ghaemiyeh.com
عنوان و نام پديدآور : تاریخ سیستان: تالیف در حدود 725 - 445/ به تصحیح محمدتقی بهار (ملکالشعرا).
مشخصات نشر : تهران: معین، 1381.
مشخصات ظاهری : ص 436.
شابک : 28000ریال : 964-5643-96-1 ؛ 45000ریال (چاپ دوم) ؛ چاپ چهارم978-964-5643-96-4:
يادداشت : این کتاب در سالهای متفاوت توسط ناشرین مختلف به چاپ رسیده است.
يادداشت : چاپ دوم: 1387.
يادداشت : چاپ چهارم: 1401 .
یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس.
موضوع : نثر فارسی -- قرن 5ق.
موضوع : سیستان -- تاریخ
شناسه افزوده : بهار، محمد تقی، 1265 - 1330 .، مصحح
رده بندی کنگره : DSR2029 /ی85ت2 1380
رده بندی دیویی : 955/74
شماره کتابشناسی ملی : م80-10258
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
تاریخ سیستان
تأليف در حدود 445 - 725
به تصحیح محمد تقی بهار (ملک الشعرا)
انتشارات معین
تهران، 1381
ویراستار دیجیتالی: محمد مبین روزبهانی
خیر اندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
تاریخ سیستان: تألیف در حدود 445-725 / به تصحیح محمدتقی بهار (ملک الشعرا). - تهران: معین، 1381.
ص 436 / ISBN 964-5643-96-1
فهرستنویسی بر اساس اطلاعات نیپا.
این کتاب در سالهای متفاوت توسط ناشرین مختلف به چاپ رسیده است.
واژه نامه.
کتابنامه به صورت زیرنویس.
الف. بهار محمد تقی، 1265-1330، مصحح.
2 ت 85 ی / 2029 DSR 955/74
1381
کتابخانه ملی ایران
محل نگهداری: 10258-80 م
انتشارات معین
روبروی دانشگاه تهران فخررازی، فاتحی داریان، پلاک 29
صندوق پستی 775-13145 / تلفن 6405992
تاریخ سیستان
تصحیح: محمدتقی بهار (ملک الشعرا)
حروف نگاری و صفحه آرای: معین (فاطمه صفائی - مینو ارجمندی)
بازخوانی: شهاب الدین ارجمندی
نمونه خوانی: گیتی سبزواری
خط روی جلد: استاد سید محمدرضا عسگری
چاپ اول: 1381
چاپ: مهارت
لیتوگرافی: صدف
شمارگان: 2000 نسخه
حق چاپ محفوظ است.
شابک 1-96-5643-964
ISBN 964-5643-49-X
مرکز پخش: پویای معین 6414230
یادداشت ناشر ... 13
مقدمه مصحح ... 15
1- لغات و اصطلاحات ... 30
2- ضمایر و جمع ها ... 36
3- اسماء اعداد: ... 37
4- افعال: ... 38
5- نمونه از تکرار افعال: ... 41
خلاف قاعدههای این کتاب: ... 41
7- رسم الخط كتاب: ... 42
8- مزایای این تاریخ: ... 43
رمزها و اشاره ها ... 48
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَحيم - تَوَكَّلْ تَكْفِ ... 49
حدیث کورنگ ... 52
نسبت بختيار الاسبهبد ... 54
فضل آخر ... 55
فضل آخر ... 55
فضل دیگر ... 55
و اما آنچه در ذات سیستان موجودست که در سایر شهرها نیست ... 56
دیگر عجایب ها که در سیستان بوده و بعضی کنون می بینیم ... 58
فضل دیگر ... 59
فضل آخر ... 59
فضل آخر ... 59
فضل آخر ... 60
فضل دیگر ... 61
فضل دیگر ... 61
اکنون یاد کنیم بعضی نام هاء ایشان که از پس اسلام بزرگ گشتند و ... 62
شرایط آبادانی سیستان بر سه بند بستن نهاده آمد ... 64
نام هاء سيستان ... 64
اما حدود سیستان و شهرهاء او چند است و از کجا تا کجاست ... 66
عمل سیستان پس از اسلام و كُورتهاء آن بر صلح قديم... 68
عمل خراسان تا غایت حد اسلام ... 68
كورتهاء آن ... 68
رساتیق سیستان ... 70
له مادهها ... 70
قسمت خراج سیستان ... 71
اکنون یاد کنیم از طریقی که مردم سیستان داشتند ... 73
نسبت بخت النصر ... 74
اکنون یاد کنیم سبب آتش کرکُوی ... 75
بیت ... 76
پیش ابتداء کار اسلام آمد مولود مصطفا - علیه السلم - بازگوئیم که ... 77
قصه قیدارالملک بن اسماعیل اندر حدیث نور مصطفا - علیه السلم- ... 82
خواب نضر بن کنانه و او آن است که او را قریش گفتند ... 87
اندر قصة ابرهة الصباح [با] عبدالمطلب نخستین که به مکه آمدند ... 90
مولود محمد مصطفا - عليه السّلم - ... 95
خلافت امیرالمؤمنین ابوبكر - رضي الله عنه - ... 105
خلافت امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب - رضي الله عنه - ... 106
خلافت امیرالمؤمنین عثمان عفان - رضي الله عنه - ... 409
حديث فتح سیستان به روزگار عثمان عفان در سنه ثلثين ... 111
آمدن عبد الرحمن سمره به سیستان اندر سنه ثلث و ثلاثين ... 114
خلافت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب - کرم الله وجهه - ... 115
سبب سالاری یافتن مهلّب ... 116
نشستن معویه به خلیفتی ... 120
آمدن عبدالله بن عامر کریز به سیستان اندر سنه احدی و اربعین ... 120
آمدن ربيع الحارثی به سیستان به عمل در سنه ست و اربعین ... 120
آمدن عبیدالله ابی بکره به سیستان اندر سنه احدی و خمسین ... 121
آمدن عَبّاد بن زیاد به سیستان ... 123
نشستن یزید معویه به خلیفتی ... 125
آمدن یزید زیاد و بوعبیده به سیستان ... 128
آمدن طلحة الطلحات به سیستان و عمر برادر او صاحب جیش بود ... 128
آمدن اسود سعید به سیستان ... 130
آمدن عبدالله طلحه به سیستان ... 130
نشستن معويه بن یزید بن معویه به خلیفتی ... 131
نشستن مروان الحکم به شام ... 131
نشستن عبدالله زبیر به مکه ... 131
آمدن عبدالعزیز به امارت از پیش حارث عبدالله ... 132
رفتن عبدالعزیز سوی بست و کابل ... 132
نشستن عبدالملک مروان بن الحکم به خلیفتی ... 133
آمدن عبدالله امیه به سیستان به روزگار حجاج در سنه اربع و سبعین ... 134
آمدن موسي طلحه عبدالله به سیستان ... 134
آمدن عبیدالله بن ابی بکره به سیستان به روزگار حجاج ... 136
آمدن عبد الرحمن محمد الاشعث به سیستان در سنه اثنی و ثمانین ... 138
آمدن مالک به سیستان در سنه ست و ثمانین ... 142
مسمع نشستن ولید بن عبدالملک ... 143
آمدن قتيبة بن مسلم اندر رجب سنه ست و ثمانین به سیستان ... 143
آمدن قتیبه مسلم به سیستان اندر وقت برادر خود عمرو دیگر باره ... 144
آمدن یزید بن مهلب به خراسان به عمل و فرستادن برادر، مُدْرِک ... 145
نشستن عمر بن عبدالعزیز به خلافت ... 145
آمدن سباک بن المنذر الشيباني ... 146
آمدن عبدالرحمن به سیستان ... 146
آمدن معارك بن الصلت به سیستان ... 147
نشستن یزید عبدالملک به خلافت در رجب سنه احدی و مایه ... 147
نشستن هشام عبدالملک به خلافت ... 148
نشستن وليد بن يزيد بن عبدالملک در خلیفتی ... 150
نشستن یزیدِ وليد عبدالملک به خلیفتی ... 152
نشستن ابراهیم ولید عبدالملک به خلافت ... 152
اول تعصب میان فریقین ... 152
آمدن سوار بن الاشعر به سیستان ... 153
نشستن مروان بن محمد به خلافت اندر سنه سبع و عشرین و مائه ... 154
آمدن مالک به سیستان ... 155
برخاستن بو مسلم عبدالرحمن بن [مسلم] صاحب الدعوة ... 155
نشستن ابوالعباس السفاح به خلافت ... 156
نشستن ابومنصور جعفر برادر سفاح به خلیفتی ... 157
آمدن سلیمان بن عبدالله الكندي ... 159
آمدن هنادي السری به سیستان ... 159
آمدن زهير بن محمد الأزدی در سیستان ... 160
نشستن مهدی به خلیفتی و فرستادن یزید بن منصور به سیستان ... 161
آمدن عبیدالله بن العلا به سیستان در سنه احدی و خمسین و مایه ... 162
معن بن زايدة الشیبانی به سیستان ... 162
آمدن نشستن مهدي بن منصور به خلافت ... 166
آمدن زهیر بن محمد الأزدی به سیستان ... 167
نشستن هادی به خلافت در سنه تسع و ستین [و] مايه ... 168
آمدن کثیر بن سالم به سیستان ... 168
نشستن هرون الرشيد به خلافت ... 168
آمدن عبدالله بن حمید به سیستان ... 169
آمدن یزید بن جریر به سیستان ... 171
بیرون آمدن امیر حمزة بن عبدالله الخارجی اندر سنه احدی و ... 172
آمدن سيف بن عثمان الطارابی و حضين بن محمد القوسی به سیستان ... 174
آمدن علی بن عیسی به سیستان ... 175
آمدن سيف بن عثمان الطارابی به سیستان ... 176
نسخه نامه هرون الرشید ... 177
جواب کردن حمزة بن عبدالله الخارجى ... 179
آمدن محمد بن الأشعث به سيستان ... 185
نشستن ابوالعباس عبدالله المامون به خلافت ... 185
آمدن احمد بن الفضل به سیستان ... 187
آمدن عمروبن الهيثم به سیستان ... 188
آمدن محمد بن الحضين القوسی به سیستان ... 189
آمدن الياس بن أسد به سیستان ... 189
آمدن محمد بن الأحوص به سیستان ... 190
محمد بن شبیب به سیستان آمد ... 190
آمدن محمد بن یزید به سیستان ... 190
آمدن حسین بن علی به سیستان ... 191
آمدن احمد بن خالد به سیستان ... 191
آمدن محمد بن الأحوص به سیستان ... 192
بیعت کردن حضین بن الحسين عمّ عبدالله را ... 193
نشستن ابواسحق المعتصم بالله به خلیفتی ... 195
آمدن حسین عبدالله السیاری به سیستان ... 195
خشک شدن هیرمند و قحط و مرگی ... 196
آمدن نصر سیاری به سیستان ... 198
آمدن ابراهیم الحضین به سیستان ... 198
نشستن الواثق بالله به خلیفتی در سنه سبع و عشرین و مایتی ... 199
نشستن المتوكل على الله به خلافت ... 201
اخبار ملک الدنیا صاحب القرآن ابى يوسف يعقوب بن الليث و نسبت ... 207
نشستن المنتصر بالله به خلافت ... 210
نشستن المستعين بالله به خلافت ... 210
قصة ازهر ... 211
رفتن یعقوب به حرب عمّار خارجی ... 212
رفتن یعقوب به حرب صالح بن حجر ... 213
رفتن یعقوب به هراة و گرفتن هری ... 214
رفتن یعقوب به کرمان و فارس ... 217
نشستن المهتدى بالله به خلافت ... 218
رفتن یعقوب به رخد به حرب زنبیل ... 219
نشستن المعتمد على الله به خلافت ... 219
بیرون آمدن عبدالرحیم به امیری ... 221
سبب بند کردن محمد بن طاهر و فنا گشتن خاندان طاهریان بر ... 223
رفتن یعقوب به گرگان به حرب عبدالله بن محمد صالح و حسن زید ... 226
کشتن عبدالله و زنهار آمدن سالوکان خراسان ... 226
حدیث محمد واصل با یعقوب و محمد زيدويه ... 228
وفات يافتن یعقوب لیث به جندی شاپور ... 233
نشستن عمر و لیث به امیری ... 234
فرمان یافتن معتمد به حبس در سنه ست و ستین و مایتی ... 235
گرفتن عمرو پارس را دیگر باره ... 243
گریختن علی بن الليث از قلعه بم ... 245
وفات یافتن موفق و نشستن المعتضد بالله به خلافت ... 247
هزیمت کردن رافع بن هرثمه از پیش عمرو لیث ... 248
ماندن عمرو لیث به بلخ به دست اسمعیل بن احمد و وفات نصر احمد ... 253
رسیدن نامه عمرو ... 254
سپری گشتن میر عمرو بن اللیث و سپری گشتن المعتضد بالله ... 258
حديث سير عمرو بن الليث و کار او و چگونگی اوی ... 262
نسبت از هر بن يحيى و حکایت آن ... 263
بازگشتیم به حدیث امیر بوالحسن طاهر محمد عمرو ليث ... 266
ول تعصب سَمَک و صَدَق ... 268
نشستن جعفر المقتدر بالله به خلافت ... 273
آمدن لیث علی به سیستان و به شارستان در شدن ... 273
رفتن طاهر و یعقوب پسران محمد عمرو لیث از سیستان یکبارگی ... 275
نشستن ليث علی به امیری که او را شیر لباده گفتندی ... 275
رفتن شیر لباده به حرب سبکری به فارس ... 278
نشاندن ابو علی محمد بن على اللیث را به امارت سیستان ... 280
رفتن محمد علی به هزیمت [ از] پیش [سپاه] امیر خراسان ... 281
در شدن احمد بن اسمعیل به بست و بند کردن محمد بن علی لیث را ... 282
منقطع گشتن ولایت سیستان از آل یعقوب و عمرو ... 284
حدیث سُبکَری ... 284
هزیمت کردن سبکری ... 285
خلاف کردن مردمان بر منصور اسحاق ... 286
گرفتن سیستان مولی سند [لی] و کشتن سپاه خراسان را ... 287
خطبه کردن امیر بوحفص عمرو يعقوب محمد عمرو الليث ... 288
آمدن حسین بن علی مروزی به سیستان دیگر راه ... 289
کشتن احمد بن اسمعیل امیر خراسان را و نشاندن پسر او را ... 290
گریختن سیمجور از سیستان ... 290
آمدن فضل حمید به امیری سیستان ... 291
عصیان آوردن خالد بن محمد بن يحيى ... 293
نشاندن امیر بوجعفر را به امیری سیستان ... 297
اسیر ماندن عبدالله احمد بر دست یمان حذیف ... 299
حديث ماکان با امیر بوجعفر ... 301
حدیث نصر بن احمد با امیر بوجعفر ... 302
کشتن امیر شهید بوجعفر رحمه الله ... 310
آمدن امیر طاهر بوعلی اندر شهر سیستان ... 311
باز آمدن امیر خلف و گرفتن سیستان ... 317
هزیمت کردن امیر خلف ... 317
گرفتن امیر خلف حصار و آغاز حرب با سپاه خراسان ... 319
صلح کردن امیر خلف با امیر حسین و فرود آمدن از حصار ... 321
نشستن امیر خلف ابواحمد بن احمد بن محمد خلف ... 322
بازآمدن امیر عمر و پسر امیر خلف از خراسان ... 325
آمدن سلطان محمود بن سبكتكين رحمة الله به پای کوه اسپهبد ... 326
رفتن امیر طاهر به کرمان در شعبان سنه تسعين [و ثلثمائه] ... 326
باز آمدن امیر طاهر از کرمان ... 328
درآمدن امیر طاهر اندر شهر و گرفتن و ولایت ... 328
حصار گرفتن بر نام سلطان محمود عیاران سیستان ... 329
فرود آمدن امیر خلف از حصار طاق به صلح و رفتن از سیستان به خراسان ... 331
صافی شدن پادشاهی سیستان ... 331
ابتداء جلوس ترکان بر سجستانیان ... 332
عمل امیر محمد با حفص کلانه ... 335
آمدن خواجه بومنصور خوافی به عمل داری سیستان ... 335
آمدن پسر بهاءالدوله به سیستان ... 336
عمل عزيز محمد فوشنجی و عزل خواجه بومنصور خوافی ... 338
آمدن امیر ابوالفضل نصر بن احمد به عمل سیستان ... 338
وفات سلطان محمود رحمة الله عليه ... 338
آمدن عزیز فوشنجی از دستِ سلطان مسعود به عمل سجستان ... 339
عمل بوسعد جيمرتي ... 340
آمدن امیر بوالفضل روز پنجشنبه ذى الحجه سنة تسع و عشرین و اربعمائه ... 340
آمدن ارتاش و خطبه کردن بر بیغو ... 341
آمدن بیغو به سیستان ... 342
کشته شدن سلطان مسعود ... 342
آمدن قیماس با لشکر به جانب سیستان ... 342
گرفته شدن امیر با نصر بر دست طغرل ... 343
کشته شدن ارتاش ... 344
خلاص یافتن امیر با نصر ... 344
خبر وفات ابی جعفر احمد بن منصور بن احمد مولی امیرالمؤمنين نور الله حفرته ... 345
آمدن طغرل ... 346
وقعت بده ... 347
آمدن یاقوتی دفعت اول به سیستان ... 349
آمدن یاقوتی بار دیگر ... 349
وقعت جوين ... 350
وقعت پیش زره ... 351
آمدن رسول میر جغری ... 352
خطبه کردن امیر جغری ... 353
آمدن امیر بیغو به سیستان ... 353
قصة احوال مخدوم شاه اعظم شهریار نیمروز ركن الحق والدين ... 376
باز آمدن شاه معظم رکن الدین محمود از پیش امیر نوروز به ولایت نیه ... 378
رفتن شاه معظم رکن الدین محمود به ولایت خبیص ... 379
جنگ کردن شاه معظم رکن الدین محمود با لشکر ملک نصیر الحق ... 380
تعلیقات و ترکیبات ... 383
واژگان و ترکیبات ... 385
فهرست اعلام ... 399
یادداشت ناشر
کتاب تاریخ سیستان متولد دورانی است که به علت به قدرت رسیدن برخی تبارهای نژاده ایرانی و به تبع آن پشتیبانی هر چه بیشتر حاکمان از شاعران و ادیبان فارسی، نثر فارسی هم اقبال بیشتری برای نشو و نما پیدا کرد. نثر این کتاب هم به نوبه خود دارای تمامی ویژگیهای سبکی این دوره - سادگی و روانی، خالی بودن از هرگونه تکلّف، و تصنّع، استفاده بسیار از واژه ها و اصطلاحات فارسی، استفاده کمتر از واژگان عربی مگر در نامها و جمله های دعایی و... -می باشد. یعنی به لحاظ سبک شناسی نثر زمان خود حائز اهمیت است، و چنانکه استاد فقید ملک الشعرای بهار در مقدمه عالمانه و بسیار دقیق خود مرقوم فرموده اند از لحاظ در برداشتن نکات مهم ادبی و تاریخی که یا در کتب تاریخی دیگر اصلا نیامده و یا به این شرح و تفصیل نیست - ارزش بسیار دارد.
این مهم ما را بر آن داشت تا به چاپ دوباره این اثر ارزنده بپردازیم با بازخوانی ویرایش مجدد، آوردن فهرست مطالب در آغاز کتاب، رفع اغلاط چاپی، تطبیق صحیح ارجاعات در فهرست اعلام با شماره صفحه، گذاشتن علامت «- -» برای جدا کردن جملات معترضه از متن اصلی، گذاشتن علامت نقل قول «:» هرجا که جمله ای نقل شده است، جدا کردن واژه هایی که سرهم نوشته شده بود که این خود خواندن متن را دچار مشکل می کرد، تغییر حمزه «ء» به «ای» هرجا که مفهوم «ای» مدنظر بوده است، مانند «سامه ای» به جای «سامۀ هرجا احتیاج به توضیح
بیشتری برای روشن تر شدن متن بود، آن را با گذاشتن علامت * (ناشر) در پانویس مشخص کرده ایم، و در آخر درباره فهرست اعلام، عین اسم و صفحه را یادداشت کرده و شرح آن را در پرانتز داده ایم مثلاً : نام بهاء الدوله طاهر بن نصر بن احمد در ص 238 آمده و در صفحه 239 همین شخص با عنوان امیر طاهر آمده است. ما در فهرست اعلام نوشته ایم امیر (طاهر طاهر بن نصر بن احمد - بهاءالدوله) تا کمتر موجب سردرگمی خواننده شود و تهیۀ واژه نامه ای مفصل در آخر کتاب. در فرجام ضمن آمرزش برای روح آمرزیده استاد فقید ملک الشعرای بهار بر خود فرض می داریم که سپاس قلبی مان را از زحمات آقای شهاب الدین ارجمندی و گروه همکارانش در واحد پژوهش و برنامه ریزی اعلام داریم. باشد که تلاش این مجموعه مقبول نظر اساتید و دانش پژوهان قرار گیرد.
اول کسی که ما را به وجود این کتاب نفیس آگاه کرد، فاضل محترم آقای میرزا عبدالعظیم خان گرکانی بود که در چند سال پیش ازین قسمتی از اشعار محمّدِ وصیف را به عنوان قدیمیترین شعر فارسی در یکی از مجلات طهران منتشر ساخت.
مأخذ مشارالیه پاورقی روزنامه ایران قدیم (از شماره 474 تا 564 مورخه 1302-1299 هجری مطابق 1881-1885 میلادی) بود که متأسفانه وجود آن سلسله روزنامه بسی نایاب و در تمام پایتخت از یک الی دو دوره زیادتر به دست نمی آمد.
از آن پس مطالعه این کتاب از روی همان مأخذ چاپی مطمح نظر فضلا قرار گرفت و مقالات چند در مطبوعات داخل و خارج ایران از آن کتاب انتشار پذیرفت. در سنه هزار و سیصد و چهار شمسی مشتی کتاب برای خریداری به این جانب عرضه شد و در آن میان نسخه ای قدیمی از این کتاب به نظر رسید و پس از دیدن آن نسخه معلوم و مشخص شد که مأخذ روزنامه ایران همین نسخه بوده است لاغیر - چه گذشته از آنکه در همۀ کتابخانههای طهران تا جائیکه احتمال می رفت تجسس به عمل آمد و اثری از نسخه قدیمی دیگری به دست نیامد و هرچه بود همه از پاورقی ایران نقل شده بود خود پاورقی ایران هم منقول از این نسخه به نظر آمد زیرا در چند صفحه از این نسخه که در حواشی اشاره شده) خواننده جاهلی به مناسبت متن کتاب اشعاری سست و غلط ساخته و در حواشی کتاب نوشته و از
آنجا که تصرف در اموال غیر عادت برخی مردم است آن اشعار خام را با علامت و رادّه ای به متن ملحق ساخته است، و کسی که آن کتاب را برای چاپ در پاورقی روزنامه جانویسی میکرده ملتفت این معنی نشده و آن شعرها را در متن نوشته و همانطور هم در پاورقی چاپ شده است! و حتی فضلائی که همان قسمت ها را برای مجلات نقل می کرده اند، چون آن شعرها را در متن چاپی یافته اند به سستی و خامی شعر متوجه نشده و نبایستی هم می شدند و عیناً در مقالات نقل نموده اند.
پس از مرور به نسخۀ مذکور و مقایسه و مطابقۀ آن با پاورقی ایران، اسباب بسی خشنودی فراهم آمد، چه دیده شد در پاورقی ایران اغلاط فراوانی بر غلطهای اصلی کتاب افزوده و احیاناً تصرف هائی هم در برخی عبارات و الفاظ عمل آورده اند که اصلاح همۀ آنها بدون دیدن اصل نسخه قدری متعسّر به نظر می آمد. دست یافتن به این کتاب که حسن اتفاق را از دستبرد حوادث هشتصد نهصد ساله خم زده و گویا تنها در پناه غیرت و نخوت ملوک نیمروز و ملک زادگان در بدر آن ملک ویران سالم مانده است اهل تحقیق و ادب را بشارتی بود. دوستان را خبر کردم و هرکس به امانت خواست دریغ ننمودم و اگر کسی نسخه ای بی اجازه یا با اجازه از آن برداشت به رو نیاوردم و مباح ساختم -و بر آن شدم که این نسخه نفیس را به وسیله تصحیح و طبع و نشر در دسترس عموم بگذارم- ازین رو دیری در اصلاح آن رنج بردم و پس از آنکه به قدر قوه و استعداد ناقص خود آن را به صورت کار درآوردم برای انتشار تقدیم وزارت جليلة معارف کردم، و اینک به امر آن وزارت جلیله که یگانه حامی علوم و بهترین پشتیبان ادبای عصر است با سرمایه کتابخانه خاور به معرض انتشار گذارده می شود.
حقیر منتی بر احدی ندارد، لیکن برای آن که سایر عشاق کتب نفیسه هم به خاطر بسپارند یادآور میشود که این نسخه را بارها از من بنده به قیمتهای گزاف ظاهراً برای یکی از کتابخانه های فرنگستان می خریدند و هرچند کتاب در آن سرزمین ضایع نمی ماند بلکه تا چندی قبل صرفه بعضی در آن بود که کتاب خود را (مخصوصاً که تصویر نداشته باشد) بدان صوب اهدا سازند - لیکن بنده امیدوار بودم که خود ایرانیان روزی در صدد احیاء آثار متقدمان و پیشوایان علمی و ادبی خود بر خواهند آمد، بدین معنی از فروش آن خودداری کرد و سنگ غرور بر شکم نیاز بسته آمد، تا بحمد الله امروز آن دولت روی نمود و به همت پیشوایان بزرگ بار
دیگر باز نوبت به ما هم رسید که بتوانیم خود از میراث پدران خویش بهره برگیریم و از این راه زحمت دیگران را کمتر سازیم.
این کتاب را در پاورقی ایران تاریخ سیستان نامیده اند، لیکن در نسخه اصل اثری از این نام نیست، در یکی دو جا نامی از کتاب فضایل سیستان و اخبار سیستان که تألیف دیگران است می برد و گاهی هم اشاره به کلمۀ (تاریخ) می نماید - ولی یقین نداریم که نام آن (سیستان نامه) یا (اخبار سیستان) یا (تاریخ سیستان) یا چیز دیگری بوده و ما از طبع نخستین پیروی کرده و نام آن را (تاریخ سیستان) نهادیم، چه به همین نام نیز مشهور بود.
نسخه تاریخ سیستان کتابی است خشتی با کاغذ خان بالغ زرد به خط نسخ بسیار پخته با عناوین قرمز و هر صفحه 17 سطر و هر سطر بین 14-15 کلمه و بسیار كم نقطه با رسم الخطی که بعد بدان اشاره خواهد شد.
این نسخه قبل از سنه 864 از روی نسخه قدیمتری نوشته شده(1)و بعید نیست که نسخه منقول عنها همان نسخه اصل مؤلف بوده باشد، چه علائمی که از رسم الخط قدیم درین نسخه موجود باقیست گواهی می دهد که از روی نسخه کهنه و قدیمی استنساخ شده و چون تاریخ سیستان در سنۀ 725 به پایان می رسد، دور نیست که این نسخه هم چندی پس از آن از روی نسخه اصل رونویس شده باشد.
از بعضی قسمت های کتاب پیداست که مؤلّفِ آن کتاب خود را ساخته و پرداخته نکرده و مثل آن است که خواسته باشد بعد از فراهم آوردن این نسخه بار دیگر در تضاعيف آن دست برده و نقایص آن را تمام سازد و چنین توفیقی نیافته است.
متأسفانه مؤلّف این تاریخ معین نیست، زیرا پس از خطبه بدون ذکرِ امّا بعد و معرفی صاحب تأليف يکباره داخل مطلب شده و بی تدارک عنوان و فصلی به یک جمله ناتمام از متن ابتدا کرده(2)، و در حشو کتاب هم ذکری از خویش به میان نیاورده است، و تا جائی که به نظر حقیر رسید در کتب تاریخی هم از این تاریخ و نام مؤلفِ
آن چیزی نیست - ولی در کتابی موسوم به احیاء الملوک تألیف شاه حسین بن ملک غیاث الدین محمد از سلسله صفاریان، که ظاهراً در اوایل قرن 11 هجری تألیف شده و تا سنه 1027 هجری از قدیمی ترین از منه تاریخ سیستان را شرح داده است(1)، در صفحۀ دوم چنین می نویسد: «وقایع سلاطین و ملوک آنجا را ابو عبدالله که از ثقات راویان حدیثست به زبان عربی به قلم آورده و در زمان دولت شاه قطب الدین شاه علی، ابو محمد نامی نسخۀ عربی را فارسی نموده و امیر فاضل امیر محمد مبارز که جد مادری راقم این نسخه است تاریخی به شرح و بسط تا زمان ملک نظام الدین یحیی تألیف نمود و در ایام صبی در دبستان چند جزو از آن نسخه به نظر این حقیر درآمده والحال آن نسخه در میان نیست» از این مختصر معلوم می شود که فضلای سیستان از تاریخی قدیم که شاید همین تاریخ مانحن فیه باشد سینه به سینه خبری داشته اند و یا شاید جزواتی از آن در دستشان بوده است ولی معذلک نمی توان از روی یقین گفت که این کتاب همان است که ابو عبدالله نامی به زبان عربی به قلم آورده و ابو محمد نامی آن را فارسی گردانیده است، چه هرگاه این روایت را درست بدانیم بایستی این کتاب را که در 725 به پایان رسیده ناقص بشماریم، زیرا به قاعده روایت شاه حسین، فارسی آن کتاب در عهد قطب الدین علی (822-842) تحریر شده و حال آن که این کتاب صد سال قبل از آن تمام می شود، علاوه بر این مؤلف احیاء الملوک در (ورق ب 55) در ضمن احوال ملک قطب الدین علی گوید: «چون بانی مبانی تاریخ سیستان تا زمان شاه علی در ترقیم آورده تتمة حالات ملوک عظام انشاء الله تا این تاریخ که سال هزار و بیست و هفت است تحریر و رقم خواهد یافت» و به قول خود او پیداست که شاه حسین تا اینجای تاریخ خود را از روی تاریخ ابو محمد نام برداشته، و اگر این تحقیق صحیح باشد شک نمیماند که تاریخ ابو محمد نام غیر از این تاریخی است که در دست ماست، زیرا بین این تاریخ چنانکه بیاید با تاریخ احیاء الملوک در عبارات و مطالب فرق بسیار و در ذکر منابع و مأخذ تفاوت بی شمار موجود می باشد.
بعضی از فضلا که در مقالات یا حواشی کتب دیگر ذکری از این تاریخ به میان
1) این نسخه را علامه جلیل آقای میرزا محمدخان قزوینی در سنه 1310 از نسخهٔ موزه بریطانیه در لندن (شرقی 2779) که ظاهراً منحصر به فرد است مشتمل بر 434 صفحه یا 217 ورق به قطع وزیری طویل به خط شکسته نستعلیق عکس برداشته و به وزارت معارف ارسال داشته اند.
آورده اند معتقدند که اصل این کتاب به عربی بوده و سپس از عربی به فارسی برگردیده است و ظاهراً مبنای این حدس یا عقیده بر همان عبارت احياء الملوک است، و چنان که اشاره شد معلوم نیست که مقرون به صحت و حقیقت باشد، مگر آن که بگوئیم صاحب تاریخ احیاء الملوک در عصری که معتقد است این تاریخ از عربی به فارسی ترجمه گردیده دو چار اشتباه شده و ترجمه این کتاب توسط ابو محمد نام (که بالاخره ترجمه مذکور مبنای تحریر تاریخ امیر محمد مبارز جد مادری ملک شاه حسین - معاصر ملک نظام الدين يحيى 885 - و تاریخ احیاء الملوک قرار گرفته) در زمان ملک قطب الدین علی (822-842) تحریر نیافته و اصل عربی و ترجمه آن خیلی پیشتر از این ازمنه بوده است - و در عصر ملک قطب الدین یا ملک نظام الدین مورخ دیگری که شاید امیر مبارزالدین محمّد بوده است، به سبب فقدان تاریخ قدیم (همین کتاب) از نو تاریخی با شکسته بستهای تاریخ قدیم نوشته است.
برای توضیح این مطلب باید گفته شود که در مقدمات تاریخ احياء الملوک قرب سه چهار صفحه از مطالب اوّل تاریخ سیستان را حذف کرده و در عوض شرحی را که مختصری از آن تاریخ سیستان -صفحه 10 سطر چهار( راجع به آمدن سلیمان نبی به سیستان موجود است از تاریخ گزیده نقل نموده و باز هم شروحی زاید بر تاریخ سیستان در دنباله مطلب خود گنجانیده است(1)- و همچنین آنجا که تاریخ سیستان از رجال نامی سیستان نام می برد صفحه (18-21) در احیاء الملوک به کلی خالی است و به جای آن از کسان دیگر که یکی دو از آنان با تاریخ سیستان مطابق و بسیاری حذف شده و جمعی اضافه گردیده در جای دیگر نام برده است. از این گذشته از نقل روایاتی از تاریخ گزیده که متأخر از تاریخ سیستان است شروع به شماره فضایل سیستان نموده و می گوید: «در فضایل سیستان: اما فضایل سیستان بر بعضی امکنه که مولانا شمس الدین محمد موالی و محمود بن یوسف اصفهانی به قلم آورده اند و شمه درین نسخه بیان می شود.... الخ»(2)از اینجا با صرف نظر از حذف بعضی جزئیات، طابق النعل بالنعل با تاریخ سیستان برابر است پس بنابر این می توان حدس دیگری زده و پنداشت که شاید مولانا شمس الدين محمّد موالی و محمود بن
یوسف اصفهانی دو مؤلّف تاریخ سیستان باشند، زیرا چنانکه بعد ذکر خواهیم کرد شکی نیست که تاریخ سیستان را دو یا سه نفر به نوبت نوشته اند، لذا ظاهراً و با دلایلی که بعد ذکر خواهد شد این حدس ثانی به حقیقت نزدیکتر و به ذوق چسبنده تر است، چه همانطور که قبلاً اشاره شد به نظر می رسد که تاریخ احياء الملوک دنباله تاریخ است که امیر محمد مبارز در زمان نظام الدین یحیی نوشته و از عصر ر نظام الدین تا زمان قطب الدین علی که ابو محمد نامی تاریخ سیستان را از عربی ترجمه کرده (842-885) بیش از چهل و سه سال نیست و نیز از متن تاریخ احياء بر می آید که در این مدّت وقایع عمده ای هم در میان نیامده است؛ پس پیداست که ابو محمد نام یا ابو عبد الله سلف او که مؤسس تاریخی بوده اند که احياء الملوک از آن بوجود آمده کتاب خود را از روی منبعی قدیمتر پرداخته اند و تقریباً اگر این مقدمات درست آید شکی نمیماند که آن هر دو، تاریخ سیستان را در دست داشته اند، زیرا می بینیم که عیناً مطالب بسیاری منتها قدری شکسته بسته تا صفحه 42 سطر 7 از آن نقل کرده اند و بلکه اساس آن تاریخ تا اینجا بر روی تاریخ سیستان نهاده شده است و در مقدمه این نقل روایات نیز از دو نفر مذکور نام برده اند، پس نتیجه این می شود که مؤلف تاریخ سیستان مولانا شمس الدین محمد موالی بوده که تا زمان تاج الدین ابوالفضل (448) را به رشته تحریر کشیده و محمود بن یوسف اصفهانی بار دیگر آن تاریخ را از سنه (465) تا سنه (725) به طریق اختصار به پایان برده است.
در صورت تصدیق این حدس اخیر ناچار نیستیم که این کتاب را بر طبق حدس بعضی مترجم از عربی بدانیم، چنان که بعد از این دیده خواهد شد که تاریخ سیستان در اصل به فارسی نوشته شده مگر جای به جای در احوال خلفا که احتمال ترجمه شدن در آن هست.
اینک دلایل و اماراتی که در قدمت این تألیف از خود کتاب بدست آمده:
1- از مورخان و کتبی نقل میکند که همه جزء قدما می باشند مانند: ابوالمؤید بلخی صاحب شاهنامۀ منثور و کتاب گرشاسب و عجایب البّر و البحر، دیگر: بشر مقسم صاحب کتابی هم در عجایب بّر و بحر(1)و دیگر هلالِ يوسف اوقی یا آوقی صاحب
1) از ابوالمؤید کتابی در دست داریم که موسوم است به عجایب البلدان و ظاهراً دو نسخه بیش از این کتاب موجود نیست که یکی در نزد حقیر است.
کتاب فضایل سجستان (ص 2) و فردوسی طوسی و کتابی به نام بختیارنامه(1)و کتابی به نام اخبار سیستان و کتابی به نام بلدان و منافع آن - و از مورخان دیگر علی بن محمد طبری (ظ: النوفری. ک ص 9 حاشیه 3) صاحب کتاب انبياء و عبدالله بن المقفع صاحب سير الملوك، و ابوالفرج قدامة بن جعفر بن قدامة البغدادي صاحب كتاب خراج (ص 11) و بُن دِهشن گبرکان از کتب معتبر سنّتی مزدیسنان، و محمد بن موسى الخوارزمی معاصر مأمون و صايغ بلخی یا صانع (؟) صاحب رباعيات معاصر سامانیان (ص 308) و غیرهم که حتی از تألیفات این اشخاص هم جز قسمتی مختصر در دست نیست، و در عوض از مسعودی و طبری و بلعمی و ابو علی مسکویه و بیهقی و گردیزی و عتبی و سلّامی و اصطخری و امثال آنان که در قرن چهارم می زیسته اند نامی و ذکری نیست و این خود دلیلی است روشن بر قدمت تألیف این کتاب که در عهد او مورخان مذکور و تواریخ آنان هنوز شهرتی بسزا نداشته، وكتب قدما متداول بوده است، و یکی از دلایل این که علی بن محمد طبری چنانکه در تعلیقات خود کتاب ذکر شده محمد بن جریر طبری نیست آنست که طبری حکایت حرب یعقوب لیث را در کرمان و فارس با طوق بن المغلس و على بن الحسين بن قریش مفصل و از قول کسانی که خود شاهد آن دو جنگ در کرمان و فارس بوده اند نوشته(2)و با این که این دو جنگ از وقایع عمده روزگار یعقوب لیث و به اصطلاح از شاهکارهای او است در تاریخ سیستان این وقایع را بسی مختصر ذکر کرده است (ص 217-218) و نیز خبر جنگ صاعد بن مخلّد و احمد بن عبدالعزيز با عمر ولیث در این تاریخ صفحه (243-244-245) با تاریخ طبری اختلاف هائی دارد و ه و هم در این تاریخ اخباری ست که در طبری نیست. و از این معنی و نظایر آن پیداست که مؤلف تاریخ سیستان طبری را ندیده است، چنان که با تاریخ زین الاخبار گردیزی و عتبی نیز اختلافاتی دارد که باید در مستدرکات این کتاب بعداً به تفصیل ذکر شود.
2- در صفحه 51 می گوید:
«منجمان حکم کردند در عهد گرشاسپ که تا چهار هزار سال شمسی این شهر بماند و چون مصطفی (طبری، حلقه 3 جلد 4 چاپ لیدن، صفحه 1698-1702- 1705). بیرون آید اول کسانی که او را اجابت کنند مردم سیستان باشند.. و اندر روزگار دین او چهارصد و چهل و چهار سال وقعتها باشد و چون چهار صد و چهل و چهار سال بگذرد این شهر باز آبادان گردد بر دست شه پورکان... که [از] نزدیکان کیان بوده باشند.... الخ».
و از این جمله پیداست که این کتاب خود در همان عهد یعنی در اواسط قرن پنجم تحریر شده است، و این جمله خدمتی است که مؤلف به پادشاه زمان خود کرده است، چنان که نظایر وضع این قبیل اخبار در متن شاهنامه ابومنصوری (نامه رستم به برادرش) و غیره دیده شده است و نیز با قسمت دیگری که ذکر خواهد شد این معنی به خوبی منجز خواهد گردید.
3- در صفحه 347 سطر اول گوید:
«خطبه کردن امیر طغرل محمد بن میکال ادام الله ملکه به سجستان يوم الجمعه الثامن من المحرّم سنة خمس و اربعین و اربعمائه» و از جمله «ادام الله ملکه» که در هیچ عهدی از این کتاب سابقه ندارد پیداست که مؤلف این قسمت از کتاب، خود در همان عهد می زیسته است یعنی در 445 و این تاریخ یک سال پس از تاریخی است که در قسم (2) بدان اشارت رفت. و باز مؤیدات دیگری هست که مطلب را به کلی روشن می سازد.
4- قبل از این در صفحه 329 در پایان دولت امیر خلف بن احمد گوید: «هنوز پس از آن هیچکسی را از ایشان دولتی [نبوده است] و ایزد تعالی داند هرکه باشد» از این جمله نیز مدلل می شود که این قسمت از این کتاب در عصر ابوالفضل اول که معاصر با طغرل سلجوقی بوده تألیف شده است، چه در نسبنامه ای که بعدها مورخان برای ملوک نیمروز ترتیب داده اند(1)آنان را به آل صفار و یعقوب پیوسته اند، و به پادشاهان کیان رسانیده، و این نسب نامه از عصر ملک قطب الدین محمد متداول بوده و معین الدین اسفزاری صاحب تاریخ هرات معاصر ملک نظام الدین یحیی نسب وی را با حذف ابوالفضل اول به ابو جعفر احمد بن محمد بن خلف بن ابی جعفر بن لیث بن فرقد، پدر خلف بن احمد می رساند، و بدیهی است که معین الدین این نسبنامه و
1) تاریخ هرات تألیف معین الدین اسفزاری نسخه خطی دانشکده معقول و منقول. و احياء الملوک و غیره.
شجره را از خود جعل نکرده و این کار را خود ملوک مذکور پس از یکی دو پشت که از ابوالفضل اول جدّ بزرگ آن سلسله گذشته ترتیب داده اند، و اگر این تاریخ در سنین 725 که پایان قسمت ثانی کتاب است تألیف شده بود و یا مطابق حدسی که از قرائت مقدمه احیاء الملوک زده اند در عهد ملک قطب الدین تألیف می شد، ممکن نبود در آن به این صراحت از قطع نسل آل یعقوب و عمرو و خلف بن احمد حدیث کند، و این هم دلیلی دیگر است که کتاب در عهد ابوالفضل نصربن احمد ملقب به تاج الدین معاصر با طغرل و متوفی به سال 465 تألیف شده و هنوز زود بوده است که نسب خود را به آل صفار برسانند.
5- دلیل روشنتر از همه طرز و شیوۀ تحریر کتاب است که می توان آن را یکی از سه کتاب قدیم نثر فارسی: تاریخ بلعمی، تاریخ بیهقی و تاریخ گردیزی که فعلاً معروف اند شمرد و بلکه چنانکه خواهیم گفت ترکیبات و لغات و اصطلاحاتی در این کتاب هست که آن را از بیهقی و گردیزی هم کهنه تر می نماید.
6- دیگر از دلایل قدمت، نام شهرها و قصبه هائی است که گوئی در قرون بعد از سلاجفه و ترکتازی ترکمانان و مغول به کلی ویران شده و از آنها در کتب جغرافیائی و تاریخی متأخر مانند معجم البلدان یا نزهت القلوب يا تاریخ هرات یا احیاء الملوک و غیره اثری نیست، و از آن جمله در صفحه (207) در مرگ طاهر بن الليث برادر یعقوب گوید: «و گور او اکنون به کرمتی است» و با انقلابات سیستان و فترات مخربه آن ملک که از عهد ترکمانان به بعد موجب خرابی و انمحاء اکثر قراء و قصبات سیستان گردید، بعید است که گور برادر یعقوب در کرمتی نام محلی از توابع نوقان (نوق؟) در مملکت سیستان به یاد کسی مانده باشد جز آن که تألیف کتاب را چنان که معتقدیم خیلی قدیم بدانیم.
7- دیگر در صفحه 174 گوید: «وزان روز تا این روز به بغداد بیش از سیستان دخل و حمل نرسید آخر بر آن جمله اتفاق افتاد که امیرالمؤمنین رشید را خطبه همی کردند و هنوز آن خطبۀ بنی العباس بر جای است اما حال منقطع گشت» از این عبارت به خوبی معلوم است که این قسمت کتاب در زمان استقلال و قدرت امرای سیستان و قبل از ضعف شدید خاندان بنی العباس نوشته شده - خاصه که لفظ (اما حال منقطع گشت) الحاقی به نظر می آید - و اگر مطابق اواخر کتاب بعد از واقعه هلاکوخان یا در عهد سلطان محمد خوارزمشاه تألیف شده بود، معلوم نبود که
وقعی به بغداد و فرستادن یا نفرستادن حمل و خطبه کردن یا نکردن آنان گذاشته می شد، و خود این جمله میرساند که تحریر اصل کتاب لااقل در اوایل عهد سلاجقه صورت گرفته است و همچنین از شرح مالیات و جمع و خرج سیستان و از نتیجه و تعریف آبادی ملک نیمروز و عظمت و استحکام و عمران شهر زرنگ (صفحات 56-64-71-72و غیره) به درستی قدمت کتاب مدلل می شود، و گاهی به خاطر می رسد که شاید این کتاب چند بار تألیف شده یکی در عصر یعقوب لیث و عمرولیث و دیگر در عصر احمد و غلبه سلطان محمود غزنوی و دیگر در عصر طغرل سلجوقی و دیگر در حدود 725 که پایان کتاب است، زیرا به قدری از حمزة بن آذرک شاری خارجی و آلصفار و ابوجعفر احمد بن محمد حمایت می کند و آنان را می ستاید که طبعاً شخص به این خیال می افتد که در عصر ابی الفضل تاج الدین که از این کتاب بر می آید که او نسبتی به خانواده صفاریان نداشته، چگونه مورّخی تا این اندازه از پادشاهان قدیم و متغلبان دیرین حمایت می کرده است؟ و از عبارات هم بر می آید که اول این کتاب با اواسط و اواخرش بی تفاوت نیست، مثلاً در ضمن شرح حال ابو الفضل تاج الدین اول، نام روز و ماه و سال فارسی دیده می شود و قبلاً این رسم در این کتاب به نظر نمی رسد - و نیز درجات بروج و زایجه تعیین می شود که در قسمت قبلی(1)نیست، مگر در آغاز غلبه محمود غزنوی به سیستان که آن هم در حاشیه کتاب درجه طالع را نوشته است نه در متن و معلوم میدارد که بعد الحاق شده است (صفحه 331) ولی از آن پس در متن کتاب درجات طوالع ذکر می شود صفحه (353) و اگر خواننده دقیق شود نکات دقیق دیگری هم در تأیید این معنی به دست خواهد آورد.
8- اما فرق بین آخر کتاب یعنی از مرگ ابوالفضل (صفحه 354) به بعد به قدری آشکار است که گویا شرح آن از قبیل توضیح واضحات شمرده شود و روشن ترین آن همه قطع شدن مطلب تاریخ است در صفحه (353) در آخر داستان ابوالفضل و افتادن 17 سال از تاریخ مذکور، چه این قسمت ابتر در حوالی سنه 448 است و مرگ ابوالفضل در 465، و در آن هنگام او در میان امرای سلجوقی به سختی گیر کرده بود و از دو رویه میانۀ موسی بیغو و داود چغری که با هم اختلاف داشتند
1) فقط در صفحه 95-96 در ولادت حضرت رسول از کتاب ابوموسی خوارزمی یک بار زایجه نقل شده است.
درمانده و شاید دچار حبس و تبعید و امثال ذلک شده و تاریخ آخر عمرش ناتمام مانده است - و از قضا در هیچ تاریخی این قسمت از تاریخ سیستان و رقابت میان امرای سلجوقی و نام ابوالفضل نصر بن احمد و ابو نصر برادرش و روابط آنان با غزنویان و سلجوقیان دیده نمی شود که شخص بداند که از این تاریخ به بعد چه به ابوالفضل مذکور آمده است(1)و اتفاقاً احياء الملوک هم نام وی و جریان های تاریخی مذکور در فوق را ندارد، و خود این هم دلیلی است که ملک حسین و مورخین قبل از او این تاریخ را در دست نداشته اند و اگر هم آن را دیده اند جزواتی از آغاز کتاب بوده است والا دلیلی نداشت که قصه ابوالفضل اول را مسکوت بگذارند؟ و بالاخره بعد از مرگ ابوالفضل جملات کتاب هم از حيث لغت و ترکیب و هم از حیث سیاقت تاریخی یکباره عوض می شود، و جملات مصدری به جای تفاصیل مرتب پیش می آید و این جمله ها متوالی و متتابع می شود و در ضمن آنها گاهی بیست و دو و گاهی شانزده و گاهی یازده سال از متن تاریخ گم می شود (ص 363-362) و باز در صفحه (377) تاریخ به سیاقت طبیعی خود از حیث رویه نه از حيث انشاء عود کرده و کتاب در صفحه (382) ختم می گردد.
از جمله اختلافات فاحش و آشکار عبارتی، در صفحه 380 سطر 13-15 گوید: «ملک معظم نصیر الحق والدین چون این سخن استماع کرد اثر غضب در بشره او متمکن گشت و آتش غیرت بالا گرفت... الی آخر» که کاملاً شبیه به عبارات همان عصر است و با شیوه قسمت اول کتاب زمین تا آسمان تفاوت دارد؛ و باز در صفحه 370-369 گوید: «و مراجعت کردن به جانب ولایت خود به خوشدلی تمام» که لفظ مراجعت و خوشدلی و ترکیب جمله هیچ شباهت با قسم اول ندارد؛ همچنین در همان صفحه جمله (امرای کبار) و در صفحه 474 نسل چنگیزخان و در صفحه 379 لغت (نوکر) که لغتی مغولی است، و لفظ (گوشانه) به معنی (گوشه) در همان صفحه، در این کتاب سابقه نداشته و بار اوّل است که نوشته می شود؛ و دیگر در صفحه 380-378-377 عبارت عجیب و غریب ذیل: «و ایشان را هزیمت داد و منهزم گردانید!» مکرر شده و چگونه توان گفت که نویسنده موجز نويس قسم اول
1) تا آنجا که حقیر دیده در تواریخ دو ابوالفضل را که اولی نصر بن احمد و دومی نصر ابن خلف بن نصر بن احمد و هر دو ملقب به تاج الدین بودهاند یکی شمرده و ذکر نخستین را از بین برده اند - ابوالفضل دوم ممدوح عثمان مختاری و معزی و عبدالواسع جبلی است.
کتاب مرتکب چنین سهو و خطائی شده و بعد از عبارت (هزیمت داد) عبارت (منهزم گردانید!) را با این زشتی و رکاکت تکرار نماید؟ هلم جراً لفظ (محاريت) و لغت (فشردن و پشردن) به جای محصور ساختن و در حصار گرفتن (ص 361-355) و لغت (در بندان) به جای حصار گرفتن یا حصار داشتن که مصطلح قسمت قبلی است به کلی تازه و با سیاق باقی کتاب متفاوت است؛ و نیز «حربی رفت آنجا در معنی حرب بدر» (صفحه 360) که اگر چه عبارت محکم است ولی استعمال (در معنی) به جای یکی از ادات تشبیه در این کتاب به کلی تازه است و پیداست که از قلم نویسنده تازه تری تراوش کرده است - و جمله های دیگر از قبیل (شفقت پدر فرزندی) و (جنگ آغاز کرد) و (درمانده شدند) و (تحت تصرف) و (اتفاق مقام افتاد) و (چون مردم آن قصبه از وصول مبارک او خبر یافتند در حال و ساعت استقبال کرده پیش آمدند) و (مردمان آن ولایت بدو مستظهر و شادان می بودند) و (عهد و میثاق) و (او را خلاص کرد و پیش خود طلبید و به انواع تربیت مخصوص گردانید) و (یک سال در آن بیماری حلیف فراش بماند) و (استماع) و (تفویض داشت) و امثال ذلک دلایل فراوانی است بر مدعای ما که ذکر آن همه موجب تفصیل خواهد بود و از همه مهمتر کلمه (در) و (اندر) است که شرحش بیاید.
اما در این که این کتاب از عربی به فارسی ترجمه شده است یا در اصل به فارسی نوشته شده و از کتب عربی استفاده کرده است. به نظر حقیر تشخیص این معنی چندان آسان نیست، خاصه در نوشته قدما، زیرا می دانیم که نثر فارسی غالباً تقلید از نثر عربی است و قدیمترین کتبی که به فارسی دیده می شود و همانها مؤسس و سرمشق نثر نویسی برای آیندگانش شده است از زبان عربی به فارسی ترجمه گردیده، و ازین رو توان گفت که شیوه نثر فارسی در یک حدی همان شیوه نثر عربی است، پس در صورتی که نویسنده یا مترجم آشنا به اصول نویسندگی بوده باشد مشکل است تمیز داد که نوشته اش بالاصاله به فارسی تحریر یافته یا از عربی ترجمه شده است. معذلک به دلایلی که ذکر آن همه تفصیلی خواهد داشت به نظر می رسد که این کتاب در اصل به فارسی تحریر شده و گاهی هم از کتب عربی مطلبی
ترجمه گردیده است - مثلاً مطالبی که از کتاب گرشاسب ابوالمؤيد نقل کرده و حدیث کرکوی و حدیث فردوسی، شکی نیست که از فارسی نقل شده ولیکن ترجمه حال حضرت رسول و اسلاف وی و حال خلفای اسلامی جای به جای از عربی نقل گردیده. باز داستان حمزه و صفاریان تا آخر کتاب به پارسی بوده است - معذلک در میان همان قسمت هایی که در آخر کتاب یا حشو کتاب مسلّم است که به فارسی تحریر شده باز ترکیباتی است در جمله بندی که کاملاً شبیه به عربی است، از قبیل این که گاهی افعال را در ابتدای جمله می آورد و گاه در وسط جمله و به جای آن که به قاعده زبان فارسی افعال را در اواخر جمله ذکر کند جمله را به اسم ختم می نماید مانند: «احمد بن محمد بن جعفر را المستعين بالله نام بود و هم بدین تاریخ نشست که فرمان یافت پدر» (ص 210) و معلوم است که این جمله که شرح حال المستعين بالله است نقل از عربی است، اما آنجا که معلوم است از یادداشتهای فارسی نقل شده جملات به صیاغ فارسی نوشته می شود مانند: «تا هزار مرد به یک راه بیامدند و یعقوب مهتران ایشان را خلعت داد و نیکوئی گفت که از شما هرکه سرهنگ است امیر کنم و هر که یک سوار است سرهنگ کنم و هرچه پیاده است شما را سوار کنم و هرچه پس از آن هنر بینم جاه و قدر افزایم پس آن مردم با او آرام گرفتند» ص (211) و آنجا که گوید: «سوی عمّار خارجی کس فرستاد و بگفت که شما این شغل که همی به سر بردید بدان بود که حمزة بن عبدالله هیچ مردم سکزی را نیازرد... اگر باید که سلامت یابی امیرالمؤمنینی از سر دورکن و برخیز دست با ما یکی کن که ما به اعتقاد نیکو برخاستیم که سیستان نیز فراکس ندهیم و به ولایت اندر فزائیم آنچه توانیم» ص (210) از این دو سه نمونه از ترکیباتی فارسی مانند (بزرگی یعقوب پیدا گشتن گرفتن) و غیره مدّعای ما روشن می شود. و بالاخره با آنچه ذکر شد نمی توان حکم کرد که این کتاب از عربی به فارسی به تمامه ترجمه شده و احوط آن است که چنان که اکنون به فارسی است آن را هم از اصل فارسی بدانیم.
اختصاصات این کتاب در انشاء و نحو و صرف بسیار است که شرح همهٔ آنها به طول می انجامد و به دلایلی ناچاریم کتاب را به حجم زیاد مبتلا نسازیم لذا به
اختصار اشاره می کنیم که قواعد انشاء و دستور این کتاب با قدیمی ترین کتب فارسی که به نظر رسیده از قبیل نثر بلعمی در ترجمه تاریخی طبری (بین 350-360) حدود العالم (372) شباهت نام دارد.
اولاً - در سادگی و ایجاز منحصر به فرد است و از استعمال مترادفات که عمده شیوه مترسلان فارسی است برکنار است، در کوتاهی جمله ها به هیچ یک از کتب فارسی شباهت ندارد و در این صنعت شیرین و لطیف منفرد است، و به حدی در نیاوردن كلمات مترادف و مکرر و ایراد جملات کوتاه سعی داشته که هرگاه به قاعده نقطه گذاری امروز جمله ها از هم تفکیک نمی شد. بنا به عادتی که خوانندگان در این قبیل کتاب ها از حیث درازی جمله ها دارند، خواندن آن به درستی برای مردم ناآشنا دشوار می نمود. سجع هیچ ندارد و گوئی با این صنعت که نوعی از شاعریست و ربطی به نثر ندارد آشنا نبوده است.
ثانياً - در استعمال کلمات عربی مقتصد است و بیشتر کلمات فارسی استعمال می کند و گاه می شود که در یکی دو جمله غیر از اسامی خاص یا تواریخ یک کلمه عربی یافت نمی شود و در هر صفحه که باز کنید از این جمله های تمام فارسی که بدون تکلف و به سوق طبع نوشته شده مکرر خواهید یافت منجمله در صفحه 175 که اتفاقاً باز شد می نویسد: «باز حمزه برفت، سوی خراسان شد، چون دانست که اینجا هنوز بر آن گروه برنیاید، و عیسی بن علی بر اثر وی با سپاه برفت روز پنجشنبه... و اندرین میان عیسی اینجا دوازده روز بود، و حمزه به نشابور شد و عیسی بر اثر او، و بدر نیشابور فراهم رسیدند و حربی صعب کردند و حمزه بازگشت، به سیستان آمد، و عیسی به نشابور نزدیک پدر ببود.»
ثالثاً - اگر لغات عربی استعمال کرده همان هایی بوده است که گویا در کلمات مردم عصر داخل بوده و اتفاقاً غالب آن لغات را بلعمی هم استعمال کرده است، از قبیل استعمال (حرب) عموماً به جای جنگ و (صعب عوض سخت و (عظیم) و (هول) و (قوّت) و (هزیمت) به جای بزرگ و بیم یا بیمناک و نیرو و گریز - یا استعمال کلمات دولتی عربی مانند: عامل، خراج، سلطان (به معنی دولت)، وفد، جبابت، قضاوت، مستحت، خطبه، جایی، ناحیت، ولایت، دخل، شحنه، امیر شرط، امیر، حرس، قصّه، مصادره، جریده، مظالم، و بسی نظایر و امثال این لغتها که به وسیلهٔ حکمرانان عرب در ضمن اداره کردن مملکت به جای مانده و نیز گاهی
دیده شده که همان تشکیلات کلمات فارسی را از تشکیلات قدیم ایران اخذ کرده و در ضمن تشکیلات خود بکار بسته و در این کتب داخل شده است، مانند جهبذ و بندار و دفتر و دیوان و جامگی و برید و راهدان و رهدار و بدرقه و امثال اینها و بدیهی است که در عصر این کتاب رسمیّت بالغات عربی بوده و به همان سبب در تمام کتب فارسی قدیم این قبیل لغات عربی در عبارات زیاد دیده می شود - ولی چه در سایر کتب قدیم و چه در این کتاب از لغاط متداول رسمی عربی که بگذریم دیگر همه کلمات یا بیشتر آنها به فارسی است.
رابعاً - از حيث لغات غريب فارسی هم از روش این کتاب پیداست که حتی الامکان داشته است از آن لغات احتراز جوید، چه بسیاری لغات فارسی است که در سعی شعر می بینیم ولی در این کتاب نمی بینیم، و از این رو می توان پنداشت که نویسندگان کتب تاریخی در قدیم الایام ساعی بودهاند که چنان بنویسند که همه مردم توانند خواند و دانست، و از درج لغات مشکل و وحشی خودداری داشته اند لذا هرگاه از این جنس لغت در این کتب به نظر رسد باید گفت که آن لغت در زمان خود یکی از لغات متبادر به ذهن و معمولی عصر بوده است، و اتفاقاً چنین لغاتی در این کتاب زیاد نیست و بالنسبه به ترکیب کلمات و قواعد صرف و نحو و اصطلاحات قدیمی که در آن دیده می شود لغت وحشی و کهنه در آن کمتر است.
اما در چگونگی لغات و قواعد نحو و صرف:
در این کتاب این گونه اختصاصات بسیار است چنان که تمام کتب فارسی قدیمی نیز اختصاصاتی دارند و اگر بخواهیم همۀ آن اختصاصات و استعمالات را ضبط کنیم خود تألیفی دیگر خواهد بود، از این رو منباب نمونه به ذکر چند فقره از آنها اکتفا می نمائیم.
آنک: به معنی آن گاه و آنجای که قرینه اینک است و در اشعار قدیم دیده می شود، مثال: «آنک نام اسرائیل بر یعقوب نهادند» ص 84.
آویختن بردن: به معنی مقابلت و مقاتلت و به خصم در آویختن، و این هم اصطلاحی شعریست، مثال: «و مردمان قوقه چند بار با و وی آویختن بردند و بسیار اسب... و کالای از آن وی ببردند.» ص 350
اشکرا: به جای (آشکارا) مثال: «اینجا بیرون آمد و اشکرا شد» ص 173 .
اگر: به معنی (یا) و این معنی هم در شعر فردوسی و انوری و در ترجمه بلعمی زیاد دیده می شود.
انگیزش: به معنی تحریک و ترغیب ص 291.
او کند: به جای افکند، مثال: «و خطبه آل عمرو به او کندند و مقرد خطبه کردند به نام محمود» ص 329.
ایما: به جای (ما) به موازنه (ایشان) مثال: «تا نه ایما ماند و نه ایشان» ص 276.
اینت: به معنی (این است) مطلقاً در مورد خطاب یا غیاب، مفرد یا جمع، که از مختصات شعریست مثال: «یعقوب گفت به فرزندان اینت بزرگ شرف مصطفی که نبود مگر اندر عربیات طاهرات» ص 85.
بخشش: به معنی بخش و تقسیم، مثال: «ساعات روز را بخشش کرده بود» ص 301.
بخشیدن: به معنی قسمت و بخش کردن، مثال: «سی روز مایگان بخشیده بود، هر روز کاری را» ص261.
بدست کردن: به معنی بدست آوردن مکرر و از آن جمله: ص 188.
بدست او کردند: یعنی بر دست او دادند مثال: «تا به صلح فرو آمدند و قلعه بر دست امير بهاءالدوله کردند» ص 360.
بر: به معنی (با) بسیار در این کتاب آمده و این معنی را حقیر جای دیگر ندیده ام منجمله مثال: «و اندر یک روز حجّاج علامت خویش بر هفتاد مرد کرد» ص 62 «و با تاجر بر شنکلیان یکی بود» ص 340.
برابر: به معنی متفق و بالاتفاق مثال: «یاران حسین علی همه برابر دست به تیر انداختن بردند« ص 281.
بشردن: به معنی فشردن و محصور ساختن مثال: «آمدن امیر طاهر و امیر بوالعباس را در حصار بشردن» ص 355
بلاغت: به معنی بلوغ مثال: «چه شیث به حد بلاغت رسید« ص 79.
بیرون گذاشتن: به معنی آزاد ساختن در مقابل بازداشتن و حبس کردن... ص 351
بیش: به معنی دیگر و پس و از این پس و بیش از این و هرگز مثال معنی اخیر: «باز روزی رفت که تابوت بگشاید گشاده نگشت و از هوا آواز آمد که بیش این تابوت بدست ص 82
بیران: به معنی ویران.
پرن: به معنی مرز و پل که سدهای خاکی و دستی باشد ص 73.
پول: به جای پل که در لغت پهلوی پهل است، و اسدی گفته «چو پولی است زی آن جهان این جهان...».
پوست: به معنی نیام شمشیر. مثال: «شمشیر بپوست کردم» ص 98.
پیش: به جای مسدود و بسته ص 273.
پیش: به جای (از پیش) ص 328.
تجن: به معنی نهری که از رود بزرگ جدا کنند، ص 373
تهل: به معنی تل، ص 92.
تیزگونه: سوداوی و عصبی و تندخوی. مثال: «او را برادرزاده بود برنا و تیزگونه» ص
جل: به معنی لفافه و پوشش طفل، ص 97.
جوب: مکرر به جای جوی.
چشم بینش: به معنی سرشناس و معروف مثال: «و خادمان دیوان... و هر چشم بینشی را هر چند که بودندی به هر شهر که بودندی» ص 72.
چشم دیدی: به معنی ریاکاری، مثال: «نادان مردمان اویست که پرستش یزدان چشم دیدی را کند» ص 132.
چشم زدگی: به معنی چشم زخم که عربی آن عين الكمالست، مثال: «تا روزگار برآمد و چشم زدگی رسید» 326.
چند: به معنی اندازه و حجم، مثال: «و عمرو معتضد را اشتری دو کوهان فرستاده بود چند ماده پیلی بزرگ» ص 257.
چند: به معنی چندان که یا همین که، مثال «چند عهد بدو رسید شهر را ضبط کرد ص 195 .
چه: به جای چون و چو مکرر بر مکرر، مثال: «چه شیث به حدّ بلاغت رسید... چه انوش بزرگ شد» ص 80.
حدثنا و اخبرنا: مضاف به عدد به معنی آنچه عرب (معنعن) گوید، مثال: «و بدو روایت حدّثنا و اخبرنا... گوید تا بكعب الاحبار» ص 38.
خانه خیز: به معنی خانه کوچ، مثال: «فرو آوردن رعایا و خانه خیز بردن ایشان را به قهستان» ص 374.
خجاره: به معنی اندک، مثال: «بفروخت به پانزده هزار دینار که بستدند در مدتی خجاره» ص 360.
خداونده: در مورد مؤنث، مثال: «و هديها فرستادندی خداونده آن را» ص 89.
در بندان: به معنی حصارداری، ص 365.
در پیش کردن به معنی در چفت کردن، ص 273.
در سخت کردن: به معنی در چفت کردن و مسدود ساختن، ص 352.
دست کردن و پیش کردن: به معنی واداشتن کسی به کاری ص 108.
دست میان: به معنی غلاف و کمر شمشیر (ظاهراً) ص 225.
دیگر: به معنی ثانی و مانند، مثال: «مرا دختریست که امروز تا شرق و غرب او را دیگر نیست» ص 88.
دیوال: به جای دیوار، ص 356.
راستای: به معنی در حق و درباره، (ص 314) و این لفظ در بیهقی دیده شده است.
راست گشتن و راست کردن: به معانی عدیده منجمله اول به معنی التیام جستن و دوم به معنی ترمیم کردن، (ص 101-333).
روز برآمد: به جای طلوع آفتاب، ص 359.
روز مایگان: به معنی تقویم و شمار روز و ماه، ص 261.
زبرسون: به معنی (زیرسوی) یعنی طرف بالا، ص 59.
زفرین: به معنی زولفین در، ص 263.
زورین« به معنی (زیرین) ص 356.
ساخته و ساختن و ساخت: به معانی عدیده و گوناگون که از اختصاصات این لغت است و از آن جمله ساخته به معنی ملایم و حلیم و آرام و ساخته تر به معنی موافقتر، مثال: «مردی ساخته بود بی تعصب و بر خوارج (بر به معنی با) ساخته بود و طریق سلامت گرفته» ص 200.
سر یکی کردن: به معنی متحد شدن. مکرر.
سیوک سایه: به معنی پناه و امن (ص 324).
شهر راندن و مملکت راندن: به معنی ملکداری و کشور مداری و کامروائی، ص 83.
شهر ایران، و ایرانشهر: به معنی مملکت ایران، و این اصطلاح در بلعمی و شاهنامه مستعمل است.
علت آوردن: عذر خواستن و تعلل ورزیدن، (ص 275).
فتنه گشتن: به جای عاشق شدن، (ص 93).
فراسر: یعنی بالای سر ، مثال: «فراسر پدر
بنشست گریان» ص 85.
فرو شدن: به معنی فرود آمدن. مثال: «و امیر بهاءالدوله و امیر ابو الفضل بدو فرو شدند» ص 361.
فرو شدن: به معنی نابود شدن، مثال: «این در بندان هشت ماه بماند و قریب پانصد مرد فرو شد» ص 382 .
فرو کرده: به معنی خاموش، مثال «چون اندر شدی چراغ ها دیدی فرو کرده» ص 84 .
فرو نهادن: پیمان بستن، مکرر (ص 319).
فریشته: به جای فرشته مکرر.
فشته: به جای پشته، ص 371.
کارک: مصغر کار، مثال: «تا کارک خویش ساخته کنم» ص 103 .
كانا: به معنی نادان ضد دانا، مثال: «خویشتن کانا ساخته بود، چیزهایی کرد که مردمان از آن بخندیدی» ص 263.
کند آن: به جای کندا آن یا کندایان، به معنی کاهنان یا عقلا، ص 87.
کمتری: به جای کمترین و بیشتری به جای بیشترین مکرر.
کوش: در حال اضافه به معنی سعی، مثال: «و بیخردان شب و روز کوش خورش و شکم خویش گرفته بودندی» ص 270.
کوشه: به جای (کوشک) مکرر، (ص356-319-310).
گرم: به معنی یال و برز یا به معنی گردن و سینه، مثال: «و بگرم رستم دستان برآمد و عالم همه از او رنگ گرفت» ص 325.
گوشانه: به معنی گوشه و کنار، مثال: اگر مرا هزیمت دادند ترک از سیستان گیرم و به همان گوشانه راضی شوم» ص 380.
گونه: در ترکیبات مختلف، چون صلح گونه، سست گونه، آشفته گونه، شوریده گونه و غيره مكرر.
مرگی: مرادف با قحطی به معنی مرگ و میر و بلای آسمانی (ص 196) و این لغت در پهلوی مستعمل بوده و اسدی طوسی هم دارد: «بمرگی رسیدند از زندگی»
موجود آمدن و آوردن: به معنی بوجود آمدن و آوردن، مثال: «و عبدالله از او موجود آمد» ص 93 «و آن سال که رسول الله موجود آورد ص78.
نابيوسان: يعنى من غیر انتظار و بی سابقه مثال: «چون نزدیکان شهر برسید نابیوسان با نصر جوینی را بکشت ص 288.
نزدیکان: به معنی نزدیکی ها مکرر. مثال: «چون ابرهه بیامد تا نزدیکان حرم» ص 90 و ص 288 و غیره.
نژاده: به معنی نسل و نژاد. مثال: «مهلب آمد بر اسبی ابلق از نژاده پدر خویش پیش برنشسته» ص 118.
نگاهداشتن: به معنی دیدبانی و رعایت و مواظبت و احتیاط. از آن جمله مثال: «نگاهدارید تا هیچ کس را نکشید و خون از سر نبارد» ص 348.
نگرش و بی نگرش: به معنی ملاحظه و رعایت و دقت، مکرر. صفحات (214- 259) و غیره.
وسعت: به معنی امروزی مکنت و تموّل.
یاد او گیریم: یعنی به یاد او شراب خوریم، مثال: «باری یاد او گیریم، و همه مهتران خراسان حاضر بودند یاد وی گرفت و بخورد» ص 302.
یارگی: به معنی یارائی مکرر بر مکرر منجمله ص 183.
یانه: به جای اگر نه و الا، مثال: «اگر خود بازگردد یا نه هلاک شود» ص 58 و «گفتی که ایزد تعالی ناصر دین محمد است یا نه ما را چه یارگی بودی که این کردی» ص 183
و افعالی به معانی مختلف چون:
افتاد: به معنی عمل آمد، مثال: تا آنجا چندانی ترنجبین افتاد (ص 327) و غیره.
یکی دیگر از اختصاصات لغوی این کتاب تمام آوردن بعضی افعال و اسامی است مانند: اشتر، به جای شتر. اسپرد، به جای سپرد. استاند، به جای ستاند. اشنید، به جای شنید. اشکم، به جای شکم. و امیر آب و اوی و بیای و بگوی و غیره؛ و گاهی هم اختصارهایی دارد، در افعال مانند: بیستانید، به جای بایستادانید؛ و در حروف مانند تخفیف (از) به (ز) چون زانچه، زانجا، زینجا، زو، زین، زبس، زپس و غیره، و گاهی در اسامی و کنی مانند: ملیکه، جبريل، اسحق، اسمعيل، بوالقسم، بوالحرث، بسحق، و نیز غالباً (ابو) را که علامت کنیه است (بو) یا (با) یا (بل) ضبط می کند و گاهی اعراب آن را هم رعایت نمی نماید.
دیگر استعمال کلمه (تا) مکرر و به معانی عدیده مانند (تا این بود) یعنی (پس چون این کار واقع شد) و (جهد کن تا کسی بیاید و ترا بستاند تا مرا عذر نباشد و تا زیان ندارد) ص 256 و (می دیدم تا شکم او پاره کرد و ندانم تا نیز چه کرد) ص 101.
دیگر تکرار کلمه (باز) گاهی به جای فاء ابتدائی عربی که بعضی پارسی نویسان در ترجمه (پس) به جای آن می نوشتند، و گاهی عوض واو عطف عربی که بر سر جمله عطف شده در می آید، و وقتی به معنی (به) بر سر اسماء مانند (باز خراسان شد او را باز هراة فرستادند - باز جای و خرد آمدند - باز ایشان رسید) که معنای آن به خراسان و به هراة و به جای و خرد و به ایشان است، و چنین میدانم که این حرف (باز) در مواردی به این معنی رواست. استعمال شود که در رسیدن فاعل به مقصد نوعی از اعاده و بازگشت مضمر باشد و معنای آن در حقیقت چنین باشد که: (باز به خراسان شد - و باز دوباره او را به هراة فرستادند و باز به جای نخست و خرد خود باز آمدند -- و باز به ایشان رسید) و غیره، و احیاناً در این کتاب هم این مراعات شده، و می توان گفت که از مد نظر ایجاز (با) را حذف کرده و به حرف (باز) اکتفا نموده است.
و از اصطلاحات قدیم یک اصطلاح را که در بلعمی و بیهقی و غیره دیده می شود ندارد و آن باء تأکید است که بر سر فعل نفی و نهی و جحد درآورده و آن ر مؤکد می ساخته اند مانند: بنکنم - بنديدم - بمكن - بنرفت - و در این کتاب این اصطلاح که تا قرن هفتم هم در کتب باقیست دیده نمی شود. ولی این باء در سایر موارد این کتاب مکرر استعمال شده است.
دیگر کلمه (فرا) را زیاد ترکیب ساخته است مانند: فراسر، به معنی بالاسر - فرا
روی، به معنی بروی- فراوی، به معنی به سوی وی - فراملیکه گفت، یعنی به ملائکه گفت - فراهم رسیدند یعنی به هم برخوردند - فرامن ده یعنی به من ده - فرا ماده و فرا اوده - فرا رفت - فرا رسید - فراجای شد - فرا آمد - فرادید - فرانشست فرادید آورد - فرادید آمد - فرا گفت - فرا گرفت و غیره.
دیگر نوشتن و مشقات آن را که مراد نویسندگی است، همه جا (نبشتن) یا باء آورده مگر در فعل امر که (نویسی) با و او ضبط نموده و به معنی (پیچیده) را هم بو او آورده است.
دیگر (نیز) را گاهی به معنای (دیگر) آورده است: «غلام گفت دینار نیز اندر خزینه نماند» ص 164 و «ندانم تا نیز چه کرد» ص 101 و (پیش) را گاه به جای از پیش آورده: «امیر خلف دانست که محنت رسیدست که پیش فرزند همی باید گریخت» ص 328.
دیگر کلمه (اندر) بسیار در عبارات بکار میرود و در این شیوه به ترجمه بلعمی بی شباهت، نیست مانند: «و از همه خویشتن را اندر حل کرد» یعنی بحل کرد، و چون: (حمله اندر آورد) و (اندر دید) و غیره لیکن در ترجمه بلعمی این اندازه مورد استعمال ندارد. و گاه از استعمال این کلمه دقت نویسنده در حسن ادای معنی به ظهور می رسد چنان که در این مثال: «امیر حسین بیامد به لب هیرمند و آب سیل آمده بود، سپاه اندر آب بگذاشت» (ص 317) که ظاهراً بایستی گفته باشد: سپاه از آب یا بر آب بگذاشت، ولی نظر به آن که گوید سیل آمده بود مثل آن است که در گذرانیدن سپاه نوعی اغراق آورده که گذارده کردن سپاه را از اندرون سیلاب که صحرائی را فرو گرفته است مجسم سازد، و لطف این معنی بر ارباب دقت پوشیده نیست، سوای این دقایق میتوان گفت درآوردن این کلمه و تکرارش تا حدی افراط کرده است. مثال: «اندر افکندند به سرای قصر اندر» ص 265 و «و خبر اندر رسید» ص 283 و اندر دید، و اندر شهر اندر، و به خواب اندر دید، و بدان اندر، و بدین اندر و غیره. و از عجایب آن که در این کتاب تا صفحه 355 که قسمت اول تألیف است لفظ (در) به هیچ وجه به نظر حقیر نرسیده است، ولی از صفحه 356 به بعد که گفتیم کسی دیگر تألیف کرده است، کلمه (در) گاه گاه دیده می شود مانند: «و امیر بوالعباس را در حصار درق بشردن» و «نشستن امیر بوالعباس در شارستان و امیری گرفتن» 357 و امثال اینها و تا آخر کتاب در هر سطری کلمه (در) دیده می شود، لکن در قسمت اولی چنان که اشاره شد کلمه (در) به نظر حقیر نرسیده و
همه جا (اندر) آمده است.
