ghaemiyeh.com
سرشناسه : انصاری، محمدباقر
عنوان و نام پديدآور : گزارش لحظه به لحظه از ولادت علی علیهالسلام در کعبه/ محمدباقر انصاری.
مشخصات نشر : قم: دلیل ما، 1383.
مشخصات ظاهری : 59 ص.
شابک : 3000 ریال 964-397-019-1 : ؛ 4500 ریال (چاپ هفتم) ؛ 6000 ریال: چاپ هشتم 978-964-397-019-2 : ؛ 7000 ریال: چاپ دهم 978-964-397-507-4 : ؛ 8000 ریال (چاپ یازدهم) ؛ 12000 ریال ( چاپ سیزدهم)
يادداشت : ص. ع. به انگلیسی: Mohammad Baqer Ansari. The Frame - by - Frame commentary on Imam Ali's birth in Kaba.
يادداشت : چاپ دوم: تابستان 1383.
يادداشت : چاپ ششم: تابستان 1385.
يادداشت : چاپ هفتم: تابستان 1386.
يادداشت : چاپ هشتم: بهار 1387.
يادداشت : چاپ دهم : تابستان 1388.
يادداشت : چاپ یازدهم: تابستان 1389.
يادداشت : چاپ سیزدهم: بهار 1391.
يادداشت : این کتاب در سالهای 1383- 1397 تجدیدچاپ شده است.
يادداشت : چاپ هجدهم: 1400.
يادداشت : چاپ نوزدهم: 1401.
يادداشت : چاپ بیستم: 1402.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- میلاد
رده بندی کنگره : BP37/الف85گ4 1383
رده بندی دیویی : 297/951
شماره کتابشناسی ملی : م83-16002
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
ویراستار دیجیتالی: عسل بی غم
خیر اندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
سرشناسه : انصاری، محمدباقر
عنوان و نام پديدآور : گزارش لحظه به لحظه از ولادت علی علیهالسلام در کعبه/ محمدباقر انصاری.
مشخصات نشر : قم: دلیل ما، 1383.
مشخصات ظاهری : 59 ص.
شابک : 3000 ریال 964-397-019-1 : ؛ 4500 ریال (چاپ هفتم) ؛ 6000 ریال: چاپ هشتم 978-964-397-019-2 : ؛ 7000 ریال: چاپ دهم 978-964-397-507-4 : ؛ 8000 ریال (چاپ یازدهم) ؛ 12000 ریال ( چاپ سیزدهم)
يادداشت : ص. ع. به انگلیسی: Mohammad Baqer Ansari. The Frame - by - Frame commentary on Imam Ali's birth in Kaba.
يادداشت : چاپ دوم: تابستان 1383.
يادداشت : چاپ ششم: تابستان 1385.
يادداشت : چاپ هفتم: تابستان 1386.
يادداشت : چاپ هشتم: بهار 1387.
يادداشت : چاپ دهم : تابستان 1388.
يادداشت : چاپ یازدهم: تابستان 1389.
يادداشت : چاپ سیزدهم: بهار 1391.
يادداشت : این کتاب در سالهای 1383- 1397 تجدیدچاپ شده است.
يادداشت : چاپ هجدهم: 1400.
يادداشت : چاپ نوزدهم: 1401.
يادداشت : چاپ بیستم: 1402.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- میلاد
رده بندی کنگره : BP37/الف85گ4 1383
رده بندی دیویی : 297/951
شماره کتابشناسی ملی : م83-16002
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
بسم اللّه الرحمن الرحيم
اهداء
به اميرالمؤمنين (عليه السلام)،
كه ولادت او در بيت خداوند،
و نام «على» برايش در زبرجد آسمانى،
افتخار جاودانه ماست.
محمد باقر
گزارش لحظه به لحظه از ولادت اميرالمؤمنين (عليه السلام):
وقايع روزهاى قبل از ولادت ··· 7
ماجراهاى قبل از ورود به كعبه ··· 25
ماجراهاى داخل كعبه در طول سه روز ··· 29
ماجراهاى بيرون كعبه در طول سه روز ··· 39
ماجراهاى هنگام خروج از كعبه ··· 43
وقايع روزهاى بعد از ولادت ··· 51
بسم اللّه الرحمن الرحيم
اى خداى على، كه فقط او را در خانه خود به دنيا آورده اى؛
اين على بن ابى طالب (عليه السلام) كدامين وجود قِدّيسى است كه هنگام تولد، مادرِ او را از خانه به بيت اللّه دعوت مى كنى، و از مسجد الحرام به كعبه اش مى برى؟ و آن گونه مى برى كه همه بدانند تو او را فرا خوانده اى!
آن نورى كه قبل از خلقت همه موجودات در كنار نور محمد (صلى الله عليه و آله) خلق شد بايد با چنين جلالتى قدم در اين جهان گذارد. معجزه اى عظيم رخ دهد و ديوار بشكافد و بانو وارد شود و دوباره ديوار به هم آيد و قفل كعبه باز نشود؛ تا او در خلوت كبريايى ديده مبارک بر اهل عالم گشايد.
ولادت اميرالمؤمنين (عليه السلام) در كعبه معجزه اى است كه سابق و لاحقى نداشته، و فضيلتى مخصوص اوست. داستان ولادت آن حضرت يک معجزه نيست، بلكه بيش از چهل معجزه به وقوع پيوسته، تا صبح ميلادش رخ نموده است.
اين ماجرا يک حقيقت تاريخى مسلم است كه عامه و خاصه در نقل آن متفق اند. از آن جا كه اين ولادت يک معجزه الهى بوده، به عنوان واقعه اى مشهور در صفحات تاريخ ثبت شده و دشمنان نيز بدان اقرار كرده اند.
در كتاب حاضر گزارشى به صورت لحظه به لحظه با تمام جزئيات ماجراى سه روزه ولادت اميرالمؤمنين (عليه السلام) در قالب داستانى تقديم مى شود؛ تا بدانيم اين واقعه عظيم از كجا آغاز شد و چگونه فاطمه بنت اسد وارد كعبه گرديد، و در طول سه روز در داخل و خارج كعبه چه وقايعى رخ داد، و بيرون آمدنشان از كعبه در روز سوم چگونه اتفاق افتاد.
آن چه پيش روى شماست جمع بندى و تدوين يک صورت كامل از ماجراى اين ولادت استثنايى در شش مرحله است؛ كه با مراجعه به كليه منابع مربوط به موضوع تنظيم شده و حتى يک كلمه به عنوان تخيل آورده نشده است.
اكنون 1458 سال از آن روز تاريخى مى گذرد، و جا دارد مسلمانان هر ساله ميلاد تنها مولود بيت اللّه را جشن بگيرند. به اميد روزى بايد نشست كه با ظهور فرزندش حضرت مهدى عجل اللّه فرجه از كنار همين خانه الهى، با برپايى شيرين ترين جشن اين ولادت، اسرار مولود كعبه را از لسان او بشنويم.
قم، محمد باقر انصارى
13 رجب 1425، تابستان 1383
قبل از ولادت اميرالمؤمنين (عليه السلام)، پيشگويى هايى توسط افراد مختلف، رؤياهاى صادقهاى درباره آن، و تحولاتى در اوضاع جهان به وقوع پيوست. با در نظر گرفتن ترتيب اين وقايع به شرح آن ها مى پردازيم:
حضرت عبد المطلب (عليه السلام) مى فرمايد: در حِجر اسماعيل خوابيده بودم كه رؤياى عجيبى ديدم. آشفته حال نزد تعبير كننده خواب در قريش آمدم. او پرسيد: چرا سيد العرب چنين نگران است؟ خوابم را برايش بازگو كردم و گفتم:
در خواب ديدم كه گويا درختى بر كمر من روييده و بلنداى آن درخت به آسمان مى رسيد و شاخه هاى آن تا شرق و غرب كشيده شده بود. نورى از آن ساطع بود كه از نور آفتاب هفتاد برابر شديدتر بود؛ و ديدم كه عرب و عجم در برابر آن به سجده در آمده اند و هر روز
1) امالى صدوق: ص 158.
عظمت و نور آن بيشتر مى شود. سپس گروهى از قريش را ديدم كه قصد قطع آن را داشتند، ولى همين كه به آن نزديک شدند جوانى خوش سيما و پاكيزه لباس آنان را گرفت و كمرشان را شكست و چشمانشان را بيرون آورد.
تعبير كننده گفت: «از صلب تو فرزندى به دنيا مى آيد كه شرق و غرب را مالک مى شود و براى مردم وحى مى آورد».
حضرت عبدالمطلب (عليه السلام) به حضرت ابوطالب (عليه السلام) گفت: ببين شايد تو باشى (يعنى پدر آن جوان - على (عليه السلام) - كه از اين درخت دفاع مى كند).
حضرت ابوطالب (عليه السلام) اين مطلب را نقل مى كرد در زمانى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) به دنيا آمده بود و مى فرمود: «به خدا قسم آن درخت ابوالقاسمِ امين است».
حضرت ابوطالب (عليه السلام) در حِجر اسماعيل كنار كعبه به خواب رفت؛ و در عالم رؤيا ديد درى از آسمان به روى او باز شد و نورى به سويش آمد و او را در بر گرفت. از خواب برخاست و نزد راهب جُحفه آمد و آن چه ديده بود براى او بازگو كرد.
راهب در پاسخ او گفت: «اى ابوطالب، بشارت ده كه به زودى صاحب فرزندى والا مقام و سعادتمند مى شوى». حضرت ابوطالب (عليه السلام) به كنار كعبه بازگشت و طواف كرد و از خدا خواست كه هر چه زودتر آن فرزند به دنيا بيايد تا او را ببيند.
1) بحار الانوار: ج 38 ص 47.
سپس بار ديگر به حِجر آمد و در آن جا خوابيد و در عالم رؤيا ديد تاجى از ياقوت بر سر گذاشته و لباسى از عبقرى بهشت بر تن دارد و منادى مى گويد: «اى ابوطالب، چشمانت روشن و دستانت پيروز و خوابت خوش تعبير شد. براى تو فرزندى به دنيا مى آيد كه على رغم حسد حسودان منزلتى عظيم دارد».
حضرت ابوطالب (عليه السلام) از خواب برخاست و طواف كعبه به جا آورد، و در آن حال بار ديگر از خداوند فرزند موعود خود را خواست.
آن گاه بار ديگر به حِجر اسماعيل آمد و خوابيد و اين بار جدش حضرت عبد مناف را در عالم رؤيا ديد كه او را به ازدواج با فاطمه بنت اسد راهنمايى مى كند. بعد از اين خواب بود كه به خواستگارى فاطمه فرستاد و مراسم ازدواج ابوطالب (عليه السلام) با فاطمه انجام شد.
