ترجمه الملاحم والفتن پیشامدها و نشانه های آخر الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

(ترجمه الْمَلاحِمَ وَالفِتَن)

مؤلف: عالم ربانی سید رضی الدّین علی بن طاووس (رحمة الله علیه)

(589 - 664ق)

مترجم: حجة الاسلام صادق حسن زاده

انتشارات: قائم آل محمد

قم - خیابان ارم - پاساژ قدس - طبقه همکف - پلاک 84 تلفن: 7739525

پیشامدها و نشانه های آخر زمان

مترجم / حجة الاسلام صادق حسن زاده

ناشر / انتشارات قائم آل محمد (صلی الله علیه و آله)

نوبت چاپ / اول - 1384

چاپ خانه / نوید اسلام

شمارگان / 5000 نسخه

قیمت / 1200 تومان

شابک: 0-01-8911-964 0-01-8911-964:ISBN

ویراستار دیجیتالی: عسل بی غم

خیر اندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

پیشامدها و نشانه های آخر الزّمان

(ترجمه اَلْمَلاحِمْ وَ الْفِتَنْ)

عالم ربّانی سید رضی الدّین علیّ بن طاوس (رحمة الله علیه)

(589-664ق)

ترجمة: حجّة الاسلام صادق حسن زاده

انتشارات: قائم آل محمد

قم - خیابان ارم - پاساژ قدس - طبقه همکف - پلاک 84 تلفن: 7739525

پیشامدها و نشانه های آخر زمان

مترجم / حجة الاسلام صادق حسن زاده

ناشر / انتشارات قائم آل محمد (صلی الله علیه و آله)

نوبت چاپ / اول - 1384

چاپ خانه / نوید اسلام

شمارگان / 5000 نسخه

قیمت / 1200 تومان

شابک: 0-01-8911-964 0-01-8911-964:ISBN

فهرست

پیشگفتار مترجم ... 5

«اَلْفِتَنِ» نُعَيْم بن حماد ... 11

«الْفِتَنِ» ابو صالح سلیلی ... 107

«الْفِتَنِ» ابویحیی زکریا بن یحیی نیشابوری ... 169

مختلط (ملحقات) ... 200

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

پیشگفتار مترجم

شرح حال ابن طاوس و اهمیّت کتاب المّلاحم والفتن

على بن موسى بن جعفر معروف به «ابن طاوس» در سال 589 ه-ق در شهر دانشمند خیر و عالم پرور «حِلّه» چشم به جهان گشود. ابن طاوس در آن شهر علم و اجتهاد رشد یافت و از محضر پدر بزرگوارش بهره کافی برد و همان طور که خود می گوید: پدر و نیز جدّ وی «ورّام» بیشترین نفوذ را بر وی در سال های رشدش داشته اند و به او فضیلت، تقود و تواضع را یاد داده اند.

علمای دیگری که ابن طاوس در نزد آنان درس خوانده عبارتند از: ابو الحسن على بن يحيى الخيّاط حلّی، حسین بن احمد السّوراوى، تاج الدين حسن بن على الدربی، نجيب الدين محمّد السوراوى، صفى الدين بن معدّ بن على الموسوی، شمس الدين فخار بن محمد بن فخار الموسوى و...

ابن طاوس در نسل های بعدی به عنوان «صاحب الكرامات» معروف شد.

او خود از حوادث معجزه آسایی که برایش رخ داده مواردی را نقل می کند. و نیز گزارش شده که با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در تماس بوده است. گفته می شود که علم به «اسم اعظم» به او اعطا گردید امّا اجازه این که آن را به فرزندانش بیاموزد، داده نشد.

ابن طاوس به فرزندانش می گوید که «اسم اعظم» هم چون مرواریدهای درخشان در نوشته های وی پراکنده بوده و آنان با خواندن مکرر آن ها می توانند آن را کشف کنند.

تقوای ابن طاوس از بسیاری از عبارات نوشته های او می درخشد. ابن طاوس کفن خود را آماده کرده و به آن خیره می شد و روز رستاخیز را در پیش چشم خود مجسّم می کرد. دل مشغولی او به مرگ، از عبارات مختلف «كشف المحجّه» به دست می آید.

ابن طاوس خود اذعان داشته که من به اوّل هر ماه آگاهی دارم بدون این که به هیچ یک از اسباب آگاهی بدان تمسّک نمایم.

علاّمه طباطبایی - صاحب تفسیر المیزان - در منهج عرفانی به دو نفر از بزرگان امامیّه بسیار اهمیت می دادند، یکی سيّد على بن طاوس - رضوان الله علیه - و هم چنین کتاب معروف ایشان موسوم به «اقبال» که مشحون از اسرار اهل بیت (علیهم السلام) است، اهمیّت فوق العاده می دادند. دیگری سیّد بحرالعلوم، که هر دو به تواتر حکایات، به محضر مبارک حضرت ولیّ عصر - ارواحنا له الفداء - شرفیاب گردیده اند...»

عارف فرزانه میرزا جواد آقا ملکی تبریزی از «ابن طاوس» تعبیر به «سيّد المراقبين» فرموده است. و در مورد دیگر می فرماید: «... آن چنان

کسی است که شیخ من می گفت: مانند ابن طاوس در «علم مراقبه» در ابن اُمّت از طبقه رعیت نیامده است».

آیت الله شیخ جعفر شوشتری (وفات: 1303 ه.ق) درباره ابن طاوس، می فرماید: «... و بدان که در نقل مراثی، از آن جناب، معتبرتری نداریم. در جلالت قدر، مثل ایشان کم است.»

سر انجام این دانشمند متّقی و زاهد و عارف و پرتلاش و کوشا، در روز دوشنبه پنجم ذی القعده سال 664 ه.ق در بغداد رحلت کرد و به نوشته «حوادث جامعه»، جنازه او را پیش از دفن به نجف اشرف نقل دادند. ناگفته نماند که قبلاً کفن خود را تهیه کرد، و در حج بیت الله، لباسِ احرام خود نمود، آن را در کعبه معظّمه در روضات مطهّره حضرت رسالت (صلی الله علیه و آله) و ائمه بقیع و عراق، متبرّک نموده و همه روزه نگاهش می کرد و آن را وسیله شفاعت آن بزرگواران، قرار داده بود (ر.ک: «سوگنامه کربلا» به کوشش حسن زاده).

اهمیّت کتاب الملاحم و الفتن

ابن طاوس کتابخانه بی نظیری داشته چنان که مطالبی که او از کتاب های شیعه و سنّی در نوشته هایش نقل کرده و به آن ها ارجاع داده متأسّفانه بیشتر آن ها به دست ما نرسیده است و اگر کتب ارزنده ابن طاوس نبود از آن اطلاعات و مطالب با ارزش و در بعضی مواقع منحصر بفرد بی بهره می ماندیم. ابن طاوس مطالب این کتاب را از سه كتاب تلخيص کرده و آورده است:

1- «الْفِتَنِ» نُعيم بن حماد 2- «الْفِتَنِ» ابو صالح سليلی 3- «الْفِتَنِ» ابویحیی زکریا بن یحیی نیشابوری و در آخر کتاب ملتقطی ضمیمه شده است.

بسیاری از حکایات و روایاتی که در این کتاب آمده مربوط به «فتنه ها» می باشد. انضمام این ملتقط به اصل کتاب کار معقولی به نظر می رسد. ابن طاوس ظاهراً در ابتداء در نظر نداشته تا آن را به «ملاحم» ضمیمه سازد؛ او در حین توصیف محتوای اصل کتاب یادی از ملتقط نمی کند. اما از شواهد داخلی به اثبات رسیده است که ابن طاوس (نه تلخیص کننده) آن را بدین گونه شکل بخشیده و ملتقط را به «ملاحم» منضمّ ساخته است. ظاهراً آغاز ملتقط افتاده است. (1)

نام دیگر کتاب «الملاحم و الفتن» ابن طاوس، «التَّشْرِيفُ بِالْمُنَنِ فِي التَّعْرِيفِ بِالْفَتْنِ» است که ابن طاوس این عنوان را در آغاز بخش سوم و آخرین بخش ملاحم یاد کرده است. کتاب «الملاحم و الفتن» از آخرین تألیفات ابن طاوس می باشد و تنها کتابی است که به خط خود ابن طاوس به دست ما رسیده است و به شماره 5227 در کتابخانه دانشگاه تهران نگهداری می شود.

اما درباره صحت و سقم مطالب کتاب باید گفت که چون همۀ این مطالب روایت نمی باشد و بعضی از آن ها اظهار نظر اصحاب یا تابعین می باشد و هم چنین از کتاب های اهل سنّت نقل شده است در بعضی مواقع صحیح به نظر نمی آید و با مبانی و روایات مکتب تشیّع


1) ر.ک: «کتابخانه ابن طاوس و احوال و آثار او» صفحه 104 - 106.

نمی سازد و بعضاً تناقضاتی در آن ها دیده می شود که قابل دفاع نیست ولی هدف ابن طاوس از آوردن این مطالب اثبات ظهور حضرت ولیّ عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و علائم ظهور ایشان از طریق اهل سنّت می باشد. لذا خود ابن طاوس در بخش دوم کتاب که تلخیصی از کتاب «الفتن» ابو صالح سلیلی می باشد چنین اذعان می دارد: من برانم که از نسخه اصلی کتاب «فتن» سلیلی مطالبی را بیاورم و از اشکالات مطالب آن بری و برکنارم. زیرا من فقط مطالب آن کتاب را بازگو می کنم.

تذکّر چند نکته

1- شماره مسلسلی که برای مطالب و روایات کتاب آورده ایم با شمارۀ باب یا فصل آن متفاوت است چون ابن طاوس برای فصل ها شماره ای ذکر نکرده است و به خصوص در قسمت دوم کتاب شماره ای برای ابواب و فصول ذکر نشده است.

2- در چند مورد از متن روایت چند کلمه ای افتاده و در اصل کتاب نیز چنین بوده است که در آن مواقع نقطه چین شده است.

3- ترجمه ما بر اساس نسخه ای است که انتشارات بقيّة الله (عجل الله تعالی فرجه الشریف) قم در سال 1383 شمسی چاپ کرده است که همان نسخه چاپ نجف است که از روی نسخه اصل به خطّ ابن طاوس چاپ شده بود و تصحیح آن به وسیلهٔ علاّمه محمّد سماوی انجام پذیرفته بود امیدوارم این تلاش ناچیز در درگاه خداوند فرازمند پذیرفته آید و موجب خشنودی حضرت صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشد و مورد استقبال شیعیانش

واقع گردد و جای تبریک دارد که انتشارات قائم آل محمّد (صلی الله علیه و آله) توفيق نشر این کتاب را پیدا کرده که امیدوارم مدیریت محترم آن مورد توجّه و عنایت حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) قرار گیرد تا هرچه بهتر و بیشتر در نشر آثار ارزنده تلاش نماید.

حوزه علمیه قم صادق حسن زاده

به نام خداوند بخشایشگر مهربان

[1] باب اوّل: پیامبر (صلی الله علیه و آله) هر آن چه را که تا روز رستاخیز روی خواهد داد می دانست.

ابن عباس از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به روایت نموده که فرمود: به راستی، خداوند دنیا را به من نمایاند و من چنان بر آن نگریستم که آن چه را که تا روز رستاخیز روی خواهد داد دیدم؛ همان گونه که بر کف دست خویش می نگرم [و از آن آگاهم].

[2] باب دوم: آگاهی امیر مؤمنان علی (علیه السلام) از حادثه ها و فتنه هایی که تا روز رستاخیز روی خواهد داد.

زرّ بن حبیش روایت نموده که علی (علیه السلام) فرمود: [هر آن چه خواهید] از من بپرسید؛ به خدا سوگند از گروهی که قیام می کنند و صد نفر را می کشند و یا صد نفر را هدایت می کنند نمی پرسید جز آن که شما را از پیشوا و فرمانده و رَجَزخوان آنان که تا روز رستاخیز پدید خواهند آمد آگاه می سازم.

[3] باب سوم: فتنه های پنجگانه

از علی (علیه السلام) روایت شده است که مردم در پنج فتنه بِسان چهار پایان خواهند شد.

[4] باب چهارم: فتنه ای که خرد مردمان [از فهمیدن آن] باز می ماند

حذيفة بن یمان می گوید: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) می فرمود: فتنه ای روی خواهد داد و در پی اش گروهی گرد هم می آیند، پس آن گاه فتنه ای دیگر رخ می نماید و در پی اش گروهی گردهم می آیند، سپس فتنه ای به پا می شود که خِرَد مردمان [از فهمیدن آن] باز می ماند.

[5] باب پنجم: پیامبر (صلی الله علیه و آله) و مردم را از هفت فتنه پرهیز داد

عبدالله بن مسعود گوید: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) برای ما فرمود: شما را از هفت فتنه ای که پس از من به پا خواهد شد بر حذر می دارم: فتنه ای که در مدینه روی می دهد، فتنه ای که در مکّه پدید می آید، فتنه ای که از یمن رخ می نماید، فتنه ای که از شام نمایان می شود که فتنه سفیانی است [بقیّه فتنه ها ذکر نشده است]. ابن مسعود گوید: دسته ای از شما امّت پیامبر، آغاز فتنه را خواهند دید و گروهی دیگر پایان فتنه را خواهند دید. ولید بن عبّاس گوید: فتنه مدینه از سوی طلحه و زبیر به پا شود و فتنه یمن به دست نَجده [که یکی از خوارج بود] پدید آید و فتنه شام از سوی بنی امیّه پدیدار گردد و فتنه شرق از سوی آنان روی دهد. [ولید بن عبّاس گوید:] شاید مراد از آنا، بنی عباس باشد؛ زیرا سلطنت آنان از سوی شرق پدید آمد.

[6] باب ششم: چهار فتنه ای که چهارمین آن ها سهمگین تر و سخت تر است

ابو هریره گوید: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) می فرمود: پس از من چهار فتنه بر شما پدیدار گردد که در فتنه نخست ریختن خون ها حلال و روا گردد، در فتنۀ دوم ریختن خون ها و [غارت] اموال دیگران روا گردد. در فتنه سوم [ریختن] خون ها و [غارت] اموال و [تجاوز به] ناموس دیگران روا گردد و فتنه چهارم فتنه ای سهمگین و تاریک است که بِسان کشتی در دریا پیش می رود و هیچ کس از شرَ آن در امان نیست. از شام آغاز می شود و عراق را فراچنگ خویش می آورد و جزیره (جزيرة العرب) را با دست و پای [و قدرت] خویش در هم می کوبد. در آن فتنه مردم بِسان پوستی دبّاغی شده، گرفتار بلا و سختی می گردند و هیچ کس نمی تواند به فتنه انگیزان بگوید: بس است! از هر جایی که آن فتنه را باز دارند از جای دیگر سر برون می آورد.

[7] باب هفتم: چهار فتنه ای که چهارمین آن ها بزرگ خواهد بود

ابن منذر گوید: شنیده ایم که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرموده است: در امّت من چهار فتنه پدیدار می گردد: در فتنه نخست بر مردم بلایی می رسد که انسان با ایمان می گوید: این بلا مرا هلاک خواهد ساخت و پس آن گاه آن فتنه آشکار می گردد. در فتنه دوم نیز انسان با ایمان می گوید: این فتنه هلاک خواهد ساخت و در فتنه سوم مردم می گویند: فتنه به پایان خواهد رسید ولی فتنه پیوسته خواهد بود. و فتنه چهارم آن هنگام در خواهد رسید که مردم امام و پیشوایی ندارند و گاهی با این شخص و گاهی با شخص دیگری همراه می شوند

[8] باب هشتم: فتنه های چهارگانه

این رزین گوید: از علی (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: فتنه ها چهارند: فتنه نیزه و عصا، فتنه کذا (و در این هنگام) معدن طلا را ذکر کرد؛ تا این که مردی از خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) به پاخیزد و آن فتنه ها را به دست خویش به صلاح آرَد.

[9] باب نهم: فتنه هایی که بابه پاخاستن مردی از خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) به صلاح آید

ابوسعید خُدری از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) و روایت نموده که آن حضرت فرمود: پس از من فتنه هایی پدیدار می گردد که از آن جمله، فتنه بزرگان است که در آن ستیز و گریزی خواهد بود. پس آن گاه فتنه هایی رخ می نماید که از فتنه های پیشین سخت تر است. از آن فتنه ای پدید می آید که هر چه مردم گویند که این فتنه به پایان می رسد چنین نخواهد شد و پیوسته خواهد ماند تا این که در همه خانه ها رخنه کند و همه مسلمانان را زیان رساند تا آن گاه که مردی از خاندان من به پاخیزد [و فتنه را از میان برد].

[10] باب دهم: فتنه سومی که امیدی نیست خردمندی بر جای ماند

حذيفة بن یمان گوید: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: فتنه ای به پا می شود که خِرَد مردمان در آن باز می ماند و امیدی نیست که خِردمندی برجای ماند. و فرمود: این فتنه، فتنه سوم است.

[11] باب یازدهم: آشفتگی مردم

یونس روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: میان مردم فتنه ای پدید می آید که مرد، همسایه و برادر و پسر عموی خویش را می کُشد. از

آن حضرت پرسیدند: خِردهای آن مردم، با آنان خواهد بود؟ فرمود: از بسیاری از مردم آن روزگار، خرد باز گرفته می شود و انسان های کم خِرد جای خردمندان را می گیرند و می پندارند که جایگاه و شخصیتی دارند.

[12] باب دوازدهم: فتنه پنجمی که مردم بسان چهار پایان می شوند.

عاصم بن حمزه از حضرت علی (علیه السلام) روایت نمود. که فرمود: در پنجمین فتنه ای که سهمگین و تاریک خواهد بود مردم بسان چهار پایان خواهند بود.

[13] باب سیزدهم: فتنه هایی در می رسد که انسان کنار گورها می آید و خویشتن را بِسان چهار پایان به گورها می مالد و می گوید که ای کاش در کور بودم.

نعیم بن حماد گوید که پیامبر خدا (صلی الله علیه السلام) می فرمود: روزگاری فرا می رسد که انسان آرزوی مرگ می کند و در کنار گورها می آید و خویشتن را بِسان چهار پایان به گورها می مالد و می گوید: ای کاش در گور بودم! و در برخی روایات آمده است که انسان نَجوی کنان می گوید: ای کاش در گور بودم!

[14] باب چهاردهم: احتجاج امام حسن (علیه السلام) در برابر فتنه گری معاویه در ماجرای صلح آن حضرت

سفیان گوید: پس از آن که امام حسن (علیه السلام) از کوفه به مدینه بازگشت به آن حضرت گفتم: ای خوارکننده مؤمنان! [چرا با معاویه صلح کردی؟] آن حضرت به پاسخ گویی پرداخت و از جمله احتجاج های آن حضرت این بود که از پدرم علی (علیه السلام) شنیدم که پیامبر (صلی الله علیه و آله) می فرمود: روز و شبی چند نمی گذرد که این امّت برگِرد مردی فراهم می آیند که گشاده مقعد و گشاده گلو است. هر چه می خورد سیر نمی شود. این شخص معاویه

است [امام حسن (علیه السلام) در ادامه فرمود:] پس دریافتم که بی گمان خواست خدا روی خواهد داد و از این روی، ترسیدم میان [ستیزیدن] من و او خون هایی [به ناحق] فرو ریزد و به خدا سوگند که خوش ندارم در حالی خدا را دیدار کنم که خون مسلمانی به ناحق ریخته شده باشد.

ابونعیم این روایت را با سه سلسله سند بازگو نموده است. اگر کسی اشکال کند که حضرت علی (علیه السلام) نیز همانند امام حسن (علیه السلام) می دانست که سرانجام، مردم بر گرد معاویه فراهم خواهند آمد، پس چرا آن حضرت با معاویه به نبرد پرداخت و در جنگ میان آن دو، خون های فراوانی ریخته شد؟ بر این اشکال چند پاسخ می توان داد: علی (علیه السلام) [از سوی خدا و پیامبر خدا] فرمان یافته بود که با سه دسته به جنگ بپردازند که آنان ناکثین که طلحه و زبیر و عایشه بودند و قاسطین که معاویه [و سپاهش] بودند و مارقین که خوارج نهروان بودند؛ که علی (علیه السلام) در خصوص آن سه گروه فرمان الهی را به انجام رساند.

پاسخ دیگر آن است که چون علی (علیه السلام) مردم را آگاه نمود که فرمانروایی به معاویه و بنی امیه می رسد از آن حضرت پرسیدند: پس چرا با این که از سرانجام کار آگاهی با معاویه می ستیزی؟ فرمود: عذری دارم که نزد خدای عزّتمند پذیرفته شده است... ادامه این حدیث در آینده خواهد آمد.

پاسخ سوم آن است که حضرت علی (علیه السلام) می دانست که اگر با معاویه به ستیز نپردازد درستیِ اعمالی که از معاویه و بنی امیه سر می زد مبهم و مشتبه و بسیاری از مردم می پنداشتند که علی (علیه السلام) به حکمرانی معاویه

خشنود است.

پاسخ دیگر آن که امام حسن (علیه السلام) [از سوی خدا و پیامبرش] به صلح با معاویه فرمان یافته بود و در این باره روایاتی از طریق آن ها (شاید مراد از آن ها اهل تسنّن باشد) آمده است؛ از آن جمله در کتاب نعیم بن حماد که اهل سنّت پذیرفته اند روایتی از هشیم بن یونس آمده است که هشیم از امام حسن (علیه السلام) روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) می فرمود: فرزندم حسن [علیه السلام] بزرگوار است و خداوند به دست او کار دو دسته بزرگ از مسلمانان را به صَلاح می آورد. روایت دیگری که وارد شده است صلح امام حسن (علیه السلام) با معاویه را فرمانی از سوی خدای شکوهمند قلمداد نموده است اَنسان که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: [کار بندگان را] خداوند به صلاح می آورد؛ پس اگر اصلاح کارها به دست خداست پس [صلح با معاویه] از سوی حسن (علیه السلام) انجام نگرفته است.

[15] باب پانزدهم: امام حسن و امامان دیگر (علیهم السلام) از آن روی خواهان به دست آوردن خلافت بودند که خدا فرموده بود و خدا آنان را به خلافت برگزیده بود ولی معاویه و زیاد ستمکارانه می خواستند خلافت را فراچنگ خویش آرند.

ابن عبّاس گوید: آن هنگام که علی (علیه السلام) به شهادت رسید و مردم با حسن (علیه السلام) دست بیعت فشردند زیاد به من گفت: آیا می خواهی که خلافت حسن (علیه السلام) استوار و در از ناک گردد؟ گفتم: آری. گفت: پس سه تن از یاران او را بکش. گفتم: مگر آن سه تن نماز صبح نمی گزارند؟ گفت: آری. گفتم: نه. به خدا سوگند که این کار راهی ندارد [و نمی توان آنان را کُشت].

[16] باب شانزدهم: شماری از یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در روز رستاخیز در کنار حوض کوثر بازداشت نموده و می برند و نداگری می گوید: ای پیامبر! تو نمی دانی که اینان پس از تو چه کردند.

ابو هریره گوید: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: آن هنگام که در کنار حوض کوثر خواهم بود مردانی به پامی خیزند که مرا می شناسند و من آنان را می شناسم. پس آنان را بازداشت نموده و می برند. من به خدا عرضه می دارم: پروردگارا یارانم [را به کجا می برند]؟! نداگری پاسخ می گوید: تو نمی دانی که اینان پس از تو چه کردند.

[17] باب هفدهم: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) عایشه را از مخالفت در حادثه ای برحذر داشت

ابن ابی حازم روایت کرده که عایشه گفت: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به همسران خویش می فرمود: «کدام یک از شما هستید که سگ های حوُئب به او حمله خواهد کرد؟»

آن هنگام که عایشه [برای جنگ جَمّل راهی شد و] گذرش به زمین حوُئب افتاد سگ ها پارس کردند. عایشه پرسید که این جا کجاست؟ گفتند: این جا حوئب است. گفت: به راستی که باید بازگردم. گفتند: ای امّ المؤمنین! به راستی که تو میان مردم به اصلاح می پردازی و کار آنان را به صلاح می آری.

معمر بن طاوس از پدرش روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به همسران خویش فرمود: سگان آب آن جا بر کدام یک از شما پارس خواهند کرد؟ ای حمیراء ای عایشه! بر حذر باش [که مبادا سگان آن جا بر روی تو پارس کنند.]

[18] باب هجدهم: ظهور حضرت مهدی (علیه السلام).

قیس بن جابر صیدانی روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به فرمود: پس از من خلیفه هایی خواهند آمد و پس از آنان امیرانی و پس از آنان ملوکانی خواهند آمد و پس آن گاه گردن فرازانی سرکش خواهند آمد و پس آن گاه مردی از خاندان من زمین را از عدل و داد لبریز خواهد ساخت و پس از او، قحطانی خواهد آمد و سوگند به آن کس که مرا به حقّ به پیامبری برانگیخت جز او کسی نخواهد بود.

[19] باب نوزدهم: پس از حمار بنی امیّه خلیفه ای نخواهد بود تا آن گاه که مهدی (علیه السلام) ظهور کند

صباح گوید: پس از خلافت حمار بنی امیّه خلافتی نخواهد بود تا آن گاه که مهدی (علیه السلام) ظهور کند.

[20] باب بیستم: دشمنان آسمان

ارطاة گوید که امیرالغضب گفته است: از این زن و مرد گردن فراز تر نیست. ولی آن ها ندایی را می شنوند که آن ندا نه از سوی انسان است و نه از جن. به نام فلانی دست بیعت فشردند که از این زن و مرد گردن فرازتر نیست. ولی او خلیفۀ یمانی است. ولید گوید کعب می داند که یمانی قرشی است و او امیر الغضب است و آن کس که پیرو آن ها شود از بیت المقدس است.

[21] باب بيست و يكم: علی (علیه السلام) فرجام کارش را با معاویه بازگو نمود

سالم حبشانی گوید: در کوفه از علی (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: به راستی که من حق گرایانه و حقیقت جویانه می جنگم ولی سر انجام،

خلافت از آنِ آنان (معاویه و پیروانش) خواهد شد. با خود گفتم: حال که علی (علیه السلام) می گوید که خلافت از آنِ ما اهل بیت نخواهد بود پس این جا جای ماندن نیست. پس از علی (علیه السلام) اجازه خواستیم که به مصر برویم و آن حضرت به هر که از ما خواست اجازه داد و به هر مردی از ما هزار در هم عطا فرمود و طائفه ای از ما را همراهش ساخت.

[22] باب بيست و دوم: علی (علیه السلام) فرمود که سرانجام. خلافت به دست معاویه خواهد افتاد

ابو صادق روایت نموده که علی (علیه السلام) فرمود: زودا که معاویه بر شما چیره شود. از آن حضرت پرسیدند: پس چرا با او می ستیزی؟ فرمود: مردم ناگزیرند که امیری داشته باشند، چه نیکوکار و چه بدکار.

[23] باب بیست و سوم: نام خلیفه های بنی امیه با حرف میم آغاز می شود و با حرف میم پایان می یابد.

کعب گوید: حکمرانی بنی امیّه شصت سال و اندی خواهد بود. خلافت آنان از میان نمی رود تا این که خود بنی امیّه حکمرانی شان را از ریشه می کنند و پس آن گاه که خواهند [ریشه های سست] حکومت شان را استوار سازند نمی توانند و هر قسمت از حکومت را استوار می سازند از قسمتی دیگر فرو می ریزد. نام حکمرانان بنی امیه با حرف میم آغاز می شود (معاویه) و با حرف میم پایان می یابد (مروان). بنی امیه از میان نمی روند تا آن گاه که [آخرین] خلیفه آنان کشته شود و دو شترش نیز کشته شود و شتر سرخ گون مروان کشته شود. پس از این حادثه فرمانروایی آنان پایان می یابد و تاج فرمانروایی به دست مروان بر باد می رود.

[24] فصلی درباره عبدالله بن سلام و كعب الاحبار

آگاه باش که من با هر یک از عالمان شیعه اهل بیت به گفت و گو پرداختم دریافتم که آنان بر این باورند که عبدالله بن سلام و کعب الاحبار از مخالفان خاندان پیامبرند و چه بسا بر اساس این باور روایاتی را که عبدالله بن سلام و كعب الاخبار بازگو نموده اند نمی پذیرند. از این روی، بخشی از کند و کاو خویش را درباره شخصیت این دو نفر بازگو می نمایم: عبد الله بن سلام و کعب الاحبار از یاران خاص حضرت علی (علیه السلام) بوده اند و شاید آن چه را که این دو نفر، درباره فتنه ها گفته اند و سندش را فاش ننموده اند از حضرت علی (علیه السلام) باشد که از باب تقیّه نام آن حضرت را نبرده اند. از دلایل شیعه بودن این دو، این است که در کتاب «ابناء النحاة» كه یوسف شیبابی آن را نگاشته است و در آن کتاب گفته است که نخستین کسی که علم نحو و شرح آن را بنیان نهاد علی (علیه السلام) بود. در بخشی از این کتاب آمده است: چون علی (علیه السلام) پس از عثمان به خلافت رسید و آهنگ آن کرد که به عراق رود عبدالله بن سلام به آن حضرت عرض نمود: کنار منبر پیامبر خدا (مدینه) بمان و به سوی عراق نرو که اگر گام در آن جا نهی باز نخواهی گشت. شماری از یاران علی (علیه السلام) به عبدالله بن سلام هجوم بردند و علی (علیه السلام) فرمود: او را وارهید که او از ما اهل بیت است. ولی علی (علیه السلام) گام در راه عراق نهاد و فرجام کارش همان گونه شد که شد. پس از آن که علی (علیه السلام) به شهادت رسید عبدالله بن سلام گفت، این رأس اربعین است و زودا که صلح شود. هیچ امّتی پیامبر خود را نکشد جز آن که خداوند هفتاد هزار تن از آنان را

می کشد و هیچ امّتی جانشین پیامبرشان را نمی کشد جز آن که خداوند سی و پنج هزار تن از آنان را می کشد.

نگارنده گوید: از سخن عبدالله بن سلام بر می آید که او بر این باور است که جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله) علی (علیه السلام) است؛ زیرا او این سخن را به هنگام کشته شدن علی (علیه السلام) گفت و هنگام از دنیا رفتن ابوبکر و کشته شدن عمر و عثمان، چنین سخنی نگفت.

و امّا کعب الاحبار نیز از یاران خاص علی (علیه السلام) بود؛ زیرا من در کتاب «مناقب الامام الهاشمى ابى الحسن علی بن ابی طالب صلوات الله عليه» روایتی از محمد بن عبدالواحد لغوی یافتم که در آن روایت کعب الاخبار چنین گفته بود: روزی در نزد علی (علیه السلام) بودم که شخصی به دیدار عمر آمد و پس از آن، من دین اسلام را پذیرفتم. [و ماجرا چنین بود که] علی (علیه السلام) به من فرمود به دین اسلام در آی تا در امان باشی. پس من به دین اسلام در آمدم که ناگاه عمر بر روی من تازیانه بلند کرد. علی (علیه السلام) به عمر فرمود: از او چه می خواهی؟ مگر به دین اسلام در نیامده است؟ عمر گفت: سرور من! تو همراه او بودی [که از مجازاتش گذشتم]. علی (علیه السلام) فرمود: مگر گناه او چه بود که بر رویش تازیانه بلند کردی؟ عمر گفت: کعب، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) را دیدار نموده است [و با این حال، به دین اسلام در نیامده است]. اگر حضرت موسی (علیه السلام) در روزگار حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله) بود کعب نمی توانست از دین پیامبر خدا سرباز زند و می بایست که در

برابر کافران دین، پیامبر را یاری رساند. [ولی با این وجود، کعب الاحبار ایمان نیاورده است] و هر که یگانگی خدا را دروغ انگارد و پس

از حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله) جانشین آن حضرت [ابوبکر] را نیز ببیند [ولی باز هم ایمان نیاورد] و اینک به دست من ایمان آوَرَد [سزاوار کیفر است]. على (علیه السلام) فرمود: درست می گویی، پس آن حضرت به کعب الاحبار نگاهی نمود و فرمود: عُمَرُ تو را از اسلام باز داشت. کعب [در پاسخ سخنان عُمر و در دفاع از خویش] گفت: من منتظر بودم که آن چه در تورات [درباره حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله)] آمده است آشکار گردد و روی دهد تا پس از آن ایمان آورم. عُمر گفت: آیا مطلبی خوانده ای؟ کعب گفت: آری، در تورات خوانده ام که صف هایی از امّت حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله) در جنگ و ستیزند و صف هایی دیگر نماز می گزارند و خدای چیره گر را یاد می کنند. و دیدم که در تورات چنین آمده است: و الا فعميّا (يعنى عينيه) سطراً مكتوباً محمد منه و بعده علواناً و بعده فطم فطم و بعده شبر شبر و بعده شبیراً شبیراً پس آن گاه اسلام آوردم.

[25] باب بیست و چهارم: بسیاری از امّت پیامبر (صلی الله علیه و آله) به دست بنی امیّه کشته می شوند

ابوبکر سعید گوید: آن هنگام که مروان حکم به دنیا آمد او را نزد پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) می آوردند که برای این کودک دعا کنند. پیامبر (صلی الله علیه و آله) از دعا نمودن او سرباز زد و فرمود: هلاکت بسیاری از امّت من به دست این کبود چشم و وارثان او خواهد بود.

[26] باب بیست و پنجم: پیامبر (صلی الله علیه و آله) و بنی اميّه را لعنت نمود

عبیدالله بن عبید کلابی گوید که یکی از بزرگان ما روایت نموده که چون پیامبر (صلی الله علیه و آله) نگاهش به مروان حکم افتاد [که طفلی بیش نبود]

فرمود: خداوند این را و هر آن که در نسل اوست لعنت كند إِلاّ الّذينَ آمَنوا وَ عَمِلو الصّالِحاتِ؛ به جز آنان که ایمان آوردند و کردارهای نیک به جا آوردند [سوره عصر (103)، آیه 3] و آنان که چنین اند، اندک اند. میثاگوید: هیچ نوزادی به دنیا نمی آمد جز آن که او را نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) می آوردند و آن حضرت برای آن نوزاد دعا می فرمود: ولی چون مروان حکم [به دنیا آمد و او] را نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) بردند فرمود: وَزَغ و ملعون بن ملعون.

[27] باب بیست و ششم: پیامبر (صلی الله علیه و آله) به دشمنی های بنی امیّه با اهل بیتش گواهی داد

ابوسعید خدری از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) روایت نموده که آن حضرت فرمود: پس از من خانواده ام [از ستمی که امَت بر آنان روا خواهد داشت] کشته می شوند و به پریشانی و آوارگی گرفتار می گردند. و سخت دشمن ترین قوم با ما، بنی امیّه و بنی مغیره و بنی مخزوم خواهند بود. نُعَیم احادیث بسیاری را از پیامبر (صلی الله علیه و آله) روایت نموده که درباره نکوهش بنی امیّه است که برخی از احادیث به نکوهش همۀ بنی امیّه می پردازد و برخی دیگر دربارۀ نکوهش یکایک بنی امیّه و با نام و نشان آن ها است.

[28] باب بيست و هفتم: فروپاشی فرمانروایی بنی اميّه

ابو سالم حبشانی گوید: از علی (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: امر خلافت تا هنگامی از آنِ آنان (بنی امیّه) خواهد بود که قتیل خود را بکشند و به مبارزه و رویارویی با یک دیگر بپردازند. پس چون چنین کنند خداوند

گروهی را از سوی مشرق (ابو مسلم خراسانی) می فرستد که بنی امیّه را یکایک گردهم آورند و بکشند. به خدا سوگند که آنان یک سال فرمانروایی نمی کنند جز آن که ما دو سال خلافت خواهیم کرد و آن ها دو سال فرمانروایی نمی کنند جز آن که ما چهار سال خلافت می کنیم.

عبیده گوید: از علی (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: بنی امیّه پیوسته در پیِ زوزه خلافت، به دنبالش می رود تا آن هنگام که اختلافی میانشان نباشد. پس چون میانشان اختلاف افتد خلافت از میانشان رخت بر می بندد و تا روز رستاخیز به سویشان باز نمی گردد.

هند دختر مهلب از ابن عباس روایت نموده که گفت: تا آن هنگام که اختلافی میان بنی امیّه نباشد خلافت در چنگ آنان خواهد بود. پس چون به میانشان اختلاف افتد خلافت تا روز رستاخیز از میانشان رخت بر می بندد.

[29] باب بیست و هشتم: قیام بنی عبّاس

زهری گوید: شنیده بودم که پرچم های سیاهی از سوی خراسان برافراشته خواهد شد و چون آن پرچم ها از گردنه خراسان سرازیر شد خبر مرگ اسلام به همراه آن پرچم ها خواهد آمد و آن پرچم ها را باز نمی گردانند جز پرچم عجمی های مغرب. سعید بن مسیّب گوید: هنگامی که مسلمانان، خراسان را تسخیر کردند عمر بن خطّاب گریست، عبدالرحمن بن عوف نزد عمر آمد و گفت: ای امیرمؤمنان! با این که چنین فتح و پیروزی ای به دست آورده ایم می گریی؟ عمر گفت: چرا نگریم و حال این که دوست داشتم میان ما و آنان دریایی از آتش

بود. از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که می فرمود: چون پرچم های بنی عباس از گردنه های خراسان پیش آید خبر مرگ اسلام را می آورند. پس کسانی که زیر پرچم آنان گِرد آیند شفاعتم در روز رستاخیز به آنان نمی رسد.

[30] باب بیست و نهم: تعداد خلیفه های پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله)

ابن مسعود از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به روایت نموده که فرمود: تعداد خلیفه های پس از من. بِسان تعداد نقیبان پس از موسی (علیه السلام) است. جابر بن سمره از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) روایت نموده که فرمود: خلافت [پس از من] از آنِ دوازده نفر خواهد بود و همگیِ آنان از قریش خواهند بود.

ابوطفیل گوید: عبدالله بن عمر دست مرا گرفت و گفت: عامر وائله مرا آگاه نموده که دوازده خلیفه از نسل کعب بن لوی خواهد بود. پس آن گاه به من روی کرد و گفت: هرگز کار مردم به صلاح نمی آید تا آن هنگام که رستاخیز برپا شود.

ابن عوف گوید: من و چند تن از فرزندان کعب بن لوی که در زمرهٔ قریش به شمار می آیند نزد عبدالله بن عمر بودیم. پس عبدالله بن عمر گفت: ای فرزندان کعب! زودا که دوازده خلیفه از شما پدید آیند. گروهی نزد ابن عبّاس درباره امیران دوازده گانه پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله) سخن می گفتند. ابن عبّاس گفت: به خدا سوگند پس از ما سفاح و منصور و مهدی از نسل ما پدید خواهند آمد و آن را به عیسی بن مریم باز می گردانند.

سرح یرموکی گوید: من در تورات یافتم که دوازده نبیّ برای این

امّت خواهد و چون روزگار آن دوازده تن به سرآمد سرکشی و ستم کنند و ترس و زیان در میانشان پدید آید.

ابن عبّاس گوید: بزرگان ما از کعب پرسیدند که فرمانروایان این امّت چه تعداد خواهد بود؟ گفت: در تورات دیده ام که دوازده تن نبی خواهد بود.

[31] باب سی ام: نکوهش پرچم های سیاه

ابو هریره گوید: من در خانه ابن عبّاس بودم که گفت: درها را ببندید. پس از آن پرسید: آیا جز ما، بیگانه ای در میان ما هست؟ گفتند: نه؛ در حالی که من در گوشه ای از جمعیت نشسته بودم. آن گاه ابن عبّاس گفت: آن هنگام که دیدید پرچم های سیاه از سوی مشرق، پدیدار شد فارس را بزرگ دارید؛ زیرا که دولت ما در میان آنان است. ابوهریره گوید: به ابن عبّاس گفتم: آیا تو را از آن چه از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم آگاه سازم؟ گفت: تو نیز این جا بودی؟ گفتم: آری. ابن عباس گفت: سخن پیامبر را بازگو. گفتم که شنیدم پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: چون پرچم های سیاه را برافراشتند [و قیام کردند] آغاز آنان فتنه و میانه شان گمراهی و پایانشان کفر است.

[32] باب سی و یکم: نکوهش بنی عبّاس

مکحول از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به روایت نموده که آن حضرت فرمود: مرا چه به بنی عبّاس! با آنان چه کرده ام که در پیِ مردمان امّتم می گردند و بر آنان جامه های سیاه می پوشانند؟ خدا جامۀ آتشین بر تن بنی عبّاس بپوشاند!

[33] باب سی و دوم: نکوهش بنی عبّاس

راشد بن داود از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) روایت نموده که فرمود: مرا چه به بنی عبّاس! با آنان چه کرده ام که در پی مردمان امّتم می گردند و خونشان را می ریزند و جامه سیاه بر تن آنان می پوشانند؟ خدا جامه آتشین بر تن بنی عبّاس بپوشاند!

[34] باب سی و سوم: نکوهش بنی اميّه و بنى عبّاس

محمد بن علی روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: وای بر دو فرقه از امّت من؛ پیروان بنی امیّه و پیروان بنی عبّاس که دو پرچم گمراهی را بر دست خواهند داشت.

[35] باب سی و چهارم: بازداشتن از یاری بنی عبّاس

عبدالله بن اشعث گوید: از بنی عبّاس دو پرچم برپا می شود که آغاز نخستین پرچم نصرت و یاری و پایانش و بال است؛ به یاری آن پرچم نشتابید که خدا نیز یاری اش نخواهد نمود. و آغاز پرچم دوم و بال است و پایانش کفر است؛ آن را نیز یاری نکنید که خدا نیز یاری اش نخواهد نمود.

[36] باب سی و پنجم: ماجرای گروهی گمراه

ابومروان روایت نموده که امیرمؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: هنگامی که پرچم های سیاهی را دیدید از جای خویش حرکت نکنید و به تکاپو نیفتید (و مهیّای جنگ نشوید) که گروهی اندک و کوچک پدیدار می گردد که به آنان توجّهی نمی شود؛ دل های آنان بسان آهن، سخت است و آنان یاران درد و بلا هستند، به پیمان خویش پایبند نباشند و

هر چند آنان مردم را به سوی حقّ، فراخوانند ولی اهل حق نیستند. نام هایشان، کُنیه هایی مبهم است و تباری ناشناخته دارند. موی هایشان بسان زنان سست است. [آنان هم چنان خواهند بود] تا این که در میانشان اختلاف درافتد و پس آن گاه خداوند حق را به هر که خواهد، می دهد.

[37] باب سی و ششم: هنگامه رستاخیز

حَفصه همسر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) روایت نموده که آن حضرت فرمود: هنگامی که شنیدید مردمانی از سوی مشرق می آیند و رأی نیکویی دارند و مردم از هیبت و شمایل آنان، به شگفت آمده اند، رستاخیز فرا رسیده است.

[38] باب سی و هفتم: آمدن «جالب الوحش»

احمد بن عیسی گوید: پس از نابودی بنی امیّه «جالب الوحش» می آید و خداوند مردم زمین را از چهار گوشه آن، به سوی او می کشاند که این امّت را به وسیلۀ او عذاب کند و کیفر دهد.

[39] باب سی و هشتم: فتنه ای که در دین رخنه می کند

حذيفة بن یمان گوید: مردی از سوی شرق به پا می خیزد و مردم را به سوی آل محمّد (صلی الله علیه و آله) فرامی خواند، در حالی که او دورترینِ مردم به آل محمّد (صلى الله عليه و سلم) است. او نشانه های سیاهی را برپا می دارد که آغازش نصرت و یاری و پایانش کفر است. پست ترین مردمان عرب و بردگانی که از هر سوی دنیا، در آن جا گرد آمده اند از او پیروی می کنند. رخسارشان سیاه و دین شان شرک است. بسیاری از آنان «خدع» خواهند برد. عرض کردم: «خدع» چیست؟ فرمود: یعنی ختنه نشده.

آن گاه حذیفه به ابن عمر گفت: تو، زمان آن مرد را درک نخواهی کرد. عبدالله بن عمر گفت: ولی خبر می دهم که پس از من، فتنه ای به پا خواهد شد و سال خطرناکی فراخواهد آمد که عرب و مردمان صالح و یاران کفر و فقیهان در آن هلاک خواهند شد و این حادثه. به زودی پدیدار می گردد.

[40] باب سه و نهم: نابودی بنی عباس در سرزمین که حکومتشان را از آن جا آغاز کردند

ابن سیرین گوید: پرچمی از سوی خراسان بر پا می گردد که [پیروانش] پیوسته پیروز و چیره اند تا این که نابودی آنان، از همان سرزمینی پدید می آید که حکومتشان را از آن جا آغازیده بودند. و از امیر مؤمنان علی (علیه السلام) روایت نموده اند که فرمود: نابودی بنی عباس از همان سرزمینی پدیدار خواهد شد که از آن جا حکومتشان را آغاز نمودند.

[41] باب چهلم: از میان رفتن حکومت بنی عبّاس

کعب گوید: زمانی مردی از بنی عباس خلافت خواهد کرد که او را عبدالله می گویند و او آخرین نفر بنی عبّاس است. بنی عبّاس به حرف «عین» آغاز شدند و به حرف «عین» پایان یافتند. (حرف نخست نام اوّلین خلیفه بنی عباس و آخرینِ آنان، حرف عین است) او کلید بلا و شمشیر فنا خواهد بود.

[42] باب چهل و یکم: فتنه عمیاء که زمین را بسان گاو، لگدمال می کند

کعب گوید: [یکی از فتنه ها] فتنهٔ عمياء است و پیروان آن فتنه پابرهنه و عریان خواهند بود. هیچ دینی را از سوی خدا نمی پذیرند و

زمین را با پا می کوبند و پایمال می کنند انسان که گاو، خرمن می کوبد: اگر آنان را دیدید به خدا پناه برید.

[43] باب چهل و دوم: پناه بردن پیامبر (صلی الله علیه و آله) از فتنه شرق و غرب

عصمة بن قيس روايت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: از فتنه شرق به خدا پناه می برم و پس از آن، از فتنه غرب به خدا پناه می برم.

[44] باب چهل و سوم: ستایش زنان قوم بربر

نعیم روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) می فرمود: زنان قوم بربر از مردانشان بهترند؛ زیرا پیامبری در میان این قوم برانگیخته شد و مردان آن قوم، آن پیامبر را کشتند ولی زنان، خاک سپاری او را بر عهده گرفتند [و به او احترام گذاشتند].

[45] باب چهل و چهارم: گریختن از پرچم های زرد

حسان گوید: گفته اند که چون پرچم های زرد رنگ، به مصر رسیدند تلاش کن که بگریزی و هنگامی که به میانهٔ شهر شام رسیدند اگر بتوانی نردبانی به دست آور و به آسمان برو و یا در زمین فرو برو. [مقصود آن است که آن فتنه، فتنه ای سخت خواهد بود].

[46] باب چهل و پنجم: سخت ترین بلاها و فتنه های شرق

ابوزاهر روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: برخی از کافران ذمَی [که به خاطر زندگی در سرزمین اسلامی به مسلمانان جزیه می دهند] به هنگام آن بلاها، از مشرقیان بر شما سخت ترند؛ زنی از ذمّیان زیرک و دانا با انگشت خویش به شکم زنی مسلمان می زند و می گوید: جزیه بدهید.

[47] باب چهل و ششم: چیره گی عجم بر عرب

امام حسن (علیه السلام) روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: امر به معروف و نهی از منکر کنید و گرنه خداوند عجم را بر شما چیره می گرداند که گردن شما را بزنند و غنیمت و ثروت شما را بخورند و بِسان شیر باشند و از ستیزیدن با شما نگریزند [و استوار بمانند].

[48] باب چهل و هفتم: برحذر بودن از پرچم های سیاه و زردی که در شام رویاروی هم قرار می گیرند

عمر گوید: هنگامی که عُمر در کنار درِ کعبه بود نزد او رفتم و شنیدم که می گفت: هنگامی که پرچم هایی زرد از سوی شرق آیند و پرچم های سیاه از سوی غرب آیند و در میانه شهر شام رویاروی هم قرار گیرند آن هنگام، بلا به پا شود.

[49] باب چهل و هشتم: فتنه شرق و غرب

طاوس روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: هنگامی که فتنه ای از سوی شرق برپا شود و فتنه ای دیگر از سوی غرب پدیدار گردد و این دو فتنه در گودی زمین رویاروی هم قرار گیرند در چنین روز [پر فتنه ای] درون زمین بهتر از روی زمین است.

[50] باب چهل و نهم: تا هنگام ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) مردم پیوسته در فتنه خواهند بود

ابو قتیل گوید: تا هنگامی که حکومت بنی عبّاس پابرجاست مردم در خیر و گشایش خواهند بود. ولی چون حکومت بنی عبّاس پایان یابد مردم پیوسته در فتنه و سختی خواهند بود تا این که حضرت مهدی (علیه السلام) به پا خیزد.

[51] باب پنجاهم: شرّ حکومت بنی عبّاس

ابن حنیفه گوید: بنی عبّاس چنان حکومت می کنند که مردم از خیر و نیکی ناامید می شوند، پس آن گاه میان بنی عباس فتنه ای در می افتد [که چنان سخت است] که اگر سوارخ عقربی یافتید به درونش روید؛ زیرا مردم در آن هنگام به شرّ و فتنه ای در از گرفتار می شوند و این فتنه هم چنان خواهد بود تا این که حضرت مهدی (علیه السلام) به پا خیزد.

[52] باب پنجاه و یکم: فتنه و آشوب بنی عبّاس

ابن عبّاس روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: هنگامی که پنجمین نفر از اهل بیت من جان سپارد فتنه و آشوب به پا شود تا این که هفتمین نفر از اهل بیت من جان سپارد و پیوسته فتنه در میان خواهد بود تا این که حضرت مهدی (علیه السلام) به پا خیزد.

[53] باب پنجاه و دوم: حادثه هایی که پس از خلیفۀ هفتم بنی عبّاس، روی می دهد

اصبحی گوید: پنج تن از بنی عبّاس بِسان پادشاهان ستم پیشه حکومت می کنند. وای بر مردم در آن هنگامی که هفتمین تن از آنان بمیرد؛ زیرا پس از او، کسی بر مردم چیره خواهد شد [که در درّندگی] بِسان شیر خواهد بود که با دهان خویش می خورد و با دستش فساد و تباهی به بار می آورد و از خون های بسیاری که می ریزد [و مردمان را می کشد] آسمان ها به خدا شکایت می کنند. او چند صباحی اندک حکومت می کند و پس از [مرگ] او، یکی از برادران نابودگرش به حکومت می رسد و ثروت الهی را میان بندگان به گونه ای یکسان تقسیم نمی کند [و با دست یازیدن به چنین ستمی] نداگری از آسمان ندا

می دهد: زمین، زمین خداست و بندگان، بندگان خدا هستند و ثروت الهی به گونه ای یکسان، از آنِ بندگان خداست. این خلیفه ده سال حکومت خواهد کرد.

[54] باب پنجاه و سوم: ترکان [مغول] و طاعونِ نابودگر

کعب گوید: تُرکان [مغول] وارد جزیره خواهند شد و مَرکب های سواری آنان از آب فرات سیراب می شوند. پس آن گاه خداوند طاعونی را بر آنان چیره می سازد و طاعون آنان را می کشد و کسی از آنان نجات نمی یابد جز یک نفر.

[55] باب پنجاه و چهارم: نابودی ترکان [مغول] با برف و بوران

کعب گوید: تُرکان [مغول] سوار بر کشتی از آمِد وارد دجله و فرات می شوند و از آب دجله و فرات می نوشند و به جزیره می روند و مسلمانان آن جزیره توان رویارویی با تُرکان را نخواهند داشت، در این هنگام خداوند برفی را همراه سرمای شدید و باد و یخ بر تُرکان مسلط می کند تا آنان نابود شوند. پس آن گاه مسلمانان به سوی یاران خویش باز می گردند و می گویند: خدا تُرکان را نابود ساخت و حتّی یکی از آنان نیز زنده نماند و تا آخرین نفر آنان را نابود نمود.

[56] باب پنجاه و پنجم: فرجام کار ترکان [مغول] پس از بستن اسب هایشان در فرات

مکحول روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: تُرکان [مغول] دوبار قیام می کنند: بار نخست از آذربایجان قیام می کنند و بار دوم اسب های خویش را در اطراف فرات می بندند و پس از آن هیچ ترکی

نخواهد بود.

سيد بن طاوس گوید: شاید معنای حدیث این باشد که غیر از آن ترک ها، ترک دیگری وارد فرات نشده و حکومت نخواهد کرد؛ چرا که همان ترکان هستند که خلافت را به دست خواهند آورد.

[57] باب پنجاه و ششم: فرجام کار ترکان [مغول]

يزيد بن جابر روايت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: تركان [مغول] دوبار آشوبگری خواهند کرد: آشوبگری نخست شان آن است که [به هر کجا برسند] نابودش می سازند و خرابی به بار می آورند. دومین آشوبگری شان آن است که شتابان به سوی رود فرات می آیند.

عبدالرحمن روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) می فرمود: ذبح بزرگ خداوند در میان ترکان خواهد بود و پس از آن، تُرکی نخواهد بود. سید بن طاوس گوید: شاید مقصود از ترکان، ترک بنی عبّاس باشد که مسلمان بودند. کسی همسان آنان نبود و ذبح بزرگ خداوند به دست حکومت ستم پیشه آنان قربانی شد.

[58] باب پنجاه و هفتم: ستیز سفیانی با ترکان [مغول]

اَرطاة گوید: سفیانی با ترکان [مغول] می ستیزد و پس از آن، به دست حضرت مهدی (علیه السلام) از میان می رود.

[59] باب پنجاه و هشتم: از میان رفتن حكمراني تركان [مغول]

حذيفة بن یمان گوید: هنگامی که نخستین گروه ترکان [مغول] را در جزیره دیدید با آنان بستیزید تا آنان را شکست دهید و یا [اگر توان نبرد با آنان را ندارید] خداوند شرّ آنان را از شما دور دارد؛ زیرا آنان حرمت

حرم خدا را فرو می شکنند و این بی حرمتی، نشانه آشوبگری مردم غرب و از میان رفتن حکمرانی ترکان است.

[60] باب پنجاه و نهم: فریادی در ماه رمضان

ابن مسعود روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: آن هنگام که در ماه رمضان فریادی وحشت انگیز طنین انداز شد در ماه شوّال صدای دلاوران در نبرد. بلند می شود [و نبردهایی برپا می شود] و در ماه ذی قعده قبیله ها پراکنده می شوند و در ماه ذی حجّه خون ها ریخته می شود. پس آن گاه آن حضرت سه بار فرمود: چه محرّمی؟ دور باد؛ دور باد! مردم در آن هنگام در آشوب و پریشانی کشته خواهند شد.

ابن مسعود گوید: از آن حضرت پرسیدم: آن فریاد وحشت انگیز در چه هنگام بر پا خواهد شد؟ فرمود: آن فریاد در نیمه ماه رمضان که ظهر روز جمعه خواهد بود برپا خواهد شد و این حادثه زمانی روی خواهد داد که شب نخست ماه رمضان، جمعه باشد. این فریاد خفته را بیدار کند و ایستاده را به زانو درآورد. در آن شب جمعه، زنان خود را آراسته و [بی شرمانه] از خانه هاشان بیرون می آیند. پس چون نماز صبح روز جمعه را گزاردید به درون خانه های خویش روید و درهای خانه خود را قفل کنید و پنجره های خانه را ببندید و خود را بپوشانید و گوش های خود را بر بندید. چون طنین آن فریاد را احساس نمودید در پیشگاه خدا سر بر سجده نهید و بگویید: «سُبْحانَ الْقُدّوس ربُّنَا الْقُدُّوسِ»؛ چرا كه هر که این سجده گزاری را انجام دهد نجات یابد و هر که این کار را نکند به هلاکت در افتد.

[61] باب شصتم: زمین لرزه ای در ماه رمضان و پدیدار شدن ستارگان در زمان های مختلف

ولید گوید: چند روز از ماه رمضان سپری شده بود که مردم دمشق، گرفتار زلزله ای شدند و مردمانی بسیار در ماه رمضان سال صد و سی و هفت هجری قمری از میان رفتند. چنین بلایی دیده نشده بود و این همان زلزله ای بود که در روستای «خرستا» روی داد. ستاره دنباله داری را نیز در سال صد و چهل و پنج هجری قمری از سوی دمشق دیدم و در همه روزهای ماه محرّم، آن ستاره را به هنگام سحر می دیدم ولی پس از آن زمان، آن ستاره نهان شد. سپس آن را پس از غروب آفتاب در سرخی خورشید دیدیم و پس آن گاه آن را دو یا سه ماه در میان مشرق و مغرب دیدیم. سپس دو یا سه ماه نهان شد. بار چهارم ستاره ای نا آشکار بود که در نزدیکی ستاره ای به نام جُدَی دیده می شد که در دو ماه جمادی و روزهای رجب با دَوَران فلک برگِرد جُدَی، می گردید که آن ستاره نیز نهان شد. سپس ستاره ای که صاف و روشن نبود از سمت راست قبله شام برآمد که شعله اش از سمت قبله تا آجرهای «ارمینیه» بود. من ویژگی های آن ستاره را برای پیرمردی کهن سال و ناتوان بازگو نمودم و گفت: این ستاره منتظر نیست. ولید گوید: در سال های پایانی عمر ابو جعفر، ستاره ای را دیدم که در مدّت یک ساعت از شب، دو طرفش چنان به هم رسید که بِسان حلقه شد.

[62] باب شصت و یکم: نشانه های پایان یافتن حکومت بنی عبّاس

کعب الاحبار گوید: نشانه پایان یافتن حکومت بنی عبّاس رنگ

سرخی است که در میانه آسمان پدیدار می شود و نشانه دیگرش، ستاره ای است که از سوی مشرق رخ می نماید و بسان ماه شب چهاردهم، درخشان می شود و سپس آن سرخی از میان می رود.

ولید گوید: از کعب به من رسیده است که گفته است: در شرق، خشکسالی پدید می آید و در غرب بلایی به وجود می آید و در فضا، سرخی پدیدار می گردد و مرگی از سوی قبله، فراگیر می شود.