دیگر کلمه (را) که از علائم مفعول مطلق و مفعول له و احیاناً به معنی (برای) و معانی دیگر هم استعمال می شده است، نیز زیاد استعمال می کند. منجمله گاهی در مورد یک مفعول دوبار در یک جمله استعمال شده چون: «و روشنک را دختر او را بزنی کرد(1)» ص 56 و باز: «تابوت ابن عمّ خویش را یعقوب را ده(2)» ص 84 که گویا برای عدم التباس و تأکید این علامت تکرار شده است. و گاه بدون ضرورت این علامت را بکار برده مانند: «یعقوب گفت به فرزندان اسحق دادی؟ گفت نه بالأعرابية الجرهميه غاضره را» ص 85 و «الا هیچ چیز دیگر گذاشته نبود به عمد راة ص 320 و گاه به معنی (برای) آمده همچون: «غرض بزرگی مصطفی را بود و دین اسلام را» ص 104. و احیاناً یک مفعول را به عنوان صفت و موصوف چنان که اشاره شد و یا به عنوان نعت و منعوت یا توضیح و تکمیل معنی بدو قسمت نموده و دوبار علامت مفعول را استعمال کرده چون: «پسر خویش را با سپاهی بسیار مفضل را به سیستان فرستاد» ص 141 و این جمله تقلید ،عربیست، و از قضا مفعول هائی که به فارسی با کلمه (مر) همراه است و بعضی نویسندگان خراسان مانند ناصر خسرو در زادالمسافر آن را زیاد به کار بسته اند در این کتاب بسیار کم است.
دیگر کلمه (الا) را گاهی مکرر استعمال کرده است چون: «هیچ کس نتوانست آن را ستدن الا تا بدادند» ص 57 و «امیر خلف اندر حصار هیچ علفه نگذاشته الا حصاری بود خالی از همه چیزی الا فرشی دست فرو کرده بودند اندر صفه قلعه ارگ الا هیچ چیز دیگر گذاشته نبود به عمد را» ص 320.
دیگر (براو) و (بر آن) به معنی در آنجا و در آن و (به) در مورد (با) مثال هر دو: «برخواست و به کابل شد و بروگاه گاه به زنبیل جنگ کردی» ص 139.
2- ضمایر و جمعها در ضمایر و جمع ها هم اختصاصاتی در این کتاب هست که تا حدی تازگی دارد.
منجمله گاهی ضمیر جمع را مفرد آورده است مثال: «همه پیلان ابرهه را سجده کردی و آن یک پیل نکردی» ص 91 - و نیز «نامه کرد که مردی کاری فرست با سپاهی که خوارج اینجا بسیار گشت» ص 138. و «چیزهایی کرد که مردمان بخندیدی» ص 263.
و گاه ضمیر نکره را معرفه آورده چون: «نادان مردمان اویست که دوستی بر وی افتعال کند» ص 132.
و گاه در مورد غیر ذوی العقول ضمیر ذوی العقول آورده مانند: «و بدان کوشک شد که او را همی بنا کردند و بر بام او شد و شراب خورد» ص 164.
و گاه به جای ضمیر متکلم وحده در افعال انشائی یا مطیعی ضمیر مفرد مغایب آورده است و این مکرر است چون: «و سلطان محمود سبکتکین اندر مجلس خویش این حکایت از امیر طاهر بوعلی برگرفتی و گفتی مرا بایستی که او را زنده بدیدی» (ص 316) دیگر: «و همه روز ماکان متأسف بود که [کاشکی] من طاهر را بدیدی تا خدمتی کردمی» 314.
و گاه به جای ضمیر متکلم مع الغير ضمیر مفرد مغایب آورده چون: «گفت همه نعمتی ما را هست اما بایستی که امیر با جعفر را بدیدی» ص 302 و این نوع ضمایر در این کتاب مکرر آمده است.
و گاه در جمله از ضمیر غایب یک مرتبه به ضمیر متكلم وحده يا مع الغير يا بالعكس التفات می نماید چون: «حسین دانست و مردمان شارستان که با وی طاقت نداریم صلح پیش گرفت» ص 320 و: «عمرو از هری مال و مردمان می فرستاد و خجستانی را هیچ خبر نبود چون دانست خجستانی که شهر نتوانم گشاد کسهاء خویش را به ویرانی نواحی فرمان داد» ص 237 و این طریقه جز در متون پهلوی و ترجمه بلعمی جای دیگر به نظر حقیر نرسیده است، منجمله در کارنامه اردشیر بابکان گوید: «اردوان دانست که کنیزک من با اردشیر گریخت و رفت(1)».
و گاه جمع های عربی را جمع فارسی نیز می بندد، چون: عجایب ها و کتبها و ملوکان و غیره - و گاه اسامی ذوی العقول را با (ها) که علامت جمع غير ذيروح است، جمع بندی می کند، چون: (کسها) و گاه کلمات عربی را به فارسی جمع
1) کارنامه طبع طهران «ص 19» فقره 3.
می بندد چون: ملکان - حرّتان - جدّان - حرمیان - حرّان - رسولان - نقیبان و امثال این و گاه اسامی معنی فارسی را با الف و نون جمع بسته چون: نزدیکان - سوگندان. و گاه ضمیر جمع مخاطب (اید) را منفصل آورده چون: «بد گروهی اید» توضیح آنکه ضمایر اخباری مزبور در اصل پهلوی هم منفصل است و به صورت (هوهم - هوهی - هوهت - هوهيم - هوهيد - هوهند) به افعال متصل می شده که امروز تنها از آنها: م - ی - د - یم - ید - ند باقیمانده است.
و در موقع جمع بستن اسامی که آخر آنها الف باشد اگر آن الف متصل به یاء اصلی بوده باشد در جمع (یا) را می آورد چون (خدایان) و هرگاه لغتی ختم به الف شود و در اصل لغتیایی نباشد آن را بدون یاء جمع می بندد چون (بناآن) (ناسزا آن) ص 270.
و غالباً (مردم) را مفرد گرفته و ضمیر آن را مفرد آورده است چون: «و آن مردم هزیمت کرد» و «مردم بسیار بر او جمع شد» و گاهی هم مفرد را در مورد احترام ضمیر جمع می دهد، چون: «و عبدالله به سواد سیستان اندر همی گشتند» ص 154.
و نوعی حرف اشاره در این کتاب هست که از مغول به بعد بندرت در نثر و نظم دیده می شود و آن چنان است که وقتی میخواهند و صف چیزی یا کسی یا جماعتی را به طریق تخفیف و توهین یا تلطیف و تصغیر ایراد نمایند. آن جمله وصفی را با کلمه (از این) ابتدا کرده و بعد یایی نکره نیز بر آن می افزایند، مثال: «زهیر بن محمد عتیبه را سالار کرد و به بست فرستاد، ازین گروهی متمرّدان را عتيبه نزدیک خویش راه داد و قصد کرد که نافرمان گردد» ص 160 و چنان که شاعر گوید:
ازین مه پاره ای عابد فریبی *** ملا یک صورتی طاوس زیبی
3- اسماء اعداد:
در اعداد هم رسم خاصی دارد که آن هم قدیمی است چنان که پس از ذکر عدد نخستین عدد دوم و سوم را به لفظ (دو دیگر) و (سدیگر) آورده و گاه در مورد مضاف اليه بودن عدد هم این قاعده را رعایت کرده است، چنان که گوید (روز دو دیگر) و (سال سدیگر) یعنی روز دوم و سال سوم، که فصیح آن دو دید دیگر روز و سدیگر سالست. ولی در پهلوی طریقه اول معمول بوده. و اعداد کتبی را هم بدین املا نویسد: دویم - سیوم - یانزدهم - پانزدهم - هژدهم، و غالباً به جای یاء نکره
نماینده عدد یک کلمه (یکی) میآورد همچون: «یکی مرد دید به بالای یکی خرمابن» ص 99.
4- افعال:
در افعال هم اختصاص هائی دارد، که از آن جمله است استعمال افعال بوجوه مختلف از قبیل استعمال فعل (بودن) به چند وجه:
ماضی معمولی (بود)، چنان که گوید: چنان و چنین بود.
ماضی مستمر (ببود)، چنان که گوید: و اینجا روزگاری ببود ص 184 و (به سیستان اندر آمد و دیرگاه ببود ص 171.
ماضی بعید (بوده بود)، چنان که گوید: «و تمیم را صحبت بوده بود با منصور که اندر راه حج عدیل او بوده بود» ص 165.
ماضی مستمر بعید (ببوده بود)، چنان که گوید: «آنجا ببوده بود» و گاهی هم این فعل را منباب تأکید استعمال کرده چنان که گوید: «دست خویش بر بر من فرود آورد و همۀ آن باز کرده راست گشت که هیچ اثر نماند و مرا خود از آن هیچ درد نبوده بود» ص 101. چون میان شکافتن پهلوی حضرت رسول در روی بلندی و باز گفتن شرح آن، بیش از چند دقیقه فاصله نداشته لهذا نمی توان گفت این استعمال مختص ماضی بعید و مستمر است و در اینجا معنی تأکیدی از آن مستفاد می شود. ولی غالب استعمال فعل اخیر در طبری و در سایر کتب قدیم و در لهجه امروز مردم جنوب ایران در مورد ماضی بعید است ولی در ادبیات فارسی از مغول به بعد تبدیل به فعل (بوده) شده است.
دیگر استعمال فعل (شدن) به چند معنی و چند وجه:
و از همه تازه تر (شد) ماضی است که منباب تأکید در زمان حال استعمال می کند، مثال: «و او محمدست و امت او که مرا ایزد تعالی به سبب اولعین و رانده کرد و اکنونست که حال بر من تنگ شد ندانم که چکنم و کجا شوم» ص 94.
و نیز: «زیاد بن ابیه به کوفه بود عبدالرحمن رفت که نزدیک زیاد شد، بدر کوفه رسید فرمان یافت» ص 119 هر چند شاهد دوم ممکن است غلط کاتب باشد لیکن مثال اوّل است و نظیر آن را در شعر فردوسی که فرماید:
صحيح چنین گفت رستم برهام شیر *** که ترسم که رخشم شد از کار سیر(1)
و شعر خواجه حافظ که فرموده:
فکر بلیل همه آن است که گل شد یارش *** گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش(2)
می توان یافت و شکی نیست که این فعل نوعی ماضی مؤکدیست که در زمان حال منباب تحقيق كامل فعل استعمال می شده است.
دیگر افعالی تمام مانند اسپرد و اشنید و غیره که در قسمت لغات و اصطلاحات اشاره شد و دیگر افعالی مانند: نیوشید و ایستانید و بیستانید به معنی بایستادانید متعدی، و آرستن و نیارستن و افعال مجهول مانند: کرده شد و گرفته شد و بوده شد، و امر غایب مانند: باید که باشد، مثال «آنجا ناچار علماء بسیار باید که باشد و عامه سیستان علم دوست باید که باشد» ص 58.
دیگر: فعل (دیدن) به معنی رأی داشتن و مصلحت اندیشیدن، که در یکی دو مورد به صیغه حال مفرد مغایب (بیند) استعمال شده است، مثال آن: «اگر امیر بیند یکپاره فرامن دهد تا بینم» و این فعل از فعل (سهستن) پهلوی که به معنی (دیدن) قلبی و صلاح بینی است، باقی مانده و هم امروز در بعضی موارد استعمال می شود چنان که گوئیم: شما در این امر چه می بینید.
دیگر: فعل (ایستاد) است که بعد از مصادری مانند رسیدن و زیادت و غیره درآورده و معنی استمراری به فعل بخشیده است، مثال: «بومسلم به نهروان شد سپاه ها رسیدن استاد به استقبال وی» ص 158 و «گوسپند و اشتر و آن خر و آنچه داشتم اندر زیادت ایستاد از نتاج و از شیر و از فربهی» ص 100، و در پهلوی هم به همین طریق فعل (ایستادن) هست لیکن بعد از افعال ماضی درآید، چون: «اندر کارنامک اردشیر پاپکان ایدون نپشست استاد» و غالباً افعال ماضی با این معین فعل ختم می شود، و هر چند ظاهراً به یکدیگر شبیه اند مگر تواند بود که (استاد) پهلوی اصل و ریشه (است) علامت خبری باشد، چه در پهلوی فعل ناقص (هست) هست
اما علامت خبری (است) نیست، ولی این (ایستاد) که در این کتاب است محض تحقق معنى استمرار فعل باشد.
دیگر: بازداشتن، به معنی واگذاشتن، مثال: «و همه زابل و کابل و خراسان را که ضحاک داشت به گرشاسب بازداشته بود» ص 52 و باز آوردن، به معنی جستن و گرفتن مانند: «منوچهر را به نریمان سپرد تا برفت و خون پدرش ایرج باز آورد» ص 52.
دیگر ماضیهائی استمراری که با ترکیب یک مصدر و یک فعل ماضی ساخته شده، مثل: بستدن گرفت - مال پیوستن گرفت، مثال: «عبد الله بن احمد مالها بستدن گرفت» ص 297. و نیز: «پس چون بزرگی یعقوب پیدا گشتن گرفت، ازهر را بر خوارج دوستی بوده بود» 210. دیگر: بگذاشتن، به معنی رها کردن، چون: «و احمد بن حنبل را بگذاشت» ص 201.
دیگر افعال انشائی و شرطی یا مطیعی که از مختصات انشاء قدیم فارسی است و رفته رفته از میان رفته و جز در شعر و برخی کتب قدیم از آن اثری نیست – مانند: «امیر خراسان یک روز شراب همی خورد، گفت همه نعمتی ما را هست اما بایستی که امیر با جعفر را بدیدی» و «اگر نه آنست که امیر با جعفر قانع است یا نه آن دل و تدبیر که وی دارد همه جهان گرفتستی» ص 303 و «سلطان این حکایت از امیر طاهر بوعلی برگرفتی و گفتی مرا بایستی که او را زنده بدیدی» ص 315 و با وجود قدمت کتاب که از گرده سایر دلایل و اختصاصات جای تردیدی در آن باقی نمی ماند، در این سنخ افعال انشائی یا مطیعی به اندازۀ کتب فارسی که در خراسان تألیف شده یا در مراکز و پایتختهای خراسان چون بخارا و نشابور و غزنین پیدا آمده است تنوّع و تنوّق ندارد و گویا این امر مربوط به لهجه محلّی باشد.
و دیگر در فعل (خوانند) ترکیب عجیبی روا داشته که ظاهراً از بقية الباقية فارسی قدیم بوده است چنین که هرگاه بخواهد نام محلی یا قبیله ای را باز نماید در حالی که آن محل یا قبیله متعلق به فعل آن جمله باشد از روابطی که بعدها معمول به است صرف نظر می کند، مثلاً می خواهد بگوید که: «در عقب ایشان رفتند تا جایی که آن را مختاران خوانند» گوید: «و پس ایشان بشدند تا به مختاران خوانند» ص 360 و در ترجمه طبری و عبارات پهلوی هم عیناً این قاعده موجود است لیکن نظایر آن در سایر کتب و در اشعار بسیار نادر است، مثال از نثر پهلوی: «اندرگرگان
شهرستان دهستان خوانند نرسیه اشکانان کرد(1)».
و اگر بنا باشد همه اختصاصات صرفی و نحوی و لغوی که در این کتاب است با استقصای کامل شرح داده شود خود دفتری جدا موجود خواهد شد و مراد ما در اینجا تنها اشارتی بود.
5- نمونه از تکرار افعال:
در طرز جمله بندی تنها یک مطلب گفته می شود و آن تکرار یک فعل است در پایان چند جمله متوالی - چنان که افعال (کرد) یا (بود) را گاهی تا چهار و پنج مرتبه مکرر کرده است و حال آن که از بعد از مغول که تصنّع و تکلف در نثر بوجود آمد این قسمت یعنی تکرار یک فعل در پایان چند جمله متوالی نیز به استعمال افعال مترادفه بدل گردید، و استعمال های مجازی افعال از قبیل: نمود، بود، شد، گشت، گردید و غیره که بالاخره وضع ناگوار امروز را پیدا کرده است در نتیجه تصنّع مذکور موجود گشت.
اتفاقاً در نثر قدیم پهلوی و نثر بلعمی و سایر نویسندگان قرون سوم و چهارم و پنجم هجری تکرار افعال در پایان جمله ها بدین نحو رسم بوده است و خود این تکرار افعال در ختم جملات دلیلی دیگر بر کهنگی تحریر این کتاب است.
6- خلاف قاعده های این کتاب:
چیزی دیگر که ذکر آن لازم است بعضی اغلاط یا قواعد غیر معمول کتابتی است که در این کتاب دیده شد از قبیل (جمید الاول) به جای (جمیدى الاولى) و (ذوالحجّه) در مورد جز و (با جعفر) در حال رفع و جر (قضیّت) به جای قضاوت و (تقرب) به معنى مقاربت و (بلاغت) و (بلاغ) به جای بلوغ و (گوی) و (جای) و امثال آنها به جای (گوئی) و (جائی) و (ملیکه) به جای ملائکه و (مصطفا) به جای مصطفی، و (مایتی) به جای مأیتین و (چه) به جای چو و (زانچه) به جای از آن که و سوای اینها که چون مکرر شده بود نخواستیم تصرفی در عبارت کتاب کرده باشیم و نیز مشکل بود در هر صفحه چند راده نهاده و املای اصل را توضیح داد - منجمله لفظ (مايتى) که از سنه دویست تا سیصد هجری همه جا عوض (مأتین) آورده و ما هم آن را به
1) متون پهلوی، چاپ بمبی، ص 20، فقره 17.
دلیل مذکور در فوق به حال خود گذاردیم؛ و نیز در تمام کتاب عوض یاء اضافه که بعد از الف درآید یائی کوچک به شکل همزه درآورده است، که همان یاء خوانده می شده است و ما آن را به حال خود گذاشتیم؛ و همچنین هرجا یاء نکره بعد از لغات یائی یا واوی مانند (جای) و (خدای) و (سوی) و غیره آید زیادتر از یک یا نوشته نمی شود مثلاً به جای (جائی) می نویسد (جای) و عوض (خدائی) می نویسد خدای و به جای (سوئی) سوی.
دیگر ایراد به جای اراده و واجب عوض مواجب، ویرگه به جای جرگه. و (امیر حرس) که گویا امیر جرس باشد (؟).
7- رسم الخط کتاب:
با آن که به قرینه کاغذ و مرکب و شیوه خط بایستی این نسخه در اواسط قرن هشتم یا لااقل در اوایل قرن نهم نوشته شده باشد معذلک رسم الخط آن با اغلب نسخ قدیم متفاوت است - یعنی در همان حال که در پارۀ موارد نشانه رسم الخط کهنه در آن پیداست، در جای دیگر خلاف آن را نشان می دهد و ما بدون داخل شدن به تحقیق این معنى ذيلاً رسم الخط مزبور را شرح می دهیم:
بی و به بجای : به
کی و که " : که
ب " : پ
ج " : چ
ز " : ژ
د " : ذ، حتی در ذالهای عربی
ء " : ی، در یاهای اضافی که بعد از الف یا واو یا یاء درآمده باشد.
ذ ، حتی در ذالهای عربی
ی ، دریاهای اضافی که بعد از الف یا واو یا یاء درآمده باشد.
و گاهی (که) را با کلمه بعد سر هم نوشته مانند (کبور کندن قرامطه آمده بود - ص 358) یعنی: که به برکندنپ=.
توضیح:
در نسخه اصلی که این نسخه از روی آن نوشته شده بعضی قواعد رعایت می شده
مانندگی همه جابه جای که و بی به جای به و نوشتن یائی که در خط پهلوی علامت اضافه بوده و بعد از اسلام هم تا مدتی مرسوم بوده است، ولی کاتب این نسخه غالباً آن رسم الخط را تغییر داده است، معذلک در بعضی موارد رسم الخط قدیم به حال خود باقی مانده است مثلاً در این جمله: «اگر ببلاغ رسد بتان شما بشکند و شما را بی خدای خواند که شما او را نشناسید» ص 102 که معنی آن چنین است: «اگر بحد بلوغ رسد بتان شما بشکند و شما را به خدائی خواند که شما نشناسید» و جای دیگر گوید: «پیوسته سری کار تو با نیکان باد» ص 308 یعنی: پیوسته سرکار تو...
و بسیاری در ذکر انساب لفظ (این) را حذف کرده و نام را به پدر و جد اضافه کرده، مانند: حسین علی و طاهر بوعلی و غیره و این رسم از قواعد قدیم فارسی است و هم امروز در خراسان به علی بن موسی الرضا، علی موسی الرضا گویند.
8- مزایای این تاریخ:
گذشته از مزیتهای ادبی که گذشت و بعد از مطالعه کتاب بیشتر از آنچه گفته شد خوانندگان را به نظر خواهد رسید، این کتاب را مزایائی است تاریخی که بسی سودمند و قابل توجه و مفید به علم تاریخ است از آن جمله:
در فضایل سیستان گویا مؤلف را علاوه بر کتب عمده اسلامی مانند کتب ابو المؤيد بلخی و هلال يوسف اوقی و اخبار سیستان که مؤلف آن معلوم نیست به کتب زردشتیان نیز دست بوده چنان که دوبار ذکر کتاب بندهشن در این تاریخ آمده و شاید سطوری که در صفحات 49-50-54 و غیره سفید گذاشته شده برای تکمیل تحقیقاتی از آن قبیل بوده است.(1)
تا جائیکه به نظر حقیر رسیده هیچ یک از مورخان اسلامی از عرب و عجم تا دیر باز نام بندهشن را نمیدانسته یا اگر دانسته ذکر نکرده اند و این تنها کتابی است که از کتاب مذکور نام می برد و نیز منحصر کتابی است که نام زردشتیان را (مزدیسنان) که نام حقیقی آن قوم است یاد کرده آنجا که گوید: «چون زرتشت بیرون آمد و دین
1) در بند هشن یادداشت های مهمی راجع به سیستان هست که اشارات جسته گریخته ای از آن در این کتاب دیده می شود (ص 61 حاشیه 3) و نیز کتابی است به زبان و خط پهلوی موسوم به «افدیه و سهبگیه سگستان» که دو سه صفحه بیش نیست و در آن هم اشاراتی در فضایل سیستان موجود می باشد (متون پهلوی، چاپ بمبئی، ص 26-25).
مزدیسنان آورد رستم آن را منکر شد» ص 62-63 و بازیگانه کتابی است که درباره (آتش کرکویه) سخن رانده و داستانی در آن باره از ابوالمؤید نقل کرده و (سرود کرکویه) را ذکر نموده است و این معانی همه مؤید رساله پهلوی (شگفتی های سیستان) و بندهشن است که مرکز عمده دین مزدیسنی را سیستان دانسته اند، و معلوم میدارد که تا عصر مؤلف کتاب یعنی اواسط قرن پنجم طایفه مغان و علما و متکلمان زردشتی در سیستان بسیار بوده اند، و غلبه خوارج در آن ملک مانع از انقراض آن طایفه بوده است.
دیگر از مزایا: داستان ایران بن رستم مرزبان سیستان و قصه او با ربیع بن زیاد امیر عرب است (ص 111-112-113-114) که در هیچ تاریخی نیست.
دیگر داستانی از مهلب بن ابی صفره (ص 116-120) است و سبب سالاری یافتن او که به این تفصیل در تواریخ به نظر حقیر نرسید.
دیگر: روایتی در شعر فارسی یزید بن مفرّغ شاعر (آبست و نبیذست) دارد که اغانی و جاحظ و دیگران آن را ذکر نکرده اند (ص 124).
دیگر: داستان رستم بن مهر هرمزد المجوسی و سخنان حکمت او است که به کلی بر مورخان مجهول بوده است. ص (132).
دیگر: روایتی از ابو مسلم (ص 158) که در عالم خود تازه است.
دیگر: داستان بخششی از معن بن زایده درباره مروان بن ابی حفصة شاعر (ص 163) که جایی به نظر حقیر نرسیده است.
دیگر: داستان های حمزة بن آترک شاری سیستانی است که طبری و غیره بسیار مختصر و پراکنده از وی نام بردهاند ولی مؤلف این کتاب او را مانند یکی از ابطال در این تاریخ نام برده و دو نامه از حمزه و هارون ذکر کرده است که در جای خود قسمت جالبی از این کتاب را گرفته و گمان ندارم در هیچ تاریخی این همه تفصیل از حمزه خارجی مذکور بتوان بدست آورد خاصه که در ضمن داستان این شخص که از صفحه 171 و تا صفحه 190 را گرفته می گوید: «حمزه به سند و هند و سراندیب شد و غزوها کرد و از سوی لب دریا به چین شد و ز آنجا به ماچین آمد به ترکستان اندر آمد و به روم شد و از آنجا به ترکستان آمد و باز به سیستان آمد بر راه مکران، به همه جا غزو کرد..... و قصه تمام به مغازی حمزه گفته آید» ص 184 و از این شروح پیداست که مؤلف متمایل به خوارج بوده و خود یا دیگری از همشهریان
او داستانی در مغازی حمزة بن آذرک که اینجا حمزة بن عبدالله نام برده شده است نوشته بودند، و بعید نیست که مأخذ افسانه (رموز حمزه) همین قصّه مغازی حمزه باشد- و این معانی در نظر تاریخ بسی مهم است و منحصر است و منحصر است به این کتاب.
دیگر: در داستان یعقوب لیث و عمر وليث و از هر بن يحيى و ساير رجال خاندان صفاریان به قدری مسائل تازه و عمده و مهم هست که شرح آن همه مستلزم نقل عين کتاب خواهد بود، خوانندگان مراجعه فرمایند. از همه مهمتر معرفی چهار شاعر قدیمی است: محمد بن وصيف كاتب سجزی و بسام کورد خارجی و مخلد محمد بن (ص 215-298) و صانع (صايغ ؟) بلخی (ص 308) و روایت اشعار این شعرا، و باز از این دلنشین تر داستان ابو جعفر احمد بن محمد با ماکان کاکی و مجلس نصربن احمد (ص 301-302) و قصيدة نونیه رودکی است که آن را به تمام آورده و منتّی برگردن دوستاران علم و ادب نهاده است.
سپس داستان طاهر بوعلی و محمد حمدون نبیره مرزبان و از تخم رستم دستان، و رفتن آنان به خراسان (ص 312-316) که باز در هیچ تاریخی وجود ندارد، و بسی شیرین و مهم است.
بعد از همه، روایاتی است از خلف بن احمد که در عالم خود بسی مفید و منحصر است به این کتاب - و باز در ضمن داستان تسلّط ترکان بر سیستان روایات بسیار نادر و تازه ای دارد و بالأخص آنچه پرده از یک صفحه بزرگ تاریخ بر می دارد ذكر ابوالفضل نصر بن احمد و برادرش ابو نصر منصور بن احمد است که به عقیده حقیر قسمت قبل از آخر یا همه قسمت اول و این قسمت از کتاب در زمان این امیرابوالفضل نوشته شده و از قضا در تمام تواریخ تا جائی که تحقیق و تنقیب به عمل آورده ایم از این مردی که مؤسس خاندان ملوک نیمروز و خارج کننده سیستان از غلبه غزنویان و آورنده سلاجقه است به سیستان، ابداً نامی و نشانی نیست، (رک: صفحات 338-335).
و سوای این قسمتها که انموذج مانند آورده شد - در هر صفحه مطلبی تازه و خبری نادر و نامی بی سابقه دیده می شود که آن همه را هر یک به جای خود در حواشی زبان پارسی آن را صیانت کرده است تا حدی داده شود، و بالفعل اثری از آن بر صحیفه روزگار بماند تا شاید روزی نسخه دیگر از همین تاریخ یا تاریخی دیگر بدست افتد که بتوان چندی از اغلاط و افتادگیهای این کتاب را که چون منحصر به
فرد بود اصلاح آن میسر نگشت، به اصلاح و تکمیل باز آورد. در اینجا ضرر ندارد یکی دو نمونه از اصلاحاتی را که به طریق حدس به عمل آمد باز نمائیم:
در صفحه 308 در این شعر رودکی:
ورم ضعیفی و بی ندیم نبودی *** وانک نبود از امیر مشرق فرمان
کلمه (بی ندیم) را غلط پنداشته و در حاشیه با تردیدی (بی بدیم) را اصل آن کلمه دانسته بودیم و تصور شده بود که (بی بدی) همان کلمه ایست که امروز (لابدی) گویند یعنی ناچاری و بیچارگی، اما چون در فرهنگها و کتب ادبی هنوز چنین کلمه ای دیده نشده بود آن را با تردید نوشت - تا آن که اخیراً کتاب حدود العالم من المشرق الى المغرب تأليف شده (372) منتشر گردید، حقیر در ضمن مطالعه این کتاب ناگاه به کلمه (بی بدی) به همین معنی حدسی خود برخورد، و آن در صفحه 58 طبع طهران سطر (8) است که گوید: «و مردمان این ناحیت مردمانیاند سلیم و بی بد و شبانانند و برزیگر...ة از این رو معلوم شد حدس ما درست بوده است. و همچنین عکس این معنی در صفحه (301) عبارت از (مظالم سیاه) بود که نویسنده آن را در متن (مظالم سپاه) تصحیح کرد و اصل نسخه را به حاشیه برد، و بعد در ضمن مطالعه گرشاسپ نامه اشعاری به نظر رسید که شاید (مظالم سیاه) صحیح باشد؟... نظیر قسمت اخیر بیش از یک نوبت روی نداده است.
در خاتمه برای اطلاع خوانندگان می گوئیم که ما رسم الخط این کتاب را دست نزدیم جز آن که حروف (پ - چ - ژ - گ) را به شکل امروز نوشتیم تا خواننده راحت تر باشد - دیگر آن که چون این کتاب بی نقطه نوشته شده و مثلاً از کلمه ای که بایستی پنج نقطه داشته باشد یک یا دو نقطه را ضبط کرده و سه یا چهار نقطه را ننوشته بود، ناچار شدیم برخی اعلام را در خود کتاب تفحّص کرده و اصلش را از حيث نقطه بدست بیاوریم، یا به سایر کتب تاریخ مراجعه کنیم، و هرکدام که از این دو راه اصلاح آن ممکن نشد به حال خود گذاردیم، اما در هر حال چگونگی آن اصلاحات را در حواشی نشان دادیم، و نیز در توضیح و معرفی تمام رجال و امکنه که به حد وافر در این کتاب متراکم است، نتوانستیم در حواشی چیزی بنویسیم، زیرا حاشیه از صدر در می گذشت، و قرار بود که آنها همه در خاتمت کتاب طبع گردد و که در آخر کتاب تذکر داده شد میسر نگشت و انشاء الله در رسالتی آن هم به سببی جداگانه انتشار خواهد یافت.
نویسنده بیگمان بود که اصلاح چنین نسخه قدیمی با این همه پری و پر مغزی خاصه که منحصر به یک نسخه باشد آن هم با رسم الخطی کذائی که شرح داده شد، کار یک نفر آن مانند بنده تهیدستی بی اسباب و پریشان حال نیست، لیکن چون دیگری از فضلا پای پیش ننهاد و دست به سرانجام این مهم خطیر نبرد، و آنگاه اشارت وزارت جلیلهٔ معارف را رد کردن از حدّ ادب و وطن خواهی دور می نمود، با عدم بضاعت علمی و ادبی دست فراکار برد، و در سال هزار و سیصد و هشت به مدت شش ماه که چنان اشارت رفته بود، این کتاب بدین شکل پرداخته آمد و هشت ماه دیگر هم در تصحیح مطبعی و نهادن فهرست و مقدمه رنج برده شد، در این صورت بدیهی است که از خطا و لغزش تهی نیست و امید است خوانندگان گرامی منت نهاده سقیمی را به صحیحی و غثی را به ثمینی ببخشایند، و نیز از خرده گیری و عیب جوئیهائی نا اندیشیده که به سبب عدم انس با این کتاب ممکن است برای گروهی در بای نظر دست دهد خودداری فرمایند، و معذلک اگر خطائی یافتند به غمض عین در نگرند و حکیمانه از سر آن در گذرند.
خرداد ماه 1314 - م . بهار
اگر چه کتبی را که مرجع ما بود در حواشی به نام و نشان قید کرده ایم، مگر کتاب هایی که مکرر شده است. گاهی به اختصار یا به رمز اشاره شده و آن به قرار ذیل است:
آثار الباقیه: آثار - الآثار الباقیه، طبع لیپزیک، لابی ریحان البیرونی.
ابن اثیر: کامل التواريخ، لابن اثیر الجزری، طبع قاهره.
ابن خردادبه - ابن خرداد: المسالک و الممالک، لابن خرداد، طبع لیدن.
احياء: احياء الملوک، تألیف ملک حسین سیستانی (نسخه عکسی معارف).
اصطخری: المسالک و الممالک، اصطخری، طبع ليدن.
ابن فقیه: کتاب البلدان، لابن الفقيه، طبع ليدن.
اعثم: تاریخ اعثم کوفی، طبع قاهره.
اعلاق: اعلاق النفيسه، لابن رسته، طبع ليدن.
ابن خلكان: وفيات الاعيان، طبع قاهره.
بلاذری: کتاب البلدان بلاذری، طبع قاهره.
طبری - ط: تاريخ الانبياء و الملوک، لمحمدبن جریر الطبری، طبع ليدن.
فوات: فوات الوفيات، طبع قاهره.
کامل - ک: کامل التواریخ، مذکور، در فوق.
گردیزی: زین الاخبار، گردیزی، چاپ برلن و نسخه عکسی معارف.
مسعودى: مروج الذهب، المسعودي، طبع مصر.
يعقوبي: كتاب البلدان یعقوبی، ضميمة الاعلاق النفيسه، طبع ليدن.
یاقوت: معجم البلدان، یاقوت حموی، طبع قاهره.
الْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ العالَمينِ وَ سُبْحانَ الّذى أَحاطَ بِكُلِّ شَيءٍ عِلْمُهُ، ونَفَدَ(1)فِي كُلِّ مَوْجُودٍ حُكْمُهُ، وَ ظَهَرَ في جَمِيع الأمُور حِكْمَتِهِ، وَبانَ في كُلِّ مَصْنُوع لَطِيفَةٌ صُنْعِهِ، نَحْمَدُهُ عَلَى نِعْمَتِهِ عِنْدَنَا بِمَوْهِبَةِ الْعَقْلِ الَّذِى احْتَصَّنَا مِنْ سايرِ الحَيَوانِ بِهِ، فَوَجَبَ عَلَيْنا بِذلِكَ حُجَّتُه وَلَزِمنا مَعَهُ عِبادَتَهُ والأَقْرَارُ بِرُبُوبِيَّتِه، وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِهِ وَ رَسُولِهِ وَ عَلَى آلِهِ مِنْ أَهْلِهِ.
اخبار سیستان از اوّل که بنا کردند و انساب بزرگان و حدود شهر سجستان که از کجا بود اندر ابتداء و فضایل آن بر دیگر شهرها چنانک یافته شد اندر کتاب گرشاسب(2)
...
و از کتاب فضایل سجستان که هلال یوسف اوقی(3)کردست، و آنچه از پس آن گذشت تا روزگار پادشاهی(4)...
اما بنا کردن سیستان، بر دست گرشاسب بن اثرت(5)بن شهر بن کورنگ بن
1) ظ: نفذ. (ناشر).
2) در اصل کتاب اینجا سه سطر سفید است - کتاب گرشاسب با این تفصیلی که برای آن قائل شده غیر از گرشاسب نامه منظوم اسدی طوسی است، و بایستی آن کتابی دیگر باشد که اسدی طوسی داستان گرشاسب و خانواده وی را از روی آن کتاب به نظم آورده است، و به موجب تصریح این کتاب در جای دیگر، کتاب گرشاسب از تألیفات ابوالمؤید بلخی و شاید جزء شاهنامه وی بوده است و این داستان از شاهنامه ابو منصوری فوت شده است.
3) این شخص معلوم نشد کیست. اوق که این شخص منسوب بدانجاست، جایی است بین بست و غزنه و اصطخری آن را «اوقل» ضبط کرده و در حاشیه به نقل از «ادریسی» آن را اوق. نوشته است، غیر ازین جائی دیده نشد، و در این تاریخ مکرر این محل ذکر شده است (اصطخری چاپ لیدن ص 250) و یاقوت در ذیل (آوه) شخصی را از معاصرین خود ذکر کرده که از نبایر یوسف آوقی از مردم آوه است.
4) در اصل کتاب اینجا سه سطر سفید است و دانسته نشد که مراد از عبارت «تا روزگار پادشاهی» کدام پادشاه است؟.
5) نام «اثرت» در زیر سطر با مرکبی تازه افزوده شده است و این نام در گرشاسب نامه اسدی و سایر تواریخ «اثرط» با «طاء» به نظر رسیده است و اسدی در گرشاسب نامه نسب گرشاسب را بدین طریق آورده است: «گرشاسب بن أثرط بن شَم بن طورک بن شیدسب بن تور بن جم» و کورنگ را این کتاب جد سوم گرشاسب می داند، لکن اسدی وی را پدر زن جمشید دانسته است (گرشاسب نامه خطی ص 23) و ظاهراً در متن (شهر) مصحف (شم) و کورنگ مصحف (طورک) و بیداسب مصحف (شید سپ) می باشد.
بیداسب بن تور بن جمشید الملک بن نونجهان(1)بن اینجد(2)بن اوشهنگ بن فراوک بن سیامک بن موسی(3)بن کیومرث بود. و کیومرث آدم - عليه السّلام - بود، و کیومرث را از آن روز که ایزد - تعالی - به زمین آورد پادشاهی و زندگانی هزار سال(4)بود، و پس از وی پادشاهی [أوشهنک] بود چهل سال، و پس از وی پادشاهی طهمورث بود که(5)...
سیستان بناکردند، تا پیغامبر ما محمّد مصطفا(6)- صلّى الله عليه وسلّم - بيرون آمد به فرمان ایزد - تعالی - و شریعت اسلام آورد، چهار هزار سال بود شمسی، و بیشترین فضلی شهر سیستان را این است که اوّل نام و خبر او - صلى الله عليه - به زبان مردم خاص و عام آنجا رفته شد، و بنا کردن سیستان آن روز بود که گرشاسب دانایان جهان را گرد کرده بود، که من شهری بنا خواهم کرد بدین روزگار که ضحاک همه جهان همی ویران کند، و آزادگان جهان را همی کُشد و از جهان به جادوئی همی برکند، تا مردمان عالم را سامه ای(7)باشد که او را بر شهری که من کرده باشم
1) در اصل چنین بوده و بعد تراشیده و «نوجهان» کرده اند. این لغت مختلف به نظر رسیده است. بیرونی در در آثار الباقيه ص 103 نسبت جمشید را چنین ذکر می کند: «جمشید بن ويجهان بن اینکهد بن او شهنگ بن افراواک بن سیامک بن می شی». ابو جعفر قدامه او را «ویونجهان» نوشته. (ابن خرداد به چاپ لیدن ص 234). نوبجهان و ویوانها و اشکال دیگر هم دیده شده و در اوستا (ویونگهوت) است و بالاخره ویونگهان که معرب آن ویونجهان باشد، اصح روایات است.
2) رجوع به پاورقی قبلی (اینکهد).
3) موسی، در اینجا غلط است، و صحیح آن «میشی» است همزاد «میشانه» بیرونی می نویسد: «میشی و میشانه و تسمى ام البنين والبنات و هما عند الفرس به منزلة آدم و حوّا» (آثار الباقيه، ص 103) و مسعودی گوید: «کلام في بدء النسل و ماکان من میشاه و هو مهلا بن كيومرث و من میشانی و هی مهلینه بنت كيومرث» (التنبيه والاشراف چاپ لیدن ص 93) و طبری گوید: «ولد لجیو مرت ابنه مشی و تزوج مشا اخته ميشان فولدت له سیامک بن مشا و سیامى ابنة مشا فولد لسیامک بن مشی افرواک و دیس و براسب و اجرب و اوراش بنوسیامک وافری و دنی و بری و اوراشی بنات سیامک» (طبع لیدن 1 ص 154) و به طوری که برخی از محققین امروز معتقدند اصل این دو لغت «مردی و مردانه» است که به معنی مرد و زن باشد و در زمان قدیم به واسطه غلط خوانده شدن خط اوستائی این تصحیف روی داده و شرحی که ابوریحان بیرونی در صفحه 99 از آثار الباقیه ذکر کرده و نیز شرحی که قبلاً از مسعودی ذکر شد مؤید این مقال می باشد. بیرونی گوید: «میشی و ميشانه... و يقال لهما ايضاً ملهى و ملهيانه ويسميها مجوس اهل خوارزم مرد و مردانه... و در متون پهلوی: (مهری و مهربانی) است» (متن های پهلوی، بمبئی: ص 42 فقره 2).
4) مدت پادشاهی کیومرث را برخی سی و بعضی چهل نوشته اند و عمر او را هزار و سه هزار که مدتی در مینو و مدتی در زمین بوده می دانند (رجوع شود به ص 99 آثار الباقیه و ص 234 ابن خرداد و ص 85 التنبيه والاشراف).
5) در اصل سه سطر سفید است.
6) این املا مرسوم بوده است.
7) سامه، به معنی خاصه باشد و جای امن و امان و پناه را نیز گفته اند. به معنی عهد و پیمان و سوگند و قرض هم هست. برهان.
فرمان نباشد، اما چنان خواهم که نیکو نگاه کنید و از هفت و چهار و دوازده(1)بنگرید و حساب کنید، و به وقتی ابتدا کنید که سعد باشد بی هیچ نحس، چنانک دیرگاه بماند چندانی که حدّ امکان باشد، هر چند که جهان و هر چه اندرویست برگذرست و همه به آخر ناچیز گردد. ایشان بر فرمان او بسیار درنگ و روزگار کردند(2)، تا وقتی نگاه کردند و گفتند که اکنون بناکن، او ابتدا به دست خویش بیفکند(3)، پس حکم کردند که تا چهار هزار سال شمسی این شهر بماند. و چون مصطفا - علیه السّلام - برون آید و دین اسلام آشکار گردد و مردم عجم را به دین حقّ خواند اوّل کسانی که او را اجابت کنند مردم سیستان باشند و او را اجابت کنند چه به طوع و چه به کره، و اندر روزگار دین او - علیه السّلام - چهارصد و چهل و چهار سال وقعتها باشد و چون چهار صد و چهل و چهار سال بگذرد این شهر باز آبادان گردد بر دست شه بورگان بن کرایست شان(4)که نزدیکان(5)زمان کیان(6)بوده باشد. گرشاسب بدان شاد و شد و ایشان را خلعت ها داد و این شهر بنا کرد و تمام کرد، و قصه گرشاسب زیاد است و به کتاب او تمام گفته آید، اما این مقدار اینجا بسنده(7)کردیم تا کتاب دراز نگردد. اما از بزرگی و فخراوی یکی آن بود که به روزگار ضحاک که هنوز چهارده ساله بیش نبود یکی اژدها را که چند کوهی بود تنها بکشت به فرمان ضحاک، و پس از آن با اندک مردم زاولی و ایرانی برفت هم به فرمان ضحّاک به یاری بهرام(8)هندی تا
1) كذا في الاصل، و باید به جای دوازده، ده، باشد، زیرا مراد اینجا دیدن طالع شهر است، و طالع در قبال چهار و هفت که به اصطلاح اهل نجوم غارب و نقطه برابر طالع باشد، و ده که نقطه برابر چهار است قرار دارد و در این اصطلاحات دوازدهی وجود ندارد. مقصود آن است که طالع ساعت بنای شهر را از چهار و هفت و ده که اوتاد طالع اند نگاه کنید.
2) روزگار کردن به معنی صبر کردن است.
3) کذا، ظ: پیفکند.
4) «شه پورگان» تراشیده و شاپورکان شده و لفظ «شان» هم بعد از لفظ «کرایست» خط خورده است. احیاء الملوک ورق 11: پس از چهارصد و چهل سال به سعی جمعی از نبیره شاهان کیان روی به آبادی آورد.
5) در اصل چنین بوده و مصحح فوق الذکر آن را تراشیده «نزدیک» کرده است و لفظ «نزدیکان» در این کتاب مکرر آمده و جمع نزدیک است، و جمله متن غلط و معنی آن مضمون احياء الملوک است.
6) اصل: کبان، و این جمله محل تأمل است زیرا «چهارصد و چهل و چهار» سال در روزگار دین اسلام ربطی به «نزدیکان زمان کیان» ندارد و جای تأسف است که کلمه «زمان» در اصل چیز دیگر بوده و تراشیده شده و (زمان) نوشته شده و کاف (کبان) هم الحاقی است و میسر نشد که اصل آن را حدس بزنیم و تصور می شود درین جمله اغتشاشی باشد.
7) بسنده به معنی کفایت و کافی و اکتفا.
8) ظ: مهراج، گرشاسب نامه این شخص را مهراج ذکر کرده است، که همان «مهاراجه» لقب راجگان بزرگ است، و بهو نیز در گرشاسب نامه آمده است (گرشاسب نامه خطی، ص 81) و احياء الملوک «بيهو» ضبط کرده (نسخه عکسی ورق 11).
برفت و بِهُو(1)را با دو بار هزار هزار سوار و هزار پیل بگرفت و بکشت، و هندوان(2)و آن دیار همه ایمن کرد و به سراندیب شد و نسرین را آنجا بگرفت و بکشت، و پیرامن دریاء محیط برگشت، و آن جزیرها و عجایب ها بدید، و از آنجا به مغرب شد و کارکردهاء بسیار کرد، تا باز افریدون بیرون آمد - پسر عمّ وی - و ضحاک را بیست، و بازکسی فرستاد و گرشاسب را بخواند و گرشاسب برفت و با نبیره خویش نریمان ابن کورنگ(3)بن گرشاسب، سوی افریدون شد، و افریدون پذیره(4)او باز آمد و او را بر تخت نشاند و نریمان را اندر پیش تخت بر کرسی زریّن بنشاند، و باز او را به چین فرستاد تا شاه چین را که به فرمان افریدون در نیامده بود بگرفت، و با هزار پیل وار زر و جواهر به درگاه فرستاده به دست نریمان، و خود به نفس خویش به چین بود، و نامه کرد سوی افریدون که این مرد را گرفتم و بفرستادم و اینجا ببودم(5)تا او اینجا بیاید. اما [ تو او را] خلعت ده و بازگردان و عفو کن که مرد محتشم است ، هیچ کس این ولایت را جز او نتواند داشت. و افریدون همچنان کرد، و از آنجا گرشاسب به درگاه افریدون آمد، و از آنجا به سیستان آمد، و نهصد سال پادشاه سیستان بود. و ضحاک را(6)به روزگار او به سیستان هیچ حکم نبود، و همه زابل و کابل و خراسان را که ضحاک داشت به گرشاسب باز داشته بود، افریدون بر ولایتش زیادت کرد.
کورنگ بیش از سی سال زندگانی نکرد و به روزگار گرشاسب فرمان یافت، و چون گرشاسب به خدای پرستی مشغول گشت، جهان پهلوانی را به نبیره(7)خود
1) ظ: رجوع شود به حاشیه 7 همین صفحه.
2) متن الف و نون خط خورده است. هندوان، یعنی هندوستان. در متون پهلوی هندوکان است که هندوان خوانده شده است.
3) در گرشاسب نامه اسدی نریمان را پسر کورنگ و کورنگ را برادر گرشاسب دانسته و گوید چون در کودکی نریمان، کورنگ مرد، گرشاسب نریمان را فرزند خواند و این کورنگ غیر از کورنگ نیای قدیم مادری گرشاسب و پدر زن جمشید است.
4) در این کتاب در نقطه گذاری اهمال شده و نه تنها دالهای فارسی را که در سایر کتب قدیم نقطه میگذارند بی نقطه نوشته بلکه ذالها را هم بدون نقطه نگاشته از آن جمله همه جا لفظ «پذیره» را که به معنی پذیرائی و استقبال و ملاقات است «بدیره» ضبط کرده و ما همه جا آن را با املای تمام خواهیم نوشت.
5) ببودم با «باء» تأکید، یعنی بباشم یا بماندم.
6) در اصل کتاب چنین بوده، و بعد مصححی ضحاک را خط زده و در حاشیه فریدون نوشته است . و «حکم نبود» را «حاکم نبود» کرده است.
7) چنانک در حاشیه پیشین گفته شد نریمان بر طبق گرشاسب نامۀ اسدی برادر زاده گرشاسب است نه نبیره وی.
نریمان که پسر کورنگ بود سپرد و افریدون تا به روزگار منوچهر، منوچهر را به نریمان سپرد، تا برفت و خون پدرش ایرج باز آورد، و افریدون خدای - تعالى - را شکر کرد، که نمردم تا بدیدم که ایزد - تعالی - بدین جهان داد من از بی دادان بداد. و به روزگار نوذر هم جهان پهلوان سام نریمان بود، و فریادرس او بود، و جهان او را صافی کرد، تا باز که افراسیاب بیرون آمد و دوازده سال شهر ایران(1)بگرفته بود و نریمان و پسرش سام برو تاختنها همی کردند تا ایران شهر یله کرد و برفت به عجز باز به ترکستان شد، و به روزگار طهماسب(2)
ندیدند جز پور طهماسب زو *** که زور کیان داشت و فرهنگ گو
جهان پهلوان سام بود و پسرش دستان عالم به مردی آباد داشت، تا باز افراسیاب بیرون آمد و ایران بگرفت، و مردمان ایران به زینهار دستان آمدند، تا دستان برفت و رستم چهارده ساله بود و کیقباد را بیاورد و میانه لشگر ترکان رفت و باز آمد و مردیها کرد و افراسیاب را بتاختند و جهان بآرام(3)کرد، تا به روزگار کی کاوس، باز هم رستم به ترکستان شد(4)و کین سیاوخش باز آورد. تا باز که با کیخسرو برفت و حربها کرد تا یک راه که افراسیاب را به دست آورد و بکشت.(5)هر که رو از خط فرمانم بتابت چون قلم *** سر ببازد همچنان در گردنش باشد گناه
و باز از پس وی فرامرز بود، و اخبار فرامرز جداگانه دوازده مجلد است. و اخبار نریمان و سام و دستان، خود به شاهنامه بگوید که به تکرار حاجت نیاید. و حدیث رستم بر آن جمله است که بوالقسم فردوسی شاهنامه به شعر کرد، و بر نام سلطان محمود کرد و چندین روز همی بر خواند، محمود گفت: همه شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست. بوالقسم گفت: زندگانی خداوند دراز باد، ندانم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد اما این دانم که خدای تعالی - خویشتن را هیچ بنده چون رستم1) شهر ایران، یعنی مملکت ایران، چه شهر به معنی مملکت استعمال می شده و ایرانشهر به همین معنی معروف است.
2) از پادشاهی طهماسب در کتب معتبر مانند آثار الباقیه - شاهنامه - تألیفات مسعودی و غیره ذکری نیست، تنها شاهنامه در شعری از او نام برده:
3) بآرام - یعنی بسیار آرام، و این بائی که قبل از آرام آورده است علامت تأکید و تکمیل معنی است و گاه بر سر کلمات عربی نیز آن را درآورند و گویند: فلان کار بحاصل آمد، یعنی کاملاً حاصل شد.
4) در اصل ترکان یا ترکتاز بوده و بعد تراشیده ترکستان کرده اند.
5) یعنی کیخسرو افراسیاب را بکشت - در متن اینجا راده گذاشته اند و در حاشیه نوشته اند با خطی زشت: و این بیت می گفت:
دیگر نیافرید. این بگفت و زمین بوسه کرد و برفت(1)
سخن گفتم درست و زود رفتم *** به عالم نیست مردی همچو رستم
. ملک محمود وزیر را گفت: این مردک مرا به تعریض دروغ زن خواند، وزیرش گفت: بباید کُشت(2)، هر چند طلب کردند نیافتند. چون بگفت و رنج خویش ضایع کرد و برفت هیچ عطا نایافته، تا به غربت فرمان یافت. و اگر ما به شرح هر یک مشغول گردیم غرض به جای آورده نباشیم، و این یکان یکان جهان را معروف و مشهورست، همچنین فرزندانشان نسل بر نسل به روزگار ملوک عجم، جهان پهلوان بودند.تا چهار هزار سال برآمد و پیغامبر ما - صلعم - بیرون آمد و شریعت اسلام آورد، به روزگار خسرو پرویز بن هرمز بن انوشروان الملک، که بختیار جهان پهلوان بود از فرزندان رستم، و به بختیار نامه قصه او باز خوانند.
نسبت بختيار الاسبهبد
بختیار بن شاه فیروز بن بزفری(3)بن شیر اوژن بن خدایکان بن فرخ به(4)بن ماه خدای بن فیروز بن کرد آفرین(5)بن پهلوان بن اسپهبد بن رستم بن مهرآزاد بن رستم ابن بولاد بن کان آزادمرد (6)بن رستم بن جهر آزاد بن نیروسنج بن فرخ به(7)بن دادآفرین ابن سام بن به آفرید بن هوشنگ بن فرامرز بن رستم الاكبر بن دستان بن سام بن نریمان بن کورنگ بن گرشاسب.(8)
پس چون اسلام به سیستان آوردند و لشگر اسلام قوی گشت و جهانیان را معلوم شد که کسی را بر فرمان سماوی تاب نباشد، و کار نه به عدّت و سلاح و لشگر است، الاً به فرمان خدای - تعالى - و مردمان سیستان را معلوم بود اندر آخر زمان بیرون آمدن مصطفی - علیه السلام - که برحق است، سیستان به صلح بدادند(9)... به جایگاه آن پهلوان سیستان به روزگار پادشاهی(10)... رستم بن آزاد خو بن
1) در حاشیه نوشته اند و راده گذارده که: و می گفت:
2) این روایت جایی دیگر دیده نشده است.
3) ظ: برزفری که اصل لغت فریبرز باشد. احیاء: هرمزی بن شیر ارمان.
4) متن، فرح به.
5) ظ: گردآفرید. احیاء: گودرز آفرین.
6) نام (کان آزاد مرد) و نام (پولاد) به تنهائی دیده نشده ولی پولادکان و آزاد مرد هر دو نام مکرر دیده شده و باید اصل چنین باشد: «پولادکان بن آزاد مرد» احیاء: چون متن.
7) متن، فرح به. احیاء: فرخ.
8) رجوع شود به حاشیه 5 ص 3.
9) در اینجا ثلث سطر در متن سفید است.
10) اینجا هم ثلث سطر در متن سفید است.
بختيار الاصبَهبَد بود، و از بختیار بازگفتیم تا به گرشاسب، و نسبت گرشاسب اندر ابتداء این کتاب باز گفته ایم تا کیومرث که آدم بود - علیه السّلام -.
اکنون بعضی از فضایل آنچه اندر کتابهاست [و] خداوندان اخبار و حکما یاد کرده اند. اندر کتاب انبیا - علیهم السّلام - علی بن محمّد طبری(1)بازگوید که: چون آدم (علیه) از سراندیب به طلب حوّا برفت، به هیچ جا اقامت نکرد مگر بدان جایگاهی که اکنون سیستان است، آنجا آب روان دید بر ریگ، بخورد، سبک بود، و باد شمال همی آمد، بخفت خواب کرد، چون برخواست طهارت کرد و تسبیح کرد، چون فارغ شد چیزی خواست که بخورد، جبرئیل - علیه السّلام - به نزدیک او آمد، او را اندر وقت درخت نار و درخت خرما پدید آورد، و به قدرت باری تعالی به بار آمد، و آدم از آن بخورد، و هنوز اصل خرما و نار از آنگاه است. و آنوقت که گرشاسب رغبت بنا کردن سیستان کرد سبب آن خرما و نار بود که آنجا دید.
فضل دیگر آن است که به گاه غرق نوح - علیه السّلام - که اندر کشتی گردِ آفاق همی گشت، کشتی آنجا بایستانید و کبوتر را بفرستاد تا خبر آوّرد نزدیک وی که عذاب برخواست(2)و آب کمتر شد، و آنجا دو رکعت نماز کرد اندر کشتی، و کبوتر را دعا کرد که یا رب این را عزیز گردان، و آن بقعه را دعا کرد به برکت، و اکنون تا رستاخیز همیشه آن برکت بر آن مردمان باشد و بر آن ولایت.
فضل دیگر، که سلیمان - علیه السّلام ، باد را فرمود، تا او را با همه لشکر گرد عالم بگردانید، و جهانیان او را بدیدند، و فرمان او را کار بستند و جن و انس با او بودند و طبّاخان برکار بودند، باد را گفت: مرا به جایگاهی فرود آر که معتدل تر باشد و هواء سبک، او را به سیستان فرود آورد تا آنجا چاشت خورد، پس گفت: از چندین
جای که رفتیم اینجا خوش ترست، و جهان امروز همه بر عدلست و جور نیست که عالم همه برابر گشتند اندر دین. [و] خوارج فرق میان دارجور و دار عدل ز اینجا گرفتند.
اسکندر رومی(1)چون دارا بن داراب کشته شد، و روشنک دختر او را به زنی کرد، و قصد هند کرد، به سیستان رفت و بران قلعه شد که کیخسرو بنا کرده بود، بر شمال قلعه سیستان و قلعه دیگرست بر جنوب که پس از آن اردشیر بابکان بنا کرده و آنجا هفت روز ببود و اسپهبد سیستان را بنواخت که او را خدمت بسیار کرد و پذیره(2)او باز شد، پس بفرمود تا آنجا که دیدبانگاه قلعه بود، قلعه جداگانه کردند، و روشنک آنجا یله کرد تا از کار هند فارغ شد، و باز آنجا آمد، و آن قلعه تمام کرده بودند، پس یک ماه اینجا ببود تا نیکو تمام شد، گفت: اراک چنین باید قلعه اندر(3)نچنانکه بود، و آراک به زبان رومی دید بانگاه را گویند، و آن اینست که اکنون قلعه سیستان است که ارک گویند(4)، ذوالقرنین کرده است، و این حکایت به چندین کتاب یاد کرده آمدست یکی به اخبار سیستان، و دیگر عبدالله بن المقفع اندر کتاب سیر ملوک عجم بازگوید، و ابوالفرج قدامة بن جعفر بن قدامة البغدادي(5)اندر کتاب خراج به باب مسالک و ممالک بازگوید، این خبرها درست می گردد اندر حدیث سجستان از حدیث انبیا - عليهم السّلام - و بالله العصمة و التوفيق.
و اما آنچه در ذات سیستان موجودست که در سایر شهرها نیست
اوّل آنست که شارستان(6)بزرگ حصین دارد که خود چند شهری باشد(7)از دیگر
1) اسکندر در نزد مورّخین پارسی قدیم و اسلامی به رومی معروف است.
2) درین کتاب تا جائیکه کاتب را ممکن بوده نقطه نگذاشته من جمله همه جا لفظ (پذیره) را (بدیره) نوشته.
3) در اصل کلمه ای بوده که فقط (عه) از آن باقیست و آن را تراشیده «قلعه» کرده اند و ظاهراً بعد (اندر) نیز حرفی بوده و تراشیده شده که گویا (نه) بوده و بعد نونی بر (چنانکه) افزوده اند.
4) لغت ارگ در زبان پهلوی هم مستعمل بوده و (ارک پد) یکی از القاب دربار ساسانیان است.
5) ابو الفرج قدّامة بن جعفر الكاتب البغدادی را کتابی است به نام کتاب خراج که از آن بیش از تلخیصی به نظر نرسیده است و در آن ملخص اسکندر را بانی شهر زرنج می شمارد و کتاب مزبور عین نسخه به تمامها نیست و نبدی از کتاب خراج و صنعة الكتابه است که در ذیل مسالک و ممالک ابن خردادبه چاپ شده و معنای متن در آن کتاب نیست مؤلّفات قدامة بن جعفر در الفهرست چاپ مصر صفحه 188 و نام پدرش جعفر بن قدامة بن زیاد در تاریخ بغداد خطیب چاپ مصر جلد سابع صفحه 205 ذکر شده است.
6) شارستان خود شهرست که غالباً برگرد قهندزی واقع می شده و سوری برگرد اوست و آنچه بیرون از این سور باشد آن را ریض خوانند به فتحتين.
7) چند - اینجا به معنی مقدار و اندازه است. یعنی خود شارستان به قدر شهری است سوای حومه و ربض آن.
شهرها، وانگاه آن را مدینة العَذرا گویند که هرگز هیچ کسی نتوانست آن را ستدن الا تا بدادند، و نتوانند تا ابدالدّهر. و مردان مرد حربی باشند و حرب و شوریدن سلاح عادت کرده باشند که آن ایشان را از خردی تا بزرگی پیشه باشد، و به تعلیم جنگ و مقاتله آموخته باشند. و دیگر جایِ(1)بس معتدل است اندر هوا، و قطب جنوبی و قطب شمالی و سهیل و قدمان و فرقدان بدانجا تابش کنند؛ و باد شمال دایم آید آنجا و باد صبا، تا فهم و ذهن مردمان آن بدان اعتدال و خوشی هوا بهتر از مردمان جایگاهی دیگر باشد؛ و کارها دیگر دارند که دون ایشان را نیست، چون راندن ریگ از جای به جای و جمع کردن آن و بداشتن بر جای که بخواهند، و آن ریگ ایشان را خزینه بزرگوارست که همه چیزی که بخواهند به ریگ اندر کنند، هرچند که سالیان برآید نگاه دارد و بدان اندر هیچ نقصان نیاید، و این علم کسی دیگر را نیست، و فایده آن ریگ نیز دونِ این آنست که به جایی که از آن اندک بدارند نبات بهتر روید، و آب که بر آنجا برود بی علت گردد و مردم که بر آنجا نشیند و خسبد تن درست باشد، و از فضل ریگ است که فرزند آدم را چون خود باشد بر آنجا بدارند تا قوی گردد [و] اعضاء وی درست باشد. و دیگر آسیاء چرخ کنند تا باد بگرداند و آرد کند و به دیگر شهرها ستور باید یا آسیاء آب یا به دست آسیا کنند، و هم ازین چرخ ها بساخته اند تا آب کشد از چاه به باغ ها و به زمین که از آن کشت کنند چه اگر چه آب(2)تنگ باشد و همچنین بسیار منفعت از باد برگیرند.
و دیگر که شهریست به ذات خویش قائم که به هیچ شهری محتاج نیست که اگر کاروان گسسته گردد همه چیزی از نعمتهاء الوان و جامه های بزرگوار و آنچه ملوک را و اهل مروّت را باید همه اندر آن شهر یافته شود که به جای دیگر حاجت نیاید و به زیادت [باشد]. و زمستان میوه تر باشد همچنانکه به تابستان سال تا سال، و اسپرغم هاء نیکو ، و همه ساله بره شیر مست یافته شود، و ماهی تازه به همه اوقات، که ایزد - تعالی - آن را اندر کتاب خود بستوده است. و دیگر که از شهرهاء
1) درین کتاب همه جا «یاء» نکره که بعد از «یاء» اصلی در کلمه واقع شده باشد حذف می شود و «جائی» را «جای» به طریق اضافی می نویسد و این املا در خطوط قدیم متداول بوده است.
2) در متن «چه» اول با سه نقطه و «چه» دوم با یک نقطه است و این عبارت مغشوش به نظر می رسد و ظ مراد آنست که هنگامی که آب در سیستان تنگ باشد یعنی کم آبی باشد به این وسیله از چاه آبها استفاده می کنند.
دور بار به کشتی بیارند تا اندر قصبه، و دیگر جایها بر ستور حمل باید کرد مگر به بغداد که همین یافته شود. و دیگر که علماء بزرگ خاستند از سیستان اندر باب فقه و ادب و قراءة و تفسیر چنانکه به حرمین و شام و عراقین محتاج ایشان بودند و کتب ایشان خواندند و کنون میخوانند که اگر نام هر یکی بگویم کتاب تطویل گیرد، و هرگز نبود که خالی بود از علماء و فقهاء بزرگ، که در طبع هواء او موجودست که آنجا ناچار علماء بسیار باید که باشد، و عامه سیستان علم دوست باید که باشد، و مردان آن مرد(1)و زنان آن پاکیزه و با حمیّت چنانکه آنان را به دیگر جای اندر پاکیزگی یار نباشد هر چه از آن سجزی خالص باشد، مگر آنکه نه از سیستان باشد. و اندر نهادش آن شهریست که هیچ دشمنی قصد آن نکرد و نکند که نه مخذول و مذموم بازگردد - اگر خود بازگردد یا نه(2)هلاک شود(3). و دیگر که اندر همه عالم چندان بناء بزرگوار نیست و ممکن نیست که باشد که به سیستان است. و دیگر که اندر عالم معروف است که زمین نیست بهتر از زمین سیستان، و به هیچ جای گوشت حیوان خوشتر از گوشت حیوان سیستان نباشد به طعم و لذّت، و به هیچ جای مردم نباشد به نان و نمک و فراخ معیشت چون مردم سیستان، زآنچه عرصه شهر و سواد ایشان فراخ است و نعمت از هر لونی دارد و تا بودند آن دیدند که بخوردند و بدادند و عادت کریم ایشان خود این بود و این بودست و همین باشد تا آنگاه که جهان سپری شود. و بالله التوفيق.
بوالمؤيد بلخی و بشر مقسم اندر کتاب عجایب برّ و بحر گویند که: اندر سیستان عجایب ها بودست که به هیچ جای چنان نیست، یکی آن است که یکی چشمه از فراه از کوه همی برآمد و به هوا اندر دوازده فرسنگ همی بشد و آنجا به یکی
1) در متن مرد دوم را خط زدهاند ولی بودنش درست است. زیرا (مردان مرد* به طور اضافه و )مرد مرد) به معنی مرد شجاع و دلیر است و اینجا هم به همان معنی است یعنی مردانشان دلیر و زنانشان پاکیزه یعنی پاکدامن اند.
2) در این کتاب همه جا (یا نه) به معنی والاست.
3) ازین جملات و جملاتی پیشتر از آن پیداست که این کتاب یا اوایل آن پیش از هجوم مغول نوشته شده است، چه عرب سیستان را به صلح گرفت و سامانیان هم در محاصره سیستان مغلوب شدند و محمود غزنوی هم سیستان را با همدستی مردم زرنگ فتح کرد و خلف بن احمد را در قلعه طاق حصار داد و عاقبت وی را به زینهار فرود آورد نه در زرنگ.
شارستان همی فرود آمد و باز از شارستان همی بیرون شد. و چهار فرسنگ(1)کشت زار آن بود و اکنون هر دو جایگاه پدیدارست، آنجا که چشمه همی برآمد، و شارستان و کشت زار. آن چشمه را افراسیاب پس از آنکه بسیار جهد کرد و نیارست بست تا دو کودک خرد تدبیر آن بساختند چون تمام شد هر دو را بکشت و دخمه ایشان اکنون بر سر آن چشمه بسته پیداست.
هم به فراه به دهی که مَسَو گویند از کوه بُلی(2)آب چکان است که اگر چه بزرگ علتی باشد چون بدان آب خویشتن بشوید که از آن بالاء کوه برو چکان گردد شفا یابد، و عجب آن است که چون مرد به صلاح و پاکیزه و نیکو سیرت باشد آب برو برچکد پس اگر مردم مفسد و بدکردار باشد برو آب نیاید و هر چند که آن مفسد آنجا باشد اگر چه دیر بماند آب فرو نیاید چون برخیزد باز آب چکان شود.
هم به فراه به کوه حَروُن بر شمال آن یکی سوراخ است چنانکه تیر آنجا بر نرسد و از زیر سُون(3)کسی آنجا نتواند آمد و از آن سوراخ از هزار سال باز یکی مار بیرون آید چندانکه چشم و روی و زفان(4)وی می بینی و دو سُرو، چنانکه میش کوهی زنده، که کسی نداند که غذاء او از چیست مگر ایزد - تعالی -.
1) در متن کلمه (شد) بعد از فرسنگ بوده و خط زده شده است.
2) در کتاب روی «با» ضمه گذارده شده است و احیاء الملوک این نام را ندارد.
3) درین کتاب مکرر به جای (سوی) «سون» نوشته شده است.
4) زفان همان زبان است و درین نسخه غالباً با این املا آمده.
5) در اصل (رَوِن) به فتح اول و کسر ثانی با اعراب نوشته شده است. این ناحیت در این کتاب باز هم نام برده شده و همه جا تواماً ذکر شده است. در کتب جغرافیائی قدیم و جدید ذکری ازین دو محل نیست و اگر هست در کتب معروف به نظر حقیر نرسیده از لفظ (جول) که محتمل است با جیم سه نقطه باشد حدس می شود زد که این محل در کناره کویر بوده است چه چول به فارسی که امروزه در خراسان مستعمل است به معنی کویر و صحرای قفر است و کویر بزرگ را چول گویند و نیز باغ یا بستانی را که از میوه تهی شده باشد و جایی که پاک یغما شده، گویند: چورشد یعنی خالی و غارت شد و در برهان قاطع چول به معنی صحرا و جای خالی از آدم معنی شده است و احیاء الملوک ندارد و به جای آن در ناحیه قلعه گاه اوق دارد.
6) اصل: براکوه، احیاء: ریگیست به بلندی کوهی به بالا بر شده.
شده، چون به نزدیک آن مردم شود اگر هیچ چیزی آلوده بر آن فکند آن ریگ بنالد چنانکه رعد بنالد، و این از عجایب هاست، و چنان میگویند که از آن ریگ به زیر زمین اندر گشادست تا کوه دماوند که افریدون ضحاک را آنجا بند کرد و به زندان کرد و اندر خبر چنان است که دجّال که به آخر الزمان بیرون آید هم ضحاک است و هنوز زنده است تا آنگاهی که بیرون آید و عیسی - علیه السّلام - از آسمان به زمین آید و او را هلاک کند و حسین علی ابی طالب را پرسیدند از حدیث دجّال، جواب داد بدین دو بیت:
و في سَجَسْتانَ رَمْلٌ نَحْوَ كُورَتِها *** مُسَجن في تحتها(1)أَي تَسْجين
إذا لَقَيْتَ عَلَيْها جيفَةٌ نَطَقَتْ *** سمِعْتَ مِنها أنيناً مثل تنين
و دیگر آنست و کنون پیداست که رود هیرمند و رُخدرود(2)و خاش رود و فراه رود و خشکرود و هروت رود و آب دشتها و کوه ها از همه اطراف سیستان و از هزار فرسنگ همه به زره آید و یکی سوراخ است آن را دهان شیر گویند نه بزرگ همه این چندین آب بدان فرو شود، هیچ کس نداند که کجا شود مگر خدای تعالی - و تقدّس - و این از عجائب هاست.
و دیگر بوالمؤید بلخی گوید، و اندر کتاب ابن دهشتی(3)گبرکان(4)
فردوسی گوید:
همه پیش آذر بکشتندشان *** ره گبرگی در نوشتندشان
نیز بازگویند1) به جای (فی تحتها) کلمتی دیگر بوده که تنها الف آخر آن باقی مانده و باقی را تراشیده و این دو کلمه نوشته اند. و وزن شعر و معنی خراب است. ظ: هو فيها؟
2) درین کتاب همه جا «رخج» را «رخد» نوشته است و معلوم می دارد که تلفظ آن رخد به ضم اول و به فتح ثانی بوده و رخد از (آراخوذیای) فرس قدیم و (رُخُوَت) پهلوی باقی مانده و عرب آن را (رخج) کرده است.
3) بندهشن کتاب مقدسی است به زبان و خط پهلوی محتوی قصص و روایات دینی و تاریخی زرتشتیان و معنی آن «اصل خلقت» می باشد چه «بُن» به معنی اصل و بیخ و «دهشن» به معنی خلقت است و این قبیل مصدرها با «تاء» مثناه هم آمده و امروز بدون نون و تاء مستعمل است مگر بندرت و اینکه در متن آن را (ابن دهشتی) نوشته اند چون به گبرکان اضافه شده شک نیست که همان «بند هشت یا بندهشن» می باشد.
4) غالب مورخین و شعرا لفظ «گیر» را مصغر ذکر کرده اند غیر از دقیقی که لغت «گبر» را هیچ نیاورده است.
که اندر شارستان سیستان که برکه گرد گنبدست یکی چشمه ای بودست که از زمین همی برآمد(1)... از آن کردیدی هم افراسیاب بیست، و چنین گویند که پس از(2)هزار سال اکنون که فراز رسد باز شود و منفعت آن فرا دید آيد بمشية الله تعالى.
اندر کتاب بلدان و منافع آن که یاد کرده اند که از هر شهری چه خیزد، گفته اند که از سیستان زرآبریز خیزد و ما را اصل آن معلوم نبود تا اکنون که بوالمؤید گوید و اندر کتاب ابن دهشتی(3)گبرکان نیز بگوید که یکی چشمه ای بود در هیرمند برابر بُست(4)، و آب همی برآمدی و ریگ و زر بر آمیخته، چنانکه آن روز که کمتر حاصل شدی کم از هزار دینار زرّ ساو نبودی، افراسیاب آن را به بندِ جادوئی بیست، گفت: این خزینه ایست. و چنین گفته اند که هم به سر هزاره(5)باز شود و باز منفعت به حاصل آید بمشية الله. وكوه توژکی خود معروف است و مشهور که نقره همی بیرون آمد و اکنون اگر خواهند هم بیرون آید.
چشمه سمور است که سال تا سال به تابستان و زمستان روان است و منفعت آن موجودست. بوالمؤید دیگر گوید که اندر سیستان یکی کوه است که آن همه خم آهنست(6)و هر خم آهن که آن نیکست آن ازان کوه سیستان برخاسته به
1) اینجا سطر افتاده. احیاء: ندارد و در بندهشن و اوستا اشارات زیادی به سیستان و دریاچه ها و رودها و کوه های آنجا دارد و سیستان را محل ظهور موعودهای سه گانه مزدیسنا می داند.
2) جمله «پس از» محکوکست و محتمل است اصلش (به هزاره) بوده.
3) ظ مراد: رود «زَرِ نو منیتی» و دریاچه «زرین مند» بندهشن باشد. رجوع شود فقره 67 زامیادیشت و فصل 23 فقره 6 بندهشن (جلد دوم پشتها ص 298).
4) در متن تراشیده شده و «بشت» هم خوانده می شود.
5) یعنی سه هزار سال بعد از زردشت - در روایات زردشتیان عالم از بدو خلقت روح تا پایان به دوازده هزاره تقسیم شده که در آخرین هزاره آن یزدان و راستی بر اهریمن و دروغ چیره شود. مسعودی گوید: «جیو مرت... ملک اربعین سنه و قبل ثلاثين و ذلك فى الهزاريكة الاولى فى بدء النسل و تفسیر ذلک الالف سنه... الخ» التنبيه و الاشراف ص 89 س 18 - و دهمین هزاره ها هزارۀ هوشیدر و سپس هزاره هوشیدر ماه و آخرین هزاره سوشیانس است و اینها نبیره های زرتشت اند که از سیستان بیرون آیند و رستاخیز شروع شود و دنیا از اهریمنان پاک گردد و گروئمان یعنی ملکوت با زمین برابر ایستد و دوزخ از دیوان و کرپان (پیشوایان بد) و اهریمن و دروندان و دوزخیان انباشته آید و بی مرگی در جهان مادی پدید شود (کتب سنت پهلوی).
6) خم آهن و خم آهان - به ضم اول سنگی باشد به غایت سخت و تیره رنگ به سرخی مایل و آن دو نوع است نر و ماده، چون نر آن را به آب بسایند مانند شنجرف سرخ شود، و مادۀ آن همچو زرنیخ زرد گردد، و گویند آن نوعی از آهنست،... و به عربی صندل حدیدی گویند. و بعضی گویند سنگی است سیاه و سفید که از آن نگین سازند و باباقوری را هم گفته اند (برهان).
روزگار، اما مردمان ما را این معلوم نیست، و بسا عجایب است اما هرچیزی که به جای دیگر همچنان باشد ما آن یاد نکردیم.