پس از ازدواج، حضرت ابوطالب (عليه السلام) كنار كعبه آمد و از خداوند چنين درخواست كرد: «اى خداوند خالق سرور، از تو فرزندى مى خواهم كه براى پيامبرِ مبعوث وزير باشد».
كاهنان در حجاز با رياضت هايى كه مى كشيدند خبر از آينده مى دادند و مردم توجه خاصى به گفته هاى آنان داشتند. روزى سطيح كاهن - كه از معروف ترين و سرشناس ترين كاهنان عرب بود - آمنه و فاطمه بنت اسد را با هم ديد. او گريست و گفت:
به خدا قسم اين (آمنه) به پيامبر حامله است، و اين (فاطمه) مادر امامى است كه بت ها را مى شكند.
1) بحار الانوار: ج 15 ص 312.
حضرت فاطمه بنت اسد هنگام ولادت پيامبر (صلى الله عليه و آله) خندان و مسرور نزد همسرش ابوطالب (عليه السلام) آمد و ولادت حضرت را به او مژده داد، و سخن حضرت آمنه را براى آن حضرت نقل كرد كه هنگام ولادت پيامبر (صلى الله عليه و آله) سرزمين فارس و قصرهاى شام را از آن راه دور ديده است.
حضرت ابوطالب (عليه السلام) به او فرمود:
از اين مسئله تعجب كرده اى؟! سى سال صبر كن تا تو را بشارت به فرزندى مثل او دهم جز در نبوت! تو حامله مى شوى و جانشين و وزير او را به دنيا مى آورى!
اين در حالى بود كه آن دو هيچ فرزندى نداشتند، و از داشتن فرزند نااميد شده بودند!
فاطمه بنت اسد مى گويد: پس از وفات عبد المطلب، محمد (صلى الله عليه و آله) را نزد خود آورده به او خدمت مى كردم. در خانه ما نخل هايى بود كه هر روز مقدارى از خرماى آن را - كه بر زمين مى ريخت - براى محمد (صلى الله عليه و آله) جمع مى كردم.
روزى فراموش كردم و كودكان همه خرماها را خوردند در حالى كه محمد (صلى الله عليه و آله) خواب بود. در اين حال محمد (صلى الله عليه و آله) بيدار شد و وارد باغ گرديد و اشاره اى به درخت كرد و فرمود: «اى نخل، من گرسنه ام»!
ناگهان درخت شاخه هايى را كه خرما داشت خم كرد و مقابل محمد (صلى الله عليه و آله) آورد. او هر اندازه كه مى خواست ميل كرد و سپس شاخه ها به جاى خود بازگشت. هنگامى كه ابوطالب (عليه السلام) آمد، اين ماجرا را به او خبر دادم. او گفت:
محمد (صلى الله عليه و آله) پيامبر مى شود و تو براى او وزير و جانشينى به دنيا خواهى آورد.
هنگامى كه حضرت ابوطالب (عليه السلام) با پيامبر (صلى الله عليه و آله) به سفر شام رفته بودند، ابوالمُوَيهِب راهب آن حضرت را ديد و خبر از نبوت او داد.
سپس پرسيد: آيا براى عمويش ابوطالب فرزندى به نام «على» به دنيا آمده است؟ گفتند: نه. گفت:
«على» يا تا كنون به دنيا آمده يا در همين سال به دنيا خواهد آمد، و او اول كسى است كه به محمد ايمان مى آورد. ما او را مى شناسيم و صفت او به عنوان وصايت نزد ما ثابت است، همان گونه كه صفت محمد به نبوت ثابت است ... اسم او در عالم بالا «على» است ... و ملائكه او را شجاعِ خوب روىِ پيروز مى نامند، و در آسمان ها او را از آفتاب تابان بهتر مى شناسند.
در زمان حضرت ابوطالب (عليه السلام) راهبى به نام «مثرم بن دعيت بن شيتقام» در شام زندگى مى كرد. او صد و نود سال خدا را عبادت كرده بود و هرگز حاجتى
نخواسته بود. تا آن كه از خدا خواست يكى از اولياء خود را به او نشان دهد، و خداوند تبارک و تعالى حضرت ابوطالب (عليه السلام) را نزد او فرستاد. (1)
وقتى مثرم حضرت را ديد از جا برخاست و سر او را بوسيد و او را مقابل خود نشانيد و گفت: خدا تو را رحمت كند؛ تو كيستى؟ حضرت فرمود: مردى از منطقه تهامه. پرسيد: از كدام منطقه تهامه؟ فرمود: از مكه. گفت: از كدام قبيله؟ فرمود: از عبد مناف. پرسيد: از كدام طايفه عبد مناف؟ فرمود: از بنى هاشم.
راهب بار ديگر برخاست و سر حضرت ابوطالب (عليه السلام) را بوسيد و گفت: خدا را شكر كه خواسته مرا عطا كرد و مرا نميراند تا ولىّ خود را به من نشان داد.
سپس گفت: تو را بشارت باد! خداوندِ علىّ اَعلى الهامى به من نموده كه در آن مژده اى براى توست. حضرت ابوطالب (عليه السلام) پرسيد: آن بشارت چيست؟ گفت:
فرزندى از صلب تو به وجود مى آيد كه ولى اللّه است. اوست ولى خدا و امام متقين و وصى رسول رب العالمين. اگر آن فرزند را ملاقات كردى از من به او سلام برسان و به او بگو: «مثرم به تو سلام مى رساند و شهادت مى دهد كه خدايى جز اللّه نيست. يگانه است و شريكى ندارد و محمد بنده و فرستاده خداست و تو جانشين بر حق او هستى. نبوت با محمد و وصايت با تو كامل مى شود».
در اين جا حضرت ابوطالب (عليه السلام) گريه كرد و پرسيد: نام اين فرزند چيست؟ او گفت: نامش «على» است.
1) از اين حديث و احاديث ديگرى كه در احوال حضرت ابوطالب (عليه السلام) وارد شده ثابت است كه آن حضرت از آخرين اوصياى انبياى گذشته بوده، و در واقع حلقه اتصال بين حجج الهى تا پيامبر (صلى الله عليه و آله) است.
آن هنگام كه حضرت ابوطالب (عليه السلام) خبر ولادت اميرالمؤمنين (عليه السلام) را از «مثرم» راهب شنيد به او گفت: من واقعيت سخن تو را بايد با برهانى روشن و دلالتى واضح بدانم.
مثرم گفت: چه مى خواهى كه هم اكنون از خدا بخواهم، تا برايت دليلى باشد؟ حضرت ابوطالب (عليه السلام) فرمود: هم اكنون غذايى از بهشت مى خواهم.
راهب اين دعا را كرد و هنوز دعايش تمام نشده طبقى ظاهر شد كه در آن چند ميوه بهشتى بود: رطب و انگور و انار.
حضرت ابوطالب (عليه السلام) يک انار برداشت و سپس با مثرم خداحافظى كرد و از نزد او بيرون آمد و آن را ميل كرد. از آن ميوه بهشتى وجود مبارک اميرالمؤمنين (عليه السلام) در صلب او به وجود آمد.
روزى حضرت فاطمه بنت اسد با عده اى از زنان قريش مشغول صحبت بودند. در اين حال پيامبر (صلى الله عليه و آله) با چهره نورانى خود ظاهر شد در حالى كه يكى از كاهنان پشت سر حضرت مى آمد، و آن حضرت را زير نظر داشت و به دقت او را نگاه مى كرد. وقتى نزد اين بانوان رسيدند كاهن از آنان درباره حضرت پرسيد. آنان گفتند: اين است محمد، صاحب شرف عظيم و فضيلت والا.
كاهن آن چه از منزلت حضرت مى دانست به آنان خبر داد و درباره آينده حضرت و پيامبرى او و مقام بلندى كه بدان دست خواهد يافت، به آنان بشارت داد. سپس اضافه كرد:
در بين شما آن بانويى كه او را در كودكى پرستارى كرده، به زودى همين پيامبر فرزندى از او را پرستارى مى كند (1)كه هر دو از يک ريشه اند. او را به اسرار و صحبت خود مخصوص مى گرداند و يگانگى و برادرى خود را با او قرار مى دهد.
فاطمه بنت اسد گفت: «منم آن كه از او نگهدارى كرده ام. من همسر عموى او هستم كه به آينده او اميد دارد و منتظر است». كاهن گفت:
اگر راست مى گويى، به زودى پسرى عالم، مطيع پروردگار و عالى مقام به دنيا مى آورى كه نام او سه حرف است.
او در همه امورش پيرو اين پيامبر است و در كوچک و بزرگ امور او را يارى مى كند، به طورى كه شمشير او در مقابل دشمنانش و باب او براى دوستانش مى شود. پريشانى ها را از روى او مى زدايد ... او فضايلى ارزشمند و مناقبى معروف و نسبتى عالى و منزلتى رفيع دارد.
در اطاعت از پيامبر (صلى الله عليه و آله) به سوى او هجرت مى كند و با جان خويش براى يارى او جهاد مى نمايد. او جانشين پيامبر (صلى الله عليه و آله) است كه او را در حجره اش به خاک مى سپارد.
1) يعنى پيامبر (صلى الله عليه و آله) در آينده تكفل و نگهدارى على (عليه السلام) را بر عهده مى گيرد.
داستان شيرى كه در راه طائف با حضرت ابوطالب (عليه السلام) سخن گفت و درباره على (عليه السلام) خبر داد، از آن جا آغاز مى شود كه به لطف خاص الهى حيوانات درنده از حضرت ابوطالب (عليه السلام) فرار مى كردند.
روزى در راه طائف شيرى با حضرت روبرو شد و در مقابل او تعظيم كرد. حضرت ابوطالب (عليه السلام) به او فرمود: «به حق خالقت، ماجراى خود را برايم بازگو كن». شير گفت:
تو پدر اسد اللّه و كمک محمد پيامبر خدا و مربى شير خدا هستى!
فاطمه بنت اسد مى گويد: در خانه ما نخل خشكيده اى بود. محمد (صلى الله عليه و آله) در دوران كودكى دستى بر آن كشيد و نخل خشكيده در همان لحظه سبز شد و خرما داد.
پس از آن من هر روز مقدارى خرما در ظرفى جمع مى كردم، و محمد (صلى الله عليه و آله) هنگام عصر آن ها را ميان كودكان بنى هاشم تقسيم مى كرد.
روزى هيچ خرمايى از درخت بر زمين نريخت تا بتوانم جمع كنم. به خدا قسم ديدم محمد (صلى الله عليه و آله) به طرف نخل رفت و كلماتى بر زبان جارى كرد. ناگهان شاخه هاى نخل چنان خم شد كه بالاى سرش رسيد. او آن چه خرما لازم داشت چيد و سپس شاخه بالا رفت. با ديدن اين معجزه در دل دعايى كردم و از خدا حاجتى خواستم و عرض كردم: «پروردگارا، فرزند پسرى به من عطا كن كه برادر و وزير محمد گردد».
