزء به وسیله نوری شریف تر از نور آب بسیط رخ می دهد. وَيَجِدُ بَعْضُهُ الْآخَرُ نَفْسَهُ مَعْرُوضًا بِعَرَضٍ آخَرَ كَالنَّارِ. وَهَكَذَا وَهَكَذَا مِنَ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ وَالْمَلَائِكَةِ وَالْحِنِ وَجَمِيعِ السَّلَاسِلِ الشَّمْسِيَّةِ بِمَا فِيهَا مِنَ الْمَخْلُوقَاتِ إِلَى كُرَتِنَا الْوَاحِدَةِ لِلْمَاءِ وَالنَّارِ وَالتُّرَابِ وَالْوَاءِ وَغَيْرِهَا مِنَ الْمُرَكَّبَاتِ. و برخی دیگر از این آب بسیط خود را معروض برای عرض دیگری مانند آتش می یابند. و این گونه است درباره بهشت، جهنم، ملائكه، جن، و تمامی سلسله های منظومه شمسی که شامل مخلوقات هستند، تا به کره ما که دارای آب، آتش، خاک، هوا، و سایر ترکیبات است. فَكُل وَاحِدَةٍ مِنْ هَذِهِ الْمُتَمَايِزَاتِ أَبْعَاضُ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَيَجِدُ كُلُّ بَعْض نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِعَرَضٍ خاص أَوْ لِأَعْرَاضِ خَاصَّةٍ غَيْرَ مَا يَجِدُهُ الْبَعْضُ الْآخَرُ. هر یک از این تمایزات اجزاء آب بسیط هستند و هر جزء خود را معروض برای عرض یا اعراض خاصی می یابد که با آنچه جزء دیگر می یابد متفاوت است. نَعَمْ؛ إِنَّ بَعْضَ هَذِهِ الْوُجْدَانَاتِ لِلْأَبْعَاضِ لَيْسَ مِنْ نُورِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، بَلْ مِنْ نُورٍ أَشْرَفَ. وَهَذَا مَعْنَى خَلْقَةِ الْجَنَّةِ مِنْ نُورِ الْحَسَنِ أَوِ الْحُسَيْنِ، وَخَلْقَةِ الْعَرْشِ وَالْمَلَائِكَةِ مِنْ نُورِ النَّبِيِّ (صلى الله عليه و آله وسلم أَوِ الْوَصِيِّ.) بله، برخی از این وجدانها برای اجزاء، از نور آب بسیط نیست بلکه از نوری شریف تر است. و این معنای آفرینش بهشت از نور حسن یا حسین و آفرینش عرش و ملائکه از نور پیامبر (صلى الله عليه و آله وسلم یا وصی است.) وَبِالْجُمْلَةِ: فَلَيْسَ فِي أَطْوَارِ وجَدَانِ الْجُوْهَرِ الْإِتِصَالِي تَعَدُّدٌ وَتَبَدُّلٌ وَتَغَيرُ، وَإِنَّمَا التَّغَيرُ وَالتَّعَدُّدُ وَالتَّبَدلُ في وُجُدَانَاتِ أَبْعَاضِهِ. به طور خلاصه: در حالات وجدان جوهر اتصالی هیچ تعدد، تبدل و تغییری وجود ندارد، بلکه تغییر، تعدد و تبدل در وجدان های اجزاء آن رخ می دهد.

## ماهیت اتصالیه در جمیع احوال و تعینات باقی است وَثَانِيُهُمَا: نَفْسُ الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ. حَيْثُ إِنَّهَا بَاقِيَةٌ فِي جَمِيعِ الْأَحْوَالِ وَعِنْدَ جَمِيعِ أَنْحَاءِ التَّعَيُنَاتِ وَالْوُجْدَانَاتِ. و دومین عامل خود ماهیت اتصالی است، زیرا این ماهیت در تمامی حالات و در برابر تمامی انواع تعینات و وجدانها باقی می ماند. فَلَوْ تَنَزَّلْنَا عَنْ مَشْرَبِ الْحَقِّ وَقُلْنَا بِأَنَّ الْإِنْفِصَالَ إِبْطَالٌ لِلْوُجْدَانِ الْجَوْهَرِيِّ . كَمَا تَوَهَّمَهُ الْقَوْمُ . لَمَا ضَرَّنَا أيْضًا. حتی اگر از دیدگاه حق عقب نشینی کنیم و بگوییم که انفصال به معنای نابودی وجدان جوهری است - همان طور که برخی تصور کرده اند - باز هم این موضوع به ما ضرری نمی رساند. إِذِ إذ الرابط الْحَافِظُ لِلْوَحْدَةِ هِيَ الْمَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِيَّةُ الَّتِي تَكُونُ حَيْثُ ذَاتِهَا مُبْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيع التَّعَيُّنَاتِ وَقَابِلَةً لِوُرُودِ كُلِّهَا. زیرا عامل ارتباط و حافظ وحدت، ماهیت اتصالی است که ذاتاً نسبت به تمامی تعینات مبهم بوده و پذیرای همه آنها است. فَهِيَ فِي الْحَقِيقَةِ لَا بَشَرْطٍ مَقْسَمِيٌّ جَمِيعِ الْأَقْسَامِ وَمُتَّحِدَةٌ مَعَ كُلِّهَا، وَلَيْسَ لَهَا مِنْ نَفْسِهَا إِلَّا الْوَحْدَةُ الْإِمَامِيَّةُ، نَظِيرَ مَا يَقُولُهُ الْقَوْمُ في الهيولى طَابِقَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ. پس در واقع، این ماهیت بدون شرطی تقسیم کننده برای همه اقسام و متحد با همه آنها است، و از خودش چیزی جز وحدت مبهم ندارد، شبیه آنچه که در مورد هیولا گفته می شود، بدون تفاوت. فَكَمَا أَنَّ الهيولى عِنْدَهُمْ نَفْسُ الاِسْتِعْدَادِ وَالْقُبُولِ، وَفِعْلِيَّتُهَا إِنَّمَا هِيَ بِالصُّورَةِ، وَلَيْسَ لَهَا مِنْ نَفْسِهَا (124 اتِّصَالٌ وَلَا انْفِصَالٌ وَلَا كَثْرَةٌ وَلَا وَحْدَةٌ إِلَّا الْوَحْدَةَ الْإِمَامِيَّةَ الْقَابِلَةَ لِكُلِّ التَّعَيُّنَاتِ وَالتَّعَدُّدَاتِ، فَكَذَلِكَ الْمَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِيَّةُ الْمُبْهَمَةُ، فَهِيَ أَوْلَى بِهَذِهِ اللَّا بَشَرْطِيَّةِ الْإِبْهَامِيَّةِ مِنَ الْهُيُولَى.) همان طور که هیولا نزد ایشان صرفاً استعداد و قابلیت است و فعلیت آن تنها به واسطه صورت است، و از خود نه اتصال نه انفصال نه کثرت و نه وحدت دارد مگر وحدت مبهمی که پذیرای همه تعینات و تکثرات است، به همین ترتیب ماهیت اتصالی مبهم نیز چنین است، بلکه نسبت به این لا بشرطی مبهم از هیولا شایسته تر است. وَحَيْثُ إِنَّ الْاتِّحَادَ بَيْنَ الْوُجُودِ وَالْمَاهِيَّةِ غَلَطْ. لِأَنَّهُ مُبْتَنٍ عَلَى جَعْلِ الْوُجُودِ الْبَاطِلِ عَلَى الْمَشْرَبِ الْحَقِّ . فَلَا فَحَالَةَ لَا يَكُونُ مَعْنَى لِتَبَدُّلِ الْمَاهِيَّةِ وَتَغَيُّرِهَا بِتَبَدُّلِ الْوِجْدَانِ.

## ماهیت اتصالیه در جمیع احوال و تعینات باقی است وَثَانِيُهُمَا: نَفْسُ الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ. حَيْثُ إِنَّهَا بَاقِيَةٌ فِي جَمِيعِ الْأَحْوَالِ وَعِنْدَ جَمِيعِ أَنْحَاءِ التَّعَيُنَاتِ وَالْوُجْدَانَاتِ. و دومین عامل خود ماهیت اتصالی است، زیرا این ماهیت در تمامی حالات و در برابر تمامی انواع تعینات و وجدانها باقی می ماند. فَلَوْ تَنَزَّلْنَا عَنْ مَشْرَبِ الْحَقِّ وَقُلْنَا بِأَنَّ الْإِنْفِصَالَ إِبْطَالٌ لِلْوُجْدَانِ الْجَوْهَرِيِّ . كَمَا تَوَهَّمَهُ الْقَوْمُ . لَمَا ضَرَّنَا أيْضًا. حتی اگر از دیدگاه حق عقب نشینی کنیم و بگوییم که انفصال به معنای نابودی وجدان جوهری است - همان طور که برخی تصور کرده اند - باز هم این موضوع به ما ضرری نمی رساند. إِذِ إذ الرابط الْحَافِظُ لِلْوَحْدَةِ هِيَ الْمَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِيَّةُ الَّتِي تَكُونُ حَيْثُ ذَاتِهَا مُبْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيع التَّعَيُّنَاتِ وَقَابِلَةً لِوُرُودِ كُلِّهَا. زیرا عامل ارتباط و حافظ وحدت، ماهیت اتصالی است که ذاتاً نسبت به تمامی تعینات مبهم بوده و پذیرای همه آنها است. فَهِيَ فِي الْحَقِيقَةِ لَا بَشَرْطٍ مَقْسَمِيٌّ جَمِيعِ الْأَقْسَامِ وَمُتَّحِدَةٌ مَعَ كُلِّهَا، وَلَيْسَ لَهَا مِنْ نَفْسِهَا إِلَّا الْوَحْدَةُ الْإِمَامِيَّةُ، نَظِيرَ مَا يَقُولُهُ الْقَوْمُ في الهيولى طَابِقَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ. پس در واقع، این ماهیت بدون شرطی تقسیم کننده برای همه اقسام و متحد با همه آنها است، و از خودش چیزی جز وحدت مبهم ندارد، شبیه آنچه که در مورد هیولا گفته می شود، بدون تفاوت. فَكَمَا أَنَّ الهيولى عِنْدَهُمْ نَفْسُ الاِسْتِعْدَادِ وَالْقُبُولِ، وَفِعْلِيَّتُهَا إِنَّمَا هِيَ بِالصُّورَةِ، وَلَيْسَ لَهَا مِنْ نَفْسِهَا (124 اتِّصَالٌ وَلَا انْفِصَالٌ وَلَا كَثْرَةٌ وَلَا وَحْدَةٌ إِلَّا الْوَحْدَةَ الْإِمَامِيَّةَ الْقَابِلَةَ لِكُلِّ التَّعَيُّنَاتِ وَالتَّعَدُّدَاتِ، فَكَذَلِكَ الْمَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِيَّةُ الْمُبْهَمَةُ، فَهِيَ أَوْلَى بِهَذِهِ اللَّا بَشَرْطِيَّةِ الْإِبْهَامِيَّةِ مِنَ الْهُيُولَى.) همان طور که هیولا نزد ایشان صرفاً استعداد و قابلیت است و فعلیت آن تنها به واسطه صورت است، و از خود نه اتصال نه انفصال نه کثرت و نه وحدت دارد مگر وحدت مبهمی که پذیرای همه تعینات و تکثرات است، به همین ترتیب ماهیت اتصالی مبهم نیز چنین است، بلکه نسبت به این لا بشرطی مبهم از هیولا شایسته تر است. وَحَيْثُ إِنَّ الْاتِّحَادَ بَيْنَ الْوُجُودِ وَالْمَاهِيَّةِ غَلَطْ. لِأَنَّهُ مُبْتَنٍ عَلَى جَعْلِ الْوُجُودِ الْبَاطِلِ عَلَى الْمَشْرَبِ الْحَقِّ . فَلَا فَحَالَةَ لَا يَكُونُ مَعْنَى لِتَبَدُّلِ الْمَاهِيَّةِ وَتَغَيُّرِهَا بِتَبَدُّلِ الْوِجْدَانِ.

## ماهیت اتصالیه در جمیع احوال و تعینات باقی است وَثَانِيُهُمَا: نَفْسُ الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ. حَيْثُ إِنَّهَا بَاقِيَةٌ فِي جَمِيعِ الْأَحْوَالِ وَعِنْدَ جَمِيعِ أَنْحَاءِ التَّعَيُنَاتِ وَالْوُجْدَانَاتِ. و دومین عامل خود ماهیت اتصالی است، زیرا این ماهیت در تمامی حالات و در برابر تمامی انواع تعینات و وجدانها باقی می ماند. فَلَوْ تَنَزَّلْنَا عَنْ مَشْرَبِ الْحَقِّ وَقُلْنَا بِأَنَّ الْإِنْفِصَالَ إِبْطَالٌ لِلْوُجْدَانِ الْجَوْهَرِيِّ . كَمَا تَوَهَّمَهُ الْقَوْمُ . لَمَا ضَرَّنَا أيْضًا. حتی اگر از دیدگاه حق عقب نشینی کنیم و بگوییم که انفصال به معنای نابودی وجدان جوهری است - همان طور که برخی تصور کرده اند - باز هم این موضوع به ما ضرری نمی رساند. إِذِ إذ الرابط الْحَافِظُ لِلْوَحْدَةِ هِيَ الْمَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِيَّةُ الَّتِي تَكُونُ حَيْثُ ذَاتِهَا مُبْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيع التَّعَيُّنَاتِ وَقَابِلَةً لِوُرُودِ كُلِّهَا. زیرا عامل ارتباط و حافظ وحدت، ماهیت اتصالی است که ذاتاً نسبت به تمامی تعینات مبهم بوده و پذیرای همه آنها است. فَهِيَ فِي الْحَقِيقَةِ لَا بَشَرْطٍ مَقْسَمِيٌّ جَمِيعِ الْأَقْسَامِ وَمُتَّحِدَةٌ مَعَ كُلِّهَا، وَلَيْسَ لَهَا مِنْ نَفْسِهَا إِلَّا الْوَحْدَةُ الْإِمَامِيَّةُ، نَظِيرَ مَا يَقُولُهُ الْقَوْمُ في الهيولى طَابِقَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ. پس در واقع، این ماهیت بدون شرطی تقسیم کننده برای همه اقسام و متحد با همه آنها است، و از خودش چیزی جز وحدت مبهم ندارد، شبیه آنچه که در مورد هیولا گفته می شود، بدون تفاوت. فَكَمَا أَنَّ الهيولى عِنْدَهُمْ نَفْسُ الاِسْتِعْدَادِ وَالْقُبُولِ، وَفِعْلِيَّتُهَا إِنَّمَا هِيَ بِالصُّورَةِ، وَلَيْسَ لَهَا مِنْ نَفْسِهَا (124 اتِّصَالٌ وَلَا انْفِصَالٌ وَلَا كَثْرَةٌ وَلَا وَحْدَةٌ إِلَّا الْوَحْدَةَ الْإِمَامِيَّةَ الْقَابِلَةَ لِكُلِّ التَّعَيُّنَاتِ وَالتَّعَدُّدَاتِ، فَكَذَلِكَ الْمَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِيَّةُ الْمُبْهَمَةُ، فَهِيَ أَوْلَى بِهَذِهِ اللَّا بَشَرْطِيَّةِ الْإِبْهَامِيَّةِ مِنَ الْهُيُولَى.) همان طور که هیولا نزد ایشان صرفاً استعداد و قابلیت است و فعلیت آن تنها به واسطه صورت است، و از خود نه اتصال نه انفصال نه کثرت و نه وحدت دارد مگر وحدت مبهمی که پذیرای همه تعینات و تکثرات است، به همین ترتیب ماهیت اتصالی مبهم نیز چنین است، بلکه نسبت به این لا بشرطی مبهم از هیولا شایسته تر است. وَحَيْثُ إِنَّ الْاتِّحَادَ بَيْنَ الْوُجُودِ وَالْمَاهِيَّةِ غَلَطْ. لِأَنَّهُ مُبْتَنٍ عَلَى جَعْلِ الْوُجُودِ الْبَاطِلِ عَلَى الْمَشْرَبِ الْحَقِّ . فَلَا فَحَالَةَ لَا يَكُونُ مَعْنَى لِتَبَدُّلِ الْمَاهِيَّةِ وَتَغَيُّرِهَا بِتَبَدُّلِ الْوِجْدَانِ.

## ماهیت اتصالیه در جمیع احوال و تعینات باقی است وَثَانِيُهُمَا: نَفْسُ الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ. حَيْثُ إِنَّهَا بَاقِيَةٌ فِي جَمِيعِ الْأَحْوَالِ وَعِنْدَ جَمِيعِ أَنْحَاءِ التَّعَيُنَاتِ وَالْوُجْدَانَاتِ. و دومین عامل خود ماهیت اتصالی است، زیرا این ماهیت در تمامی حالات و در برابر تمامی انواع تعینات و وجدانها باقی می ماند. فَلَوْ تَنَزَّلْنَا عَنْ مَشْرَبِ الْحَقِّ وَقُلْنَا بِأَنَّ الْإِنْفِصَالَ إِبْطَالٌ لِلْوُجْدَانِ الْجَوْهَرِيِّ . كَمَا تَوَهَّمَهُ الْقَوْمُ . لَمَا ضَرَّنَا أيْضًا. حتی اگر از دیدگاه حق عقب نشینی کنیم و بگوییم که انفصال به معنای نابودی وجدان جوهری است - همان طور که برخی تصور کرده اند - باز هم این موضوع به ما ضرری نمی رساند. إِذِ إذ الرابط الْحَافِظُ لِلْوَحْدَةِ هِيَ الْمَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِيَّةُ الَّتِي تَكُونُ حَيْثُ ذَاتِهَا مُبْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيع التَّعَيُّنَاتِ وَقَابِلَةً لِوُرُودِ كُلِّهَا. زیرا عامل ارتباط و حافظ وحدت، ماهیت اتصالی است که ذاتاً نسبت به تمامی تعینات مبهم بوده و پذیرای همه آنها است. فَهِيَ فِي الْحَقِيقَةِ لَا بَشَرْطٍ مَقْسَمِيٌّ جَمِيعِ الْأَقْسَامِ وَمُتَّحِدَةٌ مَعَ كُلِّهَا، وَلَيْسَ لَهَا مِنْ نَفْسِهَا إِلَّا الْوَحْدَةُ الْإِمَامِيَّةُ، نَظِيرَ مَا يَقُولُهُ الْقَوْمُ في الهيولى طَابِقَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ. پس در واقع، این ماهیت بدون شرطی تقسیم کننده برای همه اقسام و متحد با همه آنها است، و از خودش چیزی جز وحدت مبهم ندارد، شبیه آنچه که در مورد هیولا گفته می شود، بدون تفاوت. فَكَمَا أَنَّ الهيولى عِنْدَهُمْ نَفْسُ الاِسْتِعْدَادِ وَالْقُبُولِ، وَفِعْلِيَّتُهَا إِنَّمَا هِيَ بِالصُّورَةِ، وَلَيْسَ لَهَا مِنْ نَفْسِهَا (124 اتِّصَالٌ وَلَا انْفِصَالٌ وَلَا كَثْرَةٌ وَلَا وَحْدَةٌ إِلَّا الْوَحْدَةَ الْإِمَامِيَّةَ الْقَابِلَةَ لِكُلِّ التَّعَيُّنَاتِ وَالتَّعَدُّدَاتِ، فَكَذَلِكَ الْمَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِيَّةُ الْمُبْهَمَةُ، فَهِيَ أَوْلَى بِهَذِهِ اللَّا بَشَرْطِيَّةِ الْإِبْهَامِيَّةِ مِنَ الْهُيُولَى.) همان طور که هیولا نزد ایشان صرفاً استعداد و قابلیت است و فعلیت آن تنها به واسطه صورت است، و از خود نه اتصال نه انفصال نه کثرت و نه وحدت دارد مگر وحدت مبهمی که پذیرای همه تعینات و تکثرات است، به همین ترتیب ماهیت اتصالی مبهم نیز چنین است، بلکه نسبت به این لا بشرطی مبهم از هیولا شایسته تر است. وَحَيْثُ إِنَّ الْاتِّحَادَ بَيْنَ الْوُجُودِ وَالْمَاهِيَّةِ غَلَطْ. لِأَنَّهُ مُبْتَنٍ عَلَى جَعْلِ الْوُجُودِ الْبَاطِلِ عَلَى الْمَشْرَبِ الْحَقِّ . فَلَا فَحَالَةَ لَا يَكُونُ مَعْنَى لِتَبَدُّلِ الْمَاهِيَّةِ وَتَغَيُّرِهَا بِتَبَدُّلِ الْوِجْدَانِ.

و از آنجا که اتحاد میان وجود و ماهیت اشتباه است - زیرا مبتنی بر نظریه جعل وجود است که از دیدگاه حق باطل است - بنابراین نمی توان تغییری برای ماهیت به دلیل تغییر وجدان در نظر گرفت. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى : إِنَّ الْمَاهِيَّةَ، وَإِنْ كَانَ حَيْثُ ذَاتِهَا اللَّاواقِعِيَّةَ، وَهَذَا يَكُونُ قِسْمِيَّتُهَا وَمَقْسَمِيَّتُهَا فِي ظُرْفِ الْوِجْدَانِ، إِلَّا أَنَّهَا لِمَكَانِ لَا بَشَرْطِيَّتِهَا الْمَقْسَمِيَّةِ تَكُونُ بَاقِيَةً فِي جَمِيعِ أَنْحَاءِ الْوُجْدَانَاتِ. به بیانی دیگر، اگرچه ماهیت به لحاظ ذات خود واقعیت ندارد و به همین دلیل تقسیم پذیری و تقسیم کنندگی آن در ظرف وجدان قرار می گیرد، اما به دلیل لا بشرطی تقسیم کننده ای که دارد، در تمامی انواع وجدانها باقی می ماند. بِمَعْنَى أَنَّ هَذِهِ الْمَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِيَّةَ الَّتِي كَانَتْ وَاحِدَةً بِالْوِجْدَانِ الْوَاحِدِ، هِيَ بِعَيْنِهَا تَكُونُ وَاجِدَةٌ بوجدَانَيْنِ. به این معنا که این ماهیت اتصالی که با یک وجدان یافت شده بود، به همان صورت خود با دو وجدان نیز یافت می شود. فَالرَّابِطُ الْحَافِظُ لِلْوَحْدَةِ وَالْهُوهُويَّةِ هِيَ الْمَاهِيَّةُ الإِنْصَالِيَّةُ اللَّا بَشَرْطِ الْمَقْسَمِيَّةُ. پس عامل ارتباط و حافظ وحدت و هویت ماهیت اتصالی بدون شرط تقسیم کننده است. وَلَوْ كَانَ بَقَاءُ الْهُيُولَى الضَّعِيفَةِ كَافِيًا فِي الرَّبْطِ، لَكَانَتِ الْكِفَايَةُ فِي الْمَاهِيَّةِ أَوْلَى بِالْقَبُولِ. و اگر بقای هیولای ضعیف برای ارتباط کافی بود، کفایت ماهیت از این نظر شایسته تر بود. إِذْ كَمَا أَنَّ وَحْدَةَ الهيولى إِبْمَامِيَّةٌ، وَهَذِهِ الْوَحْدَةِ الْإِمَامِيَّةِ تَكُونُ حَافِظَةٌ لِلْهُوهُويَّةِ فِي مَرَاتِبِ الْوَحْدَاتِ وَالتَّعَدُّدَاتِ وَالْإِتِصَالَاتِ وَالْإِنْفِصَالَاتِ، فَكَذَلِكَ وَحْدَةُ الْمَاهِيَّةِ إِجْمَامِيَّةٌ. زیرا همان طور که وحدت هیولا مبهم است و این وحدت مبهم حافظ هویت در مراتب وحدتها، كثرت ها، اتصالات و انفصالات ،است به همین ترتیب وحدت ماهیت نیز مبهم است. وَهِيَ لِأَجْلِ هَذِهِ الْوَحْدَةِ الْإِبْمَامِيَّةِ تَكُونُ حَافِظَةٌ لِلرَّبْطِ. و این وحدت مبهم است که به دلیل وجودش عامل حفظ ارتباط می شود. هَذَا وَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّ هَذَا الْقَوْلَ مِنَّا إِنَّمَا هُوَ عَلَى سَبِيلِ التَّنَزُلِ بِمَرْتَبَتَيْنِ، وَإِلَّا، فَالْحَافِظُ لِلْوَحْدَةِ وَالرَّابِطُ بَيْنَ أَنْحَاءِ التَّبَدُّلَاتِ هُوَ الْوِجْدَانُ الجَوْهَرِي. این سخن از ما تنها به عنوان پذیرش فرضی در دو مرتبه مطرح شده است، وگرنه حافظ وحدت و رابط میان انواع تغييرات، وجدان جوهری است.

و از آنجا که اتحاد میان وجود و ماهیت اشتباه است - زیرا مبتنی بر نظریه جعل وجود است که از دیدگاه حق باطل است - بنابراین نمی توان تغییری برای ماهیت به دلیل تغییر وجدان در نظر گرفت. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى : إِنَّ الْمَاهِيَّةَ، وَإِنْ كَانَ حَيْثُ ذَاتِهَا اللَّاواقِعِيَّةَ، وَهَذَا يَكُونُ قِسْمِيَّتُهَا وَمَقْسَمِيَّتُهَا فِي ظُرْفِ الْوِجْدَانِ، إِلَّا أَنَّهَا لِمَكَانِ لَا بَشَرْطِيَّتِهَا الْمَقْسَمِيَّةِ تَكُونُ بَاقِيَةً فِي جَمِيعِ أَنْحَاءِ الْوُجْدَانَاتِ. به بیانی دیگر، اگرچه ماهیت به لحاظ ذات خود واقعیت ندارد و به همین دلیل تقسیم پذیری و تقسیم کنندگی آن در ظرف وجدان قرار می گیرد، اما به دلیل لا بشرطی تقسیم کننده ای که دارد، در تمامی انواع وجدانها باقی می ماند. بِمَعْنَى أَنَّ هَذِهِ الْمَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِيَّةَ الَّتِي كَانَتْ وَاحِدَةً بِالْوِجْدَانِ الْوَاحِدِ، هِيَ بِعَيْنِهَا تَكُونُ وَاجِدَةٌ بوجدَانَيْنِ. به این معنا که این ماهیت اتصالی که با یک وجدان یافت شده بود، به همان صورت خود با دو وجدان نیز یافت می شود. فَالرَّابِطُ الْحَافِظُ لِلْوَحْدَةِ وَالْهُوهُويَّةِ هِيَ الْمَاهِيَّةُ الإِنْصَالِيَّةُ اللَّا بَشَرْطِ الْمَقْسَمِيَّةُ. پس عامل ارتباط و حافظ وحدت و هویت ماهیت اتصالی بدون شرط تقسیم کننده است. وَلَوْ كَانَ بَقَاءُ الْهُيُولَى الضَّعِيفَةِ كَافِيًا فِي الرَّبْطِ، لَكَانَتِ الْكِفَايَةُ فِي الْمَاهِيَّةِ أَوْلَى بِالْقَبُولِ. و اگر بقای هیولای ضعیف برای ارتباط کافی بود، کفایت ماهیت از این نظر شایسته تر بود. إِذْ كَمَا أَنَّ وَحْدَةَ الهيولى إِبْمَامِيَّةٌ، وَهَذِهِ الْوَحْدَةِ الْإِمَامِيَّةِ تَكُونُ حَافِظَةٌ لِلْهُوهُويَّةِ فِي مَرَاتِبِ الْوَحْدَاتِ وَالتَّعَدُّدَاتِ وَالْإِتِصَالَاتِ وَالْإِنْفِصَالَاتِ، فَكَذَلِكَ وَحْدَةُ الْمَاهِيَّةِ إِجْمَامِيَّةٌ. زیرا همان طور که وحدت هیولا مبهم است و این وحدت مبهم حافظ هویت در مراتب وحدتها، كثرت ها، اتصالات و انفصالات ،است به همین ترتیب وحدت ماهیت نیز مبهم است. وَهِيَ لِأَجْلِ هَذِهِ الْوَحْدَةِ الْإِبْمَامِيَّةِ تَكُونُ حَافِظَةٌ لِلرَّبْطِ. و این وحدت مبهم است که به دلیل وجودش عامل حفظ ارتباط می شود. هَذَا وَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّ هَذَا الْقَوْلَ مِنَّا إِنَّمَا هُوَ عَلَى سَبِيلِ التَّنَزُلِ بِمَرْتَبَتَيْنِ، وَإِلَّا، فَالْحَافِظُ لِلْوَحْدَةِ وَالرَّابِطُ بَيْنَ أَنْحَاءِ التَّبَدُّلَاتِ هُوَ الْوِجْدَانُ الجَوْهَرِي. این سخن از ما تنها به عنوان پذیرش فرضی در دو مرتبه مطرح شده است، وگرنه حافظ وحدت و رابط میان انواع تغييرات، وجدان جوهری است.

و از آنجا که اتحاد میان وجود و ماهیت اشتباه است - زیرا مبتنی بر نظریه جعل وجود است که از دیدگاه حق باطل است - بنابراین نمی توان تغییری برای ماهیت به دلیل تغییر وجدان در نظر گرفت. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى : إِنَّ الْمَاهِيَّةَ، وَإِنْ كَانَ حَيْثُ ذَاتِهَا اللَّاواقِعِيَّةَ، وَهَذَا يَكُونُ قِسْمِيَّتُهَا وَمَقْسَمِيَّتُهَا فِي ظُرْفِ الْوِجْدَانِ، إِلَّا أَنَّهَا لِمَكَانِ لَا بَشَرْطِيَّتِهَا الْمَقْسَمِيَّةِ تَكُونُ بَاقِيَةً فِي جَمِيعِ أَنْحَاءِ الْوُجْدَانَاتِ. به بیانی دیگر، اگرچه ماهیت به لحاظ ذات خود واقعیت ندارد و به همین دلیل تقسیم پذیری و تقسیم کنندگی آن در ظرف وجدان قرار می گیرد، اما به دلیل لا بشرطی تقسیم کننده ای که دارد، در تمامی انواع وجدانها باقی می ماند. بِمَعْنَى أَنَّ هَذِهِ الْمَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِيَّةَ الَّتِي كَانَتْ وَاحِدَةً بِالْوِجْدَانِ الْوَاحِدِ، هِيَ بِعَيْنِهَا تَكُونُ وَاجِدَةٌ بوجدَانَيْنِ. به این معنا که این ماهیت اتصالی که با یک وجدان یافت شده بود، به همان صورت خود با دو وجدان نیز یافت می شود. فَالرَّابِطُ الْحَافِظُ لِلْوَحْدَةِ وَالْهُوهُويَّةِ هِيَ الْمَاهِيَّةُ الإِنْصَالِيَّةُ اللَّا بَشَرْطِ الْمَقْسَمِيَّةُ. پس عامل ارتباط و حافظ وحدت و هویت ماهیت اتصالی بدون شرط تقسیم کننده است. وَلَوْ كَانَ بَقَاءُ الْهُيُولَى الضَّعِيفَةِ كَافِيًا فِي الرَّبْطِ، لَكَانَتِ الْكِفَايَةُ فِي الْمَاهِيَّةِ أَوْلَى بِالْقَبُولِ. و اگر بقای هیولای ضعیف برای ارتباط کافی بود، کفایت ماهیت از این نظر شایسته تر بود. إِذْ كَمَا أَنَّ وَحْدَةَ الهيولى إِبْمَامِيَّةٌ، وَهَذِهِ الْوَحْدَةِ الْإِمَامِيَّةِ تَكُونُ حَافِظَةٌ لِلْهُوهُويَّةِ فِي مَرَاتِبِ الْوَحْدَاتِ وَالتَّعَدُّدَاتِ وَالْإِتِصَالَاتِ وَالْإِنْفِصَالَاتِ، فَكَذَلِكَ وَحْدَةُ الْمَاهِيَّةِ إِجْمَامِيَّةٌ. زیرا همان طور که وحدت هیولا مبهم است و این وحدت مبهم حافظ هویت در مراتب وحدتها، كثرت ها، اتصالات و انفصالات ،است به همین ترتیب وحدت ماهیت نیز مبهم است. وَهِيَ لِأَجْلِ هَذِهِ الْوَحْدَةِ الْإِبْمَامِيَّةِ تَكُونُ حَافِظَةٌ لِلرَّبْطِ. و این وحدت مبهم است که به دلیل وجودش عامل حفظ ارتباط می شود. هَذَا وَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّ هَذَا الْقَوْلَ مِنَّا إِنَّمَا هُوَ عَلَى سَبِيلِ التَّنَزُلِ بِمَرْتَبَتَيْنِ، وَإِلَّا، فَالْحَافِظُ لِلْوَحْدَةِ وَالرَّابِطُ بَيْنَ أَنْحَاءِ التَّبَدُّلَاتِ هُوَ الْوِجْدَانُ الجَوْهَرِي. این سخن از ما تنها به عنوان پذیرش فرضی در دو مرتبه مطرح شده است، وگرنه حافظ وحدت و رابط میان انواع تغييرات، وجدان جوهری است.

و از آنجا که اتحاد میان وجود و ماهیت اشتباه است - زیرا مبتنی بر نظریه جعل وجود است که از دیدگاه حق باطل است - بنابراین نمی توان تغییری برای ماهیت به دلیل تغییر وجدان در نظر گرفت. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى : إِنَّ الْمَاهِيَّةَ، وَإِنْ كَانَ حَيْثُ ذَاتِهَا اللَّاواقِعِيَّةَ، وَهَذَا يَكُونُ قِسْمِيَّتُهَا وَمَقْسَمِيَّتُهَا فِي ظُرْفِ الْوِجْدَانِ، إِلَّا أَنَّهَا لِمَكَانِ لَا بَشَرْطِيَّتِهَا الْمَقْسَمِيَّةِ تَكُونُ بَاقِيَةً فِي جَمِيعِ أَنْحَاءِ الْوُجْدَانَاتِ. به بیانی دیگر، اگرچه ماهیت به لحاظ ذات خود واقعیت ندارد و به همین دلیل تقسیم پذیری و تقسیم کنندگی آن در ظرف وجدان قرار می گیرد، اما به دلیل لا بشرطی تقسیم کننده ای که دارد، در تمامی انواع وجدانها باقی می ماند. بِمَعْنَى أَنَّ هَذِهِ الْمَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِيَّةَ الَّتِي كَانَتْ وَاحِدَةً بِالْوِجْدَانِ الْوَاحِدِ، هِيَ بِعَيْنِهَا تَكُونُ وَاجِدَةٌ بوجدَانَيْنِ. به این معنا که این ماهیت اتصالی که با یک وجدان یافت شده بود، به همان صورت خود با دو وجدان نیز یافت می شود. فَالرَّابِطُ الْحَافِظُ لِلْوَحْدَةِ وَالْهُوهُويَّةِ هِيَ الْمَاهِيَّةُ الإِنْصَالِيَّةُ اللَّا بَشَرْطِ الْمَقْسَمِيَّةُ. پس عامل ارتباط و حافظ وحدت و هویت ماهیت اتصالی بدون شرط تقسیم کننده است. وَلَوْ كَانَ بَقَاءُ الْهُيُولَى الضَّعِيفَةِ كَافِيًا فِي الرَّبْطِ، لَكَانَتِ الْكِفَايَةُ فِي الْمَاهِيَّةِ أَوْلَى بِالْقَبُولِ. و اگر بقای هیولای ضعیف برای ارتباط کافی بود، کفایت ماهیت از این نظر شایسته تر بود. إِذْ كَمَا أَنَّ وَحْدَةَ الهيولى إِبْمَامِيَّةٌ، وَهَذِهِ الْوَحْدَةِ الْإِمَامِيَّةِ تَكُونُ حَافِظَةٌ لِلْهُوهُويَّةِ فِي مَرَاتِبِ الْوَحْدَاتِ وَالتَّعَدُّدَاتِ وَالْإِتِصَالَاتِ وَالْإِنْفِصَالَاتِ، فَكَذَلِكَ وَحْدَةُ الْمَاهِيَّةِ إِجْمَامِيَّةٌ. زیرا همان طور که وحدت هیولا مبهم است و این وحدت مبهم حافظ هویت در مراتب وحدتها، كثرت ها، اتصالات و انفصالات ،است به همین ترتیب وحدت ماهیت نیز مبهم است. وَهِيَ لِأَجْلِ هَذِهِ الْوَحْدَةِ الْإِبْمَامِيَّةِ تَكُونُ حَافِظَةٌ لِلرَّبْطِ. و این وحدت مبهم است که به دلیل وجودش عامل حفظ ارتباط می شود. هَذَا وَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّ هَذَا الْقَوْلَ مِنَّا إِنَّمَا هُوَ عَلَى سَبِيلِ التَّنَزُلِ بِمَرْتَبَتَيْنِ، وَإِلَّا، فَالْحَافِظُ لِلْوَحْدَةِ وَالرَّابِطُ بَيْنَ أَنْحَاءِ التَّبَدُّلَاتِ هُوَ الْوِجْدَانُ الجَوْهَرِي. این سخن از ما تنها به عنوان پذیرش فرضی در دو مرتبه مطرح شده است، وگرنه حافظ وحدت و رابط میان انواع تغييرات، وجدان جوهری است.

فَإِذَا عَرَفْتَ حَالَ الْفَصْلِ الْوَارِدِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ ، تَعْرِفْ حَالَ الْوَصْلِ الْوَارِدِ عَلَى الْمُنْفَصِلَيْنِ؛ فَإِنَّهُ أَيْضًا وَاضِحٌ . إِذْ تَكُونُ الْمَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِيَّةُ حِينَ الْإِنْفِصَالِ وَاحِدَةً نَفْسَهَا مَعْرُوضَةً بِهَذَا الْعَرَضِ الْخَاصِ وَمَعْرُوضَةٌ لِذَلِكَ الْعَرَضِ الخاص الآخرِ، أَيْ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانَيْنِ مُكَمَّمَةٌ بِكُمْ خَاصٌ كَذَائِي، وَبِكَم خاص آخَرَ كَذَائِي. پس وقتی که حال انفصال وارد بر ماهیت اتصالی را فهمیدی حال اتصال وارد بر دو منفصل را نیز درک خواهی کرد؛ زیرا این امر نیز روشن است. به گونه ای که ماهیت اتصالی هنگام انفصال خود را معروض برای این عرض خاص و آن عرض خاص دیگر می یابد، یعنی خود را با دو وجدان می یابد که به یک کمیت خاص و کمیت خاص دیگری محدود شده است. فَبَعْدَ مَا صَارَ مُتَّصِلًا وَاحِدًا ، تَحِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمَةٌ بِكَمْ وَاحِدٍ حَاصِ. پس از اینکه متصل واحد شد، خود را مکمم به یک کمیت خاص واحد می یابد. فَظَهَرَ بِحَمْدِ اللَّهِ وَمِنْهُ بُطْلَانُ بُرْهَانِ الْفَصْلِ وَالْوَصْلِ، وَعَدَمُ ثُبُوتِ هَيُولَى خَارِجِيَّةٍ، بَلْ لَيْسَ فِي الدَّارِ إِلَّا الْوُجُودُ وَالْمَاهِيَّاتُ الْمَالِكَةُ لَهُ. بنابراین، به لطف خداوند و فضل او، بطلان برهان فصل و وصل آشکار شد و اثبات شد که هیولای خارجی وجود ندارد، بلکه در جهان چیزی جز وجود و ماهیات مالک آن نیست. ## ماهیت اتصالیه به نور ولایت موجود میشود. وَمِنْ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ تَعْرِفُ بُطْلَانَ بُرْهَانِ الْقُوَّةِ وَالْفِعْلِ. وَذَلِكَ لِأَنَّ قَوْلَهُمْ: إِنَّ لِلْجِسْمِ وُجُودًا إِتّصَالِيَّا وَصُورَةً نَوْعِيَّةً، صَحِيحٌ مِنْ جِهَةٍ، وَفَاسِدٌ مِنْ جِهَةٍ و از این مباحث، بطلان برهان قوه و فعل نیز آشکار می شود. زیرا سخن ایشان که می گویند جسم دارای وجود اتصالی و صورت نوعی است، از یک جهت صحیح و از جهت دیگر نادرست است. إِذْ قَوْهُمْ لَهُ وُجُودٌ إِتِّصَالِيُّ ، صَحِيحٌ إِنْ أَرَادُوا أَنَّ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ وَاحِدَةٌ نَفْسَهَا، وَفَاسِدٌ إِنْ أَرَادُوا أَنَّ الْوُجُودَ أَوِ الْوِجْدَانَ إِتِّصَالٌ، أَيْ: الْإِتِصَالُ صِفَةُ الْوُجُودِ أَوِ الْوِجْدَانِ. زیرا سخن ایشان که میگویند جسم دارای وجود اتصالی است، صحیح است اگر مقصودشان این باشد که ماهیت اتصال خود را می یابد و نادرست است اگر منظورشان این باشد که وجود یا وجدان، اتصال است؛ یعنی اتصال صفت وجود یا وجدان است. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْوُجُودَ وَالْوِجْدَانَ مُنَزَّهَانِ عَنْ الْفَصْلِ وَالْوَصْلِ.

فَإِذَا عَرَفْتَ حَالَ الْفَصْلِ الْوَارِدِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ ، تَعْرِفْ حَالَ الْوَصْلِ الْوَارِدِ عَلَى الْمُنْفَصِلَيْنِ؛ فَإِنَّهُ أَيْضًا وَاضِحٌ . إِذْ تَكُونُ الْمَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِيَّةُ حِينَ الْإِنْفِصَالِ وَاحِدَةً نَفْسَهَا مَعْرُوضَةً بِهَذَا الْعَرَضِ الْخَاصِ وَمَعْرُوضَةٌ لِذَلِكَ الْعَرَضِ الخاص الآخرِ، أَيْ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانَيْنِ مُكَمَّمَةٌ بِكُمْ خَاصٌ كَذَائِي، وَبِكَم خاص آخَرَ كَذَائِي. پس وقتی که حال انفصال وارد بر ماهیت اتصالی را فهمیدی حال اتصال وارد بر دو منفصل را نیز درک خواهی کرد؛ زیرا این امر نیز روشن است. به گونه ای که ماهیت اتصالی هنگام انفصال خود را معروض برای این عرض خاص و آن عرض خاص دیگر می یابد، یعنی خود را با دو وجدان می یابد که به یک کمیت خاص و کمیت خاص دیگری محدود شده است. فَبَعْدَ مَا صَارَ مُتَّصِلًا وَاحِدًا ، تَحِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمَةٌ بِكَمْ وَاحِدٍ حَاصِ. پس از اینکه متصل واحد شد، خود را مکمم به یک کمیت خاص واحد می یابد. فَظَهَرَ بِحَمْدِ اللَّهِ وَمِنْهُ بُطْلَانُ بُرْهَانِ الْفَصْلِ وَالْوَصْلِ، وَعَدَمُ ثُبُوتِ هَيُولَى خَارِجِيَّةٍ، بَلْ لَيْسَ فِي الدَّارِ إِلَّا الْوُجُودُ وَالْمَاهِيَّاتُ الْمَالِكَةُ لَهُ. بنابراین، به لطف خداوند و فضل او، بطلان برهان فصل و وصل آشکار شد و اثبات شد که هیولای خارجی وجود ندارد، بلکه در جهان چیزی جز وجود و ماهیات مالک آن نیست. ## ماهیت اتصالیه به نور ولایت موجود میشود. وَمِنْ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ تَعْرِفُ بُطْلَانَ بُرْهَانِ الْقُوَّةِ وَالْفِعْلِ. وَذَلِكَ لِأَنَّ قَوْلَهُمْ: إِنَّ لِلْجِسْمِ وُجُودًا إِتّصَالِيَّا وَصُورَةً نَوْعِيَّةً، صَحِيحٌ مِنْ جِهَةٍ، وَفَاسِدٌ مِنْ جِهَةٍ و از این مباحث، بطلان برهان قوه و فعل نیز آشکار می شود. زیرا سخن ایشان که می گویند جسم دارای وجود اتصالی و صورت نوعی است، از یک جهت صحیح و از جهت دیگر نادرست است. إِذْ قَوْهُمْ لَهُ وُجُودٌ إِتِّصَالِيُّ ، صَحِيحٌ إِنْ أَرَادُوا أَنَّ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ وَاحِدَةٌ نَفْسَهَا، وَفَاسِدٌ إِنْ أَرَادُوا أَنَّ الْوُجُودَ أَوِ الْوِجْدَانَ إِتِّصَالٌ، أَيْ: الْإِتِصَالُ صِفَةُ الْوُجُودِ أَوِ الْوِجْدَانِ. زیرا سخن ایشان که میگویند جسم دارای وجود اتصالی است، صحیح است اگر مقصودشان این باشد که ماهیت اتصال خود را می یابد و نادرست است اگر منظورشان این باشد که وجود یا وجدان، اتصال است؛ یعنی اتصال صفت وجود یا وجدان است. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْوُجُودَ وَالْوِجْدَانَ مُنَزَّهَانِ عَنْ الْفَصْلِ وَالْوَصْلِ.

فَإِذَا عَرَفْتَ حَالَ الْفَصْلِ الْوَارِدِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ ، تَعْرِفْ حَالَ الْوَصْلِ الْوَارِدِ عَلَى الْمُنْفَصِلَيْنِ؛ فَإِنَّهُ أَيْضًا وَاضِحٌ . إِذْ تَكُونُ الْمَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِيَّةُ حِينَ الْإِنْفِصَالِ وَاحِدَةً نَفْسَهَا مَعْرُوضَةً بِهَذَا الْعَرَضِ الْخَاصِ وَمَعْرُوضَةٌ لِذَلِكَ الْعَرَضِ الخاص الآخرِ، أَيْ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانَيْنِ مُكَمَّمَةٌ بِكُمْ خَاصٌ كَذَائِي، وَبِكَم خاص آخَرَ كَذَائِي. پس وقتی که حال انفصال وارد بر ماهیت اتصالی را فهمیدی حال اتصال وارد بر دو منفصل را نیز درک خواهی کرد؛ زیرا این امر نیز روشن است. به گونه ای که ماهیت اتصالی هنگام انفصال خود را معروض برای این عرض خاص و آن عرض خاص دیگر می یابد، یعنی خود را با دو وجدان می یابد که به یک کمیت خاص و کمیت خاص دیگری محدود شده است. فَبَعْدَ مَا صَارَ مُتَّصِلًا وَاحِدًا ، تَحِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمَةٌ بِكَمْ وَاحِدٍ حَاصِ. پس از اینکه متصل واحد شد، خود را مکمم به یک کمیت خاص واحد می یابد. فَظَهَرَ بِحَمْدِ اللَّهِ وَمِنْهُ بُطْلَانُ بُرْهَانِ الْفَصْلِ وَالْوَصْلِ، وَعَدَمُ ثُبُوتِ هَيُولَى خَارِجِيَّةٍ، بَلْ لَيْسَ فِي الدَّارِ إِلَّا الْوُجُودُ وَالْمَاهِيَّاتُ الْمَالِكَةُ لَهُ. بنابراین، به لطف خداوند و فضل او، بطلان برهان فصل و وصل آشکار شد و اثبات شد که هیولای خارجی وجود ندارد، بلکه در جهان چیزی جز وجود و ماهیات مالک آن نیست. ## ماهیت اتصالیه به نور ولایت موجود میشود. وَمِنْ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ تَعْرِفُ بُطْلَانَ بُرْهَانِ الْقُوَّةِ وَالْفِعْلِ. وَذَلِكَ لِأَنَّ قَوْلَهُمْ: إِنَّ لِلْجِسْمِ وُجُودًا إِتّصَالِيَّا وَصُورَةً نَوْعِيَّةً، صَحِيحٌ مِنْ جِهَةٍ، وَفَاسِدٌ مِنْ جِهَةٍ و از این مباحث، بطلان برهان قوه و فعل نیز آشکار می شود. زیرا سخن ایشان که می گویند جسم دارای وجود اتصالی و صورت نوعی است، از یک جهت صحیح و از جهت دیگر نادرست است. إِذْ قَوْهُمْ لَهُ وُجُودٌ إِتِّصَالِيُّ ، صَحِيحٌ إِنْ أَرَادُوا أَنَّ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ وَاحِدَةٌ نَفْسَهَا، وَفَاسِدٌ إِنْ أَرَادُوا أَنَّ الْوُجُودَ أَوِ الْوِجْدَانَ إِتِّصَالٌ، أَيْ: الْإِتِصَالُ صِفَةُ الْوُجُودِ أَوِ الْوِجْدَانِ. زیرا سخن ایشان که میگویند جسم دارای وجود اتصالی است، صحیح است اگر مقصودشان این باشد که ماهیت اتصال خود را می یابد و نادرست است اگر منظورشان این باشد که وجود یا وجدان، اتصال است؛ یعنی اتصال صفت وجود یا وجدان است. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْوُجُودَ وَالْوِجْدَانَ مُنَزَّهَانِ عَنْ الْفَصْلِ وَالْوَصْلِ.

فَإِذَا عَرَفْتَ حَالَ الْفَصْلِ الْوَارِدِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ ، تَعْرِفْ حَالَ الْوَصْلِ الْوَارِدِ عَلَى الْمُنْفَصِلَيْنِ؛ فَإِنَّهُ أَيْضًا وَاضِحٌ . إِذْ تَكُونُ الْمَاهِيَّةُ الْإِتِصَالِيَّةُ حِينَ الْإِنْفِصَالِ وَاحِدَةً نَفْسَهَا مَعْرُوضَةً بِهَذَا الْعَرَضِ الْخَاصِ وَمَعْرُوضَةٌ لِذَلِكَ الْعَرَضِ الخاص الآخرِ، أَيْ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانَيْنِ مُكَمَّمَةٌ بِكُمْ خَاصٌ كَذَائِي، وَبِكَم خاص آخَرَ كَذَائِي. پس وقتی که حال انفصال وارد بر ماهیت اتصالی را فهمیدی حال اتصال وارد بر دو منفصل را نیز درک خواهی کرد؛ زیرا این امر نیز روشن است. به گونه ای که ماهیت اتصالی هنگام انفصال خود را معروض برای این عرض خاص و آن عرض خاص دیگر می یابد، یعنی خود را با دو وجدان می یابد که به یک کمیت خاص و کمیت خاص دیگری محدود شده است. فَبَعْدَ مَا صَارَ مُتَّصِلًا وَاحِدًا ، تَحِدُ نَفْسَهُ مُكَمَّمَةٌ بِكَمْ وَاحِدٍ حَاصِ. پس از اینکه متصل واحد شد، خود را مکمم به یک کمیت خاص واحد می یابد. فَظَهَرَ بِحَمْدِ اللَّهِ وَمِنْهُ بُطْلَانُ بُرْهَانِ الْفَصْلِ وَالْوَصْلِ، وَعَدَمُ ثُبُوتِ هَيُولَى خَارِجِيَّةٍ، بَلْ لَيْسَ فِي الدَّارِ إِلَّا الْوُجُودُ وَالْمَاهِيَّاتُ الْمَالِكَةُ لَهُ. بنابراین، به لطف خداوند و فضل او، بطلان برهان فصل و وصل آشکار شد و اثبات شد که هیولای خارجی وجود ندارد، بلکه در جهان چیزی جز وجود و ماهیات مالک آن نیست. ## ماهیت اتصالیه به نور ولایت موجود میشود. وَمِنْ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ تَعْرِفُ بُطْلَانَ بُرْهَانِ الْقُوَّةِ وَالْفِعْلِ. وَذَلِكَ لِأَنَّ قَوْلَهُمْ: إِنَّ لِلْجِسْمِ وُجُودًا إِتّصَالِيَّا وَصُورَةً نَوْعِيَّةً، صَحِيحٌ مِنْ جِهَةٍ، وَفَاسِدٌ مِنْ جِهَةٍ و از این مباحث، بطلان برهان قوه و فعل نیز آشکار می شود. زیرا سخن ایشان که می گویند جسم دارای وجود اتصالی و صورت نوعی است، از یک جهت صحیح و از جهت دیگر نادرست است. إِذْ قَوْهُمْ لَهُ وُجُودٌ إِتِّصَالِيُّ ، صَحِيحٌ إِنْ أَرَادُوا أَنَّ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ وَاحِدَةٌ نَفْسَهَا، وَفَاسِدٌ إِنْ أَرَادُوا أَنَّ الْوُجُودَ أَوِ الْوِجْدَانَ إِتِّصَالٌ، أَيْ: الْإِتِصَالُ صِفَةُ الْوُجُودِ أَوِ الْوِجْدَانِ. زیرا سخن ایشان که میگویند جسم دارای وجود اتصالی است، صحیح است اگر مقصودشان این باشد که ماهیت اتصال خود را می یابد و نادرست است اگر منظورشان این باشد که وجود یا وجدان، اتصال است؛ یعنی اتصال صفت وجود یا وجدان است. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْوُجُودَ وَالْوِجْدَانَ مُنَزَّهَانِ عَنْ الْفَصْلِ وَالْوَصْلِ.

زیرا وجود و وجدان از فصل و وصل منزّه هستند. وَأَمَّا قَوْهُمْ وَلَهُ صُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ، صَحِيحٌ إِنْ أَرَادُوا بِمَا أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّةَ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الجِسْمِي الإِتِصَالِي، وَفَاسِدٌ إِنْ أَرَادُوا صُورَةً جَوْهَرِيَّةً وَرَاءَ الصُّورَةِ الحِسْمِيَّةِ. اما سخن ایشان که میگویند جسم دارای صورت نوعی است، صحیح است اگر مقصودشان این باشد که ماهیات عرضی خود را از طریق وجدان جوهر جسمانی اتصالی می یابند و نادرست است اگر مقصودشان صورت جوهری ای جدا از صورت جسمانی باشد. لِمَا سَيَأْتي . إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى . مَفَصَّلًا مَشْرُوحًا أَنَّ هَذِهِ الصُّورَةَ الْجُوْهَرِيَّةَ . الَّتِي تَكُونُ مَبْدَأَ لِلْآثَارِ عِنْدَ الْقَوْمِ، وَتَكُونُ هِيَ الْمُسَمَّاةَ بِالصُّورَةِ النَّوْعِيَّةِ عِنْدَهُمْ . لَا دَلِيلَ عَلَى وُجُودِهَا ، (125 بَلِ الْمَوْجُودُ بِالْمَعْنَى اللُّغَوِيّ ( يَافِتٌ شَيْئًا يَجِدُ نَفْسَهُ لَيْسَ إِلَّا الْمَاهِيَّةَ الْإِنْصَالِيَّةَ مَعْرُوضَةٌ لِلْأَعْرَاضِ.) چنان که ان شاء الله تعالی در آینده به طور مفصل بیان خواهد شد، این صورت جوهری که نزد ایشان مبدأ آثار است و همان چیزی است که آن را صورت نوعیه می نامند، هیچ دلیلی بر وجود آن وجود ندارد. بلکه آنچه به معنای واقعی کلمه وجود دارد چیزی که خود را مییابد ، چیزی جز ماهیت اتصالی معروض برای اعراض نیست. أَيْ: هِيَ مَعَ مَاهِيَّاتٍ عَرَضِيَّةٍ مَوْجُودَةٍ بِعَيْنِ وُجُودِ الْجَوْهَرِ الْإِتِصَالِي، وَوَاحِدَةٌ لِنُورِهِ بِعَيْنِ وَاجِدِيَّتِهِ وَوِجْدَانِهِ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً لِهَذِهِ الْأَعْرَاضِ. یعنی این ماهیت همراه با ماهیات عرضی است که به عین وجود جوهر اتصالی موجود هستند و نور آن را با عین وجدان و یافتن خود به عنوان معروض این اعراض می یابند. فَإِذَنْ لَيْسَ مَا وَرَاءَ مَاهِيَّةِ الإِبْصَالِ وَهَذِهِ الْمَاهِيَّاتِ الْمَوْجُودَةِ مَاهِيَّةٌ وَصُورَةٌ أُخْرَى جَوْهَرِيَّةٌ تَكُونُ مَبْدَأ لِلْآثَارِ النَّوْعِيَّةِ الْخَاصَّةِ بِالْأَنْوَاعِ . عَلَى مَا سَيَأْتِي تَفْصِيلُ الْكَلَامِ فِيهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. پس چیزی فراتر از ماهیت اتصال و این ماهیات موجود، وجود ندارد که ماهیت یا صورت جوهری دیگری باشد و مبدأ آثار نوعیه خاص انواع باشد - همان طور که ان شاء الله تعالی توضیحات بیشتری در این مورد خواهد آمد. وَأَمَّا قَوْهُمْ فَهُوَ لَا تَخَالَةَ مَعْنًى بِالْفِعْلِ، إِنْ أَرَادُوا أَنَّ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ صَارَتْ بِالْوِجْدَانِ أَمْرًا مَوْجُودًا فِعْلِيًّا بِالْفِعْلِ، فَهُوَ كَلَامٌ تَام. اما سخن ایشان که می گویند: «این بدون شک به معنای فعلیت است»، اگر مقصودشان این باشد که ماهیت اتصال از طریق وجدان به چیزی بالفعل موجود تبدیل شده است، این سخنی درست و کامل است. وَإِنْ أَرَادُوا أَنَّ نَفْسَ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ فِي مَقَامِ الْمَاهَوِيَّةِ شَيْءٌ فِعْلِيٌّ، فَهُوَ غَلَةٌ.

زیرا وجود و وجدان از فصل و وصل منزّه هستند. وَأَمَّا قَوْهُمْ وَلَهُ صُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ، صَحِيحٌ إِنْ أَرَادُوا بِمَا أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّةَ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الجِسْمِي الإِتِصَالِي، وَفَاسِدٌ إِنْ أَرَادُوا صُورَةً جَوْهَرِيَّةً وَرَاءَ الصُّورَةِ الحِسْمِيَّةِ. اما سخن ایشان که میگویند جسم دارای صورت نوعی است، صحیح است اگر مقصودشان این باشد که ماهیات عرضی خود را از طریق وجدان جوهر جسمانی اتصالی می یابند و نادرست است اگر مقصودشان صورت جوهری ای جدا از صورت جسمانی باشد. لِمَا سَيَأْتي . إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى . مَفَصَّلًا مَشْرُوحًا أَنَّ هَذِهِ الصُّورَةَ الْجُوْهَرِيَّةَ . الَّتِي تَكُونُ مَبْدَأَ لِلْآثَارِ عِنْدَ الْقَوْمِ، وَتَكُونُ هِيَ الْمُسَمَّاةَ بِالصُّورَةِ النَّوْعِيَّةِ عِنْدَهُمْ . لَا دَلِيلَ عَلَى وُجُودِهَا ، (125 بَلِ الْمَوْجُودُ بِالْمَعْنَى اللُّغَوِيّ ( يَافِتٌ شَيْئًا يَجِدُ نَفْسَهُ لَيْسَ إِلَّا الْمَاهِيَّةَ الْإِنْصَالِيَّةَ مَعْرُوضَةٌ لِلْأَعْرَاضِ.) چنان که ان شاء الله تعالی در آینده به طور مفصل بیان خواهد شد، این صورت جوهری که نزد ایشان مبدأ آثار است و همان چیزی است که آن را صورت نوعیه می نامند، هیچ دلیلی بر وجود آن وجود ندارد. بلکه آنچه به معنای واقعی کلمه وجود دارد چیزی که خود را مییابد ، چیزی جز ماهیت اتصالی معروض برای اعراض نیست. أَيْ: هِيَ مَعَ مَاهِيَّاتٍ عَرَضِيَّةٍ مَوْجُودَةٍ بِعَيْنِ وُجُودِ الْجَوْهَرِ الْإِتِصَالِي، وَوَاحِدَةٌ لِنُورِهِ بِعَيْنِ وَاجِدِيَّتِهِ وَوِجْدَانِهِ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً لِهَذِهِ الْأَعْرَاضِ. یعنی این ماهیت همراه با ماهیات عرضی است که به عین وجود جوهر اتصالی موجود هستند و نور آن را با عین وجدان و یافتن خود به عنوان معروض این اعراض می یابند. فَإِذَنْ لَيْسَ مَا وَرَاءَ مَاهِيَّةِ الإِبْصَالِ وَهَذِهِ الْمَاهِيَّاتِ الْمَوْجُودَةِ مَاهِيَّةٌ وَصُورَةٌ أُخْرَى جَوْهَرِيَّةٌ تَكُونُ مَبْدَأ لِلْآثَارِ النَّوْعِيَّةِ الْخَاصَّةِ بِالْأَنْوَاعِ . عَلَى مَا سَيَأْتِي تَفْصِيلُ الْكَلَامِ فِيهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. پس چیزی فراتر از ماهیت اتصال و این ماهیات موجود، وجود ندارد که ماهیت یا صورت جوهری دیگری باشد و مبدأ آثار نوعیه خاص انواع باشد - همان طور که ان شاء الله تعالی توضیحات بیشتری در این مورد خواهد آمد. وَأَمَّا قَوْهُمْ فَهُوَ لَا تَخَالَةَ مَعْنًى بِالْفِعْلِ، إِنْ أَرَادُوا أَنَّ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ صَارَتْ بِالْوِجْدَانِ أَمْرًا مَوْجُودًا فِعْلِيًّا بِالْفِعْلِ، فَهُوَ كَلَامٌ تَام. اما سخن ایشان که می گویند: «این بدون شک به معنای فعلیت است»، اگر مقصودشان این باشد که ماهیت اتصال از طریق وجدان به چیزی بالفعل موجود تبدیل شده است، این سخنی درست و کامل است. وَإِنْ أَرَادُوا أَنَّ نَفْسَ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ فِي مَقَامِ الْمَاهَوِيَّةِ شَيْءٌ فِعْلِيٌّ، فَهُوَ غَلَةٌ.

زیرا وجود و وجدان از فصل و وصل منزّه هستند. وَأَمَّا قَوْهُمْ وَلَهُ صُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ، صَحِيحٌ إِنْ أَرَادُوا بِمَا أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّةَ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الجِسْمِي الإِتِصَالِي، وَفَاسِدٌ إِنْ أَرَادُوا صُورَةً جَوْهَرِيَّةً وَرَاءَ الصُّورَةِ الحِسْمِيَّةِ. اما سخن ایشان که میگویند جسم دارای صورت نوعی است، صحیح است اگر مقصودشان این باشد که ماهیات عرضی خود را از طریق وجدان جوهر جسمانی اتصالی می یابند و نادرست است اگر مقصودشان صورت جوهری ای جدا از صورت جسمانی باشد. لِمَا سَيَأْتي . إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى . مَفَصَّلًا مَشْرُوحًا أَنَّ هَذِهِ الصُّورَةَ الْجُوْهَرِيَّةَ . الَّتِي تَكُونُ مَبْدَأَ لِلْآثَارِ عِنْدَ الْقَوْمِ، وَتَكُونُ هِيَ الْمُسَمَّاةَ بِالصُّورَةِ النَّوْعِيَّةِ عِنْدَهُمْ . لَا دَلِيلَ عَلَى وُجُودِهَا ، (125 بَلِ الْمَوْجُودُ بِالْمَعْنَى اللُّغَوِيّ ( يَافِتٌ شَيْئًا يَجِدُ نَفْسَهُ لَيْسَ إِلَّا الْمَاهِيَّةَ الْإِنْصَالِيَّةَ مَعْرُوضَةٌ لِلْأَعْرَاضِ.) چنان که ان شاء الله تعالی در آینده به طور مفصل بیان خواهد شد، این صورت جوهری که نزد ایشان مبدأ آثار است و همان چیزی است که آن را صورت نوعیه می نامند، هیچ دلیلی بر وجود آن وجود ندارد. بلکه آنچه به معنای واقعی کلمه وجود دارد چیزی که خود را مییابد ، چیزی جز ماهیت اتصالی معروض برای اعراض نیست. أَيْ: هِيَ مَعَ مَاهِيَّاتٍ عَرَضِيَّةٍ مَوْجُودَةٍ بِعَيْنِ وُجُودِ الْجَوْهَرِ الْإِتِصَالِي، وَوَاحِدَةٌ لِنُورِهِ بِعَيْنِ وَاجِدِيَّتِهِ وَوِجْدَانِهِ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً لِهَذِهِ الْأَعْرَاضِ. یعنی این ماهیت همراه با ماهیات عرضی است که به عین وجود جوهر اتصالی موجود هستند و نور آن را با عین وجدان و یافتن خود به عنوان معروض این اعراض می یابند. فَإِذَنْ لَيْسَ مَا وَرَاءَ مَاهِيَّةِ الإِبْصَالِ وَهَذِهِ الْمَاهِيَّاتِ الْمَوْجُودَةِ مَاهِيَّةٌ وَصُورَةٌ أُخْرَى جَوْهَرِيَّةٌ تَكُونُ مَبْدَأ لِلْآثَارِ النَّوْعِيَّةِ الْخَاصَّةِ بِالْأَنْوَاعِ . عَلَى مَا سَيَأْتِي تَفْصِيلُ الْكَلَامِ فِيهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. پس چیزی فراتر از ماهیت اتصال و این ماهیات موجود، وجود ندارد که ماهیت یا صورت جوهری دیگری باشد و مبدأ آثار نوعیه خاص انواع باشد - همان طور که ان شاء الله تعالی توضیحات بیشتری در این مورد خواهد آمد. وَأَمَّا قَوْهُمْ فَهُوَ لَا تَخَالَةَ مَعْنًى بِالْفِعْلِ، إِنْ أَرَادُوا أَنَّ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ صَارَتْ بِالْوِجْدَانِ أَمْرًا مَوْجُودًا فِعْلِيًّا بِالْفِعْلِ، فَهُوَ كَلَامٌ تَام. اما سخن ایشان که می گویند: «این بدون شک به معنای فعلیت است»، اگر مقصودشان این باشد که ماهیت اتصال از طریق وجدان به چیزی بالفعل موجود تبدیل شده است، این سخنی درست و کامل است. وَإِنْ أَرَادُوا أَنَّ نَفْسَ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ فِي مَقَامِ الْمَاهَوِيَّةِ شَيْءٌ فِعْلِيٌّ، فَهُوَ غَلَةٌ.

زیرا وجود و وجدان از فصل و وصل منزّه هستند. وَأَمَّا قَوْهُمْ وَلَهُ صُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ، صَحِيحٌ إِنْ أَرَادُوا بِمَا أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّةَ تَحِدُ نَفْسَهَا بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الجِسْمِي الإِتِصَالِي، وَفَاسِدٌ إِنْ أَرَادُوا صُورَةً جَوْهَرِيَّةً وَرَاءَ الصُّورَةِ الحِسْمِيَّةِ. اما سخن ایشان که میگویند جسم دارای صورت نوعی است، صحیح است اگر مقصودشان این باشد که ماهیات عرضی خود را از طریق وجدان جوهر جسمانی اتصالی می یابند و نادرست است اگر مقصودشان صورت جوهری ای جدا از صورت جسمانی باشد. لِمَا سَيَأْتي . إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى . مَفَصَّلًا مَشْرُوحًا أَنَّ هَذِهِ الصُّورَةَ الْجُوْهَرِيَّةَ . الَّتِي تَكُونُ مَبْدَأَ لِلْآثَارِ عِنْدَ الْقَوْمِ، وَتَكُونُ هِيَ الْمُسَمَّاةَ بِالصُّورَةِ النَّوْعِيَّةِ عِنْدَهُمْ . لَا دَلِيلَ عَلَى وُجُودِهَا ، (125 بَلِ الْمَوْجُودُ بِالْمَعْنَى اللُّغَوِيّ ( يَافِتٌ شَيْئًا يَجِدُ نَفْسَهُ لَيْسَ إِلَّا الْمَاهِيَّةَ الْإِنْصَالِيَّةَ مَعْرُوضَةٌ لِلْأَعْرَاضِ.) چنان که ان شاء الله تعالی در آینده به طور مفصل بیان خواهد شد، این صورت جوهری که نزد ایشان مبدأ آثار است و همان چیزی است که آن را صورت نوعیه می نامند، هیچ دلیلی بر وجود آن وجود ندارد. بلکه آنچه به معنای واقعی کلمه وجود دارد چیزی که خود را مییابد ، چیزی جز ماهیت اتصالی معروض برای اعراض نیست. أَيْ: هِيَ مَعَ مَاهِيَّاتٍ عَرَضِيَّةٍ مَوْجُودَةٍ بِعَيْنِ وُجُودِ الْجَوْهَرِ الْإِتِصَالِي، وَوَاحِدَةٌ لِنُورِهِ بِعَيْنِ وَاجِدِيَّتِهِ وَوِجْدَانِهِ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً لِهَذِهِ الْأَعْرَاضِ. یعنی این ماهیت همراه با ماهیات عرضی است که به عین وجود جوهر اتصالی موجود هستند و نور آن را با عین وجدان و یافتن خود به عنوان معروض این اعراض می یابند. فَإِذَنْ لَيْسَ مَا وَرَاءَ مَاهِيَّةِ الإِبْصَالِ وَهَذِهِ الْمَاهِيَّاتِ الْمَوْجُودَةِ مَاهِيَّةٌ وَصُورَةٌ أُخْرَى جَوْهَرِيَّةٌ تَكُونُ مَبْدَأ لِلْآثَارِ النَّوْعِيَّةِ الْخَاصَّةِ بِالْأَنْوَاعِ . عَلَى مَا سَيَأْتِي تَفْصِيلُ الْكَلَامِ فِيهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. پس چیزی فراتر از ماهیت اتصال و این ماهیات موجود، وجود ندارد که ماهیت یا صورت جوهری دیگری باشد و مبدأ آثار نوعیه خاص انواع باشد - همان طور که ان شاء الله تعالی توضیحات بیشتری در این مورد خواهد آمد. وَأَمَّا قَوْهُمْ فَهُوَ لَا تَخَالَةَ مَعْنًى بِالْفِعْلِ، إِنْ أَرَادُوا أَنَّ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ صَارَتْ بِالْوِجْدَانِ أَمْرًا مَوْجُودًا فِعْلِيًّا بِالْفِعْلِ، فَهُوَ كَلَامٌ تَام. اما سخن ایشان که می گویند: «این بدون شک به معنای فعلیت است»، اگر مقصودشان این باشد که ماهیت اتصال از طریق وجدان به چیزی بالفعل موجود تبدیل شده است، این سخنی درست و کامل است. وَإِنْ أَرَادُوا أَنَّ نَفْسَ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ فِي مَقَامِ الْمَاهَوِيَّةِ شَيْءٌ فِعْلِيٌّ، فَهُوَ غَلَةٌ.

اما اگر مقصودشان این باشد که خود این ماهیت در مقام ماهوی چیزی بالفعل است، این اشتباه است. إِذْ الْمَاهِيَّاتُ لَيْسَ لَهَا مِنْ جِهَةِ ذَوَاتِهَا إِلَّا الْفَقْرُ وَالاحْتِيَاجُ وَالانْفِعَالُ وَقَبُولُ كُلِ الْوُجْدَانَاتِ وَالْفِعْلِيَّاتِ. زیرا ماهیات از جهت ذات خود چیزی جز فقر، نیاز انفعال و پذیرش تمام وجدانها و فعلیت ها ندارند. وَإِنْ أَرَادُوا أَنَّ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ فِعْلِيَّةٌ بِمَعْنَى أَنَّهَا مُمتَازَةٌ عَنْ سَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ، فَهُوَ كَلَامٌ حَقٌّ قَدْ نَبَّهُنَا عَلَيْهِ سَابِقًا فِي الْمُقَدِّمَةِ الثَّانِيَةِ. و اگر منظورشان این باشد که ماهیت اتصال به معنایی بالفعل است که از سایر ماهیات متمایز است، این سخن درستی است که پیش تر در مقدمه دوم به آن اشاره کردیم. وَأَمَّا قَوْهُمْ: لِلْجِسْم . مِنْ حَيْثُ هُوَ جِسْمٌ مُسْتَعِدٌ لِقُبُولِ الْفَصْلِ وَالْوَصْلِ وَغَيْرِهِمَا مِنَ الْعَوَارِضِ وَالْكَمَالَاتِ . جِهَهُ قُوَّةٍ وَاسْتِعْدَادٍ، نَقُولُ : نَعَمْ؛ وَهِيَ جِهَةُ مَاهَوِيَّتِهِ. اما سخن ایشان که میگویند جسم از آن جهت که جسم است، برای پذیرش فصل و وصل و ساير عوارض و کمالات جهتی از قوه و استعداد دارد میگوییم بله؛ و این همان جهت ماهوی آن است. لِأَنَّ الْمَاهِيَّةَ مِنْ ذَاتِهَا وَذَاتِيَّاتِهَا الاِنْفِعَالُ بِكُلِ الْوُجْدَانَاتِ. وَهِيَ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهَا مُبْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ. زیرا ماهیت از ذات خود و ذاتیاتش انفعال نسبت به همه وجدانها را دارد و در مرتبه ذات خود نسبت به تمام تعينات مبهم است. وَلَا بَشَرْطٍ مَقْسَمِيٌّ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ الْأَعْرَاضِ الْخَارِجَةِ عَنْهَا الطَّارِئَةِ الْعَارِضَةِ عَلَيْهَا بِمَعْنَى الْعُرُوضِ الَّذِي عَرَفْتَهُ. و بدون شرط تقسیم کننده نسبت به تمام اعراضی است که از آن خارج بوده و بر آن وارد و عارض می شوند، به همان معنایی که از عروض درک کردی. فَقَوْهُمْ: فِي الْحِسْمِ جِهَتَا قُوَّةٍ وَفِعْلِ، نَقُولُ : نَعَمْ؛ فِي هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ الْمَالِكَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ جِهَتَا قُوَّةٍ وَفِعْلِ. فَقُوَّيَّتُهَا وَقُبُولُها وَاسْتِعْدَادُهَا وَانْفِعَاها إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَلْفَاظِ الْمُفِيدَةِ مَعْنًى وَاحِدًا، إِنَّمَا هِيَ بِمَاهِيَّتِهَا.

اما اگر مقصودشان این باشد که خود این ماهیت در مقام ماهوی چیزی بالفعل است، این اشتباه است. إِذْ الْمَاهِيَّاتُ لَيْسَ لَهَا مِنْ جِهَةِ ذَوَاتِهَا إِلَّا الْفَقْرُ وَالاحْتِيَاجُ وَالانْفِعَالُ وَقَبُولُ كُلِ الْوُجْدَانَاتِ وَالْفِعْلِيَّاتِ. زیرا ماهیات از جهت ذات خود چیزی جز فقر، نیاز انفعال و پذیرش تمام وجدانها و فعلیت ها ندارند. وَإِنْ أَرَادُوا أَنَّ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ فِعْلِيَّةٌ بِمَعْنَى أَنَّهَا مُمتَازَةٌ عَنْ سَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ، فَهُوَ كَلَامٌ حَقٌّ قَدْ نَبَّهُنَا عَلَيْهِ سَابِقًا فِي الْمُقَدِّمَةِ الثَّانِيَةِ. و اگر منظورشان این باشد که ماهیت اتصال به معنایی بالفعل است که از سایر ماهیات متمایز است، این سخن درستی است که پیش تر در مقدمه دوم به آن اشاره کردیم. وَأَمَّا قَوْهُمْ: لِلْجِسْم . مِنْ حَيْثُ هُوَ جِسْمٌ مُسْتَعِدٌ لِقُبُولِ الْفَصْلِ وَالْوَصْلِ وَغَيْرِهِمَا مِنَ الْعَوَارِضِ وَالْكَمَالَاتِ . جِهَهُ قُوَّةٍ وَاسْتِعْدَادٍ، نَقُولُ : نَعَمْ؛ وَهِيَ جِهَةُ مَاهَوِيَّتِهِ. اما سخن ایشان که میگویند جسم از آن جهت که جسم است، برای پذیرش فصل و وصل و ساير عوارض و کمالات جهتی از قوه و استعداد دارد میگوییم بله؛ و این همان جهت ماهوی آن است. لِأَنَّ الْمَاهِيَّةَ مِنْ ذَاتِهَا وَذَاتِيَّاتِهَا الاِنْفِعَالُ بِكُلِ الْوُجْدَانَاتِ. وَهِيَ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهَا مُبْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ. زیرا ماهیت از ذات خود و ذاتیاتش انفعال نسبت به همه وجدانها را دارد و در مرتبه ذات خود نسبت به تمام تعينات مبهم است. وَلَا بَشَرْطٍ مَقْسَمِيٌّ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ الْأَعْرَاضِ الْخَارِجَةِ عَنْهَا الطَّارِئَةِ الْعَارِضَةِ عَلَيْهَا بِمَعْنَى الْعُرُوضِ الَّذِي عَرَفْتَهُ. و بدون شرط تقسیم کننده نسبت به تمام اعراضی است که از آن خارج بوده و بر آن وارد و عارض می شوند، به همان معنایی که از عروض درک کردی. فَقَوْهُمْ: فِي الْحِسْمِ جِهَتَا قُوَّةٍ وَفِعْلِ، نَقُولُ : نَعَمْ؛ فِي هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ الْمَالِكَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ جِهَتَا قُوَّةٍ وَفِعْلِ. فَقُوَّيَّتُهَا وَقُبُولُها وَاسْتِعْدَادُهَا وَانْفِعَاها إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَلْفَاظِ الْمُفِيدَةِ مَعْنًى وَاحِدًا، إِنَّمَا هِيَ بِمَاهِيَّتِهَا.

اما اگر مقصودشان این باشد که خود این ماهیت در مقام ماهوی چیزی بالفعل است، این اشتباه است. إِذْ الْمَاهِيَّاتُ لَيْسَ لَهَا مِنْ جِهَةِ ذَوَاتِهَا إِلَّا الْفَقْرُ وَالاحْتِيَاجُ وَالانْفِعَالُ وَقَبُولُ كُلِ الْوُجْدَانَاتِ وَالْفِعْلِيَّاتِ. زیرا ماهیات از جهت ذات خود چیزی جز فقر، نیاز انفعال و پذیرش تمام وجدانها و فعلیت ها ندارند. وَإِنْ أَرَادُوا أَنَّ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ فِعْلِيَّةٌ بِمَعْنَى أَنَّهَا مُمتَازَةٌ عَنْ سَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ، فَهُوَ كَلَامٌ حَقٌّ قَدْ نَبَّهُنَا عَلَيْهِ سَابِقًا فِي الْمُقَدِّمَةِ الثَّانِيَةِ. و اگر منظورشان این باشد که ماهیت اتصال به معنایی بالفعل است که از سایر ماهیات متمایز است، این سخن درستی است که پیش تر در مقدمه دوم به آن اشاره کردیم. وَأَمَّا قَوْهُمْ: لِلْجِسْم . مِنْ حَيْثُ هُوَ جِسْمٌ مُسْتَعِدٌ لِقُبُولِ الْفَصْلِ وَالْوَصْلِ وَغَيْرِهِمَا مِنَ الْعَوَارِضِ وَالْكَمَالَاتِ . جِهَهُ قُوَّةٍ وَاسْتِعْدَادٍ، نَقُولُ : نَعَمْ؛ وَهِيَ جِهَةُ مَاهَوِيَّتِهِ. اما سخن ایشان که میگویند جسم از آن جهت که جسم است، برای پذیرش فصل و وصل و ساير عوارض و کمالات جهتی از قوه و استعداد دارد میگوییم بله؛ و این همان جهت ماهوی آن است. لِأَنَّ الْمَاهِيَّةَ مِنْ ذَاتِهَا وَذَاتِيَّاتِهَا الاِنْفِعَالُ بِكُلِ الْوُجْدَانَاتِ. وَهِيَ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهَا مُبْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ. زیرا ماهیت از ذات خود و ذاتیاتش انفعال نسبت به همه وجدانها را دارد و در مرتبه ذات خود نسبت به تمام تعينات مبهم است. وَلَا بَشَرْطٍ مَقْسَمِيٌّ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ الْأَعْرَاضِ الْخَارِجَةِ عَنْهَا الطَّارِئَةِ الْعَارِضَةِ عَلَيْهَا بِمَعْنَى الْعُرُوضِ الَّذِي عَرَفْتَهُ. و بدون شرط تقسیم کننده نسبت به تمام اعراضی است که از آن خارج بوده و بر آن وارد و عارض می شوند، به همان معنایی که از عروض درک کردی. فَقَوْهُمْ: فِي الْحِسْمِ جِهَتَا قُوَّةٍ وَفِعْلِ، نَقُولُ : نَعَمْ؛ فِي هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ الْمَالِكَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ جِهَتَا قُوَّةٍ وَفِعْلِ. فَقُوَّيَّتُهَا وَقُبُولُها وَاسْتِعْدَادُهَا وَانْفِعَاها إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَلْفَاظِ الْمُفِيدَةِ مَعْنًى وَاحِدًا، إِنَّمَا هِيَ بِمَاهِيَّتِهَا.

اما اگر مقصودشان این باشد که خود این ماهیت در مقام ماهوی چیزی بالفعل است، این اشتباه است. إِذْ الْمَاهِيَّاتُ لَيْسَ لَهَا مِنْ جِهَةِ ذَوَاتِهَا إِلَّا الْفَقْرُ وَالاحْتِيَاجُ وَالانْفِعَالُ وَقَبُولُ كُلِ الْوُجْدَانَاتِ وَالْفِعْلِيَّاتِ. زیرا ماهیات از جهت ذات خود چیزی جز فقر، نیاز انفعال و پذیرش تمام وجدانها و فعلیت ها ندارند. وَإِنْ أَرَادُوا أَنَّ مَاهِيَّةَ الْإِتِصَالِ فِعْلِيَّةٌ بِمَعْنَى أَنَّهَا مُمتَازَةٌ عَنْ سَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ، فَهُوَ كَلَامٌ حَقٌّ قَدْ نَبَّهُنَا عَلَيْهِ سَابِقًا فِي الْمُقَدِّمَةِ الثَّانِيَةِ. و اگر منظورشان این باشد که ماهیت اتصال به معنایی بالفعل است که از سایر ماهیات متمایز است، این سخن درستی است که پیش تر در مقدمه دوم به آن اشاره کردیم. وَأَمَّا قَوْهُمْ: لِلْجِسْم . مِنْ حَيْثُ هُوَ جِسْمٌ مُسْتَعِدٌ لِقُبُولِ الْفَصْلِ وَالْوَصْلِ وَغَيْرِهِمَا مِنَ الْعَوَارِضِ وَالْكَمَالَاتِ . جِهَهُ قُوَّةٍ وَاسْتِعْدَادٍ، نَقُولُ : نَعَمْ؛ وَهِيَ جِهَةُ مَاهَوِيَّتِهِ. اما سخن ایشان که میگویند جسم از آن جهت که جسم است، برای پذیرش فصل و وصل و ساير عوارض و کمالات جهتی از قوه و استعداد دارد میگوییم بله؛ و این همان جهت ماهوی آن است. لِأَنَّ الْمَاهِيَّةَ مِنْ ذَاتِهَا وَذَاتِيَّاتِهَا الاِنْفِعَالُ بِكُلِ الْوُجْدَانَاتِ. وَهِيَ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهَا مُبْهَمَةٌ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ التَّعَيُّنَاتِ. زیرا ماهیت از ذات خود و ذاتیاتش انفعال نسبت به همه وجدانها را دارد و در مرتبه ذات خود نسبت به تمام تعينات مبهم است. وَلَا بَشَرْطٍ مَقْسَمِيٌّ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيعِ الْأَعْرَاضِ الْخَارِجَةِ عَنْهَا الطَّارِئَةِ الْعَارِضَةِ عَلَيْهَا بِمَعْنَى الْعُرُوضِ الَّذِي عَرَفْتَهُ. و بدون شرط تقسیم کننده نسبت به تمام اعراضی است که از آن خارج بوده و بر آن وارد و عارض می شوند، به همان معنایی که از عروض درک کردی. فَقَوْهُمْ: فِي الْحِسْمِ جِهَتَا قُوَّةٍ وَفِعْلِ، نَقُولُ : نَعَمْ؛ فِي هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الْإِتِصَالِيَّةِ الْمَالِكَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ جِهَتَا قُوَّةٍ وَفِعْلِ. فَقُوَّيَّتُهَا وَقُبُولُها وَاسْتِعْدَادُهَا وَانْفِعَاها إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَلْفَاظِ الْمُفِيدَةِ مَعْنًى وَاحِدًا، إِنَّمَا هِيَ بِمَاهِيَّتِهَا.

سخن ایشان که می گویند: «در جسم دو جهت قوه و فعل وجود دارد، می گوییم: بله؛ در این ماهیت اتصالی که مالک نور ولایت است، دو جهت قوه و فعل وجود دارد. قوه، پذیرش استعداد و انفعال آن و سایر عبارات مشابه که یک معنا را میرسانند همگی ناشی از ماهیت آن هستند. لأَنَّهَا يَنْبُوعُ الْفَقْرِ وَالانْفِعَالِ، وَمِنْ ذَاتِيَّاتِهَا الْقُبُولُ وَالانْفِعَالُ الذَّاتِي بِالْوِجْدَانِ، كَمَا أَنهَا فِي ذَاتِهَا مُبْهَمَةٌ وَلَا بَشَرْطٍ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْعَوَارِضِ الْوَارِدَةِ عَلَيْهَا. زیرا این ماهیت سرچشمه فقر و انفعال است و پذیرش و انفعال ذاتی آن با وجدان از ذاتیات آن به شمار می رود، همان گونه که در ذات خود نسبت به اعراض وارد بر آن مبهم و بدون شرط است. وَأَمَّا فِعْلِيَّتُهَا وَكَمَالُها وَشَيْئِيَّتُهَا، فَهِيَ بِوِجْدَانِهَا نُورَ الْوِلَايَةِ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، لَا بِنَفْسِهَا. اما فعليت، كمال و چیستی آن ناشی از وجدان نور ولایت با نور ولایت است، نه به ذات خود. فَقَوْهُمْ: بِاحْتِلَافِ الحِهَتَيْنِ، حَقٌّ وَمَعَ ذَلِكَ لَا تُثْبِتُ الهيولى. پس سخن ایشان درباره اختلاف دو جهت قوه و فعل درست است اما با این حال این سخن دلیلی بر اثبات هیولا نمی شود. فَإِذْ قَدْ فَرَغْنَا بِحَمْدِ اللَّهِ تَعَالَى مِنْ يُطْلَانِ الهَيُولَى، فَلْنَشْرَعْ فِي إِبْطَالِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ الَّتِي ذَهَبَ إِلَيْهَا أَتْبَاعُ الْمُعَلّمِ الأَوَّلِ مِنَ الْمَشَائِيِّينَ، كَالشَّيْحَ الرَّئيسِ وَأَتْرَابِهِ. حال که به لطف خداوند تعالی از بطلان هیولا فارغ شدیم به سراغ ابطال صورتهای نوعی جوهری می رویم که پیروان معلم اول از مشائیان مانند شیخ رئیس و هم قطاران او، به آن باور دارند. وَقَدْ خَالَفَهُمْ فِيهَا جَمْعٌ كَثِيرٌ مِنَ الْأَقْدَمِينَ مِنَ الْيُونَانِيِّينَ، كَهِرْمسَ وَفِينَاغُورَثَ وَأَفْلَاطُونَ وَحُكَمَاءِ الْفُرْسِ وَالرُّوَاقِيِّينَ وَمَنْ تَابَعَهُمْ كَصَاحِبِ حِكْمَةِ الْإِشْرَاقِ. و گروه زیادی از قدما از یونانیان، مانند هرمس، فیثاغورث، افلاطون، حکمای فارس، رواقیان و پیروان آن ها مانند صاحب حکمت اشراق با این نظر مخالف بوده اند.

سخن ایشان که می گویند: «در جسم دو جهت قوه و فعل وجود دارد، می گوییم: بله؛ در این ماهیت اتصالی که مالک نور ولایت است، دو جهت قوه و فعل وجود دارد. قوه، پذیرش استعداد و انفعال آن و سایر عبارات مشابه که یک معنا را میرسانند همگی ناشی از ماهیت آن هستند. لأَنَّهَا يَنْبُوعُ الْفَقْرِ وَالانْفِعَالِ، وَمِنْ ذَاتِيَّاتِهَا الْقُبُولُ وَالانْفِعَالُ الذَّاتِي بِالْوِجْدَانِ، كَمَا أَنهَا فِي ذَاتِهَا مُبْهَمَةٌ وَلَا بَشَرْطٍ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْعَوَارِضِ الْوَارِدَةِ عَلَيْهَا. زیرا این ماهیت سرچشمه فقر و انفعال است و پذیرش و انفعال ذاتی آن با وجدان از ذاتیات آن به شمار می رود، همان گونه که در ذات خود نسبت به اعراض وارد بر آن مبهم و بدون شرط است. وَأَمَّا فِعْلِيَّتُهَا وَكَمَالُها وَشَيْئِيَّتُهَا، فَهِيَ بِوِجْدَانِهَا نُورَ الْوِلَايَةِ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، لَا بِنَفْسِهَا. اما فعليت، كمال و چیستی آن ناشی از وجدان نور ولایت با نور ولایت است، نه به ذات خود. فَقَوْهُمْ: بِاحْتِلَافِ الحِهَتَيْنِ، حَقٌّ وَمَعَ ذَلِكَ لَا تُثْبِتُ الهيولى. پس سخن ایشان درباره اختلاف دو جهت قوه و فعل درست است اما با این حال این سخن دلیلی بر اثبات هیولا نمی شود. فَإِذْ قَدْ فَرَغْنَا بِحَمْدِ اللَّهِ تَعَالَى مِنْ يُطْلَانِ الهَيُولَى، فَلْنَشْرَعْ فِي إِبْطَالِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ الَّتِي ذَهَبَ إِلَيْهَا أَتْبَاعُ الْمُعَلّمِ الأَوَّلِ مِنَ الْمَشَائِيِّينَ، كَالشَّيْحَ الرَّئيسِ وَأَتْرَابِهِ. حال که به لطف خداوند تعالی از بطلان هیولا فارغ شدیم به سراغ ابطال صورتهای نوعی جوهری می رویم که پیروان معلم اول از مشائیان مانند شیخ رئیس و هم قطاران او، به آن باور دارند. وَقَدْ خَالَفَهُمْ فِيهَا جَمْعٌ كَثِيرٌ مِنَ الْأَقْدَمِينَ مِنَ الْيُونَانِيِّينَ، كَهِرْمسَ وَفِينَاغُورَثَ وَأَفْلَاطُونَ وَحُكَمَاءِ الْفُرْسِ وَالرُّوَاقِيِّينَ وَمَنْ تَابَعَهُمْ كَصَاحِبِ حِكْمَةِ الْإِشْرَاقِ. و گروه زیادی از قدما از یونانیان، مانند هرمس، فیثاغورث، افلاطون، حکمای فارس، رواقیان و پیروان آن ها مانند صاحب حکمت اشراق با این نظر مخالف بوده اند.

سخن ایشان که می گویند: «در جسم دو جهت قوه و فعل وجود دارد، می گوییم: بله؛ در این ماهیت اتصالی که مالک نور ولایت است، دو جهت قوه و فعل وجود دارد. قوه، پذیرش استعداد و انفعال آن و سایر عبارات مشابه که یک معنا را میرسانند همگی ناشی از ماهیت آن هستند. لأَنَّهَا يَنْبُوعُ الْفَقْرِ وَالانْفِعَالِ، وَمِنْ ذَاتِيَّاتِهَا الْقُبُولُ وَالانْفِعَالُ الذَّاتِي بِالْوِجْدَانِ، كَمَا أَنهَا فِي ذَاتِهَا مُبْهَمَةٌ وَلَا بَشَرْطٍ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْعَوَارِضِ الْوَارِدَةِ عَلَيْهَا. زیرا این ماهیت سرچشمه فقر و انفعال است و پذیرش و انفعال ذاتی آن با وجدان از ذاتیات آن به شمار می رود، همان گونه که در ذات خود نسبت به اعراض وارد بر آن مبهم و بدون شرط است. وَأَمَّا فِعْلِيَّتُهَا وَكَمَالُها وَشَيْئِيَّتُهَا، فَهِيَ بِوِجْدَانِهَا نُورَ الْوِلَايَةِ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، لَا بِنَفْسِهَا. اما فعليت، كمال و چیستی آن ناشی از وجدان نور ولایت با نور ولایت است، نه به ذات خود. فَقَوْهُمْ: بِاحْتِلَافِ الحِهَتَيْنِ، حَقٌّ وَمَعَ ذَلِكَ لَا تُثْبِتُ الهيولى. پس سخن ایشان درباره اختلاف دو جهت قوه و فعل درست است اما با این حال این سخن دلیلی بر اثبات هیولا نمی شود. فَإِذْ قَدْ فَرَغْنَا بِحَمْدِ اللَّهِ تَعَالَى مِنْ يُطْلَانِ الهَيُولَى، فَلْنَشْرَعْ فِي إِبْطَالِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ الَّتِي ذَهَبَ إِلَيْهَا أَتْبَاعُ الْمُعَلّمِ الأَوَّلِ مِنَ الْمَشَائِيِّينَ، كَالشَّيْحَ الرَّئيسِ وَأَتْرَابِهِ. حال که به لطف خداوند تعالی از بطلان هیولا فارغ شدیم به سراغ ابطال صورتهای نوعی جوهری می رویم که پیروان معلم اول از مشائیان مانند شیخ رئیس و هم قطاران او، به آن باور دارند. وَقَدْ خَالَفَهُمْ فِيهَا جَمْعٌ كَثِيرٌ مِنَ الْأَقْدَمِينَ مِنَ الْيُونَانِيِّينَ، كَهِرْمسَ وَفِينَاغُورَثَ وَأَفْلَاطُونَ وَحُكَمَاءِ الْفُرْسِ وَالرُّوَاقِيِّينَ وَمَنْ تَابَعَهُمْ كَصَاحِبِ حِكْمَةِ الْإِشْرَاقِ. و گروه زیادی از قدما از یونانیان، مانند هرمس، فیثاغورث، افلاطون، حکمای فارس، رواقیان و پیروان آن ها مانند صاحب حکمت اشراق با این نظر مخالف بوده اند.

سخن ایشان که می گویند: «در جسم دو جهت قوه و فعل وجود دارد، می گوییم: بله؛ در این ماهیت اتصالی که مالک نور ولایت است، دو جهت قوه و فعل وجود دارد. قوه، پذیرش استعداد و انفعال آن و سایر عبارات مشابه که یک معنا را میرسانند همگی ناشی از ماهیت آن هستند. لأَنَّهَا يَنْبُوعُ الْفَقْرِ وَالانْفِعَالِ، وَمِنْ ذَاتِيَّاتِهَا الْقُبُولُ وَالانْفِعَالُ الذَّاتِي بِالْوِجْدَانِ، كَمَا أَنهَا فِي ذَاتِهَا مُبْهَمَةٌ وَلَا بَشَرْطٍ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْعَوَارِضِ الْوَارِدَةِ عَلَيْهَا. زیرا این ماهیت سرچشمه فقر و انفعال است و پذیرش و انفعال ذاتی آن با وجدان از ذاتیات آن به شمار می رود، همان گونه که در ذات خود نسبت به اعراض وارد بر آن مبهم و بدون شرط است. وَأَمَّا فِعْلِيَّتُهَا وَكَمَالُها وَشَيْئِيَّتُهَا، فَهِيَ بِوِجْدَانِهَا نُورَ الْوِلَايَةِ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، لَا بِنَفْسِهَا. اما فعليت، كمال و چیستی آن ناشی از وجدان نور ولایت با نور ولایت است، نه به ذات خود. فَقَوْهُمْ: بِاحْتِلَافِ الحِهَتَيْنِ، حَقٌّ وَمَعَ ذَلِكَ لَا تُثْبِتُ الهيولى. پس سخن ایشان درباره اختلاف دو جهت قوه و فعل درست است اما با این حال این سخن دلیلی بر اثبات هیولا نمی شود. فَإِذْ قَدْ فَرَغْنَا بِحَمْدِ اللَّهِ تَعَالَى مِنْ يُطْلَانِ الهَيُولَى، فَلْنَشْرَعْ فِي إِبْطَالِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ الَّتِي ذَهَبَ إِلَيْهَا أَتْبَاعُ الْمُعَلّمِ الأَوَّلِ مِنَ الْمَشَائِيِّينَ، كَالشَّيْحَ الرَّئيسِ وَأَتْرَابِهِ. حال که به لطف خداوند تعالی از بطلان هیولا فارغ شدیم به سراغ ابطال صورتهای نوعی جوهری می رویم که پیروان معلم اول از مشائیان مانند شیخ رئیس و هم قطاران او، به آن باور دارند. وَقَدْ خَالَفَهُمْ فِيهَا جَمْعٌ كَثِيرٌ مِنَ الْأَقْدَمِينَ مِنَ الْيُونَانِيِّينَ، كَهِرْمسَ وَفِينَاغُورَثَ وَأَفْلَاطُونَ وَحُكَمَاءِ الْفُرْسِ وَالرُّوَاقِيِّينَ وَمَنْ تَابَعَهُمْ كَصَاحِبِ حِكْمَةِ الْإِشْرَاقِ. و گروه زیادی از قدما از یونانیان، مانند هرمس، فیثاغورث، افلاطون، حکمای فارس، رواقیان و پیروان آن ها مانند صاحب حکمت اشراق با این نظر مخالف بوده اند.

## ابطال صور نوعیه ## اثبات صور نوعیه در فلسفه فَنَقُولُ: قَدْ وَرَدَ فِي لِسَانِهِمْ أَنَّ لِكُلِ وَاحِدٍ مِنْ أَنْوَاعِ الْأَجْسَامِ الطَّبِيعِيَّةِ صُورَةً أُخْرَى غَيْرَ الصُّورَةِ الْحِسْمِيَّةِ. وَهِيَ أَيْضًا جَوْهَرٌ. وَبِمَا يَصِيرُ ذَلِكَ النَّوْعُ نَوْعًا وَلِهَذَا سُمِيَتْ صُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ، أَيْ: مُنْسُوبَةً إِلَى النوع بِالتَّقْويمِ وَالتَّحْصِيل. می گوییم: در سخنان ایشان آمده است که هر یک از انواع اجسام طبیعی دارای صورتی دیگر غیر از صورت جسمی است. این صورت نیز جوهر است و به واسطه آن، نوع به نوعیت می رسد. به همین دلیل، آن را «صورت نوعی» می نامند، یعنی صورتی که نسبت به نوع در تقویم و تحقق دخیل است. وَيُسَمَّى أَيْضًا طَبِيعَةً وَكَمَالًا. وَهَذِهِ الصُّورَةُ غَيْرُ الْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ فِي الْأَجْسَامِ، (126 كَبَيَاضِ النَّارِ وَضَوْئِهَا وَلَوْتِهَا وَكَمِّهَا وَحَرَارَتِنَا، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا هُوَ مَوْجُودٌ فِيهَا مِنْ مَقُولَاتِ التِّسْعِ الْعَرَضِيَّةِ.) و به آن طبیعت و کمال نیز گفته میشود. این صورت با اعراض موجود در اجسام مانند سفیدی آتش، نور آن، رنگ آن، کمیت آن، و حرارت آن، و همچنین سایر مواردی که از مقولات نه گانه عرضی در آن یافت می شود، متفاوت است. فَهِيَ أَمْرٌ آخرُ جَوْهَرِي يُقَوِمُ الْأَنْوَاعَ الْحِسْمِيَّةَ، وَهِيَ مَبْدَأُ فُصُولِهَا . كَمَا أَنَّ الصُّورَةَ الحِسْمِيَّةَ بِمَا هِيَ قَابِلَةٌ لِوُرُودِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ عَلَيْهَا، مَادَّةُ الْأَنْوَاعِ وَتَكُونُ مَبْدَأَ جِنْسِهَا. این صورت، امر دیگری است که جوهری بوده و انواع جسمانی را تقویم میکند و مبدأ فصول آنهاست. همان طور که صورت جسمی به دلیل قابلیت آن برای پذیرش صورت های نوعی ماده انواع است و مبدأ جنس آنها به شمار می رود. إذ الجنسُ وَالْفَصْلُ يُؤخَذَانِ مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَة، وَهُمَا أَجْزَاءُ الْمَاهِيَّةِ الخارجيَّةِ، كَمَا أَنَّ الجُنْسَ وَالْفَصْلَ أَجْزَاءُ الْمَاهِيَّةِ الْعَفْلِيَّةِ، وَيُقَالُ عَلَيْهِمَا الْأَجْزَاءُ الْحَدِيَّةُ. زیرا جنس و فصل از ماده و صورت اخذ می شوند و این دو، اجزاء ماهیت خارجی هستند، همان گونه که جنس و فصل اجزاء ماهیت عقلی هستند و به آنها اجزاء حدی نیز گفته می شود. وَبِالْجُمْلَةِ، هَذِهِ الصُّوَرُ جَوَاهِرُ مُقَوّمَاتٌ، وَهِيَ مَبْدَأُ الْآثَارِ الْمُخْتَلِفَةِ فِي الْأَجْسَامِ . كَالحَرَكَةِ وَالسُّكُونِ مِنَ الْمَرْكَزِ أَوْ إِلَيْهِ، وَعِنْدَهُ أَوْ عِنْدَ الْمُحِيطِ، وَسُهُولَةِ التَّشَكُلِ، وَالْبُرُودَةِ، وَالْحَرَارَةِ، وَالْإِحْرَاقِ، وَالتَّفْتِيتِ، وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْآثَارِ.

## ابطال صور نوعیه ## اثبات صور نوعیه در فلسفه فَنَقُولُ: قَدْ وَرَدَ فِي لِسَانِهِمْ أَنَّ لِكُلِ وَاحِدٍ مِنْ أَنْوَاعِ الْأَجْسَامِ الطَّبِيعِيَّةِ صُورَةً أُخْرَى غَيْرَ الصُّورَةِ الْحِسْمِيَّةِ. وَهِيَ أَيْضًا جَوْهَرٌ. وَبِمَا يَصِيرُ ذَلِكَ النَّوْعُ نَوْعًا وَلِهَذَا سُمِيَتْ صُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ، أَيْ: مُنْسُوبَةً إِلَى النوع بِالتَّقْويمِ وَالتَّحْصِيل. می گوییم: در سخنان ایشان آمده است که هر یک از انواع اجسام طبیعی دارای صورتی دیگر غیر از صورت جسمی است. این صورت نیز جوهر است و به واسطه آن، نوع به نوعیت می رسد. به همین دلیل، آن را «صورت نوعی» می نامند، یعنی صورتی که نسبت به نوع در تقویم و تحقق دخیل است. وَيُسَمَّى أَيْضًا طَبِيعَةً وَكَمَالًا. وَهَذِهِ الصُّورَةُ غَيْرُ الْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ فِي الْأَجْسَامِ، (126 كَبَيَاضِ النَّارِ وَضَوْئِهَا وَلَوْتِهَا وَكَمِّهَا وَحَرَارَتِنَا، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا هُوَ مَوْجُودٌ فِيهَا مِنْ مَقُولَاتِ التِّسْعِ الْعَرَضِيَّةِ.) و به آن طبیعت و کمال نیز گفته میشود. این صورت با اعراض موجود در اجسام مانند سفیدی آتش، نور آن، رنگ آن، کمیت آن، و حرارت آن، و همچنین سایر مواردی که از مقولات نه گانه عرضی در آن یافت می شود، متفاوت است. فَهِيَ أَمْرٌ آخرُ جَوْهَرِي يُقَوِمُ الْأَنْوَاعَ الْحِسْمِيَّةَ، وَهِيَ مَبْدَأُ فُصُولِهَا . كَمَا أَنَّ الصُّورَةَ الحِسْمِيَّةَ بِمَا هِيَ قَابِلَةٌ لِوُرُودِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ عَلَيْهَا، مَادَّةُ الْأَنْوَاعِ وَتَكُونُ مَبْدَأَ جِنْسِهَا. این صورت، امر دیگری است که جوهری بوده و انواع جسمانی را تقویم میکند و مبدأ فصول آنهاست. همان طور که صورت جسمی به دلیل قابلیت آن برای پذیرش صورت های نوعی ماده انواع است و مبدأ جنس آنها به شمار می رود. إذ الجنسُ وَالْفَصْلُ يُؤخَذَانِ مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَة، وَهُمَا أَجْزَاءُ الْمَاهِيَّةِ الخارجيَّةِ، كَمَا أَنَّ الجُنْسَ وَالْفَصْلَ أَجْزَاءُ الْمَاهِيَّةِ الْعَفْلِيَّةِ، وَيُقَالُ عَلَيْهِمَا الْأَجْزَاءُ الْحَدِيَّةُ. زیرا جنس و فصل از ماده و صورت اخذ می شوند و این دو، اجزاء ماهیت خارجی هستند، همان گونه که جنس و فصل اجزاء ماهیت عقلی هستند و به آنها اجزاء حدی نیز گفته می شود. وَبِالْجُمْلَةِ، هَذِهِ الصُّوَرُ جَوَاهِرُ مُقَوّمَاتٌ، وَهِيَ مَبْدَأُ الْآثَارِ الْمُخْتَلِفَةِ فِي الْأَجْسَامِ . كَالحَرَكَةِ وَالسُّكُونِ مِنَ الْمَرْكَزِ أَوْ إِلَيْهِ، وَعِنْدَهُ أَوْ عِنْدَ الْمُحِيطِ، وَسُهُولَةِ التَّشَكُلِ، وَالْبُرُودَةِ، وَالْحَرَارَةِ، وَالْإِحْرَاقِ، وَالتَّفْتِيتِ، وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْآثَارِ.

## ابطال صور نوعیه ## اثبات صور نوعیه در فلسفه فَنَقُولُ: قَدْ وَرَدَ فِي لِسَانِهِمْ أَنَّ لِكُلِ وَاحِدٍ مِنْ أَنْوَاعِ الْأَجْسَامِ الطَّبِيعِيَّةِ صُورَةً أُخْرَى غَيْرَ الصُّورَةِ الْحِسْمِيَّةِ. وَهِيَ أَيْضًا جَوْهَرٌ. وَبِمَا يَصِيرُ ذَلِكَ النَّوْعُ نَوْعًا وَلِهَذَا سُمِيَتْ صُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ، أَيْ: مُنْسُوبَةً إِلَى النوع بِالتَّقْويمِ وَالتَّحْصِيل. می گوییم: در سخنان ایشان آمده است که هر یک از انواع اجسام طبیعی دارای صورتی دیگر غیر از صورت جسمی است. این صورت نیز جوهر است و به واسطه آن، نوع به نوعیت می رسد. به همین دلیل، آن را «صورت نوعی» می نامند، یعنی صورتی که نسبت به نوع در تقویم و تحقق دخیل است. وَيُسَمَّى أَيْضًا طَبِيعَةً وَكَمَالًا. وَهَذِهِ الصُّورَةُ غَيْرُ الْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ فِي الْأَجْسَامِ، (126 كَبَيَاضِ النَّارِ وَضَوْئِهَا وَلَوْتِهَا وَكَمِّهَا وَحَرَارَتِنَا، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا هُوَ مَوْجُودٌ فِيهَا مِنْ مَقُولَاتِ التِّسْعِ الْعَرَضِيَّةِ.) و به آن طبیعت و کمال نیز گفته میشود. این صورت با اعراض موجود در اجسام مانند سفیدی آتش، نور آن، رنگ آن، کمیت آن، و حرارت آن، و همچنین سایر مواردی که از مقولات نه گانه عرضی در آن یافت می شود، متفاوت است. فَهِيَ أَمْرٌ آخرُ جَوْهَرِي يُقَوِمُ الْأَنْوَاعَ الْحِسْمِيَّةَ، وَهِيَ مَبْدَأُ فُصُولِهَا . كَمَا أَنَّ الصُّورَةَ الحِسْمِيَّةَ بِمَا هِيَ قَابِلَةٌ لِوُرُودِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ عَلَيْهَا، مَادَّةُ الْأَنْوَاعِ وَتَكُونُ مَبْدَأَ جِنْسِهَا. این صورت، امر دیگری است که جوهری بوده و انواع جسمانی را تقویم میکند و مبدأ فصول آنهاست. همان طور که صورت جسمی به دلیل قابلیت آن برای پذیرش صورت های نوعی ماده انواع است و مبدأ جنس آنها به شمار می رود. إذ الجنسُ وَالْفَصْلُ يُؤخَذَانِ مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَة، وَهُمَا أَجْزَاءُ الْمَاهِيَّةِ الخارجيَّةِ، كَمَا أَنَّ الجُنْسَ وَالْفَصْلَ أَجْزَاءُ الْمَاهِيَّةِ الْعَفْلِيَّةِ، وَيُقَالُ عَلَيْهِمَا الْأَجْزَاءُ الْحَدِيَّةُ. زیرا جنس و فصل از ماده و صورت اخذ می شوند و این دو، اجزاء ماهیت خارجی هستند، همان گونه که جنس و فصل اجزاء ماهیت عقلی هستند و به آنها اجزاء حدی نیز گفته می شود. وَبِالْجُمْلَةِ، هَذِهِ الصُّوَرُ جَوَاهِرُ مُقَوّمَاتٌ، وَهِيَ مَبْدَأُ الْآثَارِ الْمُخْتَلِفَةِ فِي الْأَجْسَامِ . كَالحَرَكَةِ وَالسُّكُونِ مِنَ الْمَرْكَزِ أَوْ إِلَيْهِ، وَعِنْدَهُ أَوْ عِنْدَ الْمُحِيطِ، وَسُهُولَةِ التَّشَكُلِ، وَالْبُرُودَةِ، وَالْحَرَارَةِ، وَالْإِحْرَاقِ، وَالتَّفْتِيتِ، وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْآثَارِ.

## ابطال صور نوعیه ## اثبات صور نوعیه در فلسفه فَنَقُولُ: قَدْ وَرَدَ فِي لِسَانِهِمْ أَنَّ لِكُلِ وَاحِدٍ مِنْ أَنْوَاعِ الْأَجْسَامِ الطَّبِيعِيَّةِ صُورَةً أُخْرَى غَيْرَ الصُّورَةِ الْحِسْمِيَّةِ. وَهِيَ أَيْضًا جَوْهَرٌ. وَبِمَا يَصِيرُ ذَلِكَ النَّوْعُ نَوْعًا وَلِهَذَا سُمِيَتْ صُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ، أَيْ: مُنْسُوبَةً إِلَى النوع بِالتَّقْويمِ وَالتَّحْصِيل. می گوییم: در سخنان ایشان آمده است که هر یک از انواع اجسام طبیعی دارای صورتی دیگر غیر از صورت جسمی است. این صورت نیز جوهر است و به واسطه آن، نوع به نوعیت می رسد. به همین دلیل، آن را «صورت نوعی» می نامند، یعنی صورتی که نسبت به نوع در تقویم و تحقق دخیل است. وَيُسَمَّى أَيْضًا طَبِيعَةً وَكَمَالًا. وَهَذِهِ الصُّورَةُ غَيْرُ الْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ فِي الْأَجْسَامِ، (126 كَبَيَاضِ النَّارِ وَضَوْئِهَا وَلَوْتِهَا وَكَمِّهَا وَحَرَارَتِنَا، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا هُوَ مَوْجُودٌ فِيهَا مِنْ مَقُولَاتِ التِّسْعِ الْعَرَضِيَّةِ.) و به آن طبیعت و کمال نیز گفته میشود. این صورت با اعراض موجود در اجسام مانند سفیدی آتش، نور آن، رنگ آن، کمیت آن، و حرارت آن، و همچنین سایر مواردی که از مقولات نه گانه عرضی در آن یافت می شود، متفاوت است. فَهِيَ أَمْرٌ آخرُ جَوْهَرِي يُقَوِمُ الْأَنْوَاعَ الْحِسْمِيَّةَ، وَهِيَ مَبْدَأُ فُصُولِهَا . كَمَا أَنَّ الصُّورَةَ الحِسْمِيَّةَ بِمَا هِيَ قَابِلَةٌ لِوُرُودِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ عَلَيْهَا، مَادَّةُ الْأَنْوَاعِ وَتَكُونُ مَبْدَأَ جِنْسِهَا. این صورت، امر دیگری است که جوهری بوده و انواع جسمانی را تقویم میکند و مبدأ فصول آنهاست. همان طور که صورت جسمی به دلیل قابلیت آن برای پذیرش صورت های نوعی ماده انواع است و مبدأ جنس آنها به شمار می رود. إذ الجنسُ وَالْفَصْلُ يُؤخَذَانِ مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَة، وَهُمَا أَجْزَاءُ الْمَاهِيَّةِ الخارجيَّةِ، كَمَا أَنَّ الجُنْسَ وَالْفَصْلَ أَجْزَاءُ الْمَاهِيَّةِ الْعَفْلِيَّةِ، وَيُقَالُ عَلَيْهِمَا الْأَجْزَاءُ الْحَدِيَّةُ. زیرا جنس و فصل از ماده و صورت اخذ می شوند و این دو، اجزاء ماهیت خارجی هستند، همان گونه که جنس و فصل اجزاء ماهیت عقلی هستند و به آنها اجزاء حدی نیز گفته می شود. وَبِالْجُمْلَةِ، هَذِهِ الصُّوَرُ جَوَاهِرُ مُقَوّمَاتٌ، وَهِيَ مَبْدَأُ الْآثَارِ الْمُخْتَلِفَةِ فِي الْأَجْسَامِ . كَالحَرَكَةِ وَالسُّكُونِ مِنَ الْمَرْكَزِ أَوْ إِلَيْهِ، وَعِنْدَهُ أَوْ عِنْدَ الْمُحِيطِ، وَسُهُولَةِ التَّشَكُلِ، وَالْبُرُودَةِ، وَالْحَرَارَةِ، وَالْإِحْرَاقِ، وَالتَّفْتِيتِ، وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْآثَارِ.

به طور کلی، این صورت ها جواهر مقوم هستند و مبدأ آثار مختلف در اجسام به شمار می روند - مانند حرکت و سکون از مرکز یا به مرکز، یا در مرکز یا در محیط، و همچنین سهولت شکل گیری، سرما، گرما، سوختن، خرد شدن و ساير آثار. سَوَاءٌ كَانَ الْأَثَرُ في نَفْس الحِسْمِ الَّذِي تَكُونُ الصُّورَةُ النَّوْعِيَّةُ حَالَّةً فِيهِ . كَالحَرَارَة [في] چشم النَّارِ . أَوْ [كَانَ] فِي غَيْرِهِ . كَالْحَرَارَةِ الْحَادِثَةِ مِنَ النَّارِ فِي جِسْمِ آخَرَ [كَالْمَاءِ]. چه اثری در خود جسمی باشد که صورت نوعی در آن حلول کرده است - مانند حرارت در جسم ر جسم آتش - یا در جسم دیگری باشد - مانند حرارتی که از آتش در جسم دیگری مانند آب ایجاد می شود. هَذَا مَا هُوَ الْمَشْهُورُ عِنْدَ الْحُكَمَاءِ. وَأَمَّا الشَّيْخُ الرَّئِيسُ . كَمَا نُقِلَ عَنْهُ صَدْرُ الْمُتَأَمِّينَ فِي الْأَسْفَارِ وَشَرْحٍ الْهِدَايَةِ وَغَيْرِهِمَا ، فَهُوَ يَقُولُ بِكَوْنِ هَذِهِ الصُّوَرِ عَلَلًا مُعَدَّةٌ لِخصوص الْآثَارِ الَّتِي تَكُونُ فِي الْحِسْمِ الَّذِي حَلَّتْ فِيهِ الصُّورَةُ النَّوْعِيَّةُ، وَالْوَاهِبُ هُوَ غَيْرُهَا. این همان نظری است که میان حکما مشهور است. اما شیخ رئیس - چنان که صدرالمتألهین در الأسفار و شرح الهداية و دیگر کتب نقل کرده است - معتقد است که این صور علل معده برای آثار خاصی هستند که در جسمی که صورت نوعیه در آن حلول کرده وجود دارد، و واهب چیزی غیر از آنها است. وَقَالَ: لَمَّا كَانَ وُجُودُ الطَّبِيعَةِ فِي الْأَجْسَامِ شَرْطًا لِقُبُولِ ذَلِكَ الْفَيْض، قِيلَ: إِنَّ الطَّبِيعَةَ سَبَبٌ أَوْ مَبْدَةٌ لِذَلِكَ. fn[الحكمة المتعالية 5 / 160؛ شرح الهداية الأثيرية / 82 نقلاً عن الشيخ الرئيس]( [].) و گفته است چون وجود طبیعت در اجسام شرط پذیرش آن فیض است گفته می شود که طبیعت علت یا مبدأ آن است. وَمِنْ هُنَا ذَهَبَ صَدْرُ الْمُتَأَمِّينَ إِلَى أَنَّ كَوْنَ هَذِهِ الصُّوَرِ مِنَ الشَّرَائِطِ وَالْمُعَدَّاتِ لَا يُنَافِي كَوْهَا أَعْرَاضًا كَالْمَيْلِ وَالحَرَارَةِ وَالْبُرُودَةِ وَأَمْثَالِهَا. و از اینجا صدر المتألهین معتقد است که شرط بودن این صور و نقش آن ها به عنوان معدات، با عرض بودن آن ها همچون ،میل ،حرارت، سرما و امثال آن منافاتی ندارد. وَقَالَ: وَالْعَجَبُ أَنَّ الْقُوَى كَالْعَاذِيَةِ وَالْمُصَوَرَةِ عِنْدَهُمْ أَعْرَاضَ ، مَعَ أَنَّهُمْ يُسَمُّوهَا فَعَالَةً وَيَنْسِبُونَ إِلَيْهَا إفَادَةَ الصُّورِ.

به طور کلی، این صورت ها جواهر مقوم هستند و مبدأ آثار مختلف در اجسام به شمار می روند - مانند حرکت و سکون از مرکز یا به مرکز، یا در مرکز یا در محیط، و همچنین سهولت شکل گیری، سرما، گرما، سوختن، خرد شدن و ساير آثار. سَوَاءٌ كَانَ الْأَثَرُ في نَفْس الحِسْمِ الَّذِي تَكُونُ الصُّورَةُ النَّوْعِيَّةُ حَالَّةً فِيهِ . كَالحَرَارَة [في] چشم النَّارِ . أَوْ [كَانَ] فِي غَيْرِهِ . كَالْحَرَارَةِ الْحَادِثَةِ مِنَ النَّارِ فِي جِسْمِ آخَرَ [كَالْمَاءِ]. چه اثری در خود جسمی باشد که صورت نوعی در آن حلول کرده است - مانند حرارت در جسم ر جسم آتش - یا در جسم دیگری باشد - مانند حرارتی که از آتش در جسم دیگری مانند آب ایجاد می شود. هَذَا مَا هُوَ الْمَشْهُورُ عِنْدَ الْحُكَمَاءِ. وَأَمَّا الشَّيْخُ الرَّئِيسُ . كَمَا نُقِلَ عَنْهُ صَدْرُ الْمُتَأَمِّينَ فِي الْأَسْفَارِ وَشَرْحٍ الْهِدَايَةِ وَغَيْرِهِمَا ، فَهُوَ يَقُولُ بِكَوْنِ هَذِهِ الصُّوَرِ عَلَلًا مُعَدَّةٌ لِخصوص الْآثَارِ الَّتِي تَكُونُ فِي الْحِسْمِ الَّذِي حَلَّتْ فِيهِ الصُّورَةُ النَّوْعِيَّةُ، وَالْوَاهِبُ هُوَ غَيْرُهَا. این همان نظری است که میان حکما مشهور است. اما شیخ رئیس - چنان که صدرالمتألهین در الأسفار و شرح الهداية و دیگر کتب نقل کرده است - معتقد است که این صور علل معده برای آثار خاصی هستند که در جسمی که صورت نوعیه در آن حلول کرده وجود دارد، و واهب چیزی غیر از آنها است. وَقَالَ: لَمَّا كَانَ وُجُودُ الطَّبِيعَةِ فِي الْأَجْسَامِ شَرْطًا لِقُبُولِ ذَلِكَ الْفَيْض، قِيلَ: إِنَّ الطَّبِيعَةَ سَبَبٌ أَوْ مَبْدَةٌ لِذَلِكَ. fn[الحكمة المتعالية 5 / 160؛ شرح الهداية الأثيرية / 82 نقلاً عن الشيخ الرئيس]( [].) و گفته است چون وجود طبیعت در اجسام شرط پذیرش آن فیض است گفته می شود که طبیعت علت یا مبدأ آن است. وَمِنْ هُنَا ذَهَبَ صَدْرُ الْمُتَأَمِّينَ إِلَى أَنَّ كَوْنَ هَذِهِ الصُّوَرِ مِنَ الشَّرَائِطِ وَالْمُعَدَّاتِ لَا يُنَافِي كَوْهَا أَعْرَاضًا كَالْمَيْلِ وَالحَرَارَةِ وَالْبُرُودَةِ وَأَمْثَالِهَا. و از اینجا صدر المتألهین معتقد است که شرط بودن این صور و نقش آن ها به عنوان معدات، با عرض بودن آن ها همچون ،میل ،حرارت، سرما و امثال آن منافاتی ندارد. وَقَالَ: وَالْعَجَبُ أَنَّ الْقُوَى كَالْعَاذِيَةِ وَالْمُصَوَرَةِ عِنْدَهُمْ أَعْرَاضَ ، مَعَ أَنَّهُمْ يُسَمُّوهَا فَعَالَةً وَيَنْسِبُونَ إِلَيْهَا إفَادَةَ الصُّورِ.

به طور کلی، این صورت ها جواهر مقوم هستند و مبدأ آثار مختلف در اجسام به شمار می روند - مانند حرکت و سکون از مرکز یا به مرکز، یا در مرکز یا در محیط، و همچنین سهولت شکل گیری، سرما، گرما، سوختن، خرد شدن و ساير آثار. سَوَاءٌ كَانَ الْأَثَرُ في نَفْس الحِسْمِ الَّذِي تَكُونُ الصُّورَةُ النَّوْعِيَّةُ حَالَّةً فِيهِ . كَالحَرَارَة [في] چشم النَّارِ . أَوْ [كَانَ] فِي غَيْرِهِ . كَالْحَرَارَةِ الْحَادِثَةِ مِنَ النَّارِ فِي جِسْمِ آخَرَ [كَالْمَاءِ]. چه اثری در خود جسمی باشد که صورت نوعی در آن حلول کرده است - مانند حرارت در جسم ر جسم آتش - یا در جسم دیگری باشد - مانند حرارتی که از آتش در جسم دیگری مانند آب ایجاد می شود. هَذَا مَا هُوَ الْمَشْهُورُ عِنْدَ الْحُكَمَاءِ. وَأَمَّا الشَّيْخُ الرَّئِيسُ . كَمَا نُقِلَ عَنْهُ صَدْرُ الْمُتَأَمِّينَ فِي الْأَسْفَارِ وَشَرْحٍ الْهِدَايَةِ وَغَيْرِهِمَا ، فَهُوَ يَقُولُ بِكَوْنِ هَذِهِ الصُّوَرِ عَلَلًا مُعَدَّةٌ لِخصوص الْآثَارِ الَّتِي تَكُونُ فِي الْحِسْمِ الَّذِي حَلَّتْ فِيهِ الصُّورَةُ النَّوْعِيَّةُ، وَالْوَاهِبُ هُوَ غَيْرُهَا. این همان نظری است که میان حکما مشهور است. اما شیخ رئیس - چنان که صدرالمتألهین در الأسفار و شرح الهداية و دیگر کتب نقل کرده است - معتقد است که این صور علل معده برای آثار خاصی هستند که در جسمی که صورت نوعیه در آن حلول کرده وجود دارد، و واهب چیزی غیر از آنها است. وَقَالَ: لَمَّا كَانَ وُجُودُ الطَّبِيعَةِ فِي الْأَجْسَامِ شَرْطًا لِقُبُولِ ذَلِكَ الْفَيْض، قِيلَ: إِنَّ الطَّبِيعَةَ سَبَبٌ أَوْ مَبْدَةٌ لِذَلِكَ. fn[الحكمة المتعالية 5 / 160؛ شرح الهداية الأثيرية / 82 نقلاً عن الشيخ الرئيس]( [].) و گفته است چون وجود طبیعت در اجسام شرط پذیرش آن فیض است گفته می شود که طبیعت علت یا مبدأ آن است. وَمِنْ هُنَا ذَهَبَ صَدْرُ الْمُتَأَمِّينَ إِلَى أَنَّ كَوْنَ هَذِهِ الصُّوَرِ مِنَ الشَّرَائِطِ وَالْمُعَدَّاتِ لَا يُنَافِي كَوْهَا أَعْرَاضًا كَالْمَيْلِ وَالحَرَارَةِ وَالْبُرُودَةِ وَأَمْثَالِهَا. و از اینجا صدر المتألهین معتقد است که شرط بودن این صور و نقش آن ها به عنوان معدات، با عرض بودن آن ها همچون ،میل ،حرارت، سرما و امثال آن منافاتی ندارد. وَقَالَ: وَالْعَجَبُ أَنَّ الْقُوَى كَالْعَاذِيَةِ وَالْمُصَوَرَةِ عِنْدَهُمْ أَعْرَاضَ ، مَعَ أَنَّهُمْ يُسَمُّوهَا فَعَالَةً وَيَنْسِبُونَ إِلَيْهَا إفَادَةَ الصُّورِ.

به طور کلی، این صورت ها جواهر مقوم هستند و مبدأ آثار مختلف در اجسام به شمار می روند - مانند حرکت و سکون از مرکز یا به مرکز، یا در مرکز یا در محیط، و همچنین سهولت شکل گیری، سرما، گرما، سوختن، خرد شدن و ساير آثار. سَوَاءٌ كَانَ الْأَثَرُ في نَفْس الحِسْمِ الَّذِي تَكُونُ الصُّورَةُ النَّوْعِيَّةُ حَالَّةً فِيهِ . كَالحَرَارَة [في] چشم النَّارِ . أَوْ [كَانَ] فِي غَيْرِهِ . كَالْحَرَارَةِ الْحَادِثَةِ مِنَ النَّارِ فِي جِسْمِ آخَرَ [كَالْمَاءِ]. چه اثری در خود جسمی باشد که صورت نوعی در آن حلول کرده است - مانند حرارت در جسم ر جسم آتش - یا در جسم دیگری باشد - مانند حرارتی که از آتش در جسم دیگری مانند آب ایجاد می شود. هَذَا مَا هُوَ الْمَشْهُورُ عِنْدَ الْحُكَمَاءِ. وَأَمَّا الشَّيْخُ الرَّئِيسُ . كَمَا نُقِلَ عَنْهُ صَدْرُ الْمُتَأَمِّينَ فِي الْأَسْفَارِ وَشَرْحٍ الْهِدَايَةِ وَغَيْرِهِمَا ، فَهُوَ يَقُولُ بِكَوْنِ هَذِهِ الصُّوَرِ عَلَلًا مُعَدَّةٌ لِخصوص الْآثَارِ الَّتِي تَكُونُ فِي الْحِسْمِ الَّذِي حَلَّتْ فِيهِ الصُّورَةُ النَّوْعِيَّةُ، وَالْوَاهِبُ هُوَ غَيْرُهَا. این همان نظری است که میان حکما مشهور است. اما شیخ رئیس - چنان که صدرالمتألهین در الأسفار و شرح الهداية و دیگر کتب نقل کرده است - معتقد است که این صور علل معده برای آثار خاصی هستند که در جسمی که صورت نوعیه در آن حلول کرده وجود دارد، و واهب چیزی غیر از آنها است. وَقَالَ: لَمَّا كَانَ وُجُودُ الطَّبِيعَةِ فِي الْأَجْسَامِ شَرْطًا لِقُبُولِ ذَلِكَ الْفَيْض، قِيلَ: إِنَّ الطَّبِيعَةَ سَبَبٌ أَوْ مَبْدَةٌ لِذَلِكَ. fn[الحكمة المتعالية 5 / 160؛ شرح الهداية الأثيرية / 82 نقلاً عن الشيخ الرئيس]( [].) و گفته است چون وجود طبیعت در اجسام شرط پذیرش آن فیض است گفته می شود که طبیعت علت یا مبدأ آن است. وَمِنْ هُنَا ذَهَبَ صَدْرُ الْمُتَأَمِّينَ إِلَى أَنَّ كَوْنَ هَذِهِ الصُّوَرِ مِنَ الشَّرَائِطِ وَالْمُعَدَّاتِ لَا يُنَافِي كَوْهَا أَعْرَاضًا كَالْمَيْلِ وَالحَرَارَةِ وَالْبُرُودَةِ وَأَمْثَالِهَا. و از اینجا صدر المتألهین معتقد است که شرط بودن این صور و نقش آن ها به عنوان معدات، با عرض بودن آن ها همچون ،میل ،حرارت، سرما و امثال آن منافاتی ندارد. وَقَالَ: وَالْعَجَبُ أَنَّ الْقُوَى كَالْعَاذِيَةِ وَالْمُصَوَرَةِ عِنْدَهُمْ أَعْرَاضَ ، مَعَ أَنَّهُمْ يُسَمُّوهَا فَعَالَةً وَيَنْسِبُونَ إِلَيْهَا إفَادَةَ الصُّورِ.

و گفته است: شگفت انگیز این است که قوا، مانند غاذیه و مصوره، نزد آنان اعراض به شمار می آیند، در حالی که آنها را فعال می نامند و افاده صور را به آنها نسبت می دهند. فَإِذَا كَانَتْ هَذِهِ الْمُؤَتِرَاتُ الْقَوِيَّةُ أَعْرَاضًا، فَغَيْرُهَا أَوْلَى بِالْعَرَضِيَّةِ. fn[شرح الهداية الأثيرية / 83. انظر: الحكمة المتعالية 5 / 161]( []. انْتَهَى.) پس اگر این عوامل تأثیر گذار قوی اعراض باشند، دیگران به طریق اولی شایسته عرض بودن هستند. پایان. وَهِذَا ذَهَبَ صَدْرُ الْمُتَأَيِّينَ وَأَتْبَاعُهُ . كَالسَّبْزَوَارِي . إِلَى كَوْنِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ مَرَاتِبَ الْوُجُودَاتِ الْخَاصَّةِ الَّتِي هِيَ الْفُصُولُ الْحَقِيقِيَّةُ عِنْدَهُ. و به همین دلیل، صدرالمتألهین و پیروان او مانند سبزواری معتقد شدند که صورتهای نوعیه مراتب وجودات خاص هستند که از دیدگاه او فصول حقیقی به شمار می روند. وَالْمَقْصُودُ مِنْ ذِكْرٍ هَذِهِ الْكَلِمَاتِ أَنْ لَا تَسْتَوْحِشَ مِنْ إِبْطَالِ الصُّورِ النَّوْعِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ الَّتِي هِيَ مَبْدَأُ الفصول. هدف از ذکر این کلمات این است که از ابطال صورتهای نوعیه جوهری که مبدأ فصول هستند، احساس بیگانگی نکنی. وَهُمْ فِي إِثْبَاتِ هَذِهِ الصُّورَةِ مَنَاهِجُ : أَحَدُهَا . وَهِيَ الْعُمْدَةُ فِي ذَلِكَ الْبَابِ .: اخْتِلَافُ الْآثَارِ. و آنان برای اثبات این صورت روشهایی دارند یکی از این روشها - که مهم ترین روش در این باب است - اختلاف آثار است. وَتَقْرِيرُهُ: إِنَّ الْأَجْسَامَ تَخْتَلِفُ بِالْآثَارِ. فَإِنَّ كُلَّ نَوْعِ مِنْ أَنْوَاعِ الْأَجْسَامِ مُخْتَصُّ بِأَحْوَالٍ مَعَيَّنَةٍ، كَكَوْنِ بَعْضِهَا حَارًا وَبَعْضِهَا بَارِدًا، وَبَعْضِهَا فِي حَيّزِ مَعَيَّنٍ يَقْتَضِي السُّكُونَ عِنْدَ حُصُولِهِ فِيهِ وَالْحَرَكَةَ إِلَيْهِ عِنْدَ خُرُوجِهِ عَنْهُ، وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْأُمُورِ وَالْآثَارِ. و توضیح آن چنین است اجسام از نظر آثار متفاوت هستند. هر نوع از انواع اجسام به حالات معینی اختصاص دارد، مانند اینکه برخی گرم و برخی سرد هستند، و برخی در مکان خاصی سکون دارند و هنگام خروج از آن مکان به حرکت در می آیند، و غیره. وَتِلْكَ الْآثَارُ لَيْسَتْ وَاجِبَةً لِذَاتِهَا . فَلَا بُدَّ أَنْ يَكُونَ لَهَا مَبَادِى فَمَبَادِلُهَا إِمَّا أَنْ تَكُونَ هِيَ الْحِسْمِيَّةَ أَوِ الْهُيُولَى أَوْ أَمْرًا آخَرَ.

و گفته است: شگفت انگیز این است که قوا، مانند غاذیه و مصوره، نزد آنان اعراض به شمار می آیند، در حالی که آنها را فعال می نامند و افاده صور را به آنها نسبت می دهند. فَإِذَا كَانَتْ هَذِهِ الْمُؤَتِرَاتُ الْقَوِيَّةُ أَعْرَاضًا، فَغَيْرُهَا أَوْلَى بِالْعَرَضِيَّةِ. fn[شرح الهداية الأثيرية / 83. انظر: الحكمة المتعالية 5 / 161]( []. انْتَهَى.) پس اگر این عوامل تأثیر گذار قوی اعراض باشند، دیگران به طریق اولی شایسته عرض بودن هستند. پایان. وَهِذَا ذَهَبَ صَدْرُ الْمُتَأَيِّينَ وَأَتْبَاعُهُ . كَالسَّبْزَوَارِي . إِلَى كَوْنِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ مَرَاتِبَ الْوُجُودَاتِ الْخَاصَّةِ الَّتِي هِيَ الْفُصُولُ الْحَقِيقِيَّةُ عِنْدَهُ. و به همین دلیل، صدرالمتألهین و پیروان او مانند سبزواری معتقد شدند که صورتهای نوعیه مراتب وجودات خاص هستند که از دیدگاه او فصول حقیقی به شمار می روند. وَالْمَقْصُودُ مِنْ ذِكْرٍ هَذِهِ الْكَلِمَاتِ أَنْ لَا تَسْتَوْحِشَ مِنْ إِبْطَالِ الصُّورِ النَّوْعِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ الَّتِي هِيَ مَبْدَأُ الفصول. هدف از ذکر این کلمات این است که از ابطال صورتهای نوعیه جوهری که مبدأ فصول هستند، احساس بیگانگی نکنی. وَهُمْ فِي إِثْبَاتِ هَذِهِ الصُّورَةِ مَنَاهِجُ : أَحَدُهَا . وَهِيَ الْعُمْدَةُ فِي ذَلِكَ الْبَابِ .: اخْتِلَافُ الْآثَارِ. و آنان برای اثبات این صورت روشهایی دارند یکی از این روشها - که مهم ترین روش در این باب است - اختلاف آثار است. وَتَقْرِيرُهُ: إِنَّ الْأَجْسَامَ تَخْتَلِفُ بِالْآثَارِ. فَإِنَّ كُلَّ نَوْعِ مِنْ أَنْوَاعِ الْأَجْسَامِ مُخْتَصُّ بِأَحْوَالٍ مَعَيَّنَةٍ، كَكَوْنِ بَعْضِهَا حَارًا وَبَعْضِهَا بَارِدًا، وَبَعْضِهَا فِي حَيّزِ مَعَيَّنٍ يَقْتَضِي السُّكُونَ عِنْدَ حُصُولِهِ فِيهِ وَالْحَرَكَةَ إِلَيْهِ عِنْدَ خُرُوجِهِ عَنْهُ، وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْأُمُورِ وَالْآثَارِ. و توضیح آن چنین است اجسام از نظر آثار متفاوت هستند. هر نوع از انواع اجسام به حالات معینی اختصاص دارد، مانند اینکه برخی گرم و برخی سرد هستند، و برخی در مکان خاصی سکون دارند و هنگام خروج از آن مکان به حرکت در می آیند، و غیره. وَتِلْكَ الْآثَارُ لَيْسَتْ وَاجِبَةً لِذَاتِهَا . فَلَا بُدَّ أَنْ يَكُونَ لَهَا مَبَادِى فَمَبَادِلُهَا إِمَّا أَنْ تَكُونَ هِيَ الْحِسْمِيَّةَ أَوِ الْهُيُولَى أَوْ أَمْرًا آخَرَ.

و گفته است: شگفت انگیز این است که قوا، مانند غاذیه و مصوره، نزد آنان اعراض به شمار می آیند، در حالی که آنها را فعال می نامند و افاده صور را به آنها نسبت می دهند. فَإِذَا كَانَتْ هَذِهِ الْمُؤَتِرَاتُ الْقَوِيَّةُ أَعْرَاضًا، فَغَيْرُهَا أَوْلَى بِالْعَرَضِيَّةِ. fn[شرح الهداية الأثيرية / 83. انظر: الحكمة المتعالية 5 / 161]( []. انْتَهَى.) پس اگر این عوامل تأثیر گذار قوی اعراض باشند، دیگران به طریق اولی شایسته عرض بودن هستند. پایان. وَهِذَا ذَهَبَ صَدْرُ الْمُتَأَيِّينَ وَأَتْبَاعُهُ . كَالسَّبْزَوَارِي . إِلَى كَوْنِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ مَرَاتِبَ الْوُجُودَاتِ الْخَاصَّةِ الَّتِي هِيَ الْفُصُولُ الْحَقِيقِيَّةُ عِنْدَهُ. و به همین دلیل، صدرالمتألهین و پیروان او مانند سبزواری معتقد شدند که صورتهای نوعیه مراتب وجودات خاص هستند که از دیدگاه او فصول حقیقی به شمار می روند. وَالْمَقْصُودُ مِنْ ذِكْرٍ هَذِهِ الْكَلِمَاتِ أَنْ لَا تَسْتَوْحِشَ مِنْ إِبْطَالِ الصُّورِ النَّوْعِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ الَّتِي هِيَ مَبْدَأُ الفصول. هدف از ذکر این کلمات این است که از ابطال صورتهای نوعیه جوهری که مبدأ فصول هستند، احساس بیگانگی نکنی. وَهُمْ فِي إِثْبَاتِ هَذِهِ الصُّورَةِ مَنَاهِجُ : أَحَدُهَا . وَهِيَ الْعُمْدَةُ فِي ذَلِكَ الْبَابِ .: اخْتِلَافُ الْآثَارِ. و آنان برای اثبات این صورت روشهایی دارند یکی از این روشها - که مهم ترین روش در این باب است - اختلاف آثار است. وَتَقْرِيرُهُ: إِنَّ الْأَجْسَامَ تَخْتَلِفُ بِالْآثَارِ. فَإِنَّ كُلَّ نَوْعِ مِنْ أَنْوَاعِ الْأَجْسَامِ مُخْتَصُّ بِأَحْوَالٍ مَعَيَّنَةٍ، كَكَوْنِ بَعْضِهَا حَارًا وَبَعْضِهَا بَارِدًا، وَبَعْضِهَا فِي حَيّزِ مَعَيَّنٍ يَقْتَضِي السُّكُونَ عِنْدَ حُصُولِهِ فِيهِ وَالْحَرَكَةَ إِلَيْهِ عِنْدَ خُرُوجِهِ عَنْهُ، وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْأُمُورِ وَالْآثَارِ. و توضیح آن چنین است اجسام از نظر آثار متفاوت هستند. هر نوع از انواع اجسام به حالات معینی اختصاص دارد، مانند اینکه برخی گرم و برخی سرد هستند، و برخی در مکان خاصی سکون دارند و هنگام خروج از آن مکان به حرکت در می آیند، و غیره. وَتِلْكَ الْآثَارُ لَيْسَتْ وَاجِبَةً لِذَاتِهَا . فَلَا بُدَّ أَنْ يَكُونَ لَهَا مَبَادِى فَمَبَادِلُهَا إِمَّا أَنْ تَكُونَ هِيَ الْحِسْمِيَّةَ أَوِ الْهُيُولَى أَوْ أَمْرًا آخَرَ.

و گفته است: شگفت انگیز این است که قوا، مانند غاذیه و مصوره، نزد آنان اعراض به شمار می آیند، در حالی که آنها را فعال می نامند و افاده صور را به آنها نسبت می دهند. فَإِذَا كَانَتْ هَذِهِ الْمُؤَتِرَاتُ الْقَوِيَّةُ أَعْرَاضًا، فَغَيْرُهَا أَوْلَى بِالْعَرَضِيَّةِ. fn[شرح الهداية الأثيرية / 83. انظر: الحكمة المتعالية 5 / 161]( []. انْتَهَى.) پس اگر این عوامل تأثیر گذار قوی اعراض باشند، دیگران به طریق اولی شایسته عرض بودن هستند. پایان. وَهِذَا ذَهَبَ صَدْرُ الْمُتَأَيِّينَ وَأَتْبَاعُهُ . كَالسَّبْزَوَارِي . إِلَى كَوْنِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ مَرَاتِبَ الْوُجُودَاتِ الْخَاصَّةِ الَّتِي هِيَ الْفُصُولُ الْحَقِيقِيَّةُ عِنْدَهُ. و به همین دلیل، صدرالمتألهین و پیروان او مانند سبزواری معتقد شدند که صورتهای نوعیه مراتب وجودات خاص هستند که از دیدگاه او فصول حقیقی به شمار می روند. وَالْمَقْصُودُ مِنْ ذِكْرٍ هَذِهِ الْكَلِمَاتِ أَنْ لَا تَسْتَوْحِشَ مِنْ إِبْطَالِ الصُّورِ النَّوْعِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ الَّتِي هِيَ مَبْدَأُ الفصول. هدف از ذکر این کلمات این است که از ابطال صورتهای نوعیه جوهری که مبدأ فصول هستند، احساس بیگانگی نکنی. وَهُمْ فِي إِثْبَاتِ هَذِهِ الصُّورَةِ مَنَاهِجُ : أَحَدُهَا . وَهِيَ الْعُمْدَةُ فِي ذَلِكَ الْبَابِ .: اخْتِلَافُ الْآثَارِ. و آنان برای اثبات این صورت روشهایی دارند یکی از این روشها - که مهم ترین روش در این باب است - اختلاف آثار است. وَتَقْرِيرُهُ: إِنَّ الْأَجْسَامَ تَخْتَلِفُ بِالْآثَارِ. فَإِنَّ كُلَّ نَوْعِ مِنْ أَنْوَاعِ الْأَجْسَامِ مُخْتَصُّ بِأَحْوَالٍ مَعَيَّنَةٍ، كَكَوْنِ بَعْضِهَا حَارًا وَبَعْضِهَا بَارِدًا، وَبَعْضِهَا فِي حَيّزِ مَعَيَّنٍ يَقْتَضِي السُّكُونَ عِنْدَ حُصُولِهِ فِيهِ وَالْحَرَكَةَ إِلَيْهِ عِنْدَ خُرُوجِهِ عَنْهُ، وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْأُمُورِ وَالْآثَارِ. و توضیح آن چنین است اجسام از نظر آثار متفاوت هستند. هر نوع از انواع اجسام به حالات معینی اختصاص دارد، مانند اینکه برخی گرم و برخی سرد هستند، و برخی در مکان خاصی سکون دارند و هنگام خروج از آن مکان به حرکت در می آیند، و غیره. وَتِلْكَ الْآثَارُ لَيْسَتْ وَاجِبَةً لِذَاتِهَا . فَلَا بُدَّ أَنْ يَكُونَ لَهَا مَبَادِى فَمَبَادِلُهَا إِمَّا أَنْ تَكُونَ هِيَ الْحِسْمِيَّةَ أَوِ الْهُيُولَى أَوْ أَمْرًا آخَرَ.

و این آثار به ذات خود واجب نیستند. بنابراین باید برای آنها مبادی وجود داشته باشد. این مبادی یا جسمیت هستند، یا هیولا، یا چیز دیگری. وَالْأَوَّلَانِ بَاطِلانِ، لِاشْتِرَاكِ الْأَجْسَامِ فِيهِمَا، فَتَعَيَّنَ الثَّالِثُ وَهُوَ إِمَّا أَمْرٌ مُفَارِقٌ عَنِ الْأَجْسَامِ أَوْ غَيْرُ مفارق. اما دو گزینه اول باطل ،اند، زیرا اجسام در آنها مشترک هستند. پس گزینه سوم تعیین می شود، و آن یا امری مفارق از اجسام است یا غیر مفارق. وَالْأَوَّلُ بَاطِلٌ، لِاسْتِوَاءِ نِسْبَةِ الْمُفَارِقِ إِلَى جَمِيعِ الْأَجْسَامِ. وَالثَّانِي إِمَّا أَنْ يَكُونَ خَارِجًا عَنْ حَقَائِقِ تِلْكَ الْأَجْسَامِ أَوْ دَاخِلا. گزینه اول باطل است، زیرا نسبت امر مفارق به تمام اجسام یکسان است. گزینه دوم یا امری خارج از حقایق آن اجسام است یا داخل در آنها. وَلَا يُمْكِنُ أَنْ يَكُونَ خَارِجًا، لإعَادَةِ الْكَلَامِ فِي جِهَةِ التَّحْصِيص، فَيَتَسَلْسَلُ. فَلَا مَحَالَةَ لَا بُدَّ وَأَنْ يَكُونَ دَاخِلًا فِي الْحَقِيقَةِ كَي يَنْقَطِعَ السُّؤَالُ لِانْتِهَاءِ الْأَمْرِ إِلَى مَا بِالذَّاتِ. و نمی تواند خارج از آنها باشد زیرا بحث از جهت تخصیص تکرار می شود و به تسلسل می انجامد. بنابراین، ناگزیر باید داخل در حقیقت باشد تا سؤال به پایان رسیده و امر به ذات ختم شود. وَحَيْثُ إِنَّهُ دَاخِلٌ فِي حَقِيقَةِ الحِسْمِ، فَلَا مَحَالَةَ تَكُونُ صُورَةٌ جَوْهَرِيَّةٌ لَا عَرَضًا. إِذِ الْحِسْمُ لَا يَتَرَكَّبُ حَقِيقَتُهُ مِنَ الْجُوْهَرِ وَالْعَرَضِ تَرْكِيبًا طَبِيعِيًّا لَهُ وَحْدَةٌ طَبِيعِيَّةٌ. و چون این امر داخل در حقیقت جسم است ناگزیر باید صورتی جوهری باشد نه عرضی، زیرا حقیقت جسم نمی تواند از جوهر و عرض به گونه ای طبیعی ترکیب شده باشد که وحدتی طبیعی داشته باشد. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْآثَارَ الْمُخْتَلِفَةَ لَا بُدَّ وَأَنْ يَكُونَ لَهَا مُخَصِصٌ. هدف این است که آثار مختلف باید دارای مخصص باشند. وَهُوَ لَا يُنَافِي الْقَوْلَ بِالْفَاعِلِ الْمُخْتَارِ عِنْدَ مَنْ لَا يُجَوِّزُ التَّرْجِيحَ بِدُونِ مُرَجّح. و این مسئله با اعتقاد به فاعل مختار نزد کسانی که ترجیح بدون مرجح را جایز نمی دانند، منافاتی ندارد. فَإِنَّ نِسْبَةَ الْبَارِيِّ تَعَالَى إِلَى جَمِيعِ الْأَجْسَامِ لَمَّا كَانَتْ وَاحِدَةً، فَجَعْلُ بَعْضِهَا حَارًّا وَبَعْضِهَا بَارِدًا وَبَعْضِهَا خَفِيفًا وَبَعْضِهَا ثَقِيلًا، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنِ اخْتِلَافِ الْآثَارِ وَالْهَيْئَاتِ، لَا بُدَّ لَهُ مِنْ مُخَصِّص.

و این آثار به ذات خود واجب نیستند. بنابراین باید برای آنها مبادی وجود داشته باشد. این مبادی یا جسمیت هستند، یا هیولا، یا چیز دیگری. وَالْأَوَّلَانِ بَاطِلانِ، لِاشْتِرَاكِ الْأَجْسَامِ فِيهِمَا، فَتَعَيَّنَ الثَّالِثُ وَهُوَ إِمَّا أَمْرٌ مُفَارِقٌ عَنِ الْأَجْسَامِ أَوْ غَيْرُ مفارق. اما دو گزینه اول باطل ،اند، زیرا اجسام در آنها مشترک هستند. پس گزینه سوم تعیین می شود، و آن یا امری مفارق از اجسام است یا غیر مفارق. وَالْأَوَّلُ بَاطِلٌ، لِاسْتِوَاءِ نِسْبَةِ الْمُفَارِقِ إِلَى جَمِيعِ الْأَجْسَامِ. وَالثَّانِي إِمَّا أَنْ يَكُونَ خَارِجًا عَنْ حَقَائِقِ تِلْكَ الْأَجْسَامِ أَوْ دَاخِلا. گزینه اول باطل است، زیرا نسبت امر مفارق به تمام اجسام یکسان است. گزینه دوم یا امری خارج از حقایق آن اجسام است یا داخل در آنها. وَلَا يُمْكِنُ أَنْ يَكُونَ خَارِجًا، لإعَادَةِ الْكَلَامِ فِي جِهَةِ التَّحْصِيص، فَيَتَسَلْسَلُ. فَلَا مَحَالَةَ لَا بُدَّ وَأَنْ يَكُونَ دَاخِلًا فِي الْحَقِيقَةِ كَي يَنْقَطِعَ السُّؤَالُ لِانْتِهَاءِ الْأَمْرِ إِلَى مَا بِالذَّاتِ. و نمی تواند خارج از آنها باشد زیرا بحث از جهت تخصیص تکرار می شود و به تسلسل می انجامد. بنابراین، ناگزیر باید داخل در حقیقت باشد تا سؤال به پایان رسیده و امر به ذات ختم شود. وَحَيْثُ إِنَّهُ دَاخِلٌ فِي حَقِيقَةِ الحِسْمِ، فَلَا مَحَالَةَ تَكُونُ صُورَةٌ جَوْهَرِيَّةٌ لَا عَرَضًا. إِذِ الْحِسْمُ لَا يَتَرَكَّبُ حَقِيقَتُهُ مِنَ الْجُوْهَرِ وَالْعَرَضِ تَرْكِيبًا طَبِيعِيًّا لَهُ وَحْدَةٌ طَبِيعِيَّةٌ. و چون این امر داخل در حقیقت جسم است ناگزیر باید صورتی جوهری باشد نه عرضی، زیرا حقیقت جسم نمی تواند از جوهر و عرض به گونه ای طبیعی ترکیب شده باشد که وحدتی طبیعی داشته باشد. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْآثَارَ الْمُخْتَلِفَةَ لَا بُدَّ وَأَنْ يَكُونَ لَهَا مُخَصِصٌ. هدف این است که آثار مختلف باید دارای مخصص باشند. وَهُوَ لَا يُنَافِي الْقَوْلَ بِالْفَاعِلِ الْمُخْتَارِ عِنْدَ مَنْ لَا يُجَوِّزُ التَّرْجِيحَ بِدُونِ مُرَجّح. و این مسئله با اعتقاد به فاعل مختار نزد کسانی که ترجیح بدون مرجح را جایز نمی دانند، منافاتی ندارد. فَإِنَّ نِسْبَةَ الْبَارِيِّ تَعَالَى إِلَى جَمِيعِ الْأَجْسَامِ لَمَّا كَانَتْ وَاحِدَةً، فَجَعْلُ بَعْضِهَا حَارًّا وَبَعْضِهَا بَارِدًا وَبَعْضِهَا خَفِيفًا وَبَعْضِهَا ثَقِيلًا، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنِ اخْتِلَافِ الْآثَارِ وَالْهَيْئَاتِ، لَا بُدَّ لَهُ مِنْ مُخَصِّص.

و این آثار به ذات خود واجب نیستند. بنابراین باید برای آنها مبادی وجود داشته باشد. این مبادی یا جسمیت هستند، یا هیولا، یا چیز دیگری. وَالْأَوَّلَانِ بَاطِلانِ، لِاشْتِرَاكِ الْأَجْسَامِ فِيهِمَا، فَتَعَيَّنَ الثَّالِثُ وَهُوَ إِمَّا أَمْرٌ مُفَارِقٌ عَنِ الْأَجْسَامِ أَوْ غَيْرُ مفارق. اما دو گزینه اول باطل ،اند، زیرا اجسام در آنها مشترک هستند. پس گزینه سوم تعیین می شود، و آن یا امری مفارق از اجسام است یا غیر مفارق. وَالْأَوَّلُ بَاطِلٌ، لِاسْتِوَاءِ نِسْبَةِ الْمُفَارِقِ إِلَى جَمِيعِ الْأَجْسَامِ. وَالثَّانِي إِمَّا أَنْ يَكُونَ خَارِجًا عَنْ حَقَائِقِ تِلْكَ الْأَجْسَامِ أَوْ دَاخِلا. گزینه اول باطل است، زیرا نسبت امر مفارق به تمام اجسام یکسان است. گزینه دوم یا امری خارج از حقایق آن اجسام است یا داخل در آنها. وَلَا يُمْكِنُ أَنْ يَكُونَ خَارِجًا، لإعَادَةِ الْكَلَامِ فِي جِهَةِ التَّحْصِيص، فَيَتَسَلْسَلُ. فَلَا مَحَالَةَ لَا بُدَّ وَأَنْ يَكُونَ دَاخِلًا فِي الْحَقِيقَةِ كَي يَنْقَطِعَ السُّؤَالُ لِانْتِهَاءِ الْأَمْرِ إِلَى مَا بِالذَّاتِ. و نمی تواند خارج از آنها باشد زیرا بحث از جهت تخصیص تکرار می شود و به تسلسل می انجامد. بنابراین، ناگزیر باید داخل در حقیقت باشد تا سؤال به پایان رسیده و امر به ذات ختم شود. وَحَيْثُ إِنَّهُ دَاخِلٌ فِي حَقِيقَةِ الحِسْمِ، فَلَا مَحَالَةَ تَكُونُ صُورَةٌ جَوْهَرِيَّةٌ لَا عَرَضًا. إِذِ الْحِسْمُ لَا يَتَرَكَّبُ حَقِيقَتُهُ مِنَ الْجُوْهَرِ وَالْعَرَضِ تَرْكِيبًا طَبِيعِيًّا لَهُ وَحْدَةٌ طَبِيعِيَّةٌ. و چون این امر داخل در حقیقت جسم است ناگزیر باید صورتی جوهری باشد نه عرضی، زیرا حقیقت جسم نمی تواند از جوهر و عرض به گونه ای طبیعی ترکیب شده باشد که وحدتی طبیعی داشته باشد. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْآثَارَ الْمُخْتَلِفَةَ لَا بُدَّ وَأَنْ يَكُونَ لَهَا مُخَصِصٌ. هدف این است که آثار مختلف باید دارای مخصص باشند. وَهُوَ لَا يُنَافِي الْقَوْلَ بِالْفَاعِلِ الْمُخْتَارِ عِنْدَ مَنْ لَا يُجَوِّزُ التَّرْجِيحَ بِدُونِ مُرَجّح. و این مسئله با اعتقاد به فاعل مختار نزد کسانی که ترجیح بدون مرجح را جایز نمی دانند، منافاتی ندارد. فَإِنَّ نِسْبَةَ الْبَارِيِّ تَعَالَى إِلَى جَمِيعِ الْأَجْسَامِ لَمَّا كَانَتْ وَاحِدَةً، فَجَعْلُ بَعْضِهَا حَارًّا وَبَعْضِهَا بَارِدًا وَبَعْضِهَا خَفِيفًا وَبَعْضِهَا ثَقِيلًا، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنِ اخْتِلَافِ الْآثَارِ وَالْهَيْئَاتِ، لَا بُدَّ لَهُ مِنْ مُخَصِّص.

و این آثار به ذات خود واجب نیستند. بنابراین باید برای آنها مبادی وجود داشته باشد. این مبادی یا جسمیت هستند، یا هیولا، یا چیز دیگری. وَالْأَوَّلَانِ بَاطِلانِ، لِاشْتِرَاكِ الْأَجْسَامِ فِيهِمَا، فَتَعَيَّنَ الثَّالِثُ وَهُوَ إِمَّا أَمْرٌ مُفَارِقٌ عَنِ الْأَجْسَامِ أَوْ غَيْرُ مفارق. اما دو گزینه اول باطل ،اند، زیرا اجسام در آنها مشترک هستند. پس گزینه سوم تعیین می شود، و آن یا امری مفارق از اجسام است یا غیر مفارق. وَالْأَوَّلُ بَاطِلٌ، لِاسْتِوَاءِ نِسْبَةِ الْمُفَارِقِ إِلَى جَمِيعِ الْأَجْسَامِ. وَالثَّانِي إِمَّا أَنْ يَكُونَ خَارِجًا عَنْ حَقَائِقِ تِلْكَ الْأَجْسَامِ أَوْ دَاخِلا. گزینه اول باطل است، زیرا نسبت امر مفارق به تمام اجسام یکسان است. گزینه دوم یا امری خارج از حقایق آن اجسام است یا داخل در آنها. وَلَا يُمْكِنُ أَنْ يَكُونَ خَارِجًا، لإعَادَةِ الْكَلَامِ فِي جِهَةِ التَّحْصِيص، فَيَتَسَلْسَلُ. فَلَا مَحَالَةَ لَا بُدَّ وَأَنْ يَكُونَ دَاخِلًا فِي الْحَقِيقَةِ كَي يَنْقَطِعَ السُّؤَالُ لِانْتِهَاءِ الْأَمْرِ إِلَى مَا بِالذَّاتِ. و نمی تواند خارج از آنها باشد زیرا بحث از جهت تخصیص تکرار می شود و به تسلسل می انجامد. بنابراین، ناگزیر باید داخل در حقیقت باشد تا سؤال به پایان رسیده و امر به ذات ختم شود. وَحَيْثُ إِنَّهُ دَاخِلٌ فِي حَقِيقَةِ الحِسْمِ، فَلَا مَحَالَةَ تَكُونُ صُورَةٌ جَوْهَرِيَّةٌ لَا عَرَضًا. إِذِ الْحِسْمُ لَا يَتَرَكَّبُ حَقِيقَتُهُ مِنَ الْجُوْهَرِ وَالْعَرَضِ تَرْكِيبًا طَبِيعِيًّا لَهُ وَحْدَةٌ طَبِيعِيَّةٌ. و چون این امر داخل در حقیقت جسم است ناگزیر باید صورتی جوهری باشد نه عرضی، زیرا حقیقت جسم نمی تواند از جوهر و عرض به گونه ای طبیعی ترکیب شده باشد که وحدتی طبیعی داشته باشد. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْآثَارَ الْمُخْتَلِفَةَ لَا بُدَّ وَأَنْ يَكُونَ لَهَا مُخَصِصٌ. هدف این است که آثار مختلف باید دارای مخصص باشند. وَهُوَ لَا يُنَافِي الْقَوْلَ بِالْفَاعِلِ الْمُخْتَارِ عِنْدَ مَنْ لَا يُجَوِّزُ التَّرْجِيحَ بِدُونِ مُرَجّح. و این مسئله با اعتقاد به فاعل مختار نزد کسانی که ترجیح بدون مرجح را جایز نمی دانند، منافاتی ندارد. فَإِنَّ نِسْبَةَ الْبَارِيِّ تَعَالَى إِلَى جَمِيعِ الْأَجْسَامِ لَمَّا كَانَتْ وَاحِدَةً، فَجَعْلُ بَعْضِهَا حَارًّا وَبَعْضِهَا بَارِدًا وَبَعْضِهَا خَفِيفًا وَبَعْضِهَا ثَقِيلًا، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنِ اخْتِلَافِ الْآثَارِ وَالْهَيْئَاتِ، لَا بُدَّ لَهُ مِنْ مُخَصِّص.

زیرا نسبت خالق متعال به تمام اجسام یکسان است. بنابراین، ایجاد برخی به صورت گرم، برخی سرد، برخی سبک و برخی سنگین، و سایر اختلافات در آثار و هیئات، نیازمند مخصص است. هَذِهِ حُلَاصَةُ الدَّلِيلِ الْأَوَّلِ مَعَ بَسْطِ مِنَّا نَاقِلًا عَنْ شَرح الهِدَايَةِ لِصَدْرِ الْمُتَأَلِينَ. fn[انظر شرح الهداية الأثيرية / 79]( [].) این خلاصه ای از دلیل اول با توضیحاتی اضافی از ما برگرفته از شرح الهداية اثر صدرالمتألهین است. وَالْجَوَابُ الأَلمُ مِنْهُ يَبْتَنِي عَلَى مُقَدِّمَاتٍ: الْأُولَى : إِنَّ الْفَارِقَ بَيْنَ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ هُوَ اسْتِقْلَالُ الْوِجْدَانِ وَعَدَمُهُ، كَمَا عَرَفْتَ سَابِقًا. فَالْجَوْهَرُ مَوْجُودٌ بِوجْدَانٍ مُسْتَقِلَ. وَأَمَّا الْأَعْرَاضُ ، (127 فَهِيَ مَوْجُودَةٌ بِوجْدَانِ الْجَوْهَرِ.) پاسخ کامل بر این اساس استوار است: نخستین مقدمه: تفاوت میان جوهر و عرض در استقلال وجدان و عدم آن است همان طور که پیش تر بیان شد. جوهر با وجدان مستقل وجود دارد، اما اعراض با وجدان جوهر موجود هستند. وَمَرْجِعُ الْعُرُوضِ . عَلَى مَا عَرَفْتَ . إِلَى وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ نَفْسِهِ، مُكَمَّمَةً بِكُمْ خَاصٌ وَمَعْرُوضَةً لِأَعْرَاضِ خَاصَّةٍ. هَذَا هُوَ السَّبِيلُ فِي هَذِهِ النَّشْأَةِ. و ماهیت عروض - چنان که دانستی - به وجدان خود جوهر بازمی گردد که به یک کمیت خاص محدود شده و برای اعراض خاصی معروض است. این شیوه در این عالم جاری است. وَلَكِنْ لَا يَخْفَى أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ الَّتي نُسَمِّيهَا أَعْرَاضًا . كَالْمَقُولَاتِ النِّسْعَةِ . إِنَّمَا تَكُونُ غَيْرَ مُسْتَقِلَّةٍ في الْمَوْجُودِيَّةِ فِيمَا إِذَا وُجِدَتْ بِوِجْدَانِ الْحِسْمِ. اما روشن است که ماهیات نامیده شده به عنوان اعراض . مانند مقولات نه گانه . تنها زمانی در وجود مستقل نیستند که با وجدان جسم موجود باشند. وَأَمَّا لُزُومُ كَوْنِهَا كَذَلِكَ دَائِمًا . أَيْ غَيْرَ مُسْتَقِلَّةٍ فِي الْوِجْدَانِ . فَلَمْ يَقُمْ عَلَيْهِ دَلِيلٌ وَبُرْهَانٌ. اما اینکه همواره چنین باشد - یعنی در وجدان مستقل نباشند - دلیلی برای آن وجود ندارد. بَلِ الْحَقُ أَنَّهَا كُلُهَا قَابِلَةٌ لِلِاسْتِقْلَالِ فِي الْمَوْجُودِيَّةِ، وَلَكِنْ حِينَئِذٍ تَكُونُ مَوْجُودَةً بِوِجْدَانٍ أَشْرَفَ مِنْ وجُدَانِ الجَوْهَرِ الحِسْمِي، لَا مَوْجُودَةً بِهَذَا الْوِجْدَانِ.

زیرا نسبت خالق متعال به تمام اجسام یکسان است. بنابراین، ایجاد برخی به صورت گرم، برخی سرد، برخی سبک و برخی سنگین، و سایر اختلافات در آثار و هیئات، نیازمند مخصص است. هَذِهِ حُلَاصَةُ الدَّلِيلِ الْأَوَّلِ مَعَ بَسْطِ مِنَّا نَاقِلًا عَنْ شَرح الهِدَايَةِ لِصَدْرِ الْمُتَأَلِينَ. fn[انظر شرح الهداية الأثيرية / 79]( [].) این خلاصه ای از دلیل اول با توضیحاتی اضافی از ما برگرفته از شرح الهداية اثر صدرالمتألهین است. وَالْجَوَابُ الأَلمُ مِنْهُ يَبْتَنِي عَلَى مُقَدِّمَاتٍ: الْأُولَى : إِنَّ الْفَارِقَ بَيْنَ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ هُوَ اسْتِقْلَالُ الْوِجْدَانِ وَعَدَمُهُ، كَمَا عَرَفْتَ سَابِقًا. فَالْجَوْهَرُ مَوْجُودٌ بِوجْدَانٍ مُسْتَقِلَ. وَأَمَّا الْأَعْرَاضُ ، (127 فَهِيَ مَوْجُودَةٌ بِوجْدَانِ الْجَوْهَرِ.) پاسخ کامل بر این اساس استوار است: نخستین مقدمه: تفاوت میان جوهر و عرض در استقلال وجدان و عدم آن است همان طور که پیش تر بیان شد. جوهر با وجدان مستقل وجود دارد، اما اعراض با وجدان جوهر موجود هستند. وَمَرْجِعُ الْعُرُوضِ . عَلَى مَا عَرَفْتَ . إِلَى وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ نَفْسِهِ، مُكَمَّمَةً بِكُمْ خَاصٌ وَمَعْرُوضَةً لِأَعْرَاضِ خَاصَّةٍ. هَذَا هُوَ السَّبِيلُ فِي هَذِهِ النَّشْأَةِ. و ماهیت عروض - چنان که دانستی - به وجدان خود جوهر بازمی گردد که به یک کمیت خاص محدود شده و برای اعراض خاصی معروض است. این شیوه در این عالم جاری است. وَلَكِنْ لَا يَخْفَى أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ الَّتي نُسَمِّيهَا أَعْرَاضًا . كَالْمَقُولَاتِ النِّسْعَةِ . إِنَّمَا تَكُونُ غَيْرَ مُسْتَقِلَّةٍ في الْمَوْجُودِيَّةِ فِيمَا إِذَا وُجِدَتْ بِوِجْدَانِ الْحِسْمِ. اما روشن است که ماهیات نامیده شده به عنوان اعراض . مانند مقولات نه گانه . تنها زمانی در وجود مستقل نیستند که با وجدان جسم موجود باشند. وَأَمَّا لُزُومُ كَوْنِهَا كَذَلِكَ دَائِمًا . أَيْ غَيْرَ مُسْتَقِلَّةٍ فِي الْوِجْدَانِ . فَلَمْ يَقُمْ عَلَيْهِ دَلِيلٌ وَبُرْهَانٌ. اما اینکه همواره چنین باشد - یعنی در وجدان مستقل نباشند - دلیلی برای آن وجود ندارد. بَلِ الْحَقُ أَنَّهَا كُلُهَا قَابِلَةٌ لِلِاسْتِقْلَالِ فِي الْمَوْجُودِيَّةِ، وَلَكِنْ حِينَئِذٍ تَكُونُ مَوْجُودَةً بِوِجْدَانٍ أَشْرَفَ مِنْ وجُدَانِ الجَوْهَرِ الحِسْمِي، لَا مَوْجُودَةً بِهَذَا الْوِجْدَانِ.

زیرا نسبت خالق متعال به تمام اجسام یکسان است. بنابراین، ایجاد برخی به صورت گرم، برخی سرد، برخی سبک و برخی سنگین، و سایر اختلافات در آثار و هیئات، نیازمند مخصص است. هَذِهِ حُلَاصَةُ الدَّلِيلِ الْأَوَّلِ مَعَ بَسْطِ مِنَّا نَاقِلًا عَنْ شَرح الهِدَايَةِ لِصَدْرِ الْمُتَأَلِينَ. fn[انظر شرح الهداية الأثيرية / 79]( [].) این خلاصه ای از دلیل اول با توضیحاتی اضافی از ما برگرفته از شرح الهداية اثر صدرالمتألهین است. وَالْجَوَابُ الأَلمُ مِنْهُ يَبْتَنِي عَلَى مُقَدِّمَاتٍ: الْأُولَى : إِنَّ الْفَارِقَ بَيْنَ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ هُوَ اسْتِقْلَالُ الْوِجْدَانِ وَعَدَمُهُ، كَمَا عَرَفْتَ سَابِقًا. فَالْجَوْهَرُ مَوْجُودٌ بِوجْدَانٍ مُسْتَقِلَ. وَأَمَّا الْأَعْرَاضُ ، (127 فَهِيَ مَوْجُودَةٌ بِوجْدَانِ الْجَوْهَرِ.) پاسخ کامل بر این اساس استوار است: نخستین مقدمه: تفاوت میان جوهر و عرض در استقلال وجدان و عدم آن است همان طور که پیش تر بیان شد. جوهر با وجدان مستقل وجود دارد، اما اعراض با وجدان جوهر موجود هستند. وَمَرْجِعُ الْعُرُوضِ . عَلَى مَا عَرَفْتَ . إِلَى وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ نَفْسِهِ، مُكَمَّمَةً بِكُمْ خَاصٌ وَمَعْرُوضَةً لِأَعْرَاضِ خَاصَّةٍ. هَذَا هُوَ السَّبِيلُ فِي هَذِهِ النَّشْأَةِ. و ماهیت عروض - چنان که دانستی - به وجدان خود جوهر بازمی گردد که به یک کمیت خاص محدود شده و برای اعراض خاصی معروض است. این شیوه در این عالم جاری است. وَلَكِنْ لَا يَخْفَى أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ الَّتي نُسَمِّيهَا أَعْرَاضًا . كَالْمَقُولَاتِ النِّسْعَةِ . إِنَّمَا تَكُونُ غَيْرَ مُسْتَقِلَّةٍ في الْمَوْجُودِيَّةِ فِيمَا إِذَا وُجِدَتْ بِوِجْدَانِ الْحِسْمِ. اما روشن است که ماهیات نامیده شده به عنوان اعراض . مانند مقولات نه گانه . تنها زمانی در وجود مستقل نیستند که با وجدان جسم موجود باشند. وَأَمَّا لُزُومُ كَوْنِهَا كَذَلِكَ دَائِمًا . أَيْ غَيْرَ مُسْتَقِلَّةٍ فِي الْوِجْدَانِ . فَلَمْ يَقُمْ عَلَيْهِ دَلِيلٌ وَبُرْهَانٌ. اما اینکه همواره چنین باشد - یعنی در وجدان مستقل نباشند - دلیلی برای آن وجود ندارد. بَلِ الْحَقُ أَنَّهَا كُلُهَا قَابِلَةٌ لِلِاسْتِقْلَالِ فِي الْمَوْجُودِيَّةِ، وَلَكِنْ حِينَئِذٍ تَكُونُ مَوْجُودَةً بِوِجْدَانٍ أَشْرَفَ مِنْ وجُدَانِ الجَوْهَرِ الحِسْمِي، لَا مَوْجُودَةً بِهَذَا الْوِجْدَانِ.

زیرا نسبت خالق متعال به تمام اجسام یکسان است. بنابراین، ایجاد برخی به صورت گرم، برخی سرد، برخی سبک و برخی سنگین، و سایر اختلافات در آثار و هیئات، نیازمند مخصص است. هَذِهِ حُلَاصَةُ الدَّلِيلِ الْأَوَّلِ مَعَ بَسْطِ مِنَّا نَاقِلًا عَنْ شَرح الهِدَايَةِ لِصَدْرِ الْمُتَأَلِينَ. fn[انظر شرح الهداية الأثيرية / 79]( [].) این خلاصه ای از دلیل اول با توضیحاتی اضافی از ما برگرفته از شرح الهداية اثر صدرالمتألهین است. وَالْجَوَابُ الأَلمُ مِنْهُ يَبْتَنِي عَلَى مُقَدِّمَاتٍ: الْأُولَى : إِنَّ الْفَارِقَ بَيْنَ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ هُوَ اسْتِقْلَالُ الْوِجْدَانِ وَعَدَمُهُ، كَمَا عَرَفْتَ سَابِقًا. فَالْجَوْهَرُ مَوْجُودٌ بِوجْدَانٍ مُسْتَقِلَ. وَأَمَّا الْأَعْرَاضُ ، (127 فَهِيَ مَوْجُودَةٌ بِوجْدَانِ الْجَوْهَرِ.) پاسخ کامل بر این اساس استوار است: نخستین مقدمه: تفاوت میان جوهر و عرض در استقلال وجدان و عدم آن است همان طور که پیش تر بیان شد. جوهر با وجدان مستقل وجود دارد، اما اعراض با وجدان جوهر موجود هستند. وَمَرْجِعُ الْعُرُوضِ . عَلَى مَا عَرَفْتَ . إِلَى وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ نَفْسِهِ، مُكَمَّمَةً بِكُمْ خَاصٌ وَمَعْرُوضَةً لِأَعْرَاضِ خَاصَّةٍ. هَذَا هُوَ السَّبِيلُ فِي هَذِهِ النَّشْأَةِ. و ماهیت عروض - چنان که دانستی - به وجدان خود جوهر بازمی گردد که به یک کمیت خاص محدود شده و برای اعراض خاصی معروض است. این شیوه در این عالم جاری است. وَلَكِنْ لَا يَخْفَى أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ الَّتي نُسَمِّيهَا أَعْرَاضًا . كَالْمَقُولَاتِ النِّسْعَةِ . إِنَّمَا تَكُونُ غَيْرَ مُسْتَقِلَّةٍ في الْمَوْجُودِيَّةِ فِيمَا إِذَا وُجِدَتْ بِوِجْدَانِ الْحِسْمِ. اما روشن است که ماهیات نامیده شده به عنوان اعراض . مانند مقولات نه گانه . تنها زمانی در وجود مستقل نیستند که با وجدان جسم موجود باشند. وَأَمَّا لُزُومُ كَوْنِهَا كَذَلِكَ دَائِمًا . أَيْ غَيْرَ مُسْتَقِلَّةٍ فِي الْوِجْدَانِ . فَلَمْ يَقُمْ عَلَيْهِ دَلِيلٌ وَبُرْهَانٌ. اما اینکه همواره چنین باشد - یعنی در وجدان مستقل نباشند - دلیلی برای آن وجود ندارد. بَلِ الْحَقُ أَنَّهَا كُلُهَا قَابِلَةٌ لِلِاسْتِقْلَالِ فِي الْمَوْجُودِيَّةِ، وَلَكِنْ حِينَئِذٍ تَكُونُ مَوْجُودَةً بِوِجْدَانٍ أَشْرَفَ مِنْ وجُدَانِ الجَوْهَرِ الحِسْمِي، لَا مَوْجُودَةً بِهَذَا الْوِجْدَانِ.

بلکه حقیقت این است که تمام آنها قابلیت استقلال در وجود را دارند، اما در این صورت با وجدانی شریف تر از وجدان جوهر جسمی موجود خواهند بود، نه با این وجدان. فَالْعَرَضُ قَدْ يُوجَدُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، فَيَكُونُ حِينَئِذٍ كَالْجُوْهَرِ الحِسْمِي فِي اسْتِقْلَالِ الْمَوْجُودِيَّةِ. پس عرض ممکن است با نور ولایت موجود شود، و در این صورت در استقلال وجودی مانند جوهر جسمی خواهد بود. بَلِ الْعَرَضُ أَحَقُّ بِهَذَا الْقِسْمِ مِنَ الْوِجْدَانِ مِنَ الْجَوْهَرِ الْحِسْمِي لِأَنَّهُ أَشَدُّ فَقْرًا مِنْ مَاهِيَّةِ الْحِسْمِ، وَأَكْثَرُ قَبُولًا وَأَوْفَرُ احْتِيَاجًا. بلکه عرض نسبت به این نوع وجدان از جوهر جسمی شایسته تر است زیرا از ماهیت جسم فقیرتر، پذیراتر و نیازمندتر است. فَلِشِدَّةِ فَقْرِهِ قَدْ يَتَحَقَّقُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، وَحِينَئِذٍ لَا يُسَمَّى عَرَضًا، وَلَا مُشَاحَّةَ فِي التَّسْمِيَةِ. و به دلیل شدت فقر آن ممکن است با نور ولایت تحقق یابد، و در این صورت دیگر عرض نامیده نمی شود، و در نام گذاری بحثی نیست. وَإِن كُنتَ في رَيْبٍ مِمَّا ذَكَرْنَا مِن اسْتِقْلَالِ مَوْجُودِيَّةِ الْعَرَضِ، فَانْظُرْ إِلَى الْبَيَاضِ الْمَعْقُولِ وَالسَّوَادِ الْمَعْقُولِ وَالْكَمَ الْمَعْقُولِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ فِي الْعَقْلِ، فَإِنَّهَا مُتَحَقِّقَةٌ مُسْتَقِلَّةٌ مِنْ دُونِ أَنْ تَكُونَ مَوْجُودِيَّتُهَا بِوجْدَانِ الْحِسْمِ الجَوْهَرِي، بَلْ إِنَّمَا هِيَ بِوجْدَانِ الْعَاقِلِ الَّذِي هُوَ أَشَدُّ مِنْ وِجْدَانِ الحِسْمِ وَأَشْرَفُ مِنْهُ. و اگر در استقلال موجودیت عرض تردید داری به سفیدی معقول، سیاهی ،معقول، کمیت معقول، و دیگر اعراض موجود در عقل بنگر؛ چرا که آنها به صورت مستقل تحقق یافته اند بدون اینکه موجودیت آنها وابسته به وجدان جسم جوهری باشد بلکه با وجدان عاقل وجود دارند، وجدانی که قوی تر و شریف تر از وجدان جسم است. ## ریشه تأثیر و تأثر الثَّانِيَةُ : في كَشْفِ حَقِيقَةِ الْآثَارِ ، فَنَقُولُ: إِنَّ التَّأْثِيرَ وَالتَّأَثُرَ وَالْأَثَرَ لَيْسَ حَقِيقَتُهُ صُدُورَ شَيْءٍ عَنْ شَيْءٍ فِي شَيْءٍ آخر. دوم: درباره کشف حقیقت آثار، میگوییم تأثیر، تأثر، و اثر حقیقتاً صدور چیزی از چیزی دیگر در چیزی دیگر نیست.

بلکه حقیقت این است که تمام آنها قابلیت استقلال در وجود را دارند، اما در این صورت با وجدانی شریف تر از وجدان جوهر جسمی موجود خواهند بود، نه با این وجدان. فَالْعَرَضُ قَدْ يُوجَدُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، فَيَكُونُ حِينَئِذٍ كَالْجُوْهَرِ الحِسْمِي فِي اسْتِقْلَالِ الْمَوْجُودِيَّةِ. پس عرض ممکن است با نور ولایت موجود شود، و در این صورت در استقلال وجودی مانند جوهر جسمی خواهد بود. بَلِ الْعَرَضُ أَحَقُّ بِهَذَا الْقِسْمِ مِنَ الْوِجْدَانِ مِنَ الْجَوْهَرِ الْحِسْمِي لِأَنَّهُ أَشَدُّ فَقْرًا مِنْ مَاهِيَّةِ الْحِسْمِ، وَأَكْثَرُ قَبُولًا وَأَوْفَرُ احْتِيَاجًا. بلکه عرض نسبت به این نوع وجدان از جوهر جسمی شایسته تر است زیرا از ماهیت جسم فقیرتر، پذیراتر و نیازمندتر است. فَلِشِدَّةِ فَقْرِهِ قَدْ يَتَحَقَّقُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، وَحِينَئِذٍ لَا يُسَمَّى عَرَضًا، وَلَا مُشَاحَّةَ فِي التَّسْمِيَةِ. و به دلیل شدت فقر آن ممکن است با نور ولایت تحقق یابد، و در این صورت دیگر عرض نامیده نمی شود، و در نام گذاری بحثی نیست. وَإِن كُنتَ في رَيْبٍ مِمَّا ذَكَرْنَا مِن اسْتِقْلَالِ مَوْجُودِيَّةِ الْعَرَضِ، فَانْظُرْ إِلَى الْبَيَاضِ الْمَعْقُولِ وَالسَّوَادِ الْمَعْقُولِ وَالْكَمَ الْمَعْقُولِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ فِي الْعَقْلِ، فَإِنَّهَا مُتَحَقِّقَةٌ مُسْتَقِلَّةٌ مِنْ دُونِ أَنْ تَكُونَ مَوْجُودِيَّتُهَا بِوجْدَانِ الْحِسْمِ الجَوْهَرِي، بَلْ إِنَّمَا هِيَ بِوجْدَانِ الْعَاقِلِ الَّذِي هُوَ أَشَدُّ مِنْ وِجْدَانِ الحِسْمِ وَأَشْرَفُ مِنْهُ. و اگر در استقلال موجودیت عرض تردید داری به سفیدی معقول، سیاهی ،معقول، کمیت معقول، و دیگر اعراض موجود در عقل بنگر؛ چرا که آنها به صورت مستقل تحقق یافته اند بدون اینکه موجودیت آنها وابسته به وجدان جسم جوهری باشد بلکه با وجدان عاقل وجود دارند، وجدانی که قوی تر و شریف تر از وجدان جسم است. ## ریشه تأثیر و تأثر الثَّانِيَةُ : في كَشْفِ حَقِيقَةِ الْآثَارِ ، فَنَقُولُ: إِنَّ التَّأْثِيرَ وَالتَّأَثُرَ وَالْأَثَرَ لَيْسَ حَقِيقَتُهُ صُدُورَ شَيْءٍ عَنْ شَيْءٍ فِي شَيْءٍ آخر. دوم: درباره کشف حقیقت آثار، میگوییم تأثیر، تأثر، و اثر حقیقتاً صدور چیزی از چیزی دیگر در چیزی دیگر نیست.

بلکه حقیقت این است که تمام آنها قابلیت استقلال در وجود را دارند، اما در این صورت با وجدانی شریف تر از وجدان جوهر جسمی موجود خواهند بود، نه با این وجدان. فَالْعَرَضُ قَدْ يُوجَدُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، فَيَكُونُ حِينَئِذٍ كَالْجُوْهَرِ الحِسْمِي فِي اسْتِقْلَالِ الْمَوْجُودِيَّةِ. پس عرض ممکن است با نور ولایت موجود شود، و در این صورت در استقلال وجودی مانند جوهر جسمی خواهد بود. بَلِ الْعَرَضُ أَحَقُّ بِهَذَا الْقِسْمِ مِنَ الْوِجْدَانِ مِنَ الْجَوْهَرِ الْحِسْمِي لِأَنَّهُ أَشَدُّ فَقْرًا مِنْ مَاهِيَّةِ الْحِسْمِ، وَأَكْثَرُ قَبُولًا وَأَوْفَرُ احْتِيَاجًا. بلکه عرض نسبت به این نوع وجدان از جوهر جسمی شایسته تر است زیرا از ماهیت جسم فقیرتر، پذیراتر و نیازمندتر است. فَلِشِدَّةِ فَقْرِهِ قَدْ يَتَحَقَّقُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، وَحِينَئِذٍ لَا يُسَمَّى عَرَضًا، وَلَا مُشَاحَّةَ فِي التَّسْمِيَةِ. و به دلیل شدت فقر آن ممکن است با نور ولایت تحقق یابد، و در این صورت دیگر عرض نامیده نمی شود، و در نام گذاری بحثی نیست. وَإِن كُنتَ في رَيْبٍ مِمَّا ذَكَرْنَا مِن اسْتِقْلَالِ مَوْجُودِيَّةِ الْعَرَضِ، فَانْظُرْ إِلَى الْبَيَاضِ الْمَعْقُولِ وَالسَّوَادِ الْمَعْقُولِ وَالْكَمَ الْمَعْقُولِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ فِي الْعَقْلِ، فَإِنَّهَا مُتَحَقِّقَةٌ مُسْتَقِلَّةٌ مِنْ دُونِ أَنْ تَكُونَ مَوْجُودِيَّتُهَا بِوجْدَانِ الْحِسْمِ الجَوْهَرِي، بَلْ إِنَّمَا هِيَ بِوجْدَانِ الْعَاقِلِ الَّذِي هُوَ أَشَدُّ مِنْ وِجْدَانِ الحِسْمِ وَأَشْرَفُ مِنْهُ. و اگر در استقلال موجودیت عرض تردید داری به سفیدی معقول، سیاهی ،معقول، کمیت معقول، و دیگر اعراض موجود در عقل بنگر؛ چرا که آنها به صورت مستقل تحقق یافته اند بدون اینکه موجودیت آنها وابسته به وجدان جسم جوهری باشد بلکه با وجدان عاقل وجود دارند، وجدانی که قوی تر و شریف تر از وجدان جسم است. ## ریشه تأثیر و تأثر الثَّانِيَةُ : في كَشْفِ حَقِيقَةِ الْآثَارِ ، فَنَقُولُ: إِنَّ التَّأْثِيرَ وَالتَّأَثُرَ وَالْأَثَرَ لَيْسَ حَقِيقَتُهُ صُدُورَ شَيْءٍ عَنْ شَيْءٍ فِي شَيْءٍ آخر. دوم: درباره کشف حقیقت آثار، میگوییم تأثیر، تأثر، و اثر حقیقتاً صدور چیزی از چیزی دیگر در چیزی دیگر نیست.

بلکه حقیقت این است که تمام آنها قابلیت استقلال در وجود را دارند، اما در این صورت با وجدانی شریف تر از وجدان جوهر جسمی موجود خواهند بود، نه با این وجدان. فَالْعَرَضُ قَدْ يُوجَدُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، فَيَكُونُ حِينَئِذٍ كَالْجُوْهَرِ الحِسْمِي فِي اسْتِقْلَالِ الْمَوْجُودِيَّةِ. پس عرض ممکن است با نور ولایت موجود شود، و در این صورت در استقلال وجودی مانند جوهر جسمی خواهد بود. بَلِ الْعَرَضُ أَحَقُّ بِهَذَا الْقِسْمِ مِنَ الْوِجْدَانِ مِنَ الْجَوْهَرِ الْحِسْمِي لِأَنَّهُ أَشَدُّ فَقْرًا مِنْ مَاهِيَّةِ الْحِسْمِ، وَأَكْثَرُ قَبُولًا وَأَوْفَرُ احْتِيَاجًا. بلکه عرض نسبت به این نوع وجدان از جوهر جسمی شایسته تر است زیرا از ماهیت جسم فقیرتر، پذیراتر و نیازمندتر است. فَلِشِدَّةِ فَقْرِهِ قَدْ يَتَحَقَّقُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، وَحِينَئِذٍ لَا يُسَمَّى عَرَضًا، وَلَا مُشَاحَّةَ فِي التَّسْمِيَةِ. و به دلیل شدت فقر آن ممکن است با نور ولایت تحقق یابد، و در این صورت دیگر عرض نامیده نمی شود، و در نام گذاری بحثی نیست. وَإِن كُنتَ في رَيْبٍ مِمَّا ذَكَرْنَا مِن اسْتِقْلَالِ مَوْجُودِيَّةِ الْعَرَضِ، فَانْظُرْ إِلَى الْبَيَاضِ الْمَعْقُولِ وَالسَّوَادِ الْمَعْقُولِ وَالْكَمَ الْمَعْقُولِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَعْرَاضِ الْمَوْجُودَةِ فِي الْعَقْلِ، فَإِنَّهَا مُتَحَقِّقَةٌ مُسْتَقِلَّةٌ مِنْ دُونِ أَنْ تَكُونَ مَوْجُودِيَّتُهَا بِوجْدَانِ الْحِسْمِ الجَوْهَرِي، بَلْ إِنَّمَا هِيَ بِوجْدَانِ الْعَاقِلِ الَّذِي هُوَ أَشَدُّ مِنْ وِجْدَانِ الحِسْمِ وَأَشْرَفُ مِنْهُ. و اگر در استقلال موجودیت عرض تردید داری به سفیدی معقول، سیاهی ،معقول، کمیت معقول، و دیگر اعراض موجود در عقل بنگر؛ چرا که آنها به صورت مستقل تحقق یافته اند بدون اینکه موجودیت آنها وابسته به وجدان جسم جوهری باشد بلکه با وجدان عاقل وجود دارند، وجدانی که قوی تر و شریف تر از وجدان جسم است. ## ریشه تأثیر و تأثر الثَّانِيَةُ : في كَشْفِ حَقِيقَةِ الْآثَارِ ، فَنَقُولُ: إِنَّ التَّأْثِيرَ وَالتَّأَثُرَ وَالْأَثَرَ لَيْسَ حَقِيقَتُهُ صُدُورَ شَيْءٍ عَنْ شَيْءٍ فِي شَيْءٍ آخر. دوم: درباره کشف حقیقت آثار، میگوییم تأثیر، تأثر، و اثر حقیقتاً صدور چیزی از چیزی دیگر در چیزی دیگر نیست.

فَالْأَثَرُ لَيْسَ أَمْرًا مُتَوَلّدًا عَنِ الْمُؤَثِرِ فِي الْمُتَأَثِرِ . كَمَا يَتَوَهَّمُهُ الظَّاهِرِيُّونَ . لَا تَوَلُّدًا خَارِجِيَّا وَلَا عَقْلِيًّا، بحيثُ يَكُونُ هُنَاكَ وَلَدٌ وَوَالِدٌ حِسَى أَوْ عَقْلِيٌّ. اثر امری متولد از مؤثر در متأثر نیست - همان گونه که ظاهریان می پندارند - نه تولد خارجی و نه عقلی، به گونه ای که میان آنها رابطه والد و ولد حسی یا عقلی برقرار باشد. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْمُؤثِرَ إِمَّا هُوَ الْوُجُودُ، أَوِ الْمَاهِيَّةُ؛ وَالْمُتَأَثِرُ أَيْضًا وَاحِدٌ مِنْهُمَا، وَالْكُلُ بَدِيهِيُّ الْمُطْلَانِ. زيرا مؤثر يا وجود است یا ماهیت؛ و متأثر نیز یکی از این دو است و بطلان هر دو به وضوح آشکار است. إِذْ لَا مَعْنَى لِتَأْثِيرِ الْمَاهِيَّةِ فِي الْوُجُودِ وَلَا فِي الْمَاهِيَّةِ، حَيْثُ إِنَّهُ لَا يُعْقَلُ تَوْلِيدُ شَيْءٍ مُنْفَكَ عَنِ الْمَاهِيَّةِ مُسْتَقِرٍ فِي الْمُتَأَتِرِ. زیرا تأثیر ماهیت در وجود یا در خود ماهیت معنایی ندارد چرا که تولید چیزی جدا از ماهیت که در متأثر مستقر باشد، قابل تصور نیست. وَلَا مَعْنَى لِتَأْثِيرِ الْوُجُودِ إِذْ لَا جَعَلَ وَلَا تَجْعُولَ. فَكَيْفَ يُعْقَلُ تَأْثِيرُ الْوُجُودِ فِي الْوُجُودِ وَإِحْدَانُهُ وَتَوْلِيدُهُ فِيهِ شَيْئًا آخرَ مُنْفَكًا مِنْهُ؟! و تأثیر وجود نیز معنا ندارد، زیرا جعل و مجعول وجود ندارد. پس چگونه می توان تصور کرد که وجود بر وجود تأثیر بگذارد، آن را ایجاد کند و در آن چیزی دیگر جدا از خود تولید نماید؟! وَلَا مَعْنَى لِتَأْثِيرِهِ فِي الْمَاهِيَّةِ. و تأثیر آن در ماهیت نیز بی معناست. فَإِذَنْ نَقُولُ: حَقِيقَةُ الْآثَارِ تَرْجِعُ إِلَى أَمْرَيْنِ. بنابراین می گوییم: حقیقت آثار به دو امر بازمی گردد. أَحَدُهُمَا: الْأَفْعَالُ الذَّاتِيَّةُ الْمُتَحَقِّقَهُ عَن الْمَاهِيَّاتِ الْوَاجِدَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ. وَحَقِيقَةُ تحققِهَا عَنْهَا هِيَ مَوْجُودِيَّتُهَا بِوجْدَانِ هَذِهِ الْمَاهِيَّاتِ بِإِذْتِهَا وَاخْتِيَارِهَا وَقُدْرَتِهَا. یکی از آنها: افعال ذاتی هستند که از ماهیات دارای نور ولایت محقق میشوند. حقیقت تحقق آن ها ناشی از موجودیت آن ها با وجدان این ماهیات است با اذن، اختیار و قدرت آن ها. وَذَلِكَ كَالنَّظَرِ وَالتَّوَجُهِ وَالشُّهُودِ الذَّاتِي وَالْحِفْظِ وَالتَّحْرِيكِ وَالتَّقْلِيبِ. و این مانند نگاه، توجه شهود ،ذاتی حفظ حرکت دادن و برگرداندن است.

فَالْأَثَرُ لَيْسَ أَمْرًا مُتَوَلّدًا عَنِ الْمُؤَثِرِ فِي الْمُتَأَثِرِ . كَمَا يَتَوَهَّمُهُ الظَّاهِرِيُّونَ . لَا تَوَلُّدًا خَارِجِيَّا وَلَا عَقْلِيًّا، بحيثُ يَكُونُ هُنَاكَ وَلَدٌ وَوَالِدٌ حِسَى أَوْ عَقْلِيٌّ. اثر امری متولد از مؤثر در متأثر نیست - همان گونه که ظاهریان می پندارند - نه تولد خارجی و نه عقلی، به گونه ای که میان آنها رابطه والد و ولد حسی یا عقلی برقرار باشد. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْمُؤثِرَ إِمَّا هُوَ الْوُجُودُ، أَوِ الْمَاهِيَّةُ؛ وَالْمُتَأَثِرُ أَيْضًا وَاحِدٌ مِنْهُمَا، وَالْكُلُ بَدِيهِيُّ الْمُطْلَانِ. زيرا مؤثر يا وجود است یا ماهیت؛ و متأثر نیز یکی از این دو است و بطلان هر دو به وضوح آشکار است. إِذْ لَا مَعْنَى لِتَأْثِيرِ الْمَاهِيَّةِ فِي الْوُجُودِ وَلَا فِي الْمَاهِيَّةِ، حَيْثُ إِنَّهُ لَا يُعْقَلُ تَوْلِيدُ شَيْءٍ مُنْفَكَ عَنِ الْمَاهِيَّةِ مُسْتَقِرٍ فِي الْمُتَأَتِرِ. زیرا تأثیر ماهیت در وجود یا در خود ماهیت معنایی ندارد چرا که تولید چیزی جدا از ماهیت که در متأثر مستقر باشد، قابل تصور نیست. وَلَا مَعْنَى لِتَأْثِيرِ الْوُجُودِ إِذْ لَا جَعَلَ وَلَا تَجْعُولَ. فَكَيْفَ يُعْقَلُ تَأْثِيرُ الْوُجُودِ فِي الْوُجُودِ وَإِحْدَانُهُ وَتَوْلِيدُهُ فِيهِ شَيْئًا آخرَ مُنْفَكًا مِنْهُ؟! و تأثیر وجود نیز معنا ندارد، زیرا جعل و مجعول وجود ندارد. پس چگونه می توان تصور کرد که وجود بر وجود تأثیر بگذارد، آن را ایجاد کند و در آن چیزی دیگر جدا از خود تولید نماید؟! وَلَا مَعْنَى لِتَأْثِيرِهِ فِي الْمَاهِيَّةِ. و تأثیر آن در ماهیت نیز بی معناست. فَإِذَنْ نَقُولُ: حَقِيقَةُ الْآثَارِ تَرْجِعُ إِلَى أَمْرَيْنِ. بنابراین می گوییم: حقیقت آثار به دو امر بازمی گردد. أَحَدُهُمَا: الْأَفْعَالُ الذَّاتِيَّةُ الْمُتَحَقِّقَهُ عَن الْمَاهِيَّاتِ الْوَاجِدَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ. وَحَقِيقَةُ تحققِهَا عَنْهَا هِيَ مَوْجُودِيَّتُهَا بِوجْدَانِ هَذِهِ الْمَاهِيَّاتِ بِإِذْتِهَا وَاخْتِيَارِهَا وَقُدْرَتِهَا. یکی از آنها: افعال ذاتی هستند که از ماهیات دارای نور ولایت محقق میشوند. حقیقت تحقق آن ها ناشی از موجودیت آن ها با وجدان این ماهیات است با اذن، اختیار و قدرت آن ها. وَذَلِكَ كَالنَّظَرِ وَالتَّوَجُهِ وَالشُّهُودِ الذَّاتِي وَالْحِفْظِ وَالتَّحْرِيكِ وَالتَّقْلِيبِ. و این مانند نگاه، توجه شهود ،ذاتی حفظ حرکت دادن و برگرداندن است.

فَالْأَثَرُ لَيْسَ أَمْرًا مُتَوَلّدًا عَنِ الْمُؤَثِرِ فِي الْمُتَأَثِرِ . كَمَا يَتَوَهَّمُهُ الظَّاهِرِيُّونَ . لَا تَوَلُّدًا خَارِجِيَّا وَلَا عَقْلِيًّا، بحيثُ يَكُونُ هُنَاكَ وَلَدٌ وَوَالِدٌ حِسَى أَوْ عَقْلِيٌّ. اثر امری متولد از مؤثر در متأثر نیست - همان گونه که ظاهریان می پندارند - نه تولد خارجی و نه عقلی، به گونه ای که میان آنها رابطه والد و ولد حسی یا عقلی برقرار باشد. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْمُؤثِرَ إِمَّا هُوَ الْوُجُودُ، أَوِ الْمَاهِيَّةُ؛ وَالْمُتَأَثِرُ أَيْضًا وَاحِدٌ مِنْهُمَا، وَالْكُلُ بَدِيهِيُّ الْمُطْلَانِ. زيرا مؤثر يا وجود است یا ماهیت؛ و متأثر نیز یکی از این دو است و بطلان هر دو به وضوح آشکار است. إِذْ لَا مَعْنَى لِتَأْثِيرِ الْمَاهِيَّةِ فِي الْوُجُودِ وَلَا فِي الْمَاهِيَّةِ، حَيْثُ إِنَّهُ لَا يُعْقَلُ تَوْلِيدُ شَيْءٍ مُنْفَكَ عَنِ الْمَاهِيَّةِ مُسْتَقِرٍ فِي الْمُتَأَتِرِ. زیرا تأثیر ماهیت در وجود یا در خود ماهیت معنایی ندارد چرا که تولید چیزی جدا از ماهیت که در متأثر مستقر باشد، قابل تصور نیست. وَلَا مَعْنَى لِتَأْثِيرِ الْوُجُودِ إِذْ لَا جَعَلَ وَلَا تَجْعُولَ. فَكَيْفَ يُعْقَلُ تَأْثِيرُ الْوُجُودِ فِي الْوُجُودِ وَإِحْدَانُهُ وَتَوْلِيدُهُ فِيهِ شَيْئًا آخرَ مُنْفَكًا مِنْهُ؟! و تأثیر وجود نیز معنا ندارد، زیرا جعل و مجعول وجود ندارد. پس چگونه می توان تصور کرد که وجود بر وجود تأثیر بگذارد، آن را ایجاد کند و در آن چیزی دیگر جدا از خود تولید نماید؟! وَلَا مَعْنَى لِتَأْثِيرِهِ فِي الْمَاهِيَّةِ. و تأثیر آن در ماهیت نیز بی معناست. فَإِذَنْ نَقُولُ: حَقِيقَةُ الْآثَارِ تَرْجِعُ إِلَى أَمْرَيْنِ. بنابراین می گوییم: حقیقت آثار به دو امر بازمی گردد. أَحَدُهُمَا: الْأَفْعَالُ الذَّاتِيَّةُ الْمُتَحَقِّقَهُ عَن الْمَاهِيَّاتِ الْوَاجِدَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ. وَحَقِيقَةُ تحققِهَا عَنْهَا هِيَ مَوْجُودِيَّتُهَا بِوجْدَانِ هَذِهِ الْمَاهِيَّاتِ بِإِذْتِهَا وَاخْتِيَارِهَا وَقُدْرَتِهَا. یکی از آنها: افعال ذاتی هستند که از ماهیات دارای نور ولایت محقق میشوند. حقیقت تحقق آن ها ناشی از موجودیت آن ها با وجدان این ماهیات است با اذن، اختیار و قدرت آن ها. وَذَلِكَ كَالنَّظَرِ وَالتَّوَجُهِ وَالشُّهُودِ الذَّاتِي وَالْحِفْظِ وَالتَّحْرِيكِ وَالتَّقْلِيبِ. و این مانند نگاه، توجه شهود ،ذاتی حفظ حرکت دادن و برگرداندن است.

فَالْأَثَرُ لَيْسَ أَمْرًا مُتَوَلّدًا عَنِ الْمُؤَثِرِ فِي الْمُتَأَثِرِ . كَمَا يَتَوَهَّمُهُ الظَّاهِرِيُّونَ . لَا تَوَلُّدًا خَارِجِيَّا وَلَا عَقْلِيًّا، بحيثُ يَكُونُ هُنَاكَ وَلَدٌ وَوَالِدٌ حِسَى أَوْ عَقْلِيٌّ. اثر امری متولد از مؤثر در متأثر نیست - همان گونه که ظاهریان می پندارند - نه تولد خارجی و نه عقلی، به گونه ای که میان آنها رابطه والد و ولد حسی یا عقلی برقرار باشد. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْمُؤثِرَ إِمَّا هُوَ الْوُجُودُ، أَوِ الْمَاهِيَّةُ؛ وَالْمُتَأَثِرُ أَيْضًا وَاحِدٌ مِنْهُمَا، وَالْكُلُ بَدِيهِيُّ الْمُطْلَانِ. زيرا مؤثر يا وجود است یا ماهیت؛ و متأثر نیز یکی از این دو است و بطلان هر دو به وضوح آشکار است. إِذْ لَا مَعْنَى لِتَأْثِيرِ الْمَاهِيَّةِ فِي الْوُجُودِ وَلَا فِي الْمَاهِيَّةِ، حَيْثُ إِنَّهُ لَا يُعْقَلُ تَوْلِيدُ شَيْءٍ مُنْفَكَ عَنِ الْمَاهِيَّةِ مُسْتَقِرٍ فِي الْمُتَأَتِرِ. زیرا تأثیر ماهیت در وجود یا در خود ماهیت معنایی ندارد چرا که تولید چیزی جدا از ماهیت که در متأثر مستقر باشد، قابل تصور نیست. وَلَا مَعْنَى لِتَأْثِيرِ الْوُجُودِ إِذْ لَا جَعَلَ وَلَا تَجْعُولَ. فَكَيْفَ يُعْقَلُ تَأْثِيرُ الْوُجُودِ فِي الْوُجُودِ وَإِحْدَانُهُ وَتَوْلِيدُهُ فِيهِ شَيْئًا آخرَ مُنْفَكًا مِنْهُ؟! و تأثیر وجود نیز معنا ندارد، زیرا جعل و مجعول وجود ندارد. پس چگونه می توان تصور کرد که وجود بر وجود تأثیر بگذارد، آن را ایجاد کند و در آن چیزی دیگر جدا از خود تولید نماید؟! وَلَا مَعْنَى لِتَأْثِيرِهِ فِي الْمَاهِيَّةِ. و تأثیر آن در ماهیت نیز بی معناست. فَإِذَنْ نَقُولُ: حَقِيقَةُ الْآثَارِ تَرْجِعُ إِلَى أَمْرَيْنِ. بنابراین می گوییم: حقیقت آثار به دو امر بازمی گردد. أَحَدُهُمَا: الْأَفْعَالُ الذَّاتِيَّةُ الْمُتَحَقِّقَهُ عَن الْمَاهِيَّاتِ الْوَاجِدَةِ لِنُورِ الْوِلَايَةِ. وَحَقِيقَةُ تحققِهَا عَنْهَا هِيَ مَوْجُودِيَّتُهَا بِوجْدَانِ هَذِهِ الْمَاهِيَّاتِ بِإِذْتِهَا وَاخْتِيَارِهَا وَقُدْرَتِهَا. یکی از آنها: افعال ذاتی هستند که از ماهیات دارای نور ولایت محقق میشوند. حقیقت تحقق آن ها ناشی از موجودیت آن ها با وجدان این ماهیات است با اذن، اختیار و قدرت آن ها. وَذَلِكَ كَالنَّظَرِ وَالتَّوَجُهِ وَالشُّهُودِ الذَّاتِي وَالْحِفْظِ وَالتَّحْرِيكِ وَالتَّقْلِيبِ. و این مانند نگاه، توجه شهود ،ذاتی حفظ حرکت دادن و برگرداندن است.

وَثَانِبُهُمَا: أَعْرَاضٌ تَصِيرُ مَوْجُودَةً بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْحِسْمِي. وَذَلِكَ كَحَرَارَةِ النَّارِ وَإِحْرَاقِهَا وَقَطْعِ الْحَدِيدِ وَجَذْبِ الْمَغْنَاطِيسِ وَإِسْهَالِ السُّقْمُونِيَا الصَّفْرَاءَ وَتَقْوِيَةِ الْبَادِرَجَبُويَهِ وَبُرُودَةِ الْمَاءِ وَتَبْرِيدِهِ. و دیگری اعراضی است که با وجدان جوهر جسمانی موجود میشوند. مانند حرارت آتش، سوزاندن آن، بریدن آهن، جذب مغناطیس ملین بودن سقمونیا برای صفرا، تقویت بادرنجبویه، سردی آب و سرد کردن آن. وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْآثَارِ الْمَوْجُودَةِ فِي نَفْسِ الْأَنْوَاعِ أَوْ فِي غَيْرِهَا عِنْدَ مُجَاوَرَتِهِ وَمُمَاسَّتِهِ إِيَّاهَا. و سایر آثاری که در خود انواع یا در غیر آنها هنگام مجاورت و تماس آنها یافت می شود. وَهَذَا هُوَ مَحَلُّ نَظَرِ الْفَلَاسِفَةِ فِي إِثْبَاتِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ. فَحَقِيقَةُ الْأَثَرِ لَيْسَتْ إِلَّا مَاهِيَّةً عَرَضِيَّةً مَوْجُودَةً بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ. و این همان نقطه تمرکز فلاسفه در اثبات صور نوعیه است. پس حقیقت اثر چیزی جز ماهیتی عرضی که با وجدان جوهر موجود می شود، نیست. فَالحَرَارَةُ أَثَرُ النَّارِ، أَيْ مَاهِيَّةٌ عَرَضِيَّةٌ تَحِدُ بِوجْدَانِ النَّارِ. وَكَذَلِكَ حَرَارَةُ الْمَاءِ أَثَرُ النَّارِ، (128 أَيْ مَاهِيَّةٌ عَرَضِيَّةٌ تَحِدُ بِوجْدَانِ الْمَاءِ عِنْدَ مُصَادَفَتِهِ النَّارَ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى.) پس حرارت اثر آتش است یعنی ماهیتی عرضی که با وجدان آتش یافت می شود. و همچنین حرارت آب اثر آتش است، یعنی ماهیتی عرضی که هنگام برخورد با آتش با وجدان آب یافت می شود، به اذن خداوند متعال. فَهَكَذَا الْكَلَامُ فِي جَمِيعِ الْآثَارِ الَّتِي نَرَى وَنُشَاهِدُ فِي جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ، سَوَاءٌ كَانَ أَثَرًا فِي نَفْسِ الشَّيْءِ. كَالْبُرُودَةِ فِي الْمَاءِ ، أَوْ فِي غَيْرِهِ . كَالْبُرُودَةِ فِي وَعَالِهِ أَوْ شَيْءٍ آخَرَ مُجَاوِرٍ لَهُ. و این سخن در مورد تمام آثاری که در همه چیز مشاهده می کنیم صادق است، چه اثری در خود شیء باشد - مانند سردی در آب - یا در غیر آن - مانند سردی در ظرف آن یا چیز دیگری که در مجاورت آن است. ## چگونگی ترکیب الثَّالِثَةُ : إِنَّ التَّرْكِيبَ الطَّبِيعِيَّ في قِبَالِ التَّركِيبِ الصَّنَاعِي وَالِاعْتِبَارِي كَلَامٌ لَا مُحَصَلَ لَهُ. سوم: ترکیب طبیعی در مقابل ترکیب مصنوعی و اعتباری سخنی بی اساس است. وَذَلِكَ لِأَنَّ التَّرْكِيبَ بَيْنَ الْمَاهِيَّاتِ بِمَا هِيَ مَاهِيَّاتٌ أَمْرٌ غَيْرُ مَعْقُولٍ ؛ فَإِنَّ الْمَاهِيَّاتِ مُتَمَايِزَاتٌ بِذَوَاتِهَا وَمُفْتَرِقَاتٌ بِمَاهَوِيَّتِهَا.

وَثَانِبُهُمَا: أَعْرَاضٌ تَصِيرُ مَوْجُودَةً بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْحِسْمِي. وَذَلِكَ كَحَرَارَةِ النَّارِ وَإِحْرَاقِهَا وَقَطْعِ الْحَدِيدِ وَجَذْبِ الْمَغْنَاطِيسِ وَإِسْهَالِ السُّقْمُونِيَا الصَّفْرَاءَ وَتَقْوِيَةِ الْبَادِرَجَبُويَهِ وَبُرُودَةِ الْمَاءِ وَتَبْرِيدِهِ. و دیگری اعراضی است که با وجدان جوهر جسمانی موجود میشوند. مانند حرارت آتش، سوزاندن آن، بریدن آهن، جذب مغناطیس ملین بودن سقمونیا برای صفرا، تقویت بادرنجبویه، سردی آب و سرد کردن آن. وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْآثَارِ الْمَوْجُودَةِ فِي نَفْسِ الْأَنْوَاعِ أَوْ فِي غَيْرِهَا عِنْدَ مُجَاوَرَتِهِ وَمُمَاسَّتِهِ إِيَّاهَا. و سایر آثاری که در خود انواع یا در غیر آنها هنگام مجاورت و تماس آنها یافت می شود. وَهَذَا هُوَ مَحَلُّ نَظَرِ الْفَلَاسِفَةِ فِي إِثْبَاتِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ. فَحَقِيقَةُ الْأَثَرِ لَيْسَتْ إِلَّا مَاهِيَّةً عَرَضِيَّةً مَوْجُودَةً بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ. و این همان نقطه تمرکز فلاسفه در اثبات صور نوعیه است. پس حقیقت اثر چیزی جز ماهیتی عرضی که با وجدان جوهر موجود می شود، نیست. فَالحَرَارَةُ أَثَرُ النَّارِ، أَيْ مَاهِيَّةٌ عَرَضِيَّةٌ تَحِدُ بِوجْدَانِ النَّارِ. وَكَذَلِكَ حَرَارَةُ الْمَاءِ أَثَرُ النَّارِ، (128 أَيْ مَاهِيَّةٌ عَرَضِيَّةٌ تَحِدُ بِوجْدَانِ الْمَاءِ عِنْدَ مُصَادَفَتِهِ النَّارَ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى.) پس حرارت اثر آتش است یعنی ماهیتی عرضی که با وجدان آتش یافت می شود. و همچنین حرارت آب اثر آتش است، یعنی ماهیتی عرضی که هنگام برخورد با آتش با وجدان آب یافت می شود، به اذن خداوند متعال. فَهَكَذَا الْكَلَامُ فِي جَمِيعِ الْآثَارِ الَّتِي نَرَى وَنُشَاهِدُ فِي جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ، سَوَاءٌ كَانَ أَثَرًا فِي نَفْسِ الشَّيْءِ. كَالْبُرُودَةِ فِي الْمَاءِ ، أَوْ فِي غَيْرِهِ . كَالْبُرُودَةِ فِي وَعَالِهِ أَوْ شَيْءٍ آخَرَ مُجَاوِرٍ لَهُ. و این سخن در مورد تمام آثاری که در همه چیز مشاهده می کنیم صادق است، چه اثری در خود شیء باشد - مانند سردی در آب - یا در غیر آن - مانند سردی در ظرف آن یا چیز دیگری که در مجاورت آن است. ## چگونگی ترکیب الثَّالِثَةُ : إِنَّ التَّرْكِيبَ الطَّبِيعِيَّ في قِبَالِ التَّركِيبِ الصَّنَاعِي وَالِاعْتِبَارِي كَلَامٌ لَا مُحَصَلَ لَهُ. سوم: ترکیب طبیعی در مقابل ترکیب مصنوعی و اعتباری سخنی بی اساس است. وَذَلِكَ لِأَنَّ التَّرْكِيبَ بَيْنَ الْمَاهِيَّاتِ بِمَا هِيَ مَاهِيَّاتٌ أَمْرٌ غَيْرُ مَعْقُولٍ ؛ فَإِنَّ الْمَاهِيَّاتِ مُتَمَايِزَاتٌ بِذَوَاتِهَا وَمُفْتَرِقَاتٌ بِمَاهَوِيَّتِهَا.

وَثَانِبُهُمَا: أَعْرَاضٌ تَصِيرُ مَوْجُودَةً بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْحِسْمِي. وَذَلِكَ كَحَرَارَةِ النَّارِ وَإِحْرَاقِهَا وَقَطْعِ الْحَدِيدِ وَجَذْبِ الْمَغْنَاطِيسِ وَإِسْهَالِ السُّقْمُونِيَا الصَّفْرَاءَ وَتَقْوِيَةِ الْبَادِرَجَبُويَهِ وَبُرُودَةِ الْمَاءِ وَتَبْرِيدِهِ. و دیگری اعراضی است که با وجدان جوهر جسمانی موجود میشوند. مانند حرارت آتش، سوزاندن آن، بریدن آهن، جذب مغناطیس ملین بودن سقمونیا برای صفرا، تقویت بادرنجبویه، سردی آب و سرد کردن آن. وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْآثَارِ الْمَوْجُودَةِ فِي نَفْسِ الْأَنْوَاعِ أَوْ فِي غَيْرِهَا عِنْدَ مُجَاوَرَتِهِ وَمُمَاسَّتِهِ إِيَّاهَا. و سایر آثاری که در خود انواع یا در غیر آنها هنگام مجاورت و تماس آنها یافت می شود. وَهَذَا هُوَ مَحَلُّ نَظَرِ الْفَلَاسِفَةِ فِي إِثْبَاتِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ. فَحَقِيقَةُ الْأَثَرِ لَيْسَتْ إِلَّا مَاهِيَّةً عَرَضِيَّةً مَوْجُودَةً بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ. و این همان نقطه تمرکز فلاسفه در اثبات صور نوعیه است. پس حقیقت اثر چیزی جز ماهیتی عرضی که با وجدان جوهر موجود می شود، نیست. فَالحَرَارَةُ أَثَرُ النَّارِ، أَيْ مَاهِيَّةٌ عَرَضِيَّةٌ تَحِدُ بِوجْدَانِ النَّارِ. وَكَذَلِكَ حَرَارَةُ الْمَاءِ أَثَرُ النَّارِ، (128 أَيْ مَاهِيَّةٌ عَرَضِيَّةٌ تَحِدُ بِوجْدَانِ الْمَاءِ عِنْدَ مُصَادَفَتِهِ النَّارَ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى.) پس حرارت اثر آتش است یعنی ماهیتی عرضی که با وجدان آتش یافت می شود. و همچنین حرارت آب اثر آتش است، یعنی ماهیتی عرضی که هنگام برخورد با آتش با وجدان آب یافت می شود، به اذن خداوند متعال. فَهَكَذَا الْكَلَامُ فِي جَمِيعِ الْآثَارِ الَّتِي نَرَى وَنُشَاهِدُ فِي جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ، سَوَاءٌ كَانَ أَثَرًا فِي نَفْسِ الشَّيْءِ. كَالْبُرُودَةِ فِي الْمَاءِ ، أَوْ فِي غَيْرِهِ . كَالْبُرُودَةِ فِي وَعَالِهِ أَوْ شَيْءٍ آخَرَ مُجَاوِرٍ لَهُ. و این سخن در مورد تمام آثاری که در همه چیز مشاهده می کنیم صادق است، چه اثری در خود شیء باشد - مانند سردی در آب - یا در غیر آن - مانند سردی در ظرف آن یا چیز دیگری که در مجاورت آن است. ## چگونگی ترکیب الثَّالِثَةُ : إِنَّ التَّرْكِيبَ الطَّبِيعِيَّ في قِبَالِ التَّركِيبِ الصَّنَاعِي وَالِاعْتِبَارِي كَلَامٌ لَا مُحَصَلَ لَهُ. سوم: ترکیب طبیعی در مقابل ترکیب مصنوعی و اعتباری سخنی بی اساس است. وَذَلِكَ لِأَنَّ التَّرْكِيبَ بَيْنَ الْمَاهِيَّاتِ بِمَا هِيَ مَاهِيَّاتٌ أَمْرٌ غَيْرُ مَعْقُولٍ ؛ فَإِنَّ الْمَاهِيَّاتِ مُتَمَايِزَاتٌ بِذَوَاتِهَا وَمُفْتَرِقَاتٌ بِمَاهَوِيَّتِهَا.

وَثَانِبُهُمَا: أَعْرَاضٌ تَصِيرُ مَوْجُودَةً بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْحِسْمِي. وَذَلِكَ كَحَرَارَةِ النَّارِ وَإِحْرَاقِهَا وَقَطْعِ الْحَدِيدِ وَجَذْبِ الْمَغْنَاطِيسِ وَإِسْهَالِ السُّقْمُونِيَا الصَّفْرَاءَ وَتَقْوِيَةِ الْبَادِرَجَبُويَهِ وَبُرُودَةِ الْمَاءِ وَتَبْرِيدِهِ. و دیگری اعراضی است که با وجدان جوهر جسمانی موجود میشوند. مانند حرارت آتش، سوزاندن آن، بریدن آهن، جذب مغناطیس ملین بودن سقمونیا برای صفرا، تقویت بادرنجبویه، سردی آب و سرد کردن آن. وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْآثَارِ الْمَوْجُودَةِ فِي نَفْسِ الْأَنْوَاعِ أَوْ فِي غَيْرِهَا عِنْدَ مُجَاوَرَتِهِ وَمُمَاسَّتِهِ إِيَّاهَا. و سایر آثاری که در خود انواع یا در غیر آنها هنگام مجاورت و تماس آنها یافت می شود. وَهَذَا هُوَ مَحَلُّ نَظَرِ الْفَلَاسِفَةِ فِي إِثْبَاتِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ. فَحَقِيقَةُ الْأَثَرِ لَيْسَتْ إِلَّا مَاهِيَّةً عَرَضِيَّةً مَوْجُودَةً بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ. و این همان نقطه تمرکز فلاسفه در اثبات صور نوعیه است. پس حقیقت اثر چیزی جز ماهیتی عرضی که با وجدان جوهر موجود می شود، نیست. فَالحَرَارَةُ أَثَرُ النَّارِ، أَيْ مَاهِيَّةٌ عَرَضِيَّةٌ تَحِدُ بِوجْدَانِ النَّارِ. وَكَذَلِكَ حَرَارَةُ الْمَاءِ أَثَرُ النَّارِ، (128 أَيْ مَاهِيَّةٌ عَرَضِيَّةٌ تَحِدُ بِوجْدَانِ الْمَاءِ عِنْدَ مُصَادَفَتِهِ النَّارَ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى.) پس حرارت اثر آتش است یعنی ماهیتی عرضی که با وجدان آتش یافت می شود. و همچنین حرارت آب اثر آتش است، یعنی ماهیتی عرضی که هنگام برخورد با آتش با وجدان آب یافت می شود، به اذن خداوند متعال. فَهَكَذَا الْكَلَامُ فِي جَمِيعِ الْآثَارِ الَّتِي نَرَى وَنُشَاهِدُ فِي جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ، سَوَاءٌ كَانَ أَثَرًا فِي نَفْسِ الشَّيْءِ. كَالْبُرُودَةِ فِي الْمَاءِ ، أَوْ فِي غَيْرِهِ . كَالْبُرُودَةِ فِي وَعَالِهِ أَوْ شَيْءٍ آخَرَ مُجَاوِرٍ لَهُ. و این سخن در مورد تمام آثاری که در همه چیز مشاهده می کنیم صادق است، چه اثری در خود شیء باشد - مانند سردی در آب - یا در غیر آن - مانند سردی در ظرف آن یا چیز دیگری که در مجاورت آن است. ## چگونگی ترکیب الثَّالِثَةُ : إِنَّ التَّرْكِيبَ الطَّبِيعِيَّ في قِبَالِ التَّركِيبِ الصَّنَاعِي وَالِاعْتِبَارِي كَلَامٌ لَا مُحَصَلَ لَهُ. سوم: ترکیب طبیعی در مقابل ترکیب مصنوعی و اعتباری سخنی بی اساس است. وَذَلِكَ لِأَنَّ التَّرْكِيبَ بَيْنَ الْمَاهِيَّاتِ بِمَا هِيَ مَاهِيَّاتٌ أَمْرٌ غَيْرُ مَعْقُولٍ ؛ فَإِنَّ الْمَاهِيَّاتِ مُتَمَايِزَاتٌ بِذَوَاتِهَا وَمُفْتَرِقَاتٌ بِمَاهَوِيَّتِهَا.

زیرا ترکیب میان ماهیات به عنوان ماهیات امری غیر معقول است؛ چراکه ماهیات با ذات خود متمایز و از نظر ماهوی متفاوت هستند. فَاتِحَادُ الْمَاهِيَّتَيْنِ غَلَدٌ غَيْرُ مَعْقُولٍ. پس اتحاد دو ماهیت اشتباهی غیر معقول است. فَإِذَنْ لَيْسَ بَيْنَهُمَا تَرْكِيبُ اتِّحَادِي مِنَ الْغَنِي وَالْفَقِيرِ وَالْمُبْهَمِ وَالْمُعَيَّنِ كَي يُسَمَّى الْمُرَكَّبُ مَاهِيَّةٌ نَوْعِيَّةٌ مُحَصَّلَةٌ مِنَ الْجُزْءِ الْحِنْسِيَ وَجُزءٍ آخرَ فَصْلِيَ مُقَوْمٍ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ النَّوْعِيَّةِ. پس میان آنها هیچ ترکیب اتحادی از غنی و فقیر، یا مبهم و معین وجود ندارد تا ترکیب به دست آمده ماهیت نوعی نامیده شود که از جزئی جنسی و جزئی دیگر فصلی تشکیل شده باشد و مقوّم این ماهیت نوعی باشد. تل كُل مَا نَتَعَقَّلُهُ وَنَتَصَوَّرُهُ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ، لَيْسَ إِلَّا مَاهِيَّةٌ بَسِيطَةً وَاحِدَةً. بلکه تمام آنچه از ماهیات تعقل و تصور می کنیم، چیزی جز یک ماهیت بسیط و واحد نیست. فَالْإِنْسَانُ الْمُتَعَقَّلُ مَاهِيَّةٌ مَعْقُولَةٌ نَظِيرَ مَاهِيَّةِ الْحَيَوَانِ الْمَعْقُولَةِ، وَنَظِيرَ مَاهِيَّةِ الْحَجَرِ الْمَعْقُولَةِ. پس انسان معقول، ماهیتی معقول است مانند ماهیت حیوان معقول و ماهیت سنگ معقول. وَلَيْسَ مَعْقُولُنَا أَمْرًا مُرَكَّبًا مُمتَرَجًا مِنْ أَمْرَيْن. و آنچه از انسان تعقل می کنیم امری مرکب و آمیخته از دو چیز نیست. وَمِنْهُ يَظْهَرُ فَسَادُ تَوَهُم تَرْكِيبِ الْمَاهِيَّةِ النَّوْعِيَّةِ في الخارج مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ. و از این روشن می شود که تصور ترکیب ماهیت نوعی در خارج از ماده و صورت نادرست است. إِذْ مَا لَيْسَ لَهُ تَرْكِيبٌ حَقِيقِيٌّ فِي الْعَقْلِ، لَا يَكُونُ لَهُ تَركِيبٌ حَقِيقِيٌّ فِي الْخَارِجِ بِالطَّرِيقِ الْأُولَى. زیرا آنچه ترکیب حقیقی در عقل ندارد، به طریق اولی ترکیب حقیقی در خارج نیز نخواهد داشت. هَذَا مُضَافًا إِلَى بُطْلَانِ الْمَادَّةِ وَاهْيُولَى فِي الْخَارِجِ . كَمَا عَرَفْتَ مُفَصَّلًا. این افزون بر بطلان ماده و هیولا در خارج است - چنان که به تفصیل دانستی. نَعَمْ؛ بَعْدَ مَا تَوَجَّهْنَا ثَانِيَا إِلَى الْإِنْسَانِ، أَيْ الْمَوْجُودِ الخَارِجِيَ الَّذِي يُسَمَّى بِهَذَا الإِسْمِ، وَرَأَيْنَاهُ مُجَمَّعًا لِمَاهِيَّاتٍ عَدِيدَةٍ عَرَضِيَّةٍ مَوْجُودَةٍ بِوجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْبَسِيطِ . بله؛ پس از آنکه دوباره به انسان توجه کردیم، یعنی موجود خارجی که به این نام خوانده می شود، دیدیم که مجموعه ای از ماهیات عرضی متعدد است که با وجدان جوهر بسیط موجود هستند.

زیرا ترکیب میان ماهیات به عنوان ماهیات امری غیر معقول است؛ چراکه ماهیات با ذات خود متمایز و از نظر ماهوی متفاوت هستند. فَاتِحَادُ الْمَاهِيَّتَيْنِ غَلَدٌ غَيْرُ مَعْقُولٍ. پس اتحاد دو ماهیت اشتباهی غیر معقول است. فَإِذَنْ لَيْسَ بَيْنَهُمَا تَرْكِيبُ اتِّحَادِي مِنَ الْغَنِي وَالْفَقِيرِ وَالْمُبْهَمِ وَالْمُعَيَّنِ كَي يُسَمَّى الْمُرَكَّبُ مَاهِيَّةٌ نَوْعِيَّةٌ مُحَصَّلَةٌ مِنَ الْجُزْءِ الْحِنْسِيَ وَجُزءٍ آخرَ فَصْلِيَ مُقَوْمٍ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ النَّوْعِيَّةِ. پس میان آنها هیچ ترکیب اتحادی از غنی و فقیر، یا مبهم و معین وجود ندارد تا ترکیب به دست آمده ماهیت نوعی نامیده شود که از جزئی جنسی و جزئی دیگر فصلی تشکیل شده باشد و مقوّم این ماهیت نوعی باشد. تل كُل مَا نَتَعَقَّلُهُ وَنَتَصَوَّرُهُ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ، لَيْسَ إِلَّا مَاهِيَّةٌ بَسِيطَةً وَاحِدَةً. بلکه تمام آنچه از ماهیات تعقل و تصور می کنیم، چیزی جز یک ماهیت بسیط و واحد نیست. فَالْإِنْسَانُ الْمُتَعَقَّلُ مَاهِيَّةٌ مَعْقُولَةٌ نَظِيرَ مَاهِيَّةِ الْحَيَوَانِ الْمَعْقُولَةِ، وَنَظِيرَ مَاهِيَّةِ الْحَجَرِ الْمَعْقُولَةِ. پس انسان معقول، ماهیتی معقول است مانند ماهیت حیوان معقول و ماهیت سنگ معقول. وَلَيْسَ مَعْقُولُنَا أَمْرًا مُرَكَّبًا مُمتَرَجًا مِنْ أَمْرَيْن. و آنچه از انسان تعقل می کنیم امری مرکب و آمیخته از دو چیز نیست. وَمِنْهُ يَظْهَرُ فَسَادُ تَوَهُم تَرْكِيبِ الْمَاهِيَّةِ النَّوْعِيَّةِ في الخارج مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ. و از این روشن می شود که تصور ترکیب ماهیت نوعی در خارج از ماده و صورت نادرست است. إِذْ مَا لَيْسَ لَهُ تَرْكِيبٌ حَقِيقِيٌّ فِي الْعَقْلِ، لَا يَكُونُ لَهُ تَركِيبٌ حَقِيقِيٌّ فِي الْخَارِجِ بِالطَّرِيقِ الْأُولَى. زیرا آنچه ترکیب حقیقی در عقل ندارد، به طریق اولی ترکیب حقیقی در خارج نیز نخواهد داشت. هَذَا مُضَافًا إِلَى بُطْلَانِ الْمَادَّةِ وَاهْيُولَى فِي الْخَارِجِ . كَمَا عَرَفْتَ مُفَصَّلًا. این افزون بر بطلان ماده و هیولا در خارج است - چنان که به تفصیل دانستی. نَعَمْ؛ بَعْدَ مَا تَوَجَّهْنَا ثَانِيَا إِلَى الْإِنْسَانِ، أَيْ الْمَوْجُودِ الخَارِجِيَ الَّذِي يُسَمَّى بِهَذَا الإِسْمِ، وَرَأَيْنَاهُ مُجَمَّعًا لِمَاهِيَّاتٍ عَدِيدَةٍ عَرَضِيَّةٍ مَوْجُودَةٍ بِوجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْبَسِيطِ . بله؛ پس از آنکه دوباره به انسان توجه کردیم، یعنی موجود خارجی که به این نام خوانده می شود، دیدیم که مجموعه ای از ماهیات عرضی متعدد است که با وجدان جوهر بسیط موجود هستند.

زیرا ترکیب میان ماهیات به عنوان ماهیات امری غیر معقول است؛ چراکه ماهیات با ذات خود متمایز و از نظر ماهوی متفاوت هستند. فَاتِحَادُ الْمَاهِيَّتَيْنِ غَلَدٌ غَيْرُ مَعْقُولٍ. پس اتحاد دو ماهیت اشتباهی غیر معقول است. فَإِذَنْ لَيْسَ بَيْنَهُمَا تَرْكِيبُ اتِّحَادِي مِنَ الْغَنِي وَالْفَقِيرِ وَالْمُبْهَمِ وَالْمُعَيَّنِ كَي يُسَمَّى الْمُرَكَّبُ مَاهِيَّةٌ نَوْعِيَّةٌ مُحَصَّلَةٌ مِنَ الْجُزْءِ الْحِنْسِيَ وَجُزءٍ آخرَ فَصْلِيَ مُقَوْمٍ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ النَّوْعِيَّةِ. پس میان آنها هیچ ترکیب اتحادی از غنی و فقیر، یا مبهم و معین وجود ندارد تا ترکیب به دست آمده ماهیت نوعی نامیده شود که از جزئی جنسی و جزئی دیگر فصلی تشکیل شده باشد و مقوّم این ماهیت نوعی باشد. تل كُل مَا نَتَعَقَّلُهُ وَنَتَصَوَّرُهُ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ، لَيْسَ إِلَّا مَاهِيَّةٌ بَسِيطَةً وَاحِدَةً. بلکه تمام آنچه از ماهیات تعقل و تصور می کنیم، چیزی جز یک ماهیت بسیط و واحد نیست. فَالْإِنْسَانُ الْمُتَعَقَّلُ مَاهِيَّةٌ مَعْقُولَةٌ نَظِيرَ مَاهِيَّةِ الْحَيَوَانِ الْمَعْقُولَةِ، وَنَظِيرَ مَاهِيَّةِ الْحَجَرِ الْمَعْقُولَةِ. پس انسان معقول، ماهیتی معقول است مانند ماهیت حیوان معقول و ماهیت سنگ معقول. وَلَيْسَ مَعْقُولُنَا أَمْرًا مُرَكَّبًا مُمتَرَجًا مِنْ أَمْرَيْن. و آنچه از انسان تعقل می کنیم امری مرکب و آمیخته از دو چیز نیست. وَمِنْهُ يَظْهَرُ فَسَادُ تَوَهُم تَرْكِيبِ الْمَاهِيَّةِ النَّوْعِيَّةِ في الخارج مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ. و از این روشن می شود که تصور ترکیب ماهیت نوعی در خارج از ماده و صورت نادرست است. إِذْ مَا لَيْسَ لَهُ تَرْكِيبٌ حَقِيقِيٌّ فِي الْعَقْلِ، لَا يَكُونُ لَهُ تَركِيبٌ حَقِيقِيٌّ فِي الْخَارِجِ بِالطَّرِيقِ الْأُولَى. زیرا آنچه ترکیب حقیقی در عقل ندارد، به طریق اولی ترکیب حقیقی در خارج نیز نخواهد داشت. هَذَا مُضَافًا إِلَى بُطْلَانِ الْمَادَّةِ وَاهْيُولَى فِي الْخَارِجِ . كَمَا عَرَفْتَ مُفَصَّلًا. این افزون بر بطلان ماده و هیولا در خارج است - چنان که به تفصیل دانستی. نَعَمْ؛ بَعْدَ مَا تَوَجَّهْنَا ثَانِيَا إِلَى الْإِنْسَانِ، أَيْ الْمَوْجُودِ الخَارِجِيَ الَّذِي يُسَمَّى بِهَذَا الإِسْمِ، وَرَأَيْنَاهُ مُجَمَّعًا لِمَاهِيَّاتٍ عَدِيدَةٍ عَرَضِيَّةٍ مَوْجُودَةٍ بِوجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْبَسِيطِ . بله؛ پس از آنکه دوباره به انسان توجه کردیم، یعنی موجود خارجی که به این نام خوانده می شود، دیدیم که مجموعه ای از ماهیات عرضی متعدد است که با وجدان جوهر بسیط موجود هستند.

زیرا ترکیب میان ماهیات به عنوان ماهیات امری غیر معقول است؛ چراکه ماهیات با ذات خود متمایز و از نظر ماهوی متفاوت هستند. فَاتِحَادُ الْمَاهِيَّتَيْنِ غَلَدٌ غَيْرُ مَعْقُولٍ. پس اتحاد دو ماهیت اشتباهی غیر معقول است. فَإِذَنْ لَيْسَ بَيْنَهُمَا تَرْكِيبُ اتِّحَادِي مِنَ الْغَنِي وَالْفَقِيرِ وَالْمُبْهَمِ وَالْمُعَيَّنِ كَي يُسَمَّى الْمُرَكَّبُ مَاهِيَّةٌ نَوْعِيَّةٌ مُحَصَّلَةٌ مِنَ الْجُزْءِ الْحِنْسِيَ وَجُزءٍ آخرَ فَصْلِيَ مُقَوْمٍ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ النَّوْعِيَّةِ. پس میان آنها هیچ ترکیب اتحادی از غنی و فقیر، یا مبهم و معین وجود ندارد تا ترکیب به دست آمده ماهیت نوعی نامیده شود که از جزئی جنسی و جزئی دیگر فصلی تشکیل شده باشد و مقوّم این ماهیت نوعی باشد. تل كُل مَا نَتَعَقَّلُهُ وَنَتَصَوَّرُهُ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ، لَيْسَ إِلَّا مَاهِيَّةٌ بَسِيطَةً وَاحِدَةً. بلکه تمام آنچه از ماهیات تعقل و تصور می کنیم، چیزی جز یک ماهیت بسیط و واحد نیست. فَالْإِنْسَانُ الْمُتَعَقَّلُ مَاهِيَّةٌ مَعْقُولَةٌ نَظِيرَ مَاهِيَّةِ الْحَيَوَانِ الْمَعْقُولَةِ، وَنَظِيرَ مَاهِيَّةِ الْحَجَرِ الْمَعْقُولَةِ. پس انسان معقول، ماهیتی معقول است مانند ماهیت حیوان معقول و ماهیت سنگ معقول. وَلَيْسَ مَعْقُولُنَا أَمْرًا مُرَكَّبًا مُمتَرَجًا مِنْ أَمْرَيْن. و آنچه از انسان تعقل می کنیم امری مرکب و آمیخته از دو چیز نیست. وَمِنْهُ يَظْهَرُ فَسَادُ تَوَهُم تَرْكِيبِ الْمَاهِيَّةِ النَّوْعِيَّةِ في الخارج مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ. و از این روشن می شود که تصور ترکیب ماهیت نوعی در خارج از ماده و صورت نادرست است. إِذْ مَا لَيْسَ لَهُ تَرْكِيبٌ حَقِيقِيٌّ فِي الْعَقْلِ، لَا يَكُونُ لَهُ تَركِيبٌ حَقِيقِيٌّ فِي الْخَارِجِ بِالطَّرِيقِ الْأُولَى. زیرا آنچه ترکیب حقیقی در عقل ندارد، به طریق اولی ترکیب حقیقی در خارج نیز نخواهد داشت. هَذَا مُضَافًا إِلَى بُطْلَانِ الْمَادَّةِ وَاهْيُولَى فِي الْخَارِجِ . كَمَا عَرَفْتَ مُفَصَّلًا. این افزون بر بطلان ماده و هیولا در خارج است - چنان که به تفصیل دانستی. نَعَمْ؛ بَعْدَ مَا تَوَجَّهْنَا ثَانِيَا إِلَى الْإِنْسَانِ، أَيْ الْمَوْجُودِ الخَارِجِيَ الَّذِي يُسَمَّى بِهَذَا الإِسْمِ، وَرَأَيْنَاهُ مُجَمَّعًا لِمَاهِيَّاتٍ عَدِيدَةٍ عَرَضِيَّةٍ مَوْجُودَةٍ بِوجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْبَسِيطِ . بله؛ پس از آنکه دوباره به انسان توجه کردیم، یعنی موجود خارجی که به این نام خوانده می شود، دیدیم که مجموعه ای از ماهیات عرضی متعدد است که با وجدان جوهر بسیط موجود هستند.

نَنْتَزِعُ مِنَ الْإِنْسَانِ جِهَةً جِنْسِيَّةٌ وَجهَةً فَصْلِيَّةٌ. فَهُنَا كَانَ انْتِزَاعَانِ مِنَ الْعَقْلِ بَعْدَ تَكَرُرِ النَّظَرِ. از انسان، جهتی جنسی و جهتی فصلی انتزاع می.کنیم در اینجا دو انتزاع از عقل پس از تکرار نظر رخ می دهد. وَأَمَّا الْمَاهِيَّةُ الْإِنْسَانِيَّةُ الْمَعْقُولَةُ، فَلَيْسَ أَمْرًا مُرَكَّبًا مِنْ أَمْرَيْنِ بِالتَّرْكِيبِ الْحَقِيقِي الْوَاقِعِي، بَلْ هِيَ مَاهِيَّةٌ مَعْقُولَةٌ بَسِيطَةٌ تَحْصُلُ فِي الْعَقْلِ. اما ماهیت انسانی معقول امری مرکب از دو چیز با ترکیب حقیقی و واقعی نیست بلکه ماهیتی بسیط و معقول است که در عقل حاصل می شود. نَظِيرَ تَحَصُّلٍ مَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ. فَكَمَا أَنَّ جِنْسَهُمَا وَفَصْلَهُمَا انْتِزَاعِيَّانِ اعْتِبَارِيَّانِ لَيْسَ بِحِذَائِهِمَا شَيْطَانِ في الخارج كَي يَكُونَا مَبْدَأَي اعْتِبَارِهِمَا. مانند تحصیل ماهیت سفیدی و سیاهی همان طور که جنس و فصل آنها انتزاعی و اعتباری است و چیزی در خارج در برابر آنها وجود ندارد که مبنای اعتبارشان باشد. فَكَذَلِكَ فِي مَاهِيَّةِ الْإِنْسَانِ وَسَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ النَّوْعِيَّةِ. همچنین در ماهیت انسان و سایر ماهیات نوعی. وَبِالْجُمْلَةِ : فَالتَّرْكِيبُ الْحَقِيقِيُّ بَيْنَ الْمَاهِيَّتَيْنِ غَلَدٌ. كَيْفَ وَمَدَارُ تَحَقُّقِهِ عَلَى تَحَصُّلٍ أَحَدِ الْمُرَكَّبَيْنِ بِالْآخَرِ، وَعَلَى تَقَومِ الْمُرَكَبِ النَّوْعِيِّ بِالْجُزْءِ الْفَصْلِي. به طور خلاصه، ترکیب حقیقی میان دو ماهیت اشتباه است. چگونه ممکن است تحقق آن مبتنی بر تحصیل یکی از اجزای ترکیب توسط دیگری و تقویم ترکیب نوعی توسط جزء فصلی باشد؟ وَلَكِنَّ التَّحَصُّلَ وَالتَّقَوُّمَ فِي طَرَفِ الْخِلَافِ مَعَ الْمَاهِيَّاتِ. وَكَذَلِكَ لَيْسَ تَرْكِيبٌ حَقِيقِيٌّ بَيْنَ الْمَاهِيَّةِ وَالْوِجْدَانِ أَبَدًا. اما تحصیل و تقویم در تعارض با ماهیات قرار دارند. همچنین ترکیب حقیقی میان ماهیت و وجدان هرگز وجود ندارد. نَعَمْ؛ لَوْ كُنَّا قَائِلِينَ بِجَعْلِ الْوُجُودِ وَانْتِزَاعِ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حُدُودِ الْوُجُودِ، لَكَانَ هَذَا الْكَلَامِ وَجْةٌ. بله؛ اگر معتقد به جعل وجود و انتزاع ماهیات از حدود وجود بودیم این سخن می توانست معنایی داشته باشد. وَلَكِنَّ عُلُومَ أَهْلِ الْبَيْتِ : أَظْهَرَتْ لَنَا بُطْلَانَ الْجَعْلِ وَكَوْنَهُ شِركًا بِاللَّهِ تَعَالَى. اما علوم اهل بيت بطلان جعل و اینکه شرک به خداوند متعال است را برای ما روشن ساخته است.

نَنْتَزِعُ مِنَ الْإِنْسَانِ جِهَةً جِنْسِيَّةٌ وَجهَةً فَصْلِيَّةٌ. فَهُنَا كَانَ انْتِزَاعَانِ مِنَ الْعَقْلِ بَعْدَ تَكَرُرِ النَّظَرِ. از انسان، جهتی جنسی و جهتی فصلی انتزاع می.کنیم در اینجا دو انتزاع از عقل پس از تکرار نظر رخ می دهد. وَأَمَّا الْمَاهِيَّةُ الْإِنْسَانِيَّةُ الْمَعْقُولَةُ، فَلَيْسَ أَمْرًا مُرَكَّبًا مِنْ أَمْرَيْنِ بِالتَّرْكِيبِ الْحَقِيقِي الْوَاقِعِي، بَلْ هِيَ مَاهِيَّةٌ مَعْقُولَةٌ بَسِيطَةٌ تَحْصُلُ فِي الْعَقْلِ. اما ماهیت انسانی معقول امری مرکب از دو چیز با ترکیب حقیقی و واقعی نیست بلکه ماهیتی بسیط و معقول است که در عقل حاصل می شود. نَظِيرَ تَحَصُّلٍ مَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ. فَكَمَا أَنَّ جِنْسَهُمَا وَفَصْلَهُمَا انْتِزَاعِيَّانِ اعْتِبَارِيَّانِ لَيْسَ بِحِذَائِهِمَا شَيْطَانِ في الخارج كَي يَكُونَا مَبْدَأَي اعْتِبَارِهِمَا. مانند تحصیل ماهیت سفیدی و سیاهی همان طور که جنس و فصل آنها انتزاعی و اعتباری است و چیزی در خارج در برابر آنها وجود ندارد که مبنای اعتبارشان باشد. فَكَذَلِكَ فِي مَاهِيَّةِ الْإِنْسَانِ وَسَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ النَّوْعِيَّةِ. همچنین در ماهیت انسان و سایر ماهیات نوعی. وَبِالْجُمْلَةِ : فَالتَّرْكِيبُ الْحَقِيقِيُّ بَيْنَ الْمَاهِيَّتَيْنِ غَلَدٌ. كَيْفَ وَمَدَارُ تَحَقُّقِهِ عَلَى تَحَصُّلٍ أَحَدِ الْمُرَكَّبَيْنِ بِالْآخَرِ، وَعَلَى تَقَومِ الْمُرَكَبِ النَّوْعِيِّ بِالْجُزْءِ الْفَصْلِي. به طور خلاصه، ترکیب حقیقی میان دو ماهیت اشتباه است. چگونه ممکن است تحقق آن مبتنی بر تحصیل یکی از اجزای ترکیب توسط دیگری و تقویم ترکیب نوعی توسط جزء فصلی باشد؟ وَلَكِنَّ التَّحَصُّلَ وَالتَّقَوُّمَ فِي طَرَفِ الْخِلَافِ مَعَ الْمَاهِيَّاتِ. وَكَذَلِكَ لَيْسَ تَرْكِيبٌ حَقِيقِيٌّ بَيْنَ الْمَاهِيَّةِ وَالْوِجْدَانِ أَبَدًا. اما تحصیل و تقویم در تعارض با ماهیات قرار دارند. همچنین ترکیب حقیقی میان ماهیت و وجدان هرگز وجود ندارد. نَعَمْ؛ لَوْ كُنَّا قَائِلِينَ بِجَعْلِ الْوُجُودِ وَانْتِزَاعِ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حُدُودِ الْوُجُودِ، لَكَانَ هَذَا الْكَلَامِ وَجْةٌ. بله؛ اگر معتقد به جعل وجود و انتزاع ماهیات از حدود وجود بودیم این سخن می توانست معنایی داشته باشد. وَلَكِنَّ عُلُومَ أَهْلِ الْبَيْتِ : أَظْهَرَتْ لَنَا بُطْلَانَ الْجَعْلِ وَكَوْنَهُ شِركًا بِاللَّهِ تَعَالَى. اما علوم اهل بيت بطلان جعل و اینکه شرک به خداوند متعال است را برای ما روشن ساخته است.

نَنْتَزِعُ مِنَ الْإِنْسَانِ جِهَةً جِنْسِيَّةٌ وَجهَةً فَصْلِيَّةٌ. فَهُنَا كَانَ انْتِزَاعَانِ مِنَ الْعَقْلِ بَعْدَ تَكَرُرِ النَّظَرِ. از انسان، جهتی جنسی و جهتی فصلی انتزاع می.کنیم در اینجا دو انتزاع از عقل پس از تکرار نظر رخ می دهد. وَأَمَّا الْمَاهِيَّةُ الْإِنْسَانِيَّةُ الْمَعْقُولَةُ، فَلَيْسَ أَمْرًا مُرَكَّبًا مِنْ أَمْرَيْنِ بِالتَّرْكِيبِ الْحَقِيقِي الْوَاقِعِي، بَلْ هِيَ مَاهِيَّةٌ مَعْقُولَةٌ بَسِيطَةٌ تَحْصُلُ فِي الْعَقْلِ. اما ماهیت انسانی معقول امری مرکب از دو چیز با ترکیب حقیقی و واقعی نیست بلکه ماهیتی بسیط و معقول است که در عقل حاصل می شود. نَظِيرَ تَحَصُّلٍ مَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ. فَكَمَا أَنَّ جِنْسَهُمَا وَفَصْلَهُمَا انْتِزَاعِيَّانِ اعْتِبَارِيَّانِ لَيْسَ بِحِذَائِهِمَا شَيْطَانِ في الخارج كَي يَكُونَا مَبْدَأَي اعْتِبَارِهِمَا. مانند تحصیل ماهیت سفیدی و سیاهی همان طور که جنس و فصل آنها انتزاعی و اعتباری است و چیزی در خارج در برابر آنها وجود ندارد که مبنای اعتبارشان باشد. فَكَذَلِكَ فِي مَاهِيَّةِ الْإِنْسَانِ وَسَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ النَّوْعِيَّةِ. همچنین در ماهیت انسان و سایر ماهیات نوعی. وَبِالْجُمْلَةِ : فَالتَّرْكِيبُ الْحَقِيقِيُّ بَيْنَ الْمَاهِيَّتَيْنِ غَلَدٌ. كَيْفَ وَمَدَارُ تَحَقُّقِهِ عَلَى تَحَصُّلٍ أَحَدِ الْمُرَكَّبَيْنِ بِالْآخَرِ، وَعَلَى تَقَومِ الْمُرَكَبِ النَّوْعِيِّ بِالْجُزْءِ الْفَصْلِي. به طور خلاصه، ترکیب حقیقی میان دو ماهیت اشتباه است. چگونه ممکن است تحقق آن مبتنی بر تحصیل یکی از اجزای ترکیب توسط دیگری و تقویم ترکیب نوعی توسط جزء فصلی باشد؟ وَلَكِنَّ التَّحَصُّلَ وَالتَّقَوُّمَ فِي طَرَفِ الْخِلَافِ مَعَ الْمَاهِيَّاتِ. وَكَذَلِكَ لَيْسَ تَرْكِيبٌ حَقِيقِيٌّ بَيْنَ الْمَاهِيَّةِ وَالْوِجْدَانِ أَبَدًا. اما تحصیل و تقویم در تعارض با ماهیات قرار دارند. همچنین ترکیب حقیقی میان ماهیت و وجدان هرگز وجود ندارد. نَعَمْ؛ لَوْ كُنَّا قَائِلِينَ بِجَعْلِ الْوُجُودِ وَانْتِزَاعِ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حُدُودِ الْوُجُودِ، لَكَانَ هَذَا الْكَلَامِ وَجْةٌ. بله؛ اگر معتقد به جعل وجود و انتزاع ماهیات از حدود وجود بودیم این سخن می توانست معنایی داشته باشد. وَلَكِنَّ عُلُومَ أَهْلِ الْبَيْتِ : أَظْهَرَتْ لَنَا بُطْلَانَ الْجَعْلِ وَكَوْنَهُ شِركًا بِاللَّهِ تَعَالَى. اما علوم اهل بيت بطلان جعل و اینکه شرک به خداوند متعال است را برای ما روشن ساخته است.

نَنْتَزِعُ مِنَ الْإِنْسَانِ جِهَةً جِنْسِيَّةٌ وَجهَةً فَصْلِيَّةٌ. فَهُنَا كَانَ انْتِزَاعَانِ مِنَ الْعَقْلِ بَعْدَ تَكَرُرِ النَّظَرِ. از انسان، جهتی جنسی و جهتی فصلی انتزاع می.کنیم در اینجا دو انتزاع از عقل پس از تکرار نظر رخ می دهد. وَأَمَّا الْمَاهِيَّةُ الْإِنْسَانِيَّةُ الْمَعْقُولَةُ، فَلَيْسَ أَمْرًا مُرَكَّبًا مِنْ أَمْرَيْنِ بِالتَّرْكِيبِ الْحَقِيقِي الْوَاقِعِي، بَلْ هِيَ مَاهِيَّةٌ مَعْقُولَةٌ بَسِيطَةٌ تَحْصُلُ فِي الْعَقْلِ. اما ماهیت انسانی معقول امری مرکب از دو چیز با ترکیب حقیقی و واقعی نیست بلکه ماهیتی بسیط و معقول است که در عقل حاصل می شود. نَظِيرَ تَحَصُّلٍ مَاهِيَّةِ الْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ. فَكَمَا أَنَّ جِنْسَهُمَا وَفَصْلَهُمَا انْتِزَاعِيَّانِ اعْتِبَارِيَّانِ لَيْسَ بِحِذَائِهِمَا شَيْطَانِ في الخارج كَي يَكُونَا مَبْدَأَي اعْتِبَارِهِمَا. مانند تحصیل ماهیت سفیدی و سیاهی همان طور که جنس و فصل آنها انتزاعی و اعتباری است و چیزی در خارج در برابر آنها وجود ندارد که مبنای اعتبارشان باشد. فَكَذَلِكَ فِي مَاهِيَّةِ الْإِنْسَانِ وَسَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ النَّوْعِيَّةِ. همچنین در ماهیت انسان و سایر ماهیات نوعی. وَبِالْجُمْلَةِ : فَالتَّرْكِيبُ الْحَقِيقِيُّ بَيْنَ الْمَاهِيَّتَيْنِ غَلَدٌ. كَيْفَ وَمَدَارُ تَحَقُّقِهِ عَلَى تَحَصُّلٍ أَحَدِ الْمُرَكَّبَيْنِ بِالْآخَرِ، وَعَلَى تَقَومِ الْمُرَكَبِ النَّوْعِيِّ بِالْجُزْءِ الْفَصْلِي. به طور خلاصه، ترکیب حقیقی میان دو ماهیت اشتباه است. چگونه ممکن است تحقق آن مبتنی بر تحصیل یکی از اجزای ترکیب توسط دیگری و تقویم ترکیب نوعی توسط جزء فصلی باشد؟ وَلَكِنَّ التَّحَصُّلَ وَالتَّقَوُّمَ فِي طَرَفِ الْخِلَافِ مَعَ الْمَاهِيَّاتِ. وَكَذَلِكَ لَيْسَ تَرْكِيبٌ حَقِيقِيٌّ بَيْنَ الْمَاهِيَّةِ وَالْوِجْدَانِ أَبَدًا. اما تحصیل و تقویم در تعارض با ماهیات قرار دارند. همچنین ترکیب حقیقی میان ماهیت و وجدان هرگز وجود ندارد. نَعَمْ؛ لَوْ كُنَّا قَائِلِينَ بِجَعْلِ الْوُجُودِ وَانْتِزَاعِ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حُدُودِ الْوُجُودِ، لَكَانَ هَذَا الْكَلَامِ وَجْةٌ. بله؛ اگر معتقد به جعل وجود و انتزاع ماهیات از حدود وجود بودیم این سخن می توانست معنایی داشته باشد. وَلَكِنَّ عُلُومَ أَهْلِ الْبَيْتِ : أَظْهَرَتْ لَنَا بُطْلَانَ الْجَعْلِ وَكَوْنَهُ شِركًا بِاللَّهِ تَعَالَى. اما علوم اهل بيت بطلان جعل و اینکه شرک به خداوند متعال است را برای ما روشن ساخته است.

فَهُنَاكَ حَقٌّ ثَابِتٌ يَتَحَقَّقُ بِهِ مَاهِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ، وَسَائِرُ الْمَاهِيَّاتِ تَتَحَقَّقُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، وَتَحِدُهُ وَتَمْلِكُهُ عَلَى التَّفْصِيل الَّذِي قَدْ مَرَّ سَابِقًا. در اینجا حقیقت ثابتی وجود دارد که ماهیت صادر اول با آن تحقق می یابد و سایر ماهیات با نور ولایت تحقق یافته و آن را می یابند و به تفصیلی که پیش تر بیان شد، مالک آن می شوند. فَإِذَنْ لَيْسَ فِي الْخَارِجِ إِلَّا مَاهِيَّاتٌ عَرَضِيَّةٌ وَاحِدَةٌ بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْحِسْمِي. بنابراین، در خارج چیزی جز ماهیات عرضی که با وجدان جوهر جسمی موجود هستند، وجود ندارد. نَعَمْ؛ إِنْ كَانَ مُرَادُ الْقَائِلِ بِالتَّرْكِيبِ الطَّبِيعِيَ التَّأَخُدِي الحَقِيقِيَ فِي قِبَالِ الصَّنَاعِيَ صَرْفَ الْحَادِ الْمَاهِيَّاتِ فِي الْوِجْدَانِ . أَيْ كَوْنُ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ بِعَيْنِهِ وِجْدَانَ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّةِ . فَهُوَ كَلَامٌ حَقٌّ. بله؛ اگر مراد گوینده از ترکیب طبیعی تاحدی حقیقی در مقابل ترکیب صناعی صرفاً اتحاد ماهیات در وجدان باشد - یعنی اینکه وجدان جوهر همان وجدان ماهیات عرضی باشد - این سخنی درست است. وَلَكِنَّهُ حِينَئِذٍ لَا يَبْقَى فَرْقُ بَيْنَ مَا سَمَّاهُ طَبِيعِيًّا وَمَا سَمَّاهُ صِنَاعِيًّا . إِذْ كِلَاهُمَا سِيَّانُ فِي وَحْدَةِ الْوِجْدَانِ وَكَثْرَةِ الْمَاهِيَّاتِ. اما در این صورت تفاوتی میان آنچه طبیعی و آنچه صناعی نامیده می شود باقی نمی ماند؛ زیرا هر دو در وحدت وجدان و كثرت ماهیات برابر هستند. وَلَكِنَّكَ لَوْ تَعَمَّقْتَ في كَلَامِهِ ، لَدَرَيْتَ أَنَّ التَّركِيبَ الطَّبِيعِيَّ الَّذِي يَتَفَوَّهُ بِهِ، عِبَارَةٌ عَنْ تَرْكِيبِ الْمَادَّةِ وَالصُّورَة خارجًا تَركِيبًا تَأَحديًّا. اما اگر در سخن او تأمل بیشتری کنی، در می یابی که ترکیب طبیعی که او به آن اشاره می کند، به ترکیب ماده و صورت در خارج به صورت تاحدی اشاره دارد. وَعَنْ تَركِيبِ الجُنْسِ وَالْفَصْلِ فِي الْعَقْلِ تَرْكِيبًا تَأْخُدِيًّا حَقِيقِيًّا، وَلِذَا يَجْعَلُ التَّرْكِيبَ بَيْنَ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ اعْتِبَارِيًّا، لِعَدَمِ تَأْخُدِ حَقِيقَتِهِمَا وَعَدَمِ صَيْرُورَتِهِمَا مَوْجُودًا وَاحِدًا. و همچنین به ترکیب جنس و فصل در عقل به صورت ترکیب تاحدی حقیقی اشاره دارد، و به همین دلیل ترکیب میان جوهر و عرض را اعتباری میداند؛ زیرا حقیقت آنها یکی نیست و به موجود واحدی تبدیل نمی شوند. وَنَحْنُ بِحَمْدِ اللهِ قَدْ أَبْطَلْنَا الهيولى وَالْمَادَّةَ، فَارْتَفَعَ مَوْضُوعُ التَّرْكِيبِ (129 الطبيعي الخارجي.) و ما به لطف خداوند، هیولا و ماده را باطل کرده ایم، بنابراین موضوع ترکیب طبیعی خارجی از میان برداشته شده است.

فَهُنَاكَ حَقٌّ ثَابِتٌ يَتَحَقَّقُ بِهِ مَاهِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ، وَسَائِرُ الْمَاهِيَّاتِ تَتَحَقَّقُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، وَتَحِدُهُ وَتَمْلِكُهُ عَلَى التَّفْصِيل الَّذِي قَدْ مَرَّ سَابِقًا. در اینجا حقیقت ثابتی وجود دارد که ماهیت صادر اول با آن تحقق می یابد و سایر ماهیات با نور ولایت تحقق یافته و آن را می یابند و به تفصیلی که پیش تر بیان شد، مالک آن می شوند. فَإِذَنْ لَيْسَ فِي الْخَارِجِ إِلَّا مَاهِيَّاتٌ عَرَضِيَّةٌ وَاحِدَةٌ بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْحِسْمِي. بنابراین، در خارج چیزی جز ماهیات عرضی که با وجدان جوهر جسمی موجود هستند، وجود ندارد. نَعَمْ؛ إِنْ كَانَ مُرَادُ الْقَائِلِ بِالتَّرْكِيبِ الطَّبِيعِيَ التَّأَخُدِي الحَقِيقِيَ فِي قِبَالِ الصَّنَاعِيَ صَرْفَ الْحَادِ الْمَاهِيَّاتِ فِي الْوِجْدَانِ . أَيْ كَوْنُ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ بِعَيْنِهِ وِجْدَانَ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّةِ . فَهُوَ كَلَامٌ حَقٌّ. بله؛ اگر مراد گوینده از ترکیب طبیعی تاحدی حقیقی در مقابل ترکیب صناعی صرفاً اتحاد ماهیات در وجدان باشد - یعنی اینکه وجدان جوهر همان وجدان ماهیات عرضی باشد - این سخنی درست است. وَلَكِنَّهُ حِينَئِذٍ لَا يَبْقَى فَرْقُ بَيْنَ مَا سَمَّاهُ طَبِيعِيًّا وَمَا سَمَّاهُ صِنَاعِيًّا . إِذْ كِلَاهُمَا سِيَّانُ فِي وَحْدَةِ الْوِجْدَانِ وَكَثْرَةِ الْمَاهِيَّاتِ. اما در این صورت تفاوتی میان آنچه طبیعی و آنچه صناعی نامیده می شود باقی نمی ماند؛ زیرا هر دو در وحدت وجدان و كثرت ماهیات برابر هستند. وَلَكِنَّكَ لَوْ تَعَمَّقْتَ في كَلَامِهِ ، لَدَرَيْتَ أَنَّ التَّركِيبَ الطَّبِيعِيَّ الَّذِي يَتَفَوَّهُ بِهِ، عِبَارَةٌ عَنْ تَرْكِيبِ الْمَادَّةِ وَالصُّورَة خارجًا تَركِيبًا تَأَحديًّا. اما اگر در سخن او تأمل بیشتری کنی، در می یابی که ترکیب طبیعی که او به آن اشاره می کند، به ترکیب ماده و صورت در خارج به صورت تاحدی اشاره دارد. وَعَنْ تَركِيبِ الجُنْسِ وَالْفَصْلِ فِي الْعَقْلِ تَرْكِيبًا تَأْخُدِيًّا حَقِيقِيًّا، وَلِذَا يَجْعَلُ التَّرْكِيبَ بَيْنَ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ اعْتِبَارِيًّا، لِعَدَمِ تَأْخُدِ حَقِيقَتِهِمَا وَعَدَمِ صَيْرُورَتِهِمَا مَوْجُودًا وَاحِدًا. و همچنین به ترکیب جنس و فصل در عقل به صورت ترکیب تاحدی حقیقی اشاره دارد، و به همین دلیل ترکیب میان جوهر و عرض را اعتباری میداند؛ زیرا حقیقت آنها یکی نیست و به موجود واحدی تبدیل نمی شوند. وَنَحْنُ بِحَمْدِ اللهِ قَدْ أَبْطَلْنَا الهيولى وَالْمَادَّةَ، فَارْتَفَعَ مَوْضُوعُ التَّرْكِيبِ (129 الطبيعي الخارجي.) و ما به لطف خداوند، هیولا و ماده را باطل کرده ایم، بنابراین موضوع ترکیب طبیعی خارجی از میان برداشته شده است.

فَهُنَاكَ حَقٌّ ثَابِتٌ يَتَحَقَّقُ بِهِ مَاهِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ، وَسَائِرُ الْمَاهِيَّاتِ تَتَحَقَّقُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، وَتَحِدُهُ وَتَمْلِكُهُ عَلَى التَّفْصِيل الَّذِي قَدْ مَرَّ سَابِقًا. در اینجا حقیقت ثابتی وجود دارد که ماهیت صادر اول با آن تحقق می یابد و سایر ماهیات با نور ولایت تحقق یافته و آن را می یابند و به تفصیلی که پیش تر بیان شد، مالک آن می شوند. فَإِذَنْ لَيْسَ فِي الْخَارِجِ إِلَّا مَاهِيَّاتٌ عَرَضِيَّةٌ وَاحِدَةٌ بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْحِسْمِي. بنابراین، در خارج چیزی جز ماهیات عرضی که با وجدان جوهر جسمی موجود هستند، وجود ندارد. نَعَمْ؛ إِنْ كَانَ مُرَادُ الْقَائِلِ بِالتَّرْكِيبِ الطَّبِيعِيَ التَّأَخُدِي الحَقِيقِيَ فِي قِبَالِ الصَّنَاعِيَ صَرْفَ الْحَادِ الْمَاهِيَّاتِ فِي الْوِجْدَانِ . أَيْ كَوْنُ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ بِعَيْنِهِ وِجْدَانَ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّةِ . فَهُوَ كَلَامٌ حَقٌّ. بله؛ اگر مراد گوینده از ترکیب طبیعی تاحدی حقیقی در مقابل ترکیب صناعی صرفاً اتحاد ماهیات در وجدان باشد - یعنی اینکه وجدان جوهر همان وجدان ماهیات عرضی باشد - این سخنی درست است. وَلَكِنَّهُ حِينَئِذٍ لَا يَبْقَى فَرْقُ بَيْنَ مَا سَمَّاهُ طَبِيعِيًّا وَمَا سَمَّاهُ صِنَاعِيًّا . إِذْ كِلَاهُمَا سِيَّانُ فِي وَحْدَةِ الْوِجْدَانِ وَكَثْرَةِ الْمَاهِيَّاتِ. اما در این صورت تفاوتی میان آنچه طبیعی و آنچه صناعی نامیده می شود باقی نمی ماند؛ زیرا هر دو در وحدت وجدان و كثرت ماهیات برابر هستند. وَلَكِنَّكَ لَوْ تَعَمَّقْتَ في كَلَامِهِ ، لَدَرَيْتَ أَنَّ التَّركِيبَ الطَّبِيعِيَّ الَّذِي يَتَفَوَّهُ بِهِ، عِبَارَةٌ عَنْ تَرْكِيبِ الْمَادَّةِ وَالصُّورَة خارجًا تَركِيبًا تَأَحديًّا. اما اگر در سخن او تأمل بیشتری کنی، در می یابی که ترکیب طبیعی که او به آن اشاره می کند، به ترکیب ماده و صورت در خارج به صورت تاحدی اشاره دارد. وَعَنْ تَركِيبِ الجُنْسِ وَالْفَصْلِ فِي الْعَقْلِ تَرْكِيبًا تَأْخُدِيًّا حَقِيقِيًّا، وَلِذَا يَجْعَلُ التَّرْكِيبَ بَيْنَ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ اعْتِبَارِيًّا، لِعَدَمِ تَأْخُدِ حَقِيقَتِهِمَا وَعَدَمِ صَيْرُورَتِهِمَا مَوْجُودًا وَاحِدًا. و همچنین به ترکیب جنس و فصل در عقل به صورت ترکیب تاحدی حقیقی اشاره دارد، و به همین دلیل ترکیب میان جوهر و عرض را اعتباری میداند؛ زیرا حقیقت آنها یکی نیست و به موجود واحدی تبدیل نمی شوند. وَنَحْنُ بِحَمْدِ اللهِ قَدْ أَبْطَلْنَا الهيولى وَالْمَادَّةَ، فَارْتَفَعَ مَوْضُوعُ التَّرْكِيبِ (129 الطبيعي الخارجي.) و ما به لطف خداوند، هیولا و ماده را باطل کرده ایم، بنابراین موضوع ترکیب طبیعی خارجی از میان برداشته شده است.

فَهُنَاكَ حَقٌّ ثَابِتٌ يَتَحَقَّقُ بِهِ مَاهِيَّةُ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ، وَسَائِرُ الْمَاهِيَّاتِ تَتَحَقَّقُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، وَتَحِدُهُ وَتَمْلِكُهُ عَلَى التَّفْصِيل الَّذِي قَدْ مَرَّ سَابِقًا. در اینجا حقیقت ثابتی وجود دارد که ماهیت صادر اول با آن تحقق می یابد و سایر ماهیات با نور ولایت تحقق یافته و آن را می یابند و به تفصیلی که پیش تر بیان شد، مالک آن می شوند. فَإِذَنْ لَيْسَ فِي الْخَارِجِ إِلَّا مَاهِيَّاتٌ عَرَضِيَّةٌ وَاحِدَةٌ بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْحِسْمِي. بنابراین، در خارج چیزی جز ماهیات عرضی که با وجدان جوهر جسمی موجود هستند، وجود ندارد. نَعَمْ؛ إِنْ كَانَ مُرَادُ الْقَائِلِ بِالتَّرْكِيبِ الطَّبِيعِيَ التَّأَخُدِي الحَقِيقِيَ فِي قِبَالِ الصَّنَاعِيَ صَرْفَ الْحَادِ الْمَاهِيَّاتِ فِي الْوِجْدَانِ . أَيْ كَوْنُ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ بِعَيْنِهِ وِجْدَانَ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّةِ . فَهُوَ كَلَامٌ حَقٌّ. بله؛ اگر مراد گوینده از ترکیب طبیعی تاحدی حقیقی در مقابل ترکیب صناعی صرفاً اتحاد ماهیات در وجدان باشد - یعنی اینکه وجدان جوهر همان وجدان ماهیات عرضی باشد - این سخنی درست است. وَلَكِنَّهُ حِينَئِذٍ لَا يَبْقَى فَرْقُ بَيْنَ مَا سَمَّاهُ طَبِيعِيًّا وَمَا سَمَّاهُ صِنَاعِيًّا . إِذْ كِلَاهُمَا سِيَّانُ فِي وَحْدَةِ الْوِجْدَانِ وَكَثْرَةِ الْمَاهِيَّاتِ. اما در این صورت تفاوتی میان آنچه طبیعی و آنچه صناعی نامیده می شود باقی نمی ماند؛ زیرا هر دو در وحدت وجدان و كثرت ماهیات برابر هستند. وَلَكِنَّكَ لَوْ تَعَمَّقْتَ في كَلَامِهِ ، لَدَرَيْتَ أَنَّ التَّركِيبَ الطَّبِيعِيَّ الَّذِي يَتَفَوَّهُ بِهِ، عِبَارَةٌ عَنْ تَرْكِيبِ الْمَادَّةِ وَالصُّورَة خارجًا تَركِيبًا تَأَحديًّا. اما اگر در سخن او تأمل بیشتری کنی، در می یابی که ترکیب طبیعی که او به آن اشاره می کند، به ترکیب ماده و صورت در خارج به صورت تاحدی اشاره دارد. وَعَنْ تَركِيبِ الجُنْسِ وَالْفَصْلِ فِي الْعَقْلِ تَرْكِيبًا تَأْخُدِيًّا حَقِيقِيًّا، وَلِذَا يَجْعَلُ التَّرْكِيبَ بَيْنَ الْجَوْهَرِ وَالْعَرَضِ اعْتِبَارِيًّا، لِعَدَمِ تَأْخُدِ حَقِيقَتِهِمَا وَعَدَمِ صَيْرُورَتِهِمَا مَوْجُودًا وَاحِدًا. و همچنین به ترکیب جنس و فصل در عقل به صورت ترکیب تاحدی حقیقی اشاره دارد، و به همین دلیل ترکیب میان جوهر و عرض را اعتباری میداند؛ زیرا حقیقت آنها یکی نیست و به موجود واحدی تبدیل نمی شوند. وَنَحْنُ بِحَمْدِ اللهِ قَدْ أَبْطَلْنَا الهيولى وَالْمَادَّةَ، فَارْتَفَعَ مَوْضُوعُ التَّرْكِيبِ (129 الطبيعي الخارجي.) و ما به لطف خداوند، هیولا و ماده را باطل کرده ایم، بنابراین موضوع ترکیب طبیعی خارجی از میان برداشته شده است.

نَعَمْ؛ فِي الخَارِج مَاهِيَّةٌ وَاحِدَةٌ مَالِكَةٌ، وَلَكِنْ حَيْثُ إِنَّ وِجْدَاهَا إِنَّمَا هُوَ بِمَا تَحِدُهُ، لَا بِنَفْسِهَا، وَلَيْسَ فِي الْمَقَامِ جَعْلُ وُجُودٍ، فَلَا مَحَالَةَ لَا يُمْكِنُ الْقَوْلُ بِالتَّرْكِيبِ بَيْنَ الْمَاهِيَّةِ وَالْوِجْدَانِ أَيْضًا. بله؛ در خارج ماهیتی وجود دارد که مالک است، اما وجدان آن صرفاً به واسطه چیزی است که می یابد، نه به واسطه ذات خود، و در این مقام جعل وجود مطرح نیست، بنابراین نمی توان به ترکیب میان ماهیت و وجدان نیز قائل شد. وَحَيْثُ إِنَّ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حَيْثُ ذَوَاتِهَا لَا تَحَصُّلَ وَلَا تَحَقُّقَ وَلَا تَقَوُّمَ لَهَا بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ أَبَدًا، يَرْتَفِعُ مَوْضُوعُ التَّرْكِيبِ الْعَقْلِي مِنَ الجِنْسِ وَالْفَصْلِ فِي الْمَاهِيَّاتِ النَّوْعِيَّةِ الْمَعْقُولَةِ فِي الْعَقْل. و از آنجا که ماهیات از حیث ذات خود هیچ گونه تحصیل، تحقق و تقوّمی ندارند، موضوع ترکیب عقلی جنس و فصل در ماهیات نوعی معقول در عقل از میان برداشته می شود. وَمِنْ هُنَا يَنْهَدِمُ أَسَاسُ الْجِنْسِ وَالْفَصْلِ وَالذَّاتِي وَالْعَرَضِي وَالْعَامِ وَالْخَاصِ، وَغَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا فَصَّلُوا وَطَوَّلُوا فِي بَابِ الْإِيسَاغُوجِيِّ وَبَابِ الْحُدُودِ وَالرُّسُومِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنْ سَائِرِ مَبَاحِثِ الْمُعَرِّفِ. و از اینجا اساس جنس و فصل، ذاتی و عرضی، عام و خاص، و سایر مباحثی که در باب ایساغوجی، حدود، رسوم و دیگر مباحث معرف مورد بررسی و تفصیل قرار گرفته است، فرو می ریزد. فَيَتَفَرَّعُ عَلَيْهِ الْهِدَامُ مَبَاحِثِ الْحُجَّةِ وَالتَّصْدِيقَاتِ. إِذْ لَا ذَاتِي وَلَا عَرَضِيَّ. و بر این اساس مباحث حجت و تصدیقات نیز فرو می ریزد، زیرا نه ذاتی وجود دارد و نه عرضی. بَلْ لَيْسَ في الخارج إِلَّا مَاهِيَّةٌ جَوْهَرِيَّةٌ بَسِيطَةٌ تَحِدُ نَفْسَهَا مَعْرُوضَةً لِأَعْرَاضٍ، أَيْ: الْمَاهِيَّاتِ غَيْرُ مُسْتَقِلَّةٍ فِي الْوِجْدَانِ. بلکه در خارج چیزی جز یک ماهیت جوهری بسیط که خود را معروض اعراض می یابد وجود ندارد، یعنی ماهیاتی که در وجدان مستقل نیستند. فَفِي الخارج مَاهِيَّاتٌ بَسِيطَةٌ كَثِيرَةٌ عَرَضِيَّةٌ مَوْجُودَةٌ بِوجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ. پس در خارج ماهیات بسیط بسیاری وجود دارند که به صورت عرضی با وجدان ماهیت جوهری موجودند. فَكُل مَا فِي الْوُجُودِ مُتَكَثِرُ الْمَعْنَى، مُتَأَحِدُ الْوِجْدَانِ وَأَحَدِيُّ الْمَعْنَى مُنْحَصِرٌ فِي ذَاتِهِ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى. پس تمام آنچه در وجود است، از نظر معنا متعدد اما از نظر وجدان واحد است؛ و وحدت معنایی تنها در ذات خداوند - تبارک و تعالی - منحصر است.

نَعَمْ؛ فِي الخَارِج مَاهِيَّةٌ وَاحِدَةٌ مَالِكَةٌ، وَلَكِنْ حَيْثُ إِنَّ وِجْدَاهَا إِنَّمَا هُوَ بِمَا تَحِدُهُ، لَا بِنَفْسِهَا، وَلَيْسَ فِي الْمَقَامِ جَعْلُ وُجُودٍ، فَلَا مَحَالَةَ لَا يُمْكِنُ الْقَوْلُ بِالتَّرْكِيبِ بَيْنَ الْمَاهِيَّةِ وَالْوِجْدَانِ أَيْضًا. بله؛ در خارج ماهیتی وجود دارد که مالک است، اما وجدان آن صرفاً به واسطه چیزی است که می یابد، نه به واسطه ذات خود، و در این مقام جعل وجود مطرح نیست، بنابراین نمی توان به ترکیب میان ماهیت و وجدان نیز قائل شد. وَحَيْثُ إِنَّ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حَيْثُ ذَوَاتِهَا لَا تَحَصُّلَ وَلَا تَحَقُّقَ وَلَا تَقَوُّمَ لَهَا بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ أَبَدًا، يَرْتَفِعُ مَوْضُوعُ التَّرْكِيبِ الْعَقْلِي مِنَ الجِنْسِ وَالْفَصْلِ فِي الْمَاهِيَّاتِ النَّوْعِيَّةِ الْمَعْقُولَةِ فِي الْعَقْل. و از آنجا که ماهیات از حیث ذات خود هیچ گونه تحصیل، تحقق و تقوّمی ندارند، موضوع ترکیب عقلی جنس و فصل در ماهیات نوعی معقول در عقل از میان برداشته می شود. وَمِنْ هُنَا يَنْهَدِمُ أَسَاسُ الْجِنْسِ وَالْفَصْلِ وَالذَّاتِي وَالْعَرَضِي وَالْعَامِ وَالْخَاصِ، وَغَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا فَصَّلُوا وَطَوَّلُوا فِي بَابِ الْإِيسَاغُوجِيِّ وَبَابِ الْحُدُودِ وَالرُّسُومِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنْ سَائِرِ مَبَاحِثِ الْمُعَرِّفِ. و از اینجا اساس جنس و فصل، ذاتی و عرضی، عام و خاص، و سایر مباحثی که در باب ایساغوجی، حدود، رسوم و دیگر مباحث معرف مورد بررسی و تفصیل قرار گرفته است، فرو می ریزد. فَيَتَفَرَّعُ عَلَيْهِ الْهِدَامُ مَبَاحِثِ الْحُجَّةِ وَالتَّصْدِيقَاتِ. إِذْ لَا ذَاتِي وَلَا عَرَضِيَّ. و بر این اساس مباحث حجت و تصدیقات نیز فرو می ریزد، زیرا نه ذاتی وجود دارد و نه عرضی. بَلْ لَيْسَ في الخارج إِلَّا مَاهِيَّةٌ جَوْهَرِيَّةٌ بَسِيطَةٌ تَحِدُ نَفْسَهَا مَعْرُوضَةً لِأَعْرَاضٍ، أَيْ: الْمَاهِيَّاتِ غَيْرُ مُسْتَقِلَّةٍ فِي الْوِجْدَانِ. بلکه در خارج چیزی جز یک ماهیت جوهری بسیط که خود را معروض اعراض می یابد وجود ندارد، یعنی ماهیاتی که در وجدان مستقل نیستند. فَفِي الخارج مَاهِيَّاتٌ بَسِيطَةٌ كَثِيرَةٌ عَرَضِيَّةٌ مَوْجُودَةٌ بِوجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ. پس در خارج ماهیات بسیط بسیاری وجود دارند که به صورت عرضی با وجدان ماهیت جوهری موجودند. فَكُل مَا فِي الْوُجُودِ مُتَكَثِرُ الْمَعْنَى، مُتَأَحِدُ الْوِجْدَانِ وَأَحَدِيُّ الْمَعْنَى مُنْحَصِرٌ فِي ذَاتِهِ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى. پس تمام آنچه در وجود است، از نظر معنا متعدد اما از نظر وجدان واحد است؛ و وحدت معنایی تنها در ذات خداوند - تبارک و تعالی - منحصر است.

نَعَمْ؛ فِي الخَارِج مَاهِيَّةٌ وَاحِدَةٌ مَالِكَةٌ، وَلَكِنْ حَيْثُ إِنَّ وِجْدَاهَا إِنَّمَا هُوَ بِمَا تَحِدُهُ، لَا بِنَفْسِهَا، وَلَيْسَ فِي الْمَقَامِ جَعْلُ وُجُودٍ، فَلَا مَحَالَةَ لَا يُمْكِنُ الْقَوْلُ بِالتَّرْكِيبِ بَيْنَ الْمَاهِيَّةِ وَالْوِجْدَانِ أَيْضًا. بله؛ در خارج ماهیتی وجود دارد که مالک است، اما وجدان آن صرفاً به واسطه چیزی است که می یابد، نه به واسطه ذات خود، و در این مقام جعل وجود مطرح نیست، بنابراین نمی توان به ترکیب میان ماهیت و وجدان نیز قائل شد. وَحَيْثُ إِنَّ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حَيْثُ ذَوَاتِهَا لَا تَحَصُّلَ وَلَا تَحَقُّقَ وَلَا تَقَوُّمَ لَهَا بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ أَبَدًا، يَرْتَفِعُ مَوْضُوعُ التَّرْكِيبِ الْعَقْلِي مِنَ الجِنْسِ وَالْفَصْلِ فِي الْمَاهِيَّاتِ النَّوْعِيَّةِ الْمَعْقُولَةِ فِي الْعَقْل. و از آنجا که ماهیات از حیث ذات خود هیچ گونه تحصیل، تحقق و تقوّمی ندارند، موضوع ترکیب عقلی جنس و فصل در ماهیات نوعی معقول در عقل از میان برداشته می شود. وَمِنْ هُنَا يَنْهَدِمُ أَسَاسُ الْجِنْسِ وَالْفَصْلِ وَالذَّاتِي وَالْعَرَضِي وَالْعَامِ وَالْخَاصِ، وَغَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا فَصَّلُوا وَطَوَّلُوا فِي بَابِ الْإِيسَاغُوجِيِّ وَبَابِ الْحُدُودِ وَالرُّسُومِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنْ سَائِرِ مَبَاحِثِ الْمُعَرِّفِ. و از اینجا اساس جنس و فصل، ذاتی و عرضی، عام و خاص، و سایر مباحثی که در باب ایساغوجی، حدود، رسوم و دیگر مباحث معرف مورد بررسی و تفصیل قرار گرفته است، فرو می ریزد. فَيَتَفَرَّعُ عَلَيْهِ الْهِدَامُ مَبَاحِثِ الْحُجَّةِ وَالتَّصْدِيقَاتِ. إِذْ لَا ذَاتِي وَلَا عَرَضِيَّ. و بر این اساس مباحث حجت و تصدیقات نیز فرو می ریزد، زیرا نه ذاتی وجود دارد و نه عرضی. بَلْ لَيْسَ في الخارج إِلَّا مَاهِيَّةٌ جَوْهَرِيَّةٌ بَسِيطَةٌ تَحِدُ نَفْسَهَا مَعْرُوضَةً لِأَعْرَاضٍ، أَيْ: الْمَاهِيَّاتِ غَيْرُ مُسْتَقِلَّةٍ فِي الْوِجْدَانِ. بلکه در خارج چیزی جز یک ماهیت جوهری بسیط که خود را معروض اعراض می یابد وجود ندارد، یعنی ماهیاتی که در وجدان مستقل نیستند. فَفِي الخارج مَاهِيَّاتٌ بَسِيطَةٌ كَثِيرَةٌ عَرَضِيَّةٌ مَوْجُودَةٌ بِوجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ. پس در خارج ماهیات بسیط بسیاری وجود دارند که به صورت عرضی با وجدان ماهیت جوهری موجودند. فَكُل مَا فِي الْوُجُودِ مُتَكَثِرُ الْمَعْنَى، مُتَأَحِدُ الْوِجْدَانِ وَأَحَدِيُّ الْمَعْنَى مُنْحَصِرٌ فِي ذَاتِهِ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى. پس تمام آنچه در وجود است، از نظر معنا متعدد اما از نظر وجدان واحد است؛ و وحدت معنایی تنها در ذات خداوند - تبارک و تعالی - منحصر است.

نَعَمْ؛ فِي الخَارِج مَاهِيَّةٌ وَاحِدَةٌ مَالِكَةٌ، وَلَكِنْ حَيْثُ إِنَّ وِجْدَاهَا إِنَّمَا هُوَ بِمَا تَحِدُهُ، لَا بِنَفْسِهَا، وَلَيْسَ فِي الْمَقَامِ جَعْلُ وُجُودٍ، فَلَا مَحَالَةَ لَا يُمْكِنُ الْقَوْلُ بِالتَّرْكِيبِ بَيْنَ الْمَاهِيَّةِ وَالْوِجْدَانِ أَيْضًا. بله؛ در خارج ماهیتی وجود دارد که مالک است، اما وجدان آن صرفاً به واسطه چیزی است که می یابد، نه به واسطه ذات خود، و در این مقام جعل وجود مطرح نیست، بنابراین نمی توان به ترکیب میان ماهیت و وجدان نیز قائل شد. وَحَيْثُ إِنَّ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حَيْثُ ذَوَاتِهَا لَا تَحَصُّلَ وَلَا تَحَقُّقَ وَلَا تَقَوُّمَ لَهَا بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ أَبَدًا، يَرْتَفِعُ مَوْضُوعُ التَّرْكِيبِ الْعَقْلِي مِنَ الجِنْسِ وَالْفَصْلِ فِي الْمَاهِيَّاتِ النَّوْعِيَّةِ الْمَعْقُولَةِ فِي الْعَقْل. و از آنجا که ماهیات از حیث ذات خود هیچ گونه تحصیل، تحقق و تقوّمی ندارند، موضوع ترکیب عقلی جنس و فصل در ماهیات نوعی معقول در عقل از میان برداشته می شود. وَمِنْ هُنَا يَنْهَدِمُ أَسَاسُ الْجِنْسِ وَالْفَصْلِ وَالذَّاتِي وَالْعَرَضِي وَالْعَامِ وَالْخَاصِ، وَغَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا فَصَّلُوا وَطَوَّلُوا فِي بَابِ الْإِيسَاغُوجِيِّ وَبَابِ الْحُدُودِ وَالرُّسُومِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنْ سَائِرِ مَبَاحِثِ الْمُعَرِّفِ. و از اینجا اساس جنس و فصل، ذاتی و عرضی، عام و خاص، و سایر مباحثی که در باب ایساغوجی، حدود، رسوم و دیگر مباحث معرف مورد بررسی و تفصیل قرار گرفته است، فرو می ریزد. فَيَتَفَرَّعُ عَلَيْهِ الْهِدَامُ مَبَاحِثِ الْحُجَّةِ وَالتَّصْدِيقَاتِ. إِذْ لَا ذَاتِي وَلَا عَرَضِيَّ. و بر این اساس مباحث حجت و تصدیقات نیز فرو می ریزد، زیرا نه ذاتی وجود دارد و نه عرضی. بَلْ لَيْسَ في الخارج إِلَّا مَاهِيَّةٌ جَوْهَرِيَّةٌ بَسِيطَةٌ تَحِدُ نَفْسَهَا مَعْرُوضَةً لِأَعْرَاضٍ، أَيْ: الْمَاهِيَّاتِ غَيْرُ مُسْتَقِلَّةٍ فِي الْوِجْدَانِ. بلکه در خارج چیزی جز یک ماهیت جوهری بسیط که خود را معروض اعراض می یابد وجود ندارد، یعنی ماهیاتی که در وجدان مستقل نیستند. فَفِي الخارج مَاهِيَّاتٌ بَسِيطَةٌ كَثِيرَةٌ عَرَضِيَّةٌ مَوْجُودَةٌ بِوجْدَانِ الْمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ. پس در خارج ماهیات بسیط بسیاری وجود دارند که به صورت عرضی با وجدان ماهیت جوهری موجودند. فَكُل مَا فِي الْوُجُودِ مُتَكَثِرُ الْمَعْنَى، مُتَأَحِدُ الْوِجْدَانِ وَأَحَدِيُّ الْمَعْنَى مُنْحَصِرٌ فِي ذَاتِهِ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى. پس تمام آنچه در وجود است، از نظر معنا متعدد اما از نظر وجدان واحد است؛ و وحدت معنایی تنها در ذات خداوند - تبارک و تعالی - منحصر است.

## مرجح حدوث شيء. الرَّابِعَةُ : إِنَّ كُلَّ شَيْءٍ يُحْدَثُ فِي الْعَالَم مِنَ الدُّرَةِ إِلَى الدَّرَّةِ في جَمِيع النشاتِ وَالْعَوَالِمِ، فَلَا تَخَالَةَ لَا بُدَّ مِنْ مُرَجَحِ لِوُجُودِهِ، وَإِلَّا يَلْزَمُ التَّرْجِيحُ بِلا مُرَجَحِ الرَّاجِعُ إِلَى التَّرَجُحِ بِلا مُرَجَحِ الْبَاطِلِ بِالْبَدِيهَةِ. چهارم هر چیزی که در عالم از مروارید تا ذره در تمام نشآت و عوالم به وجود می آید، ناگزیر باید مرجحی برای وجود آن باشد، وگرنه ترجیح بدون مرجح لازم می آید، که به ترجح بدون مرجح بازمی گردد و بداهتاً باطل است. وَهَذَا كَلَامٌ لَا يُنْكِرُهُ إِلَّا سَفِيةٌ أَوْ يَجْنُونٌ مَدْخُولُ الْعَقْل. و این سخنی است که جز شخص سفیه یا دیوانه ای که عقلش معیوب است، آن را انکار نمی کند. فَبَعْدَ تَسَلَّم هَذِهِ الْكُبْرَى عِنْدَ الْعُقَلَاءِ، وَقَعَ النّزاعُ في لِمَيَّةِ وُجُودِ بَعْضِ الْأَحْوَالِ فِي بَعْضِ الْأَشخاص دُونَ بَعْضٍ، وَوُجُودِ بَعْضِ الْأَحْوَالِ وَالْآثَارِ فِي بَعْضِ الْأَنْوَاعِ دُونَ بَعْضٍ. پس از پذیرفتن این قاعده کلی توسط عقلا نزاع در این است که چرا برخی احوال در برخی اشخاص وجود دارند و در برخی دیگر نه، و چرا برخی احوال و آثار در برخی انواع یافت می شوند و در برخی دیگر نه. مَعَ أَنَّ الْمُعْطِيَ لِلْوُجُودِ وَالْكَمَالَاتِ عَلَى جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ هُوَ اللهُ الْوَاحِدُ الْأَحَدُ الْفَرْدُ الصَّمَدُ الَّذِي لَيْسَ فِيهِ اخْتِلَافُ جِهَةٍ وَجِهَةٍ، وَلَا تَكثُرُ حَيْثٍ وَحَيْثٍ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ الْعَقْلِيَّةِ، بَلِ الْوَهْمِيَّةِ. با آنکه بخشنده وجود و کمالات به همه اشیا، خداوند یگانه احد، فرد و صمد است که هیچ اختلاف جهات و تكثر حيثيات در او نیست نه از نظر عقل و نه حتی از نظر وهم. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى بَعْدَ تَسْلِيمٍ أَنَّ مُعْطِيَ الْوُجُودِ وَكَمَالَاتِهِ هُوَ اللهُ الَّذِي لَا شَرِيكَ لَهُ فِي الْأُلُوهِيَّةِ، وَبَعْدَ تَسْلِيمٍ بُطْلَانِ التَّرَجُحِ بِلا مُرَجّح. به عبارت دیگر، پس از پذیرفتن اینکه بخشنده وجود و کمالات خداوندی است که هیچ شریکی در الوهیت ندارد، و پس از پذیرش بطلان ترجح بدون مرجح. وَقَعَ النّزَاعُ فِي عِلَّةِ اخْتِصَاصِ بَعْضِ الْأَنْوَاعِ بِبَعْضِ الْآثَارِ النَّوْعِيَّةِ وَالْكَمَالَاتِ النَّوْعِيَّةِ دُونَ بَعْضٍ آخَرَ. نزاع در این است که علت اختصاص برخی انواع به برخی آثار و کمالات نوعی چیست، در حالی که این آثار و کمالات در دیگر انواع یافت نمی شوند.

## مرجح حدوث شيء. الرَّابِعَةُ : إِنَّ كُلَّ شَيْءٍ يُحْدَثُ فِي الْعَالَم مِنَ الدُّرَةِ إِلَى الدَّرَّةِ في جَمِيع النشاتِ وَالْعَوَالِمِ، فَلَا تَخَالَةَ لَا بُدَّ مِنْ مُرَجَحِ لِوُجُودِهِ، وَإِلَّا يَلْزَمُ التَّرْجِيحُ بِلا مُرَجَحِ الرَّاجِعُ إِلَى التَّرَجُحِ بِلا مُرَجَحِ الْبَاطِلِ بِالْبَدِيهَةِ. چهارم هر چیزی که در عالم از مروارید تا ذره در تمام نشآت و عوالم به وجود می آید، ناگزیر باید مرجحی برای وجود آن باشد، وگرنه ترجیح بدون مرجح لازم می آید، که به ترجح بدون مرجح بازمی گردد و بداهتاً باطل است. وَهَذَا كَلَامٌ لَا يُنْكِرُهُ إِلَّا سَفِيةٌ أَوْ يَجْنُونٌ مَدْخُولُ الْعَقْل. و این سخنی است که جز شخص سفیه یا دیوانه ای که عقلش معیوب است، آن را انکار نمی کند. فَبَعْدَ تَسَلَّم هَذِهِ الْكُبْرَى عِنْدَ الْعُقَلَاءِ، وَقَعَ النّزاعُ في لِمَيَّةِ وُجُودِ بَعْضِ الْأَحْوَالِ فِي بَعْضِ الْأَشخاص دُونَ بَعْضٍ، وَوُجُودِ بَعْضِ الْأَحْوَالِ وَالْآثَارِ فِي بَعْضِ الْأَنْوَاعِ دُونَ بَعْضٍ. پس از پذیرفتن این قاعده کلی توسط عقلا نزاع در این است که چرا برخی احوال در برخی اشخاص وجود دارند و در برخی دیگر نه، و چرا برخی احوال و آثار در برخی انواع یافت می شوند و در برخی دیگر نه. مَعَ أَنَّ الْمُعْطِيَ لِلْوُجُودِ وَالْكَمَالَاتِ عَلَى جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ هُوَ اللهُ الْوَاحِدُ الْأَحَدُ الْفَرْدُ الصَّمَدُ الَّذِي لَيْسَ فِيهِ اخْتِلَافُ جِهَةٍ وَجِهَةٍ، وَلَا تَكثُرُ حَيْثٍ وَحَيْثٍ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ الْعَقْلِيَّةِ، بَلِ الْوَهْمِيَّةِ. با آنکه بخشنده وجود و کمالات به همه اشیا، خداوند یگانه احد، فرد و صمد است که هیچ اختلاف جهات و تكثر حيثيات در او نیست نه از نظر عقل و نه حتی از نظر وهم. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى بَعْدَ تَسْلِيمٍ أَنَّ مُعْطِيَ الْوُجُودِ وَكَمَالَاتِهِ هُوَ اللهُ الَّذِي لَا شَرِيكَ لَهُ فِي الْأُلُوهِيَّةِ، وَبَعْدَ تَسْلِيمٍ بُطْلَانِ التَّرَجُحِ بِلا مُرَجّح. به عبارت دیگر، پس از پذیرفتن اینکه بخشنده وجود و کمالات خداوندی است که هیچ شریکی در الوهیت ندارد، و پس از پذیرش بطلان ترجح بدون مرجح. وَقَعَ النّزَاعُ فِي عِلَّةِ اخْتِصَاصِ بَعْضِ الْأَنْوَاعِ بِبَعْضِ الْآثَارِ النَّوْعِيَّةِ وَالْكَمَالَاتِ النَّوْعِيَّةِ دُونَ بَعْضٍ آخَرَ. نزاع در این است که علت اختصاص برخی انواع به برخی آثار و کمالات نوعی چیست، در حالی که این آثار و کمالات در دیگر انواع یافت نمی شوند.

## مرجح حدوث شيء. الرَّابِعَةُ : إِنَّ كُلَّ شَيْءٍ يُحْدَثُ فِي الْعَالَم مِنَ الدُّرَةِ إِلَى الدَّرَّةِ في جَمِيع النشاتِ وَالْعَوَالِمِ، فَلَا تَخَالَةَ لَا بُدَّ مِنْ مُرَجَحِ لِوُجُودِهِ، وَإِلَّا يَلْزَمُ التَّرْجِيحُ بِلا مُرَجَحِ الرَّاجِعُ إِلَى التَّرَجُحِ بِلا مُرَجَحِ الْبَاطِلِ بِالْبَدِيهَةِ. چهارم هر چیزی که در عالم از مروارید تا ذره در تمام نشآت و عوالم به وجود می آید، ناگزیر باید مرجحی برای وجود آن باشد، وگرنه ترجیح بدون مرجح لازم می آید، که به ترجح بدون مرجح بازمی گردد و بداهتاً باطل است. وَهَذَا كَلَامٌ لَا يُنْكِرُهُ إِلَّا سَفِيةٌ أَوْ يَجْنُونٌ مَدْخُولُ الْعَقْل. و این سخنی است که جز شخص سفیه یا دیوانه ای که عقلش معیوب است، آن را انکار نمی کند. فَبَعْدَ تَسَلَّم هَذِهِ الْكُبْرَى عِنْدَ الْعُقَلَاءِ، وَقَعَ النّزاعُ في لِمَيَّةِ وُجُودِ بَعْضِ الْأَحْوَالِ فِي بَعْضِ الْأَشخاص دُونَ بَعْضٍ، وَوُجُودِ بَعْضِ الْأَحْوَالِ وَالْآثَارِ فِي بَعْضِ الْأَنْوَاعِ دُونَ بَعْضٍ. پس از پذیرفتن این قاعده کلی توسط عقلا نزاع در این است که چرا برخی احوال در برخی اشخاص وجود دارند و در برخی دیگر نه، و چرا برخی احوال و آثار در برخی انواع یافت می شوند و در برخی دیگر نه. مَعَ أَنَّ الْمُعْطِيَ لِلْوُجُودِ وَالْكَمَالَاتِ عَلَى جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ هُوَ اللهُ الْوَاحِدُ الْأَحَدُ الْفَرْدُ الصَّمَدُ الَّذِي لَيْسَ فِيهِ اخْتِلَافُ جِهَةٍ وَجِهَةٍ، وَلَا تَكثُرُ حَيْثٍ وَحَيْثٍ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ الْعَقْلِيَّةِ، بَلِ الْوَهْمِيَّةِ. با آنکه بخشنده وجود و کمالات به همه اشیا، خداوند یگانه احد، فرد و صمد است که هیچ اختلاف جهات و تكثر حيثيات در او نیست نه از نظر عقل و نه حتی از نظر وهم. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى بَعْدَ تَسْلِيمٍ أَنَّ مُعْطِيَ الْوُجُودِ وَكَمَالَاتِهِ هُوَ اللهُ الَّذِي لَا شَرِيكَ لَهُ فِي الْأُلُوهِيَّةِ، وَبَعْدَ تَسْلِيمٍ بُطْلَانِ التَّرَجُحِ بِلا مُرَجّح. به عبارت دیگر، پس از پذیرفتن اینکه بخشنده وجود و کمالات خداوندی است که هیچ شریکی در الوهیت ندارد، و پس از پذیرش بطلان ترجح بدون مرجح. وَقَعَ النّزَاعُ فِي عِلَّةِ اخْتِصَاصِ بَعْضِ الْأَنْوَاعِ بِبَعْضِ الْآثَارِ النَّوْعِيَّةِ وَالْكَمَالَاتِ النَّوْعِيَّةِ دُونَ بَعْضٍ آخَرَ. نزاع در این است که علت اختصاص برخی انواع به برخی آثار و کمالات نوعی چیست، در حالی که این آثار و کمالات در دیگر انواع یافت نمی شوند.

## مرجح حدوث شيء. الرَّابِعَةُ : إِنَّ كُلَّ شَيْءٍ يُحْدَثُ فِي الْعَالَم مِنَ الدُّرَةِ إِلَى الدَّرَّةِ في جَمِيع النشاتِ وَالْعَوَالِمِ، فَلَا تَخَالَةَ لَا بُدَّ مِنْ مُرَجَحِ لِوُجُودِهِ، وَإِلَّا يَلْزَمُ التَّرْجِيحُ بِلا مُرَجَحِ الرَّاجِعُ إِلَى التَّرَجُحِ بِلا مُرَجَحِ الْبَاطِلِ بِالْبَدِيهَةِ. چهارم هر چیزی که در عالم از مروارید تا ذره در تمام نشآت و عوالم به وجود می آید، ناگزیر باید مرجحی برای وجود آن باشد، وگرنه ترجیح بدون مرجح لازم می آید، که به ترجح بدون مرجح بازمی گردد و بداهتاً باطل است. وَهَذَا كَلَامٌ لَا يُنْكِرُهُ إِلَّا سَفِيةٌ أَوْ يَجْنُونٌ مَدْخُولُ الْعَقْل. و این سخنی است که جز شخص سفیه یا دیوانه ای که عقلش معیوب است، آن را انکار نمی کند. فَبَعْدَ تَسَلَّم هَذِهِ الْكُبْرَى عِنْدَ الْعُقَلَاءِ، وَقَعَ النّزاعُ في لِمَيَّةِ وُجُودِ بَعْضِ الْأَحْوَالِ فِي بَعْضِ الْأَشخاص دُونَ بَعْضٍ، وَوُجُودِ بَعْضِ الْأَحْوَالِ وَالْآثَارِ فِي بَعْضِ الْأَنْوَاعِ دُونَ بَعْضٍ. پس از پذیرفتن این قاعده کلی توسط عقلا نزاع در این است که چرا برخی احوال در برخی اشخاص وجود دارند و در برخی دیگر نه، و چرا برخی احوال و آثار در برخی انواع یافت می شوند و در برخی دیگر نه. مَعَ أَنَّ الْمُعْطِيَ لِلْوُجُودِ وَالْكَمَالَاتِ عَلَى جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ هُوَ اللهُ الْوَاحِدُ الْأَحَدُ الْفَرْدُ الصَّمَدُ الَّذِي لَيْسَ فِيهِ اخْتِلَافُ جِهَةٍ وَجِهَةٍ، وَلَا تَكثُرُ حَيْثٍ وَحَيْثٍ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ الْعَقْلِيَّةِ، بَلِ الْوَهْمِيَّةِ. با آنکه بخشنده وجود و کمالات به همه اشیا، خداوند یگانه احد، فرد و صمد است که هیچ اختلاف جهات و تكثر حيثيات در او نیست نه از نظر عقل و نه حتی از نظر وهم. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى بَعْدَ تَسْلِيمٍ أَنَّ مُعْطِيَ الْوُجُودِ وَكَمَالَاتِهِ هُوَ اللهُ الَّذِي لَا شَرِيكَ لَهُ فِي الْأُلُوهِيَّةِ، وَبَعْدَ تَسْلِيمٍ بُطْلَانِ التَّرَجُحِ بِلا مُرَجّح. به عبارت دیگر، پس از پذیرفتن اینکه بخشنده وجود و کمالات خداوندی است که هیچ شریکی در الوهیت ندارد، و پس از پذیرش بطلان ترجح بدون مرجح. وَقَعَ النّزَاعُ فِي عِلَّةِ اخْتِصَاصِ بَعْضِ الْأَنْوَاعِ بِبَعْضِ الْآثَارِ النَّوْعِيَّةِ وَالْكَمَالَاتِ النَّوْعِيَّةِ دُونَ بَعْضٍ آخَرَ. نزاع در این است که علت اختصاص برخی انواع به برخی آثار و کمالات نوعی چیست، در حالی که این آثار و کمالات در دیگر انواع یافت نمی شوند.

كَالْحَرَارَةِ وَالْإِحْرَاقِ لِلنَّارِ دُونَ الْمَاءِ، وَالنَّمُةِ وَالتَّغْذِيَةِ لِلنَّبَاتِ دُونَ الْأَحْجَارِ، وَتَقْوِيَةِ الْقَلْبِ لِلذَّهَبِ دُونَ النُّحَاسِ، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْآثَارِ . مانند حرارت و سوزاندن برای آتش و نه برای آب رشد و تغذیه برای گیاه و نه برای سنگها، و تقویت قلب برای طلا و نه برای مس و سایر آثار مشابه. وَفِي عِلَّةِ اخْتِصَاصِ بَعْضِ الْأَشْحَاصِ بِبَعْضِ الْكَمَالَاتِ الشَّخْصِيَّةِ دُونَ بَعْضٍ آخَرَ. و علت اختصاص برخی اشخاص به برخی کمالات شخصی و عدم وجود آنها در دیگران چیست. فَلَوْ لَمْ يَكُنْ فِي ذَوِي الْآثَارِ مِنَ الْأَنْوَاعِ وَذَوِي الْكَمَالَاتِ مِنَ الْأَشْحَاصِ مُخَصِّصَاتٌ قَابِلِيَّةٌ وَجِهَاتٌ مُعَدَّةٌ لِأَخْذِ هَذَا النَّوْعِ ذَلِكَ الْفَيْضَ دُونَ النَّوْعِ الْآخَرِ، وَأَخْذِ هَذَا الشَّخْصِ ذَلِكَ الْكَمَالَ دُونَ الشَّخْصِ الْآخَرِ، لَلَزِمَ التَّحْصِيصُ بِلا مُخَصِصِ وَالتَّرْجِيحُ بِلا تَرَجُحٍ. پس اگر در دارندگان آثار از انواع و دارندگان کمالات از اشخاص مخصصات قابلی و جهات آماده ای برای دریافت آن فیض توسط این نوع و نه نوع دیگر، و دریافت آن کمال توسط این شخص و نه شخص دیگر وجود نداشت، تخصیص بدون مخصص و ترجیح بدون مرجح لا زم می آمد. إِذْ لَيْسَ فِيهِ تَعَالَى جِهَةٌ وَجِهَةٌ وَحَيْثُ وَحَيْثُ كَيْ يَكُونَ اخْتِلَافُ حَيْثِيَّاتِ الذَّاتِ مَنْشَأْ هَذِهِ التَّخَصُّصَاتِ. زیرا در ذات خداوند متعال هیچ جهت و حیثیتی نیست تا اختلاف حيثيات ذات منشأ این اختصاصات باشد. فلا مَحَالَةَ لَا بُدَّ مِنَ الْقَوْلِ بِمُحْصِصَاتٍ فِي غَيْرِهِ تَعَالَى. بنابراین، ناگزیر باید به مخصصاتی در غیر خداوند متعال قائل شد. وَهَذِهِ الْمُخَصِّصَاتُ إِمَّا اسْتِعْدَادَاتٌ خَاصَّةٌ لِأَخْذِ هَذَا الْفَيْضِ الْخَاصِ . كَمَا ذَهَبُوا إِلَيْهَا فِي الاخْتِلَافاتِ الشَّحْصِيَّةِ ، حَيْثُ قَالُوا إِنَّهَا لِأَجْلِ اخْتِلَافِ الاسْتِعْدَادَاتِ و این مخصصات یا استعدادهای خاص برای دریافت این فیض خاص هستند - همان گونه که در اختلافات [شخصی] بیان کرده اند که این اختلافات به دلیل تفاوت در استعدادها است - أَوْ عَلَلٌ مُعَدَّةٌ دَاخِلَةٌ في حَقَائِقِ الأَنْوَاعِ، كَالصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ الَّتِي تَكُونُ مِنْ أَجْزَاءِ مَاهَوِيَّةِ الْأَنْوَاعِ. یا علل آماده ای که در حقایق انواع قرار دارند مانند صور نوعیه که از اجزای ماهوی انواع هستند.

كَالْحَرَارَةِ وَالْإِحْرَاقِ لِلنَّارِ دُونَ الْمَاءِ، وَالنَّمُةِ وَالتَّغْذِيَةِ لِلنَّبَاتِ دُونَ الْأَحْجَارِ، وَتَقْوِيَةِ الْقَلْبِ لِلذَّهَبِ دُونَ النُّحَاسِ، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْآثَارِ . مانند حرارت و سوزاندن برای آتش و نه برای آب رشد و تغذیه برای گیاه و نه برای سنگها، و تقویت قلب برای طلا و نه برای مس و سایر آثار مشابه. وَفِي عِلَّةِ اخْتِصَاصِ بَعْضِ الْأَشْحَاصِ بِبَعْضِ الْكَمَالَاتِ الشَّخْصِيَّةِ دُونَ بَعْضٍ آخَرَ. و علت اختصاص برخی اشخاص به برخی کمالات شخصی و عدم وجود آنها در دیگران چیست. فَلَوْ لَمْ يَكُنْ فِي ذَوِي الْآثَارِ مِنَ الْأَنْوَاعِ وَذَوِي الْكَمَالَاتِ مِنَ الْأَشْحَاصِ مُخَصِّصَاتٌ قَابِلِيَّةٌ وَجِهَاتٌ مُعَدَّةٌ لِأَخْذِ هَذَا النَّوْعِ ذَلِكَ الْفَيْضَ دُونَ النَّوْعِ الْآخَرِ، وَأَخْذِ هَذَا الشَّخْصِ ذَلِكَ الْكَمَالَ دُونَ الشَّخْصِ الْآخَرِ، لَلَزِمَ التَّحْصِيصُ بِلا مُخَصِصِ وَالتَّرْجِيحُ بِلا تَرَجُحٍ. پس اگر در دارندگان آثار از انواع و دارندگان کمالات از اشخاص مخصصات قابلی و جهات آماده ای برای دریافت آن فیض توسط این نوع و نه نوع دیگر، و دریافت آن کمال توسط این شخص و نه شخص دیگر وجود نداشت، تخصیص بدون مخصص و ترجیح بدون مرجح لا زم می آمد. إِذْ لَيْسَ فِيهِ تَعَالَى جِهَةٌ وَجِهَةٌ وَحَيْثُ وَحَيْثُ كَيْ يَكُونَ اخْتِلَافُ حَيْثِيَّاتِ الذَّاتِ مَنْشَأْ هَذِهِ التَّخَصُّصَاتِ. زیرا در ذات خداوند متعال هیچ جهت و حیثیتی نیست تا اختلاف حيثيات ذات منشأ این اختصاصات باشد. فلا مَحَالَةَ لَا بُدَّ مِنَ الْقَوْلِ بِمُحْصِصَاتٍ فِي غَيْرِهِ تَعَالَى. بنابراین، ناگزیر باید به مخصصاتی در غیر خداوند متعال قائل شد. وَهَذِهِ الْمُخَصِّصَاتُ إِمَّا اسْتِعْدَادَاتٌ خَاصَّةٌ لِأَخْذِ هَذَا الْفَيْضِ الْخَاصِ . كَمَا ذَهَبُوا إِلَيْهَا فِي الاخْتِلَافاتِ الشَّحْصِيَّةِ ، حَيْثُ قَالُوا إِنَّهَا لِأَجْلِ اخْتِلَافِ الاسْتِعْدَادَاتِ و این مخصصات یا استعدادهای خاص برای دریافت این فیض خاص هستند - همان گونه که در اختلافات [شخصی] بیان کرده اند که این اختلافات به دلیل تفاوت در استعدادها است - أَوْ عَلَلٌ مُعَدَّةٌ دَاخِلَةٌ في حَقَائِقِ الأَنْوَاعِ، كَالصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ الَّتِي تَكُونُ مِنْ أَجْزَاءِ مَاهَوِيَّةِ الْأَنْوَاعِ. یا علل آماده ای که در حقایق انواع قرار دارند مانند صور نوعیه که از اجزای ماهوی انواع هستند.

كَالْحَرَارَةِ وَالْإِحْرَاقِ لِلنَّارِ دُونَ الْمَاءِ، وَالنَّمُةِ وَالتَّغْذِيَةِ لِلنَّبَاتِ دُونَ الْأَحْجَارِ، وَتَقْوِيَةِ الْقَلْبِ لِلذَّهَبِ دُونَ النُّحَاسِ، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْآثَارِ . مانند حرارت و سوزاندن برای آتش و نه برای آب رشد و تغذیه برای گیاه و نه برای سنگها، و تقویت قلب برای طلا و نه برای مس و سایر آثار مشابه. وَفِي عِلَّةِ اخْتِصَاصِ بَعْضِ الْأَشْحَاصِ بِبَعْضِ الْكَمَالَاتِ الشَّخْصِيَّةِ دُونَ بَعْضٍ آخَرَ. و علت اختصاص برخی اشخاص به برخی کمالات شخصی و عدم وجود آنها در دیگران چیست. فَلَوْ لَمْ يَكُنْ فِي ذَوِي الْآثَارِ مِنَ الْأَنْوَاعِ وَذَوِي الْكَمَالَاتِ مِنَ الْأَشْحَاصِ مُخَصِّصَاتٌ قَابِلِيَّةٌ وَجِهَاتٌ مُعَدَّةٌ لِأَخْذِ هَذَا النَّوْعِ ذَلِكَ الْفَيْضَ دُونَ النَّوْعِ الْآخَرِ، وَأَخْذِ هَذَا الشَّخْصِ ذَلِكَ الْكَمَالَ دُونَ الشَّخْصِ الْآخَرِ، لَلَزِمَ التَّحْصِيصُ بِلا مُخَصِصِ وَالتَّرْجِيحُ بِلا تَرَجُحٍ. پس اگر در دارندگان آثار از انواع و دارندگان کمالات از اشخاص مخصصات قابلی و جهات آماده ای برای دریافت آن فیض توسط این نوع و نه نوع دیگر، و دریافت آن کمال توسط این شخص و نه شخص دیگر وجود نداشت، تخصیص بدون مخصص و ترجیح بدون مرجح لا زم می آمد. إِذْ لَيْسَ فِيهِ تَعَالَى جِهَةٌ وَجِهَةٌ وَحَيْثُ وَحَيْثُ كَيْ يَكُونَ اخْتِلَافُ حَيْثِيَّاتِ الذَّاتِ مَنْشَأْ هَذِهِ التَّخَصُّصَاتِ. زیرا در ذات خداوند متعال هیچ جهت و حیثیتی نیست تا اختلاف حيثيات ذات منشأ این اختصاصات باشد. فلا مَحَالَةَ لَا بُدَّ مِنَ الْقَوْلِ بِمُحْصِصَاتٍ فِي غَيْرِهِ تَعَالَى. بنابراین، ناگزیر باید به مخصصاتی در غیر خداوند متعال قائل شد. وَهَذِهِ الْمُخَصِّصَاتُ إِمَّا اسْتِعْدَادَاتٌ خَاصَّةٌ لِأَخْذِ هَذَا الْفَيْضِ الْخَاصِ . كَمَا ذَهَبُوا إِلَيْهَا فِي الاخْتِلَافاتِ الشَّحْصِيَّةِ ، حَيْثُ قَالُوا إِنَّهَا لِأَجْلِ اخْتِلَافِ الاسْتِعْدَادَاتِ و این مخصصات یا استعدادهای خاص برای دریافت این فیض خاص هستند - همان گونه که در اختلافات [شخصی] بیان کرده اند که این اختلافات به دلیل تفاوت در استعدادها است - أَوْ عَلَلٌ مُعَدَّةٌ دَاخِلَةٌ في حَقَائِقِ الأَنْوَاعِ، كَالصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ الَّتِي تَكُونُ مِنْ أَجْزَاءِ مَاهَوِيَّةِ الْأَنْوَاعِ. یا علل آماده ای که در حقایق انواع قرار دارند مانند صور نوعیه که از اجزای ماهوی انواع هستند.

كَالْحَرَارَةِ وَالْإِحْرَاقِ لِلنَّارِ دُونَ الْمَاءِ، وَالنَّمُةِ وَالتَّغْذِيَةِ لِلنَّبَاتِ دُونَ الْأَحْجَارِ، وَتَقْوِيَةِ الْقَلْبِ لِلذَّهَبِ دُونَ النُّحَاسِ، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْآثَارِ . مانند حرارت و سوزاندن برای آتش و نه برای آب رشد و تغذیه برای گیاه و نه برای سنگها، و تقویت قلب برای طلا و نه برای مس و سایر آثار مشابه. وَفِي عِلَّةِ اخْتِصَاصِ بَعْضِ الْأَشْحَاصِ بِبَعْضِ الْكَمَالَاتِ الشَّخْصِيَّةِ دُونَ بَعْضٍ آخَرَ. و علت اختصاص برخی اشخاص به برخی کمالات شخصی و عدم وجود آنها در دیگران چیست. فَلَوْ لَمْ يَكُنْ فِي ذَوِي الْآثَارِ مِنَ الْأَنْوَاعِ وَذَوِي الْكَمَالَاتِ مِنَ الْأَشْحَاصِ مُخَصِّصَاتٌ قَابِلِيَّةٌ وَجِهَاتٌ مُعَدَّةٌ لِأَخْذِ هَذَا النَّوْعِ ذَلِكَ الْفَيْضَ دُونَ النَّوْعِ الْآخَرِ، وَأَخْذِ هَذَا الشَّخْصِ ذَلِكَ الْكَمَالَ دُونَ الشَّخْصِ الْآخَرِ، لَلَزِمَ التَّحْصِيصُ بِلا مُخَصِصِ وَالتَّرْجِيحُ بِلا تَرَجُحٍ. پس اگر در دارندگان آثار از انواع و دارندگان کمالات از اشخاص مخصصات قابلی و جهات آماده ای برای دریافت آن فیض توسط این نوع و نه نوع دیگر، و دریافت آن کمال توسط این شخص و نه شخص دیگر وجود نداشت، تخصیص بدون مخصص و ترجیح بدون مرجح لا زم می آمد. إِذْ لَيْسَ فِيهِ تَعَالَى جِهَةٌ وَجِهَةٌ وَحَيْثُ وَحَيْثُ كَيْ يَكُونَ اخْتِلَافُ حَيْثِيَّاتِ الذَّاتِ مَنْشَأْ هَذِهِ التَّخَصُّصَاتِ. زیرا در ذات خداوند متعال هیچ جهت و حیثیتی نیست تا اختلاف حيثيات ذات منشأ این اختصاصات باشد. فلا مَحَالَةَ لَا بُدَّ مِنَ الْقَوْلِ بِمُحْصِصَاتٍ فِي غَيْرِهِ تَعَالَى. بنابراین، ناگزیر باید به مخصصاتی در غیر خداوند متعال قائل شد. وَهَذِهِ الْمُخَصِّصَاتُ إِمَّا اسْتِعْدَادَاتٌ خَاصَّةٌ لِأَخْذِ هَذَا الْفَيْضِ الْخَاصِ . كَمَا ذَهَبُوا إِلَيْهَا فِي الاخْتِلَافاتِ الشَّحْصِيَّةِ ، حَيْثُ قَالُوا إِنَّهَا لِأَجْلِ اخْتِلَافِ الاسْتِعْدَادَاتِ و این مخصصات یا استعدادهای خاص برای دریافت این فیض خاص هستند - همان گونه که در اختلافات [شخصی] بیان کرده اند که این اختلافات به دلیل تفاوت در استعدادها است - أَوْ عَلَلٌ مُعَدَّةٌ دَاخِلَةٌ في حَقَائِقِ الأَنْوَاعِ، كَالصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ الَّتِي تَكُونُ مِنْ أَجْزَاءِ مَاهَوِيَّةِ الْأَنْوَاعِ. یا علل آماده ای که در حقایق انواع قرار دارند مانند صور نوعیه که از اجزای ماهوی انواع هستند.

وَأَمَّا الْمُحْصَصَاتُ الخَارِجَهُ عَنْ حَقَائِقِ الأَنْوَاعِ مَا لَم تَنْتَهِ إِلَى أَمْرٍ ذَاتِي وَمُخَصِصٍ مَا هَوِي لَمْ يَنْقَطِعِ السُّؤَالُ بِلِمَ. اما مخصصاتی که خارج از حقایق انواع هستند تا زمانی که به امری ذاتی و مخصص ماهوی نرسند، پرسش "چرا؟" پایان نمی پذیرد. أَوْ هَيُولَيَاتٌ حَاصَّةٌ تَقْتَضِي صُوَرًا نَوْعِيَّةً خَاصَّةً . كَهَيُولَيَاتِ الْأَفْلَاكِ عِنْدَ الْمَشَائِينَ. یا هیولاهای خاصی که صور نوعیه خاصی را اقتضا می کنند - مانند هیولاهای افلاک به زعم مشائیان. وَبِالجُمْلَةِ : لَا بُدَّ مِنْ مُخَصِصَاتٍ ذَاتِيَّةٍ في الأَنْوَاع (130 وَمُقْتَضَيَاتٍ وَمُعَدَّاتٍ فِي الأَشخاص، كَيْ يَنْضَبِطَ بِمَا أَمْرُ الاخْتِلَافَاتِ الشَّخْصِيَّةِ.) به طور کلی، باید مخصصات ذاتی در انواع و مقتضیات و آماده سازی هایی در اشخاص وجود داشته باشد تا بتوان به وسیله آنها اختلافات شخصی را تبیین کرد. فَهِيَ الْمُرَبّحَاتُ لِوُجُودِ بَعْضِ الْكَمَالَاتِ فِي بَعْضِ الْأَشْيَاءِ دُونَ بَعْضٍ. این ها مرجحاتی هستند که وجود برخی کمالات در برخی اشیا و نه در اشیای دیگر را تبیین می کنند. وَلَوْلَاهَا، لَلَزِمَ التَّرَجُحُ بِلا مُرَجّح. و اگر این مخصصات نباشند، ترجح بدون مرجح لا زم می آید. وَاللهُ تَعَالَى وَإِنْ كَانَ قَادِرًا مُخْتَارًا، إِلَّا أَنَّهُ لَا يَفْعَلُ الْجَزَافَ وَلَا يُعْطِي بِالْبَحْتِ وَالاتِّفَاقِ. و خداوند متعال، هر چند قادر و مختار است، اما کار بیهوده انجام نمی دهد و به صورت تصادفی و اتفاقی عطا نمی کند. بَلْ عَطَاؤُهُ تَحْتَ نَظْمِ حَاصِ ، فَيُعْطِي كُلَّ شَيْءٍ مَا يَقْتَضِيهِ وَيَسْتَعِدُّ لَهُ. بلکه عطای او بر اساس نظامی خاص است و به هر چیزی آنچه را که اقتضا می کند و برای آن آماده است، می دهد. وَنَفْسُ الاحْتِيَارِ لَيْسَ بِكَافٍ فِي التَّحْصِيصِ، وَإِلَّا يَبْقَى السُّؤَالُ بِلِمَ وَيَلْزَمُ التَّرَجُحُ بِلا مُرَجّح. و خود اختیار برای تخصیص کافی نیست، وگرنه پرسش "چرا؟" همچنان باقی می ماند و ترجح بدون مرجح لازم می آید.

وَأَمَّا الْمُحْصَصَاتُ الخَارِجَهُ عَنْ حَقَائِقِ الأَنْوَاعِ مَا لَم تَنْتَهِ إِلَى أَمْرٍ ذَاتِي وَمُخَصِصٍ مَا هَوِي لَمْ يَنْقَطِعِ السُّؤَالُ بِلِمَ. اما مخصصاتی که خارج از حقایق انواع هستند تا زمانی که به امری ذاتی و مخصص ماهوی نرسند، پرسش "چرا؟" پایان نمی پذیرد. أَوْ هَيُولَيَاتٌ حَاصَّةٌ تَقْتَضِي صُوَرًا نَوْعِيَّةً خَاصَّةً . كَهَيُولَيَاتِ الْأَفْلَاكِ عِنْدَ الْمَشَائِينَ. یا هیولاهای خاصی که صور نوعیه خاصی را اقتضا می کنند - مانند هیولاهای افلاک به زعم مشائیان. وَبِالجُمْلَةِ : لَا بُدَّ مِنْ مُخَصِصَاتٍ ذَاتِيَّةٍ في الأَنْوَاع (130 وَمُقْتَضَيَاتٍ وَمُعَدَّاتٍ فِي الأَشخاص، كَيْ يَنْضَبِطَ بِمَا أَمْرُ الاخْتِلَافَاتِ الشَّخْصِيَّةِ.) به طور کلی، باید مخصصات ذاتی در انواع و مقتضیات و آماده سازی هایی در اشخاص وجود داشته باشد تا بتوان به وسیله آنها اختلافات شخصی را تبیین کرد. فَهِيَ الْمُرَبّحَاتُ لِوُجُودِ بَعْضِ الْكَمَالَاتِ فِي بَعْضِ الْأَشْيَاءِ دُونَ بَعْضٍ. این ها مرجحاتی هستند که وجود برخی کمالات در برخی اشیا و نه در اشیای دیگر را تبیین می کنند. وَلَوْلَاهَا، لَلَزِمَ التَّرَجُحُ بِلا مُرَجّح. و اگر این مخصصات نباشند، ترجح بدون مرجح لا زم می آید. وَاللهُ تَعَالَى وَإِنْ كَانَ قَادِرًا مُخْتَارًا، إِلَّا أَنَّهُ لَا يَفْعَلُ الْجَزَافَ وَلَا يُعْطِي بِالْبَحْتِ وَالاتِّفَاقِ. و خداوند متعال، هر چند قادر و مختار است، اما کار بیهوده انجام نمی دهد و به صورت تصادفی و اتفاقی عطا نمی کند. بَلْ عَطَاؤُهُ تَحْتَ نَظْمِ حَاصِ ، فَيُعْطِي كُلَّ شَيْءٍ مَا يَقْتَضِيهِ وَيَسْتَعِدُّ لَهُ. بلکه عطای او بر اساس نظامی خاص است و به هر چیزی آنچه را که اقتضا می کند و برای آن آماده است، می دهد. وَنَفْسُ الاحْتِيَارِ لَيْسَ بِكَافٍ فِي التَّحْصِيصِ، وَإِلَّا يَبْقَى السُّؤَالُ بِلِمَ وَيَلْزَمُ التَّرَجُحُ بِلا مُرَجّح. و خود اختیار برای تخصیص کافی نیست، وگرنه پرسش "چرا؟" همچنان باقی می ماند و ترجح بدون مرجح لازم می آید.

وَأَمَّا الْمُحْصَصَاتُ الخَارِجَهُ عَنْ حَقَائِقِ الأَنْوَاعِ مَا لَم تَنْتَهِ إِلَى أَمْرٍ ذَاتِي وَمُخَصِصٍ مَا هَوِي لَمْ يَنْقَطِعِ السُّؤَالُ بِلِمَ. اما مخصصاتی که خارج از حقایق انواع هستند تا زمانی که به امری ذاتی و مخصص ماهوی نرسند، پرسش "چرا؟" پایان نمی پذیرد. أَوْ هَيُولَيَاتٌ حَاصَّةٌ تَقْتَضِي صُوَرًا نَوْعِيَّةً خَاصَّةً . كَهَيُولَيَاتِ الْأَفْلَاكِ عِنْدَ الْمَشَائِينَ. یا هیولاهای خاصی که صور نوعیه خاصی را اقتضا می کنند - مانند هیولاهای افلاک به زعم مشائیان. وَبِالجُمْلَةِ : لَا بُدَّ مِنْ مُخَصِصَاتٍ ذَاتِيَّةٍ في الأَنْوَاع (130 وَمُقْتَضَيَاتٍ وَمُعَدَّاتٍ فِي الأَشخاص، كَيْ يَنْضَبِطَ بِمَا أَمْرُ الاخْتِلَافَاتِ الشَّخْصِيَّةِ.) به طور کلی، باید مخصصات ذاتی در انواع و مقتضیات و آماده سازی هایی در اشخاص وجود داشته باشد تا بتوان به وسیله آنها اختلافات شخصی را تبیین کرد. فَهِيَ الْمُرَبّحَاتُ لِوُجُودِ بَعْضِ الْكَمَالَاتِ فِي بَعْضِ الْأَشْيَاءِ دُونَ بَعْضٍ. این ها مرجحاتی هستند که وجود برخی کمالات در برخی اشیا و نه در اشیای دیگر را تبیین می کنند. وَلَوْلَاهَا، لَلَزِمَ التَّرَجُحُ بِلا مُرَجّح. و اگر این مخصصات نباشند، ترجح بدون مرجح لا زم می آید. وَاللهُ تَعَالَى وَإِنْ كَانَ قَادِرًا مُخْتَارًا، إِلَّا أَنَّهُ لَا يَفْعَلُ الْجَزَافَ وَلَا يُعْطِي بِالْبَحْتِ وَالاتِّفَاقِ. و خداوند متعال، هر چند قادر و مختار است، اما کار بیهوده انجام نمی دهد و به صورت تصادفی و اتفاقی عطا نمی کند. بَلْ عَطَاؤُهُ تَحْتَ نَظْمِ حَاصِ ، فَيُعْطِي كُلَّ شَيْءٍ مَا يَقْتَضِيهِ وَيَسْتَعِدُّ لَهُ. بلکه عطای او بر اساس نظامی خاص است و به هر چیزی آنچه را که اقتضا می کند و برای آن آماده است، می دهد. وَنَفْسُ الاحْتِيَارِ لَيْسَ بِكَافٍ فِي التَّحْصِيصِ، وَإِلَّا يَبْقَى السُّؤَالُ بِلِمَ وَيَلْزَمُ التَّرَجُحُ بِلا مُرَجّح. و خود اختیار برای تخصیص کافی نیست، وگرنه پرسش "چرا؟" همچنان باقی می ماند و ترجح بدون مرجح لازم می آید.

وَأَمَّا الْمُحْصَصَاتُ الخَارِجَهُ عَنْ حَقَائِقِ الأَنْوَاعِ مَا لَم تَنْتَهِ إِلَى أَمْرٍ ذَاتِي وَمُخَصِصٍ مَا هَوِي لَمْ يَنْقَطِعِ السُّؤَالُ بِلِمَ. اما مخصصاتی که خارج از حقایق انواع هستند تا زمانی که به امری ذاتی و مخصص ماهوی نرسند، پرسش "چرا؟" پایان نمی پذیرد. أَوْ هَيُولَيَاتٌ حَاصَّةٌ تَقْتَضِي صُوَرًا نَوْعِيَّةً خَاصَّةً . كَهَيُولَيَاتِ الْأَفْلَاكِ عِنْدَ الْمَشَائِينَ. یا هیولاهای خاصی که صور نوعیه خاصی را اقتضا می کنند - مانند هیولاهای افلاک به زعم مشائیان. وَبِالجُمْلَةِ : لَا بُدَّ مِنْ مُخَصِصَاتٍ ذَاتِيَّةٍ في الأَنْوَاع (130 وَمُقْتَضَيَاتٍ وَمُعَدَّاتٍ فِي الأَشخاص، كَيْ يَنْضَبِطَ بِمَا أَمْرُ الاخْتِلَافَاتِ الشَّخْصِيَّةِ.) به طور کلی، باید مخصصات ذاتی در انواع و مقتضیات و آماده سازی هایی در اشخاص وجود داشته باشد تا بتوان به وسیله آنها اختلافات شخصی را تبیین کرد. فَهِيَ الْمُرَبّحَاتُ لِوُجُودِ بَعْضِ الْكَمَالَاتِ فِي بَعْضِ الْأَشْيَاءِ دُونَ بَعْضٍ. این ها مرجحاتی هستند که وجود برخی کمالات در برخی اشیا و نه در اشیای دیگر را تبیین می کنند. وَلَوْلَاهَا، لَلَزِمَ التَّرَجُحُ بِلا مُرَجّح. و اگر این مخصصات نباشند، ترجح بدون مرجح لا زم می آید. وَاللهُ تَعَالَى وَإِنْ كَانَ قَادِرًا مُخْتَارًا، إِلَّا أَنَّهُ لَا يَفْعَلُ الْجَزَافَ وَلَا يُعْطِي بِالْبَحْتِ وَالاتِّفَاقِ. و خداوند متعال، هر چند قادر و مختار است، اما کار بیهوده انجام نمی دهد و به صورت تصادفی و اتفاقی عطا نمی کند. بَلْ عَطَاؤُهُ تَحْتَ نَظْمِ حَاصِ ، فَيُعْطِي كُلَّ شَيْءٍ مَا يَقْتَضِيهِ وَيَسْتَعِدُّ لَهُ. بلکه عطای او بر اساس نظامی خاص است و به هر چیزی آنچه را که اقتضا می کند و برای آن آماده است، می دهد. وَنَفْسُ الاحْتِيَارِ لَيْسَ بِكَافٍ فِي التَّحْصِيصِ، وَإِلَّا يَبْقَى السُّؤَالُ بِلِمَ وَيَلْزَمُ التَّرَجُحُ بِلا مُرَجّح. و خود اختیار برای تخصیص کافی نیست، وگرنه پرسش "چرا؟" همچنان باقی می ماند و ترجح بدون مرجح لازم می آید.

وَمِنْ هُنَا ذَهَبُوا إِلَى حُرُوجِ أَفْعَالِ الْبَشَرِ عَنْ ذَاتِهِمْ وَاحْتِيَارِهِمْ إِلَى أُمُورٍ خَارِجِيَّةٍ مُنْتَهِيَةٍ إِلَى الْإِرَادَةِ الْأَزَلِيَّةِ النَّافِذَةِ فِي الْأَشْيَاءِ، عَلَى طِبْقِ الْمُحْصِصَاتِ وَالْمُقْتَضَيَاتِ وَالاسْتِعْدَادَاتِ. و از اینجا به این نتیجه رسیدند که افعال بشر از ذات و اختیار آنها خارج است و به امور خارجی منتسب می شود که به اراده ازلی جاری در اشیا ختم می گردد بر اساس مخصصات، مقتضيات و استعدادها. فَفِي طَرِيقَيِ الْهَارِبِ وَقَدَحِيِ الْعَطْشَانِ قَالُوا بِاسْتِوَاءِ جَمِيعِ الْجِهَاتِ فِيهِمَا، فَاخْتِيَارُ أَحَدِ الطَّرِيقَيْنِ أَوْ أَحَدِ الْقَدَحَيْنِ لَا بُدَّ مِنْ أَنْ يَكُونَ لِمُرَجَحٍ وَمُخَصِصٍ خَارِجِ عَنْ الِاخْتِيَارِ، وَإِلَّا يَلْزَمُ التَّرْجِيحُ بِلا مُرَجّح، وَهُوَ بَاطِلٌ. در مثال دو مسیر فرار یا دو قدح آب برای تشنه گفتند که تمام جهات مساوی است، و انتخاب یکی از دو مسیر یا یکی از دو قدح آب باید به دلیل مرجح و مخصصی خارج از اختیار باشد و گرنه ترجیح بدون مرجح لازم می آید که باطل است. وَبِالجُمْلَةِ، فَعِنْدَهُمْ لَا بُدَّ مِنْ دَحْلِ عِلَل مُعَدَّةٍ أَوْ مُخَصِّصَاتٍ ذَاتِيَّةٍ فِي اخْتِلَافِ وُجُودَاتِ الْأَشْيَاءِ وَكَمَا لا تها. به طور خلاصه به نظر آنها باید علل آماده یا مخصصات ذاتی در اختلاف وجودات اشیا و کمالات آن ها دخیل باشد. وَأَمَّا الْعُرَفَاءُ، فَقَدْ سَلَّمُوا هَذِهِ الْكُبْرَى الْكُلِيَّةَ، وَلَكِنْ ذَهَبُوا إِلَى أَنَّ الْمُحْصِصَاتِ وَالْمُرَجّحَاتِ هِيَ الْأَسْمَاءُ وَالصَّفَاتُ. اما عرفا این قاعده کلی را پذیرفتند ولی معتقد بودند که مخصصات و مرجحات همان اسماء و صفات هستند. فَكُلُّ شَيْءٍ تَحْتَ تَرْبِيَةِ اسْمِ خَاصِ، وَحُصُوصِيَّاتُ كَمَالَاتِهِ وَتَحْدِيدَاتُ وُجُودِهِ وَتَقْدِيرَاتُ غِنَائِهِ، إِنَّمَا هِيَ لِأَجْلِ حُصُوصِيَّةِ الِاسْمِ الَّذِي يُرَبِّيهِ. هر چیزی تحت تربیت نامی خاص است، و خصوصیات کمالات، حدود وجود و تقدیرات بی نیازی آن به دلیل ویژگی نامی است که آن را پرورش می دهد. فَعَلَى هَذَا، لَا بُدَّ مِنَ الْقَوْلِ بِدَحْل شَيْءٍ آخَرَ غَيْرِ اللَّهِ تَعَالَى فِي وُجُودَاتِ الْأَشْيَاءِ، بِمَا هِيَ وُجُودَاتٌ مُختَلِفَةٌ في الكَمَالِ وَالنَّقْص. بر این اساس باید گفت که چیزی جز خداوند متعال نیز در وجود اشیا دخالت دارد، از آن جهت که این وجودات در کمال و نقص متفاوت هستند.