اکنون یاد کنیم بعضی نامهای ایشان که از پس اسلام بزرگ گشتند و مردمان ایشان را بدانستند به فضل
عكرمة الفقيه مولى العباس که بیشتر روایات از وی آید اندر فقه، معاذ بن مسلم که مهدی ولایتِ همه خراسان و سیستان بود(1)مفوّض کرد، وز پس وی یحیی بن معاذ بن مسلم و از پس وی بسام(2)مولى(3)ليث بن بكر بن عبد مناف بن كنانة(4)[که] از بزرگی درجات و علم بدان جایگاه برسید که خویشتن را به صد هزار دینار باز خرید از مولای خویش، گفتند که خیری خط(5)نخواهی؟ گفت نه، که من خویشتن را بیش ازین ارزم، و نیک نقد برکشید و بداد، و ابراهیم بن بسام با بزرگی او پسر او بود، و فيروز مولى الحُصَيْن بن ابى ابحر العنبری(6)از سیستان بود که بر حجّاج همی حرب کرد، و اندر یکروز حجّاج علامت خویش بر(7)هفتاد مرد کرد و بداد، از بزرگان لشگر خویش، [و فیروز] همه را بکشت. آخر بانگ کرد که كَمْ حَجَاجُكُم، چند حجّاج است شما را؟ حجّاج منادی کرد که هر که سر او پیش من آرد او را ده هزار درم بدهم، و یزیدِ مُهلب را گفت: تَقَدَّمْ وَ لَكَ عَشَرَةَ آلاف دِرْهَم. پیش رو و تو را ده هزار درم،
1) ظاهراً مفوض کرد غلط باشد و از تصرف نساخ چه (مهدی همه خراسان و سیستان بود) خود جمله تمام است یعنی راهنما و پیشوا بود و ناسخ مهدی را مهدی عباسی گمان برده است.
2) این نام در متن تراشیدگی دارد.
3) درین دو جا چیزی تراشیده شده است - بلاذری گوید: جد ابراهیم بن بسام در قریه شروان از قراء سجستان اسیر شد و بنده ابن عمیر لینی گشت (فتوح البلدان چاپ مصرص 401).
4) درین دو جا چیزی تراشیده شده است - بلاذری گوید: جد ابراهیم بن بسام در قریه شروان از قراء سجستان اسیر شد و بنده ابن عمیر لینی گشت (فتوح البلدان چاپ مصرص 401).
5) كذا... . چیزی خط.
6) كذا والصحيح «الحر العنبري من بنى العنبر بن عمرو بن تمیم» (بلاذری ص 403) و ابوالعباس مبرد در کتاب کامل گوید: «فیروز حصین [به ضم حا و فتح صاد بر وزن حسین] مردی از خاندانهای مشهور و کریم و بزرگ ایران بوده و پس از آنکه اسلام آورد خویش را به حُصَيْن بن عبدالله العنبری که از بنی العنبر بن عمرو بن تميم بود، منسوب ساخت... فیروز حصین مردی شجاع و جواد و نبیل و خوب صورت و بلند آواز بود... الخ» و شرحی در فضایل فیروز و حربهای وی در رکاب مهلب و ابن اشعث ذکر کرده است (رک - کامل مبرد خطی نگارنده ص 220 پ) کامل - التواریخ کنیة فیروز را ابو عثمان نوشته (ج 4 ص 7 - 188) و عاقبت به دست حجاج یوسف به قتل رسید.
7) بر به معنی «با» یعنی علامت و علم خود را با هفتاد مرد کرد - یعنی همراه کرد و در این کتاب «بر» به این معنی مکرر در مکرر استعمال شده است.
جواب داد: انْتَ تَقَدَّمْ وَ لَكَ عِشْرُونَ أَلْفَ دِرْهَمٍ فَأَنَا هُوَ رَأس(1)واحد. گفت: تو پیش رو، تو را بیست هزار درم که من سربیش یکی ندارم، فیروز بشنید، اندر لشکر خویش منادی کرد که هر که سر حجّاج پیش من آرد صد هزار درم بدهم، و آنروز حربی هولناک کردند، آخر حجّاج به هزیمت بازگشت(2)، این فیروز با عالمی که بود، بدین دلاوری بود و زهیر نعیم، و عفّان بن محمد، و عثمان عفّان، و ابو حاتم السجستانی و سليمان بن الشعث، و عثمان بن العبد، و [ابو داود(3)] و ابوبکر بن ابی داود(4)، و ابویعقوب الزّاهد، والخليل بن احمد(5)، و ابوحاتم بن حسان، و نصر بن جیک، و یاسر بن عَمّار، و عبيد القوقة(6)، و عمير بن يحيى، و ابی نصر بن حمدان الجويني، و ابو اسحق الجاشنی(7)، و شاهين بن العنير(8)، و بکر بن(9)جعد، و غالب بن شادک(10)، و رونک القروی و ابوالحسین بن محمد احمد الذي الف غريب القرآن، و هلال بن حويص و ابو عامر بن ابی جان(11)، والامام ابو جعفر فاخر بن معاذ(12)، و ابو زكريا يحيى بن عمار و القاضى ابو الحسن، و الاستاد ابو العباس، وابو سعید بن ابی عمر(13)[و] علی بن حمدون، وابو القاسم الخيري، وابو عمر النوقاتي(14)، و ابوالحسن [عمر] بن ابي عمر النوقاتی، و احمد السموري، و ابو احمد القصّار، و
1) كذا... ذوراس؟
2) در حاشیه شعر گریزی به هنگام... الخ.
3) رک معجم البلدان ج 6 ص 40 - و ابن خلکان چاپ مصرج 1 ص 302 (وهو ابو داود سليمان ابن الاشعث بن اسحق بن بشير بن شداد بن عمرو بن عمران الأزدي السجستانی «202-275» و ولده ابوبکر عبدالله) و نیز محتمل است سلیمان بن الشعث در دو نام پیش از این همین ابو داود سلیمان بن اشعث باشد؟
4) رجوع شود به حاشیه قبل.
5) غیر از خلیل معروفست. احياء الملوک: خلیل بن احمد سجستانی معاصر ملک مظفر صالح بن نوح سامانی و راوی حدیث است و در فقه بینظیر بوده (نسخه عکسی ص 4 پ).
6) فوقه، نام روستائیست از سیستان و منسوب بدانجا را درین کتاب همه جا بدین شکل نوشته است.
7) جاشن. و کاشن نام محلی بوده است در سیستان و منسوب بدان را کاشنی آوردهاند و درین کتاب باز هم مورد دارد لیکن معلوم نیست املای آن چگونه است و آیا با گاف فارسی یا کاف دیگر چه کاف را هم در تعریب تبدل به جیم کرده اند مثل کرد و جرد و بهرک و فهرج و غیره.
8) كذا و الظاهر «عنبر».
9) متن: مكر.
10) شادل هم خوانده می شود.
11) ظ: حيان.
12) متن: معاد.
13) در متن «النوقانی» بعد از این اسم بوده و خط خورده است.
14) متن: ابو عمر النوقاتی با نون است و نوقان جز در طوس و نیشابور دیده نشده است و نوقات به قول یاقوت محله ایست به سجستان که مردم نوها گویند و معرب آن نوقات شده است و منسوب است بدان ابو عمر محمد بن احمد النوقاتي صاحب تصانیف در ادب و پسرش عمر و برادرش ابوسعید عثمان و گویا ابوسعید بن ابی عمر که در سطر بالا نام برده شده برادر ابی عمر باشد نه پسرش.
ابی جعفر بن ابی منصور بن ابي سعيد الوزيرا(1)...
اینان اندر علم و بزرگی بد آن جایگاه بودند که هیچکس اندر عالم فضل ایشان را منکر نیارد شد و بسیار بودند که نامشان نبردیم و اکنون هستند، اما چون شرط اندر جمع کردن این کتاب اختصار بود قصّه دراز نکردیم از هر طایفه مقداری یاد کردیم و القليل يَدلّ.
بستن بند آب و بستن بند ریگ(2)و بستن بند مفسدان، هرگاه که این سه بند اندر سیستان بسته باشد اندر همه عالم هیچ شهر به نعمت و خوشی سیستان نباشد و تا همی بستند چنین بود، و چون ببندند چنین باشد و روزگار آن را قوام باشد.
سیستان و زاول و زرنگ و نیمروز
اما سیستان از بهر آن گویند که ضحاک اینجا مهمان بود به نزدیک گرشاسب و عادت او آن بود که به ایله(3)نشستی - و اکنون ایله را بیت المقدس گویند - و شراب با زنان خوردی، و بدان روزگار سرای زنان را شبستان گفتندی. چون ضحاک مست گشت او را یاد آمد عادت خویش، گفت شبستان خواهم تا آنجا خوشتر خورم، گرشاسب عادت او دانسته بود، گفت اینجا سیوستانست نه شبستان، وسيو مردِ مرد
1) اینجا سه سطر در اصل کتاب سفید گذاشته اند و گویا برای این بوده است که باز هم بزرگان سیستان را در اینجا بنویسند و از کسانی که یاقوت علاوه بر این در ماده سجستان آورده جریر بن عبدالله صاحب جعفر بن محمد الصادق و خليدة السجستانی صاحب تاریخ آل محمد و دعلج بن على السجزی و احمد بن صالح (معجم البلدان جلد 5 صفحات 37-41).
2) بند ریگ را مورخان و صاحبان مسالک و ممالک غالباً یاد کرده اند منجمله اصطخری ص 242 و هم در کتاب عجایب البلدان منسوب به ابوالمؤید بلخی گوید: گرداگرد سیستان ریگیست بسیار و آنجا باد باشد و آسیاهاشان به باد گردد و مردم از بیم آن باد سدها و بندها کرده اند تا ریگ را باد در شهرها و دیه ها نبرد و با این همه احتیاط بسیار مواضع را و دیه را باد (ظ: ریگ) فرو گرفته است.... (نسخه خطی نگارنده).
3) یاقوت ایله را شهری در ساحل بحر احمر و در سرحد حجاز و شام و بین مصر و حجاز داند. از اقلیم سوم عرض آن سی درجه - و به قولی آن را جزء جبل رضوی بین مکه و مدینه خواند - و ایلیاء - ايليا - الياه را بيت المقدس داند و بانی آن را ایلیاء بن ارم ب سام بن نوح (معجم ص 391).
را گفتندی بدان روزگار - و سیستان بدان گویند که همیشه آنجا مردان مرد باشند(1)، و مردی مرد باید تا آنجا بگذرد، چون این سخن گفته شد، ضحّاک شرمناک شد، گفت: ای پهلوان راست گوئی، ما به سیوستانیم نه به شبستان، از پس از آن اینجا را سیستان گویند به یک حرف کمتر که «واو» است، اما زاول از آن گویند که همه شهرها که کردند بدین عالم، یا به لب دریا کردند، یا به نزدیک کوه، زیرا که جواهر و چیزهای بزرگ از دریا خیزد، و معادن از کوه باشد، اینجا که بنا کردند گفتند: همه چیزهاء ما از آب و گِل باید ساخت، اینجا یک حرف به گفتار اندر فروشد که «کاف» باشد، زاول گفتند.(2)اما زرنگ بدان گفتند که بیشتر آبادانی و رودها و کشت زارها زال زر ساخت، چنانک زالق العتیق گویند اندر پیش زره و زالق(3)الحدیث که معرب کرده اند، آن زال کهن است و زال نو. و او را مردمان سیستان زرورنگ خواندندی، زیرا که موی او راست به زرِ کشیده مانستی(4)، بشكُو را که او ساخته بود زرنگ گفتند، اینجا نیز دو حرف کم کردند اندر گفتار، و چون مردان مرد و کاری و بزرگان هم از بسکو خاستند، همه سیستان را بدان نام کردند، و زرنگ(5)خواندند. اما نیمروز دو قول گویند یکی
1) آنچه معتقد علمای علم لغت ،است سیستان مصحف سگستان است که مملکت سکه ها باشد و این سکه» مردمی بوده اند از عشایر آریائی که بعد از انقراض دولت هخامنشی در حدود (130 ق. م) در اوایل عهد اشکانیان وارد آن سرزمین شده و تا سند و پنجاب را تحت متصرفات خود قرار دادند و قبل از آن نام سیستان «زرنگا» بوده است که نام شهر «زرنگ» ازان گرفته شده است - شهر زرنگ که مرکز داستانهای این کتاب است حالا در نزدیک سرحد شرقی سیستان و جزء ملک افغانستان واقع است، این شهر در هجوم تیمور خراب شد و در فتنه های از یک و هرج و مرج اواخر عهد صفویه و انقراض ملوک سیستان از عمران افتاد و امروز در محل آن شهر قریه کوچکی است معروف به نادِ علی و در جنب آن قریه تل بزرگیست و بر فراز آن تل هنوز آثار خرابه های ارگ زرنگ برپا و قلعه و باروی کهن آن برجاست (برای تکمیل معنی سگستان به مقدمه مراجعه شود).
2) این وجه تسمیه به افسانه شبیه است و به درستی وجه تسمیه و ریشۀ این لغت معلوم نیست - برهان قاطع گوید: نام ولایت سیستان است و نام قومی و طایفه ای بود و نام شعبه ای از موسیقی است و یکی از هفت زبان فارسی باشد که آن را زاولی میگفته اند و اکنون متروک است.
3) «زالق» را «جالق و ژالق» هم نوشته اند.
4) او را یعنی زال زر را، و این معنی هم به نظر صحیح نمی آید که وجه تسمیه زال به واسطه این باشد که موی او به زر کشیده شبیه بوده است در کتب لغت فارسی و در تتبع کتب پهلوی معلوم شده است که زال و زار و زر و زروان و زرفان و زرهان و زرهون و زربان و زرمان همه از یک ریشه و به معنی پیر و صاحب موی سپید است و درین معنی فرهنگهای فارسی هم اگرچه معانی مجازی را غالباً اصل گرفته اند، لیکن معلوم میدارد که ریشه لغت در استعمالات بعد از اسلام تا اندازه ای محفوظ بوده است. و زال را چون موی سپید بوده است زال گفته اند، یعنی پیر و سپید موی.
5) لفظ «زرنگ» قدیمترین نام سیستان و زاولستان است، و در کتیبه داریوش «زرنگا» آمده است، وان شهر اکنون خرابست (رک ص 22 - حاشیه 1) و به عقیده محققین «زرنگ» و «زریه» که در اوستائی به معنی دریاست و «دریه» به همین معنی در فرس هخامنشی و «زریا» در پهلوی و دریا به زبان امروزی همه یکی است و مراد دریای زره یا هامون می باشد که نام شهر هم شده است.
آنکه خسروان را در سالی یک روز بودی که داوری یکساله را مظالم کردندی آن همه جهان به نیمروز راست گشتی و مظلومان سیستان را جداگانه نیمروز بایستی بدین سبب نیمروز نام کردند، و بوالفرج بغدادی گوید نه چنین است: اما(1)حکماء عالم جهان را بخشش کردند بر برآمدن و فرو شدن خرشید به نیمروز، و حد آن چنان باشد که از سوی مشرق از آنجا که خورشید به کوتاهترین روزی برآید، و از سوی مغرب از آنجا که خرشید به درازترین روزی فرو شود و این علم به حساب معلوم گردد(2)[و این جمله را به چهار قسمت کرده اند: خراسان و ایران (خاوران) و نیمروز و باختر؛ هرچه حد شمال است باختر گویند و هرچه حدّ جنوب است نیمروز گویند و میانه اندر به دو قسمت شود هر چه حدّ شرق است خراسان گویند و هرچه مغرب است ایران شهرّ(3)والله المستعان.
سیستان خود گفتیم که گرشاسب کرد و از پیش کردنِ سیستان خود بست و رُخد(4)و زمین داور و کابل و سواد آن او را بود که جدّ او کرده بود از سوی مادر و گودرز(5)نام دارد و اکنون این شهرها به دیوان بغداد و خلفا از جانب سیستان برآید(6)و مال آن بر سیستان جمع است و سفزار(7)و بوزستان(8)و لوالستان(9)و غور سام نریمان
1) اما. در اینجا بقیه گفته ابوالفرج بغدادی است، و او ابوالفرج قدامة بن جعفر الكاتب البغدادیست و کتابی دارد به نام «کتاب الخراج و صنعة الكتابه» که از باب یازدهم ان كتاب ضميمة كتاب المسالك و الممالك ابن خرداد به در شهر لیدن از مملکت هلند در 1889 مسیحی و 1306 هجری به طبع رسیده است.
2) در قسمت موجود کتاب الخراج تأليف ابو الفرج بغدادی ذکری از نیمروز نیست.
3) این قسمت در آخر فصل بعد و بی مورد واقع شده و جایش به قرینه در همین جا و آخر این فصل است ورنه قول ابو الفرج ناتمام می ماند، و ظاهراً ناسخ اشتباه کرده است معذلک آن را میان دو قلاب نهادیم تا با اصل نسخه التباس نشود و از آخر فصل بعد انداختیم.
4) رخد به ضم اول و فتح ثانی باید خوانده شود چه از (رخوت) پهلوی به ضم اول و «خو» معدوله و تاء ساکن گرفته شده است که همان (ارخوزیه) هخامنشی باشد و رخج عربی.
5) کورنگ معروف است پدر زن جمشید و جد مادری گرشاسب.
6) یعنی به حساب مملکت سیستان است و خراج آنها در شمار خراج آن کشور می باشد.
7) سفزار در اصل متن با همین املاء بدون الف است ولى الفى الحاقی و بدخط بر آن افزوده اند. سفزار و اسفزار و سبزوار یک لغت است و این اسفزار امروز جزء ایالت هرات است و آن را سبزوار خوانند و این غیر از سبزوار حالیه خراسان است.
8) اصل این لغت در متن «برزستان» یا «بزستان» بوده و مصحح آن را تراشیده خوزستان کرده و این تراش غلط به نظر می رسد و اصل متن صحیح بوده بزستان و بوزستان ممکن است برستان و بعد التعريب «بجستان» حالیه باشد.
9) احیاء: اسفزار و قهستان و بوالستان و غور سام بن نریمان ساخت (عکس ص 9)
کرد، و کشمیر رستم دستان کرد و خزائن خویش و مال خویش آنجا نهاده بود و گردیز حمزة بن عبد الله الشارى کرد و غزنین یعقوب بن الليث ملک الدنیا کرد، این همه شهرها به روزگار جاهلیّت اندر فرمان پهلوانان و مرزبانان سیستان بودند تا روزگار اسلام که ولایت دیگرگون شد.
و حدّ شرق، اقصاء کشمیر است تا به لب دریاء محیط، و از سوی غرب زان سوی سپه(1)به ده فرسنگ به میانه کوه ها حدّ بیدا کر دست بر کنار کوه. و همه بیابانها که از چهارسوی سیستان است از حدود سیستان است و او را به میانه همه بنا کرده اند و.... کس(2)بوده، و بالله التّوفيق.
و بوالفرج بغدادی گوید - صاحب كتاب الخراج که خراسان و ایران و سجستان سره زمین است...(3)و او را و جنبنده بامین گویند(4)... و گویند که بدین میانه اندر اعتدال هوا بیشتر است و قدّ مردمان این نواحی مستوی است و سرخی رومیان ندارند و سیاهی حبشیان و غلظ ترکان و خزریان(5)و دمامه(6)اهل چین، و این(7)جمله را به چهار قسمت کردهاند خراسان و ایران(8)و نیمروز و باختر، هرچه
1) سپه، و اسفه و سفه، از محال سیستان بوده است و در متن با سه نقطه و دو زیر ضبط شده است.
2) كذا، و شاید مراد این باشد که از سوی جنوب حد سیستان شهر «کس» بوده چه اصطخری گوید «فلها في المدن زرنج و كس» ص 238 چاپ لیدن، و یاقوت گوید: و کس به کسر اول و تشدید ثانی مدینه ای ست به زمین سند، احیاء ورقه حد سیستان از کشمیر است تا لب دریا و حد مغرب سیستان کرمان است و حد شمالی اسفزار و جنوبی سند و ناحية سيستان شانزده است رخج و قائین... الی آخر. و در متن افتادگی یا تصحیفی است.
3) در اصل روی (و) خط زده شده است.
4) در کتاب خراج می گوید: «ان قصبة مملكة الاسلام بلد العراق و هذا مع انه موجود هكذا في الوقت فقد كانت الفرس تجريه عليه و تسمیه دل ایرانشهر و انما سمت العرب العراق بهذا الاسم تعريباً بما وجدت الفرس سمته و هو ایران و معنی ایران نسبه الى اير و هم القوم الذين اختارهم ایرین افریدون... بن جيومرت، تفسیر جيومرت على ما اخبرنى به الموبذ الحى الناطق الميت.... الخ» (ابن خردادبه صفحه 234) و پیداست که شرح متن و جملات «سره زمین» و «او را و جنبنده یامین» مربوط به همین جملات کتاب خراج است و جملۀ اخیر ترجمة (الحى الناطق الميت) است که یا مؤلف درست ترجمه نکرده و متن کتاب خراج را نفهمیده و یا در استنساخ بعدها این جملات در هم ریخته و چیزی از آن افتاده است.
5) اصل متن: خرزیان.
6) [دَم و دمامة] ساء خلقه و قبح منظره فهو دميم - المنجد.
7) ازینجا تا آخر فصل ظاهراً بی مورد است و این جمله متعلق به آخر فصل گذشته است که اشتباهاً در نسخه اصل اینجا نوشته است.
8) در کتب پهلوی نام مغرب (خوروران) است که خاوران و خاور شده است و خاور به معنی مشرق غلط است. و نیز ایران به این معنی هیچ دیده نشده و گویا در اصل هم خاوران یا خابران بوده است.
حد شمال است باختر گویند و هر چه حدّ جنوب است نیمروز گویند، و میانه اندر به دو قسمت شود هرچه حدّ مشرق است خراسان گویند و هر چه حدّ مغرب است ایران شهر. و بالله العصمة و التّوفيق.
*عمل سیستان پس از اسلام و کُورتهاء(1)آن بر صلح قدیم
الف الف درهم، سجستان و بست و رُخد و کابل و زابلستان و نوزاد و زمین داور و اسفزار(2)و خجستان.
به روزگار عبدالله بن طاهر اندر احدى عشر و مأيتى، ثمانية و ثلثون الف الف درهم.
طَبَسَيْن(3). قهستان. هراة. طالقان. گوزکانان. خفشان(4). بادغيس. بوشنج. ظخارستان. فاریاب. بلخ. خلم. مروالرّود. چغانیان. [و] آشجر. ختلان(5). بدخشان طالقان(6). ابر شهر. بخارا. سمرقند. شاش. فرغانه. سروشنه(7). شغد. خجند. آمویه.
1) كورة و كوره معرب خوره است و گور به ضم کاف و فتح واو جمع آن است، و مملکت فارس را قبل از اسلام به پنج خوره قسمت کرده بودند: 1- خوره اردشیر 2- خوره استخر 3- خوره داراب 4- خوره شاپور 5- خوره قباد و خوره به زبان پهلوی به معنی شکوه و بهاء و جلالت است و فر و فره از همان اصل است و بر سکه ساسانیان (خوره ایزوذ) نقش بوده است و یاقوت نیز اردشیر خوره را بهاء اردشیر معنی کرده است.
2) متن: اسفرار - اسفزار به فتح اول و سکون سین و کسر و ضم فاء. مدينة فى نواحى سجستان في جهة هراة (یاقوت - حرف همزه).
3) در نسخه اصل همه جا بعد از نام کوره صفری قرمز گذاشته شده است.
4) كذا - و بعد خاء ف یا مرکزیست بدون نقطه و محتمل است (خیشان) باشد - خیشان به فتح اول موضع به سمرقند. (یاقوت) یا خفوشان باشد که خوچان و خوجان و قوچان و خبوشان نوشته می شود و آن را استوا هم نوشته اند در شمال طوس واقع است و (غُرْشِستان) هم جایش در این صورت خالی است.
5) ختلان به فتح اول و سکون ثانی (یاقوت) و ختلان به ضم اول و فتح و تشدید ثانی هم دیده شده و در اشعار فارسی با سکون ثانی و فتح اول ضبط شده است و ختلی منسوب به آن است.
6) مکرر آمده و شاید یکی از آنها (بامیان) باشد.
7) اصل: سروشته - این ولایت را به اختلاف سروشنه - شروسنه - اسروشنه - اشر وسنه نوشته اند و یاقوت می گوید: اشروسنه بالضم ثم السكون وضم الراء و واو ساكنه و سین مهمله مفتوحه و نون وهاء - و آورده ابو سعد رحمه الله بالسين المهمله و هذالذی اوردته هاهنا هو الذي سمعته فى الفاظ اهل تلک - البلاد (ج اول ص 256). و به هر دو سه املا درس است جز املای اصل.
خوارزم کش اسبیجاب(1). فاریاب. ترمذ. نسا. ابیورد. سرخس. مروشاهجان. طوس. برسحان(2). بلسم(3). احرون(4). نسف اندر روزگار اسلام تا بدان وقت که خوارج بیرون آمدند و دخل خراسان و سیستان از بغداد بریده گشت و آخر صلح افتاد بر خطبه که اندر شهرها همی کردند به قصبه که به سواد خوارج بودند - چنین بود، و پس از آن هنوز آن دخل متصل نگشت که متغلّبان برخاستند تا اکنون و بالله التوفيق. و سبب یاد کردن کُوَرِ(5)خراسان و مجموع آن اندرین فصل آن بود که ما را غرض اندرین کتاب فضل شهر خویش است تا هر که این بخواند معلوم گردد او را که سیستان همیشه از میان عالم مفروز بودست و به ذات خویش قائم و آن را به جای پیوسته نکردند الا بسیار شهرها کردند و بدان اندر پیوستند. و بالله التوفيق.
اکنون یاد کنیم طول و عرض و کُوَر و رساتيق سيستسان از پس اسلام که عامل و والی سیستان که بودست: اما طول سیستان از نواحی خراسان تا حد سند، و عرض سیستان از کرمان تا حد هند است، اما کُوَرِ سیستان: اسفزار و جبل نیه، و سر دره هند قانان(6)، و فراه، و اوق، و خواش، و فلاد، و فشنج(7)
آنکه زیر سم اسبان سپه خرد بساخت *** به زمانی در و دیوار حصار پشکنگ
و نباید گمان کرد معرب پوشنگ باشد چه پوشنج جزو هرات است.
، و نوزاد، و بست، و زمین داور، و رخج، ورکش(8)، و رودبار، و زابل، و کابل، ستة عشر.1) أسفيجاب بالفتح ثم السكون وكسر الفاء... (ياقوت) و سپیجاب مخفف اسپیجاب هم دیده شده است.
2) كذا و شاید برسخان باشد، بر سخان بالفتح وضم السين المهمله و خاء معجمه قرية من قرى بخارا على فرسخين (معجم - ياقوت).
3) این دو موضع معلوم نشد و دومی شاید (خرون) باشد، یاقوت گوید خرون به فتح خاء ناحیه ای ست از خراسان که مهلب آنجا مرد. و درین فهرست: سمنجان، اندرابه، خست، بامیان، و لوالج، روبستان، سنام، آمل، غور یا غرشستان بر طبق فهرست بلاذری ذکر نشده است.
4) این دو موضع معلوم نشد و دومی شاید (خرون) باشد، یاقوت گوید خرون به فتح خاء ناحیه ای ست از خراسان که مهلب آنجا مرد. و درین فهرست: سمنجان، اندرابه، خست، بامیان، و لوالج، روبستان، سنام، آمل، غور یا غرشستان بر طبق فهرست بلاذری ذکر نشده است.
5) کُوَر به ضم اول و فتح ثانی جمع کوره است که معرب خرّه و خورّه باشد و آن قسمتی بوده است از تقسیمات مملکت ایران و اعراب نیز مملکت ایران را مانند سابق به کوره های چند قسمت کرده بودند مانند ولایات که در تقسیمات امروز معمول است.
6) زیر هندقانان در اصل نسخه، کلمه (سردره) با مرکب قدیمی نوشته شده است.
7) ظاهراً فشلنج به کسر اول و فتح لام معرب بشلنگ، پشلنگ، و آن حصاری بوده است در تخوم سیستان و ولایت غور و به دست محمود غزنوی فتح شد - فرخی گوید:
8) اصطخری این محل را با سین ضبط کرده و گوید: بین کس و بین سجستان 30 فرسخ است در جهة حدود کرمان و طاق در 5 فرسنگی کس است - و در حاشیه کش با شین هم آورده (ص 252) و یاقوت آن را با شین ضبط نموده است. و حقیقت آن است که «کس» و «کش» هر دو یکی است به دو لهجه و کش از بلاد ماوراء النهر هم هست.
قوس. و طاق. و سوکن. و پال. و جوی کهن. ناشیرود(1). و نهیژن. و ژوشت(2). و بر(3)، و جوسم، و بکرود، و کرکوی و ژالق(4)، و میسون. و نوجرد. ونوق. و نیشک(5). و امام الصّراة. و سپه.
*له مادهها(6)
جرواتکن نه از جالق نو است و نه از کهنه، و قرنین که نه از خاشست و نه از نیشک، اما صوافی(7)که آن را قسمت دگر بودی: قرنین، و ابر(8)و نیشک(9)، و جالق کهن(10)، و از جمله کش صفار(11)و از کوره بُست: رردان و سروان(12).
1) این اسم در کتب مسالک به اختلاف آمده مانند: باشترود - باسرود - بیسرود - باسروز - ناشرود و غیره و اصطخری و ابن فقیه آن را «باشترود آوردهاند و یاقوت آن را ندارد بلاذری (ص 401) ناشروز.
2) ژوشت با واو مجهول باید همان چشت باشد که از نواحی زرنگ است و در تاریخ هرات و حواشی بیهقی ضبط شده است و بلاذری در فتوح البلدان آن را زوشت ضبط کرده گوید از کرکویه به سوی زرنج رفت و از هندمند عبور کرد و از وادی نوق گذشته به زوشت رفت بر سه میلی زرنج (بلاذری چاپ قاهره ص 401) اصطخری و یاقوت آن را ندارند.
3) «بز» به قول اصطخری رباطی است بین راه زرنج و بالس (ص 251).
4) در اصل نسخه زالق با زاء یک نقطه بوده و بعد با مرکبی دیگر آن را به «ژ» تبدیل کرده اند، در کتب مسالک عربی این محل را زالق - جالق - صالق - جالقان - صالقان ضبط کرده اند از آن جمله اصطخری (ص (239) است و در فتوح البلدان بلاذری (ص 400) می گوید: بین رستاق زالق و بین سجستان (مرادش شهر زرنج است) پنج فرسنگ است و زالق حصنی است و نیز بین آن و کرکویه پنج میل است.
5) این محل نیز به چندان شکل در کتب مسالک عربی دیده شده است. از آن جمله اصطخری آن را در متن «گاونیسک» و در حواشی «گاوبیسک» و غیره ضبط کرده و گوید آن جای بر سر راه کرمان و سیستان واقع است (ص 251).
6) كذا ...؟ وتصور می شود که لفظ «له» از خطوط تقسیمیه سیاق فردهای قدیم باشد مانند خط «دفعه» و «نقد» و «جنس» و غیره که آن را با خط کشیده بر بالای فصل مربوط به دیه ها و روستاها رسم میکرده اند. و عبارت «مادهها» معلوم نشد به تحقیق که چیست لیکن به قرینه بایستی «دیه ها» بوده باشد و بالجمله «له - ده ها» یعنی فصل «دیه ها» معنی دهد. و نیز آن را «له مادیها» که نقطه یاء آن حذف شده باشد هم میتوان خواند زیرا در اصفهان به رودهای کوچک که از زاینده رود جدا شده و دیه ها را مشروب می کند «مادی» می گویند و خیال متوجه آن می شود که «مادیها» به معنی رودبارها و آبادی هائی باشد که با انهار منشعبه از هیرمند و رود فراه آبیاری می شده است.
7) رجوع شود به حاشية (1) صفحه بعد.
8) آبر، به فتح همزه و سکون الف و ضم باء و را ساکنه قریه ای ست از قراء سیستان و ابوالحسن محمد بن حسین الأبری که از شیوخ ائمه حدیث بود بدان منسوب است (معجم البلدان).
9) رجوع شود به حاشیه 5.
10) رجوع شود به حاشیه (4) همین صفحه و دو جالق یا زالق بوده، نو و کهن، و جالقان از اینرو گویند.
11) ررذان و سروان از مضافات کوره کش و کوره بست و از جمله صوافی آن ولایت یعنی خالصجات دیوانی بوده و بلاذری (ص 404] اولی را «رزان» آورده و اصطخری رودان و سروان آورده (ص 238-248) و روزان اصح به نظر می رسد.
12) کش - کس یکی از کورهای نیمروز بوده است در سمت سند و زابل و ظاهراً کش صفار همان باشد زیرا آن را با کوره بست مترادفاً آورده.
ثلثة الف الف وخمسماية و اثنا عشر الف درهم دَرَمی در می(1)دونِ مال جوالی(2)
صوافی - عایدات خالصه است گرچه در کتب لغت کلمه صافیه و صوافی دیده نشد، لیکن در اصطلاح فقهی کلمه «صفی» به معنی آن غنیمتی است که سلطان آن را به خویشتن اختصاص دهد و ابو یوسف در کتاب الخراج از ابن سیرین به دو روایت آورده است که (كان لرسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) من كل غنيمة صفى يصطفيه، و كان الصفى يوم خيبر صفيه بنت حيي... الخ (كتاب الخراج ص 27) و اصمعی جمع آن را صفایا دانسته و لفظ صوافی هم جمع است که بر خلاف قیاس بسته اند و آن را برای املاک سلطانی علم ساخته اند. اصطخری در 244 گوید: «رخج اقلیمی است بین زمین داور و بین بالس و عامتها صواف يرتفع لبيت المال منها مال عظیم» و در کتب فقه هم این لغت آمده است.
اما آذروی در این باب چیزی به دست نیامد و تواند بود که به معنی مال الاجاره یا حق الارض آتشگاه مجوس بوده است. آدروی از آذر یا آدوری جمع دور به معنی اجاره بیوت و املاک مسقفه و حوانیت و غیره... هم توان خواند...
و صوافی و آذروی(3)صوافی - عایدات خالصه است گرچه در کتب لغت کلمه صافیه و صوافی دیده نشد، لیکن در اصطلاح فقهی کلمه «صفی» به معنی آن غنیمتی است که سلطان آن را به خویشتن اختصاص دهد و ابو یوسف در کتاب الخراج از ابن سیرین به دو روایت آورده است که (كان لرسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) من كل غنيمة صفى يصطفيه، و كان الصفى يوم خيبر صفيه بنت حيي... الخ (كتاب الخراج ص 27) و اصمعی جمع آن را صفایا دانسته و لفظ صوافی هم جمع است که بر خلاف قیاس بسته اند و آن را برای املاک سلطانی علم ساخته اند. اصطخری در 244 گوید: «رخج اقلیمی است بین زمین داور و بین بالس و عامتها صواف يرتفع لبيت المال منها مال عظیم» و در کتب فقه هم این لغت آمده است.
اما آذروی در این باب چیزی به دست نیامد و تواند بود که به معنی مال الاجاره یا حق الارض آتشگاه مجوس بوده است. آدروی از آذر یا آدوری جمع دور به معنی اجاره بیوت و املاک مسقفه و حوانیت و غیره... هم توان خواند...
، و این جمله بود خمسة و ثمانون الف درهم، فذلک ثلثة الف الف [و خمسماية] و تسعين الفاً و سبعة الف درهم(4)، زین جمله دو بار هزار هزار درم سلطان را بودی، دیگر برین جمله که تفصیل(5)بدان ناطق است بکار بردندی تا مردمان به دردسر نبودندی [و] به قسّامات و حشرها و شغل هاء خویش1) از کتب خراج و غیره معلوم می شود که در عهد خلفای اسلام مالیاتها تفاوت عمل داشته و گاه به جای یک درم خراج یک درم و چند دانق مطالبه می شده چنان که در کتاب الخراج قاضی ابی یوسف صفحه 31 گوید: فادت جباية سواد الكوفه قبل ان يموت عمر رض بعام ... كذا ... والدرهم يومئذ درهم و دانقان و نصف... و در اینجا مراد این است که خراج سیستان بدون تفاوت عمل یک درم مطابق یک درم وصول می شده است.
2) یعنی مالیات سیستان سوای این سه فقره (5312000) درم بوده است - و اما در معنی این سه فقره راجع به کلمۀ اولی در کتاب الخراج للقاضى ابى يوسف يعقوب بن ابراهيم، چاپ مصر صفحه 3 نوشته است: «ان امیرالمؤمنین ایده الله تعالى سالنى ان اضع له كتاباً جامعاً يعمل به في جباية الخراج و العشور و الصدقات و الجوالی و غیر ذلک.... الخ» بعد از وصل به این کلمه احتمال قوی داده شد که کلمۀ اولی متن «جوالی» است. و اتفاقاً در اصل زیر حرف ح علامت ح کوچک که در زیر حروف در خطوط ثلث درشت رسم می نموده اند رسم شده است و چون این رسم در سایر حروف این کتاب دیده نشد تواند بود که آن نقطه بوده و به این شکل درآمده است و اما معنی آن: جوالی جمع جالیه است و در عهد عمر خلیفه دوم به آن قسمت از اهل ذمه که عمر از جزیرة العرب آنها را جلای وطن فرمود «جالیه» گفته شد و رفته رفته این لفظ به جزیتی که از آن قوم گرفته می شد اطلاق گردید و بالاخره هر جزیتی که گرفته می شد هر چند صاحبان آن جلای وطن نکرده باشند آن را جالیه و جمع آن را جوالی گفته اند. در این صورت جوالی مال جزیه است که چون سال به سال متفاوت بوده و مبنای ثابتی نداشته است مؤلف آن را جداگانه از مال خراج ضبط نموده است.
3) یعنی مالیات سیستان سوای این سه فقره (5312000) درم بوده است - و اما در معنی این سه فقره راجع به کلمۀ اولی در کتاب الخراج للقاضى ابى يوسف يعقوب بن ابراهيم، چاپ مصر صفحه 3 نوشته است: «ان امیرالمؤمنین ایده الله تعالى سالنى ان اضع له كتاباً جامعاً يعمل به في جباية الخراج و العشور و الصدقات و الجوالی و غیر ذلک.... الخ» بعد از وصل به این کلمه احتمال قوی داده شد که کلمۀ اولی متن «جوالی» است. و اتفاقاً در اصل زیر حرف ح علامت ح کوچک که در زیر حروف در خطوط ثلث درشت رسم می نموده اند رسم شده است و چون این رسم در سایر حروف این کتاب دیده نشد تواند بود که آن نقطه بوده و به این شکل درآمده است و اما معنی آن: جوالی جمع جالیه است و در عهد عمر خلیفه دوم به آن قسمت از اهل ذمه که عمر از جزیرة العرب آنها را جلای وطن فرمود «جالیه» گفته شد و رفته رفته این لفظ به جزیتی که از آن قوم گرفته می شد اطلاق گردید و بالاخره هر جزیتی که گرفته می شد هر چند صاحبان آن جلای وطن نکرده باشند آن را جالیه و جمع آن را جوالی گفته اند. در این صورت جوالی مال جزیه است که چون سال به سال متفاوت بوده و مبنای ثابتی نداشته است مؤلف آن را جداگانه از مال خراج ضبط نموده است.
4) احياء صفحة 9؛ اما خراج سیستان در زمان ملک اعظم ملک قطب الدین ثالث که در عهد او میرزا شاهرخ... بندها را خراب نمود و سیستان را خراب ساخت، مبلغ 8512000 درم بود که هر درم یک مثقال نقره است.
5) در نسخه اصل «تفضیل» هم خوانده می شود.
پرداخته بودندی اوّل راست کردن تیموق(1)از بیت المال بودی، هرچند شدی، از جمله دوبار هزار هزار درم ببایستی داد هر سالی، اما آنچه از جمله دیگر مال بایستی کرد عامل و والی [را]، راست کردن(2)باره را هر سال اثناعشر الف درهم، و راست کردن کورها(3)اربعة آلاف درهم، و راست کردن دیگر قلعتها را پراکنده خمسین الف درهم، و محبوسان را به هر شهری که بودند عشرین الف درهم، و ماه رمضان در مسجد جامع ثلثين الف درهم: قرآن خوانان را هر چند بودندی، و خادمان دیوان را(4)و عوانان را(5)و حرسیان را و عریفان(6)را و پاسبانان را و معرفان را(7)و هر چشم بینشی(8)را هر چند که بودندی، به هر شهر که بودندی، هر یکی را اندرین ماه(9)عشرین درهما، و اندر هر روز مِنَ الْخُبْزِ مَنَوَین، و مؤذنان را به همه جای که بودندی عشرين الف درهم، و اندر هر سال صد بنده بخریدندی از پانصد درم تا چهارصد درم و آزاد کردندی نر و ماده و هر یکی را چندان که بهاء او بودی...(10)[و] بیمارستان را عشرة آلاف درهم، و بند بستن ها را اگر بیش بایستی هرچند شدی و اگر نه خمسة
1) معنی این کلمه معلوم نشد احیاء ورق 9: و دو هزار هزار و پانصد هزار درم و دوازده هزار درم به سپاهیان دادی...
2) راست کردن و راست شدن و راست داشتن. این فعل درین کتاب در موارد عدیده با تعبیرات مختلفه اش استعمال شده و در اینجا به معنی آبادی و مرمت کردن باره شهر است.
3) کوره به ضم اول و فتح ثالث، زمینی را گویند که آن را سیلاب کنده باشد و بدان سبب گودها در آن به هم رسیده و پرگل و لای باشد (برهان) مقصود اصلاح خرابیهائی است که از سیل و جریان رودخانه در اراضی مزروع پیدا شده است.
4) خادمان دیوان، اجزاء و خدام دیوانخانه عدلیه بوده اند.
5) عوانان، مأمورین دیوانخانه و مجريان أوامر عدلیه و سایر اوامر مربوطه به شهرها.
6) العريف رئيس القوم سمى لانه عرف بذلك، او النقيب و هودون الرئيس (قاموس) اینجا مراد رؤسای شهری اند. طبری: موالی هر نه نفر رئیسی داشتند موسوم به عریف و هر پنجاه نفر رئیسی موسوم به خلیفه و هر صد نفر رئیسی موسوم به قائد (طبع لیدن حوادث 266 ص 1798-1799).
7) در نسخه اصل با تشدید ظاهراً مطلعین به احوال طبقات مردم، و یا معروفان با اسقاط و او در نسخه.
8) كذا؟ و ظاهراً «چشم بینشی» است به معنی مشرف که به اصطلاح امروز مفتش و مأمورین سری باشند یا سرشناسان. احیاء ص 9 پ: سه هزار درم خرج کوران کردی.
9) كذا في الاصل، هم (اندرين ماه) خوانده می شود و هم (اندرین ماه) یعنی در آخر ماه، و چون بعد از جمله (و ماه رمضان...) واو عاطفه نیاورده و محل خرج را هم معین نکرده باید حدس اول درست باشد.
10) این جمله ناقص و پیچیده به نظر میآید و ظاهراً عبارت چنین بوده: چندانک بهاء او بودی نفقه و جامه کردندی. چه پس از تعیین قیمت آنها به عبارت «از پانصد درم تا چهار صد درم» دیگر نمی توان عبارت «چندانک بهاء او بودی» را به قیمت بندگان اسناد داد و ناچار بایستی در اصل عبارتی افتاده باشد و معنی این باشد که سالی صد بنده زن و مرد به قیمت چهارصد تا پانصد درم خریده و هر کدام را به همان میزان قیمت آنها جهیز یا نفقه داده آزاد می ساختند احیاء 9پ: و هر یک را به مقدار دیگر که بهای ایشان [ بودی] دادی که در آن سال خدمت بیماران و غریبان کردی و آخر سال آزاد کردی.
و عشرين الف درهم، والی شرطه(1)را در هر سال ثلثين الف درهم، بُندارِ(2)خراج را و دبیران او را خمسين الف درهم، و صاحب مظالم را عشرين الف درهم، و ریگ بستن ها را ثلثين الف درهم، [و] پرن ها(3)را که نگاه داشتندی(4)خمسين الف درهم، [و] پلها و رودها و جوی ها و معبر کشتیها را اندر هیرمند ثلثين الف درهم، دیگر بر جای نهادندى ابناء سبیل و ضعفا را، [و] نفقات و جامه کردندی غربا را، و نگاه کردندی اگر کسی را وا می آمدی بدادندی و اگر جای به غریق یا به سببی ویران گشتی آبادان کردندی، و هرچه به سر سال زیادت شده بودی والی برین کس ها که یاد کرده شد تفرقه کردی و به عیدها مهمانی کردندی و بُخُور و غالیه دادندی ضعفا را هم ازین، و بالله التوفيق.
اندر قدیم تا اسلام آورده شد
گرشاسب و نبیره گان(5)او تا فرامرز بن رستم همه بر آن طریقت بودند که آدم - علیه السّلم - آورده بود، بامداد و به وقت زوال و شبانگاه نماز کردندی و پرستش ایزد تعالی، و دیگر به همه اوقات که به شغل دنیائی اندک و بسیار خواستندی شد پیشتر نماز کردندی، پس از آن بدان شغل رفتندی، و زنا و لواطه و دزدی و خون ناحق میانشان حرام بود، و مردار نخوردندی و تا ذبیحت نکردندی آنچه حلال است اکنون خوردن آن نخوردندی، و صدقه بسیار دادندی و همیشه میزبان بودندی و مهمان را نیکو داشتند و این همه از جمله فرایض داشتندی بر خویشتن، دختر و خواهر و مادر را به زنی نکردندی، و پیکار که میان رستم و اسفندیار افتاد سبب آن بود که چون زرتشت بیرون آمد و دین مزدیسنان(6)آورد،
1) تراشیده (شهر) کرده اند، احیا: شرطه.
2) بندار، به ضم اول رئیس مالیه بوده است.
3) پَرن در کتب لغت و ادب دیده نشد و پس از تحقیق از مردم سیستان و مطالعات دیگر محقق شد که پرن به فتح اول به معنی سدهای خاکیست که با بوته و جگن و غیره در معبر رودها و پیش مزرعه ها بندند و نوعی از آن را در خراسان (پل) گویند و در برخی نقاط دیگر سدهای دستی را (پرند) تلفظ کنند و این هر سه لفظ از یک ریشه است و برهان تنها پل به معنی مرز را ضبط کرده است.
4) نگاه داشتن در قدیم به معنی محافظت نمودن و مراقبت کردن است. و درین کتاب مکرر به این معنی آمده است - مراد آن است که برای محافظت سدها و پرنها فلان مبلغ ...
5) در اصل با همین املاست.
6) در اصل (مزدیسنان) بوده بعد با مرکب و خطی بد آن را (مزد به سیستان) کردهاند و مزدیسنان جمع مزدیسن است و مزدیسن یعنی خدا پرست، چه مزد و مزدا نام خدا و یسن ستایش خدای است و یسن را پشن و پشت هم آورده اند و این نوع تصرف و تصحیف در غالب مصادر فارسی بکار آمده مانند منشن - منش - منشت - خورشن - خورش - خورشت - پاداشن پاداش پاداشت و غیره. و این تنها کتابی ست از کتب اسلامی که نام درست این طایفه را ذکر کرده است.
رستم آن را منکر شد و نپذیرفت و بدان سبب از پادشاه گشتاسب سرکشید و هرگز ملازمت تخت نکرد، و چون گشتاسب را جاماسب گفته بود که مرگ اسفندیار بر دست رستم خواهد بود و گشتاسب از اسفندیار ترس داشت، او را به جنگ را رستم فرستاد، تا اسفند یار کشته شد، و پس از آن چون فرامرز از سیستان رفته بود بهمن بن اسفندیار به کین خواستن آمد، و فرامرز رفته بود به هندوستان، تا باز آمد غریق گشت، بخت النصر که سپهسالار او بود صواب چنان دید که صلح کند با بهمن اسفندیار و هوشنگ را که هنوز خرد بود به شاهی سیستان یله کرد، و خود صلح کرد و با دوازده هزار مرد زاولی از سیستان با بهمن برفت و به بلخ شد.(1)
بخت النصر نبیره رستم دستان بود از سوی دختر، خواهرزاده فرامرز، و او را نام بخت نرسی بن گیو(2)بن جو درز بن کشواد(3)بن اشجور بن فرجير بن حير بن يشودان ابن انبوت بن نابجن بن تفر بن تفوك بن و ايذنج بن ذنج [بن...] مای شوبن نوذر بن منوچهرالملک(4)بهمن اسفندیار نبیره ابن یامین(5)بود از سوی مادر، چون بنی اسرائیل یحیی را و زکریا - علیهما السّلم را بکشت، بخت النصر را آنجا فرستاد، تا خون ایشان باز آورد، و ایزد - تعالی - بخت النصر را و مردان سیستان را به مردی اندر کلام خویش یاد کرد و گفت جلّ قوله تعالی: عِباداً لنا أولى بأس شديد، چون این آیت بیامد سادات و بزرگان عرب از مهاجر و انصار عجب کردند که چگونه
1) این روایت مخالف روایت شاهنامه است و ظاهراً از داستان بهمن نامه باشد.
2) در اصل: این اسم تراشیده شده و به این شکل درآمده و چیزی از آن اسقاط گشته و گویا (وی) بوده، وی و بی و ویب و بیب از اسامی گیو است.
3) در اصل (شور) بوده و با مرکب دیگر اصلاح شده است.
4) طبری: بختر شه و انه رجل من العجم من ولد جودرز (طبع لیدن سری 1 جلد 2 ص 649) و نسب جودرز را چنین آورده: جودَرز هو ابن جشوادغان (حاشيه: و كان يقال له ايضا سور) بن سحره (ح: يسحره - سحره - شخره) بن فرحين (ح: قرحين) بن حبر (ح: حبر) بن رسود (ح: وسود سودان - راسود) بن اورب (ح: اورث - اوب - اوث - اروب) بن تاح (ح: تاج - باح) بن رسسک :(ح: زشنک - ریسنگ - رشنک - رشیک) بن ارس (ح: راس - اربس؟) بن وتدتح (ح: ويذيح ونديح - ونديج - وندح) بن رعر (ح: ذر - عرا - رعرا؟ رحرا) بن نو در احاه (ح: بوذر راجاه - بودار جاه - بودار احاه) بن منسواغ (میسوا - میشو) بن نوذر بن منوشهر (س 1 ج 2 ص 617-618).
5) كذا و الصحيح (بن يامين).
مردان بودند تا ایزد - تعالی - ایشان را بستود، پیغامبر (صلعم) گفت: إِنَّ أُمَّتَى سَتَغْلِبُ عَلَيْها، فخر کرد به سیستان و به روزگار اسلام ایشان، و بزرگترین فخری شهر سیستان را کلام خدایست و قول رسول صلى الله عليه وسلّم.
*اکنون یاد کنیم سبب آتش کَرکُوی(1)
بوالمؤید اندر کتاب گرشاسب گوید که چون کیخسرو به آذربادگان رفت و رستم دستان با وی، و آن تاریکی و پتیاره(2)دیوان به فَرّ ایزد - تعالی - بدید که آذرگشسب(3)پیدا گشت و روشنائی برگوش اسب او بود و شاهی او را شد با چندان معجزه، پس کیخسرو از آنجا بازگشت و به ترکستان شد به طلب خون سیاوش پدر خویش و هرچه نرینه یافت اندر ترکستان همه گشت و رستم و دیگر پهلوانان ایران با او افراسیاب گریز گرفت و به سوی چین شد و زآنجا به هندوستان آمد و زآنجا به سیستان آمد و گفت: من به زنهار رستم آمدم و او را به بنکوه فرود آوردند، چون سپاه او همی آمد فوج فوج، اندر بنکوه انبار غله بود چنان که اندر هر جانبی از آن برسه سو مقدار صد هزار کیل غله دایم نهاده بودندی، و جادوان با او گرد شدند و او جادو بود تدبیر کرد که اینجا علف(4)هست و حصار محکم عجز نباید آورد تا خود چه باشد، به جادوئی بساختند که از هر سوی دو فرسنگ تاریک گشت، چون کیخسرو به ایران شد و خبر او شنید آنجا آمد، بدان تاریکی اندر نیارست شد و این جایگه که اکنون آتشگاه کرکویست معبد جای(5)گرشاسب بود و او را دعا مستجاب بود به روزگار او، و او فرمان یافت، مردمان هم به امید برکات آنجا همی شدندی و دعا همی کردندی و ایزد - تعالى - مرادها حاصل همی کردی. چون حال برین جمله بود کیخسرو آنجا
1) کرکوی و کرکویه نام محلی بوده است در سه فرسنگی شهر زرنگ به راه هرات - و نام یکی از دروازه های همان شهر هم بود که از آن به سوی کرکوی می رفتند (اصطخری).
2) پتیاره در اصل لغت پهلوی پتیارک است به معنی بلا و مصیبت و دواهی و اینجا درست به مورد آمده است.
3) آذرگشسب، به معنی آتش اسب فحل - آتشی بوده خاص سواران و جنگیان و محل آن به قولی شهر شیز یا گنزه نزدیک دریاچه ارومیه و به قولی در حوالی گنجک (گنجه؟) و بنا به شاهنامه در اردبیل در دژ بهمن و به قول ابودلف مسعر بن مهلهل در حوالی جزنق نزدیک مراغه و به قول زاد سیرم در کنار دریاچه چیچست (ارومی) و به قول بندهشن در کوه اسنوند در آذربایجان و به تصریح این فقیه این آتش به امر انوشروان از برزه آذربایجان به شیز منتقل شد و در تاریخ قم (نسخه خطی آقای خلخالی) گوید ماه جشنسف از آذربایجان به فردجان که یکی از دیههای قم است نقل داده شد... املای اصلی آن: آذرگشنسب.
4) علف، یعنی مطلق خوردنیهای انسان و چارپایان که امروز آذوغه گویند.
5) معبد جای، ترکیبی است که اسم مکان فارسی از آن بیاید مانند آتشگاه و آتش جای و آتشکده و غیره
شد و پلاس پوشید و دعا کرد، ایزد - تعالی - آنجا روشنایی فرادید آورد(1)که اکنون آتشگاه است، چون آن روشنائی برآمد برابر تاریکی تاریکی ناچیز گشت و کیخسرو و رستم به پای قلعه شدند و به منجنیق آتش انداختند و آن انبارها همه آتش گرفت چندین ساله که نهاده بود(2)، و آن قلعه بسوخت و افراسیاب از آنجا به جادوئی بگریخت(3)
سر افراسیاب نامه راست *** گفت رستم مگر ید و بیضاست
و عجب این است که این شعر و نظایر آن را اعتمادالسلطنه در پاورقی روزنامه ایران جزء متن قرار داده و سایرین هم که از آن نقل کرده اند به وی اقتدا نموده اند و ظاهر است که این شعر و نظایر آن الحاقی و بی معنی می باشد.
و دیگر کسان بسوختند و قلعه ویران شد، پس کیخسرو این بار به یک نیمه(4)آن شارستان سیستان بکرد و آتشگاه کرکویه(5)، و آن آتش گویند آن است، آن روشنائی که فرادید، و گبرکان چنین گویند که آن هوش گرشاسب است و حجّت آرند به سرودکرکوی بدین سخن:بیت(6)
فرخت بادا روش *** خُنیده گرشاسب هوش
همی برست از جوش *** نوش کن می نوش
دوست بدا کوش(7)*** بافرین نهاده گوش
میشه نیکی کوش(8)*** دی گدشت و دوش
شاها خدا یگانا، بافرین شاهی(9)
1) در اصل: اوارد.
2) چندین ساله الخ صفت (انبارها)ست که بعد از فعل درآمده است.
3) اینجا در حاشیه با خطی بسیار بد و الحاقی این شعر نوشته شده و در متن هم راده گذاشته شده است:
4) در اصل چنین بوده (این بار نیمه شارستان) و با مرکب الحاقی کلمه (بیک) و (ان) را بر آن افزوده اند.
5) عبارت (آتشگاه کرکویه) متمم جمله قبل است چه قبلاً می گوید که آنجا معبد جای گرشاسب بود نه آتشگاه و معلوم می شود که کیخسرو به واسطهٔ پدید شدن روشنائی در اینجا آتشگاه ساخته است.
6) کذا....
7) ظاهراً (پداگوش) با کاف فارسی باید باشد یعنی (به آغوش) چه آگوش و آغوش یکیست و بداگوش از قبیل بدان و بداو و بدین می باشد به معنی به آن و به این و غیره...
8) کذا و باید (گذشت) باشد چه درین کتاب ذالهای معجمه را مطلقاً بی نقطه نوشته است.
9) به عقیده من باید وزن این شعرها: (تناتنن تن - تن) و قرائت صحیح آن چنین باشد: فرخته باذا، روش. حنيذه گرشسپ، هوش. همی پر است از، جوش. انوش کن می، انوش دوست بذا... آگوش به آفرین نه، گوش. همیشه نیکی، کوش. که دی گذشت و ، دوش. الی آخر. که در این صورت رعایت اسباب و هجاها شده است. به علاوه كلمه (نوش) به تنهایی در فارسی قدیم یا پهلوی دیده نشد و اصل آن (آن نوش) است یعنی بی مرگ که از ترکیب (نوش) به معنی مرگ که بعدها هوش شده و از الف و نون نفی ساخته اند و (انوشه) صفتی از انوش میباشد. یعنی (جاودانه) و انوشه بزی و انوشه روان به این معنی است - روش در مصراع اول هم به معنی (نور) و فروغ است و روشنای اسم مکان از (روش) و (نای) و روشن اسم مصدر از هموست، خنیده به ضم اول به معنی نافذ و منتشر و طنین افکنده در جهان و زیر سقف آسمان است.
پس شرط ما اندر اول کتاب آن بودست که انساب بزرگان که نام ایشان یاد کرده شود بازگوئیم و بزرگترین کسی اندر دنیا و آخرت محمد مصطفى عليه الصّلوة و السّم بود، و چون روزگار اسلام یاد کنیم ابتدا از و باید گرفت، پس ابتداء به حدیث او کنیم تا این کتاب به یاد کرد او عزیز گردد و بالله التوفيق.
هیچ فخری سیستان را بیشتر از آن نیست
و بدو(1)روایت(2)حدثنا و اخبرنا اندر کتاب مولود محمّد مصطفا - علیه السّلم - گوید تا به کعب الاحبار(3)، اما ما شرط تطویل برافکندن کرده ایم، اما سعید بن عمر والانصاری گوید از پدر خویش که ما هیچ کسی ندیدیم که او صفت پیغامبر - علیه السلم - نادیده(4)بهتر دانست و دیده از کعب الاحبار، و بیشترین سبب اسلام ما از پیش دیدار مصطفا(5)(صلعم) از خبرها و روایتها بود که ما را کعب کردی از حدیث او از پیش مبعث او چنانکه خاتم نبوّت او و اخلاق او و صورت او پیش از دیدار او بگفته بود، و آنچه(6)بدیدیم، باز سال و ماه و روز و ساعت مرگ او (صلعم) ما را بگفت، و آن شب که مصطفا (صلعم) فرمان یافت ما با کعب به شهری بودیم، کعب نخفت و همه شب همی بیرون شد و باز در میآمد و به آسمان می نگرید، بامداد گفتیم یا با اسحاق(7)دوش از تو عجب دیدیم، بگریست و گفت بودنی بود و پیغمبر ما - علیه السّلم - اندرين شب رفت که درهای بهشت گشاده بود رفتن او را، و اندر زمین ما جای بزرگوارتر نیست زان جایگاه که او را کنار گیرد، مرا ازو عجب آمد، او بازگشت و من رفتم تا او را بدیدم(8)، تا ابوبکر الصّدیق رضی اندر گذشت، به روزگار عمر رضی به مدینه آمد، نزدیک او شدم سلام کردم مرا بدانست و نزدیک کرد،
1) در اصل، روی باء (بدو) فتحه و بعد جزم و زیر و او کسره دارد ولی با مرکبی تازه است و مراد (به دو) می باشد.
2) «روایت حدثنا و اخبرنا» یعنی روایت معنعن.
3) در اصل: الاخبار و صحیح كعب الأحبار است و وی یکی از اخبار یهود بود که اسلام آورد و روایات کثیر در هر چیز از وی نقل شده و شیعه روایات وی را استوار ندارند.
4) هم «نادیده» و هم «تا دیده» خوانده می شود و ظاهراً نادیده صحیح است، زیرا صحبت كعب الأحبار است و وی پیغمبر را ندیده بود (کعب الاحبار در اول بر دین جهودان بود، در زمان رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) مسلمان شد اما او را نديد، وفات او در سنه اثنی و ثلاثین بود - تاریخ گزیده).
5) یعنی پیش از دیدار مصطفی.
6) در اصل (وجه بدیدیم) بوده الف و نون بدان الحاق کرده اند.
7) الف «اسحاق» الحاقی است.
8) ظ: من رفتم و او را ندیدم یعنی کعب را.
مردمان را خبر می گفتم زآنچه زو شنیده بودم، مردمان عجب کردند، گفتند او این به جادوئی گفت، که همه همچنان بود که وی گفته بود، او سخن مردمان بشنید گفت: الله اکبر الله اکبر به خدای تعالی که من جادو نیم، باز فرمان داد تا سفطی(1)خرد بیرون آوردند از دره بیضا قفلی از زر سرخ بدان بر نهاده مهر کرده، مهر برگرفت و قفل بگشاد، حریری سبز بیرون کرد گفت: اینک صفت مصطفا(2)
صلمو صلو على روح نبي المصطفا *** انبي الهاشمي الابطحي المجتبا!
صلعم من از اینجا گفتم، باز گفتیم یا ابا اسحاق اکنون بر ما خوان این صحیفه، و ابتداء حال او تا انتها ما را برگوی، گفت چنین کنیم انشاء الله، ایزد - تبارک و تعالی - چون خواست که سیّد ولد آدم محمّد را بیافریند جبرئیل را فرمان داد تا از قلب زمین یک قبضه بیضا که نور و بهاء زمین است برگرفت بدان جایگاه(3)که اکنون قبر اویست و آن(4)قبضه به آب تسنیم(5)بسرشت(6)، بمالید تا چون درّه بیضا گشت، باز به همه جویهاء بهشت آن را بشست و اندر آسمان ها و زمین ها بگردانید و به دریاها تا همه ملایکه را معلوم گشت فضل مصطفا - علیه السّلم - بیش از(7)آدم - صلوات الله علیه - چون آفرینش آدم تمام کرد و روح اندرو موجود آورد(8)، آدم از میان جبلت(9)خویش آوازی بشنید، گفت: سبحانک بار خدایا این چیست؟ ایزد - تعالی - گفت یا آدم تسبیح خاتم الانبیا و سيّدِ ولدک من المرسلین بپذیر آن را به عهد و میثاق من که به هیچ جای ودیعت نکنی آن را مگر به پاکان و پاکیزگان، آدم گفت پذیرفتم ای بار خدای، پس نور محمد - صلعم - به دایره غُرّة جبين آدم - صلوات الله علیه - پیدا بود چون خورشید به دوران(10)چون نور رخت از همه رو ظاهر و پیداست *** ذرات جهان را به ولای تو تولاست
فلک، و آدم چون خواستی که به حوّا نزدیک گردد طهارت کردی و عطر بکار بردی و حوّا را بفرمودی تا همچنان کردی تا یک راه شیث پدر انبیا (علیهم السّلام) موجود1) سفط: به فتح سین وفا جوال و جامه دان و سبد رخت، جمع اسفاط، معرّب سبت و سید فارسی.
2) در اینجا هم در حاشیه این شعر با همان خط مذکور با قید راده نوشته شده است به این شکل:
3) با مرکب دیگر تازه روی (جایگاه) لفظ (برد) نوشته شده.
4) در اصل (آنقبضه) بوده آن را تراشیده و با مرکب تازه اصلاح کرده اند.
5) در حاشیه مقابل (تسنیم) با خطی کهنه و نستعلیق (جوی بهشت) نوشته شده.
6) با مرکبی دیگر و خطی زشت (بسریشت) شده است.
7) بعد از کلمه (از) و قبل از (آدم) چیزی تراشیده شده و معلوم نیست.
8) یعنی: بوجود آورد.
9) این کلمه تراشی خورده و به این شکل (جبلّت) افتاده و معلوم میشود در اصل (جِبِلَّت) بوده به معنی خلقة و طبيعة و معلوم نیست از چه معنی آن را تراشیده اند.
10) اینجا هم در حاشیه شعریست با راده که از همان الحاقی هاست:
گشت(1)، آن روز جوی بهشت آدم و حوّا را گشاده شد، و رحمت ایزد - تعالی - ایشان را اندر گرفت، تا خویشتن بدان آب بشستند و زان بخوردند، بامداد آدم نگاه کرد آن نور بر روی حوّا بدید شاد شد، و حوا را هر روز مرتبه زیادت گشت، تا مرغان هوا و ددان و حیوان همه به حوّا انس گرفتند. آدم (علیه السّلام) بد و هیچ تقرب(2)نکرد و فریشتگان هر روز به سلام و تهنیت او همی آمدند، و آب تسنیم همی آوردند تا از آن خوردی، تا خلقت شیث تمام گشت جداگانه، که با او هیچ فرزند دیگر نبود تا از مادر جدا گشت، و نور مصطفا - صلى الله عليه - به میان جبین او پیدا آمد، ایزد تعالی حجایی از نور میان او و آن ابلیس ملعون برآورد پانصد ساله راه، و آن نور هرچند شیث میفزود همی برفزود، تا به آسمان ها بر شد، و هر ملک که دید همی گفتند که نور مصطفاست(3)
به نور هدات چراغ زمینی *** به رفعت فزون تر از هفت آسمانی
- صلى الله عليه و سلم - چه(4)شیث به حد بلاغت(5)رسید و گاه رفتن آدم آمد، دست شیث گرفت و او را به نزدیک حوض اعظم برد و گفت ای پسر این نور که تو داری ودیعت ایز دست نزدیک من که نگذارم(6)آن را مگر به پاک ترین جای، چه به مردان چه به زنان. باز گفت: بار خدایا فریشتگان فرستی تا بر شیث گواه کنم، جبرئیل - علیه السلم - اندرون(7)آمد با هفتاد هزار فریشته با حریری سفید و قلمی از قلمهاءِ بهشت و سلام کرد و گفت: یا آدم اینک قلم بهشت و حریر، و این قلم را دویت نمی باید که خود چندانک بنویسی مداد دارد، برین حریر بنویس چنان که بر تو نبشتند، آدم عهدی نبشت بر شیث، و خدای را و فریشتگان را گواه کرد و برنبشت و به خاتم جبرئیل - صلوات الله - مهر کرد و به جبرئیل ودیعت نهاد آن عهد(8)، و اندر وقت دو حُلّه آوردند از بهشت به نور و رنگ خورشید، و بر شیث پوشیدند به فرمان بارى تعالى، و محوايلة البيضا را ایزد تعالی به زنی به وی داد که راست به حوّا مانست جبرئیل - عليه السلم - خطبه بخواند و ملیئکه گواه بودند، ولی(9)آدم - عليه السّلم - بود، و قبه ای از زمرّد سبز گردِ محوایله اندر گرفت، و به قدرت1) یعنی نطفه شیث در رحم مادر موجود گشت به قرینه بعد.
2) تقرب را به معنی مقاربت و نزدیکی شوی به زن آورده است.
3) باز در حاشیه نوشته و الحاق کرده اند:
4) به معنی (چو) و این معنی درین کتاب مکرر شده است.
5) بلاغت را به معنی بلوغ آورده است.
6) در اصل (نگدارم) بی نقطه است.
7) در اصل (اندرون آمد) بوده تراشیده و (اندر وقت) کرده با مرکب دیگر و تازه.
8) «از عهد» هم خوانده می شود.
9) ظ: مراد آن است که آدم ولی آن داماد و عروس بود.
باری تعالی باز محوایله از شیث بار گرفت(1)و اندر وقت از هرجای ندا شنید که هَنِياً هَنِياً يا بَيْضا نور محمّد - علیه السلم - زی تو آمد ایزد تعالی آن قبه از چشم مردمان و از شیاطین اندر حجاب کرد که هیچ کسی زانسو نتوانستی نگریست از نور بسیار که چشم وی نابینا گشتی اندر وقت، چون بیضا(2)آنوش را بیاورد و آن نور اندر جبین او بدید، شاد شد. چه(3)انوش بزرگ شد شیث آن ودیعت به آنوش سپرد، و انوش به قینان و قینان به مهلائیل و مهلائيل(4)بیر [دویرد](5)زنی اختیار کرد چنانکه فرمان بود نامش آجَرَّه و بار برگرفت و آخنوخ که ادریس بود بیامد و آن نور بر جبین او پیدا(6)، همان وصیّت و عهد بدو سپرد و او بپذیرفت [و] بَرُوحا را بزرگوارتر زنان(7)را به زنی کرد و متوشلخ(8)[از او بیامد و متوشلخ] را لمک بیامد و لمک مرد بزرگوار با قوّت بود، قینوش بنت برکائیل بن محوائیل را به زنی کرد نوح - صلى الله عليه وسلّم - ازو بیامد و آن نور پیدا، لمک آن عهد به نوح پیوسته کرد و او قبول کرد عمریه را به زنی کرد زنی بزرگوار مؤمنه صالحه بود، سام از و بیامد و نور مصطفا - صلى الله عليه - بر او پیدا، نوح آن نور به وی ودیعت کرد و او بپذیرفت و تابوت آدم - عليه السّلم - بدو سپرد و آن تابوت از دره بیضا بود، و آن را دو در بود از زر سرخ و دو بند از زمرد سبز، و زنی بدو دادند از دختران ملوک، چنان زنی که اندر همه عالم او را نیز به حسن و جمال و پاکیزگی نظیر نبود ارفخشد از و بیامد و نور بیاورد [سام] تابوت و نور بدو سپرد و او قبول کرد، و ارفخشد مرغانه(9)را به زنی کرد و عابر از و بیامد و او هودالنبی بود - صلوات الله علیه - نور بیاورد و از هر جای ندا برآمد که این نور مصطفاست که بتان بشکند و کفّار هلاک کند و [ارفخشد] تابوت و نور پدر بدو سپرد و او قبول کرد،
1) در اصل (بازگرفت) بازاء معجمه.
2) طبری گوید مادر انوش: خروره خواهر شیث است (طبری چاپ بریل ج 1 ص 164).
3) چه به جای چو و چون مکرر درین کتاب آمده است.
4) در اصل (مهائیل) بوده با مرکب دیگری اصلاح شده.
5) در متن بعد از مهلائیل دوم سه کلمه تراشیده شده و کلمۀ اولی آن به طوری که باقیمانده (بیر) است که آن را قلم زده (نیز) کرده و عبارت چنین شده (مهائیل نیز زنی اختیار کرد) انساب مزبور را مسعودی چنین نقل کرده است -: ابراهیم بن تارخ و هو آذر بن ناخور بن ساروغ بن ارعوا ابن فالغ بن عابر بن شالح بن ارفخشد بن سام بن نوح بن لمک بن متوشلخ بن اخنوخ بن يرد بن مهلائيل ابن قينان بن انوش بن شيث بن آدمع (التنبيه و الاشراف - ص 80 چاپ لیدن).
6) بعد از (پیدا) روی کلمه با مرکب تازه لفظ (بود) اضافه شده است.
7) روی لفظ (زنان) لفظ (را) با مرکب تازه اضافه شده.
8) اینجا چیزی افتاده است. و اقل عبارت محتمله در متن بین هلالین قرار داده شد.
9) مرغانه و مرنهانه و مرخانه هر سه خوانده می شود.
میشاخا را به زنی کرد فالخ(1)از و بیامد و از فالخ شانخ و از شانخ(2)ارغوا و از ارغوا اشروع(3)و از اشروع ناجورا(4)و از ناجورا تارخ و از تاریخ آذر(5)تا بنت قمر را به زنی کرد و خليل ابراهيم - صلوات الله عليه - بیامد، و اندر وقتِ مولود ابراهیم دو علم پدید آمد یکی به مشرق شد و دیگر به مغرب، همۀ دنیا پر نور شد، نوری سوی آسمان چون عمودی بر شد چنانکه آوازی از آن همی آمد، ملیئکه بدیدند و گفتند: بار خدایا این چیست؟ آواز آمد که نور محمّدست - صلوات الله عليه - و باز ابراهیم را (علیه السّلام) حجاب برگرفته شد - چنانکه آدم را (علیه السّلام) بود - از پیش، تا بدید همه بنی آدم را و از امت انبيا - عليهم السلم - امتی ندید بزرگوارتر از امت مصطفا - صلوات الله عليه - خواست که بپرسد ندا آمد که این محمدست - یا خلیل - حبيب من(6)- صلوات الله عليهما - و دون این هیچ حبیب نیست، من او را یاد کردم پیش از آفرینش آسمان و زمین و پدر او آدم آن روز میان گل و روح بود و تو و او اندر درجه برترید و من نور او به تو پیوسته کنم و از تو به اسماعیل - صلى الله علیه و سلم - وکرم و خیر و بزرگواری را فرمودم تا با او همراه باشند. ابراهیم ساره را خبر کرد بدانچ ایزد تعالی او را نمود و ساره طمع اندر نور پیغمبر - صلی الله علیه کرد و همیشه آن را متوّقع بود تا هاجر بیافت، چون اسماعیل بیامد و نور بیاورد ساره غمناک گشت و بگریست از غیرت و گفت: یا ابراهیم چه بود که از همه زنان من بی فرزند ماندم، ابراهیم - علیه السلم - گفت: غم مدار که ایزد تعالی وعده خویش تمام کند، همچنان غمگین بود تا اسحاق را - علیه السلم - بیاورد و بزرگ شد. چون ابراهیم را وقت رفتن آمد ازین جهان، تابوت آدم بیاورد و فرزندان را جمع کرد و آن روز شش پسر بودند و هر پیغامبری را اندر آن تابوت خانه ای بود، گفت سر باز کنید سر باز کردند و نگاه کردند همه خانه هاء [ وُلد] ابراهیم - علیه السّلام - اندر آن بدیدند به آخر همه خانه محمّد مصطفى - علیه السّلام - بود، و انساب همه پیدا کرده که از که باشد و به کدام نسل باز گردد، و محمّد - صلى الله علیه - اندر خانه ای بود از یاقوت حمرا و نماز همی کرد و
1) فالغ و فالع، ضبط است.
2) در تواریخ که به نظر رسید (شانح) درین انساب دیده نشد و جملۀ (وازشانح) در حاشیه است.
3) طبری و مسعودی (ساروغ).
4) طبری «ناحور» با حاء حطی.
5) به تصریح مورخین آذر و تارخ یک نفر است.
6) درین کتاب گاهی بین صفت و موصوف یا اسم و کنیه یا اسم و لقب اشخاص جمله یا اسم یا فعلی معترضه در می آورد مثل (این محمد است، یا خلیل، حبیب من).
از دست راست او مردی کهل مطیع، بر جبین او نبشته: هذا أَوَّلُ مَنْ تَبَعَهُ مِنْ أُمِّتِهِ مِنَ الْمُؤمِنين و او ابوبكر الصديق بود، و بر یسار او فاروق، بر جبین او نبشته: فَرْقُ من حديد لا تأخُذُهُ فِي اللهِ لَوْمَةَ لأيم و اين عمر بن الخطاب بود وز پس(1)پشت او ذوالنورین بود نبشته بر جبين او: يا زَيْنَ البَرْيَةِ وَلُبِّ الْخُلفاء و این عثمان عفان بود، وز او على بن ابی طالب بود شمشیر کشیده برگردن نهاده بر پیشانی او نبشته: هذا پس أَخُوهُ وابْنُ عَمِهِ المُؤَيَّدُ بِالْنَصْرِ عِنْدَ اللهِ تعالی و پیرامن وی مهاجرین و انصار، و گفته اند نورِ حوافِرِ ستوران ایشان چنان تابان باشد که خرشید اکنون به دار دنیاست. پس ابراهیم - علیه السلم - فرزندان را گفت: نیک نگاه کنید تا انبیا به کی پیوست است از شما، پس نگاه کردند همه به اسحاق پیوستند، مگر محمد - صلى الله عليه - جداگانه به اسماعیل پیوست، و اندر وقت نور پیدا شد بر جبین اسماعیل، پدر او را گفت: بَخٌ بَخٌ هَنياً لكَ يا بُنَيَّ ايزد تعالى و تقدّس تو را خاصه کرد بدین نور بزرگوار(2)خاتم انبیا، و عهد [و تابوت] پدر [بدو] داد و او قبول کرد، پس هاله را دختر حارث را به زنی کرد و قیدار(3)از او بیامد و نور بیاورد چون بزرگ شد اسماعیل [عهد] بدو سپرد، او قبول کرد و تابوت بدو سپرد، و قیدار ملک خویش(4)بود، خواست که به اختیار آن نور به وُلد اسحاق - علیه السلم - پیوسته گرداند و ایزد تعالی خواست که او را بسیار عجایب ها(5)اندر نفس او بنماید و آخر آن باشد که ایزد تعالی خواهد.