[63] باب شصت و دوم: نشانه ای بِسان شاخ از مشرق نمایان می شود

جابر جُعفی گوید: هنگامی که بنی عبّاس به خراسان برسند ستاره ای از مشرق در نزدیکی «ذوشفا» نمایان می شود و آن ستاره، نخستین ستاره ای بود که در آسمان نمایان شد و [پس از پدید آمدنش] خداوند فرمان داد که قوم حضرت نوح (علیه السلام) [در طوفان] غرق شوند و به هلاکت رسند. و آن هنگام که حضرت ابراهیم (علیه السلام) را در آتش انداختند آن ستاره دیگر بار نمایان شد و هنگامی که خداوند فرعون و یارانش را نابود ساخت آن ستاره دیگر بار پدیدار شد و چون حضرت یحیی (علیه السلام) را کشتند نیز آن ستاره در آسمان رخ نمود. چون آن ستاره را دیدی از شرّ و بدی فتنه ها به خدا پناه برید و هنگامی که خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی روی دهد آن ستاره نمایان می شود و چندی پس از نمایان شدن آن ستاره «ابقع» [مردی زیرک که گرفتار بلا نشود] در مصر ظهور می کند.

[64] باب شصت و سوم: نشانه ای در ماه صفر

ابن مسعود گوید: در ماه صفر نشانه ای پدید خواهد آمد که پیش از آن، نخست، ستاره ای دنباله دار نمایان می شود.

[65] باب شصت و چهارم: نشانه هایی که از ماه رمضان تا ماه محرَم پدیدار می گردد

مكحول روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: هنگامی که دو شب از ماه رمضان سپری شد در آسمان نشانه ای پدید می آید. در ماه شوّال امید نجات یافتن اندک است و در ماه ذی قعده فتنه و نبردهایی روی خواهد داد و در ماه ذی حجّه حج گزاران را غارت می کنند و در ماه محرم و چه محرَمی! [که فتنه هایی سخت روی خواهد داد].

[66] باب شصت و پنجم: نشانه ای آسمانی در ماه رمضان بِسان ستونی نور افشان

عبدالوهّاب بن بحث گوید: این روایت از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به من رسیده است که فرمود: در ماه رمضان یکی از سال ها، در آسمان نشانه ای بِسان ستونی درخشنده نمایان می شود. در ماه شوّال بلا پدید می آید و در ماه ذی قعده نبرد و فتنه روی می دهد و در ماه ذی حجّه، حجّ گزاران را غارت می کنند و در ماه محرَم؛ و چه محرَمی؟! [که بلا بسیار سخت خواهد شد.]

[67] باب شصت و ششم: نشانه ای در ماه رمضان

ابوهریره روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: در ماه رمضان نشانه ای پدیدار می گردد در ماه شوّال، گروهی روی می نمایانند و سپس در ماه ذی قعده جنگ و فتنه روی می دهد و ماه ذی حجّه، حجّ گزاران را غارت می کنند و در ماه محرّم، حرام هایی، [به نا حق] حلال می شود. در ماه صفر ستیزهایی روی خواهد داد. سپس در ماه ربیع الاول و ربيع الثانی، قبیله ها با هم دیگر دشمنی می کنند. شگفتا از حادثه های میانه ماه جمادی و رجب. آن هنگام شتری چابک بهتر از روستایی است که صد هزار نفر در خویش جای دهد.

[68] باب شصت و هفتم: بلند شدن ندای نداگری در آسمان به هنگام ماه رمضان

شَهر بن حَوشَب گوید: از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به من رسیده است که آن حضرت فرمود: در ماه رمضان یکی از سال ها صدایی [در آسمان] می پیچد و در ماه شوال بلا در می رسد و در ماه ذی قعده قبیله ها با یک دیگر می سنیزند و در ماه ذی حجّه حج گزاران را غارت می کنند و در ماه محرّم نداگری از آسمان ندا در می دهد: آگاه باشید که برگزیده آفریدگان خدا، فلان شخص است. به سخنانش گوش فرا دهید و از او فرمان برید.

[69] باب شصت و هشتم: ستونی از آتش از سوی مشرق و فراهم کردن غذای یک سال

خالد بن معدان گوید: به زودی ستونی از آتش از سوی مشرق پدیدار گردد که اهل زمین آن را می بینند. هر که آن ستون آتشین را ببیند باید خوراک یک سال خانواده خویش را فراهم کند.

[70] باب شصت و نهم: نشانه ای در ماه رمضان و فراهم کردن غذای یک سال

كثير بن مرّۀ حضر می گوید: نشانه پیدایش حادثه های روزگار آن است که در ماه رمضان یکی از سال ها، نشانه ای در آسمان پدیدار می گردد و پس آن گاه، اختلاف و ناسازگاری در میان مردم آغاز می شود. اگر در آن زمان بودی هر چه می توانی غذا و خوراک فراهم کن.

[71] باب هفتادم: نشانه ای در روزگار سفیانی دوم

زُهَری گوید: از آن هنگام که سفیانی آشوب کند و سلطنت خویش را آغاز کند در آسمان نشانه ای دیده می شود. کثیر بن مرّه گوید: من هفتاد سال چشم انتظار حادثه ای هستم که در ماه رمضان روی دهد.

[72] باب هفتاد و یکم: ستاره ای که نشان از حادثه ای است

ولید گوید: پیش از قیام حضرت مهدی (علیه السلام)، ستاره دنباله داری از سوی مشرق نمایان می شود که بِسان ماه شب چهارده است و برای زمینیان نور افشانی می کند.

ولید گوید: سرخیِ در آسمانم و ستارگانی که پدیدار شدند نشانه ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) نیستند. نشانه ظهور آن حضرت ستاره ای است که در ماه صفر و ماه ربیع الاول و ربیع الثانی و یا ماه رجب در کرانه های آسمان حرکت می کند و پادشاه آن روزگار به همراه ترکان حرکت می کند و مردمانی با پرچم ها و فولادها از او پیروی می کنند.

[73] باب هفتاد و دوم: پیش از ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) دو بار خورشید گرفتگی در ماه رمضان روی می دهد

شریک گوید: به من گفته اند که پیش از ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) در ماه رمضان خورشید دوبار می گیرد.

[74] باب هفتاد و سوم: نابودی بنی عبّاس

کعب گوید: نابودی بنی عبّاس برای شما مردم همراه با ترس و مصیبت خواهد بود. ما بین بیست تا بیست و پنج ستاره، ستاره درخشانی را که بِسان ماه است پرتاب می کنند و آن ستاره با صدایی بلند و شدیدی از آسمان فرو می افتد و در مشرق قرار می گیرد. آن گاه هم چون ماری به خود می پیچد که همانند حلقه دو سویش به هم می رسد. در آن هنگام در یک شب، دو زمین لرزه روی می دهد و مصیبت سختی از آن زمین لرزه ها، پدیدار می گردد.

[75] باب هفتاد و چهارم: پایان حکومت بنی عبّاس

ابو هریره می گوید: در ماه رمضان یکی از سال ها، صدای شدیدی به گوش می رسد که انسان خفته را بیدار می کند و زنان آراسته را از خانه هایشان بیرون می کند. در ماه شوّال، امید نجات یافتن اندک است. در ماه ذی قعده برخی از قبیله ها به سوی یک دیگر می روند. در ماه ذی حجّه خون ها ریخته می شود و سه بار گفت: محرّم؛ و چه محرّمی؟! آن محرّم، هنگام پایان یافتن حکومت آنان (بنی عبّاس) است.

[76] باب هفتاد و پنجم: در رسيدن بلا هنگام ویرانی شهر شام

عبدالله بن عمر روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مردم پیوسته در امان خواهند بود تا این که سرکوبیده شود. پس چون شهر شام کوبیده شد مردم به هلاکت در می افتند. از کعب پرسیدند: کوبیده شدن سر یعنی چه؟ گفت: یعنی ویرانی شهر شام.

[77] باب هفتاد و ششم: فتنه شام و ندای نداگری از آسمان

سعید بن مسیب گوید: در شهر شام فتنه ای روی دهد که از هر سویی که فتنه را از میان برند از سویی دیگر سر بر آورد و آن فتنه پایانی ندارد و هم چنان خواهد بود تا این که نداگری از آسمان ندا دهد: امیر شما فلان شخص است.

[78] باب هفتاد و هفتم: یمن؛ سرزمین نجات بخش

مهاجر وصالی گوید: هنگامی که فتنه غرب برپا شود به سوی یمن حرکت کنید؛ زیرا هیچ سرزمینی به جز یمن، نجات بخش نخواهد بود.

[79] باب هفتاد و هشتم: کوه ابراهیم خلیل (علیه السلام)

وحيد بن عطا روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) می فرمود: کوه ابراهیم خلیل (علیه السلام) کوهی مقدّس و پاک است. هنگامی که نشانه های عذاب در بنی اسرائیل پدیدار شد خداوند به موسی (علیه السلام) وحی نمود [که به قومش فرمان دهد] که به سبب گناهان خویش به کوه ابراهیم خلیل (علیه السلام) بگریزند.

[80] باب هفتاد و نهم: نجات از فتنه در کنار ساحل دریا

کعب گوید: فتنه ای بِسان شبی تاریک، شما را فراخواهد گرفت و در سراسر شرق و غرب هیچ خانه ای از مسلمانان باقی نمی ماند جز آن که فتنه در آن وارد می شود.

پرسیدند: آیا کسی از آن فتنه رهایی نخواهد یافت؟ گفت: کسی که زیر سایه شاخه هایی بنشیند که در کنار دریا قرار دارد از فتنه نجات می یابد. [کعب در ادامه گفت:] چون سال صد و بیست و دو هجری قمری فرا رسید خانه من در آتش می سوزد. راوی گوید: در همان سالی که کعب گفته بود خانه اش سوخت.

[81] باب هشتادم: نجات مردمان ساحل دریا و حجاز از فتنه

ضمزة بن حبیب گوید: مردم ساحل و حجاز نجات یابنده ترین مردمان از فتنه شمشیر و بلا هستند.

[82] باب هشتاد و یکم: هر که در خواب باشد از آن فتنه رهایی یابد

یکی از کوفیان به نام مُسافر روایت نموده که علی (علیه السلام) فرمود: مؤمنی که در خواب باشد از آن فتنه رهایی می یابد. در روایتی نیز آمده است که پرسیدند: مقصود از «خواب» چیست؟ فرمود: مقصود کسی است که در

آن فتنه خاموشی گزیند و چیزی از او در آن فتنه آشکار نگردد.

[83] باب هشتاد و دوم: فرورفتن گروهی در زمین به کاه ظهور حضرت مهدی (علیه السلام)

جراح گوید: «صخری» به سوی کوفه راهی می شود و سواران خویش را در آن جا می نهد و اسیران را نزدش می آورند و در همان هنگام به او خبر می دهند که حضرت مهدی (علیه السلام) در مکّه ظهور کرده است. پس آن گاه صخری گروهی را از کوفه به سوی مهدی (علیه السلام) می فرستد و آنان در زمین لرزه ای گرفتار شده و در زمین فرو می روند.

[84] باب هشتاد و سوم: آشوب پرچم سیاه و سعيد بن صالح و ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) در هفتاد و دو روز

ابن حنیفه گوید: قیام [گروهی با] پرچمی سیاه از خراسان و آشوبگری سعید بن صالح و قیام حضرت مهدی (علیه السلام) و فرمانبرداری همگان از آن حضرت در هفتاد و دو روز روی خواهد داد.

[85] باب هشتاد و چهارم: آشوبگری سفیانی و ظهور حضرت مهدی (علیه السلام)

ابوقبیل گوید: مردی از بنی هاشم، خلافت را به دست می آورد و جز اندکی از بنی امیّه، دیگر افراد بنی امیّه را می کشد و جز بنی امیّه، کسی را نمی کشد. پس آن گاه مردی از بنی امیّه آشوبگرانه قیام می کند و به ازای هر مردی [که از بنی امیّه کشته شده است] دو مرد را می کشد و چنان به کشتن مردم دست می بازد که کسی جز زنان باقی نمی ماند پس آن گاه حضرت مهدی (علیه السلام) قیام می کند.

[86] باب هشتاد و پنجم: هیاهوی سرزمین شام

تُبَیع گوید: هنگامی که هیاهویی از سوی بیابان شام برپا شود نه

بیابانی خواهد بود و نه سفیانی، لیث گوید: این هیاهو در طبریه برپا می شود و [اهل] خیمه را بیدار می کند و پرو بال هایی را فرو می شکند و فرو می نشاند. این حادثه ها، در شب [برای مردم] طبریه روی خواهد داد.

[87] باب هشتاد و ششم: صدایی نهیب و سخت در روزگار سفیانی دوم

ارضاة گوید: در روزگار سفیانی دوم، صدای بلند و شدیدی برپا می شود که هر گروهی می پندارند که چیزی در نزدیکی آنان بوده و خراب شده است.

[88] باب هشتاد و هفتم: سفیانی در سال سی و هفت و یا سی و نه هجری قمری آشوبگرانه قیام می کند

یزید بن ابی حبیب روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: قيام آشوبگرانه سفیانی پس از سال سی و هفت است. ابن عبّاس گفته است: اگر آشوبگری سفیانی در سال سی و هفت باشد حکمرانی او بیست و هشت ماه خواهد بود و اگر قیام آشوبگرانه سفیانی در سال سی و نه باشد حکمرانی اش نه ماه بر پا خواهد بود.

[89] باب هشتاد و هشتم: شوارد شدن سفیانی به سرزمین مصر

حُذّیفه گوید: هنگامی که سفیانی به سرزمین مصر وارد شد چهار ماه در آن جا می ماند و مصریان را می کشد و در بند می کِشد. در چنین روزگاری کار زنان گریه خواهد شد؛ زنی از بی عفّت شدن شرمگاهش می گرید و زنی در فراق فرزندانش اشک می ریزد و زنی برای خواری و عزت از دست رفته اش می گرید و زنی در آرزوی [رهایی از این روزگار سخت رفتن به درون قبر می گرید.

[90] باب هشتاد و نهم: منفور شدن مصر بسان بصره

کعب گوید: مصر نفرت انگیر می شود آنسان که بصره نفرت انگیز شد.

[91] باب نود: تفسیر آیه عسجق

عُبَيدة بن عُمَير گوید: در محفلی، امیرمؤمنان على (علیه السلام)، عُمر، ابن مسعود، ابن عبّاس و شماری از یاران پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) گردهم آمده بودند. از حذیفه درباره تفسیر «حمعسق» پرسیدند. حُذیفه گفت: «ع» عذاب است و «س» خشکسالی و «ح» جماعتی است و «ق» گروهی در آخر الزّمان است. عمر گفت: آن گروه چه کسانی هستند؟ حذیفه گفت: آنان در زمرۀ بنی عباس اند که در شهری به نام «زوراء» خواهند بود و در آن شهر نبردی سخت در می گیرد و رستاخیز برپا می شود.

ابن عبّاس گفت: سخن تو درباره حرف «ق» درست نیست؛ بلکه «ق» به معنای فرورفتن در زمین است. عُمر به حُذیفه گفت: تو نیکو تفسیر نمودی و ابن عبّاس نیکو معنا نمود. این سخن برای گروهی ناخوشایند شد تا این که عُمر و گروهی از یاران پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) آن سخن را باز پس گرفتند.

ابان بن ولید گوید: از ابن عبّاس شنیدم که می گفت: سفیانی و فلانی، آشوبگرانه به پا می خیزند و چنان به ستیز می پردازند که شکم زنان شکافته می شود و کودکان را در دیگ ها می جوشانند.

کعب گوید: زنان بنی عبّاس را اسیر می کنند و به روستاهای دمشق می برند.

[92] باب نود و یکم: وارد سفیانی به کوفه و کشتن شصت هزار تن از آنان

جراح گوید: سفیانی به کوفه در می آید و کوفیان را سه روز در بند می کِشد و شصت هزار تن از آنان را می کشد و هجده شب در کوفه می ماند و دارایی کوفیان را تقسیم می کند تا این که پرچم های سیاه را [برای بیعت گرفتن از حضرت مهدی (علیه السلام)] به سوی آن حضرت گسیل می دارد.

[93] باب نود و دوم: روانه شدن پرچم هایی سیاه به سوی حضرت مهدی (علیه السلام)

محمّد بن حنیفه گوید: پرچم سیاهی از سوی بنی عباس برافراشته می شود، پس آن گاه پرچم هایی از سوی خراسان برافراشته می شوند که کلاه [سپاهیان] این پرچم، سیاه و جامه هایشان سپید خواهد بود. پیشاپیش آنان، مردی از [بنی] تمیم خواهد بود که شعیب بن صالح و یا صالح بن شعیب نام دارد. او یاران سفیان را شکست می دهد تا این که به بیت المقدس در می آید و حکمرانی آن جا را برای حضرت مهدی (علیه السلام) فراهم می سازد و سیصد نفر از شامیان بر گِرد او حضور می یابند. میان قیام او و فراهم شدن حکمرانی و تقدیم آن به حضرت مهدی (علیه السلام) هفتاد و دو ماه فاصله خواهد شد.

[94] باب نود و سوم: حضرت مهدی (علیه السلام) و یاران خراسانی اش

عبدالله گوید: هنگامی که ما در نزد پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) بودیم جوانی از بنی هاشم آمد. در این هنگام رنگ رخسار پیامبر (صلی الله علیه و آله) دیگرگون شد. عرض کردند: ای پیامبر خدا! چه اتّفاقی افتاده است که ما پیوسته در چهره شما، ناخشنودی می بینیم؟ فرمود: ما اهل بیتی هستیم که خداوند

سرای واپسی را برای ما برگزیده است و دنیارا از آن ما نخواسته است. خاندان من پس از من به بلاگرفتار می آیند و از دیارشان رانده و آواره می شوند. تا این که گروهی که پرچم های سیاهی به دست دارند از سوی مشرق می آیند و دو بار و یا سه بار حق خویش را می خواهند و حقّ آنان را نمی دهند و در نتیجه آنان به ستیز می پردازند و چیره می شوند.

پس آن گاه، حقّ شان را به آنان می دهند ولی آنان نمی پذیرند و حقّ را به مردی از خاندان من می دهند و آن مرد زمین را که از ستم پر شده است از عدل و داد آکنده و لبریز می سازد هر که از شما، در روزگار او بود باید خود را به او رساند هر چند چهار دست و پا و سینه خیز بر روی برف راه پیماید؛ زیرا که آن مرد، مهدی (علیه السلام) است.

[95] باب نود و چهارم: حضرت مهدی (علیه السلام) و یاران خراسانی اش

ثوبان گوید: هنگامی که پرچم های سیاهی را دیدید که از سوی خراسان برافراشته شدند خود را به آنان برسانید هر چند چهار دست و پا و سینه خیز بر روی برف راه پیمایید؛ زیرا حضرت مهدی (علیه السلام) که خلیفۀ خداست در میان آنان است.

[96] باب نود و پنجم: شمایل شعیب بن صالح که سر آغاز قیام حضرت مهدی (علیه السلام) است

حسن گوید: مردی گندم گون که مویی بر صورت ندارد و قامتی میانه دارد و نامش شعیب بن صالح است و غلام بنی تمیم است از شهر ری قیام می کند و چهار هزار نفر که جامه هایشان سپید و پرچم هایشان سیاه است همراهش هستند. او سر آغاز قیام حضرت مهدی (علیه السلام) است و با هر کس [که ستمگر باشد] رویارو شود او را خواهد کشت.

[97] باب نود و ششم: پرچم حضرت مهدی (علیه السلام) به دست شعیب بن صالح است

عمّار بن یاسر گوید: شعیب بن صالح زیر پرچم حضرت مهدی (علیه السلام) خواهد بود.

[98] باب نود و هفتم: جوانی پیروز از بنی هاشم که خالی به کف دست راست دارد

جابر روایت نموده که امام باقر (علیه السلام) فرمود: جوانی از بنی هاشم که خالی بر کف دست راستش دارد با پرچم هایی سیاه از سوی خراسان به پا می خیزد و شعیب بن صالح پیشاپیش آن گروه خواهد بود و او [به همراه سپاهش] با یاران سفیانی به ستیز می پردازد و آنان را شکست می دهد.

[99] باب نود و هشتم: جوانی که پرچم حضرت مهدی (علیه السلام) را به دست دارد

سفیان کلبی گوید: نوجوانی گندم گون با یاران اندکی به پا می خیزد و پرچم حضرت مهدی (علیه السلام) را به دست دارد و [و چنان قدرتی دارد که] اگر با کوه ها به نبرد پردازد آن ها را ویران سازد. [او به همراه یارانش پیش خواهد آمد] تا این که به بیت المقدس وارد می شود.

[100] باب نود و نهم: [یاران] پرچم های سیاه و کوچک که از حضرت مهدی (علیه السلام) فرمان می برند

کعب گوید: هنگامی که مردی، شهر شام را فراچنگ خویش آورد و مرد دیگری مصر را به بند کشیدند و شکست دادند در این هنگام مردی از سوی مشرق با پرچم هایی سیاه و کوچک به پا می خیزد و به سوی حکمران می آید و آن مرد فرمانبردار حضرت مهدی (علیه السلام) خواهد بود.

ابو قبیل گوید: پس آن گاه مرد گندم گونی. حکمران می شود و زمین را از عدل و داد آکنده و لبریز می سازد و سپس به سوی حضرت

مهدی (علیه السلام) می رود و از آن حضرت فرمان می برد و از سوی او، با دشمنان به نبرد می پردازد.

[101] باب صدم: مهدی (علیه السلام) که هم نام پیامبر است خداوند یاری اش کند

حسن گوید: پیامبر (صلی الله علیه و آله) مصیبت خاندانش را بیان می فرمود تا این که سخنش به این جا رسید که خدا مردی را با پرچمی سیاه از سوی مشرق می فرستد. هر که در پی آن پرچم رود و به یاری اش شتابد خداوند او را یاری کند. و هر که به یاری [هواداران] آن پرچم نرود خداوند او را یاری نکند. سپس کسانی که بر گرد آن پرچم جمع شده اند به نزد مردی می روند که هم نام من است و او را سردمدار خویش می سازند و خداوند او را یاری می کند و پیروزش می گرداند.

[102] باب صد و یکم: هواداران پرچم سیاه نخست و پرچم سیاه دوم

عمرو بن مرَۀ جُهنی گوید: پرچم سیاهی از خراسان برافراشته می شود [و پیش می آید] تا این که هواداران این پرچم اسب هایشان را به این درخت زیتون که در زمین خشک ما قرار دارد می بندند.

راوی گوید که گفتیم: ما درخت زیتونی در این جا نمی بینیم. گفت: تا آن هنگام که هواداران آن پرچم به این جا در آیند آن درخت می روید. عبدالرحمن بن وقار گوید: یاران پرچم سیاه دوم که بر ضدّ یاران پرچم سیاه نخست شوریده اند افسار اسب های خویش را به آن درخت زیتون می بندند. هنگامی که یاران پرچم سیاه دوم در آن جا فرود می آیند آشوبگری بر ضدّ آنان می شورد و هواداران پرچم سیاه نخست پنهان می شوند و ناگهان با آنان به نبرد می پردازند و آنان را در هم می شکنند.

[103] باب صد و دوم: پرچم های بنی عبّاس و مردمانی که از مهدی (علیه السلام) فرمان می برند

سعید بن مسَیَب روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: پرچم های سیاه بنی عبّاس از سوی مشرق برافراشته می شود و تا آن هنگام که خدا خواهد آنان خواهند بود. پسر آن گاه پرچم های سیاه کوچکی از سوی مشرق برافراشته می شود و هواداران این پرچم ها، با مردی از فرزندان ابوسفیان و یاران او می ستیزند و پس آن گاه تحت فرمان حضرت مهدی (علیه السلام) قرار می گیرند.

[104] باب صد و سوم: نشته های رسیدن سفیانی به کوفه

ابورزین گوید: هنگامی که سفیانی به کوفه رسد و یاران آل محمّد (صلی الله علیه و آله) را بکشد حضرت مهدی (علیه السلام) قیام می کند و شعیب بن صالح در زیر پرچم آن حضرت خواهد بود.

[105] باب صد و چهارم: پرچم های سیاهی که از خراسان بر افراشته می شود و هوادارانش به یاری مهدی (علیه السلام) می شتابند

جابر روایت نموده که امام باقر (علیه السلام) فرمود: پرچم سیاهی از خراسان برافراشته می شود و [هواداران] آن پرچم ها وارد کوفه می شوند. آن هنگام که حضرت مهدی (علیه السلام) در مکّه قیام کند فرستادگانی از سوی او نزد حضرت مهدی (علیه السلام) می روند تا با آن حضرت بیعت کنند.

[106] باب صد و پنجم: هلاکت بنى جعفر و بنی عبّاس

کعب گوید: نشانه های قیام حضرت مهدی (علیه السلام) این است که سنگ آسیاب بنی عبّاس به هشت حرکت در آید و هواداران پرچم های سیاه، اسب های سواری خویش را به [درخت] زیتون در شهر شام ببندند و

خداوند اصهب را با خانواده اش

به دست پیروان پرچم های سیاه بکشد و همۀ خاندان بنی امیّه بگریزند و پنهان شوند و هیچ یک از بنی امیّه باقی نماند. در این هنگام سفیانی، فرزندان جعفر و خاندان بنی عبّاس را از میان می برد و ابن آکلة الاكباد (يزيد بن معاویه) بر منبر شام می نشیند و قوم بربر به سوی خزانه دارایی های شام حمله می برند.

[107] باب صد و ششم: نابودی توده نخست مردم حمص به دست توده دوم مردم آن شهر

ابن شوذب گوید: من نزد حسن بودم که از مردم شهر «حَمَص» سخن به میان آمد. حسن گفت: توده نخست مردم حمص نیک بخت ترین مردم اند. راوی گوید: گفتم: ای ابوسعید! توده دوم چه کسانی هستند؟ گفت: هشتاد هزار نفر که دل هایشان بسان درون انار پر از دانه است. آنان از سوی مشرق آشوب گرانه به پا می خیزند و توده نخست مردم حمص را از میان می برند.

[108] باب صد و هفتم: حادثه های مدینه

محمّد بن جعفر روایت نموده که حضرت علی (علیه السلام) فرمود: سفیانی برای آن کس که در کوفه است و کوفه را ویران ساخته نامه ای می نویسد که به سوی حجاز رود. پس آن مرد به سوی حجاز می رود و شمشیر خویش را برکشیده و چهارصد نفر از قریش و انصار را می کشد و شکم ها را پاره می کند و کودکان را می کشد و یک برادر و خواهر را که محمّد و فاطمه نام دارند می کشد از درب مسجد مدینه به دار می آویزد.

ابورومان روایت نموده که امیرمؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: سفیانی

سپاهی را به سوی مدینه گسیل می دارد که هر چه بتوانند کسانی را از آل محمّد بگیرند و مردان و زنان بنی هاشم را بکشند. در این هنگام مهدی و مستنصر از مدینه به مکّه می گریزند ولی آن دو نفر را تعقیب می کنند تا بگیرند؛ در حالی که آن دو به حرم امن خداوند پیوسته اند.

کعب گوید: خون مردم مدینه جبلیه مباح خواهد شد [و انسان ستمگری. فرمان قتل همۀ مردم شهر جبلیه را صادر می کند] و نفس زکیه کشته می شود. ابن عمر گوید: نشانه نبرد مدینه آن است که حکمران مصر بیاید. در روایت دیگری آمده است که چون به مدینه آیند تا سه روز مردم آن شهر را خواهند کشت.

[109] باب صد و هشتم: دلیل لشکرکشی سفیانی به مدینه

عبدالسلام بن سلمه گوید: از ابو قبیل شنیدم که سفیانی سپاهی: به مدينه می برد و فرمان می دهد که همۀ مردم مدینه را بکشند و حتّی زنان باردار نیز رحم نکنند. این خونریزی ها از آن روی است که یک هاشمی از سوی مشرق قیام می کند. سفیانی درباره قیام هاشمی می گوید: این چه بلایی است که به جز یاران گذشته من، یاران دیگرم کشته شدند. پس سفیانی فرمان کشتن همه مردم مدینه را صادر می کند و [چنان کشتاری به پا می شود که] هیچ کس در مدینه شناخته نمی شود و مردم به سوی بیابان ها و کوه ها می گریزند و حتّی زنان نیز پا به فرار می گذارند.

لشکر سفیانی چند روزی بر روی مردم مدینه شمشیر بر می کِشند و می کُشند و پس آن گاه دست از کُشتن می کشند. ولی همه مردم در ترس و هراس فرو می روند تا آن گاه که حضرت مهدی (علیه السلام) در مکّه ظهور کند.

پس چون آن حضرت ظهور کرد باقی مانده بنی هاشم در مکّه برگِرد آن حضرت جمع می شوند.

[110]احمد بن یحیی صولی روایت کرده است که گروهی که دیدگانی کوچک و رخساری پهن دارند که بِسان سپری آهنین هستند... پیکرها و موهایشان. آنان اسب هایشان را به درخت خرما می بندند [افتادگی از خود حدیث است]

[111] باب صد و نهم: نبرد حرّد نسبت به نبرد سفیانی در مدینه همانند ضربة تازیانه ای است

ابوهریره گوید: در مدینه نبردی روی خواهد داد که در منطقه «اَحجار زَیت» در زیر گام های جنگاوران فرو می رود و نابود می شود. سپس نبرد حرّه روی می دهد و آن نبرد نسبت به نبرد سفیانی در مدینه بِسان ضربه تازیانه ای است. نبرد حرّه در فاصله دو برید (بیست و چهار میل) از مدینه روی می دهد. پس آن گاه مردم با حضرت مهدی (علیه السلام) بیعت می کنند.

[112] باب صد و دهم: پیش از قیام حضرت مهدی (علیه السلام) سه نفر کشته می شوند و سه نفر می میرند و سه نفر می مانند

کیسان قصّاب روایت نموده که امیرمؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: مهدی (علیه السلام) قیام نمی کند تا آن گاه که سه نفر کشته شوند و سه نفر بمیرند و سه نفر باقی بمانند.

[113] باب صد و یازدهم: پیش از قیام حضرت مهدی (علیه السلام) دختر را می فروشند و غذا می گیرند.

عمار یاسر گوید: نشانه قیام حضرت مهدی (علیه السلام) آن است که ترکان به

سوی شما باز می گردند و حکمران شما که اموال را گِرد هم می آورد می میرد و کودکی را به جای خود می نهد و آن کودک پس از دو سال از خلافت برکنار می گردد. [نشانه دیگر آن است که] سمت غربی مسجد دمشق فرو می رود و سه نفر در شهر شام قیام می کنند و مردم مغرب بر مصریان می شورند و با آنان به ستیزه می پردازند که این حادثه، همان فرمانروایی و حکومت سفیانی خواهد بود.

شخصی از مردم مغرب گوید: حضرت مهدی (علیه السلام) قیام نمی کند تا آن گاه که مردی، دختری زیبا و خوش سیما را به فروش گذارد و بگوید: چه کسی به اندازه وزن این دختر به من خوراک می دهد تا این دختر را به او بفروشم؟ پس آن گاه، حضرت مهدی (علیه السلام) قیام می کند.

[114] باب صد و دوازدهم: برخاستن ندای نداگری از آسمان درباره حضرت مهدی (علیه السلام)

ابو رومان روایت نموده که امیرمؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: هنگامی که نداگری از آسمان ندادهد که: به راستی، حقّ با آل محمّد (صلی الله علیه و آله) است. پس آن گاه مهدی (علیه السلام) ظهور می کند و نامش پیوسته در دهان مردم خواهد بود و مردم از ظهورش شادمان می شوند و جز او از کسی دیگر سخن نمی گویند.

[115] باب صد و سیزدهم: هنگام ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) امیران و امیرزادگان از میان می روند.

ابن شوذب از برخی از اصحاب خویش نقل نموده است که حضرت مهدی (علیه السلام) هنگامی قیام خواهد کرد که نه امیری باشد و نه امیر زاده ای.

[116] باب صد و چهاردهم: حکومت بنی امیّه و بنی عبّاس و قیام حضرت مهدی (علیه السلام)

ابو قبیل گوید: مردی از بنی هاشم فرمانروا می شود و بنی امیّه را می کشد و جز نفراتی اندک، کسی از آنان زنده نمی ماند. سپس مردی از بنی امیّه آشوبگرانه شورش می کند و به ازای هر یک نفر از کشته شدگان بنی امیّه، دو نفر از بنی هاشم را می کشد تا این که جز زنان کسی زنده نمی ماند. پس آن گاه حضرت مهدی - که برترین درودها و سلام ها نثارش باد و خداوند در فرجش تعجیل فرماید - قیام می کند.

[117] باب صد و پانزدهم: نشانه ای دیگر به هنگام قیام حضرت مهدی (علیه السلام)

سعید بن مسیب گوید: فتنه ای برپا خواهد شد که آغازش بازی کودکانه ای است که از هر سویَش آرام کنند از سویی دیگر سر بر آورد و این فتنه پیوسته خواهد بود تا این که نداگری از آسمان ندا دهد: آگاه باشید که امیر شما فلان شخص است. در این هنگام ابن مسیّب سه بار گفت: به راستی که او امیر شما است.

[118] باب صد و شانزدهم: نداگری در آسمان خواهد گفت: حق با آل محمّد (صلی الله علیه و آله) است

جابر روایت نموده که امام باقر (علیه السلام) فرمود: نداگری از آسمان ندا خواهد داد: آگاه باشید که حقّ با آل محمّد (صلی الله علیه و آله) است. نداگری نیز از زمین ندا سر می دهد: آگاه باشید که حقّ با عیسی (و یا آل عبّاس) است (تردید از راوی حدیث است). بی گمان آن ندای زمینی، بانگ شیطان است و می خواهد مردم را به شکّ و تردید افکند.

[119] باب صد و هفدهم: برخاستن ندایی از آسمان و سفارش درباره شخص خاصّی

مغيرة بن عبدالرحمن گوید: درباره فتنه «ابن زبیر» با مادرم که زنی

سالخورده و کهن بود سخن گفتم و پرسیدم که آیا این فتنه مردم را هلاک خواهد نمود؟ گفت: نه؛ ای پسر عزیزم! ولی پس از آن، فتنه ای دیگر بر پا می شود و مردم هلاک می شوند. ولی فتنه گران پا برجا نمی مانند و [پس از مدّتی] نداگری از آسمان ندا سر می دهد: باید از فلان شخص فرمان بَرید.

[120] باب صد و هجدهم: برخاستن ندایی از آسمان و نمایان شدن کف دستی در آسمان

ابن مسیّب گوید: فتنه ای در شام برپا می شود که آغازش، بازی کودکانه ای است و پس از آن فرجام کار مردم استوار و آرام نخواهد بود و میان مردم اتّحاد و همبستگی نخواهد بود و روزگار چنین سپری خواهد شد تا آن گاه که نداگری از آسمان ندا سردهد: باید از فلان شخص پیروی نمایید و کف دست یک نفر نمایان می شود و [به پیشوای مردم] اشاره می کند. در روایت دیگری آمده است که آن نداگر از آسمان فریاد بر می آورد: امیر شما، فلان شخص است.

[121] باب صد و نوزدهم: نداگری در ماه محرَم ندا دهد: برگزیده خدا فلان شخص است

شَهر بن حَوشَب روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) می فرمود: در محرَم آن سالی که هیاهو و نبرد بر پا می شود نداگری از آسمان ندا می دهد: آگاه باشید که برگزیده آفریدگان خداوند، فلان شخص است؛ به سخنش گوش فرا دهید و از او پیروی نمایید.

[122] باب صد و بیستم: کشته شدن نفس زکیّه و برادرش و برخاستن ندایی از آسمان

عمّار یاسر گوید: هنگامی که نفس زکیّه کشته شود و برادرش نیز در

مکّه مرموزانه کشته شود نداگری از آسمان ندا سر می دهد: امیر شما، فلان شخص است و آن شخص مهدی (علیه السلام) است که زمین را از عدل و داد لبریز می سازد.

[123] باب صد و بیست و یکم: برخاستن ندایی از آسمان و نمایان شدن کف دستی از آسمان

سعید بن مسیّب گوید: در میان مردم اختلاف و چند دستگی پدید می آید تا آن گاه که کف دستی از آسمان نمایان شود و نداگری از آسمان ندا دهد: امیر شما، فلان شخص است.

[124] باب صد و بیست و دوم: حقّ با آل محمّد (صلی الله علیه و آله) است

ابن رومان روایت نموده که امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود: پس از آن که [در قسمتی از زمین] فرورفتگی پدید آید نداگری در روز اول ندا می دهد که حقّ با آل محمّد (صلى الله عليه و سلم) است. سپس نداگری دیگر در روز آخر ندا می دهد: حقّ با فرزندان عیسی است. و ندا دوم، بانگی مغرورانه از سوی شیطان است.

[125] باب صد و بیست و سوم: رویارویی مهدی (علیه السلام) و سفیانی و برخاستن ندایی از آسمان

زُهری گوید: هنگامی که سفیانی و حضرت مهدی (علیه السلام) رویاروی هم قرار گرفتند تا بستیزند به ناگاه از آسمان ندایی به گوش می رسد که: آگاه باشید که اولیای خدا یاران مهدی (علیه السلام) هستند.

اسماء بنت عُمَیس گوید: نشانه آن ندا، این است که کف دستی، از آسمان نمایان می شود و همۀ مردم به آن می نگرند.

[126] باب صد و بیست و چهارم: بیعت نمودن مردم با مهدی (علیه السلام)

عبدالله بن عمر گوید: مردم اعمال حجّ و عرفات را همراه هم و بدون امام به جا می آورند و هنگامی که در سرزمین مِنا فرود می آیند چیزی همانند [بیماری و یا درَندگی] سگ آنان را می گیرد. پس آن گاه قبیله ها به یک دیگر حمله ور می شوند و [چنان می جنگند که] خون سرازیر می شود. سپس به کسی که نیکوترین آنان است پناه می برند و آن هنگام که نزدش می روند او به سوی کعبه روی نموده و اشک می ریزد؛ و گویی که من اشک هایش را می بینم که سرازیر می شود.

مردم به آن شخص می گویند: بیا! تا شما را پیشوای خویش گردانیم. او می گوید: وای بر شما چه پیمان هایی را که شکستید و چه خون هایی را که فروریختید. در این هنگام مردم ناخشنودانه با او بیعت می کنند. اگر او را دیدید با او بیعت کنید که او مهدی و هدایت یافته در زمین و آسمان است. در روایتی دیگر آمده است که مهدی (علیه السلام) از فرزندان حضرت فاطمه (علیها السلام) است و ناخشنودانه قیام می کند و مردم با او بیعت می کنند.

[127] باب صد و بیست و پنجم: برخاستن ندایی از آسمان در ماه محرّم

شَهر بن حَوْشَب روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) می فرمود: در ماه ذی قعده قبیله ها به نبرد می پردازند و در ماه ذی حجّه حجّ گزاران را غارت می کنند و در ماه محرَم نداگری از آسمان ندا دهد.

[128] باب صد و بیست و ششم: ظهور مهدی (علیه السلام) چنان به تأخیر می افتد که مردم از وجودش نا امید می شوند

ابان بن عقبه گوید: از ابن عبّاس شنیدم که می گفت: پس از آن که مردم

از ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) نا امید شوند و چنان نا امیدی میان مردم برپا شود که مردم بگویند: مهدی وجود ندارد، خداوند حضرت مهدی (علیه السلام) را بر می انگیزاند. یاران آن حضرت اهل شام هستند و تعدادشان سیصد و سیزده نفر است که با سپاه اسلام در جنگ بدر برابر است. مردم از شام به سوی آن حضرت می روند و او را از مکّه و از خانه ای نزدیک صفا بیرون می آورند و مردم ناخشنودانه با او بیعت می کنند و به او اقتدا می کنند و دو رکعت نماز مسافر نزدیک مقام بر پا می دارند. پس آن گاه آن حضرت بر فراز منبر می رود [که نشان از آغاز حکومت آن حضرت است.]

قتاده روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: توده مردم عراق و دلاوران شام نزد حضرت مهدی (علیه السلام) می آیند و میان رکن و مقام با آن حضرت بیعت می کنند.

[129] باب صد و بیست و هفتم: قیام حضرت مهدی (علیه السلام) چنان آرام خواهد بود که خفته ای بیدار نشود و خونی ریخته نشود

ابو هُرَیره گوید: مردم با مهدی (علیه السلام) میان رکن و مقام بیعت می کنند و [حکومت آن حضرت در حالی آغاز می شود که از شدّت آرامش جامعه] خفته ای بیدار نمی گردد و خونی ریخته نمی شود.

[130] باب صد و بیست و هشتم: حضرت مهدی (علیه السلام) با پرچم پیامبر (صلی الله علیه و آله) به پا می خیزد

ابو رومان روایت نموده که امیرمؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: هنگامی که پرچم های سیاه سپاه سفیانی که شعیب بن صالح نیز در میان آنان است برافراشته شود مردم آرزو می کنند که حضرت مهدی (علیه السلام) قیام کند. و از آن روی که بلاهای روزگار به درازا می کشند مردم از ظهور آن حضرت

نا امید می شوند، ولی آن حضرت با پرچم پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) در مکّه قیام می کند و دو رکعت نماز می گزارد و چون نمازش را به پایان می برد به سوی مردم بر می گردد و می گوید: ای مردم! بر بلایی که به امّت محمّد (صلی الله علیه و آله) رسیده است و به ویژه بر بلایی که به خاندان آن حضرت رسیده است می گریم. بر ما ستم راندند و ظلم کردند.

[131] باب صد و بيست و نهم: حضرت مهدی (علیه السلام) با پرچم پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) قیام می کند

جابر روایت نموده که امام باقر (علیه السلام) فرمود: مهدی (علیه السلام) به هنگام عشا در مکّه ظهور می کند و پرچم و پیراهن و شمشیر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) را به همراه دارد و نشانه ها و نور و بیان دارد. آن حضرت پس از گزاردن نماز عشا، فریاد بر می آورد: ای مردم! من خداوند را و ایستادن شما در پیشگاه خدا را یادآوری می کنم؛ زیرا خداوند حجّت خویش را بر بندگان تمام کرده و قرآن را فرو فرستاده و بر اساس آن، فرمان داده است که برای خدا شریکی قرار ندهید و در فرمانبری از او و پیامبرش کوشا باشید و آن چه را که قرآن زنده داشته و احیا نموده است زنده دارید و آن چه را که از میان برده [و دیگران را از انجامش باز داشته] از میان برید و هدایت و راستی را یاری کنید و از پرهیزگاری و فرمانبرداری از خدا پشتیبانی کنید؛ چرا که نابودی دنیا نزدیک است. من شما را به سوی خدا و پیامبرش فرا می خوانم تا به کتاب خدا عمل کنید و باطل را نابود سازید و سنّت و شیوه پیامبر (صلی الله علیه و آله) را زنده دارید.

پس آن گاه با سیصد و سیزده نفر که به تعداد سپاه اسلام در جنگ بدر هستند بی آن که عهد و پیمانی بگیرد قیام می کند و بِسان یک تکّه ابر

پاییزی ظهور می کند. آن حضرت به گاه شب [از عظمت خدا] ترسان است و به هنگام روز هم چون شیر است. خداوند [به دست آن حضرت] سرزمین حجاز را فتح می کند و آنان را که از بنی هاشم اند و در زندان گرفتار شده اند نجات می دهد و در این هنگام [یک نفر با] پرچم سیاه وارد کوفه می شود و سپاهیانی را برای بیعت گرفتن برای حضرت مهدی (علیه السلام) به هر سوی جهان گسیل می دارد. ستم و ستم پیشگان را از میان می برد و شهرها را برای [حکمرانی] حضرت مهدی (علیه السلام) فراهم می سازد و خداوند قسطنطنیه را به دست او فتح می کند.

[132] باب صد و سی ام: سپاه حضرت مهدی (علیه السلام) به دوازده هزار نفر و یا پانزده هزار نفر خواهد بود

ابوزرین غافقی گوید: از امیر مؤمنان علی شنیدم که می فرمود: مهدی (علیه السلام) به همراه حدّاقل دوازده هزار نفر و یا حداکثر پانزده هزار نفر به پا می خیزد و در پیشاپیش سپاهش رعب و وحشتی پدید خواهد آمد [که دشمنان به هراس افتند]. با هیچ دشمنی رویارو نمی شود جز این که او را به خواست خدا شکست می دهد. سپاهیان آن حضرت چنین شعار می دهند: بمیران؛ بمیران!

و در راه خدا از سرزنش سرزنشگران باکی ندارند.

هفت پرچم از سوی شام بر آنان می شورند و آشوب می کنند ولی آن حضرت آنان را شکست می دهد و بر آنان فرمان می راند. سپس مهرورزی و دوستی و نعمت و قاصه و روات را به مردم باز می گرداند و پس از آن، چیزی جز شتر باقی نمی ماند.

گفتیم: قاصه و روات چیست؟ فرمود: [چنان به عدالت و امنیّت] از شخص گناهکار انتقام می گیرند و قصاصش می کنند که او [در دفاع از خویش] هرچه می خواهد می گوید و چیزی را فراموش نمی کند.

[133] باب صد و سی و یکم: بلافاصله پس از فتح شام، حضرت مهدی (علیه السلام) ظهور می کند

رزین روایت نموده که حضرت علی (علیه السلام) فرمود: خداوند کسی را بر شامیان مسلّط می کند تا چنان پراکندگی و چند دستگی در میان آنان پدید آرد که اگر روباه ها با مردم شام بستیزند بر آنان چیره شوند. در چنین روزگاری مردی از اهل بیت من با سه پرچم به پا می خیزد و عدّه ای، یاران آن حضرت را پانزده هزار نفر به شما می آورند و برخی، آنان را دوازده هزار نفر به شما می آورند. نشانۀ آنان «بمیران؛ بمیران!» گفتن است.

بر پرچم آنان چنین نوشته شده است:

«رَجُلٌ الْمَلِكُ أَوْ يَقْتَضِي لَهُ الْمَلِك»

پس خداوند همه آن ها را می کشد و پس آن گاه دوستی و الفت و قاصه و رواة را به مسلمانان باز می گرداند.

ابورومان روایت را از حضرت علی (علیه السلام) بازگو نموده است جز آن که در روایت ابورومان آمده است که آن مرد که از اهل بیت پیامبر قیام می کند هفت پرچم به همراه دارد.

[134] باب صد و سی و دوم: سپاهی که سفیانی به سوی حضرت مهدی (علیه السلام) می فرستد

هیثم بن عبدالرحمن گوید: شنیده ام که حضرت علی (علیه السلام) فرموده است: هنگامی که سفیانی لشکری را به سوی مهدی (علیه السلام) گسیل می دارد لشكر سفیانی در «بیداء» در زمین فرو می روند و این خبر به شامیان

می رسد. شامیان به پادشاه خود می گویند: تو باید با مهدی (علیه السلام) بیعت کنی و از او فرمان بَری؛ وگرنه تو را می کشیم. پادشاه شام نیز کسی را به سوی آن حضرت می فرستد تا به جای او با آن حضرت بیعت کند

پس از آن، حضرت مهدی (علیه السلام) پیشروی می کند تا این که وارد بیت المقدس می شود و خزانه ها در اختیار آن حضرت قرار می گیرد و عرب و عجم و اهل حرب و روم و دیگر مردمان، بدون نبرد و خونریزی، از آن حضرت فرمان می برند تا این که در قسطنطنیه و پایین تر از آن جا مسجدهایی را بنا می کنند و مردی از خانواده آن حضرت بر ضدّ مشرقیان قیام می کند و هشت ماه شمشیر بر دوش نهاده و [ستمگران] می کُشد و انتقام می گیرد و پس آن گاه به سوی بيت المقدس روی می کند و پیش از آن که به آن جا برسد جان می سپارد. سيد بن طاووس رحمة الله گوید: من این روایت را این گونه یافتم، ولی در این روایت اشکال است و باید در آن تأمّل نمود.

[135] باب صد و سی و سوم: حادثه بیداء در شام ویرانی به بار می آورد

تُبیع گوید: هنگامی که از سوی «بیداء» ویرانی و در هم کوبیده شدنی در شام پدید آید نه بیداء ماند و نه سفیانی.

لیث گوید: این در هم کوبیده شدن و ویران شدن. در «طبریه» خواهد بود و از صدای بلندش [اهل] خیمه بیدار می شوند و اطراف آن خالی می شود. وضعیّت شب طبریه چنین است.

[136] باب صد و سی و چهارم: مردی از فرزندانِ فرزندان فاطمه (علیها السلام) به پا می خیزد

زرَ بن حُبیش گوید: از امیر مؤمنان علی (علیه السلام) شنیدم که می فرمود:

خداوند به وسیلهٔ مردی از ما اهل بیت، حوادث را بر می انگیزاند و مردم [ستمگر] روزگار را خوار و خاک نشین می گرداند. او چیزی جز [ضربه های سهمگین] شمشیر به آنان عطا نمی کند و هشت ماه شمشیر بر دوشش نهاده و آنان را می کشد [و چنان می کشد] که مردم می گویند: به خدا سوگند که او از فرزندان فاطمه (علیها السلام) نیست. اگر از فرزندان او بود به ما رحم می کرد. آن مرد بر بنی عبّاس و بنی امیّه چیره می شود [و انتقام اهل بیت را از آنان می گیرد].

[137] باب صد و سی و پنجم: برخاستن ندایی از آسمان و بیعت سفیانی با حضرت مهدى (علیه السلام)

زُهری گوید: مهدی (علیه السلام) پس از ناشناختگی و گوشه گیری، با سیصد و چهارده نفر که به تعداد سپاه اسلام در جنگ بدر است قیام می کند. و با فرمانده سپاه سفیانی رویارو می شود و یاران حضرت مهدی (علیه السلام) در آن روز در پشت جهاز شتران و زین اسب ها سنگر می گیرند. زُهری گوید: در آن روز ندایی از آسمان بر می خیزد که: آگاه باشید که اولیاء خدا، یاران فلان شخص اند. و هنگامی که آن حضرت به پاخیزد یاران سفیانی گرفتار بلا می شوند و حضرت مهدی (علیه السلام) به سوی شام می رود و سفیانی با آن حضرت بیعت می کند و آن حضرت زمین را از عدل و داد پر می کند.

[138] باب صد و سی و ششم: سفیانی، حکمرانی را به حضرت مهدی (علیه السلام) واگذار می کند

ابوبکر گوید: بزرگان ما گفته اند: سفیانی همان کسی است که فرمانروایی را به حضرت مهدی (علیه السلام) واگذار می کند.

[139] باب صد و سی و هفتم: حضرت مهدی (علیه السلام) تابوت سکینه و تورات و انجیل را از غار انطاکیه بیرون می آورد

کعب گوید: مهدی (علیه السلام) برانگیخته می شود تا با رومیان نبرد کند ده نفر آن حضرت را همراهی می کنند و تابوت سکینه را که تورات فرستاده شده به موسی (علیه السلام) و انجیل فرستاده شده به عیسی (علیه السلام) در آن است از غار «انطاکیه» بیرون آورند و آن حضرت در میان پیروان تورات بر اساس تورات حکمرانی می کند و در میان پیروان انجیل براساس انجیل حکم می راند.

[140] باب صد و سی و هشتم: حضرت مهدی (علیه السلام) به سوی امری پنهانی، راهنمایی می شود

کعب گوید: دلیل نامیده شدن حضرت مهدی (علیه السلام) به «مهدی» آن است که آن حضرت به سوی امری پنهانی، راهنمایی و هدایت می شود و تورات و انجیل را از درون زمینی به نام انطاکیه بیرون می آورد.

در روایت دیگری آمده است که آن حضرت تورات را سالم و کهنه نشده از انطاکیه بیرون می آورند.

[141] باب صد و سی و نهم: باز پس گرفتن اموال غصبی به دست حضرت مهدی (علیه السلام)

جعفر بن سیار شامی گوید: حضرت مهدی (علیه السلام) [چنان مو شکافانه] اموال غصب شده را به صاحبانش باز می گرداند که اگر چیز غصب شده ای در زیر دندان انسانی باشد آن را باز پس گرفته و به صاحبش باز می گرداند.

[142] باب صد و چهلم: پرچم پیامبر (صلی الله علیه و آله) به دست حضرت مهدی (علیه السلام) بر افراشته می شود

عبدالله بن شریک گوید: پرچم پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به دست حضرت مهدی (علیه السلام) بر افراشته می شود. ای کاش من در زمان آن حضرت بودم و او را می دیدم هر چند اعضای بدنم تکّه تکّه می شد.

[143] باب صد و چهل و یکم: نوشته ای بر روی پرچم حضرت مهدی (علیه السلام)

نوف بکالی گوید: بر پرچم مهدی (علیه السلام) نوشته شده است: «البَيْعَةُ لِلّهِ»؛ بیعت از آنِ خداست.

[144] باب صد و چهل و دوم: بخشش و گشاده دستی حضرت مهدی (علیه السلام).

ابو روبه گوید: مهدی (علیه السلام) بر آن است که به درماندگان و بی نوایان عطایی بسیار کند.

[145] باب صد و چهل و سوم: جبرئیل و میکائیل در پیش رو و پشت سر مهدی (علیه السلام) خواهند بود

قَتاده گوید: بهترین مردم کوفه و یمن و دلاوران شام به یاری حضرت مهدی (علیه السلام) می شتابند. جبرئیل (علیه السلام) پیشاپیش آن حضرت و میکائیل (علیه السلام) در پشت سر آن حضرت خواهد آمد. مهدی (علیه السلام) در میان مردم محبوب می شود و خدا به وسیلۀ آن حضرت فتنه عمیاء را فرو می نشاند و آن چنان زمین امن می شود که یک زن می تواند همراه با پنج زن دیگر گام در سفر حجّ نَهد و مردی همراه آنان نباشد و آن زن از هیچ چیزی هراسان و بیم ناک نباشد. خداوند [در آن روزگار] برکات زمین و آسمان را به بندگانش عطا می کند.

[146] باب صد و چهل و چهارم: حضرت مهدی (علیه السلام) به سوی یافتن اسفار تورات راهنمایی می شود

کعب گوید: دلیل نامیده شدن حضرت مهدی (علیه السلام) به «مهدی» آن است که آن حضرت به سوی [یافتن] اسفارِ تورات راهنمایی می شود و آن ها را از کوه هایی که یهود [مردم] را به سوی آن کوه ها فرا می خواند

بیرون می آورد و تودۀ بزرگی از مردم براساس [حقايق] آن کتاب ها [درباره اسلام]، به اسلام می گِروَند و کعب تعداد کسانی را که بر اساس آن کتاب ها اسلام می آورند سی هزار نفر ذکر کرد.

[147] باب صد و چهل و پنجم: مردم زمین از حضرت مهدی (علیه السلام) خشنود خواهند بود

ابو سعید خُدری روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: آسمانیان و زمینیان از مهدی (علیه السلام) خشنود خواهند بود. [در روزگار حکومت مهدی (علیه السلام)] آسمان همۀ قطره های بارانش را فرومی ریزد و زمین همه گیاهانش را از درون خویش بیرون می آورد [و زمین چنان پر نعمت می شود] که مردگان آرزو می کنند که زنده شوند.

[148] باب صد و چهل و ششم: حضرت مهدی (علیه السلام) گنج ها را بیرون می آورد و میان مردم تقسیم می کند

معمر بن قتاده روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مهدی (علیه السلام) گنج ها را از درون زمین بیرون می آورد و میان مردم تقسیم می کند و اسلام به اوج خود خواهد رسید.

[149] باب صد و چهل و هفتم: بخشش اندک اندک ثروت

ابو سعید خُدری روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: حضرت مهدی (علیه السلام) ثروت را اندک اندک به مردم عطا می کند و ثروتش را نمی شمارد. و همان گونه که زمین از ظلم و جور پر شده است آن را از عدل و داد لبریز و آکنده می سازد.

[150] باب صد و چهل و هشتم: مردم بِسان زنبور عسل، بر گرد حضرت مهدی (علیه السلام) جمع می شوند

ابوسعید خُدری روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: امّت مهدی (علیه السلام) چنان برگرد او جمع می شوند که زنبور عسل بر گِرد ملکه اش جمع می شود. او زمین را از عدل و داد پر می کند آنسان که از ظلم و جور شده است و چنان [آرام و بی هیاهو] عدالت را برقرار می کند که زندگی مردم آشفته نمی شود و هیچ خفته ای بیدار نمی شود و هیچ خونی ریخته نمی شود.

[151] باب صد و چهل و نهم: حضرت مهدی (علیه السلام) هفت سال حکومت می کند

ابو سعید خُدری روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مهدی (علیه السلام) زمین را از عدل و داد لبریز می کند آنسان که زمین از ظلم و جور پر شده است و هفت سال حکمرانی می کند.

[152] باب صد و پنجاهم: کسی که آرزو دارد در روزگار مهدی (علیه السلام) زندگی کند

طاووس گوید: دوست دارم که نمی رم تا این که روزگار حضرت مهدی (علیه السلام) را دریابم؛ زیرا او بر پاداش نیکوکاران می افزاید و به گناهکاران نیز پاداش داده می شود [و از گناه آنان می گذرند].

[153] باب صد و پنجاه و یکم: خردسالان آرزو می کنند که بزرگ شوند و بزرگان آرزو می کنند که خردسال شوند

عبّاس گوید: در روزگار حضرت مهدی (علیه السلام) خُرد سال آرزو می کند که بزرگ باشد و بزرگسال آرزو می کند که خُردسال باشد.

[154] باب صد و پنجاه و دوم: مردم در روزگار حضرت مهدی (علیه السلام) به نعمت های بی همتا دست می یابند

ابوسعید خُدری روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: امّت من

در روزگار مهدی (علیه السلام) به نعمت هایی دست می یابند که هرگز از چنین نعمت هایی بهره مند نشده بودند.

آسمان بر آنان باران فرو می ریزد و زمین همۀ گیاهانش را از درون خویش بیرون می آورد. ثروت، بی ارزش خواهد بود و مردی نزد حضرت مهدی (علیه السلام) به پا می خیزد و گوید: یا مهدی به من عطا کن. و آن حضرت می فرماید: بگیر.