وَمِنْ هُنَا ذَهَبُوا إِلَى حُرُوجِ أَفْعَالِ الْبَشَرِ عَنْ ذَاتِهِمْ وَاحْتِيَارِهِمْ إِلَى أُمُورٍ خَارِجِيَّةٍ مُنْتَهِيَةٍ إِلَى الْإِرَادَةِ الْأَزَلِيَّةِ النَّافِذَةِ فِي الْأَشْيَاءِ، عَلَى طِبْقِ الْمُحْصِصَاتِ وَالْمُقْتَضَيَاتِ وَالاسْتِعْدَادَاتِ. و از اینجا به این نتیجه رسیدند که افعال بشر از ذات و اختیار آنها خارج است و به امور خارجی منتسب می شود که به اراده ازلی جاری در اشیا ختم می گردد بر اساس مخصصات، مقتضيات و استعدادها. فَفِي طَرِيقَيِ الْهَارِبِ وَقَدَحِيِ الْعَطْشَانِ قَالُوا بِاسْتِوَاءِ جَمِيعِ الْجِهَاتِ فِيهِمَا، فَاخْتِيَارُ أَحَدِ الطَّرِيقَيْنِ أَوْ أَحَدِ الْقَدَحَيْنِ لَا بُدَّ مِنْ أَنْ يَكُونَ لِمُرَجَحٍ وَمُخَصِصٍ خَارِجِ عَنْ الِاخْتِيَارِ، وَإِلَّا يَلْزَمُ التَّرْجِيحُ بِلا مُرَجّح، وَهُوَ بَاطِلٌ. در مثال دو مسیر فرار یا دو قدح آب برای تشنه گفتند که تمام جهات مساوی است، و انتخاب یکی از دو مسیر یا یکی از دو قدح آب باید به دلیل مرجح و مخصصی خارج از اختیار باشد و گرنه ترجیح بدون مرجح لازم می آید که باطل است. وَبِالجُمْلَةِ، فَعِنْدَهُمْ لَا بُدَّ مِنْ دَحْلِ عِلَل مُعَدَّةٍ أَوْ مُخَصِّصَاتٍ ذَاتِيَّةٍ فِي اخْتِلَافِ وُجُودَاتِ الْأَشْيَاءِ وَكَمَا لا تها. به طور خلاصه به نظر آنها باید علل آماده یا مخصصات ذاتی در اختلاف وجودات اشیا و کمالات آن ها دخیل باشد. وَأَمَّا الْعُرَفَاءُ، فَقَدْ سَلَّمُوا هَذِهِ الْكُبْرَى الْكُلِيَّةَ، وَلَكِنْ ذَهَبُوا إِلَى أَنَّ الْمُحْصِصَاتِ وَالْمُرَجّحَاتِ هِيَ الْأَسْمَاءُ وَالصَّفَاتُ. اما عرفا این قاعده کلی را پذیرفتند ولی معتقد بودند که مخصصات و مرجحات همان اسماء و صفات هستند. فَكُلُّ شَيْءٍ تَحْتَ تَرْبِيَةِ اسْمِ خَاصِ، وَحُصُوصِيَّاتُ كَمَالَاتِهِ وَتَحْدِيدَاتُ وُجُودِهِ وَتَقْدِيرَاتُ غِنَائِهِ، إِنَّمَا هِيَ لِأَجْلِ حُصُوصِيَّةِ الِاسْمِ الَّذِي يُرَبِّيهِ. هر چیزی تحت تربیت نامی خاص است، و خصوصیات کمالات، حدود وجود و تقدیرات بی نیازی آن به دلیل ویژگی نامی است که آن را پرورش می دهد. فَعَلَى هَذَا، لَا بُدَّ مِنَ الْقَوْلِ بِدَحْل شَيْءٍ آخَرَ غَيْرِ اللَّهِ تَعَالَى فِي وُجُودَاتِ الْأَشْيَاءِ، بِمَا هِيَ وُجُودَاتٌ مُختَلِفَةٌ في الكَمَالِ وَالنَّقْص. بر این اساس باید گفت که چیزی جز خداوند متعال نیز در وجود اشیا دخالت دارد، از آن جهت که این وجودات در کمال و نقص متفاوت هستند.

وَمِنْ هُنَا ذَهَبُوا إِلَى حُرُوجِ أَفْعَالِ الْبَشَرِ عَنْ ذَاتِهِمْ وَاحْتِيَارِهِمْ إِلَى أُمُورٍ خَارِجِيَّةٍ مُنْتَهِيَةٍ إِلَى الْإِرَادَةِ الْأَزَلِيَّةِ النَّافِذَةِ فِي الْأَشْيَاءِ، عَلَى طِبْقِ الْمُحْصِصَاتِ وَالْمُقْتَضَيَاتِ وَالاسْتِعْدَادَاتِ. و از اینجا به این نتیجه رسیدند که افعال بشر از ذات و اختیار آنها خارج است و به امور خارجی منتسب می شود که به اراده ازلی جاری در اشیا ختم می گردد بر اساس مخصصات، مقتضيات و استعدادها. فَفِي طَرِيقَيِ الْهَارِبِ وَقَدَحِيِ الْعَطْشَانِ قَالُوا بِاسْتِوَاءِ جَمِيعِ الْجِهَاتِ فِيهِمَا، فَاخْتِيَارُ أَحَدِ الطَّرِيقَيْنِ أَوْ أَحَدِ الْقَدَحَيْنِ لَا بُدَّ مِنْ أَنْ يَكُونَ لِمُرَجَحٍ وَمُخَصِصٍ خَارِجِ عَنْ الِاخْتِيَارِ، وَإِلَّا يَلْزَمُ التَّرْجِيحُ بِلا مُرَجّح، وَهُوَ بَاطِلٌ. در مثال دو مسیر فرار یا دو قدح آب برای تشنه گفتند که تمام جهات مساوی است، و انتخاب یکی از دو مسیر یا یکی از دو قدح آب باید به دلیل مرجح و مخصصی خارج از اختیار باشد و گرنه ترجیح بدون مرجح لازم می آید که باطل است. وَبِالجُمْلَةِ، فَعِنْدَهُمْ لَا بُدَّ مِنْ دَحْلِ عِلَل مُعَدَّةٍ أَوْ مُخَصِّصَاتٍ ذَاتِيَّةٍ فِي اخْتِلَافِ وُجُودَاتِ الْأَشْيَاءِ وَكَمَا لا تها. به طور خلاصه به نظر آنها باید علل آماده یا مخصصات ذاتی در اختلاف وجودات اشیا و کمالات آن ها دخیل باشد. وَأَمَّا الْعُرَفَاءُ، فَقَدْ سَلَّمُوا هَذِهِ الْكُبْرَى الْكُلِيَّةَ، وَلَكِنْ ذَهَبُوا إِلَى أَنَّ الْمُحْصِصَاتِ وَالْمُرَجّحَاتِ هِيَ الْأَسْمَاءُ وَالصَّفَاتُ. اما عرفا این قاعده کلی را پذیرفتند ولی معتقد بودند که مخصصات و مرجحات همان اسماء و صفات هستند. فَكُلُّ شَيْءٍ تَحْتَ تَرْبِيَةِ اسْمِ خَاصِ، وَحُصُوصِيَّاتُ كَمَالَاتِهِ وَتَحْدِيدَاتُ وُجُودِهِ وَتَقْدِيرَاتُ غِنَائِهِ، إِنَّمَا هِيَ لِأَجْلِ حُصُوصِيَّةِ الِاسْمِ الَّذِي يُرَبِّيهِ. هر چیزی تحت تربیت نامی خاص است، و خصوصیات کمالات، حدود وجود و تقدیرات بی نیازی آن به دلیل ویژگی نامی است که آن را پرورش می دهد. فَعَلَى هَذَا، لَا بُدَّ مِنَ الْقَوْلِ بِدَحْل شَيْءٍ آخَرَ غَيْرِ اللَّهِ تَعَالَى فِي وُجُودَاتِ الْأَشْيَاءِ، بِمَا هِيَ وُجُودَاتٌ مُختَلِفَةٌ في الكَمَالِ وَالنَّقْص. بر این اساس باید گفت که چیزی جز خداوند متعال نیز در وجود اشیا دخالت دارد، از آن جهت که این وجودات در کمال و نقص متفاوت هستند.

وَمِنْ هُنَا ذَهَبُوا إِلَى حُرُوجِ أَفْعَالِ الْبَشَرِ عَنْ ذَاتِهِمْ وَاحْتِيَارِهِمْ إِلَى أُمُورٍ خَارِجِيَّةٍ مُنْتَهِيَةٍ إِلَى الْإِرَادَةِ الْأَزَلِيَّةِ النَّافِذَةِ فِي الْأَشْيَاءِ، عَلَى طِبْقِ الْمُحْصِصَاتِ وَالْمُقْتَضَيَاتِ وَالاسْتِعْدَادَاتِ. و از اینجا به این نتیجه رسیدند که افعال بشر از ذات و اختیار آنها خارج است و به امور خارجی منتسب می شود که به اراده ازلی جاری در اشیا ختم می گردد بر اساس مخصصات، مقتضيات و استعدادها. فَفِي طَرِيقَيِ الْهَارِبِ وَقَدَحِيِ الْعَطْشَانِ قَالُوا بِاسْتِوَاءِ جَمِيعِ الْجِهَاتِ فِيهِمَا، فَاخْتِيَارُ أَحَدِ الطَّرِيقَيْنِ أَوْ أَحَدِ الْقَدَحَيْنِ لَا بُدَّ مِنْ أَنْ يَكُونَ لِمُرَجَحٍ وَمُخَصِصٍ خَارِجِ عَنْ الِاخْتِيَارِ، وَإِلَّا يَلْزَمُ التَّرْجِيحُ بِلا مُرَجّح، وَهُوَ بَاطِلٌ. در مثال دو مسیر فرار یا دو قدح آب برای تشنه گفتند که تمام جهات مساوی است، و انتخاب یکی از دو مسیر یا یکی از دو قدح آب باید به دلیل مرجح و مخصصی خارج از اختیار باشد و گرنه ترجیح بدون مرجح لازم می آید که باطل است. وَبِالجُمْلَةِ، فَعِنْدَهُمْ لَا بُدَّ مِنْ دَحْلِ عِلَل مُعَدَّةٍ أَوْ مُخَصِّصَاتٍ ذَاتِيَّةٍ فِي اخْتِلَافِ وُجُودَاتِ الْأَشْيَاءِ وَكَمَا لا تها. به طور خلاصه به نظر آنها باید علل آماده یا مخصصات ذاتی در اختلاف وجودات اشیا و کمالات آن ها دخیل باشد. وَأَمَّا الْعُرَفَاءُ، فَقَدْ سَلَّمُوا هَذِهِ الْكُبْرَى الْكُلِيَّةَ، وَلَكِنْ ذَهَبُوا إِلَى أَنَّ الْمُحْصِصَاتِ وَالْمُرَجّحَاتِ هِيَ الْأَسْمَاءُ وَالصَّفَاتُ. اما عرفا این قاعده کلی را پذیرفتند ولی معتقد بودند که مخصصات و مرجحات همان اسماء و صفات هستند. فَكُلُّ شَيْءٍ تَحْتَ تَرْبِيَةِ اسْمِ خَاصِ، وَحُصُوصِيَّاتُ كَمَالَاتِهِ وَتَحْدِيدَاتُ وُجُودِهِ وَتَقْدِيرَاتُ غِنَائِهِ، إِنَّمَا هِيَ لِأَجْلِ حُصُوصِيَّةِ الِاسْمِ الَّذِي يُرَبِّيهِ. هر چیزی تحت تربیت نامی خاص است، و خصوصیات کمالات، حدود وجود و تقدیرات بی نیازی آن به دلیل ویژگی نامی است که آن را پرورش می دهد. فَعَلَى هَذَا، لَا بُدَّ مِنَ الْقَوْلِ بِدَحْل شَيْءٍ آخَرَ غَيْرِ اللَّهِ تَعَالَى فِي وُجُودَاتِ الْأَشْيَاءِ، بِمَا هِيَ وُجُودَاتٌ مُختَلِفَةٌ في الكَمَالِ وَالنَّقْص. بر این اساس باید گفت که چیزی جز خداوند متعال نیز در وجود اشیا دخالت دارد، از آن جهت که این وجودات در کمال و نقص متفاوت هستند.

## رد ترجح بلا مرجّح إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، نَقُولُ: بُطْلَانُ التَّرَجُحِ بِلا مُرَجّح بَدِيهِي لَا يُنْكَرُ. اگر این را دانستی، می گوییم بطلان ترجیح بدون مرجح، بدیهی و انکار ناپذیر است. إِلَّا أَنَّ طَبعَ الِاخْتِيَارِ يُنَاقِضُ الْمُحْصَصَ وَالْمُرَجَحَ؛ إِذْ طَبْعُهُ طَبْعُ الخَرِيَّةِ. اما طبیعت اختیار با مخصص و مرجح در تناقض است؛ زیرا طبیعت آن، طبیعت آزادی است. فَلَا يَكُونُ شَيْءٍ مِنَ الْمُرَحِحَاتِ وَالْمُقْتَضَيَاتِ وَالْمُعَدَّاتِ وَالْغَايَاتِ دَخِيلًا فِي فِعْلِ الْفَاعِلِ الْمُخْتَارِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. بنابراین، هیچ یک از مرجحات، مقتضیات، آماده سازی ها و غایات نمی توانند به هیچ وجه در فعل فاعل مختار دخیل باشند. فَالْفَاعِلُ الحُرُ الْمُخْتَارُ هُوَ الَّذِي لَا يَتَأَثَرُ فِي فَاعِلِيَّتِهِ عَنْ شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. فاعل آزاد مختار، کسی است که در فاعلیت خود به هیچ وجه از چیزی تأثیر نپذیرد. وَإِلَّا لَمَا كَانَ مُخْتَارًا حُرًا، بَلْ عَبْدًا رَقًا مُلْزَمًا مُضْطَرًا مَقْهُورًا تَحْتَ قَهْرِ الْمُرَجّحِ وَالْمُخَصِصِ وَالْمُقْتَضِي وَالْمُعَةِ وَالْعِلَلِ الْغَائِيَّةِ. وگرنه او دیگر مختار و آزاد نخواهد بود، بلکه بنده ای مجبور و مقهور در برابر مرجح مخصص، مقتضی، آماده ساز و علل غایی خواهد بود. فَعَلَى هَذَا، لَوْ وُجِدَ لِفِعْلٍ مِنَ الْأَفْعَالِ كَالذَّهَابِ إِلَى الْمَسْجِدِ آلافُ أُلُوفٍ مِنَ الْمُرَجّحَاتِ. كَالْغَايَاتِ الْمَوْجُودَةِ بِالْوُجُودِ الْعِلْمِي وَالثَّمَرَاتِ الْمَوْجُودَةِ فِي نَفْسِ الذَّاهِبِ بِصُوَرِهَا الْعِلْمِيَّةِ . بر این اساس، اگر برای فعلی مانند رفتن به مسجد هزاران مرجح وجود داشته باشد - مانند غایات موجود در وجود علمی و نتایج موجود در نفس فرد به صورت علمی - وَجَبَ عَدَمُ تَأْثِيرِ هَذِهِ الْأُمُورِ فِي ذَهَابِهِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ، وَإِلَّا لَمَا كَانَ الذَّهَابُ عَنِ الْحُرِيَّةِ وَالِاخْتِيَارِ. لازم است که این امور حتی به اندازه مثقال ذره ای در رفتن او تأثیر نگذارند، وگرنه این رفتن از روی آزادی و اختیار نخواهد بود. بَل بَعْدَ وُجُودِ هَذِهِ الْمُرَحِحَاتِ يَذْهَبُ عَنْ حُرِّيَّةٍ وَاحْتِيَارٍ؛ فَإِنَّ رُتْبَةَ الِاخْتِيَارِ بَعْدَ تَمَامِيَّةِ كُلِّ هَذِهِ الْمُرَحِحَاتِ.

## رد ترجح بلا مرجّح إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، نَقُولُ: بُطْلَانُ التَّرَجُحِ بِلا مُرَجّح بَدِيهِي لَا يُنْكَرُ. اگر این را دانستی، می گوییم بطلان ترجیح بدون مرجح، بدیهی و انکار ناپذیر است. إِلَّا أَنَّ طَبعَ الِاخْتِيَارِ يُنَاقِضُ الْمُحْصَصَ وَالْمُرَجَحَ؛ إِذْ طَبْعُهُ طَبْعُ الخَرِيَّةِ. اما طبیعت اختیار با مخصص و مرجح در تناقض است؛ زیرا طبیعت آن، طبیعت آزادی است. فَلَا يَكُونُ شَيْءٍ مِنَ الْمُرَحِحَاتِ وَالْمُقْتَضَيَاتِ وَالْمُعَدَّاتِ وَالْغَايَاتِ دَخِيلًا فِي فِعْلِ الْفَاعِلِ الْمُخْتَارِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. بنابراین، هیچ یک از مرجحات، مقتضیات، آماده سازی ها و غایات نمی توانند به هیچ وجه در فعل فاعل مختار دخیل باشند. فَالْفَاعِلُ الحُرُ الْمُخْتَارُ هُوَ الَّذِي لَا يَتَأَثَرُ فِي فَاعِلِيَّتِهِ عَنْ شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. فاعل آزاد مختار، کسی است که در فاعلیت خود به هیچ وجه از چیزی تأثیر نپذیرد. وَإِلَّا لَمَا كَانَ مُخْتَارًا حُرًا، بَلْ عَبْدًا رَقًا مُلْزَمًا مُضْطَرًا مَقْهُورًا تَحْتَ قَهْرِ الْمُرَجّحِ وَالْمُخَصِصِ وَالْمُقْتَضِي وَالْمُعَةِ وَالْعِلَلِ الْغَائِيَّةِ. وگرنه او دیگر مختار و آزاد نخواهد بود، بلکه بنده ای مجبور و مقهور در برابر مرجح مخصص، مقتضی، آماده ساز و علل غایی خواهد بود. فَعَلَى هَذَا، لَوْ وُجِدَ لِفِعْلٍ مِنَ الْأَفْعَالِ كَالذَّهَابِ إِلَى الْمَسْجِدِ آلافُ أُلُوفٍ مِنَ الْمُرَجّحَاتِ. كَالْغَايَاتِ الْمَوْجُودَةِ بِالْوُجُودِ الْعِلْمِي وَالثَّمَرَاتِ الْمَوْجُودَةِ فِي نَفْسِ الذَّاهِبِ بِصُوَرِهَا الْعِلْمِيَّةِ . بر این اساس، اگر برای فعلی مانند رفتن به مسجد هزاران مرجح وجود داشته باشد - مانند غایات موجود در وجود علمی و نتایج موجود در نفس فرد به صورت علمی - وَجَبَ عَدَمُ تَأْثِيرِ هَذِهِ الْأُمُورِ فِي ذَهَابِهِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ، وَإِلَّا لَمَا كَانَ الذَّهَابُ عَنِ الْحُرِيَّةِ وَالِاخْتِيَارِ. لازم است که این امور حتی به اندازه مثقال ذره ای در رفتن او تأثیر نگذارند، وگرنه این رفتن از روی آزادی و اختیار نخواهد بود. بَل بَعْدَ وُجُودِ هَذِهِ الْمُرَحِحَاتِ يَذْهَبُ عَنْ حُرِّيَّةٍ وَاحْتِيَارٍ؛ فَإِنَّ رُتْبَةَ الِاخْتِيَارِ بَعْدَ تَمَامِيَّةِ كُلِّ هَذِهِ الْمُرَحِحَاتِ.

## رد ترجح بلا مرجّح إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، نَقُولُ: بُطْلَانُ التَّرَجُحِ بِلا مُرَجّح بَدِيهِي لَا يُنْكَرُ. اگر این را دانستی، می گوییم بطلان ترجیح بدون مرجح، بدیهی و انکار ناپذیر است. إِلَّا أَنَّ طَبعَ الِاخْتِيَارِ يُنَاقِضُ الْمُحْصَصَ وَالْمُرَجَحَ؛ إِذْ طَبْعُهُ طَبْعُ الخَرِيَّةِ. اما طبیعت اختیار با مخصص و مرجح در تناقض است؛ زیرا طبیعت آن، طبیعت آزادی است. فَلَا يَكُونُ شَيْءٍ مِنَ الْمُرَحِحَاتِ وَالْمُقْتَضَيَاتِ وَالْمُعَدَّاتِ وَالْغَايَاتِ دَخِيلًا فِي فِعْلِ الْفَاعِلِ الْمُخْتَارِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. بنابراین، هیچ یک از مرجحات، مقتضیات، آماده سازی ها و غایات نمی توانند به هیچ وجه در فعل فاعل مختار دخیل باشند. فَالْفَاعِلُ الحُرُ الْمُخْتَارُ هُوَ الَّذِي لَا يَتَأَثَرُ فِي فَاعِلِيَّتِهِ عَنْ شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. فاعل آزاد مختار، کسی است که در فاعلیت خود به هیچ وجه از چیزی تأثیر نپذیرد. وَإِلَّا لَمَا كَانَ مُخْتَارًا حُرًا، بَلْ عَبْدًا رَقًا مُلْزَمًا مُضْطَرًا مَقْهُورًا تَحْتَ قَهْرِ الْمُرَجّحِ وَالْمُخَصِصِ وَالْمُقْتَضِي وَالْمُعَةِ وَالْعِلَلِ الْغَائِيَّةِ. وگرنه او دیگر مختار و آزاد نخواهد بود، بلکه بنده ای مجبور و مقهور در برابر مرجح مخصص، مقتضی، آماده ساز و علل غایی خواهد بود. فَعَلَى هَذَا، لَوْ وُجِدَ لِفِعْلٍ مِنَ الْأَفْعَالِ كَالذَّهَابِ إِلَى الْمَسْجِدِ آلافُ أُلُوفٍ مِنَ الْمُرَجّحَاتِ. كَالْغَايَاتِ الْمَوْجُودَةِ بِالْوُجُودِ الْعِلْمِي وَالثَّمَرَاتِ الْمَوْجُودَةِ فِي نَفْسِ الذَّاهِبِ بِصُوَرِهَا الْعِلْمِيَّةِ . بر این اساس، اگر برای فعلی مانند رفتن به مسجد هزاران مرجح وجود داشته باشد - مانند غایات موجود در وجود علمی و نتایج موجود در نفس فرد به صورت علمی - وَجَبَ عَدَمُ تَأْثِيرِ هَذِهِ الْأُمُورِ فِي ذَهَابِهِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ، وَإِلَّا لَمَا كَانَ الذَّهَابُ عَنِ الْحُرِيَّةِ وَالِاخْتِيَارِ. لازم است که این امور حتی به اندازه مثقال ذره ای در رفتن او تأثیر نگذارند، وگرنه این رفتن از روی آزادی و اختیار نخواهد بود. بَل بَعْدَ وُجُودِ هَذِهِ الْمُرَحِحَاتِ يَذْهَبُ عَنْ حُرِّيَّةٍ وَاحْتِيَارٍ؛ فَإِنَّ رُتْبَةَ الِاخْتِيَارِ بَعْدَ تَمَامِيَّةِ كُلِّ هَذِهِ الْمُرَحِحَاتِ.

## رد ترجح بلا مرجّح إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، نَقُولُ: بُطْلَانُ التَّرَجُحِ بِلا مُرَجّح بَدِيهِي لَا يُنْكَرُ. اگر این را دانستی، می گوییم بطلان ترجیح بدون مرجح، بدیهی و انکار ناپذیر است. إِلَّا أَنَّ طَبعَ الِاخْتِيَارِ يُنَاقِضُ الْمُحْصَصَ وَالْمُرَجَحَ؛ إِذْ طَبْعُهُ طَبْعُ الخَرِيَّةِ. اما طبیعت اختیار با مخصص و مرجح در تناقض است؛ زیرا طبیعت آن، طبیعت آزادی است. فَلَا يَكُونُ شَيْءٍ مِنَ الْمُرَحِحَاتِ وَالْمُقْتَضَيَاتِ وَالْمُعَدَّاتِ وَالْغَايَاتِ دَخِيلًا فِي فِعْلِ الْفَاعِلِ الْمُخْتَارِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. بنابراین، هیچ یک از مرجحات، مقتضیات، آماده سازی ها و غایات نمی توانند به هیچ وجه در فعل فاعل مختار دخیل باشند. فَالْفَاعِلُ الحُرُ الْمُخْتَارُ هُوَ الَّذِي لَا يَتَأَثَرُ فِي فَاعِلِيَّتِهِ عَنْ شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. فاعل آزاد مختار، کسی است که در فاعلیت خود به هیچ وجه از چیزی تأثیر نپذیرد. وَإِلَّا لَمَا كَانَ مُخْتَارًا حُرًا، بَلْ عَبْدًا رَقًا مُلْزَمًا مُضْطَرًا مَقْهُورًا تَحْتَ قَهْرِ الْمُرَجّحِ وَالْمُخَصِصِ وَالْمُقْتَضِي وَالْمُعَةِ وَالْعِلَلِ الْغَائِيَّةِ. وگرنه او دیگر مختار و آزاد نخواهد بود، بلکه بنده ای مجبور و مقهور در برابر مرجح مخصص، مقتضی، آماده ساز و علل غایی خواهد بود. فَعَلَى هَذَا، لَوْ وُجِدَ لِفِعْلٍ مِنَ الْأَفْعَالِ كَالذَّهَابِ إِلَى الْمَسْجِدِ آلافُ أُلُوفٍ مِنَ الْمُرَجّحَاتِ. كَالْغَايَاتِ الْمَوْجُودَةِ بِالْوُجُودِ الْعِلْمِي وَالثَّمَرَاتِ الْمَوْجُودَةِ فِي نَفْسِ الذَّاهِبِ بِصُوَرِهَا الْعِلْمِيَّةِ . بر این اساس، اگر برای فعلی مانند رفتن به مسجد هزاران مرجح وجود داشته باشد - مانند غایات موجود در وجود علمی و نتایج موجود در نفس فرد به صورت علمی - وَجَبَ عَدَمُ تَأْثِيرِ هَذِهِ الْأُمُورِ فِي ذَهَابِهِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ، وَإِلَّا لَمَا كَانَ الذَّهَابُ عَنِ الْحُرِيَّةِ وَالِاخْتِيَارِ. لازم است که این امور حتی به اندازه مثقال ذره ای در رفتن او تأثیر نگذارند، وگرنه این رفتن از روی آزادی و اختیار نخواهد بود. بَل بَعْدَ وُجُودِ هَذِهِ الْمُرَحِحَاتِ يَذْهَبُ عَنْ حُرِّيَّةٍ وَاحْتِيَارٍ؛ فَإِنَّ رُتْبَةَ الِاخْتِيَارِ بَعْدَ تَمَامِيَّةِ كُلِّ هَذِهِ الْمُرَحِحَاتِ.

بلکه پس از وجود این مرجحات، او از روی آزادی و اختیار می رود؛ زیرا مرتبه اختیار پس از تکمیل همه این مرجحات است. فَإِذَا كَانَ الْأَمْرُ فِي الْفِعْلِ الَّذِي لَهُ مُرَجَحَاتٌ وَغَايَاتٌ مَعْلُومَةٌ عَلَى هَذَا السَّبِيلِ، فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ الْأَمْرُ الَّذِي لَا مُرَجّحَ لَهُ . كَأَحَدِ الطَّرِيقَيْنِ وَأَحَدِ الْقَدَحَيْنِ . أَوْضَحَ وَأَبْيَنَ. پس اگر موضوع در فعلی که برای آن مرجحات و غایات مشخصی وجود دارد به این شکل باشد، به طور قطع موضوع در مورد فعلی که مرجحی ندارد - مانند یکی از دو مسیر یا یکی از دو قدح - روشن تر و واضح تر است. إِذْ مَعَ الْمُرَجّح لَا بُدَّ مِنَ الاسْتِنَادِ إِلَى تَحْضِ الِاخْتِيَارِ وَعَدَمِ دَحْلِ شَيْءٍ فِي الْفِعْلِ سِوَاهُ، فَبِدُونِ الْمُرَجّحِ يَكُونُ أَمْرُ الِاسْتِنَادِ إِلَى حُصُوصِ الِاحْتِيَارِ أَظْهَرَ وَأَوْضَحَ. زیرا با وجود مرجح، باید تنها به اختیار صرف استناد کرد و هیچ چیز دیگری در فعل دخالت ندارد. بنابراین، بدون مرجح استناد به خود اختیار روشن تر و واضح تر است. فَلَيْسَ هُنَاكَ تَرْجِيحٌ بِلا مُرَجّح. إِذِ الْمُرَجَحُ هُوَ الِاحْتِيَارُ ، وَلَا يَبْقَى مَوْقِعٌ لِلسُّؤَالِ بِلِمَ، وَبِأَنَّهُ لِمَ احْتَارَ هَذَا الْفِعْلَ دُونَ ذَاكَ. پس در اینجا ترجیح بدون مرجح وجود ندارد زیرا مرجح خود اختیار است و جایی برای پرسش "چرا؟" و "چرا این فعل و نه آن فعل؟" باقی نمی ماند. لِأَنَّ الْأَمْرَ قَدِ انْتَهَى إِلَى الذَّاتِ، وَالنَّايُّ لَا يُعَلَّلُ. زیرا موضوع به ذات رسیده است و ذاتی قابل تعلیل نیست. فَإِنَّ صُدُورَ الْفِعْلِ الِاخْتِيَارِي بِلا وُجُوبٍ مَرَّةً وَعَدَمَ صُدُورِهِ بِلا وُجُوبِ أُخْرَى، إِنَّمَا هُوَ مِنْ ذَاتِيَّاتِ الاخْتِيَارِ، وَالذَّاتِي لَا يُعَلَّلُ. زیرا صدور فعل اختیاری گاهی بدون وجوب و عدم صدور آن نیز گاهی بدون وجوب، از ذاتیات اختیار است، و ذاتی قابل تعلیل نیست. وَهَكَذَا تَرْكَ الْفِعْلِ لَا عَنْ وُجُوبٍ وَعَدَمَ تَرْكِهِ لَا عَنْ وُجُوبٍ، إِنَّمَا هُوَ مِنْ ذَاتِيَّاتِ الِاحْتِيَارِ. و همچنین ترک فعل بدون وجوب و عدم ترک آن نیز بدون وجوب، از ذاتیات اختیار است. فَالْأَمْرُ عَلَى عَكْس مَا تَوَهَّمَتْهُ الْفَلَاسِفَةُ. بنابراين، موضوع برعکس آن چیزی است که فلاسفه تصور کرده اند.

بلکه پس از وجود این مرجحات، او از روی آزادی و اختیار می رود؛ زیرا مرتبه اختیار پس از تکمیل همه این مرجحات است. فَإِذَا كَانَ الْأَمْرُ فِي الْفِعْلِ الَّذِي لَهُ مُرَجَحَاتٌ وَغَايَاتٌ مَعْلُومَةٌ عَلَى هَذَا السَّبِيلِ، فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ الْأَمْرُ الَّذِي لَا مُرَجّحَ لَهُ . كَأَحَدِ الطَّرِيقَيْنِ وَأَحَدِ الْقَدَحَيْنِ . أَوْضَحَ وَأَبْيَنَ. پس اگر موضوع در فعلی که برای آن مرجحات و غایات مشخصی وجود دارد به این شکل باشد، به طور قطع موضوع در مورد فعلی که مرجحی ندارد - مانند یکی از دو مسیر یا یکی از دو قدح - روشن تر و واضح تر است. إِذْ مَعَ الْمُرَجّح لَا بُدَّ مِنَ الاسْتِنَادِ إِلَى تَحْضِ الِاخْتِيَارِ وَعَدَمِ دَحْلِ شَيْءٍ فِي الْفِعْلِ سِوَاهُ، فَبِدُونِ الْمُرَجّحِ يَكُونُ أَمْرُ الِاسْتِنَادِ إِلَى حُصُوصِ الِاحْتِيَارِ أَظْهَرَ وَأَوْضَحَ. زیرا با وجود مرجح، باید تنها به اختیار صرف استناد کرد و هیچ چیز دیگری در فعل دخالت ندارد. بنابراین، بدون مرجح استناد به خود اختیار روشن تر و واضح تر است. فَلَيْسَ هُنَاكَ تَرْجِيحٌ بِلا مُرَجّح. إِذِ الْمُرَجَحُ هُوَ الِاحْتِيَارُ ، وَلَا يَبْقَى مَوْقِعٌ لِلسُّؤَالِ بِلِمَ، وَبِأَنَّهُ لِمَ احْتَارَ هَذَا الْفِعْلَ دُونَ ذَاكَ. پس در اینجا ترجیح بدون مرجح وجود ندارد زیرا مرجح خود اختیار است و جایی برای پرسش "چرا؟" و "چرا این فعل و نه آن فعل؟" باقی نمی ماند. لِأَنَّ الْأَمْرَ قَدِ انْتَهَى إِلَى الذَّاتِ، وَالنَّايُّ لَا يُعَلَّلُ. زیرا موضوع به ذات رسیده است و ذاتی قابل تعلیل نیست. فَإِنَّ صُدُورَ الْفِعْلِ الِاخْتِيَارِي بِلا وُجُوبٍ مَرَّةً وَعَدَمَ صُدُورِهِ بِلا وُجُوبِ أُخْرَى، إِنَّمَا هُوَ مِنْ ذَاتِيَّاتِ الاخْتِيَارِ، وَالذَّاتِي لَا يُعَلَّلُ. زیرا صدور فعل اختیاری گاهی بدون وجوب و عدم صدور آن نیز گاهی بدون وجوب، از ذاتیات اختیار است، و ذاتی قابل تعلیل نیست. وَهَكَذَا تَرْكَ الْفِعْلِ لَا عَنْ وُجُوبٍ وَعَدَمَ تَرْكِهِ لَا عَنْ وُجُوبٍ، إِنَّمَا هُوَ مِنْ ذَاتِيَّاتِ الِاحْتِيَارِ. و همچنین ترک فعل بدون وجوب و عدم ترک آن نیز بدون وجوب، از ذاتیات اختیار است. فَالْأَمْرُ عَلَى عَكْس مَا تَوَهَّمَتْهُ الْفَلَاسِفَةُ. بنابراين، موضوع برعکس آن چیزی است که فلاسفه تصور کرده اند.

بلکه پس از وجود این مرجحات، او از روی آزادی و اختیار می رود؛ زیرا مرتبه اختیار پس از تکمیل همه این مرجحات است. فَإِذَا كَانَ الْأَمْرُ فِي الْفِعْلِ الَّذِي لَهُ مُرَجَحَاتٌ وَغَايَاتٌ مَعْلُومَةٌ عَلَى هَذَا السَّبِيلِ، فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ الْأَمْرُ الَّذِي لَا مُرَجّحَ لَهُ . كَأَحَدِ الطَّرِيقَيْنِ وَأَحَدِ الْقَدَحَيْنِ . أَوْضَحَ وَأَبْيَنَ. پس اگر موضوع در فعلی که برای آن مرجحات و غایات مشخصی وجود دارد به این شکل باشد، به طور قطع موضوع در مورد فعلی که مرجحی ندارد - مانند یکی از دو مسیر یا یکی از دو قدح - روشن تر و واضح تر است. إِذْ مَعَ الْمُرَجّح لَا بُدَّ مِنَ الاسْتِنَادِ إِلَى تَحْضِ الِاخْتِيَارِ وَعَدَمِ دَحْلِ شَيْءٍ فِي الْفِعْلِ سِوَاهُ، فَبِدُونِ الْمُرَجّحِ يَكُونُ أَمْرُ الِاسْتِنَادِ إِلَى حُصُوصِ الِاحْتِيَارِ أَظْهَرَ وَأَوْضَحَ. زیرا با وجود مرجح، باید تنها به اختیار صرف استناد کرد و هیچ چیز دیگری در فعل دخالت ندارد. بنابراین، بدون مرجح استناد به خود اختیار روشن تر و واضح تر است. فَلَيْسَ هُنَاكَ تَرْجِيحٌ بِلا مُرَجّح. إِذِ الْمُرَجَحُ هُوَ الِاحْتِيَارُ ، وَلَا يَبْقَى مَوْقِعٌ لِلسُّؤَالِ بِلِمَ، وَبِأَنَّهُ لِمَ احْتَارَ هَذَا الْفِعْلَ دُونَ ذَاكَ. پس در اینجا ترجیح بدون مرجح وجود ندارد زیرا مرجح خود اختیار است و جایی برای پرسش "چرا؟" و "چرا این فعل و نه آن فعل؟" باقی نمی ماند. لِأَنَّ الْأَمْرَ قَدِ انْتَهَى إِلَى الذَّاتِ، وَالنَّايُّ لَا يُعَلَّلُ. زیرا موضوع به ذات رسیده است و ذاتی قابل تعلیل نیست. فَإِنَّ صُدُورَ الْفِعْلِ الِاخْتِيَارِي بِلا وُجُوبٍ مَرَّةً وَعَدَمَ صُدُورِهِ بِلا وُجُوبِ أُخْرَى، إِنَّمَا هُوَ مِنْ ذَاتِيَّاتِ الاخْتِيَارِ، وَالذَّاتِي لَا يُعَلَّلُ. زیرا صدور فعل اختیاری گاهی بدون وجوب و عدم صدور آن نیز گاهی بدون وجوب، از ذاتیات اختیار است، و ذاتی قابل تعلیل نیست. وَهَكَذَا تَرْكَ الْفِعْلِ لَا عَنْ وُجُوبٍ وَعَدَمَ تَرْكِهِ لَا عَنْ وُجُوبٍ، إِنَّمَا هُوَ مِنْ ذَاتِيَّاتِ الِاحْتِيَارِ. و همچنین ترک فعل بدون وجوب و عدم ترک آن نیز بدون وجوب، از ذاتیات اختیار است. فَالْأَمْرُ عَلَى عَكْس مَا تَوَهَّمَتْهُ الْفَلَاسِفَةُ. بنابراين، موضوع برعکس آن چیزی است که فلاسفه تصور کرده اند.

بلکه پس از وجود این مرجحات، او از روی آزادی و اختیار می رود؛ زیرا مرتبه اختیار پس از تکمیل همه این مرجحات است. فَإِذَا كَانَ الْأَمْرُ فِي الْفِعْلِ الَّذِي لَهُ مُرَجَحَاتٌ وَغَايَاتٌ مَعْلُومَةٌ عَلَى هَذَا السَّبِيلِ، فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ الْأَمْرُ الَّذِي لَا مُرَجّحَ لَهُ . كَأَحَدِ الطَّرِيقَيْنِ وَأَحَدِ الْقَدَحَيْنِ . أَوْضَحَ وَأَبْيَنَ. پس اگر موضوع در فعلی که برای آن مرجحات و غایات مشخصی وجود دارد به این شکل باشد، به طور قطع موضوع در مورد فعلی که مرجحی ندارد - مانند یکی از دو مسیر یا یکی از دو قدح - روشن تر و واضح تر است. إِذْ مَعَ الْمُرَجّح لَا بُدَّ مِنَ الاسْتِنَادِ إِلَى تَحْضِ الِاخْتِيَارِ وَعَدَمِ دَحْلِ شَيْءٍ فِي الْفِعْلِ سِوَاهُ، فَبِدُونِ الْمُرَجّحِ يَكُونُ أَمْرُ الِاسْتِنَادِ إِلَى حُصُوصِ الِاحْتِيَارِ أَظْهَرَ وَأَوْضَحَ. زیرا با وجود مرجح، باید تنها به اختیار صرف استناد کرد و هیچ چیز دیگری در فعل دخالت ندارد. بنابراین، بدون مرجح استناد به خود اختیار روشن تر و واضح تر است. فَلَيْسَ هُنَاكَ تَرْجِيحٌ بِلا مُرَجّح. إِذِ الْمُرَجَحُ هُوَ الِاحْتِيَارُ ، وَلَا يَبْقَى مَوْقِعٌ لِلسُّؤَالِ بِلِمَ، وَبِأَنَّهُ لِمَ احْتَارَ هَذَا الْفِعْلَ دُونَ ذَاكَ. پس در اینجا ترجیح بدون مرجح وجود ندارد زیرا مرجح خود اختیار است و جایی برای پرسش "چرا؟" و "چرا این فعل و نه آن فعل؟" باقی نمی ماند. لِأَنَّ الْأَمْرَ قَدِ انْتَهَى إِلَى الذَّاتِ، وَالنَّايُّ لَا يُعَلَّلُ. زیرا موضوع به ذات رسیده است و ذاتی قابل تعلیل نیست. فَإِنَّ صُدُورَ الْفِعْلِ الِاخْتِيَارِي بِلا وُجُوبٍ مَرَّةً وَعَدَمَ صُدُورِهِ بِلا وُجُوبِ أُخْرَى، إِنَّمَا هُوَ مِنْ ذَاتِيَّاتِ الاخْتِيَارِ، وَالذَّاتِي لَا يُعَلَّلُ. زیرا صدور فعل اختیاری گاهی بدون وجوب و عدم صدور آن نیز گاهی بدون وجوب، از ذاتیات اختیار است، و ذاتی قابل تعلیل نیست. وَهَكَذَا تَرْكَ الْفِعْلِ لَا عَنْ وُجُوبٍ وَعَدَمَ تَرْكِهِ لَا عَنْ وُجُوبٍ، إِنَّمَا هُوَ مِنْ ذَاتِيَّاتِ الِاحْتِيَارِ. و همچنین ترک فعل بدون وجوب و عدم ترک آن نیز بدون وجوب، از ذاتیات اختیار است. فَالْأَمْرُ عَلَى عَكْس مَا تَوَهَّمَتْهُ الْفَلَاسِفَةُ. بنابراين، موضوع برعکس آن چیزی است که فلاسفه تصور کرده اند.

لأَنهُمْ يَقُولُونَ: لَمَّا كَانَ الْفِعْلُ وَالثَّرْكُ مُتَسَاوِيَيْنِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْفَاعِلِ، لَا بُدَّ مِنْ وُجُودِ مُرَجَحِ لِاخْتِيَارِهِ طَرَفَ الْوُجُودِ دُونَ الْعَدَمِ. زیرا آنها می گویند: از آنجا که فعل و ترک نسبت به فاعل مساوی هستند، باید مرجحی برای اختیار طرف وجود به جای عدم وجود داشته باشد. وَنَحْنُ نَقُولُ : لَمَّا كَانَ الْفَاعِلُ مُخْتَارًا، فَإِنْ فَعَلَ، فَعَلَ لَا بِالْزَامِ الْمُرَجَحِ، وَإِنْ تَرَكَ، تَرَكَ (131 لَا بِإِيجَابِ وَوُجُوبِ مِنَ الْمُحْصِص.) اما ما می گوییم: چون فاعل مختار است، اگر فعل انجام دهد، این فعل بدون الزام مرجح است، و اگر ترک کند، این ترک نیز بدون الزام و وجوب مخصص است. وَلَا سِيَّمَا إِنَّ الْأَمْرَ فِيمَا نَحْنُ فِيهِ أَوْضَحُ. به ویژه اینکه موضوع مورد بحث ما روشن تر است. إِذْ لَيْسَ الْأَمْرُ دَائِرًا بَيْنَ الصُّدُورِ وَاللَّا صُدُورِ، وَالِاخْتِيَارِ وَاللَّا اخْتِيَارِ، بَلْ هُوَ دَائِرٌ فِي صُدُورِ هَذَا الطَّرَفِ دُونَ ذَاكَ. زیرا موضوع تنها میان صدور و عدم صدور یا اختیار و عدم اختیار نیست بلکه میان صدور این طرف و نه آن طرف است. فَصُدُورُ هَذَا الْفِعْلِ لَا بِالْوُجُوبِ وَعَدَمُ صُدُورِ ذَاكَ الطَّرَفِ لَا بِالْوُجُوبِ ذَاتِي الِاحْتِيَارِ، وَهُوَ لَا يُعَلَّلُ. صدور این فعل بدون وجوب و عدم صدور آن طرف نیز بدون وجوب، از ذاتیات اختیار است و قابل تعلیل نیست. فَهَذَا لَيْسَ تَرْجِيحًا بِلا مُرَجّح بَلِ الْمُرَجَحُ مَوْجُودٌ وَهُوَ الِاخْتِيَارُ. این ترجیح بدون مرجح نیست، بلکه مرجح وجود دارد و آن اختیار است. فَالسُّؤَالُ بِلِمَ غَلَفٌ؛ لانْتِهَائِهِ إِلَى الذَّاتِي، وَهُوَ لَا يُعَلَّلُ. پس پرسش "چرا؟" اشتباه است زیرا به ذات ختم میشود و ذات قابل تعلیل نیست. فَلَيْسَ فِي الْمَقَامِ جَزَافٌ وَلَا بَخْتُ وَلَا اتفاق، لِمَا ذَكَرْنَا مِنْ وُجُودِ الْمُرَجّح. پس در این مقام نه تصادف، نه بخت و نه اتفاق مطرح نیست زیرا مرجح وجود دارد همان طور که بیان شد.

لأَنهُمْ يَقُولُونَ: لَمَّا كَانَ الْفِعْلُ وَالثَّرْكُ مُتَسَاوِيَيْنِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْفَاعِلِ، لَا بُدَّ مِنْ وُجُودِ مُرَجَحِ لِاخْتِيَارِهِ طَرَفَ الْوُجُودِ دُونَ الْعَدَمِ. زیرا آنها می گویند: از آنجا که فعل و ترک نسبت به فاعل مساوی هستند، باید مرجحی برای اختیار طرف وجود به جای عدم وجود داشته باشد. وَنَحْنُ نَقُولُ : لَمَّا كَانَ الْفَاعِلُ مُخْتَارًا، فَإِنْ فَعَلَ، فَعَلَ لَا بِالْزَامِ الْمُرَجَحِ، وَإِنْ تَرَكَ، تَرَكَ (131 لَا بِإِيجَابِ وَوُجُوبِ مِنَ الْمُحْصِص.) اما ما می گوییم: چون فاعل مختار است، اگر فعل انجام دهد، این فعل بدون الزام مرجح است، و اگر ترک کند، این ترک نیز بدون الزام و وجوب مخصص است. وَلَا سِيَّمَا إِنَّ الْأَمْرَ فِيمَا نَحْنُ فِيهِ أَوْضَحُ. به ویژه اینکه موضوع مورد بحث ما روشن تر است. إِذْ لَيْسَ الْأَمْرُ دَائِرًا بَيْنَ الصُّدُورِ وَاللَّا صُدُورِ، وَالِاخْتِيَارِ وَاللَّا اخْتِيَارِ، بَلْ هُوَ دَائِرٌ فِي صُدُورِ هَذَا الطَّرَفِ دُونَ ذَاكَ. زیرا موضوع تنها میان صدور و عدم صدور یا اختیار و عدم اختیار نیست بلکه میان صدور این طرف و نه آن طرف است. فَصُدُورُ هَذَا الْفِعْلِ لَا بِالْوُجُوبِ وَعَدَمُ صُدُورِ ذَاكَ الطَّرَفِ لَا بِالْوُجُوبِ ذَاتِي الِاحْتِيَارِ، وَهُوَ لَا يُعَلَّلُ. صدور این فعل بدون وجوب و عدم صدور آن طرف نیز بدون وجوب، از ذاتیات اختیار است و قابل تعلیل نیست. فَهَذَا لَيْسَ تَرْجِيحًا بِلا مُرَجّح بَلِ الْمُرَجَحُ مَوْجُودٌ وَهُوَ الِاخْتِيَارُ. این ترجیح بدون مرجح نیست، بلکه مرجح وجود دارد و آن اختیار است. فَالسُّؤَالُ بِلِمَ غَلَفٌ؛ لانْتِهَائِهِ إِلَى الذَّاتِي، وَهُوَ لَا يُعَلَّلُ. پس پرسش "چرا؟" اشتباه است زیرا به ذات ختم میشود و ذات قابل تعلیل نیست. فَلَيْسَ فِي الْمَقَامِ جَزَافٌ وَلَا بَخْتُ وَلَا اتفاق، لِمَا ذَكَرْنَا مِنْ وُجُودِ الْمُرَجّح. پس در این مقام نه تصادف، نه بخت و نه اتفاق مطرح نیست زیرا مرجح وجود دارد همان طور که بیان شد.

لأَنهُمْ يَقُولُونَ: لَمَّا كَانَ الْفِعْلُ وَالثَّرْكُ مُتَسَاوِيَيْنِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْفَاعِلِ، لَا بُدَّ مِنْ وُجُودِ مُرَجَحِ لِاخْتِيَارِهِ طَرَفَ الْوُجُودِ دُونَ الْعَدَمِ. زیرا آنها می گویند: از آنجا که فعل و ترک نسبت به فاعل مساوی هستند، باید مرجحی برای اختیار طرف وجود به جای عدم وجود داشته باشد. وَنَحْنُ نَقُولُ : لَمَّا كَانَ الْفَاعِلُ مُخْتَارًا، فَإِنْ فَعَلَ، فَعَلَ لَا بِالْزَامِ الْمُرَجَحِ، وَإِنْ تَرَكَ، تَرَكَ (131 لَا بِإِيجَابِ وَوُجُوبِ مِنَ الْمُحْصِص.) اما ما می گوییم: چون فاعل مختار است، اگر فعل انجام دهد، این فعل بدون الزام مرجح است، و اگر ترک کند، این ترک نیز بدون الزام و وجوب مخصص است. وَلَا سِيَّمَا إِنَّ الْأَمْرَ فِيمَا نَحْنُ فِيهِ أَوْضَحُ. به ویژه اینکه موضوع مورد بحث ما روشن تر است. إِذْ لَيْسَ الْأَمْرُ دَائِرًا بَيْنَ الصُّدُورِ وَاللَّا صُدُورِ، وَالِاخْتِيَارِ وَاللَّا اخْتِيَارِ، بَلْ هُوَ دَائِرٌ فِي صُدُورِ هَذَا الطَّرَفِ دُونَ ذَاكَ. زیرا موضوع تنها میان صدور و عدم صدور یا اختیار و عدم اختیار نیست بلکه میان صدور این طرف و نه آن طرف است. فَصُدُورُ هَذَا الْفِعْلِ لَا بِالْوُجُوبِ وَعَدَمُ صُدُورِ ذَاكَ الطَّرَفِ لَا بِالْوُجُوبِ ذَاتِي الِاحْتِيَارِ، وَهُوَ لَا يُعَلَّلُ. صدور این فعل بدون وجوب و عدم صدور آن طرف نیز بدون وجوب، از ذاتیات اختیار است و قابل تعلیل نیست. فَهَذَا لَيْسَ تَرْجِيحًا بِلا مُرَجّح بَلِ الْمُرَجَحُ مَوْجُودٌ وَهُوَ الِاخْتِيَارُ. این ترجیح بدون مرجح نیست، بلکه مرجح وجود دارد و آن اختیار است. فَالسُّؤَالُ بِلِمَ غَلَفٌ؛ لانْتِهَائِهِ إِلَى الذَّاتِي، وَهُوَ لَا يُعَلَّلُ. پس پرسش "چرا؟" اشتباه است زیرا به ذات ختم میشود و ذات قابل تعلیل نیست. فَلَيْسَ فِي الْمَقَامِ جَزَافٌ وَلَا بَخْتُ وَلَا اتفاق، لِمَا ذَكَرْنَا مِنْ وُجُودِ الْمُرَجّح. پس در این مقام نه تصادف، نه بخت و نه اتفاق مطرح نیست زیرا مرجح وجود دارد همان طور که بیان شد.

لأَنهُمْ يَقُولُونَ: لَمَّا كَانَ الْفِعْلُ وَالثَّرْكُ مُتَسَاوِيَيْنِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْفَاعِلِ، لَا بُدَّ مِنْ وُجُودِ مُرَجَحِ لِاخْتِيَارِهِ طَرَفَ الْوُجُودِ دُونَ الْعَدَمِ. زیرا آنها می گویند: از آنجا که فعل و ترک نسبت به فاعل مساوی هستند، باید مرجحی برای اختیار طرف وجود به جای عدم وجود داشته باشد. وَنَحْنُ نَقُولُ : لَمَّا كَانَ الْفَاعِلُ مُخْتَارًا، فَإِنْ فَعَلَ، فَعَلَ لَا بِالْزَامِ الْمُرَجَحِ، وَإِنْ تَرَكَ، تَرَكَ (131 لَا بِإِيجَابِ وَوُجُوبِ مِنَ الْمُحْصِص.) اما ما می گوییم: چون فاعل مختار است، اگر فعل انجام دهد، این فعل بدون الزام مرجح است، و اگر ترک کند، این ترک نیز بدون الزام و وجوب مخصص است. وَلَا سِيَّمَا إِنَّ الْأَمْرَ فِيمَا نَحْنُ فِيهِ أَوْضَحُ. به ویژه اینکه موضوع مورد بحث ما روشن تر است. إِذْ لَيْسَ الْأَمْرُ دَائِرًا بَيْنَ الصُّدُورِ وَاللَّا صُدُورِ، وَالِاخْتِيَارِ وَاللَّا اخْتِيَارِ، بَلْ هُوَ دَائِرٌ فِي صُدُورِ هَذَا الطَّرَفِ دُونَ ذَاكَ. زیرا موضوع تنها میان صدور و عدم صدور یا اختیار و عدم اختیار نیست بلکه میان صدور این طرف و نه آن طرف است. فَصُدُورُ هَذَا الْفِعْلِ لَا بِالْوُجُوبِ وَعَدَمُ صُدُورِ ذَاكَ الطَّرَفِ لَا بِالْوُجُوبِ ذَاتِي الِاحْتِيَارِ، وَهُوَ لَا يُعَلَّلُ. صدور این فعل بدون وجوب و عدم صدور آن طرف نیز بدون وجوب، از ذاتیات اختیار است و قابل تعلیل نیست. فَهَذَا لَيْسَ تَرْجِيحًا بِلا مُرَجّح بَلِ الْمُرَجَحُ مَوْجُودٌ وَهُوَ الِاخْتِيَارُ. این ترجیح بدون مرجح نیست، بلکه مرجح وجود دارد و آن اختیار است. فَالسُّؤَالُ بِلِمَ غَلَفٌ؛ لانْتِهَائِهِ إِلَى الذَّاتِي، وَهُوَ لَا يُعَلَّلُ. پس پرسش "چرا؟" اشتباه است زیرا به ذات ختم میشود و ذات قابل تعلیل نیست. فَلَيْسَ فِي الْمَقَامِ جَزَافٌ وَلَا بَخْتُ وَلَا اتفاق، لِمَا ذَكَرْنَا مِنْ وُجُودِ الْمُرَجّح. پس در این مقام نه تصادف، نه بخت و نه اتفاق مطرح نیست زیرا مرجح وجود دارد همان طور که بیان شد.

## آثار صادر از طبایع سنت الهی است نَعَمْ إِذَا كَانَ الْمُخْتَارُ حَكِيمًا ، لَا تَحَالَةَ يَكُونُ فِعْلُهُ عَلَى طِبْق الحِكْمَةِ وَيَتَرَتَّبُ عَلَى فِعْلِهِ الْآثَارُ وَالحِكَمُ وَالْمَصَالِحُ. بله؛ اگر فاعل مختار حکیم باشد، به طور قطع فعل او بر اساس حکمت خواهد بود و آثار، حکمت ها و مصالح بر فعل او مترتب می شوند. وَلَكِنْ هَذِهِ الْمَصَالِحُ وَالحِكَمُ وَالثَّمَرَاتُ لَيْسَتْ مُرَجَحَةٌ لِلْفِعْل وَلَا مُؤثِرَةً في فَاعِلِينِهِ بِمَا هُوَ مُخْتَارٌ، فَلَا دَخلَ لَهَا فِي تَحَقُّقِ الْفِعْلِ أَبَدًا، بَل الدَّخِيلُ هُوَ الِاخْتِيَارُ فَقَطْ وَفَقَطْ . اما این مصالح، حکمت ها و نتایج مرجح فعل نیستند و در فاعلیت او به عنوان فاعل مختار تأثیر ندارند، و به هیچ وجه در تحقق فعل دخیل نیستند، بلکه تنها عامل دخیل، اختیار است و بس. إِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ الْمُقَدِّمَاتِ بَعْدَ كَشْفِ حَقِيقَةِ الْآثَارِ، وَأَنَّهَا هِيَ الْمَاهِيَّاتُ الْعَرَضِيَّةُ الْوَاحِدَةُ بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْبَسِيطِ. اگر این مقدمات را پس از کشف حقیقت آثار بدانی و بدانی که آن آثار همان ماهیات عرضی هستند که با وجدان جوهر بسیط تحقق می یابند. نَقُولُ: إِنَّ اخْتِلَافَ الْآثَارِ إِنَّمَا هُوَ لِأَجْلِ اخْتِلَافِ وُجْدَانَاتِ الْجَوْهَرِ بِحُدُودِهَا وَأَطْوَارِهَا، لَا لِأَجْلِ صُورَةٍ جَوْهَرِيَّةٍ دَاخِلَةٍ فِي قِوَامٍ مَاهِيَّاتِ الْأَنْوَاعِ الخَارِجِيَّةِ الْمُرَكَّبَةِ. می گوییم: اختلاف آثار تنها به دلیل اختلاف وجدانهای جوهر در حدود و اطوار آنهاست، نه به دلیل وجود صور جوهری که در قوام ماهیات انواع خارجی مرکب دخیل باشند. إِذْ لَا تَرْكِيبَ أَبَدًا لَا عَقْلًا وَلَا خَارِجًا. زیرا هیچ ترکیبی وجود ندارد، نه در عقل و نه در خارج. فَاخْتِلَافُهَا يَرْجِعُ إِلَى اخْتِلَافِ الْوُجْدَانَاتِ وَتَحْدِيدَاتِهَا وَتَقْدِيرَاتِهَا بِحَدٍ خَاصٌ وَقَدْرٍ مَخْصُوص. پس اختلاف آنها به اختلاف وجدانها و تعیینات و تقدیرات آنها به حدود و مقادیر خاص برمی گردد. سَوَاءٌ كَانَ اخْتِلَافُ الْآثَارِ وَالْكَمَالَاتِ فِي الْأَشْحَاصِ أَوْ فِي الْأَنْوَاعِ. چه اختلاف آثار و کمالات در اشخاص باشد و چه در انواع. وَاخْتِلَافُ الْوُجْدَانِ إِنَّمَا هُوَ مُعَلَّلٌ بِاخْتِيَارِ الْحَقِّ الْمُتَعَالِ فَقَطْ.

## آثار صادر از طبایع سنت الهی است نَعَمْ إِذَا كَانَ الْمُخْتَارُ حَكِيمًا ، لَا تَحَالَةَ يَكُونُ فِعْلُهُ عَلَى طِبْق الحِكْمَةِ وَيَتَرَتَّبُ عَلَى فِعْلِهِ الْآثَارُ وَالحِكَمُ وَالْمَصَالِحُ. بله؛ اگر فاعل مختار حکیم باشد، به طور قطع فعل او بر اساس حکمت خواهد بود و آثار، حکمت ها و مصالح بر فعل او مترتب می شوند. وَلَكِنْ هَذِهِ الْمَصَالِحُ وَالحِكَمُ وَالثَّمَرَاتُ لَيْسَتْ مُرَجَحَةٌ لِلْفِعْل وَلَا مُؤثِرَةً في فَاعِلِينِهِ بِمَا هُوَ مُخْتَارٌ، فَلَا دَخلَ لَهَا فِي تَحَقُّقِ الْفِعْلِ أَبَدًا، بَل الدَّخِيلُ هُوَ الِاخْتِيَارُ فَقَطْ وَفَقَطْ . اما این مصالح، حکمت ها و نتایج مرجح فعل نیستند و در فاعلیت او به عنوان فاعل مختار تأثیر ندارند، و به هیچ وجه در تحقق فعل دخیل نیستند، بلکه تنها عامل دخیل، اختیار است و بس. إِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ الْمُقَدِّمَاتِ بَعْدَ كَشْفِ حَقِيقَةِ الْآثَارِ، وَأَنَّهَا هِيَ الْمَاهِيَّاتُ الْعَرَضِيَّةُ الْوَاحِدَةُ بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْبَسِيطِ. اگر این مقدمات را پس از کشف حقیقت آثار بدانی و بدانی که آن آثار همان ماهیات عرضی هستند که با وجدان جوهر بسیط تحقق می یابند. نَقُولُ: إِنَّ اخْتِلَافَ الْآثَارِ إِنَّمَا هُوَ لِأَجْلِ اخْتِلَافِ وُجْدَانَاتِ الْجَوْهَرِ بِحُدُودِهَا وَأَطْوَارِهَا، لَا لِأَجْلِ صُورَةٍ جَوْهَرِيَّةٍ دَاخِلَةٍ فِي قِوَامٍ مَاهِيَّاتِ الْأَنْوَاعِ الخَارِجِيَّةِ الْمُرَكَّبَةِ. می گوییم: اختلاف آثار تنها به دلیل اختلاف وجدانهای جوهر در حدود و اطوار آنهاست، نه به دلیل وجود صور جوهری که در قوام ماهیات انواع خارجی مرکب دخیل باشند. إِذْ لَا تَرْكِيبَ أَبَدًا لَا عَقْلًا وَلَا خَارِجًا. زیرا هیچ ترکیبی وجود ندارد، نه در عقل و نه در خارج. فَاخْتِلَافُهَا يَرْجِعُ إِلَى اخْتِلَافِ الْوُجْدَانَاتِ وَتَحْدِيدَاتِهَا وَتَقْدِيرَاتِهَا بِحَدٍ خَاصٌ وَقَدْرٍ مَخْصُوص. پس اختلاف آنها به اختلاف وجدانها و تعیینات و تقدیرات آنها به حدود و مقادیر خاص برمی گردد. سَوَاءٌ كَانَ اخْتِلَافُ الْآثَارِ وَالْكَمَالَاتِ فِي الْأَشْحَاصِ أَوْ فِي الْأَنْوَاعِ. چه اختلاف آثار و کمالات در اشخاص باشد و چه در انواع. وَاخْتِلَافُ الْوُجْدَانِ إِنَّمَا هُوَ مُعَلَّلٌ بِاخْتِيَارِ الْحَقِّ الْمُتَعَالِ فَقَطْ.

## آثار صادر از طبایع سنت الهی است نَعَمْ إِذَا كَانَ الْمُخْتَارُ حَكِيمًا ، لَا تَحَالَةَ يَكُونُ فِعْلُهُ عَلَى طِبْق الحِكْمَةِ وَيَتَرَتَّبُ عَلَى فِعْلِهِ الْآثَارُ وَالحِكَمُ وَالْمَصَالِحُ. بله؛ اگر فاعل مختار حکیم باشد، به طور قطع فعل او بر اساس حکمت خواهد بود و آثار، حکمت ها و مصالح بر فعل او مترتب می شوند. وَلَكِنْ هَذِهِ الْمَصَالِحُ وَالحِكَمُ وَالثَّمَرَاتُ لَيْسَتْ مُرَجَحَةٌ لِلْفِعْل وَلَا مُؤثِرَةً في فَاعِلِينِهِ بِمَا هُوَ مُخْتَارٌ، فَلَا دَخلَ لَهَا فِي تَحَقُّقِ الْفِعْلِ أَبَدًا، بَل الدَّخِيلُ هُوَ الِاخْتِيَارُ فَقَطْ وَفَقَطْ . اما این مصالح، حکمت ها و نتایج مرجح فعل نیستند و در فاعلیت او به عنوان فاعل مختار تأثیر ندارند، و به هیچ وجه در تحقق فعل دخیل نیستند، بلکه تنها عامل دخیل، اختیار است و بس. إِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ الْمُقَدِّمَاتِ بَعْدَ كَشْفِ حَقِيقَةِ الْآثَارِ، وَأَنَّهَا هِيَ الْمَاهِيَّاتُ الْعَرَضِيَّةُ الْوَاحِدَةُ بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْبَسِيطِ. اگر این مقدمات را پس از کشف حقیقت آثار بدانی و بدانی که آن آثار همان ماهیات عرضی هستند که با وجدان جوهر بسیط تحقق می یابند. نَقُولُ: إِنَّ اخْتِلَافَ الْآثَارِ إِنَّمَا هُوَ لِأَجْلِ اخْتِلَافِ وُجْدَانَاتِ الْجَوْهَرِ بِحُدُودِهَا وَأَطْوَارِهَا، لَا لِأَجْلِ صُورَةٍ جَوْهَرِيَّةٍ دَاخِلَةٍ فِي قِوَامٍ مَاهِيَّاتِ الْأَنْوَاعِ الخَارِجِيَّةِ الْمُرَكَّبَةِ. می گوییم: اختلاف آثار تنها به دلیل اختلاف وجدانهای جوهر در حدود و اطوار آنهاست، نه به دلیل وجود صور جوهری که در قوام ماهیات انواع خارجی مرکب دخیل باشند. إِذْ لَا تَرْكِيبَ أَبَدًا لَا عَقْلًا وَلَا خَارِجًا. زیرا هیچ ترکیبی وجود ندارد، نه در عقل و نه در خارج. فَاخْتِلَافُهَا يَرْجِعُ إِلَى اخْتِلَافِ الْوُجْدَانَاتِ وَتَحْدِيدَاتِهَا وَتَقْدِيرَاتِهَا بِحَدٍ خَاصٌ وَقَدْرٍ مَخْصُوص. پس اختلاف آنها به اختلاف وجدانها و تعیینات و تقدیرات آنها به حدود و مقادیر خاص برمی گردد. سَوَاءٌ كَانَ اخْتِلَافُ الْآثَارِ وَالْكَمَالَاتِ فِي الْأَشْحَاصِ أَوْ فِي الْأَنْوَاعِ. چه اختلاف آثار و کمالات در اشخاص باشد و چه در انواع. وَاخْتِلَافُ الْوُجْدَانِ إِنَّمَا هُوَ مُعَلَّلٌ بِاخْتِيَارِ الْحَقِّ الْمُتَعَالِ فَقَطْ.

## آثار صادر از طبایع سنت الهی است نَعَمْ إِذَا كَانَ الْمُخْتَارُ حَكِيمًا ، لَا تَحَالَةَ يَكُونُ فِعْلُهُ عَلَى طِبْق الحِكْمَةِ وَيَتَرَتَّبُ عَلَى فِعْلِهِ الْآثَارُ وَالحِكَمُ وَالْمَصَالِحُ. بله؛ اگر فاعل مختار حکیم باشد، به طور قطع فعل او بر اساس حکمت خواهد بود و آثار، حکمت ها و مصالح بر فعل او مترتب می شوند. وَلَكِنْ هَذِهِ الْمَصَالِحُ وَالحِكَمُ وَالثَّمَرَاتُ لَيْسَتْ مُرَجَحَةٌ لِلْفِعْل وَلَا مُؤثِرَةً في فَاعِلِينِهِ بِمَا هُوَ مُخْتَارٌ، فَلَا دَخلَ لَهَا فِي تَحَقُّقِ الْفِعْلِ أَبَدًا، بَل الدَّخِيلُ هُوَ الِاخْتِيَارُ فَقَطْ وَفَقَطْ . اما این مصالح، حکمت ها و نتایج مرجح فعل نیستند و در فاعلیت او به عنوان فاعل مختار تأثیر ندارند، و به هیچ وجه در تحقق فعل دخیل نیستند، بلکه تنها عامل دخیل، اختیار است و بس. إِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ الْمُقَدِّمَاتِ بَعْدَ كَشْفِ حَقِيقَةِ الْآثَارِ، وَأَنَّهَا هِيَ الْمَاهِيَّاتُ الْعَرَضِيَّةُ الْوَاحِدَةُ بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْبَسِيطِ. اگر این مقدمات را پس از کشف حقیقت آثار بدانی و بدانی که آن آثار همان ماهیات عرضی هستند که با وجدان جوهر بسیط تحقق می یابند. نَقُولُ: إِنَّ اخْتِلَافَ الْآثَارِ إِنَّمَا هُوَ لِأَجْلِ اخْتِلَافِ وُجْدَانَاتِ الْجَوْهَرِ بِحُدُودِهَا وَأَطْوَارِهَا، لَا لِأَجْلِ صُورَةٍ جَوْهَرِيَّةٍ دَاخِلَةٍ فِي قِوَامٍ مَاهِيَّاتِ الْأَنْوَاعِ الخَارِجِيَّةِ الْمُرَكَّبَةِ. می گوییم: اختلاف آثار تنها به دلیل اختلاف وجدانهای جوهر در حدود و اطوار آنهاست، نه به دلیل وجود صور جوهری که در قوام ماهیات انواع خارجی مرکب دخیل باشند. إِذْ لَا تَرْكِيبَ أَبَدًا لَا عَقْلًا وَلَا خَارِجًا. زیرا هیچ ترکیبی وجود ندارد، نه در عقل و نه در خارج. فَاخْتِلَافُهَا يَرْجِعُ إِلَى اخْتِلَافِ الْوُجْدَانَاتِ وَتَحْدِيدَاتِهَا وَتَقْدِيرَاتِهَا بِحَدٍ خَاصٌ وَقَدْرٍ مَخْصُوص. پس اختلاف آنها به اختلاف وجدانها و تعیینات و تقدیرات آنها به حدود و مقادیر خاص برمی گردد. سَوَاءٌ كَانَ اخْتِلَافُ الْآثَارِ وَالْكَمَالَاتِ فِي الْأَشْحَاصِ أَوْ فِي الْأَنْوَاعِ. چه اختلاف آثار و کمالات در اشخاص باشد و چه در انواع. وَاخْتِلَافُ الْوُجْدَانِ إِنَّمَا هُوَ مُعَلَّلٌ بِاخْتِيَارِ الْحَقِّ الْمُتَعَالِ فَقَطْ.

و اختلاف وجدان تنها به اختیار حق متعال تعلیل می شود. فَتَحْدِيدُ الْوُجْدَانَاتِ وَتَقْدِيرُهَا بِقَدْرِ خَاصٌ لَا يُعَلَّلُ إِلَّا بِمَشِيَّةِ اللَّهِ وَرِضَائِهِ وَإِذْنِهِ وَاحْتِيَارِهِ فَقَطْ. پس تعیین وجدانها و تقدیر آنها به مقدار خاص تنها با مشیت خداوند رضایت ،او اذن او و اختيار او قابل تعلیل است. مِنْ دُونِ دَحْلِ شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ فِي الْوُجْدَانَاتِ، وَلَا فِي تَقْدِيرَاتِهَا وَحُدُودِهَا وَكَمِّيَّتِهَا شِدَّةً وَضَعْفًا. بدون دخالت هیچ چیزی در وجدانها و نه در تقدیرات، حدود و کمیت آنها، چه به لحاظ شدت و چه ضعف. فَإِنَّ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حَيْثُ ذَوَاتِهَا فَقِيرَةٌ مَحْضَةٌ بِالْفَقْرِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي. زیرا ماهیات از حیث ذاتشان فقیری محض با فقری غیر متناهی هستند. وَغَيْرُ آبِيَةٍ عَنْ جَمِيعِ أَنْوَاعِ الْوُجْدَانَاتِ وَكُلِ أَطْوَارِ التَّمَلُكَاتِ. و از پذیرش همه انواع وجدانها و تمام اطوار تملک ها سر باز نمی زنند. وَفَيْضُ الْحَقِّ وَعَطَاؤُهُ غَيْرُ مُتَنَاهِ، فَيُعْطِي بِاخْتِيَارِهِ وَقُدْرَتِهِ كُلَّ مَاهِيَّةٍ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ قَدْرًا خَاصًا مِنَ الْوُجْدَانِ وَحَدًا مَحدُودًا مِنَ التَّمَلكَاتِ. و فیض و عطای حق نامتناهی است پس هر ماهیت از ماهیات را با اختیار و قدرت ،خود، به مقدار خاصی از وجدان و حدی معین از تملک عطا می کند وَالسُّؤَالُ عَنْ وَجْهِ تَخْصِيصِهِ تَعَالَى هَذِهِ الْمَاهِيَّةَ بِهَذَا الْمِقْدَارِ مِنَ الْوُجْدَانِ، وَتِلْكَ الْمَاهِيَّةَ الأُخْرَى بِذَلِكَ الحَدِ الْآخر سَاقِط. و پرسش از دلیل تخصیص این ماهیت به این مقدار از وجدان و آن ماهیت دیگر به آن حد دیگر، بی مورد است. لأَنَّ الْمُحْصِصَ هُوَ اخْتِيَارُهُ فَقَطْ ، فَهُوَ الْمُرَجَحُ، وَهُوَ الْمُحْصِصُ مِنْ دُونِ مَدْخَلِيَّةِ شَيْءٍ آخَرَ أَبَدًا. زیرا مخصص، تنها اختيار اوست، او مرجح و او مخصص است، بدون دخالت هیچ چیز دیگر. لا الْعِلَى الْمُعَدَّةِ وَلَا الاسْتِعْدَادَاتِ وَلَا الْمُقْتَضَيَاتِ وَلَا أَمْرٍ آخرَ أَبَدًا. نه علل آماده، نه استعدادات، نه مقتضیات و نه هیچ چیز دیگر. لِمُنَاقَضَةِ دَخْلِ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ مَعَ اخْتِيَارِ الْفَاعِلِ الْمُخْتَارِ كَمَا عَرَفْتَ مُفَصَّلًا. زیرا دخالت این امور با اختیار فاعل مختار در تناقض است همان طور که به تفصیل بیان شد.

و اختلاف وجدان تنها به اختیار حق متعال تعلیل می شود. فَتَحْدِيدُ الْوُجْدَانَاتِ وَتَقْدِيرُهَا بِقَدْرِ خَاصٌ لَا يُعَلَّلُ إِلَّا بِمَشِيَّةِ اللَّهِ وَرِضَائِهِ وَإِذْنِهِ وَاحْتِيَارِهِ فَقَطْ. پس تعیین وجدانها و تقدیر آنها به مقدار خاص تنها با مشیت خداوند رضایت ،او اذن او و اختيار او قابل تعلیل است. مِنْ دُونِ دَحْلِ شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ فِي الْوُجْدَانَاتِ، وَلَا فِي تَقْدِيرَاتِهَا وَحُدُودِهَا وَكَمِّيَّتِهَا شِدَّةً وَضَعْفًا. بدون دخالت هیچ چیزی در وجدانها و نه در تقدیرات، حدود و کمیت آنها، چه به لحاظ شدت و چه ضعف. فَإِنَّ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حَيْثُ ذَوَاتِهَا فَقِيرَةٌ مَحْضَةٌ بِالْفَقْرِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي. زیرا ماهیات از حیث ذاتشان فقیری محض با فقری غیر متناهی هستند. وَغَيْرُ آبِيَةٍ عَنْ جَمِيعِ أَنْوَاعِ الْوُجْدَانَاتِ وَكُلِ أَطْوَارِ التَّمَلُكَاتِ. و از پذیرش همه انواع وجدانها و تمام اطوار تملک ها سر باز نمی زنند. وَفَيْضُ الْحَقِّ وَعَطَاؤُهُ غَيْرُ مُتَنَاهِ، فَيُعْطِي بِاخْتِيَارِهِ وَقُدْرَتِهِ كُلَّ مَاهِيَّةٍ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ قَدْرًا خَاصًا مِنَ الْوُجْدَانِ وَحَدًا مَحدُودًا مِنَ التَّمَلكَاتِ. و فیض و عطای حق نامتناهی است پس هر ماهیت از ماهیات را با اختیار و قدرت ،خود، به مقدار خاصی از وجدان و حدی معین از تملک عطا می کند وَالسُّؤَالُ عَنْ وَجْهِ تَخْصِيصِهِ تَعَالَى هَذِهِ الْمَاهِيَّةَ بِهَذَا الْمِقْدَارِ مِنَ الْوُجْدَانِ، وَتِلْكَ الْمَاهِيَّةَ الأُخْرَى بِذَلِكَ الحَدِ الْآخر سَاقِط. و پرسش از دلیل تخصیص این ماهیت به این مقدار از وجدان و آن ماهیت دیگر به آن حد دیگر، بی مورد است. لأَنَّ الْمُحْصِصَ هُوَ اخْتِيَارُهُ فَقَطْ ، فَهُوَ الْمُرَجَحُ، وَهُوَ الْمُحْصِصُ مِنْ دُونِ مَدْخَلِيَّةِ شَيْءٍ آخَرَ أَبَدًا. زیرا مخصص، تنها اختيار اوست، او مرجح و او مخصص است، بدون دخالت هیچ چیز دیگر. لا الْعِلَى الْمُعَدَّةِ وَلَا الاسْتِعْدَادَاتِ وَلَا الْمُقْتَضَيَاتِ وَلَا أَمْرٍ آخرَ أَبَدًا. نه علل آماده، نه استعدادات، نه مقتضیات و نه هیچ چیز دیگر. لِمُنَاقَضَةِ دَخْلِ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ مَعَ اخْتِيَارِ الْفَاعِلِ الْمُخْتَارِ كَمَا عَرَفْتَ مُفَصَّلًا. زیرا دخالت این امور با اختیار فاعل مختار در تناقض است همان طور که به تفصیل بیان شد.

و اختلاف وجدان تنها به اختیار حق متعال تعلیل می شود. فَتَحْدِيدُ الْوُجْدَانَاتِ وَتَقْدِيرُهَا بِقَدْرِ خَاصٌ لَا يُعَلَّلُ إِلَّا بِمَشِيَّةِ اللَّهِ وَرِضَائِهِ وَإِذْنِهِ وَاحْتِيَارِهِ فَقَطْ. پس تعیین وجدانها و تقدیر آنها به مقدار خاص تنها با مشیت خداوند رضایت ،او اذن او و اختيار او قابل تعلیل است. مِنْ دُونِ دَحْلِ شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ فِي الْوُجْدَانَاتِ، وَلَا فِي تَقْدِيرَاتِهَا وَحُدُودِهَا وَكَمِّيَّتِهَا شِدَّةً وَضَعْفًا. بدون دخالت هیچ چیزی در وجدانها و نه در تقدیرات، حدود و کمیت آنها، چه به لحاظ شدت و چه ضعف. فَإِنَّ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حَيْثُ ذَوَاتِهَا فَقِيرَةٌ مَحْضَةٌ بِالْفَقْرِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي. زیرا ماهیات از حیث ذاتشان فقیری محض با فقری غیر متناهی هستند. وَغَيْرُ آبِيَةٍ عَنْ جَمِيعِ أَنْوَاعِ الْوُجْدَانَاتِ وَكُلِ أَطْوَارِ التَّمَلُكَاتِ. و از پذیرش همه انواع وجدانها و تمام اطوار تملک ها سر باز نمی زنند. وَفَيْضُ الْحَقِّ وَعَطَاؤُهُ غَيْرُ مُتَنَاهِ، فَيُعْطِي بِاخْتِيَارِهِ وَقُدْرَتِهِ كُلَّ مَاهِيَّةٍ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ قَدْرًا خَاصًا مِنَ الْوُجْدَانِ وَحَدًا مَحدُودًا مِنَ التَّمَلكَاتِ. و فیض و عطای حق نامتناهی است پس هر ماهیت از ماهیات را با اختیار و قدرت ،خود، به مقدار خاصی از وجدان و حدی معین از تملک عطا می کند وَالسُّؤَالُ عَنْ وَجْهِ تَخْصِيصِهِ تَعَالَى هَذِهِ الْمَاهِيَّةَ بِهَذَا الْمِقْدَارِ مِنَ الْوُجْدَانِ، وَتِلْكَ الْمَاهِيَّةَ الأُخْرَى بِذَلِكَ الحَدِ الْآخر سَاقِط. و پرسش از دلیل تخصیص این ماهیت به این مقدار از وجدان و آن ماهیت دیگر به آن حد دیگر، بی مورد است. لأَنَّ الْمُحْصِصَ هُوَ اخْتِيَارُهُ فَقَطْ ، فَهُوَ الْمُرَجَحُ، وَهُوَ الْمُحْصِصُ مِنْ دُونِ مَدْخَلِيَّةِ شَيْءٍ آخَرَ أَبَدًا. زیرا مخصص، تنها اختيار اوست، او مرجح و او مخصص است، بدون دخالت هیچ چیز دیگر. لا الْعِلَى الْمُعَدَّةِ وَلَا الاسْتِعْدَادَاتِ وَلَا الْمُقْتَضَيَاتِ وَلَا أَمْرٍ آخرَ أَبَدًا. نه علل آماده، نه استعدادات، نه مقتضیات و نه هیچ چیز دیگر. لِمُنَاقَضَةِ دَخْلِ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ مَعَ اخْتِيَارِ الْفَاعِلِ الْمُخْتَارِ كَمَا عَرَفْتَ مُفَصَّلًا. زیرا دخالت این امور با اختیار فاعل مختار در تناقض است همان طور که به تفصیل بیان شد.

و اختلاف وجدان تنها به اختیار حق متعال تعلیل می شود. فَتَحْدِيدُ الْوُجْدَانَاتِ وَتَقْدِيرُهَا بِقَدْرِ خَاصٌ لَا يُعَلَّلُ إِلَّا بِمَشِيَّةِ اللَّهِ وَرِضَائِهِ وَإِذْنِهِ وَاحْتِيَارِهِ فَقَطْ. پس تعیین وجدانها و تقدیر آنها به مقدار خاص تنها با مشیت خداوند رضایت ،او اذن او و اختيار او قابل تعلیل است. مِنْ دُونِ دَحْلِ شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ فِي الْوُجْدَانَاتِ، وَلَا فِي تَقْدِيرَاتِهَا وَحُدُودِهَا وَكَمِّيَّتِهَا شِدَّةً وَضَعْفًا. بدون دخالت هیچ چیزی در وجدانها و نه در تقدیرات، حدود و کمیت آنها، چه به لحاظ شدت و چه ضعف. فَإِنَّ الْمَاهِيَّاتِ مِنْ حَيْثُ ذَوَاتِهَا فَقِيرَةٌ مَحْضَةٌ بِالْفَقْرِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي. زیرا ماهیات از حیث ذاتشان فقیری محض با فقری غیر متناهی هستند. وَغَيْرُ آبِيَةٍ عَنْ جَمِيعِ أَنْوَاعِ الْوُجْدَانَاتِ وَكُلِ أَطْوَارِ التَّمَلُكَاتِ. و از پذیرش همه انواع وجدانها و تمام اطوار تملک ها سر باز نمی زنند. وَفَيْضُ الْحَقِّ وَعَطَاؤُهُ غَيْرُ مُتَنَاهِ، فَيُعْطِي بِاخْتِيَارِهِ وَقُدْرَتِهِ كُلَّ مَاهِيَّةٍ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ قَدْرًا خَاصًا مِنَ الْوُجْدَانِ وَحَدًا مَحدُودًا مِنَ التَّمَلكَاتِ. و فیض و عطای حق نامتناهی است پس هر ماهیت از ماهیات را با اختیار و قدرت ،خود، به مقدار خاصی از وجدان و حدی معین از تملک عطا می کند وَالسُّؤَالُ عَنْ وَجْهِ تَخْصِيصِهِ تَعَالَى هَذِهِ الْمَاهِيَّةَ بِهَذَا الْمِقْدَارِ مِنَ الْوُجْدَانِ، وَتِلْكَ الْمَاهِيَّةَ الأُخْرَى بِذَلِكَ الحَدِ الْآخر سَاقِط. و پرسش از دلیل تخصیص این ماهیت به این مقدار از وجدان و آن ماهیت دیگر به آن حد دیگر، بی مورد است. لأَنَّ الْمُحْصِصَ هُوَ اخْتِيَارُهُ فَقَطْ ، فَهُوَ الْمُرَجَحُ، وَهُوَ الْمُحْصِصُ مِنْ دُونِ مَدْخَلِيَّةِ شَيْءٍ آخَرَ أَبَدًا. زیرا مخصص، تنها اختيار اوست، او مرجح و او مخصص است، بدون دخالت هیچ چیز دیگر. لا الْعِلَى الْمُعَدَّةِ وَلَا الاسْتِعْدَادَاتِ وَلَا الْمُقْتَضَيَاتِ وَلَا أَمْرٍ آخرَ أَبَدًا. نه علل آماده، نه استعدادات، نه مقتضیات و نه هیچ چیز دیگر. لِمُنَاقَضَةِ دَخْلِ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ مَعَ اخْتِيَارِ الْفَاعِلِ الْمُخْتَارِ كَمَا عَرَفْتَ مُفَصَّلًا. زیرا دخالت این امور با اختیار فاعل مختار در تناقض است همان طور که به تفصیل بیان شد.

بَلْ لَوْ كَانَتِ الْمُعَدَّاتُ أَوِ الْمُقْتَضَيَاتُ أَو السُّرُوطُ دَخِيلَةً، لَلَزِمَ افْتِقَارُ الْحَقِّ الْمُتَعَالِ فِي جُودِهِ إِلَى غَيْرِهِ. بلکه اگر آماده سازی ها، مقتضیات یا شروط دخیل باشند، مستلزم نیاز حق متعال در جود خود به غیر است. تَعَالَى عَنْ ذَلِكَ عُلُوا كَبِيرًا. خداوند از این نقص به طور کامل منزه و برتر است. لأَنَّ قُدْرَتَهُ تَامَّةٌ مُسْتَوْعِبَةٌ نَافِذَةٌ فِي كُلِّ شَيْءٍ مِنْ دُونِ الِاحْتِيَاجِ وَالِافْتِقَارِ نَعَمْ؛ لَوْ كَانَ وُجْدَانُ الْمَاهِيَّةِ بِنَفْسِهَا، لَا بِمَا تَحِدُهُ، لَكَانَ لِتَوَهُم الدَّخل لِلاسْتِعْدَادَاتِ فِي الْوُجْدَانَاتِ وَجهٌ. بله؛ اگر وجدان ماهیت به ذات خودش بود و نه به آنچه می یابد احتمال دخالت استعدادات در وجدان ها قابل تصور بود. وَلَكِنَّهُ قَدْ عَرَفْتَ أَنَّ وُجْدَاتَهَا لَيْسَ بِنَفْسِهَا، بَلْ بِمَا تَحِدُهُ. اما تو دانستی که وجدان آن به ذات خودش نیست بلکه به آنچه می یابد وابسته است. فَإِنَّكَ لَوْ تَأَمَّلْتَ فِيمَا ذَكَرْنَا . مِنْ مُنَاقَضَةِ الِاحْتِيَارِ مَعَ دَحْلِ الْمُرَحِحَاتِ وَالْمُخَصِّصَاتِ، وَمِنْ لُزُومِ افْتِقَارِ الْغَنِى الْمُطلَق في فَيْضِهِ وَعَطَائِهِ إِلَى غَيْرِهِ . تَذْعَنْ إِذْعَانًا قَطْعِيًّا بِوُجُوبِ عَدَمٍ دَحْلِهَا. زیرا اگر در آنچه گفتیم تأمل کنی از تناقض اختیار با دخالت مرجحات و مخصصات و از لزوم نیاز غنی مطلق در فیض و عطای خود به غیر - به طور قطعی اذعان می کنی که این موارد نباید دخیل باشند. وَلُزُومُ كَوْنِ الدَّخِيلِ فِي الْوُجْدَانَاتِ وَتَحْدِيدِهَا وَتَقْدِيرِهَا هُوَ صَرْفُ اخْتِيَارِ الْحَقِّ فَقَطْ. و لزوم اینکه تنها عامل دخیل در وجدانها و تعیین و تقدیر آنها صرفاً اختیار حق باشد. سَوَاءٌ قُلْنَا بِوَاقِعِيَّةٍ لِلاسْتِعْدَادَاتِ وَالْمُرَجَحَاتِ كَمَا يَقُولُ الْقَوْمُ . أَمْ قُلْنَا بِعَدَمِ الْوَاقِعِيَّةِ لَهَا . كَمَا هُوَ الحق الْمُحَقَّق. چه بگوییم که استعدادات و مرجحات واقعی هستند - همان گونه که فلاسفه می گویند - و چه بگوییم که آن ها واقعیت ندارند - همان طور که حق محقق است. فَلَيْسَ تَقْدِيرُ الْوُجْدَانَاتِ رَاجِعًا إِلَى مَا يَرْجِعُ إِلَى مَاهِيَّةِ الْأَشْيَاءِ. پس تعیین وجدانها به چیزی که به ماهیت اشیا مربوط است باز نمی گردد. وَذَلِكَ لِأَنَّ وُجْدَاهَا بِالْغَيْرِ، أَيْ بِمَا تَحِدُهُ، لَا بِنَفْسِهَا.

بَلْ لَوْ كَانَتِ الْمُعَدَّاتُ أَوِ الْمُقْتَضَيَاتُ أَو السُّرُوطُ دَخِيلَةً، لَلَزِمَ افْتِقَارُ الْحَقِّ الْمُتَعَالِ فِي جُودِهِ إِلَى غَيْرِهِ. بلکه اگر آماده سازی ها، مقتضیات یا شروط دخیل باشند، مستلزم نیاز حق متعال در جود خود به غیر است. تَعَالَى عَنْ ذَلِكَ عُلُوا كَبِيرًا. خداوند از این نقص به طور کامل منزه و برتر است. لأَنَّ قُدْرَتَهُ تَامَّةٌ مُسْتَوْعِبَةٌ نَافِذَةٌ فِي كُلِّ شَيْءٍ مِنْ دُونِ الِاحْتِيَاجِ وَالِافْتِقَارِ نَعَمْ؛ لَوْ كَانَ وُجْدَانُ الْمَاهِيَّةِ بِنَفْسِهَا، لَا بِمَا تَحِدُهُ، لَكَانَ لِتَوَهُم الدَّخل لِلاسْتِعْدَادَاتِ فِي الْوُجْدَانَاتِ وَجهٌ. بله؛ اگر وجدان ماهیت به ذات خودش بود و نه به آنچه می یابد احتمال دخالت استعدادات در وجدان ها قابل تصور بود. وَلَكِنَّهُ قَدْ عَرَفْتَ أَنَّ وُجْدَاتَهَا لَيْسَ بِنَفْسِهَا، بَلْ بِمَا تَحِدُهُ. اما تو دانستی که وجدان آن به ذات خودش نیست بلکه به آنچه می یابد وابسته است. فَإِنَّكَ لَوْ تَأَمَّلْتَ فِيمَا ذَكَرْنَا . مِنْ مُنَاقَضَةِ الِاحْتِيَارِ مَعَ دَحْلِ الْمُرَحِحَاتِ وَالْمُخَصِّصَاتِ، وَمِنْ لُزُومِ افْتِقَارِ الْغَنِى الْمُطلَق في فَيْضِهِ وَعَطَائِهِ إِلَى غَيْرِهِ . تَذْعَنْ إِذْعَانًا قَطْعِيًّا بِوُجُوبِ عَدَمٍ دَحْلِهَا. زیرا اگر در آنچه گفتیم تأمل کنی از تناقض اختیار با دخالت مرجحات و مخصصات و از لزوم نیاز غنی مطلق در فیض و عطای خود به غیر - به طور قطعی اذعان می کنی که این موارد نباید دخیل باشند. وَلُزُومُ كَوْنِ الدَّخِيلِ فِي الْوُجْدَانَاتِ وَتَحْدِيدِهَا وَتَقْدِيرِهَا هُوَ صَرْفُ اخْتِيَارِ الْحَقِّ فَقَطْ. و لزوم اینکه تنها عامل دخیل در وجدانها و تعیین و تقدیر آنها صرفاً اختیار حق باشد. سَوَاءٌ قُلْنَا بِوَاقِعِيَّةٍ لِلاسْتِعْدَادَاتِ وَالْمُرَجَحَاتِ كَمَا يَقُولُ الْقَوْمُ . أَمْ قُلْنَا بِعَدَمِ الْوَاقِعِيَّةِ لَهَا . كَمَا هُوَ الحق الْمُحَقَّق. چه بگوییم که استعدادات و مرجحات واقعی هستند - همان گونه که فلاسفه می گویند - و چه بگوییم که آن ها واقعیت ندارند - همان طور که حق محقق است. فَلَيْسَ تَقْدِيرُ الْوُجْدَانَاتِ رَاجِعًا إِلَى مَا يَرْجِعُ إِلَى مَاهِيَّةِ الْأَشْيَاءِ. پس تعیین وجدانها به چیزی که به ماهیت اشیا مربوط است باز نمی گردد. وَذَلِكَ لِأَنَّ وُجْدَاهَا بِالْغَيْرِ، أَيْ بِمَا تَحِدُهُ، لَا بِنَفْسِهَا.

بَلْ لَوْ كَانَتِ الْمُعَدَّاتُ أَوِ الْمُقْتَضَيَاتُ أَو السُّرُوطُ دَخِيلَةً، لَلَزِمَ افْتِقَارُ الْحَقِّ الْمُتَعَالِ فِي جُودِهِ إِلَى غَيْرِهِ. بلکه اگر آماده سازی ها، مقتضیات یا شروط دخیل باشند، مستلزم نیاز حق متعال در جود خود به غیر است. تَعَالَى عَنْ ذَلِكَ عُلُوا كَبِيرًا. خداوند از این نقص به طور کامل منزه و برتر است. لأَنَّ قُدْرَتَهُ تَامَّةٌ مُسْتَوْعِبَةٌ نَافِذَةٌ فِي كُلِّ شَيْءٍ مِنْ دُونِ الِاحْتِيَاجِ وَالِافْتِقَارِ نَعَمْ؛ لَوْ كَانَ وُجْدَانُ الْمَاهِيَّةِ بِنَفْسِهَا، لَا بِمَا تَحِدُهُ، لَكَانَ لِتَوَهُم الدَّخل لِلاسْتِعْدَادَاتِ فِي الْوُجْدَانَاتِ وَجهٌ. بله؛ اگر وجدان ماهیت به ذات خودش بود و نه به آنچه می یابد احتمال دخالت استعدادات در وجدان ها قابل تصور بود. وَلَكِنَّهُ قَدْ عَرَفْتَ أَنَّ وُجْدَاتَهَا لَيْسَ بِنَفْسِهَا، بَلْ بِمَا تَحِدُهُ. اما تو دانستی که وجدان آن به ذات خودش نیست بلکه به آنچه می یابد وابسته است. فَإِنَّكَ لَوْ تَأَمَّلْتَ فِيمَا ذَكَرْنَا . مِنْ مُنَاقَضَةِ الِاحْتِيَارِ مَعَ دَحْلِ الْمُرَحِحَاتِ وَالْمُخَصِّصَاتِ، وَمِنْ لُزُومِ افْتِقَارِ الْغَنِى الْمُطلَق في فَيْضِهِ وَعَطَائِهِ إِلَى غَيْرِهِ . تَذْعَنْ إِذْعَانًا قَطْعِيًّا بِوُجُوبِ عَدَمٍ دَحْلِهَا. زیرا اگر در آنچه گفتیم تأمل کنی از تناقض اختیار با دخالت مرجحات و مخصصات و از لزوم نیاز غنی مطلق در فیض و عطای خود به غیر - به طور قطعی اذعان می کنی که این موارد نباید دخیل باشند. وَلُزُومُ كَوْنِ الدَّخِيلِ فِي الْوُجْدَانَاتِ وَتَحْدِيدِهَا وَتَقْدِيرِهَا هُوَ صَرْفُ اخْتِيَارِ الْحَقِّ فَقَطْ. و لزوم اینکه تنها عامل دخیل در وجدانها و تعیین و تقدیر آنها صرفاً اختیار حق باشد. سَوَاءٌ قُلْنَا بِوَاقِعِيَّةٍ لِلاسْتِعْدَادَاتِ وَالْمُرَجَحَاتِ كَمَا يَقُولُ الْقَوْمُ . أَمْ قُلْنَا بِعَدَمِ الْوَاقِعِيَّةِ لَهَا . كَمَا هُوَ الحق الْمُحَقَّق. چه بگوییم که استعدادات و مرجحات واقعی هستند - همان گونه که فلاسفه می گویند - و چه بگوییم که آن ها واقعیت ندارند - همان طور که حق محقق است. فَلَيْسَ تَقْدِيرُ الْوُجْدَانَاتِ رَاجِعًا إِلَى مَا يَرْجِعُ إِلَى مَاهِيَّةِ الْأَشْيَاءِ. پس تعیین وجدانها به چیزی که به ماهیت اشیا مربوط است باز نمی گردد. وَذَلِكَ لِأَنَّ وُجْدَاهَا بِالْغَيْرِ، أَيْ بِمَا تَحِدُهُ، لَا بِنَفْسِهَا.

بَلْ لَوْ كَانَتِ الْمُعَدَّاتُ أَوِ الْمُقْتَضَيَاتُ أَو السُّرُوطُ دَخِيلَةً، لَلَزِمَ افْتِقَارُ الْحَقِّ الْمُتَعَالِ فِي جُودِهِ إِلَى غَيْرِهِ. بلکه اگر آماده سازی ها، مقتضیات یا شروط دخیل باشند، مستلزم نیاز حق متعال در جود خود به غیر است. تَعَالَى عَنْ ذَلِكَ عُلُوا كَبِيرًا. خداوند از این نقص به طور کامل منزه و برتر است. لأَنَّ قُدْرَتَهُ تَامَّةٌ مُسْتَوْعِبَةٌ نَافِذَةٌ فِي كُلِّ شَيْءٍ مِنْ دُونِ الِاحْتِيَاجِ وَالِافْتِقَارِ نَعَمْ؛ لَوْ كَانَ وُجْدَانُ الْمَاهِيَّةِ بِنَفْسِهَا، لَا بِمَا تَحِدُهُ، لَكَانَ لِتَوَهُم الدَّخل لِلاسْتِعْدَادَاتِ فِي الْوُجْدَانَاتِ وَجهٌ. بله؛ اگر وجدان ماهیت به ذات خودش بود و نه به آنچه می یابد احتمال دخالت استعدادات در وجدان ها قابل تصور بود. وَلَكِنَّهُ قَدْ عَرَفْتَ أَنَّ وُجْدَاتَهَا لَيْسَ بِنَفْسِهَا، بَلْ بِمَا تَحِدُهُ. اما تو دانستی که وجدان آن به ذات خودش نیست بلکه به آنچه می یابد وابسته است. فَإِنَّكَ لَوْ تَأَمَّلْتَ فِيمَا ذَكَرْنَا . مِنْ مُنَاقَضَةِ الِاحْتِيَارِ مَعَ دَحْلِ الْمُرَحِحَاتِ وَالْمُخَصِّصَاتِ، وَمِنْ لُزُومِ افْتِقَارِ الْغَنِى الْمُطلَق في فَيْضِهِ وَعَطَائِهِ إِلَى غَيْرِهِ . تَذْعَنْ إِذْعَانًا قَطْعِيًّا بِوُجُوبِ عَدَمٍ دَحْلِهَا. زیرا اگر در آنچه گفتیم تأمل کنی از تناقض اختیار با دخالت مرجحات و مخصصات و از لزوم نیاز غنی مطلق در فیض و عطای خود به غیر - به طور قطعی اذعان می کنی که این موارد نباید دخیل باشند. وَلُزُومُ كَوْنِ الدَّخِيلِ فِي الْوُجْدَانَاتِ وَتَحْدِيدِهَا وَتَقْدِيرِهَا هُوَ صَرْفُ اخْتِيَارِ الْحَقِّ فَقَطْ. و لزوم اینکه تنها عامل دخیل در وجدانها و تعیین و تقدیر آنها صرفاً اختیار حق باشد. سَوَاءٌ قُلْنَا بِوَاقِعِيَّةٍ لِلاسْتِعْدَادَاتِ وَالْمُرَجَحَاتِ كَمَا يَقُولُ الْقَوْمُ . أَمْ قُلْنَا بِعَدَمِ الْوَاقِعِيَّةِ لَهَا . كَمَا هُوَ الحق الْمُحَقَّق. چه بگوییم که استعدادات و مرجحات واقعی هستند - همان گونه که فلاسفه می گویند - و چه بگوییم که آن ها واقعیت ندارند - همان طور که حق محقق است. فَلَيْسَ تَقْدِيرُ الْوُجْدَانَاتِ رَاجِعًا إِلَى مَا يَرْجِعُ إِلَى مَاهِيَّةِ الْأَشْيَاءِ. پس تعیین وجدانها به چیزی که به ماهیت اشیا مربوط است باز نمی گردد. وَذَلِكَ لِأَنَّ وُجْدَاهَا بِالْغَيْرِ، أَيْ بِمَا تَحِدُهُ، لَا بِنَفْسِهَا.

زیرا وجدان آنها به دیگری است، یعنی به آنچه می یابند، نه به ذات خودشان. فَإِذَنْ يَكُونُ التَّقْدِيرُ وَالتَّحْدِيدُ بِالْعَرَضِ، أَيْ بِالْغَيْرِ، لَا بِالْمَاهِيَّةِ. پس تعیین و تحدید به صورت عرضی است، یعنی به دیگری وابسته است، نه به ماهیت. نَعَمْ؛ تَقْدِيرُ الْوُجْدَانِ مِنْ حَيْثُ الْبَدْءِ لَيْسَ بِالْغَيْرِ، بَلْ هُوَ ذَاتِي لِلْوُجْدَانِ، لَا لِلْمَاهِيَّةِ. بله؛ تعیین وجدان از جهت آغاز به دیگری وابسته نیست بلکه ذاتی وجدان است، نه ماهیت. وَذَلِكَ لِمَا عَرَفْتَ أَنَّ طَبْعَ كَوْنِ الْوُجْدَانِ بِالْغَيْرِ طَبْعُ التَّأَخُرِ عَنْ ذَلِكَ الْغَيْرِ. زیرا می دانی که طبیعت وجدان به دیگری، طبیعت تأخر از آن دیگری است. وَهُوَ عَيْنُ كَوْنِ الْوُجْدَانِ ذَا بَدْءٍ وَابْتِدَاءِ. و این عین آن است که وجدان دارای آغازی و ابتدای است. وَعَلَى أَي حَالٍ لَا رَبَّطَ لِهَذَا التَّقْدِيرِ أَيْضًا بِالْمَاهِيَّةِ. در هر حال این تعیین نیز هیچ ارتباطی با ماهیت ندارد. فَإِذَنْ كُلُّ فِعْلٍ يَقَعُ فِي الْعَالَمَ، وَكُلُّ أَثَرٍ يَصْدُرُ مِنَ الْمُؤَثِرَاتِ إِمَّا أَنْ يَكُونَ فِعْلَ الْبَشَرِ الْمُحْتَارِ . أَيْ يَكُونَ فِعْلًا اخْتِيَارِيًّا لَهُ . أَوْ لَا يَكُونَ كَذَلِكَ. پس هر فعلی که در جهان رخ دهد و هر اثری که از مؤثرات صادر شود، یا فعل انسان مختار است - یعنی فعلی اختیاری برای اوست - یا این گونه نیست. فَإِنْ كَانَ مِنَ الْأَفْعَالِ الِاحْتِيَارِيَّةِ الصَّادِرَةِ عَنِ الْقَادِرِ الْمُحْتَارِ، فَلَا فَحَالَةَ لَا يُعَلَّلُ إِلَّا بِاخْتِيَارِهِ وَإِذْنِهِ مِنْ دُونِ رَبْطٍ وَاسْتِنَادٍ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. اگر از افعال اختیاری صادره از قادر مختار باشد، به ناچار تنها با اختیار و اذن او قابل تعلیل است، بدون هیچ ارتباط یا استنادی به خداوند متعال به هیچ شکلی. لِأَنَّهُ أَعْطَى مِنِ اخْتِيَارِ (132 اللهِ تَعَالَى وَقُدْرَتِهِ، فَلَا مَعْنَى لِاسْتِنَادِهِ إِلَى غَيْرِ هَذَا الِاخْتِيَارِ الْمُفَاضِ عَلَى الْمُحْتَارِ لأَجْلِ الاخْتِبَارِ.) زیرا این اختیار و قدرت از جانب خداوند به او عطا شده است و استناد آن به چیزی غیر از این اختیار افاضه شده به مختار برای آزمایش، بی معنی است.

زیرا وجدان آنها به دیگری است، یعنی به آنچه می یابند، نه به ذات خودشان. فَإِذَنْ يَكُونُ التَّقْدِيرُ وَالتَّحْدِيدُ بِالْعَرَضِ، أَيْ بِالْغَيْرِ، لَا بِالْمَاهِيَّةِ. پس تعیین و تحدید به صورت عرضی است، یعنی به دیگری وابسته است، نه به ماهیت. نَعَمْ؛ تَقْدِيرُ الْوُجْدَانِ مِنْ حَيْثُ الْبَدْءِ لَيْسَ بِالْغَيْرِ، بَلْ هُوَ ذَاتِي لِلْوُجْدَانِ، لَا لِلْمَاهِيَّةِ. بله؛ تعیین وجدان از جهت آغاز به دیگری وابسته نیست بلکه ذاتی وجدان است، نه ماهیت. وَذَلِكَ لِمَا عَرَفْتَ أَنَّ طَبْعَ كَوْنِ الْوُجْدَانِ بِالْغَيْرِ طَبْعُ التَّأَخُرِ عَنْ ذَلِكَ الْغَيْرِ. زیرا می دانی که طبیعت وجدان به دیگری، طبیعت تأخر از آن دیگری است. وَهُوَ عَيْنُ كَوْنِ الْوُجْدَانِ ذَا بَدْءٍ وَابْتِدَاءِ. و این عین آن است که وجدان دارای آغازی و ابتدای است. وَعَلَى أَي حَالٍ لَا رَبَّطَ لِهَذَا التَّقْدِيرِ أَيْضًا بِالْمَاهِيَّةِ. در هر حال این تعیین نیز هیچ ارتباطی با ماهیت ندارد. فَإِذَنْ كُلُّ فِعْلٍ يَقَعُ فِي الْعَالَمَ، وَكُلُّ أَثَرٍ يَصْدُرُ مِنَ الْمُؤَثِرَاتِ إِمَّا أَنْ يَكُونَ فِعْلَ الْبَشَرِ الْمُحْتَارِ . أَيْ يَكُونَ فِعْلًا اخْتِيَارِيًّا لَهُ . أَوْ لَا يَكُونَ كَذَلِكَ. پس هر فعلی که در جهان رخ دهد و هر اثری که از مؤثرات صادر شود، یا فعل انسان مختار است - یعنی فعلی اختیاری برای اوست - یا این گونه نیست. فَإِنْ كَانَ مِنَ الْأَفْعَالِ الِاحْتِيَارِيَّةِ الصَّادِرَةِ عَنِ الْقَادِرِ الْمُحْتَارِ، فَلَا فَحَالَةَ لَا يُعَلَّلُ إِلَّا بِاخْتِيَارِهِ وَإِذْنِهِ مِنْ دُونِ رَبْطٍ وَاسْتِنَادٍ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. اگر از افعال اختیاری صادره از قادر مختار باشد، به ناچار تنها با اختیار و اذن او قابل تعلیل است، بدون هیچ ارتباط یا استنادی به خداوند متعال به هیچ شکلی. لِأَنَّهُ أَعْطَى مِنِ اخْتِيَارِ (132 اللهِ تَعَالَى وَقُدْرَتِهِ، فَلَا مَعْنَى لِاسْتِنَادِهِ إِلَى غَيْرِ هَذَا الِاخْتِيَارِ الْمُفَاضِ عَلَى الْمُحْتَارِ لأَجْلِ الاخْتِبَارِ.) زیرا این اختیار و قدرت از جانب خداوند به او عطا شده است و استناد آن به چیزی غیر از این اختیار افاضه شده به مختار برای آزمایش، بی معنی است.

زیرا وجدان آنها به دیگری است، یعنی به آنچه می یابند، نه به ذات خودشان. فَإِذَنْ يَكُونُ التَّقْدِيرُ وَالتَّحْدِيدُ بِالْعَرَضِ، أَيْ بِالْغَيْرِ، لَا بِالْمَاهِيَّةِ. پس تعیین و تحدید به صورت عرضی است، یعنی به دیگری وابسته است، نه به ماهیت. نَعَمْ؛ تَقْدِيرُ الْوُجْدَانِ مِنْ حَيْثُ الْبَدْءِ لَيْسَ بِالْغَيْرِ، بَلْ هُوَ ذَاتِي لِلْوُجْدَانِ، لَا لِلْمَاهِيَّةِ. بله؛ تعیین وجدان از جهت آغاز به دیگری وابسته نیست بلکه ذاتی وجدان است، نه ماهیت. وَذَلِكَ لِمَا عَرَفْتَ أَنَّ طَبْعَ كَوْنِ الْوُجْدَانِ بِالْغَيْرِ طَبْعُ التَّأَخُرِ عَنْ ذَلِكَ الْغَيْرِ. زیرا می دانی که طبیعت وجدان به دیگری، طبیعت تأخر از آن دیگری است. وَهُوَ عَيْنُ كَوْنِ الْوُجْدَانِ ذَا بَدْءٍ وَابْتِدَاءِ. و این عین آن است که وجدان دارای آغازی و ابتدای است. وَعَلَى أَي حَالٍ لَا رَبَّطَ لِهَذَا التَّقْدِيرِ أَيْضًا بِالْمَاهِيَّةِ. در هر حال این تعیین نیز هیچ ارتباطی با ماهیت ندارد. فَإِذَنْ كُلُّ فِعْلٍ يَقَعُ فِي الْعَالَمَ، وَكُلُّ أَثَرٍ يَصْدُرُ مِنَ الْمُؤَثِرَاتِ إِمَّا أَنْ يَكُونَ فِعْلَ الْبَشَرِ الْمُحْتَارِ . أَيْ يَكُونَ فِعْلًا اخْتِيَارِيًّا لَهُ . أَوْ لَا يَكُونَ كَذَلِكَ. پس هر فعلی که در جهان رخ دهد و هر اثری که از مؤثرات صادر شود، یا فعل انسان مختار است - یعنی فعلی اختیاری برای اوست - یا این گونه نیست. فَإِنْ كَانَ مِنَ الْأَفْعَالِ الِاحْتِيَارِيَّةِ الصَّادِرَةِ عَنِ الْقَادِرِ الْمُحْتَارِ، فَلَا فَحَالَةَ لَا يُعَلَّلُ إِلَّا بِاخْتِيَارِهِ وَإِذْنِهِ مِنْ دُونِ رَبْطٍ وَاسْتِنَادٍ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. اگر از افعال اختیاری صادره از قادر مختار باشد، به ناچار تنها با اختیار و اذن او قابل تعلیل است، بدون هیچ ارتباط یا استنادی به خداوند متعال به هیچ شکلی. لِأَنَّهُ أَعْطَى مِنِ اخْتِيَارِ (132 اللهِ تَعَالَى وَقُدْرَتِهِ، فَلَا مَعْنَى لِاسْتِنَادِهِ إِلَى غَيْرِ هَذَا الِاخْتِيَارِ الْمُفَاضِ عَلَى الْمُحْتَارِ لأَجْلِ الاخْتِبَارِ.) زیرا این اختیار و قدرت از جانب خداوند به او عطا شده است و استناد آن به چیزی غیر از این اختیار افاضه شده به مختار برای آزمایش، بی معنی است.

زیرا وجدان آنها به دیگری است، یعنی به آنچه می یابند، نه به ذات خودشان. فَإِذَنْ يَكُونُ التَّقْدِيرُ وَالتَّحْدِيدُ بِالْعَرَضِ، أَيْ بِالْغَيْرِ، لَا بِالْمَاهِيَّةِ. پس تعیین و تحدید به صورت عرضی است، یعنی به دیگری وابسته است، نه به ماهیت. نَعَمْ؛ تَقْدِيرُ الْوُجْدَانِ مِنْ حَيْثُ الْبَدْءِ لَيْسَ بِالْغَيْرِ، بَلْ هُوَ ذَاتِي لِلْوُجْدَانِ، لَا لِلْمَاهِيَّةِ. بله؛ تعیین وجدان از جهت آغاز به دیگری وابسته نیست بلکه ذاتی وجدان است، نه ماهیت. وَذَلِكَ لِمَا عَرَفْتَ أَنَّ طَبْعَ كَوْنِ الْوُجْدَانِ بِالْغَيْرِ طَبْعُ التَّأَخُرِ عَنْ ذَلِكَ الْغَيْرِ. زیرا می دانی که طبیعت وجدان به دیگری، طبیعت تأخر از آن دیگری است. وَهُوَ عَيْنُ كَوْنِ الْوُجْدَانِ ذَا بَدْءٍ وَابْتِدَاءِ. و این عین آن است که وجدان دارای آغازی و ابتدای است. وَعَلَى أَي حَالٍ لَا رَبَّطَ لِهَذَا التَّقْدِيرِ أَيْضًا بِالْمَاهِيَّةِ. در هر حال این تعیین نیز هیچ ارتباطی با ماهیت ندارد. فَإِذَنْ كُلُّ فِعْلٍ يَقَعُ فِي الْعَالَمَ، وَكُلُّ أَثَرٍ يَصْدُرُ مِنَ الْمُؤَثِرَاتِ إِمَّا أَنْ يَكُونَ فِعْلَ الْبَشَرِ الْمُحْتَارِ . أَيْ يَكُونَ فِعْلًا اخْتِيَارِيًّا لَهُ . أَوْ لَا يَكُونَ كَذَلِكَ. پس هر فعلی که در جهان رخ دهد و هر اثری که از مؤثرات صادر شود، یا فعل انسان مختار است - یعنی فعلی اختیاری برای اوست - یا این گونه نیست. فَإِنْ كَانَ مِنَ الْأَفْعَالِ الِاحْتِيَارِيَّةِ الصَّادِرَةِ عَنِ الْقَادِرِ الْمُحْتَارِ، فَلَا فَحَالَةَ لَا يُعَلَّلُ إِلَّا بِاخْتِيَارِهِ وَإِذْنِهِ مِنْ دُونِ رَبْطٍ وَاسْتِنَادٍ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. اگر از افعال اختیاری صادره از قادر مختار باشد، به ناچار تنها با اختیار و اذن او قابل تعلیل است، بدون هیچ ارتباط یا استنادی به خداوند متعال به هیچ شکلی. لِأَنَّهُ أَعْطَى مِنِ اخْتِيَارِ (132 اللهِ تَعَالَى وَقُدْرَتِهِ، فَلَا مَعْنَى لِاسْتِنَادِهِ إِلَى غَيْرِ هَذَا الِاخْتِيَارِ الْمُفَاضِ عَلَى الْمُحْتَارِ لأَجْلِ الاخْتِبَارِ.) زیرا این اختیار و قدرت از جانب خداوند به او عطا شده است و استناد آن به چیزی غیر از این اختیار افاضه شده به مختار برای آزمایش، بی معنی است.

فَلَا دَخَلَ فِي عِصْيَانِ الشَّقِي لِغَيْرِ احْتِيَارِهِ أَبَدًا، لَا الطَّيِّنَةِ وَلَا الِاسْتِعْدَادِ وَلَا الْمُعَدَّاتِ وَلَا الْمُقْتَضَيَاتِ وَلَا غَيْرِهَا مِنَ الْمُحْصِصَاتِ وَالْمُرَحِحَاتِ. پس در نافرمانی بدبخت، هیچ چیزی جز اختیار او دخیل نیست، نه سرشت، نه استعداد، نه مقدمات، نه مقتضیات و نه چیز دیگری از مخصصات و مرجحات. وَهَكَذَا الْكَلَامُ في طَاعَةِ السَّعِيدِ. و همین طور است موضوع در مورد اطاعت خوشبخت. وَأَمَّا إِنْ لَمْ يَكُنْ مِنَ الْأَفْعَالِ الِاخْتِيَارِيَّةِ، سَوَاءٌ كَانَ صَادِرًا مِنَ الْبَشَرِ أَوْ مِنَ الْقُوَى الْمُسْتَوْدَعَةِ فِي الْأَشْيَاءِ . كَالْقُوَّةِ النَّامِيَةِ وَالْغَاذِيَةِ وَغَيْرِهَا مِمَّا أَخْبَرَ عَنْهَا الصَّادِقُ الْمُصَدَّقُ . أَوْ مِنَ الطَّبَائِعِ الخَارِجِيَّةِ. اما اگر از افعال اختیاری نباشد چه از انسان صادر شده باشد یا از نیروهای موجود در اشیا - مانند نیروی نمو، تغذیه و غیره که صادق مصدق از آنها خبر داده است - یا از طبایع خارجی. فَكُلُّهَا مُعَلَّلَةٌ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى فَقَطْ بِلَا رَبْطٍ لِشَيْءٍ آخَرَ فِيهَا أَبَدًا. همه این موارد تنها با اذن خداوند متعال تعلیل می شوند، بدون هیچ ارتباطی به چیز دیگری. فَلَا صُورَةٌ نَوْعِيَّةً وَلَا مَبْدَأَ لِلْأَثَرِ وَلَا مُرَجّحَ وَلَا مُخصص وَلَا مُقْتَضِيَ وَلَا مُعَدَّ أَبَدًا. نه صورتی نوعی نه مبدأی اثر نه مرجحی نه مخصصی نه مقتضی ای و نه مقدمه ای در کار نیست. بَلِ الْمُرَجَحُ الْمُحْصِصُ فِي تَحْدِيدِ الْوُجْدَانَاتِ وَتَقْدِيرِهَا هُوَ إِذْنُ اللَّهِ تَعَالَى وَاخْتِيَارُهُ. بلکه مرجح ' و مخصص در تعیین وجدانها و تقدیر آنها اذن و اختیار خداوند متعال است. وَالْقَوْلُ بِتَقَدُّسِ الْحَقِّ عَنْ مُبَاشَرَةِ بَعْضِ الْأَفْعَالِ قَوْلٌ لَا مُحَصَلَ لَهُ. و این ادعا که خداوند از مباشرت برخی افعال منزه است، سخنی بی معنا است. إذْ لَيْسَ حَقِيقَةُ الْفِعْلِ إِلَّا وَاحِدِيَّهُ الْمَاهِيَّةِ بِنُورِ اللهِ أَوْ نُورِ الْوَلَايَةِ. زیرا حقیقت فعل چیزی جز یافتن ماهیت با نور خداوند یا نور ولایت نیست. فَجَمِيعُ الْأَفْعَالِ الْغَيْرِ الِاحْتِيَارِيَّةِ مُسْتَنِدَةٌ إِلَى إِذْنِ اللَّهِ وَاحْتِيَارِهِ بِلَا جَوَازِ اسْتِنَادِهَا بِشَيْءٍ آخَرَ. بنابراین، همه افعال غیر اختیاری به اذن و اختیار خداوند مستند هستند، بدون امکان استناد به چیز دیگری. فَحَرَارَةُ النَّارِ فِي نَفْسِهَا أَوْ فِي الْمَاءِ وَإِحْرَاقُهَا وَتَفْرِيقُهَا وَتَفْتِيتُهَا لَا يَتَحَقَّقُ وَلَا يُوجَدُ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ فَقَطْ.

فَلَا دَخَلَ فِي عِصْيَانِ الشَّقِي لِغَيْرِ احْتِيَارِهِ أَبَدًا، لَا الطَّيِّنَةِ وَلَا الِاسْتِعْدَادِ وَلَا الْمُعَدَّاتِ وَلَا الْمُقْتَضَيَاتِ وَلَا غَيْرِهَا مِنَ الْمُحْصِصَاتِ وَالْمُرَحِحَاتِ. پس در نافرمانی بدبخت، هیچ چیزی جز اختیار او دخیل نیست، نه سرشت، نه استعداد، نه مقدمات، نه مقتضیات و نه چیز دیگری از مخصصات و مرجحات. وَهَكَذَا الْكَلَامُ في طَاعَةِ السَّعِيدِ. و همین طور است موضوع در مورد اطاعت خوشبخت. وَأَمَّا إِنْ لَمْ يَكُنْ مِنَ الْأَفْعَالِ الِاخْتِيَارِيَّةِ، سَوَاءٌ كَانَ صَادِرًا مِنَ الْبَشَرِ أَوْ مِنَ الْقُوَى الْمُسْتَوْدَعَةِ فِي الْأَشْيَاءِ . كَالْقُوَّةِ النَّامِيَةِ وَالْغَاذِيَةِ وَغَيْرِهَا مِمَّا أَخْبَرَ عَنْهَا الصَّادِقُ الْمُصَدَّقُ . أَوْ مِنَ الطَّبَائِعِ الخَارِجِيَّةِ. اما اگر از افعال اختیاری نباشد چه از انسان صادر شده باشد یا از نیروهای موجود در اشیا - مانند نیروی نمو، تغذیه و غیره که صادق مصدق از آنها خبر داده است - یا از طبایع خارجی. فَكُلُّهَا مُعَلَّلَةٌ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى فَقَطْ بِلَا رَبْطٍ لِشَيْءٍ آخَرَ فِيهَا أَبَدًا. همه این موارد تنها با اذن خداوند متعال تعلیل می شوند، بدون هیچ ارتباطی به چیز دیگری. فَلَا صُورَةٌ نَوْعِيَّةً وَلَا مَبْدَأَ لِلْأَثَرِ وَلَا مُرَجّحَ وَلَا مُخصص وَلَا مُقْتَضِيَ وَلَا مُعَدَّ أَبَدًا. نه صورتی نوعی نه مبدأی اثر نه مرجحی نه مخصصی نه مقتضی ای و نه مقدمه ای در کار نیست. بَلِ الْمُرَجَحُ الْمُحْصِصُ فِي تَحْدِيدِ الْوُجْدَانَاتِ وَتَقْدِيرِهَا هُوَ إِذْنُ اللَّهِ تَعَالَى وَاخْتِيَارُهُ. بلکه مرجح ' و مخصص در تعیین وجدانها و تقدیر آنها اذن و اختیار خداوند متعال است. وَالْقَوْلُ بِتَقَدُّسِ الْحَقِّ عَنْ مُبَاشَرَةِ بَعْضِ الْأَفْعَالِ قَوْلٌ لَا مُحَصَلَ لَهُ. و این ادعا که خداوند از مباشرت برخی افعال منزه است، سخنی بی معنا است. إذْ لَيْسَ حَقِيقَةُ الْفِعْلِ إِلَّا وَاحِدِيَّهُ الْمَاهِيَّةِ بِنُورِ اللهِ أَوْ نُورِ الْوَلَايَةِ. زیرا حقیقت فعل چیزی جز یافتن ماهیت با نور خداوند یا نور ولایت نیست. فَجَمِيعُ الْأَفْعَالِ الْغَيْرِ الِاحْتِيَارِيَّةِ مُسْتَنِدَةٌ إِلَى إِذْنِ اللَّهِ وَاحْتِيَارِهِ بِلَا جَوَازِ اسْتِنَادِهَا بِشَيْءٍ آخَرَ. بنابراین، همه افعال غیر اختیاری به اذن و اختیار خداوند مستند هستند، بدون امکان استناد به چیز دیگری. فَحَرَارَةُ النَّارِ فِي نَفْسِهَا أَوْ فِي الْمَاءِ وَإِحْرَاقُهَا وَتَفْرِيقُهَا وَتَفْتِيتُهَا لَا يَتَحَقَّقُ وَلَا يُوجَدُ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ فَقَطْ.

فَلَا دَخَلَ فِي عِصْيَانِ الشَّقِي لِغَيْرِ احْتِيَارِهِ أَبَدًا، لَا الطَّيِّنَةِ وَلَا الِاسْتِعْدَادِ وَلَا الْمُعَدَّاتِ وَلَا الْمُقْتَضَيَاتِ وَلَا غَيْرِهَا مِنَ الْمُحْصِصَاتِ وَالْمُرَحِحَاتِ. پس در نافرمانی بدبخت، هیچ چیزی جز اختیار او دخیل نیست، نه سرشت، نه استعداد، نه مقدمات، نه مقتضیات و نه چیز دیگری از مخصصات و مرجحات. وَهَكَذَا الْكَلَامُ في طَاعَةِ السَّعِيدِ. و همین طور است موضوع در مورد اطاعت خوشبخت. وَأَمَّا إِنْ لَمْ يَكُنْ مِنَ الْأَفْعَالِ الِاخْتِيَارِيَّةِ، سَوَاءٌ كَانَ صَادِرًا مِنَ الْبَشَرِ أَوْ مِنَ الْقُوَى الْمُسْتَوْدَعَةِ فِي الْأَشْيَاءِ . كَالْقُوَّةِ النَّامِيَةِ وَالْغَاذِيَةِ وَغَيْرِهَا مِمَّا أَخْبَرَ عَنْهَا الصَّادِقُ الْمُصَدَّقُ . أَوْ مِنَ الطَّبَائِعِ الخَارِجِيَّةِ. اما اگر از افعال اختیاری نباشد چه از انسان صادر شده باشد یا از نیروهای موجود در اشیا - مانند نیروی نمو، تغذیه و غیره که صادق مصدق از آنها خبر داده است - یا از طبایع خارجی. فَكُلُّهَا مُعَلَّلَةٌ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى فَقَطْ بِلَا رَبْطٍ لِشَيْءٍ آخَرَ فِيهَا أَبَدًا. همه این موارد تنها با اذن خداوند متعال تعلیل می شوند، بدون هیچ ارتباطی به چیز دیگری. فَلَا صُورَةٌ نَوْعِيَّةً وَلَا مَبْدَأَ لِلْأَثَرِ وَلَا مُرَجّحَ وَلَا مُخصص وَلَا مُقْتَضِيَ وَلَا مُعَدَّ أَبَدًا. نه صورتی نوعی نه مبدأی اثر نه مرجحی نه مخصصی نه مقتضی ای و نه مقدمه ای در کار نیست. بَلِ الْمُرَجَحُ الْمُحْصِصُ فِي تَحْدِيدِ الْوُجْدَانَاتِ وَتَقْدِيرِهَا هُوَ إِذْنُ اللَّهِ تَعَالَى وَاخْتِيَارُهُ. بلکه مرجح ' و مخصص در تعیین وجدانها و تقدیر آنها اذن و اختیار خداوند متعال است. وَالْقَوْلُ بِتَقَدُّسِ الْحَقِّ عَنْ مُبَاشَرَةِ بَعْضِ الْأَفْعَالِ قَوْلٌ لَا مُحَصَلَ لَهُ. و این ادعا که خداوند از مباشرت برخی افعال منزه است، سخنی بی معنا است. إذْ لَيْسَ حَقِيقَةُ الْفِعْلِ إِلَّا وَاحِدِيَّهُ الْمَاهِيَّةِ بِنُورِ اللهِ أَوْ نُورِ الْوَلَايَةِ. زیرا حقیقت فعل چیزی جز یافتن ماهیت با نور خداوند یا نور ولایت نیست. فَجَمِيعُ الْأَفْعَالِ الْغَيْرِ الِاحْتِيَارِيَّةِ مُسْتَنِدَةٌ إِلَى إِذْنِ اللَّهِ وَاحْتِيَارِهِ بِلَا جَوَازِ اسْتِنَادِهَا بِشَيْءٍ آخَرَ. بنابراین، همه افعال غیر اختیاری به اذن و اختیار خداوند مستند هستند، بدون امکان استناد به چیز دیگری. فَحَرَارَةُ النَّارِ فِي نَفْسِهَا أَوْ فِي الْمَاءِ وَإِحْرَاقُهَا وَتَفْرِيقُهَا وَتَفْتِيتُهَا لَا يَتَحَقَّقُ وَلَا يُوجَدُ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ فَقَطْ.

فَلَا دَخَلَ فِي عِصْيَانِ الشَّقِي لِغَيْرِ احْتِيَارِهِ أَبَدًا، لَا الطَّيِّنَةِ وَلَا الِاسْتِعْدَادِ وَلَا الْمُعَدَّاتِ وَلَا الْمُقْتَضَيَاتِ وَلَا غَيْرِهَا مِنَ الْمُحْصِصَاتِ وَالْمُرَحِحَاتِ. پس در نافرمانی بدبخت، هیچ چیزی جز اختیار او دخیل نیست، نه سرشت، نه استعداد، نه مقدمات، نه مقتضیات و نه چیز دیگری از مخصصات و مرجحات. وَهَكَذَا الْكَلَامُ في طَاعَةِ السَّعِيدِ. و همین طور است موضوع در مورد اطاعت خوشبخت. وَأَمَّا إِنْ لَمْ يَكُنْ مِنَ الْأَفْعَالِ الِاخْتِيَارِيَّةِ، سَوَاءٌ كَانَ صَادِرًا مِنَ الْبَشَرِ أَوْ مِنَ الْقُوَى الْمُسْتَوْدَعَةِ فِي الْأَشْيَاءِ . كَالْقُوَّةِ النَّامِيَةِ وَالْغَاذِيَةِ وَغَيْرِهَا مِمَّا أَخْبَرَ عَنْهَا الصَّادِقُ الْمُصَدَّقُ . أَوْ مِنَ الطَّبَائِعِ الخَارِجِيَّةِ. اما اگر از افعال اختیاری نباشد چه از انسان صادر شده باشد یا از نیروهای موجود در اشیا - مانند نیروی نمو، تغذیه و غیره که صادق مصدق از آنها خبر داده است - یا از طبایع خارجی. فَكُلُّهَا مُعَلَّلَةٌ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى فَقَطْ بِلَا رَبْطٍ لِشَيْءٍ آخَرَ فِيهَا أَبَدًا. همه این موارد تنها با اذن خداوند متعال تعلیل می شوند، بدون هیچ ارتباطی به چیز دیگری. فَلَا صُورَةٌ نَوْعِيَّةً وَلَا مَبْدَأَ لِلْأَثَرِ وَلَا مُرَجّحَ وَلَا مُخصص وَلَا مُقْتَضِيَ وَلَا مُعَدَّ أَبَدًا. نه صورتی نوعی نه مبدأی اثر نه مرجحی نه مخصصی نه مقتضی ای و نه مقدمه ای در کار نیست. بَلِ الْمُرَجَحُ الْمُحْصِصُ فِي تَحْدِيدِ الْوُجْدَانَاتِ وَتَقْدِيرِهَا هُوَ إِذْنُ اللَّهِ تَعَالَى وَاخْتِيَارُهُ. بلکه مرجح ' و مخصص در تعیین وجدانها و تقدیر آنها اذن و اختیار خداوند متعال است. وَالْقَوْلُ بِتَقَدُّسِ الْحَقِّ عَنْ مُبَاشَرَةِ بَعْضِ الْأَفْعَالِ قَوْلٌ لَا مُحَصَلَ لَهُ. و این ادعا که خداوند از مباشرت برخی افعال منزه است، سخنی بی معنا است. إذْ لَيْسَ حَقِيقَةُ الْفِعْلِ إِلَّا وَاحِدِيَّهُ الْمَاهِيَّةِ بِنُورِ اللهِ أَوْ نُورِ الْوَلَايَةِ. زیرا حقیقت فعل چیزی جز یافتن ماهیت با نور خداوند یا نور ولایت نیست. فَجَمِيعُ الْأَفْعَالِ الْغَيْرِ الِاحْتِيَارِيَّةِ مُسْتَنِدَةٌ إِلَى إِذْنِ اللَّهِ وَاحْتِيَارِهِ بِلَا جَوَازِ اسْتِنَادِهَا بِشَيْءٍ آخَرَ. بنابراین، همه افعال غیر اختیاری به اذن و اختیار خداوند مستند هستند، بدون امکان استناد به چیز دیگری. فَحَرَارَةُ النَّارِ فِي نَفْسِهَا أَوْ فِي الْمَاءِ وَإِحْرَاقُهَا وَتَفْرِيقُهَا وَتَفْتِيتُهَا لَا يَتَحَقَّقُ وَلَا يُوجَدُ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ فَقَطْ.

پس گرمای آتش در ذات خود یا در آب و سوختن، تجزیه و خرد کردن آن تنها با اذن خداوند محقق می شود. مِنْ دُونِ دَحْلِ مُمَاسَةٍ أَوْ مُحَاذَاةٍ أَوْ إِعْدَادٍ أَوْ اسْتِعْدَادٍ أَوْ قَابِلِيَّةٍ أَبَدًا. بدون دخالت تماس ،مجاورت مقدمه سازی استعداد یا قابلیت به هیچ وجه. بَلِ الدَّخِيلُ هُوَ إِذْنُهُ وَاحْتِيَارُهُ فَقَط. بلکه تنها عامل دخیل، اذن و اختیار اوست. وَهَذَا يَكُونُ الجَوَادُ الْمُعْطِى هُوَ اللهُ تَعَالَى فَقَطْ وَلَهُ الْفَضْلُ وَالْمِنَّةُ فَقَطْ لَا لِغَيْرِهِ. و به همین دلیل، بخشنده و عطا کننده فقط خداوند متعال است و فضل و منت تنها از آن اوست، نه از کسی دیگر. وَلِهَذَا يَنْحَصِرُ الشُّكْرُ لَهُ تَعَالَى. و به همین دلیل، شکرگزاری تنها به خداوند متعال منحصر می شود. وَلَوْلَا ذَلِكَ، لَكَانَ عَلَيْنَا أَنْ نَشْكُرَ مَعَ اللَّهِ تَعَالَى الْعِلَلَ الْمُعَدَّةَ وَالْمُقْتَضَيَاتِ. و اگر چنین نبود، باید علاوه بر خداوند متعال از علل آماده و مقتضیات نیز سپاس گزاری می کردیم. نَعَمْ؛ فِعْلُهُ تَعَالَى فِعْلَ حِكْمِيٌّ يَتَرَتَّبُ عَلَيْهِ الْغَايَاتُ الْحِكْمِيَّةُ ، وَلَيْسَ بِجَزَافٍ وَلَا عَبَثٍ وَلَا لَغْوِ. بله؛ فعل خداوند متعال فعلی حکیمانه است که بر آن غایات حکیمانه مترتب می شود و از روی گزاف، بیهوده و بی معنی نیست. فَفِي تَحْدِيدِهِ الْوُجْدَانَاتِ وَتَقْدِيرِهِ الْمَالِكِيَّاتِ مَعَ قُدْرَتِهِ عَلَى الْإِعْطَاءِ عَلَى كُلِّ مَاهِيَّةٍ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ وُجْدَانًا غَيْرَ مُتَنَاءٍ وَغَيْرَ مَحْدُودٍ، غَايَةٌ حِكْمِيَّةٌ سَنُبَيِّنُهَا إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى. در تعیین وجدانها و اندازه گیری مالکیتها با وجود توانایی او بر عطای وجدان نامتناهی و نامحدود به هر ماهيتي، غايتي حکیمانه نهفته است که ان شاء الله توضیح خواهیم داد. وَلَكِنَّ هَذِهِ الْغَايَةَ لَيْسَتْ عِلَّةً مُوجِبَةً لِاحْتِيَارِهِ تَعَالَى؛ لِاسْتِلْزَامِهَا الخَلْفَ وَالْمُنَاقَضَةَ. اما این غایت علتی الزام آور برای اختیار خداوند متعال نیست زیرا موجب خلف و تناقض می شود. فَظَهَرَ أَنَّ الْأَفْعَالَ الصَّادِرَةَ عَنِ الطَّبَائِعِ إِنَّمَا هِيَ أَفْعَالٌ عَمْدِيَّةٌ تَصْدُرُ عَنِ الطَّبَائِعِ بِإِذْنِ اللَّهِ وَرِضَائِهِ وَاخْتِيَارِهِ وَتَعَمُدِهِ.

پس گرمای آتش در ذات خود یا در آب و سوختن، تجزیه و خرد کردن آن تنها با اذن خداوند محقق می شود. مِنْ دُونِ دَحْلِ مُمَاسَةٍ أَوْ مُحَاذَاةٍ أَوْ إِعْدَادٍ أَوْ اسْتِعْدَادٍ أَوْ قَابِلِيَّةٍ أَبَدًا. بدون دخالت تماس ،مجاورت مقدمه سازی استعداد یا قابلیت به هیچ وجه. بَلِ الدَّخِيلُ هُوَ إِذْنُهُ وَاحْتِيَارُهُ فَقَط. بلکه تنها عامل دخیل، اذن و اختیار اوست. وَهَذَا يَكُونُ الجَوَادُ الْمُعْطِى هُوَ اللهُ تَعَالَى فَقَطْ وَلَهُ الْفَضْلُ وَالْمِنَّةُ فَقَطْ لَا لِغَيْرِهِ. و به همین دلیل، بخشنده و عطا کننده فقط خداوند متعال است و فضل و منت تنها از آن اوست، نه از کسی دیگر. وَلِهَذَا يَنْحَصِرُ الشُّكْرُ لَهُ تَعَالَى. و به همین دلیل، شکرگزاری تنها به خداوند متعال منحصر می شود. وَلَوْلَا ذَلِكَ، لَكَانَ عَلَيْنَا أَنْ نَشْكُرَ مَعَ اللَّهِ تَعَالَى الْعِلَلَ الْمُعَدَّةَ وَالْمُقْتَضَيَاتِ. و اگر چنین نبود، باید علاوه بر خداوند متعال از علل آماده و مقتضیات نیز سپاس گزاری می کردیم. نَعَمْ؛ فِعْلُهُ تَعَالَى فِعْلَ حِكْمِيٌّ يَتَرَتَّبُ عَلَيْهِ الْغَايَاتُ الْحِكْمِيَّةُ ، وَلَيْسَ بِجَزَافٍ وَلَا عَبَثٍ وَلَا لَغْوِ. بله؛ فعل خداوند متعال فعلی حکیمانه است که بر آن غایات حکیمانه مترتب می شود و از روی گزاف، بیهوده و بی معنی نیست. فَفِي تَحْدِيدِهِ الْوُجْدَانَاتِ وَتَقْدِيرِهِ الْمَالِكِيَّاتِ مَعَ قُدْرَتِهِ عَلَى الْإِعْطَاءِ عَلَى كُلِّ مَاهِيَّةٍ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ وُجْدَانًا غَيْرَ مُتَنَاءٍ وَغَيْرَ مَحْدُودٍ، غَايَةٌ حِكْمِيَّةٌ سَنُبَيِّنُهَا إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى. در تعیین وجدانها و اندازه گیری مالکیتها با وجود توانایی او بر عطای وجدان نامتناهی و نامحدود به هر ماهيتي، غايتي حکیمانه نهفته است که ان شاء الله توضیح خواهیم داد. وَلَكِنَّ هَذِهِ الْغَايَةَ لَيْسَتْ عِلَّةً مُوجِبَةً لِاحْتِيَارِهِ تَعَالَى؛ لِاسْتِلْزَامِهَا الخَلْفَ وَالْمُنَاقَضَةَ. اما این غایت علتی الزام آور برای اختیار خداوند متعال نیست زیرا موجب خلف و تناقض می شود. فَظَهَرَ أَنَّ الْأَفْعَالَ الصَّادِرَةَ عَنِ الطَّبَائِعِ إِنَّمَا هِيَ أَفْعَالٌ عَمْدِيَّةٌ تَصْدُرُ عَنِ الطَّبَائِعِ بِإِذْنِ اللَّهِ وَرِضَائِهِ وَاخْتِيَارِهِ وَتَعَمُدِهِ.

پس گرمای آتش در ذات خود یا در آب و سوختن، تجزیه و خرد کردن آن تنها با اذن خداوند محقق می شود. مِنْ دُونِ دَحْلِ مُمَاسَةٍ أَوْ مُحَاذَاةٍ أَوْ إِعْدَادٍ أَوْ اسْتِعْدَادٍ أَوْ قَابِلِيَّةٍ أَبَدًا. بدون دخالت تماس ،مجاورت مقدمه سازی استعداد یا قابلیت به هیچ وجه. بَلِ الدَّخِيلُ هُوَ إِذْنُهُ وَاحْتِيَارُهُ فَقَط. بلکه تنها عامل دخیل، اذن و اختیار اوست. وَهَذَا يَكُونُ الجَوَادُ الْمُعْطِى هُوَ اللهُ تَعَالَى فَقَطْ وَلَهُ الْفَضْلُ وَالْمِنَّةُ فَقَطْ لَا لِغَيْرِهِ. و به همین دلیل، بخشنده و عطا کننده فقط خداوند متعال است و فضل و منت تنها از آن اوست، نه از کسی دیگر. وَلِهَذَا يَنْحَصِرُ الشُّكْرُ لَهُ تَعَالَى. و به همین دلیل، شکرگزاری تنها به خداوند متعال منحصر می شود. وَلَوْلَا ذَلِكَ، لَكَانَ عَلَيْنَا أَنْ نَشْكُرَ مَعَ اللَّهِ تَعَالَى الْعِلَلَ الْمُعَدَّةَ وَالْمُقْتَضَيَاتِ. و اگر چنین نبود، باید علاوه بر خداوند متعال از علل آماده و مقتضیات نیز سپاس گزاری می کردیم. نَعَمْ؛ فِعْلُهُ تَعَالَى فِعْلَ حِكْمِيٌّ يَتَرَتَّبُ عَلَيْهِ الْغَايَاتُ الْحِكْمِيَّةُ ، وَلَيْسَ بِجَزَافٍ وَلَا عَبَثٍ وَلَا لَغْوِ. بله؛ فعل خداوند متعال فعلی حکیمانه است که بر آن غایات حکیمانه مترتب می شود و از روی گزاف، بیهوده و بی معنی نیست. فَفِي تَحْدِيدِهِ الْوُجْدَانَاتِ وَتَقْدِيرِهِ الْمَالِكِيَّاتِ مَعَ قُدْرَتِهِ عَلَى الْإِعْطَاءِ عَلَى كُلِّ مَاهِيَّةٍ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ وُجْدَانًا غَيْرَ مُتَنَاءٍ وَغَيْرَ مَحْدُودٍ، غَايَةٌ حِكْمِيَّةٌ سَنُبَيِّنُهَا إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى. در تعیین وجدانها و اندازه گیری مالکیتها با وجود توانایی او بر عطای وجدان نامتناهی و نامحدود به هر ماهيتي، غايتي حکیمانه نهفته است که ان شاء الله توضیح خواهیم داد. وَلَكِنَّ هَذِهِ الْغَايَةَ لَيْسَتْ عِلَّةً مُوجِبَةً لِاحْتِيَارِهِ تَعَالَى؛ لِاسْتِلْزَامِهَا الخَلْفَ وَالْمُنَاقَضَةَ. اما این غایت علتی الزام آور برای اختیار خداوند متعال نیست زیرا موجب خلف و تناقض می شود. فَظَهَرَ أَنَّ الْأَفْعَالَ الصَّادِرَةَ عَنِ الطَّبَائِعِ إِنَّمَا هِيَ أَفْعَالٌ عَمْدِيَّةٌ تَصْدُرُ عَنِ الطَّبَائِعِ بِإِذْنِ اللَّهِ وَرِضَائِهِ وَاخْتِيَارِهِ وَتَعَمُدِهِ.

پس گرمای آتش در ذات خود یا در آب و سوختن، تجزیه و خرد کردن آن تنها با اذن خداوند محقق می شود. مِنْ دُونِ دَحْلِ مُمَاسَةٍ أَوْ مُحَاذَاةٍ أَوْ إِعْدَادٍ أَوْ اسْتِعْدَادٍ أَوْ قَابِلِيَّةٍ أَبَدًا. بدون دخالت تماس ،مجاورت مقدمه سازی استعداد یا قابلیت به هیچ وجه. بَلِ الدَّخِيلُ هُوَ إِذْنُهُ وَاحْتِيَارُهُ فَقَط. بلکه تنها عامل دخیل، اذن و اختیار اوست. وَهَذَا يَكُونُ الجَوَادُ الْمُعْطِى هُوَ اللهُ تَعَالَى فَقَطْ وَلَهُ الْفَضْلُ وَالْمِنَّةُ فَقَطْ لَا لِغَيْرِهِ. و به همین دلیل، بخشنده و عطا کننده فقط خداوند متعال است و فضل و منت تنها از آن اوست، نه از کسی دیگر. وَلِهَذَا يَنْحَصِرُ الشُّكْرُ لَهُ تَعَالَى. و به همین دلیل، شکرگزاری تنها به خداوند متعال منحصر می شود. وَلَوْلَا ذَلِكَ، لَكَانَ عَلَيْنَا أَنْ نَشْكُرَ مَعَ اللَّهِ تَعَالَى الْعِلَلَ الْمُعَدَّةَ وَالْمُقْتَضَيَاتِ. و اگر چنین نبود، باید علاوه بر خداوند متعال از علل آماده و مقتضیات نیز سپاس گزاری می کردیم. نَعَمْ؛ فِعْلُهُ تَعَالَى فِعْلَ حِكْمِيٌّ يَتَرَتَّبُ عَلَيْهِ الْغَايَاتُ الْحِكْمِيَّةُ ، وَلَيْسَ بِجَزَافٍ وَلَا عَبَثٍ وَلَا لَغْوِ. بله؛ فعل خداوند متعال فعلی حکیمانه است که بر آن غایات حکیمانه مترتب می شود و از روی گزاف، بیهوده و بی معنی نیست. فَفِي تَحْدِيدِهِ الْوُجْدَانَاتِ وَتَقْدِيرِهِ الْمَالِكِيَّاتِ مَعَ قُدْرَتِهِ عَلَى الْإِعْطَاءِ عَلَى كُلِّ مَاهِيَّةٍ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ وُجْدَانًا غَيْرَ مُتَنَاءٍ وَغَيْرَ مَحْدُودٍ، غَايَةٌ حِكْمِيَّةٌ سَنُبَيِّنُهَا إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى. در تعیین وجدانها و اندازه گیری مالکیتها با وجود توانایی او بر عطای وجدان نامتناهی و نامحدود به هر ماهيتي، غايتي حکیمانه نهفته است که ان شاء الله توضیح خواهیم داد. وَلَكِنَّ هَذِهِ الْغَايَةَ لَيْسَتْ عِلَّةً مُوجِبَةً لِاحْتِيَارِهِ تَعَالَى؛ لِاسْتِلْزَامِهَا الخَلْفَ وَالْمُنَاقَضَةَ. اما این غایت علتی الزام آور برای اختیار خداوند متعال نیست زیرا موجب خلف و تناقض می شود. فَظَهَرَ أَنَّ الْأَفْعَالَ الصَّادِرَةَ عَنِ الطَّبَائِعِ إِنَّمَا هِيَ أَفْعَالٌ عَمْدِيَّةٌ تَصْدُرُ عَنِ الطَّبَائِعِ بِإِذْنِ اللَّهِ وَرِضَائِهِ وَاخْتِيَارِهِ وَتَعَمُدِهِ.

بنابراین روشن شد که افعال صادره از طبایع در حقیقت افعالی عمدی هستند که با اذن، رضایت، اختیار و قصد خداوند از طبایع صادر می شوند. لَا أَنْ تَكُونَ صَادِرَةً عَنِ الطَّبَائِعِ بِلَا عَمْدٍ وَتَعَمُّدٍ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى. نه اینکه این افعال بدون قصد و عمد خداوند متعال از طبایع صادر شوند. وَلأَجْلِ التَّنْبِيهِ عَلَى كَوْنِ الْأَفْعَالِ بِعَمْدٍ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى قَدْ يُبَدِّلُ وَيُغَيِّرُ. و برای تذکر اینکه افعال به عمد از خداوند متعال صادر می شود، ممکن است خداوند تغییر و تبدیلی ایجاد کند. فَلَا يَأْذَنُ فِي إِحْرَاقِ النَّارِ وَتَبْرِيدِ الْمَاءِ، كَيْ يَتَنَبَّةَ اللَّبِيبُ بِأَنَّ الدَّخِيلَ فِي صُدُورِ هَذِهِ الْأَفْعَالِ وَالْآثَارِ . أَيْ فِي تَحَقُّقِ هَذِهِ الْمَاهِيَّاتِ وَوَاجِدِيَّتِهَا بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْبَسِيطِ . هُوَ إِذْنُ اللَّهِ وَمَشِيَّتُهُ وَاخْتِيَارُهُ فَقَطْ. پس اجازه نمی دهد که آتش بسوزاند یا آب سرد کند تا خردمند متوجه شود که عامل دخیل در صدور این افعال و آثار - یعنی در تحقق این ماهیات و وجدان آنها با وجدان جوهر بسيط - فقط اذن مشیت و اختیار خداوند است. وَلَيْسَ فِي الطَّبَائِعِ مَا يَكُونُ دَخِيلًا فِيهَا بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. و در طبایع چیزی وجود ندارد که به هر شکلی در این امور دخیل باشد. فَهَذِهِ الْآثَارُ الصَّادِرَةُ عَنِ الطَّبَائِعِ الْمُتَرَتِبَةُ عَلَى أَنْوَاعِ الْأَجْسَامِ لَيْسَتْ إِلَّا سُنَّةً إِهَيَّةً أَجْرَاهَا اللَّهُ تَعَالَى حفظا للنظام. این آثار صادره از طبایع که بر انواع اجسام مترتب است، چیزی جز سنت الهی نیست که خداوند متعال برای حفظ نظم اجرا کرده است. أَيْ لِأَنْ يَصِيرَ نَظْمُ الْعَالَمَ مُنَسَّقًا، فَيُحْرِقُونَ بِالنَّارِ وَيُبَرِّدُونَ بِالْمَاءِ وَيَسْتَضِيئُونَ بِالسِّرَاجِ وَالْكُلُّ بِإِذْنِهِ. یعنی تا نظم جهان هماهنگ شود، با آتش بسوزانند با آب سرد کنند و با چراغ روشنایی یابند، و همه این ها به اذن اوست. وَقَدْ لَا يَأْذَنُكَيْ يَعْلَمَ أَنَّ السُّنَّةَ عَمْدِيَّةٌ قَصْدِيَّةٌ، لَا أَنْ تَكُونَ بِمَدْخَلِيَّةِ شَيْءٍ آخَرَ سِوَى إِذْنِهِ تَعَالَى وَمَشِيَّتِهِ. و گاهی اجازه نمی دهد تا روشن شود که سنت عمدی و قصدی است نه اینکه چیزی غیر از اذن و مشیت خداوند متعال در آن دخالت داشته باشد. في تَوْحِيدِ الْمُفَضَّل، عَن الصَّادِقِ (صلی الله علیه و آله وسلم إلَى أَنْ قَالَ (صلی الله علیه و آله وسلم) ...)

بنابراین روشن شد که افعال صادره از طبایع در حقیقت افعالی عمدی هستند که با اذن، رضایت، اختیار و قصد خداوند از طبایع صادر می شوند. لَا أَنْ تَكُونَ صَادِرَةً عَنِ الطَّبَائِعِ بِلَا عَمْدٍ وَتَعَمُّدٍ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى. نه اینکه این افعال بدون قصد و عمد خداوند متعال از طبایع صادر شوند. وَلأَجْلِ التَّنْبِيهِ عَلَى كَوْنِ الْأَفْعَالِ بِعَمْدٍ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى قَدْ يُبَدِّلُ وَيُغَيِّرُ. و برای تذکر اینکه افعال به عمد از خداوند متعال صادر می شود، ممکن است خداوند تغییر و تبدیلی ایجاد کند. فَلَا يَأْذَنُ فِي إِحْرَاقِ النَّارِ وَتَبْرِيدِ الْمَاءِ، كَيْ يَتَنَبَّةَ اللَّبِيبُ بِأَنَّ الدَّخِيلَ فِي صُدُورِ هَذِهِ الْأَفْعَالِ وَالْآثَارِ . أَيْ فِي تَحَقُّقِ هَذِهِ الْمَاهِيَّاتِ وَوَاجِدِيَّتِهَا بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْبَسِيطِ . هُوَ إِذْنُ اللَّهِ وَمَشِيَّتُهُ وَاخْتِيَارُهُ فَقَطْ. پس اجازه نمی دهد که آتش بسوزاند یا آب سرد کند تا خردمند متوجه شود که عامل دخیل در صدور این افعال و آثار - یعنی در تحقق این ماهیات و وجدان آنها با وجدان جوهر بسيط - فقط اذن مشیت و اختیار خداوند است. وَلَيْسَ فِي الطَّبَائِعِ مَا يَكُونُ دَخِيلًا فِيهَا بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. و در طبایع چیزی وجود ندارد که به هر شکلی در این امور دخیل باشد. فَهَذِهِ الْآثَارُ الصَّادِرَةُ عَنِ الطَّبَائِعِ الْمُتَرَتِبَةُ عَلَى أَنْوَاعِ الْأَجْسَامِ لَيْسَتْ إِلَّا سُنَّةً إِهَيَّةً أَجْرَاهَا اللَّهُ تَعَالَى حفظا للنظام. این آثار صادره از طبایع که بر انواع اجسام مترتب است، چیزی جز سنت الهی نیست که خداوند متعال برای حفظ نظم اجرا کرده است. أَيْ لِأَنْ يَصِيرَ نَظْمُ الْعَالَمَ مُنَسَّقًا، فَيُحْرِقُونَ بِالنَّارِ وَيُبَرِّدُونَ بِالْمَاءِ وَيَسْتَضِيئُونَ بِالسِّرَاجِ وَالْكُلُّ بِإِذْنِهِ. یعنی تا نظم جهان هماهنگ شود، با آتش بسوزانند با آب سرد کنند و با چراغ روشنایی یابند، و همه این ها به اذن اوست. وَقَدْ لَا يَأْذَنُكَيْ يَعْلَمَ أَنَّ السُّنَّةَ عَمْدِيَّةٌ قَصْدِيَّةٌ، لَا أَنْ تَكُونَ بِمَدْخَلِيَّةِ شَيْءٍ آخَرَ سِوَى إِذْنِهِ تَعَالَى وَمَشِيَّتِهِ. و گاهی اجازه نمی دهد تا روشن شود که سنت عمدی و قصدی است نه اینکه چیزی غیر از اذن و مشیت خداوند متعال در آن دخالت داشته باشد. في تَوْحِيدِ الْمُفَضَّل، عَن الصَّادِقِ (صلی الله علیه و آله وسلم إلَى أَنْ قَالَ (صلی الله علیه و آله وسلم) ...)

بنابراین روشن شد که افعال صادره از طبایع در حقیقت افعالی عمدی هستند که با اذن، رضایت، اختیار و قصد خداوند از طبایع صادر می شوند. لَا أَنْ تَكُونَ صَادِرَةً عَنِ الطَّبَائِعِ بِلَا عَمْدٍ وَتَعَمُّدٍ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى. نه اینکه این افعال بدون قصد و عمد خداوند متعال از طبایع صادر شوند. وَلأَجْلِ التَّنْبِيهِ عَلَى كَوْنِ الْأَفْعَالِ بِعَمْدٍ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى قَدْ يُبَدِّلُ وَيُغَيِّرُ. و برای تذکر اینکه افعال به عمد از خداوند متعال صادر می شود، ممکن است خداوند تغییر و تبدیلی ایجاد کند. فَلَا يَأْذَنُ فِي إِحْرَاقِ النَّارِ وَتَبْرِيدِ الْمَاءِ، كَيْ يَتَنَبَّةَ اللَّبِيبُ بِأَنَّ الدَّخِيلَ فِي صُدُورِ هَذِهِ الْأَفْعَالِ وَالْآثَارِ . أَيْ فِي تَحَقُّقِ هَذِهِ الْمَاهِيَّاتِ وَوَاجِدِيَّتِهَا بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْبَسِيطِ . هُوَ إِذْنُ اللَّهِ وَمَشِيَّتُهُ وَاخْتِيَارُهُ فَقَطْ. پس اجازه نمی دهد که آتش بسوزاند یا آب سرد کند تا خردمند متوجه شود که عامل دخیل در صدور این افعال و آثار - یعنی در تحقق این ماهیات و وجدان آنها با وجدان جوهر بسيط - فقط اذن مشیت و اختیار خداوند است. وَلَيْسَ فِي الطَّبَائِعِ مَا يَكُونُ دَخِيلًا فِيهَا بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. و در طبایع چیزی وجود ندارد که به هر شکلی در این امور دخیل باشد. فَهَذِهِ الْآثَارُ الصَّادِرَةُ عَنِ الطَّبَائِعِ الْمُتَرَتِبَةُ عَلَى أَنْوَاعِ الْأَجْسَامِ لَيْسَتْ إِلَّا سُنَّةً إِهَيَّةً أَجْرَاهَا اللَّهُ تَعَالَى حفظا للنظام. این آثار صادره از طبایع که بر انواع اجسام مترتب است، چیزی جز سنت الهی نیست که خداوند متعال برای حفظ نظم اجرا کرده است. أَيْ لِأَنْ يَصِيرَ نَظْمُ الْعَالَمَ مُنَسَّقًا، فَيُحْرِقُونَ بِالنَّارِ وَيُبَرِّدُونَ بِالْمَاءِ وَيَسْتَضِيئُونَ بِالسِّرَاجِ وَالْكُلُّ بِإِذْنِهِ. یعنی تا نظم جهان هماهنگ شود، با آتش بسوزانند با آب سرد کنند و با چراغ روشنایی یابند، و همه این ها به اذن اوست. وَقَدْ لَا يَأْذَنُكَيْ يَعْلَمَ أَنَّ السُّنَّةَ عَمْدِيَّةٌ قَصْدِيَّةٌ، لَا أَنْ تَكُونَ بِمَدْخَلِيَّةِ شَيْءٍ آخَرَ سِوَى إِذْنِهِ تَعَالَى وَمَشِيَّتِهِ. و گاهی اجازه نمی دهد تا روشن شود که سنت عمدی و قصدی است نه اینکه چیزی غیر از اذن و مشیت خداوند متعال در آن دخالت داشته باشد. في تَوْحِيدِ الْمُفَضَّل، عَن الصَّادِقِ (صلی الله علیه و آله وسلم إلَى أَنْ قَالَ (صلی الله علیه و آله وسلم) ...)

بنابراین روشن شد که افعال صادره از طبایع در حقیقت افعالی عمدی هستند که با اذن، رضایت، اختیار و قصد خداوند از طبایع صادر می شوند. لَا أَنْ تَكُونَ صَادِرَةً عَنِ الطَّبَائِعِ بِلَا عَمْدٍ وَتَعَمُّدٍ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى. نه اینکه این افعال بدون قصد و عمد خداوند متعال از طبایع صادر شوند. وَلأَجْلِ التَّنْبِيهِ عَلَى كَوْنِ الْأَفْعَالِ بِعَمْدٍ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى قَدْ يُبَدِّلُ وَيُغَيِّرُ. و برای تذکر اینکه افعال به عمد از خداوند متعال صادر می شود، ممکن است خداوند تغییر و تبدیلی ایجاد کند. فَلَا يَأْذَنُ فِي إِحْرَاقِ النَّارِ وَتَبْرِيدِ الْمَاءِ، كَيْ يَتَنَبَّةَ اللَّبِيبُ بِأَنَّ الدَّخِيلَ فِي صُدُورِ هَذِهِ الْأَفْعَالِ وَالْآثَارِ . أَيْ فِي تَحَقُّقِ هَذِهِ الْمَاهِيَّاتِ وَوَاجِدِيَّتِهَا بِوِجْدَانِ الْجَوْهَرِ الْبَسِيطِ . هُوَ إِذْنُ اللَّهِ وَمَشِيَّتُهُ وَاخْتِيَارُهُ فَقَطْ. پس اجازه نمی دهد که آتش بسوزاند یا آب سرد کند تا خردمند متوجه شود که عامل دخیل در صدور این افعال و آثار - یعنی در تحقق این ماهیات و وجدان آنها با وجدان جوهر بسيط - فقط اذن مشیت و اختیار خداوند است. وَلَيْسَ فِي الطَّبَائِعِ مَا يَكُونُ دَخِيلًا فِيهَا بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. و در طبایع چیزی وجود ندارد که به هر شکلی در این امور دخیل باشد. فَهَذِهِ الْآثَارُ الصَّادِرَةُ عَنِ الطَّبَائِعِ الْمُتَرَتِبَةُ عَلَى أَنْوَاعِ الْأَجْسَامِ لَيْسَتْ إِلَّا سُنَّةً إِهَيَّةً أَجْرَاهَا اللَّهُ تَعَالَى حفظا للنظام. این آثار صادره از طبایع که بر انواع اجسام مترتب است، چیزی جز سنت الهی نیست که خداوند متعال برای حفظ نظم اجرا کرده است. أَيْ لِأَنْ يَصِيرَ نَظْمُ الْعَالَمَ مُنَسَّقًا، فَيُحْرِقُونَ بِالنَّارِ وَيُبَرِّدُونَ بِالْمَاءِ وَيَسْتَضِيئُونَ بِالسِّرَاجِ وَالْكُلُّ بِإِذْنِهِ. یعنی تا نظم جهان هماهنگ شود، با آتش بسوزانند با آب سرد کنند و با چراغ روشنایی یابند، و همه این ها به اذن اوست. وَقَدْ لَا يَأْذَنُكَيْ يَعْلَمَ أَنَّ السُّنَّةَ عَمْدِيَّةٌ قَصْدِيَّةٌ، لَا أَنْ تَكُونَ بِمَدْخَلِيَّةِ شَيْءٍ آخَرَ سِوَى إِذْنِهِ تَعَالَى وَمَشِيَّتِهِ. و گاهی اجازه نمی دهد تا روشن شود که سنت عمدی و قصدی است نه اینکه چیزی غیر از اذن و مشیت خداوند متعال در آن دخالت داشته باشد. في تَوْحِيدِ الْمُفَضَّل، عَن الصَّادِقِ (صلی الله علیه و آله وسلم إلَى أَنْ قَالَ (صلی الله علیه و آله وسلم) ...)

در کتاب توحید مفضل، از امام صادق (صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده است که فرمودند...) وَأَنَّ الَّذِي سَمَّوْهُ طَبِيعَةً هُوَ سُنَّهُ فِي خَلْقِهِ، الْجَارِيَةُ عَلَى مَا أَجْرَاهَا عَلَيْهِ. إلَى أَنْ قَالَ(علیه السلام : فَتَبَا وَخَيْبَةً وَتَعَسًا لِمُنتحِلى الفَلْسَفَةِ كَيْفَ عَمِيَتْ قُلُوبُهُمْ عَنْ هَذِهِ الْخَلْقَةِ الْعَجِيبَةِ حَتَّى أَذْكَرُوا التَّدَبُرَ وَالْعَمْدَ فِيهَا - الخَبَرُ. fn[توحيد المفضّل / 55 و 68 ؛ بحار الأنوار 3 / 67 و 75](footnote1-page451"> 1) انظر: بحار الأنوار 54 / 309 و عوالي اللآلي 4 / 99؛ بحار الأنوار 1 / 97 و 15 / 24

.) و آنچه که آن را "طبیعت" نامیدند، در واقع سنتی است در آفرینش خداوند، که بر اساس آنچه او مقدر کرده جریان دارد. تا اینکه امام صادق(علیه السلام فرمود: نفرین و بدبختی و هلاکت بر مدعیان فلسفه چگونه دل هایشان از این خلقت شگفت انگیز کور شد تا جایی که تدبیر و قصد الهی را در آن انکار کردند - خبر.) وَأَيْضًا فِي تَوْحِيدِ المُفضّل، في ضمن كَلَامِ لَهُ (2 .:) فَقَوْلُ مَنْ قَالَ فِي الْأَشْيَاء إِنَّ كَونَهَا بِالْعَرَضِ وَالاتِّفَاقِ مِنْ قِبَلِ أَنَّ شَيْنَا مِنْهَا بَلِي عَلَى خِلَافِ الطَّبِيعَةِ [بِعَرَضِ] يَعْرِضُ لَهُ خَطَأً وَخَطَلٌ. فَإِنْ قَالُوا: وَلِمَ صَارَ مِثْلُ هَذَا يُحْدَثُ فِي الْأَشْيَاء؟ قِيلَ لَهُمْ: لِيُعْلَمَ أَنَّهُ لَيْسَ كَوْنُ الْأَشْيَاء بِاضْطِرَارِ مِنَ الطَّبِيعَةِ وَلَا يُمْكِنُ أَنْ يَكُونَ سِوَاهَا كَمَا قَالَ قَائِلُونَ، بَلْ هُوَ تَقْدِيرُ وَعَمْدُ مِنْ خَالِقٍ حَكِيمٍ. و همچنین در کتاب توحید مفضل، در ضمن سخنی از امام صادق اند(علیه السلام :) کسانی که میگویند وجود اشیاء به واسطه تصادف و اتفاق ،است، به این دلیل که گاهی چیزی خلاف طبیعت رخ می دهد، گفتارشان خطا و بی اساس است. اگر بگویند: چرا چنین اتفاقی در اشیاء رخ میدهد؟ به آنها گفته میشود برای اینکه معلوم شود وجود اشیاء از روی اجبار طبیعت نیست و نمی توان آن را جز این دانست، بلکه تقدیر و قصدی است از سوی خالقی حکیم. إِذْ جَعَلَ الطبيعة تَجْرِي أَكثَرَ لكَ عَلَى مَجْرَى وَمِنْهَاجِ مَعْرُوفٍ، وَيَزُولُ أَحْيَانًا عَنْ ذَلِكَ لِأَعْرَاضِ تَعْرِضُ لَهَا. يُسْتَدَلُّ بِلِكَ عَلَى أَنَّهَا مُصَرَّقَةٌ مُدَبَّرَةُ فَقِيَرَةُ إِلَى إِبْدَاءِ الْخَالِقِ وَقُدْرَتِهِ فِي بُلُوغِ غَايَتِهَا وَإِنْ مَامِ أَعْمَالِهَا. (فَتَبَارَكَ اللهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ - الخَبُر (3) .) زیرا خداوند طبیعت را چنین قرار داده که در بیشتر موارد بر مسیر و منهجی شناخته شده جریان یابد و گاهی به دلیل عوارضی از این مسیر منحرف شود. این امر دلالت می کند که طبیعت در تصرف و تدبیر است و برای رسیدن به اهداف خود و تکمیل کارهایش

2) المؤمنون (23) / 14

3) توحيد المفضّل / 182؛ بحارالأنوار 3 / 150

نیازمند خالق و قدرت اوست. پس مبارک است خداوند بهترین آفرینندگان - خبر. أَقُولُ: وَالْقَوْلُ بِوُجُودِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ وَوُجُودِ طِبَاعِ فِي الْأَجْسَامِ مُقْتَضِيَةٍ لِلْآثَارِ وَمَبَادِئَ لَهَا، هُوَ بَذْرُ الطَّبِيعِيَّةِ وَإِنْكَارُ الْخَالِقِ الْقَادِرِ الْمُدَتِرِ الْمُتَصَرِّفِ فِي الْأَشْيَاءِ. وَعَلَيْكَ بِالتَّعَمُّقِ حَتَّى تَتَفَطَّنَ بِهِ وَتَعْلَمَ أَنَّ هَذَا الْقَوْلَ سَاقَ النَّاسَ إِلَى إِنْكَارِ مَا وَرَاءَ الطَّبِيعَةِ. می گویم اعتقاد به وجود صور نوعیه و وجود طبع هایی در اجسام که مقتضی آثار و مبدأ آنها باشند، بذر طبیعت گرایی و انکار خالق قادر، مدبر و متصرف در اشیاء است. و بر توست که عمیقاً تفکر کنی تا به این موضوع پی ببری و بدانی که این گفتار مردم را به انکار ماورای طبیعت کشانده است. فَتَلَخَص مِمَّا ذَكَرْنَا بُطْلَانُ دَلِيلِيَّةِ احْتِلَافِ الْآثَارِ لِوُجُودِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ، بَلِ اخْتِلَافُهَا يَرْجِعُ إِلَى اخْتِلَافِ الْوُجْدَانَاتِ تَحْدِيدًا وَتَقْدِيرًا. نتیجه آنچه گفتیم این است که دلیلیت اختلاف آثار برای وجود صور نوعیه جوهریه باطل است، بلکه این اختلاف به اختلاف وجدانها در تعیین و تقدیر بازمی گردد. وَهَذَا التَّقْدِيرُ وَالتَّحْدِيدُ إِنَّمَا هُوَ بِإِذْنِ اللهِ فَقَطْ . فَهُوَ الْمُخَصِصُ وَاخْتِيَارُهُ هُوَ الْمُرَجّحُ وَالْمُحَدِّدُ وَالْمُقَدِّرُ . و این تقدیر و تعیین تنها به اذن خداوند است. او مخصص است و اختیار او مرجح، تعیین کننده و مقدر می باشد. نَعَمْ؛ يَتَرَتِّبُ عَلَى هَذِهِ التَّقْدِيرَاتِ وَالتَّحْدِيدَاتِ غَايَةٌ حِكْمِيَّةٌ، وَهِيَ كَوْنُ النَّاسِ بَيْنَ الْخَوْفِ وَالرَّجَاءِ. بله؛ بر این تقدیرات و تعیین ها غایتی حکیمانه مترتب است و آن این است که مردم بین خوف و رجاء باشند. فَهُوَ تَعَالَى سَلَكَ مَسْلَكًا بَيْنَ الْعَدْلِ وَالْفَضْلِ، وَأَعْطَى كُلَّ شَيْءٍ بِقَدَرٍ مَخْصُوصِ، كَيْ يُطِيعَهُ حَتَّى يَزِيدَ، وَلَا يَعْصِيَهُ كَيْ لَا يَنْقُص. او متعال راهی میان عدالت و فضل ،پیمود و به هر چیزی به اندازه ای خاص عطا کرد، تا او را اطاعت کنند و افزایش یابند و نافرمانی نکنند تا کاسته نشوند. إِذِ الْأَمْرُ بِيَدِهِ، فَيَزِيدُ بِالطَّاعَةِ وَيَنْقُصُ بِالْمَعْصِيَةِ. زیرا امر در دست اوست که با اطاعت افزایش میدهد و با نافرمانی کاهش. فَلَا يَقْطَعُ الرَّجَاءَ عَنْهُ فِي الاِزْدِيَادِ وَلَا يَأْمَنُ مِنْ سَلْبِهِ هَذَا الْمِقْدَارَ مِنَ الْوُجْدَانِ.

پس امید به افزایش را از او قطع نمی کند و از سلب این مقدار از وجدان نیز ایمن نمی سازد. فَيَكُونُ الْعَبْدُ دَائِمًا بَيْنَ الْخَوْفِ وَالرَّجَاءِ، نَظَرًا إِلَى عَدْلِهِ تَعَالَى وَفَضْلِهِ. پس بنده همیشه میان خوف و رجاء خواهد بود با توجه به عدالت و فضل او متعال. فَهَذِهِ إِحْدَى الْغَايَاتِ الْمُتَرَتِّبَةِ عَلَى تَقْدِيرِهِ الْوُجْدَانَاتِ وَتَغْيِيرِهِ إِيَّاهَا (133 ما يجدونه بِالزِّيَادَةِ والنَّقْصَانِ.) این یکی از غایات مترتب بر تعیین وجدانها و تغییر آنها به افزایش و کاهش است. رابطه و تناسب آثار و مؤثر است. هَذَا وَلَكِنْ بَعْدَ كُلِّ مَا عَرَفْتَ . مِنْ امْتِنَاعِ مُعَلِّلِيَّةِ فِعْلِ الْفَاعِلِ الْقَادِرِ الْمُحْتَارِ بِعِلَّةٍ غَائِيَّةٍ لِمُنَاقَضَتِهِمَا مَعَ الحريَّةِ وَالِاحْتِيَارِ، وَمِنْ صُدُورِ كُلِ الْآثَارِ مِنَ الْأَشْيَاءِ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى وَإِجَازَتِهِ عَلَى تَفْصِيلِ عَرَفْتَهُ فِي الْمُخْتَارِينَ وَالْمَقْهُورِينَ فَاعْلَمْ أَنَّ صُدُورَ الْآثَارِ عَنِ الْأَشْيَاءِ لَيْسَ عَلَى الْجَزَافِ وَلَا بِدُونِ رَبْطٍ وَمُنَاسَبَةٍ بَيْنَ الْأَثَرِ وَالْمُؤَثِرِ. اما پس از همه آنچه دانستی از امتناع علت داری فعل فاعل قادر مختار به علتی غایی به دلیل تناقض آن با آزادی و اختیار و از صدور همه آثار از اشیاء به اذن و اجازه خداوند متعال بر اساس تفصیلی که در مورد مختاران و مقهوران بیان شد - بدان که صدور آثار از اشیاء نه تصادفی است و نه بدون ارتباط و تناسب ميان اثر و مؤثر. فَالْآثَارُ مُشَابِهَاتٌ وَمُشَاكِلَاتٌ لِمُؤثِرَاتِهَا وَبَيْنَهُمَا رَوَابِطُ وَمُنَاسَبَاتٌ. زیرا آثار شبیه و متناسب با مؤثرات خود هستند و میان آنها روابط و تناسباتی وجود دارد. وَلَكِنْ لَيْسَ الرَّبْطُ وَالتَّنَاسُبُ وَالنَّشَاكُل مُوجِبًا لِضَرُورَةِ الصُّدُورِ وَلَا وُجُوبِ الْوُقُوع. اما این ارتباط، تناسب و تشابه موجب ضرورت صدور و وجوب وقوع نمی شود. بَلْ مَعَ حِفْظِ التَّنَاسُبِ وَالتَّشَاكُلِ تَصْدُرُ عَنْ حُرِّيَّةِ الْفَاعِلِ الْمُخْتَارِ فِي الْفَوَاعِلِ الْمُخْتَارِينَ، وَبِهِ يُجْبَرُ كَسْرُهُمْ الطَّبيعي. بلکه با حفظ تناسب و تشابه در فاعلان مختار، آثار از آزادی فاعل مختار صادر می شود، و بدین وسیله شکست طبیعی آنها جبران می شود. وَفِي غَيْرِهِمْ تَصْدُرُ عَنْ إِذْنِ اللَّهِ وَرِضَائِهِ، مَعَ أَنَّ لَهُ تَعَالَى التَّغْبِيرَ وَالتَّبْدِيلَ عَلَى مَا سَتَسْمَعُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ. و در غیر آنها، آثار به اذن و رضایت خداوند صادر می شود در حالی که خداوند متعال توانایی تغییر و تبدیل آن را دارد، همان گونه که ان شاء اللّه خواهید شنید.

توضيح الكلام : وَتَوْضِيحُ الْكَلَامِ يَبْتَنِي عَلَى أَمْرَيْن: ## جمیع کمالات، در وجود به درجات آن ساری است. أَحَدُهُمَا: إِنَّ وُجْدَانَ الْمَاهِيَّةِ بِالْمَعْنَى الَّذِي عَرَفْتَهُ مُفَصَّلًا هُوَ بِعَيْنِهِ وُجُدَانٌ لِلْحَيَاةِ وَالْعِلْمِ، وَهُوَ بِعَيْنِهِ وُجْدَانٌ لِلشُّعُور وَالْإدْرَاكِ، وَهُوَ بِعَيْنِهِ وُجْدَانٌ لِلْحُبّ. و توضیح این سخن بر دو امر مبتنی است: اول: وجدان ماهیت، به معنایی که پیش تر به تفصیل بیان شد، عیناً همان وجدان حیات و علم است، و نيز عيناً وجدان شعور و ادراک است و همچنین عيناً وجدان محبت است. فَإِنَّ الْحَيَاةَ وَالْعِلْمَ وَالشُّعُورَ وَالْإِدْرَاكَ وَالْحُبَّ وَإِنْ كَانَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهَا كَمَالًا غَيْرَ الْآخَرِ، إِلَّا أَنَّ بالْوُجْدَانِ يَحْصُلُ كُل هَذِهِ الْكَمَالَاتِ. زیرا حیات ،علم ،شعور ادراک و محبت هر چند هر کدام کمالی متفاوت از دیگری هستند، اما همه این کمالات با وجدان حاصل می شوند. فَفِي أَي مَوْرِدِ تَخَفَّقَ الْوُجْدَانُ، تَخَفَّقَ بِعَيْنِهِ جَمِيعُ هَذِهِ الْكَمَالَاتِ، حَتَّى الْمَحَبَّةَ الذَّاتِيَّةَ لِنَفْسِهِ وَلِمَا يُشَاكِلُهُ وَيُشَاكِهُ، جَوَاهِرَ كَانَتِ الْمَاهِيَّةُ أَمْ أَعْرَاضًا، أَظِلَّةً أَمْ أَشْبَاحًا. پس در هر موردی که وجدان تحقق یابد، تمامی این کمالات عيناً تحقق می یابند، حتی محبت ذاتی نسبت به خود و نسبت به هر چیزی که مشابه و شبیه اوست، خواه ماهيتها جوهر باشند یا عرض، و خواه سایه ها باشند یا اشباح. وَهَذَا مِمَّا أَذْعَنَ بِهِ الْفَلَاسِفَةُ الْمُحَقِّقُونَ، حَيْثُ قَالُوا: إِنَّ بِسَيْرِيَانِ الْوُجُودِ يَسْرِي جَمِيعُ الْكَمَالَاتِ. و این از جمله مواردی است که فیلسوفان محقق به آن اذعان کرده اند، آنجا که گفتند: با جریان وجود، تمام کمالات نیز جاری می شود. وَالْآيَاتُ وَالرِّوَايَاتُ مُتَوَاتِرَةٌ مُتَظَافِرَةٌ بِشُعُورِ الْجَمَادَاتِ وَإِدْرَاكِهَا التَّرْكِيبي، أَوْ وَلَا أَقَلَّ مِنَ الْإِدْرَاكِ الْبَسيط. و آیات و روایات به صورت متواتر و متعدد بر احساس و ادراک ،جمادات چه به صورت ترکیبی یا دست کم به صورت ادراک ساده، دلالت دارند. يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ الَّسِنَتُهُمْ وَأَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ (1 .)


1) نور (24) / 24

"روزی که زبانها، دستها و پاهایشان بر اعمالی که انجام می دادند، شهادت میدهند". وَقَدْ وَرَدَ أَنَّ الْأَرْضَ تَشْهَدُ لِلْمُصَلِّي فِيهَا. <a href="#ref- [].) و روایت شده است که زمین برای کسی که در آن نماز خوانده، شهادت می دهد. بَل قَدْ وَرَدَ أَنَّ الْأَشْيَاءَ الأُخْرَى تَشْهَدُون fn[انظر: بحارالأنوار 7 / 306 باب تطاير الكتب و إنطاق الجوارح و سائر الشهداء في القيامة]( [].) بلکه روایت شده است که سایر اشیاء نیز شهادت می دهند. وَمِنَ الْبَدِيهِيِّ أَنَّ الشَّهَادَةَ فَرْعُ الشُّعُورِ وَالْإِدْرَاكِ التَّرْكِيبي. و بدیهی است که شهادت فرع بر احساس و ادراک ترکیبی است. وَلَيْسَ الْمُرَادُ أَنَّ الْأَرْضَ فِي يَوْمِ الْقِيَامَةِ تُصِيرُ شَاعِرَةٌ لِكَيْ تَشْهَدَ بَلِ الْأَرْضُ الْمَوْجُودَةُ فِعْلًا فِي دَارِ الدُّنْيَا إِنَّمَا تَكُونُ شَاعِرَةً مُدْرِكَةً. و منظور این نیست که زمین در روز قیامت دارای احساس شود تا شهادت دهد، بلکه همین زمینی که اکنون در دنیا وجود دارد دارای شعور و ادراک است. فَتُدْرِكُ أَعْمَالَ الْعِبَادِ، وَلِهَذَا تَشْهَدُ لَهُمْ أَوْ عَلَيْهِمْ. و اعمال بندگان را درک می کند و به همین دلیل برای یا علیه آنها شهادت . می دهد. وَفِي دُعَاءِ الْعَرَفَةِ : تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَيْءٍ، فَمَا جَهِلَكَ شَيْءٌ. fn[إقبال الأعمال / 350؛ بحارالأنوار 95 / 227]( [].) و در دعای عرفه آمده است "خود را به هر چیزی شناساندی، پس هیچ چیزی تو را ناشناخته ندارد". وَالْآيَاتُ الدَّالَّهُ عَلَى تَسْبِيحِ جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ لَهُ تَعَالَى كَثِيرَةٌ: (وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ fn[الإسراء (17 / 44](footnote1-page455" id=") [].) و روایت شده است که زمین برای کسی که در آن نماز خوانده، شهادت می دهد. بَل قَدْ وَرَدَ أَنَّ الْأَشْيَاءَ الأُخْرَى تَشْهَدُون fn[انظر: بحارالأنوار 7 / 306 باب تطاير الكتب و إنطاق الجوارح و سائر الشهداء في القيامة]( [].) بلکه روایت شده است که سایر اشیاء نیز شهادت می دهند. وَمِنَ الْبَدِيهِيِّ أَنَّ الشَّهَادَةَ فَرْعُ الشُّعُورِ وَالْإِدْرَاكِ التَّرْكِيبي. و بدیهی است که شهادت فرع بر احساس و ادراک ترکیبی است. وَلَيْسَ الْمُرَادُ أَنَّ الْأَرْضَ فِي يَوْمِ الْقِيَامَةِ تُصِيرُ شَاعِرَةٌ لِكَيْ تَشْهَدَ بَلِ الْأَرْضُ الْمَوْجُودَةُ فِعْلًا فِي دَارِ الدُّنْيَا إِنَّمَا تَكُونُ شَاعِرَةً مُدْرِكَةً. و منظور این نیست که زمین در روز قیامت دارای احساس شود تا شهادت دهد، بلکه همین زمینی که اکنون در دنیا وجود دارد دارای شعور و ادراک است. فَتُدْرِكُ أَعْمَالَ الْعِبَادِ، وَلِهَذَا تَشْهَدُ لَهُمْ أَوْ عَلَيْهِمْ. و اعمال بندگان را درک می کند و به همین دلیل برای یا علیه آنها شهادت . می دهد. وَفِي دُعَاءِ الْعَرَفَةِ : تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَيْءٍ، فَمَا جَهِلَكَ شَيْءٌ. fn[إقبال الأعمال / 350؛ بحارالأنوار 95 / 227]( [].) و در دعای عرفه آمده است "خود را به هر چیزی شناساندی، پس هیچ چیزی تو را ناشناخته ندارد". وَالْآيَاتُ الدَّالَّهُ عَلَى تَسْبِيحِ جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ لَهُ تَعَالَى كَثِيرَةٌ: (وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ fn[الإسراء (17 / 44](footnote1-page455" style="display:inline-block">(1) .).) (يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ (2 .).) وَالطَّيْرُ صَافَاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ (3 .).)


<a href="#) [].) و روایت شده است که زمین برای کسی که در آن نماز خوانده، شهادت می دهد. بَل قَدْ وَرَدَ أَنَّ الْأَشْيَاءَ الأُخْرَى تَشْهَدُون fn[انظر: بحارالأنوار 7 / 306 باب تطاير الكتب و إنطاق الجوارح و سائر الشهداء في القيامة]( [].) بلکه روایت شده است که سایر اشیاء نیز شهادت می دهند. وَمِنَ الْبَدِيهِيِّ أَنَّ الشَّهَادَةَ فَرْعُ الشُّعُورِ وَالْإِدْرَاكِ التَّرْكِيبي. و بدیهی است که شهادت فرع بر احساس و ادراک ترکیبی است. وَلَيْسَ الْمُرَادُ أَنَّ الْأَرْضَ فِي يَوْمِ الْقِيَامَةِ تُصِيرُ شَاعِرَةٌ لِكَيْ تَشْهَدَ بَلِ الْأَرْضُ الْمَوْجُودَةُ فِعْلًا فِي دَارِ الدُّنْيَا إِنَّمَا تَكُونُ شَاعِرَةً مُدْرِكَةً. و منظور این نیست که زمین در روز قیامت دارای احساس شود تا شهادت دهد، بلکه همین زمینی که اکنون در دنیا وجود دارد دارای شعور و ادراک است. فَتُدْرِكُ أَعْمَالَ الْعِبَادِ، وَلِهَذَا تَشْهَدُ لَهُمْ أَوْ عَلَيْهِمْ. و اعمال بندگان را درک می کند و به همین دلیل برای یا علیه آنها شهادت . می دهد. وَفِي دُعَاءِ الْعَرَفَةِ : تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَيْءٍ، فَمَا جَهِلَكَ شَيْءٌ. fn[إقبال الأعمال / 350؛ بحارالأنوار 95 / 227]( [].) و در دعای عرفه آمده است "خود را به هر چیزی شناساندی، پس هیچ چیزی تو را ناشناخته ندارد". وَالْآيَاتُ الدَّالَّهُ عَلَى تَسْبِيحِ جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ لَهُ تَعَالَى كَثِيرَةٌ: (وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ fn[الإسراء (17 / 44](footnote1-page455" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) و روایت شده است که زمین برای کسی که در آن نماز خوانده، شهادت می دهد. بَل قَدْ وَرَدَ أَنَّ الْأَشْيَاءَ الأُخْرَى تَشْهَدُون fn[انظر: بحارالأنوار 7 / 306 باب تطاير الكتب و إنطاق الجوارح و سائر الشهداء في القيامة]( [].) بلکه روایت شده است که سایر اشیاء نیز شهادت می دهند. وَمِنَ الْبَدِيهِيِّ أَنَّ الشَّهَادَةَ فَرْعُ الشُّعُورِ وَالْإِدْرَاكِ التَّرْكِيبي. و بدیهی است که شهادت فرع بر احساس و ادراک ترکیبی است. وَلَيْسَ الْمُرَادُ أَنَّ الْأَرْضَ فِي يَوْمِ الْقِيَامَةِ تُصِيرُ شَاعِرَةٌ لِكَيْ تَشْهَدَ بَلِ الْأَرْضُ الْمَوْجُودَةُ فِعْلًا فِي دَارِ الدُّنْيَا إِنَّمَا تَكُونُ شَاعِرَةً مُدْرِكَةً. و منظور این نیست که زمین در روز قیامت دارای احساس شود تا شهادت دهد، بلکه همین زمینی که اکنون در دنیا وجود دارد دارای شعور و ادراک است. فَتُدْرِكُ أَعْمَالَ الْعِبَادِ، وَلِهَذَا تَشْهَدُ لَهُمْ أَوْ عَلَيْهِمْ. و اعمال بندگان را درک می کند و به همین دلیل برای یا علیه آنها شهادت . می دهد. وَفِي دُعَاءِ الْعَرَفَةِ : تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَيْءٍ، فَمَا جَهِلَكَ شَيْءٌ. fn[إقبال الأعمال / 350؛ بحارالأنوار 95 / 227]( [].) و در دعای عرفه آمده است "خود را به هر چیزی شناساندی، پس هیچ چیزی تو را ناشناخته ندارد". وَالْآيَاتُ الدَّالَّهُ عَلَى تَسْبِيحِ جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ لَهُ تَعَالَى كَثِيرَةٌ: (وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ fn[الإسراء (17 / 44](footnote1-page455"> 1) انظر: الكافي 3 / 455 ؛ علل الشرائع 2 / 343؛ التهذيب 2 / 335؛ بحارالأنوار 7 /318 و 84 / 35

2) الحشر (59) / 24

3) النور (24) / 41

و آیات بسیاری دلالت بر تسبیح همه اشیاء برای خداوند متعال دارند: "و هیچ چیزی نیست مگر اینکه تسبیح و حمد او را می گوید". "آنچه در آسمانها و زمین است، برای او تسبیح می گویند". "و پرندگان در حال گشودن بالها هر کدام نماز و تسبیح خود را می دانند". وَالتَّسْبِيحُ فَرْعُ الْإِدْرَاكِ وَالشُّعُورِ. وَلَيْسَ حَقِيقَةُ الْإِدْرَاكِ فِيهِمْ غَيْرَهُ فِينَا، بَلْ الْإِدْرَاكُ حَقِيقَةٌ وَاحِدَةٌ. و تسبیح، فرع بر ادراک و شعور است. و حقیقت ادراک در آنها با ما تفاوتی ندارد، بلکه ادراک حقیقتی واحد است. فَنَحْنُ بِعَيْنِ وُجْدَانِنَا نُورَ الْوِلَايَةِ تَجِدُ الْإِدْرَاكَ، فَوُجْدَانُنَا عَيْنُ وُجْدَانِ الْإِدْرَاكِ بَسِيطًا وَتَرْكِيبًا، وَعَيْنُ وُجْدَانِ الشُّعُورِ بَسِيطًا وَتَرْكِيبًا بِالْمَعْنَى الَّذِي عَرَفْتَهُ مِنَ الْوُجْدَانِ. ما با عين وجدان خود که نور ولایت است ادراک را می یابیم. وجدان ما همان وجدان ادراک به صورت بسیط و مرکب است، و همان وجدان شعور به صورت بسیط و مرکب به معنایی که پیش تر از وجدان شناختی. وَهَؤُلَاءِ أَيْضًا بِعَيْنِ وُجْدَانِ نُورِ الْوِلَايَةِ يَجِدُونَ الْإِدْرَاكَ تَرْكِيبًا أَوْ بَسِيطًا. (134 ) و آنها نیز با عین وجدان نور ولایت ادراک را به صورت مرکب یا بسیط می یابند. وَذَلِكَ لأَنَّ مَا يَجِدُونَهُ وَاحِدٌ كُلَّ الْكَمَالَاتِ، وَوُجْدَانُ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ إِنَّمَا هُوَ بِمَا يَجِدُونَهُ، لَا بِأَنْفُسِهِمْ. زیرا آنچه می یابند واجد همه کمالات است و وجدان این اشیاء تنها از طریق آنچه می یابند حاصل می شود، نه به ذات خودشان. فَوُجْدَاكُهُمْ إِيَّاهُ عَيْنُ وُجْدَانِ هَذِهِ الْكَمَالَاتِ. پس وجدان آنها نسبت به آن عین وجدان این کمالات است. وَمِنَ الْكَمَالَاتِ الْمَحَبَّةُ الذَّاتِيَّةُ ، أَيْ حُبُّ الشَّيْءِ نَفْسِهِ وَمَا يُشَاكِلُهُ وَيُشَاهِهُهُ مَاهِيَّةً وَوُجُودًا. و از جمله کمالات محبت ذاتی است؛ یعنی محبت شیء به خود و هر آنچه ماهیت و وجود آن مشابه و شبیه به اوست. فَإِنَّ لِكُلِّ شَيْءٍ مِنَ الْمُمْكِنَاتِ مُشَاكِلَ وَمُشَابِهَ مَاهِيَّةً وَوُجُودًا . كَمَا سَيَأْتِي إِنْشَاءَ اللَّهُ فِي الْأَمْرِ الثَّانِي. زیرا هر چیزی از ممکنات دارای مشابه و شبیه در ماهیت و وجود است - همان گونه که ان شاء الله در امر دوم بیان خواهد شد.

فَوُجْدَانُ الْمَاهِيَّةِ حُبُّهَا لِنَفْسِهَا وَلِمَا يُشَاكِلُهَا إِنَّمَا هُوَ بِعَيْنِ وُجْدَانِ نُورِ الْوِلَايَةِ، فَيُحِبُّ نَفْسَهَا وَكُلَّ مَا يُشبهها. پس وجدان ماهیت و محبت آن به خود و آنچه شبیه به اوست تنها به عین وجدان نور ولایت است، که خود و هر آنچه شبیه اوست را دوست دارد. وَهَذَا لَيْسَ لِشَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ نَفْرَةٌ وَانْرِجَارٌ طَبِيعِيٌّ عَنْ ذَاتِهِ وَلَا عَمَّا يُشَاكِلُهُ وَيُشَاكِهُ. و به همین دلیل، هیچ چیزی به طور طبیعی از ذات خود یا آنچه شبیه و مشابه اوست، نفرت و انزجار ندارد. ذره ذره کاندر این ارض و سما است / جنس خود را همچوکاه و کهربا است وَقَدْ أَذْعَنَتْ بِهِ الْفَلَاسِفَةُ أَيْضًا وَقَالُوا بِأَنَّ الشَّيْءَ يُحِبُّ نَفْسَهُ. و فيلسوفان نیز به این امر اذعان کرده و گفته اند که هر چیزی خود را دوست دارد. وَحُبُّهُ لِنَفْسِهِ مُسْتَلْزِمٌ لِحَتِهِ بِآثَارِهِ، لِكَوْنِهَا مُشَاكِلَةً وَمُسَانَخَةٌ وَمُنَاسَبَةٌ لِنَفْسِهِ. و محبت او به خودش مستلزم محبت او به آثارش است زیرا آثار او مشابه متناسب و مرتبط با خودش هستند. فَلِهَذَا يُحِبُّ بِالطَّبِيعَةِ أَنْ يُشَاكِلَ الْأَشْيَاءَ إِلَى مَا هُوَ عَلَيْهِ. بنابراین، به طور طبیعی دوست دارد که اشیاء با آنچه خود هست، مشابه شوند. وَالْفَلَاسِفَةُ الْمُتَجَدِّدُونَ الْمُسْتَحْدَثُونَ أَوْمَدُّوا إِلَيْهِ بِقَوْلِهِمْ بِالْجَاذِبَةِ الْعُمُومِيَّةِ فِي السَّلَاسِلِ الشَّمْسِيَّةِ، بَلْ في جَميع نَوَامِيس الطَّبِيعَةِ. و فيلسوفان جديد و نوظهور به این امر با نظریه جاذبه عمومی در منظومه های شمسی و حتی در تمامی قوانین طبیعت اشاره کرده اند. وَبِالْجُمْلَةِ، بَلْ لَهُ مَيْلٌ وَحُبُّ إِلَى مُشَاكِلِهِ وَمُشَاعِهِهِ الْأَقْرَبِ فَالْأَقْرَبِ وُجْدَانًا وَمَاهِيَّةً. به طور کلی، هر چیزی به مشابه و شبیه خود هر چه نزدیک تر از نظر وجدان و ماهیت باشد، میل و محبت بیشتری دارد. فَحُبُّهُ بِأَقْرَبِ الْمُشَاكِلَاتِ أَشَدُّ مِنْ حُبِّهِ بِأَبْعَدِهَا. بنابراین محبت او به نزدیک ترین مشابهات بیشتر از محبت او به دورترین مشابهات است. وَهِذَا تَكُونُ الْأُصُولُ الَّتي تَنْشَعِبُ مِنْهَا الْفُرُوعُ أَحِبَّاءَ مَائِلِينَ إِلَى فُرُوعِهِمْ، كَمَا أَنَّ الْفُرُوعَ تَمِيلُ إِلَى أُصُولِهَا وَتُحِبُّ الْعَوْدَ إِلَيْهَا.

و به همین دلیل، اصولی که شاخه هایی از آن منشعب می شوند، به شاخه های خود محبت و تمایل دارند، همان طور که شاخه ها به اصول خود تمایل داشته و بازگشت به آنها را دوست دارند. فَالْأَرْضُ تُحِبُّنَا وَتَمِيلُ إِلَيْنَا لأَنَّا تَخلُوقُونَ مِنْهَا، وَبِحَسَبِ حُبِّ الشَّيْء إِلَى مُشَاكِلِهِ الْأَقْرَبِ، تُحِبُّ الْأَرْضُ عَوْدَنَا إِلَيْهَا وَتَمِيلُ إِلَيْنَا. زمین ما را دوست دارد و به ما تمایل دارد زیرا ما از آن آفریده شده ایم و مطابق محبت شیء به نزدیک ترین مشابه خود، زمین بازگشت ما به سویش را دوست داشته و به ما تمایل دارد. وَفي بَعْض الرّوَايَاتِ أَنَّ التُّرَابَ الَّذِي أُخِذَ مِنْ مَدْفَتِنَا وَعُجِنَ بِمَاءٍ صُلب أَبِينَا يَحِنُّ حَنِينًا حَتَّى غَمُوتَ وَنُدْفَنَ فِي قَبْرِنَا، لِكَيْ يَرْجِعَ هَذَا التُّرَابُ إِلَى مَقَامِهِ وَأَصْلِهِ. و در برخی روایات آمده است که خاکی که از محل دفن ما برداشته شده و با آب صلب پدر ما عجین شده است، تا زمان مرگ ما و دفن در قبرمان حنینی دارد تا این خاک به مقام و اصل خود بازگردد. وَمِنْ هُنَا يَظْهَرُ سِرُّ أَنْس الْأَطْفَالِ بِالتُّرَابِ؛ فَإِنَّ جُزْءَنَا التُّرَابِي بِحَسَبِ أَصْلِ الْفِطْرَةِ يُحِبُّ التُّرَابَ وَيَمِيلُ إِلَى أَصْلِهِ وَيَحِنُّ إِلَيْهِ. و از اینجا راز علاقه کودکان به خاک آشکار می شود؛ زیرا جزء خاکی ما بر اساس اصل فطرت، خاک را دوست داشته و به اصل خود تمایل داشته و به آن حنین دارد. فَنَحْنُ تُحِبُّ الْأَرْضَ وَغَمِيلُ إِلَيْهَا لِأَهَا أَصْلُنَا وَمَادَّتُنَا الْبَدَنِيَّةُ الَّتِي خُلِقَتْ أَبْدَانُنَا مِنْهَا، كَمَا أَنَّهَا أَيْضًا تُحِبُّنَا وَثْمِيلُ إِلَيْنَا. پس ما زمین را دوست داریم و به آن تمایل داریم زیرا زمین اصل و ماده بدنی ما است که بدنهای ما از آن خلق شده اند همان طور که زمین نیز ما را دوست دارد و به ما تمایل دارد. وَفِي نَوَادِرِ الرَّاوَنْدِي، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ آبَائِهِ فِي رِوَايَةِ تَشَرُّفِ الرَّجُلِينِ مَحَضَرَ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله وسلم .) و در نوادر راوندی، از جعفر بن محمد، از پدرانش روایت شده است در روایتی از تشرف دو مرد به حضور پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم .) فَقَبَل يَضْرِبُ الْأَرْضَ بعضًا، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه و آله وسلم : لا تخريْهَا، فَإِنَّهَا أُمُكُمْ وَهيَ بِكُمْ بَرَّةٌ. (1) .) او شروع به زدن زمین با عصا کرد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند زمین را نزن؛ زیرا زمین مادر شماست و به شما مهربان است.)


1) النوادر (للراوندي) / 9 ؛ بحار الأنوار 57 / 94

وَعَنْهُ بِهَذَا الْإِسْنَادِ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه و آله وسلم : تَمَسَّحُوا بِالْأَرْضِ، فَإِنَّهَا أُمُكُمْ وَهِيَ بِكُمْ بَرَّةٌ. (1) .) و از ایشان با همین سند روایت شده است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند با زمین تماس بگیرید؛ زیرا زمین مادر شماست و به شما مهربان است.) وَمِنَ الْوَاضِح أَنَّ مِثْلَ خَاتَمِ الْأَنْبِيَاءِ (صلی الله علیه و آله وسلم لَا يَتَفَوَّهُ بِكَلِمَةٍ إِلَّا وَتَحْتَهَا أَسْرَارٌ عَظِيمَةٌ.) و روشن است که مانند خاتم النبیین (صلی الله علیه و آله وسلم سخنی نمی فرماید مگر اینکه در زیر آن اسرار عظیمی نهفته باشد.) فَالتَّعْبِيرُ بِكَوْنِهَا بَارَةٌ بِنَا مُحِبَّةٌ لَنَا يُؤْمِي إِلَى مَطَالِب دَقِيقَةٍ قَدْ عَرَفْتَ شَرْذَمَتَهَا. پس تعبیر به اینکه زمین به ما مهربان و دوستدار ماست، اشاره به مطالب دقیقی دارد که پیش تر اجمالاً به آن ها اشاره شد. وَالْغَرَضُ: إِنَّ لِكُلِّ شَيْءٍ ذِي وُجْدَانٍ مَحَبَّةٌ ذَاتِيَّةً لِنَفْسِهِ وَلِمَا يُشَاكِلُهُ. و هدف این است که هر چیزی که دارای وجدان است، محبت ذاتی به خود و به هر چیزی که مشابه آن است دارد. وَإِذَا اشْتَدَّ وُجْدَانُهُ، يُحِبُّ تَحَفُّقَ مُشَاكِلِهِ الَّذِي يَكُونُ أَقْرَبَ الْمُشَاكِلَاتِ مِنْهُ، ثُمَّ مَا هُوَ لَيْسَ بِهَذِهِ الْمَثَابَةِ مِنَ الْقُرْبِ. و هر چه وجدان او شدیدتر شود، تحقق مشابهان نزدیک تر به خود را بیشتر دوست دارد و سپس آن هایی که این چنین نزدیک نیستند. فَلِهَذَا تُحِبُّ النَّارُ نَفْسَهَا وَتُحِبُّ مُشَاكِلَهَا الْأَقْرَبَ فَالْأَقْرَبَ، فَتُحِبُّ الْحَرَارَةَ وَتُحِبُّ الصَّوْءَ وَتُحِبُّ أَنْ تَصِيرَ الهَوَاءَ مُشَاكِلَةٌ لهَا، أَيْ تُحِبُّ حُبًّا طَبيعيًّا أَنْ يَجدَ الهَوَاءُ بِالْوُجْدَانِ النَّارِي وَتَصِيرَ نَارًا مُحْرقَةً. بنابراین آتش خود را دوست دارد و مشابهان نزدیکتر خود را بیشتر دوست دارد؛ پس گرما و نور را دوست دارد و می خواهد هوا شبیه به او شود، یعنی به طور طبیعی دوست دارد که هوا با وجدان آتشین یافته شود و به آتش سوزان تبدیل شود. وَهَكَذَا فِي جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ. و همین گونه در مورد تمامی اشیاء.


1) النوادر (للراوندي) / 9 ؛ بحار الأنوار 57 / 94

فَالْمَاهِيَّةُ الخَبِيثَةُ، أَي الَّتِي تَكُونُ مِنَ الْمِلْحِ الْأَجَاج، تُحِبُّ مُشَاكِلَاتِهَا مِنَ الرِّنَا وَاللَّوَاطِ (135 وَأَمْثَالِ ذلِكَ.) پس ماهیت خبیث، یعنی آنچه از نمک تلخ و شور است مشابهان خود مانند زنا لواط و امثال آن را دوست دارد. ## ماء بسیط همچون هیولی قابلیت پذیرش هر عرضی را دارد. وَثَانِيَا: إِنَّ الْمَاهِيَّاتِ فِي عَيْنِ الْاِمْتِيَازِ الذَّاتِ الَّذِي يَكُونُ بَيْنَهَا، هَا مُشَابِهَاتٌ وَمُشَاكِلَاتٌ مِنْ حَيْثُ الْمَاهِيَّةِ وَمِنْ حَيْثُ الْوُجُودِ. و دوم اینکه ماهیت ها، در عین تمایز ذاتی که میانشان وجود دارد، از نظر ماهیت و وجود، مشابهات و مشکلاتی دارند. أَمَّا مِنْ حَيْثُ الْمَاهِيَّةِ، فَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الْإِنْصَالِيَّةُ الْمَعْرُوضَةُ لِأَعْرَاضِ كَذَائِيَّةٍ، كَالْإِنْسَانِ مَثَلًا تُشَابِهُ مَاهِيَّةَ الْفَرَسِ وَالْبَقَرِ وَالْغَنَمِ فِي أَنَّ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهَا ذَا مَاهِيَّةٍ جِسْمِيَّةٍ مَعْرُوضَةٍ لِعَرْضِ الْكَمِّ وَالْكَيْفِ وَالْأَيْنِ مَثَلًا. از نظر ماهیت این ماهیت ارتباطی که به صفاتی خاص عرضه شده است مانند ،انسان، شبیه به ماهیت اسب، گاو و گوسفند است، زیرا هرکدام از آنها دارای ماهیت جسمانی هستند که به صفات کمیت، کیفیت و مكان عرضه شده اند. فَبِحَسَبِ الِاصْطِلَاحِ الْمَنْطِقِيِّ الْفَلْسَفِي كُلُّ مَاهِيَّةٍ نَوْعِيَّةٍ تَكُونُ مَعَ سَائِرِ الْأَنْوَاعِ الدَّاخِلَةِ تَحْتَ جِنْسِهِ الْقَرِيبِ مُتَشَاكِلَةٌ بِالتَّشَاكُلِ الْمَاهَوِيِّ. طبق اصطلاح منطقی فلسفی، هر ماهیت نوعی با سایر انواع تحت جنس نزدیک خود از نظر ماهیت مشابه است. لِأَنَّهُمَا مُشْتَرِكَانِ فِي الْأَجْزَاءِ الْجِنْسِيَّةِ ، كَالْفَرَسِ وَالْبَقَرِ الْمُشْتَرِكَيْنِ فِي الْحِسْمِيَّةِ وَالنَّمُةِ وَالتَّغْذِيَةِ وَالْحَيَوَانِيَّةِ وَفِي الْأَعْرَاضِ الْعَامَّةِ. زیرا آنها در اجزای جنسی مشترک هستند، مانند اسب و گاو که در جسمیت، رشد، تغذیه، حیوانیت و ویژگی های عمومی مشترک اند. وَأَمَّا اِمْتِيَازُهُمَا، فَبِفَصْلِهِمَا. و تفاوت آنها در فصل هایشان است.

وَلَيْسَ بَيْنَ الْفَرَسِ مَعَ الْحَجَرِ هَذِهِ الْمُشَاكَلَةُ؛ إِذِ الْمُشْتَرَكَاتُ الْمَاهَوِيَّةُ بَيْنَهُمَا أَقَلُّ مِنَ الْمُشْتَرَكَاتِ الْمَاهَوِيَّةِ بَيْنَ الْفَرَسِ وَالْبَقَرِ مَثَلًا. و این شباهت میان اسب و سنگ وجود ندارد؛ زیرا اشتراکات ماهوی میان آنها کمتر از اشتراکات ماهوی میان اسب و گاو است. فَالْمُشَاكَلَهُ التَّامَّةُ الْمَاهَوِيَّةُ إِنَّمَا هِيَ بَيْنَ فَرْدَيْنِ مِنْ نَوْعِ وَاحِدٍ، كَزَيْدٍ وَعَمْرِو. پس شباهت کامل ماهوی تنها میان دو فرد از یک نوع واحد، مانند زید و عمرو، وجود دارد. ثُمَّ بَيْنَ النَّوْعَيْنِ مِنْ جِنْسٍ قَرِيبٍ، ثُمَّ بَيْنَ نَوْعٍ مِنْ جِنْسِ قَرِيبٍ وَنَوْعٍ مِنْ جِنْسِ بَعِيدٍ بِمَرَّتَبَةٍ، ثُمَّ عَرَّتَبَتَيْنِ وَهَكَذَا. سپس میان دو نوع از یک جنس نزدیک و سپس میان نوعی از یک جنس نزدیک با نوعی از یک جنس دورتر در یک مرتبه سپس در دو مرتبه و همین طور ادامه دارد. وَلَا يَخْفَى أَنَّ الْجِنْسَ وَالْمُقَومَ وَالْفَصْلَ وَالذَّاتِي وَكُلَّمَا شِئْتَ فَسَمِّهِ، وَإِنْ كَانَ غَلَطًا وَبَاطِلًا عِنْدَنَا . لِمَا مَرَّ مِنْ يُطْلَانِ التَّقَومِ الْمَاهَوِي وَالْوَحْدَةِ الطَّبِيعِيَّةِ . إِلَّا أَنَّ تَشِيلَنَا بِهَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ إِنَّمَا كَانَ لِأَجْلِ أَنْ تَنَالَ مَقْصُودَنَا مِنَ الْمُشَابَقَةِ الْمَاهَوِيَّةِ. و واضح است که جنس مقوّم، فصل، ذاتی و هر چه که بخواهید آن را بنامید، اگرچه از نظر ما اشتباه و باطل است - به دلیل بطلان تقوّم ماهوی و وحدت طبیعی که پیش تر بیان شد اما مثال ما با این موارد برای رسیدن به مقصودمان از شباهت ماهوی بوده است. فَالْإِنْسَانُ عِبَارَةٌ عَنْ مَاهِيَّةِ اتَّصَالِيَّةٍ جَوْهَرِيَّةٍ مَعْرُوضَةٍ لِعِشْرِينَ مَاهِيَّاتٍ عَرَضِيَّةٍ مَثَلًا، فَهُوَ يُحِبُّ مَاهِيَّةٌ جَوْهَرِيَّةٌ مَعْرُوضَةً لِهَذِهِ الْأَعْرَاضِ لِأَنها مُتَشَاكِلَةٌ مَعَهُ. انسان عبارت است از ماهیتی اتصالی و جوهری که به بیست ماهیت عرضی مثلاً عرضه شده است. او ماهیت جوهری ای را که این صفات به آن عرضه شده اند دوست دارد زیرا با او مشابهت دارد. بَعْدَ هَذَا يُحِبُّ مَاهِيَّةً جَوْهَرِيَّةً مَعْرُوضَةً بِتِسْعَ عَشْرَةَ مِنْ هَذِهِ الْأَعْرَاضِ. سپس، پس از این ماهیتی جوهری را که با نوزده تا از این صفات عرضه شده باشد، دوست دارد. وَهَكَذَا يُحِبُّ نَفْسَ هَذِهِ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّاتِ الْمَعْرُوضَةِ عَلَيْهِ. و به همین ترتیب همان ماهیتهای عرضیای را که به او عرضه شده اند، دوست دارد. وَهَذَا مُرَادُنَا مِنْ حُبِّهِ أَقْرَبَ الْمُشَاكَلَاتِ ثُمَّ قَرِيبِهِ ثُمَّ بَعِيدِهِ.

و این منظور ما از محبت او به نزدیک ترین مشابهات است، سپس مشابه نزدیکتر و سپس مشابه دورتر. وَأَمَّا مِنْ حَيْثُ الْوُجْدَانِ، فَقَدْ يَكُونُ شَيْئَانِ مَوْجُودَانِ مُتَمَاثِلَيْنِ فِي دَرَجَةِ الْوُجْدَانِ بِحَيْثُ يَكُونُ مِقْدَارُ وُجُدَانِ أَحَدِهِمَا عَيْنَ مِقْدَارٍ وُجُدَانِ الْآخَرِ. اما از نظر وجدان، ممکن است دو چیز موجود در درجه ای برابر از وجدان باشند به گونه ای که میزان وجدان يكي، دقیقاً همان ميزان وجدان دیگری باشد. أَيْ يَكُونُ حَدُّ وُجْدَانِهِمَا وَتَقْدِيرُهُ فِي الْكَمَالَاتِ الْوُجُودِيَّةِ عَدَدًا وَشِدَّةٌ عَلَى دَرَجَةٍ سَوَاءٍ. یعنی حدود وجدان و تقدیر آنها در کمالات وجودی از نظر تعداد و شدت در یک درجه برابر باشد. فَهَذَانِ الْمَوْجُودَانِ يَكُونَانِ مُتَشَاكِلَيْن وُجْدَانًا، كَمَا أَنَّ الْأَوَّلَيْنِ كَانَا مُتَشَاكِلَيْنِ مِنْ حَيْثُ الْمَاهِيَّةِ. این دو موجود از نظر وجدان مشابه هستند، همان طور که آن دو موجود اول از نظر ماهیت مشابه بودند. وَمِنَ الْمَعْلُومِ أَنَّ مُشَاكَلَةَ الْإِنْسَانِ مَعَ الْفَرَسِ أَكْثَرُ وَأَوْفَرُ مِنْ مُشَاكَلَتِهِ مَعَ الْحَجَرِ وَالْمَدَرِ وَأَمْثَاهِمَا مَاهِيَّةً. و بدیهی است که شباهت انسان با اسب از نظر ماهیت بیشتر و فراوان تر از شباهت او با سنگ، گل و امثال آنهاست. فَإِذَنْ يَكُونُ فِي الْأَشْيَاءِ مُشَاكَلَاتٌ وَمُشَابِهَاتٌ مَاهِيَّةً وَوُجُودًا ، وَكُلٌّ يُحِبُّ شَكْلَهُ وَشَبِيهَهُ بِالضَّرُورَةِ مِنَ الوُجْدَانِ وَيَميلُ إِلَيْهِ. پس در اشیاء مشابهت ها و همسانیهایی از نظر ماهیت و وجود وجود دارد و هر چیزی به ضرورت وجدان، شکل و شبیه خود را دوست دارد و به آن متمایل است. فَإِذَا صَارَ قَوِيًّا، يُحِبُّ أَنْ يُؤَثِرَ فِي غَيْرِهِ وَيَجْعَلَهُ مِثْلَهُ، أَيْ مُشَاكِلًا لِنَفْسِهِ. و هنگامی که قوی شود، دوست دارد در غیر خود تأثیر بگذارد و آن را مانند خود سازد، یعنی مشابه خود. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى: مَتَى اشْتَدَّ وُجْدَانُ الْمَاهِيَّةِ يُحَقِّقُ شَبِيهَهُ وَمُشَاكِلَهُ. به عبارت دیگر هرگاه وجدان ماهیت شدت یابد مشابه و همسان خود را تحقق می بخشد. فَالنَّارُ حِينَ مَا اشْتَدَّتْ تُحَقِّقُ نَارًا لِأَجْلِ حُتِهَا الطَّبِيعِي بِمَا يُسَائِحُهَا وَيُشَائِمُهَا. آتش زمانی که شدت می یابد، آتش دیگری را تحقق می بخشد به دلیل محبت طبیعی آن به چیزی که مشابه و هم جنس خود است.

فَإِنْ لَمْ تَقْدِرْ عَلَى إِيجَادِ النَّارِ، تُوجِدُ الْحَرَارَةَ وَتُحَقِّقها. اگر قادر به ایجاد آتش نباشد گرما را ایجاد و آن را تحقق می بخشد. لأَنَّمَا أَيْضًا مُشَاكِلَةٌ وَمُنَاسِبَةٌ وَمُسَاحَةٌ بِرَّتَبَةِ مِنَ الْمُشَاكَلَةِ. زیرا گرما نیز مشابه، مناسب و هم جنس آتش در مرتبه ای از مشابهت است. وَهَكَذَا وَهَكَذَا. و همین گونه ادامه دارد. وَلَا نَعْنِي مِنَ الْإِيجَادِ وَالتَّحْقِيقِ وَالتَّأْثِيرِ إِلَّا وَاجِدِيَّةَ مَاهِيَّةِ الحَرَارَةِ بِوُجْدَانِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ النَّارِيَّةِ. و منظور ما از ایجاد، تحقق و تأثیر چیزی جز یافتن ماهیت گرما با وجدان این ماهیت آتشین نیست. فَالْمُشَابَقَةُ وَالْمُسَانِخَةُ بَيْنَ الْأَثَرِ وَالْمُؤَثِرِ بَدِيهِيَّةٌ ضَرُورِيَّةٌ. پس مشابهت و هم جنس بودن میان اثر و مؤثر بدیهی و ضروری است. وَمَا قَالَ الْحَكَمَاءُ بِوُجُوبِ الْمُسَانِخَةِ بَيْنَ الْأَثَرِ وَالْمُؤَثِرِ صَحِيحٌ، إِلَّا فِي اللَّهِ تَعَالَى؛ لِأَنَّهُ لَيْسَ لَهُ شَبِيةٌ وَنَظِيرُ . كَمَا مَرَّ مُفَصَّلًا. آنچه حکما درباره لزوم هم جنس بودن میان اثر و مؤثر گفته اند، درست است جز درباره خداوند متعال؛ زیرا برای او شبیه و نظیری وجود ندارد، همان گونه که قبلاً به تفصیل بیان شد. إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، نَقُولُ : إِنَّ الْحِسْمَ الرَّقِيقَ الَّذِي يُعَبَّرُ عَنْهُ بِالْمَاءِ الْبَسِيطِ وَقَدْ يُعَبَّرُ عَنْهُ بِالنُّورِ الْغَيْرِ الْمَرْنِي، إِنَّمَا يَكُونُ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهِ وَمَاهِيَّتِهِ غَيْرَ آبِيَةٍ عَنْ النَّشَكُلِ بِأَيِّ شَكْلِ، وَالتَّعَيُّنِ بِأَيِّ تَعَيُّن نُورِي نَارِي تُرَابِي هَوَائِي أَرْضِي سَمَاوِي. اگر این را دانستی، می گوییم جسم نازکی که از آن به آب بسیط تعبیر می شود و گاهی به نور غیر مرئی اشاره دارد، در مرتبه ذات و ماهیت خود مانعی از گرفتن هیچ شکلی یا تعین نوری، آتشی، خاکی، هوایی، زمینی یا آسمانی ندارد. فَهِيَ غَيْرُ آبِيَةٍ عَنْ الْمَعْرُوضِيَّةِ لجَمِیعِ الْأَعْرَاضِ، وَعَنْ التَّكيُّفِ بِكُلِّ الْكَيْفِيَّاتِ، وَعَنْ وُجْدَانِ الْوُجُودِ بِأَيِّ حَدٍ وَمِقْدَارٍ مِنَ الْوُجْدَانِ عَدَدًا وَشِدَّةً، نَظِيرَ الهيُولَى الَّتِي أَثْبَتَهَا الْفَلَاسِفَةُ. پس هیچ ممانعتی برای پذیرش تمامی عوارض تطبیق با هر کیفیت، و یافتن وجود در هر حد و مقداری از وجدان، چه به لحاظ تعداد و چه شدت ندارد مشابه هیولایی که فلاسفه اثبات کرده اند.

فَكَمَا أَنَّهَا قَابِلَةٌ لجَمِيعِ الصُّوَرِ وَلِوُرُودِ جَمِيعِ الْأَعْرَاضِ ، فَكَذَلِكَ مَاهِيَّةُ الْمَاءِ الْبَسِيطِ قَابِلَةٌ وَغَيْرُ آبِيَةٍ عَنْ كُلِّ مَا يَرِدُ عَلَيْهَا مِنَ الْأَعْرَاضِ الْمُخْتَلِفَةِ عَدَدًا، قِلَّةً وَكَفْرَةً، وَشِدَّةً. همان طور که هیولا قابلیت پذیرش تمامی صور و عوارض را دارد ماهیت آب بسیط نیز پذیرای تمامی عوارض گوناگون است، چه به لحاظ تعداد کمی و زیادی، و چه از نظر شدت. وَاللهُ تَعَالَى لَيْسَ بِبَخِيلٍ، بَلْ هُوَ مُعْطٍ فَيَّاضٌ فَيَفِيضُ عَلَيْهَا جَمِيعَ الأَشْكَالِ وَالطَّيِّئَاتِ الْعَرَضِيَّةِ، أَيْ جَمِيعَ أَقْسَامِ الْوُجْدَانَاتِ. و خداوند متعال بخیل نیست، بلکه بخشنده و فیاض است و تمام اشکال و هیئت های عرضی، یعنی همه انواع وجدانها را به آن می بخشد. فَإِذَنْ تَحِدُ هَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الْقَابِلَةُ الْجَوْهَرِيَّةُ جَمِيعَ أَنْحَاءِ الْوُجْدَانَاتِ، وَجَمِيعَ أَنْحَاءِ التَّعَيُّنَاتِ الْمَاهَوِيَّةِ الحَاصِلَةِ مِنْ اخْتِلَافِ اجْتِمَاعِ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّةِ الْوَارِدَةِ عَلَى هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ مِنْ حَيْثُ الْعَدَدِ. پس این ماهیت جوهری پذیرنده، تمامی انواع وجدانها و تعینات ماهوی را که از اجتماع ماهیت های عرضی مختلف بر این ماهیت جوهری حاصل می شود از نظر تعداد، می یابد. إِذْ بَعْضُ الْأَشْيَاءِ مَاهِيَّةٌ مَعْرُوضَةٌ لِعِشْرِينَ عَرَضًا، وَبَعْضُهَا لِعَشَرَةِ أَعْرَاضٍ كَذَائِيَّةٍ، وَبَعْضُهَا لِعَشَرَةِ غَيْرِ هَذِهِ الْأَعْرَاضِ. زیرا برخی اشیاء ماهیتی هستند که به بیست عارضه عرضه شده اند، و برخی دیگر به ده عارضه از این نوع، و برخی به ده عارضه ای دیگر غیر از این عوارض. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْقَابِلِيَّةَ لِلتَّعَيُّنَاتِ الْوُجْدَانِيَّةِ وَالْمَاهَوِيَّةِ غَيْرُ مُتَنَاهِيَةٍ فِي مَاهِيَّةِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ. وَالصَّانِعُ الحَكِيمُ فَيَّاضٌ مُطْلَقٌ غَيْرُ بَخِيلٍ، فَيَفِيضُ عَلَيْهَا جَمِيعَ ذَلِكَ، كَيْ تَحِدَ هَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الْبَسِيطَةُ نَفْسَهَا مَعْرُوضَةً لِكُلِّ الْأَعْرَاضِ مِنَ الْبَيَاضِ وَالظُّلْمَةِ وَالْمَلَاحَةِ وَالْعُذُوبَةِ وَالنُّورِيَّةِ وَالنَّارِيَّةِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَشْكَالِ وَالتَّعَيُّنَاتِ. و مقصود این است که قابلیت تعینات وجدانی و ماهوی در ماهیت آب ،بسیط بی پایان است. و سازنده حکیم، فياض مطلق و غیر بخیل است پس همه اینها را بر آن افاضه میکند تا این ماهیت ،بسیط، خود را در معرض تمامی عوارض از سفیدی، تاریکی، شوری، شیرینی نوری آتشی و غیر آن از اشکال و تعینات بیابد. وَالْعَوَالِمُ لَيْسَتْ مُنْحَصِرَةً فِيمَا حَضَرَتْهُ الْفَلَاسِفَةُ مِنَ الْفَلَكِ الْأَطْلَس إِلَى كُرَتِنَا الْأَرْضِيَّةِ. و جهانها محدود به آنچه فلاسفه از فلک اطلس تا کره زمینی ما شمارش کرده اند، نیستند.

بَلْ فِي دَارِ الْوُجُودِ (136 الْحِسْمَانِي وَنَشْأَةِ التَّحَقُّقِ الْاتِصَالِيَ عَوَامٌ كَثِيرَةٌ لَا يُحْصِي عَدَدَهَا إِلَّا اللهُ تَعَالَى) بلکه در سرای وجود جسمانی و نشأت تحقق ،اتصالی جهانهای بسیاری وجود دارد که تعدادشان را تنها خداوند تعالی می داند. وَكُلُّهَا مَوْجُودَاتٌ حِسْمَانِيَّةٌ اتِّصَالِيَّةٌ. و همه آنها موجوداتی جسمانی و اتصالی هستند. وَيَكْفِيكَ مَا اسْتَكْشَفَهُ الْمُسْتَحْدَثُونَ مِنَ الْمَجَرَّاتِ الْكَثِيرَةِ الَّتِي لَا يَعْلَمُ عَدَدَهَا إِلَّا اللَّهُ. و کافی است به آنچه کشفیات جدید از کهکشانهای بسیار که تعدادشان را تنها خداوند می داند، توجه کنی. وَوَاحِدَةٌ مِنْ هَذِهِ الْمَجَرَّاتِ بَجَرَّتُنَا (= كَهْكَشَان .) و یکی از این کهکشانها کهکشان ما است. وَفِيهَا سَلَاسِلُ شَمْسِيَّةٌ كَثِيرَةٌ مِنْهَا شَمْسُنَا مَعَ سِلْسِلَتِهَا، أَيْ كُرَائِهَا الَّتِي وَاحِدٌ مِنْهَا أَرْضُنَا. و در آن سامانه های خورشیدی بسیاری وجود دارد، از جمله خورشید ما با سامانه اش یعنی کرات آن که یکی از آنها زمین ما است. وَفِي كُلِّ هَذِهِ الْمَجَرَّاتِ مَخْلُوقَاتٌ كَثِيرَةٌ وَحَيَوَانَاتٌ وَنَبَاتَاتٌ وَأَنْهَارُ وَأَحْجَارٌ وَجِبَالٌ وَبَرٌ وَبَحْرٌ. و در همه این کهکشانها مخلوقات بسیار حیوانات گیاهان، رودخانه ها، سنگها، کوه ها، خشکی ها و دریاها وجود دارند. وَقَدْ وَرَدَ فِي رِوَايَاتِنَا أَنَّ فِي نَشْأَةِ الدُّنْيَا وَعَالَمَ الْحِسْمَانِيَّةِ مَوْجُودَاتٍ كَثِيرَةً، بَعْضُهَا فَتَخْلُوقٌ مِنْ نُورٍ، وَبَعْضُهَا مِنْ نَارٍ، وَبَعْضُهَا مِنْ غَيْرِهِمَا. و در روایات ما آمده است که در نشأت دنیا و عالم جسمانیت موجودات بسیاری وجود دارند، برخی از نور آفریده شده اند، برخی از آتش و برخی از غیر آن ها. وَبَعْضُهُمْ يَأْكُلُونَ الرّبحَ، وَيَشْرَبُونَ الرِّيحَ، وَقَدْ حُلِفُوا مِنَ الرِّيح. و برخی از آنها باد را میخورند و باد را مینوشند و از باد آفریده شده اند. وَوَرَدَ أَنَّ قَبْلَ آدَمَ أَبِينَا كَانَ أُلُوفُ أُلُوفِ آدَم. و روایت شده است که پیش از آدم پدر ما، هزاران هزار آدم وجود داشته اند.

## صور و عوالم و طینتهای گوناگون از ماء ایجاد شده است. وبالجُمْلَةِ: قَدْ خَلَقَ اللهُ تَعَالَى مَلَابِينُ مَلايين عَوَالِمَ وَآدَمِينَ كُلُّهَا مَخْلُوقَةٌ مِنْ هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَمِنْهُ خُلِقَتِ الْجَنَّةُ وَالنَّارُ بِأَنْحَائِهِمَا وَأَقْسَامِهِمَا وَالنِّيرَانُ وَالْأَغْلَالُ، وَسَيَخْلُقُ فِيمَا بَعْدُ مَلَايِينُ مَلَابِينِ عَوَالِمَ كُلُّهَا حِسْمَانِيَّةٌ. و به طور کلی خداوند تعالی میلیونها میلیون عالم و آدم آفریده است که همه از این آب بسیط خلق شده اند، و از آن، بهشت و جهنم با انواع و اقسامشان، و آتش ها و زنجیرها خلق شده اند. و در آینده نیز میلیونها میلیون عالم خواهد آفرید که همه جسمانی هستند. فَلَيْسَتِ الْعَوَامُ الْحِسْمَانِيَّةُ مَا حَصَرَهُ الْفَلَاسِفَةُ الْأَقْدَمُونَ مِنْ هَذِهِ الْأَفْلَاكِ وَالْكُرَاتِ الْأَرْبَعِ. فَهَيْهَاتَ هَيْهَاتَ فِيمَا تَاهُوا ! فَضَلُّوا وَأَضَلُّوا عَنْ سَبِيلِ السَّوَاءِ. پس جهان های جسمانی آن گونه که فلاسفه قدیم از این افلاک و کرات چهارگانه محدود کرده اند، نیست. چه دور و بیراهه رفتند گمراه شدند و دیگران را نیز از راه درست منحرف کردند. حَيْثُ حَصَرُوا دَارَ الْوُجُودِ وَنَشْأَةَ التَّحَقُّقِ فِي هَذِهِ الْمَوْجُودَاتِ الَّتِي تَكُونُ نِسْبَتُهَا إِلَى الْعَوَالِمِ الْحِسْمِيَّةِ نِسْبَةَ الْقَطَّرَةِ الْوَاحِدَةِ إِلَى جَمِيعِ أَبْحُرِ الدُّنْيَا. زیرا سرای وجود و نشأت تحقق را به این موجوداتی محدود کردند که نسبتشان به جهانهای جسمانی مانند نسبت یک قطره به تمام اقیانوسهای دنیا است. وَذَلِكَ لِعَدَمِ تَوَجُهِهِمْ إِلَى الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ. وَلَوْ رَاجَعُوهُمَا، لَمَا تَفَوَّهُوا بِهَذِهِ الْحَرَافَاتِ. و این به دلیل عدم توجه آنها به کتاب و سنت بود. اگر به آنها رجوع می کردند، چنین خرافاتی را به زبان نمی آوردند. فَإِنَّ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله وسلم وَأَوْصِيَاءَهُ قَدْ بَيَّنُوا الْعَوَالِمَ وَذَكَرُوا الْآدَمِينَ، مَعَ أَنَّ النَّاسَ يَوْمَئِذٍ لَمْ يَكُونُوا مُتَحَمِلِينَ هَذِهِ العلوم.) زیرا پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم و اوصیای او جهانها را تبیین کردند و آدمیان را یاد کردند با این که مردم در آن زمان توان تحمل این علوم را نداشتند.) فَمَعَ ذَلِكَ إِنَّهُمْ: أَشَارُوا إِلَى شَرْدَمَةٍ مِنْ مَخْلُوقَاتِ اللَّهِ تَعَالَى. با این حال، آنها به گروهی از مخلوقات خداوند تعالی اشاره کردند.

فَالْمَاءُ الْبَسِيطُ وَالنُّورُ الْغَيْرُ الْمَرْبيَ الَّذِي نَقُولُ بِهِ لَيْسَ لَطِيفَ هَذَا الْمَاءِ الْمَحْسُوسِ، بَلْ هُوَ أَمْرٌ أَلْطَفُ مِنْ كُلِ الْأَجْسَامِ وَأَرَقُ مِنْ جَمِيعِ الْمَخْلُوقَاتِ الْحِسْمِيَّةِ. پس آب بسیط و نور نامرئی که ما از آن سخن میگوییم، همان آب محسوس نیست، بلکه چیزی لطیف تر از همه اجسام و نازک تر از تمام مخلوقات جسمانی است. فَهَذَا الْمَاءُ البَسِيطُ الذِي مَلَكَ الْعَوَالِمَ الْمَاضِيَةَ وَالْآتِيَةَ مَادَّةٌ لجَمِيعِ الْعَوَالِمِ، وَمِنْهُ خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَى وَيَخْلُقُ كُلَّ الْمَوْجُودَاتِ الحِسْمِيَّةِ. این آب بسیط که عوالم گذشته و آینده را پر کرده ماده تمام جهانها است و خداوند تعالی از آن همه موجودات جسمانی را آفریده و می آفریند. فَحَيْثُ إِنَّهُ مَاهِيَّةٌ قَابِلَةٌ لجميع التَّشَكُلَاتِ وَاهْيَّاتِ وَالتَّعَيُنَاتِ الْغَيْرِ الْمَعْدُودَةِ لَنَا، وَالصَّانِعُ فَيَّاضٌ غَیرُ بَخِيلٍ، فَلَا تَحَالَةَ يُعْطِيهِ جَمِيعَ هَذِهِ التَّعَيُّنَاتِ وَيَجْعَلُهُ مَعْرُوضًا جَمِيعِ أَنْوَاعِ الْأَعْرَاضِ. چون این ماهیت برای تمام اشکال و هیئت ها و تعینات بی شمار برای ما قابل است و سازنده فیاض و غیر بخیل است، ناگزیر تمام این تعینات را به آن می بخشد و آن را در معرض تمام انواع عوارض قرار می دهد. فَيَصِيرُ هُنَاكَ ذَا وَجْدَانٍ بِجَمِيعِ أَنْوَاعِ الْوُجْدَانَاتِ. و در نتیجه دارای وجدانی با همه انواع وجدانیات می شود. فَإِذَنْ يُصَيّرُ بَعْضَهُ مَاءً عَذَّبًا فُرَانًا، وَبَعْضَهُ مِلْحًا أَجَاجًا، وَبَعْضَهُ طِينًا عَلِيِّنِيًّا، وَبَعْضَهُ طِينًا سِجِّينِيًّا، وَبَعْضَهُ جَنَّةً، وَبَعْضَهُ نَارًا. پس برخی از آن را به آب شیرین و گوارا، و برخی را به آب شور و تلخ، و برخی را به گل علیین، و برخی را به گل سجين، و برخی را به بهشت و برخی را به جهنم تبدیل می کند. وَبَعْضَهُ حُورًا وَقُصُورًا، وَبَعْضَهُ سَلَاسِلَ وَأَغْلَالًا، وَبَعْضَهُ بُخَارًا، وَبَعْضَهُ بِحَارًا، وَبَعْضَهُ سَحَابًا، وَبَعْضَهُ حَمِيمًا. و برخی را به حور و قصرها، و برخی را به زنجیرها و غلها، و برخی را به بخار، و برخی را به دریاها، و برخی را به ابرها و برخی را به آب جوشان تبدیل می کند. إِلَى أَنْ يَصِلَ إِلَى عَالَمِنَا فَيَصِيرُ بَعْضَهُ شَمْسًا ، وَبَعْضَهُ قَمَرًا، وَبَعْضَهُ هَوَاء، وَبَعْضَهُ تُرَابًا. تا آنجا که به جهان ما می رسد و بخشی از آن به خورشید، بخشی به ماه بخشی به هوا و بخشی به خاک تبدیل می شود.

وَبَعْضَهُ مَاءً أَيْ مَاءَنَا الْمَحْسُوسَ، وَبَعْضَهُ تُرَابًا، وَبَعْضَهُ مَعْدِنَا ، وَبَعْضَهُ نَبَانًا، وَبَعْضَهُ حَيَوَانًا، وَبَعْضَهُ إِنْسَانًا، وَبَعْضَهُ سَحَابًا وَبُخَارًا. و بخشی از آن به آب، یعنی آب محسوس ما، و بخشی به خاک و بخشی به معدن و بخشی به گیاه، و بخشی به حیوان، و بخشی به انسان و بخشی به ابر و بخار تبدیل می شود. وَكَائِنا في الجوَ مِنَ الثَّلْجِ وَالْأَمْطَارِ وَالرّياح وَالرَّعْدِ وَالْبَرْقِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا لَا يُحْصِي عَدَدَهُ إِلَّا اللهُ تَعَالَى. و در جو به صورت برف، باران، باد، رعد و برق و چیزهای دیگری که تعداد آنها را تنها خداوند تعالی می داند، ظاهر می شود. فَكُلُّ صُورَةٍ مِنْ هَذِهِ الصُّوَرِ الْحِسْمِيَّةِ الْمَوْجُودَةِ فِي الْمَاضِي وَالْمُسْتَقْبَلِ الْمَعْرُوضَةِ لِعِدَّةِ أَعْرَاضٍ مِنَ الْعَوَارِضِ إِنَّمَا تُحِبُّ نَفْسَهَا وَمُشَاكِلَهَا وَقَمِيلُ إِلَى مَا هُوَ أَقْرَبُ إِلَيْهَا وُجْدَانًا وَمَاهِيَّةً، كُلٌّ ذَلِكَ بِحَسَبِ أَصْلِ الطَّبِيعَةِ. پس هر صورتی از این صور جسمانی که در گذشته و آینده موجود است و در معرض تعدادی از عوارض قرار دارد، تنها خود و مشابهاتش را دوست دارد و به آنچه از نظر وجدان و ماهیت به او نزدیک تر است، تمایل پیدا می کند؛ همه اینها بر اساس اصل طبیعت است. فَلِكُلِّ مِنْهَا مُنَاسِبٌ وَمُشَاكِلٌ تُحِبُّهُ وَتَمِيلُ إِلَيْهِ بِفِطْرَتِهَا وَطَبِيعَتِهَا. (137 ) بنابراین هر کدام از آنها مناسب و مشابهی دارد که به فطرت و طبیعت خود آن را دوست دارد و به آن تمایل پیدا می کند. فَإِذَا اشْتَدَّ وُجُودُ بَعْضِ الْمَاهِيَّاتِ، يَكُونُ بِفِطْرَتِهِ مَائِلًا وَمُحِبا لأَنْ يَتَحَقَّقَ مُشَاكِلُهُ. پس هر گاه وجود برخی از ماهیات قوی تر شود به فطرت خود مایل و علاقه مند می شود که مشابه خود را تحقق بخشد. فَالنَّارُ الشَّدِيدَةُ إِذَا مَاسَّتِ الْقُطْنَ تُحِبُّ أَنْ يُوجَدَ مُشَاكِلُهَا بأَن يَصِيرَ الْقُطْنُ نَارًا، أَيْ يَكُونَ مَاهِيَّةٌ الْقُطْنِ مَعْرُوضَةً لِلْحَرَارَةِ وَالْبَيَاضِ وَالْإِضَاءَةِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنْ أَعْرَاضِ النَّارِ. آتش شدید وقتی با پنبه تماس پیدا می کند دوست دارد که مشابه خود را به وجود بیاورد، به این معنا که ماهیت پنبه به حرارت، سفیدی روشنایی و دیگر عوارض آتش تبدیل شود. فَلِهَذِهِ الْجِهَةِ يَتَحَقَّقُ الْمُشَاكِلُ وَالْمُشَابِهُ. به همین دلیل است که مشابه و نظیر به وجود می آید.

وَإِنْ لَمْ تَفْتَدِرُ عَلَى إِيجَادِ النَّارِ، فَلَا أَقَلَّ مِنْ أَنْ تُوجِدَ الحَرَارَةَ، لأَنها أَيْضًا مُشَاكَلَةٌ مَعَ النَّارِ بِعَرَتَبَةٍ مِنَ الْمُشَاكَلَةِ. و اگر قادر به ایجاد آتش نباشد، حداقل حرارت را ایجاد میکند زیرا حرارت نیز به نوعی مشابهت با آتش دارد. وَالغَرَضُ: إِنَّ الْمُنَاسَبَةَ الطَّبِيعِيَّةَ بَيْنَ الْمُؤتِرَاتِ وَالْآثَارِ بَدِيهِيَّةٌ ضَرُورِيَّةٌ لَيْسَتْ بِقَابِلَةٍ لِلإِنْكَارِ، فَإِنَّ وَلَدَ الزِّنَا يَزْنِي وَالْمَلُوطَ يَلُوطُ . «گندم از گندم بروید جو ز جو». و مقصود این است که مناسبت طبیعی میان مؤثرات و آثار، بدیهی و ضروری است و قابل انکار نیست؛ زیرا فرزند زنا زنا می کند و مفعول لواط لواط می.کند «گندم از گندم بروید جو ز جو». كَيْفَ وَقَدْ يُؤَثِرُ الْمُنَاسَبَاتُ وَالْمُشَاكَلَاتُ الطَّبِيعِيَّةُ فِي النُّفُوسِ وَالْأَخْلَاقِ؛ فَإِنَّ الْمَخْلُوقَ مِنَ النَّارِ يُحِبُّ الْعُلُو وَالنَّكَبُرَ، وَالْمَخْلُوقَ مِنَ التُّرَابِ يُحِبُّ التَّوَاضُعَ وَالتَّذَلُل. چگونه ممکن است که مناسبات و مشابهت های طبیعی بر نفوس و اخلاق تأثیر نگذارند؛ زیرا مخلوق از آتش، بزرگی و تکبر را دوست دارد و مخلوق از خاک، فروتنی و تواضع را می پسندد. بَلْ بِاخْتِلَافِ الْقُرَى وَالْمُدُنِ وَالْأَهْوِيَةِ تَخْتَلِفُ الْأَخْلَاقُ. وَمِنْ هُنَا يَكُونُ اخْتِلَافُ أَخْلَاقِ أَهَالِي الْأَمْصَارِ الْمُخْتَلِفَةِ. بلکه با تفاوت روستاها، شهرها و اقلیم ها اخلاق نیز متفاوت میشود و از اینجا است که اخلاق مردم شهرها و اقلیم های مختلف با یکدیگر تفاوت دارد. فَإِنَّ الخُلُوقَ مِنَ التُّرَابِ الْأَحْمَرِ يَكُونُ عَلَى هَيْئَةٍ، بَلْ عَلَى شَكْلٍ، بَلْ عَلَى خُلُقٍ غَيْرِ مَا عَلَيْهِ الْمَحْلُوقُ مِنَ التُّرَابِ الْأَبْيَض. زیرا مخلوق از خاک سرخ دارای هیئت، شکل و اخلاقی متفاوت از مخلوق از خاک سفید است. وَهذَا تَكُونُ الْأَغْذِيَةُ الطَّيِّبَةُ مُوجِبَةً لِخَلْقِ حَسَنٍ، وَالرَّدِينَةُ لِخَلْقٍ سَيِّي. به همین دلیل غذاهای پاکیزه موجب اخلاق خوب و غذاهای نامطلوب موجب اخلاق بد می شوند. فَلِهَذَا شَدَّدُوا النَّكِيرَ عَلَى الْأَطْعِمَةِ وَالْأَشْرِبَةِ الْمُحَرَّمَةِ أَوْ الْمُشْتَبِهَةِ وَأَصَرُّوا عَلَى تَحْصِيلِ الْغِذَاءِ الْحَلَالِ. از این رو بر خوردن غذاها و نوشیدنی های حرام یا مشکوک به شدت نهی کردند و بر به دست آوردن غذای حلال تأکید نمودند.

وَمِنَ الْوَاضِحَ تَأْثِيرُ الْأَغْذِيَةِ الْبَارِدَةِ فِي الحَمُودَةِ، وَالْحَارَّة في خِلَافِهَا، وَالْأَغْذِيَةِ الْمُقَوَيَةِ فِي اشْتِدَادِ الشَّهْوَةِ وَالْحَيَوَانِيَّةِ. و روشن است که غذاهای سرد باعث رکود و غذاهای گرم موجب برخلاف آن، و غذاهای مقوی باعث شدت شهوت و حیوانیت می شوند. وَمِنَ الْبَدِيهِي أَنَّ غَلَبَةَ الدَّمِ أَوِ الصَّفْرَاءِ أَوِ السَّوْدَاءِ أَوْ غَيْرِهَا مِنَ الْأَخْلَاطِ تُؤَثِرُ فِي الْأَخْلَاقِ. و بدیهی است که غلبه خون، صفرا، سودا یا دیگر اخلاط بر اخلاق تأثیر می گذارد. فَالْمِزَاجُ الصَّافِي يُنَاسِبُ الخُلُقَ الْمُعْتَدِلَ، وَالْمِزَاجُ الْمُنْحَرِفُ يُنَاسِبُ الْأَخْلَاقَ الرَّدِينَةَ. پس مزاج پاکیزه با اخلاق متعادل و مزاج منحرف با اخلاق بد سازگار است. وَالْمَرِيضُ سَيِّئُ الْخُلُقِ، وَالصَّحِيحُ حَلِيمٌ حَسَنُ الْخُلُقِ. بیمار بداخلاق است و شخص سالم بردبار و خوش اخلاق. بَلْ بِبَقَاءِ أَهْلِ بَلَدٍ فِي بَلَدٍ آخَرَ مُدَّةً مُعْتَدا بِمَا يَتَغَيَّرُ حُلُقُهُ الْأَوَّلُ الَّذِي كَانَ مُنَاسِبًا لِمِزَاجِ عُنْصُرِ بَلْدَتِهِ إِلَى خُلُقٍ ثَانَوِي يُنَاسِبُ مِزَاجَ عُنْصُرِ الْبَلْدَةِ الْمَسْكُونِ فِيهَا. حتی با ماندن مردم شهری در شهر دیگر برای مدتی ،معین اخلاق اولیه آنها که با مزاج عنصر زادگاهشان سازگار بود، تغییر می کند و به اخلاقی ثانوی متناسب با مزاج عنصر محل سكونت جدیدشان تبدیل می شود. فَأَهْلُ الْإِيرَانِ مَتَى سَكَنُوا أُورُيَّا مُدَّةً مُعْتَدًّا بِمَا، يَتَغَيَّرُ أَحْلَافُهُمْ وَتَذْهَبُ غَيْرَكُهُمْ وَوَفَاؤُهُمْ وَحَيَاؤُهُمْ. پس مردم ایران هرگاه برای مدتی طولانی در اروپا ساکن شوند، اخلاقشان تغییر می کند و غیرت، وفاداری و حیای آنها از بین می رود. وَبِالجُمْلَةِ: فَالْمُنَاسَبَاتُ وَالرَّوَابِطُ بَيْنَ الْمُشَاكَلَاتِ مَحْفُوظَةٌ، وَالتَّشَابُهُ وَالنَّشَاكُلُ بَيْنَ الْآثَارِ وَالْمُؤَقِّرَاتِ بَدِيهِيَّةٌ لَا تُنْكَرُ ، وَلَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يُنْكِرَ الْمُنَاسَبَاتِ ؛ فَإِنَّهُ تَفْرِيطٌ فِي الْقَوْلِ إِذْ لَيْسَ صُدُورُ الْإِحْرَاقِ عَنْ النَّارِ جَزَافًا تَحْضًا وَبِلَا مُنَاسَبَةٍ وَمُشَاكَلَةٍ، بَل الْمُنَاسَبَاتُ مَحْفُوظَةٌ. و به طور خلاصه مناسبات و روابط میان مشابهات حفظ شده است و شباهت و مشابهت میان آثار و مؤثرات، بديهى و غیر قابل انکار است. کسی نمی تواند مناسبات را انکار کند؛ زیرا این تفریط در گفتار است. زیرا صدور سوزاندن از آتش، گزاف و بدون مناسبت و مشابهت نیست، بلکه مناسبات محفوظ اند. وَالسِّنْخِيَّةُ بَيْنَ الْآثَارِ وَالْمُؤَتِرَاتِ مَحْفُوظَةٌ حَتَّى فِي النُّفُوسِ وَآثَارِهَا الصَّادِرَةِ عَنْهَا؛ فَالنَّفْسُ الطَّيِّبَةُ تُحِبُّ عَليًّا (علیه السلام وَأَبْنَاءَهُ، وَالْخَبِيثَةُ تَبْغَضُهُمْ.)

و هم سنخی میان آثار و مؤثرات حتی در نفوس و آثار صادره از آنها محفوظ است؛ زیرا نفس پاک، علی (علیه السلام و فرزندانش را دوست دارد و نفس خبیثه از آنها بیزار است.) نَعَمْ؛ [لَمَّا لَمْ يَكُنْ] لِلَّهِ تَعَالَى [شَبِيةٌ] وَنَظِيرٌ وَعَدِيلٌ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، لَيْسَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ أَثَرِهِ وَفِعْلِهِ مُشَابَةٌ وَمُسَانَخَةٌ أَبَدًا وَهَذَا هُوَ الَّذِي غَفِلَ عَنْهُ الْفَلَاسِفَةُ. بله؛ [چون] خداوند تعالی [همانندی] و نظیر و معادلی به هیچ وجه ندارد، هیچ گونه مشابهت و هم سنخی میان او و اثر و فعلش وجود ندارد. و این همان چیزی است که فلاسفه از آن غافل شده اند. ## تناسب ملح اجاج با معصیت و ماء عذب با طاعت وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْكَلَامَ الْمُعْتَدِلَ إِنَّمَا هُوَ حِفْظُ التَّنَاسُبِ الطَّبِيعِي مَعَ عَدَمِ الْخَيْرِ وَانْعِزَالِ اللَّهِ عَنْ سُلْطَانِهِ. و مقصود این است که سخن معتدل، همانا حفظ تناسب طبیعی همراه با نفی جبر و جدایی خداوند از سلطنتش است. فَإِذَا عَرَفْتَ مَا ذَكَرْنَا، فَاعْلَمْ أَنَّ الْحِسْمَ الْبَسِيطَ وَالنُّورَ الْغَيْرَ الْمَرْنِي مَتَى صَارَ مَعْرُوضًا لِعَرَضِ الْمُلُوحَةِ والظُّلْمَةِ وَغَيْر ذَلِكَ، يَكُونُ مِلْحًا أَجَاجًا. پس اگر آنچه را که گفتیم دانستی بدان که جسم بسیط و نور نامرئی وقتی محل عروض عرضهایی چون شوری و تاریکی و غیره می شود، به نمک تلخ تبدیل می گردد. وَلَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يَقُولَ إِنَّهُ مَ صَارَ مِلْحًا أُجَاجًا وَلَمَ لَمْ يَصِرْ عَذْبًا فُرَانًا. و هیچ کس نمی تواند بپرسد که چرا به نمک تلخ تبدیل شده و چرا به آب شیرین گوارا تبدیل نشده است. وَذَلِكَ لِأَنَّا لَا نَعْنِي بِهَذَا اللَّفْظِ . أَي الْمِلْحِ الْأَجَاجِ . إِلَّا الْمَاهِيَّةَ الْحِسْمِيَّةَ الْمَعْرُوضَةَ لِهَذِهِ الْأَعْرَاضِ الْمَحْصُوصَة. زیرا ما با این لفظ - یعنی نمک تلخ - چیزی جز ماهیت جسمانی که محل این اعراض خاص است، منظور نداریم. فَالْمَجْمُوعُ مِنْ هَذَا الْجَوْهَرِ وَهَذِهِ الْأَعْرَاضِ هُوَ الْمِلْحُ الْأُجَاجُ. پس مجموعه این جوهر و این اعراض همان نمک تلخ است. فَلَا يَكُونُ هَذَا السُّؤَالُ إِلَّا قَوْلًا سَفِيهَا. پس این سؤال جز سخنی سفیهانه نیست.

وَهَذَا الَّذِي ذَكَرْنَا هُوَ مَا يَقُولُهُ الْفَلَاسِفَةُ: مَا جَعَلَ اللهُ الْمَشْمَسَ مَشْمَنًا بَلْ أَوْجَدَهَا. <a href="#ref- [].) و آنچه گفتیم، همان چیزی است که فلاسفه می گویند خداوند زردآلو را زردآلو قرار نداد، بلکه آن را آفرید. فَإِنْ كَانَ وَلَا بُدَّ مِنَ السُّؤَالِ، فَلْيُسْأَلْ عَنْ وَجْهِ حِكْمَةِ خَلْقَةِ الْمِلْحِ الْأَجَاجِ وَعَنْ لُطْفِيَّةِ خَلْقَتِهِ. و اگر ناگزیر از سؤال است، درباره حکمت خلق نمک تلخ و لطافت در آفرینش آن پرسش شود. وَقَدْ أَجَبْنَا عَنْ هَذَا السُّؤَالِ فِي بَعْضٍ جَزْوَاتِنَا فِي الْجَبْرِ وَالِاخْتِيَارِ وَالْبَدَاءِ فَارْجِعْ. و ما به این پرسش در برخی از جزوه های خود درباره جبر، اختیار و بدا پاسخ داده ایم، پس مراجعه کنید. وَبِالْجُمْلَةِ، لَمَّا خَلَقَ الْمِلْحَ الْأَجَاجَ، يَكُونُ هَذِهِ الْمَاهِيَّةَ الْكَذَائِيَّةَ مُحِبَّةٌ وَمَائِلَةً إِلَى مُشَاكِلِهَا وَمُشَاكِهَا، فَيُحِبُّ الْأَفْعَالَ الرَّذِيلَةَ كَالزِّنَا وَاللَّوَاطِ وَالْقِمَارِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا يُحِبُّهُ الْمَاهِيَّاتُ الْخَبِيثَةُ حُبًّا فِطْرِيَّا لِأَجْلِ الْمُنَاسَبَاتِ وَالْمُشَائِمَاتِ الطَّبِيعِيَّةِ. كَمَا أَنَّ الْمَاهِيَّةَ الطَّيِّبَةَ الْمَخْلُوقَةَ مِنَ الْمَاءِ الْعَذْبِ (138 الْفُرَاتِ تُحِبُّ الصَّلاةَ وَالصِّيَامَ وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْعِبَادَاتِ. وَذَلِكَ لِأَجْلِ التَّنَاسُبِ وَالتَّشَاكُلِ وَالْحُتِ الْفِطْرِيِّ وَالْمَيْلِ الطَّبِيعِي إِلَى مُنَاسَبَاتِهِ وَمُشَاكِلَاتِهِ.) و به طور کلی، وقتی خداوند نمک تلخ را آفرید، این ماهیت به خصوص ذاتاً علاقه مند و مایل به مشابهات و هم سنخهای خود است. بنابراین، اعمال پست همچون زنا لواط، قمار و دیگر اعمالی که ماهیت های خبیثه به آنها علاقه مندند را به صورت فطری به خاطر مناسبات و شباهتهای طبیعی دوست دارد. همان طور که ماهیت پاکی که از آب شیرین گوا را آفریده شده است، نماز، روزه و دیگر عبادات را دوست دارد. این محبت به دلیل تناسب، تشابه، علاقه فطری و میل طبیعی به مناسب ها و مشابهات خود است. لَكِنَّ الْمَقْصُودَ الْمُهِمَّ فِي الْمَقَامِ عَدَمُ انْعِزَالِ اللَّهِ عَنْ سُلْطَانِهِ، وَعَدَمُ الْجَبْرِ فِي أَفْعَالِ الْمُخْتَارِينَ وَجَبْرِ كَسْرِهِمُ الْفِطْرِي الطَّبِيعِي. اما مقصود مهم در این مقام نفی جدایی خداوند از سلطنتش و نفی جبر در اعمال اختیار کنندگان و جبران شکسته های فطری طبیعی آن ها است. وَبَيَانُ ذَلِكَ : إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَجْرَى سُنَّتَهُ عَلَى تَحَقُّقِ الْآثَارِ عِنْدَ تَحَقُّقِ الْمُؤَقِّرَاتِ لِأَجْلٍ مُنَاسَبَةٍ بَيْنَهُمَا. و توضیح آن این است که خداوند متعال سنت خود را بر تحقق آثار هنگام تحقق مؤثرات جاری کرده است به دليل وجود مناسبت میان آن ها.

همین امر در مورد مطیعان و عبادت کنندگان نیز صادق است؛ زیرا گل آنها مستعد و عاشق تحقق افعال نیک و اعمال عبادی است به گونه ای که اگر به حال خودشان رها شوند، جز عبادت انجام نمی دهند، بر اساس عشق فطری ناشی از تناسب طبیعی و هماهنگی فطری میان آنها و عبادات. كَمَا أَنَّ الْعُصَاةَ لَوْ يُخَلَّوْنَ وَطِبَاعَهُمْ، لَمَا فَعَلُوا إِلَّا الْعِصْيَانَ. همان گونه که اگر گناهکاران به حال خود و طبعشان رها شوند، جز گناه انجام نمی دهند. فَإِذَنْ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا طِينَةٌ تَفْتَضِي عَمَلًا مُنَاسِبًا وَتُحِبُّ فِعْلًا مُسَانِخًا، وَلَا يُمْكِنُ زَوَالُ هَذِهِ الْمُنَاسَبَةِ وَرَفْعُ هَذِهِ الْمَحَبَّةِ عَنْ ذَاتِ إِحْدَى الطَّيِّئَتَيْنِ؛ (الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ ، وَالطَّيِّبَاتُ للطيبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ . fn[النور (24) / 26](footnote1-page483" id=") [].) و آنچه گفتیم، همان چیزی است که فلاسفه می گویند خداوند زردآلو را زردآلو قرار نداد، بلکه آن را آفرید. فَإِنْ كَانَ وَلَا بُدَّ مِنَ السُّؤَالِ، فَلْيُسْأَلْ عَنْ وَجْهِ حِكْمَةِ خَلْقَةِ الْمِلْحِ الْأَجَاجِ وَعَنْ لُطْفِيَّةِ خَلْقَتِهِ. و اگر ناگزیر از سؤال است، درباره حکمت خلق نمک تلخ و لطافت در آفرینش آن پرسش شود. وَقَدْ أَجَبْنَا عَنْ هَذَا السُّؤَالِ فِي بَعْضٍ جَزْوَاتِنَا فِي الْجَبْرِ وَالِاخْتِيَارِ وَالْبَدَاءِ فَارْجِعْ. و ما به این پرسش در برخی از جزوه های خود درباره جبر، اختیار و بدا پاسخ داده ایم، پس مراجعه کنید. وَبِالْجُمْلَةِ، لَمَّا خَلَقَ الْمِلْحَ الْأَجَاجَ، يَكُونُ هَذِهِ الْمَاهِيَّةَ الْكَذَائِيَّةَ مُحِبَّةٌ وَمَائِلَةً إِلَى مُشَاكِلِهَا وَمُشَاكِهَا، فَيُحِبُّ الْأَفْعَالَ الرَّذِيلَةَ كَالزِّنَا وَاللَّوَاطِ وَالْقِمَارِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا يُحِبُّهُ الْمَاهِيَّاتُ الْخَبِيثَةُ حُبًّا فِطْرِيَّا لِأَجْلِ الْمُنَاسَبَاتِ وَالْمُشَائِمَاتِ الطَّبِيعِيَّةِ. كَمَا أَنَّ الْمَاهِيَّةَ الطَّيِّبَةَ الْمَخْلُوقَةَ مِنَ الْمَاءِ الْعَذْبِ (138 الْفُرَاتِ تُحِبُّ الصَّلاةَ وَالصِّيَامَ وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْعِبَادَاتِ. وَذَلِكَ لِأَجْلِ التَّنَاسُبِ وَالتَّشَاكُلِ وَالْحُتِ الْفِطْرِيِّ وَالْمَيْلِ الطَّبِيعِي إِلَى مُنَاسَبَاتِهِ وَمُشَاكِلَاتِهِ.) و به طور کلی، وقتی خداوند نمک تلخ را آفرید، این ماهیت به خصوص ذاتاً علاقه مند و مایل به مشابهات و هم سنخهای خود است. بنابراین، اعمال پست همچون زنا لواط، قمار و دیگر اعمالی که ماهیت های خبیثه به آنها علاقه مندند را به صورت فطری به خاطر مناسبات و شباهتهای طبیعی دوست دارد. همان طور که ماهیت پاکی که از آب شیرین گوا را آفریده شده است، نماز، روزه و دیگر عبادات را دوست دارد. این محبت به دلیل تناسب، تشابه، علاقه فطری و میل طبیعی به مناسب ها و مشابهات خود است. لَكِنَّ الْمَقْصُودَ الْمُهِمَّ فِي الْمَقَامِ عَدَمُ انْعِزَالِ اللَّهِ عَنْ سُلْطَانِهِ، وَعَدَمُ الْجَبْرِ فِي أَفْعَالِ الْمُخْتَارِينَ وَجَبْرِ كَسْرِهِمُ الْفِطْرِي الطَّبِيعِي. اما مقصود مهم در این مقام نفی جدایی خداوند از سلطنتش و نفی جبر در اعمال اختیار کنندگان و جبران شکسته های فطری طبیعی آن ها است. وَبَيَانُ ذَلِكَ : إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَجْرَى سُنَّتَهُ عَلَى تَحَقُّقِ الْآثَارِ عِنْدَ تَحَقُّقِ الْمُؤَقِّرَاتِ لِأَجْلٍ مُنَاسَبَةٍ بَيْنَهُمَا. و توضیح آن این است که خداوند متعال سنت خود را بر تحقق آثار هنگام تحقق مؤثرات جاری کرده است به دليل وجود مناسبت میان آن ها.

همین امر در مورد مطیعان و عبادت کنندگان نیز صادق است؛ زیرا گل آنها مستعد و عاشق تحقق افعال نیک و اعمال عبادی است به گونه ای که اگر به حال خودشان رها شوند، جز عبادت انجام نمی دهند، بر اساس عشق فطری ناشی از تناسب طبیعی و هماهنگی فطری میان آنها و عبادات. كَمَا أَنَّ الْعُصَاةَ لَوْ يُخَلَّوْنَ وَطِبَاعَهُمْ، لَمَا فَعَلُوا إِلَّا الْعِصْيَانَ. همان گونه که اگر گناهکاران به حال خود و طبعشان رها شوند، جز گناه انجام نمی دهند. فَإِذَنْ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا طِينَةٌ تَفْتَضِي عَمَلًا مُنَاسِبًا وَتُحِبُّ فِعْلًا مُسَانِخًا، وَلَا يُمْكِنُ زَوَالُ هَذِهِ الْمُنَاسَبَةِ وَرَفْعُ هَذِهِ الْمَحَبَّةِ عَنْ ذَاتِ إِحْدَى الطَّيِّئَتَيْنِ؛ (الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ ، وَالطَّيِّبَاتُ للطيبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ . fn[النور (24) / 26](footnote1-page483" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) و آنچه گفتیم، همان چیزی است که فلاسفه می گویند خداوند زردآلو را زردآلو قرار نداد، بلکه آن را آفرید. فَإِنْ كَانَ وَلَا بُدَّ مِنَ السُّؤَالِ، فَلْيُسْأَلْ عَنْ وَجْهِ حِكْمَةِ خَلْقَةِ الْمِلْحِ الْأَجَاجِ وَعَنْ لُطْفِيَّةِ خَلْقَتِهِ. و اگر ناگزیر از سؤال است، درباره حکمت خلق نمک تلخ و لطافت در آفرینش آن پرسش شود. وَقَدْ أَجَبْنَا عَنْ هَذَا السُّؤَالِ فِي بَعْضٍ جَزْوَاتِنَا فِي الْجَبْرِ وَالِاخْتِيَارِ وَالْبَدَاءِ فَارْجِعْ. و ما به این پرسش در برخی از جزوه های خود درباره جبر، اختیار و بدا پاسخ داده ایم، پس مراجعه کنید. وَبِالْجُمْلَةِ، لَمَّا خَلَقَ الْمِلْحَ الْأَجَاجَ، يَكُونُ هَذِهِ الْمَاهِيَّةَ الْكَذَائِيَّةَ مُحِبَّةٌ وَمَائِلَةً إِلَى مُشَاكِلِهَا وَمُشَاكِهَا، فَيُحِبُّ الْأَفْعَالَ الرَّذِيلَةَ كَالزِّنَا وَاللَّوَاطِ وَالْقِمَارِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا يُحِبُّهُ الْمَاهِيَّاتُ الْخَبِيثَةُ حُبًّا فِطْرِيَّا لِأَجْلِ الْمُنَاسَبَاتِ وَالْمُشَائِمَاتِ الطَّبِيعِيَّةِ. كَمَا أَنَّ الْمَاهِيَّةَ الطَّيِّبَةَ الْمَخْلُوقَةَ مِنَ الْمَاءِ الْعَذْبِ (138 الْفُرَاتِ تُحِبُّ الصَّلاةَ وَالصِّيَامَ وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْعِبَادَاتِ. وَذَلِكَ لِأَجْلِ التَّنَاسُبِ وَالتَّشَاكُلِ وَالْحُتِ الْفِطْرِيِّ وَالْمَيْلِ الطَّبِيعِي إِلَى مُنَاسَبَاتِهِ وَمُشَاكِلَاتِهِ.) و به طور کلی، وقتی خداوند نمک تلخ را آفرید، این ماهیت به خصوص ذاتاً علاقه مند و مایل به مشابهات و هم سنخهای خود است. بنابراین، اعمال پست همچون زنا لواط، قمار و دیگر اعمالی که ماهیت های خبیثه به آنها علاقه مندند را به صورت فطری به خاطر مناسبات و شباهتهای طبیعی دوست دارد. همان طور که ماهیت پاکی که از آب شیرین گوا را آفریده شده است، نماز، روزه و دیگر عبادات را دوست دارد. این محبت به دلیل تناسب، تشابه، علاقه فطری و میل طبیعی به مناسب ها و مشابهات خود است. لَكِنَّ الْمَقْصُودَ الْمُهِمَّ فِي الْمَقَامِ عَدَمُ انْعِزَالِ اللَّهِ عَنْ سُلْطَانِهِ، وَعَدَمُ الْجَبْرِ فِي أَفْعَالِ الْمُخْتَارِينَ وَجَبْرِ كَسْرِهِمُ الْفِطْرِي الطَّبِيعِي. اما مقصود مهم در این مقام نفی جدایی خداوند از سلطنتش و نفی جبر در اعمال اختیار کنندگان و جبران شکسته های فطری طبیعی آن ها است. وَبَيَانُ ذَلِكَ : إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَجْرَى سُنَّتَهُ عَلَى تَحَقُّقِ الْآثَارِ عِنْدَ تَحَقُّقِ الْمُؤَقِّرَاتِ لِأَجْلٍ مُنَاسَبَةٍ بَيْنَهُمَا. و توضیح آن این است که خداوند متعال سنت خود را بر تحقق آثار هنگام تحقق مؤثرات جاری کرده است به دليل وجود مناسبت میان آن ها.

همین امر در مورد مطیعان و عبادت کنندگان نیز صادق است؛ زیرا گل آنها مستعد و عاشق تحقق افعال نیک و اعمال عبادی است به گونه ای که اگر به حال خودشان رها شوند، جز عبادت انجام نمی دهند، بر اساس عشق فطری ناشی از تناسب طبیعی و هماهنگی فطری میان آنها و عبادات. كَمَا أَنَّ الْعُصَاةَ لَوْ يُخَلَّوْنَ وَطِبَاعَهُمْ، لَمَا فَعَلُوا إِلَّا الْعِصْيَانَ. همان گونه که اگر گناهکاران به حال خود و طبعشان رها شوند، جز گناه انجام نمی دهند. فَإِذَنْ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا طِينَةٌ تَفْتَضِي عَمَلًا مُنَاسِبًا وَتُحِبُّ فِعْلًا مُسَانِخًا، وَلَا يُمْكِنُ زَوَالُ هَذِهِ الْمُنَاسَبَةِ وَرَفْعُ هَذِهِ الْمَحَبَّةِ عَنْ ذَاتِ إِحْدَى الطَّيِّئَتَيْنِ؛ (الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ ، وَالطَّيِّبَاتُ للطيبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ . fn[النور (24) / 26](footnote1-page483" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) و آنچه گفتیم، همان چیزی است که فلاسفه می گویند خداوند زردآلو را زردآلو قرار نداد، بلکه آن را آفرید. فَإِنْ كَانَ وَلَا بُدَّ مِنَ السُّؤَالِ، فَلْيُسْأَلْ عَنْ وَجْهِ حِكْمَةِ خَلْقَةِ الْمِلْحِ الْأَجَاجِ وَعَنْ لُطْفِيَّةِ خَلْقَتِهِ. و اگر ناگزیر از سؤال است، درباره حکمت خلق نمک تلخ و لطافت در آفرینش آن پرسش شود. وَقَدْ أَجَبْنَا عَنْ هَذَا السُّؤَالِ فِي بَعْضٍ جَزْوَاتِنَا فِي الْجَبْرِ وَالِاخْتِيَارِ وَالْبَدَاءِ فَارْجِعْ. و ما به این پرسش در برخی از جزوه های خود درباره جبر، اختیار و بدا پاسخ داده ایم، پس مراجعه کنید. وَبِالْجُمْلَةِ، لَمَّا خَلَقَ الْمِلْحَ الْأَجَاجَ، يَكُونُ هَذِهِ الْمَاهِيَّةَ الْكَذَائِيَّةَ مُحِبَّةٌ وَمَائِلَةً إِلَى مُشَاكِلِهَا وَمُشَاكِهَا، فَيُحِبُّ الْأَفْعَالَ الرَّذِيلَةَ كَالزِّنَا وَاللَّوَاطِ وَالْقِمَارِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا يُحِبُّهُ الْمَاهِيَّاتُ الْخَبِيثَةُ حُبًّا فِطْرِيَّا لِأَجْلِ الْمُنَاسَبَاتِ وَالْمُشَائِمَاتِ الطَّبِيعِيَّةِ. كَمَا أَنَّ الْمَاهِيَّةَ الطَّيِّبَةَ الْمَخْلُوقَةَ مِنَ الْمَاءِ الْعَذْبِ (138 الْفُرَاتِ تُحِبُّ الصَّلاةَ وَالصِّيَامَ وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْعِبَادَاتِ. وَذَلِكَ لِأَجْلِ التَّنَاسُبِ وَالتَّشَاكُلِ وَالْحُتِ الْفِطْرِيِّ وَالْمَيْلِ الطَّبِيعِي إِلَى مُنَاسَبَاتِهِ وَمُشَاكِلَاتِهِ.) و به طور کلی، وقتی خداوند نمک تلخ را آفرید، این ماهیت به خصوص ذاتاً علاقه مند و مایل به مشابهات و هم سنخهای خود است. بنابراین، اعمال پست همچون زنا لواط، قمار و دیگر اعمالی که ماهیت های خبیثه به آنها علاقه مندند را به صورت فطری به خاطر مناسبات و شباهتهای طبیعی دوست دارد. همان طور که ماهیت پاکی که از آب شیرین گوا را آفریده شده است، نماز، روزه و دیگر عبادات را دوست دارد. این محبت به دلیل تناسب، تشابه، علاقه فطری و میل طبیعی به مناسب ها و مشابهات خود است. لَكِنَّ الْمَقْصُودَ الْمُهِمَّ فِي الْمَقَامِ عَدَمُ انْعِزَالِ اللَّهِ عَنْ سُلْطَانِهِ، وَعَدَمُ الْجَبْرِ فِي أَفْعَالِ الْمُخْتَارِينَ وَجَبْرِ كَسْرِهِمُ الْفِطْرِي الطَّبِيعِي. اما مقصود مهم در این مقام نفی جدایی خداوند از سلطنتش و نفی جبر در اعمال اختیار کنندگان و جبران شکسته های فطری طبیعی آن ها است. وَبَيَانُ ذَلِكَ : إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَجْرَى سُنَّتَهُ عَلَى تَحَقُّقِ الْآثَارِ عِنْدَ تَحَقُّقِ الْمُؤَقِّرَاتِ لِأَجْلٍ مُنَاسَبَةٍ بَيْنَهُمَا. و توضیح آن این است که خداوند متعال سنت خود را بر تحقق آثار هنگام تحقق مؤثرات جاری کرده است به دليل وجود مناسبت میان آن ها.

فَالْإِحْرَاقُ يَصْدُرُ عَنِ النَّارِ لِمُنَاسَبَةٍ بَيْنَهُمَا ، بَلِ الْمُنَاسَبَةُ بَيْنَ النُّفُوسِ وَآثَارِهَا ثَابِتَةٌ. پس سوختن از آتش صادر میشود به دلیل مناسبت میان آنها بلکه مناسبت میان نفوس و آثارشان ثابت است. فَإِنَّ النَّفْسَ الحَبينَةَ بِذَاتِهَا وَطَبْعِهَا تُبْغِضُ اللَّهَ وَحُجَجَهُ، وَوَلَدَ الرّنَا يُبْغِضُ عَلِيًّا وَأَوْلَادَهُ بِذَاتِهِ وَطَبْعِهِ، وَوَلَدَ الْحَلَالِ يُحِبُّهُمْ. زيرا نفس خبيث ذاتاً وطبيعتاً از خدا و حجت هایش بیزار است و فرزند زنا ذاتاً و طبیعتاً از علی و فرزندانش بیزار است، اما فرزند حلال آنان را دوست دارد. فَلِهَذَا لَوْ سُئِلَ عَنْ أَنَّ وَلَدَ الزَّنَا ثُمَّ يُبْغِضُ عَلِيًّا؟ يُجَابُ بِأَنَّهُ يُحِبُّ مُشَاكِلَهُ وَمُسَانِخَهُ، وَعَلِيٌّ (علیه السلام لَيْسَ مُسَانِنَّا لَهُ.) پس اگر پرسیده شود که چرا فرزند زنا از علی بیزار نیست؟ پاسخ داده می شود که او هم سنخ و مشابه خود را دوست دارد و علی (علیه السلام هم سنخ او نیست.) فَهُوَ يُحِبُّ مُشَاكِلَهُ وَيُحِبُّ أَنْ يَتَحَقَّقَ بِهِ مَا يُنَاسِبُهُ وَيُنَاسِحُهُ، فَلِهَذَا يَتَحَقَّقُ بِهِ بُغْضُ عَلِي (علیه السلام .) پس او مشابه خود را دوست دارد و دوست دارد که در او چیزی که مناسب او است و هم سنخ او است تحقق یابد، بنابراین بیزاری از علی (علیه السلام در او تحقق می یابد.) فَالسُّؤَالُ عَنْ احْتِلَافِ الْآثَارِ مُجَابٌ بِاخْتِلَافِ الْمُؤثِرَاتِ وَبِالْمُنَاسَبَاتِ بَيْنَ كُل أَثَرِ وَمُؤَثِرِه. پس سؤال از اختلاف آثار با اختلاف مؤثرات و مناسبات میان هر اثر و مؤثر آن پاسخ داده می شود. فَإِنْ قِيلَ: لِمَ تَحَقَّقَتِ الْحَرَارَةُ مِنَ النَّارِ وَالْبُرُودَةُ مِنَ الْمَاءِ، وَلِمَ تَكُونِ النَّفْسُ الْخَبِيثَةُ مُبْغِضَةً لِأَهْلِ الْبَيْتِ؟ يُجَابُ بأَنَّ النَّارَ تُنَاسِبُ الْإحْرَاقَ وَالحَرَارَةَ، كَمَا أَنَّ الْمَاءَ يُنَاسِبُ الْبُرُودَةَ وَهَكَذَا فَاخْتِلَافُ الْآثَارِ يَرْجِعُ إِلَى اخْتِلَافِ الْوُجْدَانَاتِ الْمُتَعَيِّنَةِ وَإِلَى مُنَاسَبَاتٍ بَيْنَ الْمَبَادِئِ وَالْآثَارِ. اگر گفته شود: چرا گرما از آتش و سرما از آب تحقق پیدا میکند و چرا نفس خبیثه دشمن اهل بیت است؟ پاسخ داده می شود که آتش با سوزاندن و گرما سازگار است همان گونه که آب با سرما و سردی هماهنگ است. بنابراین، اختلاف آثار به تفاوت ویژگیهای ذاتی معین و مناسبت میان مبادی و آثار بازمی گردد. فَإِنَّ هَذِهِ الصُّورَةَ الْجِسْمِيَّةَ الْمَعْرُوضَةَ هِذِهِ الْأَعْرَاضِ الْكَذَائِيَّةِ تُنَاسِبُ الحَرَارَةَ وَالْإِحْرَاقَ، وَتِلْكَ تُنَاسِبُ الْبُرُودَةَ وَالتَّبْرِيد. زیرا این شکل جسمانی که حامل این ویژگیهای خاص است با گرما و سوزاندن هماهنگ است، و آن دیگری با سرما و خنک کردن تناسب دارد.

فَالْإِحْرَاقُ يَصْدُرُ عَنِ النَّارِ لِمُنَاسَبَةٍ بَيْنَهُمَا ، بَلِ الْمُنَاسَبَةُ بَيْنَ النُّفُوسِ وَآثَارِهَا ثَابِتَةٌ. پس سوختن از آتش صادر میشود به دلیل مناسبت میان آنها بلکه مناسبت میان نفوس و آثارشان ثابت است. فَإِنَّ النَّفْسَ الحَبينَةَ بِذَاتِهَا وَطَبْعِهَا تُبْغِضُ اللَّهَ وَحُجَجَهُ، وَوَلَدَ الرّنَا يُبْغِضُ عَلِيًّا وَأَوْلَادَهُ بِذَاتِهِ وَطَبْعِهِ، وَوَلَدَ الْحَلَالِ يُحِبُّهُمْ. زيرا نفس خبيث ذاتاً وطبيعتاً از خدا و حجت هایش بیزار است و فرزند زنا ذاتاً و طبیعتاً از علی و فرزندانش بیزار است، اما فرزند حلال آنان را دوست دارد. فَلِهَذَا لَوْ سُئِلَ عَنْ أَنَّ وَلَدَ الزَّنَا ثُمَّ يُبْغِضُ عَلِيًّا؟ يُجَابُ بِأَنَّهُ يُحِبُّ مُشَاكِلَهُ وَمُسَانِخَهُ، وَعَلِيٌّ (علیه السلام لَيْسَ مُسَانِنَّا لَهُ.) پس اگر پرسیده شود که چرا فرزند زنا از علی بیزار نیست؟ پاسخ داده می شود که او هم سنخ و مشابه خود را دوست دارد و علی (علیه السلام هم سنخ او نیست.) فَهُوَ يُحِبُّ مُشَاكِلَهُ وَيُحِبُّ أَنْ يَتَحَقَّقَ بِهِ مَا يُنَاسِبُهُ وَيُنَاسِحُهُ، فَلِهَذَا يَتَحَقَّقُ بِهِ بُغْضُ عَلِي (علیه السلام .) پس او مشابه خود را دوست دارد و دوست دارد که در او چیزی که مناسب او است و هم سنخ او است تحقق یابد، بنابراین بیزاری از علی (علیه السلام در او تحقق می یابد.) فَالسُّؤَالُ عَنْ احْتِلَافِ الْآثَارِ مُجَابٌ بِاخْتِلَافِ الْمُؤثِرَاتِ وَبِالْمُنَاسَبَاتِ بَيْنَ كُل أَثَرِ وَمُؤَثِرِه. پس سؤال از اختلاف آثار با اختلاف مؤثرات و مناسبات میان هر اثر و مؤثر آن پاسخ داده می شود. فَإِنْ قِيلَ: لِمَ تَحَقَّقَتِ الْحَرَارَةُ مِنَ النَّارِ وَالْبُرُودَةُ مِنَ الْمَاءِ، وَلِمَ تَكُونِ النَّفْسُ الْخَبِيثَةُ مُبْغِضَةً لِأَهْلِ الْبَيْتِ؟ يُجَابُ بأَنَّ النَّارَ تُنَاسِبُ الْإحْرَاقَ وَالحَرَارَةَ، كَمَا أَنَّ الْمَاءَ يُنَاسِبُ الْبُرُودَةَ وَهَكَذَا فَاخْتِلَافُ الْآثَارِ يَرْجِعُ إِلَى اخْتِلَافِ الْوُجْدَانَاتِ الْمُتَعَيِّنَةِ وَإِلَى مُنَاسَبَاتٍ بَيْنَ الْمَبَادِئِ وَالْآثَارِ. اگر گفته شود: چرا گرما از آتش و سرما از آب تحقق پیدا میکند و چرا نفس خبیثه دشمن اهل بیت است؟ پاسخ داده می شود که آتش با سوزاندن و گرما سازگار است همان گونه که آب با سرما و سردی هماهنگ است. بنابراین، اختلاف آثار به تفاوت ویژگیهای ذاتی معین و مناسبت میان مبادی و آثار بازمی گردد. فَإِنَّ هَذِهِ الصُّورَةَ الْجِسْمِيَّةَ الْمَعْرُوضَةَ هِذِهِ الْأَعْرَاضِ الْكَذَائِيَّةِ تُنَاسِبُ الحَرَارَةَ وَالْإِحْرَاقَ، وَتِلْكَ تُنَاسِبُ الْبُرُودَةَ وَالتَّبْرِيد. زیرا این شکل جسمانی که حامل این ویژگیهای خاص است با گرما و سوزاندن هماهنگ است، و آن دیگری با سرما و خنک کردن تناسب دارد.

فَالْإِحْرَاقُ يَصْدُرُ عَنِ النَّارِ لِمُنَاسَبَةٍ بَيْنَهُمَا ، بَلِ الْمُنَاسَبَةُ بَيْنَ النُّفُوسِ وَآثَارِهَا ثَابِتَةٌ. پس سوختن از آتش صادر میشود به دلیل مناسبت میان آنها بلکه مناسبت میان نفوس و آثارشان ثابت است. فَإِنَّ النَّفْسَ الحَبينَةَ بِذَاتِهَا وَطَبْعِهَا تُبْغِضُ اللَّهَ وَحُجَجَهُ، وَوَلَدَ الرّنَا يُبْغِضُ عَلِيًّا وَأَوْلَادَهُ بِذَاتِهِ وَطَبْعِهِ، وَوَلَدَ الْحَلَالِ يُحِبُّهُمْ. زيرا نفس خبيث ذاتاً وطبيعتاً از خدا و حجت هایش بیزار است و فرزند زنا ذاتاً و طبیعتاً از علی و فرزندانش بیزار است، اما فرزند حلال آنان را دوست دارد. فَلِهَذَا لَوْ سُئِلَ عَنْ أَنَّ وَلَدَ الزَّنَا ثُمَّ يُبْغِضُ عَلِيًّا؟ يُجَابُ بِأَنَّهُ يُحِبُّ مُشَاكِلَهُ وَمُسَانِخَهُ، وَعَلِيٌّ (علیه السلام لَيْسَ مُسَانِنَّا لَهُ.) پس اگر پرسیده شود که چرا فرزند زنا از علی بیزار نیست؟ پاسخ داده می شود که او هم سنخ و مشابه خود را دوست دارد و علی (علیه السلام هم سنخ او نیست.) فَهُوَ يُحِبُّ مُشَاكِلَهُ وَيُحِبُّ أَنْ يَتَحَقَّقَ بِهِ مَا يُنَاسِبُهُ وَيُنَاسِحُهُ، فَلِهَذَا يَتَحَقَّقُ بِهِ بُغْضُ عَلِي (علیه السلام .) پس او مشابه خود را دوست دارد و دوست دارد که در او چیزی که مناسب او است و هم سنخ او است تحقق یابد، بنابراین بیزاری از علی (علیه السلام در او تحقق می یابد.) فَالسُّؤَالُ عَنْ احْتِلَافِ الْآثَارِ مُجَابٌ بِاخْتِلَافِ الْمُؤثِرَاتِ وَبِالْمُنَاسَبَاتِ بَيْنَ كُل أَثَرِ وَمُؤَثِرِه. پس سؤال از اختلاف آثار با اختلاف مؤثرات و مناسبات میان هر اثر و مؤثر آن پاسخ داده می شود. فَإِنْ قِيلَ: لِمَ تَحَقَّقَتِ الْحَرَارَةُ مِنَ النَّارِ وَالْبُرُودَةُ مِنَ الْمَاءِ، وَلِمَ تَكُونِ النَّفْسُ الْخَبِيثَةُ مُبْغِضَةً لِأَهْلِ الْبَيْتِ؟ يُجَابُ بأَنَّ النَّارَ تُنَاسِبُ الْإحْرَاقَ وَالحَرَارَةَ، كَمَا أَنَّ الْمَاءَ يُنَاسِبُ الْبُرُودَةَ وَهَكَذَا فَاخْتِلَافُ الْآثَارِ يَرْجِعُ إِلَى اخْتِلَافِ الْوُجْدَانَاتِ الْمُتَعَيِّنَةِ وَإِلَى مُنَاسَبَاتٍ بَيْنَ الْمَبَادِئِ وَالْآثَارِ. اگر گفته شود: چرا گرما از آتش و سرما از آب تحقق پیدا میکند و چرا نفس خبیثه دشمن اهل بیت است؟ پاسخ داده می شود که آتش با سوزاندن و گرما سازگار است همان گونه که آب با سرما و سردی هماهنگ است. بنابراین، اختلاف آثار به تفاوت ویژگیهای ذاتی معین و مناسبت میان مبادی و آثار بازمی گردد. فَإِنَّ هَذِهِ الصُّورَةَ الْجِسْمِيَّةَ الْمَعْرُوضَةَ هِذِهِ الْأَعْرَاضِ الْكَذَائِيَّةِ تُنَاسِبُ الحَرَارَةَ وَالْإِحْرَاقَ، وَتِلْكَ تُنَاسِبُ الْبُرُودَةَ وَالتَّبْرِيد. زیرا این شکل جسمانی که حامل این ویژگیهای خاص است با گرما و سوزاندن هماهنگ است، و آن دیگری با سرما و خنک کردن تناسب دارد.

فَالْإِحْرَاقُ يَصْدُرُ عَنِ النَّارِ لِمُنَاسَبَةٍ بَيْنَهُمَا ، بَلِ الْمُنَاسَبَةُ بَيْنَ النُّفُوسِ وَآثَارِهَا ثَابِتَةٌ. پس سوختن از آتش صادر میشود به دلیل مناسبت میان آنها بلکه مناسبت میان نفوس و آثارشان ثابت است. فَإِنَّ النَّفْسَ الحَبينَةَ بِذَاتِهَا وَطَبْعِهَا تُبْغِضُ اللَّهَ وَحُجَجَهُ، وَوَلَدَ الرّنَا يُبْغِضُ عَلِيًّا وَأَوْلَادَهُ بِذَاتِهِ وَطَبْعِهِ، وَوَلَدَ الْحَلَالِ يُحِبُّهُمْ. زيرا نفس خبيث ذاتاً وطبيعتاً از خدا و حجت هایش بیزار است و فرزند زنا ذاتاً و طبیعتاً از علی و فرزندانش بیزار است، اما فرزند حلال آنان را دوست دارد. فَلِهَذَا لَوْ سُئِلَ عَنْ أَنَّ وَلَدَ الزَّنَا ثُمَّ يُبْغِضُ عَلِيًّا؟ يُجَابُ بِأَنَّهُ يُحِبُّ مُشَاكِلَهُ وَمُسَانِخَهُ، وَعَلِيٌّ (علیه السلام لَيْسَ مُسَانِنَّا لَهُ.) پس اگر پرسیده شود که چرا فرزند زنا از علی بیزار نیست؟ پاسخ داده می شود که او هم سنخ و مشابه خود را دوست دارد و علی (علیه السلام هم سنخ او نیست.) فَهُوَ يُحِبُّ مُشَاكِلَهُ وَيُحِبُّ أَنْ يَتَحَقَّقَ بِهِ مَا يُنَاسِبُهُ وَيُنَاسِحُهُ، فَلِهَذَا يَتَحَقَّقُ بِهِ بُغْضُ عَلِي (علیه السلام .) پس او مشابه خود را دوست دارد و دوست دارد که در او چیزی که مناسب او است و هم سنخ او است تحقق یابد، بنابراین بیزاری از علی (علیه السلام در او تحقق می یابد.) فَالسُّؤَالُ عَنْ احْتِلَافِ الْآثَارِ مُجَابٌ بِاخْتِلَافِ الْمُؤثِرَاتِ وَبِالْمُنَاسَبَاتِ بَيْنَ كُل أَثَرِ وَمُؤَثِرِه. پس سؤال از اختلاف آثار با اختلاف مؤثرات و مناسبات میان هر اثر و مؤثر آن پاسخ داده می شود. فَإِنْ قِيلَ: لِمَ تَحَقَّقَتِ الْحَرَارَةُ مِنَ النَّارِ وَالْبُرُودَةُ مِنَ الْمَاءِ، وَلِمَ تَكُونِ النَّفْسُ الْخَبِيثَةُ مُبْغِضَةً لِأَهْلِ الْبَيْتِ؟ يُجَابُ بأَنَّ النَّارَ تُنَاسِبُ الْإحْرَاقَ وَالحَرَارَةَ، كَمَا أَنَّ الْمَاءَ يُنَاسِبُ الْبُرُودَةَ وَهَكَذَا فَاخْتِلَافُ الْآثَارِ يَرْجِعُ إِلَى اخْتِلَافِ الْوُجْدَانَاتِ الْمُتَعَيِّنَةِ وَإِلَى مُنَاسَبَاتٍ بَيْنَ الْمَبَادِئِ وَالْآثَارِ. اگر گفته شود: چرا گرما از آتش و سرما از آب تحقق پیدا میکند و چرا نفس خبیثه دشمن اهل بیت است؟ پاسخ داده می شود که آتش با سوزاندن و گرما سازگار است همان گونه که آب با سرما و سردی هماهنگ است. بنابراین، اختلاف آثار به تفاوت ویژگیهای ذاتی معین و مناسبت میان مبادی و آثار بازمی گردد. فَإِنَّ هَذِهِ الصُّورَةَ الْجِسْمِيَّةَ الْمَعْرُوضَةَ هِذِهِ الْأَعْرَاضِ الْكَذَائِيَّةِ تُنَاسِبُ الحَرَارَةَ وَالْإِحْرَاقَ، وَتِلْكَ تُنَاسِبُ الْبُرُودَةَ وَالتَّبْرِيد. زیرا این شکل جسمانی که حامل این ویژگیهای خاص است با گرما و سوزاندن هماهنگ است، و آن دیگری با سرما و خنک کردن تناسب دارد.

وَلَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يَسْأَلَ عَنْ اخْتِلَافِ الْأَعْرَاضِ وَيَقُولَ بِأَنَّهُ لِمَ صَارَتْ هَذِهِ نَارًا وَتِلْكَ تُرَابًا وَذَاكَ مَاءً، فَلِمَ لَمَّ يُجْعَلِ الْأُولَى مَاءً وَالثَّانِيَةَ نَارًا وَالثَّالِثَ تُرَابًا؟ و نباید کسی درباره تفاوت ویژگی ها سؤال کند و بگوید چرا این یکی آتش شده است و آن دیگری خاک و آن دیگر آب؟ چرا اولی آب دومی آتش و سومی خاک قرار نگرفتند؟ فَإِنَّ هَذَا السُّؤَالَ سَاقِطْ؛ لِأَنَّ النَّارَ هِيَ الْحِسْمُ الْمَعْرُوضُ هَذِهِ الْأَعْرَاضِ، فَالْقَوْلُ بِأَثْهَا لِمَ جُعِلَتْ كَذَائِيَّةً، هُوَ عَيْنُ السُّؤَالِ بِأَنَّهُ لِمَ جُعِلَ الْإِنْسَانُ إِنْسَانًا وَالحِمَارُ حِمَارًا وَالْمِشْمِسُ مِشْمِشًا، وَهُوَ كَمَا تَرَى سُؤَالٌ غَلَط. زیرا این سؤال بی اساس است؛ زیرا آتش همان جسمی است که حامل این ویژگی هاست. پس گفتن این که چرا این گونه قرار داده شد، همانند پرسیدن این است که چرا انسان انسان شد خر خر شد و زردآلو زردآلو شد، و همان طور که میبینید این سؤالی نادرست است. إِذْ إِنَّ الْمَاهِيَّةَ الاِتِّصَالِيَّةَ الْحِسْمِيَّةَ لِمَكَانِ قَابِلِيَّتِهَا لِمَعْرُوضِيَّةِ جَمِيعِ أَنْوَاعِ الْأَعْرَاضِ، وَقَابِلِيَّتِهَا لِجَمِيعِ أَنْوَاعِ الْوُجْدَانَاتِ، تَقْبَلُ كُلَّ الْأَعْرَاضِ وَكُلَّ الْوُجْدَانَاتِ، لِعَدَمِ الْبُخْلِ فِي الْفَيَّاضِ عَلَى الْإِطْلَاقِ. زیرا ماهیت پیوسته جسمانی به دلیل قابلیت آن برای پذیرش تمام انواع ویژگی ها و حالات، می تواند تمام ویژگی ها و حالات را بپذیرد؛ چرا که فیاض مطلق از هیچ گونه بخششی مضایقه نمی کند . فَإِذَنْ تَتَحَقَّقُ مَوْجُودَاتٌ مُخْتَلِفَةٌ بَعْضُهَا نَارٌ وَبَعْضُهَا تُرَابٌ، وَالْمَاءُ لَيْسَ بِتُرَابٍ وَلَا نَارٍ، وَكَذَا الْعَكْسُ. پس موجودات مختلفی تحقق پیدا می کنند که برخی آتش، برخی خاک، و آب نه خاک است و نه آتش، و به همین ترتیب برعکس. وَمِنْ كُلَّ وَاحِدٍ يَظْهَرُ أَثَرٌ مُنَاسِبٌ لَهُ وَمُشَاكِلٌ مِسَانِخٌ مَعَهُ. و از هر یک، اثری ظاهر می شود که با آن سازگار و هماهنگ است. فَاخْتِلَافُ الْآثَارِ بِاخْتِلَافِ أَنْوَاعِ الْوُجْدَانَاتِ الْحَاصِلَةِ مِنِ اخْتِلَافِ أَنْوَاعِ اجْتِمَاعَاتِ الْأَعْرَاضِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الحِسْمِيَّةِ الْقَابِلَةِ لِكُلِّ الهَيْئَاتِ وَالتَّشَكُلَاتِ، فَيَسْقُطُ السُّؤَالُ رَأْسًا. اختلاف آثار به دلیل تفاوت انواع ویژگیهای ذاتی است که از تفاوت در ترکیب ویژگی ها در ماهیت جسمانی که قابلیت پذیرش تمام هیئت ها و شکل ها را دارد، به وجود می آید و بنابراین این سؤال از اساس باطل می شود.

وَلَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يَسْأَلَ عَنْ اخْتِلَافِ الْأَعْرَاضِ وَيَقُولَ بِأَنَّهُ لِمَ صَارَتْ هَذِهِ نَارًا وَتِلْكَ تُرَابًا وَذَاكَ مَاءً، فَلِمَ لَمَّ يُجْعَلِ الْأُولَى مَاءً وَالثَّانِيَةَ نَارًا وَالثَّالِثَ تُرَابًا؟ و نباید کسی درباره تفاوت ویژگی ها سؤال کند و بگوید چرا این یکی آتش شده است و آن دیگری خاک و آن دیگر آب؟ چرا اولی آب دومی آتش و سومی خاک قرار نگرفتند؟ فَإِنَّ هَذَا السُّؤَالَ سَاقِطْ؛ لِأَنَّ النَّارَ هِيَ الْحِسْمُ الْمَعْرُوضُ هَذِهِ الْأَعْرَاضِ، فَالْقَوْلُ بِأَثْهَا لِمَ جُعِلَتْ كَذَائِيَّةً، هُوَ عَيْنُ السُّؤَالِ بِأَنَّهُ لِمَ جُعِلَ الْإِنْسَانُ إِنْسَانًا وَالحِمَارُ حِمَارًا وَالْمِشْمِسُ مِشْمِشًا، وَهُوَ كَمَا تَرَى سُؤَالٌ غَلَط. زیرا این سؤال بی اساس است؛ زیرا آتش همان جسمی است که حامل این ویژگی هاست. پس گفتن این که چرا این گونه قرار داده شد، همانند پرسیدن این است که چرا انسان انسان شد خر خر شد و زردآلو زردآلو شد، و همان طور که میبینید این سؤالی نادرست است. إِذْ إِنَّ الْمَاهِيَّةَ الاِتِّصَالِيَّةَ الْحِسْمِيَّةَ لِمَكَانِ قَابِلِيَّتِهَا لِمَعْرُوضِيَّةِ جَمِيعِ أَنْوَاعِ الْأَعْرَاضِ، وَقَابِلِيَّتِهَا لِجَمِيعِ أَنْوَاعِ الْوُجْدَانَاتِ، تَقْبَلُ كُلَّ الْأَعْرَاضِ وَكُلَّ الْوُجْدَانَاتِ، لِعَدَمِ الْبُخْلِ فِي الْفَيَّاضِ عَلَى الْإِطْلَاقِ. زیرا ماهیت پیوسته جسمانی به دلیل قابلیت آن برای پذیرش تمام انواع ویژگی ها و حالات، می تواند تمام ویژگی ها و حالات را بپذیرد؛ چرا که فیاض مطلق از هیچ گونه بخششی مضایقه نمی کند . فَإِذَنْ تَتَحَقَّقُ مَوْجُودَاتٌ مُخْتَلِفَةٌ بَعْضُهَا نَارٌ وَبَعْضُهَا تُرَابٌ، وَالْمَاءُ لَيْسَ بِتُرَابٍ وَلَا نَارٍ، وَكَذَا الْعَكْسُ. پس موجودات مختلفی تحقق پیدا می کنند که برخی آتش، برخی خاک، و آب نه خاک است و نه آتش، و به همین ترتیب برعکس. وَمِنْ كُلَّ وَاحِدٍ يَظْهَرُ أَثَرٌ مُنَاسِبٌ لَهُ وَمُشَاكِلٌ مِسَانِخٌ مَعَهُ. و از هر یک، اثری ظاهر می شود که با آن سازگار و هماهنگ است. فَاخْتِلَافُ الْآثَارِ بِاخْتِلَافِ أَنْوَاعِ الْوُجْدَانَاتِ الْحَاصِلَةِ مِنِ اخْتِلَافِ أَنْوَاعِ اجْتِمَاعَاتِ الْأَعْرَاضِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الحِسْمِيَّةِ الْقَابِلَةِ لِكُلِّ الهَيْئَاتِ وَالتَّشَكُلَاتِ، فَيَسْقُطُ السُّؤَالُ رَأْسًا. اختلاف آثار به دلیل تفاوت انواع ویژگیهای ذاتی است که از تفاوت در ترکیب ویژگی ها در ماهیت جسمانی که قابلیت پذیرش تمام هیئت ها و شکل ها را دارد، به وجود می آید و بنابراین این سؤال از اساس باطل می شود.

وَلَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يَسْأَلَ عَنْ اخْتِلَافِ الْأَعْرَاضِ وَيَقُولَ بِأَنَّهُ لِمَ صَارَتْ هَذِهِ نَارًا وَتِلْكَ تُرَابًا وَذَاكَ مَاءً، فَلِمَ لَمَّ يُجْعَلِ الْأُولَى مَاءً وَالثَّانِيَةَ نَارًا وَالثَّالِثَ تُرَابًا؟ و نباید کسی درباره تفاوت ویژگی ها سؤال کند و بگوید چرا این یکی آتش شده است و آن دیگری خاک و آن دیگر آب؟ چرا اولی آب دومی آتش و سومی خاک قرار نگرفتند؟ فَإِنَّ هَذَا السُّؤَالَ سَاقِطْ؛ لِأَنَّ النَّارَ هِيَ الْحِسْمُ الْمَعْرُوضُ هَذِهِ الْأَعْرَاضِ، فَالْقَوْلُ بِأَثْهَا لِمَ جُعِلَتْ كَذَائِيَّةً، هُوَ عَيْنُ السُّؤَالِ بِأَنَّهُ لِمَ جُعِلَ الْإِنْسَانُ إِنْسَانًا وَالحِمَارُ حِمَارًا وَالْمِشْمِسُ مِشْمِشًا، وَهُوَ كَمَا تَرَى سُؤَالٌ غَلَط. زیرا این سؤال بی اساس است؛ زیرا آتش همان جسمی است که حامل این ویژگی هاست. پس گفتن این که چرا این گونه قرار داده شد، همانند پرسیدن این است که چرا انسان انسان شد خر خر شد و زردآلو زردآلو شد، و همان طور که میبینید این سؤالی نادرست است. إِذْ إِنَّ الْمَاهِيَّةَ الاِتِّصَالِيَّةَ الْحِسْمِيَّةَ لِمَكَانِ قَابِلِيَّتِهَا لِمَعْرُوضِيَّةِ جَمِيعِ أَنْوَاعِ الْأَعْرَاضِ، وَقَابِلِيَّتِهَا لِجَمِيعِ أَنْوَاعِ الْوُجْدَانَاتِ، تَقْبَلُ كُلَّ الْأَعْرَاضِ وَكُلَّ الْوُجْدَانَاتِ، لِعَدَمِ الْبُخْلِ فِي الْفَيَّاضِ عَلَى الْإِطْلَاقِ. زیرا ماهیت پیوسته جسمانی به دلیل قابلیت آن برای پذیرش تمام انواع ویژگی ها و حالات، می تواند تمام ویژگی ها و حالات را بپذیرد؛ چرا که فیاض مطلق از هیچ گونه بخششی مضایقه نمی کند . فَإِذَنْ تَتَحَقَّقُ مَوْجُودَاتٌ مُخْتَلِفَةٌ بَعْضُهَا نَارٌ وَبَعْضُهَا تُرَابٌ، وَالْمَاءُ لَيْسَ بِتُرَابٍ وَلَا نَارٍ، وَكَذَا الْعَكْسُ. پس موجودات مختلفی تحقق پیدا می کنند که برخی آتش، برخی خاک، و آب نه خاک است و نه آتش، و به همین ترتیب برعکس. وَمِنْ كُلَّ وَاحِدٍ يَظْهَرُ أَثَرٌ مُنَاسِبٌ لَهُ وَمُشَاكِلٌ مِسَانِخٌ مَعَهُ. و از هر یک، اثری ظاهر می شود که با آن سازگار و هماهنگ است. فَاخْتِلَافُ الْآثَارِ بِاخْتِلَافِ أَنْوَاعِ الْوُجْدَانَاتِ الْحَاصِلَةِ مِنِ اخْتِلَافِ أَنْوَاعِ اجْتِمَاعَاتِ الْأَعْرَاضِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الحِسْمِيَّةِ الْقَابِلَةِ لِكُلِّ الهَيْئَاتِ وَالتَّشَكُلَاتِ، فَيَسْقُطُ السُّؤَالُ رَأْسًا. اختلاف آثار به دلیل تفاوت انواع ویژگیهای ذاتی است که از تفاوت در ترکیب ویژگی ها در ماهیت جسمانی که قابلیت پذیرش تمام هیئت ها و شکل ها را دارد، به وجود می آید و بنابراین این سؤال از اساس باطل می شود.

وَلَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يَسْأَلَ عَنْ اخْتِلَافِ الْأَعْرَاضِ وَيَقُولَ بِأَنَّهُ لِمَ صَارَتْ هَذِهِ نَارًا وَتِلْكَ تُرَابًا وَذَاكَ مَاءً، فَلِمَ لَمَّ يُجْعَلِ الْأُولَى مَاءً وَالثَّانِيَةَ نَارًا وَالثَّالِثَ تُرَابًا؟ و نباید کسی درباره تفاوت ویژگی ها سؤال کند و بگوید چرا این یکی آتش شده است و آن دیگری خاک و آن دیگر آب؟ چرا اولی آب دومی آتش و سومی خاک قرار نگرفتند؟ فَإِنَّ هَذَا السُّؤَالَ سَاقِطْ؛ لِأَنَّ النَّارَ هِيَ الْحِسْمُ الْمَعْرُوضُ هَذِهِ الْأَعْرَاضِ، فَالْقَوْلُ بِأَثْهَا لِمَ جُعِلَتْ كَذَائِيَّةً، هُوَ عَيْنُ السُّؤَالِ بِأَنَّهُ لِمَ جُعِلَ الْإِنْسَانُ إِنْسَانًا وَالحِمَارُ حِمَارًا وَالْمِشْمِسُ مِشْمِشًا، وَهُوَ كَمَا تَرَى سُؤَالٌ غَلَط. زیرا این سؤال بی اساس است؛ زیرا آتش همان جسمی است که حامل این ویژگی هاست. پس گفتن این که چرا این گونه قرار داده شد، همانند پرسیدن این است که چرا انسان انسان شد خر خر شد و زردآلو زردآلو شد، و همان طور که میبینید این سؤالی نادرست است. إِذْ إِنَّ الْمَاهِيَّةَ الاِتِّصَالِيَّةَ الْحِسْمِيَّةَ لِمَكَانِ قَابِلِيَّتِهَا لِمَعْرُوضِيَّةِ جَمِيعِ أَنْوَاعِ الْأَعْرَاضِ، وَقَابِلِيَّتِهَا لِجَمِيعِ أَنْوَاعِ الْوُجْدَانَاتِ، تَقْبَلُ كُلَّ الْأَعْرَاضِ وَكُلَّ الْوُجْدَانَاتِ، لِعَدَمِ الْبُخْلِ فِي الْفَيَّاضِ عَلَى الْإِطْلَاقِ. زیرا ماهیت پیوسته جسمانی به دلیل قابلیت آن برای پذیرش تمام انواع ویژگی ها و حالات، می تواند تمام ویژگی ها و حالات را بپذیرد؛ چرا که فیاض مطلق از هیچ گونه بخششی مضایقه نمی کند . فَإِذَنْ تَتَحَقَّقُ مَوْجُودَاتٌ مُخْتَلِفَةٌ بَعْضُهَا نَارٌ وَبَعْضُهَا تُرَابٌ، وَالْمَاءُ لَيْسَ بِتُرَابٍ وَلَا نَارٍ، وَكَذَا الْعَكْسُ. پس موجودات مختلفی تحقق پیدا می کنند که برخی آتش، برخی خاک، و آب نه خاک است و نه آتش، و به همین ترتیب برعکس. وَمِنْ كُلَّ وَاحِدٍ يَظْهَرُ أَثَرٌ مُنَاسِبٌ لَهُ وَمُشَاكِلٌ مِسَانِخٌ مَعَهُ. و از هر یک، اثری ظاهر می شود که با آن سازگار و هماهنگ است. فَاخْتِلَافُ الْآثَارِ بِاخْتِلَافِ أَنْوَاعِ الْوُجْدَانَاتِ الْحَاصِلَةِ مِنِ اخْتِلَافِ أَنْوَاعِ اجْتِمَاعَاتِ الْأَعْرَاضِ عَلَى الْمَاهِيَّةِ الحِسْمِيَّةِ الْقَابِلَةِ لِكُلِّ الهَيْئَاتِ وَالتَّشَكُلَاتِ، فَيَسْقُطُ السُّؤَالُ رَأْسًا. اختلاف آثار به دلیل تفاوت انواع ویژگیهای ذاتی است که از تفاوت در ترکیب ویژگی ها در ماهیت جسمانی که قابلیت پذیرش تمام هیئت ها و شکل ها را دارد، به وجود می آید و بنابراین این سؤال از اساس باطل می شود.

## آثار طبعی به اذن خدای متعال است. وَلَا تَتَوَهَّمَنَّ مِنْ هَذِهِ الْمَكْتُوبَاتِ أَنَّ الْفَاعِلَ لِلْآثَارِ هِيَ الْمُؤَتِرَاتُ، وَأَنَّ الْمُنَاسَبَةَ وَالْمُشَاكَلَةَ عِلَّةٌ لِلتَّحَقُّقِ؛ كَلَّا وَحَاشَا بَلِ الدَّخِيلُ النَّامُ هُوَ إِذْنُ اللهِ تَعَالَى فَقَط في غَيْرِ الْمُحْتَارِينَ، وَإِذْنُ الْمُحْتَارِ فِي أَفْعَالِ الْمُحْتَارِينَ. هرگز تصور نکنید از این نوشته ها که فاعل آثار همان مؤثرات است و این که تناسب و مشابهت علت تحقق می باشند؛ هرگز و معاذ الله. بلکه عامل اصلی و کامل، تنها اذن خداوند متعال است در مورد غیر مختارها، و اذن مختار در اعمال مختارها . فَلِلْمُشَاكَلَةِ وَالْمُنَاسَبَةِ مَعَ عَدَمِ إِذْنِ اللَّهِ لَيْسَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ دَحْلٌ فِي تَحَقُّقِ تِلْكَ الْآثَارِ حَتَّى بِنَحْوِ الِاقْتِضَاءِ، بَلْ بِنَحْوِ الْإِعْدَادِ. بَلِ الدَّخْلُ كُلُّهُ إِنَّمَا هُوَ لِإِذْنِ الْمُخْتَارِ الْقَادِرِ، إِلَهَا كَانَ أَمْ غَيْرَهُ. پس تناسب و مشابهت، بدون اذن الهی حتی به اندازه ذره ای در تحقق آن آثار دخالتی ندارد، حتی به شکل اقتضاء، بلکه به شکل زمینه سازی بلکه تمام دخالت تنها مربوط به اذن مختار قادر است، چه الهی باشد یا غیر الهي. فَالتَّعْبِيرُ بِالِاقْتِضَاءِ وَأَمْثَالِهِ إِنَّمَا كَانَ تَفَتُنَا فِي الْعِبَارَةِ فَقَطْ. پس تعبیر به "اقتضاء و امثال آن تنها یک ترفند بیانی است و بس. نَعَمْ؛ كَانَ الْمَقْصُودُ أَنَّ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ مُنَاسَبَاتٍ وَمُشَاكَلَاتٍ فِطْرِيَّةٌ طَبِيعِيَّةً، وَلَيْسَ هَذَا التَّنَاسُبُ وَالتَّشَاكُل بِجَعَل جَاعِل بَلْ هُوَ طَبِيعِيٌّ فِطْرِيٌّ ذَاتِي. بله؛ منظور این بود که بین اشیاء تناسبها و مشابهت های فطری و طبیعی وجود دارد، و این تناسب و تشابه ساخته شده نیست بلکه ،ذاتی طبیعی و فطری است. فَكَانَ غَرَضْنَا صَرْفَ بَيَانِ أَنَّ إِنْكَارَ التَّنَاسُبِ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ الَّتِي يُسَمُّونَهَا مُؤَثِرَاتٍ وَبَيْنَ الْأَشْيَاءِ الَّتِي يُسَمُونَهَا آثَارًا إِنْكَارٌ لِلْبَدِيهِيَّاتِ ؛ فَإِنَّ التَّنَاسُبَ مَوْجُودٌ بالضَّرُورَةِ وَالْبَدَاهَةِ وَلَا يُمْكِنُ لِأَحَدٍ إِنْكَارُهُ. پس هدف ما صرفاً بیان این بود که انکار تناسب بین اشیائی که به آنها "مؤثرات" و اشیائی که به آنها "آثار" می گویند، انکار بدیهیات است؛ زیرا تناسب به صورت ضروری و آشکار وجود دارد و هیچ کس نمی تواند آن را انکار کند. وَلَكِنَّ الدَّحْلَ كُلَّ الدَّحْلِ فِي تَحَقُّقِ الْآثَارِ إِنَّمَا هُوَ لِإِذْنِ الْمُخْتَارِ. اما تمام دخالت در تحقق آثار تنها به اذن مختار بستگی دارد.

## آثار طبعی به اذن خدای متعال است. وَلَا تَتَوَهَّمَنَّ مِنْ هَذِهِ الْمَكْتُوبَاتِ أَنَّ الْفَاعِلَ لِلْآثَارِ هِيَ الْمُؤَتِرَاتُ، وَأَنَّ الْمُنَاسَبَةَ وَالْمُشَاكَلَةَ عِلَّةٌ لِلتَّحَقُّقِ؛ كَلَّا وَحَاشَا بَلِ الدَّخِيلُ النَّامُ هُوَ إِذْنُ اللهِ تَعَالَى فَقَط في غَيْرِ الْمُحْتَارِينَ، وَإِذْنُ الْمُحْتَارِ فِي أَفْعَالِ الْمُحْتَارِينَ. هرگز تصور نکنید از این نوشته ها که فاعل آثار همان مؤثرات است و این که تناسب و مشابهت علت تحقق می باشند؛ هرگز و معاذ الله. بلکه عامل اصلی و کامل، تنها اذن خداوند متعال است در مورد غیر مختارها، و اذن مختار در اعمال مختارها . فَلِلْمُشَاكَلَةِ وَالْمُنَاسَبَةِ مَعَ عَدَمِ إِذْنِ اللَّهِ لَيْسَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ دَحْلٌ فِي تَحَقُّقِ تِلْكَ الْآثَارِ حَتَّى بِنَحْوِ الِاقْتِضَاءِ، بَلْ بِنَحْوِ الْإِعْدَادِ. بَلِ الدَّخْلُ كُلُّهُ إِنَّمَا هُوَ لِإِذْنِ الْمُخْتَارِ الْقَادِرِ، إِلَهَا كَانَ أَمْ غَيْرَهُ. پس تناسب و مشابهت، بدون اذن الهی حتی به اندازه ذره ای در تحقق آن آثار دخالتی ندارد، حتی به شکل اقتضاء، بلکه به شکل زمینه سازی بلکه تمام دخالت تنها مربوط به اذن مختار قادر است، چه الهی باشد یا غیر الهي. فَالتَّعْبِيرُ بِالِاقْتِضَاءِ وَأَمْثَالِهِ إِنَّمَا كَانَ تَفَتُنَا فِي الْعِبَارَةِ فَقَطْ. پس تعبیر به "اقتضاء و امثال آن تنها یک ترفند بیانی است و بس. نَعَمْ؛ كَانَ الْمَقْصُودُ أَنَّ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ مُنَاسَبَاتٍ وَمُشَاكَلَاتٍ فِطْرِيَّةٌ طَبِيعِيَّةً، وَلَيْسَ هَذَا التَّنَاسُبُ وَالتَّشَاكُل بِجَعَل جَاعِل بَلْ هُوَ طَبِيعِيٌّ فِطْرِيٌّ ذَاتِي. بله؛ منظور این بود که بین اشیاء تناسبها و مشابهت های فطری و طبیعی وجود دارد، و این تناسب و تشابه ساخته شده نیست بلکه ،ذاتی طبیعی و فطری است. فَكَانَ غَرَضْنَا صَرْفَ بَيَانِ أَنَّ إِنْكَارَ التَّنَاسُبِ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ الَّتِي يُسَمُّونَهَا مُؤَثِرَاتٍ وَبَيْنَ الْأَشْيَاءِ الَّتِي يُسَمُونَهَا آثَارًا إِنْكَارٌ لِلْبَدِيهِيَّاتِ ؛ فَإِنَّ التَّنَاسُبَ مَوْجُودٌ بالضَّرُورَةِ وَالْبَدَاهَةِ وَلَا يُمْكِنُ لِأَحَدٍ إِنْكَارُهُ. پس هدف ما صرفاً بیان این بود که انکار تناسب بین اشیائی که به آنها "مؤثرات" و اشیائی که به آنها "آثار" می گویند، انکار بدیهیات است؛ زیرا تناسب به صورت ضروری و آشکار وجود دارد و هیچ کس نمی تواند آن را انکار کند. وَلَكِنَّ الدَّحْلَ كُلَّ الدَّحْلِ فِي تَحَقُّقِ الْآثَارِ إِنَّمَا هُوَ لِإِذْنِ الْمُخْتَارِ. اما تمام دخالت در تحقق آثار تنها به اذن مختار بستگی دارد.

## آثار طبعی به اذن خدای متعال است. وَلَا تَتَوَهَّمَنَّ مِنْ هَذِهِ الْمَكْتُوبَاتِ أَنَّ الْفَاعِلَ لِلْآثَارِ هِيَ الْمُؤَتِرَاتُ، وَأَنَّ الْمُنَاسَبَةَ وَالْمُشَاكَلَةَ عِلَّةٌ لِلتَّحَقُّقِ؛ كَلَّا وَحَاشَا بَلِ الدَّخِيلُ النَّامُ هُوَ إِذْنُ اللهِ تَعَالَى فَقَط في غَيْرِ الْمُحْتَارِينَ، وَإِذْنُ الْمُحْتَارِ فِي أَفْعَالِ الْمُحْتَارِينَ. هرگز تصور نکنید از این نوشته ها که فاعل آثار همان مؤثرات است و این که تناسب و مشابهت علت تحقق می باشند؛ هرگز و معاذ الله. بلکه عامل اصلی و کامل، تنها اذن خداوند متعال است در مورد غیر مختارها، و اذن مختار در اعمال مختارها . فَلِلْمُشَاكَلَةِ وَالْمُنَاسَبَةِ مَعَ عَدَمِ إِذْنِ اللَّهِ لَيْسَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ دَحْلٌ فِي تَحَقُّقِ تِلْكَ الْآثَارِ حَتَّى بِنَحْوِ الِاقْتِضَاءِ، بَلْ بِنَحْوِ الْإِعْدَادِ. بَلِ الدَّخْلُ كُلُّهُ إِنَّمَا هُوَ لِإِذْنِ الْمُخْتَارِ الْقَادِرِ، إِلَهَا كَانَ أَمْ غَيْرَهُ. پس تناسب و مشابهت، بدون اذن الهی حتی به اندازه ذره ای در تحقق آن آثار دخالتی ندارد، حتی به شکل اقتضاء، بلکه به شکل زمینه سازی بلکه تمام دخالت تنها مربوط به اذن مختار قادر است، چه الهی باشد یا غیر الهي. فَالتَّعْبِيرُ بِالِاقْتِضَاءِ وَأَمْثَالِهِ إِنَّمَا كَانَ تَفَتُنَا فِي الْعِبَارَةِ فَقَطْ. پس تعبیر به "اقتضاء و امثال آن تنها یک ترفند بیانی است و بس. نَعَمْ؛ كَانَ الْمَقْصُودُ أَنَّ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ مُنَاسَبَاتٍ وَمُشَاكَلَاتٍ فِطْرِيَّةٌ طَبِيعِيَّةً، وَلَيْسَ هَذَا التَّنَاسُبُ وَالتَّشَاكُل بِجَعَل جَاعِل بَلْ هُوَ طَبِيعِيٌّ فِطْرِيٌّ ذَاتِي. بله؛ منظور این بود که بین اشیاء تناسبها و مشابهت های فطری و طبیعی وجود دارد، و این تناسب و تشابه ساخته شده نیست بلکه ،ذاتی طبیعی و فطری است. فَكَانَ غَرَضْنَا صَرْفَ بَيَانِ أَنَّ إِنْكَارَ التَّنَاسُبِ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ الَّتِي يُسَمُّونَهَا مُؤَثِرَاتٍ وَبَيْنَ الْأَشْيَاءِ الَّتِي يُسَمُونَهَا آثَارًا إِنْكَارٌ لِلْبَدِيهِيَّاتِ ؛ فَإِنَّ التَّنَاسُبَ مَوْجُودٌ بالضَّرُورَةِ وَالْبَدَاهَةِ وَلَا يُمْكِنُ لِأَحَدٍ إِنْكَارُهُ. پس هدف ما صرفاً بیان این بود که انکار تناسب بین اشیائی که به آنها "مؤثرات" و اشیائی که به آنها "آثار" می گویند، انکار بدیهیات است؛ زیرا تناسب به صورت ضروری و آشکار وجود دارد و هیچ کس نمی تواند آن را انکار کند. وَلَكِنَّ الدَّحْلَ كُلَّ الدَّحْلِ فِي تَحَقُّقِ الْآثَارِ إِنَّمَا هُوَ لِإِذْنِ الْمُخْتَارِ. اما تمام دخالت در تحقق آثار تنها به اذن مختار بستگی دارد.

## آثار طبعی به اذن خدای متعال است. وَلَا تَتَوَهَّمَنَّ مِنْ هَذِهِ الْمَكْتُوبَاتِ أَنَّ الْفَاعِلَ لِلْآثَارِ هِيَ الْمُؤَتِرَاتُ، وَأَنَّ الْمُنَاسَبَةَ وَالْمُشَاكَلَةَ عِلَّةٌ لِلتَّحَقُّقِ؛ كَلَّا وَحَاشَا بَلِ الدَّخِيلُ النَّامُ هُوَ إِذْنُ اللهِ تَعَالَى فَقَط في غَيْرِ الْمُحْتَارِينَ، وَإِذْنُ الْمُحْتَارِ فِي أَفْعَالِ الْمُحْتَارِينَ. هرگز تصور نکنید از این نوشته ها که فاعل آثار همان مؤثرات است و این که تناسب و مشابهت علت تحقق می باشند؛ هرگز و معاذ الله. بلکه عامل اصلی و کامل، تنها اذن خداوند متعال است در مورد غیر مختارها، و اذن مختار در اعمال مختارها . فَلِلْمُشَاكَلَةِ وَالْمُنَاسَبَةِ مَعَ عَدَمِ إِذْنِ اللَّهِ لَيْسَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ دَحْلٌ فِي تَحَقُّقِ تِلْكَ الْآثَارِ حَتَّى بِنَحْوِ الِاقْتِضَاءِ، بَلْ بِنَحْوِ الْإِعْدَادِ. بَلِ الدَّخْلُ كُلُّهُ إِنَّمَا هُوَ لِإِذْنِ الْمُخْتَارِ الْقَادِرِ، إِلَهَا كَانَ أَمْ غَيْرَهُ. پس تناسب و مشابهت، بدون اذن الهی حتی به اندازه ذره ای در تحقق آن آثار دخالتی ندارد، حتی به شکل اقتضاء، بلکه به شکل زمینه سازی بلکه تمام دخالت تنها مربوط به اذن مختار قادر است، چه الهی باشد یا غیر الهي. فَالتَّعْبِيرُ بِالِاقْتِضَاءِ وَأَمْثَالِهِ إِنَّمَا كَانَ تَفَتُنَا فِي الْعِبَارَةِ فَقَطْ. پس تعبیر به "اقتضاء و امثال آن تنها یک ترفند بیانی است و بس. نَعَمْ؛ كَانَ الْمَقْصُودُ أَنَّ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ مُنَاسَبَاتٍ وَمُشَاكَلَاتٍ فِطْرِيَّةٌ طَبِيعِيَّةً، وَلَيْسَ هَذَا التَّنَاسُبُ وَالتَّشَاكُل بِجَعَل جَاعِل بَلْ هُوَ طَبِيعِيٌّ فِطْرِيٌّ ذَاتِي. بله؛ منظور این بود که بین اشیاء تناسبها و مشابهت های فطری و طبیعی وجود دارد، و این تناسب و تشابه ساخته شده نیست بلکه ،ذاتی طبیعی و فطری است. فَكَانَ غَرَضْنَا صَرْفَ بَيَانِ أَنَّ إِنْكَارَ التَّنَاسُبِ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ الَّتِي يُسَمُّونَهَا مُؤَثِرَاتٍ وَبَيْنَ الْأَشْيَاءِ الَّتِي يُسَمُونَهَا آثَارًا إِنْكَارٌ لِلْبَدِيهِيَّاتِ ؛ فَإِنَّ التَّنَاسُبَ مَوْجُودٌ بالضَّرُورَةِ وَالْبَدَاهَةِ وَلَا يُمْكِنُ لِأَحَدٍ إِنْكَارُهُ. پس هدف ما صرفاً بیان این بود که انکار تناسب بین اشیائی که به آنها "مؤثرات" و اشیائی که به آنها "آثار" می گویند، انکار بدیهیات است؛ زیرا تناسب به صورت ضروری و آشکار وجود دارد و هیچ کس نمی تواند آن را انکار کند. وَلَكِنَّ الدَّحْلَ كُلَّ الدَّحْلِ فِي تَحَقُّقِ الْآثَارِ إِنَّمَا هُوَ لِإِذْنِ الْمُخْتَارِ. اما تمام دخالت در تحقق آثار تنها به اذن مختار بستگی دارد.

غَايَةُ الْأَمْرِ أَنَّ سُنَّةَ اللهِ جَرَتْ عَلَى تَحَقُّقِ هَذِهِ الْآثَارِ الْمُتَنَاسِبَةِ عِنْدَ تَحَقُّقِ الْمُؤَثِرَاتِ وَعَلَى مَالِكِيَّتِهَا وَوُجْدَانِهَا مِنْ وُجْدَانِ تِلْكَ. در نهایت، سنت خداوند بر این جاری شده است که این آثار متناسب در هنگام تحقق مؤثرات و به دلیل مالکیت و ویژگی آنها تحقق پیدا کنند. وَقَدْ يُغَيّرُ السُّنَّةَ وَلَا يَأْذَنُ في تَحَقُّقِ الْآثَارِ لِكَيْ يُعْلَمَ أَنَّ التَّنَاسُبَ لَيْسَ عِلَّةً وَلَا شَرْطًا وَلَا مُقْتَضِبًا لِتَحَقُّقِهَا، بَلِ الْعِلَّهُ وَالْمُقْتَضِي وَالشَّرْطُ إِنَّمَا هُوَ رِضَاؤُهُ وَإِذْنُهُ فَقَطْ فَيَجْعَلُ النَّارَ بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ. و گاهی سنت را تغییر میدهد و اجازه تحقق آثار را نمی دهد تا دانسته شود که تناسب نه علت است، نه شرط و نه مقتضی برای تحقق آنها، بلکه علت مقتضی و شرط تنها رضایت و اذن او است. چنان که آتش را برای ابراهیم سرد و سلامت قرار داد. فَاحْفَظْ هَذَا الْبَيَانَ فِي جَمِيعِ مَا نَكْتُبُهُ. وَحَاشَاكَ أَنْ تَجْعَلَ [التَّنَاسُبَ] وَالنَّشَاكُل عِلَّةً مِقْدَارِ خَرْدَلَةٍ. [نَعَمْ إِنَّ التَّناسُبَ وَالتَّشَابُةَ] وَالْمُسَانَخَةَ [ثَابِتَةٌ] بَيْنَ الْأَشْيَاءِ وَ [إِنْكَارُهَا] إِنْكَارُ [لِلْبَدِيهِيَّاتِ، وَلَكِنْ] بِلَا عَلِيَّةٍ لَهَا فِي [تَحَقُّقِ] شَيْءٍ أَبَدًا. این بیان را در تمامی نوشته های ما حفظ كن. و مباد که تناسب و مشابهت را حتی به اندازه خردلی علت بدانی. بله، تناسب، تشابه و هماهنگی میان اشیاء ثابت است و انکار آن انکار بدیهیات است اما این امور هرگز علت تحقق هیچ چیزی نیستند. [فَفِي كُلِّ شَيْءٍ حُبِّ] وَمَيْلٌ فِطْرِيٌّ [طَبِيعِيُّ ] إِلَى مَا يُنَاسِبُهُ [وَيُسَائِحُهُ] وَيُشَاكِلُهُ، [وَهَذَا الْحُبُّ] وَالْمَيْلُ هُوَ الَّذِي نُعَبِّرُ عَنْهُ بِالِاقْتِضَاءِ الْفِطْرِي الطَّبِيعِي، وَلَكِنْ لَا دَخلَ لِهَذَا الحتِ وَالْمَيْلِ فِي تَحَقُّقِ [الْمَحْبُوبِ] أَبَدًا ، بَلْ تَحَقُقُهُ [مَوْقُوفٌ] عَلَى رِضَاءِ [اللَّهِ] وَإِذْنِهِ، وَالسُّنَّةُ [قَدْ جَرَتْ] عَلَى تَحَقُّقِهِ [عِنْدَ تحقق الحبيب، وَقَدْ يُغَيِّرُ] السُّنَّةَ. در هر چیزی عشقی و میل فطری و طبیعی به آنچه که با آن تناسب هماهنگی و مشابهت دارد وجود دارد. و این عشق و میل همان چیزی است که ما از آن به اقتضاء فطری طبیعی تعبیر می کنیم اما این عشق و میل در تحقق محبوب هیچ دخالتی ندارد، بلکه تحقق آن وابسته به رضایت و اذن خداوند است. و سنت خدا بر این قرار گرفته است که در هنگام تحقق محبوب آن را محقق کند، ولی گاهی نیز سنت را تغییر می دهد. فَإِذَنْ كُلُّ مَوْجُودٍ مُتَحَقِّقِ يُنَاسِبُ أَثَرًا خَاصًا وَيَقْتَضِيهِ. فَالْجَمَادُ الْخَاصُ يُحِبُّ أَثَرًا خَاصَّا، وَالنَّبَاتُ الخاص يُحِبُّ أَثَرًا خاصًا، وَالحَيَوَانُ يُحِبُّ بِالْفِطْرَةِ أَثَرًا خاصًا، وَالْإِنْسَانُ الخَاصُ يَقْتَضِي عَمَلًا خَاصَّا؛ كُلُّ ذَلِكَ لِمُنَاسَبَةٍ بَيْنَ الْأَثَرِ وَالْمُؤَثِرِ، إِلَّا أَنَّ الْمُؤَثِرَ إِمَّا أَنْ يَكُونَ قَادِرًا مُخْتَارًا أَوْ لَا.

غَايَةُ الْأَمْرِ أَنَّ سُنَّةَ اللهِ جَرَتْ عَلَى تَحَقُّقِ هَذِهِ الْآثَارِ الْمُتَنَاسِبَةِ عِنْدَ تَحَقُّقِ الْمُؤَثِرَاتِ وَعَلَى مَالِكِيَّتِهَا وَوُجْدَانِهَا مِنْ وُجْدَانِ تِلْكَ. در نهایت، سنت خداوند بر این جاری شده است که این آثار متناسب در هنگام تحقق مؤثرات و به دلیل مالکیت و ویژگی آنها تحقق پیدا کنند. وَقَدْ يُغَيّرُ السُّنَّةَ وَلَا يَأْذَنُ في تَحَقُّقِ الْآثَارِ لِكَيْ يُعْلَمَ أَنَّ التَّنَاسُبَ لَيْسَ عِلَّةً وَلَا شَرْطًا وَلَا مُقْتَضِبًا لِتَحَقُّقِهَا، بَلِ الْعِلَّهُ وَالْمُقْتَضِي وَالشَّرْطُ إِنَّمَا هُوَ رِضَاؤُهُ وَإِذْنُهُ فَقَطْ فَيَجْعَلُ النَّارَ بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ. و گاهی سنت را تغییر میدهد و اجازه تحقق آثار را نمی دهد تا دانسته شود که تناسب نه علت است، نه شرط و نه مقتضی برای تحقق آنها، بلکه علت مقتضی و شرط تنها رضایت و اذن او است. چنان که آتش را برای ابراهیم سرد و سلامت قرار داد. فَاحْفَظْ هَذَا الْبَيَانَ فِي جَمِيعِ مَا نَكْتُبُهُ. وَحَاشَاكَ أَنْ تَجْعَلَ [التَّنَاسُبَ] وَالنَّشَاكُل عِلَّةً مِقْدَارِ خَرْدَلَةٍ. [نَعَمْ إِنَّ التَّناسُبَ وَالتَّشَابُةَ] وَالْمُسَانَخَةَ [ثَابِتَةٌ] بَيْنَ الْأَشْيَاءِ وَ [إِنْكَارُهَا] إِنْكَارُ [لِلْبَدِيهِيَّاتِ، وَلَكِنْ] بِلَا عَلِيَّةٍ لَهَا فِي [تَحَقُّقِ] شَيْءٍ أَبَدًا. این بیان را در تمامی نوشته های ما حفظ كن. و مباد که تناسب و مشابهت را حتی به اندازه خردلی علت بدانی. بله، تناسب، تشابه و هماهنگی میان اشیاء ثابت است و انکار آن انکار بدیهیات است اما این امور هرگز علت تحقق هیچ چیزی نیستند. [فَفِي كُلِّ شَيْءٍ حُبِّ] وَمَيْلٌ فِطْرِيٌّ [طَبِيعِيُّ ] إِلَى مَا يُنَاسِبُهُ [وَيُسَائِحُهُ] وَيُشَاكِلُهُ، [وَهَذَا الْحُبُّ] وَالْمَيْلُ هُوَ الَّذِي نُعَبِّرُ عَنْهُ بِالِاقْتِضَاءِ الْفِطْرِي الطَّبِيعِي، وَلَكِنْ لَا دَخلَ لِهَذَا الحتِ وَالْمَيْلِ فِي تَحَقُّقِ [الْمَحْبُوبِ] أَبَدًا ، بَلْ تَحَقُقُهُ [مَوْقُوفٌ] عَلَى رِضَاءِ [اللَّهِ] وَإِذْنِهِ، وَالسُّنَّةُ [قَدْ جَرَتْ] عَلَى تَحَقُّقِهِ [عِنْدَ تحقق الحبيب، وَقَدْ يُغَيِّرُ] السُّنَّةَ. در هر چیزی عشقی و میل فطری و طبیعی به آنچه که با آن تناسب هماهنگی و مشابهت دارد وجود دارد. و این عشق و میل همان چیزی است که ما از آن به اقتضاء فطری طبیعی تعبیر می کنیم اما این عشق و میل در تحقق محبوب هیچ دخالتی ندارد، بلکه تحقق آن وابسته به رضایت و اذن خداوند است. و سنت خدا بر این قرار گرفته است که در هنگام تحقق محبوب آن را محقق کند، ولی گاهی نیز سنت را تغییر می دهد. فَإِذَنْ كُلُّ مَوْجُودٍ مُتَحَقِّقِ يُنَاسِبُ أَثَرًا خَاصًا وَيَقْتَضِيهِ. فَالْجَمَادُ الْخَاصُ يُحِبُّ أَثَرًا خَاصَّا، وَالنَّبَاتُ الخاص يُحِبُّ أَثَرًا خاصًا، وَالحَيَوَانُ يُحِبُّ بِالْفِطْرَةِ أَثَرًا خاصًا، وَالْإِنْسَانُ الخَاصُ يَقْتَضِي عَمَلًا خَاصَّا؛ كُلُّ ذَلِكَ لِمُنَاسَبَةٍ بَيْنَ الْأَثَرِ وَالْمُؤَثِرِ، إِلَّا أَنَّ الْمُؤَثِرَ إِمَّا أَنْ يَكُونَ قَادِرًا مُخْتَارًا أَوْ لَا.

غَايَةُ الْأَمْرِ أَنَّ سُنَّةَ اللهِ جَرَتْ عَلَى تَحَقُّقِ هَذِهِ الْآثَارِ الْمُتَنَاسِبَةِ عِنْدَ تَحَقُّقِ الْمُؤَثِرَاتِ وَعَلَى مَالِكِيَّتِهَا وَوُجْدَانِهَا مِنْ وُجْدَانِ تِلْكَ. در نهایت، سنت خداوند بر این جاری شده است که این آثار متناسب در هنگام تحقق مؤثرات و به دلیل مالکیت و ویژگی آنها تحقق پیدا کنند. وَقَدْ يُغَيّرُ السُّنَّةَ وَلَا يَأْذَنُ في تَحَقُّقِ الْآثَارِ لِكَيْ يُعْلَمَ أَنَّ التَّنَاسُبَ لَيْسَ عِلَّةً وَلَا شَرْطًا وَلَا مُقْتَضِبًا لِتَحَقُّقِهَا، بَلِ الْعِلَّهُ وَالْمُقْتَضِي وَالشَّرْطُ إِنَّمَا هُوَ رِضَاؤُهُ وَإِذْنُهُ فَقَطْ فَيَجْعَلُ النَّارَ بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ. و گاهی سنت را تغییر میدهد و اجازه تحقق آثار را نمی دهد تا دانسته شود که تناسب نه علت است، نه شرط و نه مقتضی برای تحقق آنها، بلکه علت مقتضی و شرط تنها رضایت و اذن او است. چنان که آتش را برای ابراهیم سرد و سلامت قرار داد. فَاحْفَظْ هَذَا الْبَيَانَ فِي جَمِيعِ مَا نَكْتُبُهُ. وَحَاشَاكَ أَنْ تَجْعَلَ [التَّنَاسُبَ] وَالنَّشَاكُل عِلَّةً مِقْدَارِ خَرْدَلَةٍ. [نَعَمْ إِنَّ التَّناسُبَ وَالتَّشَابُةَ] وَالْمُسَانَخَةَ [ثَابِتَةٌ] بَيْنَ الْأَشْيَاءِ وَ [إِنْكَارُهَا] إِنْكَارُ [لِلْبَدِيهِيَّاتِ، وَلَكِنْ] بِلَا عَلِيَّةٍ لَهَا فِي [تَحَقُّقِ] شَيْءٍ أَبَدًا. این بیان را در تمامی نوشته های ما حفظ كن. و مباد که تناسب و مشابهت را حتی به اندازه خردلی علت بدانی. بله، تناسب، تشابه و هماهنگی میان اشیاء ثابت است و انکار آن انکار بدیهیات است اما این امور هرگز علت تحقق هیچ چیزی نیستند. [فَفِي كُلِّ شَيْءٍ حُبِّ] وَمَيْلٌ فِطْرِيٌّ [طَبِيعِيُّ ] إِلَى مَا يُنَاسِبُهُ [وَيُسَائِحُهُ] وَيُشَاكِلُهُ، [وَهَذَا الْحُبُّ] وَالْمَيْلُ هُوَ الَّذِي نُعَبِّرُ عَنْهُ بِالِاقْتِضَاءِ الْفِطْرِي الطَّبِيعِي، وَلَكِنْ لَا دَخلَ لِهَذَا الحتِ وَالْمَيْلِ فِي تَحَقُّقِ [الْمَحْبُوبِ] أَبَدًا ، بَلْ تَحَقُقُهُ [مَوْقُوفٌ] عَلَى رِضَاءِ [اللَّهِ] وَإِذْنِهِ، وَالسُّنَّةُ [قَدْ جَرَتْ] عَلَى تَحَقُّقِهِ [عِنْدَ تحقق الحبيب، وَقَدْ يُغَيِّرُ] السُّنَّةَ. در هر چیزی عشقی و میل فطری و طبیعی به آنچه که با آن تناسب هماهنگی و مشابهت دارد وجود دارد. و این عشق و میل همان چیزی است که ما از آن به اقتضاء فطری طبیعی تعبیر می کنیم اما این عشق و میل در تحقق محبوب هیچ دخالتی ندارد، بلکه تحقق آن وابسته به رضایت و اذن خداوند است. و سنت خدا بر این قرار گرفته است که در هنگام تحقق محبوب آن را محقق کند، ولی گاهی نیز سنت را تغییر می دهد. فَإِذَنْ كُلُّ مَوْجُودٍ مُتَحَقِّقِ يُنَاسِبُ أَثَرًا خَاصًا وَيَقْتَضِيهِ. فَالْجَمَادُ الْخَاصُ يُحِبُّ أَثَرًا خَاصَّا، وَالنَّبَاتُ الخاص يُحِبُّ أَثَرًا خاصًا، وَالحَيَوَانُ يُحِبُّ بِالْفِطْرَةِ أَثَرًا خاصًا، وَالْإِنْسَانُ الخَاصُ يَقْتَضِي عَمَلًا خَاصَّا؛ كُلُّ ذَلِكَ لِمُنَاسَبَةٍ بَيْنَ الْأَثَرِ وَالْمُؤَثِرِ، إِلَّا أَنَّ الْمُؤَثِرَ إِمَّا أَنْ يَكُونَ قَادِرًا مُخْتَارًا أَوْ لَا.