فاطمه بنت اسد مى گويد: با شنيدن پيشگويى ها درباره فرزندم، شبى در عالم رؤيا چنين ديدم:
كوه هاى شام به حركت در آمده پيش مى آمدند در حالى كه پوششى از آهن بر روى آن ها بود و از داخل آن ها صداى وحشتناكى برمى خاست. كوه هاى مكه نيز به حركت در آمده به استقبال آن ها رفتند و با همان صداى وحشتناک جوابشان را دادند. منظره دهشت آورى بود و آن كوه ها مانند شترِ رم كرده در هيجان بودند. كوه ابوقيس مانند اسب به حركت در آمده بود و قطعات آن از راست و چپ مى افتاد و مردم آن ها را جمع مى كردند.
من نيز همراه مردم به جمع كردن پرداختم و چهار شمشير و يک كلاه خود آهنين طلاكوب شده برداشتم. همين كه وارد مكه شدم يكى از آن شمشيرها در آب افتاد و به قعر آن رسيد و سپس به آسمان رفت. دومى هم مستقيم به آسمان رفت، و سومى به زمين افتاد و شكست، و چهارمى از غلاف بيرون كشيده در دست من ماند.
من آن را به دست گرفته و مى چرخاندم كه ناگاه آن شمشير به بچه شيرى تبديل شد، و سپس به شير مهيبى مبدل گرديد و از دست من خارج شد و به سوى كوه ها به راه افتاد، و هم چنان پستى و بلندى هاى آن را در مى نورديد. در آن حال مردم از او مى ترسيدند و از او حذر مى كردند، كه ناگهان محمد (صلى الله عليه و آله) آمد و دست در گردن او انداخت و مانند آهوى مهربان با او همراه شد.
من از خواب بيدار شدم در حالى كه مى لرزيدم و به وحشت افتاده بودم. در پى تعبير كنندگانِ خواب رفتم. يكى از آنان - بدون آن كه من بگويم - از خوابم
1) بحار الانوار: ج 35 ص 41. كنز الفوائد كراجكى: ص 116.
خبر داد و در تعبير آن چنين گفت:
تو چهار فرزند پسر و بعد از آن ها دخترى به دنيا مى آورى. يكى از پسران غرق مى شود و ديگرى در جنگ كشته مى شود و آن ديگرى مى ميرد و نسل او باقى مى ماند، ولى چهارمى امام مردم مى شود. او صاحب شمشير و حقيقت است. او صاحب فضيلت و مقام والاست. او پيامبر مبعوث را به بهترين وجهى اطاعت مى كند.
حضرت ابوطالب (عليه السلام) و فاطمه بنت اسد صاحب هيچ فرزندى نمى شدند. به همين جهت سرپرستى پيامبر (صلى الله عليه و آله) را برعهده گرفتند و از وجود او خرسند شدند و درخشش وجود او را در خانه خود سعادت دانستند و او را به عنوان فرزند خود پذيرفتند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در خانه آنان دوران رشد را به بهترين وجه گذراند. محبت مادرانه فاطمه بنت اسد نسبت به پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حدى بود كه آن حضرت او را مادر خطاب مى كرد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در آن روزگار رغبت فاطمه به مادر شدن را متوجه شد. روزى به او فرمود:
مادر جان، يک قربانى خالصانه براى خداوند ذبح كن و در آن شريكى قرار مده. خداوند آن را از تو مى پذيرد و از تو قبول مى كند و حاجت تو را به زودى بر مى آورد.
فاطمه امر پيامبر (صلى الله عليه و آله) را امتثال نمود و خالصانه قربانى كرد و از خدا خواست فرزند پسرى به او عطا كند.
1) بحار الانوار: ج 35 ص 39 ح 38. كنزالفوائد كراجكى: ص 115.
خداوند دعاى او را مستجاب كرد و او را به آرزويش رساند و پنج فرزند به او عطا فرمود: عقيل، طالب، جعفر، على (عليه السلام)؛ و بعد از آن ها خواهرشان فاخته كه معروف به ام هانى است.
روزى فاطمه بنت اسد ديد پيامبر (صلى الله عليه و آله) خرمايى ميل مى كند كه بوى خوش آن از مشک و عنبر بالاتر است و آن خرما از نخلى بود كه شاخه اى نداشت!
فاطمه از پيامبر (صلى الله عليه و آله) خرما درخواست كرد، و حضرت به او داد و او ميل كرد و برايش مطلوب آمد و براى حضرت ابوطالب (عليه السلام) هم طلب كرد. حضرت براى او هم خرما داد.
شب كه شد ابوطالب (عليه السلام) بوى خوشى را استشمام كرد كه هرگز مانند آن نبوييده بود. فاطمه كه متوجه ابوطالب (عليه السلام) بود خرما را به او نشان داد و او هم ميل كرد. وجود جسمانى اميرالمؤمنين (عليه السلام) از نتيجه آن خرماى بهشتى به وجود آمد.
از آن شب كه وجود مبارک اميرالمؤمنين (عليه السلام) در رحم مادر قرار گرفت تا چند روز زمين به لرزه در آمد، به طورى كه قريش به شدت نگران شدند و به وحشت افتادند و به يک ديگر گفتند: خدايان خود را بر فراز كوه ابوقبيس ببريد تا از آن ها بخواهيم اين زلزله را بر طرف كنند و اين مسئله را رفع نمايند.
آن گاه كه بر فراز كوه ابوقبيس جمع شدند لرزش آن بيشتر شد به گونه اى كه صخره ها و تخته سنگ ها را به حركت در آورد و آن ها را متلاشى ساخت، و بت ها به صورت روى زمين افتادند. اين منظره را كه ديدند گفتند: ما در مقابل اين امر عظيم طاقت نداريم!
اين جا بود كه حضرت ابوطالب (عليه السلام) برفراز كوه آمد، در حالى كه به اضطراب مردم اهميتى نمى داد و گويا همه چيز را مى دانست. آن گاه فرمود: اى مردم، خداوند تبارک و تعالى امشب حادثه جديدى در جهان هستى ايجاد كرده و مخلوقى را خلق كرده كه اگر او را اطاعت نكنيد و به ولايت او قرار ننماييد و به امامتش گواه نباشيد، اين تحول آرام نمى گيرد و آن قدر ادامه پيدا مى كند كه در سرزمين تهامه براى شما مسكنى باقى نماند.
مردم گفتند: اى ابوطالب، هر چه تو بگويى مى پذيريم. حضرت ابوطالب (عليه السلام) گريه كرد و دست به سوى خداى عز و جل بلند كرد و عرضه داشت:
اِلهى وَ سَيِّدى، اَسْأَلُكَ بِالْمُحَمَّدِيَّةِ الْمَحْمُودَةِ وَ بِالْعَلَوِيَّةِ الْعالِيَةِ وَ بِالْفاطِمِيَّةِ الْبَيْضاءِ اِلاّ تَفَضَّلْتَ عَلى تِهامَةَ بِالرَّأفَةِ وَ الرَّحْمَةِ.
خداى من و سيد من، تو را مى خوانم به محمديّت پسنديده و علويّت بلند مرتبه و به فاطميّت درخشنده، كه بر سرزمين تهامه با مهربانى و رحمت خويش عنايت فرمايى.
با پايان اين دعا زلزله آرام گرفت و مردم اين دعا را به خاطر سپردند و نوشتند؛ و در همان زمان جاهليت آن را براى رفع گرفتارى ها مى خواندند در حالى كه معانى و حقيقت آن را نمى دانستند.
از هنگامى كه فاطمه بنت اسد به اميرالمؤمنين (عليه السلام) حامله شد زيبايى چهره اش افزون گشت. اين نورانيت هر روز بيشتر مى شد و زنان بنى هاشم از اين مسئله تعجب مى كردند.
روزى با زنان بنى هاشم كنار كعبه در حِجر اسماعيل آمدند. در آن جا زنان ديگر نيز اطراف او را گرفتند و به او گفتند: «تا زنده اى گوارايت باد، كه خداوند به تو كرامت فرموده و تو را بر ما فضيلت داده، چرا كه روزى نمى گذرد مگر آن كه چهره تو نورانى تر و زيباتر مى شود».
آن گاه همراه آنان با جلالتى خاص از مسجد الحرام بيرون آمد، در حالى كه گفتگو درباره جمال فوق العاده فاطمه بين زنان مكه پيچيده بود.
فاطمه بنت اسد در ايام حمل اميرالمؤمنين (عليه السلام) صداى فرزندش را از درون مى شنيد كه مى گفت:
لا اِلهَ اِلاَّ اللّهَ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ، بِهِ تَخْتِمُ النَّبُوَّةُ وَ بى تَخْتِمُ الْوِلايَةُ.
خدايى جز اللّه نيست، محمد پيامبر خداست، با او نبوت و با من ولايت ختم مى شود.
گاهى حضرت از شكم مادر با مردم سخن مى گفت. حتى روزى با برادرش جعفر طيار سخن گفت، و جعفر از شنيدن آن بی هوش روى زمين افتاد.
در ايام حمل اميرالمؤمنين (عليه السلام) روزى فاطمه بنت اسد براى زيارت وارد كعبه شد. ناگهان بت ها به صورت روى زمين افتادند. فاطمه دست بر شكم كشيد و خطاب به پسرش گفت:
نور چشمانم، اكنون كه به دنيا نيامده اى بت ها در برابرت سجده مى كنند، پس چگونه خواهى بود زمانى كه به دنيا بيايى؟!
فاطمه اين ماجرا را براى حضرت ابوطالب (عليه السلام) نقل كرد. حضرت گفت: اين فرزند همان است كه شيرى در راه طائف درباره او با من سخن گفت و خبر او را به من داد.
فاطمه بنت اسد مى گويد: روزى از محلى كه بت هاى قريش در آن جا نصب شده بود مى گذشتم در حالى كه به على حامله بودم. فرزندم على از داخل شكم دو پاى خود را به شدت فشار مى داد و نمى گذاشت به آن جا نزديك شوم؛ و اين در حالى بود كه طواف من گِرد خانه خدا به عنوان عبادت خداوند بود نه بت ها؛ ولى او حتى نزديک شدن به محل بت ها را دوست نمى داشت.
هنگامى كه ولادت اميرالمؤمنين (عليه السلام) نزديک شد، فاطمه بنت اسد در عالم رؤيا ديد قنديلى از آسمان نازل شد و در مقابل او قرار گرفت و ندايى از
آن برخاست كه گفت: «اى فاطمه، پاك شدى و فرزندت پاک شد و مقامت بالا رفت».