[155] باب صد و پنجاه و سوم: پیدا شدن تابوت سکینه به دست حضرت مهدی (علیه السلام)

سلیمان بن عیسی گوید: به من چنین رسیده است که تابوت سکینه به دست مهدی (علیه السلام) از «بحیرهٔ طبریه» پیدا می شود و آن را به بیت المقدس می آورند و نزد آن حضرت می گذارند. هنگامی که یهودیان به آن می نگرند جز اندکی از آنان، همگی به اسلام می گِروَند و سپس حضرت مهدی (علیه السلام) جان می سپارد و از دنیا می رود.

[156] باب صد و پنجاه و چهارم: در روزگار حضرت مهدی (علیه السلام) بی نیازی در دل نهاده می شود

ابو محمد گوید: مردی از اهل مغرب گفت: هنگامی که مهدی (علیه السلام) قیام کند خداوند چنان بی نیازی را در دل مردم می نهد که چون آن حضرت گوید: چه کسی ثروت می خواهد؟ هیچ کس از آن حضرت ثروت نخواهد و تنها یک نفر می گوید: من [خواهان ثروتم] و به آن حضرت عرض می کند: ثروت اندکی به من عطا کن و آن حضرت نیز عطا می کند. آن شخص آن مال را بر دوش خود می نهد و می برد تا این که به دورترین [محلّ زندگی] مردم شهر می رسد و با خود می گوید:

درست نیست که بیش از این، پیش روم. پس باز می گردد و آن مال را به حضرت مهدی (علیه السلام) باز می گرداند و می گوید: مال خود را بگیر که من نیازی به آن ندارم.

[157] باب صد و پنجاه و پنجم: اصلاح کار حضرت مهدی (علیه السلام) در یک شب

محمد بن حنیفه از پدر بزرگوارش علی (علیه السلام) روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرموده است: خداوند [کار] مهدی (علیه السلام) را در یک شب به صلاح می آورد.

[158] باب صد و پنجاه و ششم: گنج ها و ثروت کعبه، از آنِ جوانی از قریش است

طاووس گوید: عمر بن خطّاب از کعبه به شگفت آمد و گفت: به خدا قسم نمی دانم که گنج ها و سلاح ها و اموالی که در کعبه است وانَهم و یا در راه خدا تقسیم کنم؟ علی بن ابی طالب (علیه السلام) به او فرمود: از این کار در گذر که تو صاحب کعبه نیستی. صاحب کعبه جوانی از خاندان ما و از قریش است که در آخر الزمان آن را در راه خدا تقسیم می کند.

[159] باب صد و پنجاه و هفتم: آغاز قیام حضرت مهدی (علیه السلام)

ارطاة گوید: مهدی (علیه السلام) در آغاز، پرچم [و سپاه] خویش را به سوی ترکان می فرستد و آنان را شکست می دهد و در بند می کشد و ثروتشان را می ستاند. پس آن گاه به سوی شام رهسپار می شود و آن جا را فتح می کند و بردگان اهل شام را آزاد می کند و قیمت بردگان را به یارانش می دهد.

در روایتی دیگر آمده است. نوجوانی با محاسنی اندک و گندم گون با پرچم حضرت مهدی (علیه السلام) قیام می کند و چنان است که اگر با کوه ها به نبرد پردازد آن ها را ویران می کند و در هم می کوبد - و یا این که اگر با کوه ها

به نبرد پردازد آن ها را ویران می کند و در هم می کوبد - و یا این که راوی گفته است: هنگامی که به ایلیا (بیت المقدس) آید آن جا را ویران می سازد.

[160] باب صد و پنجاه و هشتم: سیمای حضرت مهدی (علیه السلام)

ابو سعید خُدری روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: ابروان مهدی (علیه السلام) روشن و نورانی است و میانۀ بینی اش برجسته و سوراخ های بینی اش تنگ است.

در روایت دیگری آن حضرت فرموده است: من نورانی ترم.

[161] باب صد و پنجاه نهم: خشوع حضرت مهدی (علیه السلام)

کعب گوید: فروتنی مهدی (علیه السلام) در پیشگاه خدا بِسان شیشه است. [کنایه از آن است که آن حضرت چنان خشوعی دارد که بِسان شیشه خود را در درگاه خدا فرو می شکند].

[162] باب صد و شصتم: صفات حضرت مهدی (علیه السلام)

قاسم بن عبدالرحمن به یک واسطه، روایت نموده است که امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرموده است: مهدی (علیه السلام) از خاندان پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) است و زادگاهش مدینه است و هم نام پدرش (پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) است. او به سوی بیت المقدس هجرت می کند. ریش آن حضرت انبوه و چشمانش سیاه و شهلا و دندان های جلوی آن حضرت درخشان است. بر رخسارش خالی برجسته و روشن است و بر کتفش نشانه ای است که کتف پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) نیز بود. پرچم پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) را که پارچه مخملی سیاه و چهارگوشی است بیرون می آورد که در آن حکم تحریمی وجود دارد. از هنگامی که پیامبر خدا رحلت کرده است این پرچم را به

مردم نشان نداده اند و هم چنان در نهان خواهد بود تا این که مهدی (علیه السلام) قیام کند. خداوند سه هزار فرشته را به یاری مهدی (علیه السلام) می فرستد که بر رخسارها و پشت های دشمنان آن حضرت بزنند. هنگامی که مهدی (علیه السلام) به پا خیزد سنش میان سی تا چهل سال خواهد بود.

[163] باب صد و شصت و یکم: جوانی از قریش

طاووس روایت نموده که امیرمؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: مهدی (علیه السلام) جوانی از قریش است و در زمره مردانی خاص است. ارطاة گوید: مهدی (علیه السلام) مردی شصت ساله است. سقر بن رستم از پدرش نقل کرد که می گفت: ابروان مهدی (علیه السلام) زیبا و کمانی و چشمانش درشت است. از سرزمین حجاز قیام می کند و هنگامی که بر فراز منبر دمشق می رود هجده سال دارد.

[164] باب صد و شصت و دوم: نام و تبار حضرت مهدی (علیه السلام)

عبدالله روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مهدی (علیه السلام) هم نام من است و پدرش، هم نام پدر من است. راوی گوید: همواره می شنیدم که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله)، نام پدر حضرت مهدی (علیه السلام) را بر زبان می آورد.

کعب گوید: مهدی (علیه السلام) هم نام پیامبر (صلی الله علیه و آله) است. ابو سعید خُدری روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) می فرمود: مهدی (علیه السلام) هم نام من است.

ابوطفیل روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) می فرمود: مهدی (علیه السلام) هم نام من است. و پدرش، هم نام پدر من است. قتاده گوید: به سعید بن مسیّب گفتم: آیا مهدی حقّ است؟ گفت: [آری]، او از قریش است. گفتم: از کدام طایفه قریش؟ گفت: از بنی هاشم [و دیگر بار] گفت: از

فرزندان عبدالمطّلب. گفتم: از کدام تبارِ فرزندان عبدالمطّلب؟ گفت: از فرزندان فاطمه (علیها السلام) کعب گوید: مهدی (علیه السلام) از فرزندان فاطمه (علیها السلام) خواهد بود. زرّ بن حُبیش گوید: از امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: مهدی (علیه السلام) مردی از خاندان ما و از فرزندان فاطمه (علیها السلام) است.

[165] باب صد و شصت و سوم: فرورفتن سپاه سفیانی در زمین

ابو رومان گوید: هنگامی که سفیانی به مصر رسد سپاهی را به سوی کسی که در مکّه است گسیل می دارد، آن سپاه مدینه را فزون تر از حادثه حرّه ویران می کند. [سپاه سفیانی هم چنان خواهد تاخت و ویران خواهد کرد] تا به «بیداء» برسد و در آن جا، زمین آنان را در خود فرو می برد.

[166] باب صد و شصت و چهارم: سپاهی که در زمین فرو می رود

قتاده روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: سپاهی را از شام به سوی مکّه گسیل می دارند و آن سپاه پیشروی می کند تا این که به بیداء برسد و سپاهیان در آن جا در زمین فرو می روند.

در روایتی دیگر آمده است که فرورفتن آن سپاه در زمین از نشانه های قیام مهدی (علیه السلام) است.

[167] باب صد و شصت و پنجم: سپاهی که رهسپار مکّه اند در زمین فرو می روند

ابورومان روایت نموده که امیرمؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: آن هنگام که سپاهی به سوی مکّه پیشروی نمود تا کسانی را که قیام کرده و راهی مکّه شده اند بگیرد آن سپاه بیداء در زمین فرو می رود و نداگری از زیر پای آنان ندا می دهد:

«وَلَوْ تَرى إِذْ فَرْغُوا فَلا فَوْتَ وأخذوا مِنْ مَکانِ قَرِیبٍ؛ و اگر [کافران را] ببینی آن گاه که ترسان و هراسان می شوند! پس گریز و رهایی نباشد و آنان را از جایی نزدیک [برای عذاب نمودن] بگیرند» [سوره سبأ (34)، آیه 51].

پیش از فرورفتن آن سپاه در زمین، مردی از آنان برای جستجوی شترش، از لشکر جدا می شود و هنگامی که باز می گردد هیچ یک از سپاهیان را نمی یابد و آنان را نمی بیند و آن مرد همان کسی است که مردم را از فرو رفتن سپاه در زمین آگاه می سازد.

[168]باب صد و شصت و ششم: فرورفتن سپاهی در زمین

ابن مسعود گوید: سپاهی به سوی مدینه فرستاده می شود و زمین آنان را میان «حما» و «مر» فرو می بلعد و نفس زکیّه کشته می شود و [ابن مسعود در ادامه] ماجرای سپاهی را که به مدینه می رود و زمین آنان را فرو می بلعد بیان نمود.

كعب گوید: سپاهی دوازده هزار نفری به سوی مدینه پیشروی می کنند و در «بیداء» زمین آنان را فرو می بلعد.

[169] سید بن طاووس گوید: از روایات چنین بر می آید که زمین، سپاهی را که به سوی مکّه گسیل می دارند فرو می بلعد و شاید آن سپاه به سوی مکّه و مدینه فرستاده می شوند. در روایتی آمده است که آن ندا گری که در بیداء ندا می دهد که زمین آن سپاه را فرو می بلعد خداست. در برخی روایات نیز آمده است که آن نداگر، جبرئیل (علیه السلام) است.

[170] یاقوت حموی در «معجم البلدان» می گوید: بیداء نام سرزمینی میان مکّه و

مدینه است و به مکّه نزدیک تر است و از سوی شرق در جلوی «ذو الحلیفه» قرار دارد و زمین آن جا نرم تر است. در روایتی آمده است که گروهی برای برپایی نبرد به سوی کعبه رهسپار شدند و در سرزمین بیداء فرود آمدند. در این هنگام خداوند جبرئیل (علیه السلام) را به سوی آنان فرستاد و جبرئیل به زمین گفت: ای زمین بیداء آنان را نابود کن.

[171] باب صد و شصت و هفتم: یکی از نشانه های حضرت مهدی (علیه السلام)

عبدالله بن عمر گوید: نشانه ظهور مهدی (علیه السلام) آن است که لشکری در سرزمین بیداء در زمین فرو روند.

[172] باب صد و شصت و هشتم: نشانه ای دیگر دربارهٔ ظهور حضرت مهدی (علیه السلام)

على بن عبدالله بن عبّاس گوید: مهدی (علیه السلام) قیام نمی کند تا این که نشانه ای همراه خورشید پدیدار گردد.

[173] باب صد و شصت و نهم: قیام مردی لنگ و پرچم به دست

کعب گوید: نشانه قیام مهدی (علیه السلام) آن است که پرچم هایی که مردی لنگ به همراه دارد از سوی مغرب پیش آید و نمایان شود.

[174] باب صد و هفتادم: سفیانی نشانه ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) است.

ابو صادق گوید: تا آن گاه که سفیانی از غارها بر نخیزد مهدی (علیه السلام) قیام نمی کند. [شاید مقصود از غارها، غارهای مصر باشد]

[175] باب صد و هفتاد و یکم: فراگیر شدن تاریکی و ستم نشانه ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) است.

هارون بن هلال روایت نموده که امام باقر (علیه السلام) فرمود: مهدی (علیه السلام) به پا نمی خیرد تا آن گاه که تاریکی و ستم [در دنیا] فراگیر شود.

[176] باب صد و هفتاد و دوم: کفر آشکار مردم، نشانه ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) است

مطر الورّاق گوید: مهدی (علیه السلام) قیام نمی کند تا آن گاه که [مردم] آشکارا خدا را دروغ انگارند و کافر شوند.

[177] باب صد و هفتاد و سوم: پیش از ظهور حضرت مهدی (علیه السلام)، از هر نه تن، هفت تن کشته می شود

ابن سیرین گوید: مهدی (علیه السلام) قیام نمی کند تا آن گاه که از هر نه نفر، هفت تَن کشته شوند.

[178] باب صد و هفتاد و چهارم: حضرت مهدی (علیه السلام) چهل سال حکومت می کند

ارطاة گوید: مهدی (علیه السلام) پس از قیام، چهل سال در دنیا می ماند.

در روایتی دیگر ضمرة بن حبيب گفته است: مهدی (علیه السلام) سی سال زندگی خواهد کرد.

[179] باب صد و هفتاد و پنجم: حضرت مهدی (علیه السلام) هفت یا هشت یا نه سال حکومت می کند

ابوسعید خُدری روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرموده است: مهدی (علیه السلام) پس از ظهور و حکمرانی اش، هفت یا هشت و یا نه سال زنده می ماند.

[180] باب صد و هفتاد و ششم: حضرت مهدی (علیه السلام) هفت سال حکومت می کند

قتاده گوید: به من چنین رسیده است که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) می فرمود: مهدی (علیه السلام) پس از ظهورش هفت سال زنده می ماند و حکمرانی می کند.

[181] باب صد و هفتاد و هفتم: حضرت مهدی (علیه السلام) هفت یا نه سال حکومت می کند

ابو صدیق روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مهدی (علیه السلام) هفت یا نه سال زندگی می کند.

در چند روایت نیز چنین آمده که حکمرانی حضرت مهدی (علیه السلام) هفت سال است.

[182] باب صد و هفتاد و هشتم: حضرت مهدی (علیه السلام) هفت یا هشت سال یا نه سال حکومت می کند

ابو سعید خدری روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مهدی (علیه السلام) هفت یا هشت و یا نه سال در میان امّت من زندگی می کند.

در روایتی دیگر آمده است که آن حضرت هفت سال و دو ماه و چند روز حکمرانی می کند. سلیمان بن عیسی گوید: به من چنین رسیده است که مهدی (علیه السلام) هر چهارده سال پادشاهی خواهد کرد.

[183] باب صد و هفتاد و نهم: ماجرای حضرت مهدی (علیه السلام) از زبان ابن عبّاس

ابن عباس به معاویه چنین می گفت: در آخر الزّمان مردی از خاندان ما، چهل سال حکومت می کند که در هفت سال پایانی آن، فتنه هایی پدید می آید و آن مرد در شهر «اعماق» از اندوه جان می سپارد. پس از او، مردی هم تبار او، که دو خال دارد حکمرانی را به دست می گیرد و فتح روم و شهر اعماق به دست او انجام خواهد یافت.

[184] باب صد و هشتادم: برخاستن ندایی از آسمان

ارطاة گوید: مردم گِردهم می آیند و به آنانی که با او [شاید مقصود مردی از خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) باشد] بیعت می کنند می نگرند. در همین هنگام ندایی به گوش همگان می رسد که آن ندا نه صدای جنّیان است و نه صدای انسان ها و آن ندا چنین است: با کسی بیعت کنید که نامش فلان است و نه از این است و نه از آن؛ بلکه خلیفه یمانی است.

[185] باب صد و هشتاد و یکم: تباه شدن دین اسلام

ابراهیم تمیمی از پدرش روایت نموده که امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: فتنه ها چنان تباهی به بار می آورد که هیچ کس نمی گوید: «لا إله الا الله»

-و برخی گفته اند: نمی توان گفت: الله الله

در آن روزگار پیشوای دین را به جرم دینداری می زنند. پس از آن. خداوند قومی را بر می انگیزاند که همانند برگ های پاییزی هستند و من نام امیرشان و جای خواباندن شتران آنان را می دانم.

[186] باب صد و هشتاد و دوم: حضرت مهدی (علیه السلام) چهل سال حکمرانی می کند و قسطنطنیه و رومیه را تسخیر می کند

محمّد بن حنیفه گوید: خلیفه ای از بنی هاشم وارد بیت المقدس می شود و زمین را از عدل و داد لبریز می سازد. بیت المقدس را چنان بنا می کند که بسان آن بنا نشده است. چهل سال حکمرانی می کند و هفت سال پایانی حکمرانی اش سرزمین روم را آرام می گرداند [و از ستیز می رهاند]. پس آن گاه به آن حضرت نیرنگ می زنند و او را در «عمق» از هر سو احاطه می کنند و او از اندوه جان می سپارد. پس آن گاه مرد دیگری از بنی هاشم جامۀ خلافت بر تن می کند و آن گروه نیرنگ کار را شکست می دهد و قسطنطنیه را تسخیر می کند. پس از آن، سرزمین «رومیه» پیش می رود و آن جا را نیز تسخیر می کند و گنج ها و سفره غذای سلیمان بن داود (علیه السلام) را از آن جا یافته و به دست می آورد. سپس به سوی بیت المقدس باز می گردد. دجّال در روزگار او آشوبگرانه به پا می خیزد

و عیسی بن مریم (علیه السلام) از آسمان فرود آمده و پشت سر آن حضرت نماز می گزارد.

[187] باب صد و هشتاد و سوم: حضرت مهدی (علیه السلام) برانگیخته شده و هند را تسخیر می کند

کعب گوید: فرمانروایی که در بیت المقدس است سپاهی به سوی هند گسیل می دارد و هند را تسخیر می کند و گنج های آن جا را به دست می آورد و بیت المقدس را با آن ها می آراید. پادشاهان یمن را با غُل و زنجیر به بند می کشند و نزد او می آوردند. سپاه آن فرمانروا تا هنگام آشوبگریِ دجّال، در هند می مانند.

[188] باب صد و هشتاد و چهارم: حضرت مهدی (علیه السلام) قیام می کند و پس آن گاه هند را تسخیر می کند

کعب گوید: فرمانروایی که در بیت المقدس است سپاهی به سوی هند گسیل می دارد و هند را تسخیر می کند و آن جا را در هم می کوبد و گنج هایش را به دست می آورد و با آن گنج ها بیت المقدس را می آراید و افرادی را که با غل و زنجیر به بند کشیده اند نزد او می آورند. [آن سپاه چنان قدرتی می یابند که] سرزمین های میان شرق و غرب را تسخیر می کنند. و تا هنگامی که دجّال آشوبگرانه به پا خیزد در هند می مانند.

[189] باب صد و هشتاد و پنجم: تسخير سرزمين قسطنطنیه و غنائم بسیارش

عبدالله بن مسعود روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: در مدینه فرود می آیند و هیچ سرزمین بیش از سه روز در امان نیست و پس از سه روز تسخیر می شود. وارد خلیج می شوند و آب خلیج چنان

بالا می آید که لبریز می شود. در این حال مردم قسطنطنیه می گویند: صلیب، آب دریا را فرو می نشاند [و ما را از امواج دریا نجات می دهد] و مسیح، ما را یاری می رساند. چون شب را سپری می کنند صبح هنگام می بینند که خلیج خشک شده است و در زمین خشک شده خلیج خیمه هایشان را برپا می کنند و آب دریای قسطنطنیه خشک می شود و مسلمانان در شب جمعه با آوای تکبیر گویی و سپاس گزاری و لا إله إلا الله گویی، شهر کفر را تا به سحر محاصره می کنند و هیچ کس در طول شب نمی خوابد و نمی نشیند. هنگامی که سحر فرا می رسد مسلمانان میان دو برج، یک بار ندای «الله اکبر» سر می دهند و رومیان می گویند: تا به حال با اعراب ستیزیده بودیم ولی اینک می خواهیم با خدای خویش نبرد کنیم در حالی که خداوند شهر ما را به خاطر مسلمانان ویران نموده و شهر ما را از آنِ مسلمانان کرده است. پس [از پیروزی از مسلمانان بر رومیان]، مسلمانان در آن شهر اقامت می گزینند و [چنان طلاهای آن سرزمین فراوان است که] طلاها را با سپر وزن می کنند و کودکانی را که به اسارت گرفته اند به عنوان غنیمت میان سپاهیان تقسیم می کنند [و کودکان چنان بسیارند] که به هر جنگاور سپاه، سیصد دختر دوشیزه می رسد و تا هرگاه که خدا خواهد سپاهیان از آن نعمت‌ ها بهره ‌مند می شوند و سپس دجّال آشوبگرانه به پا می خیزد. و خداوند قسطنطنیه را به دست مسلمانان تسخیر می کند و مرگ و بیماری را از آنان دور می دارد تا این که عیسی بن مریم (علیه السلام) از آسمان به میان آنان می آید و سپاهیان اسلام همراه حضرت عیسی (علیه السلام) به جنگ دجال می پردازند.

[190] باب صد و هشتاد و ششم: فرود آمدن عیسی (علیه السلام) از آسمان و نمازگزاری اش در پشت سر پیشوای مسلمانان و ماجرای دجّال

ابوامامه باهلی گوید: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) از دجّال یادی کرد. آن گاه امّ شریک پرسید: ای پیامبر خدا! در روزگار دجّال، مسلمانان کجا هستند؟

آن حضرت فرمود: در بیت المقدس، دجّال آشوبگرانه به پا می خیزد و مسلمانان او را محاصره می کنند. در آن روزگار، پیشوای مسلمانان مردی صالح است و مردم به او می گویند: برای ما، نماز صبح را به جای آور. آن گاه که تکبیرة الاحرام را گفت عیسی بن مریم (علیه السلام) از آسمان فرود می آید. آن مرد عیسی (علیه السلام) را می بیند و می شناسد و جلو می آید. ولی عیسی (علیه السلام) دستش را میان دو شانه او نهاده می گوید: برای ما نماز به جای آور که اقامه را برای [پیش نمازیِ] تو سرداده‌ اند. آن گاه عیسی (علیه السلام) به آن مرد اقتدا می کند و پشت سرش، نماز می گزارد.

پس آن گاه می گویند: درب را بگشایید. در آن روز هفتاد هزار یهودی همراه دجّال خواهند بود که همه آنان اسلحه و شمشیر دارند. هنگامی که دجّال به عیسی (علیه السلام) می نگرد آنسان که سُربی که در آتش ذوب می شود و یا نمکی که در آب، حلّ می شود دجّال نیز [از ترس یا شرم] آب می شود و پا به فرار می گذارد و در آن حال عیسی (علیه السلام) به دجّال می گوید: من باید بر [پیکر] تو ضربه‌ای فرود آورم و نمی توانم از آن ضربه صرف نظر کنم، پس او را می گیرد و می کُشد.

اگر یهودیان به هر یک از آفریدگان خدا پناه برند سنگ و درخت و جنبندگان و همه آفریدگان به خواست خدا به سخن در می آیند و به

هر یک از مسلمانان می گویند: ای بنده مسلمان خدا! این شخص که به من پناه آورده [و پنهان شده است] یهودی است؛ او را بکش. فقط درختی به نام غرقَد که از درختان یهود است به یهودیان پناه می دهد و مسلمانان را از وجود یهودیان آگاه نمی سازد. عیسی (علیه السلام) در آن روزگار در میان امّت من، حکمران و پیشوایی عدالت پیشه است و صلیب را می کوبد و از میان می برد و خوک را می کُشد و از میان می برد و قانون جزیه را عملی می کند و صدقه را [به سبب بی نیازی مردم] وا می دهد.

در آن روزگار [چنان صلحی میان آفریدگان الهی برپا می شود که] گرگ، گوسفند را نمی آزارد و کینه و دشمنی از میان می رود و آزار و درّندگی حیوانات چنان از میان می رود که اگر کودکی انگشتش را در دهانه کندوی عسل گذارد او را [نیش نمی زند و] نمی آزارد و شیر درّنده با کودک روبرو می شود و زیانی به او نمی رساند و شیر درّنده در میان شتران [چنان بی آزار است که] بسان سگی از آنان نگهبانی می کند و گرگ در میان گلّه گوسفندان همانند سگ نگهبانی خواهد کرد [و هیچ زیانی به گوسفندان نمی رساند ]. زمین از مسلمانان پر و مملو می شود و فرمانرواییِ کافران از آنان ستانده می شود و فرمانروایی تنها از آنِ اسلام است. زمین همانند سفره‌ای نقره‌ای می شود و زمین گیاهانش را همانند روزگار حضرت آدم (علیه السلام) [بسیار] می رویاند؛ چند نفر بر گِرد یک قرص نان جمع می شوند [و از آن می خورند] و سیر می شوند، چند نفر از یک انار می خورند و سیر می شوند. قیمت گاو چنین و چنان است [و ارزان می شود] و قیمت اسب بیش از چند درهم نخواهد بود.

[191] باب صد و هشتاد و هفتم: نمازگزاری عیسی (علیه السلام) پشت سر مهدی (علیه السلام)

کعب گوید: عیسی بن مریم در نزدیکی پل سفیدی که در کنار دروازه دمشق است از آسمان فرود می آید در حالی که سوار بر تکّه ‌ای ابر است و دو دستش را بر شانه دو فرشته نهاده است و دو جامه به همراه دارد که یکی از آن ها را بر روی لباس هایش پوشیده و دیگری را بر تن نکرده است. هنگامی که سرش را به زیر می اندازد چیزی همانند لؤلؤ از سرش فرو می چکد.

[پس از فرود آمدن]، یهودیان نزدش می آیند و می گویند: ما یاران تو هستیم. آن حضرت می فرماید: دروغ می گویید. پس آن گاه مسیحیان نزدش می آیند و می گویند: ما یاران تو هستیم. دیگر بار می فرماید: دروغ می گویید. یاران من مهاجران و هجرت گزارانی هستند که باقی مانده جهاد گران [با دشمنان خدا] هستند. سپس آن حضرت به میان مسلمانان می رود و می بیند که مسلمانان همراه پیشوای خویش نماز می گزارند. عیسی (علیه السلام) عقب می ایستد که به آن پیشوا، اقتدا کند. پیشوای مسلمانان به عیسی (علیه السلام) می گوید: جلو بایست تا به تو اقتدا کنیم. عیسی (علیه السلام) می گوید: نه، شما با یارانت نماز بگزار؛ زیرا خدا از تو خشنود است. من از سوی خدا فرستاده شده‌ ام که وزیر باشم، نه امیر. آن گاه پیشوای مهاجران [مسلمانان] همراه مسلمانان دو رکعت نماز می گزارند و عیسی (علیه السلام) نیز به او اقتدا می کند. در روایتی دیگر آمده است که حذیفه بن یمان روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: عیسی (علیه السلام) از آسمان فرود می آید و مردم به او خوش آمد می گویند و از آمدن او

خشنود و شادمان می شوند؛ زیرا عیسی (علیه السلام) سخن پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) را تصدیق می کند و راست می انگارد. سپس به اذان گو می فرماید: [مقدّمات] نماز را برپا دارد [و اذان بگوید]. مردم به آن حضرت می گویند: جلو بایست تا در نماز به تو اقتدا کنیم. آن حضرت در پاسخ می فرماید: بروید و با پیشوای خویش نماز را برپا دارید که پیشوایی نیکو است. مسلمانان با پیشوای خویش نماز می گزارند و عیسی بن مریم (علیه السلام) نیز به آن پیشوا اقتدا می کند.

[192] باب صد و هشتاد و هشتم: مهدی (علیه السلام) از فرزندان فاطمه (سلام الله علیها) است

زُهری گوید: حضرت مهدی (علیه السلام) از فرزندان فاطمه (سلام الله علیها) است.

[193] باب صد و هشتاد و نهم: مهدی (علیه السلام) از فرزندان امیر مؤمنان علی (علیه السلام) است.

عاصم روایت نموده که امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: مهدی (علیه السلام) مردی از [تبار] من است.

[194] باب صد و نودم: سخن ابن عبّاس درباره حضرت مهدی (علیه السلام).

ابان بن ولید گوید: هنگامی که ابن عبّاس نزد معاویه بود از او شنیدم که می گفت: خدا مهدی (علیه السلام) را از ما اهل بیت بر می انگیزاند.

[195] باب صد و نود و یکم: مهدی (علیه السلام) در زمره امامان (علیهم السلام) است

مکحول روایت نموده که امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) عرض کردم: آیا مهدی (علیه السلام) در زمره ما امامانِ هدایت است یا در زمره دیگران است؟ آن حضرت فرمود: آری، از ما است؛ دین به ما پایان می یابد همان گونه که با ما آغاز شد. مردم به دست ما از گمراهی و فتنه رهایی می یابند؛ آنسان که به دست ما از گمراهیِ شرک و دوگانه پرستی.

رهایی یافتند. خداوند به خاطر ما، دل های مردم را پس از کینه ‌ای که از فتنه پدید آمده است در دین مهربان و مهرورز گرداند؛ همان گونه که دل های آنان را پس از دشمنی‌ ای که از شرک به بار آمده بود، با دین الفت داد و محبّت دین را در دل هایشان نهاد.

[196] باب صد و نود و دوم: مهدی (علیه السلام) از خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) است.

عایشه روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مهدی (علیه السلام) مردی از خاندان من است که بر اساس سنّت و روش من، نبرد می کند؛ آنسان که من برای قرآن [با دشمنان خدا] نبرد نمودم.

[197] باب صد و نود و سوم: مهدی (علیه السلام) مردی از خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) است

قتاده گوید [که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرموده است]: مهدی (علیه السلام)، مردی از خاندان من است که بر اساس سنّت و روش من [با دشمنان خدا] می ستیزد؛ آنسان که من بر اساس وحی الهی [با دشمنان خدا] جنگیدم.

[198] باب صد و نود و چهارم: مهدی (علیه السلام) از خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) است

ابو سعید خُدری روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مهدی (علیه السلام)، از خاندان من است.

[199] باب صد و نود و پنجم: مهدی (علیه السلام) از سوی مشرق قیام می کند

عبدالله بن عمر گوید: مردی از فرزندان حسین (علیه السلام) از سوی مشرق قیام می کند [و چنان قدرتمند است] که اگر کوه ها با او رویارو شوند [تا او را از پیشروی باز دارند] کوه ها را ویران ساخته و آن ها را راه پیشروی خویش می گرداند.

[200] باب صد و نود و ششم: مهدی (علیه السلام) کسی است که عیسی (علیه السلام) پشت سرش نماز می گزارد.

عبدالله بن عمر گوید: مهدی (صلی الله علیه و آله) کسی است که عیسی بن مریم (علیه السلام) به نزد او فرود می آید و پشت سرش نماز می گزارد.

[201] باب صد و نود و هفتم: مهدی (صلی الله علیه و آله) مردی از من است

ابو سعید روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مهدی (صلی الله علیه و آله) مردی از من است.

[202] باب صد و نود و هشتم: مهدی (صلی الله علیه و آله) از ما اهل بیت است

محمّد بن حنفیّه از پدر بزرگوارش علی (علیه السلام) روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مهدی (علیه السلام) از ما اهل بیت است.

[203]- عبدالله بن عمر گوید: مردم را پنج فتنه و آشوب باشد که دو فتنه روی داده است و سه فتنه در این امّت است: فتنه ترک؛ فتنه روم، فتنه دجّال، و پس از فتنه دجال فتنه دیگری نخواهد بود.

در روایت دیگری، عبدالله بن عمر گفته است: فتنه و آشوب، سه مورد است که دو فتنه روی داده است و یک فتنه باقی مانده است که فتنه ترک است و در جزیره روی می دهد.

[204]- عبدالرحمن روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: دجّال با هشتاد هزار نفر در اطراف کرمان گِرد هم می آیند و رخسارشان هم چون سپرهای پهن است و ردا بر دوش می اندازند و نعلین های بافته شده از مو، می پوشند.

[205]- کعب گوید [که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود]: ترکان قیام می کنند و جز [مردمان] سرزمین قطعیه آنان را باز نمی دارند و مانع نمی شوند. قربانی بزرگ خداوند در میان آنان خواهد بود.

[206]- حذیفه به اهل کوفه گفت: قومی شما را از کوفه بیرون می کنند که دیدگانی کوچک و بینی هایی پهن و رخسارهایی بسان سپرهای عریض آهنین دارند. نعلین های بافته شده از مو می پوشند و مرکب های سواری خویش را به نخل «جوخا» می بندند و از شکاف های فرات آب می آشامند.

[207]- عبدالله بن عمر گوید: نزد شخصی رفتیم. گفت: شما چه کسانی هستید؟ گفتم: ما اهل عراق هستیم. گفت: سوگند به خدایی که خدایی که جز او خدایی نیست «بنی قنطورا» (ترکان) شما را با شتاب از خراسان و سیستان بیرون می رانند تا این که به شهر اُبُلَه [در بصره] برسید. آنان هیچ اسبی را در آن جا باقی نمی گذارند و کسانی را به سوی اهل بصره می فرستند [و پیام می دهند] که یا باید از شهر های ما بیرون روید و یا این که ما به سوی شما می آییم.

آن مرد گفت: «بنی قنطورا» سه دسته اند: دسته ‌ای در کوفه و دسته‌ای در حجاز و دسته دیگری در سرزمین بادیه که سرزمین عرب است خواهند بود. سپس وارد بصره می شوند و یک سال در آن جا می مانند و سپس پیام رسانی را به سوی [مردم] کوفه می فرستند [به آنان هشدار می دهند] که یا از شهر های ما بیرون روید و یا ما به سوی شما می آییم [و شهر را تسخیر می کنیم]. آن گاه سه دسته می شوند: دسته ‌ای به شام می روند و دسته‌ ای به حجاز می روند و دسته ‌ای دیگر به سرزمین بادیه که سرزمین عرب است رهسپار می شوند و [وضعیت عراق چنان می شود که] هیچ مقدار غذا و خوراکی یافت نمی شود و این وضعیت.

پریشان، هنگامی پدید می آید که کودکان فرمانروا شوند. به خدا سوگند که چنین خواهد شد - و سه بار این جمله را گفت -.

[208]- ابوهریره روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: رستاخیز بر پا نمی شود تا این که شما با ترکانی که چهره هایی سرخ و دیدگانی کوچک و بینی هایی پهن و رخسارهایی بِسان سپرهای آهنین و پهن دارند، نبرد کنید.

[209]- ابوهریره گوید: نخستین کسانی که از سرزمین های پیرامون سرزمین عرب، به آن جا وارد می شوند مردمانی هستند که رخسارهایی سرخ دارند که همانند سپرهای پهن است.

عُمر همواره به مسلمانان می گفت: آنان دشمنانی هستند که رخسارشان همانند سپر و دیدگانشان هم چون وَزَغ است. انسان که آنان شما را رها کردند شما نیز آنان را وارهید.

[210]- تُبیع گوید: هنگامی که پرچم های زردی وارد مصر شدند و بر آن جا چیره گشتند و بر منبر آن جا نشستند [و زمام امور را به دست گرفتند] شامیان باید در زمین سرداب هایی پدید آورده و در آن جا پنهان شوند که راستی، آن حادثه، بلا و مصیبت است.

[211] باب صد و نود و نهم: ماجرای آتشی که در آخرالزّمان شعله ور می شود

ابوهریره گوید: در شبی آتشی شعله ور خواهد شد که روشنایی اش [چنان فراگیر خواهد شد که] گردن شتران نورانی خواهد شد؛ از آتشِ آنان پروا دارید. نگارنده گوید: از این حدیث چنین بر می آید که از گردن شتران نور می تابد [و منعکس می شود] ولی گفته نشده است که این.

حادثه در «بُصری» روی می دهد. پس شاید این آتش، همان آتش حجاز باشد؛ زیرا آن آتش نیز چنان نور می پراکند که گردن شتران نور می دهد.

[212]- کعب گوید: نزدیک است که آتشی در یمن به پا شود که مردم را به سوی شام بکشاند. آن آتش، سحرگاه و به هنگام خواب [و در هر حالی]، همراه مردم خواهد بود. گردن شتران در «بُصری» از آن آتش، نورانی می شود. هنگامی که از این حادثه آگاه شدید به سوی شام روانه شوید.

[213]- زُهری گوید: آتشی از سوی حجاز به پا می شود که گردن های شتران در «بصری» از نور آن آتش، روشن می شود.

[214]- نعیم روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: آتشی از جزیره یمن شعله ور می شود که [مردم به محل زندگی حیوانات پناه می برند] و با میمون ها و خوک ها در یک جا گرد هم می آیند و آن آتش به هنگام سپری کردن شب و به هنگام خوابیدن مردم، همراه آنان است و هر آن چه که مردم از دست دهند به حاضر آن آتش است.

[215]- اطاة گوید: چهل شب در مشرق، آتش و دود برپا خواهد بود.

[216]- روزی عمر بن خطاب در مکّه گفت: ای اهل یمن! باید پیش از روی دادن دو حادثه، کوچ کنید و به سرزمینی دیگر روید؛ نخستین حادثه، آن است که اهل حبشه روانه می شود تا این که به جایی که من هستم می رسند. دومین حادثه آن است که آتشی از سرزمین «عدن» بر پا می شود که مردم و جنبندگان و حیوانات وحشی و درّندگان را می میراند. هنگامی که آن آتش باز ایستد مردم و حیوانات نیز از رفتن باز می ایستند و هنگامی که آن آتش پیشروی کند آن ها نیز پیش می روند.

کعب گوید: هنگامی که انسان یا حیوانی با آتش رویارو شود آنش به او گوید: شب هنگام، راهی شدی و بازگردانده شدی. می خواهی که پیش از امروز راهی شوی تا به «بصری» برسی. آن آتش چهل سال پایدار خواهد بود و هر که خود را با آن آتش گرم کند در شمار دوزخیان نوشته شود؛ تا آن جا که کافر درباره آن آتش می پرسند و او پاسخ می گوید که این همان آتشی است که به ما وعده می دادند.

[عمر گوید:] پس آن هنگام که این نشانه بزرگ را ببینید چگونه خواهید بود؟! نِگردنده‌ای از شما به سوی مشرق می نگرد و می بیند که آن آتش، برافروخته است. سپس به مغرب می نگرد و می بیند که آن آتش به گونه ‌ای سبز برافروخته شده است و به هم پیوسته به هوا برمی خیزد و به خنده می آورد. هنگامی که آن آتش را که نشانه‌ای بزرگ است می نگرید، باز هم کردارهای ناپسندی که امروز انجام می دهید کنار نخواهید گذاشت. به خدای کعبه سوگند که از ناپسندی کردارتان آگاهید و با این حال به آن آتش [خانمان سوز] خواهید نگریست [و توبه نخواهید کرد].

[217] باب دویستم: حادثه ترکان

ابن عمر گوید: نزدیک است که «بنی قنطورا بن کنکر» (مردم ترک) آشوب گرانه قیام کنند و مردم خراسان را شتابان برانند [و هم چنان پیشروی کنند] تا این که مرکب های سواری خویش را وارد رود سرزمین اُبلَه کنند و پیام رسانی را به سوی مردم بصره بفرستند که: یا باید به ما بپیوندید و یا [بصره را به ما وا دهید و] از این شهر بروید. پس

سه گروه از مردم آن شهر به آنان می پیوندند و سه گروه به اعراب و سه گروه به شام می پیوندند.

[218]- کعب گوید: در روزگاری ترکان می آیند و از دجله و فرات آب می نوشند و در جزیره تلاش می کنند و مسلمانان چنان حیرت زده می شوند که نمی توانند کاری در برابر آنان بکنند.

در این هنگام، خداوند برفی بسیار همراه با بادی تند و یخ به سوی آنان می فرستد و آن ها [در اثر سرمای کشنده] جان می دهند.

چند روزی که گذشت، امیر مسلمانان می گوید: ای مسلمانان! آیا گروهی هستند که جان خویش را در راه خدا نثار کنند و [بروند و] ببینند که خداوند با ترکان چه کرده است؟ در این هنگام ده سوار پیش می آیند و به سوی ترکان رهسپار می شوند و [وقتی به آنان می رسند] می بینند که همه ترکان [یخ زده و] مرده اند. پس باز می گردند و به مسلمانان می گویند: خداوند شما را کفایت نمود و آنان را تا آخرین نفر نابود ساخت.

[219]- کعب گوید: بی گمان، ترکان به جزیره می آیند و اسب های سواری خویش را با آب فرات، سیراب می سازند و خداوند طاعون را بر آنان چیره گردانده و آنان را می کشد. هیچ یک از آنان نجات نمی یابد جز یک مرد.

[220]- عیینه گوید: هیچ چیز باز دارنده ترکان نیست جز آب فرات. در آن روزگار، مرد جنگاور و شهسوار مردم عرب، «قیس عیلان» است که ترکان را ریشه کن می کند و پس از آن، ترکی بر جای نمی ماند.

[221]- مکحول روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: ترکان دو بار آشوب می کنند: یک بار آذربایجان را ویران می کنند و دیگر بار در جزیره، آشوب گرانه قیام می کنند و مرکب های سواری حجاز را پنهان می کنند، ولی خداوند مسلمانان را یاری می کند [تا ترکان را شکست دهند]. قربانی بزرگ خدا در میان ترکان خواهد بود و پس آن گاه، ترکی باقی نخواهد ماند.

[222]- نعیم گوید: از عبدالله بن عمر شنیدم که می گفت: نزدیک است که بنی قنطورا (ترکان)، مردم خراسان و سیستان را با شتاب از سرزمین شان بیرون راند [و هم چنان پیشروی کنند] تا این که مرکب های سواری خویش را به نخل اُبَله ببندند. آنان پیام رسانی را به سوی اهل بصره می فرستند و پیام می دهند که سرزمین خود را به ما واگذارید و یا این که ما به سوی شما می آییم [و شهر را تسخیر می کنیم]. اهل بصره سه گروه می شوند؛ گروهی به عرب و گروهی به شام و گروهی نیز به دشمنان خود می پیوندند. نشانه این حادثه آن است که فرمانروایی نادانان، در زمین آغاز می شود.

[223]- نعیم روایت نمود، که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «بنی قنطورا» در سرزمینی که آن را «بصره» یا «بصیره» می گویند می آیند و به درون رودی گام می نهند که دجله نام دارد و دارای نخل است. مردم سه دسته می شوند: دسته‌ ای به اصل آن می پیوندند و به هلاکت می رسند، دسته ‌ای به خود زیان رسانده و کافر می شوند و دسته‌ ای خانواده خویش را پشت سر نهاده و به جنگ بنی قنطورا می روند و خداوند آنان را فاتح می گرداند.

[۲۲۴]- نعیم روایت نموده که پیامبر خدا (صلی ‌الله ‌علیه ‌و آله) فرمود: اهل بصره سه دسته می شوند: دسته ‌ای باز می ایستند و دسته ‌ای در زمینی که گیاهان خوش بویی دارد به پدرانشان می پیوندند و دسته‌ای به شام می پیوندند و این دسته بهترین اهل بصره خواهند بود.

[۲۲۵]- ابوهریره گوید: دیدگان آن گروه بسان [چشمان] وَزَغ و رخسارشان مانند سپر است. میان دجله و فرات می ستیزند و در «مرج حمار» نیز دیگر بار می ستیزند و در دجله نیز به ستیز می پردازند [و راه‌ ها چنان نا امن می شود] که در آغاز روز، برای رفتن به سوی شام صد سکّه طلا و در پایان روز بیش از این نیاز است.

[۲۲۶]- بُرَیده از پدرش روایت نموده که پیامبر خدا (صلی ‌الله ‌علیه ‌و آله) فرمود: ترکانی که رخسارهای پهن و دیدگانی کوچک دارند و چهره ‌هایشان بسان سپر است امّت مرا سه بار تا جزیره‌ العرب می کشانند؛ بار نخست که ترکان، امت مرا به آن جا می رانند از فرار نجات می یابند. بار دوم برخی هلاک می شوند و برخی دیگر نجات می یابند و بار سوم همگی از میان می روند و ریشه‌ کن می شوند. سوگند به خدایی که جانم در دست اوست آنان مرکب ‌های سواری خویش را به ستون ‌های مسجد مسلمانان می بندند.

[۲۲۷]- نعیم روایت نموده که عبدالله بن عمر گفته است: نزدیک است که «بنی ‌قنطورا» شما را از سرزمین عراق بیرون رانند. من گفتم: پس از رانده شدن از عراق، دیگر بار باز می گردیم. گفت: آیا دوست داری که بازگردی؟ گفتم: آری، گفت بله: شما زندگی نیکی خواهید داشت.

[228]- ابوذی الکلاع گوید: نزد معاویه بودم که پیام رسانی، از «ارمینیه» آمد و نامه ای آورد و معاویه آن را خواند و خشمگین شد و نویسنده دربارش را فراخواند و گفت: پاسخ نامه او را بنویس، ترکان به اطراف سرزمین تو هجوم آورده اند. تو مردی را به درخواست آنان فرستاده ای و آنان او را گرفته اند. مادرت در سوگت نشیند! دیگر چنین کاری نکن و آنان را با کاری تحریک نکن و چیزی از آنان نستان؛ زیرا من از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که می فرمود: ترکان به زودی به سرزمینی می روند که گیاهان خوش بویی دارد.

[229]- مکحول روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: ترکان دوبار آشوب خواهند کرد؛ یک برای ویران کردن آذربایجان آشوب می کنند و دیگر بار شتابان وارد رود فرات می شوند.

[230]- کعب گوید: ترکان شتابان وارد رود فرات می شوند؛ گویی من اسب های زرد آنان را می بینم که در کنار رود فرات کنار یک دیگر ایستاده اند.

[231]- نعیم روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: خداوند بر مرکب های سپاهیان ترک [بیماری] و مرگ می فرستد و سپاهیان را پیاده وا می نهد. قربانی بزرگ خداوند در میان ترکان خواهد بود و پس از آن ترکی نخواهد بود.

[232]- ابن مسعود گوید: گویا که ترکان را می بینم که بر اسب های تیز گوش ترک نشسته [می تازند] تا این که [به رود فرات رسیده و] اسب های خویش را به آن جا می بندند.

[233]- عبدالله بن عمرو بن عاص گوید: نزدیک است که «بنی قنطو را» از

سرزمین عراق آشوبگرانه به پا می خیزند و به سوی شما آیند. راوی گوید که گفتم: پس از زمانی، دوباره به آن جا باز می گردیم. عبدالله گفت: شما بازگشت به عراق را بیشتر دوست دارید. [آری] شما باز می گردید و زندگی نیکویی خواهید داشت.

[234]- حسن روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: یکی از نشانه های رستاخیز و آخرالزّمان آن است که شما با مردانی که رخسارهایی بسان سپرهای آهنین دارند نبرد می کنید و با مردانی که نعلین هایی بافته شده از مو، می پوشند می ستیزید. مردان جنگجوی نخست، ترکان بودند که آنان را دیدیم. و مردان جنگاور دوم، کردها بودند که آن ها را نیز دیدیم. حسن گفت: پس اگر به هنگام پدیدار شدن نشانه های آخرالزّمان، بودی گویی با چشمان خود آن ها را خواهی دید.

[235]- حذیفه گوید: نزدیک است مردمان عجم، از دستیابی مردم عراق به غذا و درهم، جلوگیری کنند و مردم عراق هیچ غذا و درهمی نداشته باشند و نزدیک است که رومیان از دستیابی شامیان به غذا و دینار جلوگیری کنند و شامیان به دینار و طعامی نرسند.

[236]- ابوهریره روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: رستاخیز برپا نمی شود مگر آن که شما با مردمانی که رخسارشان بسان سپر است بستیزید. رستاخیز برپا نمی شود مگر آن که شما با مردمانی که نعلین هایشان از مو بافته شده است نبرد کنید.

[237]- حسن گوید: در سال شصت و هفت، گرانی روی خواهد داد و در سال شصت و هشت، مرگ و میر، بسیار می گردد. در سال شصت و نه.

اختلاف و ناسازگاری روی می دهد. در سال هفتاد، مردم را غارت می کنند، پس از این سال، مردی از اهل بیت من، چنان آسودگی و رفاه و شادی را میان مردم پدید می آورد که [تنگدستان، بسیار اندک می شوند و در نتیجه] بخشش و ثمرات مردم [نیز به تنگدستان] کاهش می یابد و مردم بر اساس وعده دادن به یک دیگر، تجارت می کنند. حذیفه پرسید: مردم آن روزگار چگونه خواهند بود؟ گفت: رحمت و بخشش خدا و دعوت پیامبرتان شامل حال آنان می شود.

[238]- جُبَیر بن نفیر گوید: به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) عرض کردند: ما را از آینده آگاه نما. فرمود: پس از [من که] پیامبر شما [هستم] چند سالی، اختلاف پدید می آید. در سال صد و سی و سه انسان حکیم از وجود فرزندش خوشحال نمی شود. در سال صد و پنجاه، کافران [در میان مردم] پدید می آید. در سال صد و شصت خوراک دو سال خویش را انبار کنید. در سال صد و شصت و شش نجات، نجات! گویید. در سال صد و هفتاد تا سال صد و هشتاد، فرمانروایی پادشاهان از آنان ستانده می شود. در سال صد و نود گناهکاران به بلا دچار می شوند.

در سال صد و نود و دو سنگ باران، فرو رفتن مخلوقات در زمین، مسخ شدن انسان ها و زنا کردن آشکارا، روی می دهد. در سال دویست، قضا رخ می دهد که منظور آن است که عذاب ناگهانی در بازارها بر مردم نازل می شود.

[239]- جبیر بن نفیر روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:

پس از من اصحابم تا پنج سال به اختلاف و چند دستگی روی.

می آورند و برخی هم دیگر را می کشند. در سال صد و بیست و پنج، پریشانی و فریادی سخت پدید می آید و بنی امیّه، خلیفه ای را می کشند. در سال صد و سی و سه اگر کسی از شما توله سگی را تربیت کند بهتر از تربیت کردن کودکی است. در سال صد و پنجاه، کافران پدید می آیند. در سال صد و شصت، مردم یک سال و یا دو سال به گرسنگی [و خشکسالی] دچار می شوند هر که در آن روزگار باشد باید خوراک و آذوقه انبار کند.

شهابی از مشرق به سوی مغرب سقوط می کند و صدای نهیبی بر می خیزد که همگان آن صدا را می شنوند. در سال صد و شصت و شش، هر که از مردم طلبی داشته باشد آن را باز پس گیرد و هر که دختری دارد شوهر دهد و هر مردی که همسری نداشته باشد باید همسر گزیند و هر که همسر دارد از همسرش کناره گیرد. در سال صد و هفتاد، فرمانروایی پادشاهان از آنان ستانده می شود. در سال صد و هشتاد بلا نازل می شود. در سال دویست قضا پدید می آید [که منظور از قضا، بلایی ناگهانی است که در بازارها بر مردم نازل می شود].

[240] باب دویست و یکم: حادثه هایی که برای بنی امیّه روی می دهد.

کعب گوید: حکمرانی بنی امیّه صد سال به درازا می کشد و شهرهایی را بنا می نهند و فرمانروایی آنان تا شصت سال و چندی بسان دیواری آهنین است؛ آن چنان که کسی نمی تواند آن را براندازد جز آن که خودشان آن را از ریشه بر کنند. ولی پس از آن، هنگامی که بخواهند [پایه ‌های] حکومت خویش را استوار سازند نمی توانند و هر چه دیوار

آهنین حکمرانی خویش را از قسمتی، برفراز می دارند از قسمتی دیگر ویران می شود تا آن گاه که خداوند آنان را نابود کند. بنی امیّه به حرف «میم» آغاز می شوند و به حرف «میم» پایان می یابند (نام خلیفه نخست؛ معاویه بود و نام خلیفه پایانی مروان بود). پس گردش سنگ آسیای آنان به پایان می رسد و پادشاهی آنان [از اوج] فرو می نشیند و پادشاهی آنان سقوط نمی کند تا آن گاه که خلیفه‌ای از آنان از خلافت کنار گذاشته شود و آن دو شتر کشته شوند و خر سرخ گون جزیره که همان مروان است و شیطان و بدترین مردم از ترس، با او همراه ‌اند کشته شود. ویرانی شهرها و آشفتگی [ممالک اسلامی] به دست او انجام می یابد.

[241] باب دویست و دوم: امّت پیامبر (صلی الله علیه و آله) هم چون مردمان فارس و روم، در گمراهی گام می سپرند.

ابوهریره روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: به زودی، امّت من، در گمراهی گام به گام از امّت ‌های پیشین پیروی خواهند کرد. مردی گفت: همان گونه که مردمان فارس و روم گمراه شدند؟ فرمود: آیا مردم کسانی غیر از این امّت‌ ها هستند؟

[242] باب دویست و سوم: هر کافری هنگام فرود آمدن حضرت عیسی (علیه السلام) آن حضرت را ببود آن حضرت پشت سر حضرت مهدی (علیه السلام) نماز می گزارد.

کعب گوید: عیسی بن مریم (علیه السلام) که جوانی سرخ گون است و در نزدیکی دروازه شهر دمشق، در مناره فرود می آید و دو فرشته، آن حضرت را بر روی دوش خود می آورند. هر کافری نفس و بوی آن

حضرت را استشمام کند می میرد؛ و این از آن روی است که تا آن جا که چشم کار می کند نفس آن حضرت به مشام می رسد. هنگامی که دَجّال، نفس آن حضرت را ببود همانند شمع، آب می شود و جان می دهد.

پس آن گاه، حضرت عیسی (علیه السلام) به سوی مسلمانانی که در بیت المقدس هستند می رود و آنان را از کشته شدن دَجّال آگاه می سازد و پشت سر امیر و پیشوای مسلمانان، نماز می گزارد. سپس حضرت عیسی علیه السلام نماز دیگری به جای می آورد که رویدادی است که با دیدن آن [با آن نماز] بقیه مسیحیان مسلمان می شوند و حضرت عیسی (علیه السلام) نماز را برپا می دارد و نمازگزاران را به درجات فرازناک بهشتی آنان، بشارت می دهد.

[243] باب دویست و چهارم: پس از فرود آمدن حضرت عیسی (علیه السلام) مردم از نعمت ها بهره مند می شوند.

حارث بن عبدالله روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: هنگامی که عیسی بن مریم (علیه السلام) [از آسمان] فرود آید و دجّال را بکشد مردم کامیاب و دلشاد می شوند و شبی را که خورشید در سحرش از مغرب طلوع می کند شب زنده داری می کنند. مردم پس از قیام آشوب گرانه دجّال، چهل سال غرق در نعمت می شوند. در آن روزگار کسی نمی میرد و بیمار نمی شود و مرد، به گوسفندانش می گوید: زاد و ولد کنید و به فلان چراگاه بروید و چرا کنید و در فلان زمان بازگردید. حیواناتی که در مزرعه می گردند از خوشه گیاهان کاشته شده نمی خورند و آن گیاهان را نمی شکنند. مارها و عقرب ها بر روی زمین

نمایان می شوند ولی کسی را آزار نمی رسانند و کسی هم آن حیوانات را نمی آزارد. حیوانات درنده، بر در خانه ها می نشینند و غذا می خواهند ولی هیچ کس را نمی آزارند. هر که یک پیمانه و یا یک مُدَ بذر گندم یا جو را بر زمین بپاشد بدون شخم زدن و کشاورزی، هفتصد پیمانه و یا هفتصد مدّ گندم و جو برداشت می کند.

[244] باب دویست و پنجم: ماجرای حبشه و ویرانی کعبه

نعیم روایت نموده که امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: این خانه کعبه را بسیار طواف کنید. گویا مردی را که ساق پاهایش باریک است می بینم که با بیل و کلنگ کعبه را ویران می کند.

[245]- ابوهریره روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مردی حبشی که دارای ساق پاهای کوتاه است کعبه را ویران خواهد نمود.

[246]- ابوهریره روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: اهل حبشه می آیند و کعبه را چنان ویران می سازند که پس از آن، هرگز کعبه ساخته و آباد نمی شود. آن مردان ویرانگر همان کسانی هستند که گنج کعبه را بیرون آورده [و به تاراج می برند].

[247]- ابوهریره روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: گویی مرد طاس فلجی را می بینم با ظرف خرما بر پشت بام کعبه می کوبد.

[248]- عبدالله بن عمر گوید: کعبه دوبار ویران می شود و بار سوم که ویران می شود سنگ حجر الاسود بالا برده می شود.

[249]- عبدالله بن عمر گوید: آنان گنج های فرعون را از شهری که «منف» نام دارد بیرون برده [و به تاراج می برند] و مسلمانان قیام می کنند و با آنان

می ستیزند و آن گنج ها را به غنیمت می ستانند؛ آن چنان که حبشی به عبایش فروخته می شود.

[250]- عبدالله بن عمر گوید: گویی که من حبشی طاسی را می بینم که ساق پاهایش باریک است و بر بام کعبه ایستاده و کعبه را با بیل و کلنگ ویران می کند.

[251]- عبدالله بن عمر گوید: گویی به کعبه می نگرم و مرد حبشی ای را می بینم که طاس است و ساق پاهایش باریک است و کعبه را ویران می کند.

[252]- باب دویست و ششم: ماجرای دابّه که در قرآن بازگو شده است.

ابو شریحه روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: دابّه در دهر سه بار قیام می کند: نخست؛ از انتهای سر زمینِ یمن قیام می کند و بادیه نشینان، زمانی دراز آشکارا از او سخن می گویند ولی در مکّه نامی از او برده نمی شود. پس آن گاه دابّه، روزگاری دراز باز می ایستد و سپس برای بار دوم، در نزدیکی مکّه قیام می کند و در صحرا آشکارا از او سخن می گویند.