غَايَةُ الْأَمْرِ أَنَّ سُنَّةَ اللهِ جَرَتْ عَلَى تَحَقُّقِ هَذِهِ الْآثَارِ الْمُتَنَاسِبَةِ عِنْدَ تَحَقُّقِ الْمُؤَثِرَاتِ وَعَلَى مَالِكِيَّتِهَا وَوُجْدَانِهَا مِنْ وُجْدَانِ تِلْكَ. در نهایت، سنت خداوند بر این جاری شده است که این آثار متناسب در هنگام تحقق مؤثرات و به دلیل مالکیت و ویژگی آنها تحقق پیدا کنند. وَقَدْ يُغَيّرُ السُّنَّةَ وَلَا يَأْذَنُ في تَحَقُّقِ الْآثَارِ لِكَيْ يُعْلَمَ أَنَّ التَّنَاسُبَ لَيْسَ عِلَّةً وَلَا شَرْطًا وَلَا مُقْتَضِبًا لِتَحَقُّقِهَا، بَلِ الْعِلَّهُ وَالْمُقْتَضِي وَالشَّرْطُ إِنَّمَا هُوَ رِضَاؤُهُ وَإِذْنُهُ فَقَطْ فَيَجْعَلُ النَّارَ بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ. و گاهی سنت را تغییر میدهد و اجازه تحقق آثار را نمی دهد تا دانسته شود که تناسب نه علت است، نه شرط و نه مقتضی برای تحقق آنها، بلکه علت مقتضی و شرط تنها رضایت و اذن او است. چنان که آتش را برای ابراهیم سرد و سلامت قرار داد. فَاحْفَظْ هَذَا الْبَيَانَ فِي جَمِيعِ مَا نَكْتُبُهُ. وَحَاشَاكَ أَنْ تَجْعَلَ [التَّنَاسُبَ] وَالنَّشَاكُل عِلَّةً مِقْدَارِ خَرْدَلَةٍ. [نَعَمْ إِنَّ التَّناسُبَ وَالتَّشَابُةَ] وَالْمُسَانَخَةَ [ثَابِتَةٌ] بَيْنَ الْأَشْيَاءِ وَ [إِنْكَارُهَا] إِنْكَارُ [لِلْبَدِيهِيَّاتِ، وَلَكِنْ] بِلَا عَلِيَّةٍ لَهَا فِي [تَحَقُّقِ] شَيْءٍ أَبَدًا. این بیان را در تمامی نوشته های ما حفظ كن. و مباد که تناسب و مشابهت را حتی به اندازه خردلی علت بدانی. بله، تناسب، تشابه و هماهنگی میان اشیاء ثابت است و انکار آن انکار بدیهیات است اما این امور هرگز علت تحقق هیچ چیزی نیستند. [فَفِي كُلِّ شَيْءٍ حُبِّ] وَمَيْلٌ فِطْرِيٌّ [طَبِيعِيُّ ] إِلَى مَا يُنَاسِبُهُ [وَيُسَائِحُهُ] وَيُشَاكِلُهُ، [وَهَذَا الْحُبُّ] وَالْمَيْلُ هُوَ الَّذِي نُعَبِّرُ عَنْهُ بِالِاقْتِضَاءِ الْفِطْرِي الطَّبِيعِي، وَلَكِنْ لَا دَخلَ لِهَذَا الحتِ وَالْمَيْلِ فِي تَحَقُّقِ [الْمَحْبُوبِ] أَبَدًا ، بَلْ تَحَقُقُهُ [مَوْقُوفٌ] عَلَى رِضَاءِ [اللَّهِ] وَإِذْنِهِ، وَالسُّنَّةُ [قَدْ جَرَتْ] عَلَى تَحَقُّقِهِ [عِنْدَ تحقق الحبيب، وَقَدْ يُغَيِّرُ] السُّنَّةَ. در هر چیزی عشقی و میل فطری و طبیعی به آنچه که با آن تناسب هماهنگی و مشابهت دارد وجود دارد. و این عشق و میل همان چیزی است که ما از آن به اقتضاء فطری طبیعی تعبیر می کنیم اما این عشق و میل در تحقق محبوب هیچ دخالتی ندارد، بلکه تحقق آن وابسته به رضایت و اذن خداوند است. و سنت خدا بر این قرار گرفته است که در هنگام تحقق محبوب آن را محقق کند، ولی گاهی نیز سنت را تغییر می دهد. فَإِذَنْ كُلُّ مَوْجُودٍ مُتَحَقِّقِ يُنَاسِبُ أَثَرًا خَاصًا وَيَقْتَضِيهِ. فَالْجَمَادُ الْخَاصُ يُحِبُّ أَثَرًا خَاصَّا، وَالنَّبَاتُ الخاص يُحِبُّ أَثَرًا خاصًا، وَالحَيَوَانُ يُحِبُّ بِالْفِطْرَةِ أَثَرًا خاصًا، وَالْإِنْسَانُ الخَاصُ يَقْتَضِي عَمَلًا خَاصَّا؛ كُلُّ ذَلِكَ لِمُنَاسَبَةٍ بَيْنَ الْأَثَرِ وَالْمُؤَثِرِ، إِلَّا أَنَّ الْمُؤَثِرَ إِمَّا أَنْ يَكُونَ قَادِرًا مُخْتَارًا أَوْ لَا.

بنابراین، هر موجودی که تحقق یافته است با اثری خاص تناسب و اقتضاء دارد جماد خاص، اثری خاص را دوست دارد؛ گیاه خاص اثری خاص را دوست دارد؛ حیوان فطرتاً اثری خاص را می پسندد؛ و انسان خاص، عملی خاص را اقتضاء می کند تمام این موارد به دلیل تناسبی است که بین اثر و مؤثر وجود دارد، مگر این که مؤثر، قادر و مختار باشد یا نباشد. فَإِنْ لَمْ يَكُنْ قَادِرًا مُخْتَارًا . كَالْجَمَادَاتِ وَالنَّبَاتَاتِ وَبَعْضِ الْحَيَوَانَاتِ . فَلَا فَحَالَةَ يَقَعُ الْآثَارُ وَتَتَحَقَّقُ عَنْ تِلْكَ الْمُؤيّرَاتِ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى وَرِضَائِهِ وَقُدْرَتِهِ وَاحْتِيَارِهِ. اگر مؤثر، قادر و مختار نباشد - مانند جمادات، گیاهان و برخی از حیوانات - در این صورت آثار لزوماً از آن مؤثرات تحقق می یابند، اما این تحقق تنها با اذن و رضایت، قدرت و اختیار خداوند متعال انجام می شود. فَإِنَّهُ لَا يَقَعُ شَيْءٌ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَّمَاءِ إِلَّا بِسَبْعَةٍ مِنْهَا إِذْنُ اللهِ وَرِضَائِهِ؛ فَإِنَّهُ تَعَالَى غَالِبٌ عَلَى اَمرِه. زیرا هیچ چیزی در زمین و آسمان رخ نمی دهد مگر به هفت عامل، که یکی از آنها اذن و رضایت خداوند است؛ زیرا او بر امر خویش غالب است. فَإِنْ أَذِنَ وَرَضِيَ بِوُقُوع هَذَا الْأَثَرِ، يَقَعُ عَنْ مُؤَثِرِهِ لأَجْلِ الْمُنَاسَبَةِ بَيْنَهُ وَبَيْنَ الْمُؤثر. وإن لَم يَأْذَنُ، لَا یَقَعُ. اگر خداوند به وقوع این اثر اذن و رضایت دهد، اثر از مؤثر خود به دلیل تناسب میان آن دو تحقق می یابد. اما اگر اذن ندهد، هیچ اتفاقی رخ نمی دهد. فَالتَنَاسُبُ وَالنَّشَاكُلُ مُقْتَضِ لِصُدُورِ (139 الْمُشَاكِلِ وَيُحِبُّ بِالْفِطْرَة وَجَمِيلُ بِالطَّبِيعَةِ تَحَقَّقَهُ وَوُجْدَانَهُ.) تناسب و مشابهت اقتضاء صدور مشابه را دارد و به صورت فطری آن را دوست دارد و به صورت طبیعی تمایل به تحقق و وجود آن دارد. فَفِي ظَرْفِ الْإِذْنِ تَتَحَقَّقُ الْآثَارُ لَا جَزَافًا وَلَا بِلَا انْتِظَامٍ، بَلْ بِنَظْم طَبِيعِي وَتَنَاسُبٍ فِطْرِيَ بَيْنَ كُلِّ أَثَرٍ مَعَ مُؤثِرِهِ، وَإِنْ لَمَّ يَأْذَنُ، لَا يَقَعُ. در شرایط اذن، آثار تحقق پیدا می کنند نه به صورت تصادفی و بی نظم، بلکه با نظمی طبیعی و تناسبی فطری میان هر اثر و مؤثر آن. اما اگر اذن نباشد، هیچ اتفاقی رخ نمی دهد.

بنابراین، هر موجودی که تحقق یافته است با اثری خاص تناسب و اقتضاء دارد جماد خاص، اثری خاص را دوست دارد؛ گیاه خاص اثری خاص را دوست دارد؛ حیوان فطرتاً اثری خاص را می پسندد؛ و انسان خاص، عملی خاص را اقتضاء می کند تمام این موارد به دلیل تناسبی است که بین اثر و مؤثر وجود دارد، مگر این که مؤثر، قادر و مختار باشد یا نباشد. فَإِنْ لَمْ يَكُنْ قَادِرًا مُخْتَارًا . كَالْجَمَادَاتِ وَالنَّبَاتَاتِ وَبَعْضِ الْحَيَوَانَاتِ . فَلَا فَحَالَةَ يَقَعُ الْآثَارُ وَتَتَحَقَّقُ عَنْ تِلْكَ الْمُؤيّرَاتِ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى وَرِضَائِهِ وَقُدْرَتِهِ وَاحْتِيَارِهِ. اگر مؤثر، قادر و مختار نباشد - مانند جمادات، گیاهان و برخی از حیوانات - در این صورت آثار لزوماً از آن مؤثرات تحقق می یابند، اما این تحقق تنها با اذن و رضایت، قدرت و اختیار خداوند متعال انجام می شود. فَإِنَّهُ لَا يَقَعُ شَيْءٌ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَّمَاءِ إِلَّا بِسَبْعَةٍ مِنْهَا إِذْنُ اللهِ وَرِضَائِهِ؛ فَإِنَّهُ تَعَالَى غَالِبٌ عَلَى اَمرِه. زیرا هیچ چیزی در زمین و آسمان رخ نمی دهد مگر به هفت عامل، که یکی از آنها اذن و رضایت خداوند است؛ زیرا او بر امر خویش غالب است. فَإِنْ أَذِنَ وَرَضِيَ بِوُقُوع هَذَا الْأَثَرِ، يَقَعُ عَنْ مُؤَثِرِهِ لأَجْلِ الْمُنَاسَبَةِ بَيْنَهُ وَبَيْنَ الْمُؤثر. وإن لَم يَأْذَنُ، لَا یَقَعُ. اگر خداوند به وقوع این اثر اذن و رضایت دهد، اثر از مؤثر خود به دلیل تناسب میان آن دو تحقق می یابد. اما اگر اذن ندهد، هیچ اتفاقی رخ نمی دهد. فَالتَنَاسُبُ وَالنَّشَاكُلُ مُقْتَضِ لِصُدُورِ (139 الْمُشَاكِلِ وَيُحِبُّ بِالْفِطْرَة وَجَمِيلُ بِالطَّبِيعَةِ تَحَقَّقَهُ وَوُجْدَانَهُ.) تناسب و مشابهت اقتضاء صدور مشابه را دارد و به صورت فطری آن را دوست دارد و به صورت طبیعی تمایل به تحقق و وجود آن دارد. فَفِي ظَرْفِ الْإِذْنِ تَتَحَقَّقُ الْآثَارُ لَا جَزَافًا وَلَا بِلَا انْتِظَامٍ، بَلْ بِنَظْم طَبِيعِي وَتَنَاسُبٍ فِطْرِيَ بَيْنَ كُلِّ أَثَرٍ مَعَ مُؤثِرِهِ، وَإِنْ لَمَّ يَأْذَنُ، لَا يَقَعُ. در شرایط اذن، آثار تحقق پیدا می کنند نه به صورت تصادفی و بی نظم، بلکه با نظمی طبیعی و تناسبی فطری میان هر اثر و مؤثر آن. اما اگر اذن نباشد، هیچ اتفاقی رخ نمی دهد.

بنابراین، هر موجودی که تحقق یافته است با اثری خاص تناسب و اقتضاء دارد جماد خاص، اثری خاص را دوست دارد؛ گیاه خاص اثری خاص را دوست دارد؛ حیوان فطرتاً اثری خاص را می پسندد؛ و انسان خاص، عملی خاص را اقتضاء می کند تمام این موارد به دلیل تناسبی است که بین اثر و مؤثر وجود دارد، مگر این که مؤثر، قادر و مختار باشد یا نباشد. فَإِنْ لَمْ يَكُنْ قَادِرًا مُخْتَارًا . كَالْجَمَادَاتِ وَالنَّبَاتَاتِ وَبَعْضِ الْحَيَوَانَاتِ . فَلَا فَحَالَةَ يَقَعُ الْآثَارُ وَتَتَحَقَّقُ عَنْ تِلْكَ الْمُؤيّرَاتِ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى وَرِضَائِهِ وَقُدْرَتِهِ وَاحْتِيَارِهِ. اگر مؤثر، قادر و مختار نباشد - مانند جمادات، گیاهان و برخی از حیوانات - در این صورت آثار لزوماً از آن مؤثرات تحقق می یابند، اما این تحقق تنها با اذن و رضایت، قدرت و اختیار خداوند متعال انجام می شود. فَإِنَّهُ لَا يَقَعُ شَيْءٌ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَّمَاءِ إِلَّا بِسَبْعَةٍ مِنْهَا إِذْنُ اللهِ وَرِضَائِهِ؛ فَإِنَّهُ تَعَالَى غَالِبٌ عَلَى اَمرِه. زیرا هیچ چیزی در زمین و آسمان رخ نمی دهد مگر به هفت عامل، که یکی از آنها اذن و رضایت خداوند است؛ زیرا او بر امر خویش غالب است. فَإِنْ أَذِنَ وَرَضِيَ بِوُقُوع هَذَا الْأَثَرِ، يَقَعُ عَنْ مُؤَثِرِهِ لأَجْلِ الْمُنَاسَبَةِ بَيْنَهُ وَبَيْنَ الْمُؤثر. وإن لَم يَأْذَنُ، لَا یَقَعُ. اگر خداوند به وقوع این اثر اذن و رضایت دهد، اثر از مؤثر خود به دلیل تناسب میان آن دو تحقق می یابد. اما اگر اذن ندهد، هیچ اتفاقی رخ نمی دهد. فَالتَنَاسُبُ وَالنَّشَاكُلُ مُقْتَضِ لِصُدُورِ (139 الْمُشَاكِلِ وَيُحِبُّ بِالْفِطْرَة وَجَمِيلُ بِالطَّبِيعَةِ تَحَقَّقَهُ وَوُجْدَانَهُ.) تناسب و مشابهت اقتضاء صدور مشابه را دارد و به صورت فطری آن را دوست دارد و به صورت طبیعی تمایل به تحقق و وجود آن دارد. فَفِي ظَرْفِ الْإِذْنِ تَتَحَقَّقُ الْآثَارُ لَا جَزَافًا وَلَا بِلَا انْتِظَامٍ، بَلْ بِنَظْم طَبِيعِي وَتَنَاسُبٍ فِطْرِيَ بَيْنَ كُلِّ أَثَرٍ مَعَ مُؤثِرِهِ، وَإِنْ لَمَّ يَأْذَنُ، لَا يَقَعُ. در شرایط اذن، آثار تحقق پیدا می کنند نه به صورت تصادفی و بی نظم، بلکه با نظمی طبیعی و تناسبی فطری میان هر اثر و مؤثر آن. اما اگر اذن نباشد، هیچ اتفاقی رخ نمی دهد.

بنابراین، هر موجودی که تحقق یافته است با اثری خاص تناسب و اقتضاء دارد جماد خاص، اثری خاص را دوست دارد؛ گیاه خاص اثری خاص را دوست دارد؛ حیوان فطرتاً اثری خاص را می پسندد؛ و انسان خاص، عملی خاص را اقتضاء می کند تمام این موارد به دلیل تناسبی است که بین اثر و مؤثر وجود دارد، مگر این که مؤثر، قادر و مختار باشد یا نباشد. فَإِنْ لَمْ يَكُنْ قَادِرًا مُخْتَارًا . كَالْجَمَادَاتِ وَالنَّبَاتَاتِ وَبَعْضِ الْحَيَوَانَاتِ . فَلَا فَحَالَةَ يَقَعُ الْآثَارُ وَتَتَحَقَّقُ عَنْ تِلْكَ الْمُؤيّرَاتِ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى وَرِضَائِهِ وَقُدْرَتِهِ وَاحْتِيَارِهِ. اگر مؤثر، قادر و مختار نباشد - مانند جمادات، گیاهان و برخی از حیوانات - در این صورت آثار لزوماً از آن مؤثرات تحقق می یابند، اما این تحقق تنها با اذن و رضایت، قدرت و اختیار خداوند متعال انجام می شود. فَإِنَّهُ لَا يَقَعُ شَيْءٌ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَّمَاءِ إِلَّا بِسَبْعَةٍ مِنْهَا إِذْنُ اللهِ وَرِضَائِهِ؛ فَإِنَّهُ تَعَالَى غَالِبٌ عَلَى اَمرِه. زیرا هیچ چیزی در زمین و آسمان رخ نمی دهد مگر به هفت عامل، که یکی از آنها اذن و رضایت خداوند است؛ زیرا او بر امر خویش غالب است. فَإِنْ أَذِنَ وَرَضِيَ بِوُقُوع هَذَا الْأَثَرِ، يَقَعُ عَنْ مُؤَثِرِهِ لأَجْلِ الْمُنَاسَبَةِ بَيْنَهُ وَبَيْنَ الْمُؤثر. وإن لَم يَأْذَنُ، لَا یَقَعُ. اگر خداوند به وقوع این اثر اذن و رضایت دهد، اثر از مؤثر خود به دلیل تناسب میان آن دو تحقق می یابد. اما اگر اذن ندهد، هیچ اتفاقی رخ نمی دهد. فَالتَنَاسُبُ وَالنَّشَاكُلُ مُقْتَضِ لِصُدُورِ (139 الْمُشَاكِلِ وَيُحِبُّ بِالْفِطْرَة وَجَمِيلُ بِالطَّبِيعَةِ تَحَقَّقَهُ وَوُجْدَانَهُ.) تناسب و مشابهت اقتضاء صدور مشابه را دارد و به صورت فطری آن را دوست دارد و به صورت طبیعی تمایل به تحقق و وجود آن دارد. فَفِي ظَرْفِ الْإِذْنِ تَتَحَقَّقُ الْآثَارُ لَا جَزَافًا وَلَا بِلَا انْتِظَامٍ، بَلْ بِنَظْم طَبِيعِي وَتَنَاسُبٍ فِطْرِيَ بَيْنَ كُلِّ أَثَرٍ مَعَ مُؤثِرِهِ، وَإِنْ لَمَّ يَأْذَنُ، لَا يَقَعُ. در شرایط اذن، آثار تحقق پیدا می کنند نه به صورت تصادفی و بی نظم، بلکه با نظمی طبیعی و تناسبی فطری میان هر اثر و مؤثر آن. اما اگر اذن نباشد، هیچ اتفاقی رخ نمی دهد.

## غایت و علل غائی افعال خدای متعال. فَحِينَئِذٍ إِنَّ الَّذِي يَسْأَلُ بِلِمَ، إِنْ يَسْأَلُ عَنْ أَنَّهُ تَعَالَى لِمَ أَذِنَ في صُدُورِ هَذَا الْأَثَرِ، كَالْإِحْرَاقِ عَنِ النَّارِ، هَذَا الزَّمَانِ دُونَ ذَاكَ الْوَقْتِ، وَمَا الْمُرَجّحُ فِي هَذَا دُونَ ذَاكَ، فَجَوَابُهُ : إِنَّ فِعْلَهُ تَعَالَى غَيْرُ مُعَلَّلِ بِالْعِلَلِ الْغَائِيَّةِ، لِمَكَانِ اخْتِيَارِهِ التَّامَ وَمُنَاقَضَةِ الِاحْتِيَارِ مَعَ الْمُعَلَّلِيَّةِ، فَمُرَجّحُهُ هُوَ اخْتِيَارُهُ الْمَحْضُ بِلَا عَلِيَّةٍ لِغَيْرِهِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ أَبَدًا. در این صورت، کسی که می پرسد "چرا"، اگر بپرسد که چرا خداوند در این زمان اجازه صدور این اثر، مانند سوختن از آتش، را داد و نه در زمان دیگر، و چه چیزی این زمان را بر دیگری ترجیح داد، پاسخ این است که: فعل خداوند به علت های غایی وابسته نیست؛ زیرا اختیار کامل او با علیت در تضاد است. بنابراین، ترجیح دهنده، اختیار محض او است و هیچ علتی به اندازه ذره ای برای غیر او وجود ندارد. إِذْ طَبْعُ الِاحْتِيَارِ هِيَ الحَرِيَّةُ وَعَدَمُ دَحْلِ شَيْءٍ فِي فَاعِلِيَّةِ الْمُحْتَارِ أَبَدًا. نَعَمْ؛ فِعْلُهُ ذُو نَظْمِ حِكْمِي وَيَتَرَتَّبْ عَلَيْهِ غَايَاتٌ حِكْمِيَّةٌ بِلَا مَدْخَلِيَّةِ شَيْءٍ فِيهِ، حَتَّى الْمُنَاسَبَاتِ الْفِطْرِيَّةِ؛ فَإِنَّ وُجُودَهَا كَالْعَدَمِ. زیرا طبیعت اختیار آزادی است و هیچ چیزی در فاعلیت مختار دخالت ندارد. بله، فعل خداوند دارای نظم حکیمانه است و غایات حکیمانه ای بر آن مترتب است اما بدون دخالت چیزی حتی تناسبات فطری؛ زیرا وجود آنها مانند عدم است. فَلا تؤثر في فَاعِلِيَّتِهِ تَعَالَى بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ أَبَدًا، حَتَّى بِنَحْوِ الْإِعْدَادِ. بَلْ فِي ظَرْفِ وُجُودِ هَذِهِ الْمُنَاسَبَاتِ وَالتَّمَائِلَاتِ الْفِطْرِيَّةِ يَقَعُ الْفِعْلُ وَيَتَحَقَّقُ عَنْ تَحْضِ رِضَائِهِ وَصَرَافَةِ إِذْنِهِ وَحُرِّيَّتِهِ وَمُخْتَارِيَّتِهِ، وَهَذِهِ سُنَّتُهُ . پس این تناسبات در فاعلیت خداوند به هیچ وجه حتی به صورت زمینه سازی، تأثیری ندارند. بلکه در شرایط وجود این تناسبات و تمایلات فطری، فعل محقق می شود و تنها از رضایت، اذن، آزادی و اختیار محض او ناشی می گردد، و این سنت او است. فَفِي ظَرْفِ الْوُقُوع إِنْ سَأَلَ بِلِمَ مِنْ هَذِهِ الْجِهَةِ، يُجَابُ بِهَذَا الْجَوَابِ. وَإِنْ يَسْأَلْ عَنْ [وَجْهِ] الْحِكْمَةِ فِي [جَعْل] السُّنَّةِ عَلَى صُدُورِ الحَرَارَةِ عَن النَّارِ دُونَ الْمَاءِ، فَيُجَابُ بِالْمُنَاسَبَةِ الطَّبِيعِيَّةِ بَيْنَهُمَا وَالْمُسَالَحَةِ الْفِطْرِيَّةِ. بنابراین، در شرایط تحقق، اگر سؤال شود که "چرا" از این جهت پاسخ همین است. و اگر درباره حکمت در جعل سنت بر صدور گرما از آتش به جای آب پرسیده شود، پاسخ داده می شود که این به دلیل تناسب طبیعی و هماهنگی فطری میان آنها است.

## غایت و علل غائی افعال خدای متعال. فَحِينَئِذٍ إِنَّ الَّذِي يَسْأَلُ بِلِمَ، إِنْ يَسْأَلُ عَنْ أَنَّهُ تَعَالَى لِمَ أَذِنَ في صُدُورِ هَذَا الْأَثَرِ، كَالْإِحْرَاقِ عَنِ النَّارِ، هَذَا الزَّمَانِ دُونَ ذَاكَ الْوَقْتِ، وَمَا الْمُرَجّحُ فِي هَذَا دُونَ ذَاكَ، فَجَوَابُهُ : إِنَّ فِعْلَهُ تَعَالَى غَيْرُ مُعَلَّلِ بِالْعِلَلِ الْغَائِيَّةِ، لِمَكَانِ اخْتِيَارِهِ التَّامَ وَمُنَاقَضَةِ الِاحْتِيَارِ مَعَ الْمُعَلَّلِيَّةِ، فَمُرَجّحُهُ هُوَ اخْتِيَارُهُ الْمَحْضُ بِلَا عَلِيَّةٍ لِغَيْرِهِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ أَبَدًا. در این صورت، کسی که می پرسد "چرا"، اگر بپرسد که چرا خداوند در این زمان اجازه صدور این اثر، مانند سوختن از آتش، را داد و نه در زمان دیگر، و چه چیزی این زمان را بر دیگری ترجیح داد، پاسخ این است که: فعل خداوند به علت های غایی وابسته نیست؛ زیرا اختیار کامل او با علیت در تضاد است. بنابراین، ترجیح دهنده، اختیار محض او است و هیچ علتی به اندازه ذره ای برای غیر او وجود ندارد. إِذْ طَبْعُ الِاحْتِيَارِ هِيَ الحَرِيَّةُ وَعَدَمُ دَحْلِ شَيْءٍ فِي فَاعِلِيَّةِ الْمُحْتَارِ أَبَدًا. نَعَمْ؛ فِعْلُهُ ذُو نَظْمِ حِكْمِي وَيَتَرَتَّبْ عَلَيْهِ غَايَاتٌ حِكْمِيَّةٌ بِلَا مَدْخَلِيَّةِ شَيْءٍ فِيهِ، حَتَّى الْمُنَاسَبَاتِ الْفِطْرِيَّةِ؛ فَإِنَّ وُجُودَهَا كَالْعَدَمِ. زیرا طبیعت اختیار آزادی است و هیچ چیزی در فاعلیت مختار دخالت ندارد. بله، فعل خداوند دارای نظم حکیمانه است و غایات حکیمانه ای بر آن مترتب است اما بدون دخالت چیزی حتی تناسبات فطری؛ زیرا وجود آنها مانند عدم است. فَلا تؤثر في فَاعِلِيَّتِهِ تَعَالَى بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ أَبَدًا، حَتَّى بِنَحْوِ الْإِعْدَادِ. بَلْ فِي ظَرْفِ وُجُودِ هَذِهِ الْمُنَاسَبَاتِ وَالتَّمَائِلَاتِ الْفِطْرِيَّةِ يَقَعُ الْفِعْلُ وَيَتَحَقَّقُ عَنْ تَحْضِ رِضَائِهِ وَصَرَافَةِ إِذْنِهِ وَحُرِّيَّتِهِ وَمُخْتَارِيَّتِهِ، وَهَذِهِ سُنَّتُهُ . پس این تناسبات در فاعلیت خداوند به هیچ وجه حتی به صورت زمینه سازی، تأثیری ندارند. بلکه در شرایط وجود این تناسبات و تمایلات فطری، فعل محقق می شود و تنها از رضایت، اذن، آزادی و اختیار محض او ناشی می گردد، و این سنت او است. فَفِي ظَرْفِ الْوُقُوع إِنْ سَأَلَ بِلِمَ مِنْ هَذِهِ الْجِهَةِ، يُجَابُ بِهَذَا الْجَوَابِ. وَإِنْ يَسْأَلْ عَنْ [وَجْهِ] الْحِكْمَةِ فِي [جَعْل] السُّنَّةِ عَلَى صُدُورِ الحَرَارَةِ عَن النَّارِ دُونَ الْمَاءِ، فَيُجَابُ بِالْمُنَاسَبَةِ الطَّبِيعِيَّةِ بَيْنَهُمَا وَالْمُسَالَحَةِ الْفِطْرِيَّةِ. بنابراین، در شرایط تحقق، اگر سؤال شود که "چرا" از این جهت پاسخ همین است. و اگر درباره حکمت در جعل سنت بر صدور گرما از آتش به جای آب پرسیده شود، پاسخ داده می شود که این به دلیل تناسب طبیعی و هماهنگی فطری میان آنها است.

## غایت و علل غائی افعال خدای متعال. فَحِينَئِذٍ إِنَّ الَّذِي يَسْأَلُ بِلِمَ، إِنْ يَسْأَلُ عَنْ أَنَّهُ تَعَالَى لِمَ أَذِنَ في صُدُورِ هَذَا الْأَثَرِ، كَالْإِحْرَاقِ عَنِ النَّارِ، هَذَا الزَّمَانِ دُونَ ذَاكَ الْوَقْتِ، وَمَا الْمُرَجّحُ فِي هَذَا دُونَ ذَاكَ، فَجَوَابُهُ : إِنَّ فِعْلَهُ تَعَالَى غَيْرُ مُعَلَّلِ بِالْعِلَلِ الْغَائِيَّةِ، لِمَكَانِ اخْتِيَارِهِ التَّامَ وَمُنَاقَضَةِ الِاحْتِيَارِ مَعَ الْمُعَلَّلِيَّةِ، فَمُرَجّحُهُ هُوَ اخْتِيَارُهُ الْمَحْضُ بِلَا عَلِيَّةٍ لِغَيْرِهِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ أَبَدًا. در این صورت، کسی که می پرسد "چرا"، اگر بپرسد که چرا خداوند در این زمان اجازه صدور این اثر، مانند سوختن از آتش، را داد و نه در زمان دیگر، و چه چیزی این زمان را بر دیگری ترجیح داد، پاسخ این است که: فعل خداوند به علت های غایی وابسته نیست؛ زیرا اختیار کامل او با علیت در تضاد است. بنابراین، ترجیح دهنده، اختیار محض او است و هیچ علتی به اندازه ذره ای برای غیر او وجود ندارد. إِذْ طَبْعُ الِاحْتِيَارِ هِيَ الحَرِيَّةُ وَعَدَمُ دَحْلِ شَيْءٍ فِي فَاعِلِيَّةِ الْمُحْتَارِ أَبَدًا. نَعَمْ؛ فِعْلُهُ ذُو نَظْمِ حِكْمِي وَيَتَرَتَّبْ عَلَيْهِ غَايَاتٌ حِكْمِيَّةٌ بِلَا مَدْخَلِيَّةِ شَيْءٍ فِيهِ، حَتَّى الْمُنَاسَبَاتِ الْفِطْرِيَّةِ؛ فَإِنَّ وُجُودَهَا كَالْعَدَمِ. زیرا طبیعت اختیار آزادی است و هیچ چیزی در فاعلیت مختار دخالت ندارد. بله، فعل خداوند دارای نظم حکیمانه است و غایات حکیمانه ای بر آن مترتب است اما بدون دخالت چیزی حتی تناسبات فطری؛ زیرا وجود آنها مانند عدم است. فَلا تؤثر في فَاعِلِيَّتِهِ تَعَالَى بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ أَبَدًا، حَتَّى بِنَحْوِ الْإِعْدَادِ. بَلْ فِي ظَرْفِ وُجُودِ هَذِهِ الْمُنَاسَبَاتِ وَالتَّمَائِلَاتِ الْفِطْرِيَّةِ يَقَعُ الْفِعْلُ وَيَتَحَقَّقُ عَنْ تَحْضِ رِضَائِهِ وَصَرَافَةِ إِذْنِهِ وَحُرِّيَّتِهِ وَمُخْتَارِيَّتِهِ، وَهَذِهِ سُنَّتُهُ . پس این تناسبات در فاعلیت خداوند به هیچ وجه حتی به صورت زمینه سازی، تأثیری ندارند. بلکه در شرایط وجود این تناسبات و تمایلات فطری، فعل محقق می شود و تنها از رضایت، اذن، آزادی و اختیار محض او ناشی می گردد، و این سنت او است. فَفِي ظَرْفِ الْوُقُوع إِنْ سَأَلَ بِلِمَ مِنْ هَذِهِ الْجِهَةِ، يُجَابُ بِهَذَا الْجَوَابِ. وَإِنْ يَسْأَلْ عَنْ [وَجْهِ] الْحِكْمَةِ فِي [جَعْل] السُّنَّةِ عَلَى صُدُورِ الحَرَارَةِ عَن النَّارِ دُونَ الْمَاءِ، فَيُجَابُ بِالْمُنَاسَبَةِ الطَّبِيعِيَّةِ بَيْنَهُمَا وَالْمُسَالَحَةِ الْفِطْرِيَّةِ. بنابراین، در شرایط تحقق، اگر سؤال شود که "چرا" از این جهت پاسخ همین است. و اگر درباره حکمت در جعل سنت بر صدور گرما از آتش به جای آب پرسیده شود، پاسخ داده می شود که این به دلیل تناسب طبیعی و هماهنگی فطری میان آنها است.

## غایت و علل غائی افعال خدای متعال. فَحِينَئِذٍ إِنَّ الَّذِي يَسْأَلُ بِلِمَ، إِنْ يَسْأَلُ عَنْ أَنَّهُ تَعَالَى لِمَ أَذِنَ في صُدُورِ هَذَا الْأَثَرِ، كَالْإِحْرَاقِ عَنِ النَّارِ، هَذَا الزَّمَانِ دُونَ ذَاكَ الْوَقْتِ، وَمَا الْمُرَجّحُ فِي هَذَا دُونَ ذَاكَ، فَجَوَابُهُ : إِنَّ فِعْلَهُ تَعَالَى غَيْرُ مُعَلَّلِ بِالْعِلَلِ الْغَائِيَّةِ، لِمَكَانِ اخْتِيَارِهِ التَّامَ وَمُنَاقَضَةِ الِاحْتِيَارِ مَعَ الْمُعَلَّلِيَّةِ، فَمُرَجّحُهُ هُوَ اخْتِيَارُهُ الْمَحْضُ بِلَا عَلِيَّةٍ لِغَيْرِهِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ أَبَدًا. در این صورت، کسی که می پرسد "چرا"، اگر بپرسد که چرا خداوند در این زمان اجازه صدور این اثر، مانند سوختن از آتش، را داد و نه در زمان دیگر، و چه چیزی این زمان را بر دیگری ترجیح داد، پاسخ این است که: فعل خداوند به علت های غایی وابسته نیست؛ زیرا اختیار کامل او با علیت در تضاد است. بنابراین، ترجیح دهنده، اختیار محض او است و هیچ علتی به اندازه ذره ای برای غیر او وجود ندارد. إِذْ طَبْعُ الِاحْتِيَارِ هِيَ الحَرِيَّةُ وَعَدَمُ دَحْلِ شَيْءٍ فِي فَاعِلِيَّةِ الْمُحْتَارِ أَبَدًا. نَعَمْ؛ فِعْلُهُ ذُو نَظْمِ حِكْمِي وَيَتَرَتَّبْ عَلَيْهِ غَايَاتٌ حِكْمِيَّةٌ بِلَا مَدْخَلِيَّةِ شَيْءٍ فِيهِ، حَتَّى الْمُنَاسَبَاتِ الْفِطْرِيَّةِ؛ فَإِنَّ وُجُودَهَا كَالْعَدَمِ. زیرا طبیعت اختیار آزادی است و هیچ چیزی در فاعلیت مختار دخالت ندارد. بله، فعل خداوند دارای نظم حکیمانه است و غایات حکیمانه ای بر آن مترتب است اما بدون دخالت چیزی حتی تناسبات فطری؛ زیرا وجود آنها مانند عدم است. فَلا تؤثر في فَاعِلِيَّتِهِ تَعَالَى بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ أَبَدًا، حَتَّى بِنَحْوِ الْإِعْدَادِ. بَلْ فِي ظَرْفِ وُجُودِ هَذِهِ الْمُنَاسَبَاتِ وَالتَّمَائِلَاتِ الْفِطْرِيَّةِ يَقَعُ الْفِعْلُ وَيَتَحَقَّقُ عَنْ تَحْضِ رِضَائِهِ وَصَرَافَةِ إِذْنِهِ وَحُرِّيَّتِهِ وَمُخْتَارِيَّتِهِ، وَهَذِهِ سُنَّتُهُ . پس این تناسبات در فاعلیت خداوند به هیچ وجه حتی به صورت زمینه سازی، تأثیری ندارند. بلکه در شرایط وجود این تناسبات و تمایلات فطری، فعل محقق می شود و تنها از رضایت، اذن، آزادی و اختیار محض او ناشی می گردد، و این سنت او است. فَفِي ظَرْفِ الْوُقُوع إِنْ سَأَلَ بِلِمَ مِنْ هَذِهِ الْجِهَةِ، يُجَابُ بِهَذَا الْجَوَابِ. وَإِنْ يَسْأَلْ عَنْ [وَجْهِ] الْحِكْمَةِ فِي [جَعْل] السُّنَّةِ عَلَى صُدُورِ الحَرَارَةِ عَن النَّارِ دُونَ الْمَاءِ، فَيُجَابُ بِالْمُنَاسَبَةِ الطَّبِيعِيَّةِ بَيْنَهُمَا وَالْمُسَالَحَةِ الْفِطْرِيَّةِ. بنابراین، در شرایط تحقق، اگر سؤال شود که "چرا" از این جهت پاسخ همین است. و اگر درباره حکمت در جعل سنت بر صدور گرما از آتش به جای آب پرسیده شود، پاسخ داده می شود که این به دلیل تناسب طبیعی و هماهنگی فطری میان آنها است.

وَلَكِنَّ هَذِهِ الْمُنَاسَبَةَ وَالْمُسَانَحةَ لَا تَكُونُ عِلَّةٌ فَاعِلِيَّةَ لِلْمَبْدَ الْمُتَعَال. اما این تناسب و هماهنگی علت فاعلی برای مبدأ متعال نیست. فَالْفَيْلَسُوفُ إِنْ أَرَادَ مِنَ الْقَوْلِ بِلُزُومِ الْمُسَانَخَةِ بَيْنَ الْأَثَرِ وَالْمُؤَثِرِ الْمُسَانَخَةَ بِنَحْوِ الْعِلِيَّةِ التَّامَّةِ، بِحَيْثُ لَا يُمْكِنُ تَخَلَّفُ الْأَثَرِ عَنِ الْمُؤَثِرِ، فَهُوَ غَلَطٌ وَبَاطِلٌ. فیلسوف اگر از لزوم هماهنگی میان اثر و مؤثر، هماهنگی به معنای علیت تامه را اراده کند، به گونه ای که اثر نتواند از مؤثر تخلف کند، این سخن نادرست و باطل است. إِذْ لِلَّهِ أَنْ يَمنَعَ الْمُقْتَضِي وَالْمُحِبَّ عَنْ حُبِّهِ وَلَا يَأْذَنَ فِي تَأْثِيرِهِ، أَيْ تَحَقُّقِ الْأَثَرِ بِهِ. زیرا خداوند میتواند مقتضی و محب را از محبتش بازدارد و اجازه ندهد که اثر به وسیله آن تحقق یابد. لأَنَّهُ مُخْتَارٌ قَادِرٌ مُسْتَوْعِبُ الْقُدْرَةِ غَالِبٌ قَاهِرٌ عَلَى أَمْرِهِ ، فَلَهُ أَنْ يَمنَعَ عَنْ تَحَقُّقِ الْحَرَارَةِ بِالنَّارِ، إِمَّا مَعَ بَقَاءِ النَّارِ عَلَى نَارِيَّتِهِ وَاقْتِضَائِهَا، وَلَكِنْ يَمنعُ عَنْ أَنْ يَجِدَ مَاهِيَّةَ الْحَرَارَةِ أَوِ الْإِحْرَاقِ بِوُجْدَانِ النَّارِ. زیرا او مختار و قادر است، قدرت او کامل و بر امر خویش غالب و قاهر است. بنابراین، می تواند تحقق گرما را از آتش بازدارد یا با حفظ ماهیت آتش بر حالت آتش بودن و اقتضای آن اجازه ندهد که ماهیت گرما یا سوزاندن در آتش پیدا شود. وَإِمَّا بِتَبْدِيلِ وَجْدَانِ النَّارِ وَتَغْيِيرِ أَعْرَاضِهَا وَجَعَل النَّارِ مَاءً مَثَلًا أَوْ تُرَابًا. یا با تغییر ماهیت آتش و تبدیل ویژگی های آن، آتش را به عنوان مثال به آب یا خاک تبدیل کند. فَهُوَ تَعَالَى قَدْ يُبْقِي الصُّورَةَ الحِسْمِيَّةَ الْمَعْرُوضَةَ لِعَرْضِ الْبَيَاضِ وَالْأَيْن وَالْكَمْ، وَلَكِنْ يَسْلُبُ مِنْهَا عَرْضَ الْحَرَارَةِ، وَقَدْ يَسْلُبُ كُلَّ هَذِهِ الْأَعْرَاضِ عَنْهَا. او می تواند شکل جسمانی را که حامل ویژگیهایی مانند سفیدی مکان و کمیت است حفظ کند، اما ویژگی گرما را از آن بگیرد و حتی ممکن است تمام این ویژگیها را از آن سلب کند. فَمَعَ ذَلِكَ لَيْسَ هُنَاكَ عِلِيَّةٌ تَامَّةٌ بَيْنَ النَّارِ وَالْإِحْرَاقِ، بَلْ وَلَا عِلَّةٌ إِعْدَادِيَّةٌ. با این حال، هیچ علیت تامه ای میان آتش و سوزاندن وجود ندارد، حتی علیت زمینه ساز هم وجود ندارد. وَإِنْ أَرَادَ مِنَ الْمُسَانَخَةِ [كَوْنَ] السُّنَّةِ الْإِلَهِيَّةِ جَارِيَةً فِي [الْمُتَنَاسِبَاتِ وَالْمُتَشَاكِلَاتِ الْمُحِبَّاتِ] الْمَحْبُوبَاتِ كَيْ لَا يَكُونَ صُدُورُ الْآثَارِ الْمُخْتَلِفَةِ عَنِ الْمُؤَكَّرَاتِ الْمُخْتَلِفَةِ حِينَمَا يَأْذَنُ اللَّهُ تَعَالَى بِلَا حِكْمَةٍ وَبِلَا نَظْم، فَهُوَ كَلَامٌ حَقٌّ مَتِينٌ.

وَلَكِنَّ هَذِهِ الْمُنَاسَبَةَ وَالْمُسَانَحةَ لَا تَكُونُ عِلَّةٌ فَاعِلِيَّةَ لِلْمَبْدَ الْمُتَعَال. اما این تناسب و هماهنگی علت فاعلی برای مبدأ متعال نیست. فَالْفَيْلَسُوفُ إِنْ أَرَادَ مِنَ الْقَوْلِ بِلُزُومِ الْمُسَانَخَةِ بَيْنَ الْأَثَرِ وَالْمُؤَثِرِ الْمُسَانَخَةَ بِنَحْوِ الْعِلِيَّةِ التَّامَّةِ، بِحَيْثُ لَا يُمْكِنُ تَخَلَّفُ الْأَثَرِ عَنِ الْمُؤَثِرِ، فَهُوَ غَلَطٌ وَبَاطِلٌ. فیلسوف اگر از لزوم هماهنگی میان اثر و مؤثر، هماهنگی به معنای علیت تامه را اراده کند، به گونه ای که اثر نتواند از مؤثر تخلف کند، این سخن نادرست و باطل است. إِذْ لِلَّهِ أَنْ يَمنَعَ الْمُقْتَضِي وَالْمُحِبَّ عَنْ حُبِّهِ وَلَا يَأْذَنَ فِي تَأْثِيرِهِ، أَيْ تَحَقُّقِ الْأَثَرِ بِهِ. زیرا خداوند میتواند مقتضی و محب را از محبتش بازدارد و اجازه ندهد که اثر به وسیله آن تحقق یابد. لأَنَّهُ مُخْتَارٌ قَادِرٌ مُسْتَوْعِبُ الْقُدْرَةِ غَالِبٌ قَاهِرٌ عَلَى أَمْرِهِ ، فَلَهُ أَنْ يَمنَعَ عَنْ تَحَقُّقِ الْحَرَارَةِ بِالنَّارِ، إِمَّا مَعَ بَقَاءِ النَّارِ عَلَى نَارِيَّتِهِ وَاقْتِضَائِهَا، وَلَكِنْ يَمنعُ عَنْ أَنْ يَجِدَ مَاهِيَّةَ الْحَرَارَةِ أَوِ الْإِحْرَاقِ بِوُجْدَانِ النَّارِ. زیرا او مختار و قادر است، قدرت او کامل و بر امر خویش غالب و قاهر است. بنابراین، می تواند تحقق گرما را از آتش بازدارد یا با حفظ ماهیت آتش بر حالت آتش بودن و اقتضای آن اجازه ندهد که ماهیت گرما یا سوزاندن در آتش پیدا شود. وَإِمَّا بِتَبْدِيلِ وَجْدَانِ النَّارِ وَتَغْيِيرِ أَعْرَاضِهَا وَجَعَل النَّارِ مَاءً مَثَلًا أَوْ تُرَابًا. یا با تغییر ماهیت آتش و تبدیل ویژگی های آن، آتش را به عنوان مثال به آب یا خاک تبدیل کند. فَهُوَ تَعَالَى قَدْ يُبْقِي الصُّورَةَ الحِسْمِيَّةَ الْمَعْرُوضَةَ لِعَرْضِ الْبَيَاضِ وَالْأَيْن وَالْكَمْ، وَلَكِنْ يَسْلُبُ مِنْهَا عَرْضَ الْحَرَارَةِ، وَقَدْ يَسْلُبُ كُلَّ هَذِهِ الْأَعْرَاضِ عَنْهَا. او می تواند شکل جسمانی را که حامل ویژگیهایی مانند سفیدی مکان و کمیت است حفظ کند، اما ویژگی گرما را از آن بگیرد و حتی ممکن است تمام این ویژگیها را از آن سلب کند. فَمَعَ ذَلِكَ لَيْسَ هُنَاكَ عِلِيَّةٌ تَامَّةٌ بَيْنَ النَّارِ وَالْإِحْرَاقِ، بَلْ وَلَا عِلَّةٌ إِعْدَادِيَّةٌ. با این حال، هیچ علیت تامه ای میان آتش و سوزاندن وجود ندارد، حتی علیت زمینه ساز هم وجود ندارد. وَإِنْ أَرَادَ مِنَ الْمُسَانَخَةِ [كَوْنَ] السُّنَّةِ الْإِلَهِيَّةِ جَارِيَةً فِي [الْمُتَنَاسِبَاتِ وَالْمُتَشَاكِلَاتِ الْمُحِبَّاتِ] الْمَحْبُوبَاتِ كَيْ لَا يَكُونَ صُدُورُ الْآثَارِ الْمُخْتَلِفَةِ عَنِ الْمُؤَكَّرَاتِ الْمُخْتَلِفَةِ حِينَمَا يَأْذَنُ اللَّهُ تَعَالَى بِلَا حِكْمَةٍ وَبِلَا نَظْم، فَهُوَ كَلَامٌ حَقٌّ مَتِينٌ.

وَلَكِنَّ هَذِهِ الْمُنَاسَبَةَ وَالْمُسَانَحةَ لَا تَكُونُ عِلَّةٌ فَاعِلِيَّةَ لِلْمَبْدَ الْمُتَعَال. اما این تناسب و هماهنگی علت فاعلی برای مبدأ متعال نیست. فَالْفَيْلَسُوفُ إِنْ أَرَادَ مِنَ الْقَوْلِ بِلُزُومِ الْمُسَانَخَةِ بَيْنَ الْأَثَرِ وَالْمُؤَثِرِ الْمُسَانَخَةَ بِنَحْوِ الْعِلِيَّةِ التَّامَّةِ، بِحَيْثُ لَا يُمْكِنُ تَخَلَّفُ الْأَثَرِ عَنِ الْمُؤَثِرِ، فَهُوَ غَلَطٌ وَبَاطِلٌ. فیلسوف اگر از لزوم هماهنگی میان اثر و مؤثر، هماهنگی به معنای علیت تامه را اراده کند، به گونه ای که اثر نتواند از مؤثر تخلف کند، این سخن نادرست و باطل است. إِذْ لِلَّهِ أَنْ يَمنَعَ الْمُقْتَضِي وَالْمُحِبَّ عَنْ حُبِّهِ وَلَا يَأْذَنَ فِي تَأْثِيرِهِ، أَيْ تَحَقُّقِ الْأَثَرِ بِهِ. زیرا خداوند میتواند مقتضی و محب را از محبتش بازدارد و اجازه ندهد که اثر به وسیله آن تحقق یابد. لأَنَّهُ مُخْتَارٌ قَادِرٌ مُسْتَوْعِبُ الْقُدْرَةِ غَالِبٌ قَاهِرٌ عَلَى أَمْرِهِ ، فَلَهُ أَنْ يَمنَعَ عَنْ تَحَقُّقِ الْحَرَارَةِ بِالنَّارِ، إِمَّا مَعَ بَقَاءِ النَّارِ عَلَى نَارِيَّتِهِ وَاقْتِضَائِهَا، وَلَكِنْ يَمنعُ عَنْ أَنْ يَجِدَ مَاهِيَّةَ الْحَرَارَةِ أَوِ الْإِحْرَاقِ بِوُجْدَانِ النَّارِ. زیرا او مختار و قادر است، قدرت او کامل و بر امر خویش غالب و قاهر است. بنابراین، می تواند تحقق گرما را از آتش بازدارد یا با حفظ ماهیت آتش بر حالت آتش بودن و اقتضای آن اجازه ندهد که ماهیت گرما یا سوزاندن در آتش پیدا شود. وَإِمَّا بِتَبْدِيلِ وَجْدَانِ النَّارِ وَتَغْيِيرِ أَعْرَاضِهَا وَجَعَل النَّارِ مَاءً مَثَلًا أَوْ تُرَابًا. یا با تغییر ماهیت آتش و تبدیل ویژگی های آن، آتش را به عنوان مثال به آب یا خاک تبدیل کند. فَهُوَ تَعَالَى قَدْ يُبْقِي الصُّورَةَ الحِسْمِيَّةَ الْمَعْرُوضَةَ لِعَرْضِ الْبَيَاضِ وَالْأَيْن وَالْكَمْ، وَلَكِنْ يَسْلُبُ مِنْهَا عَرْضَ الْحَرَارَةِ، وَقَدْ يَسْلُبُ كُلَّ هَذِهِ الْأَعْرَاضِ عَنْهَا. او می تواند شکل جسمانی را که حامل ویژگیهایی مانند سفیدی مکان و کمیت است حفظ کند، اما ویژگی گرما را از آن بگیرد و حتی ممکن است تمام این ویژگیها را از آن سلب کند. فَمَعَ ذَلِكَ لَيْسَ هُنَاكَ عِلِيَّةٌ تَامَّةٌ بَيْنَ النَّارِ وَالْإِحْرَاقِ، بَلْ وَلَا عِلَّةٌ إِعْدَادِيَّةٌ. با این حال، هیچ علیت تامه ای میان آتش و سوزاندن وجود ندارد، حتی علیت زمینه ساز هم وجود ندارد. وَإِنْ أَرَادَ مِنَ الْمُسَانَخَةِ [كَوْنَ] السُّنَّةِ الْإِلَهِيَّةِ جَارِيَةً فِي [الْمُتَنَاسِبَاتِ وَالْمُتَشَاكِلَاتِ الْمُحِبَّاتِ] الْمَحْبُوبَاتِ كَيْ لَا يَكُونَ صُدُورُ الْآثَارِ الْمُخْتَلِفَةِ عَنِ الْمُؤَكَّرَاتِ الْمُخْتَلِفَةِ حِينَمَا يَأْذَنُ اللَّهُ تَعَالَى بِلَا حِكْمَةٍ وَبِلَا نَظْم، فَهُوَ كَلَامٌ حَقٌّ مَتِينٌ.

وَلَكِنَّ هَذِهِ الْمُنَاسَبَةَ وَالْمُسَانَحةَ لَا تَكُونُ عِلَّةٌ فَاعِلِيَّةَ لِلْمَبْدَ الْمُتَعَال. اما این تناسب و هماهنگی علت فاعلی برای مبدأ متعال نیست. فَالْفَيْلَسُوفُ إِنْ أَرَادَ مِنَ الْقَوْلِ بِلُزُومِ الْمُسَانَخَةِ بَيْنَ الْأَثَرِ وَالْمُؤَثِرِ الْمُسَانَخَةَ بِنَحْوِ الْعِلِيَّةِ التَّامَّةِ، بِحَيْثُ لَا يُمْكِنُ تَخَلَّفُ الْأَثَرِ عَنِ الْمُؤَثِرِ، فَهُوَ غَلَطٌ وَبَاطِلٌ. فیلسوف اگر از لزوم هماهنگی میان اثر و مؤثر، هماهنگی به معنای علیت تامه را اراده کند، به گونه ای که اثر نتواند از مؤثر تخلف کند، این سخن نادرست و باطل است. إِذْ لِلَّهِ أَنْ يَمنَعَ الْمُقْتَضِي وَالْمُحِبَّ عَنْ حُبِّهِ وَلَا يَأْذَنَ فِي تَأْثِيرِهِ، أَيْ تَحَقُّقِ الْأَثَرِ بِهِ. زیرا خداوند میتواند مقتضی و محب را از محبتش بازدارد و اجازه ندهد که اثر به وسیله آن تحقق یابد. لأَنَّهُ مُخْتَارٌ قَادِرٌ مُسْتَوْعِبُ الْقُدْرَةِ غَالِبٌ قَاهِرٌ عَلَى أَمْرِهِ ، فَلَهُ أَنْ يَمنَعَ عَنْ تَحَقُّقِ الْحَرَارَةِ بِالنَّارِ، إِمَّا مَعَ بَقَاءِ النَّارِ عَلَى نَارِيَّتِهِ وَاقْتِضَائِهَا، وَلَكِنْ يَمنعُ عَنْ أَنْ يَجِدَ مَاهِيَّةَ الْحَرَارَةِ أَوِ الْإِحْرَاقِ بِوُجْدَانِ النَّارِ. زیرا او مختار و قادر است، قدرت او کامل و بر امر خویش غالب و قاهر است. بنابراین، می تواند تحقق گرما را از آتش بازدارد یا با حفظ ماهیت آتش بر حالت آتش بودن و اقتضای آن اجازه ندهد که ماهیت گرما یا سوزاندن در آتش پیدا شود. وَإِمَّا بِتَبْدِيلِ وَجْدَانِ النَّارِ وَتَغْيِيرِ أَعْرَاضِهَا وَجَعَل النَّارِ مَاءً مَثَلًا أَوْ تُرَابًا. یا با تغییر ماهیت آتش و تبدیل ویژگی های آن، آتش را به عنوان مثال به آب یا خاک تبدیل کند. فَهُوَ تَعَالَى قَدْ يُبْقِي الصُّورَةَ الحِسْمِيَّةَ الْمَعْرُوضَةَ لِعَرْضِ الْبَيَاضِ وَالْأَيْن وَالْكَمْ، وَلَكِنْ يَسْلُبُ مِنْهَا عَرْضَ الْحَرَارَةِ، وَقَدْ يَسْلُبُ كُلَّ هَذِهِ الْأَعْرَاضِ عَنْهَا. او می تواند شکل جسمانی را که حامل ویژگیهایی مانند سفیدی مکان و کمیت است حفظ کند، اما ویژگی گرما را از آن بگیرد و حتی ممکن است تمام این ویژگیها را از آن سلب کند. فَمَعَ ذَلِكَ لَيْسَ هُنَاكَ عِلِيَّةٌ تَامَّةٌ بَيْنَ النَّارِ وَالْإِحْرَاقِ، بَلْ وَلَا عِلَّةٌ إِعْدَادِيَّةٌ. با این حال، هیچ علیت تامه ای میان آتش و سوزاندن وجود ندارد، حتی علیت زمینه ساز هم وجود ندارد. وَإِنْ أَرَادَ مِنَ الْمُسَانَخَةِ [كَوْنَ] السُّنَّةِ الْإِلَهِيَّةِ جَارِيَةً فِي [الْمُتَنَاسِبَاتِ وَالْمُتَشَاكِلَاتِ الْمُحِبَّاتِ] الْمَحْبُوبَاتِ كَيْ لَا يَكُونَ صُدُورُ الْآثَارِ الْمُخْتَلِفَةِ عَنِ الْمُؤَكَّرَاتِ الْمُخْتَلِفَةِ حِينَمَا يَأْذَنُ اللَّهُ تَعَالَى بِلَا حِكْمَةٍ وَبِلَا نَظْم، فَهُوَ كَلَامٌ حَقٌّ مَتِينٌ.

اما اگر از هماهنگی جاری بودن سنت الهی در میان متناسبات و مشابهات عاشق و معشوق را اراده کند، به گونه ای که صدور آثار مختلف از مؤثرات مختلف در هنگام اذن الهی بدون حكمت و نظم نباشد، این سخنی حق و استوار است. فَظَهَرَ أَنَّ احْتِيَارَ الْحَقِّ غَالِبٌ عَلَى كُلِ الْأَشْيَاءِ وَعَلَى جَمِيعِ الْمُنَاسَبَاتِ، وَلَهُ قُدْرَةٌ تَامَّةٌ عَلَى تَغْبِيرِ الْمُقْتَضَيَاتِ وَتَبْدِيلِهَا وَتَصْرِيفِ وُجْدَانَاتِهَا، وَعَلَى مَنْعِهَا عَنْ التَّأْثِيرِ مَعَ بَقَائِهَا. پس آشکار شد که اختیار حق بر همه اشیاء و تمام مناسبات غالب است و او دارای قدرت کامل برای تغییر مقتضیات، تبدیل آنها و تصرف در ماهیاتشان است و می تواند آنها را از تأثیر گذاری بازدارد در حالی که موجود باقی بمانند. لِمَا عَرَفتَ سَابقًا مِنْ أَنَّ حَقِيقَةَ التَّأثير لَيْسَ إِلَّا تَحَقَّقَ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّةِ بِوُجُدَانِ مَاهِيَّةٍ جَوْهَرِيَّةٍ اتِّصَالِيَّةٍ؛ فَهُوَ تَعَالَى يَمْنَعُ عَنْ هَذَا التَّحَقُّقِ فَيَجْعَلُ النَّارَ بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ السَّلَامُ. زیرا قبلاً دانستی که حقیقت تأثیر چیزی جز تحقق ماهیات عرضی از طریق وجود ماهیت جوهری و ارتباطی نیست؛ بنابراین، خداوند می تواند از این تحقق جلوگیری کند و آتش را برای ابراهیم علیه السلام سرد و ایمن گرداند. فَحِينَئِذٍ إِنْ صَدَرَ الْأَثَرُ، صَدَرَ عَنْ إِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى مَعَ مُنَاسَبَةٍ بَيْنَهُ وَبَيْنَ مُؤَثِرِهِ. وَإِنْ لَمْ يَصْدُرُ، يَكُونُ عَدَمُ صُدُورِهِ لِعَدَم رِضَاءِ اللَّهِ وَإِذْنِهِ مَعَ بَقَاءِ الْمُنَاسَبَةِ لِأَجْلِ بَقَاءِ الْمُقْتَضِي، أَوْ مَعَ تَغَيرِ الْمُقْتَضِي إِلَى مُقْتَضِ آخَرَ لَا يُنَاسِبُ هَذَا الْأَثَرَ. بنابراین، اگر اثری صادر شود، با اذن خداوند و تناسب میان اثر و مؤثر آن صادر می شود. و اگر صادر نشود، به دلیل عدم رضایت و اذن خداوند است چه با بقای تناسب به دلیل بقای مقتضی و چه با تغییر مقتضی به مقتضی دیگری که با این اثر تناسب ندارد. هَذَا كُلُّهُ فِيمَا لَمَّ يَكُنِ الْمُؤَثِرُ قَادِرًا مُخْتَارًا وَأَمَّا فِيمَا إِذَا كَانَ قَادِرًا مُخْتَارًا، كَالْإِنْسَانِ الْعَاقِلِ الْقَادِرِ الْمُخْتَارِ، فَهُوَ بِالنِّسْبَةِ إِلَى أَفْعَالِهِ الْغَيْرِ الاخْتِيَارِيَّةِ يَكُونُ عَلَى سَبِيلِ مَا ذَكَرْنَا مِنَ الْكَلَامِ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْل. این ها همه درباره مؤثری است که قادر و مختار نیست. اما اگر مؤثر، قادر و مختار باشد، مانند انسان عاقل و مختار، در مورد افعال غیر اختیاری خود، همان گونه که پیش تر گفتیم، عمل می کند.

اما اگر از هماهنگی جاری بودن سنت الهی در میان متناسبات و مشابهات عاشق و معشوق را اراده کند، به گونه ای که صدور آثار مختلف از مؤثرات مختلف در هنگام اذن الهی بدون حكمت و نظم نباشد، این سخنی حق و استوار است. فَظَهَرَ أَنَّ احْتِيَارَ الْحَقِّ غَالِبٌ عَلَى كُلِ الْأَشْيَاءِ وَعَلَى جَمِيعِ الْمُنَاسَبَاتِ، وَلَهُ قُدْرَةٌ تَامَّةٌ عَلَى تَغْبِيرِ الْمُقْتَضَيَاتِ وَتَبْدِيلِهَا وَتَصْرِيفِ وُجْدَانَاتِهَا، وَعَلَى مَنْعِهَا عَنْ التَّأْثِيرِ مَعَ بَقَائِهَا. پس آشکار شد که اختیار حق بر همه اشیاء و تمام مناسبات غالب است و او دارای قدرت کامل برای تغییر مقتضیات، تبدیل آنها و تصرف در ماهیاتشان است و می تواند آنها را از تأثیر گذاری بازدارد در حالی که موجود باقی بمانند. لِمَا عَرَفتَ سَابقًا مِنْ أَنَّ حَقِيقَةَ التَّأثير لَيْسَ إِلَّا تَحَقَّقَ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّةِ بِوُجُدَانِ مَاهِيَّةٍ جَوْهَرِيَّةٍ اتِّصَالِيَّةٍ؛ فَهُوَ تَعَالَى يَمْنَعُ عَنْ هَذَا التَّحَقُّقِ فَيَجْعَلُ النَّارَ بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ السَّلَامُ. زیرا قبلاً دانستی که حقیقت تأثیر چیزی جز تحقق ماهیات عرضی از طریق وجود ماهیت جوهری و ارتباطی نیست؛ بنابراین، خداوند می تواند از این تحقق جلوگیری کند و آتش را برای ابراهیم علیه السلام سرد و ایمن گرداند. فَحِينَئِذٍ إِنْ صَدَرَ الْأَثَرُ، صَدَرَ عَنْ إِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى مَعَ مُنَاسَبَةٍ بَيْنَهُ وَبَيْنَ مُؤَثِرِهِ. وَإِنْ لَمْ يَصْدُرُ، يَكُونُ عَدَمُ صُدُورِهِ لِعَدَم رِضَاءِ اللَّهِ وَإِذْنِهِ مَعَ بَقَاءِ الْمُنَاسَبَةِ لِأَجْلِ بَقَاءِ الْمُقْتَضِي، أَوْ مَعَ تَغَيرِ الْمُقْتَضِي إِلَى مُقْتَضِ آخَرَ لَا يُنَاسِبُ هَذَا الْأَثَرَ. بنابراین، اگر اثری صادر شود، با اذن خداوند و تناسب میان اثر و مؤثر آن صادر می شود. و اگر صادر نشود، به دلیل عدم رضایت و اذن خداوند است چه با بقای تناسب به دلیل بقای مقتضی و چه با تغییر مقتضی به مقتضی دیگری که با این اثر تناسب ندارد. هَذَا كُلُّهُ فِيمَا لَمَّ يَكُنِ الْمُؤَثِرُ قَادِرًا مُخْتَارًا وَأَمَّا فِيمَا إِذَا كَانَ قَادِرًا مُخْتَارًا، كَالْإِنْسَانِ الْعَاقِلِ الْقَادِرِ الْمُخْتَارِ، فَهُوَ بِالنِّسْبَةِ إِلَى أَفْعَالِهِ الْغَيْرِ الاخْتِيَارِيَّةِ يَكُونُ عَلَى سَبِيلِ مَا ذَكَرْنَا مِنَ الْكَلَامِ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْل. این ها همه درباره مؤثری است که قادر و مختار نیست. اما اگر مؤثر، قادر و مختار باشد، مانند انسان عاقل و مختار، در مورد افعال غیر اختیاری خود، همان گونه که پیش تر گفتیم، عمل می کند.

اما اگر از هماهنگی جاری بودن سنت الهی در میان متناسبات و مشابهات عاشق و معشوق را اراده کند، به گونه ای که صدور آثار مختلف از مؤثرات مختلف در هنگام اذن الهی بدون حكمت و نظم نباشد، این سخنی حق و استوار است. فَظَهَرَ أَنَّ احْتِيَارَ الْحَقِّ غَالِبٌ عَلَى كُلِ الْأَشْيَاءِ وَعَلَى جَمِيعِ الْمُنَاسَبَاتِ، وَلَهُ قُدْرَةٌ تَامَّةٌ عَلَى تَغْبِيرِ الْمُقْتَضَيَاتِ وَتَبْدِيلِهَا وَتَصْرِيفِ وُجْدَانَاتِهَا، وَعَلَى مَنْعِهَا عَنْ التَّأْثِيرِ مَعَ بَقَائِهَا. پس آشکار شد که اختیار حق بر همه اشیاء و تمام مناسبات غالب است و او دارای قدرت کامل برای تغییر مقتضیات، تبدیل آنها و تصرف در ماهیاتشان است و می تواند آنها را از تأثیر گذاری بازدارد در حالی که موجود باقی بمانند. لِمَا عَرَفتَ سَابقًا مِنْ أَنَّ حَقِيقَةَ التَّأثير لَيْسَ إِلَّا تَحَقَّقَ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّةِ بِوُجُدَانِ مَاهِيَّةٍ جَوْهَرِيَّةٍ اتِّصَالِيَّةٍ؛ فَهُوَ تَعَالَى يَمْنَعُ عَنْ هَذَا التَّحَقُّقِ فَيَجْعَلُ النَّارَ بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ السَّلَامُ. زیرا قبلاً دانستی که حقیقت تأثیر چیزی جز تحقق ماهیات عرضی از طریق وجود ماهیت جوهری و ارتباطی نیست؛ بنابراین، خداوند می تواند از این تحقق جلوگیری کند و آتش را برای ابراهیم علیه السلام سرد و ایمن گرداند. فَحِينَئِذٍ إِنْ صَدَرَ الْأَثَرُ، صَدَرَ عَنْ إِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى مَعَ مُنَاسَبَةٍ بَيْنَهُ وَبَيْنَ مُؤَثِرِهِ. وَإِنْ لَمْ يَصْدُرُ، يَكُونُ عَدَمُ صُدُورِهِ لِعَدَم رِضَاءِ اللَّهِ وَإِذْنِهِ مَعَ بَقَاءِ الْمُنَاسَبَةِ لِأَجْلِ بَقَاءِ الْمُقْتَضِي، أَوْ مَعَ تَغَيرِ الْمُقْتَضِي إِلَى مُقْتَضِ آخَرَ لَا يُنَاسِبُ هَذَا الْأَثَرَ. بنابراین، اگر اثری صادر شود، با اذن خداوند و تناسب میان اثر و مؤثر آن صادر می شود. و اگر صادر نشود، به دلیل عدم رضایت و اذن خداوند است چه با بقای تناسب به دلیل بقای مقتضی و چه با تغییر مقتضی به مقتضی دیگری که با این اثر تناسب ندارد. هَذَا كُلُّهُ فِيمَا لَمَّ يَكُنِ الْمُؤَثِرُ قَادِرًا مُخْتَارًا وَأَمَّا فِيمَا إِذَا كَانَ قَادِرًا مُخْتَارًا، كَالْإِنْسَانِ الْعَاقِلِ الْقَادِرِ الْمُخْتَارِ، فَهُوَ بِالنِّسْبَةِ إِلَى أَفْعَالِهِ الْغَيْرِ الاخْتِيَارِيَّةِ يَكُونُ عَلَى سَبِيلِ مَا ذَكَرْنَا مِنَ الْكَلَامِ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْل. این ها همه درباره مؤثری است که قادر و مختار نیست. اما اگر مؤثر، قادر و مختار باشد، مانند انسان عاقل و مختار، در مورد افعال غیر اختیاری خود، همان گونه که پیش تر گفتیم، عمل می کند.

اما اگر از هماهنگی جاری بودن سنت الهی در میان متناسبات و مشابهات عاشق و معشوق را اراده کند، به گونه ای که صدور آثار مختلف از مؤثرات مختلف در هنگام اذن الهی بدون حكمت و نظم نباشد، این سخنی حق و استوار است. فَظَهَرَ أَنَّ احْتِيَارَ الْحَقِّ غَالِبٌ عَلَى كُلِ الْأَشْيَاءِ وَعَلَى جَمِيعِ الْمُنَاسَبَاتِ، وَلَهُ قُدْرَةٌ تَامَّةٌ عَلَى تَغْبِيرِ الْمُقْتَضَيَاتِ وَتَبْدِيلِهَا وَتَصْرِيفِ وُجْدَانَاتِهَا، وَعَلَى مَنْعِهَا عَنْ التَّأْثِيرِ مَعَ بَقَائِهَا. پس آشکار شد که اختیار حق بر همه اشیاء و تمام مناسبات غالب است و او دارای قدرت کامل برای تغییر مقتضیات، تبدیل آنها و تصرف در ماهیاتشان است و می تواند آنها را از تأثیر گذاری بازدارد در حالی که موجود باقی بمانند. لِمَا عَرَفتَ سَابقًا مِنْ أَنَّ حَقِيقَةَ التَّأثير لَيْسَ إِلَّا تَحَقَّقَ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّةِ بِوُجُدَانِ مَاهِيَّةٍ جَوْهَرِيَّةٍ اتِّصَالِيَّةٍ؛ فَهُوَ تَعَالَى يَمْنَعُ عَنْ هَذَا التَّحَقُّقِ فَيَجْعَلُ النَّارَ بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ السَّلَامُ. زیرا قبلاً دانستی که حقیقت تأثیر چیزی جز تحقق ماهیات عرضی از طریق وجود ماهیت جوهری و ارتباطی نیست؛ بنابراین، خداوند می تواند از این تحقق جلوگیری کند و آتش را برای ابراهیم علیه السلام سرد و ایمن گرداند. فَحِينَئِذٍ إِنْ صَدَرَ الْأَثَرُ، صَدَرَ عَنْ إِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى مَعَ مُنَاسَبَةٍ بَيْنَهُ وَبَيْنَ مُؤَثِرِهِ. وَإِنْ لَمْ يَصْدُرُ، يَكُونُ عَدَمُ صُدُورِهِ لِعَدَم رِضَاءِ اللَّهِ وَإِذْنِهِ مَعَ بَقَاءِ الْمُنَاسَبَةِ لِأَجْلِ بَقَاءِ الْمُقْتَضِي، أَوْ مَعَ تَغَيرِ الْمُقْتَضِي إِلَى مُقْتَضِ آخَرَ لَا يُنَاسِبُ هَذَا الْأَثَرَ. بنابراین، اگر اثری صادر شود، با اذن خداوند و تناسب میان اثر و مؤثر آن صادر می شود. و اگر صادر نشود، به دلیل عدم رضایت و اذن خداوند است چه با بقای تناسب به دلیل بقای مقتضی و چه با تغییر مقتضی به مقتضی دیگری که با این اثر تناسب ندارد. هَذَا كُلُّهُ فِيمَا لَمَّ يَكُنِ الْمُؤَثِرُ قَادِرًا مُخْتَارًا وَأَمَّا فِيمَا إِذَا كَانَ قَادِرًا مُخْتَارًا، كَالْإِنْسَانِ الْعَاقِلِ الْقَادِرِ الْمُخْتَارِ، فَهُوَ بِالنِّسْبَةِ إِلَى أَفْعَالِهِ الْغَيْرِ الاخْتِيَارِيَّةِ يَكُونُ عَلَى سَبِيلِ مَا ذَكَرْنَا مِنَ الْكَلَامِ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْل. این ها همه درباره مؤثری است که قادر و مختار نیست. اما اگر مؤثر، قادر و مختار باشد، مانند انسان عاقل و مختار، در مورد افعال غیر اختیاری خود، همان گونه که پیش تر گفتیم، عمل می کند.

## اراده و قدرت خدا داد انسان را از جبر طینت بیرون میآورد. وَأَمَّا بِالنِّسْبَةِ إِلَى أَفْعَالِهِ الاحْتِيَارِيَّةِ الَّتِي أَعْطَاهُ اللهُ الْقُدْرَةَ وَالِاحْتِيَارَ فِيهَا، فَلَيْسَ فِيهَا مَعْنًى لِكَوْنِ الْوُقُوع (140 بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى إِذْ طَبْعُ الاحْتِيَارِ الْمُفَاضِ عَلَى هَذَا الْفَاعِل انْقِطَاعُ أَفْعَالِهِ عَمَّا سِوَى نَفْسِهِ، حَتَّى عَنْ اللَّهِ تَعَالَى، فَلَيْسَ جَبْرًا.) اما در مورد افعال اختیاری انسان که خداوند به او قدرت و اختیار آن را داده است تحقق این افعال معنایی ندارد که با اذن خداوند باشد؛ زیرا طبیعت اختیاری که به این فاعل افاضه شده است ایجاب می کند که افعال او از غیر خودش، حتی از خداوند جدا ،باشد، بنابراین جبر نیست. وَحَيْثُ إِنَّ لِلَّهِ أَنْ يَأْخُذَ مَا أَعْطَاهُ مِنَ الِاخْتِيَارِ ، فَلَيْسَ تَفْوِيضًا. فَالْفِعْلُ يَقَعُ بِإِذْنِ الْفَاعِلِ وَقُدْرَتِهِ وَاخْتِيَارِهِ وَحُرِّيَّتِهِ بِلَا دَحْلِ شَيْءٍ آخَرَ فِي فَاعِلِيَّتِهِ أَصْلًا، حَتَّى التَّنَاسُبَاتِ الطَّبِيعِيَّةِ وَالْحُبَّ وَالْمَيْلَ الْفِطْرِيَّ. و از آنجا که خداوند می تواند اختیار را که به او عطا کرده است بازگیرد بنابراین تفویض نیز نیست. فعل با اذن، قدرت، اختیار و آزادی فاعل تحقق می یابد، بدون این که هیچ چیز دیگری در فاعلیت او دخالت داشته باشد، حتی تناسبات طبیعی یا عشق و میل فطری . وَبِهَذَا الِاحْتِيَارِ الْمُفَاضِ عَلَيْهِ مِنَ اللَّهِ يُجْبَرُ كَسْرُ هَذَا الْعَبْدِ وَيَنْجَبِرُ ضَعْفُهُ. و با این اختیاری که از جانب خداوند به او افاضه شده است شکست این بنده جبران می شود و ضعف او برطرف می گردد. بَيَانُ ذَلِكَ: إِنَّ اللَّهَ لَمَّا أَذِنَ فِي أَنْ يَجِدَ الْحِسْمَ الرَّقِيقَ الْاتِّصَالِي وَالْمَاءَ الْبَسِيطَ وَالنُّورَ الْغَيْرَ الْمَرْنِي نُورَ الْوَلَايَةِ وَتَمْلِكَهُ، وَأَذِنَ وَرَضِيَ فِي وُجْدَانِهِ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً جَمِيعِ الْأَعْرَاضِ. لِكَوْنِ الْمَاهِيَّةِ الْحِسْمِيَّةِ غَيْرَ آبِيَةٍ عَنْ عُرُوضِهَا، وَلِكَوْنِ اللهِ تَعَالَى فَيَّاضًا عَلَى الْإِطْلَاقِ. تَحَقَّقَ فِي دَارِ الْوُجُودِ وَنَشْأَةِ التَّحَقُّقِ الْمَادِي مَوْجُودَاتٌ مُتَعَدِّدَةٌ مُخْتَلِفَةٌ مِنْهَا الْمِلْحُ الْأُجَاجُ وَمِنْهَا الْمَاءُ الْعَذْبُ الْفُرَاتُ وَمِنْهَا الطَّيِّئَةُ الطَّيِّبَةُ الْعَالِيَةُ الشَّرِيفَةُ مِنْ كُلِ طِيئَةٍ ، وَهَذِهِ هِيَ طِيئَةُ نَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله وسلم . وَمِنْهَا الطَّيئَةُ الرَّحِسَةُ، كَطِيئَةِ الشَّيَاطِينِ الْإِنْسِيَ والحتي مَثَلًا.) توضیح این که خداوند زمانی که اجازه داد جسم لطیف پیوسته آب ساده و نور غیرمرئي نور ولايت موجود شوند و آن را مالک باشند و اجازه داد و رضایت داد که این ماهیت جسمانی به عنوان حامل همه عوارض وجود داشته باشد – زیرا ماهیت جسمانی از پذیرش این عوارض امتناع نمی کند و خداوند مطلقاً فیاض است – موجودات مختلفی در عالم وجود و نشئه تحقق مادی پدید آمدند؛ از جمله نمک تلخ، آب شیرین گوارا، و گل پاکیزه و بلندمرتبه

## اراده و قدرت خدا داد انسان را از جبر طینت بیرون میآورد. وَأَمَّا بِالنِّسْبَةِ إِلَى أَفْعَالِهِ الاحْتِيَارِيَّةِ الَّتِي أَعْطَاهُ اللهُ الْقُدْرَةَ وَالِاحْتِيَارَ فِيهَا، فَلَيْسَ فِيهَا مَعْنًى لِكَوْنِ الْوُقُوع (140 بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى إِذْ طَبْعُ الاحْتِيَارِ الْمُفَاضِ عَلَى هَذَا الْفَاعِل انْقِطَاعُ أَفْعَالِهِ عَمَّا سِوَى نَفْسِهِ، حَتَّى عَنْ اللَّهِ تَعَالَى، فَلَيْسَ جَبْرًا.) اما در مورد افعال اختیاری انسان که خداوند به او قدرت و اختیار آن را داده است تحقق این افعال معنایی ندارد که با اذن خداوند باشد؛ زیرا طبیعت اختیاری که به این فاعل افاضه شده است ایجاب می کند که افعال او از غیر خودش، حتی از خداوند جدا ،باشد، بنابراین جبر نیست. وَحَيْثُ إِنَّ لِلَّهِ أَنْ يَأْخُذَ مَا أَعْطَاهُ مِنَ الِاخْتِيَارِ ، فَلَيْسَ تَفْوِيضًا. فَالْفِعْلُ يَقَعُ بِإِذْنِ الْفَاعِلِ وَقُدْرَتِهِ وَاخْتِيَارِهِ وَحُرِّيَّتِهِ بِلَا دَحْلِ شَيْءٍ آخَرَ فِي فَاعِلِيَّتِهِ أَصْلًا، حَتَّى التَّنَاسُبَاتِ الطَّبِيعِيَّةِ وَالْحُبَّ وَالْمَيْلَ الْفِطْرِيَّ. و از آنجا که خداوند می تواند اختیار را که به او عطا کرده است بازگیرد بنابراین تفویض نیز نیست. فعل با اذن، قدرت، اختیار و آزادی فاعل تحقق می یابد، بدون این که هیچ چیز دیگری در فاعلیت او دخالت داشته باشد، حتی تناسبات طبیعی یا عشق و میل فطری . وَبِهَذَا الِاحْتِيَارِ الْمُفَاضِ عَلَيْهِ مِنَ اللَّهِ يُجْبَرُ كَسْرُ هَذَا الْعَبْدِ وَيَنْجَبِرُ ضَعْفُهُ. و با این اختیاری که از جانب خداوند به او افاضه شده است شکست این بنده جبران می شود و ضعف او برطرف می گردد. بَيَانُ ذَلِكَ: إِنَّ اللَّهَ لَمَّا أَذِنَ فِي أَنْ يَجِدَ الْحِسْمَ الرَّقِيقَ الْاتِّصَالِي وَالْمَاءَ الْبَسِيطَ وَالنُّورَ الْغَيْرَ الْمَرْنِي نُورَ الْوَلَايَةِ وَتَمْلِكَهُ، وَأَذِنَ وَرَضِيَ فِي وُجْدَانِهِ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً جَمِيعِ الْأَعْرَاضِ. لِكَوْنِ الْمَاهِيَّةِ الْحِسْمِيَّةِ غَيْرَ آبِيَةٍ عَنْ عُرُوضِهَا، وَلِكَوْنِ اللهِ تَعَالَى فَيَّاضًا عَلَى الْإِطْلَاقِ. تَحَقَّقَ فِي دَارِ الْوُجُودِ وَنَشْأَةِ التَّحَقُّقِ الْمَادِي مَوْجُودَاتٌ مُتَعَدِّدَةٌ مُخْتَلِفَةٌ مِنْهَا الْمِلْحُ الْأُجَاجُ وَمِنْهَا الْمَاءُ الْعَذْبُ الْفُرَاتُ وَمِنْهَا الطَّيِّئَةُ الطَّيِّبَةُ الْعَالِيَةُ الشَّرِيفَةُ مِنْ كُلِ طِيئَةٍ ، وَهَذِهِ هِيَ طِيئَةُ نَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله وسلم . وَمِنْهَا الطَّيئَةُ الرَّحِسَةُ، كَطِيئَةِ الشَّيَاطِينِ الْإِنْسِيَ والحتي مَثَلًا.) توضیح این که خداوند زمانی که اجازه داد جسم لطیف پیوسته آب ساده و نور غیرمرئي نور ولايت موجود شوند و آن را مالک باشند و اجازه داد و رضایت داد که این ماهیت جسمانی به عنوان حامل همه عوارض وجود داشته باشد – زیرا ماهیت جسمانی از پذیرش این عوارض امتناع نمی کند و خداوند مطلقاً فیاض است – موجودات مختلفی در عالم وجود و نشئه تحقق مادی پدید آمدند؛ از جمله نمک تلخ، آب شیرین گوارا، و گل پاکیزه و بلندمرتبه

## اراده و قدرت خدا داد انسان را از جبر طینت بیرون میآورد. وَأَمَّا بِالنِّسْبَةِ إِلَى أَفْعَالِهِ الاحْتِيَارِيَّةِ الَّتِي أَعْطَاهُ اللهُ الْقُدْرَةَ وَالِاحْتِيَارَ فِيهَا، فَلَيْسَ فِيهَا مَعْنًى لِكَوْنِ الْوُقُوع (140 بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى إِذْ طَبْعُ الاحْتِيَارِ الْمُفَاضِ عَلَى هَذَا الْفَاعِل انْقِطَاعُ أَفْعَالِهِ عَمَّا سِوَى نَفْسِهِ، حَتَّى عَنْ اللَّهِ تَعَالَى، فَلَيْسَ جَبْرًا.) اما در مورد افعال اختیاری انسان که خداوند به او قدرت و اختیار آن را داده است تحقق این افعال معنایی ندارد که با اذن خداوند باشد؛ زیرا طبیعت اختیاری که به این فاعل افاضه شده است ایجاب می کند که افعال او از غیر خودش، حتی از خداوند جدا ،باشد، بنابراین جبر نیست. وَحَيْثُ إِنَّ لِلَّهِ أَنْ يَأْخُذَ مَا أَعْطَاهُ مِنَ الِاخْتِيَارِ ، فَلَيْسَ تَفْوِيضًا. فَالْفِعْلُ يَقَعُ بِإِذْنِ الْفَاعِلِ وَقُدْرَتِهِ وَاخْتِيَارِهِ وَحُرِّيَّتِهِ بِلَا دَحْلِ شَيْءٍ آخَرَ فِي فَاعِلِيَّتِهِ أَصْلًا، حَتَّى التَّنَاسُبَاتِ الطَّبِيعِيَّةِ وَالْحُبَّ وَالْمَيْلَ الْفِطْرِيَّ. و از آنجا که خداوند می تواند اختیار را که به او عطا کرده است بازگیرد بنابراین تفویض نیز نیست. فعل با اذن، قدرت، اختیار و آزادی فاعل تحقق می یابد، بدون این که هیچ چیز دیگری در فاعلیت او دخالت داشته باشد، حتی تناسبات طبیعی یا عشق و میل فطری . وَبِهَذَا الِاحْتِيَارِ الْمُفَاضِ عَلَيْهِ مِنَ اللَّهِ يُجْبَرُ كَسْرُ هَذَا الْعَبْدِ وَيَنْجَبِرُ ضَعْفُهُ. و با این اختیاری که از جانب خداوند به او افاضه شده است شکست این بنده جبران می شود و ضعف او برطرف می گردد. بَيَانُ ذَلِكَ: إِنَّ اللَّهَ لَمَّا أَذِنَ فِي أَنْ يَجِدَ الْحِسْمَ الرَّقِيقَ الْاتِّصَالِي وَالْمَاءَ الْبَسِيطَ وَالنُّورَ الْغَيْرَ الْمَرْنِي نُورَ الْوَلَايَةِ وَتَمْلِكَهُ، وَأَذِنَ وَرَضِيَ فِي وُجْدَانِهِ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً جَمِيعِ الْأَعْرَاضِ. لِكَوْنِ الْمَاهِيَّةِ الْحِسْمِيَّةِ غَيْرَ آبِيَةٍ عَنْ عُرُوضِهَا، وَلِكَوْنِ اللهِ تَعَالَى فَيَّاضًا عَلَى الْإِطْلَاقِ. تَحَقَّقَ فِي دَارِ الْوُجُودِ وَنَشْأَةِ التَّحَقُّقِ الْمَادِي مَوْجُودَاتٌ مُتَعَدِّدَةٌ مُخْتَلِفَةٌ مِنْهَا الْمِلْحُ الْأُجَاجُ وَمِنْهَا الْمَاءُ الْعَذْبُ الْفُرَاتُ وَمِنْهَا الطَّيِّئَةُ الطَّيِّبَةُ الْعَالِيَةُ الشَّرِيفَةُ مِنْ كُلِ طِيئَةٍ ، وَهَذِهِ هِيَ طِيئَةُ نَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله وسلم . وَمِنْهَا الطَّيئَةُ الرَّحِسَةُ، كَطِيئَةِ الشَّيَاطِينِ الْإِنْسِيَ والحتي مَثَلًا.) توضیح این که خداوند زمانی که اجازه داد جسم لطیف پیوسته آب ساده و نور غیرمرئي نور ولايت موجود شوند و آن را مالک باشند و اجازه داد و رضایت داد که این ماهیت جسمانی به عنوان حامل همه عوارض وجود داشته باشد – زیرا ماهیت جسمانی از پذیرش این عوارض امتناع نمی کند و خداوند مطلقاً فیاض است – موجودات مختلفی در عالم وجود و نشئه تحقق مادی پدید آمدند؛ از جمله نمک تلخ، آب شیرین گوارا، و گل پاکیزه و بلندمرتبه

## اراده و قدرت خدا داد انسان را از جبر طینت بیرون میآورد. وَأَمَّا بِالنِّسْبَةِ إِلَى أَفْعَالِهِ الاحْتِيَارِيَّةِ الَّتِي أَعْطَاهُ اللهُ الْقُدْرَةَ وَالِاحْتِيَارَ فِيهَا، فَلَيْسَ فِيهَا مَعْنًى لِكَوْنِ الْوُقُوع (140 بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى إِذْ طَبْعُ الاحْتِيَارِ الْمُفَاضِ عَلَى هَذَا الْفَاعِل انْقِطَاعُ أَفْعَالِهِ عَمَّا سِوَى نَفْسِهِ، حَتَّى عَنْ اللَّهِ تَعَالَى، فَلَيْسَ جَبْرًا.) اما در مورد افعال اختیاری انسان که خداوند به او قدرت و اختیار آن را داده است تحقق این افعال معنایی ندارد که با اذن خداوند باشد؛ زیرا طبیعت اختیاری که به این فاعل افاضه شده است ایجاب می کند که افعال او از غیر خودش، حتی از خداوند جدا ،باشد، بنابراین جبر نیست. وَحَيْثُ إِنَّ لِلَّهِ أَنْ يَأْخُذَ مَا أَعْطَاهُ مِنَ الِاخْتِيَارِ ، فَلَيْسَ تَفْوِيضًا. فَالْفِعْلُ يَقَعُ بِإِذْنِ الْفَاعِلِ وَقُدْرَتِهِ وَاخْتِيَارِهِ وَحُرِّيَّتِهِ بِلَا دَحْلِ شَيْءٍ آخَرَ فِي فَاعِلِيَّتِهِ أَصْلًا، حَتَّى التَّنَاسُبَاتِ الطَّبِيعِيَّةِ وَالْحُبَّ وَالْمَيْلَ الْفِطْرِيَّ. و از آنجا که خداوند می تواند اختیار را که به او عطا کرده است بازگیرد بنابراین تفویض نیز نیست. فعل با اذن، قدرت، اختیار و آزادی فاعل تحقق می یابد، بدون این که هیچ چیز دیگری در فاعلیت او دخالت داشته باشد، حتی تناسبات طبیعی یا عشق و میل فطری . وَبِهَذَا الِاحْتِيَارِ الْمُفَاضِ عَلَيْهِ مِنَ اللَّهِ يُجْبَرُ كَسْرُ هَذَا الْعَبْدِ وَيَنْجَبِرُ ضَعْفُهُ. و با این اختیاری که از جانب خداوند به او افاضه شده است شکست این بنده جبران می شود و ضعف او برطرف می گردد. بَيَانُ ذَلِكَ: إِنَّ اللَّهَ لَمَّا أَذِنَ فِي أَنْ يَجِدَ الْحِسْمَ الرَّقِيقَ الْاتِّصَالِي وَالْمَاءَ الْبَسِيطَ وَالنُّورَ الْغَيْرَ الْمَرْنِي نُورَ الْوَلَايَةِ وَتَمْلِكَهُ، وَأَذِنَ وَرَضِيَ فِي وُجْدَانِهِ نَفْسَهُ مَعْرُوضَةً جَمِيعِ الْأَعْرَاضِ. لِكَوْنِ الْمَاهِيَّةِ الْحِسْمِيَّةِ غَيْرَ آبِيَةٍ عَنْ عُرُوضِهَا، وَلِكَوْنِ اللهِ تَعَالَى فَيَّاضًا عَلَى الْإِطْلَاقِ. تَحَقَّقَ فِي دَارِ الْوُجُودِ وَنَشْأَةِ التَّحَقُّقِ الْمَادِي مَوْجُودَاتٌ مُتَعَدِّدَةٌ مُخْتَلِفَةٌ مِنْهَا الْمِلْحُ الْأُجَاجُ وَمِنْهَا الْمَاءُ الْعَذْبُ الْفُرَاتُ وَمِنْهَا الطَّيِّئَةُ الطَّيِّبَةُ الْعَالِيَةُ الشَّرِيفَةُ مِنْ كُلِ طِيئَةٍ ، وَهَذِهِ هِيَ طِيئَةُ نَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله وسلم . وَمِنْهَا الطَّيئَةُ الرَّحِسَةُ، كَطِيئَةِ الشَّيَاطِينِ الْإِنْسِيَ والحتي مَثَلًا.) توضیح این که خداوند زمانی که اجازه داد جسم لطیف پیوسته آب ساده و نور غیرمرئي نور ولايت موجود شوند و آن را مالک باشند و اجازه داد و رضایت داد که این ماهیت جسمانی به عنوان حامل همه عوارض وجود داشته باشد – زیرا ماهیت جسمانی از پذیرش این عوارض امتناع نمی کند و خداوند مطلقاً فیاض است – موجودات مختلفی در عالم وجود و نشئه تحقق مادی پدید آمدند؛ از جمله نمک تلخ، آب شیرین گوارا، و گل پاکیزه و بلندمرتبه

و شریف از میان همه گلها که این همان گل پیامبر ما محمد (صلى الله عليه و آله وسلم است ، و گل ،ناپاک، مانند گل شیاطین انس و جن.) وَالْغَرَضُ: إِنَّ بِمَعْرُوضِيَّةِ هَذَا الْجُوْهَرِ الْاتِصَالِي الْبَسِيطِ لِطَائِفَةٍ مِنَ الْأَعْرَاضِ، تَحَقَّقَ شَيْءٌ مِنَ الجَنَّةِ وَالنَّارِ وَالْعَوَالِمِ الْأَخَرِ الْحِسْمَانِيَّةِ إِلَى عَالَمِنَا هَذَا. هدف این است که با حامل بودن این جوهر پیوسته و ساده برای مجموعه ای از عوارض برخی از بهشت، دوزخ و عوالم جسمانی دیگر در این جهان ما تحقق یافتند. وَقَدْ مَرَّ سَابِقَا أَنَّ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ مُنَاسَبَاتٍ وَمُشَاكَلَاتٍ مَاهِيَّةٌ وَوُجْدَانًا. پیش تر ؟ گفته شد که میان اشیاء تناسبها و مشابهت هایی در ماهیت و وجود وجود دارد. وَمَرَّ أَيْضًا أَنَّ كُلَّ شَيْءٍ بِحَسَبِ فِطْرَتِهِ وَطَبِيعَتِهِ يُحِبُّ مُشَاكِلَهُ وَيَمِيلُ إِلَى مُنَاسِهِ الْأَقْرَبِ فَالْأَقْرَبِ، فَيُحِبُّ كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ أَنْ يَتَحَقَّقَ بِهِ مَا يُنَاسِبُهُ وَيُشَاكِلُهُ. همچنین گفته شد که هر چیزی بر اساس فطرت و طبیعت خود مشابه خود را دوست دارد و به نزدیک ترین تناسب گرایش پیدا می.کند .بنابراین هر چیزی از اشیاء تمایل دارد که آنچه با آن تناسب و مشابهت دارد، به وسیله آن محقق شود. فَبِمُقْتَضَى التَّنَاسُبِ الطَّبِيعِيِّ الْفِطْرِي بَيْنَ الطَّيِّنَةِ الخَبِيثَةِ وَبَيْنَ الرِّنَا وَاللَّوَاطِ وَبُغْضٍ عَلِي عَلَيْهِ السَّلَامُ وَأَوْلَادِهِ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْمَعَاصِي، يُحِبُّ هَذَا الرَّجُلُ الَّذِي يَكُونُ مَخْلُوقا مِنْ هَذِهِ الطَّيِّنَةِ أَنْ يَزْنِيَ وَيَلُوطَ وَيَكْفُرَ بِاللَّهِ وَيَعْصِيَهُ. بر اساس تناسب طبیعی و فطری میان گل ناپاک و گناهانی مانند زنا، لواط، دشمنی با علی علیه السلام و فرزندانش، و دیگر معاصی، انسانی که از این گل آفریده شده است تمایل دارد که زنا کند، لواط انجام دهد، به كفر ورزد، و او را نافرمانی کند. وَهَذَا الحَبُّ وَالْمَيْل طَبِيعِيٌّ فِطْرِيٌّ لَهُ، لَا يَسُدُّهُ عَنْ ذَلِكَ شَيْءٌ سِوَى قُدْرَةِ اللَّهِ تَعَالَى فَلَوْ أَذِنَ اللَّهُ، لَفَعَلَ جَمِيعَ الْمَعَاصِي بِمُقْتَضَى حُبِّهِ الْفِطْرِي. این عشق و تمایل برای او طبیعی و فطری است و هیچ چیزی جز قدرت خداوند نمی تواند او را از آن بازدارد. بنابراین، اگر خداوند اجازه دهد، او تمام گناهان را بر اساس عشق فطری اش انجام می دهد. وَهَكَذَا الْأَمْرُ فِي جَانِبِ الْمُطِيعِينَ الْعَابِدِينَ؛ فَإِنَّ طِينَتَهُمْ مُقْتَضِيَةٌ وَمُحِبَّةٌ لأَنْ يَتَحَقَّقَ بهِمُ الْأَفْعَالُ الحَسَنَةُ وَيُوجَدَ بِهِمُ الْأَعْمَالُ الْعِبَادِيَّةُ، بِحَيْثُ لَوْ يُخَلَّوْنَ وَطِبَاعَهُمْ، لَمَا فَعَلُوا إِلَّا الْعِبَادَةَ بِمُقْتَضَى الْحُبِّ الْفِطْرِيّ النَّاشِيِّ عَنِ التَّنَاسُبِ الطَّبِيعِي وَالسِّنْخِيَّةِ الْفِطْرِيَّةِ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ الْعِبَادَاتِ.

و شریف از میان همه گلها که این همان گل پیامبر ما محمد (صلى الله عليه و آله وسلم است ، و گل ،ناپاک، مانند گل شیاطین انس و جن.) وَالْغَرَضُ: إِنَّ بِمَعْرُوضِيَّةِ هَذَا الْجُوْهَرِ الْاتِصَالِي الْبَسِيطِ لِطَائِفَةٍ مِنَ الْأَعْرَاضِ، تَحَقَّقَ شَيْءٌ مِنَ الجَنَّةِ وَالنَّارِ وَالْعَوَالِمِ الْأَخَرِ الْحِسْمَانِيَّةِ إِلَى عَالَمِنَا هَذَا. هدف این است که با حامل بودن این جوهر پیوسته و ساده برای مجموعه ای از عوارض برخی از بهشت، دوزخ و عوالم جسمانی دیگر در این جهان ما تحقق یافتند. وَقَدْ مَرَّ سَابِقَا أَنَّ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ مُنَاسَبَاتٍ وَمُشَاكَلَاتٍ مَاهِيَّةٌ وَوُجْدَانًا. پیش تر ؟ گفته شد که میان اشیاء تناسبها و مشابهت هایی در ماهیت و وجود وجود دارد. وَمَرَّ أَيْضًا أَنَّ كُلَّ شَيْءٍ بِحَسَبِ فِطْرَتِهِ وَطَبِيعَتِهِ يُحِبُّ مُشَاكِلَهُ وَيَمِيلُ إِلَى مُنَاسِهِ الْأَقْرَبِ فَالْأَقْرَبِ، فَيُحِبُّ كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ أَنْ يَتَحَقَّقَ بِهِ مَا يُنَاسِبُهُ وَيُشَاكِلُهُ. همچنین گفته شد که هر چیزی بر اساس فطرت و طبیعت خود مشابه خود را دوست دارد و به نزدیک ترین تناسب گرایش پیدا می.کند .بنابراین هر چیزی از اشیاء تمایل دارد که آنچه با آن تناسب و مشابهت دارد، به وسیله آن محقق شود. فَبِمُقْتَضَى التَّنَاسُبِ الطَّبِيعِيِّ الْفِطْرِي بَيْنَ الطَّيِّنَةِ الخَبِيثَةِ وَبَيْنَ الرِّنَا وَاللَّوَاطِ وَبُغْضٍ عَلِي عَلَيْهِ السَّلَامُ وَأَوْلَادِهِ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْمَعَاصِي، يُحِبُّ هَذَا الرَّجُلُ الَّذِي يَكُونُ مَخْلُوقا مِنْ هَذِهِ الطَّيِّنَةِ أَنْ يَزْنِيَ وَيَلُوطَ وَيَكْفُرَ بِاللَّهِ وَيَعْصِيَهُ. بر اساس تناسب طبیعی و فطری میان گل ناپاک و گناهانی مانند زنا، لواط، دشمنی با علی علیه السلام و فرزندانش، و دیگر معاصی، انسانی که از این گل آفریده شده است تمایل دارد که زنا کند، لواط انجام دهد، به كفر ورزد، و او را نافرمانی کند. وَهَذَا الحَبُّ وَالْمَيْل طَبِيعِيٌّ فِطْرِيٌّ لَهُ، لَا يَسُدُّهُ عَنْ ذَلِكَ شَيْءٌ سِوَى قُدْرَةِ اللَّهِ تَعَالَى فَلَوْ أَذِنَ اللَّهُ، لَفَعَلَ جَمِيعَ الْمَعَاصِي بِمُقْتَضَى حُبِّهِ الْفِطْرِي. این عشق و تمایل برای او طبیعی و فطری است و هیچ چیزی جز قدرت خداوند نمی تواند او را از آن بازدارد. بنابراین، اگر خداوند اجازه دهد، او تمام گناهان را بر اساس عشق فطری اش انجام می دهد. وَهَكَذَا الْأَمْرُ فِي جَانِبِ الْمُطِيعِينَ الْعَابِدِينَ؛ فَإِنَّ طِينَتَهُمْ مُقْتَضِيَةٌ وَمُحِبَّةٌ لأَنْ يَتَحَقَّقَ بهِمُ الْأَفْعَالُ الحَسَنَةُ وَيُوجَدَ بِهِمُ الْأَعْمَالُ الْعِبَادِيَّةُ، بِحَيْثُ لَوْ يُخَلَّوْنَ وَطِبَاعَهُمْ، لَمَا فَعَلُوا إِلَّا الْعِبَادَةَ بِمُقْتَضَى الْحُبِّ الْفِطْرِيّ النَّاشِيِّ عَنِ التَّنَاسُبِ الطَّبِيعِي وَالسِّنْخِيَّةِ الْفِطْرِيَّةِ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ الْعِبَادَاتِ.

و شریف از میان همه گلها که این همان گل پیامبر ما محمد (صلى الله عليه و آله وسلم است ، و گل ،ناپاک، مانند گل شیاطین انس و جن.) وَالْغَرَضُ: إِنَّ بِمَعْرُوضِيَّةِ هَذَا الْجُوْهَرِ الْاتِصَالِي الْبَسِيطِ لِطَائِفَةٍ مِنَ الْأَعْرَاضِ، تَحَقَّقَ شَيْءٌ مِنَ الجَنَّةِ وَالنَّارِ وَالْعَوَالِمِ الْأَخَرِ الْحِسْمَانِيَّةِ إِلَى عَالَمِنَا هَذَا. هدف این است که با حامل بودن این جوهر پیوسته و ساده برای مجموعه ای از عوارض برخی از بهشت، دوزخ و عوالم جسمانی دیگر در این جهان ما تحقق یافتند. وَقَدْ مَرَّ سَابِقَا أَنَّ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ مُنَاسَبَاتٍ وَمُشَاكَلَاتٍ مَاهِيَّةٌ وَوُجْدَانًا. پیش تر ؟ گفته شد که میان اشیاء تناسبها و مشابهت هایی در ماهیت و وجود وجود دارد. وَمَرَّ أَيْضًا أَنَّ كُلَّ شَيْءٍ بِحَسَبِ فِطْرَتِهِ وَطَبِيعَتِهِ يُحِبُّ مُشَاكِلَهُ وَيَمِيلُ إِلَى مُنَاسِهِ الْأَقْرَبِ فَالْأَقْرَبِ، فَيُحِبُّ كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ أَنْ يَتَحَقَّقَ بِهِ مَا يُنَاسِبُهُ وَيُشَاكِلُهُ. همچنین گفته شد که هر چیزی بر اساس فطرت و طبیعت خود مشابه خود را دوست دارد و به نزدیک ترین تناسب گرایش پیدا می.کند .بنابراین هر چیزی از اشیاء تمایل دارد که آنچه با آن تناسب و مشابهت دارد، به وسیله آن محقق شود. فَبِمُقْتَضَى التَّنَاسُبِ الطَّبِيعِيِّ الْفِطْرِي بَيْنَ الطَّيِّنَةِ الخَبِيثَةِ وَبَيْنَ الرِّنَا وَاللَّوَاطِ وَبُغْضٍ عَلِي عَلَيْهِ السَّلَامُ وَأَوْلَادِهِ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْمَعَاصِي، يُحِبُّ هَذَا الرَّجُلُ الَّذِي يَكُونُ مَخْلُوقا مِنْ هَذِهِ الطَّيِّنَةِ أَنْ يَزْنِيَ وَيَلُوطَ وَيَكْفُرَ بِاللَّهِ وَيَعْصِيَهُ. بر اساس تناسب طبیعی و فطری میان گل ناپاک و گناهانی مانند زنا، لواط، دشمنی با علی علیه السلام و فرزندانش، و دیگر معاصی، انسانی که از این گل آفریده شده است تمایل دارد که زنا کند، لواط انجام دهد، به كفر ورزد، و او را نافرمانی کند. وَهَذَا الحَبُّ وَالْمَيْل طَبِيعِيٌّ فِطْرِيٌّ لَهُ، لَا يَسُدُّهُ عَنْ ذَلِكَ شَيْءٌ سِوَى قُدْرَةِ اللَّهِ تَعَالَى فَلَوْ أَذِنَ اللَّهُ، لَفَعَلَ جَمِيعَ الْمَعَاصِي بِمُقْتَضَى حُبِّهِ الْفِطْرِي. این عشق و تمایل برای او طبیعی و فطری است و هیچ چیزی جز قدرت خداوند نمی تواند او را از آن بازدارد. بنابراین، اگر خداوند اجازه دهد، او تمام گناهان را بر اساس عشق فطری اش انجام می دهد. وَهَكَذَا الْأَمْرُ فِي جَانِبِ الْمُطِيعِينَ الْعَابِدِينَ؛ فَإِنَّ طِينَتَهُمْ مُقْتَضِيَةٌ وَمُحِبَّةٌ لأَنْ يَتَحَقَّقَ بهِمُ الْأَفْعَالُ الحَسَنَةُ وَيُوجَدَ بِهِمُ الْأَعْمَالُ الْعِبَادِيَّةُ، بِحَيْثُ لَوْ يُخَلَّوْنَ وَطِبَاعَهُمْ، لَمَا فَعَلُوا إِلَّا الْعِبَادَةَ بِمُقْتَضَى الْحُبِّ الْفِطْرِيّ النَّاشِيِّ عَنِ التَّنَاسُبِ الطَّبِيعِي وَالسِّنْخِيَّةِ الْفِطْرِيَّةِ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ الْعِبَادَاتِ.

و شریف از میان همه گلها که این همان گل پیامبر ما محمد (صلى الله عليه و آله وسلم است ، و گل ،ناپاک، مانند گل شیاطین انس و جن.) وَالْغَرَضُ: إِنَّ بِمَعْرُوضِيَّةِ هَذَا الْجُوْهَرِ الْاتِصَالِي الْبَسِيطِ لِطَائِفَةٍ مِنَ الْأَعْرَاضِ، تَحَقَّقَ شَيْءٌ مِنَ الجَنَّةِ وَالنَّارِ وَالْعَوَالِمِ الْأَخَرِ الْحِسْمَانِيَّةِ إِلَى عَالَمِنَا هَذَا. هدف این است که با حامل بودن این جوهر پیوسته و ساده برای مجموعه ای از عوارض برخی از بهشت، دوزخ و عوالم جسمانی دیگر در این جهان ما تحقق یافتند. وَقَدْ مَرَّ سَابِقَا أَنَّ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ مُنَاسَبَاتٍ وَمُشَاكَلَاتٍ مَاهِيَّةٌ وَوُجْدَانًا. پیش تر ؟ گفته شد که میان اشیاء تناسبها و مشابهت هایی در ماهیت و وجود وجود دارد. وَمَرَّ أَيْضًا أَنَّ كُلَّ شَيْءٍ بِحَسَبِ فِطْرَتِهِ وَطَبِيعَتِهِ يُحِبُّ مُشَاكِلَهُ وَيَمِيلُ إِلَى مُنَاسِهِ الْأَقْرَبِ فَالْأَقْرَبِ، فَيُحِبُّ كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ أَنْ يَتَحَقَّقَ بِهِ مَا يُنَاسِبُهُ وَيُشَاكِلُهُ. همچنین گفته شد که هر چیزی بر اساس فطرت و طبیعت خود مشابه خود را دوست دارد و به نزدیک ترین تناسب گرایش پیدا می.کند .بنابراین هر چیزی از اشیاء تمایل دارد که آنچه با آن تناسب و مشابهت دارد، به وسیله آن محقق شود. فَبِمُقْتَضَى التَّنَاسُبِ الطَّبِيعِيِّ الْفِطْرِي بَيْنَ الطَّيِّنَةِ الخَبِيثَةِ وَبَيْنَ الرِّنَا وَاللَّوَاطِ وَبُغْضٍ عَلِي عَلَيْهِ السَّلَامُ وَأَوْلَادِهِ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْمَعَاصِي، يُحِبُّ هَذَا الرَّجُلُ الَّذِي يَكُونُ مَخْلُوقا مِنْ هَذِهِ الطَّيِّنَةِ أَنْ يَزْنِيَ وَيَلُوطَ وَيَكْفُرَ بِاللَّهِ وَيَعْصِيَهُ. بر اساس تناسب طبیعی و فطری میان گل ناپاک و گناهانی مانند زنا، لواط، دشمنی با علی علیه السلام و فرزندانش، و دیگر معاصی، انسانی که از این گل آفریده شده است تمایل دارد که زنا کند، لواط انجام دهد، به كفر ورزد، و او را نافرمانی کند. وَهَذَا الحَبُّ وَالْمَيْل طَبِيعِيٌّ فِطْرِيٌّ لَهُ، لَا يَسُدُّهُ عَنْ ذَلِكَ شَيْءٌ سِوَى قُدْرَةِ اللَّهِ تَعَالَى فَلَوْ أَذِنَ اللَّهُ، لَفَعَلَ جَمِيعَ الْمَعَاصِي بِمُقْتَضَى حُبِّهِ الْفِطْرِي. این عشق و تمایل برای او طبیعی و فطری است و هیچ چیزی جز قدرت خداوند نمی تواند او را از آن بازدارد. بنابراین، اگر خداوند اجازه دهد، او تمام گناهان را بر اساس عشق فطری اش انجام می دهد. وَهَكَذَا الْأَمْرُ فِي جَانِبِ الْمُطِيعِينَ الْعَابِدِينَ؛ فَإِنَّ طِينَتَهُمْ مُقْتَضِيَةٌ وَمُحِبَّةٌ لأَنْ يَتَحَقَّقَ بهِمُ الْأَفْعَالُ الحَسَنَةُ وَيُوجَدَ بِهِمُ الْأَعْمَالُ الْعِبَادِيَّةُ، بِحَيْثُ لَوْ يُخَلَّوْنَ وَطِبَاعَهُمْ، لَمَا فَعَلُوا إِلَّا الْعِبَادَةَ بِمُقْتَضَى الْحُبِّ الْفِطْرِيّ النَّاشِيِّ عَنِ التَّنَاسُبِ الطَّبِيعِي وَالسِّنْخِيَّةِ الْفِطْرِيَّةِ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ الْعِبَادَاتِ.

همین امر در مورد مطیعان و عبادت کنندگان نیز صادق است؛ زیرا گل آنها مستعد و عاشق تحقق افعال نیک و اعمال عبادی است به گونه ای که اگر به حال خودشان رها شوند، جز عبادت انجام نمی دهند، بر اساس عشق فطری ناشی از تناسب طبیعی و هماهنگی فطری میان آنها و عبادات. كَمَا أَنَّ الْعُصَاةَ لَوْ يُخَلَّوْنَ وَطِبَاعَهُمْ، لَمَا فَعَلُوا إِلَّا الْعِصْيَانَ. همان گونه که اگر گناهکاران به حال خود و طبعشان رها شوند، جز گناه انجام نمی دهند. فَإِذَنْ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا طِينَةٌ تَفْتَضِي عَمَلًا مُنَاسِبًا وَتُحِبُّ فِعْلًا مُسَانِخًا، وَلَا يُمْكِنُ زَوَالُ هَذِهِ الْمُنَاسَبَةِ وَرَفْعُ هَذِهِ الْمَحَبَّةِ عَنْ ذَاتِ إِحْدَى الطَّيِّئَتَيْنِ؛ (الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ ، وَالطَّيِّبَاتُ للطيبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ . fn[النور (24) / 26](footnote1-page483"> 1) انظر شرح المنظومة 2 / 223

.).) بنابراین، هر یک از آنها گلی دارند که عملی مناسب را اقتضا می کند و به فعلی مشابه تمایل دارد، و امکان از بین بردن این تناسب و رفع این محبت از ذات یکی از این دو گل وجود ندارد: «پاکان برای پاکان» و «ناپاکان برای ناپاکان». فَالشَّقِيُّ الخَبِيثُ لَوْ لَمْ يَنْهَرْهُ قَاهِرٌ أَوْ لَمَّ يُعْطِهِ الْقَاهِرُ أَدَاةَ الْقَهْرِ وَالْغَلَبَةِ عَلَى مَا [اقْتَضَتْهُ] طِينَتُهُ، لَكَانَ الْكُفْرُ وَالطُّغْيَانُ صَادِرًا عَنْهُ بَنَّةً وَلُزُومًا؛ لِأَنَّهُ مُقْتَضَى طَبْعِهِ وَمَحْبُوبُ طِينَتِهِ، فَيَكُونُ الْعِصْيَانُ صَادِرًا عَنْهُ قَطْعًا وَيَقِينًا. پس انسان شقی و ناپاک اگر قاهری او را مهار نکند یا قاهر به او ابزار مهار و غلبه بر اقتضای گل او را ندهد، كفر و سركشى قطعاً و الزاماً از او صادر خواهد شد؛ زیرا این مقتضای طبیعت او و محبوب گل او است، بنابراین عصيان قطعاً ويقيناً از او صادر خواهد شد. وَهَذَا هُوَ مَعْنَى الْأَحْبَارِ الْوَارِدَةِ فِي أَنَّ الطَّيِّئَةَ الخَبِيثَةَ لَا تَفْعَلُ إِلَّا الْخَبِيثَ وَأَشْبَاهَ هَذِهِ الْأَحْبَارِ. وَهَذَا كَمَا تَرَى ضَعْفٌ وَنَقْصٌ وَكَسْرٌ فِي بَعْضِ الْأَشخاص؛ لِأَنَّ هَذَا الْحُبَّ الْفِطْرِيَّ يُعَوَقُهُ وَتَنَعُهُ عَنْ الْوُصُولِ إِلَى دَرَجَاتِ الْكَمَالِ وَنَيْل مَرَاتِبِ الْقُرْبَاتِ. و این همان معنای اخباری است که آمده است گل ناپاک جز کار ناپاک انجام نمی دهد و نظایر این اخبار. و این، همان گونه که میبینید ،ضعفی نقصی و شکستی در برخی افراد است؛ زیرا این عشق فطری او را باز می دارد و از رسیدن به درجات کمال و دستیابی به مراتب قرب الهی باز می دارد.

فَاللَّهُ تَعَالَى لِكَوْنِهِ جَابِرَ الْعَظْمِ الْكَسِيرِ بَلْ جَابِرَ كُلِّ مُنْكَسِرٍ ، أَعْطَى الشَّقِي مِنْ قُدْرَتِهِ التَّامَّةِ الرُّبُوبِيَّةِ وَحُرِّيَّتِهِ الْكَامِلَةِ الْإِهِيَّةِ، وَمَلَكَهُ احْتِيَارَهُ (141 التَّامَّ الْإِهَيَّ فِي أَفْعَالِهِ الاحْتِيَارِيَّةِ، لِكَيْ لَا يَكُونَ مَغْلُوبًا بِالْفِطْرَةِ وَمَشْهُورًا لِطِينَتِهِ.) پس خداوند متعال، به عنوان جبران کننده استخوان شکسته و حتی جبران کننده هر چیزی که شکسته است، به انسان شقی از قدرت تام ربوبی و آزادی کامل الهی خود عطا کرد، و اختیار کامل الهی را در افعال اختیاری اش به او داد، تا مغلوب فطرت و مقهور طینت خود نباشد. فَالشَّقِيُّ وَإِنْ كَانَتْ طِيَنَتُهُ مُقْتَضِيَةَ لِلْكُفْرِ وَالْعِصْيَانِ وَبُغْضِ النَّبِيِّ وَالْوَصِيِّ عَلَيْهِمَا السَّلَامُ، إِلَّا أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَعْطَاهُ اخْتِيَارًا وَقُدْرَةً وَحُرِّيَّةً إِلَهِيَّةً، بِحَيْثُ لَوْ شَاءَ رَدْعَ الطَّبِيعَةِ وَالطَّيِّنَةِ، لَتَمَكَّنَ مِنْ ذَلِكَ. پس انسان ،شقی هر چند که گل او مستعد كفر، عصيان و دشمنی با پیامبر و وصی علیهم السلام باشد، اما خداوند متعال به او اختیار ،قدرت و آزادی الهی عطا کرد، به گونه ای که اگر بخواهد طبیعت و گل خود را بازدارد، بتواند این کار را انجام دهد. فَإِنَّ طَبْعَ الْقُدْرَةِ الْإِطَيَّةِ الْقَهْرُ وَالْغَلَبَةُ عَلَى الْمَقْدُورِ. فَفِي أَفْعَالِهِ الاخْتِيَارِيَّةِ لَوْ صَدَرَ عَنْهُ فِعْلٌ، لَكَانَ عَنْ حُرِّيَّنِهِ الصَّرْفَةِ وَاحْتِيَارِهِ الْمَحْضِ بِحَيْثُ لَا مَدْخَلَ لِغَيْرِهِمَا فِي فَاعِلِيَّتِهِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ أَبَدًا. زیرا طبیعت قدرت الهی بر قهر و غلبه بر مقدور دلالت دارد. پس در افعال اختیاری او، اگر فعلی از او صادر شود، این فعل صرفاً از آزادی و اختیار خالص او نشأت می گیرد، به گونه ای که هیچ چیز دیگری به اندازه ذره ای در فاعلیت او دخالت ندارد. لِأَنَّ بَعْدَ تَحَقُّقِ الْمُرَجَحَاتِ وَالْعِلَلَ الْغَائِيَّةِ وَاقْتِضَاءِ الطَّيِّنَةِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْمُعِدَّاتِ، يَكُونُ هَذَا الْفَاعِلُ فَاعِلًا بِكَمَالِ الْقُدْرَةِ وَالِاخْتِيَارِ ، فَظَرْفُ الْخَرِيَّةِ وَالِاخْتِيَارِ مُتَأَخِرٌ عَنْ كُلِ الْمُرَحَاتِ وَعَنْ جَمِيعِ مَا يُسَمُّونَهُ عللًا مُعدَّةً وَغَائِيَّة. زیرا پس از تحقق مرجحات علل ،غایی اقتضای طینت و دیگر مقدمات این فاعل با کمال قدرت و اختیار عمل می کند بنابراین جایگاه آزادی و اختیار پس از همه مرجحات و همه آنچه علل زمینه ساز و غایی نامیده می شوند، قرار دارد. إِذْ لَوْ لَمْ يَكُنْ كَذَلِكَ، لَمَا كَانَ مَعْنَى لِلْخِطَابِ وَالْأَمْرِ وَالنَّهْي وَالثَّوَابِ وَالْعِقَابِ. زیرا اگر چنین نبود، دیگر خطاب، امر، نهی، ثواب، و عقاب معنایی نداشت.

فَإِذَنْ إِنْ فَعَلَ الشَّقِيُّ فِعْلَ الْعِصْيَانِ، لَكَانَ عَنْ كَمَالِ حُرِّيَّتِهِ وَاحْتِيَارِهِ، وَلَكَانَ حِينَئِذٍ مُطِيعًا وَخَاضِعًا وَعَابِدًا لِطِينَتِهِ وَفِطْرَتِهِ وَهَوَاهُ وَمَيْلِهِ؛ (أَفَرَأَيْتَ مَن اتَّذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ (1 .).) پس اگر انسان شقی گناهی انجام دهد، این کار را با کمال آزادی و اختیار خود انجام داده است، و در این حالت، مطیع، خاضع و عبادت کننده طینت، فطرت، هوا و میل خود است؛ «آیا دیدی کسی را که هوای نفسش را خدای خود گرفته است»؟ فَهُوَ بِالْحَقِيقَةِ حَاضِعٌ لِنَفْسِهِ وَفِطْرَتِهِ عَنْ كَمَالِ قُدْرَتِهِ، لأَنَّهُ كَانَ قَادِرًا عَلَى رَدْعِ الْفِطْرَةِ وَمَنْع مُقْتَضَيَاتِ الطَّيِّنَةِ بِالْقُدْرَةِ التَّامَّةِ الإهيَّةِ الْمُفَاضَةِ عَلَيْهِ، فَلَمْ يَرْدَعْ وَلَمْ يَمنع. او در حقیقت با کمال قدرت خود خاضع نفس و فطرتش است؛ زیرا قادر بود با استفاده از قدرت تام الهی که به او افاضه شده فطرت و مقتضیات طینت خود را بازدارد اما این کار را انجام نداد. فَبِهَذِهِ الْمُسَاعَدَةِ مَعَ الطَّيِّنَةِ احْتِيَارًا أَظْهَرَ حُبْثَهُ الْأَصْلِيَ وَشَقَاوَتَهُ الْفِطْرِيَّ الطَّبِيعِيَّ الَّذِي كَانَ مُخْتَفِيًا. فَإِذَنْ لَا يَلُومَنَّ إِلَّا نَفْسَهُ. او با این همراهی اختیاری با طینت خود، خباثت اصلی و شقاوت طبیعی فطری خویش را که پنهان بود، آشکار کرد. بنابراین نباید هیچ کس را جز خود سرزنش کند. وَإِلَيْهِ يُؤْمِي الْأَحْبَارُ الْوَارِدَةُ في أَنَّ الْإِنْسَانَ لَا يَلُومَنَّ إِلَّا نَفْسَهُ لِأَنَّهُ بِاحْتِيَارِهِ وَقُدْرَتِهِ عَصَى وَطَغَى، لَا باضْطِرَارِ الطَّيِّئَةِ. فَهُنَالِكَ يَقَعُ جَيْرُ الْكَسْرِ بِاعْطَاءِ الْقُدْرَةِ. و این همان چیزی است که اخبار وارده به آن اشاره دارند این که انسان نباید هیچ کس را جز خود ملامت کند؛ زیرا او با اختیار و قدرت خود عصیان کرد و طغیان نمود، نه به اجبار طینت و در اینجا، جبران شکست با عطای قدرت صورت می گیرد. لَا يُقَالُ: لَوْ كَانَتْ طِينَتُهُ خَبِيثَةٌ، لَمَا تَمَكَّنَ مِنْ فِعْل الطَّاعَاتِ، وَلَمَّ يَقَعُ إِلَى الْآنَ تَبْدِيلُ الشَّقَاوَةِ بِالسَّعَادَةِ، بَلْ وَلَمْ يَقَعِ الطَّاعَةُ مِنْ شَقِي. گفته نشود: اگر طینت او ناپاک بود، قادر به انجام طاعات نبود و تا کنون تبدل شقاوت به سعادت رخ نمی داد، و حتى طاعتی از انسان شقی سر نمی زد. لِأَنَّا نَقُولُ: عَطَاءُ الْقُدْرَةِ عَلَيْهِ إِنَّمَا هُوَ لِأَجْلِ أَنْ يَتَمَكَّنَ مِنْ ذَلِكَ. وَمِنْ أَيِّ طَرِيقٍ عَلِمْتَ بِعَدَمِ وُقُوعِ ذَلِكَ؟! فَلَعَلَّهُ تَبَدَّلَتْ شَفَاوَاتٌ بِسَعَادَاتٍ لأَجْلِ هَذِهِ الْقُدْرَةِ وَالخَرِيَّةِ التَّامَّةِ الْإِطَيَّةِ الْمُفَاضَةِ عَلَى الْعِبَادِ.


1) الجاثية (45) / 23

زیرا ما می گوییم: عطای قدرت به او به این دلیل است که بتواند چنین کاری را انجام دهد. و تو از چه راهی به عدم وقوع این امر پی برده ای؟! شاید شقاوت هایی به سعادت تبدیل شده باشند به سبب همین قدرت و آزادی تام الهی که به بندگان افاضه شده است. وَالْعَرَضُ : إِنَّ بِهَذِهِ الْقُدْرَةِ يُجْبَرُ الْكَسْرُ وَيَتَمَكَّنُ الشَّقِى مِنْ مَنْع مُقْتَضَيَاتِ طِينَتِهِ. و هدف این است که با این قدرت، شکست جبران شود و انسان شقی بتواند مقتضیات طینت خود را بازدارد. وَكَذَلِكَ إِنْ فَعَلَ الشَّقِيُّ فِعْلَ الطَّاعَاتِ، لَكَانَ أَيْضًا عَنْ حُرِّيَّتِهِ. فَهَذَا الِاحْتِيَارُ الْمَفَاضُ عَلَيْهِ مُوجِبٌ لإِثْمَامِ الْحُجَّةِ عَلَيْهِ وَلِصَيْرُورَتِهِ مُسْتَحِقًّا لِلْعِقَابِ فِيمَا إِذَا صَرَفَهُ فِيمَا تَقْتَضِيهِ طِينَتُهُ، وَمُوجِبًا لِمَزِيدِ الْفَضْل وَالثَّوَابِ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى عَلَيْهِ فِيمَا إِذَا صَرَفَهُ فِيمَا يُنَافِرُهُ طِينَتُهُ. همچنین اگر شخص شقی اعمال طاعات را انجام دهد، این نیز از روی آزادی او خواهد بود. بنابراین، این انتخابی که به او عطا شده است باعث تمام شدن حجت بر او می شود و او را مستحق عقاب می کند، در صورتی که آن را در جهتی که طبیعتش اقتضا می کند صرف کند، و سبب افزایش فضل و ثواب الهی بر او می شود در صورتی که آن را در جهتی که مخالف طبیعتش است به کار ببرد. لِأَنَّهُ فِي الْأَوَّلِ عَصَى اخْتِيَارًا وَعَبَدَ نَفْسَهُ وَهَوَاهُ دُونَ مَوْلَاهُ بِالْحَرِيَّةِ التَّامَّةِ، فَلِذَا يَتِمُّ الْحُجَّةُ عَلَيْهِ، وَفِي الثَّانِي أَطَاعَ اللَّهَ بِكُلْفَةٍ لِكَوْنِ الطَّاعَةِ مُنَافِرَةٌ لِطِينَتِهِ، فَيَزْدَادُ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ عَلَيْهِ. زیرا در حالت اول او از روی اختیار عصیان کرده و نفس و هوای خود را به جای مولایش عبادت کرده است، با آزادی کامل. به همین دلیل حجت بر او تمام می شود. اما در حالت دوم او خدا را اطاعت کرده است با سختی، زیرا اطاعت برخلاف طبیعتش بوده، پس فضل الهی بر او افزون می شود. فَبِإِعْطَاءِ الْقُدْرَةِ عَلَى الطَّيِّنَةِ الْخَبِيثَةِ، يَتَحَقَّقُ أَمْرَانِ: أَحَدُهُمَا: جَبْرُ كَسْرِهِ الْفِطْرِي. با دادن قدرت بر طبیعت خبیث دو امر محقق می شود اولی جبران شکستی که در فطرت او وجود دارد. وَثَانِيَهُمَا: اسْتِحْقَاقُهُ لِلْعِقَابِ وَإِثْمَامُ الْحُجَّةِ عَلَيْهِ. لِأَنَّهُ حِينَ إِثْمَانِ الْمَعْصِيَةِ كَانَ مِثْلَ السَّعِيدِ فِي إِثْيَانِ الْمَعْصِيَةِ بِلَا تَفَاوُتٍ أَبَدًا إِذْ كِلَاهُمَا يَفْعَلَانِ الْعِصْيَانَ عَنْ كَمَالِ الْقُدْرَةِ وَتَمَامِ الِاحْتِيَارِ بِلَا دَحْلِ شَيْءٍ مِنْ طِيبِ الطَّيِّنَةِ وَحُبْثِهَا، وَلَا شَيْءٍ مِنَ الْمُرَحِحَاتِ وَالْغَايَاتِ حَتَّى الْخَوْفِ عَنِ النَّارِ(142 .)

و دومی: استحقاق او برای عقاب و تمام شدن حجت بر اوست. زیرا هنگام انجام گناه او مانند شخص سعادتمند در انجام گناه بدون هیچ تفاوتی بود. چون هر دوی آنها گناه را از روی کمال قدرت و تمام اختیار انجام می دهند، بدون اینکه طینت پاک یا ناپاک آنها یا مرجحات و غایات حتی ترس از آتش، دخالتی داشته باشد. فَالنَّفْسُ الْمُقَدَّسَةُ الْعُلُويَّةُ فِي مَقَامِ صُدُورِ الْعِبَادَةِ مَعَ أَنْجَسِ النُّفُوسِ كَعُمَرَ . لَعَنَهُ اللَّهُ . سِيَّانِ فِي أَنَّ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا يَفْعَلُ الْإِطَاعَةَ عَنْ حُرِّيَّتِهِ الصَّرْفَةِ وَاحْتِيَارِهِ الْمَحْض بِلَا مَدْخَلِيَّةٍ لِشَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ في فَاعِلِيتهما. پس نفس مقدس علوی در مقام انجام عبادت با پلیدترین نفسها مانند عمر - لعنه الله - مساوی است از این جهت که هر یک از آنها طاعت را از روی آزادی خالص و اختیار محض خود انجام میدهند، بدون اینکه چیزی در فاعلیت آنها دخالتی داشته باشد. فَلَا طِيبُ طِيئَةِ عَلِي (علیه السلام يُلْزِمُهُ عَلَى الطَّاعَةِ كَيْ تَكُونَ عِبَادَتْهُ اضْطِرَارِيَّةٌ الْجَائِيَّةً بِقَهْرِ الطَّيِّئَةِ وَغَلَبَةِ الْمُنَاسَبَةِ الْفِطْرِيَّةِ، وَلَا حُبْتُ فِطْرَةِ عُمَرَ يَمْنَعُهُ وَيَرْدَعُهُ كَيْ يَكُونَ مُضْطَرًا إِلَى الْعِصْيَانِ وَمُلْجَأَ إِلَى تَرْكِ الطاعة.) نه پاکی طینت على (علیه السلام او را بر طاعت مجبور می کند تا عبادتش اضطراری و جبری باشد به دلیل غلبه طینت و هماهنگی فطری، و نه پلیدی طینت عمر او را بازمی دارد و مانع می شود تا مجبور به گناه و ترک طاعت گردد.) ## انتساب افعال به اراده است نه به طینت بَل نَقُولُ : إِنَّ مُلَاحَظَةَ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ أَوْ لِحَاظٌ رِضْوَانِ اللهِ لَا يَكُونُ مُلْزِمًا عَلَى الطَّاعَاتِ وَتَرْكِ الْمَعَاصِي. بلکه می گوییم توجه به بهشت و دوزخ یا در نظر گرفتن رضایت خداوند، الزام آور برای طاعت و ترک معصیت نیست. مِثالًا: إِنَّ الْمُطِيعَ يُلاحِظُ أَنَّهُ لَوْ لَمْ يُطِعِ اللَّهَ لَدَخَلَ النَّارَ أَوْ أَنَّهُ لَوْ أَطَاعَهُ، لَدَخَلَ الْجَنَّةَ، فَإِذًا يَشْتَاقُ إِلَى الْعِبَادَةِ، وَلَكِنْ هَذِهِ الْمُلَاحَظَاتُ لَا تُلْزِمُهُ عَلَى الطَّاعَةِ كَيْ تَكُونَ صُدُورُ الْعِبَادَةِ عَنْهُ نَظِيرَ صُدُورِ الْإِحْرَاقِ عَنِ النَّارِ. مثلاً، مطیع می داند که اگر خدا را اطاعت نکند، به آتش می رود یا اگر او را اطاعت کند، به بهشت وارد می شود، بنابراین به عبادت مشتاق می شود اما این توجهات او را بر طاعت مجبور نمی کند به گونه ای که صدور عبادت از او مانند صدور سوختن از آتش باشد.

بَل بَعْدَ ثَمَامِيَّةِ هَذِهِ الْمُرَجَحَاتِ وَبَعْدَ تَحَقُّقِ هَذِهِ الصُّورِ الْعِلْمِيَّةِ، وَبَعْدَ تَحَقُّقِ الشَّوْقِ النَّامَ إِلَى الْجَنَّةِ وَالْخَوْفِ التَّامَ عَنِ النَّارِ، يَكُونُ صُدُورُ الْفِعْلِ عَنْهُ بِالْحُرِيَّةِ التَّامَّةِ بِلَا إِلْجَاءِ وَاضْطِرَارٍ، بِحَيْثُ لَهُ حِينَئِذٍ أَنْ لَا يُطِيعَ؛ فَإِنْ أَطَاعَهُ، فَهُوَ بِكَمَالِ حُرِّيَّتِهِ وَتَحْضِ احْتِيَارِيَّتِهِ فَقَطْ. بلکه پس از کامل شدن این مرجحات و تحقق این تصاویر علمی و پس از تحقق اشتیاق کامل به بهشت و ترس کامل از دوزخ، عمل از او با آزادی کامل بدون اجبار و اضطرار صادر می شود به گونه ای که در آن لحظه اختیار ترک اطاعت نیز دارد؛ و اگر اطاعت کند، این صرفاً از روی آزادی کامل و اختیار محض اوست. وَبِالجُمْلَةِ : فَالْمُنَاسَبَاتُ الطَّبِيعِيَّةُ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ ثَابِتَةٌ قَطْعًا وَيَقِينًا، وَالِاقْتِضَاءَاتُ الْفِطْرِيَّةُ بَيْنَ الطَّيِّنَةِ وَالْأَعْمَالِ مُحَقَّقَةٌ بِالْبَدَاهَةِ، إِلَّا أَنَّهَا لَا تُوجِبُ صَيْرُورَةَ صُدُورِ الْآثَارِ عَنْ مُؤَثِرَاتِهَا بِالضَّرُورَةِ وَالْبَتِ وَاللُّزُومِ وَالْقَهْرِ وَالاضْطِرَارِ، بِحَيْثُ يَكُونُ التَّخلُفُ مُمتَنِعًا وَيَصِيرُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةً. به طور کلی ارتباطات طبيعى بين اشياء قطعاً ويقيناً ثابت است، و اقتضاءات فطری بین طینت و اعمال به وضوح محقق است، اما اینها موجب نمی شود که صدور آثار از مؤثراتشان ضرورتاً، الزاماً، قهراً يا اضطراراً رخ ده- به گونه ای که تخلف غیر ممکن شود و قدرت خدا محدود گردد. بَلْ فِي الْفَوَاعِلِ وَالْمُؤتِرَاتِ الَّتِي لَا احْتِيَارَ لَهَا، يَكُونُ التَّأْثِيرُ بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى، فَالحُبُّ الطَّبِيعِيُّ وُجُودُهُ كَالْعَدَمِ. فَإِنْ أَذِنَ اللهُ في أَنْ تَتَحَقَّقَ مَاهِيَّاتُ الْآثَارِ بِوُجْدَانِ الْمُؤثِرَاتِ، تَتَحَقَّقُ، وَإِلَّا، فَلَا. بلکه در فاعلها و مؤثراتی که اختیاری ندارند، تأثیر گذاری به اذن خداوند متعال است، و وجود محبت طبیعی مانند عدم آن است. اگر خداوند اذن دهد که ماهیت آثار توسط وجود مؤثرات محقق شود، محقق می شود، وگرنه، نه. فَقَدْ يَمَنْعُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ عَنْ تَحَقُّقِ الْآثَارِ إِمَّا بِرَفْعِ التَّنَاسُبِ وَتَبْدِيلِ بَعْضٍ أَعْرَاضِ الْمُؤَثِرِ كَيْ يَتَبَدَّلَ وُجْدَانُهُ وَيَصِيرَ مُتَنَاسِبًا مَعَ مَاهِيَّةٍ أُخْرَى، أَوْ مَعَ بَقَاءِ التَّنَاسُبِ وَالْمَنْعِ عَنْ تَحَقُّقِ مَا يَقْتَضِيهِ طَبْعُهُ. گاهی خداوند سبحان از تحقق آثار جلوگیری میکند یا با برطرف کردن تناسب و تغییر برخی از عوارض مؤثر، به گونه ای که ماهیت مؤثر تغییر کند و با ماهیتی دیگر هماهنگ شود، یا با باقی نگه داشتن تناسب و جلوگیری از تحقق چیزی که طبیعت آن اقتضاء می کند. وَفِي الْفَوَاعِلِ الْمُحْتَارِينَ بِالنِّسْبَةِ إِلَى أَفْعَاهِمُ الْغَيْرَ الِاحْتِيَارِيَّةِ، فَكَذَلِكَ بِلَا فَرْقٍ أَبَدًا. در مورد فاعلان مختار نسبت به افعال غیر اختیاری آنها نیز همین طور است، بدون هیچ تفاوتی. إِذْ لَيْسَ الْإِنْسَانُ مِثَالًا مُختارًا فِي جَمِيع مَا يَصْدُرُ عَنْهُ، بَلْ أَغْلَبُ أَفْعَالِهِ لَيْسَتْ تَحْتَ احْتِيَارِهِ. زیرا انسان، مثلاً، در همه چیزهایی که از او صادر میشود مختار نیست بلکه بیشتر اعمال او تحت اختیار او نیستند.

فَمِنَ الْمُمْكِنِ أَنْ يَكُونَ بَعْضُ الْأَعْمَالِ فِطْرِيًّا طَبِيعِيًّا يَقْتَضِيهِ فِطْرَتُهُ مِنْ دُونِ أَنْ يَتَمَكَّنَ الْإِنْسَانُ مِنْ دَفْعِهِ. ممكن است برخی اعمال فطری و طبیعی باشند که فطرت انسان آن را اقتضاء می کند بدون اینکه انسان بتواند آن را دفع کند. فَفِي مِثْل هَذَا الْفِعْل الْغَيْرِ الاحْتِيَارِي لَا يُسْأَلُ وَلَا يُعَاقَبُ عَلَيْهِ، وَصُدُورُهُ عَنْهُ إِنَّمَا هُوَ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى. در چنین عملی که غیر اختیاری است، انسان مورد سؤال یا عقاب قرار نمی گیرد و صدور آن از او تنها با اذن خداوند متعال است. نَعَمْ، لَا بُدَّ مِنْ أَنْ يَكُونَ فِي إِذْنِهِ تَعَالَى وَجْهُ حِكْمَةٍ فِي النِّظَامِ، كَأَنْ يَكُونَ صُدُورُ هَذَا الْخُلُقِ الْمُؤْذِي موجبًا لِتَكْمِيل شخص آخر. بله، باید در اذن خداوند حکمت نظامی وجود داشته باشد، مانند اینکه صدور این خلق آزاردهنده سبب تكميل شخص دیگری شود. كَمَا أَنَّ لَذْعَ الْحَيَّةِ أَوْ لَسْعَ الْعَقْرَبِ أَوْ غَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْمُؤْذِيَاتِ، قَدْ يَكُونُ تَرْفِيعًا لِدَرَجَةِ الْمُؤْمِنِينَ. همان طور که نیش مار یا عقرب یا سایر آزارها، ممکن است سبب ارتقاء درجه مؤمنین گردد. أَوْ يَكُونُ أَدَبًا وَتَأْدِيبًا لِبَعْض آخرَ، أَوْ يَكُونُ عُقُوبَةً لِبَعْضِ الْفَاسِقِينَ، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْحِكَمِ وَالْمَصَالِحِ. یا ممکن است برای برخی دیگر ادب و تأدیب باشد، یا برای برخی از فاسقان عقوبت، و یا دلایل دیگر از حكمتها و مصالح. وَأَمَّا بِالنِّسْبَةِ إِلَى أَفْعَاهِيمُ الاحْتِيَارِيَّةِ ، فَطَبْعُ الاحْتِيَارِ يُنَاقِضُ لُزُومَ الصُّدُورِ. وَمَعَ ذَلِكَ لَا يَلْزَمُ التَّفْوِيضُ. فَلِلْعَبْدِ أَنْ لَا يَفْعَلَ مَا يَقْتَضِيهِ فِطْرَتُهُ وَيَمِيلُهُ طِينَتُهُ. اما در مورد افعال اختیاری انسانها طبیعت اختیار با الزام به صدور منافات دارد. با این حال، تفویض لازم نمی شود. بنده می تواند چیزی را که فطرتش اقتضاء می کند و طینتش او را به آن متمایل می سازد، انجام ندهد. بَلِ اللهُ قَدْ يَجْبُرُ كَسْرَ الطَّيِّئَةِ بِشَيْءٍ سِوَى هَذَا الِاخْتِيَارِ الْمُفَاضِ عَلَى الْعِبَادِ، وَذَلِكَ بِأَنْ يَسْلُبَ مِنْهُمُ الاخْتِيَارَ؛ فَهَذَا السَّلْبُ هُوَ لُطْفٌ مِنْهُ تَعَالَى وَجَبْرٌ لِكَسْرِ عَبْدِهِ. بلکه خداوند ممکن است شکستگی طینت را با چیزی غیر از این اختیار عطا شده به بندگان جبران کند، و آن این است که اختیار را از آنها سلب کند؛ این سلب لطفی از سوی او و جبرانی برای شکستگی بنده اش است.

إِذْ بَعْدَ مَا سَلَبَ عَنْهُ (143 الِاحْتِيَارَ لَا يَكُونُ مَسْؤُولًا وَلَا مُعَاقَبًا بَلْ قَدْ يَمنُ عَلَى الْعَبْدِ وَلَا يَجْعَلُهُ قَادِرًا عَلَى الْفِعْلِ وَمُتَمَكِّنَا مِنْ إِثْيَانِهِ، كَأَغْلَبِ الْأَفْعَالِ الَّتِي لَيْسَتْ تَحْتَ قُدْرَتِنَا.) زیرا پس از اینکه خدا اختیار را از او سلب کرد او دیگر مسؤول یا معاقب نخواهد بود. بلکه ممکن است خدا بر بنده منت گذارد و او را قادر به انجام آن فعل یا توانمند به انجام آن نسازد، مانند بیشتر افعالی که خارج از توان ما هستند. وَالْحَمْدُ لِلَّهِ تَعَالَى عَلَى سَلْبِهِ الْقُدْرَةَ عَنَّا إِذْ عَلِمَ بِعِلْمِهِ الْمَكْنُونِ الْمَحْرُونِ أَنَّهُ لَوْ أَقْدَرَنَا، لَفَعَلْنَا بِسُوءٍ الاخْتِيَارِ، فَمَنَّ عَلَيْنَا وَلَمَّ يَجْعَلْنَا قَادِرِينَ. و سپاس خدایی را که قدرت را از ما سلب کرد زیرا با علم پنهان و ذخیره شده خود دانست که اگر ما را قادر می ساخت، از روی سوء اختیار عمل می کردیم، پس بر ما منت گذاشت و ما را قادر نساخت. بَلْ قَدْ يَمُنُّ عَلَيْنَا وَيَجْبُرُ كَسْرَنَا بِوَجْهِ أَثْمَحَ أَرْفَعَ أَعْلَى، وَهُوَ بِأَنْ يُعَرِفَنَا نَفْسَهُ الْمُقَدَّسَةَ تَعْرِيفًا فِطْرِيًّا، وَحِينَئِذٍ يَتَبَدَّلُ وُجْدَانُنَا بِوُجْدَانٍ أَكْمَلَ أَثْمَخَ وَيَصِيرُ مُتَنَاسِبًا مَعَ الطَّاعَاتِ. بلکه ممکن است بر ما منت نهد و شکستگی ما را به طریقى والاتر، بالاتر و برتر جبران کند، و آن این است که خود را به طور فطری به ما بشناساند و در این هنگام وجود ما به وجودی کامل تر و والاتر تبدیل شود و با طاعات هماهنگ گردد. فَيُبَدِّلُ وُجدَانَ الشَّقِي بِوُجْدَانِ السَّعِيدِ، وَيُبَدِّلُ بَعْضَ الْأَعْرَاضِ بِأَعْرَاضٍ أُخْرَى. پس وجود شقی را به وجود سعید تبدیل می کند، و برخی از ویژگی ها را با ویژگی های دیگر جایگزین می سازد. وَلَا مَحَالَةَ حِينَئِذٍ تَتَبَدَّلُ الْمُنَاسَبَاتُ الْفِطْرِيَّةُ وَتَنْقَلِبُ الْمُشَاكَلَاتُ وَالْمُسَانَخَاتُ الْوُجْدَانِيَّةُ وَالْمَاهَوِيَّةُ، فَيَصِيرُ الشَّقِيُّ سَعِيدًا. و ناگزیر در این حالت تناسبات فطری تغییر می کند و شباهت ها و هماهنگی های وجودی و ماهوی دگرگون می شوند، و شقی به سعید تبدیل می گردد. اللَّهُمَّ إِنْ كُنْتُ فِي الْأَشْقِيَاءِ فَاعْحُنِي مِنْهُمْ وَاحْشُرْنِي فِي زُمْرَةِ السُّعَدَاءِ. خدایا، اگر من در شمار اشقیاء هستم مرا از آنان محو کن و در زمره سعادتمندان محشور گردان. وَكَمْ لَهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى مِنْ هَذَا التَّبْدِيلَ وَالتَّغْبِيرِ، فَيُعَرَفُ نَفْسَهُ لِعَبْدِهِ وَيَصِيرُ الْعَبْدُ الْغَافِلُ عَنِ اللَّهِ ذَاكِرًا لَهُ مُشَاهِدًا إِيَّاهُ، وَيَصِيرُ فِطْرَتُهُ مُنَاسِبَةً لِلْعِبَادَاتِ وَالطَّاعَاتِ.

و چه بسیار است این تغییر و تحول از سوی خدای تبارک و تعالی که خود را به بنده اش می شناساند و بنده غافل از خدا، به یاد او و در حضور او می شود، و فطرتش با عبادات و طاعات هماهنگ میگردد. وَهَذَا هُوَ الْمَنُ الْعَظِيمُ وَالْفَضْلُ الْعَمِيم. و این همان منت بزرگ و فضل عظیم است. ## سخن معتدل بين اعتقاد فلاسفه و متکلمین است. فَظُهُورُ وُجُودِ الْمُسَاحَةِ الْفِطْرِيَّةِ وَالحُبّ وَالْمَيْلِ الطَّبِيعِي فِي كُلِ الْأَشْيَاءِ مِنْ دُونِ لُزُومِ الْعِزَالِ اللَّهِ عَنْ سُلْطَانِهِ، وَتَحَقُّقِ شَيْءٍ بِلَا إِذْنِهِ وَرِضَائِهِ، وَمِنْ دُونِ لُزُومِ جَبْرٍ عَلَى الْعِبَادِ وَلَا تَفْوِيضِ. ظهور وجود تناسب ،فطری محبت و میل طبیعی در همه چیزها بدون آنکه لازم آید خداوند از سلطنت خود جدا شود، یا چیزی بدون اذن و رضای او محقق گردد، و بدون اینکه جبری بر بندگان باشد یا تفویضی صورت گیرد. وَمَعَ ذَلِكَ كُلِّهِ قَدْ جَبَرَ كَسْرَ الْأَشْقِيَاءِ بِإِعْطَاءِ الْقُدْرَةِ وَالِاحْتِيَارِ، وَمَنَّ عَلَيْهِمْ بِأَنْوَاعِ الْمِنَنِ بِإِعْطَاءِ الْحُرِّيَّةِ، وَبِسَلْبِ الْقُدْرَةِ وَالِاخْتِيَارِ عَنْ بَعْضِ الْأَفْعَالِ، وَبِتَبْدِيلِ الْوُجْدَانِ فِي بَعْضِ الْأَحْيَانِ إِلَى وُجْدَانٍ أَشْرَفَ يُنَاسِبُ مَاهِيَّاتِ الطَّاعَاتِ وَالْعِبَادَاتِ. و با این همه خداوند شکستگی اشقیاء را با اعطای قدرت و اختیار جبران کرده و بر آنان منت گذاشته است، با انواع نعمت ها همچون اعطای آزادی سلب قدرت و اختیار از برخی اعمال، و در برخی مواقع تبدیل وجود به وجودى والاتر که با ماهیات طاعات و عبادات سازگار باشد. هَذَا هُوَ الْكَلَامُ الْمُعْتَدِلُ، لَا مَا يَقُولُهُ الْفَلَاسِفَةُ مِنْ لُزُومِ تَرَتُبِ الْآثَارِ عَلَى الْمُؤَقِّرَاتِ، وَلَا مَا يَقُولُهُ بَعْضُ الْمُتَكَلِّمِينَ مِنْ عَدَمِ وُجُودِ التَّنَاسُبِ الْوُجْدَانِي وَالْمَاهَوِي بَيْنَ الْآثَارِ وَالْمُؤَثِرَاتِ. این است سخن میانه رو، نه آنچه فلاسفه میگویند از لزوم ترتب آثار بر مؤثرات و نه آنچه برخی متکلمین می گویند از نبود تناسب وجودی و ماهوی بین آثار و مؤثرات. فَالْفَلَاسِفَةُ عُمْيَاءُ مِنَ الْعَيْنِ الْيُمْنَى، وَالْمُتَكَلِّمُونَ مِنَ الْعَيْنِ الْيُسْرَى، وَذُو الْعَيْنَيْنِ يَرَى إِذْنَ اللَّهِ فِي كُلِّ شَيْءٍ إِلَّا فِعْلَ الْمُحْتَارِينَ، لِلْزُومِ الخَلْفِ وَالْمُنَاقَضَةِ، وَيَرَى التَّنَاسُبَ الطَّبِيعِي وَالحُبَّ وَالْمَيْلَ الْفِطْرِيَّ فِي كُل الْآثَارِ وَالْمُؤَتِرَاتِ. فلاسفه از چشم راست نابینا هستند و متکلمین از چشم چپ و کسی که هر دو چشم را دارد، اذن خدا را در همه چیز می بیند جز در افعال ،مختارین به دلیل لزوم تناقض، و همچنین تناسب ،طبیعی محبت و میل فطری را در همه آثار و مؤثرات مشاهده می کند.

فَاخْتِلَافُ الْآثَارِ يَرْجِعُ إِلَى احْتِلَافِ الْوُجْدَانَاتِ وَالْمُنَاسَبَاتِ مِنْ دُونِ لُزُومِ مَحْذُورٍ عَقْلِي مِنْ انْعِزَالِ اللَّهِ أو الخيْرِ أَوِ التَّقْويضِ أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ أَو التَّرْجِيحِ بِلَا مُرَجّح. اختلاف آثار به اختلاف وجودات و مناسبات باز می گردد، بدون آنکه محذور عقلی از قبیل انزوای خداوند، جبر، تفویض یا موارد دیگر، یا ترجیح بدون مرجح لا زم آید. لِمَا عَرَفْتَ مِنْ أَنَّ الْمُرَجَحَ هُوَ احْتِيَارُهُ تَعَالَى فَقَطْ مِنْ دُونِ تَأْثِيرِ شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ فِي فَاعِلِيَّتِهِ، حَتَّى الْمُنَاسَبَاتِ وَالْمُشَاكَلَاتِ وَحَتَّى الِاسْتِعْدَادَاتِ وَالْقَابِلِيَّاتِ. زیرا دانستی که مرجح تنها اختیار خداوند متعال است بدون اینکه چیزی از اشیاء در فاعلیت او تأثیر داشته باشد، حتی تناسبات مشابهتها و حتى استعدادات و قابلیتها. وَأَمَّا اخْتِلَافُ الْوُجْدَانَاتِ، فَالسُّؤَالُ عَنْ لِمِيَّتِهِ غَلَطٌ وَسَاقِطٌ. لِأَنَّهُ عَيْنُ السُّؤَالِ عَنْ لِمِيَّةِ كَوْنِ الْإِنْسَانِ إِنْسَانًا، وَهُوَ بَدِيهِيُّ الْبُطْلَانِ. اما اختلاف ،وجودات پرسش از چرایی آن اشتباه و بی مورد است. زیرا این پرسش همانند پرسش از چرایی انسان بودن انسان است، که واضح است باطل می باشد. وَقَدْ ذَكَرْنَا أَنَّ سِرَّ الِاخْتِلَافِ قَابِلِيَّةُ الصُّورَةِ الْحِسْمِيَّةِ لِعُرُوضِ الْأَعْرَاضِ بِأَنْوَاعِهَا وَأَطْوَارِهَا وَعَدَمُ إِبَائِهَا عَنْ جَمِيعِ أَطْوَارِ الْوُجْدَانَاتِ، وَاللَّهُ تَعَالَى ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ لَيْسَ بِبَخِيلٍ، فَيُعْطِيهَا كُلَّ مَا تَقْبَلُهُ وَلَا تَتَأَبَّى عَنْهُ. و قبلاً ذکر کردیم که راز اختلاف در این است که صورت جسمانی قابلیت پذیرش انواع و اطوار حالات را دارد و از هیچ یک از اطوار وجودات امتناع نمی کند و خداوند متعال صاحب فضل عظیم است و بخیل نیست، بنابراین به آنها هر چه را که بپذیرند و امتناع نکنند، عطا می کند. فَلَا فَحَالَةَ يَكُونُ بَعْضُ الْمَوْجُودَاتِ مُحَمَّدًا (صلی الله علیه وآله وسلم وَبَعْضُهَا عُمَرَ وَشِمْرًا . لَعَنَهُمَا اللَّهُ تَعَالَى.) پس ناگزیر، برخی از موجودات محمد (صلی الله علیه وآله وسلم و برخی دیگر عمر و شمر (لعنهما الله تعالى) خواهند بود.) فَإِنَّا لَا نَعْنِي مِنْ مُسَمَّى مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه وآله وسلم إِلَّا مَا هُوَ الْمَخْلُوقُ بِبَدَنِهِ مِنْ طِيئَةِ الْفِرْدَوْسِ مِنْ أَعْلَى عِلَّيِّينَ، وَبِرُوحِهِ عَنْ نُورِ الْعَظَمَةِ وَالجَلَالِ؛ وَلَا نَعْنِي مِنْ عُمَرَ إِلَّا مَا هُوَ الْمَخْلُوقُ بِبَدَنِهِ مِنْ سِجِّينٍ، وَبِرُوحِهِ مِنْ نِيرَانِ الشَّيَاطِينِ . (144))

زیرا ما از اسم محمد (صلی الله علیه وآله وسلم چیزی نمی فهمیم مگر کسی که جسمش از طینت فردوس از اعلی علیین خلق شده و روحش از نور عظمت و جلال؛ و از عمر چیزی نمی فهمیم مگر کسی که جسمش از سجین و روحش از آتش های شياطين خلق شده است.) فَحُلَاصَةُ الْكَلَامِ فِيمَا فَصَّلْنَا وَطَوَّلْنَا بُطْلَانُ الصُّورِ النَّوْعِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ مِنْ هَذَا الْمَنْهَجِ . أَيْ مَنْهَجٍ اخْتِلَافِ الْآثَارِ . لِأَنَّهُ يَرْجِعُ إِلَى احْتِلَافِ الْوُجْدَانَاتِ، وَهِيَ مُقَدَّرَةٌ تَحْدُودَةٌ بِمَشِيَّةِ اللَّهِ وَإِذْنِهِ وَاحْتِيَارِهِ. پس خلاصه سخن در آنچه تفصیل دادیم و طولانی کردیم این است که بطلان صور نوعیه جوهریه از این روش - یعنی روش اختلاف آثار - برمی گردد به اختلاف وجودات که این اختلافات به مشیت، اذن و اختیار خداوند مقدر و محدود شده اند. كُل ذَلِكَ مَعَ حِفْظِ التَّنَاسُبِ وَالتَّشَاكُل بَيْنَ الْآثَارِ وَالْمُؤَثِرَاتِ. همه اینها با حفظ تناسب و هماهنگی میان آثار و مؤثرات است. فَإِذَنْ لَيْسَ فِي أَنْوَاعِ الْأَجْسَامِ إِلَّا مَاهِيَّةٌ جَوْهَرِيَّةٌ جِسْمِيَّةٌ وَمَاهِيَّاتُ أَعْرَاضٍ مَوْجُودَةٌ بِعَيْنِ وُجْدَانِ الجوْهَرِ، وَلَيْسَ هُنَاكَ صُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ جَوْهَرِيَّةٌ أُخْرَى حَالَّةٌ فِي الْحِسْم. بنابراین، در انواع اجسام چیزی جز ماهیت جوهری جسمی و ماهیت هایی که به صورت اعراض موجود هستند به صورت وجود جوهری، وجود ندارد و هیچ صورت نوعی جوهری دیگری که در جسم حلول کند، وجود ندارد. فَالْأُولَى فِي مَقَامِ التَّعْبِيرِ أَنْ يُقَالَ: إِنَّ الصُّوَرَ النَّوْعِيَّةَ أَعْرَاضِ لَا جَوَاهِرُ. پس بهتر است در مقام بیان گفته شود که صور نوعیه اعراض هستند، نه جواهر. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى: إِنْ كُنْتَ لَا مَنَاصَ مِنَ التَّكَلُّم عَلَى وِزَانِ كَلَامِ الْقَوْمِ، فَقُلْ بِأَنَّ الصُّوَرَ النَّوْعِيَّةَ أَعْرَاضٌ، أَيْ مَاهِيَّةٌ عَرَضِيَّةٌ مَوْجُودَةٌ بِوُجْدَانِ الْجَوْهَرِ. به عبارت دیگر: اگر ناگزیر به سخن گفتن مطابق روش قوم هستی بگو که صور نوعیه اعراض هستند، یعنی ماهیتی عرضی که به وسیله وجود جوهر موجود می گردند. وَإنْ شِفْتَ، قُلْ بِأَنَّ الصُّوَرَ النَّوْعِيَّةَ هِيَ الْوُجْدَانَاتُ. وَذَلِكَ لِأَنَّ الصُّورَ النَّوْعِيَّةَ عِنْدَهُمْ تَكُونُ مَا وَمَا بِالْفِعْلِ لِلْأَجْسَامِ، فَفِعْلِيَّةُ الْأَجْسَامِ عِنْدَهُمْ بِالصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ، وَحَيْثُ إِنَّ الْفِعْلِيَّةَ عِنْدَنَا بِالْوُجْدَانِ، نَقُولُ: إِنَّ الصُّورَ النَّوْعِيَّةَ هِيَ الْوُجْدَانَاتُ. و اگر بخواهی بگو که صور نوعیه همان وجودات هستند زیرا صور نوعیه نزد آنان چیزی است که به واسطه آن اجسام فعلیت می یابند و از آنجا که فعلیت نزد ما به وسیله وجود تحقق می یابد میگوییم که صور نوعیه همان وجودات اند.

وَأَمَّا التَّحْقِيقُ. كَمَا عَرَفْتَ . فَهُوَ: إِنَّهُ لَيْسَ صُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ أَبَدًا، أَيْ لَيْسَ جُزْءٌ مَاهَوِي فِي الْخَارِجِ مَبْدَاً لِلْأَثَرِ. اما حقیقت همان طور که دانستی این است که هیچ صور نوعیه ای وجود ندارد، یعنی چیزی به عنوان جزئی ماهوی در خارج که مبدأ اثر باشد، وجود ندارد. لِمَا عَرَفْتَ مِنْ حَقِيقَةِ التَّأْثِيرِ وَفُقْدَانِ التَّرْكِيبِ الطَّبِيعِي. زیرا حقیقت تأثیر و فقدان ترکیب طبیعی را دانستی. ثُمَّ إِنَّكَ قَدْ عَرَفْتَ سَابِقَا أَنَّ الْأَعْرَاضَ لَيْسَتْ مُسْتَقِلَّةً فِي الْوُجْدَانِ وَالْمَوْجُودِيَّةِ، وَهِذَا لَا تَكُونُ فَوَاعِلَ. سپس قبلاً دانستی که اعراض در وجود و موجودیت مستقل نیستند و به همین دلیل نمی توانند فاعل باشند. وَعَرَفْتَ أَنَّ عَدَمَ اسْتِقْلَالِهَا إِنَّمَا هُوَ فِيمَا إِذَا كَانَتْ مَوْجُودَةً عِنْدَ مَوْجُودِيَّةِ الْحِسْمِ لَا مُطْلَقًا وَفي جَمیعِ الأحوال. و دانستی که عدم استقلال آنها فقط زمانی است که در هنگام موجودیت جسم موجود باشند، نه در همه حالات و به طور مطلق. إِذْ مِنَ الْمُمْكِن أَنْ يَصِيرَ الْعَرَضُ مَوْجُودًا بِوُجْدَانٍ أَشْرَفَ مِنْ وُجْدَانِ الْحِسْمِ. زیرا ممکن است عرض با وجودی والاتر از وجود جسم موجود گردد. وَذَلِكَ كَالْعَرَضِ الْمَوْجُودِ فِي الْعَقْلِ. فَإِنَّهُ مَوْجُودٌ بِوُجُدَانِ الْعَاقِلِ، وَحِينَئِذٍ يَكُونُ مُسْتَقِلَّا فِي الْمَوْجُودِيَّةِ، وَيَكُونُ فَاعِلًا لِلْأَفْعَالِ وَمُؤَيَّرًا لِلْآثَارِ. و این مانند عرض موجود در عقل است. زیرا آن به وسیله وجود عاقل موجود است و در این حالت در موجودیت مستقل بوده و فاعل افعال و مؤثر آثار می گردد. وَتَسْمِيَتُهُ حِينَئِذٍ بِالْعَرَضِ مُسَامَحَةٌ في التَّعْبِيرِ ، وَإِلَّا فَهُوَ حِينَئِذٍ لَيْسَ عَرَضًا، بَلْ يَكُونُ جَوْهَرًا أَشْرَفَ وَأَشَدَّ مِنَ الْجَوْهَرِ الحِسْمِي. و نامیدن آن به عرض در این حالت از سر تسامح در بیان است وگرنه در این حالت عرض نیست، بلکه جوهری والاتر و قوی تر از جوهر جسمی است. لِأَنَّ مَنَاطَ الْعَرَضِيَّةِ وَالْجُوْهَرِيَّةِ لَيْسَ بِاخْتِلَافِ الْمَاهَوِيِّ، بَلْ هُوَ بِاسْتِقْلَالِ الْوُجْدَانِ وَعَدَمِهِ. زیرا معیار عرضیت و جوهریت اختلاف ماهوی نیست، بلکه استقلال وجود و عدم آن است.

فَمَاهِيَّةُ الْبَيَاضِ مَثَلًا مَتَى وُجِدَتْ بِنُورِ الْوَلَايَةِ، تَكُونُ مُسْتَقِلَّةٌ فِي الْوُجْدَانِ، وَتَكُونُ جَوْهَرًا أَشْرَفَ مِنَ الجَوْهَرِ الحِسْمِي. پس ماهیت سفیدی، مثلاً وقتی با نور ولایت موجود شود، در وجود مستقل می شود و جوهری والاتر از جوهر جسمی خواهد بود. فَتَفْعَلُ بِنُورِ الْوَلَايَةِ أَعْمَالًا حَاصَّةً بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى وَمَشِيَّتِهِ مَعَ حُصُوصِيَّةٍ فِي وُجْدَانِ ذَلِكَ الْعَرَضِ، مُقْتَضِيَةٍ لِأَثَر مَخصُوص وَعَمَلٍ مَنْصُوص. و با نور ولایت اعمال خاصی را با اذن خداوند متعال و مشیت او انجام می دهد، همراه با ویژگی ای در وجود آن عرض که مقتضی اثری خاص و عملی مشخص باشد. عَلَى حَذْوِ مَا بَيَّنَّاهُ مُفَصَّلًا مِنَ التَّنَاسُبِ وَعَدَمِ انْعِزَالِ اللَّهِ عَنْ سُلْطَانِهِ. مطابق آنچه به تفصیل درباره تناسب و عدم جدا شدن خداوند از سلطنت خود بیان کردیم. وَلَا تَحْذُورَ في فَاعِلِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ الْعَرَضِيَّةِ إِذَا اسْتَقَلَّتْ بِالْوُجْدَانِ وَشَاءَ الْحَقُّ اسْتِيلَاءَهَا عَلَى الْفِعْلِ. و هیچ مشکلی در فاعلیت ماهیات عرضی وجود ندارد، اگر در وجود مستقل شوند و خداوند حق بخواهد که بر فعل تسلط یابند. هَذَا تَمامُ الْكَلَامِ فِي فَسَادِ الْمَنْهَجِ الْأَوَّلِ مِنْ مَنَاهِحِ إِثْبَاتِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ الجُوْهَرِيَّةِ. این تمام سخن در بطلان روش اول از روشهای اثبات صور نوعیه جوهریه است. ## در اثبات صور نوعیه و پاسخ آن وَأَمَّا الْمَنْهَجُ الثَّانِي وَالثَّالِثُ، فَهُوَ مِنْ طَرِيقِ تَقْويمِ الْمَادَّةِ حَارِجًا، وَمِنْ طَرِيقِ تَقْوِيمِ الْمَاهِيَّةِ عَقْلًا. إِذْ بتَبَدُّلِ الصُّورِ يَتَبَدَّلُ جَوَابُ مَا هُوَ. اما روش دوم و سوم، یکی از طریق تقویم ماده در خارج و دیگری از طریق تقویم ماهیت به طور عقلی است. زیرا با تغییر صورتها، پاسخ "ما هو" نیز تغییر می کند. وَأَنْتَ بِحَمْدِ اللَّهِ تَعَالَى عَرَفْتَ الْجَوَابَ عَنْ هَذَيْنِ الدَّلِيلَيْنِ. وَذَلِكَ لِأَنَّ أَسَاسَهُمَا عَلَى وُجُودِ التَّرْكِيبِ الطَّبِيعِي فِي الْمَاهِيَّاتِ النَّوْعِيَّةِ خَارِجًا، وَالتَّرْكِيبِ الْحَقِيقِي فِيهَا عَفْلًا في مَقَامِ الشَّيْئِيَّةِ الْمَاهَوِيَّةِ، وَقَدْ عَرَفْتَ فَسَادَهُمَا.

و تو به لطف خداوند متعال پاسخ این دو دلیل را دانسته ای. زیرا اساس آنها بر وجود ترکیب طبیعی در ماهیات نوعیه در خارج و ترکیب حقیقی در آنها به طور عقلی در مقام "شیئیت ماهوی" بنا شده است، و فساد آنها را دانسته ای. مُضَافًا إِلَى مَا عَرَفْتَ مِنْ بُطْلَانِ الهُيُولَى . فَلَيْسَ فِي الْخَارِجِ مَادَّةٌ حَتَّى تُقَوْمَهَا الصُّورَةُ النَّوْعِيَّةُ تَقْوِمًا وُجُودِيًا خارجيا. افزون بر آنچه از بطلان هیولا دانستی در خارج ماده ای وجود ندارد که صورت نوعیه آن را به طور وجودی و خارجی تقویم کند. وَأَمَّا تَقْوِيمُ الْفَصْلِ لِلْمَاهِيَّةِ النَّوْعِيَّةِ، فَهُوَ أَيْضًا بَاطِلٌ لِمَا عَرَفْتَ مِنْ الْحِصَارِ كَوْنِ التَّقْويمِ بِالْوُجْدَانِ، لَا بِالْمَاهِيَّةِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ. (145 ) اما تقويم فصل برای ماهیت نوعیه نیز باطل است؛ زیرا دانستی که تقویم فقط به وسیله وجود است، نه به وسیله ماهیت به هیچ وجه. إن قُلْتَ: إِنَّ لِلْجِسْمِ جَهَتَيْنِ: اگر بگویی: جسم دو جنبه دارد: إِحْدَاهُمَا: جِهَةٌ نَوْعِيَّةٌ فِي قِبَالِ سَائِرِ الْجَوَاهِرِ، كَالْعُقُولِ وَالنُّفُوسِ عَلَى اصْطِلَاحِ الْفَلْسَفَةِ، وَكَالْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحِ عَلَى اصْطِلَاحِكُمْ. يكي: جنبه نوعی در مقابل سایر جواهر، مانند عقول و نفوس در اصطلاح فلسفه و مانند سایه ها و اشباح در اصطلاح شما. فَهُوَ مِنْ هَذِهِ الْجِهَةِ مَاهِيَّةٌ مُتَعَيَّنَةٌ مُتَحَصِلَةُ الْقِوَامِ فِي الْعَقْلِ وَلَيْسَ بِجُنْسِ. از این جنبه، ماهیتی معین و متحصله القوام در عقل است و جنس نیست. وَثَانِيَتُهُمَا: جِهَةٌ جِنْسِيَّةٌ. وَذَلِكَ لِكَوْنِهِ قَابِلا لِوُرُودِ صُوَرٍ وَأَعْرَاضٍ عَلَيْهَا. دومين جنبه جنسی و این به دلیل آن است که جسم قابلیت پذیرش صورت ها و اعراض را دارد. فَالصُّورَةُ الحِسْمِيَّةُ قَابِلَةٌ لِأَنْ يَرِدَ عَلَيْهَا الصُّورَةُ الْعَقِيقِيَّةُ وَالْفَيْرُوزَجِيَّةُ وَالحَجَرِيَّةُ وَالنَّارِيَّةُ وَالتُّرَابِيَّةُ وَغَيْرُ ذَلِكَ مِنَ الصُّوَرِ. پس صورت جسمی قابلیت دارد که صورتهای عقیقی، فیروزه ای، سنگی، آتشی، خاکی و غیره بر آن وارد شوند.

وَلِأَنْ يَرِدَ عَلَيْهَا الْأَعْرَاضُ، كَالسَّوَادِ وَالْبَيَاضِ وَالْخُشُونَةِ وَاللَّيْنَةِ وَالْكَمِّيَّةِ وَالْمِقْدَارِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَعْرَاضِ الْمَقُولِيَّةِ. و همچنین قابلیت دارد که اعراضی مانند سیاهی ،سفیدی ،زبری، نرمی ،کمیت، مقدار و دیگر اعراض استدلال پذیر بر آن وارد شوند. فَهِيَ لَا حَالَةَ قَابِلَةٌ لِوُرُودِ هَذِهِ الْأُمُورِ، وَهَذَا أَمْرٌ لَا يُنْكِرُهُ أَحَدٌ مِنَ الْعُقَلَاءِ. پس ناگزیر، جسم قابلیت پذیرش این امور را دارد و این مسئله ای است که هیچ عاقلی آن را انکار نمی کند. وَمِنْ هُنَا صَرَّحُوا بِعَدَمِ النزاع في الهيُولَى بِالْمَعْنَى الْأَعَمَ، أَيْ الْقَابِل لِوُرُودِ الْأَعْرَاضِ، وَإِنَّمَا يَزَاعُهُمْ فِي تَشْخِيصٍ مَصْدَاقِهَا، بِأَنها هَلْ هِيَ نَفْسُ الصُّورَةِ الحِسْمِيَّةِ أَوْ أَمْرٌ آخَرُ عَرَضِيٌّ أَوْ جَوْهَرِي. و از این رو، تصریح کرده اند که در هیولا به معنای عام، یعنی قابلی برای پذیرش اعراض، نزاعی نیست، بلکه نزاع آنها در تشخیص مصداق آن است که آیا هیولا همان صورت جسمی است یا چیز دیگری، عرضی یا جوهری؟ وَبِالْجُمْلَةِ، فَلِلْجِسْمِ جِهَهُ إِبْمَامٍ وَلَا بَشَرْطِيَّةِ إِذْ مِنَ الْمَعْلُومِ أَنَّ الْقَابِلَ لِلصُّوَرِ . بِمَا هُوَ قَابِلٌ لِوُرُودِهَا، وَبِمَا هُوَ لَا بَشَرْطُ بِالنِّسْبَةِ إِلَيْهَا . لَا يَتَعَيَّنُ فِي التَّعَقُلِ إِلَّا بِمُعَيِّنٍ عَقْلِي، وَهَذَا هُوَ الْفَضْلُ الْخَارِجِيُّ الْمَأْعُوذُ مِنَ الصورة الخارجية. و به طور کلی، جسم دارای جنبه ای از ابهام ولا بشرطیت است. زیرا بدیهی است که چیزی که برای پذیرش صورت ها قابلیت دارد - به عنوان قابل پذیرش و بدون قید نسبت به آنها - در تعقل مشخص نمی شود مگر با مشخص کننده ای عقلی، و این همان فصل خارجی است که از صورت خارجی گرفته شده است. وَلَا نَعْنِي مِنَ التَّقَومِ الْمَاهَوِي إِلَّا نَفْسَ هَذَا التَّعَينِ الْعَقْلِي. و از تقویم ماهوی چیزی جز همین تعین عقلی را منظور نداریم. فَإِذَنْ حَصَلَ فِي الْمَاهِيَّاتِ النَّوْعِيَّةِ . الْعَنَاصِرِ وَالْمَعَادِنِ وَغَيْرِهَا . تَرْكِيبٌ مَا هَوِيٌّ مِنْ جِنْسِ مُبْهَم لَا بَشَرْطٍ قَابِل لِلتَّعَيُّنِ بِكُلِ التَّعَيُّنَاتِ، وَفَصْلِ مُعَيّن يُوجِبُ تَعَيُّنَ هَذَا الْمُبْهَمِ فِي مَقَامِ التَّعَقُلِ. پس در ماهیات نوعيه - مانند عناصر و معادن و غیره - ترکیبی ماهوی وجود دارد از جنسی مبهم و لا بشرط که قابلیت تعین به هر تعینی را دارد، و فصلی معین که موجب تعین این مبهم در مقام تعقل می شود. فَكَيْفَ تَقُولُ بِامْتِنَاعِ التَّرْكِيبِ الْخَارِجِي وَامْتِنَاعِ التَّقَوُّمِ الْمَاهَوِي؟! وَهَلِ التَّقَوُّمُ الْمُرَادُ فِي الْمَقَامِ إِلَّا التَّعَيُّنُ في مَقَامِ الْعَقْل؟!

پس چگونه می گویی که ترکیب خارجی و تقویم ماهوی ممتنع است؟! و آیا مقصود از تقویم در این مقام چیزی جز تعین در مقام عقل است؟! فَتَحَصَّلَ أَنَّ كُلَّ نَوْعٍ مِنَ الْأَنْوَاعِ مُرَكَّبٌ مِنْ جُزْأَيْنِ ذَاتِيَّيْنِ مَاهَوِيَّيْنِ : أَحَدُهُمَا جِنْسٌ؛ وَالْآخَرُ فَصْلٌ لَهُ. پس نتیجه گرفته می شود که هر نوعی از انواع از دو جزء ذاتی ماهوی تشکیل شده است: یکی جنس و دیگری فصل آن. وَحَيْثُ إِنَّ هَذِهِ الْأَنْوَاعَ مَاهِيَّاتٌ جَوْهَرِيَّةٌ وَجُزْءُ الْجَوْهَرِ جَوْهَرٌ، فَلَا مَحَالَةَ تَكُونُ تِلْكَ الْفُصُولُ جَوَاهِرَ. و چون این انواع ماهیات جوهری هستند و جزء جوهر جوهر است، ناگزیر آن فصل ها نیز جوهر خواهند بود. وَحَيْثُ إِنَّ أَجْزَاءَ الْمَاهِيَّةِ مَحْفُوظَةٌ فِي الْوُجُودَيْنِ الْخَارِجِي وَالذِهْنِي، تَكُونُ الصُّورَةُ النَّوْعِيَّةُ الَّتِي هِيَ جُزْء الْمَاهِيَّةِ الخَارِجِيَّةِ جَوْهَرًا. و چون اجزای ماهیت در هر دو وجود خارجی و ذهنی محفوظ است صورت نوعیه که جزء ماهیت خارجی است، جوهر خواهد بود. وَهُوَ الْمَطلوب. و این همان مطلوب است. قُلْتُ : قَدْ أَوْرَدَ الرِّوَاقِيُّونَ عَلَى هَذَا الْكَلَامِ بِمَا هُوَ مَذْكُورٌ فِي كُتُبِهِمْ مُفَصَّلًا، وَهَا نَحْنُ نُشِيرُ إِلَيْهِ مُنْضَمَّا بِمَا نَجِدُهُ مِنَ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ، فَنَقُولُ: گفتم: رواقیون به این سخن اشکال کرده اند، آن چنان که در کتاب هایشان به تفصیل آمده است، و اکنون ما نیز با اشاره به آنچه در کتاب و سنت یافته ایم، می گوییم: إِنَّ صَرْفَ إِبْهَامِ الْجِسْمِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْأُمُورِ الْوَارِدَةِ عَلَيْهِ وَلَا بَشَرْطِيَّتِهِ لَهَا لَا يُوجِبُ كَوْنَهُ جِنْسًا، وَهَذِهِ الأمور فصولًا. ابهام جسم نسبت به امور وارد بر آن و لا بشرطیت آن نسبت به این امور، موجب نمی شود که جسم جنس باشد و این امور فصل باشند. لِأَنَّ هَذَا الْإِيْمَامَ وَاللَّا بَشَرْطِيَّةَ مَوْجُودَانِ فِيمَا تُسَمُّونَهُ نَوْعًا بِالْقِيَاسِ إِلَى مُصَنِّفَاتِهِ وَمُشَخِصَاتِهِ، كَالْمَاهِيَّةِ الْإِنْسَانِيَّةِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الرُّومِيَّةِ وَالزَّنْحِيَّةِ وَالسَّوَادِ وَالْبَيَاضِ وَغَيْرِهَا مِنَ الْمُشَخِصَاتِ. زیرا این ابهام و لا بشرطیت در چیزی که شما آن را نوع می نامید، نسبت به مصنفات و مشخصات آن وجود دارد، مانند ماهیت انسانی نسبت به رومی، زنگی، سیاهی، سفیدی و دیگر مشخصات.

فَإِذَنْ لَا بُدَّ مِنَ الْقَوْلِ بِكَوْنِ الْإِنْسَانِ وَهَذِهِ الْعَوَارِضِ فُصُولًا، وَهُوَ بَاطِلٌ عِنْدَكُمْ. پس باید گفت که انسان و این عوارض فصل هستند و این نزد شما باطل است. فَلْيَكُنِ الْمَاهِيَّةُ الْحِسْمِيَّةُ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْأُمُورِ الْوَارِدَةِ عَلَيْهَا نَوْعًا مُتَصَيِّفًا أَوْ مُتَشَخِصًا، (146 وَهِيَ مُصَنِّفَاتُهُ وَمُشَخِصَاتُهُ.) پس بگذارید که ماهیت جسمی نسبت به امور وارد بر آن، نوعی باشد که طبقه بندی شده یا مشخص شده باشد، و این امور همان مصنفات و مشخصات آن باشند. وَدَعْوَى كَوْنِ هَذِهِ الْأُمُورِ لَاحِقَةٌ بِالْمَاهِيَّةِ النَّوْعِيَّةِ بَعْدَ تَمَامِيَّتِهَا فِي الْعَقْل دُونَ الْفُصُولِ، فَهِيَ عَوَارِضُ، وَهَاتِي ذَاتِيَّاتٌ، دَعْوَى بِلَا دَلِيلٍ وَمُصَادَرَةٌ عَلَى الْمَطْلُوبِ. و ادعای اینکه این امور پس از تکامل ماهیت نوعی در عقل به آن ملحق می شوند و فصل نیستند، بلکه عوارض اند و آنها ذاتیات ادعایی بی دلیل و مصادره بر مطلوب است. لِأَنَّ الْكَلَامَ الْآنَ فِي أَنَّ أَنْوَاعَ الْأَجْسَامِ هَلْ هِيَ مُرَكَّبَةُ الذَّاتِ مِنْ جِنْسِ يُعَبَّرُ عَنْهُ بِالْحِسْمِيَّةِ، وَفَضْلٍ يُعَبَّرُ عَنْهُ بِالْعَقِيقِيَّةِ وَالْفَيْرُوزَجِيَّةِ وَالْمَائِيَّةِ وَالتُّرَابِيَّةِ وَالنَّارِيَّةِ وَاخْوَانِيَّةِ وَغَيْرِ ذَلِكَ. زیرا سخن در این است که آیا انواع اجسام از ذاتی که از آن به جسمیت تعبیر می شود و فصلی که از آن به عقیقی، فیروزه ای، آبی خاکی، آتشی، هوایی و غیره تعبیر می شود، ترکیب یافته اند یا خیر. كَيْ تَكُونَ الْأُمُورُ الْوَارِدَةُ عَلَى الْحِسْمِيَّةِ فُصُولًا فِي الْعَقْلِ وَصُوَرًا جَوْهَرِيَّةٌ فِي الْخَارِجِ، أَمْ لَا، بَلِ الْأَنْوَاعُ بَسَائِطُ الذَّوَاتِ وَهَذِهِ الْأُمُورُ أَعْرَاضَ خَارِجَةٌ عَن الذَّاتِ. تا امور وارد بر جسمیت فصل هایی در عقل و صورتهای جوهری در خارج باشند یا خیر، بلکه انواع اجسام، بسيط الذات هستند و این امور عوارضی خارج از ذات می باشند. نَظِيرَ الْكَمِيَّةِ الْوَارِدَةِ عَلَى الْبَيَاضِ الْبَسِيطِ، وَنَظِيرَ الْبَيَاضِ الْوَارِدِ عَلَى السَّطْحِ الْبَسِيطِ، وَنَظِيرَ جَمِيع الْأَعْرَاضِ، حَيْثُ إِنَّهَا بَسَائِطُ لَا مَادَّةَ لَهَا خَارِجًا وَلَا صُورَةً. مانند کمیتی که بر سفیدی بسیط وارد می شود، یا سفیدی که بر سطح بسیط وارد می شود، و مانند تمام اعراض که بسیط اند و در خارج نه ماده دارند و نه صورت. وَحُلَاصَةُ الْقَوْلِ : إِنَّ دَعْوَى كَوْنِ هَذِهِ اللَّوَاحِقِ مِنْ ذَاتِيَّاتِ الْأَنْوَاعِ الْحِسْمِيَّةِ وَمِنَوِعَاتِ الْحِسْمِ الْجُنْسِي، دَعْوَى بِلَا دَلِيلِ وَمُصَادَرَةٌ.

و خلاصه سخن این است که ادعای اینکه این لواحق از ذاتیات انواع جسمی و نوع کننده جسم جنسی هستند، ادعایی بی دلیل و مصادره بر مطلوب است. وَأَمَّا قَوْلُ صَدْرِ الْمُتَأَهِينَ بِكَوْنِ اللَّوَاحِقِ عَلَى قِسْمَيْنِ : قِسْمٌ يُوجِبُ صَيْرُورَةَ الحِسْمِ كَامِلًا بِالْكَمَالِ النَّوْعِيِّ . كَالْفُصُولِ وَالصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ الَّتِي تَكُونُ مَبَادِئَ لِلْآثَارِ الْخَاصَّةِ بِهَذَا النَّوْعِ . وَقِسْمٌ لَا يُوجِبُ ذَلِكَ . كَسَائِرِ اللَّوَاحِقِ. قَوْلٌ شِعْرِي لَا يُفيد في المَطلُوبِ شَيْئًا. اما سخن صدرالمتألهین مبنی بر اینکه لواحق به دو قسم تقسیم می شوند: قسمی که موجب کامل شدن جسم با کمال نوعی می شود - مانند فصول و صور نوعیه که مبادی آثار خاص این نوع هستند - و قسمی که چنین نیست - مانند سایر لواحق - سخنی شاعرانه است که در مطلوب فایده ای ندارد. إِذْ لِلْمُدَّعِي أَنْ يَدَّعِي كَوْنَ الْحِسْمِ بَسِيطًا وَكَوْنَ تِلْكَ الْأُمُورِ بِقِسْمَيْهَا أَعْرَاضًا وَارِدَةً عَلَى الْمَاهِيَّةِ الجسْميَّةِ التَّامَّةِ في النَّوْعِيَّة. زیرا مدعی می تواند ادعا کند که جسم بسیط است و آن امور، چه در قسم اول و چه در قسم دوم، عوارضی هستند که بر ماهیت جسمی کامل در نوعیت وارد می شوند. وَأَمَّا التَّرْكِيبُ الطَّبِيعِيُّ التَّوَخُدِيُّ الَّذِي ذَكَرَهُ فِي أَنْوَاعِ الْأَجْسَامِ وَادَّعَى امْتِنَاعَ حُصُولِهِ بَيْنَ الْعَرَضِ وَالْجَوْهَرِ، بَلْ لَا بُدَّ مِنْ كَوْنِهِ بَيْنَ الْجَوْهَرَيْنِ، فَهُوَ أَيْضًا فَاسِدٌ. اما ترکیب طبیعی توحدی که وی در انواع اجسام ذکر کرده و ادعا نموده که این ترکیب بین عرض و جوهر حاصل نمی شود، بلکه باید بین دو جوهر باشد، نیز باطل است. لِمَا عَرَفْتَ مِنْ عَدَمِ تَرْكِيبٍ بَيْنَ الْمَاهِيَّاتِ وَلَا بَيْنَ الْمَاهِيَّةِ وَالْوُجْدَانِ، بَلْ لَيْسَ فِي الْمَقَامِ إِلَّا وَحْدَةُ وُجْدَانِ مَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِ مَعَ مَاهِيَّاتِ الْأَعْرَاضِ. زیرا دانستی که هیچ ترکیبی بین ماهیات یا بین ماهیت و وجود نیست، بلکه در این مقام چیزی جز وحدت وجود ماهیت جوهر با ماهیات اعراض وجود ندارد. فَتَلَخَصَ أَنَّ إِبْهَامَ الْحِسْمِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى اللَّوَاحِقِ وَلَا بَشَرْطِيَّتِهِ لَهَا وَقَبُولَهُ إِيَّاهَا أَمْرٌ مُسَلَّمٌ وَاضِحٌ لَا يُنْكَرُ. پس خلاصه این است که ابهام جسم نسبت به لواحق و لا بشرطیت آن نسبت به آنها و پذیرش آنها، امری مسلم و واضح است که انکار ناپذیر است. وَمَرْجِعُ هَذَا الْقَبُولِ . كَمَا مَرَّ سَابِقًا . إِنَّمَا هُوَ إِلَى عَدَمِ إِبَاءِ مَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِ الْبَسِيطِ عَنْ أَطْوَارِ الْوُجْدَانَاتِ وَفُنُونِهَا.

و مرجع این پذیرش - چنان که پیشتر بیان شد - چیزی نیست جز عدم امتناع ماهیت جوهر بسیط از اطوار وجودات و فنون آنها. لَكِنَّ الْكَلَامَ كُلَّهُ فِي أَنَّ هَذِهِ اللَّوَاحِقَ هَلْ هِيَ فُصُولٌ لِلْجَوْهَرِ الْحِسْمِي . كَيْ يَكُونَ تَرْكِيبٌ تَأْخُدِيٌّ طَبِيعِيٌّ وَتَأْلِيفٌ نَوْعِيٌّ حَقِيقِيٌّ فِي أَنْوَاعِ الْأَجْسَامِ أَمْ لَا، بَلْ هِيَ مَاهِيَّاتٌ عَرَضِيَّةٌ تَعْرِضُ عَلَيْهِ، أَيْ تَحِدُ أَنْفُسَهَا بِعَيْنِ وُجُدَانِ الْجَوْهَرِ. اما تمام سخن در این است که آیا این لواحق فصل هایی برای جوهر جسمی هستند - تا ترکیبی توحدی طبیعی و تألیفی نوعی حقیقی در انواع اجسام باشد یا خیر، بلکه آنها ماهیات عرضی هستند که بر آن عارض می شوند، یعنی خود را به واسطه وجود جوهر می یابند. وَالْمُدَّعَى فِي الْمَقَامِ عَدَمُ قِيَامِ دَلِيلِ وَبُرْهَانٍ عَلَى كَوْنِ الْحِسْمِ جنسًا، وَاللوَاحِقِ فُصُولًا، كَيْ تَكُونَ الْأَنْوَاعُ الحِسْمِيَّةُ في الخارج أَنْوَاعًا مُرَكَّبَةٌ تَرْكِيبًا طَبِيعِيًّا عَنْ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ النَّوْعِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ. ادعای این مقام این است که دلیلی و برهانی بر اینکه جسم جنس است و لواحق فصلها، وجود ندارد، تا انواع جسمی در خارج به صورت انواعی مرکب از ماده و صورت نوعی جوهری باشند. بَلْ مِنَ الْمُمْكِن كَوْنُ مَاهِيَّةِ الْحِسْمِ بَسِيطَةً . كَالْبَيَاضِ وَالنُّورِ وَغَيْرِهِمَا مِنَ الْأَعْرَاضِ . غَيْرَ مُرَكَّبَةٍ مِنْ جِنْسِ وَفَضْلٍ حَقِيقِيَّيْنِ مَأْحُوذَيْنِ عَنِ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ الْخَارِجِيَّتَيْنِ. بلکه ممکن است ماهیت جسم بسیط باشد - مانند سفیدی، نور و دیگر اعراض - که از جنس و فصل حقیقی که از ماده و صورت خارجی گرفته شده باشد، ترکیب نیافته است. فَكَمَا أَنَّهُ لَيْسَ لِلْأَعْرَاضِ عِنْدَ الْفَلَاسِفَةِ مَادَّةٌ وَصُورَةٌ خَارِجِيَّتَانِ . بَلْ جِنْسُهَا وَفَضْلُهَا اعْتِبَارِيَّانِ انْتِرَاعِيَّانِ عَقْلِيَّانِ فَقَطْ بِلَا وَاقِعِيَّةٍ لِمَا بِعَذَائِهِمَا في الخارج . فَكَذَلِكَ الْمَاهِيَّةُ الحِسْمِيَّةُ عِنْدَنَا فِي عَدَمِ مَأْحَدٍ خَارِجِيَ لجِنْسِهَا وَفَصْلِهَا. همان طور که اعراض نزد فلاسفه ماده و صورت خارجی ندارند بلکه جنس و فصل آنها اعتباری، انتزاعی و عقلی است، بدون واقعیتی برای آنچه در خارج مقابل آنها باشد - به همین صورت، ماهیت جسمی نزد ما نیز مأخذ خارجی برای جنس و فصل آن وجود ندارد. نَعَمْ؛ لَهَا جِنْسٌ وَفَصْلٌ اعْتِبَارِيُّ انْتِزَاعِيُّ عَقْلِيٌّ صِرْفٌ. بله، ماهیت جسم جنس و فصل اعتباری انتزاعی و صرفاً عقلی دارد.

فَإِذَنْ نَقُولُ: لَوْ تَعَقَّلْتُمْ نَوْعًا مِنْ أَنْوَاعِ الْأَجْسَامِ كَالحَجَرِ مَثَلًا، فَهَلْ هِذَا الْمَعْقُولِ مَادَّةٌ وَصُورَةٌ جَوْهَرِيَّتَانِ مُتَّحِدَتَانِ كَمَا تَقُولُونَ فِيمَا فِي الْحَجَرِ الْخَارِجِيَ أَمْ لَا؟ پس می گوییم: اگر نوعی از انواع اجسام را تصور کنید، مانند سنگ، آیا این معقول دارای ماده و صورت جوهری متحد است همان گونه که در سنگ خارجی می گویید، یا نه؟ مِنَ الْوَاضِحِ أَنَّ هَذِهِ الْمَعْقُولَةَ لَيْسَتْ كَالخَارِجِيَّةِ عِنْدَكُمْ فِي التَّرَكُبِ مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ (147 .) واضح است که این معقول مانند خارجی نزد شما در ترکیب از ماده و صورت نیست. وَهِذَا تَقُولُونَ بِعَدَمِ انْدِرَاجِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الْمَعْقُولَةِ تَحْتَ مَقُولَةِ الْجَوْهَرِ، وَإِنْ يَصْدُقُ عَلَيْهَا مَنْهُومُهُ. و به همین دلیل می گویید که این ماهیت معقول تحت مقوله جوهر قرار نمی گیرد، هر چند مفهوم آن بر آن صدق کند. فَنَحْنُ نَقُولُ : لِمَ لَا يَجُوزُ أَنْ يَكُونَ هَذَا الحَجَرُ الْخَارِجِيُّ مِثْلَ هَذَا الحَجَرِ الْمَعْقُولِ عِنْدَكُمْ فِي عَدَمِ تَأْلْفِهِ مِنَ الْجُوْهَرَيْنِ الْحَقِيقِيَّيْنِ الْمُنْدَرِجَيْنِ تَحْتَ مَقُولَةِ الْجَوْهَرِ؟ پس ما می گوییم: چرا نباید جایز باشد که این سنگ خارجی مانند همین سنگ معقول نزد شما باشد، در عدم ترکیب آن از دو جوهر حقیقی که تحت مقوله جوهر قرار می گیرند؟ وَلَمَ لَا يَجُوزُ أَنْ يَكُونَ هَذَا الْحَجَرُ الْخَارِجِيُّ مَعْقُولًا لِعَاقِلِ أَشْرَفَ مِنَّا؟ كَأَنْ يَكُونَ مَثَلًا مَعْقُولًا لِلنَّي (صلی الله علیه و آله وسلم أَوْ وَصِيَّه.) و چرا نباید جایز باشد که این سنگ خارجی معقول عاقلی باشد که از ما اشرف است؟ مانند اینکه برای مثال معقول پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم یا وصی او باشد.) نَعَمْ؛ لَا تَحَاشِيَ مِنَ الْجِنْسِ وَالْفَصْلِ الانْتِزَاعِي الاِعْتِبَارِي الْعَقْلِي، وَمِنَ الْإِنْمَامِ وَالتَّعَيُّنِ الْفَرْضِيَ الانْتِزَاعِي، كَالْأَعْرَاضِ عِنْدَكُمْ. بله، هیچ اشکالی در وجود جنس و فصل انتزاعی اعتباری و عقلی و همچنین ابهام و تعین فرضی انتزاعی، مانند اعراض نزد شما وجود ندارد. وَكَيْفَ كَانَ، لَمَّ يَقُمْ دَلِيلٌ وَبُرْهَانٌ عَلَى الْفَرْقِ بَيْنَ حَقَائِقِ الْأَنْوَاعِ الْخارِجِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ الْمُكَوَّنَةِ خَارِجًا، وَبَيْنَ حَقَائِقِهَا الْمَعْقُولَةِ الذِّهْنِيَّةِ فِي عَدَمِ تَأَلُّفِ كُلِ وَاحِدَةٍ مِنْهُمَا عَنِ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ، وَفِي تَسَاوِيهِمَا فِي التركيب الاعْتِبَارِي مِنَ الْجُرْأَيْنِ الِاعْتِبَارِيَّيْنِ.

به هر حال، دلیلی و برهانی بر تفاوت میان حقایق انواع خارجی جوهری که در خارج تشکیل شده اند و حقایق معقول ذهنی آنها، از حیث عدم ترکیب هر یک از ماده و صورت و برابری آنها در ترکیب اعتباری از دو جزء اعتباری، وجود ندارد. فَإِذَنْ كُلُ الْأَنْوَاعِ الْجُوْهَرِيَّةِ الْخَارِجِيَّةِ بَسَائِطُ غَيْرُ مُرَكَّبَةٍ مِنَ الْجَوْهَرِ الْمَادِيِّ وَالصُّورِي. پس، همه انواع جوهری خارجی بسیط اند و از جوهر مادی و صوری ترکیب نیافته اند. ## ماء بسيط ## نقش ماء بسيط در عالم اجسام إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، نَقُولُ : مَادَّةُ الْمَوَادِ فِي عَالَمَ الْأَجْسَامِ . أَيْ مَاهِيَّةُ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الْمُتَّصِلَةِ بِذَاتِهَا . مَاهِيَّةٌ نَوْعِيَّةٌ بَسِيطةٌ تَامَّةٌ كَامِلَةٌ. اگر این را دانستی، می گوییم ماده مواد در عالم اجسام - یعنی ماهیت آب بسیط که به ذات خود متصل است - یک ماهیت نوعی بسیط، کامل و تمام است. وَهَذِهِ الْمَادَّةُ قَدْ مَلَأَتِ الشَّرْقَ وَالْغَرْبَ وَالْأَرْضَ وَالسَّمَاءَ وَالْجَنَّةَ وَالنَّارَ وَالْمَلَكَ وَالْحِنَّ وَالشَّيَاطِينَ وَالْأَرْوَاحَ الحَيَوَانِيَّةَ، فَلَيْسَ فِي جَمِيعِ عَوَالِمِ الْأَجْسَامِ سِوَى هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ. و این ماده شرق و غرب، زمین و آسمان، بهشت و جهنم، فرشته و جن، شیاطین و ارواح حیوانی را پر کرده است، پس در همه عوالم اجسام چیزی جز این ماهیت وجود ندارد. وَهَذِهِ الْمَادَّةُ بِالْمَعْنَى اللُّغَوِي الْمَعْرُوضَةُ لِلْعَوَارِضِ الْمُحْتَلِفَةِ وَالْمُلْحُوقَةُ لِلَّوَاحِقِ الْمُتَفَرِّقَةِ. و این ماده به معنای لغوی ، موضوع عوارض مختلف و ملحق به لواحق پراکنده است. وَنِسْبَةُ هَذِهِ اللَّوَاحِقِ لَيْسَتْ نِسْبَةَ الْفُصُولِ أَو الصُّوَر إلَى الْأَجْنَاسِ وَالطَّيُولِيَّاتِ، بَلْ نِسْبَتُهَا نِسْبَةُ الْمُصَنَّفَاتِ أَو المُشَخِصَاتِ إِلَى الْأَنْوَاع. و نسبت این لواحق، نسبت فصل ها یا صورتها به اجناس و هیولاها ،نیست بلکه نسبت آن ها، نسبت مصنفات یا مشخصات به انواع است. فَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ الْجَوْهَرِيَّةُ الْمُسَمَّاةُ فِي لِسَانِ الشَّرْعِ بِالْمَاءِ الْبَسِيطِ أَوِ الْهْوَاءِ أَوِ الثَّرَيَّا، تَكُونُ مَاهِيَّةً نَوْعِيَّةٌ تَامَّةُ في الشَّيْئِيَّةِ الْمَاهَويَّةِ غَيْرَ مُتَقَوْمَةٍ بِلْوَاحِقِهَا.

پس این ماهیت جوهری که در زبان شرع به آب بسیط، هوا یا ثریا تعبیر می شود، یک ماهیت نوعی تمام در شیئیت ماهوی است که به لواحق خود متقوم نیست. وَقَدْ مَلَكَتْ هَذِهِ الْمَاهِيَّةُ نُورَ الْوِلَايَةِ فَصَارَتْ مَوْجُودَةً، وَبِمَوْجُودِيَّتِهَا حَدَثَتْ عَوَامُ الْأَجْسَامِ بِأَجْمَعِهَا، حَتَّى الرُّوحُ الحَيَوَانِي. و این ماهیت با بهره گیری از نور ولایت موجود شد و با موجودیت آن همه عوالم اجسام، حتی روح حیوانی، پدید آمد. فَإِنَّهُ أَيْضًا جِسْمٌ لَطِيفٌ رَقِيقٌ عِنْدَ صَاحِبِ الشَّرْع مَعْرُوضٌ بِعَوَارِضَ خَاصَّةٍ. زیرا آن نیز، نزد صاحب شرع، جسمی لطیف و نازک است که با عوارض خاصی همراه است. وَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ النَّوْعِيَّةُ الْمَوْجُودَةُ قَدْ صَارَتْ مَلْحُوقَةً بِمُصَنَّفَاتٍ وَمُشَخِصَاتٍ، فَحَدَثَتْ أَشْيَاءُ كَثِيرَةٌ. و این ماهیت نوعی موجود به مصنفات و مشخصات ملحق شده است و از این رو اشیاء بسیاری پدید آمده اند. فَكُلُ الْمَوْجُودَاتِ الْجِسْمِيَّةِ فِي عَوَالِمِ الْأَجْسَامِ تَكُونُ مَخْلُوقَةٌ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، أَيْ يَكُونُ جَمِيعُهَا مَاءً بَسِيطًا مَعْرُوضًا لِأَعْرَاضِ خَاصَّةٍ. پس همه موجودات جسمی در عوالم اجسام از آب بسیط خلق شده اند، یعنی تمام آنها آب بسیطی هستند که موضوع عوارض خاصی قرار گرفته اند. فَمِقْدَارٌ مِنْ هَذَا الْمَاءِ إِذَا صَارَ مَعْرُوضًا لِطَائِفَةٍ مِنَ الْأَعْرَاضِ يُسَمَّى جَنَّةَ، وَمِقْدَارٌ آخَرُ مِنْهُ إِذَا صَارَ مَعْرُوضًا لِطَائِفَةٍ أُخْرَى يُسَمَّى نَارًا، وَهَكَذَا الْمَلَكُ وَالحِنُّ وَالْإِنسُ وَالرُّوحُ الْحَيَوَانِي وَالحُورُ وَالْعِلْمَانُ وَالْجَنَّةُ وَالنَّارُ وَالْأَرْضُ وَالسَّمَاءُ وَالشَّيْطَانُ وَالنَّسْنَاسُ وَيَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَغَيْرُ ذَلِكَ. پس مقداری از این آب، وقتی موضوع طایفه ای از عوارض قرار گیرد به آن جنت میگویند، و مقدار دیگری از آن، وقتی موضوع طایفه دیگری شود نار نامیده میشود و همچنین فرشته جن انسان، روح حیوانی، حور، غلمان، جنت، نار، زمین، آسمان، شيطان، نسناس، يأجوج و مأجوج و دیگر موجودات. فَهَذَا هُوَ مَعْنَى حَلْقَةِ الْأَشْيَاءِ الْحِسْمَانِيَّةِ مِنَ الْمَاءِ. این است معنای خلق اشیاء جسمانی از آب وَذَلِكَ لَا يُنَافِي مَا وَرَدَ فِي رِوَايَاتٍ أُخْرَى مِنْ كَوْنِ بَعْضِ الْأَشْيَاءِ مَخْلُوقًا مِنْ نُورِ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ (صلی الله علیه و آله وسلم وَآخَرَ مِنْ نُورِ عَلي الالا وَثَالِثٍ مِنْ نُورِ فَاطِمَةَ عليها السلام وَهَكَذَا وَهَكَذَا.)

و این منافاتی ندارد با آنچه در روایات دیگر آمده که برخی اشیاء از نور خاتم النبیین (صلی الله علیه و آله وسلم ، برخی دیگر از نور علی(علیه السلام) ، و برخی از نور فاطمه علیها السلام و غیره خلق شده اند.) وَذَلِكَ لِأَنَّ النَّظَرَ فِي مَبْحَثِنَا هَذَا إِنَّمَا هُوَ إِلَى (148 مَاهِيَّاتِ الْأَشْيَاءِ الْحِسْمَانِيَّةِ، وَأَمَّا النَّظَرُ فِي تِلْكَ الرّوَايَاتِ فَإِنَّمَا هُوَ إِلَى وُجْدَانَاتِهَا.) زیرا در این بحث نظر به ماهیات اشیاء جسمانی است، اما در آن روایات نظر به وجودات آنها است. فَبِلِحَاظِ مَاهِيَّةِ الْحِسْمَانِيَّاتِ تَكُونُ كُلُّهَا مَخْلُوقَةٌ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ بِالْمَعْنَى الَّذِي ذَكَرْنَا مِنَ الْمَخْلُوقِيَّةِ، أَيْ: تَكُونُ كُلُّهَا عَيْنَ الْمَاهِيَّةِ البَسِيطَةِ الجَوْهَرِيَّةِ، وَلَكِنْ مَعْرُوضَةً لِطَّوَائِفَ مُخْتَلِفَةٍ مِنَ الْأَعْرَاضِ. پس از نظر ماهیت جسمانیات همه آنها از آب بسیط به معنایی که از خلق بیان کردیم خلق شده اند، یعنی همه آنها همان ماهیت بسیط جوهری هستند، اما موضوع طوایف مختلفی از عوارض قرار گرفته اند. وَبِلِحَاظِ وُجْدَانَاتِهَا تَكُونُ مَخْلُوقَةٌ مِنَ الْأَنْوَارِ الْمُخْتَلِفَةِ. و از نظر وجودات آنها از انوار مختلف خلق شده اند. فَقِطْعَةٌ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ تُوجَدُ بِوُجُدَانِ حاتم النَّبِيِّينَ (صلی الله علیه و آله وسلم ، وقِطْعَةٌ مِنْهُ بِوَجْدَانِ عَلي (علیه السلام) ، وَقِطْعَةٌ بِوُجْدَانِ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) ، وَهَكَذَا.) پس قطعه ای از آب بسیط با وجود خاتم النبیین (صلی الله علیه و آله وسلم ، و قطعه ای دیگر با وجود علی(علیه السلام)، و قطعه ای با وجود حسین (علیه السلام) پدیدار می شود، و همین طور.) فَهَذَا مَعْنَى مَخْلُوقِيَّةِ الْكُلّ مِنَ الْمَاءِ وَمَخْلُوقِيَّتِهَا مِنْ أَنْوَارٍ مُخْتَلِفَةٍ. این است معنای خلق همه از آب و خلق آنها از انوار مختلف. فَإِذَا عَرَفْتَ مَا ذَكَرْنَا مِنْ بُطْلَانِ الهُيولَى وَالصُّورَةِ النَّوْعِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ، فَبِالْحَرِيِّ أَنْ نَذْكُرَ مَسْلَكَ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ فِي بَابِ خَلْقَةِ الْعَوَالِمِ الْحِسْمَانِيَّةِ. پس اگر آنچه را از بطلان هیولا و صورت نوعيه جوهریه ذکر کردیم، دانستی، سزاوار است که مسلک کتاب و سنت را در باب خلقت عوالم جسمانی بیان کنیم. وَالرِّوَايَاتُ الْوَارِدَةُ فِي هَذَا الْبَابِ مُخْتَلِفَةٌ. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْأَئِمَّةَ : لَمْ يَكُونُوا فِي كُلِّ حَدِيثٍ حَدِيثٍ مَعَ كُلِّ وَاحِدٍ وَاحِدٍ مِنَ الرُّوَاةِ وَالْأَصْحَابِ فِي مَقَامِ بَيَانِ جَمِيعِ جِهَاتِ خَلْقَةِ عَوَالِمِ الْأَجْسَامِ، إِمَّا لِعَدَمِ كَوْنِ الرَّاوِي مُسْتَعِدًا وَمُتَحَمّلًا لجَمِيعِ الحَقَائِقِ وَالدَّقَائِقِ، أَوْ لِكَوْنِ الْمَسْؤُولِ عَنْهُ جَهَةٌ خَاصَّةٌ مِنْ جِهَاتِ الخَلْقَةِ.

و روایات وارده در این باب مختلف هستند. زیرا ائمه علیهم السلام در هر حدیثی با هر یک از راویان و اصحاب در مقام بیان تمام جهات خلقت عوالم اجسام نبودند، یا به دلیل عدم آمادگی و تحمل راوی برای درک تمام حقایق و دقایق، یا به دلیل اینکه سؤال درباره جهت خاصی از جهات خلقت بوده است. فَلِهَذَا تَشَتَّتَ الرِّوَايَاتُ، فَعَلَيْنَا الْبَحْثُ عَنْ كُلِّ جِهَةٍ جِهَةٍ. وَ لَا بُدَّ حِينَئِذٍ لِلطَّالِبِ مِنَ النَّظَرِ فِي الرِّوَايَاتِ مِنْ هَذِهِ الْحِهَةِ الْخَاصَّةِ الْمَبْحُوثِ عَنْهَا، لَا مِنْ سَائِرِ الْحِهَاتِ. از این رو، روایات متفرق شده اند و ما باید درباره هر جهت به طور جداگانه تحقیق کنیم. در این صورت، بر طلبه لازم است که به روایات از همان جهت خاص مورد بحث نگاه کند، نه از سایر جهات. فَلْنُقَدِّم مُقَدِّمَةً إِجْمَالِيَّةً وَهِيَ : إِنَّ كَاشِفَ الْقَائِقِ قَدْ أَخْبَرَ بِوُجُودِ عَالَمَيْنِ يَجِبُ تَصْدِيقُهُمَا لِعَدَمِ قِيَامِ بُرْهَانٍ عَلَى امْتِنَاعِهِمَا: حال مقدمه ای اجمالی ارائه میکنیم و آن اینکه کاشف حقایق از وجود دو عالم خبر داده است که باید آنها را تصدیق کرد، زیرا هیچ برهانی بر امتناع آنها وجود ندارد: أَحَدُهُمَا: عَالَمُ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ الْمَخْلُوقَةِ مِنْ نُورِ النَّبي (صلی الله علیه و آله وسلم أَوِ الْوَلِي الْمَالِكَةِ لِنُورِهِ وَوُجُودِهِ.) یکی از این دو عالم، عالم سایه ها و اشباح است که از نور پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم یا ولی ای که مالک نور و وجود اوست، خلق شده اند.) وَهَذَا الْعَالَمُ لَيْسَ عَالَمَ الْاتِصَالِ وَالِانْفِصَالِ وَالْمِقْدَارِ، بَل الْمَاهِيَّاتُ الْمَوْجُودَةُ فِي هَذَا الْعَالَمَ مُتَمَايِزَةٌ عَنْ الْمَاهِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ الاتِّصَالِيَّةِ، أَيْ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الَّذِي يَكُونُ أَصْلَ أُصُولِ عَوَالِمِ الْأَجْسَامِ وَمَادَّةَ مَوَادِهَا. و این عالم عالم اتصال و انفصال و مقدار نیست، بلکه ماهیات موجود در این عالم از ماهیت جوهری اتصالی-یعنی آب بسیط که اصل اصول عوالم اجسام و ماده مواد آنها است - متمایز هستند. فَلَيْسَ هُنَاكَ اتِّصَالٌ وَمِقْدَارٌ. وَمَاهِيَّةُ رُوحِكَ الْإِنْسَانِيَّةِ الْمَوْجُودَةُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ إِنَّمَا هِيَ مِنْ هَذَا الْعَالَمِ. پس در آنجا نه اتصال است و نه مقدار. و ماهیت روح انسانی تو که با نور ولایت موجود شده، از همین عالم است. وَهُوَ شَبِيةٌ لِمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ الْفَلَاسِفَهُ مِنْ عَالَمَ الْعُقُولِ. وَوَجْهُ الْمُشَابَةِ صَرْفُ عَدَمٍ كَوْنِهِ عَالَمَ الْوَصْلِ وَالْفَصْلِ وَالتَّقَدُّرِ الْمَادِيِّ الْحِسْمَانِي. و این مشابهت دارد با آنچه فلاسفه درباره عالم عقول گفته اند. وجه مشابهت صرفاً در عدم ارتباط این عالم با وصل و فصل و اندازه گیری مادی جسمانی است.

وَأَمَّا مِنْ غَيْرِ هَذِهِ الْجِهَةِ، فَبَيْنَ مَسْلَكِ أَهْلِ الْبَيْتِ وَمَسْلَكِهِمْ افْتِرَاقَاتٌ عَدِيدَةٌ مِنْهَا عَدَمُ جَوَازِ التَّرْقِي وَالتَّنَزُّل في ذَلِكَ الْعَالَم عِنْدَ الْفَلَاسِفَةِ، وَجَوَارُهُمَا عِنْدَ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ. اما از غیر این جهت، بین مسلک اهل بیت (علیهم السلام و مسلک فلاسفه اختلافات زیادی وجود دارد، از جمله اینکه نزد فلاسفه ترقی و تنزل در این عالم ممکن نیست، اما نزد صاحب شریعت این امر جایز است.) فَهُوَ يَقُولُ بِوُجُودِ التَّكَالِيفِ فِي هَذَا الْعَالَمَ، وَوُجُودِ الْمُطِيعِينَ وَالْعُصاةِ، وَتَوْجِيهِ الخِطَابَاتِ التَّكْلِيفِيَّةِ إِلَى مَوْجُودَاتِ هَذَا الْعَالَمَ، وَإِطَاعَةِ بَعْضٍ وَعِصْيَانِ آخَرِينَ. زیرا صاحب شریعت به وجود تكالیف در این عالم و وجود مطیعان و عاصیان و توجه خطاب های تکلیفی به موجودات این عالم و اطاعت برخی و عصیان برخی دیگر قائل است. وَتَرَبِّي الْمُطِيعِ وَتَنَزِّلِ الْعَاصِي، وَفِي هَذَا الْعَالَمَ أُخِذَ الْعَهْدُ وَالْمِيثَاقُ بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله وسلم وَوَلَايَةِ عَلِي (علیه السلام) بَعْدَ مَا عَرَّفَ اللهُ نَفْسَهُ وَنَبِيَّهُ وَوَلِيَّهُ هُمْ ، فَاعْتَرَفَ بَعْضُهُمْ اخْتِيَارًا، وَجَحَدَ الْآخَرُونَ اخْتِيَارًا.) و ترقی مطیع و تنزّل عاصی نیز در این عالم ممکن است. در همین عالم بود که عهد و میثاق بر نبوت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم و ولايت على (علیه السلام) گرفته شد، پس از آنکه خداوند خود پیامبرش و ولی اش را به آنان معرفی کرد، برخی به اختیار خود اقرار کردند و برخی دیگر به اختیار خود انکار نمودند.) وَسَيَأْتِي تَفْصِيلُهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. و تفصیل آن ان شاء الله خواهد آمد. ## تفاوت عالم انوار و عالم مجردات فلسفه. وَبِالْجُمْلَةِ، فُرُوقٌ جَلِيَّةٌ وَتَمَايُزَاتٌ عَدِيدَةٌ بَيْنَ مَسْلَكِ الشَّرْعِ فِي عَالَمَ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ، وَبَيْنَ مَسْلَكِ الْفَلَاسِفَةِ في عَالَمَ الْعُقُولِ الطُّولِيَّةِ وَالْعَرْضِيَّةِ وَالنُّفُوسِ الْكُلِيَّةِ. به طور کلی، تفاوت ها و تمایزات آشکاری بین مسلک شرع در عالم سایه ها و اشباح، و مسلک فلاسفه در عالم عقول طولى، عرضی و نفوس کلی وجود دارد. وَلَا تَمَاسَّ بَيْنَ الْمَسْلَكَيْنِ وَلَا بَيْنَ مَا قَالَ كُل وَاحِدٍ مِنْهُمَا فِي مَوْجُودَاتِ هَذَا الْعَالَم. و هیچ تماسی میان این دو مسلک و آنچه هر یک از آنها درباره موجودات این عالم گفته اند، وجود ندارد. وَلَسْتُ الْآنَ بِصَدَدِ الْبَيَانِ. و در حال حاضر در مقام بیان آن نیستم.

وَهَذَا الْعَالَمُ عَالَمُ الْإِبْدَاعِ عَلَى كِلَا الْمَسْلَكَيْنِ، أَيْ لَيْسَ مَخْلُوقَاتُهُ مَخْلُوقَاتٍ مِنْ شَيْءٍ بِالْمَعْنَى الَّذِي مَرَّ وَيَأْتِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى فِي مَخْلُوقَاتِ عَالَمَ الْأَجْسَامِ. این عالم عالم ابداع است بنا بر هر دو مسلک یعنی مخلوقات این عالم مخلوق از چیزی نیستند به معنایی که پیش تر بیان شد و ان شاء الله درباره مخلوقات عالم اجسام نیز خواهد آمد. وَلَيْسَتْ لِمَوْجُودَاتِ هَذَا الْعَالَمَ مَادَّةٌ (149 سَابِقَةٌ عَلَى مَشْرَبِ الفَلْسَفَةِ، وَلَا مَاهِيَّةٌ جَوْهَرِيَّةٌ مُتَّصِلَةٌ عَلَى مَسْلَكِ الشَّرِيعَةِ.) و موجودات این عالم نه ماده ای سابق، بر اساس مشرب فلسفه دارند، و نه ماهیت جوهری متصل، بر اساس مسلک شریعت. وَثَانِيَهُمَا: عَالَمُ الْأَجْسَامِ. وَهَذَا الْعَالَمُ عِنْدَهُمْ: لَيْسَ عَالَمَ إِبْدَاعِ وَاخْتِرَاعٍ، أَيْ لَيْسَتْ مَوْجُودَاتُهُ مَخْلُوقَةٌ لَا مِنْ شَيْءٍ، بَلْ هِيَ مَخْلُوقَةٌ مِنْ شَيْءٍ، وَهِيَ مَادَّةُ الْمَوَادِ وَمَبْدَأُ جَمِيعِ الْكَائِنَاتِ الْجُرْمِيَّةِ الْانْصَالِيَّةِ. و دومین عالم: عالم اجسام است. این عالم نزد ایشان، عالم ابداع و اختراع نیست، یعنی موجودات آن از هیچ چیز خلق نشده اند، بلکه از چیزی خلق شده اند که همان ماده مواد و مبدأ تمام موجودات جرمی اتصالی است. نَعَمْ؛ ذَلِكَ الْمَبْدَأُ أَمْرٌ مُبْدَعٌ، أَيْ: مَخْلُوقٌ لَا مِنْ شَيْءٍ. وَإِلَّا لَمَا انْقَطَعَ الْأَمْرُ فِي الْخَلْقَةِ إِلَى غَيْرِ النِّهَايَة. بله، آن مبدأ چیزی است که به صورت ابداعی آفریده شده، یعنی از هیچ خلق شده است. وگرنه، سلسله خلقت به بی نهایت منتهی می شد. وَهَذَا الْأَمْرُ الْمُبْدَعُ هِيَ الْمَاهِيَّةُ الْمُتَّصِلَةُ بِالذَّاتِ المُسَمَّاةُ بِالْمَاءِ وَالْجُوْهَرَةِ وَاللُّؤْلُوة. و این امر مبدع همان ماهیت متصل به ذات است که به آب، جوهره، و لؤلؤه نامیده می شود. وَهِيَ مِنْ حَيْثُ مَاهِيَّتُهَا صَرْفُ الْفَقْرِ، فَتَحَقَّقَتْ بِنُورِ الْوِلَايَةِ. و از حيث ماهیت، صرف فقر است و با نور ولایت تحقق یافته است. وَهِيَ مَاهِيَّةٌ بَسِيطَةٌ كَامِلَةٌ لَيْسَ لَهَا مَادَّةٌ وَصُورَةٌ، بَلْ هِيَ مِنْ هَذِهِ الْجِهَةِ عِنْدَنَا كَالْأَعْرَاضِ عِنْدَ الفلاسفة. و این ماهیتی بسیط و کامل است که ماده و صورت ندارد، بلکه از این حیث نزد ما مانند اعراض نزد فلاسفه است.

وَجَمِيعُ الْعَوَالِمِ الحِسْمَانِيَّةِ مَخْلُوقَةٌ مِنْ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ، أَيْ جَمِيعُ الْأَشْيَاءِ الحِسْمَانِيَّةِ هُوَ الْمَاء الْمُلْحَقُ بِهِ الدَّوَاحِقُ وَالْعَوَارِضُ الْمُصَنَّفَةُ وَالْمُشَخِصَةُ ، كَمَا مَرَّ سَابِقا. و تمام عوالم جسمانی از این ماهیت خلق شده اند، یعنی تمام اشیاء جسمانی همان آب است که لواحق و عوارض طبقه بندی شده و مشخص شده به آن ملحق شده اند، همان گونه که پیش تر گا گفته شد. فَهَذَا الْأَمْرُ الْبَدِيعُ الْمُبْدَعُ هُوَ أَوَّلُ تَخلُوقِ خَلَقَهُ اللهُ تَعَالَى إِبْدَاعًا تَامَّا كَامِلًا، ثُمَّ جَعَلَهُ مَعْرُوضًا لِلْمُصَنَّفَاتِ وَالْمُشَخِصَاتِ. پس این امر بدیع مبدع نخستین مخلوقی است که خداوند متعال به ابداعی تمام و کامل خلق کرده، سپس آن را موضوع مصنفات و مشخصات قرار داده است. وَهُوَ مَبْدَأُ جَميعِ الكَائِنَاتِ وَأَصْلُهَا وَمَادَّكُمَا عِنْدَنَا، وَمَوْجُودٌ فِي جَمِيعِ الْأَنْوَاعِ، وَجَوْهَرِيَّةٌ جَمِيعِهَا وَفِعْلِيَّتُهَا بِهِ. و این مبدأ تمام موجودات و اصل و ماده آنها نزد ما است، و در تمام انواع موجود است، و جوهریت و فعلیت تمام آنها به وسیله آن تحقق می یابد. فَهَذِهِ الْحَقِيقَةُ الْبَسِيطَةُ الرَّقِيقَةُ هِيَ الْمُشْتَرَكَةُ بَيْنَ جَمِيعِ الْكَائِنَاتِ الْحِسْمِيَّةِ. پس این حقیقت بسیط و لطیف مشترک میان تمام موجودات جسمانی است. خِلَافًا لِلْفَلَاسِفَةِ؛ حَيْثُ إِنَّ مَا بِهِ الاشْتِرَاكُ عِنْدَهُمْ فِي جَمِيعِ الْكَائِنَاتِ هِيَ الْيُولَى وَالْجَوْهَرُ بِالِاسْتِعْدَادِ. بر خلاف فلاسفه که نزد آنان آنچه موجب اشتراک میان تمام موجودات می شود، هیولا و جوهر است که به صورت بالقوه وجود دارد. إِذِ الصُّورَةُ الْحِسْمِيَّةُ عِنْدَهُمْ مُتَبَدِّلَةٌ بِتَبَدُّلِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ. زیرا نزد آنان صورت جسمی با تغییر صورت های نوعی تغییر می کند. وَأَمَّا عِنْدَنَا، تَبَعًا لِصَاحِبِ الشَّرْعِ، مَبْدَأُ كُلِ الْأَجْسَامِ هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ اللَّطِيفُ الرَّقِيقُ الَّذِي يَكُونُ أَرَقَّ مِنَ النُّورِ، بَلْ مِنَ الْجَنَّةِ وَالْحُورِ وَالنَّارِ وَالنُّورِ، بَلْ مِنَ الرُّوحِ الحَيَوَانِي. اما نزد ما و بر اساس تعالیم صاحب شریعت، مبدأ تمام اجسام آب بسيط لطيف و رقیقی است که از نور، بلکه از بهشت، حور، آتش و روح حیوانی نیز لطیف تر است. وَهَذَا هُوَ الْعَرْشِ الْإِهَيُّ ، أَيْ عَرْشُهُ الْحِسْمَانِيُّ وَحَامِلُ عِلْمِهِ تَعَالَى وَقُدْرَتِهِ. و این همان عرش الهی است، یعنی عرش جسمانی او که حامل علم و قدرت اوست.

وَعَلَيْكَ بِمُرَاجَعَةِ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ حَتَّى تُشَاهِدَ أَنَّهُمْ يُنَادُونَ صَدْرًا وَذِيلًا، قَبْضًا وَبَسْطًا عَلَى كَوْنِ أَوَّلِ مَا خُلِقَ فِي الْعَوَالِمِ الحِسْمِيَّةِ هُوَ الْمَاءُ، وَقَدْ يُعَبِّرُونَ عَنْهُ بِالْهْوَاءِ. و بر توست که به کتاب و سنت مراجعه کنی تا ببینی که آنها به صراحت و آشکارا از ابتدا تا انتها، از اول چیزی که در عوالم جسمانی خلق شد، به عنوان آب یاد میکنند و گاهی از آن با عنوان هوا تعبیر می کنند. وَلَيْسَ الْمُرَادُ هَذَا الْمَاءُ أَوِ الْهَوَاءُ الْعُنْصُرِيَّانِ الْمَوْجُودَانِ فِي كُرَتِنَا وَالْمَلْمُوسَانِ فِي لَا مِسَتِنَا، بَلْ هُوَ أَلْطَفُ وَأَرَقُ مِنْهُمَا بِمَرَاتِبَ كَثِيرَةٍ عَدِيدَةٍ، كَيْفَ وَهُوَ أَرَقُ مِنَ النُّور؟! و منظور، این آب یا هوای عنصری که در کره ما وجود دارد و با لمس ما قابل حس است، نیست، بلکه آن آب از این دو بسیار لطیف تر و رقیق تر است چگونه که از نور نیز رقیق تر است؟! نَعَمْ؛ بَعْدَ مَا صَارَ هَذَا الْمَاءُ الْبَسِيطُ مَعْرُوضًا لِعَوَارِضَ مَخصُوصَةٍ ، يَصِيرُ مَاءً مَحْسُوسًا لَنَا وَهَوَاءَ مَلْمُوسًا بِلا مِستِنَا. بله، هنگامی که این آب بسیط موضوع عوارض خاصی قرار گیرد به صورت آبی محسوس برای ما و هوایی ملموس برای لمس ما در می آید. وَهَذَا الِاشْتِبَاهُ الِاسْمِيُّ أَوْجَبَ إِنْكَارَ جَمْع كَثِيرٍ مِنَ الْمُتَفَلْسِفِينَ هَذِهِ الرِّوَايَاتِ الْكَثِيرَةَ، وَإِنْكَارَهُمْ جِسْمَانِيَّةَ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ وَالْحِنِّ وَالْمَلَكِ وَالشَّيْطَانِ وَالرُّوحِ الْحَيَوَانِي. و این اشتباه اسمی موجب انکار بسیاری از فلاسفه نسبت به این روایات متعدد و انکار جسمانیت بهشت، جهنم، جن فرشته شیطان و روح حیوانی شد. وَمَا عَرَفُوا أَنَّ كُلَّهَا مَخْلُوقَةٌ مِنْ هَذَا الْمَاءِ الرَّقِيقِ اللَّطِيفِ. و ندانستند که همه آنها از این آب رقیق و لطیف خلق شده اند. نَعَمْ؛ لَمَّا كَانَ رَقِيقًا غَايَةَ الرّقَةِ وَاللَّطَافَةِ وَلَمْ يَتَمَكَّنُوا مِنْ مُشَاهَدَةِ اللَّطَائِفِ، أَنْكَرُوهُ، بَلْ أَنْكَرُوا حِسْمَانِيَّةَ النُّورِ وَجَعَلُوهُ مِنَ الْكَيْفِيَّاتِ. بله، از آنجا که این آب نهایت رقت و لطافت را دارد و آنها قادر به مشاهده لطائف نبودند، آن را انکار کردند، بلکه حتی جسمانیت نور را نیز انکار کرده و آن را از کیفیات دانستند. والآلاتُ الدَّقِيقَةُ الْيَوْمِيَّةُ أَعَانَتِ الْمُتَأَخِرِينَ عَلَى الاهْتِدَاءِ إِلَى جِسْمَانِيَّةِ الْأَنْوَارِ. (150 ) و ابزارهای دقیق امروزی به متأخرین کمک کرده است تا به جسمانیت انوار هدایت شوند. وَصَرْفُ رِقَةِ الجِسْمِ وَلَطَافَتِهِ لَا يُوجِبُ إِنْكَارَ جِسْمَانِيَّتِهِ.

و صرف رقت و لطافت جسم موجب انكار جسمانیت آن نمی شود. إِذْ مَنَاطُ الْحِسْمَانِيَّةِ كَوْنُ الشَّيْءِ مَاءً بَسِيطًا مُتَّصِلا بِالذَّاتِ مَعْرُوضًا لِلْأَبْعَادِ، رَقِيقًا كَانَ أَمْ غَلِيظًا. زیرا معیار جسمانیت این است که شیء، آبی بسیط و متصل به ذات باشد که موضوع ابعاد قرار گیرد، چه رقیق باشد و چه غلیظ. وَتَسْمِيَةُ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الْمُتَّصِلَةِ بِالذَّاتِ مَاءً فِي غَايَةِ الْمُنَاسَبَةِ. و نامیدن این ماهیت متصل به ذات به نام آب، کاملاً مناسب است. إِذْ أَغْلَبُ الْأَوْصَافِ الَّتِي نَجِدُهَا فِي مَائِنَا الْمَحْسُوسِ . كَالتَمَوجِ وَالْعُذُوبَةِ وَالْمُلُوحَةِ وَالصَّفَا وَالْكُدُورَةِ وَغَيْرِ ذَلِكَ . فَهِيَ فِي ذَلِكَ الْمَبْدَا مَوْجُودَةٌ بِنَحْوِ أَشَدَّ. زیرا اکثر اوصافی که در آب محسوس خود می یابیم - مانند موج زدگی، شیرینی، شوری، شفافیت، کدورت و غیره-در آن مبدأ به نحو شدیدتری وجود دارد. فَلِهَذِهِ الْمُنَاسَبَةِ التَّامَّةِ سَمَّوْهُ مَاءً تَنْبِيهَا إِلَى مَعْرِفَةِ كُنْهِهِ إِجْمَالًا. و به همین دلیل مناسبت کامل آن را آب ،نامیدند تا به صورت اجمالی به شناخت کنه آن اشاره کنند. ## حقیقت ماء و تفاوت آن با هیولی و جسم. وَبِالجُمْلَةِ، فَصَاحِبُ الشَّرْعِ يُنَادِي بِأَنَّ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ هُوَ الْمَاءُ، وَجَمِيعُ الْأَشْيَاءِ مَنْسُوبَةٌ إِلَيْهِ، وَلَيْسَ لَهُ نِسْبَةٌ إِلَى شَيْءٍ آخرَ إِلَّا النِّسْبَةُ الْوُجُودِيَّةُ الَّتِي هِيَ عِبَارَةٌ عَنْ وَاجِدِيَّتِهِ نُورَ الْوِلَايَةِ. به طور کلی، صاحب شریعت اعلام می کند که اولین چیزی که خداوند آفرید آب بود، و همه چیز به آن نسبت داده شده است، و هیچ نسبتی به چیز دیگری ندارد، مگر نسبت وجودی که همان برخورداری آن از نور ولایت است. فَهُوَ مَنْسُوبٌ إِلَى نُورِ الْوِلَايَةِ لِكَوْنِهِ مَوْجُودًا بِهِ، وَلَكِنْ لَيْسَ لَهُ نِسْبَةٌ مَاهَوِيَّةٌ إِلَى النَّبِيِّ أَوِ الْوَصِيِّ، بِخِلَافِ سَائِرِ الْمَوْجُودَاتِ الْحِسْمِيَّةِ؛ فَإِنَّهَا مَنْسُوبَةٌ إِلَى هَذَا الْمَاءِ بِالِانْتِسَابِ الْمَاهَوِي. این آب به نور ولایت نسبت داده می شود چون وجودش از آن نور است، اما هیچ نسبتی ماهوی به پیامبر یا وصی ندارد، برخلاف سایر موجودات جسمانی که به این آب از حیث ماهیت منسوب هستند. إِذْ جَمِيعُهَا عِبَارَةٌ عَنْ مَاهِيَّةٍ جِسْمِيَّةٍ مَعْرُوضَةِ لِلْأَعْرَاضِ. فَهِيَ طَرًّا مَنْسُوبَةٌ إِلَيْهِ بِالنِّسْبَةِ الْمَاهَوِيَّةِ، وَلَيْسَ هَا نِسْبَةٌ مَاهَوِيَّةٌ إِلَى غَيْرِهَا.

زیرا همه آنها ماهیتی جسمانی هستند که موضوع عوارض قرار گرفته اند. بنابراین، از حیث ماهیت کاملاً به آن آب منسوب هستند و هیچ نسبت ماهوی به غیر آن ندارند. وَمِنْ ذَلِكَ ظَهَرَ أَنَّ الْمُرَادَ مِنَ الْمَاءِ الْوَارِدِ في الرِّوَايَاتِ لَيْسَ الهَيُولَى الدَّائِرَةَ عَلَى أَلْسِنَةِ الْفَلَاسِفَةِ. و از اینجا روشن می شود که منظور از آب در روایات همان هیولای معروف در زبان فلاسفه نیست. وَذَلِكَ لِأَنَّهَا . مُضَافًا إِلَى بُطْلَانِهَا وَعَدَمِ قِيَامِ بُرْهَانٍ ثَابِتٍ عَلَى وُجُودِهَا كَمَا عَرَفْتَ . غَيْرُ مُمْكِنَةِ التَّحَقُّقِ بِدُونِ الصُّورَةِ الْحِسْمِيَّةِ. زیرا هیولا - افزون بر بطلان آن و نبود هیچ برهان ثابتی بر وجود آن، همان طور که دانستی - بدون صورت جسمی نمی تواند تحقق یابد. فَلَيْسَ لَهَا فَعْلِيَّةٌ فِي حَدٍ نَفْسِهَا مُنْفَكَةً عَنِ الصُّوَرِ كَيْ تَكُونَ أَمْرًا فَعْلِيًّا تَامَّا مَخْلُوقًا أَوَّلًا وَمَبْدَأَ لِسَائِرِ الْمَخْلُوقَاتِ، مَعَ أَنَّ الْكِتَابَ وَالسُّنَّةَ يُنَادِيَانِ بِأَنَّ الْمَاءَ مَبْدَأُ كُلِ الْكَائِنَاتِ وَمِنْهُ خُلِقَتْ جَمِيعُ أَنْوَاعِ الْأَجْسَامِ. پس هیولا به خودی خود هیچ فعلیتی جدا از صورتها ندارد تا بتواند به عنوان امری فعلی و تام، اولین مخلوق و مبدأ سایر مخلوقات باشد، در حالی که کتاب و سنت اعلام می کنند که آب مبدأ همه موجودات است و تمام انواع اجسام از آن خلق شده اند. وَكَذَلِكَ لَيْسَ الْمُرَادُ مِنْهُ الحِسْمَ الَّذِي يُلُوكُ بِهِ لِسَانُ الْحُكَمَاءِ وَيَجْعَلُونَهُ مُرَكَّبًا مِنَ الهُيُولَى وَالصُّورَةِ. و همچنین منظور از آن جسمی که در زبان حکما آمده و آن را مرکب از هیولا و صورت می دانند، نیست. وَذَلِكَ لِأَنَّهُ بَعْدَ الْغَضَ عَنْ بُطْلَانِ التَّركِيبِ، يَسْتَلْزِمُ كَوْنَ خَلْقَةِ أَنْوَاعِ الْأَجْسَامِ كُلِّهَا عَلَى سَبِيلِ الْإِبْدَاع. زیرا حتی اگر از بطلان ترکیب چشم پوشی کنیم، مستلزم این است که خلقت تمام انواع اجسام به شیوه ابداع باشد. وَذَلِكَ لأَنَّ الصُّوَرَ النَّوْعِيَّةَ مُتَبَدِّلَةٌ عِنْدَ الْفَلَاسِفَةِ، وَبِتَبَدُّها تَتَبَدَّلُ الصُّورَةُ الحِسْمِيَّةُ. زیرا نزد فلاسفه صورت های نوعی قابل تغییر هستند و با تغییر آنها صورت جسمی نیز تغییر می کند. فَالْبَاقِي فِي الْحَالَاتِ هِيَ الهُيُولَى فَقَطْ. و آنچه در این حالات باقی می ماند، فقط هیولا است.

فَإِذَنْ تَكُونُ الصُّورَةُ النَّوْعِيَّةُ الْحَادِثَةُ وَكَذَا الْحِسْمِيَّةُ الْحَادِثَةُ بَعْدَ ذَهَابِ الْأُولَيَيْنِ مَخْلُوقَتَيْنِ، إِبْدَاعًا وَلَا مِنْ شَيْءٍ. بنابراین صورت نوعی جدید و همچنین صورت جسمی جدید که پس از زوال اولیها پدید می آیند، ابداعاً و بدون ماده قبلی خلق شده اند. فَإِنْ كَانَ وَلَا بُدَّ مِنْ مَبْدَأ، يَكُونُ هِيَ الهيولى فقط. پس اگر مبدایی وجود داشته باشد، باید فقط هیولا باشد. وَقَدْ عَرَفْتَ فَسَادَ كَوْنِهَا مَبْدَأَ لِلْأَشْيَاءِ. و تو فساد این نظریه که هیولا مبدأ اشیاء باشد را دانستی. وَكَذَلِكَ لَيْسَ الْمُرَادُ مِنْهُ الصُّورَةَ الْحِسْمِيَّةَ الاِتِّصَالِيَّةَ الْمُرَكَّبَةَ مَعَ الصُّورَةِ النَّوْعِيَّةِ. و همچنین منظور از آن صورت جسمی اتصالی که با صورت نوعی ترکیب یافته باشد، نیست. لِأَنَّ التَرَكُبَ مِنْهُمَا بِدُونِ الهُيُولَى غَلَطٌ وَبَاطِلٌ عِنْدَ الْقَوْمِ، وَبِبُطْلَانِ الهَيولَى وَيُطْلَانِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ أَيْضًا يَبْطُلُ التَّرْكِيبُ الْكَذَائِيُّ. زیرا ترکیب از آنها بدون هیولا نزد آن ،قوم نادرست و باطل است و با بطلان هیولا و بطلان صورت های نوعی نیز این نوع ترکیب باطل می شود. عَلَى أَنَّهُ تَكُونُ الْأَشْيَاءُ حِينَئِذٍ مُبْدَعَةٌ بِلَا نِسْبَةٍ لَهَا إِلَى شَيْءٍ سَابِقِ عَلَيْهَا. زیرا در این صورت اشیاء به صورت ابداعی خلق میشوند بدون اینکه به چیزی پیش از خود نسبت داده شوند. وَذَلِكَ لِمَا عَرَفْتَ مِنْ تَبَدُّلِ الصُّورَةِ الْحِسْمِيَّةِ بِتَبَدُّلِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ. و این به دلیل آن است که دانستی صورت جسمی با تغییر صورت های نوعی تغییر می کند. فَإِذَنْ لَا تَكُونُ الْمُضْغَةُ مَثَلًا مَنْسُوبَةً إِلَى الْعَلَقَةِ، وَلَا هُمَا مَنْسُوبَتَيْنِ إِلَى النُّطْفَةِ، وَلَا الْمَجْمُوعُ مَنْسُوبًا إِلَى الصُّورَةِ الْحِسْمِيَّةِ الْمُرَكَّبَةِ مَعَ الصُّورَةِ النَّوْعِيَّةِ السَّابِقَةِ؛ لِانْعِدَامِ جَمِيعِ السَّوَابِقِ رَأْسًا وَانْوِجَادِ اللَّوَاحِقِ إِبْدَاعًا. پس در این صورت، مضغه مثلاً به علقه منسوب نمی شود، و نه آن دو به نطفه، و نه مجموعه به صورت جسمی مرکب با صورت نوعی پیشین؛ زیرا تمام سوابق اساساً نابود شده و لواحق به صورت ابداعی پدید آمده اند.

فَظَهَرَ أَنَّ الْمَبْدَأَ الْأَوَّلَ الَّذِي ادَّعَاهُ صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ لَيْسَ هَيُولَى الْفَلَاسِفَةِ، وَلَا جِسْمَهُمُ الْمُرَكَّبَ مِنَ الهيولَى وَالصُّورَةِ، وَلَا الْمُرَكَّبَ مِنَ الصُّورَةِ الْحِسْمِيَّةِ وَالنَّوْعِيَّةِ. پس روشن شد که مبدأ اولی که صاحب شریعت ادعا می کند، نه هیولای فلاسفه است، و نه جسم مرکب از هيولا و صورت آنان و نه ترکیب صورت جسمی و نوعی. فَهُوَ إِذَنْ مَاهِيَّةٌ مُتَّصِلَةٌ بِذَاتِهَا، مَالِكَةٌ لِنُورِ الْوِلَايَةِ، وَهِيَ بَسِيطَةٌ لَيْسَتْ مُرَكَّبَةٌ مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ الحِسْمِيَّةِ وَالنَّوْعِيَّةِ (151 الجُوْهَرِيَّةِ ، وَهِيَ تَامَّةٌ كَامِلَةٌ نَظِيرَ ثَمَامِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ النَّوْعِيَّةِ عِنْدَ الْفَلَاسِفَةِ.) بلکه آن ماهیتی است که به ذات خود متصل است، نور ولایت را داراست و بسیط است؛ نه مرکب از ماده و صورت جسمی و نوعی جوهری و کامل و تمام است شبیه تمامیت ماهیات نوعی نزد فلاسفه. وَاللَّوَاحِقُ كُلُّهَا مُصَنَّفَاتٌ وَمُشَخِصَاتٌ، لَا فُصُولٌ وَمُنَوّعَاتٌ. و تمام لواحق، مصنفات و مشخصات هستند، نه فصل ها و نوع کننده ها. فَهِيَ مُبْدَعَةٌ مَخْلُوقَةٌ لَا مِنْ شَيْءٍ، وَسَائِرُ الْمَوْجُودَاتِ الْحِسْمِيَّةِ مَخْلُوقَةٌ مِنْهَا .كَمَا عَرَفْتَ مَعْنَى الْخَلْقَةِ مِنْهَا. پس آن به صورت ابداعی و بدون ماده قبلی خلق شده است و سایر موجودات جسمی از آن خلق شده اند، همان طور که معنای خلقت از آن را دانستی. وَهَذَا الْمَاءُ الْبَسِيطُ هُوَ الْأَصْلُ الْمَحْفُوظُ فِي جَمِيعِ الْعَوَالِمِ الْحِسْمَانِيَّةِ، وَبِهِ جَوْهَرِيَّتُهَا، وَمَا سِوَاهُ كُلُّهَا أَعْرَاضَ طَارِئَةٌ عَلَيْهِ. و این آب بسیط، اصل محفوظ در تمام عوالم جسمانی است و جوهریت آنها به آن بستگی دارد، و غیر آن همه عوارضی هستند که بر آن عارض شده اند. وَهَذَا هُوَ الْبَحْرُ الزَّاخِرُ الَّذِي قَدْ يُذْكَرُ في أَحَادِيثِ خَلْقَةِ الْأَجْسَامِ فَإِنَّ الْبَحْرِ بِحَسَبِ اللُّغَةِ هُوَ الْمَاءُ الْمُجْتَمِعُ، لَا مَكَانُ اجْتِمَاعِ الْمَاءِ، كَمَا قَدْ يَتَوَهَّمُهُ الْغَافِلُ. و این همان دریای سرشار است که در احادیث خلقت اجسام از آن یاد شده است؛ زیرا در زبان عربی، دریا به معنای آب جمع شده است، نه مکانی که آب در آن جمع شده باشد، چنان که افراد غافل ممکن است تصور کنند. فَهَذَا الْمَاءُ الْمُتَرَاكِمُ الَّذِي مَلَأَ جَمِيعَ الْعَوَالِمِ الْحِسْمَانِيَّةِ، هُوَ الْبَحْرُ الْقَاصِفُ الْإِهَيُّ وَالْبَحْرُ الزَّاخِرُ. پس این آب انباشته که تمام عوالم جسمانی را پر کرده است، همان دریای قاصف الهی و دریای سرشار است.

## رد بر ترکیب هیولی و صورت در روایات عالم ذر و میثاق. وَعَلَيْكَ بَعْدَ ذَلِكَ بِمُرَاجَعَةِ الْآيَاتِ وَالرِّوَايَاتِ طَرًّا وَكُلًّا، وَدِقَةِ النَّظَرِ وَالتَّعَمُّقِ مِنْ هَذِهِ الْحِهَةِ، أَيْ فِي الخصوص جِهَةِ كَوْنِ لُتٍ جَمِيع مَوْجُودَاتِ هَذِهِ الْعَوَالِمِ الْحِسْمِيَّةِ الْمَاءَ، وَكَوْنِهِ مَبْدَأَ جَمِيعِهَا وَبِهِ جَوْهَرِيَّةٌ الأشياء. و بر تو لازم است که پس از این آیات و روایات را به طور کلی و جزئی بررسی کرده و با دقت و تعمق از این جهت تحقیق کنی، یعنی در خصوص اینکه جوهر همه موجودات این عوالم جسمانی آب است، و آن مبدأ همه و منبع جوهریت اشیاء است. فَالْأَشْيَاءُ هُوَ الْمَاءُ الْمَعْرُوضُ بِالْعَوَارِضِ الطَّارِئَةِ الْمُخْتَلِفَةِ، وَهُوَ الْمَحْلُوقُ الْأَوَّلُ الْمُبْدَعُ في هَذِهِ الْعَوَالِم، وَمَا سِوَاهُ مخْلُوقَةٌ مُكَونَةٌ مِنْهُ. زیرا اشیاء همان آب هستند که موضوع عوارض مختلف و گذرا قرار گرفته اند و آن اولین مخلوق ابداعی در این عوالم است و غیر از آن از آن خلق و ساخته شده اند. هَذَا وَلْنُبَيِّنْ طَرِيقًا آخَرَ في بُطْلَانِ تَرَكُبِ الْأَشْيَاءِ مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ. اینک راه دیگری را برای اثبات بطلان ترکیب اشیاء از ماده و صورت بیان می کنیم. وَهُوَ : إِنَّ الْكِتَابَ وَالسُّنَّةَ يُنَادِيَانِ صَدْرًا وَذِيلًا بِوُجُودِ عَوَالِ الذَّرِ السَّابِقَ، وَأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَدْ أَخَذَ الْعُهُودَ وَالْمَوَاثِيقَ فِيهَا مِنَ الْعِبَادِ، وَعَرَّفَ نَفْسَهُ وَنَبِيَّهُ وَحُجَجَهُ الْمَعْصُومِينَ هُمْ. و آن این است که کتاب و سنت به صراحت و به طور مکرر از وجود عوالم ذر پیشین سخن می گویند، و اینکه خداوند متعال در آن عوالم از بندگان عهد و پیمان گرفته است، و خود، پیامبرش و حجج معصومینش را به آن ها معرفی کرده است. فَأَخَذَ الْمِيثَاقَ مِنْهُمْ بِتَوْحِيدِهِ وَنُبُوَّةِ نَبِيِّهِ وَوَلَايَةِ أَوْلِيَائِهِ وَكَلَّفَهُمْ بِتَكَالِيفَ مَخصُوصَةٍ، فَأَطَاعَهَا مَنْ أَطَاعَ وَعَصَى مَنْ عَصَى. پس از آنها برای توحید خود، نبوت پیامبرش و ولایت اولیای خود پیمان گرفت و آنان را به تکالیف خاصی مکلف کرد. برخی اطاعت کردند و برخی دیگر نافرمانی نمودند. وَالْأَخْبَارُ في هَذَا الْبَابِ فَوْقَ حَدِ الْإِحْصَاءِ، وَمَنْ أَنْكَرَهَا فَلْيُعَالِجُ دَاءَ جَهْلِهِ بِتَعَبِ الْمُرَاجَعَةِ، وَلَا أَقَلَّ مِنَ الرجوع إِلَى كُتُبِ الْبِحَارِ وَالْكَافِي.

روایات در این باب بیش از حد شمارش هستند و کسی که آنها را انکار کند، باید بیماری جهل خود را با زحمت بررسی و تحقیق درمان کند و لااقل به کتابهای بحار و کافی مراجعه نماید. وَلَيْسَ هَذَا . أَيْ عَامَ الذَّرِ وَأَحْذُ الْمَوَاثِيقِ وَتَوْجِيهُ التَّكَالِيفِ . مِنَ الْأُمُورِ الْمُسْتَغْرَبَةِ. و این - یعنی عالم ذر، گرفتن پیمانها و توجه تکالیف - از امور شگفت انگیز نیست. إِذِ الْأَشْيَاءُ كُلُّهَا . مِنَ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ إِلَى مُنْتَهَى عَوَامِ الْأَجْسَامِ . مَالِكَةٌ لِنُورِ الْوِلَايَةِ وَوَاحِدَةٌ لَهُ. زیرا همه اشیاء - از سایه ها و اشباح تا انتهای عوالم اجسام - دارای نور ولایت هستند و آن را دارا می باشند. وَحَيْثُ إِنَّهُ فِي نِهَايَةِ الشَّدَّةِ فِي الْوُجُودِ وَفِي سَائِرِ الْكَمَالَاتِ مِنَ الْعِلْمِ وَالْقُدْرَةِ وَالْإِدْرَاكِ وَالشُّعُورِ وَالْحُرِّيَّةِ وَالِاخْتِيَارِ ، فَإِذَنْ لَا غُرُوَ فِي كَوْنِ الْأَشْيَاءِ طَرًّا وَكُلًّا عَالِمَاتٍ شَاعِرَاتٍ قَادِرَاتٍ بِإِذْنِ اللَّهِ وَمَشِيَّتِهِ. و چون این نور در نهایت شدت وجود و سایر کمالات همچون علم، قدرت، ادراک، شعور، آزادی و اختیار است، پس جای تعجب نیست که همه اشیاء، به طور کامل و کلی، عالم، شاعر و قادر باشند به اذن و اراده خداوند. حَيْثُ إِنَّهُمْ مَالِكُونَ لِنُورِ الْوِلَايَةِ الشَّدِيدَةِ فِي هَذِهِ الْكَمَالَاتِ، بَلْ فِي طَرَفِ اللَّا يَتَنَاهَى مِنْهَا، فَهُمْ بِمَا يَمْلِكُونَهُ شَاعِرُونَ قَادِرُونَ مُدْرَكُونَ إِلَى آخِرِ الْكَمَالَاتِ. زیرا آنان دارای نور ولایت شدیدی در این کمالات هستند، بلکه در انتهای بی نهایت آن، و به همین دلیل، با آنچه دارا هستند، دارای ،شعور ،قدرت ادراک و سایر کمالات هستند. وَلَمْ يَقُمْ بُرْهَانٌ عَلَى حَصْرِ هَذِهِ الْكَمَالَاتِ فِي حُصُوصِ الْإِنْسَانِ فَقَطْ، بَلْ مِنَ الْمُمْكِنِ جِدًّا كَوْنُ الْجَمَادَاتِ أَيْضًا وَاحِدَةً لَهَا. و هیچ برهانی بر حصر این کمالات در انسان وجود ندارد، بلکه به راحتی ممکن است که جمادات نیز دارای این کمالات باشند. كَيْفَ وَهُمْ يَشْهَدُونَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَى أَفْعَالِ الْبَشَرِ وَأَعْمَاهِمْ، وَالشَّهَادَةُ فَرْعُ الْإِدْرَاكِ وَالْعِلْمِ؟! چگونه چنین نباشد، در حالی که آنان در روز قیامت بر اعمال و رفتار بشر شهادت می دهند، و شهادت فرع بر ادراک و علم است؟! فَلَا اسْتِبْعَادَ فِي أَنْ يَكُونَ اللَّهُ تَعَالَى قَدْ أَذِنَ فِي عَوَالِمِ الذَّرِ لجَمِيعِ الْأَشْيَاءِ مِنَ الدُّرَّةِ إِلَى الدَّرَةِ لِأَنْ يَمْلِكُوا نُورَ الْوِلَايَةِ مِلْكِيَّةُ قَوِيَّةٌ شَدِيدَةً، حَتَّى يَعْرِفُوا بِهَذَا النُّورِ الْمَمْلُوكِ هَمْ رَكُمْ وَنَبِيُّهُمْ وَوَلِيُّهُمْ وَإِمَامَهُمْ.

هیچ بعید نیست که خداوند متعال در عوالم ذر به همه اشیاء، از مروارید تا ذره اجازه داده باشد که نور ولایت را به صورت قوی و شدید مالک شوند تا با این نور که در اختیار آنها است، پروردگار، پیامبر، ولی و امامشان را بشناسند. فَإِنَّ مَعْرِفَةَ الرَّبِّ تَعَالَى وَمُشَاهَدَتَهُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ فِي غَايَةِ السُّهُولَةِ حِينَمَا أَذِنَ اللَّهُ لَهُمْ وَشَاءَ، وَمَعْرِفَةُ النَّبِيَ وَالْوَصِيِّ أَسْهَلُ بِدَرَجَاتٍ. زیرا شناخت پروردگار و مشاهده او با نور ولایت، در نهایت سهولت است وقتی خداوند برای آنها اجازه دهد و بخواهد، و شناخت پیامبر و وصی به مراتب آسان تر است. إذْ النُّورُ الْمَمْلُوكُ هُوَ نُورُهُمْ. فَالخَلْقُ بِنُورِ الْوِلَايَةِ يَعْرِفُونَ أَوْلِيَاءَهُمْ وَسَادَتَهُمْ وَيُشَاهِدُونَهُمْ. زیرا نوری که در اختیار آنها است، همان نور اولیاء است. پس مخلوقات با نور ولایت، اولیاء و سروران خود را می شناسند و مشاهده می کنند. وَلَا اسْتِبْعَادَ فِي أَنْ كَانَ اللهُ قَدْ أَعْطَاهُمُ الحُرِّيَّةَ وَالاحْتِيَارَ لِعَدَمِ بُرْهَانٍ عَلَى حَصْرِهَا فِي الْبَشَرِ. و هیچ بعید نیست که خداوند به آنها آزادی و اختیار داده باشد، زیرا هیچ برهانی بر انحصار این ویژگی در انسان وجود ندارد. فَلَا بُعْدَ فِي تَكْلِيفِ الْأَشْيَاءِ فِي ذَلِكَ الْعَالَمَ إِلَى دُخُولِ النَّارِ وَإِطَاعَةِ بَعْضٍ دُونَ بَعْضٍ عَنْ كَمَالِ الْقُدْرَةِ وَالِاحْتِيَارِ وَالحُريَّة. پس بعید نیست که اشیاء در آن عالم به ورود به آتش و اطاعت برخی و نافرمانی برخی دیگر از روی کمال قدرت، اختیار و آزادی مکلف شده باشند. فَصَارَ الْمُطِيعُ مُقَرَّبًا مَرْفُوعَ الدَّرَجَةِ وَمَحْبُوبًا لِلَّهِ تَعَالَى ، (152 وَمَعْرُوضًا لِأَعْرَاضِ شَرِيفَةٍ، كَالْمَاءِ الْعَذْبِ الْفُرَاتِ وَطِينَةِ الْفِرْدَوْسِ وَطِينَةِ الْمُؤْمِنِينَ.) پس مطیع، مقرب، بلندمرتبه و محبوب خداوند متعال شد و موضوع عوارض شریف، مانند آب شیرین گوارا و طینت فردوس و طینت مؤمنین گردید. وَالْعَاصِي مَطْرُودًا مَرْدُودًا وَمَعْرُوضًا لِأَعْرَاضِ خَسِيسَةٍ، كَالْمِلْحِ الْأُجَاجِ وَالزَّقُومِ وَالْحَمِيمِ وَطِيئَةِ الْعُصَاةِ وَالْكُفَّارِ. و عاصی، رانده و مردود شد و موضوع عوارض پست مانند نمک تلخ، زقوم حمیم، و طینت گناهکاران و کافران گردید. كَمَا وَرَدَ كُلُّ هَذِهِ فِي الرِّوَايَاتِ.

همان طور که تمام این موارد در روایات وارد شده است. فَالْبَطِيحُ الْحُلْوُ اللَّطِيفُ هُوَ الَّذِي قَبِلَ الْوِلَايَةَ وَآمَنَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ، وَالْمُرُّ الْكَثِيفُ أَنْكَرَهَا. <a href="#ref- [].) پس هندوانه شیرین و لطیف همان است که ولایت را پذیرفت و به خدا و رسولش ایمان آورد، و تلخ و سنگین آن را انکار کرد. إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَحْبَارِ الْوَارِدَةِ في أَنَّهُ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى . تَقْدِيمًا لِسُنَّةِ الْعَدْلِ احْتَبَرَ الْمُحْتَارِينَ الْقَادِرِينَ في الْعَوَالِمِ الذَّرِ الثَّلَاثِ . الَّتِي يَأْتِي ذِكْرُهَا مُفَصَّلًا إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى . لِكَيْ يَتِمَّ حُجَّتُهُ عَلَى الْخَلْقِ. و به جز این ها، اخبار دیگری وارد شده که خداوند متعال، در راستای اجرای سنت عدل، مختاران قادر را در سه عالم ذر - که ذکر آنها به تفصیل ان شاء الله خواهد آمد - آزمایش کرد تا حجت خود را بر خلق تمام کند. وَقَدْ وَرَدَتْ رِوَايَاتٌ كَثِيرَةٌ فِي أَنَّ اخْتِلَافَ الْأَعْرَاضِ الْوَارِدَةِ عَلَى الْمَاءِ الْبَسِيطِ كَصَيْرُورَةِ قِطْعَةٍ مِنْهُ عَذَّبًا فُرَانًا وَقِطْعَةٍ أُخْرَى مِلْحًا أَجَاجًا، لَيْسَ إِلَّا لِأَجْلِ الاحْتِلافِ بِالطَّاعَةِ وَالْعِصْيَانِ فِي عَالَمَ الذَّرِ السَّابِقِ. روایات زیادی وارد شده است که اختلاف عوارضی که بر آب بسیط عارض میشود مانند اینکه قسمتی از آن شیرین و گوارا شده و قسمتی دیگر شور و تلخ، فقط به دلیل اختلاف در اطاعت و عصیان در عالم ذر پیشین است. وَإِنَّمَا عَبَرْنَا بِاخْتِلَافِ الْأَعْرَاضِ، إِذْ عَلَى صَرِيحِ الرِّوَايَاتِ يَكُونُ الْجَوْهَرُ الْحِسْمِيُّ بَاقِيًا غَيْرَ مُتَبَدِّلٍ وَلَا رٍ فِي جَوْهَرِيَّتِهِ ، وَإِنَّمَا يَتَبَدَّلُ عَلَيْهِ الْأَعْرَاضُ. و ما از اختلاف عوارض سخن گفتیم زیرا به صراحت ،روایات، جوهر جسمی باقی میماند و در جوهریتش تغییر یا تبدلی رخ نمی دهد بلکه عوارض بر آن تغییر می کند. فَهَذِهِ الْقَطْرَةُ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الَّتى كَانَتْ في عَوَالِمِ الذَّرَ مُخَاطَبَةً بِالْخِطَابَاتِ وَالتَّكَالِيفِ، هِيَ بِعَيْنِهَا تَكُونُ مِلْحًا أُجَاجًا. پس این قطره آب بسیط که در عوالم ذر مورد خطابها و تکالیف قرار گرفته بود، عیناً همان است که به آب شور و تلخ تبدیل می شود. وَقَدْ تُطِيعُ اللَّهَ فِي نَشْأَةٍ أُخْرَى، فَيَنْقَلِبُ عَرَضْهَا وَتَصِيرُ بِعَيْنِهَا عَذَّبًا فُرَانًا.

این نشانه ها به تو خبر می دهند از نشئه ای دیگر که در گذشته های دور در آن بوده ای و در آن اشخاص و ارواحی را دیده ای. فَهَذَانِ النَّمُوذَجَانِ النَّفْسِيَّانِ يُنَبّتَانِكَ عَنْ عَالَمِ الذَّرِ السَّابِقِ وَدَلِيلَانِ يَهْدِيَانِكَ إِلَى وُجُودِهِ. این دو نمونه نفسانی به تو از عالم ذر پیشین خبر می دهند و دو دلیلی هستند که تو را به وجود آن راهنمایی می کنند. ## عوالم سه گانه ذرّ إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَاعْلَمْ أَنَّ الْأَحْبَارَ الْوَارِدَةَ فِي بَابِ عَوَالِمِ الذَّرِ عَلَى طَوَائِفَ: اگر این را دانستی بدان که اخبار وارد شده درباره عوالم ذر به چند دسته تقسیم می شوند: إِحْدَاهَا رَاجِعَةٌ إلى (158 الذَّرَ الْأَوَّلِ، وَهُوَ الْأَظلَّةِ.) یکی از آنها مربوط به ذر اول است که مربوط به عالم اظلّه است. وَقَدْ صَرَّحُوا فِي الْأَحَادِيثِ بِهَذَا اللَّفْظِ، أَيْ لَفْظِ الذَّرَ الْأَوَّلِ. و در احادیث به این لفظ، یعنی لفظ "ذر اول"، تصریح شده است. فِي بَصَائِرِ الدَّرَجَاتِ، عَنْ بِي عَبْدِ اللهِ (علیه السلام بَعْدَ السُّؤَالِ عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى: «هَذَا نَذِيرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولَى fn[النجم (53) / 56](footnote1-page537" id=") [].) پس هندوانه شیرین و لطیف همان است که ولایت را پذیرفت و به خدا و رسولش ایمان آورد، و تلخ و سنگین آن را انکار کرد. إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَحْبَارِ الْوَارِدَةِ في أَنَّهُ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى . تَقْدِيمًا لِسُنَّةِ الْعَدْلِ احْتَبَرَ الْمُحْتَارِينَ الْقَادِرِينَ في الْعَوَالِمِ الذَّرِ الثَّلَاثِ . الَّتِي يَأْتِي ذِكْرُهَا مُفَصَّلًا إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى . لِكَيْ يَتِمَّ حُجَّتُهُ عَلَى الْخَلْقِ. و به جز این ها، اخبار دیگری وارد شده که خداوند متعال، در راستای اجرای سنت عدل، مختاران قادر را در سه عالم ذر - که ذکر آنها به تفصیل ان شاء الله خواهد آمد - آزمایش کرد تا حجت خود را بر خلق تمام کند. وَقَدْ وَرَدَتْ رِوَايَاتٌ كَثِيرَةٌ فِي أَنَّ اخْتِلَافَ الْأَعْرَاضِ الْوَارِدَةِ عَلَى الْمَاءِ الْبَسِيطِ كَصَيْرُورَةِ قِطْعَةٍ مِنْهُ عَذَّبًا فُرَانًا وَقِطْعَةٍ أُخْرَى مِلْحًا أَجَاجًا، لَيْسَ إِلَّا لِأَجْلِ الاحْتِلافِ بِالطَّاعَةِ وَالْعِصْيَانِ فِي عَالَمَ الذَّرِ السَّابِقِ. روایات زیادی وارد شده است که اختلاف عوارضی که بر آب بسیط عارض میشود مانند اینکه قسمتی از آن شیرین و گوارا شده و قسمتی دیگر شور و تلخ، فقط به دلیل اختلاف در اطاعت و عصیان در عالم ذر پیشین است. وَإِنَّمَا عَبَرْنَا بِاخْتِلَافِ الْأَعْرَاضِ، إِذْ عَلَى صَرِيحِ الرِّوَايَاتِ يَكُونُ الْجَوْهَرُ الْحِسْمِيُّ بَاقِيًا غَيْرَ مُتَبَدِّلٍ وَلَا رٍ فِي جَوْهَرِيَّتِهِ ، وَإِنَّمَا يَتَبَدَّلُ عَلَيْهِ الْأَعْرَاضُ. و ما از اختلاف عوارض سخن گفتیم زیرا به صراحت ،روایات، جوهر جسمی باقی میماند و در جوهریتش تغییر یا تبدلی رخ نمی دهد بلکه عوارض بر آن تغییر می کند. فَهَذِهِ الْقَطْرَةُ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الَّتى كَانَتْ في عَوَالِمِ الذَّرَ مُخَاطَبَةً بِالْخِطَابَاتِ وَالتَّكَالِيفِ، هِيَ بِعَيْنِهَا تَكُونُ مِلْحًا أُجَاجًا. پس این قطره آب بسیط که در عوالم ذر مورد خطابها و تکالیف قرار گرفته بود، عیناً همان است که به آب شور و تلخ تبدیل می شود. وَقَدْ تُطِيعُ اللَّهَ فِي نَشْأَةٍ أُخْرَى، فَيَنْقَلِبُ عَرَضْهَا وَتَصِيرُ بِعَيْنِهَا عَذَّبًا فُرَانًا.

این نشانه ها به تو خبر می دهند از نشئه ای دیگر که در گذشته های دور در آن بوده ای و در آن اشخاص و ارواحی را دیده ای. فَهَذَانِ النَّمُوذَجَانِ النَّفْسِيَّانِ يُنَبّتَانِكَ عَنْ عَالَمِ الذَّرِ السَّابِقِ وَدَلِيلَانِ يَهْدِيَانِكَ إِلَى وُجُودِهِ. این دو نمونه نفسانی به تو از عالم ذر پیشین خبر می دهند و دو دلیلی هستند که تو را به وجود آن راهنمایی می کنند. ## عوالم سه گانه ذرّ إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَاعْلَمْ أَنَّ الْأَحْبَارَ الْوَارِدَةَ فِي بَابِ عَوَالِمِ الذَّرِ عَلَى طَوَائِفَ: اگر این را دانستی بدان که اخبار وارد شده درباره عوالم ذر به چند دسته تقسیم می شوند: إِحْدَاهَا رَاجِعَةٌ إلى (158 الذَّرَ الْأَوَّلِ، وَهُوَ الْأَظلَّةِ.) یکی از آنها مربوط به ذر اول است که مربوط به عالم اظلّه است. وَقَدْ صَرَّحُوا فِي الْأَحَادِيثِ بِهَذَا اللَّفْظِ، أَيْ لَفْظِ الذَّرَ الْأَوَّلِ. و در احادیث به این لفظ، یعنی لفظ "ذر اول"، تصریح شده است. فِي بَصَائِرِ الدَّرَجَاتِ، عَنْ بِي عَبْدِ اللهِ (علیه السلام بَعْدَ السُّؤَالِ عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى: «هَذَا نَذِيرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولَى fn[النجم (53) / 56](footnote1-page537" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) پس هندوانه شیرین و لطیف همان است که ولایت را پذیرفت و به خدا و رسولش ایمان آورد، و تلخ و سنگین آن را انکار کرد. إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَحْبَارِ الْوَارِدَةِ في أَنَّهُ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى . تَقْدِيمًا لِسُنَّةِ الْعَدْلِ احْتَبَرَ الْمُحْتَارِينَ الْقَادِرِينَ في الْعَوَالِمِ الذَّرِ الثَّلَاثِ . الَّتِي يَأْتِي ذِكْرُهَا مُفَصَّلًا إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى . لِكَيْ يَتِمَّ حُجَّتُهُ عَلَى الْخَلْقِ. و به جز این ها، اخبار دیگری وارد شده که خداوند متعال، در راستای اجرای سنت عدل، مختاران قادر را در سه عالم ذر - که ذکر آنها به تفصیل ان شاء الله خواهد آمد - آزمایش کرد تا حجت خود را بر خلق تمام کند. وَقَدْ وَرَدَتْ رِوَايَاتٌ كَثِيرَةٌ فِي أَنَّ اخْتِلَافَ الْأَعْرَاضِ الْوَارِدَةِ عَلَى الْمَاءِ الْبَسِيطِ كَصَيْرُورَةِ قِطْعَةٍ مِنْهُ عَذَّبًا فُرَانًا وَقِطْعَةٍ أُخْرَى مِلْحًا أَجَاجًا، لَيْسَ إِلَّا لِأَجْلِ الاحْتِلافِ بِالطَّاعَةِ وَالْعِصْيَانِ فِي عَالَمَ الذَّرِ السَّابِقِ. روایات زیادی وارد شده است که اختلاف عوارضی که بر آب بسیط عارض میشود مانند اینکه قسمتی از آن شیرین و گوارا شده و قسمتی دیگر شور و تلخ، فقط به دلیل اختلاف در اطاعت و عصیان در عالم ذر پیشین است. وَإِنَّمَا عَبَرْنَا بِاخْتِلَافِ الْأَعْرَاضِ، إِذْ عَلَى صَرِيحِ الرِّوَايَاتِ يَكُونُ الْجَوْهَرُ الْحِسْمِيُّ بَاقِيًا غَيْرَ مُتَبَدِّلٍ وَلَا رٍ فِي جَوْهَرِيَّتِهِ ، وَإِنَّمَا يَتَبَدَّلُ عَلَيْهِ الْأَعْرَاضُ. و ما از اختلاف عوارض سخن گفتیم زیرا به صراحت ،روایات، جوهر جسمی باقی میماند و در جوهریتش تغییر یا تبدلی رخ نمی دهد بلکه عوارض بر آن تغییر می کند. فَهَذِهِ الْقَطْرَةُ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الَّتى كَانَتْ في عَوَالِمِ الذَّرَ مُخَاطَبَةً بِالْخِطَابَاتِ وَالتَّكَالِيفِ، هِيَ بِعَيْنِهَا تَكُونُ مِلْحًا أُجَاجًا. پس این قطره آب بسیط که در عوالم ذر مورد خطابها و تکالیف قرار گرفته بود، عیناً همان است که به آب شور و تلخ تبدیل می شود. وَقَدْ تُطِيعُ اللَّهَ فِي نَشْأَةٍ أُخْرَى، فَيَنْقَلِبُ عَرَضْهَا وَتَصِيرُ بِعَيْنِهَا عَذَّبًا فُرَانًا.

این نشانه ها به تو خبر می دهند از نشئه ای دیگر که در گذشته های دور در آن بوده ای و در آن اشخاص و ارواحی را دیده ای. فَهَذَانِ النَّمُوذَجَانِ النَّفْسِيَّانِ يُنَبّتَانِكَ عَنْ عَالَمِ الذَّرِ السَّابِقِ وَدَلِيلَانِ يَهْدِيَانِكَ إِلَى وُجُودِهِ. این دو نمونه نفسانی به تو از عالم ذر پیشین خبر می دهند و دو دلیلی هستند که تو را به وجود آن راهنمایی می کنند. ## عوالم سه گانه ذرّ إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَاعْلَمْ أَنَّ الْأَحْبَارَ الْوَارِدَةَ فِي بَابِ عَوَالِمِ الذَّرِ عَلَى طَوَائِفَ: اگر این را دانستی بدان که اخبار وارد شده درباره عوالم ذر به چند دسته تقسیم می شوند: إِحْدَاهَا رَاجِعَةٌ إلى (158 الذَّرَ الْأَوَّلِ، وَهُوَ الْأَظلَّةِ.) یکی از آنها مربوط به ذر اول است که مربوط به عالم اظلّه است. وَقَدْ صَرَّحُوا فِي الْأَحَادِيثِ بِهَذَا اللَّفْظِ، أَيْ لَفْظِ الذَّرَ الْأَوَّلِ. و در احادیث به این لفظ، یعنی لفظ "ذر اول"، تصریح شده است. فِي بَصَائِرِ الدَّرَجَاتِ، عَنْ بِي عَبْدِ اللهِ (علیه السلام بَعْدَ السُّؤَالِ عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى: «هَذَا نَذِيرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولَى fn[النجم (53) / 56](footnote1-page537" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) پس هندوانه شیرین و لطیف همان است که ولایت را پذیرفت و به خدا و رسولش ایمان آورد، و تلخ و سنگین آن را انکار کرد. إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَحْبَارِ الْوَارِدَةِ في أَنَّهُ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى . تَقْدِيمًا لِسُنَّةِ الْعَدْلِ احْتَبَرَ الْمُحْتَارِينَ الْقَادِرِينَ في الْعَوَالِمِ الذَّرِ الثَّلَاثِ . الَّتِي يَأْتِي ذِكْرُهَا مُفَصَّلًا إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى . لِكَيْ يَتِمَّ حُجَّتُهُ عَلَى الْخَلْقِ. و به جز این ها، اخبار دیگری وارد شده که خداوند متعال، در راستای اجرای سنت عدل، مختاران قادر را در سه عالم ذر - که ذکر آنها به تفصیل ان شاء الله خواهد آمد - آزمایش کرد تا حجت خود را بر خلق تمام کند. وَقَدْ وَرَدَتْ رِوَايَاتٌ كَثِيرَةٌ فِي أَنَّ اخْتِلَافَ الْأَعْرَاضِ الْوَارِدَةِ عَلَى الْمَاءِ الْبَسِيطِ كَصَيْرُورَةِ قِطْعَةٍ مِنْهُ عَذَّبًا فُرَانًا وَقِطْعَةٍ أُخْرَى مِلْحًا أَجَاجًا، لَيْسَ إِلَّا لِأَجْلِ الاحْتِلافِ بِالطَّاعَةِ وَالْعِصْيَانِ فِي عَالَمَ الذَّرِ السَّابِقِ. روایات زیادی وارد شده است که اختلاف عوارضی که بر آب بسیط عارض میشود مانند اینکه قسمتی از آن شیرین و گوارا شده و قسمتی دیگر شور و تلخ، فقط به دلیل اختلاف در اطاعت و عصیان در عالم ذر پیشین است. وَإِنَّمَا عَبَرْنَا بِاخْتِلَافِ الْأَعْرَاضِ، إِذْ عَلَى صَرِيحِ الرِّوَايَاتِ يَكُونُ الْجَوْهَرُ الْحِسْمِيُّ بَاقِيًا غَيْرَ مُتَبَدِّلٍ وَلَا رٍ فِي جَوْهَرِيَّتِهِ ، وَإِنَّمَا يَتَبَدَّلُ عَلَيْهِ الْأَعْرَاضُ. و ما از اختلاف عوارض سخن گفتیم زیرا به صراحت ،روایات، جوهر جسمی باقی میماند و در جوهریتش تغییر یا تبدلی رخ نمی دهد بلکه عوارض بر آن تغییر می کند. فَهَذِهِ الْقَطْرَةُ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الَّتى كَانَتْ في عَوَالِمِ الذَّرَ مُخَاطَبَةً بِالْخِطَابَاتِ وَالتَّكَالِيفِ، هِيَ بِعَيْنِهَا تَكُونُ مِلْحًا أُجَاجًا. پس این قطره آب بسیط که در عوالم ذر مورد خطابها و تکالیف قرار گرفته بود، عیناً همان است که به آب شور و تلخ تبدیل می شود. وَقَدْ تُطِيعُ اللَّهَ فِي نَشْأَةٍ أُخْرَى، فَيَنْقَلِبُ عَرَضْهَا وَتَصِيرُ بِعَيْنِهَا عَذَّبًا فُرَانًا.

و ممکن است در نشئه ای دیگر خدا را اطاعت کند، در این صورت عرض آن تغییر کرده و عیناً به آب شیرین و گوارا تبدیل شود. فَالْمَاءُ الْبَسِيطُ بِعَيْنِهِ بَاقٍ فِي جَمِيعِ التَّبَدُّلَاتِ الْعَرَضِيَّةِ. پس آب بسیط عیناً در تمام تبدلات عرضی باقی می ماند. وَهُوَ الْحَافِظُ لِلْهُوِيَّةِ وَالْوَحْدَةِ فِي عَوَالِمِ الذَّرِ وَعَالَمِ الدُّنْيَا وَعَوَالِمِ الْبَرْزَحَ وَيَوْمِ الْقِيَامَةِ وَالْجَنَّةِ وَالنَّارِ. و همان است که هویت و وحدت را در عوالم ذر دنیا، برزخ، روز قیامت، بهشت و جهنم حفظ می کند. وَإِنَّمَا يَتَبَدَّلُ عَلَيْهِ أَعْرَاضُهُ لِأَجْلِ الطَّاعَةِ وَالْعِصْيَانِ، أَوْ بِتَغْيِيرِ اللَّهِ تَعَالَى تَقْدِيرَاتِ وَجْدَانِهِ وَأَطْوَارِ وُجُودِهِ فَضْلًا وَوُجُودًا وَمَنَّا مِنْهُ تَعَالَى. و تنها عوارض آن به دلیل اطاعت و عصیان یا به سبب تغییراتی که خداوند در تقدیرات وجودی و اطوار وجود آن ایجاد میکند تغییر می یابد که این تغییرات از فضل و منت خداوند است. وَالْغَرَضُ إِنَّ الرِّوَايَاتِ الْوَارِدَةَ فِي أَبْوَابِ عَوَالِمِ الذَّرِ لَا تُنَاسِبُ قَوْلَ الْفَلَاسِفَةِ بالتركبِ مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ، وَلَا قَوْهُمْ بِالصُّورِ النَّوْعِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ. و نتیجه آن است که روایات وارده در باب عوالم ذر با نظر فلاسفه مبنی بر ترکیب از ماده و صورت، یا نظر آنان درباره صورتهای نوعی جوهری، تناسبی ندارد. أَيْ الْأَجْزَاءُ الْمَاهَوِيَّةُ التَّقْومِيَّةُ الْمَوْجُودَةُ في الخارج. یعنی اجزای ماهوی تقویمی که در خارج موجود هستند. وَتَوْضِيحُهُ: إِنَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَنَّ شَيْلِيَّةَ الشَّيْءٍ بِصُورَتِهِ، لَا بِمَادَّتِهِ، بَل الشَّيْنِيَّةُ بِالصُّورِ النَّوْعِيَّةِ فَقَط. و توضیح این است که آنان می گویند: شیئیت هر چیز به صورت آن است، نه به ماده آن، بلکه شیئیت تنها به صورت های نوعی بستگی دارد. وَبِزَوَاهِمَا تَزُولُ شَيْئِيَّةُ الشَّيْءِ وَفِعْلِيَّتُهُ وَتُخْدَتُ فِعْلِيَّةٌ وَشَيْئِيَّةٌ أُخْرَى، وَالْبَاقِي فِي الْأَحْوَالِ هِيَ الهيولى و با زوال آن شیئیت و فعلیت چیز از بین می رود و فعلیت و شیئیت جدیدی به وجود می آید، و آنچه در این احوال باقی می ماند، تنها هیولا است. إِذْ بِتَبَدُّلِ الصُّورِ النَّوْعِيَّةِ تَتَبَدَّلُ الصُّوَرُ الحِسْمِيَّةُ أَيْضًا، تَبَدُّلَ الْجِنْسِ بِتَبَدُّلِ فُصُولِهِ الْمُقَومَةِ.

و ممکن است در نشئه ای دیگر خدا را اطاعت کند، در این صورت عرض آن تغییر کرده و عیناً به آب شیرین و گوارا تبدیل شود. فَالْمَاءُ الْبَسِيطُ بِعَيْنِهِ بَاقٍ فِي جَمِيعِ التَّبَدُّلَاتِ الْعَرَضِيَّةِ. پس آب بسیط عیناً در تمام تبدلات عرضی باقی می ماند. وَهُوَ الْحَافِظُ لِلْهُوِيَّةِ وَالْوَحْدَةِ فِي عَوَالِمِ الذَّرِ وَعَالَمِ الدُّنْيَا وَعَوَالِمِ الْبَرْزَحَ وَيَوْمِ الْقِيَامَةِ وَالْجَنَّةِ وَالنَّارِ. و همان است که هویت و وحدت را در عوالم ذر دنیا، برزخ، روز قیامت، بهشت و جهنم حفظ می کند. وَإِنَّمَا يَتَبَدَّلُ عَلَيْهِ أَعْرَاضُهُ لِأَجْلِ الطَّاعَةِ وَالْعِصْيَانِ، أَوْ بِتَغْيِيرِ اللَّهِ تَعَالَى تَقْدِيرَاتِ وَجْدَانِهِ وَأَطْوَارِ وُجُودِهِ فَضْلًا وَوُجُودًا وَمَنَّا مِنْهُ تَعَالَى. و تنها عوارض آن به دلیل اطاعت و عصیان یا به سبب تغییراتی که خداوند در تقدیرات وجودی و اطوار وجود آن ایجاد میکند تغییر می یابد که این تغییرات از فضل و منت خداوند است. وَالْغَرَضُ إِنَّ الرِّوَايَاتِ الْوَارِدَةَ فِي أَبْوَابِ عَوَالِمِ الذَّرِ لَا تُنَاسِبُ قَوْلَ الْفَلَاسِفَةِ بالتركبِ مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ، وَلَا قَوْهُمْ بِالصُّورِ النَّوْعِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ. و نتیجه آن است که روایات وارده در باب عوالم ذر با نظر فلاسفه مبنی بر ترکیب از ماده و صورت، یا نظر آنان درباره صورتهای نوعی جوهری، تناسبی ندارد. أَيْ الْأَجْزَاءُ الْمَاهَوِيَّةُ التَّقْومِيَّةُ الْمَوْجُودَةُ في الخارج. یعنی اجزای ماهوی تقویمی که در خارج موجود هستند. وَتَوْضِيحُهُ: إِنَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَنَّ شَيْلِيَّةَ الشَّيْءٍ بِصُورَتِهِ، لَا بِمَادَّتِهِ، بَل الشَّيْنِيَّةُ بِالصُّورِ النَّوْعِيَّةِ فَقَط. و توضیح این است که آنان می گویند: شیئیت هر چیز به صورت آن است، نه به ماده آن، بلکه شیئیت تنها به صورت های نوعی بستگی دارد. وَبِزَوَاهِمَا تَزُولُ شَيْئِيَّةُ الشَّيْءِ وَفِعْلِيَّتُهُ وَتُخْدَتُ فِعْلِيَّةٌ وَشَيْئِيَّةٌ أُخْرَى، وَالْبَاقِي فِي الْأَحْوَالِ هِيَ الهيولى و با زوال آن شیئیت و فعلیت چیز از بین می رود و فعلیت و شیئیت جدیدی به وجود می آید، و آنچه در این احوال باقی می ماند، تنها هیولا است. إِذْ بِتَبَدُّلِ الصُّورِ النَّوْعِيَّةِ تَتَبَدَّلُ الصُّوَرُ الحِسْمِيَّةُ أَيْضًا، تَبَدُّلَ الْجِنْسِ بِتَبَدُّلِ فُصُولِهِ الْمُقَومَةِ.

و ممکن است در نشئه ای دیگر خدا را اطاعت کند، در این صورت عرض آن تغییر کرده و عیناً به آب شیرین و گوارا تبدیل شود. فَالْمَاءُ الْبَسِيطُ بِعَيْنِهِ بَاقٍ فِي جَمِيعِ التَّبَدُّلَاتِ الْعَرَضِيَّةِ. پس آب بسیط عیناً در تمام تبدلات عرضی باقی می ماند. وَهُوَ الْحَافِظُ لِلْهُوِيَّةِ وَالْوَحْدَةِ فِي عَوَالِمِ الذَّرِ وَعَالَمِ الدُّنْيَا وَعَوَالِمِ الْبَرْزَحَ وَيَوْمِ الْقِيَامَةِ وَالْجَنَّةِ وَالنَّارِ. و همان است که هویت و وحدت را در عوالم ذر دنیا، برزخ، روز قیامت، بهشت و جهنم حفظ می کند. وَإِنَّمَا يَتَبَدَّلُ عَلَيْهِ أَعْرَاضُهُ لِأَجْلِ الطَّاعَةِ وَالْعِصْيَانِ، أَوْ بِتَغْيِيرِ اللَّهِ تَعَالَى تَقْدِيرَاتِ وَجْدَانِهِ وَأَطْوَارِ وُجُودِهِ فَضْلًا وَوُجُودًا وَمَنَّا مِنْهُ تَعَالَى. و تنها عوارض آن به دلیل اطاعت و عصیان یا به سبب تغییراتی که خداوند در تقدیرات وجودی و اطوار وجود آن ایجاد میکند تغییر می یابد که این تغییرات از فضل و منت خداوند است. وَالْغَرَضُ إِنَّ الرِّوَايَاتِ الْوَارِدَةَ فِي أَبْوَابِ عَوَالِمِ الذَّرِ لَا تُنَاسِبُ قَوْلَ الْفَلَاسِفَةِ بالتركبِ مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ، وَلَا قَوْهُمْ بِالصُّورِ النَّوْعِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ. و نتیجه آن است که روایات وارده در باب عوالم ذر با نظر فلاسفه مبنی بر ترکیب از ماده و صورت، یا نظر آنان درباره صورتهای نوعی جوهری، تناسبی ندارد. أَيْ الْأَجْزَاءُ الْمَاهَوِيَّةُ التَّقْومِيَّةُ الْمَوْجُودَةُ في الخارج. یعنی اجزای ماهوی تقویمی که در خارج موجود هستند. وَتَوْضِيحُهُ: إِنَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَنَّ شَيْلِيَّةَ الشَّيْءٍ بِصُورَتِهِ، لَا بِمَادَّتِهِ، بَل الشَّيْنِيَّةُ بِالصُّورِ النَّوْعِيَّةِ فَقَط. و توضیح این است که آنان می گویند: شیئیت هر چیز به صورت آن است، نه به ماده آن، بلکه شیئیت تنها به صورت های نوعی بستگی دارد. وَبِزَوَاهِمَا تَزُولُ شَيْئِيَّةُ الشَّيْءِ وَفِعْلِيَّتُهُ وَتُخْدَتُ فِعْلِيَّةٌ وَشَيْئِيَّةٌ أُخْرَى، وَالْبَاقِي فِي الْأَحْوَالِ هِيَ الهيولى و با زوال آن شیئیت و فعلیت چیز از بین می رود و فعلیت و شیئیت جدیدی به وجود می آید، و آنچه در این احوال باقی می ماند، تنها هیولا است. إِذْ بِتَبَدُّلِ الصُّورِ النَّوْعِيَّةِ تَتَبَدَّلُ الصُّوَرُ الحِسْمِيَّةُ أَيْضًا، تَبَدُّلَ الْجِنْسِ بِتَبَدُّلِ فُصُولِهِ الْمُقَومَةِ.

و ممکن است در نشئه ای دیگر خدا را اطاعت کند، در این صورت عرض آن تغییر کرده و عیناً به آب شیرین و گوارا تبدیل شود. فَالْمَاءُ الْبَسِيطُ بِعَيْنِهِ بَاقٍ فِي جَمِيعِ التَّبَدُّلَاتِ الْعَرَضِيَّةِ. پس آب بسیط عیناً در تمام تبدلات عرضی باقی می ماند. وَهُوَ الْحَافِظُ لِلْهُوِيَّةِ وَالْوَحْدَةِ فِي عَوَالِمِ الذَّرِ وَعَالَمِ الدُّنْيَا وَعَوَالِمِ الْبَرْزَحَ وَيَوْمِ الْقِيَامَةِ وَالْجَنَّةِ وَالنَّارِ. و همان است که هویت و وحدت را در عوالم ذر دنیا، برزخ، روز قیامت، بهشت و جهنم حفظ می کند. وَإِنَّمَا يَتَبَدَّلُ عَلَيْهِ أَعْرَاضُهُ لِأَجْلِ الطَّاعَةِ وَالْعِصْيَانِ، أَوْ بِتَغْيِيرِ اللَّهِ تَعَالَى تَقْدِيرَاتِ وَجْدَانِهِ وَأَطْوَارِ وُجُودِهِ فَضْلًا وَوُجُودًا وَمَنَّا مِنْهُ تَعَالَى. و تنها عوارض آن به دلیل اطاعت و عصیان یا به سبب تغییراتی که خداوند در تقدیرات وجودی و اطوار وجود آن ایجاد میکند تغییر می یابد که این تغییرات از فضل و منت خداوند است. وَالْغَرَضُ إِنَّ الرِّوَايَاتِ الْوَارِدَةَ فِي أَبْوَابِ عَوَالِمِ الذَّرِ لَا تُنَاسِبُ قَوْلَ الْفَلَاسِفَةِ بالتركبِ مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ، وَلَا قَوْهُمْ بِالصُّورِ النَّوْعِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ. و نتیجه آن است که روایات وارده در باب عوالم ذر با نظر فلاسفه مبنی بر ترکیب از ماده و صورت، یا نظر آنان درباره صورتهای نوعی جوهری، تناسبی ندارد. أَيْ الْأَجْزَاءُ الْمَاهَوِيَّةُ التَّقْومِيَّةُ الْمَوْجُودَةُ في الخارج. یعنی اجزای ماهوی تقویمی که در خارج موجود هستند. وَتَوْضِيحُهُ: إِنَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَنَّ شَيْلِيَّةَ الشَّيْءٍ بِصُورَتِهِ، لَا بِمَادَّتِهِ، بَل الشَّيْنِيَّةُ بِالصُّورِ النَّوْعِيَّةِ فَقَط. و توضیح این است که آنان می گویند: شیئیت هر چیز به صورت آن است، نه به ماده آن، بلکه شیئیت تنها به صورت های نوعی بستگی دارد. وَبِزَوَاهِمَا تَزُولُ شَيْئِيَّةُ الشَّيْءِ وَفِعْلِيَّتُهُ وَتُخْدَتُ فِعْلِيَّةٌ وَشَيْئِيَّةٌ أُخْرَى، وَالْبَاقِي فِي الْأَحْوَالِ هِيَ الهيولى و با زوال آن شیئیت و فعلیت چیز از بین می رود و فعلیت و شیئیت جدیدی به وجود می آید، و آنچه در این احوال باقی می ماند، تنها هیولا است. إِذْ بِتَبَدُّلِ الصُّورِ النَّوْعِيَّةِ تَتَبَدَّلُ الصُّوَرُ الحِسْمِيَّةُ أَيْضًا، تَبَدُّلَ الْجِنْسِ بِتَبَدُّلِ فُصُولِهِ الْمُقَومَةِ.

زیرا با تغییر صورت های نوعی صورت های جسمی نیز تغییر می کنند و این تغییر جنس با تغییر فصل های مقوم آن رخ می دهد. وَهَذِهِ الْكَلِمَاتُ لَا تُنَاسِبُ الرِّوَايَاتِ. و این گفته ها با روایات تناسبی ندارد. وَذَلِكَ لِأَنَّ صَرِيحَهَا كَوْنُ الحِسْمِ الَّذِي أَطَاعَ اللَّهَ فِي عَالم الذَّرَ هُوَ الْعَذْبَ الْفُرَات. زیرا به صراحت ،روایات جسمی که در عالم ذر خدا را اطاعت کرده است همان آب شیرین و گوارا است. وَكَذَلِكَ هَذَا الْعَذَّبُ بِعَيْنِهِ هُوَ الَّذِي يَكُونُ طِينًا مِنْ أَطْيَانِ الْجَنَّةِ. و همین آب شیرین عیناً همان است که به طینتی از طینت های بهشت تبدیل می شود. وَمِنَ الْوَاضِح أَنَّ الْعَذْبِيَّةَ لِلْمَاءِ صُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ جَوْهَرِيَّةٌ عِنْدَ الْقَوْمِ غَيْرُ الصُّورَةِ النَّوْعِيَّةِ الْمَائِيَّةِ، وَهِيَ صُورَةٌ غَيْرُ الصُّورَة النَّوْعِيَّة الطينية. و روشن است که شیرینی آب، نزد آنان یک صورت نوعی جوهری است که با صورت نوعی آبی و نیز با صورت نوعی طینی متفاوت است. فَإِذَنْ يَلْزَمُ كَوْنُ إِطَاعَةِ الْمُطِيعِ مُوجِبَةٌ لِانْعِدَامِهِ؛ لِأَنَّ الْمَاءَ لَمَّا أَطَاعَ انْعَدَمَتْ صُورَتُهُ وَحَدَثَتْ صُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ عَدْبِيَّةٌ أَوْ طِينِيَّةٌ. پس در این صورت، لازم می آید که اطاعت مطیع موجب نابودی او شود؛ زیرا وقتی آب اطاعت کرد، صورت آن نابود شده و یک صورت نوعی شیرین یا طینی پدید آمده است. فَإِطَاعَتُهُ أَعْدَمَتْهُ. وَهَلْ هَذَا إِلَّا إِسَاءَةٌ بِهَذَا الْمُطِيع؟! پس اطاعت او موجب نابودی اش شد. آیا این چیزی جز ظلم به این مطیع است؟! فَأَيُّ عُقُوبَةٍ أَشَدُّ مِنْ عُقُوبَةِ الْإِعْدَام؟! و چه عقوبتی سخت تر از عقوبت اعدام است؟! فَعَلَى مَذْهَبِ الْفَلَاسِفَةِ يَلْزَمُ كَوْنُ اللَّهِ تَعَالَى مُعَاقِبًا لِلْمُطِيعِينَ عِوَضًا عَنِ الْإِحْسَانِ عَلَيْهِمْ. پس بر اساس مذهب ،فلاسفه لازم میآید که خداوند متعال به جای احسان به مطیعان، آنان را مجازات کند. إِذْ بِإِطَاعَتِهِمْ في نَشْأَةِ الدَّرِ يُعْدِمُ صُوَرَهُمُ النَّوْعِيَّةَ الجَوْهَرِيَّة. زیرا با اطاعتشان در نشئه ذر، صورت های نوعی جوهری آنها نابود می شود.

زیرا با تغییر صورت های نوعی صورت های جسمی نیز تغییر می کنند و این تغییر جنس با تغییر فصل های مقوم آن رخ می دهد. وَهَذِهِ الْكَلِمَاتُ لَا تُنَاسِبُ الرِّوَايَاتِ. و این گفته ها با روایات تناسبی ندارد. وَذَلِكَ لِأَنَّ صَرِيحَهَا كَوْنُ الحِسْمِ الَّذِي أَطَاعَ اللَّهَ فِي عَالم الذَّرَ هُوَ الْعَذْبَ الْفُرَات. زیرا به صراحت ،روایات جسمی که در عالم ذر خدا را اطاعت کرده است همان آب شیرین و گوارا است. وَكَذَلِكَ هَذَا الْعَذَّبُ بِعَيْنِهِ هُوَ الَّذِي يَكُونُ طِينًا مِنْ أَطْيَانِ الْجَنَّةِ. و همین آب شیرین عیناً همان است که به طینتی از طینت های بهشت تبدیل می شود. وَمِنَ الْوَاضِح أَنَّ الْعَذْبِيَّةَ لِلْمَاءِ صُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ جَوْهَرِيَّةٌ عِنْدَ الْقَوْمِ غَيْرُ الصُّورَةِ النَّوْعِيَّةِ الْمَائِيَّةِ، وَهِيَ صُورَةٌ غَيْرُ الصُّورَة النَّوْعِيَّة الطينية. و روشن است که شیرینی آب، نزد آنان یک صورت نوعی جوهری است که با صورت نوعی آبی و نیز با صورت نوعی طینی متفاوت است. فَإِذَنْ يَلْزَمُ كَوْنُ إِطَاعَةِ الْمُطِيعِ مُوجِبَةٌ لِانْعِدَامِهِ؛ لِأَنَّ الْمَاءَ لَمَّا أَطَاعَ انْعَدَمَتْ صُورَتُهُ وَحَدَثَتْ صُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ عَدْبِيَّةٌ أَوْ طِينِيَّةٌ. پس در این صورت، لازم می آید که اطاعت مطیع موجب نابودی او شود؛ زیرا وقتی آب اطاعت کرد، صورت آن نابود شده و یک صورت نوعی شیرین یا طینی پدید آمده است. فَإِطَاعَتُهُ أَعْدَمَتْهُ. وَهَلْ هَذَا إِلَّا إِسَاءَةٌ بِهَذَا الْمُطِيع؟! پس اطاعت او موجب نابودی اش شد. آیا این چیزی جز ظلم به این مطیع است؟! فَأَيُّ عُقُوبَةٍ أَشَدُّ مِنْ عُقُوبَةِ الْإِعْدَام؟! و چه عقوبتی سخت تر از عقوبت اعدام است؟! فَعَلَى مَذْهَبِ الْفَلَاسِفَةِ يَلْزَمُ كَوْنُ اللَّهِ تَعَالَى مُعَاقِبًا لِلْمُطِيعِينَ عِوَضًا عَنِ الْإِحْسَانِ عَلَيْهِمْ. پس بر اساس مذهب ،فلاسفه لازم میآید که خداوند متعال به جای احسان به مطیعان، آنان را مجازات کند. إِذْ بِإِطَاعَتِهِمْ في نَشْأَةِ الدَّرِ يُعْدِمُ صُوَرَهُمُ النَّوْعِيَّةَ الجَوْهَرِيَّة. زیرا با اطاعتشان در نشئه ذر، صورت های نوعی جوهری آنها نابود می شود.

زیرا با تغییر صورت های نوعی صورت های جسمی نیز تغییر می کنند و این تغییر جنس با تغییر فصل های مقوم آن رخ می دهد. وَهَذِهِ الْكَلِمَاتُ لَا تُنَاسِبُ الرِّوَايَاتِ. و این گفته ها با روایات تناسبی ندارد. وَذَلِكَ لِأَنَّ صَرِيحَهَا كَوْنُ الحِسْمِ الَّذِي أَطَاعَ اللَّهَ فِي عَالم الذَّرَ هُوَ الْعَذْبَ الْفُرَات. زیرا به صراحت ،روایات جسمی که در عالم ذر خدا را اطاعت کرده است همان آب شیرین و گوارا است. وَكَذَلِكَ هَذَا الْعَذَّبُ بِعَيْنِهِ هُوَ الَّذِي يَكُونُ طِينًا مِنْ أَطْيَانِ الْجَنَّةِ. و همین آب شیرین عیناً همان است که به طینتی از طینت های بهشت تبدیل می شود. وَمِنَ الْوَاضِح أَنَّ الْعَذْبِيَّةَ لِلْمَاءِ صُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ جَوْهَرِيَّةٌ عِنْدَ الْقَوْمِ غَيْرُ الصُّورَةِ النَّوْعِيَّةِ الْمَائِيَّةِ، وَهِيَ صُورَةٌ غَيْرُ الصُّورَة النَّوْعِيَّة الطينية. و روشن است که شیرینی آب، نزد آنان یک صورت نوعی جوهری است که با صورت نوعی آبی و نیز با صورت نوعی طینی متفاوت است. فَإِذَنْ يَلْزَمُ كَوْنُ إِطَاعَةِ الْمُطِيعِ مُوجِبَةٌ لِانْعِدَامِهِ؛ لِأَنَّ الْمَاءَ لَمَّا أَطَاعَ انْعَدَمَتْ صُورَتُهُ وَحَدَثَتْ صُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ عَدْبِيَّةٌ أَوْ طِينِيَّةٌ. پس در این صورت، لازم می آید که اطاعت مطیع موجب نابودی او شود؛ زیرا وقتی آب اطاعت کرد، صورت آن نابود شده و یک صورت نوعی شیرین یا طینی پدید آمده است. فَإِطَاعَتُهُ أَعْدَمَتْهُ. وَهَلْ هَذَا إِلَّا إِسَاءَةٌ بِهَذَا الْمُطِيع؟! پس اطاعت او موجب نابودی اش شد. آیا این چیزی جز ظلم به این مطیع است؟! فَأَيُّ عُقُوبَةٍ أَشَدُّ مِنْ عُقُوبَةِ الْإِعْدَام؟! و چه عقوبتی سخت تر از عقوبت اعدام است؟! فَعَلَى مَذْهَبِ الْفَلَاسِفَةِ يَلْزَمُ كَوْنُ اللَّهِ تَعَالَى مُعَاقِبًا لِلْمُطِيعِينَ عِوَضًا عَنِ الْإِحْسَانِ عَلَيْهِمْ. پس بر اساس مذهب ،فلاسفه لازم میآید که خداوند متعال به جای احسان به مطیعان، آنان را مجازات کند. إِذْ بِإِطَاعَتِهِمْ في نَشْأَةِ الدَّرِ يُعْدِمُ صُوَرَهُمُ النَّوْعِيَّةَ الجَوْهَرِيَّة. زیرا با اطاعتشان در نشئه ذر، صورت های نوعی جوهری آنها نابود می شود.

زیرا با تغییر صورت های نوعی صورت های جسمی نیز تغییر می کنند و این تغییر جنس با تغییر فصل های مقوم آن رخ می دهد. وَهَذِهِ الْكَلِمَاتُ لَا تُنَاسِبُ الرِّوَايَاتِ. و این گفته ها با روایات تناسبی ندارد. وَذَلِكَ لِأَنَّ صَرِيحَهَا كَوْنُ الحِسْمِ الَّذِي أَطَاعَ اللَّهَ فِي عَالم الذَّرَ هُوَ الْعَذْبَ الْفُرَات. زیرا به صراحت ،روایات جسمی که در عالم ذر خدا را اطاعت کرده است همان آب شیرین و گوارا است. وَكَذَلِكَ هَذَا الْعَذَّبُ بِعَيْنِهِ هُوَ الَّذِي يَكُونُ طِينًا مِنْ أَطْيَانِ الْجَنَّةِ. و همین آب شیرین عیناً همان است که به طینتی از طینت های بهشت تبدیل می شود. وَمِنَ الْوَاضِح أَنَّ الْعَذْبِيَّةَ لِلْمَاءِ صُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ جَوْهَرِيَّةٌ عِنْدَ الْقَوْمِ غَيْرُ الصُّورَةِ النَّوْعِيَّةِ الْمَائِيَّةِ، وَهِيَ صُورَةٌ غَيْرُ الصُّورَة النَّوْعِيَّة الطينية. و روشن است که شیرینی آب، نزد آنان یک صورت نوعی جوهری است که با صورت نوعی آبی و نیز با صورت نوعی طینی متفاوت است. فَإِذَنْ يَلْزَمُ كَوْنُ إِطَاعَةِ الْمُطِيعِ مُوجِبَةٌ لِانْعِدَامِهِ؛ لِأَنَّ الْمَاءَ لَمَّا أَطَاعَ انْعَدَمَتْ صُورَتُهُ وَحَدَثَتْ صُورَةٌ نَوْعِيَّةٌ عَدْبِيَّةٌ أَوْ طِينِيَّةٌ. پس در این صورت، لازم می آید که اطاعت مطیع موجب نابودی او شود؛ زیرا وقتی آب اطاعت کرد، صورت آن نابود شده و یک صورت نوعی شیرین یا طینی پدید آمده است. فَإِطَاعَتُهُ أَعْدَمَتْهُ. وَهَلْ هَذَا إِلَّا إِسَاءَةٌ بِهَذَا الْمُطِيع؟! پس اطاعت او موجب نابودی اش شد. آیا این چیزی جز ظلم به این مطیع است؟! فَأَيُّ عُقُوبَةٍ أَشَدُّ مِنْ عُقُوبَةِ الْإِعْدَام؟! و چه عقوبتی سخت تر از عقوبت اعدام است؟! فَعَلَى مَذْهَبِ الْفَلَاسِفَةِ يَلْزَمُ كَوْنُ اللَّهِ تَعَالَى مُعَاقِبًا لِلْمُطِيعِينَ عِوَضًا عَنِ الْإِحْسَانِ عَلَيْهِمْ. پس بر اساس مذهب ،فلاسفه لازم میآید که خداوند متعال به جای احسان به مطیعان، آنان را مجازات کند. إِذْ بِإِطَاعَتِهِمْ في نَشْأَةِ الدَّرِ يُعْدِمُ صُوَرَهُمُ النَّوْعِيَّةَ الجَوْهَرِيَّة. زیرا با اطاعتشان در نشئه ذر، صورت های نوعی جوهری آنها نابود می شود.

## هویت انسان در جمیع عوالم محفوظ است. فَلَوْ صَحَّتْ هَذِهِ الْأَحَادِيثُ الْمُتَوَاتِرَةُ، لَكَانَ صِحْتُهَا مُلَازِمَةً لِكَذِبِ الهيولى وَالصُّورِ النَّوْعِيَّةِ وَالتَّرْكِيبِ الطبيعي. پس اگر این احادیث متواتر صحیح باشند، صحت آنها مستلزم کذب هیولا، صورت های نوعی و ترکیب طبیعی است. فَهِيَ إِذَنْ تُنَاسِبُ مَسْلَكَ صَاحِبِهَا فِي بَابِ الْأَجْسَامِ. پس این احادیث با مسلک صاحب آنها در باب اجسام تناسب دارند. إِذْ عَلَى مَسْلَكِهِ تَكُونُ فِعْلِيَّةُ الْأَشْيَاءِ مِنْ حَيْثُ الْمَاهِيَّةِ بِالْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَمِنْ حَيْثُ الْوُجُودِ بِالْوَجْدَانِ، أَيْ وَجْدَانِ نُورِ الْوِلَايَةِ. زیرا بر اساس مسلک او، فعلیت اشیاء از حیث ماهیت به آب بسیط و از حیث وجود به وجدان است، یعنی وجدان نور ولايت. وَمِنَ الْوَاضِحِ أَنَّ هَذِهِ الْقَطْرَةَ الْمُطِيعَةَ لِلَّهِ فِي عَوَالِمِ الدَّرِّ ، (153 هِيَ بِعَيْنِهَا عَيْنُ الْعَذْبِ الْفُرَاتِ وَعَيْنُ طِينِ الْفِرْدَوْسِ مَثَلًا.) و روشن است که این قطره مطیع خداوند در عوالم ذر عیناً همان آب شیرین و گوارا و طینت فردوس است. وَعَيْنُ الْمَادَّةِ الْمَنَوِيَّةِ الْمُنْتَقِلَةِ فِي الْأَصْلَابِ وَالْأَرْحَامِ، وَهِيَ بِعَيْنِهَا عَيْنُ هَذِهِ الْعَلَقَةِ وَالْمُضْغَةِ، وَعَيْنُ هَذَا الْبَدَنِ الشَّرِيفِ الَّذِي تَعَلَّقَ بِهِ هَذَا الرُّوحُ الشَّرِيفُ الْمُقَدَّسُ الْإِيمَانِيُّ. و عیناً همان ماده منوی است که در صلبها و رحمها منتقل می شود و عیناً همان علقه و مضغه است، و همان بدن شریف است که این روح شریف و مقدس ایمانی به آن تعلق گرفته است. فَفِي جَمِيعِ هَذِهِ الْأَحْوَالِ وَالتَّبَدُّلَاتِ وَالنَّشَآتِ يَكُونُ الْبَاقِي الثَّابِتُ عَيْنَ هَذِهِ الْقَطْرَةِ الْمُطِيعَةِ فِي عَالَمِ الذّرّ، وَعَيْنَ هَذَا الْمِقْدَارِ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيط. پس در تمام این احوال، تبدلات و نشئات آنچه باقی و ثابت است همان قطره مطیع در عالم ذر و همان مقدار از آب بسیط است. وَإِنَّمَا تَبَدَّلَ أَعْرَاضُهَا وَأَطْوَارُ وُجْدَانَاتِهَا. و تنها عوارض و اطوار وجدان آن تغییر کرده اند.

## هویت انسان در جمیع عوالم محفوظ است. فَلَوْ صَحَّتْ هَذِهِ الْأَحَادِيثُ الْمُتَوَاتِرَةُ، لَكَانَ صِحْتُهَا مُلَازِمَةً لِكَذِبِ الهيولى وَالصُّورِ النَّوْعِيَّةِ وَالتَّرْكِيبِ الطبيعي. پس اگر این احادیث متواتر صحیح باشند، صحت آنها مستلزم کذب هیولا، صورت های نوعی و ترکیب طبیعی است. فَهِيَ إِذَنْ تُنَاسِبُ مَسْلَكَ صَاحِبِهَا فِي بَابِ الْأَجْسَامِ. پس این احادیث با مسلک صاحب آنها در باب اجسام تناسب دارند. إِذْ عَلَى مَسْلَكِهِ تَكُونُ فِعْلِيَّةُ الْأَشْيَاءِ مِنْ حَيْثُ الْمَاهِيَّةِ بِالْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَمِنْ حَيْثُ الْوُجُودِ بِالْوَجْدَانِ، أَيْ وَجْدَانِ نُورِ الْوِلَايَةِ. زیرا بر اساس مسلک او، فعلیت اشیاء از حیث ماهیت به آب بسیط و از حیث وجود به وجدان است، یعنی وجدان نور ولايت. وَمِنَ الْوَاضِحِ أَنَّ هَذِهِ الْقَطْرَةَ الْمُطِيعَةَ لِلَّهِ فِي عَوَالِمِ الدَّرِّ ، (153 هِيَ بِعَيْنِهَا عَيْنُ الْعَذْبِ الْفُرَاتِ وَعَيْنُ طِينِ الْفِرْدَوْسِ مَثَلًا.) و روشن است که این قطره مطیع خداوند در عوالم ذر عیناً همان آب شیرین و گوارا و طینت فردوس است. وَعَيْنُ الْمَادَّةِ الْمَنَوِيَّةِ الْمُنْتَقِلَةِ فِي الْأَصْلَابِ وَالْأَرْحَامِ، وَهِيَ بِعَيْنِهَا عَيْنُ هَذِهِ الْعَلَقَةِ وَالْمُضْغَةِ، وَعَيْنُ هَذَا الْبَدَنِ الشَّرِيفِ الَّذِي تَعَلَّقَ بِهِ هَذَا الرُّوحُ الشَّرِيفُ الْمُقَدَّسُ الْإِيمَانِيُّ. و عیناً همان ماده منوی است که در صلبها و رحمها منتقل می شود و عیناً همان علقه و مضغه است، و همان بدن شریف است که این روح شریف و مقدس ایمانی به آن تعلق گرفته است. فَفِي جَمِيعِ هَذِهِ الْأَحْوَالِ وَالتَّبَدُّلَاتِ وَالنَّشَآتِ يَكُونُ الْبَاقِي الثَّابِتُ عَيْنَ هَذِهِ الْقَطْرَةِ الْمُطِيعَةِ فِي عَالَمِ الذّرّ، وَعَيْنَ هَذَا الْمِقْدَارِ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيط. پس در تمام این احوال، تبدلات و نشئات آنچه باقی و ثابت است همان قطره مطیع در عالم ذر و همان مقدار از آب بسیط است. وَإِنَّمَا تَبَدَّلَ أَعْرَاضُهَا وَأَطْوَارُ وُجْدَانَاتِهَا. و تنها عوارض و اطوار وجدان آن تغییر کرده اند.

## هویت انسان در جمیع عوالم محفوظ است. فَلَوْ صَحَّتْ هَذِهِ الْأَحَادِيثُ الْمُتَوَاتِرَةُ، لَكَانَ صِحْتُهَا مُلَازِمَةً لِكَذِبِ الهيولى وَالصُّورِ النَّوْعِيَّةِ وَالتَّرْكِيبِ الطبيعي. پس اگر این احادیث متواتر صحیح باشند، صحت آنها مستلزم کذب هیولا، صورت های نوعی و ترکیب طبیعی است. فَهِيَ إِذَنْ تُنَاسِبُ مَسْلَكَ صَاحِبِهَا فِي بَابِ الْأَجْسَامِ. پس این احادیث با مسلک صاحب آنها در باب اجسام تناسب دارند. إِذْ عَلَى مَسْلَكِهِ تَكُونُ فِعْلِيَّةُ الْأَشْيَاءِ مِنْ حَيْثُ الْمَاهِيَّةِ بِالْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَمِنْ حَيْثُ الْوُجُودِ بِالْوَجْدَانِ، أَيْ وَجْدَانِ نُورِ الْوِلَايَةِ. زیرا بر اساس مسلک او، فعلیت اشیاء از حیث ماهیت به آب بسیط و از حیث وجود به وجدان است، یعنی وجدان نور ولايت. وَمِنَ الْوَاضِحِ أَنَّ هَذِهِ الْقَطْرَةَ الْمُطِيعَةَ لِلَّهِ فِي عَوَالِمِ الدَّرِّ ، (153 هِيَ بِعَيْنِهَا عَيْنُ الْعَذْبِ الْفُرَاتِ وَعَيْنُ طِينِ الْفِرْدَوْسِ مَثَلًا.) و روشن است که این قطره مطیع خداوند در عوالم ذر عیناً همان آب شیرین و گوارا و طینت فردوس است. وَعَيْنُ الْمَادَّةِ الْمَنَوِيَّةِ الْمُنْتَقِلَةِ فِي الْأَصْلَابِ وَالْأَرْحَامِ، وَهِيَ بِعَيْنِهَا عَيْنُ هَذِهِ الْعَلَقَةِ وَالْمُضْغَةِ، وَعَيْنُ هَذَا الْبَدَنِ الشَّرِيفِ الَّذِي تَعَلَّقَ بِهِ هَذَا الرُّوحُ الشَّرِيفُ الْمُقَدَّسُ الْإِيمَانِيُّ. و عیناً همان ماده منوی است که در صلبها و رحمها منتقل می شود و عیناً همان علقه و مضغه است، و همان بدن شریف است که این روح شریف و مقدس ایمانی به آن تعلق گرفته است. فَفِي جَمِيعِ هَذِهِ الْأَحْوَالِ وَالتَّبَدُّلَاتِ وَالنَّشَآتِ يَكُونُ الْبَاقِي الثَّابِتُ عَيْنَ هَذِهِ الْقَطْرَةِ الْمُطِيعَةِ فِي عَالَمِ الذّرّ، وَعَيْنَ هَذَا الْمِقْدَارِ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيط. پس در تمام این احوال، تبدلات و نشئات آنچه باقی و ثابت است همان قطره مطیع در عالم ذر و همان مقدار از آب بسیط است. وَإِنَّمَا تَبَدَّلَ أَعْرَاضُهَا وَأَطْوَارُ وُجْدَانَاتِهَا. و تنها عوارض و اطوار وجدان آن تغییر کرده اند.

## هویت انسان در جمیع عوالم محفوظ است. فَلَوْ صَحَّتْ هَذِهِ الْأَحَادِيثُ الْمُتَوَاتِرَةُ، لَكَانَ صِحْتُهَا مُلَازِمَةً لِكَذِبِ الهيولى وَالصُّورِ النَّوْعِيَّةِ وَالتَّرْكِيبِ الطبيعي. پس اگر این احادیث متواتر صحیح باشند، صحت آنها مستلزم کذب هیولا، صورت های نوعی و ترکیب طبیعی است. فَهِيَ إِذَنْ تُنَاسِبُ مَسْلَكَ صَاحِبِهَا فِي بَابِ الْأَجْسَامِ. پس این احادیث با مسلک صاحب آنها در باب اجسام تناسب دارند. إِذْ عَلَى مَسْلَكِهِ تَكُونُ فِعْلِيَّةُ الْأَشْيَاءِ مِنْ حَيْثُ الْمَاهِيَّةِ بِالْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَمِنْ حَيْثُ الْوُجُودِ بِالْوَجْدَانِ، أَيْ وَجْدَانِ نُورِ الْوِلَايَةِ. زیرا بر اساس مسلک او، فعلیت اشیاء از حیث ماهیت به آب بسیط و از حیث وجود به وجدان است، یعنی وجدان نور ولايت. وَمِنَ الْوَاضِحِ أَنَّ هَذِهِ الْقَطْرَةَ الْمُطِيعَةَ لِلَّهِ فِي عَوَالِمِ الدَّرِّ ، (153 هِيَ بِعَيْنِهَا عَيْنُ الْعَذْبِ الْفُرَاتِ وَعَيْنُ طِينِ الْفِرْدَوْسِ مَثَلًا.) و روشن است که این قطره مطیع خداوند در عوالم ذر عیناً همان آب شیرین و گوارا و طینت فردوس است. وَعَيْنُ الْمَادَّةِ الْمَنَوِيَّةِ الْمُنْتَقِلَةِ فِي الْأَصْلَابِ وَالْأَرْحَامِ، وَهِيَ بِعَيْنِهَا عَيْنُ هَذِهِ الْعَلَقَةِ وَالْمُضْغَةِ، وَعَيْنُ هَذَا الْبَدَنِ الشَّرِيفِ الَّذِي تَعَلَّقَ بِهِ هَذَا الرُّوحُ الشَّرِيفُ الْمُقَدَّسُ الْإِيمَانِيُّ. و عیناً همان ماده منوی است که در صلبها و رحمها منتقل می شود و عیناً همان علقه و مضغه است، و همان بدن شریف است که این روح شریف و مقدس ایمانی به آن تعلق گرفته است. فَفِي جَمِيعِ هَذِهِ الْأَحْوَالِ وَالتَّبَدُّلَاتِ وَالنَّشَآتِ يَكُونُ الْبَاقِي الثَّابِتُ عَيْنَ هَذِهِ الْقَطْرَةِ الْمُطِيعَةِ فِي عَالَمِ الذّرّ، وَعَيْنَ هَذَا الْمِقْدَارِ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيط. پس در تمام این احوال، تبدلات و نشئات آنچه باقی و ثابت است همان قطره مطیع در عالم ذر و همان مقدار از آب بسیط است. وَإِنَّمَا تَبَدَّلَ أَعْرَاضُهَا وَأَطْوَارُ وُجْدَانَاتِهَا. و تنها عوارض و اطوار وجدان آن تغییر کرده اند.

وَأَمَّا أَصْلُ وُجْدَانِهِ الْجَوْهَرِي، فَهُوَ بَاقٍ بَلْ مُشْتَدٌ، وَاشْتِدَادُ الْوُجْدَانِ لَيْسَ إِبْطَالًا وَلَا إِعْدَامًا لَهُ، فَالْوُجْدَانُ الْجَوْهَرِيُّ وَالْمَاهِيَّةُ الْجَوْهَرِيَّةُ بَاقِيَانِ بِعَيْنِهِمَا. اما اصل وجدان جوهری آن باقی است بلکه شدیدتر می شود و شدت یافتن وجدان ابطال یا نابودی آن نیست؛ پس وجدان جوهری و ماهیت جوهری عیناً باقی می مانند. وَمِنْ هُنَا يَظْهَرُ عَدَمُ لُزُومِ إِعَادَةِ الْمَعْدُومِ فِي الْقِيَامَةِ، وَيَظْهَرُ مَسْأَلَهُ الْمَعَادِ الْحِسْمَانِي. و از اینجا روشن می شود که نیازی به بازگرداندن معدوم در قیامت نیست و مسأله معاد جسمانی آشکار می شود. إِذِ الْحَافِظُ لِلْوَحْدَةِ وَاهُوْهُوِيَّةِ وَالثَّابِتُ فِي جَمِيعِ الْأَحْوَالِ وَالْعَوَالِمِ هُوَ عَيْنُ هَذِهِ الْقَطْرَةِ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَالْقِطْعَةُ مِنَ الْحِسْمِ الْجَوْهَرِيِّ بِلَا تَغَيرِ إِلَّا فِي أَعْرَاضِهِ وَأَطْوَارِ وُجْدَانِهِ وَالشَّيْئِيَّةِ بِهِ، لَا بِالْأَعْرَاضِ. زیرا آنچه که حافظ وحدت و هویت است و در تمام احوال و عوالم ثابت می ماند همان قطره از آب بسیط و آن قطعه از جسم جوهری است که تغییری نمی کند، مگر در عوارض و اطوار وجدان آن و در شیئیت آن، نه در عوارض. فَالْمُطِيعُ لَمَّ يَنْعَدِمْ، بَلِ اشْتَدَّ وُجْدَانُهُ الْجَوْهَرِيُّ وَكَمُلَتْ رُتْبَتُهُ وَارْتَفَعَتْ دَرَجَتُهُ وَصَارَ مَعْرُوضًا لِأَعْرَاضِ شَرِيفةً. پس مطیع نابود نمی شود، بلکه وجدان جوهری او شدت یافته مرتبه اش کامل شده و درجه اش ارتقا یافته و موضوع عوارض شریف شده است. فَعَلَى مَسْلَكِ الْفَلَاسِفَةِ لَيْسَ الْمَأْحُوذُ عَنْهُ الْمِيثَاقُ فِي عَوَالِمِ الذَّرِ وَعَوَالِمٍ عَرْضِ الْوِلَايَةِ عَيْنَ هَذَا الْمَوْجُودِ الدُّنْيَوِيّ، أَيْ هَذَا الرَّجُلِ الْقَائِمِ الْقَاعِدِ الْآكِلِ الشَّارِبِ النَّائِمِ الرَّاقِدِ. بر اساس مسلک فلاسفه، آن موجودی که در عوالم ذر و عوالم عرضه ولایت از او پیمان گرفته شده است، عین این موجود دنیوی نیست یعنی این مرد ،قائم ،قاعد، خورنده نوشنده خوابیده و استراحت کننده. كَيْفَ وَلَيْسَ الْبَاقِي فِي هَذِهِ الْأَحْوَالِ إِلَّا هَيْولَى تَبَدَّلَتْ عَلَيْهِ صُوَرٌ عَدِيدَةٌ فِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَأَرْحَامِ النِّسَاءِ بِمَرَّاتٍ عَدِيدَةٍ بِعَدَدِ الْآبَاءِ وَالْأُمَّهَاتِ مِنْ آدَمَ (علیه السلام ِ إِلَى هَذَا الرَّجُلِ؟!) چگونه که در این احوال چیزی جز هیولا باقی نمانده است که صورتهای متعدد در صلبهای مردان و رحم های زنان بارها و بارها بر آن تغییر یافته است به تعداد پدران و مادران از آدم (علیه السلام تا این مرد!) فَهَذِهِ الهُيُولَى قَدْ صَارَتْ مَرَّاتٍ عَدِيدَةً مَنِيًّا وَنُطْفَةً وَعَلَقَةً وَمُضْغَةً وَحَيَوَانًا وَإِنْسَانًا. این هیولا بارها به ،منی نطفه علقه مضغه حیوان و انسان تبدیل شده است.

وَأَمَّا أَصْلُ وُجْدَانِهِ الْجَوْهَرِي، فَهُوَ بَاقٍ بَلْ مُشْتَدٌ، وَاشْتِدَادُ الْوُجْدَانِ لَيْسَ إِبْطَالًا وَلَا إِعْدَامًا لَهُ، فَالْوُجْدَانُ الْجَوْهَرِيُّ وَالْمَاهِيَّةُ الْجَوْهَرِيَّةُ بَاقِيَانِ بِعَيْنِهِمَا. اما اصل وجدان جوهری آن باقی است بلکه شدیدتر می شود و شدت یافتن وجدان ابطال یا نابودی آن نیست؛ پس وجدان جوهری و ماهیت جوهری عیناً باقی می مانند. وَمِنْ هُنَا يَظْهَرُ عَدَمُ لُزُومِ إِعَادَةِ الْمَعْدُومِ فِي الْقِيَامَةِ، وَيَظْهَرُ مَسْأَلَهُ الْمَعَادِ الْحِسْمَانِي. و از اینجا روشن می شود که نیازی به بازگرداندن معدوم در قیامت نیست و مسأله معاد جسمانی آشکار می شود. إِذِ الْحَافِظُ لِلْوَحْدَةِ وَاهُوْهُوِيَّةِ وَالثَّابِتُ فِي جَمِيعِ الْأَحْوَالِ وَالْعَوَالِمِ هُوَ عَيْنُ هَذِهِ الْقَطْرَةِ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَالْقِطْعَةُ مِنَ الْحِسْمِ الْجَوْهَرِيِّ بِلَا تَغَيرِ إِلَّا فِي أَعْرَاضِهِ وَأَطْوَارِ وُجْدَانِهِ وَالشَّيْئِيَّةِ بِهِ، لَا بِالْأَعْرَاضِ. زیرا آنچه که حافظ وحدت و هویت است و در تمام احوال و عوالم ثابت می ماند همان قطره از آب بسیط و آن قطعه از جسم جوهری است که تغییری نمی کند، مگر در عوارض و اطوار وجدان آن و در شیئیت آن، نه در عوارض. فَالْمُطِيعُ لَمَّ يَنْعَدِمْ، بَلِ اشْتَدَّ وُجْدَانُهُ الْجَوْهَرِيُّ وَكَمُلَتْ رُتْبَتُهُ وَارْتَفَعَتْ دَرَجَتُهُ وَصَارَ مَعْرُوضًا لِأَعْرَاضِ شَرِيفةً. پس مطیع نابود نمی شود، بلکه وجدان جوهری او شدت یافته مرتبه اش کامل شده و درجه اش ارتقا یافته و موضوع عوارض شریف شده است. فَعَلَى مَسْلَكِ الْفَلَاسِفَةِ لَيْسَ الْمَأْحُوذُ عَنْهُ الْمِيثَاقُ فِي عَوَالِمِ الذَّرِ وَعَوَالِمٍ عَرْضِ الْوِلَايَةِ عَيْنَ هَذَا الْمَوْجُودِ الدُّنْيَوِيّ، أَيْ هَذَا الرَّجُلِ الْقَائِمِ الْقَاعِدِ الْآكِلِ الشَّارِبِ النَّائِمِ الرَّاقِدِ. بر اساس مسلک فلاسفه، آن موجودی که در عوالم ذر و عوالم عرضه ولایت از او پیمان گرفته شده است، عین این موجود دنیوی نیست یعنی این مرد ،قائم ،قاعد، خورنده نوشنده خوابیده و استراحت کننده. كَيْفَ وَلَيْسَ الْبَاقِي فِي هَذِهِ الْأَحْوَالِ إِلَّا هَيْولَى تَبَدَّلَتْ عَلَيْهِ صُوَرٌ عَدِيدَةٌ فِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَأَرْحَامِ النِّسَاءِ بِمَرَّاتٍ عَدِيدَةٍ بِعَدَدِ الْآبَاءِ وَالْأُمَّهَاتِ مِنْ آدَمَ (علیه السلام ِ إِلَى هَذَا الرَّجُلِ؟!) چگونه که در این احوال چیزی جز هیولا باقی نمانده است که صورتهای متعدد در صلبهای مردان و رحم های زنان بارها و بارها بر آن تغییر یافته است به تعداد پدران و مادران از آدم (علیه السلام تا این مرد!) فَهَذِهِ الهُيُولَى قَدْ صَارَتْ مَرَّاتٍ عَدِيدَةً مَنِيًّا وَنُطْفَةً وَعَلَقَةً وَمُضْغَةً وَحَيَوَانًا وَإِنْسَانًا. این هیولا بارها به ،منی نطفه علقه مضغه حیوان و انسان تبدیل شده است.

وَأَمَّا أَصْلُ وُجْدَانِهِ الْجَوْهَرِي، فَهُوَ بَاقٍ بَلْ مُشْتَدٌ، وَاشْتِدَادُ الْوُجْدَانِ لَيْسَ إِبْطَالًا وَلَا إِعْدَامًا لَهُ، فَالْوُجْدَانُ الْجَوْهَرِيُّ وَالْمَاهِيَّةُ الْجَوْهَرِيَّةُ بَاقِيَانِ بِعَيْنِهِمَا. اما اصل وجدان جوهری آن باقی است بلکه شدیدتر می شود و شدت یافتن وجدان ابطال یا نابودی آن نیست؛ پس وجدان جوهری و ماهیت جوهری عیناً باقی می مانند. وَمِنْ هُنَا يَظْهَرُ عَدَمُ لُزُومِ إِعَادَةِ الْمَعْدُومِ فِي الْقِيَامَةِ، وَيَظْهَرُ مَسْأَلَهُ الْمَعَادِ الْحِسْمَانِي. و از اینجا روشن می شود که نیازی به بازگرداندن معدوم در قیامت نیست و مسأله معاد جسمانی آشکار می شود. إِذِ الْحَافِظُ لِلْوَحْدَةِ وَاهُوْهُوِيَّةِ وَالثَّابِتُ فِي جَمِيعِ الْأَحْوَالِ وَالْعَوَالِمِ هُوَ عَيْنُ هَذِهِ الْقَطْرَةِ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَالْقِطْعَةُ مِنَ الْحِسْمِ الْجَوْهَرِيِّ بِلَا تَغَيرِ إِلَّا فِي أَعْرَاضِهِ وَأَطْوَارِ وُجْدَانِهِ وَالشَّيْئِيَّةِ بِهِ، لَا بِالْأَعْرَاضِ. زیرا آنچه که حافظ وحدت و هویت است و در تمام احوال و عوالم ثابت می ماند همان قطره از آب بسیط و آن قطعه از جسم جوهری است که تغییری نمی کند، مگر در عوارض و اطوار وجدان آن و در شیئیت آن، نه در عوارض. فَالْمُطِيعُ لَمَّ يَنْعَدِمْ، بَلِ اشْتَدَّ وُجْدَانُهُ الْجَوْهَرِيُّ وَكَمُلَتْ رُتْبَتُهُ وَارْتَفَعَتْ دَرَجَتُهُ وَصَارَ مَعْرُوضًا لِأَعْرَاضِ شَرِيفةً. پس مطیع نابود نمی شود، بلکه وجدان جوهری او شدت یافته مرتبه اش کامل شده و درجه اش ارتقا یافته و موضوع عوارض شریف شده است. فَعَلَى مَسْلَكِ الْفَلَاسِفَةِ لَيْسَ الْمَأْحُوذُ عَنْهُ الْمِيثَاقُ فِي عَوَالِمِ الذَّرِ وَعَوَالِمٍ عَرْضِ الْوِلَايَةِ عَيْنَ هَذَا الْمَوْجُودِ الدُّنْيَوِيّ، أَيْ هَذَا الرَّجُلِ الْقَائِمِ الْقَاعِدِ الْآكِلِ الشَّارِبِ النَّائِمِ الرَّاقِدِ. بر اساس مسلک فلاسفه، آن موجودی که در عوالم ذر و عوالم عرضه ولایت از او پیمان گرفته شده است، عین این موجود دنیوی نیست یعنی این مرد ،قائم ،قاعد، خورنده نوشنده خوابیده و استراحت کننده. كَيْفَ وَلَيْسَ الْبَاقِي فِي هَذِهِ الْأَحْوَالِ إِلَّا هَيْولَى تَبَدَّلَتْ عَلَيْهِ صُوَرٌ عَدِيدَةٌ فِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَأَرْحَامِ النِّسَاءِ بِمَرَّاتٍ عَدِيدَةٍ بِعَدَدِ الْآبَاءِ وَالْأُمَّهَاتِ مِنْ آدَمَ (علیه السلام ِ إِلَى هَذَا الرَّجُلِ؟!) چگونه که در این احوال چیزی جز هیولا باقی نمانده است که صورتهای متعدد در صلبهای مردان و رحم های زنان بارها و بارها بر آن تغییر یافته است به تعداد پدران و مادران از آدم (علیه السلام تا این مرد!) فَهَذِهِ الهُيُولَى قَدْ صَارَتْ مَرَّاتٍ عَدِيدَةً مَنِيًّا وَنُطْفَةً وَعَلَقَةً وَمُضْغَةً وَحَيَوَانًا وَإِنْسَانًا. این هیولا بارها به ،منی نطفه علقه مضغه حیوان و انسان تبدیل شده است.

وَأَمَّا أَصْلُ وُجْدَانِهِ الْجَوْهَرِي، فَهُوَ بَاقٍ بَلْ مُشْتَدٌ، وَاشْتِدَادُ الْوُجْدَانِ لَيْسَ إِبْطَالًا وَلَا إِعْدَامًا لَهُ، فَالْوُجْدَانُ الْجَوْهَرِيُّ وَالْمَاهِيَّةُ الْجَوْهَرِيَّةُ بَاقِيَانِ بِعَيْنِهِمَا. اما اصل وجدان جوهری آن باقی است بلکه شدیدتر می شود و شدت یافتن وجدان ابطال یا نابودی آن نیست؛ پس وجدان جوهری و ماهیت جوهری عیناً باقی می مانند. وَمِنْ هُنَا يَظْهَرُ عَدَمُ لُزُومِ إِعَادَةِ الْمَعْدُومِ فِي الْقِيَامَةِ، وَيَظْهَرُ مَسْأَلَهُ الْمَعَادِ الْحِسْمَانِي. و از اینجا روشن می شود که نیازی به بازگرداندن معدوم در قیامت نیست و مسأله معاد جسمانی آشکار می شود. إِذِ الْحَافِظُ لِلْوَحْدَةِ وَاهُوْهُوِيَّةِ وَالثَّابِتُ فِي جَمِيعِ الْأَحْوَالِ وَالْعَوَالِمِ هُوَ عَيْنُ هَذِهِ الْقَطْرَةِ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَالْقِطْعَةُ مِنَ الْحِسْمِ الْجَوْهَرِيِّ بِلَا تَغَيرِ إِلَّا فِي أَعْرَاضِهِ وَأَطْوَارِ وُجْدَانِهِ وَالشَّيْئِيَّةِ بِهِ، لَا بِالْأَعْرَاضِ. زیرا آنچه که حافظ وحدت و هویت است و در تمام احوال و عوالم ثابت می ماند همان قطره از آب بسیط و آن قطعه از جسم جوهری است که تغییری نمی کند، مگر در عوارض و اطوار وجدان آن و در شیئیت آن، نه در عوارض. فَالْمُطِيعُ لَمَّ يَنْعَدِمْ، بَلِ اشْتَدَّ وُجْدَانُهُ الْجَوْهَرِيُّ وَكَمُلَتْ رُتْبَتُهُ وَارْتَفَعَتْ دَرَجَتُهُ وَصَارَ مَعْرُوضًا لِأَعْرَاضِ شَرِيفةً. پس مطیع نابود نمی شود، بلکه وجدان جوهری او شدت یافته مرتبه اش کامل شده و درجه اش ارتقا یافته و موضوع عوارض شریف شده است. فَعَلَى مَسْلَكِ الْفَلَاسِفَةِ لَيْسَ الْمَأْحُوذُ عَنْهُ الْمِيثَاقُ فِي عَوَالِمِ الذَّرِ وَعَوَالِمٍ عَرْضِ الْوِلَايَةِ عَيْنَ هَذَا الْمَوْجُودِ الدُّنْيَوِيّ، أَيْ هَذَا الرَّجُلِ الْقَائِمِ الْقَاعِدِ الْآكِلِ الشَّارِبِ النَّائِمِ الرَّاقِدِ. بر اساس مسلک فلاسفه، آن موجودی که در عوالم ذر و عوالم عرضه ولایت از او پیمان گرفته شده است، عین این موجود دنیوی نیست یعنی این مرد ،قائم ،قاعد، خورنده نوشنده خوابیده و استراحت کننده. كَيْفَ وَلَيْسَ الْبَاقِي فِي هَذِهِ الْأَحْوَالِ إِلَّا هَيْولَى تَبَدَّلَتْ عَلَيْهِ صُوَرٌ عَدِيدَةٌ فِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَأَرْحَامِ النِّسَاءِ بِمَرَّاتٍ عَدِيدَةٍ بِعَدَدِ الْآبَاءِ وَالْأُمَّهَاتِ مِنْ آدَمَ (علیه السلام ِ إِلَى هَذَا الرَّجُلِ؟!) چگونه که در این احوال چیزی جز هیولا باقی نمانده است که صورتهای متعدد در صلبهای مردان و رحم های زنان بارها و بارها بر آن تغییر یافته است به تعداد پدران و مادران از آدم (علیه السلام تا این مرد!) فَهَذِهِ الهُيُولَى قَدْ صَارَتْ مَرَّاتٍ عَدِيدَةً مَنِيًّا وَنُطْفَةً وَعَلَقَةً وَمُضْغَةً وَحَيَوَانًا وَإِنْسَانًا. این هیولا بارها به ،منی نطفه علقه مضغه حیوان و انسان تبدیل شده است.