قیدار پادشاه بود و او را هفت خصلت بود که هیچ پادشاه را نبود صید کردن که هر چه بدیدی خواستی به کمند گرفتی و خواستی مکابره(6)، و تیر انداختی که هرگز
1) درین کتاب تا آنجایی که رسم انشاء آن تغییر یافته و تاریخ به سنه ثمان و اربعین و اربعمایه رسیده است غالباً کلمات (واز - ازین از او از آن اکنون و غیره) را به قاعده شعری مخفف ساخته و همچون (وز - زین - زو - زان) و نظایر آن نوشته.
2) در اصل: و خاتم انبیاء.
3) برخی کتب قديمة عرب او را قیذر و قیذار با ذال معجمه می نویسند، و در سلطانیه جائی ست که به قبر قیدار نبی معروف است.
4) كذا و معنی آن معلوم نشد و ظاهراً (ملک خاندان خویش...) و یا (قیدار ملک، خویش دوست بود)؟...
5) غیر از این مورد باز هم جمع های عربی را جمع فارسی افزوده است و این رسم در نظم و نثر متقدمان بسیار دیده می شود. (رجوع شود به مقدمه).
6) مکابره به طور غلبه - كابَرَهُ غالبه (منجد) - یعنی اگر خواستی صید را به کمند گرفتی و اگر خواستی به زور بازو.
یک چوبه تیر خطا نکردی، سدیگر(1)چنان سوار هرگز نبود، و چهارم به قوت او هیچ کس از آدمی نبود و پنجم به دلاوری او هیچ مرد نبود و ششم به سخاوت او نبود، و هفتم کسی را قوّتِ زنان داشتن چون او را نبود، دویست دختر به زنی کرد از ولد اسحاق - علیه السلم - که مگر آن نور به یکی پیوسته گردد، نگشت، و دویست سال او را عمر برآمد که هیچ فرزند نیامد، آخر روزی به صید رفت و از آنجا بازگشت، وحوش و طیور و سباع دید به یک جا جمع شده، او را عجب آمد، به یک آواز او را گفتند به زبانهاء فصیح به سخن آدمی که: چرا اندیشه نور محمد مصطفا - عليه السلم - نداری، [و] وديعة [و] وصیّت که پذیرفته ای تمام نکنی و چند عمر گذاشتی به بازی مشغول گشته؟ قیدار به خانه شد غمگین و سوگند خورد که طعام و شراب نخورم تا ایزد - تعالی مرا پیدا گرداند که چه باید کرد، پس چند روز برآمد و هیچ نخورد، اندر میان هامونی نماز همی کرد، که فریشته ای همچو آدمی نیکو روی با لباس از هوا آمد و بدو سلام کرد، و قیدار سلام جواب داد، پس فریشته او را گفت یا قیدار چندین مملکت و شهرها راندی(2)و به شهوات و لذات دنیا مشغول بودی، وقت نیامد که عهد را تمام کنی و نور محمد مصطفا را ادا کنی؟ و بدانک آن اندر ولد اسحق نخواهد بود، اما اکنون بباید رفت و خدای را - تعالی و تقدّس - قربانی کنی و از او درخواهی تا ترا پیدا گرداند، این بگفت و همچنان بر آسمان برشد. قیدار اندر وقت بدان جایگاه شد که اسماعیل را مولود بود، هفتصد کبش اقرن(3)از کباش ابراهیم - علیه السلم - قربان کرد و هر قربانی که بکرد آتشی سرخ از هوا اندر آمد و آن قربان را به هوا برد، پس از هوا بانگ آمد که بس کن یا قیدار که خدای تعالی - دعاء تو مستجاب کرد و قربان تو قبول کرد، برو اندر زیر درختِ وَعد بخسب، تا بخواب اندر ترا بنماید که چه باید کرد، قیدار اندر زیر درخت شد و بخفت، به خواب اندر دید که کسی آید و او را گوید که این نور که تو داری ایزد - تعالى - همه نورها را از این آفرید و نخواهد(4)که برسد به جای دیگر مگر(5)از پاکیزگان
1) یعنی سوّم از هفت خصلت و همه جا با این املا بدون هاء نوشته و گاهی «سدیگر» به معنی سوم یا سومین در حالتی که مضاف است آمده مثل روز سدیگر و سال سدیگر.
2) شهر راندن و مملکت راندن درین کتاب مکرر آمده، به معنی مجازی از قبیل کام راندن.
3) اقرن ما له قرنان (منجد).
4) در اصل «بخواهد» بود و بعد اصلاح شده است.
5) در اصل «کر» بوده...
و دختران عرب، از دختری که نام او غاضره بُوَد(1)، قیدار بیدار شد شادان گشت(2)
سحر کرشمه وصلش بخاب میدیدم *** زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست
و اندر ساعت رسولان فرستاد به هرجای که طلب کنند دختری که نامش غاضره است، و بدان صبر نکرد و خود بر نشست و شمشیر کشیده و طلب همی کرد تا برسید به نزدیک ملک جَرْهَمْ و او از ولد دهل بن عامر بن يَعْرُب بن قحطان بود و او را دختری بود غاضره نام نیکوتر زنان آن زمان، او را به زنی کرد و به پادشاهی(3)خویش برد، حَمْل از او به غاضره آمد، دیگر روز قیدار اندر روی غاضره نگاه کرد و نور آنجا دید شاد شد. و تابوت آدم - علیه السلم - او داشت، ولد اسحاق او را همی گفتند که تابوت ما را دهید که نوز خود شما دارید بس کند(4)و انبیا اندر ولد ماست، و او نمی داد، گفت پدرم وصیّت مرا کر دست. تا روزی برفت که تابوت بگشاید گشاده نگشت و از هوا آواز آمد که بیش این تابوت به دست تو نگشاید که تو وصیت خویش تمام کردی، تابوت ابن عمّ خویش را یعقوب را ده که آن به دست او گشاید و او اسرائیل است. و ابو محمد الترنقی(5)چنین گوید که: او را بدان(6)اسرائیل خواندند که او اندر بیت المقدس بود و آخر همه کس بیرون آمدی و پیش از همه کس اندر شدی. چون اندر شدی همه چراغ ها دیدی فرو کرده(7)، زان عجب داشت اندر مسجد نهان شد تا این که همی کند، چون زمانی بود آنکس را بیافت و بگرفت و بر ستونی بربست تا مردمان بامداد اندر آمدند و او را بدیدند یکی جنّی بود نام آن قید، آنک(8)به نوک آن قلم سیمگون اشاره کرد / بگفت آنک در پیش زهره زهر است / (عمعق لباب الالباب جلد دوم)
نام اسرائیل بر(9)یعقوب نهادند زیرا که آن جنّی را اسیر کرده بود. پس چون قیدار را فرمان آمد که تابوت، اسرائیل را ده، غاضره را گفت ناچار1) بود، با خطی قدیم در بالای اسم غاضره الحاق شده.
2) در حاشیه این شعر به همین املا با خطی که قبلاً اشاره شد نوشته شده و راده گذاشته شده است:
3) پادشاهی به معنی مملکت و کشور درین کتاب مکرر آمده است و در زبان پهلوی هم «پاتخشاهیه» که عیناً همین کلمه است هم به معنی معروف آن و هم به معنی کشور و مملکت هر دو استعمال شده است.
4) در متن روی بس کند خط زدهاند ولی پیداست که صحیح است.
5) كذا... و ظاهراً «ترقفى» قال في معجم البلدان ذیل با کسایا و ترقف به فتح الفاء وضم القاف ينسب اليه ابو محمد العباس بن عبد الله بن ابى عيسى الترقفى الباكسائى احد ائمة الحديث توفی سنه 268 او 267».
6) نون بدان و الف اسرائیل تراشیده شده و بعد نوشته شده است (برای تسمیه اسرائیل وجوه دیگر هم هست)طبری: ج 1 ص 359، فكان يسرى بالليل و يكمن بالنهار و لذلک سمی اسرائیل.
7) فرو کرده به معنی خاموش شده است.
8) انک یعنی انجا یا انگه... آنک در الفاظ قدما از اسماء اشاراتست چنانکه در اشارات نزدیک (اینک) و دور (آنک) گویند.
9) لفظ «بر» در اصل کتاب بوده و آن را تراشیده اند.
این ودیعت می بباید سپرد که نزدیک من امانتست اگر من برفتم [و] پیش از آمدن ترا غلامی آید او را حمل نام کن، پس تابوت برگرفت که به کنعان بَرَد(1)، بر دوش برنهاد، به یک ساعت از برکت آن تابوت نزدیک کنعان برسید و زمین او را برگرفت، پس تابوت(2)یکی بانگ کرد، یعقوب - علیه السلم گریان گشت که آن نور با او ندید، گفت یا ابن عم چه بود ترا؟ گفت نور محمّد - صلى الله علیه - بدادم نور از من بشد، یعقوب گفت به فرزندان اسحاق دادی؟ گفت: نه بالا عربية الجرهميه(3)غاضره را یعقوب گفت به فرزندان(4)اینت بزرگ شرف مصطفا - صلّی الله علیه - که نبود مگر اندر عربيات طاهرات. یا قیدار بشارت تراکه ترا دوش پسری بزرگوار آمد، قیدار گفت تو به زمین شام و او به زمین حرم اندر، چگونه دانی؟ گفت درهاء آسمان گشاده دیدم(5)و آن نور تا به آسمان بر شده که محمّد مصطفا را - صلّی الله علیه - ایزد - تعالی - از آن موجود دارد(6)، بدانستم که حال(7)بودست اندر عالم جهت او. پس چون حمل بزرگ شد قیدار دست او گرفت تا او را مکه و مقام و جایگه خانه بنماید، چون به کوه ثبیر(8)رسید ملک الموت اندر صورت آدمی پیش او آمد و سلام کرد و گفت: کجا روی یا قیدار؟ گفت: این پسر را مقام و خانه حرام بخواهم نمود، گفت: امید که خیر باشد اما من ترا نصیحتی دارم، دست وی بگرفت و روح او از سوی گوش قبض کرد، و قیدار مرده بیفتاد پیش پسرش. حمل خشم گرفت و گفت پدرم را بکشتی، ملک الموت گفت نیکو نگاه کن که تا خود مردست یا نه؟ حمل خواست نگاه کند، ملک الموت اندر پیش او به آسمان بر شد، و حمل بر نگرید هیچ کس ندید، دانست که حال چیست، فرا سر پدر بنشست گریان، ایزد - تعالی - سبب کرد تا اندر وقت گروهی از فرزندان اسحاق - علیه السلم - فرا رسیدند و قیدار را بشستند و کفن و دفن کردند و به کوه ثبیر(9)اندر نهادند. حمل تنها و یتیم بماند، ایزد - تعالی - او را قبول کرد تا بزرگ
1) اصل نسخه، بود.
2) ظ : قیدار.
3) متن: بالأعربية.
4) در متن «به فرزندان» خط خورده است ولی ظاهراً صحیح است و به مناسبت کلمه «اینت» مصححی آن را زاید پنداشته و خط زده است در صورتی که کلمه «اینت» در هر مورد بدون رعایت مخاطب در کلمات قدما مستعمل می باشد و مراد آن است که یعقوب به فرزندان خود این جمله را گفت.
5) در متن قبل از و او لفظ «هر» تراشیده شده است.
6) مطابق اصطلاح این کتاب یعنی: بوجود بیاورد.
7) در متن زیر لفظ حال کسره گذاشته شده است؟
8) این کلمه تراشیده شده و اصلاح شده و بثیر به تقدیم باء موحده برثاء مثلثه نوشت هاند و غلط است. اصل ان «ثبیر» به تقدیم مثلثه است. «و ثبير جبل به مكة يقال: اشرق ثبير كيما نغير (صحاح اللغة).
9) اصل: بثير.
شد و ملک شد به عِزّ و شرف، و زنی به زنی کرد از بزرگان قوم خویش بر آن جمله که ایشان را عهد بود، نامش حریوه(1)و نَبَتْ از و بیامد و به رسم پدر خویش همی بود به جلالت و بزرگی، تا هَمیسَع ازو بیامد و باز همیسع را اُدَد بیامد و نامش اندر جهان بزرگ شد و علم و ادب آموخت و فضل کتابت بود او را بر اهل زمان خویش، و أدد را عَدْنان بیامد و عدنان بدان گفتند که چشم جنّ و انس بدو بود، خواستند که او را از حسد بکشند که دانایان حکیم گفتند که بزرگان عالم ازین باشند. ایزد - تعالی(2)- موکل کرد بدو، هر چند جهد کردند بدو بد نیارستند کرد، تا با [زا] زاو مُعد بیامد و او را معد بدان گفتند که اندر بنی اسرائیل بسیار حربها و غارتها کرد و به همه وقتی مظفر و منصور بود، و مالی او را جمع شد که هیچ پادشاه را چندان نبود اندر دنیا، باز نزار از او بیامد و او را نزار از آن گفتند که معد چون نور مصطفی - صلوات الله عليه - اندرو بدید قربان ها بسیار کرد، آخر گفت اگر هیچ(3)ملک و ملک منست همه پیش این نور قربان کنم اندک باشد، لَقَلیل نزر. باز او از قوم خویش چنانکه عهد بود زنی به زنی کرد نامش سَعْده(4)و مُضَر از او بیامد، و او را مضر بدان گفتند که هرگه که او دست به دل بر نهادی هیچکس او را ندیدی و سید همه عرب او بود، وزین(5)هر یک بر فرزند خویش نام های همی نبشت به عهد و میثاق بر آن جمله که گفتیم، و آن نامه ها اندر خانه کعبه همی نهادند از روزگار اسماعیل - علیه السّلم - تا آنگاه که پیل را به مکه آوردند، پس عمر [و] بن اللحى(6)
میان قریش و عرب و حجاز درآمد.
آن همه تغییر کرد، پس مضر کزمه(7)را به زنی کرد و کزمه را ام حکیم گفتی. الیاس از او بیامد، بعد از آنکه از فرزند نومید گشته بودند، و الیاس همیشه تلبیه کردن حضرت رسول علیه السّلم میشنیدی و میگفتی مردمان را، تا مخّه(8)را به زنی کرد و مدرکه از او بیامد، و او را مدرکه بدان گفتندی که برسید به درجه ای بزرگ از شرف و فضل، باز مدرکه قرعه(9)را به زنی کرد1) محمل التواريخ: مطا، نیست علی. (نسخه عکس معارف جلد اول ورق 299.)
2) ظ: [فریشته] افتاده است.
3) ظ: هرچ.
4) طبری: سوده بنت عک (بریل سری 1 ج 3 ص 1100).
5) وزین - مخفف «و از این» است یعنی و از این نور و عهد اجدادی...
6) عمرو بن اللّحى و هو عمرو بن لحي بن حارثة بن عمرو مزيقيا بن عامر بن حارثة بن امرء القيس بن ثعلبة بن مازن بن الازد من ولد كهلان بن سبا... بعد از عام الفیل بر حجاز رئیس و پادشاه بوده است و بت پرستی از او به
7) طبری: رباب بنت حيدة بن معد. مجمل: احصا بنت اساد (؟)
8) طبری: لیلی بنت حلوان و هی خندف. مجمل: ليلى بنت حلوان.
9) طبری: سلمی بنت اسد، و به روایتی: بنت اسلم بن الحاف بن قضاعه. مجمل: بنت اسد.
و خریمه از و بیامد، و خزیمه دیرگاه زن نکرد که نمی یافت اندر خور خویش(1)،... اندر دید که مره(2)دختر ادبّن طابخه(3)را به زنی باید کرد، پس به زنی کرد و کنانه از و بیامد و کنانه(4)ریحانه(5)که اُم الطیب گفتندی(6)به زنی کرد و نضر از و بیامد، ایزد - تعالى - او را محتار کرد(7)و نوری بزرگوار از و پدید آمد و او را قریش گفتند، هرچه فرزندان نضر باشند قرشی باشند و هرچه از و نیستند قرشی نباشند و او آن بود که به خواب دید.
و او به خواب دید که درخت سبز از پشت من(8)بدید آمد و جای گرفت و برشد تا عنان آسمان و جهان همه شاخ زد و آن شاخها همه نورگشت باز گروهی دیدم چندان که همه جهان پر مردم شد و هرکس از آن شاخی به دست گرفته تا به آسمان دنیا همه پر مردم دیدم چون از خواب بیدار شدم گند آنِ(9)قریش را بپرسیدم، گفتند: اگر این خواب تو دیده ای، بعزّ و کرم و بزرگی مخصوصی گشتی و به جایگاهی رسیدی که هیچ آدمی را آن بزرگی نبودست، و اندر وقت ایزد - تعالی - نظری کرد سوی زمین، فرا ملیکه گفت: کیست اندرین زمین اندرین روزگار بزرگوارتر نزدیک من؟ و خود بدان داناترم. گفتند: بار خدایا سیدا نمی بینم هیچکس که ترا همی یاد کند اندر زمین مگر یک نور که آن ودیعتست نزدیک یکی از ولد اسماعیل - علیه السّلم - جبّار جلّ جلاله گفت: گواه باشید یا ملیکه که من او را به برکات مصطفا - صلی الله علیه - برگزیدم و نزدیک گردانیدم.
و حَرَم و مکه و عرب همه او را گشاده شد. و مالک از و موجود آمد، مالک بدان گفتند که همه عرب او را اندر فرمان شدند، و از مالک فهر بیامد و از فهر لوی و از لوی غالب و از غالب کعب و از کعب مُرّه و از مره کلاب و از کلاب قصی، و او را
1) اینجا افتادگی دارد: [تا بخواب...]؟
2) طبری و مجمل و کامل: هند بنت عمرو بن قيس.
3) طابخه لقب عامر بن الياس بن مضر لقبه بذلك ابوه لما طبخ الضب (صحاح جوهری)
4) اصل: و از کنانه.
5) طبری و مجمل...: بره بنت مر.
6) اصل: او را به زنی کرد.
7) كذا... ظ: مختار - ممتاز؟
8) لفظ «من» روی سطر اضافه شدست. و این که یکباره مؤلف از جمله ماضی به ضمیر متکلم برگشته است درین کتاب سابقه دارد و این قاعده در نثر بلعمی و عبارات پهلوی هم دیده شده است.
9) در حاشیه با خطی قدیم در برابر کندان «دانایان» نوشته شده است. کند و کندا به فتح و ضم اول حکیم و فیلسوف و دانا و منجم را گویند (برهان) و به قاعده قدیم لغتی که با الف ختم می شده در حین جمع به جای آنکه مانند امروز کاف یا یائی قبل از الف جمع درآورند دو الف را پهلوی هم قرار می دادند مثل (دانایان) و اینجا هم شاید اصل: کندا آن بوده است.
قصّی بدان نام کرد[ند]، که همه باطل دور فکند و حقّ نزدیک آورد و احکام همه عرب او کردی، و از قصیّ عبد مناف بیامد و او را شرف بزرگ بود چنانک همه ملوک زمین او را هدیه و رسول فرستادند و لواء نزار(1)و کمان اسماعيل و سقاية الحاج و مفاتیح اصنام بدست آورد، و او را پنج پسر بود و نه دختر، اول پسران هاشم بود و او را هاشم بدان گفتند که ابتداء ثرید(2)او کرد و همه جهان را خوان او نهاده بود، و هاشم آن نور بیاورد و وصیّت بپذیرفت و همه مادرانشان تا نزدیک حضرت رسول - علیه السّلم - پاکان و حرّتانِ(3)عرب بودند و همه عهد پذیرفته بودند و عهد را وفا کرده و کابین ها گران از هزار دینار هیچکس کم نبود و بیش بود. واقدی(4)گوید که هاشم را ایزد تعالی برگزید و پاک کرد و ملایکه را آگاه کرد که من این بنده را از همه چیزی(5)پاک کردم و آن نور اندرو تأثیر کرد، تا چون هلالی، بدری یا کوکبی دری اندر جبین او درفشان بود، تا چنان شد که هیچ آدمی و جنّی او را ندید الا ساجد گشت، و خبر او برسید سوی قسطنطین قیصر به روم، پس رسول فرستاد سوی وی که مرا دختریست که امروز تا شرق و غرب او را دیگر نیست(6)، به زنی ترا دهم، و او ابا کرد [و] سبب آن نور بزرگوار بود، زن نکرد تا ایزد - تعالی او را به خواب اندر بنمود که سلمی را دختر زیاد بن عمرو بن لبيد بن خداش(7)بن عدی بن النّجّار را به زنی کن، به زنی کرد و او از حرّتان عرب بود چنانکه خدیجه بنت خویلد اندر زمان رسول بود، و بکر بود و با خرد و کمال و جمال، عبد المطلب زو بیامد. و او(8)به خواب بود بیدار شُد حُله ای دید از بهشت پوشیده و مهد به حله هاء بهشت آراسته و عبدالمطّلب پاکیزه بدان مهد اندر، سرمه به چشم مادر و پسر اندر کشیده و به روغن ها که هرگز چنان ندیده بود اندایش کرده، عجب ماند، سوزنی(9)به دست گرفت و نزدیک کهنه
1) اصل متن: لوانزاده .
2) ثرید. آبگوشتی که نان در آن خرد کنند که ما تریت و ترید گوئیم، و اینجا مراد دعوت عمومی است.
3) حره بالضم مؤنث حر، و لقب عمومی خواتین و زنان محترمه قرون تمدن اسلامی بوده و شاهزاده خانمها و دختران و خواهران سلاطین و امرا را به این لقب میخواندهاند و مؤلف آن را به فارسی جمع بسته است و لقب حره در قرن چهار و پنج بین ملوک ماوراءالنهر و غزنین و خراسان شایع بوده و بعد از آن منسوخ شده است.
4) اصل: متن وافدى.
5) اصل: حیزی.
6) یعنی: در شرق و غرب او را ماننده نیست.
7) طبری: زید بن عمرو بن لبيد بن حرام بن خداش. به روایتی: بنت عمروبن زيد بن لبيد الخزرجي.
8) یعنی هاشم.
9) معنی سوزنی معلوم نشد شاید مراد همان حله ایست که از بهشت آورده بودند.
قریش شد و قصّه بگفت، گفتند که ایزد تعالی(1)... فرمان داد که این غلام را(2)از(3)بزرگان زنی دهید و بزرگی خواهد بود زایشان. قیله بنت عمروبن عاجر(4)را بدو دادند، و بزرگ شد و عهد قبول کرد و حارث از و بیامد و بمرد آن زن. باز هند دختر عمرو(5)را به زنی کرد، پس هاشم را گاه رفتن آمد، عبد المطلب را گفت فرزندان نضر را جمع کن نزدیک من، عبد الشمس و محروم(6)و فّهر و لُوَى غالب(7)... و هاشم جز مادر عبدالمطلب را(8)... و عبدالمطلب آن روز بیست و پنج ساله بود، و نیکوتر و با خردتر همه مردمان جهان بود، و کسی نبود اندرین عالم که با او توانستی کوشیدن از شجاعت و فر و هیبت(9)که اندرو بود، و بوی همی دمیدی از و خوشتر از بوی مشک و کافور و عنبر، و نور مصطفا - صلى الله علیه - از غرّه او دَرَفْشان، چه(10)هاشم بدو بدان نور نگاه کرد و همه قریش جمع بودند، گفت بدانید که شما مُخّ وُلدِ اسماعیلید و خدای عزّوجل شما را برگزیدست و خاصه خویش کرده و سُكّان حَرَم و سَدَنَهُ خانه اویید(11)، و من امروز مهتر و سیّد شماام و لواثراد(12)و قوس اسماعيل - علیه السّلم - به دست منست، و سقاية الحاج و مفاتیح الاصنام و سامه و حامه(13)، شما را و این چیزها که یاد کردم همه به عبدالمطلب سپردم و او را مهتر اکنون من شما کردم.
و همه بزرگان جهان را ازین کار نور خبر بود و بدین ایمان داشتند و هدیه ها فرستادندی خداونده(14)آن را، چون به مکه باران نیامدی قریش جمع شدندی و عبدالمطلب را به کوه ثبیر بردندی و او دعا کردی، ایزد - تعالى - اندر وقت باران
1) ظاهراً چیزی از اصل افتاده است.
2) در اصل «این را» بوده، غلام را بر آن افزوده اند.
3) پس از «از» کلمه ای تراشیده شده و گویا (تخمه) بوده است.
4) ظ: عائد.
5) طبری: فاطمه بنت عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم. (1-3 ص 1073).
6) ص: مخزوم.
7) اسامی اجداد با ابناء مخلوط شده و ظاهراً عبارت مشوّش است؟
8) درین جمله که بین عدد (1-2) است افتادگی به نظر میرسد و اصل آن به دست نیامد.
9) اصل: فرو هست.
10) چه - به معنی چو و چون .
11) اصل: اویند.
12) در چند صفحه قبل «لوانزاد» بود و اینجا «لواثراد» و ظاهراً «لواء نزار» باشد.
13) كذا... ظ: به معنی حمایت و حراست باشد چه (سامه) به معنی پناه و پناهگاهست ولی حامه دیده نشد.
14) كذا... و ظاهراً به قاعده فاعل فارسی که در آخر آن «ها» درآید مانند دارنده و غیره در اینجا «ها» آورده و این قاعده جای دیگری به نظر حقیر نرسیده است و به قاعده تصغیر و تانیث هم درست نمی آید...
فرستادی و بسیار عجایب ها(1)بود او را به نور محمد مصطفا - عليه السّلم - .
*اندر قصه ابرهة الصباح(2)[با] عبدالمطلب نخستین که به مکه آمدند
چون آبره گره نخستین بیامد و قصد ویران کردن مکه کرد، عبدالمطلب بزرگان عرب را گفت بدین باب هیچ دل مشغول نباید داشت که او آن ویران نیارد کرد که آن را خداوندی تواناست او را نگذارد و این خانه را نگاه دارد، پس ابرهه بیامد تا نزدیکان(3)حرم فرود آمد و اشتر و گوسفند مکیان براندند و اندر میانه آن چهارصد اشتر سرخ عبدالمطلب را بود، چون خبر یافت برنشست با گروهی بزرگان قریش چون به کوه ثبیر برسید آن نور بر جبین عبدالمطلب مدوّر شد و چون ماه تابیدن گرفت، وز آنجا بر مگه تافت بزرگان قریش زان تعجب ماندند، گفتند بازگردید که این نور هرگز نتافت بر جاي الأظفر آن را بود، بازگردید که این بر مکه تابید. زانجا بازگشتند خبر به نزدیک ابرهه شد که بزرگان قریش بیامدند و بازگشتند، او خشمناک شده، او را سرهنگی بود که با هزار سوار برابری کردی حبّاطة الحمير [ی](4)گفتندی، بفرستادش که برو عبدالمطلب را بیار، بیامد به مکه اندر شد چون عبدالمطلب را بدید و آن نور بر جبین او، بترسید و لرزان گشت و هوش از و بشد تا یک زمان که به هوش آمد گفت که: حقّا سیّد قریش توئی پس او را ساجد گشت(5)و گفت: ملک ابرهه می گوید بیامدی و بازگشتی سبب چه بود؟ کنون فضل کند و رنجه باشد تا او را ببینیم، [عبدالمطلب] برنشست با بزرگان قریش و برفت چون به میان لشگر اندر شد رسول به حاجبی پیش وی برفت تا پیش ملک در شد و گفت: اینک سیّد قریش آمد. ابرهه چون بدید گفت: این سیّد را نباید(6)تعریف کرد که هر که این را ببیند یقین گردد که این سیّدست با این بزرگ نور، پس به پای خاست و عبدالمطلب
1) رجوع شود به حاشیه 4 ص68.
2) قال الجوهري في الصحاح «و ابرهة بن الصباح ايضاً من ملوك اليمن و كان عالماً جواداً و ابرهة الاشرم من ملوک اليمن و هوابو يكسوم صاحب الفيل» و از این قرار ابرهه صاحب فیل که حکایت او با عبدالمطلب معروف است. که در متن بدان اشاره شده است.
3) نزدیک را درین کتاب به نزدیکان جمع می بندد و امروز هم در مکالمات معمولست که می گویند: «در نزدیکیهای فلان جا» و این همان جمعی است که مؤلف این کتاب با الف و نون بسته است.
4) طبری: حناطة الحمیری (به ضم حاء مهمله) سری 2 ج 2 ص 938 چاپ بریل لیدن. كذا: كامل. ج1 ص 189.
5) قصة نور و ترسیدن و بیهوش شدن و ساجد گشتن حناطه در طبری نیست.
6) در اصل نباید بوده آن را تراشیده بباید کرده اند و اصل درست است.
را دست گرفت و به تخت برآورد و بنشاند و بدو نگاه همی کرد، باز گفت یا عبدالمطلب پدرانت را این نور بود؟ عبد المطلب گفت: این میراثست، همه پدران مرا همچنین بود. گفت: شما شرف ملوک و بزرگانید، و باز نگاه کرد و او را پیلی سفید بود بزرگوار چنانکه دندان او مرصع کرده بود به جواهر و بر همه(1)ملوک خویشتن را بدان پیل فخر دانست، و همه پیلان ابرهه را(2)سجده کردی و آن یک پیل نکردی، فرمان داد که آن پیل را بیارید، آن پیل را پیش آوردند آراسته، چون پیل عبد المطلب را بدید به زانو اندر آمد و عبدالمطلب را سجده گرفت و به زبان آدمیان بانگ کرد چنانکه همه خلق آواز او بشنیدند، که سلام بر آن بزرگی که(3)بر جبین تو است که شرف و عزّ دنیا و آخرت(4)اندروست یا عبد المطلب تو هرگز خوار نگردی و کسی را بر تو ظفر نباشد، ملک را از آن عجب آمد و به دل اندیشه کرد که مگر عبد المطلب ساحرست، اندر وقت سَحَره و کهان خود را بخواند، گفت: مرا راست گوئید که این سبب چیست که این پیل هرگز مرا سجده نکرد و عبدالمطلب را سجده کرد و سخن با او بگفت(5)[نگرید که این ساحرست؟ گفتند: این پیل سجده نکرده ساحری او را] و لکن آن نوری را که اندرو مودّع است که آخر زمان بیرون آید و او محمد باشد و دنیا همه بگیرد و ملوک را خوار کند و دین کننده(6)این خانه آشکارا کند -- یعنى ابراهيم صلوات الله علیه(7)- و ملک اوی بسیار فزون شود از ملک وی(8)و آن از(9)ملوک که بودند اندر جهان تاکنون، پس گفتند: ما را دستوری ده تا همه دست و پای عبدالمطلب بوسه دهیم، دستوری داد، دست و پای عبدالمطلب بوسه دادند ملک برخاست و سر او بوسه داد و او را عطاء بسیار داد و آن اشتر و گوسفند
و پس
1) اصل «برهمه» بوده تراشیده و «ابرهه» کرده اند! و بدیهی است که اصل درست است.
2) لفظ (را) با خطی دیگر روی کلمه الحاق شده است.
3) لفظ «که» بعد روی سطر الحاق شده است.
4) حرف «ت» روی سطر بعدها الحاق شده است.
5) ظاهراً اینجا عبارتی افتاده است قریب به این معانی که الحاق شد.
6) «کننده» از مصدر کردن است نه کندن - درین کتاب و در غالب نوشته های قدما (عمارت کردن و خندق کندن و خانه ساختن) و نظایر آن را تنها به فعل «کرد» می آورند.
7) چنان که در مقدمه توضیح داده شده است درین کتاب غالباً به جای اینکه فعل را در آخر جمله قرار دهد در بین جمله درآورده و صفات یا نعوت یا خبری را که متمم معنی آن جمله است و باید قاعده پیش از فعل و ختم جمله درآید بعد از ایراد فعل به عنوان ختم جمله می آورد چنانکه جمله «یعنی ابراهیم الخ» بایستی به «کننده این خانه» متصل می بود و «آشکارا کند» بعد از آن قرار می گرفت.
8) لفظ (وی) بعد الحاق شده.
9) لفظ (از) به نظر زاید میآید یا مؤخر و ظاهراً جمله چنین باشد: «فزون شود از ملک وی و از آن ملوک که بودند...».
همه باز داد و زآنجا بازگشت، و عبدالمطلب به مکّه باز آمد و هاله بنت الحرث را به زنی کرد بولهب از و بیامد و نام بولهب عبدالعزّی بود کافری بود شیطانی رجیم، باز سُعْدَى بنت غیاث را به زنی کرد و عباس از و بیامد آنک خلفا و امرا از وی آمدند، و صفیه ازو بیامد، و حمیده را به زنی کرد حمزه سیّدالشّهدا ازو بیامد و حجل بن عبد المطلب و عاتكة بنت عبد المطلب، باز روزی خواب کرد و ترسیده بیدار شد و همچنان به شتاب می رفت و عباس گوید که من بزرگ بودم از پس پدر همی رفتم تا کهنه قریش پذیره(1)او آمدند گفتند: چه بود یا اباالحارث، گفتا: خوابی دیدم و زان ترسان شدم گفتند چه دیدی؟ گفتا: زنجیری دیدم که از پشت من بیرون آمد و آن را چهار طرف، یکی برفت و بگرفت تا مشرق و دیگر برفت و بگرفت تا مغرب و یکی تا به آسمان بر شد و یکی از ثری(2)بگذشت و من بدان نگاه همی کردم تا آن سلسله درختی گشت همچنین گرفته بود و هرچه سبزتر و نیکوتر و هرجای از آن درخت نور درفشان گشت، همچنان نگاه همی کردم که دو پیر بزرگوار با هیبت دیدم که پیش آمدند یکی را گفتند(3): تو کیستی؟ گفتا: مرا ندانی؟ گفتم: نه، گفت من نوحم پیغمبر رب العالمین، دیگر را گفتم تو کیستی؟ گفت: من ابراهیم خليل الرحمن، من بيدار گشتم. کهنه گفتند: اگر خوابت راستست از پشت تو بیرون آید فرزندی که اهل آسمان ها و زمین ها بدو ایمان آرند و علمی پیدا گردد اندر دو جهان. پس عبدالمطلب دیرگاه برآمد که هیچ زن نکرد تا باز به خواب دید که فاطمه بنت عمرو(4)را به زنی کن به زنی کرد، و صد اشتر سرخ و صد رطل زر سرخ داد او را و بوطالب و آمنه بنت عبدالمطلب زو بیامد و هیچ آن نور از و نرفت، تا روزی به صید شد، تشنه و رنجه بازگشت سایهای بزرگ دید و برآن آب فرود(5)آمد و زان بخورد و به خانه آمد، آن شب نور از و سوی فاطمه شد و عبدالله از و موجود آمد با آن نور بزرگوار، و عبد المطلب شاد شد بدان و همه احبار شام اندر وقت خبر یافتند از مولود عبدالله و سبب آن بود که صوفی داشتند سپید از آن یحیی زکریا - علیه السّلم - و خون او بر آنجا خشک گشته و بر آن جبّه نبشته بود که هر آن وقتی که بینید که این خون
1) همه جا موافق رسم الخط این کتاب «بدیره» به «با» و «دال» به جای «پذیره» به معنای پیشباز و پذیرائی و گاه به معنای مهمانی نوشته شده است.
2) در اصل ثریا بوده و اصلاح شده. (ثری) با یاء مجهول به معنی زمین است.
3) كذا... و ظاهراً «گفتم».
4) طبری: بنت عمرو بن عائذ بن عمران.
5) در اصل«سر فرود برد آمدة بوده و تراشیده اصلاح کرده اند.
قطره قطره ازین جبّه بچکد و جبّه سپید گردد بدانید که عبدالله پدر محمّد مصطفا - علیه السّلم - اندرین جهان آمد، و ایشان روز و ماه و سال همی شمردند، چه(1)بدیدند که خون قطره گشت و جبّه سپید شد بدانستند. چون او بزرگ شد جهودان به طلب او آمدند که او را بکشند ایزد - تعالی او را نگاه داشت و چشم ایشان برو کار نکرد بازگشتند و ندیدند، پس هر کرا دیدی(2)به شام از مکّه از عبدالله پرسیدند، قریش او را همی ستودند به صورت و کمال و جمال، و جهودان گفتندی که آن نور عبدالله را نیست، پس گفتند: کراست؟ گفتند: محمّد را پسر او را - به «با» علیه السّلم - که به آخر زمان بیرون آید به پیغامبری و بتان بشکند و دین ابراهیم (علیه السّلام) بیارد. و عبدالله اندر حُسن بدان جایگاه رسید که همه زنان برو فتنه گشتند و یوسف زمان خویش شد و آن زنان کاهنه خویشتن برو عرضه همی کردند و مال ها همی پذیرفتند و او گفتی که شما را نزدیک من راه نیست و هرچه از عجایب ها کار خویش پدر را گفتی. باز روزی به بطحاء مکه بیرون شد نوری دید که از جبین او برفت و بدو شاخ شد یکی به شرق شد و یکی به غرب باز جمع شد و به جبین او اندر شد، پدر را بگفت، پدر گفت: دیر برنیاید تا فرزندی از تو بیاید که جهان همه او را مسخر گردد. و همیشه احبار(3)شام قصد تباه کردن عبدالله داشتند تا هفتاد مرد از آنجا بیامدند نهان و به کمین اندر بنشستند تا عبدالله به صید شد بر او برخاستند و گرد او اندر آمدند، پس وهب عبد مناف از دور بدید - پدر آمنه که جد مصطفی بود - صلى الله علیه(4)- خواست که عبدالله را نصرت ،کند از آسمان سواران دید که آمدند و آن جهودان را اندر وقت همه بکشتند، او را از آن عجب آمد، اندر وقت به خانه آمد و به بره که ما در آمنه بود گفت: جهد باید کرد تا دختر خویش به عبدالله دهی پیش از آن که از دست بشود، برّه به نزدیک عبدالمطلب آمد که دختر مرا آمنه به عبدالله ده، عبدالمطلب گفت: هیچ کس نیست پسر مرا بهتر از آمنه، پس او را پدر به عبدالله داد و دویست زن از قریش بیمار شدند و از غم آن بمردند، و آمنه نیکوتر و پاکیزه تر زنان قریش بود پس [به فرمان] ایزد - تعالى و تقدّس - چون شب غرّه بود و شب آدینه
اندر ماه جمادی الآخر آن نور از عبدالله به آمنه سپرده شد و درهای بهشت گشاده شد و فریشتگان آسمان ها و زمین ها همه مژده بدادند که محمد (علیه السّلام) اندرین شب موجود آمده، اندرین شب همه بتان اندر جهان منکوس گشتند و تخت ابليس لعين منكوس گشت و او به دریا اندر اوفتاد، و یکی ملک او را چهل روز به احتراق خرشید به دریا همی فرو برد تا سر چهل روز یله کرد، سوخته و گریخته به کوه بوقبیس برآمد و ناله کرد تا همه شیاطین بر و جمع شدند، گفتند: یا مهتر چه بود؟ گفت: هلاک گشتم که هرگز چنین روزگار نبود ما را، گفتند: حال گوی، گفت: محمّد عبدالله بن
بن عبدالمطلب با شمشیر قاطع بیرون آمد که ما را بعد ازین هیچ قوت نیست، دین ها بگرداند و بتان بشکند و تباه کند و دین وحدانیت ایزد - تعالى - به عالم آشکارا گردد و این محمدست و امت او که مرا ایزد - تعالى - به سبب او لعین و رانده کرد و اکنونست که حال بر من تنگ شد(1)ندانم که چه کنم و کجا شوم. عفاریت گفتند: اندیشه مدار که ایزد - تعالى - آدمی را به هفت طبقه آفرید و هر طبقه را ازیشان قسمتی بُوَد و شش طبقه که بزرگوارتر بودند بگذاشتند(2)و ما انصاف خویش از ایشان بیاوردیم(3)، بر اینان نیز بکوشیم، پس ابلیس گفت: بر ایشان چگونه دست یابید؟ و اندر ایشان چنین خصلت ها باشد: امر معروف کنند و نهی منکر و نماز و دعا و حج و غزو و زکوة و قرآن خواندن. گفتند: ما بر هر گروهی بدان چیز اندریم که او بدان توسل کند. بر عالم به علم او و بر جاهل به جهل او و بر زاهد به زهد او و بر خداوند ریا به ریاء او، و دنیا بر چشم ایشان آراسته کنیم تا دین بر ایشان تباه شود، ابلیس گفت: ایشان اعتصام به ایزد - تعالی کنند، گفتند: ما هوا و بدعت ها اندر میان ایشان افکنیم و به خیال اندر دل ایشان شیرین بکنیم، ابلیس بخندید گفت: اکنون دل من خوش شد، و آن سال که رسول - صلى الله علیه - موجود(4)آمد سال قحط بود
1) این «شد» با این که صیغه ماضی است در اینجا معنی حال می دهد، زیرا مستند به جمله حالیه است. و همین مورد است که برخی آن را «شد» به فتح شین و مخفف شود خوانده اند - منجمله در شعر خواجه: «فکر بلبل همه آن است که گل شد بارش» و شعر فردوسی: «مبادا که رخشم شد از کار سیر» ولی به عقیده حقیر بایستی آن را به صیغه ماضی خواند ولی یک نوع ماضی خاصی که معنی مستقبل مؤکد یا معنی حال جازم از آن بوجود آید و اگرچه نظایر آن فراوان نیست معذلک خود یک ماضی جداگانه و مخصوصی است که بایستی نام «ماضی اقرب یا ملصق» یا نظیر این برآن نهاده شود.
2) ظ: بگذشتند.
3) انصاف آوردن و کینه آوردن، به معنی انصاف خواستن و کین گرفتن است و تشفی قلب یافتن از آن برمی آید.
4) همه جا به جای «بوجود آمد» «موجود آمد» آورده است.
و قریش اندر مانده بودند، چون او موجود آمد بارانها آمد و جهان همه سبز شد و از هر جای وفدها(1)آمدن گرفتند سوی قریش، آن سال را سال فتح نام کردند قریش، و اکنون سنة الفتح معروفست میان ایشان و حکم همه عرب اندر آن سال عبد المطلب را بود و هر روز بیرون آمدی و طواف کردی، چو طواف بکردی شخصی بزرگوار دیدی که برابر ایستادی بر آن صور که مصطفا آمد - علیه السّلم - و او مردمان را همی گفت که من چنین شخصی همیبینم گانه قطعه نُور پس قریش نگاه کردندی و ندیدندی. و اندر آن شب همه ستوران که اندر قریش بودند به زبانی فصیح بگفتند با خداوندان که به خداوند کعبه که محمد آفریده شد و او امانیست بر دنیا و سراجی اهل آن را، و اندر آن شب همه کاهنان از یکدیگر محروم گشتند و علم ایشان بشد و همه تختهاء ملوک عالم اندر آن شب نگون گشته بود که بامداد بدیدند، و همه ملوکان(2)آن شب زبان بسته گشتند که این سخن نیارستند گفتن تا بامداد، و وحوش زمین و هوام دریا همه یکدیگر را بشارت همی دادند به موجود آمدن او - علیه السّلم - و ملیکه ندا همی کردند به آسمان و زمین که بشارت شما را که رسید وقت بیرون آمدن ابو القسم - صلى الله عليه - که نه ماه بگذشت بیدردی و سختی، به عالم اندر آشکاره گشت، و او هنوز نیامده بود که پدر وی بدان جهان شد.
و محمّد بن موسى الخوارزمی(3)گوید اندر تاریخ خویش که مولود مصطفا روز دوشنبه بود لثمان(4)ليال خلون من شهر ربيع الاول سنة الفیل، پس از آن به پنجاه روز زاد، کی(5)اصحاب فیل به مکه هلاک شدند، هفدهم دی ماه و بیستم نیسان سنه
1) وَقَد اليه وعليه يفدِ وفداً: قدم وورد (قاموس).
2) جمع ملک است که به فارسی بر ملوک افزوده و در انشا و شعر قدیم این رسم جایز بوده است.
3) محمد بن موسی، واصله من خوارزم و كان منقطعاً الي خزانة الحكمة للمأمون و هو من أصحاب علوم الهيئة و كان الناس قبل الرصد و بعده يعوّلون على زيجه الاول والثاني و يعرفان بالسند هند، و له من الكتب كتاب الزيج نخستین اولی و ثانية، كتاب الرخامة، كتاب العمل بالاسطرلابات كتاب عمل الأسطرلاب ، كتاب التاريخ (الفهرست چاپ قاهره ص 383).
4) در اصل چنین بوده بعد آن را حک کرده «بثمان» نوشته اند!
5) درین کتاب گاهی (که) های رابطه را به قاعده املای قدیم (کی) نوشته اند و معلوم می شود املاء اصل نسخه اول را در نسخه بعد که مأخذ ماست تغییر داده اند ولی گاهی املای قدیم از زیر قلب کاتب در رفته است و به حال خود باقی مانده چنانکه گاهی به جای «به» بی نوشته شده و گاه به جای علامت اضافه «یائی» در کلمه افزوده اند.
ثمانمایه و اثنی و ثمانین از گاه(1)ذوالقرنین و خورشید اندر آن روز به ثورده درجه، و ماه اندر اسد به هژده درجه و ده دقیقه، و زحل اندر عقرب به نه درجه و چهل دقیقه راجع، و مشتری به عقرب به دو درجه و ده دقیقه راجع، و مریخ در سرطان به دو درجه و پنجاه دقیقه، و زهره در ثور به دوازده درجه و ده دقیقه، و عطارد در حمل به نه درجه و چهل دقیقه. و مادر او گفت: که مرا آواز آمد که چون ترا پسری بود محمد نام کن که او سید عالمین است، و روز دوشنبه که تنها اندر سرای بودم و عبدالمطلب به طواف، که مرا رعبی به دل اندر آمد چون پرّ مرغی سپید دیدم که بر دل من مالید و من ساکن گشتم و همه غمی و المی از من برفت باز باز نگریستم جامی دیدم که مرا دادند، گفتم مگر شیرست و من تشنه بودم بخوردم، نوری دیدم که پدید آمد و چون درخت خرما ببالیدن گرفت، و باز زنانی دیدم اندر بالاء آن نور ماننده دختران عبد مناف، گرد من اندر گرفتند باز دیباء سپید دیدم که اندر هوا آمد و گرد من اندر گرفت و ندا همی آمد که او [را از] چشم مردمان نگاه دارید، پس مردان دیدم اندر هوا و به دست ایشان ابریقها سمین پرآب(2)که زآن آب قطره به روی من بر همی آمد خوش بوی تر از مشگ و من می گفتم کاشکی که عبدالمطلب نزدیک من آیدی، باز مرغی دیدم که اندر آمد به حجره من منقار او از زمرد و پرهاء او از یاقوت سرخ، چون فرود آمد جهان مرا گشاده گشت از شرق تا غرب بدیدم و سه علم دیدم زده یکی به مشرق و یکی به مغرب و یکی به سر بام کعبه، پس حال تنگ گشت و آن زنان همه دست به من اندر گرفتند و محمد را - علیه السّلم - بزادم، نگاه کردم بر زمین ساجد بود و انگشت به هوا برگرفته به تضرع، ابری سپید از هوا اندر آمد و او را برگرفت و آواز همی آمد که محمد (علیه السّلام) را به شرق و غرب برید و به دریاها تا نام و نعت و صورت او بدانند و بگویند که او ماحی است که شرک و کفر همه بدو محو
1) اصل: آنگاه: و اما تاریخ تولد حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) را مورخان به اختلاف ذکر کرده اند: مسعودی در التنبیه و الاشراف گوید:... عام الفيل لثمان خلون من ربيع الاول وقيل لعشر و هو اليوم الثامن من ديماه سنة 1317 من بدو ملک بخت نصر و اليوم العشرون من نيسان سنه 882 للأسكندر بن فيلبس الملک و سنه 39 من ملک انوشروان و ذلک بعد قدوم اصحاب الفيل به مكة به خمسة وستين يوماً... الخ و ابن اثیر در کامل آن را در بیستم نیسان و 12 ربیع الاول سال 42 پادشاهی انوشروان و 882 اسکندر شمرده، و طبری در دوشنبه 12 ربيع الاول سال 810 از تاریخ قدیم و موافق 20 نیسان سال بر 891 از روزگار اسکندر... و با مراجعه به جداول تاریخی آثار الباقية ابوریحان (ص 121-131) اختلافات دیگری هم دیده می شود.
2) به جای «پرآب» کلمۀ دیگر بوده تراشیده اند و چیزی نوشته اند که هم «پراب» خوانده میشود و هم «و آب».
گشت، دیرگاه بر نیامد تا دیدم که بیاوردند او را درباره جل(1)به صوف سپیدتر از حریر و همه چیزی، و زیر او اندر پاره حریر سبز و بدان سه بند از لؤلوء تر بربسته و ه کلید هم از لؤلوء بر آن [سه نوشته] مفتاح النصرة و مفتاح الشريعه و مفتاح النبوة، باز اندر وقت ابری دیگر آمد از آن مهتر، از آنجا آواز اسبان و آواز مرغان و سخن گفتن مردمان همی آمد، باز یک ساعت او را از من غایب کردند و آواز شنیدم که بگردانید محمّد را - علیه السّلم - بر مشرق و مغرب بر مواليد انبیاء - عليه السّلم - و بر ارواح جنّ و انس و طیور و سباع و حیوان که وی را عطا کردم صفوت آدم و رقة نوح و(2)يعقوب و صوت داود و صبر ایوب و زهد يحيى و كرم عیسی (علیه السّلام)، بردند و به ساعت آوردند یکی حریر سبز دیگر بد و اندر پیچیده و آواز دادند که بَخ بَخ محمّد را که همه عالم اندر دست وی کرده شد؛ تا زان سه مرد که اندر هوا دیده بودم با ابریق و طشت و آن آب خوش بوی تر از مشک، پیش آمدند و او را برگرفتند و بشستند و یکی آمد و انگشتری به دست که چون خورشید همی تافت، او را هفت بار بشستند و بدان خاتم میان کتف او مهر کردند و گفتند: اینست قبله محمّد - صلى الله عليه - و او را به میان حریر اندر کردند و از مشک یکی حبل بود بدان محکم ببستند و یکی او را از آن [سه] زمانی به میان پَرّ خویش بداشت و ابن عبّاس چنین گوید که او رضوان بود خازن الجنان و اندرگوش او سخنان گف و میان دو چشم او بوسه داد، بازگفت یا محمد بشارت ترا که هیچ پیامبر را علمی نبود الا ترا داده شد و علم خاص تو زیادتِ آن، کلید نصرت با تست که هیچ کس نام تو نشنود که نه ترسان گردد، بازیکی مرد دیدم که لب بر لب او نهاد و چیزی بدو تسلیم همی کرد چنانکه کبوتر بچه را دانه دهد، و محمّد همی گفت: زِدْنى زِدْنی و به دست سوی آسمان اشارت همی کرد، باز چنان دیدم که چیزی چون ماه چهارده پیش آمد و او را پیش من نهاد که بگیر(3)سیّد اولین و آخرین را که عزّ دنیا و آخرت بیافت، و برفتند و پس از آن کس ندیدم. باز عبدالمطلب گوید که: آن شب من به کعبه اندر بودم بر مقام ابراهیم (علیه السّلام) که کعبه را دیدم که ساجد گشت باز راست بایستاد و به آوازی فصیح همی گفت الله اَكْبَرْ اللَّهُ أَكْبَرُ رَب مُحَمَّدٍ عَليه السّلم اکنونست که خدای تعالی مرا پاک کرد و از مشرکان باز
رستم، باز همه بتان نگونسار گشتند و منادی بانگ همی کرد که آمنه محمّد را - علیه السّلم - بزاد و اینک دو بار شسته به طشت و ابریق و آب فردوس، و من گفتم که مگر این به خواب همیبینم باز گفتم سبحان الله من بیدارم باز بیرون از باب بنی شیبه به بطحاء مکّه رفتم باز صفا و مروه را دیدم متحرّک و مرا گفتند: که یا سیّد قریش کجا روی؟ و من هیچ جواب نکردم که مرا دل اندر حدیث آن بسته بود که تا نزدیک آمنه شوم و نگاه کنم تا چه بودست، چون آنجا برسیدم همه مرغان عالم را دیدم آنجا به هوا اندر ایستاده و ابری سپید بر سر حجره وی سایه کرد[ه]، بسیار جهد کردم تا خویشتن بدان آوردم که در بزدم، آمنه مرا نرمک آواز داد و بیامد و در باز کرد، به روی او نگاه کردم که نور اندر جبین او ندیدم و برو هیچ نشان ندیدم. از ضعف خواستم که حریر خویش بدرانم، آمنه گفت چه بود؟ گفتم نور کجاست؟ گفتا تمام بیاوردم، و اینک این مرغان مرا می گویند که فرا ماده تا بپروریم و این ابر همی گوید که فرا من ده تا بپرورم، عبد المطلب گفت: مرا نمای، گفت: امروز نتوان که کسی آمده است و میگوید که هیچ آدمی را بدو تا سه روز راه نیست، عبدالمطلب شمشیر برکشید و به در حجره شد، گوید مردی هولناک دیدم که بیرون آمد پذیره من و گفتا بازگردد و اگر نه هم اکنون هلاک گردی، گفتا: دست من سست شد و زفان(1)گنگ، شمشیر ببوست(2)کردم، پس مرا گفت: تا سه روز تمام نشود که همه فریشتگاه بیایند و او را زیارت کنند، پس آدمیان را دیدار او باشد، ابن عباس گوید: یک هفته شب و روز عبدالملطلب سخن نیارست گفت، پس گوید: آن ابر و مرغان و باد و جن منازعت کردند که هر یکی گفت او را من شیر دهم. پس منادی شنیدند که هیچ کسی شیر ندهد مگر آدمیان، پس ایشان نومید گشتند، پس بانگ آمد که: طوبی آن را که او را شیر دهد، تا ایزد - تعالی و تقدّس - تقدیر کرد حلیمه بنت ابي ذويب السعديه را، و حلیمه گوید که : اندران سال قحطی بزرگ شد و بر من رنج بسیار رسیده بود و اندر آن شب که محمد (علیه السّلام) بزاد من به خواب دیدم که مرا یکی فریشته گرفته و به هوا برد و یکی چشمه آب دیدم که هرگز چنان ندیده بودم، گفت: ازین بخور بخوردم، گفت: نیز بخور نیز بخوردم، گفت: اکنون شیر تو بسیار گردد که ترا شیر خواره ای می آید که
سيّد اوّلین و آخرین است(1)، و از خواب بیدار شدم شیر خویش بسیار دیدم و قوّت خویش، و هیچ اثر گرسنگی نیز به من راه نیافت، دیگر روز زنان بنی سعد مرا گفتند: يا حلیمه امروز به دختر پادشاهی مانی، من هیچ چیز نگفتم تا بر کوه شدم به طلب هیزم و گیا، زمانی بود منادی بانگ کرد که چرا به مکّه و حرَم نشوید و سیّد اوّلین و آخرین را نستانید و شیر ندهید تاکار شما به دو جهان نیکو گردد، آن زنان و من نیز با ایشان فرود آمدیم و راه برگرفتیم هر جا که من تنها ماندم همه نبات و سنگها مرا همی گفتند: بهترین خلقان را تو یافتی نیز هیچ اندیشه مدار. تا من بیامدم. همه زنان بنی سعد رفته بودند سوی مگه من یار خویش را گفتم ما نیز بباید رفت، یکی ماده خری داشتم برنشستم و رفتم من و صاحب خویش سوی مکه، تا من آنجا شدم این زنان به مگه اندر شده بودند و همه فرزندان که مادر و پدر داشتند بستده، من یکی مرد دیدم با شکوه به بالای یکی خرمابن که بیرون آمد از میان کوه مرا گوید یا حلیمه آن به تو ماندست تو سید عرب را طلب کن پس چون آنجا برسیدم صاحب خویش را گفتم سیّد عرب کیست؟ گفت عبدالمطلب، پس من اندر رفتم به مگه زنان را دیدم که بسنده بودند فرزندان قریش را(2)، و هرکسی چیزی یافته و باز می گشتند من عبد المطلب را دیدم که همی گفت: از زنان بنی سعد کیست(3)که فرزند مرا بپرورد؟ من گفتم منم گفت چه نامی؟ گفتم: حلیمه، گفت: بخ بخ راست تو پروری، گفتم : که هر چند که پدر ندارد این خواب من و آنچه دیدم به عیان و مرا گفتند خطا نگردد، با او برفتم و او دامن کشان از پیش من همی رفت تا به حجره آمنه در بگشاد چنانکه گفتم در بهشت گشاده گشت از طیب، و مرا اندر آورد آمنه را بدیدم چون ماه بدر یا چون کوکب دری، و بدان حجره اندر بردند مرا، بوی خوش به سرم بر شد چنان که گفتم که مگر مرده بودم و اکنون زنده گشتم و این روح بود، نگاه کردم محمّد را دیدم به خواب اندر به صوفی سپید که دانستی که صنعت مخلوق نیست اندر پیچیده و به حریر اندر نوشته(4)
چو بود کیسه و جیب من از درم خالی *** دلم ز صحن امل فرش خرمی بنوشت
چو دیده نعمت بیند به کف درم نبود *** سر بریده بود در میان زرین طشت
و حریر سبز، و بر بوی ولون هر جامه پیدا1) در اصل چنین بوده: «شیرخواره می آید سید اولی و آخرین را ولی الف «آید» به «یاء» «می» وصل است و به «ما - ما» شبیه است، و قبل از «سید» و بعد از آخرین «که» و (است) با مرکب دیگر الحاق شده و لفظ «را» از آخر تراشیده شده است.
2) در اصل (قریش) بوده بعد (را) افزوده شده.
3) در حاشیه با خطی تازه تر قبل از «که» نوشته «کیست».
4) نوشته اینجا به معنی نَوردیده و پیچیده شده است. و نوشتن و نبشتن به فتح اول و ثانی همه جا به معنی نوشتن خط و هم به معنی پیچیدن و نوردیدن و لوله کردن و جمع ساختن چیزی از قبیل نامه و فرش و پارچه و غیره آمده و قدما این فعل را به این معنی زیاد استعمال کردهاند از آن جمله فرخی گوید:
که صنعت ایزد تعالی است نه صنعت مخلوق، و به خواب اندر شده چون من آن نور و بهاء او بدیدم خواستم که جان اندر پیش او نثار کنم، دل نداد که او را بیدار کردمی، پستان خواستم که فرا لب او برم او بخندید و چشم باز کرد، نور از چشم او برآمد و برشد تا آسمان، من متحيّر بماندم و در میانه چشم او بوسه دادم و پستان راست خویش بد و دادم بخورد خواستم که چپ او را دهم ابا کرد و نگرفت ابن عباس گوید که او - علیه السّلم - عدل بود و دانست که او را شریکست، چپ(1)او را بگذاشت باز او را بپذیرفتم و برگرفتم و نزدیک یار خویش آوردم، چون او را بدید ایزد تعالی را ساجد گشت و گفت هیچ کس به خانه از ما توانگرتر باز نگردد، باز مادر او کس فرستاد نزدیک من که او را از بطحاء مکه بیرون نبری تا مرا نبینی که ترا وصیتها دارم اندر حدیث او، پس سه شب آنجا بودم شبی بیدار شدم یکی مرد دیدم که نور [ازو] تا آسمان همی بر شد و مهد او را کنار گرفته و بوسه همی داد، من یار خویش را بیدار کردم گفتا خاموش که تا او بزادست جهودان عالم را خواب و قرار نیست هر چه زو بینی نهان دار، باز بَرِ مادر او شدم و او را بدرود کردم و برفتیم و من بر آن خر خویش نشستم و او را اندر پیش گرفتم، آن خر روی به سوی کعبه کرد و سجده کرد و چیزی به سر بنمود(2)و برفتیم، و آن زنان از من عجب میکردند که یا بنت ابی ذویب این نه آن خر است که با ما به راه میآمد این اشتر بختی(3)است! من گفتم که آن نه خر است این کاری دیگرست و بزرگیست، چون من این بگفتم خر گفت: بلی من مرده بودم زنده گشتم و ترا ربودم فربه گشتم که داند از برکات خاتم النبيين وسيّد المرسلين و حبیب ربّ العالمین، و آنگاه پیش همه ستوران ایشان و مردان ایشان شد، و به هر جای که فرا رسیدم نبات سبز همی رست تا آن خر من همی خورد، چون به خانه رسیدم گوسپند و اشتر و آن خر من و آنچه داشتم اندر
1) اصل: حب.
2) اصل: حیزی به سر بنمود.
3) پختی به ضم اول و پاه فارسی اشترهای قوی دو کوهانه و نر را گویند و به عقیدۀ حقیر (پختی) منسوب به (پختان) است که نام اصلی افاغنه است و اتفاقاً اشترهای دوکوهانه و بزرگ از حدود سند و کابل بوده و غالباً هدایای پادشاهان سیستان و نیمروز و کابل و سند به دربار خلفا ازین نوع اشتران بوده. رجوع شود به تاریخ عمرولیت در طبری و کامل و غیره و نیز خواب دیدن نوشیروان اشتران عربی و بختی را در ساحل دجله در بلعمى.
زیادت ایستاد از نتاج و از شیر و از فربهی، تا مال من بسیار شد از برکات او و آنکسی که خویشتن به من پیوسته کرد، و همه دانستیم که به سبب برکات اویست او را عزیز همی داشتیم همگنان، پس یک روز شنیدم که او همی گفت: الله اکبر الله أكبر و الْحَمْدُ للهِ رَبِ العالَمين. مرا از و سخت عجب آمد و هرگز من بول و غایط او ندیدم و نبایست شست و هرگز با کودکان بازی نکردی، تا روزی مرا گفت که: یاران من کجا اند؟ گفتم ایشان گوسپندان به چراگاه برند شب را باز آیند، بگریست که مرا با ایشان بفرستی، گفتم: فَدَتْک نفسی بامداد بفرستم، بامداد او را روغن مالیدم و چشم او سرمه کردم و جزعی یمانی به گردن او افکندم چشم زخم را و عصابه ای بتافتم(1)او را، با سرور رفتی و با سرور آمدی، تا روزی که نیمه روز پسر من ضمره آمد گریان به عرق اندر، و بانگ همی کرد که اندر یابید محمد را، گفتم: چیست؟ گفت: مردی او را از میان ما به سرکوه برد و میدیدم تا شکم او پاره کرد و ندانم تا نیز چه کرد، پس من و پدر او دوان آنجا شدیم، او را دیدم بر سرکوه نشسته و چشم به آسمان و تبسّم همی کرد، خویشتن برو فکندم و بوسه همی دادم بر میان دو چشم او و همی گفتم چه بود ای جان و جهان؟ گفت: ای مادر هیچ نبود مگر نیکویی، ولیکن بدین وقت که گذشت من به سخن بدین برادر مشغول بودم، سه صورت بزرگوار دیدم که مرا بخواندند اندر دست یکی ابریقی سیمین دیدم و به دست دیگر [ی] طشتی از زمرد سبز برف(2)کرده و مرا برگرفتند و برین سرکوه بردند و به لطافت و شفقت بر من باز کردند و من نگاه همی کردم و هیچ آزار به من راه نیافت، بازیکی دست به جوف من اندر کرد و همه چیزی که اندر جوف من بود بیرون آورد و بدان برف پاکیزه بشست و باز به جایگاه فرو نهاد، دیگری برخاست یار خویش را گفت: تو تمام کردی فرمان خدای من نیز تمام باید کرد دست کرد، و دل من بیرون آورد و به دو نیم باز کرد نکته ای(3)سیاه از خون از آنجا بیرون آورد، گفت: برگرفتم آن چیزی که شیطان بدان تعلق کردی، اکنون یا حبیب الله شیطان را بر تو هیچ راه نماند، باز آن سدیگر برخاست گفت: من نیز فرمان تمام کنم، دست خویش بر بَرِ من فرود آورد و همه آن باز کرده راست گشت(4)که هیچ اثر نماند، و مرا خود از آن هیچ درد نبوده بود، باز
گفت: این را اکنون [برا] بردَه(1)از امت این برسنجید، برسنجید[ند] افزون آمدم باز گفت: برابر صد برسنجیدند افزون آمدم، باز گفت: بگذار که اگر او را برابر همه عالم برسنجید بیش آید، باز مرا به تلطف برگرفتند و به زمین آوردند و بر سر و چشم من بوسه دادند و گفتند که: ندانی که به تو چه نیکی خواهد آمد(2)ای حبیب الله(3)ولیکن ببینی نه دیر، و بازگشتند و مرا برین جایگاه که تو می بینی بگذاشتند و به آسمان بر شدند، و اگر خواهی تو را نمایم که به کدامین جای به آسمان اندر شدند، حلیمه گفتا: او را برگرفتم و بیاوردم به بنی سعد و مردمان خبر شنیده بودند، گفتند: او را به نزدیک فلان کاهن باید برد تا او را معالجت کند. پیغامبر صلی الله علیه گفت مرا هیچ معالجت به کار نیست که تن و دل و خرد من درستست بحمد الله تعالی، آخر مردمان گفتند: این کار برو جنّیان کرده اند، او گفت: سبحان الله مرا هیچ نیست من به کار خویش به از شما دانم، آخر مرا صبر نبود تا او را برگرفتم و به نزدیک کاهن بردم و خواستم که قصه بازگویم، کاهن گفت: بگذار تا این غلام خود گوید. روی بر او کرد و گفت: غلام برگوی. محمد مصطفا - علیه السّلم - قصه از اول تا آخر برگفت، کاهن به دو قدم برجست، ترسیده، و او را برگرفت و بانگ کرد: یا آل العرب! يا آل العرب! بکشید که بزرگ شری نزدیک شد به سبب این غلام بر شما که اگر به بلاغ(4)رسد بتان شما بشکند و دین شما ناچیز کند و شما را بی خدای خواند که شما او را نشناسید! حلیمه گفت: چون من از و این بشنیدم گفتم تو کیستی! خویشتن را طلب تا تو را کشد، که من محمّد را نکشم و اگر دانستمی که چنین چیز بینم و شنوم او را اینجا نیاوردمی، پس او را به خانه آوردم و چون به بنی سعد او را اندر آوردم همه مردم
بنی سعد گفتند که: مشک بوی همی آید ازین چنانکه به همه خانه برشدست، بزرگوار فرزندی! و هر روز دو نور دید می که از هوا اندر آمدی و به جامه وی ناپدید گشتی، چون حال چنین بود مردمان گفتند: او را باز عبدالمطلب برکه نباشد که حالی باشد تا باری تو از عهده او بیرون آمده باشی، او را برگرفتم و رفتم چون به صحرا بیرون آمدم منادی از هوا بانگ کرد که هَنيئاً لَک یا بطحاء مکه که نور و دین به تو باز آمد و بهاء و کمال به تو رسید و از بدیها پاک گشتی و از خرابی(5)رستی، تا ابد آباد
ماندی، و من بر خر خویشتن برنشستم و او را اندر پیش [داشتم] تا به باب اعظم مکه برسیدم و آنجا جماعتی نشسته بودند من فرود آمدم و او را بنهادم گفتم: تا و کارَکِ(1)خویش ساخته کنم، صعب آوازی آمد نگاه کردم او را ندیدم، من اندر ماندم گفتم: یا ایّها النّاس این کودک کجا شد؟ گفتند: کدام کودک؟ گفتم: محمد عبدالله بن بن عبدالمطلب آنکه درویشی من بدو غنی(2)گشت و بیماری [من] تن درستی گشت و رامش من بد و بسیار گشت(3)و همه غم از من رمیده گشت او را بیاوردم که به پدر او عبدالمطّلب سپارم اکنون ندانم که کجا شد اگر او را باز نیابم خویشتن ازین سرکوه بفکنم و پاره پاره کنم، و همی گریستم و همۀ آن مردمان نیز به رحمت بر من می گریستند، باز دست بر سر نهادم و بانگ کردم وا محمداه! یا ولداه! مردم مکّه بر شدند، پیری دیدم بر(4)یکی عُکازه، مرا گفت: بیا تا تو را جایی برم که تو را من جمع بگویند که او کجاست، گفتم: فدتک نفسی او کیست؟ گفت: صنم الاعظم هُبَل، او داند و هر جا که هست بگوید، من بر خویشتن گفتم که مادرت بر تو گریان باد، گوی(5)که من ندانم که بر هبل چه رسیده به ولادت محمّد - علیه السّلم - و از پس اکنون چه خواهد رسید، اما هیچ نگفتم تا پیر مرا ببرد و هفت راه گرد هبل اندر آمد و من نگاه همی کردم باز بر سر او بوسه داد و گفت: یا سیداه همیشه منّت تو بر قریش بزرگ است این زن را پسری گم شدست این غم از مکه برگیر و بدو راه نمای، و هبل و دیگر بتان بر وی اندر افتادند و به زبانی فصیح هبل گفت: از ما دور ای پیر! کی هلاک ما بر دست این کودک خواهد بود و او محمّدست - صلى الله علیه - پیر را دندان بر دندان سخت گشت و عُكّازه از دست او بیفتاد، مرا گفت: ای حلیمه دل خوش دار که این محمّد را خداوندیست که او را ضایع نگذارد، بجوی تا بازیابی، من ترسان بر عبدالمطلب شدم، چون مرا بدان حال بدید گفت: چه بود، شغلی رسید؟ گفتم: شغلی و چه شغلی! گفت: مگر پسرت گم شد؟ گفتم: نعم، او را ظن شد که مگر قریش او را بکشتند، شمشیر برکشید و خشمناک بیرون آمد، بانک کرد یا آل غالب - و ایشان اندر جاهلیّت چنین گفتندی - در ساعت همه جمع شدند، گفتند: فرمان،
گفت: محمد گم شد، گفتند: برنشین تا برنشینیم(1)، به ساعت او بر نشست و همه برنشستند و گرد مکّه اندر همه بتاختند، بالا و فرود بجستند و نیافتند، عبدالمطلب گرد حرم اندر بگشت و طواف کرد گرد خانه و این دو بیت بگفت:
شعر
يارَبِّ رُدَى(2)زاكي(3)مُحَمَّدًا *** اودده(4)رَبِّي وَ اتَّخِذْ عِنْدِى عَدَا
يارَبِّ إِنْ مُحَمّداً لَمْ يُوجَدَا *** فَجَمْعُ قَوْمِن كُلُّهُمْ مُبَدَّدَا(5)
چون عبدالمطّلب این بیت ها یاد کرد از هوا اندر بانگ آمد: معاشر النّاس
غمگین مباشید که محمّد را خداوندی است که او را ضایع نکند، عبدالمطلب، گفت: یا هاتف چه باشد اگر بگوئی که او کجاست؟ گفت به وادی تهامه نزدیک شجرة اليمن(6)، عبد المطلب برنشست با سلاح و بتاخت، و رقة بن نوفل پیش او بود با او بتاخت تا آنجا رسید، محمد را بدیدند برگ درخت [به] دست گرفته. عبدالمطلب پیش شد، محمّد گفت: تو کیستی؟ گفت: من جدّ تو، فرود آمد و او را برگرفت و بوسه داد و برنشست، او را بر قرپوس زین نهاد و آورد تا مکه و قریش بیا را میدند. حلیمه گوید: عبدالمطلب مرا بنواخت و بسیار عطا داد از هر چیزی چه اشتر و چه گوسپند و چه جامهاء نیکو و چه زر و سیم و چه مشک و کافور و عنبر و عود و مرا به نیکوئی با گروهی بزرگ از غلام و بنده بازگردانید و من نیکوئی دنیا و آخرت یافته به خانه بازگشتم. و محمّد (صلعم) نزد جدّ خويش بماند عبدالمطلب.
اکنون به صفت معجزات و بزرگی - محمد صلی الله علیه - اگر مشغول گردم عمر به سر آید و از هزاران یکی گفته نیاید و این بدان یاد کردیم تا هرکسی که این کتاب بخواند بداند که مردمان سیستان که این شهر به صلح بدادند غرض بزرگی مصطفی را بود و دین اسلام را ، و از پیش دانسته بودند و اندر کتابها و اخبار خوانده بیرون آمدن او به حق، و این سیستان را بزرگترین مناقبی است بر همه
1) برنشستن تنها به معنی سوار شدن بر اسب آمده است.
2) کذا... به روایتی: یارب رد راکبی محمداً - روایت دیگر: یارب رد زاکیا محمدا دیده شد.
3) کذا... به روایتی: یارب رد راکبی محمداً - روایت دیگر: یارب رد زاکیا محمدا دیده شد.
4) كذا... روایتی اردده... روایتی: ردّ الى و اتخذ عندى بدا. انت الذي جعلته لى عضداً يا رب الخ (روضة الاحباب خطی و اعثم و غیره).
5) روایتی: تبددا (از روضة الأحباب جمال الحسینی خطی ورق 45).
6) درخت توت (روضة الأحباب خطى ورق 45).
شهرها و بالله التوفيق.
باز محمّد - علیه السّلم - هرجا که رفتی سنگ ها و کوه ها و زمین ها و نباتها و اشجار و حیوان و سباع و ملیکه و جنّ برو سلام همی کردند تا چهل سال از عمر او بگذش و ایزد - تعالی - او را معصوم همی داشت که هرگز پیش بت نشد هرچه پرستش کرد، خدای را کرد، چون چهل سال بگذشت و فرمان آمد او را که مردمان را به توحید خوان و بگو تا بگویند لا إِلهَ إلا الله مُحَمَّدٌ رَسُول الله، اول کسی ابوبکر الصدیق بود که ایمان آورد، و ایزد - تعالی - دین خویش را نصرت کرد، و فتوح بود بسیار اول فتحی که بود مدینه بود به قرآن بود(1)،(2)فتح مدینه، باز بنی النضیر، و خیبر، و فدک، وادی القری، و تيماء(3)، و مكه. و طائف. تباله، و جُرَش(4). دَوْمَة الجندل، نجران، و یمن ، عمّان و بحرين [و] یمامه، پس چون این فتح ها بود(5)پیغامبر ما - عليه السّلم - به مدینه بود(6)[و] روز دوشنبه لاثنى عشرة ليلة خلت من شهر ربيع الاول سنة عشر(7)[فرمان یافت].
روز سه شنبه نشست اندر سقیفه بنی ساعده، پیشتر بیعت او را عمر بن الخطاب کرد و عبيدة بن الجراح و باز انصار پیش از دفن رسول - صلعم - و او بوبكر بن ابی قحافه و نام او عبدالله بود و لقب او عتیق بود و نام [پدر] او ابی قحافه بود بن عامر بن عمرو بن كعب بن سعد بن تیم بن مرّه بن كعب بن لوی بن غالب بن فهر بن مالک بن النضر و این نضر قریش بود بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معّد بن عدنان - رضى الله عنه - بر سیرت مصطفی رفت و آثار وی نگاه
1) كذا؟
2) در اصل نسخه بین اسامی فتوح با قرمزی علایم وقفه که نزد فرنگیان متداولست نهاده شده.
3) بالفتح و المد. شهرکی است در اطراف شام بین شام و وادی القری بر سر راه حاجیان شام و دمشق... در سنه نهم هجرت اهل تيماء از پیغمبر صلح خواستند و رسول ص با آنان به جزیه صلح فرمود... اصمعی گفته است تیماء سر زمینی است که آب در آن نباشد (معجم البلدان). اصل: تيماء.
4) تباله به فتح تا قرشت و باء موحده و ،لام بلده مشهوریست از تهامه بر سر راه یمن بین تباله و مکه پنجاه و دو فرسخ و بین آن و طایف شش روزه راه و تا بیشه یک روزه راه است - تباله و جرش (به ضم اول و فتح راء) در سال دهم هجرت بدون جنگ گشاده شد (اقتباس از معجم البلدان).
5) در جای یکی از این نشانیها بایستی ذکر وفات حضرت رسول آمده باشد و در نسخه اصل از قلم افتاده است، و ما در آخر فصل آن را افزودیم.
6) به پاورقی قبلی رجوع شود.
7) به پاورقی قبلی رجوع شود.
داشت و سنّت وی کار بست و احکام مسلمانی(1)بر آن جمله راند که حکم کتاب و شریعت بود، و حرب کرد بر مرتدّان و به اسلام باز آورد و دین بر جای داشت و مُسَيْلمِه کذاب را و عیسی(2)را که دعوی دروغ کردند و گروهی که با ایشان یار شدند چنانکه قصّه بدان دراز شود بکشت، او را چون گاه رفتن آمد عمر بن الخطاب را خلیفه کرد و عهد نبشت به خلافت او و به هر جای از آن نسختی بفرستاد و خود فرمان یافت و شست و دو سال او را عمر بود، و دو سال و سه ماه و بیست و دو روز خلیفتی کرد، و عمر ابن الخطاب و عثمان بن عفّان و طلحة بن عبيد الله و عبدالرحمن بن ابی بکر او را به جانب قبر مصطفى - صلى الله عليه - اندر شب دفن کردند.