سپس روزگاری دراز باز می ایستد و سپس در روزی که مردم در پر عظمت ترین و گرامی ترین مسجدها که مسجد الحرام است گرد آمده اند، آن دابّه قیام می کند و هیچ کجا مردم را در امان نمی دارد جز سمت راست خارج مسجد الحرام که میان رکن اسود و باب بنی مخزوم است. مردم از ترس دابّه پراکنده می شوند و شماری از مسلمانان استوار [و دلاورانه] در برابر دابّه ایستادگی می کنند تا این که در می یابند که نمی توانند خداوند را [از تقدیر و خواسته اش] باز.

دارند. آن دابّه بر مردم می شورد و خاک از سرش می تکاند و بر مردم شورش می کند.

رخسار آنان در آن روز بسان ستاره درخشنده می درخشد. پس آن گاه آن دابّه فرمانروای زمین می شود و هیچ جوینده‌ ای او را در نمی یابد و هیچ گریزنده ای نمی تواند آن دابّه را ناتوان سازد [و از او بگریزد]، تا آن جا که اگر کسی از دست او بگریزد و به نماز پناه ببرد آن دابّه در پی اش می رود و به او می گوید: ای فلان! اینک نماز می خوانی؟! و چون آن شخص فراری به او می نگرد آن دابّه در رخسار او نشانه ای می نهد و می رود. مردم در کنار یک دیگر زندگی می کنند و همسایه هم دیگر می شوند و هنگام سفر، با هم دیگر گام در سفر می نهند و در دارایی ها با هم دیگر شریک می شوند و کافر و مؤمن شناخته می شوند: آن چنان که کافر به مؤمن می گوید: حق مرا پرداخت کن [و مؤمن حقّش را می پردازد] و مؤمن به کافر می گوید: حقّ مرا پرداخت کن [و کافر نیز حقّ مؤمن را می پردازد].

[253] باب دویست و هفتم: دابّه

حذیفه بن یمان گوید: دابّه سه بار آشوبگرانه به پا می خیزد:

بار نخست در برخی بیابان ها آشوب می کند و پس آن گاه از آشوب باز می ایستد.

بار دوم در برخی از روستاها آشوب می کند؛ آن چنان که [نام آن روستاها را] بر زبان می آورد و پادشاهان، در آن روستاها خون مردم را می ریزند. پس از این آشوبگری، دیگر بار از کار خویش

باز می ایستد.

بار سوم که آشوب می کند در کنار با عظمت ترین و گرامی ترین و برترین مسجدها - و ما گمان کردیم که نام مسجد الحرام را خواهد برد ولی نامی از آن مسجد نبرد - به پا می خیزد و مردم از ترس او می گریزند و تنها گروهی از مسلمانان می گویند: هیچ چیز ما را از امر [و تقدیر] خدا نجات نمی دهد، پس آن گاه آن دابّه به پا می خیزد و در آن حال، رخسار مسلمانان بسان ستاره درخشنده خواهد شد. آن دابّه پیش می رود و هیچ جوینده‌ ای او را در نمی یابد و هیچ گریزنده ای توان گریختن از او را ندارد.

آن دابّه نزد مردی که نماز می گزارد می آید و می گوید: تو اهل نماز نیستی. آن مرد نماز گزار، از دست او می گریزد ولی دابّه او را فراچنگ خویش می آورد و سرکوب می کند.

حذیفه گوید: در آن هنگام، رخسار مؤمن، درخشنده است و رخسار کافر، شکسته [و ناراحت] خواهد بود.

از حذیفه پرسیدند: مردم در آن روز چگونه اند؟ گفت: با هم دیگر به نیکی زندگی می کنند و همسایگانی نیکو برای هم دیگرند و در دارایی های یکدیگر شریک اند و با هم دیگر گام در سفر می نهند.

[254] باب دویست و هشتم: ماجرای دابّه

کعب روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: دابّه در حالی قیام می کند که عصای موسی و انگشتر سلیمان (علیه السلام) را همراه دارد. رخسار مؤمن را با عصا، درخشان می سازد و بینی کافر را با انگشتر.

مهر می زند.

کعب در حدیثی دیگر گوید: دابّه مو و پر و چهار پا دارد و از درّه ‌های تهامه (مکّه) قیام می کند.

شعبی گوید: دابّة الارض حیوانی است که پشم دارد و سرش به آسمان می رسد.

در حدیثی دیگر آمده است که دابّه از شکافی در صفا بیرون می آید.

[255] باب دویست و نهم: پادشاهی بدکرداران، صد و بیست سال به درازا می کشد.

عبدالله بن عمر گوید: بَدان پس از خوبان صد و بیست سال حکمرانی می کنند و هیچ کس از آغاز حکومت آنان آگاه نیست.

[256] باب دویست و دهم: حکمرانی صد و بیست ساله

عبدالله بن عمر گوید: پس از آن که خورشید از سوی مغرب طلوع می کند مردم صد و بیست سال باقی می مانند.

[257] باب دویست و یازدهم: قیام دابّه و کشتن ابلیس و بر پایی عدالت

عبدالله روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: قیام دابّه پس از طلوع خورشید خواهد بود. هنگامی که دابّه قیام کند ابلیس را در حال سجده می کشد و مؤمنان تا چهل سال در زمین [از نعمت ‌های الهی] بهره مند می شوند. هر چه را آرزو کنند به آن دست می یابند. ستمی نخواهد بود، همه چیزها در برابر پروردگار خواه و ناخواه سر فرود می آورند و فرمانبردار می شوند. مؤمنان و کافران و درندگان و پرندگان ناخواسته و ناخشنودانه فرمانبردار خداوند می شوند [و چنان فرمانبردار می شوند و کینه ها از میان می رود] که درندگان هیچ چهار پا و

پرنده ‌ای را نمی آزارند. مؤمن صاحب فرزندانی می شود و تا چهل سال پس از قیام دابّه نخواهد مرد. پس آن گاه مرگ به میان مؤمنان باز می گردد و هر اندازه که خدا خواهد مؤمنان باز می مانند [و نمی میرند]. سپس مرگ در میان مؤمنان شتاب می گیرد؛ آنسان که مؤمنی زنده نخواهد ماند و کافران می گویند: ما از مؤمنان می ترسیدیم ولی اینک کسی از آنان نمانده است. هیچ مرده ‌ای از میان ما نرفته است؛ زیرا ما به هم دیگر هجوم نبردیم و آن ها در میانه راه هم چون حیوانات به یک دیگر هجوم بردند. پس آن گاه یکی از کافران با مادر و خواهر و دخترش در میانه راه آمیزش می کند. هنگامی که [کارش به پایان می رسد و] بر می خیزد کافری دیگر با آن زن دوباره زنا می کند و این کار را زشت و ناپسند نمی شمارند.

در آن روز خوبانِ کافران می گویند: اگر این کار را در میان راه انجام نمی دادید بهتر بود.

پس از آن، به سبب فراگیر شدن زنا، فرزند حلال ‌زاده‌ای باقی نمی ماند و همه زمینیان زنا زاده می شوند و هر اندازه که خدا خواهد در زمین زندگی می کنند، سپس خداوند سی سال رحم زنان را نازا می کند و هیچ زنی فرزندی به دنیا نمی آورد و هیچ کودکی در زمین به دنیا نمی آید و همه مردم آن روزگار زنا زاده و بدترین مردم خواهند بود و سرانجام، رستاخیز در روزگار آنان بر پا می شود.

(بخش اوّل کتاب پایان یافت).

به نام خداوند بخشاینده مهربان

و درود بر سرور پیامبران فرستاده شده حضرت محمّد و آل پاکش. سید بن طاووس گوید:

خدای شکوه مند را به هر زبان و در هر حالی سپاس می گویم که نعمت هایش را بر من ارزانی داشت و نعمت هایش پیوسته و جاودان است. و خداوند را بر رساترین صفات کمالش که ویژه خداست سپاس می گویم و پاکدلانه و خالصانه گواهی می دهم که خدایی جز او نیست گواهی ای که همراه اخلاص است و به خاطر نعمت های خداست. و گواهی می دهم که جدّم حضرت محمد - که درود های خداوند بر او و آلش باد - برترین و آگاه ترین کس به اسرار و انوار الهی است و به فراز ترین جایگاه های نور هدایت شده است و گواهی می دهم که جانشینان پیامبر (صلی الله علیه و آله) در راه حفظ ناموس و بر پاداری هدف و سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله) و محافظت از دین در برابر هجوم دشمنان و دگرگونی حقیقت های دین کوشا بوده اند.

جامه عصمت و بزرگواری و سلاح تقوی برازنده آنان است که راه پیامبر (صلی الله علیه و آله) را ادامه دهند و خطر دشمنان دین را دفع کنند تا آن چه را که خداوند در قرآن فرموده راست انگارند که: وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ؛ و خداوند تمام کننده نور (دین) خویش است هر چند که کافران خوش ندارند» [سوره صف (61)، آیه 8].

من بر آنم که از نسخه اصلی کتاب «فتن» که توسط سلیلی بن احمد بن عیسی بن شیخ حسانی در سال سیصد و هفت گردآوری شده است.

و آن کتاب در مدرسه مزکی که در سمت غربی سرزمین واسطیّه است نگهداری می شود مطالبی را در کتاب خویش گرد آورم و از اشکالات مطالب آن کتاب بری و برکنارم؛ زیرا من فقط مطالب آن کتاب را بازگو می کنم.

[258] باب اول: مدّت برپایی دنیا

ابن عباس گوید: دنیا جمعه‌ ای از جمعه ‌های سرای آخرت است و عمر دنیا هفت هزار سال است. شش هزار و صد سال آن [تا به امروز] سپری شده است و صد ها سال دیگر خواهد آمد که [انسانی] خدا پرست [راستین] در میان [انسان‌ها] نخواهد بود.

ابن رمل جُهَنی گوید: به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) عرض کردم: من در خواب دیدم که در راهی می رفتم که پایانش به چراگاهی می رسید. هنگامی که تا پایان راه را طی کردم شما را بر فراز منبری دیدم که هفت پلّه داشت و شما بر روی هفتمین پلّه بودی.

پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) در پاسخش فرمود: تعبیر آن منبری که در خواب دیدی که هفت پلّه داشت و من بر روی هفتمین پلّه نشسته بودم این است که دنیا هفت هزار سال است و من در پایان [عمر] دنیا به سر می برم.

[259] باب دوم: اسلام در غربت و تنهایی آغاز شد و به زودی غربتش باز می گردد: پس خوشا بر غریبان

ابن عباس روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: اسلام در غربت و تنهایی آغاز شد و به زودی غربت اسلام، باز می گردد؛ پس خوشا بر غریبان!

پرسیدند: غریبان چه کسانی هستند؟

فرمود: آنان که هرزگی و تباهی مردم را به صلاح می آورند. [و مردم را به راستی هدایت می کنند].

[260] باب سوم: پابرجایی قرآن سبب پابرجایی دانش نیست و دانش از میان خواهد رفت.

ابو امامه روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: پیش از آن که دانش از میان رود آن را دریابید. گفتند: چگونه دانش از میان می رود، در حالی که قرآن در میان ماست؟

آن حضرت خشمگین شده و فرمود: مادران شما در سوگ شما نشینند! مگر تورات و انجیل در میان قوم بنی اسرائیل نبود؟

از میان رفتن دانش با از میان رفتن دانشمندان پدید می آید - و این سخن را سه بار فرمود -.

[261] باب چهارم: ستایش خرد

سلیلی روایت نموده که پیامبر خدا فرمود: هنگامی که خدا خرد را آفرید به آن فرمود: روی گردان و خرد روی گرداند.

سپس فرمود: روی نما و پیش آی. خرد نیز روی نمود و پیش آمد. پس آن گاه خدای فرازمند فرمود: آفریده ای محبوب تر و گرامی تر از تو نیافریدم. به خاطر عملکرد تو بندگان را سرزنش و مواخذه می کنم

و به سبب عملکرد تو به بندگانم پاداش عطا می کنم و به وسیله تو من در میان آفریدگانم شناخته می شوم. پاداش از آنِ توست و کیفر نیز برای تو است.

[262] باب پنجم: از میان رفتن خرد مردم.

حذیفه روایت نموده که پیامبر خدا فرمود که روزگاری فرا می رسد که خرد مردم چنان از میان می رود که خردمندی در میان مردم دیده نمی شود.

[263] باب ششم: عذاب قبر

ابن عباس روایت نموده که پیامبر خدا از کنار دو قبر گذر می کرد که درباره آن دو قبر فرمود: صاحبان آن دو قبر به عذابی اندک گرفتارند: زیرا یکی از آنان سخن چین بود و دیگری هنگام ادرار کردن به جای خلوت نمی رفت.

آن حضرت شاخه تری را برداشتند و به دو نیم شکستند و نیمی از آن را در آن قبر ها فرو کردند و نیم دیگر را در قبر دوم فرو کردند. از آن حضرت پرسیدند که ای پیامبر خدا چرا چنین کردی؟ فرمود: شاید تا هنگام خشک شدن این شاخه ها از عذاب آنان کاسته شود.

[264] باب هفتم: اصحاب پیامبر پس از به خاک سپردن آن حضرت آن چه در دل داشتند انکار کردند.

انس بن مالک گوید: ما هنگام به خاک سپردن پیامبر حضور داشتیم، هنوز گرد و غبار دست های خود را نتکانده بودیم که آن چه در دل داشتیم انکار کردیم.

[265] باب هشتم: ولایت علی (علیه السلام) و نشانه ها و دلایل و زمان ولایت آن حضرت و حادثه ماکثین و قاسطین و مارقین

زَر بن حبیش گوید: از امیر مؤمنان شنیدم که می فرمود: من فتنه را.

ریشه کن نمودم. اگر من نبودم هیچ کس با اهل جمل و اهل صفین و اهل نهروان نمی ستیزید. هر آن چه خواهید از من بپرسید پیش از آن که مرا نیابید و از دنیا بروم و یا کشته شوم.

نگون بخت ترین فرد اُمّت در بند کشیده نمی شود تا این که محاسن مرا به خونِ سرم خضاب کند.

سوگند به خدایی که دانه را می شکافد و جنبندگان را می آفریند در باره گروهی که صد نفر را گمراه می سازد و یا هدایت می کند از من نمی پرسید جز آن که شما را از راهبر و پیشوا و رَجَز خوان و شعار دهنده آنان آگاه می سازم.

عبدالله بن شریک روایت نموده که علی (علیه السلام) فرمود: پیامبر خدا فرموده که با ناکثین (اهل جمل) و قاسطین (اهل صفین) و مارقین (اهل نهروان) نبرد کنم و اگر آن حضرت مرا فرمان می داد که با گروه چهارمی نیز نبرد کنم نبرد می کردم.

[266] باب نهم: خیانت ورزی زود هنگام اُمّت پیامبر و حضرت علی (علیه السلام)

علی بن ربیعه مالکی گوید: از امیر مؤمنان علی (علیه السلام) شنیدم که بر فراز منبر کوفه می فرمود: پیامبر سنگینی بار این حادثه را بر دوش من نهاد که این امت به زودی بر من خیانت می ورزند.

در ترجمه ابو موسی اشعری، کاملی روایت نموده که این اُمّت به زودی به علی (علیه السلام) خیانت می کنند.

[267] باب دهم: پیامبر، عایشه را از حادثه های بصره برحذر داشت.

ابن عباس گوید: پیامبر خدا به همسران خویش فرمود: کاش

می دانستم که کدامیک از شماست که سگ های منطقه «حوأب» به او پارس می کنند و مردم دسته دسته، در سمت راست و چپش کشته می شوند.

[268] باب یازدهم: مروان، طلحه را در روز جنگ جمل کشت.

قیس بن ابی حازم گوید: در جنگ جمل تیری به زانوی مروان بن حکم فرو نشست و خون از زانویش فرو ریخت هنگامی که زخم زانویش را می بستند خون بند نیامد و هنگامی که آن را باز می کردند خون جاری می شد.

راوی گوید: چون خواستند دهانه زخم را ببندند زانویش باد می کرد و بر آمده می شد. در این هنگام مروان گفت: این زخم را وارهید، زیرا این زخم را خدا فرستاده و بر زانویم فرو نشانده است.

پس از مرگ مروان شخصی از خانواده اش او را در خواب دید که مروان سه مرتبه گفت: مرا از این آب نجات دهید که در آب فرو رفتم.

هنگامی که قبرش را شکافتند دیدند که چنان آب در قبرش لبریز شده که گویی گیاه در اطراف آن روئیده و سبز شده است. چون آب را از قبرش بیرون کشیدند و جنازه مروان را از قبر در آوردند دیدند که قسمتی از محاسن و صورتش که در زیر آب بوده زمین آن قسمت از بدنش را خورده و از میان برده است سپس یکی از خانه های ابوبکر را خریدند و مروان را در آن جا به خاک سپردند.

[269] باب دوازدهم: ستیزگری و ستم‌ رانی زبیر بر علی (علیه السلام)

سلیلی روایت نموده که امیر مؤمنان علی (علیه السلام) به زبیر فرمود: ای زبیر به خدا سوگند که من از پیامبر خدا شنیدم که درباره تو فرمود: بی گمان

تو با من نبرد خواهی کرد و بر من ستم خواهی راند. زبیر گفت: آری با تو می ستیزم و بر تو ستم می کنم ولی به یاد نمی آورم که پیامبر این سخن را فرموده باشد.

[270] باب سیزدهم: معاویه به کوفیان گفت که هدف فرمانروایی بر شماست

سعید بن سوید گوید: معاویه آمد و برای مردم خطبه ای خواند و گفت: ای کوفیان من با شما نمی جنگم که به سوی خدا آیید روزه بگیرید و نماز گزارید. بلکه می خواهم بر شما فرمانروایی کنم و هر چند نمی خواهید که بر شما فرمان رانم ولی خداوند به من فرمان داده است که بر شما حکومت کنم.

[271] باب چهاردهم: سخن عایشه در مورد قوم ستم پیشه

عایشه روایت نموده که پیامبر: خدا فرمود گروهی ستمکار تو را می کشند.

[272] باب پانزدهم: یاران و سپاهیان علی

سعید بن جُبَیر می گوید که هشتصد نفر از انصار و نهصد نفر از اهل بیعتِ رضوان همراه علی (علیه السلام) بودند.

در روایتی دیگر «حکم» گفته است که هشتاد نفر از اهل بدر و دویست و پنجاه نفر از اهل بیعت شَجَره همراه علی (علیه السلام) بودند.

در روایتی دیگر آمده است که اُویس قرنی در روز جنگ صِفّین همراه علی (علیه السلام) بود.

[273] باب شانزدهم: گمراهی خوارج

ابو سعید خُدری گوید: هنگامی که پیامبر خدا به تقسیم بیت المال

مشغول بود مردی از بنی تمیم که بزرگ منحرفان از دین بود برخاست و گفت ای پیامبر خدا عادلانه بیت المال را تقسیم کن! پیامبر فرمود: وای بر تو! اگر من عدالت را به کار نبندم و دادگرانه رفتار ننمایم پس چه کسی عدالت را به کار خواهد بست؟ در این هنگام عمر گفت: ای پیامبر خدا، اجازه دهید تا گردن این منافق را بزنم. پیامبر فرمود: نه چرا که او یارانی دارد که چنان سخت کوشانه عبادت می کنند که نمازِ این مرد تمیمی را در برابر نمازِ خویش ناچیز می شمارند و روزه او را در برابر روزه خویش، خُرد و بی مقدار می شمارند. آنان مانند رها شدنِ تیری از کمان از دین خارج می شوند. به نوک تیر می نگرد و چیزی نمی بیند و نمی یابد. به آب دهانش می نگرد و چیزی جز سرگین و خون نمی بیند.

این گروه زمانی آشوبگرانه به پا می خیزند که نشانه ای به همراه دارند که آن نشانه مردی است که در میان آنان است و چشمانی سیاه و درشت دارد و یک دستش بسانِ پستانِ زنان است. و دیگرش هم چون پای انسان است.

ابو سعید گوید: من این سخنان پیامبر را شنیدم. هنگامی که حضرت علی (علیه السلام) با خوارج می جنگید من نیز همراه آن حضرت بودم. و حضرت علی (علیه السلام) در میانِ کشته شدگان به دنبال او می گشت و او را می یافت و او همان ویژگی ها و صفاتی را که پیامبر فرموده بود داشت.

[274] باب هفدهم: دلیل صلح امام حسن (علیه السلام) با معاویه و مژده دادن آن حضرت به ظهور حضرت مهدی (علیه السلام).

سفیان بن ابی لیلا گوید: هنگامی که امام حسن از سوی معاویه

بازگشت من نزد آن حضرت رفتم و او را در خانه اش یافتم به آن حضرت گفتم:

سلام بر تو ای امیر مؤمنان: آن حضرت فرمود: ای سفیان از مرکب خویش فرود آی و شتاب نکن.

ای سفیان! چه گفتی؟ گفتم: سلام بر تو ای امیر مؤمنان. فرمود: چرا به من امیر مؤمنان گفتی؟ به آن حضرت گفتم: زیرا دست از جنگ با معاویه کشیدی و به مدینه باز گشتی. فرمود: ای سفیان آن چه مرا بر آن داشت با معاویه صلح کنم این بود که از حضرت علی (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: روز و شبی چند نمی گذرد که مردم بر گرد مردی جمع می شوند که سینه و گلویی فراخ و بزرگ دارد می خورد ولی سیر نمی شود.

آن مرد تا هنگامی که در زمین عذر آورنده و پشتیبانی و در آسمان یاوری داشته باشد نمی میرد. آن مرد معاویه است و من می دانم که خداوند خواست و تقدیرش را به انجام خواهد رساند.

ناگاه صدای اذان برای نماز بر خاست. آن حضرت به من فرمود: ای سفیان آیا با مسجد میانه ای داری؟ عرض کردم: آری. سفیان گوید با آن حضرت به سوی مسجد راهی شدیم و در میان راه به مردی رسیدیم که یکی از شتران امام حسن را می دوشید. آن حضرت در حالی که ایستاده بود از شیر آن شتر نوشید و از آن شیر به من نیز داد و فرمود: سفیان از چه روی به نزد ما آمدی؟ عرض کردم سوگند به آن خدایی که حضرت محمد را به پیامبری بر انگیخت به سبب مهر و دوستی که به

شما دارم نزد شما آمدم. آن حضرت فرمود: مژده باد تو را که از حضرت علی (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: که پیامبر خدا فرموده است خانواده ام و آن کس که مرا دوست داشته باشد در کنار حوض کوثر بر من وارد می شود. و همانند این دو انگشتم در کنارم خواهد بود آن گاه پیامبر دو انگشتش را در کنار یک دیگر قرار داد و فرمود: اگر خواستی بگو که دوستدارِ من همانند این دو انگشت به هم پیوسته که هیچ یک برتر از دیگری نیست در کنارم خواهد بود.

ای سفیان مژده باد بر تو که دنیا چنین است که نیکوکار و بدکار را در خود جای می دهد تا آن هنگام که امام حق از آل محمد به پا خیزد و بدکاران را از دنیا ببرد.

در روایتی دیگر آمده است که: امام حسن (علیه السلام) فرمود: می بینم که مردم می گویند که حسن بن علی (علیه السلام) خود خواستار صلح با معاویه بود و کسی او را مجبور نکرده بود، به خدا سوگند تا آن هنگام که مردم عراق مرا تنها نگذاشتند با معاویه صلح نکردم. اگر مردم عراق مرا در جنگ با معاویه همراهی می کردند به اندازه چشم بر هم زدنی با معاویه صلح نمی کردم.

[275] باب هجدهم: سخن علی (علیه السلام) در باره جمع شدن مردم بر گرد معاویه

شخصی به نام مینا گوید: حضرت علی (علیه السلام) هیاهویی شنید فرمود: چه خبر است؟ گفتند: معاویه هلاک شده است. آن حضرت فرمود: سوگند به خدایی که جانم در دست قدرت اوست معاویه نخواهد مرد تا آن که این امر خلافت به چنگش افتد.

و آن حضرت با دستش نود و سه را نشان داد و فرمود: این چنین.

عبدالرزاق گوید: به حضرت علی (علیه السلام) گفتند: پس چرا با معاویه می ستیزی در حالی که فرجام کار خود و معاویه را می دانی؟ فرمود: برای آن عذری که میان من و خداست با معاویه می جنگم. راوی گوید: گفتم پیامبر خدا حضرت علی (علیه السلام) را فرمان داده بود که با ناکثین و قاسطین و مارقین نبرد کند و معاویه نیز یکی از آنان بود. آیا رواست که حضرت علی (علیه السلام) نبرد با آنان را وارهد در حالی که پیامبر به او فرموده است همان گونه که خداوند قرآن را فرو فرستاد و کسانی را که می داند ایمان نمی آورند نیز فرمان داده که ایمان آورند.

[276] باب نوزدهم: پیامبر فرمان داده است که هر گاه معاویه ادعای فرمانروایی کرد او را بکشید.

محمود بن لبید از قوم عبد الأشهل که در جنگ بدر حضور داشتند روایت نموده که آنان گفته ‌اند: ما نزد پیامبر خدا بودیم و معاویه نیز همراه ما بود.

پیامبر خدا با انگشت خویش به شکم معاویه اشاره نمود و فرمود: روزگاری فرا خواهد رسید که این معاویه ادعای فرمانروایی و پادشاهی می کند هنگامی که دیدید او چنین ادعایی کرد شکمش را پاره کنید.

در حدیثی دیگر ابو سعید روایت نموده که پیامبر خدا فرمود: هنگامی که معاویه را بر فراز منبر من دیدید او را بکشید.

در روایتی دیگر حضرت علی (علیه السلام) فرموده است: معاویه فرعونِ این امت و عمرو بن عاص هامانِ این امت است.

[277] باب بیستم: در باره نکوهش ابو موسی اشعری و ستایش اهل بیت

سلمان فارسی گوید: از پیامبر خدا شنیدم که فرمود: اُمّت من سه دسته خواهند شد: یک دسته بر حق اند و امور باطل چیزی از استواری باور آن دسته و شمار یاران آنان نمی کاهد، آن دسته اهل بیت مرا دوست دارند و مَثَل آنان همانند طلای سرخی است که صاحبش آن را نگه می دارد زیرا آن طلا چیزی جز خیر برای صاحبش ندارد.

دسته ای دیگر در راه باطل اند و حق و حقیقت چیزی از [باورها و یاران] آن ها را به صلاح نمی آورد. این دسته، از من و اهل بیتم کینه و خشم در دل دارند و ما را دشمن می دارند مَثَل آنان هم چون آهن پوسیده ای است که صاحبش آن را آتش زند زیرا آن آهن چیزی جز شر و بدی برای صاحبش ندارد.

دسته ای دیگر همانند قوم سامری گوساله پرست هستند که گاهی به سوی حق رو می آورند و گاهی به سوی باطل، نمی گویند که در جامعه هتک و تجاوز به حقوق دیگران وجود ندارد بلکه می گویند که نباید در برابر ستم و تجاوز جهاد کرد. می دانم که ظلم و ستم وجود دارد ولی با آن نمی جنگند. پیشوای این گروه ابو موسی اشعری است. سید ابن طاووس گوید: منظور آن حضرت از دسته سوم ابو موسی اشعری و گروهی است که همراه ابو موسی در مدینه ماندند و با حضرت علی (علیه السلام) به جنگ با دشمنان نرفتند.

[278] باب بیست و یکم: بنا بر فرمایش پیامبر مردم به زودی به علی (علیه السلام) خیانت می ورزند.

سالم حنفی گوید: حضرت علی (علیه السلام) در جایی فراخ و بزرگ در میان صد نفر سخن می گفت، پس آن گاه دوباره فرمود: سوگند به پروردگار آسمان و زمین دوست من پیامبر خدا مرا آگاه نمود که پس از پیامبر به زودی مردم بر من خیانت می ورزند و این حادثه قضایی است حتمی و بی تردید روی خواهد داد و هر که تهمت زند گمراه شود و ناکام ماند.

انس بن مالک گوید: من و پیامبر خدا و علی (علیه السلام) در کنار یکی از دیوارهای مدینه از کنار باغی گذر می کردیم که علی (علیه السلام) به پیامبر عرض کرد: ای پیامبر خدا، این باغ چه زیباست! پیامبر فرمود: باغی که تو در بهشت داری از این باغ زیباتر است. پس آن گاه به باغ دیگری گذر کردیم و علی (علیه السلام) به پیامبر عرض کرد: ای پیامبر خدا، این باغ نیز زیباست! باز پیامبر فرمود: ای علی! باغی که تو در بهشت داری از این باغ زیباتر است سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله) سرش را بر شانه من نهاد و گریست. علی (علیه السلام) عرض کرد: ای پیامبر خدا، چرا می گریی؟ فرمود: بر آن کینه هایی که گروهی از تو در دل دارند و آن کینه ها را نمایان نمی سازند تا آن گاه که از من جدا شوند و یا مرا از دست دهند.

[279] باب بیست و دوم: فرمایش علی (علیه السلام) درباره طلحه و زبیر و سپاهی که آن حضرت را در جنگ با طلحه و زبیر یاری کردند.

ابن عباس گوید: ما هفتصد سوار بودیم که همراه علی (علیه السلام) از مدینه می آمدیم. روزی در میانه راه که می آمدیم شخصی گفت: فرجام کار ما بیهوده است به کجا می رویم؟ به سوی مردمانی که همگی خون خواه عثمان هستند.

سخن در این باره در گرفت و هیاهویی به پا شد. ابن عباس گوید: من نزد علی (علیه السلام) آمدم و گفتم: مگر نمی بینید که در میان سپاه در باره این سفر اختلاف و دو دستگی روی داده است زیرا می گویند چرا به جنگ صد هزار نفر برویم که همگی خون خواه عثمان هستند.

علی (علیه السلام) به پا خواست و فرمود: سوگند به خدایی که جانم در دست اوست در این نبرد طلحه و زبیر کشته می شوند و مردم بصره شکست می خورند و پنج هزار و ششصد و یا پانصد نفر از مردم کوفه با شما همراه می شوند و در برابر سپاه بصره می جنگند.

ابن عباس گوید: ما پیشروی کردیم و به خدا سوگند که همان که علی (علیه السلام) فرموده بود شد زیرا سیاهی لشکری از دور پدیدار شد و مردی به سویم آمد. از او پرسیدم که شما چند نفرید؟ گفت: پنج هزار و پانصد نفر از دو نفر دیگر پرسیدیم و آن ها نیز همان پاسخ را دادند.

[280] باب بیست و سوم: فرمایش حضرت علی (علیه السلام) درباره خالد بن عرفطه که نمی میرد تا پرچم گمراهی را در دست گیرد.

اُمَ حکیم گوید: مردی به حضرت علی (علیه السلام) عرض کرد: ای امیر مؤمنان برای خالد بن عرفطه از درگاه خدا طلب بخشش کن که او در سرزمین تَیم جان سپرد. آن حضرت فرمود: دروغ می گویی به خدا سوگند که نمرده است و نخواهد مرد تا آن گاه که از باب الفیل وارد شود و پرچم گمراهی را بر دوش آرَد.

اُمَ حکیم گوید: روزی فرا رسید که دیدیم خالد بن عرفطه پرچم معاویه را بر دوش می برد و از همان دری که حضرت علی (علیه السلام) فرموده.

بود وارد شد و آن پرچم را در میانه مسجد در زمین فرو برد و معاویه نیز از سوی قبله پیاده شد.

[281] باب بیست و چهارم: خداوند حوادثی را که برای حسین روی خواهد داد برای پیامبر بازگو نمود.

اُمّ سَلَمَه می ‌گوید: پیامبر خدا در خانه من بود که به ما فرمود: کسی به درون اتاق نیاید ناگاه صدای گریه آن حضرت را شنیدم. هنگامی که به درون اتاق رفتم دیدم که آن حضرت حسین را در کنار خویش نشانده و دست نوازش بر سرش می‌کشد و اشک می‌ ریزد.

در آن هنگام فرمود جبرئیل به من گفت آیا حسین را دوست داری؟ گفتم: آری از دیدگاه محبّت دنیوی او را دوست دارم. جبرئیل گفت: اُمّت تو او را در سرزمینی به نام کربلا می ‌کشند پس آن گاه جبرئیل اندکی از تربت کربلا را آورد و به آن حضرت نشان داد.

سال‌ ها بعد هنگامی که حسین را در کربلا از هر سو محاصره کردند آن حضرت پرسید نام این سرزمین چیست؟ گفتند: کربلا. فرمود: خداوند راست فرموده است این جا سرزمین کرب و بلاست.

[282] باب بیست و پنجم: حضرت علی (علیه السلام) حادثه هایی را که برای امام حسین در کربلا روی می ‌دهد برای یارانش باز گو نمود

شیبان گوید: همراه حضرت علی (علیه السلام) از جنگ صفین باز می‌ گشتیم که به سرزمین کربلا رسیدیم و در آن جا فرود آمدیم و آن حضرت که بر قاطری سوار بود پیاده شد. آن گاه مشتی از خاک زیر سم قاطرش را بر گرفت و بوسید و بر دو چشم خود نهاد و اشک می‌ ریخت. پس آن گاه

فرمود: چه انسان‌ هایی دوست داشتنی که در این زمین کشته می‌ شوند. گویی شماری از خاندان پیامبر را می ‌بینم که در این سرزمین به زانو خوابیده‌اند وای مردم! شما با خاندان پیامبر می ‌ستیزید و آنان را می‌ کشید وای بر شما از ستمی که بر خاندان پیامبر روا می‌ دارید، و وای بر حال آنان از ستمی که شما بر آنان می‌ کنید هیچ کس جز شهیدانِ بدر را که همراه حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) بودند. پس آن گاه حضرت علی (علیه السلام) فرمود: پا و یا چانه خری را برای من بیاورید. - راوی می‌ گوید: - من پای خری را برای آن حضرت آوردم و آن حضرت آن را در جای پای قاطرش در زمین فرو کرد. سال ‌ها بعد هنگامی که حسین کشته شد من آن پای خر را از همان جا که خون حسین نیز در آن جا فرو ریخته بود در آوردم و در آن حال یاران حسین را دیدم که گردا گردش بر زمین فرو افتاده بودند.

[283] باب بیست و ششم: فرمایش حضرت علی (علیه السلام) درباره حادثه های کربلا.

عبدالله بن یحیی روایت نموده که پدرش گفته است ما همراه حضرت علی (علیه السلام) از صفین باز می‌ گشتیم. هنگامی که به نینوا رسیدیم حضرت علی (علیه السلام) فریاد بر آورد که ای ابا عبدالله در کنار رود فرات درنگ کن. حسین رو به پدرش نمود و عرض کرد: ای امیر مؤمنان چرا درنگ کنم؟ علی (علیه السلام) فرمود: روزی خدمت پیامبر رسیدم و دیدم که دیدگان آن حضرت لبریز از اشک است. عرض کردم پدر و مادرم فدای شما باد چرا اشک می‌ریزی فرمود: ساعتی پیش جبرائیل نزد من بود و به من خبر داد که حسین را در کنار رود فرات می‌ کشند جبرئیل گفت: آیا

دوست داری که اندکی از خاک کربلا برای تو بیاورم که تو آن را ببویی؟ آری. پس جبرئیل دست خود را دراز کرد و اندکی از خاک کربلا را بر گرفت و به من داد. چون آن خاک را دیده‌ ام گریه امانم نمی‌ دهد و اشک از دیدگانم فرو می‌ ریزد.

[284] باب بیست و هفتم: بنی امیه دشمنان بنی هاشم و خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) هستند و با این حال حضرت مهدی (علیه السلام) را می ‌شناسند.

محمد بن جریر طبری در کتاب تاریخش می‌ نویسد: روزی معاویه نزد بنی هاشم آمد گفت: شما بنی هاشم می ‌خواهید همان گونه که سزاوار پیامبری بودید شایستگی خلافت را نیز دارا باشید، در حالی که پیامبری و خلافت برای هیچ کس گرد هم نیامده است. به جانم که دلیل شایستگی شما برای به دست آوردن خلافت برای مردم مبهم و مشتبه شده است. زیرا شما می‌ گویید: ما اهل بیت خدائیم و با این که نبوت در خاندان ما جای دارد ولی خلافت از آن دیگران شده است. و این سخن مردم را به اشتباه افکنده است - و دلیل این که شبهه را شبهه گویند: این است که شبهه نمی‌ گذارد که حق شناخته شود. خلافت با پذیرش عموم مردم و تائید شورایی خاص، از آن مردان زنده قریش می ‌شود.

مردم نمی ‌گویند که ای کاش بنی هاشم سر پرست ما بوده ‌اند که اگر آنان سرپرست ما بوده‌ اند برای دین و دنیای ما خوب بود. مردم بر گرد دیگران جمع نشدند که شما را از خلافت باز دارند اگر شما در گذشته، جویای خلافت نبودید امروز با ما بر سر خلافت نمی ‌جنگیدید. شما می ‌پندارید که پادشاهی هاشمی و حکومت مهدی قائم از آن شماست.

در حالی که مهدی همان عیسی بن مریم (علیه السلام) است و خلافت در دست ما خواهد بود، تا این که آن را به عیسی واگذاریم. سوگند به جانم که حکمرانی شما برای مردم از خطر بادهای ویرانگر قوم عاد و صاعقه‌ های سوزاننده قوم ثمود نابود کننده ‌تر است.

پس از این سخنان، معاویه خاموشی گزید.

پس آن گاه عبدالله بن عباس از جای خویش برخاست و خدای را سپاس گفت و ستود و آن گاه گفت: امّا این که گفتی: «اگر به سبب دارا بودن نبوّت سزاوار خلافت نباشیم پس با چه چیزی سزاوار خلافت می‌ شویم». (یعنی چه چیزی بهتر از نبوّت شایستگی برای خلافت را فراهم می‌ کند؟)

اما این که گفتی: «نبوّت و خلافت برای هیچ کس یک جا گرد هم نیامده است». پس معنی این آیه قرآن چیست که خداوند می ‌فرماید: فَقَدْ آتَیْنَا آلَ إِبْرَاهِیمَ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ آتَیْنَاهُمْ مُلْکًا عَظِیمًا؛ همانا ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت و فرمانروایی بزرگ بخشیدیم» [سوره نساء (۴)، آیه ۵۴] کلمه «کتاب» در این آیه به معنای نبوّت و کلمه «حکمت» به معنای سنّت و کلمه ملک به معنای خلافت است و ما خاندان ابراهیم هستیم و سخن خداوند درباره ما و آنان یکی است و سنّت درباره ما و آنان جاری است.

اما این که گفتی: «دلیل ما برای شایستگی ما برای «خلافت» مردم را به اشتباه دچار می ‌کند. به خدا سوگند دلیل ‌های ما از خورشید روشن ‌تر و از ماه نورانی‌ تر است و تو نیز از این مطلب آگاهی، ولی به این دلیل از

ما روی گردانی که ما برادر و جد و عمو و دایی تو را کشته ‌ایم.

[ای معاویه؟] برای استخوان ‌ها و جان ‌هایی که به هاویه (دوزخ) فرو افتاده‌اند اشک نریز و برای (ریخته شدن) خون‌ های کسانی که به سبب شِرک، ریخته شدن خونشان رواست، و اسلام آنان را پست شمرده خشم نگیر.

و اما این که گفتی: «مردم ما را رها نموده ‌اند» اگر مردم بر گرد ما جمع می‌ شدند [و ما خلافت را می‌ پذیرفتیم] آن چه را که آنان از ما باز می ‌داشتند بیش از آن چه ما از آنان باز می ‌داشتیم. (یعنی بار سنگینی که آنان بر دوش ما می‌ نهادند بیش از آن سختی بود که ما بر دوش آنان می ‌نهادیم). و هر آن چه که حاصلش به دست آید حقش بر جای ماند و باطلش از میان رود.

اما این که گفتی: «ما می‌ پنداریم که معنی پادشاهی هاشمی و مهدی قائم از آن ماست»؛ معنی پندار و گمان در قرآن شک است؛ همان گونه که خداوند می ‌فرماید: زَعَمَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنْ لَنْ یُبْعَثُوا قُلْ بَلَیٰ وَرَبِّی لَتُبْعَثُنَّ؛ کسانی که کافر شدند پنداشتند که هرگز زنده و برانگیخته نمی‌ شوند. بگو: چرا؟ به پروردگارم سوگند که برانگیخته می‌شوند.» [سوره تغابن (۶۴)، آیه ۷] در حالی که ما شک نداریم بلکه یقین داریم که پادشاهی از آن مهدی قائم خواهد بود. و همه مردم می ‌دانند که ما پادشاهی خواهیم داشت که اگر یک روز از دنیا بیشتر نمانده باشد باز هم خدا او را پادشاه خواهد کرد. ما مهدی قائم داریم که اگر از دنیا بیش از یک روز نمانده باشد باز هم خداوند او را بر می‌ انگیزاند تا زمین را از عدل و داد لبریز.

گرداند، همان گونه که از ظلم و ستم آکنده شده است. [ای معاویه!] شما یک روز فرمانروایی نمی کنید مگر این که ما دو روز فرمانروایی می کنیم و شما یک ماه فرمانروایی نمی کنید مگر این که ما دو ماه فرمانروایی می کنیم و شما یک سال فرمانروایی نمی کنید مگر این که ما دو سال فرمانروایی می کنیم.

امّا این که گفتی: «مهدی همان عیسی بن مریم است» این گونه نیست بلکه عیسی برای از میان بردن دَجّال از آسمان فرود می آید و هنگامی که دَجّال عیسی را ببیند آب می شود انسان که چربی آب می شود و امام مردی از خاندان ماست که عیسی به او اقتدا می کند اگر که می خواهی نام او را بگویم. اما با دو صاعقه ای که بر قوم عاد و ثمود چیره شد و آنان را از میان برد عذاب بود و حکومت ما، رحمت است.

سید ابن طاووس گوید: معاویه در برابر سخنان ابن عباس پاسخی نگفت.

[285] باب بیست و هشتم: گفتگوی ابن عباس با معاویه درباره اثبات حکومت حضرت مهدی (علیه السلام).

محمد بن جریر طبری در کتاب «عیون اخبار بنی هاشم» می نویسد: عبد الله بن عباس به معاویه گفت: هر که در قریش به داشتنِ چیزی افتخار کند دیگران نیز می توانند به داشتنِ آن چیز افتخار کنند.

تنها بنی هاشم اند که به دارا بودنِ نبوّت افتخار می کنند و هیچ کس نمی تواند به دارا بودن نبوّت در میانِ قوم و تبارش افتخار کند و نیز هیچ کس همانند بنی هاشم از نبوّت دفاع نمی کند.

من گواهی می دهم که خدا حضرت محمد را از قریش قرار نداد مگر به این دلیل که قریش بهترین مردم بودند و حضرت محمد را در زمره بنی هاشم نهاد مگر به این دلیل که بنی هاشم بهترین قریش بودند و پیامبر را از فرزندان عبد المطلب قرار نداد مگر به این دلیل که آنان بهترین بنی هاشم بودند.

ما هیچ فضیلتی بر شما نداریم جز فضیلتی که عرب و اُمّت رستگار پیامبر (صلی الله علیه و آله) به آن افتخار می کنند که اُمّت آن حضرت هستند] پیامبر (صلی الله علیه و آله) و مهدی (علیه السلام) در پایان از میان این اُمّت است و مهدی (علیه السلام) در پایانِ روزگارِ این اُمّت خواهد بود؛ زیرا اسلام با ما آغاز شد و با ما نیز پایان خواهد یافت [ای معاویه!]. اگر پادشاهی شما از میان رفتنی است پادشاهی ما جاودان است اگر حکومت شما که پیش از حکومت ماست پس از حکومت ما حکومتی نخواهد بود؛ زیرا ما اهل عاقبت هستیم و عاقبت از آنِ پرهیزگاران است.

[286] باب بیست و نهم: نام حضرت مهدی (علیه السلام) در تورات آمده است.

کعب می گوید: من دیده ام که نامِ مهدی در تورات نوشته شده است. کردارِ مهدی (علیه السلام) ستم و سرزنش نیست.

سید ابن طاووس گوید: سلیلی در کتاب خود آورده است که عمر بن عبدالعزیز، مهدی را می شناخت و بعضی از راهبانِ مسیحی درباره مهدی از او می پرسیدند و از آن روی که مسیحیان درباره مهدی پرس و جو می کردند دانسته می شود که نامِ آن حضرت در تورات و انجیل آمده است.

[287]- ستایش عمر بن عبدالعزیز

در کتاب «اصول» شیعه آمده است: مردی از امام باقر (علیه السلام) پرسید: آیا عمر بن عبد العزیز از شجره ملعونه به شمار می آید؟

آن حضرت فرمود: درباره او چنین نگو همانا در هر قومی انسان نجیبی است و انسان نجیب بنی امیه، عمر بن عبد العزیز است ولی با این حال او در روز رستاخیز با بنی امیه محشور می شود.

[288]- ستایش عمر بن عبدالعزیز

در کتاب حمام بن عثمان آمده است که زُارء چنین روایت کرده است که از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که فرمود: عمر بن عبدالعزیز غله و محصولات سرزمین فدک را به گونه ای یکسان میان کوچک و بزرگ ما [اهل بیت] تقسیم کرد.

زید بن حسن به عمر بن عبدالعزیز نامه نوشت که پدرم به دیگران عطا می کرد همان گونه که تو به کوچک ترین کودکان ما عطا می کنی.

عمر بن عبدالعزیز در پاسخش نوشت که ای زید بن حسن تو زنده خواهی ماند تا ببینی که مردی از بنی امیه به مردم عطا می کند و می بخشد.

حاکم مدینه به عمر بن عبدالعزیز نامه نوشت که در میان فرزندان علی (علیه السلام) کسانی هستند که از فرزندان فاطمه نیستند. [و مادرشان کسی دیگر است]. عمر بن عبدالعزیز در پاسخش نوشت از درآمد فدک به کسی جز فرزندان فاطمه (علیها السلام) عطا مکن.

راوی گوید: سهل بن عبدالعزیز به عمر گفت: این کار تو خلیفه های پیش از تو را بد نام می کند و ستمگر جلوه می دهد عمر در پاسخش

گفت: مرا رها کن که هنگامی که حاکم مدینه بودم، دریافتم که پیامبر خدا فرموده است هر که فاطمه را بیازارد مرا آزرده است.

[289] باب سی ‌ام: اُمّت حضرت عیسی (علیه السلام) نام حضرت مهدی (علیه السلام) را شنیده ‌اند.

ابو یحیی گوید: عبدالعزیز کسی را به نزد راهبی مسیحی فرستاد و از او پرسید: ببین آیا کسی از فرزندان من خلیفه خواهد شد؟ راهب گفت: آری. خلافت از آن عمر بن عبدالعزیز است. هنگامی که عمر بن عبدالعزیز پس از پدر به حکومت رسید کسی را به نزد راهب فرستاد و پرسید ما می‌ گوییم که مهدی از میان ما خواهد بود ببین آیا مهدی از آن ماست؟ راهب گفت: نه، ولی تو مرد درستکاری هستی. عمر بن عبدالعزیز گفت: خدا را سپاس که مرا مردی درستکار قرار داد.

[290] باب سی‌ و یکم: گریستن حضرت علی در جایگاهی که زید بن علی را به دار آویختند.

سلیلی در کتابش آورده است روزی امیر مؤمنان علی (علیه السلام) در کوفه و در همان جایی که [سال ‌های بعد] زید بن علی (علیه السلام) را به دار آویختند ایستاد و چنان گریست که محاسنش از اشک خیس شد و مردم نیز گریستند. از آن حضرت پرسیدند: چرا می‌ گریستی که یاران خویش را نیز به گریه انداختی؟ فرمود: یکی از فرزندان مرا این جا به دار می‌ آویزند و من به این جا نمی‌ نگرم زیرا می‌ ترسم که کسی از دیدن عورت و شرمگاه او خشنود باشد و به آن بنگرد.

راوی گوید: در خبری آمده است که هشام بن عبد الملک، زید بن علی (علیه السلام) را به دار آویخت و شرمگاه زید نمایان بود ولی شکمش به

گونه‌ای به پائین فرو افتاد که شرمگاهش را بپوشاند - رحمت خدا بر زید باد -.

[291] باب سی و دوم: سخن عبدالله بن عمر درباره کسی که می‌ آید و زمین را از عدل و داد لبریز می‌ کند.

عبدالله بن عمر گوید: فتنه‌ای به پا می ‌شود که آن را سبطیّه می‌ گویند. و کشتگان آن فتنه در آتش خواهند بود. راوی گوید: گفتم آیا کشتگان مسلمان‌اند؟ گفت: آری، مسلمان‌ اند. دیگر بار پرسیدم آنان مسلمان ‌اند؟ گفت: آری، آنان مسلمان ‌اند. گفتم: چرا؟ گفت: زیرا آنان برای دنیای خویش با یک دیگر می‌ ستیزند و بر هم چیره می‌ شوند و برای امر خدا، با هم نمی‌ جنگیدند. گفتم: این فتنه در گذشته روی داده است. گفت: در چه زمانی روی داده است. گفتم: در روزگار عثمان. عبدالله بن عمر گفت: سوگند به خدایی که محمد را به حق برانگیخته است این فتنه روی نمی‌ دهد تا آن گاه که همه اعراب به درون خانه‌ های خود روند. و چنان ظلم و ستم در روی زمین فراگیر می ‌شود که مردی به کنار قبری می‌ رود. [و به جنازه‌ ای که در قبر خفته است] می‌ گوید: ای کاش من به جای تو بودم!

گفتم: پس از آن چه خواهد شد؟ گفت پس از آن مردی را بر می‌ انگیزاند تا زمین را از عدل و داد پر کند همان گونه که از ظلم و ستم آکنده شده است آن مرد چند سالی (بِضُع سنین) زندگی می‌ کند. گفتم: بضع چیست؟

گفت: اهل کتاب بر این باورند که بِضُع 9 یا 7 سال است.

[292] باب سی و سوم: نکوهش بنی ‌امیه که بدترین قوم بودند.

سلیلی در کتابش آورده است که پیامبر فرمود: بدترین قبیله عرب، بنی‌ امیّه و بنی ‌حَنَفیّه ‌اند.

حضرت علی (علیه‌ السلام) و ابن ‌عباس و عمر بن خطاب در تفسیر این آیه که خداوند می‌فرماید: أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْرًا وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهَا آیا ننگریستید به کسانی که نعمت خدا را به کفران و کفر تبدیل کردند. و قوم خویش را به هلاکت درآوردند؟ آنان در دوزخ می ‌سوزند» [سوره ابراهیم (14)، آیه 28]

سخنانی دارند و می ‌گویند که آن افراد [که در آیه به آنان اشاره شده است] بنی ‌مُغیره و بنی ‌اُمیّه‌ هستند. بنی‌ مغیره در جنگ بدر کشته شدند و بنی‌ امیّه تا روزگاری معلوم از دنیا بهره ‌مند می ‌شوند.

[293] باب سی و چهارم: نکوهش بنی‌ امیّه و حکمرانی بنی‌عباس

ابن‌ دیلمی گوید: بنی‌ امیه 87 یا 89 سال حکمرانی می ‌کنند، پس از آن خداوند حکمرانی آنان را با بر افراشته شدن پرچم ‌های سیاهی که از سوی مشرق می ‌آیند از میان می ‌برد. سپس آن پرچم‌ های سیاه و پیروان آن‌ ها چنان پا برجا می‌ مانند که بلای آن ‌ها به هر مؤمنی می ‌رسد، سپس خداوند بلای آنان را به وسیله خاندان حضرت محمد (صلی ‌الله علیه و آله) از میان می ‌برد.

این بلا هنگامی روی می ‌دهد که نادانان و کودکان، فرمانروایی کنند. همان ‌گونه که پیامبر درباره حکمرانی آنان فرموده است: فرمان‌ آن فرمانروایان «نادان و کودک» حرمتی ندارد. و حکومتشان هیچ پیمان و میثاقی ندارد. و روزگار آن‌ ها، روزگار ستمگری است.

[294] باب سی و پنجم: امامان (علیهم ‌السلام) دوازده نفر از قبیله قریش هستند.

جابر بن سمره روایت نموده که پیامبر (صلی ‌الله علیه و آله) فرمود: رستاخیز بر پا نمی ‌شود تا آن گاه که دوازده امیر (امام) از قریش به حکومت برسند.

[295] باب سی و ششم: حضرت علی (علیه ‌السلام) فرزندانش را بر حذر داشت که پیش از قیام حضرت مهدی قیام کنند.

عبدالله بن عبدالعزیز گوید: حضرت علی (علیه ‌السلام) سخنانی را به من فرموده بود و همان سخنان را در کوفه نیز به مردم فرمود که ای مردم! پس از من به پا نخیزید و از گروه اندکی از آل محمد بر کنار باشید؛ زیرا گروهی اندک از خاندان حضرت محمد قیام می‌ کنند ولی به دلیل مخالفت با فرمان و شکستن پیمان من به حکومتی که به آن عشق می‌ ورزند دست نمی ‌یابند و یکی از فرزندان حسین (علیه ‌السلام) پرچمی را بر می‌ افرازد و برای پشتیبانی از بنی‌ امیّه در کوفه قیام می ‌کند و بلا مردم را فرا می ‌گیرد و خدا بهترین انسان ‌ها را به بلا دچار می ‌کند تا خوبان از بَدان شناخته شوند.

مردم از یک دیگر بیزار می ‌شوند و این بلا به درازا می‌ کشد تا آن گاه که خداوند به وسیله مردی از آل محمّد گشایشی برای مردم پدید آرَد و هر یک از فرزندان من قیام کند و رفتار و کردارش رفتار و کردار من نباشد من از او بیزارم و هر یک از فرزندانم پیش از ظهور مهدی (علیه ‌السلام) قیام کند کشته خواهد شد. از دو دَجّال که از فرزندان فاطمه (علیها السلام) خواهند بود پروا دارید؛ زیرا از فرزندان فاطمه (علیها السلام) دو دَجّال پدید می ‌آید و دَجّال دیگری نیز از دجله بصره قیام می‌ کند که از من نیست. و او سر آغاز

پیدایش همه دَجّال ‌هاست.

سید بن طاووس گوید: از این حدیث آشکارا بر می‌ آید که حضرت علی (علیه ‌السلام) فرزندانش را بر حذر داشته که پیش از ظهور حضرت مهدی قیام کنند. [این روایت قابل بررسی است].

[296] باب سی و هفتم: خلافت حکمرانی از آن فرزندان علی (علیه ‌السلام) نخواهد شد. و آن حضرت فرزندانش را از قیام بر حذر داشت.

عبدالله بن هرث گوید: امیرمؤمنان به فرزندانش فرمود: جویای خلافت نباشید؛ زیرا هر یک از شما که جویای خلافت باشد کشته می ‌شود.

عثمان بن عفان نیز گفته است: فرزندان علی (علیه ‌السلام) خلافت را به دست نخواهند آورد.

علی بن عبدالله روایت نموده پیامبر خدا فرمود: حکمرانی از آن فرزندان علی (علیه ‌السلام) نخواهد شد.

عثمان بن عفان گوید: شنیدم که پیامبر خدا به علی (علیه‌ السلام) فرمود: خلافت از آن هیچ یک از فرزندان تو نخواهد شد.

اُمّ‌ سَلّمه گوید: روزی خدمت پیامبر خدا بودم که درباره خلافت سخن به میان آمد. از آن حضرت پرسیدند: آیا خلافت از آنِ فرزندان فاطمه خواهد شد؟

پیامبر (صلی‌ الله علیه و آله) فرمود: هرگز فرزندانِ فاطمه به خلافت دست نمی‌ یابند. ولی فرزندان عمویم عباس به خلافت دست می ‌یابند. سُهیل بن حبیب گوید: نزد شخصی به نام بُرَید رقاشی بودیم که خبر آوردند که زید بن

علی (علیه ‌السلام) کشته شد. او پس از شنیدن این خبر گریست و فرمود: انس بن مالک برای من روایت نموده که پیامبر (صلی ‌الله علیه و آله) فرموده است: خلافت از آن هیچ یک از فرزندان فاطمه (علیها السلام) نمی ‌شود.

[297] باب سی و هشتم: ابن ‌عباس حکومت بنی‌ عباس را نکوهید و به دیگران امر کرد که دولت بنی ‌عباس را نفرین کنند.

ابن ‌عباس گوید: پرچم ‌های سیاهی را به ما اهل بیت نسبت می ‌دهند که آن پرچم ‌ها که بسان شبی تاریک ‌اند، نمی ‌شوند تا آن گاه که از سوی خراسان برافراشته شوند. آغاز آن پرچم‌ ها پیروزی است و میانه اش لعنت و نفرین و پایانش کفر است.

هر که با پیروان آن پرچم ‌ها بستیزد او را می‌ کشند و هر که از آنان بگریزد او را می‌ گیرند و هر که در جایی پناه بگیرد او را از پناهگاهش بیرون می‌ آورند و هر که از آنان پیروی کند به فتنه دچارش می ‌کنند و هر که با آنان مخالفت ورزد تهدیدش می ‌کنند.

در آن روزگار هر که آنان را نفرین کند همانند کسی است که تیری در راه خدا بیندازد.

[298] باب سی و نهم: حکومت بنی ‌عباس و حکومت ترکان و ماجرای آن کس که زمین را از عدل و داد لبریز می ‌کند.

حسن گوید: حضرت علی (علیه ‌السلام) به ابن ‌عباس فرمود: ای ابن ‌عباس تو روایات بسیاری شنیده ‌ای، ولی این سخن را نیز [بشنو و برای دیگران] بازگو کن - که خدا از تو خشنود باشد -. ابن‌ عباس عرض کرد: بلی. آن حضرت فرمود: نخستین رویدادهای دویست سالی که در پیش روی

ماست حکمرانی کودکان، تجارت‌ های فراوان و سود اندک، جان سپردن دانشمندان و مردم نیکوکار، خشکسالی سخت، ظلم و ستم، کشته شدن خاندان من در زوراء (بغداد و زودش) از تشنگی، دو رویی پادشاهان و به پادشاهی رسیدن عجم است. هنگامی که ترکان بر شما پادشاهی کنند باید به پیرامون شهرها و ساحل دریاها بگریزید، بگریزید!

پس از سپری شدن دویست سال در سال 205 سه فتنه در شهرها روی می ‌دهد فتنه ‌ای در مصر پدید می‌ آید.