فَمِنَ الذَّرِ الثَّالِثِ إِلَى هَذَا الرَّجُلِ الخارجي مَسَافَةٌ مَا بَيْنَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ؛ إِذْ بَيْنَهُمَا حَدَثَتْ عِدَّةُ حَقَائِقَ مَوْجُودَةٍ مُتَبَايِنَاتٍ كُلُّهَا، وَلَيْسَ هُنَاكَ أَمْرٌ ثَابِتٌ إِلَّا الهيولى. پس از ذر سوم تا این مرد خارجی، فاصله ای به اندازه مشرق تا مغرب وجود دارد؛ زیرا میان این دو، چندین حقیقت موجود متباین رخ داده است و چیزی جز هیولا ثابت نبوده است. وَأَمَّا عَلَى مَسْلَكِ الشَّرْعِ، فَهَذَا الرَّجُلُ الْخَارِجِيُّ عَيْنُ ذَلِكَ الذَّرِ الخارج مِنْ ظَهْرِ آدَمَ (علیه السلام بِالْحَقِيقَةِ.) اما بر اساس مسلک شریعت این مرد خارجی عین همان ذر است که به حقیقت از پشت آدم (علیه السلام خارج شده است.) لِأَنَّ الْفِعْلِيَّةَ بِالْحِسْمِ الْجُوْهَرِيّ وَالْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَهَذَا الْحِسْمُ الْخَارِجِيُّ وَالرَّجُلُ الدُّنْيَوِيُّ عَيْنُ ذَلِكَ الْحِسْمِ الَّذِي كَانَ فِي عَالَم الدرّ وَ تَتَبَدَّلْ جِسْمِيَّتُهُ وَصُورَتُهُ الحِسْمِيَّة الخاصَّة أَبَدًا، وَإِنَّمَا الْمُتَبَدَّلُ أَعْرَاضُهُ. زیرا فعلیت با جسم جوهری و آب بسیط است و این جسم خارجی و مرد دنیوی عین همان جسمی است که در عالم ذر بود و جسمیت و صورت جسمی خاص آن هیچ گاه تغییر نکرده است، بلکه آنچه تغییر کرده، عوارض آن است. فَهَذَا الخارجُ مِنْ ظَهْرِ آدَمَ (علیه السلام بِعَيْنِهِ هُوَ السَّالِكُ السَّائِرُ في أَصْلَابِ الآبَاءِ وَأَرْحَامِ الْأُمَّهَاتِ مِنْ لَدُنْ آدَمَ لا إِلَى أَبِيهِ.) پس این موجودی که از پشت آدم (علیه السلام خارج شد، همان است که در صلبهای پدران و رحم های مادران، از آدم (علیه السلام) تا پدرش در حال حرکت بوده است.) وَهُوَ بِعَيْنِهِ مَعْرُوضُ أَعْرَاضِ الْمَنَوِيَّةِ وَالْمُضْغِيَّةِ وَالْعَلَقِيَّةِ وَالحَيَوَانِيَّةِ وَالْإِنْسَانِيَّةِ، وَهُوَ بِعَيْنِهِ عَيْنُ هَذَا الرَّجُل الْمَوْجُودِ الخَارِجِيَ الدُّنْيَوِي. و همان عيناً موضوع عوارض منوی، مضغی، علقی، حیوانی و انسانی بوده است، و عیناً همان مرد موجود خارجی دنیوی است. وَهُوَ بِعَيْنِهِ عَيْنُ الْمَوْجُودِ فِي الْبَرَازِحَ، وَعَيْنُ الْمَحْشُورِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ. و همان عيناً همان موجودی است که در برزخ است و همان موجودی است که در روز قیامت محشور می شود. فَالْوَحْدَةُ وَالْمُوْهُوِيَّةُ ثَابِتَةٌ بِلَا انْعِدَامِ شَيْءٍ إِلَّا بَعْضٍ أَعْرَاضِهِ فَقَطْ. پس وحدت و هویت ثابت هستند بدون اینکه چیزی از بین برود جز برخی از عوارض آن.

فَمِنَ الذَّرِ الثَّالِثِ إِلَى هَذَا الرَّجُلِ الخارجي مَسَافَةٌ مَا بَيْنَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ؛ إِذْ بَيْنَهُمَا حَدَثَتْ عِدَّةُ حَقَائِقَ مَوْجُودَةٍ مُتَبَايِنَاتٍ كُلُّهَا، وَلَيْسَ هُنَاكَ أَمْرٌ ثَابِتٌ إِلَّا الهيولى. پس از ذر سوم تا این مرد خارجی، فاصله ای به اندازه مشرق تا مغرب وجود دارد؛ زیرا میان این دو، چندین حقیقت موجود متباین رخ داده است و چیزی جز هیولا ثابت نبوده است. وَأَمَّا عَلَى مَسْلَكِ الشَّرْعِ، فَهَذَا الرَّجُلُ الْخَارِجِيُّ عَيْنُ ذَلِكَ الذَّرِ الخارج مِنْ ظَهْرِ آدَمَ (علیه السلام بِالْحَقِيقَةِ.) اما بر اساس مسلک شریعت این مرد خارجی عین همان ذر است که به حقیقت از پشت آدم (علیه السلام خارج شده است.) لِأَنَّ الْفِعْلِيَّةَ بِالْحِسْمِ الْجُوْهَرِيّ وَالْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَهَذَا الْحِسْمُ الْخَارِجِيُّ وَالرَّجُلُ الدُّنْيَوِيُّ عَيْنُ ذَلِكَ الْحِسْمِ الَّذِي كَانَ فِي عَالَم الدرّ وَ تَتَبَدَّلْ جِسْمِيَّتُهُ وَصُورَتُهُ الحِسْمِيَّة الخاصَّة أَبَدًا، وَإِنَّمَا الْمُتَبَدَّلُ أَعْرَاضُهُ. زیرا فعلیت با جسم جوهری و آب بسیط است و این جسم خارجی و مرد دنیوی عین همان جسمی است که در عالم ذر بود و جسمیت و صورت جسمی خاص آن هیچ گاه تغییر نکرده است، بلکه آنچه تغییر کرده، عوارض آن است. فَهَذَا الخارجُ مِنْ ظَهْرِ آدَمَ (علیه السلام بِعَيْنِهِ هُوَ السَّالِكُ السَّائِرُ في أَصْلَابِ الآبَاءِ وَأَرْحَامِ الْأُمَّهَاتِ مِنْ لَدُنْ آدَمَ لا إِلَى أَبِيهِ.) پس این موجودی که از پشت آدم (علیه السلام خارج شد، همان است که در صلبهای پدران و رحم های مادران، از آدم (علیه السلام) تا پدرش در حال حرکت بوده است.) وَهُوَ بِعَيْنِهِ مَعْرُوضُ أَعْرَاضِ الْمَنَوِيَّةِ وَالْمُضْغِيَّةِ وَالْعَلَقِيَّةِ وَالحَيَوَانِيَّةِ وَالْإِنْسَانِيَّةِ، وَهُوَ بِعَيْنِهِ عَيْنُ هَذَا الرَّجُل الْمَوْجُودِ الخَارِجِيَ الدُّنْيَوِي. و همان عيناً موضوع عوارض منوی، مضغی، علقی، حیوانی و انسانی بوده است، و عیناً همان مرد موجود خارجی دنیوی است. وَهُوَ بِعَيْنِهِ عَيْنُ الْمَوْجُودِ فِي الْبَرَازِحَ، وَعَيْنُ الْمَحْشُورِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ. و همان عيناً همان موجودی است که در برزخ است و همان موجودی است که در روز قیامت محشور می شود. فَالْوَحْدَةُ وَالْمُوْهُوِيَّةُ ثَابِتَةٌ بِلَا انْعِدَامِ شَيْءٍ إِلَّا بَعْضٍ أَعْرَاضِهِ فَقَطْ. پس وحدت و هویت ثابت هستند بدون اینکه چیزی از بین برود جز برخی از عوارض آن.

فَمِنَ الذَّرِ الثَّالِثِ إِلَى هَذَا الرَّجُلِ الخارجي مَسَافَةٌ مَا بَيْنَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ؛ إِذْ بَيْنَهُمَا حَدَثَتْ عِدَّةُ حَقَائِقَ مَوْجُودَةٍ مُتَبَايِنَاتٍ كُلُّهَا، وَلَيْسَ هُنَاكَ أَمْرٌ ثَابِتٌ إِلَّا الهيولى. پس از ذر سوم تا این مرد خارجی، فاصله ای به اندازه مشرق تا مغرب وجود دارد؛ زیرا میان این دو، چندین حقیقت موجود متباین رخ داده است و چیزی جز هیولا ثابت نبوده است. وَأَمَّا عَلَى مَسْلَكِ الشَّرْعِ، فَهَذَا الرَّجُلُ الْخَارِجِيُّ عَيْنُ ذَلِكَ الذَّرِ الخارج مِنْ ظَهْرِ آدَمَ (علیه السلام بِالْحَقِيقَةِ.) اما بر اساس مسلک شریعت این مرد خارجی عین همان ذر است که به حقیقت از پشت آدم (علیه السلام خارج شده است.) لِأَنَّ الْفِعْلِيَّةَ بِالْحِسْمِ الْجُوْهَرِيّ وَالْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَهَذَا الْحِسْمُ الْخَارِجِيُّ وَالرَّجُلُ الدُّنْيَوِيُّ عَيْنُ ذَلِكَ الْحِسْمِ الَّذِي كَانَ فِي عَالَم الدرّ وَ تَتَبَدَّلْ جِسْمِيَّتُهُ وَصُورَتُهُ الحِسْمِيَّة الخاصَّة أَبَدًا، وَإِنَّمَا الْمُتَبَدَّلُ أَعْرَاضُهُ. زیرا فعلیت با جسم جوهری و آب بسیط است و این جسم خارجی و مرد دنیوی عین همان جسمی است که در عالم ذر بود و جسمیت و صورت جسمی خاص آن هیچ گاه تغییر نکرده است، بلکه آنچه تغییر کرده، عوارض آن است. فَهَذَا الخارجُ مِنْ ظَهْرِ آدَمَ (علیه السلام بِعَيْنِهِ هُوَ السَّالِكُ السَّائِرُ في أَصْلَابِ الآبَاءِ وَأَرْحَامِ الْأُمَّهَاتِ مِنْ لَدُنْ آدَمَ لا إِلَى أَبِيهِ.) پس این موجودی که از پشت آدم (علیه السلام خارج شد، همان است که در صلبهای پدران و رحم های مادران، از آدم (علیه السلام) تا پدرش در حال حرکت بوده است.) وَهُوَ بِعَيْنِهِ مَعْرُوضُ أَعْرَاضِ الْمَنَوِيَّةِ وَالْمُضْغِيَّةِ وَالْعَلَقِيَّةِ وَالحَيَوَانِيَّةِ وَالْإِنْسَانِيَّةِ، وَهُوَ بِعَيْنِهِ عَيْنُ هَذَا الرَّجُل الْمَوْجُودِ الخَارِجِيَ الدُّنْيَوِي. و همان عيناً موضوع عوارض منوی، مضغی، علقی، حیوانی و انسانی بوده است، و عیناً همان مرد موجود خارجی دنیوی است. وَهُوَ بِعَيْنِهِ عَيْنُ الْمَوْجُودِ فِي الْبَرَازِحَ، وَعَيْنُ الْمَحْشُورِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ. و همان عيناً همان موجودی است که در برزخ است و همان موجودی است که در روز قیامت محشور می شود. فَالْوَحْدَةُ وَالْمُوْهُوِيَّةُ ثَابِتَةٌ بِلَا انْعِدَامِ شَيْءٍ إِلَّا بَعْضٍ أَعْرَاضِهِ فَقَطْ. پس وحدت و هویت ثابت هستند بدون اینکه چیزی از بین برود جز برخی از عوارض آن.

فَمِنَ الذَّرِ الثَّالِثِ إِلَى هَذَا الرَّجُلِ الخارجي مَسَافَةٌ مَا بَيْنَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ؛ إِذْ بَيْنَهُمَا حَدَثَتْ عِدَّةُ حَقَائِقَ مَوْجُودَةٍ مُتَبَايِنَاتٍ كُلُّهَا، وَلَيْسَ هُنَاكَ أَمْرٌ ثَابِتٌ إِلَّا الهيولى. پس از ذر سوم تا این مرد خارجی، فاصله ای به اندازه مشرق تا مغرب وجود دارد؛ زیرا میان این دو، چندین حقیقت موجود متباین رخ داده است و چیزی جز هیولا ثابت نبوده است. وَأَمَّا عَلَى مَسْلَكِ الشَّرْعِ، فَهَذَا الرَّجُلُ الْخَارِجِيُّ عَيْنُ ذَلِكَ الذَّرِ الخارج مِنْ ظَهْرِ آدَمَ (علیه السلام بِالْحَقِيقَةِ.) اما بر اساس مسلک شریعت این مرد خارجی عین همان ذر است که به حقیقت از پشت آدم (علیه السلام خارج شده است.) لِأَنَّ الْفِعْلِيَّةَ بِالْحِسْمِ الْجُوْهَرِيّ وَالْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَهَذَا الْحِسْمُ الْخَارِجِيُّ وَالرَّجُلُ الدُّنْيَوِيُّ عَيْنُ ذَلِكَ الْحِسْمِ الَّذِي كَانَ فِي عَالَم الدرّ وَ تَتَبَدَّلْ جِسْمِيَّتُهُ وَصُورَتُهُ الحِسْمِيَّة الخاصَّة أَبَدًا، وَإِنَّمَا الْمُتَبَدَّلُ أَعْرَاضُهُ. زیرا فعلیت با جسم جوهری و آب بسیط است و این جسم خارجی و مرد دنیوی عین همان جسمی است که در عالم ذر بود و جسمیت و صورت جسمی خاص آن هیچ گاه تغییر نکرده است، بلکه آنچه تغییر کرده، عوارض آن است. فَهَذَا الخارجُ مِنْ ظَهْرِ آدَمَ (علیه السلام بِعَيْنِهِ هُوَ السَّالِكُ السَّائِرُ في أَصْلَابِ الآبَاءِ وَأَرْحَامِ الْأُمَّهَاتِ مِنْ لَدُنْ آدَمَ لا إِلَى أَبِيهِ.) پس این موجودی که از پشت آدم (علیه السلام خارج شد، همان است که در صلبهای پدران و رحم های مادران، از آدم (علیه السلام) تا پدرش در حال حرکت بوده است.) وَهُوَ بِعَيْنِهِ مَعْرُوضُ أَعْرَاضِ الْمَنَوِيَّةِ وَالْمُضْغِيَّةِ وَالْعَلَقِيَّةِ وَالحَيَوَانِيَّةِ وَالْإِنْسَانِيَّةِ، وَهُوَ بِعَيْنِهِ عَيْنُ هَذَا الرَّجُل الْمَوْجُودِ الخَارِجِيَ الدُّنْيَوِي. و همان عيناً موضوع عوارض منوی، مضغی، علقی، حیوانی و انسانی بوده است، و عیناً همان مرد موجود خارجی دنیوی است. وَهُوَ بِعَيْنِهِ عَيْنُ الْمَوْجُودِ فِي الْبَرَازِحَ، وَعَيْنُ الْمَحْشُورِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ. و همان عيناً همان موجودی است که در برزخ است و همان موجودی است که در روز قیامت محشور می شود. فَالْوَحْدَةُ وَالْمُوْهُوِيَّةُ ثَابِتَةٌ بِلَا انْعِدَامِ شَيْءٍ إِلَّا بَعْضٍ أَعْرَاضِهِ فَقَطْ. پس وحدت و هویت ثابت هستند بدون اینکه چیزی از بین برود جز برخی از عوارض آن.

وَلَا يَلْزَمُ مِنْ حَشْرِه إِعَادَةُ الْمَعْدُومِ، كَمَا كَانَ يَلْزَمُ مِنْ مَسْلَكِ الْفَلَاسِفَةِ مِنَ الْقَوْلِ بِالصُّورِ النَّوْعِيَّةِ وَكَوْنِ الشَّيْئِيَّةِ بِهَا. و حشر آن نیازی به بازگرداندن معدوم ندارد، همان طور که بر اساس مسلک فلاسفه با اعتقاد به صورت های نوعی و نسبت دادن شیئیت به آنها چنین الزامی وجود داشت. فَهَذَا الحِسْمُ الْمُطِيعُ في نَشْأَةِ الدَّرِ هُوَ بِعَيْنِهِ يَكُونُ مُؤْمِنًا سَعِيدًا في الدُّنْيَا، وَيُحَاسَبُ حِسَابًا يَسِيرًا في الْقِيَامَةِ وَيَدْخُلُ الْجَنَّةَ وَيُتَابُ بِأَنْوَاعِ الْمُتُوبَاتِ. پس این جسم مطیع در نشئه ذر، عیناً همان است که در دنیا مؤمن و سعادتمند می شود، در قیامت حساب آسانی پس می دهد و وارد بهشت می شود و به انواع پاداشها می رسد. وَكَذَلِكَ فِي الْحِسْمِ الْعَاصِي فِي نَشْأَةِ (154 الدَّرِّ ؛ فَإِنَّهُ الْفَاسِقُ فِي الدُّنْيَا الْمُعَاقَبُ فِي الْعُقْى.) و همچنین جسم عاصی در نشئه ذر، همان است که در دنیا فاسق می شود و در آخرت مجازات می شود. فَجِسْمُ الْمُؤْمِنِ مَأْحُوذُ مِنْ طِينِ الْجَنَّةِ وَيَعُودُ إِلَى مَكَانِهِ، وَجِسْمُ الْكَافِرِ مَأْحُوذُ مِنَ الْحَمِيمِ وَالصَّرِيعِ والسجينِ وَيَعُودُ إِلَى أَصْلِهِ وَمَكَانِهِ. جسم مؤمن از طینت بهشت گرفته شده و به مکان خود بازمی گردد و جسم کافر از حمیم، ضریع و سجین گرفته شده و به اصل و مکان خود بازمی گردد. وَإِذْ قَدْ عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَلْنُقَدِمْ مُقَدِّمَةً رَاجِعَةً إِلَى عَوَالِمِ الذَّرِ الثَّلَاثِ، فَنَقُولُ: و اکنون که این را دانستی، مقدمه ای درباره عوالم ذر سه گانه بیان می کنیم و می گوییم: اعْلَمْ أَنَّ الْأَحْبَارَ النَّبَوِيَّةَ وَالْوَلَوِيَّةَ الرَّاجِعَةَ إِلَى عَوَالِمِ الذَّرَ كَثِيرَةٌ جِدًّا، وَعَلَيْكَ بِمُرَاجَعَةِ مَا كَتَبْنَاهَا فِي الْجَزَوَاتِ الْمُنْفَرِدَةِ الْمُخَصَّصَةِ لِلْأَخْبَارِ. بدان که اخبار نبوی و ولوی مربوط به عوالم ذر بسیار زیاد است و باید به آنچه در جزوات مستقل مخصوص اخبار نوشته ایم مراجعه کنی. وَلَكِنْ لِتَعْلَمَ أَنَّهَا شَطْرٌ قَلِيلٌ مِنَ الْكَثِيرِ الصَّادِرِ عَنْهُمْ: اما بدان که اینها بخش کوچکی از حجم زیاد احادیثی است که از آنان صادر شده است. وَبَيَانُ ذَلِكَ: و توضیح این مسئله:

وَلَا يَلْزَمُ مِنْ حَشْرِه إِعَادَةُ الْمَعْدُومِ، كَمَا كَانَ يَلْزَمُ مِنْ مَسْلَكِ الْفَلَاسِفَةِ مِنَ الْقَوْلِ بِالصُّورِ النَّوْعِيَّةِ وَكَوْنِ الشَّيْئِيَّةِ بِهَا. و حشر آن نیازی به بازگرداندن معدوم ندارد، همان طور که بر اساس مسلک فلاسفه با اعتقاد به صورت های نوعی و نسبت دادن شیئیت به آنها چنین الزامی وجود داشت. فَهَذَا الحِسْمُ الْمُطِيعُ في نَشْأَةِ الدَّرِ هُوَ بِعَيْنِهِ يَكُونُ مُؤْمِنًا سَعِيدًا في الدُّنْيَا، وَيُحَاسَبُ حِسَابًا يَسِيرًا في الْقِيَامَةِ وَيَدْخُلُ الْجَنَّةَ وَيُتَابُ بِأَنْوَاعِ الْمُتُوبَاتِ. پس این جسم مطیع در نشئه ذر، عیناً همان است که در دنیا مؤمن و سعادتمند می شود، در قیامت حساب آسانی پس می دهد و وارد بهشت می شود و به انواع پاداشها می رسد. وَكَذَلِكَ فِي الْحِسْمِ الْعَاصِي فِي نَشْأَةِ (154 الدَّرِّ ؛ فَإِنَّهُ الْفَاسِقُ فِي الدُّنْيَا الْمُعَاقَبُ فِي الْعُقْى.) و همچنین جسم عاصی در نشئه ذر، همان است که در دنیا فاسق می شود و در آخرت مجازات می شود. فَجِسْمُ الْمُؤْمِنِ مَأْحُوذُ مِنْ طِينِ الْجَنَّةِ وَيَعُودُ إِلَى مَكَانِهِ، وَجِسْمُ الْكَافِرِ مَأْحُوذُ مِنَ الْحَمِيمِ وَالصَّرِيعِ والسجينِ وَيَعُودُ إِلَى أَصْلِهِ وَمَكَانِهِ. جسم مؤمن از طینت بهشت گرفته شده و به مکان خود بازمی گردد و جسم کافر از حمیم، ضریع و سجین گرفته شده و به اصل و مکان خود بازمی گردد. وَإِذْ قَدْ عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَلْنُقَدِمْ مُقَدِّمَةً رَاجِعَةً إِلَى عَوَالِمِ الذَّرِ الثَّلَاثِ، فَنَقُولُ: و اکنون که این را دانستی، مقدمه ای درباره عوالم ذر سه گانه بیان می کنیم و می گوییم: اعْلَمْ أَنَّ الْأَحْبَارَ النَّبَوِيَّةَ وَالْوَلَوِيَّةَ الرَّاجِعَةَ إِلَى عَوَالِمِ الذَّرَ كَثِيرَةٌ جِدًّا، وَعَلَيْكَ بِمُرَاجَعَةِ مَا كَتَبْنَاهَا فِي الْجَزَوَاتِ الْمُنْفَرِدَةِ الْمُخَصَّصَةِ لِلْأَخْبَارِ. بدان که اخبار نبوی و ولوی مربوط به عوالم ذر بسیار زیاد است و باید به آنچه در جزوات مستقل مخصوص اخبار نوشته ایم مراجعه کنی. وَلَكِنْ لِتَعْلَمَ أَنَّهَا شَطْرٌ قَلِيلٌ مِنَ الْكَثِيرِ الصَّادِرِ عَنْهُمْ: اما بدان که اینها بخش کوچکی از حجم زیاد احادیثی است که از آنان صادر شده است. وَبَيَانُ ذَلِكَ: و توضیح این مسئله:

وَلَا يَلْزَمُ مِنْ حَشْرِه إِعَادَةُ الْمَعْدُومِ، كَمَا كَانَ يَلْزَمُ مِنْ مَسْلَكِ الْفَلَاسِفَةِ مِنَ الْقَوْلِ بِالصُّورِ النَّوْعِيَّةِ وَكَوْنِ الشَّيْئِيَّةِ بِهَا. و حشر آن نیازی به بازگرداندن معدوم ندارد، همان طور که بر اساس مسلک فلاسفه با اعتقاد به صورت های نوعی و نسبت دادن شیئیت به آنها چنین الزامی وجود داشت. فَهَذَا الحِسْمُ الْمُطِيعُ في نَشْأَةِ الدَّرِ هُوَ بِعَيْنِهِ يَكُونُ مُؤْمِنًا سَعِيدًا في الدُّنْيَا، وَيُحَاسَبُ حِسَابًا يَسِيرًا في الْقِيَامَةِ وَيَدْخُلُ الْجَنَّةَ وَيُتَابُ بِأَنْوَاعِ الْمُتُوبَاتِ. پس این جسم مطیع در نشئه ذر، عیناً همان است که در دنیا مؤمن و سعادتمند می شود، در قیامت حساب آسانی پس می دهد و وارد بهشت می شود و به انواع پاداشها می رسد. وَكَذَلِكَ فِي الْحِسْمِ الْعَاصِي فِي نَشْأَةِ (154 الدَّرِّ ؛ فَإِنَّهُ الْفَاسِقُ فِي الدُّنْيَا الْمُعَاقَبُ فِي الْعُقْى.) و همچنین جسم عاصی در نشئه ذر، همان است که در دنیا فاسق می شود و در آخرت مجازات می شود. فَجِسْمُ الْمُؤْمِنِ مَأْحُوذُ مِنْ طِينِ الْجَنَّةِ وَيَعُودُ إِلَى مَكَانِهِ، وَجِسْمُ الْكَافِرِ مَأْحُوذُ مِنَ الْحَمِيمِ وَالصَّرِيعِ والسجينِ وَيَعُودُ إِلَى أَصْلِهِ وَمَكَانِهِ. جسم مؤمن از طینت بهشت گرفته شده و به مکان خود بازمی گردد و جسم کافر از حمیم، ضریع و سجین گرفته شده و به اصل و مکان خود بازمی گردد. وَإِذْ قَدْ عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَلْنُقَدِمْ مُقَدِّمَةً رَاجِعَةً إِلَى عَوَالِمِ الذَّرِ الثَّلَاثِ، فَنَقُولُ: و اکنون که این را دانستی، مقدمه ای درباره عوالم ذر سه گانه بیان می کنیم و می گوییم: اعْلَمْ أَنَّ الْأَحْبَارَ النَّبَوِيَّةَ وَالْوَلَوِيَّةَ الرَّاجِعَةَ إِلَى عَوَالِمِ الذَّرَ كَثِيرَةٌ جِدًّا، وَعَلَيْكَ بِمُرَاجَعَةِ مَا كَتَبْنَاهَا فِي الْجَزَوَاتِ الْمُنْفَرِدَةِ الْمُخَصَّصَةِ لِلْأَخْبَارِ. بدان که اخبار نبوی و ولوی مربوط به عوالم ذر بسیار زیاد است و باید به آنچه در جزوات مستقل مخصوص اخبار نوشته ایم مراجعه کنی. وَلَكِنْ لِتَعْلَمَ أَنَّهَا شَطْرٌ قَلِيلٌ مِنَ الْكَثِيرِ الصَّادِرِ عَنْهُمْ: اما بدان که اینها بخش کوچکی از حجم زیاد احادیثی است که از آنان صادر شده است. وَبَيَانُ ذَلِكَ: و توضیح این مسئله:

وَلَا يَلْزَمُ مِنْ حَشْرِه إِعَادَةُ الْمَعْدُومِ، كَمَا كَانَ يَلْزَمُ مِنْ مَسْلَكِ الْفَلَاسِفَةِ مِنَ الْقَوْلِ بِالصُّورِ النَّوْعِيَّةِ وَكَوْنِ الشَّيْئِيَّةِ بِهَا. و حشر آن نیازی به بازگرداندن معدوم ندارد، همان طور که بر اساس مسلک فلاسفه با اعتقاد به صورت های نوعی و نسبت دادن شیئیت به آنها چنین الزامی وجود داشت. فَهَذَا الحِسْمُ الْمُطِيعُ في نَشْأَةِ الدَّرِ هُوَ بِعَيْنِهِ يَكُونُ مُؤْمِنًا سَعِيدًا في الدُّنْيَا، وَيُحَاسَبُ حِسَابًا يَسِيرًا في الْقِيَامَةِ وَيَدْخُلُ الْجَنَّةَ وَيُتَابُ بِأَنْوَاعِ الْمُتُوبَاتِ. پس این جسم مطیع در نشئه ذر، عیناً همان است که در دنیا مؤمن و سعادتمند می شود، در قیامت حساب آسانی پس می دهد و وارد بهشت می شود و به انواع پاداشها می رسد. وَكَذَلِكَ فِي الْحِسْمِ الْعَاصِي فِي نَشْأَةِ (154 الدَّرِّ ؛ فَإِنَّهُ الْفَاسِقُ فِي الدُّنْيَا الْمُعَاقَبُ فِي الْعُقْى.) و همچنین جسم عاصی در نشئه ذر، همان است که در دنیا فاسق می شود و در آخرت مجازات می شود. فَجِسْمُ الْمُؤْمِنِ مَأْحُوذُ مِنْ طِينِ الْجَنَّةِ وَيَعُودُ إِلَى مَكَانِهِ، وَجِسْمُ الْكَافِرِ مَأْحُوذُ مِنَ الْحَمِيمِ وَالصَّرِيعِ والسجينِ وَيَعُودُ إِلَى أَصْلِهِ وَمَكَانِهِ. جسم مؤمن از طینت بهشت گرفته شده و به مکان خود بازمی گردد و جسم کافر از حمیم، ضریع و سجین گرفته شده و به اصل و مکان خود بازمی گردد. وَإِذْ قَدْ عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَلْنُقَدِمْ مُقَدِّمَةً رَاجِعَةً إِلَى عَوَالِمِ الذَّرِ الثَّلَاثِ، فَنَقُولُ: و اکنون که این را دانستی، مقدمه ای درباره عوالم ذر سه گانه بیان می کنیم و می گوییم: اعْلَمْ أَنَّ الْأَحْبَارَ النَّبَوِيَّةَ وَالْوَلَوِيَّةَ الرَّاجِعَةَ إِلَى عَوَالِمِ الذَّرَ كَثِيرَةٌ جِدًّا، وَعَلَيْكَ بِمُرَاجَعَةِ مَا كَتَبْنَاهَا فِي الْجَزَوَاتِ الْمُنْفَرِدَةِ الْمُخَصَّصَةِ لِلْأَخْبَارِ. بدان که اخبار نبوی و ولوی مربوط به عوالم ذر بسیار زیاد است و باید به آنچه در جزوات مستقل مخصوص اخبار نوشته ایم مراجعه کنی. وَلَكِنْ لِتَعْلَمَ أَنَّهَا شَطْرٌ قَلِيلٌ مِنَ الْكَثِيرِ الصَّادِرِ عَنْهُمْ: اما بدان که اینها بخش کوچکی از حجم زیاد احادیثی است که از آنان صادر شده است. وَبَيَانُ ذَلِكَ: و توضیح این مسئله:

## ضایع شدن معارف دینی و تقيه ائمه عليهم السلام و ترجمه فلسفه یونان. إِنَّ الْإِسْلَامَ في بَدْءِ نُضْجِهِ وَأَوَّلِ أَمْرِهِ كَانَ مَرْمَى لِدَوَاهِي عَظِيمَةٍ. اسلام در ابتدای شکل گیری و نخستین مراحل خود با دشواری های بزرگی روبه رو بود. وَلِأَجْلِهَا ذَهَبَتْ أَكْثَرُ مَا وَرَدَتْ عَنْ صَادِعِيهِ : فِي الْفُرُوعِ وَالْأُصُولِ، سِيَّمَا فِي أَبْوَابِ الْمَعَارِفِ الْمَبْدَثِيَّةِ وَالْمَعَادِيَّةِ. و به همین دلیل، بیشتر آنچه که از آورندگان اسلام در زمینه اصول و فروع به ویژه در باب معارف مربوط به مبدأ و معاد وارد شده بود، از بین رفت. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْعَرَبَ قَبْلَ الْإِسْلَامِ كَانَ يَعْبُدُ الْأَصْنَامَ الَّتِي يَصْنَعُهَا بِيَدِهِ، وَكَانَ فِي غَايَةِ التَّبَاعُدِ عَنْ الْعَوَالِمِ الْإِنْسَانِيَّةِ وَالْأَخْلَاقِ الْفَاضِلَةِ، وَكَانَ أَقْرَبَ شَيْءٍ إِلَى الْحَيَوَانَاتِ. زیرا عرب پیش از اسلام، بت هایی را که با دستان خود می ساخت می پرستید و در نهایت دوری از عوالم انسانی و اخلاق فاضله قرار داشت و بیشتر شبیه حیوانات بود. فَجَاءَ النَّبِيُّ الخاتم (صلی الله علیه و آله وسلم وأَتْعَبَ نَفْسَهُ الشَّرِيفَةَ جَهْدًا عَظِيمًا حَتَّى أَوْرَدَهُمْ فِي مَشْرَعِ الْإِنْسَانِيَّةِ وَطَرِيقَةِ الإلهيَّةِ وَعِبَادَةِ الْإِلَهِ الْمَحْجُوبِ عَن الْأَبْصَارِ.) پس پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله وسلم آمد و با زحمت فراوان آنان را به مسیر انسانیت و راه الهی و عبادت خدای پنهان از دیدگان هدایت کرد.) وَحَيْثُ إِنَّ الْعَرَبَ يَوْمَئِذٍ لَمْ يَكُنْ مُسْتَعِدًا لِتَحَمُّل جَمِيعِ الْمَعَارِفِ . كَيْفَ وَهُمْ جَدِيدُو الْعَهْدِ بِعِبَادَةِ الْأَوْثَانِ؟! . لَمَّ يُظهِرِ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله وسلم جَمِيعَ الْمَعَارِفِ الرَّاجِعَةِ إِلَى جَمِيعِ الْعَوَالِمِ وَالنَّشَآتِ إِلَّا عَلَى سَبِيلِ الْجُمْعِ وَالْجُمْلَةِ، إِمَاءً وَإِشَارَةً أَوْ نَصَّا وَتَصْرِيحًا فِي بَعْضِهَا.) و چون عرب در آن زمان آماده پذیرش همه معارف نبود - چگونه می توانست باشد در حالی که تازه از عبادت بت ها دست کشیده بود؟! - پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم همه معارف مربوط به عوالم و نشئات را جز به صورت کلی، با اشاره و ایما یا در برخی موارد با تصریح و نص، بیان نکرد.) وَهَكَذَا الْأَمْرُ فِي أَبْوَابِ الْفُرُوعِ مِنَ الطَّهَارَاتِ إِلَى الدِّيَاتِ. و همین وضعیت در ابواب فروع از طهارات تا دیات نیز وجود داشت.

## ضایع شدن معارف دینی و تقيه ائمه عليهم السلام و ترجمه فلسفه یونان. إِنَّ الْإِسْلَامَ في بَدْءِ نُضْجِهِ وَأَوَّلِ أَمْرِهِ كَانَ مَرْمَى لِدَوَاهِي عَظِيمَةٍ. اسلام در ابتدای شکل گیری و نخستین مراحل خود با دشواری های بزرگی روبه رو بود. وَلِأَجْلِهَا ذَهَبَتْ أَكْثَرُ مَا وَرَدَتْ عَنْ صَادِعِيهِ : فِي الْفُرُوعِ وَالْأُصُولِ، سِيَّمَا فِي أَبْوَابِ الْمَعَارِفِ الْمَبْدَثِيَّةِ وَالْمَعَادِيَّةِ. و به همین دلیل، بیشتر آنچه که از آورندگان اسلام در زمینه اصول و فروع به ویژه در باب معارف مربوط به مبدأ و معاد وارد شده بود، از بین رفت. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْعَرَبَ قَبْلَ الْإِسْلَامِ كَانَ يَعْبُدُ الْأَصْنَامَ الَّتِي يَصْنَعُهَا بِيَدِهِ، وَكَانَ فِي غَايَةِ التَّبَاعُدِ عَنْ الْعَوَالِمِ الْإِنْسَانِيَّةِ وَالْأَخْلَاقِ الْفَاضِلَةِ، وَكَانَ أَقْرَبَ شَيْءٍ إِلَى الْحَيَوَانَاتِ. زیرا عرب پیش از اسلام، بت هایی را که با دستان خود می ساخت می پرستید و در نهایت دوری از عوالم انسانی و اخلاق فاضله قرار داشت و بیشتر شبیه حیوانات بود. فَجَاءَ النَّبِيُّ الخاتم (صلی الله علیه و آله وسلم وأَتْعَبَ نَفْسَهُ الشَّرِيفَةَ جَهْدًا عَظِيمًا حَتَّى أَوْرَدَهُمْ فِي مَشْرَعِ الْإِنْسَانِيَّةِ وَطَرِيقَةِ الإلهيَّةِ وَعِبَادَةِ الْإِلَهِ الْمَحْجُوبِ عَن الْأَبْصَارِ.) پس پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله وسلم آمد و با زحمت فراوان آنان را به مسیر انسانیت و راه الهی و عبادت خدای پنهان از دیدگان هدایت کرد.) وَحَيْثُ إِنَّ الْعَرَبَ يَوْمَئِذٍ لَمْ يَكُنْ مُسْتَعِدًا لِتَحَمُّل جَمِيعِ الْمَعَارِفِ . كَيْفَ وَهُمْ جَدِيدُو الْعَهْدِ بِعِبَادَةِ الْأَوْثَانِ؟! . لَمَّ يُظهِرِ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله وسلم جَمِيعَ الْمَعَارِفِ الرَّاجِعَةِ إِلَى جَمِيعِ الْعَوَالِمِ وَالنَّشَآتِ إِلَّا عَلَى سَبِيلِ الْجُمْعِ وَالْجُمْلَةِ، إِمَاءً وَإِشَارَةً أَوْ نَصَّا وَتَصْرِيحًا فِي بَعْضِهَا.) و چون عرب در آن زمان آماده پذیرش همه معارف نبود - چگونه می توانست باشد در حالی که تازه از عبادت بت ها دست کشیده بود؟! - پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم همه معارف مربوط به عوالم و نشئات را جز به صورت کلی، با اشاره و ایما یا در برخی موارد با تصریح و نص، بیان نکرد.) وَهَكَذَا الْأَمْرُ فِي أَبْوَابِ الْفُرُوعِ مِنَ الطَّهَارَاتِ إِلَى الدِّيَاتِ. و همین وضعیت در ابواب فروع از طهارات تا دیات نیز وجود داشت.

## ضایع شدن معارف دینی و تقيه ائمه عليهم السلام و ترجمه فلسفه یونان. إِنَّ الْإِسْلَامَ في بَدْءِ نُضْجِهِ وَأَوَّلِ أَمْرِهِ كَانَ مَرْمَى لِدَوَاهِي عَظِيمَةٍ. اسلام در ابتدای شکل گیری و نخستین مراحل خود با دشواری های بزرگی روبه رو بود. وَلِأَجْلِهَا ذَهَبَتْ أَكْثَرُ مَا وَرَدَتْ عَنْ صَادِعِيهِ : فِي الْفُرُوعِ وَالْأُصُولِ، سِيَّمَا فِي أَبْوَابِ الْمَعَارِفِ الْمَبْدَثِيَّةِ وَالْمَعَادِيَّةِ. و به همین دلیل، بیشتر آنچه که از آورندگان اسلام در زمینه اصول و فروع به ویژه در باب معارف مربوط به مبدأ و معاد وارد شده بود، از بین رفت. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْعَرَبَ قَبْلَ الْإِسْلَامِ كَانَ يَعْبُدُ الْأَصْنَامَ الَّتِي يَصْنَعُهَا بِيَدِهِ، وَكَانَ فِي غَايَةِ التَّبَاعُدِ عَنْ الْعَوَالِمِ الْإِنْسَانِيَّةِ وَالْأَخْلَاقِ الْفَاضِلَةِ، وَكَانَ أَقْرَبَ شَيْءٍ إِلَى الْحَيَوَانَاتِ. زیرا عرب پیش از اسلام، بت هایی را که با دستان خود می ساخت می پرستید و در نهایت دوری از عوالم انسانی و اخلاق فاضله قرار داشت و بیشتر شبیه حیوانات بود. فَجَاءَ النَّبِيُّ الخاتم (صلی الله علیه و آله وسلم وأَتْعَبَ نَفْسَهُ الشَّرِيفَةَ جَهْدًا عَظِيمًا حَتَّى أَوْرَدَهُمْ فِي مَشْرَعِ الْإِنْسَانِيَّةِ وَطَرِيقَةِ الإلهيَّةِ وَعِبَادَةِ الْإِلَهِ الْمَحْجُوبِ عَن الْأَبْصَارِ.) پس پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله وسلم آمد و با زحمت فراوان آنان را به مسیر انسانیت و راه الهی و عبادت خدای پنهان از دیدگان هدایت کرد.) وَحَيْثُ إِنَّ الْعَرَبَ يَوْمَئِذٍ لَمْ يَكُنْ مُسْتَعِدًا لِتَحَمُّل جَمِيعِ الْمَعَارِفِ . كَيْفَ وَهُمْ جَدِيدُو الْعَهْدِ بِعِبَادَةِ الْأَوْثَانِ؟! . لَمَّ يُظهِرِ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله وسلم جَمِيعَ الْمَعَارِفِ الرَّاجِعَةِ إِلَى جَمِيعِ الْعَوَالِمِ وَالنَّشَآتِ إِلَّا عَلَى سَبِيلِ الْجُمْعِ وَالْجُمْلَةِ، إِمَاءً وَإِشَارَةً أَوْ نَصَّا وَتَصْرِيحًا فِي بَعْضِهَا.) و چون عرب در آن زمان آماده پذیرش همه معارف نبود - چگونه می توانست باشد در حالی که تازه از عبادت بت ها دست کشیده بود؟! - پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم همه معارف مربوط به عوالم و نشئات را جز به صورت کلی، با اشاره و ایما یا در برخی موارد با تصریح و نص، بیان نکرد.) وَهَكَذَا الْأَمْرُ فِي أَبْوَابِ الْفُرُوعِ مِنَ الطَّهَارَاتِ إِلَى الدِّيَاتِ. و همین وضعیت در ابواب فروع از طهارات تا دیات نیز وجود داشت.

## ضایع شدن معارف دینی و تقيه ائمه عليهم السلام و ترجمه فلسفه یونان. إِنَّ الْإِسْلَامَ في بَدْءِ نُضْجِهِ وَأَوَّلِ أَمْرِهِ كَانَ مَرْمَى لِدَوَاهِي عَظِيمَةٍ. اسلام در ابتدای شکل گیری و نخستین مراحل خود با دشواری های بزرگی روبه رو بود. وَلِأَجْلِهَا ذَهَبَتْ أَكْثَرُ مَا وَرَدَتْ عَنْ صَادِعِيهِ : فِي الْفُرُوعِ وَالْأُصُولِ، سِيَّمَا فِي أَبْوَابِ الْمَعَارِفِ الْمَبْدَثِيَّةِ وَالْمَعَادِيَّةِ. و به همین دلیل، بیشتر آنچه که از آورندگان اسلام در زمینه اصول و فروع به ویژه در باب معارف مربوط به مبدأ و معاد وارد شده بود، از بین رفت. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْعَرَبَ قَبْلَ الْإِسْلَامِ كَانَ يَعْبُدُ الْأَصْنَامَ الَّتِي يَصْنَعُهَا بِيَدِهِ، وَكَانَ فِي غَايَةِ التَّبَاعُدِ عَنْ الْعَوَالِمِ الْإِنْسَانِيَّةِ وَالْأَخْلَاقِ الْفَاضِلَةِ، وَكَانَ أَقْرَبَ شَيْءٍ إِلَى الْحَيَوَانَاتِ. زیرا عرب پیش از اسلام، بت هایی را که با دستان خود می ساخت می پرستید و در نهایت دوری از عوالم انسانی و اخلاق فاضله قرار داشت و بیشتر شبیه حیوانات بود. فَجَاءَ النَّبِيُّ الخاتم (صلی الله علیه و آله وسلم وأَتْعَبَ نَفْسَهُ الشَّرِيفَةَ جَهْدًا عَظِيمًا حَتَّى أَوْرَدَهُمْ فِي مَشْرَعِ الْإِنْسَانِيَّةِ وَطَرِيقَةِ الإلهيَّةِ وَعِبَادَةِ الْإِلَهِ الْمَحْجُوبِ عَن الْأَبْصَارِ.) پس پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله وسلم آمد و با زحمت فراوان آنان را به مسیر انسانیت و راه الهی و عبادت خدای پنهان از دیدگان هدایت کرد.) وَحَيْثُ إِنَّ الْعَرَبَ يَوْمَئِذٍ لَمْ يَكُنْ مُسْتَعِدًا لِتَحَمُّل جَمِيعِ الْمَعَارِفِ . كَيْفَ وَهُمْ جَدِيدُو الْعَهْدِ بِعِبَادَةِ الْأَوْثَانِ؟! . لَمَّ يُظهِرِ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله وسلم جَمِيعَ الْمَعَارِفِ الرَّاجِعَةِ إِلَى جَمِيعِ الْعَوَالِمِ وَالنَّشَآتِ إِلَّا عَلَى سَبِيلِ الْجُمْعِ وَالْجُمْلَةِ، إِمَاءً وَإِشَارَةً أَوْ نَصَّا وَتَصْرِيحًا فِي بَعْضِهَا.) و چون عرب در آن زمان آماده پذیرش همه معارف نبود - چگونه می توانست باشد در حالی که تازه از عبادت بت ها دست کشیده بود؟! - پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم همه معارف مربوط به عوالم و نشئات را جز به صورت کلی، با اشاره و ایما یا در برخی موارد با تصریح و نص، بیان نکرد.) وَهَكَذَا الْأَمْرُ فِي أَبْوَابِ الْفُرُوعِ مِنَ الطَّهَارَاتِ إِلَى الدِّيَاتِ. و همین وضعیت در ابواب فروع از طهارات تا دیات نیز وجود داشت.

فَهُوَ (صلی الله علیه و آله وسلم العَدَمِ وفَاءِ عُمْرِه ،الشَّرِيفِ، لَمْ يُبَيِّنُهَا تَفْصِيلًا حَتَّى مَاتَ (صلی الله علیه و آله وسلم) ، وَكَانَ قَدْ نَصَبَ عَلِيًّا (صلی الله علیه و آله وسلم) خلِيفَةً وَوَصِيًّا لِنَفْسِهِ الشَّرِيفَةِ، لِكَيْ يُبَيِّنَ أَحْكامَ الدِّينِ وَيُوَفِّحَ مَعَارِفَهُ.) پس او (صلی الله علیه و آله وسلم ، به دلیل عدم وفاى عمر شريفش نتوانست این امور را به تفصیل بیان کند و از دنیا رفت، در حالی که علی (صلی الله علیه و آله وسلم) را به عنوان خلیفه و وصی خود منصوب کرده بود تا احکام دین را بیان کند و معارف آن را روشن سازد.) فَلَوْ أَقَامَهُ النَّاسُ خَلِيفَةً وَحَامَوْا حَوْلَهُ كَمَا أَقَامَهُ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله وسلم ، وَأَطَاعُوهُ، لَكَانَ مَظْهَرًا هُمْ جَمِيعَ الْمَعَارِفِ وَالْأَحْكَامِ، وَلَكَانَ الْأُصُولُ وَالْفُرُوعُ مُتَنَزِّلًا بِطَبْعِهِ التَّشْرِيعِي إِلَى الْبَشَرِ، وَكَانَ يَصِيرُ الدُّنْيَا رَوْضَةَ حُلْدٍ.) اگر مردم او را به عنوان خلیفه می پذیرفتند و مانند پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم از او اطاعت می کردند، او برای آنان تمامی معارف و احکام را آشکار می کرد و اصول و فروع به طور طبیعی و تشریعی برای بشر نازل می شد و دنیا به بوستانی از بهشت تبدیل می شد.) وَلَكِنَّ الْأَسَفَ أَنَّ الْأُمُورَ وَقَعَتْ فِي أَيَادِي الْجُهَالِ الْأَرَاذِلِ، رِجَالٍ لَا يَعْرِفُونَ افْرَّ مِنَ الْبَرِ. اما افسوس که امور به دست جاهلان پست افتاد، مردانی که فرق میان هر (گربه و بر (گاونر) را نمی شناختند.) وَكَانَ مِنْ دَنَاءَةِ النَّاسِ ذَلِكَ الْيَوْمِ أَنْ لَمْ يُضْبَطُوا وُضُوءَ رَسُولِ اللَّهِ وَلَا صَلَاتَهُ، وَقَدْ كَانَ يَفْعَلُهُمَا بِمَشْهَدِهِمْ فِي كُلِّ صَبَاحٍ وَمَسَاءٍ، بَلْ وَلَمْ يُضْبَطُوا تَارِيخَ وَفَاتِهِ. و از پستی مردم آن روزگار بود که وضوی رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم و نماز او را ثبت نکردند، با اینکه هر روز صبح و شام در مقابل دیدگانشان انجام میداد حتی تاریخ وفات او را نیز ثبت نکردند.) كَانُوا مِنْ حُبْتِهِمْ غَيْرَ مُعْتَنِينَ بِالنَّي (صلی الله علیه و آله وسلم وَإِذَا لَمْ يُصْبَطُوا فُرُوعَهُ وَلَا أُصُولَهُ.) و از خباثتشان به پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم اهمیت نمی دادند، و به همین دلیل اصول و فروع دین او را ثبت نکردند.) كَيْفَ وَزِمَامُ الْأَمْرِ كَانَ عَلَى أَيَادِي أَوْثَانٍ رِجْسٍ جَاهِلِ لَا يَعْرِفُونَ الْأَحْكَامَ وَلَا الْمَعَارِفَ؟! چگونه ممکن است در حالی که زمام امور در دست بت های پلید و جاهلی بود که نه احکام را می شناختند و نه معارف را؟! وَأَنَّ بِذَلِكَ لِمَنْ لَا يَكُونُ مُهَذَّبَ النَّفْسِ، مُصَفَّى السِّرِ؟! و چگونه ممکن است چنین چیزی برای کسی که نفسش مهذب و باطنش پاک نشده است؟! وَكَيْفَ يَجُوزُ فِي شَرِيعَةِ الْعَقْلِ وَالْوِجْدَانِ أَنْ يَتَحَمَّلَ الْوِعَاءُ الْقَذِرُ شَرْبَةَ الْعَسَلِ الْمُصَفَّى؟! و چگونه در شریعت عقل و وجدان ممکن است ظرفی آلوده جرعه ای از عسل ناب را تحمل کند؟!

فَهُوَ (صلی الله علیه و آله وسلم العَدَمِ وفَاءِ عُمْرِه ،الشَّرِيفِ، لَمْ يُبَيِّنُهَا تَفْصِيلًا حَتَّى مَاتَ (صلی الله علیه و آله وسلم) ، وَكَانَ قَدْ نَصَبَ عَلِيًّا (صلی الله علیه و آله وسلم) خلِيفَةً وَوَصِيًّا لِنَفْسِهِ الشَّرِيفَةِ، لِكَيْ يُبَيِّنَ أَحْكامَ الدِّينِ وَيُوَفِّحَ مَعَارِفَهُ.) پس او (صلی الله علیه و آله وسلم ، به دلیل عدم وفاى عمر شريفش نتوانست این امور را به تفصیل بیان کند و از دنیا رفت، در حالی که علی (صلی الله علیه و آله وسلم) را به عنوان خلیفه و وصی خود منصوب کرده بود تا احکام دین را بیان کند و معارف آن را روشن سازد.) فَلَوْ أَقَامَهُ النَّاسُ خَلِيفَةً وَحَامَوْا حَوْلَهُ كَمَا أَقَامَهُ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله وسلم ، وَأَطَاعُوهُ، لَكَانَ مَظْهَرًا هُمْ جَمِيعَ الْمَعَارِفِ وَالْأَحْكَامِ، وَلَكَانَ الْأُصُولُ وَالْفُرُوعُ مُتَنَزِّلًا بِطَبْعِهِ التَّشْرِيعِي إِلَى الْبَشَرِ، وَكَانَ يَصِيرُ الدُّنْيَا رَوْضَةَ حُلْدٍ.) اگر مردم او را به عنوان خلیفه می پذیرفتند و مانند پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم از او اطاعت می کردند، او برای آنان تمامی معارف و احکام را آشکار می کرد و اصول و فروع به طور طبیعی و تشریعی برای بشر نازل می شد و دنیا به بوستانی از بهشت تبدیل می شد.) وَلَكِنَّ الْأَسَفَ أَنَّ الْأُمُورَ وَقَعَتْ فِي أَيَادِي الْجُهَالِ الْأَرَاذِلِ، رِجَالٍ لَا يَعْرِفُونَ افْرَّ مِنَ الْبَرِ. اما افسوس که امور به دست جاهلان پست افتاد، مردانی که فرق میان هر (گربه و بر (گاونر) را نمی شناختند.) وَكَانَ مِنْ دَنَاءَةِ النَّاسِ ذَلِكَ الْيَوْمِ أَنْ لَمْ يُضْبَطُوا وُضُوءَ رَسُولِ اللَّهِ وَلَا صَلَاتَهُ، وَقَدْ كَانَ يَفْعَلُهُمَا بِمَشْهَدِهِمْ فِي كُلِّ صَبَاحٍ وَمَسَاءٍ، بَلْ وَلَمْ يُضْبَطُوا تَارِيخَ وَفَاتِهِ. و از پستی مردم آن روزگار بود که وضوی رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم و نماز او را ثبت نکردند، با اینکه هر روز صبح و شام در مقابل دیدگانشان انجام میداد حتی تاریخ وفات او را نیز ثبت نکردند.) كَانُوا مِنْ حُبْتِهِمْ غَيْرَ مُعْتَنِينَ بِالنَّي (صلی الله علیه و آله وسلم وَإِذَا لَمْ يُصْبَطُوا فُرُوعَهُ وَلَا أُصُولَهُ.) و از خباثتشان به پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم اهمیت نمی دادند، و به همین دلیل اصول و فروع دین او را ثبت نکردند.) كَيْفَ وَزِمَامُ الْأَمْرِ كَانَ عَلَى أَيَادِي أَوْثَانٍ رِجْسٍ جَاهِلِ لَا يَعْرِفُونَ الْأَحْكَامَ وَلَا الْمَعَارِفَ؟! چگونه ممکن است در حالی که زمام امور در دست بت های پلید و جاهلی بود که نه احکام را می شناختند و نه معارف را؟! وَأَنَّ بِذَلِكَ لِمَنْ لَا يَكُونُ مُهَذَّبَ النَّفْسِ، مُصَفَّى السِّرِ؟! و چگونه ممکن است چنین چیزی برای کسی که نفسش مهذب و باطنش پاک نشده است؟! وَكَيْفَ يَجُوزُ فِي شَرِيعَةِ الْعَقْلِ وَالْوِجْدَانِ أَنْ يَتَحَمَّلَ الْوِعَاءُ الْقَذِرُ شَرْبَةَ الْعَسَلِ الْمُصَفَّى؟! و چگونه در شریعت عقل و وجدان ممکن است ظرفی آلوده جرعه ای از عسل ناب را تحمل کند؟!

فَهُوَ (صلی الله علیه و آله وسلم العَدَمِ وفَاءِ عُمْرِه ،الشَّرِيفِ، لَمْ يُبَيِّنُهَا تَفْصِيلًا حَتَّى مَاتَ (صلی الله علیه و آله وسلم) ، وَكَانَ قَدْ نَصَبَ عَلِيًّا (صلی الله علیه و آله وسلم) خلِيفَةً وَوَصِيًّا لِنَفْسِهِ الشَّرِيفَةِ، لِكَيْ يُبَيِّنَ أَحْكامَ الدِّينِ وَيُوَفِّحَ مَعَارِفَهُ.) پس او (صلی الله علیه و آله وسلم ، به دلیل عدم وفاى عمر شريفش نتوانست این امور را به تفصیل بیان کند و از دنیا رفت، در حالی که علی (صلی الله علیه و آله وسلم) را به عنوان خلیفه و وصی خود منصوب کرده بود تا احکام دین را بیان کند و معارف آن را روشن سازد.) فَلَوْ أَقَامَهُ النَّاسُ خَلِيفَةً وَحَامَوْا حَوْلَهُ كَمَا أَقَامَهُ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله وسلم ، وَأَطَاعُوهُ، لَكَانَ مَظْهَرًا هُمْ جَمِيعَ الْمَعَارِفِ وَالْأَحْكَامِ، وَلَكَانَ الْأُصُولُ وَالْفُرُوعُ مُتَنَزِّلًا بِطَبْعِهِ التَّشْرِيعِي إِلَى الْبَشَرِ، وَكَانَ يَصِيرُ الدُّنْيَا رَوْضَةَ حُلْدٍ.) اگر مردم او را به عنوان خلیفه می پذیرفتند و مانند پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم از او اطاعت می کردند، او برای آنان تمامی معارف و احکام را آشکار می کرد و اصول و فروع به طور طبیعی و تشریعی برای بشر نازل می شد و دنیا به بوستانی از بهشت تبدیل می شد.) وَلَكِنَّ الْأَسَفَ أَنَّ الْأُمُورَ وَقَعَتْ فِي أَيَادِي الْجُهَالِ الْأَرَاذِلِ، رِجَالٍ لَا يَعْرِفُونَ افْرَّ مِنَ الْبَرِ. اما افسوس که امور به دست جاهلان پست افتاد، مردانی که فرق میان هر (گربه و بر (گاونر) را نمی شناختند.) وَكَانَ مِنْ دَنَاءَةِ النَّاسِ ذَلِكَ الْيَوْمِ أَنْ لَمْ يُضْبَطُوا وُضُوءَ رَسُولِ اللَّهِ وَلَا صَلَاتَهُ، وَقَدْ كَانَ يَفْعَلُهُمَا بِمَشْهَدِهِمْ فِي كُلِّ صَبَاحٍ وَمَسَاءٍ، بَلْ وَلَمْ يُضْبَطُوا تَارِيخَ وَفَاتِهِ. و از پستی مردم آن روزگار بود که وضوی رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم و نماز او را ثبت نکردند، با اینکه هر روز صبح و شام در مقابل دیدگانشان انجام میداد حتی تاریخ وفات او را نیز ثبت نکردند.) كَانُوا مِنْ حُبْتِهِمْ غَيْرَ مُعْتَنِينَ بِالنَّي (صلی الله علیه و آله وسلم وَإِذَا لَمْ يُصْبَطُوا فُرُوعَهُ وَلَا أُصُولَهُ.) و از خباثتشان به پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم اهمیت نمی دادند، و به همین دلیل اصول و فروع دین او را ثبت نکردند.) كَيْفَ وَزِمَامُ الْأَمْرِ كَانَ عَلَى أَيَادِي أَوْثَانٍ رِجْسٍ جَاهِلِ لَا يَعْرِفُونَ الْأَحْكَامَ وَلَا الْمَعَارِفَ؟! چگونه ممکن است در حالی که زمام امور در دست بت های پلید و جاهلی بود که نه احکام را می شناختند و نه معارف را؟! وَأَنَّ بِذَلِكَ لِمَنْ لَا يَكُونُ مُهَذَّبَ النَّفْسِ، مُصَفَّى السِّرِ؟! و چگونه ممکن است چنین چیزی برای کسی که نفسش مهذب و باطنش پاک نشده است؟! وَكَيْفَ يَجُوزُ فِي شَرِيعَةِ الْعَقْلِ وَالْوِجْدَانِ أَنْ يَتَحَمَّلَ الْوِعَاءُ الْقَذِرُ شَرْبَةَ الْعَسَلِ الْمُصَفَّى؟! و چگونه در شریعت عقل و وجدان ممکن است ظرفی آلوده جرعه ای از عسل ناب را تحمل کند؟!

فَهُوَ (صلی الله علیه و آله وسلم العَدَمِ وفَاءِ عُمْرِه ،الشَّرِيفِ، لَمْ يُبَيِّنُهَا تَفْصِيلًا حَتَّى مَاتَ (صلی الله علیه و آله وسلم) ، وَكَانَ قَدْ نَصَبَ عَلِيًّا (صلی الله علیه و آله وسلم) خلِيفَةً وَوَصِيًّا لِنَفْسِهِ الشَّرِيفَةِ، لِكَيْ يُبَيِّنَ أَحْكامَ الدِّينِ وَيُوَفِّحَ مَعَارِفَهُ.) پس او (صلی الله علیه و آله وسلم ، به دلیل عدم وفاى عمر شريفش نتوانست این امور را به تفصیل بیان کند و از دنیا رفت، در حالی که علی (صلی الله علیه و آله وسلم) را به عنوان خلیفه و وصی خود منصوب کرده بود تا احکام دین را بیان کند و معارف آن را روشن سازد.) فَلَوْ أَقَامَهُ النَّاسُ خَلِيفَةً وَحَامَوْا حَوْلَهُ كَمَا أَقَامَهُ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله وسلم ، وَأَطَاعُوهُ، لَكَانَ مَظْهَرًا هُمْ جَمِيعَ الْمَعَارِفِ وَالْأَحْكَامِ، وَلَكَانَ الْأُصُولُ وَالْفُرُوعُ مُتَنَزِّلًا بِطَبْعِهِ التَّشْرِيعِي إِلَى الْبَشَرِ، وَكَانَ يَصِيرُ الدُّنْيَا رَوْضَةَ حُلْدٍ.) اگر مردم او را به عنوان خلیفه می پذیرفتند و مانند پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم از او اطاعت می کردند، او برای آنان تمامی معارف و احکام را آشکار می کرد و اصول و فروع به طور طبیعی و تشریعی برای بشر نازل می شد و دنیا به بوستانی از بهشت تبدیل می شد.) وَلَكِنَّ الْأَسَفَ أَنَّ الْأُمُورَ وَقَعَتْ فِي أَيَادِي الْجُهَالِ الْأَرَاذِلِ، رِجَالٍ لَا يَعْرِفُونَ افْرَّ مِنَ الْبَرِ. اما افسوس که امور به دست جاهلان پست افتاد، مردانی که فرق میان هر (گربه و بر (گاونر) را نمی شناختند.) وَكَانَ مِنْ دَنَاءَةِ النَّاسِ ذَلِكَ الْيَوْمِ أَنْ لَمْ يُضْبَطُوا وُضُوءَ رَسُولِ اللَّهِ وَلَا صَلَاتَهُ، وَقَدْ كَانَ يَفْعَلُهُمَا بِمَشْهَدِهِمْ فِي كُلِّ صَبَاحٍ وَمَسَاءٍ، بَلْ وَلَمْ يُضْبَطُوا تَارِيخَ وَفَاتِهِ. و از پستی مردم آن روزگار بود که وضوی رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم و نماز او را ثبت نکردند، با اینکه هر روز صبح و شام در مقابل دیدگانشان انجام میداد حتی تاریخ وفات او را نیز ثبت نکردند.) كَانُوا مِنْ حُبْتِهِمْ غَيْرَ مُعْتَنِينَ بِالنَّي (صلی الله علیه و آله وسلم وَإِذَا لَمْ يُصْبَطُوا فُرُوعَهُ وَلَا أُصُولَهُ.) و از خباثتشان به پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم اهمیت نمی دادند، و به همین دلیل اصول و فروع دین او را ثبت نکردند.) كَيْفَ وَزِمَامُ الْأَمْرِ كَانَ عَلَى أَيَادِي أَوْثَانٍ رِجْسٍ جَاهِلِ لَا يَعْرِفُونَ الْأَحْكَامَ وَلَا الْمَعَارِفَ؟! چگونه ممکن است در حالی که زمام امور در دست بت های پلید و جاهلی بود که نه احکام را می شناختند و نه معارف را؟! وَأَنَّ بِذَلِكَ لِمَنْ لَا يَكُونُ مُهَذَّبَ النَّفْسِ، مُصَفَّى السِّرِ؟! و چگونه ممکن است چنین چیزی برای کسی که نفسش مهذب و باطنش پاک نشده است؟! وَكَيْفَ يَجُوزُ فِي شَرِيعَةِ الْعَقْلِ وَالْوِجْدَانِ أَنْ يَتَحَمَّلَ الْوِعَاءُ الْقَذِرُ شَرْبَةَ الْعَسَلِ الْمُصَفَّى؟! و چگونه در شریعت عقل و وجدان ممکن است ظرفی آلوده جرعه ای از عسل ناب را تحمل کند؟!

فَلَمْ يَدَع النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله وسلم عِنْدَ هَؤلَاءِ الْأَرْجَاسِ سِرًّا وَلَا حَمَّلَهُمْ عِلْمًا.) پس پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم نزد این پلیدان نه رازی را باقی گذاشت و نه علمی را به آنان سپرد.) وَبَابُ مَدِينَةِ الْعِلْمِ كَانَ مَسْدُودًا. و در شهر علم بسته شد. وَالْوَصِيُّ (علیه السلام كَانَ مَهْجُورًا مَسْتُورًا ، وَكَانَ فِي زَوَايَا الْخُمُولِ وَالْخُمُودِ هُوَ وَأَخَصَّاءُ حَوَارِيهِ مِنْ شِدَّةِ التَّقِيَّةِ وَخَوْفِ أَنْفُسِهِمْ.) و وصى (علیه السلام مهجور و مستور شد و او و نزدیک ترین یارانش به دلیل شدت تقیه و ترس از جانشان در کنج خاموشی و انزوا قرار گرفتند.) فَعِنْدَ ذَلِكَ عَلَى الْإِسْلَامِ الْجَدِيدِ الْعَهْدِ بِكُفْرِ الْعَرَبِ، غَيْرِ نَضِيحِ الْمَقْصِدِ وَالْمَطْلَبِ، وَلَا مُسْتَحْكَمِ الْمَبَانِي وَلَا مُسْتَوْقَفَ الْمَعَانِي، وَرَدَتْ ضَرْبَةٌ عَظِيمَةٌ وَدَهَتْهُ سَقْطَةٌ وَخِيمَةٌ. در آن زمان، اسلام که تازه از کفر عرب بیرون آمده و مقصد و هدف آن هنوز پخته نشده بود، و مبانی آن استحکام نیافته و معانی آن کامل نشده بود، با ضربه ای بزرگ مواجه شد و به سقوطی ویرانگر دچار گردید. فَصَارَ الْأَمْرُ بِيَدِ النَّاسِ أَحْزَابًا أَحْزَابًا، وَانْعَقَدَتِ الْمُؤَسَّسَاتُ الْأَدَبِيَّةُ، (155 وَانْتَظَمَتِ الْمَجَامِعُ الْعِلْمِيَّةُ الْبَاحِثَةُ عَنِ الْفُرُوعِ وَالْأَحْكَامِ وَالْأُصُولِ الْإِهِيَّةِ الْمَبْدَئِيَّةِ وَالْمَعَادِيَّةِ.) و کار به دست مردم افتاد، احزاب مختلف تشکیل شد، مؤسسات ادبی شکل گرفت و مجامع علمی برای بررسی فروع، احکام و اصول الهی مربوط به مبدأ و معاد تشکیل شد. فَكُل كَانَ يَدَّعِي رَأْيَا وَيَعْمَلُ نَظَرًا وَيُفْتِي عَلَى حَسَبِ رَأْيِهِ وَنَظَرِهِ فِي جَمِيعِ الْأَبْوَابِ. هر کسی نظریه ای ارائه میداد و بر اساس نظر خود اجتهاد می کرد و در همه ابواب دین فتوا می داد. وَهُنَاكَ أُسِسَ أَسَاسُ الِاجْتِهَادِ وَالنَّظَرِ وَالرَّأْي. و در آنجا پایه اجتهاد، نظر و رأی گذاشته شد. وَالرَّئيسُ الْجُمْهُورِيُّ أَعْمَلَ النَّظَرَ وَالرَّأْيَ وَاجْتَهَدَ فُرُوعًا وَأُصُولًا، حَتَّى قَالَ: «مُنْعَتَانِ كَانَتَا فِي عَهْدِ رَسُولِ اللهِ مُحَلَّلَتَانِ . إلخ». رئیس جمهوری نظر و رأی خود را به کار گرفت و در فروع و اصول اجتهاد کرد، تا جایی که گفت: «دو متعه در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم حلال بود...»)

فَلَمْ يَدَع النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله وسلم عِنْدَ هَؤلَاءِ الْأَرْجَاسِ سِرًّا وَلَا حَمَّلَهُمْ عِلْمًا.) پس پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم نزد این پلیدان نه رازی را باقی گذاشت و نه علمی را به آنان سپرد.) وَبَابُ مَدِينَةِ الْعِلْمِ كَانَ مَسْدُودًا. و در شهر علم بسته شد. وَالْوَصِيُّ (علیه السلام كَانَ مَهْجُورًا مَسْتُورًا ، وَكَانَ فِي زَوَايَا الْخُمُولِ وَالْخُمُودِ هُوَ وَأَخَصَّاءُ حَوَارِيهِ مِنْ شِدَّةِ التَّقِيَّةِ وَخَوْفِ أَنْفُسِهِمْ.) و وصى (علیه السلام مهجور و مستور شد و او و نزدیک ترین یارانش به دلیل شدت تقیه و ترس از جانشان در کنج خاموشی و انزوا قرار گرفتند.) فَعِنْدَ ذَلِكَ عَلَى الْإِسْلَامِ الْجَدِيدِ الْعَهْدِ بِكُفْرِ الْعَرَبِ، غَيْرِ نَضِيحِ الْمَقْصِدِ وَالْمَطْلَبِ، وَلَا مُسْتَحْكَمِ الْمَبَانِي وَلَا مُسْتَوْقَفَ الْمَعَانِي، وَرَدَتْ ضَرْبَةٌ عَظِيمَةٌ وَدَهَتْهُ سَقْطَةٌ وَخِيمَةٌ. در آن زمان، اسلام که تازه از کفر عرب بیرون آمده و مقصد و هدف آن هنوز پخته نشده بود، و مبانی آن استحکام نیافته و معانی آن کامل نشده بود، با ضربه ای بزرگ مواجه شد و به سقوطی ویرانگر دچار گردید. فَصَارَ الْأَمْرُ بِيَدِ النَّاسِ أَحْزَابًا أَحْزَابًا، وَانْعَقَدَتِ الْمُؤَسَّسَاتُ الْأَدَبِيَّةُ، (155 وَانْتَظَمَتِ الْمَجَامِعُ الْعِلْمِيَّةُ الْبَاحِثَةُ عَنِ الْفُرُوعِ وَالْأَحْكَامِ وَالْأُصُولِ الْإِهِيَّةِ الْمَبْدَئِيَّةِ وَالْمَعَادِيَّةِ.) و کار به دست مردم افتاد، احزاب مختلف تشکیل شد، مؤسسات ادبی شکل گرفت و مجامع علمی برای بررسی فروع، احکام و اصول الهی مربوط به مبدأ و معاد تشکیل شد. فَكُل كَانَ يَدَّعِي رَأْيَا وَيَعْمَلُ نَظَرًا وَيُفْتِي عَلَى حَسَبِ رَأْيِهِ وَنَظَرِهِ فِي جَمِيعِ الْأَبْوَابِ. هر کسی نظریه ای ارائه میداد و بر اساس نظر خود اجتهاد می کرد و در همه ابواب دین فتوا می داد. وَهُنَاكَ أُسِسَ أَسَاسُ الِاجْتِهَادِ وَالنَّظَرِ وَالرَّأْي. و در آنجا پایه اجتهاد، نظر و رأی گذاشته شد. وَالرَّئيسُ الْجُمْهُورِيُّ أَعْمَلَ النَّظَرَ وَالرَّأْيَ وَاجْتَهَدَ فُرُوعًا وَأُصُولًا، حَتَّى قَالَ: «مُنْعَتَانِ كَانَتَا فِي عَهْدِ رَسُولِ اللهِ مُحَلَّلَتَانِ . إلخ». رئیس جمهوری نظر و رأی خود را به کار گرفت و در فروع و اصول اجتهاد کرد، تا جایی که گفت: «دو متعه در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم حلال بود...»)

فَلَمْ يَدَع النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله وسلم عِنْدَ هَؤلَاءِ الْأَرْجَاسِ سِرًّا وَلَا حَمَّلَهُمْ عِلْمًا.) پس پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم نزد این پلیدان نه رازی را باقی گذاشت و نه علمی را به آنان سپرد.) وَبَابُ مَدِينَةِ الْعِلْمِ كَانَ مَسْدُودًا. و در شهر علم بسته شد. وَالْوَصِيُّ (علیه السلام كَانَ مَهْجُورًا مَسْتُورًا ، وَكَانَ فِي زَوَايَا الْخُمُولِ وَالْخُمُودِ هُوَ وَأَخَصَّاءُ حَوَارِيهِ مِنْ شِدَّةِ التَّقِيَّةِ وَخَوْفِ أَنْفُسِهِمْ.) و وصى (علیه السلام مهجور و مستور شد و او و نزدیک ترین یارانش به دلیل شدت تقیه و ترس از جانشان در کنج خاموشی و انزوا قرار گرفتند.) فَعِنْدَ ذَلِكَ عَلَى الْإِسْلَامِ الْجَدِيدِ الْعَهْدِ بِكُفْرِ الْعَرَبِ، غَيْرِ نَضِيحِ الْمَقْصِدِ وَالْمَطْلَبِ، وَلَا مُسْتَحْكَمِ الْمَبَانِي وَلَا مُسْتَوْقَفَ الْمَعَانِي، وَرَدَتْ ضَرْبَةٌ عَظِيمَةٌ وَدَهَتْهُ سَقْطَةٌ وَخِيمَةٌ. در آن زمان، اسلام که تازه از کفر عرب بیرون آمده و مقصد و هدف آن هنوز پخته نشده بود، و مبانی آن استحکام نیافته و معانی آن کامل نشده بود، با ضربه ای بزرگ مواجه شد و به سقوطی ویرانگر دچار گردید. فَصَارَ الْأَمْرُ بِيَدِ النَّاسِ أَحْزَابًا أَحْزَابًا، وَانْعَقَدَتِ الْمُؤَسَّسَاتُ الْأَدَبِيَّةُ، (155 وَانْتَظَمَتِ الْمَجَامِعُ الْعِلْمِيَّةُ الْبَاحِثَةُ عَنِ الْفُرُوعِ وَالْأَحْكَامِ وَالْأُصُولِ الْإِهِيَّةِ الْمَبْدَئِيَّةِ وَالْمَعَادِيَّةِ.) و کار به دست مردم افتاد، احزاب مختلف تشکیل شد، مؤسسات ادبی شکل گرفت و مجامع علمی برای بررسی فروع، احکام و اصول الهی مربوط به مبدأ و معاد تشکیل شد. فَكُل كَانَ يَدَّعِي رَأْيَا وَيَعْمَلُ نَظَرًا وَيُفْتِي عَلَى حَسَبِ رَأْيِهِ وَنَظَرِهِ فِي جَمِيعِ الْأَبْوَابِ. هر کسی نظریه ای ارائه میداد و بر اساس نظر خود اجتهاد می کرد و در همه ابواب دین فتوا می داد. وَهُنَاكَ أُسِسَ أَسَاسُ الِاجْتِهَادِ وَالنَّظَرِ وَالرَّأْي. و در آنجا پایه اجتهاد، نظر و رأی گذاشته شد. وَالرَّئيسُ الْجُمْهُورِيُّ أَعْمَلَ النَّظَرَ وَالرَّأْيَ وَاجْتَهَدَ فُرُوعًا وَأُصُولًا، حَتَّى قَالَ: «مُنْعَتَانِ كَانَتَا فِي عَهْدِ رَسُولِ اللهِ مُحَلَّلَتَانِ . إلخ». رئیس جمهوری نظر و رأی خود را به کار گرفت و در فروع و اصول اجتهاد کرد، تا جایی که گفت: «دو متعه در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم حلال بود...»)

فَلَمْ يَدَع النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله وسلم عِنْدَ هَؤلَاءِ الْأَرْجَاسِ سِرًّا وَلَا حَمَّلَهُمْ عِلْمًا.) پس پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم نزد این پلیدان نه رازی را باقی گذاشت و نه علمی را به آنان سپرد.) وَبَابُ مَدِينَةِ الْعِلْمِ كَانَ مَسْدُودًا. و در شهر علم بسته شد. وَالْوَصِيُّ (علیه السلام كَانَ مَهْجُورًا مَسْتُورًا ، وَكَانَ فِي زَوَايَا الْخُمُولِ وَالْخُمُودِ هُوَ وَأَخَصَّاءُ حَوَارِيهِ مِنْ شِدَّةِ التَّقِيَّةِ وَخَوْفِ أَنْفُسِهِمْ.) و وصى (علیه السلام مهجور و مستور شد و او و نزدیک ترین یارانش به دلیل شدت تقیه و ترس از جانشان در کنج خاموشی و انزوا قرار گرفتند.) فَعِنْدَ ذَلِكَ عَلَى الْإِسْلَامِ الْجَدِيدِ الْعَهْدِ بِكُفْرِ الْعَرَبِ، غَيْرِ نَضِيحِ الْمَقْصِدِ وَالْمَطْلَبِ، وَلَا مُسْتَحْكَمِ الْمَبَانِي وَلَا مُسْتَوْقَفَ الْمَعَانِي، وَرَدَتْ ضَرْبَةٌ عَظِيمَةٌ وَدَهَتْهُ سَقْطَةٌ وَخِيمَةٌ. در آن زمان، اسلام که تازه از کفر عرب بیرون آمده و مقصد و هدف آن هنوز پخته نشده بود، و مبانی آن استحکام نیافته و معانی آن کامل نشده بود، با ضربه ای بزرگ مواجه شد و به سقوطی ویرانگر دچار گردید. فَصَارَ الْأَمْرُ بِيَدِ النَّاسِ أَحْزَابًا أَحْزَابًا، وَانْعَقَدَتِ الْمُؤَسَّسَاتُ الْأَدَبِيَّةُ، (155 وَانْتَظَمَتِ الْمَجَامِعُ الْعِلْمِيَّةُ الْبَاحِثَةُ عَنِ الْفُرُوعِ وَالْأَحْكَامِ وَالْأُصُولِ الْإِهِيَّةِ الْمَبْدَئِيَّةِ وَالْمَعَادِيَّةِ.) و کار به دست مردم افتاد، احزاب مختلف تشکیل شد، مؤسسات ادبی شکل گرفت و مجامع علمی برای بررسی فروع، احکام و اصول الهی مربوط به مبدأ و معاد تشکیل شد. فَكُل كَانَ يَدَّعِي رَأْيَا وَيَعْمَلُ نَظَرًا وَيُفْتِي عَلَى حَسَبِ رَأْيِهِ وَنَظَرِهِ فِي جَمِيعِ الْأَبْوَابِ. هر کسی نظریه ای ارائه میداد و بر اساس نظر خود اجتهاد می کرد و در همه ابواب دین فتوا می داد. وَهُنَاكَ أُسِسَ أَسَاسُ الِاجْتِهَادِ وَالنَّظَرِ وَالرَّأْي. و در آنجا پایه اجتهاد، نظر و رأی گذاشته شد. وَالرَّئيسُ الْجُمْهُورِيُّ أَعْمَلَ النَّظَرَ وَالرَّأْيَ وَاجْتَهَدَ فُرُوعًا وَأُصُولًا، حَتَّى قَالَ: «مُنْعَتَانِ كَانَتَا فِي عَهْدِ رَسُولِ اللهِ مُحَلَّلَتَانِ . إلخ». رئیس جمهوری نظر و رأی خود را به کار گرفت و در فروع و اصول اجتهاد کرد، تا جایی که گفت: «دو متعه در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم حلال بود...»)

وَتَبِعَهُ النَّاسُ المَجُ. و مردم جاهل از او پیروی کردند. (حِزْبَنَا آحُونْدِي تَشْكِيلُ يَافْتَ وَآحُونْدْ بازي هاي أَمْرُوز آنجا دُرُست شُدَ .) (احزاب آخوندی شکل گرفت و آخوند بازیهای امروز از همان جا شروع شد .) فَزَعَمُوا أَنَّ النَّبِيَّ كَانَ أَحَدًا مِنَ الْمُجْتَهِدِينَ، فَفَعَلُوا فِي الدِّينِ مَا فَعَلُوا. ادعا کردند که پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم یکی از مجتهدان بوده است و هر چه خواستند در دین انجام دادند.) فَيَا اللهُ مِنْ إِسْلَامِ مُحَمَّد (صلی الله علیه و آله وسلم !) ای خدا از اسلام محمد (صلی الله علیه و آله وسلم !) أَصْبَحَ غَرِيبًا وَحِيدًا طَرِيدًا بِلا نَاصِرٍ وَلَا مُعِينٍ. غريب، تنها و رانده شده شد بدون یاور و کمک کننده وَقَادَتْهُ الْأَحْزَابُ السّيَاسِيَّةُ جَلْبًا لِلسَّيَادَاتِ الْمَادِيَّةِ الْمَدَنِيَّةِ إِلَى كُلِّ صَوْبِ وَنَاحِيَةٍ. و احزاب سیاسی آن را برای کسب سیادت مادی و مدنی به هر سو و ناحیه ای سوق دادند. فَأَمْسَى الدِّينُ مَرْمَى لِسِهَامِ الْمُعَانِدِينَ وَمَطْعَنَا لِلنَّصَارَى وَالْيَهُودِ وَسَائِرِ الْمِلَّيِّينَ. و دین هدف تیرهای دشمنان و مورد طعن نصاری، یهودیان و سایر ملت ها قرار گرفت. كُل ذَلِكَ لِفَتْح بَابِ الاجْتِهَادِ لِلرَّئيسِ وَالْمَرْءُوسِ. همه اینها به خاطر باز شدن باب اجتهاد برای رئیس و مرئوس بود. وَعِنْدَ ذَلِكَ غَابَتْ تُمُوسُ السُّنَنِ النَّبَوِيَّةِ وَالْأَحْبَارِ وَالْآثَارِ الْمُصْطَفَوِيَّةِ، وَذَهَبَتِ الْكَلِمَاتُ الْمُحَمَّدِيَّةُ (صلی الله علیه و آله وسلم .) و در این زمان خورشید سنتهای نبوی، اخبار و آثار مصطفوی غروب کرد و سخنان محمدی (صلی الله علیه و آله وسلم از بین رفت.) وَأَمَّا الْوَصِيُّ (علیه السلام وَخَوَاصُهُ كَانُوا مِنْ شِدَّةِ التَّقِيَّةِ صَامِتِينَ لَا يَتَكَلَّمُونَ بِالْفُرُوعِ وَالْأُصُولِ، سِيَّمَا أَسْرَارِ الْمَعَارِفِ إِلَّا مِنْ وَرَاءِ الْحُجْبِ وَالْأَسْنَارِ الْغَلِيظَةِ لِأَحْصَ خَوَاصِهِمْ.) اما وصى (علیه السلام و ياران نزدیکش به دلیل شدت تقیه خاموش بودند و درباره فروع و اصول، به ویژه اسرار معارف، جز از پس پرده ها و حجابهای ضخیم با خواص خاص خود سخن نمی گفتند.)

وَتَبِعَهُ النَّاسُ المَجُ. و مردم جاهل از او پیروی کردند. (حِزْبَنَا آحُونْدِي تَشْكِيلُ يَافْتَ وَآحُونْدْ بازي هاي أَمْرُوز آنجا دُرُست شُدَ .) (احزاب آخوندی شکل گرفت و آخوند بازیهای امروز از همان جا شروع شد .) فَزَعَمُوا أَنَّ النَّبِيَّ كَانَ أَحَدًا مِنَ الْمُجْتَهِدِينَ، فَفَعَلُوا فِي الدِّينِ مَا فَعَلُوا. ادعا کردند که پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم یکی از مجتهدان بوده است و هر چه خواستند در دین انجام دادند.) فَيَا اللهُ مِنْ إِسْلَامِ مُحَمَّد (صلی الله علیه و آله وسلم !) ای خدا از اسلام محمد (صلی الله علیه و آله وسلم !) أَصْبَحَ غَرِيبًا وَحِيدًا طَرِيدًا بِلا نَاصِرٍ وَلَا مُعِينٍ. غريب، تنها و رانده شده شد بدون یاور و کمک کننده وَقَادَتْهُ الْأَحْزَابُ السّيَاسِيَّةُ جَلْبًا لِلسَّيَادَاتِ الْمَادِيَّةِ الْمَدَنِيَّةِ إِلَى كُلِّ صَوْبِ وَنَاحِيَةٍ. و احزاب سیاسی آن را برای کسب سیادت مادی و مدنی به هر سو و ناحیه ای سوق دادند. فَأَمْسَى الدِّينُ مَرْمَى لِسِهَامِ الْمُعَانِدِينَ وَمَطْعَنَا لِلنَّصَارَى وَالْيَهُودِ وَسَائِرِ الْمِلَّيِّينَ. و دین هدف تیرهای دشمنان و مورد طعن نصاری، یهودیان و سایر ملت ها قرار گرفت. كُل ذَلِكَ لِفَتْح بَابِ الاجْتِهَادِ لِلرَّئيسِ وَالْمَرْءُوسِ. همه اینها به خاطر باز شدن باب اجتهاد برای رئیس و مرئوس بود. وَعِنْدَ ذَلِكَ غَابَتْ تُمُوسُ السُّنَنِ النَّبَوِيَّةِ وَالْأَحْبَارِ وَالْآثَارِ الْمُصْطَفَوِيَّةِ، وَذَهَبَتِ الْكَلِمَاتُ الْمُحَمَّدِيَّةُ (صلی الله علیه و آله وسلم .) و در این زمان خورشید سنتهای نبوی، اخبار و آثار مصطفوی غروب کرد و سخنان محمدی (صلی الله علیه و آله وسلم از بین رفت.) وَأَمَّا الْوَصِيُّ (علیه السلام وَخَوَاصُهُ كَانُوا مِنْ شِدَّةِ التَّقِيَّةِ صَامِتِينَ لَا يَتَكَلَّمُونَ بِالْفُرُوعِ وَالْأُصُولِ، سِيَّمَا أَسْرَارِ الْمَعَارِفِ إِلَّا مِنْ وَرَاءِ الْحُجْبِ وَالْأَسْنَارِ الْغَلِيظَةِ لِأَحْصَ خَوَاصِهِمْ.) اما وصى (علیه السلام و ياران نزدیکش به دلیل شدت تقیه خاموش بودند و درباره فروع و اصول، به ویژه اسرار معارف، جز از پس پرده ها و حجابهای ضخیم با خواص خاص خود سخن نمی گفتند.)

وَتَبِعَهُ النَّاسُ المَجُ. و مردم جاهل از او پیروی کردند. (حِزْبَنَا آحُونْدِي تَشْكِيلُ يَافْتَ وَآحُونْدْ بازي هاي أَمْرُوز آنجا دُرُست شُدَ .) (احزاب آخوندی شکل گرفت و آخوند بازیهای امروز از همان جا شروع شد .) فَزَعَمُوا أَنَّ النَّبِيَّ كَانَ أَحَدًا مِنَ الْمُجْتَهِدِينَ، فَفَعَلُوا فِي الدِّينِ مَا فَعَلُوا. ادعا کردند که پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم یکی از مجتهدان بوده است و هر چه خواستند در دین انجام دادند.) فَيَا اللهُ مِنْ إِسْلَامِ مُحَمَّد (صلی الله علیه و آله وسلم !) ای خدا از اسلام محمد (صلی الله علیه و آله وسلم !) أَصْبَحَ غَرِيبًا وَحِيدًا طَرِيدًا بِلا نَاصِرٍ وَلَا مُعِينٍ. غريب، تنها و رانده شده شد بدون یاور و کمک کننده وَقَادَتْهُ الْأَحْزَابُ السّيَاسِيَّةُ جَلْبًا لِلسَّيَادَاتِ الْمَادِيَّةِ الْمَدَنِيَّةِ إِلَى كُلِّ صَوْبِ وَنَاحِيَةٍ. و احزاب سیاسی آن را برای کسب سیادت مادی و مدنی به هر سو و ناحیه ای سوق دادند. فَأَمْسَى الدِّينُ مَرْمَى لِسِهَامِ الْمُعَانِدِينَ وَمَطْعَنَا لِلنَّصَارَى وَالْيَهُودِ وَسَائِرِ الْمِلَّيِّينَ. و دین هدف تیرهای دشمنان و مورد طعن نصاری، یهودیان و سایر ملت ها قرار گرفت. كُل ذَلِكَ لِفَتْح بَابِ الاجْتِهَادِ لِلرَّئيسِ وَالْمَرْءُوسِ. همه اینها به خاطر باز شدن باب اجتهاد برای رئیس و مرئوس بود. وَعِنْدَ ذَلِكَ غَابَتْ تُمُوسُ السُّنَنِ النَّبَوِيَّةِ وَالْأَحْبَارِ وَالْآثَارِ الْمُصْطَفَوِيَّةِ، وَذَهَبَتِ الْكَلِمَاتُ الْمُحَمَّدِيَّةُ (صلی الله علیه و آله وسلم .) و در این زمان خورشید سنتهای نبوی، اخبار و آثار مصطفوی غروب کرد و سخنان محمدی (صلی الله علیه و آله وسلم از بین رفت.) وَأَمَّا الْوَصِيُّ (علیه السلام وَخَوَاصُهُ كَانُوا مِنْ شِدَّةِ التَّقِيَّةِ صَامِتِينَ لَا يَتَكَلَّمُونَ بِالْفُرُوعِ وَالْأُصُولِ، سِيَّمَا أَسْرَارِ الْمَعَارِفِ إِلَّا مِنْ وَرَاءِ الْحُجْبِ وَالْأَسْنَارِ الْغَلِيظَةِ لِأَحْصَ خَوَاصِهِمْ.) اما وصى (علیه السلام و ياران نزدیکش به دلیل شدت تقیه خاموش بودند و درباره فروع و اصول، به ویژه اسرار معارف، جز از پس پرده ها و حجابهای ضخیم با خواص خاص خود سخن نمی گفتند.)

وَتَبِعَهُ النَّاسُ المَجُ. و مردم جاهل از او پیروی کردند. (حِزْبَنَا آحُونْدِي تَشْكِيلُ يَافْتَ وَآحُونْدْ بازي هاي أَمْرُوز آنجا دُرُست شُدَ .) (احزاب آخوندی شکل گرفت و آخوند بازیهای امروز از همان جا شروع شد .) فَزَعَمُوا أَنَّ النَّبِيَّ كَانَ أَحَدًا مِنَ الْمُجْتَهِدِينَ، فَفَعَلُوا فِي الدِّينِ مَا فَعَلُوا. ادعا کردند که پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم یکی از مجتهدان بوده است و هر چه خواستند در دین انجام دادند.) فَيَا اللهُ مِنْ إِسْلَامِ مُحَمَّد (صلی الله علیه و آله وسلم !) ای خدا از اسلام محمد (صلی الله علیه و آله وسلم !) أَصْبَحَ غَرِيبًا وَحِيدًا طَرِيدًا بِلا نَاصِرٍ وَلَا مُعِينٍ. غريب، تنها و رانده شده شد بدون یاور و کمک کننده وَقَادَتْهُ الْأَحْزَابُ السّيَاسِيَّةُ جَلْبًا لِلسَّيَادَاتِ الْمَادِيَّةِ الْمَدَنِيَّةِ إِلَى كُلِّ صَوْبِ وَنَاحِيَةٍ. و احزاب سیاسی آن را برای کسب سیادت مادی و مدنی به هر سو و ناحیه ای سوق دادند. فَأَمْسَى الدِّينُ مَرْمَى لِسِهَامِ الْمُعَانِدِينَ وَمَطْعَنَا لِلنَّصَارَى وَالْيَهُودِ وَسَائِرِ الْمِلَّيِّينَ. و دین هدف تیرهای دشمنان و مورد طعن نصاری، یهودیان و سایر ملت ها قرار گرفت. كُل ذَلِكَ لِفَتْح بَابِ الاجْتِهَادِ لِلرَّئيسِ وَالْمَرْءُوسِ. همه اینها به خاطر باز شدن باب اجتهاد برای رئیس و مرئوس بود. وَعِنْدَ ذَلِكَ غَابَتْ تُمُوسُ السُّنَنِ النَّبَوِيَّةِ وَالْأَحْبَارِ وَالْآثَارِ الْمُصْطَفَوِيَّةِ، وَذَهَبَتِ الْكَلِمَاتُ الْمُحَمَّدِيَّةُ (صلی الله علیه و آله وسلم .) و در این زمان خورشید سنتهای نبوی، اخبار و آثار مصطفوی غروب کرد و سخنان محمدی (صلی الله علیه و آله وسلم از بین رفت.) وَأَمَّا الْوَصِيُّ (علیه السلام وَخَوَاصُهُ كَانُوا مِنْ شِدَّةِ التَّقِيَّةِ صَامِتِينَ لَا يَتَكَلَّمُونَ بِالْفُرُوعِ وَالْأُصُولِ، سِيَّمَا أَسْرَارِ الْمَعَارِفِ إِلَّا مِنْ وَرَاءِ الْحُجْبِ وَالْأَسْنَارِ الْغَلِيظَةِ لِأَحْصَ خَوَاصِهِمْ.) اما وصى (علیه السلام و ياران نزدیکش به دلیل شدت تقیه خاموش بودند و درباره فروع و اصول، به ویژه اسرار معارف، جز از پس پرده ها و حجابهای ضخیم با خواص خاص خود سخن نمی گفتند.)

وَلَا يَغُرَّنَّكَ نَصْبُهُ (علیه السلام بَعْدَ فَوْتِ عُثْمَانَ؛ فَإِنَّهُ إِنَّمَا كَانَ قِيَامًا ظَاهِرِيًّا وَنَصْبًا مَدَنِيَّا سِيَاسِيًّا، لَا قِيَامَ الحجّةِ الْإِطَيَّةِ بِمَا أَنَّهُ وَلِيُّ اللَّهِ عَلَى النَّاسِ.) و نباید گمراه شوی که او (علیه السلام پس از مرگ عثمان منصوب شد؛ زیرا این تنها قیامی ظاهری و انتصابی مدنی و سیاسی بود، نه اقامه حجت الهی به عنوان ولی خدا بر مردم.) كَيْفَ وَفِي عَهْدِ حُكُومَتِهِ وَسَيْطَرَةِ سُلْطَنَتِهِ لَمْ يَكُنْ قَادِرًا عَلَى رَدْعِ النَّاسِ عَنْ بِدَعِ الْأَوْثَانِ؟! چگونه چنین است در حالی که او در زمان حکومت و تسلط خود نتوانست مردم را از بدعت های بت پرستی بازدارد؟! وَلَوْ أَرْمَزَ إِلَى هَدْمِ بَعْضٍ حُرَافَاتِهِمْ، لَمَلَأُوا الْأَرْضَ وَالسَّمَاءَ مِنْ نِدَاءِ «وَاعَمَرَاه!» اگر حتی به نابودی برخی از خرافاتشان اشاره میکرد زمین و آسمان را از فریاد «واعمرآه!» پر می کردند. وَخُلَاصَةُ الْكَلَامِ: إِنَّ هَذِهِ الْقَضِيَّةَ مِنْ إِحْدَى عَلَلٍ ذَهَابِ الْكَلِمَاتِ النَّبَوِيَّةِ. خلاصه سخن این است که این مسئله یکی از دلایل نابودی کلمات نبوی بود. وَإِلَّا ، فَعَنْ النَّبي (صلی الله علیه و آله وسلم صَدَرَتْ كَلِمَاتٌ كَثِيرَةٌ فِي بَيَانِ عَوَامِ الذَّرِ وَالْوَقَائِعِ الْوَاقِعَةِ فِيهَا.) و گرنه از پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم سخنان زیادی در بیان عوالم ذر و حوادث رخ داده در آنها صادر شده بود.) فَحَيْثُ لَمَّ يَصِلُّ عُقُولُ مُجْتَهِدِي ذَلِكَ الْعَصْرِ إِلَى كُنْهِهَا . لِكَوْنِ الرَّئِيسِ أَجْنَبِيَّا عَنِ الْعُلُومِ الظَّاهِرِيَّةِ، فَضْلًا عَن الْمَعَارِفِ الْإهيَّةِ وَفَضْلًا عَن الْمَرْءُوسِينَ . ذَهَبَ أَكْثَرُ الْبَيَانَاتِ الْمُحَمَّدِيَّةِ (صلی الله علیه و آله وسلم ِ وَانْكَدَرَتْ نُجُومُ مَعَارِفِهِ.) چون عقل های مجتهدان آن عصر به عمق آنها نرسید - به دلیل اینکه رئیس از علوم ظاهری بیگانه بود، چه رسد به معارف الهی و همچنین مرئوسین - بیشتر بیانات محمدی (صلی الله علیه و آله وسلم از بین رفت و ستارگان معارف او کم نور شد.) وَالْمِقْدَارُ الَّذِي بِأَيْدِينَا الْيَوْمَ، إِنَّمَا هُوَ بِبَرَكَةِ الْأَئِمَّةِ: وَحَفَظَةِ الْأَحَادِيثِ . رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ. و مقداری که امروز در دست ،ماست تنها به برکت ائمه و حافظان احادیث - رضوان الله عليهم اجمعين-است. فَإِهُمْ : تَقَلُوا عَنْ جَدِهِمْ أَحَادِيثَ وَرِوَايَاتٍ، وَإِلَّا ، لَمَاتَ كُلُّ كَلِمَاتِهِ. زیرا آنان از جدشان احادیث و روایاتی نقل کرده اند و گرنه همه کلمات او از بین می رفت.

وَلَا يَغُرَّنَّكَ نَصْبُهُ (علیه السلام بَعْدَ فَوْتِ عُثْمَانَ؛ فَإِنَّهُ إِنَّمَا كَانَ قِيَامًا ظَاهِرِيًّا وَنَصْبًا مَدَنِيَّا سِيَاسِيًّا، لَا قِيَامَ الحجّةِ الْإِطَيَّةِ بِمَا أَنَّهُ وَلِيُّ اللَّهِ عَلَى النَّاسِ.) و نباید گمراه شوی که او (علیه السلام پس از مرگ عثمان منصوب شد؛ زیرا این تنها قیامی ظاهری و انتصابی مدنی و سیاسی بود، نه اقامه حجت الهی به عنوان ولی خدا بر مردم.) كَيْفَ وَفِي عَهْدِ حُكُومَتِهِ وَسَيْطَرَةِ سُلْطَنَتِهِ لَمْ يَكُنْ قَادِرًا عَلَى رَدْعِ النَّاسِ عَنْ بِدَعِ الْأَوْثَانِ؟! چگونه چنین است در حالی که او در زمان حکومت و تسلط خود نتوانست مردم را از بدعت های بت پرستی بازدارد؟! وَلَوْ أَرْمَزَ إِلَى هَدْمِ بَعْضٍ حُرَافَاتِهِمْ، لَمَلَأُوا الْأَرْضَ وَالسَّمَاءَ مِنْ نِدَاءِ «وَاعَمَرَاه!» اگر حتی به نابودی برخی از خرافاتشان اشاره میکرد زمین و آسمان را از فریاد «واعمرآه!» پر می کردند. وَخُلَاصَةُ الْكَلَامِ: إِنَّ هَذِهِ الْقَضِيَّةَ مِنْ إِحْدَى عَلَلٍ ذَهَابِ الْكَلِمَاتِ النَّبَوِيَّةِ. خلاصه سخن این است که این مسئله یکی از دلایل نابودی کلمات نبوی بود. وَإِلَّا ، فَعَنْ النَّبي (صلی الله علیه و آله وسلم صَدَرَتْ كَلِمَاتٌ كَثِيرَةٌ فِي بَيَانِ عَوَامِ الذَّرِ وَالْوَقَائِعِ الْوَاقِعَةِ فِيهَا.) و گرنه از پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم سخنان زیادی در بیان عوالم ذر و حوادث رخ داده در آنها صادر شده بود.) فَحَيْثُ لَمَّ يَصِلُّ عُقُولُ مُجْتَهِدِي ذَلِكَ الْعَصْرِ إِلَى كُنْهِهَا . لِكَوْنِ الرَّئِيسِ أَجْنَبِيَّا عَنِ الْعُلُومِ الظَّاهِرِيَّةِ، فَضْلًا عَن الْمَعَارِفِ الْإهيَّةِ وَفَضْلًا عَن الْمَرْءُوسِينَ . ذَهَبَ أَكْثَرُ الْبَيَانَاتِ الْمُحَمَّدِيَّةِ (صلی الله علیه و آله وسلم ِ وَانْكَدَرَتْ نُجُومُ مَعَارِفِهِ.) چون عقل های مجتهدان آن عصر به عمق آنها نرسید - به دلیل اینکه رئیس از علوم ظاهری بیگانه بود، چه رسد به معارف الهی و همچنین مرئوسین - بیشتر بیانات محمدی (صلی الله علیه و آله وسلم از بین رفت و ستارگان معارف او کم نور شد.) وَالْمِقْدَارُ الَّذِي بِأَيْدِينَا الْيَوْمَ، إِنَّمَا هُوَ بِبَرَكَةِ الْأَئِمَّةِ: وَحَفَظَةِ الْأَحَادِيثِ . رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ. و مقداری که امروز در دست ،ماست تنها به برکت ائمه و حافظان احادیث - رضوان الله عليهم اجمعين-است. فَإِهُمْ : تَقَلُوا عَنْ جَدِهِمْ أَحَادِيثَ وَرِوَايَاتٍ، وَإِلَّا ، لَمَاتَ كُلُّ كَلِمَاتِهِ. زیرا آنان از جدشان احادیث و روایاتی نقل کرده اند و گرنه همه کلمات او از بین می رفت.

وَلَا يَغُرَّنَّكَ نَصْبُهُ (علیه السلام بَعْدَ فَوْتِ عُثْمَانَ؛ فَإِنَّهُ إِنَّمَا كَانَ قِيَامًا ظَاهِرِيًّا وَنَصْبًا مَدَنِيَّا سِيَاسِيًّا، لَا قِيَامَ الحجّةِ الْإِطَيَّةِ بِمَا أَنَّهُ وَلِيُّ اللَّهِ عَلَى النَّاسِ.) و نباید گمراه شوی که او (علیه السلام پس از مرگ عثمان منصوب شد؛ زیرا این تنها قیامی ظاهری و انتصابی مدنی و سیاسی بود، نه اقامه حجت الهی به عنوان ولی خدا بر مردم.) كَيْفَ وَفِي عَهْدِ حُكُومَتِهِ وَسَيْطَرَةِ سُلْطَنَتِهِ لَمْ يَكُنْ قَادِرًا عَلَى رَدْعِ النَّاسِ عَنْ بِدَعِ الْأَوْثَانِ؟! چگونه چنین است در حالی که او در زمان حکومت و تسلط خود نتوانست مردم را از بدعت های بت پرستی بازدارد؟! وَلَوْ أَرْمَزَ إِلَى هَدْمِ بَعْضٍ حُرَافَاتِهِمْ، لَمَلَأُوا الْأَرْضَ وَالسَّمَاءَ مِنْ نِدَاءِ «وَاعَمَرَاه!» اگر حتی به نابودی برخی از خرافاتشان اشاره میکرد زمین و آسمان را از فریاد «واعمرآه!» پر می کردند. وَخُلَاصَةُ الْكَلَامِ: إِنَّ هَذِهِ الْقَضِيَّةَ مِنْ إِحْدَى عَلَلٍ ذَهَابِ الْكَلِمَاتِ النَّبَوِيَّةِ. خلاصه سخن این است که این مسئله یکی از دلایل نابودی کلمات نبوی بود. وَإِلَّا ، فَعَنْ النَّبي (صلی الله علیه و آله وسلم صَدَرَتْ كَلِمَاتٌ كَثِيرَةٌ فِي بَيَانِ عَوَامِ الذَّرِ وَالْوَقَائِعِ الْوَاقِعَةِ فِيهَا.) و گرنه از پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم سخنان زیادی در بیان عوالم ذر و حوادث رخ داده در آنها صادر شده بود.) فَحَيْثُ لَمَّ يَصِلُّ عُقُولُ مُجْتَهِدِي ذَلِكَ الْعَصْرِ إِلَى كُنْهِهَا . لِكَوْنِ الرَّئِيسِ أَجْنَبِيَّا عَنِ الْعُلُومِ الظَّاهِرِيَّةِ، فَضْلًا عَن الْمَعَارِفِ الْإهيَّةِ وَفَضْلًا عَن الْمَرْءُوسِينَ . ذَهَبَ أَكْثَرُ الْبَيَانَاتِ الْمُحَمَّدِيَّةِ (صلی الله علیه و آله وسلم ِ وَانْكَدَرَتْ نُجُومُ مَعَارِفِهِ.) چون عقل های مجتهدان آن عصر به عمق آنها نرسید - به دلیل اینکه رئیس از علوم ظاهری بیگانه بود، چه رسد به معارف الهی و همچنین مرئوسین - بیشتر بیانات محمدی (صلی الله علیه و آله وسلم از بین رفت و ستارگان معارف او کم نور شد.) وَالْمِقْدَارُ الَّذِي بِأَيْدِينَا الْيَوْمَ، إِنَّمَا هُوَ بِبَرَكَةِ الْأَئِمَّةِ: وَحَفَظَةِ الْأَحَادِيثِ . رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ. و مقداری که امروز در دست ،ماست تنها به برکت ائمه و حافظان احادیث - رضوان الله عليهم اجمعين-است. فَإِهُمْ : تَقَلُوا عَنْ جَدِهِمْ أَحَادِيثَ وَرِوَايَاتٍ، وَإِلَّا ، لَمَاتَ كُلُّ كَلِمَاتِهِ. زیرا آنان از جدشان احادیث و روایاتی نقل کرده اند و گرنه همه کلمات او از بین می رفت.

وَلَا يَغُرَّنَّكَ نَصْبُهُ (علیه السلام بَعْدَ فَوْتِ عُثْمَانَ؛ فَإِنَّهُ إِنَّمَا كَانَ قِيَامًا ظَاهِرِيًّا وَنَصْبًا مَدَنِيَّا سِيَاسِيًّا، لَا قِيَامَ الحجّةِ الْإِطَيَّةِ بِمَا أَنَّهُ وَلِيُّ اللَّهِ عَلَى النَّاسِ.) و نباید گمراه شوی که او (علیه السلام پس از مرگ عثمان منصوب شد؛ زیرا این تنها قیامی ظاهری و انتصابی مدنی و سیاسی بود، نه اقامه حجت الهی به عنوان ولی خدا بر مردم.) كَيْفَ وَفِي عَهْدِ حُكُومَتِهِ وَسَيْطَرَةِ سُلْطَنَتِهِ لَمْ يَكُنْ قَادِرًا عَلَى رَدْعِ النَّاسِ عَنْ بِدَعِ الْأَوْثَانِ؟! چگونه چنین است در حالی که او در زمان حکومت و تسلط خود نتوانست مردم را از بدعت های بت پرستی بازدارد؟! وَلَوْ أَرْمَزَ إِلَى هَدْمِ بَعْضٍ حُرَافَاتِهِمْ، لَمَلَأُوا الْأَرْضَ وَالسَّمَاءَ مِنْ نِدَاءِ «وَاعَمَرَاه!» اگر حتی به نابودی برخی از خرافاتشان اشاره میکرد زمین و آسمان را از فریاد «واعمرآه!» پر می کردند. وَخُلَاصَةُ الْكَلَامِ: إِنَّ هَذِهِ الْقَضِيَّةَ مِنْ إِحْدَى عَلَلٍ ذَهَابِ الْكَلِمَاتِ النَّبَوِيَّةِ. خلاصه سخن این است که این مسئله یکی از دلایل نابودی کلمات نبوی بود. وَإِلَّا ، فَعَنْ النَّبي (صلی الله علیه و آله وسلم صَدَرَتْ كَلِمَاتٌ كَثِيرَةٌ فِي بَيَانِ عَوَامِ الذَّرِ وَالْوَقَائِعِ الْوَاقِعَةِ فِيهَا.) و گرنه از پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم سخنان زیادی در بیان عوالم ذر و حوادث رخ داده در آنها صادر شده بود.) فَحَيْثُ لَمَّ يَصِلُّ عُقُولُ مُجْتَهِدِي ذَلِكَ الْعَصْرِ إِلَى كُنْهِهَا . لِكَوْنِ الرَّئِيسِ أَجْنَبِيَّا عَنِ الْعُلُومِ الظَّاهِرِيَّةِ، فَضْلًا عَن الْمَعَارِفِ الْإهيَّةِ وَفَضْلًا عَن الْمَرْءُوسِينَ . ذَهَبَ أَكْثَرُ الْبَيَانَاتِ الْمُحَمَّدِيَّةِ (صلی الله علیه و آله وسلم ِ وَانْكَدَرَتْ نُجُومُ مَعَارِفِهِ.) چون عقل های مجتهدان آن عصر به عمق آنها نرسید - به دلیل اینکه رئیس از علوم ظاهری بیگانه بود، چه رسد به معارف الهی و همچنین مرئوسین - بیشتر بیانات محمدی (صلی الله علیه و آله وسلم از بین رفت و ستارگان معارف او کم نور شد.) وَالْمِقْدَارُ الَّذِي بِأَيْدِينَا الْيَوْمَ، إِنَّمَا هُوَ بِبَرَكَةِ الْأَئِمَّةِ: وَحَفَظَةِ الْأَحَادِيثِ . رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ. و مقداری که امروز در دست ،ماست تنها به برکت ائمه و حافظان احادیث - رضوان الله عليهم اجمعين-است. فَإِهُمْ : تَقَلُوا عَنْ جَدِهِمْ أَحَادِيثَ وَرِوَايَاتٍ، وَإِلَّا ، لَمَاتَ كُلُّ كَلِمَاتِهِ. زیرا آنان از جدشان احادیث و روایاتی نقل کرده اند و گرنه همه کلمات او از بین می رفت.

فَلَوْلَا الْمِقْدَارُ الْبَاقِي مِنْ بَيَانَاتِ الْأَئِمَّةِ (علیه السلام سِرًّا وَتَقِيَّةً لِبَعْضِ الْأَحْصَّاءِ، لَمَا كَانَ لِلنَّاسِ إِلَّا إِمَامًا عُثْمَانِيًّا مُحَرَّفًا مُبَدَّلًا مَغْشُوشًا.) اگر آن مقدار باقی مانده از بیانات ائمه (علیه السلام که به صورت مخفیانه و تقیه ای برای برخی خواص گفته شد، نبود، مردم چیزی جز امامی ،عثمانی تحریف شده تغییر یافته و فریبنده نداشتند.) وَالْأَئِمَّةُ: كَانُوا فِي الشَّدَّةِ غَايَتَهَا إِلَى عَصْرِ الْعَبَّاسِيِّينَ، فَلَا تَظُنَّ بِهِمْ وَبِشِيعَتِهِمْ فُسْحَةً وَوَسْعَةً. و ائمه تا زمان عباسیان در نهایت شدت بودند، پس تصور نکن که آنان و شیعیانشان آزادی و گشایشی داشتند. كَيْفَ وَلَمْ يُعْقَدْ لِوَاءُ السُّلْطَةِ الشَّيعِيَّةِ الْإِمَامِيَّةِ إِلَّا فِي عَهْدِ الصَّفَوِيَّةِ رَحِمَهُمُ اللَّهُ؟! چگونه چنین است، در حالی که پرچم سلطه شیعه امامیه جز در زمان صفویه - رحمهم الله - برافراشته نشد؟! وَأَمَّا قَبْلَ ذَلِكَ، فَكَانَتِ السُّلْطَنَةُ سُلْطَنَةَ الْعُمَرِيِّينَ؛ وَالنَّاسُ عَلَى دِينِ مُلُوكِهِمْ، وَالْأَحْزَابُ الْعِلْمِيَّ وَالْعَمَلِيَّ كُلُّهَا كَانَتْ عُمَرِيَّةً. اما پیش از آن سلطنت متعلق به عمریها بود؛ و مردم بر دین پادشاهانشان بودند و همه احزاب علمی و عملی عمری بودند. وَلَمْ يَقْدِرِ الشِيعَةُ عَلَى إِظْهَارِ مَعَارِفِهِمُ الْمَسْمُوعَةِ عَنْ وَلَاتِهِمْ: جَهْرًا وَعَلَنَّا. و شیعیان نمی توانستند معارفی را که از اولیای خود شنیده بودند به صورت آشکار و علنی بیان کنند. فَإِذَنْ شِدَّةُ تَقِيَّةِ سَادَتِنَا وَأَصْحَابِهِمْ إِلَى عَصْرِ الْغَيْبَةِ، وَكَثْرَةُ بَسْطَةِ الْمُجْتَهِدِينَ الْعُمَرِيِّينَ، صَارَنَا عَامِلَيْنِ قَوِيَّيْنِ عَلَى اضْمِحْلَالِ الْمَعَارِفِ الْإِسْلَامِيَّةِ وَانْدِرَاسِ الْآثَارِ النَّبَوِيَّةِ وَانْطِمَاسِ الْأَحَادِيثِ الْمَرْوِيَّةِ عَنْ هُدَاتِنَا الْمَعْصُومِينَ . صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ . فِي أَبْوَابِ الْفُرُوعِ، فَضْلًا عَنْ أُصُولِ الْمَعَارِفِ (156 الْمَبْدَئِيَّةِ وَالْمَعَادِيَّةِ وَالْمَعَارِفِ الرَّاجِعَةِ إِلَى حَقَائِقِ الْعَوَالِمِ وَمَوْجُودَاتِهَا وَوَقَائِعِهَا.) بنابراین، شدت تقیه پیشوایان ما و یارانشان تا عصر غیبت، و نیز گستردگی فعالیتهای مجتهدان عمری، دو عامل قوی برای زوال معارف اسلامی از بین رفتن آثار نبوی و محو احادیث روایت شده از امامان معصوم (علیه السلام در ابواب فروع شدند، چه رسد به اصول معارف مربوط به مبدأ و معاد و معارفی که به حقایق عوالم و موجودات آنها و وقایعشان بازمی گردد.)

فَلَوْلَا الْمِقْدَارُ الْبَاقِي مِنْ بَيَانَاتِ الْأَئِمَّةِ (علیه السلام سِرًّا وَتَقِيَّةً لِبَعْضِ الْأَحْصَّاءِ، لَمَا كَانَ لِلنَّاسِ إِلَّا إِمَامًا عُثْمَانِيًّا مُحَرَّفًا مُبَدَّلًا مَغْشُوشًا.) اگر آن مقدار باقی مانده از بیانات ائمه (علیه السلام که به صورت مخفیانه و تقیه ای برای برخی خواص گفته شد، نبود، مردم چیزی جز امامی ،عثمانی تحریف شده تغییر یافته و فریبنده نداشتند.) وَالْأَئِمَّةُ: كَانُوا فِي الشَّدَّةِ غَايَتَهَا إِلَى عَصْرِ الْعَبَّاسِيِّينَ، فَلَا تَظُنَّ بِهِمْ وَبِشِيعَتِهِمْ فُسْحَةً وَوَسْعَةً. و ائمه تا زمان عباسیان در نهایت شدت بودند، پس تصور نکن که آنان و شیعیانشان آزادی و گشایشی داشتند. كَيْفَ وَلَمْ يُعْقَدْ لِوَاءُ السُّلْطَةِ الشَّيعِيَّةِ الْإِمَامِيَّةِ إِلَّا فِي عَهْدِ الصَّفَوِيَّةِ رَحِمَهُمُ اللَّهُ؟! چگونه چنین است، در حالی که پرچم سلطه شیعه امامیه جز در زمان صفویه - رحمهم الله - برافراشته نشد؟! وَأَمَّا قَبْلَ ذَلِكَ، فَكَانَتِ السُّلْطَنَةُ سُلْطَنَةَ الْعُمَرِيِّينَ؛ وَالنَّاسُ عَلَى دِينِ مُلُوكِهِمْ، وَالْأَحْزَابُ الْعِلْمِيَّ وَالْعَمَلِيَّ كُلُّهَا كَانَتْ عُمَرِيَّةً. اما پیش از آن سلطنت متعلق به عمریها بود؛ و مردم بر دین پادشاهانشان بودند و همه احزاب علمی و عملی عمری بودند. وَلَمْ يَقْدِرِ الشِيعَةُ عَلَى إِظْهَارِ مَعَارِفِهِمُ الْمَسْمُوعَةِ عَنْ وَلَاتِهِمْ: جَهْرًا وَعَلَنَّا. و شیعیان نمی توانستند معارفی را که از اولیای خود شنیده بودند به صورت آشکار و علنی بیان کنند. فَإِذَنْ شِدَّةُ تَقِيَّةِ سَادَتِنَا وَأَصْحَابِهِمْ إِلَى عَصْرِ الْغَيْبَةِ، وَكَثْرَةُ بَسْطَةِ الْمُجْتَهِدِينَ الْعُمَرِيِّينَ، صَارَنَا عَامِلَيْنِ قَوِيَّيْنِ عَلَى اضْمِحْلَالِ الْمَعَارِفِ الْإِسْلَامِيَّةِ وَانْدِرَاسِ الْآثَارِ النَّبَوِيَّةِ وَانْطِمَاسِ الْأَحَادِيثِ الْمَرْوِيَّةِ عَنْ هُدَاتِنَا الْمَعْصُومِينَ . صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ . فِي أَبْوَابِ الْفُرُوعِ، فَضْلًا عَنْ أُصُولِ الْمَعَارِفِ (156 الْمَبْدَئِيَّةِ وَالْمَعَادِيَّةِ وَالْمَعَارِفِ الرَّاجِعَةِ إِلَى حَقَائِقِ الْعَوَالِمِ وَمَوْجُودَاتِهَا وَوَقَائِعِهَا.) بنابراین، شدت تقیه پیشوایان ما و یارانشان تا عصر غیبت، و نیز گستردگی فعالیتهای مجتهدان عمری، دو عامل قوی برای زوال معارف اسلامی از بین رفتن آثار نبوی و محو احادیث روایت شده از امامان معصوم (علیه السلام در ابواب فروع شدند، چه رسد به اصول معارف مربوط به مبدأ و معاد و معارفی که به حقایق عوالم و موجودات آنها و وقایعشان بازمی گردد.)

فَلَوْلَا الْمِقْدَارُ الْبَاقِي مِنْ بَيَانَاتِ الْأَئِمَّةِ (علیه السلام سِرًّا وَتَقِيَّةً لِبَعْضِ الْأَحْصَّاءِ، لَمَا كَانَ لِلنَّاسِ إِلَّا إِمَامًا عُثْمَانِيًّا مُحَرَّفًا مُبَدَّلًا مَغْشُوشًا.) اگر آن مقدار باقی مانده از بیانات ائمه (علیه السلام که به صورت مخفیانه و تقیه ای برای برخی خواص گفته شد، نبود، مردم چیزی جز امامی ،عثمانی تحریف شده تغییر یافته و فریبنده نداشتند.) وَالْأَئِمَّةُ: كَانُوا فِي الشَّدَّةِ غَايَتَهَا إِلَى عَصْرِ الْعَبَّاسِيِّينَ، فَلَا تَظُنَّ بِهِمْ وَبِشِيعَتِهِمْ فُسْحَةً وَوَسْعَةً. و ائمه تا زمان عباسیان در نهایت شدت بودند، پس تصور نکن که آنان و شیعیانشان آزادی و گشایشی داشتند. كَيْفَ وَلَمْ يُعْقَدْ لِوَاءُ السُّلْطَةِ الشَّيعِيَّةِ الْإِمَامِيَّةِ إِلَّا فِي عَهْدِ الصَّفَوِيَّةِ رَحِمَهُمُ اللَّهُ؟! چگونه چنین است، در حالی که پرچم سلطه شیعه امامیه جز در زمان صفویه - رحمهم الله - برافراشته نشد؟! وَأَمَّا قَبْلَ ذَلِكَ، فَكَانَتِ السُّلْطَنَةُ سُلْطَنَةَ الْعُمَرِيِّينَ؛ وَالنَّاسُ عَلَى دِينِ مُلُوكِهِمْ، وَالْأَحْزَابُ الْعِلْمِيَّ وَالْعَمَلِيَّ كُلُّهَا كَانَتْ عُمَرِيَّةً. اما پیش از آن سلطنت متعلق به عمریها بود؛ و مردم بر دین پادشاهانشان بودند و همه احزاب علمی و عملی عمری بودند. وَلَمْ يَقْدِرِ الشِيعَةُ عَلَى إِظْهَارِ مَعَارِفِهِمُ الْمَسْمُوعَةِ عَنْ وَلَاتِهِمْ: جَهْرًا وَعَلَنَّا. و شیعیان نمی توانستند معارفی را که از اولیای خود شنیده بودند به صورت آشکار و علنی بیان کنند. فَإِذَنْ شِدَّةُ تَقِيَّةِ سَادَتِنَا وَأَصْحَابِهِمْ إِلَى عَصْرِ الْغَيْبَةِ، وَكَثْرَةُ بَسْطَةِ الْمُجْتَهِدِينَ الْعُمَرِيِّينَ، صَارَنَا عَامِلَيْنِ قَوِيَّيْنِ عَلَى اضْمِحْلَالِ الْمَعَارِفِ الْإِسْلَامِيَّةِ وَانْدِرَاسِ الْآثَارِ النَّبَوِيَّةِ وَانْطِمَاسِ الْأَحَادِيثِ الْمَرْوِيَّةِ عَنْ هُدَاتِنَا الْمَعْصُومِينَ . صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ . فِي أَبْوَابِ الْفُرُوعِ، فَضْلًا عَنْ أُصُولِ الْمَعَارِفِ (156 الْمَبْدَئِيَّةِ وَالْمَعَادِيَّةِ وَالْمَعَارِفِ الرَّاجِعَةِ إِلَى حَقَائِقِ الْعَوَالِمِ وَمَوْجُودَاتِهَا وَوَقَائِعِهَا.) بنابراین، شدت تقیه پیشوایان ما و یارانشان تا عصر غیبت، و نیز گستردگی فعالیتهای مجتهدان عمری، دو عامل قوی برای زوال معارف اسلامی از بین رفتن آثار نبوی و محو احادیث روایت شده از امامان معصوم (علیه السلام در ابواب فروع شدند، چه رسد به اصول معارف مربوط به مبدأ و معاد و معارفی که به حقایق عوالم و موجودات آنها و وقایعشان بازمی گردد.)

فَلَوْلَا الْمِقْدَارُ الْبَاقِي مِنْ بَيَانَاتِ الْأَئِمَّةِ (علیه السلام سِرًّا وَتَقِيَّةً لِبَعْضِ الْأَحْصَّاءِ، لَمَا كَانَ لِلنَّاسِ إِلَّا إِمَامًا عُثْمَانِيًّا مُحَرَّفًا مُبَدَّلًا مَغْشُوشًا.) اگر آن مقدار باقی مانده از بیانات ائمه (علیه السلام که به صورت مخفیانه و تقیه ای برای برخی خواص گفته شد، نبود، مردم چیزی جز امامی ،عثمانی تحریف شده تغییر یافته و فریبنده نداشتند.) وَالْأَئِمَّةُ: كَانُوا فِي الشَّدَّةِ غَايَتَهَا إِلَى عَصْرِ الْعَبَّاسِيِّينَ، فَلَا تَظُنَّ بِهِمْ وَبِشِيعَتِهِمْ فُسْحَةً وَوَسْعَةً. و ائمه تا زمان عباسیان در نهایت شدت بودند، پس تصور نکن که آنان و شیعیانشان آزادی و گشایشی داشتند. كَيْفَ وَلَمْ يُعْقَدْ لِوَاءُ السُّلْطَةِ الشَّيعِيَّةِ الْإِمَامِيَّةِ إِلَّا فِي عَهْدِ الصَّفَوِيَّةِ رَحِمَهُمُ اللَّهُ؟! چگونه چنین است، در حالی که پرچم سلطه شیعه امامیه جز در زمان صفویه - رحمهم الله - برافراشته نشد؟! وَأَمَّا قَبْلَ ذَلِكَ، فَكَانَتِ السُّلْطَنَةُ سُلْطَنَةَ الْعُمَرِيِّينَ؛ وَالنَّاسُ عَلَى دِينِ مُلُوكِهِمْ، وَالْأَحْزَابُ الْعِلْمِيَّ وَالْعَمَلِيَّ كُلُّهَا كَانَتْ عُمَرِيَّةً. اما پیش از آن سلطنت متعلق به عمریها بود؛ و مردم بر دین پادشاهانشان بودند و همه احزاب علمی و عملی عمری بودند. وَلَمْ يَقْدِرِ الشِيعَةُ عَلَى إِظْهَارِ مَعَارِفِهِمُ الْمَسْمُوعَةِ عَنْ وَلَاتِهِمْ: جَهْرًا وَعَلَنَّا. و شیعیان نمی توانستند معارفی را که از اولیای خود شنیده بودند به صورت آشکار و علنی بیان کنند. فَإِذَنْ شِدَّةُ تَقِيَّةِ سَادَتِنَا وَأَصْحَابِهِمْ إِلَى عَصْرِ الْغَيْبَةِ، وَكَثْرَةُ بَسْطَةِ الْمُجْتَهِدِينَ الْعُمَرِيِّينَ، صَارَنَا عَامِلَيْنِ قَوِيَّيْنِ عَلَى اضْمِحْلَالِ الْمَعَارِفِ الْإِسْلَامِيَّةِ وَانْدِرَاسِ الْآثَارِ النَّبَوِيَّةِ وَانْطِمَاسِ الْأَحَادِيثِ الْمَرْوِيَّةِ عَنْ هُدَاتِنَا الْمَعْصُومِينَ . صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ . فِي أَبْوَابِ الْفُرُوعِ، فَضْلًا عَنْ أُصُولِ الْمَعَارِفِ (156 الْمَبْدَئِيَّةِ وَالْمَعَادِيَّةِ وَالْمَعَارِفِ الرَّاجِعَةِ إِلَى حَقَائِقِ الْعَوَالِمِ وَمَوْجُودَاتِهَا وَوَقَائِعِهَا.) بنابراین، شدت تقیه پیشوایان ما و یارانشان تا عصر غیبت، و نیز گستردگی فعالیتهای مجتهدان عمری، دو عامل قوی برای زوال معارف اسلامی از بین رفتن آثار نبوی و محو احادیث روایت شده از امامان معصوم (علیه السلام در ابواب فروع شدند، چه رسد به اصول معارف مربوط به مبدأ و معاد و معارفی که به حقایق عوالم و موجودات آنها و وقایعشان بازمی گردد.)

فَمِنْ بَعْدِ فَوْتِ النَّبِي (صلی الله علیه و آله وسلم انْعَقَدَتِ الْأَحْزَابُ الْعِلْمِيَّةُ وَاشْتَعَلَ نَارُ الْبَحْثِ وَالنِّزَاعِ فِي الْجَبْرِ وَالتَّفْوِيضِ وَحُدُوثِ كَلَامِ اللَّهِ وَقِدَمِهِ وَوُجُودِ عَالَمَ الدَّرِّ وَعَدَمِهِ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْمَبَاحِثِ الْمُتَنَازَعِ فِيهَا بَيْنَ الْأَشْعَرِيِّ وَالاعْتِرَالي.) پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم احزاب علمی تشکیل شد و آتش بحث و نزاع در موضوعات جبر و اختیار، حدوث و قدم كلام خدا، وجود یا عدم عالم ذر و سایر مباحث مورد اختلاف میان اشاعره و معتزله شعله ور شد.) فَإِنَّ نِزَاعَ الْأَشَاعِرَةِ وَالْمُعْتَزِلَةِ إِنَّمَا حَدَثَ مِنْ حُدُوثِ الْمُجْتَهِدِينَ النَّاظِرِينَ فِي الْفُرُوعِ وَالْأُصُولِ، الْمُسْتَدْبِرِينَ عَنْ خُلَفَاءِ الرَّسُولِ.: زیرا نزاع اشاعره و معتزله از ظهور مجتهدانی نشأت گرفت که در فروع و اصول نظر می کردند و از خلفای پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم روی گردانده بودند.) فَلِهَذَا حَدَثَ الْجِدَالُ الْعَظِيمُ بَيْنَ الْقَوْمِ فِي وُجُودِ عَوَالِمِ الذَّرِ وَعَدَمِهَا، وَأُقِيمَتِ الدَّلَائِلُ الْكَثِيرَةُ عَلَى طرَقَ الْمَسْأَلَة. به همین دلیل، میان گروه ها درباره وجود یا عدم عوالم ذر نزاعی بزرگ رخ داد و دلایل زیادی برای هر دو طرف مسئله ارائه شد. وَهَاكَ بِخُرَافَاتِهِمِ الْمَكْتُوبَةِ فِي الْكُتُبِ وَالصَّحَائِفِ. این هم خرافات آنها که در کتاب ها و صحیفه ها نوشته شده است. وَلَكِنَّ اللهَ يَحْفَظُ دِينَهُ وَكِتَابَهُ بِتَوْسِيطِ أَوْلِيَائِهِ وَحُجَجِهِ الْمَطْرُودِينَ الْمَهْجُورينَ الخَائِفِينَ، حَيْثُ أَحْيَوْا مَعَارِفَ جَدِّهِمْ خَوْفًا وَتَقِيَّةً، وَحَدَّثُوا بِأَحَادِيثَ فِي جَمِيعِ الْأَبْوَابِ لِأَصْحَاكِمُ الْمَحْصُوصِينَ، فَبَقِيَ شِرْدِمَةٌ مِنْ هَذِهِ الْمَعَارِفِ. اما خدا دین و کتابش را از طریق اولیا و حجت های خود که مطرود و مهجور و خائف بودند، حفظ کرد، چراکه آنان معارف جدشان را از روی ترس و تقیه احیا کردند و احادیثی در تمامی ابواب برای یاران خاص خود نقل کردند، بنابراین مقدار کمی از این معارف باقی ماند. ثُمَّ إِنَّ فِي عَصْرِ مَوْلَانَا الرّضَا (علیه السلام وَمِنْ بَعْدِهِ وُرِدَتْ حَادِثَةٌ عَظِيمَةٌ أُخْرَى أَعْظَمُ مِنَ الْأُولَى عَلَى الْإِسْلَامِ، وَهِيَ تَرْجَمَةُ الْفَلْسَفَةِ وَانْتِشَارُهَا فِي الْمُسْلِمِينَ بِأَمْرِ الرَّشِيدِ الْمَلْعُونِ، حَتَّى ثَبَتَتْ قَوَاعِدُهَا وَرَسَحْتْ في قُلُوبِ الْمُسْلِمِينَ دَلَائِلُهَا.)

فَمِنْ بَعْدِ فَوْتِ النَّبِي (صلی الله علیه و آله وسلم انْعَقَدَتِ الْأَحْزَابُ الْعِلْمِيَّةُ وَاشْتَعَلَ نَارُ الْبَحْثِ وَالنِّزَاعِ فِي الْجَبْرِ وَالتَّفْوِيضِ وَحُدُوثِ كَلَامِ اللَّهِ وَقِدَمِهِ وَوُجُودِ عَالَمَ الدَّرِّ وَعَدَمِهِ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْمَبَاحِثِ الْمُتَنَازَعِ فِيهَا بَيْنَ الْأَشْعَرِيِّ وَالاعْتِرَالي.) پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم احزاب علمی تشکیل شد و آتش بحث و نزاع در موضوعات جبر و اختیار، حدوث و قدم كلام خدا، وجود یا عدم عالم ذر و سایر مباحث مورد اختلاف میان اشاعره و معتزله شعله ور شد.) فَإِنَّ نِزَاعَ الْأَشَاعِرَةِ وَالْمُعْتَزِلَةِ إِنَّمَا حَدَثَ مِنْ حُدُوثِ الْمُجْتَهِدِينَ النَّاظِرِينَ فِي الْفُرُوعِ وَالْأُصُولِ، الْمُسْتَدْبِرِينَ عَنْ خُلَفَاءِ الرَّسُولِ.: زیرا نزاع اشاعره و معتزله از ظهور مجتهدانی نشأت گرفت که در فروع و اصول نظر می کردند و از خلفای پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم روی گردانده بودند.) فَلِهَذَا حَدَثَ الْجِدَالُ الْعَظِيمُ بَيْنَ الْقَوْمِ فِي وُجُودِ عَوَالِمِ الذَّرِ وَعَدَمِهَا، وَأُقِيمَتِ الدَّلَائِلُ الْكَثِيرَةُ عَلَى طرَقَ الْمَسْأَلَة. به همین دلیل، میان گروه ها درباره وجود یا عدم عوالم ذر نزاعی بزرگ رخ داد و دلایل زیادی برای هر دو طرف مسئله ارائه شد. وَهَاكَ بِخُرَافَاتِهِمِ الْمَكْتُوبَةِ فِي الْكُتُبِ وَالصَّحَائِفِ. این هم خرافات آنها که در کتاب ها و صحیفه ها نوشته شده است. وَلَكِنَّ اللهَ يَحْفَظُ دِينَهُ وَكِتَابَهُ بِتَوْسِيطِ أَوْلِيَائِهِ وَحُجَجِهِ الْمَطْرُودِينَ الْمَهْجُورينَ الخَائِفِينَ، حَيْثُ أَحْيَوْا مَعَارِفَ جَدِّهِمْ خَوْفًا وَتَقِيَّةً، وَحَدَّثُوا بِأَحَادِيثَ فِي جَمِيعِ الْأَبْوَابِ لِأَصْحَاكِمُ الْمَحْصُوصِينَ، فَبَقِيَ شِرْدِمَةٌ مِنْ هَذِهِ الْمَعَارِفِ. اما خدا دین و کتابش را از طریق اولیا و حجت های خود که مطرود و مهجور و خائف بودند، حفظ کرد، چراکه آنان معارف جدشان را از روی ترس و تقیه احیا کردند و احادیثی در تمامی ابواب برای یاران خاص خود نقل کردند، بنابراین مقدار کمی از این معارف باقی ماند. ثُمَّ إِنَّ فِي عَصْرِ مَوْلَانَا الرّضَا (علیه السلام وَمِنْ بَعْدِهِ وُرِدَتْ حَادِثَةٌ عَظِيمَةٌ أُخْرَى أَعْظَمُ مِنَ الْأُولَى عَلَى الْإِسْلَامِ، وَهِيَ تَرْجَمَةُ الْفَلْسَفَةِ وَانْتِشَارُهَا فِي الْمُسْلِمِينَ بِأَمْرِ الرَّشِيدِ الْمَلْعُونِ، حَتَّى ثَبَتَتْ قَوَاعِدُهَا وَرَسَحْتْ في قُلُوبِ الْمُسْلِمِينَ دَلَائِلُهَا.)

فَمِنْ بَعْدِ فَوْتِ النَّبِي (صلی الله علیه و آله وسلم انْعَقَدَتِ الْأَحْزَابُ الْعِلْمِيَّةُ وَاشْتَعَلَ نَارُ الْبَحْثِ وَالنِّزَاعِ فِي الْجَبْرِ وَالتَّفْوِيضِ وَحُدُوثِ كَلَامِ اللَّهِ وَقِدَمِهِ وَوُجُودِ عَالَمَ الدَّرِّ وَعَدَمِهِ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْمَبَاحِثِ الْمُتَنَازَعِ فِيهَا بَيْنَ الْأَشْعَرِيِّ وَالاعْتِرَالي.) پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم احزاب علمی تشکیل شد و آتش بحث و نزاع در موضوعات جبر و اختیار، حدوث و قدم كلام خدا، وجود یا عدم عالم ذر و سایر مباحث مورد اختلاف میان اشاعره و معتزله شعله ور شد.) فَإِنَّ نِزَاعَ الْأَشَاعِرَةِ وَالْمُعْتَزِلَةِ إِنَّمَا حَدَثَ مِنْ حُدُوثِ الْمُجْتَهِدِينَ النَّاظِرِينَ فِي الْفُرُوعِ وَالْأُصُولِ، الْمُسْتَدْبِرِينَ عَنْ خُلَفَاءِ الرَّسُولِ.: زیرا نزاع اشاعره و معتزله از ظهور مجتهدانی نشأت گرفت که در فروع و اصول نظر می کردند و از خلفای پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم روی گردانده بودند.) فَلِهَذَا حَدَثَ الْجِدَالُ الْعَظِيمُ بَيْنَ الْقَوْمِ فِي وُجُودِ عَوَالِمِ الذَّرِ وَعَدَمِهَا، وَأُقِيمَتِ الدَّلَائِلُ الْكَثِيرَةُ عَلَى طرَقَ الْمَسْأَلَة. به همین دلیل، میان گروه ها درباره وجود یا عدم عوالم ذر نزاعی بزرگ رخ داد و دلایل زیادی برای هر دو طرف مسئله ارائه شد. وَهَاكَ بِخُرَافَاتِهِمِ الْمَكْتُوبَةِ فِي الْكُتُبِ وَالصَّحَائِفِ. این هم خرافات آنها که در کتاب ها و صحیفه ها نوشته شده است. وَلَكِنَّ اللهَ يَحْفَظُ دِينَهُ وَكِتَابَهُ بِتَوْسِيطِ أَوْلِيَائِهِ وَحُجَجِهِ الْمَطْرُودِينَ الْمَهْجُورينَ الخَائِفِينَ، حَيْثُ أَحْيَوْا مَعَارِفَ جَدِّهِمْ خَوْفًا وَتَقِيَّةً، وَحَدَّثُوا بِأَحَادِيثَ فِي جَمِيعِ الْأَبْوَابِ لِأَصْحَاكِمُ الْمَحْصُوصِينَ، فَبَقِيَ شِرْدِمَةٌ مِنْ هَذِهِ الْمَعَارِفِ. اما خدا دین و کتابش را از طریق اولیا و حجت های خود که مطرود و مهجور و خائف بودند، حفظ کرد، چراکه آنان معارف جدشان را از روی ترس و تقیه احیا کردند و احادیثی در تمامی ابواب برای یاران خاص خود نقل کردند، بنابراین مقدار کمی از این معارف باقی ماند. ثُمَّ إِنَّ فِي عَصْرِ مَوْلَانَا الرّضَا (علیه السلام وَمِنْ بَعْدِهِ وُرِدَتْ حَادِثَةٌ عَظِيمَةٌ أُخْرَى أَعْظَمُ مِنَ الْأُولَى عَلَى الْإِسْلَامِ، وَهِيَ تَرْجَمَةُ الْفَلْسَفَةِ وَانْتِشَارُهَا فِي الْمُسْلِمِينَ بِأَمْرِ الرَّشِيدِ الْمَلْعُونِ، حَتَّى ثَبَتَتْ قَوَاعِدُهَا وَرَسَحْتْ في قُلُوبِ الْمُسْلِمِينَ دَلَائِلُهَا.)

فَمِنْ بَعْدِ فَوْتِ النَّبِي (صلی الله علیه و آله وسلم انْعَقَدَتِ الْأَحْزَابُ الْعِلْمِيَّةُ وَاشْتَعَلَ نَارُ الْبَحْثِ وَالنِّزَاعِ فِي الْجَبْرِ وَالتَّفْوِيضِ وَحُدُوثِ كَلَامِ اللَّهِ وَقِدَمِهِ وَوُجُودِ عَالَمَ الدَّرِّ وَعَدَمِهِ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْمَبَاحِثِ الْمُتَنَازَعِ فِيهَا بَيْنَ الْأَشْعَرِيِّ وَالاعْتِرَالي.) پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم احزاب علمی تشکیل شد و آتش بحث و نزاع در موضوعات جبر و اختیار، حدوث و قدم كلام خدا، وجود یا عدم عالم ذر و سایر مباحث مورد اختلاف میان اشاعره و معتزله شعله ور شد.) فَإِنَّ نِزَاعَ الْأَشَاعِرَةِ وَالْمُعْتَزِلَةِ إِنَّمَا حَدَثَ مِنْ حُدُوثِ الْمُجْتَهِدِينَ النَّاظِرِينَ فِي الْفُرُوعِ وَالْأُصُولِ، الْمُسْتَدْبِرِينَ عَنْ خُلَفَاءِ الرَّسُولِ.: زیرا نزاع اشاعره و معتزله از ظهور مجتهدانی نشأت گرفت که در فروع و اصول نظر می کردند و از خلفای پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم روی گردانده بودند.) فَلِهَذَا حَدَثَ الْجِدَالُ الْعَظِيمُ بَيْنَ الْقَوْمِ فِي وُجُودِ عَوَالِمِ الذَّرِ وَعَدَمِهَا، وَأُقِيمَتِ الدَّلَائِلُ الْكَثِيرَةُ عَلَى طرَقَ الْمَسْأَلَة. به همین دلیل، میان گروه ها درباره وجود یا عدم عوالم ذر نزاعی بزرگ رخ داد و دلایل زیادی برای هر دو طرف مسئله ارائه شد. وَهَاكَ بِخُرَافَاتِهِمِ الْمَكْتُوبَةِ فِي الْكُتُبِ وَالصَّحَائِفِ. این هم خرافات آنها که در کتاب ها و صحیفه ها نوشته شده است. وَلَكِنَّ اللهَ يَحْفَظُ دِينَهُ وَكِتَابَهُ بِتَوْسِيطِ أَوْلِيَائِهِ وَحُجَجِهِ الْمَطْرُودِينَ الْمَهْجُورينَ الخَائِفِينَ، حَيْثُ أَحْيَوْا مَعَارِفَ جَدِّهِمْ خَوْفًا وَتَقِيَّةً، وَحَدَّثُوا بِأَحَادِيثَ فِي جَمِيعِ الْأَبْوَابِ لِأَصْحَاكِمُ الْمَحْصُوصِينَ، فَبَقِيَ شِرْدِمَةٌ مِنْ هَذِهِ الْمَعَارِفِ. اما خدا دین و کتابش را از طریق اولیا و حجت های خود که مطرود و مهجور و خائف بودند، حفظ کرد، چراکه آنان معارف جدشان را از روی ترس و تقیه احیا کردند و احادیثی در تمامی ابواب برای یاران خاص خود نقل کردند، بنابراین مقدار کمی از این معارف باقی ماند. ثُمَّ إِنَّ فِي عَصْرِ مَوْلَانَا الرّضَا (علیه السلام وَمِنْ بَعْدِهِ وُرِدَتْ حَادِثَةٌ عَظِيمَةٌ أُخْرَى أَعْظَمُ مِنَ الْأُولَى عَلَى الْإِسْلَامِ، وَهِيَ تَرْجَمَةُ الْفَلْسَفَةِ وَانْتِشَارُهَا فِي الْمُسْلِمِينَ بِأَمْرِ الرَّشِيدِ الْمَلْعُونِ، حَتَّى ثَبَتَتْ قَوَاعِدُهَا وَرَسَحْتْ في قُلُوبِ الْمُسْلِمِينَ دَلَائِلُهَا.)

سپس در زمان امام رضا (علیه السلام و پس از آن حادثه ای بزرگ تر از اولی بر اسلام وارد شد و آن ترجمه و انتشار فلسفه در میان مسلمانان به دستور رشید ملعون بود، تا جایی که اصول آن ثابت و دلایلش در دلهای مسلمانان راسخ شد.) وَمِنَ الْوَاضِح مُنَاقَضَتُهَا لِعَوَالِمِ الدَّرِ؛ إِذْ مَبَانِيهَا تُنَاقِضُ وَتُخَالِفُ مَبَانِي مَعَارِفِ الشَّرِيعَةِ. و از واضح ترین مسائل این است که فلسفه با عوالم ذر در تناقض است؛ چرا که مبانی آن با مبانی معارف شریعت در تضاد و تخالف است. (حَيْثُ إِنَّهُمْ يَقُولُونَ بِالنُّفُوسِ الْفَلَكِيَّةِ وَالْأَفْلَاكِ وَالْعُقُولِ الْمُجَرَّدَةِ الْأَزَلِيَّةِ الْأَبَدِيَّةِ غَيْرِ الْقَابِلَةِ لِلتَّبْدِيل والتغيير .) زیرا آنان به نفوس فلکی، افلاک و عقول مجرد ازلی و ابدی اعتقاد دارند که قابل تغییر و تبدیل نیستند. (وَهِيَ كَمَا تَرَى مُخَالِفَةٌ لِمَا نَقُولُ بِهِ مِنْ صَادِرٍ أَوَّلِ هُوَ عَيْنُ هَذَا النَّبِيِّ الْعَرَبِيِّ الْحِجَازِيِّ بِرُوحِهِ الْمُقَدَّسِ، وَمِنْ حُرَافَةِ الْقَوْلِ بِالْعُقُولِ وَالنُّفُوسِ الْكَذَائِيَّيْنِ. وَالنَّاظِرُ فِي الْمَسْلَكَيْنِ يَرَى التَّحَالُفَ بَيْنَهُمَا صَدْرًا وَذِيلًا .) (و این با آنچه ما به آن اعتقاد داریم، یعنی صادر اول که عین این پیامبر عربی حجاز است با روح مقدسش، و خرافه گویی درباره عقول و نفوس متفاوت است و کسی که در این دو مسلک تأمل کند، از ابتدا تا انتها تفاوت آنها را می بیند .) فَلَمَّا رَسَحْتِ الْفَلْسَفَةُ فِي أَذْهَانِهِمْ، صَارَتْ هَذِهِ الرِّوَايَاتُ مَوْهُونَةً فِي أَنْظَارِهِمْ، كَوَهْنِ رِوَايَاتِ الْمَبْدَ وَالْمَعَادِ، بَلْ جَمِيعِ أَحَادِيثِ الْمَعَارِفِ طَرًّا وَكُلًّا. وقتی فلسفه در اذهان آنها ریشه دواند این روایات در نظرشان سست جلوه کرد، همان گونه که روایات مبدأ و معاد سست شدند، بلکه تمام احادیث معارف به طور کلی و جزئی، بی ارزش شدند. فَلِهَذَا لَمَّ يَهْتَمُّوا بِضَبْطِهَا، بَلْ ضَعَّفُوا كَثِيرًا مِنْهَا. به همین دلیل، به ثبت این روایات اهمیتی ندادند و بسیاری از آنها را تضعیف کردند حَتَّى إِنَّ مُحَقِّقِي عُلَمَاءِ الشَّيعَةِ لِشَوْبِ أَذْهَانِهِمْ بِالْفَلْسَفَةِ، لَمْ يَعْتَنُوا بِتِلْكَ الرِّوَايَاتِ. حتی محققان علمای شیعه نیز به دلیل آمیختگی اذهانشان با فلسفه به این روایات توجهی نکردند.

سپس در زمان امام رضا (علیه السلام و پس از آن حادثه ای بزرگ تر از اولی بر اسلام وارد شد و آن ترجمه و انتشار فلسفه در میان مسلمانان به دستور رشید ملعون بود، تا جایی که اصول آن ثابت و دلایلش در دلهای مسلمانان راسخ شد.) وَمِنَ الْوَاضِح مُنَاقَضَتُهَا لِعَوَالِمِ الدَّرِ؛ إِذْ مَبَانِيهَا تُنَاقِضُ وَتُخَالِفُ مَبَانِي مَعَارِفِ الشَّرِيعَةِ. و از واضح ترین مسائل این است که فلسفه با عوالم ذر در تناقض است؛ چرا که مبانی آن با مبانی معارف شریعت در تضاد و تخالف است. (حَيْثُ إِنَّهُمْ يَقُولُونَ بِالنُّفُوسِ الْفَلَكِيَّةِ وَالْأَفْلَاكِ وَالْعُقُولِ الْمُجَرَّدَةِ الْأَزَلِيَّةِ الْأَبَدِيَّةِ غَيْرِ الْقَابِلَةِ لِلتَّبْدِيل والتغيير .) زیرا آنان به نفوس فلکی، افلاک و عقول مجرد ازلی و ابدی اعتقاد دارند که قابل تغییر و تبدیل نیستند. (وَهِيَ كَمَا تَرَى مُخَالِفَةٌ لِمَا نَقُولُ بِهِ مِنْ صَادِرٍ أَوَّلِ هُوَ عَيْنُ هَذَا النَّبِيِّ الْعَرَبِيِّ الْحِجَازِيِّ بِرُوحِهِ الْمُقَدَّسِ، وَمِنْ حُرَافَةِ الْقَوْلِ بِالْعُقُولِ وَالنُّفُوسِ الْكَذَائِيَّيْنِ. وَالنَّاظِرُ فِي الْمَسْلَكَيْنِ يَرَى التَّحَالُفَ بَيْنَهُمَا صَدْرًا وَذِيلًا .) (و این با آنچه ما به آن اعتقاد داریم، یعنی صادر اول که عین این پیامبر عربی حجاز است با روح مقدسش، و خرافه گویی درباره عقول و نفوس متفاوت است و کسی که در این دو مسلک تأمل کند، از ابتدا تا انتها تفاوت آنها را می بیند .) فَلَمَّا رَسَحْتِ الْفَلْسَفَةُ فِي أَذْهَانِهِمْ، صَارَتْ هَذِهِ الرِّوَايَاتُ مَوْهُونَةً فِي أَنْظَارِهِمْ، كَوَهْنِ رِوَايَاتِ الْمَبْدَ وَالْمَعَادِ، بَلْ جَمِيعِ أَحَادِيثِ الْمَعَارِفِ طَرًّا وَكُلًّا. وقتی فلسفه در اذهان آنها ریشه دواند این روایات در نظرشان سست جلوه کرد، همان گونه که روایات مبدأ و معاد سست شدند، بلکه تمام احادیث معارف به طور کلی و جزئی، بی ارزش شدند. فَلِهَذَا لَمَّ يَهْتَمُّوا بِضَبْطِهَا، بَلْ ضَعَّفُوا كَثِيرًا مِنْهَا. به همین دلیل، به ثبت این روایات اهمیتی ندادند و بسیاری از آنها را تضعیف کردند حَتَّى إِنَّ مُحَقِّقِي عُلَمَاءِ الشَّيعَةِ لِشَوْبِ أَذْهَانِهِمْ بِالْفَلْسَفَةِ، لَمْ يَعْتَنُوا بِتِلْكَ الرِّوَايَاتِ. حتی محققان علمای شیعه نیز به دلیل آمیختگی اذهانشان با فلسفه به این روایات توجهی نکردند.

سپس در زمان امام رضا (علیه السلام و پس از آن حادثه ای بزرگ تر از اولی بر اسلام وارد شد و آن ترجمه و انتشار فلسفه در میان مسلمانان به دستور رشید ملعون بود، تا جایی که اصول آن ثابت و دلایلش در دلهای مسلمانان راسخ شد.) وَمِنَ الْوَاضِح مُنَاقَضَتُهَا لِعَوَالِمِ الدَّرِ؛ إِذْ مَبَانِيهَا تُنَاقِضُ وَتُخَالِفُ مَبَانِي مَعَارِفِ الشَّرِيعَةِ. و از واضح ترین مسائل این است که فلسفه با عوالم ذر در تناقض است؛ چرا که مبانی آن با مبانی معارف شریعت در تضاد و تخالف است. (حَيْثُ إِنَّهُمْ يَقُولُونَ بِالنُّفُوسِ الْفَلَكِيَّةِ وَالْأَفْلَاكِ وَالْعُقُولِ الْمُجَرَّدَةِ الْأَزَلِيَّةِ الْأَبَدِيَّةِ غَيْرِ الْقَابِلَةِ لِلتَّبْدِيل والتغيير .) زیرا آنان به نفوس فلکی، افلاک و عقول مجرد ازلی و ابدی اعتقاد دارند که قابل تغییر و تبدیل نیستند. (وَهِيَ كَمَا تَرَى مُخَالِفَةٌ لِمَا نَقُولُ بِهِ مِنْ صَادِرٍ أَوَّلِ هُوَ عَيْنُ هَذَا النَّبِيِّ الْعَرَبِيِّ الْحِجَازِيِّ بِرُوحِهِ الْمُقَدَّسِ، وَمِنْ حُرَافَةِ الْقَوْلِ بِالْعُقُولِ وَالنُّفُوسِ الْكَذَائِيَّيْنِ. وَالنَّاظِرُ فِي الْمَسْلَكَيْنِ يَرَى التَّحَالُفَ بَيْنَهُمَا صَدْرًا وَذِيلًا .) (و این با آنچه ما به آن اعتقاد داریم، یعنی صادر اول که عین این پیامبر عربی حجاز است با روح مقدسش، و خرافه گویی درباره عقول و نفوس متفاوت است و کسی که در این دو مسلک تأمل کند، از ابتدا تا انتها تفاوت آنها را می بیند .) فَلَمَّا رَسَحْتِ الْفَلْسَفَةُ فِي أَذْهَانِهِمْ، صَارَتْ هَذِهِ الرِّوَايَاتُ مَوْهُونَةً فِي أَنْظَارِهِمْ، كَوَهْنِ رِوَايَاتِ الْمَبْدَ وَالْمَعَادِ، بَلْ جَمِيعِ أَحَادِيثِ الْمَعَارِفِ طَرًّا وَكُلًّا. وقتی فلسفه در اذهان آنها ریشه دواند این روایات در نظرشان سست جلوه کرد، همان گونه که روایات مبدأ و معاد سست شدند، بلکه تمام احادیث معارف به طور کلی و جزئی، بی ارزش شدند. فَلِهَذَا لَمَّ يَهْتَمُّوا بِضَبْطِهَا، بَلْ ضَعَّفُوا كَثِيرًا مِنْهَا. به همین دلیل، به ثبت این روایات اهمیتی ندادند و بسیاری از آنها را تضعیف کردند حَتَّى إِنَّ مُحَقِّقِي عُلَمَاءِ الشَّيعَةِ لِشَوْبِ أَذْهَانِهِمْ بِالْفَلْسَفَةِ، لَمْ يَعْتَنُوا بِتِلْكَ الرِّوَايَاتِ. حتی محققان علمای شیعه نیز به دلیل آمیختگی اذهانشان با فلسفه به این روایات توجهی نکردند.

سپس در زمان امام رضا (علیه السلام و پس از آن حادثه ای بزرگ تر از اولی بر اسلام وارد شد و آن ترجمه و انتشار فلسفه در میان مسلمانان به دستور رشید ملعون بود، تا جایی که اصول آن ثابت و دلایلش در دلهای مسلمانان راسخ شد.) وَمِنَ الْوَاضِح مُنَاقَضَتُهَا لِعَوَالِمِ الدَّرِ؛ إِذْ مَبَانِيهَا تُنَاقِضُ وَتُخَالِفُ مَبَانِي مَعَارِفِ الشَّرِيعَةِ. و از واضح ترین مسائل این است که فلسفه با عوالم ذر در تناقض است؛ چرا که مبانی آن با مبانی معارف شریعت در تضاد و تخالف است. (حَيْثُ إِنَّهُمْ يَقُولُونَ بِالنُّفُوسِ الْفَلَكِيَّةِ وَالْأَفْلَاكِ وَالْعُقُولِ الْمُجَرَّدَةِ الْأَزَلِيَّةِ الْأَبَدِيَّةِ غَيْرِ الْقَابِلَةِ لِلتَّبْدِيل والتغيير .) زیرا آنان به نفوس فلکی، افلاک و عقول مجرد ازلی و ابدی اعتقاد دارند که قابل تغییر و تبدیل نیستند. (وَهِيَ كَمَا تَرَى مُخَالِفَةٌ لِمَا نَقُولُ بِهِ مِنْ صَادِرٍ أَوَّلِ هُوَ عَيْنُ هَذَا النَّبِيِّ الْعَرَبِيِّ الْحِجَازِيِّ بِرُوحِهِ الْمُقَدَّسِ، وَمِنْ حُرَافَةِ الْقَوْلِ بِالْعُقُولِ وَالنُّفُوسِ الْكَذَائِيَّيْنِ. وَالنَّاظِرُ فِي الْمَسْلَكَيْنِ يَرَى التَّحَالُفَ بَيْنَهُمَا صَدْرًا وَذِيلًا .) (و این با آنچه ما به آن اعتقاد داریم، یعنی صادر اول که عین این پیامبر عربی حجاز است با روح مقدسش، و خرافه گویی درباره عقول و نفوس متفاوت است و کسی که در این دو مسلک تأمل کند، از ابتدا تا انتها تفاوت آنها را می بیند .) فَلَمَّا رَسَحْتِ الْفَلْسَفَةُ فِي أَذْهَانِهِمْ، صَارَتْ هَذِهِ الرِّوَايَاتُ مَوْهُونَةً فِي أَنْظَارِهِمْ، كَوَهْنِ رِوَايَاتِ الْمَبْدَ وَالْمَعَادِ، بَلْ جَمِيعِ أَحَادِيثِ الْمَعَارِفِ طَرًّا وَكُلًّا. وقتی فلسفه در اذهان آنها ریشه دواند این روایات در نظرشان سست جلوه کرد، همان گونه که روایات مبدأ و معاد سست شدند، بلکه تمام احادیث معارف به طور کلی و جزئی، بی ارزش شدند. فَلِهَذَا لَمَّ يَهْتَمُّوا بِضَبْطِهَا، بَلْ ضَعَّفُوا كَثِيرًا مِنْهَا. به همین دلیل، به ثبت این روایات اهمیتی ندادند و بسیاری از آنها را تضعیف کردند حَتَّى إِنَّ مُحَقِّقِي عُلَمَاءِ الشَّيعَةِ لِشَوْبِ أَذْهَانِهِمْ بِالْفَلْسَفَةِ، لَمْ يَعْتَنُوا بِتِلْكَ الرِّوَايَاتِ. حتی محققان علمای شیعه نیز به دلیل آمیختگی اذهانشان با فلسفه به این روایات توجهی نکردند.

فَعِنْدَ ذَلِكَ مَاتَ وَفَاتَ كَثِيرٌ مِنْ أَحْبَارِ الْمَعَارِفِ تَضْعِيفًا لَهَا، وَإِسْقَاطًا مِنَ الْكُتُبِ الْمُعْتَمَدَةِ، إِلَّا بَعْضَ مَا شَذَّ وَنَدَرَ مِنَ الْأَحْبَارِ الَّتِي حَفِظَهَا مُتَعَبدُو عُلَمَاءِ الْحَدِيثِ . رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ . تَعَبدًا مِنْهُمْ بِالظَّوَاهِرِ الشَّرْعِيَّةِ؛ فَقَدَّسَ اللهُ أَرْوَاحَهُمْ. در نتیجه، بسیاری از اخبار معارف به دلیل تضعیف و حذف از کتب معتبر از بین رفت، جز اندکی از اخبار که علمای حدیث متعبد - رضوان الله علیهم - به دلیل پایبندی به ظواهر شرعی حفظ کردند؛ خداوند ارواحشان را پاک گرداند. ثُمَّ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ حَدَثَتْ حَادِثَةٌ أُخْرَى، وَهِيَ تَقْطِيعُ الرِّوَايَاتِ عِنْدَ إِرَادَةِ تَبْوِيِيهَا. سپس حادثه دیگری رخ داد و آن تقطیع روایات هنگام تبویب آنها بود. وَلِمَكَانِ الْوَهْنِ فِي نَظَرِهِمْ بِالنِّسْبَةِ إِلَى عَوَالِمِ الدَّرِ ، لَم يُعْقَدُوا لَمَا بَابًا مَخصُوصًا كَمَا عُقِدَ لِسَائِرِ رِوَايَاتِ سَائِرِ الْمَطَالِب. و به دلیل وهنی که در نظرشان نسبت به عوالم ذر وجود داشت، باب مخصوصی برای آنها مانند سایر روایات در دیگر موضوعات گشوده نشد. وَمِثْلُ السَّيّدِ الْمُرْتَضَى، عِلْمُ الهُدَى وَمِثْلُ الشَّيْخِ لَم يَعْتَنُوا بِهَذِهِ الْأَحْبَارِ، أَيْ أَحْبَارٍ عَالَمَ الدَّرِ، فَلِهَذَا صَارَتْ هِيَ مُتَفَرِقَةٌ فِي أَبْوَابٍ مُخْتَلِفَةٍ كَأَبْوَابِ خَلْقَةِ أَنْوَارِ الْمَعْصُومِينَ: وَغَيْرِهَا مِنَ الْأَبْوَابِ الْأُخَرِ. و افرادی مانند سید مرتضی علم الهدی و شیخ نیز به این اخبار، یعنی اخبار عالم ،ذر، توجه نکردند، و به همین دلیل این اخبار در ابواب مختلفی مانند خلقت انوار معصومین (علیه السلام و دیگر ابواب پراکنده شدند.) فَهَذِهِ شِرْذِمَةٌ قَلِيلَةٌ مِنَ الْحَوَادِثِ الْوَارِدَةِ عَلَى بَيَانَاتِ صَادِعِي الشَّرِيعَةِ. این تنها بخش کوچکی از حوادثی است که بر بیانات آورندگان شریعت وارد شد. وَمَعَ ذَلِكَ كُلِّهِ، فَحُجَّةُ اللهِ عَلَى الْعِبَادِ تَامَّةٌ بَاقِيَةٌ ثَابِتَةٌ، وَمِقْدَارِ إِثْمَامِ الحُجَّةِ تَكُونُ الْأَحَادِيثُ بَاقِيَةً. با این حال، حجت خدا بر بندگان کامل، باقی و ثابت است و به همان اندازه که حجت کامل شده، احادیث نیز باقی مانده اند. فَعَلَى الطَّالِب أَنْ يُرَاجِعَ جَمِيعَ هَذِهِ الْأَبْوَابِ حَتَّى يُشَاهِدَ أَنَّ أَحْبَارَ عَوَامِ الذَّرِ تَتَجَاوَزُ حَدَّ التَّوَاتُرِ وَتَبْلُغُ أَلُوفًا، وَقَدْ ذَكَرْنَا شِرْذِمَةً مِنْهَا فِي الْجُزْوَةِ الْمُنْفَرِدَةِ. پس بر دانش پژوه واجب است که تمام این ابواب را بررسی کند تا ببیند که اخبار عوالم ذر از حد تواتر فراتر رفته و به هزاران خبر می رسد، و ما بخشی از آنها را در جزوه ای مستقل ذکر کرده ایم.

فَعِنْدَ ذَلِكَ مَاتَ وَفَاتَ كَثِيرٌ مِنْ أَحْبَارِ الْمَعَارِفِ تَضْعِيفًا لَهَا، وَإِسْقَاطًا مِنَ الْكُتُبِ الْمُعْتَمَدَةِ، إِلَّا بَعْضَ مَا شَذَّ وَنَدَرَ مِنَ الْأَحْبَارِ الَّتِي حَفِظَهَا مُتَعَبدُو عُلَمَاءِ الْحَدِيثِ . رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ . تَعَبدًا مِنْهُمْ بِالظَّوَاهِرِ الشَّرْعِيَّةِ؛ فَقَدَّسَ اللهُ أَرْوَاحَهُمْ. در نتیجه، بسیاری از اخبار معارف به دلیل تضعیف و حذف از کتب معتبر از بین رفت، جز اندکی از اخبار که علمای حدیث متعبد - رضوان الله علیهم - به دلیل پایبندی به ظواهر شرعی حفظ کردند؛ خداوند ارواحشان را پاک گرداند. ثُمَّ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ حَدَثَتْ حَادِثَةٌ أُخْرَى، وَهِيَ تَقْطِيعُ الرِّوَايَاتِ عِنْدَ إِرَادَةِ تَبْوِيِيهَا. سپس حادثه دیگری رخ داد و آن تقطیع روایات هنگام تبویب آنها بود. وَلِمَكَانِ الْوَهْنِ فِي نَظَرِهِمْ بِالنِّسْبَةِ إِلَى عَوَالِمِ الدَّرِ ، لَم يُعْقَدُوا لَمَا بَابًا مَخصُوصًا كَمَا عُقِدَ لِسَائِرِ رِوَايَاتِ سَائِرِ الْمَطَالِب. و به دلیل وهنی که در نظرشان نسبت به عوالم ذر وجود داشت، باب مخصوصی برای آنها مانند سایر روایات در دیگر موضوعات گشوده نشد. وَمِثْلُ السَّيّدِ الْمُرْتَضَى، عِلْمُ الهُدَى وَمِثْلُ الشَّيْخِ لَم يَعْتَنُوا بِهَذِهِ الْأَحْبَارِ، أَيْ أَحْبَارٍ عَالَمَ الدَّرِ، فَلِهَذَا صَارَتْ هِيَ مُتَفَرِقَةٌ فِي أَبْوَابٍ مُخْتَلِفَةٍ كَأَبْوَابِ خَلْقَةِ أَنْوَارِ الْمَعْصُومِينَ: وَغَيْرِهَا مِنَ الْأَبْوَابِ الْأُخَرِ. و افرادی مانند سید مرتضی علم الهدی و شیخ نیز به این اخبار، یعنی اخبار عالم ،ذر، توجه نکردند، و به همین دلیل این اخبار در ابواب مختلفی مانند خلقت انوار معصومین (علیه السلام و دیگر ابواب پراکنده شدند.) فَهَذِهِ شِرْذِمَةٌ قَلِيلَةٌ مِنَ الْحَوَادِثِ الْوَارِدَةِ عَلَى بَيَانَاتِ صَادِعِي الشَّرِيعَةِ. این تنها بخش کوچکی از حوادثی است که بر بیانات آورندگان شریعت وارد شد. وَمَعَ ذَلِكَ كُلِّهِ، فَحُجَّةُ اللهِ عَلَى الْعِبَادِ تَامَّةٌ بَاقِيَةٌ ثَابِتَةٌ، وَمِقْدَارِ إِثْمَامِ الحُجَّةِ تَكُونُ الْأَحَادِيثُ بَاقِيَةً. با این حال، حجت خدا بر بندگان کامل، باقی و ثابت است و به همان اندازه که حجت کامل شده، احادیث نیز باقی مانده اند. فَعَلَى الطَّالِب أَنْ يُرَاجِعَ جَمِيعَ هَذِهِ الْأَبْوَابِ حَتَّى يُشَاهِدَ أَنَّ أَحْبَارَ عَوَامِ الذَّرِ تَتَجَاوَزُ حَدَّ التَّوَاتُرِ وَتَبْلُغُ أَلُوفًا، وَقَدْ ذَكَرْنَا شِرْذِمَةً مِنْهَا فِي الْجُزْوَةِ الْمُنْفَرِدَةِ. پس بر دانش پژوه واجب است که تمام این ابواب را بررسی کند تا ببیند که اخبار عوالم ذر از حد تواتر فراتر رفته و به هزاران خبر می رسد، و ما بخشی از آنها را در جزوه ای مستقل ذکر کرده ایم.

فَعِنْدَ ذَلِكَ مَاتَ وَفَاتَ كَثِيرٌ مِنْ أَحْبَارِ الْمَعَارِفِ تَضْعِيفًا لَهَا، وَإِسْقَاطًا مِنَ الْكُتُبِ الْمُعْتَمَدَةِ، إِلَّا بَعْضَ مَا شَذَّ وَنَدَرَ مِنَ الْأَحْبَارِ الَّتِي حَفِظَهَا مُتَعَبدُو عُلَمَاءِ الْحَدِيثِ . رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ . تَعَبدًا مِنْهُمْ بِالظَّوَاهِرِ الشَّرْعِيَّةِ؛ فَقَدَّسَ اللهُ أَرْوَاحَهُمْ. در نتیجه، بسیاری از اخبار معارف به دلیل تضعیف و حذف از کتب معتبر از بین رفت، جز اندکی از اخبار که علمای حدیث متعبد - رضوان الله علیهم - به دلیل پایبندی به ظواهر شرعی حفظ کردند؛ خداوند ارواحشان را پاک گرداند. ثُمَّ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ حَدَثَتْ حَادِثَةٌ أُخْرَى، وَهِيَ تَقْطِيعُ الرِّوَايَاتِ عِنْدَ إِرَادَةِ تَبْوِيِيهَا. سپس حادثه دیگری رخ داد و آن تقطیع روایات هنگام تبویب آنها بود. وَلِمَكَانِ الْوَهْنِ فِي نَظَرِهِمْ بِالنِّسْبَةِ إِلَى عَوَالِمِ الدَّرِ ، لَم يُعْقَدُوا لَمَا بَابًا مَخصُوصًا كَمَا عُقِدَ لِسَائِرِ رِوَايَاتِ سَائِرِ الْمَطَالِب. و به دلیل وهنی که در نظرشان نسبت به عوالم ذر وجود داشت، باب مخصوصی برای آنها مانند سایر روایات در دیگر موضوعات گشوده نشد. وَمِثْلُ السَّيّدِ الْمُرْتَضَى، عِلْمُ الهُدَى وَمِثْلُ الشَّيْخِ لَم يَعْتَنُوا بِهَذِهِ الْأَحْبَارِ، أَيْ أَحْبَارٍ عَالَمَ الدَّرِ، فَلِهَذَا صَارَتْ هِيَ مُتَفَرِقَةٌ فِي أَبْوَابٍ مُخْتَلِفَةٍ كَأَبْوَابِ خَلْقَةِ أَنْوَارِ الْمَعْصُومِينَ: وَغَيْرِهَا مِنَ الْأَبْوَابِ الْأُخَرِ. و افرادی مانند سید مرتضی علم الهدی و شیخ نیز به این اخبار، یعنی اخبار عالم ،ذر، توجه نکردند، و به همین دلیل این اخبار در ابواب مختلفی مانند خلقت انوار معصومین (علیه السلام و دیگر ابواب پراکنده شدند.) فَهَذِهِ شِرْذِمَةٌ قَلِيلَةٌ مِنَ الْحَوَادِثِ الْوَارِدَةِ عَلَى بَيَانَاتِ صَادِعِي الشَّرِيعَةِ. این تنها بخش کوچکی از حوادثی است که بر بیانات آورندگان شریعت وارد شد. وَمَعَ ذَلِكَ كُلِّهِ، فَحُجَّةُ اللهِ عَلَى الْعِبَادِ تَامَّةٌ بَاقِيَةٌ ثَابِتَةٌ، وَمِقْدَارِ إِثْمَامِ الحُجَّةِ تَكُونُ الْأَحَادِيثُ بَاقِيَةً. با این حال، حجت خدا بر بندگان کامل، باقی و ثابت است و به همان اندازه که حجت کامل شده، احادیث نیز باقی مانده اند. فَعَلَى الطَّالِب أَنْ يُرَاجِعَ جَمِيعَ هَذِهِ الْأَبْوَابِ حَتَّى يُشَاهِدَ أَنَّ أَحْبَارَ عَوَامِ الذَّرِ تَتَجَاوَزُ حَدَّ التَّوَاتُرِ وَتَبْلُغُ أَلُوفًا، وَقَدْ ذَكَرْنَا شِرْذِمَةً مِنْهَا فِي الْجُزْوَةِ الْمُنْفَرِدَةِ. پس بر دانش پژوه واجب است که تمام این ابواب را بررسی کند تا ببیند که اخبار عوالم ذر از حد تواتر فراتر رفته و به هزاران خبر می رسد، و ما بخشی از آنها را در جزوه ای مستقل ذکر کرده ایم.

فَعِنْدَ ذَلِكَ مَاتَ وَفَاتَ كَثِيرٌ مِنْ أَحْبَارِ الْمَعَارِفِ تَضْعِيفًا لَهَا، وَإِسْقَاطًا مِنَ الْكُتُبِ الْمُعْتَمَدَةِ، إِلَّا بَعْضَ مَا شَذَّ وَنَدَرَ مِنَ الْأَحْبَارِ الَّتِي حَفِظَهَا مُتَعَبدُو عُلَمَاءِ الْحَدِيثِ . رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ . تَعَبدًا مِنْهُمْ بِالظَّوَاهِرِ الشَّرْعِيَّةِ؛ فَقَدَّسَ اللهُ أَرْوَاحَهُمْ. در نتیجه، بسیاری از اخبار معارف به دلیل تضعیف و حذف از کتب معتبر از بین رفت، جز اندکی از اخبار که علمای حدیث متعبد - رضوان الله علیهم - به دلیل پایبندی به ظواهر شرعی حفظ کردند؛ خداوند ارواحشان را پاک گرداند. ثُمَّ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ حَدَثَتْ حَادِثَةٌ أُخْرَى، وَهِيَ تَقْطِيعُ الرِّوَايَاتِ عِنْدَ إِرَادَةِ تَبْوِيِيهَا. سپس حادثه دیگری رخ داد و آن تقطیع روایات هنگام تبویب آنها بود. وَلِمَكَانِ الْوَهْنِ فِي نَظَرِهِمْ بِالنِّسْبَةِ إِلَى عَوَالِمِ الدَّرِ ، لَم يُعْقَدُوا لَمَا بَابًا مَخصُوصًا كَمَا عُقِدَ لِسَائِرِ رِوَايَاتِ سَائِرِ الْمَطَالِب. و به دلیل وهنی که در نظرشان نسبت به عوالم ذر وجود داشت، باب مخصوصی برای آنها مانند سایر روایات در دیگر موضوعات گشوده نشد. وَمِثْلُ السَّيّدِ الْمُرْتَضَى، عِلْمُ الهُدَى وَمِثْلُ الشَّيْخِ لَم يَعْتَنُوا بِهَذِهِ الْأَحْبَارِ، أَيْ أَحْبَارٍ عَالَمَ الدَّرِ، فَلِهَذَا صَارَتْ هِيَ مُتَفَرِقَةٌ فِي أَبْوَابٍ مُخْتَلِفَةٍ كَأَبْوَابِ خَلْقَةِ أَنْوَارِ الْمَعْصُومِينَ: وَغَيْرِهَا مِنَ الْأَبْوَابِ الْأُخَرِ. و افرادی مانند سید مرتضی علم الهدی و شیخ نیز به این اخبار، یعنی اخبار عالم ،ذر، توجه نکردند، و به همین دلیل این اخبار در ابواب مختلفی مانند خلقت انوار معصومین (علیه السلام و دیگر ابواب پراکنده شدند.) فَهَذِهِ شِرْذِمَةٌ قَلِيلَةٌ مِنَ الْحَوَادِثِ الْوَارِدَةِ عَلَى بَيَانَاتِ صَادِعِي الشَّرِيعَةِ. این تنها بخش کوچکی از حوادثی است که بر بیانات آورندگان شریعت وارد شد. وَمَعَ ذَلِكَ كُلِّهِ، فَحُجَّةُ اللهِ عَلَى الْعِبَادِ تَامَّةٌ بَاقِيَةٌ ثَابِتَةٌ، وَمِقْدَارِ إِثْمَامِ الحُجَّةِ تَكُونُ الْأَحَادِيثُ بَاقِيَةً. با این حال، حجت خدا بر بندگان کامل، باقی و ثابت است و به همان اندازه که حجت کامل شده، احادیث نیز باقی مانده اند. فَعَلَى الطَّالِب أَنْ يُرَاجِعَ جَمِيعَ هَذِهِ الْأَبْوَابِ حَتَّى يُشَاهِدَ أَنَّ أَحْبَارَ عَوَامِ الذَّرِ تَتَجَاوَزُ حَدَّ التَّوَاتُرِ وَتَبْلُغُ أَلُوفًا، وَقَدْ ذَكَرْنَا شِرْذِمَةً مِنْهَا فِي الْجُزْوَةِ الْمُنْفَرِدَةِ. پس بر دانش پژوه واجب است که تمام این ابواب را بررسی کند تا ببیند که اخبار عوالم ذر از حد تواتر فراتر رفته و به هزاران خبر می رسد، و ما بخشی از آنها را در جزوه ای مستقل ذکر کرده ایم.

وَلْيَعْلَمْ أَنَّهَا لَيْسَتْ بِمُتَعَارِضَةٍ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى الْجَمْعِ بَيْنَهَا بِالْقَوَاعِدِ الْمَذْكُورَةِ فِي بَابِ التَّعَارُضِ. بداند که اینها متعارض نیستند تا نیاز به جمع آنها با قواعد ذکر شده در باب تعارض باشد. وَذَلِكَ لِمَا أَسْلَفْنَاكَ مِنْ عَدَمٍ كَوْنِ الرِّوَايَاتِ فِي مَقَامِ بَيَانِ جَمِيعِ الْحِهَاتِ فِي كُلِّ حَدِيثٍ وَرِوَايَةٍ، إِمَّا لِعَدَمِ سُؤَالِ الرَّاوِي إِلَّا عَنْ جِهَةٍ وَاحِدَةٍ، أَوْ لِأَجْلٍ عَدَمِ اسْتِعْدَادِهِ وَتَحَمُّلِهِ لِضَبْطِ جَمِيعِ الجهات. زیرا همان طور که پیش تر گفتیم روایات در مقام بیان تمامی جهات در هر حدیث و روایت نیستند، یا به دلیل اینکه راوی تنها درباره یک جهت پرسیده است یا به دلیل نداشتن آمادگی و توانایی برای درک و ضبط همه جهات. ثُمَّ اعْلَمْ أَنَّ كَشْفَ حَقِيقَةِ الْأَظِلَّةِ لِعُمُومِ النَّاسِ مِمَّا لَمْ يُجَوِزْهَا سَادَتْنَا الْمَعْصُومُونَ (157 .:) و بدان که آشکار کردن حقیقت اظله برای عموم مردم از اموری است که سروران معصوم ما (علیه السلام آن را جایز ندانسته اند.) وَهِذَا أَجْمَلُوا فِي الْبَيَانِ إِلَّا لِبَعْضٍ خَوَاصِهِمْ. و به همین دلیل، جز برای برخی از خواص خود، در بیان آن به اختصار سخن گفته اند. إِذْ لَيْسَ بِجَائِرٍ كَشْفُ الْأَسْتَارِ الْإِهِيَّةِ وَخَرْقُ حُجُبِ غَوَامِضِ الْأَسْرَارِ الرَّبُّوبِيَّةِ لِمَنْ لَمْ يُطَهِّرْ نَفْسَهُ عَنْ دَرَنِ الْمَعَاصِي، وَلَمْ يُهَدِّبْ سِرَّهُ عَنْ الْأَوْسَاحَ، وَلَمَّ يَخَفِ اللَّهَ طَرْفَةَ عَيْنٍ حَقَّ خَوْفِهِ، وَلَمَّ يَحْفَظْ شُؤُونَ عَظَمَتِهِ وَجَلَالِهِ تَعَالَى ؛ وَإِلَّا عَرَّضَتْهُ الْغَشْوَةُ مِنَ الْخَشْيَةِ. زیرا جایز نیست که پرده های الهی کنار زده شود و اسرار ربوبی عمیق برای کسی که نفس خود را از آلودگی های گناه پاک نکرده، باطن خود را از پلیدی ها تهذیب نکرده خدا را حتی به اندازه یک چشم به هم زدن از روی ترس حقیقی نترسیده و عظمت و جلال او را حفظ نکرده است، آشکار شود؛ در غیر این صورت، او به سبب خشیت، دچار پریشانی خواهد شد. فَلِهَذَا لَا نَكْشِفُ كُنْهَ الْمَطَالِبِ حَقَّ الْكَشْفِ افْتِدَاء بِمَوَالِينَا، بَلْ نَكْتَفِي بِالْمِقْدَارِ الَّذِي بَيَّنَهُ الْأَئِمَّةُ: لِعُمُومِ الْأَنامِ. بنابراين، ما نيز حقيقت مطالب را به طور کامل آشکار نمی کنیم، بلکه به مقدار بیانی که امامان (علیه السلام برای عموم مردم گفته اند، اکتفا می کنیم.) ## تنبه به عالم ذرّ فَنَقُولُ: إِنَّ فِي كُنْهِ نَفْسِكَ نموذجًا لَوْ تَوَجَّهْتَ إِلَيْهِ، لَصَدَّقْتَ عَوَامُ الذَّرِ.

وَلْيَعْلَمْ أَنَّهَا لَيْسَتْ بِمُتَعَارِضَةٍ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى الْجَمْعِ بَيْنَهَا بِالْقَوَاعِدِ الْمَذْكُورَةِ فِي بَابِ التَّعَارُضِ. بداند که اینها متعارض نیستند تا نیاز به جمع آنها با قواعد ذکر شده در باب تعارض باشد. وَذَلِكَ لِمَا أَسْلَفْنَاكَ مِنْ عَدَمٍ كَوْنِ الرِّوَايَاتِ فِي مَقَامِ بَيَانِ جَمِيعِ الْحِهَاتِ فِي كُلِّ حَدِيثٍ وَرِوَايَةٍ، إِمَّا لِعَدَمِ سُؤَالِ الرَّاوِي إِلَّا عَنْ جِهَةٍ وَاحِدَةٍ، أَوْ لِأَجْلٍ عَدَمِ اسْتِعْدَادِهِ وَتَحَمُّلِهِ لِضَبْطِ جَمِيعِ الجهات. زیرا همان طور که پیش تر گفتیم روایات در مقام بیان تمامی جهات در هر حدیث و روایت نیستند، یا به دلیل اینکه راوی تنها درباره یک جهت پرسیده است یا به دلیل نداشتن آمادگی و توانایی برای درک و ضبط همه جهات. ثُمَّ اعْلَمْ أَنَّ كَشْفَ حَقِيقَةِ الْأَظِلَّةِ لِعُمُومِ النَّاسِ مِمَّا لَمْ يُجَوِزْهَا سَادَتْنَا الْمَعْصُومُونَ (157 .:) و بدان که آشکار کردن حقیقت اظله برای عموم مردم از اموری است که سروران معصوم ما (علیه السلام آن را جایز ندانسته اند.) وَهِذَا أَجْمَلُوا فِي الْبَيَانِ إِلَّا لِبَعْضٍ خَوَاصِهِمْ. و به همین دلیل، جز برای برخی از خواص خود، در بیان آن به اختصار سخن گفته اند. إِذْ لَيْسَ بِجَائِرٍ كَشْفُ الْأَسْتَارِ الْإِهِيَّةِ وَخَرْقُ حُجُبِ غَوَامِضِ الْأَسْرَارِ الرَّبُّوبِيَّةِ لِمَنْ لَمْ يُطَهِّرْ نَفْسَهُ عَنْ دَرَنِ الْمَعَاصِي، وَلَمْ يُهَدِّبْ سِرَّهُ عَنْ الْأَوْسَاحَ، وَلَمَّ يَخَفِ اللَّهَ طَرْفَةَ عَيْنٍ حَقَّ خَوْفِهِ، وَلَمَّ يَحْفَظْ شُؤُونَ عَظَمَتِهِ وَجَلَالِهِ تَعَالَى ؛ وَإِلَّا عَرَّضَتْهُ الْغَشْوَةُ مِنَ الْخَشْيَةِ. زیرا جایز نیست که پرده های الهی کنار زده شود و اسرار ربوبی عمیق برای کسی که نفس خود را از آلودگی های گناه پاک نکرده، باطن خود را از پلیدی ها تهذیب نکرده خدا را حتی به اندازه یک چشم به هم زدن از روی ترس حقیقی نترسیده و عظمت و جلال او را حفظ نکرده است، آشکار شود؛ در غیر این صورت، او به سبب خشیت، دچار پریشانی خواهد شد. فَلِهَذَا لَا نَكْشِفُ كُنْهَ الْمَطَالِبِ حَقَّ الْكَشْفِ افْتِدَاء بِمَوَالِينَا، بَلْ نَكْتَفِي بِالْمِقْدَارِ الَّذِي بَيَّنَهُ الْأَئِمَّةُ: لِعُمُومِ الْأَنامِ. بنابراين، ما نيز حقيقت مطالب را به طور کامل آشکار نمی کنیم، بلکه به مقدار بیانی که امامان (علیه السلام برای عموم مردم گفته اند، اکتفا می کنیم.) ## تنبه به عالم ذرّ فَنَقُولُ: إِنَّ فِي كُنْهِ نَفْسِكَ نموذجًا لَوْ تَوَجَّهْتَ إِلَيْهِ، لَصَدَّقْتَ عَوَامُ الذَّرِ.

وَلْيَعْلَمْ أَنَّهَا لَيْسَتْ بِمُتَعَارِضَةٍ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى الْجَمْعِ بَيْنَهَا بِالْقَوَاعِدِ الْمَذْكُورَةِ فِي بَابِ التَّعَارُضِ. بداند که اینها متعارض نیستند تا نیاز به جمع آنها با قواعد ذکر شده در باب تعارض باشد. وَذَلِكَ لِمَا أَسْلَفْنَاكَ مِنْ عَدَمٍ كَوْنِ الرِّوَايَاتِ فِي مَقَامِ بَيَانِ جَمِيعِ الْحِهَاتِ فِي كُلِّ حَدِيثٍ وَرِوَايَةٍ، إِمَّا لِعَدَمِ سُؤَالِ الرَّاوِي إِلَّا عَنْ جِهَةٍ وَاحِدَةٍ، أَوْ لِأَجْلٍ عَدَمِ اسْتِعْدَادِهِ وَتَحَمُّلِهِ لِضَبْطِ جَمِيعِ الجهات. زیرا همان طور که پیش تر گفتیم روایات در مقام بیان تمامی جهات در هر حدیث و روایت نیستند، یا به دلیل اینکه راوی تنها درباره یک جهت پرسیده است یا به دلیل نداشتن آمادگی و توانایی برای درک و ضبط همه جهات. ثُمَّ اعْلَمْ أَنَّ كَشْفَ حَقِيقَةِ الْأَظِلَّةِ لِعُمُومِ النَّاسِ مِمَّا لَمْ يُجَوِزْهَا سَادَتْنَا الْمَعْصُومُونَ (157 .:) و بدان که آشکار کردن حقیقت اظله برای عموم مردم از اموری است که سروران معصوم ما (علیه السلام آن را جایز ندانسته اند.) وَهِذَا أَجْمَلُوا فِي الْبَيَانِ إِلَّا لِبَعْضٍ خَوَاصِهِمْ. و به همین دلیل، جز برای برخی از خواص خود، در بیان آن به اختصار سخن گفته اند. إِذْ لَيْسَ بِجَائِرٍ كَشْفُ الْأَسْتَارِ الْإِهِيَّةِ وَخَرْقُ حُجُبِ غَوَامِضِ الْأَسْرَارِ الرَّبُّوبِيَّةِ لِمَنْ لَمْ يُطَهِّرْ نَفْسَهُ عَنْ دَرَنِ الْمَعَاصِي، وَلَمْ يُهَدِّبْ سِرَّهُ عَنْ الْأَوْسَاحَ، وَلَمَّ يَخَفِ اللَّهَ طَرْفَةَ عَيْنٍ حَقَّ خَوْفِهِ، وَلَمَّ يَحْفَظْ شُؤُونَ عَظَمَتِهِ وَجَلَالِهِ تَعَالَى ؛ وَإِلَّا عَرَّضَتْهُ الْغَشْوَةُ مِنَ الْخَشْيَةِ. زیرا جایز نیست که پرده های الهی کنار زده شود و اسرار ربوبی عمیق برای کسی که نفس خود را از آلودگی های گناه پاک نکرده، باطن خود را از پلیدی ها تهذیب نکرده خدا را حتی به اندازه یک چشم به هم زدن از روی ترس حقیقی نترسیده و عظمت و جلال او را حفظ نکرده است، آشکار شود؛ در غیر این صورت، او به سبب خشیت، دچار پریشانی خواهد شد. فَلِهَذَا لَا نَكْشِفُ كُنْهَ الْمَطَالِبِ حَقَّ الْكَشْفِ افْتِدَاء بِمَوَالِينَا، بَلْ نَكْتَفِي بِالْمِقْدَارِ الَّذِي بَيَّنَهُ الْأَئِمَّةُ: لِعُمُومِ الْأَنامِ. بنابراين، ما نيز حقيقت مطالب را به طور کامل آشکار نمی کنیم، بلکه به مقدار بیانی که امامان (علیه السلام برای عموم مردم گفته اند، اکتفا می کنیم.) ## تنبه به عالم ذرّ فَنَقُولُ: إِنَّ فِي كُنْهِ نَفْسِكَ نموذجًا لَوْ تَوَجَّهْتَ إِلَيْهِ، لَصَدَّقْتَ عَوَامُ الذَّرِ.

وَلْيَعْلَمْ أَنَّهَا لَيْسَتْ بِمُتَعَارِضَةٍ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى الْجَمْعِ بَيْنَهَا بِالْقَوَاعِدِ الْمَذْكُورَةِ فِي بَابِ التَّعَارُضِ. بداند که اینها متعارض نیستند تا نیاز به جمع آنها با قواعد ذکر شده در باب تعارض باشد. وَذَلِكَ لِمَا أَسْلَفْنَاكَ مِنْ عَدَمٍ كَوْنِ الرِّوَايَاتِ فِي مَقَامِ بَيَانِ جَمِيعِ الْحِهَاتِ فِي كُلِّ حَدِيثٍ وَرِوَايَةٍ، إِمَّا لِعَدَمِ سُؤَالِ الرَّاوِي إِلَّا عَنْ جِهَةٍ وَاحِدَةٍ، أَوْ لِأَجْلٍ عَدَمِ اسْتِعْدَادِهِ وَتَحَمُّلِهِ لِضَبْطِ جَمِيعِ الجهات. زیرا همان طور که پیش تر گفتیم روایات در مقام بیان تمامی جهات در هر حدیث و روایت نیستند، یا به دلیل اینکه راوی تنها درباره یک جهت پرسیده است یا به دلیل نداشتن آمادگی و توانایی برای درک و ضبط همه جهات. ثُمَّ اعْلَمْ أَنَّ كَشْفَ حَقِيقَةِ الْأَظِلَّةِ لِعُمُومِ النَّاسِ مِمَّا لَمْ يُجَوِزْهَا سَادَتْنَا الْمَعْصُومُونَ (157 .:) و بدان که آشکار کردن حقیقت اظله برای عموم مردم از اموری است که سروران معصوم ما (علیه السلام آن را جایز ندانسته اند.) وَهِذَا أَجْمَلُوا فِي الْبَيَانِ إِلَّا لِبَعْضٍ خَوَاصِهِمْ. و به همین دلیل، جز برای برخی از خواص خود، در بیان آن به اختصار سخن گفته اند. إِذْ لَيْسَ بِجَائِرٍ كَشْفُ الْأَسْتَارِ الْإِهِيَّةِ وَخَرْقُ حُجُبِ غَوَامِضِ الْأَسْرَارِ الرَّبُّوبِيَّةِ لِمَنْ لَمْ يُطَهِّرْ نَفْسَهُ عَنْ دَرَنِ الْمَعَاصِي، وَلَمْ يُهَدِّبْ سِرَّهُ عَنْ الْأَوْسَاحَ، وَلَمَّ يَخَفِ اللَّهَ طَرْفَةَ عَيْنٍ حَقَّ خَوْفِهِ، وَلَمَّ يَحْفَظْ شُؤُونَ عَظَمَتِهِ وَجَلَالِهِ تَعَالَى ؛ وَإِلَّا عَرَّضَتْهُ الْغَشْوَةُ مِنَ الْخَشْيَةِ. زیرا جایز نیست که پرده های الهی کنار زده شود و اسرار ربوبی عمیق برای کسی که نفس خود را از آلودگی های گناه پاک نکرده، باطن خود را از پلیدی ها تهذیب نکرده خدا را حتی به اندازه یک چشم به هم زدن از روی ترس حقیقی نترسیده و عظمت و جلال او را حفظ نکرده است، آشکار شود؛ در غیر این صورت، او به سبب خشیت، دچار پریشانی خواهد شد. فَلِهَذَا لَا نَكْشِفُ كُنْهَ الْمَطَالِبِ حَقَّ الْكَشْفِ افْتِدَاء بِمَوَالِينَا، بَلْ نَكْتَفِي بِالْمِقْدَارِ الَّذِي بَيَّنَهُ الْأَئِمَّةُ: لِعُمُومِ الْأَنامِ. بنابراين، ما نيز حقيقت مطالب را به طور کامل آشکار نمی کنیم، بلکه به مقدار بیانی که امامان (علیه السلام برای عموم مردم گفته اند، اکتفا می کنیم.) ## تنبه به عالم ذرّ فَنَقُولُ: إِنَّ فِي كُنْهِ نَفْسِكَ نموذجًا لَوْ تَوَجَّهْتَ إِلَيْهِ، لَصَدَّقْتَ عَوَامُ الذَّرِ.

و می گوییم: در عمق نفس تو نمونه ای وجود دارد که اگر به آن توجه کنی، عوالم ذر را تصدیق خواهی کرد. وَذَلِكَ لِأَنَّ الَّذِينَ عَرَفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ وَشَاهَدُوهُ وَعَايَنُوهُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ قَالُوا: إِنَّ الْعَارِفَ الْمُشَاهِدَ الْمُعَايِنَ مَتَى عَرَفَ الله بِاللهِ، يَرَى حِينَ الْعِرْفَانِ وَحَالَ الشُّهُودِ أَنَّ هَذَا الْمَعْرُوفَ يَكُونُ مُؤَانِسًا لَهُ مِنْ قَبْل هَذَا الْحَالِ. زیرا کسانی که خدا را به واسطه خدا شناختند و او را با حقایق ایمان مشاهده و معاینه کردند، گفتند: عارف مشاهد و معاینه گر هرگاه خدا را به خدا بشناسد، هنگام شناخت و در حال شهود میبیند که این شناخته شده از پیش همراه او بوده است. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى حِينَ الشُّهُودِ وَالْعِرْفَانِ يَرَى وَيُشَاهِدُ أَنَّ مَعْرُوفَهُ هَذَا، قَدْ كَانَ مَعْرُوفًا لَهُ مِنْ قَبْلُ وَمَشْهُودًا لَدَيْهِ مِنَ السَّابِقِ. و به عبارت دیگر هنگام شهود و عرفان می بیند و مشاهده می کند که این شناخته شده از پیش برای او شناخته شده و مشهود بوده است. فَلَيْسَ حَالُهُ الْفِعْلِيُّ أَوَّلَ أَحْوَالِ الْمُعَايَنَةِ وَالْمُشَاهَدَةِ. بنابراین، حال فعلی او اولین حالت معاینه و مشاهده نیست. نَظِيرَ مَا إِذَا رَأَيْتَ أَحَدًا ثُمَّ نَسِيتَهُ، ثُمَّ إِذَا رَأَيْتَهُ ثَانِيَا تَشَاهَدُ مِنْ نَفْسِكَ أَنَّ هَذَا الْمَرْبى هُوَ الَّذِي قَدْ كُنْتَ رَأَيْتَهُ سَابقًا، وَلَكِنْ لَا تَقْتَدِرُ عَلَى تَشْخيص وَقْتِ الرُّؤْيَةِ السَّابِقَةِ. مانند این است که کسی را ببینی و سپس او را فراموش کنی و هنگامی که دوباره او را می بینی، در خودت می فهمی که این همان کسی است که قبلاً دیده بودی اما نمی توانی زمان دیدار قبلی را مشخص کنی. فَالْعَارِفُونَ باللهِ ذَكَرُوا لَنَا وَنَبَّهُونَا عَلَى هَذِهِ النُّكْتَةِ وَالدَّقِيقَةِ وَالْعَلَامَةِ. عارفان بالله این نکته، دقت و نشانه را برای ما ذکر کرده و به آن توجه داده اند. فَمَتَى وَصَلْتَ مَقَامَ الْمَعْرِفَةِ، تَحِدْ هَذِهِ الْعَلَامَةَ. هرگاه به مقام معرفت ،برسی این نشانه را درک خواهی کرد. وَهَذِهِ الدَّقِيقَةُ تُنَبِّئُكَ عَنْ عَالَمَ الذَّرِ السَّابِقِ وَتُخْبِرُكَ عَنِ الْمَعْرِفَةِ السَّابِقَةِ فِي تِلْكَ النَّشْأَةِ السَّالِفَةِ. و این دقت به تو از عالم ذر پیشین خبر می دهد و از معرفت پیشین در آن نشته گذشته آگاه می سازد.

و می گوییم: در عمق نفس تو نمونه ای وجود دارد که اگر به آن توجه کنی، عوالم ذر را تصدیق خواهی کرد. وَذَلِكَ لِأَنَّ الَّذِينَ عَرَفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ وَشَاهَدُوهُ وَعَايَنُوهُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ قَالُوا: إِنَّ الْعَارِفَ الْمُشَاهِدَ الْمُعَايِنَ مَتَى عَرَفَ الله بِاللهِ، يَرَى حِينَ الْعِرْفَانِ وَحَالَ الشُّهُودِ أَنَّ هَذَا الْمَعْرُوفَ يَكُونُ مُؤَانِسًا لَهُ مِنْ قَبْل هَذَا الْحَالِ. زیرا کسانی که خدا را به واسطه خدا شناختند و او را با حقایق ایمان مشاهده و معاینه کردند، گفتند: عارف مشاهد و معاینه گر هرگاه خدا را به خدا بشناسد، هنگام شناخت و در حال شهود میبیند که این شناخته شده از پیش همراه او بوده است. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى حِينَ الشُّهُودِ وَالْعِرْفَانِ يَرَى وَيُشَاهِدُ أَنَّ مَعْرُوفَهُ هَذَا، قَدْ كَانَ مَعْرُوفًا لَهُ مِنْ قَبْلُ وَمَشْهُودًا لَدَيْهِ مِنَ السَّابِقِ. و به عبارت دیگر هنگام شهود و عرفان می بیند و مشاهده می کند که این شناخته شده از پیش برای او شناخته شده و مشهود بوده است. فَلَيْسَ حَالُهُ الْفِعْلِيُّ أَوَّلَ أَحْوَالِ الْمُعَايَنَةِ وَالْمُشَاهَدَةِ. بنابراین، حال فعلی او اولین حالت معاینه و مشاهده نیست. نَظِيرَ مَا إِذَا رَأَيْتَ أَحَدًا ثُمَّ نَسِيتَهُ، ثُمَّ إِذَا رَأَيْتَهُ ثَانِيَا تَشَاهَدُ مِنْ نَفْسِكَ أَنَّ هَذَا الْمَرْبى هُوَ الَّذِي قَدْ كُنْتَ رَأَيْتَهُ سَابقًا، وَلَكِنْ لَا تَقْتَدِرُ عَلَى تَشْخيص وَقْتِ الرُّؤْيَةِ السَّابِقَةِ. مانند این است که کسی را ببینی و سپس او را فراموش کنی و هنگامی که دوباره او را می بینی، در خودت می فهمی که این همان کسی است که قبلاً دیده بودی اما نمی توانی زمان دیدار قبلی را مشخص کنی. فَالْعَارِفُونَ باللهِ ذَكَرُوا لَنَا وَنَبَّهُونَا عَلَى هَذِهِ النُّكْتَةِ وَالدَّقِيقَةِ وَالْعَلَامَةِ. عارفان بالله این نکته، دقت و نشانه را برای ما ذکر کرده و به آن توجه داده اند. فَمَتَى وَصَلْتَ مَقَامَ الْمَعْرِفَةِ، تَحِدْ هَذِهِ الْعَلَامَةَ. هرگاه به مقام معرفت ،برسی این نشانه را درک خواهی کرد. وَهَذِهِ الدَّقِيقَةُ تُنَبِّئُكَ عَنْ عَالَمَ الذَّرِ السَّابِقِ وَتُخْبِرُكَ عَنِ الْمَعْرِفَةِ السَّابِقَةِ فِي تِلْكَ النَّشْأَةِ السَّالِفَةِ. و این دقت به تو از عالم ذر پیشین خبر می دهد و از معرفت پیشین در آن نشته گذشته آگاه می سازد.

و می گوییم: در عمق نفس تو نمونه ای وجود دارد که اگر به آن توجه کنی، عوالم ذر را تصدیق خواهی کرد. وَذَلِكَ لِأَنَّ الَّذِينَ عَرَفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ وَشَاهَدُوهُ وَعَايَنُوهُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ قَالُوا: إِنَّ الْعَارِفَ الْمُشَاهِدَ الْمُعَايِنَ مَتَى عَرَفَ الله بِاللهِ، يَرَى حِينَ الْعِرْفَانِ وَحَالَ الشُّهُودِ أَنَّ هَذَا الْمَعْرُوفَ يَكُونُ مُؤَانِسًا لَهُ مِنْ قَبْل هَذَا الْحَالِ. زیرا کسانی که خدا را به واسطه خدا شناختند و او را با حقایق ایمان مشاهده و معاینه کردند، گفتند: عارف مشاهد و معاینه گر هرگاه خدا را به خدا بشناسد، هنگام شناخت و در حال شهود میبیند که این شناخته شده از پیش همراه او بوده است. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى حِينَ الشُّهُودِ وَالْعِرْفَانِ يَرَى وَيُشَاهِدُ أَنَّ مَعْرُوفَهُ هَذَا، قَدْ كَانَ مَعْرُوفًا لَهُ مِنْ قَبْلُ وَمَشْهُودًا لَدَيْهِ مِنَ السَّابِقِ. و به عبارت دیگر هنگام شهود و عرفان می بیند و مشاهده می کند که این شناخته شده از پیش برای او شناخته شده و مشهود بوده است. فَلَيْسَ حَالُهُ الْفِعْلِيُّ أَوَّلَ أَحْوَالِ الْمُعَايَنَةِ وَالْمُشَاهَدَةِ. بنابراین، حال فعلی او اولین حالت معاینه و مشاهده نیست. نَظِيرَ مَا إِذَا رَأَيْتَ أَحَدًا ثُمَّ نَسِيتَهُ، ثُمَّ إِذَا رَأَيْتَهُ ثَانِيَا تَشَاهَدُ مِنْ نَفْسِكَ أَنَّ هَذَا الْمَرْبى هُوَ الَّذِي قَدْ كُنْتَ رَأَيْتَهُ سَابقًا، وَلَكِنْ لَا تَقْتَدِرُ عَلَى تَشْخيص وَقْتِ الرُّؤْيَةِ السَّابِقَةِ. مانند این است که کسی را ببینی و سپس او را فراموش کنی و هنگامی که دوباره او را می بینی، در خودت می فهمی که این همان کسی است که قبلاً دیده بودی اما نمی توانی زمان دیدار قبلی را مشخص کنی. فَالْعَارِفُونَ باللهِ ذَكَرُوا لَنَا وَنَبَّهُونَا عَلَى هَذِهِ النُّكْتَةِ وَالدَّقِيقَةِ وَالْعَلَامَةِ. عارفان بالله این نکته، دقت و نشانه را برای ما ذکر کرده و به آن توجه داده اند. فَمَتَى وَصَلْتَ مَقَامَ الْمَعْرِفَةِ، تَحِدْ هَذِهِ الْعَلَامَةَ. هرگاه به مقام معرفت ،برسی این نشانه را درک خواهی کرد. وَهَذِهِ الدَّقِيقَةُ تُنَبِّئُكَ عَنْ عَالَمَ الذَّرِ السَّابِقِ وَتُخْبِرُكَ عَنِ الْمَعْرِفَةِ السَّابِقَةِ فِي تِلْكَ النَّشْأَةِ السَّالِفَةِ. و این دقت به تو از عالم ذر پیشین خبر می دهد و از معرفت پیشین در آن نشته گذشته آگاه می سازد.

و می گوییم: در عمق نفس تو نمونه ای وجود دارد که اگر به آن توجه کنی، عوالم ذر را تصدیق خواهی کرد. وَذَلِكَ لِأَنَّ الَّذِينَ عَرَفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ وَشَاهَدُوهُ وَعَايَنُوهُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ قَالُوا: إِنَّ الْعَارِفَ الْمُشَاهِدَ الْمُعَايِنَ مَتَى عَرَفَ الله بِاللهِ، يَرَى حِينَ الْعِرْفَانِ وَحَالَ الشُّهُودِ أَنَّ هَذَا الْمَعْرُوفَ يَكُونُ مُؤَانِسًا لَهُ مِنْ قَبْل هَذَا الْحَالِ. زیرا کسانی که خدا را به واسطه خدا شناختند و او را با حقایق ایمان مشاهده و معاینه کردند، گفتند: عارف مشاهد و معاینه گر هرگاه خدا را به خدا بشناسد، هنگام شناخت و در حال شهود میبیند که این شناخته شده از پیش همراه او بوده است. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى حِينَ الشُّهُودِ وَالْعِرْفَانِ يَرَى وَيُشَاهِدُ أَنَّ مَعْرُوفَهُ هَذَا، قَدْ كَانَ مَعْرُوفًا لَهُ مِنْ قَبْلُ وَمَشْهُودًا لَدَيْهِ مِنَ السَّابِقِ. و به عبارت دیگر هنگام شهود و عرفان می بیند و مشاهده می کند که این شناخته شده از پیش برای او شناخته شده و مشهود بوده است. فَلَيْسَ حَالُهُ الْفِعْلِيُّ أَوَّلَ أَحْوَالِ الْمُعَايَنَةِ وَالْمُشَاهَدَةِ. بنابراین، حال فعلی او اولین حالت معاینه و مشاهده نیست. نَظِيرَ مَا إِذَا رَأَيْتَ أَحَدًا ثُمَّ نَسِيتَهُ، ثُمَّ إِذَا رَأَيْتَهُ ثَانِيَا تَشَاهَدُ مِنْ نَفْسِكَ أَنَّ هَذَا الْمَرْبى هُوَ الَّذِي قَدْ كُنْتَ رَأَيْتَهُ سَابقًا، وَلَكِنْ لَا تَقْتَدِرُ عَلَى تَشْخيص وَقْتِ الرُّؤْيَةِ السَّابِقَةِ. مانند این است که کسی را ببینی و سپس او را فراموش کنی و هنگامی که دوباره او را می بینی، در خودت می فهمی که این همان کسی است که قبلاً دیده بودی اما نمی توانی زمان دیدار قبلی را مشخص کنی. فَالْعَارِفُونَ باللهِ ذَكَرُوا لَنَا وَنَبَّهُونَا عَلَى هَذِهِ النُّكْتَةِ وَالدَّقِيقَةِ وَالْعَلَامَةِ. عارفان بالله این نکته، دقت و نشانه را برای ما ذکر کرده و به آن توجه داده اند. فَمَتَى وَصَلْتَ مَقَامَ الْمَعْرِفَةِ، تَحِدْ هَذِهِ الْعَلَامَةَ. هرگاه به مقام معرفت ،برسی این نشانه را درک خواهی کرد. وَهَذِهِ الدَّقِيقَةُ تُنَبِّئُكَ عَنْ عَالَمَ الذَّرِ السَّابِقِ وَتُخْبِرُكَ عَنِ الْمَعْرِفَةِ السَّابِقَةِ فِي تِلْكَ النَّشْأَةِ السَّالِفَةِ. و این دقت به تو از عالم ذر پیشین خبر می دهد و از معرفت پیشین در آن نشته گذشته آگاه می سازد.

فَظَهَرَ أَنَّ فِي نَفْسِكَ أنموذجًا مِنْ عَالَمَ الدَّرِ السَّابِقِ، وَلَيْسَ بِلا أَنمُوذَج فِيكَ، كَيْ يَكُونَ التَّصْدِيقُ بِهِ تَعَبدًا صِرْفًا وَتَقْلِيدًا مَحْضًا. پس روشن شد که در نفس تو نمونه ای از عالم ذر پیشین وجود دارد، و این گونه نیست که این عالم در تو نمونه ای نداشته باشد تا تصدیق به آن تنها به صورت تعبّد محض و تقلید صرف باشد. وَكَذَلِكَ قَدْ يَكُونُ أَنَّكَ تَرَى بَعْضَ الأَشخاص وَتُحِبُّهُ أَوْ تُبْغِضُهُ مِنْ دُونِ سَابِقَةٍ ظَاهِرِيَّةٍ، فَتَرَى مِنْ نَفْسِكَ كَأَنَّكَ كُنتَ رَأَيْتَهُ مِنْ قَبْلُ وَفي وَقتٍ سَابِقِ وَكُنْتَ أَحْبَبْتَهُ أَوْ أَبْغَضْتَهُ في ذَلِكَ الحَينِ السَّالِفِ وَلَكِنَّكَ لَا تَقْتَدِرُ عَلَى تَشخيص هَذَا الْوَقْتِ الْمَاضِي. همچنین ممکن است گاهی فردی را ببینی و او را دوست داشته باشی یا از او متنفر باشی بدون اینکه سابقه ظاهری ای وجود داشته باشد و در نفس خود احساس کنی که انگار او را قبلاً و در زمانی پیش از این دیده ای و در آن زمان او را دوست داشته یا از او متنفر بوده ای اما نمی توانی زمان دقیق این تجربه گذشته را مشخص کنی. فَتَرَى مِنْ نَفْسِكَ أَنَّ هَذِهِ الرُّؤْيَةَ الْإِحْسَاسِيَّةَ الْفِعْلِيَّةَ لَيْسَتْ رُؤْيَةً أَوَّلِيَّةً، بَلْ كَأَنَّكَ كُنْتَ رَأَيْتَهُ سَابقًا وَأَحْبَبْتَهُ أَوْ أَبْغَضْتَهُ. و در خود می بینی که این دیدار حسی فعلی، اولین دیدار نیست، بلکه انگار او را قبلاً دیده ای و دوست داشته یا از او متنفر بوده ای. نَظِيرَ مَا إِذَا كُنتَ فِي نَوْمٍ عَمِيقٍ غَايَةَ الْعُمْقِ، فَتَرَى فِيهِ أَشْخاصًا، فَمَتَى اسْتَيْقَظْتَ وَنَسِيتَ مَا رَأَيْتَهُ فِي النَّوْمِ، ثُمَّ رَأَيْتَ شَحْصًا إِنْسَانِيًّا تَشَاهَدُ مِنْ نَفْسِكَ وَتَحِدُ مِنْ ذَاتِكَ أَنَّكَ قَدْ رَأَيْتَهُ سَابِقا، وَلَكِنْ فِي أَيِّ مَكَانٍ وَأَي زَمَانٍ وَبِأَي كَيْفِيَّةٍ مِنَ الرُّؤْيَةِ، فَهِيَ غَيْرُ مَعْلُومَةٍ وَغَيْرُ مُشَخَصَةٍ لَكَ. مانند زمانی که در خوابی عمیق هستی و در آن اشخاصی را می بینی و وقتی بیدار می شوی و آنچه را در خواب دیده ای فراموش می کنی، سپس انسانی را می بینی و در خود احساس می کنی که قبلاً او را دیده ای، اما اینکه در کجا، چه زمانی و با چه کیفیتی او را دیده ای برایت مشخص و معلوم نیست. وَالْغَرَضُ: إِنَّ هَذِهِ التَّنَبُّهَاتِ النَّفْسِيَّةَ بِالْحُتِ أَوِ الْبُغْضِ أَوِ الرُّؤْيَةِ السَّابِقَةِ نِعْمَ الْمُخْبِرُ الْمُنَبِّئُ عَنْ عَالَم الذَّرِ السَّابِقِ. و مقصود این است که این تنبهات نفسانی از طریق محبت نفرت یا دیدار ،گذشته بهترین مخبر و آگاهی دهنده از عالم ذر پیشین هستند. فَهِيَ تُخْبِرُكَ عَنْ نَشْأَةٍ أُخْرَى قَدْ كُنْتَ فِيهَا فِي سَالِفِ الدَّهْرِ وَقَدْ رَأَيْتَ فِيهَا أَشْحَاصًا وَأَرْوَاحًا.

فَظَهَرَ أَنَّ فِي نَفْسِكَ أنموذجًا مِنْ عَالَمَ الدَّرِ السَّابِقِ، وَلَيْسَ بِلا أَنمُوذَج فِيكَ، كَيْ يَكُونَ التَّصْدِيقُ بِهِ تَعَبدًا صِرْفًا وَتَقْلِيدًا مَحْضًا. پس روشن شد که در نفس تو نمونه ای از عالم ذر پیشین وجود دارد، و این گونه نیست که این عالم در تو نمونه ای نداشته باشد تا تصدیق به آن تنها به صورت تعبّد محض و تقلید صرف باشد. وَكَذَلِكَ قَدْ يَكُونُ أَنَّكَ تَرَى بَعْضَ الأَشخاص وَتُحِبُّهُ أَوْ تُبْغِضُهُ مِنْ دُونِ سَابِقَةٍ ظَاهِرِيَّةٍ، فَتَرَى مِنْ نَفْسِكَ كَأَنَّكَ كُنتَ رَأَيْتَهُ مِنْ قَبْلُ وَفي وَقتٍ سَابِقِ وَكُنْتَ أَحْبَبْتَهُ أَوْ أَبْغَضْتَهُ في ذَلِكَ الحَينِ السَّالِفِ وَلَكِنَّكَ لَا تَقْتَدِرُ عَلَى تَشخيص هَذَا الْوَقْتِ الْمَاضِي. همچنین ممکن است گاهی فردی را ببینی و او را دوست داشته باشی یا از او متنفر باشی بدون اینکه سابقه ظاهری ای وجود داشته باشد و در نفس خود احساس کنی که انگار او را قبلاً و در زمانی پیش از این دیده ای و در آن زمان او را دوست داشته یا از او متنفر بوده ای اما نمی توانی زمان دقیق این تجربه گذشته را مشخص کنی. فَتَرَى مِنْ نَفْسِكَ أَنَّ هَذِهِ الرُّؤْيَةَ الْإِحْسَاسِيَّةَ الْفِعْلِيَّةَ لَيْسَتْ رُؤْيَةً أَوَّلِيَّةً، بَلْ كَأَنَّكَ كُنْتَ رَأَيْتَهُ سَابقًا وَأَحْبَبْتَهُ أَوْ أَبْغَضْتَهُ. و در خود می بینی که این دیدار حسی فعلی، اولین دیدار نیست، بلکه انگار او را قبلاً دیده ای و دوست داشته یا از او متنفر بوده ای. نَظِيرَ مَا إِذَا كُنتَ فِي نَوْمٍ عَمِيقٍ غَايَةَ الْعُمْقِ، فَتَرَى فِيهِ أَشْخاصًا، فَمَتَى اسْتَيْقَظْتَ وَنَسِيتَ مَا رَأَيْتَهُ فِي النَّوْمِ، ثُمَّ رَأَيْتَ شَحْصًا إِنْسَانِيًّا تَشَاهَدُ مِنْ نَفْسِكَ وَتَحِدُ مِنْ ذَاتِكَ أَنَّكَ قَدْ رَأَيْتَهُ سَابِقا، وَلَكِنْ فِي أَيِّ مَكَانٍ وَأَي زَمَانٍ وَبِأَي كَيْفِيَّةٍ مِنَ الرُّؤْيَةِ، فَهِيَ غَيْرُ مَعْلُومَةٍ وَغَيْرُ مُشَخَصَةٍ لَكَ. مانند زمانی که در خوابی عمیق هستی و در آن اشخاصی را می بینی و وقتی بیدار می شوی و آنچه را در خواب دیده ای فراموش می کنی، سپس انسانی را می بینی و در خود احساس می کنی که قبلاً او را دیده ای، اما اینکه در کجا، چه زمانی و با چه کیفیتی او را دیده ای برایت مشخص و معلوم نیست. وَالْغَرَضُ: إِنَّ هَذِهِ التَّنَبُّهَاتِ النَّفْسِيَّةَ بِالْحُتِ أَوِ الْبُغْضِ أَوِ الرُّؤْيَةِ السَّابِقَةِ نِعْمَ الْمُخْبِرُ الْمُنَبِّئُ عَنْ عَالَم الذَّرِ السَّابِقِ. و مقصود این است که این تنبهات نفسانی از طریق محبت نفرت یا دیدار ،گذشته بهترین مخبر و آگاهی دهنده از عالم ذر پیشین هستند. فَهِيَ تُخْبِرُكَ عَنْ نَشْأَةٍ أُخْرَى قَدْ كُنْتَ فِيهَا فِي سَالِفِ الدَّهْرِ وَقَدْ رَأَيْتَ فِيهَا أَشْحَاصًا وَأَرْوَاحًا.

فَظَهَرَ أَنَّ فِي نَفْسِكَ أنموذجًا مِنْ عَالَمَ الدَّرِ السَّابِقِ، وَلَيْسَ بِلا أَنمُوذَج فِيكَ، كَيْ يَكُونَ التَّصْدِيقُ بِهِ تَعَبدًا صِرْفًا وَتَقْلِيدًا مَحْضًا. پس روشن شد که در نفس تو نمونه ای از عالم ذر پیشین وجود دارد، و این گونه نیست که این عالم در تو نمونه ای نداشته باشد تا تصدیق به آن تنها به صورت تعبّد محض و تقلید صرف باشد. وَكَذَلِكَ قَدْ يَكُونُ أَنَّكَ تَرَى بَعْضَ الأَشخاص وَتُحِبُّهُ أَوْ تُبْغِضُهُ مِنْ دُونِ سَابِقَةٍ ظَاهِرِيَّةٍ، فَتَرَى مِنْ نَفْسِكَ كَأَنَّكَ كُنتَ رَأَيْتَهُ مِنْ قَبْلُ وَفي وَقتٍ سَابِقِ وَكُنْتَ أَحْبَبْتَهُ أَوْ أَبْغَضْتَهُ في ذَلِكَ الحَينِ السَّالِفِ وَلَكِنَّكَ لَا تَقْتَدِرُ عَلَى تَشخيص هَذَا الْوَقْتِ الْمَاضِي. همچنین ممکن است گاهی فردی را ببینی و او را دوست داشته باشی یا از او متنفر باشی بدون اینکه سابقه ظاهری ای وجود داشته باشد و در نفس خود احساس کنی که انگار او را قبلاً و در زمانی پیش از این دیده ای و در آن زمان او را دوست داشته یا از او متنفر بوده ای اما نمی توانی زمان دقیق این تجربه گذشته را مشخص کنی. فَتَرَى مِنْ نَفْسِكَ أَنَّ هَذِهِ الرُّؤْيَةَ الْإِحْسَاسِيَّةَ الْفِعْلِيَّةَ لَيْسَتْ رُؤْيَةً أَوَّلِيَّةً، بَلْ كَأَنَّكَ كُنْتَ رَأَيْتَهُ سَابقًا وَأَحْبَبْتَهُ أَوْ أَبْغَضْتَهُ. و در خود می بینی که این دیدار حسی فعلی، اولین دیدار نیست، بلکه انگار او را قبلاً دیده ای و دوست داشته یا از او متنفر بوده ای. نَظِيرَ مَا إِذَا كُنتَ فِي نَوْمٍ عَمِيقٍ غَايَةَ الْعُمْقِ، فَتَرَى فِيهِ أَشْخاصًا، فَمَتَى اسْتَيْقَظْتَ وَنَسِيتَ مَا رَأَيْتَهُ فِي النَّوْمِ، ثُمَّ رَأَيْتَ شَحْصًا إِنْسَانِيًّا تَشَاهَدُ مِنْ نَفْسِكَ وَتَحِدُ مِنْ ذَاتِكَ أَنَّكَ قَدْ رَأَيْتَهُ سَابِقا، وَلَكِنْ فِي أَيِّ مَكَانٍ وَأَي زَمَانٍ وَبِأَي كَيْفِيَّةٍ مِنَ الرُّؤْيَةِ، فَهِيَ غَيْرُ مَعْلُومَةٍ وَغَيْرُ مُشَخَصَةٍ لَكَ. مانند زمانی که در خوابی عمیق هستی و در آن اشخاصی را می بینی و وقتی بیدار می شوی و آنچه را در خواب دیده ای فراموش می کنی، سپس انسانی را می بینی و در خود احساس می کنی که قبلاً او را دیده ای، اما اینکه در کجا، چه زمانی و با چه کیفیتی او را دیده ای برایت مشخص و معلوم نیست. وَالْغَرَضُ: إِنَّ هَذِهِ التَّنَبُّهَاتِ النَّفْسِيَّةَ بِالْحُتِ أَوِ الْبُغْضِ أَوِ الرُّؤْيَةِ السَّابِقَةِ نِعْمَ الْمُخْبِرُ الْمُنَبِّئُ عَنْ عَالَم الذَّرِ السَّابِقِ. و مقصود این است که این تنبهات نفسانی از طریق محبت نفرت یا دیدار ،گذشته بهترین مخبر و آگاهی دهنده از عالم ذر پیشین هستند. فَهِيَ تُخْبِرُكَ عَنْ نَشْأَةٍ أُخْرَى قَدْ كُنْتَ فِيهَا فِي سَالِفِ الدَّهْرِ وَقَدْ رَأَيْتَ فِيهَا أَشْحَاصًا وَأَرْوَاحًا.

فَظَهَرَ أَنَّ فِي نَفْسِكَ أنموذجًا مِنْ عَالَمَ الدَّرِ السَّابِقِ، وَلَيْسَ بِلا أَنمُوذَج فِيكَ، كَيْ يَكُونَ التَّصْدِيقُ بِهِ تَعَبدًا صِرْفًا وَتَقْلِيدًا مَحْضًا. پس روشن شد که در نفس تو نمونه ای از عالم ذر پیشین وجود دارد، و این گونه نیست که این عالم در تو نمونه ای نداشته باشد تا تصدیق به آن تنها به صورت تعبّد محض و تقلید صرف باشد. وَكَذَلِكَ قَدْ يَكُونُ أَنَّكَ تَرَى بَعْضَ الأَشخاص وَتُحِبُّهُ أَوْ تُبْغِضُهُ مِنْ دُونِ سَابِقَةٍ ظَاهِرِيَّةٍ، فَتَرَى مِنْ نَفْسِكَ كَأَنَّكَ كُنتَ رَأَيْتَهُ مِنْ قَبْلُ وَفي وَقتٍ سَابِقِ وَكُنْتَ أَحْبَبْتَهُ أَوْ أَبْغَضْتَهُ في ذَلِكَ الحَينِ السَّالِفِ وَلَكِنَّكَ لَا تَقْتَدِرُ عَلَى تَشخيص هَذَا الْوَقْتِ الْمَاضِي. همچنین ممکن است گاهی فردی را ببینی و او را دوست داشته باشی یا از او متنفر باشی بدون اینکه سابقه ظاهری ای وجود داشته باشد و در نفس خود احساس کنی که انگار او را قبلاً و در زمانی پیش از این دیده ای و در آن زمان او را دوست داشته یا از او متنفر بوده ای اما نمی توانی زمان دقیق این تجربه گذشته را مشخص کنی. فَتَرَى مِنْ نَفْسِكَ أَنَّ هَذِهِ الرُّؤْيَةَ الْإِحْسَاسِيَّةَ الْفِعْلِيَّةَ لَيْسَتْ رُؤْيَةً أَوَّلِيَّةً، بَلْ كَأَنَّكَ كُنْتَ رَأَيْتَهُ سَابقًا وَأَحْبَبْتَهُ أَوْ أَبْغَضْتَهُ. و در خود می بینی که این دیدار حسی فعلی، اولین دیدار نیست، بلکه انگار او را قبلاً دیده ای و دوست داشته یا از او متنفر بوده ای. نَظِيرَ مَا إِذَا كُنتَ فِي نَوْمٍ عَمِيقٍ غَايَةَ الْعُمْقِ، فَتَرَى فِيهِ أَشْخاصًا، فَمَتَى اسْتَيْقَظْتَ وَنَسِيتَ مَا رَأَيْتَهُ فِي النَّوْمِ، ثُمَّ رَأَيْتَ شَحْصًا إِنْسَانِيًّا تَشَاهَدُ مِنْ نَفْسِكَ وَتَحِدُ مِنْ ذَاتِكَ أَنَّكَ قَدْ رَأَيْتَهُ سَابِقا، وَلَكِنْ فِي أَيِّ مَكَانٍ وَأَي زَمَانٍ وَبِأَي كَيْفِيَّةٍ مِنَ الرُّؤْيَةِ، فَهِيَ غَيْرُ مَعْلُومَةٍ وَغَيْرُ مُشَخَصَةٍ لَكَ. مانند زمانی که در خوابی عمیق هستی و در آن اشخاصی را می بینی و وقتی بیدار می شوی و آنچه را در خواب دیده ای فراموش می کنی، سپس انسانی را می بینی و در خود احساس می کنی که قبلاً او را دیده ای، اما اینکه در کجا، چه زمانی و با چه کیفیتی او را دیده ای برایت مشخص و معلوم نیست. وَالْغَرَضُ: إِنَّ هَذِهِ التَّنَبُّهَاتِ النَّفْسِيَّةَ بِالْحُتِ أَوِ الْبُغْضِ أَوِ الرُّؤْيَةِ السَّابِقَةِ نِعْمَ الْمُخْبِرُ الْمُنَبِّئُ عَنْ عَالَم الذَّرِ السَّابِقِ. و مقصود این است که این تنبهات نفسانی از طریق محبت نفرت یا دیدار ،گذشته بهترین مخبر و آگاهی دهنده از عالم ذر پیشین هستند. فَهِيَ تُخْبِرُكَ عَنْ نَشْأَةٍ أُخْرَى قَدْ كُنْتَ فِيهَا فِي سَالِفِ الدَّهْرِ وَقَدْ رَأَيْتَ فِيهَا أَشْحَاصًا وَأَرْوَاحًا.

این نشانه ها به تو خبر می دهند از نشئه ای دیگر که در گذشته های دور در آن بوده ای و در آن اشخاص و ارواحی را دیده ای. فَهَذَانِ النَّمُوذَجَانِ النَّفْسِيَّانِ يُنَبّتَانِكَ عَنْ عَالَمِ الذَّرِ السَّابِقِ وَدَلِيلَانِ يَهْدِيَانِكَ إِلَى وُجُودِهِ. این دو نمونه نفسانی به تو از عالم ذر پیشین خبر می دهند و دو دلیلی هستند که تو را به وجود آن راهنمایی می کنند. ## عوالم سه گانه ذرّ إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَاعْلَمْ أَنَّ الْأَحْبَارَ الْوَارِدَةَ فِي بَابِ عَوَالِمِ الذَّرِ عَلَى طَوَائِفَ: اگر این را دانستی بدان که اخبار وارد شده درباره عوالم ذر به چند دسته تقسیم می شوند: إِحْدَاهَا رَاجِعَةٌ إلى (158 الذَّرَ الْأَوَّلِ، وَهُوَ الْأَظلَّةِ.) یکی از آنها مربوط به ذر اول است که مربوط به عالم اظلّه است. وَقَدْ صَرَّحُوا فِي الْأَحَادِيثِ بِهَذَا اللَّفْظِ، أَيْ لَفْظِ الذَّرَ الْأَوَّلِ. و در احادیث به این لفظ، یعنی لفظ "ذر اول"، تصریح شده است. فِي بَصَائِرِ الدَّرَجَاتِ، عَنْ بِي عَبْدِ اللهِ (علیه السلام بَعْدَ السُّؤَالِ عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى: «هَذَا نَذِيرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولَى fn[النجم (53) / 56](footnote1-page537"> 1) انظر: الاختصاص / 249؛ بشارة المصطفى / 167؛ بحار الأنوار 27 / 281 و 282

.»: يَعْنِي بِهِ مُحَمَّدًا (صلی الله علیه و آله وسلم) دَعَاهُمْ إِلَى الْإقْرَارِ فِي النَّرِّ الْأَ وَلِ. (2) .) در کتاب "بصائر الدرجات" از امام صادق (علیه السلام پس از سؤال از این آیه: " هَذَا نَذِيرُ مِنَ النُّذْرِ الْأُولَى " آمده است: منظور محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) است که در ذر اول آنها را به اقرار دعوت کرد.) وَفِي تَفْسِير على بن إبْرَاهِيمَ بِسَنَدِهِ، بَعْدَ السُّؤالِ عَنِ الْآيَةِ، قَالَ: إِنَّ الله - تَبَارَكَ وَتَعَالَى - لَمَّا ذرا الخلق في النَّرَّ الْأَوَّلِ فَأَقَامَهُمْ صُفُوفًا قُدَّامَهُ، فَبَعَثَ اللهُ مُحَمَّدًا - الخبر. <a href="#ref- [].) و در تفسیر علی بن ابراهیم با سندی پس از سؤال از این آیه آمده است هنگامی که خداوند تبارک و تعالی خلق را در ذر اول آفرید و آنها را صفوفی در پیشگاه خود برپا داشت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم را برانگیخت - خبر ادامه دارد.) وَالتَّعْبِيرُ بِالْقِيَامِ وَالصَّفْ لَا يُنَافِي عَالَمَ الرُّوحَانِيَّةِ.

2) بصائر الدرجات / 84؛ تفسير القمي 2 / 340؛ بحار الأنوار 5 / 234 و 250

در روایت علل، از امام صادق (علیه السلام آمده است خداوند تبارک و تعالی پیمان بندگان را هنگامی که آنها در حالت اظله بودند، پیش از ولادت گرفت.) فَمَا تَعَارَفَ مِنَ الْأَرْوَاحِ اخْتَلَفَ وَمَا تَنَاكَرَ مِنْهَا اخْتَلَفَ. fn[علل الشرائع 1 / 84؛ بحار الأنوار 5 / 241 و 58 / 139]( [].) پس ارواحی که با یکدیگر آشنا بودند، با هم الفت یافتند و آنهایی که ناآشنا بودند، با هم اختلاف کردند. وَفِي الصَّافِي عَنْ أَي عَبْدِ اللهِ (علیه السلام بَعْدَ مَا قَالَ (علیه السلام) : مَا تَقُولُ فِي الْأَرْوَاحِ إِنَّهَا صُوَرُ، فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا، اقْتَلَفَ وَمَا تَنَاكَرَ مِنْهَا اخْتَلَفَ.) و در تفسیر صافی از امام صادق ان نقل شده است که پس از آنکه فرمود: درباره ارواح چه می گویی که آن ها "صور" هستند؛ پس آنچه از آنها با یکدیگر آشنا باشد، الفت می یابد و آنچه ناآشنا باشد، اختلاف پیدا می کند. قَالَ: قُلْتُ: أَمَا تَقُولُ لكَ؟ قَالَ (علیه السلام : فَإِنَّهُ كَذلِكَ .) گفتم: آیا این را می فرمایید؟ فرمود (علیه السلام : همین گونه است.) إِنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ أَخَذَ مِنَ الْعِبَادِ مِيثَاقَهُمْ وَهُمْ أَظِلَةٌ قَبْلَ الْمِيلادِ. خداوند عزوجل از بندگان میثاقشان را در حالی که آنها در حالت اظله" بودند، پیش از تولد گرفت. إِلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام : فَمَنْ أَقَرَّ لَهُ يَوْمَئِذٍ جَاءَتْ أُلْفَتُهُ هَاهُنَا ، وَمَنْ أَنْكَرَ يَوْمَئِذٍ ، جَاءَ خِلَافُهُ هَاهُنَا fn[بحار الأنوار (ط - بيروت) / ج 5 / 241 / باب 10 الطينة و الميثاق ص : 225](footnote1-page540" id=") [].) و در تفسیر علی بن ابراهیم با سندی پس از سؤال از این آیه آمده است هنگامی که خداوند تبارک و تعالی خلق را در ذر اول آفرید و آنها را صفوفی در پیشگاه خود برپا داشت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم را برانگیخت - خبر ادامه دارد.) وَالتَّعْبِيرُ بِالْقِيَامِ وَالصَّفْ لَا يُنَافِي عَالَمَ الرُّوحَانِيَّةِ.

در روایت علل، از امام صادق (علیه السلام آمده است خداوند تبارک و تعالی پیمان بندگان را هنگامی که آنها در حالت اظله بودند، پیش از ولادت گرفت.) فَمَا تَعَارَفَ مِنَ الْأَرْوَاحِ اخْتَلَفَ وَمَا تَنَاكَرَ مِنْهَا اخْتَلَفَ. fn[علل الشرائع 1 / 84؛ بحار الأنوار 5 / 241 و 58 / 139]( [].) پس ارواحی که با یکدیگر آشنا بودند، با هم الفت یافتند و آنهایی که ناآشنا بودند، با هم اختلاف کردند. وَفِي الصَّافِي عَنْ أَي عَبْدِ اللهِ (علیه السلام بَعْدَ مَا قَالَ (علیه السلام) : مَا تَقُولُ فِي الْأَرْوَاحِ إِنَّهَا صُوَرُ، فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا، اقْتَلَفَ وَمَا تَنَاكَرَ مِنْهَا اخْتَلَفَ.) و در تفسیر صافی از امام صادق ان نقل شده است که پس از آنکه فرمود: درباره ارواح چه می گویی که آن ها "صور" هستند؛ پس آنچه از آنها با یکدیگر آشنا باشد، الفت می یابد و آنچه ناآشنا باشد، اختلاف پیدا می کند. قَالَ: قُلْتُ: أَمَا تَقُولُ لكَ؟ قَالَ (علیه السلام : فَإِنَّهُ كَذلِكَ .) گفتم: آیا این را می فرمایید؟ فرمود (علیه السلام : همین گونه است.) إِنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ أَخَذَ مِنَ الْعِبَادِ مِيثَاقَهُمْ وَهُمْ أَظِلَةٌ قَبْلَ الْمِيلادِ. خداوند عزوجل از بندگان میثاقشان را در حالی که آنها در حالت اظله" بودند، پیش از تولد گرفت. إِلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام : فَمَنْ أَقَرَّ لَهُ يَوْمَئِذٍ جَاءَتْ أُلْفَتُهُ هَاهُنَا ، وَمَنْ أَنْكَرَ يَوْمَئِذٍ ، جَاءَ خِلَافُهُ هَاهُنَا fn[بحار الأنوار (ط - بيروت) / ج 5 / 241 / باب 10 الطينة و الميثاق ص : 225](footnote1-page540" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) و در تفسیر علی بن ابراهیم با سندی پس از سؤال از این آیه آمده است هنگامی که خداوند تبارک و تعالی خلق را در ذر اول آفرید و آنها را صفوفی در پیشگاه خود برپا داشت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم را برانگیخت - خبر ادامه دارد.) وَالتَّعْبِيرُ بِالْقِيَامِ وَالصَّفْ لَا يُنَافِي عَالَمَ الرُّوحَانِيَّةِ.

در روایت علل، از امام صادق (علیه السلام آمده است خداوند تبارک و تعالی پیمان بندگان را هنگامی که آنها در حالت اظله بودند، پیش از ولادت گرفت.) فَمَا تَعَارَفَ مِنَ الْأَرْوَاحِ اخْتَلَفَ وَمَا تَنَاكَرَ مِنْهَا اخْتَلَفَ. fn[علل الشرائع 1 / 84؛ بحار الأنوار 5 / 241 و 58 / 139]( [].) پس ارواحی که با یکدیگر آشنا بودند، با هم الفت یافتند و آنهایی که ناآشنا بودند، با هم اختلاف کردند. وَفِي الصَّافِي عَنْ أَي عَبْدِ اللهِ (علیه السلام بَعْدَ مَا قَالَ (علیه السلام) : مَا تَقُولُ فِي الْأَرْوَاحِ إِنَّهَا صُوَرُ، فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا، اقْتَلَفَ وَمَا تَنَاكَرَ مِنْهَا اخْتَلَفَ.) و در تفسیر صافی از امام صادق ان نقل شده است که پس از آنکه فرمود: درباره ارواح چه می گویی که آن ها "صور" هستند؛ پس آنچه از آنها با یکدیگر آشنا باشد، الفت می یابد و آنچه ناآشنا باشد، اختلاف پیدا می کند. قَالَ: قُلْتُ: أَمَا تَقُولُ لكَ؟ قَالَ (علیه السلام : فَإِنَّهُ كَذلِكَ .) گفتم: آیا این را می فرمایید؟ فرمود (علیه السلام : همین گونه است.) إِنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ أَخَذَ مِنَ الْعِبَادِ مِيثَاقَهُمْ وَهُمْ أَظِلَةٌ قَبْلَ الْمِيلادِ. خداوند عزوجل از بندگان میثاقشان را در حالی که آنها در حالت اظله" بودند، پیش از تولد گرفت. إِلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام : فَمَنْ أَقَرَّ لَهُ يَوْمَئِذٍ جَاءَتْ أُلْفَتُهُ هَاهُنَا ، وَمَنْ أَنْكَرَ يَوْمَئِذٍ ، جَاءَ خِلَافُهُ هَاهُنَا fn[بحار الأنوار (ط - بيروت) / ج 5 / 241 / باب 10 الطينة و الميثاق ص : 225](footnote1-page540" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) و در تفسیر علی بن ابراهیم با سندی پس از سؤال از این آیه آمده است هنگامی که خداوند تبارک و تعالی خلق را در ذر اول آفرید و آنها را صفوفی در پیشگاه خود برپا داشت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم را برانگیخت - خبر ادامه دارد.) وَالتَّعْبِيرُ بِالْقِيَامِ وَالصَّفْ لَا يُنَافِي عَالَمَ الرُّوحَانِيَّةِ.

و تعبير به "قيام" و "صف" با عالم روحانیت منافات ندارد. لِأَنَّ النَّفْسَ النَّاطِقَةَ قَائِمَةٌ بِحَقِيقَةِ الْقِيَامِ الْمَعْنَوِيِّ الْحَقِيقِيِّ، لَا الْحِسْمِي الظَّاهِرِي. زیرا نفس ناطقه بر حقیقت قیام معنوی حقیقی استوار است نه قیام جسمانی ظاهری. يُذْعِنُ بِذَلِكَ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، وَلَسِيَّمَا بَعْدَ مُلَاحَظَةِ قَوْلِهِ (علیه السلام : «قُدَّامَهُ»، أَيْ قُدَّامَ اللَّهِ.) کسی که نفس خود را بشناسد به این امر اذعان می کند، به ویژه با ملاحظه فرمایش او (علیه السلام : " قدامه"، یعنی پیشگاه خدا.) فَإِنَّهُ قَرِينَةٌ عَلَى كَوْنِ الْمُرَادِ عَالَمَ الْأَرْوَاحِ، وَهَذَا الْعَالَم عَالَمُ الرُّوحَانِيَّةِ ، وَالْأَرْوَاحُ لَيْسَ فِيهِ جِسْمٌ وَلَا زَمَانٌ وَلَا مَكَان وَلَا جَمِيعُ مَا هُوَ مِنْ شؤون الجسْميَّة. زیرا این عبارت قرینه ای بر این است که منظور عالم ارواح است و این عالم عالم روحانیت است که در آن جسم، زمان، مکان و همه آنچه از شؤون جسمانیت است، وجود ندارد. وَثَانِيتُهَا رَاجِعَةٌ إِلَى الذَّرِ الثَّانِي. دسته دوم مربوط به ذر دوم است. وَهُوَ عَالَمُ الْأَجْسَامِ، وَقَدْ أُخِذَ فِيهِ الْمِيثَاقُ عَنْ كُلِّهَا، سَوَاءٌ كَانَ طِينَةٌ لِلْبَشَرِ أَمْ لَا. و آن عالم اجسام است، و در آن از همه پیمان گرفته شده است، چه طینتی برای بشر باشد و چه نباشد. وَلَكِنَّ انْعِمَّادَ هَذِهِ الْعُهُودِ وَالْمَوَاثِيقِ وَتَوْجِيةَ التَّكَالِيفِ إِنَّمَا كَانَ قَبْلَ ثَمَامِيَّةِ نَفْحَ الرُّوح في آدَمَ (علیه السلام .) اما این عهدها و پیمانها و ابلاغ تکالیف پیش از کامل شدن نفخ روح در آدم (علیه السلام بوده است.) وَثَالِثَتُهَا رَاجِعَةٌ إِلَى الذَّرِ الثَّالِثِ. و دسته سوم مربوط به ذر سوم است. وَهُوَ عَالَم أَحْدِ الْمَوَاثِيقِ مِنْ بَنِي آدَمَ بَعْدَ تَمَامِيَّةِ نَفْحَ الرُّوحِ فِيهِ (علیه السلام .) و آن عالم گرفتن پیمانها از بنی آدم پس از کامل شدن نفخ روح در او ان است. أَمَّا الْأُولَى، فَاعْلَمْ أَنَّ كُلَّ خيرٍ فِيهِ لَفْظُ الْأَظِلَّةِ، فَهُوَ رَاجِعٌ إِلَى الذَّرِ الْأَوَّلِ. اما در مورد اول، بدان که هر خبری که در آن لفظ "اظله" آمده باشد، مربوط به ذر اول است. فَإِنَّ الظَّلَّ فِي لِسَانِهِمْ: إِنَّمَا يُرَادُ بِهِ الرُّوحُ الْإِنْسَانِيُّ.

و تعبير به "قيام" و "صف" با عالم روحانیت منافات ندارد. لِأَنَّ النَّفْسَ النَّاطِقَةَ قَائِمَةٌ بِحَقِيقَةِ الْقِيَامِ الْمَعْنَوِيِّ الْحَقِيقِيِّ، لَا الْحِسْمِي الظَّاهِرِي. زیرا نفس ناطقه بر حقیقت قیام معنوی حقیقی استوار است نه قیام جسمانی ظاهری. يُذْعِنُ بِذَلِكَ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، وَلَسِيَّمَا بَعْدَ مُلَاحَظَةِ قَوْلِهِ (علیه السلام : «قُدَّامَهُ»، أَيْ قُدَّامَ اللَّهِ.) کسی که نفس خود را بشناسد به این امر اذعان می کند، به ویژه با ملاحظه فرمایش او (علیه السلام : " قدامه"، یعنی پیشگاه خدا.) فَإِنَّهُ قَرِينَةٌ عَلَى كَوْنِ الْمُرَادِ عَالَمَ الْأَرْوَاحِ، وَهَذَا الْعَالَم عَالَمُ الرُّوحَانِيَّةِ ، وَالْأَرْوَاحُ لَيْسَ فِيهِ جِسْمٌ وَلَا زَمَانٌ وَلَا مَكَان وَلَا جَمِيعُ مَا هُوَ مِنْ شؤون الجسْميَّة. زیرا این عبارت قرینه ای بر این است که منظور عالم ارواح است و این عالم عالم روحانیت است که در آن جسم، زمان، مکان و همه آنچه از شؤون جسمانیت است، وجود ندارد. وَثَانِيتُهَا رَاجِعَةٌ إِلَى الذَّرِ الثَّانِي. دسته دوم مربوط به ذر دوم است. وَهُوَ عَالَمُ الْأَجْسَامِ، وَقَدْ أُخِذَ فِيهِ الْمِيثَاقُ عَنْ كُلِّهَا، سَوَاءٌ كَانَ طِينَةٌ لِلْبَشَرِ أَمْ لَا. و آن عالم اجسام است، و در آن از همه پیمان گرفته شده است، چه طینتی برای بشر باشد و چه نباشد. وَلَكِنَّ انْعِمَّادَ هَذِهِ الْعُهُودِ وَالْمَوَاثِيقِ وَتَوْجِيةَ التَّكَالِيفِ إِنَّمَا كَانَ قَبْلَ ثَمَامِيَّةِ نَفْحَ الرُّوح في آدَمَ (علیه السلام .) اما این عهدها و پیمانها و ابلاغ تکالیف پیش از کامل شدن نفخ روح در آدم (علیه السلام بوده است.) وَثَالِثَتُهَا رَاجِعَةٌ إِلَى الذَّرِ الثَّالِثِ. و دسته سوم مربوط به ذر سوم است. وَهُوَ عَالَم أَحْدِ الْمَوَاثِيقِ مِنْ بَنِي آدَمَ بَعْدَ تَمَامِيَّةِ نَفْحَ الرُّوحِ فِيهِ (علیه السلام .) و آن عالم گرفتن پیمانها از بنی آدم پس از کامل شدن نفخ روح در او ان است. أَمَّا الْأُولَى، فَاعْلَمْ أَنَّ كُلَّ خيرٍ فِيهِ لَفْظُ الْأَظِلَّةِ، فَهُوَ رَاجِعٌ إِلَى الذَّرِ الْأَوَّلِ. اما در مورد اول، بدان که هر خبری که در آن لفظ "اظله" آمده باشد، مربوط به ذر اول است. فَإِنَّ الظَّلَّ فِي لِسَانِهِمْ: إِنَّمَا يُرَادُ بِهِ الرُّوحُ الْإِنْسَانِيُّ.

و تعبير به "قيام" و "صف" با عالم روحانیت منافات ندارد. لِأَنَّ النَّفْسَ النَّاطِقَةَ قَائِمَةٌ بِحَقِيقَةِ الْقِيَامِ الْمَعْنَوِيِّ الْحَقِيقِيِّ، لَا الْحِسْمِي الظَّاهِرِي. زیرا نفس ناطقه بر حقیقت قیام معنوی حقیقی استوار است نه قیام جسمانی ظاهری. يُذْعِنُ بِذَلِكَ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، وَلَسِيَّمَا بَعْدَ مُلَاحَظَةِ قَوْلِهِ (علیه السلام : «قُدَّامَهُ»، أَيْ قُدَّامَ اللَّهِ.) کسی که نفس خود را بشناسد به این امر اذعان می کند، به ویژه با ملاحظه فرمایش او (علیه السلام : " قدامه"، یعنی پیشگاه خدا.) فَإِنَّهُ قَرِينَةٌ عَلَى كَوْنِ الْمُرَادِ عَالَمَ الْأَرْوَاحِ، وَهَذَا الْعَالَم عَالَمُ الرُّوحَانِيَّةِ ، وَالْأَرْوَاحُ لَيْسَ فِيهِ جِسْمٌ وَلَا زَمَانٌ وَلَا مَكَان وَلَا جَمِيعُ مَا هُوَ مِنْ شؤون الجسْميَّة. زیرا این عبارت قرینه ای بر این است که منظور عالم ارواح است و این عالم عالم روحانیت است که در آن جسم، زمان، مکان و همه آنچه از شؤون جسمانیت است، وجود ندارد. وَثَانِيتُهَا رَاجِعَةٌ إِلَى الذَّرِ الثَّانِي. دسته دوم مربوط به ذر دوم است. وَهُوَ عَالَمُ الْأَجْسَامِ، وَقَدْ أُخِذَ فِيهِ الْمِيثَاقُ عَنْ كُلِّهَا، سَوَاءٌ كَانَ طِينَةٌ لِلْبَشَرِ أَمْ لَا. و آن عالم اجسام است، و در آن از همه پیمان گرفته شده است، چه طینتی برای بشر باشد و چه نباشد. وَلَكِنَّ انْعِمَّادَ هَذِهِ الْعُهُودِ وَالْمَوَاثِيقِ وَتَوْجِيةَ التَّكَالِيفِ إِنَّمَا كَانَ قَبْلَ ثَمَامِيَّةِ نَفْحَ الرُّوح في آدَمَ (علیه السلام .) اما این عهدها و پیمانها و ابلاغ تکالیف پیش از کامل شدن نفخ روح در آدم (علیه السلام بوده است.) وَثَالِثَتُهَا رَاجِعَةٌ إِلَى الذَّرِ الثَّالِثِ. و دسته سوم مربوط به ذر سوم است. وَهُوَ عَالَم أَحْدِ الْمَوَاثِيقِ مِنْ بَنِي آدَمَ بَعْدَ تَمَامِيَّةِ نَفْحَ الرُّوحِ فِيهِ (علیه السلام .) و آن عالم گرفتن پیمانها از بنی آدم پس از کامل شدن نفخ روح در او ان است. أَمَّا الْأُولَى، فَاعْلَمْ أَنَّ كُلَّ خيرٍ فِيهِ لَفْظُ الْأَظِلَّةِ، فَهُوَ رَاجِعٌ إِلَى الذَّرِ الْأَوَّلِ. اما در مورد اول، بدان که هر خبری که در آن لفظ "اظله" آمده باشد، مربوط به ذر اول است. فَإِنَّ الظَّلَّ فِي لِسَانِهِمْ: إِنَّمَا يُرَادُ بِهِ الرُّوحُ الْإِنْسَانِيُّ.

و تعبير به "قيام" و "صف" با عالم روحانیت منافات ندارد. لِأَنَّ النَّفْسَ النَّاطِقَةَ قَائِمَةٌ بِحَقِيقَةِ الْقِيَامِ الْمَعْنَوِيِّ الْحَقِيقِيِّ، لَا الْحِسْمِي الظَّاهِرِي. زیرا نفس ناطقه بر حقیقت قیام معنوی حقیقی استوار است نه قیام جسمانی ظاهری. يُذْعِنُ بِذَلِكَ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، وَلَسِيَّمَا بَعْدَ مُلَاحَظَةِ قَوْلِهِ (علیه السلام : «قُدَّامَهُ»، أَيْ قُدَّامَ اللَّهِ.) کسی که نفس خود را بشناسد به این امر اذعان می کند، به ویژه با ملاحظه فرمایش او (علیه السلام : " قدامه"، یعنی پیشگاه خدا.) فَإِنَّهُ قَرِينَةٌ عَلَى كَوْنِ الْمُرَادِ عَالَمَ الْأَرْوَاحِ، وَهَذَا الْعَالَم عَالَمُ الرُّوحَانِيَّةِ ، وَالْأَرْوَاحُ لَيْسَ فِيهِ جِسْمٌ وَلَا زَمَانٌ وَلَا مَكَان وَلَا جَمِيعُ مَا هُوَ مِنْ شؤون الجسْميَّة. زیرا این عبارت قرینه ای بر این است که منظور عالم ارواح است و این عالم عالم روحانیت است که در آن جسم، زمان، مکان و همه آنچه از شؤون جسمانیت است، وجود ندارد. وَثَانِيتُهَا رَاجِعَةٌ إِلَى الذَّرِ الثَّانِي. دسته دوم مربوط به ذر دوم است. وَهُوَ عَالَمُ الْأَجْسَامِ، وَقَدْ أُخِذَ فِيهِ الْمِيثَاقُ عَنْ كُلِّهَا، سَوَاءٌ كَانَ طِينَةٌ لِلْبَشَرِ أَمْ لَا. و آن عالم اجسام است، و در آن از همه پیمان گرفته شده است، چه طینتی برای بشر باشد و چه نباشد. وَلَكِنَّ انْعِمَّادَ هَذِهِ الْعُهُودِ وَالْمَوَاثِيقِ وَتَوْجِيةَ التَّكَالِيفِ إِنَّمَا كَانَ قَبْلَ ثَمَامِيَّةِ نَفْحَ الرُّوح في آدَمَ (علیه السلام .) اما این عهدها و پیمانها و ابلاغ تکالیف پیش از کامل شدن نفخ روح در آدم (علیه السلام بوده است.) وَثَالِثَتُهَا رَاجِعَةٌ إِلَى الذَّرِ الثَّالِثِ. و دسته سوم مربوط به ذر سوم است. وَهُوَ عَالَم أَحْدِ الْمَوَاثِيقِ مِنْ بَنِي آدَمَ بَعْدَ تَمَامِيَّةِ نَفْحَ الرُّوحِ فِيهِ (علیه السلام .) و آن عالم گرفتن پیمانها از بنی آدم پس از کامل شدن نفخ روح در او ان است. أَمَّا الْأُولَى، فَاعْلَمْ أَنَّ كُلَّ خيرٍ فِيهِ لَفْظُ الْأَظِلَّةِ، فَهُوَ رَاجِعٌ إِلَى الذَّرِ الْأَوَّلِ. اما در مورد اول، بدان که هر خبری که در آن لفظ "اظله" آمده باشد، مربوط به ذر اول است. فَإِنَّ الظَّلَّ فِي لِسَانِهِمْ: إِنَّمَا يُرَادُ بِهِ الرُّوحُ الْإِنْسَانِيُّ.

زیرا منظور از "ظل" در زبان آنها، روح انسانی است. وَلَسْتُ الْآنَ فِي مَقَامِ كَشْفِ حَقِيقَتِهِ؛ فَإِنَّ لَهُ مَقَامًا آخَرَ إِذَا أَذِنَ اللَّهُ فِي كَشْفِهِ. و من اکنون در مقام آشکار کردن حقیقت آن نیستم؛ زیرا این موضوع مقامی دیگر دارد که اگر خدا اجازه دهد، آشکار خواهد شد. وَإجْمَالُ المَطلب : إِنَّ الظَّكَ شَيْءٌ وَلَيْسَ بِشَيْءٍ، كَظِلكَ فِي الشَّمْسِ. اجمال مطلب این است که "ظل" چیزی است و در عین حال چیزی نیست مانند سایه ای که در آفتاب داری. وَقِوَامُ الظَّلِيَّةِ بِمَالِكِيَّةِ نُورِ اللَّهِ أَوْ نُورِ الْوِلَايَةِ. و قوام "ظل بودن به مالکیت نور خدا یا نور ولایت است. وَمَنْ عَرَفَ كُنْةَ نَفْسِهِ النَّاطِقَةِ، يَعْرِفْ كُنْهَ الظَّلِ. و هرکس که حقیقت نفس ناطقه خود را بشناسد، حقیقت "ظل" را نیز خواهد شناخت. وَتَسْمِيَةُ الرُّوح بِالظَّلَّ فِي غَايَةِ اللُّطْفِ وَالْمُنَاسَبَةِ، يُصَدِّقُ بِذَلِكَ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ. نامیدن روح به "ظل" نهایت لطافت و تناسب را دارد و کسی که خود را بشناسد، این را تأیید می کند. وَقَدْ يُعَبَّرُ عَنِ الظَّلَ بِالصُّورَةِ الخَفِيَّةِ وَالحُرُوفِ وَغَيْرِ ذَلِكَ. و گاهی از "ظل به عنوان "تصویر پنهان" یا "حروف" و غیره یاد می شود. وَبِالْجُمْلَةِ: فَكُلُّ خَبَرٍ تَضَمَّنَ لَفْظَ الظَّلِ، فَهُوَ يَرْجِعُ إِلَى الذَّرِ الْأَوَّلِ، أَيْ عَالَمَ الْأَرْوَاحِ الرُّوحَانِيَّةِ. به طور کلی هر خبری که شامل لفظ "ظل" باشد، به ذر اول، یعنی عالم ارواح روحانی، بازمی گردد. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْمُرَادَ مِنَ الظَّلِ عِنْدَهُمْ: هُوَ الرُّوحُ ، فَهُمَا اسْمَانِ لِمُسَمًّى وَاحِدٍ. زیرا منظور از ظل" در نزد آنها روح است و این دو، دو نام برای یک معنا هستند. وَيَشْهَدُ عَلَى مَا ادَّعَيْنَا مِنْ كَوْنِ الْمُرَادِ مِنَ الظَّلَ هُوَ الرُّوحُ، رِوَايَاتٌ عَدِيدَةٌ حَكَمُوا فِيهَا عَلَى الظَّلَ بِمَا حَكَمُوا بِهِ عَلَى الرُّوحِ، وَعَبَّرُوا عَنِ الْمَحْكُومِ الْوَاحِدِ بِلَفْظَيْنِ مُخْتَلِفَيْنِ. و بر آنچه ادعا کردیم که منظور از "ظل همان روح است، روایات متعددی گواهی می دهند که در آنها همان حکمی که بر "ظل" کرده اند، بر "روح" نیز کرده اند و درباره یک موضوع با دو لفظ مختلف سخن گفته اند. فِي رِوَايَةِ الْعِلَلِ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام قَالَ: إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَخَذَ مِيثَاقَ الْعِبَادِ وَهُمْ أَظِلَّةُ قَبْلَ الْمِيلَادِ.)

زیرا منظور از "ظل" در زبان آنها، روح انسانی است. وَلَسْتُ الْآنَ فِي مَقَامِ كَشْفِ حَقِيقَتِهِ؛ فَإِنَّ لَهُ مَقَامًا آخَرَ إِذَا أَذِنَ اللَّهُ فِي كَشْفِهِ. و من اکنون در مقام آشکار کردن حقیقت آن نیستم؛ زیرا این موضوع مقامی دیگر دارد که اگر خدا اجازه دهد، آشکار خواهد شد. وَإجْمَالُ المَطلب : إِنَّ الظَّكَ شَيْءٌ وَلَيْسَ بِشَيْءٍ، كَظِلكَ فِي الشَّمْسِ. اجمال مطلب این است که "ظل" چیزی است و در عین حال چیزی نیست مانند سایه ای که در آفتاب داری. وَقِوَامُ الظَّلِيَّةِ بِمَالِكِيَّةِ نُورِ اللَّهِ أَوْ نُورِ الْوِلَايَةِ. و قوام "ظل بودن به مالکیت نور خدا یا نور ولایت است. وَمَنْ عَرَفَ كُنْةَ نَفْسِهِ النَّاطِقَةِ، يَعْرِفْ كُنْهَ الظَّلِ. و هرکس که حقیقت نفس ناطقه خود را بشناسد، حقیقت "ظل" را نیز خواهد شناخت. وَتَسْمِيَةُ الرُّوح بِالظَّلَّ فِي غَايَةِ اللُّطْفِ وَالْمُنَاسَبَةِ، يُصَدِّقُ بِذَلِكَ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ. نامیدن روح به "ظل" نهایت لطافت و تناسب را دارد و کسی که خود را بشناسد، این را تأیید می کند. وَقَدْ يُعَبَّرُ عَنِ الظَّلَ بِالصُّورَةِ الخَفِيَّةِ وَالحُرُوفِ وَغَيْرِ ذَلِكَ. و گاهی از "ظل به عنوان "تصویر پنهان" یا "حروف" و غیره یاد می شود. وَبِالْجُمْلَةِ: فَكُلُّ خَبَرٍ تَضَمَّنَ لَفْظَ الظَّلِ، فَهُوَ يَرْجِعُ إِلَى الذَّرِ الْأَوَّلِ، أَيْ عَالَمَ الْأَرْوَاحِ الرُّوحَانِيَّةِ. به طور کلی هر خبری که شامل لفظ "ظل" باشد، به ذر اول، یعنی عالم ارواح روحانی، بازمی گردد. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْمُرَادَ مِنَ الظَّلِ عِنْدَهُمْ: هُوَ الرُّوحُ ، فَهُمَا اسْمَانِ لِمُسَمًّى وَاحِدٍ. زیرا منظور از ظل" در نزد آنها روح است و این دو، دو نام برای یک معنا هستند. وَيَشْهَدُ عَلَى مَا ادَّعَيْنَا مِنْ كَوْنِ الْمُرَادِ مِنَ الظَّلَ هُوَ الرُّوحُ، رِوَايَاتٌ عَدِيدَةٌ حَكَمُوا فِيهَا عَلَى الظَّلَ بِمَا حَكَمُوا بِهِ عَلَى الرُّوحِ، وَعَبَّرُوا عَنِ الْمَحْكُومِ الْوَاحِدِ بِلَفْظَيْنِ مُخْتَلِفَيْنِ. و بر آنچه ادعا کردیم که منظور از "ظل همان روح است، روایات متعددی گواهی می دهند که در آنها همان حکمی که بر "ظل" کرده اند، بر "روح" نیز کرده اند و درباره یک موضوع با دو لفظ مختلف سخن گفته اند. فِي رِوَايَةِ الْعِلَلِ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام قَالَ: إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَخَذَ مِيثَاقَ الْعِبَادِ وَهُمْ أَظِلَّةُ قَبْلَ الْمِيلَادِ.)

زیرا منظور از "ظل" در زبان آنها، روح انسانی است. وَلَسْتُ الْآنَ فِي مَقَامِ كَشْفِ حَقِيقَتِهِ؛ فَإِنَّ لَهُ مَقَامًا آخَرَ إِذَا أَذِنَ اللَّهُ فِي كَشْفِهِ. و من اکنون در مقام آشکار کردن حقیقت آن نیستم؛ زیرا این موضوع مقامی دیگر دارد که اگر خدا اجازه دهد، آشکار خواهد شد. وَإجْمَالُ المَطلب : إِنَّ الظَّكَ شَيْءٌ وَلَيْسَ بِشَيْءٍ، كَظِلكَ فِي الشَّمْسِ. اجمال مطلب این است که "ظل" چیزی است و در عین حال چیزی نیست مانند سایه ای که در آفتاب داری. وَقِوَامُ الظَّلِيَّةِ بِمَالِكِيَّةِ نُورِ اللَّهِ أَوْ نُورِ الْوِلَايَةِ. و قوام "ظل بودن به مالکیت نور خدا یا نور ولایت است. وَمَنْ عَرَفَ كُنْةَ نَفْسِهِ النَّاطِقَةِ، يَعْرِفْ كُنْهَ الظَّلِ. و هرکس که حقیقت نفس ناطقه خود را بشناسد، حقیقت "ظل" را نیز خواهد شناخت. وَتَسْمِيَةُ الرُّوح بِالظَّلَّ فِي غَايَةِ اللُّطْفِ وَالْمُنَاسَبَةِ، يُصَدِّقُ بِذَلِكَ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ. نامیدن روح به "ظل" نهایت لطافت و تناسب را دارد و کسی که خود را بشناسد، این را تأیید می کند. وَقَدْ يُعَبَّرُ عَنِ الظَّلَ بِالصُّورَةِ الخَفِيَّةِ وَالحُرُوفِ وَغَيْرِ ذَلِكَ. و گاهی از "ظل به عنوان "تصویر پنهان" یا "حروف" و غیره یاد می شود. وَبِالْجُمْلَةِ: فَكُلُّ خَبَرٍ تَضَمَّنَ لَفْظَ الظَّلِ، فَهُوَ يَرْجِعُ إِلَى الذَّرِ الْأَوَّلِ، أَيْ عَالَمَ الْأَرْوَاحِ الرُّوحَانِيَّةِ. به طور کلی هر خبری که شامل لفظ "ظل" باشد، به ذر اول، یعنی عالم ارواح روحانی، بازمی گردد. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْمُرَادَ مِنَ الظَّلِ عِنْدَهُمْ: هُوَ الرُّوحُ ، فَهُمَا اسْمَانِ لِمُسَمًّى وَاحِدٍ. زیرا منظور از ظل" در نزد آنها روح است و این دو، دو نام برای یک معنا هستند. وَيَشْهَدُ عَلَى مَا ادَّعَيْنَا مِنْ كَوْنِ الْمُرَادِ مِنَ الظَّلَ هُوَ الرُّوحُ، رِوَايَاتٌ عَدِيدَةٌ حَكَمُوا فِيهَا عَلَى الظَّلَ بِمَا حَكَمُوا بِهِ عَلَى الرُّوحِ، وَعَبَّرُوا عَنِ الْمَحْكُومِ الْوَاحِدِ بِلَفْظَيْنِ مُخْتَلِفَيْنِ. و بر آنچه ادعا کردیم که منظور از "ظل همان روح است، روایات متعددی گواهی می دهند که در آنها همان حکمی که بر "ظل" کرده اند، بر "روح" نیز کرده اند و درباره یک موضوع با دو لفظ مختلف سخن گفته اند. فِي رِوَايَةِ الْعِلَلِ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام قَالَ: إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَخَذَ مِيثَاقَ الْعِبَادِ وَهُمْ أَظِلَّةُ قَبْلَ الْمِيلَادِ.)

زیرا منظور از "ظل" در زبان آنها، روح انسانی است. وَلَسْتُ الْآنَ فِي مَقَامِ كَشْفِ حَقِيقَتِهِ؛ فَإِنَّ لَهُ مَقَامًا آخَرَ إِذَا أَذِنَ اللَّهُ فِي كَشْفِهِ. و من اکنون در مقام آشکار کردن حقیقت آن نیستم؛ زیرا این موضوع مقامی دیگر دارد که اگر خدا اجازه دهد، آشکار خواهد شد. وَإجْمَالُ المَطلب : إِنَّ الظَّكَ شَيْءٌ وَلَيْسَ بِشَيْءٍ، كَظِلكَ فِي الشَّمْسِ. اجمال مطلب این است که "ظل" چیزی است و در عین حال چیزی نیست مانند سایه ای که در آفتاب داری. وَقِوَامُ الظَّلِيَّةِ بِمَالِكِيَّةِ نُورِ اللَّهِ أَوْ نُورِ الْوِلَايَةِ. و قوام "ظل بودن به مالکیت نور خدا یا نور ولایت است. وَمَنْ عَرَفَ كُنْةَ نَفْسِهِ النَّاطِقَةِ، يَعْرِفْ كُنْهَ الظَّلِ. و هرکس که حقیقت نفس ناطقه خود را بشناسد، حقیقت "ظل" را نیز خواهد شناخت. وَتَسْمِيَةُ الرُّوح بِالظَّلَّ فِي غَايَةِ اللُّطْفِ وَالْمُنَاسَبَةِ، يُصَدِّقُ بِذَلِكَ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ. نامیدن روح به "ظل" نهایت لطافت و تناسب را دارد و کسی که خود را بشناسد، این را تأیید می کند. وَقَدْ يُعَبَّرُ عَنِ الظَّلَ بِالصُّورَةِ الخَفِيَّةِ وَالحُرُوفِ وَغَيْرِ ذَلِكَ. و گاهی از "ظل به عنوان "تصویر پنهان" یا "حروف" و غیره یاد می شود. وَبِالْجُمْلَةِ: فَكُلُّ خَبَرٍ تَضَمَّنَ لَفْظَ الظَّلِ، فَهُوَ يَرْجِعُ إِلَى الذَّرِ الْأَوَّلِ، أَيْ عَالَمَ الْأَرْوَاحِ الرُّوحَانِيَّةِ. به طور کلی هر خبری که شامل لفظ "ظل" باشد، به ذر اول، یعنی عالم ارواح روحانی، بازمی گردد. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْمُرَادَ مِنَ الظَّلِ عِنْدَهُمْ: هُوَ الرُّوحُ ، فَهُمَا اسْمَانِ لِمُسَمًّى وَاحِدٍ. زیرا منظور از ظل" در نزد آنها روح است و این دو، دو نام برای یک معنا هستند. وَيَشْهَدُ عَلَى مَا ادَّعَيْنَا مِنْ كَوْنِ الْمُرَادِ مِنَ الظَّلَ هُوَ الرُّوحُ، رِوَايَاتٌ عَدِيدَةٌ حَكَمُوا فِيهَا عَلَى الظَّلَ بِمَا حَكَمُوا بِهِ عَلَى الرُّوحِ، وَعَبَّرُوا عَنِ الْمَحْكُومِ الْوَاحِدِ بِلَفْظَيْنِ مُخْتَلِفَيْنِ. و بر آنچه ادعا کردیم که منظور از "ظل همان روح است، روایات متعددی گواهی می دهند که در آنها همان حکمی که بر "ظل" کرده اند، بر "روح" نیز کرده اند و درباره یک موضوع با دو لفظ مختلف سخن گفته اند. فِي رِوَايَةِ الْعِلَلِ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام قَالَ: إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَخَذَ مِيثَاقَ الْعِبَادِ وَهُمْ أَظِلَّةُ قَبْلَ الْمِيلَادِ.)

در روایت علل، از امام صادق (علیه السلام آمده است خداوند تبارک و تعالی پیمان بندگان را هنگامی که آنها در حالت اظله بودند، پیش از ولادت گرفت.) فَمَا تَعَارَفَ مِنَ الْأَرْوَاحِ اخْتَلَفَ وَمَا تَنَاكَرَ مِنْهَا اخْتَلَفَ. fn[علل الشرائع 1 / 84؛ بحار الأنوار 5 / 241 و 58 / 139]( [].) پس ارواحی که با یکدیگر آشنا بودند، با هم الفت یافتند و آنهایی که ناآشنا بودند، با هم اختلاف کردند. وَفِي الصَّافِي عَنْ أَي عَبْدِ اللهِ (علیه السلام بَعْدَ مَا قَالَ (علیه السلام) : مَا تَقُولُ فِي الْأَرْوَاحِ إِنَّهَا صُوَرُ، فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا، اقْتَلَفَ وَمَا تَنَاكَرَ مِنْهَا اخْتَلَفَ.) و در تفسیر صافی از امام صادق ان نقل شده است که پس از آنکه فرمود: درباره ارواح چه می گویی که آن ها "صور" هستند؛ پس آنچه از آنها با یکدیگر آشنا باشد، الفت می یابد و آنچه ناآشنا باشد، اختلاف پیدا می کند. قَالَ: قُلْتُ: أَمَا تَقُولُ لكَ؟ قَالَ (علیه السلام : فَإِنَّهُ كَذلِكَ .) گفتم: آیا این را می فرمایید؟ فرمود (علیه السلام : همین گونه است.) إِنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ أَخَذَ مِنَ الْعِبَادِ مِيثَاقَهُمْ وَهُمْ أَظِلَةٌ قَبْلَ الْمِيلادِ. خداوند عزوجل از بندگان میثاقشان را در حالی که آنها در حالت اظله" بودند، پیش از تولد گرفت. إِلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام : فَمَنْ أَقَرَّ لَهُ يَوْمَئِذٍ جَاءَتْ أُلْفَتُهُ هَاهُنَا ، وَمَنْ أَنْكَرَ يَوْمَئِذٍ ، جَاءَ خِلَافُهُ هَاهُنَا fn[بحار الأنوار (ط - بيروت) / ج 5 / 241 / باب 10 الطينة و الميثاق ص : 225](footnote1-page540"> 1) تفسير القمّى 2 / 340؛ بحار الأنوار 5 / 234

.) تا اینکه فرمود (علیه السلام : پس هر که در آن روز اقرار کرد، الفتش در اینجا ظاهر می شود، و هر که انکار کرد، اختلافش در اینجا آشکار می شود.) وَفِي رِوَايَةِ الْعَيَّاشِي وَالْمَحَاسِنِ، عَنْ بُكَيْرٍ قَالَ: كَانَ أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام يَقُولُ:) و در روایت عیاشی و "المحاسن" از بکیر نقل شده است که امام باقر (علیه السلام می فرمود:) إنَّ الله - تَبَارَكَ وَتَعَالَى - أَخَذَ مِيثَاقَ شِيعَتِنَا بِالْوَلَايَةِ لَنَا وَهُمْ ذَرٍّ، يَوْمَ أَخَذَ الْمِيثَاقَ عَلَى النَّرْ بِالْإِقْرَارِ لَهُ بِالربوبية، والمُحَمد (صلی الله علیه و آله وسلم بالنبوة.) خداوند تبارک و تعالی پیمان ولایت ما را از شیعیان ما در حالی که ذر بودند، در روزی که از ذر میثاق گرفت و به ربوبیت خود و نبوت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم اقرار گرفتند، پذیرفت.) وَعَرَضَ عَلَى مُحَمَّد (صلی الله علیه و آله وسلم أُمَّتَهُ في الظَّلِّ وَهُمْ أَظِلة.) و امت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم را در عالم "ظل" و در حالت اظله به او عرضه کرد.)

وَخَلَقَهُمْ مِنَ الطَّيِّئَةِ الَّتِي خَلَقَ مِنْهَا آدَمَ. و آن ها را از همان طینتی که آدم از آن خلق شده بود، آفرید. وَخَلَقَ أَرْوَاحَ شِيعَتِنَا قَبْلَ أَبْدَانِهِمْ بِأَلْفَيْ عَامٍ وَعَرَضَهُمْ عَلَيْهِ وَعَرَّفَهُمْ رَسُولَ (صلی الله علیه و آله وسلم وَعَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام).) و ارواح شیعیان ما را دو هزار سال پیش از بدن هایشان آفرید و آنها را بر او عرضه کرد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم و علی بن ابی طالب (علیه السلام) را به آن ها معرفی کرد.) ونَحْنُ نَعْرِفُهُم في لحن القول. <a href="#ref- [].) و ما آنها را از لحن سخنشان می شناسیم. حَيْثُ إِنَّ الْأَظِلَّةَ قَبْلَ خَلْقَةِ الطَّيِّنَةِ، وَالْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَبْدَانِ الَّتِي هِيَ مِنَ الطَّيِّنَةِ. چراکه "آظله" پیش از خلق طینت بودند و ارواح پیش از بدنهایی که از طینت خلق شده اند، وجود داشتند. وَفِي رِوَايَةِ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى، عَنْ فِي الْحَسَنِ مِثْلَهُ، وَزَادَ فِيهِ : وَكُلٌّ قَلْبٍ يَحِنُّ إِلَى بَدَنِهِ. fn[المحاسن 1 / 135؛ بحارالأنوار 5 / 250]( [].) و در روایتی از عثمان بن عیسی از امام کاظم (علیه السلام همان مطلب آمده و این را نیز افزوده است و هر قلبی به بدن خود گرایش دارد.) وَرِوَايَةُ الْعَيَاشِيِّ أَيْضًا عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام ثُمَّ بَعَثَهُمْ فِي الضَّلَالِ. فَقُلْتُ: وَأَيُّ شَيْءٍ الظَّلَالُ؟ فَقَالَ: لَّمْ تَرَ إِلَى ظِلكَ فِي الشَّمْسِ شَيْءٌ وَلَيْسَ بِشَيْءٍ . ثُمَّ بَعَثَ مِنْهُمُ النَّبِيِّينَ، فَدَعَوْهُمْ إِلَى الْإِقْرَارِ بِاللهِ - الخبر. fn[تفسير العياشي 2 / 127؛ الكافي 2 / 10؛ علل الشرائع 1 / 118؛ بحارالأنوار 5 / 244](footnote1-page541" id=") [].) و ما آنها را از لحن سخنشان می شناسیم. حَيْثُ إِنَّ الْأَظِلَّةَ قَبْلَ خَلْقَةِ الطَّيِّنَةِ، وَالْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَبْدَانِ الَّتِي هِيَ مِنَ الطَّيِّنَةِ. چراکه "آظله" پیش از خلق طینت بودند و ارواح پیش از بدنهایی که از طینت خلق شده اند، وجود داشتند. وَفِي رِوَايَةِ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى، عَنْ فِي الْحَسَنِ مِثْلَهُ، وَزَادَ فِيهِ : وَكُلٌّ قَلْبٍ يَحِنُّ إِلَى بَدَنِهِ. fn[المحاسن 1 / 135؛ بحارالأنوار 5 / 250]( [].) و در روایتی از عثمان بن عیسی از امام کاظم (علیه السلام همان مطلب آمده و این را نیز افزوده است و هر قلبی به بدن خود گرایش دارد.) وَرِوَايَةُ الْعَيَاشِيِّ أَيْضًا عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام ثُمَّ بَعَثَهُمْ فِي الضَّلَالِ. فَقُلْتُ: وَأَيُّ شَيْءٍ الظَّلَالُ؟ فَقَالَ: لَّمْ تَرَ إِلَى ظِلكَ فِي الشَّمْسِ شَيْءٌ وَلَيْسَ بِشَيْءٍ . ثُمَّ بَعَثَ مِنْهُمُ النَّبِيِّينَ، فَدَعَوْهُمْ إِلَى الْإِقْرَارِ بِاللهِ - الخبر. fn[تفسير العياشي 2 / 127؛ الكافي 2 / 10؛ علل الشرائع 1 / 118؛ بحارالأنوار 5 / 244](footnote1-page541" style="display:inline-block">(1) .) و همچنین روایت عیاشی از امام باقر (علیه السلام سپس آنها را در سایه ها برانگیخت .گفتم: سایه ها چیست؟ فرمود:) آیا سایه ات را در آفتاب ندیده ای؟ چیزی است و در عین حال چیزی نیست. سپس از میان آنها پیامبرانی برانگیخت، و آنها را به اقرار به خدا دعوت کردند - خبر ادامه دارد. فَجَمِيعُ هَذِهِ الرِّوَايَاتِ الْمُشْتَمِلَةِ عَلَى لَفْظِ الظَّلَ صَرِيحَةٌ في الدَّرَ الْأَوَّلِ، إِلَّا أَنْ يَنْضَمَّ بِهِ لَفْظُ الطَّيِّنَةِ وَأَمْثَالِهَا. تمامی این روایاتی که شامل لفظ "ظل" هستند، صریحاً به ذر اول اشاره دارند مگر اینکه لفظ "طینت" و امثال آن به آنها اضافه شود.


<a href="#) [].) و ما آنها را از لحن سخنشان می شناسیم. حَيْثُ إِنَّ الْأَظِلَّةَ قَبْلَ خَلْقَةِ الطَّيِّنَةِ، وَالْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَبْدَانِ الَّتِي هِيَ مِنَ الطَّيِّنَةِ. چراکه "آظله" پیش از خلق طینت بودند و ارواح پیش از بدنهایی که از طینت خلق شده اند، وجود داشتند. وَفِي رِوَايَةِ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى، عَنْ فِي الْحَسَنِ مِثْلَهُ، وَزَادَ فِيهِ : وَكُلٌّ قَلْبٍ يَحِنُّ إِلَى بَدَنِهِ. fn[المحاسن 1 / 135؛ بحارالأنوار 5 / 250]( [].) و در روایتی از عثمان بن عیسی از امام کاظم (علیه السلام همان مطلب آمده و این را نیز افزوده است و هر قلبی به بدن خود گرایش دارد.) وَرِوَايَةُ الْعَيَاشِيِّ أَيْضًا عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام ثُمَّ بَعَثَهُمْ فِي الضَّلَالِ. فَقُلْتُ: وَأَيُّ شَيْءٍ الظَّلَالُ؟ فَقَالَ: لَّمْ تَرَ إِلَى ظِلكَ فِي الشَّمْسِ شَيْءٌ وَلَيْسَ بِشَيْءٍ . ثُمَّ بَعَثَ مِنْهُمُ النَّبِيِّينَ، فَدَعَوْهُمْ إِلَى الْإِقْرَارِ بِاللهِ - الخبر. fn[تفسير العياشي 2 / 127؛ الكافي 2 / 10؛ علل الشرائع 1 / 118؛ بحارالأنوار 5 / 244](footnote1-page541" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) و ما آنها را از لحن سخنشان می شناسیم. حَيْثُ إِنَّ الْأَظِلَّةَ قَبْلَ خَلْقَةِ الطَّيِّنَةِ، وَالْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَبْدَانِ الَّتِي هِيَ مِنَ الطَّيِّنَةِ. چراکه "آظله" پیش از خلق طینت بودند و ارواح پیش از بدنهایی که از طینت خلق شده اند، وجود داشتند. وَفِي رِوَايَةِ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى، عَنْ فِي الْحَسَنِ مِثْلَهُ، وَزَادَ فِيهِ : وَكُلٌّ قَلْبٍ يَحِنُّ إِلَى بَدَنِهِ. fn[المحاسن 1 / 135؛ بحارالأنوار 5 / 250]( [].) و در روایتی از عثمان بن عیسی از امام کاظم (علیه السلام همان مطلب آمده و این را نیز افزوده است و هر قلبی به بدن خود گرایش دارد.) وَرِوَايَةُ الْعَيَاشِيِّ أَيْضًا عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام ثُمَّ بَعَثَهُمْ فِي الضَّلَالِ. فَقُلْتُ: وَأَيُّ شَيْءٍ الظَّلَالُ؟ فَقَالَ: لَّمْ تَرَ إِلَى ظِلكَ فِي الشَّمْسِ شَيْءٌ وَلَيْسَ بِشَيْءٍ . ثُمَّ بَعَثَ مِنْهُمُ النَّبِيِّينَ، فَدَعَوْهُمْ إِلَى الْإِقْرَارِ بِاللهِ - الخبر. fn[تفسير العياشي 2 / 127؛ الكافي 2 / 10؛ علل الشرائع 1 / 118؛ بحارالأنوار 5 / 244](footnote1-page541"> 1) تفسير العياشي 1 / 180 ؛ المحاسن 1 / 135؛ بحار الأنوار 5 / 200. أيضاً في بصائر الدرجات / 89؛ الكافي 1 / 428 ؛ بحار الأنوار 26 / 120 و 58 / 135 مع اختلاف يسير

فَإِنَّهُ حِينَئِذٍ يَكُونُ نَاظِرًا إِلَى الذَّرَّيْنِ الْآخَرَيْنِ، كَمَا أَنَّ رِوَايَاتِ الْأَرْوَاحِ نَاظِرَةٌ إِلَى الذَّرِ الْأَوَّلِ، إِلَّا أَنْ يَنْضَمَّ إِلَيْهَا هَذَا اللَّفْظُ وَأَمْثَالُهُ. در این صورت به دو ذر دیگر اشاره دارد، همان طور که روایات ارواح ناظر به ذر اول هستند، مگر اینکه این لفظ و امثال آن به آنها اضافه شود. فَمِنْ هَذِهِ الرَّوَايَاتِ مَا عَنِ الصَّدُوقِ، عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ، عَنْ بِيهِ، عَنْ جَدِّهِ، قَالَ (159 ) از این روایات، روایتی است از صدوق، از امام کاظم (علیه السلام ، از پدرش، از جدش، که فرمود:) لمَّا عُرِجَ بِالنَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله وسلم إِلَى السَّمَاءِ، قَالَ الْعَزِيزُ عَزَّ وَجَلَّ - إِلَى أَنْ قَالَ عَزَّ وَجَلَّ: - إِنِّي خَلَقْتُكَ وَخَلَقْتُ عَلِيًّا وَفَاطِمَةَ وَالْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ مِنْ شَبَحٍ نُورٍ، ثُمَّ عَرَضْتُ وَلَايَتَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ وَسَائِرِ خَلْفِي وَهُمْ أَرْوَاحُ، فَمَنْ قَبِلَهَا - الخَبر. (1) .) هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم به آسمان عروج کرد، خداوند عزیز و جلیل فرمود - تا اینکه فرمود: - من تو را و علی و فاطمه و حسن و حسین را از شبح نور آفریدم، سپس ولایت آنها را بر فرشتگان و سایر مخلوقات خود عرضه کردم، در حالی که آنها ارواح بودند و هر کس آن را پذیرفت - خبر ادامه دارد.) وَمَا فِي الْعِلَل مُسْنَدًا، عَنْ مُحَمَّدِ بْن سِنَانٍ، عَنْ الْمُفَضَّل، عَنْ أَي عَبْدِ اللة : يَا مُفَضّل، أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ الله-تَبَارَكَ وَتَعَالَى - بَعَثَ رَسُولَ اللهِ وَهُوَ رُوحُ إِلَى الْأَنْبِيَاءِ وَهُمْ أَزْوَاحٌ قَبْلَ خَلْقِ الخَلْقِ بِأَلْقَى عَامِ؟ و آنچه در کتاب "علل" به صورت مسند از محمد بن سنان از مفضل از امام صادق (علیه السلام نقل شده است:) ای مفضل! آیا نمی دانی که خداوند - تبارک و تعالی - پیامبر خدا را در حالی که روح بود، دو هزار سال پیش از آفرینش مخلوقات به سوی پیامبران که آنها نیز روح بودند، فرستاد؟ قُلْتُ: عَلى قَالَ: أَمَا عَلِمْتَ أَنَّهُ دَعَاهُمْ إِلَى تَوْحِيدِ اللهِ وَطَاعَتِهِ وَاتَّبَاعِ أَمرِهِ، وَوَعَدَهُمُ الْجَنَّةَ عَلَى ظَكَ وَأَوْعَدَ عَلَى مَنْ خَالَفَ مَا أَجَابُوا إِلَيْهِ وَأَنْكَرَهُ النَّارَ - الْخَبَر. <a href="#ref- [].) گفتم: بله. فرمود: آیا نمی دانی که او آنها را به توحید خدا و اطاعت او و پیروی از فرمانش دعوت کرد و بهشت را برای آن وعده داد و برای کسی که آن را انکار کرد و مخالفت نمود، آتش را وعده داد - خبر ادامه دارد. وَقَدْ يُعَبَّرُ عَنِ الْأَرْوَاحَ وَالْأَظِلَّةِ بِالصُّورِ الحَفِيَّةِ. و گاهی از ارواح و اظله به "صور خفیه" تعبیر می شود.


1) بحار الأنوار 26 / 307 قال و تما رواه من كتاب المعراج عن الصدوق ...

في رِوَايَةِ الْمَسْعُودِي حَيْثُ قَالَ(علیه السلام : في وَسَطِ تِلْكَ الصُّوَر الخفية. إلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام) : ثُمَّ أَحَدُ اللهِ سُبْحَانَهُ الشَّهَادَةَ للربوبية والإخلاص بالوَحْدَانِيةِ.) در روایت مسعودی آمده است که امام (علیه السلام فرمود: در میان آن "صور خفیه. تا اینکه فرمود: سپس خداوند سبحان برای ربوبیت و اخلاص در یکتایی، شهادت گرفت.) بَعْدَ أَخْذِ مَا أَخَدَ مِنْ ذلك. إلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام : ثُمَّ أَخى الله الخَلِيقَةَ فِي غَيْبِهِ وَغَيَّبَهَا فِي مَكْنُونِ عِلْمِهِ، ثُمَّ نَصَبَ لِكَ. أَخَفَى العوالم - الخَبر. fn[بحار الأنوار 54 / 213](footnote1-page543" id=") [].) گفتم: بله. فرمود: آیا نمی دانی که او آنها را به توحید خدا و اطاعت او و پیروی از فرمانش دعوت کرد و بهشت را برای آن وعده داد و برای کسی که آن را انکار کرد و مخالفت نمود، آتش را وعده داد - خبر ادامه دارد. وَقَدْ يُعَبَّرُ عَنِ الْأَرْوَاحَ وَالْأَظِلَّةِ بِالصُّورِ الحَفِيَّةِ. و گاهی از ارواح و اظله به "صور خفیه" تعبیر می شود.

في رِوَايَةِ الْمَسْعُودِي حَيْثُ قَالَ(علیه السلام : في وَسَطِ تِلْكَ الصُّوَر الخفية. إلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام) : ثُمَّ أَحَدُ اللهِ سُبْحَانَهُ الشَّهَادَةَ للربوبية والإخلاص بالوَحْدَانِيةِ.) در روایت مسعودی آمده است که امام (علیه السلام فرمود: در میان آن "صور خفیه. تا اینکه فرمود: سپس خداوند سبحان برای ربوبیت و اخلاص در یکتایی، شهادت گرفت.) بَعْدَ أَخْذِ مَا أَخَدَ مِنْ ذلك. إلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام : ثُمَّ أَخى الله الخَلِيقَةَ فِي غَيْبِهِ وَغَيَّبَهَا فِي مَكْنُونِ عِلْمِهِ، ثُمَّ نَصَبَ لِكَ. أَخَفَى العوالم - الخَبر. fn[بحار الأنوار 54 / 213](footnote1-page543" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) گفتم: بله. فرمود: آیا نمی دانی که او آنها را به توحید خدا و اطاعت او و پیروی از فرمانش دعوت کرد و بهشت را برای آن وعده داد و برای کسی که آن را انکار کرد و مخالفت نمود، آتش را وعده داد - خبر ادامه دارد. وَقَدْ يُعَبَّرُ عَنِ الْأَرْوَاحَ وَالْأَظِلَّةِ بِالصُّورِ الحَفِيَّةِ. و گاهی از ارواح و اظله به "صور خفیه" تعبیر می شود.

في رِوَايَةِ الْمَسْعُودِي حَيْثُ قَالَ(علیه السلام : في وَسَطِ تِلْكَ الصُّوَر الخفية. إلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام) : ثُمَّ أَحَدُ اللهِ سُبْحَانَهُ الشَّهَادَةَ للربوبية والإخلاص بالوَحْدَانِيةِ.) در روایت مسعودی آمده است که امام (علیه السلام فرمود: در میان آن "صور خفیه. تا اینکه فرمود: سپس خداوند سبحان برای ربوبیت و اخلاص در یکتایی، شهادت گرفت.) بَعْدَ أَخْذِ مَا أَخَدَ مِنْ ذلك. إلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام : ثُمَّ أَخى الله الخَلِيقَةَ فِي غَيْبِهِ وَغَيَّبَهَا فِي مَكْنُونِ عِلْمِهِ، ثُمَّ نَصَبَ لِكَ. أَخَفَى العوالم - الخَبر. fn[بحار الأنوار 54 / 213](footnote1-page543" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) گفتم: بله. فرمود: آیا نمی دانی که او آنها را به توحید خدا و اطاعت او و پیروی از فرمانش دعوت کرد و بهشت را برای آن وعده داد و برای کسی که آن را انکار کرد و مخالفت نمود، آتش را وعده داد - خبر ادامه دارد. وَقَدْ يُعَبَّرُ عَنِ الْأَرْوَاحَ وَالْأَظِلَّةِ بِالصُّورِ الحَفِيَّةِ. و گاهی از ارواح و اظله به "صور خفیه" تعبیر می شود.

في رِوَايَةِ الْمَسْعُودِي حَيْثُ قَالَ(علیه السلام : في وَسَطِ تِلْكَ الصُّوَر الخفية. إلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام) : ثُمَّ أَحَدُ اللهِ سُبْحَانَهُ الشَّهَادَةَ للربوبية والإخلاص بالوَحْدَانِيةِ.) در روایت مسعودی آمده است که امام (علیه السلام فرمود: در میان آن "صور خفیه. تا اینکه فرمود: سپس خداوند سبحان برای ربوبیت و اخلاص در یکتایی، شهادت گرفت.) بَعْدَ أَخْذِ مَا أَخَدَ مِنْ ذلك. إلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام : ثُمَّ أَخى الله الخَلِيقَةَ فِي غَيْبِهِ وَغَيَّبَهَا فِي مَكْنُونِ عِلْمِهِ، ثُمَّ نَصَبَ لِكَ. أَخَفَى العوالم - الخَبر. fn[بحار الأنوار 54 / 213](footnote1-page543"> 1) علل الشرائع 1 / 162؛ بحارالأنوار 15 / 14

.) پس از گرفتن آنچه گرفت تا اینکه فرمود سپس خداوند مخلوقات را در غیب خود پنهان کرد و در علم پنهان خویش نهان ساخت، سپس عوالم را برپا کرد - خبر ادامه دارد. فَإِنَّمَا رَاجِعَةٌ إِلَى عَالَمَ الْأَرْوَاحِ وَالذَّرِ الْأَوَّلِ، حَيْثُ إِنَّهُ تَعَالَى بَعْدَ أَحْذِ الْمِيثَاقِ غَيَّبَ الْأَرْوَاحَ الْمُعَبَّرَ عَنْهَا بِالصُّورِ الحَفِيَّة. زیرا این موضوع به عالم ارواح و ذر اول باز می گردد جایی که خداوند متعال پس از گرفتن میثاق، ارواح را که به "صور خفيه" تعبیر شده اند، پنهان کرد. ثُم بَعْدَ ذَلِكَ نَصَبَ الْعَوَامَ، أَيْ عَوَالِمَ الْأَجْسَامِ وَالْحِسْمَانِيَّاتِ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الَّذِي قَدْ يُعَبَّرُ عَنْهُ بِالْوَاءِ وَقَدْ يُعَبَّرُ عَنْهُ بِالتُّرَيَّا. سپس پس از آن، عوالم را برپا داشت، یعنی عوالم اجسام و جسمانیات را از آب بسیط که گاهی به "هوا" و گاهی " ثریا" تعبیر می شود. فَإِذَنْ يَكُونُ أَحْذُ الْمِيثَاقِ فِي عَالَمَ الْأَرْوَاحِ وَالْأَظِلَّةِ. بنابراین، گرفتن میثاق در عالم ارواح و اظله بوده است. وَالرّوَايَاتُ الْمُتَضَمِّنَةُ لِلْأَشْبَاحَ مُجَرَّدَةٌ عَنِ الطَّيِّنَةِ صَرِيحَةٌ فِي عَالَمَ الدَّرِ الْأَوَّلِ. و روایاتی که شامل "اشباح" است و از طینت خالی هستند، صریحاً به عالم ذر اول اشاره دارند. وَفِي رِوَايَةِ الْمَشَارِقِ، عَنْ فِي عَبْدِ اللهِ (علیه السلام ، عَنْ رَسُولِ اللهِ (صلی الله علیه و آله وسلم) إِلَى أَنْ قَالَ: حِينَ أَقَامَهُمْ أَشْبَاحًا فِي ابْتِدَائِهِمْ - الخَبر. (2) .)

2) بحار الأنوار 26 / 295

و در روایت "المشارق" از امام صادق (علیه السلام از رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) آمده است تا آنجا که فرمود: هنگامی که آنها را در ابتدای خلقتشان به صورت اشباح" قرار داد - خبر ادامه دارد.) وَفِي رِوَايَةِ أَمَالِي الشَّيْخِ، عَنْ أَبِي جَعْفَرِ (علیه السلام عَنْ جَدِّهِ: إِنَّ رَسُولَ اللهِ (صلی الله علیه و آله وسلم) قَالَ لِعَلِي (علیه السلام) : أَنْتَ الَّنِي احْتَجَّ اللَّهُ بِكَ في ابْتِدَاءِ الخَلْقِ حَيْثُ أَقَامَهُمْ أَشْبَاحًا - الخَبر. (1) .) و در روایت "امالی" شیخ از امام باقر (علیه السلام از جدش:) رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم به علی (علیه السلام) شان فرمود: تو کسی هستی که خداوند در ابتدای خلقت به وسیله تو احتجاج کرد، هنگامی که آنها را به صورت "اشباح" قرار داد - خبر ادامه دارد.) وَأَمَّا الثَّانِيَةُ، فَهِيَ قَبْلَ ثَمَامِيَّةِ نَفْحَ الرُّوحِ فِي آدَمَ (علیه السلام كَمَا أَنَّ الذَّرَّ الثَّالِثَ كَانَ بَعْدَ ثَمَامِيَّتِهِ.) اما دسته دوم مربوط به پیش از کامل شدن نفخ روح در آدم (علیه السلام است، همان طور که در سوم پس از کامل شدن آن بوده است.) فالروايات الرّجعَةُ إلَى هَذَا الدَّرِّ الثاني مِنْهَا: رِوَايَةُ الْعَيَّاشِيّ : إِنَّ رَجُلًا سَأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام العَنْ قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى:) «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّاتِهِمْ (2 .»، فَقَالَ(علیه السلام) - وَأَبُوهُ يَسْمَعُ-:) روایاتی که به این ذر دوم بازمی گردند، از جمله روایت عیاشی: مردی از امام صادق (علیه السلام درباره سخن خداوند تعالى: «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّاتِهِمْ» سؤال کرد. امام (علیه السلام) فرمود - در حالی که پدرش می شنید-:) حد تي في - إلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام : - إِنَّ اللهَ قَبَضَ قَبْضَةً مِنْ تُرَابِ التَّرْبَةِ الَّتِي خَلَقَ مِنْهَا آدَمَ (علیه السلام) فَصَبٌ عَلَيْهَا الْمَاءَ الْعَذْبَ.) پدرم برای من نقل کرد - تا آنجا که فرمود: - خداوند مشتی از خاک آن تربتی که آدم (علیه السلام را از آن آفرید، برداشت و آب گوارا بر آن ریخت.) إلَى أَنْ قَالَ: فَلَمَّا اخْتَمَرَتْ، أَخَذَهَا - تَبَارَكَ وَتَعَالَى - فَعَرَكَهَا عَرُكَا شَدِيدًا. تا اینکه فرمود: هنگامی که خمیر شد، خداوند تبارک و تعالی آن را گرفت و به شدت ورز داد. ثُمَّ هَكَذَا حَكَى بَسْطَ كَفَيهِ. فَخَرَجُوا كَالنَّرٌ مِنْ يَمِينِهِ وَشِمَالِهِ ، فَقَرَهُمْ أَنْ يَقَعُوا فِي النَّارِ - الخَبر. <a href="#ref- [].)


1) الأمالي (للطوسي / 232؛ بحارالأنوار 26 / 272

2) الأعراف (7) / 172

سپس این گونه کفهای خود را گشود. آنها مانند ذرات از راست و چپ او بیرون آمدند و خداوند به آنها امر کرد که وارد آتش شوند - خبر ادامه دارد. وَهَذَا كَمَا تَرَى تَصْرِيحٌ بِكَوْنِ الخِطَابِ إِلَيْهِمْ قَبْلَ ثَمَامِيَّةِ نَفْحَ رُوح آدَمَ (علیه السلام .) این، همان طور که می بینی تصریحی است بر اینکه خطاب به آنها پیش از کامل شدن نفخ روح در آدم (علیه السلام بوده است.) وَمِنْهَا رِوَايَةُ الْمَحَاسِنِ، عَنْ زُرَارَةَ، عَنْ أَبِي جَعْفَرِ (علیه السلام إِلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام) : ثُمَّ أَخَذَ طِينِ آدَمَ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ فَعَرَكَهُ عَركَا شَدِيدًا، فَإِذَا هُمْ كَا لَنَّرْ يَدِبُونَ. ثُمَّ أَمَرَ نَارًا فَأَسْعَرَتْ - الخبر. fn[المحاسن 1 / 282؛ بحار الأنوار 5 / 252](footnote1-page545" id=") [].)

سپس این گونه کفهای خود را گشود. آنها مانند ذرات از راست و چپ او بیرون آمدند و خداوند به آنها امر کرد که وارد آتش شوند - خبر ادامه دارد. وَهَذَا كَمَا تَرَى تَصْرِيحٌ بِكَوْنِ الخِطَابِ إِلَيْهِمْ قَبْلَ ثَمَامِيَّةِ نَفْحَ رُوح آدَمَ (علیه السلام .) این، همان طور که می بینی تصریحی است بر اینکه خطاب به آنها پیش از کامل شدن نفخ روح در آدم (علیه السلام بوده است.) وَمِنْهَا رِوَايَةُ الْمَحَاسِنِ، عَنْ زُرَارَةَ، عَنْ أَبِي جَعْفَرِ (علیه السلام إِلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام) : ثُمَّ أَخَذَ طِينِ آدَمَ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ فَعَرَكَهُ عَركَا شَدِيدًا، فَإِذَا هُمْ كَا لَنَّرْ يَدِبُونَ. ثُمَّ أَمَرَ نَارًا فَأَسْعَرَتْ - الخبر. fn[المحاسن 1 / 282؛ بحار الأنوار 5 / 252](footnote1-page545" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].)

سپس این گونه کفهای خود را گشود. آنها مانند ذرات از راست و چپ او بیرون آمدند و خداوند به آنها امر کرد که وارد آتش شوند - خبر ادامه دارد. وَهَذَا كَمَا تَرَى تَصْرِيحٌ بِكَوْنِ الخِطَابِ إِلَيْهِمْ قَبْلَ ثَمَامِيَّةِ نَفْحَ رُوح آدَمَ (علیه السلام .) این، همان طور که می بینی تصریحی است بر اینکه خطاب به آنها پیش از کامل شدن نفخ روح در آدم (علیه السلام بوده است.) وَمِنْهَا رِوَايَةُ الْمَحَاسِنِ، عَنْ زُرَارَةَ، عَنْ أَبِي جَعْفَرِ (علیه السلام إِلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام) : ثُمَّ أَخَذَ طِينِ آدَمَ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ فَعَرَكَهُ عَركَا شَدِيدًا، فَإِذَا هُمْ كَا لَنَّرْ يَدِبُونَ. ثُمَّ أَمَرَ نَارًا فَأَسْعَرَتْ - الخبر. fn[المحاسن 1 / 282؛ بحار الأنوار 5 / 252](footnote1-page545" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].)

سپس این گونه کفهای خود را گشود. آنها مانند ذرات از راست و چپ او بیرون آمدند و خداوند به آنها امر کرد که وارد آتش شوند - خبر ادامه دارد. وَهَذَا كَمَا تَرَى تَصْرِيحٌ بِكَوْنِ الخِطَابِ إِلَيْهِمْ قَبْلَ ثَمَامِيَّةِ نَفْحَ رُوح آدَمَ (علیه السلام .) این، همان طور که می بینی تصریحی است بر اینکه خطاب به آنها پیش از کامل شدن نفخ روح در آدم (علیه السلام بوده است.) وَمِنْهَا رِوَايَةُ الْمَحَاسِنِ، عَنْ زُرَارَةَ، عَنْ أَبِي جَعْفَرِ (علیه السلام إِلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام) : ثُمَّ أَخَذَ طِينِ آدَمَ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ فَعَرَكَهُ عَركَا شَدِيدًا، فَإِذَا هُمْ كَا لَنَّرْ يَدِبُونَ. ثُمَّ أَمَرَ نَارًا فَأَسْعَرَتْ - الخبر. fn[المحاسن 1 / 282؛ بحار الأنوار 5 / 252](footnote1-page545"> 1) تفسير العياشي 2 / 39 ؛ الكافي 2 / 7 ؛ بحار الأنوار 5 / 257 و 64 / 111

.) و از جمله، روایت "المحاسن" از زراره از امام باقر (علیه السلام که فرمود: سپس خمیر آدم را از روی زمین گرفت و آن را سخت ورز داد، ناگهان آنها مانند ذره هایی شدند که در حرکت بودند. سپس به آتش دستور داد و آن را شعله ور ساخت - خبر ادامه دارد.) وَالدَّبُ لَا يُنَا فِي كَوْهُمْ قَبْلَ خَلْقَةِ آدَمَ (علیه السلام . إِذْ أَعْطَاهُمُ الرُّوحَ فَدَبُوا فِي الْأَرْضِ.) و حرکت آنها منافاتی با این ندارد که پیش از خلقت آدم (علیه السلام بودند، زیرا به آنها روح داد و در زمین حرکت کردند.) وَمِنْهَا رِوَايَةُ الْعَيَّاشِي، عَنْ فِي عَبْدِ الله (علیه السلام إلَى أَنْ قَالَ: فَجَعَلَهُ حَما مَسْئُونًا وَهُوَ خَلْقَ آدَمَ ثُمَّ قَبَضَ قَبْضَةٌ مِنْ كَتِفِ آدَمَ الْأَيْمَنِ إِلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام) : فَاحْتَجَّ يَوْمَئِذٍ أَصْحَابُ الشِّمَالِ وَهُمْ ذَر عَلَى خَالِقِهِمْ. فَجَعَلَهُ حَمَةٌ مَسْئُونًا وَهُوَ خَلْقَ آدَمَ ثُمَّ قَبَضَ قَبْضَةً مِنْ كَتِفِ آدَمَ الْأَيْمَنِ إِلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام) : فَاحْتَجَّ يَوْمَئِذٍ أَصْحَابُ الشِّمَالِ وَهُمْ ذَرٍّ عَلَى خَالِقِهِمْ إِلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام) : فَأَوْحَى اللهُ مَالِكَ خَازِنَ النَّيرَانِ: مُرِ النَّارَ . فَشَهِقَ - الخبر. (2) .) و از جمله، روایت عیاشی از امام صادق (علیه السلام که فرمود: او را گلی متعفن ساخت و این خلقت آدم بود. سپس مشتی از شانه راست آدم گرفت. تا آنجا که فرمود: در آن روز، اصحاب چپ که در حالت ذر بودند، با خالق خود احتجاج کردند. تا آنجا که فرمود: خداوند به مالک، خزانه دار آتش وحی فرستاد آتش را امر کن. سپس صدایی برآمد - خبر ادامه دارد.) حَيْثُ خَاطَبَهُمْ وَكَلَّفَهُمْ قَبْلَ تَمَامِيَّةِ نَفْحَ رُوح آدَمَ (علیه السلام .(160)) جایی که خداوند با آنها سخن گفت و تکلیف کرد، پیش از کامل شدن نفخ روح در آدم(علیه السلام )

2) تفسير العياشي 1 / 182؛ بحارالأنوار 5 / 255

وَمِنْهَا رِوَايَةُ الْعَيَّاشِي، عَنْ عُثْمَانَ، عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا إِلَى أَنْ قَالَ: فَأَجْرَى الْمَاءَيْنِ عَلَى الدِّينِ، ثُمَّ قَبَضَ قَبْضَةً بيَدِهِ وَهيَ يَمِينُ فَخَلَقَهُمْ كا للرإلى أَنْ قَالَ: وَقَالَ لَهُمْ: قَعُوا فِيهَا - الخير. <a href="#ref- [].) و از جمله، روایت عیاشی از عثمان، از برخی از اصحاب ما که فرمود: آبهای دوگانه را بر گل جاری ساخت، سپس مشتی با دست خود که دست راست بود گرفت و آنها را به صورت ذره آفرید. تا آنجا که فرمود و به آنها گفت در آن وارد شوید - خبر ادامه دارد. وَرِوَايَة رَوْضِ الْجِنَانِ، عَنِ الْبَاقِرِ الله إلَى أَنْ قَالَ: ثُمَّ إِنَّ الله خَلَقَ الْهَوَاءَ إِلَى أَنْ قَالَ: ثُمَّ خَلَقَ الجِنَّ وَالْإِنسَ وَأَسْكَنَهُمُ الْهَوَاءَ وَأَخَذَ الْمِيثَاقَ مِنْهُمْ لَهُ إِلَى أَنْ قَالَ: ثُمَّ خَلَقَ الْأَرْضَ إِلَى أَنْ قَالَ: ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ . فَسَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ، ثُمَّ أَخْرَجَ ذُرِّيَّتَهُ مِنْ صُلْبِهِ وَأَخَذَ عَلَيْهِمُ الْمِيثَاقَ لَهُ - الخبر. fn[بحار الأنوار / 18 عن رياض الجنان اختلافات]( [].) و روایت " روض الجنان" از امام باقر(علیه السلام که فرمود: سپس خداوند هوا را آفرید. تا آنجا که فرمود: سپس جن و انس را آفرید و آنها را در هوا ساکن کرد و میثاقشان را برای خود گرفت. تا آنجا که فرمود: سپس زمین را آفرید. تا آنجا که فرمود: سپس خداوند آدم را از سطح زمین آفرید و او را سامان داد و از روح خود در او دمید.) سپس فرزندانش را از صلب او بیرون آورد و از آنها برای خود میثاق گرفت - خبر ادامه دارد. وَهُوَ صَرِيحٌ بِكَوْنِ الذَّرِ الثَّانِي قَبْلَ خَلْقَ آدَمَ. و این صریحاً نشان میدهد که ذر دوم پیش از خلقت آدم بوده است. لِأَنَّ الذَّرَّ الثَّالِثَ بَعْدَ خَلْقِهِ وَنَفْخِ رُوحِهِ وَإِخْرَاجِ الذُرِّيَّةِ مِنْهُ. زیرا ذر سوم پس از خلقت او و نفخ روح در او و بیرون آوردن فرزندانش از او بوده است. وَروَايَةُ العِلل، عَنْ فِي عَبْدِ اللهِ قَالَ: لَمَّا أَرَادَ الله أَنْ يَخْلُقَ الخَلْقَ خَلَقَهُمْ وَنَشَرَهُمْ بُيْنَ يَدَيْهِ - إِلَى أَنْ قَالَ :- ثُمَّ قَالَ ليني آدَمَ أقروا الله بالربوبية ولهؤلاء النهر بالطاعَةِ - الخَبر. fn[علل الشرائع 1 / 118؛ بحار الأنوار 5 / 244]( [].) و روایت "علل" از امام صادق(علیه السلام باشد که فرمود: هنگامی که خداوند اراده کرد مخلوقات را بیافریند، آنها را آفرید و در پیشگاه خود منتشر ساخت - تا آنجا که فرمود: - سپس به بنی آدم گفت به ربوبیت خداوند و اطاعت این افراد اقرار کنید - خبر ادامه دارد.) وَإِطْلَاقُ بَنِي آدَمَ عَلَيْهِمْ بِاعْتِبَارِ مَا يُؤُولُونَ؛ فَإِنَّهُمْ أَجْسَامٌ يُجْعَلُونَ فِيمَا بَعْدُ فِي صُلْبِ آدَمَ.

و اطلاق " بنی آدم "بر آنها به اعتبار چیزی است که سرانجام به آن خواهند رسید؛ زیرا آنها اجسامی هستند که بعدها در صلب آدم قرار می گیرند. وَرِوَايَةُ العِللِ فِي قَضِيَّةِ الْعُمَرِي إِلَى أَنْ قَالَ(علیه السلام : إِنَّ الله تَبَارَكَ وَتَعَالَى - لَمَّا خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ، خَلَقَ البحرين بَجْرًا عَدُبًا وَبَكْرًا أَجَاجًا. فَخَلَقَ تُرْيَةَ آدَمَ مِنَ الْبَحْرِ الْعَذَبِ وَشَنَّ عَلَيْهَا مِنَ الْبَحْرِ الأَجَاج. ثُمَّ جَبَلَ آدَمَ فَعَرَكَهُ عَرْكَاً شَدِيدًا، قَرَكَهُ مَا شَاءَ اللهُ فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ يَنْفُخَ فِيهِ الرُّوحَ، أَقَامَهُ - سُبْحَانَهُ - فَقَبَضَ قَبْضَةً مِنْ كَتِفِهِ الْأَيمَن فَخَرَجُوا كالنَّرِّ - الخبر. fn[علل الشرائع 2 / 425 ؛ بحار الأنوار 5 / 245](footnote1-page547" id=") [].) و از جمله، روایت عیاشی از عثمان، از برخی از اصحاب ما که فرمود: آبهای دوگانه را بر گل جاری ساخت، سپس مشتی با دست خود که دست راست بود گرفت و آنها را به صورت ذره آفرید. تا آنجا که فرمود و به آنها گفت در آن وارد شوید - خبر ادامه دارد. وَرِوَايَة رَوْضِ الْجِنَانِ، عَنِ الْبَاقِرِ الله إلَى أَنْ قَالَ: ثُمَّ إِنَّ الله خَلَقَ الْهَوَاءَ إِلَى أَنْ قَالَ: ثُمَّ خَلَقَ الجِنَّ وَالْإِنسَ وَأَسْكَنَهُمُ الْهَوَاءَ وَأَخَذَ الْمِيثَاقَ مِنْهُمْ لَهُ إِلَى أَنْ قَالَ: ثُمَّ خَلَقَ الْأَرْضَ إِلَى أَنْ قَالَ: ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ . فَسَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ، ثُمَّ أَخْرَجَ ذُرِّيَّتَهُ مِنْ صُلْبِهِ وَأَخَذَ عَلَيْهِمُ الْمِيثَاقَ لَهُ - الخبر. fn[بحار الأنوار / 18 عن رياض الجنان اختلافات]( [].) و روایت " روض الجنان" از امام باقر(علیه السلام که فرمود: سپس خداوند هوا را آفرید. تا آنجا که فرمود: سپس جن و انس را آفرید و آنها را در هوا ساکن کرد و میثاقشان را برای خود گرفت. تا آنجا که فرمود: سپس زمین را آفرید. تا آنجا که فرمود: سپس خداوند آدم را از سطح زمین آفرید و او را سامان داد و از روح خود در او دمید.) سپس فرزندانش را از صلب او بیرون آورد و از آنها برای خود میثاق گرفت - خبر ادامه دارد. وَهُوَ صَرِيحٌ بِكَوْنِ الذَّرِ الثَّانِي قَبْلَ خَلْقَ آدَمَ. و این صریحاً نشان میدهد که ذر دوم پیش از خلقت آدم بوده است. لِأَنَّ الذَّرَّ الثَّالِثَ بَعْدَ خَلْقِهِ وَنَفْخِ رُوحِهِ وَإِخْرَاجِ الذُرِّيَّةِ مِنْهُ. زیرا ذر سوم پس از خلقت او و نفخ روح در او و بیرون آوردن فرزندانش از او بوده است. وَروَايَةُ العِلل، عَنْ فِي عَبْدِ اللهِ قَالَ: لَمَّا أَرَادَ الله أَنْ يَخْلُقَ الخَلْقَ خَلَقَهُمْ وَنَشَرَهُمْ بُيْنَ يَدَيْهِ - إِلَى أَنْ قَالَ :- ثُمَّ قَالَ ليني آدَمَ أقروا الله بالربوبية ولهؤلاء النهر بالطاعَةِ - الخَبر. fn[علل الشرائع 1 / 118؛ بحار الأنوار 5 / 244]( [].) و روایت "علل" از امام صادق(علیه السلام باشد که فرمود: هنگامی که خداوند اراده کرد مخلوقات را بیافریند، آنها را آفرید و در پیشگاه خود منتشر ساخت - تا آنجا که فرمود: - سپس به بنی آدم گفت به ربوبیت خداوند و اطاعت این افراد اقرار کنید - خبر ادامه دارد.) وَإِطْلَاقُ بَنِي آدَمَ عَلَيْهِمْ بِاعْتِبَارِ مَا يُؤُولُونَ؛ فَإِنَّهُمْ أَجْسَامٌ يُجْعَلُونَ فِيمَا بَعْدُ فِي صُلْبِ آدَمَ.

و اطلاق " بنی آدم "بر آنها به اعتبار چیزی است که سرانجام به آن خواهند رسید؛ زیرا آنها اجسامی هستند که بعدها در صلب آدم قرار می گیرند. وَرِوَايَةُ العِللِ فِي قَضِيَّةِ الْعُمَرِي إِلَى أَنْ قَالَ(علیه السلام : إِنَّ الله تَبَارَكَ وَتَعَالَى - لَمَّا خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ، خَلَقَ البحرين بَجْرًا عَدُبًا وَبَكْرًا أَجَاجًا. فَخَلَقَ تُرْيَةَ آدَمَ مِنَ الْبَحْرِ الْعَذَبِ وَشَنَّ عَلَيْهَا مِنَ الْبَحْرِ الأَجَاج. ثُمَّ جَبَلَ آدَمَ فَعَرَكَهُ عَرْكَاً شَدِيدًا، قَرَكَهُ مَا شَاءَ اللهُ فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ يَنْفُخَ فِيهِ الرُّوحَ، أَقَامَهُ - سُبْحَانَهُ - فَقَبَضَ قَبْضَةً مِنْ كَتِفِهِ الْأَيمَن فَخَرَجُوا كالنَّرِّ - الخبر. fn[علل الشرائع 2 / 425 ؛ بحار الأنوار 5 / 245](footnote1-page547" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) و از جمله، روایت عیاشی از عثمان، از برخی از اصحاب ما که فرمود: آبهای دوگانه را بر گل جاری ساخت، سپس مشتی با دست خود که دست راست بود گرفت و آنها را به صورت ذره آفرید. تا آنجا که فرمود و به آنها گفت در آن وارد شوید - خبر ادامه دارد. وَرِوَايَة رَوْضِ الْجِنَانِ، عَنِ الْبَاقِرِ الله إلَى أَنْ قَالَ: ثُمَّ إِنَّ الله خَلَقَ الْهَوَاءَ إِلَى أَنْ قَالَ: ثُمَّ خَلَقَ الجِنَّ وَالْإِنسَ وَأَسْكَنَهُمُ الْهَوَاءَ وَأَخَذَ الْمِيثَاقَ مِنْهُمْ لَهُ إِلَى أَنْ قَالَ: ثُمَّ خَلَقَ الْأَرْضَ إِلَى أَنْ قَالَ: ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ . فَسَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ، ثُمَّ أَخْرَجَ ذُرِّيَّتَهُ مِنْ صُلْبِهِ وَأَخَذَ عَلَيْهِمُ الْمِيثَاقَ لَهُ - الخبر. fn[بحار الأنوار / 18 عن رياض الجنان اختلافات]( [].) و روایت " روض الجنان" از امام باقر(علیه السلام که فرمود: سپس خداوند هوا را آفرید. تا آنجا که فرمود: سپس جن و انس را آفرید و آنها را در هوا ساکن کرد و میثاقشان را برای خود گرفت. تا آنجا که فرمود: سپس زمین را آفرید. تا آنجا که فرمود: سپس خداوند آدم را از سطح زمین آفرید و او را سامان داد و از روح خود در او دمید.) سپس فرزندانش را از صلب او بیرون آورد و از آنها برای خود میثاق گرفت - خبر ادامه دارد. وَهُوَ صَرِيحٌ بِكَوْنِ الذَّرِ الثَّانِي قَبْلَ خَلْقَ آدَمَ. و این صریحاً نشان میدهد که ذر دوم پیش از خلقت آدم بوده است. لِأَنَّ الذَّرَّ الثَّالِثَ بَعْدَ خَلْقِهِ وَنَفْخِ رُوحِهِ وَإِخْرَاجِ الذُرِّيَّةِ مِنْهُ. زیرا ذر سوم پس از خلقت او و نفخ روح در او و بیرون آوردن فرزندانش از او بوده است. وَروَايَةُ العِلل، عَنْ فِي عَبْدِ اللهِ قَالَ: لَمَّا أَرَادَ الله أَنْ يَخْلُقَ الخَلْقَ خَلَقَهُمْ وَنَشَرَهُمْ بُيْنَ يَدَيْهِ - إِلَى أَنْ قَالَ :- ثُمَّ قَالَ ليني آدَمَ أقروا الله بالربوبية ولهؤلاء النهر بالطاعَةِ - الخَبر. fn[علل الشرائع 1 / 118؛ بحار الأنوار 5 / 244]( [].) و روایت "علل" از امام صادق(علیه السلام باشد که فرمود: هنگامی که خداوند اراده کرد مخلوقات را بیافریند، آنها را آفرید و در پیشگاه خود منتشر ساخت - تا آنجا که فرمود: - سپس به بنی آدم گفت به ربوبیت خداوند و اطاعت این افراد اقرار کنید - خبر ادامه دارد.) وَإِطْلَاقُ بَنِي آدَمَ عَلَيْهِمْ بِاعْتِبَارِ مَا يُؤُولُونَ؛ فَإِنَّهُمْ أَجْسَامٌ يُجْعَلُونَ فِيمَا بَعْدُ فِي صُلْبِ آدَمَ.

و اطلاق " بنی آدم "بر آنها به اعتبار چیزی است که سرانجام به آن خواهند رسید؛ زیرا آنها اجسامی هستند که بعدها در صلب آدم قرار می گیرند. وَرِوَايَةُ العِللِ فِي قَضِيَّةِ الْعُمَرِي إِلَى أَنْ قَالَ(علیه السلام : إِنَّ الله تَبَارَكَ وَتَعَالَى - لَمَّا خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ، خَلَقَ البحرين بَجْرًا عَدُبًا وَبَكْرًا أَجَاجًا. فَخَلَقَ تُرْيَةَ آدَمَ مِنَ الْبَحْرِ الْعَذَبِ وَشَنَّ عَلَيْهَا مِنَ الْبَحْرِ الأَجَاج. ثُمَّ جَبَلَ آدَمَ فَعَرَكَهُ عَرْكَاً شَدِيدًا، قَرَكَهُ مَا شَاءَ اللهُ فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ يَنْفُخَ فِيهِ الرُّوحَ، أَقَامَهُ - سُبْحَانَهُ - فَقَبَضَ قَبْضَةً مِنْ كَتِفِهِ الْأَيمَن فَخَرَجُوا كالنَّرِّ - الخبر. fn[علل الشرائع 2 / 425 ؛ بحار الأنوار 5 / 245](footnote1-page547" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) و از جمله، روایت عیاشی از عثمان، از برخی از اصحاب ما که فرمود: آبهای دوگانه را بر گل جاری ساخت، سپس مشتی با دست خود که دست راست بود گرفت و آنها را به صورت ذره آفرید. تا آنجا که فرمود و به آنها گفت در آن وارد شوید - خبر ادامه دارد. وَرِوَايَة رَوْضِ الْجِنَانِ، عَنِ الْبَاقِرِ الله إلَى أَنْ قَالَ: ثُمَّ إِنَّ الله خَلَقَ الْهَوَاءَ إِلَى أَنْ قَالَ: ثُمَّ خَلَقَ الجِنَّ وَالْإِنسَ وَأَسْكَنَهُمُ الْهَوَاءَ وَأَخَذَ الْمِيثَاقَ مِنْهُمْ لَهُ إِلَى أَنْ قَالَ: ثُمَّ خَلَقَ الْأَرْضَ إِلَى أَنْ قَالَ: ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ . فَسَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ، ثُمَّ أَخْرَجَ ذُرِّيَّتَهُ مِنْ صُلْبِهِ وَأَخَذَ عَلَيْهِمُ الْمِيثَاقَ لَهُ - الخبر. fn[بحار الأنوار / 18 عن رياض الجنان اختلافات]( [].) و روایت " روض الجنان" از امام باقر(علیه السلام که فرمود: سپس خداوند هوا را آفرید. تا آنجا که فرمود: سپس جن و انس را آفرید و آنها را در هوا ساکن کرد و میثاقشان را برای خود گرفت. تا آنجا که فرمود: سپس زمین را آفرید. تا آنجا که فرمود: سپس خداوند آدم را از سطح زمین آفرید و او را سامان داد و از روح خود در او دمید.) سپس فرزندانش را از صلب او بیرون آورد و از آنها برای خود میثاق گرفت - خبر ادامه دارد. وَهُوَ صَرِيحٌ بِكَوْنِ الذَّرِ الثَّانِي قَبْلَ خَلْقَ آدَمَ. و این صریحاً نشان میدهد که ذر دوم پیش از خلقت آدم بوده است. لِأَنَّ الذَّرَّ الثَّالِثَ بَعْدَ خَلْقِهِ وَنَفْخِ رُوحِهِ وَإِخْرَاجِ الذُرِّيَّةِ مِنْهُ. زیرا ذر سوم پس از خلقت او و نفخ روح در او و بیرون آوردن فرزندانش از او بوده است. وَروَايَةُ العِلل، عَنْ فِي عَبْدِ اللهِ قَالَ: لَمَّا أَرَادَ الله أَنْ يَخْلُقَ الخَلْقَ خَلَقَهُمْ وَنَشَرَهُمْ بُيْنَ يَدَيْهِ - إِلَى أَنْ قَالَ :- ثُمَّ قَالَ ليني آدَمَ أقروا الله بالربوبية ولهؤلاء النهر بالطاعَةِ - الخَبر. fn[علل الشرائع 1 / 118؛ بحار الأنوار 5 / 244]( [].) و روایت "علل" از امام صادق(علیه السلام باشد که فرمود: هنگامی که خداوند اراده کرد مخلوقات را بیافریند، آنها را آفرید و در پیشگاه خود منتشر ساخت - تا آنجا که فرمود: - سپس به بنی آدم گفت به ربوبیت خداوند و اطاعت این افراد اقرار کنید - خبر ادامه دارد.) وَإِطْلَاقُ بَنِي آدَمَ عَلَيْهِمْ بِاعْتِبَارِ مَا يُؤُولُونَ؛ فَإِنَّهُمْ أَجْسَامٌ يُجْعَلُونَ فِيمَا بَعْدُ فِي صُلْبِ آدَمَ.

و اطلاق " بنی آدم "بر آنها به اعتبار چیزی است که سرانجام به آن خواهند رسید؛ زیرا آنها اجسامی هستند که بعدها در صلب آدم قرار می گیرند. وَرِوَايَةُ العِللِ فِي قَضِيَّةِ الْعُمَرِي إِلَى أَنْ قَالَ(علیه السلام : إِنَّ الله تَبَارَكَ وَتَعَالَى - لَمَّا خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ، خَلَقَ البحرين بَجْرًا عَدُبًا وَبَكْرًا أَجَاجًا. فَخَلَقَ تُرْيَةَ آدَمَ مِنَ الْبَحْرِ الْعَذَبِ وَشَنَّ عَلَيْهَا مِنَ الْبَحْرِ الأَجَاج. ثُمَّ جَبَلَ آدَمَ فَعَرَكَهُ عَرْكَاً شَدِيدًا، قَرَكَهُ مَا شَاءَ اللهُ فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ يَنْفُخَ فِيهِ الرُّوحَ، أَقَامَهُ - سُبْحَانَهُ - فَقَبَضَ قَبْضَةً مِنْ كَتِفِهِ الْأَيمَن فَخَرَجُوا كالنَّرِّ - الخبر. fn[علل الشرائع 2 / 425 ؛ بحار الأنوار 5 / 245](footnote1-page547"> 1) تفسير العياشي 1 / 358؛ بحار الأنوار 5 / 256

.) و روایت "علل" در قضیه عمری که فرمود خداوند تبارک و تعالی هنگامی که آسمانها و زمین را آفرید، دو دریا را خلق کرد؛ دریایی گوارا و دریایی شور و خاک آدم را از دریای گوارا آفرید و از دریای شور بر آن پاشید. سپس آدم را خمیر کرد و آن را به شدت ورز داد و به مدتی که خدا خواست رها کرد. و هنگامی که خداوند اراده کرد روح در او بدمد، او را برپا داشت - سبحان الله - و مشتی از شانه راست او گرفت و آنها مانند ذره بیرون آمدند - خبر ادامه دارد. حَيْثُ إِنَّ قَبْلَ ثَمَامِيَّةِ نَفْحَ الرُّوحِ أُخِذَ الْمِيثَاقُ. جایی که پیش از کامل شدن نفخ روح، میثاق گرفته شد. وَرِوَايَةُ بَصَائِرِ التَرَجَاتِ، عَنْ بِي جَعْفَرِ (علیه السلام إِلَى أَنْ قَالَ : فَامْتَزَجَ الْمَاءَانِ، فَأَخَذَ طِينًا مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ فَعَرَكَهُ عَرْكًا شَدِيدًا، فَقَالَ لِأَصْحَابِ الْيَمِينِ وَهُمْ كَا لَنَّرِّيَدِبُّونَ الخَبَر. (2) .) و روايت "بصائر الدرجات" از امام باقر (علیه السلام که فرمود: دو آب را درهم آمیخت و از سطح زمین گلی گرفت و آن را به شدت ورز داد و به اصحاب یمین که مانند ذرات در حرکت بودند، گفت - خبر ادامه دارد.) وَرِوَايَةُ الْعِلَلِ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ (علیه السلام إِلَى أَنْ قَالَ: إِنَّ الله - تَبَارَكَ وَتَعَالَى - في وَقْتِ مَا ذَرَأَهُمْ أَمَرَ أَصْحَابَ الْيَمِينِ-وَكُتُمْ هُمْ - أَنْ يَدْخُلُوا النَّارَ - الخَبَر. (3) .) و روایت " علل" از امام صادق(علیه السلام که فرمود: خداوند تبارک و تعالی هنگامی که آنها را آفرید، به اصحاب یمین و شما همانها هستید - امر کرد که وارد آتش شوند - خبر ادامه دارد.) وَمِنَ الْوَاضِحِ أَنَّ دُخُولَ النَّارِ يُنَاسِبُ الْمَادَّةَ الحِسْمِيَّة، لَا الْمِثَالَ. و روشن است که ورود به آتش با ماده جسمی تناسب دارد، نه با مثال.

2) بصائر الدرجات / 70؛ الكافي 2 / 8؛ بحار الأنوار 26 / 279 و 64 / 114

3) علل الشرائع 1 / 85؛ بحارالأنوار 5 / 241

فَهَذِهِ الرّوَايَاتُ إِشَارَاتٌ إِلَى الذَّرَ الثَّانِي. این روایات اشاره به ذر دوم دارند. وَأَمَّا الثَّالِثَةُ، فَرِوَايَاتُهَا كَثِيرَةٌ، بَلْ رِوَايَاتُ كُل وَاحِدٍ مِنْ هَذِهِ الْعَوَالِمِ كَثِيرَةٌ أَيْضًا. اما ذر سوم، روایات زیادی درباره آن وجود دارد، بلکه روایات مربوط به هر یک از این عوالم نیز فراوان است. فَلِهَذَا أَفْرَدْنَاهَا في جَزْوَةٍ مُنْفَرِدَةٍ مَخصُوصَةٍ بِذِكْرِ الْأَحَادِيثِ عَلَى سَبِيلِ التَّرْتِيبِ. به همین دلیل آنها را در جزوه ای جداگانه که به ذکر احادیث به صورت مرتب اختصاص دارد، بیان کرده ایم. وَأَظُنُّ أَنَّكَ لَا تَقْنَعُ بِهَذَا الْمِقْدَارِ الْقَلِيلِ مِنَ الْبَيَانِ لِأَجْلِ الْإِذْعَانِ بِالْمَعَادِ الْحِسْمَانِي، فَعَلَيْنَا أَنْ نُفَضِّلَ الْكَلَامَ فِي عَوَالِمِ الدَّرِ وَخَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِينَ وَالْحُجُبِ وَالْعَرْشِ وَالْمَلَائِكَةِ وَالْحِنِّ وَالشَّيَاطِينِ وَالْأَرْوَاحِ، وَكَوْنِ الكُل جِسْمَانِيَّةً، حَتَّى تَذْعَنَ بِالْمَعَادِ الْحِسْمَانِي مُدْرَكًا حَقِيقَتِهِ. گمان می کنم که این مقدار اندک از توضیح برای پذیرش معاد جسمانی کافی نباشد، بنابراین باید بحث را درباره عوالم ذر، خلقت آسمانها و زمینها، حجب، عرش فرشتگان، جن، شیاطین و ارواح و جسمانی بودن همه آنها تفصیل دهیم، تا به معاد جسمانی به صورت ادراک شده و حقیقی اذعان کنی. فَعَلَى هَذَا نَقُولُ: بر این اساس می گوییم: ## سه جزء انسان اعْلَمْ أَنَّ الْإِنْسَانَ مُرَكَّبٌ مِنْ ثَلَاثَةِ حَقَائِقَ مُخْتَلِفَة: بدان که انسان از سه حقیقت مختلف ترکیب یافته است: الحقيقة الأولى : النفس الناطقة إِحْدَاهَا النَّفْسُ النَّاطِقَةُ. وَهِيَ مِنْ عَالَمَ الْأَرْوَاحِ وَالْأَظِلَّةِ، وَيُعَيَّرُ عَنْهَا بِالصُّورَة الخَفِيَّةِ. اولین: نفس ناطقه است. این نفس از عالم ارواح و اظله است و از آن به عنوان "صورت خفیه" تعبیر می شود. وَهِيَ وَاحِدَةٌ لِنُورِ الْوَلَايَةِ. این نفس، دارای نور ولایت است.

وَلِهَذَا تَكُونُ فِي غَايَةِ الشَّدَّةِ مِنْ حَيْثُ الْوُجْدَانِ وَالشُّعُورِ وَالْإِدْرَاكِ وَالْقُدْرَةِ وَالِاخْتِيَارِ، لِكَوْنِ مَا تَحِدُهُ فِي نِهَايَةِ الشَّدَّةِ. به همین دلیل، از نظر وجدان ،احساس ادراک قدرت و اختیار در نهایت شدت قرار دارد، زیرا آنچه را که می یابد، در نهایت شدت است. كَيْفَ وَهُوَ نُورُ (161 الْوَلَايَةِ؟!) چگونه چنین نباشد در حالی که آن نور ولایت است؟! وَحَيْثُ إِنَّ النَّفْسَ تَحِدُهُ، تَكُونُ في غَايَةِ الشَّدَّةِ في هَذِهِ الْكَمَالَاتِ. و از آنجا که نفس آن را می یابد در نهایت شدت این کمالات قرار دارد. وَثَانِيتُهَا: الرُّوحُ الْحَيَوَانِي. وَقَدْ يُعَبَّرُ عَنْهَا بِالْقَالِبِ الْمِثَالِي. دومين: روح حیوانی است که از آن به "قالب مثالی" تعبیر می شود. وَهَذَا الرُّوحُ جِسْمٌ رَقِيقٌ أَرَقُ مِنَ النُّورِ الْمَحْسُوس؛ فَإِنَّ لَطَافَةَ الشَّيْءِ وَرِقْتَهُ لَا يُنَافِي جِسْمِيَّتَهُ. این روح جسمی لطیف تر از نور محسوس است؛ چراکه لطافت و نازکی چیزی منافاتی با جسمانی بودن آن ندارد. فَهُوَ جِسْمٌ لَطِيفٌ نَظِيرُ بُخَارِ الدَّمِ، حَيْثُ إِنَّهُ لَطِيفُ الدَّمِ. این روح جسمی لطیف است، مانند بخار خون که لطیف تر از خون است. وَهَذَا الرُّوح يُدْرِكُ الْإِنْسَانُ الْمَحْسُوسَاتِ وَسَائِرَ الْمَوْجُودَاتِ فِي عَالَمَ آخَرَ، وَهُوَ عَالَمُ الْمِثَالِ. و با این روح انسان محسوسات و سایر موجودات را در عالمی دیگر که همان عالم مثال است، ادراک می کند. وَبِهِ يَطِيرُ الْإِنْسَانُ فِي النَّوْمِ وَيَأْكُلُ وَيَشْرَبُ وَيَقُومُ وَيَقْعُدُ، بَلْ وَيَنَامُ وَيَسْتَيْقِظُ فِي عَالَمَ الْمِثَالِ. و با این روح، انسان در خواب پرواز می کند، می خورد و می نوشد، بر می خیزد و می نشیند، بلکه می خوابد و در عالم مثال بیدار می شود. إِذْ لِمَوْجُودَاتِ ذَلِكَ الْعَالَم أَيْضًا نَوْمٌ وَيَقَظَةٌ، كَمَا نُشَاهِدُ مِنْ أَنْفُسِنَا فِي بَعْضِ الْأَحْيَانِ مَنَامَنَا فِي النَّوْمِ. زیرا موجودات آن عالم نیز خواب و بیداری دارند همان طور که گاهی در خواب خود این را مشاهده می کنیم. فَإِنَّ عَالَمَ النَّوْمِ هُوَ بِعَيْنِهِ عَامَّ الْمِثَالِ، وَالنَّوْمُ فِيهِ إِنَّمَا هُوَ لِرُوحِنَا الْحَيَوَانِي وَبَدَنِنَا الْمِثَالِيِّ. زیرا عالم خواب عيناً همان عالم مثال است و خواب در آن، فقط برای روح حیوانی و بدن مثالی ما رخ می دهد.

وَمِنْ هُنَا يَسْتَكْشِفُ أَنَّ لِلْمَلَائِكَةِ نَوْمًا أَيْضًا، وَكَذَلِكَ لِلْجِنِّ. و از اینجا کشف می شود که ملائکه نیز خواب دارند و همچنین جن. وَغَيْرُ النَّائِم هُوَ اللهُ الَّذِي لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ. و تنها کسی که نمی خوابد خداوند است، همان کسی که چرت و خواب او را فرامی گیرد. إِذْ مَا سِوَاهُ كُلُّهَا مُتَعَلِّقَةٌ بِالْأَجْسَامِ. زیرا هر چیزی غیر از او به جسم مربوط است. وَلَوْ كَانَ جِسْمًا لَطِيفًا، فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ لَهَا نَوْمٌ، حَتَّى الْأَرْوَاحُ النَّاطِقَةُ فِي عَالَمَ الْأَرْوَاحِ. و حتی اگر جسم لطیفی باشد، ناگزیر خواب دارد، حتی ارواح ناطقه در عالم ارواح. فَإِنَّمَا أَيْضًا مُتَعَلَّقَةٌ بِالْأَبْدَانِ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى وَإِذْنِهِ فِي حِينٍ مِنَ الْأَحْيَانِ، كَمَا هُوَ صَرِيحُ الْأَحْبَارِ. زیرا این ارواح نیز در برخی اوقات به فرمان و اجازه خداوند متعال به بدنها تعلق میگیرند، همان طور که اخبار صریح به آن اشاره دارند. وَالْمُجَرَّدُ عَن الحِسْم مَنْحَصِرٌ فِيهِ تَعَالَى، فَهُوَ الْحَيُّ الَّذِي لَا يَنَامُ وَلَا تَمُوتُ. و آن که از جسم مجرد است، تنها خداوند است زیرا او زنده ای است که نمی خوابد و نمی میرد. روح حیوانی و ارتباط آن با نفس ناطقه وَبِالجُمْلَةِ: هَذَا الرُّوحُ الْحَيَوَانِيُّ وَالحِسْمُ اللَّطِيفُ وَالْبَدَنُ الْمِثَالِيُّ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ التَّعْبِيرَاتِ، يَكُونُ وَاحِدًا لِنُورِ النَّفْسِ النَّاطِقَةِ، نَظِيرَ وَاجِدِيَّتِهَا لِنُورِ الْوَلَايَةِ. به طور کلی، این روح حیوانی، جسم لطیف و بدن مثالی و دیگر تعابیر مشابه دارای نور نفس ناطقه است، همان گونه که دارای نور ولایت است. فَيَكُونُ الرُّوحُ سَمِيعًا بِنُورِ النَّفْسِ ، وَبَصِيرًا بِهِ، وَآكِلًا بِهِ، وَشَارِبًا بِهِ، وَقَائِمًا وَقَاعِدًا بِهِ، وَمُدْرِكًا بِهِ بِجَمِيعِ الْإِدْرَاكَاتِ؛ كُلُّ هَذِهِ فِي عَالَمَ الْمِثَالِ. بنابراین، روح به واسطه نور نفس می شنود، می بیند، می خورد، می نوشد بر می خیزد می نشیند و تمام ادراکات را از طریق آن انجام می دهد؛ همه اینها در عالم مثال رخ می دهد.