فاطمه پس از بيدارى خواب خود را به حضرت ابوطالب (عليه السلام) خبر داد. آن حضرت مسرور شد و گفت: «اى فاطمه، به خدا قسم ناموس اكبر به خوابت آمده است»، يعنى خواب تو از رؤياهاى صادقه است.
فاطمه بنت اسد مى گويد: اين رؤيا هم چنان در ذهن من بود تا خداوند سه پسر به من عطا كرد: عقيل و طالب و جعفر. سپس به على (عليه السلام) حامله شدم.
در آن ماهى كه على (عليه السلام) را به دنيا آوردم در عالم رؤيا ديدم: عمودى از آهن از وسط سر من جدا شد و در هوا به حركت در آمد تا به آسمان رسيد و سپس به سوى من بازگشت. در خواب پرسيدم: اين چيست؟ به من گفته شد:
اين قاتل اهل كفر و صاحب پيمان پيروزى است. حمله او شديد است و از ترس او به وحشت در مى آيند. او كمک پروردگار براى پيامبرش و تأييد او بر عليه دشمنش مى باشد.
فاطمه مى گويد: چندين ماه كه از حمل من گذشت و نزديک به دنيا آمدن على (عليه السلام) شد، از كنار هر سنگ و كلوخ و درختى عبور مى كردم مى شنيدم كه به من مى گفتند:
هَنيئا لَكِ يا فاطِمَةُ، بِما خَصَّكِ اللّهُ مِنَ الْفَضْلِ وَ الْكَرامَةِ بِحَمْلِكِ بِالاْمامِ الْكَريمِ.
اى فاطمه، گوارايت باد فضل و كرامتى كه خدايت بدان اختصاص داده به خاطر آن كه حامل امام كريم هستى.
تولد اميرالمؤمنين (عليه السلام) در بيت خداوند بين تمام ولادت هاى جهان استثنايى بوده، و حتى مقدمات آن نيز به صورت غير عادى به وقوع پيوسته است. در اين جا گوشه هايى از مراحل قبل از ولادت را مى خوانيم.
شب جمعه سيزدهم ماه رجب سال سى ام از عام الفيل (2)، ثلثى از شب گذشته درد بر فاطمه بنت اسد عارض شد. حضرت ابوطالب (عليه السلام) به او گفت: ناراحت به نظر مى آيى؟ فاطمه گفت: احساس درد و ناراحتى دارم. حضرت آن اسمى را كه در ذكر آن نجات از گرفتاری ها بود بر زبان آورد، و فاطمه آرام گرفت.
سپس به او گفت: من مى روم عده اى از زنان آشنايت را بياورم تا در اين موقع شب تو را در ولادت فرزندت يارى دهند. فاطمه گفت: هر طور صلاح مى دانى عمل كن.
ناگهان ندايى از گوشه خانه شنيده شد كه مى گفت:
اى ابوطالب، صبر كن! چرا كه ولى خدا را دست نجس نبايد لمس كند.
اين بود كه ابوطالب (عليه السلام) از تصميم خود منصرف شد و آن شب را در خانه ماند.
صبح هنگام، بار ديگر فاطمه بنت اسد را درد عارض شد. حضرت ابوطالب (عليه السلام) ناراحت و پريشان خواست از خانه بيرون آيد تا چاره اى بينديشد. در اين حال پيامبر (صلى الله عليه و آله) رسيد و پرسيد: عمو جان، چرا ناراحتى؟! عرض كرد: «فاطمه بنت اسد در حال وضع حمل است».
در همين حال، فاطمه ندايى شنيد كه مى گويد: «اى فاطمه، بر تو باد كه به خانه خدا بروى»!
پيامبر (صلى الله عليه و آله) دست ابوطالب (عليه السلام) را گرفت و با هم نزد فاطمه آمدند و او را با خود كنار خانه خدا آوردند.
ماه رجب ايام عمره بود و مردم براى انجام اين سنت ابراهيمى از هر سو به مكه آمده بودند، و جمعيت بسيارى كنار خانه خدا بودند. عباس بن
عبدالمطلب نيز در آن ساعت به همراه عده اى از قريش كنار خانه خدا نشسته بودند. در اين هنگام فاطمه بنت اسد وارد مسجد الحرام شد و مقابل كعبه ايستاد و نگاهى به سوى آسمان نمود و چنين گفت:
رَبِّ اِنّى مُؤْمِنَةٌ بِكَ وَ بِما جاءَ مِنْ عِنْدِكَ مِنْ رُسُلٍ و كُتُبٍ، وَ اِنّى مُصَدِّقَةٌ بِكَلامِ جَدّى اِبْراهيمِ الْخَليلِ وَ اِنَّهُ بَنَى الْبَيْتَ الْعَتيقَ. فَبِحَقِّ الَّذى بَنى هذَا الْبَيْتَ وَ بِحَقِّ الْمَوْلُودِ الَّذى فى بَطْنى يُكَلِّمُنى وَ يُؤْنِسُنى بِحَديثِهِ وَ اَنَا مُوقِنَةٌ اَنَّهُ اِحْدى آياتِكَ وَ دَلائِلِكَ، لَمّا يَسَّرْتَ عَلَىَّ وِلادَتى.
پروردگارا، من به تو و به پيامبران و كتاب هايى كه از جانب تو آمده اند ايمان دارم. من كلام جدم ابراهيم خليل را تصديق مى كنم و او بوده كه اين خانه را بنا كرده است. تو را قسم مى دهم و از تو مى خواهم به حق كسى كه اين خانه را بنا كرد، و به حق فرزندى كه در شكم من است و با من سخن مى گويد و با گفتارش با من انس مى گيرد، و من يقين دارم يكى از آيات و نشانه هاى توست، كه اين ولادت را بر من آسان فرمايى.
فاطمه بنت اسد در پشت كعبه - يعنى پشت سمتى كه درب كعبه در آن است - ايستاده بود و رو به كعبه دعا مى كرد، كه ناگهان در برابر ديدگان همه حاضرين معجزه عظيم به وقوع پيوست.
ديوار سنگ و گلى خانه خدا - از همان قسمت كه فاطمه در برابرش ايستاده بود - شكاف برداشت، بدون آن كه لطمه اى به بناى كعبه وارد شود و يا سنگ و گلى از آن فرو ريزد. آن گاه دو سوى ديوار آن قدر از هم فاصله گرفت كه فاطمه
1) بحار الانوار: ج 35 ص 30، 36. امالى شيخ طوسى: ص 80. على (عليه السلام) وليد الكعبة: ص 30.
مى توانست از شكاف ديوار وارد شود؛ و در آن حال به او دستور داده شد كه وارد بيت اللّه شود.
اين جا بود كه جبرئيل او را به داخل كعبه برد، و سپس ديوار به هم آمد؛ و به گونه اى دو سوى شكاف به يک ديگر متصل شد كه گويى ديوار هرگز از هم جدا نشده است؛ و اين گونه فاطمه (عليها السلام) داخل كعبه ماند.
اين اولين جلوه ولادتِ معجز نشان على بن ابى طالب (عليه السلام) بود كه خبر آن فوراً در سراسر مكه پخش شد، و شاهدان عينى ديده هاى خود را براى ديگران بازگو كردند. اين گونه بود كه دعوت الهى انجام گرفت و ميهمانى خداوند آغاز شد.
فاطمه سه روز ميان كعبه ماند و حجاب ها از برابرش كنار رفت. او از نعم بهشتى استفاده كرد و سروش غيبى شنيد و مناظرى ملكوتى مشاهده كرد. در طول سه روز كه فاطمه بنت اسد درون كعبه ماند مسايل بسيارى پيش آمده كه براى ما بازگو نشده و نبايد هم بشود.
خداوند قفل كعبه را چنان محكم كرد كه هيچ بشرى نتواند آن را باز كند و از سرّ خداوند آگاهى يابد. وجود سر الهى و مادرى كه محرم سر اللّه گشته رازهاى كعبه را فاش نخواهد كرد مگر آن چه رب البيت اجازه داده باشد.
برنامه فاطمه در طول سه روز، افعال تازه مولود در اين ايام، ديدارهاى آسمانى، نداهاى غيبى و سفره هاى بهشتى، همه مطالبى است كه گوشه هايى از آن براى ما گفته شده است. آن چه در اين قسمت مى خوانيم چند جلوه از اين وقايع است.
قدم گذاشتن فاطمه به كعبه چيزى جز دعوت خدا نبود، چرا كه از در خانه وارد نشد بلكه خالق جهان آفرين با قدرت خود ديوار را از پشت خانه شكافت و فاطمه را فرا خواند و دوباره ديوار را بست. سپس پذيرايى الهى از اين ميهمان آغاز گرديد و سفره اى در شأن خداوندى گسترده شد؛ و اين چنين بود كه فاطمه سه روز درون كعبه ماند و از ميوه ها و غذاهاى بهشت برايش آوردند.
او به حقيقت مهمانى الهى را از نزديک درک نمود، و سه روز تمام از خوردنى هاى بهشت كه خلق عالم در آرزوى آنند استفاده كرد. فاطمه بنت اسد به محض بيرون آمدن از كعبه اين خبر را براى مردم بازگو كرد و گفت:
من وارد خانه محترم خداوند شدم، و در خانه عتيق الهى فرزند به دنيا آوردم، و سه روز درون آن ماندم و از ميوه ها و غذاهاى بهشت خوردم.
همين كه فاطمه بنت اسد درون كعبه قرار گرفت، پنج بانو نزد او آمدند در حالى كه لباسى هم چون حرير سفيد بر تن داشتند و عطرى خوش تر از مشک ناب از آنان شنيده مى شد. آنان حوّا و ساره و آسيه و مادر موسى و مريم مادر عيسى بودند.
اينان از طرف خداوند براى كمک در ولادت اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرستاده شدند، چرا كه نبايد زنان ناپاک مكه در ولادت چنين مولود مطهرى حضور داشته باشند.
آنان رو به فاطمه بنت اسد كردند و گفتند: «اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا وَلِيَّةَ اللّهِ»: «سلام بر تو اى بانويى كه از اولياى خدا هستى». فاطمه جواب سلام آنان را داد. آن گاه زنان بهشتى برابر او نشستند در حالى كه هر يک ظرف عطرى از نقره در دست داشتند.
23 سال قبل از هجرت در حالى كه وجود مبارک پيامبر 30 سال داشت، على بن ابى طالب (عليه السلام) هم چون خورشيد درخشيد و قدم بر چشم جهانيان نهاد و زمين را با قدوم خود رشک عرشيان نمود، و بر روى سنگ سرخ در گوشه راست كعبه به دنيا آمد.