وای بر حال مردم مصر! فتنه دوم در کوفه روی می ‌دهد و فتنه سوم در بصره.

مردم بصره به دست مرد بی ریشه ‌ای به هلاکت می ‌رسند و هیاهوی بسیاری در بصره روی می ‌دهد و مردم بصره دو دسته می ‌شوند و دسته ‌ای به یاری آن مرد نابودگر می ‌پردازند و دسته ‌ای با او دشمنی می ‌کنند. آن مرد چند سالی درنگ می ‌کند و برجای می ‌ماند. پس از آن خلیفه‌ سنگ دلی بر شما چیره می‌ شود که در آسمان ‌ها قَتّال نام دارد و در زمین به جَبّار معروف است. خون ‌های مردم را می ‌ریزد و با آب در هم می ‌آمیزد و نمی ‌تواند آن آبِ خونی را بنوشد. آن گاه عرب ‌ها به او و یارانش حمله ‌ور می‌ شوند و به هنگام هجوم عرب ‌ها خلیفه کشته می ‌شود و ستم و فساد در میان مردم آشکارا می ‌شود و رواج می ‌یابد و پرچم ‌ها بسان دانه ‌های تسبیحی که نخش پاره شده است و دانه ‌هایش پیوسته می ‌ریزد پیاپی به سوی شما می‌ آید.

هنگامی که خلیفه شما کشته شد در انتظار قیام آل ابوسفیان باشید که

نشانه قیام آنان هلال مصر است و هنگام هلال مصر زمین بصره فرو می ‌ریزد و دو زمین ‌لرزه در بازار و مسجد بصره روی می‌ دهد و پس از آن بصره گرفتار طوفان آب می ‌شود. هر که از تیغ شمشیر رهایی یابد از طوفان نجات نخواهد یافت مگر آن کس که در پیرامون بصره بماند و در میانه شهر بصره اقامت نگزیند.

در مصر سه ماه گرفتگی و شش زمین‌ لرزه و یک فرو افتادن از آسمان روی می ‌دهد. پس از آن نوبت کوفه است و سفیانی در شام خواهد بود. هنگامی که لشکر سفیانی به کوفه آمد در انتظار ظهور بهترینِ آل محمد (صلی‌ الله علیه و آله) باشید که ظهورش در کعبه خواهد بود.

در آن روزگار زندگان آرزو می ‌کنند که مردگان آن‌ ها زنده شوند.

آن مرد (حضرت مهدی) زمین را از عدل و داد لبریز می ‌کند همان ‌گونه که از ظلم و ستم آکنده شده است.

سید بن طاووس گوید که سلیلی در کتابش گفته است: همانا همه این فتنه ‌ها در روزگار خلافت بنی‌ عباس روی می‌ دهد.

[299] باب چهلم: حضرت علی (علیه ‌السلام) مردم را از زندگی کردن در بصره باز داشت.

محمد بن علی از پدرش و او از جدش روایت نموده که آن حضرت فرمود: به زندگی کردن در بصره اشتیاق نورزید زیرا بصره و پیرامونش چنان در آب فرو می ‌رود که جز مسجد آن شهر چیزی دیده نخواهد شد و مسجد آن جا همانند عرشه کشتی متزلزل خواهد بود.

[300] باب چهل و یکم: حوادثی که در بصره روی می ‌دهد.

سلیلی گوید که حسن گفته است: شمشیر می ‌کشند، شمشیر می ‌کشند.

چقدر دیدگانِ گریان دیده می ‌شود! چقدر حرام حلال می ‌شود و چقدر غم و اندوه پدیدار می‌ شود! آن گاه گفت: ناتوان هلاک می ‌شود!

پس آن گاه گفت: باد زردی از سوی قبله به سوی شما می ‌وزد و سه روز و دو شب چنان باد خواهد وزید که شب از شدت زردی باد همانند روز روشن خواهد شد. سپس بصره غرق می ‌شود؛ پس از آن در انتظار نشانه ‌های پیاپی از آسمان باشید که آن نشانه‌ ها بسان دانه ‌های تسبیحی که نخش پاره شده است فرو خواهد ریخت.

نشانه، صاعقه است، سپس باد زرد، پس از آن بادی پیوسته می‌ وزد و ندایی از آسمان بر می‌ خیزد که مردمانی با شنیدن آن صدا می ‌میرند. در شهر (واسط) مردمانی بسیار هلاک می ‌شوند و در کوفه، شگفتی ‌هایی روی می ‌دهد و در اهواز زمین ‌لرزه ‌هایی روی می ‌دهد که خانه ‌های اهواز گورستان می ‌شود [و مردم در زیر آوار می ‌مانند و می ‌میرند] آن گاه راه‌ ها بسته می‌ شود و هیچ کس نمی ‌تواند از شهری به شهر دیگر برود.

[301] باب چهل و دوم: «بنی قنطورا» و حوادث بصره

ربیعة بن جوشن گوید: عبدالله بن عمر در بیت المقدس با ما دیدار کرد و گفت: شما اهل کجا هستید؟ گفتیم: از مردم عراق هستیم. گفت: از کدام مردم عراق؟ گفتیم: اهل بصره ‌ایم. گفت: ای اهل بصره! آیا آماده‌ اید؟ گفتیم: برای چه آماده باشیم؟ برای غلاف نمودن شمشیر. و بهترین دارایی‌ ها در آن روزگار شترانی است که مرد خانواده ‌اش را بر آن ‌ها سوار کند و در همان حال برای آنان خوراک فراهم کند [و بگریزد]. در آن روزگار سُم اسب‌ ها بسیار به کار خواهد آمد و اسب ‌ها قوی

هستند. به خدا سوگند که نزدیک است انسان به تهیدستان حسرت خورد همان ‌گونه که به حال ثروتمندان حسرت می ‌خورد. گفتیم: چرا چنین می‌ شود؟ گفت: «بنی قنطورا» به شهر شما وارد می ‌شوند و در کنار دجله به هر نخلی اسبی می‌ بندند و آن گاه شما را از بصره بیرون می ‌رانند. گفتیم: بنی قنطورا چه کسانی هستند؟

گفت: خدا بهتر می ‌داند. ما در کتاب چنین یافته ‌ایم ولی خصوصیت بنی قنطورا با خصوصیات ترکان همسان است.

[302] باب چهل و سوم: مردم بصره و بنی قنطورا

عبدالرحمن بن ابوبکر از پدرش روایت نموده است که پیامبر فرموده است که: سرزمینی به نام بصره است که در کنارش نخل ‌های بسیاری است و رودی به نام دجله دارد. بنی قنطورا در شهر آنان فرود می ‌آیند، مردم بصره چند دسته می ‌شوند؛ گروهی به اصل خویش می‌ پیوندند و هلاک می ‌شوند و گروهی نیز خود بزرگ ‌بین و مغرور می ‌شوند و به کفر می‌ گرایند و گروهی کودکان خویش را پشت سر خویش می ‌نهند [و دلبسته خانواده و فرزندان خویش نمی ‌شوند] و با بنی قنطورا می ‌جنگند و کشته این گروه در زمره شهیدان است و خداوند گشایش و پیروزی را به آنان ارزانی می ‌دارد.

[303] باب چهل و چهارم: از طماطم پروا دارید.

حسن بن ابوالحسن می ‌گوید: طماطم (عجمی که نتواند به خوبی سخن گوید) می‌ آیند، طماطم می‌ آیند و گردن شما را می‌ زنند و غنیمت و ثروت شما را می ‌خورند و شهرهای شما را در دیار خویش قرار

می ‌دهند و در میان شما پرده ‌دری و هتک حرمت می ‌کنند. و خوبان و برگزیدگان شما را برده خویش می‌ گردانند و بزرگان شما را خوار می‌ کنند و بردگان را سرزنش می‌ کنند و بر آنان ستم می‌ کنند و آنان را به سیخ آهن می ‌کشند.

رنگ ‌هایی زشت و گردن ‌هایی کلفت دارند شمشیرشان پولادین و ستاره آنان درخشان است و تازیانه ‌هایشان ثمر بخش است بلای این قوم برای اُمّتم سخت از بلای فرعون برای بنی اسرائیل است.

[304] باب چهل و پنجم: حکومت ترکان بسان حکومت فرعون به درازا می ‌کشد و حکمرانی ‌شان به دست فرزندان پیامبر می ‌رسد.

عمران بن سلیم گوید: نزدیک است که «بنی حفصه» یعنی ترکان به کشور عراق حمله کنند و هر انسان سفید و سیاهی را شکست دهند و حکومت دنیا برای آنان ادامه یابد همان گونه که حکومت دنیا برای فرعون دوام یافت و به درازا کشید. [حکومت هم چنان از آنِ آنان می ‌باشد] تا آن گاه که مردم را از حقوقشان باز دارند. و محروم کنند و ستم رانند در آن هنگام خدا باران را از آنان باز می ‌دارد به سبب بد رفتای آنان و کشتار مسلمانان، خداوند انتقام برخی را از برخی دیگر می‌ ستاند. لباس آنان همانند لباس کافران است و چنان دشمنی و عداوت در میان آنان پدیدار می ‌شود که آنان را از هم فرو می ‌پاشد و پراکنده می ‌کند تا این که حکومت به دست فرزندان پیامبر می ‌رسد زیرا فرزندان پیامبر از دیگر مردمان سزاوارتر و شایسته ‌ترند که به عدالت سخن گویند. و عدالت را بر پا دارند.

[305] باب چهل و ششم: نابودی روزگار اعراب

سلیلی می ‌گوید: من می ‌دانم که اعراب چه هنگام به هلاکت می ‌رسند آنان هنگامی هلاک می ‌شوند که زمام ‌داری آنان به دست کسی افتد که روزگار جاهلیت پیش از اسلام را در نیافته است که اخلاق آنان را دارا باشد.

و او حضرت محمد را نیز در نیافته است که اسلام او را از ستمرانی بر اعراب باز دارد.

[306] باب چهل و هفتم: اگر مردم به گناهان تازه ‌ای دست زنند به هلاکت درافتند.

ابو مسعود می‌ گوید: ما نزد پیامبر بودیم که فرمود: این کار پیوسته در میان شما روی خواهد داد و مادامی که شما به کارهای زشت و تازه‌ ای دست نزنید گرفتار‌ش نمی ‌شوید و اگر گناهان تازه ‌ای را انجام دادید خداوند گروهی را و یا فرمود: بدترین مردمان را، بر شما مسلّط و چیره می ‌گرداند که پوست شما را بسان شاخه درخت بکنند.

[307]- سید بن طاووس گوید: در کتاب «مبتدا» دیدم که نوشته بود: حکومت فرعون 400 سال بر پا بوده است و بنی اسرائیل 150 سال پیش از پیامبری حضرت موسی گرفتار بلا بوده اند.

[308]- سید بن طاووس گوید: در کتاب «سفینه» دیدم که نوشته بود: فرعون سیصد سال زندگی کرد و تا دویست و بیست سالگی به بلایی گرفتار نشد [و پس از این سال] حضرت موسی (علیه السلام) را به هشتاد سال سوی حقّ فراخواند.

[309]- یاقوت حَمّوی در کتاب «مُعجم البُلدان» ‌گوید: پس آن که یکی از

فرعون ها به هلاکت رسید فرعونی [که با حضرت موسی (علیه السلام) هم زمان بود] به فرمانروایی رسید و گفتند که این فرعون عرب بود و قامتی کوتاه داشت و شجاع بود و هم چنین لکه های سفیدی بر روی پوستش بود.

500 سال فرمانروائی کرد و پس از آن خدا او را همراه ولیدبن مصعب در آب نیل فرو برد و گروهی پنداشته اند که او از قوم «قبط» مصر بوده و از قوم «عمالقه» نبوده است.

[310]- اسود گوید که: به عایشه گفتم: ای أمّ المؤمنین! آیا تعجب نمی کنی که برده ای آزاد شده با مردی از اهل بدر بر سر به دست آوردن خلافت بستیزد و نزاع کند؟

گفت: تعجب نکن، زیرا فرعون 400 سال بر بنی اسرائیل حکمرانی کرد، خدا حکمرانی را به انسان های نیکو کار و تبهکار می دهد.

[311] باب چهل و هشتم: یکی از معجزه های پیامبر

ابن عمر گوید: منافقان شبی مسجدی را در مدینه ویران کردند و این کار منافقان برای یاران پیامبر گران آمد. پیامبر خدا فرمود: اندوهگین نباش که این مسجد تعمیر می شود ولی هنگامی که «براثا» ویران شود حج باطل می شود. گفتند: مسجد براثا در کجا است؟ فرمود: در سرزمین عراق در غرب بغداد قرار دارد. در آن مسجد هفتاد پیامبر و جانشین پیامبر نماز گزارده اند که آخرین آن ها این شخص است و [در این حال] به حضرت علی (علیه السلام) اشاره فرمود.

سلیلی گوید: خودم دیدم که مسجد براثا را حنبلی ها ویران کردند و گورها را شکافتند و جنازه ها را بیرون کشیدند و خانواده آن ها را

شکست دادند و افراد خویش را آوردند و در گور‌‌ها نهادند و در مسجد ‌‌را بستند و مسجد را به گورستان تبدیل نمودند و درخت خرما‌یی را که در مسجد بود بریدند و شاخه و برگش را سوزاندند این حادثه هولناک در سال 312 اتفاق افتاد. در آن سال حج برپا نشد و سلیمان بن حسن یعنی «قرمطی» در آغاز آن سال قیام کرد و راه حج ‌گزاران را بست و آن ‌ها را کشتند و حج را تعطیل کردند و برفی به بغداد بارید که درختان خرما‌ی آن‌ ها از سرما‌ی بسیار خشک شد و سلیمان بن حسن نیز به هلاکت رسید.

«ابو عمرو» قاضی بغداد نیز گفت: در روستا‌یی صرصر که در سه فرسخی بغداد است صد هزار درخت خرما از میان رفت.

سلیلی می ‌گوید: چه مقامی نیکو‌تر از این و چه سخنی آشکار‌تر [از پیش‌ گو‌یی پیامبر درباره مسجد «براثا» و تعطیل شدن حج]؟

[312] باب چهل و نهم: امت پیامبر از گمراهی، از مردم فارس و روم پیرو‌ی می ‌کنند

ابو هریره ‌گوید: پیامبر خدا فرمود: رستاخیز برپا نخواهد شد تا این که اُمّت من گام به گام از امت ‌‌ها‌ی پیشین پیرو‌ی کنند و به سرنوشت آنان دچار شوند.

مردی گفت: ا‌ی پیامبر خدا! آیا [اُمّت تو] بسان رفتار مردم فارس و روم می‌ کنند؟ فرمود: آیا مردم کسانی جز این ‌‌ها هستند!

سلیلی روایت نموده است که پیامبر خدا فرموده است: شما قدم به قدم از مردم پیش از خود پیرو‌ی خواهید کرد حتی اگر آنان به درون سوراخ سوسمار در آیند شما نیز چنین خواهید کرد. راو‌ی می ‌گوید: گفتم: ا‌ی پیامبر

خدا! آیا اُمّت ‌‌هایی که مسلمانان از آنان پیرو‌ی خواهند کرد از یهود‌یان و مسیحیان نیز هستند؟ فرمود: کسی جز یهود‌یان و مسیحیان نیستند.

[313] باب پنجاهم: فتنه ها‌ی بصره

کعب ‌گوید: گروهی رخسار‌‌هایی پهن و چشمانی کوچک دارند و بنی قنطور‌ا نام دارند از روستا‌یی به نام «دسکر» به راه می ‌افتند و اهل بصره را از خانه هاشان به سبزه زار‌‌هایی می ‌کشانند و با عرب‌‌ ها به جرم رفتار پدرانشان می ‌ستیزند و به عرب‌ ‌ها زیان ها‌ی بسیار‌ی می‌ زنند پس آن گاه درندگان از راه ها می‌ گذرند زیرا انسان ها‌ی اندکی از راه ها عبور می‌ کنند سپس زمین لرزه‌‌ هایی در بغداد رو‌ی می ‌دهد و زمین در آن جا فرو می ‌رود و بغداد از هر سرزمین دیگر زود‌تر ویران می ‌شود پس آن گاه در مصر ویرانی رو‌ی می ‌دهد. هنگامی که در شام فتنه ‌‌هایی بر پا شود کشتار می‌ شود و مرگ! مر‌گ! در این هنگام بنی اصفر به راه می ‌افتند و در شهر‌‌ها‌ی اعراب می ‌گردند و در میان آن ها حادثه‌ ‌هایی رخ خواهد داد.

[314] باب پنجاه و یکم: فتنه ها‌ی بصره

حُذَیفه بن یمان ‌گوید: گویی زنان قریش را می ‌بینم که در کنار هم ایستاده ‌‌اند و مو‌‌ها‌ی آن ها به درختان خرما‌ی عراق که در کنار بصره است بسته شده است صدا‌ی ناله و شیون بر پا است و در پیرامون بصره مردم را به اسارت می‌ گیرند. وا‌ی بر حال مردم آن روزگار! چقدر به ترس و هراس و زمین لرزه دچار می‌ شوند به ویژه آنان که دارایی و ثروتی آشکار دارند. خوشا بر آن کس که خود و خانواده ‌اش پنهان شوند و هیچ کس نداند که آنان طلا و نقره دارند.

[315] باب پنجاه و دوم: فتنه های بزرگی که برای عالم اسلام پدید می آید.

حُذَيفه بن یمان روایت نموده که پیامبر خدا فرمود: روزگاری فرا می رسد که انسان هایی که برده نیستند فروخته می شوند چنان مردها و زنان به رنج و سختی دچار می شوند که به بردگی و کنیزی خویش اقرار می کنند و مشرکان مسلمانان را به کار می گیرند و در شهرها می فروشند و خوبان و بَدان از این بلا رهایی نمی یابند.

ای حذیفه! مردمان آن روزگار پیوسته به آن بلا گرفتارند تا این که از پدید آمدن فرج و رهایی ناامید شوند، هنگامی که مردم نا امید شدند خداوند مردی را از پاکیزگان و نیکان خاندانم را بر می انگیزد که عدالت پیشه و فرخنده و پاک است و به اندازه ذره ای خیانت نمی کند و خدا به وسیله او دین و قرآن و اسلام و مسلمانان را سرفراز و والا می گرداند و شرک و مشرکان را خوار و خُرد می گرداند.

او از خدا می ترسد و به سبب این که با من خویشاوند است مغرور نیست حرمتی را بر اساس حرمتی تباه نمی کند و در روزگار حکمرانیش کسی را با تازیانه نمی زند مگر این که بخواهد حدّ الهی را جاری سازد خداوند به وسیله او همه بدعت ها را از میان می برد و همه فتنه ها را از ریشه بر می کند. خداوند به وسیله او درب حق را به روی مردم می گشاید و درب باطل را می بندد و زندانیان مسلمان را در هر کجا که باشند به زندگی گاه آنان باز می گرداند.

حذیفه گوید که عرض کردم: نام آن بنده ای که خداوند او را از امّت و فرزندانت برگزیده است چیست؟ فرمود: او همنام من و پدرش همنام

پدر من است. اگر از عمر دنیا بیش از یک روز نمانده باشد خداوند آن یک روز را چنان طولانی قرار می دهد که همه آن رویدادهایی که گفتم به انجام رسد.

[316] باب پنجاه و سوم: سلمان فرمود: مردم دسته دسته از دین خارج خواهند شد.

سُوَيْد بن غفله گوید: سلمان در روز جنگ قادسیه فرمود این مردم را می بینی که دسته دسته، به دین می گروند؟ سوگند به خدایی که جانم در دست قدرت اوست همین مردم دسته دسته از دین بیرون خواهند رفت آنسان که به دین گرویدند.

[317] باب پنجاه و چهارم: فرمایش حضرت علی (علیه السلام) درباره فتنه ها

محمد بن عبدالله روایت نموده که امام صادق (علیه السلام) فرمود: در شهر بصره مصیبت بزرگی برای ما روی خواهد داد زیرا امیرمؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: حکومت گاهِ فرمانروا به «زوراء» باز می گردد و کارها به وسیله شورا انجام می یابد و هر که بر کاری دست یافت آن را به انجام می رساند. در آن روزگار سفیانی آشوبگرانه قیام می کند و نُه ماه سوار بر مرکبش در زمین می گردد و مردم را به بدترین عذاب ها می آزارد.

وای بر حال مردم مصر و بغداد و کوفه و واسط؛ گویی واسط و حادثه های آن شهر را می بینم. در آن روزگار سفیانی خروج می کند و غذا کمیاب می شود و مردم به خشکسالی و قحطی گرفتار می شوند. باران کم می شود و در هیچ زمینی گیاهی نمی روید و از آسمان باران فرو نمی بارد

پس آن گاه حضرت مهدی هدایتگر به پا می خیزد و پرچم را از دست

عیسی بن مریم می گیرد. آن گاه دَجّال از «میسان» که در نواحی مصر است آشوبگرانه به پا می خیزد و به کنار آب سفوان و کوه سنام می آید و آن ها را تسخیر می کند. آن دو بزرگند ولی از بی ابی و بی غذایی خوار و خرد شده اند و این بسیار سخت است. پس از آن آفتاب تا چهل سال از مغرب طلوع می کند.

[318] باب پنجاه و پنجم: شماری از معجزات پیامبر در مورد پیشبینی آینده اهل اسلام

عمروبن تغلب روایت نموده است که پیامبر خدا فرمود: شما پیش از برپایی رستاخیز نبرد می کنید که نعلین آن ها از مو بافته شده است و چشمانی کوچک دارند و صورت هایی دارند که بسان سپر آهنین پهن است.

در روایت دیگر آمده است که پیامبر خدا فرمود: رستاخیز بر پا نمی شود مگر این که شما با قومی نبرد کنید که نعلینشان با مو بافته شده است و کلاه خود بر سر می نهند و چشمانی کوچک دارند و رخسارشان بسان سپر آهنین پهن است.

[319] باب پنجاه ششم: معجزه پیامبر در باره پیش بینی حوادثی که برای عرب و عجم روی می دهد.

سمره بن جندب روایت نموده که پیامبر خدا فرمود: به زودی پیش روی شما مملوُ از مردم عجم خواهد شد و خداوند آنان را بسان شیری قرار می دهد که از پیش روی شما نگریزند و با شما بستیزند و غنیمت ها و ثروت شما را بخورند.

[320] باب پنجاه و هفتم: چیرگی عجم بر مردم عراق

حذیفه گوید: به زودی مردم عجم از رسیدن درهم و غذا به مردم عراق جلوگیری می کنند. و هم چنین رومیان از رسیدن درهم و غذا به مردم شام جلوگیری می کنند.

[321] باب پنجاه و هشتم: خطبه حضرت علی (علیه السلام) که به «لؤلؤد» معروف است

سلیلی گوید: پانزده روز پیش از آن که حضرت علی (علیه السلام) از بصره بیرون رود خطبه ای خواند و در آن خطبه پس از نام بردن پادشاهان بنی عباس، فرمود: فتنه ای تیره و گردنبندی سرخ فام پایان یافت که در گردن آن، قائم حق است. پس آن گاه حضرت مهدی در سرزمین ها هم چون ماه تابان و ستاره درخشان نمایان می شود. آگاه باشید که برای قیام مهدی ده نشانه است: نمایان شدن ستاره دنباله دار که از مجاری نزدیک می شود و در پی نزدیک شدنش پریشانی و آشوب روی می دهد و این نخستین نشانه امام غائب است.

از نشانه نخست تا نشانه دیگر شگفتی هایی روی می دهد که ماه تابان نیز در میان این نشانه هاست و روی خواهد داد و چون نشانه دهم نیز روی دهد و پایان یابد کلمه اخلاص به یاری پرودگار جهانیان کامل خواهد شد.

[322] باب پنجاه و نهم: خطبه ای دیگر از حضرت علی (علیه السلام)

سلیلی گوید: امیر مؤمنان بر فراز منبر کوفه خطبه خواند و پس از سپاس خداوند و ستایش پیامبر فرمود: هر چه می خواهید از من بپرسید زیرا من در دهۀ پایانی ماه رمضان از میان شما می روم. پس آن گاه آن

حضرت حادثه هائی را که پس از او روی خواهد داد بازگو نمود و شهادت حضرت امام حسین (علیه السلام) و زید بن علی (علیه السلام) و سوزانده شدن پیکر زید و به باد دادنش را بازگو نمود. و گریست و سپس بر چیده شدن بنی امیه و بنی عباس را یادآور شد و حوادث برچیده شدن این دو سلسله پادشاهی را بازگو نمود و فرمود: آغاز آن فتنه ها سفیانی و پایانش نیز سفیانی است. از آن حضرت پرسیدند سفیانی اول و دوم کیست؟

سفیانی اول صاحب هجر (نام سرزمینی نزدیکی مدینه) است. و سفیانی دوم صاحب سرزمین شام است.

سلیلی گوید: سفیانی اول، ابو طاهر سلیمان بن حسن قرمطی است پس آن گاه حضرت علی (علیه السلام) از قول پیامبر خلفای بنی عباس را یاد آور شد و از شیعیان و دوستدارانش یاد کرد و آنان را ستود و فرمود: شيعيان من در میان مردم کافران و در نزد خداوند در زمره خوبان و نیکو کاران به شمار می آیند نزد مردم دروغگو شمرده می شوند ولی نزد خدا راستگویاند.

در نزد مردم پلید شمرده می شوند ولی نزد خدا پاکیزه گانند. نزد مردم نفرین شده اند و نزد خدا نیکان اند نزد مردم ستمگرند و نزد خدا دادگرند.

شیعیان من به وسیله ایمان رستگار می شوند ولی منافقان در خُسرانند [سلیلی گوید:] این است چگونگی حال شیعیان آن حضرت.

[323]باب شصتم: فرمایش پیامبر دربارة فتنة زوراء و كوفه و مدینه و ماجرای شعيب بن صالح و حضرت مهدی (علیه السلام)

معاذ بن جبل گوید: من و ابو عبیده جرّاح و سلمان در انتظار پیامبر

خدا (صلی الله علیه و آله) نشسته بودیم. نزدیک ظهر ناگهان بود که دیدیم آن حضرت با رخساری بر افروخته و هراسان نزد ما آمد و فرمود: کیست این جا؟

آیا ابو عبید و معاذ و سلمان هستید؟ عرض کردیم: آری هستیم ای پیامبر خدا.

آن گاه آن حضرت فتنه ها را بر شمرد و فرمود: در شهر زوراء فتنه ای بر پا می شود و چه مردان و زنانی که کشته خواهند شد و چه دارائی هائی که به یغما می رود و چه ناموس هائی که مورد تعرّض قرار می گیرد!

خدا رحم آرد برکسی که در آن روز زنان بنی هاشم را پناه دهد؛ زیرا آن زنان ناموس و حرمت من هستند سپس این فتنه ها به پادشاه می رسد و جوانانی از توده مردم شورش می کنند که نام یکی از آن جوانان صالح است.

آن جوانان کوفه را محاصره می کنند نا سید فتنه به مدینه می رسد و مردان را کشته و شکم زنان بنی هاشم را پاره می کنند. هنگامی که این بلا روی داد باید به کوه های بلند پشت راه های کوهستانی تنگ و باریک فرار کنید. آن جوان که صالح نام داشت فرزند زنی است پس از او مرد تمیمی که شعیب بن صالح نام دارد - و خداوند شهرهای شعیب را آباد کند - با پرچمی سیاه به یاری دین می شتابد و در میان رکن و مقام با مهدی (علیه السلام) بیعت می کند.

[324] باب شصت و یکم: در کتاب های پیشین از حضرت مهدی (علیه السلام) سخن گفته شده است.

شعیب بن حنائی: شعیب بن حنائی که کتاب های بسیاری خوانده بود گفته است: به خدا سوگند اگر بخواهم می توانم شما را از نام و

صفات مهدی و جایگاه قیامش آگاه کنم ولی در کتاب چنین یافته ام که آن کس که پیش از قیام مهدی از خصوصیات او خبر دهد ملعون است.

ابو سعید خُدُری روایت نموده که پیامبر خدا فرمود: زمین مملو از ظلم و فساد خواهد شد. و پس آن گاه مردی از خاندانم قیام می كند و هفت یا نه سال فرمانروای زمین می شود و آن را از عدل و داد پر می کند.

[325] باب شصت و دوم: خصوصیات حضرت مهدی (علیه السلام)

ابو سعيد خُدری روایت نموده که: پیامبر خدا فرمود: مردی از خاندانم که پیشانی ای روشن و بینی باریک و کشیده ای دارد زمین را از عدل و داد لبریز می کند همان گونه که از ظلم و ستم پر شده است.

و او هفت سال عمر می کند.

[326] باب شصت و سوم: دلایل قیام حضرت مهدی (علیه السلام)

یکی از یاران پیامبر روایت نموده که آن حضرت فرمود: تا آن هنگام که نفس زکیّه کشته نشود مهدی (علیه السلام) قیام نمی کند

هنگامی که نفس زکیه کشته شود اهل آسمان و زمین بر کشندگان نفس زکیه خشم می گیرند. پس آن گاه مردم به سوی مهدی (علیه السلام) می شتابند. آن گاه مهدی (علیه السلام) زمین را از عدل و داد لبریز می کند و آسمان بارانش را فرو می بارد و زمین گیاهش را می رویاند و امّت من در روزگار ولایت او به نعمت دست یابند که هرگز پیش از آن، به چنین نعمتی دست نیافته اند.

[327] باب شصت و چهارم: نام حضرت مهدى (علیه السلام) و عدالتش

زرّ بن عبدالله روایت نموده که پیامبر فرمود: مردی از خاندانم قیام

می ‌کند که همنام من است و اخلاقش بسان اخلاق من است. زمین را از عدل و داد لبریز می‌ کند همان‌ گونه که از ظلم و ستم پر شده است.

[328] باب شصت و پنجم: اگر بیش از یک روز از عمر دنیا نمانده باشد در همان یک روز حکومتی برپا می ‌شود که زمین را از عدل و داد لبریز می‌ کند.

عثمان بن عبدالله روایت نموده که پیامبر خدا فرمود: اگر از عمر دنیا بیش از یک روز نمانده باشد خداوند آن روز را چنان طولانی می ‌کند تا آن مردی که همنام من است و اخلاقش بسان اخلاق من است و پدرش همنام پدر من است فرمانروا شود و زمین را از عدل و داد لبریز کند آنسان که از ظلم و ستم پر شده است.

[329] باب شصت و ششم: ندایی از آسمان

مغیرة بن عبدالرحمان گوید که: هنگام روی دادن فتنه‌ی ابن زبیر، به مادرم که زنی سالخورده و پیر بود گفتم: به خدا سوگند که مردم در این فتنه نابود خواهند شد. مادرم گفت: هرگز چنین نیست که می‌ گوئی بلکه پس از این فتنه‌ ای به‌ پا می ‌شود که مردم در آن فتنه هلاک می ‌شوند و کار مردم به دست هیچ ‌کس به صلاح نمی‌ آید تا این که نداگری از آسمان ندا می‌ دهد باید به نزد فلان بن فلان بروید.

[330] باب شصت و هفتم: زمان ظهور حضرت مهدی (علیه ‌السلام)

سمیر گوید: در ماه رمضان ندایی به گوش می‌ رسد و در ماه شوّال هیاهویی برپا می ‌شود و در ماه ذیقعده قبیله‌ ها به نبرد می‌ پردازند و در ماه ذی حجّه حجّ ‌گزاران را غارت می ‌کنند و اگر می ‌خواهید رویدادهای ماه محرّم را نیز به شما خبر دهم. به سمیر گفتیم: در محرّم چه حادثه‌ ای

روی می‌ دهد؟ گفت: ندا گری از آسمان ندا می‌ دهد: آگاه باشید که فلانی، برگزیده در میان آفریدگان خداست.

به سخن او گوش فرا دهید و از او فرمان برید.

عبدالله بن عمر روایت نموده که پیامبر خدا (صلی ‌الله علیه و آله) فرمود: مهدی (علیه ‌السلام) از روستایی قیام می ‌کند که آن را «کرعه» گویند.

[331] باب شصت و هشتم: رویداد های حکومت حضرت مهدی (علیه ‌السلام)

ابوسعید خُدری روایت نموده که پیامبر خدا (صلی ‌الله علیه و آله) فرمود: عمر مهدی (علیه ‌السلام) هفت یا هشت و یا نه سال خواهد بود. چه خوبان و چه بَدانِ امّت من در روزگار مهدی (علیه ‌السلام) به نعمتی دست می‌ یابند که هرگز پیش از آن، به آن دست نیافته ‌اند. آسمان بر آنان باران فرو می‌ ریزد و زمین گیاهش را از امّتم دریغ نمی ‌دارد.

در روزگار آن حضرت چنان ثروت زیر دست و پا ریخته است که (اگر) به شخصی ثروتی دهند آن را دور می‌ ریزد

[332] باب شصت و نهم: حضرت مهدی (علیه ‌السلام) از خاندان پیامبر (صلی ‌الله علیه و آله) است و زمین را از عدل و داد پر می ‌کند

عبدالله روایت نموده که پیامبر خدا (صلی ‌الله علیه و آله) فرمود: بیش از چند روز و شب نمی ‌گذرد که مردی از خاندانم زمین را از عدل و داد لبریز می‌ کند همان‌ گونه که از ظلم و ستم پر شده است.

[333] باب هفتادم: کشورگشایی ‌های حضرت مهدی (علیه‌ السلام)

حذیفة بن یمان روایت نموده که پیامبر خدا (صلی ‌الله علیه و آله) فرمود: هنگامی که سال سیصد و پنجاه به سر رسید نداگری از آسمان ندا سر می‌ دهد: ای

مردم! خداوند، روزگارِ پادشاهیِ ستمکاران و منافقان و پیروان آنان را پایان داد و بهترینِ امّت محمّد (صلی ‌الله علیه و آله) را پیشوای شما نهاد.

در مکّه به او بپیوندید؛ زیرا او مهدی (علیه ‌السلام) است و نامش احمد بن عبداللاة است. عمران بن حصین از پیامبر (صلی ‌الله علیه و آله) پرسید: ای پیامبر خدا! خصوصیات و حالات آن مرد را برای ما بازگو.

آن حضرت فرمود: او مردی از فرزندان من است که (قامت و رخسارش در زیبایی) همانند فرزندان حضرت یعقوب (علیه ‌السلام) است. به هنگام رنج و مصیبتِ امّتم، قیام می ‌کند.

رنگ رخسارش همانند رنگ رخسار اعراب است و چهل سال دارد. رخسارش همانند ستاره درخشان است و زمین را از عدل و داد لبریز می ‌کند همان ‌گونه که از ظلم و ستم پر شده است. بیست سال حکومت می ‌کند و همه‌ ی شهرهای قسطنطنیه و رومیه را که سرزمین ‌های کفر هستند تسخیر می‌ کند. مردان نیکوکار و دیگر مردم شام به او می‌ پیوندند. دل ‌های آنان بسان تکّه ‌های آهن است.

شب هنگام از خداوند ترسانند و به گاه روز، هم چون شیرند.

و اهل یمن می‌ آیند و با آن حضرت در میان رکن و مقام بیعت می ‌کنند و سپس از مکّه، رهسپار شام می ‌شوند. و آسمانیان و زمینیان و پرندگان هوا و ماهیان دریا به خاطر آن حضرت شادمان می ‌گردند.

[334]- سیّد بن طاووس گوید: در باب هفتادم گفته شده است که نداگری از آسمان ندا سر می ‌دهد ولی ما این مطلب را در جایی نیافته ‌ایم و این که گفته شده است که نام حضرت مهدی (علیه ‌السلام)، احمد بن عبداللاة است و این

سخن، برخلاف روایات تحقیق شده و معتبر شیعه است.

شایسته است که ما این روایات را به تأویل بریم ولی چون نباید در روایات دست برد و آن را تغییر داد ما روایات را بدون تغییر می ‌آوریم تا در امانت خیانت نکرده باشیم.

[335] باب هفتاد و یکم: ماجرای انطاکیه و حضرت مهدی (علیه ‌السلام)

تمیم الدّاری گوید: به پیامبر خدا (صلی ‌الله علیه و آله) عرض کردم: از یکی از شهرهای عجم گذر کردم که انطاکیه نام داشت و من شهری به بزرگی آن جا ندیده ‌ام.

هیچ ابری از فراز آن شهر گذر نمی ‌کرد مگر این که مدّتی بر فراز آن شهر درنگ می‌ کرد. پیامبر (صلی ‌الله علیه و آله) فرمود: در غار ثور که در کوه آن شهر قرار دارد تکّه ‌هایی از لوح‌ ها (ی تورات) و عصای موسی (علیه ‌السلام) و تکّه ‌هایی از تابوت آن حضرت قرار دارد. هیچ ابر شرقی و غربی و کوفی و قبله ‌ای از فراز آن شهر نمی ‌گذرد مگر این که دوست دارد از برکت آن شهر بهره ‌مند شود و چند روز و شب نمی ‌گذرد که مردی از خاندان من که همنام من است و پدرش همنام پدر من است و اخلاقش بسان اخلاق من است به آن شهر می ‌آید و زمین را از عدل و داد لبریز می ‌کند همان ‌گونه که از ظلم و ستم پر شده است.

[336] باب هفتاد و دوم: دشمنان خدا در دنیا خوار و رسوا خواهند شد

سُدَیَ در تفسیر این آیه که خداوند فرمود: لَهُمْ فِی الدُّنْیا خِزْیٌ؛ آنان را در این جهان خواری و رسوایی است» [سوره بقره (۲)، آیه ‌ی ۱۱۴]

گفت: امّا رسوایی و خواری دشمنان دین در دنیا هنگامی پدید

می ‌آید که مهدی (علیه ‌السلام) در قسطنطنیه قیام کند و دشمنان دین را بکشد و کشته شدن آنان رسوایی و خواری آنان است.

[337] باب هفتاد و سوم: ویرانی زوراء

ابن عبّاس گوید: باد سرخی در زوراء خواهد وزید که تا آن هنگام، مردم چنین بادی ندیده ‌اند. پس مردم به دانشمندان خویش پناه می ‌برند و می ‌بینند که دانشمندان به شکل میمون در آمده ‌اند و رخسارشان سیاه و چشمانشان کبود شده است.

[338] باب هفتاد و چهارم: فتنه‌ های ماه رمضان

ابن مسعود روایت نموده که پیامبر خدا (صلی ‌الله علیه و آله) فرمود: هنگامی که بانگی در ماه رمضان بر می ‌خیزد در ماه شوّال نبرد روی می‌ دهد و در ماه ذیقعده قبیله ‌ها از میان می ‌روند و در ماه ذیحجّه و محرّم خون‌ ها ریخته می ‌شود. وای! وای! چه محرّمی که مردم در آن ماه کشته خواهند شد.

از آن حضرت پرسیدند: ای پیامبر خدا! آن صدا چه هنگام خواهد بود؟

فرمود: آن صدا در نیمه روز جمعه ماه رمضان به هنگام ظهر بر می ‌خیزد. این حادثه هنگامی بر پا می ‌شود که شبِ نخستِ ماه رمضان و شب جمعه باشد. آن صدا، خفته را بیدار می ‌کند و ایستاده را به زانو در می ‌آورد و زنان آراسته را در شب جمعه سالی که زلزله و سرمای فراوانی داشته است از خانه ‌هایشان بیرون می ‌آورد.

پس هنگامی که شب نخست ماه رمضان آن سال، شب جمعه بود و شما نماز صبح روز جمعه نیمه ماه رمضان را برپا داشتید به درون

خانه ‌های خود روید و درب خانه‌ های خویش را ببندید و پنجره ‌های اتاق ‌های خود را ببندید و خود را بپوشانید و گوش ‌های خود را فرو بندید و هنگامی که آن صدا را شنیدید خدا را سجده کنید و بگویید:

«سُبْحانَ القُدُّوسِ سُبْحانَ القُدُّوسِ رَبُّنا»

زیرا هر که چنین سجده کند نجات یابد و هر که سجده نکند هلاک شود.

[339] باب هفتاد و پنجم: ویرانی در ماه رمضان

ابوهریره روایت نموده که پیامبر خدا (صلی ‌الله علیه و آله) فرمود: صدایی در ماه رمضان برپا می ‌شود که خفته را بیدار می ‌کند و بیدار را می ‌ترساند، پس از آن گروهی در ماه شوّال نمایان می ‌شوند و در ماه ذیقعده نبردی روی می‌ دهد و در ماه ذ‌یحجّه حج ‌گزاران را غارت می ‌کنند و در ماه محرّم حرمت ‌هایی را هتک می ‌کنند و در ماه صفر صدایی بر می‌ خیزد و در ماه ربیع قبیله ‌ها به ستیز می ‌پردازند.

و بسیار شگفت از (حادثه ‌های) میانه ماه جمادی و رجب.

[340] باب هفتاد و ششم: فرمایش حضرت علی (علیه ‌السلام) درباره مهدی (علیه ‌السلام)

موسی بن جعفر از پدرش و او از جدّش روایت نموده که فرمود: گروهی نزد حضرت علی (علیه ‌السلام) بودند که امام حسین (علیه ‌السلام) نزد آن حضرت آمد. آن حضرت فرمود: این حسین، سرور شماست. پیامبر خدا (صلی ‌الله علیه و آله) او را سرور نامیده است و فرموده است: به‌ زودی مردی از نسل او به دنیا می ‌آید که اخلاقش همانند اخلاق من است، زمین مملوُ از عدل و داد می ‌کند همان ‌گونه که از ظلم و ستم پر شده است.

پرسیدند: ای امیرمؤمنان! آن حضرت چه هنگام خواهد بود؟

فرمود: هیهات! هنگامی خواهد بود که شما از دین بیرون شده ‌اید آن ‌گونه که زن ران خویش را برای شوهرش بیرون می ‌آورد.

[341] باب هفتاد و هفتم: یاران حضرت مهدی (علیه ‌السلام)

حکیم بن سعید گوید: از امیرمؤمنان علی (علیه ‌السلام) شنیدم که می ‌فرمود: همه یاران مهدی (علیه ‌السلام) جوانند و هیچ پیری در میان آنان یافت نمی ‌شود.

[342] باب هفتاد و هشتم: کشورگشایی ‌های حضرت مهدی (علیه ‌السلام)

ابوهریره روایت نموده که پیامبر خدا (صلی ‌الله علیه و آله) فرمود: دنیا به پایان نمی ‌رسد تا این که مردی از خاندانم قیام کند. اگر بیش از یک روز از عمر دنیا نمانده باشد خداوند آن روز را (چنان) طولانی می ‌کند تا آن حضرت قسطنطنیه و دیلم را تسخیر کند.

در روایتی دیگر آمده است که حذیفه روایت نموده که آن حضرت پس از ذکر سفیانی و قیام و حادثه ‌های او، فرمود: هر که از دروازه‌ ی دمشق به دیار روم گریزد، گردنش را می‌ زند. در این هنگام نداگری از آسمان ندا می‌ دهد: ای مردم! به ‌راستی خداوند روزگارِ حکومتِ ستمگران و منافقان و پیروان آنان را پایان داد و پیشوای شما، بهترینِ امّت محمّد (صلی ‌الله علیه و آله) است. به او بپیوندید که به‌ راستی او مهدی (علیه ‌السلام) است و نامش احمد بن عبداللاة است. سپس فرمود: آنان برگرد سفیانی جمع می‌ شوند و به سوی دریاچه‌ی طبریه می ‌روند. سپس سه پشتیبان حضرت مهدی (علیه ‌السلام) را در کشورگشایی‌ های آن حضرت بازگو نمود که هر که خواهد در کتاب اصل در آن درنگ کند که در آن چیزهای شگفت و ارزشمندی

است که زمانی بسیار نیاز است که چند برابر آن مطالبی را که ما ذکر کردیم بخوانند.

[343] باب هفتاد و نهم: یاران حضرت مهدی (علیه ‌السلام)

اَصبغ بن نُباته گوید: امیرمؤمنان علی (علیه ‌السلام) خطبه‌ ای خواند و از قیام حضرت مهدی (علیه ‌السلام) و یارانش یاد نمود. ابوبخالد حلبی عرض کرد: یا علی! خصوصیّات او را برای ما بگو. علی (علیه ‌السلام) فرمود: مهدی (علیه ‌السلام) در رخسار و رفتار و نیکی، شبیه ‌ترین مردم به پیامبر خدا (صلی ‌الله علیه و آله) است. آیا شما را از تعداد یاران آن حضرت آگاه نسازم؟

گفتند: آگاه ساز، ای امیرمؤمنان. علی (علیه ‌السلام) فرمود: از پیامبر خدا (صلی ‌الله علیه و آله) شنیدم که می ‌فرمود: نخستین یار مهدی (علیه ‌السلام) از بصره است و آخرین یارش از یمامه. سپس آن حضرت یاران حضرت مهدی (علیه ‌السلام) را برشمرد و مردم با شنیدن سخنان آن حضرت می ‌گریستند.

آن حضرت چنین فرمود: - دو مرد از «بصره»، مردی از «اهواز»، مردی از «منا»، مردی از «شوشتر»، یک نفر، مردی از «دورق»، یک نفر، مردی از «باستان» که نامش علی است. و نام سه تن دیگر، احمد و عبدالله و جعفر است.

دو مرد از «عمّان» که نام ‌شان محمّد و حسن است. دو مرد از «سیراف» که نام ‌شان شداد و شدید است. سه مرد از «شیراز» سه نفر که نام ‌شان حفص و یعقوب و علی است. چهار مرد از «اصفهان» چهار نفرند که نام ‌شان موسی و علی و عبدالله و خلفان است. مردی از «ابدح» که نامش یحیی است. مردی از «هرج» که نامش داود است.

مردی از «کرخ» که نامش عبداللاة است. مردی از «بروجرد» که نامش قدیم است. مردی از «نهاوند» که نامش عبدالرّزاق است. دو مرد از «دینور» که نام‌ شان عبدالله و عبدالصمد است. سه مرد از «همدان» که نام ‌شان جعفر و اسحاق و موسی است. ده مرد از «قم» که نام‌ شان همانند نام ‌های اهل بیت پیامبر خدا (صلی ‌الله علیه و آله) است. مردی از «خراسان» که نامش دُرَید است و پنج تن دیگر که نام‌ شان همانند نام‌ های اصحاب کهف است. مردی از «آمل»، مردی از «جرجان»، مردی از «هرات»، مردی از «بلخ»، مردی از «فراح»، مردی از «عانه»، مردی از «دامغان»، مردی از «سرخس»، سه مرد از «سیّار»، مردی از «ساوه»، مردی از «سمرقند»، بیست و چهار تن از «طالقان»، اینان همان کسانی هستند که پیامبر خدا (صلی ‌الله علیه و آله) درباره آنان فرمود: در خراسان گنج ‌هایی است که طلا و نقره نیستند بلکه مردانی هستند که خدا و پیامبرش آن ‌ها را گرد هم می‌ آورند (و برمی ‌گزینند).

دو مرد از «قزوین»، مردی از «فارس»، مردی از «ابهر»، مردی از «جموحِ برجان»، مردی از «شاخ»، مردی از «صریح»، مردی از «اردبیل»، مردی از «مراد»، مردی از «تدمر»، مردی از «ارمنیّه»، سه مرد از «مراغه»، مردی از «خوی»، مردی از «سلماس»، مردی از «بدلیس»، مردی از «نسور»، مردی از «برکری»، مردی از «سرخیس»، مردی از «منارجرد»، مردی از «قلقيلا»، سه مرد از «واسط»، ده مرد از «بغداد»، چهار مرد از «کوفه»، مردی از «قادسیه»، مردی از «سوراء»، مردی از «سراة»، مردی از «نیل»، مردی از «صیداء»، مردی از «جرجان»، مردی از «قصور»، مردی از

«انبار»، مردی از «عکبرا»، مردی از «حنانه»، مردی از «تبوک»، مردی از «جامده»، سه مرد از «عبادان»، شش مرد از «حدیثة موصل»، یک مرد از «موصل»، مردی از «مغلثایا»، مردی از «نصیبین»، مردی از «کازرون»، مردی از «نارقین»، مردی از «آمِد»، مردی از «رأس العین»، مردی از «رقّه»، مردی از «حرّان»، مردی از «بالس»، مردی از «قبیح»، مردی از «طرطوس»، مردی از «قصر»، مردی از «أدنه»، مردی از «خمری»، مردی از «عرار»، مردی از «قورص»، مردی از «انطاکیه»، سه مرد از «حلب»، دو نفر از «حمص»، چهار مرد از «دمشق»، مردی از «سوریه»، مردی از «قسوران»، مردی از «قیموت»، مردی از «صور»، مردی از «کراز»، مردی از «اذرح»، مردی از «عامر»، مردی از «دکار»، دو مرد از «بیت المقدس»، مردی از «رمله»، مردی از «بالس» [دو بار ذکر شده است]، دو مرد از «عکا»، مردی از «عرفات»، مردی از «عسقلان»، مردی از «غزّه»، چهار مرد از «فسطاط»، مردی از «قرمیس»، مردی از «دمیاط»، مردی از «محله»، مردی از «اسکندریه»، مردی از «برقه»، مردی از «طنجة»، مردی از «افرنجه»، مردی از «قیروان»، پنج مرد از «سوس اقصی»، دو مرد از «قبرس»، سه مرد از «حمیم»، مردی از «قوص»، مردی از «عدن»، مردی از «علالی»، ده مرد از «مدینة» پیامبر خدا (صلی ‌الله علیه و آله)، چهار مرد از «مکّه»، مردی از «طائف»، مردی از «دیر»، مردی از «شیروان»، مردی از «زبید»، ده مرد از «مرو»، مردی از «احساء»، مردی از «قطیف»، مردی از «هجر» و مردی از «یمامه».

آن گاه حضرت علی (علیه ‌السلام) فرمود: پیامبر خدا (صلی ‌الله علیه و آله) یاران مهدی (علیه ‌السلام) را

برای من برشمرد و سیصد و سیزده تن شدند که به شمارهٔ یارانِ جنگ بدر بودند. خداوند یارانِ مهدی (علیه السلام) را به یک چشم برهم‌ زدن، در کنارِ خانهٔ کعبه گرد هم می‌ آورد. هنگامی که اهل مکّه آنان را می‌ بینند می‌ گویند: سفیانی به ما شبیخون زده است.

آن گاه چون به نزد مردمِ مکّه می‌ روند، گروهی را می‌ بینند که بر گرد کعبه جمع شده‌ اند و تاریکی و ظلمت از میانِ آنان رفته است و صبح بر آنان دمیده است و در میانِ یک دیگر ندا سر می‌ دهند: نجات (نجات یافتیم)!

گران قدرترین مردم به آنان می‌ نگرند و امیرانِ آنان در اندیشه فرو رفته‌ اند.

امیر مؤمنان علی (علیه السلام) (در ادامه) فرمود: گویی آنان را می‌ بینم که مَنِش و پوشش و رخسارشان یکسان است؛ گویی چیزی را از دست داده‌ اند و آن را می‌ جویند و دربارهٔ کارِ خویش در حیرت فرو رفته‌ اند. ناگهان مردی که در رخسار و رفتار و زیبایی، شبیه‌ ترینِ مردم به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) است، از پسِ پردهٔ کعبه نمایان می‌ شود و نزدِ آنان می‌ آید. آنان به آن مرد می‌ گویند: آیا تو مهدی (علیه السلام) هستی؟ او می‌ فرماید: آری، منِ مهدی هستم. سپس آن حضرت می‌ فرماید: بر سرِ چهل خصلت با من پیمان ببندید (که آن چهل خصلت را انجام دهید) ده خصوصیّت را با من شرط کنید (که من انجام دهم).

احنف پرسید: یا علی! آن خصلت‌ ها چه هستند؟ فرمود: یارانِ مهدی (علیه السلام) با آن حضرت پیمان می‌ بندند که دزدی نکنند، زنا نکنند، کسی

را (به‌ ناحق) نکشند، به حریمی که اسلام آن را محترم شمرده است تجاوز نکنند، به مسلمانی ناسزا نگویند، به خانه‌ ای هجوم نبرند، هیچ‌ کس را به‌ ناحق نزنند، به مرکب‌ ها لاغر و ناتوان سوار نشوند، خود را با طلا آراسته نسازند، خز بر تن نکنند، حریر بر تن نکنند، نعلین‌ های بسته نپوشند، مسجدی را ویران نسازند، راه را بر کسی نبندند. بر یتیمی ستم نکنند، راهی را نا امن و ترسناک نسازند، نیرنگ نزنند، دارایی یتیم را (به‌ ناحق) نخورند، لواط نکنند، باده ننوشند، در امانت خیانت نکنند، پیمان‌ شکنی نکنند، گندم و جو را احتکار نکنند، کسی را که به آنان پناه آورده است شکست،‌ خورده را تعقیب نکنند، خونی را به (نا حق) نریزند، انسانِ زخمی را نکشند، جامهٔ زبر و زمخت بر تن نکنند، به‌ هنگامِ خواب سر بر خاک نهند (و رفاه‌ طلب و ثروت‌ طلب نباشند)، نانِ جو بخورند، به دارایی اندک (در زندگی خویش) خشنود باشند، به‌ گونه‌ ای شایسته در راه خدا جهاد کنند، عطر و بوی خوش (استفاده کنند و) ببویند و نجاست و پلیدی را ناخوش دارند.

مهدی (علیه ‌السلام) نیز به یارانش قول می‌ دهد که همدمی ناشایست برای خویش برنگزیند، یارانش در هر زمان و به‌ هر کجا که بروند او نیز همراهِ آنان برود، به (ثروت) اندک قناعت کند، به‌ یاری خدا، زمین را از عدل و داد لبریز سازد همان گونه که از ظلم و ستم پر شده است. آن گونه که شایسته است خداوند را پرستش کند.

خراسان به تسخیرِ مهدی (علیه ‌السلام) در می‌ آید و مردمِ یمن فرمانبردارِ آن حضرت می‌ شوند و لشگریانی از یمن به پیشوازش می‌ روند، سواران

«همدان» و «خولان» و «جدّه» او را به سوی «اوس» و «خزرج» می برند.

(توان) بازویش به وسیله سلیمان نیرومند می شود. پیشاپیش او عقیل و علی (علیه السلام) خواهند بود. خداوند یاران او را بسیار می گرداند.

حرث او را به پیش می برد و طایفهٔ «مُضَر» او را پشتیبانی می کنند و به پیش می روند. آن حضرت با قبیلهٔ بجيله و ثقیف و مجمع و می کند. با سپاهیانش پیشروی می کند تا این که از وادی های فتنه می گذرد. حسنی با دوازده هزار تن به آن حضرت می پیوندد. آن حضرت به حسنی می فرماید: من برای فرمانروایی کردن از تو سزاوار ترم. حسنی می گوید: به چه دلیل؟ در این هنگام حضرت مهدی (علیه السلام) به پرنده ای اشاره می کند و آن پرنده بر شانه آن حضرت می نشیند و آن حضرت عصایش را در زمین فرو می کند و عصایش به گونه ای زیبا می روید و سبز می شود.

آن گاه حسنی سپاهش را به فرمان حضرت مهدی (علیه السلام) در می آورد و خود در پیشاپیش لشکر قرار می گیرد. پس آن گاه هیاهویی در دمشق برپا می شود و مردم می گویند: اعراب حجاز برای دفاع از شما، گرد هم آمده اند. سفیانی به یارانش می گوید: این گروه چه می گویند؟ یارانش می گویند: اینان کسانی ناتوان و بی تکاپو هستند و مایارانی حیله گر و مسلّح هستیم. همراه ما بیا تا بر آنان بشوریم و قیام کنیم.

احنف از علی (علیه السلام) پرسید: ای امیر مؤمنان! سفیانی در زمره کدام گروه است؟ آن حضرت فرمود: از بنی امیّه است و دایی های او کلب (سگ) هستند. نامش عنبسة بن مرة بن كليب بن سلمة بن عبدالله بن

عبدالمقتدر بن عثمان بن معاوية بن ابي سفيان بن حرب بن اميّة بن عبد شمس است.

سفیانی بدترین آفریدگان و نفرین شده ترین آفریده زنده خدا و ستمکارترین بنده خداست. سفیانی همراه لشکر و اسب های سواری اش که تعداد یارانش صدو هفتاد هزار نفرند آشوبگرانه قیام می کند و در دریاچه طبریه فرود می آید. آن گاه مهدی (علیه السلام) که پیشاپیش ایشان جبرئیل (علیه السلام) است به سوی سفیانی می رود و آن حضرت و سپاهش شب هنگام پیشروی می کنند و در روز پنهان می شوند و مردم نیز به پیروی و یاری آن حضرت می شتابند تا این که آن حضرت در (کنار) دریاچهٔ طبریه با سفیانی رویارو می شود و خدا بر سفیانی خشم می گیرد و مردم نیز به سبب خشم خدا، بر سفیانی خشم می گیرند. پرندگان با پرو بال خود سفیانی و سپاهش را سنگباران می کنند و کوه ها با سنگ های خویش و فرشتگان با صداها و هیاهوی خویش به سفیانی و سپاهش هجوم می برند. ساعتی نمی گذرد که خدا همه یاران سفیانی را نابود می کند و هیچ کس جز سفیانی باقی نمی ماند. آن گاه مهدی (علیه السلام) سفیانی را می گیرد و او را در زیر درختی که شاخه هایش به سوی دریاچه طبریه مایل است سر می برد و شهر دمشق را تسخیر می کند. پس آن گاه پادشاه روم با صد هزار صلیب بر افراشته که در زیر هر صلیب ده هزار نفر هستند قیام می کند و «طرسوسا» را با نیزه فراچنگ خویش می آورد و دارایی های مردم را به یغما می برد.

آن گاه خداوند جبرئیل (علیه السلام) را می فرستد تا شهر «مصیصه» و خانه ها و

آن چه در آن شهر است از جای برکند و در میان آسمان و زمین معلّق گرداند و پادشاه روم با لشکرش پیشروی می کند و در شهر «مصیصه» فرود می آید و می گوید: کجاست آن شهری که روم و مسیحیان از آن هراسان بودند. پس (ناگهان) صدای خروس ها و سگ ها و حیوانات را از فراز سر خویش می شنود.

سید بن طاووس گوید: این عین جملاتی بود که ما از کتاب سلیلی بازگو نمودیم.