پس مهاجر و انصار عمر را بیعت کردند، و او عمر بن الخطاب بن نُفَيل بن عبدالعزّى بن رياح(3)بن عبد الله بن قُرْط(4)بن رزاح بن عدي بن كعب بن لُوَىَ ابن غالب بن فهر بن مالک بن النضر بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار(5)بن معد معد بن عدنان بود، و کنیت او ابو حفص العدوى و لقب او فاروق بود - رضی الله عنه - روز دوشنبه نشست و برخاست به ظاهر کردن اسلام بر حکم شریعت و سنّت و سیرت مصطفی - عليه السّلام - و ایزد - تعالى - بسیار شهرها بر دست وی [بگشاد] و مال بسیار جمع شد اندر بیت المال مسلمانان، و برخاستن وی نایژه ضلالة گسست(6)، و جهالت ناچیز شد، اوّل فتح جسر(7)کرد، و سپاه فرستاد تا
1) اصل «مسلمان» بوده بعد اصلاح شده است.
2) ص: عنسی، مراد اسود العنسی است که در اواخر عهد رسول - صم - در یمن ظاهر شد و دعوی نبوت کرد و رسول - صم - در- مرض موت به نامه و پیام، جمعی از مسلمین یمن را بر وی گماشت تا به دست فیروز دیلمی و به همراهی آزاد زوجه شهر بن باذان در شبی که خفته بود کشته شد و قتل او پیشتر از وفات رسول الله روی داد نامش عبهله و لقبش ذو الخمار و عنس به فتح اول نام بطنی است از مذحج و بشارت قتل عنسی پس از وفات رسول الله به بوبکر رسید و نخستین بشارتی بود مسلمین را در خلافت وی.
3) اصل: رباح.
4) اصل: فرط.
5) اصل: نرار.
6) اصل: «گشت» نایژه مصغر نای و به معنی گلوگاه هر چیزی است.
7) کذا: و ذکر جسر در اینجا درست نیست، زیرا در جنگ جسر سپاه اسلام، از بهمن سردار بوران، شکست خورد و اول فتح در عهد عمر دمشق بوده و بعد غزوه فحل و بعد بلاد ساحل دمشق و بعد فتح بیسان و طبریه و بعد وقعة كسكر و سپس وقعه فس الناطف که به جسر هم معروف است و این همه در سال 13 هجری روی داد.
شام بگشادند و اندرین وقت هفتاد هزار مرد از رومیان کشته شد، و کار(1)اسلام عزیز گشت و بالا گرفت(2)و کفر ناچیز شد، باز سعد بن ابی وقاص را به قادسیه(3)فرستاد و رستم سپاه سالار یزدجرد شاه عجم آنجا آمد با سپاه بسیار، و عتبة بن غزوان(4)را بفرستاد عمر رضی الله تا ابله(5)و فرات و میسان(6)بگشاد، باز فرمان داد تا کوفه و بصره بکردند، و خود به نفس خویش به شام رفت و باز باز آمد و ابوعبيدة بن الجراح را فرمود تا عمرو بن العاص را به قنسرین(7)فرستاد تا آن بگشاد، و فرمان داد ؟ عُمَرْ عَمْرو را تا رُهّاء(8)و سُميساط(9)بگشاد، باز خالد بن الولید را فرستاد تا حمص(10)بگشاد، با به موسی اشعری جندی شاپور(11)و سوس(12)و رامهرمز(13)و
1) (کار) روی سطر الحاق شده و ظاهراً زاید است.
2) (بالا گرفت) روی سطر الحاق شده و ظاهراً زاید است زیرا عبارت اصل بهتر و شیرین تر است.
3) قادسیه شهری بوده است کنار فرات در بیست و پنج فرسنگی کوفه و بعضی گویند نزدیک کربلای معلی بوده است.
4) اصل: عمران (عتبة بن غزوان کسی است که بنیاد بصره بنهاد).
5) اصل: آبله - یاقوت گوید: ابله به ضم اول و ثانی و فتح لام مشدد - و گوید در کتابی که بدیع الزمان ادیب همدانی آن را نزد ابی الحسین احمد بن فارس لغوى قرائت کرده بود به خط بدیع الزمان دیده شده است به ضم اول و ثانی - شهری بوده است در ساحل شط العرب (دجله بصره) در زاویه خلیجی که وارد شهر بصره می شود و این شهر قدیم تر از بصره است زیرا بصره در ایام عمر شهر شد و ابله در آن هنگام خود شهری بوده و جبه خانه و سرکرده سپاه از طرف کسری در آن قرار داشت الخ.
6) میسان به فتح اول و سکون ثانی و سین بی نقطه و نون آخر نام ولایتی بوده است بزرگ دارای نخلستان و دیه های بسیار بین بصره و واسط که قصبه آن میسان نام داشته است. (معجم)
7) اصل: قیسری - قنسرین به کسر اول و فتح و تشدید ثانی (بعضی حرف ثانى را مکسور خوانده اند)... و آن ولایتی است در شام که شهر حلب از توابع آن است بین شهر قنسرین و حلب یک منزل راه است (معجم) ولی فتح آنجا را به دست ابو عبیده مینویسند نه عمرو عاص - قنسرین به قولی در سنه 351 و به قولی سنه 355 هجری در نتیجه هجوم رومیان خراب شد و سپس عمران نیافت.
8) رُهّاء به ضم اول و تشدیدها شهری است در جزیره (بین النهرین) بین موصل و شام (معجم).
9) سُمیساط به ضم اول و فتح ثانی شهری است در ساحل غربی فرات و در طرف بلاد روم (معجم).
10) حِمص - به کسر اول و سکون ثانی و صاد بی نقطه شهر بزرگ و قدیمی و دارای بارو است بین دمشق و حلب (معجم).
11) در اصل متن چنین بوده مصححی آن را تراشیده «چندی شابور» کرده ولی متن به خوبی پیداست و آن صحیح است... یاقوت حموی گوید: جُندَیسابور به ضم اول و سكون ثانى و فتح دال و یاه ساکن و سین بی نقطه و الف و باء و واو و راء - شهری است به خوزستان، شاپور پسر اردشیر آن را بنا نموده و به وی منسوب شده است و اسیران روم و گروهی از لشکر او در آن ساکن بوده اند... حمزه اصفهانی گوید: جذیسابور تعریب (به از اندیوشافور) است که معنای آن بهتر از «آنطاکیه» باشد و در معجم البلدان از قول ابن فقیه نیز شرحی دیگر نقل میکند ولی به عقیده مطلعین تعریف حمزة ابن الحسن اصفهانی صحیح است و جندیشاپور معرب (ویه از آنتیو شاهی پوهری) می باشد یعنی (شهر شاپور بهتر از آنطاکیه) - و سایر پادشاهان ساسانی هم نظیر این اسم را بر شهرهایی که در بین النهرین و غیره بنا کرده اند نهاده اند - یاقوت حموی صاحب معجم البلدان متوفی (626-575) می نویسد که: من بارها از جندیشاپور گذشتم و در آن اثری از آبادانی نبود الخ...
12) اصل: طوس و اصل متن «سوس» بوده و آن را جاهلی تراشیده طوس کرده است و «سوس» صحیح است که شوش باشد.
13) اصل: را مهرض و صحیح «رامهرمز» یا «رامهرم» چه در این کتاب این محل به هر دو شکل نوشته شده است.
تُستَر(1)و سپاهان و قم و قاشان چه به نامه و صلح و چه به حرب بگشاد، باز معاوية بن ابی سفیان را بفرستاد تا قیساریه(2)و رمله(3)بگشاد، باز عمرو بن العاص را نامه کرد تا اسکندریه بگشاد، باز نعمن بن مقرون(4)را بفرستاد تا نهاوند بگشاد، باز عمرو بن عاص را بفرستاد [به] برقه تا برقه(5)و اطرابلس(6)بگشاد. باز مغیره شعبه را بفرستاد تا آذربادجان را بگشاد، و نواحی آن عثمان بن ابی العاص را فرستاد تا بگشاد. چون کار بداینجا رسید بامداد نماز خواست کرد روز چهارشنبه ....(7)من ذى الحجه خواست که تکبیر [گوید] بولؤلؤه غلام مغيرة بن شعبه او را سه(8)طعنه بزد، عمر دردناک شد، عبد الرحمن(9)عوف را دست کرد و پیش کرد تا نماز کرد، باز عثمان و علی و طلحه و زبیر و سعد و عبدالرحمن را بخواند و گفت اشارت(10)کنید و آن را که رای همگنان برو درست گردد خلیفت کنید، و فرمان یافت، و عمر وی
1) حمزه اصفهانی آن را معرب شوشتر می داند.
2) قیساریه شهری بوده است در ساحل دریای شام در شمار ولایات فلسطین و اکنون ویران و منحصر به دهکده شده است (معجم).
3) كذا... و ظاهراً «رمیله» است - رمیله مصغر رمله متعدد است و از آن جمله یکی از قرای بیت المقدس است به قول یاقوت (معجم).
4) كذا... والصحيح نعيم بن المقرن المزنى (كامل 3 ص 3-4).
5) اصل «رقه» و صحیح «برقه» زیرا «رقه» از شهرهای جریزه و در ساحل شرقی فرات و فاتح آن در سال 17 عياض بن غنم میباشد و اینکه به دست عمرو بن عاص فتح شده و با طرابلس مترادف است «برقه» است. یاقوت در معجم البلدان گوید: برقه به فتح اول و قاف، اسم صقع بزرگی است مشتمل بر شهرها و دیه ها بین اسکندریه و افریقیه و اسم شهر آن انطابلس به معنای آن «پنج شهر» می باشد... عمرو عاص آنجا را به صلح گرفت.
6) مراد طرابلس غرب است، یاقوت گوید: اصل آن «طرابلیته» و معنای آن (سه شهر) می باشد زیرا «طرا» به یونانی به معنای سه و (بلیته) به معنای شهر است - در سنه 23 به دست عمرو عاص گشاده شد.
7) در نسخه سفید مانده است و ظاهراً به واسطهٔ اختلافاتی است که مورخین در این باب نموده اند (ابن اثیر در کامل التواریخ می نویسد: در شب چهارشنبه سه روز باقی مانده از ذی حجة سنه 23 وفات نمود و بنا به قولی روز چهارشنبه چهار روز به آخر همان ماه مانده زخم خورد و روز یکشنبه هلال محرم سنه 24 دفن شد و نیز گفته شده است که وفات او چهار روز باقی از ذی الحجه به وقوع پیوسته است (کامل ج 3 ص 20) در ترجمه طبری می نویسد: گروهی موافق اند که بیست و هفتم ذی الحجه بمرد. شب آدینه و گروهی گفتند کی شب یکشنبه سلخ ذی الحجه بمرد و روز یکشنبه اول محرم او را به گور کردند - سال بیست و سه (ترجمه طبری جلد دوم ص 259) و گویا غالب سطوری که درین کتاب سفیده مانده هم در اصل نسخه سفید گذارده بودند که از منابع موثقه آن را تکمیل نمایند و تکمیل ناشده باقی مانده و کاتب که این نسخه را از روی نسخه اصل نوشته بیاض مزبور را به حال خود گذارده و در حاشیه آن علامتی یادداشت کرده است.
8) غالب مورخین منجمله ابن اثیر و طبری شش طعنه مینویسند کامل ج 3 ص 20 - طبری ترجمه بلعمی ج 2 ص 259 خطی.
9) اصل: عمر الرحمن، بوده بعد روی آن با خط دیگر (عبد) نوشته اند.
10) ظ: مشاورت.
شست و پنج سال بود و خلافت او ده سال و شش ماه و چهار شب و صهیب برو نماز کرد و به سرای عایشه به جانب ابوبکر او را عثمان بن عفّان عفان و عبدالله پسر او دفن کردند.
چون عمر را دفن کردند علی بن ابی طالب (رضی الله عنه) و زبير بن العوام وطلحة عبدالله و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابی وقاص و عثمان بن عفان اشارت(1)کردند اندر خلافت، عثمان عبدالرحمن را گفت: تو بگیر(2)گفتا: نتوانم، باز عبدالرحمن گفت: سه روز زمان باید کرد تا نیکو نگاه کنیم، پس همگنان را پرسش کردند چون زمان به سر آمد(3)[و] اتفاق بر عثمان کردند - غرّة المحرّم بود پَسِ دفن عمر به سه روز و او عثمان بن عفان ابی العاص بن اميّة بن عبدالشمس بن عبدمناف بن قصي بن كلاب بن مرة بن كعب بن لوی بن غالب بن فهر بن مالک بن النضر بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر ابن نزار بن معد بن عدنان بود، و او را سه کنیت بود ابو عمرو و ابو عبدالله و ابولیلی عثمان برفت بر رسم دیگر خلفا که پیش ازو بودند اندر دین و قسمت و عدل اندر قضيّت(4)، و اوّل فتحی که اندر خلافت عثمان بود همدان بود و آن در خلافت عمر گشاده بودند اما مرتد گشتند به روزگار وفات او [و] عثمان مغیره شعبه را آنجا فرستاد تا بگشاد، باز با موسی اشعری را فرستاد تا ری بگشاد و براء بن عازب(5)و قرظة بن كعب با او، باز معویه را به روم فرستاد تا حصنها گشاد و یزید پسر او آنجا زاده شد از مادر و آن اندر سنه خمس و عشرین بود، باز مردمان اسکندریه برگشتند، عمرو بن ابی العاص را آنجا فرستاد تا آن بگشاد، باز عمرو بن عاص را از اسکندریه معزول کرد [و](6)از مصر، و عبدالله بن سعد بن ابی سرح را آنجا فرستاد و عبدالله مغرب بگشاد، باز سعد را از کوفه معزول
1) ظ: مشاورت.
2) در متن معلوم نیست چه بوده که آن را تراشیده و شبیه «بگیر» چیزی ساخته اند و مراد قبول خلافت است.
3) گویا جمله مقدم و مؤخر است، یعنی چون زمان مهلت بسر آمد با یکدیگر گفتگو و صحبت کردند و عاقبت پس از پرسش ها و مذاکرت امر بر عثمان قرار گرفت و تاریخ هم این معنی را تأکید می کند.
4) ظاهراً به معنی قضاوت و این درست نیست.
5) اصل برا ابن غالب به تشدید راء - و صحيح براء بن عازب به ضم بر وزن عجاب. و براء بن عازب فاتح قزوین است و نژاد او در قزوین هستند و در ایام مصعب وفات کرده است (تاریخ گزیده ص 250) کامل: 3ص 9 .
6) در اصل و او قبل از (معزول) است.
کرد [و] وليد بن عقبة بن ابی معیط را آنجا فرستاد، ولید سلمان بن ربيعة الباهلي [را] با دوازده هزار سوار به بردعه فرستاد و آن را بگشاد و بیلقان و جرزان(1)به صلح او را دادند، و اندرین سال غزو سابور(2)بود اول، چون سال بیست و ششم اندر آمد، عبد الله [بن] سعد را به غزو فرستاد، افریقیه بگرفت و عبادله(3)با او بودند. جرجیر با دویست هزار سوار بیرون آمد به جایی که بسیطیله(4)گویند تا هفتاد میل از قیروان - جرجیر را بکشتند و فتح بود و غنایم بخشش(5)کردند، سواری را سه هزار دینار رسید و هر پیاده ای را هزار دینار دونِ دیگر چیزها؛ و عثمان العاص(6)فتح سابور ثانی(7)کرد به فرمان عثمان، و کازرون بگرفت و هرم بن حیان(8)العبدی را به قلعه چره فرستاد تا آن بستد، و آن را اکنون قلعة الشیوخ گویند. چون سال بیست و هفتم اندر آمد عثمان بن ابی العاص، ارجان و دارا بجرد بگرفت، چون سال بیست و هشتم اندر
1) اصل متن «حزران» بوده بعدها آن را «خزران» کردهند و صحیح «جُرزان» به ضم جیم است که حبیب بن مسلمه در سال 25 آن را فتح کرد و سلمان بن ربیعه هم درین سپاه به کمک او همراه بود. رجوع شود به صفحه 33-34 ج ثالث كامل ابن اثیر - و جرزان به ضم جیم و سکون راء و زای معجمه و الف و نون اسم جامعی است بر ناحیه ای که پایتخت ان تفلیس است. یاقوت می گوید: جُرز معرب کرج است (معجم البلدان).
2) در اصل «سابور» بوده بعد نونی بر آن الحاق کرده اند و نشابور شده و آن (شاپور) فارس است. چه درین سال در نیشابور واقعه ای رخ نداده است - درین سال سلیمان بن ربیعه در ارمنیه فتوحات بسیار کرد و زانجا به حرب سپاه روم رفت به مدد معویه وزانجا به ازان رفته بیلقان را به صلح گرفته از آنجا شهر بردع را محاصره کرده و آن را هم به صلح گرفت و در همان طرفها شهرهایی از جمله «شمکور» و «سکر» و «شیروان» و «شابران» را به صلح مفتوح ساخت و به نظر حقیر کلمة «سابور» که بعد نشابور شده و عین آن در چهار سطر بعد «سابور ثانی» نوشته شده، مراد کوره شاپور از ولایات فارس است که مردم آن از دین برگشته و اعراب بار دیگر بدان سامان لشکر کشیدند و مخصوصاً در ولایت شاپور جنگ ها شد. لذا به نظر حقیر نشابور غلط و اصل متن که سابور باشد صحیح است و جمله سابور ثانی در سطور بعد و مخصوصاً اسم بردن از شهرهای آن از قبیل کازرون و جره صحت آن را تأیید می نماید - یاقوت گوید از سابور تا شیراز 25 فرسنگ است. این فقيه قصبة سابور را نوبند جان دانسته بشاری شهر عمده آن را (شهرستان) شمرده و اصطخری مرکز عمده را سابور نام برده و خلاصه این که شهر شاپور در آن روزگار غالباً عمده تر از اصطخر بوده و از فارس گاهی به سابور و گاهی به اصطخر تعبیر کرده اند، یاقوت گوید: شابور از حيث بزرگی مانند اصطخر اما از آن آبادتر و ابنیه اش زیادتر و مردمش غنی ترند.
3) عبادله جمع عبدالله و مراد عبدالله بن عباس و عبد الله بن زبیر و عبدالله بن نافع و عبدالله بن الحصین است که درین سپاه به مدد عبدالله بن سعد آمده بودند.
4) كذا... و صحیح: به جائی که سبیطله گویند. سبيطله به ضم اول و فتح ثانى و ياء مثناة و طاء مكسور شهری است از افریقیه و گمان کردهاند که سبیطله همان شهر (جرجیر) امیر رومی است بین این شهر و بین قیروان هفتاد میل است (معجم).
5) در این کتاب مکرر به جای «بخش» بخشش» آورده است به معنای تقسیم و قسمت.
6) صحیح: عثمان بن ابی العاص (کامل ج 3 ص 36) باز ابن اثیر گوید: فتح اصطخر به دست عثمان بن ابی العاص روی داد و در صفحهٔ 38 گوید: فتح اصطخر و جور و دارا بجرد در سنهٔ 29 به دست عبدالله عامر روی داد و سپس به امر عثمان - هرم بن حیان والی فارس شد.
7) یعنی فتح شاپور دوم. رک حاشیه 3 همین صفحه.
8) اصل: هرم بن جهان العبيدي.
آمد عثمان(1)معويه را و او(2)عبادة [بن] الصّامت را به غزو دریابار فرستاد تا آن همه جزیرها بگرفتند، باز فتح پارس بود بر دستی(3)هشام بن عامر(4)، و هم درین سال عبدالله بن سعد از پس معویه بشد به یاری او و از روم بسیار شهرها بگرفتند چون سوریه و قبرس، باز هشام بن عامر(5)اصطخر بگرفت اندرین سال، چون سال بیست و نهم اندر آمد عثمان با موسی(6)اشعری را از بصره و عثمان بن ابی العاص را از فارس هر دو را معزول کرد، و بصره و فارس عبدالله بن عامر بن کریز را داد و عبدالله بیست و پنج ساله بود، به بصره آمد روزی چند آنجا ببود(7)، به پارس آمد و زیاد بن ابیه را به بصره بگذاشت و از پیش ازین دبیر او بود(8)، و سپاه سالار او عبیدالله بن معمّر التيمي بود، به اصطخر آمد و غزو جور کرد(9)و به کازرون شد و به دارا بجرد آمد، باز اردشیر خُرّه(10)بگرفت و یزدجرد شهرَیل(11)بگریخت، به مرو شد، و عبد الله بن عامر مجاشع بن مسعود السّلمی را پس یزدجرد بفرستاد، مجاشع بیامد، سیرجان بگرفت، چون سال سی ام از هجرت مصطفی - علیه السّلم - اندر آمد، عبدالله بن عامر بن کریز، مجاشع را به سیستان فرستاد و حرب کردند و بسیار از مسلمانان کشتند و مجاشع بازگشت.
چون خبر مجاشع به نزدیک عثمان رسید که او از سیستان بازگشت بر آن حال
1) در اصل متن «عثمان بن ابی العاص» نوشته بعد با همان قلم ابن ابی العاص را خط زده است.
2) کامل گوید: معاویه و جمعی که ابوذر و عبادة بن الصامت در ضمن آنها بودند جزیره قبرس را فتح کردند (ج 3 ص 36).
3) این یاء «دستی» بقیۀ الباقیه ای است از نسخه اصل مؤلف، که در بعضی جای ها از تصرف ناسخ مصون مانده ياء مزبور یکی از املاهای قدیم است که از عهد ساسانیان باقی مانده و یائی بوده که به علامت اضافه در آخر كلمات مضاف و نیز بعد از «به - چه - که - نه» به جای هاء غیر ملفوظ می آوردهاند و در چند جای این کتاب ازین پاها باقی مانده است.
4) ظ: عبد الله بن عامر. رک کامل ج 3 ص 38.
5) ظ: عبد الله بن عامر. رک کامل ج 3 ص 38.
6) درین کتاب غالباً کنیت ها را به املاء «با - بو» آورده و الف اول آن را به همان قاعده که الفهای اوایل کلمات فارسی را در لفظ دری می انداخته اند انداخته است مانند با مسلم - بوجعفر - با موسی.
7) ببود - ماضی خاصی است از نوع ماضی مستمر و مؤکد، و درین کتاب (بود - ببود بوده بود) را در جای های مخصوص به خودشان استعمال کرده، بود را به معنی ماضی نزدیک و یا غیر مستمر - ببود را به معنی مستمر و مؤکد و بوده بود را به معنی مستمر و بعید به کار برده است.
8) یعنی زیاد.
9) اصل خور و صحیح «جور» است. چه خور از شهرهای ساحلی اهواز است و این جنگ در داخله فارس به وقوع پیوسته - کامل می گوید: عبدالله عامر بعد از فتح اصطخر به دارا بجرد آمد و پس از فتح آنجا به مدینه جور رفت و این اردشیر خره است. (کامل ج 3 ص 38).
10) اصل: جره - و اردشیر خرّه همان جور است که معرب گور باشد و عضدالدوله نام آن را عوض کرده فیروزآباد نهاد.
11) به جای: شهریار.
ربيع بن زياد بن اسدالذيال(1)الحارثی را با سپاهی بفرستاد سوی عبدالله بن عامر که این را به سیستان فرست، عبدالله او را بفرستاد به سیستان، به پهره(2)کرمان برسید، آن را به صلح بدادند و از آنجا به جالق(3)[شد] مهتر آن با او صلح کرد، باز ربیع او را گفتا: مرا سوی سیستان راه باید نمود، گفت: اینک راه، چون از هیرمند بگذری ریگ بینی و از ریگ بگذری سنگ ریزه بینی زآنجا خود قلعه و قصبه پیداست، ربیع رفت و سپاه برگرفت، هیرمند بگذاشت، سپاه سیستان بیرون آمد پیش، حربی سخت کردند و بسیار از هر دو گروه کشته شد و از مسلمانان بیشتر کشته شد، باز مسلمانان نیز حمله کردند، مردم سجستان به مدینه بازگشتند(4)، پس شاه سیستان ایران(5)بن رستم بن آزادخو بن بختیار(6)و مؤبد موبدان را و بزرگان را پیش خواند و گفت: این کاری نیست که به روزی و سالی و به هزار بخواهد گذشت، و اندر کتاب ها پیداست، و این دین و این روزگار تا زمان سالیان باشد و به کشتن و به حرب این کار راست نیاید، و کسی قضاء آسمانی نشاید گردانید، تدبیر آن است که صلح کنیم، همه گفتند که: صواب آید. پس رسول فرستاد که ما به حرب کردن عاجز نیستیم، چه این شهر مردان و پهلوانانست، اما با خدای تعالی - حرب نتوان کرد و شما سپاه خدائید و ما را اندر کتابها درست است بیرون آمدن شما و آنِ محمّد - علیه السّلم - و این دولت دیر بباشد(7)صواب صلح باشد تا این کشتن از هر دو گروه برخیزد، رسول پیغام بداد، ربیع گفت: از خرد چنین واجب کند که دهقان می گوید(8)و ما صلح دوست تر از
1) بلاذری ص 400 - ربیع بن زیاد بن انس بن الديان الحارثي.
2) اصل: بهره و الصحیح «پهره» که همان فهرج بلوچستان حالیه باشد بلاذری می نویسد «فسار حتى نزل الفهر ج ثم قطع المفازه و هى خمسة و سبعون فرسخاً فاتى رستاق زالق» (فتوح البلدان ص 400).
3) جالق و زالق و ژالق و جالقان که به اشتباه در بعضی نسخ از قبیل اصطخری چاپ لیدن (صالقان) نوشته شده یکی است و اصل آن زالقان: (زالق نو) و (زالق کهن) ولایتی از ولایات سیستان بوده بلاذری (ص 400) گوید: بین زالق و بين سجستان خسمة فراسخ.
4) بلاذری این جنگ را در رودبار (نوق) و قریه (زوشت) سه میلی شهر زرنج می نویسد (ص 401).
5) بلاذری نام این پادشاه را «پرویز مرزبان سجستان» می نگارد نه ایران (ص) (401).
6) و او ظاهراً غلط باشد، چه ایران بن رستم نام شاه سیستان است و اوست که مؤبد و موبدان و بزرگان را می خواند بعد هم در 13 سطر دیگر این مطلب را تصریح دارد.
7) اصل: نباشد و ظاهراً «دیر بباشد» یعنی ما اندر کتاب ها دیده ایم که این دین و دولت شما دیر بباشد و بسیار بپاید - این بباشد هم از ماده «ببود» و مضارع مؤکد و استمراری است (رک: حاشیه 5 ص 49).
8) دهقان در اصل رئیس طبقه سوم مردم ایران (و آستریوشان) و بزرگ برزیگران بوده ولی در اسلام به بزرگان ایران دهقان می گفته اند و احیاناً پادشاه و مرزبان یک شهر و صفعی را هم به نام دهقان می خوانده اند و عربان برای دهقانان از لحاظ حکمت و عقل و درایتی که در آنان سراغ داشتهاند احتراماتی قائل بوده اند. و در حقیقت این دهقانان بعد از محو شدن طبقهٔ سواران که صنف عالی ایرانیان بودهاند سمت ریاست و کلانتری بر مردمان ایران داشته اند و احساسات ملی و حکمت و آداب ایرانی به وسیلۀ آنان در ایران پابرجا و محفوظ بوده است.
حرب داریم، امان داد و فرمان داد سپاه را که سلاح از دست دور کنید و کسی را میازارید تا هر که خواهد همی آید و همی شود، پس بفرمود تا صدری بساختند از آن کشتگان و جامه افکندند بر پشته هاشان و هم از آن کشتگان تکیه گاه ها ساختند، برشد بر آنجا بنشست، و ایران بن رستم خود به نفس خود و بزرگان و مؤبد موبدان بیامدند، چون به لشگرگاه اندر آمدند به نزدیک صدر آمدند او را چنان دیدند، فرود آمدند و بایستادند، و ربیع مردی در از بالا گندمگون بود و دندانهای بزرگ و لبهای قوی، چون ایران بن رستم او را بر آن حال بدید و صدر او از کشتگان، بازنگرید و یاران را گفت: می گویند اهر من به روز فرادید نیاید، اینک اهر، من فرادید آمد که اندرین هیچ شک نیست! ربیع بپرسید که او چه می گوید، ترجمان باز گفت، ربیع بخندید بسیار، پس ایران بن رستم از دور او را درود داد و گفت: ما برین صدر تو نیائیم که نه پاکیزه صدریست، پس همانجا جامه افکندند و بنشستند، و قرارداد برو که هر سال از سیستان هزار هزار درم بدهم امیرالمؤمنین را، و امسال هزار وصیفت(1)بخرم و به دست هر یک جام زرّین و بفرستم هدّیه، و عهدها برین جمله بکردند و خط ها بدادند و ربیع زآنجا برخاست و به قصبه اندر شد ایمن، روزی چند ببود و زآنجا به خواش شد که به بست شود، مردمان بست فرمان نبردند و حرب کردند، گفتند: ما صلح می نکنیم، آخر ازیشان بسیار کشته شد و گروهی بزرگ برده کردند و به درگاه امیرالمؤمنین افتادند و مردان بزرگ شدند، از آن بزرگان چون عبدالرحمن(2)که دبیر حجاج بود و سلیمان عبدالملک او را بر خراج عراقین عامل کرد و چون حصین بوالحرث و بسام و سالم بن ذکوان و پسر مولی بنی مازن، که یاد کرده ایم حدیث ایشان اندر ابتداء این کتاب(3)که ایشان بزرگان گشتند و به برکات اسلام و علم
1) الوصيف، الغلام دون المراهق أى المقارب البلوغ جمع و صفاء مؤنثه وصيفه جمع وصايف (المنجد) در کامل ابن اثیر به جای وصیفت وصیف نوشته با هر یک جامی زرین و سوای این از مال الصلح نامی نبرده (ج3 ص 49) ولی پس از یک سال و نیم دیگر می گوید: ابن عامر ربیع را از سیستان معزول کرد و عبدالرحمن بن سمرة بن حبيب بن عبد شمس را عامل آنجا ساخت بعد از آن که اهالی عامل ربیع را اخراج کرده بودند و پس از محاصره زرنج با مرزبان آن صلح کرد به دو هزار هزار درم و دو هزار غلام نابالغ! (کامل ج 3 ص 50) كذا بلاذری. و شاید اصل وصیف بوده و تاء آن غلط باشد.
2) عبدالرحمن ابا صالح بن عبدالرحمن الذي كتب للحجاج مكان زدانفرّوخ بن نیری و ولی خراج العراق لسليمان بن عبدالملك.... (فتوح البلدان بلاذری ص 401).
3) رجوع شود به حاشیه 2 ص 62.
امراء شدند [و] پس از بندگی آزادی یافتند، و باز ایشان را بندگان بسیار جمع شد.
و باز به عرنین(1)شد که ستورگاه مرکبان رستم دستان بود، آنجا یک چند ببود و خواست که بیابان بگذارد و به بست شد و باز نگذشت(2)، از آنجا بازگشت و سوی عبدالله ابن عامر شد. و مردمان سیستان از فرمان دست بداشتند، باز عبدالله بن عامر به فرمان عثمان، عبدالرحمن بن سَمره را به سیستان فرستاد و حسن بصری و فقهاء بزرگ با او.
*آمدن عبدالرحمن سمره به سیستان اندر سنه ثلث و ثلاثین(3)
مردی بود بزرگوار از یاران مصطفى - صلى الله علیه - چون به در سیستان آمد، ایران بن رستم پیش او باز شد(4)و گفت من هم بدان صلح اندرم، اما ربیع ما را یاوه بگذاشت و برفت عبدالرحمن آنجا بماند، و اضطراب کار عثمان پیش آمد و چهل و نه تن از صحابه رسول به سرا و(5)اندر شدند و گفتند: بر سنّت و سیرت رسول خدای و بوبکر و عمر - رضى الله عنهما - نمی روی، زنش گفت: این مرد هرشب همه قرآن به نماز ختم کند، خواهید بگذارید خواهید بکشید. پس سومان رومان المرادی(6)با جماعت صحابه او را بکشت، پس جُبیر(7)بن مطعم بعد از سه روز او را بشست و کفن کرد شب شنبه اثنى عشرة بقيت من ذى الحجه، و خلافت او دوازده سال بود کم از دوازده روز. پس خلافت پس از وی علی بن ابی طالب را بود - رضی الله عنه -
1) کذا. ظ، قرنین، قریه ای است از روستای نیشک، و آخور رخش رستم گویند آنجاست. بلاذری طبع قاهره (قريتين) كامل: (قرية و فاتح غزنين ربيع نيست عبدالرحمن بن سمره است (کامل ج 3 ص 50). ابن فقیه ص 208: و القرنين و بها اثر مربط فرس رستم.
2) این کلمه مانند غالب کلمات این کتاب نقطه ندارد - ولی ظاهراً باید «نگذاشت» باشد. بلاذری گوید: و اتی القريتين (قرنين ظ) و هناک مربط فرس رستم فقاتلوه ثم قدح زرنج فأقام بها سنتين ثم اتي ابن عامل و استخلف بها رجلا من بني الحارث بن كعب فاخر جوه و اغلقوها (طبع قاهره ص 401).
3) اصل: ثمانين.
4) بلاذری گوید: عبدالرحمن بن سمره به زرنج آمد و مرزبان آنجا را در یکی از ایام جشن در قصرش محاصره کرد و با وی به دو هزار هزار درم و دوهزار وصيف صلح نمود (ص 401) كذا في كامل كمامر.
5) ظ: به سرای او.
6) درین اسامی تصحیف و تحریفی است زیرا به قول ابن اثیر از قتله عثمان قنیره و سودان بن حمران و غافقی و به قولى كنانة بن بشر التجیبی بود - (ج 3 ص 69) و مسعودی در مروج الذهب این سودان بن حمران را مرادی می شمارد (ج 1 ص 307) و چون در متن این کتاب هم قاتل را مرادی دانسته تصور می شود که سومان رومان مصحف سودان حمران» باشد. رومان بن سرخان هم دیده شد و شاید هم اصل: (سودان و رومان)بوده است.
7) اصل: حيو.
و او علی بن ابی طالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصی بن كلاب بن مرة بن كعب بن لوىّ بن غالب بن فهر بن مالک بن النضر بن كنانة بن خزيمه بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان، ابوالحسن الهاشمي.
پس چون خبر عثمان نزدیک عبدالرحمن رسید به سیستان بر یاران اشارت(1)کرد، یکی از ایشان مهلب ابی صفره بود، گفتند ناچار نزدیک عبدالله بن عامر باید شد و پس عبدالرحمن، امیر بن الاحمر الیشکری(2)را به سیستان خلیفت کرد و خود برفت و نزدیک عبدالله بن عامر شد، چون او برفت مردمان بند امیر(3)نهادند که خلیفت عبدالرحمن بود، چون عبدالرحمن به بصره رسید حرب جمل همی کردند و علی بد آن مشغول بود، چون عبد الرحمن چنان دید نهان شد تا علی از آن حرب فارغ شد، پس عبدالرحمن با مالی که با خویشتن داشت به شام شد نزدیک معویه و معویه را هدیه ها بسیار داد و آنجا بماند. و از سنتهاء عبدالرحمن بود که فرمود که راسو و جز(4)را نباید کشت تا مار همی گیرند و می خورند که به سیستان مار بسیار است تا شر ایشان دفع باشد. چون امیرالمؤمنین علی بشنید که او بیامد و سوی معاویه شد عبدالرحمن جروالطایی(5)را به سیستان فرستاد، چون حرب صفین آغاز کردند، عبدالرحمن سمره خطبه کرد عمل سیستان را و معویه او را به سیستان باز فرستاد، چون خبر او عبدالرحمن طایی بشنید، برفت سوی علی شد و عبدالرحمن بن سمره به سیستان آمد اندر سنه ست و ثلثین، مردمان به فرمان پیش رفتند یک چند به سیستان ببود، باز به خواش شد و بیایان بگذاشت و بست و رُخَد(6)بگشاد، ز اینجا به کابل شد و کابل بگشاد و بردگان بسیار از آنجا بیاورد و بسیار بزرگان بودند،
1) یعنی: مشورت.
2) کامل و بلاذری: امیر بن احمر، بدون الف و لام (ص 402).
3) كذا... و شاید «بند بر امیر نهادند» - در کامل می نویسد که: مردمان امیر بن احمر را بیرون کردند (ج 3 ص 50) بلاذرى: ثم ان اهل زرنج اخرجوا امیراً و اغلقوها (402).
4) جز به ضم اول خارپشت را گویند و آن ژوژ نیز خوانند. رآسو، به موش خرما معروف است.
5) بلاذری در فتوح البلدان، «عبدالرحمن بن جرء الطائى» نویسد (فتوح بلاذری ص 403) و ابن اثیر (جرو الطائی) ضبط کرده است.
6) رخد - عربی آن رُحج به ضم راء و فتح و تشدید خاء معجمه و جیم نام ایالت زمین داور است که امروزه در دست حکومت افغان است. و در فرس قدیم (اراخوذیا) و در متون پهلوی (رخوت) با واو معدوله است، شهرهای ایران چاپ بمبی ص 21 گوید: «رخوت، رهام گودرژان کرد» یعنی شهر رخد را رهام پسر گودرز بساخت.
از جمله آن بردگان باب بود مولی بن سعد و جد عمرو بن عبید بن باب و مكحول السّامى الفقيه و سالم بن عجلان الافطن وحميد الطويل و نافع مولى بن عمر، باز آنجا عبدالرحمن سمره، مهلب بن ابی صفره را به هندوستان فرستاد و سپاه سالاری داد که تا اینجا بود یک سوار بود و اکنون قصۀ او بگوییم.
مهلّب بیست ساله بود و اندر سپاه عبدالرحمن بود اما خویشتن دار و بخرد و مردانه کاری بود و همیشه از سپاه بر یکسو راندی، به بیابان کرمان که همی آمدند گروهی بازرگانان اندر صحبت سپاه عبدالرحمن همی به سیستان آمدند و اندر میان آن بازرگانان مردی کاری بود و دانا و اخبار عرب و عجم و شعر جاهلیت بسیار خوانده و یاد داشته، مهلب با او هم سخن شد چون مرد ظریف بود بد و انس گرفت و با او یک جا همی، راند چون لشگر از بیابان بیرون آمد بازرگانان هنوز از پس بودند و راه بیمناک نبود، کفچان(1)بر دنبال سپاه همی آمدند تا مگر چیزی یابیم(2)، آن بازرگانان را اندر یافتند خفته، برایشان بر زدند و گروهی را بکشتند و دیگران اسیر کردند و ببستند و مالهاء بسیار و ستوران برگرفتند و براندند و آن اسیران را آنجا بگذاشتند. مهلب را عادت آن بود که بر یکی گوشه فرود آمدی، زان اندرشب خبر نیافت بامداد برخاست نماز بگزارد و برنشست و براند و سوی بازرگانان(3)شد او را دید و حالی چنان افتاده، غمگین شد، ایشان را بگشاد، پس گفت اگر مرا یاری کنید چنانکه من گویم من این مال شما بازستانم به توفیق الله تعالی، همه گفتند: ما فرمان تو کنیم و بنده و آزاد کرد تو باشیم. گفت: شما هرکس ازین چوبهاء خیمه به دست گیرید و من از پیش به تاختن بر اثر ایشان بروم، شما بر اثر همی آئید چون مرا ببینید و ایشان تکبیر کنید، ایشان چنان کردند، و مهلب بتاخت، از آن کفچان هرچه یک و
1) کفچان - جمع کفچ به ضم کاف که آن را کوچ هم گفته اند و عرب آن را قفص به ضم قاف و سکون فاء و صاد خوانده - کفچان عشیره ای بوده اند در حدود کرمان و مکران و بلوچستان حالیه ساکن و غالبا کوچ یا کفچ را با بلوچ مترادفاً نام می برند و نام کفچ زیادتر از بلوچ برده می شود و کار این طایفه از اقدم ازمنه راه زنی و سرکشی بوده و با پادشاهان بزرگ نبرد کرده اند و طایفه مزبور بعد از عظمت دولت سلطان محمود غزنوی روی به ضعف نهاد و به تدریج نام کفچ از میان رفته تنها نام بلوچ باقی ماند.
2) این صنعت التفات در این کتاب مکرر میشود که به جای اینکه ضمیر غایب را هم مغایب بیاورد جمع متکلم آورده و در بلعمی و متون پهلوی هم هست.
3) كذا ... و ظاهراً «سوی بازرگان شد» یعنی سوی رفیق خود به مناسبت فعل بعد که مفرد آورده.
دو بیافت که بر اثر همی شدند بکشت، تا هفت را بکشت، چون به نزدیک دیگران برسید یک سواره بود و ایشان مردم بسیار بودند ایشان همی راندند و او بر بالاها همی شد و علامتی بر سر نیزه همی کرد، چون کسی که یاران را منتظر باشد، زمانی بود، آن بازرگانان فرا رسیدند، تکبیر کردند، کفچان چون چنان دیدند همه به هزیمت رفتند و ستوران و کالاها همچنان بگذاشتند، مهلّب آن مال ایشان بدین حال بازستاند و به سیستان آمدند، آن مهتر بازرگانان پیش عبدالرحمن شد و این قصه بازگفت و شکر کرد از مهلّب، اندر وقت عبدالرحمن مهلّب را پیش خواند و بنواخت و عجب آمد او را از دها و خرد و شجاعت و خویشتن داری او، پس گفتند که این همیشه از ما برکناره باشد، عبدالرحمن گفت الاشراف في الاطراف بیشتر این مثل را سبب مهلب بود، او را خلعت داد و صد سوار خیل داد و علامت و بوق و طبل، و نام او فرمود تا در دیوانِ عرض فارس الفرسان نبشتند، پس چون به حرب کابل شد و سپاه ها برابر گشتند، شاه کابل حرب به نفس خویش همی کرد، مردی بود که هیچ کس برو برابری نکرد، بسیار بکشت تا بیست و اند هزار مسلمان بر دست او شهید گشت، چون مهلب آن بدید حمله کرد بر شاه کابل و شاه کابل اندران وقت بازگشته بود سوی سپاه خویش، او را یکی نیزه زد، بر پشت او آمد و نیزه به درع اندر شد، به کابل شاه اندر نشد، بگشت و دیگر سو پیش روی او به درع بیرون آمد، مهلب نیره(1)کرد که باز آرد، چندان قوّت کرد که خواست که کابل شاه را از پشت اسب برباید، تا او به قوت گردن اسب به بر اندر گرفت، اسب بر جای ماند، آخر نیزه برکند، و کابل شاه به تاختن از پیش او بشد، و اندر وقت کس فرستاد و صلح کرد و گفت: نه! با این چنین سپاه به حرب چیزی نتوان کرد. چون صلح بکرد پیش عبدالرحمن آمد، باز گفت که من این صلح به چه کردم که یک سوار با من چنین کرد، عبدالرحمن باز پرسید که این که بود؟ چندین مرد بیامدند و دعوی کردند که ما بودیم عبدالرحمن گفت معنی ندارد که ده مرد به یک جسم در شود، کاری چنین کند، هم یکی بیش بوده نیست، نه دیگر دروغ همی گویند. آخر شاه کابل را گوید(2)که: تو او را بشناسی؟ گفتا: اگر بران جمله برنشسته باشد که روز حرب بود، بدانم. عبد الرحمن بفرمود تا همه سپاه سلاح اندر پوشیدند، پس همه را بر شاه کابل عرض
کرد، چون مهلب پیش آمد بر اسبی ابلق از نژاده(1)
آزرده این و آن به حذر از من *** گوئی که از نژاده تنینم
پدر خویش برنشسته، کابل شاه گفت: اینک ای میر اینست! عبدالرحمن، مهلب را پیش خواند، گفت ای سبحان الله العظیم! چندین مرد دعوی کردند که این طعنه ما کردیم و تو که کرده بودی هیچ نگفتی؟ مهلب گفت: اعز الله الامير به حدیثِ عِلجی(2)مفاخرتی نیاید. عبدالرحمن را آن بزرگ آمد و مهلب اندر چشم سپاه بزرگ گشت، پس چون به حرب کابل شاه عظمی رفتند، او پیش آمد با لشگر ساخته [و] هفت زنده پیل، با هر زنده پیلی چهار هزار سوار، و حربی سخت همی کردند و سپاه اسلام از پیلان فرار همی کردند و کسی پیش دستی همی نکرد، چون مهلب چنان دید پیش دستی کرد و پیش زنده پیل اندر شد، و پیلبان پیل بر وی فکند مهلب زنده پیل را به بر اندر یکی نیزه بزد چنانک هفت بدست نیزه به پیل اندر شد و برسید تا به دل، پیل فریاد کرد، نیزه بکشید، پیل فریادکنان بازگشت، دیگر پیلان آن بدیدند و این پیل پاره ای بشد بیفتاد و بمرد، پیلان دیگر و سپاه به هزیمت بازگشتند و سپاه اسلام دست به کشتن بردند تا بسیار ازیشان بکشتند و بیشتر اسیر کردند، و فتحی چنین بزرگ بر دست مهلب ببود.(3)چون کار چنین بود عبدالرحمن مهلب را آن روز سپاه سالاری داد و سپاه اندر فرمان او کرد و به هند فرستاد و خود بازگشت و اعتماد برو کرد و مهلب بزرگ شد و برفت و فتحها بسیار بود تا قندائیل(4)بشد و از آنجا به سلامت با غنایم بسیار بازگشت؛ و عبدالرحمن به سیستان آمد و عباد بن الحصين الحبطى صاحب شُرط او بود و سه سال بدین دیار بماند، و حسن بوالحسن بصری(5)اینجا بود، و مسجد آدینه1) نژاده به معنی نژاد - مانند تخمه به معنی تخم و کامه به معنی کام، ناصر خسرو گوید:
2) علج به کسر اول اشتر و گوره خر فربه قوی.... و مردم کافر عجمی را می گفته اند.
3) بلاذری، کشتن فیل را به عبدالله بن خازم نسبت داده، سپس می گوید: «قال ابو مخنف الذي عقر الفيل المهلب» (فتوح البلدان چاپ مصر ص 404).
4) كذا... والظاهر قندابيل - در معجم البلدان می گوید: شهری است در مملکت سند و مرکز ولایت «ندهه» است... از آنجا تا قصدار پنج فرسخ و تا منصوره هشت منزل و تا ملتان بیابانی است که قریب ده منزل مسافت آنست.
5) حسن به طور اضافه باید خوانده شود «حسن بصری از بزرگان تابعین است، پدرش از اسرای ولایت «میسان» بوده است، مولد وی دو سال از خلافت عمر بن خطاب باقی در مدینه وقوع یافته و در رجب سنه صد و ده هجری به بصره وفات یافته است و «میسان به فتح میم و سكون ياء قال السمعاني هي بليدة باسفل البصره» (وفيات الاعيان ج 1 ص 180 چاپ مصر) و در فتوح البلدان بلاذری آمده که حسن بصری کاتب عبدالله بن عامر بن زكريا بن ربيعة بن حبيب بن عبد شمس بود (401) و عرفا حسن بصری را از مقدمان صوفیه شمرده اند.
سیستان عبد الرحمن بنا کرد، و محراب آن حسن بصری نهاد، و اندرین سه سال بیشتر آن بود که حسن بصری به مسجد آدینه سیستان اندر نشست و مردمان سیستان برو علم خواندند، و چنان بود حال عبدالرّحمن سمره اندر سه سال که همه نماز به جمع و قصر کردند، زیرا که بر یک جا هیچ مقام نکردند، چون عبدالرحمن خواست که به سیستان نشیند، مردمان سیستان جمع شدند، علماء و بزرگان و سالاران سیستان، و گفتند ما را باید که امامی به حق باشد چنانکه سنّت مصطفی - صلى الله عليه - و اكنون على بن ابو طالب(1)برجایست، و معویه ترا اینجا فرستادست، و هشتاد هزار مرد از اهل تهلیل میان ایشان کشته شده، باید که این خطبه و نماز به حق باشد، برین جمله که هست نیز رضا ندهیم، و این به حضور حسن بصری و عمر بن عبدالله بن فهر و المهلب بن ابی صفره بود، و قطری بن الفجاة و سادات و علماء و بزرگان بودند، پس عبدالرحمن گفت من اکنون آنجا روم تا این کار بر جای قرار گیرد، و باز اگر زندگانی باشد بازآیم، شما فرمان نگاه دارید و حقّ اسلام بکار دارید، و عباد بن الحصين الحبطی را خلیفت کرد، و خود برفت و به بصره شد، روزی چند آنجا ببود، و زیاد بن ابیه به کوفه بود، عبدالرحمن برفت که نزدیک زیاد شد(2)، به در کوفه رسید فرمان یافت، و زیاد بر او نماز کرد و او را دفن کرد، و نسب [او] عبدالرحمن بن سمرة بن حبيب بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصى بن كلاب بن مرة بن كعب بن لُوَىّ بن غالب بن فهر بن مالک بن النضر، وكنيت او ابوسعید بود چون امیرالمؤمنین از کار حرمین فارغ شد عبدالله عباس را بصره داد [ و او] ربعی(3)بن [الكاس] العنبری را به سیستان فرستاد، باز از راه بازخواندند، باز عبد الرحمن بن حروی(4)الطای را به سیستان فرستاد، چه(5)او یک چند ببود او را باز عزل کردند(6)و ربعی بن حاس(7)العنبری اینجا آمد، تا او اینجا رسید علی امیرالمؤمنین کشته شد بر دست عبدالرحمن بن ملجم، شب آدينه لسبع عشرة ليلة
1) كذا. والصحيح: بن أبي طالب.
2) ظ: شود.
3) اصل: بعي، وهو ربعيّ بن الكاس الكوفى من بني عنبر (بلاذری ص 402-403).
4) در فتوح البلدان بلاذری چاپ مصر «جزء الطائی» است ولی در سایر کتب و کامل ابن اثیر «جر والطائی» ثبت آمده (کامل ج 3 ص 105).
5) کذا... چه به جای چو، و این مکرر است.
6) بلاذری و ابن اثیر گویند: عبدالرحمن به دست حسكة بن عتاب الحبطی که از صعالیک عرب و سیستان را به غلبه گرفته بود کشته گشت (بلاذری 402) کامل (ج 3 ص 105) .
7) كذا بدون نقطه، والظاهر «کاس» (رجوع به حاشیه 3 همین صفحه).
خلت من شهر الله المبارک، و شست و دو ساله بود، و خلافت او چهار سال و نه ماه بود، و عبدالله بن جعفر و الحسين(1)بن على، عبدالرّحمن ملجم را بگرفتند و دو دست و پای ببریدند(2)، و چشم و زبانش ببریدند و اهل کوفه الحسن بن على بن ابی طالب را بیعت کردند. و چون خبر کشتن علی به شام رسید مردمان شام معویه را بیعت کردند به ایلیا، و او معوية ابن ابی سفین بود و نام ابوسفين صخر بن حرب بن امية(3)بن عبد شمس بن عبدمناف بود، و کنیت او ابو عبدالرحمن بود، و معویه به دمشق آمد و زآنجا به کوفه آمد، و حسن بن علی از کوفه بیرون آمد، به انبار(4)فراهم رسیدند و آنجا صلح کردند به شرط ها، و حسن امارت بگذاشت.
و پادشاهی، معویه را صافی شد، زآنجا به مدینه شد، و این اندر سال چهل و یکم بود از هجرت، و این سال را سنة الجماعه نام کردند، زیرا که کار معویه را چنانکه خواست اندرین سال بوده شد، چون حال چنین بود، معويه بصره عبدالله بن عامر کریز را(5)داد و سیستان و خراسان، و او برفت که اینجا به سیستان آید.
*آمدن عبدالله بن عامر کریز(6)به سیستان اندر سنه احدی و اربعین
چون این ولایت بدو مفوّض کرده شد، ابتداء به سیستان شد، و بر مقدمه او احنف قیس بود و سپاهی انبوه با او بودند از بزرگان و سادات و عرب و عجم؛ باز چون اینجا روزگاری ببود - ز اینجا سوی خراسان شد تا بدین شهر که نشابور گویند، و اینجا خلیفتی بگذاشت، و دو سال سیستان به روزگار معویه اندر عمل او بود؛ باز معويه بصره و خراسان و سیستان زیاد بن ابیه را داد، و زیاد ربیع الحارثی را به سیستان فرستاد.
ربیع بیامد به سیستان و سيرتهاء نيكو نهاد، و مردمان را جبر کردند تا عِلم و
1) ص: حسن
2) به اتفاق تواریخ بیش از ضربتی به وی نزدند و ابن اثیر می نویسد: مردم کوفه او را بسوختند.
3) اصل: نام اوسفين بن صجر بن ابيه. و سفین به جای سفیان به نظر حقیر نرسیده و صحیح هم نیست چه با سفین به وزن دفین اشتباه شدنی است.
4) اصل: بانهار.
5) اصل: راکریز.
6) اصل: به كريز. والصحيح عبدالله بن عامر بن کریز - به ضم كاف و فتح راء و سكون ياء.
قرآن و تفسیر آموختند، و داد و عدل فرو نهاد، و بسیار گبرکان مسلمان گشتند از نیکوئی سیرت او. و اندر سنه سبع و اربعین به بُست و رُخد و آن ناحیت شد و آن زنبیل(1)به هزیمت از پیش او برفت و به زمین هندوان شد. و او آن دیار صافی کرد، و مالی که به حق برایشان بود بستد و به سیستان بازآمد؛ و دیوان خراج او نهاد به سیستان، و رسم دبیران او حساب(2)و جهد و جای(3)و مستوفی و مشرفان و استواران(4)، و این همه به تدبیر حسن بصری کرد که او با وی اینجا آمده بود، و هیچ نکردی تا از و نپرسیدی؛ باز زیاد بن ابیه ربیع را معزول کرد از سیستان و عبیدالله(5)بن ابی بکره را به سیستان فرستاد.
و او را فرمان داد که چون آنجا شوی شابور(6)همه هَربَدان را(7)بکش و آتشهاء
1) این اسم در غالب کتب تاریخ خاصه نسخ چاپی «رتبیل» به ضم راه و تاء ساکنه و باء و یاء ضبط شده است و آن لقب پادشاهان کابل و سجستان و رخج بوده است لیکن درین نسخه گاهی «زنبیل) و گاه «زنبیل» و چندین جای هم «زنبیل» با تمام نقاط نوشته شده و حتی یک جا هم رتبیل مطابق ضبط معروف نوشته نشده است و چون این نسخه صرفنظر از کم نقطه بودن که تنها عیب آن است از سایر حیثیات در صحت اسامی و سنین کم نظیر است و با وصف این، همه جا این اسم را یابی نقطه و یا «زنبیل» بازاء هو زولی همه جا مطلقاً با (زاء) ضبط کرده است اسباب این شد که نگارنده را در ضبط معروف این اسم تردیدی حاصل شود و از قضا نسخه خطی و معتبر و کم غلط و قدیمی از ترجمه طبری به دستم افتاد که هر چند اوراق آخر آن افتاده لیکن از حيث رسم الخط و كاغذ و املاء معلوم میدارد که در اواخر یا اوایل قرن ششم هجری نوشته شده و به عقيدة حقیر صحیح ترین ترجمه های طبری است که تا امروز دیده ام و در آن نسخه دیده شد که همه جا این اسم «زنبیل بازاء هوز و نون و تاء مثناة بعد از آن و باء و یاء ضبط آمده و در یک مورد همین اسم را زنده پیل» نوشته است از دیدن این املاء اخیر برای نگارنده تردیدی باقی نماند که اصل این کلمه «زنتبیل» بوده و زنتبیل همان زنده پیل است که در ادبیات فارسی هم مکرر در تعریف پهلوانان استعمال شده چنانکه فردوسی گوید به تن زندپیل و به جان جبرئیل ... الخ به معنی فیل ژیان و بزرگ توضیح آنکه در فارسی تاء قرشت و دال با هم مکرر تبدیل می شوند - و باز نسخه دیگری از ترجمه طبری که در (999) هجری نوشته شده و قدری مغلوط است (متعلق به کتابخانانه معارف مشهد) نیز همه جا این کلمه را زنبیل نگاشته است و ازین گذشته وقتی که به القاب پادشاهان جزء ایران از قبیل «شیر بامیان» «شار» و غیره مراجعه شود دیده می شود که هر یک حاکی از صفتی یا تعریفی است و «رتبیل» با تحقیقاتی که نگارنده به عمل آورد نه به فارسی و نه به هندی هیچ کدام معنی ندارد و شک نیست که این کلمه هم از قبیل «یوزاسف» و «فیلقوس» مصحف «بوذآسپ» و «فیلفوس» است که بودا و فیلیپ باشد، و عربان را در عهد قدیم ازین گونه اشتباهات در اسامی غیر عربی بسیار روی داده است.
2) كذا... و ظاهراً «و حُساب» بر وزن عُمّال . جمع حاسب یا «و احتساب».
3) كذا... و ظاهراً «و جهبذ و جابی» چه جهبذ به ضم اول و فتح باء در دولت عرب نام طایفه ای از تحصیلداران مالیات بوده چنان که بندار هم نام دیگر آن طایفه بوده و جابی نیز فاعل و به معنی جمع آورنده مال جبايه است و بیرون از این احتمالات «جهد و جای» اینجا معنی ندارد.
4) استواران به معنی معتمدان است.
5) اصل: «عبدالله».
6) كذا... و شاید «شاپور مه هر بدان» باشد زیرا شاپور ظاهراً اسم خاص است نه لقب و معلوم هم نیست که رؤسای هیربدان ملقب به (شاپور) بوده اند و به نظر می رسد که شاید شاپور بزرگ هربدان و مغان سجستان بوده است.
7) هربد - لهجه ای از (هیربد) است، هیربد به فتح اول با یا مجهول و فتح باء موحده بعد از راء لقب قسمتی از رؤسای زردشتی است مانند «مؤبد» و «مسمغان» و اصل آن (ایربد) است مسعودی گوید: برخی برآنند که معنای ایرانشهر (بلد الخیار) است، چه آیر به فارسی قدیم نام جامعی است از خیر و فضل و ازین راه رئیس آتشکده را (ایربد) نامند یعنی رئيس الخيار الفاضلين و عربان آن را هیربد گفته اند (التنبيه و الاشراف چاپ ليدن ص 37).
گبرکان برافکن پس او به سیستان شد برین جمله، و دهاقین و گبرکان سیستان قصد کردند که عاصی گردند بدین سبیل، پس مسلمانان سیستان گفتند: اگر پیغمبر ما - صلى الله عليه - يا خلفاء راشدین این کرده اند با گروهی که با ایشان صلح کردند تا ما نیز این کار تمام کنیم، اگر نه و نبوده است اینجا کاری نباید کرد که اندر شریعت اسلام نیست و اندر صلح، باز نامه نبشتند به حضرت(1)، برین جمله جواب آمد که نباید که ایشان معاهدند و آن معبد جای ایشان است و ایشان میگویند که ما خدای پرستیم و این آتشخانه را که داریم و خرشید(2)را که داریم نه بدان داریم که گوئیم این را پرستیم اما به جایگاه آن داریم که شما محراب دارید و خانه مکه، چون برین حال باشد واجب نکند [برکندن] که جهودان را نیز کنشت است و ترسایان را کلیسا و گبرکان را آتشگاه، چون همه معاهدند میان معبد جای ایشان [چه فرق کنیم](3)می گویند که ما خدای پرستیم و این آتشخانه که داریم و خرشید را چه فرق کنیم چه منکرند(4)و نیز دوست ندارند برکندن چیزی و جای که دیرینه گردد، و پیغامبر ما - صلی الله - اگر خواستی زین هیچ نگذاشتی الا همه کفر و ادیان دون دین اسلام برکندی، آنکه نکرد و بر نکند و برایشان به جزیه صلح کرد، عزّ اسلام را بود تا هر چند جهان باشد و روزگار باشد مسلمانان که حقیقت اعتقاد خویش و دین
1) به حضرت، یعنی به شام.
2) خورشید، معلوم نشد چیست، شاید خانه و محلی هم برای ستایش خورشید داشتهاند و بعید نیست که (خرابات) شعرا مربوط به همین معنی بوده و در اصل (خورآباد) باشد؟
3) باید اینجا چیزی افتاده باشد - و گمان می رود که عبارت «چه فرق کنیم» در آخر سطر بعد از کلمه «ایشان» مربوط به اینجا بوده و عبارت «چه منکرند» بعد از آن تصحیف عبارت «می گویند» است و از کلمه «می گویند که ما خدای پرستیم» بعد از راده (3) اول «تا چه منکرند» قبل از راده دوم، زاید و تقلید سهوی چهار سطر بالاتی است که عین همین عبارت در آنجا نوشته شده و بالجمله بایستی اصل عبارت چنین باشد: «چون همه معاهدند میان معبد جای ایشان چه فرق کنیم و نیز دوست ندارند.... الخ. و فاعل «کنیم» دولت و قتست که این فرمان و نامه را در نسخ حکم اول خود صادر کرده و معبد جای، نیز به معنی معبدگاه است چه جای و گاه در عوض یکدیگر استعمال میشود و به عادت فارسی جای و گاه با اسم مکان عربی ترکیب می پذیرد.
4) رجوع شود به حاشیه قبل.
خویش نگاه کنند، خدای را - تعالی - شکری نوکنند و چون(1)خلل کیش هاء ایشان همی بینند و همی شنوند. پس او آن فرمان بگذاشت(2)، و او عامل بود و قاضی بود نامه پدر او آمد زی او که پیغامبر - صلّی الله علیه - گفته است که میان دو مردم حکم مکن که خشمناک باشی. پس به سیستان یک چند ببود و برفت، به بُست و رُخَد و کابل شد و با زنبیل حرب کرد و آخر صلح کرد با دو هزار هزار درم، و زنبیل نزدیک او آمد و با او به سیستان آمد و زاینجا زنبیل را از پس [آن](3)به بصره فرستاد نزدیک زیاد به فرمان زیاد که زیاد خواست که او را بیند، چه آنجا رسید] او را بنواخت و خلعت داد و بازگردانید سوی عبید [الله] بن ابی بکره و او را خبرهاء(4)بسیار است اندر جود و سخا و شجاعت اما ما این کتاب بر وجه اختصار قصد کرده ایم که ممکن نگردد که آنچه اندرین شهر بزرگوار بوده است به روزگار او آن به عمرهاء دراز گفته آید. چون سال پنجاه و سه اندر آمد زیاد بن ابیه به بصره(5)فرمان یافت و او نیز پنجاه و سه ساله بود و سَمرة بن جندب را خلیف خویش(6)[کرد] بر بصره، و بر کوفه عبدالله خالد بن اسید را چون خبر وفات زیاد به معویّه رسید ضحاک(7)عبیدالله ابن ابی بکره راز از سیستان معزول کرد، و [عبیدالله و] عبّاد بن زیاد بن [ابیه] برادر او(8)سوی معویه شد[ند] معوّیه خراسان عبیدالله بن زیاد را داد [و او برادر خود عباد بن زیاد را به سیستان فرستاد].
عَبّاد به سیستان آمد و هر روز پنج شنبه مظالم کردی و هر حاجتی که ازو
1) این جمله از کلمه و چون - تا آخر جمله «همی شنوند» عطف به جمله «که حقیقت اعتقاد. الخ» است و جمله «خدای را... الخ» که بایستی در آخر جملات درآید در حشو جملات آمده است و این رویه درین کتاب مکرر شده است.
2) اصل: بی نقطه. یعنی احری نکرد.
3) لفظ «از پس» در اینجا زاید به نظر می رسد؟ ظ: از پس آن...، و این خبر در تواریخ دیده نشد.
4) در اصل «حیرهاء» است چیزها هم خوانده می شود.
5) کامل: به کوفه (ج 3 ص 195).
6) در اصل: حبش.
7) ضحاک اینجا زاید به نظر می رسد و یا جمله بزرگتری بوده و از قلم افتاده - چه ضحاک بن قیس درین سال یا سال بعد به اختلاف روایات حاکم کوفه بوده و نیز در آن ایام حکام خراسان مستقیماً از طرف شام معین می شدند نه از طرف حاکم کوفه (کامل ابن اثير ج 3 ص 197).
8) کذا... این عبارت از لفظ (ضحاک) به بعد مغشوش است و باید چنین باشد: «ضحاک را از کوفه و عبیدالله بن ابی بکره را از سیستان معزول کرد و عبیدالله بن زیاد و عباد بن زیاد بن ابیه برادر او سوی معاویه شدند» چه در کامل می نویسد که بعد از فوت زیاد عبیدالله زیاد به نزد معاویه رفته و او خراسان را به وی داد (کامل ج 3 ص 197).
بخواستندی تمام کردی و عطا دادی و نیکوئی کردی به مردمان و این خبر از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هر پنج شنبه روایت کردی، اللهم بارك لأمتِى فِي بُكُورِها وَاجْعَلْ ذَلِكَ يَومَ الخميس. بیس پس اینجا خلیفتی به پای کرد و خود برفت و به کابل شد، و زانجا به قندهار شد و سپاه(1)هند پیش آمدند و حربی سخت کردند، آخر ایزد - تعالی مسلمانان را ظفر داد، و عباد آن روز بر استری حرب همی کرد به نفس خویش، و زهیر بن ذُويب العدوى حرب کرد آنجا آن روز چنانک رستم به روزگار خویش همی کرد، و خانه ای پر زر یافتند و غنایمی بزرگ به دست مسلمانان آمد، و ابن مفرغ(2)آنجا بود با ایشان بدین غزا، همه روز عبّاد را و زیاد را هجو همی کردی چنین که این زمان یاد کنیم:
شعر
وَ أَشْهَدُ أَنَّ أُمُّكَ لَمْ تُبَاشِرْ *** ابا سُفْيان واضِعةَ الْقِناع
وَ لكِنْ كانَ أمر [اً] فيه لَبس *** على [و] جُلٍ(3)
اذا اودى معاوية بن حرب *** فيشر شعب رحلک با نصداع
شَديد و ارتباعپس عبّاد او را بیاورد و ادب کرد و محبوس، و به دست حجّامان داد، آن حجامان برفته بودند و خوکان اهلی را سیکی(4)بار کردند و بیاوردند، و این شاعر آن بخورد و مست گشت، دیگر روز اندر مستی او را اسهال افتاد، کودکان نگاه کردند، از بس سیاهی که آن اسهال او بود و منادی میکردند به زبان پارسی که: شبست این شبست این شبست، او جواب کرد ایشان را هم به پارسی که:
آبست و نبیذست *** و عصارات زبیب است
و دنبه فربه و پی است *** و سمیه(5)هم روسبی است
1) اصل: سماه.
2) در اصل «ابن مستقرع» بوده و صحیح «ابن مفرغ» است و او يزيد بن ربيعة بن مفرّغ الحمیری است و به قولی يزيد بن زياد بن ربيعة بن مفرغ اليحصبی من حمیر، چنانکه ابوالفرج اصفهانی در اغانی آورده: عباد بن زیاد در سجستان به سبب سرگرمی به غزو از ابن مفرغ غافل ماند و ابن مفرغ ویرا هجوها گفت و داستان او طولانی و شیرین است (اغانی ج 17 ص 7351) ابن اثیر هم در کامل (ج 3 ص 205) مختصری از آن را ذکر کرده است.
3) اصل: على جل - اوله:
4) سیکی - ترکیب «سه - یکی» نوعی مسکر جوشانیده که به عربی مثلث خوانند یعنی از شش دانگ چهار دانگش برود و دو دانگ باقی ماند (برهان) منوچهری گفته است: ما سیکی خوار نیک صلح گن و تازه روی.
5) در اصل «سمنه» بود و محققاً سمیه است. و سمیه نام مادر زیاد بن ابیه است که قصه وی با ابوسفیان در حجاز و همخوابگی با او و سپس زادن زیاد مشهور است و زیاد را از این رو ابن ابیه خوانند که پدر وی به ظاهر معلوم نبوده است.
و سميّه نام مادر زیاد بود. پس عبّاد او را مالی داد و به سوی عرب بازگردانید، گفتا: مرا از تو بس(1)
و ما كنت حجاماً وليكن احلنى *** به منزلة الحجام نأيى عن الأهل
(اغانی ج 17 ص 57)
و شاید ذکر حجامان مربوط به قصه فوق باشد - 3: ابن مفرغ را نبید شیرین و شبرم که گیاهی است سمی، در حبس خورانیدند و گربه ای با خوکی به وی بربستند و او را به این حال در کوچه و بازار می گردانیدند و او اسهال گرفته بود و کودکان شهر دنبال وی افتاده می گفتند: این چیست؟ (در بعضی نسخ این شیست؟) و او می گفت: آبست و نبیذ است.... الخ (اغانی ج 17 ص 56) و شاید کتاب سیستان بار کردن سیکی را به خوکان هم از این اقتران خوک به یزید بن مفرغ گرفته باشد - 4: شبست این شبست که کودکان به قول مؤلف تاریخ سیستان می گفته اند، به نظر طبیعی نمیآید و قول صاحب اغانی طبیعی تر است که می گفته اند: این چیست (شیست) و ظاهراً مؤلف ما «این شیست» را این «شبست» خوانده - 5: اشعاری را که ابن مفرغ به فارسی خوانده است، هم در اغانی آمده و هم جا حظ در کتاب (البیان و التبيين ج 1 ص 109) آورده و در هیچ یک ازین نسخ قسمت سوم را ندارد «دنبه فربی و پی است» و در هر دو موضع چنین ضبط شده:
آبست و نبیذ است *** عصارات زبیب است
سمیه رو سبید است
ولی در اینجا نه تنها قسمت سوم را زیاد دارد بلکه قافیه «روسبید» هم تغییر یافته و «روسبی» و با «دنبه فربه و بی» قافیه شده است، و این قسمت اخیر (به علاوه اضافه و او بر سه مصراع) برخلاف اختلافات اولیه قابل توجه و تأمل است - 6: عباد او را باز نگردانید یزید بن معاویه در ضمن داستان دیگری که جایش اینجا نیست مأموری ضمخام نام به سیستان فرستاد که بی اجازه و اطلاع عباد وی را از زندان برآورده و آزاد سازد و این مفرغ پس از آزادی این شعر معروف را گفت:
عدس مالعباد علیک امارة *** امنت و هذا تحملين طليق
.و همیشه والی سیستان بود تا معویه فرمان یافت، وفات معويه روز پنجشنبه بود نیمه رجب سنة ستين و عمر او هفتاد و هشت سال و نماز برو ضحاک قیس الفهری کرد و خلافت او نوزده سال و سه ماه و بیست و دو روز بود. و معاویه خضاب کردی به حنّا و وَسمه و نقش خاتم لاحول ولا قوة الا بالله العلى العظيم بود و گور او به دمشق است به گورستان باب الصغير. والله المستعان.
روز پنج شنبه لثمان لیال بقین من رجب سنة ستين
و کنیت یزید ابو خالد بود و نقش خاتم او آمنت بالله مخلصا. چون خبر نشستن
1) این داستان چنانکه در حاشیه 1 همین صفحه گفته شد در کتاب الاغاني مشروح نوشته شده و در کتب دیگر هم مختصری از آن درج است و بالجمله با شرحی که درین کتاب نوشته آمده اختلافاتی دارد - 1: این واقعه به اتفاق مورخین در بصره و به دست عبیدالله زیاد روی داده نه به دست عباد برادرش - 2: دیگر سیکی بار کردن حجامان خوکان اهلی را در اخبار مذکور دیده نشد بلکه عبیدالله زیاد یزید بن مفرغ را حبس کرد و وی را به حجامی واداشت و او با تیغ گردن بعضی از کسانی را که برای حجامت نزد او می بردند می برید و آنها را فرار می داد و باز مأمورین وی را به ضرب تازیانه به حجامی وامی داشتند و ابن مفرغ این شعر را می خواند:
یزید و بیعت اهل شام او را نزدیک حسیِن علی - رضوان الله عليه - بر سید مسلمِ عقیلِ بوطالب را فرستاد به کوفه تا او را بیعت کنند، پس اهل کوفه بر او غَذر کردند چنان که حال آن پوشیده نیست نزدیک خاص و عام، و مسلم را فرا دادند تا گردن بزدند، و یزید را آگاه کردند، و عمر سعد همانجا نگاه همی کرد. تا [ یزید] عبیدالله بن زیاد را آنجا فرستاد، و مسلم آن شب برنشست، سه هزار سوار با او به یک جا، زمانی بود، نگاه کرد، مقدار ده مرد با او مانده بود، بازگشت، خواست که بگریزد هیچ کسی ندید، تشنه بود از زنی آب خواست و به سرای او اندر شد، زن، عبیدالله بن زیاد را آگاه کرد، شرطی را بفرستاد تا او را بیاورند و بفرمود تا بر بام قصر بردند، گردن او بزدند و سر و بدن او به میدان انداختند، و هانی بن عُروة الوداعی(1)را و زبیر بن اروح التمیمی(2)را نیز گردن بزد، و هر سه سر نزدیک یزید فرستاد. چون خبر مسلم سوی حسین بن علی برسید برخاست(3)و راه کوفه برگرفت، عبیدالله(4)بن زیاد چون خبر او بشنید، عمر سعد را پذیره(5)با سپاه باز فرستاد به کربلا، هر دو را(6)فراهم رسید(7)حرب کردند و راه آب بر حسین بگرفتند تا تشنگی او را غمی کرد، پس او را آنجا تشنه بکشتند، روز عاشورا چهارشنبه بود سنه احدی و ستین، و از اهل بیت رسول - صلى الله عليه - که با حسین آنجا کشته شدند جعفر بن علی بن ابی طالب، و عباس بن علی بن ابی طالب، و محمد بن على(8)الاصغر ، و على بن الحسين بن على، و عبدالله بن الحسين(9)بن على، و القاسم بن الحسن بن على، و عون بن عبد الله جعفر بن ابی طالب، و محمد بن عبد الله بن جعفر بن ابی طالب، و عبدالله بن مسلم بن عقیل بن ابی طالب، و بیش ازین از خوردان(10)و بزرگان، که به نام ایشان قصه دراز شود، اما معروفان این بودند؛ و شمر بن ذی الجوشن - لعنه الله - سر حسین بن علی (رضی الله عنه) بیرون کرد، و عبیدالله(11)بن زیاد آن سر وی با زنان و کودکان خرد، اسیر کرد، و به شام فرستاد بر اشتران، سرهاشان برهنه و هر جایگاه که فرود آمدندی آن سر وی از صندوق بیرون کردندی و بر سر نیزه کردی و نگاه بانان بر آن کردندی تا به گاه رفتن، تا برسیدند به منزلی که آنجا یکی راهب بود از آن ترسایان، ایشان آن سر بر آن رسم
که همی داشتند بر آن سر نیزه کردند، چون شب اندر آمد آن راهب به صومعه اندر به عبادت ایستاده بود نوری دید که از زمین بر آسمان همی برشد چنان که هیچ ظلمت نماند الا از آسمان تا زمین نوری ساطع بود، از بام آواز داد که: شما کیستید؟ گفتند: ما اهل شام، گفت: این سر کیست؟ گفتند: سر حسین علی، گفت: بد گروهی اید که اگر از عیسی (علیه السّلام) فرزند ماندۀ(1)ما او را بر دیدگان جای کنیم، پس گفت يا قوم من ده هزار دینار میراثی حلال دارم اگر این سر فرا من دهید تا بامداد، من آن زر شما را بدهم حلال. گفتند: بیار، زر بیاورد، و بساختند و قسمت کردند و سر او(2)فرا او دادند پاکیزه بشست و گلاب و مشک و کافور بسرشت و به منفذهاء(3)آن اندر کرد و ببوسید آن را و به کنار اندر نهاد و همی گریست تا بامداد که صبح بدمید گفت: با(4)سر بزرگوار، مرا پادشاهی بر نفس خویش است اشهدان لا اله الا الله و ان جدك محمد صلى الله عليه رسول الله و اسلام آورد و مولای حسین - رضوان الله عليه - شد و آن سر بدیشان باز داد، و ایشان اندر صندوق کردند و برفتند، چون به نزدیک دمشق رسیدند به زر نگاه کردند که از آن راهب بسنده بودند همه سفال گشته بود و به جای مهر بر آن پدید(5)گشته بر یکروی وَلا تَحْسِبَنَّ الله غافِلاً عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ و بر دیگر روی پدید گشته به قدرت باری تعالی و سَيَعلَمُ الذِينَ ظَلَمُوا أَنَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ. آن همه زرها فراهم کردند و به جوی آب اندر انداختند، بسیار کس از ایشان بگریست و توبت کرد و هم بر آن(6)به کوه و دشت شد، و بسیار بودند که اصرار آوردند و آن زنان اسیر و کودکان سر برهنه بر اشتر به دمشق اندر بردند و آن سر اندر پیش او نهادند اندر طشتی، و قضیبی بر آن لب و دندان وی همی زد، و این خبر به کتاب خلفا به تمامی گفته آید(7)و معروفست. پس چون این خبر به سیستان آمد مردمان سیستان گفتند: نه نیکو طریقتی برگرفت یزید که با فرزندان رسول - علیه السلم - چنین کرد، پاره ای شورش اندر گرفتند، عبّاد، سیستان هم به مردمان سیستان سپرد، بیست بار هزار هزار درم اندر بیت المال جمع شده بود از غنایم کابل و دیگر مالها برگرفت و به بصره باز شد، عبید [الله] بن زیاد برادر خویش را یزید بن
1) كذا «مانده» یعنی مانده بودی و نظیر این ماضی شرطی در ادبیات ایران قدیم بسیار است لیکن رسم است که در فعل جزائی آن نیز یایی نظیر یای شرطی جمله نخسین آورند و به جای «جای کنیم» جای کنیمی گویند - و در اینجا این مراعات نشده است.