آن حضرت همين كه قدم بر زمين گذاشت به سجده افتاد و در همان حال دست ها را سوى آسمان بلند كرد و چنين گفت:
اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ، وَ اَنَّ مُحَمَّدا رَسُولُ اللّهِ، وَ اَنَّ عَلِيّا وَصِىُّ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللّهِ. بِمُحَمَّدٍ يَخْتِمُ اللّهُ النُّبُوَّةَ وَ بى يُتِمُّ الْوَصِيَّةَ وَ اَنَا اَميرُالْمُؤْمِنينَ.
شهادت مى دهم كه خدايى جز اللّه نيست و محمد پيامبر خداست و على وصى محمد رسول اللّه است. با محمد نبوت ختم مى شود و با من وصايت و جانشينى كامل مى شود و من اميرالمؤمنين هستم.
سپس فرمود:
«جاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ»: «حق آمد و باطل رفت».
1) بحار الانوار: ج 35 ص 13، 37. امالى شيخ طوسى: ص 80. على (عليه السلام) وليد الكعبة: ص 31، 51. جنات الخلود: ص 3.
آن گاه كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) به دنيا آمد نور حضرت از كعبه تا سينه آسمان را شكافت، و بت هايى كه بر بام كعبه نصب شده بودند به صورت افتادند؛ و اين گونه همه از ولادت بت شكن و نابود كننده بت پرستى آگاه شدند.
از سوى ديگر شيطان - كه بنيان گذار بت پرستى است - فرياد برآورد و گفت: واى بر بت ها و عبادت كنندگانشان از ولادت اين فرزند!
سپس نوزاد كعبه از سجده برخاست و رو به بانوان بهشتى نمود و به آنان سلام و خير مقدم گفت، و سپس فرمود:
اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ، وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدا رَسُولُ اللّهِ، بِهِ تَخْتِمُ النَّبُوَّةُ وَ بى تَخْتِمُ الْوِلايَةُ.
شهادت مى دهم كه خدايى جز اللّه نيست. يگانه است و شريک ندارد. و شهادت مى دهم كه محمد پيامبر خداست، با او نبوت و با من ولايت ختم مى شود.
حضرت حوّا تازه مولود را از زمين برداشت و در آغوش گرفت. على (عليه السلام) نگاهى به صورت او انداخت و با بيانى رسا گفت: سلام بر تو اى مادر! حوّا در پاسخ گفت: سلام بر تو پسرم! حضرت پرسيد: پدرم (آدم) چه مى كند؟ پاسخ داد: در جوار پروردگار، غرق در نعمت هاى اوست.
حضرت مريم نزديک آمد و در حالى كه ظرف عطرى همراهش بود على (عليه السلام) را از آغوش حوا گرفت. مولود كعبه نگاهى به روى مريم كرد و گفت: سلام بر تو خواهرم! گفت: سلام بر تو برادرم! پرسيد: عمويم چه مى كند؟ گفت: خوب است و به تو سلام رسانده است. آن گاه مريم با عطرى كه همراه داشت نوزاد را معطر نمود.
سپس حضرت آسيه على (عليه السلام) را در آغوش گرفت و او را در پارچه اى كه همراه داشت پيچيد و گفت: اين فرزند پاک و مطهر به دنيا آمده است. حرارت آهن به او نمى رسد مگر به دست مردى كه خدا و رسول و ملائكه و آسمان و زمين و درياها او را مبغوض مى دارند و جهنم مشتاق آن مرد (يعنى ابن ملجم) است.
بعد از آن زنان بهشتى برخاستند و رفتند.
در اين هنگام پنج مرد والا مقام وارد شدند. مولود كعبه با ديدن آنان حركتى كرد و خنديد. آنان گفتند: «سلام بر تو اى ولى خدا و خليفه پيامبر خدا». على (عليه السلام) در جواب فرمود: «وَ عَلَيْكُمُ السَّلامُ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ»؛ و سپس به هر يک جداگانه سلام كرد.
اينان پيامبران خدا: حضرت آدم، حضرت نوح، حضرت ابراهيم، حضرت موسى و حضرت عيسى (عليهم السلام) بودند. آن ها يكى پس از ديگرى نوزاد را گرفتند و بوسيدند و زبان به مدح او گشودند.
1) على (عليه السلام) وليد الكعبة: ص 31. مولد بطل الاسلام: ص 28.
آدم (عليه السلام) گفت: «اگر تو و برادرت (محمد) نبوديد خداوند توبه مرا قبول نمى كرد. خدا را شكر كه ما را به رؤيت تو اختصاص داد و همنشينى تو را روزى ما كرد».
سپس نوح (عليه السلام) آن حضرت را از آدم (عليه السلام) گرفت و گفت: «خدا را شكر كه تو را به دنيا آورد چنان كه وعده همنشينى تو را به ما داده بود. اگر تو و برادرت نبوديد خدا كشتى ما را در روز طوفان به حركت در نمى آورد و از غرق نجات نمى داد».
سپس جدش ابراهيم (عليه السلام) او را از نوح (عليه السلام) گرفت و بوسيد و بوييد و گفت: «اگر تو و برادرت نبوديد من از آتش نمرود نجات نمى يافتم و بر من خنک و سلامت نمى شد».
سپس موسى (عليه السلام) حضرت را از ابراهيم (عليه السلام) گرفت و بوسيد و در آغوش كشيد و گفت: «اگر تو و برادرت نبوديد پروردگار در كوه طور سينا با من سخن نمى گفت».
سپس عيسى (عليه السلام) او را از موسى (عليه السلام) گرفت و بوسيد و گفت: «اگر تو و برادرت نبوديد نمى توانستم از گِل پرنده زنده بسازم، و كور مادرزاد و افراد برص دار را شفا دهم و مرده را زنده كنم».
آن گاه پيامبران نيز با مولود كعبه خداحافظى كردند و رفتند.
فاطمه بنت اسد مى گويد: ناگهان صداى بال ملائكه را شنيدم و ابرى سفيد رنگ را ديدم كه تا كنار فرزندم آمد و او را با خود برداشت و به آسمان برد. در اين حال شنيدم كه ندايى مى گفت:
1) على (عليه السلام) وليد الكعبة: ص 32.
بگردانيد على بن ابى طالب را در شرق و غرب زمين، و خشكى و درياهاى آن و كوه ها و آسمان هاى آن، و احكام پيامبران و علوم وصيين و همه اخلاق انبيا و مرسلين و اوصيا و صديقين را به او دهيد، و آن چه درباره برادرش سيد الاولين و الآخرين انجام شده براى او نيز انجام دهيد.
او را بر همه انبيا و مرسلين و ملائكه مقربين و اهل آسمان ها و زمين نشان دهيد كه او ولى خداى رب العالمين است.
فاطمه مى گويد: كمتر از ساعتى طول كشيد كه على (عليه السلام) را بازگرداندند. ناگهان ابر ديگرى را ديدم كه به سوى او پايين آمد و بار ديگر او را با خود برد. در آن حال ندايى شنيدم كه مى گفت:
على بن ابى طالب را نزد همه مخلوقات خدا ببريد، و علم و حلم و ورع و زهد و تقوى و سخاوت و بلند مرتبگى و نورانيت و تواضع و خشوع و رقت و هيبت و مروت و كرم و مودت و شفاعت و شجاعت و حفظ و ديانت و قناعت و فصاحت و عفاف و انصاف و نيكى و همه اخلاق انبيا را به او دهيد.
فاطمه مى گويد: ناگاه فرزندم را در مقابل خود ديدم كه او را در حرير سفيد بهشتى پيچيده بودند و به من گفتند:
او را از چشم بينندگان حفظ كن كه ولى رب العالمين است. بدان كه وارد بهشت نمى شود مگر كسى كه ولايت او را بپذيرد و امامت و ولايت او را تصديق كند. خوشا به حال آن كه تابع او شود و واى بر كسى كه از او روى گردان شود. مَثل او چون كشتى نوح است كه هر كه بر آن سوار شد نجات يافت و هر كه از آن باز ماند غرق شد و سقوط کرد.
سپس در گوش او مطلبى گفتند كه من نفهميدم. بعد از آن بيرون رفتند؛ و من ندانستم از كجا خارج شدند.
فاطمه بنت اسد سه روز و سه شب در كعبه ماند؛ و در آغاز روز چهارم به او اجازه بيرون آمدن از كعبه داده شد. او فرزند را در آغوش گرفت و برخاست تا خارج شود. در اين هنگام شنيد كه هاتف غيبى مى گفت:
اى فاطمه، نام اين مولود را على بگذار چرا كه من خداى على اعلى هستم. منم محمود و حبيب من محمد است، و منم على و ولى من على است. نام آن دو را از نام خود گرفته ام و آنان را به ادب خود تأديب و بر علم خود آگاه نموده ام. آنان از انتخاب شدگانند و نور آنان را از نور خود خلق كرده ام.
قسم به عزت و جلالم، من نام وليَّم را از نام خود گرفته ام.
او اول كسى است كه به من ايمان مى آورد و پيامبرم را تصديق مى كند و مرا تقديس مى نمايد و تهليل و تكبير مى گويد.
او در خانه من به دنيا آمده است. او اول كسى است كه بر فراز خانه من اذان مى گويد و بت ها را مى شكند و آن ها را از بالاى كعبه به صورت مى اندازد.
اوست كه مرا به عظمت ياد مى كند و مرا تقديس و تمجيد كرده و به يگانگى ياد مى نمايد.
او جانشين پيامبر من و وزير و وصى اوست و قيام كننده به عدل بعد از اوست. او همسر دخترش و پدر دو نوه اوست.
1) بحار الانوار: ج 35 ص 9، 37. علل الشرائع: ص 56. معانى الاخبار: ص 62. امالى شيخ صدوق: ص 80. روضة الواعظين: ص 67. على (عليه السلام) وليد الكعبة: ص 34.
بهشت براى كسى است كه او را دوست بدارد، و جهنم براى كسى است كه او را مبغوض بدارد و با او مخالفت كند و ولايت او را انكار نمايد. اوست امام بعد از حبيب من و پيامبرم و برگزيده از خلقم و رسولم محمد، و اوست جانشينش.
خوشا به حال كسى كه او را دوست مى دارد و او را اطاعت مى كند و او را يارى مى نمايد، و واى بر كسى كه بغض او را دارد و از او سرپيچى مى كند و او را خوار مى نمايد و حق او را انكار مى كند.
ورود بانويى در شديد ترين حال وضع حمل به كعبه، آن هم از شكاف ديوار، مسئله اى نبود كه مردم نسبت به آن بى تفاوت باشند. حضرت ابوطالب (عليه السلام) كه خود از اوصياى انبيا بود اين زمينه اجتماعى را به خوبى زير نظر داشت. به همين جهت براى معرفى مولود كعبه كمر همت بست، و در حالى كه هيچ كس از درون كعبه اطلاعى نداشت خبر از ولادت او داد. صفحات تاريخ وقايع آن سه روز را چنين بازگو مى كند:
شاهدان عينى كه ناظر شكاف ديوار كعبه و جدا شدن آن بودند به اندازه اى كه فاطمه از آن عبور كرد و وارد كعبه شد، شگفت زده و سراسيمه ماجرا را دنبال كردند. آنان ديدند كه ديوار شكاف خورده كعبه پس از ورود فاطمه، به هم نزديک شد و متصل گرديد و به حالت اول بازگشت. بدون شک نگرانى نسبت به بانويى كه در حال وضع حمل به جا بود.