[344] باب هشتادم: حکومت حضرت مهدی (علیه السلام)

عبدالله روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: اگر بیش از یک شب از عمر دنیا باقی نباشد خداوند آن شب را چنان طولانی می گرداند که مردی از خاندانم که همنام من است و پدرش، همنام پدر من است فرمانروای این امّت شود و زمین را از عدل و داد لبریز گرداند همان گونه که از ظلم و ستم پر شده است. و آن حضرت ثروت را به گونه ای یکسان تقسیم می کند و خداوند چنان بی نیازی را در دل امّت می نهد که چون شخصی نزد مهدی (علیه السلام) می آید و مالی از او می خواهد آن حضرت می فرماید: نزد خزانه دار برو (تا به تو مالی دهد). هنگامی که آن شخص نزد خزانه دار می رود خزانه دار چنان به او عطا می کند که آن شخص می گوید: بس است؛ خزانه دار به اندازۀ ثروتی که به امّت محمّد (صلی الله علیه و آله) داده شده بود به او عطا می کند.

آن شخصی می گوید: نیازی به این ثروت بسیار ندارم. خزانه دار می گوید: ما آن چه را که بخشیدیم باز پس نمی گیریم. حضرت مهدی (علیه السلام)

نُه یا هفت سال (پس از ظهورش) عمر می کند و پس از رحلت آن حضرت خیری در زندگی دنیا نخواهد بود.

در روایتی دیگر معاذ بن جبل روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: جنگ خونین بزرگ، تسخیر قسطنطنیه و قیام آشوبگرانه دجّال در هفت ماه است.

[345] باب هشتاد و یکم: ماجرای دجّال و جایگاه قیامش و فرود آمدن حضرت عیسی (علیه السلام) و نمازگزاردنش پشت سر حضرت مهدی (علیه السلام)

ابو امامه باهلی روایت نموده که روزی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) خطبه ای خواند و در پایان سخنانش نامی از دجّال برد و سپس فرمود: در روزگار دجال، پیشوای مردم، انسان درستکاری است. از آن پیشوا می خواهند که نماز را به جا آورد.

هنگامی که او نماز صبح را آغاز می کند عیسی بن مریم (علیه السلام) (از آسمان) فرود می آید. چون آن پیشوا، عیسی (علیه السلام) را می بیند او را می شناسد و عقب می رود تا عیسی (علیه السلام) برای گزاردن نماز، جلو بایستد. ولی عیسی (علیه السلام) دستش را در میان شانه های او می نهد و می گوید: تو نماز را به جا آور؛ زیرا اقامه نماز، برای تو گفته شده است، (پس آن پیشوا به نماز می ایستد) و عیسی (علیه السلام) به او اقتدا می کند. آن پیشوا دستور می دهد که در را بگشایند. در آن روز هفتاد هزار یهودی با سلاح و شمشیر همراه دجّال خواهند بود. هنگامی که دجّال به عیسی (علیه السلام) می نگرد آب می شود همان گونه که تکه های آهن در آتش ذوب می شود و برف در آب ذوب می شود.

عیسی (علیه ‌السلام) به‌ پا می ‌خیزد و دجّال را نزدیک درِ شرقی آن جا می ‌گیرد و با یک ضربه می‌ کشد. و هنگامی که هر یهودی به هر یک از آفریدگانِ خدا از قبیلِ درخت و سنگ و هر جنبنده‌ ای پناه می‌ برد آن مخلوق (به اذنِ خدا به سخن در می‌آید و به هر مسلمانی) می‌ گوید: «ای بندهٔ مسلمانِ خدا! این شخص که به من پناه آورده است، یهودی است، او را بکش. ولی (در میانِ مخلوقات خدا) تنها درخت «غرقد» [یا «فرقد»] است که از درختانِ یهود است و سخن نمی ‌گوید. عیسی (علیه ‌السلام) در میانِ امّت من، حکمران و امامِ عدالت‌ پیشه‌ ای است.

صلیب را درهم می ‌شکند و خُرد می ‌کند. خوک را می ‌کشد (و همگان را از خوردنِ گوشت خوک باز می ‌دارد). جزیه را از میان می ‌برد. صدقه را وا می ‌گذارد (چون مردم، دیگر نیازی به صدقه نخواهند داشت). گوسفند و گاوی را نمی ‌آزارد.

کینه و دشمنی را از میان می ‌برد. آزار رسانی و درندگی جنبندگان چنان از میان می ‌رود که اگر نوزادی دستش را در دهانِ مار فرو برد مارِ زیانی به او نمی ‌زند.

شیرِ درنده، کودک را می‌ بیند و او را نمی ‌آزارد. شیر در میانِ شتران، همانند سگ گلّه نگهبان خواهد بود. گرگ در میانِ گلّهٔ گوسفندان هم چون سگ گلّه خواهد بود. زمین مملو از مسلمان می‌ شود و پادشاهیِ کافران از میان می‌ رود. فرمانروایی، جز برای خدا و مسلمانان نخواهد بود. زمین همانند پارچهٔ نقره خواهد بود و گیاه چنان فراوان می ‌روید که همانند روییدنِ گیاه در روزگارِ حضرت آدم (علیه ‌السلام)

می شود. در آن روزگار اگر چند نفر از یک خیار بخورند همگی سیر می شوند. یک انار چند نفر را سیر می کند. قیمت اسب چند در هم بیشتر نخواهد شد. این پایان حدیث بود. مقصود این است که «در آن روزگار چنان می شود که) مردم از جهاد و نبرد بی نیاز می شوند و به شیوه و صفات زاهدان روی می آورند و به آن شوق می ورزند.

[346] باب هشتاد و دوم: دجّال از خراسان قیام می کند و پیروانش رخسارهایی همانند سپرهای آهنین دارند

ابو سلیمان روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به فرمود: دجّال از سوی مشرق و از شهری به نام خراسان به پا می خیزد و مردمانی از او پیروی می کنند که رخسارشان همانند سپرهای آهنین است.

[347] باب هشتاد و سوم: عیسی (علیه السلام) پشت سر یکی از فرزندان پیامبر خدا (صلی الله عله و آله) نماز می گزارد

حذيفة بن يمان روايت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: به راستی، امّتی که من آغاز آن ها باشم و عیسی (علیه السسلام) پایانش باشد رستگارند.

عیسی (علیه السلام) پشت سر مردی از فرزندانم نماز خواهد گزارد. پس از آن که آن فرزندم نماز صبح را به جا آورد عیسی (علیه السلام) بر می خیزد و پیروی خود را از آن فرزندم اعلام می دارد. و (پس آن گاه) عیسی (علیه السلام) چهل سال در دنیا زندگی می کند.

[348] باب هشتاد و چهارم: برافروخته شدن آتش در حجاز

ابوهریره روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: رستاخیز بر پا نمی شود تا این که آتشی از سرزمین حجاز پدیدار گردد که (از نوری که

از آتش پدید می آید) گردن شتران بُصری می درخشد.

سید بن طاووس گوید: این آخرین مطالبی بود که از کتاب «فِتَن» ابو صالح سلیلی بازگو نمودیم.

درود خدا بر سرور نیکوکار، حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله) و عترت پاک و هدایتگر و هدایت شده اش.

به نام خداوند بخشنده مهربان

سپاس از آن پروردگار جهانیان است و درود بر سرور فرستادگان خدا حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله) و خاندان پاکش.

سید بن طاووس گوید: سپاس خدای را که شکوهش بزرگ باد، آن کس که با بزرگ منشی ها آغازید، آن کسی که ما را به سوی پناهگاه ها و جاهای پوشیده راهنمایی نمود. و به خاطر فرو فرستادن، جدّ ما، حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله) و زنده نمودن سنّت های الهی بر ما منُت نهاد. و از جمله معجزه ها و کرامت های آن حضرت، پیشگویی های او درباره فتنه های آینده و دشمنی ها و حسدهایی است که بر عترتش روا داشته اند.

و پیامبر (صلی الله علیه و آله) به خاندانش و عده داده است که اگر در برابر مصیبت ها و اهل کینه شکیبایی ورزند و به آن خشنود باشند به خاندانش پاداشی بسیار می دهد و آنان را در کنار خویش در بهشت جا می دهد.

درود خدا بر پیامبر و خاندانش که نگهدار اسرار الهی هستند. درود بسیار بر آنان در جایگاه فراز و انوار تابان آنا باد!

امّا بعد؛ پس از بازگو نمودن مطالبی از کتاب «فِتَنِ» نُعيم بن حمّاد و کتاب «فِتَن» ابو صالح سلیلی، به یاری خدا، مطالبی از کتاب «فِتَن» ابو یحیی زکریّا بن یحیی را بازگو می کنیم. تاریخ کتابت سال 391 ه ق می باشد.

[349] باب اول: خطبه طولانی پیامبر (صلی الله علیه و آله)

ابو زید گوید: روزی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) نماز صبح را با ما به جا آورد و سپس بر فراز منبر رفت و خطبه ای خواند که تا ظهر به درازا کشید.

سپس برای گزاردن نماز ظهر از منبر فرود آمد و نماز ظهر را به جا آورد. سپس آن گاه دوباره برفراز منبر رفت و خطبه ای خواند که تا عصر به طول انجامید. سپس از منبر فرو آمد و نمار عصر را گزارد و دوباره بر فراز منبر رفت و سخنرانی نمود تا این که آفتاب غروب کرد و (در این سخنرانی ها) ما را از آن چه که در جهان روی داده و روی خواهد داد آگاه نمود و به ما فرمود که این سخنان را به خاطر بسپاریم.

[350] باب دوم: فرمایش پیامبر (صلی الله علیه و آله) درباره آینده

حذیفه روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: پس از سال صد و پنجاه و چهار، بهترین فرزندان شما، دختران هستند و پس از سال صد و شصت و نه، بهترین زنان شما، زنان نازا هستند. چون سال صد و شصت و هشت فرا رسد قرض خود را (که به دیگران داده ای) طلب کن و در سال صد و شصت و نه بدهی خود را (به دیگران) بپرداز. و در سال نود آشفتگی و اغتشاش روی می دهد. کسی پرسید: ای پیامبر خدا! در آن هنگام، راه رهایی چیست؟ فرمود: تا فرا رسیدن رستاخیز، فتنه و آشوب بر پا خواهد بود.

[351] باب سوم: از میان رفتن خرد مردم

زکریا در کتاب فتن روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: پیش از فرا رسیدن رستاخیز. فتنه ای بر پا خواهد شد. پرسیدند چه فتنه ای؟ فرمود: کشتار، عرض کردند: ای پیامبر خدا! آیا از روزگار ما، کشتار بیشتری روی خواهد داد؟ فرمود: کافران شما را نمی کشند. بلکه هر کس همسایه و برادر و پسر و عمّۀ خود را خواهد کشت. عرض کردند: ای پیامبر خدا! آیا آنان خرد ندارند؟ فرمود: در آن روزگار خرد مردم از آنان گرفته می شود و کسانی جانشین خردمندان می شوند که می پندارند کسی هستند (و خردی دارند).

ابو موسی گفت: به خدا سوگند که برای من و شما چاره ای جز این نیست که همان گونه که به دین گرویدیم از دین بیرون رویم.

[352] باب چهارم: زمانی فرا می رسد که مردم همانند چهار پایان می شوند

عاصم بن حمزه روایت نموده که امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: خدا در این امّت پنج فتنه مقرّر نموده است فتنه ای خاص، فتنه ای عام، دوباره فتنه ای خاص روی می دهد و سپس فتنه ای عام پدید می آید و پس آن گاه فتنه سیاه و ظلمت باری روی می دهد که مردم در آن فتنه بسان چهار پایان می گردند.

[353] باب پنجم: فرمایش پیامبر (صلی الله علیه و آله) دربارۀ پیشامدهای آینده امّت

ثوبان، غلام پیامبر (صلی الله علیه و آله)، روایت نموده که آن حضرت فرمود: نزدیک است که همۀ امّت ها بر گرد شما جمع شوند آنسان که خورندگان بر گرد غذا جمع می شوند. کسی پرسید: آیا به خاطر اندک

بودن ما، برگرد ما جمع می شوند؟ فرمود: نه. بلکه جمعیّت شما بسیار است ولی چون همانند کف های روی سیلاب خواهید شد خداوند ترس را از دشمنان شما می گیرد و در دل ها و پیکرهای شما و هن می نهد.

شخصی پرسید: ای پیامبر خدا! و هن چیست؟ فرمود: دوست داشتن دنیا و بیزاری از مرگ.

[354] باب ششم: بر حذر بودن از پیروی اصحاب رأی

عمر بن خطاب گوید: ای مردم! از اصحاب رأی (که بر اساس رأی و نظر خویش دین را تفسیر می کنند) بر حذر باشید؛ زیرا آنان دشمنان سنّت (پیامبر (صلی الله علیه و آله)) هستند. چنین کسانی سنّت را نگاهداری و حفظ کنند و سنّت نیز بیزار است که آنان سنّت را حفظ و یاری کنند؛ تا آن جا که اگر دربارۀ سنّت از آنان بپرسند آنان بگویند: ما نمی دانیم. پس شما از آنان بر حذر باشید تا آنان از تفسیر خود سرانه دین و سنّت پیامبر (صلی الله علیه و آله) کناره گیرند.

[355] باب هفتم: فرمایش پیامبر (صلی الله علیه و آله) دربارۀ هفتاد و سه فرقه شدن امّتش و رستگاری یک فرقه

عبدالله بن عمر روایت نموده که پیامبر خدا (صلى الله عليه و سلم) فرمود: هر آن چه که برای بنی اسرائیل روی داد برای امّت من نیز روی خواهد داد حتّی اگر کسی از بنی اسرائیل آشکارا با کنیزی زنا کرده باشد در امّت من نیز چنین کاری روی خواهد داد. بنی اسرائیل هفتاد و دو فرقه شدند. امّت من نیز هفتاد و سه فرقه خواهد شد که جز یک فرقه، همه فرقه ها در دوزخ خواهند بود. عبدالله بن عمر پرسید که ای پیامبر خدا! کدام فرقه

رستگار می شود؟ فرمود: فرقه ای که پیرو من و یاران من باشد.

[356] باب هشتم: برافروخته شدن آتش پیش از برپایی رستاخیز

زکریا روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: نزدیک است که آتشی برپا شود که گردن شتران در بُصری (از شدت نور آن آتش) درخشان و نورانی گردد. آن آتش همانند شتر کُندی که شب به خواب رود و روز راه می رود پیش خواهد رفت؛ آنسان که مردم (از ترس آن آتش) می گویند آتش پیش آمد، شما نیز به راه افتید و (هنگامی که آتش باز می ایستد مردم می گویند:) آتش باز ایستاد شما نیز آسوده و آرام باشید. هر که به چنگ آتش افتد آتش او را می بلعد.

عمر بن خطاب روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: رستاخیز بر پا نمی شود تا این که در یکی از وادی های حجاز آتشی برافروخته شود (که از شدّت نور آن آتش) گردن شتران در بُصری نورانی و درخشان شود.

حذيفة روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: رستاخیز بر پا نمی شود تا این که آتشی از رومان برپا شود که (از شدت نور آن آتش) گردن شتران در بصری نورانی و درخشان گردد.

[357] باب نهم: ویرانی در ماه رمضان

ابوهریره روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: در ماه رمضان صدا و هیاهویی بر پا می شود که خفته را بیدار می کند و بیدار را ترسان می کند و می آزارد، پس آن گاه در ماه شوال گروهی پدید می آیند. در ماه ذیقعده جنگی روی می دهد. در ماه ذیحجّه حج گزاران را غارت می کنند.

در ماه محرم حرمت هایی را هتک می کنند در ماه صفر صدا و هیاهویی بر می خیزد و در ماه ربیع قبیله ها به ستیز می پردازند.

و پس آن گاه بسیار شگفت! از پیشامدهای میان ماه جمادی و رجب. سپس (چنان اوضاع ناخوشایند می شود که) اگر بر روی شتری روزه، بار کنند بهتر از شهری است که صد هزار نفر در آن جای داشته باشند.

در روایت دیگری ابوالحکم روایت نموده است که در ماه رمضان فتنه و آشوبی روی می دهد. در ماه شوال قبیله ها به جنگ می پردازند. در ماه ذیحجّه حج گزاران را غارت می کنند. در ماه محرم و چه محرّمی؟! این سخن را سه بار گفت و سپس گفت: همۀ ستمگران کشته خواهند شد. و پس آن گاه بسیار شگفت از پیشامدهای میان ماه جمادی و رجب.

در روایتی دیگر انس بن مالک روایت نموده که پیامبر خداد (صلی الله علیه و آله) فرمود: ماه رمضان قلب سال است. اگر ماه رمضان سالم و بدون پریشانی و دغدغه سپری شود همه سال در آرامش و سلامتی سپری خواهد شد.

کثیر بن مُرّه حضر می گوید: حادثه ماه رمضان نشانه ای دارد. گفتند: آن نشانه چیست؟ گفت: ستون آتشی از سوی مشرق در آسمان نمایان می شود. هنگامی که آن ستون آتش را دیدید غذای یک سال خویش را برای خانواده خود فراهم آورید.

[358] باب دهم برآمدگی ماه ها

عبدالله روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: از نشانه های فرا رسیدن روز رستاخیز، برآمدگی ماه ها است.

در روایتی دیگر، پیامبر (صلی ‌الله ‌علیه ‌و ‌آله) فرمود: از نشانه‌ های رستاخیز، این است که ماه (شب) یکشنبه همانند ماه (شب) دوشنبه است و شخص از مسجد می‌ گذرد ولی دو رکعت نماز در آن نمی‌ خواند.

[359] باب یازدهم: ویران شدن کعبه و بازداشتنِ مردم از حج‌ گزاری

سُوَید روایت نموده که پیامبر خدا (صلی ‌الله ‌علیه ‌و ‌آله) فرمود: حجّ به‌ جا آورید پیش از آن که نتوانید حجّ گزارید. گویی شخصی حبشی را می‌ بینم که گوش‌ هایی کوچک و سری طاس دارد و با کلنگ یکایک سنگ‌ های کعبه را ویران می‌ کند.

سوید گوید: به علی (علیه ‌السلام) عرض کردم: این سخن شماست یا این که از پیامبر (صلی ‌الله ‌علیه ‌و ‌آله) شنیده‌ ای؟ فرمود: سوگند به خدایی که دانه را می‌ شکافد و جنبندگان را می‌ آفریند من این سخن را از نزد خود نمی‌ گویم بلکه آن را از پیامبر (صلی ‌الله ‌علیه ‌و ‌آله) شنیده‌ ام.

[360] باب دوازدهم: تسخیر قسطنطنیه به‌ دست مردی از اهل‌ بیت پیامبر (صلی ‌الله ‌علیه ‌و ‌آله)

زکریا روایت نموده که پیامبر خدا (صلی ‌الله ‌علیه ‌و ‌آله) فرمود: اگر بیش از یک روز از عمرِ دنیا نمانده باشد، خدا آن روز را چنان دراز می‌ گرداند تا مردی از اهل‌ بیت من، حکمرانِ قسطنطنیه شود.

در روایت دیگری، پیامبر (صلی ‌الله ‌علیه ‌و ‌آله) فرموده است: دنیا به پایان نمی‌ رسد تا این که مردی از اهل‌ بیت من که همنامِ من است و پدرش همنامِ پدرِ من است قسطنطنیه و کوه دیلم را تسخیر کند.

[361] باب سیزدهم: پیروی نمودنِ امّت پیامبر (صلی ‌الله ‌علیه ‌و ‌آله) در گمراهی، از بنی‌ اسرائیل

کثیر بن عبدالله روایت نموده که جدّش گفته است: در مسجد مدینه

نزد پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) نشسته بودیم که آن حضرت فرمود: شما گام به‌ گام و بی‌ کم‌ و کاست در (گمراهی) امت‌ های پیشین پیروی خواهید کرد، حتّی اگر آنان در سوراخِ سوسماری فرو روند شما نیز به‌ درونِ سوراخِ سوسمار خواهید رفت.

[362] باب چهاردهم: پرچم‌ های سیاه و مردی که زمین را از عدل و داد لبریز می‌ کند

عبدالله گوید: هنگامی که ما نزد پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) بودیم چند جوان از جلوی ما گذر کردند و در این هنگام رنگ رخسارِ پیامبر (صلی الله علیه و آله) تغییر کرد. عرض کردیم: ای پیامبرِ خدا! ما از این که شما را همیشه نگران و گرفته می‌ بینیم ناراحتیم. آن حضرت فرمود: ما اهل‌ بیتی هستیم که خداوند آخرت را برای ما برگزید (و آخرت را از آنِ ما نمود) و خاندانِ من پس از من به بلا و مصیبت گرفتار می‌ شوند تا آن گاه که گروهی با پرچم‌ های سیاه از سویِ مشرق به پا می‌ خیزند و آنان حقّ را می‌ طلبند و حقّ به آنان داده نمی‌ شود و دیگر بار حقّ را می‌ طلبند ولی حقّ به آنان داده نمی‌ شود؛ پس (برای دستیابی به حقّ) به نبرد می‌ پردازند. و سرانجام حقّ به آنان داده می‌ شود ولی آنان حقّ را برایِ خود نمی‌ پذیرند و آن را به مردی از اهل‌ بیت من می‌ دهند که زمین را از عدل و داد لبریز می‌ کند همان گونه که از ظلم و ستم پر شده است. هر که (در زمانِ آنان باشد و) آنان را ببیند باید خود را به آنان برساند، هر چند چهار دست‌ و پا بر رویِ برف، راه بپیماید.

[363] باب پانزدهم: فرمایش پیامبر (صلی الله علیه و آله) دربارهٔ پیدایشِ ظلم و ستم پس از آن حضرت

معقل بن یسار روایت نموده که پیامبر خدا (صلی ‌الله‌ علیه ‌و ‌آله) فرمود: پس از من ظلم و ستم اندکی بیش بر جای نمی‌ ماند. ولی پس از زمانی، ظلم و ستم نمایان می‌ شود و هر چه ستم بیشتر نمایان شود، به همان اندازه، عدالت از میان می‌ رود. آنسان که مرد در میان ظلم و ستم به دنیا می‌ آید (و تربیت می‌ شود) و چیزی جز ستم را نمی‌ شناسد.

پرسیدند که ای پیامبر خدا! عدالت‌ پیشگان چه کسانی هستند؟ فرمود: ما اهل‌ بیت. عرض کردند: ستم‌ پیشگان چه کسانی هستند؟ فرمود: برادرانِ شما بنی‌ امیه، که دنیا برای آنان فراخ می‌ گردد و برای آنان می‌ گردد. معقل بن یسار روایت نموده که پیامبر خدا (صلی ‌الله ‌علیه ‌و ‌آله) فرمود: پس از من، به زودی روزگارِ ستم فرا می‌ رسد.

هر چه روزگارِ ستم بیشتر پدیدار می‌ شود، به همان اندازه، عدالت از میان می‌ رود و هم چنان روزگارِ ستم پایدار می‌ ماند و زمانهٔ عدالت از میان می‌ رود و چنان ستم در میانِ مردم استوار می‌ شود که انسان‌ ها به دنیا می‌ آیند و چیزی جز ستم نمی‌ شناسند و تنها از ستم و شیوهٔ آن آگاهی دارند. پس از آن روزگار، خداوند بر بندگانش لطف می‌ کند و به روزگارِ عدالت و دادگری، فرمان می‌ دهد که سر بر آورد و آغاز شود. پس هر چه روزگارِ عدالت نمایان می‌ شود از روزگارِ ظلم و ستم کاسته می‌ شود و پیوسته بر روزگارِ عدالت ورزی افزوده می‌ شود و به همان اندازه از روزگارِ ستم کاسته می‌ شود و چنان عدالت فراگیر می‌ شود که انسان‌ ها به دنیا می‌ آیند و چیزی جز عدالت را نمی‌ شناسند و از چیزی جز عدالت آگاهی ندارند.

[364] دربارهٔ نکوهش بنی ‌امیّه که سنّت پیامبر (صلی ‌الله ‌علیه ‌و ‌آله) را دگرگون کردند

ابوذر روایت نموده که پیامبر خدا (صلی ‌الله ‌علیه ‌و ‌آله) فرمود: نخستین کسی که سنّت مرا دگرگون می ‌سازد، مردی از بنی ‌امیّه است.

در حدیثی دیگر عبدالله روایت نموده است که هر دین آفتی دارد و آفت دین (اسلام)، بنی‌ امیّه است.

روایات دیگری نیز در نکوهش بنی ‌امیّه وجود دارد ولی قرآن (ما را از بیانِ نمودنِ آن روایات) بی‌نیاز ساخته است. زیرا خداوند در قرآن دربارهٔ بنی ‌امیّه می ‌فرماید: الشَّجَرَةُ الْمَلْعُونَةَ [سوره اسراء (17)، آیه 60].

[365] باب هفدهم: حضرت مهدی (علیه ‌السلام)

ابوذر روایت نموده است که پیامبر خدا (صلی ‌الله ‌علیه ‌و ‌آله) فرمود: دنیا به پایان نخواهد رسید تا این که مردی از اهل بیت من که همنامِ من است فرمانروای عرب شود.

در روایتی دیگر آمده است که آن حضرت فرمود: اگر بیش از یک روز از عمرِ دنیا باقی نمانده باشد، خداوند آن روز را چنان طولانی می ‌گرداند تا مردی از من یا اهل بیت من که هم ‌نامِ من است و پدرش هم ‌نامِ پدرِ من است، برانگیخته شود.

در روایتی دیگر، پیامبر (صلی‌ الله ‌علیه‌ و‌ آله) فرموده است: دنیا به پایان نمی ‌رسد تا این که مردی از اهل بیت من که هم ‌نامِ من است به فرمانروایی رسد.

[366] باب هجدهم: فتنه ‌ها

علی بن حوشب روایت نموده که امیرمؤمنان علی (علیه ‌السلام) فرمود: به پیامبر خدا (صلی ‌الله ‌علیه ‌و ‌آله) عرض کردم: امامان، از نسل ما خواهند بود یا از غیرِ ما؟

فرمود: آری، از نسلِ ما خواهند بود. دین به ما پایان می‌ یابد همان گونه که به وسیلهٔ ما آغاز شد. مردم به دست ما از گمراهی فتنه‌ ها رهایی می‌ یابند همان گونه که آنان به دستِ ما از گمراهی شرک رهایی یافتند. خداوند به واسطهٔ ما پس از دشمنی‌ ای که از فتنه‌ ها پدید آمده بود مهر و دوستی را به مردم ارزانی داشت همان گونه که پس از دشمنی شرک‌ آلودی که در دل مردم بود خداوند به واسطهٔ ما، دل‌ های مردم را به دین نزدیک گرداند و دل‌ های مردم را دیندار نمود.

ابو سعید خُدری روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: شما را بشارت می‌ دهم که مهدی (علیه السلام) هنگامِ اختلاف و پریشانی امّت من، ظهور خواهد کرد.

[367] باب نوزدهم: حضرت مهدی (علیه السلام) از اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) خواهد بود

محمد بن حنفیّه روایت نموده که حضرت علی (علیه السلام) فرمود: مهدی - که خداوند فرجش را تعجیل فرماید - از ما اهل بیت است.

خداوند کارِ او را در یک شب به صلاح می‌ آورد.

ابو سعید روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مهدی (علیه السلام) از ما اهل بیت است.

عبدالله بن رزین غافقی گوید: از امیر مؤمنان علی (علیه السلام) شنیدم که می‌ فرمود: مهدی (علیه السلام) از خاندانِ پیامبر (صلی الله علیه و آله) است.

سعید بن مسیّب روایت نموده که ابن عباس گفته است: مهدی (علیه السلام) از قریش است. گفتند: از کدام (تبارِ) قریش؟ گفت: از بنی‌ هاشم و از فرزندانِ فاطمه (علیها السلام).

[368] باب بیستم: صفات حضرت مهدی (علیه السلام)

ابو سعید خدری روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مهدی (علیه السلام) مردی است که بینی قوی و کشیده‌ ای دارد و رخساری نورانی دارد.

[369] باب بیست و یکم: آن چه که بر پرچم حضرت مهدی (علیه السلام) نگاشته شده است

نوف گوید: بر پرچم مهدی (علیه السلام) نوشته شده است: «الْبَیْعَةُ لِلَّهِ؛ بیعت، تنها از آنِ خداست».

[370] باب بیست و دوم: آغاز و فرجامِ دین در دست اهل بیت

ابو طفیل روایت نموده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) خدا فرمود: امر (دین) به دست ما آغاز شد و به ما هم پایان می‌ یابد.

خداوند مردم را به وسیلهٔ ما در آغازِ روزگار (اسلام) نجات داد و به وسیلهٔ ما در آخر الزمان عدالت را برپا می‌ دارد. به وسیلهٔ ما زمین، از عدل و داد لبریز می‌ گردد همان گونه که از ظلم و ستم پر شده است. حقِّ مردم به وسیلهٔ مردی که هم نامِ من است و پدرش هم نامِ پدرِ من است به مردم پرداخت می‌ شود.

پس آن گاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) صفات حضرت مهدی (علیه السلام) را بیان نمود و هرگاه سخنش کُند می‌ شد دست راستش را به زانوی چپش می‌ زد.

[371] باب بیست و سوم: عدالت در روزگارِ حضرت مهدی (علیه السلام)

ابو سعید خدری روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مهدی (علیه السلام) در میانِ امّت من خواهد بود و زمین را از عدل و داد لبریز خواهد ساخت همان گونه که از ظلم و ستم پر شده است. و آسمان همانند روزگارِ حضرت آدم (علیه السلام) (بسیار) باران فرو می‌ ریزد و زمین (گیاهان و)

برکت خود را بیرون می‌ آورد. امّت من در روزگار مهدی (علیه السلام) چنان زندگی می‌ کنند که پیش از آن هرگز آن گونه زندگی نکرده‌ اند.

ابو سعید خدری روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: شما را به آمدنِ مهدی (علیه السلام) بشارت می‌ دهم که به هنگامِ پریشانی و اختلاف امّت من ظهور می‌ کند و زمین را از عدل و داد لبریز می‌ کند همان گونه که از ظلم و ستم پر شده است.

آسمانیان از مهدی (علیه السلام) خشنودند و او ثروت را به درستی تقسیم می‌ کند. پرسیدم: چگونه ثروت را به درستی تقسیم می‌ کند؟ فرمود: ثروت را به‌ گونه‌ ای یکسان در میان مردم تقسیم می‌ کند. خداوند دل امّت محمّد (صلی الله علیه و آله) را بی‌ نیاز می‌ کند و عدالت مهدی (علیه السلام) همه‌ ی امّت محمّد (صلی الله علیه و آله) را فرا می‌ گیرد.

حضرت مهدی (علیه السلام) به نداگری دستور می‌ دهد تا در میان مردم ندا دهد: چه کسی نیازمند است؟ ولی هیچ‌ کس اظهارِ نیاز نمی‌ کند جز یک نفر.

آن حضرت به آن نیازمند می‌ فرماید: نزد خزانه دار برو و بگو که مهدی می‌ گوید: مالی به من بده. خزانه دار می‌ گوید: بگیر و دامنِ آن شخص را از ثروت پر می‌ کند. آن گاه می‌ گوید: تو دلیرترینِ امّت محمّد (صلی الله علیه و آله) هستی. آن شخص آن مال و ثروت را به خزانه دار باز می‌ گرداند. ولی خزانه دار نمی پذیرد و می‌ گوید: ما چیزی را که بخشیدیم پس نمی‌ گیریم.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) در ادامه فرمود: عمرِ آن حضرت هفت یا هشت یا نه سال خواهد بود و پس از رحلت او، خیری در زندگی دنیا نیست.

[372] باب بیست و چهارم: عمر حضرت مهدی (علیه السلام)

ابو سعید خدری روایت نموده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: مهدی (علیه السلام) در میان امّت من خواهد بود. (پس از ظهورش) اگر عمرش طولانی شود ده سال حکمرانی می‌ کند و اگر عمرش کوتاه باشد هفت یا هشت سال حکومت می‌ کند.

هم چنین ابو سعید خدری روایت نموده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: (پس از ظهور مهدی (علیه السلام)) اگر عمر مهدی امّت من کوتاه باشد هفت یا هشت یا نه سال خواهد بود. او زمین را از عدل و داد لبریز می‌ کند همان گونه که از ظلم و ستم پر شده است. در روزگار او زمین گیاهانش را از درونش بیرون می‌ آورد و آسمان بارانش را فرو می‌ ریزد و امّت من در روزگار او به نعمتی دست می‌ یابند که پیش از آن به آن دست نیافته‌ اند.

کعب گوید که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مهدی (علیه السلام) هم نام من است و هنگام قیامش، پنجاه و یک سال دارد و (پس از قیامش) هفت سال در میان مردم خواهد بود.

[373] باب بیست و پنجم: گشاده‌ دستی و بخشش حضرت مهدی (علیه السلام)

ابو سعید خدری روایت نموده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: مهدی (علیه السلام) پس از گذشت زمانی و به هنگام پدیدار شدنِ فتنه‌ هایی، ظهور می‌ کند و مردی به نام سفّاح مال فراوانی را عطا می‌ کند.

سید بن طاووس گوید: لفظ سفّاح در این روایت برخلاف روایاتی است که زکریا و دیگران روایت کرده‌ اند. شاید لفظ سفاح را خود زکریا گفته باشد؛ زیرا ما نشنیده‌ ایم که آن سفّاح که از بنی امیه است مال و

ثروتی را به دیگران بخشیده باشد. و زکریا به چند واسطه از «لیث» روایت نموده و او از طاووس روایت نموده است که مهدی (علیه السلام) مال و ثروت را به مردم می‌ بخشد و بر کار گزارانش (درباره بهره‌ برداری از بیت‌ المال) سخت می‌ گیرد و با بینوایان مهربان است.

[374] باب بیست و ششم: پیدایش نشانه‌ ای همراه آفتاب پیش از ظهور حضرت مهدی (علیه السلام)

ابن‌ عبّاس گوید: مهدی (علیه السلام) قیام نمی‌ کند تا این که آفتاب همراه نشانه‌ ای طلوع کند.

[375] باب بیست و هفتم: حضرت عیسی (علیه السلام) نزد حضرت مهدی (علیه السلام) فرود می‌ آید

علی بن زید گوید: عبدالله بن عمر نامی از حضرت مهدی (علیه السلام) برد. بادیه‌ نشینی گفت: مهدی، معاویة بن ابی‌ سفیان است. ابن‌ عمر گفت: چنین نیست که تو می‌ گویی. بلکه مهدی (علیه السلام) همان کسی است که عیسی (علیه السلام) پشت سر او نماز می‌ گزارد.

[376] باب بیست و هشتم: هر که بی‌ امام بمیرد همانند مردم پیش از اسلام مرده است

ابو صادق روایت نموده که امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: هر که بی‌ امام بمیرد همانند مردم پیش از اسلام (بی‌ دین) از دنیا رفته است. معاویة بن ابی‌ سفیان روایت نموده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: هر که بدون (اعتقاد به) امام بمیرد همانند مردم پیش از اسلام (بی‌ دین) از دنیا رفته است.

[377] باب بیست و نهم: دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله) به حضرت علی (علیه السلام)

علی بن ربیعه روایت نموده که امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) از من پیمان گرفت که (پس از او) با سه گروه نبرد کنم: ناکثین، قاسطین، مارقین.

[378] باب سی ‌ام: پیامبر (صلی ‌الله ‌علیه ‌و‌ آله) دستور داده‌ اند که اگر معاویه بر فراز منبر رفت، او را بکشید

ابو سعید خدری روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: هنگامی که دیدید معاویه بر فراز منبرم خطبه می خواند شمشیر را بر سرش فرو کوبید.

عبدالله روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: هنگامی که معاویه را بر فراز منبر من دیدید او را بکشید.

حسن روایت نموده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: هنگامی که معاویه را برفراز منبر من دیدید او را بکشید.

[379] باب سی‌ و یکم: پیامبر (صلی ‌الله ‌علیه ‌و ‌آله) به حضرت علی (علیه ‌السلام) امر فرموده که با دشمنان بجنگد

ابوسعید خدری روایت نموده که پیامبر خدا (صلی ‌الله ‌علیه‌ و ‌آله) به اصحابشان فرمود: یکی از شما بر سر تأویل قرآن (با دشمنان قرآن) می‌ ستیزد آنسان که بر سر نزول قرآن (با دشمنان) جنگ می کرد. پرسیدند که ای پیامبر خدا! او کیست؟ فرمود: همان کسی که نعلین را وصله می زند. و پیامبر (صلی الله علیه و آله) نعلین را به حضرت علی (علیه السلام) می داد که آن را تعمیر کند و وصله زند.

اسماعیل از پدرش روایت نموده که گفت: مردی به حضرت علی (علیه ‌السلام) عرض کرد: تو را به خدا سوگند می دهم که آیا درباره نعلین، حدیثی (از پیامبر (صلی الله علیه و آله)) وجود دارد؟ فرمود: خدایا تو می دانی که پیامبرت (درباره حدیثی که مربوط به نعلین بود) به من بشارت می داد.

زکریا حدیث هفت باغ را نیز ذکر کرده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به علی (علیه السلام)

فرمود: (ای علی!) در بهشت، نیکو تر از این باغ‌ ها، از آنِ توست و پس آن گاه گریست. علی (علیه السلام) عرض کرد: ای پیامبر خدا! چرا می‌ گریی؟ فرمود: به خاطر آن کینه‌ هایی که گروهی از تو در سینه دارند که آن کینه‌ ها را بروز نمی‌ دهند مگر پس از من.

زکریا در کتابش روایت دیگری را بازگو نموده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) خدا عایشه را از جنگیدن با علی (علیه السلام) بازداشت و فرمود: سگ‌ های «حوأب» به عایشه پارس و حمله خواهند کرد.

هم چنین زکریا درباره طلحه و زبیر و اعتراف زبیر به اشتباهش مطالبی را ذکر کرده است و احادیث بسیاری را درباره نکوهش خوارج و ستایش کسانی که خوارج را بکشند ذکر کرده است و احادیثی را درباره کرامت‌ های حضرت علی (علیه السلام) آورده است. و احادیثی را نیز در این باره آورده که خوارج سگ‌ های دوزخیان هستند و دلایلی را بر علیه خوارج آورده است که نیازی به بازگویی این احادیث نیست.

سید بن طاووس گوید: ما کتابی نوشته‌ ایم که نامش «الیقین فی اختصاص مولانا امیرالمؤمنین بِأَمرة المؤمنین» است که در این کتاب صد و نود و هفت حدیث از بزرگان اهل سنّت آورده‌ ایم. و سپس دویست و شانزده حدیث درباره نامگذاری حضرت علی (علیه السلام) به «امیرمؤمنان» آورده‌ ایم و هجده حدیث درباره نامگذاری حضرت علی (علیه السلام) به «امام متّقین» گرد آورده‌ ایم و بیست و پنج حدیث درباره نامگذاری حضرت علی (علیه السلام) به «یعسوب مؤمنین» گرد آورده‌ ایم. و ناگفته‌ های ولایت حضرت علی (علیه السلام) پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله) را گفته‌ ایم.

[380] باب سی و دوم: «بنی قنطورا» و ماجرای بصره

زکریا در کتاب «فِتَن» روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: سرزمینی است که بصره یا بصیریه نام دارد و در کنارش رودی است که دجله نام دارد و نخل‌ های بسیاری دارد. «بنی قنطورا» به آن شهر وارد می‌ شوند و مردم سه دسته می‌ شوند: دسته‌ ای به اصل خویش می‌ پیوندند و به هلاکت می‌ رسند، دسته‌ ای به بزرگی خویش مغرور می‌ شوند و به کفر می‌ گرایند. دسته‌ ای نیز فرزندان خود را بر پشت خویش می‌ نهند و با دشمنان می‌ جنگند و کشته‌ های این دسته، شهیدند و خداوند پیروزی و گشایش را نصیب آنان می‌ گرداند.

زکریا روایت دیگری را درباره معجزه‌ ای از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل می‌ کند که چنین است: مردی از انصارِ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) سه بار گفت: نزدیک است که حکومت اعراب در هم پیچیده شود (و از میان رود). پرسیدند: چه کسی حکومت اعراب را در هم می‌ پیچد؟ گفت: «بنی قنطورا». آنان دارای رخسارها و بینی‌ هایی پهن و چشمانی کوچک هستند. گویی که رخسارشان بسانِ سپر های آهنین است.

آنان تا روستایی نزدیک سرزمین اعراب پیش می‌ آیند و آن روستا نیز از آنِ اعراب است و آن را «جبانة اللّون» می‌ گویند.

«بنی قنطورا» در آن جا پیاده می‌ شوند و اعراب با آنان نبرد سختی می‌ کنند. در این هنگام ترکان (بنی قنطورا) به اعراب می‌ گویند: برادرانِ عجمی ما را باز پس دهید تا با شما نجنگیم. اعراب به بردگان خود می‌ گویند: به برادران خود (که بنی قنطورا هستند) بپیوندید. بردگان

می‌ گویند: وای بر شما! آیا ما پس از گرویدن به اسلام، به کفر در آییم؟

راوی گوید: سپس بردگانِ با بنی قنطورا نبرد سختی می‌ کنند و آنان را به قدرت خدا، چنان شکست می‌ دهند که هیچ کسی از بنی قنطورا باقی نمی‌ ماند که خبرِ شکستِ بنی قنطورا را به دیگران برساند.

بردگان غنیمت‌ ها را به دست می‌ آورند و اعراب به بردگان می‌ گویند: از این غنیمت‌ ها به ما نیز بدهید. بردگان می‌ گویند: به خدا سوگند که به شما چیزی نخواهیم داد؛ زیرا شما ما را یاری نکردید.

[381] باب سی و سوم: سخنان جبرئیل به پیامبر (صلی الله علیه و آله) درباره شهادت امام حسین (علیه السلام)

اُم سلمه گوید: من در کنار در اتاق نشسته بودم که حسین (علیه السلام) نزد پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) آمد. دیدم که پیامبر (صلی الله علیه و آله) چیزی را در کف دستش نهاده و آن را می‌ بوسد و در همین حال، حسین (علیه السلام) نیز در دامان پیامبر (صلی الله علیه و آله) به خواب رفته بود. به آن حضرت عرض کردم: ای پیامبر خدا! من دیدم که شما چیزی در کف دست خویش نهاده و می‌ بوسی و در حالی که حسین (علیه السلام) در دامانت به خواب رفته اشک می‌ ریزی. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: جبرئیل (علیه السلام) مقداری از خاکی که حُسینم را بر روی آن می‌ کشند برای من آورد و خبر داد که امّتم حسین (علیه السلام) را خواهند کشت.

عبدالله بن یحیی از پدرش روایت نموده که گفته است: در سفری همراه حضرت علی (علیه السلام) بودم و من وسایل طهارت آن حضرت را همراه داشتم.

سپس چون به نینوا رسیدیم آن حضرت فرمود: ای ابا عبدالله! در کنار رود فرات درنگ کن. پرسیدم: ابا عبدالله کیست؟

فرمود: روزی نزد پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) رفتم و دیدم که دیدگان آن حضرت اشک آلود است. عرض کردم: ای پیامبر خدا! چرا می‌ گریی؛ آیا کسی بر شما خشم گرفته است؟ چرا دیدگان شما اشک آلود است؟ فرمود: ساعتی پیش، جبرئیل (علیه السلام) نزد من بود و به من خبر داد که حسینم را در (کنار) رود فرات خواهند کشت. آن گاه جبرئیل (علیه السلام) به من گفت: آیا دوست داری که تربت حسین (علیه السلام) را ببویی؟ گفتم: آری. پس او دستش را (به اذن خدا) دراز کرد و مشتی از خاک (کربلا) برای من آورد و (پس از بوییدن آن) دیگر گریه امانم نمی دهد.

عمّار دُهنی گوید: حضرت علی (علیه السلام) از کنار کعب می‌ گذشت که فرمود: یکی از فرزندان کعب در گروهی کشته خواهد شد

که پیش از خشک شدن عرق اسب هایشان، آنان نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) (در بهشت) خواهند رفت. در این هنگام امام حسن (علیه السلام) از آن جا می‌ گذشت. مردم گفتند: پسر کعب در گروه حسن (علیه السلام) خواهد بود؟ علی (علیه السلام) فرمود: نه. سپس امام حسین (علیه السلام) از آن جا گذشت. مردم گفتند: در گروه حسین (علیه السلام) خواهد بود؟ فرمود: آری.

جعفر گوید: خاله من اُمّ سالم که دختر مسلم بود گفت: هنگامی که امام حسین (علیه السلام) را کشتند آسمان بر روی خانه و دیوار های ما خون بارید. پس از زمانی، به ما خبر رسید که در شام و کوفه و خراسان نیز از آسمان خون چکیده است.

ابن عبّاس گوید: پیامبر (صلی الله علیه و آله) خدا را در خواب دیدم که شیشه‌ ای پر از خون در دست دارد. پرسیدم: ای پیامبر خدا! این چه خونی است؟

فرمود: این خون حسین و یارانش (علیه السلام) است، از آن روزی که کشته شده مرا سوگوار ساخته است. هرثمة بن سلمی گوید: همراه حضرت علی (علیه السلام) رهسپار صفّین شدیم و در میانهٔ راه از کربلا می‌ گذشتیم که نماز عصر را در کنار درختی به جا آوردیم. هنگامی که از کربلا می‌ رفتیم آن حضرت مقداری از خاک کربلا را نزدیک بینی‌ اش آورد و بویید و فرمود: ای خاک؛ وای بر تو! گروهی بر روی تو کشته می‌ شوند که بی‌ حساب به بهشت در می‌ آیند.

(هرثمه گوید:) به خدا سوگند که علی (علیه السلام) چیزی جز فرمایشات (خدا و پیامبر) نمی‌ گوید.

هرثمه گوید: مدّتی گذشت و من همراه عبیدالله و اسب‌ های سواری‌ اش رهسپار (کربلا) شدیم. سخن علی (علیه السلام) را فراموش کرده بودم تا این که از کنار همان درخت گذشتم و آن ماجرا را به یاد آوردم و اسب خود را راندم تا نزد حسین (علیه السلام) آمدم و ماجرا را برای آن حضرت بازگو کردم. حسین (علیه السلام) فرمود: ای هرثمه! تو با مایی یا با دشمنان ما؟ عرض کردم: نه با شما هستم و نه با دشمنان شما. فرمود: چرا! عرض کردم: من کودکان خردسالی دارم و می‌ ترسم که ابن زیاد آنان را از میان ببرد. آن حضرت فرمود: پس بازگرد و به خانواده‌ ات بپیوند؛ زیرا هر که صدای غربت و یاری خواستنِ ما را بشنود و به یاری ما نیاید خداوند او را به رو به دوزخ فرو می‌ افکند.

عبدالملک بن کردوس دوست عبیدالله بن زیاد گوید: همراه عبیدالله در قصرش نشسته بودیم که ناگاه آتشی در قصر بر پا شد و

عبیدالله آن آتش را با آستینش از صورت خویش دور می‌ کرد و در همین حال به من گفت: این حادثه را به هیچ کس نگو.

عمارة بن عمیر گوید: سر عبیدالله و یارانش را دیدم که در میدان شهر بر فراز نیزه‌ ها زده بودند و ماری آمد و در میان سر ها پیچید تا به سر عبیدالله رسید و از سوراخ بینی به درون سرش رفت و سپس بیرون آمد و در حالی که مردم می‌ گفتند (مار) آمد؛ آمد! دیگر بار مار از سوراخ بینی عبیدالله وارد شد و بیرون نیامد.

دربانِ ابن زیاد گوید: روزی که سر حسین (علیه السلام) را به حیاط‌ های دار الاماره آوردند من به سر می‌ نگریستم و می‌ دیدم که گویی از سر آن حضرت سیلاب خون فرو می‌ ریخت.

ابن معمر گوید: روزی عبدالملک مروان از هم نشینانش پرسید: کدام یک از شما می‌ دانید که در روز کشته شدن ( علیه السلام )، سنگ‌ های بیت المقدس چه کردند؟ هیچ کس پاسخی نداشت جز «زُهری» که گفت: به من خبر رسیده است که در آن روز، هر سنگی را که تکان می‌ دادند خونِ تازه در زیر آن می‌ یافتند.

ابوبکر هذلی روایت نموده که زُهری گوید: هنگامی که حسین (علیه السلام) کشته شد هر سنگ ریزه‌ ای را در بیت المقدس تکان می‌ دادند خونِ تازه در زیرش می‌ یافتند.

ابن شهاب گوید: در روزی که حسین (علیه السلام) کشته شد هر سنگی را که در شام تکان می‌ دادند خون از (زیر) آن می‌ تراوید.

سعید بن مسیّب گوید: عبدالملک بن مروان نامه‌ ای به من نوشت و در

آن نامه از من پرسید که آیا در روز کشته شدن حسین (علیه السلام) از پدیدار شدن نشانه‌ ای آگاهی یافتی؟ سعید بن مسیب در پاسخ‌ نوشت: آری، هر سنگی را که در بیت المقدس تکان می‌ دادند خون تازه در زیرش می‌ یافتند.

عبدالله بن بُرَیده از پدرش روایت نموده که روزی پیامبر (صلی الله علیه و آله) خطبه می‌ خواند، ناگاه امام حسن و امام حسین (علیه السلام) که پیراهن‌ هایی سرخ بر تن داشتند و می‌ آمدند به زمین خوردند. راوی گوید: پیامبر (صلی الله علیه و آله) از منبر فرود آمد و آن دو فرزندش را بلند کرد و فرمود: خداوند راست فرموده است که: إِنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ: همانا مال‌ ها و فرزندانتان آزمونی هستند» [سوره انفال (8)، آیه 28]. من این دو کودکم را دیدم که می‌ آیند و به زمین خوردند. نتوانستم صبر پیشه کنم و حمدم را (در خطبه) قطع کردم و این دو کودک را از زمین بلند نمودم.

[382] باب سی و چهارم: پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: مردم دسته دسته به دین در می‌ آیند و به زودی دسته دسته از دین بیرون خواهند رفت.

ابو عمّار گوید: همسایه جابر بن عبدالله می‌ گفت: من از سفر بازگشته بودم که جابر به دیدن من آمد و سلام کرد و سپس آن گاه من درباره چند دستگی مردم سخن گفتم و در این هنگام جابر گریست و گفت: از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که می‌ فرمود: مردم دسته دسته به دین می‌ گروند و به زودی دسته دسته از دین بیرون خواهند رفت.

[383] باب سی و پنجم: مردم مکه از این شهر بیرون رفته و هرگز به آن باز نمی‌ گردند

عمر بن خطاب روایت نموده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: به زودی مردم مکّه از این شهر بیرون می‌ روند و سپس تغییری اندک در مکّه رخ

می‌ دهد و مردم مکّه دوباره به آن شهر روی می‌ کنند و به آن جا می‌ روند. سپس از مکّه بیرون می‌ روند و دیگر هرگز به آن شهر باز نمی‌ گردند.

[384] باب سی و ششم: حضرت علی (علیه السلام) یارانش را از چیرگی بنی امیّه آگاه نمود

ابو سالم گوید: ما در کوفه همراه حضرت علی (علیه السلام) بودیم. روزی نزد آن حضرت بودیم که فرمود: (به جز ما اهل بیت) کدام آزاد مردی برای برپایی حقّ (با دشمنان خدا) می‌ جنگد؟ ولی حقّ بر پا نخواهد شد و خلافت به دست آنان (بنی امیّه) می‌ افتد و هنگامی که (بنی امیه) فزونی یافتند و شیفتهٔ دنیا شدند و قربانی خویش را کشتند خداوند قومی را از سوی مشرق می‌ فرستد تا (بنی امیه) را یکایک بشمارند و بکشند.

به خدا سوگند که بنی امیّه یک سال حکومت نمی‌ کنند مگر این که ما دو سال حکومت می‌ کنیم و آن ها دو سال حکومت نمی‌ کنند مگر این که ما در سیصد روز مانده به برپایی روزِ رستاخیز، چهل روز حکومت می‌ کنیم. اگر می‌ خواهید من راهبر و رَجَز خوانِ آنان را بگویم.

راوی گوید: به برخی از دوستانم گفتم: این جا جای ماندن ما نیست؛ زیرا علی (علیه السلام) می‌ گوید که خلافت از آنِ بنی امیه خواهد شد. دوستانم گفتند: پس دیگر چیزی باقی نمی‌ ماند. پس آن گاه از حضرت علی (علیه السلام) اجازه گرفتیم که به مصر برویم. آن حضرت نیز به هر کس که می‌ خواست اجازه داد و به هر یک از ما هزار درهم داد و گروهی نیز همراه آن حضرت ماندند.

[385] باب سی و هفتم: فرمایش حضرت علی (علیه السلام) درباره حضرت مهدی (علیه السلام)

حرث بن سُوَید روایت نموده که حضرت علی (علیه السلام) فرمود:

(روزگاری فرا می‌ رسد که) اسلام چنان ناتوان می‌ شود که نمی‌ توان گفت: لا الا اله الله. هنگامی که کار به این جا کشید، یعسوب دین (حضرت مهدی (علیه السلام)) با پیروان خویش به راه می‌ افتد و در همین هنگام خدا قومی را بر می‌ انگیزد که بر گرد او جمع شوند همان گونه که ابر های پراکنده در پاییز گرد هم می‌ آیند. به خدا سوگند که من نام امیر آنان و جایگاه خواباندنِ شترانِ آنان را می‌ دانم.

[386] باب سی و هشتم: مردم مدینه از این شهر خواهند رفت.

جابر روایت نموده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: به زودی سواری به کنار مدینه می‌ آید و در حالی که بسیاری از مؤمنان حضور دارند آن مرد می‌ گوید: در این جا کوچ کردنِ همگانی‌ ای روی خواهد داد.

پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مردم مدینه، این شهر را ترک خواهند کرد. از آن حضرت پرسیدند: پس چه کسی محصول‌ ها و نعمت‌ های مدینه را می‌ خورد؟ فرمود: پرندگان و حیوانات دیگر. آن گاه آن حضرت فرمود: روزگاری فرا می‌ رسد که مردم برای به دست آوردنِ روزی فراخ، از مدینه به دیگر شهر ها می‌ روند و روزی فراوانی به دست می‌ آورند و باز می‌ گردند و خانوادهٔ خود را نیز از مدینه می‌ برند. ولی اگر بدانند، مدینه برای آنان بهتر است؛ زیرا مدینه بسانِ دَمِ آهنگران است (که چیزی جز آهن خالص نمی‌ سازد) و اگر خدا خواهد، ضاعون و دجال به مدینه نمی‌ آیند. فرشتگان از مدینه نگهداری می‌ کنند. جابر گوید: از آن حضرت شنیدم که می‌ فرمود: هیچ کس اجازه ندارد که سلاحی برای جنگیدن، در مدینه به همراه داشته باشد.

[387] باب سی و نهم: ویرانی مصر

ابن عمر گوید: به خدا سوگند که می‌ دانم که چرا از مصر بیرون می‌ روید. راوی گوید که به ابن عمر گفتم: دشمن ما را از مصر بیرون می‌ راند. گفت: نه، بلکه شما به خاطر رود نیل از مصر بیرون می‌ روید؛ زیرا آب رود نیل چنان خشک می‌ شود که قطره‌ ای آبی در آن باقی نمی‌ ماند و تپّه‌ هایی انباشته از ریگ در زمین نیل برجای می‌ ماند.

[388] باب چهلم: بیرون رفتن مردم کوفه از این شهر

ابن سائب گوید: عبد الله بن عمر در کنار دیواری بود، نزد او رفتم. او گفت: اهل کجایی؟ گفتم: اهل کوفه. راوی گوید که ابن عمر سوگند خورد که همه‌ اهل کوفه از این شهر بیرون خواهند رفت و یک صاع یا یک مُدّ حبوبات نیز نخواهند داشت.

[389] باب چهل و یکم: حکومت نظامی مهدی (علیه السلام)

ولید گوید که محمد بن حنفیّه به من گفت: در این مسجد بمان و بسان یکی از کبوتران این مسجد باش تا امر (خلافت) ما فرا آید؛ زیرا (صاحب) امر ما (حضرت مهدی (علیه السلام)) پنهان نیست و همانند آفتابی است که هرگاه طلوع کند پنهان نیست. مردم چه می‌ دانند که می‌ گویند: صاحب امر از سوی مشرق می‌ آید. شاید خدا صاحب امر را از سوی مغرب بفرستد. مردم چه می‌ دانند که صاحب امر از سوی مغرب می‌ آید. شاید خدا او را از سوی مشرق آورد و تو چه می‌ دانی!

شاید آن حضرت به زودی بسان عروس به سوی ما آید. (یعنی زمان ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) نامعلوم است).

[390] باب چهل و دوم: حکومت حضرت مهدی (علیه السلام)

ابو معبد، غلام ابن عبّاس، گوید: روزی نزد ابن عبّاس رفتم و گفتم: ای ابن عبّاس! درباره مهدی (علیه السلام) سخنی برای ما بگو. گفت: امیدوارم که روز و شبی چند نگذرد که خداوند جوانی از خاندان ما را بر می‌ انگیزد و آن جوان فتنه‌ ها را از میان می‌ برد و فتنه ها در او اثری ندارند. او فرمان خدا را برپا می‌ دارد و به انجام می‌ رساند. گفتم: ای ابن عبّاس، آیا پیروان شما از برپاداری و انجام فرمان‌ های خدا ناتوان شده‌ اند و آن را به جوانان خود وا می‌ گذارند؟! ابن عباس گفت: خدا هر کاری را که خواهد می‌ کند.

[391] باب چهل و سوم: حضرت مهدی (علیه السلام) از فرزندان حضرت فاطمه (سلام الله علیها) است

قَتاده گوید: به ابن مسیّب گفتم: آیا امر مهدی (علیه السلام) حقّ است؟

گفت: آری، حقّ است. گفتم: آیا او از قریش است؟ گفت: آری.