## بدن جسمانی خارجی وَثَالِثَتُهَا: الْبَدَنُ الْمَادِيُّ الحِسْمَانِيُّ الْخارِجِيُّ. و سومين حقیقت بدن مادی جسمانی خارجی است. وَهُوَ وَاجِدٌ لِنُورِ الرُّوح الحَيَوَانِي وَلِنُورِ النَّفْسِ النَّاطِقَةِ. این بدن دارای نور روح حیوانی و نور نفس ناطقه است. فَيُدْرِكُ الْمَحْسُوسَاتِ، وَيَأْكُلُ وَيَشْرَبُ، وَيَقُومُ وَيَقْعُدُ، وَيَسْكُنُ وَيَتَحَرَّكُ بِنُورِ الرُّوحِ. با نور روح، محسوسات را ادراک میکند می خورد می نوشد بر می خیزد می نشیند، سکون و حرکت می کند. وَكَذَلِكَ يَتَعَقَّلُ الْمَعْقُولَاتِ بِنُورِ النَّفْسِ النَّاطِقَةِ. و همچنین معقولات را با نور نفس ناطقه تعقل می کند. فَهَذَا الْبَدَنُ مُكَلَّفٌ وَمُخَاطَبٌ وَمَأْمُورٌ وَمَنْهِيُّ، وَلَكِنْ بَعْدَ مَا صَارَ وَاحِدًا لِنُورِ الرُّوحِ وَالنَّفْسِ. این بدن تکلیف پذیر، مورد خطاب مأمور و نهی شده است، اما پس از آنکه دارای نور روح و نفس شد. فَبِوجْدَانِهِ إِيَّاهُمَا يَصِيرُ شَاعِرًا مُدْرِكًا عَاقِلًا مُلْتَذًا مُتَأَلِمًا مُصَلِّيًا مُزَكِبًا شَارِبًا لِلْخَمْرِ زَانِبًا لَاطِيَّا إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ. با داشتن آنها نور روح و نفس ، آگاه، درک کننده عاقل، لذت برنده، درد کشنده، نمازگزار، زکات دهنده، شراب خوار، زناکار، لواط کننده و غیره می شود. وَلَيْسَ هَذَا بِمُسْتَغْرَبٍ. این امر عجیب نیست. كَيْفَ وَالْمَاهِيَّةُ الَّتِي لَيْسَ لَهَا مِنْ حَيْثُ ذَاتُهَا إِلَّا الْفَقْرُ وَاللَّا شَيْئِيَّةُ، مَتَى وُجِدَتْ نُورَ الْوَلَايَةِ تَكُونُ مُدْرِكَةً شَاعِرَةً عَاقِلَةً حَيَّةً قَادِرَةً حُرَّةً مُخْتَارَةً؟! چگونه چنین نباشد در حالی که ماهیتی که ذاتاً جز فقر و نیستی چیزی ندارد، هنگامی که نور ولایت را بیابد، درک کننده، آگاه، عاقل، زنده، قادر، آزاد و مختار می شود؟! فَالْبَدَنُ الَّذِي أَحْذَ مَرْتَبَةً مِنْ مَرَاتِبِ الْوَاجِدِيَّةِ يَكُونُ بِالْأَوْلَوِيَّةِ عِنْدَ وُجْدَانِ نُورِ الرُّوحِ الحَيَوَانِي وَنُورِ الرُّوحِ الْإِنْسَانِي النُّطْقِيَ مُدْرَكًا شَاعِرًا إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ.

بنابراین، بدنی که مرتبه ای از مراتب وجود را دریافت کند، به طریق اولی هنگامی که نور روح حیوانی و روح انسانی ناطقه را بیابد درک کننده، آگاه و غیره خواهد شد. فَالْإِنْسَانُ الخارجى مُرَكَّبٌ مِنْ هَذِهِ الْحَقَائِقِ الثَّلَاثَةِ. انسان خارجی از این سه حقیقت ترکیب یافته است. وَكُنْهُ التَّرْكِيبِ كَوْنُ الْبَدَنِ وَاحِدًا لِنُورِ الرُّوحَيْنِ، وَكَوْنُ الرُّوحِ الحَيَوَانِي وَاحِدًا لِنُورِ الرُّوحِ النُّطْقِيِّ. کنه ترکیب، این است که بدن دارای نور دو روح باشد و روح حیوانی نیز دارای نور روح ناطقه باشد. فَوَاحِدِيَّةُ الْبَدَنِ لِلنُّورَيْنِ وَوَاجِدِيَّةُ الرُّوح الحَيَوَانِي لِنُورِ النُّطْقِي بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى وَأَمْرِهِ، هُوَ حَقِيقَةُ تَنَزُل الرُّوحِ النُّطْقِيِّ، وَهُوَ مَعْنَى التَّرْكِيبِ. داشتن نور برای بدن و داشتن نور ناطقه برای روح حیوانی به اذن و فرمان خداوند متعال، حقیقت تنزل روح ناطقه و معنای ترکیب است. فَإِذَنْ لِكُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْ هَذِهِ الثَّلَاثَةِ مَقَامٌ مُسْتَقِلُ وَعَالَم مُتَوَحِدٌ وَنَشْأَةٌ إِنْفِرَادِيَّةٌ اِسْتِقْلَالِيَّةٌ. بنابراین هر یک از این سه ،حقیقت مقامی مستقل، جهانی متوحد و نشأتى انفرادی و مستقل دارند. وَلَا ضَيْرَ فِي كَوْنِ كُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهَا فِي عَالَمِهَا مُسْتَقِلَّةً مُكَلَّفَةً بِتَكَالِيفِ خَاصَّةٍ، وَعِنْدَ تَرْكِيبِهَا فِي هَذَا العَالَم مُكَلَّفَةً أَيْضًا بِتَكَالِيفِ خاصة. و ایرادی ندارد که هر یک از اینها در جهان خود مستقل و به تکالیف خاصی مکلف باشد و هنگام ترکیب در این جهان نیز مکلف به تکالیف خاصی شود. فَنَقُولُ : بنابراین می گوییم: مُقْتَضَى الْأَحَادِيثِ وَالرِّوَايَاتِ كَوْنُ الْإِنْسَانِ الْمُرَكَبِ فِي هَذَا الْعَالَم مَأْحُودًا عَنْهُ الْمِيثَاقُ فِي عَوَالِمَ ثَلَاثَةٍ قَبْلَ هَذَا الْعَالَمِ التَّرْكِيبِ الْخَارِجِيَ الدُّنْيَوِيِّ. بر اساس احادیث و روایات، انسان مرکب در این جهان، پیش از این جهان ترکیب خارجی دنیوی، در سه عالم از او میثاق گرفته شده است. فَأَخَذَ اللَّهُ مِنْ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْ هَذِهِ الْأَجْزَاءِ الثَّلَاثَةِ عَهْدًا وَمِيثَاقًا، وَأَمَرَ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهَا بِأَمْرٍ وَتَكْلِيفٍ. خداوند از هر یک از این سه جزء عهد و میثاق گرفته و هر یک را به امری و تکلیفی مأمور کرده است.

ثُمَّ بَعْدَ مَا رَكَبَتِ الثَّلَاثَةُ، أَخَذَ مِنَ الْمَجْمُوع مِيثَاقًا، وَكَلَّفَ الْمَجْمُوعَ بِتَكَالِيفَ شَرْعِيَّةٍ تَخْصُوصَةٍ رُوحَانِيَّة . الْأَخْلَاقِيَّاتِ . وَحِسْمَانِيَّةِ . كَالتَّكَالِيفِ الْجَوَارِحِيَّةِ الْبَدَنِيَّةِ. سپس پس از ترکیب این سه، از مجموع آنها میثاق گرفت و مجموع را به تکالیف شرعی مخصوصی مأمور کرد؛ تكاليف روحانی - مانند اخلاقیات - و جسمانی - مانند تكاليف جوارحي بدني. فَهُنَاكَ يَكُونُ لِلْإِنْسَانِ ثَلَاثُ عَوَامَ سَابِقَةٍ عَلَى عَالَم تَرْكِيبِهِ، وَعُبَرَ عَنْهَا بِالدَّرِ، فَيَكُونُ لَهُ ذَرٌ أَولٌ وَذَرٌ ثَانٍ وَذَر ثَالِثُ. بنابراین، انسان دارای سه عالم پیش از عالم ترکیب خود است که از آنها به "ذر" تعبیر شده است؛ لذا دارای ذر اول، ذر دوم و ذر سوم است. ## عالم اظله، خلقت نوری و ذر اولی و عرض ولایت. أَمَّا الذَّرُ الْأَوَّلُ: فَهُوَ عَالَمُ الْأَظِلَّةِ. وَإِطْلَاقُ الظَّلِّ فِي غَايَةِ الْمُنَاسَبَةِ. اما ذر اول: عالم اظله است و اطلاق "ظل برای آن نهایت تناسب را دارد. وَالظُّلُ هُوَ صُورَةٌ مَاهَوِيَّةُ الْإِنْسَانِ نَظِيرُ الظَّلِ فِي الشَّمْسِ، فَكَمَا أَنَّ تَعَيُّنَ حُدُودِ هَذَا الظَّلِّ وَكَمِّيَّاتِهِ وَمَقَادِيرِه بِالشَّمْسِ، بَلْ فِيهِيَّتُهُ أَيْضًا بِالشَّمْسِ، فَكَذَلِكَ صُورَةُ مَاهَوِيَّةِ الْإِنْسَانِ. و "ظل" همان صورت ماهوی انسان است، شبیه سایه ای در آفتاب؛ همان طور که تعیین حدود، اندازه ها و مقادیر این سایه به آفتاب وابسته است بلکه وجود خود سایه نیز از آفتاب ،است صورت ماهوی انسان نیز چنین است. وَبِالجُمْلَةِ، وَ عَالَمُ الْأَظِلَّةِ وَالْأَرْوَاحِ. به طور کلی این همان عالم اظله و ارواح است. فَإِنَّ اللهَ تَعَالَى خَلَقَ مُحَمَّدًا (صلی الله علیه و آله وسلم . أَيْ رُوحَهُ الشَّرِيفَ . مِنْ جَلَالِ عَظَمَتِهِ وَجَعَلَهُ مَالِكًا لِنُورِهِ بِلَا وَاسِطَةٍ، وَأَعْطَاهُ مَقَامَ «كُنْتُ سَمْعَهُ وَبَصَرَهُ» مِنْ بَدْءٍ خَلْقَتِهِ.) زیرا خداوند متعال، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم - یعنی روح شریف او را از جلال عظمت خود آفرید و او را بدون واسطه مالک نور خویش قرار داد و از آغاز آفرینش، مقام " من گوش و چشم او هستم را به او عطا کرد.) فَلَيْسَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ اللَّهِ حِجَابٌ. پس میان او و خداوند هیچ حجابی نیست. فَهُوَ الْحِجَابُ الْأَعْظَمُ لِمَا سِوَاهُ.

اوست حجاب اعظم برای هر چیزی غیر از خداوند. وَهُوَ الَّذِي مِنْ بَدْءِ حُدُوثِهِ كَانَ مُعْطَى بِهَذِهِ الْعَطِيَّةِ الْكُبْرَى، أَيْ مَقَامَ «كُنْتُ سَمْعَهُ وَبَصَرَهُ» الَّذِي وَرَدَ فِي الْحَدِيثِ الْقُدُسِي. و او کسی است که از آغاز وجودش، به این عطیه بزرگ - یعنی مقام " من گوش و چشم او هستم که در حدیث قدسی آمده است - عطا شد. ثُمَّ خَلَقَ مِنْهُ (صلی الله علیه و آله وسلم سَائِرَ الْأَرْوَاحِ (162) بِأَنْ جَعَلَهُمْ وَاجِدِينَ لِنُورِ نَبِيِّهِمْ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله وسلم) وَمَالِكِينَ لَهُ.) سپس خداوند از او (پیامبر سایر ارواح را آفرید، بدین گونه که آنها را دارای نور پیامبرشان محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) و مالک آن نور قرار داد.) فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُونَ مَوْجُودِينَ بِهِ (صلی الله علیه و آله وسلم ، عَالِمِينَ بِعِلْمِهِ، قَادِرِينَ بِقُدْرَتِهِ، وَهَكَذَا فِي سَائِرِ الْكَمَالَاتِ.) بدون شک، آنها با وجود پیامبر موجود هستند، با علم او عالماند، با قدرت او قادرند و همچنین در سایر كمالات. وَلِذَا يَكُونُ هُوَ (صلی الله علیه و آله وسلم الْكِتَابَ الْمُبِينَ، أَيْ مَقَامَ جَمْعِ الْكُلِ، بِمَعْنَى أَنَّ نُورَهُ حُمِّلَ عَلَى سَائِرِ الْأَرْوَاحِ، وَكَذَلِكَ عِلْمُهُ حُمِّلَ عَلَيْهِمْ، وَهَكَذَا سَائِرُ كَمَالَاتِهِ.) از این رو، او (پیامبر کتاب مبین است، یعنی مقام جمع کل، به این معنا که نور او بر سایر ارواح حمل شد، همچنین علم او بر آنها حمل شد و همچنین سایر کمالات او.) فَهُوَ (صلی الله علیه و آله وسلم يُشَاهِدُ جَمِيعَ الْأَرْوَاحِ الْحَادِثَةِ إِلَى الْأَبَدِ بِجَمِيعِ كَمَالَاتِهِمْ؛ لِأَنَّ فِعْلِيَّةَ الْجَمِيعِ بِنُورِهِ الْأَنْوَرِ الاِلَهِيِ.) او (صلی الله علیه و آله وسلم همه ارواح حادث تا ابد را با تمام کمالات آنها مشاهده می کند؛ زیرا فعلیت همه، با نور انور الهی اوست.) فَهُوَ (صلی الله علیه و آله وسلم بِمَقَامِ قَلْبِهِ، أَيْ مَقَامِ نُورَانِيَّتِهِ يُشَاهِدُ الْكُلَّ وَيَعْرِفُهُمْ وَيَعْرِفُ كَمَالَاتِهِمْ لِأَنَّهُ لَيْسَ لِأَحَدٍ وُجُودٌ وَلَا كَمَالٌ إِلَّا بِهِ (صلی الله علیه و آله وسلم).) او (صلی الله علیه و آله وسلم در مقام قلب خود، یعنی مقام نورانیتش همه را مشاهده می کند آنها و کمالاتشان را می شناسد؛ زیرا هیچ کس بدون او وجود و کمالی ندارد.) وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى لَا كَمَالَ لِأَحَدٍ إِلَّا كَمَالُهُ، وَالْكُلُّ وَاحِدُونَ جَلَالَهُ وَكَمَالَهُ (صلی الله علیه و آله وسلم .) به عبارت دیگر، هیچ کمالی برای کسی وجود ندارد جز کمال او، و همه جلال و کمال او را دارند.

فَكَيْفَ يُمكنُ احْتِفَاءُ رُوحٍ مِنَ الْأَرْوَاحِ أَوْ دَرَجَةٍ كَمَالٍ مِنْ كَمَا لَا تِهِمْ عَلَيْهِ (صلی الله علیه و آله وسلم .) پس چگونه ممکن است که روحی از ارواح یا درجه ای از کمالات آن ها بر او(صلی الله علیه و آله وسلم مخفی بماند؟) فَإِذَنْ بِمَقَامِهِ النُّورَانِي كِتَابٌ مُبِينٌ إلهي قَدْ أَحْصِيَ فِيهِ (صلی الله علیه و آله وسلم كُلُّ كَمَالٍ وَجَلَالٍ وَجَمَالٍ.) بنابراین، او در مقام نورانی خود، کتاب مبین الهی است که در آن همه کمالات، جلال و جمال احصا شده است. فَهُوَ (صلی الله علیه و آله وسلم عَالِمُ بِجَمِيعِ الْأَشْيَاءِ مِنَ الْأَوَّلِ إِلَى الْأَبَدِ.) او (صلی الله علیه و آله وسلم از آغاز تا ابد به همه چیز آگاه است.) وَهُنَالِكَ يَظْهَرُ سِرُّ الْوَلَايَةِ؛ لِأَنَّ مَا سِوَاهُ مَوْجُودُونَ بِهِ وَكَامِلُونَ بِهِ وَقَائِمُونَ بِهِ. و در اینجا راز ولایت آشکار می شود؛ زیرا هر چیزی جز او با او وجود یافته، کمال یافته و قیام دارد. فَهُوَ وَلِيُّ الكُل وَمُسْتَوْلِ عَلَى الْكُل وَقَيُّومُ الْكُل بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى مِنْ دُونِ لُزُومِ تَطَوُّرٍ وَتَشَؤُن، لا فِيهِ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى . وَلَا فِي نَبِيِّهِ (صلی الله علیه و آله وسلم .) او ولی همه مسلط بر همه و قیوم همه است به اذن خداوند متعال، بدون آنکه تغییری یا حالتی در او تبارک و تعالی یا در پیامبرش ایجاد شود. فَمَعَ بَقَاءِ التَّوْحِيدِ يَكُونُ مُحَمَّدٌ (صلی الله علیه و آله وسلم مَالِكًا لِنُورِ رَبِّهِ، وَسَائِرُ الْأَشْيَاءِ مَالِكِينَ لِنُورِهِ (صلی الله علیه و آله وسلم) .) با وجود توحید، محمد (صلی الله علیه و آله وسلم مالک نور پروردگارش است و دیگر موجودات مالک نور او (پیامبر) هستند.) وَهذَا قَالَ(علیه السلام : إلَى هَاهُنَا التَّوحِيدُ. (1) .) و به همین دلیل فرمود تا اینجا توحید است". وَمِنْ هُنَا يَظْهَرُ سِرُّ الْخَاتِمِيَّةِ وَالْفَاتِحِيَّةِ. و از اینجا راز خاتمیت و فاتحیت آشکار می شود. فَإِنَّهُ (صلی الله علیه و آله وسلم بِعَيْنِهِ أَوَّلُ الصَّوَادِرِ بِالْحَقِيقَةِ، وَرُوحُهُ أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللهُ حَقِيقَةٌ، لَا تَجَازًا وَلَا مُسَاحَةٌ، كَمَا يَذْهَبُ إِلَيْهِ الْفَلَاسِفَةُ.) زیرا او (صلی الله علیه و آله وسلم به ذات خود نخستین صادر حقیقی است، و روح او نخستین چیزی است که خداوند به حقیقت آفرید، نه به مجازی و نه به مسامحه همان گونه که فلاسفه معتقدند.)


1) تفسير القمي 2 / 155؛ المناقب 13 / 101 ؛ بحار الأنوار 3 / 277 و 36 / 103

وَحَيْثُ إِنَّهُ (صلی الله علیه و آله وسلم أوّلُ الْمَخْلُوقَاتِ وَمَا سِوَاهُ قَدْ مَلَكَ نُورَهُ، فَلَا تَحالَة يَكُونُ (صلی الله علیه و آله وسلم) هُوَ الخاتم الْخَاتِمَ.) و از آنجا که او (صلی الله علیه و آله وسلم نخستین مخلوقات است و دیگر موجودات نور او را در اختیار دارند، ناگزیر او خاتم خواهد بود.) وَبِالْجُمْلَةِ، لَمَّا خَلَقَ اللهُ مُحَمَّدًا مِنْ جَلَالِ عَظَمَتِهِ وَخَلَقَ سَائِرَ الْأَرْوَاحِ مِنْهُ، عَرَّفَ مُحَمَّدًا عَلَيْهِمْ بَعْدَ مَا عَرَّفَ نَفْسَهُ الْمُقَدَّسَةَ الْمُتَعَالِيَةَ لَهُمْ. به طور کلی، هنگامی که خداوند محمد (صلی الله علیه و آله وسلم را از جلال عظمت خود آفرید و دیگر ارواح را از او خلق کرد، محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) را به آن ها معرفی کرد، پس از آنکه خود را به آنها شناساند.) فَبَعَثَ مُحَمَّدًا إِلَى هَذِهِ الْأَرْوَاحِ بِالنُّبُوَّةِ. پس محمد (صلی الله علیه و آله وسلم را با مقام نبوت به سوی این ارواح فرستاد.) وَأَخَذَ مِنَ الْأَرْوَاحِ الْحَيَّةِ الْقَادِرَةِ الْمُخْتَارَةِ مَوَاثِيقَ وَعُهُودًا بِرُبُوبِيَّةِ نَفْسِهِ وَنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ وَوَلَايَةِ أَوْصِيَائِهِ. و از ارواح زنده قادر و مختار میثاقها و عهدهایی درباره ربوبیت خویش، نبوت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم و ولایت اوصیایش گرفت.) فَأَقَرَّ مَنْ أَقَرَّ مِنْهُمُ احْتِيَارًا، وَأَنْكَرَ مَنْ أَنْكَرَ مِنْهُمْ احْتِيَارًا. کسانی که اقرار کردند با اختیار اقرار کردند و کسانی که انکار کردند، با اختیار انکار کردند. فَبَعْدَ مَا خَلَقَ اللهُ الْأَجْسَامَ، جَعَلَ الرُّوحَ الْمُطِيعَ السَّعِيدَ فِي طِينَةٍ سَعِيدَةٍ، وَالرُّوحَ الْعَاصِيَ الشَّقِيَ فِي طِيئَةٍ خَبِيثَةٍ مِنْ سِكِينٍ. پس از آنکه خداوند اجسام را آفرید روح مطیع و سعادتمند را در طینت سعیده و روح عاصی و شقی را در طینت خبيثه از سجین قرار داد. وَهَذَا هُوَ الذَّر الأول. و این همان ذر اول است. وَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّهُ يَرْجِعُ إِلَى الْأَرْوَاحِ وَالْأَظِلَّةِ فَقَطْ وَلَيْسَ هَذَا الْعَالَمُ عَالَمَ حِسْمٍ وَلَا مَادَّةٍ، بَلْ الْمَأْحُوذُ عَنْهَا الْمَوَاثِيقُ هِيَ الْأَظِلَّةُ وَالْأَرْوَاحُ النُّطْقِيَّةُ، لَا الْأَجْسَامُ اللَّطِيفَةُ وَالْغَلِيظَةُ. و دانستی که این عالم فقط به ارواح و اظله بر می گردد، نه به جسم و ماده؛ بلکه میثاق هایی که گرفته شده است، از اظله و ارواح ناطقه بوده است نه اجسام لطيف و غليظ.

وَإِلَيْهِ يُؤْمِي كُلُّ حَدِيثٍ صُرْحَ فِيهِ بِلَفْظِ الْأَظِلَّةِ، كَمَا ذَكَرْنَا دَلَائِلَهُ وَأَحْبَارَهُ. و هر حدیثی که در آن لفظ اظله به کار رفته است به همین موضوع اشاره دارد، همان طور که دلایل و اخبار آن را ذکر کردیم. وَلِأَجْلِ تَحَقُّقِ هَذَا الذَّرِ مَعَ الذَّرَّيْنِ الْآخَرَيْنِ تَكُونُ الْمَعْرِفَةُ فِي هَذَا الْعَالَمِ التَركِييَ فِطْرِيَّةً، وَالنَّبِيُّ مُحَمَّدٌ لا الله دَعَا الخَلْقَ إِلَى هَذَا الْمَعْرُوفِ الْفِطْرِيِّ الَّذِي عَرَّفَ نَفْسَهُ فِي هَذِهِ النَّشْاتِ الثَّلَاثَةِ. و به دلیل تحقق این ذر همراه با دو ذر دیگر، معرفت در این عالم ترکیبی فطری است، و پیامبر محمد (صلی الله علیه و آله وسلم مردم را به این معرفت فطری که خود را در این سه نشئه معرفی کرده است، دعوت کرد.) وَلْيُعْلَمْ أَنَّ مَسْأَلَة عَرْض الْوِلَايَةِ غَيْرُ مَسْأَلَةِ أَحْذِ الْمِيثَاقِ وَالْعُهُودِ وَتَوْجِيهِ التَّكَالِيفِ؛ فَإِنَّ عَرْضَ الْوِلَايَةِ لَيْسَ تَحْدُودًا بِحَدٍ وَلَا عَدَدٍ. باید دانست که مسئله عرض ولایت با مسئله أخذ ميثاقها، عهدها و توجيه تكاليف متفاوت است؛ زیرا عرض ولایت محدود به حد و عدد خاصی نیست. فَتَارَةً تُعْرَضُ عَلَى الأَرْوَاحِ النُّطْقِيَّةِ، وَأُخْرَى عَلَى الأَرْوَاحِ . مَرَّةً عَلَى الْحِسْمِ الْبَسِيطِ وَمَادَّةِ الْمَوَادِ قَبْلَ أَنْ يَتَغَيَّرَ وَيُخْلَقَ مِنْهُ شَيْءٌ، وَمَرَّاتٍ عَدِيدَةٍ عَلَى الْمَخْلُوقَاتِ منه. گاهی ولایت بر ارواح ناطقه عرضه می شود گاهی بر ارواح حیوانیه و گاهی بر اجسام، آن هم بارها و بارها؛ یک بار بر جسم بسیط و ماده مواد پیش از آنکه تغییری در آن ایجاد شود یا چیزی از آن خلق گردد، و بارها و بارها بر مخلوقات ایجادشده از آن. فَبِكُل تَغْيِيرِ يَحْصُلُ في هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ يُعْرَضُ عَلَيْهِ الْوِلَايَةُ مَرَّةً. با هر تغییری که در این آب بسیط رخ دهد، ولایت یک بار بر آن عرضه می شود. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى: بِعَدَدِ كُلِّ تَرْكِيبٍ وَقَعَ إِلَى الْآنِ فِي الْجِسْمِ الْبَسِيطِ وَأَجْزَائِهِ، أَوْ يَقَعُ بَعْدَ ذَلِكَ إِلَى الْأَبَدِ، عُرِضَتْ وَتُعْرَضُ الْوِلايَةُ عَلَيْهَا أَيْ عَلَى الْمُرَكَّبَاتِ. به عبارت دیگر، به تعداد هر ترکیبی که تا کنون در جسم بسیط و اجزای آن رخ داده یا پس از این تا ابد رخ خواهد داد، ولایت بر آنها یعنی بر مرکبات عرضه شده و عرضه می شود. فَبِتَجَدُّدِ التَّرْكِيبِ يَتَجَدَّدُ عَرْضُ الْوِلَايَةِ.

با هر ترکیب جدیدی عرضه ولایت نیز تجدید می شود. وَأَمَّا مَسْأَلَهُ أَخْذِ الْمِيثَاقِ وَتَوْجِيهِ التَّكَالِيفِ، فَلَيْسَتْ إِلَّا أَرْبَعَ مَرَّاتٍ: اما مسئله أخذ ميثاق و توجیه تکالیف فقط چهار بار انجام شده است: إِحْدَاهَا فِي عَالَمِ الْأَرْوَاحِ النُّطْقِيَّةِ الْمُجَرَّدَةِ عَنِ الْأَبْدَانِ. اولین بار در عالم ارواح ناطقه مجرد از ابدان. وَثَانِيَتُهَا فِي عَالَمَ الْمِثَالِ وَالْأَرْوَاحِ الحَيَوَانِيَّةِ. دومین بار در عالم مثال و ارواح حيوانيه وَثَالِثَتُهَا فِي عَالَمَ الْمَادَّةِ الْخَارِجِيَّةِ. سومین بار در عالم ماده خارجی. وَرَابِعَتُهَا بَعْدَ مَا رُكْبَتِ الثَّلَاثَةُ فِي عَالَمَ التَّرْكِيبِ. و چهارمین بار پس از ترکیب سه عالم در عالم ترکیب. ## خلقت ماء بسيط و طینت انسانها و ذرّ ثانى. أَمَّا الذَّرُ الثَّانِي، فَهُوَ رَاجِعٌ إِلَى الْمَوْجُودَاتِ (163 الْحِسْمِيَّةِ.) اما ذر دوم، مربوط به موجودات جسمانی است. وَتَوْضِيحُهُ يَتَوَقَّفُ عَلَى تَمْهِيدٍ مُقَدِّمَةٍ وَهِيَ: و توضیح آن نیازمند مقدمه ای است که عبارت است از: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى بَعْدَ مَا خَلَقَ الْأَرْوَاحَ وَالْأَظلَّةَ وَعَرَضَ عَلَيْهِمُ الْوِلَايَةَ وَأَخَذَ مِنْهُمُ الْمِيثَاقَ، غَيَّبَهُمْ فِي مَكْنُونِ عِلْمِهِ بِمَا شَاءَ اللَّهُ أَنْ يَكُونُوا غَائِبِينَ. خداوند متعال، پس از آفرینش ارواح و اظله عرضه ولایت بر آنها و أخذ ميثاق، آنها را در علم مکنون خود پنهان کرد، به گونه ای که خداوند خواست آنها غایب باشند. ثُمَّ أَظْهَرَهُمْ ثُمَّ نَصَبَ الْعَوَالِمَ، أَيْ الْعَوَالِمِ الْحِسْمِيَّةَ. سپس آنها را آشکار کرد و آنگاه عوالم را برپا ساخت، یعنی عوالم جسمانی.

وَتَرْتِيبُ نَصْبِ الْعَوَالِمِ عَلَى الْإِجْمَالِ وَالِانْدِمَاحِ هُوَ أَنَّهُ تَعَالَى أَذِنَ فِي أَنْ يَمْلِكَ مَاهِيَّةَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الَّذِي قَدْ يُعَبَّرُ عَنْهُ بِالْهَوَاءِ وَقَدْ يُعَبَّرُ عَنْهُ بِالثَّرَيَّا مِنْ نُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ، فَمَلَكَتْهُ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى فَصَارَتْ مَوْجُودَةٌ. ترتیب برپایی عوالم به صورت اجمال و ادغام این گونه بود که خداوند متعال اجازه داد تا ماهیت آب بسیط، که گاه به "هوا" و گاه به " ثریا" تعبیر می شود از نور صادر اول بهره مند شود. این ماهیت به اذن خداوند آن نور را مالک شد و به وجود آمد. وَهِيَ عَرْشُ اللَّهِ الْحِسْمَانِي و این همان عرش جسمانی خداوند است. وَهَذَا الْمَاءُ الَّذِي نَقُولُ بِهِ أَلْطَفُ مِنْ مَائِنَا الْمَحْسُوسِ بِالْبَصَرِ بِمَرَّاتٍ عَدِيدَةٍ، بَلْ هُوَ أَلْطَفُ مِنَ النُّورِ وَالرُّوحِ الحَيَوَانِي الْمُعَيَّرِ عَنْهُ بِالْقَالَبِ الْمِثَالِي. این آبی که از آن سخن میگوییم از آب محسوس به چشم ما به مراتب لطیف تر است؛ بلکه از نور و روح حیوانی که به آن قالب مثالی می گویند، نیز لطیف تر است. وَهُوَ الَّذِي مَلَأَ مَشَارِقَ جَمِيع عَوَالِمِ الْأَجْسَامِ وَمَغَارِبَنَا بِمَلِكِهَا وَجِنَّهَا وَإِنْسِهَا وَنَارِهَا وَجَنَّتِهَا. و همین آب است که مشرقها و مغربهای تمام عوالم اجسام را از جمله پادشاهیها، جن، انسان، آتش و بهشت آنها، پر کرده است. وَحَيْثُ إِنَّهُ كَانَ مَالِكًا لِنُورِ الْوِلَايَةِ وَمَوْجُودًا بِهِ ، فَلَا مَحَالَةَ يَكُونُ عَالِمًا بِعِلْمِهِ وَقَادِرًا بِقُدْرَتِهِ وَمُخْتَارًا حُرَّا بِاخْتِيَارِهِ وَحُرِّيَّتِهِ. و از آنجا که این آب مالک نور ولایت بود و با آن وجود یافت، بی تردید با علم آن دانا، با قدرت آن توانا و به اختیار و آزادی خود مختار و آزاد است. وَذَلِكَ لِأَنَّ مَمْلُوكَهُ هُوَ نُورُ الْوِلَايَةِ، وَهُوَ شَدِيدُ النُّورِيَّةِ وَشَدِيدُ الْعِلْمِ وَالْقُدْرَةِ إِلَى آخِرِ الْكَمَالَاتِ. زیرا مملوک این آب، نور ولایت است که دارای شدت نورانیت علم و قدرت تا نهایت کمالات است. فَكَمَا حَمَلَ اللهُ مِنْ ذَلِكَ النُّورِ عَلَى الْمَاءِ الْبَسِيطِ وَمَلَكَهُ إِيَّاهُ، فَكَذَلِكَ حَمَّلَهُ مِنْ عِلْمِهِ وَمِنْ قُدْرَتِهِ وَشُعُوره وَاخْتِيَارِه. همان طور که خداوند از آن نور بر آب بسیط قرار داد و آن را به این آب واگذار کرد، همچنین از علم، قدرت، شعور و اختیار خود به آن بخشید. وَلَكِنْ كُلُّ ذَلِكَ بِمِقْدَارٍ خَاصٌ ضَعِيفٍ نَظِيرَ وُجُودِهِ.

اما همه این موارد به مقدار مشخص و محدودی بود، نظیر وجود خود آن آب. فَالْمَاءُ الْبَسِيطُ صَارَ بِتَمْلِيكِ اللَّهِ تَعَالَى مَالِكًا لِنُورِ الْوِلَايَةِ بِقَدْرٍ مَحْدُودٍ، وَبِتَحْمِيلِهِ صَارَ حَامِلًا لِعِلْمٍ النَّبِيِّ وَقُدْرَتِهِ وَسَائِرِ كَمَالَاتِهِ بِمِقْدَارٍ مَعْدُودٍ مَخْصُوص. آب بسیط با واگذاری خداوند متعال، مالک نور ولایت به مقدار محدود شد و با این بخشش، حامل علم پیامبر، قدرت او و سایر کمالات او به میزان مشخص و معدود گردید. فَهُوَ مَوْجُودٌ بِنُورِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ وَعَالِمٌ بِعِلْمِهِ وَقَادِرٌ بِقُدْرَتِهِ وَهَكَذَا. بنابراین، این آب با نور صادر اول موجود است، با علم او عالم است، با قدرت او توانا است و همین گونه در سایر موارد. وَمِنْ هُنَا يَنْدَفِعُ اسْتِغْرَابُ عَرْضِ الْوِلَايَةِ عَلَى هَذَا الْمَاءِ وَاسْتِعْجَابُ مَعْرِفَتِهِ لِلَّهِ وَلِنَبِيِّهِ وَلِأَوْصِيَائِهِ. از اینجا شگفتی نسبت به عرضه ولایت بر این آب و تعجب از شناخت آن نسبت به خداوند، پیامبرش و اوصیایش برطرف می شود. إِذْ بَعْدَ مَالِكِيَّةِ نُورِ الْوِلَايَةِ لَا يَعْسُرُ مَعْرِفَةُ اللَّهِ تَعَالَى عَلَيْهِ وَلَا يَصْعُبُ مَعْرِفَةُ النَّبِيَ (صلی الله علیه و آله وسلم عَلَيْهِ، فَضْلًا عَنْ امْتِنَاعِهَا.) زیرا پس از مالکیت نور ولایت شناخت خداوند بر او دشوار نیست و شناخت پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم نیز برای او سخت نیست چه رسد به اینکه غیر ممکن باشد.) فَبِنُورِ الْوِلَايَةِ يَعْرِفُ اللَّهَ وَيَعْرِفُ صَاحِبَ هَذَا النُّورِ وَمَنْ هُوَ أَمْلَكُ مِنْهُ. با نور ولایت خداوند را می شناسد و صاحب این نور و کسی که برتر از اوست را می شناسد. وَبِهِ أَيْضًا يَعْرِفُ الْأَوْصِيَاءَ وَالْحُجَجَ. و همچنین از طریق این نور اوصیاء و حجج الهی را می شناسد. وَبِالْقدْرَة وَالاخْتِيَارِ اللَّذَيْنِ مَلَكَهُمَا بِتَمْلِيكِ اللهِ تَعَالَى يُطِيعُ وَيَعْصِي اخْتِيَارًا. و با قدرت و اختیاری که خداوند متعال به او عطا کرده است، اطاعت یا عصیان می کند، آن هم به اختیار خود. ثُمَّ إِنَّ هَذِهِ الْمَاهِيَّةَ الْاتِصَالِيَّةَ مِنْ حَيْثُ ذَاتِهَا تَقْبَلُ كُلَّ الْأَعْرَاضِ الْمُصَنَّفَةِ وَالْمُشَخَصَةِ. سپس این ماهیت اتصالی به لحاظ ذات خود، پذیرای تمام عوارض طبقه بندی شده و مشخص است. وَفَضْلُ اللَّهِ تَعَالَى عَمِيمٌ، فَخَلَقَ مِنْهُ عَوَالِمَ عَدِيدَةً غَيْرَ مُتَنَاهِيَةٍ فِي نَظَرِنَا الْعَاجِزِ عَن الْإِحْصَاءِ.

فضل خداوند متعال عام و گسترده است و از آن، عوالم بسیاری آفرید که در نظر ما انسانهای ناتوان از شمارش بی پایان است. وَاحْتِلَافُ الخَلَائِقِ إِنَّمَا هُوَ بِاخْتِلَافِهِمْ في الطَّاعَةِ وَالْعِصْيَانِ . كَمَا سَيَأْتِي مُفَصَّلا. و تفاوت مخلوقات صرفاً به تفاوت آنها در طاعت و عصیان است همان طور که به تفصیل بیان خواهد شد. فَحَصَلَ فِي ذَلِكَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ تَغْبِيرٌ، أَيْ عُرِضَ عَلَيْهِ بَعْضُ الْأَعْرَاضِ، فَصَارَ قِطْعَةٌ مِنْهُ جَنَّةٌ، وَأُخْرَى نَارًا، وَثَالِثَةٌ مَلَائِكَةُ يَأْكُلُونَ وَيَشْرَبُونَ وَيَنَامُونَ وَيَقُومُونَ وَيَقْعُدُونَ وَيَسْكُنُونَ وَيَطِيرُونَ بِالْأَجْنِحَةِ الْحِسْمِيَّةِ وَيَعْرُجُونَ وَيَهْبِطُونَ إِلَى غَيْر ذَلِكَ مِمَّا هُوَ مِنْ شُؤون الْأَجْسَامِ. در این آب بسیط تغییری رخ داد، یعنی برخی از عوارض بر آن عرضه شد؛ پس بخشی از آن به بهشت، بخشی دیگر به آتش، و بخش سوم به فرشتگانی تبدیل شدند که می خورند و می آشامند، می خوابند و بیدار می شوند، می نشینند و برمی خیزند، استراحت می کنند و با بالهای جسمانی پرواز میکنند عروج می کنند و فرود می آیند، و غیر از این ها که از ویژگی های اجسام است. غَايَةُ الْأَمْرِ أَنَّ جِسْمَهَا رَقِيقٌ لَطِيفٌ أَرَقُ مِنَ الْهَوَاءِ وَالنُّورِ الْمَحْسُوسَيْنِ. با این تفاوت که جسم آنها لطیف تر از هوا و نور محسوس است. وَرَابِعَةٌ جَانَّا مَخْلُوقًا مِنْ نَارٍ. و بخشی دیگر به جن هایی که از آتش آفریده شده اند. وَخَامِسَةٌ سَمَاءً وَأَرْضًا مَحْسُوسَتَيْنِ فِي مَنْظُومَتِنَا الشَّمْسِيَّةِ وَسَائِرٍ مَنْظُومَاتِ فَجَرَّيْنَا وَسَائِرِ الْمَجَرَّاتِ. و بخشی دیگر به آسمان و زمین محسوس در منظومه شمسی ما، دیگر منظومه های کهکشانی ما، و سایر کهکشانها. وَهَكَذَا تَغَيَّرَ هَذَا الْجِسْمُ الْبَسِيطُ، فَصَارَ جَنَّةَ عَدْنٍ وَجَنَّةَ الْمَأْوَى وَالْفِرْدَوْسَ وَالْعِلِيِّينَ وَسِدْرَةَ الْمُنْتَهَى وَشَجَرَةَ طُوبَى وَحَوْضَ الْكَوْثَرِ وَالحُورَ وَالْقُصُورَ وَالْأَكْمَارَ وَالْأَشْجَارَ ، وَالْجَحِيمَ وَالسَّقَرَ وَجَهَنَّمَ وَمَقَامِعَ مِنْ حَدِيدٍ وَعَقَارِبَ وَحَيَّاتٍ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْمَخْلُوقَاتِ الْحِسْمِيَّةِ الَّتِي لَا يَعْلَمُ عَدَدَهَا إِلَّا هُوَ. و این گونه این جسم بسیط تغییر کرد و به بهشت عدن، بهشت مأوی، فردوس، علیین، سدره المنتهی، شجره طوبی، حوض کوثر، حور، قصرها، رودخانه ها و درختها، و همچنین به جحیم، سقر، جهنم، گرزهای آهنین، عقرب ها و مارها و دیگر مخلوقات جسمانی تبدیل شد که تعداد آنها را تنها خداوند می داند.

وَهَكَذَا غَيَّرَ اللهُ تَعَالَى هَذَا الْحِسْمَ الْبَسِيطَ الَّذِي هُوَ مَادَّةُ مَوَادِ الْمُمْكِنَاتِ تَغْبِيرًا آخَرَ، وَجَعَلَهُ مَعْرُوضًا لِطَائِفَةٍ مِنَ الْأَعْرَاضِ، فَصَارَ مَاءً عَذَّبًا أَوْ مِلْحًا أُجَاجًا. و بدین گونه خداوند متعال این جسم بسیط که ماده مواد ممکنات ،است را به تغییر دیگری دگرگون کرد و آن را محل عوارضی ،ساخت پس به آب گوارا یا شور و تلخ تبدیل شد. وَغَيَّرَهُ بِتَغيير ،آخرَ ، فَصَارَ طِينًا وَغَيَّرَهُ بِتَغْبِيرِ آخَرَ ، فَصَارَ تُرَابًا. و با تغییر دیگری آن را به گل تبدیل کرد و با تغییر دیگری به خاک. وَهَكَذَا وَهَكَذَا مِمَّا لَيْسَ الْمَقَامُ مَقَامَ بَيَانِهِ التَّفْصِيلي. و همین طور و همین طور که مقام برای بیان تفصیلی این موارد نیست. وَبِعَدَدِ كُلِّ تَغْبِيرِ وَتَحْدِيدِ تَرْكِيبٍ عُرِضَتْ عَلَيْهِ الْوِلَايَةُ، فَقَبِلَهَا مَنْ قَبِلَهَا احْتِيَارًا، وَأَنْكَرَهَا مَنْ أَنْكَرَهَا اخْتِيَارًا. و به تعداد هر تغییری و هر ترکیب جدیدی، ولایت بر آن عرضه شد. پس کسی که آن را پذیرفت، با اختیار پذیرفت و کسی که انکار کرد، با اختیار انکار کرد. إِذَا عَرَفْتَ هَذِهِ الْمُقَدِمَةَ، فَاعْلَمْ أَنَّهُ مِنَ الْأُمُورِ الْمُمْكِنَةِ الَّتى لَم يَقُمْ بُرْهَانٌ عَلَى امْتِنَاعِهَا، مَا يُسْتَظْهَرُ مِنَ الْأَحَادِيثِ وَالرِّوَايَاتِ مِنْ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى بَعْدَ خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَمَرَ جِبْرَائِيلَ أَنْ يَقْبِضَ قَبْضَةً مِنْ تُرَابِ الْأَرْضِ فَقَبَضَهَا. اگر این مقدمه را دانستی بدان که از امور ممکنه ای که هیچ برهانی بر امتناع آن نیست، آن چیزی است که از احادیث و روایات برداشت می شود؛ اینکه خداوند متعال پس از خلق آسمانها و زمین به جبرئیل دستور داد تا مشتی از خاک زمین بردارد، و او این کار را انجام داد. لَسْتُ أَعْنِي مِنْ مَحَلَّ مَخْصُوصٍ وَمَوْضِعِ مُعَيَّنٍ مِنْ نِقَاطِ الْأَرْضِ، بَلْ أَخَذَ مِنْ جَمِيعِ مَوَاضِعِ الْأَرْضِ، أَيْ الْمَوَاضِع الَّتِي يُخْلَقُ مِنْهَا بَنُوآدَمَ. منظورم از محل یا نقطه ای مشخص و معین از زمین نیست، بلکه از تمام نقاط زمین که فرزندان آدم از آن خلق می شوند مشتی برداشت حَيْثُ إِنَّ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْ أَفْرَادِ بَنِي آدَمَ يُخْلَقُ مِنْ مَوْضِعٍ مَخْصُوصٍ وَيُرْفَعُ تُرْبَتُهَا مِنْ هَذَا الْمَوْضِعِ وَفِيهِ يُدْفَنُ أَيْضًا.

زیرا هر یک از افراد بنی آدم از نقطه ای خاص خلق می شود و خاک او از همان نقطه برداشته می شود و همان جا نیز دفن می شود. وَلِهَذَا تَكُونُ أَوْلَادُ آدَمَ مُخْتَلِفِينَ شَكْلًا وَهَيْئَةً وَلَوْنًا وَخَلْقًا وَخُلُقًا . حَسَبَ مَا أَسْلَفْنَاكَ مِنَ الْمُنَاسَبَاتِ وَالْمُشَاكَلَاتِ بَيْنَ الْآثَارِ وَالْمُؤَثِرَاتِ. و به همین دلیل، فرزندان آدم از لحاظ شکل ،هیئت ،رنگ، خلقت و خُلقیات با یکدیگر متفاوت اند، بر اساس آنچه پیش تر از تناسبها و مشابهت ها میان اثرها و مؤثرها بیان کردیم. وَهَذِهِ التُّرْبَةُ الْخَاصَّةُ وَالطَّيِّنَةُ الْمَرْفُوعَةُ مِنَ الْمَوْضِعِ الْخَاصِ هِيَ الَّتِي يُلْقِيهَا الْمَلَكُ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى فِي الْمَنِ الْخَارِجِ مِنْ صُلْبِ الْأَبِ الْوَاقِعِ فِي رَحِمِ الْأُمّ حِينَمَا يَشَاءُ اللَّهُ تَعَالَى انْعِقَادَ النُّطْفَةِ. این خاک خاص و گل برداشته شده از محل مخصوص همان است که فرشته به اذن خداوند متعال در منی خارج شده از صلب ،پدر که در رحم مادر قرار میگیرد می ریزد، زمانی که خداوند مشیت کند که نطفه منعقد شود. وَحَيْثُ إِنَّ طِينَةَ نَبِيِّنَا (صلی الله علیه و آله وسلم وَحُلَفَائِهِ الْمَعْصُومِينَ (164) تَكُونُ مِنْ أَعْلَى عَلِيِّينَ، أَوْ مِنْ جَنَّةِ عَدْنٍ، أَوْ مِنَ الْفِرْدَوْسِ، أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْمَوَاضِعِ، يَأْخُذُهَا الْمَلَكُ بِإِذْنِ اللَّهِ فَيَجْعَلُهَا فِي التَّفَّاحَةِ أَوْ غَيْرِهَا مِنَ الثَّمَرَاتِ، فَيَأْكُلُهَا وَالِدُ هَذَا الْمَعْصُومِ (علیه السلام)ِ فَتَقَعُ في نُطْفَتِهِ، فَتَنْعَقِدُ نُطْفَةُ الْإِمَامِ(علیه السلام) .) و چون گل پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم ما و خلفای معصومش از "اعلی علیین" یا از "بهشت عدن" یا "فردوس" یا مکانهای دیگر باشد، فرشته به اذن خداوند آن را بر می گیرد و در سیب یا میوه های دیگر قرار می دهد. سپس والد این معصوم آن را می خورد و در نطفه اش قرار میگیرد و نطفه امام (صلی الله علیه و آله وسلم) منعقد می شود.) وَالْغَرَضُ: فَقَبَضَ جِبْرَائِيلُ مِنَ الْمَوَاضِعِ الْمُتَفَرِّقَةِ قَبْضَةً حَتَّى مِنَ الْعِليِّينَ وَالْفِرْدَوْسِ وَغَيْرِهِمَا مِنْ مَوَاضِعِ أَطْيَانِ الْمَعْصُومِينَ : وَمِنْ مَوَاضِعِ الْمِلْحِ الأَجَاجِ وَالرّحينِ وَالحَمِيمِ. و غرض این است که جبرئیل از مکانهای پراکنده مشتی برداشت، حتی از اعلی علیین"، "فردوس" و دیگر مکان های گل معصومین (علیه السلام ، و همچنین از مکان های "ملح أجاج"، "سجين" و "حميم.") فَأَحْذَ تُرَابَ جَمِيعِ وَلَدِ آدَمَ مِنْ مَوَاضِعِهِمُ الْمُتَفَرِّقَةِ وَجَعَلَهَا كَوْمَةً (تُرْبَةَ كُومَةٍ قَبْلَ أَنْ يَتِمَّ خَلْقَهُ آدَمَ (علیه السلام) بِنَفْحَ الرُّوحِ فِيهِ.) او خاک تمامی فرزندان آدم را از مکانهای پراکنده شان گرفت و به صورت تپه ای در آورد (تپه ای از خاک ، پیش از آنکه خلقت آدم (علیه السلام) با دمیدن روح در او کامل شود.)

فَلَمَّا جَمَعَ الْأَطْيَانَ، أَذِنَ اللَّهُ تَعَالَى فِي حَيَاتِهِمْ بِحَيَاةِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله وسلم ، فَنَصَارُوا أَحْيَاءً، إِمَّا مَعَ إِلْقَاءِ الرُّوحِ الْإِنْسَانِي النُّطْقِيِّ، أَوْ بِدُونِهِ.) پس هنگامی که خاک ها را گرد آورد، خداوند متعال به اذن خود با حیات محمد (صلی الله علیه و آله وسلم در آنها دمید و آنها زنده شدند، چه با دمیدن روح انسانی ناطق یا بدون آن.) فَصَارُوا كَالدَّوَاتٍ يَدِيُّونَ فِي أَرْضِنَا هَذِهِ. و همچون جنبندگان بر زمین ما راه می رفتند. ثُمَّ عَرَضَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْوِلَايَةَ وَأَخَذَ مِنْهُمُ الْمِيثَاقَ، وَكَلَّفَهُمْ بِتَكْلِيفٍ خَاصٌ . كَالدُّخُولِ فِي النَّارِ. سپس خداوند ولایت را بر آنها عرضه داشت از آنها پیمان گرفت و آنها را به تکلیفی خاص مکلف کرد، همچون ورود به آتش. وَحَيْثُ كَانُوا شَاعِرِينَ مُدْرِكِينَ قَادِرِينَ مُخْتَارِينَ بِقُدْرَةِ مُحَمَّد (صلی الله علیه و آله وسلم وَاخْتِيَارِهِ وَعِلْمِهِ وَشُعُورِهِ وَوِجْدَانِهِ، عَصَى مَنْ عَصَى احْتِيَارًا وَأَطَاعَ مَنْ أَطَاعَ كَذَلِكَ.) و چون آنها با قدرت، اختیار، علم، شعور و وجدان محمد (صلی الله علیه و آله وسلم صاحب ادراک توانایی و اختیار بودند، کسی که عصیان کرد با اختیار عصیان کرد و کسی که اطاعت کرد، با اختیار اطاعت کرد.) ثُم بَعْدَ ذَلِكَ تَفَرَّقُوا بِإِذْنِ اللهِ تَعَالَى، وَرَجَعَ كُلُّ طِينٍ إِلَى مَوْضِعِهِ مُسْتَقِرًّا إِلَى أَنْ يَأْخُذَهُ الْمَلَكُ ثَانِيا بِإِذْنِ اللَّهِ وَيَجْعَلَهُ فِي نُطْفَةِ أَبِيهِ. سپس پس از آن به اذن خداوند متعال پراکنده شدند و هر گل به مکان خود بازگشت و مستقر شد، تا اینکه فرشته بار دیگر به اذن خداوند آن را بردارد و در نطفه پدر او قرار دهد. فَهَذَا الَّذِي ذَكَرْنَا، هُوَ الذَّرُ الثَّانِي. وَفِي هَذَا الْمَقَامِ أُخِذَ الْمِيثَاقُ مِنَ الْأَبْدَانِ وَكُلِّفُوا بِالتَّكْلِيفِ، فَأَطَاعَ الْمُطِيعُ عَارِفًا بِاللَّهِ وَحُجَجِهِ، قَادِرًا حُرًّا مُخْتَارًا، وَعَصَى الْعَاصِي كَذَلِكَ. این چیزی که بیان کردیم، همان ذر دوم است. در این مقام پیمان از بدنها گرفته شد و مکلف به تکلیف شدند؛ پس مطیع با شناخت خداوند و حجج او توانا، آزاد و مختار اطاعت کرد، و عاصی نیز همین گونه عصیان ورزيد. فَلِبَدَنِنَا الدُّنْيَوِي ذَرِّ سَابِقٌ وَمِيثَاقٌ مُقَدَّمٌ وَعِرْفَانٌ سَالِفٌ وَإِطَاعَةٌ أَوْ عِصْيَانٌ سَابِقٌ سَالِفٌ. پس بدن دنیوی ما دارای ذرّی ،پیشین پیمانی ،مقدم، شناختی گذشته و اطاعتی یا عصیانی سابق است.

فاللهُ الْمَعْرُوفُ لِبَدَنِنَا الْمُرَكَّبِ بِالتَّرْكِيبِ الدُّنْيَوِي إِنَّمَا كَانَ مَعْرُوفًا لَهُ فِي مَقَامِ سَابِقِ سَالِفٍ، وَهُوَ مَقَامُ ذَرِّهِ. و خداوندی که برای بدن مرکب دنیوی ما شناخته شده است، در مقامی پیشین و سابق، که همان مقام ذر او است، شناخته شده بود. وَقَدْ عَلَّمْنَاكَ سَابقًا أَنَّ بَدَنَنَا هَذَا هُوَ عَيْنُ هَذِهِ الطَّيئَةِ وَالتُّرْبَةِ الخَاصَّةِ، وَهَذَا الجِسْمُ عَيْنُ ذَلِكَ الحِسْم، مِنْ دُونِ تَبَدُّلٍ فِي جَوْهَرِيَّنِهِ أَصْلًا. پیش تر به تو آموختیم که این بدن ما همان گل و خاک خاص است، و این جسم همان جسم است، بدون اینکه تغییری در جوهریت آن رخ داده باشد. فَهُوَ هِيَ بِالْحَقِيقَةِ، وَإِنَّما تَبَدَّلَ بَعْضُ أَعْرَاضِهِ كَالطُّولِ وَالْقَصَرِ وَالْكِبَرِ وَالصَّغَرِ، وَإِلَّا، فَالْوَحْدَةُ وَالهُوهُويَّة محْفُوظَةٌ. بنابراین، حقیقتاً همان است و تنها برخی از عوارض آن مانند بلندی و کوتاهی بزرگی و کوچکی تغییر کرده اند؛ وگرنه وحدت و هویت آن محفوظ است. فَتَلَخَصَ أَنَّ الذَّرَّ الثَّانِي رَاجِعْ إِلَى الْأَبْدَانِ، وَهُوَ إِنَّمَا كَانَ قَبْلَ تَمَامِيَّةِ خَلْقَةِ آدَمَ، أَيْ قَبْلَ نَفْحَ الرُّوحِ بِالتَّمَامِ فِيهِ. پس نتیجه می گیریم که ذر دوم مربوط به بدنها است و این قبل از تکمیل خلقت آدم (علیه السلام بود، یعنی پیش از آنکه روح به طور کامل در او دمیده شود.) وَقَدْ عَرَفْتَ سَابِقَا تَقْرِيبَ دَبِيبِهِمْ فِي الْأَرْضِ بِأَنَّهُ لَا اسْتِغْرَابَ فِي كَوْنِهِمْ كَالدَّوَاتٍ دَانِينَ مُتَحَرِّكِينَ فِي هَذِهِ الْأَرْضِ الَّتِي نَسْكُنُهَا الْيَوْمَ. و پیش تر دانستی که حرکت آنها بر زمین به عنوان جنبندگان متحرک بر این زمینی که امروز در آن زندگی می کنیم، جای شگفتی ندارد. ## ریشه تفاوتها در اعراض به علت طاعت و عصیان است. يَخْفَى عَلَيْكَ أَنَّ جَمِيعَ هَذِهِ الاخْتِلَافَاتِ الَّتِي تَقَعُ فِي عَوَالِمِ الْأَجْسَامِ . مِنِ ابْتِدَاءِ التَّغَيرِ الْأَوَّلِ فِي الْمَاءِ الْبَسِيطِ إِلَى آخِرِ تَغَيُّرَاتِهِ الَّتِي لَا تُحْصَى إِلَى الْأَبَدِ . إِنَّمَا هِيَ لِأَجْلِ الِاخْتِلَافِ بِالطَّاعَةِ وَالْعِصْيَانِ. سپس بر تو پوشیده نیست که همه این تفاوت هایی که در عوالم اجسام رخ میدهد، از آغاز تغییر در آب بسیط تا آخرین تغییرات آن که تا ابد ادامه دارد، تنها به دلیل تفاوت در اطاعت و عصیان است.

فَإِنَّ الْمَاهِيَّةَ الحِسْمِيَّةَ الاتِّصَالِيَّةَ لَمَّا مَلَكَتْ نُورَ الْوِلَايَةِ، صَارَتْ مَوْجُودَةٌ. زیرا ماهیت جسمانی اتصالی هنگامی که مالک نور ولایت شد، موجود شد. وَحَيْثُ إِنَّ الْمَاهِيَّةَ مَاهِيَّةُ الْاتِصَالِ، يَكُونُ لَا مَحَالَةَ لَمَا أَبْعَاضُ وَأَجْزَاءٌ، فَبَعْضُ أَجْزَائِهَا قَبِلَ الْوِلَايَةَ احْتِيَارًا حِينَ عَرْضِهَا عَلَى هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ الشَّاعِرِ الْقَادِرِ الْمُحْتَارِ، وَبَعْضُهَا لَمَّ يَقْبَلْهَا احْتِيَارًا. و چون ماهیت، ماهیت اتصال است، ناگزیر دارای اجزاء و بخشهایی است برخی از اجزاء آن هنگام عرضه ولایت بر این آب بسیط آگاه، قادر و مختار، ولایت را به اختیار پذیرفتند و برخی آن را به اختیار نپذیرفتند. فَمَا قَبِلَهَا، صَارَ مَاءً عَذْبًا وَأُعْطِيَ نِعْمَةَ الْعُذُوبَةِ مِنَ الْمُنْعِمِ الْجَلِيلِ، وَمَا لَمَّ يَقْبَلْهَا، صَارَ مِلْحًا أُجَاجًا وَمُعَذَّبًا بِالْمُلُوحَةِ وَالْأَجَاجِيَّةِ. پس آنچه ولایت را پذیرفت به آب گوارا تبدیل شد و نعمت گوارایی را از بخشنده جلیل دریافت کرد، و آنچه آن را نپذیرفت، به آب شور و تلخ تبدیل شد و با شوری و تلخی عذاب شد. فَبَعْدَ هَذَا الْإِنْعَامِ وَالتَّعْذِيبِ عُرِضَتْ عَلَيْهِمَا الْوَلَايَةُ مُجَدَّدًا، كَيْ لَا يَغْتَرَ الْمَاءُ الْعَذْبُ الْفُرَاتُ بِنَفْسِهِ، وَلَا يَصِيرَ مَغْرُورًا حِينَ وَجَدَ هَذِهِ النِّعْمَةَ الْعُظْمَى وَالْعَطِيَّةَ الْكُبْرَى الإهيَّةَ. پس از این نعمت و عذاب ولایت بار دیگر بر آنها عرضه شد، تا آب گوارا مغرور خود نشود و هنگام یافتن این نعمت بزرگ الهی دچار غرور نگردد. فَإِنْ قَبِلَهَا ثَانِيَا أَيْضًا، يَزِيدُ اللَّهُ فِي نِعْمَتِهِ وَيُعْطِيهِ كَمَالًا آخَرَ وَيَجْعَلُهُ مَعْرُوضًا لِعَرْضٍ آخَرَ، فَيَصِيرُ مَثَلًا طِينَ الْفِرْدَوْس أَوْ جَنَّةَ عَدْنٍ أَوْ غَيْرَ ذَلِكَ. اگر بار دوم نیز آن را بپذیرد، خداوند نعمتش را افزایش میدهد و کمال دیگری به او عطا می کند و او را آماده پذیرش نعمتی دیگر می سازد، به طوری که به گل فردوس یا بهشت عدن و مانند آن تبدیل شود. وَهَكَذَا تُعْرَضُ عَلَيْهِ الْوَلَايَةُ مُجَدَّدًا لِلِاخْتِبَارِ وَالِامْتِحَانِ، فَإِنْ قَبِلَهَا يُعْطِي عَلَيْهِ كَمَالًا آخَرَ، وَإِلَّا، يُنَزِّلُهُ عَنْ مَقَامِهِ وَيُعَرِّيهِ عَنْ كَمَالِهِ، لأَجْلِ الْعِصْيَانِ. و به همین ترتیب، ولایت بار دیگر برای آزمایش و امتحان بر او عرضه می شود. اگر بپذیرد، کمال دیگری به او عطا می شود و گرنه به خاطر عصیان از مقامش پایین آورده شده و از کمالش محروم می گردد. فَبِالْعُبُودِيَّةِ وَالتَّذَكُل يَتَرَقَى فِي دَرَجَاتِ الْكَمَالِ إِلَى مَا شَاءَ اللهُ، وَبِالْعِصْيَانِ يَتَدَلَّى فِي دَرَكَاتِ النُّقْصَانِ وَالزَّوَالِ إِلَى مَا شَاءَ اللَّهُ.

پس با عبودیت و فروتنی در درجات کمال تا جایی که خدا بخواهد پیش میرود و با عصیان در مراحل نقصان و زوال تا جایی که خدا بخواهد سقوط می کند. وَكَيْ لَا يَخِيبَ الْمِلْحُ الْأُجَاجُ لِأَجْلِ عِصْيَانِهِ الْأُولَى عَنْ مَوَاهِبِ اللَّهِ وَنِعَمِهِ، فَبَعْدَ مَا صَارَ مِلْحًا أَجَاجًا وَأَدْرَكَ فِي نَفْسِهِ هَذِهِ النِّقْمَةَ وَالْبَلِيَّةَ وَالْعُقُوبَةَ، يُجَدِّدُ اللَّهُ عَلَيْهِ عَرْضَ الْوَلَايَةِ. و تا آب شور و تلخ به خاطر عصیان نخستین خود از موهبتها و نعمتهای خداوند محروم نماند، پس از آنکه شور و تلخ شد و این بلا و عذاب را در خود احساس کرد، خداوند بار دیگر ولایت را بر او عرضه می کند. فَإِنْ أَطَاعَ وَقَبِلَهَا اخْتِيَارًا، يَرْفَعُ اللَّهُ مَلُوحَتَهُ وَأَجَاجِيَّتَهُ وَيُعْطِيهِ النِّعْمَةَ. اگر اطاعت کند و آن را به اختیار بپذیرد، خداوند شوری و تلخی او را برطرف کرده و به او نعمت می بخشد. وَإنْ عَصَاهُ أَيْضًا وَلَمْ يَقْبَلُهَا، يُزيدُ اللهُ في عُقُوبَتِهِ، وَيَجْعَلُهُ مَعْرُوضًا لِعَرْض آخر، فَيَصِيرُ مَثَلًا طِينَةَ سِجِّينٍ أَوْ يَجْعَلُهُ مَاءً حَمِيمًا أَوْ غَيْرَ ذَلِكَ. و اگر باز هم نافرمانی کند و آن را نپذیرد، خداوند عذاب او را افزایش داده و او را آماده پذیرش عذابی دیگر می کند، به طوری که به گل "سجین" یا آب جوشان یا چیز دیگری تبدیل شود. وَهَكَذَا يُجَدِّدُ النِّقْمَةَ وَالْعَذَابَ بِتَجْدِيدِ عَرْضِ الْوَلَايَةِ وَعَدَمِ قَبُولِهِ إِيَّاهَا إِلَى مَا شَاءَ اللَّهُ، امْتِحَانًا وَاخْتِبَارًا وَإِثْمَامًا لِلْحُجَّةِ. و به همین ترتیب بلا و عذاب را با تجدید عرضه ولایت و عدم پذیرش آن تا زمانی که خدا بخواهد، برای آزمایش، امتحان و اتمام حجت تجدید می کند. وَهَكَذَا يَنْبَغِي أَنْ يَكُونَ صُنْعُ الْحَكِيمِ مِنَ الْإِنْقَانِ فِي أَفْعَالِهِ. فَسُبْحَانَهُ مِنْ صَانِعِ حَكِيمٍ عَلِيمٍ. و چنین باید باشد کار حکیمی که در افعال خود دقت و استحکام دارد. پس منزه است او، خالقی حکیم و دانا. ## خلقت ارواح، و ذرّ ثالث. أَمَّا الذَّرُ الثَّالِثُ، فَهُوَ رَاجِعٌ إِلَى الرُّوح الْحَيَوَانِي الَّذِي يَكُونُ جِسْمًا رَقِيقًا فِي غَايَةِ اللَّطَافَةِ. اما ذر سوم به روح حیوانی باز می گردد که جسمی بسیار لطیف است. وَهُوَ الْبَدَنُ الْمِثَالِيُّ الَّذِي يُشَاهَدُ فِي النَّوْمِ. و آن بدن مثالی است که در خواب مشاهده می شود. وَهُوَ الَّذِي (165 يُطِيرُ فِي الْهْوَاءِ.)

و آن همان است که در هوا پرواز می کند. وَبِهِ يُدْرِكُ الْمَحْسُوسَاتِ مِنَ الْمَسْمُوعَاتِ وَالْمُبْصَرَاتِ وَغَيْرِهَا فِي هَذَا الْعَالَمِ وَفِي عَالَمَ الْمِثَالِ. و با آن محسوسات از جمله شنیدنیها، دیدنیها و غیره را در این عالم و در عالم مثال درک می کند. وَالْغَالِبُ فِي الرِّوَايَاتِ إِطْلَاقُ الشَّبَح عَلَيْهِ؛ فَإِنَّ لَفْظَ الشَّبَح قَدْ يُطْلَقُ فِي الْأَحَادِيثِ عَلَى الْأَظِلَّةِ وَالْأَرْوَاحِ النُّطْقِيَّةِ، وَهُوَ فِي غَايَةِ النُّدْرَةِ، وَكَثِيرًا مَا يُطْلَقُ عَلَى الرُّوحِ الحَيَوَانِي. و در روایات غالباً لفظ "شبح" به آن اطلاق می شود؛ زیرا این لفظ گاهی به ارواح ناطقه و اظله اطلاق می شود که بسیار نادر است ولی بیشتر به روح حیوانی اطلاق می شود. فَمِنْ مَوَارِدِ إِطْلَاقِ الشَّبَحَ عَلَى الظَّلِ مَا فِي الْكَافِي، عَنْ جَابِرٍ إِلَى أَنْ قَالَ: وَمَا الْأَشْبَاحُ؟ قَالَ: ظِلُّ النُّورِ - الخَبَرُ. <a href="#ref- [].) از موارد اطلاق "شبح" بر "ظل" در کتاب کافی، از جابر آمده که گفت: شبح ها چیستند؟ حضرت فرمودند: "سایه نور" - روایت. وَقَدْ عَرَفْتَ سَابِقَا أَنَّ تَعَيُّنَ الظَّلِ بِالشَّمْسِ لَا بِنَفْسِهِ فَهَذَا الخَبَرُ يُؤَيِّدُ بِالصَّرَاحَةِ إِطْلَاقَ لَفْظِ الشَّبَح عَلَى الظَّلِ. و پیش تر دانستی که تعیین "ظل" به خورشید وابسته است، نه به خودش این روایت به صراحت اطلاق لفظ "شبح" بر "ظل" را تأیید می کند. وَمِنْ مَوَارِدِ إِطْلَاقِهِ عَلَى الرُّوحِ الحَيَوَانِي مَا عَنْ الْأَمِيرِ (علیه السلام إِلَى أَنْ قَالَ:) وَسَاقَ أَشْبَاحَهَا (بِقَرِينَةِ لَفْظِ السُّوقِ وَبَرَأَ أَرْوَاحَهَا. وَالرُّوحُ جِسْمٌ لَطِيفٌ . الْخَبَرُ.) و از موارد اطلاق "شبح بر روح حیوانی آنچه از امیر (علیه السلام آمده است که فرمودند:) "شبح های آن را سوق داد با قرینه لفظ سوق و ارواح آن را آفرید." و روح جسمی لطیف است - روایت. وَهَذَا الْحَدِيثُ صَرِيحٌ فِي كَوْنِ الرُّوحِ الْحَيَوَانِي جِسْمًا رَقِيقًا لَطِيفًا. این حدیث صریحاً نشان میدهد که روح حیوانی جسمی نازک و لطیف است.

كَمَا وَرَدَ فِي حَدِيثٍ أَخَرَ عَنِ الاِحْتِجَاج، مِنْ سُؤَالِ الزَّنْدِيقِ، إِلَى أَنْ قَالَ الْإِمَامُ(علیه السلام :) وَالرُّوحُ جِسْمُ رَقِيقٌ إِلَى أَنْ قَالَ السَّائِلُ: فَأَخْبِرْنِي عَنِ الرُّوحِ أَغَيْرُ اللَّهِ؟ قَالَ(علیه السلام : نَعَمُ الرُّوحُ عَلَى مَا وَصَفْتُ لَكَ مادتُهُ مِنَ اللَّم - الخبر. fn[الاحتجاج 2 / 349؛ بحار الأنوار 10 / 185 و 58 / 34](footnote1-page569" id=") [].) از موارد اطلاق "شبح" بر "ظل" در کتاب کافی، از جابر آمده که گفت: شبح ها چیستند؟ حضرت فرمودند: "سایه نور" - روایت. وَقَدْ عَرَفْتَ سَابِقَا أَنَّ تَعَيُّنَ الظَّلِ بِالشَّمْسِ لَا بِنَفْسِهِ فَهَذَا الخَبَرُ يُؤَيِّدُ بِالصَّرَاحَةِ إِطْلَاقَ لَفْظِ الشَّبَح عَلَى الظَّلِ. و پیش تر دانستی که تعیین "ظل" به خورشید وابسته است، نه به خودش این روایت به صراحت اطلاق لفظ "شبح" بر "ظل" را تأیید می کند. وَمِنْ مَوَارِدِ إِطْلَاقِهِ عَلَى الرُّوحِ الحَيَوَانِي مَا عَنْ الْأَمِيرِ (علیه السلام إِلَى أَنْ قَالَ:) وَسَاقَ أَشْبَاحَهَا (بِقَرِينَةِ لَفْظِ السُّوقِ وَبَرَأَ أَرْوَاحَهَا. وَالرُّوحُ جِسْمٌ لَطِيفٌ . الْخَبَرُ.) و از موارد اطلاق "شبح بر روح حیوانی آنچه از امیر (علیه السلام آمده است که فرمودند:) "شبح های آن را سوق داد با قرینه لفظ سوق و ارواح آن را آفرید." و روح جسمی لطیف است - روایت. وَهَذَا الْحَدِيثُ صَرِيحٌ فِي كَوْنِ الرُّوحِ الْحَيَوَانِي جِسْمًا رَقِيقًا لَطِيفًا. این حدیث صریحاً نشان میدهد که روح حیوانی جسمی نازک و لطیف است.

كَمَا وَرَدَ فِي حَدِيثٍ أَخَرَ عَنِ الاِحْتِجَاج، مِنْ سُؤَالِ الزَّنْدِيقِ، إِلَى أَنْ قَالَ الْإِمَامُ(علیه السلام :) وَالرُّوحُ جِسْمُ رَقِيقٌ إِلَى أَنْ قَالَ السَّائِلُ: فَأَخْبِرْنِي عَنِ الرُّوحِ أَغَيْرُ اللَّهِ؟ قَالَ(علیه السلام : نَعَمُ الرُّوحُ عَلَى مَا وَصَفْتُ لَكَ مادتُهُ مِنَ اللَّم - الخبر. fn[الاحتجاج 2 / 349؛ بحار الأنوار 10 / 185 و 58 / 34](footnote1-page569" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) از موارد اطلاق "شبح" بر "ظل" در کتاب کافی، از جابر آمده که گفت: شبح ها چیستند؟ حضرت فرمودند: "سایه نور" - روایت. وَقَدْ عَرَفْتَ سَابِقَا أَنَّ تَعَيُّنَ الظَّلِ بِالشَّمْسِ لَا بِنَفْسِهِ فَهَذَا الخَبَرُ يُؤَيِّدُ بِالصَّرَاحَةِ إِطْلَاقَ لَفْظِ الشَّبَح عَلَى الظَّلِ. و پیش تر دانستی که تعیین "ظل" به خورشید وابسته است، نه به خودش این روایت به صراحت اطلاق لفظ "شبح" بر "ظل" را تأیید می کند. وَمِنْ مَوَارِدِ إِطْلَاقِهِ عَلَى الرُّوحِ الحَيَوَانِي مَا عَنْ الْأَمِيرِ (علیه السلام إِلَى أَنْ قَالَ:) وَسَاقَ أَشْبَاحَهَا (بِقَرِينَةِ لَفْظِ السُّوقِ وَبَرَأَ أَرْوَاحَهَا. وَالرُّوحُ جِسْمٌ لَطِيفٌ . الْخَبَرُ.) و از موارد اطلاق "شبح بر روح حیوانی آنچه از امیر (علیه السلام آمده است که فرمودند:) "شبح های آن را سوق داد با قرینه لفظ سوق و ارواح آن را آفرید." و روح جسمی لطیف است - روایت. وَهَذَا الْحَدِيثُ صَرِيحٌ فِي كَوْنِ الرُّوحِ الْحَيَوَانِي جِسْمًا رَقِيقًا لَطِيفًا. این حدیث صریحاً نشان میدهد که روح حیوانی جسمی نازک و لطیف است.

كَمَا وَرَدَ فِي حَدِيثٍ أَخَرَ عَنِ الاِحْتِجَاج، مِنْ سُؤَالِ الزَّنْدِيقِ، إِلَى أَنْ قَالَ الْإِمَامُ(علیه السلام :) وَالرُّوحُ جِسْمُ رَقِيقٌ إِلَى أَنْ قَالَ السَّائِلُ: فَأَخْبِرْنِي عَنِ الرُّوحِ أَغَيْرُ اللَّهِ؟ قَالَ(علیه السلام : نَعَمُ الرُّوحُ عَلَى مَا وَصَفْتُ لَكَ مادتُهُ مِنَ اللَّم - الخبر. fn[الاحتجاج 2 / 349؛ بحار الأنوار 10 / 185 و 58 / 34](footnote1-page569" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) از موارد اطلاق "شبح" بر "ظل" در کتاب کافی، از جابر آمده که گفت: شبح ها چیستند؟ حضرت فرمودند: "سایه نور" - روایت. وَقَدْ عَرَفْتَ سَابِقَا أَنَّ تَعَيُّنَ الظَّلِ بِالشَّمْسِ لَا بِنَفْسِهِ فَهَذَا الخَبَرُ يُؤَيِّدُ بِالصَّرَاحَةِ إِطْلَاقَ لَفْظِ الشَّبَح عَلَى الظَّلِ. و پیش تر دانستی که تعیین "ظل" به خورشید وابسته است، نه به خودش این روایت به صراحت اطلاق لفظ "شبح" بر "ظل" را تأیید می کند. وَمِنْ مَوَارِدِ إِطْلَاقِهِ عَلَى الرُّوحِ الحَيَوَانِي مَا عَنْ الْأَمِيرِ (علیه السلام إِلَى أَنْ قَالَ:) وَسَاقَ أَشْبَاحَهَا (بِقَرِينَةِ لَفْظِ السُّوقِ وَبَرَأَ أَرْوَاحَهَا. وَالرُّوحُ جِسْمٌ لَطِيفٌ . الْخَبَرُ.) و از موارد اطلاق "شبح بر روح حیوانی آنچه از امیر (علیه السلام آمده است که فرمودند:) "شبح های آن را سوق داد با قرینه لفظ سوق و ارواح آن را آفرید." و روح جسمی لطیف است - روایت. وَهَذَا الْحَدِيثُ صَرِيحٌ فِي كَوْنِ الرُّوحِ الْحَيَوَانِي جِسْمًا رَقِيقًا لَطِيفًا. این حدیث صریحاً نشان میدهد که روح حیوانی جسمی نازک و لطیف است.

كَمَا وَرَدَ فِي حَدِيثٍ أَخَرَ عَنِ الاِحْتِجَاج، مِنْ سُؤَالِ الزَّنْدِيقِ، إِلَى أَنْ قَالَ الْإِمَامُ(علیه السلام :) وَالرُّوحُ جِسْمُ رَقِيقٌ إِلَى أَنْ قَالَ السَّائِلُ: فَأَخْبِرْنِي عَنِ الرُّوحِ أَغَيْرُ اللَّهِ؟ قَالَ(علیه السلام : نَعَمُ الرُّوحُ عَلَى مَا وَصَفْتُ لَكَ مادتُهُ مِنَ اللَّم - الخبر. fn[الاحتجاج 2 / 349؛ بحار الأنوار 10 / 185 و 58 / 34](footnote1-page569"> 1) الكافي 1 / 442 ؛ بحار الأنوار 15 / 25

.) همچنین در حدیث دیگری از احتجاج، از پرسش زندیق آمده است که امام(علیه السلام فرمودند:) " و روح جسمی لطیف است." تا جایی که سائل پرسید: "مرا از روح آگاه کن، آیا غیر از خون است؟ امام فرمودند: "بله، روح آن گونه که توصیف کردم، ماده اش از خون است." - روايت. وَهَذَا الْحَدِيثُ يُنَصُّ عَلَى كَوْنِ الرُّوحِ الحَيَوَانِي لَطِيفَ الدَّمِ. این حدیث تصریح می کند که روح حیوانی خون لطیف است. وَعَنْ الْكَافِي عَنْ أَبِي جَعْفَرِ (علیه السلام إِلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام) في المَلَكَيْنِ: فَيَصِلَانِ إِلَى الرَّحِمِ وَفِيهَا الرُّوحُ الْقَدِيمَةُ الْمَنْقُولَة فِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَأَرْحَامِ الْأُمَهَاتِ - الخَبَرُ. (2) .) و در کافی از امام باقر (علیه السلام آمده است که فرمودند درباره دو فرشته:) " به رحم می رسند و در آن روح قدیمی است که در صلب مردان و رحم زنان منتقل شده است." - روایت. حَيْثُ إِنَّ النَّقْل وَالِانْتِقَالَ مِنْ لَوَازِمِ الْأَجْسَامِ، فَهَذِهِ الرُّوحُ الْقَدِيمَةُ هِيَ الرُّوحُ الحَيَوَانِي وَالْحِسْمُ اللَّطِيفُ. از آنجا که نقل و انتقال از لوازم اجسام است این روح قدیمی همان روح حیوانی و جسم لطیف است. هَذَا مُضَافًا إِلَى مَا فِي الرِّوَايَاتِ مِنَ التَّصْرِيحِ بِإِعْطَاءِ رُوحِ الْعَقْلِ بَعْدَ ذَلِكَ فِي رَأْسِ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ؛ فَإِنَّ رُوحَ الْعَقْلِ هِيَ الرُّوحُ النُّطْقِيَّةُ الْإِنْسَانِيَّةُ. این علاوه بر تصریح روایات است مبنی بر این که روح عقل پس از چهار ماه داده می شود؛ زیرا روح عقل همان روح ناطقه انسانی است. وَالتَّعْبِيرُ بِالْقَدِيمَةِ فِي الْحَدِيثِ الْمَذْكُورِ إِنَّمَا هِيَ الْقِدَمَةُ بِالْإِضَافَةِ، فَقِدَمَتُهَا عِبَارَةٌ عَنْ كَوْنِهَا مَوْجُودَةً فِي الْأَزْمِنَةِ السَّابِقَةِ عَلَى وُقُوعِهَا فِي الرَّحِمِ. و تعبير " قدیمی در حدیث مذکور تنها نسبی است، و قدمت آن به این معناست که در زمانهای پیش از قرار گرفتن در رحم وجود داشته است.

2) الكافي 6 / 14؛ بحار الأنوار 57 / 344

وَعَنْ مَعَانِي الْأَخْبَارِ، عَنْ مُحَمَّدِ بنِ مُسْلِمٍ، عَنْ بِي جَعْفَرٍ (علیه السلام :إِنَّ الرُّوحَ يَتَحَرَّكَ كَالرِّيحِ إِلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام) : لأَنَّ الرُّوحَ مُجَانِسُ لِلرِّيح - الخبرُ. (1) .) و در كتاب "معانى الأخبار، از محمد بن مسلم از امام باقر (علیه السلام نقل شده است:) " روح مانند باد حرکت میکند تا آنجا که فرمودند زیرا روح با باد هم جنس است." - روایت. وَمِنَ الْمَعْلُومِ أَنَّ التَّحَرُكَ مِنْ لَوَازِمِ الْأَجْسَامِ. و مشخص است که حرکت از لوازم اجسام است. وَبِالْجُمْلَةِ: فَالرُّوحُ الْحَيَوَانِيُّ جِسْمٌ رَقِيقٌ لَطِيفٌ قَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِنْهَا الْمِيثَاقَ بَعْدَ مَا أَتَمَّ خِلْقَةَ آدَمَ (علیه السلام وَأَخْرَجَ هَذِهِ الْأَرْوَاحَ الحَيَوَانِيَّةَ وَالْأَجْسَامَ الرَّقِيقَةَ الْمُجْتَمِعَةَ فِي صُلْبِهِ أَوْ ظَهْرِهِ عَنْ صُلْبِهِ أَوْ ظَهْرِهِ.) به طور کلی: روح حیوانی جسمی نازک و لطیف است که خداوند از آن پیمان گرفته است، پس از آنکه خلقت آدم (علیه السلام را کامل کرد و این ارواح حیوانی و اجسام لطیف جمع شده در صلب یا پشت او را از صلب یا پشت او بیرون آورد.) وَعِنْدَ ذَلِكَ أَطَاعَ الْمُطِيعُ احْتِيَارًا وَعَصَى الْعَاصِي كَذَلِكَ. و در آن هنگام، مطیع به اختیار اطاعت کرد و عاصی نیز به اختیار نافرمانی کرد. وَهَذَا الْمَعْنَى يَظْهَرُ مِنْ رِوَايَاتٍ، مِنْهَا: رِوَايَةُ الْعِلَلٍ، عَنْ بِي جَعْفَر (علیه السلام إِلَى أَنْ قَالَ : فَنَظَرَ آدَمُ إِلَى ذُرِّيَّتِهِ وَهُمْ ذَرِّقَدْ مَلَؤُوا السَّمَاءَ إِلَى أَنْ قَالَ آدَمُ (علیه السلام) : فَمَا لِي أَرَى بَعْضَ النَّرِّ أَعْظَمَ مِنْ بَعْضٍ وَبَعْضُهُمْ لَهُ نُورٌ كَثِيرُ - الخَبَرُ (2) . (3) .) و این معنا در روایاتی دیده می شود، از جمله روایت علل الشرایع، از امام باقر (علیه السلام که فرمودند:) " پس آدم به ذریه خود نگریست که آنها همچون ذراتی آسمان را پر کرده بودند. تا آنجا که آدم (علیه السلام گفت:) "چرا می بینم برخی از این ذرات بزرگتر از برخی دیگرند و برخی از آنها نوری فراوان دارند؟" - روایت. حَيْثُ إِنَّهَا ظَاهِرَةٌ فِي الْأَرْوَاحِ الْحَيَوَانِيَّةِ. این روایت به وضوح درباره ارواح حیوانی است. وَلَا يُمكِن حَمْلُهَا عَلَى الذَّرِ الْأَوَّلِ قَطْعًا؛ إذْ لَا رَبْطَ لِخِلْقَةِ آدَمَ (علیه السلام بِعَالَ الْأَظِلَّةِ.)


1) معاني الأخبار / 17 ؛ التوحيد / 171؛ بحار الأنوار 4 / 12 و 58 / 28

2) علل الشرائع 1 / 10؛ الاختصاص / 332؛ بحار الأنوار 5 / 226

3) تفسير العياشي 2 / 219؛ بحارالأنوار 5 / 259

و قطعاً نمی توان این روایت را به "ذر اول" نسبت داد؛ زیرا خلقت آدم (علیه السلام ارتباطی با عالم اظله ندارد.) مُضَافًا إلَى أَنَّ الْعَظَمَ والحَقَارَةَ مِنْ لَوَازِمِ الْأَجْسَامِ. افزون بر این، بزرگی و کوچکی از لوازم اجسام است. وَكَذَلِكَ لَا يُمْكِنُ حَمْلُهَا إِلَى الذَّرِ الثَّانِي. أَمَّا أَوَّلًا، فَلِأَنَّ جَمْعَ الطُّيُونِ مِنَ الْمَوَاضِعِ الْمُتَفَرِّقَةِ الْمُخْتَلِفَةِ وَقَبْضَهَا فِي كُومَةٍ، وَأَحْذَ الْمِيثَاقِ مِنْهَا قَبْلَ خِلْقَةِ آدَمَ (علیه السلام يَكُونُ شَاهِدًا عَلَى عَدَمٍ كَوْنِ الْمَقْصُودِ مِنَ الذُرِّيَّةِ فِي هَذِهِ الرِّوَايَةِ تِلْكَ الطُّيُونِ إِذْ أَخَذَ الْمِيثَاقِ مِنْ شَيْءٍ وَاحِدٍ مَرَّتَيْنِ، مَرَّةً قَبْلَ خِلْقَةِ آدَمَ (علیه السلام) وَأُخْرَى بَعْدَهَا، لَغْوٌ وَعَبَتْ بَعِيدٌ عَنِ الْحَكِيمِ.) همچنین نمیتوان این روایت را به "ذر دوم" نسبت داد. زیرا، اولاً، جمع کردن طین ها از مواضع متفرقه و مختلف و قبض آنها در یک کپه و گرفتن میثاق از آنها پیش از خلقت آدم (علیه السلام ، گواهی است بر اینکه مقصود از "ذریه" در این روایت همان طین ها نیست. چرا که گرفتن میثاق از یک چیز دو بار، یک بار قبل از خلقت آدم (علیه السلام) و بار دیگر بعد از آن، لغو و بیهوده است و از حکیم بعید.) فَالظَّاهِرُ كَوْنُ الْمَأْحُوذِ عَنْهُمُ الْمِيثَاقِ هُنَالِكَ غَيْرَ الْمَأْحُوذِ عَنْهُ هُنَاكَ. فَلَا حَالَةَ يَكُونُ الْمُرَادُ مِنَ الذُريَّةِ هِيَ الْأَرْوَاحُ وَالْأَجْسَامُ الرَّقِيقَةُ. پس به ظاهر، کسانی که در اینجا از آنها میثاق گرفته شده، غیر از کسانی هستند که در آنجا از آنها میثاق گرفته شد. بنابراین مقصود از ذریه در این روایت همان ارواح و اجسام لطیف است. وَأَمَّا ثَانِيَّا، فَلِعَدَمِ مُنَاسَبَةِ قَوْلِهِ (علیه السلام : «وَهُمْ ذَرِّ قَدْ مَلَؤُوا السَّمَاءَ» . الْخَبَرُ . مَعَ الطُّيُونِ وَالْأَثْرِبَةِ الْمَقْبُوضَةِ.) ثانیاً، به دلیل اینکه جمله حضرت (علیه السلام : " و آنها ذراتی بودند که آسمان را پر کرده بودند - روایت - با طین ها و خاک های قبض شده تناسبی ندارد.) وَذَلِكَ لِأَنَّهَا كَانَتْ مَجْمُوعَةً مَقْبُوضَةً مَالِئَةً بَعْضَ قِطَع الْأَرْضِ، فَكَيْفَ كَانُوا مَالِئِينَ السَّمَاءَ. زیرا طین ها به صورت جمع شده و قبض شده تنها بخشی از زمین را پر کرده بودند؛ پس چگونه می توانستند آسمان را پر کرده باشند؟ وثالثًا فَلِاسْتِبْعَادِ كَوْنِ جَمِيعِ طِيُونِ بَنِي آدَمَ مَعَ كَثْرَقِيمِ الْمَشْهُورَةِ إِلَى الْآنِ، فَضْلًا عَمَّا يَأْتِي إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ في ظهر آدَمَ (علیه السلام .) ثالثاً، به دلیل اینکه تصور جمع شدن همه طین های بنی آدم با این تعداد زیاد تاکنون، و چه برسد به آنهایی که تا روز قیامت خواهند آمد، در پشت آدم (علیه السلام بعید است.)

وَهَذَا بِخِلَافِ الْأَجْسَامِ اللَّطِيفَةِ، أَيْ الْأَرْوَاحِ الْحَيَوَانِيَّةِ، إِذْ لِغَايَةِ لَطَافَتِهَا لَيْسَ جَمْعُهَا فِي ظَهْرِهِ بِبَعِيدٍ. این درحالی است که برای اجسام لطیف یعنی ارواح حیوانی به دلیل لطافت فراوان آنها، جمع شدن در پشت آدم (علیه السلام باید چندان بعید نیست.) وَمِنْهَا: رِوَايَةُ الْعِباشِي، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(علیه السلام : فَمَسَحَ عَلَى ظَهْرِ آدَمَ أَيْ: مَسَحَ اللهُ تَعَالَى، أَوْ مَسَحَ الْمَلَكُ بِإِذْنِ اللهِ وَأُمرِه ثُمَّ صَرَخَ بِذُرِّيَّتِهِ وَهُمْ ذَرٍّ، فَخَرَجُوا كَمَا يَخْرُجُ النَّحْلُ مِنْ كُورِهَا - الخبر. (1) .) و از جمله روایت عیاشی از امام باقر(علیه السلام : "پس بر پشت آدم دست کشید (یعنی خداوند متعال، یا فرشته به اذن و فرمان خدا دست کشید) سپس ذريه او را صدا زد و آنها به صورت ذراتی بیرون آمدند همان طور که زنبورها از کندوهای خود بیرون می آیند." - روایت.) حَيْثُ إِنَّ الْمَسْحَ وَالصُّرَاحَ وَظَهْرَ آدَمَ لَا يُنَاسِبُ الْأَظِلَّةَ كَمَا هُوَ وَاضِحٌ. وَلَا يُرَادُ مِنْهُ أَحْذُ الْمِيثَاقِ مِنَ الطُّيُونِ أَيْضًا، لِمَا ذَكَرْنَاهُ مِنَ الْوَجْهِ الْأَوَّلِ وَالثَّانِي فِي الْحَدِيثِ السَّابِقِ. وَلِأَنَّ التَّشْبِيهَ بِالنَّحْلِ الْخَارِجِ مِنْ كُورِهَا يُنَاسِبُ الْأَرْوَاحَ الْحَيَوَانِيَّةَ، لِأَنَّ مِنْ شَأْنِهَا الطَّيَرَانُ، كَمَا يُشَاهَدُ فِي النَّوْمِ. زیرا مسح، صراخ و پشت آدم با عالم اظله تناسب ندارد، همان طور که واضح است. و منظور از این روایت نیز گرفتن میثاق از طینها نیست به دلایلی که در وجه اول و دوم حدیث قبلی ذکر شد. همچنین، تشبیه به زنبورهایی که از کندوهای خود بیرون می آیند، مناسب ارواح حیوانی است، زیرا پرواز از ویژگی های آنهاست همان طور که در خواب مشاهده می شود. وَأَمَّا التُّرَابُ الطِّينِيُّ، فَلَيْسَ ذَلِكَ مِنْ شَأْنِهِ. فَالتَّشْبِيهُ مُنَاسِبُ لِلْأَرْوَاحَ، لَا الْأَبْدَانِ. (166 ) اما خاک و طین، چنین ویژگی ای ندارند پس این تشبیه برای ارواح مناسب است، نه برای بدن ها. وَبِهَذَا الْوَجْهِ اسْتَدَلَّ صَاحِبُ الْعِلْمِ الْجَمْعِيَ . قَدَّسَ اللهُ سِرَّهُ . وَاسْتَظْهَرَ مِنَ الرِّوَايَةِ عَلَى كَوْنِ الْمُرَادِ مِنْهَا الذَّر الثَّالِثَ. و به همین دلیل، صاحب علم جمعی - قدس الله سره - از این روایت استنباط کرده که منظور از آن، "ذر سوم" است. وَمِنْهَا: رِوَايَةُ الْعِيَّاشِي، عَنْ فِي عَبْدِ اللهِ(علیه السلام ، عَنْ الْحُسَيْنِ بنِ عَلِيَّ (علیه السلام) إِلَى أَنْ قَالَ:) جَعَلَ مُحَمَّدًا وَ عَلِيًّا وَفَاطِمَةَ وَالْحَسَنَ وَالحُسَيْنَ أَشْبَاحًا خَمْسَةٌ في ظَهْرِ آدَمَ (علیه السلام وَكَانَتْ أَنْوَارُهُمْ تُضِيءُ فِي الْآفَاقِ.)


1) تفسير العياشي 2 / 219؛ بحارالأنوار 5 / 259

و از جمله روایت عیاشی از امام صادق(علیه السلام ، از حسین بن علی(علیه السلام) که فرمودند:) "خداوند محمد، علی، فاطمه حسن و حسین را به صورت پنج شبح در پشت آدم(علیه السلام قرار داد و انوار آنها در آفاق می درخشید".) إِلَى أَنْ قَالَ(علیه السلام : قَدْ نُقِلَ أَشْبَاحُنَا مِنْ ذُرْوَةِ الْعَرْشِ إِلَى ظَهْرِهِ، رَأَى النُّورَ وَلَمْ يَتَبَيَّنْ لَهُ الْأَشْبَاحُ - الخَبُرُ. (1) .) تا آنجا که فرمودند انا : "شبح های ما از اوج عرش به پشت او منتقل شدند. او نور را دید، اما شبح ها را به وضوح نديد - روايت. حَيْثُ إِنَّ الْمُرَادَ مِنَ الْأَشْبَاحَ هُنَاكَ هِيَ الْأَرْوَاحُ الحَيَوَانِيَّة، لا النُّطْقِيَّةُ. زیرا منظور از "اشباح" در اینجا ارواح حیوانی است، نه ناطقه. إِذْ مِنَ الْبَعِيدِ جِدًّا أَنْ تَقَعَ أَرْوَاحُهُمُ النُّطْقِيَّةُ مُتَعَلَّقَةٌ بِظَهْرِ آدَمَ (علیه السلام .) چرا که بسیار بعید است که ارواح ناطقه آنها به پشت آدم (علیه السلام تعلق داشته باشند.) كَيْفَ وَأَنْوَارُهُمْ الْمُقَدَّسَةُ النُّطْقِيَّةُ إِنَّمَا تَكُونُ فِي جَبِينِهِ وَفي مُقَدَّمِهِ وَأَمَامِهِ، لَا فِي ظَهْرِهِ وَصُلْبِهِ؟! چگونه ممکن است، در حالی که انوار مقدس ناطقه آنها فقط در پیشانی، قسمت جلویی و روبروی آدم است، نه در پشت و صلب او؟! هَذَا مُضَافًا إِلَى عَدَمِ مَعْنًى لِلِانْتِقَالِ الْحِسْمِي مِنْ ذُرْوَةِ الْعَرْشِ الْحِسْمَانِي إِلَى ظَهْرِ آدَمَ؛ لِعَدَمِ مُنَاسَبَةٍ مَعَ الْأَرْوَاحَ النُّطْقِيَّةِ الْمُبَايِنَةِ مَعَ الْأَجْسَامِ الْبَرِيئَةِ عَنِ الْمَوَادِ وَالْأَجْرَامِ وَالنَّقْلِ وَالِانْتِقَالِ. این علاوه بر این است که انتقال جسمی از اوج عرش جسمانی به پشت آدم هیچ معنایی ندارد؛ زیرا این موضوع با ارواح ناطقه که از اجسام مواد و اجرام بری هستند و به انتقال و جابه جایی نیازی ندارند، تناسبی ندارد. وَمنها: مَا عَنِ الْبَاقِرِ (علیه السلام إِلَى أَنْ قَالَ: فَلَمَّا أَرَادَ اللهُ إِخْرَاجَ ذُرِّيَّةِ آدَمَ (علیه السلام) لِأَخْذِ الْمِيثَاقِ، سَلَكَ ذَلِكَ النُّورَ فِيهِ، ثُمَّ أَخْرَجَ ذُرِّيَّتَهُ مِنْ صُلْبِهِ - الخبرُ (2) .) وَجْهُ الدَّلَالَةِ عَلَى الْمَقْصُودِ، هُوَ الْوَجْهُ الْأَوَّلُ وَالثَّالِثُ مِمَّا ذَكَرْنَاهَا فِي الْحَدِيثِ الْأَوَّلِ. وَعَدَمُ مُنَاسَبَتِهِ مَعَ الأظلَّةِ وَاضِح.


1) تفسير الإمام العسكري / 219؛ بحار الأنوار 11 / 150 و 26 / 326

2) بحار الأنوار 25 / 20

و از جمله آنچه از امام باقر (علیه السلام روایت شده که فرمودند:) "هنگامی که خداوند اراده کرد تا ذریه آدم (علیه السلام را برای گرفتن میثاق خارج کند، آن نور را در او جاری ساخت و سپس ذريه او را از صلبش بیرون آورد." - روایت.) دلالت این روایت بر موضوع موردنظر به دلیل اولین و سومین وجهی است که در حدیث نخست ذکر شد. همچنین، عدم تناسب آن با عالم اظله آشکار است. ومنها: مَا عَنِ أَمَالِي الشَّيْخِ، عَنِ النَّبِي (صلی الله علیه و آله وسلم : إِنَّ الله عَزَّ وَجَلَّ خَلَقَ مَاءً تَحْتَ الْعَرْشِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ بِثَلَاثَةِ آلافٍ عَامٍ، وَأَسْكَنَهُ فِي لُاوَة خَضْرَاءَ فِي عَامِضِ عِلْمِهِ إِلَى أَنْ خَلَقَ آدَمَ.) فَلَمَّا أَنْ خَلَقَ آدَمَ، نَقَلَ كَ الْمَاءَ مِنَ الدُّلُوةِ، فَأَجْرَاهُ فِي صُلْبِ آدَمَ إِلَى أَنْ قَبَضَهُ إِلَيْهِ، ثُمَّ نَقَلَهُ إِلَى صُلْبٍ شِيءٍ - الخبر. (1 .) و از جمله: آنچه در "امالی شیخ" از پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم روایت شده است: " خداوند عزّ و جل، آبی را زیر عرش پیش از آنکه آدم را به مدت سه هزار سال بیافریند خلق کرد و آن را در مرواریدی سبز در اعماق علم خود جای داد تا زمانی که آدم را آفرید.) وقتی آدم را خلق کرد، آن آب را از مروارید منتقل نمود و در صلب آدم جاری ساخت تا اینکه او را به سوی خود بازگرداند. سپس آن را به صلب شیث منتقل نمود." - روايت. وَالْمُرَادُ بِهَذَا الْمَاءِ هُوَ الرُّوحُ الْحَيَوَانِيُّ وَالْحِسْمُ الرَّقِيقُ اللَّطِيفُ، وَالْعَرْشُ هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ. وَقَدْ عُيّرَ عَنْ هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ الْمُسَمَّى بِالْعَرْشِ اللُّؤْلُوةُ الْحَضْرَاءُ؛ لِأَنَّهُ أَشْبَهُ شَيْءٍ وَمَا. منظور از این "آب"، روح حیوانی و جسم لطیف و ظریف است و منظور از عرش، همان آب بسیط می باشد. این آب بسیط که " عرش" نامیده شده به مروارید سبز تشبیه شده است زیرا بسیار شبیه آن است. وَهَذِهِ اللُّؤْلُوةُ هِيَ جَبَل قَافٍ الْمُحِيطُ بِالدُّنْيَا . كَمَا سَيَأْتِي بَيَانُهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى مُفَصَّلًا فِي مَحَلِّهِ. وَإِنَّما قَالَ: "في غَامِض عِلْمِهِ ، لِأَنَّ الْعَرْشِ حَامِلُ عِلْمِ اللهِ وَدِينِهِ . كَمَا بَيَّنَّا سَابِقا . فَعِلْمُهُ عِلْمُ اللَّهِ تَعالَی. این مروارید همان" کوه قاف" است که جهان را احاطه کرده است - همان طور که ان شاء الله در جای خود به تفصیل بیان خواهد شد. اینکه گفته شد "در اعماق علم او"، به این دلیل است که عرش حامل علم خداوند و دین اوست - همان طور که قبلاً بیان شد - و علم آن، علم خداوند تعالی است.


1) الأمالي (للطوسي) / 313؛ بحار الأنوار 15 / 13

وَلِصُعُوبَةِ إِدْرَاكِ كَوْنِ عِلْمِهِ عِلْمَ اللَّهِ وَغُمُوضِهِ تَصْدِيقًا، قَالَ: "فِي عَامِضٍ عِلْمِهِ." و به دلیل دشواری درک اینکه علم آن همان علم خداوند است و پیچیدگی تصدیق آن، این تعبیر به کار رفته است: "در اعماق علم او". فَهَذَا الْمَاءُ تَحتَ الْعَرْشِ يَكُونُ مَسْكُونَا فِي الْمَاءِ الْبَسِيطِ، لِكَوْنِهِ مِنْ أَجْزَائِهِ. این آب که زیر عرش قرار دارد، در آب بسیط مستقر است زیرا از اجزای آن به شمار می آید. وَوَجْهُ الدَّلَالَةِ عَلَى الْمَقْصُودِ مَا ذَكَرْنَاهُ فِي الْحَدِيثِ السَّابِقِ. و دلالت این روایت بر موضوع موردنظر همان است که در حدیث قبلی ذکر کردیم. فَتَلَخَصَ مِمَّا ذَكَرْنَا أَنَّ لِلْإِنْسَانِ الْمُرَكَبِ مِنَ الْحَقَائِقِ الثَّلَاثَةِ مَوَاثِيقَ وَعُهُودًا أَرْبَعَةً؛ ثَلَاثَةٌ مِنْهَا لِأَجْزَائِهِ الثَّلَاثَةِ فُرَادَى فُرَادَى، وَوَاحِدٌ مِنْهَا لَمَا جَمْعًا عِنْدَ تَرْكِيبهَا وَتَأْلِيفِهَا بِتَوْسِيطِ الْأَنْبِيَاءِ وَالرُّسُلِ وَالْحُجَجِ، وَهُوَ حِينَمَا وُلِدَ الْإِنْسَانُ في هَذِهِ الدُّنْيَا وَالْكُرَةِ الْأَرْضِيَّةِ عِنْدَمَا يَصِيرُ عَاقِلًا شَاعِرًا مُدْرَكًا وَهَكَذَا يَجِبُ أَنْ يَفْعَلَ الحَكِيمُ؛ لِأَنَّهُ هُوَ الْفِعْلُ الْمُثْقَنُ عَلَى نِظَامِ الْحِكْمَةِ، وَبِهِ يَصِيرُ الحُجَّةُ الْإِهَيَّةُ أَتَمَّ وَأَقْوَى وَأَشَدَّ وَأَحْكَمَ. فَلِلَّهِ الحجة الْبَالِغَة. خلاصه آنچه گفتیم این است که انسان مرکب از سه ،حقیقت، دارای چهار میثاق و عهد است: سه عهد مربوط به اجزای سه گانه اش به طور جداگانه و یکی مربوط به مجموع آنها هنگام ترکیب و تألیف شان توسط پیامبران، رسولان و حجج. این عهد زمانی اتفاق می افتد که انسان در این دنیا و روی زمین متولد شده و به حالت عاقل، شاعر و مدرک در می آید. و چنین رفتاری از حکیم انتظار می رود؛ چرا که این همان فعل متقن بر اساس نظام حکمت است و با آن حجت الهی کامل تر، قوی تر، مستحکم تر و حکیمانه تر می شود. پس برای خداوند حجت بالغه است. ## ناسازگاری ذرّ دوم و سوم با قول به هیولی و صورت. إِذَا عَرَفْتَ مَا ذَكَرْنَا مِنْ عَوَالِمِ الذَّرِ الثَّلَاثَ، فَاعْلَمْ أَنَّ الذَّرَّ الثَّانِي وَالثَّالِثَ لَا يُوَافِقَانِ الْقَوْلَ بِالْهَيُولَى، وَلَا يُنَاسِبَانِ تَركِيبَ الْحِسْمِ مِنَ الهَيولَى وَالصُّورَةِ إِذْ يَلْزَمُ الظُّلْمُ بِالْمُطِيعِ، حَيْثُ إِنَّهُ بَعْدَ مَا أَطَاعَ الْجُزْءَ الْخَاصَّ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، يُعْطِيهِ اللهُ تَعَالَى صُورَةٌ نَوْعِيَّةً أُخْرَى سِوَى الصُّورَةِ الحِسْمِيَّةِ. فَحِينَئِذٍ إِمَّا أَنْ تَنْعَدِمَ الصُّورَةُ الأولى أو لا. اگر آنچه را درباره عوالم سه گانه ذر گفتیم درک کردی بدان که ذر دوم و سوم با مفهوم هیولا سازگار نیستند و تناسبی با ترکیب جسم از هیولا و صورت ندارند. زیرا این امر به ظلم نسبت به مطیع منجر می شود، چرا که پس از

اطاعت بخش خاصی از آب بسیط، خداوند متعال به آن صورت نوعی دیگری غیر از صورت جسمی می دهد. در این حالت یا صورت اول معدوم می شود یا خیر. فَإِنِ انْعَدَمَتْ ، يَلْزَمُ مَا ذَكَرْنَاهُ لِأَنَّ إِطَاعَتَهُ صَارَتْ سَبَبًا لِانْعِدَامِهِ. إِذِ الهيولى بَاطِلَةٌ وَلَمْ يَقُمْ دَلِيلٌ عَلَى تُبُوتِهَا كَمَا أَسْلَفْنَا. وَعَلَى فَرْض تَسْلِيم تُبُوتِهَا . فَحَيْثُ إِنَّهَا جَوْهَرٌ بِالاسْتِعْدَادِ، وَشَيْفِيَّةُ الشَّيْءٍ بِصُورَتِهِ وَفِعْلِهِ، لَا بِهَيْوَلَاهُ وَاسْتِعْدَادِهِ . يَلْزَمُ انْعِدَامُ الشَّيْءِ الْأَوَّلِ بِمَا هُوَ شَيْئِيَّتُهُ. اگر معدوم شود، همان طور که گفتیم اطاعت باعث انعدام آن شده است. زیرا هیولا باطل است و دلیلی بر اثبات آن وجود ندارد، همان طور که قبلاً گفتیم. حتی اگر اثبات آن را بپذیریم - چون هیولا جوهری است بالقوه، و شیئیت شیء به صورت و فعل آن است نه به هیولا و قابلیت آن - لازم است که شیء اول از بین برود. قُلتُ: أَمَّا أَوَّلا، فَهَذَا الْكَلَامُ مَبْنِيٌّ عَلَى ثُبُوتِ الهُيُولَى. لِأَنَّهُ لَيْسَ فِي أَنْوَاعِ الْأَجْسَامِ عِنْدَ الْفَلَاسِفَةِ شَيْءٌ قَابِل لِوُرُودِ الصُّوَرِ إِلَّا الهيولى؛ فَإِنَّ جِهَةَ الْقَبُولِ تَرْجِعُ دَائِمًا إلى الهيولى، وَقَدْ أَبْطَلْنَاهَا. گفتم: اولاً، این سخن بر اثبات هیولی استوار است. زیرا در میان انواع اجسام نزد فلاسفه، چیزی که قابلیت پذیرش صور را داشته باشد جز هیولی وجود ندارد؛ زیرا جهت پذیرش همیشه به هیولی بازمی گردد، و ما آن را باطل کرده ایم. وَأَمَّا ثَانِيَا، فَلِأَنَّهُ مَبْنِي عَلَى تَسْلِيمِ الحَرَكَةِ فِي الْجَوْهَرِ وَالِاشْتِدَادِ فِي الْوُجُودِ وَالتَّشْكِيكِ فِيهِ وَجَعْلِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ عِبَارَةٌ عَنْ أَنْحَاءِ الْوُجُودَاتِكَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ صَدْرُ الْمُتَأَهِينَ وَالْكَلَامُ فِعْلًا مَعَ الْمَسَّائِيِّينَ الْقَائِلِينَ بِكَوْنِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ جُزْءًا مَاهَوِيًّا لِلْمَاهِيَّةِ الْخَارِجِيَّةِ ، وَهُمْ يُنْكِرُونَ الْحَرَكَةَ فِي الْجُوْهَرِ وَالِاشْتِدَادَ وَالتَّشْكِيكَ فِي الْوُجُودِ. ثانیاً، زیرا این سخن بر پذیرش حرکت در جوهر و شدت یافتن در وجود و تشکیک در آن استوار است و صور نوعی را به عنوان انحاء وجودات تعریف میکند همان گونه که صدرالمتألهین گفته است اما بحث در حال حاضر با مشائیانی است که صور نوعی را بخشی از ماهیت خارجی می دانند و حرکت در جوهر و شدت و تشکیک در وجود را انکار می کنند. وَأَمَّا كَلَامُ صَدْرِ الْمُتَأَهِينَ ، فَفِيهِ إِشكال (167 آخَرُ. وَهُوَ : إِنَّهُ يَجْعَلُ الْمَاهِيَّاتِ أُمُورًا انْتِزَاعِيَّةَ عَنْ حُدُودِ الْوُجُودَاتِ، فَهُوَ يَقُولُ بِأَنَّ التَّبَدُّلَاتِ لَيْسَتْ إِلَّا اشْتِدَادَاتِ الْوُجُودِ، وَمِنْ كُلِّ مَرْتَبَةٍ مِنْ مَرَاتِبِهِ يَنْتَزِعُ مَاهِيَّةً مِنَ الْمَاهِيَّاتِ. وَنَحْنُ وَإِنْ قُلْنَا بِالتَّشْكِيكِ وَالِاشْتِدَادِ فِي الْوُجُودَاتِ، إِلَّا أَنَّ الْمَاهِيَّةَ عِنْدَنَا مِنَ الْأُمُورِ الْوَاقِعِيَّةِ، وَلَيْسَتْ بِانْتِزَاعِيَّة صِرْفَة.)

اما سخن صدرالمتألهین اشکال دیگری دارد و آن این است که وی ماهیات را اموری انتزاعی از حدود وجودات می داند و معتقد است که تبدیلات چیزی جز شدت یافتن وجود نیست و از هر مرتبه از مراتب وجود، ماهیتی از ماهيات انتزاع می شود. ما هر چند قائل به تشکیک و شدت در وجودات هستیم اما ماهیت نزد ما از امور واقعی است و صرفاً انتزاعی نیست. فَإِذَنُ الْمَاهِيَّةُ الْاتِصَالِيَّةُ الحِسْمِيَّةُ مَاهِيَّةٌ نَوْعِيَّةٌ تَامَّةُ التَّحَصُّل مَتَى مَلَكَتْ نُورَ الْوِلَايَةِ، وَالتَّبَدُّلَاتُ إِنَّمَا هِيَ بِتَبَدُّلِ الْمُصَنَّفَاتِ وَالْمُشَخَصَاتِ. فَالحِسْمُ الْبَسِيطُ الْمَالِكُ لِنُورِ الْوِلَايَةِ هِيَ الْمَاهِيَّةُ الْجُوْهَرِيَّةُ الْبَاقِيَةُ بِعَيْنِهَا فِي التَّبَدُّلاتِ الْعَرَضِيَّةِ. بنابراین ماهیت اتصالی ،جسمی، ماهیتی نوعی و کامل است که هرگاه نور ولایت را داشته باشد، به تحقق کامل می رسد و تبدلات تنها در اثر تغییر ترکیبات و مشخصات رخ میدهد جسم بسیط که مالک نور ولایت است، همان ماهیت جوهری باقی است که در تبدلات عرضی نیز به همان صورت باقی می ماند. وَهَذَا الْجُزْءُ مِنَ الْحِسْمِ الْبَسِيطِ هُوَ بِعَيْنِهِ يَصِيرُ مُنَعَّمَّا بِنِعْمَةِ الْعَذْبِيَّةِ عِنْدَ الْإِطَاعَةِ. وَهُوَ بِعَيْنِهِ يَصِيرُ طِينًا لِعِليِّينَ وَالْفِرْدَوْسِ وَجَنَّةَ عَدْنٍ، وَيَتَعَلَّقُ بِهِ رُوحُ الْمُؤْمِنِ، أَيْ رُوحُهُ الْعَقْلِيُّ النُّطْقِيُّ. وَهُوَ الْمَحْشُورُ يَوْمَ النُّشُورِ. این جزء از جسم بسیط همان است که در هنگام اطاعت به نعمت عذبیه متنعم میشود و همان است که به طین عليين، فردوس، و جنة عدن تبدیل می شود و روح مؤمن، یعنی روح عقلی نطقی، به آن تعلق می گیرد. و همین است که روز قیامت محشور می شود. كَمَا أَنَّ ذَلِكَ الْجُزْءَ الْآخَرَ هُوَ بِعَيْنِهِ يَصِيرُ مِلْحًا أَجَاجًا وَحَمِيمًا وَمَادَّةٌ لِلْأَشْقِيَاءِ، وَهُوَ الْمَحْشُورُ يَوْمَ النشور . فَشَيْءٌ وَاحِدٌ فِعْلِى يَرِدُ عَلَيْهِ النِّعَمُ الْإِليَّةُ عِنْدَ الطَّاعَاتِ، وَالْعُقُوبَاتُ عِنْدَ الْمَعَاصِي. همچنین، آن جزء دیگر همان است که به نمک تلخ و جوشان و ماده ای برای اشقیاء تبدیل می شود و روز قیامت محشور خواهد شد. بنابراین یک چیز واحد است که نعمتهای الهی در هنگام طاعات و عقوبات در هنگام معاصی بر آن وارد می شود. فَظَهَرَ أَنَّ مَا وَرَدَ فِي الشَّرِيعَةِ مِنَ الذَّرِ الثَّانِي وَالثَّالِثِ لَا يُنَاسِبُ مَذْهَبَ الْحُكَمَاءِ فِي بَابِ الْأَجْسَامِ، وَإِنَّمَا يُنَاسِبُ يُطْلَانَ الهَيُولَى وَالصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ. در نتیجه، آنچه در شریعت درباره ذرات دوم و سوم آمده با مذهب حکما در باب اجسام سازگار نیست، بلکه با بطلان هيولا و صور نوعى جوهری هماهنگی دارد. فَلَا صُورَةً جَوْهَرِيَّةَ فِي جَمِيعِ الحَالَاتِ إِلَّا الصُّورَةَ النَّوْعِيَّةَ الجِسْمِيَّةَ، وَهِيَ الْمُنَعْمَةُ وَالْمُعَاقَبَةُ.

بنابراین هیچ صورت جوهری در همه حالات وجود ندارد جز صورت نوعی جسمی که همان متنعم و معاقب است. وَهِيَ مَادَّةُ مَوَادِ الْمَخْلُوقَاتِ الْحِسْمِيَّةِ، لَا الْمُرَكَّبُ مِنَ الْهيُولَى وَالصُّورَةِ وَلَا الْيُولَى. و این همان ماده مواد مخلوقات جسمی است نه مرکب از هیولا و صورت و نه خود هیولا. فَالْمَاءُ الْوَارِدُ في الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ لَيْسَ هِيَ الهُيُولَ؛ لِأَنَّهُ لَا فِعْلِيَّةَ لَهَا بِنَفْسِهَا عِنْدَ الْقَوْمِ، كَيْ تَكُونَ مَبْدَأَ الْأَجْسَامِ، وَيُحْمَلَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ الْوَارِدُ فِي الرِّوَايَاتِ عَلَيْهَا. پس، آبی که در کتاب و سنت ،آمده هیولا نیست؛ زیرا طبق نظر آنان هیولا به خودی خود فعلیتی ندارد تا مبدأ اجسام باشد، و آبی که در روایات آمده است نمی تواند بر آن حمل شود. فَلَا يُمكنُ نِسْبَةُ الأَجْسَامِ إِلَى الهَيُولَى مَعَ أَنَّهُ وَرَدَ فِي الأَحَادِيثِ أَنَّ نِسْبَةَ جَمِيعِ الأَشْيَاءِ إِلَى المَاءِ، وَلَا نِسْبَهُ لَهُ إِلَى غَيْرِهِ. پس نمی توان اجسام را به هیولا نسبت داد، در حالی که در احادیث آمده است که نسبت همه چیزها به آب است و هیچ نسبتی به غیر آن ندارد. ## حديث عمران صابی و شرح آن در رد هیولی. وَأَيْضًا لَيْسَ المَرَادُ مِنَ الماءِ البَسِيطِ الوَارِدِ في الأَحَادِيثِ هُوَ المَوَكَّبُ مِنَ المادَّةِ وَالصُّورَةِ إِذْ هُذَا المُرَكَّب نِسْبَةٌ إِلَى أَجْزَائِهِ، مَعَ أَنَّ المَاءَ لَا نِسْبَةَ لَهُ إِلَى غَيْرِهِ. وَلَيْسَ المَرَادُ مِنْهُ الصُّورَةَ النَّوْعِيَّةَ، إِذْ يَلْزَمُ كَوْنُ جَمِيعِ الأَجْسَامِ إِبْدَاعِيَّاتٍ لِيُطْلَانِ الصُّورَةِ الحِسْمِيَّةِ عِنْدَ القَوْمِ بِتَبَدل الصُّورِ النَّوْعِيَّةِ. همچنین مراد از آب بسیط که در احادیث آمده است، آبی نیست که مرکب از ماده و صورت باشد. زیرا این مرکب به اجزای خود نسبت دارد، در حالی که آب هیچ نسبتی به غیر خود ندارد. و مراد از آن صورت نوعیه نیز نیست؛ زیرا در این صورت لازم می آید که همه اجسام ابداعی باشند، چرا که طبق نظر اهل این فن صورت جسمیه با تبدیل صور نوعیه باطل می شود. فَإِذَنْ الْمَاءُ صُورَةٌ جَوْهَرِيَّةٌ اتِّصَالِيَّةٌ فِعْلِيَّةٌ بَاقِيَةٌ فِي جَمِيعِ التَّبَدُّلَاتِ الْعَرَضِيَّةِ الْمُصَنَّفَةِ أَوِ الْمُشَحَّصَةِ. بنابراین، آب یک صورت جوهری اتصالی و فعلی است که در تمامی تبدلات عرضی چه ترکیبی و چه مشخص باقی می ماند.

وَيَشْهَدُ عَلَى مَا ذَكَرْنَا تَصْرِيحُ الْإِمَامِ الثَّامِنِ (علیه السلام في رِوَايَةِ عِمْرَانَ الصَّابِئِي فِي مَجْلِسِ الْمَأْمُونِ الْمَلْعُونِ.) فَإِنَّ عِمْرَانَ كَانَ مِنْ عُظَمَاءِ مُتَكَلِّمِي عَصْرِهِ وَفَلَاسِفَةِ دَهْرِهِ، وَكَانَ ذَا نَفْسٍ قَوِيَّةٍ مُسْتَعِدَّةٍ لِعُلُومٍ كَثِيرَةٍ، وَالْإِمَامُ (علیه السلام بَذَلَ لَهُ الْمَعَارِفَ مَعَ مُرَاعَاةِ الرُّمُوزِ وَالْإِيمَاءَاتِ، اسْتِتَارًا عَنِ الْمَأْمُونِ وَأَشْبَاهِهِ لِعَدَمِ قَابِلِيَّتِهِ وَسَعَادَتِهِ لِنَيْلِ الْمَعَارِفِ الْإِليَّةِ.) و آنچه گفتیم، با تصریح امام هشتم علیه السلام در روایت عمران صابی در مجلس مأمون ملعون تأیید می شود. عمران از بزرگان متکلمان زمان خود و فیلسوفان عصر خویش بود و دارای نفسی قوی و آماده برای علوم بسیار بود. امام علیه السلام معارف را با رعایت رمز و اشاره به او ارائه داد تا از مأمون و امثال او که شایستگی و سعادت دریافت معارف الهی را نداشتند مخفی بماند. وَأَمَّا هَذَا الْمُتَكَلَّمُ الْمُتَبَخِرُ قَدْ سَأَلَ عَنْهُ (علیه السلام غَوَامِضَ مُهِمَّةٌ فِي أَبْوَابِ الْمَعَارِفِ، وَالْإِمَامُ (علیه السلام) بَذَلَ لَهُ مَعَ رِعَايَةِ سُنَّةِ الاِخْتِفَاءِ وَالاسْتِتَارِ عَنْ غَيْرِ الْأَهْل.) این متکلم دانشمند از امام علیه السلام درباره مسائل عمیق و مهم در باب معارف سؤال کرد و امام علیه السلام پاسخ او را همراه با رعایت سنت پنهان کاری و اخفا از غیر اهل داد. في الْعُيُونِ، بَعْدَ مَا قَالَ عِمْرَانُ: أَخْبِرْنِي عَنِ الكَائِنِ الْأَوَّلِ وَعَمَّا خَلَقَ أَيْ: عَنِ اللَّهِ تَعَالَى وَعَنْ مَخْلُوقَاتِهِ وَكَيْفِيَّةِ الْخَلْقَةِ . قَالَ ايْدِ لَهُ: سَأَلْتَ، فَافْهَمْ. در کتاب «عیون»، پس از آنکه عمران گفت: مرا از موجود اول و از آنچه آفرید خبر ده (یعنی درباره خداوند متعال و مخلوقاتش و چگونگی خلقت امام علیه السلام فرمود: سؤال کردی، پس بفهم.) وَمِنْ هَذَا الْكَلَامِ يَظْهَرُ شِدَّهُ اسْتِعْدَادِ عِمْرَانَ، وَكَثْرَةُ عِنَايَةِ الْإِمَامِ (علیه السلام بِهِ كَيْ يُحَمِّلَهُ الْعُلُومَ.) از این سخن آشکار می شود که عمران چقدر آمادگی داشت و امام علیه السلام چه اندازه به او توجه نشان داد تا علوم را بر او عرضه کند. أَمَّا الْوَاحِدُ، فَلَمْ يَزَلْ وَاحِدًا، كَائِنَا لَا شَيْءَ مَعَهُ ، بِلَا حُدُودٍ وَلَا أَعْرَاضٍ، وَلَا يَزَالُ كَذَلِكَ. اما واحد خداوند ، همیشه واحد بوده است موجودی که چیزی با او نیست، بدون حدود و بدون اعراض، و همیشه چنین خواهد بود. ثُمَّ خَلَقَ خَلْقًا مُبْتَدِعًا مُخْتَلِفًا بِأَعْرَاضٍ وَحُدُودٍ مُخْتَلِفَةٍ، لَا فِي شَيْءٍ أَقَامَهُ، وَلَا عَلَى شَيْءٍ حَدَّهُ، وَلَا عَلَى شَيْءٍ حَذَاهُ ومثله له. سپس آفریدگانی ابداع کرد که دارای اعراض و حدود مختلفی بودند، نه بر پایه چیزی آنها را استوار کرد، و نه بر چیزی آنها را محدود ساخت و نه شبیه و همانند چیزی آنها را قرار داد.

فَقَوْلُهُ: «مُبْتَدِعًا» إِشَارَةٌ إِلَى كَوْنِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ إِبْدَاعِيًّا. فَقَوْلُهُ: «مُخْتَلِفًا بِأَعْرَاضٍ وَحُدُودٍ» إِشَارَةٌ إِلَى مَعْرُوضِيَّتِهِ لِعَرْض الكَمَ وَاللَّوْنِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَعْرَاضِ. پس سخن او که «مبتدعاً» گفت اشاره به ابداعی بودن آب بسیط دارد. و سخن او که «مختلفاً بأعراض و حدود» گفت، اشاره به این دارد که آب بسیط، موضوع اعراضی مانند کمیت رنگ و دیگر اعراض است. وَقَوْلُهُ: «لَا فِي شَيْءٍ أَقَامَهُ» إِشَارَةٌ إِلَى يُطْلَانِ الهُيُولى؛ لِأَنَّهُ عَلَى مَذْهَبِ الْقَوْمِ فَحَلُّ لِلصُّورَةِ الْحِسْمِيَّةِ حَالَةٌ فِيهَا. و سخن او که نه در چیزی آن را برپا ساخت اشاره به بطلان هیولا دارد؛ زیرا طبق مذهب آنان، هيولا محل صورت جسمی است و صورت جسمی در آن حال می شود. فَإِنَّهُ لا يَتَوَجَّهُ إِلَى كَلِمَاتِ الْفَلَاسِفَةِ. كَيْفَ وَقَدْ شَاعَتِ الْفَلْسَفَةُ فِي زَمَانِهِ؟! مُضَافًا إِلَى أَنَّهُ (علیه السلام يُخَاطِبُ عُظَمَاءَ الْفَلَاسِفَةِ عَلَى رُؤُوسِ الْأَشْهَادِ، وَيَعْلَمُ أَنَّ مُكَالَمَانِهِ تَبْقَى وَتَصِلُ إِلَى فَلَاسِفَةِ الْقُرُونِ الآتية.) زیرا او عليه السلام متوجه سخنان فلاسفه است. چگونه چنین نباشد در حالی که فلسفه در زمان او گسترش یافته بود؟! علاوه بر این، او علیه السلام بزرگان فلاسفه را در حضور مردم مخاطب قرار می داد و می دانست که سخنان او باقی می ماند و به فلاسفه قرون آینده می رسد. وَيَعْلَمُ بِحُدُوثِ هَذَا الْمَرَضِ الْمُهْلِكِ فِي شِيعَتِهِ وَرَعِيَّتِهِ، فَأَشَارَ إِلَى عَدَمِ ثُبُوتِ الفْيُولَى عِنْدَهُمْ بِهَذِهِ الْكَلِمَةِ: «لَا فِي شَيْءٍ أَقَامَهُ». إِذْ لَوْ ثَبَتَتِ اهْيُولَى عِنْدَهُمْ، لَكَانَ الْمَاءُ قَائِمًا فِي افْيُولَى وَحَالًّا فِيهَا. و او علیه السلام آگاه بود که این بیماری مهلک در میان شیعیان و پیروانش پدید می آید. پس با این سخن «نه در چیزی آن را برپا ساخت، به عدم ثبوت هیولا نزد آنان اشاره کرد. زیرا اگر هیولا ثابت ،بود، آب در هیولا برپا می بود و در آن حلول می کرد. كَمَا أَنَّهُ لا أَشَارَ إِلَى إِبْطَالِ الْمُثْلِ الْأَفْلَاطُونِيَّةِ بِقَوْلِهِ (علیه السلام : «وَلَا عَلَى شَيْءٍ حَذَاهُ وَمَثْلُهُ لَهُ». إِذَا الْقَوْلُ ( 168 ) بِالْمُثْلِ عَيْنُ كَوْنِ هَذِهِ الْمَخْلُوقَاتِ الْحِسْمَانِيَّةِ عَلَى طِبَاقِ الْمُثْلِ.) همچنین او علیه السلام با سخن «نه شبیه و همانند چیزی آن را قرار داد» به ابطال مثل افلاطونی اشاره کرد. زیرا قول به مثل، به معنای آن است که این مخلوقات جسمانی مطابق مثل باشند. فَجَعَلَ الْخَلْقَ بَعْدَ ذَلِكَ صَفْوَةٌ وَغَيرَ (صَفْوَة الصَّفْوَةُ هُمُ الْمُطِيعُونَ لِأَوَامِرِهِ مِنْ أَجْزَاءِ هَذَا الْمَاءِ، وَغَيْرُ الصَّفْوَةِ هُمُ الْعَاصُونَ مِنْ أَجْزَائِهِ .)

و پس از آن، خلقت را به دو دسته برگزیدگان و غیر برگزیدگان تقسیم کرد. (برگزیدگان کسانی هستند که از اجزای این آب فرمان بردار اویند و غیر برگزیدگان کسانی هستند که از اجزای آن نافرمانی می کنند .) إِلَى أَنْ قَالَ (علیه السلام : وَاعْلَمْ أَنَّ الْوَاحِدَا لَّذِي هُوَ قَائِمُ بِغَيْرِ تَقْدِيرٍ وَلَا تَحْدِيدٍ (أي: اللَّهُ تَعَالَى فَإِنَّهُ (علیه السلام) قَدْ أَصَرَّ عَلَى بُطْلانِ التَطُورِ وَالتَّعَينِ وَالتَّقَدرِ) خَلَقَ خَلْقًا مُقَدَّرًا بِتَحْدِيدٍ وَتَقْدِيرِ.) تا آنکه فرمود علیه السلام و بدان که واحد خداوند که بدون تقدیر و تحدید موجود است (یعنی خداوند متعال. زیرا او عليه السلام بر بطلان ،تحول تعين، وتقدير تأکید کرده است ، خلقتی مقدر با تحديد و تقدير آفرید.) وَكَانَ الَّذِي خَلَقَ، خَلقين التينِ: التَّقْدِيرَ وَالْمُقَدَّ رَ. وَلَيسَ فِي كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا لَوْنُ وَلَا وَزْنُ وَلَا ذَوقُ فَجَعَلَ أَحَدَهُمَا يُدْرَكُ بِالْآخَرِ، وَجَعَلَهُمَا مُدْركَيْنِ بِنَفْسِهِمَا - الخبر. <a href="#ref- [].) و آنچه آفرید، دو نوع خلقت بود تقدیر و مقدر. و در هیچ یک از آنها ،رنگ، وزن و طعم وجود ندارد. پس یکی را با دیگری قابل درک کرد و آنها را به خودی خود قابل ادراک قرار داد - این خبر. فَالْمَخْلُوقُ الْأَوَّلُ هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ. وَهُوَ فِي أَوَّلِ خَلْقَتِهِ تَحْدُودٌ وَمُقَدَّرٌ بِحَدٍ حَاصٌ وَتَقْدِيرٍ وَكَمِّيَّةٍ مَخصُوصةٍ. حَيْثُ إِنَّهُ مُتَنَاهِ . كَمَا أَسْلَفْنَاكَ مِنْ يُطْلَانِ عَدَمٍ تَنَاهِى الْأَبْعَادِ. لَا لِمَا بَرْهَنُوهُ فِي كُتُبِهِمْ مِنْ بُرْهَانِ الْمُسَامَتَةِ وَالْمُوَازَاةِ وَالسُّلَّمِي وَغَيْرِ ذَلِكَ . لِأَنَّ التَّمَسُّكَ بِمَا فِي الْمَقَامِ أَكُلِّ عَنِ الْقَفَا أَوْ تَبْعِيدٌ لِلْمَسَافَةِ . بَلْ لأَنَّ الحِسْمَ مُحاط بنُور الْوِلَايَةِ، وَالْمُحَاطِيَّةُ مُلَازِمَةٌ لِلتَّنَاهِي. مخلوق اول آب بسیط است. و در نخستین خلقت خود محدود و با حد، تقدیر، و کمیت مشخص آفریده شده است. زیرا متناهی است - همان طور که پیش تر گفته شد از بطلان عدم تناهی ابعاد نه به دلایلی که در کتبشان با برهان مسامت موازات سلمی و غیره ارائه کرده اند - زیرا تمسک به این دلایل در این مقام، شبیه به انحراف از مسیر یا دور کردن از هدف است - بلکه به این دلیل که جسم با نور ولایت احاطه شده است، و احاطه شدگی با تناهی ملازمه دارد. وَهُوَ بِنَفْسِهِ مُصَحِحٌ لِلْفَوْقِيَّةِ وَالتَّحْتِيَّةِ وَالْوَرَائِيَّةِ ، فَلَا فَوْقَ وَلَا وَرَاءَ َ لَهُ إِلَّا النُّورُ الْعَقْلِيُّ الْمُحِيطُ بِهِ. وَهَذَا مَعْنَى عَدَمِ كَوْنِ مَلَةٍ وَخَلَا فَوْقَ هَذَا الْحِسْمِ الْبَسِيطِ. و خود جسم، تصحیح کننده جهات فوق، تحت و وراء است. بنابراین، هیچ فوق و وراثی برای آن وجود ندارد جز نور عقلی که آن را احاطه کرده است. و این همان معنای عدم وجود خلاً وملأ بالای این جسم بسیط است.

فَإِذَنْ لَا هَيُولَى عِنْدَهُمْ وَلَا صُورَةً نَوْعِيَّةٌ؛ لِتَوَقُفِ تُبُوتِهَا عَلَى ثُبُوتِ الهيولى. وَلَا تَرَكُبَ طَبيعي ؛ لِعَدَمِ وَاقِعِيَّة لِلْهَيُولَى الَّتِي جَعَلُوهَا أَحَدَ الْجُزْأَيْنِ هَذَا الْمُرَكَّبِ بِالتركيب الطبيعي. بنابراین، نزد آنان نه هیولا وجود دارد و نه صورت نوعی؛ زیرا اثبات آن متوقف بر اثبات هیولاست. همچنین تركيب طبیعی نیز وجود ندارد، زیرا هیولایی که آنان یکی از اجزای این ترکیب طبیعی می دانند، واقعیت ندارد. ## حقیقت ظل. فَعَلَى هَذَا، رِوَايَاكُهُمْ فِي أَبْوَابِ الذَّرِ الثَّانِي وَالثَّالِثِ لَا يُنَاسِبُ مَسْلَكَ الْقَوْمِ، بَلْ يُنَاسِبُ مَسْلَكَ أَنْفُسِهِمْ فِي بَابِ خَلْقَةِ الْأَجْسَامِ وَكَيْفِيَّتِهَا. بر این اساس، روایات آنان در باب ذرات دوم و سوم با مسلک فلاسفه سازگار نیست، بلکه با مسلک خودشان در باب خلقت اجسام و چگونگی آن سازگار است. وَإِنَّمَا حَصَرْنَا الْمُنَاسَبَةَ بِالذَّرَّيْنِ دُونَ الذَّرِ الْأَوَّلِ، مَعَ أَنَّهُ أَيْضًا لَا يُنَاسِبُ مَسْلَكَ الْقَوْمِ مِنَ التَّرْكِيبِ بَيْنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ، لِأَجْلِ أَنَّ بَيَانَ عَدَمِ الْمُنَاسَبَةِ مَعَ مَسْلَكِ الْقَوْمِ وَالْمُنَاسَبَةِ مَعَ مَسْلَكِهِمْ: مُوْقُوفٌ عَلَى كَشْفِ حَقِيقَةِ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ وَكَيْفِيَّةِ خَلْقَتِهِمَا. ما تناسب را به ذرات دوم و سوم محدود کردیم نه ذره ،اول با اینکه ذره اول نیز با مسلک فلاسفه درباره ترکیب میان ماده و صورت سازگار نیست زیرا بیان عدم تناسب با مسلک فلاسفه و تناسب با مسلک خودشان منوط به کشف حقیقت ظلال و اشباح و چگونگی خلقت آن هاست. وَالْمَقَامُ لَا يُنَاسِبُ هَذَا الْكَشْفَ لِأَنَّهُ مِنْ أَسْرَارِ اللَّهِ تَعَالَى وَأَسْتَارِهِ. قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: (يَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي fn[الإسراء (17 / 85](footnote1-page583" id=") [].) و آنچه آفرید، دو نوع خلقت بود تقدیر و مقدر. و در هیچ یک از آنها ،رنگ، وزن و طعم وجود ندارد. پس یکی را با دیگری قابل درک کرد و آنها را به خودی خود قابل ادراک قرار داد - این خبر. فَالْمَخْلُوقُ الْأَوَّلُ هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ. وَهُوَ فِي أَوَّلِ خَلْقَتِهِ تَحْدُودٌ وَمُقَدَّرٌ بِحَدٍ حَاصٌ وَتَقْدِيرٍ وَكَمِّيَّةٍ مَخصُوصةٍ. حَيْثُ إِنَّهُ مُتَنَاهِ . كَمَا أَسْلَفْنَاكَ مِنْ يُطْلَانِ عَدَمٍ تَنَاهِى الْأَبْعَادِ. لَا لِمَا بَرْهَنُوهُ فِي كُتُبِهِمْ مِنْ بُرْهَانِ الْمُسَامَتَةِ وَالْمُوَازَاةِ وَالسُّلَّمِي وَغَيْرِ ذَلِكَ . لِأَنَّ التَّمَسُّكَ بِمَا فِي الْمَقَامِ أَكُلِّ عَنِ الْقَفَا أَوْ تَبْعِيدٌ لِلْمَسَافَةِ . بَلْ لأَنَّ الحِسْمَ مُحاط بنُور الْوِلَايَةِ، وَالْمُحَاطِيَّةُ مُلَازِمَةٌ لِلتَّنَاهِي. مخلوق اول آب بسیط است. و در نخستین خلقت خود محدود و با حد، تقدیر، و کمیت مشخص آفریده شده است. زیرا متناهی است - همان طور که پیش تر گفته شد از بطلان عدم تناهی ابعاد نه به دلایلی که در کتبشان با برهان مسامت موازات سلمی و غیره ارائه کرده اند - زیرا تمسک به این دلایل در این مقام، شبیه به انحراف از مسیر یا دور کردن از هدف است - بلکه به این دلیل که جسم با نور ولایت احاطه شده است، و احاطه شدگی با تناهی ملازمه دارد. وَهُوَ بِنَفْسِهِ مُصَحِحٌ لِلْفَوْقِيَّةِ وَالتَّحْتِيَّةِ وَالْوَرَائِيَّةِ ، فَلَا فَوْقَ وَلَا وَرَاءَ َ لَهُ إِلَّا النُّورُ الْعَقْلِيُّ الْمُحِيطُ بِهِ. وَهَذَا مَعْنَى عَدَمِ كَوْنِ مَلَةٍ وَخَلَا فَوْقَ هَذَا الْحِسْمِ الْبَسِيطِ. و خود جسم، تصحیح کننده جهات فوق، تحت و وراء است. بنابراین، هیچ فوق و وراثی برای آن وجود ندارد جز نور عقلی که آن را احاطه کرده است. و این همان معنای عدم وجود خلاً وملأ بالای این جسم بسیط است.

فَإِذَنْ لَا هَيُولَى عِنْدَهُمْ وَلَا صُورَةً نَوْعِيَّةٌ؛ لِتَوَقُفِ تُبُوتِهَا عَلَى ثُبُوتِ الهيولى. وَلَا تَرَكُبَ طَبيعي ؛ لِعَدَمِ وَاقِعِيَّة لِلْهَيُولَى الَّتِي جَعَلُوهَا أَحَدَ الْجُزْأَيْنِ هَذَا الْمُرَكَّبِ بِالتركيب الطبيعي. بنابراین، نزد آنان نه هیولا وجود دارد و نه صورت نوعی؛ زیرا اثبات آن متوقف بر اثبات هیولاست. همچنین تركيب طبیعی نیز وجود ندارد، زیرا هیولایی که آنان یکی از اجزای این ترکیب طبیعی می دانند، واقعیت ندارد. ## حقیقت ظل. فَعَلَى هَذَا، رِوَايَاكُهُمْ فِي أَبْوَابِ الذَّرِ الثَّانِي وَالثَّالِثِ لَا يُنَاسِبُ مَسْلَكَ الْقَوْمِ، بَلْ يُنَاسِبُ مَسْلَكَ أَنْفُسِهِمْ فِي بَابِ خَلْقَةِ الْأَجْسَامِ وَكَيْفِيَّتِهَا. بر این اساس، روایات آنان در باب ذرات دوم و سوم با مسلک فلاسفه سازگار نیست، بلکه با مسلک خودشان در باب خلقت اجسام و چگونگی آن سازگار است. وَإِنَّمَا حَصَرْنَا الْمُنَاسَبَةَ بِالذَّرَّيْنِ دُونَ الذَّرِ الْأَوَّلِ، مَعَ أَنَّهُ أَيْضًا لَا يُنَاسِبُ مَسْلَكَ الْقَوْمِ مِنَ التَّرْكِيبِ بَيْنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ، لِأَجْلِ أَنَّ بَيَانَ عَدَمِ الْمُنَاسَبَةِ مَعَ مَسْلَكِ الْقَوْمِ وَالْمُنَاسَبَةِ مَعَ مَسْلَكِهِمْ: مُوْقُوفٌ عَلَى كَشْفِ حَقِيقَةِ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ وَكَيْفِيَّةِ خَلْقَتِهِمَا. ما تناسب را به ذرات دوم و سوم محدود کردیم نه ذره ،اول با اینکه ذره اول نیز با مسلک فلاسفه درباره ترکیب میان ماده و صورت سازگار نیست زیرا بیان عدم تناسب با مسلک فلاسفه و تناسب با مسلک خودشان منوط به کشف حقیقت ظلال و اشباح و چگونگی خلقت آن هاست. وَالْمَقَامُ لَا يُنَاسِبُ هَذَا الْكَشْفَ لِأَنَّهُ مِنْ أَسْرَارِ اللَّهِ تَعَالَى وَأَسْتَارِهِ. قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: (يَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي fn[الإسراء (17 / 85](footnote1-page583" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) و آنچه آفرید، دو نوع خلقت بود تقدیر و مقدر. و در هیچ یک از آنها ،رنگ، وزن و طعم وجود ندارد. پس یکی را با دیگری قابل درک کرد و آنها را به خودی خود قابل ادراک قرار داد - این خبر. فَالْمَخْلُوقُ الْأَوَّلُ هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ. وَهُوَ فِي أَوَّلِ خَلْقَتِهِ تَحْدُودٌ وَمُقَدَّرٌ بِحَدٍ حَاصٌ وَتَقْدِيرٍ وَكَمِّيَّةٍ مَخصُوصةٍ. حَيْثُ إِنَّهُ مُتَنَاهِ . كَمَا أَسْلَفْنَاكَ مِنْ يُطْلَانِ عَدَمٍ تَنَاهِى الْأَبْعَادِ. لَا لِمَا بَرْهَنُوهُ فِي كُتُبِهِمْ مِنْ بُرْهَانِ الْمُسَامَتَةِ وَالْمُوَازَاةِ وَالسُّلَّمِي وَغَيْرِ ذَلِكَ . لِأَنَّ التَّمَسُّكَ بِمَا فِي الْمَقَامِ أَكُلِّ عَنِ الْقَفَا أَوْ تَبْعِيدٌ لِلْمَسَافَةِ . بَلْ لأَنَّ الحِسْمَ مُحاط بنُور الْوِلَايَةِ، وَالْمُحَاطِيَّةُ مُلَازِمَةٌ لِلتَّنَاهِي. مخلوق اول آب بسیط است. و در نخستین خلقت خود محدود و با حد، تقدیر، و کمیت مشخص آفریده شده است. زیرا متناهی است - همان طور که پیش تر گفته شد از بطلان عدم تناهی ابعاد نه به دلایلی که در کتبشان با برهان مسامت موازات سلمی و غیره ارائه کرده اند - زیرا تمسک به این دلایل در این مقام، شبیه به انحراف از مسیر یا دور کردن از هدف است - بلکه به این دلیل که جسم با نور ولایت احاطه شده است، و احاطه شدگی با تناهی ملازمه دارد. وَهُوَ بِنَفْسِهِ مُصَحِحٌ لِلْفَوْقِيَّةِ وَالتَّحْتِيَّةِ وَالْوَرَائِيَّةِ ، فَلَا فَوْقَ وَلَا وَرَاءَ َ لَهُ إِلَّا النُّورُ الْعَقْلِيُّ الْمُحِيطُ بِهِ. وَهَذَا مَعْنَى عَدَمِ كَوْنِ مَلَةٍ وَخَلَا فَوْقَ هَذَا الْحِسْمِ الْبَسِيطِ. و خود جسم، تصحیح کننده جهات فوق، تحت و وراء است. بنابراین، هیچ فوق و وراثی برای آن وجود ندارد جز نور عقلی که آن را احاطه کرده است. و این همان معنای عدم وجود خلاً وملأ بالای این جسم بسیط است.

فَإِذَنْ لَا هَيُولَى عِنْدَهُمْ وَلَا صُورَةً نَوْعِيَّةٌ؛ لِتَوَقُفِ تُبُوتِهَا عَلَى ثُبُوتِ الهيولى. وَلَا تَرَكُبَ طَبيعي ؛ لِعَدَمِ وَاقِعِيَّة لِلْهَيُولَى الَّتِي جَعَلُوهَا أَحَدَ الْجُزْأَيْنِ هَذَا الْمُرَكَّبِ بِالتركيب الطبيعي. بنابراین، نزد آنان نه هیولا وجود دارد و نه صورت نوعی؛ زیرا اثبات آن متوقف بر اثبات هیولاست. همچنین تركيب طبیعی نیز وجود ندارد، زیرا هیولایی که آنان یکی از اجزای این ترکیب طبیعی می دانند، واقعیت ندارد. ## حقیقت ظل. فَعَلَى هَذَا، رِوَايَاكُهُمْ فِي أَبْوَابِ الذَّرِ الثَّانِي وَالثَّالِثِ لَا يُنَاسِبُ مَسْلَكَ الْقَوْمِ، بَلْ يُنَاسِبُ مَسْلَكَ أَنْفُسِهِمْ فِي بَابِ خَلْقَةِ الْأَجْسَامِ وَكَيْفِيَّتِهَا. بر این اساس، روایات آنان در باب ذرات دوم و سوم با مسلک فلاسفه سازگار نیست، بلکه با مسلک خودشان در باب خلقت اجسام و چگونگی آن سازگار است. وَإِنَّمَا حَصَرْنَا الْمُنَاسَبَةَ بِالذَّرَّيْنِ دُونَ الذَّرِ الْأَوَّلِ، مَعَ أَنَّهُ أَيْضًا لَا يُنَاسِبُ مَسْلَكَ الْقَوْمِ مِنَ التَّرْكِيبِ بَيْنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ، لِأَجْلِ أَنَّ بَيَانَ عَدَمِ الْمُنَاسَبَةِ مَعَ مَسْلَكِ الْقَوْمِ وَالْمُنَاسَبَةِ مَعَ مَسْلَكِهِمْ: مُوْقُوفٌ عَلَى كَشْفِ حَقِيقَةِ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ وَكَيْفِيَّةِ خَلْقَتِهِمَا. ما تناسب را به ذرات دوم و سوم محدود کردیم نه ذره ،اول با اینکه ذره اول نیز با مسلک فلاسفه درباره ترکیب میان ماده و صورت سازگار نیست زیرا بیان عدم تناسب با مسلک فلاسفه و تناسب با مسلک خودشان منوط به کشف حقیقت ظلال و اشباح و چگونگی خلقت آن هاست. وَالْمَقَامُ لَا يُنَاسِبُ هَذَا الْكَشْفَ لِأَنَّهُ مِنْ أَسْرَارِ اللَّهِ تَعَالَى وَأَسْتَارِهِ. قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: (يَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي fn[الإسراء (17 / 85](footnote1-page583" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) و آنچه آفرید، دو نوع خلقت بود تقدیر و مقدر. و در هیچ یک از آنها ،رنگ، وزن و طعم وجود ندارد. پس یکی را با دیگری قابل درک کرد و آنها را به خودی خود قابل ادراک قرار داد - این خبر. فَالْمَخْلُوقُ الْأَوَّلُ هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ. وَهُوَ فِي أَوَّلِ خَلْقَتِهِ تَحْدُودٌ وَمُقَدَّرٌ بِحَدٍ حَاصٌ وَتَقْدِيرٍ وَكَمِّيَّةٍ مَخصُوصةٍ. حَيْثُ إِنَّهُ مُتَنَاهِ . كَمَا أَسْلَفْنَاكَ مِنْ يُطْلَانِ عَدَمٍ تَنَاهِى الْأَبْعَادِ. لَا لِمَا بَرْهَنُوهُ فِي كُتُبِهِمْ مِنْ بُرْهَانِ الْمُسَامَتَةِ وَالْمُوَازَاةِ وَالسُّلَّمِي وَغَيْرِ ذَلِكَ . لِأَنَّ التَّمَسُّكَ بِمَا فِي الْمَقَامِ أَكُلِّ عَنِ الْقَفَا أَوْ تَبْعِيدٌ لِلْمَسَافَةِ . بَلْ لأَنَّ الحِسْمَ مُحاط بنُور الْوِلَايَةِ، وَالْمُحَاطِيَّةُ مُلَازِمَةٌ لِلتَّنَاهِي. مخلوق اول آب بسیط است. و در نخستین خلقت خود محدود و با حد، تقدیر، و کمیت مشخص آفریده شده است. زیرا متناهی است - همان طور که پیش تر گفته شد از بطلان عدم تناهی ابعاد نه به دلایلی که در کتبشان با برهان مسامت موازات سلمی و غیره ارائه کرده اند - زیرا تمسک به این دلایل در این مقام، شبیه به انحراف از مسیر یا دور کردن از هدف است - بلکه به این دلیل که جسم با نور ولایت احاطه شده است، و احاطه شدگی با تناهی ملازمه دارد. وَهُوَ بِنَفْسِهِ مُصَحِحٌ لِلْفَوْقِيَّةِ وَالتَّحْتِيَّةِ وَالْوَرَائِيَّةِ ، فَلَا فَوْقَ وَلَا وَرَاءَ َ لَهُ إِلَّا النُّورُ الْعَقْلِيُّ الْمُحِيطُ بِهِ. وَهَذَا مَعْنَى عَدَمِ كَوْنِ مَلَةٍ وَخَلَا فَوْقَ هَذَا الْحِسْمِ الْبَسِيطِ. و خود جسم، تصحیح کننده جهات فوق، تحت و وراء است. بنابراین، هیچ فوق و وراثی برای آن وجود ندارد جز نور عقلی که آن را احاطه کرده است. و این همان معنای عدم وجود خلاً وملأ بالای این جسم بسیط است.

وَبِالجُمْلَةِ، إِنَّهُ تَعَالَى خَلَقَ خَلْقَيْنِ اثْنَيْنِ : الْمُقَدَّرَ . وَهُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ أَي الجَوْهَرُ الْمُتَّصِلُ بالذَّاتِ . وَالتَّقْدِيرَ . وَهُوَ عَرَضُهُ، أَيْ الْكَمِّيَّةُ الْعَارِضَةُ عَلَيْهِ. به طور کلی، خداوند متعال دو مخلوق آفرید مقدر - که همان آب بسیط یا جوهر متصل به ذات است - و تقدیر-که عرض آن، یعنی کمیتی است که بر آن عارض می شود. وَوجَّدَانُ الْعَرَضِ وَإِدْرَاكُهُ إِنَّمَا هُوَ بِعَيْنِ وجْدَانِ الْجَوْهَرِ بِالْمَعْنَى الَّذِي أَسْلَفْنَا ذِكْرَهُ. فَهُمَا مُدْرِكَانِ . بِالْكَسْرِ . لِنَفْسِهِمَا ، أَيْ وَاحِدَانِ لِنَفْسِهِمَا ، لَكِنْ إِدْرَاكُ الْعَرَضِ وَوِجْدَانُهُ إِنَّمَا هُوَ بِعَيْنِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ وَإدْرَاكِهِ. و يافتن عرض و درک آن تنها با یافتن جوهر به همان معنایی که پیش تر ذکر شد، امکان پذیر است. بنابراین، هر دو (عرض و جوهر خودشان را می یابند ولی درک عرض و یافتن آن تنها از طریق یافتن و درک جوهر ممكن است.) وَالْعَجَبُ الْعُجَابُ مِمَّنْ نَظَرَ إِلَى هَذَا الْكَلَامِ الْمُقَدَّسِ وَلَمَّ يَتَنَبَّهُ إِلَى يُطْلَانِ الهَيُولَى عِنْدَ الْأَئِمَّةِ:. لأَنَّهُ (علیه السلام فِي مَقَامِ جَوَابِ مِثْلِ هَذَا الْفَيْلَسُوفِ وَبَيَانِ أَوَّلِ الْمَخْلُوقَاتِ يُشِيرُ، بَلْ يُصَرِّحُ بِوُجُودِ الْعَرَضِ الْمَوْجُودِ مَعَهُ بِقَوْلِهِ (علیه السلام) : «خَلْقَينِ التَيْنِ: التَّقْدِيرَ وَالْمُقَدَّرَ» ، وَيَتَعَرَّضُ لِبَيَانِ نَحْوَةِ وَاجِدِيَّتِهِ، وَلَا يَتَعَرَّضُ إِلَى الْجُزْءِ الْجَوْهَرِيّ الهيُولَوِيِ، بَلْ يُصَرِّحُ بِبُطْلَانِهَا بِقَوْلِهِ (علیه السلام) : «لَا فِي شَيْءٍ أَقَامَهُ».) شگفتی عجیب از کسانی است که این سخن مقدس را دیده اند و به بطلان هیولا نزد ائمه علیهم السلام پی نبرده اند. زیرا او علیه السلام در مقام پاسخ به چنین فیلسوفی و بیان نخستین مخلوقات، به وجود عرضی که با آن همراه است، اشاره کرده، بلکه تصریح کرده است و گفته: «دو مخلوق تقدیر و مقدر»، و به بیان چگونگی یافتن آن پرداخته است، اما به جزء جوهری هیولایی اشاره ای نکرده و حتی با سخن «نه در چیزی آن را برپا ساخت»، بطلان آن را تصریح کرده است. فَلَوْ كَانَ الْأَمْرُ كَمَا يَقُولُهُ الْفَلَاسِفَةُ مِنْ تَرَكْبِ الْحِسْمِ عَنْ جَوْهَرَيْنِ، لَكَانَ أَوْجَبَ الْوَاجِبَاتِ عَلَيْهِ . صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ . أَنْ يُبَيِّنَ كِلَا الْجُرْأَيْنِ الْجَوْهَرِتَيْنِ، لَا أَنْ يَسْكُتَ عَنِ الْجُزْءِ الْجُوْهَرِي وَيَتَعَرَّضَ لِلْعَرَضِ اللَّاحِقِ رُتْبَةً عَنْ رُتْبَةِ الذَّاتِ. فَاللَّبِيبُ يَتَفَرَّسُ مِنْ ذَلِكَ عَدَمَ ثُبُوتِ الهَيُولَى عِنْدَهُمْ.: پس اگر امر همان گونه بود که فلاسفه می گویند، یعنی ترکیب جسم از دو جوهر، شایسته ترین کار برای او علیه السلام این بود که هر دو جزء جوهری را توضیح دهد، نه اینکه از جزء جوهری سکوت کند و به عرضی که پس از مرتبه ذات می آید بپردازد. بنابراین، خردمند از این سخن در می یابد که هیولا نزد آنان ثابت نیست.

وَبِالجُمْلَةِ، إِنَّهُ تَعَالَى خَلَقَ خَلْقَيْنِ اثْنَيْنِ : الْمُقَدَّرَ . وَهُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ أَي الجَوْهَرُ الْمُتَّصِلُ بالذَّاتِ . وَالتَّقْدِيرَ . وَهُوَ عَرَضُهُ، أَيْ الْكَمِّيَّةُ الْعَارِضَةُ عَلَيْهِ. به طور کلی، خداوند متعال دو مخلوق آفرید مقدر - که همان آب بسیط یا جوهر متصل به ذات است - و تقدیر-که عرض آن، یعنی کمیتی است که بر آن عارض می شود. وَوجَّدَانُ الْعَرَضِ وَإِدْرَاكُهُ إِنَّمَا هُوَ بِعَيْنِ وجْدَانِ الْجَوْهَرِ بِالْمَعْنَى الَّذِي أَسْلَفْنَا ذِكْرَهُ. فَهُمَا مُدْرِكَانِ . بِالْكَسْرِ . لِنَفْسِهِمَا ، أَيْ وَاحِدَانِ لِنَفْسِهِمَا ، لَكِنْ إِدْرَاكُ الْعَرَضِ وَوِجْدَانُهُ إِنَّمَا هُوَ بِعَيْنِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ وَإدْرَاكِهِ. و يافتن عرض و درک آن تنها با یافتن جوهر به همان معنایی که پیش تر ذکر شد، امکان پذیر است. بنابراین، هر دو (عرض و جوهر خودشان را می یابند ولی درک عرض و یافتن آن تنها از طریق یافتن و درک جوهر ممكن است.) وَالْعَجَبُ الْعُجَابُ مِمَّنْ نَظَرَ إِلَى هَذَا الْكَلَامِ الْمُقَدَّسِ وَلَمَّ يَتَنَبَّهُ إِلَى يُطْلَانِ الهَيُولَى عِنْدَ الْأَئِمَّةِ:. لأَنَّهُ (علیه السلام فِي مَقَامِ جَوَابِ مِثْلِ هَذَا الْفَيْلَسُوفِ وَبَيَانِ أَوَّلِ الْمَخْلُوقَاتِ يُشِيرُ، بَلْ يُصَرِّحُ بِوُجُودِ الْعَرَضِ الْمَوْجُودِ مَعَهُ بِقَوْلِهِ (علیه السلام) : «خَلْقَينِ التَيْنِ: التَّقْدِيرَ وَالْمُقَدَّرَ» ، وَيَتَعَرَّضُ لِبَيَانِ نَحْوَةِ وَاجِدِيَّتِهِ، وَلَا يَتَعَرَّضُ إِلَى الْجُزْءِ الْجَوْهَرِيّ الهيُولَوِيِ، بَلْ يُصَرِّحُ بِبُطْلَانِهَا بِقَوْلِهِ (علیه السلام) : «لَا فِي شَيْءٍ أَقَامَهُ».) شگفتی عجیب از کسانی است که این سخن مقدس را دیده اند و به بطلان هیولا نزد ائمه علیهم السلام پی نبرده اند. زیرا او علیه السلام در مقام پاسخ به چنین فیلسوفی و بیان نخستین مخلوقات، به وجود عرضی که با آن همراه است، اشاره کرده، بلکه تصریح کرده است و گفته: «دو مخلوق تقدیر و مقدر»، و به بیان چگونگی یافتن آن پرداخته است، اما به جزء جوهری هیولایی اشاره ای نکرده و حتی با سخن «نه در چیزی آن را برپا ساخت»، بطلان آن را تصریح کرده است. فَلَوْ كَانَ الْأَمْرُ كَمَا يَقُولُهُ الْفَلَاسِفَةُ مِنْ تَرَكْبِ الْحِسْمِ عَنْ جَوْهَرَيْنِ، لَكَانَ أَوْجَبَ الْوَاجِبَاتِ عَلَيْهِ . صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ . أَنْ يُبَيِّنَ كِلَا الْجُرْأَيْنِ الْجَوْهَرِتَيْنِ، لَا أَنْ يَسْكُتَ عَنِ الْجُزْءِ الْجُوْهَرِي وَيَتَعَرَّضَ لِلْعَرَضِ اللَّاحِقِ رُتْبَةً عَنْ رُتْبَةِ الذَّاتِ. فَاللَّبِيبُ يَتَفَرَّسُ مِنْ ذَلِكَ عَدَمَ ثُبُوتِ الهَيُولَى عِنْدَهُمْ.: پس اگر امر همان گونه بود که فلاسفه می گویند، یعنی ترکیب جسم از دو جوهر، شایسته ترین کار برای او علیه السلام این بود که هر دو جزء جوهری را توضیح دهد، نه اینکه از جزء جوهری سکوت کند و به عرضی که پس از مرتبه ذات می آید بپردازد. بنابراین، خردمند از این سخن در می یابد که هیولا نزد آنان ثابت نیست.

وَبِالجُمْلَةِ، إِنَّهُ تَعَالَى خَلَقَ خَلْقَيْنِ اثْنَيْنِ : الْمُقَدَّرَ . وَهُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ أَي الجَوْهَرُ الْمُتَّصِلُ بالذَّاتِ . وَالتَّقْدِيرَ . وَهُوَ عَرَضُهُ، أَيْ الْكَمِّيَّةُ الْعَارِضَةُ عَلَيْهِ. به طور کلی، خداوند متعال دو مخلوق آفرید مقدر - که همان آب بسیط یا جوهر متصل به ذات است - و تقدیر-که عرض آن، یعنی کمیتی است که بر آن عارض می شود. وَوجَّدَانُ الْعَرَضِ وَإِدْرَاكُهُ إِنَّمَا هُوَ بِعَيْنِ وجْدَانِ الْجَوْهَرِ بِالْمَعْنَى الَّذِي أَسْلَفْنَا ذِكْرَهُ. فَهُمَا مُدْرِكَانِ . بِالْكَسْرِ . لِنَفْسِهِمَا ، أَيْ وَاحِدَانِ لِنَفْسِهِمَا ، لَكِنْ إِدْرَاكُ الْعَرَضِ وَوِجْدَانُهُ إِنَّمَا هُوَ بِعَيْنِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ وَإدْرَاكِهِ. و يافتن عرض و درک آن تنها با یافتن جوهر به همان معنایی که پیش تر ذکر شد، امکان پذیر است. بنابراین، هر دو (عرض و جوهر خودشان را می یابند ولی درک عرض و یافتن آن تنها از طریق یافتن و درک جوهر ممكن است.) وَالْعَجَبُ الْعُجَابُ مِمَّنْ نَظَرَ إِلَى هَذَا الْكَلَامِ الْمُقَدَّسِ وَلَمَّ يَتَنَبَّهُ إِلَى يُطْلَانِ الهَيُولَى عِنْدَ الْأَئِمَّةِ:. لأَنَّهُ (علیه السلام فِي مَقَامِ جَوَابِ مِثْلِ هَذَا الْفَيْلَسُوفِ وَبَيَانِ أَوَّلِ الْمَخْلُوقَاتِ يُشِيرُ، بَلْ يُصَرِّحُ بِوُجُودِ الْعَرَضِ الْمَوْجُودِ مَعَهُ بِقَوْلِهِ (علیه السلام) : «خَلْقَينِ التَيْنِ: التَّقْدِيرَ وَالْمُقَدَّرَ» ، وَيَتَعَرَّضُ لِبَيَانِ نَحْوَةِ وَاجِدِيَّتِهِ، وَلَا يَتَعَرَّضُ إِلَى الْجُزْءِ الْجَوْهَرِيّ الهيُولَوِيِ، بَلْ يُصَرِّحُ بِبُطْلَانِهَا بِقَوْلِهِ (علیه السلام) : «لَا فِي شَيْءٍ أَقَامَهُ».) شگفتی عجیب از کسانی است که این سخن مقدس را دیده اند و به بطلان هیولا نزد ائمه علیهم السلام پی نبرده اند. زیرا او علیه السلام در مقام پاسخ به چنین فیلسوفی و بیان نخستین مخلوقات، به وجود عرضی که با آن همراه است، اشاره کرده، بلکه تصریح کرده است و گفته: «دو مخلوق تقدیر و مقدر»، و به بیان چگونگی یافتن آن پرداخته است، اما به جزء جوهری هیولایی اشاره ای نکرده و حتی با سخن «نه در چیزی آن را برپا ساخت»، بطلان آن را تصریح کرده است. فَلَوْ كَانَ الْأَمْرُ كَمَا يَقُولُهُ الْفَلَاسِفَةُ مِنْ تَرَكْبِ الْحِسْمِ عَنْ جَوْهَرَيْنِ، لَكَانَ أَوْجَبَ الْوَاجِبَاتِ عَلَيْهِ . صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ . أَنْ يُبَيِّنَ كِلَا الْجُرْأَيْنِ الْجَوْهَرِتَيْنِ، لَا أَنْ يَسْكُتَ عَنِ الْجُزْءِ الْجُوْهَرِي وَيَتَعَرَّضَ لِلْعَرَضِ اللَّاحِقِ رُتْبَةً عَنْ رُتْبَةِ الذَّاتِ. فَاللَّبِيبُ يَتَفَرَّسُ مِنْ ذَلِكَ عَدَمَ ثُبُوتِ الهَيُولَى عِنْدَهُمْ.: پس اگر امر همان گونه بود که فلاسفه می گویند، یعنی ترکیب جسم از دو جوهر، شایسته ترین کار برای او علیه السلام این بود که هر دو جزء جوهری را توضیح دهد، نه اینکه از جزء جوهری سکوت کند و به عرضی که پس از مرتبه ذات می آید بپردازد. بنابراین، خردمند از این سخن در می یابد که هیولا نزد آنان ثابت نیست.

وَبِالجُمْلَةِ، إِنَّهُ تَعَالَى خَلَقَ خَلْقَيْنِ اثْنَيْنِ : الْمُقَدَّرَ . وَهُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ أَي الجَوْهَرُ الْمُتَّصِلُ بالذَّاتِ . وَالتَّقْدِيرَ . وَهُوَ عَرَضُهُ، أَيْ الْكَمِّيَّةُ الْعَارِضَةُ عَلَيْهِ. به طور کلی، خداوند متعال دو مخلوق آفرید مقدر - که همان آب بسیط یا جوهر متصل به ذات است - و تقدیر-که عرض آن، یعنی کمیتی است که بر آن عارض می شود. وَوجَّدَانُ الْعَرَضِ وَإِدْرَاكُهُ إِنَّمَا هُوَ بِعَيْنِ وجْدَانِ الْجَوْهَرِ بِالْمَعْنَى الَّذِي أَسْلَفْنَا ذِكْرَهُ. فَهُمَا مُدْرِكَانِ . بِالْكَسْرِ . لِنَفْسِهِمَا ، أَيْ وَاحِدَانِ لِنَفْسِهِمَا ، لَكِنْ إِدْرَاكُ الْعَرَضِ وَوِجْدَانُهُ إِنَّمَا هُوَ بِعَيْنِ وِجْدَانِ الْجَوْهَرِ وَإدْرَاكِهِ. و يافتن عرض و درک آن تنها با یافتن جوهر به همان معنایی که پیش تر ذکر شد، امکان پذیر است. بنابراین، هر دو (عرض و جوهر خودشان را می یابند ولی درک عرض و یافتن آن تنها از طریق یافتن و درک جوهر ممكن است.) وَالْعَجَبُ الْعُجَابُ مِمَّنْ نَظَرَ إِلَى هَذَا الْكَلَامِ الْمُقَدَّسِ وَلَمَّ يَتَنَبَّهُ إِلَى يُطْلَانِ الهَيُولَى عِنْدَ الْأَئِمَّةِ:. لأَنَّهُ (علیه السلام فِي مَقَامِ جَوَابِ مِثْلِ هَذَا الْفَيْلَسُوفِ وَبَيَانِ أَوَّلِ الْمَخْلُوقَاتِ يُشِيرُ، بَلْ يُصَرِّحُ بِوُجُودِ الْعَرَضِ الْمَوْجُودِ مَعَهُ بِقَوْلِهِ (علیه السلام) : «خَلْقَينِ التَيْنِ: التَّقْدِيرَ وَالْمُقَدَّرَ» ، وَيَتَعَرَّضُ لِبَيَانِ نَحْوَةِ وَاجِدِيَّتِهِ، وَلَا يَتَعَرَّضُ إِلَى الْجُزْءِ الْجَوْهَرِيّ الهيُولَوِيِ، بَلْ يُصَرِّحُ بِبُطْلَانِهَا بِقَوْلِهِ (علیه السلام) : «لَا فِي شَيْءٍ أَقَامَهُ».) شگفتی عجیب از کسانی است که این سخن مقدس را دیده اند و به بطلان هیولا نزد ائمه علیهم السلام پی نبرده اند. زیرا او علیه السلام در مقام پاسخ به چنین فیلسوفی و بیان نخستین مخلوقات، به وجود عرضی که با آن همراه است، اشاره کرده، بلکه تصریح کرده است و گفته: «دو مخلوق تقدیر و مقدر»، و به بیان چگونگی یافتن آن پرداخته است، اما به جزء جوهری هیولایی اشاره ای نکرده و حتی با سخن «نه در چیزی آن را برپا ساخت»، بطلان آن را تصریح کرده است. فَلَوْ كَانَ الْأَمْرُ كَمَا يَقُولُهُ الْفَلَاسِفَةُ مِنْ تَرَكْبِ الْحِسْمِ عَنْ جَوْهَرَيْنِ، لَكَانَ أَوْجَبَ الْوَاجِبَاتِ عَلَيْهِ . صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ . أَنْ يُبَيِّنَ كِلَا الْجُرْأَيْنِ الْجَوْهَرِتَيْنِ، لَا أَنْ يَسْكُتَ عَنِ الْجُزْءِ الْجُوْهَرِي وَيَتَعَرَّضَ لِلْعَرَضِ اللَّاحِقِ رُتْبَةً عَنْ رُتْبَةِ الذَّاتِ. فَاللَّبِيبُ يَتَفَرَّسُ مِنْ ذَلِكَ عَدَمَ ثُبُوتِ الهَيُولَى عِنْدَهُمْ.: پس اگر امر همان گونه بود که فلاسفه می گویند، یعنی ترکیب جسم از دو جوهر، شایسته ترین کار برای او علیه السلام این بود که هر دو جزء جوهری را توضیح دهد، نه اینکه از جزء جوهری سکوت کند و به عرضی که پس از مرتبه ذات می آید بپردازد. بنابراین، خردمند از این سخن در می یابد که هیولا نزد آنان ثابت نیست.

فَإِذَنْ لَا هَيُولَى عِنْدَهُمْ وَلَا صُورَةً نَوْعِيَّةٌ؛ لِتَوَقُفِ تُبُوتِهَا عَلَى ثُبُوتِ الهيولى. وَلَا تَرَكُبَ طَبيعي ؛ لِعَدَمِ وَاقِعِيَّة لِلْهَيُولَى الَّتِي جَعَلُوهَا أَحَدَ الْجُزْأَيْنِ هَذَا الْمُرَكَّبِ بِالتركيب الطبيعي. بنابراین، نزد آنان نه هیولا وجود دارد و نه صورت نوعی؛ زیرا اثبات آن متوقف بر اثبات هیولاست. همچنین تركيب طبیعی نیز وجود ندارد، زیرا هیولایی که آنان یکی از اجزای این ترکیب طبیعی می دانند، واقعیت ندارد. ## حقیقت ظل. فَعَلَى هَذَا، رِوَايَاكُهُمْ فِي أَبْوَابِ الذَّرِ الثَّانِي وَالثَّالِثِ لَا يُنَاسِبُ مَسْلَكَ الْقَوْمِ، بَلْ يُنَاسِبُ مَسْلَكَ أَنْفُسِهِمْ فِي بَابِ خَلْقَةِ الْأَجْسَامِ وَكَيْفِيَّتِهَا. بر این اساس، روایات آنان در باب ذرات دوم و سوم با مسلک فلاسفه سازگار نیست، بلکه با مسلک خودشان در باب خلقت اجسام و چگونگی آن سازگار است. وَإِنَّمَا حَصَرْنَا الْمُنَاسَبَةَ بِالذَّرَّيْنِ دُونَ الذَّرِ الْأَوَّلِ، مَعَ أَنَّهُ أَيْضًا لَا يُنَاسِبُ مَسْلَكَ الْقَوْمِ مِنَ التَّرْكِيبِ بَيْنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ، لِأَجْلِ أَنَّ بَيَانَ عَدَمِ الْمُنَاسَبَةِ مَعَ مَسْلَكِ الْقَوْمِ وَالْمُنَاسَبَةِ مَعَ مَسْلَكِهِمْ: مُوْقُوفٌ عَلَى كَشْفِ حَقِيقَةِ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ وَكَيْفِيَّةِ خَلْقَتِهِمَا. ما تناسب را به ذرات دوم و سوم محدود کردیم نه ذره ،اول با اینکه ذره اول نیز با مسلک فلاسفه درباره ترکیب میان ماده و صورت سازگار نیست زیرا بیان عدم تناسب با مسلک فلاسفه و تناسب با مسلک خودشان منوط به کشف حقیقت ظلال و اشباح و چگونگی خلقت آن هاست. وَالْمَقَامُ لَا يُنَاسِبُ هَذَا الْكَشْفَ لِأَنَّهُ مِنْ أَسْرَارِ اللَّهِ تَعَالَى وَأَسْتَارِهِ. قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: (يَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي fn[الإسراء (17 / 85](footnote1-page583"> 1) عيون أخبار الرضا 7 1 / 169؛ التوحيد / 430؛ الاحتجاج 2 / 424؛ بحار الأنوار 10 / 310 و 54 / 47

.) . (169) فَلَمَّا لَمَّ يُظْهِرُهُ اللهُ تَعَالَى غَايَةَ الْإِظْهَارِ، لَا يَجُوزُ لَنَا كَشْفُهُ، وَلَيْسَ لَنَا هَنكَ سِتْرِهِ وَسِرِّهِ إِلَى أَنْ يَصِلَ أَمْرُ اللَّهِ تَعَالَى، وَالْأُمُورُ مَرْهُونَةٌ بِأَوْقَاتِهَا.) و این مقام برای چنین کشفی مناسب نیست، زیرا این از اسرار خداوند متعال و پرده های اوست. خداوند متعال فرمود: «از تو درباره روح می پرسند. بگو روح از امر پروردگار من است. (اسراء: 85 . از آنجا که خداوند متعال آن را به طور کامل آشکار نکرده است جایز نیست که ما آن را کشف کنیم و اجازه نداریم که پرده از راز و سر آن برداریم، تا آنکه امر خداوند متعال فرا برسد؛ و هر امری در زمان خود تحقق می یابد.)

قَالَ شَيْحُنَا الْأُسْتَاذُ أَدَامَ اللهُ ظِلَّهُ عَلَى الْعِبَادِ : إِنَّ بَيَانَهُ فِي غَايَةِ السُّهُولَةِ، لِأَنَّ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْكُمْ وَاحِدٌ لِلظَّلِ، وَلَا يَحْتَاجُ خَرْقُ حِجَابِهِ إِلَى أَزْيَدَ مِنْ تَنْبِيهِي إِيَّاكُمْ وَمِنْ رُجُوعِكُمْ إِلَى أَنْفُسِكُمْ بِالشُّهُودِ الْوِجْدَانِي، إِلَّا أَنَّ الْوَقْتَ لَا يَصْلُحُ لِذَلِكَ. استاد ما - خدا سایه او را بر بندگان مستدام بدارد - فرمود: توضیح این موضوع بسیار ساده است، زیرا هر یک از وجود سایه را درک می کند و نیازی به از بین بردن حجاب آن نیست جز با یادآوری شما و بازگشت به خودتان از طریق شهود وجدانی هر چند اکنون زمان مناسبی برای این کار نیست. وَمَتَى عَرَفْتُمْ أَنْفُسَكُمْ وَظِلَّكُمْ تَعْرِفُونَ أَنَّ الذَّرَ الْأَوَّلَ أَيْضًا لَا يُنَاسِبُ مَسْلَكَ الْقَوْمِ مِنَ التَّرْكِيبِ بَيْنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَة. و هنگامی که خودتان و سایه تان را شناختید، در می یابید که ذره اول نیز با مسلک فلاسفه در ترکیب میان ماده و صورت سازگار نیست. ## ماء بسيط الحقيقه بين كل اشیاء است. وَكَيْفَ كَانَ، ظَهَرَ مِنْ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ بُطْلَانُ الهَيُولَى وَالصُّورَةِ النَّوْعِيَّةِ عِنْدَهُمْ: وَلَكِنْ لِيُعْلَمْ أَنَّ الْمَادَّةَ الْأُوَّلِيَّةَ (بِالْمَعْنَى اللُّغَوِيِّ لِلْمَادَّةِ، لَا الِاصْطِلَاحِي الْفَلْسَفِي لَيْسَ هُوَ نَفْسَ الِاتِّصَالِ بِمَا هُوَ اتِّصَالٌ.) به هر حال، از این مطالب آشکار شد که هیولا و صورت نوعی نزد آنان باطل است اما باید دانست که ماده اولیه (به معنای لغوی ماده نه اصطلاح فلسفی آن همان اتصال به معنای صرف اتصال نیست.) أَيْ لَيْسَ الْمَخْلُوقُ الْأَوَّلُ الَّذِي مِنْهُ الْأَشْيَاءُ (وَيَلِيقُ فِي حَقِّهِ أَنْ يُقَالَ: «بَسِيطُ الْحَقِيقَةِ كُلُ الْأَشْيَاءِ.» كَمَا قَالَهُ الْحُكَمَاءُ فِي مَقَامِ آخَر َ نَفْسَ مَاهِيَّةِ الاتِّصَالِ، بِحَيْثُ يَكُونُ تَمَامُ ذَاتِهِ الْمَاهَوِيِّ هُوَ الِاتِّصَالَ الْمُعَبَّرَ عَنْهُ فِي لِسَانِ الْفُرْسِ: «پيوِسْتَكَي»، كَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ الْإِشْرَاقِيُّونَ.) یعنی مخلوق اول که همه اشیاء از آن به وجود آمده اند (و شایسته است که درباره آن گفته شود: «بسیط الحقیقه كل الاشياء»، همان گونه که حکما در جای دیگر گفته اند ، خود ماهیت اتصال نیست به گونه ای که تمام ذات ماهوی آن صرفاً اتصال باشد که در زبان فارسی از آن به «پیوستگی» تعبیر می شود، همان گونه که اشراقیون معتقدند.) بَلْ الْمَخْلُوقُ الْأَوَّلُ عَلَى مَسْلَكِ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ جَوْهَرٌ بَسِيطٌ ذُو امْتِدَادٍ. وَقَدْ وَرَدَ فِي لِسَانِ الشَّرْعِ تَعْبِيرُ الْمُمْتَدِ، فَلِهَذَا نُعَبرُ بِهِ.

بلکه مخلوق اول طبق مسلک صاحب شریعت جوهری بسیط است که دارای امتداد است. و در زبان شرع، تعبیر «ممتد» به کار رفته است و به همین دلیل ما نیز از این تعبیر استفاده می کنیم. قَالَ عَلی(علیه السلام في خُطْبَتِهِ : ثُمَّ قَشَاً سُبْحَانَهُ فَتْقَ الْأَجْوَاءِ وَشَقَّ الْأَرْجَاءَ وَسَكَائِكَ الْهَوَاءِ - إِلَى آخِرِ الخطبَةِ الشريفة. (1) .) اميرالمؤمنین علی علیه السلام در خطبه ای فرمود «سپس خداوند سبحان آسمانها را شکافت و گستره ها را پدید آورد و سکائک هوا را ایجاد کرد» (تا پایان خطبه شریف .) وَالْفَتْقُ بِالْفَارِسِيَّةِ: «گشادن». قِيلَ: مَعْنَاهُ بِالْفَارِسِيَّةِ : «گشادن فضاها و شکافتن طرفها و گشادگی های راه». وَالْفَرْقُ بَيْنَ الْامْتِدَادِ وَالاتِصَالِ وَاضِحٌ فَالاتِّصَالُ بِالْفَارِسِيَّةِ بِمَعْنَى «پیوستگی»، وَالْامْتِدَادُ بِالْفَارِسِيَّةِ بِمَعْنَى «كشش». و «فتق» در زبان فارسی به معنای «گشودن» است گفته شده است که معنای آن در فارسی «گشودن فضاها، شکافتن طرف ها و گشادگیهای راه است. تفاوت میان امتداد و اتصال روشن است؛ اتصال در فارسی به معنای «پیوستگی» است و امتداد در فارسی به معنای «کشش». وَصَاحِبُ الْعِلْمِ الْجَمْعِي تَخَرَّزَ غَايَةَ التَّحْرُزِ عَنْ كَوْنِ الْمَخْلُوقِ الْأَوَّلِ وَمَادَّةِ الْمَوَادِ هُوَ الاِتِّصَالَ. وَلَوْ رَاجَعْتَ الْكِتَابَ وَالسُّنَّةَ لَرَأَيْتَ أَنَّ وَاحِدًا مِنْهُمَا لَمْ يَتَفَوَّهُ بِذَلِكَ، بَلْ أَصَرًا عَلَى كَوْنِهِ مَاءً أَوْ جَوْهَرَةً أَوْ هَوَاءٌ أَوْ نُورًا أَوْ غَيْرَ ذَلِكَ مِنَ التَّعْبِيرَاتِ. و صاحب علم جمعی به شدت از این عقیده که مخلوق اول و مادة مواد همان اتصال باشد، پرهیز کرده است. و اگر به کتاب و سنت مراجعه کنید، خواهید دید که هیچ یک از آنها چنین سخنی نگفته اند، بلکه بر این اصرار داشته اند که آن (مخلوق اول آب جوهره، هوا، نور یا چیزی مشابه این تعابیر باشد.) فَلَيْسَ مَذَاقُ الشَّرْعِ عَيْنَ مَذَاقِ الْإِشْرَاقِ، وَإِنْ لَمَّ يَتَفَاوَتِ الْأَمْرُ بَيْنَهُمَا فِيمَا سَيَأْتِي مِنَ الْمَطَالِبِ وَالْمَقَاصِدِ الْآتِيَةِ إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى إِلَّا أَنَّهُ لَا بُدَّ مِنَ الْعِلْمِ بِعَدَمِ كَوْنِ مَادَّةِ الْمَوَادِ نَفْسَ مَاهِيَّةِ الاتِّصَالِ، بَلْ هِيَ جَوْهَرَةٌ بَسِيطَةٌ غَيْرُ مُرَكَّبَةٍ مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَة. پس مذاق شرع عين مذاق اشراق نیست هر چند ممکن است در برخی مطالب و مقاصد آینده که ان شاء الله بیان خواهد شد، تفاوت چندانی نباشد اما باید دانست که مادة ،مواد خود ماهیت اتصال نیست، بلکه جوهره ای بسیط است که از ماده و صورت ترکیب نشده است.


1) نهج البلاغة / 40 ؛ بحارالأنوار 54 / 177

وَهَذِهِ الجَوْهَرَةُ مُمتَدَّةٌ بِذَاتِهَا، لَا بِمَعْنَى الذَّاتِي الْإِيساغوجي، بَلْ بِمَعْنَى الذَّاتِي فِي بَابِ الْبُرْهَانِ. و این جوهره به ذات خود ممتد است، اما نه به معنای ذاتی در منطق ایسا غوجی، بلکه به معنای ذاتی در باب برهان. ## مفهوم اتصالی بودن ماهیت. فَفِي الْحَقِيقَةِ يَكُونُ الْمَخْلُوقُ الْأَوَّلُ جَوْهَرًا بَسِيطًا فِعْلِيًّا مُتَحَصِلًا وَمُمتَدًّا ، أَيْ إِذَا تَوَجَّهْتَ إِلَيْهِ، تَرَاهُ ذَا امْتِدَادٍ (= کشش دار است .) در حقیقت مخلوق اول جوهری بسیط فعلی و متحقق است که دارای امتداد ،است، یعنی وقتی به آن توجه میکنید آن را دارای امتداد کشش میبینید. وَالامْتِدَادُ الْخَارِجِيُّ أَمْرٌ عَرَضِيٌّ لِهَذَا الْجَوْهَرِ، أَيْ خَارِجٌ عَنْ ذَاتِ هَذَا الْجَوْهَرِ بِمَعْنَى ذَاتِهِ الْمَاهَوِيِّ. نَعَمْ؛ إِنَّمَا هُوَ عَرَضٌ لازمٌ غَيْرُ مُنْفَكَ عَنْهُ مِنْ بَدْءٍ خَلْقَتِهِ إِلَى الْأَبَدِ. و امتداد خارجی، امری عرضی برای این جوهر است، یعنی خارج از ذات ماهوی آن است. بله، این امتداد، عرضی لازم و غیر قابل انفکاک است که از ابتدای خلقت تا ابد با آن همراه است. وَالْمُنَبِّهُ النَّفْسِيُّ هِذَا الْمَطْلَبِ أَنَّكَ لَوِ اسْتَنْشَقْتَ هَذَا الْهَوَاءَ الْمَحْسُوس (170 بِأَنْ ضَبَطْتَ نَفْسَكَ وَسَدَدْتَ فَمَكَ ثُمَّ فَتَحْتَهُ، تَحِدْ بِالْوِجْدَانِ جَوْهَرًا دَاخِلًا فِي فَمِكَ وَرِيَّتِكَ. وَهَذَا الدَّاخِلُ هُوَ الْهَوَاءُ الْمَحْسُوس.) نشانه روانی این مطلب این است که اگر این هوای محسوس را استنشاق کنید، یعنی نفستان را نگه دارید و دهانتان را ببندید و سپس باز کنید با وجدان خود در می یابید که جوهری وارد دهان و ریه های شما می شود. و این جوهر همان هوای محسوس است. وَهَذَا الطَّرِيقُ الَّذِي سَلَكْنَاهُ في وجدَانِ الْهَوَاءِ أَحْسَنُ مِنْ طَرِيقِ الْفَلَاسِفَةِ، حَيْثُ يُنْبِتُونَ وُجُودَهُ بِحَرَكَةِ الْيَدِ وَإحْسَاسِ الْقُوَّةِ اللَّامِسَةِ جِسْمًا خَارِجيَّا. و این راهی که ما برای یافتن هوا پیموده ایم، بهتر از راه فلاسفه است زیرا آنان وجود هوا را با حرکت دست و احساس نیروی لامسه در مواجهه با جسم خارجی اثبات می کنند. وَالْغَرَضُ: إِنَّهُ مَتَى وَجَدْتَ الْهْوَاءَ الْمَحْسُوسَ بِالْوِجْدَانِ الشُّهُودِي، نَقُولُ: هَذَا الْهْوَاءُ الْمَحْسُوسُ خَلِيطٌ مِنَ الهَوَاءِ وَالْأَجْزَاءِ الخَارِجيَّةِ مِنَ الْغُبَارِ وَالتُّرَابِ وَغَيْرِهِمَا ، فَلَكَ أَنْ تُخَلِصَهُ مِنْ خَلَطَائِهِ.

و هدف این است که وقتی هوای محسوس را با وجدان شهودی یافتید میگوییم این هوای محسوس، ترکیبی از هوا و اجزای خارجی مانند غبار، خاک و دیگر ذرات است، و شما می توانید آن را از ناخالصی هایش جدا کنید. وَبَعْدَ مَا جَرَّدْتَهُ وَخَلَّصْتَهُ مِنْهَا، تُخلِصُهُ مِنْ أَعْرَاضِهِ، كَالْبُرُودَةِ وَالْحَرَارَةِ وَاللَّمُونَةِ وَغَيْرِهَا مِنْ سَائِرِ الْأَعْرَاضِ. فَمَتَى جَرَّدْتَهُ مِنَ الْكُلِّ نَسْأَلُكَ : هَلْ أَنْتَ تَحِدُهُ حِينَئِذٍ صَرْفَ الاتِّصَالِ الْمُعَبَّرِ عَنْهُ بِلَفْظِ «پيوِسْتَكَّي»، أَمْ لَا ، بَلْ تَحِدُ جَوْهَرًا بَسِيطًا فِعْلِيًّا مُتَحَصِلًا مُمتَدًّا وَذَا امْتِدَادٍ؟ و پس از آنکه هوا را از ناخالصیها جدا کردید، آن را از اعراضش مانند سردی گرمی، نرمی و دیگر اعراض جدا کنید. حال که آن را از همه چیز تجرید کردید، از شما می پرسیم آیا اکنون آن را صرفاً به عنوان اتصال که در فارسی از آن به پیوستگی تعبیر می شود می یابید یا آن را جوهری بسیط فعلی، متحقق، ممتد و دارای امتداد می یابید؟ مِنَ الْوَاضِحِ لِكُلِّ شَاعِرٍ مُدْرِك ذَا وِجْدَانٍ أَنَّ هَذَا الْجَوْهَرَ الدَّاخِلَ الْخَارِجَ مَعَ قَطْعِ النَّظَرِ عَنْ خَلَطَائِهِ وَغَمْضِ الْعَيْنِ عَنْ أَعْرَاضِهِ، إِنَّمَا هُوَ جَوْهَرٌ بَسِيطٌ مُمتَدٌ، لَا أَنَّهُ نَفْسُ الْامْتِدَادِ، فَضْلًا عَنْ كَوْنِهِ نَفْسَ الاتصال. برای هر فرد صاحب وجدان و آگاهی روشن است که این جوهری که وارد و خارج می شود، اگر از ناخالصی ها و اعراضش صرف نظر شود، جوهری بسیط و ممتد است نه اینکه صرف امتداد باشد، چه رسد به اینکه صرف اتصال باشد. فَعِنْدَ ذَلِكَ تَحِدُ بِالْوِجْدَانِ الشُّهُودِي حَقِيقَةَ مَادَّةِ الْمَوَادِ وَأَثْهَا لَيْسَتْ تَحْضَ مَاهِيَّةِ الاتِّصَالِ أَوِ الْاِمْتِدَادِ، بَلْ هِيَ جَوْهَرٌ بَسِيطٌ مُمتَدٌ بنابراین، در آن لحظه با وجدان شهودی حقیقت ماده مواد را در می یابید و اینکه ماده مواد صرف ماهیت اتصال یا امتداد نیست بلکه جوهری بسیط و ممتد است. وَقَدْ نَسَبَ الْأُسْتَاذُ . دَامَ ظِلُّهُ . إِلَى صَاحِبِ الْعِلْمِ الْجَمْعِيَا أَنَّهُ قَالَ: مِنَ الْأَلْفَاظِ الْمُغَالَطِيَّةِ الَّتِي أَوْقَعَتِ الِاشْتِبَاهَ فِي أَذْهَانِ الْفَلَاسِفَةِ، هُوَ هَذَا اللَّفْظُ، أَيْ: لَفْظُ الاتِّصَالِ. استاد - که خدا سایه او را مستدام بدارد - از صاحب علم جمعی نقل کرده است که گفته: یکی از واژه های مغالطه آمیزی که موجب اشتباه در اذهان فلاسفه شده است، همین واژه «اتصال» است. وَلِذَا تَرَى الْكِتَابَ وَالسُّنَّةَ خَالِيَيْنِ عَنْهُ فِي مَقَامِ بَيَانِ أَوَّلِ الْمَخْلُوقَاتِ، بَلْ يُعَبِّرَانِ عَنْهُ بِالْمَاءِ وَالْجَوْهَرَةِ وَغَيْرِ ذَلِكَ، مَعَ كَوْنِهِمْ عَالِمِينَ بِمُصْطَلَحَاتِ الْفَلَاسِفَةِ وَبِالْأَلْفَاظِ الدَّائِرَةِ في أَلْسِنَتِهِمْ، كَالْجُوْهَرِ وَالْعَرَضِ وَالْقِيَامِ بِالنَّفْسِ أَوْ بِالْغَيْرِ.

از این رو، در کتاب و سنت میبینید که در مقام بیان اولین ،مخلوقات از این واژه استفاده نشده است، بلکه از آن با تعابیری مانند آب، جوهره و غیره یاد شده است با اینکه آنان از اصطلاحات فلاسفه و واژگان رایج در زبان ایشان مانند جوهر، عرض و قیام به نفس یا غیر آگاه بوده اند. فَعَدَمُ تَعَرُّضِهِمْ فِي هَذَا الْمَقَامِ لِلَّفْظِ الاتِّصَالِ، يَكُونُ لِنُكْتَةٍ. وَهِيَ : إِنَّ أَوَّلَ الْمَخْلُوقَاتِ لَيْسَ تَحْضَ الاتِّصَالِ بِمَا هُوَ اتِّصَالٌ، بَلْ هُوَ جَوْهَرٌ فِعْلِيٌّ أَبْسَطُ الْبَسَائِطِ، وَلَيْسَ مُرَكَّبًا مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ. عدم استفاده از واژه «اتصال» در این مقام به دلیلی است و آن اینکه اولین مخلوقات صرفاً اتصال به عنوان اتصال نیستند، بلکه جوهری فعلی و بسیط ترین بسائط هستند و از ماده و صورت ترکیب نشده اند. نَظِيرَ الْحَجَرِ الْمَعْقُولِ عِنْدَكَ أَوِ الْبَيَاضِ الْمَعْقُولِ أَوْ غَيْرِهِمَا، فَإِنَّهُمَا لَيْسَا بِمُرَكَّبَيْنِ مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ. فَمِنَ الْمُمْكِن الْقَرِيبِ جِدًّا أَنْ يَكُونَ هَذَا الجَوْهَرُ الْبَسِيطُ مَعْقُولًا عَاقِلًا أَكْمَلَ مِنَّا، كَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ (صلی الله علیه و آله وسلم مَثَلًا.) مانند سنگ معقول یا سفیدی معقول که درک می کنید که این دو نیز از ماده و صورت ترکیب نشده اند. بنابراین، بسیار محتمل است که این جوهر بسیط، موجودی معقول و عاقل باشد که از ما کامل تر است، مانند خاتم النبیین (صلی الله علیه و آله وسلم مثلاً.) نَعَمْ؛ كَمَا يُنْتَزَعُ الْجِنْسُ وَالْفَصْلُ الاعْتِبَارِيَّانِ مِنْ مَعْقُولَاتِكَ بَعْدَ تَكَرُرِ النَّظَرِ إِلَيْهَا وَتَحَدُّدِ التَّوَجُهِ فِيهَا بِانْتِزَاعِ جُزْءٍ عَامَ وَجُزْءٍ خاص، فَكَذَلِكَ الْأَمْرُ فِي هَذَا الْجَوْهَرِ الْخارِجِي. بله، همان گونه که جنس و فصل اعتباری از معقولات شما پس از تکرار نظر و تجدید توجه به آنها با انتزاع یک جزء عام و یک جزء خاص به دست می آید، در این جوهر خارجی نیز چنین است. فَإِذَنْ هُوَ جَوْهَرٌ بَسِيطٌ بِهَذَا الْمَعْنَى مِنَ الْبَسَاطَةِ. وَهُوَ تَامُ الْفِعْلِيَّةِ وَالتَّحَصُلِ وَقَدْ مَلَأَ جَمِيعَ الْعَوَالِمِ الحِسْمِيَّةِ، وَإِنَّمَا يَرِدُ عَلَيْهِ الْأَعْرَاضُ. پس این جوهر، بسیط است به این معنا از بساطت. و آن جوهری است که کاملاً فعلی و متحقق است و تمام عوالم جسمانی را پر کرده است و تنها اعراض بر آن عارض می شود. فَقِطْعَةٌ مِنْهُ مَعَ الْأَعْرَاضِ الْخَاصَّةِ تَكُونُ هَوَاءَ، فَإِذَا انْضَمَّ إِلَيْهَا أَعْرَاضٌ أَخَرُ تَصِيرُ نَارًا وَقِطْعَةٌ مِنْهُ تُجْعَلُ مَعْرُوضَةً لِأَعْرَاضِ أُخْرَى فَتَصِيرُ مَاءً خَارِجِيًّا حِسِيًّا مَثَلًا. پس قطعه ای از آن همراه با اعراض خاص به هوا تبدیل می شود و اگر اعراض دیگری به آن اضافه شود، به آتش تبدیل می شود. و قطعه ای دیگر از آن همراه با اعراض دیگر به آب خارجی محسوس تبدیل می شود.

ثُمَّ يُجْمَعُ بَيْنَ هَاتَيْنِ الْقِطْعَتَيْنِ بِمَا هُمَا مِنَ الْأَعْرَاضِ ، فَيَصِيرُ الْمَجْمُوعُ شَيْئًا ثَالِئًا، وَهَكَذَا إِلَى آخِرِ التَّرَاكِيبِ ، كَمَا يَأْتِي بَيَاتُهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. سپس این دو قطعه با اعراضی که دارند ترکیب میشوند و چیزی سوم را تشکیل می دهند، و این روند تا پایان ترکیبات ادامه دارد - همان گونه که ان شاء الله توضیح آن خواهد آمد. فَهُوَ الْجَوْهَرُ الْبَسِيطُ الْأَوَّلُ، وَهُوَ الْبَاقِي فِي جَمِيعِ الْأَحْوَالِ، وَهُوَ الثَّابِتُ فِي جَمِيعِ الْعَوَالِمِ الْحِسْمِيَّةِ، وَلَيْسَ هُوَ نَفْسَ الاِتِّصَالِ، أَيْ الْمَاهِيَّةَ الاِتِّصَالِيَّةَ، كَمَا يَقُولُ بِهِ أَفْلَاطُونُ. این همان جوهر بسیط اول است که در همه احوال باقی و در تمامی عوالم جسمانی ثابت است، و این جوهر همان اتصال یا ماهیت اتصالی نیست همان گونه که افلاطون می گوید. فَإِنَّهُ ذَهَبَ إِلَى أَنَّ الْحِسْمَ لَيْسَ إِلَّا الصُّورَةَ الاِتِّصَالِيَّةَ، لِمُطْلَانِ الهيولى. فَإِذَنْ يَكُونُ بَسِيطًا وَيَعْرِضُ عَلَيْهِ الْعَوَارِضُ كَالْهُوَائِيَّةِ وَالْمَائِيَّةِ وَالنَّارِيَّةِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَعْرَاضِ الَّتِي تَكُونُ عِنْدَ الْمَسَّائِيِّينَ صُوَرًا جَوْهَرِيَّةً نَوْعِيَّةً. زیرا او معتقد بود که جسم چیزی جز صورت اتصالی نیست به دلیل بطلان هیولا بنابراین، جسم بسیط است و عوارضی مانند هوائیت ،مائیت و ناریت بر آن عارض می شوند، عوارضی که نزد مشائیان به عنوان صور جوهری نوعی شناخته می شوند. فَالْأَصْلُ الْأَصِيلُ فِي كُلِّ الْأَجْسَامِ وَذَاتِيُّ كُلَّ الْمَوْجُودَاتِ الْحِسْمِيَّةِ عِنْدَهُ هِيَ الصُّورَةُ الاِتِّصَالِيَّةُ، وَلَيْسَ حَيْثُ ذَاتِهَا إِلَّا الاتِّصَالَ وَالاِمْتِدَادَ، فَيَكُونُ ذَاتِيًّا وَجَوْهَرِيًّا. بنابراین اصل اصیل در همه اجسام و ذاتی همه موجودات جسمانی نزد او صورت اتصالی است که ذات آن چیزی جز اتصال و امتداد نیست. از این رو، این ،اصل ذاتی و جوهری تلقی می شود. وَبِنَفْسٍ هَذَا الْخَيْثِ (171 الَّذِي هُوَ عَيْنُ حَيْثِ الذَّاتِ، يَكُونُ الْجِسْمُ مُمتَازًا عَنِ الْمُجَرَّدَاتِ، كَالنُّفُوسِ وَالْعُقُولِ. وَيَعْرِضُ عَلَى هَذَا الْأَصْلِ الْأَصِيلِ أُمُورٌ أُخْرَى عَرَضِيَّةٌ عِنْدَهُ، كَاهُوَائِيَّةِ وَالْمَانِيَّةِ وَغَيْرِهَا.) و دقیقاً به همین اعتبار که عین حیثیت ذات است جسم از مجردات مانند نفوس و عقول متمایز می شود. و بر این اصل اصیل، عوارض دیگری نیز عارض می شود، مانند هوائیت، مائیت و غیره. هَذِهِ خُلَاصَةُ مَذْهَبِ أَفْلَاطُونَ وَأَتْبَاعِهِ. این خلاصه ای از مذهب افلاطون و پیروان او است.

## واقعیت واهیت. وَلَكِنْ مَسْلَكُ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ عَلَى خِلافِ ذَلِكَ إِذِ الْأَصْلُ الْأَصِيلُ عِنْدَهُ هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيط، لا الامْتِدَادَ وَالاتِّصَالُ، بَلْ الِامْتِدَادُ إِنَّمَا يَكُونُ مِنْ أَعْرَاضِهِ بِالْمَعْنَى الَّذِي سَتَسْمَعُهُ . إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى . مِنَ الْعَرَضِيَّة. اما مسلک صاحب شریعت برخلاف این است زیرا اصل اصیل نزد او آب بسیط است، نه امتداد و اتصال. بلکه امتداد صرفاً یکی از عوارض آن است به معنایی که ان شاء الله خواهید شنید. فَالْمَاءُ هُوَ الْأَصْلُ، وَالاِمْتِدَادُ عَارِضٌ عَلَيْهِ ، لَا الْعَكْسُ الَّذِي تَوَهَّمَهُ أَفْلَاطُونُ. بنابراین ماء اصل است و امتداد عارض بر آن است نه برعکس آنچه افلاطون تصور کرده است. بَيَانُ ذَلِكَ: إِنَّ الْمَاهِيَّاتِ فِي مَرْتَبَةِ ذَوَاتِهَا الْمَاهَوِيَّةِ مَعَ قَطْعِ النَّظَرِ عَنْ وُجُودِهَا، إِنَّمَا تَكُونُ أُمُورًا وَاقِعِيَّةٌ بِالْوَاقِعِيَّةِ الْمَاهَوِيَّةِ، وَلَيْسَتْ أُمُورًا انْتِزَاعِيَّةً لَا وَاقِعِيَّةً يَنْتَزِعُهَا الْعَقْلُ عَنْ حُدُودِ الْوُجُودِ، بَلْ هِيَ أُمُورٌ وَاقِعِيَّةٌ حَقيقيَّة. توضیح این مطلب ماهیات در مرتبه ذات ماهوی خود بدون در نظر گرفتن وجودشان، امور واقعی هستند، به واقعیت ماهوی و آنها امور انتزاعی غیر واقعی که عقل از حدود وجود انتزاع می کند، نیستند؛ بلکه امور واقعی و حقیقی اند. غَايَةُ الْأَمْرِ لِشِدَّةِ فَقْرِهَا تَكُونُ وَاقِعِيَّتُهَا وَحَقِيقَتُهَا بِالْوُجُودِ، لَا بِأَنْفُسِهَا. وَلَا يَلْزَمُ مِنْ ذَلِكَ تَحَقُّقُ الثَّالِثِ بَيْنَ الْوُجُودِ وَالْعَدَمِ ، وَلَا تُبُوتُ الْوَاسِطَةِ وَالْمَنْزِلَةِ بَيْنَ الْمَنْزِلَتَيْنِ. تنها به دلیل شدت فقرشان واقعیت و حقیقتشان به وجود وابسته است نه به ذات خودشان. و از این امر، تحقق مرتبه سوم میان وجود و عدم یا ثبوت واسطه ای میان این دو مرتبه لازم نمی آید. وَذَلِكَ لِمَا عَرَفْتَ مِنْ أَنَّ رُتْبَةَ ذَاتِ الْمَاهِيَّةِ مُقَدَّمَةٌ عَلَى رُتْبَةِ الْوُجُودِ وَالْعَدَمِ؛ لِأَنَّ الْمَاهِيَّةَ تُضَافُ إِلَيْهَا حِينَمَا يُقَالُ: الْمَاهِيَّةُ الْمَوْجُودَةُ وَالْمَاهِيَّةُ الْمَعْدُومَةُ. زیرا می دانید که مرتبه ذات ماهیت بر مرتبه وجود و عدم مقدم است؛ زیرا ماهیت به آنها اضافه می شود، زمانی که میگوییم: «ماهیت موجود» و «ماهیت معدوم». فَرُتْبَةُ الْوُجُودِ وَالْعَدَمِ رُتْبَةُ الْمُضَافِ إِلَيْهِ، وَرُتْبَةُ الْمَاهِيَّةِ رُتْبَةُ الْمُضَافِ. وَمَعَ تَعَدُّدِ الرُّثْبَةِ لَا يَلْزَمُ تَحَقُّقُ الثَّالِثِ بَيْنَ الْوُجُودِ وَالْعَدَم؛ لأَنَّهُ مُتَقَومٌ بِكَوْنِهَا فِي مُرْتَبَتِهِمَا.

بنابراین، مرتبه وجود و عدم مرتبه مضاف الیه و مرتبه ،ماهیت مرتبه مضاف است و با تعدد مرتبه، تحقق امر سوم میان وجود و عدم لازم نمی آید زیرا وجود و عدم به ماهیت در مرتبه آنها قائم هستند. وَالْغَرَضُ: إِنَّ كَوْنَ الْمَاهِيَّاتِ أُمُورًا وَاقِعِيَّةً حَقِيقِيَّةٌ وَلَوْ بِالْوُجُودِ، أَمْرٌ قَدْ فَرَغْنَا عَنْهُ سَابِقًا، وَلَيْسَ عَلَى مَا تَوَهَّمَهُ بَعْضَ مِنْ كَوْنِهَا انْتِزَاعِيَّاتٍ مَحْضَةٌ عَنْ حُدُودِ الْوُجُودِ. هدف این است که ماهیات، حتی اگر وابسته به وجود باشند اموری واقعی و حقیقی هستند، و این امری است که پیش تر درباره آن بحث شده است و ماهیات صرفاً انتزاعی از حدود وجود نیستند، آنگونه که برخی تصور کرده اند. فَحِينَئِذٍ مَتَى نَظَرْتَ إِلَى الْمَاهِيَّاتِ في مَرْتَبَةِ ذَوَاتِهَا، تَحِدُهَا أُمُورًا مُتَعَيَّنَةٌ مُمتَازَةٌ عَنْ أَنْفُسِهَا بِتَمَامٍ ذَوَاتِهَا البسيطة. پس زمانی که به ماهیات در مرتبه ذاتشان نظر کنید آن ها را اموری متعین و ممتاز می یابید که با تمام ذات های بسیط خود از یکدیگر متمایز هستند. إِذِ الْمَاهِيَّاتُ كُلُّهَا بَسَائِطُ عِنْدَنَا ، وَلَا تَرْكِيبَ إِلَّا بِالْوِجْدَانِ بَيْنَ الْمَاهِيَّاتِ، وَلَيْسَ فِي مَقَامِ شَيْئِيَّةِ الْمَاهَوِيَّةِ تَحَصُّلُ فَصْلِي يَتَحَصَّلُ بِهِ الْجِنْسُ الْغَيْرُ الْمُتَحَصِلِ. زیرا ماهیات نزد ما همگی بسیط اند و ترکیبی میان آنها وجود ندارد مگر در وجدان. و در مقام شیئیت ماهوی، تحصلی برای فصل وجود ندارد که جنس غیر متحصل با آن متحقق شود. بَلْ جَمِيعُهَا عِنْدَنَا يَكُونُ نَظِيرَ الْأَجْنَاسِ الْعَالِيَةِ، وَفُصُولِ الْجَوَاهِرِ عِنْدَ الْفَلَاسِفَةِ فِي كَوْنِهَا مُتَحَصِلَاتٍ وَبَسَائِطَ وَغَيْرَ مُرَكَّبَةٍ مِنَ الجِنْسِ وَالْفَصْلِ. بلکه همه ماهیات نزد ما شبیه به اجناس عالی و فصول جواهر نزد فلاسفه هستند، در این معنا که متحصل، بسيط و غیر ترکیبی از جنس و فصل اند. فَكَمَا أَنَّهُمْ يَقُولُونَ بِكَوْنِ ثَمَايُزِ الْفُصُولِ وَالْأَجْنَاسِ الْعَالِيَةِ بِتَمَامِ ذَوَاتِهَا الْبَسِيطَةِ، لا يجزيها . إذِ الْمَفْرُوضُ بَسَاطَتُهَا وَعَدَمُ تَرَكْبِهَا . وَلَا بِخَارِجِهَا لِاسْتِلْزام اشْتِرَاكِهَا فِي الذَّاتِ وَاسْتِلْزَامِ وُجُودِ جِنْسِ لَهَا وَهُوَ خَلْفٌ، إِذِ الْفَرْضُ كَوْنُهَا أَجْنَاسَ الْأَجْنَاسِ . فَكَذَلِكَ نَقُولُ نَحْنُ فِي جَمِيعِ مَاهِيَّاتِ عَالَمَ الْأَجْسَامِ مِنَ الْجَوَاهِرِ وَالْأَعْرَاضِ. همان طور که آنان معتقدند تمایز فصول و اجناس عالیه به تمام ذاتهای بسیط آنهاست، نه به جزء آنها - زیرا فرض بر این است که بسیط اند و ترکیبی ندارند - و نه به خارج از آنها - زیرا این امر مستلزم اشتراک در ذات و

وجود جنس برای آنها خواهد بود که نقض غرض است، چون فرض بر این است که آنها اجناس اجناس هستند ما نیز درباره تمام ماهیات عالم اجسام از جواهر و اعراض، همین را می گوییم. وَإِنَّمَا حَصَرْنَاهَا فِي عَالَمِ الْأَجْسَامِ وَلَمَّ نَتَعَدَّ إِلَى عَالَمَ الْأَظِلَّةِ، لِأَنَّ أَمْرَ عَالَمَ الْأَشْبَاحَ وَالْأَظِلَّةِ مُخْتَفٍ عَلَيْنَا فِعْلًا وَلَا تُرِيدُ التَّكَلَّمَ فِيهَا. و ما این بحث را به عالم اجسام محدود کرده ایم و به عالم اشباح و ظلال گسترش نداده ایم، زیرا مسائل عالم اشباح و ظلال در حال حاضر بر ما پوشیده است و نمی خواهیم درباره آن صحبت کنیم. ## تفاوت ماهيات و اعراض. فَمَاهِيَّةُ الْمَاءِ الْبَسِيطِ مَعَ مَاهِيَّاتِ الْأَعْرَاضِ . كَالْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ وَغَيْرِهِمَا مِنْ سَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ . إِنَّمَا تَكُونُ مُتَمَابِرَةٌ مُتَبَايَنَةٌ بِنَفْسٍ ذَوَاتِهَا الْبَسِيطَةِ. پس ماهیت آب بسیط و ماهیات اعراض - مانند سفیدی، سیاهی و سایر ماهیات - تنها با ذاتهای بسیط خود از یکدیگر متمایز و متباین هستند. وَإِنْ لَمْ تَكُنْ تُذْعِنُ كَلَامَنَا هَذَا، فَلَا مَنَاصَ لَكَ مِنَ الِاعْتِرَافِ بِهِ فِي الْأَجْنَاسِ الْعَالِيَةِ، وَهَذَا الْمِقْدَارُ يَكْفِينَا فِيمَا نُرِيدُ الْبَاتَهُ مُقَدِّمَةً لِلْمَطْلُوبِ. و اگر سخن ما را در این مورد نمی پذیرید چاره ای جز پذیرش آن درباره اجناس عالیه ندارید، و همین مقدار برای آنچه میخواهیم به عنوان مقدمه اثبات کنیم، کافی است. فَنَقُولُ: لَا شَكَ وَلَا شُبْهَةَ فِي أَنَّ كُلَّ مَنْ نَظَرَ إِلَى مَاهِيَّةِ الْكَيْفِ مَثَلًا، يَجِدُهَا فِي مَقَامِ شَيْئِيَّتِهَا الْمَاهَوِيَّةِ . مَعَ غَمْضِ الْعَيْنِ عَنْ جَمِيعِ أَلْحَاءِ وُجُودِهَا، حَتَّى هَذَا الْوُجُودِ التَّعَقُلِي الدّهني . مُتَعَيَّنَةٌ بِذَاتِهَا، مُبَايِنَةً لِغَيْرِهَا وَمُمْتَازَةٌ عَنْ مَاهِيَّةِ الْكَمِّ مَثَلًا. پس می گوییم: هیچ شک و شبهه ای نیست که هر کس به ماهیت کیف، مثلاً، نظر کند، آن را در مقام شیئیت ماهوی - با چشم پوشی از همه انواع وجود آن، حتى وجود تعقلی ذهنی - به عنوان امری متعین در ذات خود، متمایز از غیر و ممتاز از ماهیت کم می یابد. وَلَيْسَ مَا بِهِ التَّمَائِرُ وَالتَّغَائِرُ بَيْنَهُمَا إِلَّا نَفْسَ مَاهِيَّةِ الْكَيْفِ فِي مَقَامِ الْمَاهَوِيَّةِ. فَتَغَايُرُ هَاتَيْنِ الْمَاهِيَّتَيْنِ أَمْرُ وَاقِعِيٌّ حَقِيقِيٌّ فِي مَرْتَبَةِ الشَّيْئِيَّةِ الْمَاهَوِيَّةِ. و آنچه موجب تمایز و تفاوت میان آنها می شود، چیزی جز نفس ماهیت کیف در مقام ماهوی نیست. بنابراین، تفاوت این دو ماهیت امری واقعی و حقیقی در مرتبه شیئیت ماهوی است.

كَمَا أَنَّ أَصْلَ مَاهِيَّتِهِمَا أَمْرٌ وَاقِعِيٌّ لَيْسَ بِانْتِرَاعِي تَحْضِ. فَوَاقِعِيَّةُ التَّمَايُرِ وَالتَّغَابُرِ وَالتَّعَيُّنِ إِنَّمَا هِيَ كَوَاقِعِيَّةِ نَفْسٍ الْمَاهِيَّةِ وَمِنْ سَنْخِهَا. همان طور که اصل ماهیت آنها امری واقعی و غیر انتزاعی محض است. بنابراین واقعیت تمايز، تفاوت، و تعين همانند واقعیت نفس ماهیت و از جنس آن است. وَلَيْسَ التَّمَايُرُ أَمْرًا انْتِزَاعِيًّا مَحْضًا يَخْتَرِعُهُ الْوَهْمُ كَأَنْبَابِ الْأَغْوَالِ (172 .) و تمایز، امری صرفاً انتزاعی نیست که و هم آن را خلق کند، مانند دندانهای دیوهای خیالی. وَمِنَ الْوَاضِحِ أَنَّ هَذَا الْأَمْرَ الْوَاقِعِيَّ لَيْسَ عَيْنَ الْمَاهِيَّةِ الْكَيْفِيَّةِ، أَيْ لَيْسَ مَنْهُومُ التَّغَابُرِ وَالتَّمَايُزِ عَيْنَ مَنْهُومِ الْكَيْفِ، بَلْ لَوْ نَظَرْتَ إِلَى مَفْهُومِهِمَا الْمَوْجُودِ فِي الذَّهْنِ، رَأَيْتَ أَنَّ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مَاهِيَّةٌ مُسْتَقِلَّةٌ يُشَارُ إِلَيْهَا وَيُنْظَرُ فِيهَا. و روشن است که این امر واقعی عین ماهیت کیف نیست، یعنی مفهوم تغایر و تمایز عين مفهوم کیف نیست. بلکه اگر به مفهوم آنها که در ذهن موجود است نگاه کنید، خواهید دید که هر یک از آنها ماهیتی مستقل است که به آن اشاره می شود و در آن تأمل می شود. وَهَذَا مَعْنَى مَا ذَكَرْنَا سَابِقَا مِنْ أَنَّ كُلَّ مَا يُشَارُ إِلَيْهِ مِنَ الْمَفَاهِيمِ، يَكُونُ مَاهِيَّةٌ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ. لِأَنَّهُ حِينَئِذٍ يَكُونُ حَقِيقَةً ذِهْنِيَّةٌ مَوْجُودَةً فِي الْعَقل. و این همان معنایی است که قبلاً ذکر کردیم که هر آنچه از مفاهیم به آن اشاره می شود، یک ماهیت از ماهیات است. زیرا در این صورت، حقیقتی ذهنی است که در عقل وجود دارد. فَالتَّمَائِرُ لَيْسَ عَيْنَ مَاهِيَّةِ الْكَيْفِ وَلَيْسَا بِعَرَضَيْنِ عَارِضَيْنِ عَلَى الْكَيْفِ حَتَّى يَكُونَ مَاهِيَّةُ الْكَيْفِ فِي مَرْتَبَةِ ذَاتِهَا الْمَاهَوِيَّ غَيْرَ مُتَمَابِزَة عَنِ الْكَمَ. بنابراین، تمايز عين ماهیت کیف نیست. و تمایز و تغایر دو عرض عارض بر کیف نیستند که ماهیت کیف در مرتبه ذات ماهوی خود از کم متمایز نباشد. إِذْ عَلَى هَذَا يَلْزَمُ عَدَمُ كَوْنِ الْأَجْنَاسِ الْعَالِيَةِ مُمتَازَةٌ بِتَمَامِ ذَوَاتِهَا الْبَسِيطَةِ. وَأَيْضًا لَيْسَ الِامْتِيَازُ وَالتَّغَابُرُ جُزْء مَاهِيَّةِ الكَيْفِ، وَإِلَّا يَلْزَمُ عَدَمُ كَوْنِهَا بَسِيطَةٌ. زیرا در این صورت لازم می آید که اجناس عالیه با تمام ذاتهای بسیط خود ممتاز نباشند. همچنین، تمایز و تغایر جزء ماهیت کیف نیست و گرنه لازم می آید که ماهیت کیف بسیط نباشد.

فَإِذَنْ لَيْسَ التَّعَيُّن أو الْوَحْدَةُ أَو التَّمَائِرُ أَوْ غَيْرُ ذَلِكَ مِنَ الْأُمُورِ الْعَامَّةِ عَيْنَ مَاهِيَّاتِ الْأَجْنَاسِ الْعَالِيَةِ أَوِ فِي مَرْتَبَةِ شَيْئِيَّةِ مَاهَوِيَّتِهَا، وَلَا جُزْءَ لَهَا وَلَا خَارِجًا عَنْهَا وَعَارِضًا عَلَيْهَا. بنابراین ،تعین وحدت، تمايز يا ساير امور عامه عين ماهیات اجناس عالیه در مرتبه شیئیت ماهوی آن ها نیستند، و نه جزء آن ها، و نه خارج از آن ها و عارض بر آن ها. نَعَمْ؛ مَفَاهِيمُ هَذِهِ الْأَلْفَاظِ مُتَأَخِرَةٌ عَنْ مَاهِيَّةِ الْكَيْفِ وَوَارِدَةٌ عَلَيْهَا . إِذْ كُلُّ مَاهِيَّةٍ مِنْ حَيْثُ هِيَ هِيَ . لَيْسَتْ إِلَّا هِيَ . لَكِنَّ الْكَلَامَ فِي وَاقِعِ التَّغَابُرِ وَالتَّمَايُرِ وَالتَّعَيُّنِ وَغَيْرِهَا، لَا فِي مَفَاهِيمِهَا. بله، مفاهیم این الفاظ متأخر از ماهیت کیف و عارض بر آن هستند - زیرا هر ماهیتی از حیثیت خود، جز خود نیست - اما بحث ما در واقعیت تغایر تمایز تعین و سایر امور است، نه در مفاهیم آن ها. فَهَذِهِ الْأُمُورُ بِحَسَبِ الْوَاقِع أُمُورٌ وَاقِعِيَّةٌ مِنْ سَنْخ وَاقِعِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ في مَقَامِ الشَّيْئِيَّةِ الْمَاهَوِيَّةِ، وَلَيْسَتْ بِانْتِزَاعِيَّةِ وَهْمِيَّةٍ كَأَنْيَابِ الْأَغْوَالِ. این امور، از لحاظ واقع اموری واقعی از جنس واقعیت ماهیات در مقام شیئیت ماهوی هستند و صرفاً انتزاعی و فَوَاقِعُ هَذِهِ الْأُمُورِ فِي مَقَامِ الْمَاهَوِيَّةِ مَعَ غَمْضِ الْعَيْنِ عَنْ وُجُودِهَا لَيْسَ جُزْءًا لِمَاهِيَّةِ الكَيْفِ، وَإِلَّا يَلْزَمُ تَرْكِيبُهَا فِي مَقَامِ الْمَاهَوِيَّةِ عَنْ أَمْرَيْنِ وَاقِعِيَّيْنِ ، وَهُوَ خِلافُ الْمَفْرُوضِ؛ لِأَنَّهَا أَجْنَاسٌ عَالِيَةٌ بَسِيطَةٌ. واقعیت این امور در مقام ماهوی حتی با چشم پوشی از وجود آنها، جزء ماهیت کیف نیست، وگرنه لازم می آید که ماهیت کیف در مقام ماهوی از دو امر واقعی ترکیب شده باشد که این خلاف فرض است؛ زیرا اجناس عالیه بسیط اند. عَلَى أَنَّهُ يَسْتَلْزِمُ كَوْنَ الِامْتِيَازِ بِبَعْضِ الذَّاتِ، لَا بِتَمَامِهَا . هَذَا حُلْفٌ. وَأَيْضًا لَيْسَ خَارِجًا عَنْ مَاهِيَّةِ الكَيْفِ، وَإِلَّا كَانَ الْمِيرُ بِالْعَوَارِضِ. علاوه بر این، لازم می آید که امتیاز تنها به بخشی از ذات باشد، نه به تمام آن این باطل است. همچنین، تمایز خارج از ماهیت کیف نیست و گرنه تمایز به عوارض نسبت داده می شد. فَإِذَنْ يَكُونُ عَيْنَ مَاهِيَّةِ الْكَيْفِ بِمَعْنًى، وَغَيْرَهَا بِمَعْنَى؛ أَيْ عَيْنَهَا مِصْدَاقًا بِالْحَمْلِ الشَّائِعِ الْجَارِي فِي الْمَاهِيَّاتِ بِحَسَبِ رُتْبَةِ شَيْئِيَّتِهَا الْمَاهَوِيَّةِ، لَا الْحَمْلِ الشَّائِعِ الْمُصْطَلَحِ عِنْدَ الْقَوْمِ، الَّذِي يَكُونُ بِالنَّظَرِ إِلَى الْوُجُودِ. بنابراین، تمایز به یک معنا عین ماهیت کیف است و به معنایی دیگر غیر از آن است؛ یعنی به عنوان مصداق، عین آن است طبق حمل شایع جاری در ماهیات بر اساس مرتبه شیئیت ماهوی آنها، نه حمل شایعی که نزد فلاسفه به معنای نظر به وجود استفاده می شود.

إِذِ الْمَفْرُوضُ فِي مَقَامِنَا غَمْضُ الْعَيْنِ عَنِ الْوُجُودِ وَغَيْرِ مَفْهُومًا. زیرا فرض ما در این مقام، چشم پوشی از وجود و مفاهیم مرتبط با آن است. فَمَعْنَى كَوْنِ التَّغَابُرِ وَالتَّمَايُرِ عَيْنَ الْمَاهِيَّةِ، أَنَّ وَاقِعَ التَّغَابُرِ وَالْوَحْدَةِ وَالثَّمَايُرِ إِنَّمَا هُوَ بِعَيْنِ الْمَاهِيَّةِ الْكَيْفِيَّةِ، بِحَيْثُ لَا يُعْقَلُ انْفِكَاكُ تَعَقُلِ الْمَاهِيَّةِ الْكَيْفِيَّةِ مَثَلًا عَنْ تَعَقُلِ وَحْدَتِهَا وَتَعَيُّنهَا. معنای این که تغایر و تمایز عین ماهیت هستند این است که واقعیت تغایر، وحدت و تمایز به طور دقیق عين ماهیت کیفی است، به طوری که نمی توان تعقل ماهیت کیفی را از تعقل وحدت و تعین آن جدا کرد. أَيْ بِنَفْسٍ إِدْرَاكِهَا وَتَعَقُلِهَا، يَتَعَقَّلُ تَيُزَهَا وَتَعَيُّنَهَا وَوَحْدَكَهَا وَتَغَايُرَهَا مَعَ الْكَم مَثَلًا، لَا بِمَعْنَى إِدْرَاكَيْنِ مُتَلَازِمَينِ. یعنی با خود ادراک و تعقل ماهیت، تمایز، تعین، وحدت و تغاير آن با كم، مثلاً، تعقل می شود، نه اینکه دو ادراک متلازم باشند. بَلْ بِمَعْنَى أَنَّ مُدْرَكِيَّةَ الْمَاهِيَّةِ بِالْفَتْحِ عَيْنُ مُدْرَكِيَّةِ وَاقِعِ تَغَابُرِهَا وَتَعَيُّنِهَا وَتَمَايُزِهَا. بلکه به این معنا که ادراک ماهیت عیناً همان ادراک واقع تغایر، تعین و تمایز آن است. فَإِذَنْ نُعَتِرُ عَنْ هَذَا الْمَقْصُودِ الَّذِي عَرَفْتَهُ بِالطَّورِ. فَتَقُولُ ...: بنابراین، این مقصود که برای شما روشن شد، با اصطلاح «طور» بیان می شود. پس می گوییم...: التَّغَابُرُ أو التَّمَائرُ أو الْوَحْدَةُ وَأَمْثَالُ ذَلِكَ إِنَّمَا هُوَ مِنْ أَطْوَارِ الْمَاهِيَّاتِ. وَهَذِهِ الْأَطْوَارُ تَكُونُ بِنَفْس هَذِهِ الْمَاهِيَّاتِ، لَا بِأَمْرٍ آخَرَ خَارِجِ عَنْ ذَاتِهَا. تغایر، تمایز وحدت و امثال آن همگی از اطوار ماهیات هستند و این اطوار به خود ماهیات تعلق دارند، نه به امری خارجی و جدا از ذات آنها. فَمُغَايَرَةُ مَاهِيَّةِ الْكَيْفِ مَعَ الْكَمَ إِنَّمَا هِيَ طَوْرُ تِلْكَ الْمَاهِيَّةِ، وَيَكُونُ هَذَا الطَّوْرُ بِنَفْسِهَا لَا بِغَيْرِهَا. بنابراین، تغایر ماهیت کیف با کم، طوری از آن ماهیت است، و این طور به خود ماهیت تعلق دارد، نه به چیزی جدا از آن. فَالْمُغَايَرَةُ غَيْرُ مَاهِيَّةِ الْكَيْفِ مَفْهُومًا وَعَيْنُهَا مِصْدَاقًا، أَيْ بِالْمِصْدَاقِيَّةِ الْجَارِيَةِ بَيْنَ الْمَاهِيَّاتِ فِي مَقَامِ الشَّيْئِيَّةِ الْمَاهَوِيَّةِ مَعَ غَمْضِ الْعَيْنِ عَنْ أَنْحَاءِ الْوُجُودَاتِ. تغایر، از نظر مفهوم، غیر از ماهیت کیف است، اما از نظر مصداق عین آن است؛ یعنی به واسطه مصداقیت جاری میان ماهیات در مقام شیئیت ماهوی با چشم پوشی از تمامی انواع وجودات.

إِذْ قَدْ عَرَفْتَ أَنَّ الْكَلَامَ إِنَّمَا هُوَ فِي هَذَا الْمَقَامِ، وَأَنَّ التَّمَايُزَ بَيْنَ الْأَجْنَاسِ الْعَالِيَةِ بِتَمَامِ ذَوَاتِهَا الْبَسِيطَةِ الْمَاهَوِيَّةِ مَعَ قَطْعِ النَّظَرِ عَنْ أَنْحَاءِ وُجُودَاتِهَا. زیرا پیش تر دانستی که بحث ما در این مقام است و اینکه تمایز میان اجناس عالیه به تمام ذاتهای بسیط ماهوی آنها تعلق دارد با چشم پوشی از تمام انواع وجودات آن ها. فَحِينَئِذٍ يَصِحُ أَنْ يُقَالَ: إِنَّ ذَاتَ مَاهِيَّةِ الْكَيْفِ لَا تَتَعَقَّلُ بَدُونِ تَعَقُلِ تَمَايْرِهَا وَتَعَيُّنِهَا وَوَحْدَيْنَا، بَلْ تَعَقُلُهَا عَيْنُ تَعَقُل تِلْكَ. در این صورت می توان گفت که ذات ماهيت كيف بدون تعقل تمایز تعین و وحدت آن قابل تعقل نیست، بلکه تعقل أن عين تعقل این موارد است. وَمَعَ ذَلِكَ لَيْسَتِ (173 الْمُغَايَرَةُ تَمَامَ ذَاتِ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ مَفْهُومًا وَلَا جُزْءَهَا، بَلْ هِيَ عَرَضِيَّةٌ لَهَا، أَيْ طَوْرُهَا الذَّاتِيُّ.) با این حال تغایر تمام ذات این ماهیت از نظر مفهوم و نه جزئی از آن نیست بلکه امری عرضی برای آن است، یعنی طوری ذاتی از آن. وَهَذَا بِعَيْنِهِ نَظِيرُ أَطْوَارِ الْوُجُودِ عَلَى الْقَوْلِ بِالتَشْكِيكِ، فَإِنَّ وَحْدَةَ الْوُجُودِ وَتَعَيُّنَهُ وَتَشَخْصَهُ، بِنَفْسٍ الْوُجُودِ، لَا بِأَمْرٍ خَارِج عَنْهُ. این دقیقاً شبیه به اطوار وجود بر اساس قول به تشکیک است زیرا وحدت تعين و تشخص وجود به خود وجود تعلق دارند، نه به چیزی خارجی از آن. فَكَمَا أَنَّ وَاقِعَ الْوَحْدَةِ وَالتَّشَخْصٍ بِوَاقِعِ الْوُجُودِ وَكُلُّ هَذِهِ مِنْ أَطْوَارِهِ الذَّاتِيَّةِ الْوُجُودِيَّةِ، فَكَذَا الْكَلَامُ بِعَيْنِهِ فِي أَطْوَارِ الْمَاهِيَّةِ فِي مَقَامِ الشَّيْئِيَّةِ الْمَاهَوِيَّةِ مَقْطُوعِ النَّظَرِ عَنْ كُلِ الْوُجُودَاتِ، حَتَّى هَذَا الْوُجُودِ الذَّهْنِيِّ الْعَقْلِي. همان طور که واقعیت وحدت و تشخص با واقعیت وجود مرتبط است و همه اینها از اطوار ذاتی وجودی هستند، همین سخن نیز در مورد اطوار ماهیت در مقام شیئیت ماهوی صادق است با چشم پوشی از تمامی وجودات، حتی وجود ذهنى عقلى.

## تفاوت مقوله اضافه و دیگر اعراض. ثُمَّ بَعْدَ ذَلِكَ نَتَدَرَّجُ فِي الِارْتِقَاءِ فِي بَيَانِ الْمَقْصُودِ وَنَقُولُ: لَا شَكٌّ وَلَا شُبْهَةَ عِنْدَ أَحَدٍ مِنَ الْفَلَاسِفَةِ فِي أَنَّ مَقُولَةَ الْإِضَافَةِ مُتَازَةٌ عَنْ سَائِرِ الْمَقُولَاتِ الْعَرَضِيَّةِ بِامْتِيَازِ آخَرَ فِي مَقَامِ الْمَاهَوِيَّةِ. سپس، پس از آن، در مسیر تبیین مقصود به صورت تدریجی پیش می رویم و می گوییم: هیچ شک و شبهه ای نزد فلاسفه وجود ندارد که مقوله اضافه از سایر مقولات عرضی با امتیازی دیگر در مقام ماهیت ممتاز است. فَإِنَّ الْأَعْرَاضَ فِي مَقَامِ الْوُجُودِ يَحْتَاجُ كُلُّهَا إِلَى مَوْجُودٍ جَوْهَرِي إِذِ الْعَرَضُ عِنْدَهُمْ: مَا وُجُودُهُ فِي نَفْسِهِ عَيْنُ وُجُودِهِ فِي الْمَوْضُوع. زیرا در مقام وجود، همه اعراض نیازمند موجودی جوهری هستند به طوری که عرض نزد آنان چیزی است که وجود آن در خود، عین وجود آن در موضوع است. وَهَذَا الْمَعْنَى مُشْتَرَكٌ بَيْنَ جَمِيعِ الْأَعْرَاضِ، وَلَكِنَّ مَاهِيَّةَ الْإِضَافَةِ الْمَقُولِيَّةِ فِي مَقَامِ الشَّيْئِيَّةِ الْمَاهَوِيَّةِ، لَا الْوُجُودِيَّةِ، مُخْتَصَّةٌ بِخَاصِيَّةٍ أُخْرَى وَمُمْتَازَةٌ عَنْهَا بِمِيرٍ مَاهَوِي. و این معنا میان تمام اعراض مشترک است اما ماهیت اضافه استدلال پذیر در مقام شیئیت ماهوی، نه وجودی، به ویژگی دیگری اختصاص دارد و از آنها با تمایز ماهوی متمایز است. وَهُوَ أَنَّهُ لَا يُمكِن تَعَقُلُهَا إِلَّا بِالْقِيَاسِ إِلَى الْغَيْرِ، بِخِلَافِ سَائِرِ الْأَعْرَاضِ، نِسْبِيَّةٌ كَانَتْ أَمْ لَا. فَإِنَّ مَاهِيَّاتِ الْأَعْرَاضِ مُسْتَقِلَّةٌ في التَّعَقُل، وَإِنْ كَانَتْ غَيْرَ مُسْتَقِلَّةٍ فِي الْوُجُودِ. و این ویژگی آن است که نمی توان آن را جز در نسبت به غیر تعقل کرد، بر خلاف سایر اعراض، چه نسبی باشند و چه غیر نسبی زیرا ماهیات اعراض در تعقل مستقل هستند، هر چند در وجود مستقل نیستند. وَأَمَّا مَاهِيَّةُ الْإِضَافَةِ الْمَقُولِيَّةِ، فَهِيَ غَيْرُ مُسْتَقِلَّةٍ في التَّعَقُل أَيْضًا. نَظِيرُ الْمَعْنَى الحَرْنِي الَّذِي لَا يُمْكِنُ تَعَظُّلُهُ بمَا هُوَ حَرق، إلَّا في ضمن الْمَعَانِي الْإِسْمِيَّةِ. اما ماهیت اضافه استدلال پذیر، حتی در تعقل نیز مستقل نیست شبیه به معنای حرفی که نمی توان آن را به عنوان یک معنای حرفی تعقل کرد، مگر در ضمن معانی اسمی. وَكُلَّمَا اسْتَقَلَ فِي الْمَفْهُومِيَّةِ، فَهُوَ مَعْنَى اسْمِيُّ، لَا حَرْفِيٌّ. فَكَذَلِكَ مَاهِيَّةُ الْإِضَافَةِ لَا يُمْكِنُ تَعَقُلُهَا إِلَّا بِالْقِيَاسِ إِلَى الْغَيْرِ.

و هرگاه معنای حرفی در مفهومیت مستقل شود، به معنای اسمی تبدیل می شود، نه حرفی. به همین ترتیب، ماهیت اضافه را نمی توان تعقل کرد، مگر در نسبت به غیر. فَمَعَ قَطع النَّظَرِ عَنْ كُلِ أَغْحَاءِ الْوُجُودَاتِ، حَتَّى الْوُجُودِ الذَّهْنِيَ التَّعَقُلِي، تَكُونُ مَاهِيَّةُ الْإِضَافَةِ الْمَقُولِيَّةِ مُمتَازَةٌ في مَقَامِ الْمَاهَوِيَّةِ عَنْ سَائِرِ مَاهِيَّاتِ الْأَعْرَاضِ بِالِاسْتِقْلَالِ وَعَدَمِهِ. بنابراین حتی با چشم پوشی از تمامی انواع وجودات، حتى وجود ذهنی تعقلی، ماهیت اضافه استدلال پذیر در مقام ماهوی از سایر ماهیات اعراض به واسطه استقلال یا عدم استقلال متمایز است. فَإذَنْ يَكُونُ الاسْتِقْلَالُ مِنْ أَطْوَار سَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ، وَالافْتِقَارُ وَعَدَمُ الاسْتِقْلَالِ مِنْ أَطْوَارٍ مَاهِيَّةِ الْإِضَافَةِ. بنابراین، استقلال از اطوار سایر ماهیات است و افتقار و عدم استقلال از اطوار ماهیت اضافه است. وَمِنَ الْوَاضِحِ أَنَّ مَاهِيَّةَ الْإِضَافَةِ بَسِيطَةٌ مُمتَازَةٌ بِتَمَامِ ذَاتِهَا الْبَسِيطَةِ عَنْ سَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ الْبَسِيطَةِ. و روشن است که ماهیت اضافه بسیط و با تمام ذات بسیط خود از سایر ماهیات بسیط متمایز است. فَلَيْسَ الاستقلالُ وَالِافْتِقَارُ عَيْنَ الْأَعْرَاضِ مَفْهُومًا وَلَا جُزْأَهَا، بَلْ هُمَا خَارِجَانِ عَنْ مَنْهُومِهَا، وَلَكِنَّ مِصْدَاقَهُمَا عَيْنُ مِصْدَاقِ الْأَعْرَاضِ. استقلال و افتقار نه عين مفهوم اعراض هستند و نه جزئی از آنها، بلکه از مفهوم آنها خارج اند. اما مصداق آنها عين مصداق اعراض است. فَوَاقِعُ الافْتِقَارِ إِنَّمَا هُوَ بِوَاقِعِ مَاهِيَّةِ الْإِضَافَةِ بِالْوَاقِعِيَّةِ الْمَاهَوِيَّةِ فِي مَقَامِ النَّظَرِ إِلَى الشَّيْئِيَّةِ الْمَاهَوِيَّةِ. واقعیت افتقار تنها با واقعیت ماهیت اضافه در واقعیت ماهوی آن در مقام نظر به شیئیت ماهوی حاصل می شود. وَوَاقِعُ الِاسْتِقْلَالِ إِنَّمَا هُوَ بِوَاقِعِ مَاهِيَّاتِ الْأَعْرَاضِ فِي مَقَامِ الْمَاهَوِيَّةِ مَقْطُوعِ النَّظَرِ عَنْ كُلِ الْوُجُودَاتِ. و واقعیت استقلال تنها با واقعیت ماهیات اعراض در مقام ماهوی با چشم پوشی از همه انواع وجودات، محقق می شود. فَإِذَنْ يَكُونُ تَيُرُ مَاهِيَّةِ الْإِضَافَةِ عَنْ غَيْرِهَا بِالافْتِقَارِ الَّذِي هُوَ طَوْرٌ هَا، وَهَذَا الطَّوْرُ إِنَّما هُوَ بِنَفْسٍ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ، لَا بِغَيْرِهَا. بنابراین تمایز ماهیت اضافه از غیر آن به افتقار است که طوری از آن ماهیت است، و این طور به خود این ماهیت تعلق دارد، نه به چیزی خارج از آن. نَظِيرُ مَا قُلْنَا فِي الْوَحْدَةِ وَالتَّعَيُّنِ وَالْمُغَايَرَةِ طَابِقَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ.

این دقیقاً شبیه همان چیزی است که درباره وحدت تعین و تغایر گفتیم که به طور کامل با آن مطابقت دارد. فَالْأَصْلُ الْأَصِيلُ هِيَ مَاهِيَّةُ الْإِضَافَةِ، وَأَمَّا الِافْتِقَارُ ، فَمِنْ أَطْوَارِهَا الذَّاتِيَّةِ الَّتِي لَا يُمْكِنُ انْفِكَاكُ تَعَقُّلِهِ عَنْ تَعَقُلِهَا، بَلْ مُدْرَكِيَّتُهَا عَيْنُ مُدْرَكِيَّتِهِ. پس اصل اصیل، ماهیت اضافه است، و اما افتقار از اطوار ذاتی آن است که نمی توان تعقل آن را از تعقل ماهیت جدا کرد؛ بلکه ادراک ماهیت عین ادراک افتقار است. كَمَا أَنَّ الْأَصْلَ الْأَصِيلَ هِيَ سَائِرُ الْمَاهِيَّاتِ، وَأَمَّا الِاسْتِقْلَالُ، فَمِنْ أَطْوَارِهَا الذَّاتِيَّةِ. همان طور که اصل اصیل، سایر ماهیات هستند و اما استقلال، از اطوار ذاتی آنهاست. وَلَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يَقُولَ : إِنَّ الِافْتِقَارَ وَالِاسْتِقْلَالَ هُمَا الْأَصْلَانِ الْأَصِيلَانِ، وَالْكَمِّيَّةُ وَالْكَيْفِيَّةُ وَالْإِضَافِيَّةُ إِنَّمَا هِيَ مِنْ أَطْوَارِهِمَا. و هیچ کس نمی تواند بگوید که افتقار و استقلال، اصل های اصیل هستند و کمیت، کیفیت و اضافیت تنها از اطوار آنها هستند. وَذَلِكَ لِوُضُوحٍ فَسَادِهِ وَبُطْلَانِهِ؛ إِذْ مَعْقُولُنَا مَاهِيَّةُ الْإِضَافَةِ، وَبِعَيْنِ هَذَا التَّعَقُلِ يُعْقَلُ الافْتِقَارُ، لَا أَنْ يَكُونَ مَعْقُولُنَا الاِفْتِقَارُ وَبعَيْنِهِ (174 يُتَعَقَّلُ الْإِضَافَةُ.) زیرا فساد و بطلان این ادعا روشن است؛ زیرا معقول ما ماهیت اضافه است و با همین تعقل، افتقار تعقل می شود، نه اینکه معقول ما افتقار باشد و با آن اضافه تعقل شود. وَهَذَا أَمْرٌ وَاضِحٌ لَا سِتْرَةَ فِيهِ أَبَدًا، نَظِيرُ طُورِيَّةِ الْوَحْدَةِ وَالِاسْتِقْلَالِ لِلْوُجُودِ، أَوْ طُورِيَّةِ الرَّبْطِ لِلْوُجُودِ الرَّبْطِيِّ، كَوُجُودِ الْمُمْكِنَاتِ عَلَى الْقَوْلِ بِالْإِمْكَانِ الْفَقْرِي الَّذِي ذَهَبَ إِلَيْهِ صَاحِبُ الْأَسْفَارِ، تَبَعًا لِبَعْضٍ مُتَقَدِّميه. و این مسئله کاملاً روشن است و هیچ ابهامی در آن نیست، شبیه به طوری بودن وحدت و استقلال برای وجود، یا طوری بودن ربط برای وجود ربطی همان طور که وجود ممکنات بر اساس قول به امکان فقری مطرح شده که صاحب اسفار نیز با پیروی از برخی پیشینیان خود آن را بیان کرده است. وَالْغَرَضُ: إِنَّ امْتِيَازَ مَاهِيَّةِ الْإِضَافَةِ في مَقَامِ الْمَاهَوِيَّةِ عَنْ سَائِرِ مَاهِيَّاتِ الْأَعْرَاضِ إِنَّمَا هُوَ بِالافْتِقَارِ وَالِاسْتِقْلَالِ. و هدف این است که تمایز ماهیت اضافه در مقام ماهوی از سایر ماهیات اعراض به افتقار و استقلال باز می گردد.

وَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّ الِافْتِقَارَ طَوْرٌ لِمَاهِيَّةِ الْإِضَافَةِ، وَلَكِنْ هَذَا الطَّوْرُ إِنَّمَا هُوَ بِنَفْسِهَا، لَا بِغَيْرِهَا. و پیش تر دانستی که افتقار طوری برای ماهیت اضافه است اما این طور به خود ماهیت اضافه تعلق دارد، نه به چیزی خارج از آن فَهُوَ طَوْرٌ ذَاتِي يَتَمَيَّرُ مَاهِيَّةُ الْإِضَافَةِ بِذَلِكَ الطَّوْرِ الذَّاتِي عَنْ غَيْرِهَا مِنَ الْمَاهِيَّاتِ الْمُسْتَقِلَّةِ. این طور ذاتی است که ماهیت اضافه با آن طور ذاتی از سایر ماهیات مستقل متمایز می شود. وَهَذَا الطَّوْرُ . كَمَا تَرَى . عَيْنُ ذَاتِهَا مِصْدَافًا، وَخَارِجٌ عَنْهَا عَارِضٌ عَلَيْهَا مَفهومًا، وَلَكِنْ بِالْمِصْدَاقِيَّةِ وَالْمَفْهُومِيَّةِ الْجَارِيَتَيْنِ فِي الْمَاهِيَّاتِ بِالنَّظَرِ إِلَى مَقَامِ الشَّيْئِيَّةِ الْمَاهَوِيَّةِ، لَا الْوُجُودِيَّةِ. و این طور - همان طور که می بینید - از نظر مصداق عین ذات ماهیت اضافه است و از نظر مفهوم، خارجی و عارض بر آن است اما با مصداقیت و مفهومیتی که در ماهیات با نظر به مقام شیئیت ماهوی جاری است، نه با نظر به وجود. اگر نیاز به ادامه متن یا توضیحات بیشتری دارید، لطفاً اطلاع دهید. ## امتداد، صفت ذاتى ماء. إِذَا عَرَفْتَ مَا ذَكَرْنَا، فَاعْلَمْ أَنَّ الْمَدَّعَى كَوْنُ مَادَّةِ الْمَوَادِ وَالْأَصْلِ الْأَصِيلِ فِي جَمِيعِ عَوَالِمِ الْأَجْسَامِ هِيَ مَاهِيَّةُ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَإِنَّمَا الاِمْتِدَادُ طَوْرٌ ذَاتِي لَهَا، نَظِيرُ الاِفْتِقَارِ لِلْإِضَافَةِ وَالاسْتِقْلَالِ لِغَيْرِهَا مِنْ مَاهِيَّاتِ الْأَعْرَاضِ. اگر آنچه را گفتیم دریافتی، بدان که مدعا این است که ماده مواد و اصل اصیل در تمامی عوالم اجسام، ماهیت آب بسیط است و امتداد طوری ذاتی برای آن است مانند افتقار برای اضافه و استقلال برای سایر ماهیات اعراض. فَمَاهِيَّةُ الْمَاءِ أَمْرٌ مُتَحَصِلٌ فِي مَقَامِ الْمَاهَوِيَّةِ، أَيْ: لَيْسَ جِنْسًا غَيْرَ مُتَحَصِلِ الْقِوَامِ إِلَّا بِالْفَصْلِ، فَهُوَ بَسِيطٌ نَظِيرُ الْأَجْنَاسِ الْعَالِيَةِ عِنْدَ الْفَلَاسِفَةِ فِي التَّحَصُّلِ الْمَاهَوِي مِنْ غَيْرِ احْتِيَاجِ إِلَى الْفَصْلِ الْمُحَصِلِ. ماهیت آب امری متحقق در مقام ماهوی است، یعنی جنسی نیست که قوامش بدون فصل ممكن باشد، بلکه بسیط است همانند اجناس عالیه نزد فلاسفه در تحقق ماهوی بدون نیاز به فصل محصل. فَلَيْسَ الِامْتِدَادُ فَضْلًا لِلْمَاءِ. كَيْفَ وَهُوَ بَسِيطٌ ؟! فَمَاهِيَّةُ الْمَاءِ أَمْرٌ مُتَحَصِلُ الْقِوَامِ فِي قِبَالِ مَاهِيَّاتِ الْأَعْرَاضِ، كَالْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ وَالْكَمْ وَغَيْرِهَا، وَلَهَا طَوْرٌ ذَاتِي وَهُوَ الِامْتِدَادُ.

امتداد فصل آب نیست. چگونه ممکن است، در حالی که آب بسیط است؟! ماهیت آب امری متحقق و دارای قوام در برابر ماهیات اعراض مانند سفیدی سیاهی کمیت و غیر آنها است و طوری ذاتی دارد که همان امتداد است. وَبِهَذَا الطَّوْرِ تَتَازُ عَنْ غَيْرِهَا مِنْ سَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ. وَلَا يُعْقَلُ انْفِكَاكُ مَاهِيَّةِ الْمَاءِ عَنْ الاِمْتِدَادِ؛ لِأَنَّهُ طَوْرُهُ الذَّاتِيُّ. فَفَرْضُ عَدَمِ الِامْتِدَادِ مُسَاوِقٌ لِفَرْضِ عَدَمِ الْمَاءِ. و با این طور ذاتی آب از سایر ماهیات متمایز می شود. جدایی ماهیت آب از امتداد غیر قابل تعقل است، زیرا امتداد طور ذاتی آن است. فرض نبود امتداد مساوی با فرض نبود آب است. وَمِنْ هُنَا يَنْهَدِمُ بُرْهَانُ الْفَصْلِ وَالْوَصْلِ أَيْضًا إِذْ وَلَوْ قُلْنَا بِوَاقِعِيَّةٍ لِلانْفِصَالِ، لَكِنَّهُ لَا يُبْطِلُ الامْتِدَادَ الْجُوْهَرِيَّ؛ لِأَنَّهُ كُلَّمَا تَفَرَّقَ الْحِسْمُ وَتَجَزَّأَ ، يَكُونُ الاِمْتِدَادُ وَالاتِّصَالُ مَا دَامَ بَقَاءُ الْحِسْمِيَّةِ بَاقِيًا. از اینجا، برهان فصل و وصل نیز فرو می ریزد. زیرا حتی اگر به واقعیت انفصال قائل شویم، این واقعیت امتداد جوهری را از بین نمی برد؛ چرا که هرگاه جسم تقسیم یا جدا شود، امتداد و اتصال باقی می مانند، مادامی که جسمیت باقی است. وَلَيْسَ الاِمْتِدَادُ عَيْنَ الْمَاءِ مَفْهُومًا، وَلَا جُزْأَهُ. كَيْفَ وَهُوَ مَفْهُومٌ مُسْتَقِل في الذِّهْنِ فِي قِبَالِ مَنْهُوم الْمَاءِ؟! و امتداد از نظر مفهوم عین ماهیت آب نیست و نه جزئی از آن چگونه ممکن است، در حالی که امتداد مفهومی مستقل در ذهن است که در برابر مفهوم آب قرار دارد؟ وَبِهَذَا الرّحَاظِ يَكُونَانِ مَاهِيَّتَيْنِ، نَظِيرَ الِاسْتِقْلَالِ مَعَ الْبَيَاضِ مَثَلًا، أو الافْتِقَارِ مَعَ الْإِضَافَةِ . كَمَا مَرَّ. و با این لحاظ، این دو به عنوان دو ماهیت در نظر گرفته می شوند، همان طور که استقلال با سفیدی یا افتقار با اضافه دو ماهیت هستند، همان گونه که پیش تر بیان شد. فَإِذَنْ وَاقِعُ الاِمْتِدَادِ عَيْنُ وَاقِع الْمَاءِ فِي مَقَامِ الشَّيْئِيَّةِ الْمَاهَوِيَّةِ. وَهُمَا فِي هَذَا الْمَقَامِ مُتَّحِدَانِ مِصْدَاقًا بِالْمِصْدَاقِيَّةِ الْجَارِيَةِ فِي شَيْئِيَّاتِ الْمَاهِيَّاتِ، مَقْطُوعِ النَّظَرِ عَنْ كُلِ الْوُجُودَاتِ. بنابراین، واقعیت امتداد عین واقعیت آب در مقام شیئیت ماهوی است. و این دو در این مقام، از نظر مصداق يكی هستند، بر اساس مصداقیتی که در شیئیت ماهیات جاری است با چشم پوشی از همه انواع وجودات. فَظَهَرَ أَنَّ الاِمْتِدَادَ طَوْرٌ ذَاتِي مِنْ أَطْوَارِ مَاهِيَّةِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَبِهِ تَمَتَازُ عَنْ غَيْرِهَا مِنَ الْمَاهِيَّاتِ، وَلَيْسَ عَيْنَ الْمَاءِ وَلَا جُزْءَهُ مَفْهُومًا، بَلْ خَارجٌ عَنْهُ، صَادِقٌ عَلَيْهِ بِالذَّاتِ.

بنابراین امتداد طوری ذاتی از اطوار ماهیت آب بسیط است و آب با این طور از سایر ماهیات متمایز می شود. امتداد نه عین ماهیت آب است و نه جزئی از آن از نظر مفهوم، بلکه امری خارج از آن است که ذاتاً بر آن صدق می کند. نظير الاستقلالِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْأَعْرَاضِ، أو الافْتِقَارِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْإِضَافَةِ مَثَلًا طَابِقَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ. وَنَظِيرَ أَطْوَارِ الْوُجُودِ عَلَى الْقَوْلِ بِالتَّشْكِيكِ فِي مَقَامِ شَيْئِيَّةِ الْوُجُودِ. این امر شبیه استقلال نسبت به اعراض یا افتقار نسبت به اضافه است به گونه ای که دقیقاً با آنها مطابق است. و همچنین شبیه اطوار وجود بر اساس قول به تشکیک در مقام شیئیت وجود است. فَالْأَمْرُ عِنْدَ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ فِي الْمَخْلُوقِ الْأَوَّلِ عَلَى عَكْسِ مَا ذَهَبَ إِلَيْهِ الْأَفْلَاطُونُ لِأَنَّهُ يَقُولُ بِكَوْنِ الْأَصْلِ وَالْمَادَّةِ الْأُولِيَّةِ هِيَ الصُّورَةَ الِامْتِدَادِيَّةَ. امر در نظر صاحب شریعت درباره مخلوق ،اول برعکس آن چیزی است که افلاطون بیان کرده است. زیرا او معتقد است که اصل و ماده اولیه همان صورت امتدادی است. وَأَمَّا الْمَانِيَّةُ، فَهِيَ مِنَ الْأُمُورِ الطَّارِئَةِ الْمُتَأْخِرَةِ عَنْهَا رُتْبَةً. وَعِنْدَ الشَّرْعِ يَكُونُ الْأَصْلُ الْأَصِيلُ هُوَ الْمَاءُ، وَهِيَ مَاهِيَّةٌ مُتَحَصِلَةٌ مُمْتَازَةٌ عَنْ سَائِرِ مَاهِيَّاتِ الْأَعْرَاضِ. اما در نظر افلاطون، ماهیت مائیه امری طارئ و متأخر از امتداد است. در حالی که در نظر شریعت، اصل اصیل آب است و ماهیتی متحقق و متمایز از سایر ماهیات اعراض دارد. وَإِنَّمَا لَمَّ نَتَعَرَّضْ لِذِكْرِ مَاهِيَّةِ الْأَظِلَالِ إِذْ لَسْنَا الْآنَ بِصَدَدِ بَيَاتِهَا. وَالِامْتِدَادُ طَوْرٌ لَهَا. و به ذکر ماهیت ظلال نپرداختیم، زیرا اکنون در مقام بیان آن نیستیم. امتداد طوری از آن است. وَلَمْ يَقمُ بُرْهَانٌ عَقْلِيٌّ عَلَى امْتِنَاعِ ذَلِكَ، فَمِنَ الْوَاجِبِ التَّصْدِيقُ بِهِ لِكَوْنِهِ مِمَّا أَخْبَرَ بِهِ الصَّادِقُ الْمُصَدَّقُ الصَّادِعُ بِالحق. و هیچ برهان عقلی بر امتناع این امر اقامه نشده است، بنابراین پذیرش آن واجب است؛ زیرا این مسئله از آن اموری است که صادق مصدق و اعلام کننده حق، از آن خبر داده است. فَحِينَئِذٍ يَكُونُ الاِمْتِدَادُ عَرَضِيًّا، لا ذَاتِيَّا مَاهَوِيًّا إيساغوجيا. وَهَذَا ثُمَّ يَرِدْ فِي آيَةٍ وَلَا رِوَايَةٍ بِكَوْنِ الْمَخْلُوقِ الْأَوَّلِ هُوَ الاِمْتِدَادَ أَو الاتصال. بنابراین، امتداد عرضی است، نه ذاتی ماهوی به معنای ایساغوجی. به همین دلیل، در هیچ آیه یا روایتی نیامده است که مخلوق اول امتداد یا اتصال باشد.

(مَعَ أَنَّكَ قَدْ عَرَفْتَ أَنَّ لَفْظَ الاتِّصَالِ مُغَالِطِيٌّ غَلَطِّ، وَلَا يُعْقَلُ أَنْ يَكُونَ الْمَخْلُوقُ الْأَوَّلَ هُوَ الاتِّصَالُ . إِذْ هُوَ اتِّصَالُ شَيْءٍ وَلَيْسَ مَاهِيَّةٌ مُسْتَقِلَّةٌ .) (با اینکه دانستی که لفظ اتصال، لفظی مغالطه آمیز و اشتباه است و نمی توان مخلوق اول را اتصال دانست، زیرا اتصال، اتصال یک چیز است و ماهیتی مستقل نیست .) فَهُوَ بِطَبْعِهِ مَعْنَى حَرْفِيٌّ مُضَافٌ إِلَى الْغَيْرِ. وَبِالْفَارِسِيَّةِ: «پیوستگی پیوستگی شیئی است؛ زیرا که حقیقت پیوستگی ربطی است بین اجزا.» (175 فَهُوَ أَمْرٌ يَرْبِطُ الشَّيْئَيْنِ. فَكُنْهُهُ كُنْهُ الرَّبْطِ بَيْنَ الْأَجْزَاءِ، وَهُوَ كَمَا تَرَى مَعْنَى إِضَافِي لَا يُعْقَلُ اسْتِقْلَالُهُ وَتَخلُوقِيَّتُهُ قَبْلَ كُلَّ الْأَشْيَاءِ.) این امر به خودی خود یک معنای حرفی و وابسته به غیر است و به فارسی «پیوندگی پیوندگی چیزی است؛ زیرا حقیقت پیوندگی ارتباطی است بین اجزاء این امری است که دو چیز را به هم مرتبط می کند. حقیقت آن، حقیقت ارتباط بین اجزا است و همان طور که می بینی، معنایی اضافی است که استقلال و مخلوقیت آن پیش از همه چیزها غیر قابل تعقل است. مَعَ أَنَّ النَّبِيَّ وَالْوَصِيَّ . عَلَيْهِمَا السَّلَامُ . كَانَا مِنْ أَهْلِ اللُّغَةِ الْعَرَبِيَّةِ، وَكَانَا عَارِفَيْنِ بِاصْطِلَاحَاتِ الْفَلَاسِفَةِ، وَمَعَ ذَلِكَ لَمْ يَتَفَوَّهَا بِكَوْنِ مَادَّةِ الْمَوَادِ وَالْمَخْلُوقِ الْأَوَّلِ وَمَا يَنْتَهِي إِلَيْهِ التَّحْلِيلَاتُ الشَّيمْيَاوِيَّةُ هُوَ الاِتِّصَالُ. با اینکه پیامبر و وصی (علیهما السلام از اهل زبان عربی بودند و با اصطلاحات فلاسفه آشنایی داشتند، اما هرگز نگفتند که ماده مواد مخلوق اول و آنچه تحلیل های شیمیایی به آن ختم می شود، اتصال است.) بَلْ أَصَرُّوا غَايَةَ الْإِصْرَارِ عَلَى كَوْنِهِ مَاءً أَوْ جَوْهَرَةً أَوْ لُؤْلُؤًا أَوْ زَبَرْجَدًا أَوْ غَيْرَ ذَلِكَ مِنَ التَّعْبِيرَاتِ. بلکه با نهایت اصرار تأکید کردند که مخلوق ،اول ،آب جوهره مروارید زبرجد، یا دیگر تعابیر است. وَتَحْتَ هَذَا سِرٌ عَظِيمٌ قَدْ انْكَشَفَ شَطْرٌ مِنْهُ بِحَمْدِ اللَّهِ وَمَنِهِ، وَهُوَ خَطَاءُ أَرِسْطُو وَأَفْلَاطُونَ وَمَنْ تَبِعَهُمَا في الْمَخْلُوقِ الْأَوَّلِ الجِسْمِي. و در این موضوع ستری عظیم نهفته است که بخشی از آن با حمد و منت خداوند آشکار شده است، و آن خطای ارسطو، افلاطون و پیروان آنها درباره مخلوق اول جسمانی است. فَلَهُ الشُّكْرُ وَالْمِنَّةُ وَالْحَمْدُ. پس شکر، منت و حمد از آنِ اوست.

## تفاوت جوهر در فلسفه و معارف. ثُمَّ اعْلَمُ إِنَّ مِلَاكَ الجَوْهَرِيَّةِ وَالْعَرَضِيَّةِ عِنْدَنَا لَيْسَ مَا هُوَ الْمِلَاكُ عِنْدَ الْفَلَاسِفَةِ، وَلَيْسَتْ مَقُولَاتُ الْأَعْرَاضِ عِنْدَنَا تِسْعَةً. پس بدان که ملاک جوهریت و عرضیت نزد ما همان ملاکی نیست که نزد فلاسفه است، و مقولات اعراض نزد ما نه گانه نیستند. وَذَلِكَ لِأَنَّ مِلَاكَ الْجُوْهَرِيَّةِ عِنْدَنَا هُوَ الاِسْتِقْلَالُ فِي الْوَاحِدِيَّةِ. فَمِنَ الْمُمْكِن أَنْ يَصِيرَ الْبَيَاضُ مَثَلًا مَوْجُودًا في عَالَمَ آخَرَ غَيْرَ هَذَا الْعَالَمِ الْحِسْمَانِي الَّذِي نَحْنُ فِيهِ بِوُجُدَانٍ أَشَدَّ مِنْ وُجُدَانِ الْحِسْمِ. زیرا ملاک جوهریت نزد ما استقلال در وجدان است. بنابراین ممکن است سفیدی، مثلاً، در عالمی دیگر غیر از این عالم جسمانی که ما در آن هستیم با وجدانی شدیدتر از وجدان جسم موجود شود. كَمَا إِذَا صَارَ وَاجِدًا لِنُورِ الْوِلَايَةِ وَصَارَ مَعْقُولًا لِوَلِيّ اللَّهِ (علیه السلام . فَحِينَئِذٍ يَكُونُ وُجْدَانُهُ أَشَدَّ مِنْ وُجْدَانِ هَذَا الْحِسْمِ الْخَارِجِي، وَيَكُونُ الْبَيَاضُ حِينَئِذٍ جَوْهَرًا أَشَدَّ مِنْ هَذَا الْجُوْهَرِ الْحِسْمِي الْخَارِجِي.) همان طور که اگر به نور ولایت متصل شود و معقول ولی خدا گردد، در این صورت وجدان آن از وجدان این جسم خارجی شدیدتر خواهد شد و سفیدی در این حالت جوهری قوی تر از این جوهر جسمانی خارجی خواهد بود. وَكَذَا الْكَلَامُ بِعَيْنِهِ فِي سَائِرِ أَقْسَامِ مَقُولَةِ الْكَيْفِ، بَلْ فِي سَائِرِ الْمَقُولَاتِ الْعَرَضِيَّةِ، كَالْكَمْ مَثَلًا. و همین سخن درباره سایر اقسام مقوله کیف و حتی در سایر مقولات عرضی مانند کمیت نیز صادق است. فَلَيْسَ يَجِبُ أَنْ يَكُونَ الْكَمُ أَو الكَيْف مَثَلًا عَرَضًا مُطْلَقًا وَفي أَي نَشْأَةٍ مِنَ النَّشَاتِ، وَلَيْسَ الْجَوْهَرُ مُنْحَصِرًا بِالْحِسْمِ. پس ضروری نیست که کمیت یا کیفیت، مثلاً، در هر نشئه ای از نشئات به طور مطلق عرض باشد، و جوهر نیز منحصر به جسم نیست فَالْأَمْرُ وَإِنْ كَانَ عَلَى هَذَا السَّبِيلِ، لَكِنْ لَا يَخْفَى أَنَّ فِي عَالَم الخارج يَكُونُ الجَوْهَرُ مُنْحَصِرًا فِي الْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَلَيْسَ فِي هَذَا الْعَالَمَ الْحِسْمَانِي الْخَارِجِي جَوْهَرٌ آخَرُ سِوَاهُ. بنابراین، اگر چه این امر چنین است، اما روشن است که در عالم خارج، جوهر منحصر به آب بسیط است و در این عالم جسمانی خارجی، جوهر دیگری جز آن وجود ندارد.

بَلْ هُوَ الْجَوْهَرُ فَقَطْ وَمَا سِوَاهُ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ كُلُّهَا أَعْرَاضٌ عَارِضَةٌ عَلَيْهِ، بِمَعْنَى الْعُرُوضِ الَّذِي عَرَفْتَهُ سَابقًا مِنَ الْوَاجِدِيَّةِ التَّبَعِيَّةِ بِوُجْدَانِ الْجَوْهَرِ. بلکه فقط همین جوهر وجود دارد و سایر ماهیات همگی اعراضی هستند که بر آن عارض می شوند، به این معنا که این عوارض وابسته به وجدان جوهر هستند، همان طور که پیش تر ذکر شد. فَإِذَنْ تَكُونُ الجَوْهَرَةُ وَاللُّؤْلُوةُ مُنْحَصِرَةً بِالْمَاءِ، وَمَا سِوَاهَا أَعْرَاضَ طَارِئَةٌ مُتَبَدِّلَةٌ عَلَيْهِ، وَبِاحْتِلَافِهَا وَتَبَدُّها تَخْتَلِفُ أَصْنَافُ هَذِهِ الْجَوْهَرَةِ وَأَشْخَاصُهَا. بنابراین، جوهره و مروارید منحصر به آب هستند و آنچه غیر از آن است اعراضی عارضی و متغیر است که بر آن وارد میشود و با تغییر و اختلاف آنها انواع و اشخاص این جوهره متفاوت می شوند. وَفَتْلَكَةُ جَمِيع مَا ذَكَرْنَا: استقلال ذاتی ماهیات از یکدیگر و اشتراک اسمی آنها إِنَّ النَّاظِرَ إِلَى الْمَاهِيَّاتِ في مَقَامِ شَيْئِيَّةِ مَاهَويَّتِهَا ، يَرَى بِنُورِ الْعِلْم أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ فِي مَرْتَبَةِ ذَوَاتِهَا مُمتَازَةٌ كُلُّ عَنْ الْأُخْرَى. و خلاصه تمام آنچه گفتیم: کسی که به ماهیات در مقام شیئیت ماهوی آن ها نظر می کند با نور علم در می یابد که ماهیات در مرتبه ذات های خود، هر یک از دیگری متمایز هستند. فَالْمَاهِيَّاتُ بِنَفْسِهَا مَا بِهِ الاِمْتِيَازُ، أَيْ بِذَوَاتِهَا تَمْتَازُ كُلُّ وَاحِدَةٍ مِنْهَا عَنِ الْأُخْرَى. ماهیات به خودی خود، همان چیزی هستند که موجب امتیاز می شوند؛ یعنی هر یک از آنها به ذات خود از دیگری متمایز می شود. وَيَرَى بِنُورِ الْعِلْمِ أَنَّ لِلْمَاهِيَّاتِ أَطْوَارًا ذَاتِيَّةً. وَهَذِهِ الْأَطْوَارُ لَيْسَ حَيْتُهَا عَيْنَ حَيْثِ الْمَاهِيَّةِ، كَيْ تَكُونَا لَفْطَيْنِ مُتَرَادِفَيْنِ. و با نور علم در می یابد که ماهیات دارای اطوار ذاتی هستند. و این اطوار، حيثيتشان عین حیثیت ماهیت نیست، که گويي دو لفظ مترادف باشند. وَلَيْسَتْ هَذِهِ الْأَطْوَارُ أُمُورًا انْتِزَاعِيَّةَ لَا وَاقِعِيَّةُ كَأَنْبَابِ الْأَغْوَالِ، بَلْ هِيَ أُمُورٌ وَاقِعِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ مِنْ سَنْحَ وَاقِعِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ.

و این اطوار، اموری صرفاً انتزاعی و غیر واقعی مانند دندانهای دیو نیستند، بلکه اموری واقعی و حقیقی از جنس واقعیت ماهیات هستند. وَلَيْسَ هِذِهِ الْأَطْوَارِ مَاهِيَّةٌ مُسْتَقِلَّةٌ مُنْضَمَّةٌ إِلَى الْمَاهِيَّاتِ، بَلْ هِيَ أُمُورٌ وَاقِعِيَّةٌ تُنْتَزَعُ عَنْ نَفْسٍ الْمَاهِيَّاتِ. و این اطوار دارای ماهیت مستقلی که به ماهیات اضافه شده باشد نیستند بلکه اموری واقعی هستند که از خود ماهیات انتزاع می شوند. وَلَيْسَ فِي مَقَامِ الانْتِزَاعِ الْعَقْلِي مُحْتَاجًا إِلَى أَزْيَدَ مِنْ نَفْسٍ الْمَاهِيَّاتِ، وَذَلِكَ كَالتَّعَينِ وَالْمَحْدُودِيَّةِ وَالاستِقلَالِ وَالِامتِدَادِ. و در مقام انتزاع عقلی، نیازی به چیزی فراتر از خود ماهیات نیست مانند ،تعین محدودیت استقلال و امتداد. فَكُلُ مَنْ تَوَجَّهَ بِنُورِ الْعِلْمِ إِلَى شَيْئِيَّةِ الْمَاهِيَّاتِ، يَجِدُ أَنَّ كُلَّ مَاهِيَّةٍ مِنَ الْمَاهِيَّاتِ مُتَعَيِّنَةٌ بِنَفْسٍ ذَاتِهَا وَحْدُودَةٌ بِذَاتِهَا. هر کس با نور علم به شیئیت ماهیات توجه کند، در می یابد که هر ماهیتی از ماهیات، به ذات خود متعین و محدود است. فَإِنَّ ذَاتِ الْمَاهِيَّةِ هُوَ التَّعَيُّنُ وَالْمَحْدُودِيَّةُ. وَهَذَا التَّعَيُّنُ وَتِلْكَ الْمَحْدُودِيَّة طَوْرٌ لِلْمَاهِيَّاتِ، لَا أَنْ يَكُونَ عَيْنَهَا، كَيْ يَكُونَ لَفْظُ التَّعَيُّنِ وَلَفْظُ الْمَاهِيَّةِ مُتَرَادِفَيْنِ. زيرا ذات ماهیت تعین و محدودیت است. و این تعین و محدودیت طوری از ماهیات هستند، نه اینکه عین ماهیات باشند تا لفظ تعین و ماهیت مترادف شوند. وَلَيْسَ حَيْثُ الْمَاهِيَّةِ بِمَا هِيَ هِيَ عَيْنَ حَيْثِ التَّعَيُّنِ وَالْمَحْدُودِيَّةِ وَالتَّنَاهِي، بَلْ هُمَا حَيْتَانِ مُخْتَلِفَانِ عَقْلًا، يَتَرَتَّبُ أَحَدُهُمَا عَلَى الْآخَرِ. و حیثیت ماهیت بماهي هي عين حيثيت تعين، محدودیت و تناهی نیست بلکه این دو حیثیت، عقلاً متفاوت اند و یکی بر دیگری مترتب است. نَعَمْ نَفْسُ ذَوَاتِ الْمَاهِيَّاتِ كَافِيَةٌ فِي هَذَا الِاعْتِبَارِ الْوَاقِعِيّ الْعَقْلِي فَالْمَاهِيَّةُ بِذَاتِهَا مِصْدَاقٌ لِانْتِزَاع هَذَا الْخَيْثِ (176 الْوَاقِعِي عَنْهَا.) بله، خود ذاتهای ماهیات برای این اعتبار واقعی عقلی کافی هستند. بنابراین ماهیت به ذات خود، مصداقی برای انتزاع این حیثیت واقعی از آن است.

إذْ هَذِهِ الْأُمُورُ أُمُورٌ وَاقِعِيَّةٌ لَيْسَتْ مَوْهُومَةً كَأَنْبَابِ الْأَغْوَالِ بِلَا مَنْشَأ اعْتِبَارِي وَاقِعِي. زیرا این امور، اموری واقعی هستند و مانند دندانهای دیوهای افسانه ای، بدون منشأ اعتباری واقعی، خیالی نیستند. فَإِذَنْ نَقُولُ: التَّعَيُّنُ وَالتَّنَاهِي وَالْمَحْدُودِيَّةُ إِنَّمَا هِيَ أَطْوَارُ الْمَاهِيَّاتِ الْمُمْتَازَةِ بِالذَّاتِ، وَهَذِهِ الْأَطْوَارُ إِنَّمَا تَكُونُ مَا بِمَا الامْتِيَازُ أَيْضًا، فَهِيَ مَا بِمَا الاِمْتِيَازُ بَيْنَ الْمَاهِيَّاتِ الْمُمْتَازَةِ بِالذَّاتِ. بنابراین میگوییم ،تعین، تناهی و محدودیت اطوار ماهیات ممتازه به ذات هستند و این اطوار همان چیزی است که موجب امتیاز نیز می شود؛ یعنی همان چیزی که ماهیات ممتازه به ذات را از یکدیگر متمایز می سازد. وَحَيْثُ إِنَّ هَذِهِ الْأَطْوَارَ ذَاتِيَّةٌ، لَا يَكُونُ مَا بِهِ الاِمْتِيَازُ اثْنَيْنِ وَمُتَعَدِّدًا، أَيْ لَا يَكُونُ هُنَاكَ مُمَيِّزَانِ ذَانِيَّانِ، بَلْ هُنَاكَ مُميّز وَاحِدٌ وَهُوَ الطَّوْرُ الذَّاتي. و از آنجا که این اطوار ذاتی هستند آنچه موجب امتیاز می شود، نمی تواند دو یا چندتا باشد؛ یعنی دو ممیز ذاتی وجود ندارد، بلکه تنها یک ممیّز وجود دارد و آن طور ذاتی است. وَلْيُعْلَمْ أَنَّ الْأَطْوَارَ الدَّانِيَّةَ عَلَى قِسْمَيْنِ : قِسْمٌ مِنْهَا يَكُونُ مَا بِهِ الِامْتِيَازُ بِالْقِيَاسِ إِلَى جَمِيعِ الْمَاهِيَّاتِ؛ وَقِسْمٌ يَكُونُ مُميّزا بِالْقِيَاسِ إِلَى طَائِفَةٍ مَعَ كَوْنِهِ مَا بِهِ الاشْتِرَاكُ بِالْقِيَاسِ إِلَى طَائِفَةٍ أُخْرَى. باید دانست که اطوار ذاتی به دو دسته تقسیم می شوند: دسته ای که موجب امتیاز در قیاس با تمام ماهیات می شود؛ و دسته ای که در قیاس با یک گروه ممیز است و در عین حال، در قیاس با گروه دیگری موجب اشتراک است. بَيَانُ ذَلِكَ: إِنَّ التَّعَيُّنَ وَالْمَحْدُودِيَّةَ . أَيْ وَاقِعَهُمَا، لَا مَفْهُومَهُمَا يَكُونَانِ مَا بِهِ الِامْتِيَازُ فِي جَمِيع الْمَاهِيَّاتِ بِلَا اسْتِثْنَاء. توضیح این است که تعین و محدودیت - یعنی واقعیت آنها، نه مفهومشان - همان چیزی است که موجب امتیاز در تمام ماهیات بدون استثنا می شود. فَكُلُ مَاهِيَّةٍ مِنْ مَاهِيَّاتِ الْأَعْرَاضِ . كَالْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ وَالْكَمَ وَالْفِعْلِ وَالِانْفِعَالِ وَالْإِضَافَةِ وَغَيْرِهَا. وَكَذَلِكَ كُلُّ مَاهِيَّةٍ مِنْ مَاهِيَّاتِ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحِ، وَكَذَلِكَ مَاهِيَّةُ الْجَوْهَرِ، أَيْ الْمَاءُ الْبَسِيطُ. بنابراین هر ماهیتی از ماهیات اعراض - مانند سفیدی ،سیاهی کمیت ،فعل ،انفعال اضافه و غیره - و همچنین هر ماهیتی از ماهیات ظلال و اشباح و همچنین ماهیت جوهر، یعنی آب بسيط. مَتَى تَوَجَّهْتَ إِلَيْهَا، تَحِدُهَا مُتَعَيِّنَةٌ وَتَحْدُودَةً فِي حَدٍ ذَاتِهَا بِالتَّعَيُّنِ الذَّاتِي وَالْمَحْدُودِيَّةِ الذَّاتِيَّةِ.

هر گاه به آنها توجه کنی می بینی که به تعین ذاتی و محدودیت ذاتی، در حد ذات خود متعین و محدود هستند. وَوَاقِعِيَّةُ تَعَيُّنِ كُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهَا غَيْرُ وَاقِعِيَّةِ تَعَيُّنِ الْأُخْرَى. لِأَنَّ التَّعَيُّنَ بِذَوَاتِهَا، وَكُلٌّ وَاحِدَةٍ مِنَ الذَّوَاتِ غَيْرُ مُسَانِحةٍ مَعَ الْأُخْرَى. و واقعیت تعین هر یک از آن ها غیر از واقعیت تعین دیگری است زیرا تعین به ذات آن ها تعلق دارد، و هر یک از این ذاتها با دیگری هم سنخ نیست. نَعَمْ في مَنْهُوم التَّعَيُّنِ وَالْمَحْدُودِيَّةِ وَمَفْهُومِ الْمَاهِيَّةِ مُشَارَكَةٌ وَمُسَانَخَةٌ، أَيْ يَصْدُقُ عَلَى جَمِيعِهَا مَنْهُومُ الْمَحْدُودِ وَالْمُتَعَيِّنِ وَمَنْهُومُ الْمَاهِيَّةِ. بله، در مفهوم ،تعین محدودیت و ماهیت، مشارکت و سنخیت وجود دارد؛ یعنی مفهوم محدود، متعين، و ماهيت بر همه آنها صدق می کند. وَأَمَّا وَاقِعُ الْمَاهِيَّاتِ، فَغَيْرُ مُسَاخَةٍ. كَيْفَ وَالْبَيَاضُ غَيْرُ الْإِضَافَةِ، وَهِيَ غَيْرُ الْكَمّ بِتَمَامِ ذَوَاتِهَا الْبَسِيطَةِ، وَالْمَفْرُوضُ أَنَّ التَّعَيُّنَ وَالْمَحْدُودِيَّةَ بِنَفْسِ الذَّوَاتِ. اما واقعيت ماهیات با یکدیگر سنخیت ندارد؛ چگونه ممکن است در حالی که سفیدی غیر از اضافه است، و اضافه نیز غیر از کمیت است، و این عدم سنخیت در تمام ذاتهای بسیط آنها وجود دارد، و فرض بر این است که تعین و محدودیت به ذات آنها مربوط است. فَإِذَنْ تَكُونُ هَذِهِ الْأَطْوَارُ مَا بِمَا الاِمْتِيَازُ بَيْنَ جَمِيعِ الْمَاهِيَّاتِ، بِلَا اشْتِرَاكِ وَمُسَاحَةٍ فِي وَاقِعِ هَذِهِ الْأَطْوَارِ، بَلِ اشْتِرَاكٌ فِي مَنْهُومِ اسْمِي مِنْهَا. بنابراین این اطوار همان چیزی است که موجب امتیاز میان تمام ماهیات میشود، بدون اینکه اشتراک یا سنخیتی در واقعیت این اطوار وجود داشته باشد، بلکه اشتراک تنها در یک مفهوم اسمی از آنها است. وَهَذَا بِخِلَافِ الاِسْتِقْلَالِ. فَإِنَّهُ طَوْرٌ ذَاتِي لِمَا سِوَى مَاهِيَّةِ الْإِضَافَةِ. فَهُوَ مُمَيَّزُ ذَاتِي لِمَاهِيَّةِ الْجَوْهَرِ وَالْأَظِلَّةِ وَالْأَعْرَاضِ الَّتِي تَكُونُ غَيْرَ مَقُولَةِ الْإِضَافَةِ، كَالْأُبُوَّةِ وَالْبُنُوَّةِ الْمُتَكَرَرَةِ. این برخلاف استقلال ،است زیرا استقلال طوری ذاتی برای چیزی غیر از ماهیت اضافه است. استقلال، ممیز ذاتی برای ماهیت ،جوهر ظلال و اعراضی است که غیر از مقوله اضافه هستند مانند ابوت و بنوت مکرر. فَلَوْ نَظَرْنَا إِلَى وَاقِعِ اسْتِقْلَالِ مَا سِوَى الْإِضَافَةِ، نَجِدُهُ مُميّزًا ذَاتِيَّا بَيْنَهُ وَبَيْنَ الْإِضَافَةِ، فَهُوَ مَا بِهِ الْامْتِيَازُ مِنْ هَذِهِ الْجِهَةِ، أَيْ مَقِيسًا إِلَى مَقُولَةِ الْإِضَافَةِ. اگر به واقعیت استقلال چیزی غیر از اضافه بنگریم، در می یابیم که استقلال ممیز ذاتی میان آن و اضافه است، و این همان چیزی است که از این جهت موجب امتیاز می شود، یعنی در قیاس با مقوله اضافه.

وَلَكِنَّهُ مَا بِهِ الِاشْتِرَاكُ بَيْنَ سَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ. إِذْ وَاقِعُ الاسْتِقْلَالِ الذَّاتِي سِنْخُ وَاحِدٌ يُشَارِكُ فِيهِ جَمِيعُ الْمَاهِيَّاتِ غَيْرَ الْإِضَافَةِ. اما استقلال در عین حال موجب اشتراک میان سایر ماهیات نیز هست زیرا واقعیت استقلال ذاتی یک سنخ واحد است که در آن تمام ماهیات غیر از اضافه شریک هستند. لا يُقَالُ : كَيْفَ وَالاِسْتِقْلَالُ أَيْضًا طَوْرٌ ذَاتِي بِنَفْسٍ ذَوَاتِ الْمَاهِيَّاتِ، وَقَدْ قُلْتَ آنِفًا: إِنَّ الذَّوَاتِ غَيْرُ مُسَالَخَةٍ وَمُتَبَايِنَةٌ مُتَخَالِفَةٌ بِتَمَامِ ذَوَاتِهَا الْبَسِيطَةِ، فَلَازِمُهُ كَوْنُ اسْتِقْلَالَاتِهَا أَيْضًا مُتَخَالِفَةً. نباید گفته شود: چگونه ممکن است که استقلال نیز طوری ذاتی باشد که به خود ذات ماهیات تعلق دارد، در حالی که پیش تر گفتی که ذاتها غیرهم سنخ متباین و به طور کامل متفاوت از یکدیگر هستند، و لازمه آن این است که استقلال آنها نیز متفاوت باشد. لِأَنَّا نَقُولُ : نَعَمْ، إِنَّ الْمَاهِيَّاتِ مُخْتَلِفَةُ الذَّوَاتِ، وَلَكِنْ مَهْمَا رَاجَعْنَا الْوُجْدَانَ نَرَى أَنَّ وَاقِعَ اسْتِقْلَاهَا سِنْخُ وَاحِدٌ. زیرا میگوییم بله، ماهیات دارای ذوات متفاوت هستند اما هرگاه به وجدان مراجعه کنیم، در می یابیم که واقعیت استقلال آنها یک سنخ واحد است. إِذْ لَيْسَ حَقِيقَةُ الاسْتِقْلَالِ إِلَّا كَوْنُ الْمَاهِيَّةِ بِحَيْثُ تَتَعَقَّلُ مُنْفَرِدَةٌ مِنْ دُونِ الِافْتِقَارِ إِلَى الْقِيَاسِ إِلَى الْغَيْرِ، بِخِلَافِ الْإِضَافَةِ الْمَقُولِيَّةِ، حَيْثُ إِنَّهَا مَاهِيَّةٌ مَعْقُولَةٌ بِالْقِيَاسِ إِلَى الْغَيْرِ فِي مَقَامِ الْمَاهَوِيَّةِ. زیرا حقیقت استقلال چیزی جز این نیست که ماهیت به گونه ای باشد که بتوان آن را به صورت مستقل و بدون نیاز به قیاس با غیر تعقل ،کرد برخلاف اضافه استدلال پذیر که ماهیتی است که تنها در قیاس با غیر در مقام ماهوی قابل تعقل است. فَإِذَنْ وَاقِعُ الاِسْتِقْلَالِ الذَّاتِي فِي الْمَاهِيَّاتِ الْمُسْتَقِلَّةِ وَاقِعٌ وَاحِدٌ وَسِنْخُ فَارِدٌ، وَإِنْ كَانَ نَفْسُ الذَّوَاتِ مُتَبَايِنَةً مُخْتَلِفَةً بِتَمَامِ ذَوَاتِهَا. بنابراین، واقعیت استقلال ذاتی در ماهیات مستقل یک واقعیت واحد و سنخ یگانه است، حتی اگر خود ذوات به طور کامل متباین و متفاوت باشند. فَكَمَا أَنها مُشْتَرِكَةٌ في مَفْهُومِ الْمُسْتَقِل فَكَذَلِكَ مُشَارِكَةٌ في وَاقِع الِاسْتِقْلَالِ. همان طور که ماهیات در مفهوم مستقل مشترک هستند، در واقعیت استقلال نیز اشتراک دارند.

وَلَكِنَّهُ لَا يَسْتَلْزِمُ تَرْكِيبَ ذَوَاتِ الْمَاهِيَّاتِ عَمَّا بِهِ الاشْتِرَاكُ . وَهُوَ الِاسْتِقلال . وَمَا بِهِ الامْتِيَازُ . وَهِيَ ذَوَاتُ الْمَاهِيَّاتِ. اما این اشتراک مستلزم ترکیب ذوات ماهیات از آنچه موجب اشتراک (یعنی استقلال و آنچه موجب امتیاز یعنی ذوات ماهیات است، نمی شود.) وَذَلِكَ لِأَنَّ الِاسْتِقْلَالَ لَيْسَ عَيْنَ الذَّوَاتِ، كَيْ يَكُونَ لَفْظَيْنِ مُتَرَادِفَيْنِ كَمَا ذَكَرْنَا آنِفًا، بَلْ هُوَ طَوْرٌ لِلذَّاتِ بِالذَّاتِ. زيرا استقلال عين ذوات نیست تا دو لفظ مترادف به شمار آید، همان طور که پیش تر گفتیم، بلکه استقلال طوری برای ذات است. وَطَوْرُ الشَّيْءِ لَيْسَ حَيْثُهُ بِعَيْنِهِ عَيْنَ حَيْثِ هَذَا الشَّيْءٍ، وَلَوْ كَانَ الطَّوْرُ طَوْرًا ذَاتِيَّا، بَلْ لَا تَحَالَةَ يَكُونُ هُنَاكَ حَيْثِيَّتَانِ. و طور یک شیء از نظر حیثیت عین حیثیت آن شیء نیست، حتی اگر طور ذاتی باشد بلکه به ناچار، دو حیثیت متفاوت وجود خواهد داشت. غَايَةُ الْأَمْرِ أَنَّ إِحْدَى الْخَيْنِيَّتَيْنِ تَكُونُ بِالْأُخْرَى. نهایت امر این است که یکی از این دو حیثیت به دیگری وابسته است. فَإِذَنْ يَكُونُ الاشْتِرَاكُ بِأَمْرٍ غَيْرِ ذَوَاتِهَا، أَيْ بِأَمْرٍ يَكُونُ حَيْتُهُ غَيْرَ حَيْثِ الذَّاتِ بِمَا هِيَ ذَاتٌ. بنابراین، اشتراک ماهیات به امری خارج از ذوات آنها مربوط می شود؛ یعنی به امری که حیثیت آن غیر از حیثیت ذات بماهی ذات است. فَهِيَ إِذَنْ بَسَائِط مُمتَازَةٌ بِذَوَاتِهَا وَمُشْتَرِكَةٌ في أَمْرٍ خارج عَنْ ذَوَاتِهَا وَهَذَا الْمَعْنَى مِنَ الْخُرُوجِ. بنابراین ماهیات بسیطی هستند که به ذات خود ممتازند و در امری خارج از ذوات خود، به این معنا از خروج، اشتراک دارند. وَكَيْفَ كَانَ فَالِاسْتِقْلَالُ طَوْرُ مَا بِهِ الاِمْتِيَازُ، أَيْ طَوْرُ الْمَاهِيَّاتِ. وَهَذَا الطَّوْرُ يَكُونُ مَا بِهِ الاشْتِرَاكُ فِيمَا بَيْنَ مَا سِوَى الْإِضَافَةِ، وَمَا بِهِ الامْتِيَازُ بَيْنَ الْإِضَافَةِ وَغَيْرِهَا. و به هر حال استقلال طور چیزی است که موجب امتیاز می شود یعنی طور ماهیات. و این طور همان چیزی است که موجب اشتراک بین همه چیزهایی غیر از اضافه و موجب امتیاز بین اضافه و غیر اضافه می شود.

بِخِلَافِ طَوْرِ التَّعَيُّنِ وَالْمَحْدُودِيَّةِ؛ فَإِنَّهُ يَكُونُ مَا بِهِ الِامْتِيَازُ جَمِيعِ الْمَاهِيَّاتِ مُطْلَقًا، (177 إِضَافَةً كَانَتْ أَمْ غَيْرَهَا.) اما طور تعین و محدودیت متفاوت است؛ زیرا این طور همان چیزی است که موجب امتیاز همه ماهیات، چه اضافه و چه غیر اضافه می شود. وَالامْتِدَادُ مِنْ هَذَا الْقَبِيل، أَيْ مِنْ قَبِيل التَّعَيُّنِ وَالْمَحْدُودِيَّةِ، لَا مِنْ قَبِيلَ الِاسْتِقْلَالِ، أَيْ يَكُونُ الامْتِدَادُ طَوْرًا ذَاتِيًّا لِمَاهِيَّةِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ وَمُيّزًا ذَاتِيًّا هَا عَمَّا سِوَاهَا مِنَ الْمَاهِيَّاتِ. و امتداد از این دسته است، یعنی از قبیل تعین و محدودیت نه از قبیل استقلال به عبارت دیگر، امتداد طوری ذاتی برای ماهیت آب بسیط و ممیز ذاتی آن از سایر ماهیات است. فَهُوَ مَا بِهِ الامْتِيَازُ مُطْلَقًا، وَلَيْسَ مَا بِهِ الاشْتِرَاكُ بَيْنَ مَاهِيَّةِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ وَبَيْنَ غَيْرِهَا، لَا بِحَسَبِ المفهوم وَلا بِحَسَبِ الْوَاقِع. بنابراین، امتداد چیزی است که موجب امتیاز مطلق است و اشتراکی میان ماهیت آب بسیط و غیر آن ایجاد نمی کند، نه از نظر مفهوم و نه از نظر واقعیت. وَهَذَا الَّذِي ذَكَرْنَا مِنْ قِسْمَيْ الْأَطْوَارِ الذَّاتِيَّةِ وَالْفَرْقِ بَيْنَهُمَا، وَتَشْخِيصِ كَوْنِ الِامْتِدَادِ مِنْ أَيِّ وَاحِدٍ مِنَ الْقِسْمَيْنِ، إِنَّمَا كَانَ أَمْرًا تَفَضُّلِيًّا وَلَيْسَ مَرْبُوطًا بِمَا نَحْنُ فِيهِ مِنَ الْمَقْصَدِ. آنچه درباره دو نوع از اطوار ذاتی و تفاوت میان آنها و تعیین اینکه امتداد به کدام دسته تعلق دارد، بیان شد، امری از روی لطف بود و به مقصود اصلی ما ارتباطی ندارد. وَكَيْفَ كَانَ، فَالْمَقْصُودُ كَوْنُ الِامْتِدَادِ كَالِاسْتِقْلَالِ وَالِافْتِقَارِ فِي أَنَّهَا أَطْوَارٌ ذَاتِيَّةٌ لِلْمَاهِيَّاتِ وَأُمُورٌ وَاقِعِيَّةٌ، لَا مَوْهُومَةٌ. اما به هر حال، مقصود این است که امتداد مانند استقلال و افتقار از اطوار ذاتی ماهیات و اموری واقعی است، نه خیالی. وَمَنْشَأُ اعْتِبَارِهَا هُوَ نَفْسُ الْمَاهِيَّاتِ، وَلَا يُعْقَلُ انْفِكَاكُ تَعَقُلِ الْمَاهِيَّاتِ عَنْ تَعَقُلِهَا. و منشأ اعتبار این اطوار خود ماهیات است و تعقل ماهیات از تعقل این اطوار قابل تفکیک نیست. نَعَمْ؛ بَعْدَ تَكَرُرِ النَّظَرِ يَجِدُ أَنَّ خَيْثَهَا غَيْرُ حَيْثِ ذَوَاتِ الْمَاهِيَّاتِ؛ لِأَنَّهَا أَطْوَارُهَا الذَّاتِيَّةُ، لَا أَنَّهَا نَفْسُ ذَوَاتِهَا، كَيْ يَكُونَ اللَّفْظَانِ مُتَرَادِفَيْن.

بله، پس از تکرار تأمل، در می یابد که حیثیت این اطوار با حیثیت ذوات ماهیات متفاوت است؛ زیرا این اطوار ذاتی آن ها هستند، نه اینکه عین ذات آن ها باشند تا این دو لفظ مترادف محسوب شوند. وَحَيْثُ إِنَّا أَطْوَارُ الْمَاهِيَّاتِ، فَلَا مَحَالَةَ لَا يَكُونُ هَا مَاهِيَّاتٌ مُسْتَقِلَّةٌ فِي قِبَالِ الْمَاهِيَّاتِ، كَيْ يَكُونَ تَعَقُلُ الْمَاهِيَّاتِ الْمُسْتَقِلَّةِ تَعَقُلَ مَاهِيَّتَيْنِ مُنْضَمَّتَيْنِ، كَتَعَقُلِ الْبَيَاضِ وَالسَّوَادِ مَثَلًا. و از آنجا که این اطوار ماهیات هستند بنابراین نمی توان برای آن ها ماهیت های مستقلی در برابر ماهیات در نظر گرفت به طوری که تعقل ماهیات مستقل، تعقل دو ماهیت ضمیمه شده مانند تعقل سفیدی و سیاهی باشد. بَلْ وَاقِعُهَا وَاقِعُ طَوْرِ الْمَاهِيَّاتِ، وَوَاقِعُ الطَّوْرِ لَيْسَ بِمَاهِيَّةٍ مُنْضَمَّةٍ إِلَى ذِي الطَّوْرِ. بلکه واقعیت آنها، واقعیت طور ماهیات است و واقعیت طور ماهیتی ضمیمه شده به ماهیت صاحب طور نیست. فَلِهَذَا يَكُونُ مَفَاهِيمُ الْأَطْوَارِ مَعْقُولَاتٍ ثَانِيَةً أَي يَكُونُ رُتْبَةُ هَذِهِ الْمَفَاهِيم مُتَأْخِرَةٌ عَنْ رُتْبَةِ الذَّاتِ، وَإِنْ كَانَتْ بِالذَّاتِ لِلذَّاتِ، نَظِيرَ الْإِمْكَانِ لِلْمَاهِيَّاتِ مِنْ هَذَا الْخَيْثِ، أَيْ مِنْ حَيْثُ كَوْنِهِمَا مَعْقُولًا ثَانِيًا. به همین دلیل، مفاهیم اطوار، معقولات ثانوی هستند؛ یعنی رتبه این مفاهیم پس از رتبه ذات قرار دارد، اگرچه به ذات مربوط اند، همانند امکان برای ماهیات از این حیث که به عنوان معقول ثانوی در نظر گرفته می شوند. وَالْفَرْقُ بَيْنَ الْمَفْهُومِ الْمُنْتَزَعِ وَبَيْنَ الْمَاهِيَّةِ أَمْرٌ وَاضِحٌ بَيِّنٌ عِنْدَ مَنْ لَهُ أَدْنَى بَصِيرَةٍ بِالْفَلْسَفَةِ. و تفاوت میان مفهوم منتزع و ماهیت امری آشکار و بدیهی برای کسی است که کمترین بصیرتی در فلسفه داشته باشد. فَحَيْثُ إِنَّهَا مَعْقُولَاتٌ ثَانِيَةٌ وَمَفَاهِيمُ مُنْتَزَعَةٌ، لَا مَاهِيَّاتٌ حَقِيقِيَّةٌ مُنْضَمَّةٌ إِلَى ذَوَاتِ الْأَطْوَارِ، لَا يَكُونُ فَجَالٌ لِتَوَهُم تَرَكُبِ الْمَاهِيَّاتِ عَنْ الْجِنْسِ وَالْفَصْلِ، كَمَا أَشَرْنَا إِلَيْهِ آنِفًا. از آنجا که این اطوار معقولات ثانوی و مفاهیم منتزع هستند نه ماهیات حقیقی که به ذوات اطوار ضمیمه شده باشند، جایی برای توهم ترکیب ماهیات از جنس و فصل وجود ندارد، همان طور که پیش تر اشاره شد. فَلَا يَصِحُ الْقَوْلُ بِأَنَّ الِاسْتِقْلَالَ جِنْسٌ، وَنَفْسَ الْمَاهِيَّةِ فَصْلٌ. بنابراین نمی توان گفت که استقلال جنس و خود ماهیت فصل است. وَكَذَلِكَ لَا يَصِحُ أَنْ يُقَالَ: إِنَّ مَاهِيَّةَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ جِنْسٌ فِي مَقَامِ الْمَاهَوِيَّةِ، وَالِامْتِدَادَ فَصْلٌ ذَاتِي يُيْزُهَا عَنْ سَائِرِ الْمَاهِيَّاتِ.

و همچنین نمی توان گفت که ماهیت آب بسیط در مقام ماهوی جنس است و امتداد، فصل ذاتی آن است که آن را از سایر ماهیات متمایز می کند. إِذْ الامْتِدَادُ بِوَاقِعِهِ طَوْرٌ لِلْمَاءِ؛ فَإِنَّ طَوْرَ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ وَسِنْحَهَا هُوَ هَذَا الطَّوْرُ وَهَذَا السِّنْخُ، وَبِمَنْهُومِهِ مَعْقُولٌ ثَانَوِي خارجٌ عَنِ الذَّاتِ يُنْتَزَعُ عَنْهَا، نَظِيرَ الخارج الْمَحْمُولِ عِنْدَ الْفَلَاسِفَةِ. زیرا امتداد به واقعیت خود، طوری برای آب است؛ طور و سنخ این ماهیت همان این طور و سنخ است، و مفهوم آن، معقول ثانوی خارج از ذات است که از آن انتزاع می شود، شبیه به "خارج المحمول" نزد فلاسفه. وَهَذَا هُوَ السِّرُّ فِي عَدَمِ إِمْكَانِ تَعَقُلِ وَاقِعِ الاِمْتِدَادِ مُنْفَرِدًا، أَيْ لَمَّا كَانَ الِامْتِدَادُ بِوَاقِعِهِ طَوْرَ الْمَاءِ، وَمَنْهُومِهِ مَعْقُولًا ثَانَوِيَّا وَمَفْهُومًا مُنْتَزَعًا بِلا مَاهِيَّةٍ حَقِيقِيَّةٍ مُسْتَقِلَّةٍ لَهُ، لَا يُمْكِنُ تَعَقُلُ وَاقِعِهِ مُنْفَرِدًا. این همان راز ناتوانی در تعقل واقعیت امتداد به صورت منفرد است. زیرا امتداد به واقعیت خود طوری از آب است و به مفهوم خود، معقول ثانوی و مفهومی انتزاعی بدون ماهیت حقیقی و مستقل ،است، و نمی توان واقعیت آن را به صورت منفرد تعقل کرد. فَلَا يَتَعَقَّلُ الامْتِدَادُ الْمَحْضُ (= كَشِسٌ صَرْفُ بِلَا شَيْءٍ سِوَاهُ، بَلْ كُلَّمَا تَعَقَّلْتَ عَقْلًا أَوْ أَحْسَسْتَ خَارِجًا، يَكُونُ الْمُتَعَقَّلُ هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ الَّذِي طَوْرُهُ الذَّاتِي هُوَ الِامْتِدَادُ.) بنابراین، امتداد محض (=کشش صرف بدون هیچ چیز دیگری قابل تعقل نیست. بلکه هر گاه آن را تعقل کنید یا در خارج احساس کنید، آنچه متعقل می شود آب بسیطی است که طور ذاتی آن امتداد است.) وَلَيْسَ يُمكنُ الْإِشَارَةُ الْعَقْلِيَّةُ وَلَا الحَسَيَّةُ إِلَى وَاقِع الامْتِدَادِ الْمَحْضِ. و امکان ندارد که به واقعیت امتداد محض چه به صورت عقلی و چه حسی، اشاره شود. فَالْإِشْكَالُ عَلَى أَفْلَاطُونَ الْقَائِلِ بِكَوْنِ الْحِسْمِ هُوَ الِامْتِدَادَ الْمَحْضَ، إِنَّمَا يَصِحُ مِنْ هَذِهِ الْحِهَةِ الَّتِي ذَكَرْنَاهَا، مِنْ عَدَمٍ كَوْنِ الِامْتِدَادِ ذَا مَاهِيَّةٍ مُسْتَقِلَّة. اشکال به افلاطون که می گوید جسم همان امتداد محض است، تنها از این جهت که ما ذکر کردیم، یعنی عدم وجود ماهیت مستقل برای امتداد، وارد است. لا مِنَ الْجِهَةِ الَّتِي أَوْرَدُوهُ عَلَيْهِ فِي الْكُتُبِ عَنْ قِبَلِ الْمَشَالِينَ، بِأَنَّ الاِتِّصَالَ لَا يُتَعَقَّلُ بَدُونِ الصُّورِ النَّوْعِيَّةِ. که مشائیان در کتب خود ذکر کرده اند، مبنی بر اینکه اتصال بدون صور نوعیه قابل تعقل نیست.

فَيَلْزَمُ أَنْ يَكُونَ الاِمْتِدَادُ جَوْهَرًا مَادِيَّا بِالْقُوَّةِ، لَا بِالْفِعْلِ إِلَى آخِرِ مَا ذَكَرُوهُ فِي مُفَصَّلَاتِ الْفَلْسَفَةِ، فَارْجِعُ. که در نتیجه امتداد باید جوهری مادی بالقوه باشد، نه بالفعل و این بحث را در جزئیات فلسفی آورده اند؛ به آنها مراجعه کنید. وَذَلِكَ لِأَنَّ الصُّوَرَ النَّوْعِيَّةَ وَالْمَادَّةَ كِلْتَيْهِمَا بَاطِلَتَانِ عِنْدَنَا. زيرا صور نوعیه و ماده، هر دو از نظر ما باطل هستند. فَالْإِشْكَالُ عَلَيْهِ مُنْحَصِرٌ فِي الْجِهَةِ الَّتِي ذَكَرْنَاهَا، وَهِيَ عَدَمُ إِمْكَانِ الْإِشَارَةِ الْعَفْلِيَّةِ وَلَا الْحِسِيَّةِ إِلَى الِامْتِدَادِ الْمَحْضِ. بنابراین، اشکال به افلاطون منحصر به جهتی است که ما ذکر کردیم، یعنی عدم امکان اشاره عقلی یا حسی به امتداد محض. بَلِ الْمُشَارُ إِلَيْهِ دَائِمًا هُوَ الْمَاءُ الْمُمْتَدُّ وَالْجُوْهَرُ الْمُنْبَسِطُ. بلکه آنچه همیشه به آن اشاره می شود، آب ممتد و جوهر منبسط است. فَتَلَخَصَ أَنَّ الْمَخْلُوقَ الْأَوَّلَ هُوَ الْجَوْهَرُ الْمُتَّصِلُ الَّذِي لَا جَوْهَرَ سِوَاهُ فِي عَوَالِمِ الْأَجْسَامِ، وَبِهِ فِعْلِيَّةُ كُلِّهَا، وَهُوَ أَصْلُهَا وَأَصِيلُهَا وَمَادَها بِالْمَعْنَى اللُّغَوِيِّ لِلْمَادَّةِ. نتیجه این که مخلوق اول جوهر متصلی است که در عوالم اجسام هیچ جوهری جز آن وجود ندارد، و تمامی اجسام به آن فعلیت یافته اند. این جوهر اصل اصیل و ماده آنها به معنای لغوی کلمه ماده است. وَهَذَا الْجَوْهَرُ مُمتَازٌ عَنْ غَيْرِهِ مِنَ الْأَظِلَّةِ وَالْأَعْرَاضِ بِطَوْرِهِ الذَّاتِي، أَيْ الْاِمْتِدَادِ. فَطَوْرُ هَذِهِ الْجَوْهَرَةِ وَاللُّؤْلُوةِ وَسِنْحُهَا طَوْرُ الاِمْتِدَادِ وَسِنْحُهُ. و این جوهر از سایر ظلال و اعراض به واسطه طور ذاتی خود یعنی امتداد متمایز است. طور این جوهره و مروارید و سنخ آنها، طور امتداد و سنخ آن است. وَلَا يُمْكِنُ الْإِشَارَةُ الْعَقْلِيَّةُ وَلَا الحَسِيَّةُ إِلَى هَذِهِ الْجَوْهَرَةِ مَعَ غَمْضِ الْعَيْنِ عَنْ امْتِدَادِهَا؛ لِأَنَّهُ طَوْرُهَا الذَّاتِيُ و امکان ندارد که به این جوهر، چه به صورت عقلی و چه به صورت حسی، با چشم پوشی از امتداد آن اشاره شود؛ زیرا امتداد طور ذاتی آن است. كَمَا أَنَّهُ لَا يُمْكِنُ الْإِشَارَةُ إِلَيْهِ مَعَ غَمْضِ النَّظَرِ عَنْهَا.

همان طور که نمی توان به آن اشاره کرد، اگر از امتداد آن چشم پوشی شود. ## ماء همان مقدر در حدیث عمران است. فَهَذَا الْجَوْهَرُ الَّذِي مَلَأَ جَمِيعَ عَوَالِمِ الْأَجْسَامِ، هُوَ الْمُقَدَّرُ الَّذِي قَالَهُ مَوْلَانَا الرِّضَا . صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ . فِي حَدِيثِ الْعِمْرَانِ: «إِنَّ الله تَعَالَى (178 خَلَقَ خَلْقِينِ اثْنَيْنِ: التَّقْدِيرَ وَالْمُقَدَّرَ» . الْخَبَرَ. (1) .) پس این جوهر که همه عوالم اجسام را پر کرده است همان "مقدر" است که مولای ما امام رضا (علیه السلام در حدیث عمران فرمودند: «خداوند دو مخلوق آفرید تقدير و مقدر» - حديث.) فَإِنَّ الْمُقَدَّرَ هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ الْمُمْتَدُّ، وَالتَّقْدِيرُ هُوَ كَمُّهُ الْمُتَّصِلُ الَّذِي يُعَبَّرُ عَنْهُ بِالْفَارِسِيَّةِ: «أَندَازه ى شيء». زیرا مقدر همان آب بسیط ممتد است و تقدیر همان کمیت متصل آن است که در فارسی به آن "اندازه ی شیء" می گویند. فاللهُ تَعَالَى خَلَقَ هَذَا الْجُوْهَرَ مَعْرُوضًا لِهَذَا الْعَرَضِ ، أَي الْكَمّ الْمُتَّصِلِ، وَلَيْسَ لِلْكَمّ امْتِدَادُ آخَرُ سِوَى الامْتِدَادِ الَّذِي هُوَ طَوْرُ الْمَاء البسيط. خداوند این جوهر را به عنوان موضوعی برای این عرض یعنی کمیت متصل، آفرید و کمیت امتداد دیگری جز امتدادی که طور آب بسیط است، ندارد. إِذْ تَجِدُ بِالْوُجْدَانِ وَالضَّرُورَةِ أَنَّهُ لَيْسَ فِي الْخَارِجِ امْتِدَادَانِ ، بَلْ هُنَاكَ امْتِدَادٌ وَاحِدٌ مُنْقَطِعٌ، أَيْ مُتَنَاهِ محدود. زیرا به وجدان و ضرورت در می یابیم که در خارج دو امتداد وجود ندارد، بلکه فقط یک امتداد منفصل، یعنی متناهی و محدود وجود دارد. فَنَفْس مَحدُودِيَّتِهِ وَانْقِطَاعِهِ . الَّذِي يُعَبِّرُ عَنْهُ بِالْفَارِسِيَّةِ: «اندازه ى شيء» . عَرَضٌ يَعْرِضُ عَلَى الْمَاءِ الْمُمْتَد. و همین محدودیت و انفصال آن - که در فارسی به آن اندازه ی شیء" می گویند - عرضی است که بر آب ممتد عارض می شود.


1) عيون أخبار الرضا 7 1 / 176 ، التوحيد / 438؛ بحار الأنوار 100 / 316 و 54 / 52

فَكَمِّيَّة هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ الْمُمْتَدِ، أَي انْقِطَاعُهُ فِي الْجِهَاتِ وَتَنَاهِيهِ فِي الْأَقْطَارِ، هُوَ الْكَمُ الْمُتَّصِلُ الَّذِي عُرضَ عَلَيْهِ. پس کمیت این آب بسیط ممتد یعنی انفصال آن در جهات و تناهی آن در ابعاد، همان کمیت متصل است که بر آن عارض شده است. وَهِيَ مَاهِيَّةٌ مُسْتَقِلَةٌ مِنْ مَاهِيَّاتِ الْأَعْرَاضِ تُوجَدُ بِوُجُدَانِ الْمَاءِ. و این یک ماهیت مستقل از ماهیات اعراض است که با وجدان آب وجود پیدا می کند. فَاللَّهُ تَعَالَى خَلَقَ خَلْقَيْنِ : جَوْهَرًا، وَهُوَ الْمَاءُ؛ وَعَرَضًا، وَهُوَ كَمُّهُ الْمُتَّصِلُ. إِذْ خَلْقُ الحِسْم الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي أَمْتَنِعُ ذَاتَا؛ فَإِنَّ الْمَخْلُوقِيَّةَ مَعَ عَدَمِ التَّنَاهِي مُتَنَاقِضَانِ. بنابراین، خداوند دو مخلوق آفرید جوهری که آب است و عرضی که کمیت متصل آن است. زیرا خلق جسم غیرمتناهی ذاتاً ممتنع است؛ زیرا مخلوق بودن و عدم تناهی با یکدیگر متناقض اند. وَبِالْجُمْلَةِ : إِنَّمَا مَادَّةُ الْمَوَادِ مَاهِيَّةٌ بَسِيطَةٌ لَيْسَتْ بِمُرَكَّبَةٍ مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ الْجَوْهَرِيَّتَيْنِ، وَلَا مِنَ الْحِسْمِ وَالصُّورِ النَّوْعِيَّة. و به طور کلی ماده مواد یک ماهیت بسیط است که نه از ماده و صورت جوهری تشکیل شده و نه از جسم و صور نوعيه. وَالشَّرِيعَةُ الْمُقَدَّسَةُ بِصَدْرِهَا وَذَيْلِهَا تُنَادِي عَلَى خِلَافِهُمَا؛ فَإِنَّمَا تُنَادِي بِأَعْلَى الصَّوْتِ عَلَى كَوْنِ الْمَبْدَإِ هُوَ الْمَاءُ، وَمِنْهُ خُلِقَ كُلُّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُنْسَبُ الْأَشْيَاءُ. و شریعت مقدس در آغاز و انجام خود بر خلاف این ها ندا می دهد؛ زیرا با صدای بلند اعلام می کند که مبدأ آب است و همه چیز از آن خلق شده و به آن نسبت داده می شود. وَأَنَّ اللَّهَ خَلَقَ خَلْقَيْنِ اثْنَيْنِ : الْمُقَدَّرَ وَالتَّقْدِيرَ ، وَلَمْ يُؤْمِ إِلَى الهيولى، مَعَ كَوْنِ الْمُخَاطَبِ فَيْلَسُوفًا دَقِيقًا. و اینکه خداوند دو مخلوق آفرید: مقدر و تقدیر، و هیچ اشاره ای به هیولی نکرده است، با اینکه مخاطب یک فیلسوف دقیق بود. عَلَى أَنهُمْ يُنَادُونَ بِكَوْنِ الْمَاءِ مُبْتَدَعًا وَمَا سِوَاهُ مَخْلُوفًا مِنْهُ وَلَوْ كَانَ الْأَمْرُ عَلَى الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ، لَكَانَ الْكُلُ مُبْتَدَعَاتٍ. و همچنین تأکید می کنند که آب یک موجود ابداعی است و هر آنچه غیر از آن است از آب خلق شده است. اگر مسئله بر مبنای صور نوعیه بود همه چیز ابداعی میبود.

إِذْ لَيْسَ الْبَاقِي فِي الْأَحْوَالِ إِلَّا الهيولى، وَهِىَ أَيْضًا لَيْسَتْ بِقَابِلَةٍ لِأَنْ تَكُونَ مَبْدَأَ الْأَشْيَاءِ. كَيْفَ وَهِيَ صَرْفُ الِاسْتِعْدَادِ؟! زیرا چیزی که در همه حالات باقی میماند هیولی است و آن نیز نمی تواند مبدأ اشیاء باشد. چگونه می تواند، در حالی که صرفاً استعداد محض است؟! عَلَى أَنَّهُ لَا يَصِحُ اسْتِنَادُ الْأَشْيَاءِ إِلَيْهَا. علاوه بر این نمیتوان اشیاء را به هیولی نسبت داد. وَالْغَرَضُ: إِنَّهُ لَوْ رَاجَعْتَ الْكِتَابَ وَالسُّنَّةَ وَمَا ذَكَرَاهُ في أَبْوَابِ الْعَوَالِمِ الحِسْمِيَّةِ وَلَا سِيَّمَا الجَنَّةِ وَالنَّارِ، لَتَرَى مُنَاقَضَةً كُلِّ مَا جَاءَتْ بِهِ الشَّرِيعَةُ مَعَ جَمِيعِ قَوَاعِدِ الْفَلْسَفَةِ. و مقصود این است که اگر به کتاب و سنت و آنچه در موضوع عوالم جسمانی، به ویژه بهشت و جهنم آمده است مراجعه کنی، تناقض میان تمامی آموزه های شریعت و قواعد فلسفه را خواهی دید. وَلَاسِيَّمَا مَسْأَلَةُ تَرَكُبِ الْأَجْسَامِ مِنَ الْجَوْهَرَيْنِ: الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ. به ویژه در مسئله ترکیب اجسام از دو جوهر: ماده و صورت. فَإِنَّ الْإِمَامَ الثَّامِنَ (علیه السلام لا يُنَادِي بِأَنَّ الاِحْتِلَافَ بِتَبْدِيلِ الْأَعْرَاضِ ، كَمَا فِي حَدِيثِ عِمْرَانَ الصَّابِئِي.) زیرا امام هشتم (علیه السلام تصریح می کند که اختلافات به سبب تغییر اعراض است، همان طور که در حديث عمران صابی آمده است.) فَالتَّنْصِيصُ بِلَفْظِ الْأَعْرَاضِ تَصْرِيحٌ بِبُطْلَانِ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ ، حَيْثُ كَانَ (علیه السلام قَادِرًا عَلَى أَنْ يَقُولَ بِأَنَّ الِاحْتِلَافَ بِتَبْدِيلِ الْجَوَاهِرِ وَلَمْ يَقُلْ، لِأَجْلِ إِبْطَالِ كَلَامِ الْقَوْمِ.) تصریح به لفظ اعراض، تأکیدی بر بطلان صور نوعیه جوهری است، زیرا امام (علیه السلام می توانست بگوید که اختلافات ناشی از تغییر جواهر است اما چنین نگفت تا سخن آنان را رد کند.) ## تناهی عوالم. فَإِذَنْ لَيْسَ الْمَخْلُوقُ الْأَوَّلُ إِلَّا مَاهِيَّةَ الْمَاءِ وَلَا هَيُولَى وَلَا اسْتِعْدَادَ بَل الْمَاهِيَّاتُ حَيْثُ ذَاتُهَا حَيْثُ الِانْفِعَالِ الذَّاتِي بِالْوُجْدَانَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ، وَحَيْثُ ذَاتُهَا حَيْثُ الْقَبُولِ وَالْفَقْرِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِي. پس مخلوق اول چیزی جز ماهیت آب نیست نه هیولا و نه استعداد بلکه ماهیات در ذات خود حالت انفعال ذاتی نسبت به وجدانهای نامتناهی دارند و در ذات خود پذیرش و فقر نامتناهی را نشان می دهند.

وَعَدَمُ التَّأَتِي عَنْ أَحْذِ الْكَمَالَاتِ اللَّا تَتَنَاهَى وَهَذِهِ الْمَاهِيَّةُ تَجِدُ نُورَ الْوِلَايَةِ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى، فَتَكُونُ مَوْجُودَةٌ ذَاتَ أَجْزَاء. و عدم امتناع از دریافت کمالات نامتناهی و این ماهیت به اجازه خداوند نور ولایت را می یابد و به موجودی دارای اجزاء تبدیل می شود. وَمِنْهَا يُخْلَقُ الْعَوَالِمُ الْغَيْرُ الْمُتَنَاهِيَةُ بِنَظَرِنَا الْقَاصِرِ ، وَإِنْ كَانَتْ مُتَنَاهِيَةً فِي الْوَاقِع؛ وَلَكِنَّهَا مُتَنَاهِيَةٌ اجْتِمَاعًا، وَأَمَّا تَعَاقُبًا، فَهِيَ غَيْرُ مُتَنَاهِيَةٍ. و از آن ماهیت، عوالمی نامتناهی به نظر قاصر ما خلق می شوند، هر چند در واقع متناهی باشند؛ اما این عوالم از نظر اجتماع متناهی هستند و از نظر تعاقب، نامتناهی اند. حَيْثُ يَخْلُقُ اللهُ تَعَالَى مِنْهَا إِلَى أَبَدِ الْآبَادِ عَوَالِمَ مُتَعَاقِبَةً مُتَنَاوِبَةٌ مُتَوَالِيَةً إِلَى مَا شَاءَ اللَّهُ. چنان که خداوند از آن تا ابدالآباد، عوالمی متعاقب، متناوب و متوالی خلق می کند، تا زمانی که اراده کند. وَقَدْ عَرَفْتَ مَعْنَى خَلْقَةِ الْأَشْيَاءِ وَالْعَوَالِمِ مِنْهَا، أَيْ مِنْ هَذِهِ الْمَادَّةِ وَالْمَاهِيَّةِ. و قبلاً معنای خلق اشیاء و عوالم از آن، یعنی از این ماده و ماهیت را درک کرده ای. وَهُوَ بِأَنْ يَجْعَلَهَا مَعْرُوضَةً لِأَعْرَاضِ خَاصَّةٍ فَتَصِيرَ جَنَّةً، وَلأَعْرَاضِ أُخْرَى فَتَصِيرَ نَارًا وَجَحِيمًا، وَهَكَذَا وَهَكَذَا. و این به این معنا است که آن را موضوعی برای اعراض خاص قرار دهد، پس به بهشت تبدیل شود؛ یا برای اعراض دیگر، که تبدیل به آتش و جحیم می شود و همین طور ادامه دارد. فَلَيْسَتِ الْآخِرَةُ عَالَمًا غَيْرَ عَالَمَ الْأَجْسَامِ، كَمَا تَوَهَّمَهُ الْفَلَاسِفَةُ، بَلْ هِيَ أَيْضًا عَالَمُ الْأَجْسَامِ. پس آخرت عالمی جدا از عالم اجسام نیست همان طور که فلاسفه گمان کرده اند، بلکه آن نیز عالم اجسام است. غَايَةُ الْأَمْرِ أَنَّهَا لَطِيفَةٌ بِمَعْنَى أَنَّ الْمَاءَ الْبَسِيطَ تَصِيرُ مَعْرُوضَةً لِأَعْرَاضِ مَخْصُوصَةٍ، فَتَكُونُ غَيْرَ مَرْثِيَّةٍ بِهَذَا الْبَصَرِ الحِسْمَانِيَ الدُّنْيَوِيِّ، نَظِيرَ الْبُخَارِ الْغَيْرِ الْمَرْنِي. تنها تفاوت در لطافت آن است؛ به این معنا که آب بسیط با قرار گرفتن تحت اعراض خاص، غیر قابل دیدن برای این بصر جسمانی دنیوی میشود مانند بخار غير قابل رؤيت.

## تفاوت دنیا و آخرت در فلسفه و معارف. فَإِذَنْ لَيْسَ دَارُ الدُّنْيَا دَارَ الْهُيُولَى وَالِاسْتِعْدَادَاتِ، كَيْ يُقَالَ إِنَّ الْفَرْقَ بَيْنَ الْعَالَمَيْنِ إِنَّمَا هُوَ بِكَوْنِ هَذِهِ النَّشْأَةِ نَشْأَةَ اليُولَوِيَّةِ وَالِاسْتِعْدَادِ وَالْمَادِيَّةِ. بنابراین دار دنیا دار هیولا و استعداد نیست تا گفته شود که تفاوت میان این دو عالم به دلیل هیولایی و مادی بودن این نشأت است. بِخِلَافِ النَّشْأَةِ الْأُخْرَى، فَإِنَّهَا دَارُ الْفِعْلِيَّةِ وَالتَّجَرُّدِ عَن الْمَادَّةِ. بَلْ كِلْنَا النَّشْأَتَانِ لَيْسَنَا بِدَارَيْ الاسْتِعْدَادِ، لَا الدُّنْيَا وَلَا الْآخِرَةُ. برخلاف نشأت دیگر که آن دار فعلیت و تجرد از ماده است. بلکه هر دو نشأت، نه دنیا و نه آخرت، دار استعداد نیستند. إذْ قَدْ عَرَفْتَ يُطْلَانَ الهيولى وَالِاسْتِعْدَادِ وَالْمَادِيَّةِ. زیرا بطلان هيولا، استعداد و مادیت را دریافته ای. ## عدم شرط قابلیت در خلقت. فَهُنَالِكَ يَمُوتُ الْإِمْكَانُ الاسْتِعْدَادِيُّ وَالْمَادَّةُ السَّابِقَةُ الْحَامِلَةُ لِلِاسْتِعْدَادَاتِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا طَوَّلُوا فِي کُتُبِهم. در اینجا امکان استعدادی و ماده قبلی که حامل استعدادات است و سایر مواردی که در کتب خود به تفصیل ذکر کرده اند، از بین می رود. بَلْ لَيْسَ فِي جَمِيعِ هَذِهِ النَّشْآتِ إِلَّا مَاهِيَّةُ الْمَاءِ الْبَسِيطِ (179 الْمَعْرُوضَةُ لِطَوَائِفَ خَاصَّةٍ مِنَ الأغراض.) بلکه در تمامی این نشأتها چیزی جز ماهیت آب بسیط که موضوع طوایف خاصی از اعراض است، وجود ندارد. وَالْمَاهِيَّةُ حَيْثُ ذَاتُهَا حَيْثُ الاِنْفِعَالِ وَعَدَمُ التَّأَتِي عَنْ الْكَمَالَاتِ وَالْوُجْدَانَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. و ماهیت در ذات خود حالتی از انفعال و پذیرش کمالات و وجدانهای نامتناهی دارد. فَيُعْطِيهَا اللهُ تَعَالَى عَلَى قَدْرِ مَا يَشَاءُ بِفَضْلِهِ وَجُودِهِ وَكَرَمِهِ، مِنْ غَيْرِ دَخَالَةِ اسْتِعْدَادٍ وَلَا قَابِلِيَّةٍ.

و خداوند متعال به اندازه ای که بخواهد، به فضل و جود و کرم خود به آن عطا می کند، بدون دخالت هیچ استعدادی یا قابلیت وَإِلَّا لَلَزِمَ التَّشَكُرُ وَالِامْتِنَانُ عَنْ شَحْصَيْنِ : أَحَدُهُمَا : اللَّهُ تَعَالَى وَثَانِيَهُمَا: الِاسْتِعْدَادُ وَالْقَابِلِيَّةُ الذَّاتِيَّةُ. در غیر این صورت لازم می آید که شکر و امتنان نسبت به دو شخص انجام شود یکی خداوند متعال و دیگری استعداد و قابلیت ذاتی. لِأَنَّهُ دَخِيلٌ فِي تَحَقُّقِ الْكَمَالِ. وَلَلَزِمَ مَحْدُودِيَّةٌ قُدْرَةِ الْحَقِّ الْمُتَعَالِ وَعَدَمُ افْتِدَارِهِ عَلَى تَغْيِيرِ هَذِهِ الْمَخْلُوقَاتِ عَمَّا هِيَ عَلَيْهِ الْآنَ. زیرا استعداد در تحقق کمال نقش دارد و این امر موجب محدود شدن قدرت حق متعال و ناتوانی او در تغییر این مخلوقات از وضع کنونی شان می شود. إِذْ لِكُلّ مِنْهَا قَابِلِيَّةٌ مُقَدَّرَةٌ تَحْدُودَةٌ وَاسْتِعْدَادٌ خَاصٌ نَحْوَ صُورَةٍ خَاصَّةٍ. زیرا هر یک از این مخلوقات دارای قابلیتی محدود و مقدر و استعدادی خاص به سوی صورتی خاص است. فَيَمْتَنِعُ تَخلُفُ الْفَيْضِ عَنْ مِقْدَارِ الْقَابِلِيَّةِ وَعَمَّا يَسْتَدْعِيهِ الاسْتِعْدَادُ الْخَاصُ. و تخلف فیض از مقدار قابلیت و آنچه استعداد خاص اقتضا می کند، ممتنع اسم فَإِذَنْ لَمْ يَكُنِ اللَّهُ قَادِرًا عَلَى شِفَاءِ الْأَبْرَصِ وَالْأَكْمَهِ وَالْأَعْمَى؛ لِأَنَّ اسْتِعْدَادَهُ الْخَاصَّ قَدِ اسْتَدْعَى هَذِهِ الصُّورَةَ النَّاقِصَة. پس در این صورت خداوند قادر به شفا دادن به بیمار پیسی نابینا و کر و لال نخواهد بود؛ زیرا استعداد خاص آنها این صورت ناقص را اقتضا کرده است. وَلَا يُمْكِنُ تَخَلُّفُ الْفَيْضِ عَمَّا يَقْتَضِيهِ اسْتِعْدَادُ الْمُفَاضِ عَلَيْهِ. فَحِينَئِذٍ يَتَنِعُ شِفَاؤُهُ وَيَحِبُ كَوْنُهُ مَرِيضًا. و تخلف فیض از آنچه استعداد مورد فیض اقتضا می کند، ممکن نیست. در نتیجه، شفا یافتن او ممتنع و بیمار بودنش واجب خواهد بود. وَهَذَا عَيْنُ تَحْدُودِيَّةِ الحَقِّ الْمُتَعَالِ. و این همان محدودیت حق متعال است. فَاللَّهُ تَعَالَى بَرِيءٌ عَنْ إِشْفَاقِ الْفَلَاسِفَةِ وَمَحَبَّتِهِمْ فِي حَقِّهِ تَعَالَى، حَيْثُ يُرِيدُونَ تَنْزِيهَهُ عَنِ الْبُخْلِ وَإِمْسَاكِ الْفَيْضِ بِإِرْجَاعِ النَّقَائِصِ إِلَى فُقْدَانِ الْقَابِلِيَّةِ وَنُقْصَانِ الِاسْتِعْدَادِ.

خداوند متعال از دلسوزی و محبتی که فلاسفه در حق او میکنند مبرا است؛ زیرا آنها می خواهند او را از بخل و امساک فیض با ارجاع نقص ها به فقدان قابلیت و نقصان استعداد، منزه کنند. وَلَا يَعْلَمُونَ أَنَّهُ عِنَادٌ وَعَدَاوَةٌ مَعَهُ تَعَالَى، لَا تَحَبَّةٌ بِهِ. إِذْ يَجْعَلُونَ غَيْرَهُ دَخِيلًا وَشَرِيكًا فِي الْكَمَالَاتِ، وَيَجْعَلُونَ يَدَهُ مَغْلُولَةً. و نمی دانند که این کارشان عناد و دشمنی با خداوند است، نه محبتی به او؛ زیرا غیر او را در کمالات دخیل و شریک می دانند و دست او را بسته فرض می کنند. الجَعْلِهِمْ جَمِيعَ الْأَفْعَالِ الصَّادِرَةِ عَنْهُ عَلَى سَبِيلِ الْوُجُوبِ وَالْبَتِ، بِحَيْثُ يَمتَنِعُ تَخَلْفُهُ عَمَّا يَقْتَضِيهِ اسْتِعْدَادُ الْمُسْتَعِدِينَ. تَعَالَى اللَّهُ عَنْهُ عُلُوًّا كَبِيرًا. زیرا تمام افعالی که از او صادر میشود را بر اساس وجوب و قطعیت میدانند به گونه ای که تخلف آن از اقتضای استعداد مستعدین را غیر ممکن می دانند خداوند از این اندیشه بسیار برتر است. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الدَّارَ لَيْسَتْ دَارَ الهبولَى وَالِاسْتِعْدَادِ، وَإِنَّ الْمَخْلُوقَ هِيَ مَاهِيَّةُ الْمَاءِ وَهِيَ قَابِلَةٌ غَيْرُ أَبِيَةٍ عَنْ أَحْدِ الْوُحْدَانَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ. و مقصود این است که این دنیا، دنیای هیولا و استعداد نیست؛ و مخلوق همان ماهیت آب است که پذیرای وجدانهای نامتناهی است و از آنها امتناع نمی ورزد. فَقَدْ يُعْطِيهَا اللهُ بِقَدَرٍ تَحْدُودٍ، وَقَدْ يَزِيدُ عَلَيْهَا بِمَا لَا يَتَنَاهَى جُودًا صَرْفًا وَكَرَمًا تَحْضًا، وَقَدْ يَأْخُذُ عَنْهَا كُلَّهَا، عَدْلًا مِنْهُ تَعَالَى بِلَا حَقِّ وَمُطَالَبَةٍ مِنْ أَحَدٍ. خداوند ممکن است به آن اندازه ای محدود عطا کند یا به طور نامحدود افزون نماید از روی جود و کرم صرف؛ و ممکن است همه آن را بازستاند از روی عدالت، بدون اینکه کسی حقی داشته باشد یا مطالبه ای کند. فَالْأُمُورُ الْمُتَحَقِّقَةُ فِي هَذِهِ الْعَوَالِمِ كُلُّهَا عَمْدِيَّةٌ تَكُونُ عَنْ عَمْدٍ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى، لَا عَنْ ضَرُورَةٍ وَبَةٍ. پس تمامی امور محقق شده در این عوالم عمداً و از روی قصد خداوند انجام می شود، نه از روی ضرورت و قطعیت. نَعَمْ؛ إِنَّمَا تَكُونُ تَحْتَ نِظَامٍ حِكْمِي وَلَيْسَتْ مُشَوَّشَةً مَغْشُوشَةً، فَيُعْطِي عَمْدًا بِفَضْلِهِ وَمَنْعُ عَمْدًا بِعَدلِهِ. بله؛ این امور تحت یک نظام حکیمانه قرار دارند و آشفته و پراکنده نیستند. خداوند عمداً از روی فضل عطا می کند و عمداً از روی عدالت باز می ستاند. فَلَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ، لِأَنَّهُ جَوَادٌ عَادِلٌ.

پس از آنچه انجام میدهد پرسیده نمی شود؛ زیرا او بخشنده و عادل است. ## عوالم فراوان مخلوق از ماء. پس وقتی این را دانستی، می گوییم خداوند متعال از این ماده بسیط و متحصل خارجی، عوالمی نامحدود به نظر قاصر ما خلق کرده و در آینده نیز عوالمی نامتناهی به صورت متناوب و متعاقب از آن خلق خواهد کرد. وَالْكُلُ عَوَالِمٌ حِسْمِيَّةٌ، أَيْ الْجَوْهَرُ فِي الْكُلِّ وَفِعْلِيَّةُ الْكُلِ وَأَسَاسُهُ وَمَا بِهِ فِعْلِيَّتُهُ وَجَوْهَرِيَّتُهُ وَجِسْمِيَّتُهُ هُوَ هَذَا الْمَاءُ الْبَسِيطُ. و همه اینها عوالم جسمانی هستند، یعنی جوهر در همه آنها و فعلیت و اساس همه چیز و آنچه به آنها فعلیت، جوهريت و جسمیت می بخشد همین آب بسیط است. فَهُوَ أَسَاسُ كُلِّ هَذِهِ الْعَوَالِمِ وَعِمَادُهَا وَوَتَدُهَا وَأُسْطُوَانَتُهَا وَمَا بِهِ فِعْلِيَّتُهَا، وَإِنَّمَا تَخْتَلِفُ الْعَوَالِمُ بِاخْتِلَافِ طَوَائِفِ الْأَعْرَاضِ. پس این آب اساس همه این عوالم ستون و تکیه گاه آنها و عامل فعلیت آنها است و تفاوت عوالم تنها در تفاوت طوایف اعراض است. فَيَفِيضُ عَلَى بَعْضٍ أَجْزَاءِ هَذَا الْمَاءِ الْمُمْتَدِ . لِأَجْلِ طَاعَتِهِ السَّابِقَةِ عِنْدَ عَرْضِ الْوِلَايَةِ وَأَحْذِ الْمِيثَاقِ. أَعْرَاضًا شَرِيفَةً، وَيَصِيرُ مُنْعَمَّا بِإِنْعَامِ اللَّهِ تَعَالَى وَإِكْرَامِهِ. خداوند بر برخی از اجزاء این آب ممتد - به دلیل طاعت پیشین آن هنگام عرضه ولایت و اخذ ميثاق - اعراض شریفی افاضه میکند و آن را مورد نعمت و اکرام خود قرار می دهد. وَيَجِدُ بِإِذْنِ اللهِ وُجْدَانًا أَشْرَفَ، وَتَمْلِكُ نُورَ سَيّدِنَا الحُسَيْنِ (علیه السلام مَثَلًا، فَيَصِيرُ جَنَّةً وَحُورًا وَقُصُورًا، وَتَمْلِكُ بَعْضُهُ الآخرُ نُورَ النّبي الخاتم(صلی الله علیه و آله وسلم) فَيَكُونُ بَدَنَ النَّبي (صلی الله علیه و آله وسلم) .) و به اجازه خداوند وجدانی شریف تر می یابد و نور سیدالشهدا امام حسین علیه السلام را به دست می آورد، پس به بهشت، حور و قصرها تبدیل می شود. برخی دیگر از اجزاء آن نیز نور نبی خاتم (صلی الله علیه و آله را به دست می آورند و به بدن پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) تبدیل می شوند.) وَكَذَلِكَ يَصِيرُ بَعْضُ الْأَجْزَاءِ . لِأَجْلِ عِصْيَانِهِ السَّابِقِ . نَاقِصًا خَسِيسًا دَنِيًّا حَقِيرًا بِتَعْذِيبِ اللَّهِ تَعَالَى إِيَّاهُ، فَيَصِيرُ حَمِيمًا أَوْ غِسْلِينًا أَوْ زَقُومًا. و به همین ترتیب، برخی از اجزاء آن - به دلیل عصیان پیشین خود - ناقص، خسیس، و حقیر می شوند و خداوند آنها را عذاب می دهد پس به حمیم غسلین یا زقوم تبدیل می شوند.

وَهَكَذَا فِي جَمِيعِ الْعَوَالِمِ. فَفِي عَالَمِنَا هَذَا يَصِيرُ بَعْضُ أَجْزَاءِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ سَمَاءً وَبَعْضُهَا لُؤْلُؤًا أَوْ زَبَرْجَدًا، وَبَعْضُهَا حَجَرًا أَوْ أَرْضًا مَاحِةٌ أَوْ مَاءً مَالِحًا أَوْ قَاذُورَةٌ. و همین طور در تمام عوالم در عالم ما، برخی از اجزاء آب بسیط به آسمان، برخی به مروارید یا زبرجد، و برخی به سنگ، زمین شور، آب شور یا آلودگی تبدیل می شوند. كُل هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ إِنْعَامَاتٌ وَتَعْذِيبَاتٌ لأَجْلِ الطَّاعَةِ وَالْمَعْصِيَةِ السَّابِقَيْنِ. تمامی این موارد ذکر شده، نعمتها و عذابهایی هستند که به دلیل طاعت و معصیت پیشین اعطاء یا اعمال شده اند. ## تفاوت سخن فلاسفه و روایات در صیرورت جسم. وَمِنْ هُنَا يَنْكَشِفُ مُعَاكَسَةُ مَشْرَبِ الشَّرِيعَةِ الْمُطَهَّرَةِ مَعَ مَشْرَبِ الْفَلَاسِفَةِ. لِأَنَّهُمْ يَجْعَلُونَ كَمَالَ الْحِسْمِ في صَيْرُورَتِهِ حَجَرًا مَثَلًا، إِذِ الصُّوَرُ النَّوْعِيَّةُ الجُوْهَرِيَّةُ عِنْدَهُمْ كَمَالَاتٌ وَارِدَةٌ عَلَى الْجَوْهَرِ الْحِسْمِي. و از اینجا تضاد میان مشرب شریعت مطهره و مشرب فلاسفه آشکار می شود؛ زیرا فلاسفه کمال جسم را در تبدیل شدن آن به سنگ می دانند چرا که صور نوعیه جوهریه نزد آنها کمالاتی است که بر جوهر جسمانی وارد می شود. فَالحِسْمُ الْمُتَحَرِّكُ فِي مَرَاتِبِ الْكَمَالِ يَصِيرُ عَنَاصِرَ أَرْبَعَةً، ثُمَّ يَتَرَقَى فَيَصِيرُ مُرَكَّبًا مَعْدِنِيًّا كَالْمَعَادِنِ، ثُم نَبَاتًا، ثُمَّ حَيَوَانًا وَهَكَذَا. پس جسمی که در مراتب کمال حرکت میکند به عناصر چهارگانه تبدیل می شود سپس به مرکب معدنی مانند فلزات، سپس به گیاه و بعد به حیوان و غیره. وَأَمَّا عِنْدَ صَاحِبِ الشَّرْعِ، فَلَيْسَ كَذَلِكَ بِنَحْوِ الْكُلِيَّةِ. إِذِ الْمَاءُ الْبَسِيطُ فِي نَفْسِهِ جَوْهَرٌ شَرِيفٌ مُتَحَصِلٌ يَكُونُ عَرْضًا لِلَّهِ تَعَالَى (180 وَحَامِلَ عِلْمِهِ.) اما نزد صاحب شریعت، این گونه نیست به طور کلی زیرا آب بسیط در ذات خود جوهری شریف و متحصّل است که عرش خداوند متعال و حامل علم او می شود. فَمَتَى عَصَى بَعْضُ أَجْزَائِهِ، يَصِيرُ مَخْذُولًا مَنْكُوبًا خَسِيسًا نَاقِصًا مُعَذَّبًا، فَيَصِيرُ حَجَرًا أَوْ أَرْضًا مَاحِةٌ أَوْ مَاءً مَالِحًا أَوْ نَبَاتًا مُرًّا أَوْ كَلْبًا عَفُورًا مَثَلًا، أَوْ بَدَنَ عَاصٍ طَاغِ مِنَ الطَّغَاةِ الْبُغَاةِ. پس هر گاه برخی اجزاء آن نافرمانی کنند، به موجودی خوار ناقص و معذب تبدیل می شود و به سنگ، زمین شور، آب شور، گیاه تلخ، یا سگی درنده، یا بدنی از طاغیان و سرکشان تبدیل می شود.