1) بحار الانوار: ج 35 ص 8 ح 11، ص 36 ح 37. علل الشرائع: ص 56. معانى الاخبار: ص 62. امالى شيخ صدوق: ص 80. روضة الواعظين: ص 67. على (عليه السلام) وليد الكعبة: ص 30.
براى آن كه از درون كعبه اطلاعى پيدا كنند راهى نبود جز آن كه قفل درب كعبه را باز كنند و وارد آن شوند. حضرت ابوطالب (عليه السلام) با آن كه از سرّ اين ماجرا آگاه بود، ولى با مردم همراه شد و كليد قفل كعبه را آوردند، و هر تلاشى براى باز كردن قفل به كار بردند نتيجه اى نگرفتند؛ و زنانى هم كه براى تحقيق مسئله و كمک به فاطمه آورده بودند بدون نتيجه بازگشتند.
در اين جا بر همگان روشن شد كه اين مسئله يک امر الهى است، و بايد از دخالت در آن خوددارى كنند تا ماجرا مسير خود را طى كند.
فاطمه سه روز درون كعبه بود؛ و مردم بيرون كعبه اين خبر استثنايى را كه هيچ قوم و ملتى به خود نديده، به سرعت منتشر كردند. سخن همه مردم در اين باره بود و هر جا كه عده اى جمع بودند اين ماجراى شگفت انگيز را بازگو مى كردند.
بانوان كه در اين مورد ارتباط بيشترى احساس مى كردند و نورانيت چهره فاطمه در ايام حمل را به خاطر داشتند، در خانه ها سخن از بانوى با عظمتى مى گفتند كه در حال وضع حمل آن فرزند نورانى با شكافته شدن ديوار وارد كعبه شده است. نگرانى آنان از اين جهت بود كه نمى توانستند درباره او خبرى به دست آورند، و بى صبرانه منتظر ختم ماجرا و شنيدن خبرى از تولد نوزاد بودند.
1) بحار الانوار: ج 35 ص 37. امالى شيخ طوسى: ص 80.
آن شبى كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) به دنيا آمد، در آسمان نور افشانى شد، و نور ستارگان چند برابر گرديد.
مردم با ديدن اين منظره ديدگان تعجب گشودند، و هيجان زده بيرون ريختند و در آن لحظات با يک ديگر مى گفتند: «لابد در آسمان حادثه اى روى داده است»؟!
مكه كاملاً در هم پيچيده بود و در بين مردم سخن فقط از ميهمان كعبه بود. همه متوجه حضرت ابوطالب (عليه السلام) بودند. بزرگ مردى كه از يک سو همسر اين ميهمان و پدر آن فرزند، و از سوى ديگر مورد اعتماد همه مردم بود. چشم ها به او دوخته شده بود كه چه خواهد كرد.
در اين انتظار، ناگاه ابوطالب (عليه السلام) از خانه بيرون آمد و در گذرگاه ها و بازارهاى مكه به راه افتاد و اين اعلان را براى مردم آورد:
«يا اَيُّهَا النّاسُ، تَمَّتْ حُجَّةُ اللّهِ»!: «اى مردم، حجت خدا كامل شد»!
مردم كه از اين مطلب چيزى نمى فهميدند، درباره علت نورانى شدن آسمان و ازدياد نور ستارگان از او سؤال مى كردند. حضرت ابوطالب (عليه السلام) در جواب آنان می فرمود:
بشارت باد شما را! در اين شب وليّى از اولياى خداوند ظاهر شده كه خدا صفات نيک را در او كامل نموده، و با او جانشينان ختم مى شوند. او امام متقين و يارى دهنده دين و ريشه كن كننده مشركين و باعث غيظ منافقين و زينت عبادت كنندگان و جانشين رسول رب العالمين است.
اوست امام هدايت و ستاره بلند مرتبه و چراغ تاريكى ها و نابود كننده شرک. او ريشه يقين و رئيس دين است.
حضرت تا صبح در كوچه هاى مكه مى گرديد. مردمى كه در هر محله دور او جمع مى شدند اين اعلان را از او مى شنيدند، و از ولادت مولودى با عظمت در كعبه مطلع مى گشتند؛ بدون آن كه راهى به داخل بيت خداوند داشته باشند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) صبح روز ولادت كه مردم پيگير اخبار مربوط به درون كعبه بودند، جلوه اى از آن عظمت را براى مردم بازگو كرد؛ و در بركت نوزاد كعبه چنين فرمود:
امشب مولودى برايمان به دنيا آمده كه خداوند به وسيله او درهاى بسيارى از نعمت و رحمت را بر ما باز مى نمايد.
سپس آن سال را «سال خير و بركت» ناميد.
1) على (عليه السلام) وليد الكعبة: ص 63.
از نظر مردم حساس ترين لحظه اين ماجرا زمانى بود كه كوچک ترين اطلاعى از درون كعبه به دست آيد، چرا كه راه هر اميدى در اين باره بسته شده بود. پيداست كه با خروج فاطمه از كعبه موج سؤال به سوى او سرازير مى شود، و زنان و مردان جداگانه مسايلى را از او خواهند پرسيد.
جالب اين كه در لحظاتى كه انتظار مردم به اوج خود رسيده و مسئله هم قابل رها كردن نبود، پيامبر (صلى الله عليه و آله) و حضرت ابوطالب (عليه السلام) از همه آرام تر بودند، چه آن كه از پشت پرده خبرهايى داشتند. اينک بقيه ماجرا را پى مى گيريم.
صبح روز چهارم، در مقابل چشمان به انتظار نشسته مردم، ناگهان ديوار كعبه از همان جاى قبل شكاف برداشت و از هم فاصله گرفت تا حدى كه فاطمه
1) بحار الانوار: ج 35 ص 8، 37. روضة الواعظين: ص 67. علل الشرائع: ص 56. معانى الاخبار: ص 62. امالى صدوق: ص 80. كشف اليقين: ص 6. بشارة المصطفى (صلى الله عليه و آله): ص 9. على (عليه السلام) وليد الكعبة: ص 33.
توانست از آن خارج شود. آن گاه دوباره ديوار به هم آمد و به صورت اولش بازگشت و اثرى از آن شكاف باقى نماند.
مردم در كمال تعجب ناظر بودند كه بانوى با عظمت، مولود كعبه را در آغوش فشرده و نوزاد خندان است، و با اين حال از شكاف ديوار كعبه خارج شده است. قبل از آن كه كسى سؤال كند فاطمه رو به مردم نمود و چنين سخن آغاز كرد:
اى مردم، من بر زنانى كه قبل از من بوده اند فضيلت داده شدم. آسيه بنت مزاحم خداوند را پنهانى در جايى عبادت مى كرد كه خداوند جز از روى اضطرار دوست نداشت در آن جا عبادت شود. خداوند بر مريم بنت عمران ولادت عيسى را آسان نمود، و در سرزمين خشكى نخل خشكيده را حركت داد و از آن خرماى تازه خورد.
ولى من وارد خانه محترم خداوند شدم، و در خانه عتيق الهى فرزند به دنيا آوردم و سه روز درون آن ماندم و از ميوه ها و غذاهاى بهشت خوردم.
آن گاه كه فرزندم را در آغوش گرفتم و خواستم از كعبه خارج شوم، هاتفى ندا داد: «اى فاطمه، نام اين مولود را على بگذار كه من خداى على اعلى هستم. او را از قدرت خويش و عزت جلالم و كمال عدلم خلق كرده ام، و نام او را از نام خود گرفته ام و او را به ادب خود آموخته ام، و امر خود را به او سپرده ام و او را بر غوامض علم خود آگاهى داده ام.
او در خانه من به دنيا آمده و اول كسى است كه بر فراز خانه من اذان مى گويد و بت ها را مى شكند و آن ها را از بالاى كعبه به صورت مى اندازد. اوست كه مرا به عظمت ياد مى كند و مرا تقديس و تمجيد مى نمايد و به يگانگى ياد مى كند.
اوست امام بعد از حبيب من و پيامبرم و منتخب از خلقم محمد
رسولم و اوست جانشينش، خوشا به حال كسى كه او را دوست دارد و اطاعت مى كند و يارى مى نمايد، و واى بر كسى كه بغض او را دارد و از او سرپيچى مى نمايد و او را خوار مى كند و حق او را انكار مى نمايد».
اولين و آخرين بارى كه خداوند در ولادت فرزندى تبريک گفته همانا ميلاد على بن ابى طالب (عليه السلام) است. پيامبر (صلى الله عليه و آله) در اين باره چنين مى فرمايد:
هنگام ولادت على، جبرئيل بر من نازل شد و چنين پيام آورد: اى حبيب خدا، خداوند على اعلى بر تو سلام مى رساند، و براى ولادت برادرت على به تو تبريک مى گويد و مى فرمايد:
اكنون زمان ظهور نبوت تو و اعلان وحى تو و پرده بردارى از رسالتت نزديک شده است، چرا كه تو را به برادرت و وزيرت و دامادت و جانشينت مؤيد داشته ام. كسى كه با او كمر تو را محكم نمودم و ذكر تو را علنى ساختم.
اكنون برخيز و به استقبال او برو، و او را با دست راست در آغوش بگير، چرا كه او از اصحاب يمين است و شيعيانش پيشانى سفيدانِ نشانه دار هستند.
قبل از هر كسى پيامبر (صلى الله عليه و آله) و ابوطالب (عليه السلام) طبق پيام الهى، زمان خروج فاطمه از كعبه را مى دانستند، و قبل از همه كنار كعبه حاضر بودند.
پس از سخنان فاطمه براى مردم، حضرت ابوطالب (عليه السلام) همراه پيامبر (صلى الله عليه و آله) پيش آمدند. فاطمه برايشان آن چه در كعبه اتفاق افتاده بود شرح داد و فضيلتى كه خداوند به او و فرزندش ارزانى داشته بيان كرد. در اين حال مردمى كه گوش مى كردند غرق در تعجب بودند.
در حالى كه ابوطالب (عليه السلام) از ديدار روى فرزندش غرق در سرور بود، مولود كعبه در نگاه اول به پدر گفت: «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبَهْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ». حضرت ابوطالب (عليه السلام) هم در جواب گفت: «وَ عَلَيْكَ السَّلامُ يا بُنَىَّ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ»، و سپس فرزند را در آغوش گرفت.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حالى كه به شدت مسرور بود نزديک آمد. تا چشم على (عليه السلام) به آن حضرت افتاد از خوشحالى خود را حركتى داد و به روى او خنديد و عرض كرد: «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللّهِ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ»؛ و سپس گفت: «مرا در آغوش بگير»!