گفتم: از کدام (تبار) قریش؟ گفت: از بنی هاشم. گفتم: از کدام (تبار) بنی هاشم؟ گفت: از (فرزندان) عبدالمطلب. گفتم: از کدام (فرزندان) عبدالمطلب؟ گفت: از فرزندان فاطمه (سلام الله علیها).

[392] باب چهل و چهارم: قیام حضرت مهدی (علیه السلام)

ابن عبّاس گوید: اگر بیش از یک شب - یا یک روز - از عمر دنیا نمانده باشد بی‌ گمان حضرت مهدی (علیه السلام) (در همان یک روز یا شب) قیام خواهد کرد.

[393] باب چهل و پنجم: پیامبر (صلی الله علیه و آله) دوازده جانشین برای خود برگزید

جابر بن سمره روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله ) فرمود: تا هنگامی

که دوازده جانشین من، در دنیا پیوسته دین پیوسته شکوهمند و استوار خواهد بود و آن جانشینان برای دستیابی بر خواسته خود (از سوی خدا) یاری خواهند شد.

سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله) به آرامی سخنی فرمود که مردم نشنیدند. من از پدرم پرسیدم که آن حضرت چه فرمود؟ پدرم گفت که آن حضرت فرمود: آن دوازده نفر از قریش خواهند بود.

[394] باب چهل و ششم: برگزیده شدن دوازده جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله)

جابر بن سمره گوید: از پیامبر (صلی الله علیه و آله) خدا شنیدم که می‌ فرمود: اسلام (در روزگار هر یک از جانشینان پیامبر (صلی الله علیه و آله)) پیوسته شکوهمند است.

تا آن گاه که جانشین دوازدهم ظهور کند. آن گاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) سخنی فرمود که ما نفهمیدیم. از پدرم پرسیدم که آن حضرت چه فرمود: پدرم گفت که آن حضرت فرمود: همه آن جانشینان از قریش خواهند بود.

[395] باب چهل و هفتم: دوازده امیر

جابر بن سمره گوید: من و پدرم نزد پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) رفتیم. آن حضرت فرمود: تا هنگامی که دوازده جانشین (در پی هم) آیند کار اسلام پیوسته نیکو خواهد بود. سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله) سخنی فرمود که من نشنیدم. از پدرم پرسیدم که آن حضرت چه فرمود. پدرم گفت که آن حضرت فرمود: همه آن جانشینان از قریش خواهند بود.

[396] باب چهل و هشتم: حضرت مهدی (علیه السلام) و قیامش

عمرو بن قیس گوید که به مجاهد گفتم: آیا تو سخنی درباره مهدی (علیه السلام) می‌ دانی؛ زیرا ما قول شیعیان را درباره مهدی (علیه السلام) راست.

نمی دانیم. مجاهد گفت: آری، من دلیل استواری، درباره مهدی (علیه السلام) دارم. یکی از یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله) به من خبر داد که مهدی (علیه السلام) قیام نمی‌ کند مگر این که نفس زکیّه کشته شود. هنگامی که نفس زکیّه کشته شد آسمانیان و زمینیان بر کشندگان نفس زکیه خشم می‌ گیرند. آن گاه همگان نزد مهدی (علیه السلام) می‌ آیند و آن حضرت زمین را از عدل و داد لبریز می‌ کند و زمین گیاهانش را می‌ رویاند و آسمان بارانش را فرو می‌ بارد.

[397] باب چهل و نهم: حضرت مهدی (علیه السلام).

سالم گوید: نزد عبد الله بن عمر رفتم، او گفت: اهل کجایی؟ گفتم: اهل عراق. گفت: اهل کوفه‌ ای؟ گفتم: آری. گفت: اهل کوفه در رابطه با حضرت مهدی (علیه السلام)، سعادتمندترین مردم هستند.

[398] باب پنجاهم: آزمودن یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهمال کاری آنان

حذیفه بن یمان روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) (به یارانش) فرمود: هر که از این قوم (قوم ابوسفیان) خبری آورد به بهشت می‌ آید. ولی هیچ کس این کار را نکرد خبری نیاورد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) سه بار این سخن را فرمود و هر بار که این سخن را می‌ فرمود هیچ کس بر نمی‌ خاست تا خبری از قوم ابوسفیان آورد. پس آن گاه آن حضرت فرمود: آیا هیچ کس نیست که خبری از قوم ابوسفیان آورد و خداوند او را در بهشت بالا آورد و دوست من گرداند؟ من نمی‌ گویم که بروید و با قوم (ابوسفیان) بجنگید (بلکه خبری از آنان بیاورید).

حذیفه در ادامه گفت: هیچ یک از ما برنخواست و همگی گرسنه بودیم و سردمان بود و لباس خوبی بر تن نداشتیم.

ناگهان پیامبر (صلی الله علیه و آله) به من فرمود: ای حذیفه! تو برخیز و با هیچ کس سخنی نگو تا این که باز گردی. من نیز بلند شدم (و به سوی قوم ابوسفیان رفتم) و پشت سر آنان نشستم و آن ها بر گرد آتش نشسته بودند. در این هنگام ابوسفیان گفت: هر کس بنگرد و ببیند که در کنارش چه کسی نشسته است. من خود را جمع کردم و به آنان گفتم: شما که هستید؟ گفتند: ما فلانی و فلانی هستیم.

سپس خداوند بادی را فرستاد و باد، همه خیمه ها و نیزه های آنان را به زمین زد و شن و ریگ و آتشی که قوم ابوسفیان بر گردش نشسته بودند به صورت آنان پاشید. آن گاه ابوسفیان برخاست و سوار بر شترش شد و شترش را جلو می راند و می پنداشت که (افسار) شترش باز است ولی (افسار) شترش بسته شده بود.

حذیفه گوید: در این هنگام پریشان، من هر کاری که می خواستم می توانستم بکنم ولی به یاد پیمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) افتادم که به من وعده بهشت داده بود و به همین دلیل از اموال آنان چیزی بر نداشتم.

ابوسفیان در این میان فریاد زد که چرا بارها و اسب های خود را به حرکت در نمی آورید؟ (حذیفه گوید:) نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمدم و آن چه را که روی داده بود به آن حضرت عرض کردم. پس از این ماجرا هیچ یک از آنان باقی نماند.

[399] باب پنجاه و یکم: دعایی که انسان را از خطرها در امان می دارد.

ابن عباس گوید: هر که غمگین شود یا از ستم پادشاهی بترسد این دعا را بخواند که بر آورده خواهد شد:

أَسْأَلُکَ بِلا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ رَبُّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ وَ أَسْأَلُکَ بِلا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ وَ أَسْأَلُکَ بِلا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ رَبُّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ مَا فِیهِنَّ إِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ.

پروردگارا تو را به یگانگی ات می‌خوانم؛ ای خدایی که پروردگار آسمان های هفتگانه و پروردگار عرش عظیم هستی. پروردگارا! تو را به یگانگی ات می ‌خوانم؛ ای خدایی که پروردگار عرش کریم هستی. پروردگارا! تو را به یگانگی ات می ‌خوانم: ای خدایی که پروردگار آسمان های هفتگانه ای و آن چه در آن است. به راستی که تو بر هر چیزی توانایی». پس آن گاه حاجت خویش را از خدا بخواه.

سید ابن طاووس گوید: این پایان مطالبی بود که از سه کتاب فِتَن بازگو نمودیم که ما مطالب را به درستی و راستی بازگو نمودیم و این احادیث و سخنان، دربردارنده آیات روشن خداوند فرازمند و معجزات آشکار پیامبر (صلی الله علیه و آله) و بزرگداشت خاندان پاک پیامبر (صلی الله علیه و آله) و دلایلی بسیار درباره نکویی سرای واپسین است.

اگر سخن و حدیثی در این کتاب دارای اشتباهی است اشتباه در اصل آن روایت است که از کتاب دیگری نقل شده است و اگر به صورت عمدی این اشتباه نقل شده است باید از عذاب روز معادی ترسید که اسرار و کردار های انسان ها نزد همه بندگان آشکار می‌ شود. و اگر آن اشتباه به صورت غیر عمدی نقل شده است، امید است که خدای شکوهمند از آن اشتباه درگذرد.

و درود بر جدّ ما حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)؛ درودی بسیار بر آن حضرت

باد آن گونه که همۀ حقّ آن حضرت را به جا آورده باشیم و خدایی را که آن حضرت را برگزیده است خشنود ساخته باشیم و درود بر آن پاک پیامبر (صلی الله علیه و آله) و سپاس، خدایی را که پروردگار جهانیان است.

به نام خداوند بخشنده مهربان

سید بن طاووس گوید: در کتاب «مَشيخه» حسن بن محبوب خطبه ای از حضرت علی (علیه السلام) دیدم که سخنان پایانی آن خطبه چنین بود:

پیامبر (صلی الله علیه و آله) از من پیمان گرفت که با ستم پیشگان و ناکثین و مارقین نبرد کنم. ای مردم عرب! آگاه باشید که به خدا سوگند که بیگانگان در پیش روی شما بسیارند و شما شماری از آنان را به بردگی می گیرید و شماری از بیگانگانی را که زن هستند به مادری فرزندانتان و همسری خویش بر می گزینید و چنان بیگانگان با زندگی شما پیوند می خورند که همانند شیران در هم می آمیزید و با هم زندگی می کنید و بیگانگان، چنان در میان شما نفوذ می کنند که نه شما را بر جای می گذارند و نه وا می رهند و چنان به قدرت دست می یابند که گردن شما را می زنند و ثروتی را که خداوند به شما داده است می خورند و سرزمین و دیار شما را به چنگ می آورند و بیگانگان به این قدرت دست نمی یابند مگر این که شما از دین خود باز گردید و دل هایتان به فساد و تباهی گراید و حقّ امامان خود را خُرد و خوار شمارید و دانایان خاندان پیامبرتان را سبک نشمارید (اگر چنین گناهی را مرتکب شودید) پس کیفر کردار خویش را بچشید که خداوند بر بندگانش ستم نمی کند.

[400] فصل اول: سفارس پادشاه چین به اعراب که مادامی که دین خود را حفظ کنید می توانید با دشمنان بجنگید.

سید بن طاووس از کتاب «تاریخ ابن اثیر» نقل می کند: هنگامی که خاقان و یزدگرد از رودی گذشتند یزدگرد با پیام رسانی که به سوی پادشاه چین فرستاده بود دیدار کرد. پیام رسان گفت: پادشاه چین به من گفت: خصوصیات کسانی را که شما را از شهرهایتان بیرون راندند بگو: زیرا می بینم که می گویی دشمنانتان اندک بودند و شما بسیار بودید و دشمنان اندک زیانی نمی رسانند و چیزی جز خیر در بر ندارند و شرّ و فتنه از سوی شما بوده است. پیام رسان گوید که به پادشاه چین گفتم: هر چه می خواهی بپرس. گفت: آیا دشمنان شما به پیمان خود وفا می کردند؟ گفتم: آری. گفت: آنان پیش از نبرد با شما، چه گفتند؟ گفتم: یکی از این سه خواسته را از ما خواستند: دین آنان را بپذیریم و آنان ما را جانشین خود گردانند. (بر آیین خود پایدار بمانیم ولی برای زندگی در این سرزمین) به آنان جزیه دهیم، در برابر آنان ایستادگی کنیم و به پیروزی دست یابیم و یا دشمنی با آنان را وارهیم.

پادشاه چین گفت: دشمنان شما چگونه از فرمانروایان خود فرمان می بردند؟ گفتم: آنان فرمانبردارترین مردم نسبت به رهبران خویش بودند. گفت: چه چیزی را حلال و چه چیزی را حرام می کنند و یا حرامی را حلال می شمارند؟ گفتم: نه. گفت: این گروهی که توصیف کردی پیوسته پیروز و چیره گر خواهند بود مادامی که حلال خود را حرام ندانند و حرام خود را حلال نکنند. پادشاه چین دیگر بار پرسید:

لباس های آنان چگونه است؟ من نیز او را از چگونگی لباس های دشمنان خویش آگاه نمودم. پادشاه چین درباره مَرکب های سواری آنان پرسید و من نیز خصوصیات مرکب های سواری آنان را گفتم و پادشاه چین نیز گفت: چه مَرکب های سواری خوبی دارند. من درباره چگونگی فرو نشستن و خوابیدن شتران آن ها و بار کردن و بلند شدن شتران آن ها سخنانی گفتم. پادشاه چین نیز گفت: این خصوصیات شتران که گفتی ویژگی، چهار پایان گردن دراز است.

آن گاه پادشاه چین نامه ای به یزدگرد نوشت و به پیام رسان داد که مضمون نامه این بود: برای من مانعی نبود که به خاطر حقی که تو بر گردن من داری لشکری بزرگ را از چین به سوی تو بفرستم ولی این دشمنان را که پیام رسان تو توصیف کرد اگر آهنگ نبرد با کوه ها را نیز بکنند کوه ها را ویران می سازند و تا آن گاه که آن دشمنان آن صفات نیک را داشته باشند اگر فقط مَرکب های آنان به من حمله کنند مرا نابود می سازند. پس تو نیز با آنان به مسالمت رفتار کن و دوستی کن و تا هنگامی که بر تو حمله نکنند تو نیز به آنان حمله نکن.

سید بن طاووس گوید: یزدگرد این نصیحت را گوش نکرد و سفارش پادشاه چین بر او گران و ناخوشایند آمد و از همین روی فرجام کارش به جایی رسید که باید برسد (و از مسلمانان شکست خورد) و سخن پیامبر درباره آنان درست بود که فرمود: سلطنت آنان فرو می پاشد (و این سخن درباره حکومت یزدگرد بود که بر ایران پادشاهی می کرد).

[401] فصل دوم: پندهای حضرت علی (علیه السلام) و سخنان آن حضرت و دیگر امامان دربارهٔ حضرت مهدی (علیه السلام)

در کتاب «مجموع» که برای محمد بن حسین مرزبانی است چنین آمده است: يسير بن حرث گوید: امیرمؤمنان علی (علیه السلام) را در خواب دیدم که به من فرمود: تو درباره من سخنی می گویی که امید است خداوند از آن سقف به من سودی رساند. آن حضرت فرمود: چه نیکوست که ثروتمندان با تهیدستان همدردی کنند و بر آنان مهربانی نمایند و نیکوتر آن است که تهیدستان در برابر ثروتمندان بزرگمنش باشند و به خدا امید بندند.

یسیر بن حرث گوید: عرض کردم: ای علی! بیش از این، مرا پندده دیدم که آن حضرت نزدیک من آمد و این شعر را خواند:

قَدْ كُنْتُ مَيِّتًا فَعُرْتْ حَيًّا *** وَ عَنْ قَلِيلٍ تَصِيرُ مَيِّتًا

عَزَّ بِدَارِ أُلْفِنَا بَيْتًا *** فَابْنِ بِدَارِ الْبَقَا بَيْتًا

تو مرده ای بودی که زنده شدی و اندکی بعد دیگر بار خواهی مرد. خانه ای را از این سرای گُذرا کم کن و خانه ای را در سرای واپسین بناکن. در «کتاب مجموع» مرزبانی آمده است: امام صادق (علیه السلام) به شیعیان خود فرمود: در روزگاری که امام خود را نمی بینید و گام های فرزندان عبدالمطلب بِسان دندانه های شانه همسان خواهد بود چگونه به سر خواهید برد؟ در چنین زمانی خدا ستاره شما را نمایان می سازد و شما نیز خدا را سپاس گویید.

هم چنین امام صادق (علیه السلام) فرموده است: هنگامی که دانش از پشت

سرتان برخاست در پیشِ پای خود منتظر فَرَج و گشایش باشید.

اًصبغ بن نُباته گوید: من نزد امیر مؤمنان (علیه السلام) آمدم و دیدم که آن حضرت به اندیشه فرو رفته است و بر روی خاک خط می کشد. گفتم: ای امیر مؤمنان! چرا اندیشناکی؟ آیا به زمین اشتیاق یافته ای یا از آن می ترسی؟ فرمود: به خدا سوگند که من هرگز به زمین اشتیاقی نیافته ام ولی به یازدهمین فرزند خویش می اندیشم که زمین را از عدل و داد لبریز خواهد ساخت همان گونه که از ظلم و ستم پر شده است و درباره سردرگمیِ مردم و غیبت آن فرزندم می اندیشم که گروهی به سبب غیبت او گمراه می شوند و گروهی دیگر هدایت می شوند.

امام کاظم (علیه السلام) نیز فرموده است: هنگامی که پنجمین فرزند من مهدی (علیه السلام) غائب شد رحمت از دل شیعیان ما ستانده می شود تا آن هنگام که حضرت قائم (علیه السلام) ظهور کند. خدا را! خدا را! دربارۀ (از میان رفتن) دین خود بترسید. کسی دین شما را تباه نسازد؛ زیرا صاحب و پیشوای دین اسلام ناگزیر است که در غیبت باشد و بسیاری از مسلمانان از دین خود باز خواهند گشت (و بی دین خواهند شد).

امام رضا (علیه السلام) می فرماید: مردم ناگزیرند که به فتنه ای سخت گرفتار شوند و این فتنه هنگامی روزی می دهد که چهارمین (نسل از) فرزندان من «حضرت مهدی (علیه السلام)» غائب باشد.

[402] فصل سوم: فالگیری سطیح و قضاوت على (علیه السلام) و دانش امام صادق (علیه السلام)

در «کتاب مجموع» مرزبانی درباره علّت فالگیر شدن شخصی به نام سطیح چنین گفته شده است: همسر عمران بن عامر که «طريفه» نام

داشت و اهل «رومان» بود در خواب دید که نزدیک است که چیزهایی در آب فرو روند و ویران شوند. هنگامی که از خواب برخاست به شوهرش گفت: آن چه که در خواب دیدم خواب را از چشمانم ربوده است. در خواب دیدم که ابری آمد و رعد و برقی پدید آورد و آتشی بر پا کرد و به هر جای زمین که می رسید آن جا را می سوزاند و سپس همه جا را غرق شدن فرا گرفت.

تعبیر این خواب این بود که سیل «عرم» در میان آنان روی داد. آن زن که «طریفه» نام داشت هنگام مرگ، آب دهانش را در دهان شخصی به نام «سطیح» انداخت و «سطیح» بر اثر آب دهان آن زن، قدرت فالگیری را به دست آورد. قبر «طریفه» در «جُحفه» است.

در «مجموع مرزبانی» آمده است: چشمه «ابونيزر» از صدقات و بخشش های امیر مؤمنان علی (علیه السلام) است. ابو نیزر برده حبشی حضرت علی (علیه السلام) بود که در این چشمه کار می کرد.

هم چنین در این کتاب آمده است: مردی را نزد عمر آوردند که کسی او را زده بود و تکّه ای از زبانش چنان قطع شده بود که نمی توانست برخی از حروف را بگوید. عمر نمی دانست که دیه این زخم چقدر است.

علی (علیه السلام) به عمر دستور داد که ببیند آن مرد مخرج کدام یک از حروفِ بیست و هشتگانه را نمی تواند بر زبان آورد. مخرج هر حرفی را نتواند بگوید به همان اندازه باید دیه پرداخت شود.

هم چنین در این کتاب آمده است: از ابو حنیفه پرسیدند: معنی «لاشی» چیست؟ ابو حنیفه پاسخش را نیافت. پس مردی را با خری به

سوی امام صادق (علیه السلام) فرستاد و به آن مرد گفته بود که این خر را به امام صادق (علیه السلام) بفروش. اگر فرمود: قیمت این خر چقدر است؟ بگو: «لاشیء» و ببین که آن حضرت چه می گوید.

آن مردم چنین کرد و خر را برای فروش نزد امام صادق (علیه السلام) برد و هنگامی که آن حضرت قیمت خر را پرسید آن مرد گفت: لاشيء. امام (علیه السلام) فرمود: ما نیز این خر را به این قیمت خریدیم. تو نزد سراب برو که «لاشی» همان سراب است؛ زیرا خداوند در قرآن فرموده است:

كَسَراب بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمَأنُ مَاءً *** حَتَّى إِذَا جَاءَهُ لَمْ يَجِدهُ شَيْئاً؛ هم چون سرابی است در بیابانی هموار که تشنه، آن را آب می پندارد ولی تا چون به آن جا می رسد چیزی نمی یابد» [سورۀ نور (24)، آیه 39]. هم چنین در این کتاب آمده است: دو زن با هم دیگر مساحقه کردند. آن دو را نزد حضرت علی (علیه السلام) آوردند و آن ها به کرده خویش اقرار کردند. آن حضرت فرمود: چیزی که در چیزی داخل نشده است. پس نبایست بر این دوزن حدّ جاری نمود (و آنان را سنگباران نمود) ولی یک یا دو ضربه کمتر از صد تازیانه بر آن ها بزنید.

[403] فصل چهارم: قضاوت حضرت علی (علیه السلام)

در «کتاب مجموع» مرزبانی آمده است: شُریح قاضی گفت: من در حکومت عمر بن خطاب قاضی بودم. روزی مردی را نزد من آوردند که می گفت: ای ابو امیّه! مردی دو زن را نزد من به امانت سپرد که یکی از آن دو، آزاد بود و دیگری کنیز بود. من آن دو زن را در خانه ای نهادم و اینک می بینم که هر یک کودکی را به دنیا آورده اند که یکی از آن دو کودک پسر

است و دیگری دختر ولی هر یک از آن زنان ادعا می کنند که پسر از آنِ اوست و هر دو از دختر بیزارند. تو دربارۀ این دو زن قضاوت کن.

شریح قاضی گوید: من نتوانستم دربارهٔ آن دو زن قضاوت کنم. به ناچار نزد عمر رفتم و ماجرا را به او گفتم. عمر گفت: چگونه میان این دو زن حکم خواهی کرد. گفتم: اگر می دانست که چگونه حکم کنم نزد تو نمی آمدم. عمر همه اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) را که به آن ها دسترسی داشت گرد آورد و به من گفت که ماجرا را برای آنان بازگو کنم. و عمر درباره این موضوع از آنان نظر خواست. همۀ اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) از پاسخ بازماندند. عمر گفت: من می دانم که این مشکل در کجا باید حلّ شود. گفتند: گویا منظور تو علی ابن ابطالب (علیه السلام) است. گفت: آری. چگونه می توان به علی دست یافت. گفتند: شخصی را نزد علی بن ابی طالب بفرست تا او نزد تو آید. عمر گفت: نه. او جایگاه بلندی از سوی جدّش هاشم دارد و دانشی پر بهره دارد و ما باید نزد او برویم و در حالی که خانه او، جایگاه حکمت و معرفت است او نباید نزد ما آید. برخیزید تا نزد او رویم. هنگامی که ما نزد علی (علیه السلام) رسیدیم دیدیم که در کنار دیوار، زمین را بیل می زند و اشک می ریزد و این آیه را می خواند: أَيَحْسَبُ الإِنْسَانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدی؛ آیا انسان می پندارد که او را بی هوده و رها فرو می گذارند.» [سورۀ قیامت (75)، آیه 36]. همگی صبر کردند تا گریه آن حضرت پایان یافت و آرام شد. در حالی که آستین پیراهن آن حضرت دو تکّه و پاره شده بود از او خواستند که نزد آنان آید. آن گاه علی (عله السلام) به عمر گفت: ای امیر مؤمنان! چرا آمده ای؟ عمر گفت: مشکلی روی داده

است. (شُریح قاضی گوید) عمر به من دستور داد تا موضوع را برای علی (علیه السلام) بازگویم. پس آن گاه علی (علیه السلام) به من فرمود: تو چگونه حکم کرده ای؟ گفتم: من حکم این مسأله را نمی دانم. آن حضرت چیزی از روی زمین برداشت و فرمود: پاسخ این مسأله، از این نیز ساده تر است. آن گاه آن دو زن را فراخواند و ظرفی نیز طلب کرد. آن ظرف را به یکی از آن دو زن داد و فرمود: شیر خود را در این ظرف بدوش. آن زن نیز شیرش را در آن ظرف دوشید. آن حضرت آن ظرف شیر را وزن کرد و (پس از خالی کردن ظرف) آن را به زن دوم داد و فرمود: شیر خود را در این ظرف بدوش. آن زن نیز چنین کرد و علی (علیه السلام) آن ظرف شیر را نیز وزن کرد و به آن زنی که شیرش سبک تر بود فرمود: دختر خود را بگیر و به آن زنی که شیرش سنگین تر بود فرمود: پسر خود را بگیر.

سپس علی (علیه السلام) به عمر نگاهی کرد و فرمود: آیا نمی دانی که خدای فرازمند مقام زن را از مقام مرد پائین تر نهاده است و خرد و ارث زن را از خرد و ارث مرد کم تر قرار داده است. هم چنین شیر دختر سبک تر از شیر پسر است. عمر گفت: ای ابوالحسن! به راستی که خواست خدا آن بود که حقّ (خلافت) از آن تو باشد. قوم تو نپذیرفتند. علی (علیه السلام) فرمود: ای ابوحفص! سخن را کوتاه کن، إِنَّ يَوْمَ الْفَضْل كانَ ميِقاتاً؛ آن روزِ جدایی، وعده گاه است (سوره نبأ (78)، آیه 17).

[404] فصل پنجم: درباره قضاوت حضرت علی (علیه السلام)

سید بن طاووس گوید: در کتابی قدیمی که نوشته هلال بن محسن است دیدم که در حدیثی طولانی این مسأله را که در فصل چهارم

گذشت از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) پرسیدند و آن حضرت پاسخی واضح داد و سخنی را که در فصل گذشته درباره شیر فرموده بود در این روایت نیز فرموده است.

[405] فصل ششم: قضاوت حضرت علی (علیه السلام) درباره ارث

در «کتاب مجموع» مرزبانی آمده است: غلام مهدی عبّاسی از دنیا رفت. مِلک و دارایی و وسایل بسیاری از او برجای ماند.

وارث آن غلام، یک دختر بود. مهدی عبّاسی به نوح بن دزاج که قاضی بود دستور داد که دارایی های آن غلام را ببیند و نیمی از آن را مشخص کند (تا به آن دختر دهد). نوح حکم کرد که همه دارایی ها را به آن دختر دهند. هنگامی که این موضوع به گوش مهدی عبّاسی رسید خشمگین شد و نوح را فرا خواند و گفت: بنابر چه دلیلی این گونه قضاوت کردی؟ نوح گفت: بر اساس قضاوت على بن ابى طالب (علیه السلام) قضاوت کردم؛ زیرا آن حضرت همۀ دارایی های کسی را از دنیا رفته بود و تنها یک دختر داشت به آن دختر داد و هنگامی که از آن حضرت پرسیدند: بنابر چه دلیلی چنین حکم کردی؟ فرمود: نیمی از آن دارایی را به این دلیل به او دادم که فریضه خدا را به انجام رسانده باشم و نیم دیگر را بر اساس این آیه به آن دختر دادم:

وَ أُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللهِ؛ و خویشاوندان در كتاب خدا (دربارۀ میراث) به یک دیگر سزاوارترند» (سوره انفال (8)، آیه 75). مهدی عبّاسی گفت: کسی را بیاور که به درستی سخن تو گواهی

دهد. وگرنه تو را کیفر می کنم. نوح گفت: ای امیرمؤمنان! تو از فقیهان و قاضیان درباره این مسأله بپرس. اگر دروغ گفته باشم هر کاری که خواستی درباره من انجام بده.

مهدی عبّاسی نامه ای به فقیهان کوفه از جمله «شریک» و «ابن ابی ليلا» و دیگران که عهده دار قضاوت بودند نوشت و از آنان خواست که به بغداد آیند. هنگامی که آن فقیهان آمدند نوح از آن ها درباره این موضوع پرسید. همۀ آن ها قضاوت نوح را تصدیق کردند و این گونه قضاوتگری را با چندین سند از علی بن ابی طالب (علیه السلام) روایت نمودند. در این هنگام مهدی عبّاسی به نوح گفت: این بار تو را بخشیدم. ولی اگر بار دیگر این چنین قضاوت کنی تو را می کشم.

[406] فصل هفتم: ازدواج دختر علی (علیه السلام) با عمر بن خطّاب

حضرت علی (علیه السلام) دخترش امّ کلثوم را بدون دو شاهد به همسریِ عمر بن خطّاب درآورد. هنگامی که آن حضرت دخترش را به خانه عمر می فرستاد به دخترش فرمود: به عمر بگو که خواسته ای که از من داشتی روا شد. هنگامی که امّ کلثوم نزد عمر رفت عمر با دستش او را لمس کرد. امّ کلثوم گفت: چرا دستت را به بدن زن نامحرم می زنی؟ عمر گفت: من شوهر تو هستم. امّ کلثوم گفت: آیا نبایست با من مشورت می کردی و پیش از عقد، از من اجازه می گرفتی؟ عمر شتابان دستش را کنار کشید.

[407] فصل هشتم: سلطنت دراز مدّت فرعون

سید بن طاووس گوید: یکی از دلائل طولانی شدن سلطنت فرعون

و به تأخیر افتادن (اثرگذاری) نفرین حضرت موسی و هارون (علیهما السلام) درباره فرعون، حدیثی است که ما در تفسیر این آیه که خداوند می فرماید: رَبَّنَا إِنَّكَ اتَيْتَ فِرْعَوْنَ...؛ پروردگارا به راستی تو به فرعون و مهترانش در زندگی این جهان زیورها و مال ها داده ای...» [سوره یونس (10)، آیه 88] روایت کرده ایم که خداوند به موسی و هارون وحی کرد: فرعون در شهرها امنیّت برقرار نموده و با بندگان مهربان است و انتقام گرفتن از ستمکاران را دوست دارد و از این روی ما عمرش را دراز گرداندیم و ادّعای خدایی او، زیانی به ما نمی رساند.

[408] فصل نهم: کندن آبراهی به دستور فرعون

در جلد هشتم کتاب «معجم البلدان» آمده است: فرعون به هامان دستور داد که آبراه «سردوس» را (برای آبرسانی به روستاهای اطراف) بکند. هنگامی که هامان به کندن آبراه می پرداخت اهالی هر روستایی نزد هامان می آمدند و مالی را به او می دادند تا آبراه از روستای آنان بگذرد. هامان نیز گاهی آبراه را به سوی مشرق و گاهی به سوی مغرب و گاهی به سوی قبله می برد و با این کار از هر روستایی پولی می گرفت تا این که صد هزار سکّه طلا گردهم آمد. هامان سکّه ها را نزد فرعون برد و ماجرا را به او گفت.

فرعون گفت: وای بر تو! فرمانروا باید بر بندگانش رحم کند و به آنان خیر رساند و چشم طمع به مال آنان نداشته باشد. شتابان سکّه ها را به مردم باز گردان. هامان هر چه از مردم روستاها گرفته بود به آن ها باز گرداند و آبراهی بهتر از «سردوس» در مصر نیست؛ زیرا هامان در کندن

آن آبراه تلاش بسیاری نمود.

ابن زولاق گوید: هنگامی که هامان کندن آبراه «سردوس »را به پایان برد فرعون از او پرسید: چقدر هزینه ساخت آبراه شد؟ هامان گفت: صد هزار دینار که این پول را مردم روستاها به من دادند. فرعون گفت: باید گردن تو را زد. از بندگان من مالی می ستانی تا به آنان سودی رسانی (و چیزی بسازی)؟ شتابان دارایی های مردم را به آنان بازگردان. هامان نیز چنین کرد.

[409] فصل دهم سرزمین تبّت

نگارنده کتاب «معجم البلدان» در کتابش گفته است: در کتابی خواندم که تبّت سرزمینی است که با کشور چین همسایه است و از سوی دیگر به سرزمین هند پیوند خورده است و از سوی مشرق با شهرهای هیالطه همسایه است و از سوی دیگر به شهرهای ترکان (مغول) متصل است.

مردم نیّت شهرهایی بسیار و ساختمان های فراخی دارند. دانا و مهمان نوازند. در این سرزمین ترکان (مغول) بسیارند و پادشاهِ آن جا را بسیار بزرگ می دارند؛ زیرا آنان بر این باورند که پیدایش پادشاه، (همانند خدا) آغازی ندارد و پیوسته پادشاهان بوده اند و دانشمندان آنان می گویند که به زودی پادشاه باز خواهد گشت.

آب و هوا و دشت و کوه های تبّت ویژگی های بسیاری دارد و انسان همیشه در آن جا شادمان است و هرگز غمگین نمی شود و از انسان دچار خیالات و اوهام نمی شود و پیران و جوانان همگی چنین اند. شگفتی ها و تازگی میوه های این سرزمین را نمی توان برشمرد و گفت. برج های

شگفتی دارد و سرشت و خون انسان را نیرومند می سازد.

سپس در آن کتاب گفته است: مردم تبّت چنان شادمان هستند که اگر کسی از آنان جان سپارد چندان ناراحت نمی شوند.

سپس نگارنده گوید: هنگامی که شخصی به نام «تُبَع» از یمن حرکت کرد و از رود جیحون گذشت و به بخارا آمد و از آن جا به سمرقند رفت و آن شهر را ویرانه یافت به آبادانیِ آن پرداخت و در آن جا اقامت گزید. پس از مدّتی از آن جا به سوی چین رهسپار شد و یک ماه در چین گشت و تبّت را بنا کرد و سی هزار تن از یارانش را در آن جا ساکن نمود.

[410] فصل یازدهم: ستمگر، زنازاده است

در «کتاب مجموع» مرزبانی آمده است: پیامبر خدا (صلى الله عليه و سلم) فرمود: هیچ کس بر مردم ستم نمی کند مگر این که زنازاده باشد و یارگی از زنازادگی در او باشد.

روزی آن حضرت این سخن را به همسرانش می فرمود. یکی از همسران آن حضرت فرمود: ای پیامبر خدا! این سخن، خرافه است. آن حضرت فرمود: آیا می دانی خرافه چیست؟ خرافه (آن است که) مردی پلید، زنی از جنّیان داشت. آن مرد روزگاری را در میان جنّیان زندگی می کرد و سپس جنّیان آن مرد را رها کردند و او هرچه از جنّیان دیده بود برای مردم می گفت و مردم به سخنان او خرافه می گفتند.

[411] فصل دوازدهم: شریف ترین مردم

در «کتاب مجموع» مرزبانی آمده است: امام سجّاد (علیه السلام) نزد عمر بن عبدالعزیز رفت. شماری از رجال (شناخته شده) نزد عمر بن

عبدالعزیز بودند. هنگامی که امام سجّاد (علیه السلام) از آن مجلس رفت عمر بن عبدالعزیز به اهل مجلس گفت: بزرگوارترین مردم کیست؟ گفتند: ای امیر! خاندان شما بزرگوارترین و گرامی ترین مردم هستند؛ زیرا در روزگار جاهلیّت پیش از اسلام، شما با شرافت بودید و در روزگار اسلام نیز مقام پادشاهی از آن شماست. عمر بن عبدالعزیز گفت: به خدا سوگند، مردی که اینک از نزد ما رفت شریف ترین مردم است؛ زیرا شریف ترین انسان ها کسی است که مردم دوست دارند از (تبار) او باشند و او دوست ندارد که از (تبار) کسی باشد و این سخن، حکایت حال این مرد است.

[412] فصل سیزدهم: اشعاری از حضرت علی (علیه السلام)

در «کتاب مجموع» مرزبانی آمده است که حضرت علی (علیه السلام) فرموده است:

وَ إِذَا بَلِيَتْ بِعُسْرَةٍ فَالْبَسْ بِهَا *** ثُوبَ الْيَسَارِ فَإِنَّ ذَلِكَ أَحْزَمُ

لَا تَشْكُونَ إِلَى الْعِبَادِ فَإِنَّمَا *** تَشْكُو الرَّحِيمَ إِلَى الَّذِى لَا يَحْرِمُ

هنگامی که به سختی و تنگدستی دچار شدی جامه آسانی بر آن بپوشان؛ زیرا این کار آسان تر است.

هرگز نزد بندگان خدا (از روزگار خویش) شِکوه نکن که شکایتِ (خدای) مهربان را نزد کسی نموده ای که رحم و مهری ندارد.

هم چنین آن حضرت فرموده است:

النَّفْسِ تَجْزَعُ أَنْ تَكُونَ فَقِيرَهْ *** وَ الْفَقْرُ خَيْرمَنْ غِنًى يُطْغِيهَا

وَ غِنَى النُّفُوسِ هُوَ الْكَفَافُ فَإِنْ أَبَتْ ** فَجَمِيعُ مَا فِي الْأَرْضِ لَا يَكْفِيهَا

نفس انسان بر تهیدست شدن شکیب ندارد در حالی که تهیدستی از بی نیازی ای که انسان را سرکش کند بهتر است.

بی نیازی انسان ها آن است که هر کس به اندازه نیازش (ثروت) داشته باشد و اگر انسان به اندازه نیازش قانع نباشد همه آن چه که در روی زمین است برای او کافی نیست.

هم چنین آن حضرت می فرماید:

مَا أَحْسَنَ الدُّنْيَا وَ إقْبَالَهَا *** إذَا أَطَاعَ اللَّهُ مَنْ نَالَهَا

مَنْ لَمْ يُوَاسِ النَّاسَ مِنْ مَالِهِ *** عَرَضَ لِلْأَدْبَارِ إقْبَالَهَا

چه نیکوست که اگر انسان خدا را فرمان برد دنیا نیز به انسان روی کند. هر که با ثروت خود مردم را یاری نکند روی نمودن دنیا به خود را در اِزای روی گردانیِ دنیا از کف داده. است (ثروت و خوشی دنیا را از دست داده است).

[413] فصل چهاردهم: صلح امام حسن (علیه السلام)

هنگامی که امام حسن (علیه السلام) دریافت که یارانش سست و بی وفا هستند و معاویه نیز به آن حضرت و یارانش درباره صلح نامه نوشته امام حسن (علیه السلام) خطبه ای خواند که قسمتی از سخنان آن حضرت چنین است:

ما درباره نبرد با شامیان تردیدی نداریم و پشیمان نیستیم. بلکه می خواهیم همراه با شکیبایی و همبستگی با آنان بجنگیم. ولی همبستگی با چند دستگی در آمیخت و شکیبایی با ناشکیبی در آمیخت؛

شما همان مردمی هستید که هنگام رهسپاری به سوی صفّین دین خود را بر دنیا مقدّم داشتید ولی امروز دنیای خویش را بر دین خود پیش انداخته اید. آگاه باشید که ما (اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله)) با شما همانگونه هستیم که پیش از این بودیم ولی شما آن گونه نیستید که پیش از این بودید. شما برای دو دسته از کشته شدگان می گریید؛ کشته شدگان صفین و کشته شدگان نهروان، و خون این دو گروه را از ما مطالبه می کنید. آنان که گریه می کنند شکست خورده اند و آنان که باقی اند فریاد می زنند.

معاویه ما را به سوی کاری فراخوانده است که عزّت و عدالتی در آن یافت نمی شود. اگر شما می خواهید (در راه برپایی حقّ) جان دهید همگی با ضربه های شمشیر در پیشگاه خدا (با ظلم) بجنگیم و خداوند درباره (درستی کار ما) حکم خواهد کرد و اگر می خواهید زنده بمانید می پذیریم و (درباره صلح با معاویه) از شما رضایت می گیریم.

در این هنگام مردم از هر سو گفتند: زنده ماندن؛ زنده ماندن! (ما می خواهیم زنده بمانیم).

[414] فصل پانزدهم: شهادت امام حسین (علیه السلام) در عراق

در «کتاب مجموع» مرزبانی آمده است: امام حسین (علیه السلام) با عبدالله بن عباس گفتگو می کرد و به او فرمود: من در عراق کشته خواهم شد. اگر در عراق کشته شوم بهتر از آن است که ریختن خون مرا در حرم خدا و پیامبرش حلال کنند.

[415] فصل شانزدهم: امام حسن (علیه السلام) عمرو عاص را توصیف نمود

در «کتاب مجموع» مرزبانی آمده است: امام حسن (علیه السلام) به عمرو عاص

فرمود: تو همانند سگ هستی و سر و دم سگ ناپسند و آزار دهنده است. پیشینه ات بد و نکوهیده است و به شرّ و بدی نام گرفته ای. در بستر زنی به دنیا آمدی که چند مرد با آن در آمیخته بودند و پنج مرد ادعا کردند که تو پسر آنانی و سرانجام فرومایه ترین و پلیدترین آن ها چیره شد (و تو را به دروغ پسر خویش خواند).

تو همان کسی هستی که پیامبر را ابتر و دُم بریده خواندی تو همان سواری هستی که برای از میان بردن (جعفر بن ابی طالب) نزد نجاشی (در حبشه) رفتی. تو همان کسی هستی که با خواندن هفتاد شعر، پیامبر (صلی الله علیه و آله) را هجو کردی تا این که آن حضرت تو را نفرین کرد و فرمود: خدایا! در برابر هر بیتی او را لعنت کن. تو همان کسی هستی که در مدینه برای (کشتن) عثمان آتشی بر افروختی و سپس به سوی فلسطین گریختی و سپس دین خود را به دنیای خویش فروختی و با معاویه بیعت کردی (و به خون خواهی از عثمان، آشوبگرانه به پا خواستی). معاویه گفته است: هیچ گاه حسن (علیه السلام) نزد من نمی آمد مگر این که شتابان از نزدم می رفت؛ زیرا می ترسید که اگر با من بسیار سخن گوید اطرافیان که در آن جا حضور داشتند بر روی من شمشیر کشند.

[416] فصل هفدهم: گفتگوی امام حسن (علیه السلام) با فرستاده معاویه

در «کتاب مجموع» مرزبانی آمده است: روزی پیام رسان معاویه به امام حسن (علیه السلام) گفت: از خدا می خواهم که تو را نگاه دارد و این قوم (معاویه و یارانش) را نابود گرداند. امام (علیه السلام) به او فرمود: آرام باش و به کسی که تو را امین دانسته و اعتماد کرده خیانت نکن. در (نیکی) تو

همین بس که جدّم پیامبر خدا و پدر و مادرم (علیهم السلام) را دوست می داری و یکی از انواع خیانت آن است که گروهی بر تو اعتماد کنند و تو (در دل). دشمن آنان باشی و به آنان نفرین کنی.

[417] فصل هجدهم: فرمایشات امام حسین (علیه السلام) درباره صفات حضرت علی (علیه السلام)

در «کتاب مجموع» مرزبانی آمده است: امام حسین (علیه السلام) می فرمود: پدرم همواره راهنمای نادان بود و غفلت زدگان را هشیار می کرد.

جز بر اساس حقّ سخن نمی گفت. باطل را خوش نمی دانست هر چند به نظرش خوشایند باشد، بازویش نیرومند بود و به تنهایی (در راه خدا) نبرد می کرد. به فریاد برادر (ایمانی) خویش می رسید و دشمن برادرش را می کشت و گرفتاری گرفتاران را از میان می برد و به هنگام سختی، در فکر انسان گرفتار بود تا او را از سختی ها رهایی بخشد.

هنگامی که خدا پیامبرش را به سوی خود فراخواند (و آن حضرت رحلت فرمود) قریش از (خلافت) حضرت علی (علیه السلام) ناخشنود بودند. آن حضرت مردم را رها کرد همانند چوپانی که گلّه ها را برای انسان بی خِرَد وا می گذارد. آن گاه که مردم با ابوبکر بیعت کردند حضرت على (علیه السلام) با او دوستی کرد و از خیرخواهی و پنددهی به ابوبکر فروگذاری نمی کرد.

هنگامی که عمر خلیفه شد گروهی از عمر خشنود بودند و گروهی ناخشنود. پدرم در شمار کسانی بودند که از بیعت با عمر ناراضی نبود و از خلافت او ناخشنود نبود. سپس هنگامی که مردم با عثمان بیعت کردند. از مشورت با پدرم بی نیاز نشدند. هنگامی که عثمان کشته شد پدرم کسی را

که شایسته خلافت باشد ندید و کسی را که بر دستیابی به خلافت تشنه باشد نیافت و اگر چنین کسی را می یافت خلافت را به او وا می گذارد.

پدرم خلافت را به دست گرفت تا حدّهای الهی را که برچیده شده بود و فرامین خدا را که به کناری نهاده شده بود و ناشناخته مانده بود دوباره برپا دارد. پرچم های دورویی و نفاق که دنیا به روی آنان لبخند زده بود و زینت یافته بود بر علیه پدرم یک پارچه شدند و پدرم پیوسته آن چه را که دشمنان بر پا می داشتند از میان می برد و آن چه را که دشمنان ویران می کردند پدرم دیگر بار برپا می داشت تا این که خداوند جان پدرم را در بهترین حالات و زمان ها گرفت.

سید بن طاووس گوید: اگر این حدیث درست باشد چنین تأویل می شود که معنای این سخن که حضرت علی (علیه السلام) از خلافت عمر ناراضی نبود این است که آن حضرت می دانست که شهرهایی به دست عمر فتح خواهد شد و از این روی از خلافت عمر خشنود بود. و معنای این سخن که قریش از خلافت آن حضرت خشنود نبودند و این که امام حسین (علیه السلام) فرمود: پدرم آن ها را رها کرد همانند چوپانی که گوسفندان را برای مردم بی خِرَد واگذارد. معنی این سخنان این است که حضرت علی (علیه السلام) پیشوا و بِسان چوپان این امّت است ولی چون یاوری نداشت على مردم را رها کرد همان گونه که حضرت عیسی (علیه السلام) امّتش را رها کرد و خدا او را به آسمان بالا برد.

[418] فصل نوزدهم: پادشاهی فرزندان عباس

جابر بن عبدالله روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: در میان

فرزندان عباس بن عبدالمطلب پادشاهانی پدید می آید که در امّت من چند رنگی و چند دستگی پدید می آورند و خداوند به دست آنان دین را دگرگون می سازد.

سید بن طاووس گوید: اگر روایت درست باشد شاید مقصود این است که کردارشان چنان (بدعت آمیز) می شود که خداوند کسانی را بر آنان مسلّط می کند که آنان دین را دگرگون سازند.

[419] فصل بیستم: ظهور حضرت مهدی (علیه السلام)

امام صادق (علیه السلام) فرمود: حضرت مهدی (علیه السلام) در روز عاشورا قیام می کند.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: هنگامی که سفیانی از شام گذشت گویی شیری است که از جاری شدن سیل باز نمی دارد؛ پس در این هنگام فَرَج و گشایش این امّت فرا می رسد.

[420] فصل بیست و یکم: حوادث سوریه

سید بن طاووس گوید: در جلد سوم «تاریخ ابن اثیر» چنین دیدم که «هر قل» در زمین می گشت تا این که وارد «شمشاط» شد. هنگامی که خواست برگردد بر فراز بلندی رفت و نگاهی به شام افکند و گفت: سلام بر تو ای سوریه. و به گونه ای سلام داد که دیگر نه با سوریه پیوندی خواهد داشت و نه هیچ رومی ای به آن باز خواهد گشت. هر قل گفت: و اگر رومی ای به آن بازگردد ترسان خواهد بود. و این شرایط پیوسته در سوریه بر پا خواهد بود تا آن گاه که آن کودک شوم به دنیا آید. و ای کاش آن کودک به دنیا نمی آمد! کارش چه شیرین است و فتنه اش

برای روم چه تلخ است.

سید بن طاووس گوید: نمی دانم که منظورش از کودک شوم چیست؟ ظاهراً مقصودش آن کسی است که قسطنطنیه را فتح کرد.

[421] فصل بیست و دوم: شعری در مغرب

سید بن طاووس گوید: در بخش سیزدهم «معجم البلدان» دیدم که نوشته بود: هنگامی که عبدالملک مروان فرمانده لشکرش که موسی بن نصیر نام داشت به سوی مغرب فرستاد تا آن جا را تسخیر کند او نتوانست مغرب را فرا چنگ خویش آورد ولی بر روی دیواری، شعری دید که به زبان حمیریه بود و چنین بود:

لِيَعْلَمَ ذُو الْعَزَا الْمَنِيعَ وَ مَنْ *** يَرْجُو الْخُلُودَ وَ مَا حَىّ بِمُخَلُودٍ

لَوْ أَنَّ خَلْقًا يَنَالُ الْخُلْدَ فِي مَهْلٍ *** لِنَالِ ذَلِكَ سُلَيْمَانُ بْنُ دَاوُدَ

سَأَلْتُ لَهُ عَيْنَ الْقَطْرِ فَائِضَةً *** فِيهِ عَطَاءٌ جَلِيلٌ غَيْرُ مَصْرُودٍ

قَالَ لِلْجِنِّ أَنْبُوا إِلَى بِهِ أَثَرًا *** يَبْقَى إِلَى الْحَشْرِ لِيَبْلَى وَ لَا يُؤَدَّى

فَصَيَّرُوهُ صَفَّاحًا ثُمَّ مَيَّلَ بِهِ *** إِلَى السَّمَاءِ بِأَحْكَامٍ وَ تَجْوِيدٍ

فَأُفْرِغُوا لِقَطْرٍ فَوْقَ السُّورِ مُنْحَدِرًأ *** فَصَارَ صُلْبًا شَدِيدًا مِثْلَ صَيْحُودِ

وَصَبَّ فِيهِ كُنُوزَ الْأَرْضِ قَاطِبَةً *** وَ سَوْفَ تَظْهَرُ يَوْماً غَيْرَ مَحْدُودٍ

لَمْ يَبْقَ مِنْ بَعْدِهَا فِي الْأَرْضِ سَابِغَةٌ *** حَتَّى تُضَمِّنَ رَمْسًا بَطْنَ أُخْدُودٍ

وَ صَارَ فِي قَعْرِ بَطْنِ الْأَرْضِ مُضْطَجِعاً *** مُضِمْنًا بِطَوَابِيقِ الْجَلَابِيدِ

هَذَا لِيُعْلَمَ أَنَّ الْمَلَكَ مُنْقَطِعٌ *** إِلَّا مِنْ اللَّهِ ذَى التَّقْوَى وَ ذَى الْجُودِ

[422] فصل بیست و سوم: مصیبت های سرزمین کربلا

جُوَيرة بن قدامه گوید: من همراه امیر مؤمنان علی (علیه السلام) در نهروان بودم. هنگامی که نبرد با خوارج را به پایان بردیم (و آنان را شکست دادیم) در بازگشت، در سرزمین بابِل (کربلا) فرود آمدیم. نزدیک بود که آفتاب غروب کند و با این حال حضرت علی (علیه السلام) نماز نخوانده بود. به آن حضرت عرض کردم: یا علی! چرا نماز نمی خوانی؟ فرمود: این زمین دوبار مصیبت دیده است و اینک چشم انتظار مصیبت سوم است. هنگامی که داشت آفتاب غروب می کرد آن حضرت سخنانی را به عربی یا سریانی فرمود و آفتاب بازگشت. آن گاه به من فرمود: ای جویره! اذان بگو. من نیز اذان گفتم و نماز را گزاردیم. چون نماز را به پایان بردیم دیدم که ستاره ها پدیدار شدند. عرض کردم: یا علی! شما فرمودید که این زمین دوبار مصیبت دیده است. بار سوم چه هنگام است؟ فرمود: ای جُوّیره! آن هنگام که تیر در زمین این جا فرو نشیند و دسته ای از

ستارگان از سوی مشرق پدیدار شود؛ در این هنگام جنگاوران، بر روی خاک های انباشته زمین کشته می شوند.

[423] فصل بیست و چهارم: پیش بینی آینده بر اساس ستاره شناسی

جاماسب حکیم گوید: قمر دوازده قِران خواهد بود که هر قِرانی شصت سال است و در هر سه مثلث، در جهان حادثه ای روی خواهد داد. هنگامی که قِران دهم به پایان رسید و اندکی از قِران یازدهم نیز پیش رفت «بنی قنطورا» رخ می نمایند و بر بندگان خدا چیره می شوند و شهرها را ویران می سازند. هنگامی که قِران یازدهم به سر رسید «بنی قنطورا» «بنی اصغر» را می کشند و فرمانروای زوراء (بغداد) می شوند و اسلام از میان می رود و آنان به حکمرانیِ شرق و غرب دنیا می رسند و هنگامی که قِران دوزادهم که قرآن پایانی است فرا رسد همه ادیان از میان می روند. هنگامی که کار به این جا کشید آن مرد ترسانِ (از خدا) ظهور می کند و آن زمان، آغاز حکومتش و آغاز تاریخ پس از قِران های دوازده گانه و پایان تاریخِ قِران های دوازده گانه است. در این هنگام عیسی (علیه السلام) نیز (از آسمان) فرود می آید و ادیان را جانی دوباره می بخشد و خدا را می پرستد و ما از این زمان های ردّ شده به خدا پناه می بریم و این زمان ها ما را از بلاها کفایت می کند.

[424] فصل بیست و پنجم: رودهای پنجگانه ای که از آنِ پیامبر و خاندان و پیروان آن حضرت است

حضرت علی (علیه السلام) فرمود: آگاه باشید که پیش از این در جهان شگفتی ها و اعجوبه هایی بوده است و پس از این نیز چنین

اعجوبه هایی در جهان پدید خواهند آمد. این جهان مرکز نشانه هایی مانند چیرگی «بنی قنطورا» (بر بسیاری از سرزمین ها) و فرمانروایی آنان در عراق و اطراف شامات و بازی کردن آنان با برادران و خواهران پوشیده و باحیا است.

در کتاب «ثواب الاعمال» نیز آمده است که جابر انصاری روایت نموده است: روزی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) در میان یاران خویش نشسته بود که جبرئیل (علیه السلام) بر آن حضرت نازل شد و گفت: خداوند به تو سلام می رساند و به خاطر اسلام، درود و بزرگداریِ ویژه ای را به تو می رساند.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: ای جبرئیل! اسلام چیست؟ جبرئیل (علیه السلام) گفت: اسلام پنج رودی است که سیحون و جیحون و دو رود فرات و رود نیل درمصر است و خداوند این پنج رود را از آنِ تو و خاندان و شیعیان تو قرار داده است.

هم چنین جبرئیل (علیه السلام) گفت که: خدای فرازمند می فرماید: به شکوه و بزرگی ام سوگند که هر کس قطره ای از این رودها را بیاشامد باید تو راضی باشی و در روز حساب که مردم برای حسابرسیِ کردارهای خویش به پا می خیزند من کسی را وارد بهشت نمی کنم مگر این که تو از او خشنود باشی و از این که از آن آب ها نوشیده از او راضی باشی. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: خدا را بر این نعمت سپاس می گویم. جبرئیل (علیه السلام) گفت: ای پیامبر خدا! تو را به ظهور حضرت قائم (علیه السلام) مژده می دهم که از فرزندان تو خواهد بود و ظهور نمی کند مگر این که کافران، همۀ رودهای پنجگانه را به چنگ آورند. در این هنگام خداوند خاندان تو را یاری می کند و پس

از به حکومت رسیدن حضرت قائم (علیه السلام) هیچ پرچم گمراهی ای تا برپایی رستاخیز برافراشته نخواهد شد.

آن گاه پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) در برابر خدا سر بر سجده نهاد و مسلمانان را به این نعمت بشارت داد و فرمود: اسلام در آغاز کارش غریب و تنها بود و پس از این نیز غریب و تنها خواهد بود. از آن حضرت درباره معنای این سخن پرسیدند. فرمودند: پنج رودی را که خداوند از آن من و خاندانم قرار داده است سیحون و جیحون و دو رود فرات و رود نیل در مصر است. پس از آن هنگامی که کافران این پنج رود را فرا چنگ خویش آوردند اسلام، حاکم شرق و غرب دنیا می شود و خداوند خاندان مرا در برابر کافران و گمراهان یاری می رساند و هرگز پرچم گمراهان تا برپایی رستاخیز، برافراشته نخواهد شد.

[425] فصل بیست و ششم: نشانه های ظهور حضرت مهدی (علیه السلام)

امام سجّاد (علیه السلام) پیش از وارد شدن به مسجد جامع کوفه، در نجف درنگی نمود و نمازی خواند و سپس فرمود: هِی، هِی! ای نجف! سپس گریست و فرمود: چه بلایی که در نجف روی می دهد! از آن حضرت درباره این بلا پرسیدند فرمود: هنگامی که سیل، نجف را فرا گیرد سنگ ها و درختان در حجاز آتش گیرند و قوم تاتار بغداد را به دست آورد در انتظار قائم آل محمّد (علیه السلام) باشید.

از امام صادق (علیه السلام) درباره ظهور قائم آل محمّد (علیه السلام) پرسیدند. آن حضرت آه سردی کشید و گریه کرد و فرمود: چه بلایی؟! آن بلا دامنگیر او خواهد شد. هنگامی که انسان های نازا و اخته و زنان و سیاهان

حکومت کنند و جوانان و کودکان زمام امور را به دست گیرند و مسجد جامع کوفه ویران شود و پل ها به هم پیچیده شده و مسدود شوند در چنین روزگاری حکومت بنی عباس رو به نیستی و زوال می نهد و قائم آل ما اهل بیت (علیهم السلام) ظهور می کند.

[426] فصل بیست و هفتم: نشانه های ظهور حضرت مهدی (علیه السلام)

ابن شهر آشوب در بخش هشتم «مناقب» درباره نشانه های ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) چنین نگاشته است: در بغداد و روستای جابیه شام و بصره فرورفتگی ای در زمین روی می دهد و آتشی در مشرق زمین نمایان می شود و برافروخته می شود که سه روز یا هفت روز بر جای می ماند و آتشی در آذربایجان پدیدار می گردد و چیزی جلوی آن را نمی تواند بگیرد. شام ویران می شود و پل بغداد که در نزدیکی کوفه بسته می شود و زمین لرزه ای در آن جا روی می دهد که بسیاری از آن، فرو می ریزد. دو گروه عجم با یک دیگر مخالفت می کنند و خون های بسیاری میان آن دو گروه ریخته می شود. بردگان بر شام چیره می شوند. صدایی از آسمان بر می خیزد که مردم زمین هر یک به زبان خود آن صدا را می شنوند و آن ندا هر کسی را به نام پدر و مادرش صدا می زند و صورت و سینه او در قرص خورشید برای مردم نمایان می شود. بیست و چهار بارانِ پیاپی در جمادی الآخر و ده روز از رجب فرو می بارد و زمین پس از مردگی و بی جانی به سبب آن بارندگی جان می یابد و برکت های خود را به مردم می نمایاند و پس از آن، همه دردها و بلاها از میان خواهد رفت.