فَهَذِهِ الصُّوَرُ الْعَارِضَةُ عَلَيْهِ . سَوَاءٌ كَانَتْ جَوْهَرِيَّةٌ كَمَا تَوَهَمَهُ الْفَلَاسِفَةُ، أَوْ عَرَضِيَّةً كَمَا هُوَ الْحَقُّ إِنَّمَا هِيَ تَنْقِيصَاتٌ وَخَذْلَانَاتٌ وَتَعْذِيبَاتٌ هَذَا الْجُزْءِ الْعَاصِي مِنَ الْمَاءِ بِسَبَبِ الْعِصْيَانِ السَّابِقِ. این صور عارض شده بر آن - چه جوهری باشند همان طور که فلاسفه پنداشته اند یا عرضی همان گونه که حق است - تنها تنقیصات، خذلانها و عذابهایی هستند برای آن جزء عاصی آب به دلیل عصیان پیشین. وَعِنْدَهُمْ كَمَالَاتٌ جَوْهَرِيَّةٌ فَائِضَةٌ عَلَى الْمَادَّةِ الْحِسْمَانِيَّةِ. در حالی که نزد فلاسفه، اینها کمالات جوهری فائض بر ماده جسمانی هستند. فَتَبَصَّرْ أَيُّهَا اللَّبِيبُ مُنَاقَضَةَ جَمِيعِ مَا ذَهَبُوا إِلَيْهِ مَعَ جَمِيعِ مَا وَرَدَ فِي شَرِيعَتِنَا! ای خردمند! تأمل کن در تناقض تمام آنچه فلاسفه گفته اند با آنچه در شریعت ما وارد شده است! وَالْغَرَضُ: إِنَّهُ لِسَبَبِ اخْتِلَافِ الْأَعْرَاضِ الَّذِي يَكُونُ عَيْنَ اخْتِلَافِ أَنْحَاءِ وُجْدَانَاتِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ بِالْوُجْدَانِ الْوَاقِعِي، لَا الْمَفْهُومِي التَّعَقُلِي، يَتَحَقَّقُ عَوَامُ مُخْتَلِفَةٌ يُسَمَّى بَعْضُهَا فِي لِسَانِ الشَّرْعِ بِالدُّنْيَا، وَبَعْضُهَا بِالْآخِرَة. و مقصود این است که به دلیل اختلاف اعراض که عین اختلاف انواع وجدانهای آب بسیط با وجدان واقعی است، نه وجدان مفهومی و تعقلی، عوالم مختلفی تحقق می یابند که برخی در لسان شرع به دنیا و برخی دیگر به آخرت نامیده می شوند. وَالْمَائِزُ بَيْنَ الْعَالَمَيْنِ لَيْسَ كَوْنُ الْأُولَى دَارَ الْمَادَّةِ وَالِاسْتِعْدَادِ، وَالثَّانِيَةِ دَارَ التَّجَرُّدِ وَالْفِعْلِيَّةِ، بَلِ الْمَائِزُ هُوَ كَوْنُ سُنَّةِ اللهِ تَعَالَى فِي هَذِهِ النَّشْأَةِ الدُّنْيَوِيَّةِ جَارِيَةً عَلَى إِبْطَالِ التَّرْكِيبَاتِ دُونَ عَالَمَ الْآخِرَةِ. و تفاوت میان این دو عالم در این نیست که اولی دار ماده و استعداد و دومی دار تجرد و فعلیت باشد، بلکه تفاوت در این است که سنت خداوند در این نشأت دنیوی بر ابطال ترکیبات جاری است، در حالی که در عالم آخرت این گونه نیست. وَإِنْ كَانَ بَعْضُ الْأَعْرَاضِ هُنَاكَ مُتَبَدِّلًا أَيْضًا. هر چند برخی از اعراض در آنجا نیز ممکن است متبدل شوند. ## نحوه خلقت مادّى. تَوْضِيحُ ذَلِكَ إِجْمَالًا وَإِنْ يَأْتِي تَفْصِيلُهُ فِيمَا بَعْدُ إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى : إِنَّ فِي دَارِ الدُّنْيَا تَرْكِيبَاتٍ بَيْنَ الجَوَاهِرِ.

توضیح این مطلب به طور اجمالی - هر چند جزئیات آن بعداً بیان خواهد شد ان شاء الله - این است که در دار دنیا ترکیباتی میان جواهر وجود دارد. وَحَقِيقَةُ التَّرْكِيبِ بَيْنَهَا هِيَ وُجْدَانُ الْجَوَاهِرِ بِوُجْدَانٍ وَاحِدٍ بَعْدَ مَا كَانَتْ وَاحِدَةً لِلْأَعْرَاضِ الْمُخْتَلِفَةِ بوجدَانَاتٍ مُختلِفَة. و حقیقت ترکیب میان جواهر این است که جواهر با وجدانی واحد به هم می پیوندند، پس از آنکه هر یک با وجدانهای متفاوتی اعراض مختلفی را یافته بودند. مَثَلًا خَلَقَ اللهُ النَّارَ ، أَيْ: جَعَلَ بَعْضَ أَجْزَاءِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ مَعْرُوضًا لِأَعْرَاضِ خَاصَّةٍ كَالْبَيَاضِ وَالْحَرَارَةِ وَغَيْرِ ذَلِكَ. برای مثال، خداوند آتش را خلق کرد، یعنی برخی از اجزاء آب بسیط را موضوع اعراض خاصی مانند سفیدی و گرما و غیره قرار داد. أَي صَارَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ وَاجِدًا نَفْسَهُ وَهَذَا الْوُجْدَانِ، فَوَجَدَ نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِهَذَا الْعَرَضِ، مُكَمَّمًا بِهَذَا الكَمِّ. یعنی آب بسیط خود را با این وجدان یافت و خود را موضوع این عرض و در این کمیت یافت. وَخَلَقَ النُّورَ ، أَيْ: جَعَلَ بَعْضَ أَجْزَاءِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ مَعْرُوضًا لِأَعْرَاضِ خَاصَّةٍ أُخْرَى، فَوَجَدَ نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِهَذَا الْعَرَضِ الْخَاصِ. و نور را خلق کرد، یعنی برخی از اجزاء آب بسیط را موضوع اعراض خاص دیگری قرار داد، و خود را موضوع این عرض خاص یافت. وَخَلَقَ الْمَاءَ، أَيْ: جَعَلَ بَعْضَ أَجْزَاءِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ مَعْرُوضَ أَعْرَاضِ أُخْرَى، فَوَجَدَ نَفْسَهُ مُكَمَّمًا بِهَذَا الْكَمْ، مَعْرُوضًا بِهَذَا الْعَرَضِ. و آب را خلق کرد، یعنی برخی از اجزاء آب بسیط را موضوع اعراض دیگری قرار داد، و خود را در این کمیت و موضوع این عرض یافت. فَهُنَاكَ ثَلَاثُ جَوَاهِرَ مُتَفَرِّقَةٍ ، كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهَا يَجِدُ بِوُجْدَانٍ مُسْتَقِل نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِطَائِفَةٍ خَاصَّةٍ مِنَ الأَغرَاض. پس در اینجا سه جوهر متفاوت وجود دارند که هر یک با وجدانی مستقل، خود را موضوع طایفه ای خاص از اعراض می یابند.

فَإِذَا شَاءَ اللهُ تَرْكِيبَهَا، يَضُمُ هَذِهِ الْجَوَاهِرَ وَيُبْطِلُ الطَّوَائِفَ الثَّلَاثَةَ مِنَ الْأَعْرَاضِ، وَيَجْعَلُ جَمِيعَ هَذِهِ الجَوَاهِرِ الْمُنْضَمَّةِ مَعْرُوضًا لِطَائِفَةٍ خَاصَّةٍ أُخْرَى. پس هرگاه خداوند بخواهد آنها را ترکیب کند، این جواهر را به هم پیوند می دهد، طوایف سه گانه اعراض را باطل می کند، و همه این جواهر متصل را موضوع طایفه خاص دیگری قرار می دهد. فَيَجِدُ الجَمِيعُ بِوُجْدَانٍ وَاحِدٍ نَفْسَهُ مَعْرُوضًا لِهَذَا الْعَرَضِ الخاص الآخر، مُكَمَّمًا بِهَذَا الْكَمّ الخاص الآخَرِ. و در نتیجه، همه آنها با وجدانی واحد خود را موضوع این عرض خاص دیگر و در این کمیت خاص دیگر می یابند. فَحَقِيقَةُ التَّرْكِيبِ بَيْنَ الْجَوَاهِرِ لَيْسَتْ إِلَّا إِبْطَالَ أَعْرَاضِهَا الْخَاصَّةِ وَضَمَّ الْجَوَاهِرِ إِلَى أَنْفُسِهَا وَجَعْلَهَا وَاجِدَةً نَفْسَهَا بِوُجْدَانٍ وَاحِدٍ مَعْرُوضَةً لِطَائِفَةٍ خَاصَّةٍ مِنَ الْأَعْرَاضِ. پس حقیقت ترکیب میان جواهر چیزی جز ابطال اعراض خاص آنها پیوند جواهر به یکدیگر، و قرار دادن آنها در حالتی که با وجدانی واحد خود را موضوع طایفه ای خاص از اعراض بیابند، نیست. فَإِذَنْ يَكُونُ أَصْلُ الْوُجْدَانِ الْجَوْهَرِي بَاقِيَّا بِلَا انْعِدَامٍ وَإِبْطَالٍ، وَإِنَّمَا تَغَيَّرَتْ أَطْوَارُ الْوُجْدَانَاتِ، حَيْثُ كَانَ طَوْرُ الْوُجْدَانِ كَذَا، فَصَارَ نَحْوا آخَرَ . پس اصل وجدان جوهری بدون انعدام و ابطال باقی می ماند، اما اطوار وجدانها تغییر می کنند؛ به گونه ای که حالت وجدان قبلی به حالتی دیگر تبدیل می شود. وَأَمَّا أَصْلُ وُجْدَانِ الْجَوْهَرِ نَفْسِهِ، فَهُوَ بَاقٍ عَلَى مَا كَانَ، وَإِنَّمَا اشْتَدَّ بِتَبَدُّلِ طَوْرِهِ إِلَى طَوْرٍ آخَرَ. اما اصل وجدان جوهر، به همان صورتی که بوده باقی است و تنها با تغییر طور آن به طور دیگر شدت می یابد. وَالْقَائِلُ بِالتَركِيبِ الطَّبِيعِي وَالْوَحْدَةِ الطَّبِيعِيَّةِ فِي الْمُرَكَّبَاتِ فِي قِبَالِ التَّرْكِيبِ الصَّنَاعِيِّ، إِنْ أَرَادَ مَا ذَكَرْنَا مِنْ وَحْدَةِ الْوُجْدَانِ وَتَغَيُّرِ طَوْرِ الْوُجْدَانِ الْجَوْهَرِيّ لِأَجْلِ انْضِمَامِ الْجَوَاهِرِ الْمُتَفَرِّقَةِ، فَنَعَمْ الْوِفَاقُ. و اگر کسی ترکیب طبیعی و وحدت طبیعی در مرکبات را در برابر ترکیب مصنوعی مطرح کند، و مقصود او از آن همان چیزی باشد که ما از وحدت وجدان و تغییر طور وجدان جوهری به دلیل پیوستگی جواهر متفرقه گفتیم، آری این قابل قبول است. وَإِنْ أَرَادَ غَيْرَهُ، فَلَا نَفْهَمُهُ. اما اگر چیزی غیر از این را اراده کرده باشد، آن را نمی فهمیم.

فَعَلَى هَذَا، حَقِيقَةُ التَّرْكِيبِ بَيْنَ الْجَوَاهِرِ الْحِسْمِيَّةِ عِبَارَةٌ عَنْ انْضِمَامِ الْجَوَاهِرِ وَإِبْطَالِ الْأَعْرَاضِ الْخَاصَّةِ الْمُتَفَرِّقَةِ، وَتَبَدُّلِ أَطْوَارِ الْوُجْدَانِ الْجَوْهَرِيِّ إِلَى طَوْرِ آخَرَ مَعَ بَقَاءِ أَصْلِ هَذَا الْوُجْدَانِ. بنابراین حقیقت ترکیب میان جواهر جسمانی عبارت است از پیوستگی جواهر و ابطال اعراض خاص متفرق، و تغییر اطوار وجدان جوهری به طور دیگر، در حالی که اصل این وجدان باقی می ماند. وَأَمَّا تَبَدُّلُ الْأَطْوَارِ، فَهُوَ عَيْنُ اشْتِدَادِ ذَلِكَ الْوُجْدَانِ الْجَوْهَرِي. اما تغییر اطوار همان شدت یافتن آن وجدان جوهری است. ## فناء قبل القيامة. وَقَدْ عَرَفْتَ سَابِقَا أَنَّ الْمُرَادَ بِالْوُجْدَانِ لَيْسَ مَفْهُومَهُ وَلَا مَعْقُولَهُ، بَلْ وَاقِعُ الْوُجْدَانِ الَّذِي يُسَاوِقُ مَوْجُودِيَّةَ الْمَاهِيَّاتِ، وَبُطْلَانُهُ يُسَاوِقُ مَعْدُومِيَّةَ الْمَاهِيَّاتِ، وَرُجُوعَهَا إِلَى الْبُطْلَانِ الذَّاتِي وَالْكِتْمَانِ الظُّلُمَانِيَ الأولي. پیش تر دانستی که مقصود از وجدان مفهوم یا معقول آن نیست بلکه واقعیت وجدان است که با موجودیت ماهیات برابر است و نابودی آن مساوی با نابودی ماهیات و بازگشت آنها به بطلان ذاتی و کتمان ظلمانی اولیه است. فَإِذَنْ فِي جَمِيعِ التَّرْكِيبَاتِ يَكُونُ الْجَوْهَرُ الْجِسْمِيُّ بَاقِيًا عَلَى تَحَصُّلِهِ وَفِعْلِيَّتِهِ، وَإِنَّمَا الْمُتَبَدِّلُ هِيَ أَعْرَاضُهُ وَأَطْوَارُ وُجْدَانِهِ. بنابراین، در تمامی ترکیبات جوهر جسمانی بر تحصل و فعلیت خود باقی میماند و تنها اعراض و اطوار وجدان آن تغییر می کند. وَأَمَّا أَصْلُ الْوُجْدَانِ الْجَوْهَرِيِّ، فَهُوَ بَاقٍ غَيْرُ بَاطِلِ إِلَّا فِيمَا قَبْلَ الْقِيَامَةِ؛ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يُفْنِي وَيُبْطِلُ جَمِيعَ الْمَاهِيَّاتِ وَلَا يَبْقَى إِلَّا وَجْهُهُ الْكَرِيمُ وَنَبِيُّهُ الْعَظِيمُ (صلی الله علیه و آله وسلم .) اما اصل وجدان جوهری تا پیش از قیامت باقی و نابود نشدنی است؛ زیرا خداوند متعال تمام ماهیات را نابود می کند و تنها ذات کریم او و پیامبر عظیمش(صلی الله علیه و آله وسلم باقی می ماند.)

## تبدل اعراض در دنیا و آخرت إِذَا عَرَفْتَ حَقِيقَةَ التَّرْكِيبِ، نَقُولُ : إِنَّ الْمَائِزَ بَيْنَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ لَيْسَتِ الهيولَوِيَّةَ وَالتَّجَرُّدَ، بَلِ الْمِيزُ بِبُطْلَانِ هَذِهِ التَّرَاكِيبِ وَالْحِلَالِهَا وَرُجُوعِ كُلِّ جُزْءٍ جَوْهَرِي إِلَى مَا كَانَ عَلَيْهِ قَبْلَ التَّرْكِيبِ، وَعَدَمِ هَذَا البُطلَانِ. وقتی حقیقت ترکیب را فهمیدی می گوییم تفاوت میان دنیا و آخرت نه در هیولایی بودن یا تجرد است، بلکه در ابطال این ترکیبات، انحلال آنها، و بازگشت هر جزء جوهری به وضعیت پیش از ترکیب است، یا عدم این ابطال. فَعَادَةُ اللَّهِ جَرَتْ عَلَى أَنْ لَا يُبْقِيَ التَّرْكِيبَ الجَوْهَرِيَّ بِالدَّوَامِ في عَالَمَ الدُّنْيَا، بِخِلَافِ عَالَمَ الْآخِرَةِ؛ إِذْ عَادَتُهُ جَرَتْ عَلَى إِبْقَاءِ تَرَاكِيبِهَا بِالدَّوَامِ. روش خداوند این است که ترکیب جوهری را به صورت دائمی در عالم دنیا باقی نمی گذارد، برخلاف عالم آخرت که در آن روش خداوند بر بقای دائمی ترکیبات است. وَهَذَا لَا يُنَافِي تَبَدُّلَ أَعْرَاضِ الْجَوَاهِرِ الْمَوْجُودَةِ فِي عَالَمَ الْآخِرَةِ؛ فَإِنَّهُ بِتَرْفِيعَ الدَّرَجَاتِ أَوْ تَشْدِيدِ الْعَذَابِ أَوْ تَغَيرِ أَنْحَاءِ (181 النِّعَمِ وَالنِّقَمِ لِأَهْلِ الثَّوَابِ وَالْعِقَابِ.) و این موضوع با تغییر اعراض جواهر موجود در عالم آخرت ناسازگار نیست؛ چرا که به سبب بالا بردن درجات، تشديد عذاب یا تغییر انواع نعمت ها و نقمتها برای اهل ثواب و عقاب رخ می دهد. وَإِنْ تَختَلِفِ الْأَعْرَاضُ وَيَتَبَدَّلْ أَطْوَارُ الْوُجْدَانِ الْجَوْهَرِي، إِلَّا أَنَّ التَّرَاكِيبَ الجَوْهَرِيَّةَ الْحَاصِلَةَ بَيْنَ أَجْزَاءِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ بِالِانْضِمَامِ وَوَحْدَةِ الْوُجْدَانِ لَا تَنْحَلُ وَلَا تَعُودُ الْأَجْزَاءُ إِلَى مَا كَانُوا عَلَيْهِ أَوَّلًا. و اگرچه اعراض تغییر کرده و اطوار وجدان جوهری دگرگون میشود اما ترکیبات جوهری که میان اجزاء آب بسیط به واسطه پیوستگی و وحدت وجدان شکل گرفته است، منحل نمی شود و اجزاء به وضعیت اولیه خود باز نمی گردند. مِنَ الْوُجْدَانَاتِ الْمُتَفَرِّقَةِ الْمُخْتَلِفَةِ، وَمِنَ الْمَعْرُوضِيَّةِ لِلطَّوَائِفِ الخَاصَّةِ مِنَ الْأَعْرَاضِ الْخَاصَّةِ الْمُتَفَرِّقَةِ الأوَّلِيَّةِ. از وجدانهای پراکنده و متفاوت و از موضوعیت برای طوایف خاصی از اعراض خاص پراکنده اولیه.

## انحلال بدن در قبر و سر بقاء بدن اولیاء خدای متعال. مَثَلًا إِنَّ عَادَةَ اللهِ جَرَتْ فِي الدُّنْيَا عَلَى حَلِ تَرَكِيبَاتِ الْمَعَادِنِ وَالنَّبَاتَاتِ وَالْحَيَوَانِ وَالْإِنْسَانِ، فَبَعْدَ مَا مَاتَ الْإِنْسَانُ يَنْحَلُ تَرْكِيبُ بَدَنِهِ لِيَعُودَ جُزْؤُهُ الْمَائِيُّ إِلَى مَا كَانَ عَلَيْهِ أَوَّلَّا قَبْلَ التَّرْكِيبِ وَالِانْضِمَامِ مِنَ الْوُجْدَانِ الخاص وَالْمَعْرُوضِيَّةِ لِلْأَعْرَاضِ الْخَاصَّةِ. مثلاً، عادت خداوند در دنیا بر این بوده که ترکیبات معادن ،نباتات حیوانات و انسانها را حل کند؛ پس از مرگ انسان ترکیب بدن او منحل می شود و جزء آبی آن به همان حالتی که ابتدا قبل از ترکیب و پیوستگی داشت، بازمی گردد، همراه با وجدان خاص و موضوعیت برای اعراض خاص. وَكَذَلِكَ جُزْؤُهُ النَّارِيُّ وَالتُّرَابِيُّ وَاهْوَائِيُّ، فَالْكُلُّ يَعُودُ مِنْ وَحْدَةِ الْوُجْدَانِ وَالِانْضِمَامِ إِلَى تَعَدُّدِ الْوُجْدَانِ الأوَّلِيِّ. همچنین جزء آتشی، خاکی و هوایی او نیز از وحدت وجدان و پیوستگی به کثرت وجدان اولیه خود بازمی گردد. فَكَذَلِكَ فِي الْحَيَوَانَاتِ وَالنَّبَاتَاتِ وَالْجَمَادَاتِ، حَتَّى الْعَنَاصِرِ ؛ فَإِنَّهَا تَنْحَلُ أَيْضًا وَتَعُودُ كُلُّ هَذِهِ الْمُرَكَّبَاتِ إِلَى مَا كَانَ عَلَيْهِ أَجْزَاؤُهُ أَوَّلًا إلَى أَنْ يَرْجِعَ الجَمِيعُ إِلَى الْمَاءِ الْبَسِيطِ الْمُتَحَصِلِ الْعَارِي عَنْ جَمِيعِ هَذِهِ الْأَعْرَاضِ. به همین ترتیب در حیوانات نباتات و جمادات نیز چنین ،است، حتی عناصر نیز منحل می شوند و همه این ترکیبات به حال اولیه اجزاء خود باز می گردند تا آنکه همه چیز به آب بسیط متحصل و عاری از تمام این اعراض بازگردد. غَايَةُ الْأَمْرِ أَنَّ بَعْضَ التَّرَاكِيبِ سَرِيعُ الانْحِلَالِ وَبَعْضَهَا بَطِيءُ، كَتَرْكِيبِ الذَّهَبِ مَثَلًا. تنها تفاوت این است که برخی ترکیبات به سرعت منحل می شوند و برخی دیگر، مانند ترکیب طلا، به کندی. وَأَمَّا أَبْدَانُ الْأَنْبِيَاءِ وَالْأَوْلِيَاءِ، كَنَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ وَأَوْصِيَائِهِ: فَلَيْسَتْ مِنْ نَشْأَةِ الدُّنْيَا، بَلْ هِيَ مِنْ عَالَمَ الْآخِرَةِ، نَظِيرَ قُلُوبِ شِيعَتِهِمْ؛ فَإِنَّهَا مَخْلُوقَةٌ مِنْ أَبْدَانِهِمْ.: اما اجساد پیامبران و اولیاء، مانند پیامبر ما حضرت محمد (صلی الله علیه وآله و اوصیای او، از نشأت دنیا نیستند بلکه متعلق به عالم آخرت،اند مشابه قلوب شیعیانشان که از اجساد آنها آفریده شده اند.) فَلِذَا لَمْ تَجْر عَادَةُ اللهِ تَعَالَى بِإِبْطَالِ تَرَاكِيبٍ أَبْدَانِهِمُ الْمُقَدَّسَةِ. بنابراین، عادت خداوند متعال بر ابطال ترکیبات اجساد مقدس آنها جاری نشده است.

بَشَرٌ وَلَكِنَّ فِيهِ مَعْنًى عَابِقٌ / وَالْعُودُ لَيْسَ كَسَائِرِ الْأَعْوَادِ او بشر است، اما در او معنایی خوشبو و عطر آگین وجود دارد و بازگشت او همچون بازگشت دیگر شاخه ها (اعواد نیست.) وَأَمَّا الْآخِرَةُ، فَقَدْ جَرَتْ عَادَتُهُ تَعَالَى عَلَى عَدَمِ إِبْطَالِ تَرَاكِيبِهَا ، وَإِنْ تَغَيَّرَتِ الْأَعْرَاضُ وَتَبَدَّلَتْ أَطْوَارُ الْوُجْدَانِ بِالاشْتِدَادِ وَالنَّقْص. اما در آخرت، عادت خداوند متعال بر این است که ترکیبات آن را ابطال نمی کند هر چند اعراض تغییر یافته و اطوار وجدان با شدت و نقص متحول شوند. ## بطلان سخن فلاسفه در تفاوت دنیا و آخرت. فَهَذَا هُوَ الْمَائِرُ بَيْنَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ مِنْ كَوْنِ الدُّنْيَا دَارَ فَنَاءٍ وَزَوَالِ وَهَوَانٍ يُبْطَلُ فِيهَا التَّرَاكِيبُ وَيَمُوتُ كُل مَنْ عَلَيْهَا، وَكَوْنِ الْآخِرَةِ دَارَ قَرَارٍ وَبَقَاءِ وَحَيَاةٍ بِلَا مَوْتِ. پس این است تفاوت میان دنیا و آخرت اینکه دنیا دار فناء، زوال و پستی است که در آن ترکیبات نابود می شوند و هر آنچه بر روی آن است می میرد، اما آخرت دار قرار بقاء و حیاتی بدون مرگ است. لا مَا تَوَهَّمَهُ الْفَلَاسِفَةُ مِنْ كَوْنِ الدُّنْيَا دَارَ الاِسْتِعْدَادِ وَالْحِسْمِيَّةِ وَلَوَازِمِهَا مِنَ الْأَكْلِ وَالشُّرْبِ وَالشَّهْوَةِ وَالْغَضَبِ وَالتَّرَاحُمِ وَالْفَسَادِ. نه آنچه فلاسفه پنداشته اند که دنیا دار استعداد و جسمیت و لوازم آن مانند ،خوردن، آشامیدن، شهوت، خشم، تزاحم و فساد است. وَكَوْنِ الْآخِرَةِ دَارَ الْفِعْلِيَّةِ الْمَحْضَةِ وَالصُّوَرِ الصَّرْفَةِ وَالتَّجَرُّدِ الْبَحْتِ عَنِ الْحِسْمِيَّةِ وَلَوَازِمِهَا مِنَ الْهُيُولَوِيَّةِ وَالْقُوَّةِ وَالْمَادَّةِ وَالأكل والشرببِ وَالْفَسَادِ وَالتَّزَاحُمِ وَغَيْرِهَا. و نه اینکه آخرت دار فعلیت محض صور صرف و تجرد کامل از جسمیت و لوازم آن مانند هیولا، قوه، ماده، خوردن، آشامیدن، فساد، تزاحم و غیره باشد. وَذَلِكَ لِأَنَّكَ قَدْ عَرَفْتَ أَنَّ كِلْتَا الدَّارَيْنِ دَارُ الْحِسْمِيَّةِ وَعَالَمُ الْأَجْسَامِ، وَأَنَّ الدُّنْيَا لَيْسَتْ دَارَ هَيُولَوِيَّةٍ وَاسْتِعْدَادٍ. زیرا دانستی که هر دو جهان، دار جسمیت و عالم اجسام هستند و دنیا دار هیولا و استعداد نیست.

لأَنَّهُمَا لَيْسَنَا مِنْ لَوَازِمِ الْأَجْسَامِ، لِيُطْلَانِ الهيولى عَلَى مَا قَدْ سَبَقَ، وَأَنَّ فِي الْآخِرَةِ أَيْضًا أَكْلًا وَشُرْبًا وَجمَاعًا وَنَوْمًا وَيَقَظَةً وَطُيُورًا وَسُرُورًا وَأَشْجَارًا وَأَنْهَارًا إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا وَرَدَ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ. زیرا این دو هیولا و استعداد از لوازم اجسام نیستند همان طور که پیش تر بطلان هیولا ثابت شد. و اینکه در آخرت نیز خوردن، آشامیدن، جماع، خواب بیداری پرندگان، شادی، درختان و رودها و غیره وجود دارند، همان طور که در کتاب و سنت آمده است. وَكُلُّ هَذِهِ أُمُورٌ جِسْمِيَّةٌ صَادِرَةٌ عَنِ الْأَجْسَامِ حَقِيقَةٌ. و تمامی این موارد، امور جسمانی هستند که حقیقتاً از اجسام صادر می شوند. غَايَةُ الْأَمْرِ أَنَّ اخْتِلَافَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ بِاللُّطَافَةِ وَالْكَتَافَةِ بِالْمَعْنَى الَّذِي مَرَّ مِنْ مَعْرُوضِيَّةِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ لِأَعْرَاضِ خاصة هُنَاكَ وَأَعْرَاضٍ خَاصَّةٍ أُخْرَى هَا هُنَا. نتیجه اینکه اختلاف دنیا و آخرت در لطافت و کثافت است، به معنایی که پیش تر گذشت؛ یعنی موضوعیت آب بسیط برای اعراض خاص در آخرت و اعراض خاص دیگر در دنیا. فَلِذَا لَا تَكُونُ الْآخِرَةُ مَرْثِيَّةً بِهَذَا الْبَصَرِ الَّذِي يَكُونُ كَثِيفًا، أَيْ مَعْرُوضًا لِأَعْرَاضٍ خَاصَّةٍ. به همین دلیل، آخرت با این دیدگان جسمانی که کثیف اند، یعنی موضوع اعراض خاص هستند، قابل رؤیت نیست. وَأَيْضًا اخْتِلَافُهُمَا بِالْحِلَالِ التَّرَاكِيب في الدُّنْيَا دُونَ الْآخِرَةِ، وَإِلَّا فَمَوْجُودَاتُ كِلْتَا الدَّارَيْنِ أَجْسَامٌ يَأْكُلُونَ وَيَشْرَبُونَ وَيَقُومُونَ وَيَقْعُدُونَ وَيَنَامُونَ وَيَسْتَيْقِظُونَ وَغَيْرَ ذَلِكَ مِمَّا وَرَدَ فِي الشَّرِيعَةِ الْمُطَهَّرَةِ. و همچنین تفاوت آن دو در انحلال ترکیبات در دنیا و عدم آن در آخرت است. وگرنه موجودات هر دو جهان جسمانی ،اند، می خورند، می آشامند، می نشینند، می خوابند و بیدار میشوند و سایر اموری که در شریعت مطهره آمده است. فَالسِّنْحُ وَاحِدٌ وَفَارد. پس ماهیت و سنخ، يكى و يكتا است. ## اقوال گوناگون در جبل قاف. إِذَا عَرَفْتَ الْفَرْقَ بَيْنَ الْعَالَمِ الَّذِي وُقِعَتْ تَسْمِيَتُهُ في الشَّرِيعَةِ بِالدُّنْيَا، وَالْعَالَمَ الَّذِي سُمِّيَ فِي الشَّرِيعَةِ بِالْآخِرَةِ، فَاعْلَمْ أَنَّ فِي لِسَانِ شَرِيعَتِنَا قَدْ وَرَدَ مَكَرَّرًا ذِكْرُ جَبَلٍ قَافٍ.

وقتی تفاوت میان جهانی که در شریعت به آن دنیا گفته شده و جهانی که آخرت نامیده شده را فهمیدی، بدان که در لسان شریعت ما به کرات از کوه قاف یاد شده است. وَقَدِ اخْتَلَفَتْ كَلِمَةُ الْمُسْلِمِينَ فِي بَيَانِ مَعْنَاهُ إِلَى أَقْوَالِ بَيْنَ الْإِفْرَاطِ وَالتَّفْرِيطِ. و میان مسلمانان درباره بیان معنای آن اختلاف نظرهایی میان افراط و تفریط وجود دارد. فَذَهَبَ بَعْضُ الْعُلَمَاءِ مِنَ الْعُرَفَاءِ بِكَوْنِ الْمُرَادِ مِنْهُ قَافَ قَلْبِ الْعَارِفِ، أَوْ قَافَ قَلَمِ اللهِ تَعَالَى، أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْمُهْمَلَاتِ الْعِرْفَانِيَّةِ الَّتِي لَا أَصْلَ لَهَا إِلَّا التَّخَيُّلَاتِ الْوَاهِيَةِ. برخی از علما و عرفا مراد از آن را قاف قلبِ عارف یا قاف قلم خداوند متعال یا چیزهای دیگری از این قبیل که تنها خیالات واهی هستند، دانسته اند. وَذَهَبَ بَعْضُ إِلَى كَوْنِهِ جَبَلَ فَفْقَازَ وَذَهَبَ السَّيِّدُ هِبَةُ الدِّينِ الشَّهْرَسْتَانِيُّ إِلَى كَوْنِهِ مَخْرُوطَ ظِلَّ الْأَرْضِ. برخی آن را کوه قفقاز دانسته اند و سید هبة الدین شهرستانی آن را مخروط سایه زمین توصیف کرده است. وَجَمِيعُ هَؤُلَاءِ يُنَادُونَ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ ؛ إذْ لَا يُنَاسِبُ أَقْوَاهُمُ الرّوَايَاتُ الْوَاردَةُ في الْمَقَامِ، كَمَا يَظْهَرُ لِلمُراجِعِ. اما همه این افراد از مکانی دور ندا می دهند چرا که گفته های آنها با روایات وارد شده در این مقام مطابقت ندارد، همان طور که برای هر محققی آشکار است. ## جبل قاف از اسرار انبیاء یهود. وَتَحْقِيقُ الْكَلَامِ فِيهِ عَلَى مَا يُسْتَفَادُ مِنَ الْأَحَادِيثِ مَوْقُوفٌ عَلَى تَقْدِيمِ مُقَدِّمَةٍ مُنَتِهَةٍ إِلَى وَجْهِ إِجْمَالِ الْأَحَادِيثِ، وَسِرِ عَدَمِ كَشْفِ الْقِنَاعَ عَنْ وَجْهِ الْمَطْلُوبِ فِيهَا. فَنَقُولُ: تحقیق در این موضوع، بر اساس آنچه از احادیث برداشت می شود، مستلزم ارائه مقدمه ای است که به علت اجمال احادیث و راز عدم برداشتن پرده از چهره مقصود در آنها اشاره کند. پس می گوییم: يَظْهَرُ لِلْمُتَتَبَّعِ فِي مَوَاضِعِ احْتِجَاجَاتِ سَادَاتِنَا الْمَعْصُومِينَ: مَعَ عُلَمَاءِ الْفِرَقِ، وَلَسِيَّمَا الْيَهُودِ، أَنَّ بَعْضَ عُلُومِ الْأَنْبِيَاءِ السَّالِفَةِ كَانَ بَاقِيًا فِي أَيْدِي بَعْضٍ عُلَمَاءِ الْيَهُودِ وَغَيْرِهِمْ. برای کسی که در مواضع احتجاجات سروران معصوم ما با علمای فرق، به ویژه یهودیان، تحقیق کند آشکار می شود که برخی از علوم انبیای پیشین همچنان در دست برخی از علمای یهود و غیر آنان باقی مانده بود.

فَإِنَّ التَّوْرَاةَ وَبَعْضَ الْكُتُبِ السَّابِقَةِ وَإِنْ صَارَتْ مُحَرَّفَةٌ مُتَبَدِّلَةٌ، إِلَّا أَنَّ بَعْضَ مَعَارِفِ الْأَنْبِيَاءِ كَانَ مُسْتَوْدَعَا فِي صُدُورِ بَعْضِ الْعُلَمَاءِ. زیرا تورات و برخی از کتابهای پیشین، هر چند تحریف و دگرگون شده بودند، اما برخی از معارف انبیا همچنان در سینه های برخی از علما حفظ شده بود. فَلِهَذَا كَانُوا يَتَشَرَّفُونَ مَحْضَرَ النَّبِيِّ (صلى الله عليه و آله وسلم وَأَوْصِيَائِهِ وَيَسْأَلُونَهُمْ عَنْ تِلْكَ الْأُمُورِ كَيْ يَخْتَبِرُوهُمْ بِأَنَّهُمْ عَالِمُونَ بِالْعُلُومِ وَالْمَعَارِفِ الْإِلَهِيَّةِ أَمْ لَا.) به همین دلیل آنان به محضر پیامبر(صلى الله عليه و آله وسلم و اوصیای او شرفیاب میشدند و درباره این امور از ایشان سؤال می کردند تا آنان را بیازمایند که آیا به علوم و معارف الهی آگاه هستند یا نه.) إِذْ كَانَ الْأَنْبِيَاءُ الْأَقْدَمُونَ يُبَشِرُونَ أُنهُمْ بِأَنَّ النَّبي الخاتم (صلى الله عليه و آله وسلم يجيءُ وَيَأْتِي بِالْمَعَارِفِ الْإِهِيَّةِ عُرْيَانًا، وَيَكْشِفُ الْأَسْتَارَ وَالْقِنَاعَ عَنْ وَجْهِهَا.) زیرا انبیای پیشین، امتهای خود را بشارت می دادند که پیامبر خاتم(صلى الله عليه و آله وسلم خواهد آمد و معارف الهی را به صورت بی پرده آورده و پرده ها را از چهره آنها برخواهد داشت.) فَلِذَلِكَ كَانَتْ عُلَمَاءُ الْيَهُودِ وَغَيْرُهُمْ يَأْتُونَ النَّبِيَّ (صلى الله عليه و آله وسلم وَيَسْأَلُونَهُ عَنْهَا اخْتِبَارًا وَامْتِحَانًا.) به همین دلیل، علمای یهود و غیر آنان نزد پیامبر(صلى الله عليه و آله وسلم می آمدند و درباره این موضوعات از او سؤال می کردند تا او را بیازمایند و امتحان کنند.) وَيَكْفِيكَ الرُّجُوعُ إِلَى مَوَارِدِ احْتِجَاجَاتِ سَادَتِنَا الْهُدَاةِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ وَالصَّلَاةُ مَعَ عُلَمَاءِ الْيَهُودِ وَالنَّصَارَى وَغَيْرِهِمَا. و کافی است که به موارد احتجاجات سروران هدایتگر ما (علیهم السلام با علمای یهود، نصاری و غیر آنان رجوع کنید.) وَكَانَ مِنَ الْأُمُورِ الْمَرْمُوزَةِ الْمَذْكُورَةِ في أَلْسِنَةِ الْأَنْبِيَاءِ السَّابِقِينَ ، (182 مَسْأَلَهُ جَبَلٍ قَافٍ، حَيْثُ كَانُوا يُخْبِرُونَ أُلَمَهُمْ بِمَا، وَلَكِنْ رَمزًا، لَا صَرَاحَةً إِذْ كَشْفُ الْحِجَابِ عَنْ وَجْهِ الْحَقَائِقِ مِنْ جَمِيعِ الْحِهَاتِ كَانَ عَلَى ذِمَّةِ النَّبي الخاتم(صلى الله عليه و آله وسلم) .) از جمله امور رمزی که در زبان انبیای پیشین ذکر شده بود، مسئله کوه قاف بود که آنان این موضوع را به امت های خود گزارش می دادند اما به صورت رمز و نه صراحتاً؛ زیرا پرده برداری از چهره حقایق از تمامی جهات بر عهده پیامبر خاتم (صلى الله عليه و آله وسلم گذاشته شده بود.)

وَكَانَ عَبْدُ اللهِ بْنُ سَلَامٍ مِنْ عُلَمَاءِ الْيَهُودِ وَمُطَّلِعًا عَلَى هَذَا الْأَمْرِ الَّذِي تَكَرَّرَ فِي لِسَانِ السَّابِقِينَ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ ، فَجَاءَ إِلَى النَّبي (صلى الله عليه و آله وسلم مُحْتَبِرًا إِيَّاهُ سَائِلًا عَنْ جَبَلٍ قَافٍ (1) .) عبدالله بن سلام که از علمای یهود بود و بر این موضوع که در زبان انبیای پیشین بارها تکرار شده بود اطلاع داشت، نزد پیامبر (صلى الله عليه و آله وسلم آمد تا او را بیازماید و درباره کوه قاف سؤال کرد.) فَعِنْدَ ذَلِكَ صَارَ الْفَرْضُ عَلَى النَّبِي (صلى الله عليه و آله وسلم أَنْ يَتَكَلَّمَ عَلَى وَفَاقِ الْأَنْبِيَاءِ مِنْ دُونِ مُنَاقَضَةٍ بَيْنَ كَلَامِهِ وَكَلَامِهِمْ، كَيْ يُصَدِّقَهُ السَّائِلُ الْمُخْتَبِرُ نُبُوَّتَهُ وَلَا يُكَذِّبَهُ.) در آن هنگام بر پیامبر(صلى الله عليه و آله وسلم واجب شد که بر وفق گفتار انبیا سخن گوید، بدون آنکه میان کلام او و کلام آنان تناقضی وجود داشته باشد تا سائل آزمایش کننده نبوت او را تصدیق کند و او را تكذيب نكند.) إِذْ لَوْ خَالَفَ الْأَنْبِيَاءَ، كَانَ حَرِيَّا بِالتَّكْذِيبِ. وَحَيْثُ إِنَّ الْأَنْبِيَاءَ قَدْ قَالُوا فِيهِ عَلَى سَبِيلِ الرَّمْزِ وَالْإِيمَاءِ وَالْكِنَايَةِ وَالتَّشْبِيهِ، وَالسَّائِلُ يَكُونُ فِي مَرْتَبَةٍ خَاصَّةٍ مِنْ اسْتِعْدَادِ تَحَمُلِ الْعُلُومِ وَالْحَقَائِقِ، كَانَ فَرْضًا عَلَيْهِ (صلى الله عليه و آله وسلم أَنْ يُرَاعِيَ هَذِهِ الْحِهَاتِ أَيْضًا، كَيْ لَا يُكَذِّبَهُ السَّائِلُ الْمُمْتَحِنُ الْمُخْتَبِرُ.) زیرا اگر پیامبر(صلى الله عليه و آله وسلم خلاف گفتار انبیا سخن می گفت، سزاوار تکذیب بود و از آنجا که انبیا درباره این موضوع به صورت رمز اشاره کنایه و تشبیه سخن گفته بودند و سائل نیز در مرتبه خاصی از آمادگی برای پذیرش علوم و حقایق قرار داشت بر پیامبر(صلى الله عليه و آله وسلم) واجب بود که این جهات را نیز رعایت کند تا سائل آزمون گر او را تکذیب نکند.) ثُمَّ إِنَّهُ لَمَّا كَانَ عَلَى عُهْدَتِهِ وَذِمَّتِهِ (صلى الله عليه و آله وسلم أَنْ يَكْشِفَ الْحُجُبَ عَنْ كُلِ الْحَقَائِقِ الْمَبْدَثِيَّةِ وَالْمَعَادِيَّةِ وَالدُّنْيَوِيَّةِ وَالْأُخْرَوِيَّةِ، لَا مَنَاصَ لَهُ (صلى الله عليه و آله وسلم) مِنْ أَنْ يَتَكَلَّمَ عَلَى وَجْهِ يَرْفَعُ النِّقَابَ كُلَّ الرَّفْعِ عَنْ حَقِيقَةِ الْأَمْرِ، كَيْ يَنَالَ حَقِيقَةَ جَبَل قَافٍ كُلُّ لَبِيبِ فَطِن نَاظِرِ فِي كَلَامِهِ (صلى الله عليه و آله وسلم).) سپس، از آنجا که پیامبر(صلى الله عليه و آله وسلم هم موظف بود که پرده ها را از تمامی حقایق آغازین معادی، دنیوی و اخروی بردارد، ناگزیر بود به گونه ای سخن گوید که تمام پرده ها از حقیقت امر کنار برود، تا هر شخص خردمند و تیزهوشی که در کلام او تأمل کند، بتواند حقیقت کوه قاف را دریابد.) عَلَى أَنَّهُ لَا بُدَّ لَهُ (صلى الله عليه و آله وسلم مِنَ التَّكَلُّم عَلَى وَجْهِ لَا يَرْمِيهِ أُنَاسُ عَصْرِهِ بِالسَّفَهِ وَالْجُنُونِ. إِذْ عَصْرُهُ كَانَ عَصْرَ الجَهَالَةِ، وَالنَّاسُ يَوْمَئِذٍ لَمَّ يَكُونُوا مُتَحَمِلِينَ لإدْرَاكِ الْحَقَائِقِ الْغَامِضَةِ، نَظِيرَ الْحَقَائِقِ الَّتِي اكْتَشَفَهَا عَصْرُنَا الحاضِرُ الجَدِيدُ.)


1) بحار الأنوار 57 / 247

به علاوه، او(صلى الله عليه و آله وسلم باید به گونه ای سخن می گفت که مردم زمان او، او را به سفاهت و جنون متهم نكنند؛ زيرا زمانه او عصر جهالت بود و مردم آن زمان تاب تحمل و درک حقایق پیچیده نظیر حقایقی که در عصر حاضر کشف شده است را نداشتند.) فَلَوْ تَفَوَّهَ النَّبِيُّ (صلى الله عليه و آله وسلم مَا لَا يَسْتَعِدُّهُ النَّاسُ، لَرَمَوْهُ بِالسَّفَاهَةِ وَالْجُنُونِ، وَلَكَذَّبُوهُ فِي نُبُوَّتِهِ.) اگر پیامبر (صلى الله عليه و آله وسلم سخنی می گفت که مردم آماده پذیرش آن نبودند، او را به سفاهت و جنون متهم می کردند و نبوتش را تکذیب می کردند.) وَفِي عَيْنٍ هَذِهِ الْأَحْوَالِ وَرِعَايَةِ هَذِهِ الْحِهَاتِ، لَا بُدَّ لَهُ (صلى الله عليه و آله وسلم مِنْ مُرَاعَاةِ الْأَعْصَارِ الْخَالِفَةِ الَّتِي يَأْتِي فِيهَا رِجَالٌ طَبِيعِيُّونَ وَحُكَمَاءُ فَلَكِيُّونَ أَرْضِيُّونَ بَرِيُّونَ يَحْرِيُّونَ.) و در عین حال که باید این شرایط و جنبه ها را رعایت میکرد باید اعصار آینده را نیز در نظر می گرفت؛ اعصاری که در آن مردانی ،طبیعی، حکیمانی ،فلکی زمینی، خشکی زی و دریازی ظهور می کردند. يَطِيرُونَ فِي السَّمَاءِ وَيَنْزِلُونَ أَعْمَاقَ طَبَقَاتِ الْأَرْضِ ، وَيَغُوصُونَ فِي أَغْوَارِ الْبِحَارِ وَأَعْمَاقِهَا، وَيَطْرُونَ الْأَرْضَ طَيًّا، وَيَسِيرُونَ الْجِبَالَ سَيْرًا. که در آسمان پرواز می کنند به اعماق طبقات زمین نفوذ میکنند، در ژرفای دریاها غواصی می کنند، زمین را در می نوردند و کوه ها را به حرکت در می آورند. وَيُهَاجِمُونَ عَلَى نَوَامِيس الطَّبِيعَةِ وَأَسْرَارِ الْكَوْنِ، فَيَحْرِقُونَ حُجُبَ الْإِثرِ السَّيَّالِ، وَيَهْدِمُونَ قِلَاعَ الْأَتُمُسْفِيرِ الْجَوَّالِ ، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْمُهَاجَمَاتِ الْعِلْمِيَّةِ وَالْفُتُوحَاتِ النَّظَرِيَّةِ الْإِدْرَاكِيَّةِ وَهَدْمِ حُصُونِ النواميس. و به نوامیس طبیعت و اسرار کیهان هجوم می آورند، پرده های اتر سیال را می درند، دژهای جو متحرک را فرو می ریزند و از این دست به پیشرفتهای علمی و کشفیات نظری و ادراکی دست می یابند و دژهای قوانین طبیعت را درهم می شکنند. فَإِذَنْ يَكُونُ أَمْرُ الْبَيَانِ وَمَنْهَجُ التَّوْضِيح وَالتَّبْيَانِ عَلَى نَبِيِّنَا الخاتم (صلى الله عليه و آله وسلم في غَايَةِ الصُّعُوبَةِ وَنِهَايَةِ الدِّقَةِ؛ لأَنَّهُ يَدَّعِى النُّبُوَّةَ العَامَّةَ الختمِيَّةَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ.) بنابراین، بیان و روش توضیح و تبیین برای پیامبر خاتم ما (صلى الله عليه و آله وسلم در نهایت سختی و دقت بود؛ زیرا او ادعای نبوت عمومی و خاتمیت تا روز قیامت داشت.) فَلَابُدَّ لَهُ مِنْ أَنْ يَأْتِيَ بِكَلَامِ لَا يُكَذِّبُهُ حُكَمَاءُ الْخَلَفِ ، وَلَا يُنَاقِضُ رُمُوزَ الْأَنْبِيَاءِ السَّلَفِ، وَلَا يُنَافِي مَرْتَبَةَ اسْتِعْدَادِ السَّائِلِ، وَلَا يَرْمِيهِ أَهْلُ عَصْرِهِ وَأُنَاسٌ زَمَانِهِ بِالسَّفَهِ وَالْجُنُونِ.

بنابراین، باید سخنی می گفت که حکمای آینده او را تکذیب نکنند، با رموز انبیای گذشته تناقض نداشته باشد، با مرتبه استعداد سائل منافات نداشته باشد، و اهل زمانه اش او را به سفاهت و جنون متهم نکنند. يَا تَرَى كَيْفَ يَصْعُبُ الْكَلَامُ فِي الْمَقَامِ عَلَى مِثْلِ هَذَا الْمُتَكَلِّمِ قَبْضًا وَبَسْطًا وَإِجْمَالًا وَتَوْضِيحًا وَإِمَاءً وَتَصْرِيحًا ! پس چقدر سخت است سخن گفتن در این مقام برای چنین گوینده ای چه به اختصار و چه به تفصیل، چه به صورت اجمالی و چه توضیحی، چه با اشاره و چه با صراحت! فَمِثْلُ هَذَا الْكَلَامِ لَيْسَ إِلَّا عَلَى ذِمَّةِ قَائِدِ الْإِسْلَامِ الصَّادِعِ بِالشَّرِيعَةِ الْحَنِيفِيَّةِ الْخَتْمِيَّةِ الْأَبَدِيَّةِ. چنین سخن گفتنی تنها بر عهده پیشوای اسلام است که شریعت حنیفیه خاتم و ابدی را آشکار کرد. وَهُنَالِكَ يَجِبُ عَلَى النَّاظِرِ فِي كَلِمَاتِ النَّبي (صلى الله عليه و آله وسلم الرَّاجِعَةِ إِلَى جَبَل قَافٍ أَنْ يَتَعَمَّقَ فِيهَا كَمَالَ التَّعَمُّقِ، كَيْ يَنَالَ مَقْصِدَهُ وَمَغْزَاهُ.) در اینجا، بر کسی که در سخنان پیامبر درباره کوه قاف تأمل می کند واجب است که به طور کامل در آن ها ژرف نگری کند تا به مقصد و مقصود آن دست یابد. ## قاف بحری از ماء بسیط که محیط بر زمین است. إِذَا تَوَجَّهْتَ إِلَى هَذِهِ الْمُقَدِّمَةِ، فَاسْتَمِعْ لِمَا يُتْلَى عَلَيْكَ، فَنَقُولُ: قَدْ مَرَّ فِيمَا سَلَفَ مِنَّا أَنَّ عِمَادَ كُل الْعَوَالِمِ الْحِسْمِيَّةِ هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ، وَهُوَ قَيُّومُ كُلِ الْمَخْلُوقَاتِ الْحِسْمِيَّةِ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى. اگر به این مقدمه توجه کرده ای، به آنچه بر تو خوانده می شود گوش فرا ده، پس می گوییم: پیش تر گفته شد که ستون تمامی عوالم جسمانی آب بسیط است و به اذن خداوند متعال قیوم تمام مخلوقات جسمانی است. وَبِهِ يُمْسِكُ اللَّهُ الْأَشْيَاءَ؛ إِذْ هُوَ جَوْهَرُ كُلِّهَا، وَجَمِيعُ هَذِهِ الصُّوَرِ وَاهْيْئَاتِ قَائِمَةٌ بِهِ. و خداوند به وسیله آن، اشیا را نگاه میدارد؛ زیرا آب بسیط جوهر همه چیز است و تمامی این صورت ها و هیئت ها به آن قائم هستند. كَمَا أَنَّهُ قَائِمٌ بِوُجْدَانِهِ الْقَائِمِ بِمَا يَجِدُ، أَيْ نُورِ الْوِلَايَةِ. وَهَذَا النُّورُ قَائِمٌ بِاللَّهِ تَعَالَى شَأْنُهُ الْعَزِيزُ. همچنان که آن به وجدان خود که بر آنچه می یابد قائم است یعنی نور ولایت، قائم است. و این نور به خداوند متعال و عزیز قائم است. وَكُلٌّ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ الَّتِي نَرَاهَا، إِنَّمَا يَكُونُ مَاءً بَسِيطًا مَعْرُوضًا لِلْعَوَارِضِ.

و تمام این چیزهایی که میبینیم، تنها آب بسیطی است که موضوع اعراض گوناگون شده است. وَهَذَا الْمَاءُ فِي مَقَامِ بَسَاطَتِهِ مُتَلَالِيٍّ غَايَةَ التَّلَأُلُو. و این آب در مقام بساطت خود، در نهایت درخشندگی و شفافیت است. كَيْفَ وَبَعْدَ صَيْرُورَتِهِ هَوَاء، أَيْ مَعْرُوضًا لِبَعْضِ الْأَعْرَاضِ ، يَكُونُ فِي لَمَعَانٍ يُبْهِرُ الْقُلُوبَ؟! چگونه است که پس از تبدیل شدن به هوا، یعنی زمانی که موضوع برخی اعراض می شود، درخششی پیدا می کند که دلها را خیره می سازد؟! كَمَا وَرَدَ فِي الْكَافِي: «إِنَّ هُنَاكَ هَوَاءَ يُبْهِرُ الْقُلُوبَ مِنْ رُؤْيَتِهِ». فَمَا ظَنُّكَ بِالْبَسِيطِ الْعَارِي مِنْ هَذَا الْعَرَضِ الهَوَالِي؟! همچنان که در کتاب کافی آمده است «در آنجا هوایی وجود دارد که دیدنش دلها را خیره می کند.» پس چه تصوری داری از آب بسیطی که عاری از این عرض هوایی باشد؟! وَالْغَرَضُ : إِنَّ وَتَدَ كُلِ جِسْمِ مِنَ الْأَجْسَامِ وَأَصْلَهُ وَأَسَاسَهُ وَمَادَّتَهُ وَقِوَامَهُ وَكَمَالَهُ وَفِعْلِيَّتَهُ، هُوَ الْمَاءُ البَسِيطُ. مقصود این است که ستون اصل اساس ماده قوام، کمال و فعلیت هر جسم از اجسام، آب بسیط است. فَهُوَ مَا بِهِ لُؤْلُوِيَّةٌ كُلِ لُؤْلُؤِ، وَزَبَرْ جَدِيَّةُ كُلِّ زَبَرْجَدٍ، وَكَمَالُ كُلِّ جِسْمِ كَامِلٍ. آب بسیط همان چیزی است که مروارید بودن هر مروارید، زبرجد بودن هر زبرجد و کمال هر جسم کامل به آن وابسته است. وَلَيْسَتِ الصُّورَةُ الزَّبَرْجَدِيَّةُ وَاللُّؤْلُوِيَّةُ الْمَحْسُوسَةُ فِي اللَّالِي وَالزَّبَرْجَدَاتِ الْمَحْسُوسَةِ فَضِيلَةً وَكَمَالًا لِلْمَاءِ الْبَسِيطِ؛ لِأَنَّ كَمَالِيَّةَ هَذِهِ الْأَجْسَامِ الْمَذْكُورَةِ بِأَعْرَاضِهَا، وَهِىَ قَائِمَةٌ بِهَذَا الْجُوْهَرِ الْبَسِيطِ وَوَاجِدَةٌ لِوُجُودِهِ. تصاویر زبرجدی و مرواریدی که در لعلها و زبرجدهای محسوس وجود دارند فضیلت و کمالی برای آب بسیط نیستند؛ زیرا کمال این اجسام ذکر شده به اعراض آنها وابسته است و این اعراض بر این جوهر بسیط قائم بوده و وجود خود را از آن دارند. فَلَيْسَتْ هِيَ فَضِيلَةً وَكَمَالًا لَهُ، بَلْ هُوَ كَمَالٌ لَهَا. پس این اعراض، فضیلت و کمالی برای آب بسیط نیستند بلکه این آب بسیط کمال آنها است. إِذَا أَثْقَنْتَ ذَلِكَ، فَاعْلَمْ قَدْ ذَهَبَ بَعْضُ الْعُلَمَاءِ إِلَى أَنَّ جَبَلَ قَافٍ هُوَ السَّمَاءُ وَهُوَ الْبَحْرُ الْمُحِيطُ عَلَيْنَا.

اگر این مطلب را به خوبی دریافتی بدان که برخی از علما گفته اند که کوه قاف همان آسمان و همان دریای محیط بر ما است. فَإِنَّ فَوْقَ أَرْضِنَا هَذِهِ هَوَاءٌ نَسِيمِيَّةٌ وَهَوَاءٌ زَمْهَرِيرِيَّةٌ عَلَى مَا اتَّفَقَ عَلَيْهِ الْقَدِيمُ وَالْجَدِيدُ. زیرا بر فراز زمین ما، هوای نسیمی و هوای زمهریری وجود دارد، همان طور که قدما و دانشمندان جدید بر آن اتفاق نظر دارند. وَبَعْدَهُمَا عَلَى مَذْهَبِ الْقُدَمَاءِ تَكُونُ كُرَةُ النَّارِ، وَأَمَّا حُكَمَاءُ عَصْرِنَا الْجَدِيدُ فَقَدْ أَبْطَلُوهَا. و پس از آنها، طبق مذهب قدما، کره آتش قرار دارد، اما حکمای عصر جدید آن را رد کرده اند. وَذَهَبُوا إِلَى أَنَّ بَعْدَهُمَا عُنْصُرًا أَثِيرِيَّا يَهْتَزُّ غَايَةَ الِاهْتِزَازِ، وَهُوَ مُوَّاجٌ غَايَةَ التَّمَوُّحِ وَيُسَمَّى بِالْإِثْرِ السَّيَّالِ. و گفته اند که پس از آنها، عنصری اثیری وجود دارد که به شدت در حال ارتعاش و موج زدن است و آن را "اتر سیال" می نامند. وَهَذَا الْإِثْرُ قَدْ مَلَأَ الْفَضَاءَ وَالْجَوَ الْغَيْرَ الْمَحْدُودِ فِي نَظَرِنَا. و این اتر، فضای نامحدود و جو را در دیدگاه ما پر کرده است. وَقَدْ زَعَمُوا أَنَّ هَذَا الْإِتْرَ هِيَ أَصْلُ عَوَالِمِ الْأَجْسَامِ وَمَادَّتُهَا وَلَمْ يَجِدُوا أَلْطَفَ مِنْهُ. و گمان کرده اند که این اتر اصل عوالم جسمانی و ماده آنها است و از آن لطیف تر چیزی نیافته اند. وَلَكِنَّ الحَقِّ أَنَّ مَادَّةَ الْمَوَادِ هِيَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ، وَهُوَ يَصِيرُ مَعْرُوضًا (183 لِأَعْرَاضٍ خَاصَّةٍ، فَيَصِيرُ اِترًا.) اما حقیقت این است که ماده مواد آب بسیط است و زمانی که موضوع اعراض خاصی قرار گیرد، به اتر تبدیل می شود. وَيَظْهَرُ مِنَ الْأَحْبَارِ أَنَّ فَوْقَ هَذِهِ الْمَادَّةِ الْإِثْرِيَّةِ مَاءً بَسِيطًا سَاذَجًا عَنْ جَمِيعِ الْأَعْرَاضِ، وَهُوَ مُحِيطٌ عَلَى جَمِيعَ هَذِهِ الْأَجْسَامِ. و از اخبار بر می آید که فراتر از این ماده اتری، آب بسیطی قرار دارد که از تمامی اعراض پاک است و بر تمام این اجسام محیط است. وَهَذَا الْمَجْمُوعُ هُوَ عَالَمُنَا وَإِلَيْهِ يَنْتَهِي دُنْيَانَا . ثُمَّ بَعْضُ ذَلِكَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الْعَارِي عَنِ الْأَعْرَاضِ يَكُونُ مَاءً مَعْرُوضًا لِأَعْرَاضٍ خَاصَّةٍ، ثُمَّ مَاءً آخَرُ مَعْرُوضًا لِأُخْرَى، وَهَكَذَا. فَيَنْتَظِمُ مِنْهَا عَالَمْ آخَرُ وَدُنْيَا أُخْرَى.

و این مجموعه همان دنیای ما است و به آن ختم می شود. سپس بخشی از آن آب بسیط که از اعراض خالی است، به صورت آبی در می آید که موضوع اعراض خاصی است، و سپس آبی دیگر که موضوع اعراض دیگری است، و به همین ترتیب از این مجموعه جهانی دیگر و دنیایی دیگر شکل می گیرد. وَالْمَقْصُودُ وُجُودُ عَوَالِمَ دُنْيَوَاتٍ كَثِيرَةٍ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهَا مُحَاطٌ بِالْمَاءِ الْبَسِيطِ الْعَارِي عَنِ الْعَوَارِضِ. مقصود این است که عوالم و دنیاهای بسیاری وجود دارند که هر یک از آنها توسط آب بسیطی که از اعراض خالی است، احاطه شده اند. وَهَذَا الْمَاءُ الْمُحِيطٌ هُوَ الْبَحْرُ الْمُحِيطٌ عَلَى ذَلِكَ الْعَالَمَ . لِأَنَّ الْبَحْرَ هُوَ نَفْسُ الْمَاءِ، لَا مَكَانَهُ. و این آب محیط همان دریای محیط بر آن عالم است؛ زیرا دریا همان آب است، نه مکان آن. وَهَذَا الْبَحْرُ مَكْفُوفٌ مِنْ جِهَةِ أَسْفَلِهِ، أَيْ تَمنُوعٌ وَتُمْسَكَ عَنِ السَّيْلَانِ وَالنُّزُولِ، وَمِنْ جِهَةِ فَوْقِهِ مَحفُوظٌ. و این دریا از سمت پایین خود مهار شده است، یعنی از جریان و نزول بازداشته شده و از سمت بالا محفوظ است. وَهَذَا هُوَ جَبَلُ قَابِ الْمُحِيطُ بِالدُّنْيَا، وَحُضْرَةُ السَّمَاءِ مِنْ حُضْرَتِهِ، أَيْ عَيْنُ حُضْرَتِهِ. فَإِذَنْ يَكُونُ لِكُلِّ عَالَم جَبَل قَافٍ مُحِيطٌ بِهِ. و این همان کوه قاف است که دنیا را احاطه کرده و سبزی آسمان از سبزی آن است، یعنی عین سبزی آن. پس هر عالمی کوه قافی دارد که آن را احاطه کرده است. هَذِهِ حُلَاصَةُ مَا ذَهَبَ إِلَيْهِ بَعْضُ الْعُلَمَاءِ فِي بَيَانِ جَبَلِ قَافٍ. این خلاصه ای است از دیدگاه برخی علما در مورد بیان کوه قاف. وَالْأَحْسَنُ مَا ذَهَبَ إِلَيْهِ صَاحِبُ الْعِلْمِ الْجَمْعِي مِنْ كَوْنِ الْمُرَادِ بِجَبَلِ قَافٍ قِطْعَةً مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الَّذِي مِنْهُ خُلِقَ عَالَمُنَا. و بهترین دیدگاه همان است که صاحب علم جمعی بیان کرده است مبنی بر اینکه منظور از کوه قاف، قطعه ای از آب بسیط است که از آن جهان ما خلق شده است.

فَإِنَّ لَفْظَ قَافٍ فِي قَوْلِهِ تَعَالَى: ﴿حَم* عَسَق (1 .) وَقَوْلِهِ تَعَالَى: ﴿ق (2 .) وَفِي الرِّوَايَاتِ الْوَارِدَةِ فِيهِ، إِنَّمَا هُوَ كَلِمَةٌ حَرْفِيَّةٌ، لَا اسْمِيَّةٌ بِمَعْنَى اسْمِ الْفَاعِلِ كَمَا تَوَهَّمَهُ بَعْضُ.) زیرا لفظ "ق" در کلام خداوند متعال (حم عسق و (ق) ، و در روایات وارد شده درباره آن، تنها یک کلمه حرفی است، نه اسمی به معنای اسم فاعل همان طور که برخی گمان کرده اند.) فَإِنَّ عُلَمَاءَ عِلْمِ الْحُرُوفِ يَأْخُذُونَ زُبْرَ الْكَلِمَةِ وَيَتَلَقَّظُونَ بِهِ مُشِيرًا إِلَى نَفْسِ الْكَلِمَةِ. زیرا علمای علم حروف اصل کلمه را میگیرند و آن را تلفظ میکنند تا به خود کلمه اشاره کنند. فَلَفْظُ «ق» كِنَايَةٌ عَنْ اسْمِ الْقَيُّومِ. وَمِنَ الْوَاضِحِ أَنَّ الْمَاءَ الْبَسِيطَ هُوَ قَيُّومُ كُلِ الْعَوَالِمِ بِمَا فِيهَا مِنَ الْأَصْنَافِ وَالْأَشخاص وَالصُّورِ وَالطَّيِّئَاتِ. بنابراین، لفظ «ق» کنایه از اسم قیوم است. و آشکار است که آب بسیط، قیوم تمام عوالم است، با هر آنچه در آن ها از انواع اشخاص صورتها و هيئتها وجود دارد. فَقَيُّومُ جَمِيعِ الْأَعْرَاضِ وَمَا بِهِ فِعْلِيَّتُهَا، وَأَصْلُ كُلِ الْعَوَالِمِ وَوَتَدُ جَمِيعِ الْجِبَالِ وَمَا بِهِ قِوَامُهَا، هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ الْعَارِي عَنْ جَمِيعِ الْأَعْرَاضِ. بنابراین، قیوم تمامی اعراض و آنچه باعث فعلیت آنها است و اصل تمامی عوالم و ستون تمامی کوه ها و آنچه باعث قوام آنها است، آب بسیطی است که از تمامی اعراض خالی است. وَلَوْلَاهُ، تَمِيدُ الْأَرْضُ بِأَهْلِهَا . وَلَوْلَاهُ، لَمَا كَانَ حَجَرٌ وَلَا مَدَرٌ وَلَا شَمْسَ وَلَا قَمَرٌ وَلَا سَمَاء وَلَا أَرْضٌ وَلَا جَنَّاتٌ وَلَا نِيرَانٌ وَلَا فَلَكٌ وَلَا مَلَكٌ وَلَا أَبْيَضُ وَلَا أَسْوَدُ وَلَا غَيْرُهَا مِنَ الْمَوْجُودَاتِ الْحِسْمِيَّةِ. و بدون آن، زمین با ساکنانش به لرزش در می آمد. و بدون آن هیچ سنگ کلوخ خورشید، ماه، آسمان، زمین، بهشت، جهنم، فلک، فرشته، سفید، سیاه و هیچ یک از موجودات جسمانی وجود نداشتند. فَإِذَنْ قِطْعَةٌ مِنْ هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ تَصِيرُ مَعْرُوضَةً لِأَصْنَافِ مِنَ الْأَعْرَاضِ وَيَنْتَظِمُ بِمَا عَالَمُنَا، وَقِطْعَةٌ أُخْرَى تَصِيرُ مَعْرُوضَةً لِطَوَائِفَ أُخْرَى وَيَنْتَظِمُ بِمَا عَالَمَ آخَرُ، وَهَكَذَا إِلَى آخِرِ الْعَوَالِمِ. بنابراین قطعه ای از این آب بسیط موضوع اصنافی از اعراض میشود و دنیای ما با آن انتظام می یابد، و قطعه دیگری موضوع طوایف دیگری می شود و دنیای دیگری با آن شکل می گیرد و به همین ترتیب تا انتهای عوالم ادامه می یابد.


1) الشورى (42) / 1 و 2

2) ق (50) 1

وَفِي كُلِ عَالَم يَنْتَهِي أَمْرُ أَجْسَامِهِ إِلَى هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ الشَّفَّافِ الْمُتَلَالِي الْعَارِي عَنْ كُلَّ الْأَعْرَاضِ كَمَا ذَكَرْنَا فِي الْكَلَامِ السَّابِقِ الْمَنْقُولِ عَنْ بَعْضِ الْعُلَمَاءِ. و در هر عالمی، اجسام آن به این آب بسیط شفاف، درخشان و عاری از هرگونه اعراض ختم می شود، همان طور که در کلام پیشین نقل شده از برخی علما ذکر کردیم. ## نظر صاحب علم جمعی و مرحوم میرزا که قاف همان ماء بسیط است. فَالْمُرَادُ بِجَبَل قَافٍ هِيَ نَفْسُ هَذِهِ الْقِطْعَةِ الَّتِي انْتَظَمَتْ مِنْهَا دُنْيَانَا وَعَالَمُنَا. بنابراین، منظور از کوه قاف، همان قطعه ای است که دنیای ما و عالم ما از آن انتظام یافته است. وَعَلَيْهِ، تَكُونُ نَحْنُ بَعْضًا مِنْ أَجْزَاءِ جَبَل قَافٍ وَمِنْ أَبْعَاضِهِ، وَأَرْضُنَا أَيْضًا جُزْءٌ مِنْ أَجْزَائِهِ. بر این اساس، ما بخشی از اجزای کوه قاف و از اجزای آن هستیم و زمین ما نیز جزئی از اجزای آن است. وَجِبَالُنَا وَبِحَارُنَا وَنَبَاتُنَا وَأَمْطَارُنَا وَتُلُوجُنَا وَسُحُبُنَا وَهَوَاؤُنَا النَّسِيمِيُّ بِمَا فِيهِ، وَالزَّمْهَرِيرِيُّ بِمَا فِيهِ، كُلُّهَا أَبْعَاضُ جَبَل قَافٍ. و کوه ها، دریاها، گیاهان بارانها، برفها، ابرها، و هوای نسیمی ما با هر آنچه در آن است، و هوای زمهریری ما با هر آنچه در آن است، همه اجزای کوه قاف هستند. لِأَنَّ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ بَعْضُ مِنْ أَبْعَاضٍ هَذِهِ الْقِطْعَةِ وَصَارَ مَعْرُوضًا لِأَعْرَاضٍ خَاصَّةٍ. زیرا هر یک از این موارد ذکر شده، بخشی از اجزای این قطعه است و موضوع اعراض خاصی شده است. فَحَقِيقَةُ جَبَل قَافٍ، هُوَ أَصْلُ هَذِهِ الْقِطْعَةِ وَمَادَّتُهَا وَأَسَاسُهَا، وَهُوَ الْمَاء. بنابراین، حقیقت کوه قاف اصل این قطعه و ماده و اساس آن است، که همان آب است. وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى: نَفْسُ هَذِهِ الْقِطْعَةِ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الْعَارِيَةِ عَنْ جَمِيعِ أَصْنَافِ الْعَوَارِضِ هِيَ جَبَلُ قَافٍ. به عبارتی دیگر، همین قطعه آب بسیط که از تمامی انواع اعراض خالی است، همان کوه قاف است. وَعَلَيْهِ يَنْطَبِقُ جَمِيعُ الرِّوَايَاتِ الخَاصَّةِ الَّتِي وَرَدَتْ في هَذَا الْبَابِ. وَأَمَّا أَحَادِيثُ الْعَامَّةِ وَكَلِمَاتُ غَيْرِ الْمَعْصُومِينَ، كَابْنِ عَبَّاسِ وَأَمْثَالِهِ، فَلَا نَظَرَ لَنَا إِلَيْهَا ، وَلَا تَكُونُ أَدِلَّةً لَا لَنَا وَلَا عَلَيْنَا. و بر این اساس، تمامی روایات خاصی که در این باب وارد شده است بر آن منطبق است. اما احادیث عامه و سخنان غیر معصومین مانند ابن عباس و امثال او مورد توجه ما نیست و نه دلیلی برای ماست و نه علیه ما.

إِذِ الْمُتَّبَعُ عِنْدَنَا كَلِمَاتُ سَادَتِنَا الْمَعْصُومِينَ الْمَنْقُولَةُ عَنْ طُرُقِ الخاصةِ. فَهِيَ كُلُّهَا تَنْطَبِقُ عَلَى مَا ذَكَرْنَاهُ. زیرا آنچه برای ما معتبر است کلمات سروران معصوم ماست که از طریق خاصه نقل شده اند. و همه این ها بر آنچه گفتیم، منطبق است. لِأَنَّ الْمَاءَ الْبَسِيطَ هُوَ الْقَيُّومُ هَذِهِ الْمَوْجُودَاتِ الْحِسْمِيَّةِ الْبَارِزَةِ في عَالَمِنَا وَدُنْيَانَا. فَلَوْلَاهُ، تَمِيدُ الْأَرْضُ بِأَهْلِهَا. زیرا آب بسیط قیوم این موجودات جسمانی آشکار در جهان ما و دنیای ما است. و بدون آن، زمین با ساکنانش به لرزش در می آید. كَمَا قَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام : وَبِهِ يُمْسِكُ اللهُ الْأَرْضَ أَنْ تَمِيدَ بِأَهْلِهَا. (1) .) همان طور که امام صادق (علیه السلام فرمود: «و به واسطه آن خداوند زمین را نگه می دارد تا با ساکنانش به لرزش نيفتد».) وَهُوَ الزَّبَرْجَدُ وَاللُّؤْلُؤُ وَغَيْرُ ذَلِكَ. بَلْ هُوَ كُلُّ مَوْجُودَاتِ هَذَا الْعَالَمَ، وَفِعْلِيَّةُ اللُّؤْلُؤِ وَالزَّبَرْجَدِ وَقِوَامُهُمَا بِهِ. و آن همان زبرجد، مروارید و غیر آن است. بلکه همه موجودات این جهان فعلیت مروارید و زبرجد و قوام آن ها به آن وابسته است. بَلْ فِعْلِيَّةُ أَعْرَاضِهِمَا الْمُصَحِحَةِ لِلُّؤْلُوْيَّةِ وَالزَّبَرْجَدِيَّةِ الْمَحْسُوسَةِ بِهِ. بلکه حتی فعلیت اعراض آنها که موجب مروارید بودن و زبرجد بودن محسوس آن ها است، نیز به آن وابسته است. وَهُوَ أَصْلُ أَوْتَادِ الْأَرْضِ وَأَسَاسُهَا وَقِوَامُهَا وَعِمَادُهَا. و آن اصل ستون های زمین، اساس، قوام و پایه آن است. كَمَا فِي رِوَايَةِ عَبْدِ اللهِ بْنِ سَلَامٍ، حِينَ قَالَ: مِنْ لَّينَ سُكُونُهَا؟ أَي سُكُونُ الْأَرْضِ - قَالَ (صلى الله عليه و آله وسلم : مِنْ جَبَلٍ قَافٍ-الخَبَرُ. (2) .) همان طور که در روایت عبدالله بن سلام آمده است هنگامی که گفت: «آرامش زمین از کجا است؟» - یعنی سكون زمين - پیامبر(صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: «از کوه قاف» - پایان خبر.)


1) معاني الأخبار / 23؛ بحار الأنوار 89 / 374

2) بحار الأنوار 57 / 252

وَهُوَ أَصْلُ أَوْتَادِ الْأَرْضِ الَّتِي نَحْنُ عَلَيْهَا. وَهُوَ الْجَبَلُ الْمُحِيطُ بِالْأَرْضِ وَالْجِبَلُ الْمُحِيطُ بِالدُّنْيَا. و آن اصل ستون های زمینی است که ما بر روی آن هستیم و آن همان کوهی است که زمین و دنیا را احاطه کرده است. فَإِنَّهُ كَمَا يَكُونُ (184 أَصْلَ أَرْضِنَا وَمُحِيطًا بِمَا إحَاطَةً قَيُومِيَّةً فِعْلِيَّةً، فَكَذَلِكَ يَكُونُ أَصْلَ عَالَمِنَا وَدُنْيَانًا وَمُحِيطًا بِهِ إِحَاطَةَ بَيَاض الْعَيْنِ بِسَوَادِهَا بَلْ أَشَدَّ حِيطَةً.) زیرا همان طور که اصل زمین ما بوده و آن را به صورت قیومی و فعلی احاطه کرده است، به همین ترتیب، اصل جهان و دنیای ما است و آن را همانند سفیدی چشم که سیاهی آن را احاطه کرده بلکه با احاطه ای شدیدتر، فراگرفته است. فَتَوْصِيفُهُ مَرَّةً بِكَوْنِهِ مُحِيطًا بِالْأَرْضِ وَأُخْرَى بِكَوْنِهِ مُحِيطًا بِالدُّنْيَا، لَا يُنَاسِبُ إِرَادَةَ الْبَحْرِ؛ لِأَنَّهُ مُحِيطٌ بِالْوَاءِ الزَّمْهَرِيرِيِّ لَا بِالْأَرْضِ. وصف آن به اینکه گاهی زمین و گاهی دنیا را احاطه کرده است با در نظر گرفتن دریا مناسب نیست؛ زیرا آن هوا را احاطه کرده، نه زمین را. وَهُوَ الَّذِي تَكُونُ حُضْرَةُ السَّمَاءِ مِنْ حُضْرَتِهِ، أَيْ بَعْضُ حُضْرَتِهِ؛ فَإِنَّ لَهُ أَبْعَاضًا مِنَ الخَضْرَةِ، بَعْضُهَا حُضْرَةُ الْبِحَارِ، وَبَعْضُهَا حُضْرَةُ الْأَجْسَامِ الْأَحْضَرِ، وَبَعْضُهَا حُضْرَةُ السَّمَاءِ. و سبزی آسمان از سبزی آن است، یعنی بخشی از سبزی آن؛ زیرا دارای اجزای مختلفی از سبزی است، که برخی سبزی دریاها، برخی سبزی اجسام سبز، و برخی سبزی آسمان هستند. فَإِنَّ السَّمَاءَ وَالْبِحَارَ وَسَائِرَ الخَضْرَاوِيَّاتِ كُلُّهَا مَاءٌ بَسِيطٌ مَعْرُوضٌ لِلْأَعْرَاضِ. زیرا آسمان، دریاها و سایر اشیای سبز همگی آب بسیطی هستند که موضوع اعراض شده اند. فَبَعْضُ أَجْزَاءِ جَبَل قَافٍ هِيَ الْبِحَارُ الْمَحْسُوسَةُ، وَبَعْضُهَا السَّمَاءُ، وَبَعْضُهَا سَائِرُ الخَضْرَاوِيَّاتِ، كَالْبُقُولَاتِ مَثَلًا. بنابراین، برخی از اجزای کوه قاف، دریاهای محسوس هستند، برخی آسمان و برخی دیگر اشیای سبز مانند گیاهان. فَإِذَنْ يَصِحُ الْقَوْلُ بِأَنَّ حُضْرَةَ السَّمَاءِ مِنْ حُضْرَتِهِ، أَيْ بَعْضُ حُضْرَتِهِ. پس می توان گفت که سبزی آسمان از سبزی آن است، یعنی بخشی از سبزی آن.

وَهَذِهِ الْقِطْعَةُ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ هِيَ جَبَلْ قَافٍ حَقِيقَةٌ، وَقَدْ وَرَدَ فِي حَدِيثِ تَسْبِيرِ الْأَمِيرِ (علیه السلام وَلَدَهُ الْحَسَنَ (علیه السلام) أَنهُمَا انْتَهَيَا إِلَى جَبَلٍ قَافٍ.) و این قطعه آب بسیط، حقیقتاً کوه قاف است و در حدیثی آمده است که امیرالمؤمنین(علیه السلام هنگام همراهی با فرزندش حسن (علیه السلام) به کوه قاف رسیدند.) فَقَدْ نُقِلَ عَنْ سَيِّدِنَا الْحَسَنِ (علیه السلام أَنَّهُ قَالَ: وَسَارَتْ بِنَا (أي الرِّيحُ الَّتِي أَرَهَا عَلَى علیه السلام) إِلَى جَبَلِ قَافٍ، فَانْتَهَيْنَا إِلَيْهِ، فَإِذَا هُوَ مِنْ زُمُرُّدَةٍ خَضْرَاءَ - الخَبَرُ. (1) .) و از امام حسن(علیه السلام نقل شده که فرمود: «و ما را (یعنی بادی که امیرالمؤمنین (علیه السلام) آن را فرمان داده بود) به کوه قاف برد و به آن رسیدیم و دیدیم که از زمردی سبز است.» - پایان خبر.) وَذَلِكَ لِأَنَّ الْمَاءَ الْبَسِيطَ كَمَا عَرَفْتَ يَكُونُ نِهَايَةَ عَالَمِنَا وَدُنْيَانَا وَإِلَيْهِ يَنْتَهِي الْهْوَاءُ الزَّمْهَرِيرِيُّ كَمَا قَالَ بَعْضُ، أَوِ الْإِثْرِ السَّيَّالُ. و این به این دلیل است که آب بسیط - همان طور که دانستی - پایان جهان و دنیای ما است و هوای زمهریری یا اتر سیال، همان طور که برخی گفته اند، به آن ختم می شود. فَإِذَنْ يَصِحُ التَّعْبِيرُ بِالِانْتِهَاءِ إِلَيْهِ. بنابراین، تعبیر به پایان رسیدن به آن صحیح است. وَيَشْهَدُ أَيْضًا عَلَى كَوْنِ الْمُرَادِ مِنْ جَبَلِ قَافٍ مَا ذَكَرْنَا قَوْلُ الرِّضَا (علیه السلام : «هَذِهِ النَّطَاقُ زُبَرْجَدَةً خَضْرَاءُ مِنْهَا خُضْرَةُ السَّمَاءِ» - الْخَبَرُ. فَلَمَّا سَأَلَ الرَّاوِي عَنْهُ (علیه السلام) : مَا النطاق؟ قَالَ (علیه السلام) : «وَهُوَ الْحِجَابُ» - الخَبَرُ. (2) .) و همچنین، گفته امام رضا (علیه السلام بر اینکه منظور از کوه قاف همان است که ذکر کردیم، شهادت می دهد: «این نطاق، زبرجدی سبز است که سبزی آسمان از آن است» - پایان خبر هنگامی که راوی از ایشان پرسید: نطاق چیست؟ فرمود و آن حجاب است» - پایان خبر.) وَذَلِكَ لِأَنَّ الْمُرَادَ مِنَ الْحِجَابِ هُوَ عَالَمُنَا وَدُنْيَانَا الْمُنْتَظِمَةُ مِنْ هَذِهِ الْقِطْعَةِ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ. و این به این دلیل است که منظور از حجاب، جهان ما و دنیای ما است که از این قطعه آب بسیط انتظام یافته است.


1) بحار الأنوار 27 / 36

2) بحار الأنوار 55 / 91

وَيَأْتِي فِي مَحَلِّهِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى أَنَّ كُلَّ عَالَمَ حِسْمَانِي حِجَابٌ مِنَ الْحُجُبِ، وَأَصْلُ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الَّذِي امْتَلأَ مِنْهُ جَمِيعُ الْعَوَالِمِ حِجَابٌ عَظِيمٌ لِلَّهِ تَعَالَى. و در جای خود - ان شاء الله تعالی - خواهد آمد که هر جهان جسمانی حجابی از حجابها است، و اصل آب بسیطی که تمام عوالم از آن پر شده اند، حجابی عظیم برای خداوند متعال است. ثُمَّ إِنَّهُ لا فَسَّرَ النِّطَاقَ . أَوِ النُّطَافَ بِالْفَاءِ كَمَا فِي بَعْضِ النُّسَخِ . بِالْحِجَابِ، فَتَبَيَّنَ لَنَا أَنَّ النِّطَاقَ هُوَ عَالَمُنَا هَذَا. پس امام رضا النطاق - یا نطاف با «ف» همان طور که در برخی نسخه ها آمده - را به حجاب تفسیر کردند، و این برای ما روشن میشود که نطاق همان جهان ما است. وَإِنَّهُ لا لَمَّا وَصَفَ النِّطَاقَ بِأَوْصَافِ ق مِنَ الزُّبَرْجَدِيَّةِ وَالخُضْرَةِ وَكَوْنِ حُضْرَةِ السَّمَاءِ مِنْهُ، عَلِمْنَا أَنَّ النِّطَاقَ هُوَ جَبَلْ قَافٍ، فَعَالَمُنَا وَدُنْيَانَا هُوَ جَبَلُ قَافٍ. و هنگامی که امام رضا نطاق را با اوصافی مانند زبرجدی بودن سبز بودن و اینکه سبزی آسمان از آن است، توصیف کردند دانستیم که نطاق همان کوه قاف است؛ بنابراین جهان و دنیای ما همان کوه قاف است. وَأَمَّا مَا وَرَدَ مِنْ كَوْنِهِ ذَا ثَلَاثِ ذَوَائِبَ مِنْ نُورٍ، أَوْ كَوْنِ كِنْفَي السَّمَاءِ عَلَيْهِ أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ، فَهِيَ عَامِيَّةٌ السَّنَدِ، غَيْرُ مَقْبُولَة عِنْدَنَا. و اما آنچه درباره اینکه کوه قاف دارای سه زلف نورانی ،است یا اینکه پایه های آسمان بر آن است، یا چیزهای دیگر وارد شده است این روایات عامه السند هستند و نزد ما پذیرفته نیستند. ## دلائل نظر فوق. هَذَا مَا اخْتَارَهُ صَاحِبُ الْعِلْمِ الْجَمْعِيَ وَقَدْ أَصَرَّ شَيْحُنَا الْأُسْتَادُ أَدَامَ اللَّهُ ظِلَّهُ عَلَى الْعِبَادِ عَلَى صِحَّتِهِ وَالْحِصَارِ الْوَجْهِ فِيهِ (وَالْعِلْمُ عِنْدَ اللَّهِ .) این همان دیدگاهی است که صاحب علم جمعی انتخاب کرده است و استاد بزرگوار ما - خدا سایه ایشان را بر بندگان مستدام بدارد بر صحت آن و انحصار درست بودن این دیدگاه تأکید کرده اند و (علم نزد خدا است .) وَقَدِ اسْتَشْهَدَ الْأُسْتَادُ عَلَيْهِ بِشَوَاهِدَ. و استاد با شواهدی بر آن استدلال کرده اند.

الأَوَّلُ : قَوْلُ النّي (صلی الله علیه و آله وسلم في جَوَابِ ابْنِ سَلَامٍ عِنْدَ بَيَانِ خَلْقَةِ الْأَرْضِ بِقَوْلِهِ:) خَلَقَ اللهُ الْأَرْضَ مِنْ زُبَرْجَدَةٍ مَنْ زَبَدٍ . الْخَبَرُ. فَإِنَّ الزَّبَدَ لَيْسَ إِلَّا الْمَاءَ الْبَسِيطَ الَّذِي تَغَيَّرَ عَرَضٌ مِن أَعْرَاضِهِ، وَهِيَ هَيْئَتُهُ الظَّاهِرَةُ الْمُسَطَّحَةُ الْمُبَدَّلَةُ إِلَى الهَيْئَةِ الحُبَابِيَّةِ. فَالصَّفْوَةُ مَاءٌ مَعْرُوضٌ هَذَا الْعَرَضِ. اول: سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم در پاسخ ابن سلام هنگام توضیح خلقت زمین که فرمود:) خداوند زمین را از زبرجدی از کف آفرید - پایان خبر. زیرا کف چیزی نیست جز آب بسیط که یکی از اعراض آن تغییر کرده است، یعنی حالت ظاهری هموار آن که به حالت حبابی تبدیل شده است. بنابراین، کف آبی است که این عرض بر آن عارض شده است. وَمِنَ الْوَاضِح أَنَّ حَيْثَ جَوْهَرِيَّةِ الزَّبَدِ إِنَّمَا هُوَ بِمَالِيَّتِهِ، لَا بِعَرَضِهِ، فَالْمَاءُ في أَصْلِهِ هُوَ الجَوْهَرُ الَّذِي عُبّر عَنْهُ بِالزُّبَرْجَدِ. و آشکار است که جوهری بودن ،کف به ماهیت آبی آن است نه به عرض آن بنابراین آب در اصل خود جوهری است که از آن به زبرجد تعبیر شده است. وَفِي مَسْأَلَةِ جَبَل قَافٍ عُيّرَ عَنْهُ أَيْضًا بِالزُّبَرْجَدِ. فَإِذَنْ هُوَ هَذَا الزُّبَرْجَدُ الَّذِي يَكُونُ جَوْهَرِيَّةَ الزَّبَدِ وَزُبَرْ جَدِيَّتَهُ بِهِ. و در مسئله کوه قاف نیز از آن به زبرجد تعبیر شده است. بنابراین این همان زبر جدی است که جوهری بودن و زبر جدیت کف به آن بستگی دارد. الثاني : إِنَّهُ (صلی الله علیه و آله وسلم فِي بَيَانِ قَافٍ لَمْ يَقُلْ: «إِنَّ هُنَاكَ زُبَرْجَدَةً خَضْرَاءَ وَهِيَ جَبَلُ قَافٍ»، حَتَّى يُظَنَّ أَوْ يُتَوَهَّمَ أَنَّ قَافًا جَبَلٌ مِنَ الزُّبَرْجَدِ الْحِسِيِّ أَوِ الْبَرْزَخِيِّ الْمِثَالِيِّ.) دوم: پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم در توضیح کوه قاف نگفت که «آنجا زبرجد سبزی وجود دارد که همان کوه قاف است» تا چنین گمان شود یا تصور شود که قاف کوهی از زبرجد حسی یا برزخی مثالی است.) بَلْ لَمَّا سَأَلَهُ الْيَهُودِيُّ احْتِبَارًا وَامْتِحَانًا عَنْ جَبَلٍ قَافٍ . الَّذِي كَانَ مَذْكُورًا فِي أَلْسِنَةِ أَنْبِيَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَمِنْ مَرْمُوزَاتِهِمْ الَّتِي كَانُوا يَذْكُرُونَهَا لِأُمَمِهِمْ وَمِنْ عَوَامِض أَسْرَارِهِمْ . أَجَابَهُ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله وسلم بِأَنَّ الْمُرَادَ مِنْ هَذَا اللَّفْظِ الدَّائِرِ عَلَى أَلْسِنَةِ السَّابِقِينَ (أي: جَبَلُ قَافٍ) هُوَ الْمَاءِ الْبَسِيطُ الَّذِي يَكُونُ أَصْلَ أَوْتَادِ الْأَرْضِ وَأَسَّهَا وَأَسَاسَهَا.) بلکه زمانی که یهودی برای آزمودن و امتحان درباره کوه قاف از ایشان پرسید - کوهی که در زبان انبیای بنی اسرائیل ذکر شده بود و از رموزی بود که برای امت هایشان بیان می کردند و از اسرار پنهانی آنها بود - پیامبر

(صلی الله علیه و آله وسلم پاسخ دا داد که مقصود از این واژه که بر زبان پیشینیان جاری بود یعنی کوه قاف ، همان آب بسیطی است که اصل ستونهای زمین و اساس آن است.) وَلَمْ يُصَرّح بِذَلِكَ الْمَقْصُودِ، بَلْ أَرْمَزَ بِكَوْنِهِ زُبَرْجَدًا أَحْضَرَ، لِعَدَمِ تَحملِ السَّائِلِ. و پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم به طور صریح به این مقصود اشاره نکرد، بلکه به دلیل عدم توانایی ،سائل، به صورت رمزی آن را به زبرجد سبز تعبیر کرد.) كَيْفَ وَفِي عَصْرِنَا هَذَا، عَصْرِ الْعِلْمِ، لَا نَقْتَدِرُ عَلَى إِفْشَاءِ هَذَا السِّرِّ وَإِعْلَامِ النَّاسِ بِكَوْنِ أَصْل أُصُولِ الْأَجْسَامِ وَالْعَوَامِ الْمَاءَ الْبَسِيطَ ، مَعَ كَوْنِ الْعَصْرِ عَصْرَ حُرِّيَّةِ الْفِكْرِ وَظُهُورِ حُرَافَةِ فَلْسَفَةِ الْيُونَانِ وَيُطْلَانِ طبيعياتهم. چگونه ممکن است، در حالی که در عصر ما که عصر علم است حتی نمی توانیم این راز را افشا کنیم و مردم را آگاه سازیم که اصل اصول اجسام و عوالم همان آب بسیط است با وجود اینکه این عصر، عصر آزادی فکر و بطلان طبيعيات فلسفه یونان است. فَكَيْفَ بعصره (صلی الله علیه و آله وسلم في جَوَاب الْعَالِمِ الْيَهُودِي. فَلِهَذَا رَمَزَ بِقَوْلِهِ (صلی الله علیه و آله وسلم) : «جَبَلٌ مُحِيطٌ بِالدُّنْيَا» و «جَبَلٌ مِنْ زُبَرْجَدِ خَضْرَاءَ».) پس چگونه در عصر پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم و در پاسخ به عالم یهودی؟ به همین دلیل، پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) با عباراتی همچون «کوهی که دنیا را احاطه کرده» و «کوهی از زبرجد سبز» به صورت رمزی بیان کرد.) وَلَيْسَ مُرَادُهُ (صلی الله علیه و آله وسلم مَا يَكُونُ بِقِيَّنَةِ الْجَبَلِ الْمَخْرُوطِي، بَلْ مَقْصُودُهُ أَنَّ مَا سَمِعْتُمُوهُ مِنَ السَّابِقِينَ وَتَوَهَّمْتُمْ أَنَّهُ جَبَلٌ مَخْرُوطِيُّ، لَيْسَ عَلَى مَا تَوَهَّتُمُوهُ، وَلَيْسَ فِي الْوَاقِع جَبَلٌ كَذَائِيُّ، بَلْ مَرَادُ الْأَنْبِيَاءِ السَّابِقِينَ مِنْ هَذِهِ الْكَلِمَةِ (جَبَلْ قَافٍ) هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ (185) الَّذِي يَكُونُ أَصْلَ أُصُولِ الْأَشْيَاءِ.) و مقصود پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم از این کوه شکلی مخروطی نیست بلکه آنچه از پیشینیان شنیدید و تصور کردید که کوهی مخروطی است، آن گونه که تصور کرده اید نیست و در واقع کوهی به این شکل وجود ندارد. بلکه مراد انبیای پیشین از این کلمه (کوه قاف) ، همان آب بسیطی است که اصل همه اشیا است.) ولكنَّه (صلی الله علیه و آله وسلم حَيْثُ أَرَادَ حِفْظَ ظَوَاهِرٍ كَلِمَاتِ السَّلَفِ وَعَدَمَ التَّصْرِيح بِبُطْلَانِ هَذَا اللَّفْظِ بِمَعْنَاهُ الْعُرْقِ مَعَ إِرَادَةِ كَشْفِ الْقَائِقِ عَلَى مَا يَقْتَضِيهِ مَصَالِحُ الْوَقْتِ وَدَرَجَةُ اسْتِعْدَادِ السَّائِلِ، أَجَابَهُ بِأَنَّهُ جَبَلٌ مِنْ زُبَرْجَدٍ.)

اما پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم ، با حفظ ظاهر کلمات پیشینیان و بدون تصریح به بطلان معنای عرفی این واژه، در عین حال که قصد داشت حقایق را متناسب با مصالح زمان و درجه آمادگی سائل آشکار کند، پاسخ داد که آن کوهی از زبرجد است.) وَحَيْثُ إِنَّ أَصْلَ النَّظَرِ لَيْسَ فِي الْعَوَارِضِ الْمُصَنَّفَةِ أَوِ الْمُشَخَصَةِ الْوَارِدَةِ عَلَيْهِ، الْمُوجِبَةِ لِكَوْنِهِ صِنْفًا خاصا مِنَ الْأَصْنَافِ . كَالزُّبَرْجَدِ أَوِ اللُّؤْلُوِ أَوْ غَيْرِهِمَا مِنْ أَصْنَافِ الْجَوَاهِرِ الْمَعْدِنِيَّةِ . بَل النَّظَرُ كُلُّهُ إِنَّمَا هُوَ في حَيْنِيَّةِ أَصْلِ جَوْهَرِيَّتِهِ وَمُقَوْمِيَّتِهِ لِلْأَعْرَاضِ. و چون اساس توجه پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم به اعراض مصنف یا مشخصی که باعث می شوند آن را به عنوان نوعی خاص، مانند زبرجد یا لؤلؤ یا دیگر انواع جواهرات معدنی شناسایی کنند، نیست، بلکه توجه ایشان تنها به اصل جوهری بودن و مقوّم بودن آن برای اعراض است.) عَبَّرَ (صلی الله علیه و آله وسلم عَنْهُ بِتَعْبِيرَاتٍ مُختلِفَة وَبِأَسَامِي جَوَاهِرِ الْمَعَادِنِ. فَسَمَّاهُ تَارَةً بِاللُّؤْلُؤَةِ، وَأُخْرَى بِالزُّمُرُّدِ، وَثَالِثَةٌ بِالزُّبَرْجَدِ، وَرَابِعَةً بِغَيْرِهَا مِنْ أَسْمَاءِ الْجَوَاهِرِ الْمَعْدِنِيَّةِ.) پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم از آن با عبارات مختلف و نامهای جواهرات معدنی یاد کرده است. گاهی آن را لؤلؤ، گاهی زمرد، گاهی زبرجد و گاهی با نامهای دیگر جواهرات معدنی خوانده است.) وَيَشْهَدُ عَلَى كَوْنِ الْمُرَادِ مِنَ الْآيَاتِ وَالرِّوَايَاتِ مَا ذَكَرْنَا مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، أَيُّهُمْ: قَدْ عَبَّرُوا عَنْ بَعْضٍ السَّمَاوَاتِ وَبَعْض عَوَالِمِ الْآخِرَةِ بِالزُّبَرْجَدَةِ الخَضْرَاءِ، مَعَ أَنَّ مَرَادَهُمْ فِيهَا لَيْسَ إِلَّا الْمَاءَ الْبَسِيط. و بر اینکه مقصود از آیات و روایات همان آب بسیط است، این گواهی میدهد که ایشان از برخی آسمانها و برخی از عوالم آخرت به زبرجد سبز تعبیر کرده اند، در حالی که مقصودشان در اینجا چیزی جز آب بسیط نیست. فَتَلَخَصٌ أَنَّ الشَّاهِدَ الثَّانِي عَلَى الْمُرَادِ قَوْلُهُ (صلی الله علیه و آله وسلم : «أَصْلَ أَوْتَادِ الْأَرْضِ» فَإِنَّ الْمَاءَ الْبَسِيطَ أَصْلُ الْأُصُولِ وَأَسَاسُ جَمِيع مَا فِي عَالَمِنَا بَلْ جَمِيعِ الْعَوَالي.) خلاصه اینکه شاهد دوم بر مقصود، سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم است «اصل ستونهای زمین». زیرا آب بسیط، اصل اصول و اساس همه چیز در جهان ما، بلکه در تمام عوالم است.) الثَّالِثُ: قَوْلُ الرِّضَا . صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ.: إِنَّ اللهَ تَعَالَى خَلَقَ هَذَا النَّطَاقَ مِنْ زُدَرْجَدَةٍ خَضْرَاءَ ، مِنْهُ اخْضَرَّتِ السَّمَاءُ . الخَبَرُ كَمَا فِي الْبِحَارِ. وَفِي نُسْخَةِ تَفْسِيرِ الْبُرْهَانِ فَهَكَذَا: إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى خَلْفَ هَذَا النّطَاقِ زُدَرْجَدَةً خَضْرَاءَ - الخَبَرُ.

سوم: سخن امام رضا (علیه السلام :) همانا خداوند این نطاق را از زبرجدی سبز آفرید که از آن آسمان سبز شده است - پایان خبر. چنان که در «بحار» آمده است و در نسخه ای از «تفسیر البرهان» چنین آمده است: همانا خداوند در پشت این نطاق، زبرجدی سبز قرار داده است - پایان خبر. أَمَّا عَلَى نُسْخَةِ الْبِحَارِ، فَالْأَمْرُ وَاضِحٌ إِذْ الْإِمَامُ (علیه السلام بَيَّنَ مَعْنَى النِّطَاقِ بِأَنَّهُ هُوَ الْحِجَابُ، وَالْمُرَادُ مِنَ الحِجابِ هُوَ عَالَمُنَا هَذَا وَدُنْيَانَا هَذِهِ؛ فَإِنَّمَا حِجَابٌ عَنْ عَالَمَ الْآخِرَةِ.) اما طبق نسخه «بحار»، مسئله روشن است. زیرا امام(علیه السلام معنای نطاق را حجاب بیان کردند، و منظور از حجاب همان جهان ما و دنیای ما است؛ زیرا این دنیا حجابی است برای جهان آخرت.) فَإِنَّ كُلَّ عَالَمَ كَثِيفٍ حِجَابٌ عَنْ عَالَمَ لَطِيف آخرَ . فَالْمُرَادُ مِنَ النِّطَاقِ هُوَ هَذَا الْعَامُ، فَهُوَ يَكُونُ زُبَرْجَدًا أَحْضَرَ ، مِنْهُ احْضَرَّتِ السَّمَاءُ. وَهَذَا الزُّبَرْجَدُ عَيْنُ الْمَاءِ الْبَسِيطِ. زیرا هر جهان کثیفی حجابی است برای جهانی لطیف تر بنابراین منظور از نطاق همین جهان است، که زبرجدی سبز است و آسمان از آن سبز شده است. و این زبرجد همان آب بسیط است. لِأَنَّ عَالَمَنَا، بَلْ جَمِيعَ الْعَوَالِمِ لَيْسَ إِلَّا هُوَ . وَحُضْرَةُ السَّمَاءِ بَعْضُ حُضْرَتِهِ، فَلَفْظُ «مِنْ» تَبْعِيضِيَّةٌ. زیرا جهان ما بلکه همه عوالم چیزی جز آن نیست و سبزی آسمان بخشی از سبزی آن است، و واژه «من» در اینجا برای تبعیض است. وَأَمَّا عَلَى نُسْخَةِ الْبُرْهَانِ، فَلِأَنَّ خَلْفَ هَذَا النِّطَاقِ، أَيْ هَذَا الْعَالَمَ ، يَكُونُ الْمَاءُ الْبَسِيطُ، كَمَا ذَكَرْنَا سَابِقًا مِن انْتِهَاءِ الْمَعْرُوضَةِ لِلْعَوَارِضِ إِلَى الْمَاءِ الْبَسِيطِ الْعَارِي عَنْهَا، فَتَذَكَّرُ. و اما طبق نسخه «البرهان»، زیرا در پشت این نطاق یعنی این جهان آب بسیط قرار دارد، همان طور که پیش تر گفتیم، جایی که همه موجودات معروض برای اعراض به آب بسیط عاری از آن اعراض بازمی گردند، پس به یاد آور. الرَّابِعُ: قَوْلُهُ (علیه السلام : «تحيط بالأَرْضِ» تَارَةً وَ «مُحيط بالدُّنْيَا» أُخْرَى . فَإِنَّ التَّعْبِيرَ بِالْإِحَاطَةِ ، وَلَا سِيَّمَا مُخْتَلِفًا . إِنَّمَا يَكْشِفُ كَشْفًا فَاطِعًا عَنْ كَوْنِ الْمُرَادِ هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ.) چهارم: سخن امام(علیه السلام که فرمود: «محیط بر زمین» در یک جا و محیط بر دنیا در جای دیگر. تعبیر به احاطه-به ویژه به صورت متفاوت - آشکارا و قاطعانه نشان میدهد که مقصود همان آب بسیط است.)

إِنْ قُلْتَ: لَوْ كَانَ الْمُرَادُ مَا ذَكَرْتَ ، فَلِمَ لَمْ يَقُولُوا بِالتَّوْضِيح وَالِاحْتِصَارِ: «إِنَّ جَبَلَ قَافٍ هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ الَّذِي يَكُونُ أَصْلَ جَمِيعِ الْعَوَالِمِ، وَلَيْسَ هُنَاكَ جَبَلٌ مَخْرُوطِيُّ الشَّكْلِ»؟ وَمَا وَجْهُ هَذِهِ الْأَلْغَازِ وَالْمُعَمِّيَاتِ مِنَ الْأَلْفَاظِ؟ اگر بگویی: اگر مقصود همان است که شما گفتید، پس چرا با توضیح و اختصار نگفتند: «کوه قاف همان آب بسیط است که اصل همه عوالم است و هیچ کوه مخروطی شکلی وجود ندارد؟ و دلیل این ابهامات و معماهای لفظی چیست؟ قُلْتُ: قَدْ ذَكَرْنَا أَنَّ مَقْصُودَهُمْ: حِفْظُ هَذِهِ الْكَلِمَةِ الصَّادِرَةِ عَن الْأَنْبِيَاءِ رَمزًا، مِنْ دُونِ أَنْ يُكَذِّبُوهُ تَكْذِيبًا ظَاهِرِيًّا مِمَّا يَتَبَادَرُ عَنْ هَذَا اللَّفْظِ (أَيْ لَفْظُ جَبَلٍ قَافٍ ، وَمِنْ دُونِمِتْكَ السَرِ وَإِفْشَائِهِ، لِعَدَمِ اسْتِعْدَادِ السَّائِلِ، بَلْ أَهْلِ الْعَصْرِ لِتَحَمُّلِهِ.) می گویم: قبلا گفتیم که مقصود آنها حفظ این کلمه ای است که از انبیا به صورت رمزی صادر شده است، بدون آنکه به صورت ظاهری چیزی را که از این لفظ (یعنی لفظ کوه قاف برداشت می شود، تکذیب کنند و بدون افشای راز، چرا که نه سائل و نه اهل عصر آمادگی تحمل آن را نداشتند.) فَلِهَذَا رَمَزَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله وسلم بِهَذِهِ الْعِبَارَاتِ صَوْنًا لِسُنَّةِ السَّلَفِ. وَأَمَّا أَوْصِيَاؤُهُ: فَقَدْ كَشَفُوا كُلَّ الْكَشْفِ وَبَيَّنُوا عَلَى رُؤُوسِ الْأَشْهَادِ أَنَّ أَوَّلَ الْمَخْلُوقَاتِ وَأَصْلَهَا هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ.) از این رو، پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم با این عبارات رمزی سخن گفت تا سنت پیشینیان را حفظ کند اما اوصیا (علیه السلام) ، همه چیز را آشکارا بیان کردند و در برابر همگان توضیح دادند که نخستین مخلوقات و اصل آن ها آب بسیط است.) هَذِهِ غَايَةُ مَا اسْتَنْصَرَ بِهِ شَيْحُنَا الْأُسْتَاذُ عَلَى مَا اسْتَظْهَرَهُ صَاحِبُ الْعِلْمِ الجَمْعِيَا فِي الْمَقَامِ. این نهایت چیزی است که استاد بزرگوار ما در تأیید آنچه صاحب علم جمعی در این مقام استنباط کرده، استناد کرده است. ## نظر مرحوم حاج آقا در رد نظر فوق. وَأَنَا أَقُولُ: بَعْدَ اللَّنِيًّا وَالَّتِي لَا تَطْمَئِنُ النَّفْسُ بِهَذَا الاسْتِظْهَارِ، لِكَمَالِ بُعْدِهِ عَنْ مَسَاقِ الرِّوَايَاتِ. فَإِنَّ عَصْرَ النَّبِيِّ لَوْ لَمْ يَكُنْ مُتَحَمِلًا لِكَشْفِ هَذِهِ الْأَسْرَارِ ، كَيْفَ نَزَلَ فِي الْكِتَابِ : وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلِّ شَيْءٍ

حَيَّ (1 . ؟ وَكَيْفَ صَدَرَتِ الرِّوَايَاتُ بِأَنَّ "أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللهُ الْمَاءَ "؟! ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانُ (2) . وَكَيْفَ صَرَّحَ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ بِأَنَّ "السَّمَاءَ مِنَ النَّخَانِ (3) . "، وَأَنَّ الْعَرْشَ عَلَى الْمَاءِ" (4) . ؟!) و من می گویم: بعد از تمامی این مطالب، دل به این استظهار آرام نمی گیرد چرا که از مسیر روایات کاملاً است. اگر عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم ظرفیت آشکار شدن این اسرار را نداشت، پس چگونه در کتاب آسمانی آمده است" : و ما از آب، هر چیز زنده ای را آفریدیم؟ ! و چگونه روایاتی صادر شده که میگوید: اولین چیزی که خدا آفرید، آب بود؟ او چگونه در کتاب و سنت تصریح شده که آسمان از دود است" و "عرش بر آب قرار دارد؟!) وَكَيْفَ صَرَّحُوا: فِي أَحَادِيثِهِمْ كَيْفِيَّةَ خَلْقِ الْعَوَالِمِ بِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِنَ الْمَاءِ؟! فَلَوْ كَانَ مُرَادُهُمْ مِنْ جَبَلٍ قَافِ الْمَاءَ الْبَسِيطَ ، لَذَكَرُوهُ وَصَرَّحُوا بِهِ عُرْيَانًا، وَلَقَالُوا: إِنَّ هَذَا اللَّفْظَ الْمُسْتَعْمَلَ فِي أَلْسِنَةِ الْأَنْبِيَاءِ السَّابِقِينَ رَمْزُ إِلَى هَذِهِ الْمَادَّةِ الْجَوْهَرِيَّةِ. و چگونه در احادیث خود به صراحت بیان کردند که عوالم از آب آفریده شده اند؟! اگر مقصود آنها از کوه قاف، آب بسیط بود آن را به صراحت و آشکارا بیان میکردند و می گفتند این لفظ که در زبان انبیای پیشین به کار رفته، رمزی است به این ماده جوهری. فَإِنَّ الْعَصْرَ لَوْ لَمْ يَكُنْ مُتَحَمِّلًا، لَمَا كَشَفُوا النِّقَابَ عَنْ وَجْهِ مَبْدَ الْأَجْسَامِ وَالْعَوَالِمِ، وَلَمَا صَرَّحُوا بِكَيْفِيَّةِ الخَلْقَةِ. وَلَوْ كَانَ مُتَحَمِلًا، فَلِمَ لَمَّ يَصْرِحُوا بِالْمُرَادِ مِنْ جَبَلٍ قَافٍ وَلَمَ تَفَوَّهُوا بِهَذِهِ الْأَلْفَاظِ الشَّبِيهَةِ بِالْأَلْغَازِ وَالْمُعَمِّيَاتِ ؟ كَيْ يَحْتَاجَ إِلَى هَذِهِ التَّكَلُّفَاتِ الْبَعِيدَةِ. چرا که اگر عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم ظرفیت آن را نداشت، آنها نقاب از چهره مبدأ اجسام و عوالم برنمی داشتند و چگونگی خلقت را تصریح نمی کردند و اگر ظرفیت داشت، چرا مقصود از کوه قاف را به صراحت بیان نکردند؟ چرا از الفاظی استفاده کردند که شبیه معما و ابهام است تا جایی که نیاز به این توضیحات دور و پیچیده باشد.) فَمَا يَقْرُبُ بِنَظَرِي الْقَاصِرِ : إِنَّ الْمُرَادَ مِنْ جَبَل قَافٍ أَنَّهُ مَوْجُودٌ جِسْمِيٌّ لَطِيفٌ لَا يُدْرِكُهُ أَبْصَارُنَا لِطَافَتِهِ، نَظِيرُ الْقَالِبِ الْمِثَالِي أَو الرُّوح الْحَيَوَانِي أَو النُّورِ الْغَيْرِ الْمَرْنِي أَوْ مَا شَابَهَ ذَلِكَ.


1) الأنبياء (21) / 30

2) انظر: الكاني 8 / 94؛ التوحيد / 66؛ علل الشرائع 1 / 83؛ بحار الأنوار 25/ 240 و 54 / 67 و 96

3) انظر: فصلت (41) / 11؛ تفسير القمي 2 / 70؛ الكاني 5 / 371 و 8 / 94؛ نهج البلاغة / 128؛ بحار الأنوار 54 / 29 و 72 و 97 و 108 ؛ 55 / 104.

4) انظر: هود (11) / 7؛ تفسير القمي 2 / 252؛ التوحيد / 320؛ عيون أخبار الرضا 7 1 / 134 ؛ إرشاد القلوب 2 / 377؛ بحارالأنوار 3 / 318 و 6 / 324 و 10 / 127

چیزی که به نظر ناقص من نزدیک تر است این است که مراد از کوه قاف موجودی جسمانی و لطیف است که به دلیل لطافتش، چشمهای ما قادر به دیدن آن نیست، شبیه قالب مثالی یا روح حیوانی، یا نوری که دیده نمی شود، یا چیزی شبیه به آن. وَهُوَ مُحِيطٌ بِالْأَرْضِ وَمَنْ عَلَيْهَا وَمَا فِيهَا وَبِالْوَاءِ، وَنَافِةٌ فِيهَا نُفُوذَ الدُّهن في اللَّوْزِ وَالنُّورِ (186 في الْهَوَاءِ وَالرُّوح الْبُخَارِي فِي الدِّمَاعَ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ النَّطَائِرِ.) و این موجود، احاطه بر زمین و آنچه روی آن است و آنچه درون آن است و بر هوا دارد، و در آن نفوذ کرده است، همان گونه که روغن در بادام نور در هوا و بخار روحی در مغز نفوذ می کند، و مانند این مثال ها. وَلَا ضَيْرَ فِي كَوْنِهِ عَلَى هَيْئَةِ هَذِهِ الْجِبَالِ الْمَحْسُوسَةِ، قَاعِدَتُهُ مُنْطَبِقَةٌ عَلَى الْأَرْضِ، وَرَأْسُهُ الْمَخْرُوطِيُّ خارِجًا عَنْ طَبَقَةِ الزَّمْهَرِيرِيَّةِ. و هیچ اشکالی ندارد که به شکل این کوه های محسوس باشد، به گونه ای که قاعده اش بر زمین منطبق باشد و رأس مخروطی اش خارج از طبقه زمهریریه باشد. وَلَا بُعْدَ فِي كَوْنِ لَوْنِهِ أَحْضَرَ بِالْحَقِيقَةِ. وَلَيْسَ يَلْزَمُ رُؤْيَةُ كُلِّ مَلَوَّنٍ بِأَبْصَارِنَا الْحَاسَةِ هَذِهِ، بَلْ يُشَاهِدُ هَذَا الجبَلَ الْأَحْضَرَ كُلٌّ مَنْ تَمَكَّنَ مِنْ تَلْطِيفِ جَسَدِهِ في مَرْتَبَةِ الحِسْمَانِيَّةِ اللَّطِيفَةِ. فَمَتَى اسْتَقَرَّ فِي هَذِهِ الْمَرْتَبَةِ، يُشَاهِدُهُ. كَمَا أَنَّ كُلَّ وَاحِدٍ مِنَّا لَا يَتَمَكَّنُ مِنْ مُشَاهَدَةِ الجِنِّ وَالْمَلَكِ مَا دَامَ لَمْ يَتَلَطَّفْ جِسْمُهُ. و دور نیست که رنگ آن حقیقتاً سبز باشد. لازم نیست که هر چیزی با رنگ مشخص با این چشمان حسی دیده شود، بلکه این کوه سبز را هر کسی که بتواند بدن خود را به مرتبه جسمانی لطیف برساند، مشاهده می کند. هنگامی که در این مرتبه مستقر شود، آن را می بیند، همان طور که هیچ کدام از ما نمی توانیم جن یا فرشته را مشاهده کنیم، مادامی که بدنمان لطیف نشده باشد. وَلَكِنْ مَتَى اسْتَقَرَّ فِي الْمَرْتَبَةِ الْحِسْمَانِيَّةِ اللَّطِيفَةِ، يُشَاهِدُهُمَا وَيُرَاوِدُهُمَا، مَعَ أَنَّ بَنِي الْجَانِ مُلَوَّنُونَ بِأَلْوَانٍ مُخْتَلِفَةٍ. فَلَا غَرْوَ فِي كَوْنِ جَبَلٍ قَافٍ جَبَلًا جِسْمِيًّا مُحِيطًا نَافِذًا بِعَالَمِنَا نُفُوذَ الْأَجْسَامِ الرَّقِيقَةِ اللَّطِيفَةِ الْغَيْرِ الْمَرْتيَّةِ في أَعْمَاقِ الْأَجْسَامِ الْكَثِيفَةِ. که در مرتبه جسمانی لطیف قرار گیرد می تواند آنها (جن و فرشته را مشاهده کرده و با آنها ارتباط برقرار کند با این که اجنه با رنگهای مختلف ظاهر میشوند بنابراین جای تعجب نیست که کوه قاف، کوهی جسمانی باشد که در جهان ما نفوذ دارد، همان طور که اجسام لطیف و غیر قابل مشاهده در اعماق اجسام کثیف نفوذ می کنند.)

نَظِيرُ نُفُوذِ النُّورِ فِي الْهَوَاءِ وَالْمَاءِ وَالْبَلُّورِ، وَنُفُوذِ الرُّوحِ الحَيَوَانِي فِي الْأَبْدَانِ، وَنُفُوذِ الشَّيْطَانِ فِي أَعْضَاءِ الْإِنْسَانِ. وَصَرْفُ عَدَمِ رُؤْيَتِهِ لَا يُوجِبُ إِنْكَارَهُ. همانند نفوذ نور در هوا، آب و بلور؛ و نفوذ روح حیوانی در بدنها؛ و نفوذ شیطان در اعضای انسان. صرف اینکه چیزی دیده نمی شود، دلیلی برای انکار وجود آن نیست. فَهُوَ جَبَلٌ حَقِيقَةٌ، وَمِنْ حُضْرَتِهِ تَحْصُلُ الْأَلْوَانُ الخَضْرَوِيَّةُ وَالرُّورَقِيَّةُ فِي جَمِيعِ الْأَجْسَامِ النُّورَقِيَّةِ الْخَضْرَاءِ، دُونَ الْأَجْسَامِ الْأُخرِ، لِوُجُودِ شَرْطِ ظُهُورِ الخُضْرَةِ فِي الْأُولَى دُونَ الثَّانِيَةِ. بنابراین، این یک کوه واقعی است و از سبزی آن رنگهای سبز و زمردین در تمام اجسام زمردین سبز حاصل می شود، اما نه در دیگر اجسام. این به دلیل وجود شرایط ظهور رنگ سبز در دسته اول و نبود این شرایط در دسته دوم است. فَإِنَّ ظُهُورَ بَعْضِ أَعْرَاضِ الْأَجْسَامِ، كَعِطْرِ الرَّيَاحِينِ وَالْعِطْرِيَّاتِ فِي بَعْضِ الْأَجْسَامِ الْمُجَاوِرَةِ لَهُ إِنَّمَا يَكُونُ مَشْرُوطًا بِشُرُوطٍ مِثْلَ أَنْ لَا يَكُونَ الحِسْمُ الْمُجَاوِرُ لَهُ أَشَدَّ رَائِحَةُ مِنْهُ. زیرا ظهور برخی از صفات اجسام، مانند عطر گلها و عطرهای خوشبو در برخی از اجسام مجاور، تنها با وجود شرایطی ممکن است مثلاً اینکه جسم مجاور، بوی شدیدتری نسبت به آن نداشته باشد. وَهِذَا لَا يُؤَثِرُ رَوَائِحُهَا فِي الْقَاذُورَاتِ وَالْمَيْتَةِ الْعَفِنَةِ. فَكَذَلِكَ ظُهُورُ لَوْنِ بَعْضِ الْأَجْسَامِ فِيمَا يُجَاوِرُهُ مَشْرُوطٌ بشرُوطٍ، كَصَيْقَلِيَّةِ الْمُجاور أو الْمُحَاذِي الْمُقَابِل وَكَنَافَتِهِ. به همین دلیل، عطر آنها در اجسام کثیف یا اجساد گندیده تأثیر نمی گذارد. به همین ترتیب، ظهور رنگ برخی اجسام در اجسام مجاور، مشروط به شرایطی است مانند صیقلی بودن جسم مجاور یا مقابل و میزان چگالی آن. وَالْغَرَضَ: عَدَمُ اسْتِغْرَابِ كَوْنِ الْحَضْرَاوَاتِ الْمَحْسُوسَةِ فِي الْأَجْسَامِ الْمُبْصَرَةِ مِنْ حُضْرَةِ هَذَا الْجَبَلِ النَّافِدِ فِي بَوَاطِنِ الْأَجْسَامِ وَظَوَاهِرِهَا الْمُتَعَمِّقِ الْمُحِيطِ عَلَيْهَا ظَهْرًا وَبَطْنا. وَأَمَّا حُضْرَتُهُ، فَتَكُونُ لِنَفْسِهِ بِالذَّاتِ. هدف این است که تعجبی از این وجود نداشته باشد که رنگهای سبز محسوس در اجسام مرئی از سبزی این کوه سرچشمه می گیرد، کوهی که در باطن و ظاهر اجسام نفوذ کرده و بر آنها احاطه دارد، چه از بیرون و چه از درون. اما سبزی این کوه به ذات خود آن بازمی گردد. فَهُوَ إِذَنْ جَبَل ،ق، أَيْ: قَيُّومٌ لِكُلِّ الْأَجْسَامِ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى نَظِيرُ قَيُّومِيَّةِ الدُّهْنِ لِلَّبَنِ وَاللَّوْزِ، وَقَيُومِيَّةِ الرُّوحِ الحَيَوَانِي لِهَذَا الْبَدَنِ. فَكَمَا أَنَّهُ بِالرُّوحِ الحَيَوَانِي يُمْسِكُ اللَّهُ أَرْضَ الْبَدَنِ أَنْ تَمِيدَ بِأَهْلِهَا، فَكَذَلِكَ بِجَبَلِ ق يُمْسِكُ اللَّهُ الْأَرْضَ أَنْ تَمِيدَ بِأَهْلِهَا.

بنابراین، این همان کوه قاف است؛ یعنی قیوم تمام اجسام به اذن خداوند متعال، مانند قیومیت روغن برای شیر و بادام، و قیومیت روح حیوانی برای این بدن همان طور که خداوند با روح حیوانی بدن را نگه می دارد تا از هم نپاشد، همچنین با کوه قاف زمین را نگه میدارد تا ساکنانش را تکان ندهد. وَكَمَا أَنَّهُ هُوَ أَصْلُ أَوْتَادِ الْبَدَنِ، أَيْ عِظَامِهِ، فَكَذَلِكَ جَبَلْ ق أَصْلُ أَوْتَادِ الْأَرْضِ، أَيْ جِبَاهَا، فَهُوَ عِمَادُهَا وَبِهِ قُوَّتُهَا وَوَتَدِيَّتُهَا؛ لِأَنَّهُ قَيُّومُ كُلِ الْأَجْسَامِ الْكَثِيفَةِ. همان طور که او روح حیوانی اساس استخوانهای بدن است کوه قاف نیز اساس ستون های زمین، یعنی کوه های آن است. بنابراین، کوه قاف عمود زمین است و نیروی استحکام آن از اوست؛ زیرا او قیوم تمام اجسام کثیف است. إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ التَّطْبِيقَاتِ الْوَارِدَةِ فِي الرِّوَايَاتِ مِنْ أَوْصَافِ هَذَا الْجَبَلِ الْحِسْمِ اللَّطِيفِ الرَّقِيقِ الْمُحِيطِ الْقَيُّومِ الْأَحْضَرِ الْغَيْرِ الْمَرْنِي الْأَصْلِ لِلْجِبَالِ. و غیر از این موارد، در روایات توصیفاتی از این کوه جسمانی لطیف، نازک، احاطه کننده، قیوم، سبز و غیر قابل مشاهده به عنوان اصل کوه ها وارد شده است. وَلَا يُبْعِدُ أَنْ تَكُونَ فِيهِ أَعْرَاضُ هَذِهِ الزُّبَرْجَدَاتِ وَالزُّمُرُدَاتِ وَاللَّالِي الْمَحْسُوسَةِ، إِلَّا أَنَّ هَذِهِ الْأَجْسَامَ كَثِيفَةٌ، وَهُوَ لَطِيفٌ غَيْرُ مَرْنِي بِهَذِهِ الْأَبْصَارِ. بعید نیست که در این کوه صفات این زبرجدها زمردها و مرواریدهای محسوس وجود داشته باشد، اما این اجسام کثیف هستند و او لطيف و غیر قابل مشاهده با این چشمها است. فَمَنْ تَمَكَّنَ مِنْ رُؤْيَةِ جَبَل ،ق، يَرَاهُ بِصُورَةِ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ الْمَحْسُوسَةِ وَيُشَاهِدُهُ بِهَذِهِ الْأَشْكَالِ حَقِيقَةً. پس هرکسی که بتواند کوه قاف را ببیند، آن را به شکل این جواهر محسوس مشاهده می کند و آن را حقیقتاً به این اشکال می بیند. كَمَا يَتَّفِقُ مُشَاهَدَكُمَا كَثِيرًا في النَّوْمِ في عَالَمَ الْمِثَالِ، وَفِي الْيَقَظَةِ لِلْمُرْتَاضِينَ فِي حَالِ الْمُكَاشَفَةِ. همان طور که اغلب این مشاهدات در خواب در عالم مثال و در بیداری برای ریاضت کشان در حالت مکاشفه اتفاق می افتد. فَهَذِهِ الْمَشْهُودَاتُ أَجْسَامٌ حَقِيقَةً، وَلَكِنَّهَا لَطِيفَةٌ وَأَشْكَاهُهَا عَيْنُ أَشْكَالِ هَذِهِ الْجَوَاهِرِ الْمَحْسُوسَةِ مِنَ الزُّبَرْجَدِ وَالزُّمُرُّدِ وَاللُّؤْلُؤِ، إِلَّا أَنَّهُ حِسْمٌ بَرْزَخِيٌّ مِثَالِيٍّ مَلَكُوتِي. این مشاهدات اجسامی حقیقی هستند، اما لطیف اند و اشکال آنها دقیقاً شبیه به اشکال این جواهرات محسوس مانند زبرجد، زمرد و مروارید ،است اما اینها اجسامی ،برزخی مثالی و ملکوتی هستند.

وَحُلَاصَةُ الْقَوْلِ : إِمْكَانُ حَمْلِ هَذِهِ الرِّوَايَاتِ عَلَى هَذَا الْجَبَلِ، وَلَيَقُمْ دَلِيلٌ عَقْلِيٌّ أَوْ نَفْلِيٌّ عَلَى خِلَافِهِ وَيُطْلَائِهِ أَوْ امْتِنَاعِهِ فَلَوْ كَانَ وُجُودُ هَذَا الَّذِي احْتَمَلْنَاهُ فِي الْوَاقِع وَنَفْسِ الْأَمْرِ ثَابِتَا، لَكَانَ انْطِبَاقُ الرِّوَايَاتِ بِمَا فِيهَا مِنَ الْأَوْصَافِ عَلَيْهِ أَتَمَّ وَأَقْوَى وَأَكْمَلَ مِنْ انْطِبَاقِ كُلِّ اسْم عَلَى مُسَمَّاهُ، وَكُل لَفْظِ عَلَى مَعْنَاهُ، وَكُلِّ ظَاهِرٍ عَلَى بَاطِنِهِ. و خلاصه سخن این است که حمل این روایات بر این کوه ممکن است و هیچ دلیل عقلی یا نقلی بر مخالفت، بطلان یا امتناع آن وجود ندارد. پس اگر وجود آنچه که احتمال دادیم در واقع و نفس الأمر ثابت باشد، تطبيق روایات با اوصاف ذکر شده بر آن، کامل تر، قوی تر و دقیق تر از تطبیق هر نام بر مسمای خود، هر لفظ بر معنای خود، و هر ظاهر بر باطن خود خواهد بود. وَعَلَيْكَ بِالتَّأَمُلِ التَّامِ فِيمَا ذَكَرْنَاهُ وَاحْتَمَلْنَاهُ. وَإِذْ لَيَقُمْ بُرْهَانٌ عَلَى امْتِنَاعِهِ، وَالرِّوَايَاتُ بِمَعَانِيهَا الْمُطَابِقِيَّةِ تَنْطَبِقُ عَلَيْهِ صَرِيحًا فَالْحَمْلُ عَلَيْهِ أَقْرَبُ إِلَى الْقَطْع مِمَّا احْتَمَلُوهُ. وَالْعِلْمُ عِنْدَ اللَّهِ. و لازم است در آنچه که ذکر کردیم و احتمال دادیم، تأمل کامل داشته باشید. و از آنجایی که هیچ برهانی بر امتناع آن وجود ندارد و معانی مطابقت کننده روایات به طور صریح بر آن منطبق هستند، حمل بر آن نزدیک تر به یقین از آن چیزی است که آنان احتمال دادند. و علم نزد خداوند است. ## تفاوت عوالم در اعراض ماء. وَكَيْفَ كَانَ، فَلْنَرْجِعْ إِلَى الْمَقْصُودِ الْأَصْلِي، وَهُوَ كَوْنُ جَمِيعِ الْعَوَالِمِ مَا سِوَى عَالَمَ الْأَظِلَّةِ مَخْلُوقَةٌ مِنَ الْمَاءِ. فَهِيَ بِأَجْمَعِهَا أَشْيَاءُ جِسْمِيَّةٌ، أَيْ أَجْسَامٌ. و به هر حال، به مقصود اصلی بازگردیم که عبارت است از این که همه عوالم با عوالم به جز عالم سایه ها از آب خلق شده اند. بنابراین، همه آنها موجوداتی جسمانی هستند؛ یعنی اجسام. غَايَةُ الْأَمْرِ أَنَّهَا تَخْتَلِفُ فِي أَنْحَاءِ الْمَعْرُوضِيَّةِ لِلْأَعْرَاضِ الْمُخْتَلِفَةِ. فَاخْتِلَافُ الْعَوَالِمِ وَتَعَدُّدُهَا إِنَّمَا هُوَ بِاخْتِلَافِ طَوَائِفِ الْأَعْرَاضِ الْوَارِدَةِ عَلَى أَبْعَاضٍ هَذِهِ الْمَادَّةِ الجُوْهَرِيَّةِ وَقِطَع هَذَا الْمَاءِ الْبَسِيطِ. با این تفاوت که نحوه معروض بودن آنها به اعراض مختلف متفاوت است. بنابراین تفاوت و تعدد عوالم ناشی از تفاوت گروه های اعراضی است که بر اجزای این ماده جوهری و قطعات این آب ساده وارد می شود. فَبَعْضُ الْقِطَع يَكُونُ مَعْرُوضًا لِأَعْرَاضِ قَلِيلَةٍ، وَبَعْضُهَا لِأَعْرَاضِ كَثِيرَةٍ، وَفِي كُلِّ وَاحِدَةٍ مِنَ الْقِلَّةِ وَالْكَثرَة تَتَفَاوَتُ طَوَائِفُ الْأَعْرَاضِ.

برخی از قطعات برای اعراض کمی معروض می شوند و برخی برای اعراض زیادی، و در هر یک از این حالت های کمی و زیادی، گروه های اعراض متفاوت اند. وَمِنْ هُنَا تَحْصُلُ اللَّطَافَةُ وَالْكَتَافَةُ وَالنُّورَانِيَّةُ وَالظُّلْمَانِيَّةُ، فَيَكُونُ بَعْضُ هَذِهِ الْعَوَالِمِ لَطِيفًا لَا يُدْرَكُ بِهَذِهِ الْحَوَاسِ الظَّاهِرَةِ الْكَثِيفَةِ، وَهُوَ الْمُسَمَّى بِعَالَمَ الْآخِرَةِ وَعَالَمَ الْمِثَالِ وَالْمَلَكُوتِ وَالْبَرْزَحَ وَعَالَمَ الرُّوحَانِيِّينَ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَسْمَاءِ وَالْأَعْلَامِ. وَيَكُونُ بَعْضُهَا الْآخَرُ كَثِيفًا مُدْرَكًا بِهَذِهِ الْحَوَاسِ، مَعْرُوضًا لِأَعْرَاضِ خَاصَّةٍ مَحْسُوسَةٍ، وَهُوَ الْمُسَمَّى بِعَالَمَ الدُّنْيَا. از اینجا لطافت و کثافت نورانیت و ظلمت حاصل می شود. برخی از این عوالم لطیف هستند و با این حواس ظاهری و کثیف قابل درک نیستند؛ این عوالم به عالم آخرت عالم مثال ملکوت برزخ و عالم روحانیون و دیگر نامها شناخته می شوند. برخی دیگر از این عوالم کثیف و قابل درک با حواس ظاهری هستند و به صفات خاص محسوس معروض اند و به عالم دنیا معروف هستند. فَجَمِيعُ الْعَوَالِمِ مَا سِوَى عَالَمَ الْأَظِلَّةِ إِنَّمَا هِيَ عَوَامٌ جِسْمِيَّةٌ، وَأَصْلُ (187 مَادَّتِهَا هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ الْمَعْرُوضُ لِلْعَوَارِضِ. غَايَةُ الْأَمْرِ أَنها مُختلِفَةٌ بِاللَّطَافَةِ وَالْكَتَافَةِ.) پس تمام عوالم به جز عالم سایه ها عوالم جسمانی هستند و ماده اصلی آنها آب ساده است که به عوارض مختلف معروض شده است. نهایت امر این است که این عوالم در لطافت و کثافت با یکدیگر تفاوت دارند. ## ماء در قرآن. فَإِذَنْ نَقُولُ: بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. قَالَ اللهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى: ﴿وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَى (1 .) . فَهَذِهِ الْآيَةُ بِمَنْزِلَةِ الْكُبْرَى الْكُلِيَّةِ ، أَيْ: كُلَّمَا يَكُونُ حَيَّا ذَا حَيَاةٍ وَإِدْرَاكِ وَشُعُورٍ، فَهُوَ مَخْلُوقٌ مِنَ الْمَاءِ.) بنابراین می گوییم: بسم الله الرحمن الرحيم. خداوند تبارک و تعالی فرمود: " وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيَّ. اين آیه به منزله قاعده کلی است؛ یعنی هر چیزی که دارای حیات ادراک و شعور باشد، از آب خلق شده است. وَالْأَئِمَّةُ المَعْصُومُونَ : قَدْ بَيَّنُوا الصُّغْرَى مُسْتَظْهَرًا مِنَ الْكِتَابِ الْمَجِيدِ ، حَيْثُ قَالَ: ﴿وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (2 .) الْآيَةُ؛ يُسَبِّحُ لِلهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ (3) .) الْآيَةُ.)


1) الأنبياء (21) / 30

2) الإسراء (17) / 44

3) الجمعة (62) / 1

و ائمه معصومين عليهم السلام قاعده جزئی را بر اساس کتاب مجید بیان کرده اند، جایی که فرمود: " وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ ويُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ. وَ (تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ (1 .) وَغَيْرُهَا مِنَ الْآيَاتِ، بِأَنَّ جَمِيعَ الْأَشْيَاءِ أَحْيَاءٌ شَاعِرُونَ مُدْرِكُونَ نَاطِقُونَ مُتَكَلِّمُونَ.) وتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ" و دیگر آيات نشان می دهند که تمام اشیاء زنده، دارای شعور، ادراک، ناطق و سخنگو هستند. فَحِينَئِذٍ يَكُونُ جَمِيعُ الْأَشْيَاءِ بِحُكْمِ هَذِهِ الصُّغْرَى وَالْكُبْرَى مَخْلُوقَةٌ مِنَ الْمَاءِ وَأَجْسَامًا، حَتَّى الْجَنَّةُ وَالنَّارُ وَالْمَلَائِكَةُ وَالْحِنُ وَالنَّسْنَاسُ. پس، بر اساس این قاعده جزئی و کلی تمام اشیاء از آب خلق شده اند و اجسام هستند، حتی بهشت، جهنم، ملائكه، جن و نسناس. وَالْعَوَالِمُ الْغَيْرُ الْمَحْدُودَةِ الَّتى يُبْهرُ الْعُقُولَ مِنْ إِحْصَاءِ عَدَدِهَا، مِنَ النِّظَامَاتِ الشَّمْسِيَّةِ وَالْمَجَرَّاتِ الْمُسْتَكْشَفَةِ جَدِيدًا وَغَيْرِهَا لِما هُوَ خَلْفَ هَذِهِ الْكَوَاكِب الثَّابِتَةِ الَّتي كُل وَاحِدَةٍ مِنْهَا ثَمَسٌ أَكْبَرُ مِنْ شَمْسِنَا بِمَرَّاتٍ عَدِيدَةٍ. و عوالم نامحدودی که عقلها را از شمارش تعداد آنها مبهوت میکنند از جمله منظومه های شمسی و کهکشانهایی که تازه کشف شده اند و دیگر مواردی که پشت این ستارگان ثابت هستند، که هر یک از آن ها خورشیدی بزرگتر از خورشید ما به چندین برابر است. ## يأجوج ومأجوج - جابلقا و جابلسا. وَأَنَا أَظُنُّ أَنَّ الْأَمْرَ لَيْسَ عَلَى مَا تَخَيَّلَهُ الْفَلَكِيُّونَ الْجُدُدُ مِنْ كَوْنِ شَمْسِنَا بِمَا لَهَا مِنَ الْخَدَمِ وَالْحَشَمِ وَالْأَنْبَاعِ مُتَحَرِّكَاتٍ عَلَى نَحْوِ الِاسْتِقَامَةِ نَحْوَ كَوْكَبٍ جَاثٍ عَلَى رُكْبَتَيْهِ، بَلْ جَمِيعُ الشُّمُوسِ تَتَحَرَّكُ حَرَكَةً دَوْرِيَّةً فِي مَدَارٍ وَاسِعٌ غَايَةَ الإِنْسَاعِ بِحَيْثُ لَا يُمْكِنُ لِلْبَشَرِ تَعْيِينُ قُطْرِ هَذِهِ الدَّائِرَةِ وَمِكْوَرٍ هَذَا الْفَلَكِ لِغَايَةِ سَعَتِهَا وَنِهَايَةِ انْبِسَاطِهَا. و من گمان می کنم که موضوع به گونه ای نیست که ستاره شناسان جدید تصور کرده اند؛ این که خورشید ما با تمام خدمتگزاران و همراهان خود به طور مستقیم به سوی ستاره ای در حال حرکت باشد که روی زانوان خود


1) يس (36) 65

نشسته است. بلکه تمام خورشیدها به شکل دورانی در مداری بسیار وسیع حرکت می کنند، به طوری که بشر نمی تواند قطر این دایره و محور این فلک را به سبب وسعت بی نهایت آن تعیین کند. وَخَلْفَ هَذِهِ الْمَدَارَاتِ الْوَاسِعَةِ الَّتِي تَتَوَلَّهُ فِيهَا الْعُقُولُ ، عَوَامٌ غَيْرُ مَحْصُورَةٍ. وَأَظُنُّ كَوْنَ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ فِي هَذِهِ الْعَوَالِمِ. كَمَا أَنِّي أَظُنُّ كَوْنَ جَابَلْقَا وَجَابَلْسَا فِيهَا أَيْضًا. و در پس این مدارهای وسیع که عقلها را متحیر می کند، عوالم نامحدودی وجود دارند. و گمان می کنم که یأجوج و مأجوج در این عوالم هستند. همان طور که گمان می کنم جابلقا و جابلسا نیز در این عوالم قرار دارند. وَحُكَمَاءُ عَصْرِ الْجَدِيدِ مَا نَالُوا بَعْدُ إِلَى كَشْفِ هَذِهِ الْعَوَالِمِ. إِذْ لَيْسَ هَمْ أَسْبَابُ الِارْتِقَاءِ إِلَى السَّمَاوَاتِ كَيْ يُشَاهِدُوا مَا فِيهَا وَمَا وَرَاءَهَا، وَمَا وُقِفُوا إِلَى الْآنِ عَلَى إِحْدَاثِ آلَةٍ مُكَبَرَةٍ تُخْبِرُهُمْ عَنْ هَذِهِ الْعَوَالِمِ. و دانشمندان عصر جدید هنوز به کشف این عوالم نرسیده اند. زیرا وسایل صعود به آسمانها را ندارند تا آنچه در آنها و ورای آنها است مشاهده کنند و تاکنون موفق به ساخت دستگاهی بزرگ نمایی نشده اند که آنها را از این عوالم باخبر کند. وَأَمَّا أَنَا، فَبَعْدَ مَا تَفَكَّرْتُ فِي الْكِتَابِ الْمَجِيدِ فِي قَضِيَّةِ ذِي الْقَرْنَيْنِ فِي قَوْلِهِ تَعَالَى: ﴿حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ (1 .) الْآيَةُ، عَرَفْتُ أَنَّ لِلشَّمْسِ مَطْلَعًا وَمَغْرِبًا، وَهُمَا لَا يَحْصَلَانِ إِلَّا بِالْمَدَارِ الْكُرَوِيِّ الرَّحَوِيِّ.) اما من، پس از تفکر در کتاب مجید درباره ماجرای ذوالقرنین در آیه ای که فرمود: " حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ"، دریافتم که خورشید دارای طلوع و غروب است و این دو جز با حرکت مداری کروی حاصل نمی شوند. وَذُو الْقَرْنَيْنِ أُوتِيَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا، فَبِالْأَسْبَابِ رَقَى فِي السَّمَاوَاتِ الْعُلَى وَعَلَا فَوْقَ هَذَا الْمَدَارِ الْوَسِيعِ الَّذِي يَكُونُ لِشَمْسِنَا، فَرَأَى هُنَاكَ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ. و ذوالقرنین از هر چیزی سببی به او داده شده بود، پس به وسیله آن اسباب به آسمان های بالا صعود کرد و بالاتر از این مدار وسیعی که برای خورشید ما است قرار گرفت و در آنجا يأجوج و مأجوج را دید. وَبِعَيْنِ هَذَا التَّعْبِيرِ أَي مَطْلِع الشَّمْس وَمَغْرِبنَا وَرَدَتْ أَحَادِيثُ في جَابَلْسًا وَجَابَرْقًا (2 . ؛ فَتَبَصَّرُ.) وَالْعِلْمُ عِنْدَ اللَّهِ.


1) الكهف (18) / 90

2) إنّ ما وجدناه في الأخبار هو : «جابلقا» (تجده كثيراً في بحار الأنوار 56 / 316 باب العوالم و ...) . و إنّما وجدنا «جابرقا» في بعض الأشعار (المناقب 2 / 278)

و با همین تعبیر طلوع و غروب خورشید احادیثی درباره جابلسا و جابر قا آمده است؛ بنابراين تأمل كن. و علم نزد خدا است. ## سه عالم اظله، مثال، دنیا. وَالغَرَضُ: إِنَّ في الموجُودَاتِ الخَلْقِيَّةِ الإِمْكَانِيَّةِ ثَلَاثَ عَوَالِمَ: أَحَدُهَا عَالَمُ الأَظِلَّةِ. وَلَسْتُ في مَقَامِ شَرْحِهِ وَكَشْفِ حَقِيقَتِهِ. وَثَانِيهَا: عَالَم المثالِ وَالمَلَكُوتِ وَالبَرْزَحَ وَالآخِرَةِ وَالرُّوحَانِيِّينَ. وَثَالِتُهَا: عَالَمُ الدُّنْيَا بِمَا فِيهَا مِنَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِينَ وَمَا بَيْنَهُمَا. و هدف این است که در موجودات خلقی و امکانی سه عالم وجود دارد: اول: عالم سايهها الأظلة . و من در مقام توضیح و کشف حقیقت آن نیستم. دوم: عالم مثال، ملکوت، برزخ، آخرت و روحانیون. سوم: عالم دنیا با تمام آسمانها زمینها و آنچه بین آنها است. تفاوت مثال و دنیا در صورت است نه در ماده. ## تفاوت مثال و دنیا در صورت است نه در ماده. وَهَذَانِ الأَخِيرَانِ جِسْمَانِيَّانِ ، أَيْ نَشْأَتُهُمَا نَشْأَةُ الحِسْمِ. وَالفَرْقُ بَيْنَهُمَا بِاللُّطَافَةِ وَالكَتَافَةِ. این دو عالم اخیر جسمانی هستند، یعنی وجودشان از نوع جسم است. و تفاوت آنها در لطافت و کثافت است. فَتَقُولُ في كَشْفِ حَقِيقَتِهِمَا: إِنَّ هَذِهِ الأَعْرَاضَ وَالهَيْئَاتِ وَالأَشْكَالَ الَّتي نُسَمِّيهَا بِالصُّوَرِ وَلَكِنْ لَا بِالمعنى المُصْطَلَح عِنْدَ الفَلَاسِفَةِ مِنَ الصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ، بَلْ بِالمَعْنَى العُرْنِي المُتَبَادِرِ عِنْدَ أَهْلِ العُرْفِ وَاللُّغَةِ قَدْ تَكُونُ مَوْجُودَةً بِوُجُودِ حِسْمَانِي دُنْيَوِيَّ، كَمَا فِي عَالَمِنَا هَذَا. بنابراین در توضیح حقیقت آنها می گوییم: این اعراض، هیئت ها و اشکالی که آنها را تصاویر می نامیم - اما نه به معنای اصطلاحی فلاسفه از صور نوعی جوهری، بلکه به معنای عرفی که نزد اهل عرف و زبان متبادر است - ممکن است در عالم دنیا به صورت وجود جسمانی وجود داشته باشند، همان طور که در عالم ما این گونه است.

فَإِنَّ الهَيْئَةَ الكَذَائِيَّةَ الَّتِي تَكُونُ فِي زَيْدٍ مَثَلًا، مِن اسْتِقَامَةِ القَامَةِ وَتَدْويرِ الرَّأْسِ وَطُولِ اليَدَيْنِ وَالرِّجْلَيْنِ وَتَقْعِيرِ العَيْنِ وَتَقْوِيسِ الحَاجِبَيْنِ وَغَيْرِهَا مِنْ حُصُوصِيَّاتِ هَيْئَتِهِ الظَّاهِرِيَّةِ ، قَدْ تَتَحَقَّقُ عَارِضَةً عَلَى هَذَا الجسْم الكَثِيفِ، كَمَا هُوَ كَذَلِكَ فِي (188 زَيْدِ الدُّنْيَوي.) به عنوان مثال، هیئت خاصی که در زید وجود دارد، مانند ایستادگی ،قامت گردی ،سر، بلندی دستها و پاها، فرورفتگی چشمها، خمیدگی ابروها و سایر ویژگی های ظاهر او، ممکن است بر جسمی کثیف ظاهر شود، همان طور که در زید دنیوی این گونه است. وَإِنَّمَا يَتَمَايَرُ الأَشْخَاصُ بِهَذِهِ الهَيْئَاتِ وَالصُّوَرِ، لَا بِمَادَّتِها أَي الجِسْمِ لِأَنَّهُ مُشْتَرَك في الجميع. و افراد تنها با این هیئت ها و تصاویر از یکدیگر متمایز می شوند، نه با ماده آنها - یعنی . زیرا جسم در همه مشترک است. وَقَدْ تَتَحَقَّقُ هَذِهِ الهَيْئَةُ الخاصة في نَشْأَةٍ أُخْرَى وَعَالَمَ آخَرَ بِلا قِيَامٍ وَهَذَا الجِسْمِ الكَثِيفِ، بَلْ بِلَا قِيَامٍ بالجسم أبدا. و ممكن است این هیئت خاص در عالمی دیگر و نشئه ای دیگر تحقق یابد، بدون این که به این جسم کثیف وابسته باشد، بلکه اصلاً به جسم وابسته نباشد. إِذْ قَدْ مَرَّ فِي السَّابِقِ أَنَّ الماهِيَّاتِ الَّتِي تُسَمَّى عِنْدَ الحُكَمَاءِ أَعْرَاضًا لَا يَجِبُ أَنْ تَقُومَ دَائِمًا بِالجَوْهَرِ الحِسْمِي وَتَكُونَ مَوْجُودَةٌ بِوُجُودِهِ. زیرا قبلاً گفته شد که ماهیاتی که نزد حکما به عنوان اعراض نامیده می شوند، همیشه لازم نیست به جوهر جسمانی وابسته باشند و به واسطه آن وجود یابند. بَلْ يُمْكِنُ أَنْ تَصِيرَ مَوْجُودَةً بِنُورِ أَشْرَفَ مِنَ النُّورِ الحِسْمِي. بلکه ممکن است با نوری شریف تر از نور جسمانی وجود پیدا کنند. فَهِيَ إِذَا تَكُونُ أَقْوَى وَأَشَدَّ مِنْ هَذَا الجَوْهَرِ الحِسْمِي، فَإِذًا يَكُونُ هُنَاكَ عَالَمُ الصُّوَرِ الصَّرْفَةِ وَالهَيْئَاتِ المِحْضَةِ بِلَا مَادَّةٍ جِسْمِيَّةٍ. در این صورت این ماهیات قوی تر و شدیدتر از این جوهر جسمانی میشوند بنابراین، عالمی از تصاویر صرف و هیئت های محض وجود دارد که بدون ماده جسمانی هستند.

وَنَظِيرُ ذَلِكَ وُجُودُ الصُّوَرِ المُنْطَبِعَةِ في المرآةِ ؛ فَإِنَّمَا أَمْرُ وَاقِعِيٌّ وَعَرَضٌ حَقِيقِيٌّ وَلَيْسَتْ عَارِضَةً عَلَيْكَ وَوَاجِدَةٌ بِوُجْدَانِ جِسْمِكَ. فَهَذِهِ الصُّوَرُ المَنْطَبَعَةُ مِثَالٌ وَنَظِيرٌ يُقَرِّبُ المقْصُودَ مِنْ جِهَةٍ، وَإِنْ كَانَ يُبَعِدُهُ مِنْ جِهَاتٍ أُخْرَى. و مشابه این، وجود تصاویر منعکس شده در آینه است؛ زیرا این تصاویر امری واقعی و عرضی حقیقی هستند و بر شما عارض نشده اند و با وجدان جسم شما یافت نمی شوند. این تصاویر منعکس شده مثالی هستند که از یک جهت مقصود را نزدیک می کنند، هر چند از جهات دیگر ممکن است آن را دور کنند. فَكَمَا أَنَّهَا هَيْئَةٌ بِلَا مَادَّةٍ جِسْمِيَّةٍ، فَكَذَلِكَ لِلهَيْئَاتِ العَرَضِيَّةِ عَالَم لَيْسَتْ هِيَ فِيهِ عَارِضَةً عَلَى مَادَّةٍ وَجسْم وَمَوْجُودَةٌ بِوُجْدَانِهِ، وَهَذَا العَالَم هُوَ عَالَم الصُّورِ المَحْضَةِ. همان طور که این تصاویر هیئتی بدون ماده جسمانی هستند به همین ترتیب هیئتهای عرضی نیز عالمی دارند که در آن عارض بر ماده و جسم نیستند و با وجدان جسمی وجود ندارند. این عالم، عالم تصاویر محض است. وَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّ التَّمَايُزَ فِي جَمِيعِ العَوَالِمِ إِنَّمَا هُوَ بِالصُّوَرِ وَاهْيْقَاتِ، وَهَذِهِ هِيَ أَنَانِيَّتُكَ الَّتِي تُخْبِرُ عَنْهَا بِلَفْظِ أَنَا. و تو دانستی که تمایز در تمام عوالم تنها به واسطه تصاویر و هیئت ها است و این همان "من" شما است که با كلمه "من" از آن سخن می گویید. ## موجوديت عالم مثال. فَإِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَاعْلَمْ أَنَّ الماءَ البَسِيطُ اللَّطِيفَ قَدْ يَمْلِكُ هَذِهِ الصُّوَرَ المحْضَةَ القَائِمَةَ بِلَا مَادَّةٍ بِحَقِيقَةِ المالِكِيَّةِ، وَيَجِدُهَا بِحَقِيقَةِ الوَاحِدِيَّةِ. حال که این را فهمیدی، بدان که آب بسيط و لطیف ممکن است این تصاویر محض را که بدون ماده قائم هستند، با حقیقت مالکیت خود تصاحب کند و آنها را با حقیقت واجدیت خود بیابد. لا بأنْ تَكُونَ هَذِهِ الصُّوَرُ عَارِضَةً عَلَيْهِ كَيْفَ وَهِيَ مَوْجُودَةٌ بِلا مَادَّةٍ وَجِسْم؟!. بَلْ بِأَنْ يَمْلِكَهَا وَتَجَدَهَا هَذَا الحِسْمُ اللَّطِيفُ . أَيْ الماء المعْرُوضُ لِطَائِفَةٍ قَلِيلَةٍ مِنَ الأَعْرَاضِ. مَالِكِيَّةً وَاقِعِيَّةً وَوَاجِدِيَّةً حَقِيقِيَّةً. نه این که این تصاویر بر آن عارض شوند - چگونه چنین باشد در حالی که آنها بدون ماده و جسم وجود دارند؟! - بلکه این جسم لطیف - یعنی آبی که در معرض گروهی کم از اعراض قرار دارد – آنها را به طور واقعی تصاحب کرده و به طور حقیقی واجد آنها می شود. فَعِنْدَ ذَلِكَ يَنْكَشِفُ كُنْهُ العَالم الثَّانِي بِأَنَّهُ عَالَم حِسْمَانِي.

در این حالت، حقیقت عالم دوم به عنوان یک عالم جسمانی آشکار می شود. فَحَقِيقَةُ هَذَا العَالَمَ عِبَارَةٌ عَن الحِسْمِ اللَّطِيفِ الوَاجِدِ هَذِهِ الهَيْئَاتِ وَالصُّوَرِ وَالْأَشْكَالِ، المالِكِ لَهَا مَالِكِيَّةً حَقِيقِيَّةٌ، نَظِيرَ مَالِكِيَّةِ بَدَنِكَ نُورَ النَّفْسِ. حقیقت این عالم عبارت است از جسم لطیفی که این هیئتها، تصاویر و اشکال را می یابد و به طور حقیقی مالک آنها است مشابه مالکیت بدن شما بر نور نفس. وَهَذَا العَالَمُ هُوَ عَالَمُ المَثَالِ وَالحِسْمِ البَرْزَخِيّ المَلَكُونِي. وَهُوَ لَيْسَ بِخَيَالٍ وَتَوَهُم تَحْضِ، كَمَا تَوَهَّمَهُ الفَلَاسِفَةُ وَزَعَمُوا كَوْنَ مَرْثِيَّاتِ المُرْسَمِينَ مِنْ هَذَا القَبِيل. و این عالم، عالم مثال و جسم برزخی ملکوتی است. این عالم خیال و توهم محض نیست، همان گونه که فلاسفه گمان کردند و تصور کردند که دیدههای مبتلایان به بیماری برسام از این نوع است. فَعَالَم نَوْمِكَ هُوَ عَالَم البَرْزَحَ وَالمَثَالِ، وَأَنْتَ هُنَاكَ جِسْمٌ لَطِيفٌ وَاجِدٌ لِلهَيْئَةِ وَالعَرَضِ وُجْدَانَا حَقِيقِيّاً، وَهَذَا الحِسْمُ مَوْجُودٌ الآنَ فِي جِسْمِكَ الدُّنْيَوِي بِالحَقِيقَةِ. پس دنیای خواب تو، دنیای برزخ و مثال است و تو در آنجا بدنی لطیف داری که هیئت و عوارض را به طور حقیقی درک می کند، و این بدن به طور واقعی اکنون در بدن دنیوی تو وجود دارد. وَرُوحُكَ الحَيَوَانِي مِنْ هَذَا العَالَ اللَّطِيفِ، كَمَا أَنَّ المَلائِكَةَ وَالجَانَّ وَالجَنَّةَ وَالنَّارَ كُلُّهَا أَيْضاً مِنْ هَذَا العَالَم اللَّطِيفِ. و روح حیوانی تو از این دنیای لطیف است، همان طور که فرشتگان، جن، بهشت و جهنم نیز همگی از این دنیای لطیف هستند. وَهِذِهِ المَوْجُودَاتِ الحِسْمَانِيَّةِ المَثَالِيَّةِ أَكُل وَشُرْبٌ وَلَذَّةٌ وَأَمَّ وَجِمَاعٌ وَنَوْمٌ حَقِيقَةٌ لَا تَجَازَاً، لَكِنْ عِذَاؤُهُمْ أَيْضاً لَطِيفٌ يَكُونُ مِنْ سِنْحَ عَالَمِهِمْ. و این موجودات جسمانی مثالی به طور واقعی غذا می خورند می نوشند لذت میبرند درد می کشند، جماع و خواب دارند، اما غذای آنها نیز لطیف است و از جنس دنیای آنها می باشد. وفى هَذَا العَالَم مَوْجُودَاتٌ غَيْرُ المَلائِكَةِ وَالآدَمِيِّينَ، كَالنَّسْنَاسِ وَغَيْرِهِمْ، وَغِذَاؤُهُمُ الرّيحُ وَلِبَاسُهُمُ الرّيحُ وَشَرَاتُهُمُ الرّيحُ، إلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا وَرَدَ في الأَحْبَارِ. و در این دنیا موجوداتی غیر از فرشتگان و انسان ها مانند نسناس و غیره وجود دارند که غذای آن ها باد است، لباس آنها باد است و نوشیدنی آنها نیز باد است و موارد دیگری که در روایات آمده است.

وَلَا تَسْتَغْرِبْ ذَلِكَ؛ فَإِنَّ عُمْدَةَ أَجْزَاءِ أَغْذِيَتِنَا فِي هَذِهِ الدُّنْيَا الدَّاثِرَةِ الكَثِيفَةِ هُوَ الرِّيحُ، لِأَنَّهُ هُوَ الهَوَاءُ المتَمَوّجُ المَتَحَرِّكُ، وَأَنْتَ تَأْكُلُ اهْوَاءَ وَهُوَ أَكْثَرُ غِذَائِكَ. از این موضوع تعجب نکنید؛ زیرا قسمت عمده غذاهای ما در این دنیای کهنه و متراكم، هوا است؛ زيرا هوا همان باد موج دار و متحرک است، و تو هوا را می خوری و هوا بیشترین غذای تو است. فَعَلَى هَذَا، إِنَّ هَذَا العَالَم المثالي عَالَم جِسْمِيٌّ لَطِيفٌ فِيهِ تَخْلُوقَاتٌ جِسْمِيَّةٌ ذَوَاتُ أَشْكَالِ وَهَيْئَاتٍ، يَأْكُلُونَ وَيَشْرَبُونَ وَيُنَاكِحُونَ وَيَلْتَذُونَ وَيَتَأَلَّمُونَ. بنابراین، این دنیای ،مثالی دنیای جسمانی لطیفی است که در آن موجودات جسمانی با اشکال و هیئت های خاص زندگی می کنند، غذا می خورند، می نوشند، ازدواج می کنند، لذت می برند و رنج می کشند. وَفِي بَعْضِهِمْ تَكُونُ جِهَهُ النَّارِيَّةِ غَالِبَةٌ، كَالجَانِ وَالشَّيَاطِينِ. وَفِي بَعْضِهِمْ تَكُونُ الحِهَةُ النُّورِيَّةُ غَالِبَةٌ، كَالمَلائِكَةِ وَالكَرُوبيِّينَ وَالحُورِ وَالقُصُورِ. و در برخی از آنها جنبه آتشین غالب است مانند جن و شیاطین و در برخی دیگر جنبه نورانی غالب است، مانند فرشتگان، کروبيان، حور و قصرها. وَهَذِهِ المَوْجُودَاتُ مُتَدَرّجَةٌ فِي اللَّطَافَةِ (189 وَالأَلْطَفِيَّةِ عَلَى طَبَقَاتٍ مُخْتَلِفَةٍ وَدَرَجَاتٍ مُتَفَاوِتَةٍ.) و این موجودات در لطافت و ظرافت در طبقات مختلف و درجات گوناگون قرار دارند. وَأَنْتَ فِي نَوْمِكَ مِنْ مَوْجُودَاتِ هَذَا العَالَمَ تَأْكُلُ وَتَشْرَبُ وَتَمْشِي وَتَتَصَوَّرُ بِالصُّوَرِ وَالهَيْئَاتِ وَتَلْتَذُ وَتَتَأَمَّ وَتَقُومُ وَتَقْعُدُ، وَأَنْتَ حِينَئِذٍ جِسْمٌ وَاجِدٌ لِلهَيْئَةِ وَالشَّكْلِ المَحْصُوصِ بِحَقِيقَةِ الوَاجِدِيَّةِ. و تو در خواب خود از موجودات این جهان هستی غذا می خوری می نوشی راه می روی در تصورات خود اشکال و هیئت ها می سازی، لذت می بری رنج می کشی برمی خیزی و می نشینی، و در این هنگام بدنی داری که به طور واقعی اشکال و هیئت های مخصوص خود را درک می کند. وَهَذَا هُوَ رُوحُكَ الحَيَوَانِي وَبَدَنُكَ المَثَالِيُّ وَقَلْبُكَ المَعْنَوِيُّ، لَا الصَّوبَرِيُّ المَوْضُوعُ فِي أَيْسَرِ صَدْرِكَ، فَإِنَّهُ يَجْمَعُ الدَّمِ وَمَوْرِدُهُ وَمَصْدَرُهُ. و این همان روح حیوانی تو بدن مثالی تو و قلب معنوی تو است، نه قلب صنوبری ای که در سمت چپ سینه ات قرار دارد، زیرا آن قلب محل تجمع خون و منبع و منشأ آن است. وَأَمَّا قَلْبُكَ الحَقِيقِيُّ، فَهُوَ رُوحُكَ الحَيَوَانِيُّ وَبَدَنُكَ المَثَالِيُّ ، كَمَا صَرَّحَتْ بِهِ الرِّوَايَاتُ الوَارِدَةُ فِي القَلْبِ.

اما قلب حقیقی تو همان روح حیوانی و بدن مثالی تو است، همان طور که در روایات وارده درباره قلب به آن تصریح شده است. وَلَكَ في هَذَا العَالَمِ أَجْزَاءٌ وَأَعْضَاءٌ وَدَمٌ وَلَحْمٌ وَشَحْمٌ وَمَنِيٌّ وَغَيْرُ ذَلِكَ مِنَ الْأَجْزَاءِ، وَلَكِنَّ جَمِيعَهَا لَطِيفَةٌ مِنْ سِنْخ الأَجْسَامِ اللَّطِيفَةِ المَوْجُودَةِ فِي ذَلِكَ العَالَمِ. و در این جهان تو اعضا و اجزایی داری، از جمله خون، گوشت، چربی، منی و دیگر اجزا، ولی تمام آن ها لطیف هستند و از جنس بدنهای لطیفی که در آن جهان وجود دارند. وَيَشْهَدُ عَلَيْهِ الوَقَائِعُ الوَاقِعَةُ فِي مَنَامِكَ، فَإِنَّكَ قَدْ تُجَامِعُ امْرَأَةٌ في الرُّؤْيَا وَتُنْزِلُ المني، وَمَتَى اسْتَيْقَظْتَ لَا تَرَى المَنِيَّ فِي تَوْبِكَ وَلَا بَدَنِكَ. و وقایعی که در خواب برای تو رخ میدهد گواه این موضوع هستند. مثلاً ممکن است در رؤیا با زنی جماع کنی و منی از تو خارج شود، اما هنگامی که بیدار می شوی اثری از منی در لباس یا بدن خود نمی بینی. وَكَذَلِكَ قَدْ تَبُولُ فِي الرُّؤْيَا وَفِي اليَقَظَةِ لَا تَحِدُ مِنْهُ أَثَرًا أَبَدًا، فَهَذَا البَوْلُ أَوِ المَنِيُّ الَّذِي خَرَجَا مِنْكَ إِنَّمَا يَكُونَانِ لَطِيفَيْنِ مِنْ سِنْخِ بَدَنِكَ المَثَالِيِّ وَرُوحِكَ الحَيَوَانِي. و همچنین ممکن است در خواب ادرار کنی، اما در بیداری هیچ اثری از آن نبینی. این ادرار یا منی که از تو خارج شده اند، لطیف هستند و از جنس بدن مثالی و روح حیوانی تو می باشند. ## روح بدن مثالى و قلب انسان. والغرض: إِنَّ فِي بَدَنِكَ الْمَحْسُوسِ بَدَنَا آخَرَ لَطِيفًا سَارِيًا فِي جَمِيعِ جِهَاتِ هَذَا الْبَدَنِ الْكَثِيفِ. فَهَذَا الْبَدَنُ الْمِثَالِيُّ وَالرُّوحُ الْحَيَوَانِيُّ هُوَ الْمَبْتُوثُ الْمُنْبَسِطُ فِي جَمِيعِ أَجْزَاء هَذَا الْبَدَنِ. وَهَذَا هُوَ الْبَصِيرُ السَّامِعُ اللَّامِسُ الْمُسْتَشِمُ الدَّائِقُ ؛ لِأَنَّهُ سَارٍ فِي جَمِيعِ أَقْطَارِ هَذَا الْهُيْكَلِ الْمَحْسُوسِ، فَمِنْ كُلِّ مَنْفَدٍ وَقُطْرٍ خَاصٌ يُدْرِكُ إِدْرَاكًا خَاصَّا. فَمِنْ مَنْفَذِ الْبَصَرِ يُبْصِرُ حَقِيقَةً، وَمِنْ مَنْفَذِ السَّمْعِ يَسْمَعُ حَقِيقَةٌ. فَهُوَ الْمُدْرِكُ يجَمِيعِ الْإِدْرَاكَاتِ. الغرض: در بدن محسوس تو، بدن دیگری وجود دارد که لطیف است و در تمام جهات این بدن کثیف جاری است. این بدن مثالی و روح حیوانی همان چیزی است که در تمام اجزای این بدن گسترده و پراکنده است. و این همان بیننده، شنونده، لمس کننده بوینده و چشنده است؛ زیرا در تمام ابعاد این پیکره محسوس جاری است و از هر منفذ و نقطه خاص ادراک خاصی می کند. از منفذ بینایی حقیقتاً میبیند و از منفذ شنوایی، حقیقتاً می شنود. پس او ادراک کننده تمامی ادراکات است.

وَلَيْسَ مُجَرَّدًا، كَمَا تَوَهَّمَهُ مَنْ قَالَ: إِنَّ النَّفْسَ في وَحْدَتِهَا كُلُ الْقُوَى <a href="#ref- []. بَلْ هُوَ جِسْم لَطِيفٌ سَائِرٌ في جَميع أَجْزَاءِ الْبَدَنِ، وَهُوَ الْمُدْرِكُ جَمِيعِ الْإِدْرَاكَاتِ.) و این بدن مجرد نیست آن گونه که کسانی تصور کرده اند که میگویند نفس در وحدت خود، تمام قوا را در بر می گیرد. بلکه این یک جسم لطیف است که در تمام اجزای بدن جریان دارد و تمام ادراکات را انجام می دهد. وَمَتَى قَوِيَ هَذَا الرُّوحُ . أَيْ الْحِسْمُ الرَّقِيقُ . يُبْصِرُ مِنْ طَرِيقِ آخَرَ ، وَمَنْفَدٍ آخَرَ سِوَى مَنْفَذِ الْبَصَرِ، كَمَا يُشَاهَدُ الْيَوْمَ فِي الْوَقَائِعِ الْمَانِيتِيزْمِيَّةِ؛ حَيْثُ يُبْصِرُ الْوَسِيطُ النَّائِمُ بِالنَّوْمِ الْمَغْنَاطِيسِيِّ مِنْ بَطْنِهِ وَظَهْرِهِ. و هرگاه این روح - یعنی جسم لطیف - قوی شود، از طریقی دیگر و منفذی دیگر غیر از منفذ چشم، می بیند، همان گونه که امروزه در پدیده های مغناطیسی مشاهده میشود؛ جایی که واسطه ای که به خواب مغناطیسی فرو رفته است، از شکم و پشت خود می بیند. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْمُدْرِكَ هُوَ هَذَا الرُّوحُ، وَلَكِنْ مِنْ مَنْفَذ خَاصٌ . فَمَتَى انْسَدَّ هَذَا الْمَنْفَذُ، كَمَا إِذَا عَمِيَ بَصَرُهُ مَثَلًا، لَا يُبْصِرُ إِلَّا إِذَا كَانَ الرُّوحُ قَوِيًّا؛ حَيْثُ إِنَّهُ يُبْصِرُ مِنْ مَنْفَذ آخر. والغرض: آنچه ادراک می کند همین روح است اما از یک منفذ خاص پس هرگاه این منفذ مسدود شود، مانند زمانی که بینایی او کور شود، دیگر نمی بیند مگر اینکه روح قوی باشد؛ به گونه ای که از منفذی دیگر ببیند. وَعَلَى هَذَا يَكُونُ رُؤْيَةُ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله وسلم مِنْ خَلْفِهِ مُمكِنًا وَفِي غَايَةِ السُّهُولَةِ. وَسَيَأْتِي فِيمَا بَعْدُ . إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى . بَيَانُ قَوْلِ الحَقِ في مَسْأَلَةِ الْإِبْصَارِ بِأَنَّهُ قَوْلُ الْإِنْطِبَاعِيِّينَ، لَا الشُّعَاعِيِّينَ. فَإِنَّ الصُّوَرَ تَنْطَبَعُ فِي الجلِيدِيَّةِ، وَلَكِنَّ الرُّؤْيَةَ لَيْسَتْ بِنَفْسِ الْإِنْطِبَاعِ، بَلْ بِإِدْرَاكِ الرُّوحِ وَالحِسْمِ اللَّطِيفِ الْمَوْجُودِ فِي تِلْكَ الثَّقْبَةِ وَذَلِكَ الْمَنْقَدِ.) و بر این اساس، دیدن پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم از پشت سر ممکن و بسیار آسان است. و در ادامه - ان شاء الله تعالى - توضیح قول درست در مسئله بینایی آمده است که این قول، قول اصحاب نظریه انطباع است و نه اصحاب نظریه شعاع. زیرا تصاویر در شبکیه نقش می بندند اما دیدن به خودی خود با نقش بستن نیست، بلکه با ادراک لطیفی که در آن سوراخ و منفذ وجود دارد، انجام می شود.) وَبِالْجُمْلَةِ، هَذَا الرُّوحُ مَوْجُودٌ جِسْمِيٌّ لَطِيفٌ، أَيْ جِسْمٌ لَطِيفٌ، وَمَتَى قَوِيَ بِالتَّجَرُّدِ عَنْ هَذَا الْبَدَنِ الْكَثِيفِ، تَتَمَكَّنُ مِنْ أَنْ تَتَصَوَّرَ بِأَي صُورَةٍ وَهَيْئَةٍ شَاءَتْ إِذِ الِاخْتِلَافُ لَيْسَ إِلَّا بِاخْتِلَافِ الْأَعْرَاضِ. فَمَى تَقَوَّى هَذَا الحِسْمُ اللَّطِيفُ بِالتَّجَرُّدِ، يَتَمَكَّنُ مِنْ أَنْ يَتَّخِذَ لِنَفْسِهِ أَعْرَاضًا خَاصَّةً، فَيَتَصَوَّرَ بِصُورَةٍ

وَكَذَا عَظَمَتُهُ غَيْرُ مُتَنَاهِيَةٍ. وَمِنْ شِدَّةِ عَظَمَتِهِ خِلْقَةُ الشَّيْطَانِ الْمَلْعُونِ الَّذِي تَرْتَعِدُ مِنْهُ فَرَائِصُ الْأَنْبِيَاءِ. فَبِهِ يُظْهَرُ عَظَمَةُ اللهِ، وَالخَلْقُ غَافِلٌ عَنْهُ كَمَا قَالَ فِي كِتَابِهِ الْعَزِيزِ : (193 ﴿وَمَا قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ fn[الحج (22) / 74](footnote1-page678" id=") []. بَلْ هُوَ جِسْم لَطِيفٌ سَائِرٌ في جَميع أَجْزَاءِ الْبَدَنِ، وَهُوَ الْمُدْرِكُ جَمِيعِ الْإِدْرَاكَاتِ.) و این بدن مجرد نیست آن گونه که کسانی تصور کرده اند که میگویند نفس در وحدت خود، تمام قوا را در بر می گیرد. بلکه این یک جسم لطیف است که در تمام اجزای بدن جریان دارد و تمام ادراکات را انجام می دهد. وَمَتَى قَوِيَ هَذَا الرُّوحُ . أَيْ الْحِسْمُ الرَّقِيقُ . يُبْصِرُ مِنْ طَرِيقِ آخَرَ ، وَمَنْفَدٍ آخَرَ سِوَى مَنْفَذِ الْبَصَرِ، كَمَا يُشَاهَدُ الْيَوْمَ فِي الْوَقَائِعِ الْمَانِيتِيزْمِيَّةِ؛ حَيْثُ يُبْصِرُ الْوَسِيطُ النَّائِمُ بِالنَّوْمِ الْمَغْنَاطِيسِيِّ مِنْ بَطْنِهِ وَظَهْرِهِ. و هرگاه این روح - یعنی جسم لطیف - قوی شود، از طریقی دیگر و منفذی دیگر غیر از منفذ چشم، می بیند، همان گونه که امروزه در پدیده های مغناطیسی مشاهده میشود؛ جایی که واسطه ای که به خواب مغناطیسی فرو رفته است، از شکم و پشت خود می بیند. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْمُدْرِكَ هُوَ هَذَا الرُّوحُ، وَلَكِنْ مِنْ مَنْفَذ خَاصٌ . فَمَتَى انْسَدَّ هَذَا الْمَنْفَذُ، كَمَا إِذَا عَمِيَ بَصَرُهُ مَثَلًا، لَا يُبْصِرُ إِلَّا إِذَا كَانَ الرُّوحُ قَوِيًّا؛ حَيْثُ إِنَّهُ يُبْصِرُ مِنْ مَنْفَذ آخر. والغرض: آنچه ادراک می کند همین روح است اما از یک منفذ خاص پس هرگاه این منفذ مسدود شود، مانند زمانی که بینایی او کور شود، دیگر نمی بیند مگر اینکه روح قوی باشد؛ به گونه ای که از منفذی دیگر ببیند. وَعَلَى هَذَا يَكُونُ رُؤْيَةُ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله وسلم مِنْ خَلْفِهِ مُمكِنًا وَفِي غَايَةِ السُّهُولَةِ. وَسَيَأْتِي فِيمَا بَعْدُ . إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى . بَيَانُ قَوْلِ الحَقِ في مَسْأَلَةِ الْإِبْصَارِ بِأَنَّهُ قَوْلُ الْإِنْطِبَاعِيِّينَ، لَا الشُّعَاعِيِّينَ. فَإِنَّ الصُّوَرَ تَنْطَبَعُ فِي الجلِيدِيَّةِ، وَلَكِنَّ الرُّؤْيَةَ لَيْسَتْ بِنَفْسِ الْإِنْطِبَاعِ، بَلْ بِإِدْرَاكِ الرُّوحِ وَالحِسْمِ اللَّطِيفِ الْمَوْجُودِ فِي تِلْكَ الثَّقْبَةِ وَذَلِكَ الْمَنْقَدِ.) و بر این اساس، دیدن پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم از پشت سر ممکن و بسیار آسان است. و در ادامه - ان شاء الله تعالى - توضیح قول درست در مسئله بینایی آمده است که این قول، قول اصحاب نظریه انطباع است و نه اصحاب نظریه شعاع. زیرا تصاویر در شبکیه نقش می بندند اما دیدن به خودی خود با نقش بستن نیست، بلکه با ادراک لطیفی که در آن سوراخ و منفذ وجود دارد، انجام می شود.) وَبِالْجُمْلَةِ، هَذَا الرُّوحُ مَوْجُودٌ جِسْمِيٌّ لَطِيفٌ، أَيْ جِسْمٌ لَطِيفٌ، وَمَتَى قَوِيَ بِالتَّجَرُّدِ عَنْ هَذَا الْبَدَنِ الْكَثِيفِ، تَتَمَكَّنُ مِنْ أَنْ تَتَصَوَّرَ بِأَي صُورَةٍ وَهَيْئَةٍ شَاءَتْ إِذِ الِاخْتِلَافُ لَيْسَ إِلَّا بِاخْتِلَافِ الْأَعْرَاضِ. فَمَى تَقَوَّى هَذَا الحِسْمُ اللَّطِيفُ بِالتَّجَرُّدِ، يَتَمَكَّنُ مِنْ أَنْ يَتَّخِذَ لِنَفْسِهِ أَعْرَاضًا خَاصَّةً، فَيَتَصَوَّرَ بِصُورَةٍ

وَكَذَا عَظَمَتُهُ غَيْرُ مُتَنَاهِيَةٍ. وَمِنْ شِدَّةِ عَظَمَتِهِ خِلْقَةُ الشَّيْطَانِ الْمَلْعُونِ الَّذِي تَرْتَعِدُ مِنْهُ فَرَائِصُ الْأَنْبِيَاءِ. فَبِهِ يُظْهَرُ عَظَمَةُ اللهِ، وَالخَلْقُ غَافِلٌ عَنْهُ كَمَا قَالَ فِي كِتَابِهِ الْعَزِيزِ : (193 ﴿وَمَا قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ fn[الحج (22) / 74](footnote1-page678" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) []. بَلْ هُوَ جِسْم لَطِيفٌ سَائِرٌ في جَميع أَجْزَاءِ الْبَدَنِ، وَهُوَ الْمُدْرِكُ جَمِيعِ الْإِدْرَاكَاتِ.) و این بدن مجرد نیست آن گونه که کسانی تصور کرده اند که میگویند نفس در وحدت خود، تمام قوا را در بر می گیرد. بلکه این یک جسم لطیف است که در تمام اجزای بدن جریان دارد و تمام ادراکات را انجام می دهد. وَمَتَى قَوِيَ هَذَا الرُّوحُ . أَيْ الْحِسْمُ الرَّقِيقُ . يُبْصِرُ مِنْ طَرِيقِ آخَرَ ، وَمَنْفَدٍ آخَرَ سِوَى مَنْفَذِ الْبَصَرِ، كَمَا يُشَاهَدُ الْيَوْمَ فِي الْوَقَائِعِ الْمَانِيتِيزْمِيَّةِ؛ حَيْثُ يُبْصِرُ الْوَسِيطُ النَّائِمُ بِالنَّوْمِ الْمَغْنَاطِيسِيِّ مِنْ بَطْنِهِ وَظَهْرِهِ. و هرگاه این روح - یعنی جسم لطیف - قوی شود، از طریقی دیگر و منفذی دیگر غیر از منفذ چشم، می بیند، همان گونه که امروزه در پدیده های مغناطیسی مشاهده میشود؛ جایی که واسطه ای که به خواب مغناطیسی فرو رفته است، از شکم و پشت خود می بیند. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْمُدْرِكَ هُوَ هَذَا الرُّوحُ، وَلَكِنْ مِنْ مَنْفَذ خَاصٌ . فَمَتَى انْسَدَّ هَذَا الْمَنْفَذُ، كَمَا إِذَا عَمِيَ بَصَرُهُ مَثَلًا، لَا يُبْصِرُ إِلَّا إِذَا كَانَ الرُّوحُ قَوِيًّا؛ حَيْثُ إِنَّهُ يُبْصِرُ مِنْ مَنْفَذ آخر. والغرض: آنچه ادراک می کند همین روح است اما از یک منفذ خاص پس هرگاه این منفذ مسدود شود، مانند زمانی که بینایی او کور شود، دیگر نمی بیند مگر اینکه روح قوی باشد؛ به گونه ای که از منفذی دیگر ببیند. وَعَلَى هَذَا يَكُونُ رُؤْيَةُ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله وسلم مِنْ خَلْفِهِ مُمكِنًا وَفِي غَايَةِ السُّهُولَةِ. وَسَيَأْتِي فِيمَا بَعْدُ . إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى . بَيَانُ قَوْلِ الحَقِ في مَسْأَلَةِ الْإِبْصَارِ بِأَنَّهُ قَوْلُ الْإِنْطِبَاعِيِّينَ، لَا الشُّعَاعِيِّينَ. فَإِنَّ الصُّوَرَ تَنْطَبَعُ فِي الجلِيدِيَّةِ، وَلَكِنَّ الرُّؤْيَةَ لَيْسَتْ بِنَفْسِ الْإِنْطِبَاعِ، بَلْ بِإِدْرَاكِ الرُّوحِ وَالحِسْمِ اللَّطِيفِ الْمَوْجُودِ فِي تِلْكَ الثَّقْبَةِ وَذَلِكَ الْمَنْقَدِ.) و بر این اساس، دیدن پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم از پشت سر ممکن و بسیار آسان است. و در ادامه - ان شاء الله تعالى - توضیح قول درست در مسئله بینایی آمده است که این قول، قول اصحاب نظریه انطباع است و نه اصحاب نظریه شعاع. زیرا تصاویر در شبکیه نقش می بندند اما دیدن به خودی خود با نقش بستن نیست، بلکه با ادراک لطیفی که در آن سوراخ و منفذ وجود دارد، انجام می شود.) وَبِالْجُمْلَةِ، هَذَا الرُّوحُ مَوْجُودٌ جِسْمِيٌّ لَطِيفٌ، أَيْ جِسْمٌ لَطِيفٌ، وَمَتَى قَوِيَ بِالتَّجَرُّدِ عَنْ هَذَا الْبَدَنِ الْكَثِيفِ، تَتَمَكَّنُ مِنْ أَنْ تَتَصَوَّرَ بِأَي صُورَةٍ وَهَيْئَةٍ شَاءَتْ إِذِ الِاخْتِلَافُ لَيْسَ إِلَّا بِاخْتِلَافِ الْأَعْرَاضِ. فَمَى تَقَوَّى هَذَا الحِسْمُ اللَّطِيفُ بِالتَّجَرُّدِ، يَتَمَكَّنُ مِنْ أَنْ يَتَّخِذَ لِنَفْسِهِ أَعْرَاضًا خَاصَّةً، فَيَتَصَوَّرَ بِصُورَةٍ

وَكَذَا عَظَمَتُهُ غَيْرُ مُتَنَاهِيَةٍ. وَمِنْ شِدَّةِ عَظَمَتِهِ خِلْقَةُ الشَّيْطَانِ الْمَلْعُونِ الَّذِي تَرْتَعِدُ مِنْهُ فَرَائِصُ الْأَنْبِيَاءِ. فَبِهِ يُظْهَرُ عَظَمَةُ اللهِ، وَالخَلْقُ غَافِلٌ عَنْهُ كَمَا قَالَ فِي كِتَابِهِ الْعَزِيزِ : (193 ﴿وَمَا قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ fn[الحج (22) / 74](footnote1-page678" style="color:#3b82f6;" id="ref-) []. بَلْ هُوَ جِسْم لَطِيفٌ سَائِرٌ في جَميع أَجْزَاءِ الْبَدَنِ، وَهُوَ الْمُدْرِكُ جَمِيعِ الْإِدْرَاكَاتِ.) و این بدن مجرد نیست آن گونه که کسانی تصور کرده اند که میگویند نفس در وحدت خود، تمام قوا را در بر می گیرد. بلکه این یک جسم لطیف است که در تمام اجزای بدن جریان دارد و تمام ادراکات را انجام می دهد. وَمَتَى قَوِيَ هَذَا الرُّوحُ . أَيْ الْحِسْمُ الرَّقِيقُ . يُبْصِرُ مِنْ طَرِيقِ آخَرَ ، وَمَنْفَدٍ آخَرَ سِوَى مَنْفَذِ الْبَصَرِ، كَمَا يُشَاهَدُ الْيَوْمَ فِي الْوَقَائِعِ الْمَانِيتِيزْمِيَّةِ؛ حَيْثُ يُبْصِرُ الْوَسِيطُ النَّائِمُ بِالنَّوْمِ الْمَغْنَاطِيسِيِّ مِنْ بَطْنِهِ وَظَهْرِهِ. و هرگاه این روح - یعنی جسم لطیف - قوی شود، از طریقی دیگر و منفذی دیگر غیر از منفذ چشم، می بیند، همان گونه که امروزه در پدیده های مغناطیسی مشاهده میشود؛ جایی که واسطه ای که به خواب مغناطیسی فرو رفته است، از شکم و پشت خود می بیند. وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْمُدْرِكَ هُوَ هَذَا الرُّوحُ، وَلَكِنْ مِنْ مَنْفَذ خَاصٌ . فَمَتَى انْسَدَّ هَذَا الْمَنْفَذُ، كَمَا إِذَا عَمِيَ بَصَرُهُ مَثَلًا، لَا يُبْصِرُ إِلَّا إِذَا كَانَ الرُّوحُ قَوِيًّا؛ حَيْثُ إِنَّهُ يُبْصِرُ مِنْ مَنْفَذ آخر. والغرض: آنچه ادراک می کند همین روح است اما از یک منفذ خاص پس هرگاه این منفذ مسدود شود، مانند زمانی که بینایی او کور شود، دیگر نمی بیند مگر اینکه روح قوی باشد؛ به گونه ای که از منفذی دیگر ببیند. وَعَلَى هَذَا يَكُونُ رُؤْيَةُ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله وسلم مِنْ خَلْفِهِ مُمكِنًا وَفِي غَايَةِ السُّهُولَةِ. وَسَيَأْتِي فِيمَا بَعْدُ . إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى . بَيَانُ قَوْلِ الحَقِ في مَسْأَلَةِ الْإِبْصَارِ بِأَنَّهُ قَوْلُ الْإِنْطِبَاعِيِّينَ، لَا الشُّعَاعِيِّينَ. فَإِنَّ الصُّوَرَ تَنْطَبَعُ فِي الجلِيدِيَّةِ، وَلَكِنَّ الرُّؤْيَةَ لَيْسَتْ بِنَفْسِ الْإِنْطِبَاعِ، بَلْ بِإِدْرَاكِ الرُّوحِ وَالحِسْمِ اللَّطِيفِ الْمَوْجُودِ فِي تِلْكَ الثَّقْبَةِ وَذَلِكَ الْمَنْقَدِ.) و بر این اساس، دیدن پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم از پشت سر ممکن و بسیار آسان است. و در ادامه - ان شاء الله تعالى - توضیح قول درست در مسئله بینایی آمده است که این قول، قول اصحاب نظریه انطباع است و نه اصحاب نظریه شعاع. زیرا تصاویر در شبکیه نقش می بندند اما دیدن به خودی خود با نقش بستن نیست، بلکه با ادراک لطیفی که در آن سوراخ و منفذ وجود دارد، انجام می شود.) وَبِالْجُمْلَةِ، هَذَا الرُّوحُ مَوْجُودٌ جِسْمِيٌّ لَطِيفٌ، أَيْ جِسْمٌ لَطِيفٌ، وَمَتَى قَوِيَ بِالتَّجَرُّدِ عَنْ هَذَا الْبَدَنِ الْكَثِيفِ، تَتَمَكَّنُ مِنْ أَنْ تَتَصَوَّرَ بِأَي صُورَةٍ وَهَيْئَةٍ شَاءَتْ إِذِ الِاخْتِلَافُ لَيْسَ إِلَّا بِاخْتِلَافِ الْأَعْرَاضِ. فَمَى تَقَوَّى هَذَا الحِسْمُ اللَّطِيفُ بِالتَّجَرُّدِ، يَتَمَكَّنُ مِنْ أَنْ يَتَّخِذَ لِنَفْسِهِ أَعْرَاضًا خَاصَّةً، فَيَتَصَوَّرَ بِصُورَةٍ

خاصةٍ، بَلْ يَتَمَكَّنُ مِنْ أَنْ يَجْعَلَ نَفْسَهُ مَرْلِيًّا وَمَشْهُودًا لِلْأَجْسَامِ الْكَثِيفَةِ، بأنْ يَتَّخِذَ لِنَفْسِهِ عَرَضًا خَاصَّا، كَاللَّوْنِ مَثَلًا، كَيْ يَصِيرَ مَرْثِيًّا لِلْمَوْجُودِينَ فِي هَذَا الْعَالَمَ الْكَثِيفِ عَلَى أَيّ صُورَةٍ مَا شَاءَ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى. به طور خلاصه این روح یک وجود جسمانی لطیف است، یعنی جسمی لطیف که هرگاه با جدا شدن از این بدن کثیف، قوی شود میتواند به هر شکل و هیئتی که بخواهد درآید. زیرا تفاوت فقط به دلیل تفاوت در اعراض است. پس هر رگاه این جسم لطیف با تجرد قوی شود، می تواند اعراض خاصی را برای خود بپذیرد و به شکلی خاص درآید. بلکه میتواند خود را برای اجسام کثیف قابل دیدن و مشاهده کند با این کار که عرض خاصی، مانند رنگ، برای خود بگیرد تا برای موجودات این جهان کثیف به هر صورتی که بخواهد با اذن الهی، قابل مشاهده شود. ## امکان تمثل بلا بدن موجودات مثالي. وَمِنْ هُنَا يُرْفَعُ اسْتِبْعَادُ تَشَكُلِ جِبْرَائِيلَ بِصُورَةِ دِحْيَةَ الْكَلْيِ، وَتَشَكُلِ إِبْلِيسَ بِصُورَةِ الشَّيْخِ النَّجْدِي فِي السَّقِيفَةِ. بَلْ هَذَا الرُّوحُ الْحَيَوَانِيُّ وَالحِسْمُ اللَّطِيفُ مَتَى تَقَوَّى، يَتَمَكَّنُ مِنْ أَنْ يَجْعَلَ نَفْسَهُ كَثِيفًا مِنْ سِنْحَ هَذِهِ الْأَبْدَانِ الْكَثِيفَةِ، أَيْ يَتَّخِذَ لِنَفْسِهِ بَدَنَا كَثِيفًا كَأَبْدَانِ النَّاسِ الْمَوْجُودِينَ فِي هَذَا الْعَالَمِ. و از اینجا، دور از ذهن بودن تصور جبرئیل به شکل دحیه کلبی و تصور ابلیس به شکل شیخ نجدی در سقیفه رفع می شود. بلکه این روح حیوانی و جسم لطیف، هرگاه قوی شود میتواند خود را به بدنی کثیف از جنس همین بدن های کثیف تبدیل کند، یعنی بدنی کثیف همانند بدنهای انسانهای موجود در این جهان برای خود اختیار کند. وَذَلِكَ لأَنَّ تَلْطِيفَ الْكَثِيفِ صَعْبٌ جدًّا، وَلَكِنَّ تَكْثِيفَ اللَّطِيفِ فِي غَايَةِ السُّهُولَةِ، فَاسْتِقْرَارُنَا فِي مَرْتَبَةِ اللَّطَافَةِ صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ، وَلَكِنَّ اسْتِقْرَارَ اللَّطِيفِ فِي رُتْبَةِ الْكَتَافَةِ فِي غَايَةِ السُّهُولَةِ. زيرا، لطیف کردن اجسام کثیف بسیار دشوار است، اما کثیف کردن اجسام لطیف بسیار آسان است. بنابراین قرار گرفتن ما در مرتبه لطافت کاری سخت و دشوار است، اما قرار گرفتن جسم لطیف در مرتبه کثافت، به نهایت آسانی انجام می شود. إِذْ الْمَوَادُ الْحِسْمِيَّةُ الْكَثِيفَةُ كَاهْوَاءِ وَالْمَاءِ وَالنَّارِ مَوْجُودَةٌ في الخارج، فَيَأْخُذُ اللَّطِيفُ مِنْ هَذِهِ الْمَوَادِ الْكَثِيفَةِ وَيَجْعَلُهَا بَدَنَا لِنَفْسِهِ بِأَي صُورَةٍ أَرَادَ ، فَيَصِيرُ حِينَئِذٍ كَوَاحِدٍ مِنَ (190 النَّاسِ الْمَوْجُودِينَ في هَذَا الْعَالَمِ.)

خاصةٍ، بَلْ يَتَمَكَّنُ مِنْ أَنْ يَجْعَلَ نَفْسَهُ مَرْلِيًّا وَمَشْهُودًا لِلْأَجْسَامِ الْكَثِيفَةِ، بأنْ يَتَّخِذَ لِنَفْسِهِ عَرَضًا خَاصَّا، كَاللَّوْنِ مَثَلًا، كَيْ يَصِيرَ مَرْثِيًّا لِلْمَوْجُودِينَ فِي هَذَا الْعَالَمَ الْكَثِيفِ عَلَى أَيّ صُورَةٍ مَا شَاءَ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى. به طور خلاصه این روح یک وجود جسمانی لطیف است، یعنی جسمی لطیف که هرگاه با جدا شدن از این بدن کثیف، قوی شود میتواند به هر شکل و هیئتی که بخواهد درآید. زیرا تفاوت فقط به دلیل تفاوت در اعراض است. پس هر رگاه این جسم لطیف با تجرد قوی شود، می تواند اعراض خاصی را برای خود بپذیرد و به شکلی خاص درآید. بلکه میتواند خود را برای اجسام کثیف قابل دیدن و مشاهده کند با این کار که عرض خاصی، مانند رنگ، برای خود بگیرد تا برای موجودات این جهان کثیف به هر صورتی که بخواهد با اذن الهی، قابل مشاهده شود. ## امکان تمثل بلا بدن موجودات مثالي. وَمِنْ هُنَا يُرْفَعُ اسْتِبْعَادُ تَشَكُلِ جِبْرَائِيلَ بِصُورَةِ دِحْيَةَ الْكَلْيِ، وَتَشَكُلِ إِبْلِيسَ بِصُورَةِ الشَّيْخِ النَّجْدِي فِي السَّقِيفَةِ. بَلْ هَذَا الرُّوحُ الْحَيَوَانِيُّ وَالحِسْمُ اللَّطِيفُ مَتَى تَقَوَّى، يَتَمَكَّنُ مِنْ أَنْ يَجْعَلَ نَفْسَهُ كَثِيفًا مِنْ سِنْحَ هَذِهِ الْأَبْدَانِ الْكَثِيفَةِ، أَيْ يَتَّخِذَ لِنَفْسِهِ بَدَنَا كَثِيفًا كَأَبْدَانِ النَّاسِ الْمَوْجُودِينَ فِي هَذَا الْعَالَمِ. و از اینجا، دور از ذهن بودن تصور جبرئیل به شکل دحیه کلبی و تصور ابلیس به شکل شیخ نجدی در سقیفه رفع می شود. بلکه این روح حیوانی و جسم لطیف، هرگاه قوی شود میتواند خود را به بدنی کثیف از جنس همین بدن های کثیف تبدیل کند، یعنی بدنی کثیف همانند بدنهای انسانهای موجود در این جهان برای خود اختیار کند. وَذَلِكَ لأَنَّ تَلْطِيفَ الْكَثِيفِ صَعْبٌ جدًّا، وَلَكِنَّ تَكْثِيفَ اللَّطِيفِ فِي غَايَةِ السُّهُولَةِ، فَاسْتِقْرَارُنَا فِي مَرْتَبَةِ اللَّطَافَةِ صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ، وَلَكِنَّ اسْتِقْرَارَ اللَّطِيفِ فِي رُتْبَةِ الْكَتَافَةِ فِي غَايَةِ السُّهُولَةِ. زيرا، لطیف کردن اجسام کثیف بسیار دشوار است، اما کثیف کردن اجسام لطیف بسیار آسان است. بنابراین قرار گرفتن ما در مرتبه لطافت کاری سخت و دشوار است، اما قرار گرفتن جسم لطیف در مرتبه کثافت، به نهایت آسانی انجام می شود. إِذْ الْمَوَادُ الْحِسْمِيَّةُ الْكَثِيفَةُ كَاهْوَاءِ وَالْمَاءِ وَالنَّارِ مَوْجُودَةٌ في الخارج، فَيَأْخُذُ اللَّطِيفُ مِنْ هَذِهِ الْمَوَادِ الْكَثِيفَةِ وَيَجْعَلُهَا بَدَنَا لِنَفْسِهِ بِأَي صُورَةٍ أَرَادَ ، فَيَصِيرُ حِينَئِذٍ كَوَاحِدٍ مِنَ (190 النَّاسِ الْمَوْجُودِينَ في هَذَا الْعَالَمِ.)

خاصةٍ، بَلْ يَتَمَكَّنُ مِنْ أَنْ يَجْعَلَ نَفْسَهُ مَرْلِيًّا وَمَشْهُودًا لِلْأَجْسَامِ الْكَثِيفَةِ، بأنْ يَتَّخِذَ لِنَفْسِهِ عَرَضًا خَاصَّا، كَاللَّوْنِ مَثَلًا، كَيْ يَصِيرَ مَرْثِيًّا لِلْمَوْجُودِينَ فِي هَذَا الْعَالَمَ الْكَثِيفِ عَلَى أَيّ صُورَةٍ مَا شَاءَ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى. به طور خلاصه این روح یک وجود جسمانی لطیف است، یعنی جسمی لطیف که هرگاه با جدا شدن از این بدن کثیف، قوی شود میتواند به هر شکل و هیئتی که بخواهد درآید. زیرا تفاوت فقط به دلیل تفاوت در اعراض است. پس هر رگاه این جسم لطیف با تجرد قوی شود، می تواند اعراض خاصی را برای خود بپذیرد و به شکلی خاص درآید. بلکه میتواند خود را برای اجسام کثیف قابل دیدن و مشاهده کند با این کار که عرض خاصی، مانند رنگ، برای خود بگیرد تا برای موجودات این جهان کثیف به هر صورتی که بخواهد با اذن الهی، قابل مشاهده شود. ## امکان تمثل بلا بدن موجودات مثالي. وَمِنْ هُنَا يُرْفَعُ اسْتِبْعَادُ تَشَكُلِ جِبْرَائِيلَ بِصُورَةِ دِحْيَةَ الْكَلْيِ، وَتَشَكُلِ إِبْلِيسَ بِصُورَةِ الشَّيْخِ النَّجْدِي فِي السَّقِيفَةِ. بَلْ هَذَا الرُّوحُ الْحَيَوَانِيُّ وَالحِسْمُ اللَّطِيفُ مَتَى تَقَوَّى، يَتَمَكَّنُ مِنْ أَنْ يَجْعَلَ نَفْسَهُ كَثِيفًا مِنْ سِنْحَ هَذِهِ الْأَبْدَانِ الْكَثِيفَةِ، أَيْ يَتَّخِذَ لِنَفْسِهِ بَدَنَا كَثِيفًا كَأَبْدَانِ النَّاسِ الْمَوْجُودِينَ فِي هَذَا الْعَالَمِ. و از اینجا، دور از ذهن بودن تصور جبرئیل به شکل دحیه کلبی و تصور ابلیس به شکل شیخ نجدی در سقیفه رفع می شود. بلکه این روح حیوانی و جسم لطیف، هرگاه قوی شود میتواند خود را به بدنی کثیف از جنس همین بدن های کثیف تبدیل کند، یعنی بدنی کثیف همانند بدنهای انسانهای موجود در این جهان برای خود اختیار کند. وَذَلِكَ لأَنَّ تَلْطِيفَ الْكَثِيفِ صَعْبٌ جدًّا، وَلَكِنَّ تَكْثِيفَ اللَّطِيفِ فِي غَايَةِ السُّهُولَةِ، فَاسْتِقْرَارُنَا فِي مَرْتَبَةِ اللَّطَافَةِ صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ، وَلَكِنَّ اسْتِقْرَارَ اللَّطِيفِ فِي رُتْبَةِ الْكَتَافَةِ فِي غَايَةِ السُّهُولَةِ. زيرا، لطیف کردن اجسام کثیف بسیار دشوار است، اما کثیف کردن اجسام لطیف بسیار آسان است. بنابراین قرار گرفتن ما در مرتبه لطافت کاری سخت و دشوار است، اما قرار گرفتن جسم لطیف در مرتبه کثافت، به نهایت آسانی انجام می شود. إِذْ الْمَوَادُ الْحِسْمِيَّةُ الْكَثِيفَةُ كَاهْوَاءِ وَالْمَاءِ وَالنَّارِ مَوْجُودَةٌ في الخارج، فَيَأْخُذُ اللَّطِيفُ مِنْ هَذِهِ الْمَوَادِ الْكَثِيفَةِ وَيَجْعَلُهَا بَدَنَا لِنَفْسِهِ بِأَي صُورَةٍ أَرَادَ ، فَيَصِيرُ حِينَئِذٍ كَوَاحِدٍ مِنَ (190 النَّاسِ الْمَوْجُودِينَ في هَذَا الْعَالَمِ.)

خاصةٍ، بَلْ يَتَمَكَّنُ مِنْ أَنْ يَجْعَلَ نَفْسَهُ مَرْلِيًّا وَمَشْهُودًا لِلْأَجْسَامِ الْكَثِيفَةِ، بأنْ يَتَّخِذَ لِنَفْسِهِ عَرَضًا خَاصَّا، كَاللَّوْنِ مَثَلًا، كَيْ يَصِيرَ مَرْثِيًّا لِلْمَوْجُودِينَ فِي هَذَا الْعَالَمَ الْكَثِيفِ عَلَى أَيّ صُورَةٍ مَا شَاءَ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى. به طور خلاصه این روح یک وجود جسمانی لطیف است، یعنی جسمی لطیف که هرگاه با جدا شدن از این بدن کثیف، قوی شود میتواند به هر شکل و هیئتی که بخواهد درآید. زیرا تفاوت فقط به دلیل تفاوت در اعراض است. پس هر رگاه این جسم لطیف با تجرد قوی شود، می تواند اعراض خاصی را برای خود بپذیرد و به شکلی خاص درآید. بلکه میتواند خود را برای اجسام کثیف قابل دیدن و مشاهده کند با این کار که عرض خاصی، مانند رنگ، برای خود بگیرد تا برای موجودات این جهان کثیف به هر صورتی که بخواهد با اذن الهی، قابل مشاهده شود. ## امکان تمثل بلا بدن موجودات مثالي. وَمِنْ هُنَا يُرْفَعُ اسْتِبْعَادُ تَشَكُلِ جِبْرَائِيلَ بِصُورَةِ دِحْيَةَ الْكَلْيِ، وَتَشَكُلِ إِبْلِيسَ بِصُورَةِ الشَّيْخِ النَّجْدِي فِي السَّقِيفَةِ. بَلْ هَذَا الرُّوحُ الْحَيَوَانِيُّ وَالحِسْمُ اللَّطِيفُ مَتَى تَقَوَّى، يَتَمَكَّنُ مِنْ أَنْ يَجْعَلَ نَفْسَهُ كَثِيفًا مِنْ سِنْحَ هَذِهِ الْأَبْدَانِ الْكَثِيفَةِ، أَيْ يَتَّخِذَ لِنَفْسِهِ بَدَنَا كَثِيفًا كَأَبْدَانِ النَّاسِ الْمَوْجُودِينَ فِي هَذَا الْعَالَمِ. و از اینجا، دور از ذهن بودن تصور جبرئیل به شکل دحیه کلبی و تصور ابلیس به شکل شیخ نجدی در سقیفه رفع می شود. بلکه این روح حیوانی و جسم لطیف، هرگاه قوی شود میتواند خود را به بدنی کثیف از جنس همین بدن های کثیف تبدیل کند، یعنی بدنی کثیف همانند بدنهای انسانهای موجود در این جهان برای خود اختیار کند. وَذَلِكَ لأَنَّ تَلْطِيفَ الْكَثِيفِ صَعْبٌ جدًّا، وَلَكِنَّ تَكْثِيفَ اللَّطِيفِ فِي غَايَةِ السُّهُولَةِ، فَاسْتِقْرَارُنَا فِي مَرْتَبَةِ اللَّطَافَةِ صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ، وَلَكِنَّ اسْتِقْرَارَ اللَّطِيفِ فِي رُتْبَةِ الْكَتَافَةِ فِي غَايَةِ السُّهُولَةِ. زيرا، لطیف کردن اجسام کثیف بسیار دشوار است، اما کثیف کردن اجسام لطیف بسیار آسان است. بنابراین قرار گرفتن ما در مرتبه لطافت کاری سخت و دشوار است، اما قرار گرفتن جسم لطیف در مرتبه کثافت، به نهایت آسانی انجام می شود. إِذْ الْمَوَادُ الْحِسْمِيَّةُ الْكَثِيفَةُ كَاهْوَاءِ وَالْمَاءِ وَالنَّارِ مَوْجُودَةٌ في الخارج، فَيَأْخُذُ اللَّطِيفُ مِنْ هَذِهِ الْمَوَادِ الْكَثِيفَةِ وَيَجْعَلُهَا بَدَنَا لِنَفْسِهِ بِأَي صُورَةٍ أَرَادَ ، فَيَصِيرُ حِينَئِذٍ كَوَاحِدٍ مِنَ (190 النَّاسِ الْمَوْجُودِينَ في هَذَا الْعَالَمِ.)

چراکه مواد جسمی کثیف مانند هوا، آب و آتش در خارج وجود دارند. جسم لطیف از این مواد کثیف استفاده می کند و آنها را به بدنی برای خود تبدیل می کند به هر شکلی که بخواهد و در این حالت، به مانند یکی از انسانهای موجود در این جهان ظاهر می شود. كَمَا كَانَ الشَّيْطَانُ يَفْعَلُ ذَلِكَ في مَوَارِدَ عَدِيدَةٍ، فَكَانَ يَتَجَسَّدُ بِالجَسَدِ الْكَثِيفِ وَالْبَدَنِ التُّرَابِي، وَيُصَارِعُ عَلِيًّا عَلَيْهِ السَّلَامُ، وَكَانَ يَغْزُو فِي بَدْرٍ وَحُنَيْنٍ وَغَيْرِهِمَا. همان گونه که شیطان در موارد متعددی این کار را انجام می داد. او در جسمی کثیف و بدنی خاکی ظاهر می شد و با علی علیه السلام کشتی می گرفت. همچنین در جنگ بدر حنین و موارد دیگر شرکت می کرد. فَالْعَرَضُ: إِنَّ الحِسْمَ اللَّطِيفَ مَتَى صَارَ قَوِيًّا بِأدْنَ قُوَّةٍ، يَتَمَكَّنُ مِنْ أَفْعَالٍ كَثِيرَةٍ، كَالتَّصَوُّرِ بِأَيِّ صُورَةٍ شَاءَ، كَيْ يُبْصِرَهُ خَلْقُ هَذَا الْعَالَمِ بَلْ وَيَجْعَلُ نَفْسَهُ ذَا بَدَنٍ كَثِيفٍ فَيَصِيرُ مِنْ سِنْخِ هَذَا النَّاسِ، وَيَكُونُ حِينَئِذٍ لَهُ أَعْضَاءٌ وَأَجْزَاءٌ مِنْ سِنْحَ أَعْضَاءِ هَذَا الْخَلْقِ وَأَجْزَائِهِمْ، فَيَكُونُ لَهُ الْقِيَامُ وَالْقُعُودُ وَالْبَوْلُ وَالْمَنِيُّ وَالنَّوْمُ وَالْيَقَظَةُ. وَبِالْجُمْلَةِ يَكُونُ لَهُ جَمِيعُ مَا يَكُونُ هَؤُلَاءِ الْآدَمِيِّينَ، وَالْجُمِيعُ يَكُونُ مِنْ سِنْخِ هَذِهِ الْأَبْدَانِ الْكَثِيفَة. هدف: هرگاه جسم لطيف حتی با کمترین نیرو قوی شود، می تواند کارهای بسیاری انجام دهد، مانند تصور کردن خود به هر شکلی که بخواهد به طوری که مخلوقات این جهان بتوانند او را .ببینند بلکه می تواند خود را دارای بدنی کثیف سازد و از جنس همین انسانها شود و در این حالت دارای اعضا و اجزایی می شود که از جنس اعضا و اجزای این مخلوقات هستند .بنابراین می تواند برخیزد، بنشیند ادرار کند، منی تولید کند، بخوابد و بیدار شود. به طور خلاصه هر چیزی که این آدمیان دارند، او نیز خواهد داشت و همه اینها از جنس همین بدنهای کثیف خواهند بود. كَمَا أَنَّ جَمِيعَ مَا لَهُ فِي مَقَام جِسْمِهِ اللَّطِيفِ إِنَّمَا هُوَ لَطِيفٌ مِنْ سِنْخ جِسْمِهِ. فَكَمَا أَنَّ جِسْمَهُ غَيْرُ مَرْئِي، فَكَذَلِكَ بَوْلُهُ وَغَائِطُهُ وَمَنتُهُ وَضِحْكُهُ وَبُكَاؤُهُ وَجُرْحُهُ وَدَمُهُ وَسَقَمُهُ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنْ أَحْوَالِهِ وَأَفْعَالِهِ كَجِمَاعِهِ وَغِذَائِهِ؛ فَإِنَّ كُلَّهَا لَطِيفٌ غَيْرُ مَرْبي. همچنین، هر چیزی که او در مقام جسم لطیف خود دارد، از جنس لطافت و از سنخ همان جسم لطیف است. همان طور که جسم او قابل مشاهده نیست، ادرار، مدفوع، منی، خنده، گریه، زخم، خون، بیماری و سایر حالات و اعمال او مانند جماع و تغذیه نیز همگی لطیف و غیرقابل مشاهده هستند. فَمِنَ الْمُمْكِن كَوْنُ الرَّوَائِحِ غِذَاءَهُ، وَقَدْ ثَبَتَ الْيَوْمَ كَوْنُ الرَّوَائِحِ أَجْسَامًا لَطِيفَةً. بنابراین ممکن است که بوها غذای او باشند و امروزه ثابت شده است که بوها اجسامی لطیف هستند.

چراکه مواد جسمی کثیف مانند هوا، آب و آتش در خارج وجود دارند. جسم لطیف از این مواد کثیف استفاده می کند و آنها را به بدنی برای خود تبدیل می کند به هر شکلی که بخواهد و در این حالت، به مانند یکی از انسانهای موجود در این جهان ظاهر می شود. كَمَا كَانَ الشَّيْطَانُ يَفْعَلُ ذَلِكَ في مَوَارِدَ عَدِيدَةٍ، فَكَانَ يَتَجَسَّدُ بِالجَسَدِ الْكَثِيفِ وَالْبَدَنِ التُّرَابِي، وَيُصَارِعُ عَلِيًّا عَلَيْهِ السَّلَامُ، وَكَانَ يَغْزُو فِي بَدْرٍ وَحُنَيْنٍ وَغَيْرِهِمَا. همان گونه که شیطان در موارد متعددی این کار را انجام می داد. او در جسمی کثیف و بدنی خاکی ظاهر می شد و با علی علیه السلام کشتی می گرفت. همچنین در جنگ بدر حنین و موارد دیگر شرکت می کرد. فَالْعَرَضُ: إِنَّ الحِسْمَ اللَّطِيفَ مَتَى صَارَ قَوِيًّا بِأدْنَ قُوَّةٍ، يَتَمَكَّنُ مِنْ أَفْعَالٍ كَثِيرَةٍ، كَالتَّصَوُّرِ بِأَيِّ صُورَةٍ شَاءَ، كَيْ يُبْصِرَهُ خَلْقُ هَذَا الْعَالَمِ بَلْ وَيَجْعَلُ نَفْسَهُ ذَا بَدَنٍ كَثِيفٍ فَيَصِيرُ مِنْ سِنْخِ هَذَا النَّاسِ، وَيَكُونُ حِينَئِذٍ لَهُ أَعْضَاءٌ وَأَجْزَاءٌ مِنْ سِنْحَ أَعْضَاءِ هَذَا الْخَلْقِ وَأَجْزَائِهِمْ، فَيَكُونُ لَهُ الْقِيَامُ وَالْقُعُودُ وَالْبَوْلُ وَالْمَنِيُّ وَالنَّوْمُ وَالْيَقَظَةُ. وَبِالْجُمْلَةِ يَكُونُ لَهُ جَمِيعُ مَا يَكُونُ هَؤُلَاءِ الْآدَمِيِّينَ، وَالْجُمِيعُ يَكُونُ مِنْ سِنْخِ هَذِهِ الْأَبْدَانِ الْكَثِيفَة. هدف: هرگاه جسم لطيف حتی با کمترین نیرو قوی شود، می تواند کارهای بسیاری انجام دهد، مانند تصور کردن خود به هر شکلی که بخواهد به طوری که مخلوقات این جهان بتوانند او را .ببینند بلکه می تواند خود را دارای بدنی کثیف سازد و از جنس همین انسانها شود و در این حالت دارای اعضا و اجزایی می شود که از جنس اعضا و اجزای این مخلوقات هستند .بنابراین می تواند برخیزد، بنشیند ادرار کند، منی تولید کند، بخوابد و بیدار شود. به طور خلاصه هر چیزی که این آدمیان دارند، او نیز خواهد داشت و همه اینها از جنس همین بدنهای کثیف خواهند بود. كَمَا أَنَّ جَمِيعَ مَا لَهُ فِي مَقَام جِسْمِهِ اللَّطِيفِ إِنَّمَا هُوَ لَطِيفٌ مِنْ سِنْخ جِسْمِهِ. فَكَمَا أَنَّ جِسْمَهُ غَيْرُ مَرْئِي، فَكَذَلِكَ بَوْلُهُ وَغَائِطُهُ وَمَنتُهُ وَضِحْكُهُ وَبُكَاؤُهُ وَجُرْحُهُ وَدَمُهُ وَسَقَمُهُ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنْ أَحْوَالِهِ وَأَفْعَالِهِ كَجِمَاعِهِ وَغِذَائِهِ؛ فَإِنَّ كُلَّهَا لَطِيفٌ غَيْرُ مَرْبي. همچنین، هر چیزی که او در مقام جسم لطیف خود دارد، از جنس لطافت و از سنخ همان جسم لطیف است. همان طور که جسم او قابل مشاهده نیست، ادرار، مدفوع، منی، خنده، گریه، زخم، خون، بیماری و سایر حالات و اعمال او مانند جماع و تغذیه نیز همگی لطیف و غیرقابل مشاهده هستند. فَمِنَ الْمُمْكِن كَوْنُ الرَّوَائِحِ غِذَاءَهُ، وَقَدْ ثَبَتَ الْيَوْمَ كَوْنُ الرَّوَائِحِ أَجْسَامًا لَطِيفَةً. بنابراین ممکن است که بوها غذای او باشند و امروزه ثابت شده است که بوها اجسامی لطیف هستند.

چراکه مواد جسمی کثیف مانند هوا، آب و آتش در خارج وجود دارند. جسم لطیف از این مواد کثیف استفاده می کند و آنها را به بدنی برای خود تبدیل می کند به هر شکلی که بخواهد و در این حالت، به مانند یکی از انسانهای موجود در این جهان ظاهر می شود. كَمَا كَانَ الشَّيْطَانُ يَفْعَلُ ذَلِكَ في مَوَارِدَ عَدِيدَةٍ، فَكَانَ يَتَجَسَّدُ بِالجَسَدِ الْكَثِيفِ وَالْبَدَنِ التُّرَابِي، وَيُصَارِعُ عَلِيًّا عَلَيْهِ السَّلَامُ، وَكَانَ يَغْزُو فِي بَدْرٍ وَحُنَيْنٍ وَغَيْرِهِمَا. همان گونه که شیطان در موارد متعددی این کار را انجام می داد. او در جسمی کثیف و بدنی خاکی ظاهر می شد و با علی علیه السلام کشتی می گرفت. همچنین در جنگ بدر حنین و موارد دیگر شرکت می کرد. فَالْعَرَضُ: إِنَّ الحِسْمَ اللَّطِيفَ مَتَى صَارَ قَوِيًّا بِأدْنَ قُوَّةٍ، يَتَمَكَّنُ مِنْ أَفْعَالٍ كَثِيرَةٍ، كَالتَّصَوُّرِ بِأَيِّ صُورَةٍ شَاءَ، كَيْ يُبْصِرَهُ خَلْقُ هَذَا الْعَالَمِ بَلْ وَيَجْعَلُ نَفْسَهُ ذَا بَدَنٍ كَثِيفٍ فَيَصِيرُ مِنْ سِنْخِ هَذَا النَّاسِ، وَيَكُونُ حِينَئِذٍ لَهُ أَعْضَاءٌ وَأَجْزَاءٌ مِنْ سِنْحَ أَعْضَاءِ هَذَا الْخَلْقِ وَأَجْزَائِهِمْ، فَيَكُونُ لَهُ الْقِيَامُ وَالْقُعُودُ وَالْبَوْلُ وَالْمَنِيُّ وَالنَّوْمُ وَالْيَقَظَةُ. وَبِالْجُمْلَةِ يَكُونُ لَهُ جَمِيعُ مَا يَكُونُ هَؤُلَاءِ الْآدَمِيِّينَ، وَالْجُمِيعُ يَكُونُ مِنْ سِنْخِ هَذِهِ الْأَبْدَانِ الْكَثِيفَة. هدف: هرگاه جسم لطيف حتی با کمترین نیرو قوی شود، می تواند کارهای بسیاری انجام دهد، مانند تصور کردن خود به هر شکلی که بخواهد به طوری که مخلوقات این جهان بتوانند او را .ببینند بلکه می تواند خود را دارای بدنی کثیف سازد و از جنس همین انسانها شود و در این حالت دارای اعضا و اجزایی می شود که از جنس اعضا و اجزای این مخلوقات هستند .بنابراین می تواند برخیزد، بنشیند ادرار کند، منی تولید کند، بخوابد و بیدار شود. به طور خلاصه هر چیزی که این آدمیان دارند، او نیز خواهد داشت و همه اینها از جنس همین بدنهای کثیف خواهند بود. كَمَا أَنَّ جَمِيعَ مَا لَهُ فِي مَقَام جِسْمِهِ اللَّطِيفِ إِنَّمَا هُوَ لَطِيفٌ مِنْ سِنْخ جِسْمِهِ. فَكَمَا أَنَّ جِسْمَهُ غَيْرُ مَرْئِي، فَكَذَلِكَ بَوْلُهُ وَغَائِطُهُ وَمَنتُهُ وَضِحْكُهُ وَبُكَاؤُهُ وَجُرْحُهُ وَدَمُهُ وَسَقَمُهُ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنْ أَحْوَالِهِ وَأَفْعَالِهِ كَجِمَاعِهِ وَغِذَائِهِ؛ فَإِنَّ كُلَّهَا لَطِيفٌ غَيْرُ مَرْبي. همچنین، هر چیزی که او در مقام جسم لطیف خود دارد، از جنس لطافت و از سنخ همان جسم لطیف است. همان طور که جسم او قابل مشاهده نیست، ادرار، مدفوع، منی، خنده، گریه، زخم، خون، بیماری و سایر حالات و اعمال او مانند جماع و تغذیه نیز همگی لطیف و غیرقابل مشاهده هستند. فَمِنَ الْمُمْكِن كَوْنُ الرَّوَائِحِ غِذَاءَهُ، وَقَدْ ثَبَتَ الْيَوْمَ كَوْنُ الرَّوَائِحِ أَجْسَامًا لَطِيفَةً. بنابراین ممکن است که بوها غذای او باشند و امروزه ثابت شده است که بوها اجسامی لطیف هستند.

چراکه مواد جسمی کثیف مانند هوا، آب و آتش در خارج وجود دارند. جسم لطیف از این مواد کثیف استفاده می کند و آنها را به بدنی برای خود تبدیل می کند به هر شکلی که بخواهد و در این حالت، به مانند یکی از انسانهای موجود در این جهان ظاهر می شود. كَمَا كَانَ الشَّيْطَانُ يَفْعَلُ ذَلِكَ في مَوَارِدَ عَدِيدَةٍ، فَكَانَ يَتَجَسَّدُ بِالجَسَدِ الْكَثِيفِ وَالْبَدَنِ التُّرَابِي، وَيُصَارِعُ عَلِيًّا عَلَيْهِ السَّلَامُ، وَكَانَ يَغْزُو فِي بَدْرٍ وَحُنَيْنٍ وَغَيْرِهِمَا. همان گونه که شیطان در موارد متعددی این کار را انجام می داد. او در جسمی کثیف و بدنی خاکی ظاهر می شد و با علی علیه السلام کشتی می گرفت. همچنین در جنگ بدر حنین و موارد دیگر شرکت می کرد. فَالْعَرَضُ: إِنَّ الحِسْمَ اللَّطِيفَ مَتَى صَارَ قَوِيًّا بِأدْنَ قُوَّةٍ، يَتَمَكَّنُ مِنْ أَفْعَالٍ كَثِيرَةٍ، كَالتَّصَوُّرِ بِأَيِّ صُورَةٍ شَاءَ، كَيْ يُبْصِرَهُ خَلْقُ هَذَا الْعَالَمِ بَلْ وَيَجْعَلُ نَفْسَهُ ذَا بَدَنٍ كَثِيفٍ فَيَصِيرُ مِنْ سِنْخِ هَذَا النَّاسِ، وَيَكُونُ حِينَئِذٍ لَهُ أَعْضَاءٌ وَأَجْزَاءٌ مِنْ سِنْحَ أَعْضَاءِ هَذَا الْخَلْقِ وَأَجْزَائِهِمْ، فَيَكُونُ لَهُ الْقِيَامُ وَالْقُعُودُ وَالْبَوْلُ وَالْمَنِيُّ وَالنَّوْمُ وَالْيَقَظَةُ. وَبِالْجُمْلَةِ يَكُونُ لَهُ جَمِيعُ مَا يَكُونُ هَؤُلَاءِ الْآدَمِيِّينَ، وَالْجُمِيعُ يَكُونُ مِنْ سِنْخِ هَذِهِ الْأَبْدَانِ الْكَثِيفَة. هدف: هرگاه جسم لطيف حتی با کمترین نیرو قوی شود، می تواند کارهای بسیاری انجام دهد، مانند تصور کردن خود به هر شکلی که بخواهد به طوری که مخلوقات این جهان بتوانند او را .ببینند بلکه می تواند خود را دارای بدنی کثیف سازد و از جنس همین انسانها شود و در این حالت دارای اعضا و اجزایی می شود که از جنس اعضا و اجزای این مخلوقات هستند .بنابراین می تواند برخیزد، بنشیند ادرار کند، منی تولید کند، بخوابد و بیدار شود. به طور خلاصه هر چیزی که این آدمیان دارند، او نیز خواهد داشت و همه اینها از جنس همین بدنهای کثیف خواهند بود. كَمَا أَنَّ جَمِيعَ مَا لَهُ فِي مَقَام جِسْمِهِ اللَّطِيفِ إِنَّمَا هُوَ لَطِيفٌ مِنْ سِنْخ جِسْمِهِ. فَكَمَا أَنَّ جِسْمَهُ غَيْرُ مَرْئِي، فَكَذَلِكَ بَوْلُهُ وَغَائِطُهُ وَمَنتُهُ وَضِحْكُهُ وَبُكَاؤُهُ وَجُرْحُهُ وَدَمُهُ وَسَقَمُهُ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنْ أَحْوَالِهِ وَأَفْعَالِهِ كَجِمَاعِهِ وَغِذَائِهِ؛ فَإِنَّ كُلَّهَا لَطِيفٌ غَيْرُ مَرْبي. همچنین، هر چیزی که او در مقام جسم لطیف خود دارد، از جنس لطافت و از سنخ همان جسم لطیف است. همان طور که جسم او قابل مشاهده نیست، ادرار، مدفوع، منی، خنده، گریه، زخم، خون، بیماری و سایر حالات و اعمال او مانند جماع و تغذیه نیز همگی لطیف و غیرقابل مشاهده هستند. فَمِنَ الْمُمْكِن كَوْنُ الرَّوَائِحِ غِذَاءَهُ، وَقَدْ ثَبَتَ الْيَوْمَ كَوْنُ الرَّوَائِحِ أَجْسَامًا لَطِيفَةً. بنابراین ممکن است که بوها غذای او باشند و امروزه ثابت شده است که بوها اجسامی لطیف هستند.

وَمَا ذَكَرْنَا مِنْ تَصْوِيرِ الْبَدَنِ الْمِثَالِي بِالصُّوَرِ الْمُخْتَلِفَةِ مَعَ الْخَاذِهِ بَدَنَا كَثِيفًا لَيْسَ بِغَرِيبٍ؛ فَإِنَّ الرُّوحِيِّينَ النَّفْسِيِّينَ مِنْ عُلَمَاءِ الْعَصْرِ الْجَدِيدِ قَدْ شَاهَدُوا عِيَانًا حَقَائِقَ هَذِهِ الْأُمُورِ الَّتِي كَانَ الْقُدَمَاءُ فِي صُعُوبَةٍ مِنْ حَلَ مُشْكِلَاتِها عِلْمًا. آنچه درباره تصور بدن مثالی به اشکال مختلف و پذیرش بدن کثیف گفتیم، عجیب نیست؛ زیرا روحانیان و روان شناسان عصر جدید حقایق این امور را به صورت عینی مشاهده کرده اند، اموری که دانشمندان قدیم در حل مشکلات آن دچار دشواری بودند. فَالْمَرْأَةُ الهِيبْنتِرْمِيَّةُ لِأَجْلِ تَحْرِيدِ رُوحِهَا وَتَقْوِيَةِ بَدَنِهَا الْمِثَالِي مَعَ كَوْنِهَا فِي بَدَنِهَا الْكَثِيفِ حَالَ كَوْنِهَا مُتَكَلَّمَةً مَعَ الْحَاضِرِينَ وَجَالِسَةً عِنْدَهُمْ، تَتَّخِذُ بِبَدَنِهَا الْمِثَالِيِّ صُوَرًا كَثِيرَةٌ، فَفِي عَيْنِ حَالَةِ جُلُوسِهَا فِي الْمَجْلِس تَتَحَرَّكُ وَتَمْشِي فِي الْبَسَانِينِ بِبَدَنِهَا الْمِثَالِي بِعَيْنِ هَذِهِ الصُّورَةِ. زن هیپنوتیزمی برای جدا کردن روح خود و تقویت بدن مثالی اش، در حالی که در بدن کثیف خود بوده، با حاضرین صحبت می کرده و نزد آنان نشسته بوده توانسته با بدن مثالی خود تصاویر متعددی بپذیرد. او در همان حالت نشسته در مجلس، با بدن مثالی خود حرکت کرده و در باغها قدم زده است، با همان شکلی که مشاهده می شود. وَعَلَى ذَلِكَ يَتَّضِحُ صِحَّةُ مَا نُقِلَ عَنْ عَلِيّ عَلَيْهِ السَّلَامُ مِنْ حُضُورِهِ فِي لَيْلَةٍ وَاحِدَةٍ أَرْبَعِينَ مَقَامًا، لِأَنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ مَعَ كَوْنِهِ فِي هَذَا الْبَدَنِ الدُّنْيَوِي يَتَّخِذُ صُوَرًا عَلَى هَيْئَةِ نَفْسِهِ بِبَدَنِهِ الْمِثَالِيِ وَيَجْعَلُهَا أَرْبَعِينَ أَبْدَانًا مِثَالِيَّةً بَلْ يُمْكِنُ أَنْ يَتَّخِذَ مِنْ مَوَادِ الْهَوَاءِ أَوْ الْمَاءِ أَوْ النَّارِ أَبْدَانًا عَدِيدَةٌ دُنْيَوِيَّةً عَلَى صُورَةِ نَفْسِهِ وَيَتَصَرَّفُ فِي كُلِّهَا، فَيَحْضُرُ فِي أَرْبَعِينَ مَكَانًا بِلَا صُعُوبَةٍ، وَخُصُوصًا مَعَ كَوْنِ أَبْدَانِهِمْ الظَّاهِرِيَّةِ: مِنْ سِنْخِ قُلُوبِنَا وَأَرْوَاحِنَا لَطِيفَةً وَبِلَا ظِلَّ. و بر این اساس، صحت آنچه از علی علیه السلام نقل شده است، روشن می شود که او در یک شب در چهل مكان حضور داشته است. زیرا او علیه السلام با اینکه در این بدن دنیوی بوده، می توانسته تصاویری به شکل خود با بدن مثالی اش ایجاد کند و آنها را به چهل بدن مثالی تبدیل کند. بلکه ممکن است از مواد هوا، آب یا آتش بدنهای دنیوی متعددی به شکل خود ایجاد کرده و در همه آنها تصرف کند و در نتیجه در چهل مکان حضور داشته باشد، بدون هیچ مشکلی به ویژه با توجه به اینکه بدنهای ظاهری آنان معصومین از جنس قلوب و ارواح ما لطيف و بدون سایه هستند. وَالْغَرَضُ: إِنَّ اللَّطِيفَ يَقْدِرُ عَلَى التَّرَائِي وَالتَّغَلُّظِ وَإِنْيَانِ أَفْعَالِ الْأَبْدَانِ الْكَثِيفَةِ الْغَلِيظَةِ بِلَا تَفَاوُتٍ أَبَدًا، كَمَا أَنَّهُ يَقْدِرُ عَلَى إِصْدَارٍ هَذِهِ الْأَفْعَالِ فِي مَرْتَبَةِ لَطَافَتِهِ، وَلَكِنْ جَمِيعُهَا يَكُونُ مِنْ سِنْخِهِ. وَم يَقُمْ بُرْهَانٌ عَلَى امْتِنَاعِ وُجُودِ هَذِهِ الْأَجْسَامِ اللَّطِيفَةِ، فَعِنْدَ إِحْبَارِ الصَّادِقِ الْمُصَدَّقِ بِهَا، نَعْتَرِفُ وَنُذْعِنُ.

وَمَا ذَكَرْنَا مِنْ تَصْوِيرِ الْبَدَنِ الْمِثَالِي بِالصُّوَرِ الْمُخْتَلِفَةِ مَعَ الْخَاذِهِ بَدَنَا كَثِيفًا لَيْسَ بِغَرِيبٍ؛ فَإِنَّ الرُّوحِيِّينَ النَّفْسِيِّينَ مِنْ عُلَمَاءِ الْعَصْرِ الْجَدِيدِ قَدْ شَاهَدُوا عِيَانًا حَقَائِقَ هَذِهِ الْأُمُورِ الَّتِي كَانَ الْقُدَمَاءُ فِي صُعُوبَةٍ مِنْ حَلَ مُشْكِلَاتِها عِلْمًا. آنچه درباره تصور بدن مثالی به اشکال مختلف و پذیرش بدن کثیف گفتیم، عجیب نیست؛ زیرا روحانیان و روان شناسان عصر جدید حقایق این امور را به صورت عینی مشاهده کرده اند، اموری که دانشمندان قدیم در حل مشکلات آن دچار دشواری بودند. فَالْمَرْأَةُ الهِيبْنتِرْمِيَّةُ لِأَجْلِ تَحْرِيدِ رُوحِهَا وَتَقْوِيَةِ بَدَنِهَا الْمِثَالِي مَعَ كَوْنِهَا فِي بَدَنِهَا الْكَثِيفِ حَالَ كَوْنِهَا مُتَكَلَّمَةً مَعَ الْحَاضِرِينَ وَجَالِسَةً عِنْدَهُمْ، تَتَّخِذُ بِبَدَنِهَا الْمِثَالِيِّ صُوَرًا كَثِيرَةٌ، فَفِي عَيْنِ حَالَةِ جُلُوسِهَا فِي الْمَجْلِس تَتَحَرَّكُ وَتَمْشِي فِي الْبَسَانِينِ بِبَدَنِهَا الْمِثَالِي بِعَيْنِ هَذِهِ الصُّورَةِ. زن هیپنوتیزمی برای جدا کردن روح خود و تقویت بدن مثالی اش، در حالی که در بدن کثیف خود بوده، با حاضرین صحبت می کرده و نزد آنان نشسته بوده توانسته با بدن مثالی خود تصاویر متعددی بپذیرد. او در همان حالت نشسته در مجلس، با بدن مثالی خود حرکت کرده و در باغها قدم زده است، با همان شکلی که مشاهده می شود. وَعَلَى ذَلِكَ يَتَّضِحُ صِحَّةُ مَا نُقِلَ عَنْ عَلِيّ عَلَيْهِ السَّلَامُ مِنْ حُضُورِهِ فِي لَيْلَةٍ وَاحِدَةٍ أَرْبَعِينَ مَقَامًا، لِأَنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ مَعَ كَوْنِهِ فِي هَذَا الْبَدَنِ الدُّنْيَوِي يَتَّخِذُ صُوَرًا عَلَى هَيْئَةِ نَفْسِهِ بِبَدَنِهِ الْمِثَالِيِ وَيَجْعَلُهَا أَرْبَعِينَ أَبْدَانًا مِثَالِيَّةً بَلْ يُمْكِنُ أَنْ يَتَّخِذَ مِنْ مَوَادِ الْهَوَاءِ أَوْ الْمَاءِ أَوْ النَّارِ أَبْدَانًا عَدِيدَةٌ دُنْيَوِيَّةً عَلَى صُورَةِ نَفْسِهِ وَيَتَصَرَّفُ فِي كُلِّهَا، فَيَحْضُرُ فِي أَرْبَعِينَ مَكَانًا بِلَا صُعُوبَةٍ، وَخُصُوصًا مَعَ كَوْنِ أَبْدَانِهِمْ الظَّاهِرِيَّةِ: مِنْ سِنْخِ قُلُوبِنَا وَأَرْوَاحِنَا لَطِيفَةً وَبِلَا ظِلَّ. و بر این اساس، صحت آنچه از علی علیه السلام نقل شده است، روشن می شود که او در یک شب در چهل مكان حضور داشته است. زیرا او علیه السلام با اینکه در این بدن دنیوی بوده، می توانسته تصاویری به شکل خود با بدن مثالی اش ایجاد کند و آنها را به چهل بدن مثالی تبدیل کند. بلکه ممکن است از مواد هوا، آب یا آتش بدنهای دنیوی متعددی به شکل خود ایجاد کرده و در همه آنها تصرف کند و در نتیجه در چهل مکان حضور داشته باشد، بدون هیچ مشکلی به ویژه با توجه به اینکه بدنهای ظاهری آنان معصومین از جنس قلوب و ارواح ما لطيف و بدون سایه هستند. وَالْغَرَضُ: إِنَّ اللَّطِيفَ يَقْدِرُ عَلَى التَّرَائِي وَالتَّغَلُّظِ وَإِنْيَانِ أَفْعَالِ الْأَبْدَانِ الْكَثِيفَةِ الْغَلِيظَةِ بِلَا تَفَاوُتٍ أَبَدًا، كَمَا أَنَّهُ يَقْدِرُ عَلَى إِصْدَارٍ هَذِهِ الْأَفْعَالِ فِي مَرْتَبَةِ لَطَافَتِهِ، وَلَكِنْ جَمِيعُهَا يَكُونُ مِنْ سِنْخِهِ. وَم يَقُمْ بُرْهَانٌ عَلَى امْتِنَاعِ وُجُودِ هَذِهِ الْأَجْسَامِ اللَّطِيفَةِ، فَعِنْدَ إِحْبَارِ الصَّادِقِ الْمُصَدَّقِ بِهَا، نَعْتَرِفُ وَنُذْعِنُ.

وَمَا ذَكَرْنَا مِنْ تَصْوِيرِ الْبَدَنِ الْمِثَالِي بِالصُّوَرِ الْمُخْتَلِفَةِ مَعَ الْخَاذِهِ بَدَنَا كَثِيفًا لَيْسَ بِغَرِيبٍ؛ فَإِنَّ الرُّوحِيِّينَ النَّفْسِيِّينَ مِنْ عُلَمَاءِ الْعَصْرِ الْجَدِيدِ قَدْ شَاهَدُوا عِيَانًا حَقَائِقَ هَذِهِ الْأُمُورِ الَّتِي كَانَ الْقُدَمَاءُ فِي صُعُوبَةٍ مِنْ حَلَ مُشْكِلَاتِها عِلْمًا. آنچه درباره تصور بدن مثالی به اشکال مختلف و پذیرش بدن کثیف گفتیم، عجیب نیست؛ زیرا روحانیان و روان شناسان عصر جدید حقایق این امور را به صورت عینی مشاهده کرده اند، اموری که دانشمندان قدیم در حل مشکلات آن دچار دشواری بودند. فَالْمَرْأَةُ الهِيبْنتِرْمِيَّةُ لِأَجْلِ تَحْرِيدِ رُوحِهَا وَتَقْوِيَةِ بَدَنِهَا الْمِثَالِي مَعَ كَوْنِهَا فِي بَدَنِهَا الْكَثِيفِ حَالَ كَوْنِهَا مُتَكَلَّمَةً مَعَ الْحَاضِرِينَ وَجَالِسَةً عِنْدَهُمْ، تَتَّخِذُ بِبَدَنِهَا الْمِثَالِيِّ صُوَرًا كَثِيرَةٌ، فَفِي عَيْنِ حَالَةِ جُلُوسِهَا فِي الْمَجْلِس تَتَحَرَّكُ وَتَمْشِي فِي الْبَسَانِينِ بِبَدَنِهَا الْمِثَالِي بِعَيْنِ هَذِهِ الصُّورَةِ. زن هیپنوتیزمی برای جدا کردن روح خود و تقویت بدن مثالی اش، در حالی که در بدن کثیف خود بوده، با حاضرین صحبت می کرده و نزد آنان نشسته بوده توانسته با بدن مثالی خود تصاویر متعددی بپذیرد. او در همان حالت نشسته در مجلس، با بدن مثالی خود حرکت کرده و در باغها قدم زده است، با همان شکلی که مشاهده می شود. وَعَلَى ذَلِكَ يَتَّضِحُ صِحَّةُ مَا نُقِلَ عَنْ عَلِيّ عَلَيْهِ السَّلَامُ مِنْ حُضُورِهِ فِي لَيْلَةٍ وَاحِدَةٍ أَرْبَعِينَ مَقَامًا، لِأَنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ مَعَ كَوْنِهِ فِي هَذَا الْبَدَنِ الدُّنْيَوِي يَتَّخِذُ صُوَرًا عَلَى هَيْئَةِ نَفْسِهِ بِبَدَنِهِ الْمِثَالِيِ وَيَجْعَلُهَا أَرْبَعِينَ أَبْدَانًا مِثَالِيَّةً بَلْ يُمْكِنُ أَنْ يَتَّخِذَ مِنْ مَوَادِ الْهَوَاءِ أَوْ الْمَاءِ أَوْ النَّارِ أَبْدَانًا عَدِيدَةٌ دُنْيَوِيَّةً عَلَى صُورَةِ نَفْسِهِ وَيَتَصَرَّفُ فِي كُلِّهَا، فَيَحْضُرُ فِي أَرْبَعِينَ مَكَانًا بِلَا صُعُوبَةٍ، وَخُصُوصًا مَعَ كَوْنِ أَبْدَانِهِمْ الظَّاهِرِيَّةِ: مِنْ سِنْخِ قُلُوبِنَا وَأَرْوَاحِنَا لَطِيفَةً وَبِلَا ظِلَّ. و بر این اساس، صحت آنچه از علی علیه السلام نقل شده است، روشن می شود که او در یک شب در چهل مكان حضور داشته است. زیرا او علیه السلام با اینکه در این بدن دنیوی بوده، می توانسته تصاویری به شکل خود با بدن مثالی اش ایجاد کند و آنها را به چهل بدن مثالی تبدیل کند. بلکه ممکن است از مواد هوا، آب یا آتش بدنهای دنیوی متعددی به شکل خود ایجاد کرده و در همه آنها تصرف کند و در نتیجه در چهل مکان حضور داشته باشد، بدون هیچ مشکلی به ویژه با توجه به اینکه بدنهای ظاهری آنان معصومین از جنس قلوب و ارواح ما لطيف و بدون سایه هستند. وَالْغَرَضُ: إِنَّ اللَّطِيفَ يَقْدِرُ عَلَى التَّرَائِي وَالتَّغَلُّظِ وَإِنْيَانِ أَفْعَالِ الْأَبْدَانِ الْكَثِيفَةِ الْغَلِيظَةِ بِلَا تَفَاوُتٍ أَبَدًا، كَمَا أَنَّهُ يَقْدِرُ عَلَى إِصْدَارٍ هَذِهِ الْأَفْعَالِ فِي مَرْتَبَةِ لَطَافَتِهِ، وَلَكِنْ جَمِيعُهَا يَكُونُ مِنْ سِنْخِهِ. وَم يَقُمْ بُرْهَانٌ عَلَى امْتِنَاعِ وُجُودِ هَذِهِ الْأَجْسَامِ اللَّطِيفَةِ، فَعِنْدَ إِحْبَارِ الصَّادِقِ الْمُصَدَّقِ بِهَا، نَعْتَرِفُ وَنُذْعِنُ.

وَمَا ذَكَرْنَا مِنْ تَصْوِيرِ الْبَدَنِ الْمِثَالِي بِالصُّوَرِ الْمُخْتَلِفَةِ مَعَ الْخَاذِهِ بَدَنَا كَثِيفًا لَيْسَ بِغَرِيبٍ؛ فَإِنَّ الرُّوحِيِّينَ النَّفْسِيِّينَ مِنْ عُلَمَاءِ الْعَصْرِ الْجَدِيدِ قَدْ شَاهَدُوا عِيَانًا حَقَائِقَ هَذِهِ الْأُمُورِ الَّتِي كَانَ الْقُدَمَاءُ فِي صُعُوبَةٍ مِنْ حَلَ مُشْكِلَاتِها عِلْمًا. آنچه درباره تصور بدن مثالی به اشکال مختلف و پذیرش بدن کثیف گفتیم، عجیب نیست؛ زیرا روحانیان و روان شناسان عصر جدید حقایق این امور را به صورت عینی مشاهده کرده اند، اموری که دانشمندان قدیم در حل مشکلات آن دچار دشواری بودند. فَالْمَرْأَةُ الهِيبْنتِرْمِيَّةُ لِأَجْلِ تَحْرِيدِ رُوحِهَا وَتَقْوِيَةِ بَدَنِهَا الْمِثَالِي مَعَ كَوْنِهَا فِي بَدَنِهَا الْكَثِيفِ حَالَ كَوْنِهَا مُتَكَلَّمَةً مَعَ الْحَاضِرِينَ وَجَالِسَةً عِنْدَهُمْ، تَتَّخِذُ بِبَدَنِهَا الْمِثَالِيِّ صُوَرًا كَثِيرَةٌ، فَفِي عَيْنِ حَالَةِ جُلُوسِهَا فِي الْمَجْلِس تَتَحَرَّكُ وَتَمْشِي فِي الْبَسَانِينِ بِبَدَنِهَا الْمِثَالِي بِعَيْنِ هَذِهِ الصُّورَةِ. زن هیپنوتیزمی برای جدا کردن روح خود و تقویت بدن مثالی اش، در حالی که در بدن کثیف خود بوده، با حاضرین صحبت می کرده و نزد آنان نشسته بوده توانسته با بدن مثالی خود تصاویر متعددی بپذیرد. او در همان حالت نشسته در مجلس، با بدن مثالی خود حرکت کرده و در باغها قدم زده است، با همان شکلی که مشاهده می شود. وَعَلَى ذَلِكَ يَتَّضِحُ صِحَّةُ مَا نُقِلَ عَنْ عَلِيّ عَلَيْهِ السَّلَامُ مِنْ حُضُورِهِ فِي لَيْلَةٍ وَاحِدَةٍ أَرْبَعِينَ مَقَامًا، لِأَنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ مَعَ كَوْنِهِ فِي هَذَا الْبَدَنِ الدُّنْيَوِي يَتَّخِذُ صُوَرًا عَلَى هَيْئَةِ نَفْسِهِ بِبَدَنِهِ الْمِثَالِيِ وَيَجْعَلُهَا أَرْبَعِينَ أَبْدَانًا مِثَالِيَّةً بَلْ يُمْكِنُ أَنْ يَتَّخِذَ مِنْ مَوَادِ الْهَوَاءِ أَوْ الْمَاءِ أَوْ النَّارِ أَبْدَانًا عَدِيدَةٌ دُنْيَوِيَّةً عَلَى صُورَةِ نَفْسِهِ وَيَتَصَرَّفُ فِي كُلِّهَا، فَيَحْضُرُ فِي أَرْبَعِينَ مَكَانًا بِلَا صُعُوبَةٍ، وَخُصُوصًا مَعَ كَوْنِ أَبْدَانِهِمْ الظَّاهِرِيَّةِ: مِنْ سِنْخِ قُلُوبِنَا وَأَرْوَاحِنَا لَطِيفَةً وَبِلَا ظِلَّ. و بر این اساس، صحت آنچه از علی علیه السلام نقل شده است، روشن می شود که او در یک شب در چهل مكان حضور داشته است. زیرا او علیه السلام با اینکه در این بدن دنیوی بوده، می توانسته تصاویری به شکل خود با بدن مثالی اش ایجاد کند و آنها را به چهل بدن مثالی تبدیل کند. بلکه ممکن است از مواد هوا، آب یا آتش بدنهای دنیوی متعددی به شکل خود ایجاد کرده و در همه آنها تصرف کند و در نتیجه در چهل مکان حضور داشته باشد، بدون هیچ مشکلی به ویژه با توجه به اینکه بدنهای ظاهری آنان معصومین از جنس قلوب و ارواح ما لطيف و بدون سایه هستند. وَالْغَرَضُ: إِنَّ اللَّطِيفَ يَقْدِرُ عَلَى التَّرَائِي وَالتَّغَلُّظِ وَإِنْيَانِ أَفْعَالِ الْأَبْدَانِ الْكَثِيفَةِ الْغَلِيظَةِ بِلَا تَفَاوُتٍ أَبَدًا، كَمَا أَنَّهُ يَقْدِرُ عَلَى إِصْدَارٍ هَذِهِ الْأَفْعَالِ فِي مَرْتَبَةِ لَطَافَتِهِ، وَلَكِنْ جَمِيعُهَا يَكُونُ مِنْ سِنْخِهِ. وَم يَقُمْ بُرْهَانٌ عَلَى امْتِنَاعِ وُجُودِ هَذِهِ الْأَجْسَامِ اللَّطِيفَةِ، فَعِنْدَ إِحْبَارِ الصَّادِقِ الْمُصَدَّقِ بِهَا، نَعْتَرِفُ وَنُذْعِنُ.

و هدف: این است که جسم لطیف توانایی دارد که خود را نمایان کرده و به شکل کثیف درآید و اعمال بدن های کثیف و زمخت را بدون هیچ تفاوتی انجام دهد، همان طور که می تواند این اعمال را در مرتبه لطافت خود انجام دهد، اما همه این اعمال از جنس خودش خواهند بود و هیچ برهانی بر امتناع وجود این اجسام لطیف اقامه نشده است، بنابراین وقتی یک صادق راستگو خبر از آنها دهد، ما تصدیق کرده و اذعان می کنیم. ## رد تجرد روح و ملائكه. فَإِذَنْ يَجِبُ الرُّجُوعُ إِلَى الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ وَنُصُوصِهِمَا الْغَيْرِ الْقَابِلَةِ لِلتَّأْوِيلِ. فَلَوْ رَاجَعْنَاهُمَا، نَرَى رِوَايَاتٍ كَثِيرَةً مُتَوَاتِرَةً عَلَى وُجُودِ الْمَلَكِ الخَارِجِي وَالْحِنِّ وَالشَّيْطَانِ. وَنَرَى مُنَاقَضَةَ هَذِهِ النُّصُوصِ الْمُتَوَاتِرَةِ مَعَ أَقْوَالِ الْفَلَاسِفَةِ الذَّاهِبِينَ إِلَى تَخَرُدِهَا وَعَدَم مَادِيَّنِهَا تَنَاقُضًا صَرِيحًا . وَذَلِكَ لِلتَّنْصِيص عَلَى وُجُودِ الْأَجْنِحَةِ وَالْأَعْضَاءِ هُمْ، وَأَنَّهُمْ يَقُومُونَ وَيَقْعُدُونَ وَيَنَامُونَ وَيَأْكُلُونَ وَيَتَكَلَّمُونَ وَيَطِيرُونَ وَيَسِيرُونَ وَيُنَاكِحُونَ وَيَقْتُلُونَ وَيَذْهَبُونَ وَيَحِيمُونَ، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا ذُكِرَ فِي الْأَحَادِيثِ لِلْجَانِ وَالشَّيَاطِينِ وَالْمَلَائِكَةِ وَغَيْرِهِمْ. بنابراین، باید به کتاب و سنت و نصوص غیر قابل تأویل آنها رجوع کرد. اگر به این دو رجوع کنیم، روایات متواتر زیادی در مورد وجود فرشتگان خارجی، جن و شیطان مشاهده میکنیم این نصوص متواتر با اقوال فلاسفه ای که معتقد به تجرد و غیر مادی بودن این موجودات هستند به وضوح تناقض دارند. دلیل این تناقض، تصریح این نصوص به وجود بالها و اعضا برای این موجودات و اینکه آنها می نشینند، بر می خیزند، می خوابند، غذا می خورند، صحبت می کنند، پرواز می کنند، راه می روند، ازدواج می کنند، می کشند، می روند و می آیند است، و بسیاری از امور دیگری که در احادیث در مورد جن، شیاطین، ملائکه و غیره ذکر شده است. فَهِيَ تَنُصُّ عَلَى كَوْنِهَا مَوْجُودَاتٍ شَخْصِيَّةٌ جِسْمِيَّةً خَارِجِيَّةٌ، وَلَيْسَتْ خَيَالِيَّةٌ صِرْفَةٌ حَتَّى عَلَى الْقَوْلِ بِكَوْنِ الحَيَالِ مَادِيَّا ، لَا مُجَرَّدًا ، كَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ بَعْضُ قُدَمَاءِ الْحُكَمَاءِ كَالشَّيْحَ وَأَتْبَاعِهِ. فَعَلَيْكَ بِمُرَاجَعَةٍ تَامَّةٍ فِي أَبْوَابِ الرِّوَايَاتِ كَيْ تَرَى كَوْنَهَا مُتَجَاوِزَةٌ عَنِ الْآلَافِ، وَهِيَ تُصَرِّحُ بِمَا ذَكَرْنَا مِنْ كَوْنِهِمْ مَوْجُودَاتٍ مَادِيَّةً لطِيفَةً خارِجيَّةً وَتَحْكُومَةً بِأَحْكَامِ الْمَادِيَّاتِ، بِحَيْثُ لَا مَفَرَّ عَنْ الْحَمْلِ عَلَى مَادِيَّتِهَا، وَفَتْحُ بَابِ التَّأْوِيلِ فِي كُلِّهَا هَدْمٌ لِدِينِ الْإِسْلَامِ. این نصوص بر این دلالت دارند که این موجودات موجوداتی شخصی، جسمانی و خارجی هستند، و صرفاً خیالی نیستند، حتی بر مبنای قول به مادی بودن خیال و نه مجرد بودن آن، همان گونه که برخی از حکمای قدیم مانند شیخ و پیروانش معتقد بودند. بنابراین باید به صورت کامل در ابواب روایات جستجو کنید تا ببینید که تعداد این روایات از هزاران فراتر رفته است و صریحاً بر این نکته تأکید دارند که این موجودات، موجودات مادی لطیف و خارجی هستند و تابع احکام مادیات اند به گونه ای که هیچ راهی برای تأویل آنها باقی نمی ماند، و گشودن باب تأویل در تمامی این موارد به معنای نابودی دین اسلام است.

و هدف: این است که جسم لطیف توانایی دارد که خود را نمایان کرده و به شکل کثیف درآید و اعمال بدن های کثیف و زمخت را بدون هیچ تفاوتی انجام دهد، همان طور که می تواند این اعمال را در مرتبه لطافت خود انجام دهد، اما همه این اعمال از جنس خودش خواهند بود و هیچ برهانی بر امتناع وجود این اجسام لطیف اقامه نشده است، بنابراین وقتی یک صادق راستگو خبر از آنها دهد، ما تصدیق کرده و اذعان می کنیم. ## رد تجرد روح و ملائكه. فَإِذَنْ يَجِبُ الرُّجُوعُ إِلَى الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ وَنُصُوصِهِمَا الْغَيْرِ الْقَابِلَةِ لِلتَّأْوِيلِ. فَلَوْ رَاجَعْنَاهُمَا، نَرَى رِوَايَاتٍ كَثِيرَةً مُتَوَاتِرَةً عَلَى وُجُودِ الْمَلَكِ الخَارِجِي وَالْحِنِّ وَالشَّيْطَانِ. وَنَرَى مُنَاقَضَةَ هَذِهِ النُّصُوصِ الْمُتَوَاتِرَةِ مَعَ أَقْوَالِ الْفَلَاسِفَةِ الذَّاهِبِينَ إِلَى تَخَرُدِهَا وَعَدَم مَادِيَّنِهَا تَنَاقُضًا صَرِيحًا . وَذَلِكَ لِلتَّنْصِيص عَلَى وُجُودِ الْأَجْنِحَةِ وَالْأَعْضَاءِ هُمْ، وَأَنَّهُمْ يَقُومُونَ وَيَقْعُدُونَ وَيَنَامُونَ وَيَأْكُلُونَ وَيَتَكَلَّمُونَ وَيَطِيرُونَ وَيَسِيرُونَ وَيُنَاكِحُونَ وَيَقْتُلُونَ وَيَذْهَبُونَ وَيَحِيمُونَ، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا ذُكِرَ فِي الْأَحَادِيثِ لِلْجَانِ وَالشَّيَاطِينِ وَالْمَلَائِكَةِ وَغَيْرِهِمْ. بنابراین، باید به کتاب و سنت و نصوص غیر قابل تأویل آنها رجوع کرد. اگر به این دو رجوع کنیم، روایات متواتر زیادی در مورد وجود فرشتگان خارجی، جن و شیطان مشاهده میکنیم این نصوص متواتر با اقوال فلاسفه ای که معتقد به تجرد و غیر مادی بودن این موجودات هستند به وضوح تناقض دارند. دلیل این تناقض، تصریح این نصوص به وجود بالها و اعضا برای این موجودات و اینکه آنها می نشینند، بر می خیزند، می خوابند، غذا می خورند، صحبت می کنند، پرواز می کنند، راه می روند، ازدواج می کنند، می کشند، می روند و می آیند است، و بسیاری از امور دیگری که در احادیث در مورد جن، شیاطین، ملائکه و غیره ذکر شده است. فَهِيَ تَنُصُّ عَلَى كَوْنِهَا مَوْجُودَاتٍ شَخْصِيَّةٌ جِسْمِيَّةً خَارِجِيَّةٌ، وَلَيْسَتْ خَيَالِيَّةٌ صِرْفَةٌ حَتَّى عَلَى الْقَوْلِ بِكَوْنِ الحَيَالِ مَادِيَّا ، لَا مُجَرَّدًا ، كَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ بَعْضُ قُدَمَاءِ الْحُكَمَاءِ كَالشَّيْحَ وَأَتْبَاعِهِ. فَعَلَيْكَ بِمُرَاجَعَةٍ تَامَّةٍ فِي أَبْوَابِ الرِّوَايَاتِ كَيْ تَرَى كَوْنَهَا مُتَجَاوِزَةٌ عَنِ الْآلَافِ، وَهِيَ تُصَرِّحُ بِمَا ذَكَرْنَا مِنْ كَوْنِهِمْ مَوْجُودَاتٍ مَادِيَّةً لطِيفَةً خارِجيَّةً وَتَحْكُومَةً بِأَحْكَامِ الْمَادِيَّاتِ، بِحَيْثُ لَا مَفَرَّ عَنْ الْحَمْلِ عَلَى مَادِيَّتِهَا، وَفَتْحُ بَابِ التَّأْوِيلِ فِي كُلِّهَا هَدْمٌ لِدِينِ الْإِسْلَامِ. این نصوص بر این دلالت دارند که این موجودات موجوداتی شخصی، جسمانی و خارجی هستند، و صرفاً خیالی نیستند، حتی بر مبنای قول به مادی بودن خیال و نه مجرد بودن آن، همان گونه که برخی از حکمای قدیم مانند شیخ و پیروانش معتقد بودند. بنابراین باید به صورت کامل در ابواب روایات جستجو کنید تا ببینید که تعداد این روایات از هزاران فراتر رفته است و صریحاً بر این نکته تأکید دارند که این موجودات، موجودات مادی لطیف و خارجی هستند و تابع احکام مادیات اند به گونه ای که هیچ راهی برای تأویل آنها باقی نمی ماند، و گشودن باب تأویل در تمامی این موارد به معنای نابودی دین اسلام است.

و هدف: این است که جسم لطیف توانایی دارد که خود را نمایان کرده و به شکل کثیف درآید و اعمال بدن های کثیف و زمخت را بدون هیچ تفاوتی انجام دهد، همان طور که می تواند این اعمال را در مرتبه لطافت خود انجام دهد، اما همه این اعمال از جنس خودش خواهند بود و هیچ برهانی بر امتناع وجود این اجسام لطیف اقامه نشده است، بنابراین وقتی یک صادق راستگو خبر از آنها دهد، ما تصدیق کرده و اذعان می کنیم. ## رد تجرد روح و ملائكه. فَإِذَنْ يَجِبُ الرُّجُوعُ إِلَى الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ وَنُصُوصِهِمَا الْغَيْرِ الْقَابِلَةِ لِلتَّأْوِيلِ. فَلَوْ رَاجَعْنَاهُمَا، نَرَى رِوَايَاتٍ كَثِيرَةً مُتَوَاتِرَةً عَلَى وُجُودِ الْمَلَكِ الخَارِجِي وَالْحِنِّ وَالشَّيْطَانِ. وَنَرَى مُنَاقَضَةَ هَذِهِ النُّصُوصِ الْمُتَوَاتِرَةِ مَعَ أَقْوَالِ الْفَلَاسِفَةِ الذَّاهِبِينَ إِلَى تَخَرُدِهَا وَعَدَم مَادِيَّنِهَا تَنَاقُضًا صَرِيحًا . وَذَلِكَ لِلتَّنْصِيص عَلَى وُجُودِ الْأَجْنِحَةِ وَالْأَعْضَاءِ هُمْ، وَأَنَّهُمْ يَقُومُونَ وَيَقْعُدُونَ وَيَنَامُونَ وَيَأْكُلُونَ وَيَتَكَلَّمُونَ وَيَطِيرُونَ وَيَسِيرُونَ وَيُنَاكِحُونَ وَيَقْتُلُونَ وَيَذْهَبُونَ وَيَحِيمُونَ، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا ذُكِرَ فِي الْأَحَادِيثِ لِلْجَانِ وَالشَّيَاطِينِ وَالْمَلَائِكَةِ وَغَيْرِهِمْ. بنابراین، باید به کتاب و سنت و نصوص غیر قابل تأویل آنها رجوع کرد. اگر به این دو رجوع کنیم، روایات متواتر زیادی در مورد وجود فرشتگان خارجی، جن و شیطان مشاهده میکنیم این نصوص متواتر با اقوال فلاسفه ای که معتقد به تجرد و غیر مادی بودن این موجودات هستند به وضوح تناقض دارند. دلیل این تناقض، تصریح این نصوص به وجود بالها و اعضا برای این موجودات و اینکه آنها می نشینند، بر می خیزند، می خوابند، غذا می خورند، صحبت می کنند، پرواز می کنند، راه می روند، ازدواج می کنند، می کشند، می روند و می آیند است، و بسیاری از امور دیگری که در احادیث در مورد جن، شیاطین، ملائکه و غیره ذکر شده است. فَهِيَ تَنُصُّ عَلَى كَوْنِهَا مَوْجُودَاتٍ شَخْصِيَّةٌ جِسْمِيَّةً خَارِجِيَّةٌ، وَلَيْسَتْ خَيَالِيَّةٌ صِرْفَةٌ حَتَّى عَلَى الْقَوْلِ بِكَوْنِ الحَيَالِ مَادِيَّا ، لَا مُجَرَّدًا ، كَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ بَعْضُ قُدَمَاءِ الْحُكَمَاءِ كَالشَّيْحَ وَأَتْبَاعِهِ. فَعَلَيْكَ بِمُرَاجَعَةٍ تَامَّةٍ فِي أَبْوَابِ الرِّوَايَاتِ كَيْ تَرَى كَوْنَهَا مُتَجَاوِزَةٌ عَنِ الْآلَافِ، وَهِيَ تُصَرِّحُ بِمَا ذَكَرْنَا مِنْ كَوْنِهِمْ مَوْجُودَاتٍ مَادِيَّةً لطِيفَةً خارِجيَّةً وَتَحْكُومَةً بِأَحْكَامِ الْمَادِيَّاتِ، بِحَيْثُ لَا مَفَرَّ عَنْ الْحَمْلِ عَلَى مَادِيَّتِهَا، وَفَتْحُ بَابِ التَّأْوِيلِ فِي كُلِّهَا هَدْمٌ لِدِينِ الْإِسْلَامِ. این نصوص بر این دلالت دارند که این موجودات موجوداتی شخصی، جسمانی و خارجی هستند، و صرفاً خیالی نیستند، حتی بر مبنای قول به مادی بودن خیال و نه مجرد بودن آن، همان گونه که برخی از حکمای قدیم مانند شیخ و پیروانش معتقد بودند. بنابراین باید به صورت کامل در ابواب روایات جستجو کنید تا ببینید که تعداد این روایات از هزاران فراتر رفته است و صریحاً بر این نکته تأکید دارند که این موجودات، موجودات مادی لطیف و خارجی هستند و تابع احکام مادیات اند به گونه ای که هیچ راهی برای تأویل آنها باقی نمی ماند، و گشودن باب تأویل در تمامی این موارد به معنای نابودی دین اسلام است.

و هدف: این است که جسم لطیف توانایی دارد که خود را نمایان کرده و به شکل کثیف درآید و اعمال بدن های کثیف و زمخت را بدون هیچ تفاوتی انجام دهد، همان طور که می تواند این اعمال را در مرتبه لطافت خود انجام دهد، اما همه این اعمال از جنس خودش خواهند بود و هیچ برهانی بر امتناع وجود این اجسام لطیف اقامه نشده است، بنابراین وقتی یک صادق راستگو خبر از آنها دهد، ما تصدیق کرده و اذعان می کنیم. ## رد تجرد روح و ملائكه. فَإِذَنْ يَجِبُ الرُّجُوعُ إِلَى الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ وَنُصُوصِهِمَا الْغَيْرِ الْقَابِلَةِ لِلتَّأْوِيلِ. فَلَوْ رَاجَعْنَاهُمَا، نَرَى رِوَايَاتٍ كَثِيرَةً مُتَوَاتِرَةً عَلَى وُجُودِ الْمَلَكِ الخَارِجِي وَالْحِنِّ وَالشَّيْطَانِ. وَنَرَى مُنَاقَضَةَ هَذِهِ النُّصُوصِ الْمُتَوَاتِرَةِ مَعَ أَقْوَالِ الْفَلَاسِفَةِ الذَّاهِبِينَ إِلَى تَخَرُدِهَا وَعَدَم مَادِيَّنِهَا تَنَاقُضًا صَرِيحًا . وَذَلِكَ لِلتَّنْصِيص عَلَى وُجُودِ الْأَجْنِحَةِ وَالْأَعْضَاءِ هُمْ، وَأَنَّهُمْ يَقُومُونَ وَيَقْعُدُونَ وَيَنَامُونَ وَيَأْكُلُونَ وَيَتَكَلَّمُونَ وَيَطِيرُونَ وَيَسِيرُونَ وَيُنَاكِحُونَ وَيَقْتُلُونَ وَيَذْهَبُونَ وَيَحِيمُونَ، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا ذُكِرَ فِي الْأَحَادِيثِ لِلْجَانِ وَالشَّيَاطِينِ وَالْمَلَائِكَةِ وَغَيْرِهِمْ. بنابراین، باید به کتاب و سنت و نصوص غیر قابل تأویل آنها رجوع کرد. اگر به این دو رجوع کنیم، روایات متواتر زیادی در مورد وجود فرشتگان خارجی، جن و شیطان مشاهده میکنیم این نصوص متواتر با اقوال فلاسفه ای که معتقد به تجرد و غیر مادی بودن این موجودات هستند به وضوح تناقض دارند. دلیل این تناقض، تصریح این نصوص به وجود بالها و اعضا برای این موجودات و اینکه آنها می نشینند، بر می خیزند، می خوابند، غذا می خورند، صحبت می کنند، پرواز می کنند، راه می روند، ازدواج می کنند، می کشند، می روند و می آیند است، و بسیاری از امور دیگری که در احادیث در مورد جن، شیاطین، ملائکه و غیره ذکر شده است. فَهِيَ تَنُصُّ عَلَى كَوْنِهَا مَوْجُودَاتٍ شَخْصِيَّةٌ جِسْمِيَّةً خَارِجِيَّةٌ، وَلَيْسَتْ خَيَالِيَّةٌ صِرْفَةٌ حَتَّى عَلَى الْقَوْلِ بِكَوْنِ الحَيَالِ مَادِيَّا ، لَا مُجَرَّدًا ، كَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ بَعْضُ قُدَمَاءِ الْحُكَمَاءِ كَالشَّيْحَ وَأَتْبَاعِهِ. فَعَلَيْكَ بِمُرَاجَعَةٍ تَامَّةٍ فِي أَبْوَابِ الرِّوَايَاتِ كَيْ تَرَى كَوْنَهَا مُتَجَاوِزَةٌ عَنِ الْآلَافِ، وَهِيَ تُصَرِّحُ بِمَا ذَكَرْنَا مِنْ كَوْنِهِمْ مَوْجُودَاتٍ مَادِيَّةً لطِيفَةً خارِجيَّةً وَتَحْكُومَةً بِأَحْكَامِ الْمَادِيَّاتِ، بِحَيْثُ لَا مَفَرَّ عَنْ الْحَمْلِ عَلَى مَادِيَّتِهَا، وَفَتْحُ بَابِ التَّأْوِيلِ فِي كُلِّهَا هَدْمٌ لِدِينِ الْإِسْلَامِ. این نصوص بر این دلالت دارند که این موجودات موجوداتی شخصی، جسمانی و خارجی هستند، و صرفاً خیالی نیستند، حتی بر مبنای قول به مادی بودن خیال و نه مجرد بودن آن، همان گونه که برخی از حکمای قدیم مانند شیخ و پیروانش معتقد بودند. بنابراین باید به صورت کامل در ابواب روایات جستجو کنید تا ببینید که تعداد این روایات از هزاران فراتر رفته است و صریحاً بر این نکته تأکید دارند که این موجودات، موجودات مادی لطیف و خارجی هستند و تابع احکام مادیات اند به گونه ای که هیچ راهی برای تأویل آنها باقی نمی ماند، و گشودن باب تأویل در تمامی این موارد به معنای نابودی دین اسلام است.

## مفهوم روایات خلق فرشته از عرق یا از ذکر مؤمن. فَلَا تَسْتَغْرِبْ إِذَا سَمِعْتَ مِنْ حَدِيثٍ يَقُولُ: إِنَّ اللهَ تَعَالَى يَخْلُقُ مِنْ عَرَقِ الْمُؤْمِن فِيمَا إِذَا اغْتَسَلَ عَنْ جَنَابَةِ الْمُتْعَةِ مَلَكًا fn[المتعة / 9 ؛ بحار الأنوار 100 / 307]( []. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْعَرَقَ قَطْرَةٌ مِنَ الْمَاءِ، وَهَذَا الْمَاءُ هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ الْمَعْرُوضُ لِبَعْضِ الْأَعْرَاضِ، فَاللَّهُ تَعَالَى يُغَيِّرُ بَعْضَ أَعْرَاضِهِ وَيُصَوِّرُهُ بِصُورَةِ مَلَك، فَيَصِيرُ مَلَكًا طَائِرًا مَثَلًا. وَهَكَذَا يَخْلُقُ مِنْ عَرَقِ الْجُنُبِ عَنِ الْحَرَامِ مَثَلًا شَيْطَانًا؛ إِذِ الْعَرَقُ جِسْمٌ مُصَوَّرٌ بِصُورَةٍ خَاصَّةٍ ، وَالشَّيْطَانُ أَيْضًا جِسْمٌ مُصَوَّرٌ بِصُورَةٍ حَاصَةٍ أُخْرَى وَمَعْرُوضٌ لِأَعْرَاضِ مَخصُوصَةٍ ، وَتَغْيِيرُ الأَعْرَاضِ وَتَبْدِيلُ الهَياتِ بِمَكَانِ مِنَ السُّهُولَةِ.) پس تعجب نکن اگر حدیثی بشنوی که میگوید خداوند متعال از عرق مؤمنی که پس از غسل از جنابت متعه باشد، فرشته ای می آفریند. زیرا عرق قطره ای از آب است و این آب، آبی ساده است که به برخی اعراض متصف شده است. خداوند متعال برخی از اعراض آن را تغییر داده و آن را به شکل فرشته ای در می آورد، و به این ترتیب فرشته ای بالدار مثلاً به وجود می آید. همچنین خداوند از عرق جنبی که ناشی از حرام باشد، شیطانی می آفریند. زيرا عرق، جسمی است که به شکلی خاص در آمده و شیطان نیز جسمی است که به شکلی خاص دیگر در آمده و به اعراضی خاص متصف است. تغییر اعراض و تبدیل هیئت ها کاری آسان است. وَكَذَا لَا تَسْتَغْرِبْ إِنْ وَجَدْتَ فِي الْحَدِيثِ أَنَّ كَلِمَةَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ يُصَيِّرُهَا اللَّهُ مَلَكًا مَثَلًا أَوْ شَجَرًا أَوْ قَصْرًا في الجَنَّةِ. وَذَلِكَ لِأَنَّ حَقِيقَةَ الْكَلِمَاتِ وَالْحَرُوفِ مُخْتَفِيَةٌ عِنْدَ الْقَوْمِ؛ فَإِنَّهُمْ زَعَمُوا أَنَّ الْحُرُوف وَالْكَلِمَاتِ عِبَارَةٌ عَنْ تَقْطِيع النَّفَسِ الخارج مِنَ الْقَمِ، وَأَنَّ الصَّوْتَ هُوَ نَفْسُ تَمَوجِ الهَوَاءِ، أَيْ الْكَيْفِيَّةُ الْعَارِضَةُ عَلَى الْهْوَاءِ. همچنین، تعجب نکن اگر در حدیثی بشنوی که خداوند كلمه "لا إله إلا الله" را به فرشته ای، درختی یا قصری در بهشت تبدیل می.کند زیرا حقیقت کلمات و حروف نزد عده ای از مردم پنهان است. آنان گمان کرده اند که حروف و کلمات چیزی جز بریدن نفس خارج شده از دهان نیستند و اینکه صدا همان موج دار شدن هواست، یعنی کیفیتی که بر هوا عارض می شود. وَلَكِنَّ التَّحْقِيقَ الْوِجْدَانِيَ يُدِلُّنَا عَلَى كَوْنِ الصَّوْتِ هُوَ اهْوَاءَ الْمُتَمَوّجَ، لَا تَمَؤُجَ الْهُوَاءِ، وَأَنَّ الْحُرُوفَ وَالْكَلِمَاتِ هِيَ الْأَهْوِيَةُ الْمَقْطُوعَةُ بِتَقْطِيعَاتٍ خَاصَّةٍ ، لَا أَنْ تَكُونَ عَيْنَ التَّقْطِيعَاتِ الْوَارِدَةِ عَلَى الْوَاءِ. فَهِيَ أَبْعَاضٍ تَخْصُوصَةٌ وَأَشْحَاصٌ مُتَعَيِّنَةٌ مِنَ الْهَوَاءِ الْمَقْطُوعِ عَلَى تَقْطِيعِ خَاصٍ، مُفْرَدًا كَانَ الْحَرْفُ أَوْ مُرَكَّبًا، كَزَيْدٍ وَعَمْرِو.

## مفهوم روایات خلق فرشته از عرق یا از ذکر مؤمن. فَلَا تَسْتَغْرِبْ إِذَا سَمِعْتَ مِنْ حَدِيثٍ يَقُولُ: إِنَّ اللهَ تَعَالَى يَخْلُقُ مِنْ عَرَقِ الْمُؤْمِن فِيمَا إِذَا اغْتَسَلَ عَنْ جَنَابَةِ الْمُتْعَةِ مَلَكًا fn[المتعة / 9 ؛ بحار الأنوار 100 / 307]( []. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْعَرَقَ قَطْرَةٌ مِنَ الْمَاءِ، وَهَذَا الْمَاءُ هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ الْمَعْرُوضُ لِبَعْضِ الْأَعْرَاضِ، فَاللَّهُ تَعَالَى يُغَيِّرُ بَعْضَ أَعْرَاضِهِ وَيُصَوِّرُهُ بِصُورَةِ مَلَك، فَيَصِيرُ مَلَكًا طَائِرًا مَثَلًا. وَهَكَذَا يَخْلُقُ مِنْ عَرَقِ الْجُنُبِ عَنِ الْحَرَامِ مَثَلًا شَيْطَانًا؛ إِذِ الْعَرَقُ جِسْمٌ مُصَوَّرٌ بِصُورَةٍ خَاصَّةٍ ، وَالشَّيْطَانُ أَيْضًا جِسْمٌ مُصَوَّرٌ بِصُورَةٍ حَاصَةٍ أُخْرَى وَمَعْرُوضٌ لِأَعْرَاضِ مَخصُوصَةٍ ، وَتَغْيِيرُ الأَعْرَاضِ وَتَبْدِيلُ الهَياتِ بِمَكَانِ مِنَ السُّهُولَةِ.) پس تعجب نکن اگر حدیثی بشنوی که میگوید خداوند متعال از عرق مؤمنی که پس از غسل از جنابت متعه باشد، فرشته ای می آفریند. زیرا عرق قطره ای از آب است و این آب، آبی ساده است که به برخی اعراض متصف شده است. خداوند متعال برخی از اعراض آن را تغییر داده و آن را به شکل فرشته ای در می آورد، و به این ترتیب فرشته ای بالدار مثلاً به وجود می آید. همچنین خداوند از عرق جنبی که ناشی از حرام باشد، شیطانی می آفریند. زيرا عرق، جسمی است که به شکلی خاص در آمده و شیطان نیز جسمی است که به شکلی خاص دیگر در آمده و به اعراضی خاص متصف است. تغییر اعراض و تبدیل هیئت ها کاری آسان است. وَكَذَا لَا تَسْتَغْرِبْ إِنْ وَجَدْتَ فِي الْحَدِيثِ أَنَّ كَلِمَةَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ يُصَيِّرُهَا اللَّهُ مَلَكًا مَثَلًا أَوْ شَجَرًا أَوْ قَصْرًا في الجَنَّةِ. وَذَلِكَ لِأَنَّ حَقِيقَةَ الْكَلِمَاتِ وَالْحَرُوفِ مُخْتَفِيَةٌ عِنْدَ الْقَوْمِ؛ فَإِنَّهُمْ زَعَمُوا أَنَّ الْحُرُوف وَالْكَلِمَاتِ عِبَارَةٌ عَنْ تَقْطِيع النَّفَسِ الخارج مِنَ الْقَمِ، وَأَنَّ الصَّوْتَ هُوَ نَفْسُ تَمَوجِ الهَوَاءِ، أَيْ الْكَيْفِيَّةُ الْعَارِضَةُ عَلَى الْهْوَاءِ. همچنین، تعجب نکن اگر در حدیثی بشنوی که خداوند كلمه "لا إله إلا الله" را به فرشته ای، درختی یا قصری در بهشت تبدیل می.کند زیرا حقیقت کلمات و حروف نزد عده ای از مردم پنهان است. آنان گمان کرده اند که حروف و کلمات چیزی جز بریدن نفس خارج شده از دهان نیستند و اینکه صدا همان موج دار شدن هواست، یعنی کیفیتی که بر هوا عارض می شود. وَلَكِنَّ التَّحْقِيقَ الْوِجْدَانِيَ يُدِلُّنَا عَلَى كَوْنِ الصَّوْتِ هُوَ اهْوَاءَ الْمُتَمَوّجَ، لَا تَمَؤُجَ الْهُوَاءِ، وَأَنَّ الْحُرُوفَ وَالْكَلِمَاتِ هِيَ الْأَهْوِيَةُ الْمَقْطُوعَةُ بِتَقْطِيعَاتٍ خَاصَّةٍ ، لَا أَنْ تَكُونَ عَيْنَ التَّقْطِيعَاتِ الْوَارِدَةِ عَلَى الْوَاءِ. فَهِيَ أَبْعَاضٍ تَخْصُوصَةٌ وَأَشْحَاصٌ مُتَعَيِّنَةٌ مِنَ الْهَوَاءِ الْمَقْطُوعِ عَلَى تَقْطِيعِ خَاصٍ، مُفْرَدًا كَانَ الْحَرْفُ أَوْ مُرَكَّبًا، كَزَيْدٍ وَعَمْرِو.

## مفهوم روایات خلق فرشته از عرق یا از ذکر مؤمن. فَلَا تَسْتَغْرِبْ إِذَا سَمِعْتَ مِنْ حَدِيثٍ يَقُولُ: إِنَّ اللهَ تَعَالَى يَخْلُقُ مِنْ عَرَقِ الْمُؤْمِن فِيمَا إِذَا اغْتَسَلَ عَنْ جَنَابَةِ الْمُتْعَةِ مَلَكًا fn[المتعة / 9 ؛ بحار الأنوار 100 / 307]( []. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْعَرَقَ قَطْرَةٌ مِنَ الْمَاءِ، وَهَذَا الْمَاءُ هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ الْمَعْرُوضُ لِبَعْضِ الْأَعْرَاضِ، فَاللَّهُ تَعَالَى يُغَيِّرُ بَعْضَ أَعْرَاضِهِ وَيُصَوِّرُهُ بِصُورَةِ مَلَك، فَيَصِيرُ مَلَكًا طَائِرًا مَثَلًا. وَهَكَذَا يَخْلُقُ مِنْ عَرَقِ الْجُنُبِ عَنِ الْحَرَامِ مَثَلًا شَيْطَانًا؛ إِذِ الْعَرَقُ جِسْمٌ مُصَوَّرٌ بِصُورَةٍ خَاصَّةٍ ، وَالشَّيْطَانُ أَيْضًا جِسْمٌ مُصَوَّرٌ بِصُورَةٍ حَاصَةٍ أُخْرَى وَمَعْرُوضٌ لِأَعْرَاضِ مَخصُوصَةٍ ، وَتَغْيِيرُ الأَعْرَاضِ وَتَبْدِيلُ الهَياتِ بِمَكَانِ مِنَ السُّهُولَةِ.) پس تعجب نکن اگر حدیثی بشنوی که میگوید خداوند متعال از عرق مؤمنی که پس از غسل از جنابت متعه باشد، فرشته ای می آفریند. زیرا عرق قطره ای از آب است و این آب، آبی ساده است که به برخی اعراض متصف شده است. خداوند متعال برخی از اعراض آن را تغییر داده و آن را به شکل فرشته ای در می آورد، و به این ترتیب فرشته ای بالدار مثلاً به وجود می آید. همچنین خداوند از عرق جنبی که ناشی از حرام باشد، شیطانی می آفریند. زيرا عرق، جسمی است که به شکلی خاص در آمده و شیطان نیز جسمی است که به شکلی خاص دیگر در آمده و به اعراضی خاص متصف است. تغییر اعراض و تبدیل هیئت ها کاری آسان است. وَكَذَا لَا تَسْتَغْرِبْ إِنْ وَجَدْتَ فِي الْحَدِيثِ أَنَّ كَلِمَةَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ يُصَيِّرُهَا اللَّهُ مَلَكًا مَثَلًا أَوْ شَجَرًا أَوْ قَصْرًا في الجَنَّةِ. وَذَلِكَ لِأَنَّ حَقِيقَةَ الْكَلِمَاتِ وَالْحَرُوفِ مُخْتَفِيَةٌ عِنْدَ الْقَوْمِ؛ فَإِنَّهُمْ زَعَمُوا أَنَّ الْحُرُوف وَالْكَلِمَاتِ عِبَارَةٌ عَنْ تَقْطِيع النَّفَسِ الخارج مِنَ الْقَمِ، وَأَنَّ الصَّوْتَ هُوَ نَفْسُ تَمَوجِ الهَوَاءِ، أَيْ الْكَيْفِيَّةُ الْعَارِضَةُ عَلَى الْهْوَاءِ. همچنین، تعجب نکن اگر در حدیثی بشنوی که خداوند كلمه "لا إله إلا الله" را به فرشته ای، درختی یا قصری در بهشت تبدیل می.کند زیرا حقیقت کلمات و حروف نزد عده ای از مردم پنهان است. آنان گمان کرده اند که حروف و کلمات چیزی جز بریدن نفس خارج شده از دهان نیستند و اینکه صدا همان موج دار شدن هواست، یعنی کیفیتی که بر هوا عارض می شود. وَلَكِنَّ التَّحْقِيقَ الْوِجْدَانِيَ يُدِلُّنَا عَلَى كَوْنِ الصَّوْتِ هُوَ اهْوَاءَ الْمُتَمَوّجَ، لَا تَمَؤُجَ الْهُوَاءِ، وَأَنَّ الْحُرُوفَ وَالْكَلِمَاتِ هِيَ الْأَهْوِيَةُ الْمَقْطُوعَةُ بِتَقْطِيعَاتٍ خَاصَّةٍ ، لَا أَنْ تَكُونَ عَيْنَ التَّقْطِيعَاتِ الْوَارِدَةِ عَلَى الْوَاءِ. فَهِيَ أَبْعَاضٍ تَخْصُوصَةٌ وَأَشْحَاصٌ مُتَعَيِّنَةٌ مِنَ الْهَوَاءِ الْمَقْطُوعِ عَلَى تَقْطِيعِ خَاصٍ، مُفْرَدًا كَانَ الْحَرْفُ أَوْ مُرَكَّبًا، كَزَيْدٍ وَعَمْرِو.

## مفهوم روایات خلق فرشته از عرق یا از ذکر مؤمن. فَلَا تَسْتَغْرِبْ إِذَا سَمِعْتَ مِنْ حَدِيثٍ يَقُولُ: إِنَّ اللهَ تَعَالَى يَخْلُقُ مِنْ عَرَقِ الْمُؤْمِن فِيمَا إِذَا اغْتَسَلَ عَنْ جَنَابَةِ الْمُتْعَةِ مَلَكًا fn[المتعة / 9 ؛ بحار الأنوار 100 / 307]( []. وَذَلِكَ لِأَنَّ الْعَرَقَ قَطْرَةٌ مِنَ الْمَاءِ، وَهَذَا الْمَاءُ هُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ الْمَعْرُوضُ لِبَعْضِ الْأَعْرَاضِ، فَاللَّهُ تَعَالَى يُغَيِّرُ بَعْضَ أَعْرَاضِهِ وَيُصَوِّرُهُ بِصُورَةِ مَلَك، فَيَصِيرُ مَلَكًا طَائِرًا مَثَلًا. وَهَكَذَا يَخْلُقُ مِنْ عَرَقِ الْجُنُبِ عَنِ الْحَرَامِ مَثَلًا شَيْطَانًا؛ إِذِ الْعَرَقُ جِسْمٌ مُصَوَّرٌ بِصُورَةٍ خَاصَّةٍ ، وَالشَّيْطَانُ أَيْضًا جِسْمٌ مُصَوَّرٌ بِصُورَةٍ حَاصَةٍ أُخْرَى وَمَعْرُوضٌ لِأَعْرَاضِ مَخصُوصَةٍ ، وَتَغْيِيرُ الأَعْرَاضِ وَتَبْدِيلُ الهَياتِ بِمَكَانِ مِنَ السُّهُولَةِ.) پس تعجب نکن اگر حدیثی بشنوی که میگوید خداوند متعال از عرق مؤمنی که پس از غسل از جنابت متعه باشد، فرشته ای می آفریند. زیرا عرق قطره ای از آب است و این آب، آبی ساده است که به برخی اعراض متصف شده است. خداوند متعال برخی از اعراض آن را تغییر داده و آن را به شکل فرشته ای در می آورد، و به این ترتیب فرشته ای بالدار مثلاً به وجود می آید. همچنین خداوند از عرق جنبی که ناشی از حرام باشد، شیطانی می آفریند. زيرا عرق، جسمی است که به شکلی خاص در آمده و شیطان نیز جسمی است که به شکلی خاص دیگر در آمده و به اعراضی خاص متصف است. تغییر اعراض و تبدیل هیئت ها کاری آسان است. وَكَذَا لَا تَسْتَغْرِبْ إِنْ وَجَدْتَ فِي الْحَدِيثِ أَنَّ كَلِمَةَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ يُصَيِّرُهَا اللَّهُ مَلَكًا مَثَلًا أَوْ شَجَرًا أَوْ قَصْرًا في الجَنَّةِ. وَذَلِكَ لِأَنَّ حَقِيقَةَ الْكَلِمَاتِ وَالْحَرُوفِ مُخْتَفِيَةٌ عِنْدَ الْقَوْمِ؛ فَإِنَّهُمْ زَعَمُوا أَنَّ الْحُرُوف وَالْكَلِمَاتِ عِبَارَةٌ عَنْ تَقْطِيع النَّفَسِ الخارج مِنَ الْقَمِ، وَأَنَّ الصَّوْتَ هُوَ نَفْسُ تَمَوجِ الهَوَاءِ، أَيْ الْكَيْفِيَّةُ الْعَارِضَةُ عَلَى الْهْوَاءِ. همچنین، تعجب نکن اگر در حدیثی بشنوی که خداوند كلمه "لا إله إلا الله" را به فرشته ای، درختی یا قصری در بهشت تبدیل می.کند زیرا حقیقت کلمات و حروف نزد عده ای از مردم پنهان است. آنان گمان کرده اند که حروف و کلمات چیزی جز بریدن نفس خارج شده از دهان نیستند و اینکه صدا همان موج دار شدن هواست، یعنی کیفیتی که بر هوا عارض می شود. وَلَكِنَّ التَّحْقِيقَ الْوِجْدَانِيَ يُدِلُّنَا عَلَى كَوْنِ الصَّوْتِ هُوَ اهْوَاءَ الْمُتَمَوّجَ، لَا تَمَؤُجَ الْهُوَاءِ، وَأَنَّ الْحُرُوفَ وَالْكَلِمَاتِ هِيَ الْأَهْوِيَةُ الْمَقْطُوعَةُ بِتَقْطِيعَاتٍ خَاصَّةٍ ، لَا أَنْ تَكُونَ عَيْنَ التَّقْطِيعَاتِ الْوَارِدَةِ عَلَى الْوَاءِ. فَهِيَ أَبْعَاضٍ تَخْصُوصَةٌ وَأَشْحَاصٌ مُتَعَيِّنَةٌ مِنَ الْهَوَاءِ الْمَقْطُوعِ عَلَى تَقْطِيعِ خَاصٍ، مُفْرَدًا كَانَ الْحَرْفُ أَوْ مُرَكَّبًا، كَزَيْدٍ وَعَمْرِو.

اما تحقيق وجدانی ما را به این نتیجه میرساند که صدا همان هوای موج دار ،است نه موج دار شدن هوا. و روف و کلمات، همان هواهای بریده شده با بریدگی های خاص هستند، نه اینکه عیناً همان بریدگی هایی باشند که بر هوا وارد می.شوند اینها بخشهایی خاص و اشخاصی معین از هوای بریده شده بر اساس بریدگی های مشخص هستند، چه حروف منفرد باشند یا ترکیبی، مانند زید و عمرو. وَمِنَ الْوَاضِح (191 أَنَّ الْهَوَاءَ جِسْمٌ، فَالْحُرُوفُ وَالْكَلِمَاتُ كُلُّهَا أَجْسَامٌ مَخْصُوصَةٌ عَلَى صُوَرٍ خَاصَّةٍ وَهَيَّاتٍ مَخصُوصَةٍ. فَإِذَا كَانَ الْأَمْرُ عَلَى ذَلِكَ، لَا بُعْدَ وَلَا غَرَابَةً فِي أَنَّ كَلِمَةَ التَّوْحِيدِ . أَيْ هَذَا الْحِسْمَ الْمَوْجُودَ الْخَاصَّ . مَتَى يَصْدُرُ مِنَ الْفَمِ، يَجْعَلُهُ اللهُ تَعَالَى مَلَكًا . أَيْ يُصَوِّرُهُ بِالصُّورَةِ الْمَلَكِيَّةِ وَيَجْعَلُهُ مَعْرُوضًا لأَعْرَاض خاصة.) و روشن است که هوا جسم است، پس حروف و کلمات نیز همگی اجسام خاصی هستند که بر اساس شکل ها و هیئت های خاصی تنظیم شده اند. اگر این گونه باشد هیچ بعد و غرابتی وجود ندارد که کلمه توحید - یعنی این جسم موجود خاص - وقتی از دهان خارج شود، خداوند آن را به فرشته ای تبدیل کند - یعنی آن را به شکل فرشته تصویر کند و آن را با اعراض خاصی همراه سازد. إِذِ الْمَلَكُ مَخْلُوقٌ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَهَذِهِ الْكَلِمَةُ عَيْنُ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الْمَعْرُوضِ لِلْأَعْرَاضِ الْخَاصَّةِ . أَوْ يَجْعَلُهُ اللهُ قَصْرًا في الجَنَّةِ أَوْ نَخَلًا أَوْ نَفْرًا أَوْ غَيْرَ ذَلِكَ. زیرا فرشته از آب ساده آفریده شده است و این کلمه نیز همان آب ساده ای است که به اعراض خاصی متصف شده است. خداوند می تواند آن را به قصری در بهشت، درختی، نهری یا چیز دیگری تبدیل کند. فَالْمَقْصُودُ: إِنَّ مَضَامِينَ هَذِهِ الْأَحَادِيثِ وَالرِّوَايَاتِ سَهْلُ التَّصْوِيرِ وَحَرِيَّةٌ بِالتَّصْدِيقِ عَلَى هَذَا الْمَبْنَى وَالْأَسَاسِ الَّذِي عَرَفْتَهُ فِي تَحْقِيقِ مَادَّةِ الْمَوَادِ وَالْأَعْرَاضِ الْوَارِدَةِ عَلَيْهَا، وَفِي تَحْقِيقِ حَقِيقَةِ الْخَلْقَةِ وَحِسْمَانِيَّةِ الْمَلَكِ وَالحِنْ وَالشَّيَاطِينِ ** . بنابراین، مقصود این است که مضامین این احادیث و روایات بر اساس مبنا و اساسی که در بررسی ماده مواد و اعراض وارد بر آنها و در تحقیق حقیقت خلقت و جسمانیت ،فرشته جن و شیطان آموختی، به راحتی قابل تصویر بوده و شایسته تصدیق هستند. ## شيطان و مكائد او. فَإِذَنْ يَجِبُ الْأَحْذُ بِجَمِيعِ ظَوَاهِرِ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ مِنْ دُونِ تَأْوِيلِ وَتَوْجِيهِ أَبَدًا. فَيَجِبُ الِاعْتِرَافُ وَالتَّصْدِيقُ بِوُجُودِ الشَّيْطَانِ الْخَارِجِيّ اللَّطِيفِ الَّذِي يَرَى الْإِنْسَانَ مِنْ حَيْثُ لَا يَرَاهُ الْإِنْسَانُ وَيَجْرِي فِيهِ مَجْرَى الدَّمِ؛ فَإِنَّ الْإِذْعَانَ بِوُجُودِهِ مِنْ أَعْظَمِ أَرْكَانِ الْإِيمَانِ بِاللَّهِ تَعَالَى.

اما تحقيق وجدانی ما را به این نتیجه میرساند که صدا همان هوای موج دار ،است نه موج دار شدن هوا. و روف و کلمات، همان هواهای بریده شده با بریدگی های خاص هستند، نه اینکه عیناً همان بریدگی هایی باشند که بر هوا وارد می.شوند اینها بخشهایی خاص و اشخاصی معین از هوای بریده شده بر اساس بریدگی های مشخص هستند، چه حروف منفرد باشند یا ترکیبی، مانند زید و عمرو. وَمِنَ الْوَاضِح (191 أَنَّ الْهَوَاءَ جِسْمٌ، فَالْحُرُوفُ وَالْكَلِمَاتُ كُلُّهَا أَجْسَامٌ مَخْصُوصَةٌ عَلَى صُوَرٍ خَاصَّةٍ وَهَيَّاتٍ مَخصُوصَةٍ. فَإِذَا كَانَ الْأَمْرُ عَلَى ذَلِكَ، لَا بُعْدَ وَلَا غَرَابَةً فِي أَنَّ كَلِمَةَ التَّوْحِيدِ . أَيْ هَذَا الْحِسْمَ الْمَوْجُودَ الْخَاصَّ . مَتَى يَصْدُرُ مِنَ الْفَمِ، يَجْعَلُهُ اللهُ تَعَالَى مَلَكًا . أَيْ يُصَوِّرُهُ بِالصُّورَةِ الْمَلَكِيَّةِ وَيَجْعَلُهُ مَعْرُوضًا لأَعْرَاض خاصة.) و روشن است که هوا جسم است، پس حروف و کلمات نیز همگی اجسام خاصی هستند که بر اساس شکل ها و هیئت های خاصی تنظیم شده اند. اگر این گونه باشد هیچ بعد و غرابتی وجود ندارد که کلمه توحید - یعنی این جسم موجود خاص - وقتی از دهان خارج شود، خداوند آن را به فرشته ای تبدیل کند - یعنی آن را به شکل فرشته تصویر کند و آن را با اعراض خاصی همراه سازد. إِذِ الْمَلَكُ مَخْلُوقٌ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَهَذِهِ الْكَلِمَةُ عَيْنُ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الْمَعْرُوضِ لِلْأَعْرَاضِ الْخَاصَّةِ . أَوْ يَجْعَلُهُ اللهُ قَصْرًا في الجَنَّةِ أَوْ نَخَلًا أَوْ نَفْرًا أَوْ غَيْرَ ذَلِكَ. زیرا فرشته از آب ساده آفریده شده است و این کلمه نیز همان آب ساده ای است که به اعراض خاصی متصف شده است. خداوند می تواند آن را به قصری در بهشت، درختی، نهری یا چیز دیگری تبدیل کند. فَالْمَقْصُودُ: إِنَّ مَضَامِينَ هَذِهِ الْأَحَادِيثِ وَالرِّوَايَاتِ سَهْلُ التَّصْوِيرِ وَحَرِيَّةٌ بِالتَّصْدِيقِ عَلَى هَذَا الْمَبْنَى وَالْأَسَاسِ الَّذِي عَرَفْتَهُ فِي تَحْقِيقِ مَادَّةِ الْمَوَادِ وَالْأَعْرَاضِ الْوَارِدَةِ عَلَيْهَا، وَفِي تَحْقِيقِ حَقِيقَةِ الْخَلْقَةِ وَحِسْمَانِيَّةِ الْمَلَكِ وَالحِنْ وَالشَّيَاطِينِ ** . بنابراین، مقصود این است که مضامین این احادیث و روایات بر اساس مبنا و اساسی که در بررسی ماده مواد و اعراض وارد بر آنها و در تحقیق حقیقت خلقت و جسمانیت ،فرشته جن و شیطان آموختی، به راحتی قابل تصویر بوده و شایسته تصدیق هستند. ## شيطان و مكائد او. فَإِذَنْ يَجِبُ الْأَحْذُ بِجَمِيعِ ظَوَاهِرِ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ مِنْ دُونِ تَأْوِيلِ وَتَوْجِيهِ أَبَدًا. فَيَجِبُ الِاعْتِرَافُ وَالتَّصْدِيقُ بِوُجُودِ الشَّيْطَانِ الْخَارِجِيّ اللَّطِيفِ الَّذِي يَرَى الْإِنْسَانَ مِنْ حَيْثُ لَا يَرَاهُ الْإِنْسَانُ وَيَجْرِي فِيهِ مَجْرَى الدَّمِ؛ فَإِنَّ الْإِذْعَانَ بِوُجُودِهِ مِنْ أَعْظَمِ أَرْكَانِ الْإِيمَانِ بِاللَّهِ تَعَالَى.

اما تحقيق وجدانی ما را به این نتیجه میرساند که صدا همان هوای موج دار ،است نه موج دار شدن هوا. و روف و کلمات، همان هواهای بریده شده با بریدگی های خاص هستند، نه اینکه عیناً همان بریدگی هایی باشند که بر هوا وارد می.شوند اینها بخشهایی خاص و اشخاصی معین از هوای بریده شده بر اساس بریدگی های مشخص هستند، چه حروف منفرد باشند یا ترکیبی، مانند زید و عمرو. وَمِنَ الْوَاضِح (191 أَنَّ الْهَوَاءَ جِسْمٌ، فَالْحُرُوفُ وَالْكَلِمَاتُ كُلُّهَا أَجْسَامٌ مَخْصُوصَةٌ عَلَى صُوَرٍ خَاصَّةٍ وَهَيَّاتٍ مَخصُوصَةٍ. فَإِذَا كَانَ الْأَمْرُ عَلَى ذَلِكَ، لَا بُعْدَ وَلَا غَرَابَةً فِي أَنَّ كَلِمَةَ التَّوْحِيدِ . أَيْ هَذَا الْحِسْمَ الْمَوْجُودَ الْخَاصَّ . مَتَى يَصْدُرُ مِنَ الْفَمِ، يَجْعَلُهُ اللهُ تَعَالَى مَلَكًا . أَيْ يُصَوِّرُهُ بِالصُّورَةِ الْمَلَكِيَّةِ وَيَجْعَلُهُ مَعْرُوضًا لأَعْرَاض خاصة.) و روشن است که هوا جسم است، پس حروف و کلمات نیز همگی اجسام خاصی هستند که بر اساس شکل ها و هیئت های خاصی تنظیم شده اند. اگر این گونه باشد هیچ بعد و غرابتی وجود ندارد که کلمه توحید - یعنی این جسم موجود خاص - وقتی از دهان خارج شود، خداوند آن را به فرشته ای تبدیل کند - یعنی آن را به شکل فرشته تصویر کند و آن را با اعراض خاصی همراه سازد. إِذِ الْمَلَكُ مَخْلُوقٌ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَهَذِهِ الْكَلِمَةُ عَيْنُ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الْمَعْرُوضِ لِلْأَعْرَاضِ الْخَاصَّةِ . أَوْ يَجْعَلُهُ اللهُ قَصْرًا في الجَنَّةِ أَوْ نَخَلًا أَوْ نَفْرًا أَوْ غَيْرَ ذَلِكَ. زیرا فرشته از آب ساده آفریده شده است و این کلمه نیز همان آب ساده ای است که به اعراض خاصی متصف شده است. خداوند می تواند آن را به قصری در بهشت، درختی، نهری یا چیز دیگری تبدیل کند. فَالْمَقْصُودُ: إِنَّ مَضَامِينَ هَذِهِ الْأَحَادِيثِ وَالرِّوَايَاتِ سَهْلُ التَّصْوِيرِ وَحَرِيَّةٌ بِالتَّصْدِيقِ عَلَى هَذَا الْمَبْنَى وَالْأَسَاسِ الَّذِي عَرَفْتَهُ فِي تَحْقِيقِ مَادَّةِ الْمَوَادِ وَالْأَعْرَاضِ الْوَارِدَةِ عَلَيْهَا، وَفِي تَحْقِيقِ حَقِيقَةِ الْخَلْقَةِ وَحِسْمَانِيَّةِ الْمَلَكِ وَالحِنْ وَالشَّيَاطِينِ ** . بنابراین، مقصود این است که مضامین این احادیث و روایات بر اساس مبنا و اساسی که در بررسی ماده مواد و اعراض وارد بر آنها و در تحقیق حقیقت خلقت و جسمانیت ،فرشته جن و شیطان آموختی، به راحتی قابل تصویر بوده و شایسته تصدیق هستند. ## شيطان و مكائد او. فَإِذَنْ يَجِبُ الْأَحْذُ بِجَمِيعِ ظَوَاهِرِ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ مِنْ دُونِ تَأْوِيلِ وَتَوْجِيهِ أَبَدًا. فَيَجِبُ الِاعْتِرَافُ وَالتَّصْدِيقُ بِوُجُودِ الشَّيْطَانِ الْخَارِجِيّ اللَّطِيفِ الَّذِي يَرَى الْإِنْسَانَ مِنْ حَيْثُ لَا يَرَاهُ الْإِنْسَانُ وَيَجْرِي فِيهِ مَجْرَى الدَّمِ؛ فَإِنَّ الْإِذْعَانَ بِوُجُودِهِ مِنْ أَعْظَمِ أَرْكَانِ الْإِيمَانِ بِاللَّهِ تَعَالَى.

اما تحقيق وجدانی ما را به این نتیجه میرساند که صدا همان هوای موج دار ،است نه موج دار شدن هوا. و روف و کلمات، همان هواهای بریده شده با بریدگی های خاص هستند، نه اینکه عیناً همان بریدگی هایی باشند که بر هوا وارد می.شوند اینها بخشهایی خاص و اشخاصی معین از هوای بریده شده بر اساس بریدگی های مشخص هستند، چه حروف منفرد باشند یا ترکیبی، مانند زید و عمرو. وَمِنَ الْوَاضِح (191 أَنَّ الْهَوَاءَ جِسْمٌ، فَالْحُرُوفُ وَالْكَلِمَاتُ كُلُّهَا أَجْسَامٌ مَخْصُوصَةٌ عَلَى صُوَرٍ خَاصَّةٍ وَهَيَّاتٍ مَخصُوصَةٍ. فَإِذَا كَانَ الْأَمْرُ عَلَى ذَلِكَ، لَا بُعْدَ وَلَا غَرَابَةً فِي أَنَّ كَلِمَةَ التَّوْحِيدِ . أَيْ هَذَا الْحِسْمَ الْمَوْجُودَ الْخَاصَّ . مَتَى يَصْدُرُ مِنَ الْفَمِ، يَجْعَلُهُ اللهُ تَعَالَى مَلَكًا . أَيْ يُصَوِّرُهُ بِالصُّورَةِ الْمَلَكِيَّةِ وَيَجْعَلُهُ مَعْرُوضًا لأَعْرَاض خاصة.) و روشن است که هوا جسم است، پس حروف و کلمات نیز همگی اجسام خاصی هستند که بر اساس شکل ها و هیئت های خاصی تنظیم شده اند. اگر این گونه باشد هیچ بعد و غرابتی وجود ندارد که کلمه توحید - یعنی این جسم موجود خاص - وقتی از دهان خارج شود، خداوند آن را به فرشته ای تبدیل کند - یعنی آن را به شکل فرشته تصویر کند و آن را با اعراض خاصی همراه سازد. إِذِ الْمَلَكُ مَخْلُوقٌ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، وَهَذِهِ الْكَلِمَةُ عَيْنُ الْمَاءِ الْبَسِيطِ الْمَعْرُوضِ لِلْأَعْرَاضِ الْخَاصَّةِ . أَوْ يَجْعَلُهُ اللهُ قَصْرًا في الجَنَّةِ أَوْ نَخَلًا أَوْ نَفْرًا أَوْ غَيْرَ ذَلِكَ. زیرا فرشته از آب ساده آفریده شده است و این کلمه نیز همان آب ساده ای است که به اعراض خاصی متصف شده است. خداوند می تواند آن را به قصری در بهشت، درختی، نهری یا چیز دیگری تبدیل کند. فَالْمَقْصُودُ: إِنَّ مَضَامِينَ هَذِهِ الْأَحَادِيثِ وَالرِّوَايَاتِ سَهْلُ التَّصْوِيرِ وَحَرِيَّةٌ بِالتَّصْدِيقِ عَلَى هَذَا الْمَبْنَى وَالْأَسَاسِ الَّذِي عَرَفْتَهُ فِي تَحْقِيقِ مَادَّةِ الْمَوَادِ وَالْأَعْرَاضِ الْوَارِدَةِ عَلَيْهَا، وَفِي تَحْقِيقِ حَقِيقَةِ الْخَلْقَةِ وَحِسْمَانِيَّةِ الْمَلَكِ وَالحِنْ وَالشَّيَاطِينِ ** . بنابراین، مقصود این است که مضامین این احادیث و روایات بر اساس مبنا و اساسی که در بررسی ماده مواد و اعراض وارد بر آنها و در تحقیق حقیقت خلقت و جسمانیت ،فرشته جن و شیطان آموختی، به راحتی قابل تصویر بوده و شایسته تصدیق هستند. ## شيطان و مكائد او. فَإِذَنْ يَجِبُ الْأَحْذُ بِجَمِيعِ ظَوَاهِرِ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ مِنْ دُونِ تَأْوِيلِ وَتَوْجِيهِ أَبَدًا. فَيَجِبُ الِاعْتِرَافُ وَالتَّصْدِيقُ بِوُجُودِ الشَّيْطَانِ الْخَارِجِيّ اللَّطِيفِ الَّذِي يَرَى الْإِنْسَانَ مِنْ حَيْثُ لَا يَرَاهُ الْإِنْسَانُ وَيَجْرِي فِيهِ مَجْرَى الدَّمِ؛ فَإِنَّ الْإِذْعَانَ بِوُجُودِهِ مِنْ أَعْظَمِ أَرْكَانِ الْإِيمَانِ بِاللَّهِ تَعَالَى.

بنابراین، باید تمامی ظواهر کتاب و سنت را بدون هیچ گونه تأویل و توجیه پذیرفت. لذا باید به وجود شیطان خارجی لطیفی که انسان را میبیند در حالی که انسان او را نمیبیند و در وجود او مانند جریان خون حرکت می کند، اعتراف و تصدیق کرد؛ زیرا اذعان به وجود او یکی از ارکان مهم ایمان به خداوند متعال است. فَكَمَا أَنَّ مَعْرِفَةَ اللهِ الْقَوِي مِنْ أَعْظَمِ الْأَرْكَانِ، فَكَذَلِكَ مَعْرِفَةُ الشَّيْطَانِ الْغَوِيِّ، فَالِاعْتِرَافُ بِهِ مِنْ أَهَمَ الْمَطَالِبِ كَيْفَ وَمَعَ إِنْكَارِهِ لَا يَخَافُ مِنْهُ وَلَا يَسْتَعِيذُ مِنْهُ إِلَى اللهِ تَعَالَى؟! وَهَذَا هُوَ مِنْ إِضْلَالَاتِهِ وَإِغْوَاءِاتِهِ؛ حَيْثُ يُلْقِي فِي قُلُوبِ النَّاسِ عَدَمَ وُجُودِهِ، كَيْ يُنْكِرُوهُ وَيَطْمَئِنُوا وَيَأْمَنُوا مِنْ نَاحِيَتِهِ وَيَسْتَرِيحُوا، فَعِنْدَ ذَلِكَ يَتَصَرَّفُ فِيهِمْ كَيْفَ يَشَاءُ. همان طور که شناخت خدای توانمند از بزرگترین ارکان ایمان است شناخت شیطان گمراه کننده نیز از مهم ترین مسائل است. چگونه ممکن است که با انکار او، از او ترسیده شود یا به خداوند از شر او پناه برده شود؟! این از جمله گمراه سازی ها و اغواگری های اوست که در دلهای مردم عدم وجود خود را می افکند تا او را انکار کنند آرامش یابند از جانب او احساس امنیت کنند و آسوده شوند در این حالت، او در میان آنان هر طور که بخواهد تصرف می کند. فَإِنَّ مِنْ مَكَائِدِهِ الْعَظِيمَةِ . لَعَنَهُ اللهُ مِنْ عَدُوّ مُضِلَّ مُبِينٍ . أَنْ يُخْفِيَ نَفْسَهُ مِنْ خَصْمِهِ كَيْ يُغِيلَهُ غِيلَةٌ وَيَقْتُلَهُ غَفْلَةٌ. فَالْمَلْعُونُ يَتَحَصَّنُ فِي حِصْنِ الْمَعْدُومِيَّةِ حَتَّى يَطْمَئِنَّ مِنْهُ الْمُرَاقِبُونَ الْفُضَلَاءُ الْأَنْقِيَاءُ، فَيَفْعَلُ فِيهِمْ مَا يَشَاءُ. زیرا از مکرهای بزرگ او - که خداوند او را لعنت کند، این دشمن گمراه کننده آشکار را - این است که خود را از دشمنش مخفی کند تا او را به طور ناگهانی گرفتار کرده و غافلگیرانه از بین ببرد. این ملعون خود را در حصار نیستی مخفی می کند تا ناظران نیکوکار و پرهیزکار از او احساس امنیت کنند، و سپس هر طور که بخواهد در آنان عمل می کند. فَعَلَى كُلّ مُؤْمِن بِاللَّهِ تَعَالَى أَنْ يَخَافَ مِنْ مَكَائِدِ هَذَا الْعَدُوّ الْمَلْعُونِ؛ فَإِنَّهُ يَأْتِيهِ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ وَعَنْ شَمَائِلِهِ وَسَائِرٍ جِهَاتِهِ، فَيُوحِيَ فِي قَلْبِهِ وَيُلْقِيَ الْكَلِمَاتِ وَالتَّحْلَاتِ وَهُوَ فِي غَايَةِ الْخَفَاءِ. فَكَمَا أَنَّهُ مُخْفِّى عَنِ الْأَبْصَارِ وَالْأَنْظَارِ، فَكَذَلِكَ إِنْيَانُهُ وَإلْقَاؤُهُ فِي الْقُلُوبِ خَفِيَّانِ، بَلْ الْإِنْيَانُ أَخْفَى مِنْ وُجُودِ نَفْسِهِ، وَإِلْقَاؤُهُ أَخْفَى مِنْهُ. پس بر هر مؤمنی به خداوند متعال واجب است که از مکرهای این دشمن ملعون بترسد؛ زیرا او از پیش رو، پشت سر، طرفین و سایر جهات به او نزدیک می شود، در دل او القا می کند و واژه ها و تخیلاتی را می اندازد، در حالی که همه این ها به طور کامل پنهان هستند. همان طور که او از دیدگان و انظار مخفی است ورود و القای او به دلها نیز مخفی است. بلکه ورود او مخفی تر از وجود خودش است و القایش مخفی تر از آن.

بنابراین، باید تمامی ظواهر کتاب و سنت را بدون هیچ گونه تأویل و توجیه پذیرفت. لذا باید به وجود شیطان خارجی لطیفی که انسان را میبیند در حالی که انسان او را نمیبیند و در وجود او مانند جریان خون حرکت می کند، اعتراف و تصدیق کرد؛ زیرا اذعان به وجود او یکی از ارکان مهم ایمان به خداوند متعال است. فَكَمَا أَنَّ مَعْرِفَةَ اللهِ الْقَوِي مِنْ أَعْظَمِ الْأَرْكَانِ، فَكَذَلِكَ مَعْرِفَةُ الشَّيْطَانِ الْغَوِيِّ، فَالِاعْتِرَافُ بِهِ مِنْ أَهَمَ الْمَطَالِبِ كَيْفَ وَمَعَ إِنْكَارِهِ لَا يَخَافُ مِنْهُ وَلَا يَسْتَعِيذُ مِنْهُ إِلَى اللهِ تَعَالَى؟! وَهَذَا هُوَ مِنْ إِضْلَالَاتِهِ وَإِغْوَاءِاتِهِ؛ حَيْثُ يُلْقِي فِي قُلُوبِ النَّاسِ عَدَمَ وُجُودِهِ، كَيْ يُنْكِرُوهُ وَيَطْمَئِنُوا وَيَأْمَنُوا مِنْ نَاحِيَتِهِ وَيَسْتَرِيحُوا، فَعِنْدَ ذَلِكَ يَتَصَرَّفُ فِيهِمْ كَيْفَ يَشَاءُ. همان طور که شناخت خدای توانمند از بزرگترین ارکان ایمان است شناخت شیطان گمراه کننده نیز از مهم ترین مسائل است. چگونه ممکن است که با انکار او، از او ترسیده شود یا به خداوند از شر او پناه برده شود؟! این از جمله گمراه سازی ها و اغواگری های اوست که در دلهای مردم عدم وجود خود را می افکند تا او را انکار کنند آرامش یابند از جانب او احساس امنیت کنند و آسوده شوند در این حالت، او در میان آنان هر طور که بخواهد تصرف می کند. فَإِنَّ مِنْ مَكَائِدِهِ الْعَظِيمَةِ . لَعَنَهُ اللهُ مِنْ عَدُوّ مُضِلَّ مُبِينٍ . أَنْ يُخْفِيَ نَفْسَهُ مِنْ خَصْمِهِ كَيْ يُغِيلَهُ غِيلَةٌ وَيَقْتُلَهُ غَفْلَةٌ. فَالْمَلْعُونُ يَتَحَصَّنُ فِي حِصْنِ الْمَعْدُومِيَّةِ حَتَّى يَطْمَئِنَّ مِنْهُ الْمُرَاقِبُونَ الْفُضَلَاءُ الْأَنْقِيَاءُ، فَيَفْعَلُ فِيهِمْ مَا يَشَاءُ. زیرا از مکرهای بزرگ او - که خداوند او را لعنت کند، این دشمن گمراه کننده آشکار را - این است که خود را از دشمنش مخفی کند تا او را به طور ناگهانی گرفتار کرده و غافلگیرانه از بین ببرد. این ملعون خود را در حصار نیستی مخفی می کند تا ناظران نیکوکار و پرهیزکار از او احساس امنیت کنند، و سپس هر طور که بخواهد در آنان عمل می کند. فَعَلَى كُلّ مُؤْمِن بِاللَّهِ تَعَالَى أَنْ يَخَافَ مِنْ مَكَائِدِ هَذَا الْعَدُوّ الْمَلْعُونِ؛ فَإِنَّهُ يَأْتِيهِ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ وَعَنْ شَمَائِلِهِ وَسَائِرٍ جِهَاتِهِ، فَيُوحِيَ فِي قَلْبِهِ وَيُلْقِيَ الْكَلِمَاتِ وَالتَّحْلَاتِ وَهُوَ فِي غَايَةِ الْخَفَاءِ. فَكَمَا أَنَّهُ مُخْفِّى عَنِ الْأَبْصَارِ وَالْأَنْظَارِ، فَكَذَلِكَ إِنْيَانُهُ وَإلْقَاؤُهُ فِي الْقُلُوبِ خَفِيَّانِ، بَلْ الْإِنْيَانُ أَخْفَى مِنْ وُجُودِ نَفْسِهِ، وَإِلْقَاؤُهُ أَخْفَى مِنْهُ. پس بر هر مؤمنی به خداوند متعال واجب است که از مکرهای این دشمن ملعون بترسد؛ زیرا او از پیش رو، پشت سر، طرفین و سایر جهات به او نزدیک می شود، در دل او القا می کند و واژه ها و تخیلاتی را می اندازد، در حالی که همه این ها به طور کامل پنهان هستند. همان طور که او از دیدگان و انظار مخفی است ورود و القای او به دلها نیز مخفی است. بلکه ورود او مخفی تر از وجود خودش است و القایش مخفی تر از آن.

بنابراین، باید تمامی ظواهر کتاب و سنت را بدون هیچ گونه تأویل و توجیه پذیرفت. لذا باید به وجود شیطان خارجی لطیفی که انسان را میبیند در حالی که انسان او را نمیبیند و در وجود او مانند جریان خون حرکت می کند، اعتراف و تصدیق کرد؛ زیرا اذعان به وجود او یکی از ارکان مهم ایمان به خداوند متعال است. فَكَمَا أَنَّ مَعْرِفَةَ اللهِ الْقَوِي مِنْ أَعْظَمِ الْأَرْكَانِ، فَكَذَلِكَ مَعْرِفَةُ الشَّيْطَانِ الْغَوِيِّ، فَالِاعْتِرَافُ بِهِ مِنْ أَهَمَ الْمَطَالِبِ كَيْفَ وَمَعَ إِنْكَارِهِ لَا يَخَافُ مِنْهُ وَلَا يَسْتَعِيذُ مِنْهُ إِلَى اللهِ تَعَالَى؟! وَهَذَا هُوَ مِنْ إِضْلَالَاتِهِ وَإِغْوَاءِاتِهِ؛ حَيْثُ يُلْقِي فِي قُلُوبِ النَّاسِ عَدَمَ وُجُودِهِ، كَيْ يُنْكِرُوهُ وَيَطْمَئِنُوا وَيَأْمَنُوا مِنْ نَاحِيَتِهِ وَيَسْتَرِيحُوا، فَعِنْدَ ذَلِكَ يَتَصَرَّفُ فِيهِمْ كَيْفَ يَشَاءُ. همان طور که شناخت خدای توانمند از بزرگترین ارکان ایمان است شناخت شیطان گمراه کننده نیز از مهم ترین مسائل است. چگونه ممکن است که با انکار او، از او ترسیده شود یا به خداوند از شر او پناه برده شود؟! این از جمله گمراه سازی ها و اغواگری های اوست که در دلهای مردم عدم وجود خود را می افکند تا او را انکار کنند آرامش یابند از جانب او احساس امنیت کنند و آسوده شوند در این حالت، او در میان آنان هر طور که بخواهد تصرف می کند. فَإِنَّ مِنْ مَكَائِدِهِ الْعَظِيمَةِ . لَعَنَهُ اللهُ مِنْ عَدُوّ مُضِلَّ مُبِينٍ . أَنْ يُخْفِيَ نَفْسَهُ مِنْ خَصْمِهِ كَيْ يُغِيلَهُ غِيلَةٌ وَيَقْتُلَهُ غَفْلَةٌ. فَالْمَلْعُونُ يَتَحَصَّنُ فِي حِصْنِ الْمَعْدُومِيَّةِ حَتَّى يَطْمَئِنَّ مِنْهُ الْمُرَاقِبُونَ الْفُضَلَاءُ الْأَنْقِيَاءُ، فَيَفْعَلُ فِيهِمْ مَا يَشَاءُ. زیرا از مکرهای بزرگ او - که خداوند او را لعنت کند، این دشمن گمراه کننده آشکار را - این است که خود را از دشمنش مخفی کند تا او را به طور ناگهانی گرفتار کرده و غافلگیرانه از بین ببرد. این ملعون خود را در حصار نیستی مخفی می کند تا ناظران نیکوکار و پرهیزکار از او احساس امنیت کنند، و سپس هر طور که بخواهد در آنان عمل می کند. فَعَلَى كُلّ مُؤْمِن بِاللَّهِ تَعَالَى أَنْ يَخَافَ مِنْ مَكَائِدِ هَذَا الْعَدُوّ الْمَلْعُونِ؛ فَإِنَّهُ يَأْتِيهِ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ وَعَنْ شَمَائِلِهِ وَسَائِرٍ جِهَاتِهِ، فَيُوحِيَ فِي قَلْبِهِ وَيُلْقِيَ الْكَلِمَاتِ وَالتَّحْلَاتِ وَهُوَ فِي غَايَةِ الْخَفَاءِ. فَكَمَا أَنَّهُ مُخْفِّى عَنِ الْأَبْصَارِ وَالْأَنْظَارِ، فَكَذَلِكَ إِنْيَانُهُ وَإلْقَاؤُهُ فِي الْقُلُوبِ خَفِيَّانِ، بَلْ الْإِنْيَانُ أَخْفَى مِنْ وُجُودِ نَفْسِهِ، وَإِلْقَاؤُهُ أَخْفَى مِنْهُ. پس بر هر مؤمنی به خداوند متعال واجب است که از مکرهای این دشمن ملعون بترسد؛ زیرا او از پیش رو، پشت سر، طرفین و سایر جهات به او نزدیک می شود، در دل او القا می کند و واژه ها و تخیلاتی را می اندازد، در حالی که همه این ها به طور کامل پنهان هستند. همان طور که او از دیدگان و انظار مخفی است ورود و القای او به دلها نیز مخفی است. بلکه ورود او مخفی تر از وجود خودش است و القایش مخفی تر از آن.

بنابراین، باید تمامی ظواهر کتاب و سنت را بدون هیچ گونه تأویل و توجیه پذیرفت. لذا باید به وجود شیطان خارجی لطیفی که انسان را میبیند در حالی که انسان او را نمیبیند و در وجود او مانند جریان خون حرکت می کند، اعتراف و تصدیق کرد؛ زیرا اذعان به وجود او یکی از ارکان مهم ایمان به خداوند متعال است. فَكَمَا أَنَّ مَعْرِفَةَ اللهِ الْقَوِي مِنْ أَعْظَمِ الْأَرْكَانِ، فَكَذَلِكَ مَعْرِفَةُ الشَّيْطَانِ الْغَوِيِّ، فَالِاعْتِرَافُ بِهِ مِنْ أَهَمَ الْمَطَالِبِ كَيْفَ وَمَعَ إِنْكَارِهِ لَا يَخَافُ مِنْهُ وَلَا يَسْتَعِيذُ مِنْهُ إِلَى اللهِ تَعَالَى؟! وَهَذَا هُوَ مِنْ إِضْلَالَاتِهِ وَإِغْوَاءِاتِهِ؛ حَيْثُ يُلْقِي فِي قُلُوبِ النَّاسِ عَدَمَ وُجُودِهِ، كَيْ يُنْكِرُوهُ وَيَطْمَئِنُوا وَيَأْمَنُوا مِنْ نَاحِيَتِهِ وَيَسْتَرِيحُوا، فَعِنْدَ ذَلِكَ يَتَصَرَّفُ فِيهِمْ كَيْفَ يَشَاءُ. همان طور که شناخت خدای توانمند از بزرگترین ارکان ایمان است شناخت شیطان گمراه کننده نیز از مهم ترین مسائل است. چگونه ممکن است که با انکار او، از او ترسیده شود یا به خداوند از شر او پناه برده شود؟! این از جمله گمراه سازی ها و اغواگری های اوست که در دلهای مردم عدم وجود خود را می افکند تا او را انکار کنند آرامش یابند از جانب او احساس امنیت کنند و آسوده شوند در این حالت، او در میان آنان هر طور که بخواهد تصرف می کند. فَإِنَّ مِنْ مَكَائِدِهِ الْعَظِيمَةِ . لَعَنَهُ اللهُ مِنْ عَدُوّ مُضِلَّ مُبِينٍ . أَنْ يُخْفِيَ نَفْسَهُ مِنْ خَصْمِهِ كَيْ يُغِيلَهُ غِيلَةٌ وَيَقْتُلَهُ غَفْلَةٌ. فَالْمَلْعُونُ يَتَحَصَّنُ فِي حِصْنِ الْمَعْدُومِيَّةِ حَتَّى يَطْمَئِنَّ مِنْهُ الْمُرَاقِبُونَ الْفُضَلَاءُ الْأَنْقِيَاءُ، فَيَفْعَلُ فِيهِمْ مَا يَشَاءُ. زیرا از مکرهای بزرگ او - که خداوند او را لعنت کند، این دشمن گمراه کننده آشکار را - این است که خود را از دشمنش مخفی کند تا او را به طور ناگهانی گرفتار کرده و غافلگیرانه از بین ببرد. این ملعون خود را در حصار نیستی مخفی می کند تا ناظران نیکوکار و پرهیزکار از او احساس امنیت کنند، و سپس هر طور که بخواهد در آنان عمل می کند. فَعَلَى كُلّ مُؤْمِن بِاللَّهِ تَعَالَى أَنْ يَخَافَ مِنْ مَكَائِدِ هَذَا الْعَدُوّ الْمَلْعُونِ؛ فَإِنَّهُ يَأْتِيهِ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ وَعَنْ شَمَائِلِهِ وَسَائِرٍ جِهَاتِهِ، فَيُوحِيَ فِي قَلْبِهِ وَيُلْقِيَ الْكَلِمَاتِ وَالتَّحْلَاتِ وَهُوَ فِي غَايَةِ الْخَفَاءِ. فَكَمَا أَنَّهُ مُخْفِّى عَنِ الْأَبْصَارِ وَالْأَنْظَارِ، فَكَذَلِكَ إِنْيَانُهُ وَإلْقَاؤُهُ فِي الْقُلُوبِ خَفِيَّانِ، بَلْ الْإِنْيَانُ أَخْفَى مِنْ وُجُودِ نَفْسِهِ، وَإِلْقَاؤُهُ أَخْفَى مِنْهُ. پس بر هر مؤمنی به خداوند متعال واجب است که از مکرهای این دشمن ملعون بترسد؛ زیرا او از پیش رو، پشت سر، طرفین و سایر جهات به او نزدیک می شود، در دل او القا می کند و واژه ها و تخیلاتی را می اندازد، در حالی که همه این ها به طور کامل پنهان هستند. همان طور که او از دیدگان و انظار مخفی است ورود و القای او به دلها نیز مخفی است. بلکه ورود او مخفی تر از وجود خودش است و القایش مخفی تر از آن.

## قدرت شیطان فقط در القاء وسوسه است. تَبَصَّرُ ذَلِكَ فِي حَالِ صَلَاتِكَ وَمِعْرَاجِكَ؛ فَإِنَّكَ مَعَ عَزْمِكَ الْمُبْرَمِ الْقَاطِع عَلَى حَصْرٍ نَفْسِكَ عَنْ كُلِّ تَوَهُم وَتَخَيُّلٍ وَتَشَتُتِ بَالٍ، قَدْ تَرَى مِنْ نَفْسِكَ بَغْتَةً أَنَّكَ تَسِيرُ فِي الْبَسَاتِينِ أَوْ تَجُولُ فِي الْمَيَادِينِ أَوْ تَبْنِي الدُّورَ وَالْمَسَاكِينِ أَوْ تَشْتَرِي وَتَبِيعُ في السُّوقِ أَوْ تَعِيشُ وَتَتَعَشَقُ مَعَ مَحْبُوبَاتِكَ أَوْ غَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْحَيَالَاتِ وَاهُوَسَاتِ، كُلُّ هَذِهِ بِالْقَاءَاتٍ مِنْ هَذَا الْمَلْعُونِ. این را در حال نماز و معراج خود درک کن؛ زیرا با تصمیم قاطع خود برای متمرکز کردن نفس و جلوگیری از هرگونه توهم، تخیل و پریشانی، ممکن است ناگهان متوجه شوی که در باغها قدم می زنی، در میدانها می گردی، خانه ها و مساکن می سازی در بازار خرید و فروش می کنی یا با محبوب هایت زندگی و عشق می ورزی، و یا دچار خیالات و اوهام دیگری می شوی. تمام اینها از القائات این ملعون است. بَلْ أَنْتَ تَحْتَ سُلْطَانِهِ، فَإِنَّهُ تَعَالَى وَإِنْ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عَلَى عِبَادِهِ سُلْطَانًا، بَلْ أَقْدَرَهُ عَلَى الْإِلْقَاءِ فَقَطْ، لَكِنَّ الْعِبَادَ يُسَلِّطُونَهُ عَلَى أَنْفُسِهِمْ بِسُوءٍ الِاحْتِيَارِ، حَيْثُ إِنَّ قَبُولَ وَحْيِهِ وَالْعَمَلَ بِالْقَائِهِ، وَلَوْ مَرَّةً وَاحِدَةً مَعَ عَدَمِ الِاسْتِعَاذَةِ بِاللَّهِ تَعَالَى يُسَلِّطْهُ عَلَيْهِمْ. بلکه تو تحت سلطه او هستی؛ زیرا خداوند متعال هر چند که برای این ملعون بر بندگانش سلطه ای قرار نداده است و فقط او را قادر به القا ساخته اما بندگان با انتخاب نادرست خود، او را بر خویش مسلط می سازند. به گونه ای که با پذیرش وحی او و عمل به القائاتش حتی برای یک بار بدون پناه بردن به خداوند متعال، او را بر خود مسلط می کنند. وَمَتَى سُلّط ، يَتَصَرَّفُ فِيهِمْ كَيْفَ يَشَاءُ وَيُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَالشِّمَالِ. نَظِيرُ السُّلْطَانِ الخَارِجِي حِينَ مَا سُلِّطَ عَلَى أَحَدٍ وَقَهَرَ عَلَيْهِ، يُقَلِّبُهُ كَيْفَمَا شَاءَ، فَيُلْقِيهِ عَلَى الْأَرْضِ وَيَضْرِبُهُ بِالسَّوْطِ وَالْعَصَا وَيَحْمِلُ عَلَيْهِ أَثْقَالَهُ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأُمُورِ الشَّاقَّةِ الْوَارِدَةِ مِنْ هَذَا الظَّالِمِ الْقَاهِرِ عَلَى الرَّعِيَّةِ الْمَظْلُومِ الْمَقْهُورِ. و هرگاه او مسلط شود، هر طور که بخواهد در میانشان تصرف میکند و آنان را به راست و چپ می چرخاند. شبیه یک سلطان خارجی که وقتی بر کسی مسلط شود و او را مقهور سازد، هر طور که بخواهد او را می چرخاند؛ او را به زمین می اندازد با تازیانه و چوب میزند و بارهای سنگینش را بر او تحمیل میکند و دیگر امور سخت و طاقت فرسایی که از این ظالم قاهر بر رعیت مظلوم و مقهور وارد می شود. فَهَكَذَا هَذَا الْمَلْعُونُ مَتَى سُلَّطَ عَلَيْهِ، يُقَلِّبُهُ يَمِينًا وَشِمَالًا فَيَجْعَلُهُ طَبيعيًّا مَرَّةً وَزَانِيًا أُخْرَى وَلَا طِيًا ثَالِيًّا وَقَاتِلًا رَابِعًا وَهَكَذَا وَهَكَذَا مِنَ الْمَعَاصِي ، وَهَذَا هُوَ تَقْلِيبُهُ كَيْفَ يَشَاءُ.

## قدرت شیطان فقط در القاء وسوسه است. تَبَصَّرُ ذَلِكَ فِي حَالِ صَلَاتِكَ وَمِعْرَاجِكَ؛ فَإِنَّكَ مَعَ عَزْمِكَ الْمُبْرَمِ الْقَاطِع عَلَى حَصْرٍ نَفْسِكَ عَنْ كُلِّ تَوَهُم وَتَخَيُّلٍ وَتَشَتُتِ بَالٍ، قَدْ تَرَى مِنْ نَفْسِكَ بَغْتَةً أَنَّكَ تَسِيرُ فِي الْبَسَاتِينِ أَوْ تَجُولُ فِي الْمَيَادِينِ أَوْ تَبْنِي الدُّورَ وَالْمَسَاكِينِ أَوْ تَشْتَرِي وَتَبِيعُ في السُّوقِ أَوْ تَعِيشُ وَتَتَعَشَقُ مَعَ مَحْبُوبَاتِكَ أَوْ غَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْحَيَالَاتِ وَاهُوَسَاتِ، كُلُّ هَذِهِ بِالْقَاءَاتٍ مِنْ هَذَا الْمَلْعُونِ. این را در حال نماز و معراج خود درک کن؛ زیرا با تصمیم قاطع خود برای متمرکز کردن نفس و جلوگیری از هرگونه توهم، تخیل و پریشانی، ممکن است ناگهان متوجه شوی که در باغها قدم می زنی، در میدانها می گردی، خانه ها و مساکن می سازی در بازار خرید و فروش می کنی یا با محبوب هایت زندگی و عشق می ورزی، و یا دچار خیالات و اوهام دیگری می شوی. تمام اینها از القائات این ملعون است. بَلْ أَنْتَ تَحْتَ سُلْطَانِهِ، فَإِنَّهُ تَعَالَى وَإِنْ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عَلَى عِبَادِهِ سُلْطَانًا، بَلْ أَقْدَرَهُ عَلَى الْإِلْقَاءِ فَقَطْ، لَكِنَّ الْعِبَادَ يُسَلِّطُونَهُ عَلَى أَنْفُسِهِمْ بِسُوءٍ الِاحْتِيَارِ، حَيْثُ إِنَّ قَبُولَ وَحْيِهِ وَالْعَمَلَ بِالْقَائِهِ، وَلَوْ مَرَّةً وَاحِدَةً مَعَ عَدَمِ الِاسْتِعَاذَةِ بِاللَّهِ تَعَالَى يُسَلِّطْهُ عَلَيْهِمْ. بلکه تو تحت سلطه او هستی؛ زیرا خداوند متعال هر چند که برای این ملعون بر بندگانش سلطه ای قرار نداده است و فقط او را قادر به القا ساخته اما بندگان با انتخاب نادرست خود، او را بر خویش مسلط می سازند. به گونه ای که با پذیرش وحی او و عمل به القائاتش حتی برای یک بار بدون پناه بردن به خداوند متعال، او را بر خود مسلط می کنند. وَمَتَى سُلّط ، يَتَصَرَّفُ فِيهِمْ كَيْفَ يَشَاءُ وَيُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَالشِّمَالِ. نَظِيرُ السُّلْطَانِ الخَارِجِي حِينَ مَا سُلِّطَ عَلَى أَحَدٍ وَقَهَرَ عَلَيْهِ، يُقَلِّبُهُ كَيْفَمَا شَاءَ، فَيُلْقِيهِ عَلَى الْأَرْضِ وَيَضْرِبُهُ بِالسَّوْطِ وَالْعَصَا وَيَحْمِلُ عَلَيْهِ أَثْقَالَهُ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأُمُورِ الشَّاقَّةِ الْوَارِدَةِ مِنْ هَذَا الظَّالِمِ الْقَاهِرِ عَلَى الرَّعِيَّةِ الْمَظْلُومِ الْمَقْهُورِ. و هرگاه او مسلط شود، هر طور که بخواهد در میانشان تصرف میکند و آنان را به راست و چپ می چرخاند. شبیه یک سلطان خارجی که وقتی بر کسی مسلط شود و او را مقهور سازد، هر طور که بخواهد او را می چرخاند؛ او را به زمین می اندازد با تازیانه و چوب میزند و بارهای سنگینش را بر او تحمیل میکند و دیگر امور سخت و طاقت فرسایی که از این ظالم قاهر بر رعیت مظلوم و مقهور وارد می شود. فَهَكَذَا هَذَا الْمَلْعُونُ مَتَى سُلَّطَ عَلَيْهِ، يُقَلِّبُهُ يَمِينًا وَشِمَالًا فَيَجْعَلُهُ طَبيعيًّا مَرَّةً وَزَانِيًا أُخْرَى وَلَا طِيًا ثَالِيًّا وَقَاتِلًا رَابِعًا وَهَكَذَا وَهَكَذَا مِنَ الْمَعَاصِي ، وَهَذَا هُوَ تَقْلِيبُهُ كَيْفَ يَشَاءُ.