2) كذا... و ظاهراً «او» زاید باشد.
3) اصل: بمنفدها.
4) ظ: یا.
5) اصل: بدیر ولی در سطر بعد بدید است.
6) ظ: بران حال - بران توبه؟
7) ظ: اند.
زیاد را و دیگر برادر بوعبیده زیاد را به سیستان فرستاد اندر اول سنة اثنى و ستين.
یزید به امیری و بوعبیده به سپهسالاری
یزید به سیستان آمد و روزگاری ببود با سیرتی نیکو، پس مردمان کابل برتافتند، یزید با سپاه آنجا شد و آنجا سپاه بسیار جمع شده بود و حربی صعب کردند و مسلمانان بسیار کشته شدند و اسیر کرده شدند و بعضی برستند، و بوعبیده اسیر ماند؛ و یزید و صلم(1)بن أشيم العدوى ابو الصهبا و پسر وی و زید بن جدعان(2)پدر علی بن زید و بدیل(3)بن نعيم العدوى و عثمان بن الادهم العدوى و جماعتی بزرگ از عبّاد و بزرگان آنجا شهید [شدند] چون این خبر [به شام](4)برسید یزید بن معويه سلم بن زیاد بن ابیه(5)را به خراسان فرستاد و سیستان [و] سلم(6)طلحة عبدالله بن خلف الخزاعی که طلحة الطلحات گفتندی به سیستان فرستاد، و سوی يزيد بن معويه كس فرستاد و نامه کرد و دستوری خواست به فرستادن طلحه به سیستان، یزید عهد فرستاد طلحه را به سیستان. [و] سلم(7)عهد به دخوله(8)از پس وی بفرستاد، و هنوز به راه اندر بود که آن عهد به وی رسید، فرمان داده بود که برادر مرا به عهد بازخر.
طلحه به سیستان آمد و برادرش عمر صاحب الجيش او بود و صاحب شُرطِ او مالک بن اوس الازدی(9). و رسول فرستاد و بوعبیده زیاد را و اسیران که با او بودند به پانصد هزار درم باز خرید، باز به بست رفت و کارِ آن دیار بر نظام کرد و باز سیستان
1) كذا... والصحيح، صلة بن اشيم ابو الصهباء العدوى و هو زوج معاذة العدويه (بلاذری 405) و (کامل ج 4 ص 40).
2) و هو زيد بن عبدالله بن أبي مليكة بن عبدالله بن جدعان القرشي (فتوح بلاذری 405) و کامل (ج 4 ص 40) یزید نوشته است.
3) كذا... و ظاهراً بديل - اسم این شخص را تواریخی که در دسترس حقیر بود ننوشته اند و جز درین کتاب جای دیگر ندیده ام.
4) در اصل دو کلمه از اینجا تراشیده شده است.
5) اصل: ، يزيد بن معوية بن مسلم بن زياد بن امیه و صحیح: سلم بن زیاد بن ابيه (بلاذری ص 405) کامل (ج 4 ص 40).
6) كذا... و صحیح «و سلم».
7) اصل: مسلم: و ص «سلم» و او سلم بن زیاد برادر عبیدالله بن زیاد است.
8) کدا والظاهر «عهد حکومت».
9) اصل: از وی
آمد، و مردی بزرگوار نیکو سیرت با خِرَد بود و هیچ کسی او را اندر شجاعت و سخاوت نظیر نبود، و از سخاوت و عدل خویش چنان گشت که مردمان سیستان همه سوگند به جان او یاد کردندی از محبّت او که به دلها جای گیر افتاد و چنان بود که شاعر گوید:
شعر
يا طَلْحٍ أَنْتَ أَخُو النَّدى و عَقِيدُه(1)*** فَبحِيتُ بِتُ مِنَ الْمَنازِلِ باتا
شَهِدَ الْأَنَامُ صَغِيرُهُم وَ كَبِيرُهُمْ *** إِنَّ النَّدَى إِنْ مَاتَ طَلْحَةَ مَاتَا
و به سخاوت بدان جایگاه بود که بوالاسد یکی بیامد قصد او را به سیستان(2)، و روزی چند به درگاه او بماند که او را نگفتند، آخر این بیت ها بنوشت و پیش او فرستاد.
شعر
وَرَدَ السُّقاةُ المُعْطِشون فَانهَلُوا *** رَيّاً وَ طَابَ لَهُم لَدَيْكَ الْمَكْرَعٌ
وَ وَرَدْتُ بَحْرَكَ(3)طامياً مُتَدَفِقاً *** فَرَدَدْتُ دَلْوِيْ شَنَّهَا يَتَقَعْقَعٌ
وَ أَراكَ تَقْطَرُ جَانِباً عَنْ جَانِبِ *** وَ مَحلُ بَيْتِي عَنْ سمایک(4)بلقع
چون خط و شعر او بدید خجل ماند و اندر وقت او را پیش خویش آورد و عذر خواست و دو یاقوت سرخ گرانمایه به دست همی گردانید، گفت: یا بوالأسد بیست هزار درم دوستر داری یا ازین یکی؟ گفت: من یک پاره سنگ اختیار نکنم، تا بیست هزار درم(5). بیست هزار درم را بیاورد و غلام خویش را گفت: برگیر. پس گفت: اگر
1) العقيد المعاقد و فلان عقيد الكرم و عقيد اللوم - صحاح اللغة.
2) بوالاسد یکی بیامد قصد او را به سیستان - یعنی ابوالاسد یک بار به قصد زیارت او به سیستان آمد، و اگر بوالأسد را شخصی گمنام و نکره فرض کنیم آن وقت لفظ (یکی) معنی دیگر میدهد یعنی بوالأسد نام کسی بیامد قصد او را به سیستان - و اما بوالاسد چنین شاعری که معاصر با طلحة الطلحات باشد به نظر حقیر نرسید و ابوالاسد نام شاعری بوده است که به تصریح اغانی (ج 12 ص 174) معاصر بنی العباس بوده و در زمان طلحه و خلافت یزید غیر از ابوالاسود دوئلی واضع نحو و شاعر و فقیه کسی دیگر به این نام دیده نشد وفات ابوالاسود به قولی در سال 69 (اغانی ج 11 ص 124) و به قولی 99-101 در خلافت عمر عبدالعزیز (ابن خلكان جلد اول ص 341) روی داده و اغانی گوید سفری به فارس و اصفهان رفته است و بعید نیست به سیستان هم رفته باشد اما در اخبار او چنین خبری دیده نشد و سطر بعد هم تأیید میکند که ابوالاسود نبوده زیرا بعید است ابو الأسود به سیستان برود و طلحه از آمدن او مطلع نشود.
3) كذا... شاید «بحرک؟».
4) السماء، المطر «اذا سقط السماء بارض قوم رعيناه و ان كانوا غضابا» صحاح.
5) روی بیست هزار درم متن با خط و مرکب شبیه به اصل، بیست هزار درم دیگر نوشته بود که ضمیمه متن شد.
امیر بیند یک پاره فرامن دهد تا بینم، هر دو پاره زی وی انداخت و گفت: مردان را فریب نکنند بدین(1)، به صد هزار درم خریده ام، و بوالأسد به عراق برد و به صد و بیست هزار درم بداد.
باز یزید بن معويه اسود بن سعید را به سیستان فرستاد اندر آخر سنه اثنی و ستین، چون روزی چند ببود، اندر عقب، عبدالله بن طلحة الطَلَحات را به سیستان فرستاد اندرسنه ثلث وستين.
و یک سال به سیستان بود باز پدر وی [طلحه](2)را به سیستان فرستاد اندر سنة أربع وستین، و [او] پسر خویش را عبدالله را خلیفت کرد که مردمان از نیکوئی سیرت وی(3)شکر بسیار کردند و به سیستان ببود(4)تا گاه وفات وی، پس وصیت کرد پسر خویش را که مرا هم اینجا دفن کن که این مردمان مرا دوست دارند تا ذکر من اینجا بماند میان دوستان من و مرا سال ها یاد همی کنند که مردمان چون او را همی یاد کنند مرده نباشد و آن سخن که کسی گوید که هزار سال ترا بقا باد آن نه بر خطا گویند، بقاء مرد ذکر نیکوئی(5)اوست و من امید می دارم که زآن جمله باشم اندرین شهر بزرگوار و این بزرگان و آزاد مردان پس چون فرمان یافت پسرش فرمان او را کار بست و او را به تهل(6)مهاجر دفن کرد و اکنون گور او معروفست، شاعر گوید - و هو عبد الله بن قيس الرُّقيّات.
شعر
رَحِمَ الله أَعْظُماً دَفَنُوهَا *** بِسجِسْتانَ طَلْحَةُ الطَّلَحاتٍ
چون طلحه فرمان یافت، سپاه او نافرمان گشتند اندر یزید معویه، و هرکسی به ناحیت(7)از سیستان بنشستند، چون چنان بود پسر وی قصبه بگذاشت و بازگشت،
1) كذا... ظ یعنی مردان را بدین گونه فریب نکنند.
2) یعنی باز یزید، طلحة الطلحات پدر عبدالله را.
3) یعنی نیکوئی سیرت عبدالله بن طلحه.
4) یعنی خود طلحه.
5) كذا.
6) كذا ظ: لهجه ای از تل.
7) کذا. و باید به ناحیتی و یا به یکی ناحیت می بود - و نیز ممکن است به جای پای نکره به کسره زیر تاء ناحیت در رسم قدیم اکتفا رفته باشد و نظیر این دیده شده است.
ابوسح(1)بن ربعي القشری(2)در طعام(3)گرفته بود، و وکیع بن اسود ناحیت اوق، و عبدالمجيد بن جميل ناحیت خواش. و عبدالله بن ناشره ناحیت فراه، و قصبه و بسكر(4)مهمل گذاشته بود، هیچ والی نبود، تا یزید بن معاویه فرمان یافت به حوارین(5)از نواحی شام چهارده روز گذشته از ربیع الاول سنه اربع و ستین و او را سی و هشت سال بود و هشت ماه، کم هشت روز، و او را دفن کردند به دمشق.
و معوية بن يزيد بنشست نیمۀ ربیع(6)سنه اربع و ستین، و کنیت او ابولیلی بود، چهل روز عمر بود او را اندر امارت، چون حال برو تنگ شد گفتند: کسی را ولی عهد کن. گفت: من از دنیاء شما چندانی نیکوئی ندیدم که وبالِ آنچه خواهد ماند(7)[با] گردن کنم، [و] فرمان یافت پنج روز مانده از ربیع الاول(8)سنه اربع و ستین، و به شام بیعت کردند مروان الحکم را و به مکه عبدالله بن زبیر را.
و مروان الحكم بن ابی العاص بن اميّة بن عبد شمس بن عبدمناف بود، او را بیعت به جابیه(9)کردند روز چهارشنبه سه روز گذشته از ذی القعده سنه اربع و ستين.
و او عبد الله بن الزبيران(10)العوّام بود وكنيت او ابو حبیب بود، و اهل عراق او را بیعت کردند و مادر او اسما بود دختر بوبکر الصدیق، چون کار برو مستقیم شد، بصره و خراسان و سیستان حارث بن عبدالله بن(11)[ابی] ربيعة المخزومی را داد، آنک
1) كذا... ابوسليح... القشرى؟
2) رجوع شود به پاورقی قبلی.
3) در طعام، دروازه ای از شهر زرنج بوده.
4) بسکو - بسكر به اختلاف دیده شد.
5) کامل: حوران من ارض الشام (ج 4 ص 49).
6) طبری و کامل: ماه و روز خلافت و موت معويّة بن يزيد را تعیین ننموده ولی ظاهراً خلافت معويّه روز بعد از مرگ یزید بوده که نیمه ربیع الاول باشد.
7) اصل: مانده کردن.
8) كذا... و ظاهراً ربيع الثاني.
9) جابیه به کسر با و یا مخففه و اصله فى اللغة الحوض الذى يجبى فيه الماء للأبل. قریه ای است از اعمال دمشق از ناحیة جولان... (معجم البلدان).
10) كذا... صحيح: زبير بن العوّام.
11) و هو لا حارث بن عبدالله بن ابي ربيعة المخزومی معروف به قباع (فتوح بلاذری ص 405) (کامل مبرد ص 211 خطی).
او به سیستان آمد و با مردمان نیکوئی کرد و گفت، و آن سپاه طلحه را جمع کرد و بنواخت و خبر بست(3)و کابل کردند که ایشان سر بتافته اند.
به راه بیابان برفت، زبیل(4)لشگری از ترکان فراهم کرده بود، حربی صعب بکردند چنان که مسلمانان فرو ماندند و خواستند که بگریزند از قوت دشمنان و شوکت ایشان، عمر بن شان العاری(5)مردی مرد [و] معروف بود با عبدالعزیز یکجا بود، حمله کرد و زنبیل هزیمت شد، و بکشت(6)از ترکان بسیار و هزیمت کردند، و مسلمانان بسیار غنایم یافتند و بردگان بسیار و اسب و سلیح، و کار کابل و زابل او را مستقیم گشت و مظفر به سیستان باز آمد، و مردی بود عالم و اهل علم را دوست داشتی، پس روزی رستم بن مهر هرمزد المجوسی پیش او اندر شد و بنشست و متکلم سیستان او بوده بود، گفت: دهاقین را سخنان حکمت باشد ما را از آن چیزی بگوی، گفت: نادان(7)مردمان اوی است که دوستی بروی افتعال(8)دارد بی حقیقت و پرستش یزدان چشم دیدی(9)را کند، و دوستی با زنان به درشتی جوید، و منفعت خویش به آزار مردم جوید، و خواهد که ادب آموزد به آسانی. گفت: نیزگوی. باز دهقان گفت: آب جوی خوش بود تا به دریا رسد، و خاندان به سلامت باشد هرچند فرزند نزاید، و دوستی میان دو تن به صلاح باشد چند بدگوی در میانه نشود، و دانا همیشه قوی بُوَد چند هوا برو غالب نگردد، [و] کار پادشاهی و پادشا همیشه مستقیم باشد چند وزیران به
1) ص: قباع، به ضم القاف و بعده باء.
2) ص: قباع، به ضم القاف و بعده باء.
3) در اصل: نسبت.
4) كذا... و المعروف (رتبیل) و به زعم حقیر (زنبیل) رجوع شود به حاشیه 4 ص 56 و در دو سطر بعد هم ضبط اصل متن (زنبیل) است.
5) کذا... و در فتوح بلاذری در همین جنگ می گوید: «بارتبیل حرب کردند و رتبیل به دست ابو عفراء عمیر المازنی کشته شده» (فتوح ص 405).
6) در فتوح البلدان و کامل قتل رتبیل درین جنگ تصریح دارد ولی درین تاریخ ذکری از آن نشده است.
7) ظ: نادان تر - ترین؟
8) یعنی از روی ساختگی.
9) چشم دیدی، ظاهراً به معنی ریاء باشد.
صلاح باشند.
و هم به سیستان بود، تا مروان بن الحکم فرمان یافت اندر ماه رمضان سنه خمس و ستین، و شست و دو ساله بود، ولایت او ده ماه بود کم سه روز، نماز بر وی پسر او کرد عبدالملک بن مروان، و عبدالملک را ولی عهد کرده بود و او را به دمشق به گور کردند، و اهل شام عبدالملک را بیعت کردند.
وكنيت او اباذنان(1)بود و نشستن او اندر ماه رمضان سنه خمس و ستین بود. بازگشتیم به حدیث عبدالله بن الزبير، و او حارث بن عبد الله را از عراق معزول کرد و عراق برادر خویش را داد مصعب بن الزبير، و مصعب نامه کرد و بر عمل سیستان عبدالعزیز را قرار داد، و همیشه عبدالعزیز به سیستان بود تا سنه اثنی و سبعین که مصعب ابن الزبیر قصد عبد الملک کرد و راه شام با سپاه بزرگ برگرفت، و عبدالملک نیز قصد او کرد و راه عراق برگرفت تا هر دو سپاه به دیر جاثلیق فراهم رسیدند و میانشان وقعتها و حربها بسیار بود تا یگراه که هزیمت بر سپاه مصعب افتاد و مصعب کشته شد که گریز نکرد، و او چهل ساله بود. پس چون سال هفتاد و سه اندر آمد عبدالملک حجاج ابن یوسف را فرستاد به حرب کردن با عبدالله بن الزبير، حجاج به حرم اندر آمد و منجنیق بر کعبه راست کرد و چندگاه آنجا ببود و اندر حرم مردم همی کشت، تا یک راه که عبدالله ابن الزبیر کشته شد روز شنبه سیزده روز مانده از جمادی الاولی سنه ثلث و سبعین، و بر یکی درخت خرما نگونسار بیسر فرو آویخت و کار بر عبدالملک قرار گرفت. پس عبدالملک عراق و خراسان و سیستان حجاج را داد، پس حجاج اميّة بن عبد الله(2)را خراسان و سیستان داد و امیّه
1) كذا با ذال معجمه، الذنان به ضم الذال مخاط يسيل من الانف (صحاح) و در تمام کتب تاریخ کنیت عبدالملک را ابوالولید آورده اند و در کتاب «المستطرف في كل فن مستظرف» می نویسد: عبدالملک مروان را رشح الحجاره به سبب بخل و ابوالریان به واسطه گند دهانش گفتند (ج 2 ص 46 س 10) و در کامل ابن اثیر (اباذبان) باذال و باء موحده آمده (ج 4 ص 179 س 7) و حبیب السیر گوید: «در تاریخ نباکتی مسطور است که نتنی در غایت ردائت از دهان عبدالملک به مشام می رسید به مثابه که اگر مگس به ریشش می نشست از تعفن آن رایحه می مرد بنا بر آن او را ابو الذباب می خواندند (ج 4 جزو دوم ص 14 چاپ بمبی) و معروف: (اباذبان) با ذال و تشدید باء موحده است.
2) و هو امية بن عبد الله بن خالد بن اسید بن ابی العیص (طبری س 2 ج 2 ص 1032) و بلاذری می گوید «امیة بن عبدالله را عبدالملک مروان به خراسان فرستاد نه حجاج» زیرا آن وقت هنوز حجاج به ولایت عراق منصوب نشده بود (ص 406) و طبری می گوید در سال هفتاد و هشت عبدالملک امیة بن عبدالله را از خراسان معزول کرد و خراسان و سیستان را هم به ولایت حجاج ضمیمه ساخت، (س 2 ج 2 ص 1032)
پسر خویش را عبدالله بن امية سيستان داد.
شهر فرو گذاشته بود عبدالعزیز [و] رفته، و عبدالله یک چندی به سیستان ببود، باز به بست شد با زنبیل حرب کرد و سر راهها با زنبیل فرو گرفت، چون کار بر زنبیل تنگ گشت یک خروار زر هدیه فرستاد و ضمان کرد که نیز حرب نکنم با دو بار هزار هزار درم صلح کرد، و خویشتن را سیصد هزار درم، پس این خبر سوی عبدالعزيز(1)برسید او را معزول کرد.(2)
*آمدن موسی(3)طلحه عبدالله به سیستان
طلحة بن عبدالله را بفرستاد و اینجا آمد و عبدالله بازگشت و موسی اینجا ببود تا اول سنه خمس و سبعين، [و] بشر بن مروان به بصره بمرد برادر موسی عبدالملک، و حجاج به کوفه آمد و آنجا روزی چند بود، باز به بصره شد و عروة بن المغيرة بن شعبه را بر کوفه خلیفت کرد و چون به بصره قرار گرفت سپاه جمع کرد حرب خوارج را، و به هر جای خوارج بیرون آمده بودند و مردم خاص و عام بدیشان پیوسته همی گشتند، و سالاران ایشان صنادید و بزرگان عرب بودند از یاران مصطفا - صلى الله علیه - که چون وقایع اوفتاد میان مسلمانان و کارها رفت که اندر کتاب و سنّت آن را حجتی ندیدند زان فرو ماندند، و هر روز بیشتر همی بود، چون
1) ص: عبدالملک (رک: حاشیه 4)
2) این خبر درین کتاب از اول فصل مغشوش و پیچیده نوشته شده، فتوح البلدان بلاذری که مأخذ عمده مورخین قدیم می باشد چنین می نویسد: «رتبیل دوم پسر رتبیل مقتول چون از مسلمانان بیمناک بود هزار هزار [درم] و هدایا و بندگان از برای عبدالله که به بست نزول کرده بود فرستاد مصالحه را، و عبدالله از پذیرفتن آن ابا کرد و گفت هرگاه این رواق را پر از زر کند صلح خواهد بود ورنه جنگ است و غزو – پس رتبیل از پیش عبدالله برخاست و پس نشست و راه بگشاد تا عبدالله در آن راه ها و جای ها درآمد، رتبیل سر راه ها و گریوهها فرو گرفت، عبدالله حاضر شد که بی هیچ مال الصلحی برگردد ولی رتبیل ابا کرد و گفت سیصد هزار درم بستان به مال صلح و بدان نوشته ای بسپار که تا تو در سیستان هستی با ما جنگ نکنی و خرابی و سوختن روا نداری، و عبدالله این عهد بکرد و چون خبر به عبدالملک مروان رسید ویرا معزول ساخت» (ص 406) و عبارت متن رؤس این خبر را در بر دارد از قبیل «سر راه ها» «کار تنگ گشت» «یک خروار زر» «ضمان کرد که نیز حرب نکنم» «سیصد هزار درم» اما مثل این است که یا چیزی از میانه افتاده و یا در ترجمه اصل به فارسی اشتباهی شده به علاوه به جای عبدالملک «عبدالعزیز» نوشته و اخباری هم از عبدالعزیز در اول فصل افتاده است. (رک: تعلیقات).
3) بلاذری و کامل و طبری از این شخص ذکری ندارند.
أحداث(1)امیرالمؤمنین عثمان، که یاران جمع شدند و او را انکار کردند تا سخن بد آن جای رسید که او را بر آن حال بکشتند، و چون حرب جمل و کشتن طلحه و زبیر و آن بزرگان کانجا از دو گروه کشته شدند، باز خلاف معویه و حرب صفین و حدیث حکمین و سلیم دلی(2)با موسی(3)اشعری و فریب عمر [و] بن العاص و قتل امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب، باز جمع گشتن گروه بر معاویه و عزل کردن [حسن علی از خلافت و کشتن(4)] حسین علی و همه اولاد و آل مصطفى - علیه السّلم - به روزگار یزید معویه و سر حسین برگرفتن و حرمیان مصطفی را سرهای برهنه به شام بردن و قضیب بر لب و دندان حسین زدن که هزاران بوسه مصطفى - صلى الله عليه - بر آن داده بود؛ باز، کشتن مصعب بن الزبير و ياران مصطفی صلی الله علیه به روزگار عبدالملک مروان، باز فرستادن حجاج بن یوسف به مکه و حرم ایزد - تعالى - و قبله اسلام و آن را به سنگ و منجنیق فرو کوفتن و چندان خونها ناحق به حرم ریختن و کشتن عبدالله بن الزبیر و او را نگونسار از درخت آویختن، و آنچه بدین ماند که اگر همه یاد کرده آید قصه دراز شود؛ پس گروهی از یاران مصطفى - صلى الله عليه - چون این حال ها بدیدند گفتند: دنیا بدین نیرزد و ما دانیم که بنده از گناه معصوم نیست و هفوات افتد، اما ساعتی باشد تا روزی، اکنون این از ساعت و روز و ماه و سال درگذشت این اصرارست، از ایشان تبرا کردند. و مردی بود بزرگوار قطری ابن الفجاة و از سادات و صنادید عرب بود و اینجا بوده بود با عبدالرحمن سمره و با مردمان سیستان او را دوستی و صحبت بوده بود، چون آنجا(5)برخاست و بیرون شد از میان گروه، باز طلب او کردند و او را بنگذاشتند و قصد او کردند، ناچار گشت حرب کردن، حرب ها بسیار کرد، پس به سیستان کسان فرستاد و این قصه به شرح یاد کردند اینجا که اندر اسلام چنین چیزها آورده شد، مردمان سیستان چه خاص و چه عام با ایشان دست یکی کردند، چون حجاج این تدبیر کرد و لشگرها مسما کرد
1) الحدث (به فتحتين) الأمر المنكر الذى ليس معتاداً و لامعروفاً في السنة... جمع احداث (منجد اللغة).
2) سلیم دلی به معنی ساده دلی و ساذجی است و در کلمات متقدمان استعمال شده است.
3) درین کتاب غالباً الف اول کنیه را می اندازد و کمتر اعراب آن را مراعات میکند (رجوع به مقدمه).
4) جمله بین دو علامت در متن نبود ولی از قرینه مطلب و لفظ «عزل کردن» پیداست که عین این جمله یا جمله ای مفصل تر در اینجا از قلم افتاده بوده است.
5) آنجا، مرادش عراق است، چنان که از «اینجا» قصدش سیستان.
[و] عبیدالله بن ابی بکره را با سپاهی بزرگ به سیستان فرستاد و حریش(1)بن بسطام التمیمی را به سپاه سالاری او، و پسرش بو بردعة بن عبیدالله بن ابی بکره با سپاهی بزرگ نیز با پدر بود.
عبيد الله بن ابی بکره با سپاه بیامد، چون به نزدیکان(2)سیستان رسید حریش بن بسطام التمیمی از پیش با سپاهی بزرگ بیامد، و مردمان سیستان به حرب پیش او باز شدند، این گروه خوارج(3)حربی سخت کردند و بسیار مردم بکشتند، و سپاه حریش را گرسنگی اندر یافت و تشنگی، بسیار کشته گشتند، و شریح بن هانی الحارثي و عبد الله ابن العباس بن ربيعة بن عبدالمطلب آن روز بدین حرب کشته شدند، پس گروهی به هزیمت به قصبه اندر شدند، مردمان ایشان را طعام دادند و بخوردند، چون بسیار خوردند همه بمردند، چنان که هیچ کس از آن سپاه نماند یا کشته شدند، [یا بمردند] و عرب اندر آمدند پیش(4)ازیشان چون چنان دیدند ایشان را جيش الفنا نام کردند. پس عبیدالله بن ابی بکره فرا رسید به سیستان اندر اول سنه ثمان و سبعین و تولیت خراج بی(5)پسر خویش بوبردعه کرد و نام وی مغیره بود، و
1) كذا ظ: حریش، و نام این شخص در تواریخ نیست.
2) نزدیکان، با الف و نون نسبت یعنی نسبتاً نزدیک و قرب نزدیک، مانند دایگان و خدایگان، چه نزدیک در فارسی به معنی قرب کامل است، چنان که گویند نزدیک من آمد یعنی نزد من رسید یا نزدیک او شد یعنی پیش او باز شد و این الف و نون برای این است که احتمال قرب و وصول را قدری دورتر سازد اکنون هم در افواه جاری است که فلان واقعه در نزدیکی یا نزدیکیهای فلان شهر روی داد - و نزدیکان که بر ذوى العقول اطلاق کنند غیر از این معنی است و به معنی خویشان نزدیک است.
3) معلوم می شود سیستان به کلی در دست خوارج بوده است.... مورخین اسلامی که این جنگ را یاد کرده اند می نویسند که جنگ مزبور توسط عبدالله بن ابی بکره و در مملکت رتبیل و به قرب کابل بوده است. و شریح بن هاني الحارثی با جمعی از مسلمین در آن جنگ کشته شدند و عبیدالله ابن ابی بکره هم در همان وقعت به درد گوش یا علت دیگر بمرد و گروه زیادی از تشنگی و گرسنگی و از پر خوردن بعد از آن بمردند و این حرب با خوارج که به قول مؤلف تاریخ سیستان در زرنج روی داده در تواریخی که به نظر حقیر رسیده دیده نشد، و این وقایع که در ضمن آن نام برده است به قول بلاذری در حرب با زنبیل روی داده نه در جنگ با خود سیستانیان. رجوع شود به (فتوح البلدان بلاذری ص 406-407) (كامل ابن اثير ج 4 ص 174) (طبری س 2 ج 2 ص 1038-1036) و ممکن است در اینجا هم اختلاط و تداخلی در حربی که با خوارج به سیستان شده و مورخین به سبب عدم اهمیت موضوع آن را ترک کرده اند و حربی که با زنبیل شده در موقع تألیف کتاب روی داده باشد، چه نظیر این را در اخبار ابن مفرغ به صفحه 59 و اخبار عبدالله بن امیه به صفحه 66 این کتاب می بینیم والله اعلم.
4) كذا... و ظاهراً پس از ایشان.
5) بی، در اینجا باقیمانده املاء نسخه اصل این کتاب است که (به) باشد و به جای (به پسر خویش) است و باز هم نظایر دارد.
روزگاری عبیدالله اینجا ببود و از راه بیابان به بُست شد، و سیستان به پسر سپرد بو بردعه(1)، چون به بست رسید زنبیل(2)سپاه آورد اندر پیش وی و با عبیدالله سپاهی بزرگ بود، حربی سخت کردند، وقایع بسیار بود میان شان(3)، آخر صلح افتاد بر هفصد هزار درم(4)و عبیدالله به بست فرمان یافت و سبب او درد گوش بود، و گور او اکنون به بست است. باز پسر او بوبردعه به حرب زنبیل شد و کار بر زنبیل سخت فرو گرفت تا آنچه صلح را پذیرفته بود کره اولی دیگر راه بداد و به سیستان باز آمد؛ چون خبر وفات عبیدالله نزدیک حجاج برسید سپاه جمع کرد و ده(5)هزار سوار اختیار کرد از میانه صد هزار و بیست هزار سوار(6)، و آنچه ایشان را بایست از سلاح و ستور و بیستگانی(7)همه مهیا کرد و عمر بن عطا(8)را بر ایشان سالار کرد، باز عبدالرحمن بن محمد الاشعث الکندی را پیش خواند، ولایت سیستان او را داد و همۀ آن سپاه اندر زیر دست او کرد و فرمان داد که همه طاعت او دارید و این سپاه را جیش الطواويس نام کردند زیرا که همه صنادید و اشراف و ابناء نعم عرب بودند(9)پس عبدالرحمن با آن سپاه بیامد.
1) غالباً درین کتاب اسم مفعول یا متعلقات آن را که به قاعده فارسی بایستی قبل از فعل درآید بعد از فعل ذکر می نماید - مانند اینجا که باید چنین می نوشت: «و سیستان به پسر خویش بوبردعه سپرد» و یا «به بوبردعه پسر خویش سپرد».
2) در اینجا هم «زنبیل» در متن با تمام نقاط نوشته شده و با توضیحاتی که قبلاً داده ایم هرجا درین کتاب با این املا نوشته شده معلوم باشد که در اصل نسخه هم با املای مذکور یا نقطه ای کم بوده است.
3) وقایعی که در آغاز این فصل در ضمن حرب با خوارج آورده به موجب تصریح تواریخ درین حرب روی داده است.
4) این مبلغ را عربان به رتبیل داده اند -کامل ج 4 ص 174) (ط ج 2 ص 1037).
5) طبری: چهل هزار سپاه از سوار و پیاده (س 2 ج 2 ص 1054).
6) یعنی از میان صد و بیست هزار سوار ده هزار انتخاب کرد.
7) مشاهره و اعطیات سپاهیان.
8) ظ: عطارد بن عمير التمیمی (طبری ص 1044) در تواریخ معتبر روایات مختلف است از آن جمله گویند که از اول رأی حجاج به فرستادن پسر محمد اشعث به کرمان بود به جنگ همیان بن عدی السدوسی و چون وی را هزیمت داد مأمور سجستان شد (طبری س 2 ج 2 ص 1046) (کامل ج 4 ص 175-176) و این قسمت تا آخر کار عبدالرحمن از نسخه چاپی فتوح بلاذری ساقط شده و تنها قضیه مرگ عبدالرحمن در رخج و خویشتن را از بام افکندن در آن ضبط است. (بلاذری چاپ مصر ص 407).
9) وجه تسمية جيش الطواویس را کامل و طبری نوشته اند که بیشتر در آراستگی و خوبی سلاح و اسب بوده نه فقط از اهمیت افراد آن کامل گوید: فجعل على اهل الكوفه عشرين الفاً وعلى اهل البصره عشرين الفاً وجد فی ذلک و اعطى الناس اعطياتهم كملاً وانفق فيهم الفى الف سوى اعطيانهم و انجد هم بالخيل الرائقه و السلاح الكامل و اعطى كل رجل يوصف به شجاعة و غناء منهم عبيد الله ابن أبى محجن الثقفى و غيره... فكان يسمى جيش الطواويس لحسنه (ج 4 ص 1765) و در ترجمه طبری چنین می نویسد: «و سباهی گران بدو فرستاد و دوبار هزار هزار درم هزینه کرد جز آنک بروزی عطا داد و آن سباه برفتند و از نیکوئی و تمام سلاحی کی بودند مردمان آن سپاه را جیش الطواويش خواندند یعنی به طاوسان مانند کردند»... (ج 2 ص 168 نسخه خطی).
تا عبدالرحمن به سیستان آمد همام(1)بن عدى السّدوسی سالار بزرگ از خوارج(2)به سیستان آمده بود با سپاه بزرگ، عبدالرحمن با او حرب کرد و از هر دو گروه بسیار کشته شد آخر همان(3)هزیمت کرد و عبد الرحمن سرهاء آن صنادید که از آن گروه کشته شده بودند نزدیک حجاج فرستاد و خود به قصبه اندر آمد و عبدالله بن عامر المجاشعی از بزرگان سیستان بود، چون خبر آمدن عبدالرحمن شنید برفت، و بوبردعه به نزدیک مهلّب بن ابی صفره نامه کرد - و مهلب والی خراسان بود - که مردی کاری فرست با سپاهی تاکار من اینجا سست نگردد که خوارج اینجا بسیار گشت، مهلب وکیع بن بکر بن وایل را بفرستاده بود و بوبردعه [و] وکیع، بو عبد الله(4)بن عامر را که پدر وی سالار سیستان بود صلح کونه همی داشتند، و عبدالله مردمان را همی فرو داشت(5)، پس چون عبدالرحمن فرا رسید طلب عبدالله بن عامر کرد و او را باز خواند و بنواخت و به شهر اندر آورد، هر چه کردی به رای و تدبیر او کردی(6)، و مردمان سیستان همه شیعت عبدالله بن عامر بودند وز بزرگان سیستان بود، باز(7)عبدالرحمن به حرب زنبیل رفت و سیستان به عبدالله ابن عامر اسپرد(8)، به آخر سنه اثنی و ثمانین به بست اندر شد و با زنبیل حربی صعب کرد و بسیار کفار کشت و غنایمی بسیار به دست آورد و لشگر آبادان کرد و به سیستان باز آمد، باز نامۀ حجاج آمد سوی وی که مالها بستان از مردمان و سوی هند و سند
1) در دو سطر دیگر این شخص را (همان) نام برده و کامل التواریخ وی را (همیان) نام می برد و می گوید: حجاج هميان بن عدى السدوسی را در کرمان مجهز و مسلح بداشت تا اگر عامل سجستان و سند به مدد محتاج شود وی را مدد کند ولی همیان بر حجاج عاصی شد و حجاج عبدالرحمن را به دفع او کسیل کرد و او را هزیمت داد (ج 4 ص 176).
2) از ظاهر روایات بر نمی آید که این مرد از مردم خوارج باشد مگر به صرف لغت خروج قناعت نمائیم چون به طریقی که ذکر شد همیان خود از مأمورین دولتی بود که در کرمان عصیان نموده و عبدالرحمن وی را هزیمت داد.
3) رجوع شود به حاشیه 1 همین صفحه.
4) كذا... و ظاهراً (عبدالله). این قسمت ها قدری پریشان است.
5) فرو داشتن، به اصطلاح امروز نگهداشتن و راه بردن است.
6) اخبار این فصل تا اینجا در تواریخی که در دسترس بود دیده نشد.
7) این (باز) معنی تکرار جمله ای یا فعلی خاص را نمیدهد و برای ابتدای جملات مستقل به جای (فاء) در عربی بکار برده شده است.
8) همچنین با الف است و درین کتاب این املا تکرار شده و اسپرد اصل لغت قدیم است و الف آن بعدها بنا به تخفيف لغات مصدّر به الف از قبیل اشکم و اشتر و ابا و ابی و اپرویز و غیره افتاده است.
تاختن ها کن و سر عبدالله بن عامر در وقت نزدیک من فرست، عبدالرحمن چون نامه بخواند نماز شام چیزی خوردنی پیش آوردند، یکی مرغ فربه بود بر خوان، همی خورد، او را خوش آمد، خوان سالار را پرسید که حال این مرغ بازگوی. گفت: آن مرغی چند بودست که عبدالله بن عامر فرستادست همه همچنین است، اندر وقت کس فرستاد و او را بخواند، چون بنشست، نامۀ حجاج برو عرضه کرد، عبدالله گفت: انا لله مرا چندانی زمان کن تا وصیّت کنم، عبدالرحمن بخندید، گفت: زمان است تا آنگاه که ایزد - تعالی - اجل تو سپری کند [که] آن را بازداشت نتوانم، اما توانم کرد که زان که حجاج گوید هیچ نکنم، تو ایمن باش، چه واجب کند که من مرغ از آن تو خورم [و] برتو به فرمان حجاج جفا کنم، و خویشتن را بر خون تو مأخوذ کنم، دست فراکن و چیزی بخور، عبدالله شاد شد و چیزی بخورد، پس نامۀ حجاج جواب کرد که تاختن هند و سند کنم اما ناحق نستانم و خون ناحق نریزم، وَلاَطَاعة لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الخَالِقِ وَالسَّلم(1)، و نامه سوى حجاج فرستاد، باز نامه آمد به سوی وی به تهدید، برخاست و به کابل شد و برو(2)گاه گاه به زنبیل جنگ کردی و اندر نهان دوستی همی داشت، [و] بر مردمان نیکوئی همی کرد به سیستان و بست و این نواحی ها تا زابل و کابل و هند و سند و همه مردم اندر فرمان وی گشتند، و به دل اندر همی [داشت] که با حجاج خلاف کند از بد معاملتی او و زان چیزها که زو همی موجود آمد از خونهاء ناحق و بی نگرش(3)، و با وی بسیار مردمان اهل علم بودند، و زان جمله عمر در(4)بود یکی که مجلس تذکیر کردی(5)، و فصیح بود و سخنی نیکو گفتی، دل این مردمان نواحی به خویشتن کشید و اسلام [و] شریعت اندر دلها شیرین همی کرد، و یاد همی کرد که آنچه حجاج همی کند نه از طریق شریعت است، و اندر نهان بیعت عبدالرحمن همی کرد، و مردمان را همی خواند. پس
1) این خبر هم در تواریخ دیده نشد و خبری لطیف است.
2) بر او، به معنی، آنجا - در آنجا؟
3) ظ: بی نگرشی - نگرش، حاصل مصدر از نگرستن که امروز نگاه کردن گویند - این مصدر در قدیم استعمال می شده و به پهلوی نگرشن است به معنی ملاحظه و رعایت، بی نگرش، یعنی بی ملاحظه و بی دقت، و به جای دیگر این کتاب هم این لغت آمده است.
4) كذا... و در کتب مربوطه چنین اسمی به نظر نرسید - اول کسی که زودتر از هرکس در خلع حجاج و قیام عبدالرحمن سخن گفته است (ابو الطفيل عامر بن وائلة الکنانی) است که از صحابه بود و دیگر عطية بن عمرو (بلعمی خطی صب 167) و عبدالمؤمن بن شبث بن ربعی (کامل ج 2 ص 178).
5) مجلس تذکیر کردن، یعنی وعظ بر منبر و غیره.
عبدالرحمن نامه کرد اندرین باب سوی مهلّب بن ابی صفره و او به مرو بود و گفته بود که همی بینی و میشنوی بدکرداری حجاج و اعتقاد بدِ او و آن چیزها که او اندر اسلام کرد. و خود(1)برفت سوی کابل و از مردمان هرجای بیعت همی ستد، چون سخن فاش گشت، ابی بن سفین(2)بن ثور السَّدوسی نزدیک حجاج شد و او را از حديث عبدالرحمن آگاه کرد، حجاج اندر وقت سوی عبدالملک مروان رسول فرستاد و آگاه کرد، عبدالملک اندر وقت جواب کرد که از هرجای لشگرها جمع کن و عدة(3)و سلاح بساز، و او را اندر باب حجاج عنایت بود، [پس حجاج] سپاه جمع کرد و کار ساخته کرد و برفت که عبدالرحمن را اندر یابد، و عبدالرحمن ساخته برفت که به حرب حجاج شود. به بصره فراهم رسیدند(4)و حجاج از بصره بود(5)، پیش عبدالرحمن از بصره بیرون شد، عبدالرحمن آن روز به بصره بر منبر شد و کردارهاء حجاج یاد کرد و عید کرد(6)آن کسهایی را که با او یک جا همی بودند اندر آن روز چهار هزار مرد عابد از عراقین برو جمع شد دون دیگر مردمان خلع حجاج را. باز دیگر روز رفت از پس حجاج [و] به زاویه حرب کردند حربی سخت، و بسیار مردم کشته شد، آخر عبدالرحمن هزیمت کرد و به کوفه شد به نزدیک مطر بن ناجية الرياجي(7)و مطر او را بیعت کرد و اهل کوفه، چون قوی گشت باز به حرب شد و به دیر الجماجم هشتاد و یک حرب کردند و آن هشتاد حجاج به هزیمت شد، این راه هشتاد و یکم عبدالرحمن هزیمت شد(8)و بیشتر یاران او کشته شد یا غرق شد و بعضی گم شد به بیابان ها، از [آن] همه عامر الشعبی(9)بود که او با ماوراءالنهر فرا دید
1) یعنی: عبدالرحمن بن اشعث.
2) ظ: یعنی: ابی بن سفیان، و درین کتاب حارث و سفیان و قاسم و غیره را با حذف الف ضبط کرده است.
3) عُدَّه: به معنی ساز و آلات حرب است.
4) ابن اثیر می نویسد: حجاج به تستر نزول کرد و از آنجا پس از جنگی که مقدمة الجيش او را با کسان عبدالرحمن در (دجیل) اتفاق افتاد هزیمت شده به بصره آمد روز عید اضحی سنه هشتاد و یک (ج 4 ص 179).
5) كذا و ظ: به بصره بود.
6) ظ: و عرض کرد... چه ابن اثیر گوید شکست حجاج و مراجعت وی به بصره روز عید اضحی بود و ورود عبدالرحمن به بصره آخر ذی الحجه بود سنه 81 در این صورت جملۀ (عید کرد) درین کتاب که بعد از ورود به بصره از طرف عبدالرحمن آورده مورد تأمل است و با قرینه جمله بعد باید (و عرض کرد) درست باشد مگر به عید اول سال قائل شویم آن هم بعید است.
7) كذا ظ: الرياحي... و در کامل ابن اثیر: مطر بن ناجية اليربوعي (ج 4 ص 180).
8) شکست عبدالرحمن در واقعة (مسکن) اتفاق افتاد (ک 4 ص 185)
9) و او ابو عمرو عامر بن شراحيل بن عبد ذى كبار الشعبي الحميری از اهالی کوفه و از تابعین بود و از علمای جليل القدر عصر (19-105) هجرى (وفيات الاعيان جلد اول ص 345).
آمد و سعید بن جبیر(1)به مکه فرادید آمد، و عبدالرحمن به بصره شد و حجاج از پس وی بشد، زآنجا به پارس شد و به کرمان و باز سیستان آمد و مردمان او را به سیستان قبول کردند، و حجاج سوی مهلب(2)نامه کرد به خراسان که سپاه فرست به طلب عبدالرحمن اشعث به سیستان، و مهلب اندر وقت پسر خویش را با سپاهی بسیار - مُفَضَّل را - به سیستان فرستاد(3)، و از بصره حجاج، عبدالرحمن بن العباس الهاشمی(4)را با دو هزار سوار به سیستان فرستاد، چون عبد الرحمن اشعث خبر یافت از سیستان به بست شد و عبدالرّحمن هاشمی و مفضّل بن المهلب با هر دو سپاه بر اثر او به بُست شدند، و به میان بست و رخد حربی سخت بکردند و بسیار مردم کشته شد از هر دو گروه و عبدالرحمن اشعث به هزیمت شد، و یاران او بیشتر اسیر شدند، و یکی از آن اسیران یزید بن طلحة بن عبدالله الطلحات(5)بود و دیگر نصر بن انس بن مالک، و عبیدالله(6)بن فضالة الزهرانی و همچنین بزرگان از اهل علم(7)، آن اسیران را سوی یزید مهلب فرستاد به مرو، و یزید ایشان را اندر سر(8)بنواخت و بسیار چیز داد و جامه داد، و عبدالرحمن اشعث به زابلستان شد به زینهار زنبیل، خبر سوی حجاج رسيد، حجاج عمارة بن تمیم القیسی(9)را به رسولی فرستاد سوی زنبیل و بیامد با زنبیل خلوت کرد و عهدها فرستاده بود او را که نیز
1) اصل: حبير و او ابو عبدالله (ابو محمد) سعید بن جبیر بن هشام از موالی و مشاهیر تابعین است. مردی عالم و محدث و زاهد و تلمیذ ابن عباس بوده قتلش به دست حجاج بن یوسف در شعبان خمس و تسعین و به قولی اربع و تسعین در شهر واسط واقع شد و چهل و نه سال داشت (45-94 با 95) وفیات الاعيان (ج 1 ص 288).
2) در این وقت مهلب مرده بود و به روایت ابن اثیر یزید پسر مهلب والی خراسان بود و در سنه 85 سال مرگ عبدالرحمن یزید معزول و مفضل برادرش والی شد (ک: ج 2 ص 192-193).
3) این خبر در تواریخ به نظر نرسید.
4) به روایت ابن اثیر: عبدالرحمن بن العباس بن ربيعة بن الحرث بن عبدالمطلب از یاران عبدالرحمن اشعث بود و چون پسر اشعث با سپاه خود از سیستان به هرات رسید و از آنجا به نزدیک زنبیل بازگشت عبدالرحمن بن العباس با بیشترین لشگر پسر اشعث در هراة بماندند و با یزید مهلب حرب کردند و عبدالرحمن عباس به هزیمت شد و گروهی از بزرگان سپاه پسر اشعث گرفتار آمدند و آنان را به حجاج فرستادند (ج 4 ص 187-186) و حجاج پسر خود محمد و عمارة بن تمیم اللخمی را به دنبال عبدالرحمن فرستاده است.
5) کامل عبد الرحمن بن طلحه (4 ص 187) و این همان حربی است که به قول ابن اثیر در حدود هرات بین یزید مهلب و عبدالرحمن بن العباس رویداده است.
6) کامل: عبد الله.
7) کامل گوید: «پسر محمد اشعث از هراه به نزدیک رتبیل رفت و عبدالرحمن بن العباس الهاشمی که از یاران او بود با بیشترین سپاه در حدود هراة بماندند و با یزید مهلب حرب کردند و سپاه عبد الرحمن ابن العباس شکست خوردند و محمد بن سعد وقاص و عمر بن موسى و عباس بن الأسود و هلقام بن نعیم و فیروز حصین و عبدالرحمن بن طلحه و عبد الله بن فضالة الزهراني .... اسير شدند. (کامل: ج 4 ص 187).
8) كذا... و ظ: سِرّ، یعنی: در نهان.
9) کامل و طبری (اللخمي) ج 2 ص 192. قيس ابو قبيلة من مضر ولخم حي من اليمن (صحاح).
اندر ولایت تو لشگر من نیاید و از تو مال نخواهم و میان ما دوستی و صلح باشد بر آن جمله که عبدالرّحمن اشعث را و فلامی(1)را از یاران وی سوی من فرستی، پس عبدالرحمن را زنبیل بند [کرد] و آن مرد را، و بندی بیاورد و یک حلقه بر پای عبدالرحمن نهاده بود و یکی بر پای آن مرد، بر پای(2)بودند، عبدالرحمن گفت: من حاقنم به کنار بام باید شد [ن]، هر دو به کنار بام شدند(3)، عبدالرحمن خویشتن را از بام فرو فکند، هر دو بیفتادند و جان بدادند و نام یار عبدالرحمن ابوالغبر(4)، بود، و عمارة بن تمیم سر هر دو باز کرد و سوی حجاج فرستاد، و این به رخد [بود] و جثه او به رُخد به گور کردند، و حجاج سر عبدالرحمن به عبد الملک فرستاد به دمشق، و عبدالملک سر او سوی عبدالعزیز مروان فرستاد به مصر، پس سر عبدالرحمن به مصر به گور کردند و جثه او به رُخّد، چنانک شاعر فرماید:
شعر
هَيْهَاتَ مَوْضِعُ جُنَّهِ مِنْ رَأْسِهَا *** رَأْسٌ بِمِصْر وَ جُثَةٌ بِالرَخْجِ
و حرب که با حجاج کرد به جماجم(5)اندر سنه ثلث و ثمانین بود، و دو سال به بست و ناحیت زاول بماند، و کشتن او اندر سنه خمس و ثمانين بود، و عمارة بن تمیم به سیستان آمد چون این شغل تمام کرد، و عهدی عرضه کرد از آن حجاج به عمل سیستان، دیرگاه برنیامد که به فرمان عبدالملک معزول کرده شد(6)و مسمع بن مالک(7)بیامد.
چون مسمع به سیستان آمد ابو خلدة الخارجی با بسیاری مردم از بزرگان جمع
1) كذا... وظ: فلانی.
2) كذا... و ظاهراً (بر بام).
3) اصل: باید شدن.
4) در تواریخ معتبره ذکری از نام این شخص که با عبدالرحمن بند بوده و با وی از بام افتاده نیست، بلاذری گوید: کسی که نگاهبان عبدالرحمن بود و سر زنجیر او را به خود بسته بود با او افتاد (ص 407).
5) ص: دير الجماجم.
6) یعقوبی در کتاب البلدان آورده که رتبیل از عمارة بن تمیم اللخی کراهت داشت و چون بین حجاج و رتبیل دوستی برقرار شد حجاج عماره را از سیستان عزل کرد (ص 283 چاپ لیدن - ضميمة اعلاق النفسية ابن رسته).
7) و او مسمع بن مالک بن مسمع الشیبانی بود که بعد از عبدالرحمن بن سليم الكنانی والی سیستان شد. (البلدان یعقوبی ص 283) و ذکر عبدالرحمن بن سلیم، سلف مسمع، درین کتاب نیامده و بلافاصله بعد از «عمارة بن تميم» مسمع را ذکر کرده است.
شده بودند به سیستان، با مسمع حرب هاء بسیار کردند آخر بوخلده گرفته شد و مسمع سوی حجاج نامه کرد و او را آگاه کرد، جواب آمد که بوخلده را بفرست، [او را] سوی حجاج فرستاد، و هم اندرین سال مسمع به سیستان فرمان یافت و پسر برادر خویش را محمد ابن سنان(1)بن مالک(2)[را] خلیفت کرد، و هم اندر سال عبدالملک مروان فرمان یافت به دمشق، چهار روز گذشته از شوال سنة ست و ثمانين، و عبدالملک شست و دو ساله بود، ولایت او سیزده سال و چهار ماه، کم شش روز بود، پس ولید عبدالملک را به دمشق بیعت کردند هم آن روز که عبدالملک فرمان یافت.
وكنيت وليد ابوالعباس بود و نقش خاتم او این بود که: یا ولید إِنَّكَ مَيَّتُ. چون ولید بنشست حجاج را عراقین داد و خراسان و سیستان، حجاج خراسان و سیستان قتيبة بن مسلم را داد.(3)
وقتيبه اول به سجستان شد و بر مقدمۀ او عمروبن مسلم بود، رفت تا به سیستان اندر شد و روزگاری آنجا ببود، و باز به خراسان شد و عبد ربة بن عبدالله را اینجا خلیفت کرد و او عبدربة بن عبد الله بن عمر الليثى(4)بود، چون قتیبه به خراسان شد و کارها قرار داد، اشعث بن بشر اليربوعی را نزدیک حجاج فرستاد تا آنچه رفت از حدیث سیستان و خراسان بازنماید، و حملی بفرستاد، و اشعث مردی فصیح با کفایت و کاری و نیکو روی و نیکو گفتار [بود]، چون حجاج او را بدید و سخن وی اندر جواب بشنید و از هرچه از و بپرسید نیکو جواب بشنود، اشعث را والی سیستان(5)وقتیبه را معزول کرد، و قتیبه اندرین میانه(6)عبدربّه را معزول کرده بود و
1) شیبان (یعقوبی چاپ لیدن ص 283).
2) این شخص پسر برادر مسمع است و علامت مفعول که بایستی بعد از مفعول درآید قبل از مفعول آمده است!
3) حجاج قبل از آمدن قتیبه اشهب بن بشر الکلبی از اهالی خراسان را به عمل سیستان گسیل داشت و پس از وی قتیبه آمد... (یعقوبی ص 283).
4) عمير الليثى (يعقوبي ص 283).
5) اصل: خراسان و آن خطاست چه اشعث نام هیچ وقت والی خراسان نشده و قتیبه تا مرگ حجاج والی خراسان بود، مراد آن است که حجاج این مرد را والی سیستان کرد بدون مشورت با قتیبه. و عبارت (قتیبه را معزول کرد) یعنی از عمل سیستان.
6) اصل: و عبد ربه.
نعمان بن عوف يَشْكُری(1)را به سیستان فرستاد، تا نعمان به سیستان رسید اشعث بن بشر از جهت حجاج به سیستان آمده بود اندر سنه ثمان و ثمانین. اشعث به سیستان یک چندی ببود باز سوی بست شد و زنبیل با اشعث صلحی معلوم فرو نهاد و [ اشعث] به سیستان باز آمد و سوی حجاج نامه کرد اندرین باب، و حجاج را آن صلح اندک آمد و خشم گرفت، اشعث را باز معزول کرد و قتیبه را باز عهد و منشور نو فرستاد [به سیستان]، وقتیبه برادر خویش را عمرو بن مسلم را به سیستان فرستاد و عمرو روزی چند به سیستان ببود، و باز به بست شد و حرب زنبیل آغاز کرد، آخر صلح افتاد بر هشصد هزار درم، عمرو سوی قتیبه نامه کرد و آگاه کرد، و قتیبه حجاج را آگاه کرد، هم رضا نداد، و نامه جواب کرد که خود به نفس خویش به حرب زنبیل باید رفت، قتیبه بن مسلم به سیستان آمد.
*آمدن قتیبه مسلم به سیستان اندر وقت برادر خود عمرو(2)دیگر باره
یک چند به سیستان ببود، و مردمان را تألف کرد، و مردی کاری بود و هر روز علما را جمع کردی، و باز از اینجا به بست شد و یک چند ببود و سپاه بساخت و هزار جفت گاو کارگر جمع کرد و دو هزار مرد برزگر و آنچه آلت برزگری باید با خویشتن به حرب زنبیل برد و آنجا شد که حرب کند و بباشد و کشت کند، چون زنبیل خبر بشنید او را آن(3)هول آمد و بترسید و بدانست که قصد بازگشتن ندارد، رسول فرستاد و دو بار هزار هزار درم بپذیرفت که هر سال [بفرستد] و یک ساله بفرستاد، اندر ذی الحجه سنه اربع و تسعین، و قُتَیبه بازگشت و به سیستان آمد و ز آنجا به خراسان شد و عَبْدربة ابن عبد الله بن عمر اللّيثي(4)را باز به سیستان خلیفت کرد، چون روزگاری عبدربّه [اینجا ببود] باز قتیبه منبع المِنْقری(5)را اینجا فرستاد و فرمان داد که عبدربّه را بند برنه و محبوس کن. منیع اینجا آمد و با عبدربه نیکوئی کرد و او را محبوس نکرد، اما به رفق و تلطف از و مال همی سند، خبر نزدیک قتیبه رسید او را معزول کرد و نعمان بن عوف اليَشْکری را اینجا فرستاد، نعمان عبدربّه را فرو گرفت
1) اصل: لشکری.
2) مراد این است که قتیبه دوبار به سیستان آمده یکی که در اول قصه گفت و یک بار هم درین وقت.
3) اصل: از هول. هول آمد یعنی بیم و دهشت آمد. عقبة هولة: صعبة و امر هول. (اساس البلاغه زمخشری ج 2 555 چاپ مصر).
4) عمیر اللیثی (رجوع شود به حاشیه 4 صفحه 143).
5) اصل: المقرى، و او منيع بن معوية بن فروة المنقرى است (البلدان يعقوبي ص 283).
و بند برنهاد و عذابهاء الوان کرد و مال او بستد(1)، اندرین میانه حجاج قتیبه بن مسلم را معزول کرد از خراسان و سیستان و یزید بن مهلّب را به خراسان و سیستان فرستاد(2).
مهلب را به سیستان
ولید عبدالملک، چون مدرک مهلب به سیستان آمد، به دمشق فرمان یافت و چهل و هشت سال او را عمر بوده بود، به مقبره باب الصغیر هم به دمشق دفن کرده شد، و سلیمان بن عبدالملک هم اندرین روز به خلافت نشست(3)، و کنیت سلیمان ابو ایوب بود، و سلیمان خراسان و سیستان بریزید مهلب بداشت، و مدرک مهلب دیرگاه به سیستان بماند تا یزید مهلب، مدرک را معزول کرد و پسر خویش را معویه بن يزيد بن مهلب به سیستان فرستاد، اینجا آمد و با مردمان بسیار نیکوئی کرد و اینجا [ببود] تا سلیمان عبدالملک فرمان یافت به دابق(4)روز آدینه بود ده روز مانده از صفر سنه تسع و تسعین، و چهل و پنج سال عمر سلیمان بود و عمر بن عبدالعزیز بن مروان به خلافت نشست.
روز آدینه ده روز مانده از صفر سنه تسع و تسعی
و کنیت عمر ابو حفص ،بود آن روز [که] او را به خلافت نشاند [ند] وكلاء خویش را جمع کرد و حساب خویش با ایشان بکرد و منادی کرد تا هرکه را برو خصومتی بود بیامدند همگنان، و آنچه درخواستند بداد و از همه خویشتن را اندر حلّ کرد، باز [ن] نان و کنیزان خویش را جمع کرد و همه را طلاق داد و کابین بداد و
1) یعقوبی گوید: عبدربه در دست نعمان جان بداد.
2) این جملات به غایت پریشان است.... قتیبه در خراسان بود که حجاج مرد (ک: ج 4 ص 222) و نیز قتیبه از خراسان معزول نشد بلکه در خراسان با سلیمان بن عبدالملک خلاف کرد و کشته شد سنه 96 (ک: 5 ص 7-4) و گویا اصل عبارت با مراجعه به یعقوبی چنین بوده: «اندرین میانه حجاج بمرد و سلیمان عبدالملک، یزید بن مهلب را عراق ،داد و یزید قتیبه را از سیستان معزول کرده و برادر خود مدرک را به سیستان فرستاد (یعقوبی ص: 283) و عنوان بعد هم غلط است.
3) اینجا عنوان: [نشستن سلیمان عبدالملک] از متن افتاده است.
4) اصل: دالق - و دابق به کسر باه و به فتح با هم آمده است قریه ای است نزدیکی حلب از اعمال عزاز، بین آن و حلب چهار فرسنگ است و قبر سلیمان بن عبدالملک آنجاست (معجم البلدان).
هزينه(1)عِدَّتْ، و دیگران را آزاد کرد و هرکسی را جهازی بداد و شوئی مسما کرد و ضیاع و سوایم(2)خویش بفروخت، بیست و چهار دینار شد و به صدقه بداد، باز خطبه کرد و گفت: یا مردمان! کاری بزرگ مهم به گردن من اندر کردید، و من ضمان کردم و جهد کنم تا طریق و سنت مصطفى - صلى الله عليه - و آن خلفاء راشدین پیش گیرم؛ و اهل علم را و زهاد را به خویشتن نزدیک کرد و عملها بدیشان داد و آنچه خدای - تعالی - به گردن وی کرد او به عهدها اندر گردن ایشان کرد، و به خراسان و سیستان جَرّاح بن عبدالله الحکمی را فرستاد، فرمان داد که چنان که [من کردم] تو [نیز باید] عُمّال، اهل دین و ورع و علم و زهد را کنی.(3)
*آمدن سباک بن المنذر الشیبانی(4)
و جَرّاح، سباک(5)بن المنذر الشیبانی [را] به سیستان فرستاد، مردی بود پاک دین و نیکوسیرت، دیرگاه اینجا بود و مردمان از و آسایش یافتند و فتنه برخاست، باز عمر بن عبدالعزیز، جراح را از سیستان عزل کرد.
و عبدالرحمن و عبدالله(6)بن زياد القشیری را به سیستان فرستاد باز او را معزول کرد.
1) هزینه به معنی خرج که نقیض دخل باشد و به معنی نفقه عیال و به معنی خزینه هم آمده (برهان).
2) سوائم به معنی بهائم، السائمه و السوام الماشية والأبل الراعيه جمع سوائم (المنجد).
3) كذا... عبارت به دشواری معنی میدهد و ظ سقطاتی داشته لهذا کلماتی برای تکمیل عبارت الحاق شد.
4) سیال بن المنذر بن النعمان الشيباني (یعقوبی ص 284).
5) یعقوبی: سیال... اینجا هم با تواریخ اختلاف دارد.
6) كذا... و ظاهراً «عبدالرحمن بن عبدالله» است چه، در فتوح البلدان بلاذری و بعض کتب تاریخ مینویسند که بعد از عزل جراح بن عبدالله الحکمی عمل خراسان در یک وقت به دو نفر یکی عبدالرحمن بن نعيم الغامدی و دیگر عبدالرحمن بن عبدالله القشیری واگذار شد اولین به حرب و دومین به خراج (فتوح البلدان ص 432) و معلوم نیست که آیا این عبدالرحمن و عبدالله که در متن نوشته شده کیست، از قرینه پیداست که این دو نام از یک تن است چه تصریح دارد که (او را معزول کرد) و ضمیر مفرد است و در این صورت شخصی که شباهت با این نام داشته باشد از عمال عمر عبد العزیز در آن عصر غیر از عبد الرحمن بن عبدالله القشیری نیست و ظاهراً مراد همان است هر چند در تواریخی که در دسترس حقیر بود و فتوح البلدان از ولایت او به سیستان ذکری نشده است. یعقوبی در کتاب البلدان فصلی در ولاتِ سیستان آورده و در اینجا به معلومات ما کمک می کند مشارالیه می گوید در خلیفتی عمر بن عبدالعزیز عمل عراق عدی بن ارطاة الفزاری را داد و عدی مذکور جراح بن عبدالله الحکمی را به خراسان فرستاد و سیستان را هم بر آن بیفزود و پس وی را عزل کرد و عبدالرحمن بن نعیم الغامدی را به جای او برگماشت و به سیستان سری بن عبدالله بن عاصم بن مسمع گماشتۀ عمر بن عبدالعزیز بود و در خلیفتی یزید بن عبدالملک مروان، عراق، ابن هبيرة الفزاری را دادند و ابن هبیره ولایت سیستان، قعقاع بن سوید بن عبدالرحمن ابن اویس بن بجير بن اويس المنقرى الكوفی را داد، سپس ابن هبیره قعقاع را عزل کرد و سیال بن منذر بن نعمان شیبانی را به سیستان برگماشت، و در همه این مدت رتبیل بر امتناع خویش باقی بود - و هشام بن عبدالملک مروان عراق خالد بن عبدالله القسری را داد و او یزید بن غريف الهمدانی از مردم اردن را به سیستان گسیل کرد و باز رتبیل بر او ممتنع بماند، پس خالد وی را عزل کرد و سیستان به اصفح ابن عبدالله کلبی داد و دیری به سیستان ببود، باز خالد، عبدالله بن ابی برده را به سیستان فرستاد و او به سیستان ببود تا خالد بن عبدالله القسری از عراق معزول شد و یوسف بن عمر الثقفی به جای وی منصوب گشت، و یوسف، عبدالله بن ابی برده را از سیستان عزل کرد و ابراهیم بن عاصم العقیلی را بگذاشت و ابراهیم به سیستان رفت و عبدالله بن ابی برده را بسته به نزد یوسف به عراق فرستاد. و در خلیفتی يزيد بن وليد بن عبدالملک عامل عراق منصور بن جمهور بود و یزید بن عزان کلبی از دست وی به سیستان عاملی کرد و چون عبدالله بن عمر عبدالعزیز والی عراق شد سیستان حرب بن قطن بن مخارق الهلالی را داد و باز وی را صرف کرده سیستان را به پسر سعید بن عمر بن يحيى بن عاص الأعور سپرد ولی مردم سیستان وی را از شهر بیرون کردند و بجیر بن السلهب از قبیله بکر بن وائل عهدی مزور از قبل عبدالله بن عمر عبدالعزیز والی عراق به ولایت سیستان بساخت و بین بکر و تمیم فتنه برخاست.... الخ (ص 4-285) و این وقایع در تواریخی که به نظر حقیر رسید ضبط نشده بود جز در تاریخ سیستان، ولی درین تاریخ هم در عبارات سقطاتی است که اصلاح آنها از روی این سند در متن ممکن نمیشد و به درج آن در حاشیه اکتفا شد.
و معارک بن الصّلت را به سیستان فرستاد و این همه اندر کمتر یک سال بود، باز عمر بن عبدالعزیز فرمان یافت روز آدینه پنج روز مانده از رجب سنه احدی و مایه، و چهل و یک ساله بود، ولایت [او] دو سال و پنج ماه و پنج روز بود، و او عُمَرَ بن ام(1)عاصم بنت عاصم بن عمر الخطاب بود نبیره عمر بود، داد عُمرین(2)بدان گفتند که در(3)سیرت او رفت. به دیر سمعان مرد از نواحی حمص و یزید عبدالملک را آن روز بنشاندند.
یزید اندر اول سنة اثنى و مایه عمر بن هبیره را به عراق و خراسان و سیستان فرستاد، و یزید مهلّب اندر صفر این سال کشته شد، و سری بن عبدالله(4)روزگاری به سیستان بود، باز حکم بن عبدالله را به سیستان فرستاد عمر بن هبیره، بر نماز و
1) در اصل (ابی عاصم بن بنت) (عمر بن ام عاصم بنت عاصم بن عمر الخطاب) و هو عمر بن عبدالعزيز بن مروان بن الحكم بن ابی العاص بن اميه - (کامل ج 5 ص 22).
2) بعد از وفات عمر عبدالعزیز در میان سپاه یزید بن مهلب که به خلع یزید بن عبدالملک قیام کرده بود دعوت به (سنة عُمرين) متداول بوده و (داد عمرین) ظاهراً ترجمه سنة عمرين باشد (کامل ج 5 ص 39).
3) كذا... والمصطلح «بر سیرت اوة است و مراد «سیرت عمر خطاب» است.
4) ازین شخص در غالب تواریخ معتبره ذکری نیست و همچنین از اشخاص دیگر که درین صفحه نام برده شده، و برای شناختن آنها رجوع شود به حاشیه 6 از صفحه 146.
حرب، و قعقاع بن سوید را بر مال و خراج؛ با [ز] دیر برنیامد تا نماز و حرب و مال و خراج همه به قعقاع مفوض کرده شد، و آن در آخر سنه اربع و مایه بود. قعقاع شراب خوردی و مجلس لهو داشت و پیشترین کسی به سیستان رود طعام(1)اوکَند، پیش از آن به کندن حاجت نیامدی، و قعقاع همیشه والی سیستان بود، تا بمرد یزید بن عبدالملک به حوران(2)، روز آدینه پنج روز مانده از شعبان سنه خمس و مایه، بیست و هفت ساله، و چهار سال و یک ماه خلافت راند، و گروهی گویند که او به بلقا مرد به شام، و گروهی گویند به سواد اُردُن مرد، و هم اندر آن روز هشام عبدالملک را بیعت کردند.
نشستن هشامِ عبدالملک به خلافت روز آدینه پنج روز مانده از شعبان سنه خمس و مایه
و کنیت هشام ابوالولید [بود]، و هشام اول سنه ست و مایه عمر بن هبیره را معزول کرد از خراسان و سیستان، و خالد بن عبدالله القسری را عراقین و خراسان و سیستان داد و خالد(3)حيله بن هماد الفطغانی(4)را به سیستان فرستاد، و حیله به سیستان آمد اندر اول سنه است و مایه و دیگرگاه(5)آنجا بماند، باز اندر اول سنه . و مایه خالد، يزيد بن العريف(6)الهمدانی را آنجا فرستاد و یزید بلال بن ابی کشه(7)را سوی زنبیل فرستاد، و بلال بر طریق مستقیم برفت، زنبیل او را طاعت نداشت، و بلال به سیستان باز آمد، و یزید، بشرالحواری را امیر شرط کرد(8)، و اندر شب پنج مرد از خوارج بیامدند و بشر را بکشتند، [و] اندر شب همی جنگ کردند تا کشته شدند، و غلبه اندر سیستان خوارج گرفتند، و یزید بن العريف قضا سيستان معمر بن
1) رود طعام - ظرودی بوده که از هیرمند کنده و به شهر زرنج آورده اند و آن رود بر دروازه مشهور به در طعام می گذشته یا آبادی معروف به (طعام) را مشروب می ساخته است.
2) كذا... و مسعودی در مروج الذهب می گوید: و توفی یزید بن عبدالملک به اربد من ارض البلقاء من اعمال دمشق (ج 2 ص 125).
3) بعد از ذکر خالد در متن کتاب با قرمز نوشته (آمدن حلیه به سیستان) و چون به قاعده طبع درست نمی آمد و مطلب از هم می برید و اگر در ضمن مطلب عنوان مذکور را درج می کردیم بدتر میشد از درج آن صرف نظر شد.
4) کذا. در تواریخ و در فهرست ولات سیستان (البلدان یعقوبی) نام این شخص نیست.
5) كذا... و ظاهراً (دیرگاه).
6) در فهرست یعقوبی، غُرَيْف متن جمله (یزید الخ) را مانند سرفصل با قرمز نوشته است.
7) كذا... و ظاهراً (کبشه).
8) اصل: کردند.
عبدالله را داد، و معمر از بزرگان سیستان بود و او آن معمرست که روایات حدیث رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) از و آید. پس چون خوارج به سیستان غلبه کردند، خالد عبد الله، یزید را معزول کرد و اصفح بن [عبدالله] الشیبانی(1)را به سیستان فرستاد در سنه ثمان و مایه و محمد بن جحش سپهسالار او بود، یک چندی به سیستان بودند، باز به غزو زنبیل رفتند و عمر بن نجیر(2)با ایشان بود، اندر سنه تسع و مایه به بست روزی چند ببودند، باز سوی زنبیل رفتند و حربهاء صعب کردند، آخر زنبیل بر مسلمانان راهها فرو گرفت و بسیار مسلمانان کشته شد از بزرگان، و سوار بن الاشعر اسیر ماند، و اصفح را جراحتی بر سر آمده بود، بیامد تا به سیستان آمد شهید گشت، و این مقاتلت اندر سنه تسع و مایه بود(3)و خبر نزدیک خالد بن عبدالله القسرى برسید غمگین شد و محمد بن حجر الکندی را به سیستان فرستاد.
و محمد بن حجر الکندی به سیستان آمد و روزگاری ببود، باز خالد بن عبدالله عبدالله بن(4)بلال بردة بن ابي موسى الاشعری را به سیستان فرستاد، و بیامد اندر شعبان سنه احدی عشر [و] مایه و سیر نیکو عام(5)کرد میان مردمان و عدل کرد، و مصلی به در پا[ر]س او بنا کرد که هنوز برجای است و آن ساحت همه به سیم و زر خرید و بسیار مستعلات آن را بخرید و برآن وقف کرد و بهاء آن همه که بخرید به نقد بداد، و عبدالله بن الحسين راكه بو حریر گفتند قضاء سیستان داد، و او از عبادالله الصالحین بود، و اندر علم بزرگ بود، و بیشتر روایات بصریان اندر علم حدیث ازو آمد، و اندر ولایت عبدالله بن بلال به سیستان زلزله صعب آمد که کس چنان ندیده بود، و کار خوارج قوی گشت به سیستان، و عبدالله بن بلال والی بود، تا اندر سنه ست و عشرة و مایه(6)خالد بن عبدالله القسری را عزل کرد(7)[ند]، عراقین و خراسان و
1) در فهرست یعقوبی، چنان که گذشت «اصفح بن عبدالله الکلبی» است.
2) كذا... و ظاهراً (بجير).
3) بلاذری گوید (چاپ مصر ص 408) از اوان خلافت یزید بن عبدالملک به بعد زنبیل به عمال عرب چیزی نداد و گفت: چه شدند قومی که بر سر ما می آمدند لاغر شکم و رویه ها از بسیاری نماز سیاه شده و پای افزار از لیف خرما؟ وی را گفتند که آنان منقرض شدند، زنبیل گفت: آنان از شما درست پیمان تر و شدید البأستر بودند هرچند رویهای شما از آنان زیباتر است گفتند. چه شد که به حجاج باج همی دادی و به ما ندهی؟ جواب گفت: حجاج مردی بود که در پیشرفت مطلوب خویش بدانچه اتفاق می کرد چشم نداشت هرچند در همی به وی باز نمی آمد، ولی شما در همی خرج نکنید جز آن که ده برابر آن را چشم دارید - و پس از آن دیگر زنبیل به عمال بنی امیه و ابی مسلم چیزی نداد.
4) نام این شخص مطابق فهرست یعقوبی (عبدالله بن ابی بردة بن ابي موسى الاشعری) است.
5) ظ: تمام.
6) فاعل جمله بعد معلوم نیست و ظاهراً کلمه [هشام عبدالملک] از اینجا ساقط شده یا بعد از فعل علامت جمع افتاده است.
7) عزل خالد بن عبدالله القسری از عراق و خراسان در سنه 120 واقع شده است (کامل ج 5 ص 80).
سیستان یوسف بن عمر را داد[ند]، و یوسف بن عمر، ابراهيم بن عاصم العُقَيْلى را به سیستان فرستاد و اندر رجب سنة ست عشر و مایۀ ابراهیم به سیستان آمد و نحيف(1)بن عمیر الشاعر با او بود، و عبدالله بن بلال را بند برنهاد و به عراق فرستاد، و يوسف بن عمر فرمان داد تا عبدالله بن بلال را مطالبت کردند و مال وی بستدند، چون کار برو سخت گشت مستخرج را مالی بداد کاندر پیش یوسف بن عمر بگوی که عبدالله جان بداد، مستخرج بگفت، گفت مرده پیش من آر تا ببینم، مستخرج بازگشت و او را بکشت و پیش یوسف عمر برد. و ابراهیم بن عاصم امیر سیستان بود با سیر نیکو و عدل، تا هشام ابن عبدالملک فرمان یافت به زمین قنسرین(2)روز چهارشنبه شش روز گذشته از ربیع الاخر سنه خمس و عشرین و مایه، [و] پنجاه و شش ساله بود و نوزده سال و شش ماه و یازده روز امیری کرد. و هم اندر روز وفات او ولید بن یزید بن عبدالمک بن مروان را بیعت کردند.
اندر ربیع الاول سنه خمس و عشرین [و] مايه
وكنيت او ابوالعباس بود، پس ولید بن یزید، عبدالله بن عمر بن عبدالعزیز را به عراق و سیستان و خراسان فرستاد(3)، و عبد الله بن عمر بن عبد العزيز، حرب بن قطر(4)الهلالی [را] به سیستان فرستاد اندر اول سنة ست و عشرین و مایه، و ابراهیم ابن عاصم فرمان یافت به سیستان، اندر صفر سنه ست و عشرین و مائه. و هم اندرین سال بیرون آمد به عراق بر(5)عبدالله بن عمر بن عبدالعزيز، عبدالله(6)بن معوية بن
1) کذا بی نقطه و الظاهر (نحيف).