[427] فصل بیست و هشتم: طالع پیامبر (صلی الله علیه و آله)

ابوالحسن کاشانی گوید: طالع پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) بنابر میزان و عطارد که در برج ثابت است و صاحب ستاره غیب که در برج ثابت است و مشتری که در برج خود می باشد نشان از آن دارد که نبوّت حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله) تا روز رستاخیز پابرجا است و محبوبیّت دین آن حضرت پیوسته فزونی می یابد و هنگامی که پانصد سال از مفارقت آن حضرت از این دایره، سپری شد روم به دست فرزندان آن حضرت می افتد و این سخن بنابر گفته های یعقوب بن اسحاق کِندی و ابو معشر بلخی و یحیی بن ابی منصور است و نوشته های اینان در این باره، نزد خلفا است.

کاشانی گوید: زهره و عطارد در برج قمرند و عطارد در برجِ قران است. بنابراین، دین حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) تا روز رستاخیز پا برجا خواهد بود و خلافت نیز گاهی به دیگران منتقل می شود و سپس به اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) باز می گردد.

سپس کاشانی می گوید: اختلافی که در طالع حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) روی می دهد چیره شدن بنی امیّه و بنی عبّاس بر مردم است و خلافت به مردم فارس می رسد؛ زیرا دین آن حضرت پا بر جا خواهد بود و چون زحل، نشانه فرزندان آن حضرت است نشان دهنده آن است که فرزندان آن حضرت در آغاز کار بر مصیبت و کشته شدن و ترس گرفتار می شوند و هنگامی که پانصد سال از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله) بگذرد، بی دینان پیروز می شوند و عدالت نمایان می شود و همه عالّم به دین نیکویی می گِروند.

[428] فصل بیست و نهم: پیش بینی آینده اسلام بر اساس ستاره شناسی

ابو معشر گوید: جاماسب و زرتشت هزار سال پیش از بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله) چنین گفته اند که طالع قرآن نشان می دهد که دین پیامبر خدا حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) تا روز رستاخیز پا برجا خواهد بود. آنان گفته اند: پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و در آغاز کار، حکومت از دست خاندان آن حضرت بیرون می رود و پس از گذشت سیصد و شصت سال از رحلت آن حضرت نیز حکومت از دست اصحاب آن حضرت بیرون می رود و پس از گذشت پانصد سال از رحلت آن حضرت، حکومت به خاندان آن حضرت باز می گردد و طالبیّون عالم را تسخیر می کنند و عدالت و انصاف را در میان مردم پدیدار می سازند.

وَ وَدَيعُهُ مِنْ سِرِّ آلِ مُحَمَّدٍ *** أَوْدَعْتُهَا وَجَعَلْتُ مِنْ أَمْنَائِهَا

فَإِذَا رَأَيْتَ الْكَوْكَبِيتَ تُقَارِبَا *** فِى الْجَرْى بَيْنَ صَبَاحِهَا وَ مَسَائهَا

فَهُنَاكَ يُطْلَبُ تَارُ آلِ مُحَمَّدٍ *** وَ تُرَاثُهَا بِالسَّيْفِ مِنْ أَعْدَائِهَا

امانتی از آل محمّد (صلی الله علیه و آله) به تو می سپارم و تو درباره آن امانت از امنیان هستی.

هنگامی که دیدی دو ستاره در صبح و شب در جری به هم نزدیک شدند.

خون و میراث آل محمّد (صلی الله علیه و آله) به وسیله شمشیر از دشمنان ستانده خواهد شد.

[429] فصل سی ام: یزدگرد؛ جدّ مادری حضرت مهدی (علیه السلام) است

ابن شهر آشوب در بخش هشتم «مناقب» گفته است:

محمد بن علی نوشجانی به یزدگرد خبر داد که در روز جنگ قادسیه پنجاه هزار نفر از مردم فارس کشته شده اند. یزدگرد نیز به سوی خانواده خویش گریخت و هنگامی که بر در ایوان کسری رسید گفت: سلام بر تو ای ایوان! این منم که اینک از تو [و این کاخ] جدا می شوم ولی زمانی با آن مردی که از فرزندان من است و هنوز روزگار [حکومت] او فرا نرسیده است باز خواهم گشت.

سلیمان دیلمی گوید: از امام صادق (علیه السلام) پرسیدند که منظور یزدگرد از آن فرزندی که گفت، چه کسی بود؟ امام صادق (علیه السلام) فرمود: منظورش، قائم [دین] شما یعنی ششمین فرزند من است؛ زیرا یزدگرد از طرف مادری، پدر امام زمان (علیه السلام) است؛ چرا که مادر امام سجاد (علیه السلام) شهر بانو بود که دختر یزدگرد بود و امام سجاد (علیه السلام) یکی از اجداد امام زمان (علیه السلام) است.

[430] فصل سی و یکم: روزگاری فرا می رسد که مسلمانان بسان کف های روی سیل خواهند شد.

ثوبان، خدمتکار پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) روایت نموده که آن حضرت فرمود: نزدیک است که همه امّت ها بر گرد شما مسلمانان جمع شوند. از آن حضرت پرسیدند: آیا چون اندک هستیم برگرد ما جمع می شوند؟

فرموند: نه، بلکه شما بسیارید ولی همانند کف های روی سیل [ناپایدار و بی ارزش] خواهید بود.

بزرگی و شکوه، از شما گرفته می شود و و هن در دل های شما جای گزین می شود. از آن حضرت پرسیدند: و هن چیست؟ فرمود «دوستی دنیا و بیزاری از مرگ».

[431] فصل سی و دوم: بدعت گذاری. حکومت را از میان می برد

ابن مسعود روایت نموده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: این امر [خلافت] تا هنگامی که بدعتی نگذارید در میان شما خواهد بود. هنگامی که بدعتی در اسلام گذاشتید خداوند بدترین بندگان خود را بر شما مسلّط می کند تا پوست شما را بسان شاخه درختی بکنند.

[432] فصل سی و سوم: اشعاری درباره تولّد کودکی

سید بن طاووس گوید: شاعری این اشعار را در ستایش نوزادی سروده است:

حَمَلَتْ بِهِ أُمُّ مُبَارَكِهِ *** وَ كَأَنَّهَا بِالْحَمْلِ ماتَدَرِّى

حَتَّى أَتَمَّتْ شَهْرَ تَاسِعِهَا *** وَلَدَتْهُ مُشْبِهَ لَيْلَةِ الْقَدْرِ

فَأَتَيْنَ فِيهِ فَقَالَ أَسِرْتُهُ *** يُرْجَى لِلْحَمْلِ نَوَائِبُ الدَّهْرِ

وَ النُّورُ كَلَلٌ وَجْهُهُ فَبدَا *** كَالْبَدْرَا أَوْ أَبْهَى مِنْ الْبَدْرِ

وَ نَذَرْنَ حِينَ رَأَيْنَ غُرَّتَهُ *** مَا إِنْ يَقِينٌ وَ فِئْنٍ بِالنَّذْرِ

لِلَّهِ صَوْمًا شُكْرًا نِعْمَهُ *** وَ اللَّهُ أَهْلَ الْحَمْدِ وَ الشُّكْرِ

وَ شَهِدْنَ أَنَّ عَلَى شَمَائِلِهِ *** نَصَّ الْإِلَهُ عَلَيْهِ بِالنَّصْرِ

وَ نُفُوذَ أَمْرٍ فِي الْبَرِّيَّةِ لَا *** يُعْصَى لَهُ فِى الْبَرِّ و الْبَحْرِ

[433] فصل سی و چهارم: یاران حضرت مهدی (علیه السلام)

مسعده گوید: ابو بصیر از امام صادق (علیه السلام) پرسیدند: آیا همان گونه که حضرت علی (علیه السلام) شمارِ یاران حضرت مهدی (علیه السلام) را می دانست از مکان آنان نیز آگاهی داشت؟ فرمود: آری، به خدا سوگند که از نام یاران حضرت مهدی (علیه السلام) و نام پدران آنان و مکان آنان آگاهی داشت. ابو بصیر

دوباره پرسید: قربان شما گردم! هر آن چه را که حضرت علی (علیه السلام) می دانست امام حسن (علیه السلام) نیز می دانست و هر آن چه را که امام حسن (علیه السلام) می دانست امام حسین (علیه السلام) می دانست و هر آن چه را که امام حسین (علیه السلام) می دانست [پدران شما و] شما می دانید. پس مرا از شمارِ یاران حضرت مهدی (علیه السلام) و مکان آنان آگاه نما.

امام صادق (علیه السلام) فرمود: روز جمعه پس از نماز نزد من بیا. [ابوبصير گوید:] روز جمعه نزد آن حضرت رفتم. آن حضرت فرمود: آن کسی که همراه تو بود و برای تو می نوشت کجاست؟ عرض کردم: او کارهای بسیاری دارد و خوش ندارم که هنگامی که به او نیاز دارم کارهایش را به عقب اندازم [و مزاحم او شوم]. امام صادق (علیه السلام) به شخصی فرمود: بنویس:

به نام خداوند بخشاینده مهربان

این گزیده سخنانی است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به حضرت علی (علیه السلام) املا فرموده است و نام و نشان یاران حضرت مهدی (علیه السلام) را پیش به دنیا آمدن آن ها فرموده است.

در سالی که امر خداوند نمایان می شود و ندایی به گوش می رسد [و ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) آغاز می شود] همه یاران آن حضرت در یک شب به سوی مکّه رهسپار می شوند. همه یاران آن حضرت از نجیبان و دین شناسان و حاکمان و عبادتگران و مرابطین و سیّاحان هستند؛

مردی از «طواس شرقی»، دو مرد از اهل شام، مردی از «فرغانه»، دو مرد از صامغان، چهار مرد از نیزبان، نه مرد از افنون، پنج مرد از طوس،

دو مرد از فاراب، بیست و چهار مرد از طالقان، دوازده مرد از مرو، هشت مرد از کوه های غور، هفده مرد از نیشابور، سه مرد از سیستان، چهار مرد از بوشنج، هفت مرد از ری، دوازده مرد از هرات، چهار مرد از طبرستان، دو دو مرد از تلّ موزن، مردی از رهاء، هیجده مرد از قم، دو مرد از قومس، دوازده مرد از جرجان، مردی از فلسطین، سه مرد از... دو مرد از قزوین، چهار مرد از همدان، مردی از بابل، دو مرد از کیدر، سه مرد از سبزوار، مردی از کشمیر، چهار مردی از سنجار، مردی از قالی قلا، مردی از شمشاط، مردی از حران، سه مرد از رقّه، دو مرد از رافقه، چهار مرد از حلب، دو مرد از قبرس، مرد از بتلیس، مردی از أسوان، پنج مرد از سامیه، سه مرد از دمشق، مردی از بعلبک، مردی از تلّ شیزر، چهار مرد از فسطاط، دو مرد از قلزم، مردی از شوشتر، مردی از ،بزدعه، مردی از فارس، مردی از تفلیس، دو مرد از صنعاء، مردی از مأزن، مردی از طرابلس، دو مرد از قیروان، مردی از إیله، مردی از وادی القری، مردی از خیبر، مردی از بدر، مردی از الحان، مردی از اهل مدینه، مردی از اهل ربذه، چهارده مره از کوفه، مردی از حیره، مردی از کوثی، مردی از طیّ، مردی از زبیده، دو مرد از برقه، دو مرد از اهواز، دو مرد از اصطخر، مردی از بیدامیل، مردی از لبّان، مردی از ... مردی از واسط، دو مرد از حلوان، سه مرد از بصره، هفت مرد از اصحاب کهف، دو تاجر که از عانه رهسپار انطاکیه هستند و یازده مرد که در پی به دست آوردن امنیت به سوی روم می روند، کسانی که در سراندیب فرود می آیند، چهار مرد از سمندر، آن مردی که در سلاهط از روی مرکبش

ناپدید می شود، و آن کسی که در سرخس با کتاب خدا بر «نصاب» احتجاج کرد و دلیل آورد. اینان سیصد و سیزده نفر هستند که خداوند همه آنان را در یک شب در مکّه گرد هم می آورد. شب را در بیت الله الحرام به صبح می رسانند و هیچ یک از آنان از یاری حضرت مهدی (علیه السلام) سرباز نمی زنند. پس آن گاه در کوچه های مکّه پراکنده می شوند و در پی اتاقی می گردند تا در آن اقامت کنند. مردم مکّه آنان را نمی شناسند؛ پیش از این هیچ کاروانی برای برگزاری حجّ عمره و یا تجارت در آن هنگام به مکّه نمی رفت. پس برخی از مردم مکّه به یک دیگر می گویند: این گروه غریبی را که امروز در مکّه می بینیم تاکنون ندیده بودیم. این ها اهل یک شهر نیستند. از یک قبیله نیز نیستند. این ها خانواده و مرکب های سواری ای به همراه ندارند.

در میان گفتگوی مردم، مردی از بنی مخزوم می آید و می گوید: من دیشب خواب شگفتی دیده ام که از آن خواب می ترسم. مردم گفتند: بیا تا نزد فلان مرد از تبار ثقفی برویم و تو خوابت را برای او بگو. هنگامی که مردم نزد آن مرد ثقفی می روند آن مرد مخزومی می گوید: در خواب دیدم که تکّه ای ابر از آسمان آمد تا این که بر روی کعبه فرو نشست. پس آن گاه دیدم که در ابر ملخ هایی است که لاهای سبزی دارند. آن ها به سوی راست و چب به پرواز در آمدند و به هر شهری که می رسیدند آن شهر را به آتش می کشیدند و با هر ساختمانی که روبرو می شدند آن را ویران می ساختند.

آن مرد ثقفی در پاسخ گفت: امشب لشکری از لشکرهای خدا

به سوی شما رهسپار می شوند و شما یارای رویارویی با آنان را ندارید. در این هنگام مردم می گویند: آری. به خدا سوگند که ما امروز چیز شگفتی دیده ایم و آن گاه ماجرای آن گروه را که در مکّه دیده بودند بازگو می کنند.

مردم بر می خیزند تا در برابر آن گروه ایستادگی کنند [و با آن ها بستیزند] ولی خداوند دل های مردم مکّه را از بیم و هراس لبریز می سازد.

مردم مکّه به یک دیگر می گویند: درباره [ستیزیدن با] این گروه شتاب نکنید؛ زیرا کار ناپسندی انجام نداده اند و اسلحه برروی شما نکشیده اند و کردار ناپسندی مرتکب نشده اند. شاید در میان این گروه مردی قبیله شما باشد؛ اگر کردار ناپسندی از آنان سر ن سرزد آن گاه آنان را از مکّه بیرون رانید، این گروه با سیمای نیکو به عبادت و اعمال حجّ می پردازند و در حرم خدای شکوهمند و فرازمند هستند که هر که داخل آن جا شود هراسی نخواهد داشت. مگر این که در حرم خدا حادثه ای پدید آرند که در این صورت جنگ با آنان واجب می شود ولی آنان هنوز چنین کاری را نکرده اند که نیازی به جنگیدن با آنان باشد.

مرد مخزومی که پیشوای قوم است می گوید: من اطمینان ندارم که اینان گروهی بی ریشه باشند. هنگامی که پیشوای اصلی این گروه بیاید کار و بزرگیِ آنان دانسته می شود. پیش از این که اصل آنان بیاید آنان را بشمارید. آنان اندک هستند ولی در این شهر بزرگی و عزّت دارند. به راستی که اینان جز به سوی حقّ نمی روند. برخی از مردم به دیگران

می گویند: اگر این گروه به جنگ با شما بیایند نباید هراسی داشته باشید؛ زیرا اینان اسلحه ندارند و پناهگاهی ندارند که در آن پناه گیرند. اگر سپاهی به سوی شما آمد در برابر آنان ایستادگی کنید و [شکست دادن آنان چنان ساده است که] همانند نوشیدنی ای است که انسانِ تشنه می نوشد. مردم پیوسته با هم دیگر در این باره سخن می گویند تا این که شب فرا می رسد و آنان پراکنده می شوند در خانه های خود می خوابند. و پیش از آن که مردم دوباره گرد هم آیند حضرت مهدی (علیه السلام) به پا می خیزد و یاران آن حضرت بسان فرزندانی که صبح پراکنده می شوند و شب [در خانه و] نزد پدر و مادر خود گرد هم می آیند، در یک جا جمع می شوند.

ابو بصیر به امام صادق (علیه السلام) عرض کرد: فدایت شوم! آیا هیچ مؤمنی جز این گروه در زمین نخواهد بود؟ فرمود: آری، مؤمنان دیگری نیز خواهند بود، ولی این گروه که حضرت قائم (علیه السلام) در میان آنان است همگی از نجیبان و فقیهان و حاکمان و قاضیان میان آنان هستند که برون و درونشان یکسان است و هیچ فرمانی بر آنان سخت نیست [و بسیار فرمانبردارند].

ابو بصیر گوید: از امام صادق (علیه السلام) درباره یاران حضرت قائم (علیه السلام) پرسیدم و آن حضرت نیز مرا از جا و تعداد آنان آگاه نمود. سال دوم نزد امام صادق (علیه السلام) رفتم و عرض کردم: ماجرای مرابط و سیّاح چیست؟ فرمود: مرابط [چند نفر هستند] نخست: مردی اصفهانی است که از فرزندان دو دجال است. هفت چیز در او بازگشت می کند که کسی جز

او از این مطلب آگاه نیست. این مرد از شهر بیرون می رود و در شهرها می گردد و حقّ را می جوید. به هر مخالفی که می پیوندد از او جدا می شود؛ سرانجام به «طرابزون» که میان اسلام و روم است می رسد و به مردی برخورد می کند که می خواهد به امیرمؤمنان برسد. آن مرد اصفهانی همراه او در شهر می ماند و شب هنگام او را [به سوی امیر مؤمنان] می برد.

و اما سیّاح و گردشگری که در پی به دست آوردن حقّ به هر سو می رود مردی از اهالی «نخشب» است که حدیث های بسیاری را نوشته است و از اختلاف، آگاهی دارد. او پیوسته در پی علم و دانش است تا این که حضرت صاحب الامر (علیه السلام) را بشناسد و پیوسته چنین می کند تا حضرت صاحب الامر (علیه السلام) نزد او آید. و امّا مردی که از خویشان خود می گریزد مردی از بلخ است که به اهواز می گریزد و در یکی از روستاهای آن جا اقامت می کند تا این که امر خدای عزتَمند به او برسد و او با هیچ یک از مخالفین دیدار نمی کند مگر این که برای او از قرآن دلیل می آورد تا این که امر و حقّ ما [اهل بیت] را به اثبات رساند.

و امّا مردی که از دیگران کناره گرفته و به [اعتقادات] می پردازد مردی از فرزندان روم است و از روستایی به نام قونیه است و پیوسته فرمانبردار [اعتقادات] و سخنان خویش است تا این که خداوند بر او منّت می نهد و امری (حضرت مهدی (علیه السلام)) را که به آنان معتقد است به او می شناساند و نشان می دهد. آن مرد به «سقلیه» می رود و پیوسته خدا را عبادت می کند تا آن گاه که آن صدا را بشنود و آن صدا را پاسخ گوید و به

سویش رود.

و امّا کسانی از سندانیه و شعب فرار می کنند دو مردند که یکی از آن دو اهل «کیدر» است و دیگری اهل «حبابا» آنان به سوی مکّه رهسپار می شوند و پیوسته به بازرگانی می پردازند تا این که بازرگانی آن ها در روستایی به نام شعب سودآور و نیکو می شود. روزگاری را در آن جا به سر می برند. هنگامی که مردم شعب آن دو مرد را شناختند آنان را می آزارند و کار آنان را به زیان و تباهی بسیار می کشانند. در این هنگام یکی از آن دو به دیگری می گوید: [در شهرمان] آن گروه ما را آزردند تا از شهر خویش بیرون رفتیم و به سوی مکّه گریختیم و از مکّه به شعب آمدیم و می پنداشتیم که اهل شعب کم تر از اهل مکّه ما را خواهند آزرد ولی کار مردم شعب را دیدی؟ پس بهتر است که به شهرهای دیگر برویم تا این که خداوند عدل یا مرگی عطا کند. پس بار سفر می بندند و رهسپار «برقه» می شوند و از آن جا نیز به سندانیه می روند و تا آن شبِ [ظهور حضرت مهدی (علیه السلام)] در آن شهر اقامت می گزینند. و امّا آن دو بازرگانی که رهسپار انطاکیه می شوند مردانی هستند که نام یکی از آنان سلیم و نام دیگری سلم است و غلامی عجمی دارند که او را مسلم می نامند. آن ها همراه بازرگانی رهسپار انطاکیه می شوند و چون به نزدیک آن جا رسیدند صدایی را می شنوند و چنان به سوی آن صدا می روند که گویی خواسته ای جز آن صدا ندارند؛ آنان تجارت را فراموش می کنند و در پی آن صدا می روند. هنگامی که دوستان بازرگان آن دو مرد، وارد انطاکیه می شوند آن دو مرد را نمی یابند و از آن ها خبری

به دست نمی آورند. بازرگانان به یک دیگر می گویند: آیا خانه و دیار آنان را می شناسید؟ می گویند: آری. پس بازرگانان وسایل بازرگانی آن دو مرد را می خرند و همراه خود می برند و به خانواده های آن دو مرد می دهند. پس از این که بارگانان آمدند و جنس های بازرگانی آن دو مرد را به خانواده های آنان دادند بیش از شش ماه نمی گذرد که آن دو مرد که پیشاپیش آنان حضرت قائم (علیه السلام) است می آیند.

و امّا آن مسلمانانی که از روم امنیت می جویند گروهی هستند که در دیار خویش همسایه ها و خانواده آنان و پادشاه دیار آنان، آنان را می آزارند و آنان پیوسته آزارده می شوند و به این بلا گرفتارند تا این که نزد پادشاه روم می روند و ماجرای خود را برای او بازگو می کنند و او را از آزار و اذیّت های مردم خود آگاه می سازند. پادشاه روم، جان آنان را در امان می دارد و قسمتی از قسطنطنیه را از آنِ آنان می سازد و آن دو مرد تا شب وعده داده شده (ظهور امام زمان (علیه السلام)، در آن جا خواهد بود. هنگامی که شب و عده داده شده فرا رسید آن دو، شبانه از آن جا می روند و همسایگان و مردم، فردا و مردم، فردا صبح آن دو نفر را نمی یابند و از همسایگان نزدیک آن دو نفر نیز، خبری از آن ها نخواهند داشت. پس آن گاه پادشاه روم را از ناپدید شدن آن ها آگاه می سازند. پادشاه نیز کسانی را برای یافتن آن ها به سوی دروازه های شهر می فرستد ولی کوچک ترین اثری از آنان نمی یابند. پادشاه، بسیار نگران می شود و کسانی را نزد همسایگان آن دو مرد می فرستد و به آنان می گوید: شما همان کسانی هستید که بر آنان امان دادید و هر بلایی که به سر آنان آمد، شما آن بلا را برای آنان

پیش آورده اید. باید آنان را بیابید و در نزد من حاضر کنید و یا خبری کامل و آشکار را از آنان بیاورید که تردیدها را از میان ببرد. مردم آن دیار به خاطر ناپدید شدن آن دو مرد، توسّط پادشاه زندانی می شوند و به هراس می افتند و کتک می خورند و کشته می شوند. تا این که به پادشاه خبر می دهند که راهبی است که می گوید: من همه کتاب ها را خوانده ام و جز من و یک یهودی که در بابل زندگی می کند هیچ کس همه کتاب ها را نخوانده است.

پادشاه دستور می دهد تا او را از صومعه بیاورند و هنگامی که آن راهب نزد پادشاه می رود پادشاه به او می گوید: سخنان تو را به من گفته اند و تو نیز قدرت مرا می بینی. راست بگو. که اگر آن دو مرد کشته شده اند همسایگان آنان را بکشم هر چند از وزیران و نزدیکان من باشند. راهب گفت: ای امیر! شتاب نکن و بر مردم سرزمین خود ستم نکن؛ زیرا آن دو مرد کشه نشده اند و نمرده اند و حادثه ای نیز برای آنان روی نداده است، بلکه آنان مقداری از خاک سرزمین شما را به مکّه برده اند تا از پادشاه بزرگ همه امّت ها که همه پیامبران از او خبر داده اند پیروی کنند و از او فرمان برند.

پادشاه روم گفت: وای بر تو! چگونه در یابم که تو راست می گویی؟ راهب گفت: ای امیر! من سخنی جز حقّ و حقیقت نمی گویم. من وارث سخنان عالمان پانصد سال گذشته هستم. پادشاه گفت: اگر راست می گویی کتاب آسمانی را بیاور. آن گاه پادشاه یکی از امینان را می فرستد تا کتاب را بیاورد. هنگامی که کتاب را آوردند مطالب کتاب را خواندند

و دیدند که صفات حضرت قائم (علیه السلام) و نام او و نام یارانش و جایگاه ظهور آن حضرت در کتاب نوشته شده است. راهب به پادشاه می گوید: مهدی (علیه السلام) و یارانش بر شهرهای تو چیره خواهند شد. پادشاه می گوید: وای بر تو! هیچ کس تا کنون چنین خبری به من نداده است. راهب می گوید: اگر من از کشته شدن عدّه ای بی گناه نمی ترسیدم این خبر را به تو نمی دادم تا به چشم خود این حادثه را ببینی. پادشاه می گوید: آیا تو اطمینان داری که من او را خواهم دید؟ راهب می گوید: آری. امسال پایان نمی رسد که مرکب های سواری حضرت مهدی (علیه السلام) در میان شهرهای تو پیش خواهند رفت و زمین را زیر پای اسبان خود پایمال خواهند کرد و یاران حضرت مهدی (علیه السلام) آن حضرت را به سوی شهرهای تو راهنمایی خواهند کرد. پادشاه می گوید: باید نامه ای بنویسم و همراه شخصی به سوی آن حضرت روانه سازم تا از آن حضرت خبری برای من بیاورد. راهب می گوید: تو همان کسی هستی که فرمانبردار آن حضرت خواهی شد و ناگریزی که از او پیروی کنی. و تو یکی از یاران او هستی تا مرگت فرا رسد و آن حضرت بر پیکر تو نماز خواهد خواند.

و اما آنانی که در سراندیب و سمندر اقامت می گزینند چهار نفر از مردم فارس هستند که برای تجارت، سفر می کنند و در «سراندیب» و «سمندر» اقامت می گزینند تا این که آن صدای وعده داده شده را بشنوند و به سوی مکّه رهسپار شوند [تا به حضرت مهدی (علیه السلام) بپیوندند].

و اما آن کسی که در «سلاهط» از روی مرکب خود ناپدید می شود.

مردی از اهالی یهودیّه اصفهان است و از «سلاهط» به سوی «ایله» می رود و هنگامی که شبانه در دریا پیش می رود صدایی می شنود و در زمینی [کنار دریا] از کشتی پیاده می شود که آن زمین از آهن سخت تر و از ابریشم نرم تر است. آن گاه مردم مکّه ندا می دهند: سوار شوید که این مرد سرور شما است. آن مرد بر می گردد و می گوید: برای من مانعی [در حکمرانی بر شما] نیست؛ زیرا همگی مردم، در مکّه هستند و هیچ یک از آنان از دستورها سرپیچی نخواهند کرد.

امام صادق (علیه السلام) در پایان فرمود: هنگامی که قائم به پا خیزد این گروه [که بر شمردم] حاکمان زمین خواهند شد.

[434] فصل سی و پنجم: حکم طویله ای که میان دو خانه باشد

منصور بن حازم می گوید: از امام صادق (علیه السلام) به پرسیدند که طویله ای که میان دو خانه باشد از آنِ کدام خانه است؟ امام صادق (علیه السلام) با تردید فرمود که حضرت علی (علیه السلام) طویله را از آن خانه ای دانسته که طویله بر آن خانه متصل بوده و بسته شده است.

مترجم گوید: این روایت مورد تردید است.

[435] فصل سی و ششم: نامة امام حسن (علیه السلام) من به عمرو عاص و نکوهش او

عوانه گوید: به امام حسن (علیه السلام) گفتند که عمرو عاص بر فراز منبر مصر درباره حضرت علی (علیه السلام) بدگویی می کند. امام حسن (علیه السلام) نامه ای به عمرو عاص نوشت که مضمونش این است:

از حسن بن علی به عمرو بن عاص.

به خبر داده اند که تو بر فراز منبر مصر می روی و سرکشی خاندان

فرعون و ثروت و زینت های قارون و به ویژه ابوجهل را به نیکی و بزرگی یاد می کنی و دربارۀ علی (علیه السلام) بدگویی می کنی.

به جان خویش سوگند که تو تیر را در کمان ننهاده ای و نشان خود را هدف قرار نداده ای. تو همانند کسی هستی که انسان بی عیبی را نکوهش می کند. تو بر اسبِ خطرناکی سوار شده ای و از گردنه سخت و هراسناکی بالا می روی و همانند کسی هستی که در پی چاقویی است تا به وسیله آن چاقو کشته شود [و تیشه به ریشه خود می زند]. ای پسر شترکُش! تو نه سهمی از خانه های بزرگان قریش داری و نه از آستانه بزرگی آنان بهره ای برده ای و نه می توانی تیری بر آنان فرو نشانی. گمان نمی کنم تو که از جایگاه خُرد و تبار ناپاک و نفس خوار و فرو مِقدارت که باطل را برحقّ ترجیح داد و به شکم [پرستی] و چیزهایی پوچ و گُذاریِ دنيا خشنود و قانع شد بهره بیشتری ببری. به راستی که خداوند تو را دشمن می دارد. تو را از عذاب های دردناکِ خدا و سزای اعمال زشتت آگاه می سازم و از آن ها بر حذر می دارم و خداوند بر بندگانش ستم نمی کند.

[436] فصل سی و هفتم: قضاوت عمر بن عبدالعزيز

در «کتاب مجموع» آمده است:

زمانی عمر بن عبدالعزیز بر تخت پادشاهی اش تکیه زده بود که دربان، زنی خون آلود و بلند قامت و خوش قد و بالا را همراه دو مرد نزد عمر بن عبدالعزیز آورد و نامه ای را نیز که از جانب میمون بن مهران نوشته شده بود به عمر بن عبدالعزيز داد.

هنگامی که عمر نامه را گشود چنین نوشته شده بود:

به نام خداوند بخشنده مهربان

از میمون بن مهران به عمربن عبدالعزیز.

السَّلَامُ عَلَيْكْ وَ رَحِمَهُ اللَّهُ وَ بَرَكَاتُهُ.

پیشامد شگفتی روی داده است که سینه هایمان را تنگ کرده است و چاره ای برای این مشکل نیافتیم و کار را به کاردان واگذاردیم که خدای فرازمند نیز فرموده است:

وَ لَوْ رَدَوهُ إِلَى الرَّسُول وَ إِلى أُولى الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الدِّينِ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ؛ و اگر آن را به پیامبر و صاحبان امر خویش باز می گرداندند. بی گمان کسانی که حقیقت آن خبر را بیرون می کشند آن را می دانستند» [سوره نساء (4)، آیه 83] یکی از این دو مرد شوهر این زن است و دیگری پدر این زن، پدر این زن گمان می کند که دامادش دختر او را طلاق داده است و دامادش سوگند خورده که علی بن ابیطالب بهترین امّت و سزاوارترین مردم به پیامبر به خدا (صلی الله علیه و آله) است و گفته است که اگر سخنم درباره علی (علیه السلام) دروغ باشد زنم بر من حرام است. و پدر این زن گمان می کند که دخترش بر آن شوهر حرام شده است زیرا چنین جایگاهی را برای على (علیه السلام) قبول ندارد و در نتیجه می گوید چون سوگند دامادش دروغ بوده پس زنش بر او حرام است و با یک دیگر نامحرم اند و این زن در نامحرم بودن بر آن مرد همانند حرام بودن مادر بر فرزندش. شوهر زن به پدر زن می گوید: تو دروغ می گویی و با این سخن مرتکب گناه شده ای؛ زیرا سوگند من

نیکو بود و سخنم درست است و این زن بر خلاف نظر تو، همسر من است [و من او را طلاق نداده ام].

[میمون بن مهران در ادامه نوشته بود:] هنگامی که این سه نفر نزد من آمدند از شوهر آن زن پرسیدم که آیا تو سوگند خورده ای؟ او گفت: آری، سوگند خورده ام که علی بن ابی طالب بهترین امّت و سزاورترین مردم بر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) است و [و گفته ام که اگر سخنم درباره علی (علیه السلام) دروغ باشد] زنم بر من حرام است هر که می خواهد علی (علیه السلام) را بشناسد بشناسد و هر که علی را نمی شناسد نشناسد. هر که خواهد، خشم گیرد و هر که خواهد، خشنود باشد.

هنگامی که مردم این سخن را شنیدند بر گرد او جمع شدند و اگر زبان های مردم یکی باشد [و در مسأله ای هم نظر و هم سخن باشند] ولی دل های مردم یکی نیست [و با هم اختلاف دارند].

ای امیرمؤمنان! تو از چند دستگی مردم و پیروی آنان از هوی و هوس آگاهی و می دانی که مردم چگونه شتابان به سوی فتنه و آشوب می روند. ما از قضاوت در این مسأله، خود داری کردیم تا همان گونه که خداوند به تو اموخته است قضاوت کنی. پدر و شوهر این زن از او جدا نمی شوند؛ پدر سوگند می خورد که نخواهد گذاشت این زن با شوهرش باشد و شوهرش سوگند می خورد که از زنش جدا نخواهد شد هر چند در این راه سرش از تن جدا شود. و شوهر این زن می گوید که تنها در صورتی از زنش جدا خواهد شد که قاضی بر علیه او حکم کند که در این صورت نمی توان با دستور قاضی مخالفت کرد و از او سرپیچی نمود.

ای امیرمؤمنان! خداوند تو را توفیق دهد و راهنمایی کند.

میمون بن مهران در پایان نامه نیز نوشت:

إِذَا مَا الْمُشْكِلَاتُ وَرَدْنَ يَوْمًا *** فَحَارَتْ فِى تَأَمُّلِهَا الْعُيُونُ

وَ ضَاقَ الْقَوْمُ ذَرْعًا عَنْ نَبَإِهَا *** فَأَنْتَ لَهَا يَا أَبَا حَفْصٍ أَمِينٌ

لِتُوَضِّحَهَا فَأَنْتَ بِهَا عَلِيمٌ *** وَ رَبَّكَ بِالْقَضَاءِ بِهَا مُبِينٌ

لِأَنَّكَ قَدْ حَوَّيْتَ الْعِلْمَ طَرَأَ *** وَ حَكَمْتَ التَّجَارَبَ وَ الْفُنُونَ

فَضّلَّكَ اللَّهُ عَلَى الرَّعَايَا *** فَحَظَّكَ فِيهِمُ الْحَظُّ الثَّمِينُ

راوی گوید: در آن مجلس شخصیّت های بنی امیّه و قریش حضور داشتند. عمر بن عبدالعزیز به پدر آن زن که ابومرّه نام داشت گفت: ای پیر مرد! درباره این ماجرا چه می گویی؟ او گفت: ای امیرمؤمنان! زن این مرد، دختر من است که من دخترم را با بهترین جهیزیه روانه خانه این مرد، نمودم و خیر و نیکی دخترم از آن این مرد شد. این مرد سوگند خورده که اگر سخنش دروغ باشد همسرش را طلاق داده است ولی [با این که سخنش دروغ است] می خواهد همراه زنش باشد.

عمر گفت: اگر با این سوگند، همسرش را طلاق نداده باشد پس سوگندش چگونه است؟ آن پیرمرد گفت: سبحان الله! آن چه را که این مرد به آن سوگند خورده است چنان دروغ آشکاری است که من با این علم و سنّ خویش تردید در دروغ بودن سوگندش ندارم؛ زیرا این مرد سوگند خورده است که علی (علیه السلام) پس از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) بهترین این امّت است و می گوید که اگر سخنم دروغ باشد زنم بر من سه طلاقه می شود. پیر مرد می گفت که چون علی، چنین جایگاه والایی ندارد پس بر اساس

سوگند این مرد، زن این مرد بر او سه طلاقه شده و حرام گشته است.

عمر بن عبدالعزیز به شوهر آن زن گفت: تو در این باره چه می گویی؟ آیا چنین سوگندی خورده ای؟ شوهر زن گفت؟ آری.

هنگامی که او چنین گفت نزدیک بود که اهل مجلس از شدّت کینه ای که به علی (علیه السلام) داشتند] خشمگین و پریشان شوند و بنی امیّه با خشم به شوهر آن زن می نگریستند ولی سخنی نمی گفتند و به عمر بن عبد العزیز نگاه می کردند. عمر سرش را به زیر انداخت و با دست خود بر روی زمین خط می کشید و مجلسیان نیز خاموش بودند و منتظر سخنان عمر بن عبدالعزیز بودند، عمر سرش را بلند کرد و این شعر را خواند:

إِذَا وَلِيَ الْحُكُومَةَ بَيْنَ قَوْمٍ *** أَصَابَ الْحَقَّ وَ الْتَمَسَ السَّدَادَا

وَ مَا خَيْرُ الْإِمَامِ إِذَا تَعَدَّى *** خِلَافَ الْحَقِّ وَ اجْتَنَبَ الرَّشَادَا

آن گاه عمر به مجلسیان گفت: درباره سوگند این مرد چه نظری دارید؟ همه سکوت کردند. عمر گفت: پاسخی دهید. مردی از بنی امیّه گفت: صلاح نیست که قضاوت کنیم. [ای عمر!] تو در میان آنان داناییُ مورد اعتماد هستی. می توانی به زیان آن ها و یا به سود آن ها قضاوت کنی.

عمر به مردی که از بنی امیّه بود گفت: نظر خود را در این باره بگو؛ زیرا سخنی که حقّ را از میان نبرد و باطل را به اثبات نرساند مورد قبول است. آن مردی که از بنی امیّه بود گفت: من چیزی در این باره نمی گویم. سپس عمر به مردی از فرزندان عقیل بن ابی طالب روی نمود و گفت: تو درباره سوگند این مرد چه می گویی؟ از این فرصت استفاده کن و

نظرت را بگو. او گفت: اگر تو حکم مرا در این باره می پذیری و روا می داری نظری را می گویم و اگر سخنم را نمی پذیری خاموشی من بهتر است و دوستی ما پایدارتر خواهد بود. عمر گفت: نظرت را بگو که سخنت پذیرفته شده است و اجرا خواهد شد. هنگامی که بنی امیّه سخن عمر بن عبدالعزیر را شنیدند گفتند: ای امیر مؤمنان! تو از ما پشتیبانی نکردی؛ زیرا قضاوت در این مسأله را بر عهده دیگران نهادی در حالی که ما پاره تن تو هستیم و نزدیک ترین خویشان تو هستیم. عمر گفت: خاموش باشید که من پیش از این، از شما در این باره پرسیدم و شما نپذیرفتید که نظری دهید. بنی امیّه گفتند: آن گونه که با آن فرزند عقیل [به نیکی] رفتار نمودی با ما رفتار نکردی و نظر ما را مورد قبول قرار ندادی.

عمر گفت: اگر او به درستی قضاوت می کند و شما در قضاوت اشتباه می کنید و اگر او توان قضاوت گری دارد و شما از این کار ناتوانید و اگر او بینا [و دانا] است و شما کور [و نادان] هستید پس تقصیر من نیست که به شما توجّه نکرده ام. عمر ادامه داد: ای بنی امیّه! آیا شما نیز همانند او علم و دانایی دارید [و می توانید این مشکل را حلّ کنید]؟ گفتند: نه. ما از حلّ این مشکل آگاهی نداریم. عمر گفت: ولی این فرزند عقیل پاسخ این مشکل را می داند. آن گاه عمر به مرد عقیلی گفت: چه پاسخی برای این مشکل داری؟

گفت: ای امیر مؤمنان! ماجرای این زن و شوهر و پدرش همانند شعری است که «اول» گفته است که:

دُعِيتُمْ إِلَى أَمْرٍ فَلَمَّا عَجَزْتُمْ *** تَنَاوَلَهُ مَنْ لَا يَدْخُلُهُ عَجْزٌ

فَلَمَّا رَأَيْتُمْ ذَلِكَ أَبْدَتْ نُفُوسُكُمْ *** نَدَامًا وَ هَلْ يَعْنِى مِنْ الْحَذَرِ الْحَزْرَ

عمر گفت: آفرین! نیکو گفتی. اینک پاسخ این مشکل را که از تو پرسیدم بگو. مرد عقیلی گفت: ای امیر مؤمنان! سوگند او [دربارۀ بزرگی و سزاواریِ حضرت علی (علیه السلام)] راست است و زنش را نیز طلاق نداده است. عمر گفت: این را من نیز می دانم [روشن تر پاسخ بگو که چرا علی (علیه السلام) بهترینِ امّت و سزاوارترینِ مردم به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) است؟]. مرد عقیلی گفت: ای امیرمؤمنان! تو را به خدا سوگند می دهم که آیا نشنیده ای که روزی پیامبر (صلی الله علیه و آله) در خانه حضرت فاطمه (علیها السلام) بود که به دخترش فرمود: دخترم! چه بیماری ای داری؟ دخترش حضرت فاطمه (علیها السلام) گفت: چشم هایم درد می کند. در آن هنگام علی (علیه السلام) در پیِ انجام یکی از کارهای پیامبر (صلی الله علیه و آله) به بیرون رفته بود. پیامبر (صلی الله علیه و آله) به دخترش فرمود: آیا چیزی میل داری که بخوری؟ دخترش گفت: آری، دوست دارم که انگور بخورم ولی اکنون فصل میوه انگور نیست و کمیاب است. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: خداوند می تواند که انگور را به دست کسی که بهترینِ امّت من در نزد خدا است فراهم آورد و برای ما بیاورد. در این هنگام علی (علیه السلام) درِ خانه را کوبید. هنگامی که در را به روی علی (علیه السلام) باز کردند پیامبر (صلی الله علیه و آله) دید که علی (علیه السلام) چیزی به دست دارد و عبایش را آن انداخته است. از او پرسید: ای علی! این چیست؟ علی (علیه السلام) گفت: انگور است و برای فاطمه (علیها السلام) خریده ام. پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: الله اکبر! خدایا! همان گونه که با آمدن علی (علیه السلام) و برآورده شدن خواسته ما به

دست علی (علیه السلام) ما را خشنود ساختی این انگور را نیز وسیله شفای دخترم فاطمه (علیها السلام) قرار بده و آن گاه به دخترش فرمود: دخترم! با نام خدا، این انگور را بخور. هنوز پیامبر (صلی الله علیه و آله) از خانه آن ها بیرون نرفته بود که درد چشم فاطمه (علیها السلام) رو به کاستی نهاد و به سرعت خوب شد.

عمر بن عبدالعزیز گفت: راست گفتی و نیکو گفتی. من گواهی می دهم که این کرامت علی (علیه السلام) را شنیده ام و آن را به یاد دارم.

در این هنگام عمر بن عبدالعزیز به شوهر آن زن گفت: دست زن خود را بگیر و برو. و اگر پدر همسرت تو را آزار داد بینیِ او را به خاک بمال [و او را از خود دور کن].

پس آن گاه عمر گفت: ای فرزندان عبد مناف! به خدا سوگند که آن چه را که دیگران می دانند ما نیز می دانیم و درباره احکام دین خود کور [و نادان] نیستیم. ولی «اول» گفته است:

تَصَيَّدَتْ الدُّنْيَا رِجَالًا بِفَخِهَا *** فَلَمْ يُدْرِكُوا خَيْرًا بَلْ اسْتَقْبَحُو الشَّرَأَ

وَ أَعْمَالُهُمْ حُبُّ الْهَوَى وَ أَصَمُهُمْ *** فَلَمْ يُدْرِكُوا إلَّا الْخَسَارَةَ وَ الْوِزْرَا

راوی گوید: در آن مجلس گویی در دهان بنی امیّه سنگ گذاشته شده بود [و آنان هیچ سخنی نمی توانستند بگویند]. آن مرد با زنش از مجلس بیرون رفتند و عمر به میمون بن مهران نوشت: سخن تو را فهمیدم و با آن زن و دو مرد دیدار کردم. خدا سوگند شوهر آن زن را تصدیق کرد و سوگند او را راست قرار داد و پیوند زناشویی آن زن و مرد را پابرجا و درست قرار داد و تو نیز به این حکم یقین داشته باش و به آن عمل کن.

وَ السَّلَامُ عَلَيْكْ وَ رَحِمَهُ اللَّهُ وَ بَرَكَاتُهُ

[437] فصل سی و هشتم: شعری درباره ستایش یکی از نوادگان امام حسن (علیه السلام)

در کتاب «مجموعِ بشار»، شعری است که شاعر در شعرش، ابراهیم بن عبدالله بن حسن بن حسن را چنین ستوده است:

أَقُولُ لِبِسَامٍ عَلَى جَلَالَةٍ *** غِذَا أَرِيحْيَا مُعَشِّقًا لِلْمَكَارِمِ

مِنْ الْفَاطِمِيِّينَ الدَّعَاهُ إلَى الْهُدَى *** سِرَاجٌ لِعَيْنٍ أَوْ سُرُورٌ لِعَادِمٍ

إذَا بَلَعَ الرُّءَى الْمَشُورَهْ فَاسْتَعِنْ *** بِرَأْيِ صَدِيقٍ أَوْ إشَارَةِ حَازِمٍ

وَ لَا تَجْعَلْ الشُّورِيَّ عَلَيْكْ غَضَاضَةً *** إنَّ الْخَوَافِيَ قُوَّةٌ لِلْقَوَادِمْ

وَ مَأْخِيرُ كَفّ أَمْسَكَ الْغُلّ أُخْتَهَا *** وَ مَأْخِيرُ سَيْفٍ لَمْ يُؤَيِّدْ بِقَائِمِ

وَ خَلِّ الْهُوَيْنَا لِلضَّعِيفِ وَ لَا تَكُنْ *** نُوؤُومًا إِنَّ الْحَزْمَ لَيْسَ بِنَاتِمِ

وَ حَارِبٌ إذَا لَمْ تُعْطَ إلَّا ظُلَامَةً *** شَبَا الْحَرْبُ خَيْرٌ مِنْ قَبُولِ الْمَظَالِمِ

وَ أَدْنُ عَلَى الْقُرْبَى الْمُقْرَبِ نَفْسَهُ *** وَ لَا تَشْهَدُ الشَّوْرَى أَمْرَءٌ غَيْرُ كَاتِمٍ

فَإِنَّكْ لَا تَسْتَطْرِدُ الْهَمَّ بِالْمَنَى *** وَ لَا تَبْلُغْ الْعُلْيَا بِغَيْرِ مَكَارِمِ

[438] فصل سی و نهم: شعری از ابوسفیان

در کتاب «مجموع» آمده است که ابوسفیان بر در خانه علی (علیه السلام) این شعر را خواند:

بَنَى هَاشِمٍ لَا تَطْمَعُوّ النّاسَ فِيكُمْ *** فَلَيْسَ لَهَا إلّا أَبُو حَسَنٍ عَلَى

سپس گفت: ولی به خدا سوگند که اگر بخواهید می توانید این جا را از مردم و اسب ها پر کنید. ای علی درود بر تو باد.

[439] فصل چهلم: به دنیا آوردن چندین فرزند

در کتاب «مجموع» آمده است: زنی بیست فرزند را در یک باردار شدن، به دنیا آورد و همۀ آن کودکان زنده بودند. زن دیگری در ماه هفتم بارداری اش، فرزندش را به دنیا آورد و پس از دو ماه فرزند دیگری به دنیا آورد. زنی همسر مردی حبشی [و سیاه پوست] شد و از [آمیزش با] آن مرد دختری سفید پوست به دنیا آورد. هنگامی که آن دختر سفید پوست به بلوغ رسید با مرد سفید پوستی ازدواج کرد و فرزندی به دنیا آورد که سیاه پوست بود و شبیه جدّ نخستش شده بود.

حکایت شده است که مادر فضل بن ربیع و عبدالله و یحیی و عبّاس یکی بوده است و هر چهار نفر را در یک باردار شدن، به دنیا آورده است.

[440] در «کتاب مجموع» آمده است: کسی سنگ دل نمی شود مگر این که مرتکب گناهی گردد و هیچ مولودی اَبرَص متولّد نمی شود و هیچ عابدی گرفتار مرض بَرَص (پیسی) نمی گردد... و جعفر بن یحیی از پشت به بَرَص گرفتار گشته بود، پس همۀ پزشکان شدند تا او را معالجه نمایند ولی کاری نتوانستند انجام دهند تا این که نزد یحییِ طبیب بردند و او

چیزهای زیادی را به کار گرفت تا او را بهبود بخشد ولی هیچ فایده ای نداشت. پس برای او گفت: اگر از تو در مورد چیزی سؤالی کنم مرا تصدیق می کنی؟ گفت: آری. گفت: آیا...؟ گفت: آری.

طبیب گفت: پس این بیماری در اثر آن کار است که انجام داده ای...

[441] در «کتاب مجموع» آمده است گفت... برادرش... [چون روایت افتادگی دارد قابل ترجمه نیست].

[442] در این «مجموع» دیدم که روایت کرده که امام صادق (علیه السلام) فرمود: دوستیِ بیست روزه خویشاوندی به شمار می آید. [مترجم گوید: در بعضی از احادیث به جای «یوماً»، «عاماً» آمده است یعنی دوستیِ بیست ساله خویشاوندی است].

ابن طاوس می گوید: من از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده ام که فرمودند: محبّت یک روز دوستی است و محبّت یک ماه خویشاوندی و محبّت یک سال رحم به شمار می آید که هر کس آن صله رحم را قطع کند خداوند با او قطع رابطه می نماید و هر کس صله رحم کند خداوند با او رابطه برقرار می سازد.

[443] در «کتاب مجموع» آمده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) از شماء بنت صلت خواستگاری نمود پس وقتی این پیشنهاد به گوش او رسید از شدّت خوشحالی سکته کرد و مُرد!

[444] در «کتاب مجموع» از امیر مؤمنان (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: عبارات غلط به کار نبرید همانا مسیحیان چنین کردند و به سخنان کفر آمیز گرفتار گشتند... [بقیّه حدیث افتادگی دارد قابل ترجمه نیست]

[445]این اشعار در «کتاب مجموع» آمده است:

لَا عُجْبَ لِلْأَسَدِ إنْ ظَفِرْتْ بِهَا *** كِلَابُ الْأَعَادِي مِنْ فَصِيحٍ وَ أَعْجَمْ

فَحَرْبَةُ وَحْشِيّ سُقَتْ حَمْزَةَ الرّدّيّ *** وَ مَوْتُ عَلِيّ فِي حُسَامٍ ابْنِ مُلَجّمِ

[446] در «کتاب مجموع» آمده است: فراهم آمدن اصوات در خانه عبادات با نیّات پاک گره هایی که از جانب افلاک است می گشاید و کسی بر آن عزم نمی کند جز ملاک.

[447] در «کتاب مجموع» آمده است که از شیخ ابوالفتح حلّى رحمة الله در شهر حلب شنیدم که می گفت: اصل این ضرب المثل که می گوید: مردم آن چنان اند که گویا بر سر آنان پرنده نشسته است. همانا حضرت سلیمان (علیه السلام) به باد می گفت: ما را حمل کنید و به پرندگان می گفت: بر سر ما سایه اندازید، پس باد می برد و پرندگان سایه می انداختند و حُضّار مجلس چشمانشان را فرو می خواباندند و همه ساکت می شدند... از هیبت حضرت سلیمان (علیه السلام) سکوت اختیار می کردند و چشمانشان را فرو می بستند... لذا هیچ سخنی گفته نمی شد و سکوت مطلق حاكم بود... و این ضرب المثل حکایت از این سکوت مطلق دارد که گویی هیچ حرکتی در آن جا نیست و فقط پرندگان بر سر آن ها سایه انداخته اند.

[448] در «کتاب مجموع» آمده است: بحث طولانی بین عمرو عاص و معاویه در گرفت. عمرو عاص به معاویه گفت: تو در روز روشن گِل بر چهره خورشیدی مالیدی و می خواستی نور آن را بپوشانی و باطل را حق

جلوه دهی و حق را باطل. (یعنی علی (علیه السلام) مانند خورشید تابان است که تو با تبلیغات سوء و تهمت های بی اساس می خواستی چهره او را تخریب نمایی) در حالی که تو در حفظ شخصیّت علی [علیه السلام] به خاطر خویشاوندی و اسلام از همه بیشتر حق داشتی ولی چیزی نکردی، آیا اَحَدی بد کردار تر از تو وجود دارد. پس اگر پروردگارم را ملاقات نمایم با بهترین اعمالم هیچ فایده ای به حالم ندارد به خاطر زمینه سازی که برای اهداف باطل تو و ابطال حق علی (علیه السلام) انجام دادم. پس معاویه در پاسخ عمرو عاص، گفت: وای بر تو ای عمر و عاص! وای بر تو و وای بر دشمن تو! مُردن تو موجب شادمانی دشمن است و راحتی دوست!؟

[449]فصل چهل و یکم: گفتگوی ابو حنیفه با یکی از شیعیان

در کتاب «مجموع» آمده است که رشید، شخصی به نام هارون بن حسن بن اسماعیل بن میثم را به جرم شیعه بودن، زندانی کرد. ابو حنیفه یا کس دیگری درباره هارون بن حسن گفت: چون هارون بن حسن شیعه است ریختن خونش حلال است. پس از مدّتی هارون بن حسن از زندان آزاد شد و در مجلسی که رشید حضور داشت با ابوحنیفه روبرو شد. در این مجلس رشید به ابو حنیفه گفت: چه کسی پس از پیامبر ما (صلی الله علیه و آله) بهترینِ امّت است؟ ابو حنیفه گفت: علی بن عبّاس بن عبد المطّلب (يعنى ابو حنیفه گفت که نام پدر حضرت علی (علیه السلام) عبّاس است)

رشید گفت: ای ابو حنیفه! آیا دیوانه شده ای؟ عبّاس فرزندی به نام علی ندارد. ابو حنیفه گفت: [هر چند عبّاس، عموی علی (علیه السلام) بود ولی می توان عبّاس را پدر علی (علیه السلام) نیز خواند؛] زیرا خداوند در قرآن عمو را پدر نیز

نامیده است؛ و سخن فرزندان یعقوب را چنین بازگو کرده است:

«نَعْبُدُ الهَكَ وَ إِلهَ آبَائِكَ إِبْرَاهِيمَ وَ إسْمَاعِيلُ وَ إِسْحَاقُ: خدایِ تو و خدایِ پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را که خدایی یگانه است می پرستیم» [سوره بقره (2). آیه 133] [در این آیه، خداوند حضرت اسماعیل (علیه السلام) را پدر حضرت یعقوب (علیه السلام) خوانده است] در حالی که حضرت اسماعیل (علیه السلام) پدر حضرت یعقوب نبود [و عموی آن حضرت بود].

و هم چنین در قرآن خداوند خاله را مادر نامیده است و فرموده است: «وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ؛ و [حضرت یوسف (علیه السلام)] پدر و مادر خود را بر بالای تخت برد» [سورة يوسف (12)، آیه 100] در این آیه [منظور از پدر و مادر حضرت یوسف (علیه السلام)] حضرت یعقوب (علیه السلام) و خاله حضرت یوسف (علیه السلام) بود و مادر حضرت یوسف (علیه السلام) در آن هنگام از دنیا رفته بود.

ای رشید! علی (علیه السلام) نیز چنین است [و عبّاس که عموی علی (علیه السلام) است را می توان پدر علی (علیه السلام) نیز خواند]. اگر می خواهی علی (علیه السلام) را مقدّم بدار [و برتر بدان] و اگر می خواهی علی (علیه السلام) را برتر ندان.

پس ابو حنیفه از هارون بن حسن پرسید: نظر تو درباره حسن و حسین (علیهما السلام) چیست؟ آیا آن ها پسران پیامبر (صلی الله علیه و آله) هستند با این که خداوند در قرآن می فرماید: ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ؛ محمّد (صلی الله علیه و آله) پدر هیچ یک از مردان شما نیست» [سوره احزاب (33)، آیه 40].

هارون بن حسن گفت: آری، زید پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود. پیامبر (صلی الله علیه و آله)، پدر هیچ یک از مردان [جامعه خود] نبود ولی با این وجود آن حضرت

پدر پسران دختر خود بود. خدا در قرآن از عیسی (علیه السلام) یاد نموده و او را به حضرت ابراهیم (علیه السلام) نسبت داده و [هر چند حضرت عیسی (علیه السلام) پدر نداشت] حضرت عیسی (علیه السلام) را از فرزندان حضرت ابراهیم (علیه السلام) قرار داده و فرموده است: «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدُ وَ .... وَ عِیسی؛ و از فرزندان ابراهیم، داود و... و عیسی [بود]». [سورة انعام (6)، آية 84 و 85] (خداوند در این آیه حضرت عیسی (علیه السلام) را از فرزندان حضرت ابراهیم (علیه السلام) دانسته است در حالی که حضرت عیسی (علیه السلام) پدر نداشت).

و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرموده است: هر پیامبری فرزندانی دارد و فرزندان من از نسل علی (علیه السلام) است.

ابو حنیفه دوباره از هارون بن حسن پرسید: بگو بدانم که چرا علی (علیه السلام) و عبّاس نزد ابوبکر از یک دیگر شکایت کردند؟ هارون بن حسن گفت: تو بگو بدانم که ماجرای آن دو فرشته ای که نزد حضرت داود (علیه السلام) از یک دیگر شکایت کردند چه بود و کدام یک از آن دو فرشته بر حقّ بود و سخن کدام یک باطل بود؟

ابو حنیفه گفت: هر دو فرشته بر حقّ بودند و فقط می خواستند که به حضرت داود (علیه السلام) نکته ای را یادآوری کنند.

هارون بن حسن نیز گفت: علی (علیه السلام) و عبّاس نیز چنین بودند و برای این که نکته ای را به ابوبکر یادآوری کنند [به ظاهر] نزد ابوبکر از یک دیگر شکایت کردند.

در این هنگام رشید لبخندی زد و گفت: ای هارون بن حسن! آن کس که تو را کافر شمرده است خدا با او نباشد!