## قدرت شیطان فقط در القاء وسوسه است. تَبَصَّرُ ذَلِكَ فِي حَالِ صَلَاتِكَ وَمِعْرَاجِكَ؛ فَإِنَّكَ مَعَ عَزْمِكَ الْمُبْرَمِ الْقَاطِع عَلَى حَصْرٍ نَفْسِكَ عَنْ كُلِّ تَوَهُم وَتَخَيُّلٍ وَتَشَتُتِ بَالٍ، قَدْ تَرَى مِنْ نَفْسِكَ بَغْتَةً أَنَّكَ تَسِيرُ فِي الْبَسَاتِينِ أَوْ تَجُولُ فِي الْمَيَادِينِ أَوْ تَبْنِي الدُّورَ وَالْمَسَاكِينِ أَوْ تَشْتَرِي وَتَبِيعُ في السُّوقِ أَوْ تَعِيشُ وَتَتَعَشَقُ مَعَ مَحْبُوبَاتِكَ أَوْ غَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْحَيَالَاتِ وَاهُوَسَاتِ، كُلُّ هَذِهِ بِالْقَاءَاتٍ مِنْ هَذَا الْمَلْعُونِ. این را در حال نماز و معراج خود درک کن؛ زیرا با تصمیم قاطع خود برای متمرکز کردن نفس و جلوگیری از هرگونه توهم، تخیل و پریشانی، ممکن است ناگهان متوجه شوی که در باغها قدم می زنی، در میدانها می گردی، خانه ها و مساکن می سازی در بازار خرید و فروش می کنی یا با محبوب هایت زندگی و عشق می ورزی، و یا دچار خیالات و اوهام دیگری می شوی. تمام اینها از القائات این ملعون است. بَلْ أَنْتَ تَحْتَ سُلْطَانِهِ، فَإِنَّهُ تَعَالَى وَإِنْ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عَلَى عِبَادِهِ سُلْطَانًا، بَلْ أَقْدَرَهُ عَلَى الْإِلْقَاءِ فَقَطْ، لَكِنَّ الْعِبَادَ يُسَلِّطُونَهُ عَلَى أَنْفُسِهِمْ بِسُوءٍ الِاحْتِيَارِ، حَيْثُ إِنَّ قَبُولَ وَحْيِهِ وَالْعَمَلَ بِالْقَائِهِ، وَلَوْ مَرَّةً وَاحِدَةً مَعَ عَدَمِ الِاسْتِعَاذَةِ بِاللَّهِ تَعَالَى يُسَلِّطْهُ عَلَيْهِمْ. بلکه تو تحت سلطه او هستی؛ زیرا خداوند متعال هر چند که برای این ملعون بر بندگانش سلطه ای قرار نداده است و فقط او را قادر به القا ساخته اما بندگان با انتخاب نادرست خود، او را بر خویش مسلط می سازند. به گونه ای که با پذیرش وحی او و عمل به القائاتش حتی برای یک بار بدون پناه بردن به خداوند متعال، او را بر خود مسلط می کنند. وَمَتَى سُلّط ، يَتَصَرَّفُ فِيهِمْ كَيْفَ يَشَاءُ وَيُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَالشِّمَالِ. نَظِيرُ السُّلْطَانِ الخَارِجِي حِينَ مَا سُلِّطَ عَلَى أَحَدٍ وَقَهَرَ عَلَيْهِ، يُقَلِّبُهُ كَيْفَمَا شَاءَ، فَيُلْقِيهِ عَلَى الْأَرْضِ وَيَضْرِبُهُ بِالسَّوْطِ وَالْعَصَا وَيَحْمِلُ عَلَيْهِ أَثْقَالَهُ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأُمُورِ الشَّاقَّةِ الْوَارِدَةِ مِنْ هَذَا الظَّالِمِ الْقَاهِرِ عَلَى الرَّعِيَّةِ الْمَظْلُومِ الْمَقْهُورِ. و هرگاه او مسلط شود، هر طور که بخواهد در میانشان تصرف میکند و آنان را به راست و چپ می چرخاند. شبیه یک سلطان خارجی که وقتی بر کسی مسلط شود و او را مقهور سازد، هر طور که بخواهد او را می چرخاند؛ او را به زمین می اندازد با تازیانه و چوب میزند و بارهای سنگینش را بر او تحمیل میکند و دیگر امور سخت و طاقت فرسایی که از این ظالم قاهر بر رعیت مظلوم و مقهور وارد می شود. فَهَكَذَا هَذَا الْمَلْعُونُ مَتَى سُلَّطَ عَلَيْهِ، يُقَلِّبُهُ يَمِينًا وَشِمَالًا فَيَجْعَلُهُ طَبيعيًّا مَرَّةً وَزَانِيًا أُخْرَى وَلَا طِيًا ثَالِيًّا وَقَاتِلًا رَابِعًا وَهَكَذَا وَهَكَذَا مِنَ الْمَعَاصِي ، وَهَذَا هُوَ تَقْلِيبُهُ كَيْفَ يَشَاءُ.

## قدرت شیطان فقط در القاء وسوسه است. تَبَصَّرُ ذَلِكَ فِي حَالِ صَلَاتِكَ وَمِعْرَاجِكَ؛ فَإِنَّكَ مَعَ عَزْمِكَ الْمُبْرَمِ الْقَاطِع عَلَى حَصْرٍ نَفْسِكَ عَنْ كُلِّ تَوَهُم وَتَخَيُّلٍ وَتَشَتُتِ بَالٍ، قَدْ تَرَى مِنْ نَفْسِكَ بَغْتَةً أَنَّكَ تَسِيرُ فِي الْبَسَاتِينِ أَوْ تَجُولُ فِي الْمَيَادِينِ أَوْ تَبْنِي الدُّورَ وَالْمَسَاكِينِ أَوْ تَشْتَرِي وَتَبِيعُ في السُّوقِ أَوْ تَعِيشُ وَتَتَعَشَقُ مَعَ مَحْبُوبَاتِكَ أَوْ غَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْحَيَالَاتِ وَاهُوَسَاتِ، كُلُّ هَذِهِ بِالْقَاءَاتٍ مِنْ هَذَا الْمَلْعُونِ. این را در حال نماز و معراج خود درک کن؛ زیرا با تصمیم قاطع خود برای متمرکز کردن نفس و جلوگیری از هرگونه توهم، تخیل و پریشانی، ممکن است ناگهان متوجه شوی که در باغها قدم می زنی، در میدانها می گردی، خانه ها و مساکن می سازی در بازار خرید و فروش می کنی یا با محبوب هایت زندگی و عشق می ورزی، و یا دچار خیالات و اوهام دیگری می شوی. تمام اینها از القائات این ملعون است. بَلْ أَنْتَ تَحْتَ سُلْطَانِهِ، فَإِنَّهُ تَعَالَى وَإِنْ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عَلَى عِبَادِهِ سُلْطَانًا، بَلْ أَقْدَرَهُ عَلَى الْإِلْقَاءِ فَقَطْ، لَكِنَّ الْعِبَادَ يُسَلِّطُونَهُ عَلَى أَنْفُسِهِمْ بِسُوءٍ الِاحْتِيَارِ، حَيْثُ إِنَّ قَبُولَ وَحْيِهِ وَالْعَمَلَ بِالْقَائِهِ، وَلَوْ مَرَّةً وَاحِدَةً مَعَ عَدَمِ الِاسْتِعَاذَةِ بِاللَّهِ تَعَالَى يُسَلِّطْهُ عَلَيْهِمْ. بلکه تو تحت سلطه او هستی؛ زیرا خداوند متعال هر چند که برای این ملعون بر بندگانش سلطه ای قرار نداده است و فقط او را قادر به القا ساخته اما بندگان با انتخاب نادرست خود، او را بر خویش مسلط می سازند. به گونه ای که با پذیرش وحی او و عمل به القائاتش حتی برای یک بار بدون پناه بردن به خداوند متعال، او را بر خود مسلط می کنند. وَمَتَى سُلّط ، يَتَصَرَّفُ فِيهِمْ كَيْفَ يَشَاءُ وَيُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَالشِّمَالِ. نَظِيرُ السُّلْطَانِ الخَارِجِي حِينَ مَا سُلِّطَ عَلَى أَحَدٍ وَقَهَرَ عَلَيْهِ، يُقَلِّبُهُ كَيْفَمَا شَاءَ، فَيُلْقِيهِ عَلَى الْأَرْضِ وَيَضْرِبُهُ بِالسَّوْطِ وَالْعَصَا وَيَحْمِلُ عَلَيْهِ أَثْقَالَهُ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأُمُورِ الشَّاقَّةِ الْوَارِدَةِ مِنْ هَذَا الظَّالِمِ الْقَاهِرِ عَلَى الرَّعِيَّةِ الْمَظْلُومِ الْمَقْهُورِ. و هرگاه او مسلط شود، هر طور که بخواهد در میانشان تصرف میکند و آنان را به راست و چپ می چرخاند. شبیه یک سلطان خارجی که وقتی بر کسی مسلط شود و او را مقهور سازد، هر طور که بخواهد او را می چرخاند؛ او را به زمین می اندازد با تازیانه و چوب میزند و بارهای سنگینش را بر او تحمیل میکند و دیگر امور سخت و طاقت فرسایی که از این ظالم قاهر بر رعیت مظلوم و مقهور وارد می شود. فَهَكَذَا هَذَا الْمَلْعُونُ مَتَى سُلَّطَ عَلَيْهِ، يُقَلِّبُهُ يَمِينًا وَشِمَالًا فَيَجْعَلُهُ طَبيعيًّا مَرَّةً وَزَانِيًا أُخْرَى وَلَا طِيًا ثَالِيًّا وَقَاتِلًا رَابِعًا وَهَكَذَا وَهَكَذَا مِنَ الْمَعَاصِي ، وَهَذَا هُوَ تَقْلِيبُهُ كَيْفَ يَشَاءُ.

همین گونه این ملعون، هرگاه بر کسی مسلط شود، او را به راست و چپ می چرخاند و یک بار او را طبیعی، بار دیگر زناکار، سومین بار لواط کار و چهارمین بار قاتل می گرداند و همین طور مرتکب دیگر گناهان می سازد. این همان چرخاندن اوست، هر طور که بخواهد. خَرْ خُود تُمُودَهُ، سُوَارٌ مي شود، هَرْ طُورْ مِي خَوَاهَدٌ مِيرَانَدْ". خود را به شکل مرکب در می آورد و سوار می شود، هر طور که بخواهد، می راند". وَلَا عِلَاجَ حِينَئِذٍ إِلَّا الِاسْتِعَاذَةُ مِنْهُ بِاللَّهِ تَعَالَى فَقَطْ؛ فَقَدْ قَالَ صَاحِبُ الْعِلْمِ الْجَمْعِيَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: إِنَّ طَرِيقَ الخَلَاصِ مُنْحَصِرُ فِي الاسْتِعَاذَةِ بِاللهِ تَعَالَى فَقَطْ كَيْ يَدْفَعَ الْمَلْعُونَ. فَإِنَّهُ وَإِنْ كَانَ مُسَلَّطًا عَلَى الْإِنْسَانِ إِلَّا أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى مُسَلَّطٌ عَلَيْهِ وَعَلَى كُلِ مَخْلُوقٍ، فَهُوَ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى . يَدْفَعُهُ عَنْ عَبْدِهِ مَتَى اسْتَعَاذَ بِهِ بِحَقِيقَةِ الِاسْتِعَادَةِ. و در این هنگام، هیچ درمانی جز پناه بردن به خداوند متعال از شر او وجود ندارد؛ زیرا صاحب علم جمعی (رحمت اللّه علیه فرمود راه نجات، فقط در پناه بردن به خداوند متعال خلاصه می شود تا خداوند این ملعون را دفع ..کند زیرا هر چند این ملعون بر انسان مسلط است اما خداوند متعال بر او و بر همه مخلوقات مسلط است. خداوند - تبارک و تعالی - او را از بنده اش دفع می کند، زمانی که بنده به حقیقت، به او پناه ببرد.) وَذَلِكَ بِأَنْ يَتَبَرَّأَ مِنْ حَوْلِ نَفْسِهِ وَقُوَّةِ شَحْصِهِ وَيَلْتَجِئَ إِلَى حَوْلِ اللَّهِ وَقُوَّتِهِ الْتِجَاء وَاقِعِيَّا فِي كُنْهِ نَفْسِهِ، فَحِينَئِذٍ يَدْفَعُهُ اللهُ تَعَالَى وَيَجْعَلْ أُذُنَ (192 يُمنى قَلْبِهِمْ مَفْتُوحَةً وَسَامِعَةً لِإِمَامَاتِ الْمَلَائِكَةِ الْمُوَكَّلِينَ عَلَيْهِ.) و این کار با این است که از نیروی نفس و قدرت شخصی خود بیزاری جوید و به نیروی خداوند و قدرت او پناه ببرد، به شکلی واقعی و عمیق در ذات خود در این صورت خداوند متعال این ملعون را دفع می کند و گوش راست قلب او را برای شنیدن الهامات فرشتگان مأمور باز و شنوا می سازد. وَالْغَرَضُ: إِنَّهُ يَجبُ الخَوْفُ مِنْ هَذَا الْمَلْعُونِ وَالاسْتِعَاذَةُ مِنْهُ بِاللهِ تَعَالَى. كَيْفَ وَالْأَنْبِيَاءُ كَانُوا يَتَخَافُونَ مِنْهُ وَيَلْتَجِئُونَ مِنْهُ إِلَى اللهِ تَعَالَى؟! فَإِنَّ الْمَلْعُونَ كَانَ يَطْمَعُ في خَاتَمَ النَّبِيِّينَ (صلی الله علیه و آله وسلم وَفِي أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ حَتَّى آيَسَهُ جِبْرَائِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ.) و هدف این است: که باید از این ملعون ترسید و به خداوند متعال از او پناه برد چگونه می توان از او نترسید، در حالی که پیامبران از او می ترسیدند و به خداوند متعال از او پناه می بردند؟! زیرا این ملعون حتی به خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله وسلم و امير المؤمنين (عليه السلام) طمع داشت تا اینکه جبرئیل (علیه السلام) او را ناامید کرد.)

همین گونه این ملعون، هرگاه بر کسی مسلط شود، او را به راست و چپ می چرخاند و یک بار او را طبیعی، بار دیگر زناکار، سومین بار لواط کار و چهارمین بار قاتل می گرداند و همین طور مرتکب دیگر گناهان می سازد. این همان چرخاندن اوست، هر طور که بخواهد. خَرْ خُود تُمُودَهُ، سُوَارٌ مي شود، هَرْ طُورْ مِي خَوَاهَدٌ مِيرَانَدْ". خود را به شکل مرکب در می آورد و سوار می شود، هر طور که بخواهد، می راند". وَلَا عِلَاجَ حِينَئِذٍ إِلَّا الِاسْتِعَاذَةُ مِنْهُ بِاللَّهِ تَعَالَى فَقَطْ؛ فَقَدْ قَالَ صَاحِبُ الْعِلْمِ الْجَمْعِيَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: إِنَّ طَرِيقَ الخَلَاصِ مُنْحَصِرُ فِي الاسْتِعَاذَةِ بِاللهِ تَعَالَى فَقَطْ كَيْ يَدْفَعَ الْمَلْعُونَ. فَإِنَّهُ وَإِنْ كَانَ مُسَلَّطًا عَلَى الْإِنْسَانِ إِلَّا أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى مُسَلَّطٌ عَلَيْهِ وَعَلَى كُلِ مَخْلُوقٍ، فَهُوَ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى . يَدْفَعُهُ عَنْ عَبْدِهِ مَتَى اسْتَعَاذَ بِهِ بِحَقِيقَةِ الِاسْتِعَادَةِ. و در این هنگام، هیچ درمانی جز پناه بردن به خداوند متعال از شر او وجود ندارد؛ زیرا صاحب علم جمعی (رحمت اللّه علیه فرمود راه نجات، فقط در پناه بردن به خداوند متعال خلاصه می شود تا خداوند این ملعون را دفع ..کند زیرا هر چند این ملعون بر انسان مسلط است اما خداوند متعال بر او و بر همه مخلوقات مسلط است. خداوند - تبارک و تعالی - او را از بنده اش دفع می کند، زمانی که بنده به حقیقت، به او پناه ببرد.) وَذَلِكَ بِأَنْ يَتَبَرَّأَ مِنْ حَوْلِ نَفْسِهِ وَقُوَّةِ شَحْصِهِ وَيَلْتَجِئَ إِلَى حَوْلِ اللَّهِ وَقُوَّتِهِ الْتِجَاء وَاقِعِيَّا فِي كُنْهِ نَفْسِهِ، فَحِينَئِذٍ يَدْفَعُهُ اللهُ تَعَالَى وَيَجْعَلْ أُذُنَ (192 يُمنى قَلْبِهِمْ مَفْتُوحَةً وَسَامِعَةً لِإِمَامَاتِ الْمَلَائِكَةِ الْمُوَكَّلِينَ عَلَيْهِ.) و این کار با این است که از نیروی نفس و قدرت شخصی خود بیزاری جوید و به نیروی خداوند و قدرت او پناه ببرد، به شکلی واقعی و عمیق در ذات خود در این صورت خداوند متعال این ملعون را دفع می کند و گوش راست قلب او را برای شنیدن الهامات فرشتگان مأمور باز و شنوا می سازد. وَالْغَرَضُ: إِنَّهُ يَجبُ الخَوْفُ مِنْ هَذَا الْمَلْعُونِ وَالاسْتِعَاذَةُ مِنْهُ بِاللهِ تَعَالَى. كَيْفَ وَالْأَنْبِيَاءُ كَانُوا يَتَخَافُونَ مِنْهُ وَيَلْتَجِئُونَ مِنْهُ إِلَى اللهِ تَعَالَى؟! فَإِنَّ الْمَلْعُونَ كَانَ يَطْمَعُ في خَاتَمَ النَّبِيِّينَ (صلی الله علیه و آله وسلم وَفِي أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ حَتَّى آيَسَهُ جِبْرَائِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ.) و هدف این است: که باید از این ملعون ترسید و به خداوند متعال از او پناه برد چگونه می توان از او نترسید، در حالی که پیامبران از او می ترسیدند و به خداوند متعال از او پناه می بردند؟! زیرا این ملعون حتی به خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله وسلم و امير المؤمنين (عليه السلام) طمع داشت تا اینکه جبرئیل (علیه السلام) او را ناامید کرد.)

همین گونه این ملعون، هرگاه بر کسی مسلط شود، او را به راست و چپ می چرخاند و یک بار او را طبیعی، بار دیگر زناکار، سومین بار لواط کار و چهارمین بار قاتل می گرداند و همین طور مرتکب دیگر گناهان می سازد. این همان چرخاندن اوست، هر طور که بخواهد. خَرْ خُود تُمُودَهُ، سُوَارٌ مي شود، هَرْ طُورْ مِي خَوَاهَدٌ مِيرَانَدْ". خود را به شکل مرکب در می آورد و سوار می شود، هر طور که بخواهد، می راند". وَلَا عِلَاجَ حِينَئِذٍ إِلَّا الِاسْتِعَاذَةُ مِنْهُ بِاللَّهِ تَعَالَى فَقَطْ؛ فَقَدْ قَالَ صَاحِبُ الْعِلْمِ الْجَمْعِيَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: إِنَّ طَرِيقَ الخَلَاصِ مُنْحَصِرُ فِي الاسْتِعَاذَةِ بِاللهِ تَعَالَى فَقَطْ كَيْ يَدْفَعَ الْمَلْعُونَ. فَإِنَّهُ وَإِنْ كَانَ مُسَلَّطًا عَلَى الْإِنْسَانِ إِلَّا أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى مُسَلَّطٌ عَلَيْهِ وَعَلَى كُلِ مَخْلُوقٍ، فَهُوَ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى . يَدْفَعُهُ عَنْ عَبْدِهِ مَتَى اسْتَعَاذَ بِهِ بِحَقِيقَةِ الِاسْتِعَادَةِ. و در این هنگام، هیچ درمانی جز پناه بردن به خداوند متعال از شر او وجود ندارد؛ زیرا صاحب علم جمعی (رحمت اللّه علیه فرمود راه نجات، فقط در پناه بردن به خداوند متعال خلاصه می شود تا خداوند این ملعون را دفع ..کند زیرا هر چند این ملعون بر انسان مسلط است اما خداوند متعال بر او و بر همه مخلوقات مسلط است. خداوند - تبارک و تعالی - او را از بنده اش دفع می کند، زمانی که بنده به حقیقت، به او پناه ببرد.) وَذَلِكَ بِأَنْ يَتَبَرَّأَ مِنْ حَوْلِ نَفْسِهِ وَقُوَّةِ شَحْصِهِ وَيَلْتَجِئَ إِلَى حَوْلِ اللَّهِ وَقُوَّتِهِ الْتِجَاء وَاقِعِيَّا فِي كُنْهِ نَفْسِهِ، فَحِينَئِذٍ يَدْفَعُهُ اللهُ تَعَالَى وَيَجْعَلْ أُذُنَ (192 يُمنى قَلْبِهِمْ مَفْتُوحَةً وَسَامِعَةً لِإِمَامَاتِ الْمَلَائِكَةِ الْمُوَكَّلِينَ عَلَيْهِ.) و این کار با این است که از نیروی نفس و قدرت شخصی خود بیزاری جوید و به نیروی خداوند و قدرت او پناه ببرد، به شکلی واقعی و عمیق در ذات خود در این صورت خداوند متعال این ملعون را دفع می کند و گوش راست قلب او را برای شنیدن الهامات فرشتگان مأمور باز و شنوا می سازد. وَالْغَرَضُ: إِنَّهُ يَجبُ الخَوْفُ مِنْ هَذَا الْمَلْعُونِ وَالاسْتِعَاذَةُ مِنْهُ بِاللهِ تَعَالَى. كَيْفَ وَالْأَنْبِيَاءُ كَانُوا يَتَخَافُونَ مِنْهُ وَيَلْتَجِئُونَ مِنْهُ إِلَى اللهِ تَعَالَى؟! فَإِنَّ الْمَلْعُونَ كَانَ يَطْمَعُ في خَاتَمَ النَّبِيِّينَ (صلی الله علیه و آله وسلم وَفِي أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ حَتَّى آيَسَهُ جِبْرَائِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ.) و هدف این است: که باید از این ملعون ترسید و به خداوند متعال از او پناه برد چگونه می توان از او نترسید، در حالی که پیامبران از او می ترسیدند و به خداوند متعال از او پناه می بردند؟! زیرا این ملعون حتی به خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله وسلم و امير المؤمنين (عليه السلام) طمع داشت تا اینکه جبرئیل (علیه السلام) او را ناامید کرد.)

همین گونه این ملعون، هرگاه بر کسی مسلط شود، او را به راست و چپ می چرخاند و یک بار او را طبیعی، بار دیگر زناکار، سومین بار لواط کار و چهارمین بار قاتل می گرداند و همین طور مرتکب دیگر گناهان می سازد. این همان چرخاندن اوست، هر طور که بخواهد. خَرْ خُود تُمُودَهُ، سُوَارٌ مي شود، هَرْ طُورْ مِي خَوَاهَدٌ مِيرَانَدْ". خود را به شکل مرکب در می آورد و سوار می شود، هر طور که بخواهد، می راند". وَلَا عِلَاجَ حِينَئِذٍ إِلَّا الِاسْتِعَاذَةُ مِنْهُ بِاللَّهِ تَعَالَى فَقَطْ؛ فَقَدْ قَالَ صَاحِبُ الْعِلْمِ الْجَمْعِيَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: إِنَّ طَرِيقَ الخَلَاصِ مُنْحَصِرُ فِي الاسْتِعَاذَةِ بِاللهِ تَعَالَى فَقَطْ كَيْ يَدْفَعَ الْمَلْعُونَ. فَإِنَّهُ وَإِنْ كَانَ مُسَلَّطًا عَلَى الْإِنْسَانِ إِلَّا أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى مُسَلَّطٌ عَلَيْهِ وَعَلَى كُلِ مَخْلُوقٍ، فَهُوَ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى . يَدْفَعُهُ عَنْ عَبْدِهِ مَتَى اسْتَعَاذَ بِهِ بِحَقِيقَةِ الِاسْتِعَادَةِ. و در این هنگام، هیچ درمانی جز پناه بردن به خداوند متعال از شر او وجود ندارد؛ زیرا صاحب علم جمعی (رحمت اللّه علیه فرمود راه نجات، فقط در پناه بردن به خداوند متعال خلاصه می شود تا خداوند این ملعون را دفع ..کند زیرا هر چند این ملعون بر انسان مسلط است اما خداوند متعال بر او و بر همه مخلوقات مسلط است. خداوند - تبارک و تعالی - او را از بنده اش دفع می کند، زمانی که بنده به حقیقت، به او پناه ببرد.) وَذَلِكَ بِأَنْ يَتَبَرَّأَ مِنْ حَوْلِ نَفْسِهِ وَقُوَّةِ شَحْصِهِ وَيَلْتَجِئَ إِلَى حَوْلِ اللَّهِ وَقُوَّتِهِ الْتِجَاء وَاقِعِيَّا فِي كُنْهِ نَفْسِهِ، فَحِينَئِذٍ يَدْفَعُهُ اللهُ تَعَالَى وَيَجْعَلْ أُذُنَ (192 يُمنى قَلْبِهِمْ مَفْتُوحَةً وَسَامِعَةً لِإِمَامَاتِ الْمَلَائِكَةِ الْمُوَكَّلِينَ عَلَيْهِ.) و این کار با این است که از نیروی نفس و قدرت شخصی خود بیزاری جوید و به نیروی خداوند و قدرت او پناه ببرد، به شکلی واقعی و عمیق در ذات خود در این صورت خداوند متعال این ملعون را دفع می کند و گوش راست قلب او را برای شنیدن الهامات فرشتگان مأمور باز و شنوا می سازد. وَالْغَرَضُ: إِنَّهُ يَجبُ الخَوْفُ مِنْ هَذَا الْمَلْعُونِ وَالاسْتِعَاذَةُ مِنْهُ بِاللهِ تَعَالَى. كَيْفَ وَالْأَنْبِيَاءُ كَانُوا يَتَخَافُونَ مِنْهُ وَيَلْتَجِئُونَ مِنْهُ إِلَى اللهِ تَعَالَى؟! فَإِنَّ الْمَلْعُونَ كَانَ يَطْمَعُ في خَاتَمَ النَّبِيِّينَ (صلی الله علیه و آله وسلم وَفِي أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ حَتَّى آيَسَهُ جِبْرَائِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ.) و هدف این است: که باید از این ملعون ترسید و به خداوند متعال از او پناه برد چگونه می توان از او نترسید، در حالی که پیامبران از او می ترسیدند و به خداوند متعال از او پناه می بردند؟! زیرا این ملعون حتی به خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله وسلم و امير المؤمنين (عليه السلام) طمع داشت تا اینکه جبرئیل (علیه السلام) او را ناامید کرد.)

وَكَانَ الْأَنْبِيَاءُ يَسْتَعِيذُونَ بِاللَّهِ مِنْهُ، خَوْفًا مِنْ هَذَا الْمَلْعُونِ غَايَةَ الْخَوْفِ. فَإِذَنْ لَا اطْمِقْنَانَ مِنْهُ لِأَحَدٍ مِنَ الْعِبَادِ أَبَدًا إِلَّا بِالالْتِجَاء إِلَى اللهِ وَالاسْتِعَاذَةِ الْوَاقِعِيَّةِ بِهِ؛ فَإِنَّهُ يُوحِي وَيُلْهِمُ دَائِمًا فِي الْقُلُوبِ مِنْ دُونِ أَنْ يَتَوَجَّهَ الْإِنْسَانُ بِأَنَّهُ الْمُلْقِي وَهَذَا إِلْقَاؤُهُ. و پیامبران از این ملعون با نهایت ترس به خداوند پناه می بردند. بنابراین هیچ کس از بندگان نمی تواند از او مطمئن باشد، مگر با پناه بردن به خداوند و استعاذه واقعی به او؛ زیرا این ملعون همیشه در دلها القا و الهام می کند، بدون اینکه انسان متوجه شود که این القا از جانب اوست. ## راه تشخيص الهام الهى و القاء شيطانى. وَقَدْ بَيَّنَ صَاحِبُ الْعِلْمِ الْجَمْعِيَ عَلَيْهِ السَّلَامُ كُبْرَى كُلِيَّةَ لِتَشْخِيصٍ كَوْنِ الْوَحْيِ وَالْإِلْقَاءِ مِنَ الشَّيْطَانِ أَوْ مِنْ غَيْرِهِ، وَهِيَ : إِنَّ الْإِنْسَانَ إِذَا صَارَ مُورَدًا لِلْبَلَايَا وَالشَّدَائِدِ . مِنَ الْفَقْرِ وَالْمَرَضِ وَالنَّهْبِ وَالذِلَّةِ وَغَيْرِ ذَلِكَ . فَإِنْ وَجَدَ مِنْ نَفْسِهِ عِنْدَ الْمُرَاجَعَةِ إِلَيْهَا فِي هَذِهِ الْأَحْوَالِ إِنْبِسَاطًا وَفَرَحًا وَاطْمِقْنَانًا فِي كُنْهِ ذَاتِهِ، وَوَجَدَ نَفْسَهُ سَاكِنَةٌ مُطْمَئِنَّةٌ بِأَنَّ هَذِهِ الْأُمُورَ زَائِلَةٌ، وَأَنَّ اللهَ قَادِرٌ عَلَى دَفْعِهَا، وَهُوَ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ... و صاحب علم جمعی (رحمت الله علیه ، یک قاعده کلی برای تشخیص اینکه آیا وحی و القا از شیطان است یا از غير او، بیان کرده است. این قاعده چنین است اگر انسان هنگام مواجهه با بلایا و سختی ها - مانند فقر، بیماری، غارت، ذلت و مانند آن - با رجوع به نفس خود در این حالات احساس آرامش شادی و اطمینانی در عمق وجود خود بیابد و نفسش را ساکن و مطمئن بیابد که این امور زوال پذیرند، و اینکه خداوند قادر به رفع آنهاست و او بهترین سرپرست و یاور و وکیل است...) ... وَأَنَّ هَذِهِ الْبَلَايَا تَكُونُ بِعَيْنِهِ تَعَالَى، وَهُوَ رَءُوفٌ بِعِبَادِهِ، مُحْسِنٌ إِلَيْهِ، يُؤْتِيهِ أَجْرًا وَمَنْزِلَةً وَمَقَامًا رَفِيعًا وَمَثُوبَةً جَلِيلَةً، وَأَنَّ الدُّنْيَا دَارُ هَوَانٍ وَزَوَالٍ، وَأَنَّ اللَّهَ يُحِبُّ عَبْدَهُ وَيَرْفَعُ دَرَجَاتِهِ بِالْبَلَايَا، وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْخَالَاتِ النَّفْسِيَّةِ الْكَاشِفَةِ عَنْ إِنْبِسَاطِ النَّفْسِ وَاتِّكَائِهِ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى، فَلْيَعْلَمْ حِينَئِذٍ بِأَنَّ الشَّيْطَانَ بَعِيدٌ عَنْهُ غَيْرُ مُسَلَّطٍ عَلَيْهِ، وَلَيْسَ بِمُوحٍ فِي قَلْبِهِ مِنْ هَذَا الْمَلْعُونِ. ...و اینکه این بلاها از جانب خداوند متعال است و او نسبت به بندگانش مهربان و احسان کننده است و به او پاداش، مقام و مرتبه ای والا و ثواب عظیمی عطا می.کند. و اینکه دنیا جایگاهی برای خواری و زوال است و خداوند بندگانش را دوست دارد و درجاتشان را با بلاها بالا می برد و سایر حالات نفسانی که نشان دهنده آرامش نفس و توکل به خداوند متعال است در چنین حالتی باید دانست که شیطان از او دور است و بر او تسلط ندارد و این ملعون در قلب او القا نمی کند.

وَكَانَ الْأَنْبِيَاءُ يَسْتَعِيذُونَ بِاللَّهِ مِنْهُ، خَوْفًا مِنْ هَذَا الْمَلْعُونِ غَايَةَ الْخَوْفِ. فَإِذَنْ لَا اطْمِقْنَانَ مِنْهُ لِأَحَدٍ مِنَ الْعِبَادِ أَبَدًا إِلَّا بِالالْتِجَاء إِلَى اللهِ وَالاسْتِعَاذَةِ الْوَاقِعِيَّةِ بِهِ؛ فَإِنَّهُ يُوحِي وَيُلْهِمُ دَائِمًا فِي الْقُلُوبِ مِنْ دُونِ أَنْ يَتَوَجَّهَ الْإِنْسَانُ بِأَنَّهُ الْمُلْقِي وَهَذَا إِلْقَاؤُهُ. و پیامبران از این ملعون با نهایت ترس به خداوند پناه می بردند. بنابراین هیچ کس از بندگان نمی تواند از او مطمئن باشد، مگر با پناه بردن به خداوند و استعاذه واقعی به او؛ زیرا این ملعون همیشه در دلها القا و الهام می کند، بدون اینکه انسان متوجه شود که این القا از جانب اوست. ## راه تشخيص الهام الهى و القاء شيطانى. وَقَدْ بَيَّنَ صَاحِبُ الْعِلْمِ الْجَمْعِيَ عَلَيْهِ السَّلَامُ كُبْرَى كُلِيَّةَ لِتَشْخِيصٍ كَوْنِ الْوَحْيِ وَالْإِلْقَاءِ مِنَ الشَّيْطَانِ أَوْ مِنْ غَيْرِهِ، وَهِيَ : إِنَّ الْإِنْسَانَ إِذَا صَارَ مُورَدًا لِلْبَلَايَا وَالشَّدَائِدِ . مِنَ الْفَقْرِ وَالْمَرَضِ وَالنَّهْبِ وَالذِلَّةِ وَغَيْرِ ذَلِكَ . فَإِنْ وَجَدَ مِنْ نَفْسِهِ عِنْدَ الْمُرَاجَعَةِ إِلَيْهَا فِي هَذِهِ الْأَحْوَالِ إِنْبِسَاطًا وَفَرَحًا وَاطْمِقْنَانًا فِي كُنْهِ ذَاتِهِ، وَوَجَدَ نَفْسَهُ سَاكِنَةٌ مُطْمَئِنَّةٌ بِأَنَّ هَذِهِ الْأُمُورَ زَائِلَةٌ، وَأَنَّ اللهَ قَادِرٌ عَلَى دَفْعِهَا، وَهُوَ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ... و صاحب علم جمعی (رحمت الله علیه ، یک قاعده کلی برای تشخیص اینکه آیا وحی و القا از شیطان است یا از غير او، بیان کرده است. این قاعده چنین است اگر انسان هنگام مواجهه با بلایا و سختی ها - مانند فقر، بیماری، غارت، ذلت و مانند آن - با رجوع به نفس خود در این حالات احساس آرامش شادی و اطمینانی در عمق وجود خود بیابد و نفسش را ساکن و مطمئن بیابد که این امور زوال پذیرند، و اینکه خداوند قادر به رفع آنهاست و او بهترین سرپرست و یاور و وکیل است...) ... وَأَنَّ هَذِهِ الْبَلَايَا تَكُونُ بِعَيْنِهِ تَعَالَى، وَهُوَ رَءُوفٌ بِعِبَادِهِ، مُحْسِنٌ إِلَيْهِ، يُؤْتِيهِ أَجْرًا وَمَنْزِلَةً وَمَقَامًا رَفِيعًا وَمَثُوبَةً جَلِيلَةً، وَأَنَّ الدُّنْيَا دَارُ هَوَانٍ وَزَوَالٍ، وَأَنَّ اللَّهَ يُحِبُّ عَبْدَهُ وَيَرْفَعُ دَرَجَاتِهِ بِالْبَلَايَا، وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْخَالَاتِ النَّفْسِيَّةِ الْكَاشِفَةِ عَنْ إِنْبِسَاطِ النَّفْسِ وَاتِّكَائِهِ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى، فَلْيَعْلَمْ حِينَئِذٍ بِأَنَّ الشَّيْطَانَ بَعِيدٌ عَنْهُ غَيْرُ مُسَلَّطٍ عَلَيْهِ، وَلَيْسَ بِمُوحٍ فِي قَلْبِهِ مِنْ هَذَا الْمَلْعُونِ. ...و اینکه این بلاها از جانب خداوند متعال است و او نسبت به بندگانش مهربان و احسان کننده است و به او پاداش، مقام و مرتبه ای والا و ثواب عظیمی عطا می.کند. و اینکه دنیا جایگاهی برای خواری و زوال است و خداوند بندگانش را دوست دارد و درجاتشان را با بلاها بالا می برد و سایر حالات نفسانی که نشان دهنده آرامش نفس و توکل به خداوند متعال است در چنین حالتی باید دانست که شیطان از او دور است و بر او تسلط ندارد و این ملعون در قلب او القا نمی کند.

وَكَانَ الْأَنْبِيَاءُ يَسْتَعِيذُونَ بِاللَّهِ مِنْهُ، خَوْفًا مِنْ هَذَا الْمَلْعُونِ غَايَةَ الْخَوْفِ. فَإِذَنْ لَا اطْمِقْنَانَ مِنْهُ لِأَحَدٍ مِنَ الْعِبَادِ أَبَدًا إِلَّا بِالالْتِجَاء إِلَى اللهِ وَالاسْتِعَاذَةِ الْوَاقِعِيَّةِ بِهِ؛ فَإِنَّهُ يُوحِي وَيُلْهِمُ دَائِمًا فِي الْقُلُوبِ مِنْ دُونِ أَنْ يَتَوَجَّهَ الْإِنْسَانُ بِأَنَّهُ الْمُلْقِي وَهَذَا إِلْقَاؤُهُ. و پیامبران از این ملعون با نهایت ترس به خداوند پناه می بردند. بنابراین هیچ کس از بندگان نمی تواند از او مطمئن باشد، مگر با پناه بردن به خداوند و استعاذه واقعی به او؛ زیرا این ملعون همیشه در دلها القا و الهام می کند، بدون اینکه انسان متوجه شود که این القا از جانب اوست. ## راه تشخيص الهام الهى و القاء شيطانى. وَقَدْ بَيَّنَ صَاحِبُ الْعِلْمِ الْجَمْعِيَ عَلَيْهِ السَّلَامُ كُبْرَى كُلِيَّةَ لِتَشْخِيصٍ كَوْنِ الْوَحْيِ وَالْإِلْقَاءِ مِنَ الشَّيْطَانِ أَوْ مِنْ غَيْرِهِ، وَهِيَ : إِنَّ الْإِنْسَانَ إِذَا صَارَ مُورَدًا لِلْبَلَايَا وَالشَّدَائِدِ . مِنَ الْفَقْرِ وَالْمَرَضِ وَالنَّهْبِ وَالذِلَّةِ وَغَيْرِ ذَلِكَ . فَإِنْ وَجَدَ مِنْ نَفْسِهِ عِنْدَ الْمُرَاجَعَةِ إِلَيْهَا فِي هَذِهِ الْأَحْوَالِ إِنْبِسَاطًا وَفَرَحًا وَاطْمِقْنَانًا فِي كُنْهِ ذَاتِهِ، وَوَجَدَ نَفْسَهُ سَاكِنَةٌ مُطْمَئِنَّةٌ بِأَنَّ هَذِهِ الْأُمُورَ زَائِلَةٌ، وَأَنَّ اللهَ قَادِرٌ عَلَى دَفْعِهَا، وَهُوَ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ... و صاحب علم جمعی (رحمت الله علیه ، یک قاعده کلی برای تشخیص اینکه آیا وحی و القا از شیطان است یا از غير او، بیان کرده است. این قاعده چنین است اگر انسان هنگام مواجهه با بلایا و سختی ها - مانند فقر، بیماری، غارت، ذلت و مانند آن - با رجوع به نفس خود در این حالات احساس آرامش شادی و اطمینانی در عمق وجود خود بیابد و نفسش را ساکن و مطمئن بیابد که این امور زوال پذیرند، و اینکه خداوند قادر به رفع آنهاست و او بهترین سرپرست و یاور و وکیل است...) ... وَأَنَّ هَذِهِ الْبَلَايَا تَكُونُ بِعَيْنِهِ تَعَالَى، وَهُوَ رَءُوفٌ بِعِبَادِهِ، مُحْسِنٌ إِلَيْهِ، يُؤْتِيهِ أَجْرًا وَمَنْزِلَةً وَمَقَامًا رَفِيعًا وَمَثُوبَةً جَلِيلَةً، وَأَنَّ الدُّنْيَا دَارُ هَوَانٍ وَزَوَالٍ، وَأَنَّ اللَّهَ يُحِبُّ عَبْدَهُ وَيَرْفَعُ دَرَجَاتِهِ بِالْبَلَايَا، وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْخَالَاتِ النَّفْسِيَّةِ الْكَاشِفَةِ عَنْ إِنْبِسَاطِ النَّفْسِ وَاتِّكَائِهِ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى، فَلْيَعْلَمْ حِينَئِذٍ بِأَنَّ الشَّيْطَانَ بَعِيدٌ عَنْهُ غَيْرُ مُسَلَّطٍ عَلَيْهِ، وَلَيْسَ بِمُوحٍ فِي قَلْبِهِ مِنْ هَذَا الْمَلْعُونِ. ...و اینکه این بلاها از جانب خداوند متعال است و او نسبت به بندگانش مهربان و احسان کننده است و به او پاداش، مقام و مرتبه ای والا و ثواب عظیمی عطا می.کند. و اینکه دنیا جایگاهی برای خواری و زوال است و خداوند بندگانش را دوست دارد و درجاتشان را با بلاها بالا می برد و سایر حالات نفسانی که نشان دهنده آرامش نفس و توکل به خداوند متعال است در چنین حالتی باید دانست که شیطان از او دور است و بر او تسلط ندارد و این ملعون در قلب او القا نمی کند.

وَكَانَ الْأَنْبِيَاءُ يَسْتَعِيذُونَ بِاللَّهِ مِنْهُ، خَوْفًا مِنْ هَذَا الْمَلْعُونِ غَايَةَ الْخَوْفِ. فَإِذَنْ لَا اطْمِقْنَانَ مِنْهُ لِأَحَدٍ مِنَ الْعِبَادِ أَبَدًا إِلَّا بِالالْتِجَاء إِلَى اللهِ وَالاسْتِعَاذَةِ الْوَاقِعِيَّةِ بِهِ؛ فَإِنَّهُ يُوحِي وَيُلْهِمُ دَائِمًا فِي الْقُلُوبِ مِنْ دُونِ أَنْ يَتَوَجَّهَ الْإِنْسَانُ بِأَنَّهُ الْمُلْقِي وَهَذَا إِلْقَاؤُهُ. و پیامبران از این ملعون با نهایت ترس به خداوند پناه می بردند. بنابراین هیچ کس از بندگان نمی تواند از او مطمئن باشد، مگر با پناه بردن به خداوند و استعاذه واقعی به او؛ زیرا این ملعون همیشه در دلها القا و الهام می کند، بدون اینکه انسان متوجه شود که این القا از جانب اوست. ## راه تشخيص الهام الهى و القاء شيطانى. وَقَدْ بَيَّنَ صَاحِبُ الْعِلْمِ الْجَمْعِيَ عَلَيْهِ السَّلَامُ كُبْرَى كُلِيَّةَ لِتَشْخِيصٍ كَوْنِ الْوَحْيِ وَالْإِلْقَاءِ مِنَ الشَّيْطَانِ أَوْ مِنْ غَيْرِهِ، وَهِيَ : إِنَّ الْإِنْسَانَ إِذَا صَارَ مُورَدًا لِلْبَلَايَا وَالشَّدَائِدِ . مِنَ الْفَقْرِ وَالْمَرَضِ وَالنَّهْبِ وَالذِلَّةِ وَغَيْرِ ذَلِكَ . فَإِنْ وَجَدَ مِنْ نَفْسِهِ عِنْدَ الْمُرَاجَعَةِ إِلَيْهَا فِي هَذِهِ الْأَحْوَالِ إِنْبِسَاطًا وَفَرَحًا وَاطْمِقْنَانًا فِي كُنْهِ ذَاتِهِ، وَوَجَدَ نَفْسَهُ سَاكِنَةٌ مُطْمَئِنَّةٌ بِأَنَّ هَذِهِ الْأُمُورَ زَائِلَةٌ، وَأَنَّ اللهَ قَادِرٌ عَلَى دَفْعِهَا، وَهُوَ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ... و صاحب علم جمعی (رحمت الله علیه ، یک قاعده کلی برای تشخیص اینکه آیا وحی و القا از شیطان است یا از غير او، بیان کرده است. این قاعده چنین است اگر انسان هنگام مواجهه با بلایا و سختی ها - مانند فقر، بیماری، غارت، ذلت و مانند آن - با رجوع به نفس خود در این حالات احساس آرامش شادی و اطمینانی در عمق وجود خود بیابد و نفسش را ساکن و مطمئن بیابد که این امور زوال پذیرند، و اینکه خداوند قادر به رفع آنهاست و او بهترین سرپرست و یاور و وکیل است...) ... وَأَنَّ هَذِهِ الْبَلَايَا تَكُونُ بِعَيْنِهِ تَعَالَى، وَهُوَ رَءُوفٌ بِعِبَادِهِ، مُحْسِنٌ إِلَيْهِ، يُؤْتِيهِ أَجْرًا وَمَنْزِلَةً وَمَقَامًا رَفِيعًا وَمَثُوبَةً جَلِيلَةً، وَأَنَّ الدُّنْيَا دَارُ هَوَانٍ وَزَوَالٍ، وَأَنَّ اللَّهَ يُحِبُّ عَبْدَهُ وَيَرْفَعُ دَرَجَاتِهِ بِالْبَلَايَا، وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْخَالَاتِ النَّفْسِيَّةِ الْكَاشِفَةِ عَنْ إِنْبِسَاطِ النَّفْسِ وَاتِّكَائِهِ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى، فَلْيَعْلَمْ حِينَئِذٍ بِأَنَّ الشَّيْطَانَ بَعِيدٌ عَنْهُ غَيْرُ مُسَلَّطٍ عَلَيْهِ، وَلَيْسَ بِمُوحٍ فِي قَلْبِهِ مِنْ هَذَا الْمَلْعُونِ. ...و اینکه این بلاها از جانب خداوند متعال است و او نسبت به بندگانش مهربان و احسان کننده است و به او پاداش، مقام و مرتبه ای والا و ثواب عظیمی عطا می.کند. و اینکه دنیا جایگاهی برای خواری و زوال است و خداوند بندگانش را دوست دارد و درجاتشان را با بلاها بالا می برد و سایر حالات نفسانی که نشان دهنده آرامش نفس و توکل به خداوند متعال است در چنین حالتی باید دانست که شیطان از او دور است و بر او تسلط ندارد و این ملعون در قلب او القا نمی کند.

وَأَمَّا إِذَا وَجَدَ مِنْ نَفْسِهِ عِنْدَ وُرُودِ بَلِيَّةٍ أَوْ إِلْمَامِ حَادِثَةٍ وَدَاهِيَةٍ صَغِيرَةِ انْقِبَاضًا حَقِيقِيًّا نَفْسِيَّا، وَصَارَ مُسْتَشْكِلًا عَلَى اللهِ تَعَالَى مُورِدًا عَلَيْهِ إِيرَادَاتٍ شَتَّى، وَقَائِلًا بِلِسَانِ حَالِهِ: لِمَ صَارَ ذَا؟ وَلِمَ لَمْ يَصِرْ هَكَذَا؟ وَلِمَ فَعَلَ ذَلِكَ الْفِعْلَ بي دُونَ غَيْرِي؟ وَمَا الْمُرَجَحُ فِي رَحَاءِ الْفُلَاتِي وَشِدَّتِي، وَنِعْمَتِهِ وَنِقْمَتِي؟» وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْأَسْئِلَةِ النَّفْسِيَّةِ الْكَاشِفَةِ عَنْ الاِعْتِرَاضِ عَلَى اللهِ تَعَالَى، فَلْيَعْلَمْ بِأَنَّهُ حِينَئِذٍ وَقَعَ تَحْتَ تَسْخِيرِ الشَّيْطَانِ وَقَهْرِه وَسُلْطَانِهِ وَالْقَانِهِ وَوَحْيِهِ وَتَقْلِيبَاتِهِ. اما اگر در هنگام ورود بلایی یا حادثه ای کوچک در نفس خود انقباض حقیقی احساس کند و بر خداوند متعال ایراداتی وارد آورد و در زبان حال خود بگوید چرا این طور شد؟ چرا این گونه نشد؟ چرا این کار با من انجام شد و نه دیگران چه چیزی موجب رفاه فلانی و سختی من شده است؟ و نعمت او و نقمت من چیست؟» و سایر پرسش های نفسانی که نشان دهنده اعتراض به خداوند متعال است در چنین حالتی باید بداند که تحت تسخیر، قهر و سلطه شيطان و القائات و وحی او قرار گرفته است. فَهَذَا هُوَ الْمِعْيَارُ النَّامُ فِي تَشْخِيصِ وُقُوعِهِ تَحْتَ تَصَرُّفِ الشَّيْطَانِ وَعَدَمِهِ. وَاسْتَظْهَرَهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ مِنْ رِوَايَةٍ وَارِدَةٍ فِي الْمَقَامِ، مُصَرّحَةٍ بِمَا ذُكِرَ مِنَ الْمِعْيَار. این همان معیار کامل برای تشخیص این است که آیا فرد تحت تصرف شیطان قرار دارد يا خير. و صاحب علم جمعی (رحمت اللّه علیه این معیار را از روایتی در این زمینه استخراج کرده که به صراحت بر این معیار تأکید دارد.) وَلَا يَخْفَى أَنَّ إِنْبِسَاطَ النَّفْسِ فِي الْمَقَامِ الْأَوَّلِ لَا يُنَافِي الحُزنَ وَالْأَمَ الظَّاهِرِيَّ؛ فَإِنَّهُ إِنْسَاطٌ فِي كُنْهِ النَّفْسِ يُعَبَّرُ عَنْهُ فِي عِلْمِ الْأَخْلَاقِ بِالرِّضَا وَالتَّسْلِيمِ. وَذَلِكَ كَمَا كَانَ لِسَيِّدِنَا وَمَوْلَانَا الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَوْمَ عَاشُورَاءَ؛ حَيْثُ إِنَّهُ كَانَ يَتَأَمَّ مِنْ قَتْلِ وَلَدِهِ وَعَشِيرَتِهِ وَيَحْزَنُ مِنْ فُرْقَةِ أَصْحَابِهِ وَأَحِبَّتِهِ وَإِسَارَةِ عِبَالِهِ وَنِسَائِهِ، إِلَّا أَنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي جَمِيعِ هَذِهِ الْأَحْوَالِ كَانَ سَاكِنَ النَّفْسِ ، مُطْمَئِنَّ الْقَلْبِ، رَاضِبًا عَنْ اللَّهِ، غَيْرَ مُعْتَرِضٍ عَلَيْهِ، وَاثِقًا بِهِ، مُتَّكِنَّا عَلَيْهِ. و پنهان نیست که انبساط نفس در مقام اول، با غم و درد ظاهری منافاتی ندارد؛ زیرا این انبساط در عمق نفس است که در علم اخلاق به آن رضا و تسلیم می گویند. همان طور که برای سید و مولای ما حسین علیه السلام در روز عاشورا بود؛ او از قتل فرزندان و خویشانش از جدایی یاران و دوستانش و از اسارت خانواده و زنانش رنج می برد و غمگین بود، اما در همه این حالات نفس او آرام قلب او مطمئن و از خداوند راضی بود، بدون اعتراض، به خداوند اعتماد داشت و بر او تکیه کرده بود.

وَأَمَّا إِذَا وَجَدَ مِنْ نَفْسِهِ عِنْدَ وُرُودِ بَلِيَّةٍ أَوْ إِلْمَامِ حَادِثَةٍ وَدَاهِيَةٍ صَغِيرَةِ انْقِبَاضًا حَقِيقِيًّا نَفْسِيَّا، وَصَارَ مُسْتَشْكِلًا عَلَى اللهِ تَعَالَى مُورِدًا عَلَيْهِ إِيرَادَاتٍ شَتَّى، وَقَائِلًا بِلِسَانِ حَالِهِ: لِمَ صَارَ ذَا؟ وَلِمَ لَمْ يَصِرْ هَكَذَا؟ وَلِمَ فَعَلَ ذَلِكَ الْفِعْلَ بي دُونَ غَيْرِي؟ وَمَا الْمُرَجَحُ فِي رَحَاءِ الْفُلَاتِي وَشِدَّتِي، وَنِعْمَتِهِ وَنِقْمَتِي؟» وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْأَسْئِلَةِ النَّفْسِيَّةِ الْكَاشِفَةِ عَنْ الاِعْتِرَاضِ عَلَى اللهِ تَعَالَى، فَلْيَعْلَمْ بِأَنَّهُ حِينَئِذٍ وَقَعَ تَحْتَ تَسْخِيرِ الشَّيْطَانِ وَقَهْرِه وَسُلْطَانِهِ وَالْقَانِهِ وَوَحْيِهِ وَتَقْلِيبَاتِهِ. اما اگر در هنگام ورود بلایی یا حادثه ای کوچک در نفس خود انقباض حقیقی احساس کند و بر خداوند متعال ایراداتی وارد آورد و در زبان حال خود بگوید چرا این طور شد؟ چرا این گونه نشد؟ چرا این کار با من انجام شد و نه دیگران چه چیزی موجب رفاه فلانی و سختی من شده است؟ و نعمت او و نقمت من چیست؟» و سایر پرسش های نفسانی که نشان دهنده اعتراض به خداوند متعال است در چنین حالتی باید بداند که تحت تسخیر، قهر و سلطه شيطان و القائات و وحی او قرار گرفته است. فَهَذَا هُوَ الْمِعْيَارُ النَّامُ فِي تَشْخِيصِ وُقُوعِهِ تَحْتَ تَصَرُّفِ الشَّيْطَانِ وَعَدَمِهِ. وَاسْتَظْهَرَهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ مِنْ رِوَايَةٍ وَارِدَةٍ فِي الْمَقَامِ، مُصَرّحَةٍ بِمَا ذُكِرَ مِنَ الْمِعْيَار. این همان معیار کامل برای تشخیص این است که آیا فرد تحت تصرف شیطان قرار دارد يا خير. و صاحب علم جمعی (رحمت اللّه علیه این معیار را از روایتی در این زمینه استخراج کرده که به صراحت بر این معیار تأکید دارد.) وَلَا يَخْفَى أَنَّ إِنْبِسَاطَ النَّفْسِ فِي الْمَقَامِ الْأَوَّلِ لَا يُنَافِي الحُزنَ وَالْأَمَ الظَّاهِرِيَّ؛ فَإِنَّهُ إِنْسَاطٌ فِي كُنْهِ النَّفْسِ يُعَبَّرُ عَنْهُ فِي عِلْمِ الْأَخْلَاقِ بِالرِّضَا وَالتَّسْلِيمِ. وَذَلِكَ كَمَا كَانَ لِسَيِّدِنَا وَمَوْلَانَا الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَوْمَ عَاشُورَاءَ؛ حَيْثُ إِنَّهُ كَانَ يَتَأَمَّ مِنْ قَتْلِ وَلَدِهِ وَعَشِيرَتِهِ وَيَحْزَنُ مِنْ فُرْقَةِ أَصْحَابِهِ وَأَحِبَّتِهِ وَإِسَارَةِ عِبَالِهِ وَنِسَائِهِ، إِلَّا أَنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي جَمِيعِ هَذِهِ الْأَحْوَالِ كَانَ سَاكِنَ النَّفْسِ ، مُطْمَئِنَّ الْقَلْبِ، رَاضِبًا عَنْ اللَّهِ، غَيْرَ مُعْتَرِضٍ عَلَيْهِ، وَاثِقًا بِهِ، مُتَّكِنَّا عَلَيْهِ. و پنهان نیست که انبساط نفس در مقام اول، با غم و درد ظاهری منافاتی ندارد؛ زیرا این انبساط در عمق نفس است که در علم اخلاق به آن رضا و تسلیم می گویند. همان طور که برای سید و مولای ما حسین علیه السلام در روز عاشورا بود؛ او از قتل فرزندان و خویشانش از جدایی یاران و دوستانش و از اسارت خانواده و زنانش رنج می برد و غمگین بود، اما در همه این حالات نفس او آرام قلب او مطمئن و از خداوند راضی بود، بدون اعتراض، به خداوند اعتماد داشت و بر او تکیه کرده بود.

وَأَمَّا إِذَا وَجَدَ مِنْ نَفْسِهِ عِنْدَ وُرُودِ بَلِيَّةٍ أَوْ إِلْمَامِ حَادِثَةٍ وَدَاهِيَةٍ صَغِيرَةِ انْقِبَاضًا حَقِيقِيًّا نَفْسِيَّا، وَصَارَ مُسْتَشْكِلًا عَلَى اللهِ تَعَالَى مُورِدًا عَلَيْهِ إِيرَادَاتٍ شَتَّى، وَقَائِلًا بِلِسَانِ حَالِهِ: لِمَ صَارَ ذَا؟ وَلِمَ لَمْ يَصِرْ هَكَذَا؟ وَلِمَ فَعَلَ ذَلِكَ الْفِعْلَ بي دُونَ غَيْرِي؟ وَمَا الْمُرَجَحُ فِي رَحَاءِ الْفُلَاتِي وَشِدَّتِي، وَنِعْمَتِهِ وَنِقْمَتِي؟» وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْأَسْئِلَةِ النَّفْسِيَّةِ الْكَاشِفَةِ عَنْ الاِعْتِرَاضِ عَلَى اللهِ تَعَالَى، فَلْيَعْلَمْ بِأَنَّهُ حِينَئِذٍ وَقَعَ تَحْتَ تَسْخِيرِ الشَّيْطَانِ وَقَهْرِه وَسُلْطَانِهِ وَالْقَانِهِ وَوَحْيِهِ وَتَقْلِيبَاتِهِ. اما اگر در هنگام ورود بلایی یا حادثه ای کوچک در نفس خود انقباض حقیقی احساس کند و بر خداوند متعال ایراداتی وارد آورد و در زبان حال خود بگوید چرا این طور شد؟ چرا این گونه نشد؟ چرا این کار با من انجام شد و نه دیگران چه چیزی موجب رفاه فلانی و سختی من شده است؟ و نعمت او و نقمت من چیست؟» و سایر پرسش های نفسانی که نشان دهنده اعتراض به خداوند متعال است در چنین حالتی باید بداند که تحت تسخیر، قهر و سلطه شيطان و القائات و وحی او قرار گرفته است. فَهَذَا هُوَ الْمِعْيَارُ النَّامُ فِي تَشْخِيصِ وُقُوعِهِ تَحْتَ تَصَرُّفِ الشَّيْطَانِ وَعَدَمِهِ. وَاسْتَظْهَرَهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ مِنْ رِوَايَةٍ وَارِدَةٍ فِي الْمَقَامِ، مُصَرّحَةٍ بِمَا ذُكِرَ مِنَ الْمِعْيَار. این همان معیار کامل برای تشخیص این است که آیا فرد تحت تصرف شیطان قرار دارد يا خير. و صاحب علم جمعی (رحمت اللّه علیه این معیار را از روایتی در این زمینه استخراج کرده که به صراحت بر این معیار تأکید دارد.) وَلَا يَخْفَى أَنَّ إِنْبِسَاطَ النَّفْسِ فِي الْمَقَامِ الْأَوَّلِ لَا يُنَافِي الحُزنَ وَالْأَمَ الظَّاهِرِيَّ؛ فَإِنَّهُ إِنْسَاطٌ فِي كُنْهِ النَّفْسِ يُعَبَّرُ عَنْهُ فِي عِلْمِ الْأَخْلَاقِ بِالرِّضَا وَالتَّسْلِيمِ. وَذَلِكَ كَمَا كَانَ لِسَيِّدِنَا وَمَوْلَانَا الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَوْمَ عَاشُورَاءَ؛ حَيْثُ إِنَّهُ كَانَ يَتَأَمَّ مِنْ قَتْلِ وَلَدِهِ وَعَشِيرَتِهِ وَيَحْزَنُ مِنْ فُرْقَةِ أَصْحَابِهِ وَأَحِبَّتِهِ وَإِسَارَةِ عِبَالِهِ وَنِسَائِهِ، إِلَّا أَنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي جَمِيعِ هَذِهِ الْأَحْوَالِ كَانَ سَاكِنَ النَّفْسِ ، مُطْمَئِنَّ الْقَلْبِ، رَاضِبًا عَنْ اللَّهِ، غَيْرَ مُعْتَرِضٍ عَلَيْهِ، وَاثِقًا بِهِ، مُتَّكِنَّا عَلَيْهِ. و پنهان نیست که انبساط نفس در مقام اول، با غم و درد ظاهری منافاتی ندارد؛ زیرا این انبساط در عمق نفس است که در علم اخلاق به آن رضا و تسلیم می گویند. همان طور که برای سید و مولای ما حسین علیه السلام در روز عاشورا بود؛ او از قتل فرزندان و خویشانش از جدایی یاران و دوستانش و از اسارت خانواده و زنانش رنج می برد و غمگین بود، اما در همه این حالات نفس او آرام قلب او مطمئن و از خداوند راضی بود، بدون اعتراض، به خداوند اعتماد داشت و بر او تکیه کرده بود.

وَأَمَّا إِذَا وَجَدَ مِنْ نَفْسِهِ عِنْدَ وُرُودِ بَلِيَّةٍ أَوْ إِلْمَامِ حَادِثَةٍ وَدَاهِيَةٍ صَغِيرَةِ انْقِبَاضًا حَقِيقِيًّا نَفْسِيَّا، وَصَارَ مُسْتَشْكِلًا عَلَى اللهِ تَعَالَى مُورِدًا عَلَيْهِ إِيرَادَاتٍ شَتَّى، وَقَائِلًا بِلِسَانِ حَالِهِ: لِمَ صَارَ ذَا؟ وَلِمَ لَمْ يَصِرْ هَكَذَا؟ وَلِمَ فَعَلَ ذَلِكَ الْفِعْلَ بي دُونَ غَيْرِي؟ وَمَا الْمُرَجَحُ فِي رَحَاءِ الْفُلَاتِي وَشِدَّتِي، وَنِعْمَتِهِ وَنِقْمَتِي؟» وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْأَسْئِلَةِ النَّفْسِيَّةِ الْكَاشِفَةِ عَنْ الاِعْتِرَاضِ عَلَى اللهِ تَعَالَى، فَلْيَعْلَمْ بِأَنَّهُ حِينَئِذٍ وَقَعَ تَحْتَ تَسْخِيرِ الشَّيْطَانِ وَقَهْرِه وَسُلْطَانِهِ وَالْقَانِهِ وَوَحْيِهِ وَتَقْلِيبَاتِهِ. اما اگر در هنگام ورود بلایی یا حادثه ای کوچک در نفس خود انقباض حقیقی احساس کند و بر خداوند متعال ایراداتی وارد آورد و در زبان حال خود بگوید چرا این طور شد؟ چرا این گونه نشد؟ چرا این کار با من انجام شد و نه دیگران چه چیزی موجب رفاه فلانی و سختی من شده است؟ و نعمت او و نقمت من چیست؟» و سایر پرسش های نفسانی که نشان دهنده اعتراض به خداوند متعال است در چنین حالتی باید بداند که تحت تسخیر، قهر و سلطه شيطان و القائات و وحی او قرار گرفته است. فَهَذَا هُوَ الْمِعْيَارُ النَّامُ فِي تَشْخِيصِ وُقُوعِهِ تَحْتَ تَصَرُّفِ الشَّيْطَانِ وَعَدَمِهِ. وَاسْتَظْهَرَهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ مِنْ رِوَايَةٍ وَارِدَةٍ فِي الْمَقَامِ، مُصَرّحَةٍ بِمَا ذُكِرَ مِنَ الْمِعْيَار. این همان معیار کامل برای تشخیص این است که آیا فرد تحت تصرف شیطان قرار دارد يا خير. و صاحب علم جمعی (رحمت اللّه علیه این معیار را از روایتی در این زمینه استخراج کرده که به صراحت بر این معیار تأکید دارد.) وَلَا يَخْفَى أَنَّ إِنْبِسَاطَ النَّفْسِ فِي الْمَقَامِ الْأَوَّلِ لَا يُنَافِي الحُزنَ وَالْأَمَ الظَّاهِرِيَّ؛ فَإِنَّهُ إِنْسَاطٌ فِي كُنْهِ النَّفْسِ يُعَبَّرُ عَنْهُ فِي عِلْمِ الْأَخْلَاقِ بِالرِّضَا وَالتَّسْلِيمِ. وَذَلِكَ كَمَا كَانَ لِسَيِّدِنَا وَمَوْلَانَا الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَوْمَ عَاشُورَاءَ؛ حَيْثُ إِنَّهُ كَانَ يَتَأَمَّ مِنْ قَتْلِ وَلَدِهِ وَعَشِيرَتِهِ وَيَحْزَنُ مِنْ فُرْقَةِ أَصْحَابِهِ وَأَحِبَّتِهِ وَإِسَارَةِ عِبَالِهِ وَنِسَائِهِ، إِلَّا أَنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي جَمِيعِ هَذِهِ الْأَحْوَالِ كَانَ سَاكِنَ النَّفْسِ ، مُطْمَئِنَّ الْقَلْبِ، رَاضِبًا عَنْ اللَّهِ، غَيْرَ مُعْتَرِضٍ عَلَيْهِ، وَاثِقًا بِهِ، مُتَّكِنَّا عَلَيْهِ. و پنهان نیست که انبساط نفس در مقام اول، با غم و درد ظاهری منافاتی ندارد؛ زیرا این انبساط در عمق نفس است که در علم اخلاق به آن رضا و تسلیم می گویند. همان طور که برای سید و مولای ما حسین علیه السلام در روز عاشورا بود؛ او از قتل فرزندان و خویشانش از جدایی یاران و دوستانش و از اسارت خانواده و زنانش رنج می برد و غمگین بود، اما در همه این حالات نفس او آرام قلب او مطمئن و از خداوند راضی بود، بدون اعتراض، به خداوند اعتماد داشت و بر او تکیه کرده بود.

وَكَانَ مِنْ دُعَائِهِ فِي هَذَا الْيَوْمِ: «اللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِي فِي كُلِّ كَرْبِ» fn[الأمالي (للمفيد / 273؛ التهذيب 3 / 94؛ بحار الأنوار 92 / 186]( []. . الدُّعَاءَ. فَلَمْ يَتَفَوَّهُ بِكَلِمَةٍ لَيْسَ لِلَّهِ فِيهَا رِضًا. فَإِذَنْ هَذَا الْإِنْبِسَاطُ لَا يُنَافِي الْحُزْنَ ، كَمَا أَنَّ الْإِنْقِبَاضَ فِي الْمَقَامِ الثَّانِي لَا يُنَافِي الْفَرَحَ الظَّاهِرِيَّ وَالصَّحْكَ الصُّورِيَّ؛ إِذِ الْمِعْيَارُ اعْتِرَاضُ النَّفْسِ.) و از دعاهای او در این روز بود: «خدایا، تو اعتماد من در هر سختی هستی» - دعا . او کلمه ای نگفت که در آن رضای خداوند نباشد. بنابراین، این انبساط با غم منافاتی ندارد، همان طور که انقباض در مقام دوم با شادی ظاهری و خنده صوری منافاتی ندارد؛ زیرا معیار، اعتراض نفس است. وَبِالْجُمْلَةِ: لَا بُدَّ لِكُلِّ مُؤْمِنٍ عَارِفٍ بِاللَّهِ نْ يَعْرِفَ وَيَعْتَرِفَ بِالشَّيْطَانِ الْمَادِيِّ اللَّطِيفِ الْخَارِجِي الْمُتَصَرِفِ فِيهِ، وَأَنْ يَخَافَ مِنْ مَكَائِدِهِ وَيَسْتَعِيذَ مِنْهُ فِي كُنْهِ نَفْسِهِ بِاللَّهِ تَعَالَى، وَيَتَبَرَأَ مِنْ حَوْلِ نَفْسِهِ؛ فَإِنَّهُ ضَعِيفٌ، وَالْمَلْعُونُ قَوِيٌّ غَوِيٌّ. به طور خلاصه: هر مؤمن عارفی که خدا را می شناسد باید شیطان مادی لطیف خارجی را که در وجود او تصرف می کند، بشناسد و به وجود او اعتراف کند. همچنین باید از مکرهای او بترسد و در عمق نفس خود به خداوند متعال از او پناه ببرد و از نیروی خود بیزاری جوید؛ زیرا انسان ضعیف است و این ملعون قوی و گمراه کننده است. ## حکمت خلقت شيطان. وَأَمَّا كَوْنُ خِلْقَةِ هَذَا الْمَلْعُونِ لُطْفًا مِنَ اللَّهِ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَوُجُودُهُ نِعْمَةَ لِلْعِبَادِ الصَّالِحِينَ، وَكَذَا كَوْنُ خِلْقَةِ الْمَلَائِكَةِ نِعْمَةً وَرَحْمَةً لَهُمْ، فَيَأْتِي تَفْصِيلُهُ فِيمَا سَيَأْتِي مُسْتَوْفِّ . إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. اما اینکه آفرینش این ملعون لطفی از جانب خداوند برای مؤمنان است و وجود او نعمتی برای بندگان صالح می باشد، و همچنین اینکه آفرینش فرشتگان نعمتی و رحمتی برای آنان است، توضیحات آن در آینده به طور کامل ارائه خواهد شد - إن شاء الله تعالى. وَلَكِنْ إِجْمَالُهُ: إِنَّ مَعْرِفَةَ اللَّهِ وَمَعْرِفَةَ قُدُّوسِيَّتِهِ وَسَبُوحِيَّتِهِ وَمَحْمُودِيَّتِهِ وَمُمَجِدِيَّتِهِ، بِأَنَّ الْحَمْدَ وَالْمَجْدَ وَالثَّنَاءَ كُلَّهَا لَهُ تَعَالَى فَقَطْ لَا لِغَيْرِهِ، تَكُونُ ذَاتَ مَرَاتِبَ غَيْرِ مُتَنَاهِيَةٍ. اما به طور خلاصه شناخت خداوند و قدوسیت، سبوحیت محمودیت و تمجید او، و اینکه تمامی ستایش، مجد و ثنا فقط شایسته اوست و هیچ کس دیگری شایسته آن نیست دارای مراتبی بی نهایت است.

وَكَانَ مِنْ دُعَائِهِ فِي هَذَا الْيَوْمِ: «اللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِي فِي كُلِّ كَرْبِ» fn[الأمالي (للمفيد / 273؛ التهذيب 3 / 94؛ بحار الأنوار 92 / 186]( []. . الدُّعَاءَ. فَلَمْ يَتَفَوَّهُ بِكَلِمَةٍ لَيْسَ لِلَّهِ فِيهَا رِضًا. فَإِذَنْ هَذَا الْإِنْبِسَاطُ لَا يُنَافِي الْحُزْنَ ، كَمَا أَنَّ الْإِنْقِبَاضَ فِي الْمَقَامِ الثَّانِي لَا يُنَافِي الْفَرَحَ الظَّاهِرِيَّ وَالصَّحْكَ الصُّورِيَّ؛ إِذِ الْمِعْيَارُ اعْتِرَاضُ النَّفْسِ.) و از دعاهای او در این روز بود: «خدایا، تو اعتماد من در هر سختی هستی» - دعا . او کلمه ای نگفت که در آن رضای خداوند نباشد. بنابراین، این انبساط با غم منافاتی ندارد، همان طور که انقباض در مقام دوم با شادی ظاهری و خنده صوری منافاتی ندارد؛ زیرا معیار، اعتراض نفس است. وَبِالْجُمْلَةِ: لَا بُدَّ لِكُلِّ مُؤْمِنٍ عَارِفٍ بِاللَّهِ نْ يَعْرِفَ وَيَعْتَرِفَ بِالشَّيْطَانِ الْمَادِيِّ اللَّطِيفِ الْخَارِجِي الْمُتَصَرِفِ فِيهِ، وَأَنْ يَخَافَ مِنْ مَكَائِدِهِ وَيَسْتَعِيذَ مِنْهُ فِي كُنْهِ نَفْسِهِ بِاللَّهِ تَعَالَى، وَيَتَبَرَأَ مِنْ حَوْلِ نَفْسِهِ؛ فَإِنَّهُ ضَعِيفٌ، وَالْمَلْعُونُ قَوِيٌّ غَوِيٌّ. به طور خلاصه: هر مؤمن عارفی که خدا را می شناسد باید شیطان مادی لطیف خارجی را که در وجود او تصرف می کند، بشناسد و به وجود او اعتراف کند. همچنین باید از مکرهای او بترسد و در عمق نفس خود به خداوند متعال از او پناه ببرد و از نیروی خود بیزاری جوید؛ زیرا انسان ضعیف است و این ملعون قوی و گمراه کننده است. ## حکمت خلقت شيطان. وَأَمَّا كَوْنُ خِلْقَةِ هَذَا الْمَلْعُونِ لُطْفًا مِنَ اللَّهِ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَوُجُودُهُ نِعْمَةَ لِلْعِبَادِ الصَّالِحِينَ، وَكَذَا كَوْنُ خِلْقَةِ الْمَلَائِكَةِ نِعْمَةً وَرَحْمَةً لَهُمْ، فَيَأْتِي تَفْصِيلُهُ فِيمَا سَيَأْتِي مُسْتَوْفِّ . إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. اما اینکه آفرینش این ملعون لطفی از جانب خداوند برای مؤمنان است و وجود او نعمتی برای بندگان صالح می باشد، و همچنین اینکه آفرینش فرشتگان نعمتی و رحمتی برای آنان است، توضیحات آن در آینده به طور کامل ارائه خواهد شد - إن شاء الله تعالى. وَلَكِنْ إِجْمَالُهُ: إِنَّ مَعْرِفَةَ اللَّهِ وَمَعْرِفَةَ قُدُّوسِيَّتِهِ وَسَبُوحِيَّتِهِ وَمَحْمُودِيَّتِهِ وَمُمَجِدِيَّتِهِ، بِأَنَّ الْحَمْدَ وَالْمَجْدَ وَالثَّنَاءَ كُلَّهَا لَهُ تَعَالَى فَقَطْ لَا لِغَيْرِهِ، تَكُونُ ذَاتَ مَرَاتِبَ غَيْرِ مُتَنَاهِيَةٍ. اما به طور خلاصه شناخت خداوند و قدوسیت، سبوحیت محمودیت و تمجید او، و اینکه تمامی ستایش، مجد و ثنا فقط شایسته اوست و هیچ کس دیگری شایسته آن نیست دارای مراتبی بی نهایت است.

وَكَانَ مِنْ دُعَائِهِ فِي هَذَا الْيَوْمِ: «اللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِي فِي كُلِّ كَرْبِ» fn[الأمالي (للمفيد / 273؛ التهذيب 3 / 94؛ بحار الأنوار 92 / 186]( []. . الدُّعَاءَ. فَلَمْ يَتَفَوَّهُ بِكَلِمَةٍ لَيْسَ لِلَّهِ فِيهَا رِضًا. فَإِذَنْ هَذَا الْإِنْبِسَاطُ لَا يُنَافِي الْحُزْنَ ، كَمَا أَنَّ الْإِنْقِبَاضَ فِي الْمَقَامِ الثَّانِي لَا يُنَافِي الْفَرَحَ الظَّاهِرِيَّ وَالصَّحْكَ الصُّورِيَّ؛ إِذِ الْمِعْيَارُ اعْتِرَاضُ النَّفْسِ.) و از دعاهای او در این روز بود: «خدایا، تو اعتماد من در هر سختی هستی» - دعا . او کلمه ای نگفت که در آن رضای خداوند نباشد. بنابراین، این انبساط با غم منافاتی ندارد، همان طور که انقباض در مقام دوم با شادی ظاهری و خنده صوری منافاتی ندارد؛ زیرا معیار، اعتراض نفس است. وَبِالْجُمْلَةِ: لَا بُدَّ لِكُلِّ مُؤْمِنٍ عَارِفٍ بِاللَّهِ نْ يَعْرِفَ وَيَعْتَرِفَ بِالشَّيْطَانِ الْمَادِيِّ اللَّطِيفِ الْخَارِجِي الْمُتَصَرِفِ فِيهِ، وَأَنْ يَخَافَ مِنْ مَكَائِدِهِ وَيَسْتَعِيذَ مِنْهُ فِي كُنْهِ نَفْسِهِ بِاللَّهِ تَعَالَى، وَيَتَبَرَأَ مِنْ حَوْلِ نَفْسِهِ؛ فَإِنَّهُ ضَعِيفٌ، وَالْمَلْعُونُ قَوِيٌّ غَوِيٌّ. به طور خلاصه: هر مؤمن عارفی که خدا را می شناسد باید شیطان مادی لطیف خارجی را که در وجود او تصرف می کند، بشناسد و به وجود او اعتراف کند. همچنین باید از مکرهای او بترسد و در عمق نفس خود به خداوند متعال از او پناه ببرد و از نیروی خود بیزاری جوید؛ زیرا انسان ضعیف است و این ملعون قوی و گمراه کننده است. ## حکمت خلقت شيطان. وَأَمَّا كَوْنُ خِلْقَةِ هَذَا الْمَلْعُونِ لُطْفًا مِنَ اللَّهِ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَوُجُودُهُ نِعْمَةَ لِلْعِبَادِ الصَّالِحِينَ، وَكَذَا كَوْنُ خِلْقَةِ الْمَلَائِكَةِ نِعْمَةً وَرَحْمَةً لَهُمْ، فَيَأْتِي تَفْصِيلُهُ فِيمَا سَيَأْتِي مُسْتَوْفِّ . إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. اما اینکه آفرینش این ملعون لطفی از جانب خداوند برای مؤمنان است و وجود او نعمتی برای بندگان صالح می باشد، و همچنین اینکه آفرینش فرشتگان نعمتی و رحمتی برای آنان است، توضیحات آن در آینده به طور کامل ارائه خواهد شد - إن شاء الله تعالى. وَلَكِنْ إِجْمَالُهُ: إِنَّ مَعْرِفَةَ اللَّهِ وَمَعْرِفَةَ قُدُّوسِيَّتِهِ وَسَبُوحِيَّتِهِ وَمَحْمُودِيَّتِهِ وَمُمَجِدِيَّتِهِ، بِأَنَّ الْحَمْدَ وَالْمَجْدَ وَالثَّنَاءَ كُلَّهَا لَهُ تَعَالَى فَقَطْ لَا لِغَيْرِهِ، تَكُونُ ذَاتَ مَرَاتِبَ غَيْرِ مُتَنَاهِيَةٍ. اما به طور خلاصه شناخت خداوند و قدوسیت، سبوحیت محمودیت و تمجید او، و اینکه تمامی ستایش، مجد و ثنا فقط شایسته اوست و هیچ کس دیگری شایسته آن نیست دارای مراتبی بی نهایت است.

وَكَانَ مِنْ دُعَائِهِ فِي هَذَا الْيَوْمِ: «اللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِي فِي كُلِّ كَرْبِ» fn[الأمالي (للمفيد / 273؛ التهذيب 3 / 94؛ بحار الأنوار 92 / 186]( []. . الدُّعَاءَ. فَلَمْ يَتَفَوَّهُ بِكَلِمَةٍ لَيْسَ لِلَّهِ فِيهَا رِضًا. فَإِذَنْ هَذَا الْإِنْبِسَاطُ لَا يُنَافِي الْحُزْنَ ، كَمَا أَنَّ الْإِنْقِبَاضَ فِي الْمَقَامِ الثَّانِي لَا يُنَافِي الْفَرَحَ الظَّاهِرِيَّ وَالصَّحْكَ الصُّورِيَّ؛ إِذِ الْمِعْيَارُ اعْتِرَاضُ النَّفْسِ.) و از دعاهای او در این روز بود: «خدایا، تو اعتماد من در هر سختی هستی» - دعا . او کلمه ای نگفت که در آن رضای خداوند نباشد. بنابراین، این انبساط با غم منافاتی ندارد، همان طور که انقباض در مقام دوم با شادی ظاهری و خنده صوری منافاتی ندارد؛ زیرا معیار، اعتراض نفس است. وَبِالْجُمْلَةِ: لَا بُدَّ لِكُلِّ مُؤْمِنٍ عَارِفٍ بِاللَّهِ نْ يَعْرِفَ وَيَعْتَرِفَ بِالشَّيْطَانِ الْمَادِيِّ اللَّطِيفِ الْخَارِجِي الْمُتَصَرِفِ فِيهِ، وَأَنْ يَخَافَ مِنْ مَكَائِدِهِ وَيَسْتَعِيذَ مِنْهُ فِي كُنْهِ نَفْسِهِ بِاللَّهِ تَعَالَى، وَيَتَبَرَأَ مِنْ حَوْلِ نَفْسِهِ؛ فَإِنَّهُ ضَعِيفٌ، وَالْمَلْعُونُ قَوِيٌّ غَوِيٌّ. به طور خلاصه: هر مؤمن عارفی که خدا را می شناسد باید شیطان مادی لطیف خارجی را که در وجود او تصرف می کند، بشناسد و به وجود او اعتراف کند. همچنین باید از مکرهای او بترسد و در عمق نفس خود به خداوند متعال از او پناه ببرد و از نیروی خود بیزاری جوید؛ زیرا انسان ضعیف است و این ملعون قوی و گمراه کننده است. ## حکمت خلقت شيطان. وَأَمَّا كَوْنُ خِلْقَةِ هَذَا الْمَلْعُونِ لُطْفًا مِنَ اللَّهِ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَوُجُودُهُ نِعْمَةَ لِلْعِبَادِ الصَّالِحِينَ، وَكَذَا كَوْنُ خِلْقَةِ الْمَلَائِكَةِ نِعْمَةً وَرَحْمَةً لَهُمْ، فَيَأْتِي تَفْصِيلُهُ فِيمَا سَيَأْتِي مُسْتَوْفِّ . إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى. اما اینکه آفرینش این ملعون لطفی از جانب خداوند برای مؤمنان است و وجود او نعمتی برای بندگان صالح می باشد، و همچنین اینکه آفرینش فرشتگان نعمتی و رحمتی برای آنان است، توضیحات آن در آینده به طور کامل ارائه خواهد شد - إن شاء الله تعالى. وَلَكِنْ إِجْمَالُهُ: إِنَّ مَعْرِفَةَ اللَّهِ وَمَعْرِفَةَ قُدُّوسِيَّتِهِ وَسَبُوحِيَّتِهِ وَمَحْمُودِيَّتِهِ وَمُمَجِدِيَّتِهِ، بِأَنَّ الْحَمْدَ وَالْمَجْدَ وَالثَّنَاءَ كُلَّهَا لَهُ تَعَالَى فَقَطْ لَا لِغَيْرِهِ، تَكُونُ ذَاتَ مَرَاتِبَ غَيْرِ مُتَنَاهِيَةٍ. اما به طور خلاصه شناخت خداوند و قدوسیت، سبوحیت محمودیت و تمجید او، و اینکه تمامی ستایش، مجد و ثنا فقط شایسته اوست و هیچ کس دیگری شایسته آن نیست دارای مراتبی بی نهایت است.

وَكَذَا عَظَمَتُهُ غَيْرُ مُتَنَاهِيَةٍ. وَمِنْ شِدَّةِ عَظَمَتِهِ خِلْقَةُ الشَّيْطَانِ الْمَلْعُونِ الَّذِي تَرْتَعِدُ مِنْهُ فَرَائِصُ الْأَنْبِيَاءِ. فَبِهِ يُظْهَرُ عَظَمَةُ اللهِ، وَالخَلْقُ غَافِلٌ عَنْهُ كَمَا قَالَ فِي كِتَابِهِ الْعَزِيزِ : (193 ﴿وَمَا قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ fn[الحج (22) / 74](footnote1-page678"> 1) شرح المنظومة 5 / 180

.).) و عظمت او نیز بی نهایت است. و از شدت عظمت اوست که شیطان ملعون آفریده شده است، موجودی که پیامبران از او به لرزه در می آیند با وجود او عظمت خداوند آشکار میشود اما مخلوقات از آن غافل اند. همان طور که در کتاب عزیزش فرمود «و خدا را آن گونه که شایسته است نشناختند». وَهَذِهِ الْآيَةُ مِنْ أَعَاظِمِ الْآيَاتِ عِنْدَ صَاحِبِ الْعِلْمِ الْجَمْعِي؛ إِذْ عَظَمَتُهُ تَعَالَى لَا تُقَدَّرُ وَلَا تُحَدُّ، وَالْبَشَرُ يُحَدِّدُهَا وَيُقَدِّرُهَا بِمِقْدَارٍ عَقْلِهِ. وَقَدْ وَرَدَ النَّهْيُ الْأَكِيدُ كِتَابًا وَسُنَّةً عَنْ التَّفَكُرِ فِيهِ تَعَالَى وَفِي فِعْلِهِ بِأَنَّهُ كَيْفَ هُوَ وَعَلَى أَي طَوْرٍ؛ حَيْثُ إِنَّ طَوْرَ الْفِعْل رَاجِعٌ إِلَى الذَّاتِ، وَلَا طَوْرَ لَهُ تَعَالَى، فَلَا طَوْرَ لِفِعْلِهِ. این آیه از بزرگترین آیات نزد صاحب علم جمعی است؛ زیرا عظمت خداوند متعال قابل اندازه گیری و محدود شدن نیست اما بشر آن را به میزان عقل خود محدود و اندازه گیری می کند در کتاب و سنت به شدت از تفکر درباره ذات خداوند و فعل او به صورت اینکه او چگونه است و بر چه طوری است نهی شده است؛ زیرا طور فعل به ذات بازمی گردد و خداوند متعال طور و چگونگی ندارد، پس فعل او نیز طور ندارد. فَالْبَحْتُ عَنِ الْوُجُودِ وَتَصَوُّرِهِ وَتَوَهُمِهِ وَتَعَقُلِهِ، كُلُّهُ ضَلَالَةٌ وَجَهَالَةٌ. حَيْثُ إِنَّ الْوُجُودَ لَا يُتَوَهَّمُ وَلَا يُتَصَوَّرُ وَلَا يُتَعَقَّلُ، بَلْ يُشَاهَدُ بِالشُّهُودِ الحُضُورِي الْوِجْدَانِي. قَالَ السَّبْزَوَارِيُّ: مَنْهُومُهُ مِنْ أَعْرَفِ الْأَشْيَاءِ / وَكُنْهُهُ في غَايَةِ الخفاء <a href="#ref- [].) بنابراین، جستجو درباره وجود و تصور، توهم و تعقل آن، همگی گمراهی و جهالت است؛ زیرا وجود نه قابل توهم، نه قابل تصور و نه قابل تعقل است بلکه فقط با شهود حضوری و وجدانی مشاهده می شود. سبزواری می گوید: مفهوم آن از آشناترین چیزهاست / اما کنه آن در نهایت خفا قرار دارد". وَقَدْ صَرَّحَ صَدْرُ الْمُتَأَهِينَ وَسَائِرُ مُحَقِّقِي الْفَلَاسِفَةِ بِأَنَّ كُنْهَ الْوُجُودِ لَا يُدْرَكُ بالمدارك الوهمية والخيالية بِالْمَدَارِكِ الْوَهْمِيَّةِ وَالْخَيَالِيَّةِ وَالْعَقْلِيَّةِ. وصدرالمتألهین و سایر محققان فلسفه تصریح کرده اند که کنه وجود با مدارک وهمی، خیالی و عقلی قابل درک نیست.

كَيْفَ وَيَأْمُرُ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ بِالِاسْتِعَاذَةِ مِنْهُ بِاللَّهِ تَعَالَى، كَمَا قَالَ: ﴿فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّحِيمِ fn[النحل (16 / 98](footnote1-page681" id=") [].) بنابراین، جستجو درباره وجود و تصور، توهم و تعقل آن، همگی گمراهی و جهالت است؛ زیرا وجود نه قابل توهم، نه قابل تصور و نه قابل تعقل است بلکه فقط با شهود حضوری و وجدانی مشاهده می شود. سبزواری می گوید: مفهوم آن از آشناترین چیزهاست / اما کنه آن در نهایت خفا قرار دارد". وَقَدْ صَرَّحَ صَدْرُ الْمُتَأَهِينَ وَسَائِرُ مُحَقِّقِي الْفَلَاسِفَةِ بِأَنَّ كُنْهَ الْوُجُودِ لَا يُدْرَكُ بالمدارك الوهمية والخيالية بِالْمَدَارِكِ الْوَهْمِيَّةِ وَالْخَيَالِيَّةِ وَالْعَقْلِيَّةِ. وصدرالمتألهین و سایر محققان فلسفه تصریح کرده اند که کنه وجود با مدارک وهمی، خیالی و عقلی قابل درک نیست.

كَيْفَ وَيَأْمُرُ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ بِالِاسْتِعَاذَةِ مِنْهُ بِاللَّهِ تَعَالَى، كَمَا قَالَ: ﴿فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّحِيمِ fn[النحل (16 / 98](footnote1-page681" style="display:inline-block">(1)


<a href="#) [].) بنابراین، جستجو درباره وجود و تصور، توهم و تعقل آن، همگی گمراهی و جهالت است؛ زیرا وجود نه قابل توهم، نه قابل تصور و نه قابل تعقل است بلکه فقط با شهود حضوری و وجدانی مشاهده می شود. سبزواری می گوید: مفهوم آن از آشناترین چیزهاست / اما کنه آن در نهایت خفا قرار دارد". وَقَدْ صَرَّحَ صَدْرُ الْمُتَأَهِينَ وَسَائِرُ مُحَقِّقِي الْفَلَاسِفَةِ بِأَنَّ كُنْهَ الْوُجُودِ لَا يُدْرَكُ بالمدارك الوهمية والخيالية بِالْمَدَارِكِ الْوَهْمِيَّةِ وَالْخَيَالِيَّةِ وَالْعَقْلِيَّةِ. وصدرالمتألهین و سایر محققان فلسفه تصریح کرده اند که کنه وجود با مدارک وهمی، خیالی و عقلی قابل درک نیست.

كَيْفَ وَيَأْمُرُ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ بِالِاسْتِعَاذَةِ مِنْهُ بِاللَّهِ تَعَالَى، كَمَا قَالَ: ﴿فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّحِيمِ fn[النحل (16 / 98](footnote1-page681" style="color:#3b82f6;" id="ref-) [].) بنابراین، جستجو درباره وجود و تصور، توهم و تعقل آن، همگی گمراهی و جهالت است؛ زیرا وجود نه قابل توهم، نه قابل تصور و نه قابل تعقل است بلکه فقط با شهود حضوری و وجدانی مشاهده می شود. سبزواری می گوید: مفهوم آن از آشناترین چیزهاست / اما کنه آن در نهایت خفا قرار دارد". وَقَدْ صَرَّحَ صَدْرُ الْمُتَأَهِينَ وَسَائِرُ مُحَقِّقِي الْفَلَاسِفَةِ بِأَنَّ كُنْهَ الْوُجُودِ لَا يُدْرَكُ بالمدارك الوهمية والخيالية بِالْمَدَارِكِ الْوَهْمِيَّةِ وَالْخَيَالِيَّةِ وَالْعَقْلِيَّةِ. وصدرالمتألهین و سایر محققان فلسفه تصریح کرده اند که کنه وجود با مدارک وهمی، خیالی و عقلی قابل درک نیست.

فَالإِدْرَاكُ الْحُصُولِيُّ بِجَمِيعِ مَرَاتِبِهِ لَا يَتَعَلَّقُ بِاللَّهِ وَلَا بِكَيْفِيَّةِ فِعْلِهِ مِنَ التَّطَوُّرِ أَوِ التَّشْكِيكِ أَوِ التَّبَايُنِ؛ لِأَنَّهُ لَا صُورَةَ مَعْقُولَةً لِلْوُجُودِ، وَلِأَنَّ الْوُجُودَ مَا بِهِ التَّوَهُمُ وَالتَّخَيُّلُ وَالتَّصَوُّرُ وَالتَّعَقُلْ، فَمَا كَانَ كَذَلِكَ، لَا يُحَاطُ بِالْمَدَارِكِ. ادراک حصولی با تمام مراتب خود نمی تواند به خداوند و چگونگی فعل او از حیث تطور، تشکیک یا تباین تعلق گیرد؛ زیرا برای وجود، هیچ صورت معقولی وجود ندارد، و از آنجا که وجود همان چیزی است که به واسطه آن توهم، تخيل، تصور و تعقل تحقق می یابد آنچه این گونه است قابل احاطه به واسطه مدارک نیست. فَمَا بِهِ يَتَحَقَّقُ التَّوَهُمُ، يَمْتَنِعُ أَنْ يُتَوَهَّمَ وَيَصِيرَ مُحَاطًا لِلْوَهُم. بنابراین آنچه به واسطه آن توهم تحقق می یابد نمی تواند خود مورد توهم قرار گیرد و در دام و هم گرفتار شود. فَإِذَنْ الْبَحْتُ عَنِ الْوُجُودِ وَأَحْكَامِهِ ضَلَالَةٌ وَجَهَالَةٌ وَتَبْعِيدٌ عَنِ الْوَاقِعِ وَسُلُوكٌ عَلَى نَقِيضِ الْمَطْلُوبِ. فَكُلُّ مَا تَوَهَّمْتَهُ أَوْ تَخَيَّلْتَهُ أَوْ تَعَقَّلْتَهُ، فَهُوَ فِعْلُكَ وَلَيْسَ بِإِلَهِ وَلَا فِعْلًا لَهُ تَعَالَى. بنابراین، جستجو درباره وجود و احکام آن گمراهی و جهالت است و موجب دوری از واقعیت و حرکتی برخلاف مطلوب است. هر آنچه تو تصور، تخیل یا تعقل کنی، عمل توست و نه خداوند است و نه فعلی از جانب او. وَأَمَّا الْمِقْدَارُ مِنَ الشُّهُودِ الْفِطْرِيّ الَّذِي جَعَلَ اللهُ الْبَشَرَ يَجُبُولًا عَلَيْهِ، فَهُوَ شُهُودُ أَنَّ الْوُجُودَ طَارِدُ الْعَدَمِ شُهُودًا بَسِيطًا يَحْتاجُ فِي التَّرْكِيبِ إِلَى التَّنْبِيهِ، وَشُهُودُ أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ الْمَكْشُوفَ كُنْهُهَا بِنُورِ الْوُجُودِ مُتَحَقِّقَةٌ بِالْوُجُودِ. وَأَمَّا كَيْفِيَّةُ التَّحَقُّقِ، فَهِيَ بَجْهُولَةٌ. اما مقداری از شهود ،فطری که خداوند بشر را بر آن سرشته است شهود این است که وجود، عدم را طرد می کند، این شهودی ساده است که برای ترکیب نیاز به تذکر دارد. همچنین شهود این است که ماهیات که با نور وجود کنه آنها آشکار شده، به واسطه وجود تحقق یافته اند. اما چگونگی تحقق آن، ناشناخته است. فکر و بحث از خدای متعال از القائات شیطانی است. فَلْيُعْلَمْ أَنَّ كُلَّ مَنْ تَفَكَّرَ أَوْ بَحَثَ عَنِ اللَّهِ وَصِفَاتِهِ وَأَفْعَالِهِ، فَقَدْ وَقَعَ وَخَضَعَ تَحْتَ سَيْطَرَةِ تَقْلِيبَاتِ الشَّيْطَانِ إِذْ بَعْدَ التَّنْبِيهِ عَلَى هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ يُذْعِنُ أَنَّ طَريقَ نَيْلِ الْمَعَارِفِ الْمَبْدَنِيَّةِ وَالْمَعَادِيَّةِ وَالْعِلْمِ بِحَقَائِقِ الْأَشْيَاءِ مُنْحَصِرُ فِي الخُضُوع لَدَى اللَّهِ وَعُبُودِيَّتِهِ وَالِالْتِجَاءِ إِلَيْهِ ، كَيْ يُعَرِّفَنَا نَفْسَهُ وَيُرِيَنَا كُنْهَ أَفْعَالِهِ. پس باید دانست که هرکسی که درباره خدا، صفات و افعال او تفکر یا جستجو کند، تحت سیطره تغییرات شيطان قرار گرفته است. زیرا پس از تذکر به این مطالب اذعان میشود که راه رسیدن به معرفت های ابتدایی و

فَالإِدْرَاكُ الْحُصُولِيُّ بِجَمِيعِ مَرَاتِبِهِ لَا يَتَعَلَّقُ بِاللَّهِ وَلَا بِكَيْفِيَّةِ فِعْلِهِ مِنَ التَّطَوُّرِ أَوِ التَّشْكِيكِ أَوِ التَّبَايُنِ؛ لِأَنَّهُ لَا صُورَةَ مَعْقُولَةً لِلْوُجُودِ، وَلِأَنَّ الْوُجُودَ مَا بِهِ التَّوَهُمُ وَالتَّخَيُّلُ وَالتَّصَوُّرُ وَالتَّعَقُلْ، فَمَا كَانَ كَذَلِكَ، لَا يُحَاطُ بِالْمَدَارِكِ. ادراک حصولی با تمام مراتب خود نمی تواند به خداوند و چگونگی فعل او از حیث تطور، تشکیک یا تباین تعلق گیرد؛ زیرا برای وجود، هیچ صورت معقولی وجود ندارد، و از آنجا که وجود همان چیزی است که به واسطه آن توهم، تخيل، تصور و تعقل تحقق می یابد آنچه این گونه است قابل احاطه به واسطه مدارک نیست. فَمَا بِهِ يَتَحَقَّقُ التَّوَهُمُ، يَمْتَنِعُ أَنْ يُتَوَهَّمَ وَيَصِيرَ مُحَاطًا لِلْوَهُم. بنابراین آنچه به واسطه آن توهم تحقق می یابد نمی تواند خود مورد توهم قرار گیرد و در دام و هم گرفتار شود. فَإِذَنْ الْبَحْتُ عَنِ الْوُجُودِ وَأَحْكَامِهِ ضَلَالَةٌ وَجَهَالَةٌ وَتَبْعِيدٌ عَنِ الْوَاقِعِ وَسُلُوكٌ عَلَى نَقِيضِ الْمَطْلُوبِ. فَكُلُّ مَا تَوَهَّمْتَهُ أَوْ تَخَيَّلْتَهُ أَوْ تَعَقَّلْتَهُ، فَهُوَ فِعْلُكَ وَلَيْسَ بِإِلَهِ وَلَا فِعْلًا لَهُ تَعَالَى. بنابراین، جستجو درباره وجود و احکام آن گمراهی و جهالت است و موجب دوری از واقعیت و حرکتی برخلاف مطلوب است. هر آنچه تو تصور، تخیل یا تعقل کنی، عمل توست و نه خداوند است و نه فعلی از جانب او. وَأَمَّا الْمِقْدَارُ مِنَ الشُّهُودِ الْفِطْرِيّ الَّذِي جَعَلَ اللهُ الْبَشَرَ يَجُبُولًا عَلَيْهِ، فَهُوَ شُهُودُ أَنَّ الْوُجُودَ طَارِدُ الْعَدَمِ شُهُودًا بَسِيطًا يَحْتاجُ فِي التَّرْكِيبِ إِلَى التَّنْبِيهِ، وَشُهُودُ أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ الْمَكْشُوفَ كُنْهُهَا بِنُورِ الْوُجُودِ مُتَحَقِّقَةٌ بِالْوُجُودِ. وَأَمَّا كَيْفِيَّةُ التَّحَقُّقِ، فَهِيَ بَجْهُولَةٌ. اما مقداری از شهود ،فطری که خداوند بشر را بر آن سرشته است شهود این است که وجود، عدم را طرد می کند، این شهودی ساده است که برای ترکیب نیاز به تذکر دارد. همچنین شهود این است که ماهیات که با نور وجود کنه آنها آشکار شده، به واسطه وجود تحقق یافته اند. اما چگونگی تحقق آن، ناشناخته است. فکر و بحث از خدای متعال از القائات شیطانی است. فَلْيُعْلَمْ أَنَّ كُلَّ مَنْ تَفَكَّرَ أَوْ بَحَثَ عَنِ اللَّهِ وَصِفَاتِهِ وَأَفْعَالِهِ، فَقَدْ وَقَعَ وَخَضَعَ تَحْتَ سَيْطَرَةِ تَقْلِيبَاتِ الشَّيْطَانِ إِذْ بَعْدَ التَّنْبِيهِ عَلَى هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ يُذْعِنُ أَنَّ طَريقَ نَيْلِ الْمَعَارِفِ الْمَبْدَنِيَّةِ وَالْمَعَادِيَّةِ وَالْعِلْمِ بِحَقَائِقِ الْأَشْيَاءِ مُنْحَصِرُ فِي الخُضُوع لَدَى اللَّهِ وَعُبُودِيَّتِهِ وَالِالْتِجَاءِ إِلَيْهِ ، كَيْ يُعَرِّفَنَا نَفْسَهُ وَيُرِيَنَا كُنْهَ أَفْعَالِهِ. پس باید دانست که هرکسی که درباره خدا، صفات و افعال او تفکر یا جستجو کند، تحت سیطره تغییرات شيطان قرار گرفته است. زیرا پس از تذکر به این مطالب اذعان میشود که راه رسیدن به معرفت های ابتدایی و

فَالإِدْرَاكُ الْحُصُولِيُّ بِجَمِيعِ مَرَاتِبِهِ لَا يَتَعَلَّقُ بِاللَّهِ وَلَا بِكَيْفِيَّةِ فِعْلِهِ مِنَ التَّطَوُّرِ أَوِ التَّشْكِيكِ أَوِ التَّبَايُنِ؛ لِأَنَّهُ لَا صُورَةَ مَعْقُولَةً لِلْوُجُودِ، وَلِأَنَّ الْوُجُودَ مَا بِهِ التَّوَهُمُ وَالتَّخَيُّلُ وَالتَّصَوُّرُ وَالتَّعَقُلْ، فَمَا كَانَ كَذَلِكَ، لَا يُحَاطُ بِالْمَدَارِكِ. ادراک حصولی با تمام مراتب خود نمی تواند به خداوند و چگونگی فعل او از حیث تطور، تشکیک یا تباین تعلق گیرد؛ زیرا برای وجود، هیچ صورت معقولی وجود ندارد، و از آنجا که وجود همان چیزی است که به واسطه آن توهم، تخيل، تصور و تعقل تحقق می یابد آنچه این گونه است قابل احاطه به واسطه مدارک نیست. فَمَا بِهِ يَتَحَقَّقُ التَّوَهُمُ، يَمْتَنِعُ أَنْ يُتَوَهَّمَ وَيَصِيرَ مُحَاطًا لِلْوَهُم. بنابراین آنچه به واسطه آن توهم تحقق می یابد نمی تواند خود مورد توهم قرار گیرد و در دام و هم گرفتار شود. فَإِذَنْ الْبَحْتُ عَنِ الْوُجُودِ وَأَحْكَامِهِ ضَلَالَةٌ وَجَهَالَةٌ وَتَبْعِيدٌ عَنِ الْوَاقِعِ وَسُلُوكٌ عَلَى نَقِيضِ الْمَطْلُوبِ. فَكُلُّ مَا تَوَهَّمْتَهُ أَوْ تَخَيَّلْتَهُ أَوْ تَعَقَّلْتَهُ، فَهُوَ فِعْلُكَ وَلَيْسَ بِإِلَهِ وَلَا فِعْلًا لَهُ تَعَالَى. بنابراین، جستجو درباره وجود و احکام آن گمراهی و جهالت است و موجب دوری از واقعیت و حرکتی برخلاف مطلوب است. هر آنچه تو تصور، تخیل یا تعقل کنی، عمل توست و نه خداوند است و نه فعلی از جانب او. وَأَمَّا الْمِقْدَارُ مِنَ الشُّهُودِ الْفِطْرِيّ الَّذِي جَعَلَ اللهُ الْبَشَرَ يَجُبُولًا عَلَيْهِ، فَهُوَ شُهُودُ أَنَّ الْوُجُودَ طَارِدُ الْعَدَمِ شُهُودًا بَسِيطًا يَحْتاجُ فِي التَّرْكِيبِ إِلَى التَّنْبِيهِ، وَشُهُودُ أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ الْمَكْشُوفَ كُنْهُهَا بِنُورِ الْوُجُودِ مُتَحَقِّقَةٌ بِالْوُجُودِ. وَأَمَّا كَيْفِيَّةُ التَّحَقُّقِ، فَهِيَ بَجْهُولَةٌ. اما مقداری از شهود ،فطری که خداوند بشر را بر آن سرشته است شهود این است که وجود، عدم را طرد می کند، این شهودی ساده است که برای ترکیب نیاز به تذکر دارد. همچنین شهود این است که ماهیات که با نور وجود کنه آنها آشکار شده، به واسطه وجود تحقق یافته اند. اما چگونگی تحقق آن، ناشناخته است. فکر و بحث از خدای متعال از القائات شیطانی است. فَلْيُعْلَمْ أَنَّ كُلَّ مَنْ تَفَكَّرَ أَوْ بَحَثَ عَنِ اللَّهِ وَصِفَاتِهِ وَأَفْعَالِهِ، فَقَدْ وَقَعَ وَخَضَعَ تَحْتَ سَيْطَرَةِ تَقْلِيبَاتِ الشَّيْطَانِ إِذْ بَعْدَ التَّنْبِيهِ عَلَى هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ يُذْعِنُ أَنَّ طَريقَ نَيْلِ الْمَعَارِفِ الْمَبْدَنِيَّةِ وَالْمَعَادِيَّةِ وَالْعِلْمِ بِحَقَائِقِ الْأَشْيَاءِ مُنْحَصِرُ فِي الخُضُوع لَدَى اللَّهِ وَعُبُودِيَّتِهِ وَالِالْتِجَاءِ إِلَيْهِ ، كَيْ يُعَرِّفَنَا نَفْسَهُ وَيُرِيَنَا كُنْهَ أَفْعَالِهِ. پس باید دانست که هرکسی که درباره خدا، صفات و افعال او تفکر یا جستجو کند، تحت سیطره تغییرات شيطان قرار گرفته است. زیرا پس از تذکر به این مطالب اذعان میشود که راه رسیدن به معرفت های ابتدایی و

فَالإِدْرَاكُ الْحُصُولِيُّ بِجَمِيعِ مَرَاتِبِهِ لَا يَتَعَلَّقُ بِاللَّهِ وَلَا بِكَيْفِيَّةِ فِعْلِهِ مِنَ التَّطَوُّرِ أَوِ التَّشْكِيكِ أَوِ التَّبَايُنِ؛ لِأَنَّهُ لَا صُورَةَ مَعْقُولَةً لِلْوُجُودِ، وَلِأَنَّ الْوُجُودَ مَا بِهِ التَّوَهُمُ وَالتَّخَيُّلُ وَالتَّصَوُّرُ وَالتَّعَقُلْ، فَمَا كَانَ كَذَلِكَ، لَا يُحَاطُ بِالْمَدَارِكِ. ادراک حصولی با تمام مراتب خود نمی تواند به خداوند و چگونگی فعل او از حیث تطور، تشکیک یا تباین تعلق گیرد؛ زیرا برای وجود، هیچ صورت معقولی وجود ندارد، و از آنجا که وجود همان چیزی است که به واسطه آن توهم، تخيل، تصور و تعقل تحقق می یابد آنچه این گونه است قابل احاطه به واسطه مدارک نیست. فَمَا بِهِ يَتَحَقَّقُ التَّوَهُمُ، يَمْتَنِعُ أَنْ يُتَوَهَّمَ وَيَصِيرَ مُحَاطًا لِلْوَهُم. بنابراین آنچه به واسطه آن توهم تحقق می یابد نمی تواند خود مورد توهم قرار گیرد و در دام و هم گرفتار شود. فَإِذَنْ الْبَحْتُ عَنِ الْوُجُودِ وَأَحْكَامِهِ ضَلَالَةٌ وَجَهَالَةٌ وَتَبْعِيدٌ عَنِ الْوَاقِعِ وَسُلُوكٌ عَلَى نَقِيضِ الْمَطْلُوبِ. فَكُلُّ مَا تَوَهَّمْتَهُ أَوْ تَخَيَّلْتَهُ أَوْ تَعَقَّلْتَهُ، فَهُوَ فِعْلُكَ وَلَيْسَ بِإِلَهِ وَلَا فِعْلًا لَهُ تَعَالَى. بنابراین، جستجو درباره وجود و احکام آن گمراهی و جهالت است و موجب دوری از واقعیت و حرکتی برخلاف مطلوب است. هر آنچه تو تصور، تخیل یا تعقل کنی، عمل توست و نه خداوند است و نه فعلی از جانب او. وَأَمَّا الْمِقْدَارُ مِنَ الشُّهُودِ الْفِطْرِيّ الَّذِي جَعَلَ اللهُ الْبَشَرَ يَجُبُولًا عَلَيْهِ، فَهُوَ شُهُودُ أَنَّ الْوُجُودَ طَارِدُ الْعَدَمِ شُهُودًا بَسِيطًا يَحْتاجُ فِي التَّرْكِيبِ إِلَى التَّنْبِيهِ، وَشُهُودُ أَنَّ الْمَاهِيَّاتِ الْمَكْشُوفَ كُنْهُهَا بِنُورِ الْوُجُودِ مُتَحَقِّقَةٌ بِالْوُجُودِ. وَأَمَّا كَيْفِيَّةُ التَّحَقُّقِ، فَهِيَ بَجْهُولَةٌ. اما مقداری از شهود ،فطری که خداوند بشر را بر آن سرشته است شهود این است که وجود، عدم را طرد می کند، این شهودی ساده است که برای ترکیب نیاز به تذکر دارد. همچنین شهود این است که ماهیات که با نور وجود کنه آنها آشکار شده، به واسطه وجود تحقق یافته اند. اما چگونگی تحقق آن، ناشناخته است. فکر و بحث از خدای متعال از القائات شیطانی است. فَلْيُعْلَمْ أَنَّ كُلَّ مَنْ تَفَكَّرَ أَوْ بَحَثَ عَنِ اللَّهِ وَصِفَاتِهِ وَأَفْعَالِهِ، فَقَدْ وَقَعَ وَخَضَعَ تَحْتَ سَيْطَرَةِ تَقْلِيبَاتِ الشَّيْطَانِ إِذْ بَعْدَ التَّنْبِيهِ عَلَى هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ يُذْعِنُ أَنَّ طَريقَ نَيْلِ الْمَعَارِفِ الْمَبْدَنِيَّةِ وَالْمَعَادِيَّةِ وَالْعِلْمِ بِحَقَائِقِ الْأَشْيَاءِ مُنْحَصِرُ فِي الخُضُوع لَدَى اللَّهِ وَعُبُودِيَّتِهِ وَالِالْتِجَاءِ إِلَيْهِ ، كَيْ يُعَرِّفَنَا نَفْسَهُ وَيُرِيَنَا كُنْهَ أَفْعَالِهِ. پس باید دانست که هرکسی که درباره خدا، صفات و افعال او تفکر یا جستجو کند، تحت سیطره تغییرات شيطان قرار گرفته است. زیرا پس از تذکر به این مطالب اذعان میشود که راه رسیدن به معرفت های ابتدایی و

اخروی و شناخت حقایق اشیاء، منحصر به خضوع در برابر خداوند، عبودیت او و پناه بردن به اوست، تا او خود را به ما بشناساند و کنه افعال خود را به ما نشان دهد. لَا بِأَبْصَارِنَا وَمَدَارِكِنَا الْمَحْدُودَةِ، بَلْ بِنُورِهِ الْمُقَدَّسِ مِنْ دُونِ فَاقَةٍ مِنْهُ تَعَالَى إِلَى آلَةٍ مِنَ الْآلَاتِ، كَالْعَقْلِ أَوِ الْوَهُم أَوْ غَيْرِهِمَا . فَيَجْعَلُنَا عَارِفِينَ بِالْحَقَائِقِ وَنَاظِرِينَ إِلَى الْأَشْيَاءِ بِبَصَرِهِ تَعَالَى وَنُورِهِ. كَمَا قَالَ: «كُنْتُ سَمْعَهُ وَبَصَرُهُ fn[بحار الأنوار 24 / 306 و 71/ 269 . انظر : الكافي 2 / 352 ؛ المحاسن 1 / 291؛ بحار الأنوار 67 / 22 و 72 / 155]( [].»؛ «الْمُؤْمِنُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللهِ fn[) بصائر الدرجات / 80؛ عيون أخبار 2 / 61 ؛ بحار الأنوار 64 / 74 و 75]( [].».) نه با دیدگان و مدارک محدود ما بلکه با نور مقدس او بدون نیاز از جانب او به هیچ وسیله ای مانند عقل، وهم يا غيره. او ما را عارف به حقایق و ناظر به اشیاء با دیده و نور خود می گرداند. همان طور که فرمود: «من گوش و چشم او هستم»؛ «مؤمن با نور خدا می نگرد». فَعَلَيْكَ بِعَدَمِ التَّفَكُرِ فِيهِ تَعَالَى وَفِي كَيْفِيَّةِ فِعْلِهِ؛ «فَمَنْ تَفَكَّرَ فِي ذَاتِ اللهِ تَزَنْدَق fn[غرر الحكم / 82]( [].» وَ«إِذَا بَلَغَ الْكَلَامُ إِلَى اللهِ فَاسْكُتُوا» وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْآيَاتِ وَالرِّوَايَاتِ.) پس بر تو واجب است که درباره ذات خداوند و چگونگی فعل او تفکر نکنی؛ زیرا «هرکس درباره ذات خداوند تفکر کند زندیق می شود» و «هرگاه سخن به خدا رسید، خاموش شوید» و غیر از اینها از آیات و روایات. إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَلْنَعْطِفِ الْعِنَانَ إِلَى بَيَانِ الْمَقْصُودِ مِنْ لَطْفِيَّةِ خِلْقَةِ الشَّيْطَانِ، فَنَقُولُ: إِنَّ خَلْقَ الشَّيْطَانِ آيَةٌ مِنْ آيَاتِ عَظَمَةِ اللَّهِ تَعَالَى بَيَانُ ذَلِكَ : إِنَّ هَذَا الْمَلْعُونَ مَوْجُودٌ حِسْمِيٌّ خَارِجِيٌّ خَلَقَهُ اللهُ تَعَالَى وَأَمْهَلَهُ إِلَى الْيَوْمِ الْمَعْلُومِ، وَأَعْطَاهُ الْقُدْرَةَ التَّامَّةَ عَلَى التَّصَرُفِ فِي قُلُوبِ النَّاسِ طُرًّا وَكُلًّا حَتَّى الْأَنْبِيَاءِ. اگر این را دانستی، اکنون به بیان هدف از لطف بودن خلقت شیطان می پردازیم .می گوییم که خلقت شیطان یکی از آیات عظمت خداوند متعال است. توضیح این موضوع این است که این ملعون موجودی جسمانی و خارجی است که خداوند او را آفریده و تا روز معلوم به او مهلت داده و قدرت کامل برای تصرف در دلهای همه انسانها حتی ،پیامبران به او عطا کرده است.

اخروی و شناخت حقایق اشیاء، منحصر به خضوع در برابر خداوند، عبودیت او و پناه بردن به اوست، تا او خود را به ما بشناساند و کنه افعال خود را به ما نشان دهد. لَا بِأَبْصَارِنَا وَمَدَارِكِنَا الْمَحْدُودَةِ، بَلْ بِنُورِهِ الْمُقَدَّسِ مِنْ دُونِ فَاقَةٍ مِنْهُ تَعَالَى إِلَى آلَةٍ مِنَ الْآلَاتِ، كَالْعَقْلِ أَوِ الْوَهُم أَوْ غَيْرِهِمَا . فَيَجْعَلُنَا عَارِفِينَ بِالْحَقَائِقِ وَنَاظِرِينَ إِلَى الْأَشْيَاءِ بِبَصَرِهِ تَعَالَى وَنُورِهِ. كَمَا قَالَ: «كُنْتُ سَمْعَهُ وَبَصَرُهُ fn[بحار الأنوار 24 / 306 و 71/ 269 . انظر : الكافي 2 / 352 ؛ المحاسن 1 / 291؛ بحار الأنوار 67 / 22 و 72 / 155]( [].»؛ «الْمُؤْمِنُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللهِ fn[) بصائر الدرجات / 80؛ عيون أخبار 2 / 61 ؛ بحار الأنوار 64 / 74 و 75]( [].».) نه با دیدگان و مدارک محدود ما بلکه با نور مقدس او بدون نیاز از جانب او به هیچ وسیله ای مانند عقل، وهم يا غيره. او ما را عارف به حقایق و ناظر به اشیاء با دیده و نور خود می گرداند. همان طور که فرمود: «من گوش و چشم او هستم»؛ «مؤمن با نور خدا می نگرد». فَعَلَيْكَ بِعَدَمِ التَّفَكُرِ فِيهِ تَعَالَى وَفِي كَيْفِيَّةِ فِعْلِهِ؛ «فَمَنْ تَفَكَّرَ فِي ذَاتِ اللهِ تَزَنْدَق fn[غرر الحكم / 82]( [].» وَ«إِذَا بَلَغَ الْكَلَامُ إِلَى اللهِ فَاسْكُتُوا» وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْآيَاتِ وَالرِّوَايَاتِ.) پس بر تو واجب است که درباره ذات خداوند و چگونگی فعل او تفکر نکنی؛ زیرا «هرکس درباره ذات خداوند تفکر کند زندیق می شود» و «هرگاه سخن به خدا رسید، خاموش شوید» و غیر از اینها از آیات و روایات. إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَلْنَعْطِفِ الْعِنَانَ إِلَى بَيَانِ الْمَقْصُودِ مِنْ لَطْفِيَّةِ خِلْقَةِ الشَّيْطَانِ، فَنَقُولُ: إِنَّ خَلْقَ الشَّيْطَانِ آيَةٌ مِنْ آيَاتِ عَظَمَةِ اللَّهِ تَعَالَى بَيَانُ ذَلِكَ : إِنَّ هَذَا الْمَلْعُونَ مَوْجُودٌ حِسْمِيٌّ خَارِجِيٌّ خَلَقَهُ اللهُ تَعَالَى وَأَمْهَلَهُ إِلَى الْيَوْمِ الْمَعْلُومِ، وَأَعْطَاهُ الْقُدْرَةَ التَّامَّةَ عَلَى التَّصَرُفِ فِي قُلُوبِ النَّاسِ طُرًّا وَكُلًّا حَتَّى الْأَنْبِيَاءِ. اگر این را دانستی، اکنون به بیان هدف از لطف بودن خلقت شیطان می پردازیم .می گوییم که خلقت شیطان یکی از آیات عظمت خداوند متعال است. توضیح این موضوع این است که این ملعون موجودی جسمانی و خارجی است که خداوند او را آفریده و تا روز معلوم به او مهلت داده و قدرت کامل برای تصرف در دلهای همه انسانها حتی ،پیامبران به او عطا کرده است.

اخروی و شناخت حقایق اشیاء، منحصر به خضوع در برابر خداوند، عبودیت او و پناه بردن به اوست، تا او خود را به ما بشناساند و کنه افعال خود را به ما نشان دهد. لَا بِأَبْصَارِنَا وَمَدَارِكِنَا الْمَحْدُودَةِ، بَلْ بِنُورِهِ الْمُقَدَّسِ مِنْ دُونِ فَاقَةٍ مِنْهُ تَعَالَى إِلَى آلَةٍ مِنَ الْآلَاتِ، كَالْعَقْلِ أَوِ الْوَهُم أَوْ غَيْرِهِمَا . فَيَجْعَلُنَا عَارِفِينَ بِالْحَقَائِقِ وَنَاظِرِينَ إِلَى الْأَشْيَاءِ بِبَصَرِهِ تَعَالَى وَنُورِهِ. كَمَا قَالَ: «كُنْتُ سَمْعَهُ وَبَصَرُهُ fn[بحار الأنوار 24 / 306 و 71/ 269 . انظر : الكافي 2 / 352 ؛ المحاسن 1 / 291؛ بحار الأنوار 67 / 22 و 72 / 155]( [].»؛ «الْمُؤْمِنُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللهِ fn[) بصائر الدرجات / 80؛ عيون أخبار 2 / 61 ؛ بحار الأنوار 64 / 74 و 75]( [].».) نه با دیدگان و مدارک محدود ما بلکه با نور مقدس او بدون نیاز از جانب او به هیچ وسیله ای مانند عقل، وهم يا غيره. او ما را عارف به حقایق و ناظر به اشیاء با دیده و نور خود می گرداند. همان طور که فرمود: «من گوش و چشم او هستم»؛ «مؤمن با نور خدا می نگرد». فَعَلَيْكَ بِعَدَمِ التَّفَكُرِ فِيهِ تَعَالَى وَفِي كَيْفِيَّةِ فِعْلِهِ؛ «فَمَنْ تَفَكَّرَ فِي ذَاتِ اللهِ تَزَنْدَق fn[غرر الحكم / 82]( [].» وَ«إِذَا بَلَغَ الْكَلَامُ إِلَى اللهِ فَاسْكُتُوا» وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْآيَاتِ وَالرِّوَايَاتِ.) پس بر تو واجب است که درباره ذات خداوند و چگونگی فعل او تفکر نکنی؛ زیرا «هرکس درباره ذات خداوند تفکر کند زندیق می شود» و «هرگاه سخن به خدا رسید، خاموش شوید» و غیر از اینها از آیات و روایات. إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَلْنَعْطِفِ الْعِنَانَ إِلَى بَيَانِ الْمَقْصُودِ مِنْ لَطْفِيَّةِ خِلْقَةِ الشَّيْطَانِ، فَنَقُولُ: إِنَّ خَلْقَ الشَّيْطَانِ آيَةٌ مِنْ آيَاتِ عَظَمَةِ اللَّهِ تَعَالَى بَيَانُ ذَلِكَ : إِنَّ هَذَا الْمَلْعُونَ مَوْجُودٌ حِسْمِيٌّ خَارِجِيٌّ خَلَقَهُ اللهُ تَعَالَى وَأَمْهَلَهُ إِلَى الْيَوْمِ الْمَعْلُومِ، وَأَعْطَاهُ الْقُدْرَةَ التَّامَّةَ عَلَى التَّصَرُفِ فِي قُلُوبِ النَّاسِ طُرًّا وَكُلًّا حَتَّى الْأَنْبِيَاءِ. اگر این را دانستی، اکنون به بیان هدف از لطف بودن خلقت شیطان می پردازیم .می گوییم که خلقت شیطان یکی از آیات عظمت خداوند متعال است. توضیح این موضوع این است که این ملعون موجودی جسمانی و خارجی است که خداوند او را آفریده و تا روز معلوم به او مهلت داده و قدرت کامل برای تصرف در دلهای همه انسانها حتی ،پیامبران به او عطا کرده است.

اخروی و شناخت حقایق اشیاء، منحصر به خضوع در برابر خداوند، عبودیت او و پناه بردن به اوست، تا او خود را به ما بشناساند و کنه افعال خود را به ما نشان دهد. لَا بِأَبْصَارِنَا وَمَدَارِكِنَا الْمَحْدُودَةِ، بَلْ بِنُورِهِ الْمُقَدَّسِ مِنْ دُونِ فَاقَةٍ مِنْهُ تَعَالَى إِلَى آلَةٍ مِنَ الْآلَاتِ، كَالْعَقْلِ أَوِ الْوَهُم أَوْ غَيْرِهِمَا . فَيَجْعَلُنَا عَارِفِينَ بِالْحَقَائِقِ وَنَاظِرِينَ إِلَى الْأَشْيَاءِ بِبَصَرِهِ تَعَالَى وَنُورِهِ. كَمَا قَالَ: «كُنْتُ سَمْعَهُ وَبَصَرُهُ fn[بحار الأنوار 24 / 306 و 71/ 269 . انظر : الكافي 2 / 352 ؛ المحاسن 1 / 291؛ بحار الأنوار 67 / 22 و 72 / 155]( [].»؛ «الْمُؤْمِنُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللهِ fn[) بصائر الدرجات / 80؛ عيون أخبار 2 / 61 ؛ بحار الأنوار 64 / 74 و 75]( [].».) نه با دیدگان و مدارک محدود ما بلکه با نور مقدس او بدون نیاز از جانب او به هیچ وسیله ای مانند عقل، وهم يا غيره. او ما را عارف به حقایق و ناظر به اشیاء با دیده و نور خود می گرداند. همان طور که فرمود: «من گوش و چشم او هستم»؛ «مؤمن با نور خدا می نگرد». فَعَلَيْكَ بِعَدَمِ التَّفَكُرِ فِيهِ تَعَالَى وَفِي كَيْفِيَّةِ فِعْلِهِ؛ «فَمَنْ تَفَكَّرَ فِي ذَاتِ اللهِ تَزَنْدَق fn[غرر الحكم / 82]( [].» وَ«إِذَا بَلَغَ الْكَلَامُ إِلَى اللهِ فَاسْكُتُوا» وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْآيَاتِ وَالرِّوَايَاتِ.) پس بر تو واجب است که درباره ذات خداوند و چگونگی فعل او تفکر نکنی؛ زیرا «هرکس درباره ذات خداوند تفکر کند زندیق می شود» و «هرگاه سخن به خدا رسید، خاموش شوید» و غیر از اینها از آیات و روایات. إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، فَلْنَعْطِفِ الْعِنَانَ إِلَى بَيَانِ الْمَقْصُودِ مِنْ لَطْفِيَّةِ خِلْقَةِ الشَّيْطَانِ، فَنَقُولُ: إِنَّ خَلْقَ الشَّيْطَانِ آيَةٌ مِنْ آيَاتِ عَظَمَةِ اللَّهِ تَعَالَى بَيَانُ ذَلِكَ : إِنَّ هَذَا الْمَلْعُونَ مَوْجُودٌ حِسْمِيٌّ خَارِجِيٌّ خَلَقَهُ اللهُ تَعَالَى وَأَمْهَلَهُ إِلَى الْيَوْمِ الْمَعْلُومِ، وَأَعْطَاهُ الْقُدْرَةَ التَّامَّةَ عَلَى التَّصَرُفِ فِي قُلُوبِ النَّاسِ طُرًّا وَكُلًّا حَتَّى الْأَنْبِيَاءِ. اگر این را دانستی، اکنون به بیان هدف از لطف بودن خلقت شیطان می پردازیم .می گوییم که خلقت شیطان یکی از آیات عظمت خداوند متعال است. توضیح این موضوع این است که این ملعون موجودی جسمانی و خارجی است که خداوند او را آفریده و تا روز معلوم به او مهلت داده و قدرت کامل برای تصرف در دلهای همه انسانها حتی ،پیامبران به او عطا کرده است.

كَيْفَ وَيَأْمُرُ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ بِالِاسْتِعَاذَةِ مِنْهُ بِاللَّهِ تَعَالَى، كَمَا قَالَ: ﴿فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّحِيمِ fn[النحل (16 / 98](footnote1-page681"> 1) شرح المنظومة 2 / 59

.) وَقُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ (2 .). فَإِذَا كَانَ هَذَا حَالُهُ وَهُوَ أَشْرَفُ الْمَخْلُوقَاتِ، فَمَا بَالُ أَحْوَالِ مَنْ سِوَاهُ مِنَ الضُّعَفَاءِ؟) چگونه ممکن است که حتی صادر اول (پیامبر اکرم دستور به پناه بردن به خداوند از او «شیطان» می دهد، همان طور که خداوند فرمود : هرگاه قرآن میخوانی از شیطان رانده شده به خدا پناه ببر" و " بگو ای پروردگار من، از وسوسه های شیاطین به تو پناه میبرم " . اگر حال پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله که اشرف مخلوقات است، چنین است پس حال دیگر افراد ضعیف چگونه خواهد بود؟) وَقَدْ هَدَّدَ الْعِبَادَ غَيْرَ الْمُسْتَعِيذِينَ بِهِ بِحَقِيقَةِ الاِسْتِعَادَةِ فِي كُلّ آنٍ وَزَمَانٍ وَفِي كُلِّ قَدَمٍ قَدَمٍ فِي الْعُلُومِ وَالْأَعْمَالِ بِقَوْلِهِ: (وَمَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نَقَيَّضُ لَهُ شَيْطَانًا (3 .) . (194) و خداوند بندگانی را که به حقیقت به او پناه نمی برند، در هر لحظه و زمان و در هر گامی از علم و عمل، با این فرموده تهدید کرده است" : هر که از یاد خداوند غفلت ورزد، شیطانی را بر او می گماریم.

وَلَيْسَ الْأَمْرُ عَلَى مَا تَوَهَّمَهُ الْفَلَاسِفَةُ مِنْ كَوْنِهِ قُوَّةً خَيَالِيَّةٌ لَا وَاقِعِيَّةً بَلْ هُوَ مَوْجُودٌ جِسْمِيٌّ قَادِرٌ مُسَلَّطْ لَا يَسْتَرِيحُ مِنْهُ أَحَدٌ سِوَى اللَّهِ تَعَالَى، أَوْ مَنْ اسْتَعَاذَ بِهِ.

و حقیقت امر آن طور که فلاسفه پنداشته اند، نیست که او صرفاً یک نیروی خیالی و غیر واقعی باشد، بلکه او موجودی جسمانی، قادر و مسلط است که هیچ کس جز خداوند متعال یا کسی که به او پناه برده باشد، از شر او در امان نیست.

وَوُجُودُهُ لُطِّفْ عَلَى الْعِبَادِ؛ إِذْ لأَجْلِهِ يَعْبُدُونَ اللَّهَ وَيَخْضَعُونَ لَدَيْهِ وَيُشَاهِدُونَ فَقْرَ أَنْفُسِهِمْ.

و وجود او لطفی برای بندگان است؛ زیرا به واسطه او خداوند را عبادت می کنند، در برابر او خضوع می نمایند و فقر نفس خود را مشاهده می کنند.

فَحِينَئِذٍ تَرْتَفِعُ أَنَانِيَّتُكَ وَيَظْهَرُ لِنَفْسِكَ فَقْرُكَ وَحَاجَتُكَ إِلَى مُعِينِكَ وَمُسَيِّدِكَ وَهَادِيكَ وَسَيِّدِكَ.

در این حالت، خودخواهی تو از بین می رود و نیاز و فقر تو به یاری رسان تسدید کننده، راهنما و سرورت آشکار می شود.


2) المؤمنون (23) / 97

3) الزخرف (43) / 36

نقش شیطان در انحراف از معارف الهی.

حَيْثُ إِنَّهُ لَوْ ثُمَّ يَخْلُقِ اللَّهُ الشَّيْطَانَ الْمُحِيطَ الْمُتَصَرِفَ الْمُلْتَقِمَ لِلْقُلُوبِ، لَمَا كَانَ فِي أَحَدٍ مِنَ الْعِبَادِ اضْطِرَابٌ وَلَا تَزَلْزُلٌ فِي قَدَمٍ مِنْ أَقْدَامِ الْعِبَادَاتِ، وَلَا فِي خُطْوَةٍ مِنْ خُطُوَاتِ الْمَعَارِفِ الْمَبْدَنِيَّةِ وَالْمَعَادِيَّةِ وَعِرْفَانِ حَقَائِقِ الْأَشْيَاءِ.

همین موضوع عیناً در مسیرهای معرفت و کشف حقایق نیز صادق است اگر خداوند شيطان محیط، مسلط رباینده قلبها را نمی آفرید هیچ کدام از بندگان دچار اضطراب و تزلزل در گام های عبادات یا در قدم های معرفتهای ابتدایی و اخروی و شناخت حقایق اشیاء نمی شدند.

بَلْ كَانَ كُلُ الْعِبَادِ فِي اطْمِثْنَانِ وَرَاحَةٍ وَسُكُونٍ وَطُمَأْنِينَةٍ؛ حَيْثُ لَا شَيْطَانَ يُغْوِيهِ وَلَا إِبْلِيسَ يُحَرِّفُهُ وَيُضِلُّهُ. فَإِذَنْ يُشَاهِدُونَ مِنْ أَنْفُسِهِمُ الْغِنَاءَ عَنْ غَيْرِهِمْ، وَيَجِدُونَ فِي أَنْفُسِهِمُ الْأَنَانِيَّةَ وَالسَّيَادَةَ وَالْأُلُوهِيَّةَ؛ (فَإِنَّ الْإِنْسَانَ لَيَطْغَى * أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَى (1) .) .(فَلَمَّا تَجَاهُمْ إِلَى الْبَرِ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ) (2) .

بلکه همه بندگان در آرامش راحتی، سکون و اطمینان به سر می بردند؛ زیرا نه شیطانی برای اغواگری بود و نه ابلیسی برای تحریف و گمراه کردن در این صورت آنان از دیگران احساس بی نیازی کرده و در خودخواهی، برتری طلبی و حتی الوهیت فرو می رفتند. همان طور که خداوند فرمود : انسان طغیان می کند، زمانی که خود را بی نیاز ببیند".

بِخِلَافِ مَا إِذَا رَأَوْا أَنَّ قُلُوهُمْ لُقْمَةٌ مِنْ لُقْمَاتِهِ. فَمَعَ كَمَالِ اهْتِمَامِهِمْ فِي الصَّلَاةِ، يُشَتِّتُ بَاهُمْ وَيُفَرِّقُ حْيَالَاتِيمُ. بَلْ في طُرُقِ الْمَعَارِفِ يُلْقِى أُلُوفًا مِنَ الْمَعَارِفِ الْحَقَّةِ، كَيْ يُلْقِي فِيهِمْ كَلَامًا بَاطِلًا وَاحِدًا يُذْهِبُ بِهِمْ إِلَى التَّطَور مَثَلًا، أَوْ إِلَى الجَبْرِ وَالتَّفْويض أَوْ أَمْثَالِ ذَلِكَ.

اما زمانی که انسانها دریابند قلب هایشان لقمه ای در دست او شیطان است حتی با نهایت توجه در نماز، ذهن آنها را پراکنده کرده و خیالاتشان را متفرق میسازد بلکه در مسیرهای معرفتی هزاران معرفت حق را القا می کند، فقط برای آنکه یک سخن باطل را وارد ذهن آنها کند و آنها را به سوی باورهای نادرستی مانند تطور، جبر، تفويض و امثال آن سوق دهد.

وَلَا يُغَرَّنَّ الْعُلَمَاءُ الْعُدُولُ بِعَدَمِ ارْتِكَاتِهِمُ الْمَعَاصِيَ الْبَدَنِيَّةِ، فَإِنَّ الْمَلْعُونَ يُغْوِي الْعِبَادَ عَلَى حَسَبِ دَرَجَاتِهِمْ إِغْوَاءٌ لَطِيفًا لَا يَشْعُرُونَ بِهِ.


1) العلق (96) / 6 و 7

2) العنكبوت (29) / 65

و نباید علما و صالحان به عدم ارتکاب معاصی بدنی فریب بخورند؛ زیرا این ملعون بندگان را بر حسب درجاتشان به شکلی ظریف و غیر محسوس گمراه می کند.

فَيُغْوِي الْعَابِدَ بِحُسْنِ الظَّنِّ بِاللَّهِ كَيْ يُغَرَّ بِأَنَّهُ تَعَالَى مَعَهُ وَمُعِينُهُ ، فَيَطْمَئِنُ مِنْ نَفْسِهِ بِأَنَّهُ كُلَّمَا أَرَادَ مِنَ اللَّهِ شَيْئًا يُعْطِيهِ، فَيَرَى نَفْسَهُ غَنِيًّا.

او عابد را با ایجاد حسن ظن به خداوند گمراه میکند تا عابد فریب بخورد که خداوند همیشه همراه او و یاور اوست، و در نتیجه، از خود مطمئن شود که هر چه از خدا بخواهد به او داده خواهد شد، و خود را بی نیاز ببیند.

وَيُغْوِي الْعُلَمَاءَ الْعُرَفَاءَ فِي أَدَقِ الْمَطَالِبِ وَأَلْطَفِ الْمَعَارِفِ، كَالتَّمْلِيكِ وَالتَّطَوُّرِ وَغَيْرِ ذَلِكَ.

و علما و عرفا را در دقیق ترین مسائل و لطیف ترین معرفتها گمراه می کند، مانند ادعاهای تملک، تطور و دیگر موضوعات مشابه.

فَإِذَا عَلِمَ الْعِبَادُ بِجَمِيعِ طَبَقَاتِهِمْ أَنَّ مِثْلَ هَذَا الْمُضِلِ الْقَادِرِ الْقَاهِرِ فِي الْمَرْصَادِ، وَأَنَّهُ يَأْتِي مِنْ بَيْنِ الْأَيْدِي وَالْخَلْفِ وَسَائِرِ الْهَاتِ، يُشَاهِدُ مِنْ نَفْسِهِ (195) الْفَقْرَ وَالْفَاقَةَ، فَيَتَحْضَعُ إِلَى اللَّهِ وَيَلْتَجِيُّ إِلَيْهِ غَايَةَ الاِلْتِجَاءِ، وَيَبْرَأُ مِنْ حَوْلِهِ وَقُوَّتِهِ إِلَى حَوْلِ اللهِ وَقُوَّتِهِ، وَيَسْتَعِيذُ بِهِ تَعَالَى بِحَقِيقَةِ الِاسْتِعَاذَةِ.

پس زمانی که بندگان در تمام طبقاتشان بدانند که چنین گمراه کننده قاهر و توانایی در کمین است، و اینکه او از پیش رو، پشت سر و دیگر جهات می آید در خود فقر و نیاز را مشاهده میکنند به خداوند خضوع کرده و به او پناه می برند با نهایت پناه بردن و از قدرت و نیروی خود بیزاری جسته و به قدرت و نیروی خداوند پناه می برند و با حقیقت استعاذه به او پناه می برند.

وَهَذِهِ هِيَ الْعُبُودِيَّةُ الْمَطْلُوبَةُ الْمَقْصُودَةُ مِنْ خَلْقِ الْعِبَادِ إِذِ الْعَبْدُ يَرَى فَذَارَةَ أَصْلِهِ وَمَهَانَةَ نَفْسِهِ وَضَعْفَهُ وَفَقْرَهُ وَعُبُودِيَّتَهُ، وَيَرَى سِيَادَةَ مَوْلَاهُ وَكِبْرِيَائِيَّةَ الْإِلَهِ وَعَظَمَةَ اللَّهِ، حَيْثُ خَلَقَ خَلْقًا كَذَائِيًّا قَادِرًا قَاهِرًا، وَمَعَ ذَلِكَ يُعِيدُ عَبْدَهُ الْمُسْتَعِيدُ.

و این همان عبودیتی است که هدف از خلقت بندگان بوده است . زیرا بنده پستی اصل خود، خواری نفس خود، ضعف، فقر و عبودیت خود را میبیند و در عین حال سیادت مولای خود کبریای الهی و عظمت خداوند را مشاهده می کند همان خدایی که مخلوقی این چنین قادر و قاهر آفریده است و با این حال، بنده ای که به او پناه می برد را یاری می دهد.

فَإِذَنْ فِي خَلْقَةِ الشَّيْطَانِ ظُهُورُ عُبُودِيَّةِ الْعِبَادِ بِجَمِيعِ طَبَقَاتِهِمْ مِنَ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ الْأَشْرَفِ مِنْ جَمِيعِ الْمُمْكِنَاتِ إِلَى أَضْعَفِ الْمَخْلُوقِينَ. وَأَيْضًا فِيهَا ظُهُورُ عَظَمَةِ اللَّهِ وَكِبْرِيَائِيَّتِهِ وَمَوْلَوِيَّتِهِ وَرَأْفَتِهِ وَرَحْمَتِهِ عَلَى عَبْدِهِ الَّذِي سَلَكَ مَسْلَكَ الْعُبُودِيَّةِ.

پس در خلقت شیطان، ظهور عبودیت بندگان در تمام طبقاتشان نمایان میشود از صادر اول که اشرف تمام ممكنات است تا ضعیف ترین مخلوقات همچنین در این خلقت، عظمت خداوند کبریای او، سروری او، و رأفت و رحمت او بر بنده ای که مسیر عبودیت را در پیش گرفته است، آشکار می شود.

فَحِينَئِذٍ يُدْعِنُ بِأَنَّ الْخَلْقَ مَا قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ، وَلَمْ يُعَظِمُوهُ غَايَةَ تَعْظِيمِهِ، حَيْثُ إِنَّ عَظَمَتَهُ غَيْرُ مُتَنَاهِيَة.

در این حال، اذعان می شود که مخلوقات خداوند را آن گونه که شایسته است، نشناخته و او را به نهایت بزرگی، بزرگ نداشته اند، زیرا عظمت او بی نهایت است.

سر احتیاج و عدم امن اهل بیت علیهم السلام از شیطان.

وَلَا تَسْتَوْحِشَنَّ مِمَّا ذَكَرْنَا مِنْ كَوْنِ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ غَيْرَ مَأْمُونِ مِنْ تَصَرُّفِ إِبْلِيسَ لَوْ لَمْ يُعِذْهُ اللَّهُ تَعَالَى.

و نباید از این سخن دچار وحشت شوی که حتی صادر اول نیز اگر خداوند او را حفظ نمی کرد، از تصرف ابلیس در امان نبود.

وَذَلِكَ لِأَنَّ مُقْتَضَى عَدَمِ تَنَاهِي عَظَمَةِ اللَّهِ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى . أَنْ يَخْلُقَ خَلْقًا عَظِيمًا فِي غَايَةِ الْعَظَمَةِ وَالْبَهَاءِ وَالْجَلَالِ وَالْجَمَالِ وَالْعِلْمِ وَالْقُدْرَةِ وَالرَّأْفَةِ وَالرَّحْمَةِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَسْمَاءِ الْحُسْنَى وَالصَّفَاتِ الْعُلْيَا، كَالصَّادِرِ الْأَوَّلِ(صلی الله علیه و آله وسلم) .

زیرا اقتضای بینهایت بودن عظمت خداوند تبارک و تعالی این است که مخلوقی عظیم با نهایت عظمت، زیبایی، شکوه، جلال ،علم ،قدرت رأفت رحمت و دیگر اسماء حسنی و صفات عالیه، مانند صادر اول (صلى الله علیه و آله وسلم) بیافریند.

وَمَعَ ذَلِكَ يَجْعَلُهُ عَبْدًا فَقِيرًا مُحْتَاجًا مُفْتَاقًا إِلَى نَفْسِهِ الْمُقَدَّسَةِ وَذَاتِهِ الْمُتَعَالِيَةِ فِي جَمِيعِ الْحِهَاتِ، فِي الْعِلْمِ وَالْقُدْرَةِ وَسَائِرِ الْكَمَالَاتِ. فَلَوْلَا اسْتِعَاذَتْهُ (صلی الله علیه و آله وسلم) بِاللهِ تَعَالَى لَمَا اسْتَرَاحَ عَنْ تَصَرُّفِ الشَّيْطَانِ وَلَمَا اطْمَأَنَّ عَنْ تَصَرُّفَاتِهِ وَتَقْلِيبَاتِهِ.

با این حال، او را بنده ای فقیر، نیازمند و محتاج به ذات مقدس و متعالی خداوند در تمام جهات، علم، قدرت و دیگر کمالات قرار داده است . پس اگر صادر اول (صلی الله علیه و آله) به خداوند متعال پناه نمی برد، از تصرف شیطان آرامش نمی یافت و از دخالت ها و وسوسه های او اطمینان حاصل نمی کرد.

وَهُذَا مَعْنَى عَظَمَةِ اللَّهِ تَعَالَى، حَيْثُ يَخْلُقُ خَلْقًا بِهَذِهِ الْعَظَمَةِ وَيَجْعَلُهُ فَقِيرًا إِلَى نَفْسِهِ فِي جَمِيعِ الْحِهَاتِ، كَيْ لَا يَدَّعِيَ النَّاسُ رُبُوبِيَّتَهُ وَلَا يَعْتَقِدُوا أَلُوهِيَّتَهُ. فَيَجْعَلُ النَّبِيَّ الْكَذَائِي غَيْرَ عَالِمٍ وَيَجْعَلُهُ مُنْتَظِرًا لِلْوَحْيِ كَيْ يَنْزِلَ جِبْرَائِيلُ فَيُخْبِرَهُ مِنْ قِبَلِ اللهِ تَعَالَى، وَكَذَا يَجْعَلُهُ مُحْتَاجًا إِلَى نَفْسِهِ فِي سَائِرِ الحِهَاتِ.

این معنای بزرگی خداوند متعال است که موجودی با این عظمت میآفریند و او را از همه جهات نیازمند به خودش می گرداند تا مردم ادعای ربوبیت او را نکنند و به الوهیت او اعتقاد پیدا نکنند. پس پیامبر خاص را ناآگاه قرار می دهد و او را در انتظار وحی می گذارد تا جبرئیل فرود آید و از طرف خداوند متعال به او اطلاع دهد، و نیز او را از سایر جهات نیازمند به خودش میگرداند.

فَلِهَذَا يَكُونُ الصَّادِرُ الْأَوَّلُ مَعَ عَظِيمٍ قَدْرِهِ وَمَنْزِلَتِهِ اَكِلًا شَارِبًا نَائِمًا مُنْتَظِرًا لِلْوَحْيِ مُحْتَاجًا إِلَى الْمَأْكُولِ وَالْمَشْرُوبِ، وَيَكُونُ مَغْلُوبًا مُحاطا في غَزْوَةِ أَحَدٍ، وَيَصِيرُ وَلِيُّهُ الْأَعْظَمُ، عَلِيُّ الْأَكْرَمُ . عَلَيْهِ الصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ . مَغْلُوبًا مُحَاطًا وَجَائِعًا وَمَقْتُولًا بِضَرْبَةِ ابْنِ مُلْجمٍ، وَيَصِيرُ الحُسَيْنُ (علیه السلام) مَطْرُودًا مُشَرَّدًا خَائِفًا عَنِ النَّاسِ بِالْحَقِيقَةِ، كَخَوْفِ مُوسَى ابْنِ عِمْرَانَ، وَيَصِيرُ أَخِيرًا مَقْتُولًا بِسَيْفِ شِمْرٍ، لِئَلَّا يَعْتَقِدَ أَحَدٌ أُلُوهِيَّتَهُ، كَمَا نَصَّ عَلَى ذلِكَ التَّوْقِيعُ الْمُقَدَّسُ الصَّادِرُ عَنِ النَّاحِيَةِ الْمُقَدَّسَةِ.

بنابراین، صادر اول با وجود عظمت مقام و منزلتش میخورد می نوشد، می خوابد و منتظر وحی می ماند و به غذا و نوشیدنی نیازمند است. او در غزوه احد مغلوب و محاط می شود. ولی اعظم او، علی گرامی - علیه السلام - مغلوب، محاط گرسنه و سرانجام با ضربت ابن ملجم کشته می شود حسین(علیه السلام) ما طرد شده آواره، و از مردم به واقعیت می ترسد، همانند ترس موسی بن عمران و در نهایت با شمشیر شمر به شهادت می رسد تا کسی به الوهیت او اعتقاد پیدا نکند، چنان که در توقیع مقدس صادره از ناحیه مقدسه بر آن تصریح شده است.

وَكَذَا يَصِيرُ الْحَجَّةُ (علیه السلام) خَائِفًا مَرْعُوبًا غَائِبًا عَنِ الْأَنْظَارِ وَهَكَذَا وَهَكَذَا فِي جَمِيعِ الْأَئِمَّةِ :. كُلُّ ذَلِكَ حِفْظًا لِشُؤُونِ الْأُلُوهِيَّةِ وَصَوْنًا لِعَظَمَةِ الرُّبُوبِيَّةِ وَسَطْوَةِ الْكِبْرِيَاءِ. وَمِنْ هُنَا يُكْشَفُ وَحْشَةُ الْأَنْبِيَاءِ وَخَوْفُهُمْ عَن اللهِ وَاضْطِرَاتُهُمْ وَعَدَمُ أَطْمِقْنَانِهِمْ.

و همین گونه، حضرت حجت (علیه السلام) خائف ترسان و از انظار غایب می شود و همین طور برای تمام ائمه. همه اینها برای حفظ شئون الوهیت صیانت از عظمت ربوبیت و هیبت کبریایی است. و از اینجا وحشت پیامبران، ترس از خدا، اضطراب و نداشتن اطمینان آنها آشکار می شود.

فَكُل هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ مِنَ الْفَوَائِدِ الْمُتَرَتِّبَةِ عَلَى خَلْقَةِ الشَّيْطَانِ . لَعَنَهُ اللَّهُ.

فَكُلُّ مَنْ أَرَادَ سُلُوكَ طُرُقِ الْمَعَارِفِ وَوِجْدَاهَا لَا بُدَّ لَهُ مِنْ أَمْرَيْنِ:

أَحَدُهُمَا: الِاسْتِعَاذَةُ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطَانِ بِحَقِيقَةِ الِاسْتِعَاذَةِ فِي كُلّ آنٍ وَقَدَم، بأنْ يَتَبَرأَ مِنْ حَوْلِ نَفْسِهِ وَقُوَّتِهِ إِلَى حَوْلِ اللَّهِ وَقُوَّتِهِ، تَبَرُوا حَقِيقِيَّا تُسَاوِقُ الْخُضُوعَ الصَّرْفَ وَالْفَقْرَ وَالْعُبُودِيَّةَ الْحَقِيقِيَّةَ.

پس تمام این امور یاد شده از فوایدی است که بر خلقت شیطان - لعنت الله عليه - مترتب است.

هرکس که بخواهد راههای معرفت و حقیقت را طی کند، ناگزیر از دو امر است:

اول: پناه بردن به خدا از شیطان با حقیقت پناه بردن در هر لحظه و قدم به این صورت که از حول و قوت خود به حول و قوت خداوند به صورت واقعی بیزاری جوید که این بیزاری حقیقی با خضوع خالص، فقر، و عبودیت حقیقی همراه است.

وَثَانِيَهُمَا: ذِكْرُ التَّسْبِيحَ الَّذِي وَرَدَ فِي أَحَادِيثِ الْعَامَّةِ وَالْخَاصَّةِ، وَشَاعَ ذِكْرُهُ بِحَيْثُ صَارَ مِنَ الْمُتَوَاتِرَاتِ الَّتِي لَمْ يُنْكِرُهَا أَحَدٌ مِنَ الْفِرَقِ الْإِسْلَامِيَّةِ جَمِيعُهَا مِنَ الْعَامَّةِ وَالخَاصَّةِ، مِنْ فُقَهَائِهِمْ وَأُصُولِتِيهِمْ وَعُرَفَائِهِمْ وَمُتَصَوَّفَتِهِمْ.

دوم: ذکر تسبیحی که در احادیث عامه و خاصه وارد شده و ذکر آن به قدری مشهور شده که در شمار متواتراتی قرار گرفته که هیچ یک از فرق اسلامی - چه عامه و چه خاصه - آن را انکار نکرده اند، از جمله فقها، اصولیون، عرفا، و صوفیان آنان.

وَالْغَرَضُ: إِنَّ صِحَّةَ صُدُورِهِ عَنِ النَّي (صلی الله علیه و آله وسلم) مُتَّفَقٌ عَلَيْهَا بَيْنَ جَمِيعِ الْفِرَقِ الْإِسْلَامِيَّةِ.

وَقَدْ أَهْتَمَّ بِهِ صَاحِبُ الْعِلْمِ الْجَمْعِي غَايَةَ الِاهْتِمَامِ وَاعْتَنَى بِهِ شِدَّةَ الِاعْتِنَاءِ وَأَصَرَّ عَلَى لُزُومِ الْمُدَاوَمَةِ بِهِ لِمَنْ أَرَادَ نَيْلَ الْمَعَارِفِ.

و مقصود این است که صحت صدور آن از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله وسلم) مورد توافق تمام فرق اسلامی است.

و صاحب علم جمعی1 به این ذکر نهایت اهتمام را ورزید و با کمال دقت به آن توجه کرد و بر لزوم مداومت بر آن برای کسی که خواهان دستیابی به معارف است، تأکید ورزید.

فَإِنَّهُ 1 ذَهَبَ إِلَى كَوْنِ مُدَاوَمَةِ هَذَا التَّسْبِيحَ مِفْتَاحًا عَجِيبًا لِفَتْح أَبْوَابِ الْمَعَارِفِ وَأَمَرَ بِقِرَاءَتِهِ فِي كُلِ صَبَاحٍ مَعَ التَّفَكْرِ التَّامَ فِي مَعَانِيهِ وَالْمُرَاقَبَةِ الْكَامِلَةِ لِحِقَائِقِهِ.

زیرا اوا معتقد بود که مداومت بر این تسبیح کلیدی شگفت انگیز برای گشودن درهای معارف است و امر کرد که هر صبح با تفکر کامل در معانی آن و مراقبت دقیق از حقایق آن خوانده شود.

وَهُوَ التَّسْبِيحُ الْمَرْوِيُّ فِي الْبِحَارِ وَ[...]. وَهُوَ دُعَاءُ نَبَوِيٌّ ذَكَرَهُ فِي الْمَهَجِ فِي أَدْعِيَةِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله وسلم) وَاسْتَعْلَمَهُ مِنْ جِبْرَائِيلَ فَعَلَّمَهُ. وَهُوَ مَذْكُورُ فِي صَفْحَةِ 28 مِنَ الْمَهَجِ الْمَطْبُوعِ فِي سَنَةِ 1323 .

و این تسبیح همان ذکر روایت شده در کتاب بحار و [...] است. این دعای نبوی در کتاب مهج در دعاهای پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) ذکر شده و از جبرئیل فرا گرفته و آن را آموزش داده است. این دعا در صفحه 28 از کتاب مهج چاپ شده در سال 1333 آمده است.

وَصَاحِبُ الْعِلْمِ الْجَمْعِيَ أَصَرَّ غَايَةَ الْإِصْرَارِ [هَذَا الدُّعَاءِ]. وَقَدْ انْفَتَحَ أَبْوَابُ الْمَعَارِفِ [لِبَعْضِ] مَنْ قَرَأَهُ [حِينَ الْقِرَاءَةِ]. وَهُوَ مَرْوِيٌّ [مِنْ ثَلَاثِينَ] طَرِيقًا، وَ[هَذَا أَوَّلُهُ]:

و صاحب علم جمعی با نهایت تأکید بر این دعا اصرار ورزید. و درهای معارف برای برخی از کسانی که آن را [ هنگام قرائت] خواندند، گشوده شد. این دعا [از سی] طریق نقل شده و [ این ابتدای آن است]:

سُبْحَانَ اللهِ الْعَظِيمِ وَبِحَمْدِهِ. (تَقُولُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ.)

سُبْحَانَهُ مِنْ إِلهُ مَا أَمَلَكَهُ. وَسُبْحَانَهُ مِنْ مَلِيكٍ مَا أَقْدَرَهُ. وَسُبْحَانَهُ مِنْ قَدِيرٍ مَا أَعْظَمَهُ.

وَسُبْحَانَهُ مِنْ عَظِيمٍ مَا أَجَدَّهُ. وَسُبْحَانَهُ مِنْ جَلِيلٍ مَا أَجَدَهُ ... إِلَى آخِرِهِ. (1) .

پاک و منزه است خداوند بزرگ و به ستایش او. (سه مرتبه بگو).

پاک و منزه است او از هر خدایی که مالکیتش چه عظیم است. پاک و منزه است او از هر سلطانی که قدرتش چه بی کران است. پاک و منزه است او از هر توانا که عظمتش چه شگرف است.

پاک و منزه است او از هر بزرگ که جلالش چه رفیع است. پاک و منزه است او از هر جلیل که مجدش چه بی پایان است... تا انتها.

فَهُوَ مِنَ الضَّرُورِيَّاتِ اللَّازِمِ الِاشْتِغَالِ لِكُلِّ مَنْ يُرِيدُ فَتْحَ الْمَعَارِفِ عَلَى قَلْبِهِ.

این از ضروریاتی است که هر کس بخواهد درهای معارف را بر قلب خود بگشاید، باید بر آن مداومت ورزد.

لزوم استعاذه به خدای متعال از شر شیطان در معارف.

وَبِالْجُمْلَةِ، يَجِبُ الِاسْتِعَاذَةُ مِنَ الشَّيْطَانِ بِاللَّهِ السُّبْحَانِ. بَلْ نَقُولُ : إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى صَبْطًا لِجَلَالِ عَظَمَتِهِ أَمَرَ الخَلْقَ أَنْ يَسْتَعِيذُوا مِنْ شَرِّ الشَّيْطَانِ بِنَبِيِّهِ وَأَوْلِيَائِهِ.

به طور خلاصه، لازم است که از شیطان به خداوند سبحان پناه برد. بلکه باید گفت که خداوند متعال به منظور حفظ جلال عظمت خود بندگان را امر کرده است که از شر شیطان به پیامبر و اولیای او پناه ببرند.

وَلَا اسْتِيحَاشَ فِي (196) الِاسْتِعَاذَةِ وَالِاسْتِجَارَةِ بِمَا سِوَى اللَّهِ فِيمَا إِذَا أَمَرَ اللَّهُ بِذلِكَ لِأَنَّ هَذَا مُقْتَضَى عَظَمَتِهِ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى.


1) مهج الدعوات / 82؛ بحار الأنوار 92 / 367

هیچ وحشتی در پناه بردن و درخواست یاری از غیر خداوند وجود ندارد، به شرطی که خداوند به این امر فرمان داده باشد. زیرا این امر ، مقتضای عظمت او - تبارک و تعالی - است.

فَقَدْ وَرَدَ عَنْ كِتَابِ بَشَارَةِ الْمُصْطَفَى أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) في غَزْوَةِ أُحُدٍ لَمَّا أَحَاطَ بِهِ صَنَادِيدُ الْقَوْمِ وَمُلُوكُهُمْ وَشُجْعَاتُهُمْ وَأَيْقَنَ أَنَّهُ لَا مُخَلَصَ لَهُ (علیه السلام) مِنْ أَيَادِيهِمْ طَرَقَ عَنْ فَرَسِهِمْ وَنَجَى نَفْسَهُ مِنْ حِصَارِهِمْ وَيُنَادِي:

در كتاب بشارة المصطفى آمده است که امیرالمؤمنین(علیه السلام) در جنگ احد، هنگامی که سردمداران، شاهان، و شجاعان قوم او را محاصره کردند و یقین کرد که راه نجاتی از دست آنها ندارد، از اسب خود پیاده شد و جان خود را از محاصره آنان نجات داد، در حالی که فریاد می زد:

يَا الله یا الله یا الله يَا جِبْرَائِيلُ يَا جِبْرَائِيلُ يَا جِبْرَائِيلُ يَا مُحَمَّدُ يَا مُحَمَّدُ يَا مُحَمَّدُ! النَّجَاةَ النَّجَاةَ (1) .

ای خدا ای خدا ای خدا ای جبرئیل ای جبرئیل، ای جبرئیل! ای محمد ای محمد ای محمد! نجاتم بده، نجاتم بده.

هذَا مَعَ أَنَّ عَلِيًّا اللا كَانَ يُنْجِي مُحَمَّدًا (صلی الله علیه و آله وسلم) حِينَ مَا نَزَلَ جِبْرَائِيلُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ وَقَالَ: نَادِ عَلِيًّا مُظْهِرَ الْعَجَائِبِ / تَجِدْهُ عَوْنًا لَكَ فِي النَّوَائِبِ (2) .

این در حالی بود که علی(علیه السلام) باشد محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) را نجات میداد زمانی که جبرئیل بر رسول خدا نازل شد و گفت:

علی را بخوان او که ظاهر کننده عجایب است/ او را یاوری برای خود در سختی ها خواهی یافت.

وَقَدْ وَرَدَتِ الْأَحَادِيثُ الْآمِرَةُ بِالِاسْتِعَاذَةِ بِآلِ الرَّسُولِ (صلی الله علیه و آله وسلم) كَمَا فِي حَدِيثٍ مُفَصَّلٍ عَنْ عَلِي (علیه السلام) لِكُمَيْلٍ، حَيْثُ يَأْمُرُهُ بِذلِكَ الدُّعَاءِ عِنْدَ وَسْوَسَةِ الشَّيْطَانِ.

و احادیثی که امر به پناه بردن به خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) می کنند، وارد شده است، همان گونه که در حدیث مفصلی از على به کمیل آمده است که او را به این دعا در هنگام وسوسه شیطان امر می کند.

أَعُوذُ بِ اللَّهِ الْقَوِيِّ مِنَ الشَّيْطَانِ الْغَوِيّ. وَأَعُوذُ بِمُحَمَّدٍ الرَّضِيِّ مِنْ شَرِّ مَا قُدِّرَ وَقُضِيَ. وَأَعُوذُ بِآلِهِ الطَّيِّبِينَ مِنْ شَرِّ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجَمَعِينَ. ثُمَّ عَظِمِ اللَّهَ وَصَلَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَسَلَّمْ . الخَبَرُ.

پناه می برم به خداوند قوی از شیطان گمراه و پناه می برم به محمد پسندیده از شر آنچه تقدیر و قضا شده است. و پناه می برم به اهل بیت پاکیزه او از شر جن و انسانهای همگی. سپس خدا را تعظیم کن و بر محمد و آل او درود و سلام بفرست - روایت.


1) الاحتجاج 1 / 97؛ بحار الأنوار 29 / 144

2) انظر: بحار الأنوار 20 / 73

علم تصوری حجاب شهود و وجدانيات.

وَبِالْجُمْلَةِ، يَجِبُ بِمُقْتَضَى الرِّوَايَاتِ الْكَثِيرَةِ أَنْ يَسْتَعِيدَ السَّالِكُ بِاللَّهِ وَبِرَسُولِهِ وَبِأَهْلِ بَيْتِهِ عِنْدَ سُلُوكِ كُلِّ طَرِيقٍ نَظَرِي أَوْ عَمَلِي، وَخُصُوصًا فِي أَبْوَابِ الْمَعَارِفِ الْإِهِيَّةِ.

به طور کلی طبق روایات متعدد، لازم است که سالک هنگام پیمودن هر راه نظری یا عملی، به خداوند، پیامبرش و اهل بیت او پناه برد به ویژه در زمینه های معارف الهی.

كَيْفَ وَقَدْ صَارَعَ الشَّيْطَانُ فُحُولَ الْبَشَرِ فَصَرَعَهُمْ؟! حَيْثُ ذَهَبَ فِرْقَةٌ مِنَ الْأَعَاظِمِ إِلَى التَّطَوُّرِ وَالْتَبَسَ الْأَمْرُ عَلَيْهِمْ حَتَّى زَعَمُوا أَنَّ تَوَهُمَاتِهِمْ مُكَاشَفَاتٌ، فَتَخَيَّلُوا أَنَّهُمْ وَصَلُوا بِالْعِلْمِ الْحُضُورِيَ الشُّهُودِي إِلَى كُنْهِ الْوَاجِبِ، وَتَوَهَّمُوا أَنَّهُ حَقِيقَةُ الْوُجُودِ لَا يُشَرْطٍ.

چگونه است که شیطان پهلوانان بشر را به مبارزه فراخوانده و آنان را مغلوب ساخته است؟! به طوری که گروهی از بزرگان دچار پیچیدگی شده و امر بر آنان مشتبه گردیده است تا جایی که گمان کردند توهمات آنان کشف و شهود است و پنداشتند که با علم حضوری شهودی به حقیقت واجب الوجود دست یافته اند و آن را حقیقت وجود بدون شرط تصور کردند.

ثُمَّ الْأَعْجَبُ مِنْ ذَلِكَ أَنَّهُمْ بَحَثُوا عَنْ هَذِهِ الْمَشَاهَدَاتِ الْحُضُورِيَّةِ وَصَنَّفُوا كُتُبًا وَصُحُفًا، وَمَا عَرَفُوا أَنَّ الْمَشَاهَدَاتِ الْحُضُورِيَّةَ لَا تَأْتِي تَحْتَ الْبَحْثِ، وَأَنَّ طَرِيقَ نَيْلِهَا وَوُصُولِهَا طَرِيق آخرُ سِوَى التَّعْلِيمِ وَالتَّعَلُم، وَأَنَّ الْمُتَعَلِّمَ كُلَّمَا ازْدَادَ غَوْصًا فِي الْمَبَاحِنَاتِ التَّعْلِيمِيَّةِ، تَزْدَادُ حُجُبُهُ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْأُمُورِ الشُّهُودِيَّةِ الْوِجْدَانِيَّةِ؛ بَدَاهَةَ حُجب الْمُتَصَوَّرَاتِ الْحُصُولِيَّةِ عَن الْمَشَاهَدَاتِ الحُضُوريَّة.

عجیب تر این است که آنان درباره این مشاهدات حضوری تحقیق کرده و کتابها و رساله هایی نوشته اند، در حالی که نمی دانستند مشاهدات حضوری قابل بحث نیست و راه رسیدن به آنها با تعلیم و تعلم متفاوت است. همچنین نمی دانستند که هر چه فرد در مباحثات آموزشی عمیق تر شود حجاب او نسبت به امور شهودی و وجدانی بیشتر می شود؛ زیرا به روشنی می توان گفت که تصورات حصولی مانع از مشاهدات حضوری هستند.

وَذَهَبَ فِرْقَةٌ أُخْرَى مِنَ الْأَعَاظِمِ إِلَى كَشْفِ حَقِيقَةِ الْوُجُودِ مِنْ طَرِيقِ الْمَفْهُومِ، وَإِلَى كَشْفِ عَوَارِضِهِ مِنَ الْعِليَّةِ وَالْمَعْلُولِيَّةِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنْ طَرِيقِ الْبُرْهَانِ، فَبَحَثُوا عَنِ الْوَاجِبِ وَصِفَاتِهِ، وَالْمُمْكِينِ وَكَمَالَاتِهِ وَأَقْسَامِهِ، إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا ذَكَرُوا في كتب الْفَلسَفَةِ.

گروه دیگری از بزرگان به کشف حقیقت وجود از راه مفهوم پرداختند و از طریق برهان به کشف عوارض آن مانند علیت و معلولیت و غیره روی آوردند. آنها درباره واجب الوجود و صفاتش، ممکنات و کمالات و اقسام آنها و غیره تحقیق کردند، همان طور که در کتب فلسفی ذکر شده است.

فَجَعَلُوا مَوْضُوعَ عِلْمِهِمْ حَقِيقَةَ الْوُجُودِ ، وَبَحَثُوا عَنْ عَوَارِضِهِ نَفْيًا وَإِثْبَانًا، طَرْدًا وَعَكْسًا، نَقْضًا وَإِبْرَامًا؛ كُل ذلِكَ بِقَدَمِ الْبُرْهَانِ. وَمَا عَرَفُوا أَنَّ الطَّرِيقَ مَسْدُودٌ لِلْبَشَرِ، وَلَيْسَ يُمْكِنُهُمْ نَيْلَ هَذِهِ الْمَقَاصِدِ مِنْ طَرِيقِ الْبَحْثِ وَالتَّفْتِيش، وَلَا يَزِيدُهُمْ ذَلِكَ إِلَّا خَسَارًا.

آن ها موضوع علم خود را حقیقت وجود قرار دادند و درباره عوارض آن، نفی و اثبات، طرد و عکس، نقض و ابرام بحث کردند همه اینها بر اساس برهان. اما ندانستند که این راه برای بشر مسدود است و نمی توانند از طریق تحقیق و جستجو به این مقاصد دست یابند، بلکه این کار تنها بر خسارت آن ها می افزاید.

وتحبه التحقيق في هذَا الْمَقَامِ إِنَّ لَنَا عِلْمًا ضَرُوريًّا فِطْرِيَّا حُضُورِيًّا بِحَقِيقَةِ الْوُجُودِ بِمِقْدَارٍ خَاصِ، وَهَذَا الْمِقْدَارُ هُوَ أَنَّهُ طَارِدُ الْعَدَمِ ، وَعِلْمًا حُضُورِيًّا بِأَنَّ الْمَاهِيَّاتِ مُتَحَقِّقَةٌ بِالْوُجُودِ.

خلاصه تحقیق در این مقام این است که ما دارای علم ضروری فطری و حضوری نسبت به حقیقت وجود به میزان خاصی هستیم. این میزان آن است که وجود عدم را طرد میکند و علم حضوری داریم که ماهیات به واسطه وجود تحقق یافته اند.

وَهَذَانِ الْعِلْمَانِ الْوِجْدَانِيَّانِ الْحُضُورِيَّانِ الْحَاصِلَانِ لِكُلِ أَحَدٍ بِالْفِطْرَةِ ، (197) إِنَّمَا هُمَا مِنْ مَوَاهِبِ اللَّهِ تَعَالَى عَلَى كُلِّ بَشَرٍ، وَعَلَيْهِمَا أَسَاسُ جَمِيعِ الْعِلْمِيَّاتِ الْوِجْدَانِيَّةِ.

این دو علم وجدانی حضوری که به صورت فطری برای هر انسانی حاصل می شود، از موهبت های خداوند متعال بر تمام بشر هستند و اساس تمامی علوم وجدانی بر این دو علم استوار است.

فَهَذَا الْمِقْدَارُ هُوَ الْعِلْمُ الحُضُورِي الخَاصِلُ لِلْجَمِيعِ بِلا مَشَقَّةِ كَسْبٍ وَلَا كُلْفَةِ تَعَلُّم. وَلَيْسَ يَزِيدُ هذا الْمِقْدَارُ بِالْبَحْثِ وَالتَّعَلُم ، بَلْ كُلَّمَا ازْدَادَ الْبَحْتُ الْفَلْسَفِيُّ وَالتَّفْتِيشَاتُ الْعِلْمِيَّةُ، يَزِيدُ الْحِجَابُ وَالْبُعْدُ عَنْ هَذَا الْحُضُورِي.

این میزان علم حضوری بدون مشقت تلاش و هزینه یادگیری برای همه حاصل می شود و با تحقیق و یادگیری افزایش نمی یابد، بلکه هر چه تحقیق فلسفی و جستجوهای علمی بیشتر شود، حجاب و فاصله از این علم حضوری افزایش می یابد.

فَلِهَذَا لَوْ تَأَمَّلْتَ فِي الْفَلَاسِفَةِ الْمُتَوَعِلِينَ فِي الْبَحْثِ، لَرَأَيْتَهُمْ أَنَّهُمْ قَدْ تَبَاعَدُوا عَنْ هَذَا الْمَشْهُودِ الحُضُورِي الْفِطْرِي، وَأَنَّ أَنْفُسَهُمْ غَافِلَةٌ عَنْهُ وَمُعْرِضَةٌ مُسْتَدْبِرَةٌ عَنْ ذَلِكَ، وَمُسْتَقْبِلَةٌ مُتَوَجِّهَةٌ إِلَى الْخَيَالَاتِ وَالتَّوَهُمَاتِ الْمُنَسَّقَةِ وَالْمُتَصَوَّرَاتِ الْمُنَظَّمَةِ.

بنابراین، اگر در میان فیلسوفانی که به عمق تحقیق رفته اند تأمل کنید خواهید دید که آنان از این شهود حضوری فطری فاصله گرفته اند و نفوسشان از آن غافل و روی گردان شده و به سمت خیالات و توهمات منظم و تصورات منسجم روی آورده اند.

فَالْبَحْتُ لَا يَزِيدُ عَلَى هَذَا الْمِقْدَارِ ، بَلْ يَنْقُصُ مِنْهُ . وَالشَّاهِدُ هُوَ التَّأَمُّلُ فِي نُفُوسِهِمُ الْمُتَشَيّتَةِ عَنْ أَنْفُسِهَا الْمُتَوَعِلَةِ فِي مَوْهُومَاتِهَا.

تحقیق چیزی بر این میزان نمی افزاید بلکه از آن می کاهد گواه این ادعا تأمل در نفوس آن هاست که از خود پراکنده و در توهمات خود غرق شده اند.

مفاهیم در فلسفه وجه حقایق هستند و ردّ آن.

وَمِنْ أَعَاجِيبِ الْأَغَالِيطِ الَّتِي ذَكَرُوهَا فِي الْمَقَامِ وَزَعَمُوا أَنَّ بِهِ دَفْعَ جَمِيعِ الْإِشْكَالَاتِ، هُوَ مَا يَتَفَوَّهُونَ بِهِ مِنْ إِمْكَانِ إِدْرَاكِ حَقِيقَةِ الْوُجُودِ مِنْ طَرِيقِ الْمَفْهُوم، فَقَالُوا: إِنَّ مَفْهُومَ الْوُجُودِ مِنْ أَوْضَحِ الْمَفَاهِيمِ، وَالْمَفْهُومُ وَجْهٌ وَعُنْوَانٌ لِلْحَقِيقَةِ.

از شگفتی های مغالطات آنان در این مقام این است که گمان کرده اند با این مسئله تمامی اشکالات را برطرف کرده اند. آنها می گویند مفهوم وجود از روشن ترین مفاهیم است و مفهوم، وجه و عنوانی برای حقیقت است.

فَمِنْ طَرِيقِ الْمَفْهُومِ نُدْرِكُ الحَقِيقَةَ الْمَعْنُونَةَ بِهَذَا الْعُنْوَانِ وَالْوَجْهِ. إِذْ إِدْرَاكُ وَجْهِ الشَّيْءِ، هُوَ إِدْرَاكُ الشَّيْءِ بِوَجْهِ. وَهِذَا يَجْعَلُونَ مَوْضُوعَ الْفَلْسَفَةِ حَقِيقَةَ الْوُجُودِ الَّتِي يُمكِنُ دَركُهَا مِنْ طَرِيقِ مَنْهُومِهَا.

بنابراین از طریق مفهوم حقیقتی را که این عنوان و وجه به آن اشاره دارد، در می یابند. چون درک وجه یک چیز، همان درک خود آن چیز به یک وجه است. از این رو، موضوع فلسفه را حقیقت وجود قرار داده اند که می توان از طريق مفهوم آن به درکش نائل شد.

وَبِهَذِهِ الحِيلَةِ يُقْنِعُونَ أَنْفُسَهُمْ فِي دَرْكِ حَقَائِقِ الْأَشْيَاءِ وَكُنْهِهَا، وَيَفْتَحُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ طَرِيقَ الْبَحْثِ وَالتَّعْلِيمِ وَالتَّعَلُم.

با این حیله، خود را قانع می کنند که به حقایق اشیا و ذات آنها دست یافته اند و مسیر تحقیق، آموزش و یادگیری را برای خود باز می کنند.

وَإِنْ أَشْتَهَيْتَ عِرْفَانَ مَا ذَكَرْنَا، فَارْجِعْ إِلَى الْأَسْفَارِ فِي السَّفَرِ الْأَوَّلِ فِي الْفَصْلِ الْمَعْقُودِ لِبَيَانِ إِمْكَانِ إِدْرَاكِ الْحَقَائِقِ. (1) .

اگر خواستار شناخت آنچه ذکر کردیم هستی به کتاب اسفار در سفر اول مراجعه کن، در فصلی که به امکان درک حقایق اختصاص یافته است.

وَحَقِيقَةُ الْأَمْرِ أَنَّهُمْ مَا عَرَفُوا كَيْفِيَّةَ الْأَمْرِ الْوَاقِعِي فِي الْمَقَامِ، فَلِهَذَا نَرْفَعُ السّتْرَ وَالْحِجَابَ وَنَقُولُ:

و حقیقت این است که آنها چگونگی امر واقعی در این مقام را درک نکردند. از این رو، ما پرده و حجاب را بر می داریم و می گوییم:

إنَّ أَلْفَاظَ الْمَاهِيَّاتِ، كَلَفْظِ الْإِنْسَانِ وَالْفَرَس وَالشَّجَرِ وَالْحَجَر وَغَيْرِ ذلِكَ، إِنَّمَا هِيَ مَوْضُوعَةٌ لِنَفْسٍ الْمَاهِيَّاتِ الْوَاقِعِيَّةِ مِنْ دُونِ لَحَاظِ الْوُجُودِ الخَارِجِي أَو الذِّهْنِي.

الفاظ ماهیات، مانند لفظ انسان اسب درخت، سنگ و غیره برای خود ماهیات واقعی وضع شده اند، بدون توجه به وجود خارجی یا ذهنی آنها.

فَمَا يُفْهَمُ مِنْ هَذِهِ الْأَلْفاظِ عِنْدَ الْإِطْلَاقِ، إِنَّمَا هُوَ نَفْسُ هَذِهِ الْمَاهِيَّةِ الْمَوْضُوعَةِ لَهَا الْأَلْفَاظُ.

آنچه از این الفاظ هنگام اطلاق فهمیده می شود، تنها خود ماهیتی است که این الفاظ برای آن وضع شده اند.

وَأَمَّا كَوْتُهَا مَوْجُودَةً أَمْ لَا ، فَهُوَ إِنَّمَا يُفْهَمُ مِنْ جِهَةِ الْمَحْمُولِ.

اما اینکه آیا این ماهیات موجود هستند یا نه این امر تنها از طریق محمول فهمیده می شود.

فَإِنْ كَانَ الْمَحْمُولُ هُوَ الْوُجُودُ . كَقَوْلِنَا الْإِنْسَانُ مَوْجُودٌ . يُفْهَمُ أَنَّ الْمَاهِيَّةَ قَدْ أُخِذَتْ مُعَرَّاةً عَن الْوُجُودِ.

اگر محمول وجود باشد مانند این جمله انسان موجود است»، فهمیده می شود که ماهیت بدون وجود لحاظ شده است.

إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، نَقُولُ : هَذِهِ الْمَاهِيَّاتُ الْوَاقِعِيَّةُ بِلِحَاظِ حُضُورِهَا عِنْدَ (198) النَّفْسِ وَشُهُودِ النَّفْسِ إِيَّاهَا تُسَمَّى بِالْمَنْهُومِ. فَمَنْهُومُ الْإِنْسَانِ . أَيْ مَا يُفْهَمُ عَنْ هَذَا اللَّفْظِ . عِبَارَةٌ عَنْ الْمَاهِيَّةِ الْإِنْسَانِيَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ حِينَمَا يُشَاهِدُهَا النَّفْسُ.


1) الحكمة المتعالية 1 / 388

اگر این را دانستی، می گوییم این ماهیات واقعی هنگامی که در حضور نفس قرار می گیرند و نفس آن ها را مشاهده می کند، مفهوم نامیده می شوند. مفهوم انسان - یعنی آنچه از این لفظ فهمیده می شود - همان ماهیت واقعی انسانی است که نفس آن را مشاهده می کند.

فَأَنْكَشَفَ حَقِيقَةُ الْمَفْهُومِ وَظَهَرَ أَنَّ لَفْظَ الْمَفْهُومٍ مَوْضُوعٌ بِإِزَاءِ الْمَاهِيَّةِ الْوَاقِعِيَّةِ حِينَمَا تَحْضُرُ لِلنَّفْسِ.

بنابراین، حقیقت مفهوم آشکار شد و معلوم گردید که لفظ مفهوم برای ماهیت واقعی هنگامی که در نفس حاضر می شود، وضع شده است.

حقیقت وجود مكشوف هر وجدانی است و مخفی نیست.

إِذَا أَتْقَنْتَ ذَلِكَ فِي بَابِ الْمَاهِيَّاتِ، تَعْرِفُ الْحَقِيقَةَ فِي بَابِ الْوُجُودِ وَالْعَدَمِ. فَإِنَّ لَفْظَ الْوُجُودِ مَوْضُوعٌ لِحَقِيقَةِ الْوُجُودِ، كَمَا أَنَّ لَفْظَ الْعَدَمِ مَوْضُوعٌ لِوَاقِعِ الْبُطْلَانِ وَالْفَقْدَانِ.

اگر این را در مورد ماهیات به خوبی درک کردی حقیقت را در باب وجود و عدم نیز می فهمی. زیرا لفظ وجود برای حقیقت وجود وضع شده است، همان طور که لفظ عدم برای واقعیت بطلان و فقدان وضع شده است.

وَلَيْسَ لِحَقِيقَةِ الْوُجُودِ وَوَاقِعِ الْعَدَمِ مَاهِيَّةٌ كَي تَكُونَ هِيَ الْمَوْضُوعَةَ لِلفْظِ الْوُجُودِ أَوِ الْعَدَمِ.

و حقیقت وجود و واقعیت عدم ماهیتی ندارند که آن ماهیت برای لفظ وجود یا عدم موضوع باشد.

فَمَفْهُومُ الْوُجُودِ . أَيْ مَا يُفْهَمُ مِنْ لَفْظِ الْوُجُودِ . عِبَارَةٌ عَنْ حَقِيقَةِ الْوُجُودِ الْمَكْشُوفَةِ لِلنَّفْسِ بِالْكَشْفِ الحُضُورِيَ الشُّهُودِيَ الَّذِي أَعْطَاهُ اللَّهُ لِكُلِّ أَحَدٍ مِنْ أَفْرَادِ الْبَشَرِ.

مفهوم وجود - یعنی آنچه از لفظ وجود فهمیده می شود - همان حقیقت وجود است که به واسطه کشف حضوری شهودی برای نفس آشکار می گردد و خداوند این توانایی را به همه افراد بشر عطا کرده است.

فَهْذِهِ الْحَقِيقَةُ بِلِحَاظِ مَشْهُودِيَّتِهَا حُضُورًا لِلنُّفُوسِ الْبَشَرِيَّةِ، مُسَمَّاةٌ بِمَفْهُومِ الْوُجُودِ.

این حقیقت، با توجه به مشاهده حضوری آن برای نفوس ،بشری به عنوان مفهوم وجود نامیده می شود.

فَلَيْسَ لِحَقِيقَةِ الْوُجُودِ مَفْهُومٌ آخَرُ سِوَى كُنْهِهَا الْحَاضِرَةِ الْمَشْهُودَةِ لِلنُّفُوسِ بِالشُّهُودِ الْحُضُورِي.

حقیقت وجود مفهومی جز ذات خود که برای نفوس به صورت حضوری و مشهود حاضر است، ندارد.

وَقَدْ عَرَفْتَ أَنَّ الْمِقْدَارَ الَّذِي أَعْطَانَا اللَّهُ تَعَالَى مِنَ الْعِلْمِ الْحُضُورِي هُوَ هُذَا الْمِقْدَارُ فَقَطْ، لَا يَزِيدُ بِالْبَحْثِ وَالتَّفْتِيشِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ، بَلْ يَنْقُصُ.

و دانستی که میزان علم حضوری که خداوند متعال به ما عطا کرده است، تنها همین مقدار است و با تحقیق و جستجو ذره ای بر آن افزوده نمی شود، بلکه کاسته می شود.

فَقَوْهُمْ: «مَنْهُومُ الْوُجُودِ مِنْ أَعْرَفِ الْأَشْيَاءِ» قَوْلٌ تَامُ صَحِيحٌ، وَلَكِنْ رُوحُ هَذَا الْقَوْلِ وَكُنْهُهُ وَحَقِيقَتُهُ هُوَ مَا ذَكَرْنَا مِنْ مَشْهُودِيَّةِ حَقِيقَةِ الْوُجُودِ لِلْبَشَرِ شُهُودًا حُضُورِيًّا وَهَبَهُ اللَّهُ تَعَالَى الجَمِيعِنَا.

پس گفته آنان که «مفهوم وجود از آشناترین چیزهاست» سخنی کامل و درست است اما روح این سخن و ذات و حقیقت آن همان است که گفتیم مشهود بودن حقیقت وجود برای بشر به صورت شهود حضوری که خداوند متعال به همه ما عطا کرده است.

وَقَوْهُمْ: «كُنْهُهُ فِي غَايَةِ الْخَفَاءِ» قَوْلٌ شِعْرِيٌّ إِذْ كُنْهُهُ فِي غَايَةِ الْوُضُوحِ الْفِطْرِي الْحُضُورِي، وَلَكِنْ هذَا الْمِقْدَارِ الَّذِي أَعْطَاهُ اللَّهُ تَعَالَى إِيَّانَا.

و گفته آنان که «ذات آن در نهایت پنهانی است سخنی شاعرانه است زیرا ذات آن در نهایت روشنی فطری و حضوری است اما فقط به همان مقداری که خداوند متعال به ما عطا کرده است.

فَإِذَنْ قَوْهُمْ بِأَنَّ كَمَالَاتِ الْوُجُودِ وَأَحْوَالَهُ مُمْكِنَةُ الْكَشْفِ بِالِيَّةِ مَفْهُومِ الْوُجُودِ، وَجَائِزَةُ الْبَحْثِ وَالتَّفْتِيشِ مِنْ طَرِيقِ وَجْهِ حَقِيقَةِ الْوُجُودِ، قَوْلٌ بَاطِل غَيْرُ تَامّ.

بنابراین، گفته آنها که کمالات وجود و احوال آن قابل کشف از طریق مفهوم وجود و مجاز به تحقیق و تفحص از راه وجه حقیقت وجود است سخنی باطل و ناتمام است.

إِذْ الْمِقْدَارُ الَّذِي يُمْكِنُ نَيْلُهُ، هُوَ الْعِلْمُ الْحُضُورِيُّ بِالْوُجُودِ بِمَا هُوَ لَيْسَ بِعَدَمٍ وَلَا مَاهِيَّةٍ، بَلْ طَارِدُ الْأَوَّلِ وَمُحَقِّقُ الثَّانِيَةِ.

زیرا مقداری که می توان به آن دست یافت علم حضوری به وجود است، به گونه ای که نه عدم است و نه ماهیت، بلکه طرد کننده اولی و محقق دومی است.

وَهذَا الْمَشْهُودُ الْمَعْلُومُ حُضُورًا بِهذَا الْمِقْدَارِ هُوَ مَنْهُومُ الْوُجُودِ، أَيْ مَا يُفْهَمُ مِنْ لَفْظِ الْوُجُودِ.

و این مشهود که به این مقدار حضوری معلوم است همان مفهوم وجود است، یعنی آنچه از لفظ وجود فهمیده می شود.

وَأَمَّا الزَّائِدُ عَلَيْهِ، فَمُمْتَنِعُ الْكَشْفِ بِالْبَحْثِ وَالتَّفْتِيشِ ، لِكَوْنِهِمَا حِجَابَيْنِ مُبْعِدَيْنِ، لَا مُقَرِّبَيْنِ.

اما چیزی که فراتر از آن باشد از طریق تحقیق و تفحص قابل کشف نیست زیرا این دو حجاب هایی دورکننده هستند، نه نزدیک کننده.

وَهذَا هُوَ السَّبِيلُ فِيمَا وُضِعَ لَهُ لَفْظُ الْعَدَمِ. فَمَفْهُومُ الْعَدَمِ. أَيْ مَا يُفْهَمُ مِنْ هَذَا اللَّفْظِ . هُوَ الْبُطْلَانُ الْوَاقِعِيُّ الَّذِي يَخْتَرِعُهُ الْوَهْمُ عِنْدَ النَّفْسِ.

و این همان راهی است که برای لفظ عدم نیز به کار می رود. مفهوم عدم - یعنی آنچه از این لفظ فهمیده می شود-همان بطلان واقعی است که و هم در نزد نفس ایجاد می کند.

وَأَمَّا الْمَفْهُومَاتُ الِانْتِرَاعِيَّةُ الَّتِي لَا وَاقِعَ لَهَا خَارِجًا، فَإِنَّمَا هِيَ عِبَارَةٌ عَنِ الْمَاهِيَّاتِ الِاحْتِرَاعِيَّةِ الَّتِي يَخْتَرِعُهَا النَّفْسُ في مَوْطِنِهَا النَّفْسِي.

اما مفاهیم انتزاعی که واقعیتی در خارج ندارند چیزی نیستند جز ماهیات اختراعی که نفس در مقام خود آن ها را ایجاد می کند.

فَهْذِهِ الْمَاهِيَّاتُ بِلِحَاظِ حُضُورِهَا عِنْدَ النَّفْسِ مُفْهُومَاتٌ أَي تُفْهَمُ مِنْ أَلْفَاظِهَا الْمَوْضُوعَةِ لَهَا، وَإِنَّمَا تُسَمَّى بِالِانْتِرَاعِيَّاتِ أَو الِاعْتِبَارِيَّاتِ لِعَدَمِ مَوْطِنٍ وَاقِعِي مَا سِوَى نَفْسِ الْمُعْتَبِرِ وَذِهْنِ الْمُنْتَزِعِ.

این ماهیات با توجه به حضورشان نزد نفس، مفاهیمی هستند، یعنی از الفاظی که برای آن ها وضع شده اند، فهمیده می شوند. آنها به دلیل نداشتن جایگاهی واقعی جز در نفس معتبر و ذهن انتزاع کننده، مفاهیم انتزاعی یا اعتباری نامیده می شوند.

وَحُلَاصَةُ الْكَلَامِ إِنَّ الِاسْتِعَاذَةَ بِاللَّهِ وَأَوْلِيَائِهِ مِنَ الشَّيْطَانِ مِنْ أَلْزَمِ الْفَرَائِضِ لِجَمِيعِ الطَّبَقَاتِ فِي جَمِيعِ الْمَرَاتِبِ وَالدَّرَجَاتِ، وَلَا سِيَّمَا فِي الْمَعَارِفِ وَالْعِلْمِيَّاتِ.

خلاصه سه کلام اینکه پناه بردن به خداوند و اولیای او از شر شیطان از واجبات ضروری برای تمامی طبقات در همه مراتب و درجات است به ویژه در امور معرفتی و علمی.

فَكُلَّمَا ازْدَادَتِ الْمَعَارِفُ، يَزْدَادُ تَلْطِيفُ وَسَاوِسِ الشَّيْطَانِ وَإِغْوَاؤُهُ وَإِصْلَالُهُ؛ «وَالْمُخْلَصُونَ فِي خَطر عَظِيمٍ» (199).

زیرا هر چه معارف بیشتر شود، وسوسه ها، اغواها و گمراهیهای شیطان نیز لطیف تر و خطرناک تر می شوند؛ «و خالصان در خطر بزرگی هستند».

وَأَمَّا لُطْفِيَّةُ وُجُودِ الْمَلَائِكَةِ، فَيَأْتِي فِي تَحَلَ آخَرَ . إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى.

اما درباره لطافت وجود ملائکه، در جای دیگری - ان شاء الله - صحبت خواهد شد.

فَلْنَرْجِعْ إِلَى الْمَقْصُودِ مِنْ تَحْقِيقِ الْحَقَائِقِ الْإِنْسَانِيَّةِ، فَنَقُولُ : قَدْ عَرَفْتَ أَنَّ لِلْإِنْسَانِ ظِلَّا وَشَبَحًا وَمِثَالًا وتمثالًا.

بیایید به مقصود اصلی در بررسی حقایق انسانی بازگردیم و بگوییم دانستی که انسان دارای سایه، شبح، مثال و تمثال است.

وَهُذِهِ عِبَارَاتٌ كَاشِفَةٌ عَنْ مَعْنًى وَاحِدٍ، وَهُوَ مَا يُسَمِّيهِ الْفَلَاسِفَةُ اهْيْئَاتِ الْعَرَضِيَّةِ، كَافَّيْئَةِ السَّرِيرِيَّةِ وَهَيْئَةِ زَيْدٍ وَعَمْرٍو وَبَكْرٍ مِنْ هَيْكَلِ وَهَيْئَةٍ كَذَائِيَّةٍ وَوَجْهِ كَذَائِي وَأَنْفٍ وَرَأْسٍ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنْ أَجْزَاءِ هَيْئَتِهِ.

این عبارات به معنای واحدی اشاره دارند که فلاسفه آن را هیئتهای عرضی مینامند مانند هیئت تخت خوابی يا هيئت زيد، عمرو و بكر، شامل بدن، هیئت چهره، بینی، سر و سایر اجزای بدن آن ها.

وَهَذِهِ هِيَ الَّتِي يُعَبَّرُ عَنْهَا فِي الرِّوَايَاتِ بِالصُّوَرِ. فَالصُّورَةُ فِي اصْطِلاح أَهْلِ الْبَيْتِ مَعْنَاهَا اللُّغَوِي.

این همان چیزی است که در روایات از آن به صورت تعبیر می شود. صورت در اصطلاح اهل بیت همان معنای لغوی آن است.

كَمَا أَنَّ الْمَادَّةَ بِاصْطِلاحِهِمْ: بِمَعْنَاهَا اللُّغَوِي، وَهُوَ الْمَاءُ الْبَسِيطُ.

همان طور که ماده در اصطلاح آنان به معنای لغوی آن است، یعنی آب ساده.

وَالْمَوْجُودَاتُ الْحِسْمِيَّةُ طَرًا وَكُلًّا مِنَ الْكَرُوبِينَ وَالْحِنَّاتِ وَالْحُورِ وَالْعِلْمَانِ وَالْبَرَازِحَ وَالْجَحِيمِ وَالْمَلَائِكَةِ وَالْجَانِ وَالشَّيَاطِينِ وَالسَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا وَمَا فِيهِمَا حَتَّى الْأَرْوَاحِ، إِنَّمَا تَكُونُ مُشْتَرِكَةً فِي أَصْلِ مَادَّةِ الْمَوَادِ.

موجودات جسمانی از جمله کروبیان، بهشتها، حور، غلامان، برزخ ها، جهنم، ملائكه، جن، شياطين، آسمان ها، زمین و آنچه در میان آن ها و درون آن هاست، حتی ارواح در اصل ماده مواد با یکدیگر مشترک هستند.

وَإِنْ كَانَتْ مُخْتَلِفَةً فِي كَوْنِ بَعْضِهَا نُورًا وَبَعْضِهَا نَارًا، إِلَّا أَنهَا في أَصل الحِسْمِيَّةِ مُشْتَرَكَةٌ مُتَشَاكِةٌ، والتَّمَايُرُ التَّامُ بَيْنَهَا إِنَّمَا هُوَ بِصُوَرِهَا، أَيْ هَيْئَاتِهَا.

هر چند برخی از آنها نور و برخی دیگر آتش هستند، اما در اصل جسمیت مشترک و مشابه اند، و تفاوت کامل میان آن ها تنها در صورت ها یا هیئت های آن ها است.

إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، نَقُولُ : قَدْ وَرَدَ في الرّوَايَاتِ أَنَّهُ مَا مِنْ شَيْءٍ يَقَعُ في عَوَالِمِ الْأَجْسَامِ إِلَّا بِمَشِيَّةٍ وَإِرَادَةٍ وَقَدَرٍ وَقَضَاءِ (1) .


1) انظر: الكاني 1 / 4149 المحاسن 1 / 244؛ بحار الأنوار 5 / 121

اگر این را دانستی، میگوییم در روایات آمده است که هیچ چیزی در عوالم اجسام اتفاق نمی افتد مگر به مشیت اراده، قدر و قضا.

وَنَحْنُ الْآنَ بِصَدَدِ بَيَانِ هَذِهِ الْمَطَالِبِ، فَتَقُولُ:

و اکنون درصدد توضیح این مطالب هستیم، پس می گوییم:

عوالم اربعه

مسبوقیت عالم اجسام به مشیت و تقدیر خدا و عدم مسبوقيت عالم اظله و ماء.

AA أَعْلَمْ أَنَّ الْإِبْدَاعِيَّاتِ كَالْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ وَكَأَصْلِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ . لَيْسَتْ مُسْبُوقَةً بِالْمَشِيَّةِ وَالْإِرَادَةِ وَالْقَدَرِ وَالْقَضَاءِ، بَلْ الْمَسْبُوقُ بِمَا عَلَى مَا أَخْبَرَ بِهِ صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ . هِيَ الْمَوْجُودَاتُ الْحِسْمِيَّةُ، أَيْ . الْأَظِلَّةُ الَّتى قَدْ مَلَكَهَا مِقْدَارٌ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ . عَلَى مَا بَيَّنَّا سَابِقًا مِنْ وَاجِدِيَّةِ أَجْزَاءِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ لِلصُّوَرِ وَالْأَشْبَاحَ مِنَ الْكَرُوبِيِّينَ إِلَى الْأَرْضِ وَمَنْ فِيهَا وَعَلَيْهَا.

بدان که موجودات ابداعی، مانند سایه ها، اشباح و اصل آب بسیط مسبوق به مشیت، اراده، قدر و قضا نیستند. بلکه آنچه مسبوق به این امور است - طبق آنچه صاحب شریعت خبر داده - موجودات جسمانی هستند، یعنی همان سایه هایی که مقداری از آب بسیط را دارا هستند بر اساس آنچه پیش تر بیان کردیم از واجد بودن اجزای آب بسیط به صورت ها و اشباح از کروبیان تا زمین و آنچه در آن و بر روی آن است.

وَلَسْنَا الْآنَ بِصَدَدِ بَيَانِ مُسْبُوقِيَّةِ كُلَّ هَذِهِ الْحِسْمَانِيَّاتِ . حَتَّى الْمَلَائِكَةِ وَالخور وَالْعِلْمَانِ . بِتِلْكَ الْأَرْبَعَةِ، بَلِ الْمَقْصُودُ الْأَهَمُ بَيَانُ مُسْبُوقِيَّةِ أَنْوَاعِ الْحَيَوَانَاتِ بَلِ الْمَوْجُودَاتِ الحِسْمِيَّةِ الَّتِي تَكُونُ فِي نَشْأَتِنَا الشَّمْسِيَّةِ وَأَرْضِنَا الْمَسْكُونَةِ، بِهَذِهِ الْأَرْبَعَةِ.

اکنون قصد بیان مسبوق بودن تمامی این جسمانیات، حتى ملائكه، حور و غلامان، به آن چهار امر را نداریم. بلکه هدف اصلی، بیان مسبوق بودن انواع حیوانات، بلکه موجودات جسمانی است که در عالم شمسی ما و زمین مسکونی ما قرار دارند.

مشیت اراده، قدر و قضا فعل خدا بوده و از سنخ علم نیستند.

فَإِذَنْ نَقُولُ: هَذِهِ الْعَوَالِمُ الْأَرْبَعَةُ كُلُّهَا أَفْعَالُ اللَّهِ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى . وَكُلُّهَا مُتَحَقِّقَةٌ خَارِجًا وَلَيْسَتْ أُمُورًا في الذَّاتِ الْمُقَدَّسَةِ الرُّبُوبِيَّةِ، كَمَا تَوَهَّمَهُ الْفَلَاسِفَةُ.

بنابراین، می گوییم: این چهار عالم، همگی از افعال خداوند تبارک و تعالی هستند و همگی در خارج تحقق یافته اند و امور موجود در ذات مقدس ربوبی نیستند، چنان که فلاسفه گمان کرده اند.

زَعْمًا مِنْهُمْ أَنَّ الْمَشِيَّةَ هِيَ الْعِلْمُ الذَّاتِيُّ الْمُتَعَلِّقُ بِالْأَشْيَاءِ، وَجَعَلُوهَا كَسَائِرِ الصِّفَاتِ عَيْنَ الذَّاتِ.

آنها گمان کرده اند که مشیت همان علم ذاتی متعلق به اشیا است و آن را مانند سایر صفات، عین ذات دانسته اند.

وَكَذَلِكَ الْإِرَادَةُ عِنْدَهُمْ، بَلِ الْقَضَاءُ وَالْقَدَرُ أَيْضًا يَكُونَانِ عِنْدَهُمْ قِسْمَيْنِ مِنَ الْعِلْمِ الْإِلهي.

همچنین اراده نیز از نظر آنها و حتی قضا و قدر، دو قسم از علم الهی به شمار می روند.

فَإِنَّا قَدْ حَقَّقْنَا سَابِقًا فِي بَحْثِ الْقَدَرِ وَالْقَضَاءِ أَنَّ لَهُ تَعَالَى عِلْمًا كَمَالِيًّا إِطْلَاقِيًّا بِلَا مَعْلُومٍ، وَهُوَ عَيْنُ ذَاتِهِ.

ما پیش تر در بحث قدر و قضا تحقیق کرده ایم که خداوند دارای علمی کمالی و مطلق است که معلوم ندارد و همان عين ذات او است.

وَأَمَّا مَشِيَّتُهُ وَإرَادَتُهُ وَقَدَرُهُ وَقَضَاؤُهُ، فَهِيَ أَفْعَالٌ لَهُ تَعَالَى، مَوْجُودَةٌ خارِجًا في حَاقِ الْوَاقِع.

اما مشیت، اراده، قدر و قضای او، افعالی از جانب خداوند تعالی هستند که در خارج و در حاق واقع موجود هستند.

وَإِلَيْهِ الْإِشَارَةُ بِقَوْلِهِمْ: «الْإِرَادَةُ مِنَ اللَّهِ لَيْسَ هُوَ الضَّمِيرُ». الخَبَرُ.

و اشاره به این موضوع در گفته آنان وجود دارد که «اراده از جانب خداوند، ضمیر (یعنی چیزی درونی) نیست» - روايت.

أَي الْأَمْرُ الْمُضْمَرُ النَّفْسِيُّ، بَل الْأَمْرُ فِيكَ أَيْضًا عَلَى هَذَا الْمَنَوَالِ، فَضْلًا عَنْ اللَّهِ تَعَالَى.

یعنی چیزی که درونی و نفسانی باشد، بلکه این امر حتی در خود شما نیز به همین منوال است، چه برسد به خداوند تعالى.

فَمَشِيَّتُهُ هُوَ نُورُ صَادِرِهِ الْأَوَّلِ وَوُجُودُهُ، وَهُوَ أَمْرٌ مَوْجُودٌ خَارِجًا، وَفِعْلٌ لَهُ تَعَالَى، وَلَيْسَ عَيْنَ ذَاتِهِ أَبَدًا.

پس مشیت او همان نور صادر اول و وجود آن است که امری موجود در خارج و فعلی از جانب خداوند تعالی است و هرگز عین ذات او نیست.

وَبِالْجُمْلَةِ : إِنَّ هَذِهِ الْأَرْبَعَةَ كُلَّهَا أَفْعَالُ اللَّهِ مُوجُودَةٌ مُتَحَقِّقَةٌ وَاقِعًا فِي الْخَارِحِ.

به طور خلاصه، این چهار امر همگی از افعال خداوند هستند که در خارج وجود داشته و تحقق یافته اند.

عالم مشیت و اراده عالم اظله است.

أَمَّا عَالَمُ الْمَشِيَّةِ . كَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: ﴿وَظِلَلُهُم بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ (1) .) . فَهُوَ عَالَم مَوْجُودِيَّةِ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ وَالثَّمَاثِيلِ وَالْخَرُوفِ وَالصُّوَرِ وَالطَّيِّئَاتِ الْعَرَضِيَّةِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ التَّعْبِيرَاتِ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، وُجُودًا تَجَرُدِيَّا، أَيْ: مُجَرَّدَةً عَنِ الْحِسْمِيَّةِ وَمُعَرَّاةً عَن مَالِكِيَّةِ أَجْزَاءِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ وَقِطَعَاتِهِ لِهَذِهِ الصُّوَرِ، بَلْ تَكُونُ الصُّورُ في هَذَا الْمَقَامِ وَذُلِكَ الْعَالَم مُوجُودَةٌ بِلَا مَادَّةٍ.

اما عالم مشیت - چنان که خداوند تعالی فرمود: «و سایه هایشان در بامدادان و شامگاهان» - جهانی است که در آن سایه ها، اشباح، تماثیل، حروف صور و هیئت های عرضی و دیگر تعبیرات با نور ولایت موجود هستند، به صورت وجود تجردی یعنی مجرد از جسمانیت و عاری از مالکیت اجزای آب بسیط و قطعات آن برای این صور. بلکه این صور در این مقام و آن عالم، بدون ماده موجود هستند.

وَلَهُ نَظِيرٌ فِي عَالَمِنَا يُسَهَلْ تَصَوُّرَهَا وَالتَّصْدِيقَ بِمَا، أَيْ بِالصُّورِ وَاهْيْئَاتِ الْمَوْجُودَةِ بِلَا مَادَّةٍ، وَهِيَ الصورة الخيالية.

و برای آن در دنیای ما نظیری وجود دارد که تصور و پذیرش آن را آسان می کند، یعنی صور و هیئت هایی که بدون ماده وجود دارند، و آن تصویر خیالی است.

كَمَا إِذَا تَخَيَّلْتَ هَيْئَةَ زَيْدٍ، فَإِنَّ مُتَخَيَّلَكَ صُورَةٌ وَهَيْئَةٌ لَهَا يَدٌ وَرِجُلٌ وَوَجْهٌ وَأَعْضَاءٌ، وَلَكِنْ لَيْسَتْ حَالَّةً في مَادَّةٍ؛ فَهَذِهِ نَظِيرَةٌ لِلْأَشْبَاحَ وَالْأَظِلَّةِ.

مانند زمانی که هیئت زید را تصور می کنی؛ آنچه در خیال داری تصویری است که دارای دست، پا، صورت و اعضا است اما در ماده ای جای نگرفته است. این شبیه اشباح و سایه ها است.

فَإِنْ كَانَ نَفْسُكَ قَوِيًّا كَامِلًا يَجْعَلُ هَذِهِ الطَّيِّئَةَ فِي مَادَّةٍ، أَيْ: يَأْخُذُ مَادَّةً نُورِيَّةٌ وَجِسْمًا لَطِيفًا نُورِيًّا وَيُصَوِّرُهَا هَذِهِ الصُّورَة.

اگر نفس تو قوی و کامل باشد این هیئت را در ماده ای قرار میدهد یعنی ماده ای نوری و جسمی لطیف و نوری را گرفته و آن را به این صورت در می آورد.

وَعِنْدَئِذٍ تَصِيرُ هَذِهِ الصُّورَةُ مُوجُودًا جِسْمِيًّا خارجيًا وَاقِعِيًّا قَادِرًا شَاعِرًا مُدْركًا بِشُعُورِكَ وَعِلْمِكَ وَقُدْرَتِكَ.


1) الرعد (13) / 15

در این حالت، این تصویر به موجودی جسمانی، خارجی و واقعی تبدیل می شود که با شعور، علم و قدرت تو قادر، آگاه و درک کننده خواهد بود.

فَإِذَا رَأَيْتَ النَّظِيرَ فِي نَفْسِكَ، تُذْعِنُ وَتُصَدِّقُ بِمَا وَصَلَ إِلَيْكَ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ مِنْ عَالَمَ الْأَظِلَّةِ الْمُجَرَّدَةِ، وَعَالَمَ الْأَرْوَاحِ الَّتِي هِيَ عِبَارَةٌ عَنِ النُّورِ اللَّطِيفِ الْمُتَصَوَّرِ بِالْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحِ.

وقتی این نظیر را در نفس خود ببینی به آنچه از کتاب و سنت درباره عالم سایه های مجرد و عالم ارواح که نور لطیفی است که به صورت اشباح و سایه ها تجسم یافته، به تو رسیده، اذعان کرده و تصدیق می کنی.

وَأَيْضًا هِذِهِ الْأَشْبَاحَ وَالْأَظِلَّةِ نَظِيرُ آخَرُ يُسَهَلُ (200) تَصَوُّرَهُ وَتَصْدِيقَهُ عَلَيْنَا، وَهِيَ الصُّورَةُ الْمَوْجُودَةُ فِي الْمِرْآةِ؛ فَإِنَّهَا صُورَةٌ مُجَرَّدَةٌ مُوجُودَةٌ بِلَا مَادَّةٍ.

همچنین برای این اشباح و سایه ها نظیری دیگر وجود دارد که تصور و پذیرش آن را برای ما آسان می کند، و آن تصویر موجود در آینه است؛ چرا که آن تصویری مجرد است که بدون ماده وجود دارد.

فَهِيَ مُوجُودَةٌ حَقِيقَةٌ، وَلَكِنْ لَيْسَتْ حَالَّةً نَافِحَةً فِي الْحِسْم بِحَيْثُ تَتَصَوَّرُ الْمِرْآةُ بِمَا وَتَتَهَيَّأُ بِيْنَاتِهَا، كَمَا هُوَ شَأْنُ الْأَجْسَامِ الَّتِي تَنْفُخُ فِيهَا الصُّورَةُ.

این تصویر حقیقتاً موجود است، اما در جسم حلول نمی کند و آن را متأثر نمی سازد، به گونه ای که آینه با آن تصویر شده یا به هیئت آن در آید همان گونه که در اجسامی که تصویر در آن ها حلول می کند رخ می دهد.

فَهُوَ [بَدَنٌ نُورِيُّ] ، أَيْ [صُورَةٌ] مُجَرَّدَةٌ [عَنِ الْمَادَّةِ. وَقَدْ] عُبِّرُوا : [عَنْ أَظِلَّتِهِمْ] بِالْأَبْدَانِ [النُّورِيَّةِ ].

این یک "بدن نوری است یعنی " "تصویری" مجرد از ماده و از "سایه های آنان به عنوان بدنهای نوری" یاد شده است.

وَالْقَوْلُ بِأَنَّهُ لَيْسَ هُنَاكَ . أَيْ فِي الْمِرْآةِ . شَيْءٌ في الخارج أَبَدًا، وَإِنَّمَا هُوَ صَرْفُ حَيَالٍ قَائِمٌ بِشَخْصٍ النَّاظِرِ، كَالصُّوَرِ الْمُتَرَائِيَةِ لِلْمُبَرَمِينَ، قَوْلٌ بِلَا دَلِيلٍ.

و اینکه گفته شود چیزی در آینه در خارج وجود ندارد و تنها خیالی است که در ذهن بیننده است، مانند تصاویری که برای بیماران تب دار به نظر می رسد، سخنی بدون دلیل است.

بَلْ هِيَ مُوجُودَةٌ حَقِيقَةً وَلَكِنْ بِلَا حُلُول في الْمَادَّةِ.

بلکه آن حقیقتاً موجود است اما بدون حلول در ماده.

وَقَدْ وَرَدَ فِي الْأَحْبَارِ انْطِبَاعُ أَشْبَاحِ الْأَئِمَّةِ فِي الْعَرْشِ وَوُجُودُ تِمْثَالِهِمْ فِيهِ، بَلْ تِمْثَالِ النَّاسِ أَيْضًا، حَتَّى أَنَّهُ عِنْدَ عِبَادَةِ النَّاسِ تَعْبُدُ تِلْكَ التَّمَاثِيلُ أَيْضًا.

صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی

و در اخبار آمده است که اشباح امامان در عرش منعکس شده و تمثال آنها در آن وجود دارد، بلکه تمثال انسانها نیز هست، به طوری که هنگام عبادت انسانها، آن تمثال ها نیز عبادت می کنند.

وَأَيْضًا مِمَّا يُقَرِّبُ الْمَطْلَبَ هُوَ الِانْعِكَاسُ الدَّائِرُ فِي عَصْرِنَا هَذَا؛ فَإِنَّ ظِلَّ الشَّيْءِ يَحْصُلُ فِي الزُّجَاجَةِ الْمُقَابِلَةِ لَهُ، وَبِتَوْسِيطِ الْأَدْهَانِ يَسْكُنُ هَذَا الظُّلُ وَيَثْبُتُ.

همچنین آنچه این موضوع را نزدیک تر می کند انعکاس هایی است که در عصر ما دیده می شود؛ زیرا سایه یک شیء در شیشه ای که مقابل آن قرار دارد، ایجاد می شود و با استفاده از روغنها، این سایه ثابت و پایدار می گردد.

وَيُمْكِنُ أَنْ تَكُونَ هَذِهِ الْآيَةُ الشَّرِيفَةُ: (أَلَمْ تَرَ إِلَى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظَّلَّ وَلَوْ شَاءَ جَعَلَهُ سَاكِنَا (1) .) إِشَارَةً إِلَى هَذَا الْمَطْلَبِ.

و ممكن است این آیه شریفه «آیا ندیدی که پروردگارت چگونه سایه را گسترانید و اگر می خواست، آن را ثابت می کرد» اشاره به همین موضوع باشد.

وبالجُمْلَةِ، فَلَمَّا خَلَقَ اللهُ تَعَالَى هَذِهِ الصُّوَرَ، جَعَلَهُمْ مَالِكِينَ لِنُورِ الْوِلَايَةِ، وَلَا زَمَانَ وَلَا مَكَانَ، فَصَارُوا عُقَلَاءَ شَاعِرِينَ مُدْرِكِينَ مُوجُودِينَ خَارِجًا وَوَاقِعًا، وَأَخَذَ عَنْهُمُ الْمِيثَاقَ وَالْعُهُودَ.

به طور خلاصه، زمانی که خداوند متعال این صور را آفرید، آنها را مالک نور ولایت قرار داد، بدون زمان و مکان. پس این صور به موجوداتی عاقل، شاعر، درک کننده و موجود در خارج و واقع تبدیل شدند، و از آن ها پیمان و عهد گرفته شد.

وَهذَا الْعَالَم، هُوَ عَالَمُ الْمَشِيَّةِ وَهُوَ عَالَمُ الذَّرِ الْأَوَّلُ . وَهُذَا هُوَ مَقَامُ النَّفْسِ النَّاطِقَةِ.

این جهان، همان عالم مشیت است و همان عالم ذر اول این مقام، مقام نفس ناطقه است.

وَلَيْسَ هَذَا الْعَالَمُ عَالَمَ الْأَرْوَاحِ؛ لِأَنَّهَا أَجْسَامٌ، وَهذَا الْعَالَمُ عَالَمُ التَّجَرُّدِ عَنِ الْحِسْمِيَّةِ.

این جهان، عالم ارواح نیست؛ زیرا ارواح اجسام هستند، اما این جهان، عالم تجرد از جسمانیت

وَمِمَّا ذُكِرَ يَظْهَرُ مَعْنَى قَوْلِهِ (علیه السلام): «إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورَتِهِ» أَيْ: خَلَقَ آدَمَ فِي عَالَمَ الرُّوحَانِيَّةِ وَالْحِسْمَانِيَّةِ، أَيْ: فِي عَالَمَ الْقَدَرِ وَالْقَضَاءِ، عَلَى صُورَتِهِ وَظِلِهِ وَشَبَحِهِ الَّذِي كَانَ فِي عَالَمَ الْمَشِيَّةِ.


1) الفرقان (25) / 45

از آنچه گفته شد، معنای این فرمایش حضرت (علیه السلام) روشن میشود که «خداوند آدم را بر صورت خود آفرید». یعنی: آدم را در عالم روحانیت و جسمانیت، یعنی در عالم قدر و قضا، بر صورت، سایه و شبحی که در عالم مشیت بود، آفرید.

وَبِالجُمْلَةِ: عَالم المَشِيَّةِ هُوَ عَالَمُ الْأَشْبَاحِ الشَّاعِرَةِ وَهُوَ غَيْرُ عَالَمَ الْأَرْوَاحِ، فَإِنَّ الشَّبَحَ غَيْرُ الرُّوحِ يَقِينًا بِصَرِيحٍ قَوْلِ عَلَى (علیه السلام) فِي حُطْبَتِهِ: «وَسَاقَ أَشْبَاحَهَا وَبَرَأَ أَرْوَاحَهَا».

به طور خلاصه: عالم مشیت، عالم اشباح شاعر است و با عالم ارواح متفاوت است؛ زیرا شبح با روح يقيناً متفاوت است، چنان که علی (علیه السلام) به صراحت در خطبه خود فرمود: «اشباح آنها را سوق داد و ارواحشان را آفرید». زیرا سوق دادن و آفریدن دو امر متضاد هستند.

وَإِنَّمَا سَمَّيْنَا هَذَا الْعَالَمَ بِعَالَمَ الْمَشِيَّةِ تَمَسُّكًا بِقَوْلِ عَلِي (علیه السلام) فِي هَذِهِ الْخُطْبَةِ: «فَلَمَّا صَيَّهَا إِلَىٰ مَشِيَّتِهِ». الْخَبَرُ. (1) .

و ما این جهان را به عالم مشیت نام گذاری کردیم به استناد فرمایش علی (علیه السلام) در این خطبه: «زمانی که آنها را به مشیت خود قرار داد» - روایت.

وَأَمَّا عَالَم الْإِرَادَةِ، فَهُوَ أَيْضًا هَذَا الْعَالَ، وَلكِنْ بَعْدَ مَا عَرَّفَ اللهُ الصُّوَرَ أَنْفُسَهَا، بِحَيْثُ عَرَفَتْ كُلُّ وَاحِدَةٍ مِنْهَا نَفْسَهَا النَّاطِقَةَ وَعَرَفَتْ أَمْتِيَازَهَا عَنْ غَيْرِهَا.

اما عالم اراده نیز همین جهان است، اما پس از آنکه خداوند صور را به خودشان شناساند، به گونه ای که هر یک از آنها نفس ناطقه خود را شناخت و تمایز خود را از دیگران دریافت.

وَصَارَتْ [هَذِهِ الْأَشْبَاحُ] مَأْمُورَةً [مَنْهِيَّةً] مَأْخُوذَا عَنْهَا [الْعُهُودُ وَالْمَوَاثِيقُ. فَعَامَّ] الْإِرَادَةِ [هُوَ عَامَّ] الأَشْبَاحَ [الْمَأْحُوذِ عَنْهَا الْمَوَاثِيقُ ] .

و این اشباح، مأمور و منهی شدند و از آنها عهد و پیمان گرفته شد. بنابراین، عالم اراده، همان عالم اشباح است که از آنها پیمانها گرفته شده است.

وَتَسْمِيَتُهُ بِهَذَا الِاسْمِ [إِنَّمَا] هِيَ لأَجْلِ قَوْلِهِ (علیه السلام) : «فَلَمَّا أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يَخْلُقَ الْخَلْقَ» (2) . أَخْبَرُ.

نام گذاری آن به این نام به دلیل فرمایش حضرت (علیه السلام) است: «پس زمانی که خداوند اراده کرد که خلق را بيافريند» - روايت.


1) انظر: بحار الأنوار 25 / 26

2) الكافي 1 / 133؛ علل الشرائع 1 / 188؛ بحار الأنوار 5 / 244

حَيْثُ إِنَّ إِرَادَتَهُ تَعَالَى فِعْلُهُ، [أَيْ: لَمَّا] أَبْدَعَ الْمَوْجُودَاتِ إِبْدَاعًا إِرَادِيَّا، [أَيْ]: أَبْدَعَ الْأَشْيَاءَ فِي [عَالَمَ] الْإِرَادَةِ خَلَقَهَا وَأَبْدَعَهَا وَأَخَذَ عَنْهَا [الْعُهُودَ وَالْمَوَاثِيقَ].

زیرا اراده خداوند تعالی همان فعل اوست، یعنی زمانی که موجودات را به صورت ارادی ابداع کرد اشیا را در عالم اراده آفرید و ابداع نمود و از آنها عهد و پیمان گرفت.

عَلَى أَنَّ صَرِيحَ رِوَايَةِ الْكَافِي كَوْنُ عَالَمَ الْإِرَادَةِ عَالَم تمييز [الأَشْيَاء] أَنْفُسَهَا فِي الصِّفَاتِ وَالْأَلْوَانِ، أَيْ [بِصِفَتِهِ الْمُطِيعِيَّةِ] وَالْعِصْيَانِ وَالسَّعَادَةِ وَالشَّقَاوَةِ وَغَيْرِ ذَلِكَ.

چنان که در روایت صریح کافی آمده است عالم اراده، عالمی است که اشیا در آن صفات و رنگهای خود را تمییز می دهند، یعنی با ویژگیهای اطاعت ،عصیان سعادت شقاوت و دیگر خصوصیات.

وَهذَا بِخِلَافِ مَقَامِ الْمَشِيَّةِ، حَيْثُ لَمْ يَكُنْ هُنَاكَ عِرْفَانٌ بِالنَّبِي وَالْوَلِي، وَلَا أَمْرٌ وَلَا تَفْيَّ، فَلَمْ يَكُن تَميِيزٌ هذِهِ الصَّفَاتِ.

و این برخلاف مقام مشیت است، جایی که در آن شناختی از نبی و ولی وجود نداشت و نه امری بود و نه نهی، بنابراین تمییزی با این صفات وجود نداشت.

عَلَى أَنَّ الْفَرْقَ بَيْنَ الْمَشِيَّةِ وَالْإِرَادَةِ وَالْإِبْدَاعِ اعْتِبَارِيَّةٌ، وَهَذِهِ أَلْفَاظٌ كَاشِفَةٌ عَنْ مَعْنَى وَاحِدٍ، كَمَا صَرَّحَ به الرضا (علیه السلام) .

البته تفاوت میان مشیت اراده و ابداع اعتباری است و اینها الفاظی هستند که به یک معنا اشاره دارند، همان گونه که امام رضا (علیه السلام) به صراحت بیان فرمودند.

فَهْذِهِ الْمَوْجُودَاتُ أَفْعَالٌ لَهُ تَعَالَى وَمَشَاءَاتٌ لَهُ وَمُرَادَاتٌ.

این موجودات افعال خداوند تعالى مشاءات او و مرادات او هستند.

فَهُوَ عَالَمُ الْمَشِيَّةِ. وَوُجُودُ هَذَيْنِ الْعَالَمَيْنِ لَيْسَ مَوْقُوفًا عَلَى عَدَمٍ خَلْقَةِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، بَلْ فِي مَفْرُوضٍ وُجُودِهِ أَيْضًا يَكُونَانِ مُوجُودَيْن.

این عالم، عالم مشیت است. و وجود این دو عالم، وابسته به عدم خلقت آب بسیط نیست، بلکه حتی در فرض وجود آن نیز این دو عالم وجود دارند.

كَيْفَ وَهُمَا فِي طُولِ عَوَالِمِ الْأَجْسَامِ، لِبَرَاءَ فِيمَا عَن الْمُدَّةِ وَالْمَادَّةِ؟!

چگونه چنین نباشد، در حالی که این دو عالم در طول عوالم اجسام قرار دارند به دلیل تجردشان از زمان و ماده؟!

عالم قدر، عالم ماء و جسم و روح است.

وَأَمَّا عَالَمُ الْقَدَرِ، فَهُوَ عَالَم تَقْدِيرِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، أَيْ تَعْيِينُ أَجْزَائِهِ وَقِطَعَاتِهِ بِأَنَّ هَذِهِ الْقِطْعَةَ هِذِهِ الصُّورَةِ وَهُتِهَا لِتِلْكَ.

اما عالم قدر، عالم تقدیر آب بسیط است، یعنی تعیین اجزا و قطعات آن به این صورت که این قطعه برای این صورت و آن قطعه برای آن صورت باشد.

وَهُذَا التَّعْيِينُ أَمْرٌ خَارِجِيٌّ، لَا خَيَالِي عِلْمِيُّ.

و این تعیین، امری خارجی است، نه خیالی یا علمی.

وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى : قَدْ تَنْظُرُ إِلَى كَوْمَةٍ مِنَ الطَّينِ فَتُقَدِرُهَا وَتُحَزِتُهَا تَحْزِئَةً عِلْمِيَّةً ذِهْنِيَّةً، فَتَفْرِضُ هَذَا الْجُزْءَ لِلسَّقْفِ، وَهَذَا الْجُزْءَ الْآخَرَ لِلْجِدَارِ، وَذُلِكَ الْجُزْء الثَّالِثَ لِلَّبِنَةِ، وَهَكَذَا وَهَكَذَا، وَلكِنْ فَرْضًا ذِهْنِيًّا عِلْمِيًّا مِنْ دُونِ أَنْ تُخَزَلَهُ خَارِجًا بِالْأَجْزَاءِ الْمَفْرُوزَةِ الْمُتَجَزَيَّةِ الخارجيَّةِ الْكَوْنِيَّةِ.

به عبارت دیگر: ممکن است به یک توده گل نگاه کنی و آن را به صورت علمی و ذهنی تجزیه کنی، این بخش را برای سقف آن بخش دیگر را برای دیوار و بخش سوم را برای آجر فرض کنی اما این تجزیه، ذهنی و علمی است، بدون اینکه آن را به اجزای متمایز خارجی تقسیم کرده باشی.

وَقَدْ تَنْظُرُ إِلَيْهَا وَتُخَزَلُهَا خَارِجًا جُزْءًا جُزْءًا، فَتُعَيّنُ الْأَجْزَاءَ تَعْيِينًا عَمَلِيًّا خَارِجِيَّا وَتُفْرِزُهَا إِفْرَازًا حَسَيًّا كَوْنِيًّا.

یا ممکن است به آن نگاه کنی و آن را به صورت خارجی و عملی جزء به جزء تجزیه کنی و اجزا را به صورت حسی و واقعی تعیین و جدا کنی.

فَعَالَمُ التَّقْدِيرِ مِنْ قَبِيلِ الثَّانِي، لَا الْأَوَّلِ.

پس عالم تقدیر از نوع دوم است، نه اول.

فَاللَّهُ . تَبَارَكَ وَتَعَالَى . بَعْدَ مَا خَلَقَ الْمَاءَ الْبَسِيطَ إِبْدَاعًا وَخَلَقَ الصُّوَرَ وَالْأَشْبَاحَ إِبْدَاعًا وَأَمَرَهُمْ فَأَطَاعَ بَعْضٍ وَعَصَى آخَرُ، قَدَّرَ الْأَشْيَاءَ، أَيْ: أَفْرَزَ خَارِجًا أَجْزَاءَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، فَجَعَلَ هَذَا الْجُزْءَ هِذَا الظَّلَّ وَذَاكَ لِذَاكَ.

خداوند تبارک و تعالی، پس از آنکه آب بسیط را به صورت ابداعی خلق کرد و صور و اشباح را نیز به همین صورت آفرید و آنها را مأمور نمود که برخی اطاعت کردند و برخی دیگر عصیان اشیا را تقدیر کرد، یعنی اجزای آب بسیط را در خارج جدا کرد و این بخش را برای این سایه و آن را برای دیگری قرار داد.

وَهُذَا هُوَ تَقْدِيرُ الْأَرْوَاحِ وَالْأَبْدَانِ؛ فَإِنَّ أَرْوَاحَنَا أَيْضًا جِسْمٌ لَطِيفٌ، أَيْ: لَهُ مَادَّةٌ، وَهِيَ مِنْ سِنْحِ النُّورِ أَوِ النَّارِ.

و این همان تقدیر ارواح و اجساد است؛ زیرا ارواح ما نیز جسمی لطیف هستند، یعنی دارای ماده ای هستند که از جنس نور یا آتش است.

فَالرُّوحُ مُرَكَّبٌ مِنَ الصُّورَة وَالْمَادَّةِ.

روح از صورت و ماده ترکیب شده است.

وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى: مَجْمُوعُ النُّورِ أَوِ النَّارِ الْمُصَوَّرُ بِالصُّورَةِ وَالْمُتَهَيَّأُ بِالطَّيِّئَةِ يُسَمَّى رُوحًا.

به عبارت دیگر مجموعه نور یا آتشی که به صورت تجسم یافته و به هیئتی متشکل شده است، روح نامیده می شود.

كَمَا أَنَّ بَدَنَنَا أَيْضًا مُرَكَّبٌ مِنَ الصُّورَةِ وَالْمَادَّةِ.

همان طور که بدن ما نیز از صورت و ماده ترکیب شده است.

غَايَةُ الْأَمْرِ أَنَّ مَادَّةَ الرُّوحِ الطَفُ وَأَشْرَفُ مِنْ مَادَّةِ الْبَدَنِ، وَإِلَّا فَكِلاهُمَا جِسْمَانِ مُتَصَوَّرَانِ بِالصُّورَةِ.

با این تفاوت که ماده روح لطیف تر و شریف تر از ماده بدن است؛ در غیر این صورت، هر دو جسمانی هستند که به صورت تجسم یافته اند.

فَعَالَمُ التَّقْدِيرِ هُوَ عَالَمُ إِفْرَازِ أَجْزَاءِ الْمَاءِ (201) الْبَسِيطِ إِفْرَازًا خَارِجِيَّا كَوْنِيًّا وَتَعْيِينِ مَوَادِ الْأَرْوَاحِ وَالْأَبْدَانِ الْعُنْصُرِيَّةِ الدُّنْيَوِيَّةِ، فَيُقَدَّرُ هَذَا الجُزْءُ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ هَذَا الرُّوح، وَذُلِكَ الْجُزْهُ لِذلِكَ الرُّوح الآخر، وَهَكَذَا يُقَدَّرُ هَذَا الْجُزْءُ هَذَا الْبَدَنِ وَذَاكَ لِذَاكَ.

عالم تقدیر، عالم جداسازی اجزای آب بسیط به صورت خارجی و واقعی و تعیین مواد ارواح و اجساد عنصری دنیوی است. به گونه ای که این بخش از آب بسیط برای این روح و آن بخش برای روح دیگر تخصیص می یابد، و به همین ترتیب این بخش برای این بدن و آن بخش برای بدن دیگر تعیین می شود.

فَهُذَا هُوَ عَالَمُ التَّقْدِيرِ، وَلَكِنْ لَا تَكُونُ الْأَرْوَاحُ فِي هَذَا الْعَالَمَ مُتَعَلَّقَةً بِالْأَبْدَانِ الْعُنْصُرِيَّةِ بِنَحْوِ التَّوَالُدِ وَالتَّنَاسُل وَالِانْتِقَالِ فِي أَصْلَابِ الْآبَاءِ وَأَرْحَامِ الْأُمَّهَاتِ؛ فَإِنَّ التَّعَلَّقَ بِهذَا النَّحْو إِنَّمَا هُوَ فِي عَالَمَ الْقَضَاءِ وَمِنْ خَصَائِصِهِ.

این همان عالم تقدیر است اما ارواح در این عالم به اجساد عنصری به صورت تولد، تناسل و انتقال در صلب پدران و رحم مادران تعلق نمی گیرند؛ زیرا این نوع تعلق تنها در عالم قضا و از ویژگی های آن است.

تقدم خلقت روح بر بدن.

وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْأَرْوَاحَ فِي عَالَمَ التَّقْدِيرِ بَعْدَ التَّعَلُّقِ تَصِيرُ مُوجُودَاتٍ جِسْمِيَّةٌ كَالْبَاءِ، يَدِبُّونَ وَيَمْشُونَ وَيَقُومُونَ وَيَقْعُدُونَ وَيُؤْمَرُونَ وَيُنْهَوْنَ، فَيُطِيعُونَ أَوْ يَعْصُونَ وَيُؤْخَذُ مِنْهُمُ الْمِيثَاقُ، وَعَالَمُهُمْ عَامَّ الزَّمَانِ وَالْمَكَانِ.

هدف این است که ارواح در عالم تقدیر، پس از تعلق، به موجوداتی جسمانی مانند غبار تبدیل می شوند که راه می روند، می ایستند، می نشینند مأمور و منهی می شوند، اطاعت یا عصیان میکنند و از آنها پیمان گرفته می شود. عالم آنها، عالم زمان و مکان است.

وَقَدْ أَخْبَرَ الصَّادِقُ الْمُصَدِّقُ بِكَوْنِ خَلْقَةِ مَجمُوعِ الْأَرْوَاحِ عَنْ مَجْمُوع الْأَبْدَانِ مُتَقَدِّمَةً وَسَابِقَةً بِأَلْفَيْ عَامٍ أَوْ أَكْثَرَ أَوْ أَقَلَّ.

و صادق مصدق خبر داده است که خلقت مجموع ارواح از مجموع اجساد دو هزار سال یا بیشتر یا کمتر پیش تر بوده است.

أَيْ: كُلُّ رُوحٍ مِنَ الْأَرْوَاحِ الْبَشَرِيَّةِ قَدْ خُلِقَ قَبْلَ خَلْقَةِ بَدَنِهِ الدُّنْيَوِيَ الْعُنْصُرِيَ بِمِقْدَارٍ مِنَ الزَّمَانِ، وَحَيْثُ إِنَّ الْمُخْبِرَ صَادِقٌ، يَجِبُ تَصْدِيقُهُ.

یعنی هر روح از ارواح بشری، مدت زمانی پیش از خلقت بدن دنیوی و عنصری خود خلق شده است، و چون مخبر راستگو است، باید او را تصدیق کرد.

پاسخ اشکالات شیخ مفید

وَأَمَّا شُبُهَاتُ شَيْخِنَا الْمُفِيدِ الَّتِي ذَكَرَهَا الْمَجْلِسِي فِي الْبِحَارِ، فَمُنْدَفِعَةٌ جِدًّا.

اما شبهات شیخ مفید که مجلسی در بحار ذکر کرده است، کاملاً قابل پاسخ گويي است.

وَالْأَخْبَارُ الْوَارِدَةُ فِي هَذَا الْبَابِ لَيْسَتْ بِآحَادٍ، بَلْ فَوْقَ الِاسْتِفَاضَةِ وَالتَّوَاتُرِ.

و روایات وارده در این باب روایات آحاد نیستند بلکه به حد استفاضه و تواتر رسیده اند.

وَأَمَّا إِشْكَالُهُ بِأَنَّهُ لَوْ كَانَ لَنَا نَشْأَةٌ سَابِقَةٌ عَلَى هَذِهِ النَّشْأَةِ الْبَدَنِيَّةِ الْعُنْصُرِيَّةِ الدُّنْيَوِيَّةِ وَكَانَتْ أَرْوَاحُنَا مَخْلُوقَةً قَبْلَ أَبْدَانِنَا، لَكَانَ فِي ذِكْرِنَا، مَعَ أَنَّنَا لَا نَتَذَكَّرُ عَالَمًا كَذَائِيَّا أَبَدًا؛ فَهُوَ مُنْدَفِعٌ جِدًّا بِأَنَّ النِّسْيَانَ مِنْ غَرَائِزِ فِطْرَةِ الْإِنْسَانِ.

اما اشکال او که اگر ما پیش از این زندگی دنیوی بدنی زندگی دیگری داشته ایم و ارواح ما پیش از اجسادمان خلق شده اند، چرا آن را به یاد نمی آوریم؟ پاسخ آن بسیار روشن است، زیرا فراموشی از ویژگی های ذاتی فطرت انسان است.

وَلْتُمَتِّلْ لِذلِكَ مِثَالًا بَلِيعًا وَهُوَ : إِنَّكَ في يَقَظَتِكَ تَفْعَلُ أَفْعَالًا كَثِيرَةً وَتَعْمَلُ أَعْمَالًا وَفِيرَةً مِنَ الصَّحِكِ وَالْبُكَاءِ وَالْكُتُبِ وَالتَّدْرِيس وَالذِهَابِ وَالْإِيَابِ وَالْقِيَامِ وَالْقُعُودِ وَالْقَاءِ الْأَحِبَّةِ وَغَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَفْعَالِ، فَإِذَا ثمتَ ، يَذْهَبُ كُلُّ هَذِهِ الْأَفْعَالِ عَنْ ذِكْرِكَ وَتَكُونُ غَافِلًا عَنْ جَمِيعِهَا، مُسْتَغْرِفًا فِي مَطَالِبَ أُخْرَى أَجْنَبِيَّةٍ عَنْ جَمِيعِ أَفْعَالِ يَقَظَتِكَ.

برای توضیح این موضوع مثالی روشن می زنیم در بیداری کارهای بسیاری انجام می دهی، از جمله خنده، گریه، نوشتن، تدریس، رفت و آمد، ایستادن، نشستن و ملاقات با دوستان. اما هنگامی که می خوابی، تمام این اعمال از ذهنت پاک می شود و از همه آنها غافل میگردی و در موضوعات دیگری که بی ارتباط با کارهای بیداری است غرق میشوی.

فَصَرْفُ النِّسْيَانِ في عَالَمَ النَّوْمِ لَا يُوجِبُ إِنْكَارَ عَالَمَ الْيَقَظَةِ وَالْأَعْمَالِ الْوَاقِعَةِ فِيهِ.

فراموشی در عالم خواب باعث نمی شود که عالم بیداری و کارهای انجام شده در آن انکار شود.

وَعَالَمُ الدُّنْيَا الْعُنْصُرِيُّ بِالنِّسْبَةِ إِلَى عَالَمَ الْأَرْوَاحِ ، كَعَالَمَ النَّوْمِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْيَقَظَةِ بِلَا تَفَاوُتٍ أَبَدًا.

عالم دنیای عنصری نسبت به عالم ارواح مانند عالم خواب نسبت به بیداری است، بدون هیچ تفاوتی.

وَقَدْ صَرَّحَ بِذلِكَ الْأَوْلِيَاءُ وَالْأَنْبِيَاءُ حَيْثُ صَرَّحُوا عَلَى أَنَّ النَّاسَ نِيَامُ فَإِذَا مَاتُوا آ تُبهوا (1) .

اولیا و انبیا نیز به این موضوع تصریح کرده اند و فرموده اند مردم در خواب هستند و زمانی که می میرند، بیدار می شوند.

فَالدُّنْيَا نَوْمٌ وَعَالَمُ الْأَرْوَاحِ يَقَظَةٌ. فَالْآنَ نَحْنُ غَافِلُونَ تَحْجُوبُونَ عَنْهُ، نَاسُونَ لَهُ، وَبَعْدَ الْمَوْتِ نَشَاهِدُهُ وَنَتَذَكَّرُ جَمِيعَ مَا كُنَّا عَمِلْنَا فِيهِ قَبْلَ خَلْقِنَا الدُّنْيَوِيَ الْعُنْصُرِي.

پس دنیا خواب است و عالم ارواح بیداری اکنون ما از آن غافل و محجوب هستیم و آن را فراموش کرده ایم. اما پس از مرگ، آن را مشاهده خواهیم کرد و تمام آنچه را که در آن، پیش از آفرینش دنیوی عنصری خود انجام داده ایم، به یاد خواهیم آورد.

وَهذَا الَّذِي ذَكَرْنَا هُوَ مَعْنَى قَوْلِهِ (علیه السلام) : «النَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا أَنْتَبَهُوا». (دُنْيَا فَرَامُوش خَانَه اِست).


1) خصائص الأئمة / 112؛ مجموعة ورّام 1 / 150؛ عوالي اللآلي 4 / 73

و آنچه گفتیم، معنای فرمایش امام (علیه السلام) است «مردم در خواب هستند، و وقتی می میرند، بیدار می شوند.» ﴿دنیا خانه فراموشی است).

عَلَى أَنَّهُ قَدْ أَجَابَ الْأَئِمَّةُ: عَنْ هَذَا الْإِشْكَالِ بِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَنْسَاهُمْ هَذَا الْعَالَمَ، فَبَعْدَ إِنْسَائِهِ لَا يَبْقَىٰ بَجَالٌ هِذَا الْإِشْكَالِ.

زیرا امامان به این اشکال چنین پاسخ داده اند که خداوند متعال این عالم را از یاد مردم برده است، و پس از این فراموشی، جایی برای این اشکال باقی نمی ماند.

وَأَمَّا إِشْكَالُ التَّنَاسُحَ، فَإِنَّمَا يَرِدُ عَلَى مَشْرَبِ الفَلْسَفَةِ مِنَ التَّصْدِيقِ بِأَهيُولَى وَالصُّوَرِ الجَوْهَرِيَّةِ الَّتِي بِمَا فِعْلِيَّةُ الْأَجْسَامِ، لَا عَلَى مَسْلَكِنَا مِنَ الْمَادَّةِ وَاهْيْئَةِ بِالْمَعْنَى اللُّغَوِيّ (202).

اما اشکال تناسخ تنها بر مبنای فلسفه و تصدیق به هیولا و صورت های جوهری که فعلیت اجسام بر آن است، وارد می شود، نه بر روش ما که بر ماده و هیئت به معنای لغوی مبتنی است.

إِذْ الْمَادَّةُ النُّورِيَّةُ أَوِ النَّارِيَّةُ الَّتِي تَعَلَّقَتْ بِهَا الْأَظِلَّةُ فِي عَالَمَ التَّقْدِيرِ، وَكَذَلِكَ الطَّيِّنَةُ الْعِلّمِينيَّةُ أَوِ السّجِينِيَّةُ الَّتِي تَعَلَّقَتْ بِمَا الْأَرْوَاحُ فِي هَذَا الْعَالَمَ، هِيَ بِعَيْنِهَا عَيْنُ الْمَادَّةِ وَالطَّيِّنَةِ فِي عَالَمَ الْقَضَاءِ.

زیرا ماده نوری یا آتشی که اشباح در عالم تقدیر به آن تعلق گرفتند، و همچنین طینت علیینی یا سجینی که ارواح در این عالم به آن تعلق یافتند، عیناً همان ماده و طینت در عالم قضا هستند.

وَالْفِعْلِيَّةُ بِنَفْسٍ هَذِهِ الْمَادَّةِ، لَا بِالصُّوَرِ الْجَوْهَرِيَّةِ الْمَوْهُومَةِ.

و فعلیت، همان ماده است نه صورتهای جوهری موهوم.

فَالْمَادَّةُ فِي عَالَمَ الْقَضَاءِ عَيْنُ تِلْكَ الْمَادَّةِ في عَالَمَ الْقَدَرِ، وَاهْيْئَةُ عَيْنُ تِلْكَ الطَّيِّئَةِ حَقِيقَةٌ.

پس ماده در عالم قضا، همان ماده در عالم قدر است و هیئت نیز حقیقتاً همان هیئت است.

وَإِنْ أَرَدْتَ زِيَادَةَ الْكَلَامِ في عَالَمَ الْقَدَرِ، فَاسْمَعْ لِمَا يُتْلَى عَلَيْكَ:

و اگر می خواهی درباره عالم قدر بیشتر بدانی، به آنچه بر تو تلاوت می شود گوش کن:

إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى خَلَقَ الْأَظِلَّةَ وَالْأَشْبَاحَ إِبْدَاعًا بَعْدَ مَا كَانَتْ مَكْنُونَةٌ فِي غَيْبِ عِلْمِهِ، أَيْ: بَعْدَ مَا كَانَ عَالِمًا بِالْعِلْمِ الْإطلاقِي بِلا مَعْلُومٍ، وَكَانَتِ الْأَظِلَّهُ مَعْدُومَةً لَا خَبَرَ عَنْهَا بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، حَتَّى أَخْبَرَ الْعِلْمِي وَالْوُجُودَ اللاهوتي.

خداوند متعال اشباح و سایه ها را به صورت ابداعی ،آفرید، پس از آنکه در غیب علم او پنهان بودند، یعنی زمانی که خداوند به علم مطلق خود بدون معلوم علم داشت، و این سایه ها معدوم بودند و هیچ اثری از آنها، حتی خبر علمی یا وجود الهیاتی، نبود.

فَلَمَّا أَبْدَعَهَا وَصَيَّرَهَا وَاحِدَةً لِلْعِلْمِ وَالْقُدْرَةِ وَالِاخْتِيَارِ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، عَرَّفَهُمْ نَفْسَهُ الْمُقَدَّسَةَ وَعَرَّفَهُمْ أَنْبِيَاءَهُ وَرُسُلَهُ وَحُجَجَهُ بِلَا حِجَابٍ مَضْرُوبٍ بَيْنَهُ وَبَيْنَ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ، وَبِلَا أَحْتِيَاجِ فِي [مَعْرِفَةِ] الرَّسُولِ إِلَى الْمُعْجِزَاتِ وَخَوَارِقِ [الْعَادَاتِ].

پس وقتی آنها را ابداع کرد و به نور ولایت دارای علم، قدرت و اختیارشان نمود، خود را به آنها معرفی کرد و همچنین انبیا رسولان و حجت هایش را بدون هیچ حجابی که بین او و این اشیا باشد، و بدون نیاز به معجزات و خوارق عادات برای شناخت رسول، به آنها شناساند.

فَعَرَضَ عَلَيْهِمُ التَّوْحِيدَ وَالرّسَالَةَ وَالْوَلَايَةَ، فَبَعْضُهُمْ قَبلَ الْوَلَايَةَ وَالرّسَالَةَ وَالتَّوْحِيدَ عَنْ كَمَالِ الْقُدْرَةِ وَالْعِلْمِ وَالِاخْتِيَارِ، وَبَعْضُهُمْ لَم يَقْبَلْ كَذلِكَ.

خداوند توحید، رسالت و ولایت را بر آنها عرضه کرد. برخی ولایت، رسالت و توحید را با کمال قدرت، علم و اختیار پذیرفتند، و برخی دیگر چنین نکردند.

وَلَا تَسْتَوْحِشَنَّ مِنْ عَدَمٍ قَبُوهِمْ؛ فَإِنَّهُمْ فِي هَذَا الْعَالَمَ الدُّنْيَوِي مَعَ شِدَّةِ ابْتِلَاءَاتِهِمْ فِي كُلِّ آنٍ وَمَكَانٍ، وَمَعَ كَثْرَةِ فَقْرِهِمْ وَعَجْزِهِمْ وَاحْتِيَاجِهِمْ ، يُنْكِرُونَ اللَّهَ وَحُجَجَهُ وَيُعَانِدُونَهُ اخْتِيَارًا عَنْ كَمَالِ الْعِلْمِ وَالْقُدْرَةِ.

از عدم پذیرش آنها تعجب نکن؛ چرا که در این دنیای مادی با وجود ابتلائات شدید در هر لحظه و مكان، و با وجود فقر، ناتوانی و نیازمندی بسیار، خداوند و حجج او را انکار می کنند و با او مخالفت می ورزند، آن هم از روی اختیار و با وجود کمال علم و قدرت.

فَكَيْفَ بِهِمْ فِي ذلِكَ الْعَالَمِ الَّذِي مَمْلُو مِنَ الْغِنَى وَالْحَيَاةِ وَالْقُدْرَةِ بِلَا فَقْرٍ وَعَجْزِ.

پس چگونه در آن جهانی که پر از بی نیازی، حیات و قدرت است و فقری در آن نیست، واکنش نشان می دهند؟

فَإِنَّ الِامْتِحَانَ وَالِاخْتِبَارَ فِي ذلِكَ الْعَالَمِ الْغَنَائِيَ الْاقْتِدَارِي الْعِلْمِي أَشَدُّ، لِمَكَانِ شِدَّةِ الْقُدْرَةِ وَالْإِدْرَاكِ وَالِاخْتِيَارِ .

زیرا امتحان و آزمایش در آن جهان که سرشار از بی نیازی، قدرت و علم است، سخت تر خواهد بود، به دلیل شدت قدرت درک و اختیار

وَالْغَرَضُ: إِنَّهُ تَعَالَى أَخَذَ مِنْهُمُ الْعُهُودَ وَالْمَوَاثِيقَ بِعَرْضِ التَّوْحِيدِ وَالرِّسَالَةِ وَالْوَلَايَةِ، تَقْدِيمًا لِسُنَّةِ الْعَدْلِ وَإِثْمامًا لِلْحُجَّةِ وَتَعَمُّدًا إِلَى كَوْنِ النِّظَامَاتِ اللَّاحِقَةِ نِظَامَاتِ حُكْمِيَّةٍ عَدْلِيَّة.

هدف این بود که خداوند متعال با عرضه ،توحید، رسالت و ولایت عهد و پیمان از آنها بگیرد، تا سنت عدالت اجرا شود، حجت کامل گردد، و نظامات بعدی به صورت نظاماتی حکیمانه و عادلانه برقرار شود.

فَأَطَاعَ مَنْ أَطَاعَ، وَعَصَى مَنْ عَصَى.

پس کسی که اطاعت کرد فرمان برد و کسی که عصیان ورزید، نافرمانی کرد.

فَهُنَالِكَ تَحَقَّقَ الطَّاغِى الْعَاصِي وَالْمُطِيعُ الصَّالِحُ.

در آنجا، طاغی و عاصی، و مطیع و صالح مشخص شدند.

وَعِنْدَئِذٍ انْقَسَمَ النَّاسُ إِلَى أَحِبَّاءِ اللَّهِ وَأَعْدَائِهِ.

و در آن زمان مردم به دوستان خدا و دشمنان او تقسیم شدند.

فَاسْتَحَقَّ الْعَاصِي الْعُقُوبَةَ، وَالْمُطِيعُ الْعَطَاءَ وَالْمَثُوبَةَ.

پس عاصی مستحق عقوبت شد، و مطیع سزاوار پاداش و ثواب.

خلقت ماء و تقسیم آن به نوری و ناری در اثر امتحان.

ثُم بَعْدَ ذلِكَ خَلَقَ الْمَاءَ الْبَسِيطَ الَّذِي هُوَ مَادَّةُ جَمِيع عَوَالِمِ الْأَجْسَامِ، فَعَرَضَ عَلَيْهِ التَّوْحِيدَ وَالرِّسَالَةَ وَالْوَلَايَةَ بَعْدَ مَا أَعْطَاهُ الشُّعُورَ وَالْقُدْرَةَ.

سپس خداوند آب بسیط را که ماده همه عوالم اجسام است، خلق کرد و پس از آنکه به آن شعور و قدرت داد، توحید، رسالت و ولایت را بر آن عرضه کرد.

وَلَا غُرْوَ فِي ذَلِكَ؛ حَيْثُ إِنَّ قُدْرَتَهُ تَعَالَى مُسْتَبْوَعَةٌ، يُعْطِي الْقُدْرَةَ وَالشُّعُورَ بِالْبَرَاغِيثِ.

و این شگفت آور نیست، چرا که قدرت خداوند متعال بی پایان است و حتی به حشره های کوچک قدرت و شعور می بخشد.

فَجَعَلَ الْمَاءَ مَالِكًا لِنُورِ الْوَلَايَةِ لِكَيْ يَكُونَ شَاعِرًا فَادِرًا مُخْتَارًا.

پس خداوند آب را مالک نور ولایت قرار داد تا صاحب شعور، قدرت و اختیار باشد.

فَبَعْدَ عَرْضِ الْوَلَايَةِ صَارَ بَعْضُ أَجْزَائِهِ مُطِيعًا، وَبَعْضُهُ الْآخَرُ عَاصِيًا.

پس از عرضه ولایت، برخی از اجزای آب مطیع شدند و برخی دیگر نافرمانی کردند.

إِذْ قَبِلَ الْوَلَايَةَ بَعْضُ الْأَجْزَاءِ، وَلَمَّ يَقْبَلْهَا بَعْضُ آخَرُ.

زیرا برخی از اجزای آن ولایت را پذیرفتند و برخی دیگر آن را نپذیرفتند.

فَاسْتَحَقَّ الْعَاصِي الْمُبْغِضُ الْعُقُوبَةَ، وَالْمُطِيعُ الْمُحِبُّ الْمَثُوبَةَ.

پس نافرمان و دشمن مستحق عقوبت شد و مطیع و دوستدار، سزاوار پاداش.

وَذُلِكَ أَيْضًا تَقْدِيمًا لِسُنَّةِ الْعَدْلِ وَتَصْبِيرًا لِلنِّظَامَاتِ حُكْمِيَّةً.

و این نیز برای پیشبرد سنت عدالت و تحقق نظام های حکیمانه بود.

فَعِنْدَ ذلِكَ جَعَلَ الْجُزْءَ الْمُطِيعَ نُورًا وَالْعَاصِيَ نَارًا، وَالْمُحِبَّ مَادَّةً لِلْعِليِّينَ وَالْجَنَّاتِ وَالحُورِ وَالْقُصُور وَأَرْوَاحِ الْأَوْلِيَاءِ وَالْأَنْبِيَاءِ، وَالْمُبْغِضَ مَادَّةٌ لِلسِّجِينِ وَأَنْوَاعِ الْجَحِيمِ وَالدَّرَكَاتِ وَمَا فِيهَا وَأَرْوَاحِ الْأَشْقِيَاءِ.

در آن هنگام، بخش مطیع را نور و بخش نافرمان را آتش قرار داد و دوستدار را ماده علیین، بهشتها، حور، کاخ ها و ارواح اولیا و انبیا ساخت، و دشمن را ماده سجین انواع جهنمها و درکات و آنچه در آنهاست، و ارواح اشقياء.

وَبِالْجُمْلَةِ، ثُمَّ بَعْدَ صَيْرُورَةِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ عَلَى قِسْمَيْنِ نُورًا وَنَارًا، عَرَضَ الْوَلَايَةَ عَلَيْهِمَا ثَانِيَّا.

به طور خلاصه، پس از تقسیم آب بسیط به دو بخش نور و آتش، بار دیگر ولایت را بر آنها عرضه کرد.

فَكُلُ جُزْءٍ مِنَ النُّورِ سَبَقَ سَائِرَ الْأَجْزَاءِ فِي قَبُولِهَا، جَعَلَهُ اللَّهُ أَشْرَفَ أَجْزَاءِ الْمَادَّةِ النُّورِيَّةِ الْعِلْمِينِيَّةِ، وَكُلُّ جُزْءٍ لَحَقَ فِي الْقَبُولِ، جَعَلَهُ أَخَسَ.

هر بخشی از نور که در پذیرش ولایت از دیگر بخشها پیشی گرفت خداوند آن را شریف ترین بخش ماده نوری علیینی قرار داد، و هر بخشی که عقب ماند، آن را پست ترین بخش قرار داد.

فَجَعَلَ الْأَشْرَفَ طِينًا مِنْ أَعْلَى عَلِيِّينَ، بَلْ فَوْقَ الْأَعْلَى، وَجَعَلَ الْأَحْسَنَ مِنْ أَدْنَى الْعِلِمِينَ، عَلَى حَسَبِ الدَّرَجَاتِ الْأَشْرَفَ فَالْأَشْرَفَ.

پس شریف ترین بخش را طینتی از بالاترین ،علیین، بلکه فراتر از آن و پست ترین بخش را از پایین ترین علیین قرار داد، به تناسب درجات از شریف ترین تا شریف ترین.

فَصَارَ بَعْضُ الْأَجْزَاءِ طِيئَةَ الْفِرْدَوْسِ، وَبَعْضُهَا طِيئَةَ السَدْرَةِ، وَبَعْضُهَا طِيئَةَ الْحُورِ وَالْقُصُورِ، وَهَكَذَا إِلَى الْمَلَائِكَةِ وَالْأَنْبِيَاءِ إِلَى طِينَةِ خَاتَمِ الْأَنْبِيَاءِ.

برخی از این اجزا طینت فردوس برخی طینت سدرة، برخی طینت حور و کاخها و به همین ترتیب تا ملائکه و انبيا و طینت خاتم انبیا شدند.

وَهَكَذَا بِعَيْنِهِ فَعَلَ فِي أَجْزَاءِ النَّارِ.

و همین فرآیند عیناً در اجزای آتش نیز انجام شد.

فَإِلَى هُنَالِكَ حَصَلَ عَرْضُ الْوَلَايَةِ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ.

تا آنجا، ولایت سه بار عرضه شد.

ثُمَّ شَرَعَ فِي الْجُرْيِ عَلَى طَبَقِ الْعَدْلِ وَإِعْطَاءِ الْجَزَاءِ ، فَأَعْطَى الْأَخِلَّةَ الْمُطِيعَةَ عَلَى الْأَجْزَاءِ النُّورِيَّةِ الَّتِي تَكُونُ مَوَادَّ الْأَرْوَاحِ الشَّرِيفَةِ عَلَى حَسَبِ دَرَجَاتِ الشَّرَفِ.(203)

سپس به اجرای عدالت و اعطای جزا پرداخت، و سایه های مطیع را بر اجزای نوری که مواد ارواح شریف هستند بر اساس درجات شرافت، قرار داد.

أَيْ: جَعَلَ أَسْبَقَ أَجْزَاءِ النُّور في الْقُبُولِ وَالْإِطَاعَةِ مُصَوَّرًا بِأَسْبَقِ الْأَظِلَّةِ فِي الْقُبُولِ، وَهُوَ ظِلُّ الصَّادِر الْأَوَّلِ (صلی الله علیه و آله وسلم) ، وَهَكَذَا إِلَى آخِرِ الْأَجْزَاءِ النُّورِيَّةِ.

یعنی: شریف ترین اجزای نور را که در پذیرش و اطاعت پیشتاز بودند به شکل شریف ترین سایه ها در پذیرش تصویر کرد و آن سایه صادر اول بود (صلی الله علیه و آله وسلم) ، و به همین ترتیب تا آخرین اجزای نوری.

وَذَلِكَ لِأَجل إِعْطَاءِ الْجَزَاءِ وَالْمَثُوبَةِ بِالْأَظِلَّةِ الْمُطِيعِينَ، حَيْثُ جَعَلَ مَادَّتَهُمُ الْمَوَادَّ الْمُطِيعَةَ الْفَاضِلَةَ.

این به منظور اعطای جزا و پاداش به سایه های مطیع بود، به طوری که ماده آنها را از مواد مطیع و برتر قرار داد.

وَكَذَلِكَ لإعْطَاءِ الجَزَاءِ وَالْمَتُوبَةِ بِالْمَوَادِ الْمُطِيعَةِ، حَيْثُ صَوَّرَهَا بِالْأَظِلَّةِ الْمُطِيعَةِ.

و همچنین برای اعطای جزا و پاداش به مواد ،مطیع آنها را با سایه های مطیع تصویر کرد.

فَجَعَلَ الطَّيِّبَاتِ لِلطَّيِّبِينَ، جَزَاءً لِلطَّيِّبِينَ. وَجَعَلَ الطَّيِّبِينَ لِلطَّيِّبَاتِ، جَزَاءً لِلطَّيِّبَاتِ.

پس پاکیزگان را برای پاکیزگان قرار داد، به عنوان پاداشی برای پاکیزگان و پاکیزگان را برای پاکیزگان ساخت، به عنوان جزایی برای پاکیزگان

فَالْجَزَاء لِلطَّرَفَيْنِ مِنَ الطَّرَفَيْنِ.

پس پاداش، هم برای یک طرف از طرف دیگر است.

وَهَكَذَا فَعَلَ بِعَيْنِهِ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْعُصَاةِ، وَجَعَلَ الخَبِيثِينَ لِلْخَبِيثَاتِ وَبِالْعَكْسِ.

و همین کار را عیناً درباره عصیانگران انجام داد، و خبیثان را برای خبیثات و بالعکس قرار داد.

فَتَحَصَّلَ هُنَالِكَ أَرْوَاحُ الْمُطِيعِينَ الْمُحِيِّينَ وَأَرْوَاحُ الْعُصَاةِ الْمُبْغِضِينَ.

پس در آنجا ارواح مطیع و دوستدار و ارواح عاصی و دشمن پدید آمدند.

وَوُجِدَ فَرِيقَانِ مِنَ الْأَرْوَاحِ وُجُودًا وَاقِعِيًّا خَارِجِيًّا حَقِيقِيًّا جِسْمِيًّا شَاعِرِينَ قَادِرِينَ مُخْتَارِينَ، فَرِيقُ الصَّلَحَاءِ مِنَ الصَّادِرِ الْأَوَّلِ إِلَى أَدْنَى مَرْتَبَةِ الصَّلَحَاءِ، وَفَرِيقُ الطَّلَحَاءِ مِنْ أَعْلَاهُمْ إِلَى أَدْنَاهُمْ.

و دو گروه از ارواح به وجود آمدند، با وجودی واقعی، خارجی و حقیقی، جسمانی با شعور، قادر و مختار؛ گروهی از صالحان، از صادر اول تا پایین ترین مرتبه صالحان و گروهی از طالحان، از بالاترین تا پایین ترین آن ها.

وَهذَا الْحُصُولُ وَالْوُجُودُ كَانَ عَلَى سُنَّةِ الْعَدْلِ وَنِظَامِ الْحِكْمَةِ؛ فَسُبْحَانَهُ تَعَالَى مِنْ عَادِلٍ حَكِيمٍ.

و این تحقق و وجود، بر اساس سنت عدالت و نظام حکمت بود؛ پس منزه است خداوند متعال، که عادل و حکیم است.

ثُمَّ بَعْدَ ذَلِكَ عَرَضَ الْوَلَايَةَ عَلَى الْأَرْوَاحِ جَمِيعًا بِكِلَا فَرِيقَيْهِ الصَّالِحِ وَالطَّالِحِ، فَقَبِلَ الصَّالِحُ اخْتِيَارًا وَأَنْكَرَ الطَّالِحُ اخْتِيَارًا.

سپس ولایت را بر تمام ارواح، اعم از گروه صالحان و طالحان، عرضه کرد. صالحان با اختیار پذیرفتند و طالحان با اختیار انکار کردند.

فَاسْتَحَقَّ الْأَوَّلُ لِلْمَثُوبَةِ، وَالثَّانِي لِلْعُقُوبَةِ.

پس گروه اول صالحان سزاوار پاداش شدند و گروه دوم طالحان مستحق مجازات.

فَبَعْدَ ذَلِكَ عَرَضَ الْوَلَايَةَ عَلَى الْمَوَادِ الْكَثِيفَةِ الَّتِي تَكُونُ مَوَادَّ أَبْدَانِ الصَّالِحِ وَالطَّالِحِ.

سپس ولایت را بر مواد کثیفی که مواد اجساد صالحان و طالحان بودند، عرضه کرد.

. أَيْ الْمِيَاهِ الْمَالِحِةِ وَالْمِيَاهِ الْعَذْبَةِ وَالطُّيُونِ الْعِلّمِينِيَّةِ وَالثَّمَرَاتِ وَالْفَوَاكِهِ الْحِنَانِيَّةِ الَّتِى تَكُونُ أَبْدَانًا لِلْمُطِيعِينَ، وَكَذَا الْحَمِيمِ وَالْغِسْلِينِ وَالْمِيَاهِ الْمَالِحِةِ وَالْمِيَاهِ الْمُهِينَةِ النَّارِيَّةِ الْجَحِيمِيَّةِ الَّتِي تَكُونُ أَبْدَانًا لِلْعَاصِينَ.

-یعنی آبهای شور آبهای شیرین گلهای علیینی و میوه ها و ثمرات بهشتی که اجساد مطیعان از آنها ساخته می شود؛ و همچنین حمیم غسلین، آبهای شور و آبهای خوار آتشین جهنمی که اجساد عاصیان را تشکیل می دهند.

فَقَبِلَهَا مَوَادُّ أَبْدَانِ الصُّلَحَاءِ، وَأَنْكَرَهَا مَوَادُّ أَبْدَانِ الطَّلَحَاءِ.

مواد اجساد صالحان آن را پذیرفتند و مواد اجساد طالحان آن را انکار کردند.

فَأَعْطَى الطَّيِّبَاتِ بِالطَّيِّبِينَ، وَالْخَبِيثَاتِ بِاللْخَبِيثِينَ، جَزَاءً لِلطَّرَفَيْنِ مِنَ الطَّرَفَيْنِ عَدْلًا وَحِكْمَةً.

پس پاکیزگان را به پاکیزگان و پلیدان را به پلیدان داد به عنوان جزایی برای دو طرف از دو طرف، با عدالت و حکمت.

فَعِنْدَئِذٍ حَصَلَ وَوُجِدَ مُوجُودَاتٌ بَشَرِيَّةٌ ذَوَاتُ أَبْدَانٍ وَأَرْوَاحٍ، وُجُودًا كَوْنِيًّا جِسْمِيًّا خَارِجِيَّا حَقِيقِيًّا مَعَ كَمَالِ الْقُدْرَةِ وَالشُّعُورِ وَالِاخْتِيَارِ.

در این هنگام موجودات بشری با اجساد و ارواح به وجود آمدند، به صورت وجودی جسمانی، خارجی و حقیقی، همراه با کمال قدرت، شعور و اختيار.

وَكَانُوا ذَرَّاتٍ صِغَارًا كَافْبَاءِ يَدِبُونَ حَقِيقَةٌ.

و آنها به صورت ذرات کوچکی مانند غبار بودند که به حقیقت حرکت می کردند.

فَالْأَظِلَّةُ الْمُتَعَلَّقَةُ بِالْمَوَادِ الرُّوحِيَّةِ الْمُتَعَلَّقَةِ بِالْمَوَادِ الْبَدَنِيَّةِ صَارُوا مُوجُودِينَ خَارِجًا، وَلكِنْ فِي غَايَةِ الصَّغَرِ، فَكَانُوا يَقُومُونَ وَيَقْعُدُونَ وَيَمْشُونَ.

پس سایه های مرتبط با مواد روحی و مواد بدنی به وجود خارجی دست یافتند، اما در نهایت کوچکی بودند و حرکت می کردند، می نشستند و راه می رفتند.

وَعِنْدَ ذَلِكَ أَوْجَدَ اللَّهُ نَارًا فَأَمَرَهُمْ بِالدُّخُولِ فِيهَا، فَعَصَى بَعْضُ اخْتِيَارًا وَأَطَاعَ بَعْضُ اخْتِيَارًا.

در این هنگام خداوند آتشی ایجاد کرد و آنها را به ورود در آن امر کرد؛ برخی با اختیار عصیان کردند و برخی با اختیار اطاعت نمودند.

وَعَرَضَ عَلَيْهِمُ الْوَلَايَةَ، فَقَبِلَهَا بَعْضُ عَنْ كَمَالِ الْقُدْرَةِ وَالِاخْتِيَارِ، وَأَنْكَرَهَا آخَرُ كَذلِكَ.

و ولایت را بر آنها عرضه کرد؛ برخی با کمال قدرت و اختیار پذیرفتند و برخی دیگر نیز با همان قدرت و اختیار انکار کردند.

فَاسْتَحَقَّ الْمُطِيعُ وَالْعَاصِي لِلْمَثُوبَةِ وَالْعُقُوبَةِ.

پس مطیعان سزاوار پاداش شدند و عاصیان مستحق مجازات.

وَإِلَى هُنَالِكَ اسْتَتَمَّ عَالَ التَّقْدِيرِ. (يَعْنِي: إِنْدَازَةُ مَوَادِ مَخصُوصَةٍ لِلْأَظِلَّةِ الْمَحْصُوصَةِ، وَمَوَادِ مَخصُوصَةٍ لِلْأَرْوَاحِ الْمَحْصُوصَةِ، إِنْدَارَةٌ عَمَلِيَّةٌ كَوْنِيَّةٌ خَارِجِيَّةٌ، لَا فَرْضِيَّةٌ).

و در اینجا عالم تقدیر کامل شد. (یعنی اندازه گیری مواد خاص برای سایه های خاص و مواد خاص برای ارواح خاص اندازه گیری عملی واقعی و خارجی، نه فرضی).

ثُمَّ بَعْدَ ذلِكَ أَخْفَى اللَّهُ هَذِهِ الخَلَائِقَ في مَكْنُونِ غَيْبِهِ، ثُمَّ خَلَقَهُمْ وَخَلَطَ بَيْنَ الْأَطْيَانِ، فَجَعَلَ طِينِ الْأَظِلَّةِ الشَّرِيفَةِ خَلِيطًا بِطِينِ الْأَظِلَّةِ الْخَبِيثَةِ وَبِالْعَكْسِ.

سپس خداوند این مخلوقات را در غیب پنهان کرد سپس آنها را آفرید و بین گلها مخلوط نمود؛ گل سایه های شریف را با گل سایه های خبیثه و بالعکس مخلوط کرد.

إثْمَامًا لِلْحُجَّةِ عَلَى الفَرِيقَيْنِ وَإِظْهَارًا لِلْعَدْلِ عَلَى الْقَبِيلَيْنِ.

این کار برای اتمام حجت بر هر دو گروه و نشان دادن عدالت بر هر دو قبیله انجام شد.

فَجَعَلَ فِي مَادَّةِ أَرْوَاحِ السُّعَدَاءِ وَأَبْدَانِهِمْ مِنْ مَادَّةِ أَرْوَاحٍ الْأَشْقِيَاءِ وَأَبْدَانِهِمْ، وَكَذَا بِالْعَكْسِ.

پس در ماده ارواح و اجساد سعادتمندان از ماده ارواح و اجساد شقاوتمندان قرار داد، و بالعکس.

ثُمَّ أَعْطَاهُمْ الْقُدْرَةَ وَالِاحْتِيَارَ جَيْرًا لِلْكَسْرِ .

سپس به آنها قدرت و اختیار داد تا نقصها را جبران کند.

إِذِ الْمُنَاسَبَاتُ بَيْنَ الْطُّيُونِ مَعَ آثَارِهَا مِنَ الْأَفْعَالِ وَالْأَعْمَالِ ثَابِتَةٌ، وَالتَّأْثِيرَاتُ وَالتَأَثُرَاتُ الطَّبِيعِيَّةُ وَالِاقْتِضَاءَاتُ الْمَادِيَّةُ بَيْنَ كُلِّ طِينَةٍ مَعَ مَا يُنَاسِبُهَا مِنَ الْآثَارِ بَدِيهِيَّةٌ وَاضِحَةٌ.(204)

زیرا مناسبات بین گلها و آثارشان از اعمال و افعال ثابت است و تأثیرات و تأثرات طبیعی و اقتضائات مادی بین هر گلی و آثار مرتبط با آن بدیهی و آشکار است.

صَرَّحَ مَا الْأَحْبَارُ الْمُتَوَاتِرَةُ وَالخَطَبُ الْمُسْتَفِيضَة.

روايات متواتر و خطبه های بسیار به این موضوع تصریح کرده اند.

فَلَا بُدَّ مِنْ وُجُودِ الْجَابِرِ، وَهِيَ الْقُدْرَةُ التَّامَّةُ الإلهيَّةُ الَّتى يَمْلِكُهَا اللهُ الْعِبَادَ.

پس باید جبران کننده ای وجود داشته باشد که همان قدرت کامل الهی است که خداوند به بندگان می بخشد.

لِكَيْ لَا يَكُونَ إِطَاعَةُ الْمُطِيعِ مُسْتَنِدَةً إِلَى شَيْءٍ سِوَى الْقُدْرَةِ وَالِاحْتِيَارِ فَقَطْ، وَكَذَا عِصْيَانُ الْعَاصِي.

تا اطاعت مطیع به چیزی جز قدرت و اختیار وابسته نباشد، و همین طور عصیان عاصی.

فَبِهِ انْدَفَعَ الْإِشْكالُ الْمُتَوَهَّمُ فِي الْمَقَامِ بِأَنَّ الِاقْتِضَاءَاتِ الطَّبِيعِيَّةَ الْمَوْجُودَةَ فِي طِينَ الْعَاصِي تُلْزِمُهُ عَلَى الْعِصْيَانِ، فَلِمَ يُعَاقَبُ؟

پس با این توضیح، اشکال توهمی در این مقام برطرف می شود که اقتضائات طبیعی موجود در گل عاصی او را به عصیان وادار می کند؛ پس چرا مجازات می شود؟

وَلأَي جِهَةٍ يُجَازِي وَيُعَذِّبُ؟

و به چه دلیلی او را پاداش یا مجازات می دهد؟

وَجْهُ الِانْدِفَاعِ مَا عَرَفْتَ مِنِ انْتِهَاءِ كُلِّ التَّأْثِيرَاتِ إِلَى الْقُدْرَةِ.

پاسخ این اشکال همان است که گفتیم: تمام تأثیرات به قدرت باز می گردد.

هذَا مُضَافًا إِلَى وَجْهِ آخَرَ لِلِانْدِفَاعِ وَقَدْ مَرَّ فِي الْمَبَاحِثِ السَّابِقَةِ وَهُوَ: إِنَّ إِطَاعَةَ الظَّلِ فِي عَالَمَ الْأَظِلَّةِ وَالْأَشْبَاحَ صَارَتْ سَبَبًا لجَعْلِ مَادَّتِهِ طَيِّبَةً، وَكَذَا فِي عِصْيَانِ الظَّلِ الْعَاصِي.

این علاوه بر دلیل دیگری برای رفع اشکال است - که در مباحث گذشته ذکر شد - و آن اینکه: اطاعت سایه در عالم اشباح و سایه ها باعث شد ماده آن پاکیزه شود، و همچنین در عصیان سایه عاصی.

وَمِنَ الْوَاضِحِ أَنَّ الْإِطَاعَةَ وَالْعِصْيَانَ فِي عَالَمَ الْأَشْبَاحِ لَيْسَ مُسْتَنِدًا إِلَّا إِلَىٰ مَحْضِ الْقُدْرَةِ وَصَرْفِ الِاحْتِيَارِ فَقَطْ وَلَيْسَ هُنَاكَ طِينَةٌ وَلَا تَأْثِيرٌ وَلَا تَأْتُرٌ وَلَا اقْتِضَاءٌ طَبِيعِيٌّ وَلَا غَيْرُ ذَلِكَ.

و روشن است که اطاعت و عصیان در عالم اشباح فقط به قدرت محض و اختیار صرف وابسته است، و در آنجا هیچ طینت، تأثیر، تأثر، اقتضاء طبیعی یا چیز دیگری وجود ندارد.

فَإِذَنْ يَنْتَهِي كُلُّ الطَّاعَاتِ وَجَمِيعُ الْمَعَاصِي الصَّادِرَةِ فِي جَمِيعِ الْعَوَالِمِ إِلَى تَحْضِ الْقُدْرَةِ فَقَطْ.

بنابراین، تمام طاعات و معاصی که در همه عوالم صادر می شوند، به قدرت محض ختم می شوند.

إِذْ جَعَلَ الظَّلَّ الشَّريف في الْمَادَّةِ الطَّيِّبَةِ رُوحًا وَبَدَنًا، إِنَّمَا هُوَ لِأَجْلِ جَزَاءِ طَاعَتِهِ عِنْدَ عَرْضِ الْوَلَايَةِ، وَكَذلِكَ فِي طَرَفِ الْعَاصِي وَطِيئَتِهِ الْخَبِيثَةِ.

زیرا قرار دادن سایه شریف در ماده پاکیزه به عنوان روح و بدن فقط برای پاداش اطاعت او هنگام عرضه ولایت بود و همین طور درباره عاصی و طینت خبيث او.

عالم قضاء و مزج طينتها.

وَالْغَرَضُ : إِنَّهُ تَعَالَى خَلَطَ بَيْنَ الطَّينَتَيْنِ وَمَزَجَ بَيْنَ النُّورِ وَالنَّارِ ، فَجَعَلَ مَوَادَّ الْأَرْوَاحِ وَالْأَبْدَانِ خَلِيطًا مزيجًا.

و هدف این است که خداوند متعال بین دو طینت را مخلوط کرد و بین نور و آتش را آمیخت و مواد ارواح و اجساد را به صورت مخلوط و ممزوج قرار داد.

إِلَّا طِينَةَ مُحَمَّدٍ وَأَهْلِ بَيْتِهِ الْمَعْصُومِينَ، حَيْثُ ضَبَطَهَا وَخَزَهَا وَحَرَسَهَا وَحَفِظَهَا فِي لُؤْلُؤًةٍ تَحْتَ الْعَرْشِ أَوْ مَكَانٍ آخر.

جز طينت محمد و اهل بيت معصومین او که خداوند آن را نگه داشت محفوظ داشت و در لوءلوءی زیر عرش یا مکانی دیگر حفظ کرد.

فَلِهذَا لَا يَصْدُرُ عَنْهُمْ الْمَعَاصِي.

به همین دلیل هیچ معصیتی از آنها صادر نمی شود.

وَأَمَّا غَيْرُهُمْ، فَطِينَتُهُ تَمُرُّوجَةٌ.

اما طینت دیگران مخلوط است.

وَلَوْلَا الْمَزْجُ وَالْخَلْطُ، لَمَا عَصَى شِيعَتُهُمْ، وَلَمَا أَطَاعَ عَدُوُّهُمْ ، كَمَا وَرَدَ فِي الْأَحَادِيثِ الْكَثِيرَةِ.

و اگر این اختلاط و آمیزش نبود، شیعیان آنها معصیت نمی کردند و دشمنانشان اطاعت نمی کردند، چنان که در احادیث بسیاری وارد شده است.

فَإِطَاعَةُ الْعَدُقِ إِنَّمَا هِيَ لأَجْلِ وُجُودِ الطَّيِّنَةِ الطَّيِّبَةِ خَلِيطَ طِيئَتِهِ.

پس اطاعت دشمن فقط به دلیل وجود طینت پاکیزه ای است که با طینت او آمیخته شده است.

وَمِنَ الْوَاضِحِ أَنَّ مُقْتَضَى الطَّيِّبِ الْعَمَلُ الصَّالِحُ.

و روشن است که اقتضای طینت پاکیزه، عمل صالح است.

فَحَيْثُ إِنَّ هَذِهِ الْأَعْدَاءِ الْمُبْغِضِينَ كَانَ قُدْرَةٌ عَلَى مَنْعِ الطَّيِّنَةِ الطَّيِّبَةِ الَّتِي فِيهِمْ عَنْ اقْتِضَائِهَا وَتَأْثِيرِهَا، ولَمَّ يَنْعُوهَا حَتَّى صَدَرَ عَنْهُمُ الْعَمَلُ الصَّالِحُ اسْتَحَقُوا الثَّوَابَ.

چون این دشمنان کینه توز توانایی جلوگیری از اثرگذاری و اقتضای طینت پاکی که در آنها بود را داشتند، اما چنین نکردند تا عمل صالح از آنها صادر شد، مستحق پاداش شدند.

وَلَمَّا لَمَّ يَكُنْ هُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمَثُوبَاتِ فِي الْآخِرَةِ، أَعْطَاهُمُ اللَّهُ جَزَاءَ عَمَلِهِمْ فِي الدُّنْيَا.

و چون در آخرت بهره ای از پاداش ندارند، خداوند پاداش عمل آنها را در دنیا به آنها داد.

وَحَيْثُ إِنَّ كُلَّ طِينَةٍ تَلْحَقُ إِلَى أَصْلِهَا وَتَعُودُ إِلَى مَرْكَزِهَا، فَلَا مَحَالَةَ تَرْجِعُ هَذِهِ الطَّيِّنَةُ الطَّيِّبَةُ فِي يَوْمِ الْقِيَامَةِ إِلَى أَهْلِ الْبَيْتِ الطَّهَارَةِ أَوْ غَيْرِهِمْ مِنَ الصَّلَحَاءِ.

و چون هر طینتی به اصل خود بازمی گردد و به مرکز خود بر می گردد، طینت پاکیزه نیز در روز قیامت به اهل بیت طهارت یا دیگر صالحان بازمی گردد.

وَلَمَّا كَانَ أَثَرُ كُلِّ شَيْءٍ تَابِعًا لِمُؤَقِّرِهِ وَرَاجِعًا إِلَيْهِ . نَظِيرُ شُعَاع الشَّمْسِ وَحَرَارَهَا لَهَا، حَيْثُ تَعُودُ بِعَوْدِهَا وَتَطْلُعُ بِطُلُوعِهَا وَتَذْهَبُ مَعَهَا بِغُرُوهَا، عَلَى مَا صُرْحَ بِهِ فِي الْأَحَادِيثِ. يَكُونُ آثَارُ تِلْكَ الطَّيِّنَةِ الطَّيِّبَةِ مِنَ الخور وَالْقُصُورِ وَالْأَنْهَارِ وَالْأَشْجَارِ وَغَيْرِ ذَلِكَ رَاجِعَةً لَا عَحَالَةَ إِلَى مَنْ كَانَ هَذِهِ الطَّيِّئَةُ الطَّيِّبَةُ طِينَتَهُ.

و چون اثر هر چیزی تابع مؤثر آن است و به آن بازمی گردد - همان طور که شعاع و حرارت خورشید با طلوع خورشید می آید و با غروب خورشید می رود، چنان که در احادیث تصریح شده است - آثار آن طینت پاکیزه، مانند حور، کاخ ها، نهرها، درختان و دیگر نعمت ها، بدون شک به کسی بازمی گردد که این طینت پاکیزه متعلق به اوست.

لِأَنَّ هَذِهِ الْأَطْيَانَ [...] طِينَتُهُ وَ هَذِهِ الْآثَارُ أَثَرُ هَذَا الطِينِ، فَهَذِهِ [...] أَحْفَادُهُ، وَكُلُ] وَلَدٍ يَلْحَقُ [بِأَبِيهِ] .

زیرا این طینت ها [...] متعلق به او هستند و این آثار، آثار همان طینت است؛ بنابراین، اینها [...] نوادگان او هستند و [هر] فرزندی به [پدرش] ملحق می شود.

فَإِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) يَعُودُ وَيَرْجِعُ جَمِيعُ آثَارِ الخَيْرَاتِ وَالْأَعْمَالِ الصَّالِحَةِ.

پس تمام آثار خیرات و اعمال صالح به امیرالمؤمنین (علیه السلام) باز می گردد.

إِذْ طِينَتُهُ الْمُقَدَّسَةُ أَصْلُ كُلَّ طِينٍ طَيِّبٍ.

زيرا طينت مقدس او، ريشه تمام طینتهای پاکیزه است.

وَهَكَذَا الْأَمْرُ فِي عِصْيَانِ مُحِي أَهْلِ الْبَيْتِ : حَيْثُ إِنَّهُمْ كَانُوا قَادِرِينَ عَلَى مَنْعِ الطَّيِّنَةِ الخَبِيثَةِ الَّتِي فِيهِمْ عَنْ اقْتِضَائِهَا وَتَأْثِيرِهَا، وَلَمْ يَنْعُوهَا حَتَّى صَدَرَ عَنْهُمُ الْمَعَاصِي، فَأَسْتَحَقُوا الْعِقَابَ.

و همچنین است وضعیت عصیان دوستداران اهل بیت آنها توانایی جلوگیری از اقتضاء و تأثیر طینت خبیثه ای که در وجودشان بود را داشتند، اما این کار را نکردند تا اینکه معصیت از آنها صادر شد، پس مستحق عذاب شدند.

فَلِهَذَا يُعَاقَبُونَ إِمَّا فِي الدُّنْيَا بِالْبَلايَا، أَوِ الْعُقْبَى فِي الْقَبْرِ وَالْبَرْزَحَ أَوِ الْقِيَامَةِ (205) عَلَى اخْتِلَافِ الْمَعَاصِي وَالْأَشْخاص.

به همین دلیل، آنها مجازات می شوند؛ یا در دنیا با بلاها یا در آخرت در قبر برزخ یا قیامت، بسته به نوع معصيت و اشخاص مختلف.

وَحَيْثُ إِنَّ الطَّيِّئَةَ الْخَبِيثَةَ تَرْجِعُ إِلَى أَصْلِهَا بِمَا لَهَا مِنَ الْآثَارِ . إِذْ كُلُّ وَلَدٍ يَلْحَقُ بِأُمِّهِ وَأَبِيهِ . فَلَا حَالَةَ تَرْجِعُ جَمِيعُ الْآثَارِ السَّيِّئَةِ الْمُتَرَتِّبَةِ عَلَى هَذِهِ الطَّيِّنَةِ . مِنَ الْخَيَّاتِ وَالْأَفَاعِي وَالْعَقَارِبِ وَالْأَغْلَالِ وَالسَّلَاسِلِ النَّارِيَّةِ . إِلَى أَحْبَتِ الخَبَنَاءِ.

و چون طینت خبیثه به اصل خود با تمام آثارش باز می گردد - همان گونه که هر فرزندی به مادر و پدر خود ملحق می شود - بدون شک، تمام آثار بد این طینت از جمله مارها، افعی ها، عقربها، زنجیرها و غل های آتشین، به خبیث ترین خبیثان بازمی گردد.

فَإِلَى الشَّيْخَيْنِ يَرْجِعُ جَمِيعُ هَذِهِ الْآثَارِ.

پس تمام این آثار به شیخین بازمی گردد.

لأَنَّ هَذِهِ الْأَطْيَانَ الْمُتَشَيّنَةَ الْمَخْلُوطَةَ في أَطْيَانِ الشِيعَةِ إِنَّمَا هِيَ طِينَتُهُمَا الخَبِيثَةُ.

زیرا این طینتهای پراکنده و مخلوط در طینت شیعه همان طینت خبیثه آنهاست.

وَلْيُعْلَمْ أَنَّ تَشْخِيصَ كَوْنِ طِيئَةِ فُلَانٍ كَزَيْدٍ مَثَلًا طِينَةً طَيِّبَةً أَوْ خَبِيثَةً، إِنَّمَا هُوَ فِي غَايَةِ الصُّعُوبَةِ.

و باید دانست که تشخیص اینکه طینت فردی مانند زید پاکیزه است یا خبیث، بسیار دشوار است.

إِذْ قَدْ يَكُونُ الطَّيِّنَةُ الخَبِيثَهُ غَالِبَةً وَكَثِيرَةً، وَمَعَ ذَلِكَ يَكُونُ الْمَادَّةُ الْأَصْلِيَّةُ لَهُ طِينَةٌ طَيِّبَةً، وَهَكَذَا بِالْعَكْسِ.

زيرا ممكن است طینت خبیثه در فرد غالب و فراوان باشد اما ماده اصلی او طینت پاکیزه باشد، و بالعکس.

وَصَرْفُ صُدُورِ الْأَعْمَالِ الصَّالِحَةِ الْكَثِيرَةِ أَوِ التَّشَيُّع الظَّاهِرِي لَا يَكُونُ دَلِيلًا عَلَى السَّعَادَةِ.

و انجام اعمال صالح فراوان یا تشیع ظاهری دلیل بر سعادت نیست.

بَلْ لَا يُغَرَّنَّ أَحَدٌ بِأَعْمَالِهِ، بَلْ بِإِيْمَانِهِ؛ فَإِنَّ مِنْهُ مُسْتَقَرٌّ وَمِنْهُ مُسْتَوْدَعٌ، كَإِيْمَانِ ابْنِ مُلْجَمٍ لَعَنَهُ اللَّهُ أَوَّلًا.

بلکه هیچ کس نباید به اعمال خود مغرور شود، بلکه به ایمانش تکیه کند؛ چرا که ایمان برخی مستقر است و ایمان برخی مستودع مانند ایمان ابن ملجم - لعنه الله - در ابتدا.

فَلَا يَطْمَئِنَّ أَحَدٌ مِنْ نَفْسِهِ أَبَدًا إِلَى لِقَاءِ الْمَوْتِ، وَلَا يَيْأَسَ أَحَدٌ مِنْ نَفْسِهِ هَكَذَا، بَلْ يَكُونُ دَائِمًا بَيْنَ الْخَوْفِ وَالرَّجَاءِ.

پس هیچ کس نباید تا لحظه مرگ از خود مطمئن باشد و هیچ کس نباید این گونه از خود ناامید شود، بلکه همواره بين خوف و رجاء باشد.

وَكَذَلِكَ لَا يَطْمَئِنُ بِعَابِدٍ زَاهِدٍ، وَلَا يَيْأَسُ مِنْ كَافِرٍ مُلْحِدٍ فَاسِقٍ فَاجِرٍ.

و همچنین نباید به عابد زاهد اطمینان کرد و نباید از کافر ملحد فاسق فاجر ناامید شد.

(شَاهْنَامَةُ آخِرُهُ حُوشُ إِسْتُ).

(شاهنامه آخرش خوش است).

وَالْمِلَاكُ كُلُ الْمِلَاكِ فِي السَّعَادَةِ وَالشَّقَاوَةِ، شَرَافَةُ الظَّلَّ وَسَعَادَتُهُ، وَدَنَاءَتُهُ وَشَفَاوَتُهُ، لَا كَثْرَةُ الْعِبَادَاتِ أو الْمَعَاصِي.

معیار اصلی در سعادت و شقاوت، شرافت و سعادت سایه یا پستی و شقاوت آن است، نه کثرت عبادات یا معاصی.

نَعَمْ؛ عِنْدَ تَهَاجُمِ الِامْتِحَانَاتِ مِنَ الْبَلَايَا وَالْأَمْرَاضِ وَالشَّدَائِدِ وَالْفَقْرِ وَأَهْوَانِ وَالذِلَّةِ وَنَقْصِ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُس وَتَوَاتُرِ الْوَارِدَاتِ الشَّدِيدَةِ، إِنْ رَأَى مِنْ كُنْهِ ذَاتِهِ وَبَاتٌ لُبّهِ أَنَّهُ يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَأَوْلِيَاءَهُ كَمَا كَانَ يُحِبُّهُمْ عِنْدَ الرَّحَاءِ وَالرَّاحَةِ، فَلْيَشْكُرِ اللَّهَ تَعَالَى بِأَنَّهُ مِنَ السُّعَدَاءِ.

بله؛ هنگامی که امتحانات سخت مانند بلاها بیماریها شدائد، فقر، خواری، ذلت، نقصان اموال و جانها، و ورود مشکلات شدید حمله ور می شوند، اگر از عمق وجود و باطن خود ببیند که خدا، رسول و اولیای او را همچنان دوست دارد، همان گونه که در زمان راحتی و آسایش دوست داشت، باید خداوند متعال را شکر کند که از سعادتمندان است.

إِنْ قُلْتَ: قَدْ وَرَدَ فِي الرِّوَايَاتِ الْكَثِيرَةِ أَنَّ هَذِهِ الْأَفْعَالَ وَالْعِبَادَاتِ أَوِ الْمَعَاصِي الصَّادِرَةَ عَنِ الْقُدْرَةِ وَالِاحْتِيَارِ، إِنَّمَا تَكُونُ مِنْ مُقْتَضَيَاتِ الطَّبِيعَةِ وَالطَّيئَةِ؛ فَإِنَّ هَذِهِ الصَّلاةَ أَو الدُّعَاءَ أَو الرِّنَا الَّتِي تَصْدُرُ عَنِ الْقَادِرِ إِنَّمَا تَصْدُرُ بِمَا هُوَ قَادِرٌ مُخْتَارٌ ، فَالْمَقْدُورُ يَكُونُ مِنْ آثَارِ الطَّيِّنَةِ، فَكَيْفَ الْمَنَاصُ؟

اگر بگویی: در روایات بسیاری آمده است که این اعمال عبادات یا معاصی که از قدرت و اختیار صادر می شوند، در واقع از مقتضیات طبیعت و طینت هستند؛ بنابراین، این نماز، دعا یا زنا که از فرد قادر صادر می شود، به دلیل این است که او قادر و مختار است پس چگونه میتوان از این مسأله فرار کرد؟

قُلْتُ: هَذَا خَلْفٌ وَمُنَاقَضَةٌ. لِأَنَّ ظَرْفَ إِعْطَاءِ الْقُدْرَةِ وَالِاحْتِيَارِ مُتَأَخِرٌ عَنْ جَمِيعِ التَّأْثِيرَاتِ وَالِاقْتِضَاءَاتِ، فَكَيْفَ يَكُونُ الْفِعْلُ الصَّادِرُ عَن الْقُدْرَةِ وَالِاحْتِيَارِ مُسْتَنِدًا إِلَى اقْتِضَاءَاتِ الْمُؤَثِرَاتِ؟!

میگویم: این سخن تناقض است. زیرا زمان اعطای قدرت و اختیار پس از تمام تأثیرات و مقتضیات است؛ پس چگونه می توان فعلی را که از قدرت و اختیار صادر شده است، به اقتضائات مؤثرات نسبت داد؟

هذَا وَإِنْ اشْتَهَيْتَ التَّفْصِيلَ، فَأَسْمَعْ لِمَا يُتْلَى عَلَيْكَ؛ فَإِنَّهُ مِنْ نَفَائِسِ الْعُلُومِ وَجَوَاهِرِ الْأَسْرَارِ الْعِلْمِيَّةِ الْإِسْلَامِيَّة.

و اگر خواهان توضیح بیشتری هستی به آنچه بر تو تلاوت می شود گوش کن؛ زیرا این از نفایس علوم و گوهرهای اسرار علمی اسلامی است.

وَقَدْ أَبَحْنَا كُتُبًا، تَبَعًا لِشَيْخِنَا دَرْسًا. وَفِي بَعْضٍ جَزَوَاتِنَا السَّابِقَةِ قَدْ مَرَّتِ الْإِشَارَةُ إِلَيْهِ.

ما این موضوع را در کتابهایی به پیروی از شیخ خود در درس، گشوده ایم. و در برخی از جزوه های پیشین به آن اشاره شده است.

فَنَقُولُ :

پس می گوییم:

تأثير طینت در عمل انسان.

إِنَّ إِنْكَارَ التَّأْثِيرَاتِ وَالِاقْتِضَاءَاتِ وَالْمُنَاسَبَاتِ بَيْنَ الْآثَارِ وَالْمُؤَثِرَاتِ مِنْ أَفْحَشِ الْأَغْلَاطِ.

انكار تأثيرات، اقتضاءات و مناسبات میان آثار و مؤثرات از بزرگترین اشتباهات است.

وَكَذَا إِنْكَارُ اسْتِنَادِ الْآثَارِ إِلَى الْمُؤَتِرَاتِ غَلَطٌ بَيِّنٌ.

همچنین انکار نسبت دادن آثار به مؤثرات، خطایی آشکار است.

فَالخَرَارَةُ وَالتَّفْرِيقُ يَخُصَّانِ النَّارَ وَالْبُرُودَةُ تَحْصُ الْمَاءَ، وَبَيْنَ هَذِهِ الْآثَارِ وَمُؤَيْرَاتِهَا مُنَاسَبَاتٌ طَبِيعِيَّةٌ.

حرارت و تفرق مربوط به آتش و برودت مربوط به آب است و بین این آثار و مؤثرات آنها مناسبات طبیعی وجود دارد.

فَكُلُ أَثَرٍ يُلَائِمُ طَبْعَ مُؤَثِرِهِ، وَكُلُّ مُؤَثْرٍ يَمِيلُ بِطَبْعِهِ إِلَى مَا يُشَاكِهُهُ.

هر اثری با طبیعت مؤثر خود سازگار است و هر مؤثری به طور طبیعی به چیزی که شبیه آن است متمایل می شود.

فَاخْتِلَافُ الْآثَارِ إِنَّمَا هُوَ لِأَجْلِ اخْتِلَافِ الْمُؤَثِرَاتِ قَطْعًا وَيَقِينًا، وَإِلَيْهَا تُسْتَنَدُ الْآثَارُ بِالضَّرُورَةِ.

اختلاف آثار قطعاً ويقيناً به دلیل اختلاف مؤثرات است و آثار به طور ضروری به آنها نسبت داده می شوند.

فَهَذَا الْإِحْرَاقُ الْخَارِجِيُّ مِنْ آثَارِ هَذِهِ النَّارِ وَمِنْ مُقْتَضَيَاتِهَا، وَإِلَيْهَا يُسْتَنَدُ بِالْبِدَاهَةِ.

این سوزاندن خارجی از آثار این آتش و از مقتضیات آن است و به وضوح به آن نسبت داده می شود.

وَإِنْكَارُ الِاقْتِضَاءِ وَالتَّأْثِيرِ وَالْمُنَاسَبَةِ وَالِاسْتِنَادِ مُكَابَرَةٌ لِلْوِجْدَانِ وَالْعِيَانِ وَالْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ وَالْعَقْلِ وَالنَّقْل ( 206).

انكار اقتضاء، تأثير، مناسبت و نسبت دادن آثار به مؤثرات، مخالفت آشکار با وجدان، مشاهده، کتاب، سنت، عقل و نقل است.

فَالنَّارُ مَنْشَأُ الْحَرَارَةِ وَسَبَبُ الْإِحْرَاقِ، وَالْمُؤَثِرَةُ فِيهَا حَقِيقَةً بِالدّقَةِ الحِكْمِيَّةِ الفَلْسَفِيَّة، وَالْمَاء مَنْشَأ الْبُرُودَةِ حَقِيقَةٌ.

پس آتش منشأ حرارت و علت سوزاندن است و با دقت حکمی فلسفی در آن تأثیر دارد، و آب به طور حقیقی منشأ برودت است.

لَكِنَّ اخْتِلَافَ الْمُؤَثِرَاتِ إِنَّمَا يَسْتَنِدُ إِلَى اخْتِلَافِ آخرَ هُوَ مَا بِالذَّاتِ لِكُلِّ الِاخْتِلَافَاتِ.

اما اختلاف مؤثرات به اختلاف دیگری باز می گردد که ذاتاً منشأ تمام اختلافات است.

وَهُوَ فِي ذَوِي الْأَظلَّةِ وَالْأَشْبَاحِ اخْتِلَافُهُمْ فِي الطَّاعَةِ وَالْعِصْيَانِ فِي عَالَمَ الْأَظِلَّةِ، وَفِي مَوَادِ الْأَرْوَاحِ وَالْأَبْدَانِ، اُخْتِلَافُ أَجْزَاءِ الْمَاءِ الْبَسِيطِ وَقِطَعَاتِهِ عِنْدَ عَرْضِ الْوَلَايَةِ.

و این اختلاف در دارندگان سایه ها و اشباح، در طاعت و عصیان آنها در عالم اشباح و در مواد ارواح و اجساد، ناشی از اختلاف اجزاء و قطعات آب بسیط هنگام عرضه ولایت است.

وَهذَا الِاخْتِلَافُ لَيْسَ مِنْ افْتِضَاءِ مُقْتَضِ وَلَا تَأْثِيرِ مُؤثَرٍ، بَلْ يَسْتَنِدُ إِلَى تَحْضِ الْقُدْرَةِ وَالِاحْتِيَارِ.

و این اختلاف ناشی از اقتضای مقتضی یا تأثیر مؤثر نیست، بلکه به محض قدرت و اختیار بازمی گردد.

حَيْثُ خَلَقَ اللَّهُ الْأَلَّةَ بِلَا مَادَّةٍ وَلَا رُوح وَلَا بَدَنٍ، وَمَلَكَهُمْ نُورَ الْوَلَايَةِ وَأَعْطَاهُمُ الْقُدْرَةَ وَالِاخْتِيَارَ وَالشُّعُورَ، فَأَطَاعَ الْمُطِيعُ وَعَصَى الْعَاصِي عِلْمًا وَقُدْرَةً وَعَمْدًا وَاحْتِيَارًا.

زیرا خداوند سایه ها را بدون ماده، روح و بدن آفرید و نور ولایت را به آنها سپرد و قدرت، اختیار و شعور به آنها عطا کرد؛ پس مطیعان با علم، قدرت، عمد و اختیار اطاعت کردند و عاصیان عصیان نمودند.

وَكَذَلِكَ خَلَقَ الْمَاءَ الْبَسِيطَ وَمَلَكَهُ نُورَ الْوَلَايَةِ وَجَعَلَهُ قَادِرًا مُخْتَارًا وَعَرَضَ عَلَيْهِ الْوَلَايَةَ، فَقَبِلَ بَعْضُ أَجْزَائِهِ احْتِيَارًا، وَلَمْ يَقْبَلْ بَعْضُهُ الْآخَرُ ، وَلَمْ يَكُنْ هُنَاكَ اقْتِضَاء وَأَثَرٌ وَمُؤَثِرٌ مِزَاجِيٌّ أَوْ مَادِيٍّ أَبَدًا.

و همچنین آب بسیط را آفرید و نور ولایت را به آن سپرد و آن را قادر و مختار قرار داد و ولایت را بر آن عرضه کرد؛ بخشی از اجزای آن با اختیار پذیرفتند و بخشی دیگر نپذیرفتند و هیچ اقتضاء، اثر یا تأثیر مزاجی یا مادی وجود نداشت.

ثُمَّ لِسُنَّةِ الْعَدْلِ وَالحِكْمَةِ جَعَلَ الْأَظِلَّةَ الْمُطِيعَةَ فِي الْمَوَادِ الْمُطِيعَةِ الشَّرِيفَةِ، فَضْلًا وَإِحْسَانًا وَمَثُوبَةً، وَجَعَلَ الْأَشْبَاحَ الْعَاصِيَةَ فِي الْمَوَادِ الْخَسِيسَةِ الطَّاغِيَةِ، عَدْلًا وَعُقُوبَةً.

سپس به دلیل سنت عدالت و حکمت، سایه های مطیع را در مواد مطیع و شریف قرار داد، به عنوان فضل، احسان و پاداش و اشباح عاصی را در مواد خبیث و طغیان گر قرار داد، به عنوان عدالت و عقوبت.

ثُمَّ بَعْدَ ذلِكَ حَصَلَ اخْتِلَافُ الْمُؤَكَّرَاتِ وَالْمُقْتَضَيَاتِ، فَصَارَتِ الطّيئَةُ الخَبِيثَهُ مُؤَثِرَةٌ آثَارًا خَبِيثَةٌ تُشَائِمُهَا وَتُنَاسِبُهَا، وَالطَّيئَةُ الطَّيِّبَةُ مُقْتَضِيَةٌ آثَارًا طَيِّبَةً تُشَاعِمُهَا.

سپس پس از آن اختلاف مؤثرات و مقتضیات پدید آمد؛ طینت خبيثه آثارى خبيث متناسب و مشابه خود ایجاد کرد، و طینت پاکیزه آثاری پاکیزه و مشابه خود به وجود آورد.

وَلَيْسَ يُمْكِنُ دَفْعُ هَذِهِ التَّأْثِيرَاتِ. كَيْفَ وَهُذِهِ الْأَطْيَانُ وَالْمَوَادُ مَالِكَةٌ لِنُورِ الْوَلَايَةِ، وَهُوَ نُورٌ شَدِيدٌ قَوِيٌّ بِمَا لَا نِهَايَةَ شِدَّةً وَقُوَّةً؟!

و نمی توان این تأثیرات را انکار کرد. چگونه ممکن است در حالی که این طینت ها و مواد مالک نور ولایت هستند، نوری که به شدت و قدرت بی نهایت قوی است؟!

وَلَازِمَةُ وَاجِدِيَّةِ الطُّيُونِ هَذَا الْقُوَى الشَّدِيدِ وَمَالِكِيَّنِهَا إِيَّاهُ، أَنْ تَكُونَ مُؤَكِّرَاتٍ وَمُوجِدَاتٍ لِآثَارِ مُشَاكِنَةٍ لَهَا، وَمُفْنِيَاتٍ لِآثَارٍ مُضَادَّةٍ لَهَا.

و لازمه داشتن این نیروهای شدید توسط طینت ها و مالکیت آنها بر این نیرو، این است که مؤثر و ایجادکننده آثاری مشابه خود باشند و آثار مخالف خود را از بین ببرند.

فَالتَّأْثِيرَاتُ الْمَادِيَّةُ أُمُورٌ حَتْميَّةٌ وَاجِبَةٌ لازمةٌ لا بُدَّ مِنْهَا.

پس تأثیرات مادی امورى حتمى، واجب و ضروری هستند که نمی توان از آنها چشم پوشی کرد.

إِذْ مِنْ لَوَازِمٍ مَالِكِيَّةِ الْمَوَادِ لِمِثْلِ هَذَا النُّورِ الْقَوِي الشَّدِيدِ الْغَالِبِ الْمُؤثِرِ أَنْ تُوجِدَ وَتُقَدِّمَ وَتُؤَثِرَ.

زیرا لازمه مالکیت مواد بر چنین نور قوی شدید، غالب و مؤثر، این است که وجود پیدا کنند، عمل کنند و تأثیر بگذارند.

فَيَحْتِمُ عَلَى النَّارِ أَنْ تُحْرِقَ مَا يُمَاسُهَا، وَعَلَى الْمَاءِ أَنْ تُبَردَهُ.

پس برای آتش واجب است که هر چیزی را که با آن تماس پیدا می کند بسوزاند و برای آب واجب است که آن را خنک کند.

طاعت و عصیان عالم اظله آزاد از اقتضائات طینت بوده.

وَهَذَا الاِخْتِلَافُ لَيْسَ مِنْ اقْتِضَاءِ مُقْتَضِ وَلَا تَأْثِيرِ مُؤَيَّرٍ، بَلْ يَسْتَنِدُ إلَى تَحْضِ القُدْرَةِ وَالِاخْتِيَارِ ؛ حَيْثُ خَلَقَ اللَّهُ الأَظِلَّةَ بِلَا مَادَّةٍ وَلَا رُوحٍ وَلَا بَدَنٍ، وَمَلَكَهُمْ نُورَ الوَلَايَةِ وَأَعْطَاهُمُ القُدْرَةَ وَالِاحْتِيَارَ وَالشُّعُورَ، فَأَطَاعَ المَطِيعُ وَعَصَى العَاصِي عِلْمًا وَقُدْرَةً وَعَمْدًا وَاخْتِيَارًا.

و این اختلاف ناشی از اقتضای مقتضی یا تأثیر مؤثر نیست، بلکه صرفاً به قدرت و اختیار الهی بازمی گردد؛ زیرا خداوند "اظله" را بدون ماده روح و بدن آفرید و به آنها نور ولایت را بخشید و قدرت اختیار و شعور عطا کرد. پس مطیع، اطاعت کرد و عاصی، عصیان ورزید، آن هم با علم، قدرت، عمد و اختيار.

وَكَذَلِكَ خَلَقَ الماءَ البَسِيطَ وَمَلَّكَهُ نُورَ الوَلَايَةِ وَجَعَلَهُ قَادِرًا مُخْتَارًا وَعَرَضَ عَلَيْهِ الوَلَايَةَ، فَقَبِلَ بَعْضُ أَجْزَائِهِ احْتِيَارًا ، وَلَمْ يَقْبَلْ بَعْضُهُ الآخَرُ ، وَلَمْ يَكُنْ هُنَاكَ اقْتِضَاء وَأَثَرٌ وَمُؤَثِرٌ مِزَاجِيٌّ أَوْ مَادِيٌّ أَبَدًا.

به همین ترتیب، خداوند آب" بسیط را آفرید به آن نور ولایت بخشید و آن را قادر و مختار قرار داد و ولایت را بر آن عرضه کرد. برخی از اجزای آن ولایت را با اختیار پذیرفتند و برخی دیگر نپذیرفتند.و هیچگونه اقتضاء، اثر یا مؤثر مزاجی یا مادی در آن وجود نداشت.

ثُمَّ لِسُنَّةِ العَدْلِ وَالحِكْمَةِ جَعَلَ الأَظِلَّةَ المُطِيعَةَ فِي المَوَادَّ المُطِيعَةِ الشَّرِيفَةِ، فَضْلًا وَإِحْسَانًا وَمَثُوبَةٌ، وَجَعَلَ الأَشْبَاحَ العَاصِيَةَ فِي المَوَادَّ الحَسِيسَةِ الطَّاغِيَةِ، عَدْلًا وَعُقُوبَةٌ.

سپس، بر اساس سنت عدل و حکمت سایه های مطیع را در مواد مطیع و شریف قرار داد، به عنوان فضلی، احسانی و پاداشی و اشباح عاصی را در مواد پست و سرکش قرار داد، به عنوان عدل و مجازاتی.

ثُمَّ بَعْدَ ذَلِكَ حَصَلَ اخْتِلَافُ المؤكَّرَاتِ وَالمُقْتَضِيَاتِ، فَصَارَتِ الطَّيِّئَةُ الخَبيثَةُ مُؤَيَّرَةٌ آثَارًا خَبِيثَةً تُشَائِمُهَا وَتُنَاسِبُهَا، وَالطَّينَةُ الطَّيِّبَةُ مُقْتَضِيَةٌ آثَارًا طَيِّبَةً تُشَابِهَا.

سپس پس از آن، اختلاف در مؤثرات و مقتضیات پدید آمد. پس طینت خبیثه آثاری خبیث پدید آورد که با آن مشابهت و تناسب داشت، و طینت طيب آثار طیب و پاکی را اقتضا کرد که با آن مشابهت داشت.

وَلَيْسَ يُمْكِنُ دَفْعُ هَذِهِ التَّأثِيرَاتِ. كَيْفَ ، وَهَذِهِ الأَطْيَانُ وَالمَوَادُّ مَالِكَة لِنُورِ الوَلَايَةِ، وَهُوَ نُورٌ شَدِيدٌ قَوِيٌّ بِمَا لَا نِهَايَةَ شِدَّةً وَقُوَّةً؟!

وَلَازِمَةُ وَاجِدِيَّةِ الأَطْيَانِ هَذَا القُوَى الشَّدِيدَةِ وَمَالِكِيَّتِهَا إِيَّاهُ، أَنْ تَكُونَ مُؤَثِرَاتٍ وَمُوجِدَاتٍ لِآثَارٍ مُشَاكِهَةٍ لَهَا، وَمُغْنِيَاتٍ لِآثَارٍ مُضَادَّةٍ لها.

و دفع این تأثیرات ممکن نیست. چگونه ممکن است، در حالی که این گل ها و مواد دارای نور ولایت هستند، نوری که به شدت و قدرتی بی نهایت قوی و شدید است؟!

و لازمه داشتن این قوت شدید و مالکیت آن توسط این گلها این است که تأثیر گذار و پدیدآورنده آثاری مشابه خود باشند و از میان برنده آثاری که ضد آن هستند.

فَالتَّأثِيرَاتُ المادِيَّةُ أُمُورٌ حَنْمِيَّةٌ وَاجِبَةٌ لازمةٌ لا بُدَّ مِنْهَا إِذْ مِنْ لَوَازِمٍ مَالِكِيَّةِ المَوَاةِ لِمِثْلِ هَذَا النُّورِ القَوِي الشَّدِيدِ الغَالِبِ المؤثرِ أَنْ تُوجِدَ وَتُقَدِّمَ وَتُؤَثِرَ، فَيَحْتِمُ عَلَى النَّارِ أَنْ تُخْرِقَ مَا يُمَاسُهَا، وَعَلَى المَاءِ أَنْ تُبَرِدَهُ.

پس تأثیرات مادی، اموری حتمی، ضروری و لازم اند که نمی توان از آنها اجتناب کرد. زیرا از لوازم مالکیت مواد بر چنین نوری ،قوی شدید غالب و مؤثر این است که وجود داشته باشند پدید آورند و تأثیر بگذارند. بنابراین، بر آتش واجب است که هر چه را با آن تماس می یابد بسوزاند، و بر آب واجب است که آن را خنک کند.

مفهوم فاعليت فاعل مختار.

فَإِذَنْ صُدُورُ الْآثَارِ مِنْ هَذِهِ الْمُؤَثِرَاتِ حَتْمِيَّةٌ فَرْضٌ لَازِمٌ لَا يُنْكِرُهُ إِلَّا السَّفِيهُ.

بنابراین، صدور آثار از این مؤثرات حتمی، ضروری و غیرقابل انکار است، و تنها یک فرد نادان می تواند آن را انکار کند.

كَيْفَ وَقَدْ جَعَلَهَا اللهُ مُؤَيَّرَاتٍ [...] وَحَكَمَ عَلَيْهَا [...] بأن تُؤثِرَ [الْآثَارَ] حَيْثُ مَلَكَهَا نُورَ الْوَلَايَةِ، وَاسْتِنَادُهَا إِلَيْهَا بَدِيهِيٌّ ضَرُورِيٌّ.

چگونه ممکن است، در حالی که خداوند آنها را مؤثر قرار داده است [...] و حکم کرده است که آثار خود را ایجاد کنند، زیرا نور ولایت را به آنها سپرده است و نسبت دادن این آثار به آنها بدیهی و ضروری است.

وَمَعَ إِنْقَانِ هَذَا الْمَطْلَبِ يَجِبُ الْإِذْعَانُ بِكَوْنِ الْأَفْعَالِ الصَّادِرَةِ عَنِ الْمُحْتَارِينَ مُسْتَنِدَةً إِلَى الْقُدْرَةِ وَالِاخْتِيَارِ، فِي عَيْنِ اسْتِنَادِهَا إِلَى الْمُؤَكِّرَاتِ.

با درک این مطلب، باید پذیرفت که اعمال صادره از افراد مختار، هم به قدرت و اختیار آنها نسبت داده می شود و هم به مؤثرات.

وَذُلِكَ يَتَّضِحُ بَعْدَ التَّنَبُّهِ إِلَى أُمُورٍ:

و این امر پس از توجه به چند نکته روشن می شود:

أَحَدُهَا: إِنَّ مَعْنَى كَوْنِ الْفِعْلِ صَادِرًا عَنِ الْقُدْرَةِ وَالِاحْتِيَارِ ، لَيْسَ كَوْنَهُ خَارِجًا عَنِ الْقُدْرَةِ، وَلَيْسَ هُنَاكَ تَوْلِيدٌ وَتَوَالُدٌ، بَلْ حَقِيقَةُ كَوْنِهِ عَنِ الِاحْتِيَارِ أَنَّ مَاهِيَّةَ الْفِعْلِ تَحِدُ نُورَ الْفَاعِلِ وَتَمْلِكُهُ بِإِذْنِهِ وَرِضَائِهِ وَحُرِّيَّتِهِ بِلَا تَغَيرِ فِي الْفَاعِلِ وَلَا حُدُوثِ أَمْرٍ عَنْهُ وَلَا تَوَلَّدٍ حِسَيَ أَوْ عَقْلِي مِنْهُ، بَلِ التَّبَدُّلُ وَالتَّغَيُّرُ إِنَّمَا يَقَعُ فِي نَاحِيَةِ الْفِعْلِ فَقَطْ.

یکی از نکات این است که معنای صدور فعل از قدرت و اختیار این نیست که از دایره قدرت خارج باشد، و هیچ گونه تولید و توالد در کار نیست؛ بلکه حقیقت صدور از اختیار این است که ماهیت فعل نور فاعل را دریافت و با اجازه، رضایت و آزادی او مالک آن می شود، بدون اینکه تغییری در فاعل رخ دهد یا چیزی از او حساً يا عقلاً تولید شود؛ تغییر و تحول فقط در سمت فعل رخ می دهد.

فَمَالِكِيَّةُ مَاهِيَّةِ الْفِعْلِ نُورَ الْفَاعِلِ عَنْ رِضَائِهِ وَاحْتِيَارِهِ هُوَ مَعْنَى صُدُورِهِ عَنْهُ . وَقَدْ فَصَّلْنَاهُ سَابِقًا فِي الْمَبَاحِثِ السَّابِقَةِ.

مالکیت ماهیت فعل بر نور فاعل با رضایت و اختیار او، معنای صدور آن از فاعل است - که پیش تر در مباحث گذشته آن را توضیح داده ایم.

وَثَانِيهَا: إِنَّ قُدْرَةَ الْقَادِرِ غَالِبَةٌ عَلَى تَأْثِيرِ الْمُؤَتِرَاتِ وَاقْتِضَاءِ الْمُقْتَضِيَاتِ.

و نکته دوم این است که قدرت فرد قادر بر تأثیر مؤثرات و اقتضاء مقتضیات غالب است.

فَالنَّارُ تُؤَثِرُ فِي الْحَرَارَةِ وَالتَّفْرِيقِ وَلَكِنْ بِشَرْطِ أَنْ لَا يَغْلِبَهَا الْقَادِرُ وَلَا يَمْنَعَهَا عَنْ التَّأْثِيرِ.

آتش در ایجاد حرارت و تفرق تأثیر می گذارد اما به شرطی که فرد قادر بر آن غلبه نکند و از تأثیر گذاری آن جلوگیری ننماید.

فَفِعْلِيَّةُ تَأْثِيرِهَا مَشْرُوطَةٌ بِعَدَمِ قَهْرِ الْقَاهِرِ وَغَلَبَتِهِ الْحَاصِلَةِ مِنْ قُدْرَتِهِ التَّامَّةِ الْكَامِلَةِ الْإِلَيَّةِ.

پس اثر گذاری واقعی آتش مشروط به عدم قهر و غلبه فرد قاهر است که این غلبه ناشی از قدرت کامل و تمام الهی اوست.

فَإِنْ غَلَبَهَا، تَمْنَعُهَا عَنِ التَأْثِيرِ، كَمَا غَلَبَتْ عَلَيْهَا فِي قَضِيَّةِ إِبْرَاهِيمَ (علیه السلام) اليادٍ وَنَارِ نَمْرُودَ . عَلَيْهِ اللَّعْنَةُ.

اگر بر آن غلبه کند، از تأثیر گذاری آن جلوگیری می کند همان گونه که در داستان ابراهیم (علیه السلام) و آتش نمرود-که لعنت بر او باد - این اتفاق رخ داد.

وَثَالِتُهَا: إِنَّ طَرْفَ وُجُودِ الْقُدْرَةِ إِنَّمَا هُوَ بَعْدَ تَحَقُّقِ جَمِيعِ الْمُؤَثِرَاتِ وَالْمُقْتَضَيَاتِ.

و نكته سوم این است که زمان وجود قدرت، پس از تحقق تمام مؤثرات و مقتضیات است.

وَهُذَا الْأَمْرُ لَازِمُ الْأَمْرِ الثَّانِي.

و این موضوع نتیجه نکته دوم است.

وَمِنْ هُنَا يُسْتَكْشَفُ غَلَطِيَّةُ دَحَالَةِ الْمُؤَتِرَاتِ (207) وَالْمُقْتَضَيَاتِ فِي قُدْرَةِ الْقَادِرِ وَاحْتِيَارِهِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ.

و از اینجا می توان به اشتباه بودن دخالت مؤثرات و مقتضیات در قدرت و اختیار فرد قادر حتی به اندازه ذره ای پی برد.

لِأَنَّ بَعْدَ تَحَقُّقِ جَمِيعِ الِاقْتِضَاءَاتِ وَالتَأْثِيرَاتِ وَالْجَذْبِ وَالِالْجِذَابَاتِ الْمَادِيَّةِ الَّتِي حُكِمَ عَلَيْهَا نَامُوسُ الْجَذْبِ وَأَهْرَبِ الطَّبِيعِيَّيْنِ ، يَصِلُ ظَرْفُ وُجُودِ الْقُدْرَةِ وَمَرْتَبَةُ تَحَقُّقِهَا.

زیرا پس از تحقق تمام اقتضاءات تأثیرات و جذب و انجذابات مادی که قانون جذب و گریز طبیعی بر آن ها حکم می کند، زمان وجود قدرت و مرتبه تحقق آن فرا می رسد.

فَمَرْتَبَتُهَا مُتَأَخِرَةٌ عَن التَّأْثِيرَاتِ وَتَكُونُ فِي طُولِهَا.

بنابراین مرتبه آن قدرت پس از تأثیرات و در امتداد آنها قرار دارد.

فَلَا يُعْقَلُ دَخَالَهُ تَأْثِيرِ الْمُؤثِرَاتِ فِي قُدْرَةِ الْقَادِرِ وَاحْتِيَارِ الْمُحْتَارِ، بَلْ لَوْ كَانَ دَحَالَةٌ فِي الْآثَارِ، لَكَانَ مِنْ قُدْرَةِ الْقَادِرِ وَاحْتِيَارِ الْمُحْتَارِ فِي الْمُؤَثِرَاتِ، لَا بِالْعَكْسِ.

پس نمی توان تأثیر مؤثرات را در قدرت قادر و اختیار مختار تصور کرد، بلکه اگر دخالتی در آثار وجود داشته باشد، این دخالت از قدرت و اختیار مختار در مؤثرات خواهد بود، نه برعکس.

إِذَا عَرَفْتَ الْأُمُورَ الثَّلَاثَةَ، فَلْتَتَكَلَّمْ فِي الْأَفْعَالِ الْكَوْنِيَّةِ الصَّادِرَةِ عَنِ اللَّهِ، ثُمَّ لِنُعَقِّبُهَا بِذِكْرٍ أَفْعَالِ الْمُخْتَارِينَ مِنَ الْبَشَرِ، فَنَقُولُ:

حال که این سه نکته را دانستی درباره افعال کونی صادره از خداوند سخن خواهیم گفت، و سپس به ذکر افعال مختارین از بشر می پردازیم و می گوییم:

صحت استناد احتراق به خدای متعال و به آتش.

إِنَّ قُدْرَتَهُ تَعَالَى غَالِبَةٌ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ وَقَاهِرَةٌ عَلَى كُلِّ أَثَرٍ وَمُؤَفِّرٍ وَتَأْثِيرٍ وَاقْتِضَاءِ طَبِيعِيَ مَادِقٍ.

قدرت خداوند متعال بر همه چیز غالب و بر هر اثر، مؤثر، تأثیر و اقتضای طبیعی مادی مسلط است.

فَإِنْ أَرَادَ أَنْ يَمَنَعَ النَّارَ مِنْ تَأْثِيرِ الْحَرَارَةِ وَالْإِحْرَاقِ، يَمَنْعُهَا بِقُدْرَتِهِ الْقَاهِرَةِ وَيَجْعَلُهَا بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إبْرَاهِيمَ.

اگر بخواهد آتش را از تأثیر حرارت و سوزاندن بازدارد، آن را با قدرت قاهر خود بازمی دارد و آن را برای ابراهیم سرد و سلامت می گرداند.

فَمَعَ حِفْظِ وُجُودِ الِاقْتِضَاءَاتِ وَالتَّأْثِيرَاتِ الْمَادِيَّةِ الطَّبِيعِيَّةِ، يَكُونُ تَحَقُّقُ الْآثَارِ مَشْرُوطًا بِعَدَمٍ مَنْعِهِ تَعَالَى وَعَدَمِ قَهْرِهِ وَغَلَبَتِهِ.

با وجود اقتضاءات و تأثیرات مادی طبیعی، تحقق آثار مشروط به عدم منع خداوند متعال و عدم قهر و غلبه اوست.

فَالنَّارُ الْخَارِجِيَّةُ تُؤَثِرُ الْإِحْرَاقَ فِيمَا إِذَا أَذِنَ اللَّهُ وَلَمْ يَمْنَعْ بِحَيْثُ لَوْ لَمْ يَأْذَنْ، لَمَا أَحْرَقَتْ شَيْئًا.

آتش خارجی در صورتی تأثیر سوزاندن دارد که خداوند اجازه دهد و مانع نشود؛ به گونه ای که اگر اجازه ندهد، چیزی را نخواهد سوزاند.

فَلَا يَقَعُ شَيْءٌ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَّمَاءِ سِوَى الْأَفْعَالِ الِاخْتِيَارِيَّةِ الْبَشَرِيَّةِ إِلَّا بِسَبَبٍ؛ بِرِضَاءٍ وَإِذْنِ.

پس هیچ چیزی در زمین و آسمان جز اعمال اختیاری بشر بدون سبب، رضا و اجازه رخ نمی دهد.

فَعَلَى هَذَا، لَوْ أَحْرَقَتِ النَّارُ شَيْئًا، لَكَانَ الإحْرَاقُ صَادِرًا عَنْ قُدْرَةِ اللَّهِ وَاحْتِيَارِهِ وَحُرِّيَّتِهِ وَإِذْنِهِ وَرِضَائِهِ؛ حَيْثُ كَانَ لَهُ تَعَالَى أَنْ يَمَنَعَ بِقُدْرَتِهِ الْقَاهِرَةِ وَلَمْ يَمْنَعْ.

بر این اساس اگر آتش چیزی را بسوزاند این سوزاندن از قدرت اختیار آزادی اجازه و رضای خداوند صادر شده است؛ زیرا او می توانست با قدرت قاهر خود مانع شود اما چنین نکرد.

وَهُكَذَا إِنْ لَمْ تُحْرِقُ ، لَكَانَ عَدَمُ الْإِحْرَاقِ بِعَدَمِ إِذْنِ اللَّهِ وَرِضَائِهِ لِلْإِحْرَاقِ.

و همین طور اگر نسوزاند، این به دلیل عدم اجازه و رضای خداوند برای سوزاندن بوده است.

فَعِنْدَ ذلِكَ يَصِحُ اسْتِنَادُ الْإِحْرَاقِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى، حَيْثُ صَدَرَ عَنْ قُدْرَتِهِ وَاخْتِيَارِهِ؛ إِذْ كَانَ لَهُ أَنْ يَمنَعَ وَلَم يَمنَع.

در این صورت نسبت دادن سوزاندن به خداوند متعال صحیح است زیرا از قدرت و اختیار او صادر شده است؛ چون او می توانست مانع شود اما نشد.

فَيَكُونُ هُوَ الْمُحْرقَ بِهذِهِ الْعِنَايَةِ، إِذْ أَزِمَّةُ الْأُمُورِ طَرًا بِيَدِهِ.

پس او با این ملاحظه سوزاننده است؛ زیرا زمام تمام امور به دست اوست.

وَيَصِحُ أَيْضًا اسْتِنَادُهُ إِلَى النَّارِ، لِأَنَّهُ فِي ظَرْفِ إِذْنِ اللَّهِ وَعَدَمِ مَنْعِهِ كَانَ الْإِحْرَاقُ مِنْ آثَارِ النَّارِ حَقِيقَةً وَمِنْ اقْتِضَاءَاتِهَا.

و نسبت دادن این عمل به آتش نیز صحیح است، زیرا در زمان اجازه خداوند و عدم ممانعت او، سوزاندن حقیقتاً از آثار و اقتضائات آتش بوده است.

فَهِيَ الْمُحْرِقَةُ بِالحَقِيقَةِ في ظَرْفِ تحققِ الشَّرْطِ، أَي إِذْنِ اللَّهِ.

پس آتش در زمان تحقق شرط، یعنی اجازه خداوند به طور واقعی سوزاننده است.

وَاللَّهُ هُوَ الْمُحْرِقُ بِالْحَقِيقَةِ، لِأَنَّهُ لَمْ يَمْنَعْ، مَعَ أَنَّهُ كَانَ لَهُ أَنْ يَنْعَ.

و خداوند به طور واقعی سوزاننده است، زیرا مانع نشد، با اینکه می توانست مانع شود.

فَلَيْسَ الْأَمْرُ مُفَوَّضًا إِلَى الْمُؤَثِرَاتِ فِي عَيْنِ كَوْنِ التَّأْثِيرِ مِنْهَا بِالْحَقِيقَةِ.

پس امور به مؤثرات واگذار نشده است، هر چند تأثیر به طور واقعی از آنها باشد.

با وجود تأثیر طینت، فعل مستند به اراده میشود.

وَمِنَ الْوَاضِح أَيْضًا أَنَّ هَذِهِ الْأَقْبَضَاءَاتِ الطَّبِيعِيَّةَ وَالتَّأْثِيرَاتِ الْمَادِيَّةَ الْخَاصِلَةَ مِنَ الْمُنَاسَبَاتِ الْغَرِيزِيَّةِ بَيْنَ الْمُؤَقِّرَاتِ وَالْآثَارِ لَيْسَتْ دَخِيلَةً فِي قُدْرَةِ اللهِ وَاخْتِيَارِهِ وَإِذْنِهِ؛ لِأَنَّ الْقُدْرَةَ مُحِيطَةٌ غَالِبَةٌ قَاهِرَةٌ، وَطَرْفُهَا مُتَأَخِرٌ عَنْ تَحَقُّقِ كُلّ الِاقْتِضَاءَاتِ، فَكَيْفَ يُعْقَلُ مَدْخَلِيَّتُهَا فِي إِذْنِ اللهِ وَاخْتِيَارِهِ.

و همچنین روشن است که این اقتضاءات طبیعی و تأثیرات مادی ناشی از مناسبات غریزی میان مؤثرات و آثار، در قدرت، اختیار و اجازه خداوند دخالتی ندارند؛ زیرا قدرت الهی احاطه کننده غالب و قاهر است، و زمان آن پس از تحقق تمام اقتضاءات است، پس چگونه ممکن است در اجازه و اختیار خداوند دخالت داشته باشند؟

إِذَا أَتْقَنْتَ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ، فَتَبَصَّرْ فِي الْأَفْعَالِ الِاحْتِيَارِيَّةِ الصَّادِرَة عَن الْمُحْتَارِينَ الْمُطِيعِينَ أو الْعَاصِينَ؛ فَإِنَّ صَلَاةَ الْمُطِيعِ مِنْ الِاقْتِضَاءَاتِ طِينَتِهِ، وَزِنَا الزَّانِي مِنْ مُنَاسَبَاتِ مَادَّتِهِ؛ فَإِنَّ وَلَدَ الزِّنَا يَمِيلُ إلَى الزِّنَا، وَالْمَلُوط يُنَاسِبُ اللِّوِاطَ.

اگر این مطالب را به خوبی درک کردی، درباره اعمال اختیاری صادره از مختاران چه مطیعان و چه عاصیان، تأمل کن؛ چرا که نماز فرد مطیع از اقتضاءات طینت اوست و زنا کردن فرد زناکار از مناسبات ماده او؛ چراکه فرزند زنا به زنا تمایل دارد و فرد مفعول به لواط تمایل پیدا می کند.

گندم از گندم بروید جو ز جو.

«گندم از گندم بروید، جوز جو».

إِلَّا أَنَّ لَهُ قُدْرَةٌ غَالِبَةٌ قَاهِرَةً عَلَى مَنْع الِاقْتِضَاءِ وَالتَّأْثِيرِ، فَإِنَّهَا قُدْرَةٌ إِهْيَّةٌ أَعْطَاهَا اللَّهُ تَعَالَى.

اما او دارای قدرتی غالب و قاهر بر جلوگیری از اقتضاء و تأثیر است و این قدرت الهی است که خداوند متعال به او عطا کرده است.

فَفِي طَرْفِ تَحَقُّقِ جَمِيعِ الِاقْتِضَاءَاتِ وَالتَأْثِيرَاتِ الْمَادِيَّةِ وَالْجِذَابَاتِ الطَّيِّنَةِ، لِلْمُطِيعِ الْقَادِرِ أَنْ يَمنَعَ عَنِ التَّأْثِيرِ وَلَا يُصَلِّيَ اخْتِيَارًا، وَلَهُ أَنْ لَا يَمنَعَ، فَحِينَئِذٍ إِنْ تَحَقَّقَتِ الصَّلَاةُ (208) مُسْتَنِدَةٌ إِلَى قُدْرَتِهِ وَاخْتِيَارِهِ؛ إِذْ لَهُ الْإِذْنُ وَالرّضا، وَلَهُ الْمَنْعُ بَعْدَ تَحَقُّقِ جَمِيعِ الْمُؤَقِّرَاتِ.

پس در زمان تحقق تمام اقتضاءات، تأثیرات مادی و جذبهای طینت، فرد مطیع قادر است که از تأثیر جلوگیری کند و اختیاری نماز نخواند، یا اینکه جلوگیری نکند؛ بنابراین، اگر نماز تحقق یابد، به قدرت و اختیار او نسبت داده میشود زیرا او اجازه و رضایت دارد و میتواند پس از تحقق تمام مؤثرات مانع شود.

وَإِلَيْهِ يُؤْمِي الْأَحْبَارُ الْكَثِيرَةُ الْوَارِدَةُ فِي أَنَّ الْقُدْرَةَ وَالِاسْتِطَاعَةَ مَعَ الْفِعْلِ وَحَالِ الْعَمَلِ، لَا قَبْلَهُ. (1) .

و به این موضوع احادیث زیادی اشاره دارند که قدرت و استطاعت همراه با عمل و در هنگام انجام آن است، نه پیش از آن.

وَبِالْجُمْلَةِ: فَحَيْثُ كَانَتْ قُدْرَتُهُ دَخِيلَةٌ دَخَلًا نَامَّا فِي تَمَامِيَّةِ تَأْثِيرِ الْمُؤَثِرَاتِ الْمَادِيَّةِ، يُقَالُ بِأَنَّهُ صَلَّى، كَمَا أَنَّهُ لَوْ مَنَعَ الِاقْتِضَاءَ، كَانَ عَدَمُ الصَّلَاةِ مُسْتَنِدًا إِلَيْهِ وَكَانَ الْمَقُولُ فِي حَقِّهِ: إِنَّهُ لَمْ يُصَلِّ.

به طور خلاصه از آنجا که قدرت او دخالت کاملی در تمامیت تأثیر مؤثرات مادی دارد، گفته می شود که او نماز خوانده است. همان طور که اگر اقتضاء را منع کرده بود، عدم نماز به او نسبت داده می شد و گفته می شد که او نماز نخوانده است.

ثُمَّ فِي طَرْفِ تَحَقُّقِ الصَّلَاةِ تَكُونُ هَذِهِ الصَّلَاةُ مُسْتَنِدَةً إِلَى الْمُؤَثِرَاتِ وَالْمُقْتَضِيَاتِ الْمَادِيَّةِ الطَّبِيعِيَّةِ بالحقِيقَةِ.

سپس در زمان تحقق نماز این نماز به مؤثرات و مقتضیات مادی طبیعی به طور واقعی نسبت داده می شود.

وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى فِي ظَرْفِ إِجَازَةِ الْقَادِرِ الْمُحْتَارِ وَإِذْنِهِ وَرِضَائِهِ، تَكُونُ الصَّلَاةُ مُسْتَئِدَةً إِلَى الْمُقْتَضِي وَالْمُؤثِرِ الْمَادِي حَقِيقَةٌ، فَمَنْشَأُ تَحَقُّقِ الصَّلَاةِ وَسَبَبُ وُجُودِهَا هُوَ الْمُقْتَضِي وَالْمُؤَثِرُ.


1) انظر: الكافي 1 / 161 و 162؛ التوحيد / 227؛ فقه الرضا 7 / 351 ؛ بحار الأنوار 5 / 31 و 42

به بیان دیگر در زمان اجازه فرد قادر مختار و رضایت او، نماز به مقتضی و مؤثر مادی به طور واقعی نسبت داده می شود؛ بنابراین منشأ تحقق نماز و علت وجود آن، مقتضی و مؤثر است.

فَهُوَ الْمُنْشِئُ وَالسَّبَبُ بِالْحَقِيقَةِ، وَلكِنْ كَانَ تَأْثِيرُهُ مَشْرُوطًا بِتَحَقُّقِ شَرْطٍ وَهُوَ الْإِذْنُ وَالرِّضَا وَعَدَمُ المَنعِ.

پس مقتضی و مؤثر، ایجاد کننده و علت واقعی است اما تأثیر آن مشروط به تحقق شرطی است که آن شرط، اجازه، رضایت و عدم منع است.

فَمَتَى وُجِدَ الشَّرْطُ، تَمَّ سَبَبِيَّةُ السَّبَبِ وَمُنْشِئِيَّةُ الْمُؤَثِرِ وَالْمُقْتَضِي، فَوُجِدَ الْأَثَرُ مِنْ مُؤَثَرِه وَالْمُسَبَّبُ مِنْ سَبَبِهِ

پس هرگاه شرط تحقق یابد، سببیت علت و ایجاد کنندگی مؤثر و مقتضی کامل می شود؛ در نتیجه اثر از مؤثر و مسبّب از سبب به وجود می آید.

فَظَهَرَ كَوْنُ تَأْثِيرِ الْمُؤَثِرَاتِ وَالْأَسْبَابِ وَالْمُقْتَضِيَاتِ صَحِيحًا وَحَقِيقِيًّا مَعَ صِحَّةِ صُدُورِ الْفِعْلِ عَنْ قُدْرَةِ الْقَادِرِ

پس روشن شد که تأثیر مؤثرات اسباب و مقتضیات هم صحیح و هم واقعی است، در حالی که صدور فعل از قدرت فرد قادر نیز صحیح است.

الْمَنْعِ. فَمَتَى وُجِدَ الشَّرْطُ، ثمَّ سَبَيَّةُ السَّبَبِ وَمُنْشِفِيَّةُ الْمُؤَثِرِ وَالْمُقْتَضِي، فَوُجِدَ الْأَثَرُ مِنْ مُؤَثِرِهِ وَالْمُسَبَّبُ مِنْ سَبَبِهِ.

منع. پس هنگامی که شرط تحقق یابد، سببیت علت و ایجادکنندگی مؤثر و مقتضی کامل می شود، و اثر از مؤثر و مسبب از سبب به وجود می آید.

فَظَهَرَ كَوْنُ تَأْثِيرِ الْمُؤَتِرَاتِ وَالْأَسْبَابِ وَالْمُقْتَضِيَاتِ صَحِيحًا وَحَقِيقِيًّا مَعَ صِحَّةِ صُدُورِ الْفِعْلِ عَنْ قُدْرَةِ الْقَادِرِ

بنابراین روشن شد که تأثیر مؤثرات، اسباب و مقتضیات صحیح و واقعی است، همراه با صحت صدور فعل از قدرت فرد قادر.

وَبِعِبَارَةِ أُخْرَى: إِنَّ الْأَفْعَالَ مُسْتَبِدَةٌ إِلَى الْمُؤَثِرَاتِ حَقِيقَةٌ مَعَ صِحَّةِ الِاسْتِنَادِ الْقِيقِيَ إِلَى الْقُدْرَةِ وَالِاخْتِيَارِ حَقِيقَةٌ بِلَا تَحْذُورٍ أَبَدًا.