2) اصل: قیسرین (فنسرین) به کسر قاف و تشدید و فتح نون. ابن اثیر مرگ هشام را در (رصافه) می داند (ج 5 ص 96). رصافه به ضم راء قصری بوده است که هشام بن عبدالملک در صحرای شام نزدیک (رقه) بنا کرده بود و رصافه متعدد است (معجم).
3) عبدالله بن عمر عبدالعزیز در سال 126 از طرف یزید بن ولید والی عراق شد و قبل از عبدالله بن عمر عبد العزيز والی عراق منصور بن جمهور بود و پس از عزل منصور جمهور عراق به عبدالله بن عمر داده شد و منصور بن جمهور به قول يعقوبي يزيد بن عزّان الکلبی را به سیستان حکومت داده بود (ص 284).
4) كذا... والصحيح (حرب بن قطن بن مخارق الهلالی) و در این کتاب هم جای دیگر (قطن) نگاشته شده است در تواریخ معتبره ذکری از آمدن این شخص به سیستان نیست جز در فهرست یعقوبی، رجوع شود به حاشیه 4 ص 76.
5) در اصل به جای (بر) (بن) نوشته شده است.
6) عبدالله بن معویه به قول شهرستانی معتقد به اصول تناسخ بوده و ثواب و عقاب را هم در این نشاه می پنداشته و خود را وصی ابیهاشم بن محمد بن حنفیه که پیروان او را هاشمیه گویند می شمرده است و خرم دینان و مزدکیه عراق از نتیجه مقالات عبدالله بن معویه نششت کردند (ملل و نحل نسخه خطی).
عبدالله بن جعفر بن ابي طالب ذى الجناحین و مردمان را دعوت کرد سوی رضا از آل مصطفى - صلى الله عليه(1)- و آشکارا گشت و سپاه جمع کرد و عبدالله بن عمر به حرب او شد، وقعت ها بسیار بود میانشان، آخر ذی الجناحین به هزیمت به سپاهان آمد و زآنجا به سیستان(2)آمد، چون ذى الجناحین به حد سیستان اندر آمد حرب بن قطر(3)نخواست که با او حرب کند، سیستان سوار بن الاشعر را سپرد و خود برفت، پس چون این خبر سوی عبدالله بن عمر(4)برسید که حرب بن قَطَن با او حرب نخواست، حرب را از سیستان معزول کرد و محمد ابن عروان(5)به عمل سیستان آمد اندر شعبان سنة ست و عشرین(6)و مائه و حرب بن قطن را بگرفت و محبوس کرد و عثمان بن ربیعه را، و مالی بزرگ ازیشان بستد. چون حال چنین بود، حرب بن قطن مردی نیکو سیرت و عادل بود مشایخ و بزرگان سیستان وفدی سوی عبدالله بن فرستادند به عراق و اندر خواستند تا حرب بن قطن را بگذاشتند و دیگر راه عامل سیستان کرد او را، مردمان بد و شاد بودند و او به مردمان، تا کشته شد ولید بن
1) خروج عبدالله بن معاویه به قول ابن اثیر در سال 127 و بعد از مرگ یزید بن ولید و زمان خلافت ابراهیم بن ولید اتفاق افتاده است و قتلش در 129 در خراسان به دست ابو نصر مالک بن هيثم الخزاعی به امر ابی مسلم صاحب الدعوه بوده است و باید چنین باشد زیرا در عهد ولید بن يزيد والى عراق يوسف ابن عمر بود نه عبدالله بن عمر و یزید بن ولید در 126 عبدالله بن عمر را به ولایت عراق منصوب داشت نه ولید بن یزید و خروج عبدالله بن معاویه هم در زمان ولایت عبدالله بن عمر رخ داده است و از این قبیل اختلافات در فصول اخیر که راجع به فساد و خرابی کار بنی امیه است دیده میشود و عجب این است که تواریخ مشهوره نیز از اشخاصی که درین فصول اخیر به سیستان به امارت نشسته اند ذکری نکرده اند و حتی بلاذری میگوید بعد از مرگ حجاج زنبیل و اهالی سجستان به ولات عرب جواب حسابی نداده و از تقدیم باج و ساو امتناع جستند و تا عهد منصور عباسی سجستان از دست عرب بیرون و از آنجا مالی عاید بیت المال نمی شد... ولی از شروح و تفاصیلی که در این کتاب نگاشته شده معلوم میدارد که اخبار این کتاب همه صحیح است و از سایر تواریخ فوت شده است.
2) در کامل شرح حال عبدالله معاویه را در سه نوبت نوشته (ج 5 ص 120-132-138) و ذکری از رفتن او به سیستان نکرده ولی میگوید از راه کرمان به راه افتاد.
3) كذا... و چنان که قبلاً هم اشاره شد (حرب بن قطن) صحیح است و این روایت در تواریخ دیده نشد.
4) در این وقت که وقایع روی داده و عبدالله بن معویه از کرمان فرار کرده است عامل عراق عبدالله بن عمر نیست و این هبیره است که از جانب مروان عامل عراق شده است و ابن ضباره به امر وی عبدالله بن معویه را از فارس و کرمان رانده به خراسان می گریزاند در سنه 129 (کامل ج 5 ص 138-139).
5) تصور می رود این محمد بن عروان همان است که در حاشیه 4 ص 76 و 5 ص 79 به نام (یزید بن عزان) ذکر شده است، از صفحه 284 (کتاب یعقوبی) و طبری 2 ص 1839 او را : (محمد بن عزّان او عزّان الكلبي) ضبط کرده، و بایستی این محمد بن عروان که در تاریخ سیستان است همان یزید یا محمد بن عزان کلبی باشد که به قول یعقوبی از طرف منصور بن جمهور به حکومت سیستان در عهد خلافت یزید بن ولید برقرار گردید.
6) رجوع شود به حاشیه های (11 ص 150 و حاشیه 4 همین صفحه).
یزید بن عبدالملک روز پنج شنبه دو شب مانده از جمادی الاخر سنة ست و عشرين [و] مائه ولایت او شش ماه بود و بیست و دو روز بیعت کردند یزید بن ولید را.
*نشستن یزید ولید(1)عبدالملک به خلیفتی روز پنج شنبه در جمادی الاخر در سنه ست و عشرین و مائه
و او را یزید الناقص گفتند، پس عبدالله(2)بن عمر(3)را [بر] ولایت عراقین و خراسان و سیستان بداشت، و عبد الله بن عمر، حرب بن قَطَن را به سیستان بداشت تا يزيد بن الوليد به دمشق فرمان یافت اندر ذى الحجة سنة ست و عشرین و مائه، ولایت او پنج ماه [و] دو روز بود، باز بیعت کردند برادر [او] را ابراهیم را.
اندر ذی الحجه سنه ست و عشرین و مائه
ابراهیم، عبدالله بن عمر را هم بر ولایت عراقین و سیستان و خراسان بداشت، [و] عبد الله بن عمر، حرب بن قطن را به سیستان بداشت.
باز به سیستان فتنه افتاد از جهت عرب، میان بنی تمیم و بنی بکر بن وایل که - زان گروهی از یاران قطر [ی] بن الفجاة(4)بودند - به حديث فضائل صحابه، و حرب ها و کشتن بسیار شد و هر روز حرب بود و غوغا و تمام سیستان به دو گروه گشتند، هر گروهی هواء یک گروه جست، پس چون حرب بن قطن بر خویشتن بترسید و از سیستان برفت و سوار بن الاشعر را بر سیستان خلیفت خویش کرد
1) در اصل (یزید ولید به یزید عبدالملک) بود و عبارت (به یزید) بی معنی به نظر می رسد.
2) اصل: عبدالملک.
3) و او عبدالله بن عمر بن عبدالعزیز بود و قبل از وی منصور ابن جمهور از جانب یزید بن ولید امیر عراق و خراسان بود و چون مدت منصور بن جمهور کم بوده درین تاریخ نامی از او برده نشده است.
4) او قطری بن الفجاءة است که از عظماء خوارج بود کنیت وی ابا نعامه و از شجعان خوارج و رؤسای آن طایفه است نسبش به مازن بن مالک میرسد از بنی مازن بن عمرو بن تمیم - در زمان عبدالله بن زبیر وقتی که مصعب برادر عبدالله والی عراقین بود خروج کرد و بیست سال خلیفه و پیشوای خوارج بوده و به لقب امیرالمؤمنین خوانده میشد و بارها بر لشکریان بنی امیه ظفر یافت و با مهلب و فرزندانش حربها کرد و به آخر در طبرستان از دره ای به زیر افتاد و کشته شد (79) هجرى. (ج دوم البيان والتبيين ص 103) و غيره....
عبدالله بن عمر، سعید ابن عمرو(1)را از آل سعید بن العاص به سیستان فرستاد. و اندر آمد سعید بن عمر به سیستان اندر محرم سنة ثمان و عشرین [و] مائه، پس بنو تميم سعيد بن عمرو(2)را طاعت داشتند و بنی بکر سر از طاعت او بکشیدند، باز بحتری بن سهلب(3)بیامد و عهدی و منشوری از جهتی(4)امیرالمؤمنین نبشته مزوّر بر سیستان و کرمان، و بحتری بن سهلب بکری بود و سوار بن الاشعر تمیمی، پس به میانشان حربی و وقعتی بزرگ بیفتاد و بسیار مردم کشته شد، سعید بن عمرو(5)نیز هواخواه بنی تمیم بود، و اندرین وقعت هفتاد مرد پیر(6)کشته شد دون جوانان و آن حرب را وقعةُ الشُّيُوح نام کردند، و بحتری بن سهلب از بُست بود، و اندرین وقعت بسیار بزرگان کشته شد و یکی از آن علا بن عبيد الله الحجازی بود، باز غوغاء سیستان جمع شد و سعید بن عمر را و بحتری بن سهلب را هر دو از قصبه بیرون کردند و سوار بن الاشعر را بنشاندند به امارت اندر جمادی الاولى سنه ثلثين ومائه.
و باز بر سوار خروج کردند و هم اندرین ماه او را بکشتند، باز طلب بحتری بن سهلب(7)کردند، نیافتند، و از شهر بیرون رفتند پنجاه هزار مردم غوغا و به ریگها اندر بحتری را بیافتند و بکشتند و هیثم بن عبدالله البغاث را به امیری بنشاندند بدان شرط که هیچ بکری را نگذارد که اندر سیستان آید باز شیبان الخارج[-ی](8)آمد و با
1) يعقوبي ص 285: (ابن سعيد بن عمر) و گوید: ثم وجه عبدالله بن عمر بن عبد العزيز، ابن عمر بن يحيى بن العاص الأعور فاخرجه اهل سجستان عن البلد و افتعل بجير. على لسان عبد الله بن عمر بن عبدالعزيز و وقع الشربين بكر و تمیم (رک: حاشیه 4 ص 76) و معلوم می شود سند تاریخ سیستان و سند یعقوبی در فهرست ولات سیستان یکی است زیرا تفاوت بین آنها اندکی است جز آن که در یعقوبی (ابن سعید بن عمر) بدون تعیین اسم ذکر شده است و نیز اختلافی که هست در این است که تاریخ سیستان مشروح تر نوشته و خلاصه آن را یعقوبی در فهرست خود آورده است.
2) کذا... یعقوبی (عمر) و در همین کتاب هم (عمر) است.
3) یعقوبی، بجیر بن السلهب، آورده است (ص 285).
4) این با علامت اضافه است که در املاهای قدیم متداول بوده و در این کتاب هم گاهی این املا رعایت شده است.
5) رجوع شود به حاشیه2.
6) اصل: ہیر.
7) رجوع شود به حاشیه 3 همین صفحه.
8) اصل: الحارج و او شيبان بن عبدالعزيز ابودلف البشکری و از خوارج حروری است که در سنه 127 در بیعت ضحاک بن قیس خارجی بر مروان اموی در عراق خروج کردند و پس از قتل ضحاک شیبان مزبور به ریاست خوارج نامزد شد و در 129 با مروان جنگ کرد و به فارس گریخت و از آنجا به کرمان رفت و از کرمان به سجستان افتاد تا در 134 در عمان به قتل رسید (کامل ج 5 ص 131-132) و به قولی در بحرین کشته شد و باز به قولی در سنه 130 در سیستان به قتل رسید (طبری 2 ص 1946 و ص 1948 و 1949 و اخبار سیستان آمدن شیبان در تواریخ نیست و مهم است.
مردمان شهر یکی شد و عبدالله بن معوية ذى الجناحين به سواد سیستان اندر همی گشتند(1)، غوغاء شهر و شیبان خارجی بدو حرب کردند و شیبان کشته شد و با ذى الجناحین سپاه بسیار نبود، و عام و غوغاء سیستان بودند و حصار داشتند، ذى الجناحین چیزی نیارست کرد زاینجا به فراه شد.
ابراهیم [بن] الولید که خلیفه بود اندر این میانه عبدالله بن عمر را از عراقین و خراسان و سیستان معزول کرد و این جانب یزید بن عمر بن هبیره(2)را داد، پس چون حال ها برین جمله بود و به هرجای فتنه بدید آمد، مروان بن محمد بن [مروان] به حران برخاست و گفت خلافت مراست، و زآنجا به حمص(3)آمد و عبدالعزیز بن الحجاج آنجا امیر بود، حرب کردند و حمص بستد، باز سلیمان بن هشام با سپاهی به حرب او شد از فرمان ابراهیم [بن] الولید. و میان حمص و دمشق حربی صعب کردند و حکم [و] عثمان دو پسر ولید بن عبدالملک بدین حرب اندر کشته شدند(4)و مروان بن محمد زآنجا به غوطه آمد به حد دمشق فرود آمد، چون ابراهیم [ابن] الولید کار خویش سست گونه دید خود را خلع کرد و او را مخلوع(5)نام کردند و بیعت کردند مروان بن محمد را.
کنیت اوی اباعبدالملک بود و او را لقب مروان الحمار گفتند و به روزگار او به خراسان و سیستان و عراقین فتنه بزرگ شد و به همه جای و بومسلم عبدالرحمن ابن مسلم پدید آمد و دعوت رضا از آل رسول - علیه السّلم - او کرد پیشترین کسی(6)،
1) كذا... و ظاهراً «گشت».
2) يزيد بن عمر بن هبیره از جانب مروان بن محمد به ولایت عراق و خراسان منصوب شد نه از طرف ابراهیم بن الوليد (کامل ج 5 ص 131).
3) در متن روی (حمص) علامت تشدید نهاده است و حال این که اصل آن به کسر اول و سکون ثانی ضبط شده است.
4) این دو پسر ولید در دمشق محبوس بودند و سلیمان بن هشام پس از فرار از حمص آن دو را در حبس با يوسف بن عمر بكشت و مروان پس از ورود به دمشق آن سه کشته را دفن کرد. (ک 5نج 120) .
5) اصل: نحلوع.
6) این عبارت مربوط به جمله قبل است نه به جمله بعد، یعنی پیشترین کسی که به رضا از آل رسول دعوت کرد او بود و دعوت کردن به رضا از آل رسول یعنی: دعوت می کند مردم را و آنها بیعت می کنند با صاحب دعوة که بعد از غلبه بر دشمنان هر کس را که عموم شیعیان رضا باشند به خلافت نصب نمایند.
و از هر لونی مردمان برکنار بیابان(1)، و چون جمع او بسیار شد به مرو اندر آمد [و] با نصر ابن سیار حرب کرد و نصر بن سیار را هزیمت داد، و نصر به عراق شد تا به ساوه برسید آنجا اجل رسید او را و فرمان یافت، باز بومسلم قحطبة بن شيب(2)الطائی را با سپاه بسیار به عراق فرستاد و مالک بن الهيثم را با سی هزار مرد به سیستان فرستاد.
و هیثم بن عبدالله از جهت مروان بن محمد بن مروان بن الحکم به سیستان آمده بود با هزار سوار از شام(3)، چون مالک از جهت بومسلم اینجا آمد به در شهر فرود آمد و مردمان شهر را گفت: هیثم بن عبدالله را با آن سپاه که با اوست بر دست من باید داد. مردمان گفتند: زشت آید که ما کسی را [که امیر بودست] اسیر کنیم و فرا دست دشمن دهیم، ما این نکنیم و حرب کنیم، آخر بر آن جمله(4)... که هزار هزار درم فدا...(5)هیثم بن عبدالله و گروه او مالک را دادند و او را در ضمان سلامت به شام فرستادند و در رهاء قصبه و حصار باز کردند، تا مالک بن الهيثم از جهت بو مسلم به شهر اندر آمد.
روز دوشنبه ماه رمضان سنه احدی و ثلثین و مائه
و کشتن مروان بن محمد روز پنج شنبه شش روز مانده از ذى الحجة سنة احدى و ثلثين و مايه. عامر بن اسمعیل کشت او را به دمشق(6)، ولایت او چهار سال و ده ماه
1) اینجا باید چیزی افتاده باشد مانند: (... برکنار بیابان بر او جمع شد) و مراد بیابان مرو است.
2) كذا... وصحيح: قحطبة بن شبيب و هو قحطبة بن شبيب بن خالد بن معدان الطائی یکی از دوازده تن نقیبان بنی عباس به خراسان بود.
3) ذکر این شخص در تواریخ نیست.
4) در اصل متن این جایها سفید است و ظاهراً جمله ای شبیه به (نهادند - صلح افتاد - مصالحت رفت و غیره) از قسمت اول تا نوشته مانده است و در قسمت ثانی مطلب کسر ندارد. یعقوبی در این مورد چنین می نویسد. «فوجه ابو مسلم مالک بن الهيثم الخزاعى الى سجستان فقال یا اهل سجستان الحرب بيننا و بينكم حتى تدفعوا الينا من قبلكم من اهل الشام فقالو نفتديهم فقدوهم بالف الف و اخرجوه اهل الشام من سجستان...» و ظاهراً هاء اخرجوه زاید و صحیح «و اخرجوا اهل الشام» باشد و در این صورت عین روایت تاریخ سیستان است جز این که یعقوبی ذکری از هیثم بن عبدالله نکرده است (کتاب البلدان يعقوبي ص 285).
5) در اصل متن این جایها سفید است و ظاهراً جمله ای شبیه به (نهادند - صلح افتاد - مصالحت رفت و غیره) از قسمت اول تا نوشته مانده است و در قسمت ثانی مطلب کسر ندارد. یعقوبی در این مورد چنین می نویسد. «فوجه ابو مسلم مالک بن الهيثم الخزاعى الى سجستان فقال یا اهل سجستان الحرب بيننا و بينكم حتى تدفعوا الينا من قبلكم من اهل الشام فقالو نفتديهم فقدوهم بالف الف و اخرجوه اهل الشام من سجستان...» و ظاهراً هاء اخرجوه زاید و صحیح «و اخرجوا اهل الشام» باشد و در این صورت عین روایت تاریخ سیستان است جز این که یعقوبی ذکری از هیثم بن عبدالله نکرده است (کتاب البلدان يعقوبي ص 285).
6) مروان بن محمد در دمشق کشته نشد و به اتفاق مورخین در مصر کشته شده است. طبری گوید در عین الشمس کشته شد و کامل گوید در موضع معروف به (بوصیر) در کنیسه به قتل رسید و قاتل وی معلوم نشد و سرش را انار فروشی از مردم کوفه جدا کرد و عامر بن اسمعیل المذحجی از وی گرفت و این عامر قائد جماعتی بود که شبانه بر سر مروان هجوم برده و او را کشتند و قتل او دو شب باقی مانده از ماه ذی الحجه 132 واقع شد. (کامل ج 5 ص 159-160) و مسعودی گوید شب یکشنبه سه روز به آخر ذی الحجه مانده همان سال در بوصیر کشته شد (مروج الذهب ج 2 ص 140 چاپ مصر).
بود، پادشاهی بنی امیه برو اندر گذشت، و بومسلم به عراق آمد و بوالعباس [ر]ا و برادران او را از مدینه با همه اهل بیت او به کوفه آورد و او را بیعت کرد و او اوّل خلیفتی بود از ولد عباس عبدالمطلب.
و بیعت بومسلم کرد(1)و سپاه وی روز آدینه سیزده روز گذشته از ربیع الاول سنه اثنی و ثلثين ومائه، و نام اوی عبد الله بن محمد بن علی بن عبد الله بن العباس بن عبد المطلب بود، پس ولایت داد بومسلم اندر خلافت سفاح بر سجستان عمر(2)بن العباس بن عمير بن عطارد بن حاجب بن زراره را. عمر(3)برادر خویش را ابراهیم بن العباس را بر مقدمۀ خویش(4)کرد و به سیستان آمدند، و برادر خویش را ابراهیم را ولایت سند داد و آن روز که خواست که به سند رود از برادر عمر اندر خواست که مردمان را گویند تا مرا تشییع کنند، پس عمر یزید بن بسطام را فرمان داد که والی شرط او بود تا منادی کرد که باید که با برادر امیر مشایعت کنید که او به ولایت سند همی رود. و جاه عمر(5)نزدیک بو مسلم بسیار بود، و مردمان بیرون شدند با او، سه هزار مرد غوغا و خاص و عام و جماعتی از بنی تمیم با ایشان بودند و سر غوغا [ی] سیستان گشته بودند بدان روزگار، پس یکی از آن مردمان بنی تمیم بی ادبی کرد، ابراهیم فرمان داد تا گردن او بزدند، بنو تمیم بشوریدند، و یزید بسطام که صاحب شُرط بود کشته گشت، باز حرب و کارزار سخت شد، ابراهیم را و همه سپاه را که با او بودند غوغا اندر میان گرفتند و با بنو تمیم باری کردند و همه را بکشتند، و ستور و بنه و کالای ایشان و
1) كذا... و شاید «کرد» به ضم الف و مضاف الیه باشد؟
2) در سطور بعد گاهی عمر و گاهی عمیر نگاشته است ولی صحیح عمر است چنان که یعقوبی نیز عین همین روایت را با همین نام و نشان ذکر میکند (ص 285).
3) در متن (عمیر) است و صحیح عمر است.
4) متن چنین بوده ولی با مرکب تازه پیش از لفظ کرد لفظ (روانه) زیاد کرده اند.
5) از اینجا به بعد به جای عمر (عمیر) نوشته شده است و همه جا با تطبیق ضبط اول این کتاب با ضبط یعقوبی اصلاح کردیم.
سلاح غارت کردند و سور ماتم گشت و شهر همه بشورید، پس قصد عمر بن العباس کردند، او به تاختن از شهر بیرون شد بر راه بست که به آنجا شود، مطر بن میسره از بست بیامده بود که به سیستان آید و او هم از بنو تمیم بود، و ز این جا بنو تمیم سواری هزار بر اثر عمر بن العباس رفته بودند، هر سه سپاه فراهم رسیدند میانه بیابان. مطر بن میسره چون از حال آگاه گشت یاری بنوتمیم کرد، و حربی صعب بکردند، و عمر بن العباس نیز آنجا کشته شد، و مطر بن میسره را [ه](1)بگرفت اندر سنة ثلث و ثلثین و مائه به ماه جمادی الاولی. چون خبر به بومسلم رسید ابوالنجم عمار(2)بن اسمعیل را به سیستان فرستاد(3)بر آن جمله که اگر عمر بن العباس زنده است او امیر است و اگر زنده نیست امیری تراست. تا ابوالنجم به سیستان آمد، بو عاصم نامی از بست بیامد به سیستان با سپاهی بزرگ و بنو تمیم با او یکی شدند و با ابوالنجم حرب کردند و ابوالنّجم هزیمت برفت، و بوعاصم سیستان فرو گرفت بی عهد و منشور سلطان(4)، تا ابو العباس سفّاح فرمان یافت به انبار، سیزده روز گذشته از ذى الحجه سنة ست وثلثين ومائه، ولایت او چهار سال و هشت ماه بود، و هم اندران روز بو جعفر منصور را بنشاند [ند] به خلافت.
*نشستن ابومنصور جعفر(5)برادر سفّاح به خلیفتی
و نام وی عبدالله بن محمد بن علی بن عبد الله بن العباس بن عبدالمطلب بود، چون منصور بنشست حیلت کشتن ابو مسلم کرد که از وی به روزگار برادر آزرده بود، و نامه ها نبشتن گرفت و بو مسلم به مرو(6)بود و رسولان همی فرستاد منصور سوی او
1) در اصل (و مطر بن میسره بگرفت) بعد لفظ (را) روی سطر با مرکبی دیگر اضافه شده و باز هم معنی نمیدهد و باید چیزی افتاده باشد مانند: (راه - سیستان را و غیره).
2) يعقوبي. ابو النجم عمران بن اسمعیل بن عمران آورده (ص 285).
3) اینجا در متن اصل به عنوان سرفصل نوشته شده است (آمدن مطر بن میسره به سیستان) و نه تنها بی معنی است بلکه مطلب را هم برهم می زند.
4) سلطان در اصطلاح آن زمان به معنی دولت است به اصطلاح امروزه و اول پادشاهی که در اسلام به لقب سلطان خوانده شد على المشهور سلطان محمود غزنوی است که خلف بن احمد از باروی حصار طاق وی را به لقب سلطان بخواند و لقب سلطان بر محمود بماند و در اینجا سلطان مردا همان دولت است که ذکر شد.
5) كذا... و صحيح «ابو جعفر منصور».
6) كذا... و به اتفاق مورخین ابو مسلم از حرب عبدالله بن علی بازگشته و از نصیبین قصد خراسان داشت و از منصور بدگمان بود و منصور وی را طلب همی کرد و او باز نمیگشت تا به تدابیری از ری او را بازگردانیدند و در رومیه مداین به تفصیلی که در کتب ذکر شده وی را بکشت و معلوم نیست سند این روایت که بو مسلم به مرو بود و از مرو سوی منصور آمد از کجاست؟
و او همی نیامد، آخر سوگندان خورد او را و عهدها گرفت به آیمان مغلظه که ترا هیچ آزار از جهت من نباشد و با تو خیانت نکنم، تا یک راه که بومسلم با گروهی برفت و گفت که هر چه قضاست بباشد، تا به نشابور آمد، باز هدیّه ها و رسولان فرا رسیدند از سوی منصور، تا به ری آمد چون به ری رسید رأی و خرد آنجا بگذاشت(1)و به همدان شد، باز هدیه ها و رسولان فرا رسیدند و به حلوان شد، باز خلعتها آوردند، به نهروان شد و سپاه ها رسیدن استاد(2)به استقبال وی، تا بر نیکوتر هیأتی و کرامت و عزّی به بغداد اندر شد، چون به در برسید سپاه او را به میدان بداشتند، چون به حجاب برسید خواص او را باز زدند و گفتند بنشینید، و بومسلم را تنها جداگانه بار داد، و چون به میان سرای اندر شد سلاح از و باز کردند و منصور به قبّه اندر نشسته بود، و غلامان را ساخته کرد کشتن او را(3)از بیرون خرگاه، و گفته بود که چون بشنوید که من دست بر دست زدم در آئید و او را بکشید. بو مسلم اندر شد و زمین بوسه داد و خواست که عذر خویش باز نماید اندر دیر آمدن، و منصور او را چیزها(4)و سخنهاء سخت همی گفت و مساوی او همی برشمرد، و بومسلم هر یکی را حجتی پیدا همی کرد، پس دست بر دست زد، غلامان را یارگی(5)نبود که بیرون آمدندی به کشتن او ، تا آن زمان که منصور قضیبی از آهن به دست اندر داشت بر سر بو مسلم به زدن گرفت، و بومسلم همچنان زمین بوسه همی داد، چون غلام(6)بدانستند که منصور او را قضیب همی زند اندر آمدند و بومسلم را بکشتند. و این اندر آخر شعبان سنه سبع و ثلثين و مائه(7)بود. باز منصور برخاست پس از آن که او
1) اشاره به مثلی است که: ترکت الرّأىَ بالرّی.
2) یعنی رسیدن گرفت.
3) را - در فارسی مواردی و معانثی دارد و یکی از آن معانی که اینجا آمده عوض (برای) است یعنی برای کشتن او...
4) در متن (حیرها) با حا و راء مهمله است و روی آن با خطی و مرکبی بالنسبه قدیمی ولی تازه تر از خط و مرکب متن (سخن هاء سخت) نوشته شده است.
5) در اصل (یارکه) نوشته شده بعد با مرکبی تازه تر بین راه و کاف الفى الحاق شده «یا راکه» نوشته شده بعد از تتبع درین کتاب معلوم شد که اصل نسخه (بارگی) به فتح راه به معنی (یارائی) بوده و ناسخ به عادتی که در تغییر املاء قدیم این کتاب داشته که از آن جمله همه جا (کی) ها را (که) مینوشته، اینجا هم (گی) را (که) گمان کرده و (بارگی) را (یارکه نوشته و مصححی آن را بی معنی دانسته الفی قبل از (که) در افزوده است - یارگی بر وزن تازگی در سخنان قدیم و اشعار بسیار استعمال شده است و اصل آن «یاره» بوده و به قاعده فارسی یانی مصدری بران افزوده اند و هاء آخر آن بعد از الحاق یا به کاف فارسی تبدیل یافته و «بارگی» شده است - و در این کتاب بعدها این لغت صحیحاً نیز ضبط است.
6) كذا في الأصل.... و الظاهر «غلامان».
7) در کامل: پنج روز مانده از شعبان سبع و ثلاثین و مائه، و در مروج الذهب چاپ مصر: ست و ثلاثین (ج 2 ص 168) و صحیح سبع و ثلاثین است زیرا اکثر بر این اند.
کشته شد و دو رکعت نماز کرد و خدای را - تعالی - شکر کرد پس گفت: لَوْ کانَ فيهما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهَ لَفَسَدَنَا.
بازگشتیم به حدیث سیستان. بو عاصم به سیستان بزرگ گشت و محتشم گشت، با لشگر بسیار از سیستان برفت که خراسان بگیرم و عتاب بن العلا [را] بر سیستان خلیفت کرد. و بوداود(1)بر خراسان والی بود و خبر سیستان بدو رسیده بود که بو عاصم آنجا همی چه کند و سر از طاعت کشیدست و قصد خراسان دارد، پس بوداود، سليمان ابن عبدالله الكندی [را] با سپاهی بزرگ به سیستان فرستاده بود به حرب بوعاصم.
چون سلیمان به سفزار(2)رسید، مردمان سیستان خبر او بشنیدند، جمع شدند و عبيد الله بن العلا را و الحضين بن الربیع را با سپاهی ساخته به تاختن از پس بو عاصم فرستادند و به فراه به بو عاصم اندر رسیدند و حربی سخت کردند و بو عاصم را آنجا بکشتند و پذیره(3)سلیمان بن عبدالله الکندی باز شدند و او را به سیستان اندر آوردند روز شنبه اندر ماه ربیع الاخر سنه ثمان و ثلثين [و] مائه، پس روزی چند اینجا ببود و به سرلشکر(4)فرود آمد و سرلشکر از اینجا گویند. باز به بست شد و از آنجا به رخّد(5)شد و زنبیل(6)بگریخت، اندرین میانه سوی منصور خبر شد که اندر سیستان فتنه است، منصور هنادی السّری را به سیستان فرستاد(7).
تا او به سیستان آمد سلیمان از بُست باز آمد و اینجا فرود آمد که اکنون سر
1) او، ابو داود خالد بن ابراهيم الذهلی است.
2) اصل: به سفرار (سفزار مخفف اسفزار) به فتح الف و سکون سین با فاء مفتوح و هم مضموم و بعد از آن زاء معجمه با الف و راه شهری است از نواحی سجستان از سوی هراة (معجم البلدان).
3) در اصل (بدیره) و همانا پذیره است. یعنی: پیشباز.
4) سرلشکر محله ای بوده است در بیرون قلعه زرنج (مأخوذ از خود این کتاب).
5) رخد، همان است که عربان آن را (رخج) به ضم راء و تشدید و فتح خاء معجمه و جیم خوانند.
6) با تمام نقطه به (زاء و نون) نوشته شده است.
7) یعقوبی اولین والی که از قبل منصور به سیستان آمد «ابراهيم بن حميد المروروزی» بعد از آن «معن بن زایده» را ذکر کرده است (ص 285).
لشگر سلیمان گویند، و این کار اندر سنه احدی و اربعین بود، و از آنجا به حرب خوارج شد که اندر لشکر(1)، حضين بن الرقاد برخاسته بود و او از روستای رون و جول بود، مردی بزرگ زاده با او مردم بسیار جمع شده. سلیمان با او حرب کرد و او را بکشت، باز به قصبه آمد و از غزات(2)رخد و از حرب خوارج مال بسیار او را جمع شد و هم به سرلشکر فرود آمد. پس میان سلیمان و هنادي السّرى حرب افتاد، مردم شهر با هناد یکی شد که اوی عهد و لواء منصور داشت، پس هناد سلیمان را بند بر نهاد، باز منصور ولایت سیستان زهیر بن محمد الأزدی را داد، اندر آخر سنه احدی و اربعين ومائه.
و زهیر به سیستان آمد و هناد گفت: ترا اندر قصبه نگذارم و حرب کردند و هنادي السّری کشته شد و زهیر بنشست و بر سلیمان بندی دگر برنهاد و او را استوار کرد و شجاع بن عطا را با سپاهی بزرگ به سند فرستاد، آنجا غزات کردند و مال بسیار و پیلان بیافتند، باز آمدند و با زهیر خلاف آوردند، و زهیر با ایشان حرب کرد، آخر اندر حصار شد و زیاد بن همام الراسبی با زهیر مردی کاری بود، و این حصار اندر ذى الحجه سنة ثلث و اربعین و مائه بود، و شجاع بن بن عطا سواد و قصبه بگرفت، تا باز زیاد بن همام آن مخالفت به صلاح باز آورد و زهیر از حصار بیرون آمد و شجاع عطا و آن گروه به فرمان او اندر آمدند اندر محرم سنة اربع و اربعین و مائه. باز سپاه آراسته کرد و عتيبة بن موسی را سالار کرد و به بست فرستاد، ازین گروهی متمردان را عتيبة ابن موسی را(3)به نزدیک خویش راه داد و قصد کرد که نافرمان(4)گردد. و خبر سوی زهیر رسید، عبیدالله بن العلا را بر سیستان خلیفت کرد و خود برفت سوی بست، چون به نزدیک بست رسید عتیبه بن موسی سر خویش گرفت و
1) كذا... محلی به نام لشکر جز (سرلشکر) که متصل به شهر بوده در سجستان دیده نمی شود و شاید لشکر همان (سبه) باشد زیرا در جزء رساتیق سیستان (صفحه 25) محلی مرسوم به (سبه) نوشته شده که بعد آن را با مركب الحاقی سه نقطه (سپه) کردهاند و اگر این حدس درست باشد در سایر جای ها هم که (بسکو) یا (لسکو) یا (بسکر) آمده محتمل است که مصحف (لشکر) و (سپه) بوده باشد؟ و در اصفهان هم قریه ای به نام (اسفه) هست.
2) در اصل (غرات) با راء مهمله... غزات یعنی (غزو) جنگ در ثغور با کفار.
3) ظاهراً این راه زاید باشد، مراد آنکه: عتیبه ازین مردم متمرد گروهی را دور خود جمع کرد.
4) اصل: تا فرمان. و به مناسبت (تا) لفظ (روا) بعد از فرمان روی خط بعدها الحاق شده ولی ظاهراً (نافرمان گردد) درست باشد و الحاق روا بی مورد است.
برفت، زهیر به مناقله(1)بتاخت و میان رخد و بست اندرو رسید و آنجا حربی صعب کردند و عتیبه کشته شد و زهیر سر او سوی منصور فرستاد و بکر بن ابان با عتیبه بود او را نکشت(2)و بند کرد. باز نامه منصور رسید که بر سیستان مردی کاری خلیفت کن و بدحول(3)به درگاه آی. زهیر، عبیدالله ابن العلا را بر نماز خلیفت کرد و حصین بن محمد را بر خراج، و برفت سوی منصور شد و زیاد بن همام الرّاسبی را با خویشتن ببرد اندر سنه خمس و اربعین و مائه، چون آنجا برسید، منصور، مهدی را ولی عهد کرد.
*نشستن مهدی به خلیفتی(4)و فرستادن یزید بن منصور به سیستان
مهدی خال خویش را یزید بن منصور را به سیستان فرستاد پس از آنکه زهیر به عراق رسیده بود و یزید بن منصور زیاد بن همام را با خویشتن به سیستان آورد و به شهر اندر آمد روز سه شنبه سه روز گذشته از شوال سنه ست و اربعین و مائه و با مردمان بسیار نیکوئی کرد و مردی عادل بود، یک چندی ببود، اندرسنه خمسین و مائه به بست شد بدان سبب که آنجا مردی برخاست از لغبریان(5)نام وی محمد بن شداد و آذرويه المجوسی و مرزبان المجوسی با گروهی بزرگ بدو پیوستند، چون قوی شد قصد سیستان کرد، یزید بن منصور به حرب او شد و عثمان طارابی را بر سیستان خلیفه کرد و میان ایشان بسیار حربها ببود، آخر يزيد بن منصور هزیمت شد و راه نیشابور برگرفت و عبیدالله بن العلاء با او بود، در راه او را خلیفت خویش
1) ناقل الفرى، ابرع في نقل القوائم (المنجد).
2) در اصل (بکشت) بود. (روایت این سه فصل در تاریخی به نظر نرسید)
3) كذا ... و بعد با مرکبی دیگر (بدحول) را خط زده و روی آن (فی الفور) نوشته اند شاید مراد به دخول رسول و وصول نامه است و نقطه خاء اسقاط شده است.
4) گویا مؤلف درین عنوان اشتباهی کرده است زیرا خلافت مهدی عباسی در ثمان و خمسین و مائه بوده نه در خمس و اربعین و ظاهراً مراد مؤلف درین سال بیعت گرفتن منصور است برای مهدی و خلع عیسی بن موسی از ولایت عهد و حال این که اینکار هم در سبع و اربعین است نه خمس و اربعین و این اشتباه تنها در عنوان واقع است ورنه در مطالب متن رویه تاریخ محفوظ است.
5) کذا...؟ بلعنبریان؟... در تواریخی که در دسترس بود ذکری از خروج محمد بن شداد و آذرویه و مرزبان نیست جز این که در سنه خمسین و مایه در خراسان و حدود هراة و قهستان مردی از ایرانیان معروف به (استاذسیس) و معاون او معروف به (حریش) سیستانی بر عرب خروج کردند و خراسان را گرفتند و رایات عرب بشکستند تا باز منصور «خازم بن خزیمه» را به جنگ آنان فرستاد و خازم به جنگ و گریز و حیله و نیرنگ بعد از یک سال سپاه مزبور را بشکست - و این هر دو روایت از حیث تاریخ و محل وقوع شبیه به هم است لکن اشخاص آن هیچ شباهت اسمی با هم ندارند مگر محتمل است که نهضت محمد ابن شداد و آذرویه و مرزبان در سیستان متعقب و مربوط به نهضت استاد سیس بوده و شعبه ای از انقلاب مزبور باشد که بعد از ختم آن در خراسان این یکی نیز به خودی خود ختم شده است.
کرد و به سیستان فرستاد.
و عبیدالله بن العلاء به خلیفتی او آمد به سیستان اندر اول سنه احدى و خمسین و مائه و آنجا ببود چون خبر به منصور رسید که آنجا چه رفت معن بن زايدة الشیبانی را به سیستان فرستاد.
و او معن بن زايدة بن عبد الله بن(1)مطر بن شریک بود و مطر بن شریک برادر حوفران(2)شریک بن عمرو بن مطر بود، اندر شعبان سنه احدی و خمسین و مائه به قصبه اندر آمد و عبیدالله بن العلاء را و یاران او را همه عزل کرد و یزید بن مزید(3)را به رخد فرستاد و خود بر اثر وی برفت و زنبیل او را هدیه ها فرستاد از اوانی سیمین و قباهاء ترکی از ابریشم و چیزهاء لطیف(4)، معن را آن اندک آمد و بد آن خشم گرفت، چون به بست رسید یزید بن مَزیَد(5)سوی او آمد و فرمان داد تا سر راه ها فرو گرفت تا خبر آمدن زنبیل برسید، و بر سپاه بسیار کاری تاختن کرد و ناگاه بر ایشان بر زد و سی هزار مردم زان به یک جا اسیر کرد و داماد زنبیل زنهار خواست و پیش معن آمد و او
1) ابو الوليد معن بن زائدة بن عبد الله بن زائدة بن مطر بن شریک بن الصلب به ضم الصاد و اسم صلب مذكور عمرو بن قيس بن شراحيل بن همام بن مرة بن ذهل بن شبيان الشيبانى (وفيات الأعيان ج 2 ص 159) و ابن الکلبی در جمهرة النسب آورده: معن بن زائدة بن مطر بن شریک بن عمرو بن قیس بن شراحيل بن مرة بن همام بن ذهل بن شیبان... الخ و روایت اخیر به صحت اقرب است.
2) كذا، حوفران شریک... و صحیح (خوفزان بن شریک) است برادر جد معن زایده - و ابن خلکان در ترجمه معن گوید: والخوفزان بن شريك الشيباني الموصوف بالكرم والشجاعه اخر جده مطر بن شریک و انما قيل له الخوفزان لان قيس بن عاصم المنقرى خفزه بالرمح، و معنی خفزه ای دفعه من خلفه، و اسم الخوفزان الحرث بن شریک... الخ (وفيات الاعيان ج 2 ص 165 چاپ مصر).
3) اصل: برند بن فرند (یزید بن مزید) به فتح میم و یاء و این ابن مزید برادرزاده معن بن زائده است و خود از بزرگان و شجعان و اسحیاء امراء عرب است و در عصر هارون الرشید به ایالت آذربایجان و ارمنیه منصوب شد و ابن خلکان ترجمه وی را به تفصیل آورده است (ج 2 ص 420).
4) بلاذری در فتوح البلدان نوشته است: معن از زنبیل خراجی را که حجاج با وی به میان نهاده بود مطالبت کرد زنبیل در بهای آن خراج اشتران و خرگاه های ترکی و بندگان به سوی معن فرستاده و هرکدام را دو برابر بها نوشت و قیمة نهاد و معن از آن خشم گرفت.... الخ و از کلمه (قباهای) ترکی و چیزهای (لطیف) که در متن است تصور میشود که مؤلف نظیر این عبارت بلاذری را که گوید (و قباب ترکی و رقیق) دیده و آن را قباهای ترکی و چیزهای لطیف معنی کرده است: قباب ترکی را به قباهای ترکی و رقیق را به لطيف!... والله اعلم (فتوح البلدان چاپ مصر ص 408).
5) اصل: یزید بن مرید.
را ایمن کرد و نام آن داماد ماوید(1)بود [و] با خویشتن به سیستان آورد و با گروهی بسیار او را به کرامتی بزرگ سوی منصور فرستاد و منصور او را بنواخت، و نام او و
آن سپاه که با او بودند به جریده سپاه فرمود تا ثبت کردند و بیستگانی گران کرد او را. و معن اندر بازگشتن، مردمان بست را همه مصادره کرد و اینجا به سیستان آمد و همان عادت فرو گرفت که با مردمان همی داشت، مردمان سیستان شوریده گشتند، عبيد الله بن العلا به شکایت سوی منصور یکی نامه نبشت، نامه به راه اندر بگرفتند و سوی معن آوردند و عبیدالله بن العلا را بخواند و زان [حال](2)
ولی ظ اصل: و زان بپرسید آنگاه سرش فرمود تا... الخ باشد.
بپرسید، انکار [کرد] سرش [را](3)ولی ظ اصل: و زان بپرسید آنگاه سرش فرمود تا... الخ باشد.
فرمود تا برهنه کردند و چهارصد تازیانه بزد او را، و آن گروه را که با او در آن [کار یار](4)بودند(5)فرمود کی گردن بزنید، تا خویشتن [را] باز خریدند و مالی عظیم ازیشان بستد. و چهل مرد [را](6)گرفت از [آن](7)خوارج و بند برنهاد و به بُست فرستاد که کارشان فرمایند و تا مرا آنجا(8)سرای بنا کنند؛ و [فرمود] بر ایشان در کارکردن شتاب کنید؛ و هر جای که تمام شدی نامه کردی که جای دیگر نیز چنین و چنین بکنید، و مال بسیار همی بخشید چندان که از عدد و احصاء اندر گذشت، باز روزی مروان بن ابی حفصه(9)اندر آمد پیش او و مروان شاعر او بود و روزی چند بود تا معن او را ندیده بود. گفتا: کجا بودی؟ گفت: بنده زاده ای آمده بود و بنده به حدیث او مشغول بود. گفتا: چه نام کردی؟ گفت:شعر:
سَمَّيْتُ مَعْناً بِمَعْنٍ ثُمَّ قُلْتَ لَهُ *** هذا سَمَّى عَقْبِدِ الْمَجْدِ وَالْجُودِ
گفتا: یا غلام هزار دینار ده او را، و یا مروان بیت دیگری بگوی، [گفت].
ايضاً:
أنْتَ الْجَوادُ وَ مِنْكَ الْجودُ اَوَّلُهُ *** فَإِنْ هَلَكْتَ فَمَا جُودٌ بِمَوْ جُودٍ
1) بلاذری وی را (ماوند) و خلیفهٔ زنبیل نوشته است (ص 408).
2) سه لفظی که بین قلاب نهاده است. در بالای عبارات کتاب با خط و مرکبی بالنسبه تازه اضافه شده است.
3) سه لفظی که بین قلاب نهاده است. در بالای عبارات کتاب با خط و مرکبی بالنسبه تازه اضافه شده است.
4) این عبارت بین قلاب با مرکب و خطی تازه روی عبارت اضافه شده است.
5) در متن (و او را و همه را) اینجا بوده و خط خورده است با همان مرکبی که چند لغت و عبارت را الحاق کرده است.
6) این عبارات بین قلاب با مرکب و خطی قدیم روی عبارت اضافه شده است.
7) این عبارات بین قلاب با مرکب و خطی قدیم روی عبارت اضافه شده است.
8) در متن روی (تا مرا) خط زده اند و بالای آن با همان مركب و خط بالنسبه قديم عبارت (به جهة او) اضافه کرده اند - و چون اصل متن با انشاء این کتاب نزدیکتر بود به حال خود گذاشته شد.
9) و هو أبو السمط و قيل أبو الهندام (الهيدام؟) مروان بن أبي حفصة سليمان بن يحيى بن أبي حفصة يزيد الشاعر المشهور (وفیات الاعیان چاپ مصرج 2 ص 130).
بازگفت: یا غلام هزار دینار دیگر بده، و تو بیتی دیگر بگوی، گفت:
ايضاً:
اصحب(1)يَمِينُكَ مِنْ جُودٍ مُصَوَّرَةٍ *** لأَبَلْ يَمِينُكَ مِنْهَا صُورَةُ الْجُودِ
باز گفت: هزار دینار دیگر بده، و تو بیتی دیگر بگوی، گفت:
ايضاً:
مِنْ نُورِ وَجْهِكَ تُضْحَى الأرَضُ مُشْرِقَةٌ *** وَمِنْ بَنانِكَ يَجْرِي الْمَاءُ فِي الْعُودِ
بازگفت: یا غلام هزار دینار دیگر بده، و تو بیتی دیگر بگوی، گفت:
ايضاً:
صَلَّى لِجُودِكَ جُودُ النَّاسِ كُلُّهُمْ *** فَصارَ جُودُكَ مِحْرابَ الأجادِيدٍ
گفت یا غلام هزار دینار دیگر، و تو بیتی دیگر بگوی، گفت:
ايضاً:
لَوْاَنَّ مِنْ نُورَه مِثْقَالُ خَرْدَلَةٍ *** في الشودِ كُلُّهُمْ لأَبْيَضُتِ السّود(2)
گفت: یا غلام هزار دینار دیگر فرا اوده، و تو بیتی دیگر بگوی. غلام گفت: دینار نیز نماند اندر خزینه، معن گفت به خدای تعالی که اگر مرا دینار بودی و تو هم چنین تا هزار بیت همی گفتی هر بیتی را هزار دینار همی دادمی. همیشه همچنین بود و مال به جور(3)همی ستدی و به جود همی دادی، تا به تبذیر(4)کردن مال و تدبیر کردن بد، دل بخردان از و برشد(5)و از جور که همی کرد، تا گروهی از خوارج بیعت کردند به کشتن او به مکابره، تا معن به بست شد و بدان کوشک شد که او را همی بنا کردند و بر بام او شد(6)که شراب خورد، آن خوارج که بیعت کشتن او کرده بودند بیرون آمدند هر یکی پشته نی به گردن برنهاده و اندر هر پشته از آن شمشیری مجرد. گفتند حاجب را که ما آن برج خویش تمام کردیم، حاجب ایشان را منع کرد، بانگ
1) ظ: اضحت.
2) در اصل این مصراع چنین بود: فی السور كلهم لابيضت السرد.
3) در اصل (بتدبیر).
4) اصل: بحور... و بجود.
5) کذا... اگرچه (برشد) خود معنی میدهد که (برخاست) ولی محتمل است که (پر شد) یا (بری) باشد.
6) اصل: بام او شد - و لفظ (بر) بعدها روی سطر الحاق شده و در زبان پهلوی (آو) به فتح اول به معنی (بر) است و (بام او شد) به معنی (بر بام شد) است.
کردند که عطاء میر از ما همی دور کنی؟ معن بانگ ایشان بشنید، گفت: اندر آرید ایشان را. ایشان همچنان اندر شدند با آن پشته ها نی، چون او را دیدند شمشیرها از میانه نی بیرون کردند و قصد او کردند و او بالشی از پیش خویش سپر کرد، و او را جراحات بسیار کردند آخر شکم او پاره کردند، و او بزرگ شکم بود، کشته شد، و او را به بست دفن کردند روز پنج شنبه هشت روز گذشته از ذی الحجّه سنة اثنی و خمسين و مائه. [و] يزيد بن مزید رسید(1)و بر چهار فرسنگی بُست بود و آن خوارج را بکشت و سپاه و مردمان سیستان یزید مزید را بیعت کردند و خبر به مهدی شد يزيد بن مزید را والی سیستان کرد و عهد فرستاد، اندر اول سنة ثلث و خمسين و مائه، و یزید اینجا مدتی دراز بماند، تا نامه نوشت و [به] یاری(2)داد از بکروایل سوی مهدی، به حدیث گروهی که خواست خراج ایشان فرو نهد اینجا به سیستان هم از بني بكر وایل، چون به درگاه شد بعضی بدخواهان یزید بن مزید حیلت کردند و ده هزار درم بدادند این مرد را و از زبان یزید نامه به تزویر نبشتند سوی منصور که مرا دستوری ده تا از سیستان به خدمت درگاه آیم بر آن جمله که مهدی را بر من سبیل نباشد، منصور نامه بخواند، خشم گرفت، و نامه مهدی را داد که این نامه صیعت(3)تست، مهدی او را معزول کرد و سیستان تمیم بن عمر(4)التیمی را داد از تیم ولات(5)و او عامل هراة بود و اصل او از سرخس بود، نامه به هراه سوی تمیم بن عمر رسید به سیستان آمد اندر سنه ثلث و خمسین و مائه، و حراح(6)بن زیاد بن همام با او یک جا. و تميم عمر را صحبت بوده بود با منصور که اندر راه حج عدیل(7)او بوده بود، پس یزید مزید را بند کرد و محبوس کرد، یزید حیلت کرد تا بگریخت و به بغداد شد و یک چند به بغداد متواری بود، تا روزی به جسر خواست که بگذرد جماعتی از
1) در اصل چنین بوده: «برند بن فریاد برآورد و بر چهار فرسنگی...» بعد با خط و مرکب اصل روی آن خط خورد و عبارت (فرید رسید) که صحیح آن (مزید رسید) می باشد روی عبارت خط زده علاوه شده است . اتفاقاً درین فصل همه جا به جای مزید (فرید - مرند - مرید) نوشته و ما آن همه را (مزید) نوشتیم و نخواستیم در هر دفعه حاشیه بر حواشی سابق مزید گردد.
2) اصل: یاری - از دو سطر بعد که گوید: (چون به درگاه شد) و سطر بعد از آن که گوید (ده هزار درم بدادند این مرد را) پیداست که در اینجا باید عبارت (به یاری داد) باشد - یعنی به دوستی از بنی بکر.
3) كذا... و ظاهراً (صنيع) یعنی پرورده و برکشیده.
4) در فهرست یعقوبی: تمیم بن عمرو. (ص 285).
5) كذا... و ظاهراً: تيم الله «حى من بنى بكر يقال لهم اللهازم و هو تيم الله بن ثعلبه و معنی تیم الله عبدالله» صحاح - و يعقوبی نیز این شخص را نام برده گوید: فوجه ابو مسلم تميم بن عمرو من بنى تيم الله ابن ثعلبه... ص 285 .
6) همچنین بی نقطه... و ظاهراً (جراح).
7) العديل، النظير و المثل. المعادل فى المحل و المركب ج عدلا (المنجد).
خوارج سیستان پذیرۀ او باز خوردند و او را بشناختند و با او حرب کردند و او با ایشان، آخر گروهی بزرگ از آن قوم بکشت و آن روز باز کار بزرگ گشت، و باز او را به خراسان فرستادند، و اندر ولایت تمیم بن عمر به سیستان خوارج بسیار جمع شد و قوی گشتند و حضین بن محمد را روز عاشورا اندر محرم سنه ست و خمسین و مائه بکشتند، و خبر به مهدی رسید و تمیم بن عمر را باز هراة فرستاد، و عبيد الله بن العلا(1)را باز عهد سیستان فرستاد، و عهد اینجا رسید اندر رمضان سنة ثمان و خمسین و مائه(2)، و بوجعفر منصور فرمان یافت روز سه شنبه پیش از ترویه به روزی بر چاه میمون در مکه سنه ثمان و خمسین و مائه. شست و سه ساله بود و بیست و دو سال، کم دو روز خلیفت بود، و اقامت حج پس از وفات او اندرین سال ابراهیم بن یحیی [بن] محمد کرد.
روز سه شنبه در ذی الحجه سنه ثمان و خمسین و مائه
کنیت او ابو عبد الله بود و نام وی محمّد بن عبد الله بن محمّد بن علی بن عبد اللّه بن العباس بن عبدالمطلب. و مهدی حمزة بن مالک الخزاعی را به سیستان فرستاد و حمزة بن [مالک] خالد بن سوید را خلیفت خویش کرد بر سیستان و خالد به سیستان آمد روز چهارشنبه چهار روز مانده از ربیع الاول سنة تسع و خمسين ومائه. چون روزی چند ببود عثمان طارابی را به حرب نوح خارجی فرستاد، و عثمان آنجا رفت و نوح سپاه بیرون آورد و حربی صعب افتاد میا[نش]ان، و بدین حرب اندر کشته شد از بزرگان زیاد بن همام الراسبي. باز حمزة بن مالک به نفس خویش به سیستان آمد اندر آخر سنة تسع و خمسین و مائه، روزی چند ببود و سپاهی به خراسان فرستاد و عثمان ابن بسام الأزدی را بر ایشان مهتر کرد، چون به فراه رسید یاران او بر وی خروج کردند و عثمان را بکشتند و هم آنجا به فراه به گور کردند و
1) در فهرست یعقوبی: عبیدالله بن العلاء من بني بكر بن وائل.
2) در اینجا فهرست ولات سجستان که یعقوبی نوشته است تمام می شود و چنین می گوید: «فمات ابو جعفر و هو (یعنی عبيد الله بن العلا) عليها، ثم صارت مضمومة الى عمال خراسان یولونها رجلا من قبلهم و ذلك ان الشراة غلبت عليها، وكثرت عليها، و خراج سجستان عشرة الآف الف درهم يفرق في جيوشها و شحنتها و ثغورها انتهى (البلدان یعقوبی ص 286 ضميمة اعلاق النفيسة ابن رسته چاپ لیدن).
سپاه به سیستان بازگشتند و بر خویش مهتر کردند سعید بن قثم السعدى و به رَبَض(1)شهر اندر فرود آمدند و حمزة بن مالک پیش ایشان به حصار اندر شد روز آدینه از صفر سنة ستين و مائه، و سعيد بن قشم روز چند حرب کرد و به عجز بازگشت و سپاه برگرفت و به بُست شد و بُست بستد و قوی گشت و به سیستان باز آمد، و باز حمزة بن مالک به حصار اندر شد دیگر راه، و یزید بن مزید(2)با سپاهی بزرگ از خراسان به سیستان آمد اندر شعبان سنه ستین و مائه و با آمدن یزید ابن مزید(3)برابر، نامه مهدی رسید به نزدیک حمزة بن مالک که عمل سیستان تفویض کن به عبیدالله(4)بن العلاء، حمزه عمل بدو تسلیم کرد و خود به عراق شد، پس سبب افتاد که [عبیدالله] اندر ذى القعده سنه ستین و مایه به سیستان فرمان یافت و یزید بن مزید(5)بر او نماز کرد و او را دفن و کفن کرد. پس یزید پسر خویش را فیاض بن یزید بن مزید(6)را به امارت سیستان بنشاند، هم اندرین روز کار سیستان قرار گرفت برین جمله، باز یزید فیاض را با سپاهی به بست فرستاد و مطبع بن زیاد اللّخمی را به خلیفتی پسر بنشاند، باز مهدی، زهير بن محمد الأزدی را به سیستان فرستاد و فرمان داد یزید مزید را که از سیستان برو.
و زهير بن محمد الازدی به سیستان آمد اندرسنه احدی وستین و مائه و یزید بن مزید برفت و زهیر به امارت بنشست و با مردمان نیکوئی کرد هشت سال تا آنگاهی که مهدی فرمان یافت به دهی که آن را سریر(7)گویند از ماسبذان(8)شب
1) ربض به فتح اول و ثانی آبادانیهای حومه شهر که بیرون از حصار اصلی مرکز شهر باشد. و ربض سیستان خود شهری بزرگ و آبادان بوده است چنانکه به جای خود گفته آید و در قدیم شهرها دوبارو داشته یکی متعلق به کهندز و به اصطلاح امروز ارگ و عمارات دولتی که در میانه شهر بوده و باروی دیگر آن که ربض نامیده می شده و برگرد شارستان و باروی کهنه و میانین کشیده میشده و بیرون این باره را ربض می گفته اند که حومه باشد.
2) اینجاها باز (برند بن مرند - يرتد فرند...) نوشته شده و صحیح یزید بن مزید است.
3) اینجاها باز (برند بن مرند - يرتد فرند...) نوشته شده و صحیح یزید بن مزید است.
4) اصل: بی عبدالله - رجوع شود به حاشیه 2 ص 166.
5) اینجاها باز (برند بن مرند - يرتد فرند...) نوشته شده و صحیح یزید بن مزید است.
6) اینجاها باز (برند بن مرند - يرتد فرند...) نوشته شده و صحیح یزید بن مزید است.
7) مسعودی نام این قریه را (زرین) ذکر کرده است و زرین و سریر در معجم به نظر نرسید ولی پیداست که هر دو از یک ریشه اند. یاقوت قبر مهدی را در (رَدَّ) از قراء ماسبذان ضبط کرده.
8) كذا... و کلیه مورخین عرب این قریه را (ماسبذان) نویسند، یا قوت گوید: ما سبذان به فتح سین و باء موحده و ذال معجمه و آخر آن نون اصل آن (ماه سبذان) است منسوب به ماه. ابی الفدا در تقویم البلدان گوید: که ما سبذان و سیروان یکی است و این شهری است قدیمی از بلاد جبال که بین کوهستان واقع شد، و ازين حيث شبیه به مکه است و بین آن و صیمره دو منزل است و نیز گوید ماسبذان از کوره سیروان است. یاقوت گوید از ماسبذان به (رد) چند فرسنگ است و قبر مهدی عباسی در (رد) است و اکنون بیش از آثار محو شده ای از آن قبر برجا نمانده است و خلاصه ماسبذان آن روزه جزء پشتکوه لرستان (عیلام) حالیه و (حسین آباد) سابق است.
پنجشنبه هشت روز مانده از محرم سنه تسع و ستین و مائه، و چهل و سه ساله بود که فرمان یافت، ولایت او ده سال و یک ماه و چهارده روز بود و پسر خویش را هادی را خلیفت کرد.
و نام وی موسی بن محمد بن عبدالله بن محمد بن عبدالله بن عباس ابن عبدالمطلب بود، و پدر، او را به بغداد بیعت ستد(1)[و] ولی عهد کرد و موسی آن روز به جرجان بود، هادی فضل بن سلیمان را خراسان داد و باقی سیستان تمیم بن سعید را داد، و تمیم به سیستان اندر آمد روز شنبه هشت روز مانده از صفر سنه تسع و ستین و مائه - و بشر فرقد با او بود بر خراج سیستان. تمیم روزگاری به سیستان بود [پس] به بست شد و بشر فرقد را خلیفت خود کرد، وزبست به رخد شد و با زنبیل حرب کرد و برادر او را اسیر کرد و به عراق فرستاد، بازهادی سیستان كثير بن سالم را داد.
و کثیر به سیستان آمد سه روز گذشته از ذی الحجة سنة تسع وستين و مائه، و اسد بن حبله(2)را امیر شرط کرد و هادی به عیسی آباد فرمان یافت روز آدینه چهار بن روز گذشته از ربیع الاول سنه سبعين ومائه وكثير به سیستان نیکوئی کرد با مردمان تا وفات هادی بوده(3). و هادی را بیست و پنج سال عمر بود، ولایت او چهارده ماه بود کم شش روز، پس هادی خلیفتی برادر خویش را داد هرون الرشید.
روز آدینه نیمه ماه ربیع الاول سنه سبعین و مایه
و کنیت او ابو جعفر بود، هرون بن محمد عبد الله بن محمد بن على بن
1) اصل: شد.
2) كذا...؟
3) در اصل: نیکوی کرد تا مردمان تا وفات هادی بود و در این کتاب غالباً کلماتی را که آخر آن یا دارد وقتی با ياء نسبت یا وحدت ذکر کند یک یا را حذف نماید - و تا مردمان هم معنی نداشت لذا اصلاح شد - لفظ «بود» هم در آخر جمله معنی وقوع می دهد یعنی تا وفات هادی واقع شد و «بود» به این معنی در این کتاب و كلمات قدما زیاد است.
عبدالله بن العباس بن عبد المطلب. و دیگر روز که به خلافت نشست عبدالله المأمون را مولود بود. پس سیستان بشورید بر کثیر(1)بن سالم، و سپاه بیستگانی خواست، و حرب کردند، آخر کثیر بگریخت از سیستان و به بغداد شد، ده روز مانده بود از جمادی الاولى سنة سبعین و مائه، پس هرون الرشید عهد سیستان و خراسان سوی فضل بن سليمان فرستاد، و فضل بن سليمان اصرم بن عبدالحمید [را] سیستان داد، و اصرم حمید ابن عبدالحمید را برادر خویش را به خلافت خویش به سیستان فرستاد، و اندر آمد روز آدینه هفت روز مانده از جمادی الاولى سنة سبعين ومائه، پس از آن به سه روز که کثیر این سالم به بغداد شد. باز اصرم بن عبدالحمید بر اثر برادر بیامد و روزگاری اینجا به سیستان بود و نیکوئی کرد، تا باز رشید عبدالله بن حمید را از جهت خویش به سیستان فرستاد.
أول عاملی که از خاص هرون الرشید به سیستان آمد عبدالله بن حمید بود. اندر آمد هشت روز گذشته از رجب سنه احدی و سبعین و مایه و عبدالله بن عون را خلیفت خویش کرد و اینجا روزگاری ببود، باز رشید او را عزل کرد و عثمان بن عمارة بن خزيمة المزني(2)[را] به سیستان فرستاد و عثمان از پیش آمدن، سوی شبیب بر(3)عبیدالله نامه کرد و او را خلیفت کرد و شبیب مردمان را استمالت کرد و شهر را آرام داد؛ و عبیدالله(4)حمید بازگشت سوی عراق، و عثمان بن عماره به نفس خویش به سیستان آمد روز آدینه هفت روز مانده از جمادى الأولى سنة اثنى و سبعين(5)و مائه، و به در پارس اندر آمد و بشر بن فرقد(6)را اندر آن روز بکشت، چون به شهر اندر آمد مردمان را آرام داد، و سبب کشتن بشر آن بود که بر زبان ها رفته شده بود که فتنه به سیستان بشرِ فرقد همی افکند. باز پسر خویش را صدقة بن عثمان را با سپاهی به بُست فرستاد و مطرف بن سمرة القاضی را [و] گروهی غازیان با او بفرستاد تا به رُخد شدند و آنجا ترکان جمع شده بودند، با ایشان حرب کردند و ظفر
1) اصل: و کثیر و معلوم نیست کثیر بن سالم و سپاه وی از اهالی بیستگانی خواسته اند یا سپاه از کثیر بن سالم، اگر شق اول باشد متن صحیح است ولی در صورت شق ثانی باید چنین باشد: «پس سیستان بشورید بر کثیر بن سالم و سپاه بیستگانی خواست و ظاهراً شق ثانی درستست.
2) اصل: حزيمة المرني.
3) كذا... و ظاهراً، شبيب بن عبيدالله.
4) قبلاً این شخص را عبدالله نوشته است.
5) اصل: اربعين.
6) بشر بن فرقد نامی هم از اجداد خانواده صفاریان بوده است.
یافتند و بسیار ازیشان بکشتند و صدقه به سیستان نیامد به بست بایستاد و حضین(1)خارجی با گروهی خوارج میان بست و سیستان تاختنها همی کرد، عثمان نامه کرد سوی صدقه پسر خویش تا از بست به حرب حضین آمد و غازیان با او بیامدند و خود ازین سو بشد، تا عثمان سوی خوارج برسید، صدقه بر خوارج ظفر یافته بود(2)، هر دو سپاه به سیستان بازگشتند، و [عماره] به سیستان داد کرد و با مردمان نیکوئی کرد تا باز سخن سیستان رفت به حضرة اميرالمؤمنین هرون الرّشيد كه ليث بن ترسل روزی امیرالمؤمنین را که از شکار بازگشته بود خدمتی کرد و به موقع افتاد، پس او را بخواند و گفتا: تو را به مصر همی فرستم اگر کار بر آن جمله کنی که ایزد - تعالی و تقدس - فرموده است، به سیستان ترا مسما کنم تا کارت بزرگ گردد، بازگفت: شاعر گفته است:
شعر
الزِمْ سِجِسْتان وَ احْذَرْ أَنْ تُنافيها *** فَإِنَّها جَنَّةٌ سُبْحَانَ منشيها
پس مردمان مجلس گفتند که: مصر بزرگوار شهری بود تا امروز که امیرالمؤمنین حدیث سیستان یاد کرد، [و] داود بشر المهلبی(3)از بزرگان بود، سیستان او را داد هرون الرشید و داود به راه خراسان به سیستان آمد روز پنج شنبه یازده روز رفته از شهر ربیع الاوّل سنة ست و سبعين ومائه. و همام بن سلمه بن زیاد بن همام بر خراج بیامد. و داود اینجا روزگاری ببود باز بیرون شد به حرب حضین(4)شب شنبه سیزده روز گذشته از ربیع الآخر سنه سبع و سبعين ومائه، و سپاه مطوعه و غازیان(5)سپاهی بزرگ با او، و حربی بزرگ بود و بسیار مردم کشته شد از هر دو گروه، و حضین خارجی کشته شد(6)، و داود به سیستان باز آمد، باز رشید فضل بن
1) کامل ج 6 ص 41 حصین، و هو من موالى قيس بن ثعلبه من اهل اوق.
2) کامل: حصين لشكر عثمان بن عماره را هزیمت کرد.
3) کامل: داود بن یزید (ج 6 ص 41).
4) رجوع شود به ح 7 ص 92.
5) مطوعه و غازیان: کسانی که از شهرهای اسلام به طوع و رغبت غزا و جهاد با خرج خود دسته دسته گرد آمده و در سرحدها به حرب کفار می رفتند و غالباً با لشگر سلطان همراه می شدند.
6) کامل 6 ص 41: «حصين الخارجی پس از شکستن سپاه سیستان به خراسان رفت و قصد پوشنج و هراة و بادغیس کرد و هرون الرشيد خالد الغطريف بن عطا (والى خراسان) را نامه نوشت به طلب حصین، و او داود بن یزید را با دوازده هزار سپاه به حرب حصین گسیل کرد و حصین با ششصد مرد آن لشکر را هزیمت نمود و خلقی بسیار از ایشان بکشت، پس به خراسان اندر همی گشت تا در سنه گشت تا در سنه سبع و سبعین و مائه به قتل رسید...» و ولایت خالد غطریف نیز از این تاریخ فوت شده است.
یحیی را خراسان داد و سیستان، و فضل، یزید بن جریر را به سیستان فرستاد.
روز پنج شنبه دوازده روز مانده از جمادی الآخر سنه ثمان و سبعین و مائه به
سیستان اندر آمد و دیرگاه ببود که فضل(1)او را صرف(2)کرد، و ابراهیم بن جبریل را ولایت داد بر سیستان، و ابراهیم(3)، بسام بن زیاد را اینجا فرستاد و بسام اندر آمد روز دوشنبه سه روز گذشته از صفر سنة تسع و سبعين و ابراهیم به نفس خویش بر اثر بسام بیامد روز شنبه اندر ربيع الأول سنة تسع وسبعين و مائه و دیرگاه ببود باز به بست شد و [ز] آنجا به رُخد شد و با ترکان حرب کرد و ظفر یافت و از آنجا به کابل شد و غزا کرد و غنایم بسیار بیافت وز آنجا به سیستان آمد، پس به سیستان عمر بن مروان الخارجی برو بیرون آمد و بسیاری برو جمع شده از خوارج، [و] ابراهیم بن جبریل با غازیان به حرب عمر شد و حربی سخت کردند و ابراهیم بازگشت به شهر آمد، باز رشید، علی بن عیسی بن ماهان را خراسان داد و سیستان، و علی بن عيسى، علی بن الحضين قحطبه را به سیستان فرستاد، و اندر آمد به سیستان غرّه شعبان سنة ثمانين ومائه. [باز] بسر ده روز(4)علی بن عیسی سیستان همام بن سلمه را داد و همام به سیستان آمد به عهدی بر خراج و نماز و حرب(5)، اندر عقب او نامه دیگر آمد عهدی پسر علی بن عیسی را و نام او الحسین بن علی بن عيسى، و حسين على، نصر بن سلیمان را به سیستان فرستاد، و اندر آمد روز چهارشنبه چهار روز
1) مراد فضل بن یحیی است.... کامل در حوادث سنه 177 و قبل از آن آورده که: «در سنه 171 فضل بن سليمان از خراسان به عراق آمد و رشید جعفر بن محمد اشعث را به خراسان فرستاد و باز در سنه 173 جعفر را طلبیده و عباس بن جعفر را خراسان داد و باز در 175 عباس را عزل کرد و خالد الغطریف را فرستاد و معلوم نیست چه وقت غطریف را عزل و حمزة بن مالک را به خراسان فرستاد و در 177 باز حمزه را معزول و فضل بن يحيى البرمکی را والی خراسان کرده و سیستان را هم ضمیمه ولایت او نمود» 6 ص 47. و بعضی از این ولات در این تاریخ نامبرده نشده است.
2) صرف کرد، یعنی معزول کرد.
3) در اصل «ابراهیم بن بسام» بوده.
4) کذا، به جای «ده روز».
5) در سلطنت عرب رسم داشتند که اصقاع و ممالک بزرگ را به یک کس و اگذاشتندی و آن کس ثغور و اجزاء مملکت خود را به ولات جزء گذاشتی و این ولات گاه در امور آن مرز و بوم متفرد و مستقل بودند و گاه بودی که چند کس به تولیت یک محل نامزد شدندی یکی بر خراج که مسئول وصول و ایصال مالیاتها او بود و دیگری بر نماز که امر قضاوت و مظالم نیز در زیر دست وی صورت بستی و دیگر بر حرب و کلیه امور سپاه کشی و عطیات لشگر و کار جهاد و غزات و غیره و گاه یکی بر نماز و حرب و دیگری بر خراج نامزد می شدند و این امور بسته به اهمیت محل و اهمیت موقع و اهمیت اشخاص گاه به گاه متفاوت بودی نه بر یک قرار...
مانده از شعبان سنة ثمانين و مائه. باز علی بن عیسی ولایت [سیستان] یزید بن جریر را داد، دیگر راه به سیستان آمد غرّه محرّم سنه احد و ثمانين و مائه. و مطرف بن سمرة القاضی هم اندرین سال فرمان یافت و بیست سال قضا کرد، مردی بزرگ و فقیه بود، باز ولایت(1)، علی بن عیسی، اصرم بن عبدالحمید را به سیستان فرستاد دیگر راه، و همام بن سلمه با او با خراج(2)هم اندرین سال که یاد کردیم، چون اصرم به سیستان آمد علتی صعب او را پیش آمد و همام بن سلمه را خلیفت کرد که شهر نگاه دارد و خود فرمان یافت. باز علی بن عیسی پسر خویش [عیسی] را سیستان داد، و عیسی خلافت خویش همام را داد که شهر نگاه دارد و باز خود بر اثر بیامد [و] به سیستان دیرگاه نبود و به بست شد و ز آنجا به کابل شد و باز به بست آمد و به سیستان آمد اول سنه اثنى و ثمانين ومائه.
*بیرون آمدن امیر حمزة بن عبدالله الخارجی اندر سنه احدی و ثمانين و مائه(3)
حمزة بن عبدالله از نسل زو طهماسب بود و مردی بزرگ بود و شجاع و از رون و جول(4)بود، از عمّال یکی آنجا بی ادبیها کرد حمزه عالم بود و بر او امر معروف کرد، آن عامل(5)خواست که او را تباه کند، آخر عامل کشته شد، و حمزه از سیستان برفت و به حج شد و از آنجا باز آمد و گروهی از یاران قطرى بن الفجاة با او، باز خوارج سیستان بر خلف خارجی برخاسته بودند و یاران حضین و مردم بسیار جمع شده مردی پنج هزار. چون حمزه بیامد همگنان او را بیعت کردند و سکر(6)آمد و
1) کلمه (ولایت) زاید به نظر می رسد .
2) كذا... و ظاهراً «به خراج» یعنی به امر خراج.
3) کامل ابن اثیر او را حمزة بن اترك السجستانی مینویسد و ظهور وی را در سنه سبع وسبعين ومائه می شمارد (ج 6 ص 49) و در تاریخ بیهق وی را (حمزة بن آذرک) ضبط کرده و گوید در سنه 213 از جانب ترشیز آمد به سبزوار و قصبه بیهق را قتل عام کرد (نسخه خطی ص 58) و ظاهراً: اترک، ادرک، آذرک یکی باشد که دوستان حمزه او را عبدالله نامیده اند.
4) رون و جول درست معلوم نشد در کدام قسمت سیستان بوده است ولی لفظ (چول) در لهجه خراسان و سیستان امروز به معنی کویر و صحرای قفر است و بدین قیاس می باید (رون و جول) از نواحی کناره صحرای کویر که به سیستان و بلوچستان و کرمان متصل است بوده باشد.
5) در اصل (آن عالم) بوده و اصلاح شد.
6) کذا فی الاصل و این نام در این کتاب به چند قسم «لشکر - بسكر - بسکو» آمده است (رجوع شود به حاشیه 9 ص 86).