پيامبر (صلى الله عليه و آله) پاسخ سلامش را داد و او را در آغوش گرفت و بوسيد و دست در دست او گذاشت.
سپس نوزاد كعبه دست راست بر گوش راست گذاشت و اذان و اقامه گفت، و به يگانگى خداوند عز و جل و رسالت پيامبر (صلى الله عليه و آله) شهادت داد.
در حالى كه نوزاد كعبه در آغوش پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود، رو به آن حضرت كرد و پرسيد: يا رسول اللّه، بخوانم؟! حضرت فرمود: بخوان.
1) امالى شيخ طوسى: ص 80. بحار الانوار: ج 35 ص 22، 37. روضة الواعظين: ص 72.
اميرالمؤمنين (عليه السلام) سينه صاف كرد و شروع به خواندن كتب انبياى گذشته نمود. ابتدا از صحف حضرت آدم (عليه السلام) كه به دست پسرش حضرت شيث (عليه السلام) رسيده آغاز كرد، و آن ها را چنان خواند كه اگر حضرت شيث (عليه السلام) حاضر بود اقرار مى كرد كه على بن ابى طالب (عليه السلام) آن ها را از او بهتر مى داند.
سپس صحف حضرت نوح (عليه السلام) و بعد صحف حضرت ابراهيم (عليه السلام) را خواند. بعد از آن تورات حضرت موسى (عليه السلام) را خواند به طورى كه اگر آن حضرت حاضر بود اقرار مى كرد كه على بن ابى طالب (عليه السلام) تورات را بهتر از او مى داند.
سپس زبور حضرت داود (عليه السلام) را طورى خواند كه اگر آن حضرت حاضر بود اقرار مى كرد كه على بن ابى طالب (عليه السلام) زبور را بهتر از او مى داند. سپس انجيل را به طورى خواند كه اگر حضرت عيسى (عليه السلام) حاضر بود اقرار مى كرد كه على بن ابى طالب (عليه السلام) انجيل را بهتر از او مى داند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) مى فرمايد: «سپس على بن ابى طالب شروع به خواندن همان قرآنى نمود كه خداوند بعدها بر من نازل كرد و آن را طورى خواند كه هم اكنون مى خوانم».
اميرالمؤمنين (عليه السلام) سينه صاف نمود و چنين آغاز كرد:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، قَدْ اَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ، الَّذينَ هُمْ فى صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ، وَ الَّذينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ، وَ الَّذينَ هُمْ لِلزَّكاةِ فاعِلُونَ، وَ الَّذينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ اِلاّ عَلى اَزْواجِهِمْ اَوْ ما مَلَكَتْ اَيْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومينَ، فَمَنِ ابْتَغى وَراءَ ذلِكَ فَاوُلئِكَ هُمُ الْعادُونَ، وَ الَّذينَ هُمْ
1) بحار الانوار: ج 35 ص 22، 37. روضة الواعظين: ص 72. امالى شيخ طوسى: ص 80.
لاِماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ، وَ الَّذينَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ يُحافِظُونَ اوُلئِكَ هُمُ الْوارِثُونَ، الَّذينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فيها خالِدُونَ. (1)
به نام خداوند بخشنده مهربان، مؤمنان رستگار شدند. آنان كه در نمازشان خاشع اند. آنان كه از لغو پرهيز مى كنند. آنان كه زكات را مى پردازند. آنان كه عورت خود را حفظ مى كنند، مگر از همسران و كنيزان خود كه اشكالى در آن نيست. هر كس از اين حد فراتر رود تجاوز كار است. مؤمنان كسانى اند كه امانت ها و عهد خود را مراعات مى كنند. آنان كه بر نماز خود مواظبت مى كنند. آنان اند كه به ارث مى برند: كسانى كه بهشت فردوس را به ارث مى برند و دائماً در آن خواهند بود.
در اين جا پيامبر (صلى الله عليه و آله) خطاب به على (عليه السلام) فرمود:
قَدْ اَفْلَحُوا بِكَ، اَنْتَ وَ اللّهِ اَميرُهُمْ، تَميرُهُمْ مِنْ عِلْمِكَ فَيَمْتارُونَ، وَ اَنْتَ وَ اللّهِ دَليلُهُمْ وَ بِكَ يَهْتَدُونَ...
مؤمنان به وسيله تو رستگار شدند. به خدا قسم تو امير آن ها هستى. از علوم خود به مؤمنان توشه مى دهى و آنان استفاده مى برند. به خدا قسم تو راهنماى مؤمنان هستى و به وسيله تو هدايت مى شوند. به خدا قسم تو جانشين و وزير و داماد منى. تو ياور دين من و ادا كننده قرض هاى من و همسر دخترم و پدر دو نوه ام و خليفه من در امتم هستى. خوشا به حال كسى كه تابع تو باشد و تو را دوست بدارد، و واى بر كسى كه عصيان تو نمايد و با تو دشمنى كند.
به خدا قسم دوست نمى دارد تو را مگر سعادتمند، و دشمن نمى دارد تو را مگر شقاوتمند.
1) سوره مؤمنون: آيات 1 - 11.
هنوز لحظات اول ادامه داشت و على (عليه السلام) از آغوش پيامبر (صلى الله عليه و آله) بيرون نيامده بود. اكنون سخن در رازهاى نهفته بود.
حضرت ابوطالب (عليه السلام) مى گويد: سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله) با على (عليه السلام) صحبت هاى خصوصى كرد و سؤالات بسيارى از او نمود. على (عليه السلام) هم با توجه به اسرارى كه بين خود داشتند با آن حضرت سخن گفت و آن گونه كه انبيا با جانشينان خود سخن مى گويند، با هم گفتگو كردند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) در اين باره مى فرمايد:
على قرآنى را كه خداوند بر من نازل كرده از اول تا آخر خواند، و من ديدم همان طور كه بر من نازل شده او مى داند. (2)
سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله) با زبان مبارک دهان على (عليه السلام) را باز كرد، و زبان خود را در دهان او قرار داد. در اين حال دوازده چشمه از زبان آن حضرت بر دهان على (عليه السلام) باز شد و اين چنين كام او را برداشت.
بعد از آن پيامبر (صلى الله عليه و آله) در گوش راست اميرالمؤمنين (عليه السلام) اذان و در گوش چپ او اقامه گفت.
سپس نوزاد كعبه رو به پدر كرد و گفت: «اكنون نزد مثرم (راهب) برو و او را بشارت ده و آن چه ديدى براى او باز گو كن، كه او اكنون در فلان غار است».
بعد از آن پيامبر (صلى الله عليه و آله) مولود كعبه را در آغوش خود حمل كرد و همگى آمدند تا به خانه حضرت ابوطالب (عليه السلام) وارد شدند.
پس از ولادت اميرالمؤمنين (عليه السلام) و مشاهده آن همه عظمت و ارتباط خاص اين مولود با پيامبر (صلى الله عليه و آله)، حضرت ابوطالب (عليه السلام) گفت: «عبدالمطلب راست مى گفت كه از ما كسى هست كه نظير موسى و هارون است، بلكه آن كه از ماست از آنان بلند مرتبه تر است».
1) الدر النظيم: ص 228.
در ايام نخست ولادت اميرالمؤمنين (عليه السلام) و بعد از خروج فاطمه بنت اسد از كعبه، ماجراهايى در رابطه مستقيم با آن اتفاق افتاده كه به ترتيب وقوع به ذكر آن ها مى پردازيم:
اگر چه در كعبه نام تازه مولود از سوى خداوند اعلان شده بود، ولى خداوند خواست بار ديگر جلوه اى از عظمت اميرالمؤمنين (عليه السلام) را بر همه بنماياند.
حضرت ابوطالب (عليه السلام) فرزند را در آغوش گرفت، و با فاطمه بنت اسد به بيابان بيرون مكه آمدند. در آن جا حضرت ابوطالب (عليه السلام) به درگاه خداوند عرضه داشت:
يا رَبِّ يا ذَا الْغَسَقِ الدُّجِىِّ *** وَ الْقَمَرِ الْمُبْتَلَجِ الْمُضِىِّ
بَيِّنْ لَنا مِنْ حُكْمِكَ الْمَقْضِىِّ *** ما ذا تَرى فى اِسْمِ ذَا الصَّبِىِّ
1) بحار الانوار: ج 5 ص 7، ج 21 ص 673، ج 35 ص 18. مناقب ابن شهر آشوب: ج 2 ص 172. ينابيع المودة: ص 255. احقاق الحق: ج 7 ص 487. علل الشرائع: ج 1 ص 136.
پروردگارا، اى خداى تاريكى شب ظلمانى، اى خداى ماه روشن و نورانى، از حكم مقدر خود بر ما روشن كن كه درباره نام اين فرزند چه حكم مى فرمايى؟
پس از اين درخواست چيزى مانند ابر از آسمان پيدا شد و به سوى حضرت ابوطالب (عليه السلام) آمد تا در مقابل او قرار گرفت. حضرت همان طور كه فرزند را در آغوش داشت آن را گرفت. لوح سبزى بود كه در آن چنين نوشته بود:
خُصِّصْتُما بِالْوَلَدِ الزَّكِىِّ *** وَ الطّاهِرِ الْمُنْتَجَبِ الرَّضِىِّ
فَاِسْمُهُ مِنْ شامِخٍ عَلِىٍّ *** عَلِىٌّ اشْتُقَّ مِنَ الْعَلِىِّ
شما به فرزند پاک و طاهر كه انتخاب شده و پسنديده خداست اختصاص يافته ايد. نام او از جانب خداوند بلند مرتبه على است. نام «على» از نام خداوند كه على است گرفته شده است.
پس از آمدن لوح براى نام گذارى اميرالمؤمنين (عليه السلام)، ابوطالب (عليه السلام) بسيار مسرور شد. آن گاه لوح را به سينه چسبانيد و به سجده افتاد. اين چنين بود كه نامگذارى فرزند بار ديگر از سوى حضرت بارى تعالى اعلام شد و فرزند كعبه «على» ناميده شد؛ و اين در حالى بود كه قبل از اميرالمؤمنين (عليه السلام) احدى به اين نام خوانده نشده بود.
حضرت ابوطالب (عليه السلام) پس از آن كه نام او را «على» گذاشت چنين گفت: «او را به نام على گذاشتم تا عزت و مقام بلند برايش ابدى باشد».