به بیان دیگر افعال به مؤثرات به طور واقعی نسبت داده می شوند همراه با صحت استناد واقعی آن ها به قدرت و اختیار، بدون هیچ مشکلی.

وَظَهَرَ عَدَمُ مَعْقُولِيَّةِ مَدْخَلِيَّةِ الْمُؤَيَّرَاتِ فِي قُدْرَةِ الْقَادِرِ وَاخْتِيَارِهِ، لِتَأَخُرِ رُتْبَةِ الْقُدْرَةِ عَنْ رُتْبَةِ الْمُؤَثِرَاتِ وَطُولِيَّتِهَا بِالنِّسْبَةِ إِلَيْهَا.

و روشن شد که دخالت مؤثرات در قدرت و اختیار فرد قادر غیر قابل تصور است، زیرا رتبه قدرت از رتبه مؤثرات متأخر است و نسبت به آنها طولی است.

وَهُكَذَا الْكَلَامُ بِعَيْنِهِ فِي الْعَاصِي وَصُدُورِ الْمَعَاصِي عَنْ اقْتِضَاءِ طِيئَتِهِ، مَعَ كَوْنِهِ عَنْ قُدْرَتِهِ وَاخْتِيَارِهِ.

و همین سخن در مورد فرد عاصی و صدور گناهان از اقتضاء طینت او نیز صدق می کند، در حالی که این افعال از قدرت و اختیار او ناشی می شوند.

وَمِمَّا ذَكَرْنَا ظَهَرَ اسْتِحْقَاقُ الْعُقُوبَاتِ وَصِحَّةُ إِعْطَاءِ الْمَثُوبَاتِ إِذْ لِقُدْرَةِ الْقَادِرِ دَحْل تَامٌ فِي تَأْثِيرِ هَذِهِ الْمُؤكَّرَاتِ وَالْمُقْتَضِيَاتِ آثَارَهَا وَاقْتِضَاءَاتِهَا، فَلِهَذَا يُعَاقِبُ وَيُتِيبُ.

و از آنچه گفته شد استحقاق مجازات و صحت اعطای پاداش آشکار شد؛ زیرا قدرت فرد قادر دخالت کاملی در تأثیر این مؤثرات و مقتضیات و آثار آن ها ،دارد و به همین دلیل مجازات و پاداش داده می شود.

توفیق و خذلان علت فعل انسان نیستند.

وَظَهَرَ أَيْضًا حَقِيقَةُ التَّوْفِيقَاتِ وَالْخِذْلَانَاتِ.

و همچنین حقیقت توفیقات و خذلانها روشن شد.

فَإِنَّ وُجُودَ مُقْتَضَيَاتِ الطَّاعَاتِ إِنَّمَا هُوَ تَوْفِيقٌ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى؛ حَيْثُ إِنَّهَا تُحِبُّ مُشَابِهَهَا وَتَمِيلُ إِلَى مُنَاسَبَاتِهَا حُبًّا وَمَيْلًا طَبِيعِيًّا غَرِيزِيَّا، جَبَلَهَا اللهُ عَلَى هَذَا الْحُبِ وَالْمَيْلِ، فَهِيَ تُحَرِّكُ الْإِنسَانَ نَحْوَ الْعِبَادَاتِ، وَلكِنْ صُدُورُهَا يَكُونُ بِالْقُدْرَةِ وَالِاخْتِيَارِ كَمَا عَرَفْتَ.

زيرا وجود مقتضیات طاعات توفیقی از جانب خداوند متعال است؛ چرا که آنها مشابه خود را دوست دارند و به مناسبات خود تمایل پیدا می کنند و این محبت و تمایل طبیعی و غریزی است که خداوند آن را در آنها نهاده است؛ پس آنها انسان را به سوی عبادات حرکت می دهند، اما تحقق این اعمال با قدرت و اختیار صورت می گیرد، همان طور که دانستی.

وَهُكَذَا فِي ظَرْفِ الْخِذْلَانَاتِ فَإِنَّ وُجُودَ مُقْتَضَيَاتِ الْمَعَاصِي خِدْلَانٌ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى، حَيْثُ إِنَّهَا لِتَوْقَاتِهَا الْغَرِيزِي إِلَى مُشَاتِمَاتِهَا تُحَرِّكُ الْعَبْدَ نَحْوَ الْعِصْيَانِ، وَلَكِنْ صُدُورُهُ يَكُونُ بِتَمَامِ قُدْرَتِهِ وَكَمَالِ اخْتِيَارِهِ، كَيْ يَكُونَ الْعَاصِي فِي عَيْنِ الْخِذْلَانِ مُسْتَحِقًا لِلْعِقَابِ وَمُسْتَوْجِبًا لِلْعَذَابِ.

و همین طور در زمان خذلانها؛ زیرا وجود مقتضیات گناهان خذلانی از جانب خداوند متعال است؛ چرا که آنها به دلیل تمایل غریزی خود به مشابهاتشان بنده را به سوی عصیان حرکت میدهند، اما تحقق آن با تمام قدرت و کمال اختیار بنده صورت می گیرد، تا گناهکار در عین خذلان، مستحق عقوبت و سزاوار عذاب باشد.

روایات انتساب افعال به مقتضیات تكويني.

وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى وَبَيَانٍ أَحْرَى . قَدْ وَصَلَ إِلَيْنَا مِنْ صَاحِبِ الْعِلْمِ الْجَمْعِيَا وَهُوَ مِنْ نَفَائِسِ الْأَسْرَارِ وَتَخفِيَّاتِ عُلُومِ الْأَئِمَّةِ الْأَطْهَارِ : : إِنَّ تَأْثِيرَاتِ الْمُؤَثِرَاتِ لَيْسَتْ بِقَابِلَةٍ لِلإنْكَارِ، وَلَا يُمْكِنُ طَرْحُ مُتَوَاتِرَاتِ الرِّوَايَاتِ فِي اسْتِنَادِ كَثِيرٍ مِنَ الْآثَارِ إِلَى كَثِيرٍ مِنَ الْمُؤَثِرَاتِ.

و به عبارت دیگر و توضیحی روشن تر- به ما از صاحب علم جمعی رسیده است که از نفایس اسرار و مخفیات علوم ائمه اطهار است - تأثیرات مؤثرات قابل انکار نیستند و نمی توان روایات متواتر را که بسیاری از آثار را به بسیاری از مؤثرات نسبت داده اند، نادیده گرفت.

كَالْإِحْرَاقِ إِلَى النَّارِ، وَالتَّبْرِيدِ إِلَى الْمَاءِ، وَكَالزَنَا إِلَى الشَّهْوَةِ، وَالْقَتْلِ إِلَى الْغَضَبِ، وَأَكْلِ أَمْوَالِ النَّاسِ ظُلْمًا إِلَى الْحِرْصِ وَحُبّ الدُّنْيَا، وَالرِّيَاسَةِ إِلَى مُقْتَضَيَاتِهَا.

مانند نسبت دادن سوزاندن به آتش، سرد کردن به آب، زنا به شهوت، قتل به غضب خوردن اموال مردم به ظلم وحرص و حب دنیا، و ریاست به مقتضیات آن.

وَبُغْض أَهْل الْبَيْتِ إِلَى حُبْثِ الطَّيِّنَةِ وَنَجَاسَةِ الْمَوْلِدِ، وَالْعِبَادَاتِ وَوَلَايَةِ أَهْلَ الْبَيْتِ إِلَى طِيبِ الطَّيِّنَةِ وَطَهَارَةِ الْمَوْلِدِ.

و بغض اهل بیت به خباثت طینت و نجاست مولد نسبت داده شده است و عبادات و ولایت اهل بیت به طیب بودن طینت و طهارت مولد.

وَغَيْرِ ذلِكَ مِنَ الْآثَارِ الَّتِي أَسْنَدُوهَا فِي الْأَحَادِيثِ إِلَى عَلَلِ وَأَسْبَابٍ وَمُقْتَضَيَاتٍ تَكْوِينِيَّةٍ أَوْ تَشْرِيعِيَّةٍ.

و سایر آثاری که در احادیث به علل اسباب و مقتضیات تکوینی یا تشریعی نسبت داده شده اند.

كَكَوْنِ الْعَمَلِ الْكَذَائِيِّ لِأَجْلِ دَاعِي الْخَوْفِ أَوِ الرَّغْبَةِ الْمُسْتَنِدَيْنِ إِلَى اسْتِمَاعِ الْخِطَابَاتِ التَّكْلِيفِيَّةِ.

مانند اینکه عمل خاصی به دلیل ترس یا رغبت انجام شود که این ترس و رغبت به شنیدن خطاب های تکلیفی نسبت داده می شوند.

فَمَعَ كَوْنِ اسْتِنَادِ هَذِهِ الْآثَارِ إِلَى مُؤَيَّرَاتِهَا بِالْحَقِيقَةِ، وَكَوْنِهَا صَادِرَةً عَنْهَا بِالدِّقَةِ الْعَقْلِيَّةِ الفَلْسَفِيَّةِ.

با اینکه این آثار به طور واقعی به مؤثرات خود نسبت داده می شوند و به طور دقیق عقلی فلسفی از آنها صادر می گردند.

بِحَيْثُ يَكُونُ صُدُورُ الرِّنَا عَنِ الشَّهْوَةِ وَانْفِعَالِ الْمِزَاجِ وَسَائِرِ الْمُكَوَنَاتِ الْمَادِيَّةِ الطَّبِيعِيَّةِ حَقِيقَةٌ، لَا بَجَازًا وَلَا مُسَاحَةً بِوَجْهِ (209) مِنَ الْوُجُوهِ.

به گونه ای که صدور زنا از شهوت تحریک مزاج و سایر ترکیبات مادی طبیعی به طور واقعی است، نه به صورت مجازی و نه به صورت مسامحه ای به هیچ شکلی.

لَا يَكُونُ الْأَفْعَالُ الصَّادِرَةُ عَنِ الْبَشَرِ إِلَّا عَنْ الْقُدْرَةِ وَالِاخْتِيَارِ بِلَا دَحْلِ وَتَأْثِيرٍ هَذِهِ الْاقْتِضَاءَاتِ الْمَادِيَّةِ فِي قُدْرَةِ الْقَادِرِ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ، بَلِ الْأَمْرُ بِالْعَكْسِ.

اما افعال صادره از انسانها تنها از قدرت و اختیار آنها ناشی می شود بدون اینکه این اقتضاءات مادی کوچک ترین تأثیری در قدرت انسان قادر داشته باشند، بلکه موضوع کاملاً برعکس است.

و ذلِكَ مُضَافًا إلى انْتِهاءِ الْأَمْرِ فِي كُلِّ الْمُنَاسَبَاتِ وَ الِاقْتِضَاءَاتِ إِلى الإِطَاعَةِ وَ الْعِصْيَانِ اللَّذَيْنِ هُمَا بِالذَّاتِ لِكُلِ الْمَعَاصِي وَ الطَّاعَاتِ، وَ هُمَا طَاعَةُ الْأَظِلَّةِ وَعِصْيَاتُهَا ؛ حَيْثُ إِنَّهُ لَا مُقْتَضِيَ هُنَاكَ وَ لَا مُنَاسَبَةً وَ لَا تَأْثِيرَ وَ لَا تَأْثُرَ وَ لَا دَاعِي وَ لَا مُرَجّحَ أَبَدًا، بَلْ أَطَاعُوا وَ عَصَوْا عَنْ مَحْضِ الْقُدْرَةِ وَ صَرْفِ الِاختِيَارِ.

و این افزون بر آن است که در تمامی مناسبات و اقتضاءها، امر به اطاعت و عصیان ختم می شود، که این دو (اطاعت و عصیان ذاتاً برای همه گناهان و طاعات هستند و آن دو، اطاعت و نافرمانی سایه ها (أظلّه) می باشند؛ زیرا در آنجا نه مقتضی ای وجود دارد و نه مناسبت و نه تأثیر و نه تأثر و نه انگیزه ای و نه مرجحی به هیچ وجه، بلکه آن ها از روی قدرت محض و اختیار صرف اطاعت کردند یا نافرمانی نمودند.

وَالسُّؤَالُ عَنِ اللَّمِّيَّةِ هُنَاكَ بِأَنَّهُ لِمَ أَطَاعَ الْمُطِيعُ وَعَصَى الْعَاصِي؟ يُجَابُ بِأَنَّهُ اخْتَارَ كَذَا وَهُذَا اخْتَارَ كَذَا، وَلَا يُسْأَلُ عَنْ أَنَّهُ لِمَ اخْتَارَ هَذَا ذُلِكَ وَذُلِكَ ذُلِكَ؛ لِأَنَّ الذَّاتِي لَا يُعَلَّلُ . عَلَى مَا حَرَّرْنَاهُ مُفَصَّلًا فِي جَزَوَاتِ الْقَدَرِ وَالْقَضَاءِ، وَهُوَ أَيْضًا مِنْ مَكْنُونَاتِ عُلُومِ أَهْلَ الْبَيْتِ.

و اگر در آنجا این سؤال مطرح شود که چرا مطیع اطاعت کرد و عاصی عصیان کرد؟ پاسخ این است که این چنین انتخاب کرد و آن دیگری آن را برگزید و نمی توان پرسید که چرا این انتخاب شد و آن دیگری نه؛

زیرا امور ذاتی قابل تعلیل نیستند - همان طور که ما این را به صورت مفصل در جزوات مربوط به قدر و قضا توضیح داده ایم و این از مخفیات علوم اهل بیت نیز هست.

متعلق قدرت، فعل برخاسته از اقتضاء طینت است.

وَنَقُولُ: إِنَّ مُتَعَلَّقَ قُدْرَةِ الْقَادِرِ غَيْرُ مُتَعَلَّقِ التَّأْثِيرِ، فَمَا هُوَ أَثَرُ الْمُؤَيّرَاتِ . كَالزِنَا مَثَلًا . لَيْسَ مُتَعَلِّقًا لِلْقُدْرَةِ، كَيْ يَتَوَهَّمَ التَّنَاقُضُ بَيْنَ صُدُورِ الرّنَا عَن الشَّهْوَةِ حَقِيقَةٌ وَأَسْنَادِهِ إِلَيْهَا بِالدِّيةِ الفَلْسَفِيَّةِ الْعَقْلِيَّةِ، وَبَيْنَ كَوْنِهِ عَنْ مَحْضِ الْقُدْرَةِ وَالِاخْتِيَارِ الصَّرْفِ.

و می گوییم: موضوع قدرت فرد قادر با موضوع تأثیر متفاوت است، بنابراین آنچه اثر مؤثرات است - مانند زنا - به قدرت ارتباط ندارد، تا بتوان تناقضی میان صدور زنا از شهوت به صورت واقعی و نسبت دادن آن به صورت دقیق فلسفی عقلی، و میان آن که از قدرت و اختیار محض ناشی شده باشد، تصور کرد.

بَل مُتَعَلَّقُ الْقُدْرَةِ هُوَ تَحَقُّقُ هَذَا الْأَثَرِ عَنْ مُؤَكِّرِهِ. فَنَفْسُ التَّحَقُّقِ الْكِذَائِيِّ الَّذِي قِوَامُهُ بِكَوْنِهِ عَنْ مُؤَثِرِهِ، يَكُونُ مَقْدُورًا وَمُتَعَلِّقًا لِلْقُدْرَةِ.

بلکه موضوع قدرت تحقق این اثر از مؤثر آن است. پس خود تحقق خاصی که وجود آن وابسته به مؤثر است، متعلق به قدرت و قابل تحقق توسط آن است.

فَمَوْضُوعُ التَأْثِيرِ هُوَ الرِّنَا، حَيْثُ إِنَّ الشَّهْوَةَ تُؤَثِرُ الرِّنَا وَتَفْتَضِيهِ وَتُوجِبُهُ حَقِيقَةٌ، لَكِنْ مُتَعَلَّقُ الْقُدْرَةِ هُوَ التَّأْثِيرُ الْكِذَائِيُّ الَّذِي قِوَامُهُ بِكَوْنِ الْأَثَرِ صَادِرًا عَنِ الشَّهْوَةِ.

موضوع تأثير، زنا است؛ زیرا شهوت تأثیر گذار در زنا است و آن را اقتضاء و ایجاد می کند. اما موضوع قدرت، تأثیر خاصی است که وجود آن وابسته به صدور اثر از شهوت است.

فَالْمَقْدُورُ هُوَ الرّنَا الصَّادِرُ عَن الشَّهْوَةِ وَالْقَتْلُ الصَّادِرُ عَن الْغَضَبِ.

بنابراین آنچه تحت قدرت قرار می گیرد زنا ناشی از شهوت و قتل ناشی از غضب است.

بَلْ مُتَعَلَّقُ الْقُدْرَةِ هُوَ تَحَقُّقُ هَذَا الْأَثَرِ عَنْ مُؤَثِرِهِ. فَنَفْسُ التَّحَقُّقِ الْكِذَائِيِّ الَّذِي قِوَامُهُ بِكَوْنِهِ عَنْ مؤثره، يَكُونُ مَقْدُورًا وَمُتَعَلَّقًا لِلْقُدْرَة.

بلکه متعلق قدرت تحقق این اثر از مؤثر آن است بنابراین خود تحقق خاصی که وجود آن وابسته به مؤثر است، تحت قدرت و متعلق به آن است.

فَمَوْضُوعُ التَّأْثِيرِ هُوَ الزِّنَا، حَيْثُ إِنَّ الشَّهْوَةَ تُؤَثِرُ الرِّنَا وَتَفْتَضِيهِ وَتُوجِبُهُ حَقِيقَةٌ، لَكِنْ مُتَعَلَّقُ الْقُدْرَةِ هُوَ التَّأْثِيرُ الْكِذَائِيُّ الَّذِي قِوَامُهُ بِكَوْنِ الْأَثَرِ صَادِرًا عَنِ الشَّهْوَةِ.

موضوع تأثیر زنا است؛ زیرا شهوت زنا را ایجاد کرده، آن را اقتضاء و واقعاً موجب آن می شود. اما متعلق قدرت، تأثیر خاصی است که قوام آن به صدور اثر از شهوت وابسته است.

وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى الْمَقْدُورُ هُوَ تَأْثِيرُ الشَّهْوَةِ فِي الزِنَا، وَالْغَضَبِ فِي الْقَتْلِ.

به عبارت دیگر آنچه تحت قدرت قرار میگیرد تأثیر شهوت در زنا و غضب در قتل است.

وَذُلِكَ لِأَنَّ اللهَ تَعَالَى أَجْرَى سُنَّتَهُ عَلَى تَأْثِيرَاتِ هَذِهِ الْمُؤثِرَاتِ الْمَادِيَّةِ. كَيْفَ وَأَعْطَاهُمْ نُورَ الْوَلَايَةِ، وَلَازِمُ هَذَا الْإِعْطَاءِ الْحَقِيقِي جَعَلَهَا مُؤَثِرَاتٍ فِي نِهَايَةِ الشِّدَّةِ؟!

این به این دلیل است که خداوند متعال سنت خود را بر تأثیرات این مؤثرات مادی قرار داده است. چگونه که به آن ها نور ولایت بخشیده و لازمه این اعطای واقعی این است که آن ها را به مؤثراتی در نهایت شدت تبدیل کند؟!

وَلَكِنْ بَعْدَ تَحَقُّقِ هَذِهِ الْمُؤَثِرَاتِ يَكُونُ قُدْرَتُهُ التَّامَّةُ الْإِلهيَّةُ الرُّبُوبِيَّةُ فِيمَا سِوَى أَفْعَالِ الْبَشَرِ الْمُخْتَارِينَ غَالِبَةً قَاهِرَةً عَلَى جَمِيعِ هَذِهِ التَّأْثِيرَاتِ وَالْمُؤَثِرَاتِ.

اما پس از تحقق این مؤثرات، قدرت كامل الهی ربوبی او بر تمام این تأثیرات و مؤثرات غالب و قاهر است، جز در مورد اعمال انسانهای مختار.

بِحَيْثُ لَوْ شَاءَ مَنَعَ عَنْ تَأْثِيرِ النَّارِ. فَإِنْ أَثَّرَتِ الْإِحْرَاقَ، يَكُونُ هَذَا التَّأْثِيرُ وَهُذَا الْأَثَرُ الْكِذَائِيُّ الْمُتَقَوِمُ بِكَوْنِهِ أَثَرَ النَّارِ عَنْ تَحْضِ قُدْرَتِهِ وَرِضَائِهِ وَإِذْنِهِ.

اگر او بخواهد میتواند از تأثیر آتش جلوگیری کند. اما اگر آتش سوزاند این تأثیر و این اثر خاص که به عنوان اثر آتش تحقق یافته ناشی از قدرت رضایت و اجازه اوست.

فَالْإِحْرَاقُ صَادِرٌ عَن النَّارِ حَقِيقَةٌ مَعَ كَوْنِ هَذَا الْإِحْرَاقِ الصَّادِرِ عَن النَّارِ عَنْ تَحْضِ الْقُدْرَةِ وَالرّضَاءِ وَالْإِذْنِ.

بنابراین سوزاندن به طور واقعی از آتش ناشی می شود، اما این سوزاندن از محض قدرت، رضایت و اجازه خداوند نیز ناشی شده است.

وَالْإِنْسَانُ آيَةُ اللهِ الْقَادِرِ الْمُحْتَارِ، قَدْ أَعْطَاهُ اللهُ تَعَالَى مِنْ قُدْرَتِهِ الْكَامِلَةِ.

انسان به عنوان آیت خداوند قادر مختار، از قدرت کامل او بهره مند شده است.

فَبَعْدَ مَا تَحَقَّقَتِ الْمُؤَثِرَاتُ الْمَادِيَّةُ وَاقْتَضَتْ بِحُكْمِ الْمُنَاسَبَاتِ الطَّبِيعِيَّةِ عَمَلًا خَاصًا وَأَثَرًا (210) مَخصُوصًا مُنَاسِبًا لِنَفْسِهِ . كَالزَنَا مَثَلًا أَو النَّظَرِ إِلَى الْأَجْنَبِيَّةِ . يَكُونُ حِينَئِذٍ ظَرْفَ إِعْطَاءِ الْقُدْرَةِ.

پس از اینکه مؤثرات مادی بر اساس مناسبات طبیعی عملی خاص یا اثری مناسب مانند زنا یا نگاه به نامحرم ایجاد کنند در این مرحله قدرت داده می شود.

فَالْقُدْرَةُ مُتَأَخِرَةٌ عَنْ كُلِّ هَذِهِ التَّأْثِيرَاتِ الْكِذَائِيَّةِ رُتْبَةٌ.

بنابراین، قدرت از نظر رتبه پس از تمام این تأثیرات خاص قرار دارد.

امر بین الامرین در تأثیر اقتضائات طبع در فعل انسان.

فَإِذَنْ مَقْدُورُ الْإِنْسَانِ لَيْسَ هُوَ الرِّنَا بِنَحْوِ الْإِطْلَاقِ، بَل الْمَقْدُورُ هُوَ تَحَقُّقُ الرِّنَا عَنِ الشَّهْوَةِ.

پس بنابراین، آنچه در قدرت انسان است زنا به طور مطلق نیست بلکه تحقق زنا به دلیل شهوت است.

فَمَوْضُوعُ التَّأْثِيرِ إِنَّمَا هُوَ الرِّنَا فَقَط ، وَمُتَعَلَّقُ الْقُدْرَةِ هُوَ تَأْثِيرُ الشَّهْوَةِ فِي الرِّنَا، وَصُدُورُ الزِّنَا عَنِ الشَّهْوَةِ.

موضوع تأثیر، تنها زنا است و متعلق قدرت، تأثیر شهوت در زنا و صدور زنا از شهوت است.

وَهذَا الْمَطْلَبُ اللَّطِيفُ قَدِ احْتَفَىٰ عَلَى الْفَلَاسِفَةِ.

این نكته لطيف بر فيلسوفان پنهان مانده است.

وَهِذَا لَا يُعْقَلْ كَوْنُ الشَّهْوَةِ مُرَجّحَةً لِلْقُدْرَةِ أَوْ دَاعِيَةً لَهَا أَوْ مُؤثِرَةً فِيهَا أَوْ دَخِيلَةٌ فِي تَحَفُقِهَا بِوَجْهِ مِّنَ الْوُجُوهِ مِقْدَارَ خَرْدَلَةٍ، بَل الْأَمْرُ بِالْعَكْس.

از این رو، نمی توان تصور کرد که شهوت برای قدرت مرجح انگیزه، مؤثر یا در تحقق آن دخیل باشد، حتی به اندازه خردلی؛ بلکه موضوع کاملاً برعکس است.

فَلَا يُعَلَّك الزنَا إِلَّا بِالْقُدْرَة الْمَحْضَةِ وَالِاحْتِيَارِ الصَّرْفِ في عَيْنٍ كَوْنِهِ صَادِرًا عَنِ الشَّهْوَةِ بِالْحَقِيقَةِ.

بنابراین، زنا تنها با قدرت محض و اختیار صرف تبیین می شود، در حالی که این عمل حقیقتاً از شهوت ناشی شده است.

وَهذَا مَعْنَى «لَا جَبَرَ وَلَا تَفْوِيضَ. (1) .

و این همان معنای «نه جبر و نه تفویض» است.

أَمَّا عَدَمُ التَّقْويض، فَلِأَجْل عَدَم تَحققِ الْآثَارِ بِدُونِ الْمُؤثِرَاتِ الْمَادِيَّةِ حَقِيقَةً.


1) الكافي 1 / 161؛ التوحيد / 362؛ بحار الأنوار 5 / 17

اما عدم تفویض به این دلیل است که تحقق آثار بدون مؤثرات مادی به طور واقعی ممکن نیست.

فَلَوْلَا الشَّهْوَةُ، لَمَا تَحَقَّقَ الزِّنَا حَقِيقَةً.

زیرا اگر شهوت وجود نداشت، زنا حقیقتاً محقق نمی شد.

وَمِنَ الْوَاضِحِ أَنَّ إِيجَادَ الشَّهْوَةِ فِي الْإِنسَانِ إِنَّمَا هُوَ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى.

و واضح است که ایجاد شهوت در انسان از جانب خداوند متعال است.

فَهُوَ الَّذِي خَلَقَ الشَّهْوَةَ وَالْغَضَبَ، وَهُوَ الَّذِي مَزَجَ طِينَةَ السَّعِيدِ بِالطِينَةِ الخَبِيثَةِ الْمُقْتَضِيَةِ لِلزِّنَا وَبُغْضِ أَهْلِ الْبَيْتِ.

زیرا او کسی است که شهوت و غضب را آفریده و طینت افراد سعید را با طینت خبیث که مقتضی زنا و بغض اهل بیت است، آمیخته است.

فَلَيْسَ أَمْرُ وُجُودِ هَذِهِ الْمُؤَثِرَاتِ بِيَدِ الْإِنسَانِ.

پس وجود این مؤثرات در دست انسان نیست.

أَمَّا عَدَمُ الجُبْرِ، فَلِأَجْلِ إِعْطَاءِ الْقُدْرَةِ التَّامَّةِ الْغَالِبَةِ بَعْدَ تَحَقُّقِ جَمِيعَ هَذِهِ الْمُؤَثِرَاتِ لِكَيْ يَقْتَدِرَ الْإِنسَانُ عَلَى مَنْعِ هَذِهِ الْمُؤَثِرَاتِ.

اما عدم جبر به دلیل اعطای قدرت کامل و غالب پس از تحقق تمامی این مؤثرات است، تا انسان بتواند این مؤثرات را کنترل کند.

فَإِنْ شَاءَ، يَمْنَعْ فَلَا يَزْنِي. وَإِنْ تَحَقَّقَ الزِنَا، يَكُونُ هَذَا الزِّنَا الصَّادِرُ عَنِ الشَّهْوَةِ بِمَا هُوَ صَادِرٌ عَنْهَا عَنْ محض قُدْرَتِهِ وَصَرْفِ اخْتِيَارِهِ.

پس اگر بخواهد، از آن جلوگیری می کند و زنا نمی کند. اما اگر زنا تحقق یابد، این زنا که از شهوت ناشی شده است، به دلیل قدرت محض و اختیار صرف او صادر شده است.

فَلَمَّا كَانَتْ حَيْنِيَّةُ الصُّدُورِ الْكِذَائِيَّةِ الْمُتَقَومَةِ بِكَوْنِهَا عَنْ الشَّهْوَةِ مُتَعَلَّقَةً لِقُدْرَتِهِ، لَا يُعَلَّلُ الزِّنَا إِلَّا مخض قدرته.

پس زمانی که خصوصیت صدور زنا، که از شهوت ناشی شده است به قدرت او وابسته باشد، زنا تنها با قدرت محض او تبیین می شود.

وَمِنْ هُنَا يَتَّضِحُ انْفِتَاحُ أَبْوَابِ الرِّيَاضَاتِ وَالْمُجَاهَدَاتِ وَالتَّوْفِيقَاتِ وَالخُذْلَانَاتِ وَالِامْتِحَانَاتِ وَالِاخْتِيَارَاتِ.

از اینجا روشن می شود که درهای ریاضتها مجاهدتها، توفیق ها، خذلانها امتحانات و انتخاب ها باز می شود.

أَمَّا الرِّيَاضَةُ وَالْمُجَاهَدَةُ، فَلِأَنَّهُ لَوْ تَمَّ يَكُنْ هُنَا مُؤَيَّرَاتٌ مَادِيَّةٌ وَمُقْتَضَيَاتٌ طَبِيعِيَّةٌ عَلَى الْمَعَاصِي وَتَرْكِ الطَّاعَاتِ، لَمَا كَانَ تَرْكُ الْعِصْيَانِ وَفِعْلُ الطَّاعَاتِ ريَاضَةً وَمُجَاهَدَةً.

اما ریاضت و مجاهدت به این دلیل است که اگر مؤثرات مادی و اقتضائات طبیعی برای معصیت ها و ترک طاعات وجود نداشت ترک گناه و انجام طاعات به عنوان ریاضت و مجاهدت شناخته نمی شد.

فَلَوْ لَمَّ تَكُنِ الشَّهْوَةُ، لَمَا كَانَ تَرْكُ الزِنَا رِيَاضَةٌ وَيُجَاهَدَةٌ.

اگر شهوت وجود نداشت ترک زنا به عنوان ریاضت و مجاهدت محسوب نمی شد.

كَمَا لَيْسَ لِلْمَلَائِكَةِ جِهَادٌ وَرِيَاضَةٌ إِذْ لَيْسَ فِي طِيئَتِهِمْ مَا يَقْتَضِي الرِّنَا أَوِ الْكَسَلَ وَالْفَشَلَ عَنِ الصَّلَاةِ وَالصَّيَامِ وَالحَمُس وَالزَّكَاةِ كَيْ يَكُونَ مَنْعُ الطَّيِّنَةِ عَنْ اقْتِضَائِهَا رِيَاضَةً وَمُجَاهَدَةٌ.

همان طور که ملائکه جهاد و ریاضتی ندارند؛ زیرا در طینت آنها چیزی که اقتضای زنا، تنبلی یا ناکامی در نماز، روزه، خمس و زکات داشته باشد، وجود ندارد تا جلوگیری از اقتضاء طینت ریاضت و مجاهدت محسوب شود.

وَأَمَّا التَّوْفِيقَاتُ وَالْخَذْلَانَاتُ ، فَلِأَنَّ نَفْسَ إِيجَادِ مُقْتَضِي صَلَاةِ اللَّيْلِ كَمَرْجِ الطَّيِّنَةِ الخَبِيثَةِ بِالطَّيِّنَةِ الطَّيِّبَةِ الْعِلِيَّةِ الْمَأْحُوذَةِ مِنَ الْجَنَّةِ، وَكَإِيجَادِ الرَّغْبَةِ النَّفْسِيَّةِ وَالْمَيْلِ وَالْحُتِ الطَّبِيعِي إِلَى الْحُورِ وَالْقُصُورِ وَالْعِلْمَانِ . إِنَّمَا هُوَ تَوْفِيقٌ تَكْوِينِي مِنْهُ تَعَالَى لِلْعِبَادِ.

اما توفیقات و خذلانها به این دلیل است که ایجاد مقتضیات نماز شب - مانند آمیختن طینت خبيث با طینت پاک و علیین که از بهشت گرفته شده است، و ایجاد رغبت و میل طبیعی و عشق به حور، قصرها و غلامان -- یک توفيق تكويني از جانب خداوند برای بندگان است.

إِذْ لَوْلَا مَنْجُ طِيئَتِنَا بِطِينَةِ الْجَنَّةِ وَلَوْلَا إِلْقَاءُ الرَّغْبَةِ وَالْحُتِ إِلَى الْقُصُورِ، لَمَا صَلَّيْنَا الْفَرَائِضَ وَالنَّوَافِلَ.

زیرا اگر طینت ما با طینت بهشت آمیخته نمی شد و اگر عشق و رغبت به قصرها در ما القا نمی گردید، ما فرائض و نوافل را نمی خواندیم.

وَلَهُ تَعَالَى تَوْفِيقَاتٌ تَكْوِينِيَّةٌ كَنُزُولِ الْبَلَايَا حَيْثُ يَقْتَضِي الِالْتِجَاءَ إِلَيْهِ وَالْعِبَادَةَ لَهُ ، وَتَوْفِيقَاتٌ تَشْرِيعِيَّةٌ . كَإِبْشَارِ رُسُلِهِ وَإِنْدَارَاتِهِمْ، حَيْثُ تَكُونُ أَسْبَابًا لِلرَّغْبَةِ إِلَى الطَّاعَاتِ وَعَنِ الْمَعَاصِي.

و او توفیقات تکوینی دارد - مانند نزول بلاها که باعث پناه بردن به او و عبادت او می شود - و همچنین توفیقات تشریعی دارد - مانند بشارت ها و انذارهای پیامبران که سبب ایجاد رغبت به طاعات و دوری از معاصی می شوند.

وَهَكَذَا الْأَمْرُ بِعَيْنِهِ فِي الْخِذْلَانَاتِ التَّكْوِينِيَّةِ (211) كَالْعِنَاءِ وَالثَّرْوَةِ وَالنِّعْمَةِ وَالْعَيْشِ وَالسَّعَةِ. وَالخِذْلَانَاتِ التَّشْرِيعِيَّةِ . كَعَدَمِ اسْتِمَاع إِبْشَارَاتِ الرُّسُلِ وَإِنْذَارَاتِهِمْ.

و همچنین خذلان های تکوینی - مانند ثروت، نعمت، رفاه و زندگی گسترده - و خذلانهای تشریعی - مانند عدم شنیدن بشارت ها و انذارهای پیامبران

وَأَمَّا الِامْتِحَانَاتُ وَالِاخْتِبَارَاتُ، فَهِيَ وَاضِحَةٌ إِذْ لَوْلَا هَذِهِ الْمُؤَثِرَاتِ الْمُقْتَضَيَاتِ الْمَادِيَّةِ الطَّبِيعِيَّةِ، لَمَا حَنَّ فُؤَادٌ إِلَى مَعْصِيَةٍ كَيْ مُتَحَنَ الْعِبَادُ بِتَرْكِ الْمَعَاصِي وَفِعْلِ الطَّاعَاتِ.

اما امتحانات و آزمایشها، واضح است؛ زیرا اگر این مؤثرات و مقتضیات مادی و طبیعی نبودند، قلب ها به سوی گناه متمایل نمی شدند تا بندگان با ترک گناه و انجام طاعات آزموده شوند.

فَظَهَرَ لُزُومُ وُجُودِ الْمُؤَتِرَاتِ وَتَأْثِيرَاتِهَا وَأَنَّهُ لُطْفٌ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى.

بنابراين، وجود مؤثرات و تأثیرات آنها ضروری است و این لطفی از جانب خداوند متعال است.

وَلَا يَخْفَى أَنَّ مَا قَالَهُ الْفُقَهَاءُ مِنْ لُزُومِ الْإِخْلَاصِ فِي الْعَمَلِ، وَكَوْنِ سِلْسِلَةِ الدَّوَاعِي مُنْتَهِيَةً إِلَى اللَّهِ تَعَالَى لَا إِلَى أهْوَى، إِنَّمَا هُوَ دَاخِل فِي هَذِهِ الْأَسْبَابِ وَالْمُؤَثِرَاتِ الَّتِي ذَكَرْنَاهَا.

پنهان نیست که آنچه فقیهان در باب لزوم اخلاص در عمل و پایان یافتن زنجیره انگیزه ها به خداوند و نه به هوا گفته اند، داخل در همین اسباب و مؤثراتی است که ذکر کردیم.

فَكَوْنُ الْعَمَلِ صَادِرًا عَنْ دَاعٍ إِهْي لَا نَفْسَانِي إِنَّمَا هُوَ مَقْدُورٌ لِلْإِنسَانِ، فَتَعَلَّقَ بِهِ التَّكْلِيفُ.

اینکه عمل از انگیزه ای الهی و نه نفسانی صادر شود، امری است که در توان انسان بوده و به همین جهت مورد تکلیف قرار گرفته است.

فَبَعْدَ كَوْنِ الدَّاعِي عَلَى الْعَمَلِ هُوَ اللهُ تَعَالَى فَقَطْ لَا غَيْرَهُ، يُعْطِي الْقُدْرَةَ عَلَى إِنْيَانِهِ بِهَذَا الدَّاعِي أَوْ بِدَاعٍ نَفْسَانِي شَهْوَانِي

پس زمانی که انگیزه عمل تنها خداوند متعال باشد و نه چیز دیگری قدرت برای انجام آن عمل با این انگیزه یا با انگیزه ای نفسانی و شهوانی عطا می شود.

وَقَدْ وَرَدَ فِي الرِّوَايَاتِ أَنَّ الْقُدْرَةَ حَالَ الْفِعْلِ وَمَعَ الْفِعْلِ، وَهِيَ إِشَارَةٌ إِلَى هَذَا الْمَطْلَبِ النَّفِيسِ المذكور.

در روایات آمده است که قدرت در هنگام فعل و همراه با فعل است، و این اشاره ای است به همین مطلب نفیسی که بیان شد.

وَحَيْثُ إِنَّ الْقُدْرَةَ الْمُفَاضَةَ عَلَى الْإِنسَانِ مُخْتَلِفَةُ الدَّرَجَاتِ شِدَّةً وَضَعْفًا، بِأَنَّ قَدْ يُعْطِي اللَّهُ تَعَالَى قُدْرَةً عَلَى إِبْطَالِ بَعْضِ الْمُقْتَضَيَاتِ وَإِيجَادِ بَعْضٍ آخَرَ ، وَعَلَى تَقْلِيبِ بَعْضِهَا إِلَى بَعْضٍ.

و چون قدرتی که به انسان عطا می شود، از نظر شدت و ضعف درجات مختلفی دارد؛ به گونه ای که خداوند ممکن است قدرتی برای ابطال برخی مقتضیات و ایجاد برخی دیگر یا تبدیل برخی از آن ها به دیگران به بدهد.

وَحَيْثُ إِنَّ الدَّوَاعِي تَكُونُ تَحْتَ قُدْرَتِنَا وَنَتَمَكَّنُ مِنْ إِبْطَالِ بَعْضِهَا وَإِيجَادِ بَعْضٍ آخَرَ بِالثَّرَوِي وَالتَّفَكُرِ، بِأَنْ نَجْعَلَ الدَّاعِي عَلَى الْأَعْمَالِ وَالطَّاعَاتِ هُوَ اللَّهُ فَقَطْ لَا أَهْوَى.

و چون انگیزه ها تحت قدرت ما قرار دارند و میتوانیم با تعقل و اندیشه برخی را از بین ببریم و برخی دیگر را ایجاد کنیم، می توانیم انگیزه کارها و طاعات را تنها خداوند و نه هوا قرار دهیم.

يَنْفَتِحُ بَابٌ عَظِيمٌ لِتَحْصِيلِ الْأَخْلَاقِ الْحَمِيدَةِ وَدَفْعِ الْخَالَاتِ، بَلِ الْمَلَكَاتِ الرَّدِينَةِ وَتَقْذِيبِ النَّفْسِ وَتَزْكِيَتِهَا.

با این کار، در بزرگی برای دستیابی به اخلاق پسندیده، دفع حالات و حتی ملکات ناپسند، تهذیب نفس و تزکیه آن گشوده می شود.

مِنْ دُونِ أَحْتِيَاجِ إِلَى رُجُوعِ كُتُبِ الْأَخْلَاقِ الَّتِي صَنَّفُوهَا الْأَخْلَاقِيُّونَ وَبَوَّبُوهَا وَرَتَّبُوهَا تَبَعًا لِرَئِيسِهِمْ وَمُقَدِّمِهِمْ الْغَزالي.

بدون نیاز به مراجعه به کتابهای اخلاقی که توسط دانشمندان اخلاق ،نوشته باب بندی و ترتیب داده شده است، بر اساس روش رئیس و پیشوای آنها، غزالی.

وَمِنْ دُونِ فَاقَةٍ إِلَى الْعَمَلِ بِمَا كَتَبَهُ الْمُعَلِّمُ الْأَوَّلُ فِي عِلْمِ الْأَخْلَاقِ، أَيْ الْغَزَالِيِّ؛ فَإِنَّ فِي الْعَمَلِ بِهِ رِيَاضَاتٍ شَاقَّةٌ لَا يَنْتَهِي أَمَدُهَا مُدَّةَ الْعُمُرِ، بَلْ يَحْتَاجُ فِي تَحْصِيلِ بَعْضِهَا مُدَّةٌ طَوِيلَةٌ لَا يَفِي بِأَقَلِهَا هَذِهِ الْأَعْمَارُ.

و بدون نیاز به عمل به آنچه معلم اول علم اخلاق، یعنی غزالی نوشته است؛ زیرا عمل به آن شامل ریاضت های سختی است که در طول عمر به پایان نمیرسد و برای به دست آوردن برخی از آن ها مدت طولانی لازم است که این عمر کوتاه کافی نیست.

روش علمای اخلاق در علاج به ضد است و رد آن.

وَذَلِكَ لِأَنَّ لُبَّ مَدَّعَاهُ وَمُلَخَص مُبْتَغَاهُ فِي كُتُبِهِ الْأَخْلَاقِيَّةِ مُعَالَجَةُ الخُلُقِ بِالصِّدِّ؛ حَيْثُ إِنَّهُ قَاسَ الْأَمْرَاضَ الرُّوحِيَّةَ بِالْأَمْرَاضِ الْحِسْمِيَّةِ.

و این به این دلیل است که لب مدعای او و خلاصه مطلوب او در کتاب های اخلاقی اش، درمان اخلاق با ضد آن است؛ زیرا او بیماریهای روحی را با بیماریهای جسمی مقایسه کرده است.

فَكَمَا أَنَّ الْأَطِبَّاءَ يُعَاجُونَ الْأَمْرَاضَ بِالصّدِ، فَيُعَالجُونَ الْحَرَارَةَ بِالْبُرُودَةِ وَبِالْعَكْسِ، وَالرُّطُوبَةَ بِالْيُبُوسَةِ وَبِالْعَكْسِ، فَكَذَلِكَ يُعَالِجُ الْغَزَالِيُّ الْمَرَضَ الرُّوحِيَ بِالصّدِ.

همان طور که پزشکان بیماری ها را با ضد آن درمان میکنند حرارت را با برودت و برودت را با حرارت، رطوبت را با خشکی و خشکی را با رطوبت غزالی نیز بیماریهای روحی را با ضد آن درمان می کند.

فَيُعَالِجُ الْبُخْلَ بِكَثْرَةِ الْعَطَاءِ، بِأَنْ يُعْطِيَ ثُمَّ يُعْطِيَ ثُمَّ يُعْطِيَ كَيْ يَرْتَفِعَ مَلَكَةُ الْبُخْلِ وَيَتَوَلَّدَ مَلَكَةُ السَّحَاوَةِ.

او بخل را با کثرت بخشش درمان می کند به این صورت که فرد باید ببخشد، سپس ببخشد و باز هم ببخشد تا ملکه بخل از بین برود و ملکه سخاوت در او ایجاد شود.

وَكَذَلِكَ يُعَالِجُ الْجُبْنَ بِكَثْرَةِ الِاقْتِحَامِ فِي الْمَحَاوِفِ وَالْمَعَارِكِ، فَيُلْقِيَ ثُمَّ يُلْقِيَ ثُمَّ يُلْقِيَ النَّفْسَ فِي الْمَعَارِكِ وَالمَخاوف حَتَّى تَحْصُلَ فِيهِ الشَّجَاعَةُ.

او ترس را با کثرت ورود به خطرات و میدانهای جنگ درمان میکند به این صورت که فرد خود را بارها و بارها در این شرایط قرار دهد تا شجاعت در او شکل بگیرد.

وَهَكَذَا وَهَكَذَا فِي جَمِيعِ الْأَخْلَاقِ الْجَمِيلَةِ وَالرَّذِيلَةِ.

و به همین ترتیب در تمام اخلاق های نیکو و زشت.

فَهَذَا هُوَ مُلَخَصُ جَمِيع كُتُبِهِ وَكُتُبِ مَنِ اتَّبَعَهُ مِنْ عُلَمَاءِ الْأَخْلَاقِ، مِنَ الْعَامَّةِ وَالْخَاصَّةِ.

این خلاصه تمامی کتابهای او و کتابهای پیروانش از دانشمندان اخلاق اعم از عامه و خاصه است.

وَهُذَا الطَّرِيقُ فِي الْعِلَاجِ . مُضَافًا إِلَى صُعُوبَةِ سُلُوكِهِ وَطُولِ أَمَدِهِ بِحَيْثُ لَا يَفِي بِهِ أَعْمَارُنَا . قَدْ لَا يَتَيَسَّرُ لِبَعْضِ النَّاسِ، لِكَوْنِهِ فَقِيدًا فَقِيرًا صِفْرَ الْكَ.

این روش در درمان - علاوه بر سختی مسیر و طولانی بودن مدت آن به گونه ای که عمر ما برای آن کافی نیست - ممكن است برای برخی افراد میسر نباشد زیرا فقیر و تهی دست هستند.

فَلَيْسَ لَهُ دِينَارٌ وَدِرْهَمْ حَتَّى يُعْطِيَ فَيُعْطِيَ إِلَى أَنْ تَحْصُلَ لَهُ مَلَكَةُ السَّحَاوَةِ.

زیرا دینار و درهمی ندارد که ببخشد و ببخشد تا ملکه سخاوت در او ایجاد شود.

روش صاحب شریعت در علاج به معرفت و یقین است.

وَالْعَرَضُ: إِنَّ عِلْمَ الْأَخْلَاقِ الَّذِي صَنَّفُوهُ وَأَلْفُوهُ وَيَوَّبُوهُ إِنَّمَا هُوَ مِنْ فَضَالَةِ الْعَامَّةِ الْعَمْيَاءِ.

و هدف این است که علم اخلاقی که تألیف و تدوین و باب بندی کرده اند، در واقع از بازمانده های عموم نابینایان است.

وَأَمَّا صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ فَقَدْ أَتَى فِي عِلمِ الْأَخْلَاقِ بِطَرِيقٍ مَيْسُورٍ لِكُلِّ أَحَدٍ، وَسَبِيلِ سَهْلِ السُّلُوكِ قَلِيلِ الْأَمَدِ قَطْعِي الإنتاج.

اما صاحب شریعت در علم اخلاق روشی آسان و قابل دسترس برای همگان ارائه داده است؛ راهی ساده در سلوک، کوتاه مدت و با نتیجه قطعی.

فَإِنَّهُ قَدْ أَمَرَ بِتَهْذِيبِ النَّفْسِ حَيْثُ قَالَ : (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَهَا * وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا (1) .) (212).

زیرا او به تهذیب نفس دستور داده و فرموده است: «رستگار شد کسی که نفس خود را پاکیزه ساخت و زیانکار شد کسی که آن را آلوده ساخت».

وَبَيَّنَ طَرِيقَ التَّرْبِيَةِ بِأَنَّهُ هُوَ التَّمَسُّكُ بِمَا بِالذَّاتِ لِكُلِ الْأَخْلَاقِ الحَسَنَةِ الجَمِيلَةِ، الَّذِي هُوَ عِلَّهُ العِلل لِدَفَع جَمِيعَ الرَّذَائِلِ وَجَلْبٍ جَمِيعِ الْفَضَائِلِ.

و راه تزکیه را چنین بیان کرده است که تمسک به آنچه که ذاتاً منشأ همه اخلاق نیکو و زیبا است، همان چیزی که علت العلل برای دفع همه رذایل و جلب همه فضایل می باشد.

وَهُوَ عِبَارَةٌ عَنْ مَعْرِفَةِ اللَّهِ وَالْيَقِينِ بِهِ حَيْثُ إِنَّ الْمَعْرِفَةَ وَالْيَقِينِ هِيَ مَا بِالنَّاتِ الجَمِيعِ الْأَخْلَاقِ الحَمِيدَةِ.

و این چیزی جز معرفت به خدا و یقین به او نیست؛ چرا که معرفت و یقین ذاتاً منشأ همه اخلاق پسندیده هستند.


1) الشمس (91) / 9 و 10

وَذُلِكَ لِأَنَّهُ لَمَّا عَرَفَ الْإِنسَانُ رَبَّهُ وَأَيْقَنَ بِهِ وَبِقُدْرَتِهِ التَّامَّةِ وَقُرْبِهِ بِعِبَادِهِ، لَا يَخَافُ مِنْ شَيْءٍ أَبَدًا؛ إِذْ يَجِدُ لِنَفْسِهِ نِعْمَ الْمُعِينِ وَنِعْمَ الْمَوْلَى الْغَالِبَ الْقَادِرَ الْقَاهِرَ.

زیرا هنگامی که انسان پروردگارش را بشناسد و به او و قدرت کامل و نزدیکی اش به بندگان یقین کند، هرگز از چیزی نمی ترسد؛ زیرا برای خود بهترین یاور و بهترین مولای غالب، قادر و قاهر را می یابد.

فَإِذًا لَا يَخَافُ مِنْ أَحَدٍ. «كَرَمْ تَوْ دُوستي أَزْ دُثْمَنَانِ نَدَارَمْ بَاك». أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ) (1) .

پس دیگر از کسی نمی ترسد. اگر تو دوستم باشی، از دشمنان هیچ هراسی ندارم». (آگاه باشید که بر دوستان خدا نه ترسی هست و نه غمی).

فَيَكُونُ حِينَئِذٍ شُجَاعًا بَطَلًا قَوِيًّا قَادِرًا.

در این حالت، او شجاع، قهرمان، قوی و توانمند خواهد بود.

وَكَذَلِكَ إِذَا عَرَفَ رَبَّهُ وَأَيْقَنَ بِهِ وَشَاهَدَ كَفْرَةَ غِنَى رَبِّهِ وَأَنَّهُ تَعَالَى ذُحْرُ مَنْ لا ذُخْرَ لَهُ وَكَنْرُ مَنْ لا كَنزَ لَهُ، وَأَنَّهُ لَا يَزِيدُهُ كَثْرَةُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُودًا وَكَرَمًا.

و همچنین، اگر پروردگارش را بشناسد و به او یقین کند و ثروت فراوان پروردگارش را ببیند، و اینکه او ذخیره کسی است که ذخیره ای ندارد و گنجینه کسی است که گنجی ندارد، و اینکه کثرت بخشش او جز سخاوت و کرامت نمی افزاید.

يَدْفَعُ عَنْ نَفْسِهِ الْبُحْلَ وَيُعْطِي النَّاسَ فَيُعْطِي ثُمَّ يُعْطِي آتِكَاءَ بِالجَوَادِ الَّذِي لَا يَنْفَدُ خَزَائِنُهُ وَآتِكَالًا عَلَيْهِ، فَيَكُونُ مُتَكِي الظَّهْرِ عَلَى الْكَنْزِ الْغَيْرِ النَّافِدِ.

او بخل را از خود دور کرده و به مردم می بخشد، سپس می بخشد و باز هم می بخشد، با اتکا به بخشنده ای که خزائن او تمام نمی شود و با توکل بر او، به گونه ای که پشت خود را به گنجی بی پایان تکیه می دهد.

وَهَكَذَا وَهَكَذَا فِي جَمِيعِ الْأَخْلَاقِيَّاتِ ، فَإِنَّ مِفْتَاحَ كُلِّهَا مَعْرِفَةُ اللَّهِ تَعَالَى مَعْرِفَةً يَقِينِيَّةً شُهُودِيَّةً.

و به همین ترتیب در تمام جنبه های اخلاقی زیرا کلید همه آنها معرفت به خداوند متعال است، معرفتی یقینی و شهودی

وَهِيَ مِنْ أَسْهَلِ الْأَفْعَالِ، إِذْ الْمَعْرِفَةُ صَنْعَةُ اللهِ، وَعَلَى الْعَبْدِ أَنْ لَا يُوَسْوِسَ.


1) يونس (10) / 62

و این معرفت از آسان ترین اعمال است، زیرا معرفت کاری از جانب خداوند است و بنده باید وسوسه نکند.

فَبِهَذَا الطَّرِيقِ السَّهْلِ التَّنَاوُلِ يَتَحَصَّلُ لِكُلِّ أَحَدٍ جَمِيعُ الْمَلَكَاتِ الْجَمِيلَةِ وَيَنْدَفِعُ عَنْهُ كُلُّ الْأَخْلَاقِ الرَّذِيلَةِ.

پس با این راه آسان و قابل دسترس تمام ملکات زیبا برای هر کسی به دست می آید و تمام اخلاق رذیله از او دور می شود.

فَهُذَا هُوَ طَرِيقُ صَاحِبِ الشَّرِيعَةِ قِبَالًا لِطَرِيقِ الْعَامَّةِ وَبَعْضِ الْخَاصَّةِ التَّابِعِ لِلْغَزَالي.

این راه صاحب شریعت است، در مقابل راه عامه و برخی از خاصه که پیرو غزالی هستند.

وَإِنْ اشْتَهَيْتَ إِدْرَاكَ كَيْفِيَّةِ تَحْصِيل الْأَخْلَاقِ الْحَسَنَةِ مِنْ طَرِيقِ الْمَعْرِفَةِ، فَعَلَيْكَ بِالرِّوَايَاتِ الْوَارِدَةِ في أَبْوَابِ الْأَخْلَاقِيَّاتِ.

و اگر خواهان درک چگونگی به دست آوردن اخلاقهای نیکو از راه معرفت ،هستی باید به روایات وارده در ابواب اخلاقیات رجوع کنی.

كَيْ تَرَى أَنَّهُمْ بَيَّنُوا الطَّرْقَ وَأَوْضَحُوا السُّبُلَ مِنْ سَبِيلِ الْمَعْرِفَةِ الَّذِي هُوَ السَّبِيلِ الْأَعْظَمُ وَالطَّرِيقُ الْأَسْهَرُ الْأَقْوَمُ.

تا ببینی که ایشان راهها را روشن کرده و مسیرها را از طریق معرفت، که بزرگترین راه و آسان ترین و درست ترین مسیر است، بیان کرده اند.

وَبِالجُمْلَةِ : تَلَخَص مِمَّا ذَكَرْنَا عَدَمُ وُرُودِ التَّأْثِيرَاتِ عَلَى عَيْنِ مَا تَرِدُ عَلَيْهِ الْقُدْرَةُ، فَلَيْسَ تَأْثِيرُ الْمُؤَثِرَاتِ وَقُدْرَةُ الْقَادِرِ فِي عَرْضٍ وَاحِدٍ وَارِدَيْنِ عَلَى الشَّيْءِ الْوَاحِدِ، بَلْ هُمَا طُولِيَّانِ، وَتَكُونُ الْقُدْرَةُ وَارِدَةٌ عَلَى تَحَقُّقِ الْأَثَرِ مِنْ مُؤَثِرِه كَمَا مَرَّ تَفْصِيلُهُ.

به طور کلی، خلاصه آنچه گفته شد این است که تأثیرات بر عین آنچه قدرت بر آن وارد می شود، وارد نمی شوند. تأثیر مؤثرات و قدرت قادر در یک سطح بر یک چیز وارد نمی شوند، بلکه طولی هستند و قدرت بر تحقق اثر از مؤثر خود وارد می شود، همان طور که پیش تر توضیح داده شد.

سرّ اختلاط طينتها.

وَمِنْ هُنَا اتَّضَحَ حِكْمَةُ خَلْطِ طِينَةِ الْمُؤْمِن بِالْكَافِرِ وَبِالْعَكْس؛ إِذْ فِي خَلْطِ الطَّيِّئَتَيْنِ وَمَرْجِهَا لُطْفٌ عَلَى الْعِبَادِ الْمُطِيعِينَ وَإِثْمَامُ الْحُجَّةِ عَلَى الْعُصَاةِ الْمُلْحِدِينَ.

از اینجا حکمت آمیختن طینت مؤمن با کافر و بالعکس آشکار می شود؛ زیرا در آمیختن این دو طینت، لطفی برای بندگان مطیع و اتمام حجتی بر گنهکاران و ملحدان وجود دارد.

حَيْثُ إِنَّ وُجُودَ الطَّيِّنَةِ الخَبِيثَةِ في مَادَّةِ أَبْدَانِ الْمُؤْمِنِينَ وَأَرْوَاحِهِمْ يُوجِبُ صَيْرُورَةَ الطَّاعَاتِ شَاقَةً لَهُمْ، وَبِالْمَشَقَّةِ يُنَالُونَ الدَّرَجَاتِ وَالْمَثُوبَاتِ الْكَثِيرَةِ.

زیرا وجود طینت خبیثه در مواد بدنها و ارواح مؤمنان باعث میشود که طاعات برای آنان دشوار شود و از

طریق این دشواری درجات و پاداشهای فراوانی به دست آورند.

وَهَكَذَا بِمَزِّجِ الطَّيِّئَةِ السَّعِيدَةِ فِي مَوَادٍ أَبْدَانِ الْكَافِرِينَ وَأَرْوَاحِهِمْ يَتِمُّ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ.

و به همین ترتیب، آمیختن طینت سعیده در مواد بدنها و ارواح کافران حجت خدا بر آنها را تمام می کند.

هذَا مُضَافًا إِلَى مَا مَرَّ مِنْ أَنَّ أَسَاسَ الِامْتِحَانَاتِ وَالِاحْتِبَارَاتِ وَالتَّوْفِيقَاتِ وَالْخُذْلَانَاتِ عَلَى هَذَا الْمَرْجِ وَالْخَلْطِ .

این علاوه بر آنچه گذشت که اساس امتحانات آزمایشها توفیقات و خذلانها بر همین آمیختگی و اختلاط استوار است.

هذَا كُلُهُ مُضَافًا إِلَى حِكَم وَمَصَالِحَ أُخْرَى لَا يُنَاسِبُ الْمَقَامَ ذِكْرُهَا لِكَثْرَتِهَا وَطُولِ بَيَاتِهَا.

همه این ها علاوه بر حکمت ها و مصالح دیگری است که ذکر آنها در اینجا به دلیل فراوانی و طولانی بودن مناسب نیست.

وَلَا يَخْفَى أَنَّ الْمُسْتَفَادَ مِنَ الرِوَايَاتِ كَوْنُ الْخَلْطِ وَالْمَرْجِ فِي عَالَمَ التَّقْدِيرِ، لَا عَالَمَ الْقَضَاءِ.

پنهان نیست که از روایات استفاده می شود که آمیختگی و اختلاط در عالم تقدیر رخ داده است، نه در عالم قضا.

نَعَمْ؛ بَعْدَ مَا قَدَّرَ اللهُ الْأَشْيَاءَ وَهَنْدَسَهَا وَعَرَضَ عَلَيْهَا الْوَلَايَةَ، أَبْطَلَ التَّقْدِيرَ وَاهْنْدَسَةَ، ثُمَّ بَعْدَ ذَلِكَ خَلَطَ الْأَطْيَانَ وَمَزَجَ الْفَرِيقَيْنِ.

بله، پس از آنکه خداوند اشیاء را مقدر کرد و اندازه گیری نمود و ولایت را بر آن ها عرضه کرد، تقدیر و را باطل کرد و سپس طینت ها را آمیخت و دو گروه را با هم ترکیب کرد.

وَسَيَعُودُ فِي الْقِيَامَةِ كُل فَرْعٍ مَعَ نَتَائِجِهِ وَآثَارِهِ إِلَى أَصْلِهِ.

و در قیامت هر شاخه ای با نتایج و آثار خود به اصلش بازخواهد گشت.

وَلِأَجْلِ الْقُدْرَةِ يُعَاقَبُ الْمُؤْمِنُ فِي الدُّنْيَا وَالْعُقْبَى حَتَّى يَتَطَهَّرَ عَنِ الْأَدْنَاسِ.

و به دلیل قدرت، مؤمن در دنیا و آخرت مجازات می شود تا از آلودگی ها پاک شود.

وَيُنَابُ الْكَافِرُ فِي الدُّنْيَا بِوَفُورِ النِّعْمَةِ وَالرَّاحَةِ وَالْغِنَى وَالثَّرْوَةِ وَفَسْحَةِ الْمَعِيشَةِ، لَا فِي الْآخِرَةِ.

و کافر در دنیا به نعمت فراوان ،آسایش بی نیازی ثروت و گشایش زندگی پاداش داده می شود، نه در آخرت.

رد شبهه اكل و مأكول.

وَبَهْذَا الْعَوْدِ . أَي عَوْدُ كُلِ فَرْعِ إِلَى أَصْلِهِ . تَنْدَفِعُ شُبْهَهُ الْآكِلِ وَالْمَأْكُولِ . عَلَىٰ مَا سَيَجِيءُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى مُفَصَّلًا فِي مَحَلِّهِ.

و با این بازگشت - یعنی بازگشت هر شاخه به اصلش - شبهه آکل و مأكول برطرف می شود، همان طور که ان شاء الله به طور مفصل در جای خود بیان خواهد شد.

فَإِنَّ هَذِهِ الشُّبْهَةَ مَذْكُورَةٌ في الروَايَاتِ وَمَسْئُولٌ عَنْهَا، وَقَدْ تَعَرَّضُوا (213) لِدَفْعِهَا.

زیرا این شبهه در روایات ذکر شده و در مورد آن سؤال شده است و برای دفع آن پاسخ داده اند.

فَفِي جُمْلَةٍ مِّنَ الرِّوَايَاتِ قَدْ صُرْحَ بِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَدَّرَ لِكُلِّ أَحَدٍ مِنْ أَشْحَاصِ النَّاسِ مِقْدَارًا خاصًا لِبَدَنِهِ وَلِرُوحِهِ .

در مجموعه ای از روایات تصریح شده است که خداوند متعال برای هر یک از افراد انسان مقدار خاصی برای بدن و روحش مقرر کرده است.

وَهُذَا الْمِقْدَارُ هِيَ الْمَادَّةُ الْأَصْلِيَّةُ لِبَدَنِ الْأَشْخَاصِ، وَهُوَ لَا يَتَغَيَّرُ وَلَا يَتَبَدَّلُ، أَي لَا يَزِيدُ عَنْ هَذَا الْمِقْدَارِ وَلَا يَنْقُصُ.

و این مقدار ماده اصلی بدن افراد است که تغییر و تبدیل نمی شود، یعنی از این مقدار افزوده یا کاسته نمی گردد.

وَإِنَّمَا يَزْدَادُ الْفَضْلَاتُ، وَهَذِهِ الْمَادَّةُ الْأَصْلِيَّةُ لَا تَصِيرُ بَدَنَّا لِرُوحٍ آخَرَ أَبَدَ الْآبَادِ.

بلکه تنها فضولات افزایش می یابد و این ماده اصلی هرگز بدنی برای روح دیگری در طول ابدیت نمی شود.

بَل مَادَّةُ بَدَنِ زَيْدٍ وَكَذَا مَادَّةُ رُوحِهِ ، إِنَّمَا هِيَ مَادَّةٌ لَهُ فَقَط أَزَلًا وَأَبَدًا، وَلَا تَصِيرُ مَأْكُولًا لِأَحَدٍ أَبَدًا.

بلکه ماده بدن زید و همچنین ماده روح او، تنها و فقط ماده خود او در ازل و ابد است و هرگز مأکول کسی نمی شود.

وَلَوْ صَارَ مَأْكُولًا، لَمْ تَكُنْ جُزْءًا مِنْ مَادَّةٍ أَصْلِيَّةٍ لِبَدَنِ الْآكِلِ، بَلْ تَنْدَفِعُ مِنْهُ.

اگر مأکول شود، هرگز جزئی از ماده اصلی بدن آکل نمی شود، بلکه از آن دفع می گردد.

وَالْعَرَضُ: إِنَّ هَذِهِ الْمَادَّةَ بِعَيْنِهَا هِيَ الَّتِي كَانَتْ مَادَّةَ بَدَنِ زَيْدٍ فِي عَالَمَ التَّقْدِيرِ.

و مقصود این است که این ماده عیناً همان ماده ای است که در عالم ،تقدیر، ماده بدن زید بوده است.

وَهِيَ بِعَيْنِهَا تَكُونُ مَادَّةَ بَدَنِهِ فِي عَالَمَ الْقَضَاءِ، أَي عَالَمَ الدُّنْيَا.

و همان ماده در عالم قضا، یعنی عالم دنیا، ماده بدن او خواهد بود.

نَعَمْ؛ بَيْنَهُمَا فَرْقٌ، وَهُوَ أَنَّ هَذِهِ الْمَادَّةَ كَانَتْ بَدَنَ زَيْدٍ فِي التَّقْدِيرِ بِلَا مَنْجٍ وَخَلْطٍ بِغَيْرِهَا مِنْ طِيئَةِ غَیِرِهِ.

بله، تفاوتی وجود دارد و آن این است که این ماده در عالم تقدیر بدون آمیختگی و اختلاط با طینت دیگری، بدن زید بوده است.

وَأَمَّا فِي عَالَمَ الدُّنْيَا تَكُونُ مَخْلُوطَةً مَمْزُوجَةً بِطِينَةِ الْغَيْرِ.

اما در عالم دنیا، این ماده آمیخته و ترکیب شده با طینت دیگران است.

فَمَادَّةُ السَّعِيدِ تُمزَجُ بِطِيئَةِ الشَّقِي وَتُجْعَلُ بَدَنَ السَّعِيدِ، وَكَذَا بِالْعَكْسِ فِي الشَّقِي.

پس ماده سعید با طینت شقی آمیخته می شود و بدن سعید ساخته می شود و بالعکس در مورد شقی.

فَالْفَرْقُ بَيْنَ الْعَالَمَيْنِ بِالْخَلْطِ وَعَدَمِهِ.

پس تفاوت میان این دو عالم در آمیختگی و عدم آن است.

مزج طینتها در بدن و در عالم قضاء است نه در روح.

وَلَا يَخْفَى أَنَّ اخْلْطَ إِنَّمَا هُوَ فِي مَادَّةِ الْأَبْدَانِ لَا فِي الْأَرْوَاحِ، فَإِنَّ مَادَّهَا فِي كِلَا الْعَالَمَيْنِ خَالِصَةٌ غَيْرُ مَمزُوجَةٍ.

پنهان نیست که آمیختگی تنها در ماده بدن هاست، نه در ارواح؛ زیرا ماده ارواح در هر دو عالم خالص و بدون اختلاط است.

فَهْذِهِ الْمَادَّةُ الْأَصْلِيَّةُ بَاقِيَةٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ مَحْفُوظَةٌ بِلا صَيْرُورَتِهَا مَادَّةً أَصْلِيَّةٌ لِبَدَنِ شَخْصٍ آخَرَ.

این ماده اصلی تا روز قیامت باقی و محفوظ است بدون اینکه به ماده اصلی بدن شخص دیگری تبدیل شود.

كَيْفَ وَقَدْ عَيَّنَهَا اللهُ وَقَدَّرَهَا هِذَا الشَّخص الْمَخْصُوص مُنْضَبِطَا مَحْفُوظًا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَلَا تَكُونُ بَدَنَّا لِرُوحٍ آخَرَ.

چگونه ممکن است، در حالی که خداوند این ماده را برای این شخص خاص تعیین و مقرر کرده و آن را تا روز قیامت حفظ کرده است و هرگز بدنی برای روح دیگری نخواهد بود.

وَحِينَ الْمَوْتِ يُخْرِجُهَا اللهُ تَعَالَى مِنْ هَذَا الْبَدَنِ الْكَبِيرِ الْمَحْسُوسِ إِمَّا مِنْ تَجْرَى بَوْلِهِ بِتَوْسِيطِ الْمَنِي، أَوْ مِنْ سَائِرٍ تَجَارِي الْبَدَنِ بِتَوْسِيطِ الْعَرَقِ.

و هنگام مرگ، خداوند این ماده را از این بدن بزرگ محسوس خارج می کند، یا از مجرای ادرار به واسطه منی یا از سایر مجاری بدن به واسطه عرق.

أَوْ يُخْرِجُهَا بَعْدَ مَوْتِهِ فِي الْقَبْرِ وَيَحْفَظْهَا وَيَضْبِطُهَا إِلَى زَمَن الرَّجْعَةِ أَوِ الْقِيَامَةِ.

یا آن را پس از مرگش در قبر خارج می کند و تا زمان رجعت یا قیامت آن را حفظ و نگهداری می کند.

امکان مسخ و نسخ.

نَعَمْ؛ يُمكِن تَعَلَّقُ رُوحِ الْإِنْسَانِ فِي حَالِ حَيَاتِهِ بِبَدَنٍ آخرَ عَلَى صُورَةِ حَيَوَانٍ مِّنَ الْحَيَوَانَاتِ أَوْ عَلَى صُورَةِ نَبَاتٍ مِّنَ النَّبَاتَاتِ.

بله؛ ممکن است روح انسان در زمان حیاتش به بدنی دیگر تعلق گیرد، به صورت یکی از حیوانات یا به شکل یکی از گیاهان.

وَذَلِكَ بِأَنْ يَخْلُقَ اللَّهُ بَدَنَا عَلَى هَيْئَةِ الْقِرَدَةِ أَوِ الْخَنَازِيرِ وَيَنْفُخَ رُوحَ هُذَا الْإِنْسَانِ فِيهِ.

و این بدین صورت است که خداوند بدنی به شکل میمون یا خوک بیافریند و روح این انسان را در آن بدمد.

وَهُذَا هُوَ الْمَسْخُ فِي حَالِ الْحَيَاةِ.

و این همان مسخ در حال زندگی است.

وَقَدْ يَكُونُ ذَلِكَ بَعْدَ الْمَمَاتِ، تَعْذِيبًا لِلْمَمْسُوخ؛ إِذْ الْمَمْسُوحُ يَرَى وَيُشَاهِدُ نَفْسَهُ بِصُورَةِ الخِنزِيرِ مَثَلًا.

و ممکن است این حالت پس از مرگ به عنوان عذابی برای مسخ شده رخ دهد؛ زیرا مسخ شده خود را به شکل خوک می بیند و مشاهده می کند.

وَيَرَى أَنَّهُ فِي بَدَنِ عَلَى هَذِهِ الطَّيْقَةِ الرَّدِيقَةِ الَّتِي يَحْتَرِزُ النَّاسُ عَنْهَا وَيَضْرِبُوهَا، بِلَا افْتِدَارٍ عَلَى فِعْلٍ مِّنَ الأَفعَالِ.

و خود را در بدنی با این شکل زشت می بیند که مردم از آن پرهیز میکنند و به آن ضربه می زنند، بدون اینکه قدرتی برای انجام کاری داشته باشد.

فَهُوَ يَعْرِفُ النَّاسَ لِوُجُودِ رُوحِهِ الشَّاعِرِ الْمُدْرِكِ فِي هَذَا الْبَدَنِ، وَلَكِنَّ النَّاسَ لَا يَعْرِفُونَهُ.

او مردم را می شناسد چون روح درک کننده اش در این بدن وجود دارد، اما مردم او را نمی شناسند.

كَمَا وَرَدَ نَظِيرُ ذُلِكَ لِعَبْدِ الْمَلِكِ بْن مَرْوَانَ وَلِعُمَرَ بْن سَعْدٍ وَغَيْرِهِمَا.

چنان که مشابه آن در مورد عبدالملک بن مروان و عمر بن سعد و دیگران آمده است.

وَقَدْ يُجْعَلُ رُوحُ الْإِنْسَانِ فِي بَدَنِ إِنْسَانٍ آخَرَ ، كَمَا لَا يُبْعَدُ أَنْ يُفْعَلَ ذلِكَ فِي الرَّجْعَةِ.

و ممكن است روح انسان در بدن انسانی دیگر قرار داده شود، همان طور که بعید نیست این کار در رجعت انجام شود.

تجدد بدن در طینت نیست در مواد زائد بدن است.

وَحْلَاصَةُ الْكَلَامِ : إِنَّ مَادَّةَ أَصْلِيَّةَ كُلِّ بَدَنٍ وَرُوحٍ مَحْفُوظَةٌ لَا تَزِيدُ وَلَا تَنْقُصُ.

خلاصه کلام اینکه ماده اصلی هر بدن و روح محفوظ است و نه افزوده می شود و نه کاسته.

وَ (214) مَا اسْتَكْشَفَهُ الْحَكَمَاءُ الْمُسْتَحْدَثُونَ مِنْ تَحَدُّدِ الْأَبْدَانِ فِي كُلِ أَرْبَعِينَ يَوْمًا أَوْ فِي أَلاُسْبُوعِ.

و آنچه حکمای معاصر از تجدید بدنها در هر چهل روز یا هر هفته کشف کرده اند.

فَإِنَّمَا هُوَ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْفَضْلَاتِ الزَّائِدَةِ، لَا الْمَادَّةِ الْأَصْلِيَّةِ وَالطِينِ الْبَسِيطِ الْمَخْلُوقِ مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيط.

تنها مربوط به فضولات اضافی است و نه ماده اصلی و طینت ساده ای که از آب ساده خلق شده است.

كَيْفَ وَهُمْ لَمَّ يَبْلُغُوا فِي الْكَشْفِيَّاتِ إِلَى مِثْلِ هَذِهِ الطُّيُونِ الدَّقِيقَةِ اللَّطِيفَةِ؟!

چگونه ممکن است، در حالی که آنها در اکتشافات خود به چنین طینت های دقیق و لطیفی دست نیافته اند؟!

نَعَمْ فِي عَالَمَ الْقَضَاءِ تَخْتَلِطُ هَذِهِ الْمَادَّةُ الْأَصْلِيَّةُ بِطِينَةٍ أُخْرَى، وَفِي الْقِيَامَةِ تَرُدُّ كُلُّ طِينَةٍ إِلَى أَصْلِهَا مَعَ مَا تَرَتَّبَ عَلَيْهَا مِنَ الْآثَارِ وَالنَّتَائِحِ الْخَبِيثَةِ أَوِ السَّعِيدَةِ.

بله؛ در عالم قضا این ماده اصلی با طینت دیگری مخلوط می شود و در قیامت هر طینت به اصل خود باز می گردد، همراه با آثاری که بر آن مترتب شده است خواه آثار خبیثه يا سعيده.

وَيُعَذِّبُ الْمَادَّةُ الْأَصْلِيَّةُ أَوْ تُتَابُ لأَجْلِ كَوْنِهَا قَادِرَةٌ بِالْإِطَاعَةِ وَالْعِصْيَانِ.

و ماده اصلی به سبب قابلیت اطاعت و عصیان یا عذاب میبیند یا پاداش داده می شود.

فَالْآثَارُ تَرُدُّ إِلَى مُوَتِرَاتِهَا، وَهُمَا تَجْمُوعًا يَرُدَّانِ إِلَى أَصْلِهِمَا وَعُنْصُرِهِمَا وَجَوْهَرِهِمَا الْعَلَتِينِي أَو السجيني.

پس آثار به مؤثرات خود بازمی گردند، و هر دو مجموعاً به اصل، عنصر و جوهر علتین یا سجین خود بازگشت می کنند.

وَهُذَا مَعْنَى تَبْدِيلِ الْحَسَنَاتِ بِالسَّيِّئَاتِ وَبِالْعَكْسِ بِتَبْدِيلِ مَنْشَأَيْهِمَا.

و این همان معنای تبدیل حسنات به سیئات و برعکس از طریق تبدیل منشأ آن هاست.

وَالْمَوَادُ الْأَصْلِيَّةُ تُقَابُ أَوْ تُعَذِّبُ إِنْ لَمْ يَعْفُ اللهُ تَعَالَى عَنْهَا بِفَضْلِهِ وَكَرَمِهِ لِأَجْلِ الْإِطَاعَةِ عَنْ قُدْرَةِ وَالْعِصْيَانِ عَنْ قُدْرَةٍ.

و مواد اصلی یا پاداش می گیرند یا عذاب می بینند، مگر اینکه خداوند متعال به فضل و کرم خود از آنها بگذرد، به دلیل اطاعت از روی قدرت یا عصیان از روی قدرت

مادی بودن روح.

وَبِالْجُمْلَةِ، فَعَالَمُ التَّقْدِيرِ عَالَم تَكْمِيمِ مَوَادِ الْأَبْدَانِ وَالْأَرْوَاحِ وَتَقْدِيرِهَا وَتَعْيِينِ مِقْدَارٍ مِّنَ الطَّيِّنَةِ لِأَجْلِ بَدَنِ الْأَشْخَاصِ، وَمِقْدَارٍ مِّنْهَا لِأَجْلِ رُوحِهَا.

و خلاصه اینکه عالم تقدیر، عالم تعیین مقدار مواد بدنها و ارواح است و مقداری از طینت برای بدن اشخاص و مقداری برای روح آنها مشخص می شود.

فَإِنَّ الْأَرْوَاحَ الَّتِي يُعَبَّرُ عَنْهَا فِي الرِّوَايَاتِ بِلَفْظِ الْقَلْبِ أَيْضًا مَادِيَّةٌ بِصَرِيحٍ رِوَايَاتٍ كَثِيرَةٍ.

زیرا ارواحی که در روایات از آنها به «قلب» تعبیر شده نیز به صراحت در روایات متعدد مادی هستند.

فَإِنَّ الرُّوحَ مُشْتَقَةٌ مِنَ الرِّيح، فَهُوَ جِسْمٌ لَطِيفٌ فِي غَايَةِ اللَّطَافَةِ كَالنَّسِيمِ اللَّطِيفِ بِكَمَالِ اللَّطَافَةِ.

زیرا روح از «ریح» مشتق شده و جسمی است بسیار لطیف، مانند نسیمی لطیف با نهایت ظرافت.

وَهذَا يُعَدَّرُ عَنْهُ بِالنَّسَمَةِ، كَمَا وَرَدَ: «يَا بَارئ القَّسَمِ» (1) .


1) كمال الدين 1 / 267؛ مصباح المتهجد / 181 و 360؛ مهج الدعوات 23 و 155 و 245

و به همین دلیل از آن به «نسمه» یاد می شود، چنان که در روایت آمده است: «يا بارئ النسم».

بَلْ هُوَ أَلْطَفُ مِنَ النَّسِيمِ اللَّطِيفِ بِدَرَجَاتٍ كَثِيرَةٍ، وَلَيْسَ حُرُوجُهُ عَنِ الْبَدَنِ أَوِ النُّقُبِ وَالْمَنَافِذِ وَدُخُولُهُ فِيهَا بِعَزِيزِ وَلَا صَعْبٍ.

بلکه از نسیم لطیف نیز به درجات بسیاری لطیف تر است و خروج یا ورود آن از بدن یا روزنه ها و منافذ دشوار یا سخت نیست.

وَقَدْ صُرْحَ في رِوَايَاتٍ كَثِيرَةٍ بِأَنَّهُ جِسْمٌ مَخْلُوق مِنَ الطَّيئَةِ الْعَلِيِّنِيَّةِ أو السَجِينِيَّةِ التَيْنِ هُمَا مَوَادُّ أَبْدَانِ الْأَئِمَّةِ أَوِ الْفَرَاعِنَةِ الْعُتَاةِ.

و در بسیاری از روایات تصریح شده که روح جسمی است که از طینت علین یا سجین خلق شده؛ طینتی که مواد بدن ائمه یا فرعونیان سرکش از آن ساخته شده است.

وَهُوَ دَاخِلٌ فِي الْبَدَنِ.

و این روح در بدن قرار دارد.

وَهُوَ الْمُدْرِكُ الشَّاعِرُ الْمُلْتَةُ الْمُتَأَيُّ، وَيُدْرِكُ الْبَدَنَ وَيَلْتَذُ وَيَتَأَمَّ بِهِ، أَيْ بِوَاجِدِينِهِ إِيَّاهُ وَمَالِكِيَّتِهِ لَهُ كَمَا في صَرِيح الروَايَةِ.

و او همان درک کننده، حس کننده، لذت برنده و درد کشنده است که بدن را درک می کند و با داشتن و مالکیت آن، لذت می برد و درد می کشد، همان طور که در روایت صریح آمده است.

وَهُوَ الَّذِي [يُبْصِرُ] الأَشْيَاءَ مِنْ كُوَّةِ الْبَصَرِ، وَقَدْ يُغْشَى كَمَا يُغْشَى الشَّمْسُ [بِالْغَمَامِ] أَوْ حِجَابٍ آخَرَ.

و او همان است که اشیاء را از پنجره بینایی میبیند و ممکن است مانند خورشید که با ابر یا حجابی دیگر پوشیده می شود، پوشانده شود.

وَهذَا الرُّوحُ هُوَ الْقَلْبُ الَّذِي يَحِنُّ إِلَى إِمَامِهِ وَمَوْلَاهُ وَمِنْ خُلِقَتْ طِينَتُهُ مِنْهُ.

و این روح همان قلبی است که به امام و مولایش اشتیاق دارد و طینتش از او آفریده شده است.

وَيَشْهَدُ عَلَى تَرَادُفِ لَفْظَيِ الرُّوحِ وَالْقَلْبِ التَّعْبِيرُ بِخَوَاصِ مَخْصُوصَةٍ مُعَيَّنَةٍ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا؛ فَإِنَّهُ جَعَلَ النِينِ إِلَى الْأَئِمَّةِ فِي بَعْضِ الرِّوَايَاتِ مُسْتَنَدًا إِلَى الْقَلْبِ وَفِي بَعْضِهَا إِلَى الرُّوحِ، وَكَذَا بَعْضُ الخَوَاصِ الأُخَرِ.

و این که روح و قلب به طور مترادف به کار می روند، از این روشن است که در برخی روایات حنین به ائمه به قلب نسبت داده شده و در برخی دیگر به روح، و همچنین در مورد برخی خواص دیگر.

فلاسفہ، بوئی از نفس ناطقه نبرده و آن را روح پنداشته اند.

وَبِالْجُمْلَةِ، فَالْأَرْوَاحُ كُلُّهَا، حَتَّى رُوحُ نَبِيِّنَا (صلی الله علیه و آله وسلم) وَأَوْصِيَائِهِ حِسْمٌ وَمَادِيُّ، وَلَيْسَتْ بِمُجَرَّدَةٍ عَنِ الْمَادَّةِ كَمَا تَوَهَّمَهُ الْفَلَاسِفَةُ الْعُمْيَاءُ فَضْلًا عَنْ كَوْنِهَا إِنِّيَّاتٍ تَحْضَةٍ وَوُجُودَاتٍ صِرْفَةٍ.

به طور خلاصه تمام ارواح حتی روح پیامبر ما و اوصیای او جسمانی و مادی هستند و مجرد از ماده نیستند، برخلاف آنچه فلاسفه نابینا گمان کرده اند، چه رسد به اینکه آنها را صرفاً موجوداتی محض و ذاتیات محض بدانیم.

كَمَا تَوَهَّمَهُ الشَّيْخُ الإِشْرَاقِيُّ وَبَعْضُ مُقَلِدِيهِ كَالصَّدْرِ الشِيرَازِي فِي أَسْفَارِهِ وَسَائِرِ کُتُبِهِ.

همان گونه که شیخ اشراقی و برخی از مقلدانش مانند صدر شیرازی در اسفار و سایر نوشته هایش تصور کرده اند.

فَإِنَّهُمْ جَمِيعًا قَدْ خَبَطُوا فِي الرُّوح وَمَا عَرَفُوا أَنَّهُ غَيْرُ النَّفْسِ النَّاطِقَةِ.

زیرا آنها همگی درباره روح دچار اشتباه شدند و نفهمیدند که روح غیر از نفس ناطقه است.

وَمَعْرِفَةُ النَّفْسِ النَّاطِقَةِ بِمَعْزِلٍ عَنْ هُؤُلَاءِ الْقَوْمِ الْمُعْرِضِينَ عَنِ الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ، التَّابِعِينَ لِلْأُرُوبَائِيِّينَ الْقُدَمَاءِ.

و معرفت نفس ناطقه از این گروه که از کتاب و سنت روی گردان و تابع اروپاییان قدیم هستند، دور است.

مَعَ أَنَّهُمْ لَوْ رَجَعُوا إِلَى الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ، مَا عَرَفُوا كُنْهَ النَّفْسِ وَحَقِيقَتَهَا؛ لِأَنَّ اللَّهَ وَحُجَجَهُ قَدْ بَنَوْا عَلَىٰ إِجْمَالِ هَذَا الْمَطْلَبِ وَعَدَمٍ كَشْفِهِ غَايَةَ الْكَشْفِ.

حتی اگر به کتاب و سنت مراجعه کنند حقیقت و ماهیت نفس را نمی فهمند؛ زیرا خداوند و حجت های او بر اجمال این موضوع و عدم آشکار کردن کامل آن بنا نهاده اند.

مُضَافًا إِلَى عَدَمِ تَحَوُّلِ بَعْضِ الرُّوَاةِ لِنَيْلِ كَمَالِ الْمَطْلَبِ، فَلِهَذَا بَقِيَ مُنْدَهِجًا.

علاوه بر اینکه برخی راویان توانایی درک کمال این مطلب را نداشتند، بنابراین این موضوع همچنان در ابهام باقی ماند.

وَقَدْ بَيَّنَّاهُ بِالْمِقْدَارِ الْوَارِدِ الْمُجَازِ فِي بَيَانِهِ وَقُلْنَا : إِنَّ الْمَاهِيَّةَ الْوَاجِدَةَ لِنُورِ الْوَلَايَةِ وَلِشُعُورِهَا وَقُدْرَتِهَا وَسَائِرِ كَمَالَاتِهَا هِيَ النَّفْسُ (215) النَّاطِقَةُ.

ما این موضوع را به میزان مجاز توضیح داده ایم و گفتیم ماهیتی که واجد نور ولایت، شعور، قدرت و دیگر کمالات شده، همان نفس ناطقه است.

وَبِعِبَارَةٍ أُخْرَى : إِنَّنَا عِبَارَةٌ عَنِ الْبَدَنِ وَالرُّوحِ وَكِلَاهُمَا مَادِيَّانِ جِسْمَانِ.

به عبارت دیگر، ما از بدن و روح تشکیل شده ایم و هر دو مادی و جسمانی هستند.

وَقَدْ أَعْطَى اللهُ تَعَالَى رُوحَنَا شِدَّةً وَقُدْرَةٌ وَعِلْمًا وَسُلْطَنَةً وَشُعُورًا مِنْ شِدَّةِ نُورٍ الْوَلَايَةِ وَقُدْرَتِهِ وَعِلْمِهِ وَسُلْطَنَتِهِ فِي التَّصَرُّفِ فِي الْأَشْيَاءِ.

خداوند متعال به روح ما شدت، قدرت، علم سلطه و شعوری عطا کرده که ناشی از شدت نور ولایت، قدرت، علم و سلطه او در تصرف بر اشیاء است.

وَذُلِكَ بِأَنْ جَعَلَنَا مَالِكِينَ لِنُورِ الْوَلَايَةِ وَوَاجِدِينَ إِيَّاهُ بِالْمِقْدَارِ الَّذِي شَاءَ، فَنَفْسِيَّةُ الرُّوحِ إِنَّمَا هِيَ بِهَذَا الِاعتِبَارِ.

و این از طریق این است که ما را مالک و واجد نور ولایت به میزان مشیت خود قرار داده است، و نفسیت روح نیز دقیقاً با این لحاظ است.

وَمِنَ الْوَاضِح أَنَّ هَذِهِ الْوَاجِدِيَّةَ لَيْسَتْ شَيْئًا مُسْتَقِلًا فِي قِبَالِ الرُّوح وَالْبَدَنِ، بَلْ هِيَ حَيْنِيَّةُ وَاجِدِيَّةِ الرُّوح نُورَ الْوَلَايَة.

و روشن است که این واجدیت چیزی مستقل در مقابل روح و بدن نیست بلکه همان حيثيت واجدیت روح نسبت به نور ولایت است.

فَهْذِهِ هِيَ النَّفْسُ النَّاطِقَةُ وَمَا بِمَا يَمَتَارُ الْإِنسَانُ عَنِ الْحَيَوَانِ.

این همان نفس ناطقه است و چیزی است که انسان را از حیوان متمایز می کند.

وَقَدْ يُعَبَّرُ عَنْهَا فِي الرِّوَايَاتِ بِرُوحِ الْعَقْلِ، وَهَذَا هُوَ وَجْهُ الْعَقْلِ الْكُلِّي كَمَا فِي حَدِيثِ الْمُسْتَدْرَكِ.

و در روایات از آن با عنوان روح العقل» یاد می شود، و این همان عقل کلی است، همان طور که در حدیث مستدرک آمده است.

غذای روح.

وَأَمَّا الرُّوحُ، فَهُوَ أَمْرٌ مَادِي يُشَارِكُ فِيهِ الحَيَوَانُ وَالْإِنسَانُ وَالْمَلَك وَالحِنُ وَالشَّيْطَانُ.

اما روح، امری مادی است که حیوان انسان، فرشته جن و شیطان در آن مشترک هستند.

وَحَيْتُ إِنَّ لَهُ الْقُدْرَةَ وَالتَّسَلَّطَ عَلَى الْبَدَنِ، وَرَدَ أَنَّهُ مِنْ عَالَمَ الْمَلَكُوتِ وَالْقُدْرَةِ.

و چون روح توانایی و تسلط بر بدن دارد گفته شده که از عالم ملکوت و قدرت است.

وَقَدْ يُعَبَّرُ عَنْهُ فِي الْأَحَادِيثِ بِالنَّفْس وَجَوْهَرُهُ مِنَ الريح.

و در احادیث از روح با نام «نفس» یاد شده و جوهر آن از باد است.

وَهُوَ يَتَغَذَّى بِأَغْذِيَةٍ كَمَا يَتَغَذَّى الْبَدَنُ بِهَذِهِ الْأَغْذِيَةِ الْكَثِيفَةِ، وَكَمَا يَتَغَذَّى الْمَلَائِكَةُ وَالْحِنُ وَالشَّيَاطِينُ، وَكَمَا يَتَغَذَّى أَهْلُ الْجَنَّةِ.

روح همان گونه که بدن از غذاهای کثیف تغذیه می کند از غذاهایی تغذیه می کند و همچنین ملائکه، جن، شياطين و اهل بهشت تغذیه می کنند.

وَغِذَاءُ الرُّوحِ لَطِيفٌ مِنْ جِنْسِ نَفْسِهِ، فَلَعَلَّهُ كَانَ مِنْ نَسِيمِ الْعَرْشِ.

و غذای روح لطیف است و از جنس خود اوست و شاید از نسیم عرش باشد.

وَلَيْسَ لِلرُّوح زِيَادَةٌ وَنُقْصَانٌ وَسَمَنْ وَهُزَالٌ مِقْدَارِي كَيْ يَكُونَ التَّعَذِي لأَجْلِ بَدَلِ الْمُتَحَلَّلَاتِ.

روح افزایش و کاهش، چاقی و لاغری مقداری ندارد که تغذیه به منظور جایگزینی مواد تحلیل رفته باشد.

فَإِذَنْ يَكُونُ التَّعَدِّي لِمَحْضِ الِالْتِدَاذِ فَقَطْ مِنْ دُونِ تَحْلِيلٍ وَفُضُولٍ وَدَفْعِ.

بنابراین تغذیه روح صرفاً برای لذت بردن است، بدون تحلیل، فضولات یا دفع.

بَلْ إِنْ كَانَ دَفْعٌ، فَكَدَفَع أَهْل الجَنَّةِ بِالْعَرَقِ.

و اگر دفعی باشد، مانند دفع اهل بهشت از طریق عرق است.

وَالْغَرَضُ: إِنَّ التَّعَذِي لِأَجْل الِالْتِذَاذِ كَمَا يَلْتَذُ رُوحُكَ فِي النَّوْمِ بِالتَّعَذِي مِنَ الْأَغْذِيَةِ اللَّذِينَةِ.

و هدف این است که تغذیه به منظور لذت بردن است همان گونه که روح شما در خواب با تغذیه از غذاهای لذیذ لذت می برد.

فاصله گرفتن روح از بدن در خواب.

وَبِالجُمْلَةِ: وَهذَا الرُّوحُ عِنْدَ النَّوْمِ يَخْرُجُ مِنَ الْبَدَنِ وَيُفَارِقُهُ مَعَ بَقَاءِ سُلْطَانِهِ عَلَى الْبَدَنِ لِأَجْلِ قَابِلِيَّةِ الْبَدَنِ لِأَنْ يَكْتَسِيَ بِهِ الرُّوحُ.

به طور خلاصه، این روح هنگام خواب از بدن خارج می شود و از آن جدا می گردد، اما سلطه اش بر بدن باقی می ماند؛ زیرا بدن قابلیت دارد که روح بر آن پوشانده شود.

وَأَمَّا حَالُ الْمَوْتِ، فَيُفَارِقُهُ مَعَ انْقِطَاعِ سُلْطَانِهِ عَنْ هَذَا الْبَدَنِ، وَلَكِنْ مِنَ الْمُمْكِنِ أَنْ يَتَسَلَّطَ عَلَى بَدَنِ آخرَ، بَلْ يُمْكِنُ تَسَلَّطُهُ عَلَى الْبَدَنِ الْآخر في عَالَمَ الدُّنْيَا أَيْضًا بِأَنْ يَكُونَ لَهُ كِسَاءَانِ.

اما در حالت مرگ، روح از بدن جدا شده و سلطه اش بر آن قطع می شود، اما ممکن است بر بدنی دیگر تسلط يابد و حتی در دنیای مادی نیز میتواند بر بدن دیگری تسلط داشته باشد به گونه ای که دو پوشش داشته باشد.

هذَا مُضَافًا إِلَى إِمْكَانِ تَغَلُّظِ هَذَا الرُّوحِ بِغِلْظَةِ الْعُنْصُرِيَّاتِ عَلَى صُورَةٍ خَاصَّةٍ وَشَكْلٍ مَخْصُوصٍ فِي الْحَيَاةِ وَالْمَمَاتِ كِلَيْهِمَا، كَمَا رُوِيَ عَنِ الْحَسَنِ (علیه السلام) في عَلى (علیه السلام) حِينَمَا كَانَ أَبْنَاهُ الْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ يَحْمِلَانِ جَنَازَتَهُ ظَهْرَ الْكُوفَةِ.

این افزون بر امکان غلظت یافتن این روح با غلظت عناصر به شکلی خاص در حیات و مرگ است، همان گونه که از امام حسن (علیه السلام) درباره امام علی (علیه السلام) روایت شده که فرزندانش امام حسن و امام حسین جنازه او را بر پشت کوفه حمل می کردند.

وَهذَا الرُّوحُ يَتَحَرَّكُ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِينَ حَالَ النَّوْمِ.

و این روح در هنگام خواب در آسمانها و زمین حرکت می کند.

ردّ قالب مثالی در عالم برزخ.

وَهُذَا الرُّوحُ هُوَ عَيْنُ الْبَدَنِ الْمِثَالِي فِي عَالَمَ الْبَرْزَحَ عَلَى مَا هُوَ فِي الرِّوَايَاتِ الْكَثِيرَةِ.

و این روح همان بدن مثالی در عالم برزخ است همان گونه که در روایات متعدد آمده است.

وَلَيْسَ لَهُ قَالِبٌ آخَرُ يَكْتَسِيهِ كَيْ يُسَمَّى بِالْقَالِبِ الْمِثَالِي، كَمَا يَتَوَهَّمُ مِنْ ظَوَاهِرٍ بَعْضِ الْأَحَادِيثِ الْمُجْمَلَةِ مِنْ هَذِهِ الْجِهَةِ.

و روح قالب دیگری ندارد که به آن پوشیده شود و به عنوان قالب مثالی شناخته شود، همان گونه که از ظواهر برخی احادیث مبهم چنین برداشت می شود.

بَلِ الْقَالِبُ الْمِثَالِيُّ لَيْسَ إِلَّا هَذَا الرُّوحَ بِعَيْنِهِ؛ فَإِنَّهُ بَعْدَ الخُرُوجِ عَنِ الْبَدَنِ يَتَصَوَّرُ بِصُورَةٍ مُشَارِمَةٍ لِصُورَةِ هذَا الْبَدَنِ الدُّنْيَوِيِّ.

بلکه قالب مثالی چیزی جز همین روح نیست؛ زیرا پس از خروج از بدن به صورتی مشابه با بدن دنیوی تصور می شود.

وَهذَا الرُّوحُ هِيَ الْجَوْهَرَةُ الْقَدِيمَةُ الْمُنْتَقِلَةُ في الأَصْلَابِ وَالْأَرْحَامِ.

و این روح همان جوهره قدیمی است که در صلبها و رحمها منتقل می شود.

وإنما عُيّرَ عَنْهُ فِي الْحَدِيثِ بِالْجَوْهَرَةِ الْقَدِيمَةِ، لِكَوْنِهِ أَقْدَمَ مِنْ هَذَا الْبَدَنِ الْعَنْصُرِي، حَيْثُ أُخِذَ عَنْهُ الْمَوَاثِيقُ فِي عَالَمَ الْأَرْوَاحِ فِي صُورَةِ الذَّرِ الَّذِي كَانُوا يَدِبُّونَ كَمَا مَرَّ مُفَصَّلًا.

و این روح در حدیث به جوهره قدیمی تعبیر شده است زیرا از این بدن عنصری قدیمی تر است، جایی که در عالم ارواح پیمانها از آن گرفته شد، در حالی که به صورت ذرات کوچک حرکت می کردند، همان طور که پیش تر به تفصیل بیان شد.

علاقه روح به نطفه قبل از نفخ در بدن.

وَلِهَذَا الرُّوحِ عَلَاقَةٌ بِالنُّطْفَةِ الَّتِي تَصِيرُ (216) بَدَنَا لَهُ؛ إِذْ قَدْ رَأَى مَادَّةَ هَذِهِ النُّطْفَةِ وَطِينَتَهَا فِي عَالَمَ الذَّرِ وَعَرَفَهَا، وَمِنْ ذلِكَ الزَّمَانِ لَهُ عَلَاقَةٌ بِطِينَةِ بَدَنِهِ الَّتى تَكُونُ في هَذِهِ النُّطْفَةٍ.

و این روح با نطفه ای که تبدیل به بدن او می شود، ارتباط دارد؛ زیرا ماده و طینت این نطفه را در عالم ذر دیده و آن را شناخته است و از آن زمان با طینت بدن خود که در این نطفه است، ارتباط دارد.

فَلِذَا يَكُونُ حَاضِرًا في الرَّحِم عِنْدَ النُّطْفَةِ وَنَاظِرًا إِلَيْهَا نَظَرَ شَفَقَةٍ وَعَلَاقَةٍ وَيَتَصَرَّفُ فِيهَا.

بنابراین، روح هنگام حضور نطفه در رحم حاضر است و با نگاهی مملو از محبت و علاقه به آن نگاه می کند و در آن تصرف می کند.

وَلَوْلَا تَصَرُّفُهُ ، لَمَا حُوِلَتِ النُّطْفَةُ مِنْ حَالٍ إِلَى حَالٍ، وَلكِنْ حَيْثُ لَمْ يُنْفَحْ فِيهَا وَلَمَّ تَصِرِ النُّطْفَةُ وَاحِدَةً لَهُ مَالِكَةٌ إيَّاهُ، لَا تَكُونُ النُّطْفَهُ حَيَّةٌ.

و اگر این تصرف وجود نداشت، نطفه از حالتی به حالت دیگر تغییر نمی کرد، اما چون هنوز در آن دمیده نشده و نطفه مالک روح نشده است، زنده نیست.

فَحَيَاتُهَا بَعْدَ نَفْخِهِ فِيهَا، إِذْ بِهِ الحَيَاةُ.

زندگی نطفه از دمیده شدن پس روح در آن آغاز میشود؛ چراکه زندگی به واسطه اوست.

وَلِذَا قَدْ يُعَبَّرُ عَنْهُ بِحَيَاةِ الْإِنسَانِ؛ لِأَنَّ بِالرُّوحِ يُدْرِكُ الْبَدَنُ وَيَعْلَمُ وَيُبْصِرُ وَيَسْمَعُ وَيَتَحَرَّكُ، فَهُوَ حَيَاتُهُ.

به همین دلیل از روح به عنوان حیات انسان یاد می شود؛ زیرا بدن از طریق روح درک می کند، می فهمد، می بیند، می شنود و حرکت می کند.

وَهِذَا وَرَدَ فِي الرِّوَايَةِ أَنَّ الرُّوحَ عُدِيَ الْحَيَاةَ يَكُونُ فِي الرَّحِمِ عِنْدَ النُّطْفَةِ.

و به همین دلیل در روایت آمده است که روح قبل از حیات، در رحم حضور دارد.

وَمَعْنَى عُدِي الْحَيَاةَ، أَيْ: غَيْرَ الْحَيَاةِ؛ إذْ لَمْ يُنْفَحْ بَعْدُ فِيهَا كَيْ تَكُونَ حَيَّةٌ.

و معنای "عدى الحياة" این است که هنوز به حیات نرسیده است؛ زیرا هنوز در آن دمیده نشده تا زنده شود.

هذَا تَمَامُ الْكَلَامِ في عَالَمَ الْمَشِيَّةِ وَالْإِرَادَةِ وَالتَّقْدِيرِ.

این پایان سخن در عالم مشیت، اراده و تقدیر است.

نظر مرحوم میرزا در مادی بودن هر چیز جز خدا حتى اظله و وحدت ظل و روح.

وَلَكِنَّ الشَّيْحُ الأُسْتَاذُ دَامَ ظِلُّهُ ذَهَبَ إِلَى وَحْدَةِ الشَّبَحَ وَالرُّوحِ، وَقَالَ بِأَنَّ الْمُرَادَ مِنَ الشَّبَحَ وَالظَّلِ الْوَارِدِ فِي الرِّوَايَاتِ هُوَ الرُّوحُ ، فَإِنَّهُ قَدْ يُطْلَقُ عُرْفًا عَلَى الْبَدَنِ الْخَالِي عَنِ الرُّوحِ، وَقَدْ يُطْلَقُ عَلَى الرُّوحِ الخالي عَنِ الْبَدَنِ، كَمَا أَنَّهُ يُطْلَقُ عَلَى الشَّبَحَ الْمَرْنِي مِنْ بَعِيدٍ، وَكُلُّ هَذِهِ الْإِطْلَاقَاتِ إِنَّمَا هُوَ بِمَلَاكِ كَوْنِ الشَّبَحَ مُمَائِلًا لِذِي الشَّبَحَ عَلَى وَجْهِ الْإِرَاءَةِ فَكَأَنَّهُ يَرَاهُ.

اما شیخ استاد دامت ظله به وحدت شبح و روح معتقد است و می گوید که مراد از شبح و ظل که در روایات آمده است همان روح است زیرا این دو واژه گاهی بر بدن بدون روح و گاهی بر روح بدون بدن اطلاق می شود، همان گونه که بر شبحی که از دور دیده می شود نیز اطلاق می گردد.

فَالشَّبَحُ وَالظُّلُ وَالْمِثَالُ كُلُّهَا عِبَارَةٌ عَنِ الرُّوحِ . فَلَيْسَ لَنَا عَالَمَ الْأَظِلَّةِ الْمُجَرَّدَةِ عَنِ الْحِسْمِيَّةِ وَالْمَادِيَّةِ كِي يَكُونَ هُوَ عَالَمَ الْمَشِيَّةِ، بَلْ كُلُّ مَا سِوَى اللَّهِ مَادِيٌّ جِسْمَانِي، وَعَالَمُ الْمَشِيَّةِ هُوَ عَالَمُ الْأَرْوَاحِ وَالدَّرِ الْأَوَّلِ، وَلَيْسَ ظِلَّا وَصُورَةٌ مُجَرَّدَةٌ عَنِ الْمَادَّةِ نَظِيرَ الصُّورَةِ الْقَائِمَةِ فِي الْمِرْآةِ.

پس شبح، ظل و مثال همه همان روح هستند. بنابراین، عالمی به نام عالم ظل ها که مجرد از جسم و ماده باشد و به عالم مشیت مربوط باشد، وجود ندارد. بلکه هر چیزی جز خدا، مادی و جسمانی است و عالم مشیت همان عالم ارواح و ذر نخستین است، نه ظل و صورتی مجرد از ماده مانند تصویر در آینه.

وَدَلِيلُهُ دَامَ ظِلُّهُ هِيَ الأَدِلَّهُ الَّتِي أَقَامَهَا صَاحِبُ الْعِلْمِ الْجَمْعِيَا عَلَىٰ مَدَّعَاهُ مِنَ الرِّوَايَاتِ.

و دلیل او دامت ظله همان دلایلی است که صاحب علم جمعی از روایات برای ادعای خود اقامه کرده است.

ثُمَّ إِنَّهُ يُحْرَىٰ بِنَا ذِكْرُ كَلَامٍ نَقَلَهُ دَامَ ظِلُّهُ عَنْ صَاحِبِ الْعِلْمِ الْجَمْعِيَا، وَلَنِعْمَ الْكَلَامُ هَذَا الْبَيَانُ الرَّائِقُ، فَحَرِي بِالذِكْر مَكَرَّرًا ثُمَّ مَكَرَّرًا وَإِنْ كَانَ غَيْرَ مَرْبُوطٍ بِمَا نَحْنُ فِيهِ مِنَ الْمَبْحَثِ.

سپس ذکر کلامی که دامت ظله از صاحب علم جمعی نقل کرده است، شایسته است؛ و چه خوب است این بیان دلنشین که تکرار آن چندین بار سزاوار است، حتی اگر با بحث فعلی ما مرتبط نباشد.

اهل بیت علیهم السلام آیت عظمت و قدوسیت حق هستند.

فَتَقُولُ : إِنَّهُ قَالَ: يَجِبُ فِي مَقَامِ مَعْرِفَةِ النَّبِيِّ وَأَوْصِيَائِهِ الْمَعْصُومِينَ: عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ مُؤْمِنٍ بِهِمْ: أَنْ يُعْتَقَدَ فِي هَذِهِ الذَّوَاتِ الْمُقَدَّسَةِ الْمَعْصُومَةِ أَمْرَيْنِ.

می گوییم اوا :گفت بر هر مسلمان مؤمنی که به پیامبر و اوصیای معصوم او ایمان دارد، واجب است که در مورد این ذوات مقدسه معصوم دو نکته را اعتقاد داشته باشد.

أَحَدُهُمَا: كَوْثُهُمْ آيَةَ عَظَمَةِ اللَّهِ تَعَالَى . وَهُوَ مَعْنَى قَوْلِهِمْ: «وَقُولُوا فِي حَقْنَا مَا شِئْتُمْ» (1) .

اول اینکه آنان نشانه عظمت خداوند متعال هستند و این معنای سخنشان است درباره ما هر چه می خواهید بگویید.

وَثَانِيهُمَا: إِنَّهُمْ آيَةً قُدُوسِيَّةِ اللَّهِ وَسَبُوعِيَّتِهِ. وَهُوَ مَعْنَى قَوْلِهِمْ: «نَزِلُونَا عَنِ الرُّبُوبِيَّةِ».

و دوم: اینکه آنان نشانه قداست و پاکی خداوند هستند. و این معنای سخنشان است: «ما را از مقام ربوبیت پایین بیاورید».

فَيَجِبُ عَلَى جَمِيعِ الْمُسْلِمِينَ إِذْعَانُ كِلَا الْأَمْرَيْنِ مَعًا، وَإِلَّا لَكَانَ مُفَرِّطًا أَوْ مُفَرِّطًا.

پس بر همه مسلمانان واجب است که هر دو نکته را با هم بپذیرند و گرنه یا افراط کرده اند یا تفریط.

وَتَفْصِيلُ الْكَلَامِ إِنَّ مَقَامَاتِ الْمَعْصُومِينَ وَدَرَجَاتِهِمُ النُّورَانِيَّةِ بِمَثَابَةٍ مِنَ الْعَظَمَةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ لَا يَتَحَمَّلُهَا الْأَنْبِيَاءُ: كَمَا لَمْ يَتَحَمَّلْهَا يُونُسُ (علیه السلام) فَضْلًا عَن الْعُرَفَاءِ وَالْفَلَاسِفَةِ.

توضیح مطلب: مقامات معصومان و درجات نورانی آنان به حدی از عظمت غیرمتناهی است که انبیا نیز توان تحمل آن را ندارند، همان گونه که یونس (علیه السلام) نتوانست چه برسد به عارفان و فلاسفه.

فَإِنَّ فُحُوهُمْ وَأَكَابِرَهُمْ وَعُظَمَاءَهُمْ أَصَاغِرُ لَمَّ يَبْلُغُوا الْحُلْمَ في هَذَا الْوَادِي، بَلْ هَذِهِ الْكُبَرَاءُ صِبْيَانٌ رُضَع بَلْ حَيَوَانٌ رَكْعَ في هَذِهِ السَّاحَةِ الْمُقَدَّسَةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ.

زیرا بزرگان و اکابر ایشان در این عرصه مقدس غیر متناهی همچون کوچکانی هستند که هنوز به بلوغ نرسیده اند، بلکه این بزرگان مانند کودکان شیرخوار بلکه حیواناتی خمیده در برابر این عظمت اند.


1) انظر: بصائر الدرجات / 241؛ الاحتجاج 2 / 438؛ الخرائج 2 / 735؛ كشف الغمّة 2 / 197؛ بحار الأنوار 25 / 279 و 283 و 289

كَيْفَ وَعَظَمَهُ وَاحِدٍ مِنْ أَصَاغِرِ أَنْبَاع هَؤُلَاءِ الْمَعْصُومِينَ: أَكْثَرُ بِدَرَجَاتٍ مِنَ الْإِنْهِ الَّذِي تَوَهَّمُوهُ وَتَخَيَّلُوهُ؟!

چگونه ممکن است، در حالی که عظمت یکی از کوچکترین پیروان این معصومان، به مراتب از خدایی که آنها تصور کرده و تخیل نموده اند، بیشتر است؟!

وَبِالجُمْلَةِ، فَدَرَجَاتُ كَمَالَاتِيمُ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ عَدَدًا وَشِدَّةً لَا تُحَاطُ لِعُقُولِ الْأَنْبِيَاءِ، فَضْلًا عَنْ غَيْرِهِمْ.

به طور خلاصه، درجات کمالات غیر متناهی آنان از نظر تعداد و شدت، حتی برای عقول انبیا نیز قابل احاطه نیست، چه برسد به دیگران.

فَكُلَّمَا شِفْتَ مِنَ الْكَلَامِ، قُلْ فِي حَقِّهِمْ وَلَا تَسْتَوْحِش ، إِذْ كُلَّمَا زَادَ عَظَمَتُهُمْ، تَزْدَادُ عَظَمَةُ خَالِقِهِمْ.

پس هر چه می خواهی درباره آنان بگو و نگران نباش زیرا هر چه عظمت آنان بیشتر باشد، عظمت خالقشان نیز افزایش می یابد.

لِأَنَّ عَظَمَةَ الْآيَةِ الْمَخْلُوقَةِ تَدُلُّ عَلَى أَعْظَمِيَّةِ خَالِقِهَا، وَلَا انْتِهَائِيَّةِ كَمَالَاتِ الْآيَةِ تَدُلُّ عَلَى كَوْنِ الخَالِقِ فَوْقَ مَا لَا انْتِهَائِيَةِ بِمَا لَا انْتِهَانِيَةِ.

زیرا عظمت یک نشانه مخلوق، نشان دهنده عظمت بیشتر خالق آن است و کمالات غیرمتناهی نشانه، بر فراتر بودن خالق از هر غیر متناهی با بی نهایت اشاره دارد.

وَهَكَذَا يَجِبُ أَنْ يَكُونَ الخَالِقُ. وَبِهَذَا يُعْرَفُ صِحَّةُ دِين الإِسْلَامِ وَحَقَّانِيَّةُ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله وسلم) لِأَنَّهُ مَا أَخْبَرَ (صلی الله علیه و آله وسلم) عَنْ مَقَامَاتِ نَفْسِهِ وَأَوْصِيَائِهِ بِمَا يُبْهِرُ فِي سَمَاع بَعْضِهَا عُقُولَ الْأَنْبِيَاءِ، فَضْلًا عَنْ كُلَّهَا، فَكَيْفَ بِغَيْرِ الْأَنْبِيَاءِ مِنْ سَائِرِ الْبَشَرِ؟!

و اینگونه باید خالق باشد. و با این وصف، صحت دین اسلام و حقانیت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) مشخص می شود، زیرا او (صلی الله علیه و آله وسلم) از مقامات خود و اوصیایش چیزهایی خبر داد که شنیدن برخی از آنها عقول انبیا را متحیر می کند، چه برسد به همه آنها، پس چگونه است حال غیر انبیا از سایر بشر؟!

فَحَيْثُ دَلَّنَا بِعَظَمَةِ أَنْفُسِهِمْ عَلَى أَعْظَمِيَّةِ اللَّهِ بِهَذِهِ الْمَثَابَةِ فِي عَيْنِ عَدَمِ التَّطَوُّرِ الثَّابِتِ مِنْ ذِكْرِهِ عُبُودِيَّتَهُمْ: نَعْرِفُ أَنَّ لَهُ (صلی الله علیه و آله وسلم) دَعْوَةَ الحَقِّ بِالْحَقِّ، فَهُوَ حَقِيقٌ بِالاتِّباع.

پس چون او با عظمت نفسهایشان ما را به عظمت بیشتر خداوند با این مرتبه راهنمایی کرد، در حالی که ثابت کرده است ذکر عبودیت آنان تطور ندارد، می فهمیم که او (صلی الله علیه و آله وسلم) دعوی حقیقی به حق دارد و شایسته پیروی است.

وَبِالْجُمْلَةِ، فَقُلْ: إِنَّ عِلْمَهُمْ: غَيْرُ مُتَنَاهِ وَبِلَا أَمَدٍ إِلَى الْأَبَدِ بِجَمِيعِ الْجُزْنِيَّاتِ وَالْكُلِيَّاتِ وَالْأَرْضِينَ وَالسَّمَاوَاتِ، وَهَذِهِ النَّشْأَةِ وَسَائِرِ النَّشَاتِ، وَقُدْرَكُهُمْ غَيْرُ مُتَنَاهِيَةٍ أَبَدًا.

به طور خلاصه، بگو: علم آنان غیر متناهی و تا ابد بی پایان است؛ چه در جزئیات و چه در کلیات، چه در زمین ها و آسمان ها، چه در این جهان و چه در سایر عوالم قدرت آنان نیز تا ابد غیر متناهی است.

فَلَهُمْ التَّصَرُّفُ فِي الْأَرْوَاحِ وَالْأَجْسَامِ وَالزَّمَانِ وَالْمَكَانِ وَالْعُلُقِ وَالسُّفْلِ، وَهُمْ إِبْدَاعُ عَوَالِمَ كُلُّ عَالَمَ مِنْهَا أَعْظَمُ مِنْ جَمِيع هَذِهِ الْعَوَالِمِ الْمَوْجُودَةِ فِعْلًا.

آنان توان تصرف در ارواح، اجسام ،زمان ،مکان بالا و پایین را دارند و میتوانند عوالمی بیافرینند که هر یک از آنها از تمام این عوالم موجود کنونی عظیم تر است.

وَكَذَا رَحْمَتُهُمْ وَجُودُهُمْ وَرَأْفَتُهُمْ، إِلَى غَيْر ذَلِكَ مِنَ الْكَمَالَاتِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ عَدَدًا.

همچنین رحمت، سخاوت و رأفت آنان نیز غیر متناهی است همانند دیگر کمالاتی که از نظر تعداد بی نهایت است.

وَكُلَّمَا اَزْدَادَ التَّحَيرُ في كَمَالَاتِهِمْ، يَزْدَادُ التَّحَيُّرُ فِي أَوْفَرِيَّةِ كَمَالَاتِ خَالِقِهِمْ.

و هر چه حیرت در کمالات آنان بیشتر شود، حیرت در کمالات کامل تر خالقشان نیز افزایش می یابد.

فَإِذَنْ تَعْرِفُ مَعْنَى قَوْلِهِمْ: «وَقُولُوا فِي حَفْنَا مَا شِثْتُمْ».

پس با این حساب، معنای سخن آنان را می فهمی که گفتند: «درباره ما هر چه می خواهید بگویید».

فَهُمْ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِمْ آيَاتٌ عَظَمَةِ اللَّهِ تَعَالَى، بَلْ أَعْظَمِيَّتِهِ.

زیرا آنان - درود خدا بر آنان باد - نشانه های عظمت خداوند متعال بلکه نشانه های عظمت بیشتر او هستند.

وَلَكِنْ فِي عَيْنِ ذَلِكَ لَا بُدَّ مِنْ مُلَاحَظَةِ قُدُوسِيَّتِهِ وَسَيُوحِيَّتِهِ تَعَالَى، فَإِنَّهُ فِيهِمَا غَيْرُ مُتَنَاءٍ، بَلْ فَوْقَ اللَّا يَتَنَاهَى.

اما در عین حال، باید قداست و پاکی خداوند متعال را نیز در نظر داشت؛ زیرا او در این دو صفت نیز غیرمتناهی ،است بلکه فراتر از هر غیر متناهی.

وَلَازِمَةُ ذُلِكَ بَقَاؤُهُ عَلَى شَامِ الْمَعْبُودِيَّةِ وَالْمَوْلَوِيَّةِ، وَكَوْتُهُمْ فِي أَنْزَلِ دَرَجَاتِ الْعُبُودِيَّةِ وَالذِلَّةِ وَالْمَسْكَنَةِ، كَيْ لَا يَتَوَهَّمَ تَنَزُلَ اللَّهِ وَتَطَوُّرَ الْإِلَهِ وَتَعَيُّنَهُ بِطَوْرِهِمْ، كَمَا يَتَوَهَّمُهُ الْعُرَفَاءُ بِالنِّسْبَةِ إِلَى جَمِيع الْأَشْيَاءِ، وَيَتَخَيَّلُهُ الْغُلَاةُ بِالنِّسْبَةِ إِلَى هَؤُلَاءِ الْمَعْصُومِينَ الْقَادِرِينَ.

و لازمه این است که خداوند در جایگاه رفیع معبودی و مولویت باقی بماند و ایشان معصومان در پایین ترین درجات عبودیت ذلت و مسکنت قرار داشته باشند تا گمان نزول خدا، تغییر حالت الهی یا تجسم او به شکل آنها پیش نیاید، همان گونه که عرفا درباره همه چیز و غالیان درباره این معصومان قادر چنین گمان می کنند.

فَلَا بُدَّ لَكَ مِنْ ضَبْطِ كَلَامِهِمْ :: «نَزِّلُونَا عَن الرُّبُوبِيَّةِ» بأنْ تَجْعَلَهُمْ (218) عِبَادًا مَرْبُوبِينَ مُحْتَاجِينَ عَاجِزِينَ خَاضِعِينَ مُتَسَلِّمِينَ لِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى مُطِيعِينَ مُنْقَادِينَ مُسَلِّمِينَ لِأَمْرِهِ، رَاضِينَ بِقَضَائِهِ وَتَقْدِيرِهِ.

پس باید سخن آنها را که فرمودند ما را از مقام ربوبیت پایین بیاورید چنین معنا کنید که آنان بندگانی تحت سرپرستی، نیازمند، عاجز، خاضع، تسلیم امر خداوند، مطیع فرمان بردار و راضی به قضای الهی هستند.

روايات سهو النبي جهل امام به آینده و توجیه آنها.

وَإِنْ أَنْقَنْتَ ذَلِكَ، تَنْحَلُ مِنْكَ الْعُقَدُ الْكَثِيرَةُ وَالإشكالاتُ الْوَفِيرَةُ، مِثْلُ أَنَّهُ مَا مَعْنَى نَوْمِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله وسلم) إِلَى أَنْ طَلَعَتِ الشَّمْسُ وَقَضَتْ صَلَاتُهُ (1) . (صلی الله علیه و آله وسلم) ، وكَيْفَ أَقْدَمَ الْمَعْصُومُونَ: عَلَى إِتْلَافِ نُفُوسِهِمْ بِشُرْبِ السُّمَ أَوْ بِالْوُرُودِ فِي الْمِحْرَابِ أَوْ فِي كَرْبَلَاءَ.

و اگر این مطلب را به درستی ،بفهمی بسیاری از گره ها و اشکالات برایت حل میشود مانند اینکه چرا پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) تا طلوع آفتاب خوابید و نمازش قضا شد؟ یا اینکه چرا معصومان با خوردن سم یا ورود به محراب یا کربلا، جان خود را به خطر انداختند؟

إِذْ لَا يَخْلُو إِمَّا لَمْ يَكُونُوا عَالِمِينَ بِمَا يَقَعُ مِنَ الْحَوَادِثِ مَثَلًا لَمْ يَكُنْ عَلِيٌّ (علیه السلام) عَالِمًا بِنِيَّاتِ ابْنِ مُلْجَمَ وَمَا يَفْعَلُهُ، وَكَذَا الْحُسَيْنُ (علیه السلام) لَم يَكُنْ عَالِمًا بِمَا يَقَعُ فِي كَرْبَلاءَ مِنَ الْخَصْرِ وَالضّيقِ وَالْقَتْلِ، وَكَذَا سَائِرُ الْأَئِمَّةِ لَمْ يَكُونُوا عَالِمِينَ بِمَنْحِ الرُّطَبِ أَوِ الْعِنَبِ بِالسُّمّ.

زیرا یا باید بگوییم که آنان از حوادثی که اتفاق می افتاد، آگاه نبودند، مانند اینکه علی (علیه السلام) از نیت های ابن ملجم و کاری که می خواهد انجام دهد خبر نداشت، یا حسین (علیه السلام) از وقایع کربلا از جمله محاصره، تنگنا و قتل آگاه نبود، یا سایر امامان نمی دانستند که رطب یا انگور با سم آغشته شده است.

أَوْ كَانُوا عَالِمِينَ بِهَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ وَمَعَ ذَلِكَ أَقْدَمُوا عَلَى هَلَاكِ نُفُوسِهِمْ وَإِتْلَافِ أَنْفُسِهِمْ، مَعَ اَنَّ إهْلَاكَ النَّفْسِ فَبِيحٌ عَقْلًا وَمُحَرَّمُ شَرْعًا.


1) انظر: الكاني 3 / 294؛ من لا يحضره الفقيه 1 / 358؛ وسائل الشيعة 4 / 285؛ بحار الأنوار 17 / 104 و 106 و 584107 / 63

یا اینکه آنان از این وقایع آگاه بودند و با این حال خود را به هلاکت انداخته و جان خود را تلف کردند، در حالی که هلاک کردن خود از نظر عقلی قبیح و از نظر شرعی حرام است.

فَعَلَى الْأَوَّلِ، يَلْزَمُ جَهْلُهُمْ، وَهُوَ خِلَافُ مَا ذَكَرْتَ هُمْ مِنَ الدَّرَجَاتِ وَالْمَرَاتِبِ الْعِلْمِيَّةِ.

بنابراین در حالت اول، جهل آنان لازم می آید که مخالف درجات و مراتب علمی است که برای آن ها ذکر شده است.

مُضَافًا إِلَى كَوْنِهِ خِلَافَ مَا وَرَدَ مِنَ الرِّوَايَاتِ، حَيْثُ إِنَّهُمْ كَانُوا يُخْبِرُونَ عَنْ هَذِهِ الْحَوَادِثِ.

علاوه بر اینکه با روایاتی که از آنان نقل شده است و حاکی از اطلاع آنان از این وقایع است، منافات دارد.

وَعَلَى الثَّانِي، يَلْزَمُ الْإِقْدَامُ عَلَى الْقَبِيحِ الْعَقْلِي وَالْمُحَرَّمِ الشَّرْعِي إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْإِشْكَالَاتِ الْوَارِدَةِ فِي هَذِهِ الْمَقَامَاتِ.

و در حالت دوم، اقدام آنان به کار قبیح عقلی و حرام شرعی لازم می آید، به علاوه اشکالات دیگری که در این موارد وارد است.

وَوَجْهُ الِانْدِفَاعِ ظَاهِرٌ : أَمَّا فِي مَسْأَلَةِ نَوْمِ النَّبِي (صلی الله علیه و آله وسلم) إِلَى طُلُوعِ الشَّمْسِ، فَالْجَوَابُ : إِنَّهُ (صلی الله علیه و آله وسلم) مَعَ كَمَالِ عِلْمِهِ وَقُدْرَتِهِ الْمُتَنَاهِيَةِ كَانَ عَبْدًا لِلَّهِ مَقْهُورًا تَحْتَ قُدْرَتِهِ وَإِرَادَتِهِ.

و پاسخ این مسئله روشن است اما درباره خواب پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) تا طلوع آفتاب، پاسخ این است که او (صلی الله علیه و آله وسلم) با وجود کمال علم و قدرت بی نهایت خود، بنده ای مقهور تحت قدرت و اراده الهی بود.

فَهُوَ (صلی الله علیه و آله وسلم) وَإِنْ لَمْ يَكُنْ نَائِمَ الْقَلْبِ، بَلْ كَانَ نَائِمَ الْحِسْمِ فَقَطْ بِحَيْثُ كَانَ رُوحُهُ وَقَلْبُهُ عَالِمَيْنِ بِجَمِيع الْعَوَالِمِ وَالْخَوَادِثِ وَقَادِرَيْنِ عَلَى جَمِيعِ التَّقْلِيبَاتِ وَالتَّصَرُّفَاتِ ، إِلَّا أَنَّهُ (صلی الله علیه و آله وسلم) لَمْ يَكُنْ مَأْمُورًا بِإِنْفَاذِ الْقُدْرَةِ الإهيَّةِ الْوَهْبِيَّةِ، وَلَا بِالْعَمَلِ عَلَى طِبْقِ عِلْمِهِ الْوَهْيَ الْإِهي.

او (صلی الله علیه و آله وسلم) اگرچه قلبش در خواب نبود و تنها جسمش به خواب رفته بود، به گونه ای که روح و قلبش به تمام عوالم و حوادث آگاه و بر تمام تغییرات و تصرفات قادر بود، اما مأمور به اجرای قدرت وهبى الهى يا عمل بر اساس علم وهبی الهی نبود.

بَل كَانَ مُكَلَّفًا بِإِعْمَالِ قُدْرَتِهِ الْبَشَرِيَّةِ وَالْعَمَلِ عَلَى طِبْقِ عِلْمِهِ الْبَشَرِي وَلِذَا كَانَ قَدْ يَصِيرُ مَغْلُوبًا فِي غَزَوَاتِهِ.

بلکه مکلف به به کارگیری قدرت بشری و عمل بر اساس علم بشری خود بود. به همین دلیل ممکن بود در برخی جنگهایش مغلوب شود.

فَلَوْ كَانَ مَأْمُورًا بِإنْفَاذِ الْقُدْرَةِ الإهيَّةِ، لَصَارَ فَاتِحَا غَالِبًا فِي جَمِيعِ الْغَزَوَاتِ.

زیرا اگر مأمور به اجرای قدرت الهی بود، در تمام جنگها فاتح و غالب می شد.

وَعِنْدَ ذلِكَ لَم يَبْقَ سَبِيلٌ لِامْتِحَانِ الخَلْقِ وَاخْتِبَارِ الْمُؤْمِنِ الْمُجَاهِدِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَسَبِيلِ رَسُولِهِ كَأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَنِ الْمُنَافِقِ الْمُعَانِدِ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ كَالشَّيْحَيْنِ أَلْهَارِبَيْنِ فِي غَزْوَةِ أَحْدٍ.

و در این صورت راهی برای امتحان خلق و آزمایش مؤمن مجاهد در راه خدا و رسولش، مانند امیرالمؤمنين (علیه السلام) در مقابل منافق معاند خدا و رسولش همچون آن دو نفر شیخین که در جنگ احد فرار کردند، باقی نمی ماند.

فَإِذَنْ يَجِبُ عَلَى الْمَعْصُومِينَ: أَنْ يَعْمَلُوا عَلَى طِبْقِ عُلُومِهِمْ وَقُدُرَاتِهِمُ الْبَشَرِيَّتَيْنِ، لَا الْوَهْبِيَّتَيْنِ الْإِهَيَّتَيْنِ، إِلَّا فِيمَا شَاءَ اللهُ وَأَذِنَ هُمْ بِالْمِقْدَارِ الَّذِي يَشَاءُ، وَلَا بُدَّ هُمْ: مِنَ التَّسْلِيمِ وَالرِّضَا لِمَا يَشَاءُ اللَّهُ وَيَأْمُرُ وَيَقْضِي وَيُقَدِّرُ.

بنابراین بر معصومان واجب است که بر اساس علوم و قدرتهای بشری خود عمل کنند، نه قدرت ها و علوم وهبي الهی، مگر در مواردی که خدا بخواهد و به مقداری که او اجازه دهد و همچنین باید به آنچه خدا می خواهد، امر می کند، حکم میدهد و مقدر می کند، تسلیم و راضی باشند.

فَحِينَئِذٍ يُمْكِنُ أَنْ يُقَالَ : إِنَّ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله وسلم) كَانَ بِقَلْبِهِ وَرُوحِهِ عَالِمًا بِنَوْمِهِ الْحِسْمَانِي، وَكَانَ قَادِرًا عَلَىٰ تَحْرِيكِهِ بِالْعِلْمِ وَالْقَدْرَة الإلهيتَيْنِ، إِلَّا أَنَّهُ لَم يَكُنْ مَأْمُورًا بِاعْمَالِهِمَا، وَكَانَ بِحَسَبِ قُدْرَتِهِ الْبَشَرِيَّةِ عَاجِزًا عَنْ الِاسْتِيقَاطِ وَتَحْرِيكِ الْبَدَنِ.

در این صورت می توان گفت: پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) با قلب و روح خود از خواب جسمانی خویش آگاه بود و با علم و قدرت الهی قادر به حرکت دادن بدن بود اما مأمور به استفاده از آن علم و قدرت الهی نبود و طبق قدرت بشری، توانایی بیدار شدن و حرکت دادن بدن را نداشت.

لِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَدْ سَلَّطَ عَلَى دِمَاغِهِ مَثَلًا الْأَبْخِرَةَ وَالرُّطُوبَاتِ بِمِقْدَارٍ لَا يَتَمَكَّنُ مِنَ الْتَّحَرُّكِ، نَظِيرَ مَا إِذَا كَانَتْ يَدُكَ مَفْلُوجَةٌ، لَمْ تَقْدِرْ عَلَى تَحْرِيكِهَا مَعَ عِلْمِكَ بِفَلَجِهَا.

زيرا خداوند متعال مثلاً بخارها و رطوباتی را بر مغز او مسلط کرده بود به گونه ای که امکان حرکت نداشت، مانند اینکه اگر دست شما فلج باشد، نمی توانید آن را حرکت دهید با وجود اینکه از فلج بودن آن آگاهید.

فَكَانَ النَّي (صلی الله علیه و آله وسلم) عَالِمًا بِغَلَبَةِ الرُّطُوبَاتِ وَقَادِرًا عَلَى دَفْعِهَا بِالْعِلْمِ وَالْقُدْرَةِ الرَّبُّوبِيَّتَيْنِ، وَلَكِنَّهُ لِمَكَانِ عَدَمِ مَأْمُورِيَّتِهِ (صلی الله علیه و آله وسلم) بِأَعْمَالِهِمَا، كَانَ عَاجِرًا عَنِ الِاسْتِيقَاطِ بِحَسَبِ الْقُدْرَةِ الْبَشَرِيَّةِ، لِاسْتِيلَاءِ الرُّطُوبَاتِ عَلَى دِمَاغِهِ بِأَمْرِ اللَّهِ، وَحِينَئِذٍ لَمْ يَكُنْ مُكَلَّفًا بِالصَّلَاةِ تَكْلِيفًا شَرْعِيًّا.

پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) از غلبه رطوبتها آگاه بود و با علم و قدرت ربوبی توانایی دفع آنها را داشت، اما به دلیل عدم مأموریت به استفاده از آن طبق قدرت بشری توانایی بیدار شدن نداشت زیرا این رطوبت ها به فرمان خدا بر مغز او غالب شده بودند و در این شرایط تکلیف شرعی به نماز نداشت.

وَمِمَّا ذُكِرَ يَظْهَرُ الْجَوَابُ عَن الْإِشْكَالِ الثَّانِي؛ فَإِنَّ الْأَئِمَّةَ : كَانُوا عَالِمِينَ بِالْوَادِثِ وَقَادِرِينَ عَلَى دَفْعِهَا بِالْعِلْمِ وَالْقُدْرَةِ الْإِهَيَّتَيْنِ، وَلَكِنْ لَمْ يَكُونُوا مَأْمُورِينَ بِالْعَمَلِ عَلَى طِبْقِهِمَا، بَلْ كَانُوا مَأْمُورِينَ بِإِعْمَالِ الْقُدْرَةِ الْبَشَرِيَّةِ وَالْعَمَلِ عَلَى طِبْقِ الْعِلْمِ الْبَشَرِي.

از این مطلب پاسخ اشکال دوم نیز روشن می شود؛ ائمه از حوادث آگاه و بر دفع آنها با علم و قدرت الهی قادر ،بودند اما مأمور به عمل بر اساس آن نبودند بلکه مکلف به به کارگیری قدرت بشری و عمل بر اساس علم بشری بودند.

وَبِحَسَبِ هَذَا (219) الْمَقَامِ كَانُوا جَاهِلِينَ بِالْحَوَادِثِ وَعَاجِزِينَ عَنْ دَفْعِهَا.

و بر این اساس، نسبت به حوادث جاهل و از دفع آنها عاجز بودند.

وَلَا ضَيْرَ فِي ذَلِكَ، لِأَنَّ مَنْجَ السُّمِّ وَخَلْطَهُ بِالرُّطَبِ وَالْعِنَبِ لَمْ يَكُنْ بِمَشْهَدِهِمْ وَمَرْآهُمْ كَيْ يَكُونَ لَهُمُ الْعِلْمُ الْعَادِيُّ الْبَشَرِيُّ بِهِ حَتَّى يَصِيرَ الشِّرْبُ وَالْإِقْدَامُ مُحَرَّمًا، بَلْ كَانَ الْمَزْجُ وَالْخَلْطُ وَالْقَتْلُ حِيلَةً وَغِيلَةٌ بِحَيْثُ كَانَ خَفَاؤُهَا وَاخْتِفَاؤُهَا عَادِيًّا بَشَرِيًّا.

و اشکالی در این نیست زیرا ترکیب سم و مخلوط کردن آن با خرما و انگور در حضور آنها نبود که علم عادی و بشری به آن داشته باشند تا شرب و اقدام بر آن حرام ،باشد، بلکه این ترکیب و مخلوط سازی به صورت حیله و غافل گیری بود، به گونه ای که مخفی و پنهان شدن آن کاملاً عادی و بشری بود.

وَعِنْدَ ذلِكَ لَيْسَ لهُمْ تَكْلِيفٌ شَرْعِيٌّ وَحُرْمَةٌ نَامُوسِيَّةٌ دِينِيَّةٌ في الشُّرْبِ وَالْإِقْدَامِ.

و در این شرایط تکلیف شرعی و حرمت دینی در شرب و اقدام بر آن نداشتند.

وَأَمَّا كَوْنُ الإِقْدَامِ عَلَى هَلَاكِ النَّفْسِ وَقَتْلِهَا قَبِيحًا عَفْلِيًّا لَا يَجُوزُ ارْتِكَابُهُ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ، فَهُوَ زَعْمٌ فَاسِدٌ وَكَلَامٌ بَاطِلٌ إِذِ الْقَتْلُ وَإِزْهَاقُ الرُّوحِ وَلَوْ عَمْدًا وَاحْتِيَارًا لَيْسَ قَبِيحًا، بَلْ هُوَ حَسَنٌ عَقْلًا لِأَنَّهُ مُوجِبْ لِتَجْرِيدِ الرُّوحِ عَنِ الْمَادَّةِ الْكَثِيفَةِ الْبَدَنِيَّةِ، وَتَخْلِيصُ هَذَا الْمَسْجُونِ عَنْ مُضَايِقِ عَالَمَ الطَّبِيعَةِ، فَكَيْفَ يُمكِنُ تَوَهُمْ كَوْنِهِ قَبِيحًا عَقْلِيًّا؟! (فَتُوبُوا إِلَى بَارَتِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ) (1) .


1) البقرة (2) / 54

اما اینکه اقدام به نابودی و کشتن نفس امری ناپسند عقلی است که به هیچ وجه قابل ارتکاب نیست، ادعایی باطل و سخنی نادرست است؛ چرا که قتل و از بین بردن روح، حتی به عمد و اختیار، ناپسند نیست، بلکه از نظر عقل، امری پسندیده است زیرا موجب جدا شدن روح از ماده ی سنگین بدنی و نجات این زندانی از تنگناهای دنیای طبیعت می شود. پس چگونه می توان تصور کرد که این امر از نظر عقل ناپسند باشد؟! (بازگشت کنید به سوی پروردگارتان و خود را بکشید).

مَرَّكُ شيرين گشتَ وَنَقْلِي زين السَّرَا / كَمَا قَفَصٌ أَنْ تُطلِقَ الطَّائِرَ في الهوا

مرگ شیرین شد و نقل من از این سرا / مانند قفسی که پرنده ای در هوا پرواز کند.

نَعَمْ؛ إِهْلَاكُ النَّفْسِ مُحَرَّمٌ شَرْعِيٌّ ، وَلَكِنْ تَحْرِيمُهُ إِنَّمَا هُوَ عِنْدَ الْعِلْمِ الْبَشَرِي وَالْعَمْدِ وَالِاحْتِيَارِ الْبَشَرِيَّيْنِ، وَهُمْ بِمَا هُمْ بَشَرٌ كَأَحَدٍ مِنَ النَّاسِ لَمْ يَكُونُوا عَالِمِينَ بِهِ حَتَّى يُحَرَّمَ عَلَيْهِمْ شَرْعًا. فَإِذَنْ لَا إِشْكَالَ فِي جَمِيعِ وَقَائِعِ الْأَئِمَّةِ.

بله؛ نابودی نفس از نظر شرعی حرام است اما این حرمت تنها در شرایط علم بشری و عمد و اختیار انسانی اعمال می شود. زیرا انسانها، به عنوان بشر، مانند هر فرد دیگری، آگاه به این امر نبوده اند که بر آنان به طور شرعی حرام شود. بنابراین، هیچ اشکالی در تمامی وقایع مربوط به ائمه وجود ندارد.

وَمِمَّا ذَكَرْنَا ظَهَرَ صِحَةُ الرِّوَايَاتِ الْوَارِدَةِ عَنِ الْأَئِمَّةِ : فِي عَدَمِ عِلْمِهِمْ بِالْجَارِيَةِ الْمُخْتَفِيَةِ فِي الْبَيْتِ (1) . ، أَوْ عَدَم عِلْمِهِمْ بِالْغَيْبِ، أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَحَادِيثِ الْوَارِدَةِ عَنْهُمْ: فِي نَفْي عُمُومِ الْعِلْمِ. وَلَوْ رَاجَعْتَ إِلَى الْأَحْبَارِ وَالْأَحَادِيثِ، لَرَأَيْتَ أَهُمْ حَفِظُوا كِلْنَا الحِهَتَيْنِ وَضَبَطُوا الجهَتَيْنِ، فَفِي عَيْنِ ذِكْرِ دَرَجَاتِهِمُ الرَّفِيعَةِ، : يَذْكُرُونَ مَرَاتِبَ عَجْزِهِمْ وَعُبُودِيَّتِهِمْ. فَلَا تُعْرِضْ عَنِ الرِّوَايَاتِ الْوَارِدَةِ فِي عَجْزِهِمْ وَعَدَمٍ عِلْمِهِمْ أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ، بَلْ أَذْعَنْ بِكِلْتَا الْقَبِيلَتَيْنِ كَيْ تَكُونَ أُمَّةً وَسَطًا.

و از آنچه گفتیم صحت روایات وارد شده از ائمه درباره ناآگاهی ایشان از جاریه ای که در خانه پنهان شده بود، یا عدم آگاهی آنان از غیب، یا سایر احادیثی که از ایشان نقل شده و به نفی علم مطلق اشاره دارند، آشکار می شود. اگر به اخبار و احادیث مراجعه کنید خواهید دید که آنان هر دو جنبه را حفظ کرده اند؛ در عین ذکر درجات والای ایشان مراتب ناتوانی و عبودیتشان نیز بیان می.شود بنابراین از روایاتی که به ناتوانی و عدم آگاهی آنان یا موارد مشابه اشاره دارد، روی نگردانید، بلکه به هر دو دسته از روایات اعتقاد داشته باشید تا امت میانه رو باشید.

فَتَلَخَص أَهُمْ: آيَةٌ عَظَمَةِ اللهِ وَآيَةٌ قُدُّوسِيَّتِهِ وَسُيُوحِيَّتِهِ وَتَنَرُّهُهُ عَن التَّعَينِ وَالتَّطورِ بِطَوْرِهِمْ.


1) انظر: بصائر الدرجات / 230 ؛ الكافي 1 / 257 ؛ بحار الأنوار 26 / 197

نتیجه آنکه ایشان نشانه ای از عظمت خداوند و نشانه ای از قداست پاکی و تنزه او از هرگونه تعین و تحول، به روش خودشان هستند.

خلاصه بحث عالم ذر.

وَحُلَاصَةُ الْكَلَامِ: إِنَّ عَالَمَ الْأَرْوَاحِ وَسَبْقَهُ عَلَى عَالَمَ الْأَبْدَانِ وَكَوْنَ الْأَرْوَاحِ مَادِيَّةً . أَيْ : مَخْلُوقَةٌ مِنْ نُورٍ أَوْ نَارٍ - وَأَحْذَ الْعُهُودِ وَالْمَوَاثِيقِ عَنْ هَذِهِ الْأَرْوَاحِ إِنَّمَا هِيَ مِنْ مُتَوَاتِرَاتِ الْأَحْبَارِ. وَمَنْ أَنْكَرَ التَّوَاتُرَ عَلَى هَذِهِ الْأُمُورِ الْأَرْبَعَةِ، فَلْيُدَاوِ مَرَضَ جَهْلِهِ بِتَعَبِ التَّفْتِيشِ وَالتَتَبُّعِ وَبِالْمُرَاجَعَةِ إِلَى الْأَحْبَارِ.

خلاصه سخن آنکه عالم ارواح و پیشی گرفتن آن بر عالم ابدان و اینکه ارواح مادی هستند - یعنی از نور یا آتش آفریده شده اند - و اخذ عهدها و پیمانها از این ارواح از متواترات اخبار است. و هر کس که تواتر این چهار مورد را انکار کند، باید با زحمت تحقیق، تتبع و مراجعه به اخبار، جهل خود را درمان کند.

وَقَدْ وَرَدَتِ الْأَحْبَارُ في كَوْنِ الْمِيثَاقِ مَأْحُوذًا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ: أَحَدُهَا وَهُوَ الذَّر الأول: هو أخذُ العَهْدِ وَالْمِيثَاقِ عَنِ الْأَرْوَاحِ الْمَخْلُوقَةِ بِلَا أَبْدَانٍ.

و اخبار وارد شده که پیمان سه بار اخذ شده است یکی از این موارد در اول است که در آن، پیمان و عهد از ارواحی گرفته شده که بدون بدن خلق شده اند.

وَثَانِيهَا وَهُوَ الذُّرُ الثَّاني : هُوَ أَحْدُهُ عَنِ الْأَرْوَاحِ الْمُتَعَلِقَةِ بِالْأَبْدَانِ، وَلَكِنْ قَبْلَ ثَمَامِيَّةِ نَفْحَ الرُّوح فِي آدَمَ عَلَيْهِ السَّلَامُ.

و دومی که به آن "ذر دوم" گفته می شود، پیمانی است که از ارواح متصل به بدنها گرفته شده است، اما پیش از اینکه روح به طور کامل در آدم علیه السلام دمیده شود.

وَثَالِتُهَا وَهُوَ الذُّرُ الثَّالِثُ: هُوَ أَخْذُهُ عَنِ الْأَرْوَاحِ الْمُتَعَلِقَةِ بِالْأَبْدَانِ بَعْدَ خَلْقِ آدَمَ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَنَفْخِ الرُّوحِ فِيهِ، وَإِحْرَاجِ هَذِهِ الْأَرْوَاحِ الْمُتَعَلَّقَةِ بِالْأَبْدَانِ مِنْ ظَهْرِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ.

و سومین که به آن "ذر سوم گفته می شود، پیمانی است که از ارواح متصل به بدنها گرفته شد، پس از آنکه آدم علیه السلام خلق گردید و روح در او دمیده شد و این ارواح متصل به بدنها از پشت او خارج شدند.

فَإِنَّ جَمِيعَ هَذِهِ مِمَّنْ قَدْ مَضَى وَيَأْتِي إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ كُلُّهَا كَانَتْ مُجْتَمِعَةً فِي ظَهْرِ آدَمَ عَلَيْهِ السَّلَامُ. وَلَا مَحْذُورَ فِيهِ، لِكَثْرَةِ صِغَرِ هَذِهِ الْأَبْدَانِ الْوَاجِدَةِ لِلْأَرْوَاحِ غَايَةَ الصَّغَرِ، فَإِنَّ قَطْرَةً مِنَ الدَّمِ بِحَسَبِ الاكْتِشَافَاتِ الْيَوْمِيَّةِ تَكُونُ حَاوِيَةً عَلَى مَلَابِينِ مِنَ الْمِكْرُوبِ الْمُسَمَّى ب-«گلوبل»، وَهَذِهِ الْمِكْرُوبَاتُ لَهَا وَجْهُ وَيَدٌ وَأَعْضَاءُ عَلَى هَيْئَةِ الْمَوْلُودِ.

زیرا تمامی این ارواح، از کسانی که از گذشته تا روز قیامت آمده و خواهند آمد، همگی در پشت آدم علیه السلام جمع شده بودند. و هیچ مانعی در این موضوع نیست زیرا این بدنهای دارای ارواح بسیار کوچک اند. به طوری که طبق کشفیات امروزی قطره ای از خون حاوی میلیونها میکروب به نام «گلوبل» است، و این میکروب ها دارای صورت، دست و اعضایی به شکل یک موجود زنده هستند.

فَلَعَلَّهُ كَانَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْ هَذِهِ الْمِكْرُوبَاتِ حَاوِيًا عَلَى مَلَابِينِ مِكْرُوبٍ آخَرَ أَصْغَرَ مِنْهُ بِالْغَايَةِ. فَاللَّهُ تَعَالَى جَعَلَ فِي ظَهْرِ آدَمَ عَلَيْهِ السَّلَامُ جَمِيعَ مَا يُخْرِجُهُ مِنْهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، فَأَخْرَجَهَا فِي الدَّرِ الثَّالِثِ وَأَحْذَ مِنْهَا الْعُهُودَ (220) وَالْمَوَاثِيقَ بِأَنَّهُ رَكُمْ وَمُحَمَّدٌ نَبِيُّهُمْ وَعَلِيٍّ إِمَامُهُمْ.

پس ممکن است هر یک از این میکروبها حاوی میلیونها میکروب دیگر باشد که از آن کوچکتر است. خداوند متعال تمامی آنچه را که تا روز قیامت از نسل آدم علیه السلام خارج خواهد شد، در پشت او قرار داد و آنها را در "ذر سوم" بیرون آورد و از آنها عهد و پیمان گرفت که او پروردگارشان، محمد پیامبرشان، و علی امامشان است.

وَالأَخْبَارُ الْمُتَوَاتِرَةُ دَلَّتْ عَلَى هَذِهِ الْعَوَالِم وَأَخْذِ الْعُهُودِ. وَبِهَذِهِ الْعُهُودِ الْمَأْحُوذَةِ أُسَسَتْ جَمِيعُ النَّشَاتِ وَالْعَوَالِمِ الدُّنْيَوِيَّةِ وَالْأُخْرَوِيَّةِ، وَبِمَا اسْتِمَّتِ الدِّيَانَاتُ وَالشَّرَائِعُ وَالأَمْرُ وَالنَّهْيُ وَالثَّوَابُ وَالْعِقَابُ وَغَيْرُ ذَلِكَ مِنَ الْأُمور.

اخبار متواتر دلالت بر این عوالم و گرفتن عهدها دارند و با همین عهدهای گرفته شده، تمامی نشئات و عوالم دنیوی و اخروی پایه گذاری شدند. همچنین، ادیان، شریعت ها، امر و نهی، ثواب و عقاب و سایر امور از همین عهدها کامل شدند.

وَذَلِكَ لِأَنَّهُ تَعَالَى عَرَّفَهُمْ نَفْسَهُ الْمُقَدَّسَةَ وَأَرَاهُمْ ذَاتَهُ الْغَيْبِيَّةَ الْمُعَبَّرَ عَنْهَا بِالْعَمَاءِ وَالْغَيْبِ الْمَصُونِ وَالْكَنْزِ الْمَحْفِي، وَتَرَاءَى لَهُمْ بِحَيْثُ عَايَنُوا اللَّهَ تَعَالَى وَشَهِدُوا شُهُودًا عِيَانِيًّا حُضُورِيًّا أَشَدَّ الشُّهُودَاتِ.

این امر به این دلیل است که خداوند متعال، ذات مقدس خود را به آنان معرفی کرد و ذات غیبی خود را که به "عماء"، "غیب مصون" و "گنج پنهان" تعبیر شده به آنان نشان داد. او به گونه ای بر آنان ظاهر شد که خداوند را با دیدگان خود مشاهده کردند و شهادتی عینی و حضوری داشتند که از شدیدترین مشاهدات بود.

أَنَّهُ تَعَالَى فِي عَيْنِ كَوْنِهِ مُمَلِكًا إِيَّاهُمْ نُورَهُ وَقُدْرَتَهُ وَعِلْمَهُ وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْكَمَالَاتِ، لَم يَتَطَوَّرُ وَلَمْ يَتَعَيَّنْ، بَلْ هُوَ بَاقٍ عَلَى قُدُوسِيَّتِهِ وَسُيُوحِيَّتِهِ.

خداوند متعال، در عین اینکه نور، قدرت علم و سایر کمالات خود را به آنان عطا کرد، هیچ تغییری نیافت و هیچ تعیینی در او رخ نداد، بلکه بر قداست و پاکی مطلق خود باقی ماند.

إِذِ اللَّهُ مَنْ كَانَ مُعْطِيًا مِنْ غَيْرِ تَعَيُّنٍ وَتَطَوُّرٍ، وَلَيْسَ بِإِلَهِ مَنْ تَعَيَّنَ وَتَطَوَّرَ وَصَارَ تَحْكُومًا بِجَمِيعِ الْأَحْكَامِ كَمَا يَقُولُهُ الْعُرَفَاءُ.

زیرا خداوند کسی است که بدون تعین و تغییر عطا می.کند. اما کسی که تعین یابد و تغییر کند و تحت حكم تمامی احکام قرار گیرد، خدایی نخواهد بود، همان گونه که عرفا می گویند.

فَاللَّهُ تَعَالَى فِي هَذِهِ الْعَوَالِمِ أَرَاهُمْ نَفْسَهُ ، فَرَأَوْا أَنَّ لَهُ مُلْكَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ، وَهُوَ الْمَالِكُ الْمُمَلِكُ، مَعَ أَنَّهُمْ أَغْيَارٌ وَعِبَادٌ مَخْلُوقُونَ وَلَيْسُوا إِلَهَا مُتَعَيِنًا.

خداوند متعال در این عوالم ذات خود را به آنان نشان داد و آنان دیدند که مالکیت آسمان ها و زمین به او تعلق دارد و او مالک و حاکم مطلق است، در حالی که خودشان موجوداتی جدا و بندگانی مخلوق اند و هیچ گاه به خدایی متعین تبدیل نمی شوند.

بَلْ شَاهَدُوا غَيْرِيَّةَ أَنْفُسِهِمْ لَهُ تَعَالَى، وَشَاهَدُوا أَنَّ الْعَطَاءَ وَالْإِفَاضَةَ وَالْكَرَمَ وَالْجُودَ وَاقِعِيٌّ حَقِيقِيٌّ.

بلکه آنان جدا بودن ذات خود را از خداوند متعال مشاهده کردند و دریافتند که عطا، فیض، کرم و جود، اموری واقعی و حقیقی هستند.

إذْ عَلَى التَّطَور يَكُونُ الْعَطَاءُ فَجَازيًا، إذ الْمُعْطى وَالْعَطَاءُ وَالْمُعْطَى لَهُ يَكُونُ كُلُّهُمْ وَاحِدًا.

زیرا اگر تعین و تغییر وجود داشته باشد، عطا مجازی خواهد بود چرا که در این حالت، معطی، عطا و معطى له همه یکی خواهند بود.

فَلَمَّا شَاهَدُوا الْغَيْرِيَّةَ وَعَايَنُوا قُدُّوسِيَّةَ اللَّهِ وَمَعْبُودِيَّتَهُ وَرَأَوْا عُبُودِيَّةَ أَنْفُسِهِمْ، وَشَاهَدُوا أَنَّهُ تَعَالَى مُعْطِ بِالْحَقِيقَةِ، أَذْعَنُوا وَاعْتَرَفُوا بِأَنَّ لَهُ حَقًّا عَلَيْهِمْ، لَا بُدَّ مِنْ أَدَاءِ حُقُوقِهِ.

پس زمانی که آنان جدا بودن خود را مشاهده کردند و قداست و معبودیت خداوند را دیدند و عبودیت خویش را درک کردند، و نیز دریافتند که خداوند متعال به راستی عطا کننده است، تسلیم شدند و اعتراف کردند که او بر آنان حقی دارد که باید ادا شود.

فَلَمّا أَدْعَنُوا بِذَلِكَ إِدْعَانًا شُهُودِيًّا حُضورِيَّا، أَخَذَ اللَّهُ تَعَالَى عَنهُمُ العَهدَ وَالمِيثَاقَ بِذَلِكَ وَأَخَذَ مِنهُمُ الإقرارَ بِهِ إِقرارًا قَولِيًّا فَقَالَ: (أَلَستُ بِرَتِكُم؟) (أي: الستُ غَيرَكُم ؟ أَلَستُ مُعطِيًا إِيَّاكُم النُّورَ وَالعِلم وَالقُدرَةَ؟ أَلَستُ ذَا حَقِّ عَلَيكُم؟ أَلَستُ مَعبُودًا لَكُمْ؟ أَلَيسَ يَجِبُ عَلَيكُم عُبُودِيَّتِي وَإِطَاعَتِي وَتَكرِيمَ مَن أَكرَمْتُهُ وَتَعظِيمَ من أَعظَمتُهُ وَتَحقِيرَ مَن أحقرتُهُ؟).

پس هنگامی که به آن [حقایق] اذعان شهودی و حضوری یافتند، خداوند تعالی از آنان پیمان و میثاق گرفت و آنان را به این امر اقرار قولی داد و فرمود: «آیا من پروردگار شما نیستم؟» (یعنی آیا من غیر از شما نیستم؟ آیا من به

شما نور، علم و قدرت نمی بخشم؟ آیا من صاحب حقی بر شما نیستم؟ آیا من معبود شما نیستم؟ آیا نباید بندگی و اطاعت مرا کنید، و کسی را که من گرامی داشته ام تکریم کنید، و کسی را که بزرگ داشته ام تعظیم نمایید، و کسی را که من خوار کرده ام تحقیر کنید؟).

إِثْيَانُ مَا آمُرُكُمْ بِهِ وَتَرْكُ مَا أَنْهَاكُمْ عَنْهُ؟ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ)). (قَالُوا بَلَى (1) .) . فَلَمَّا أَخَذَ الْإقْرَارَ، أَثْبَتَ هَذِهِ الْمَعْرِفَةَ الشُّهُودِيَّةَ فِي قُلُوبِهِمْ وَأَنْسَاهُمْ هَذِهِ الرُّؤْيَةَ، فَصَارَتِ الرُّؤْيَةُ مَنْسِيَّةٌ، وَسَوْفَ يَذْكُرُونَهَا بَعْدَ مَا خرَجُوا عَنْ الدُّنْيَا، وَلَكِنَّ الْمَعْرِفَةَ بَاقِيَةٌ.

آیا انجام دادن آنچه به شما امر می کنم و ترک آنچه شما را از آن نهی می کنم؟ و جز این ها.» گفتند: بله» . پس زمانی که اقرار گرفت، این معرفت شهودی را در قلب های آنان ثابت کرد و این رؤیت را از یادشان برد. بنابراین رؤیت فراموش شد و آنان بعد از خروج از دنیا آن را به یاد خواهند آورد، ولی معرفت باقی خواهد ماند.

وَلِهَذَا تَكُونُ الْمَعْرِفَةُ فِطْرِيَّةً، وَالدَّعَوَاتُ الدِّيَانَتِيَّةُ تَنْبِيهَاتٌ إِلَى هَذِهِ الْمَعْرِفَةِ الْفِطْرِيَّةِ الثَّابِتَةِ فِي الْقُلُوبِ.

از همین رو، معرفت فطری است و دعوت های دینی یادآوری هایی به این معرفت فطری هستند که در قلب ها ثابت اند.

وَالشَّاهِدُ عَلَى كَوْنِهَا فِطْرِيَّةٌ أَنَّ كَلَامَ الْعُرَفَاءِ خِلَافُ الْفِطْرَةِ، وَإِفْحَامَ التَّطَوُّرِ فِي قُلُوبِ النَّاسِ وَالطُّلابِ يَكُونُ فِي غَايَةِ الصُّعُوبَةِ.

و گواه بر فطری بودن آن، این است که سخنان عرفا برخلاف فطرت است و وارد کردن مفهوم تحول به قلب های مردم و دانشجویان بسیار دشوار است.

وَهُذَا يَعُدُّونَ نَفْسَ السَّالِكِ في سَنَوَاتٍ مَدِيدَةٍ بِالارْتِبَاضَاتِ وَالْقَاءِ الْأَفْكَارِ فِي قُلُوبِهِمْ حِينَ الْخَلَوَاتِ، حَتَّى إِذَا شَاهَدَ السَّالِكُ نَفْسَهُ وَرَأَى نُورِيَّتَهُ، يَأْمُرُونَهُ بِالْفَنَاءِ عَنْ تَعَيُّنِ هَذَا النُّورِ، أَيْ بِصَرْفِ النَّظَرِ وَغَمْضِ الْعَيْنِ وَعَدَمِ التَّوَجُهِ عَنْ هَذَا التَّعَيُّن.

و به همین دلیل، عرفا سالک را طی سالهای طولانی با ریاضتها و القای افکار در قلب هایشان هنگام خلوت آماده می کنند. تا وقتی که سالک خود را مشاهده کند و نورانیت خویش را ببیند، او را به فانی شدن از تعین این نور امر می کنند؛ یعنی چشم پوشی و عدم توجه به این تعین.

فَعِنْدَئِذٍ يُلْقُونَ فِي أَفْكَارِ السَّالِكِ أَنَّهُ هُوَ اللهُ الْبَسِيطُ الْمُنْبَسِطُ الْمُتَطَوَرُ بِكُلِ السُّؤونِ الْمَحْكُومُ بِكُلِ الأحكام.


1) الأعراف (7) / 172

در این هنگام، در افکار سالک القا می کنند که او همان خدای بسیط گسترده ای است که با همه شؤون تغییر کرده و تحت همه احکام قرار گرفته است.

وَإِلْقَاؤُهُمْ هَذَا لَيْسَ بِاللَّفْظِ وَلَا فِي مَجْلِسِ السَّالِكِ وَتَحْضَرِهِ، بَلْ فِي غِيَابِهِ وَبِلَا لَفْظُ وَلَا كَلَام؛ فَإِنَّ ذَلِكَ مَيْسُورٌ لِمَنْ قَوِيَتْ نَفْسُهُ مِقْدَارًا قَلِيلًا مِنَ الْقُوَّةِ.

و اين القانه با لفظ است و نه در مجلس و حضور ،سالک، بلکه در غیاب او و بدون لفظ یا سخن صورت می گیرد؛ زیرا این امر برای کسی که نفس او اندکی قدرت یافته باشد، ممکن است.

وَبِالْجُمْلَةِ : تَزْرِيقُ التَّطَوُّرِ صَعْبٌ ، لِكَوْنِهِ خِلَافَ الْفِطْرَةِ. وَبِهَذِهِ الْمَعْرِفَةِ الْفِطْرِيَّةِ الْقَدِيمَةِ مِنْ عَوَالِمِ الذَّرِ يُفْتَتَنُ الْعِبَادُ وَيُخْتَبَرُونَ.

به طور کلی، تزریق مفهوم تحول دشوار است زیرا برخلاف فطرت است و بندگان با این معرفت فطری قدیمی که از عوالم ذر نشأت گرفته است مورد آزمایش و امتحان قرار می گیرند.

قَالَ صَاحِبُ الْعِلْمِ الْجَمْعِي: إِنَّ الْأَرْوَاحَ تَمِيلُ إِلَى دَعْوَى الْأُلُوهِيَّةِ بِالطَّبْعِ، فَفِي جِبِلَّتِهَا الْمَيْلُ (221) إِلَى الْأُلُوهِيَّةِ وَجَعْلِ نَفْسِهِ إِلَهَا، فَأَرَاهُمُ اللَّهُ تَعَالَى نَفْسَهُ وَعَايَنُوهُ لِكَيْ يَرْتَفِعَ عَنْ عَيْهِمْ هَذِهِ الدَّاعِيَةُ وَيُشَاهِدُوا عُبُودِيَّةَ أَنْفُسِهِمْ وَمَعْبُودِيَّةَ رَبِّهِمْ، وَأَنَّهُ جَوَادٌ مُعْطٍ فَيَّاضٌ قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ وَهُوَ وَلِيُّ النِّعَمِ، وَذُو الحُقوقِ الْعَظِيمَةِ لَا بُدَّ مِنَ الْوَفَاءِ بِحُقُوقِهِ.

صاحب علم جمعی :گفت ارواح به طور طبیعی به ادعای الوهیت گرایش دارند. در سرشت آنها تمایل به الوهیت و خدای انگاشتن خود وجود دارد. پس خداوند متعال خود را به آنان نشان داد و آنان او را مشاهده کردند تا این میل از ذهن آنها برطرف شود و عبودیت خویش و معبودیت پروردگارشان را ببینند. و اینکه او بخشنده ای کریم، فیاض، قدوس، و پاک است و او ولی نعمتها و دارای حقوق بزرگی است که باید به آنها وفا کرد.

ثُمَّ أَنْسَاهُمُ الرُّؤْيَةَ مَعَ إِثْبَاتِ الْمَعْرِفَةِ وَإبْقَائِهَا. فَأَتَى بِهِمْ في عَالَمَ الْحِجَابِ، أَي الدُّنْيَا، فَأَمَرَهُمْ وَنَهَاهُمْ احْتِبَارًا، وَوَاتَرَ أَنْبِيَاءَهُ لِلتَّنْبِيهِ عَلَى هَذَا الْمَعْرُوفِ الْفِطْرِي الْقُدُّوسِ السُّبُّوح، لِكَيْ يُسَبِّحُوهُ غَايَةَ التَّسْبِيحِ وَيُقَدِّسُوهُ وَيُمَجِدُوهُ حَقَّ التَّقْدِيسِ وَالتَّمْجِيدِ وَيَعْبُدُوهُ حَقَّ عِبَادَتِهِ.

سپس آن رؤیت را از یادشان برد اما معرفت را اثبات کرد و آن را باقی گذاشت. سپس آنان را به عالم حجاب، یعنی دنیا، آورد و آنان را به فرمانبرداری و ترک نواهی آزمود. همچنین پیامبران خود را پی درپی فرستاد تا به این معرفت فطری، قدوس و پاک یادآوری کنند تا او را نهایتاً تسبیح گویند، تقدیس کنند، او را به حق تمجید نمایند و او را به حق عبادت کنند.

هَذَا تَمامُ الْكَلَامِ في عَالم الذَّرِ.

این بود تمام سخن در عالم ذر.

وَقَدْ عَرَفْتَ مِنْ هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ كَوْنَ الرُّوحِ مَادِيَّا، أَيْ جِسْمًا نُورِيًّا أَوْ نَارِيَّا. فَهَذَا الْبَدَنُ صُورَةُ نُورٍ أَوْ صُورَةُ نَارٍ، وَمَعْنَاهُ، أَيْ الْأَرْوَاحُ إِمَّا نُورٌ مَخْلُوقَ مِنْ أَنْوَارِ الْأَوْلِيَاءِ، لَا الْمَلَائِكَةِ . لِأَنَّ خَلْقَتَهَا بِصَرِيحٍ الرِّوَايَاتِ مُتَأَخِرَةٌ عَنْ خَلْقَةِ الْإِنْسَانِ . أَوْ نَارٌ مَخْلُوقٌ مِنَ الْجَانِ وَالشَّيَاطِينِ.

و از این موارد گفته شده دانستی که روح مادی است، یعنی جسمی نوری یا آتشین. بنابراین این بدن یا صورتی از نور است یا صورتی از آتش و معنای آن، یعنی ارواح یا نوری است که از انوار اولیا آفریده شده است، نه از ملائكه - زيرا طبق روایات صریح خلقت آنها پس از خلقت انسان بوده است - یا آتشی است که از جن و شیاطین آفریده شده است.

وَعَلَى أَي حَالٍ، فَالرُّوحُ مَادِيٌّ مَخْلُوق مِنَ الطَّيِّئَةِ السَّعِيدَةِ أَوِ الشَّقِيَّةِ . كَمَا فِي الرِّوَايَاتِ . وَمَعْلُومٌ أَنَّ الطَّيئَةَ مَادِيَّةٌ.

و در هر حال، روح مادی است و از طینت سعیده یا شقیه آفریده شده است - همان گونه که در روایات آمده است - و روشن است که طینت، ماهیتی مادی دارد.

وَالْآنَ نُرِيدُ أَنْ نُبَيِّنَ طَرِيقًا وَاضِحًا لِكَشْفِ حَقِيقَةِ الرُّوح وَمَادِيَّتِهِ. إِذْ لِلْعُمُومِ أَنْ يَصِلُوا إِلَى هَذَا الْمَقْصِدِ الْأَعْلَى مِنْ طَرِيقِ سَهْلِ التَّنَاوُلِ، قَدْ فَتَحَهُ صَاحِبُ الشَّرِيعَةِ لِعُمُومٍ أُمَّتِهِمْ دُونَ تَعَبٍ وَارْتِبَاضِ، وَلَا فَاقَةَ إِلَى شَيْحٍ وَدَلِيلٍ وَمُرْشِدٍ، وَلَا إِلَى إِنْعَابِ النَّفْسِ بِدَسْتُورَاتِ الْمُرَاشَدَةِ.

اکنون می خواهیم راهی روشن برای کشف حقیقت روح و مادی بودن آن بیان کنیم. این راه به گونه ای است که عموم مردم می توانند از طریق آن به این مقصد والا دست یابند، راهی آسان و قابل دسترس که صاحب شریعت برای عموم امت خود گشوده است، بدون نیاز به رنج و ریاضت یا نیاز به ،شیخ راهنما و مرشد، و بدون تحمل مشقت دستورات ارشاد.

دنیا دار حجاب و آخرت دار شهود است.

فَنَقُولُ: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: {وَهُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ وَيَعْلَمُ مَا جَرَحْتُمْ بِالنَّهَارِ (1) .}.


1) الأنعام (6) / 60

پس می گوییم: بسم الله الرحمن الرحيم. خداوند متعال فرمود: {اوست که شبانگاه شما را قبض روح می کند و آنچه را در روز انجام داده اید، می داند}.

اعْلَمْ أَنَّ هَذِهِ الدَّارَ دَارُ الْحِجَابِ وَالْجَهْلِ، وَفِي الْحَقِيقَةِ يَقَظَتُنَا حُلْمٌ مِنْ أَحْلَامِ النَّفْسِ، وَعَالَمُ الْآخِرَةِ هُوَ عَالَمُ الشُّهُودِ وَالْعِيَانِ.

بدان که این دنیا، دار حجاب و جهل است. در حقیقت بیداری ما رویایی از رؤیاهای نفس است و عالم آخرت، عالم شهود و عیان است.

فَالْأَمْرُ عَلَى عَكْسٍ مَا زَعَمَهُ بَعْضُ الْفَلَاسِفَةِ مِنْ كَوْنِ الْإِنْسَانِ فِي حَالِ الْيَقَظَةِ تَامَّ الْإِدْرَاكِ، وَأَنَّ النَّوْمَ تَمَثَّلَاتٌ لِلْخَيَالِ مِنْ دُونِ وَاقِعِيَّةٍ لِمَا يَرَاهُ النَّائِمُ فِي الْخَارِجِ.

بنابراین، موضوع برخلاف آن چیزی است که برخی از فلاسفه پنداشته اند که انسان در حالت بیداری دارای ادراک کامل است و خواب تنها تجسم هایی خیالی است که هیچ واقعیتی برای آنچه خواب بین در خارج مشاهده می کند، ندارد.

بَل كُلُّ مَا يَرَاهُ مِنَ الْجِبَالِ وَالْبُلْدَانِ وَسَائِرِ الْأُمُورِ الْغَرِيبَةِ وَالْأَشْيَاءِ الْعَظِيمَةِ الْعَجِيبَةِ، فَإِنَّمَا هُوَ مِنْ مُنْشَآتِ الحَيَالِ فِي مَوْطِنِ النَّفْسِ، وَالْكُلُ قَائِمٌ بِهِ لَيْسَ بِخَارِج عَنْهُ.

بلکه هر آنچه را از کوه ها، شهرها و سایر امور عجیب و چیزهای عظیم و شگفت انگیز می بیند، تنها از ساخته های خیال در موطن نفس است و همه اینها درون او بوده و خارج از او نیست.

وَنَحْنُ نَقُولُ : لَقَدْ ذَهَبْتُمْ ذَهَابَ الْقَهْقَرَى مُنْتَكِسًا فَإِنَّ يَقظَتَكُمْ حُلْمٌ، وَإِذَا مِتُّمْ تَرْقُدُونَ. فَ النَّاسُ نِيَامٌ، فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا (1) ."

و ما می گوییم: شما به عقب برگشته اید و دچار انحراف شده اید؛ زیرا بیداری شما رؤیاست و وقتی می میرید، آگاه می شوید. چنان که گفته شده است: "مردم در خواب اند، وقتی می میرند، بیدار می شوند."

طريق موت اختيارى.

وَكَيْفَ كَانَ، إِنَّ مُشَاهَدَةَ الرُّوحِ وَحَقِيقَتِهِ إِنَّمَا تَكُونُ بِالْمَوْتِ الِاضْطِرَارِي حِينَمَا يَخْرُجُ الرُّوحُ عَنْ هَذَا الْقَالَبِ وَحِجَابِ الدُّنْيَا حُرُوجًا حَقِيقِيًّا، وَحَيْثُ إِنَّ الْمَوْتَ الاِحْتِيَارِيَّ بِمَكَانِ مِنَ الْإِمْكَانِ، فَكَشْفُ الرُّوحِ وَشُهُودُهُ بِمَكَانِ مِنْهُ أَيْضًا.


1) خصائص الأئمة / 112؛ مجموعة ورّام 1 / 150؛ عوالي اللآلي 4 / 73

به هر حال، مشاهده روح و حقیقت آن تنها با مرگ اجباری ممکن است، هنگامی که روح به طور واقعی از این قالب و پرده دنیا خارج شود. و از آنجا که مرگ اختیاری نیز امکان پذیر است، کشف و مشاهده روح نیز از طریق آن ممکن است.

إِذْ لَا فَرْقَ بَيْنَ الِاخْتِيَارِيِّ وَالِاضْطِرَارِي مِنْ حَيْثُ كَوْكُهُمَا حُرُوجًا لِلنَّفْسِ عَنِ الْبَدَنِ. وَطَرِيقُ تَحْصِيلِ الْمَوْتِ الِاحْتِيَارِي هُوَ النَّوْمُ، لأَنَّهُ أَخُ الْمَوْتِ ، كَمَا فِي بَعْضِ أَطْوَارِهِ، أَوْ عَيْنُ الْمَوْتِ، كَمَا فِي بَعْضِ أَطْوَارِهِ الْأُخَرِ . عَلَى مَا سَيَأْتِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ مُفَصَّلًا.

زیرا میان مرگ اختیاری و اجباری از نظر خروج نفس از بدن تفاوتی نیست و راه دستیابی به مرگ اختیاری، خواب است؛ زیرا خواب برادر مرگ است، چنان که در برخی از حالت هایش یا حتی خود مرگ در برخی حالات دیگر است - همان گونه که به طور مفصل در آینده بیان خواهد شد.

وَالنَّوْمُ أَيْضًا اضْطِرَارِي وَاخْتِيَارِي. (222) أَمَّا الْأَوَّلُ، فَيَحْصُلُ مِنْ غَلَبَةِ الرُّطُوبَاتِ عَلَى الدِّمَاعَ وَتَوَقُفِ الْحَوَاسَ عَنْ وَظَائِفِهَا. أَمَّا الثَّانِي، فَبِتَسْلِيطٍ مِنَ الْإِنْسَانِ عَلَى الْبَدَنِ وَقُوَاهُ حَيْثُ يُسَكِّنُ الْحَوَاسَ عَنْ مَشَاغِلِهَا، فَيَحْصُلُ النَّوْمُ.

خواب نیز هم اجباری و هم اختیاری است. خواب اجباری از غلبه رطوبت ها بر مغز و توقف حواس از انجام وظایفشان پدید می آید. اما خواب اختیاری با تسلط انسان بر بدن و قوای خود و آرام کردن حواس از مشغولیت هایشان ایجاد می شود.

وَمِنْ هُنَا يَنْفَتِحُ بَابُ الْخَلَسَاتِ وَالِالْخِلَاعَاتِ، فَإِنَّ مَنْ تَمَكَّنَ مِنْ تَعْطِيلِ الْحَوَاسِ اخْتِيَارًا وَخَلْعِ الرُّوحِ مِنَ الْبَدَنِ، يَكُونُ مُنْخَلِعًا مُكَاشفًا.

و از اینجا باب خلصه ها و انخلاعات گشوده می شود؛ زیرا کسی که بتواند حواس را به طور اختیاری تعطیل کند و روح را از بدن خارج کند، به موجودی منخلع و مکاشفه گر تبدیل می شود.

اطوار سه گانه خواب.

وَبِالجُمْلَةِ، إِنَّ لِلنَّوْمِ أَطْوَارًا ثَلَاثَةٌ وَلِكُلّ وَاحِدٍ مِنْهَا دَرَجَاتٌ، وَبَابَ الْمَنَامَاتِ أَحَدُ الْأَبْوَابِ الْمُهِمَّةِ.

به طور کلی، خواب دارای سه حالت است و هر یک از این حالات درجاتی دارند. و باب رؤیاها یکی از ابواب مهم است.

وَفِيهَا رِوَايَاتٌ كَثِيرَةٌ قَدْ أَعْرَضَ عَنْهَا الْعُلَمَاءُ لِاخْتِلَاطِ أَذْهَانِهِمْ بِالْفَلْسَفَةِ وَقَوَاعِدِهَا، وَصَيْرُورَةِ الرِّوَايَاتِ حِينَئِذٍ عِنْدَهُمْ أَلْغَازًا وَمُعَمَّيَاتٍ، فَلِهَذَا طَرَحُوهَا، مَعَ أَنَّ فِيهَا عُلُومًا كَثِيرَةً وَمَعَارِفَ وَفِيرَةٌ.

روایات بسیاری در این زمینه وجود دارد که علما به دلیل آمیختگی ذهن هایشان با فلسفه و قواعد آن از آنها روی گردان شده اند و روایات در نظر آنان به معماها و ابهاماتی تبدیل شده اند. از این رو، آن ها را کنار گذاشتند، با اینکه این روایات حاوی علوم فراوان و معارف بسیاری هستند.

وَهَذَا الْبَابُ أَحَدُ أَبْوَابِ عُلُومِ الْقُرْآنِ، وَقَدْ وَرَدَ عِلْمُهُ الجَمْعِيُّ الجُمْلِيُّ فِي الْكِتَابِ، وَفَصَّلَهُ غَايَةَ التَّفْصِيلِ مَنْ كَانَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ.

این باب یکی از ابواب علوم قرآن است. علم کلی و جمعی آن در کتاب آمده و کسی که علم کتاب را دارد، آن را به نهایت تفصیل بیان کرده است.

نوع اول قبض نفس و بقاء روح در بدن

الطَّوْرُ الْأَوَّلُ : أَنْ يَقْبِضَ النَّفْسَ النَّاطِقَةَ مِنَ الرُّوحِ كَيْ يَصِيرَ الرُّوحُ بِلا عَقْلِ. وَمَعْنَى قَبْضِ النَّفْسِ عَنْهُ، هُوَ سَلْبُ وَاجِدِيَّةِ الرُّوحِ وَمَالِكِيَّتِهِ إِيَّاهَا.

مرحله اول اینکه نفس ناطقه از روح گرفته شود تا روح بدون عقل گردد. و معنای گرفتن نفس از روح، سلب واجديت و مالکیت روح بر آن است.

إِذْ قَدْ عَرَفْتَ سَابِقَا أَنَّ الْإِنْسَانَ مُرَكَّبٌ مِنْ ثَلَاثَةِ حَقَائِقَ تَرْكِيبًا بِطَرِيقِ الْمَالِكِيَّةِ وَالْوَاحِدِيَّةِ، فَالْبَدَنُ وَاجِدٌ لِلرُّوح وَمَالِكٌ إِيَّاهُ، وَهَذِهِ الْمَالِكِيَّةِ يَكُونُ مُدْركًا حَسَّاسًا مُلْتَذًا مُتَأَلِّمًا.

زیرا پیش تر دانستی که انسان از سه حقیقت تشکیل شده است به گونه ای که رابطه آنها از نوع مالکیت و واجدیت است. بدن، واجد روح و مالک آن است و با این مالکیت بدن به درک کننده، حس کننده، لذت برنده و دردکش تبدیل می شود.

إذِ الحَسَّاسُ الْمُدْرِكُ المُتَالَمُ الْمُلْتَدُّ أَوَّلًا وَبِالذَّاتِ هُوَ الرُّوحُ، وَالْبَدَنُ بِوَاجِدِينِهِ لَهُ وَمَالِكِيَّتِهِ إِيَّاهُ صَارَ حَسَّاسًا مُدْرِكَا بِحَيْثُ لَوْ سُلِبَتْ هَذِهِ الْوَاحِدِيَّةُ ، كَانَ الْبَدَنُ كَسَائِرِ الْجَمَادَاتِ مَوْجُودًا فِي غَايَةِ الضَّعْفِ وَالحَقَارَة.

زیرا درک کننده، حس کننده دردکش و لذت برنده در اصل روح است. بدن با واجدیت و مالکیت روح به این ویژگی ها دست می یابد، به گونه ای که اگر این واجدیت از آن گرفته شود، بدن مانند سایر جمادات، موجودی در نهایت ضعف و حقارت خواهد بود.

فَهَذِهِ الْقُوَّةُ وَالْقُدْرَةُ وَالْعِلْمُ وَالدَّرْكُ وَالشُّعُورُ وَالالْتِدَاذُ وَالتَّأَمُّ وَغَيْرُ ذَلِكَ، كُلُّهَا مِنْ جِهَةِ وَاحِدِيَّنِهِ إِيَّاهُ، لَا مِنْ جِهَةِ الْبَدَنِ [بَمَا هُوَ بَدَنٌ]، سَوَاءٌ كَانَ الْبَدَنُ كَبِيرًا أَمْ [حَقِيرًا].

پس این قدرت، توانایی، علم، درک احساس لذت و درد و غیره همگی از واجدیت بدن بر روح ناشی می شود، نه از خود بدن [به عنوان بدن]. این موضوع در مورد بدن چه بزرگ باشد و چه کوچک، صادق است.

وَهَذَا الْمَعْنَى مَعْنَى عَامٌ [مَوْجُودٌ] فِي جَمِيعِ الْحَيَوَانَاتِ.

و این معنا، مفهومی عام است که در تمام حیوانات وجود دارد.

وَكَذَلِكَ الرُّوحُ وَاحِدٌ لِرُوح الحَيَاةِ وَرُوحٍ الْعَقْلِ، وَهُوَ الَّذِي نُسَمِّيهِ النَّفْسَ النَّاطِقَةَ.

همچنین روح واجد روح حیات و روح عقل است که آن را نفس ناطقه می نامیم.

وَوَاجِدِيَّةُ الرُّوحِ النَّفْسَ لَيْسَ إِلَّا شِدَّةَ الرُّوحِ وَكَمَالَ قُدْرَتِهِ وَإِدْرَاكِهِ لِلْكُلِيَّاتِ، وَبِهَذِهِ الْوَاجِدِيَّةِ يَصِيرُ الرُّوحُ ذَا قُدْرَة شَدِيدَةٍ قَوِيَّةٍ وَذَا إِدْرَاكِ قَوِيَ شَدِيدِ.

واجدیت روح بر نفس، چیزی جز شدت روح، کمال قدرت آن، و توانایی اش در درک کلیات نیست. با این واجدیت، روح به موجودی با قدرت و ادراک شدید و قوی تبدیل می شود.

كَيْفَ وَهُوَ حِينَئِذٍ صَارَ مَالِكًا لِنُورِ الْوِلَايَةِ الْغَيْرِ الْمُتَنَاهِيَةِ فِي الشَّدَّةِ وَالْقُدْرَةِ وَالشُّعُورِ؟!

چگونه چنین نباشد، در حالی که روح در این حالت مالک نوری از ولایت می شود که در شدت، قدرت و احساس، بی نهایت است؟!

فَلَوْ سُلِبَتْ عَنْهُ هَذِهِ الْوَاحِدِيَّةُ، لَكَانَ مَوْجُودًا ضَعِيفًا فِي غَايَةِ ضَعْفِ الْإِدْرَاكِ، كَالْبَهَائِمِ وَالْمَجَانِينِ الْفَاقِدِينَ لِلْعَقْلِ.

پس اگر این واجدیت از روح سلب شود، موجودی خواهد بود با نهایت ضعف در درک، مانند حیوانات و دیوانگانی که از عقل محروم اند.

وَإِنِ اشْتَهَيْتَ دَرْكَ الْمِيزِ بَيْنَ الْخَالَتَيْنِ وَشُهُودَ ضَعْفِ الرُّوحِ الْمَسْلُوبَةِ عَنْهَا النَّفْسُ، فَرَاجِعْ حَالَ رِضَاعِكَ وَصِبَاوَتِكَ رُجُوعًا وِجْدَانِيَّا، وَتَبَصَّرُ حَالَكَ حِينَئِذٍ، أَيْ حِينَمَا لَمَّ تَكُنْ تُميرُ الجَيدَ وَالرَّدِي وَالحَسَنَ وَالْقَبِيحَ وَكَانَ إِدْرَاكَاتُكَ مَحْصُورَةً فِي أُمُورٍ جُزْئِيَّةٍ قَلِيلَةٍ نَادِرَةٍ، كَالْأَكْلِ وَالشُّرْبِ وَالنَّوْمِ وَاللَّعِبِ وَمَا يُشَابِهُ هَذِهِ الْأُمُورِ.

اگر میل داری تفاوت بین این دو حالت و ضعف روحی که نفس از آن سلب شده است را درک کنی، به دوران شیرخوارگی و کودکی خود به طور وجدانی بازگرد و حالت خود را در آن زمان تأمل کن. زمانی که توانايي تميز بين خوب و بد زیبا و زشت را نداشتی و ادراکاتت محدود به امور جزئی و نادر بود، مانند خوردن، آشامیدن، خوابیدن، بازی کردن و امور مشابه.

وَالْآنَ أَنْتَ تُدْرِكُ الكُلِيَّاتِ وتميّز بَيْنَ الجيدِ وَالرَّدِي. فَهَذِهِ الاشْتِدَادَاتُ الْعِلْمِيَّةُ وَالْعَمَلِيَّةُ إِنَّمَا هِيَ مِنْ جِهَةِ هَذِهِ الْوَاحِدِيَّةِ.

و اکنون تو قادر به درک کلیات و تمیز بین خوب و بد هستی. این پیشرفت های علمی و عملی ناشی از همین واجدیت است.

إِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ، نَقُولُ : قَدْ يَقْبِضُ اللَّهُ تَعَالَى هَذِهِ النَّفْسَ النَّاطِقَةَ عَنِ الرُّوحِ، أَيْ يَسْلُبُ مَالِكِيَّةَ الرُّوح عَنْهَا، وَيَجْعَلُهُ كَالْأَطْفَالِ وَالْبَهَائِم وَالْمَجَانِينِ فِي غَايَةِ ضَعْفِ الْإِدْرَاكِ.

وقتی این موضوع را فهمیدی میگوییم خداوند متعال ممکن است این نفس ناطقه را از روح بگیرد، یعنی مالکیت روح بر آن را سلب کند و آن را مانند کودکان حیوانات و دیوانگان در نهایت ضعف ادراک قرار دهد.

فَحِينَئِذٍ إِذَا غَلَبَ عَلَى الدِّمَاغِ الرُّطُوبَاتُ وَوَقَفَتِ الْحَوَاسُ عَنِ الْإِدْرَاكَاتِ، يَكُونُ نَائِمًا، وَلَكِنَّ الرُّوحَ بَاقٍ فِي الْبَدَنِ، بَلِ الْبَدَنُ الْوَاجِدُ لِلرُّوحِ نَائِمٌ.

در این حالت اگر رطوبت ها بر مغز غلبه کنند و حواس از ادراک باز ایستند انسان در حالت خواب قرار می گیرد، اما روح همچنان در بدن باقی است و در واقع این بدن است که واجد روح و در حالت خواب است.

وَهَذَا هُوَ الطَّوْرُ الْأَوَّلُ مِنْ أَطْوَارِ النَّوْمِ.

و این مرحله اول از مراحل خواب است.

وَهَذَا النَّائِمُ هُوَ الَّذِي يَتَقَلَّبُ ذَاتَ الْيَمِينِ وَذَاتَ الشِّمَالِ لِبَقَاءِ الرُّوحِ الْحَسَّاسِ.

و این خوابیده کسی است که به سبب باقی ماندن روح حساس به راست و چپ می غلتد.

وَهَذِهِ هِيَ الْخَفْقَةُ وَالْخَفْقَتَانِ اللَّتَانِ ذَكَرَهُمَا الْفُقَهَاءُ فِي بَابِ مُبْطِلَاتِ الْوُضُوءِ فِيمَا إِذَا غَلَبَ النَّوْمُ عَلَى الْقَلْبِ وَالسَّمْع وَالْبَصَرِ، وَهِذَا يَسْتَيْقِظُ بِأَدْنَى صَوْتٍ أَوْ لَمْسٍ أَوْ ضَغْطَةٍ أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْمُوقِظَاتِ.

و این همان خفقه و خفقتانی است که فقیهان در باب مبطلات وضو ذکر کرده اند، هنگامی که خواب بر قلب، شنوایی و بینایی غلبه کند. به همین دلیل فرد با کمترین صدا، لمس فشار یا هر چیز دیگری که باعث بیداری شود، از خواب بیدار می شود.

وَقَدْ عُبّرَ عَنْ هَذَا النَّوْمِ بِالسُّبَاتِ: {وَجَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَانًا (1) .}.

و این نوع خواب به "سبات" تعبیر شده است: {وَجَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَانًا}.


1) النبأ (78) / 9

وَهَذَا نَوْمُ أَغْلَبِ النَّاسِ في أَغْلَبِ الْأَوْقَاتِ.

و این نوع خواب خواب اکثر مردم در بیشتر اوقات است.

وَحَيْثُ إِنَّ الرُّوحَ (223) لَم يَخْرُجُ مِنَ الْبَدَنِ، لَا يَرَى النَّائِمُ في نَوْمِهِ حَرَكَةً وَسَيْرًا مِنْ بَلَدٍ إِلَى بَلَدٍ، وَلَا يَرَى ذَهَابًا وإيابًا وَلَا أَكْلًا وَشُرْبًا. وَبِالْجُمْلَةِ لَا يَرَى فِي نَوْمِهِ شَيْئًا مِنْ لَوَازِمِ الْأَجْسَامِ. وَذَلِكَ لِأَنَّ رُوحَهُ الَّذِي يَكُونُ جَسَمًا وَتَحْكُومًا بِأَحْكَامِ الْأَجْسَامِ بَاقٍ فِي بَدَنِهِ وَلَمَّ يَخْرُجْ فَلِهَذَا لَا يَكُونُ مِنَامَاتُ هَذَا النَّائِم إِلَّا مِنْ قَبِيلِ الْإِدْرَاكَاتِ وَالْعُلُومِ.

و چون روح از بدن خارج نشده است خوابیده در خواب خود حرکتی و سفر از شهری به شهری، رفت و برگشتی یا خوردن و آشامیدن نمیبیند به طور کلی هیچ یک از لوازم اجسام را در خواب خود نمی بیند. زیرا روح او و به احکام اجسام حکم می شود، در بدن او باقی است و خارج نشده است، پس رویاهای این خوابیده تنها از نوع ادراکات و علوم است.

نوع دوم قبض نفس از روح و روح از بدن.

الطَّوْرُ الثَّانِي: أَنْ يَقْبِضَ النَّفْسَ عَنْ الرُّوحِ أَوَّلًا كَيْ يَصِيرَ الرُّوحُ مَسْلُوبًا عَنْهُ الْعَقْلُ، فَبَعْدَ تَوَفِّيِّ النَّفْسِ وَفَاتِهَا يَقْبِضُ الرُّوحُ عَنْ الْبَدَنِ وَيَتَوَفَّى الرُّوحُ عَنْ الْبَدَنِ وَيُبْطِلُ وَاحِدِيَّةَ الْبَدَنِ لَهُ. فَعِندَ ذَلِكَ لَا يَتَقَلَّبُ النَّائِمُ ذَاتَ الْيَمِينِ وَذَاتَ الشِّمَالِ. وَذَلِكَ كَالْمَنَامَاتِ الْعَمِيقَةِ الَّتِي لَا حَرَاكَ لِنَائِمِهَا.

مرحله دوم اینکه ابتدا نفس از روح گرفته شود تا روح از عقل سلب گردد. پس بعد از فوت نفس و گرفتن آن، روح از بدن گرفته می شود و روح از بدن جدا می شود و واجدیت بدن نسبت به آن باطل می شود. در این حالت، خوابیده نه به سمت راست و نه به سمت چپ غلت میزند. این مانند خوابهای عمیقی است که خوابیده هیچ حرکتی ندارد.

إِنْ قُلْتَ: فَمَعَ سَلْبِ الرُّوحِ كَيْفَ يَتَنَفَّسُ؟

اگر بگویی: پس با سلب روح، چگونه نفس می کشد؟

قُلْتُ : التَّنَفُسُ لَيْسَ مَرْبُوطًا بِالرُّوحِ، بَلْ هُوَ جَرْيَانُ الْهَوَاءِ فِي الرِّئَةِ دُحُولًا وَحُرُوجًا؛ هَذَا أَوَّلًا. وَأَمَّا ثَانِيًا، فَلِأَنَّ عِلَاقَةَ الرُّوحِ بِالْبَدَنِ بَاقِيَةٌ وَإِنْ ثُمَّ يَكُنْ فِيهِ، وَلِذَلِكَ يَتَأَمَّ الْبَدَنُ بِتَألُمهِ وَيَلْتَذُ بِالْتِدَاذِهِ، كَمَا قَدْ يَخْرُجُ الْمَنى مِنَ الْبَدَنِ حِينَ يُجَامِعُ الرُّوحُ مَعَ كَوْنِهِ خَارِجًا عَنْهُ وَلِهِذَا أَيْضًا يَتَأَمُّ الْبَدَنُ فِي الْقَبْرِ لِتَأَمُّ الرُّوحِ حِينَمَا كَانَتْ عِلَاقَتُهُ بَاقِيَةً. وَهَذَا هُوَ السَّمِيلُ عِندَ تَوَفِي النَّفْسِ عَنْ الرُّوحِ، فَإِنَّمَا تَكُونُ ذَاتَ عِلَاقَةٍ بِهِ، وَإِنْ سُلِبَتِ الْوَاحِدِيَّةُ وَالْمَالِكِيَّةُ عَنْ الرُّوحِ ، فَشُعَاعٌ مِنَ النَّفْسِ لَا مَعَ عَلَى الرُّوحِ.

گفتم: نفس کشیدن به روح مربوط نیست، بلکه جریانی است از هوا در ریه ها که وارد و خارج می شود؛ اولاً. و ثانياً، زیرا رابطه روح با بدن باقی است، حتی اگر روح در بدن نباشد. به همین دلیل، بدن به درد می آید هنگام درد و لذت می برد هنگام لذت همان طور که ممکن است منی از بدن خارج شود وقتی که روح با آن در تعامل است، هر چند که خود روح از بدن خارج شده است. و همینطور بدن در قبر به درد می آید به دلیل درد روح زمانی که رابطه آن باقی است. این همان راه است زمانی که نفس از روح جدا می شود زیرا در این زمان رابطه ای با آن دارد، حتی اگر واجدیت و مالکیت از روح سلب شود، شعه ای از نفس همچنان به روح می تابد.

وَالغَرَضُ: إِنَّ النَّفْسَ تَتَوَفَّ أَوَّلًا، وَالرُّوحُ يَتَوَفَّى وَيَخْرُجُ عَنْ الْبَدَنِ بِلا عَقْل ثَانِيَّا. فَحِينَئِذٍ يَنَامُ الْإِنْسَانُ نَوْمًا عَمِيقًا عُبَرَ عَنْهُ فِي الْأَحَادِيثِ بِالْجُوعِ كَمَا قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي مُنَاجَاتِهِ: وَهَجَعَتْ عُيُونُ أَنَامِكَ (1) .

هدف این است که نفس ابتدا گرفته میشود، سپس روح از بدن جدا شده و بدون عقل می شود. در این صورت، انسان خواب عمیقی میبیند که در احادیث به آن هجوع گفته شده است چنان که حضرت علی علیه السلام در مناجات خود فرمود "و چشمان خوابیده ات خوابید".

فَيَرَى النَّائِمُ في نَوْمِهِ أَنَّهُ يَتَحَرَّكُ مِنْ بَلَدٍ إِلَى بَلَدٍ وَيَأْكُلُ وَيَشْرَبُ وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنْ أَحْكامِ الْأَجْسَامِ، وَلَكِنْ لِمَكَانِ زَوَالِ الْعَقْلِ، يَكُونُ رُؤْيَاهُ ضَعِيفَةً وَلَا يَتَمَكَّنُ مِنْ حِفْظِهَا، لِعَدَمٍ شِدَّةِ إِدْرَاكِهِ وَعَدَمِ قُوَّةِ شُعُورِهِ وَحِفْظِهِ. وَهَذَا النَّوْمُ أَخُ الْمَوْتِ، وَلَيْسَ عَيْنَ الْمَوْتِ.

خوابیده در خواب خود می بیند که از شهری به شهری حرکت میکند می خورد و می آشامد و سایر احکام اجسام را مشاهده می کند. اما به دلیل زوال عقل، رؤیای او ضعیف است و نمی تواند آن را حفظ کند، زیرا ادراک او شدید نیست و احساس و حافظه اش ضعیف است. این خواب برادر مرگ است، اما خود مرگ نیست.

وَذُلِكَ لِأَنَّهُ حَيْثُ تَوَفَّى الرُّوحُ وَالنَّفْسُ كِلْتَاهُمَا، يَكُونُ نَظِيرَ الْمَوْتِ فِي خُرُوجِهِمَا عَنْ الْبَدَنِ وَسَلْبِ كِلْتَا الْمَالِكِيَّتَيْنِ. وَحَيْثُ إِنَّ الرُّوحَ الخَارِجَ كَانَ خَارِجًا بِلا عَقْلِ وَنَفْسٍ، لَا يَكُونُ عَيْنَ الْمَوْتِ، بَلْ يَكُونُ أَخَاهُ وَنَظِيرَهُ.

زیرا وقتی که روح و نفس هر دو گرفته شدند، این مشابه مرگ است در خروج آنها از بدن و سلب هر دو مالکیت. و از آنجا که روح خارج شده بدون عقل و نفس است، این حالت مرگ نیست، بلکه برادر و هم نوع آن است.


1) المناقب 4 / 151؛ بحار الأنوار 46 / 81

نوع سوم: قبض روح مالک نفس از بدن.

الطَّوْرُ الثَّالِثُ: أَنْ يَخْرُجَ الرُّوحُ الْوَاحِدُ لِلْعَقْلِ عَنْ الْبَدَنِ دَفْعَةً وَاحِدَةً بِأَنْ يَكُونَ الرُّوحُ مَعَ كَمَالِ شُعُورِهِ وَشِدَّةِ إِدْرَاكَاتِهِ خَارِجًا عَنْ الْبَدَنِ. وَهَذَا هُوَ عَيْنُ الْمَوْتِ. وَالرُّؤْيَا الَّتِي يَرَاهَا النَّائِمُ فِي هَذَا الْحَالِ تَبْقَى مَحْفُوظَةً بَاقِيَةً إِلَى حِينِ يَقَظَتِهِ.

مرحله سوم این است که روح دارای عقل از بدن به طور یک باره خارج شود به گونه ای که روح با کمال ادراک و شدت احساس خود از بدن خارج گردد. این مانند مرگ است. و رؤیایی که خوابیده در این حالت می بیند، محفوظ و باقی می ماند تا زمانی که بیدار شود.

وَفِي هَذِهِ الرُّؤْيَا يَرَى النَّائِمُ أَنَّهُ يَتَحَرَّكُ وَعَشِي وَيَأْكُلُ وَيَشْرَبُ وَيَقُومُ وَيَقْعُدُ وَيَتَكَلَّمُ وَيُعَاشِرُ مَعَ أَنْوَاع الْمَلَائِكَةِ وَالشَّيَاطِينَ وَالْجَانِ، وَقَدْ تَكُونُ رُؤْيَاهُ صَحِيحَةً لِكَوْنِهَا مِنْ إِلْقَاءِ الْمَلَكِ فِي السَّمَاءِ، كَمَا أَنَّهُ قَدْ تَكُونُ بَاطِلَةٌ لِكَوْنِهَا مِنْ الْقَاءِ الشَّيْطَانِ فِي الْهَوَاءِ عِندَ رُجُوعِ الرُّوحِ إِلَى الْبَدَنِ.

و در این رؤیا، خوابیده می بیند که حرکت می کند و راه میرود و میخورد و می آشامد و برمی خیزد و می نشیند و صحبت می کند و با انواع فرشتگان و شیاطین و جنها معاشرت می.کند. این رؤیا ممکن است صحیح باشد چون از القای فرشته در آسمان است، همانطور که ممکن است باطل باشد زیرا از القای شیطان در هوا هنگام بازگشت روح به بدن است.

وَهَذَا الطَّوْرُ أَشْرَفُ الطَّوَارِ وَأَكْمَلُهَا، وَحُصُولُهُ مَشْرُوطٌ بِأَمْرَيْنِ:

أَحَدُهُمَا: صِحَّةُ الْمِزَاجِ وَقُوَّتُهُ وَاسْتِقَامَتُهُ الطَّبِيعِيَّةُ إِذْ مَعَ الْحِرَافِ الْمِزَاجِ وَضَعْفِهِ لَا يَتَمَكَّنُ الطَّبْعُ مِنَ الْغَلَبَةِ عَلَى الرُّوح بِتَصْعِيدِ الْأَنْخِرَةِ إِلَى الدِّمَاعَ كَيْ تَقِفَ الْحَوَاسُ وَتَرْكُدُ، بَلْ الرُّوحُ يَغْلِبُهُ لِكَمَالِ قُوَّتِهِ وَشُعُورِهِ، فَلَا بُدَّ مِنْ قُوَّةٍ فِي الطَّبِيعَةِ حَتَّى إِذَا طَالَتِ الْيَقَظَةُ تَتَمَكَّنُ مِنَ الاسْتِيلاء عَلَى الرُّوحِ بِتَسْلِيطِ الْأَبْخِرَةِ عَلَى مَقَرِ سُلْطَانَتِهِ، أَيِ الدّمَاغِ. وَهَذَا لِذَا أَمَرَنَا الشَّارِعُ بِتَقْوِيَةِ الْمِزَاجِ وَتَعْدِيلِهِ وَتَصْحِيحِهِ، وَلَمَّ يَأْمُرْنَا بِالرِّيَاضَاتِ الْقَلَنْدَرِيَّةِ وَالْأَرْبَعِينِيَّاتِ الْمُحَرِّفَةِ لِلْمِزَاجِ عَنْ قُوَّتِهِ وَاعْتِدَالِهِ وَنِظَامِهِ الطَّبِيعِيِّ، وَأَصَرَّ عَلَى تَصْحِيحِ الْمِزَاحِ وَدَفْعِ الْأَمْرَاض.

این مرحله، شریف ترین و کامل ترین مراحل است و به دست آوردن آن مشروط است به دو امر:

اول: صحت مزاج و قوت و استقامت طبیعی آن. زیرا وقتی که مزاج منحرف و ضعیف باشد، طبیعت نمی تواند بر روح غلبه کند تا بخارات را به مغز برساند، به گونه ای که حواس متوقف و رکود کنند. بلکه روح با کامل بودن قدرت و احساس خود بر آن غلبه میکند. پس لازم است که در طبیعت قوتی باشد تا اگر بیداری طولانی شد، بتواند با تسلط بخارات بر مرکز سلطنتش یعنی مغز بر روح غلبه کند. به همین دلیل، شارع مقدس ما را به

تقویت مزاج و اصلاح آن امر کرده و ما را از ریاضت های قلندری و چهل روزه هایی که مزاج را از قوت و اعتدال طبیعی اش منحرف می کنند نهی کرده است. و بر اصلاح مزاج و دفع بیماریها تأکید کرده است.

وَثَانِيُهُما: تَذَكَّرُ الرُّوحِ وَتَنْبِيهُهُ لِحِفْظِ شُعُورِهِ الْقَوِيِّ وَبَقَاءِ إِدْرَاكِهِ الْعَقْلِيَ الشَّدِيدِ، كَيْ يَبْقَى الْوَاجِدِيَّةُ وَالْمَالِكِيَّةُ. وَهَذَا لِذَا أَمَرَنَا الشَّارِعُ بِالْأَذْكَارِ حِينَ النَّوْم ، (224) لِيَكُونَ الرُّوحُ خَارِجًا مَعَ قُوَّةِ عِلْمِهِ وَشِدَّةِ إِدْرَاكِهِ، فَحِينَئِذٍ يَشَاهِدُ الْمَلَائِكَةَ وَالشَّيَاطِينَ وَالْبَسَاتِينَ وَالْأَنْهَارِ وَالْأَشْجَارِ.

دوم: یادآوری روح و بیدار کردن آن برای حفظ احساس قوی و باقی ماندن درک عقلانی شدید آن، به گونه ای که واجدیت و مالکیت آن باقی بماند. به همین دلیل شارع مقدس ما را به ذکرها هنگام خوابیدن امر کرده است، تا روح همراه با قوت علم و شدت درک خود از بدن خارج شود. در این حالت روح فرشتگان، شیاطین، باغ ها، رودخانه ها و درخت ها را مشاهده می کند.

صحنه های برزخی که ما از رؤیت آن در دنیا محرومیم.

وَلَا يَتَوَهَّمَ أَحَدٌ أَنَّ هَذِهِ الْأُمُورَ الْمَشْهُودَةَ تَكُونُ فِي عَالَمَ آخَرَ غَيْرَ هَذَا الخارج، بَلْ هِيَ مَوْجُودَةٌ الآن في هَذَا الخارج، وَلَكِنَّ الرُّوحَ مَحْجُوبٌ عَنْ رُؤْيَتِهَا لِحِكْمَةٍ إِلطَيَّةٍ.

هیچ کس نباید تصور کند که این امور مشهود در عالمی دیگر غیر از این جهان خارج هستند، بلکه همین حالا در این جهان خارج وجود دارند، اما روح به دلیل حکمت الهی از دیدن آن ها محروم است.

فَفِي مَجْلِسِنَا هَذَا يُمْكِنُ أَنْ تَكُونَ الْمَلَائِكَةُ وَالشَّيَاطِينُ وَالْجَانُ وَالْأَنْهَارُ وَالْأَشْجَارُ وَالْأَصْوَاتُ الْمُلَذَّةُ أَوْ الْمُؤْلِمَةُ، وَلَكِنَّ سَمعَ الرُّوحِ وَبَصَرَهُ ضَعِيفَانِ لَا يُحِسَّانِ وَلَا يُشَاهِدَانِ لِحِكْمَةٍ إِليَّة.

در مجلس ما ممکن است فرشتگان شیاطین جن ها، رودها، درختان و صداهای لذت بخش یا دردآور حضور داشته باشند، اما شنوایی و بینایی روح به دلیل ضعف خود نمی توانند آن ها را احساس کرده یا مشاهده کنند.

وَقَدْ وَرَدَتِ الرِّوَايَاتُ فِي نَفْرَةِ الْحَيَوَانَاتِ أَحْيَانًا، وَأَنَّهَا لأَجْلِ رُؤْيَةِ بَعْضٍ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ.

روایاتی درباره فرار حیوانات گاهی اوقات آمده است که دلیل آن مشاهده برخی از این امور است.

وَوَرَدَ الْحَدِيثُ بِأَنَّ الدِّيَكَ تَسْمَعُ صَوْتَ دِيكِ تَحْتَ الْعَرْشِ (1) .

همچنین در حدیث آمده است که خروسها صدای خروسی زیر عرش را می شنوند.

وَكَذَلِكَ سَمَاعُ بَعْضِ الْحَيَوَانَاتِ أَحْيَانًا أَصْوَاتَ الْمُعَذِّبِينَ الْمُعَاقَبِينَ.


1) تفسير القمي 2 / 106؛ من لا يحضره الفقيه 1 / 482 ؛ التوحيد / 281؛ الاحتجاج 1 / 228؛ بحار الأنوار 56 / 173 و 183

و گاهی اوقات برخی از حیوانات صدای معذبين و مجازات شدگان را می شنوند.

وَأَمَّا رُوحُنَا، فَلِمَحْجُوبِيَّتِهِ وَضَعْفِ إِحْسَاسِهِ لَا يُدْرِكُ هَذِهِ الْأُمُورَ.

اما روح ما به دلیل محجوب بودن و ضعف احساس خود، این امور را درک نمی کند.

وَمَنْشَأُ هَذَا الضَّعْفِ شِدَّةُ عَلَاقَتِهِ بِالْبَدَنِ وَالْبَدَنِيَّاتِ بِمِثْلِهِ يَرَى نَفْسَهُ الْبَدَنَ.

منشأ این ضعف، شدت ارتباط روح با بدن و امور بدنی است، به گونه ای که روح خود را همان بدن می بیند.

فَحَيْثُ إِنَّ الْعَلَاقَةَ وَتَفَرُّقَ التَّوَجُهَاتِ يَنْقَطِعَانِ بِالْمَوْتِ وَالرُّوحُ يَتَوَجَّهُ إِلَى نَفْسِهِ وَيُشَاهِدُ نَفْسَهُ غَيْرَ هَذَا الْبَدَنِ الْكَثِيف.

اما وقتی این ارتباط و پراکندگی توجه ها با مرگ قطع می شود، روح به خود باز می گردد و خود را غیر از این بدن مادی مشاهده می کند.

يَتَقَوَّى وَيَشْتَدُّ وَيَسْتَقِلُ، فَيُشَاهِدُ حِينَئِذٍ هَذِهِ الْأُمُورَ الْمَوْجُودَةَ الْمَحْسُوسَةَ الْخَارِجِيَّةَ.

قوی تر و مستقل تر می شود و آنگاه می تواند این امور موجود و محسوس خارجی را ببیند.

وَأَمَّا إِنَّ الرُّوحَ هَلْ يَتَغَلَّظُ فِي النَّوْمِ وَيَتَّخِذُ مِنَ الْمَوَادِ لِنَفْسِهِ قَالِبًا وَبَدَنَّا يُعَبَّرُ عَنْهُ بِالْقَالِبِ الْمِثَالِيِّ أَمْ لَا، بَلْ يَكُونُ بَاقِيًا عَلَى جِسْمِيَّتِهِ الرَّقِيقَةِ عَلَى هَيْئَةِ هَذَا الْبَدَنِ الْعُنْصُرِي الْكَثِيفِ بِلَا قَالِبٍ وَبَدَنِ آخَرَ؟

اما این که آیا روح در خواب سنگین تر می شود و از مواد برای خود قالب و بدنی می سازد که از آن به قالب مثالی تعبیر می شود، یا خیر، بلکه همچنان به حالت جسم لطیف خود باقی میماند و به صورت این بدن عنصری مادی باقی می ماند؟

ثُمَّ عَلَى فَرْضِ التَّغَلُّظِ لِكَثْرَةِ مَيْلِهِ بِأَنْ يَكُونَ فِي بَدَنٍ وَقَالِبٍ ، هَلْ يَكُونُ الاِتِّخَاذُ بِإِرَادَتِهِ الْقَهْرِيَّةِ أَوْ بِإِرَادَةِ اللَّهِ؟ فَهَذِهِ مَبَاحِثُ أُخْرَى لَا تَرْتَبِطُ بِمَا نَحْنُ فِيهِ مِنَ الْكَلَامِ.

سپس، اگر فرض کنیم که این سنگینی به دلیل تمایل شدید روح به داشتن بدن و قالب است، آیا این امر با اراده قهری روح انجام می شود یا به اراده خداوند؟ این مباحث دیگری است که به بحث ما ارتباطی ندارد.

معنای رفتن روح به نزد خدای متعال.

وَالْغَرَضُ: إِنَّ الرُّوحَ لِمَكَانِ قِلَّةِ مَشَاغِلِهِ وَقِلَّةِ عِلَاقَتِهِ بِعَالَمَ الْمَحْسُوسِ الْكَثِيفِ وَلِشِدَّةِ تَوَجُهِهِ وَتَنَبُّهِهِ بِأَنَّهُ غَيْرُ الْبَدَنِ حِينَ النَّوْمِ، يَشْتَدُّ وَيَسْتَقِلُ فَيُشَاهِدُ جَمِيعَ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ وَتَزُولُ الْمَحْجُوبِيَّةُ الَّتِي كَانَتْ فِي الْيَقظَة.

هدف این است: روح به دلیل کمی مشغله ها و کمی ارتباطش با جهان مادی سنگین، و به دلیل توجه و آگاهی شدیدش به اینکه او غیر از بدن است در هنگام خواب قوی تر و مستقل تر می شود و همه این امور را مشاهده می کند و پرده هایی که در بیداری وجود داشت، برطرف می شود.

وَهَذَا مَعْنَى ذِهَابِهِ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى وَكَوْنِهِ بَيْنَ يَدَيْهِ، كَمَا وَرَدَ فِي الرِّوَايَاتِ.

و این همان معنای رفتن روح نزد خداوند متعال و بودن آن در حضور او است، همان طور که در روایات آمده است.

وَذَلِكَ لِأَنَّ الْكَوْنَ عِنْدَهُ وَبَيْنَ يَدَيْهِ لَيْسَ أَمْرًا صَعْبًا كَمَا تَخَيَّلَهُ بَعْضَ . فَإِنَّكَ كُلَّمَا تَوَجَّهْتَ إِلَى هَذَا العالم، تَكُونُ مَحْجُوبًا عَنِ اللَّهِ تَعَالَى بِالشَّوَاغِلِ.

زیرا بودن نزد خداوند و در حضور او امر دشواری نیست - همان طور که برخی تصور کرده اند - زیرا هر چه بیشتر به این جهان توجه کنید به دلیل مشغله ها از خداوند متعال محجوب می شوید.

فَلَا تَكُونُ حِينَئِذٍ بَيْنَ يَدَيْهِ وَعِنْدَهُ. لَا لِأَنَّ اللهَ تَعَالَى بَعْدَ عَنْكَ أَوِ احْتَصَّ بِمَكَانٍ دُونَ مَكَانٍ، كَلَّا وَحَاشَاهُ مِنْ ذَلِكَ.

در آن زمان در حضور و نزد او نیستید نه به این دلیل که خداوند متعال از شما دور شده یا مکانی خاص را بر مکانی دیگر ترجیح داده است، هرگز و دور از چنین تصوری.

لِأَنَّهُ أَقْرَبُ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ وَلِأَنَّهُ مُحِيطٌ بِكُلِّ شَيْءٍ وَمَوْجُودٌ فِي جَمِيعِ الْأَمْكِنَةِ وَالْأَزْمِنَةِ.

زیرا او از رگ گردن به شما نزدیک تر است و او بر همه چیز احاطه دارد و در همه مکانها و زمانها حضور دارد.

بَلْ لِأَنَّكَ تَبَعَدْتَ عَنْهُ وَصِرْتَ مَحْجُوبًا غَافِلًا.

بلکه این شما هستید که از او دور شده اید و محجوب و غافل گشته اید.

وَكُلَّمَا ارْتَفَعَ الْحِجَابُ وَقَلَّتِ الْمَشَاغِلُ الشَّاغِلَةُ، تَكُونُ عِنْدَهُ تَعَالَى وَبَيْنَ يَدَيْهِ، أَيْ مُتَوَجِهَا إِلَيْهِ.

و هرگاه حجاب ها برطرف شود و مشغله های مزاحم کمتر گردد، نزد او و در حضورش خواهید بود، یعنی به او توجه خواهید کرد.

فَالرُّوحُ الشَّاعِرُ مَتَى خَرَجَ عَنِ الْبَدَنِ، يُشَاهِدُ هَذِهِ الْأَشْيَاءَ.

بنابراین روح آگاه، هرگاه از بدن خارج شود، این امور را مشاهده می کند.

انکار صحنه های برزخی و توجیه ملک و شیطان توسط فلاسفه.

إِنْ قُلْتَ: قَدِ اسْتَشْكَلَ الْفَلَاسِفَةُ بِأَنَّهُ كَيْفَ يُمْكِنُ أَنْ يَكُونَ فِي الخارج الْمَشْهُودِ الْمَحْسُوسِ جَنَّاتٌ وَجِبَالٌ وَأَنْهَارٌ وَأَشْجَارٌ وَمَلَائِكَةٌ كَثِيرَةٌ وَشَيَاطِينُ وَجَانٌ ؟

اگر بگویید فلاسفه اشکال کرده اند که چگونه ممکن است در جهان خارج محسوس باغ ها، کوه ها، رودخانه ها، درختان، فرشتگان بسیار، شیاطین و جن وجود داشته باشند؟

وَهَل الْقَوْلُ بِأَنَّ فِي مَشْهَدِنَا هَذَا وَنَحْنُ جَالِسُونَ فِي الْمَجْلِس جَبَلٌ عَظِيمٌ مِنَ الْيَاقُوتِ إِلَّا قَوْلٌ سَفَطِيٌّ بلا بُرْهَان؟

و آیا این که بگوییم در این مجلس که ما نشسته ایم کوهی عظیم از یاقوت وجود دارد، جز سخنی بی اساس و بدون دلیل است؟

وَالتَّصْدِيقُ بِهَذَا الْكَلَامِ وَمَا يُشَاهِهُهُ يُوجِبُ رَفْعَ الْأَمَانِ عَنْ كُلِّ الْمَطَالِبِ، وَفَتْحَ بَابِ الدَّعَاوَى عَلَى أَشْيَاءَ مَوْجُودَةٍ كَثِيرَةٍ فِي الْخَارِجِ.

و باور به این سخن و مشابه آن موجب از بین رفتن اعتماد به همه موضوعات و باز کردن باب ادعاهایی درباره وجود چیزهای بسیار در جهان خارج می شود.

قُلْتُ : (225) أَمَّا الْبُرْهَانُ عَلَيْهِ، فَهُوَ الْكِتَابُ وَالسُّنَّةُ الْمُتَوَاتِرَةُ.

می گویم: دلیل بر این امر، کتاب و سنت متواتر است.

وَصَرْفُ عَدَمِ إِحْسَاسِ هَذَا الْبَدَنِ الْوَاجِدِ لِلرُّوحِ وَعَدَمِ إِحْسَاسِ نَفْسِ الرُّوحِ لَا يَدُلُّ عَلَى عَدَمِ وُجُودِ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ اللَّطِيفَةِ في الخارج.

و عدم احساس این بدن که حامل روح است و نیز عدم احساس خود روح دلیل بر عدم وجود این امور لطیف در جهان خارج نیست.

كَيْفَ وَقَدْ أَصَرُ الْمُدَّعِي الصَّادِقُ عَلَى كَوْنِ هَذِهِ الْأَرْوَاحِ مَحْجُوبَةٌ عَنْ شُهُودِهَا وَإِحْسَاسِهَا لِحِكَمِ وَمَصَالِحَ الهَيَّةٍ، كَيْ تَنْتَظِمَ أُمُورُ الْمَعَاشِ وَتَمَدُّنَ النَّاسِ وَيَبْقَى الْاِمْتِحَانُ وَالِاخْتِبَارُ ؟!

چگونه چنین است، در حالی که پیامبر راستگو بر این امر تأکید کرده است که این ارواح به دلایل و حکمت های الهی از مشاهده و احساس این امور محروم شده اند تا امور معیشت منظم شود، تمدن انسانها پیشرفت کند، و آزمون و امتحان الهی باقی بماند؟!

بَل السَّفْسَطَةُ مَنْعَكِسَةٌ عَلَى الْفَلَاسِفَةِ، لِأَنكُمْ ادَّعَوْا أَنَّ الْمَلَكَ وَالشَّيْطَانَ لَيْسَا إِلَّا أُمُورًا نَفْسِيَّةً قَائِمَةً بِنَفْس الْإِنْسَانِ.

بلکه سفسطه به خود فلاسفه بازمی گردد زیرا آنها ادعا کردند که فرشته و شیطان چیزی جز امور نفسانی قائم به نفس انسان نیستند.

وَقَدْ يَنْحَدِرُ إِلَى مَقَامِ الحِسَ الْمُشْتَرَكِ صُوَرٌ خَيَالِيَّةٌ، فَيُحِسُّ بِأَنَّهُ مَلَكٌ مُتَكَلِّمْ أَوْ شَيْطَانٌ.

و ممكن است تصاویری خیالی به مقام حس مشترک نزول کند و انسان احساس کند که یک فرشته سخنگویا شیطان است.

وَلِهَذَا قَالَ صَدْرُ الْمُتَأَهِينَ إِنَّ جِبْرَئِيلَ هُوَ مَرْتَبَةٌ نَازِلَةٌ لِلنَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله وسلم) ، قَدِ الْحَدَرَتِ الْمَعَانِي الْعَقْلِيَّةُ مِنْ مَرْتَبَةِ جزئيَّةِ الخَيَالِ إِلَى حِسَهِ الْمُشْتَرَكِ بِصُورَةٍ مُنَاسِبَةٍ لِذَلِكَ الْمَعْقُولِ.

و به همین دلیل صدرالمتألهین گفته است که جبرئیل مرتبه ای نازل از پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) است، که معانی عقلی از مرتبه جزئی خیال به حس مشترک او نزول کرده و به صورتی متناسب با آن معقول ظاهر شده است.

فَشَاهَدَ فِي الْخَارِج شَحْصًا يُسَمَّى بِجِبْرَئِيلَ، وَسَمِعَ كَلَامًا يُسَمَّى بِالْقُرْآنِ.

و پیامبر در خارج شخصی به نام جبرئیل را مشاهده کرده و کلامی به نام قرآن را شنیده است.

فَالْمَشْهُودُ لَيْسَ فِي الخارج حَقِيقَةً، إِلَّا أَنَّ الْمُشَاهِدَ يُشَاهِدُهُ خَارِجًا.

پس آنچه مشاهده شده، حقیقتاً در خارج وجود ندارد، اما مشاهده کننده آن را در خارج می بیند.

وَ الْعِيَاذُ بِاللَّهِ . نَظِيرَ مُبْصَرَاتِ الْمَبْرَسِمِينَ وَمَسْمُوعَاتِ الْمَجَانِينَ، حَيْثُ يَتَخَيَّلُونَ هَذِهِ الْأُمُورَ خَارِجِيَّةٌ، وَإِلَّا، فَلَيْسَتْ إِلَّا أُمُورًا قَائِمَةً بِأَنْفُسِهِمْ.

و پناه بر خدا - این مشابه چیزهایی است که مبتلایان به تب شدید و دیوانگان میبینند یا می شنوند، که این امور را خارجی تصور می کنند، در حالی که اینها چیزی جز امور قائم به نفس خودشان نیستند.

فَحِينَئِذٍ نَقُولُ: لَوْ كَانَ الْأَمْرُ فِي النُّبُوَّاتِ وَالْمَنَامَاتِ عَلَى هَذَا الْمَنَوَالِ، لَارْتَفَعَ الْأَمَانُ عَنْ كُلِّ الْمُبْصَرَاتِ.

در این صورت می گوییم: اگر موضوع نبوت ها و خواب ها به این شکل باشد، اعتماد به تمام مشاهدات از بین می رود.

إِذْ لِلْمُسَفْسِطِ أَنْ يَقُولَ: كُلُّ هَذِهِ الْأُمُورِ الَّتِي نُشَاهِدُهَا فِي الْخَارِجِ أُمُورٌ خَيَالِيَّةٌ، لَا وَاقِعِيَّةَ لَهَا فِي الْخَارِجِ أَصْلًا.

زیرا ممکن است سفسطه گر بگوید: همه این اموری که ما در خارج مشاهده می کنیم، امور خیالی هستند اصلاً در خارج واقعیتی ندارند.

وَإِنَّمَا نُشَاهِدُ زَيْدًا وَعَمْرًا وَبَكْرًا وَالْبَيْتَ وَالدَّارَ وَالْحَجَرَ وَالشَّجَرَ وَغَيْرَ ذَلِكَ مِنَ الْأَشْيَاءِ أُمُورًا خَارِجِيَّةً.

و اينكه ما زيد، عمرو، بكر، خانه، دیوار، سنگ، درخت و سایر چیزها را به عنوان امور خارجی مشاهده می کنیم.

فَالْمَشْهُودَاتُ لَيْسَتْ بِخَارِجِيَّةٍ، بَلْ نَحْنُ نُشَاهِدُهَا مِنَ الخارج، نَظِيرَ النَّوْمِ وَمُبْصَرَاتِ الْمَبْرَسِمِينَ.

مشاهدات واقعاً خارجی نیستند بلکه ما آنها را به عنوان امور خارجی میبینیم شبیه به خواب یا چیزهایی که مبتلایان به تب مشاهده می کنند.

فَعِنْدَئِذٍ يَرْتَفِعُ الْأَمَانُ عَنْ جَمِيعِ الْمَحْسُوسَاتِ.

در این صورت، اعتماد به تمام محسوسات از بین خواهد رفت.

فَظَهَرَ أَنَّ هَذِهِ السَّفْسَطَةَ مَقْلُوبَةٌ عَلَيْهِمْ.

پس روشن شد که این سفسطه به خود آنها بازمی گردد.

وَبِالْجُمْلَةِ، لَا رَيْبَ فِي كَوْنِ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ فِي الْخَارِجِ، وَإِنَّمَا الْحَوَاسُ مَحْجُوبَةٌ.

به طور کلی، هیچ شکی در وجود این امور در خارج نیست، بلکه حواس از درک آنها محجوب هستند.

فَمَتَى اسْتَقَلَ الرُّوحُ وَرَفَعَ اللهُ حِجَابَهُ بِالْمَوْتِ أَوِ النَّوْمِ الاضْطِرَارِيَّيْنِ، يُشَاهِدُهَا وَيَتَكَلَّمُ مَعَ الْمَلَائِكَةِ وَالشَّيَاطِينِ وَالْجَانِ وَيَأْكُلُ وَيَشْرَبُ مِنْ مَطْعُومَاتِ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ الْبَرْزَخِيَّةِ وَمَشْرُوبَاتِهَا وَيَلْتَذُ وَيَتَأَمَّ.

هرگاه روح مستقل شود و خداوند حجاب را با مرگ یا خواب اجباری بردارد این امور را مشاهده می کند، با فرشتگان، شیاطین و جنها صحبت می کند، از خوراکیها و نوشیدنی های این امور برزخی می خورد و می نوشد، لذت می برد و درد می کشد.

وَحَيْثُ إِنَّ عِلَاقَةَ الرُّوحِ بِالْبَدَنِ بَاقِيَةٌ، يَكُونُ الالْتِذَاذُهُ مُوجِبًا لِالْتِدَاذِ الْبَدَنِ . كَمَا مَرَّ فِي مِثَالِ الِاحْتِلَامِ . وَيَتَأَمَّ بِتَأَلُّمِهِ، كَمَا يُشَاهَدُ مِن ارتعاش بَعْض أَبْدَانِ النَّائِمِينَ حِينَمَا يَهْجُمُ عَلَى أَزْوَاحِهِمُ الْأُمُورُ الْمُوحِشَةُ الْمُخِيفَةُ الْمُدْهِشَةُ.

و از آنجا که رابطه روح با بدن باقی است، لذت بردن روح باعث لذت بردن بدن می شود - همان طور که در مثال احتلام گذشت - و روح از درد کشیدن بدن درد می کشد، همان طور که گاهی مشاهده می شود بدن برخی خوابیده ها هنگام هجوم امور وحشتناک، ترسناک و حیرت آور بر روح آن ها دچار لرزش می شود.

وَهَكَذَا الْأَمْرُ بِعَيْنِهِ فِي الْأَبْدَانِ بَعْدَ الْمَوْتِ مَا دَامَ عِلَاقَةُ الرُّوحِ بِالْبَدَنِ بَاقِيَةً؛ فَإِنَّ الْبَدَنَ يَتَأَمَّ بِتَأْلُمِهِ وَيُؤَدِّي إِلَيْهِ عَذَابَهُ وَيَلْتَذُ بِلَذَّتِهِ.

و این موضوع عیناً در بدنها پس از مرگ نیز صدق میکند مادامی که رابطه روح با بدن باقی است؛ بدن از درد روح رنج می برد و عذاب روح به آن منتقل میشود و از لذت روح لذت می برد.

رابطه نبض و روح.

لا يُقَالُ: كَيْفَ تَبْقَى الْعِلاقَةُ مَعَ أَنَّ الدَّمَ مُنْجَمِدٌ غَيْرُ مُتَحَرِكَ، وَالنَّبْضَ سَاكِنٌ؟

نگویید: چگونه ممکن است رابطه باقی بماند در حالی که خون منجمد و بی حرکت است و نبض از کار افتاده است؟

لأَنَا نَقُولُ: سُكُونُ النَّبْض وَتَخَرُكُهُ لَا يَرْتَبِطَانِ بِبَقَاءِ الْعَلَاقَةِ وَعَدَمِهَا، وَإِنَّمَا حَرَكَةُ النَّبْضِ وَجَرَيَانُ الدَّمِ مُوجِبْ لِبَقَاءِ اسْتِعْدَادِ تَعَلَّقِ الرُّوحِ بِالْبَدَنِ.

زیرا ما می گوییم سکون نبض و حرکت آن ارتباطی با باقی ماندن یا عدم باقی ماندن رابطه ندارد، بلکه حرکت نبض و جریان خون موجب باقی ماندن آمادگی تعلق روح به بدن است.

وَالتَّعَلُقُ لَيْسَ إِلَّا وَاحِدِيَّةَ الْبَدَنِ لِلرُّوحِ وَمَالِكِيَّتِهِ إِيَّاهُ؛ فَإِنَّ جَرَيَانَ الدَّمِ مَنْشَأْ لِبَقَاءِ اسْتِعْدَادِ الْوَاجِدِيَّةِ، لَا أَنْ يَكُونَ مُصَحِحًا لِعَلَاقَةِ الرُّوحِ بِهِ.

و تعلق روح چیزی جز «وجدان» بدن نسبت به روح و مالکیت آن بر روح نیست؛ بنابراین جریان خون منشأ باقی ماندن آمادگی این وجدان است نه اینکه تصحیح کننده رابطه روح با بدن باشد.

فَعَلَاقَةُ الرُّوح بِالْبَدَنِ (226) بَاقِيَةٌ وَلَوْ الْجَمَدَ الدَّمُ، وَسَكَنَ النَّبْضُ بِالْمَوْتِ.

پس رابطه روح با بدن باقی است حتی اگر خون منجمد شود و نبض با مرگ از حرکت بازایستد.

فَحَالُ الْمَوْتِ حَالُ النَّوْمِ بِطَوْرِهِ الثَّالِثِ بِلَا تَأْمُّلٍ وَبِلَا فَرْقٍ أَصْلًا.

حال مرگ همانند حالت سوم خواب است، بدون هیچ تأملی و بدون هیچ تفاوتی.

وَالْبَعْتُ بَعْدَ الْمَوْتِ هُوَ بِعَيْنِهِ نَظِيرُ الْيَقَظَةِ بَعْدَ الرُّقَادِ بِلَا تَفَاوُتٍ أَصْلًا.

و برانگیختگی پس از مرگ عیناً شبیه بیدار شدن پس از خواب است، بدون هیچ تفاوتی.

كَمَا هُوَ صَرِيحُ الرِّوَايَاتِ، تَبَعًا لِلْكِتَابِ، حَيْثُ قَالَ تَعَالَى: (مَنْ بَعَثَنَا مِنْ مَرْقَدِنَا (1) .) .

همان طور که صراحت روایات به پیروی از قرآن چنین است جایی که خداوند فرمود: (چه کسی ما را از خوابگاه ما برانگیخت؟).

فَإِنَّهُ جَعَلَ الْبَعْثَ بَعْنَّا عَنْ الرُّقَادِ، وَيَقَظَةً عَنْ النَّوْمِ.

زیرا خداوند بعث را به عنوان بیدار شدن از خوابگاه و برانگیختگی از خواب تعبیر کرده است.

وَالْأَحْبَارُ مُتَوَاتِرَةٌ بِالخِطَابِ عَلَى الْمُؤْمِن حِينَمَا يُوضَعُ في قَبْرِهِ: «لَمْ نَوْمَةَ الْعَرُوسِ» (2) .

و روایات متواتر وجود دارند که در خطاب به مؤمن هنگام گذاشته شدن در قبر گفته می شود: «بخواب مانند خواب عروس».

وَقَدْ صَحَ الْإِسْنَادُ فِي كِتَابِ الْكَافِي عَنِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله وسلم) أَنَّهُ قَالَ: «إِنَّ الْمَوْتَ نَوْمٌ.

و اسناد حدیث در کتاب کافی صحیح است که از پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) نقل شده است: «همانا مرگ خواب است».

حکمت خواب، توجه به عالم بعد از مرگ است.

وَبِالجُمْلَةِ، فَهَذَا الطَّوْرُ مِنَ النَّوْمِ عَيْنُ الْمَوْتِ بِلَا تَفَاوُتٍ أَصْلًا إِلَّا في قِلَّةِ مُدَّةِ النَّوْمِ وَطُولٍ مُدَّةِ الْمَوْتِ.

به طور کلی، این نوع از خواب همان مرگ است، بدون هیچ تفاوتی، جز در کوتاهی مدت خواب و طولانی بودن مدت مرگ.

وَقَدْ أَنْعَمَ اللهُ عَلَى الْعِبَادِ حَيْثُ سَلَّطَ هَذَا النَّوْمَ عَلَى الْعِبَادِ كَيْ يَجِدُوا أَرْوَاحَهُمْ بِأَنَّهَا لَيْسَتْ بِأَبْدَانِ كَثِيفَةٍ، وَكَيْ يُشَاهِدُوا الْمَوْجُودَاتِ الْبَرْزَخِيَّةَ.

و خداوند بر بندگان نعمت بخشیده است زیرا این خواب را بر آنها مسلط کرده است تا ارواح خود را بیابند و بدانند که ارواحشان بدنهای مادی سنگین نیستند و تا موجودات برزخی را مشاهده کنند.

وَكَيْ يَتَسَهَّلَ هُمْ طَرِيقُ الاِلْخِلَاعِ وَالِانْقِطَاعِ عَنِ الْبَدَنِ، وَيَتَيَسَّرَ هُمُ الْمَوْتُ الاخْتِيَارِيُّ الَّذِي يُوجِبُ الْمُكَاشَفَاتِ وَالْمُشَاهَدَاتِ.


1) يس (36) / 52

2) الكاني 3 / 131 و 238 و 239؛ تفسير العياشي 2 / 225؛ بحار الأنوار 6 / 197 و 262 و 263

و تا راه جدایی و بریدن از بدن برایشان آسان شود و مرگ اختیاری برای آنها ممکن شود که موجب مکاشفات و مشاهدات می گردد.

إِذِ الْإِنْسَانُ بَعْدَ مَا عَلِمَ بِسَبَبِ النَّوْمِ الاضْطِرَارِي أَنَّ رُوحَهُ لَيْسَ بِبَدَنِ عُنْصُرِي غَلِيظٌ، وَعَلِمَ أَنَّ شُهُودَهُ الْمَوْجُودَاتِ الْبَرْزَخِيَّةَ اللَّطِيفَةَ مَوْقُوفٌ عَلَى قَطْعِ الْعَلَائِقِ عَنِ الْبَدَنِ.

زیرا انسان پس از اینکه به سبب خواب اجباری دریافت که روحش بدن عنصری سنگین نیست، و فهمید که مشاهده موجودات برزخی لطیف متوقف بر قطع ارتباطات از بدن است.

وَأَنَّ رَفْعَ الْحِجَابِ مُتَوَقِّفٌ عَلَى رَفْعِ الشَّوَاغِلِ، فَلَا مَحَالَةَ يَتَحَصَّلُ لَهُ الطَّرِيقُ وَيَعْلَمُ بِأَنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ قَطْعِ الْعَلَائِقِ وَالشَّوَاغِلِ اخْتِيَارًا.

و دانست که برداشتن حجاب ها متوقف بر رفع موانع است، ناگزیر راه برای او آشکار می شود و در می یابد که باید ارتباطات و موانع را به صورت اختیاری قطع کند.

بِالنَّوْمِ الِاحْتِيَارِيِّ الَّذِي هُوَ عَيْنُ الْمَوْتِ الِاحْتِيَارِيِّ الَّذِي يَكُونُ عَيْنَ الِاغْخِلَاعِ، أَيْ الْخِلَاعَ الرُّوحِ الْعَاقِلَةِ عَنِ الْبَدَنِ.

با خوابی اختیاری که همان مرگ اختیاری است و عین جدایی است یعنی جدایی روح عاقل از بدن.

وَحِينَئِذٍ يَحْصُلُ لَهُ مِفْتَاحُ أَبْوَابِ الْمُكَاشَفَاتِ وَرُؤْيَةُ الْمَلَكِ وَالحِنَ وَالْمُرَابَطَةُ مَعَهُمَا.

و در این حالت کلید درهای مکاشفه دیدن فرشتگان و جنها و ارتباط با آنها به دست می آید.

طريق موت اختيارى.

فَطَرِيقُ الاِلْخِلَاعِ فِي غَايَةِ السُّهُولَةِ وَلَا يَحْتَاجُ إِلَى إِنْعَابِ النَّفْسِ بِإِعْمَالِ أَعْمَالِ الْمُرْتَاضِينَ مِنَ الْعُرَفَاءِ مِنَ الْخَلْوَةِ وَظُلْمَةِ الْبَيْتِ وَالْجُوعِ وَالسَّهَرِ وَمُدَاوَمَةِ الْأَذْكَارِ سِيَّمَا ذِكْرِ «اللَّهِ».

راه جدایی (انخلاع) بسیار آسان است و نیازی به خسته کردن نفس با انجام اعمال مرتاضان عارف، مانند خلوت، تاریکی خانه، گرسنگی، شب بیداری و مداومت بر اذکار، به ویژه ذکر «الله»، ندارد.

فَإِنَّ كُلَّ هَذِهِ الْإِنْعَابَاتِ الَّتِي يُحَمِلُوهَا عَلَى تَلَامِذَتِهِمْ وَمُسْتَرْشِدِيهِمْ إِنَّمَا هِيَ لِأَجْلِ حُصُولِ أَمْرٍ وَاحِدٍ وَمَقْصُودٍ فَارِدٍ، وَهُوَ قَطْعُ شَوَاغِلِ الرُّوحِ وَعَلَائِقِهِ.

زیرا تمام این زحماتی که به شاگردان و راهنمایی شدگان خود تحمیل میکنند فقط برای رسیدن به یک هدف واحد و مقصود یگانه است و آن قطع موانع و تعلقات روح است.

فَهَذِهِ هِيَ النُّكْتَةُ المُهمَّةُ الْمَقْصُودَةُ مِنْ هَذِهِ التَّعْبَاتِ.

این همان نکته مهم و هدف اصلی این زحمات است.

وَالشَّارِعُ الْمُقَدَّسُ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ كِتَابًا وَسُنَّةَ بِالطَّرِيقِ السَّهْلِ الْغَيْرِ الْمُفْتَاقِ إِلَى هَذِهِ التَّعْبَاتِ، وَهُوَ النَّوْمُ الاحْتِيَارِيُّ، مَعَ مَا أَعْطَى مِنَ الْإِعْدَادَاتِ الْعُمُومِيَّةِ لِعُمُومِ النَّاسِ بِتَوْسِيطِ النَّوْمِ الِاضْطِرَارِي.

و شارع مقدس با صدای بلند در کتاب و سنت راه آسانی را نشان داده که نیازی به این زحمات ندارد، و آن خواب اختیاری است، با وجود اینکه آمادگیهای عمومی برای عموم مردم از طریق خواب اجباری فراهم شده است.

فَتَلَخَصَ أَنَّ مُشَاهَدَةَ الْبَرْزَخِيَّاتِ تَكُونُ بِالْمَوْتِ الاضْطِرَارِي وَيَقُومُ مَقَامَهُ الْمَوْتُ الِاخْتِيَارِيُّ، وَهُمَا عَيْنُ النَّوْمِ الاضْطِرَارِي وَالاحْتِيَارِي.

پس نتیجه این است که مشاهده موجودات برزخی با مرگ اجباری ممکن می شود و مرگ اختیاری جایگزین آن است، و هر دو عیناً همان خواب اجباری و اختیاری هستند.

فَمَنْ نَامَ اخْتِيَارًا ، فَقَدْ مَاتَ اخْتِيَارًا وَانْكَشَفَتْ لَهُ أَبْوَابُ الْمُكَاشَفَاتِ وَانْفَتَحَتْ لَهُ طُرُقُ الْمُرَاوَدَاتِ مَعَ الْبَرْزَخِيَّاتِ.

پس کسی که به صورت اختیاری بخوابد، در واقع به صورت اختیاری مرده است و درهای مکاشفه به روی او باز می شود و راه های ارتباط با موجودات برزخی برایش گشوده می گردد.

وَقَدْ بَيَّنَّا طَرِيقَ النَّوْمِ الِاحْتِيَارِي بِأَنَّهُ يَتَوَفَّفُ عَلَى أَمْرَيْنِ.

و ما روش خواب اختیاری را بیان کردیم که متوقف بر دو امر است.

. قِلَّةُ الرِّيَامِ حَتَّى يَغْلِبَ الطَّبِيعَةُ عَلَى الرُّوحِ، وَهُوَ مَشْرُوطٌ بِصِحَةِ الْمِزاج. وَهُنَاكَ تُفْهَمُ سِرُّ الْإِصْرَارِ فِي الْأَحَادِيثِ عَلَى قِلَّةِ النَّوْمِ.

کم خوابیدن تا طبیعت بر روح غالب شود و این مشروط به سلامت مزاج است. در اینجا راز تأکید در احادیث بر کم خوابیدن فهمیده می شود.

. وَمُدَاوَمَةُ الذِكْرِ، كَيْ يَكُونَ الرُّوحُ عَاقِلًا عِنْدَ الخروج.

و مداومت بر ذکر، تا روح هنگام خروج آگاه و عاقل باشد.

فَمَى حَرَجَ، يَكُونُ مُشَاهِدًا لِلْمَلَكُوتِ وَيَسْتَقِلُ الرُّوحُ (227) وَيَتَقَوَّى، وَبِالتِّكْرَارِ يَتَقَوَّى بِمِثْلِهِ يُشَاهِدُ أَنَّهُ لَيْسَ بِبَدَنِ.

پس هرگاه روح خارج شود ملکوت را مشاهده می کند، مستقل می شود و تقویت می گردد، و با تکرار این فرآیند قوی تر می شود تا جایی که در می یابد بدن نیست.

وَيُشَاهِدُ كُنْهَهُ بِأَنَّهُ جِسْمٌ لَطِيفٌ، سَوَاءٌ كَانَ فِي الْقَالَبِ الْمِثَالِي أَمْ لَا ، وَسَوَاءٌ تَغَلَّطَ فِي الْمَنَامِ بِأَنْ يَتَّخِذَ قَالَبًا غَلِيظًا مِنَ الْمَوَادِ الخَارِجِيَّةِ أَمْ لَا.

و ذات خود را به عنوان جسمی لطیف مشاهده میکند چه در قالب مثالی باشد یا نباشد، و چه در خواب سنگین تر شده و قالبی سنگین از مواد خارجی اتخاذ کرده باشد یا نکرده باشد.

وَالْأَخْبَارُ فِي هَذَا الْبَابِ . أَيْ بَابُ الْأَرْوَاحِ فِي عَالَمَ الْبَرْزَحَ بَعْدَ مَوْتِهَا . مُخْتَلِفَةٌ.

و اخبار در این باب - یعنی باب ارواح در عالم برزخ پس از مرگ آنها - متفاوت است.

وَيُمكِنُ أَنْ يَكُونَ كُلُّ طَائِفَةٍ نَاظِرَةً إِلَى أَشخاص مَخصُوصَةٍ، كَأَنْ تَكُونَ رُوحُ الْكُفَّارِ فِي الْقَالَبِ الْمِثَالِي، وَرُوحُ الْمُؤْمِنِ غَيْرَ مُفْتَاقٍ فِي مَقَامِ تَصَرُّفَاتِهِ إِلَى الْقَالَبِ الْمِثَالِيِّ.

و ممکن است هر گروهی به اشخاص خاصی اشاره داشته باشد، مثلاً روح کفار در قالب مثالی باشد و روح مؤمن نیازی به قالب مثالی در مقام تصرفاتش نداشته باشد.

وَالْغَرَضُ : إِنَّ الرُّوحَ بَعْدَ مَا تَمَكَّنَ مِنَ النَّوْمِ الِاخْتِيَارِي وَتَقَوَّى بِالْمُشَاهَدَاتِ وَرُؤْيَةِ الْبَرْزَخِيَّاتِ، يَتَقَوَّى عَلَى الْمَوْتِ الاخْتِيَارِي أَيْضًا.

و هدف این است روح پس از توانایی در خواب اختیاری و تقویت شدن با مکاشفات و دیدن برزخیات، برای مرگ اختیاری نیز تقویت می شود.

لِأَنَّهُمَا مِنْ بَابِ وَاحِدٍ، بَلْ هُوَ هُوَ بِعَيْنِهِ، وَالْفَرْقُ بِسُكُونِ النَّبْضِ وَتَحَرِّكِهِ فَقَطْ.

زیرا این دو از یک جنس هستند، بلکه عیناً یک چیزند و تفاوت تنها در سکون یا حرکت نبض است.

وَالْمِفْتَاحُ الْأَعْظَمُ لِحُصُولِ النَّوْمِ وَالْمَوْتِ الاحْتِيَارِيَّيْنِ ، هُوَ تَحْرِيدُ النَّفْسِ ، أَي الرُّوحِ وَقَطْعُ عَلَائِقِهِ عَنِ الْبَدَنِ، لَا عِلَاقَةَ الْمَالِ وَالْوَلَدِ وَالرِّيَاسَةِ وَالْغِنَاءِ فَقَدْ، بَلِ الْعُلُومِ أَيْضًا.

و کلید اصلی برای دستیابی به خواب و مرگ اختیاری، تجرید نفس یا روح و قطع تعلقات آن از بدن است، نه فقط از مال ،فرزند ریاست و ثروت، بلکه از علوم نیز.

وَذَلِكَ لَا يُنَانِي كَوْنَهُ فِي طَلَبِ الْعِلْمِ إِذْ يُؤَدِّي وَطَائِفَهُ التَّعْلِيمِيَّةَ وَالتَّعَلُّمِيَّةَ في أَوْقَاتٍ مَضْبُوطَةٍ، ثُمَّ يُفَرّغ بَالَهُ وَيُرِيحُ خَيَالَهُ عَنْ كُلِّ التَّخَيُّلَاتِ الْعِلْمِيَّةِ وَالْأَفْكَارِ الْبَحْثِيَّةِ.

و این منافاتی با طلب علم ندارد؛ زیرا وظایف آموزشی و یادگیری خود را در زمانهای مشخص انجام می دهد، سپس ذهن خود را از تمام تخیلات علمی و افکار پژوهشی خالی کرده و خیال خود را آرام می کند.

فَإِنَّ تَحْصِيلَ الْعِلْمِ أَمْرٌ ، وَالاثْمَاكَ في التَّخيُّلاتِ الْعِلْمِيَّةِ نَوْمًا وَيَقَظَةً وَلَيْلًا وَنَهَارًا أَمْرٌ آخرُ، وَالْمَقْصُودُ عَدَمُ وُجُودِ الثَّانِي، لَا الْأَوَّلِ.

زیرا کسب علم یک موضوع است و غرق شدن در تخیلات علمی چه در خواب، چه در بیداری، چه در شب و چه در روز، موضوعی دیگر. منظور این است که دومین مورد وجود نداشته باشد، نه اولی.

وَكَذَلِكَ فِي جَمِيعِ الْأُمُورِ لَا بُدَّ أَنْ يَكُونَ مَقْطُوعَ الْعَلَاقَةِ عَنْهَا، كَيْ يَكُونَ دَائِمًا فَارِغَ الْبَالِ، حُرَّ الْخَيَالِ، وَيَكُونَ هَمهُ هَمَّا وَاحِدًا، وَهُوَ اللَّهُ وَعَالَمُ الْآخِرَةِ.

و همچنین در تمامی امور باید از آنها قطع تعلق کند تا همواره ذهنی خالی خیالی آزاد داشته باشد و تنها دغدغه اش یک چیز باشد: خدا و عالم آخرت.

فَإِذَا حَصَلَ هَذَا الْإِنْقِطَاعُ، يَحْصُلُ الْمَوْتُ الِاحْتِيَارِيُّ وَالنَّوْمُ الاخْتِيَارِيُّ، لِأَنَّهُمَا عَيْنُ الْخِلَاعِ الرُّوحِ وَتَحْرِيدِهِ وَقَطْعِهِ عَنِ الْبَدَنِ.

پس وقتی این قطع تعلق حاصل شود، مرگ اختیاری و خواب اختیاری رخ می دهد؛ زیرا این دو عین جدایی روح، تجريد آن و قطع ارتباطش با بدن هستند.

وَهَذَا هُوَ سِرُّ جَميع دَسْتُورَاتِ الْأَقْطَابِ وَالْمُرَاشِدَةِ الْحَقَّةِ، بَلْ سِرُّ رِيَاضَاتِ المَسُّودِ الجُوكِيّينَ الْمُبْطِلِينَ.

و این همان راز تمام دستورات بزرگان و راهنمایان راستین ،است، بلکه راز ریاضتهای هندوهای جوکی باطل نیز همین است.

كَمَا يَقُومُ وَاحِدٌ مِنْهُمْ تَمَدُودَ الْيَدِ إِلَى سَنَةٍ أَوْ عَشْرِ سَنَوَاتٍ، أَوْ مَبْسُوطَ الْيَدِ، أَوْ عَلَى قَدَم وَاحِدٍ في هَذِهِ الْمُدَّةِ الْمُتَمَادِيَةِ.

چنان که یکی از آنها دست خود را به مدت یک سال یا ده سال دراز می کند یا دست خود را باز نگه می دارد، یا روی یک پا در این مدت طولانی می ایستد.

إذِ الرُّوحُ لِأَجْلِ هَذِهِ التَّعْبَاتِ الشَّدِيدَةِ يَنْحْلِعُ وَيَنْقَطِعُ عَنِ الْبَدَنِ، فَيُشَاهِدُ الْبَرْزَخِيَّاتِ وَيُرَاوِدُ الْحِنَّ وَالشَّيَاطِينَ، فَيَطَّلِعُ عَلَى الْأُمُورِ الْمَخْبِيَّةِ وَالْكُنُوزِ الْمَخْفِيَّةِ وَالْمَطَالِبِ الْغَيْبِيَّةِ.

زیرا روح به دلیل این سختیهای شدید از بدن جدا و بریده میشود و موجودات برزخی را مشاهده می کند، با جن و شیاطین ارتباط برقرار میکند و به امور مخفی گنجینه های پنهان و مطالب غیبی دست می یابد.

وَهَذَا مِفْتَاحُ عِلْمٍ كَشْفِ حِجَابِ الْبَصِيرَةِ، الشَّائِعِ الدَّائِرِ فِي أُورُوبَا فِي الْحِينِ.

و این کلید دانش کشف حجاب بصیرت است که در حال حاضر در اروپا رایج و متداول است.

فَالْعُمْدَةُ فِي جَمِيعِ هَذِهِ الدَّسْتُورَاتِ الحَقَّةِ أَوِ الْبَاطِلَةِ هُوَ حُصُولُ التَّجْرِيدِ وَالِالْخِلَاع.

اساس تمام این دستورات، چه حق و چه باطل دستیابی به تجرید و جدایی است.

وَمِنْ هُنَا تَفْهَمُ أَنَّ صَرْفَ إِظْهَارِ الْغُيُوبِ لَيْسَ بِمَقَامِ إِلهي شامخ، وَلَيْسَ تَجْرِيدُ الرُّوحِ عَنِ الْبَدَنِ مِنْ عَلَائِمِ الْوِلَايَةِ.

از اینجا می فهمی که صرف آشکار کردن امور غیبی مقام الهی والایی نیست و تجرید روح از بدن از نشانه های ولایت محسوب نمی شود.

وَأَنَّ الْمُنْحْلِعَ نَالَ مَقَامَ الْوِلَايَةِ الْكُلِيَّةِ أَوِ الْجُزْنِيَّةِ . لِأَنَّ التَّجْرِيدَ بِمَكَانٍ مِنَ السُّهُولَةِ تَنَالُهُ أَيَادِي السَّفَلَةِ مِنَ الهَنُودِ الجُوكِيّينَ وَطَائِفَةٍ كَثِيرَةٍ مِنْ كُفَّارِ الْأُورُوبَائِيِّينَ.

و اینکه کسی که تجرید انجام داده، به مقام ولایت کلی یا جزئی دست یافته باشد - چون تجرید آن قدر آسان است که افراد پست مانند مرتاضان هندی و بسیاری از کفار اروپایی به آن دست می یابند.

بَلِ الْوِلَايَةُ مُشَاهَدَةِ الْمَعَارِفِ الحَقَّةِ الْإِليَّةِ.

بلکه ولایت با مشاهده معارف حق الهی حاصل می شود.

وَحُلَاصَةُ الْكَلَامِ : إِنَّ مِفْتَاحَ الْمَوْتِ الاحْتِيَارِي ، الانْخِلاعُ وَالتَّجْرِيدُ بِقَطْعِ الْعَلَائِقِ.

و خلاصه سخن این است که کلید مرگ اختیاری، جدایی و تجرید با قطع تعلقات است.

وَعِنْدَ ذَلِكَ تُشَاهَدُ الْبَرْزَخِيَّاتُ بِكُنْهِهَا شُهُودًا حَقِيقِيًّا وَاقِعِيًّا.

و در این حالت موجودات برزخی به صورت واقعی و حقیقی مشاهده می شوند.

إذِ الدَّرَّاكُ بِالذَّاتِ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، هُوَ الرُّوحُ ، وَأَمَّا الْبَدَنُ، فَكَانَ دَركُهُ بِوَاجِدِينِهِ الرُّوحَ، فَكَانَ بِعَرَضِهِ.

زیرا ادراک کننده ذاتاً با نور ولایت روح است اما بدن ادراک خود را به واسطه همراهی با روح دارد و این ادراک عرضی است.

فَالرُّوحُ يُدْرِكُ حَقِيقَة جَمِيعِ الْبَرْزَخِيَّاتِ إِدْرَاكَا وَاقِعِيًّا حَقِيقِيًّا، وَلَيْسَ هُنَاكَ حَيَالٌ أَوْ وَهُمْ أَوْ حِسٌ مُشْتَرَكَ يَرَى مِنْ دَاخِلِ الذَّاتِ.

روح، حقیقت همه موجودات برزخی را به صورت واقعی و حقیقی درک می کند و در آنجا خیالی، وهمی یا حسی مشترک که از درون ذات مشاهده شود، وجود ندارد.

لَا مِنْ طَرِيقِ السَّوَاقِي الخَمْسَةِ الظَّاهِرِيَّةِ، عَلَى مَا ذَكَرُوهُ فِي الْفُلْسَفَةِ.

نه از طریق حواس پنج گانه ظاهری همان طور که در فلسفه ذکر شده است.

حَيْثُ إِنَّ مَلَاكَ (228) الْإِحْسَاسِ عِنْدَهُمْ حُصُولُ الصُّوَرِ الْمَحْسُوسَةِ في الحِسَ الْمُشْتَرَكِ، سَوَاءٌ كَانَ مِنْ خَارِج كَإِحْسَاسَاتِنَا الْوَاقِعِيَّةِ السَّلِيمَةِ ، أَوْ مِنْ دَاخِلٍ ، كَمَحْسُوسَاتِ الْمَبْرُسِمِينَ وَالْمَجَانِينَ، وَكَالْمَرْثِيَّاتِ في الْمَنَامِ.

زیرا ملاک احساس از نظر آنها، حصول تصاویر محسوس در حس مشترک است، چه از بیرون باشد - مانند احساسات واقعی و سالم ما - یا از درون - مانند محسوسات بیماران تب دار و دیوانگان، یا چیزهایی که در خواب دیده می شوند.

فلاسفه برزخیات را از سنخ خیالات مبرسمین میدانند.

وَمِنْ قَبِيلِ الْأَخِيرِ مَحْسُوسَاتُ الْأَنْبِيَاءِ وَالْأَوْلِيَاءِ فِي الْيَقَظَةِ حِينَ الْوَحْيِ وَالْإِلْامِ؛ حَيْثُ إِنَّهَا صُوَرٌ بِلَا مَادَّةٍ وَقَائِمَةٌ بِخَيَالِ الْمُتَخيّل الَّذِي قَدْ تَقَوَّى حَيَالُه.

و از همین نوع است محسوسات پیامبران و اولیاء در بیداری هنگام وحی و الهام؛ زیرا اینها تصاویری بدون ماده هستند که بر خیال متخیلی قائم اند که خیال او تقویت شده است.

صَرَّحَ بِذَلِكَ صَدْرُ الْمُتَأَهِينَ فِي الْأَسْفَارِ وَفِي شَرْحِ أُصُولِ الْكَافِي، وَغَيْرِهِ مِنَ الْحُكَمَاءِ فِي بَحْثِ النُّبُوَّاتِ وَالْمَنَامَاتِ مِنْ مَبَاحِثِ النَّفْسِ، فَارْجِعْ.

صدرالمتألهين در الأسفار و در شرح أصول کافی و دیگر حکما در بحث نبوت ها و خواب ها از مباحث نفس به این موضوع تصریح کرده اند. به آنها مراجعه کنید.

وَعُمْدَةُ تَشْكِيكِهِمْ عَدَمُ وُجُودِ أَشْيَاءَ وَاقِعِيَّةِ فِي الْخَارِجِ مُشَاهَدَةً لِبَعْضٍ دُونَ بَعْضٍ، وَفِي بَعْضِ الْأَوْقَاتِ دُونَ بَعْضِهَا.

و محور اصلی تشکیک آنها، عدم وجود اشیای واقعی در خارج است که توسط برخی دیده شوند و توسط برخی دیگر نه، یا در برخی زمانها دیده شوند و در برخی دیگر نه.

إِذْ لَوْ كَانَ فِي الْخَارِج مَلَكٌ أَوْ شَيْطَانٌ أَوْ جِنِّ أَوْ غَيْرُ ذَلِكَ مِنَ الْبَرْزَخِيَّاتِ . كَالْحِبَالِ الْعَظِيمَةِ مِنَ الْمَعَادِنِ، أَوِ الْأَشْجَارِ وَالْأَنْهَارِ ، أَوِ الْجَنَّاتِ وَالْبَسَاتِينِ . فَلَا بُدَّ مِنْ أَنْ يَرَاهُ الْكُلُ فِي كُلِ الْأَوْقَاتِ.

برا اگر در خارج، فرشته ای یا شیطانی یا جنی یا چیز دیگری از موجودات برزخی - مانند کوه های عظیم از فلزات یا درختان و رودخانه ها یا باغ ها و بستانها - وجود داشت باید همه در همه زمانها آن را می دیدند.

فَلَوْ جَوَّزْنَا تَحْجُوبِيَّتَهَا عَنْ بَعْضٍ أَوْ فِي بَعْضِ الْأَوْقَاتِ، لَارْتَفَعَ الْأَمَانُ؛ إِذْ يَتَطَرَّقُ الاحْتِمَالُ في كُل مَكَانٍ وَزَمَانٍ أَنْ يَكُونَ فِي مَجْلِسِنَا هَذَا مَثَلًا جِبَالٌ مِنْ عَقِيقٍ أَوْ يَاقُوتٍ أَوْ فَيْرُونَجِ غَيْرُ مَحْسُوسَةٍ.

پس اگر محجوب بودن این ها از برخی افراد یا در برخی زمانها را بپذیریم اعتماد از بین می رود؛ زیرا احتمال وجود کوه هایی از عقیق، یاقوت یا فیروزه در همین مجلس ما که قابل احساس نیستند، به ذهن متبادر می شود.

أَوْ تَكُونَ هُنَاكَ أَصْوَاتٌ وَصَوَائِحُ وَنَوَائِحُ وَنَغَمَاتٌ وَطُيُورٌ وَأَغْلَالٌ وَنِيرَانٌ وَجَنَّاتٌ وَبَسَاتِينُ مَحْجُوبَةٌ غَيْرُ مُشَاهَدَةٍ وَلَا مَحْسُوسَةٍ.

یا اینکه در آنجا صداها ناله ها، نغمه ها، پرندگان ،زنجیرها، آتشها، باغ ها و بستانهایی محجوب وجود دارند که دیده یا احساس نمی شوند.

وَحَيْثُ إِنَّهُ مُخَالِفٌ لِلْحِسِ وَالْوِجْدَانِ، فَلَا حَالَةَ لَا بُدَّ مِنْ كَوْنِ كُلِّ هَذِهِ الْمَرْيَّاتِ الْمُبْصَرَاتِ أَوِ الْمَسْمُوعَاتِ وَالْمَلْمُوسَاتِ وَالْمَشْمُومَاتِ صُوَرًا بِلَا مَادَّةٍ وَقَائِمَةٍ بِنَفْسِ الْمُتَخَيِّلِ.

و از آنجا که این امر مخالف حس و وجدان است، ناگزیر باید گفت که تمامی این دیده ها، شنیده ها، لمس کرده ها و بوییده ها تصاویری بدون ماده اند که بر نفس متخیّل قائم اند.

وَأَنْتَ بَعْدَ مَا عَرَفْتَ أَنَّ إِدْرَاكَ الْبَدَنِ بِالرُّوحِ مَعَ كَوْنِ الْبَدَنِ غَيْرُهُ بِالْحَقِيقَةِ [وَوَاجِدًا] مَالِكًا [إِيَّاهُ، وَلِهَذَا أَبْطَلَ] كَوْنَ النَّفْسِ حِسْمَانِيَّةَ [الْخُدُوثِ] رُوحَانِيَّةَ [الْبَقَاءِ].

و پس از اینکه دانستی که ادراک بدن توسط روح انجام می شود در حالی که بدن [در حقیقت از آن متفاوت است] [و روح آن را مالک و واجد است] و از این رو، نظريه جسمانية الحدوث و روحانية البقاء نفس باطل است.

وَيُبْطِلُ [الحَرَكَةَ] فِي [الْجَوْهَرِ، وَبَعْدَ مَا عَرَفْتَ] أَيْضًا أَنَّ الرُّوحَ هُوَ الدَّرَّاكُ الْبَصِيرُ السَّمِيعُ النَّائِقُ اللَّامِسُ الْمُسْتَشِمُ بِالْحَقِيقَةِ.

و نظریه حرکت جوهری نیز باطل می شود، و همچنین دانستی که روح حقیقتاً ادراک کننده، بینا، شنوا، چشنده، لمس کننده و بویا بنده است.

وَأَنَّهُ لَيْسَ هُنَاكَ خَيَالٌ وَحِلٌ مُشْتَرَكَ وَغَيْرُ ذَلِكَ مِنَ الْقُوَى الَّتِي تَوَهَّمُوهَا وَنَسَجُوهَا نَسْجَ الْعَنْكَبُوتِ الخَيالِيِّ.

و اینکه هیچ خیالی، حس مشترکی و سایر قوایی که آنها تصور کرده و چون تار عنکبوت خیالی بافته اند، وجود ندارد.

وَلِهَذَا لَمْ يُرِدْ فِي الْكِتَابِ وَلَا فِي جَمِيعِ الرِّوَايَاتِ الْعَامِيَّةِ وَالخَاصِيَّةِ ، صَدْرًا وَلَا ذِيلًا، لَفْظُ الحَسَ الْمُشْتَرَكِ وَلَا مَا يُرَادِفهُ أَبَدًا.

و به همین دلیل، نه در قرآن و نه در تمام روایات عامه و خاصه چه در آغاز و چه در پایان هیچگاه واژه حس مشترک یا مترادف آن نیامده است.

هَاكَ جَمِيعَ الرِّوَايَاتِ كَيْ تُدْعِنَ بِمَا قُلْنَا تَعْرِفُ فَسَادَ كَلِمَاتِ الْقَوْمِ.

تمامی روایات را بیاور تا به آنچه گفتیم اذعان کنی تا فساد سخنان آنها را دریابی.

إِذْ لَيْسَ حَيَالٌ وَلَا تَخَيْرٌ وَلَا حِسٌ مُشْتَرَكَ وَلَا قُوَّةٌ أُخْرَى، بَلِ الدَّرَاكُ كُلُّهُ هُوَ الرُّوحُ الَّذِي مَادِيٌّ نُورِيٌّ أَوْ نَارِيُّ، بِلَا آلَةٍ وَلَا قُوَّةٍ مُبَايَنَةٍ لَهُ أَوْ مُتَّحِدَةٍ مَعَهُ.

زیرا نه خیالی وجود دارد، نه تخیلی، نه حس مشترکی و نه هیچ نیروی دیگری، بلکه ادراک کننده تنها روح است که مادی نوری یا آتشین است بدون ابزار و بدون نیرویی که از آن جدا یا با آن متحد باشد.

بَلْ هَذَا الحِسْمُ اللَّطِيفُ هُوَ الدَّرَاكُ بالحقيقة.

بلکه این جسم لطیف، حقیقتاً ادراک کننده است.

فَمَا دَامَ فِي الْبَدَنِ، يَكُونُ مَحْجُوبًا عَنْ إِدْرَاكِ الْبَرْزَخِيَّاتِ لِضَعْفِهِ.

تا زمانی که روح در بدن باشد به دلیل ضعف خود، از درک برزخیات محجوب می ماند.

وَذَلِكَ لأَنَّهُ مُدْرِكْ بِنُورِ الْوِلَايَةِ، وَتَحْدِيدُ إِعْطَاءِ هَذَا النُّورِ عَلَيْهِ بِيَدِ اللَّهِ تَعَالَى.

زیرا ادراک روح به واسطه نور ولایت است و میزان اعطای این نور به آن در دست خداوند متعال است.

فَمَا دَامَ كَوْنُ الرُّوحِ ضَعِيفًا وَفِي هَذَا الْبَدَنِ، لَا يَأْذَنُ اللَّهُ فِي سَعَةِ إِدْرَاكِهِ، لِحِكْمٍ وَمَصَالِحَ إِلَهِيَّةٍ.

پس تا زمانی که روح ضعیف باشد و در این بدن قرار داشته باشد، خداوند اجازه گسترش ادراک آن را نمی دهد، به دلیل حکمت ها و مصلحت های الهی.

وَبَعْدَ مَا تَقَوَّى بِالنَّوْمِ أو الْمَوْتِ الاحْتِيَارِيَّيْنِ أَو الاِضْطِرَاريَّيْنِ ، يَأْذَنُهُ فَيُشَاهِدُ الْبَرْزَخِيَّاتِ شُهُودًا حَقِيقِيًّا وَاقِعِيًّا لِمَشْهُودَاتٍ خَارِجِيَّةٍ وَاقِعِيَّةٍ حَقِيقِيَّةٍ ، لَا بِصَرْفِ التَّخَيُّلِ وَالْخَيَالِ ؛ فَإِنَّهُ جِسْمٌ لَطِيفٌ دَرَّاكَ يُشَاهِدُ جَمِيعَ مَا هُوَ مِنْ سِنْخِهِ.

و پس از تقویت شدن با خواب یا مرگ اختیاری یا اجباری، خداوند به او اجازه می دهد تا موجودات برزخی را به صورت واقعی و حقیقی مشاهده کند؛ نه صرفاً از طریق تخیل و خیال، زيرا روح جسم لطیفی است که همه آنچه از جنس خودش است را مشاهده می کند.

ریشه مرئيات مبرسمين القائات شیطان است.

إنْ قُلْتَ : فَمَا تَقُولُ في مَرْثِيَّاتِ الْمَجَانِينِ وَالْمَبْرسِمِينَ وَمُسْتَعْمِلِي الْبَنْج؟

اگر بگویی: درباره چیزهایی که دیوانگان بیماران تب دار و مصرف کنندگان مواد مخدر می بینند، چه می گویی؟

قُلْتُ: حَقِيقَةُ

می گویم: حقیقت این امور، مانند خواب های پریشان چیزی جز افکاری نیستند که شیاطین به این ارواح القا می کنند.

وَالْأَفْكَارُ أَيْضًا مِنْ سِنْخِ الْأَجْسَامِ، فَلَيْسَتْ هُنَاكَ صُوَرٌ بِلَا مَادَّةٍ، بَلِ الْأَرْوَاحُ الْخَبِيثَةُ يُلْقُونَ أَفْكَارًا إِلَى أَزْوَاحٍ أُخْرَى.

و افکار نیز از جنس اجسام هستند، بنابراین تصاویری بدون ماده وجود ندارد، بلکه ارواح خبیث افکاری را به ارواح دیگر القا می کنند.

وَالْمُلْقِي وَالْمُلْقَى وَالْمُلْقَى إِلَيْهِ كُلُّهَا أَجْسَامٌ لَطِيفَةٌ.

و القا کننده، افکار القاشده و گیرنده همگی اجسام لطیفی هستند.

وَأَمَّا كَيْفِيَّةُ الْإِلْقَاءِ، فَلَسْتُ بِصَدَدِ بَيَانِهَا فِي الْحَالِ.

اما درباره چگونگی این القا، فعلاً قصد توضیح آن را ندارم.

برزخیات، خارجاً و واقعاً موجودند.

وَبِالجُمْلَةِ، فَالرُّوحُ يُشَاهِدُ فِي النَّوْمِ وَالْمَوْتِ شُهُودًا حَقِيقِيًّا مَشْهُودَاتٍ وَاقِعِيَّةً (229) خَارِجِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ.

به طور کلی، روح در خواب و مرگ، به صورت واقعی و حقیقی، موجودات واقعی خارجی را مشاهده می کند.

وَهَذِهِ الْمَشْهُودَاتُ أُمُورٌ وَاقِعِيَّةٌ لَم يَقُمْ بُرْهَانٌ عَلَى امْتِنَاع وُجُودِهَا فِي الْخَارِج؛ إِذْ صَرْفُ عَدَمِ الرُّؤْيَةِ لَا يَكُونُ دَلِيلًا عَلَى عَدَمِ وُجُودِهَا.

و این مشاهدات، امور واقعی هستند که هیچ دلیلی بر امتناع وجود آنها در خارج وجود ندارد؛ زیرا صرف ندیدن دلیلی بر عدم وجود آنها نیست.

كَيْفَ وَالنَّارُ مَوْجُودَةٌ خَارِجًا فِي بَعْضِ الْأَحْجَارِ، وَمَعَ ذَلِكَ لَيْسَتْ بِمَشْهُودَةٍ؟!

چگونه چنین است در حالی که آتش در برخی از سنگها وجود دارد، اما با این حال قابل مشاهده نیست؟!

فَرُوحُنَا مَا دَامَ فِي الْبَدَنِ تَحْجُوبٌ بِأَمْرِ اللهِ . تَعَالَى شَأْنُهُ لِحِكَم وَمَصَالِحَ، كَالرَّجُلِ الشَّيْحَ الْكَاهِلِ الصَّعِيفِ الْبَصَرِ، حَيْثُ لَا يُبْصِرُ بَعْضَ الْمُبْصَرَاتِ، فَعَدَمُ رُؤْيَتِهِ لَا يَدُلُّ عَلَى عَدَمٍ وُجُودِهَا.

روح ما تا زمانی که در بدن است، به دلیل حکمت ها و مصلحت هایی به فرمان خداوند متعال محجوب است، مانند پیرمردی که بینایی ضعیفی دارد و نمی تواند برخی از چیزها را ببیند. ندیدن او دلیل بر عدم وجود آن ها نیست.

وَقَدْ صَرَّحَ الْكِتَابُ وَالسُّنَّةُ الْمُتَوَاتِرَةُ بِوُجُودِ هَذِهِ الْأُمُورِ الْبَرْزَخِيَّةِ فِي الْخَارِجِ، وَبِمَحْجُوبِيَّةِ أَرْوَاحِنَا عَنْ إِدْرَاكِهَا مَا دَامَ كَوْتُهَا فِي الْبَدَنِ.

قرآن و سنت متواتر به صراحت وجود این امور برزخی در خارج و محجوب بودن ارواح ما از درک آنها تا زمانی که در بدن هستند را تأیید کرده اند.

فَبَعْدَ إِخْبَارِ الصَّادِقِ الْمُصَدَّقِ وَعَدَمِ بُرْهَانٍ عَلَى الامْتِنَاعِ، يَجِبُ الإِذْعَانُ وَالتَّصْدِيقُ بِمَا.

پس از گزارش صادق مصدق و نبود دلیل بر امتناع باید به این امور اذعان و به آنها تصدیق کرد.

فَإِذًا ظَهَرَ مَعْنَى قَوْلِهِ تَعَالَى : ﴿وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بالكَافِرِينَ (1) .) ؛ أَيْ: جَهَنَّمُ الْبَرْزَحَ، فَإِنَّهَا مَوْجُودَةٌ خَارِجًا، وَلَكِنْ لِمَكَانِ لَطَافَتِهَا مَحْجُوبَةٌ عَنْ أَبْصَارِنَا.

پس معنای سخن خداوند متعال و به راستی که جهنم کافران را فرا گرفته است روشن شد؛ یعنی جهنم برزخ، که در خارج وجود دارد اما به دلیل لطافت آن از دیدگان ما پنهان است.

وَكَذَلِكَ نِيرَاتُهَا وَأَغْلَاهُمَا وَأَصْوَاتُ الْمُعَذَّبِينَ فِيهَا وَصَوَائِحُهُمْ وَنَوَائِحُهُمْ، فَقَدْ يَسْمَعُ بَعْضُ الْحَيَوَانَاتِ هَذِهِ الصَّوَائِحَ وَنَحْنُ لَا نَسْمَعُ لِئَلَّا يَتَشَتَّتَ مَنْظُومَةُ عَيْشِنَا الدُّنْيَوِيِّ، وَلِيَبْقَى فَجَالُ الِامْتِحَانِ وَمَوْضِعُ الاخْتِبَارِ .


1) التوبة (9) / 49

و همین طور آتش ها زنجیرها، صداهای معذبان، فریادها و ناله هایشان در جهنم وجود دارد. برخی حیوانات این صداها را می شنوند، اما ما نمی شنویم تا نظام زندگی دنیوی ما مختل نشود و میدان آزمون و جایگاه امتحان باقی بماند.

وَخُلَاصَةُ الْقَوْلِ: إِنَّهُ لَا بُعْدَ فِي كَوْنِ مَجْلِسِنَا هَذَا مَثَلًا مَمْلُوا مِنَ الْمَلَائِكَةِ أَوِ الشَّيَاطِينِ مِنْ دُونِ رُؤْيَتِنَا إيَّاهَا، لِطَافَتِهَا وَضَعْفِ أَزْوَاجِنَا.

خلاصه سخن این است که بعید نیست که مجلس ما برای مثال پر از فرشتگان یا شیاطین باشد، بدون اینکه آنها را ببینیم به دلیل لطافت آنها و ضعف ارواح ما.

كَمَا أَنَّ الْمَلَكَيْنِ الْكَاتِبَيْنِ مَوْجُودَانِ بِالْحَقِيقَةِ خَارِجًا مَعَنَا وَفي أَكْتَافِنَا، وَمَعَ ذَلِكَ لَا نَرَاهُمَا.

همان طور که دو فرشته نویسنده به صورت واقعی در کنار ما و روی شانه هایمان حضور دارند، اما ما آن ها را نمی بینیم.

وَلَوْ رَاجَعْتَ الْأَحْبَارَ الْوَاردَةَ في بَابِ الْبَرْزَخِيَّاتِ لَتَرَاهَا نَاصَّةً بِوُجُودِهَا خَارِجًا.

اگر به روایات وارده در باب برزخیات مراجعه کنی خواهی دید که آنها به صراحت بر وجود این امور در خارج دلالت دارند.

فَإِنَّ جَنَّةَ الْبَرْزَحَ فِي دَارِ السَّلَامِ ، وَالْبَرَهُوتَ فِي الْيَمَنِ فِي الْحَضْرَمَوْتِ حَقِيقَةٌ.

زیرا بهشت برزخ در دارالسلام و برهوت در یمن در حضرموت به صورت واقعی وجود دارند.

وَالْمَلَائِكَةُ وَالْغِلْمَانُ وَالْأَنْهَارُ وَالْأَشْجَارُ وَالْجِنَانُ وَالشَّيْطَانُ وَالْجَانُ وَالنَّارُ وَالْأَغْلَالُ وَأَصْوَاتُ الْمُعَذِّبِينَ مَوْجُودَةٌ خَارِجًا حَقِيقَةً.

فرشتگان، خادمان، رودخانه ها، درختان باغها ،شیطان ،جن ،آتش زنجیرها و صداهای معذبان همگی به صورت واقعی در خارج وجود دارند.

وَقَدْ عُيِّنَ فِي الْأَحَادِيثِ الْمُتَوَاتِرَة أَحْيَازُهَا وَأَمْكِنَتُهَا.

و در احادیث متواتر مکانها و جایگاه های آنها تعیین شده است.

فَإِنْ شِئْتَ الْإِذْعَانَ الِاجْتِهَادِيَّ، لَا التَّقْلِيدِيَّ، فَارَاجِعْهَا مُفَصَّلًا.

اگر خواستار اذعان اجتهادی هستی نه ،تقلیدی به صورت مفصل به آنها مراجعه كن.

فَإِنَّ الجميع هَذِهِ الْمَوْجُودَاتِ مَادَّةٌ نُورِيَّةٌ أَوْ نَارِيَّةٌ ، وَالْكُل مَخْلُوق مِنَ الْمَاءِ الْبَسِيطِ .

زیرا همه این موجودات دارای ماده ای نوری یا آتشین هستند و همگی از آب ساده آفریده شده اند.

وَمُتَخَيَّرُونَ مُتَمَكِّنُونَ فِي الْمَاءِ الْبَسِيط.

و در آب ساده جای گرفته و مستقر هستند.

وَعِنْدَ تَكَلُّمِهِمْ يَتَمَوَّجُ اهْوَاءُ بِالْحَقِيقَةِ، فَكَمَا أَنَّ أَصْوَاتَنَا تُحْدِثُ تَمَوُّجَ اهْوَاءِ، فَكَذَلِكَ أَصْوَاتُهُمْ.

و هنگام صحبت کردنشان، هوا به صورت واقعی موج بر می دارد، همان طور که صداهای ما باعث ایجاد موج در هوا می شود، صداهای آنها نیز چنین است.

وَكَمَا أَنَّ لِأَبْدَانِنَا الْعُنْصُرِيَّةِ يَدًا وَرِجْلًا وَأُذُنَا يُمْنَى وَيُسْرَى وَغَيْرَهَا ، فَكَذَلِكَ لِلْمَلَائِكَةِ وَالشَّيَاطِينِ.

و همان طور که بدن های مادی ما دست پا گوش راست و چپ و غیره دارد فرشتگان و شیاطین نیز چنین هستند.

وَكَذَا لِأَرْوَاحِنَا وَلِلْجَانِ، فَإِلْقَاءُ الْمَلَكِ فِي الْأُذُنِ الْيُمْنَى وَالشَّيْطَانِ فِي الْيُسْرَى أَمْرٌ وَاضِحٌ.

و همچنین ارواح ما و جن نیز چنین اند. پس القای فرشته در گوش راست و شیطان در گوش چپ امری روشن است.

فَإِنَّ الْمَلَكَ يَتَكَلَّمُ فِي الْيُمْنَى وَالشَّيْطَانَ فِي الْيُسْرَى، وَكَلَامُهُمْ لَيْسَ إِلَّا الْهَوَاءَ الْمُتَمَوّجَ.

زیرا فرشته در گوش راست و شیطان در گوش چپ صحبت می کند و صحبت آنها چیزی جز هوا نیست که به موج تبدیل شده است.

فَالْمُتَكَلَّمُ وَالْكَلَامُ وَالْأُذُنُ الْمُلْقَى إِلَيْهَا، كُلُّهَا مَادِيَّةٌ.

پس گوینده، گفتار و گوش گیرنده همگی مادی هستند.

وَلَيْسَ هِذِهِ الْمَذْكُورَاتِ عَالَم آخَرُ سِوَى هَذَا الْعَالَمَ الْمَادِي الْمَحْسُوس، أَيْ لَيْسَ الْمَلَكُوتُ نَشْأَةً أُخْرَى فِي طُولِ نَشْأَةِ الْأَجْسَام.

این امور یادشده، جهانی دیگر غیر از این جهان مادی محسوس ندارند، یعنی ملکوت نشئه ای دیگر در امتداد نشئه اجسام نیست.

وَلَيْسَتْ مَوْجُودَاتُهَا صُوَرًا بِلَا مَادَّةٍ كَمَا تَوَهَّمَهَا الْفَلَاسِفَةُ . بَلِ الْمَلَكُوتِيُّونَ بِأَجْمَعِهِمْ مَوْجُودُونَ فِي هَذَا الْعَالَمِ الخَارِجيَ الْعُنْصُرِي الْمَشَاهَدِ الْمَحْسُوس.

و موجودات آنها تصاویری بدون ماده نیستند - همان طور که فلاسفه تصور کرده اند - بلکه همه موجودات ملکوتی در همین جهان خارجی عنصری مشهود و محسوس حضور دارند.

وَإِنَّمَا الْفَرْقُ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ بِاللَّطَافَةِ وَالْغِلَظَةِ فَقَطْ ؛ فَإِنَّكُمْ لَطِيقُونَ وَأَبْصَارُنَا ضَعِيفَةٌ عَاجِزَةٌ.

و تفاوت میان ما و آنها فقط در لطافت و غلظت است؛ زیرا آنها لطیف اند و دیدگان ما ضعیف و ناتوان هستند.

وَقَدْ يُمكِنُ تَقْوِيَةُ أَبْصَارِنَا لأَجْلِ اسْتِقْلَالِ رُوحِنَا وَقُوَّتِهِ وَشِدَّتِهِ، فَحِينَئِذٍ نَرَى بِهَذِهِ الْعَيْنِ الْعُنْصُرِيَّةِ الْمَوْجُودَاتِ الْمَلَكُوتِيَّةَ لِأَجْلِ قُوَّةِ الرُّوحِ وَاسْتِقْلَالِهِ.

و ممکن است که دیدگان ما تقویت شوند، به دلیل استقلال، قوت و شدت روح ما، و در این صورت با همین چشم عنصری موجودات ملکوتی را به دلیل قوت و استقلال روح ببينيم.

فَهُوَ مَعَ كَوْنِهِ فِي هَذَا الْبَدَنِ يَرَى مِنْ كُوَّةِ هَذَا الْبَصَرِ الْمَوْجُودَاتِ الْمَلَكُوتِيَّة.

پس روح با اینکه در این بدن قرار دارد، از دریچه این چشم، موجودات ملکوتی را می بیند.

فَإِنَّ إِدْرَاكَ الْأَشْيَاءِ عَلَى قِسْمَيْنِ:

زیرا ادراک اشیا بر دو نوع است:

أَحَدُهُمَا: إِدْرَاكُ الْبَدَنِ بِوَاجِدِيَّتِهِ لِلرُّوح، فَالْمُدْرِكُ فِي الحَقِيقَةِ هُوَ الْبَدَنُ، لِأَجْلِ صَيْرُورَتِهِ مَالِكًا لِلرُّوح (230).

اول: ادراک بدن به واسطه همراهی با ،روح که در این صورت ادراک کننده حقیقی بدن است، زیرا مالک روح شده است.

وَثَانِيهِمَا: إِدْرَاكُ الرُّوح بِآلِيَّةِ الْبَدَنِ وَاسْتِعْمَالِهِ إِيَّاهُ آلَةً، فَمِنْ كُوَّةِ الْبَصَرِ يُبْصِرُ، وَمِنْ كُوَّةِ السَّمْع يَسْمَعُ، وَهَكَذَا فِي اللُّمْس وَالشَّمَ وَالذَّوْقِ.

دوم ادراک روح به واسطه ابزار بدن و استفاده از آن به عنوان وسیله بنابراین از دریچه چشم می بیند، از دریچه گوش می شنود، و همچنین در لمس، بویایی و چشایی.

امکان رویت صحنه های ملکوت با چشم مادی.

وَالْغَرَضُ: إِنَّ رُؤْيَةَ الْمَلَكُونِتِينَ بِهَذِهِ الْأَبْصَارِ الْعُنْصُرِيَّةِ الْكَثِيفَةِ مَعَ كَوْنِ الْأَرْوَاحِ فِي هَذِهِ الْأَبْدَانِ، إِنَّمَا تَكُونُ عَلَى وَجْهَيْنِ:

هدف: دیدن موجودات ملکوتی با این چشمان عنصری سنگین، در حالی که ارواح در این بدنها قرار دارند، تنها به دو صورت ممکن است:

الْأَوَّلُ: قُوَّةُ الرُّوح وَارْتِفَاؤُهُ عَنْ حَضِيضٍ ضَعْفِهِ.

اول: قدرت روح و تعالی آن از حضیض ضعف.

لِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى خَلَقَ الْأَرْوَاحَ الْبَشَرِيَّةَ بِمَثَابَةٍ يَتَمَكَّنُونَ مِنْ نَيْلِ الْمَدَارِجِ وَالْمَقَامَاتِ؛ فَإِنَّ سِنْخَ هَذَا الْمَوْجُودِ سِنْخُ يَتَمَكَّنُ مِنْ مُشَاهَدَةِ الْمَلَكُوتِ وَرُؤْيَةِ الْمَغِيبَاتِ.

زیرا خداوند ارواح انسانی را به گونه ای آفریده که می توانند به مراتب و مقامات دست یابند؛ چرا که ذات این موجود به گونه ای است که توانایی مشاهده ملکوت و دیدن امور غیبی را دارد.

إِلَّا أَنَّ حِجَابَ الْمَادَّةِ الْبَدَنِيَّةِ الْعُنْصُرِيَّةِ وَحُجُبَ الْعَلَائِقِ قَدْ عَاقَتْهُ عَنْ هَذِهِ الْمُشَاهَدَاتِ، نَظِيرَ سِرَاج أَحَاطَ بِهِ أَغْبِرَةٌ وَحُجُبٌ وَغَوَاشٍ.

اما حجاب ماده بدنی عنصری و حجاب ،تعلقات مانع از این مشاهدات شده است، مانند چراغی که غبارها، پرده ها و پوشش هایی آن را احاطه کرده باشد.

فَمَتَى ارْتَفَعَتْ عَنْهُ، يُضِيءُ وَيُنَوِّرُ وَيَلْمَعُ، فَكَذَلِكَ سِرَاجُ الرُّوحِ.

پس وقتی این موانع برداشته شوند می درخشد و نورافشانی می کند؛ روح نیز چنین است.

فَمُشَاهَدَةُ الْغُيُوبِ لَيْسَتْ بِأَمْرٍ عَجِيبٍ غَرِيبٍ يُسْتَغْرَبُ، بَلْ هُوَ مِنْ أَصْلِ خِلْقَتِهِ، خُلِقَ عَلَى هَذَا السِّنْخ، أَيْ خُلِقَ سِنْحًا مُشَاهِدًا لِلْغَيْبِ.

بنابراین، مشاهده امور غیبی امر عجیب و شگفت انگیزی نیست که مایه تعجب شود، بلکه این از اصل خلقت اوست؛ ذاتاً برای مشاهده امور غیبی آفریده شده است.

وَالثَّانِي: تَغَلُّظُ الْمَلَكُوتِتِينَ.

دوم: تجسد موجودات ملكوتي.

إِذْ اللَّطِيفُ مَتَى قَوِيَ وَاشْتَدَّ، يَتَمَكَّنُ مِنَ التَّغَلُّظِ بِسُهُولَةٍ.

زیرا موجودات لطيف، وقتی قوی و شدید شوند، به راحتی می توانند تجسد یابند.

فَالشَّيْطَانُ يَتَغَلَّظُ وَيَأْخُذُ مِنَ الْمَوَادِ الْخَارِجِيَّةِ بَدَنَا عُنْصُرِيَّا، فَيَأْتِي وَيَذْهَبُ وَيَأْكُلُ وَيَشْرَبُ حَقِيقَةٌ.

شیطان میتواند تجسد یابد و از مواد خارجی بدنی عنصری به دست آورد، سپس به صورت واقعی می آید، می رود، می خورد و می نوشد.

وَيُبَايِعُ الْخَلِيفَةَ عَلَى مَشْهَدِ النَّاسِ بِحَيْثُ يَرَاهُ وَيُشَاهِدُهُ الْبَصَرُ الضَّعِيفُ.

و حتی در حضور مردم با خلیفه بیعت میکند به طوری که چشمهای ضعیف او را می بینند و مشاهده می کنند.

كَمَا رَأَتْهُ النَّاسُ بِعُيُونِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ الْعُنْصُرِيَّةِ الضَّعِيفَةِ، وَكَمَا تَغَلَّظَ جِبْرَائِيلُ بِهَيْئَةِ دِحْيَةَ الْكَلْبِيِّ حَتَّى رَأَتْهُ الْأَبْصَارُ الضَّعِيفَةُ.

همان طور که مردم با چشمان و دیدگان ضعیف عنصری خود او را دیدند و همان طور که جبرئیل با ظاهر دحیه کلبی تجسد یافت، به گونه ای که چشمهای ضعیف او را مشاهده کردند.

فَرُؤْيَةُ الْمَلَكُونِيِّينَ إِمَّا بِتَقْوِيَةٍ مِنْ هَذَا الطَّرْفِ، أَيْ طَرَفِ الرُّوحِ الْبَشَرِيِّ وَارْبَقَاءِ مِنْهُ؛ أَوْ بِتَغْلِيظٌ مِنْ ذَاكَ الطَّرَفِ، أَيْ طَرَفِ الْمَوْجُودِ الْمَلَكُوتِي وَتَنَزُلٍ مِنْهُ.

پس دیدن موجودات ملکوتی یا با تقویت از این سو، یعنی از طرف روح انسانی و تعالی آن؛ یا با تجسد و تنزل از آن سو، یعنی از طرف موجود ملکوتی صورت می گیرد.

فَعَلَى أَيْ حَالٍ، عَالَمُ الْمَلَكُوتِ لَيْسَ في طُولِ عَالَمَ الْمُلْكِ . عَلَى مَا زَعَمَهُ الْفَلَاسِفَةُ ، وَلَيْسَتْ مَوْجُودَاتُهُ فِي نَشْأَةٍ خَارِجَةٍ عَنِ الْأَجْسَامِ.

به هر حال، عالم ملکوت در امتداد عالم ملک - همان طور که فلاسفه پنداشته اند - نیست و موجودات آن در نشته ای جدا از اجسام قرار ندارند.

بَلْ هِيَ فِي عَيْنِ هَذَا الْعَالَمِ الْمَحْسُوسِ.

بلکه آنها در همین جهان محسوس وجود دارند.

غَايَةُ الْأَمْرِ أَنَّا لَا نَرَاهَا وَلَا نُشَاهِدُهَا لِأَجْلِ لَطَافَتِهَا وَضَعْفِ أَبْصَارِنَا وَأَعْيُنِنَا.

تنها مسئله این است که ما آنها را نمی بینیم و مشاهده نمی کنیم، به دلیل لطافت آنها و ضعف دیدگان و چشمان ما.

وَلَيْسَتْ هِيَ أُمُورًا خَيَالِيَّةً قَائِمَةً بِنَفْسٍ الْمُتَخَيّل وَمَشْهُودَةً بِعَيْنِ [الخَيَالِ]، دُونَ [عَيْنِ الْحِسَ]، وَمَرْثِيَّةٌ [بالْحِسَنَ] الْمُشْتَرَكِ [مِنْ] طَرِيقِ [الْبَاطِنِ] بِلَا وُجُودِ خارجي.

و این ها امور خیالی نیستند که بر نفس متخیّل قائم باشند و با چشم [خیال] دیده شوند، نه با چشم [حس]، و یا با حس مشترک از طریق [باطن] دیده شوند، بدون وجود خارجی.

خَارِجًا عَنْ نَشْأَةِ خَيَالِ الْمُتَخَيِّلِ ، كَمَا تَوَهَمُوهُ وَصَرَّحُوا بِهِ فِي بَابِ نُزُولِ جِبْرَئِيلَ عَلَى النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله وسلم) .

در خارج از نشئه خیال متخیل همان طور که تصور کرده اند و در باب نزول جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) تصریح کردند.

فَاغْتَنِمْ مَا ذَكَرْنَا وَاسْتَقِمْ.

پس آنچه را که بیان کردیم غنیمت شمار و استقامت بورز.

امتناع مسخ و رجعت در فلسفه و رد آن.

ثُمَّ إِنَّ مِمَّا ذَكَرْنَا ظَهَرَ صِحَّةُ مَا جَاءَتْ بِهِ الشَّرِيعَةُ كِتَابًا وَسُنَّةً مُتَوَاتِرَةً مُتَظَافِرَةٌ مِنَ الْمَسْخِ وَالرَّجْعَةِ.

سپس، از آنچه بیان شد، صحت آنچه شریعت از طریق قرآن و سنت متواتر و متضافر درباره مسخ و رجعت آورده است، آشکار می شود.

وَتَوْضِيحُهُ : إِنَّهُ لَوْ كَانَتِ الْمَوْجُودَاتُ الحِسْمِيَّةُ مُرَكَّبَةً مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ وَكَانَتِ الشَّيْئِيَّةُ بِالصُّورَةِ، لَا بِالْمَادَّةِ، وَكَانَتِ الْأَرْوَاحُ صُوَرًا بِلَا مَادَّةٍ إِلَّا بِمَعْنَى الْمُتَعَلَّقِ . كَمَا صَرَّحَتْ بِهِ الْفَلَاسِفَةُ . لَكَانَ الْمَسْحُ وَالرَّجْعَة لممتنعين.

و توضیح آن: اگر موجودات جسمانی از ماده و صورت ترکیب شده و وجود آنها به واسطه صورت باشد، نه ماده، و اگر ارواح، تصاویری بدون ماده باشند مگر به معنای تعلق - همان طور که فلاسفه تصریح کرده اند - آنگاه مسخ و رجعت غیر ممکن می بودند.

لِعَدَمِ إِمْكَانِ تَعَلُّقِ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ بِبَدَنَيْنِ، وَلِعَدَمِ عِلَاقَةٍ بَيْنَ النَّفْسِ مَعَ الْبَدَنِ الثَّانِي فِي الْمَسْخِ وَالرَّجْعَةِ.

زیرا تعلق یک نفس به دو بدن و همچنین وجود ارتباط بین نفس و بدن دوم در مسخ و رجعت امکان پذیر نیست.

وَلَكِنْ لَمَّا أَوْضَحْنَا . بِحَمْدِ اللهِ تَعَالَى . بُطْلَانَ التَرَكْبِ مِنَ الهُيُولَى وَالصُّورَةِ . لِمَا تَقَدَّمَ مِنْ عَدَمٍ دَلِيل عَلَى وُجُودِ الهَيولَى. بَلِ الْأَحْبَارُ الْوَارِدَةُ فِي أَبْوَابِ عَوَالِمِ الدَّرِّ كُلُّهَا تُبْطِلُهَا.

اما وقتی ما - به لطف خداوند - بطلان ترکیب از هیولی و صورت را روشن کردیم - زیرا هیچ دلیلی بر وجود هیولی وجود ندارد - بلکه روایات وارده در باب عوالم ،ذر، همگی آن را باطل می کنند.

وَأَوْضَحْنَا أَيْضًا كَوْنَ شَيْئِيَّةِ الْأَجْسَامِ بِمَادَتِهَا، أَيْ الْمَاءِ الْبَسِيطِ، لَا بِصُوَرِهَا وَهَيْئَتِهَا الْعَرَضِيَّةِ، وَلَا بِالصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ الجَوْهَرِيَّةِ . لِبُطْلَاتِهَا، كَبُطْلَانِ الْهُيُولَى.

و همچنین روشن کردیم که وجود اجسام به ماده آنهاست، یعنی آب ساده، نه به صور و هیئت های عرضی شان و نه به صورتهای نوعی جوهری - زیرا این موارد نیز مانند هیولی باطل اند.

وَأَوْضَحْنَا أَيْضًا أَنَّ الْمَوَادَّ الْأَصْلِيَّةَ لِلْأَبْدَانِ وَكَذَا الْمَوَادَّ الْأَصْلِيَّةَ لِلْأَرْوَاحِ مُقَدَّرَةٌ بِتَقْدِيرٍ خَاصِ، وَلَا يَزِيدُ وَلَا يَنْقُصُ إِلَى الْأَبَدِ، بَلْ تَكُونُ بَاقِيَةً مَحْفُوظَةً عَلَى مِقْدَارِهَا الْمُقَدَّرِ وَكَمِّيَّتِهَا الْمَضْبُوطَةِ الْمَحْفُوظَةِ الْمُعَيَّنَةِ.

و همچنین روشن کردیم که مواد اصلی بدنها و ارواح با تقدیری خاص مشخص شده اند و تا ابد نه افزایش می یابند و نه کاهش پیدا می کنند، بلکه بر مقدار معین و کمیت مشخص و حفظ شده خود باقی می مانند.

وَإِذْ تَبَدَّلَتِ الْفَضْلاتُ الَّتِي أَحْذَكُهَا وَتَغَيَّرَتْ بِالرِّيَادَةِ وَالنُّقْصَانِ، فَإِنَّ هَذِهِ الْمَوَادَّ الْأَصْلِيَّةَ الَّتِي لِلْأَبْدَانِ (231) أَوِ الْأَرْوَاحِ لَا يُمْكِنُ أَنْ تَكُونَ مَادَّةً أَصْلِيَّةً لِبَدَنٍ آخَرَ أَوْ لِرُوح آخَرَ.

و اگر فضولاتی که بدن جذب کرده، با افزایش یا کاهش تغییر یابد، این مواد اصلی که متعلق به بدنها یا ارواح هستند، نمی توانند ماده اصلی برای بدن یا روح دیگری باشند.

فَمَادَّةُ أَصْلِيَّةُ بَدَنِ الْمَأْكُولِ لَا تَصِيرُ مَادَّةٌ أَصْلِيَّةً لِبَدَنِ الْآكِلِ أَبَدًا، وَلَا يَهْضِمُهَا هَاضِمُهُ، وَلَا تَصِيرُ جُزْءًا مِنْ مَنِيِّهِ حَتَّى تَصِيرَ نُطْفَةً لِشَخْصٍ آخَرَ، أَيْ لِبَدَنِهِ أَوْ رُوحِهِ.

پس ماده اصلی بدن خورده شده هرگز به ماده اصلی بدن خورنده تبدیل نمی شود، دستگاه گوارش آن را هضم نمی کند و جزء منی او نمی شود تا نطفه ای برای شخص دیگری یعنی برای بدن یا روح او، بشود.

وَمِنْ هُنَا يَنْدَفِعُ إِشْكالُ الْآكِلِ وَالْمَأْكُول.

از اینجا، اشکال مربوط به خورنده و خورده شده رفع می شود.

وَذَكَرْنَا أَيْضًا أَنَّ تَغَلُظَ اللَّطِيفِ بَعْدَ مَا تَقَوّى وَاشْتَدَّ بِمَكَانٍ مِنَ السُّهُولَةِ عَلَى مَا هُوَ صَرِيحُ الرِّوَايَاتِ.

و همچنین بیان کردیم که تجسد موجودات لطیف پس از تقویت و شدت یافتن به راحتی امکان پذیر است، همان طور که در روایات به صراحت آمده است.

فَبَعْدَ التَّنْبِيهِ عَلَى هَذِهِ الْمَذْكُورَاتِ، أَيْ بُطْلَانُ الهيولى وَالصُّوَرِ النَّوْعِيَّةِ، وَثُبُوتُ كَوْنِ الشَّيْئِيَّةِ بِالْمَادَّةِ الْأَصْلِيَّةِ، وَعَدَمُ صَيْرُورَةِ مَادَّةٍ أَصْلِيَّةٍ لِشَحْصِ مَادَّةً أَصْلِيَّةٌ لِبَدَنِ شَخْصٍ آخَرَ أَوْ رُوحِهِ.

پس از اشاره به این امور، یعنی بطلان هيولى و صور نوعیه و اثبات اینکه وجود به ماده اصلی بستگی دارد و ماده اصلی یک شخص نمی تواند ماده اصلی بدن یا روح شخص دیگری شود.

وَبَعْدَ الْإِذْعَانِ بِجَمِيعِ هَذِهِ الْمَسْطُورَاتِ، إِذْعَاناً حَاصِلًا مِنْ مُتَوَاتِرَاتِ الرِّوَايَاتِ.

و پس از اذعان به تمامی این مطالب، اذعانی که از روایات متواتر به دست آمده است.

تَعْرِفُ صِحَّةَ مَا تَوَاتَرَتْ بِهِ الْأَحَادِيثُ تَبَعًا لِلْكِتَابِ، مِنْ مَسْأَلَةِ الْمَسْخِ وَالرَّجْعَةِ، وَتُذْعِنُ بِمَا بِلَا شُبْهَةٍ وَلَا تَرْدِيد.

صحت آنچه در احادیث متواتر و تابع قرآن درباره مسخ و رجعت آمده است را درمی یابی و بدون شک و تردید به آن اذعان می کنی.

رجعت و کیفیت و حکمت آن.

فَإِنَّ الرَّجْعَةَ عِبَارَةٌ عَنْ رُجُوعِ الْأَشخاص الْأَمْوَاتِ إِلَى هَذِهِ الدَّارِ ثَانِيًا، إِمَّا لِلتَّعْذِيبِ أَوْ لِلْإِنْعَامِ.

زیرا رجعت عبارت است از بازگشت افراد مرده به این دنیا، یا برای عذاب یا برای نعمت.

فَالْإِنْسَانُ بَعْدَ مَا مَاتَ، وَخَرَجَتْ رُوحُهُ عَنْ بَدَنِهِ الْأَصْلِي، وَخَرَجَ بَدَنُهُ الْأَصْلِيُّ عَنْ هَذَا الْقَالَبِ الْغَلِيظَ الْعُنْصُري.

انسان پس از مرگ، وقتی روحش از بدن اصلی جدا شد و بدن اصلی اش از این قالب غلیظ عنصری بیرون آمد.

حَيْثُ كَانَتْ مَادَّةُ بَدَنِهِ وَرُوحِهِ مَقَدَّرَةً، مَحْفُوظَةً، مَضْبُوطَةً.

که ماده بدن و روح او به صورت معین حفظ شده و تنظیم شده است.

يُرْجِعُهُ اللهُ تَعَالَى فِي هَذِهِ النَّشْأَةِ ثَانِيًا.

خداوند متعال او را دوباره به این نشئه باز می گرداند.

فَيَتَعَلَّقُ الرُّوحُ بِالْبَدَنِ الْأَصْلِي بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى، وَيَتَغَلَّظُ الْبَدَنُ الْأَصْلِيُّ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى، مِنْ دُونِ الاحْتِيَاجِ إِلَى صَيْرُورَةِ الْبَدَنِ الْأَصْلِيّ نُطْفَةً مَكِينَةً فِي صُلْبِ الْآبِ وَمُنْتَقِلَةٌ إِلَى رَحِمِ الْأُمّ.

پس روح به بدن اصلی به اذن خداوند تعلق میگیرد و بدن اصلی نیز به اذن خداوند تجسد می یابد، بدون نیاز به اینکه بدن اصلی به نطفه ای در صلب پدر و سپس به رحم مادر منتقل شود.

بَلْ يَتَعَلَّقُ الرُّوحُ بِهِ وَهُوَ يَأْخُذُ مِنْ هَذِهِ الْمَوَادِ الْخَارِجِيَّةِ بِأَمْرِ اللهِ تَعَالَى، وَيَتَغَلَّظُ بِإِذْنِهِ دَفْعَةً، بِلَا مُقَدِّمَةٍ سُلُوكِيَّة في الْأَصْلَابِ وَالْأَرْحَامِ.

بلکه روح به بدن تعلق می گیرد و بدن از این مواد خارجی به فرمان خداوند بهره می گیرد و به اذن او به صورت ناگهانی تجسد می یابد، بدون هیچ مرحله ای از گذر در صلب ها و رحم ها.

فَيَرْجِعُ في الدُّنْيَا لِدَرْكِ الدَّوْلَةِ الحقة.

پس او به دنیا بازمی گردد تا به دولت حق برسد.

فَإِنْ كَانَ فِي الدُّنْيَا مُؤْمِنًا مَظْلُومًا شَرِيدًا طَرِيدًا، يَكُونُ رَجْعَتُهُ ثَانِيَا لِجَبْرَانِ مَا تَحَمَّلَهُ مِنَ الْمَشَاقِ وَالتَّعْبَاتِ، كَيْ يَفْهَرَ أَعْدَاءَ اللَّهِ وَيَلْتَذْ وَيَتَنَعمَ.

اگر در دنیا مؤمنی مظلوم، آواره و رانده شده باشد، رجعت او برای جبران سختی ها و مشکلاتی است که متحمل شده است تا دشمنان خدا را شکست دهد و از نعمت ها بهره مند شود.

وَإِنْ كَانَ فَاسِقًا ظَالِمًا، يَكُونُ رَجْعَتُهُ لِلانْتِقَامِ مِنْهُ فِي هَذِهِ النَّشْأَةِ.

و اگر فردی فاسق و ظالم باشد رجعت او برای انتقام از او در این نشئه خواهد بود.

وَهَذِهِ وَاحِدَةٌ مِنْ حِكَمِ الرَّجْعَةِ وَمَصَالِحِهَا.

و این یکی از حکمتها و فوائد رجعت است.

مسخ انفرادی در امت اسلام بوده و خواهد بود.

وَأَمَّا الْمَسْحُ، فَهُوَ حَقٌّ وَاقِعٌ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ وَالْأُمَمِ السَّابِقَةِ بِصَرِيحِ الرِّوَايَاتِ الْمُتَوَاتِرَةِ.

و اما مسخ، حقیقی است که در این امت و امت های پیشین رخ داده است، به صراحت روایات متواتر.

وَمَا وَرَدَ مِنْ عَدَمِ الْمَسْخِ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ، فَعَلَى فَرْضِ تَسْلِيمِهِ، مَحْمُولٌ عَلَى عَدَمِ الْمَسْخِ الِاجْتِمَاعِي، بِأَنْ تُسْخَ طَائِفَةٌ دَفْعَةً وَاحِدَةٌ، كَمَا كَانَتْ أُمَمٌ وَجَمَاعَاتٌ كَثِيرَةٌ تُسْحَ فِي الْأُمَمِ السَّالِفَةِ دَفْعَةً وَفِي مَجْمَعِ وَاحِدٍ.

و آنچه درباره عدم مسخ در این امت وارد شده، اگر پذیرفته شود، بر عدم مسخ اجتماعی حمل می شود؛ به این معنا که یک طایفه به صورت دسته جمعی مسخ شوند، همان طور که در امتهای گذشته طوایف و جماعت های بسیاری به صورت جمعی مسخ شدند.

وَأَمَّا الْمَسْحُ الْإِنْفِرَادِيُّ، فَعَلَيْهِ صَرِيحُ الرّوَايَاتِ الْمُتَوَاتِرَةِ عَنْ الْعَامَّةِ وَالْخَاصَّةِ.

مسخ فردی به صراحت در روایات متواتر از اهل سنت و شیعه آمده است.

إِلَّا أَنَّ الْعَامَّةَ لَمَّا كَانَتْ مَحْجُوبَةً عَنِ الْحَقَائِقِ وَالْمَعَارِفِ الْإِلَهِيَّةِ فِي بَابِ الْمُكَوِّنَاتِ، أَوَّلُوا هَذِهِ الرِّوَايَاتِ عَلَى طِبْقِ أَهْوَائِهِمْ، كَمَا فَعَلَهُ الْفَلَاسِفَهُ أَيْضًا.

اما اهل سنت، چون از حقایق و معارف الهی در باب مخلوقات محروم بودند این روایات را بر اساس امیال خود تأویل کردند، همان طور که فلاسفه نیز چنین کردند.

مسخ قبل از مردن کیفیت و حکمت آن.

ثُمَّ إِنَّ الْمَسْخَ مَسْحَانٍ:

سپس، مسخ دو نوع است:

أَحَدُهُمَا الْمَسْخُ فِي زَمَانِ الْحَيَاةِ قَبْلَ الْمَوْتِ وَقَبْلَ حِينِ الارْتِحَالِ.

اول: مسخ در زمان زندگی پیش از مرگ و پیش از لحظه رحلت

وَهُوَ بِأَنْ تَنْقَلِبَ الرُّوحُ الْمُتَعَلَّقَةُ بِالْبَدَنِ الْأَصْلِيَ الْمُتَغَلِظِ بِهَذَا الْبَدَنِ الْعُنْصُرِيِّ عَمَّا هُوَ عَلَيْهِ مِنَ الطَّيِّئَةِ وَالصُّورَةِ إِلَى هَيْئَةٍ أُخْرَى . كَهَيْئَةِ الْقِرَدَةِ مَثَلًا.

این مسخ به این صورت است که روحی که به بدن اصلی متعلق است و با بدن عنصری تجسد یافته، از هیئت و صورتی که دارد به هیئت دیگری تغییر یابد، مانند هیئت میمون.

فَيَصِيرُ الْبَدَنُ الْعُنْصُرِيُّ وَالْأَصْلِيُّ وَالرُّوحُ مُتَهَيِّئَةٌ بِهَذِهِ الطَّيِّئَةِ.

پس بدن عنصری و اصلی همراه با روح، به این هیئت در می آید.

كَمَا وَرَدَ فِي بَعْضِ الرِّوَايَاتِ الْوَارِدَةِ فِي حَيّ عُلَمَاءِ السُّوءِ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ قَبْلَ ظُهُورِ الْمَهْدِي (علیه السلام).

چنان که در برخی از روایات آمده است که در مورد علمای سوء این امت پیش از ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) به این صورت مسخ خواهند شد.

وَهَذَا الانْقِلابُ قَدْ يَكُونُ بِأَمْرِ اللهِ تَعَالَى مِنْ دُونِ إِرَادَةٍ مِنْ نَفْسٍ الْمَمْسُوحَ، وَقَدْ يَكُونُ بِإِرَادَةٍ قَهْرِيَّةٍ مِنْ نَفْسِ الْمَمْسُوخِ.

و این تغییر ممکن است به فرمان خداوند و بدون اراده از سوی نفس مسخ شده رخ دهد، و یا به واسطه اراده ای قهری از سوی نفس مسخ شده باشد.

فَإِنَّهُ إِذَا كَانَ حُلُقٌ مِنَ الْأَخْلَاقِ مَلَكَة لِلْإِنْسَانِ بِحَيْثُ كَانَ شَدِيدَ التَّوَجُهِ إِلَيْهِ، قَدْ يَكُونُ هَذَا التَّوَجُهُ النَّامُ مُوجِبًا لِإِرَادَةِ قَهْرِيَّةٍ مِنْهُ إِلَى صُورَةِ مَا تَوَجَّهَ إِلَيْهِ.

زیرا اگر یکی از اخلاق به صورت ملکه ای برای انسان درآمده باشد و او شدیداً به آن توجه کند، این توجه كامل ممكن است باعث ایجاد اراده ای قهری برای تبدیل شدن به صورتی شود که به آن توجه داشته است.

وَعِنْدَئِذٍ يَنْقَلِبُ إِلَيْهَا بِالْإِرَادَةِ الْحَاصِلَةِ فِيهِ قَهْرًا (232) مِنْ هَذِهِ الْمَلَكَةِ الخُلُقِيَّةِ، مِنْ دُونِ احْتِيَارِ مِنْهُ، وَلَكِنَّهُ شَاعِرٌ بِمَا أَرَادَ وَفَعَلَ.

و در این حالت، او به واسطه اراده ای که قهراً از آن ملکه اخلاقی در او ایجاد شده به آن صورت تبدیل می شود، بدون اینکه خودش اختیاری در این زمینه داشته باشد اما آگاه است به آنچه خواسته و انجام داده است.

وَلَا يَبْعُدُ أَنْ يَكُونَ كَذَلِكَ قَضِيَّةُ مَسْحَ الْيَهُودَا الْإِسْخَرْيُوطِيَ حِينَ مَا جَمَعَ الْيَهُودَ وَالْعَسَاكِرَ لِصَلْبِ المَسِیحِ (علیه السلام).

و دور از ذهن نیست که مسخ یهودا اسخریوطی به همین صورت رخ داده باشد، هنگامی که یهودیان و سربازان را برای به صلیب کشیدن مسیح (علیه السلام) جمع کرد.

فَلَمَّا فَقَدَ رُوحَ اللَّهِ (علیه السلام) مِنْ نَظَرِهِ، تَوَجَّهَ إِلَيْهِ تَوَجُهَا شَدِيدًا، إِذْ كَانَ مُولَعًا بِصَلْبِهِ، وَقَدْ أَحْضَرَ الْقَوْمَ لِذَلِكَ وَأَحْضَرَ الْمَسِيحَ فِي مَشْهَدِهِمْ.

پس وقتی روح الله (علیه السلام) را از دید خود گم کرد با شدت به او توجه کرد، زیرا شیفته به صلیب کشیدنش بود و مردم را برای این کار گرد آورده بود و مسیح را در برابر آنها حاضر کرده بود.

فَحِينَ مَا فَقَدَهُ، تَوَجَّهَ بِشِدَّةٍ، فَصَارَ هَيْئَةُ بَدَنِهِ عَلَى هَيْئَةِ الْمَسِيحِ (علیه السلام) .

و وقتی او را گم کرد، با شدتی فراوان به او توجه کرد و هیئت بدنش به شکل مسیح (علیه السلام) درآمد.

وَالْغَرَضُ إِنَّهُ قَدْ يَكُونُ بِإِرَادَةٍ قَهْرِيَّةٍ مِنْ نَفْسٍ الْمَمْسُوخ ، وَقَدْ يَكُونُ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى فَقَطْ مِنْ دُونِ إِرَادَةٍ مِنْهُ، كَمَا كَانَ كَذَلِكَ فِي قَضِيَّةِ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ مَرْوَانَ حِينَ صَارَ مَمْسُوحًا.

و هدف: این است که مسخ گاه با اراده قهری از نفس مسخ شده رخ میدهد و گاه تنها به فرمان خداوند، بدون هیچ اراده ای از سوی او، همان طور که در مورد عبدالملک بن مروان چنین شد، هنگامی که مسخ شد.

وَالْغَرَضُ: إِنَّ الْمَسْحَ بِهَذَا الْمُنْوَالِ قَدْ وَقَعَ كَثِيرًا فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ.

و هدف: این است که مسخ به این صورت، در این امت به کرات رخ داده است.

وَقَدْ صَرَّحَتْ بِهِ رِوَايَاتٌ مُتَوَاتِرَةٌ طِبْقًا لآيَاتٍ كَثِيرَةٍ، كَقَوْلِهِ تَعَالَى: (كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِينَ (1) .).

و این امر به صراحت در روایات متواتر، مطابق با آیات متعدد ،قرآن بیان شده است مانند سخن خداوند: (به بوزینگان طرد شده تبدیل شوید).

وَإِنْكَارُ الْمَسْخِ إِنَّمَا هُوَ لِلشُّبُهَاتِ الْفَلْسَفِيَّةِ، وَإِلَّا، فَلَا مُوجِبَ لَهُ أَبَدًا.

و انكار مسخ تنها به دلیل شبهات فلسفی است و گرنه هیچ دلیلی برای انکار آن وجود ندارد.

بَلْ هُوَ مِنْ وَاضِحَاتِ الْمَذْهَبِ الإِثْنى عَشَرِيَّةِ قَدِيماً وَحَدِيثًا.

بلکه این مسأله از امور واضح مذهب اثنا عشریه چه در گذشته و چه در حال حاضر، است.


1) البقرة (2) / 65

بقاء مسوخ و توجیه روایات مرگ آنها.

نَعَمْ؛ هُنَاكَ كَلَامٌ قَدْ كَانَ بَيْنَ الْأَصْحَابِ مِنْ قَبْلُ، بَلْ كَانَ مَوْرِدًا لِلنَّظَرِ فِيمَا بَيْنَ الرُّوَاةِ مِنْ أَصْحَابِ الْأَئِمَّةِ: وَهُوَ: إِنَّ الْمَمْسُوحَ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ هَلْ يَمُوتُ بَعْدَ ثَلَاثَةِ أَيَّامٍ أَوْ يَبْقَى مُدَّةً وَيَتَوَالَهُ وَيَتَنَاسَلُ.

بله، در میان اصحاب پیشتر سخنانی مطرح بوده است، بلکه این موضوع مورد بحث راویان از اصحاب ائمه نیز بوده است: آیا مسخ شده در این امت پس از سه روز می میرد، یا مدتی باقی می ماند و تولید مثل می کند؟

ذَهَبَ بَعْضُ إِلَى الْأَوَّلِ لِوُرُودِ حَدِيثٍ عَنْ الرّضَا (علیه السلام) عَلَى طَبَقِهِ، وَذَهَبَ آخَرُونَ إِلَى الثَّانِي، لِوُرُودِ أَحَادِيثَ مُتَوَاتِرَةٍ دَالَّةٍ بِظَاهِرِهَا، بَلْ بِنُصُوصِهَا عَلَى بَقَاءِ الْمَمْسُوحَ وَتَوَالُدِهِ وَتَنَاسُلِهِ.

برخی به نظر اول معتقد بودند، به دلیل وجود حدیثی از امام رضا (علیه السلام) که آن را تأیید می کند؛ و برخی دیگر به نظر دوم، به دلیل وجود احادیث متواتری که ظاهر و حتی نصوص آنها دلالت بر بقای مسخ شده و تولیدمثل او دارند.

حَيْثُ وُرِدَ النَّهْيُ عَنْ أَكْلِ الْجُرَي وَالْمَارُمَاهِي وَعَنْ بَيْعِهَا لِكَوْنِهَا مَسُوحَاتِ بَنِي إِسْرَائِيلَ.

چنان که نهی از خوردن و فروش ماهی های «جری» و «مارماهی» به دلیل اینکه از مسخ شدگان بنی اسرائیل هستند، وارد شده است.

وَكَذَلِكَ غَيْرُهَا مِنَ الرِّوَايَاتِ الْوَارِدَةِ فِي مَوَارِدَ أُخْرَى لِأَشْيَاءَ أُخَرَ، فَهِيَ تَدُلُّ بِالصَّرَاحَةِ عَلَى كَوْنِهَا هِيَ الْمَسُوحَاتِ الْبَاقِيَةِ، أَيْ عَلَى كَوْنِهَا إِسْرَائِيلِيَّةٌ قَدْ مُسِحُوا وَبَقُوا.

و همچنین روایات دیگری که در موارد مشابه برای موضوعات دیگری وارد شده اند، صراحتاً دلالت بر این دارند که این ها همان مسخ شدگان باقی مانده هستند، یعنی افرادی از بنی اسرائیل که مسخ شده و باقی مانده اند.

لَا بِأَنْ تَكُونَ هِيَ أَشْبَاهَ مَسُوحَاتِ بَنِي إِسْرَائِيلَ.

نه اینکه این ها مشابه مسخ شدگان بنی اسرائیل باشند.

وَأَمَّا الْحَدِيثُ الرِّضَوِيُّ، فَلَا بُدَّ مِنْ حَمْلِهِ وَتَوْجِيهِهِ إِمَّا عَلَى كَوْنِ الْمُرَادِ مِنْهُ عَدَمَ الْبَقَاءِ فِي الْأُمَمِ السَّالِفَةِ، أَوْ عَلَى كَوْنِهِ تَقِيَّةً، إِذْ كَانَ صُدُورُ هَذَا الْكَلَامِ مِنْهُ (علیه السلام) فِي مَحْضَرِ الْمَأْمُونِ بِمَشْهَدِ جَمْعِ مِنَ الْعَامَّةِ الْمُنْكِرِينَ لِلْبَقَاءِ.

اما حدیث رضوی باید یا بر عدم بقای مسخ شدگان در امتهای پیشین حمل شود، یا به عنوان تقیه تفسیر شود؛ چرا که این سخن از امام رضا (علیه السلام) در حضور مأمون و در جمعی از اهل سنت که منکر بقای مسخ شدگان بودند، صادر شده است.

مسخ بعد از مردن کیفیت و حکمت آن

وَثَانِيهُمَا: الْمَسْحُ بَعْدَ الْمَوْتِ. وَهُوَ بِأَنَّهُ إِذَا مَاتَ الْعَاصِي الطَّاغِي يَأْخُذُ اللَّهُ مَادَّتَهُ وَطِينَتَهُ الْأَصْلِيَّةَ وَيَجْعَلُهَا فِي رَحِمِ حَيَوَانٍ، كَالْكَلْبِ أَوِ الهُرَّةِ أَوِ الْفَأْرَةِ أَوِ الْوَزَعَ أَوِ الْحِرِيِّ أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْمَسُوحَاتِ، فَيَتَوَلَّدُ مِنْ بَطْن هَذِهِ الْحَيَوَانَاتِ مُتَصَوّرًا بِصُوَرِهَا وَيَعِيشُ عَيْشَهَا.

و نوع دوم: مسخ پس از مرگ است. به این صورت که وقتی انسان گناهکار و طغیان گر می میرد، خداوند ماده و سرشت اصلی او را گرفته و در رحم حیوانی مانند سگ، گربه، موش، مارمولک ماهی جری یا دیگر حیوانات مسخ شده قرار می دهد، و او در شکم این حیوانات به شکل آن ها تولد یافته و مانند آن ها زندگی می کند.

وَمِنْ هُنَا تَعْلَمُ عَدَمَ التَّنَاقُضِ بَيْنَ الْقَوْلِ بِالْمَسْخِ وَبَيْنَ وُجُودِ التَّوْلِيدِ وَالتَّوَالُدِ فِي هَذِهِ الْحَيَوَانَاتِ خَارِجًا، كَمَا يُشَاهَدُ بِالحِس أَنَّ الرَّةَ تَتَوَلَّدُ مِنَ الهَرَةِ.

از اینجا می توان دریافت که تناقضی میان اعتقاد به مسخ و وجود تولید و زاد و ولد در این حیوانات در خارج وجود ندارد، همان طور که با حس مشاهده می شود که گربه از گربه تولد می یابد.

وَذَلِكَ لِأَنَّ الشَّيْئِيَّةَ بِالْمَادَّةِ الْأَصْلِيَّةِ الْمُقَدَّرَةِ الْمَضْبُوطَةِ، فَيَجْعَلُهَا اللَّهُ تَعَالَى فِي نُطْفَةِ الْمَسُوحَ وَيُصَوِّرُهَا بِصُورَتِهَا وَيُحْيِيهَا خَارِجًا، حَالَ كَوْنِهِ وَاحِدًا لِرُوحِهِ الْحَسَّاسِ الشَّاعِرِ الْمُدْرِكِ.

زيرا وجود حقیقی بر اساس ماده اصلی مقدر و معین است. خداوند این ماده را در نطفه حیوانات مسخ شده قرار داده، به شکل آنها تصور یافته و در خارج آنها را زنده میکند در حالی که دارای روح حساس، شاعر و مدرک هستند.

عِبْرَةً لِلنَّاظِرِينَ، لِكَيْ يَرَوْا هَذِهِ الْمَسُوحَاتِ وَيَخَافُوا اللَّهَ تَعَالَى مِنْ هَذِهِ الْبَلِيَّةِ الْعُظْمَى وَلَا يَعْصُوهُ، حَذَرًا مِنْ أَنْ يَجْعَلَهُمْ اللهُ قِرَدَةً وَخَنَازِيرَ وَيُعَذِّبَهُمْ بِهَذَا الْعَذَابِ وَالنَّكَالِ الشَّدِيدِ.

تا عبرتی برای بینندگان باشد، تا این مسخ شدگان را ببینند و از این بلای بزرگ بترسند و خداوند را نافرمانی نکنند، از ترس اینکه خداوند آنها را به میمون ها و خوکها تبدیل کند و با این عذاب و شکنجه شدید آنها را مجازات نماید.

إِذْ التَّعَيُّشُ بِعَيْشِ الْحَيَوَانِ مِنَ التَّعَدِّي بِالْأَغْذِيَةِ الرَّدِينَةِ وَذَوْقِ أَلَمَ الْحَرِّ وَالْبَرْدِ إِنما هُوَ نَكَالُ وَعَذَابٌ لِلرُّوحِ الْحَسَّاسِ الشَّاعِرِ، وَالْمَفْرُوضُ بَقَاءُ الرُّوح.

زیرا زندگی با حیوانات از جمله تغذیه با خوراکیهای نامطلوب و تحمل درد سرما و گرما، عذاب و شکنجه ای برای روح حساس و شاعر است، و فرض این است که روح باقی است.

فَهَذِهِ الْمَسُوحُ تَرَى النَّاسَ وَتَشْعُرُ مَعَايِشَهُمْ وَتَرَى مَعَايِشَ أَنْفُسِهَا، فَتَتَأَمَّ.

این مسخ شدگان انسانها را می بینند، زندگی آنها را درک می کنند و زندگی خودشان را می بینند، و از این حالت رنج می برند.

هَذَا مُضَافًا إِلَى أَنَّ (233) نَفْسَ الْمَسْخِ ذِلَّةٌ وَخِفَّةٌ وَخِذْلَانٌ.

علاوه بر این، خود مسخ شدن ،ذلت خفت و خواری به همراه دارد.

هَذِهِ خُلَاصَةُ الْكَلَامِ فِي الْمَسْخِ وَالرَّجْعَةِ.

این خلاصه ای از گفتار درباره مسخ و رجعت است.

وَأَنْتَ إِذَا أَنْقَنْتَ مَا فَصَّلْنَاهُ وَذَكَرْنَاهُ، تَيَقَّنَ بِالْمَعَادِ الْحِسْمَانِي وَأَنَّهُ لَا تَحْذُورَ فِيهِ بِوَجْهِ مِنَ الْوُجُوهِ.

و اگر آنچه را که شرح دادیم و بیان کردیم دقیقاً بفهمی، به معاد جسمانی یقین پیدا خواهی کرد و درمی یابی که هیچ اشکالی در آن وجود ندارد.

إلَى هُنَا قَدْ حَضَرْنَا تَجْلِسَ دَرْسِ الْأُسْتَادِ ، وَبَعْدَ ذَلِكَ صِرْنَا لأَجْلِ الصَّوَارِفِ الْمُحْتَلِفَةِ مِنَ الْمَضَابِقِ الْمَعَاشِيَّةِ مَحْرُومِينَ عَنْ الِاسْتِفَادَةِ.

تا اینجا در مجلس درس استاد حاضر بودیم، اما پس از آن، به دلیل موانع گوناگون ناشی از تنگناهای معیشتی، از بهره مندی محروم شدیم.

وَنَرْجُو مِنَ اللَّهِ تَعَالَى أَنْ يُسَهِلَ لَنَا الصَّعَابَ، حَتَّى يُسَاعِدَنَا التَّوْفِيقُ لِإِكْمَالِ هَذِهِ الْمَبَاحِثِ وَإِثْمَامِهَا.

امیدواریم خداوند متعال سختیها را برای ما آسان کند تا توفیق یابیم این مباحث را تکمیل و به پایان برسانیم.

وَأَنَا الْأَحْقَرُ، مَحْمُودُ بْنُ غُلَامِرِضًا الْمَشْهَدِي.

و من، بنده ،کوچک محمود بن غلامرضای مشهدی هستم.

فهرس مصادر التحقيق

الهيات دانشنامهی ،علائی ،شيخ الرئيس، ابن سينا، في جزء واحد، جامعة بوعلي سينا، الطبعة الثانية، ،همدان 1383ه- . ش .

الاحتجاج، أبو منصور أحمد بنعليالطبرسي، جزء انفیمجلد واحد، نشر المرتضی، مشهد، 1403 ه- .ق.

الاختصاص، الشيخ المفيد، فيجزء واحد، المؤتمر العالميّللشيخ المفيد،قم، 1413 ه- .ق.

إرشادالقلوب،الحسن بنأبي الحسن الديلمي، جزءانفيمجلّدواحد، دارالشريف الرضيللنشر، 1412 ه- .ق.

أعلامالدين، الحسن بنأبي الحسنالديلمي، فيجزء واحد، مؤسسة آلالبيت:، قم، 1408 ه- .ق.

إعلامالورى، أمينا لإسلام الطبرسي، فيجزء واحد، دار الكتب الإسلامية، طهران.

إقبالا لأعمال، السيد علي بنطا وسالحلّي، فيجزء واحد، دار الكتبا الإسلامية، طهران، (علیه السلام) 136 ه-.ش.

الأمالي ،الشيخ الصدوق،فيجزء واحد،المكتبة الإسلامية، 1404 ه- .ق.

الأمالي ، الشيخالطوسي، فيجزء واحد، دارالثقافة للنشر، قم، 1414 ه- .ق.

الأمالي،الشيخ المفيد، فيجزء واحد، المؤتمر العالميللشيخ المفيد، قم، 1413 ه- .ق.

بحار الأنوار العلّامة المجلسي، 110 أجزاء مؤسسة الوفاء، بيروتلبنان، 1404 ه- .ق.

بشارة المصطفى (صلی الله علیه و آله وسلم) ، عماد الدين الطبري، فيجزء واحد، المكتبة الحيدرية، النجف الأشرف، 1383ه- . ق .

بصائر الدرجات، محمد بن الحسن بنفر وخالصفّار، 10 أجزاء فيمجلّدواحد،مكتبةآيةاللهالمرعشي، قم، 1404 ه- .ق .

البلد الأمين، إبراهيم بنعليالكفعمي، فيجزء واحد،النسخةالموجودةحجريّة.

تحفالعقول، الحسن بنشعبة الحرّاني، فيجزء واحد، مؤسسة النشر الإسلامي، قم، 1404 ه- .ق.

تفسيرالإمامالعسكري (علیه السلام) ، منسو بإلىالإمام العسكري (علیه السلام) ، فيجزء واحد، مدرسة الإمامالمهدي (عجل الله فرجه الشریف) ، قم، علي (صلی الله علیه و آله وسلم) 140 ه- . ق .

تفسير العياشي ، محمد بنمسعود العياشي ، جزءان ، المطبعة العلمية، طهران، 1380 ه- .ق.

تفسير القمي ، علي بنإبراهيم بنها شما لقمّيّ، جزءان، دار الكتاب، قم، 1404 ه- .ق.

التوحيد،الشيخالصدوق، فيجزء واحد، مؤسسة النشر الإسلامي، قم، 8(صلی الله علیه و آله وسلم)13 ه- . ق .

توحيد المفضل، المفضل بنعمر الجعفيًا لكوني، فيجزء واحد ، مكتبة الداوري، قم، (صلی الله علیه و آله وسلم) 6 (صلی الله علیه و آله وسلم) 1م.

التهذيب،الشيخالطوسي، 10 ،أجزاء، دارالكتبالإسلاميّة، طهران، 1365 ه- .ش.

جامعالأخبار، تاج الدينالشعيري،فيجزء واحد،دارالرضيللنشر، قم، 1405 ه- .ق.

الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة صدر المتألهين ،(صلی الله علیه و آله وسلم) أجزاء، دار إحياء التراث، الطبعة الثالثة، بيروت، 81 (صلی الله علیه و آله وسلم) 1 م.

الخرائجو الجرائح، قطب الدين الراوندي، 3 أجزاء مؤسسة الإمام المهدي (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، قم ، (صلی الله علیه و آله وسلم) 140 ه- . ق .

خصائص الأئمة : ، السيد الرضي ، فيجزء واحد، مجمعالبحوث الإسلامية، مشهد، 1406 ه- .ق.

الخصال،الشيخالصدوق، جزءانفيمجلّدواحد،مؤسسةالنشر الإسلامي، قم، 1403 ه- .ق.

الدعوات، قطب الدينالراوندي، فيجزء واحد، مدرسة الإمامالمهدي (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، قم، (علیه السلام) 140 ه- . ق .

رجالالكشي،محمدبنعمرالكشّيّ، فيجزء واحد،مؤسسةالنشرفيجامعةمشهد، 1348 ه- .ش.

روضة الواعظين، محمد بن الحسنالفعّال، فيجزء واحد، دار الرضي، قم.

شرح المنظومة، المحقق السبزواري، 5 أجزاء، دار ناب للنشر، الطبعة الأولى، طهران، (صلی الله علیه و آله وسلم) 136 - (صلی الله علیه و آله وسلم) (علیه السلام) 13ه- . ش .

شرح الهداية الأثيرية، صدرالمتألهين، في جزء واحد، مؤسسة التاريخ العربي، الطبعة الأولى، بيروت، 1422 ه- . ق .

شر حنهج البلاغة، ابن أبي الحديد المعتزلي، 20 جزءاً في 10 مجلدات، مكتبة آية الله المرعشي، قم، 1404ه- . ق .

عللا لشرائع ، الشيخ الصدوق، جزء انفيمجلّد واحد، مكتبة الداوري، قم.

عوالياللآلئ ، ابن أبي جمهور الأحسائي، 4 أجزاء، دار سيد الشهداء (علیه السلام)، قم، 1405 ه- . ق .

عيونأخبار الرضا (علیه السلام) ، الشيخالصدوق، جزء انفيمجلّد واحد، دار العالمللنشر (جهان) ، 8 تا 13 ه- . ق .

غرر الحکمودررالکلم،عبدالواحد بنمحمدالتميمي،فيجزء واحد،مكتبالإعلامالإسلامي، قم، 1366 ه.ش.

الغيبة، الشيخالطوسي، فيجزء واحد، مؤسسة المعارف الإسلاميّة، قم، 1411 ه- .ق.

فصوصالحكم، محيي الدين، ابن العربي، دار الزهراء ، الطبعة الثانية، . (علیه السلام) 13 ه- . ش.

فقها الرضا (علیه السلام) ، الإمام الرضا (علیه السلام) ، فيجزء واحد، المؤتمر العالميللإماما لرضا (علیه السلام) ، 1406 ه- . ق .

صل الله قصص الأنبياء : ، قطب الدينالراوندي، فيجزء واحد، مؤسسة البحوث الإسلامية، مشهد، (صلی الله علیه و آله وسلم) 140 ه- .ق.

الكافي ، ثقة الإسلامالكليني، 8 أجزاء، دار الكتب الإسلاميّة، طهران، 1365 ه- .ش.

كشفالغمّة،عليّ بنعيسالإربليّ، جزءان، مكتبة بنى هاشمی، تبریز، 1381 ه- .ق.

كفاية الأثر، عليّ بنمحمد الخزاز القمي، فيجزء واحد، دار بيدارللنشر، قم، 1401 ه- .ق.

کمالالدین،الشيخالصدوق،جزءانفیمجلّدواحد، دار الكتب الإسلامية، قم، ه(صلی الله علیه و آله وسلم) 13 ه- . ق .

المتعة، الشيخ المفيد، فيجزء واحد، المؤتمر العالميّللشيخ المفيد، قم، 1413 ه- .ق.

مجموعة ورّام ، ورام بنأبي فراس جزء انفیمجلد واحد، مكتبة الفقيه، قم.

المحاسن، أحمد بن محمد بنخالد البرقي، فيجزء واحد، دار الكتب الإسلامية، قم، 1 (علیه السلام) 13 ه- . ق .

مصباحالشريعة، الإمامجعفر الصادق (علیه السلام) ، فيجزء واحد، مؤسسة الأعلميللمطبوعات، 1400 ه- .ق.

المصباح، إبراهيمبنعليالكفعمي، فيجزء واحد، دارالرضي (الزاهدى) ، قم، 1405 ه- .ق.

مصباحالمتهجد، الشيخالطوسي، فيجزء واحد، مؤسسة فقهالشيعة، بيروت، 1411 ه- .ق.

معانيالأخبار، الشيخ الصدوق، فيجزء واحد، مؤسسة النشر الإسلامي، قم، 1403 ه- .ق.

مناقبآ لأبي طالب : محمد بن شهر آشو بالمازندراني، 4 أجزاء مؤسسة العلّامة للنشر، قم، (صلی الله علیه و آله وسلم) (علیه السلام) 13 ه.ق.

منلايحضرهالفقيه،الشيخ الصدوق، 4 أجزاء ، مؤسّسة النشر الإسلامي، قم، 1413 ه- .ق.

مهجالدعوات، السيدعلي بنطاوسالحلّي، فيجزء واحد، دارالذخائر، قم، 1411 ه- .ق.

نهج البلاغة، فيجزء واحد، دار الهجرة للنشر، قم.

النوادر للراوندي، السيدفضل اللهالراوندي، فيجزء واحد،مؤسسة دارالكتاب،قم.

صلى الله وسائلالشيعة،محمدبنالحسن الحر العاملي، (صلی الله علیه و آله وسلم) جزءاً، مؤسسة آلالبيت، قم، (صلی الله علیه و آله وسلم) 140 ه- .ق.