آن گاه دستور داد به شكرانه اين امر عظيم ده شتر قربانى نمودند و آن لوح سبز را كه از آيات الهى محسوب مى شد در كعبه آويختند، تا نسل هاى آينده على بن ابى طالب (عليه السلام) را بشناسند و مقام عظيم او را از ساعات اول حياتش درک کنند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) به فاطمه فرمود: «نزد عمويش حمزه برو و خبر اين تازه مولود را به او بشارت ده»! عرض كرد: اگر من خارج شوم چه كسى او را شير مى دهد؟ پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: من او را سيراب مى كنم! فاطمه با تعجب پرسيد: شما او را سيراب مى كنيد؟! فرمود: آرى. سپس حضرت زبانش را در دهان على گذاشت و بار ديگر دوازده چشمه از آن بر دهان على باز شد.
فاطمه رفت و خبر ولادت را به حمزه داد. وقتى بازگشت مشاهده نمود نورى از وجود مقدس اميرالمؤمنين (عليه السلام) به سوى آسمان بالا مى رود.
طبق معمول فاطمه بنت اسد فرزند را در قُنداق پيچيد و بند آن را محكم نمود. ولى نوزاد كعبه با حركتى بند را پاره كرد!
فاطمه بند محكمى پيدا كرد و اين بار قنداقه را با آن بست، ولى بار ديگر با حركت فرزند پاره شد. بار سوم دو بند براى قُنداق بست ولى هر دو را پاره كرد و حتى سه بند را هم گشود. بار ديگر بندى از جنس پوست مصرى كه محكم تر بود آورد ولى آن را هم پاره كرد. بار ديگر بندهايى از ابريشم آورد، و آن ها را نيز از هم گسست.
براى آخرين بار بندهايى از ابريشم و بندى از پوست ضخيم را به كار گرفت. اين بار نيز على بن ابى طالب (عليه السلام) حركتى كرد و همه را پاره كرد. سپس به سخن آمد و گفت:
مادر جان! دست راست مرا نبند كه مى خواهم با ملائكه مصافحه كنم و حيا مى كنم در آن حال دستم در قنداق بسته باشد. اين است كه هر گاه ملائكه براى مصافحه مى آيند بند را پاره مى كنم تا با آنان مصافحه كنم. هم چنين مى خواهم با انگشتانم با خدا راز و نياز كنم!
حضرت ابوطالب (عليه السلام) كه شاهد ماجرا بود بسيار خوشحال شد و شكر خدا نمود و گفت: «به زودى از اين فرزند مقامى بلند و خبرى مهم ظاهر خواهد شد».
فاطمه بنت اسد مى گويد: فرداى ولادت زنانى را براى شيردادن به على (عليه السلام) آورديم، ولى او سينه هيچ زنى را قبول نكرد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) را صدا زديم و آن حضرت به ديدار تازه مولود آمد. تا چشم على (عليه السلام) به پيامبر (صلى الله عليه و آله) افتاد سلام كرد و بر روى حضرت خنديد و اشاره كرد كه مرا در آغوش بگير، و مانند روز گذشته به من آب گوارا بنوشان.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) او را در آغوش گرفت. فاطمه گفت: به خداى كعبه قسم، او را مى شناسد! آن گاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) زبانش را در دهان على (عليه السلام) گذاشت و از چشمه جان خويش به او نوشانيد تا خوابش برد.
در روز سوم ولادت على (عليه السلام)، حضرت ابوطالب (عليه السلام) اعلان عمومى داد و گفت: همه براى وليمه پسرم على بياييد.
براى اين سفره، سيصد شتر و هزار رأس گاو و گوسفند قربانى شد، و وليمه عظيمى بر پا شد. آن گاه كه سفره ها آماده مى شد حضرت ابوطالب (عليه السلام) اعلام كرد:
اى مردم، هر كس براى وليمه پسرم على مى آيد هفت بار گرد كعبه طواف كند، و وقتى وارد خانه من شد بر فرزندم على سلام كند، چرا كه خداوند اين فرزند را شرافت خاصى داده است.
مردم طبق دستور آن حضرت، طواف مى كردند و سپس به خانه ابوطالب (عليه السلام) مى آمدند و بر تازه مولود سلام مى كردند. آن گاه بر سر سفره ها مى نشستند و از وليمه مولود كعبه تبرک مى جستند.
«مثرم» راهب خبر ولادت على (عليه السلام) را به ابوطالب (عليه السلام) داده و گفته بود: «سلام مرا به تازه مولود برسان»، و سپس جاى خود در هنگام ولادت على (عليه السلام) را به او گفته بود و اين كه مرا در آن جا زنده يا مرده خواهى يافت.
اميرالمؤمنين (عليه السلام) نيز در همان ساعات اول تولد رو به پدر كرد و گفت: «اكنون نزد مثرم برو و او را بشارت ده و آن چه ديدى برايش بازگو كن، كه جاى او در فلان غار است».
اينک حضرت ابوطالب (عليه السلام) در فكر وفا به وعده خود بود و مى بايست از مكه راهى سرزمين شام شود تا در كوه «لُكام» (2)در غارى كه قبلاً محل آن معين شده بود، مثرم را از ميلاد على بن ابى طالب (عليه السلام) با خبر كند.
در روزهاى بعد از ولادت ناگهان حضرت ابوطالب (عليه السلام) چهل روز از چشم مردم غايب شد و راهى شام گرديد.
هنگامى كه به كوه لكام رسيد و وارد غار شد، مشاهده كرد مثرم از دنيا رفته و بدن او در رو انداز روزانه اش پيچيده به سوى قبله اش قرار داده شده است. هم چنين دو مار سياه و سفيد را ديد كه كنار بدن او از آن مواظبت مى كنند، و همين كه حضرت را ديدند در غار پنهان شدند.
حضرت ابوطالب (عليه السلام) مقابل جنازه مثرم قرار گرفت و گفت: سلام بر تو اى ولى خدا و رحمة اللّه و بركاته.
ناگهان خداوند مثرم را زنده كرد. او بپاخاست در حالى كه دست بر صورت مى كشيد و مى گفت:
اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ، وَ اَنَّ مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَنَّ عَلِيّا وَلِىُّ اللّهِ وَ الاْمامُ بَعْدَ نَبِىِّ اللّهِ.
شهادت مى دهم كه خدايى جز اللّه نيست، يگانه است و شريكى ندارد، و محمد بنده و پيامبر خداست، و على ولى خدا و امام بعد از پيامبر خداست.
حضرت ابوطالب (عليه السلام) به مثرم گفت: «بشارت ده كه على در زمين ظاهر گشته است»! مثرم پرسيد: علامت آن شبى كه به دنيا آمد چه بود؟
حضرت ابوطالب (عليه السلام) تمام ماجراهاى پيش آمده را براى مثرم بازگو كرد، تا آن جا كه گفت: على (عليه السلام) به سخن آمد و به من گفت: نزد تو بيايم و تو را بشارت دهم و آن چه ديده ام برايت بازگو كنم.
مثرم گريه كرد و سپس سجده شكر به جا آورد، و بعد از آن خوابيد و گفت: «رو انداز را روى من قرار ده».
ابوطالب (عليه السلام) هم روانداز را روى او قرار داد و متوجه شد او از دنيا رفته است. بعد از آن ابوطالب (عليه السلام) سه روز در آن جا ماند و هر چه با مثرم سخن گفت پاسخى نشنيد. اين جا بود كه بار ديگر دو مار بيرون آمدند و به او گفتند: سلام بر تو اى ابوطالب. حضرت هم جواب آن ها را داد. سپس به او گفتند: «نزد ولى خدا باز گرد، كه تو از ديگران سزاوارتر به حفظ و نگهدارى او هستى».
حضرت به آن دو مار گفت: شما كيستيد؟ گفتند: ما عمل صالح او هستيم كه خداوند ما را از نيكى هاى اعمالش خلق كرده، و تا روز قيامت در اين جا از او محافظت مى كنيم. روز قيامت يكى از ما پيش روى او و ديگرى از پشت سرش او را به بهشت هدايت مى كنيم.
پس از اين ماجرا حضرت ابوطالب (عليه السلام) از شام به مكه بازگشت و اين سفرش چهل روز به طول انجاميد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) نسبت به اميرالمؤمنين (عليه السلام) محبت شديدى داشت. لذا به فاطمه بنت اسد فرمود: گهواره او را نزديک رختخواب من بگذار!
از همين جا بود كه اكثر امور على (عليه السلام) به دست پيامبر (صلى الله عليه و آله) انجام مى شد، حتى او را شستشو مى داد و شير به دهان او مى ريخت. هنگام خواب گهواره اش را حركت مى داد و در بيدارى با او سخن مى گفت. هميشه او را در آغوش مى گرفت و به اين سو و آن سو در كوه ها و دره هاى مكه مى برد و مى فرمود:
1) بحار الانوار: ج 35 ص 9. كشف اليقين: ص 6.
اين مولود برادر من و ولى من و ياور من و منتخب من و ذخيره من و پناه من و باعث قوت من و يارى دهنده من و جانشين من است. او همسر دخترم، و امين من بر وصيتم و خليفه من است.
اين گونه بود كه نبأ عظيم به دنيا آمد، و معجزه ولادتش تولد مسيح را تحت الشعاع قرار داد؛ آن جا كه خداوند دُرّ ولايتش را در صدف توحيد كعبه به رخ جهانيان كشيد. آرى، شعاع نورش بايد از ميان كعبه طلوع مى كرد، تا قدم هاى او بناى آن را مبارک گرداند.
ما هم اگر تا قيامت ولادت او را به جشن نشينيم و داستان ميلادش را با خط زر بر آبگينه آسمان نقش كنيم، در حقيقت به ميلاد آسمانى او افتخار كرده ايم.
اى خداى بزرگ، كه در اين ولادت تبريک مى گويى؛ محبّين على (عليه السلام) هم خود را خاک پايش مى دانند و در جشن ولادت الهىِ او طوق بندگى به گردن نهاده اند، در حالى كه خود را لايق چنين عظمتى نمى دانند. جلوه اى از جمال على (عليه السلام) را شناخته اند كه چنين شيفته اش شده اند. منّت تو را خريدارند كه خود انتخابشان كردى و جرعه اى از جام محبتشان دادى؛ به اميد روزى كه جام از دست او در كنار كوثر گيرند و جرعه هاى محبتش را سر كشند
First Edition
.1425A.H/2004A.D
The framebyframe commentary on Imam Ali's birth in Kaba Gozareshe lahze be lahze az veladate Emam Ali dar Kabe
Composed by: Mohammad Baqer Ansari Published by: DALILEMA Publications Iran, Qom, Moallem st., Alley 29, No. 448. Tel. Fax: (0251) 7744988, 7733413 ISBN ??? - ??? - ??? - ?? Printed in Qom - Iran
The framebyframe commentary on Imam Ali's birth in Kaba
By:Mohammad Baqer Ansari