اینجا بیرون آمد و اشکرا(1)شد و عیسی بن علی بن عیسی با سپاه به حرب او شد و حفص بن عمر بن ترکه را بر سیستان خلیفت کرد، روز آدینه اندر شوال سنة اثنی و ثمانين و مائه به حرب حمزه شد و سیف عثمان طارابی و الحضين بن محمد القوسي و روق بن حریش با عیسی بن علی بدین حرب شدند و حربی صعب بکردند و خوارج بسیار مردم ازیشان بکشتند و عیسی بن علی به هزیمت برفت سوی خراسان و این مهتران با او به خراسان رفتند به راه بیابان چنان که شاعر گوید:
شعر
يَا ابْنَ عَلي أَيْنَ تَسْرِي فِي الفَلا *** وَ كُنْتَ لَيْثَ الْغَابِ قَبْلُ مُرْسَلا
بَيْنَ يَدَى حَمْزَة في قبله(2)*** قَصْرِتَ فِي الجُبْنِ لَدَيْنا مَثَلا
چون حال چنین بود خوارج بیامد[ند] به در قصبه و حفص بن عمر بن تركه متواری شد و حمزه بامداد بر غلش(3)به در شهر آمده بود، بانک نماز بسیار اشنید(4)ازین شهر که آن را عدد و احصا نبود، عجب ماند، آخر گفت: بازگردید که بر شهری که اندر آن چندین تکبیر و تهلیل بگویند شمشیر نباید کشید. به حلافاباد(5)فرود آمد و رسول فرستاد که من با عامۀ شهر حرب نخواهم کرد، خلیفت سلطان را گوی بیرون آی تا حرب کنیم، نگاه کردند حفص بن عمر ترکه رفته بود و به جای(6)اندر نهان شده، شاعر لشگر حمزه این دو بیت بگفت:
شعر
مَنْ ذَا ابَداً(7)اميراً هارباً *** مُتوارِياً فِي أَرْضِهِ مِنْ أَهْلِهَا
حَفْصُ بن ترْكَةَ قَدْرَ أَه(8)خائفا *** مِنْ سَطْوَتِ قَدْعايَنوْا مِنْ قَبْلِها
1) كذا. ظ: اشکرا به معنی آشکارا، در لهجه خراسان از قدیم تا به امروز غالباً الفها به فتحه تبدیل میشود در قدیم همچون (شکار - شکر - اوبار - اوبر - بار - بر - شمار - شمر و غیره) و امروز مانند (هرکاره - هرکره - پارک - یره - خانه - خنه آدم ادم و غیره) و تصور می کنم لغت (اشکرا - آشکارا) نیز از همان قبیل باشد.
2) كذا... و ظاهراً في قبيلة - قبيله ؟
3) الفلس محركة: تاریکی آخر شب (قاموس).
4) اشنید - و نظیر آن که الف پهلوی را به حال خود گذاشته اند درین کتاب بسیار است مانند (اسپرد) و غیره.
5) حلافاباد و حلفاباد هر دو در این کتاب نامبرده شده و در کتب جغرافیا این نام نیست و معلوم است که از قراء نزدیک زرنج بوده است.
6) جای دیگر هم گفتیم که یاهای نسبت و غیره که به کلمات پائی درآید گاهی در این کتاب بیفتد مانند نیکوی عوض نکوئی و به جای عوض به جائی .
7) كذا...ظ: و من رأى ابداً. من ذا رأى ابداً؟
8) نراه؟...
پس حمزه مردمان سواد سیستان را همه بخواند و بگفت یک درم خراج و مال بیش(1)به سلطان مدهید چون شما را نگاه نتواند داشت و من از شما هیچ نخواهم و نستانم که من بر یک جای نخواهم نشست. و زان روز تا این روز به بغداد بیش از سیستان دخل و جمل(2)نرسید، آخر بر آن جمله اتفاق افتاد و مردمان قصبه بر ولایت امیرالمؤمنین رشید بودند و خطبه همی کردند، و هنوز آن خطبه بني العباس بر جای است، اما مال منقطع گشت. باز این بزرگان سیستان که با عیسی بن علی سوی علی بن عیسی رفته بودند اندر خواستند تا حفص بن عمر را صرف(3)کرد که او عاجز بود و سیف بن عثمان الطارابی را بر نماز و حرب به سیستان فرستاد و حضین بن محمد القوسی را بر خراج، و اندر آمدند در محرّم سنة ست و ثمانين و مائه.
*آمدن سيف بن(4)عثمان الطارابی و حضين بن محمد القوسی به سیستان
و حفص بن ترکه را بگرفتند و بند برنهادند و یاران او را بازداشتند و حبیب ابن ترکه صاحب شرط حفص بود و به در طعام(5)بود کس فرستادند و بیاوردند و بازداشتند و حفص را بسیار عذاب کردند تا کشته شد. باز علی بن عیسی، عبدالله بن العباس را - سپاه سالار خراسان را - اینجا فرستاد و اندر آمد غرّه ربیع الاوّل سنة سبع و ثمانين و مائه.
1) مراد حمزه آن است که ابداً مالیات ندهند و گویا معنی بیش در اینجا (دیگر) است و دو سطر بعد هم این معنی دیده می شود.
2) كذا... و ظاهراً (حمل) به معنی خراج و مالیات جنسی از کالا و متاع و برده و غیره.
3) صرف کرد یعنی عزل کرد - قبلاً هم این لغت استعمال شده است.
4) در اصل (سفیان عثمان) بود.
5) در طعام، یکی از دروازه های شهر زرنج بوده است. و محمد بن وصيف شاعر یعقوب گوید: در آکار تن او سر او باب طعام... اصطخری گوید: شهر بزرگ سیستان را زرنج نامند و زرنج را شارستانی است و ریضی و شارستان را حصنی و خندقی است و ریض را نیز باروئی است... شارستان زرنج را پنج دروازه است یکی در جدید دیگر در عتیق که از آن دو دروازه به سوی فارس بیرون شوند و به یکدیگر نزدیک اند و در سوم در کرکویه است که از آن به خراسان بیرون شوند چارم در نیشک است که از آن به بست روند و در پنجم به در طعام معروف است که از آن به روستاها بروند و معمورترین این دروازها همانا در طعام است و این درها همه از آهن است و ربض زرنج را سیزده در است از آن جمله باب مینا (میتا) به سوی فارس پس از آن باب جرجان سپس باب شیرک بعد از آن باب شتاراق (شتاراو) پس از آن باب شعیب پس نوخیک (نوخیرک) پس الکان [انکار - الکار - ظ: آکار چه در این کتاب (در آکارا) آمده چنان که در شعر محمد وصیف آمد. در آکارتن او سر او باب طعام ] پس باب نیشک پس باب .کرکویه پس باب استریس و [و ظاهراً باید (اسپریس) باشد به معنی میدان اسب دوانی] پس باب غنجره - پس باب بارستان سپس باب روذگران (رویکران)... (مسالک الممالک اصطخری چاپ لیدن صفحه 239-241).
*آمدن علی بن عیسی(1)به سیستان
و روزگاری اینجا ببود و حمزه به نیشابور شد و آنجا حرب کرد بر علی بن عیسی، تا حمزه به خراسان شد و باز آمد، عبدالله بن العباس به بسکر بیرون شد و غارت هاء بسیار کرد و باز به شهر آمد، باز علی بن عیسی پسر خویش را دیگر راه - عیسی را - سیستان داد و عیسی تا فراه آمد و خراج جبایت کرد و به اوق آمد و عامه مردمان را بسیار آنجا بکشت و به شهر اندر آمد به دری(2)کرکوی فرود آمد اندر شوّال سنة ثمان وثمانين و مانه باز حمزه از خراسان فرا رسید و همه عمّال را که در لشكر(3)بیامد بکشت و به در شهر آمد و عیسی علی به حرب او بیرون شد و بسیار مردم با ایشان، و عفّان بن محمد با آن سپاه بود حربی صعب بکردند و عفان محمد اندرین حرب کشته شد و به شهر اندر آوردند و به جانب مسجد او را دفن کردند، و عفّان از بزرگان و علما و فقهاء زمانه بود. باز حمزه برفت سوی خراسان شد چون دانست که اینجا هنوز بر آن گروه برنیاید(4)، و عیسی بن علی بر اثری وی با سپاه برفت روز پنج شنبه سیزده روز گذشته از شوّال سنة ثمان وثمانين ومائه. و اندرین میان عیسی اینجا دوازده روز بود، و حمزه به نشابور شد و عیسی بر اثر او و به در نیشابور فراهم رسیدند و حربی صعب کردند و حمزه بازگشت به سیستان آمد و عیسی به نشابور نزدیک پدر ببود، و علی بن عیسی سیستان حضين بن محمد القوسی را داد و عهد فرستاد و نامه، و حضین به روستاء قوس(5)بود سوی پسر نامه کرد تا شهر فرو گرفت، و اندر عقب، خود به شهر اندر آمد روز سه شنبه عشره ذى القعده سنة تسع و ثمانين و مائه و کار قصبه نظام گرفت و مردمان آرام گرفتند با او. و زلزله آمد به سیستان اندر محرّم شش روز گذشته از آن سنه تسعین و مائه. و على بن عيسى نامه کرد سوی امیرالمؤمنین هرون الرشید و آگاه کرد که مردی از
1) كذا... و صحيح (عبدالله بن عباس) رجوع به دو سطر بالا و دو سطر زیر شود.
2) به دری کرکوی، این یا علامت اضافه است که در املاهای خیلی قدیم و در خط پهلوی مستعمل بوده و در نسخه اصل گویا مراعات می شده و گاهی در این نسخه هم با وجود تغییر املا یافت می شود، چنان که مکرر گذشته است. در کرکوی یکی از دروازه های شهر زرنج بوده است که از آن به کرکوی می رفته اند.
3) ظ: این همان است که در چند سطر پیش (بسکر) نوشته و اینجا (لشکر) نوشته است.
4) باکس برآمدن و برنیامدن به معنی هم زور کسی بودن و نبودن و توانائی داشتن و نداشتن است و در نظم و نثر قدیم متداول بوده است و بر (آن گروه برنیاید) در اینجا یعنی از عهده شکستن و برانداختن آن قوم برنتواند آمد.
5) قوس به ضم قاف بروزن طوس از رساتیق سیستان بوده است.
خوارج سیستان برخاستست و به خراسان و کرمان تاختن ها همی کند و همه عمّال این سه ناحیت را بکشت و دخل برخاست و یک درم و یک حبّه از خراسان و سیستان و کرمان به دست نمی آید، پس رشید بیعت کرد مأمون(1)پسر خویش را بر همه ولایت مسلمانی اندر سنه ثمان وثمانين و مائه(2)، و خود به نفس خویش رشید بیامد تا ری که به خراسان آید به حرب حمزه، که او را شوکت و قوّت شد و سی هزار سوار با او جمع شد پانصدگان، پانصدگان [که] به ناحیت ها همی فرستاد[ی] و به هیچ جای یک روز بیش مقام نکردی. باز به ری خبر رسید که از روم سپاه بیرون آمد، زانجا بازگشت و به بغداد شد، و حضين ابن محمّد القوسی به سیستان فرمان یافت اندر سنه ست و تسعین و مائه و دیوانها بسوختند و خراج ها کم و بیش کردند، پس رشید علی بن عیسی را عزل کرد از خراسان و فرمان داد که مال او همه برگیرند و بستانند(3)و هَرثمه بن اعین را خراسان داد و سیستان، و هرثمه، سیف بن عثمان الطارابی را سیستان داد.
چون سیف عثمان به سیستان آمد محمد بن الحضين بن محمد القوسى به جای پدر خویش نشسته بود، ولایت گرفته، او را اندر شهر نگذاشت(4)، پس او به در شهر فرود آمد و مشایخ بر او شدند و گفتند: صواب بازگشتن تو باشد، او بازگشت و به سواد سیستان قرار نیارست کرد به سبب حمزه، بشد به فراه وز آنجا به بست و آنجا سپاه فراهم کرد و به سیستان آمد، و ابوالعریان با او بیامد و این بوالعریان مردی عیار(5)بود از سیستان و از سرهنگ شماران(6)بود و غوغا يار او بودند، پس سیف به
1) کامل 6، ص 53 حوادث 182: و في هذه السنه بايع الرشيد به عبدالله المأمون به ولاية العهد بعد الأمين وولاة خراسان و ما يتصل بها الى همدان و لقبه المأمون... و در حوادث 186 گوید: رشید و پسران به حج رفتند و شهادتنامه ولات عهد خود را در آنجا سجل کرد و نسختی در کعبه نهاد.
2) در این سال در تواریخ اشاره ای به این معانی نیست.
3) اصل: بستانید.
4) اصل: بگذاشت.
5) یعنی در شمار سرهنگان بود و از آن طایفه به شمار می رفت. برای سرهنگ رک: حاشیه 5 صفحه 176.
6) رجل عیار اذا كان كثير الطواف و الحركة ذكيا - و عرب اشخاص کاری و جلد و هوشیا را که از طبقه عوام الناس و مردم خامل الذکر بودهاند و در هنگامه ها و غوغاها خودنمایی کرده یا در حروب جلدی و فراست به خرج داده اند عیار می نامیده است و از تواریخ بر می آید که در زمان بنی العباس عیاران در بغداد و خراسان افزونی گرفتهاند خاصه در سیستان و نیشابور و یعقوب لیث صفار هم از سرهنگان این طایفه بوده است، چه عیاران در هر شهری برای خود رئیسی انتخاب کرده وی را سرهنگ میخوانده و گاهی در یک شهر چند تن سرهنگ و چند هزار عیار موجود بوده است.
سرلشگر در سرای خویش فرود آمد، و محمد بن الحضين با او حرب کرد اندر سنه اثنى و تسعين ومائه، و سیف به هزیمت برفت و محمّد بن الحضين شهر داشت و خطبه(1)، و از روستاها هیچ دخل نبود به سبب خروج خوارج. باز هرثمه بن اعين الحکم بن سنان را سوی سیستان فرستاد و صالح بن الفکاک(2)سپاه سالار حکم بود. و محمد بن الحضين باز ایشان را فرمان نداشت و حرب ها کردند، آخر صلح کردند، و حَكَم بن سنان به سرای حضين بن بشر بن فرقد فرود آمد و محمد بن الحضين اندر سرای مردمان فرود آمد، پس محمد بن الحضين سيف(3)را گفت: اکنون به سیستان امیری کردن حرب خوارج است و خطبه و نماز آسان است که آن مردم کاندر قصبه اند بر ولایت امیرالمؤمنین اند(4)، حدیث اندر حرب خوارج است. پس [حکم] صالح حماد را بر سپاه به حرب خوارج بیرون فرستاد و حربی سخت بکردند و صالح حماد و یاران کشته شدند و اندکی به هزیمت به قصبه آمدند؛ و سیف بن عثمان الطارابی فرمان یافت، و امیرالمؤمنین هرون الرّشيد هم اندرین سال قصد خراسان کرد به سبب خوارج، و به گرگان فرود آمد، و نامه نبشت سوی حمزة بن عبدالله الخارجي.
بِسْمِ الله الرَّحمنِ الرَّحِيمِ مِنْ عَبدِ الله هرون أمير المؤمنين إلى حمزة بن عبدالله سَلامٌ عَليكَ وَ إنى أحمد إليك الله الذى لا إله إلا هو و اسأله أَنْ يُصلّى على محمدٍ عَبدِهِ وَ رسولِهِ - صَلَّى اللهُ عَليه - أمّا بَعدِ فَإِنّ الله - تبارک و تعالى - بَعثَ مُحمّداً نبيه - صلى الله عَليهِ - إلى النّاسِ كافة بشيراً ونذيراً وداعياً إلى الله بِاذْنِهِ وَ سِراجاً منيراً يُبشِّرُ بالجنّة [من] اطاعهُ، وَ يُنذِرُ بِالنَّارِ مَنْ عَصاه ، وَانْزَلَ عَليهِ كتاباً عَزِيزاً لايأتيه الباطِلُ مِنْ بَينِ يَديه وَلا مِنْ خَلفه تنزيل مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ ، بَيْنَ فِيهِ حَلالَهُ وَ حَرامَهُ وَ فَرايضهُ وَ حُدُودَهُ وَ شَرايعَ دِينِهِ فَبلغَ مُحمدٌ رِسالاتِ رَبِّهِ، وَ نَصحَ الأُمَّةَ وَبَيْنَ لَهُمُ السِّننَ الْهَادِيَةِ، لا اختلافَ بَينَ الأمة فيها في الصلوة و اوقاتها والحجّ والفرايض والحدود، وأوجب
الله على عباده طاعةً نَبيِّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) و جعل اطاعتهُ مَقرونَةٌ بِطَاعَتِهِ، فَمَنْ أطاعَهُ اطَاعَ اللَّهَ، و مَنْ عَصاهُ عَصى(1)الله، فَلَمَّا بَلَغَ اللهُ بِهِ عامة الاحتجاجَ عَلَى خَلقِهِ، قَبضَ اللَّهُ رَسولَهُ - صَلّى الله عليه - و اختارَ لَهُ ما عِندَهُ وَ خَلْفِ بَين ظهراني أُمَّتِهِ كِتابَ اللهِ وَ سُنَّةَ التي فيها رضا رَبِّهِ(2)، وَالفُوز وَالنّجاةُ لِمنْ لَرْمَها وَاعْتصم بها، والبوارُ وَالهلاك لمن خالفها وَ عمل بغيرها و امير المؤمنين يَدعوكَ إلى كتابِ اللهِ وسُنّة رسوله و يَحثّكَ(3)عَلى طاعته، وينهاك عن معصيته، و قَدْ عَرَفَ امير المؤمنينَ الذي كانَ بَيني وَبَينَ عُمَالِهِ في خراسان و سجستان و فارس و کرمان مِنَ المعاربة و سَفك الدماء فاحب النظر لك و لأصحابك فيما فيهِ صَلاحُكم و جمعُ كَلمتكمْ ورَدُّ الفتكُم، وإدْخال السلامة و العافية والطمأنينة عليكم ، وخلطكم بإخوانكم من المسلمين، واعطاكُمْ نَصيبكمْ مِن الفئ والصدقات والحقِّ وَالعدل و حُقنُ دِما يكمْ وَالصّفح والعفو والتجاوز عَنكُمْ عمّا سلف مِنْ أحداثكم و جرائمكم، و اهدارِ مائِلتمْ مِنْ دَمَ اوْمَالٍ أَوْ غَيْرِ ذلك في هذه الحروب تكون بينكم و بَينَ عُمَالِه، لمانوى مِنَ الأجر والزجر(4)و حُسنِ المثوبة، و لرعيّتِهِ(5)فى صَلاحِة خاصةً واستيفايک و خلطک باهل طاعته و ما يجب مِنَ الأحسان اليك والأتصال عَلیکَ و قَدْ قُربَ مِنْ بلادِکَ و تَرَكَ(6)بِصَدَدٍ مِنكَ، و لَمْ يَاتِكَ مِنهُ كتابٌ ولا رسول قبل كتابه هذا و رسوله و قَدْ امنک امیرالمؤمنين على دمک و مالک و شعرك و بَشرك(7)، و وَهبَ لَكَ كُلَّ جُرْمٍ كَانَ مِنكَ وكُل دَمٍ أَصبَهُ أَنتَ او احد من اصحابك او حَدَثٍ احْدَثته، او مال نلته، أو صغيرٍ أَوْ كَبيرٍ كَانَ مِنكَ فِي هذه الحروبِ، وَصَفحَ عَنْ ذلك وتَرَكُهُ الله وَحْدَهُ لا شريكَ لهُ، إِنْ قبلتَ أمانه و قَدِمْتَ عَليهِ سامِعاً مُطيعاً تائباً إلى الله مِنْ ذُنوبك داخلاً في جَماعَةِ المسلمين، متمسكاً بطاعته و ولاة(8)عهده، ولَمْ تَعدُ ولَمْ تَنكث ، و جَعَلَ لَكَ إِنْ قَبلتَ أَمَانَهُ و قَدِمْتَ عَليهِ و وَفيتَ بِما اشترط عليكَ عَهدَ اللهِ و ميثاقه و ذِمَّةَ اميرالمؤمنين و ذَمّةَ آبائِه و اشدّ ما أَخذَ(9)الله على الملكية المقربين والنبيين والمرسلينَ مِنْ عَهْدٍ وميثاق بالوفاء لك و لأصحابك بالأمان على مايكم و اموالكم و جميع ما احدثتم في الحروب التي كانت بينكم وبين عُماله ما وَقَيتُم ولم تبدلوا و لم تُغيّر وا ولم تنكثوا
1) اصل: عصا.
2) و في الاأصل: رضى ربّه.
3) الاصل: محتك.
4) الذّخر؟
5) كذا... والظاهر: ولرغبته.
6) والظاهر: و نزل بصدد منک، ای نزل بقرب منک.
7) الامان على الشعر و البشر غاية في المبالغه. و فى عهد كتبه المأمون: ... مكروهاً في نفس ولا دم و لاشعر و لا بشر و لامال (طبری 3-2 ص 661 - لیدن)
8) در اصل, ولاه عهده.
9) در اصل، اخد.
و لم تعذروا(1)، فأقبل نصيحة اميرالمؤمنین و نظره لک و لاصحابک واعرف ما فی ذلک من الحظّ و الرّشد فى العاجل والآجل، واقدم عليه مع رسوله و تأمن بالوفاء لک و لاصحابک و الاحسان الیک و الافضال علیک، و ان انت لم تقبل امانه و لم تشخص اليه فاردُدْ اليه اما نه مع رسوله، و عجلّ سراحهِ و لا يكونن له قبلك(2)لبت انشاء الله، والله يشهد امیرالمؤمنين، فانه قد اعذر الیک و احتج علیک و کفی بالله شهيداً والسّلامُ علیک و رحمة الله و بركاته. وكتب اسمعيل بن صبيح مولى امیرالمؤمنين، يوم الجمعة لثمان بقين من صفر سنة ثلث و تسعين ومائه والحمد لله و صلواته [علی] رسوله محمد و آله اجمعين.(3)
بسمِ اللهِ الرَّحمن الرّحيم من عبد الله حمزة اميرالمؤمنين، سلام على اولياء الله، اما بعد فان الله - تبارک و تعالی - اصطفی آدمَ - صلّى الله عليه - وكرّمه و انشاءَ منه ذريته فاستودعه امانته و اوجب عليهم معرفة ربوبيّته، والعمل بطاعته، فجعل منهم انبياه(4)و رسله، و انزل عليهم كتبه و شرع لهم دینه، فتتابعت رسل الله تترى في اممها على منهاج واحد و شرايع مختلفه يصدّق آخرهم اولهم، حتّى مضت القرون السالفة أمماً و اصنافاً مهديّةٌ بطاعة ربنا و تصديق رسلها، فبعث الله محمداً على حين فترة من الرّسل، و اقتراب من الساعة رحمة للعالمين وخاتماً للنّبيين و مصدقا لهم، وانزل عليهم(5)الفرقان مهيمنا على الكتب و ناسخاً لهم(6)فاقتدى نبي الله كتاب الله، وصدع بامره في مجاهدة اعدايه والدّعا الى دينه والنصيحة لامته حتى اكمل الله له الدين، و بلغ به الحجّة، واظهر له الدّعوة، ومكن له في الأرض، واختارله ما عنده من الكرامة و الفضيلة، فقبضه الله فختم به النبوة و رفع الوحى و خلّف لامته كتاب الله و رضيته(7)في خلقه، بيّن فيه حلاله و حرامه و سنته(8)و فرائضه، و محکمه و متشابهه و امثاله، و
1) كذا و شاید: تغدروا - و لعل هذا هو الصواب.
2) كذا... و ظاهر: من قبلك.
3) نسخه اصل بی نقطه و بی اعراب بود و اگر عیناً چاپ می شد خواننده به زحمت می افتاد... و در صحیح بودن این دو مکتوب نمیتوان شک داشت یا گمان کرد که خوارج آن را از خود ساخته اند، زیرا رویه همان رویه بني العباس است و خوارج هم امین تر از این بودهاند که مکتوبی چنین بسازند و فایدتی هم برایشان نداشته است. و عجب است که این دو مکتوب در هیچ یک از تواریخ موجود دیده نشد.
4) كذا... ظاهراً، انبيائه.
5) ظ: عليه.
6) ظ: لها.
7) ظ: وصيته... رضوته؟
8) ظ و سننه.
ثواب اهل طاعته، و عقاب اهل معصيته فتمسّک [به] اولياءُ الله بعد نبي الله، فاقتدوا به وآثروه، فايدهم الله ووفقّهم و اراهم ما يحبّون من الاعزاز و التمكين، و الاظهار على عدّوهم، فلم يزل الاسلام و اهله في زيادة من نعماء الله، و ما افتتح(1)الهم من رحمته خلافة ابى بكر و عمر (رض) و صدراً من خلافة عثمان، حتى تعرّضت الدنيا ببهجتها، فركن اليه(2)الرّاكنون و آثروها و مالوا اليها و خالفوا كتاب الله وسنّة نبيه فاختلفت الأمة بعد ايتلافها وتفرّقت بعد اجتماعها، فهدى الله الذين آمنوا لما اختلوا فيه من الحق باذنه، وضل من استحق الضَّلالة بما ضيعوا من كتاب الله، و خالفوا من سنّة نبيّه، و اهتدى من آثر حق الله و دینه و كتابه، و لزموا سبيل من هدى الله قلبهم فصبروا عليه، حتّى قهر باطل(3)هذا الأمّة اهل حقها، فالبست شيعاً و أذيق بعضهم باءس بعض، فلا يزال(4)مختلفة الا من رحم ربك، ولايزال الأسلام و اهله في نقصان حتى تقوم الساعة، و ذلك موعد هذه الامة عند اجتماعها على الضّلالة، حيث يقول بل الساعة موعدهم، و الساعة ادهی و آمر، فنعوذ بالله ان يُقدِّمنا فى الجهل و الضلال او يخلفنا(5)في الاشرار، و قد وصل الی کتابک تدعونی فيه الى كتاب الله وسنّة نبيه، و ذکرت محاربتی عمّالک فیگور خراسان و غیرها، و صفحک عن و غيره مما كان منّا، و ممّا عرضت من امانک و احسانک بعد قبولها کتابک و امانک، و دخولنا فی طاعتك وكلُّ ما كتبت(6)به فقد، فهمته فاما کتاب الله فالیه دعوتی و به رضای و لستُ ابغی به ولا(7)غیره حكماً، فالحمد لله على ما من به على فيما عرفتني(8)من دينه و بصرنی(9)من هداه و جعلني ادعوا الى محکم کتابه و بالواجب(10)من طاعته وأجاهد عليها من عند عنها و خالفها و عمل بغيرها، والله المعين و الموفق ولاحول ولا قوة الا بالله العظيم و اما ما تناهی الیک من محاربتی عما لك فما كان ذلك من منازعة لک فی ملکک و لارغبة في دنيا انالها بذلك، و لا طلباً للرفعة و الذكر فيها و لا ابتدأت احداً منهم بغى(11)عليهم مع ما ظهر للعامة من
1) اصل: امبتح.
2) كذا... و ظاهراً - اليها.
3) در اصل چنین بوده و بعد با مرکبی دیگر و خطی زشت لفظ (لیا) روی بای باطل نوشته و (قهر نالباطل - یا قهر بالباطل) شده است.
4) ص: فلاتزال.
5) اصل: تحلفنا... و يخلفنا او يخلفنا مشدّدة ايضاً صحيح و لعله هو الصواب كما تقتضيه المقارنة بينه و بين الفعل في الجملة الموازن لها .
6) الظاهر كتبته.
7) هذا غلط و لعل الصواب: و لست ابخی به بدلا و غیره حکماً، او - و لست ابغی به غیره حکما.
8) كذا... والظاهر - عرفنی.
9) اصل: نصرنی.
10) اصل: الوحب.
11) كذا... و الظاهر: ببغى.
سوء سيرتهم فيمن ولوا عليهم و ما تعاطوا من سفك الدماء واباحة الاموال وركوب الفواحش و ما لم يحلّه الله العبادة(1)، و لا اظنّه الا قد تبيّن لك من حال خراسان، و بلغک من سجستان و فارس و كرمان، ما فيه كفاية عن التطویل علیک فیما اصف لک من ذلك، و اما احسانک الی و نظرك لى و ما دعوت اليه فلوكنتُ ممن يؤثر الدنيا و يرغب فيها و يلتمس خفض(2)العيش و النعمة فيما(3)عرضت دركاً في العاجل دون الآجل، انى اعوذ بجلال(4)الله ان يجعل ذلك حظى و نصيبي منه، فان المغبون من باع دينه بدنياه تَبقى لَه و لا يبقى لها، و لا خير بخير(5)بعده النار، و لا شر بعده الجنّة بشر و اما الفىّ و الصدقات فانى ذلك و قد فقد المسلمون عطاياهم و ارزاقهم و صدقاتهم بعد الخليفتين (رض) فصارت يوخذ من غير موضعها و يصرف الى غير اهلها، و الله حسيب خلقه و اما ما عرضت من امانک و دعوت اليه من طاعتك، فهل لمخلوق امان الامرا من(6)يوم الفزع الأكبر، يوم لا ينفع نفساً ايمانها، لم تكن آمنت قبل، وكيف يأمن من ذلک من لا يملك لنفسه موتاً ولاحيوة و لا نشوراً، فانظر لمعادك و ما انت صاير اليه و به ،مرتهن و عنه مسئول و به عما قليل محاسب، فقد رايت ما فعلت الدنيا بار بابها الراكبين(7)اليها المؤثرين لها ، كيف أؤيقتهم و خدلتهم(8)و اسلمتهم، فلن تعن(9)عنهم شيئاً اعتدروا(10)لها عنهم، و بقيت اعمالهم قلايد في اعناقهم، وصاروا الى الندامة وتلهفوا حيث لا يغنى عنهم ذلك على ما فرطوا و فاتهم من العمل في دنياهم لمعادهم ويوم فقرهم ،وفاقتهم، حيث يقول يا حسرتي ما فرّطت في جنب الله، وقد بايعتُ الله وعاهدته على القيام بامره والدعاء الى طاعته و مجاهدة اعدائه حتى يفنى نفسنا ما موفى(11)عهدی و منجر موعدی(12)، قال الله تعالى و اوفوا بعهدی اوف بعهدكم فنسال الله الاسفاع(13)بما علمنا من كتابه و نعوذ بالله ان نكون ممن لبسوا(14)دينهم على انفسهم فلبس الله عليهم، وتسأله العصمة و
10 : مما اعتدوها عنهم.
1) كذا... و ظاهراً - لعباده.
2) و في الاصل حفص - «خفض العيش سهل وكان هنيئاً فهو خفيض و خفض و خافض و مخفوض» (المنجد).
3) اصل: فيها.
4) اصل - بحلال الله.
5) والحديث: «ولا خير بعده النار بخير و لا شر بعده الجنة بشر» وظاصل همچنین بوده است.
6) كذا والظاهر من أمن.
7) ظ: الراكنين.
8) خذلتهم؟
9) ظ: فلن تغنى.
11) كذا... و لعل الصواب: حتى تفنى نفسى و انا موفى عهدی و منجز موعدی 13.
13) كذا... اسفاع - او - اسقاع و الصواب الانتقاع.
14) اصل - ليسوا.
الكلاءَة و ان لا تكلّنا الى نفسنا(1)و لا الى احد من خلقه و ان يتولى منا ما هو اهل التقوى واهل المغفره، رضينا بالله رباً وبالأسلام ديناً و به محمد نبياً و بالقرآن اماماً و حكمتاً(2)ربنا رب السموات و الارض لن ندعوا من دونه الهاً لقد قلنا اذاً شططا، هذه سبيلى ادعوا الى الله على بصيرة انا و من اتّبعنى، و سبحان الله رب العالمين و ما انا من المشركين. و لاحول و لا قوة الا بالله لا حكم الا لله، يقضى الحق(3)و هو خير الفاصلين، فان تَولّوا فقل حَسبى الله لا اله الا هو عليه توكلت و هو ربّ العرش العظيم، وصلى الله على محمّد النبّى و على جميع المرسلين.
پس رسول او را نیکوئی کرد و عهدنامه و این نامه بدو داد و بازگردانید، چون رسول سوی امیرالمؤمنین هرون الرشید(4)[رسید] از گرگان به طوس آمد، اندر جمادى الآخر سنه ثلث و تسعين و مائه، به جایگاهی که آن را سناباد گویند از نوقان(5)، آنجا فرمان یافت، و چهل و نه سال عمر یافت، و کنیت او ابو عبدالله بود، پس حمزه کارها بساخت حرب را و بیشتر مردم که بر او جمع شده بود از عرب بودند، کابین زنان بدادند و وصیت ها بکردند و کفن ها اندر پوشیدند و سلاح ها از بر آن، و سی هزار سوار همه زهاد و قرآن خوان برفتند، و شاعر ایشان این بیت ها یاد کرد:
شعر
اظَنُّ هَرُونَ وَ أشْياعُهُ *** انا نبيع الحَقُّ بِالْبَاطِل
نحق(6)في قرطاسِهِ أَسْطُراً *** أَجِهِلْ بِهِ مِنْ كاتِبِ جاهَل
خشى(7)فِي بَعْضٍ و فِي بَعضِهِ *** لَيسَ(8)كَفِعل اللاعب الهَازِلِ
يعرْضُ سُلْطَاناً عَلَى حَمزة *** يفكا و شيكا(9)شيكا غيرُ مَا طايل
و لمن(10)يَكُنْ حَمْزَةٌ مِمَّنْ يُبيع *** ااجلة(11)بالعاجل الزايل
1) والصواب (انفسنا) كما هو مقتضى القواعد).
2) كذا... و ظاهراً - حكماً - او - حكماً.
3) كذا و ظاهراً - يفصل الحق.
4) ظاهراً لفظ (رسید) در استنساخ اصل (الرشید) شده و اصل چنین بوده: امیرالمؤمنین هرون رسید از گرگان... الخ.
5) در اصل، توقان و صحیح نوقان به فتح نون است و اخیراً آن را با غین می نویسند، از قراء معظم طوس بوده و اکنون یکی از محلات عمده شهر مشهد می باشد.
6) كذا... و ظاهراً، نمق.
7) ولعل الاصل: خشن بالتشديد.
8) كذا و لعل: لين.
9) ظ: ملكاً و شيكاً - اى ملكا سريع الزوال، بدلا من قوله سلطانا.
10) كذا.. و ظاهراً: ولم يكن.
11) کذا با دو الف و تاه آخر و فتحتان و به هیچ روی معنی نمی دهد و ظاهراً ... ممن يبيع آجلاً. و شعر مدرّج است.
هو الأمام المُرْتَضَى وَ الَّذى *** يُقيمُ صَعْرَ الأعوج المايل
وَالصَّادِقُ الوَعْدِ إِذا مَا وأى *** لَيْسَ به مِخْلافِ(1)وَ لا مَاطِل
پس چون به نزدیکان نشابور برسیدند خبر مرگ هرون شنیدند و دفن کردن او به طوس و بازگشتن سپاه به بغداد. حمزه گفت: و كَفَى الله المؤمنين القتال، چون چنین بود واجب گشت بر ما که به غزو بت پرستان رویم به سند و هند و چین و ماچین و ترک و روم و زنک یاران(2). گفتند: که آنچه ایزد - تعالی - بر زفان(3)تو راند صواب ما اندر آن است، پس پنج هزار سوار تفرقه کرد پانصدگان، به خراسان و سیستان و پارس و کرمان. گفتا: مگذارید که این ظالمان بر ضعفا جور کنند، و حدیث این لشکرها خود بدان جای رسید(4)که ایشان بر یکدیگر خروج کنند و ما اندر میانه نیائیم تا ایشان بسیار از یکدیگر تباه کنند، که او پادشائی بسه بهو(5)کرد بر پسران خویش، و المُلوک غَيُور. پس برفت و به سند و هند شد تا سراندیب بشد و به دریا اندر شد و گور آدم را - علیه السلام - زیارت کرد و آن اثرهاء وی بدید و بسیار غزوها کرد و از سوی لب دریا به چین شد و زانجا به ماچین آمد، و به ترکستان اندر آمد، و به روم شد، و از آنجا به ترکستان آمد، و باز به سیستان آمد بر راه مکران، به همه جای غزو کرد، و یاران را گفتی که ایزد تعالی ناصر دین محمّد است، یا نه(6)ما را چه یارگی(7)بودی که این کردی، به شکر باید شد. و قصه تمامی به مغازی حمزه گفته آيد(8)و بالله التوفيق.
باز مأمون سیستان زهیر بن المسیّب را داد، و زهیر اینجا خلیفتی فرستاد نام وی اسحق بن سمن(9)....... و زهیر خود به نفس خود اندر شوال سنة ثلث و
1) اصل، المحلاف. و محلاف نیامده، المخلاف: الرجل الكثير الأخلاف في وعوده (المنجد).
2) در اصل: باران .
3) زفان لهجه ای است از (زبان) و در قدیم متداول بوده است.
4) کذا و لیکن از قرینه بعد پیداست که صحیح (رسد) است و ضمیران به لشکرهای خلیفه و پسران وی راجعت نه به سواران حمزه .
5) كذا... و ظاهراً (بهر) به معنی بخش - بهره و بهر و برخ و بخش همه در اصل یک لغت و از یک ریشه برخاسته اند و ضمیر به هرون راجعست.
6) در این کتاب (یا نه) را مکرر به معنی (وگر نه) استعمال کرده است.
7) اصل (یار که) بوده (رجوع شود به حاشیه 5، ص 158).
8) اخبار حمزه در کامل و سایر تواریخ ناتمام و درهم است و روایات این کتاب قابل تأمل می باشد (رک تعليقات).
9) قریب دو ثلث سطر در نسخه اصل سفید است.
تسعین و مائه اینجا آمد و با مردمان نیکوئی کرد و چیز نخواست(1)و روزگاری اینجا ببود. باز مأمون سیستان فتح بن حجاج را داد موالی(2)الرشيد را، و فتح سهل بن حمزه را به خلافت خویش به سیستان فرستاد، و باز فتح به نفس خویش ایدر آمدند(3)در ذی القعده سنه اربع و تسعين ومائه. پس محمد بن الحضين القوسي شهر برو آشفته گونه همی داشت، تا آخر حرب افتاد میان ایشان و محمد بن الحضين(4)به هزیمت بحوی(5)شعبه رفت. و بدان زمانه فقیه سیستان خالد بن مضا الدّهلی(6)بود فرمان یافت اندرین سال و مردی عالم ورع بود، با [ز] خوارج [که] از جهت حمزه اینجا بودند و سالار ایشان بو عقیل، اندر شوال سنه خمس و تسعین و مایه حرب کردند بر سپاه سالار فتح علی بن ابی علی، و علی به هزیمت به شهر اندر آمد ياران وی بیشتر کشته شدند، پس فتح گفت: ایشان بسیارند و یک نیمه سیستان با ایشانند(7).
و فتح شعر دوست بود و شعراء سیستان او را شعر گفتند، بشنید گفت: [اینجا] شاعر نیک نباشد. باز روزی عمّار بن عيسى الشاعر به مجلس او بود حدیث شعر رفت، عمّار گفت: من یکی شعر حسب حال اندر مدحت امیر بگویم اگر نیک آید سعادتی باشد، گفت: بگوی. گفت:
سالت رسم مهد و عنها فماذا ابنا *** يا فتح بل من جوده يفتى من قراء
الفتح والجود حليفا مكرمات نشا(8)
سألت رسم مهدد عنها فماذا انباً *** ... الفتح والجود حليفا مكرمات نشاً
و (مهدد) بر وزن اسود نام زنی است از زنان، و قسمت اخیر بیت ثانی معلوم نگردید.
پس فتح برخاست و او را به جانب خویش بنشاند و ده هزار درم بداد، باز مأمون سجستان محمد بن الأشعث الطارابی را داد [و او] روز چهارشنبه دوازده روز مانده از محرم سنه سبع و تسعین و مائه اندر آمد به سیستان.
1) در اصل خبر بحواست بدون نقطه است.
2) كذا... و ظاهراً، مولى.
3) كذا و ظ: ایدر آمد. (ایدر) یعنی: اینجا.
4) ظ: الحصين، و حضين با ضاد دیده نشده است.
5) ظ: بجوی.
6) كذا و الظاهر (الأهلى) به ضم الذال المهمله و بنو ذهل فريق من بني شيبان (اقرب)
7) مثل این است که اینجا چیزی افتاده باشد، زیرا نتیجه: گفت فتح که ایشان بسیارند و... معلوم نمی شود؟
8) این سه بیت خراب است و ظاهراً بیت اول و آخر چنین است:
[و] اشعث را پسر خویش را به بُست فرستاد و خود اینجا ببود و با مردمان بر طریق نیکان برفت. باز مأمون سپاه جمع کرد و طاهر آعور(1)
يا ذاليمينين و عين واحده *** نقصان عین و یمین زایده
و طاهر در 158 متولد و در 207 در مرو فرمان یافت و آل طاهر فرزندان اوین.
را به بغداد فرستاد به حرب برادر - محمد ابن زبیده - و او طاهر بن حسين بن مصعب بن رزتو(2)مولی على بوطالب(3)[بود] و میان طاهر وار(4)محمد بسیار حربها بود چنانکه اندر کتاب خلفا یاد کند، تا محمّد کشته شد هفت روز مانده از محرّم سنة ثمان و تسعين ومائه به [بغداد و] بیست(5)و هفت سال و سه ماه و یازده روز او را عمر بود، و بیعت کردند پس از آن ابوالعباس عبدالله المأمون را.و [او] پسر هرون الرشید بود، هم اندرین روز که محمد کشته شد. و هم اندرین روز ابوالسَّرایا به کوفه بیرون آمد، بیعت کرد ابن طباطبا را و نام وی محمّد بن ابراهیم [بن] محمّد(6)اسمعيل بن ابراهيم بن الحسن بن الحسين بن علی بن ابی طالب، و همه حجاز و یمن اندر آن بیعت شدند، و ابن طباطبا اندر گذشت روز پنج شنبه سه روز گذشته از رجب سنه تسع و تسعين ومائه. و ابوالسّرايا را به کوفه هم اندرین سال بکشتند، و اندرین سال مردی برخاست به بست و بیرون آمد و غوغا بسیار با او، نام وی حرب بن عبیده از خواش سیستان بود و اشعث بن محمد بن الاشعث به حرب او بیرون آمد و حرب به هزیمت برفت و اشعث از پس او برفت، باز حرب بازگشت و حربی صعب کردند و اشعث هزیمت کرد، و حرب بسیار مردم از آن او بکشت و بنه و مال و ستور او بگرفت و بدان قوی گشت، و اشعث بیامد به حصار بُست اندر
1) ظاهراً عور، مراد ابو الطيب طاهر بن حسين بن مصعب بن زريق بن ماهان - و به قولی زریق بن اسعد بن دادویه - و به قول دیگر اسعد بن زادان - و به قولی مصعب بن طلحة بن زريق ملقب به ذوالیمینین است از مردم پوشنج و از موالی است و جد او زريق مولى طلحة الطلحات الخزاعی بوده. عمر و بن بانه شاعر در هجو او گفته است:
2) كذا... و معروف (زریق)
3) رجوع به حاشیه (1) شود.
4) كذا... و شاید (وآن)
5) در اصل: بست.
6) كذا... و محمد زاید است - و هو ابو عبدالله محمد بن ابراهيم بن اسمعيل بن ابراهيم بن الحسن بن الحسين بن علی (4) و هو الذى يعرف به ابن طباطبا و کامل ظهور او را در 199 آورده (ج 6 ص 102).
شد و حرب بیامد و او را از حصار بیرون آورد و بند بر نهاد، و حرب دعوی کرد که من حرب حمزة الخارجی را برخاسته ام که این سپاه عرب با او همی بس نیایند(1)، پس خبر به نزدیک محمّد بن الأشعث برسيد، المثنى بن سلم الباهلی را به بُست فرستاد با سپاهی بزرگ، چون به بُست برسید حرب او را اندر بست نگذاشت(2)، و به سیستان حمدونه(3)بن الأشعث بن الحارث بن مجاشع العجلی برخاست و غوغا برو جمع شد، و محمّد بن الأشعث خود و خدم و غلامان خویش با او حرب کردند، محمد اشعث هزیمت شد و به سرای مردمان فرود آمد. و حرب بن عبیده از بست بیامد و بر حمدوی(4)
یکایک بدادند پیغام شاه *** به شیروی بی مغز بی دستگاه
دیگر:
بترسید شیروی و ترسنده بود *** که در چنگشان چون یکی بنده بود
و نیز در فرستادن نوشیروان برزویه طبیب را به هند و آوردن کتاب کلیله وی را برزوی خواند:
پزشک سراینده برزوی بود *** به پیری رسیده سخنگوی بود
و حمدویه و حمدوی نیز از این قبیل است که در این کتاب گاه حمدوبه و گاه حمدوی نوشته است.
حرب کرد و حمدوی به هزیمت برفت، و محمّد اشعث نیز برفت، و حرب بن عبیده مال و ستور ایشان هر دو بگرفت، و این اندر آخر سنه تسع و تسعین و مائه بود. و عمر و بن عمارة الفقیه که مذهب سفیان(5)به سیستان آورد هم اندرین سال فرمان یافت، و مسجد او به در فارس معروف است، و اندرین سال به سیستان زلزله آمد. باز مأمون، لیث بن فضل را که او را ابن ترسّل گفتندی سیستان1) بس نیایند - یعنی کافی نباشند.
2) در اصل (بگذاشت) و صحیح (نگذاشت) است یعنی راه نداد و نگذاشت بر وی غالب آید و (بگذاشت) در اینجا معنی ندارد.
3) كذا و باید حمدویه باشد با ،یا چه بعد این شخص را حمدوی به تخفیف یا ذکر کرده است.
4) حمدویه و حمدوی هر دو صحیح است، زیرا در زبان پارسی بعضی اسامی مصغر و او و یا و هائی خفیف در آخر داشته مانند (شیرویه) و (برزویه) که گاه با الحاق (هاء) و گاه بدون الحاق (هاء) نوشته میشده مانند شیروی و برزوی - و رگاه نیز بدون یا همچون شهرو - برزو مینوشته اند و عربان این نامها را با هاء ملفوظ و فتح واو و سكون ياء ماقبل آن نوشته و خوانده اند مانند (سیبویه) و (بویه) و (نفطویه) و غیره در حالی که فارسیان به سکون و او و فتحه خفیف یا تلفظ کرده و هاه آخر را به لفظ نمیآورده اند و چون این ها، به لفظ در نمی آمده است احیاناً آن را از قلم هم می انداخته اند و برخی اوقات یاء را ساکن خوانده و یا حذف می کرده اند فردوسی در داستان پادشاهی شیرویه جز یکی دو مورد که شیرویه با حرکت یا ساخته باقی را شیروی به تخفیف درآورده از آن جمله گوید:
5) دو سفیان از ائمه حدیث و علما بودهاند یکی سفیان ثوری و هو ابو عبدالله بن سعيد بن مسروق الثورى الكوفي منسوب الى ثور بن عبد مناة (97-161) دیگر: سفیان بن عيينه و هو ابو محمد بن عيينة بن ابي عمران ميمون الهلالى مولى امرأة من بنى هلال - المكى (198-107) وفیات الاعیان ج اول ص 296-298. و این هر دو سفیان از ائمه حدیث و علمااند ولی سفیان ثوری از مجتهدین و دارای پیروان زیاد بوده، و یکی از پیروان او شیخ ابوالقاسم جنید بغدادی است، و ظاهراً سفیان متن مراد سفیان ثوری باشد.
داد، و او والی قهستان بود برادر خویش را احمد بن الفضل اینجا فرستاد.
و اندر آمد به سیستان یازده روز گذشته از ماه رمضان سنة تسع و تسعين و مائه، و محمد ابن الأشعث اندرين میانه بر نهاد(1)حرب بن عبیده آمده بود و با او یکی گشته از جمله سرهنگان او(2). احمد بن الفضل به سرای محمّد بن الأشعث فرود آمد و مال و ستوران او غارت کرد و حرب بن عبیده و محمد بن الأشعث و سپاه همه به در طعام بیرون شده بودند که به حرب خوارج شویم، احمد بن الفضل شهر فرو گرفت [چون] ایشان بیامدند ایشان را به شهر اندر نگذاشتند(3). باز لیث بن الفضل به نفس خویش به شهر آمد اندر جمادی الاولى سنة مائتی و به طلب حرب بن عبیده و سپاه وی [بشد] با سپاه خویش [و] بعضی تغل(4)و بنه او بگرفت و بازگشت که قوّتِ حرب نداشت که با لیث چهارصد سوار بود و با حرب بن عبیده سی هزار سوار و مرد پیاده بود همه ساخته و کاری و قوی گشته. لیث به شهر اندر آمد و شیعت حرب(5)را همی گرفت و همی گشت، باز حمزة الخارجی از راه مکران به سیستان آمد وليث بن الفضل پیش او رسولان فرستاد و با او صلح کرد و گفت: تو غزوهای بزرگ کردی و خواهیم که با تو مخالطت کنیم تا به مزد آن برسیم، و این مردی برخاسته نامش حرب بن عبیده و چنین میگوید که حرب حمزه را برخاستم و خویشتن را بدان بازاری نهاد [ه](6)و تو حاضر نبودی، اکنون از تو همی استعانت خواهیم که شرّ او از مسلمانان دفع کنی که او را سلاح و شوکت قوی گشته است.
حمزه نامۀ او جواب کرد که دل بدین باب مشغول نباید داشت اگر ایزد - تعالی خواهد تمام شود و حق تو بر ما واجب شد که یاران و کسهاء ما از تو بسیار شکر
1) كذا... و شاید، به زنهار.
2) یعنی که: محمد اشعث از جمله سرهنگان حرب بن عبیده گشته بود - ظ.
3) یعنی: راه ندادند و شهر حصار گرفتند.
4) كذا... و ظاهراً: ثقل و بنه، و در اینجا ایجازی مخل است - مرادش این است که لیث بن فضل با سپاه خویش به شهر اندر آمد و سپس به طلب حرب بن عبیده و سپاه وی از شهر بیرون رفته و با حرب جنگ کرد و بعضی از ثقل و بنۀ حرب را غارتیده و به شهر بازگشت زیرا قوت حرب با وی نداشت... الخ.
5) شیعت حرب، یعنی دوستان حرب بن عبیده. و در قدیم لفظ شیعه و شیعت را به معنی لغوی آن استعمال می کرده اند.
6) خویش را به چیزی بازار نهادن: چیزی را اسباب شهرت و خودنمائی و جلوه گری ساختن است.
کردند.
[پس] حمزه به تاختن حرب بن عبیده رفت و حرب کردند و یک جایگاه از یاران حرب بن عبیده بیست و اند هزار مرد بکشت، و محمّد بن الأشعث به هزیمت به شهر آمد، لیث بن فضل او را بگرفت و دو دست و دو پای او بیرون کرد و سوی در پارس(1)پاره ای بر آویخت. و لیث هرچه به سیستان به دست کردی(2)
مردم سفله به سان گرسنه گربه *** گاه بنالد به زار و گاه بخرّد
تاش گرسنه بداری و ندهی چیز *** از تو چو فرزند مهربانت نبرّد
راست که چیزی به دست کرد و قوی گشت *** گرتوبدو بنگری چو شیر بغرّد
(دیوان ناصر خسرو)
طعام ساختی و عیاران سیستان را مهمان کردی و خلعت دادی. و به روزگار او خوارج اندر شهر آمدی و روی(3)به نزدیک [او] و صلح بود او را بر حمزة الخارجی و یاران او، و با ایشان بسیار نیکوئی کردی، چهار سال اینجا برین جمله بماند و بسیار بناها کرد و مستغلات و ضیاع خرید به هر جای.باز مأمون خراسان و سیستان غسّان بن عباد را داد، و غسان، آعْيَنُ بن هَرْثَمَه را سیستان داد و اعین بن هرثمه عمرو بن الهيثم را اینجا فرستاد روز چهارشنبه اندر ماه ربيع الأول سنة اربع و مائتي.
اندر آمد متنكّر، و عمل خویش پیدا نکرد، و لیث بن فضل به دهی(4)بیرون شده بود از ضیاع خویش، عمرو آنجا شد و خواست که برو دست یابد [و] او را بند کند، ممکن نشد یک روز و یک شب آنجا بماند، دیگر روز هر دو برنشستند از بهر نماز آدینه را با سپاه خویش، چون به در مسجد آدینه برسیدند، عمرو بن الهيثم منشور و عهد خویش عرضه کرد، لیث بازگشت و به ده(5)خویش شد، و عمرو اندر شد و نماز بکرد و کار فرو گرفت. باز آعيْنَ بن هرثمه به نفس خویش اندر آمد روز آدینه ده روز گذشته از شوال سنة اربع و مائتی و با مردمان نیکوئی کرد و عهدها نیکو
1) سوی در پارس - همان معنی است که عرب گوید (علی جانب) یعنی بر جانب در پارس پاره ای از دست و پای او را برآویخت. و در پارس یکی از دروازه های زرنگ بوده است.
2) به دست کردن - به دست آوردن است، ناصر خسرو فرماید:
3) كذا... و ظاهراً: آمدی و رفتی به نزدیک او.
4) کذا بدون یاء و در اصل املاء «دیه» با یا مجهول است ولی در تلفظ با «ده» فرقی نداشت.
5) کذا بدون یاء و در اصل املاء «دیه» با یا مجهول است ولی در تلفظ با «ده» فرقی نداشت.
کرد. باز غسّان بن عبّاد، سیستان عبد الحميد بن شبیب را داد و اندر آمد روز پنج شنبه ده روز مانده از رمضان سنة خمس و مائتی، و نیکوئی با مردمان [کردی](1)ولایت سیستان آن که از آن چیزی به حاصل آمدی در طعام بود، [و] به نفقاتی بیش نمی بود دیگر خوارج فرو گرفته بودند(2)خود چیزی نستدندی اما کسی را نگذاشتندی که چیزی ستدی، و دایم به غُور و هند و سند تاختنها همی بردند و مردم سیستان را همی نیازردند، مگر سپاهی اگر برایشان حرب کردی و به تاختن ایشان شدی، بکشتندی.
باز مأمون ولایت سیستان و خراسان طاهر بن الحسين را داد و طاهر پسر خویش را به جزیره فرستاد(3)اندر سنه ست و مائتی به حرب نصر بن سبث(4)، و هم اندرین سال محمد بن الحضين(5)القوسی را به سیستان فرستاد.
*آمدن محمد بن الحضين(6)القوسی به سیستان
و اندر آمد به سیستان ده روز گذشته از جمادی الاولی سنه ست و مائتی، و با مردمان نیکوئی کرد و ضیاع بسیار خرید و دل مردمان به خویشتن کشید از نیکوئی کردن و گفتن. باز طاهر بن الحسین سیستان پسر خویش را داد طلحة بن طاهر را. و طلحه الياس بن أسد(7)را اینجا فرستاد.
و اندر آمد به سیستان روز پنج شنبه ده روز مانده از صفر سنة ثمان و مائتی، اندک روزگار بود، تا باز معدّل بن الحضين(8)القوسي برادر محمّد بن الحضين(9)اینجا آمد از جهة(10)طلحه به خلافت برادر خویش روز پنج شنبه اندر جمادی الآخر سنة
1) کذا... ازین عبارات که بین دو راده است یا چیزی افتاده است و یا پس و پیش شده و ظاهراً معنی چنین بوده است: نیکوئی با مردمان کردی و به نفقاتی بیش نمی بود که ولایت سیستان آن که از آن چیزی به حاصل آمدی در طعام بود، دیگر خوارج فرو گرفته بودند.... الخ .
2) رجوع شود به پاورقی 1 همین صفحه.
3) عبدالله طاهر پیش ازین مأمور جزیره و حرب نصر بن شبث بود و پس از ولایت پدرش به خراسان عبدالله امیر شرط مأمون شد (کامل ج 6 ص 132).
4) كذا... و الصحيح «شبث».
5) كذا: الظاهر: الحصين، بصاد المهمله .
6) كذا: الظاهر: الحصين، بصاد المهمله .
7) شک نیست که این الیاس بن اسد برادر نوح و یحیی و احمد پدر اسمعیل و نصر جد سامانیان است (رک: گردیزی ص 20 س 3-9) ولی عمل سیستان او در تواریخی که دیده شد جائی ذکر نشده است.
8) كذا... و الصحيح «شبث».
9) كذا... الظاهر: الحصين، بصاد المهمله.
10) از جهة طلحه، یعنی از سوی طلحه و «جهه» در اینجا درست ترجمه «سوی» است و در زمان تألیف این كتاب «جهة» به معنی «سبب» مستعمل نبوده است.
ثمان و مائتي، [و] الياس بن أسد عمل بدو تسلیم کرد و از دارالاماره بیرون آمد و به سراى الحيرث(1)بن المثَّنى فرود آمد و همیشه مردمان را بر معدّل بن الحضين(2)شوریده گونه همی داشت، و مردمان با الیاس ساخته تر بودند. باز محمد بن الحضين(3)، بر خوارج روی گرفت(4)و بدیشان تقویت جست و بیرون شد و به فراه شد و از حمزه سپاه خواست و بیامد و مردمان او را اندر قصبه نگذاشتند، برفت و به دیه خویش به میان دو رود فرود آمد و خوارج با او یک جا و او با ایشان همی بودند، و همه سواد سیستان او داشت، همیشه با خوارج ساخته بود و او را هیچ نیازردندی. باز طلحة بن طاهر سیستان محمد الأَحْوَض را داد.
و اندر آمد به سیستان روز پنج شنبه ده روز باقی مانده از شوال سنة ثمان مائتی، و با مردمان نیکوئی کرد و عدل و داد، باز طلحة بن طاهر سیستان محمّد بن شبیب(5)را داد.
روز سه شنبه چهارده روز گذشته از جمادی الآخر سنة تسع و مائتی اندر آمد، دیر برنیامد(6)تا باز سیستان طلحة بن [طاهر] محمّد بن اسحق بن سمره را داد، و محمد بن اسحاق، محمّد بن یزید را با [ز] خلیفت کرد و بفرستاد، [و او] اندر آمد روز آدینه اندر ماه رجب سنه ست عشر و مائتی و شهر فرو گرفت.
و بر عقب وی محمد بن اسحاق اندر آمد. باز به بُست مردی بیرون آمد از
1) كذا... ظ: به جای (الحارث) و املائی از آن باشد.
2) ظ: الحصين.
3) رجوع شود به پاورقی 7 صفحه قبل.
4) روی گرفت، یعنی به آنان توجه کرد و با آنان کنار آمد.
5) ظ: شبب. و در اصل بعد از شین دو مرکز گذارده هم در اینجا و هم در عنوان فصل بعد ولی بعد از شین فقط نقطه یا را گذارده و نقطه با را حذف کرده است چنانکه (شیلب) هم توان خواند.
6) دیر برنیامد، یعنی دیری نگذشت.
جمله عیّاران سیستان، و غوغا(1)برو جمع شد، و محمّد بن اسحاق بیرون شد به حرب این عیّار، چون به خواش(2)برسيد حسن بن على السيّاری به عمل سیستان [آمد] از جهة طلحة بن طاهر.
آمدن حسین(3)بن علی به سیستان
اندر آمد و عهد خویش نهان کرد چند روز، باز پیدا کرد و سپاه به [طلب] محمّد بن اسحق فرستاد، اندر رسیدند و محمّد بن اسحاق را بند کرده بیاورند، و این همه اندر سنه احدى عشر و مائتی بود، باز عیسی بن احمد را به حرب آن عیّار فرستاد به بُست، آنجا شد و ایشان را بپراکند و به سیستان بازآمد، باز طلحة بن طاهر سیستان، احمد بن خالد را داد.
و او محمّد بن اسماعیل الذُّهلی(4)را اینجا فرستاد و روز چهارشنبه هفت روز مانده از ربیع الاخر سنه ثلث عشر و مائتی اندر آمد، و بر اثر وی احمد بن طاهر اندر آمد اندر ماه جمادی الأولی این سال، چون خواست کی به شهر اندر آید فوجی از یاران حمزة خارجی به تاختن او آمدند و او را اندر شهر نگذاشتند کردند و احمد بن خالد به هزیمت باز خراسان(5)شد، و حمزة الخارجی روز آدینه دوازده روز گذشته از جمادی الآخر سنة ثلث عشر و مائتى سهیش(6)فرمان یافت(7)، و
1) غوغا، همه جا به معنی عامه مردم است در حال ازدحام و اجتماع .
2) خواش. با واو ضبط شده و بی و او هم به نظر رسیده، از ولایات سجستان بوده و امروز جزء بلوچستان به شمار می آید و نیز به نظر می رسد که خواش متن در نزدیکی زرنگ جائی بوده و (خاشرود) هم منسوب بدانجا است و حالا جزء خاک افغان است.
3) بالاتر: حسن .
4) الذهلى به ضم الذال و سكون الهاء، منسوب به ذهل بن شيبان، و الأهلى (به ضم اول و كسر الهاء) سدوسی (انظر: ذهله و سدس. قاموس).
5) باز خراسان شد، یعنی به خراسان بازگشت.
6) كذا... و اصل آن معلوم نشد.
7) طبری مرگ حمزه را تعیین نکرده است، و کامل چاپ مصر را غلطی افتاده و به موجب آن در حوادث 185 گوید: و فيها مات حمزة الخارجی به باد غیس (ج 6 ص 55) لیکن در حوادث 192 باز از هجوم حمزه به خراسان شرحی می گوید!... و بعد از مقابله با طبری که ماخذ صریح کامل است دیده شد که طبری در حوادث 185 گوید: و فيها عاث حمزة الشارى به باد غیس... (3-2 ص 650) و در کامل (عاث) به (مات) تصحیف شده است!... و یعقوبی (ص 304-305) در امارت علی بن عیسی بن ماهان به خراسان گوید: «ثم خرج علی علی بن عيسى حمزة الشاری به باد غیس فنهض اليه على بن عيسى فهزمه و اتبعه حتى صار الى كابل فحاربه حتى قتله...» و با تصریحات تاریخ سیستان و معلوم نبودن مرگ حمزه در طبری و کامل و مخصوصاً با تصریح هر دو تاریخ در زنده ماندن حمزه تا مقارن مرگ هرون الرشید و متروک ماندن خبر او بعد، دلالت دارد که برای یعقوبی هم مانند کامل اشتباهی در همان عبارت (عاث) پیدا شده و آن را مات خوانده است و بالاخره حمزة آذرک الشاری که از کبار خوارج است به دست علی بن عیسی کشته نشده و به اجل خود در سنه 213 وفات یافته است.
خوارج بیعت کردند هم اندرین روز ابو اسحاق ابراهيم بن عمیر الجاشنی را، و بوسحاق(1)مردی نیکودل و مسلمان و نیکوسیرت و عالم بود، بر خوارج انکار کرد(2)و بعضی غارت کردن اهل تهلیل را، چون فرمان او نکردند از میان ایشان بگریخت و به زره(3)اندر شد به یکی کویل(4)نی پنهان شد و اکنون آن را کویل بیر(5)گویند [و] معروف است، باز خوارج اباعوف(6)بن عبدالرحمن ابن نریع(7)را بیعت کردند اندر جمادی الاخر سنه خمس عشر و مائتي، و طلحة بن طاهر روز یکشنبه چهار روز باقی مانده از ربيع الأول سنة ثلث عشر و مائتى فرمان یافت، باز عبدالله بن طاهر سیستان محمد بن الأحوص را داد.
و شب فطر اندرین سال به سیستان اندر آمد و سپاه سیستان با خود یار کرد و به حرب خوارج بیرون شد، و اهل علم سیستان با او، چون الحسن بن عمرو الفقيه، و شارك ابن النضر، و ياسر بن عمّار بن شجاع - و یاسر از خوارج بود به مذهب ولکن چون بوسحاق به زره اندر شد او به قصبه اندر آمد و محمد بن بكر بن عبدالكريم و عمرو ابن واصل و همه اهل فضل و علماء سیستان؛ و برفتند و حربی سخت بکردند با خوارج و بسیار ازین گروه کشته شد بر دست خوارج، و به عجز بازگشتند و عبدالله بن طاهر را آگاه کردند، عزیز بن نوح را با لشگر انبوه از غربا(8)به سیستان
1) بوسحاق مخفف ابو اسحاق.
2) این واو زاید به نظر می رسد و گویی چیزی هم از اصل افتاده؟
3) زره. یعنی دریاچه زره.
4) کویل معلوم نشد و باید از مردم محل تحقیق شود و ظاهراً مراد جزیره های کوچکی است که از تجمع نی و آشیان حیوانات تشکیل شده باشد زیرا در دریاچه هامون با زره نی بسیار میروید و در لغت فارسی کول با ثانی مجهول و کاف عربی و فارسی به معنی تالاب و استخر است در گیلان پشته و تل را گویند کولان بر وزن همدان گیاهی است که از آب روید و از آن حصیر بافند- کویله- با ثالث مجهول به معنی کاکل است که موی میان سر باشد .(برهان).
5) ظ: پیر.
6) روی اباعوف در متن کلمه (بن) اضافه شده یعقوبی ص 174 گوید: اباعوف از مردم قریه (کرنک) از قراء سیستان است که عرب آن را (ارنج) خوانند و او رئیس شراه بود.
7) كذا... ظ: بزيع... بزيع الكوفي، و الضبي، و المخزومي، و العطار، و ابن عبد الرحمن، و تمام ابن بزيع محدثون (قاموس).
8) ظ: «غربا» است و بایستی «غربا» باشد، چه در جای دیگر کتاب لشکریان دیگر شهرها را یا «ایرانیان» و یا «خراسانیان» گوید و امارات دیگری هم هست که اهالی و لشگریان خارج سیستان را از غربا می شمارد.
فرستاد به حرب خوارج، و هر دو سپاه(1)جمع شدند و به حرب باعوف رفتند و حرب کردند و از خوارج [و] هر دو گروه بسیار مردم کشته شد و باعوف به کرکوی(2)فرود آمد، و این سپاه اندر شهر آمدند و باز جمع شدند و بسیار راویه و حبل و مطهره و مشک و آلت سفر برگرفتند، اندر ذی القعده سنه خمس عشر و مایتی، که برویم، بیابان و کوه و هر جا که خوارج شوند زایشان باز نگردیم تا هیچکس نماند. و محمد بن الأحوض با عزیز بن نوح یک جا بود و به در عنجره(3)فرود آمدند، و و سپاه بیستگانی(4)خواستند از محمد بن الأحوص و بداد، مال بسیار، و هردو سپاه و غوغاء شهر با عزیز [بن] نوح بیرون شدند، و باعوف تاختن آورد و به حر وادکن(5)با ایشان(6)رسید روزشنبه اول روز ماه رمضان سنه ست عشر و مایتی، [و] عزیز بن نوح را با گروهی بسیار بکشتند و به در کرکوی دفن کردند و مردمان بیعت کردند حضین بن الحسين بن مصعب را عمّ عبدالله بن طاهر را.
و او با عزیز بن نوح آمده بود، و محمد بن الأحوص شغل اندر پیش او همی راند. باز عبدالله بن طاهر، عباس بن هاشم بن ابی حور و الیاس بن اسد(7)را به حرب خوارج فرستاد، و مالی عظیم با ایشان از درم و دینار، که از سیستان هیچ دخل نمی شد. و باعوف با یاران گروهی، سوی کرکان(8)رفته بود، الیاس بن اسد با سپاه به طلب او شد، او به راه بیابان بیرون آمد به جالق فرود آمد، و خبر سوی حصین بن
1) مراد از هر دو سپاه همانا غربا و سپاه سیستان است.
2) کرکوی محلی بوده است در سه فرسنگی شهر زرنج بر راه هرات.
3) در عنجره - یکی از دروازههای ریض شهر زرنج بوده است و اصطخری «غنجره» باغین معجمه ضبط نموده است (مسالک الممالک اصطخری چاپ لیدن ص 240).
4) بیستگانی با کاف فارسی با الف کشیده و نون به تحتانی رسیده، مواجب لشگریان و جیره و ماهیانه نوکران و هر چیزی که به جهت ایشان مقرر باشد (برهان).
5) ظ: جرواد کن ....... همان است که جرواتکن هم نویسند و املای عربی قدیم آن هم جرواتکن به کسر تاه بوده است - یاقوت گوید: جرواتكن بالفتح و بعد الالف تاء فوقها نقطتان مكسورة وكاف و نون، من قرى سجستان يقال لها كروتكن (معجم) و در اول این کتاب صفحه 17 می نویسد: جرواتکن نه از جالق نو است و نه از کهنه - و در نسخه اصطخری چاپ لیدن ص 238 جرواتکن از متن افتاده و در حاشیه بعد از «کش» آن را به چند املا با گاف و جیم و دال و تاه ذکر کرده است.
6) با ایشان به معنی به ایشان - «باز» و «با» هر دو به معنی «به» در کلمات متقدمان بسیار آمده است.
7) رک ص (189) ح (7).
8) کذا... و به قرینه غیر از (گرگان) معروف است.
الحسين بن مصعب رسید و او اندر سرای معدّل حضین قوسی(1)فرود آمده بود، خواست که بر باعوف تاختن کند، مردم شهر و سپاه او به تاختن رفتند تا تعبیه کرده(2)روز آدینه هفده روز گذشته از ذی الحجه سنة ست عشر و مایتی، پس راه میان ریگها گم کردند و روزی سرما سخت بود، و باعوف با سپاه بیرون آمد و حربی سخت بکردند، آخر همه لشکر بر دست خوارج کشته شدند الا اندکی که ندیدند، و محمد بن الأحوص و احمد بن عمرو ابن مسلم الباهلى و وهب بن هلال آن روز کشته شدند و به در کرکوی دفن کردند ایشان را، و باعوف از آنجا به اوق(3)شد و خوارج با او جمع شدند، چون محمد بن الاحوص کشته شد حضين بن الحسين، الیاس را بایستانید به عمل سیستان و محمد زاهر را با سپاه به طلب خوارج فرستاد، و گروهی اندک را از خوارج بیافتند و بکشتند و سرهاشان بیاوردند و به نشابور فرستادند، و عهد سیستان آوردند حضين بن الحسین را از عبدالله بن طاهر روز آدینه سنه سبع عشر و مایتی. و امیرالمؤمنین مأمون فرمان یافت به روم به جوی ندندون(4)به نزدیکان(5)طرسوس و آنجا به گور کردند او را اندر روز پنج شنبه سنة ثمان عشر و مایتی، و خلافت او بیست سال و شش ماه و بیست و شش روز بود و عمر اوی چهل و هشت سال و سه ماه و یک روز بود و اندر همین روز معتصم را بیعت کردند.
1) در اصل «قوی» است و با مراجعه به صفحات قبل معلوم میدارد قوسی است و چنان که گذشت «قوس» در آغاز ذکر رساتیق سیستان ضبط شده ولی در کتب معتبره جغرافیای قدیم ذکری از این محل نشده است و ياقوت «قوس» را از اوديه حجاز شمرده است.
2) كذا... و از فحوای عبارت پیداست که بایستی «ناتعبیه کرده» باشد یعنی غیر منظم و بدون تدبیر و پیش بینی و نظام.
3) اوق، در آغاز این کتاب جزء کورهای سیستان ذکر شده است - اصطخری گوید: اوقل رباطی است در سر راه بست و غزنین لیکن در حاشیه به نقل از ادریسی آن را اوق ضبط کرده است (اصطخری ص 250) و در برهان قاطع گوید: اوک با اول مضموم و ثانی مجهول و کاف نام قلعه ای است بین فراه و سیستان.
4) ص: بذندون، به فتحین و سکون نون و دال دوم مهمله... قریه ای است از بلاد سرحدی روم بین آن و بین طرسوس یک روزه راه است و مأمون در آنجا مرده و در طرسوس دفن شده است - طرسوس از شهرهای آسیای صغیر است که بین حدود شام و حلب واقع می باشد (معجم البلدان) و جوی بدندون رودی بوده که از مملکت روم آن روز (یعنی آسیای صغیر) وارد قریه بدندون می شده در ترجمه طبری بدندون را نام رود داند و گوید «و روزیست در اندرون روم آن را بدندون خوانند لشکر بذان لب رود فرود آمد... الخ» نسخه قدیمی خطی نگارنده ج 2 ورق 229.
5) در اصل «به نزدیک آن طرسوس» و ظاهراً «به نزدیکان طرسوس»، چه لغت نزدیکان به معنی نزدیک ها مکرر در این کتاب استعمال شده است و در این مورد در اصل نسخه کلمه نزدیک در آخر سطر و کلمه آن در سر سطر بعد واقع بود و قریب به یقین است که اصل آن «نزدیکان» است.
و کنیت او ابو اسحاق المعتصم بالله بن هارون الرشيد و نام او محمّد، چون خبر به بغداد رسید نیز او را بیعت کردند به بغداد. و معتصم با مأمون به ندندود(1)بود، و معتصم میل کرد به اهل بدعت و معتزله(2)، و عبدالله بن طاهر را بر خراسان و سیستان بداشت و عبدالله بن طاهر، الحسين بن عبد الله السيّاری را سیستان داد و او به سیستان بود.
چند(3)عهد بدو رسید شهر را ضبط کرد و برادر زاده خویش را عبدالله بن محمد را بست داد و او به عبدوس(4)معروف بود به بست [شد] و با مردمان نیکوئی کرد. و به سیستان مردی بیرون آمد هم از خوارج و گفت: من به دور کردن خوارج همی برخیزم، و نام وی ابی بن الحضين. مردم بسیار از هر دو گروه برو جمع شد، و حسین سیّاری مشایخ و بزرگان شهر را زی(5)او فرستاد، چون حسن بن عمر(6)را و شارک بن النصر(7)را و عثمان ابن عفان را و یاسر بن عمار را، بر آنک این مردم را از خویشتن دور کن که ترا فرمانی نیست، و او نکرد به قول ایشان، پس حسن السیاری به نفس خویش به حرب او شد و ایشان را بر پراکند و سیّاری را ظن افتاد که مگر او(8)به عون مردمان شهر می کند، نامه کرد و عبدالله بن طاهر را آگاه کرد، جواب آمد که ابراهيم بن الحضين را و معدل الحضین را پسران قوسی را و عثمان بن روح بن بسام را و احمد بن محمد بن ترکه را و احمد بن الحضين را به نزدیک من فرست، پس سیاری ایشان را به خراسان فرستاد، و شارک بن سلیمان حمیری بگریخت و به مکه
1) ص: بیدندون، رجوع شود به حاشیه (4) صفحه 194.
2) معتزله در مقابل مرجيه و أشعريه و برخلاف جبریانند و معقول ترین مذهب از اسلام است.
3) چند عهد بدو رسید، یعنی همان ساعت که عهد بدو رسید، و نیز گویند چندانک عهد بدو رسید، و امروز می گویند همین که عهد بدو رسید.
4) ظ: عبدوس از اسامی مخففه است مانند «بعبدلی» مخفف «بو عبدالله» و حمدوی حسنوی و غیره و در این عصر «خدو - زلفو - ممو» به فتح ماقبل و او مخفف «خداوبردی و ذوالفقار، و محمد» و عبدوس نیز نام حاجب بزرگ سلطان مسعود غزنوی بوده است.
5) زی او، یعنی سوی او - این لفظ در کتیبه ها و سکه های قدیم ساسانیان و غیر هم دیده می شود که علامت اضافه بوده و بعد تغییر معنی داده است.
6) ص 112: عمرو - نضر.
7) ص 112: عمرو - نضر.
8) او، راجع است به «ابی بن الحصین». و در عبارت سقطی است؟
شد و آنجا مجاور شد و باز آمد، روز سدیگر(1)که به سیستان آمد او را بکشتند، و دیگران که به خراسان شدند، به قلعه هری فرستادند و محبوس کردند. باز سیّاری، محمد بن سیف طارابی را امیر شُرط کرد و اسحقِ ابراهیمِ حصین را عزل کرد، پس محمد بن سيف طارابی طلب یاران ابی بن الحضین کرد به کوه ها و دشت ها و ریگهای سیستان، آنچه بیافت ازیشان بکشت. و اندر سنه عشرين و مایتی معتصم، احمد بن حنبل(2)را فرو گرفت و به تازیانه بزد و نامه نبشت به هر جای و به خلق قرآن(3)خواند مردمان را و به کفر، نعوذ بالله من الكفر.
*خشک شدن هیرمند و قحط و مرگی(4)
ز دانش بماندند در بندگی *** به مرگی رسیدند از زندگی
و در متن پهلوی هم این لغت استعمال شده و معنی آن: مرگ و میر است.
اندر سنه عشرین و مایتی آب هیرمند خشک گشت و از بست(5)و قحطی صعب پدید آمد اندر ولایت سیستان و بست و مرگی بسیار بود، چنان که تجار و بزرگان و خداوندان نعمت بسیار بمردند، و یک سال بماند همچنان، تا اول سنه احدی و عشرین و مایتی، و مردمان اندرین سال بسیار مال، ضعفا را بدادند، و
1) روز سدیگر، یعنی روز سوم در فارسی بعد از لفظ «یک» گفته میشده است «دیگر» چنانکه ربیع نخستین و ربیع دیگر - یا (ددیگر) و به جای سوم هم گفته می شده است «سدیگر» و در کتب قدیم در مورد اضافه شدن سال یا ماه یا روز نیز سال سدیگر یا روز سدیگر دیده شده است و این کلمه منفصل هم دیده شده است چون «سه دیگر» اما در پهلوی و در املاهای قدیم عموماً سرهم نوشته می شده است.
2) ابو عبدالله احمد بن محمد بن حنبل بن شيبان بن ذهل بن ... بكر بن وائل بن... نزار بن معد بن عدنان الشيباني المروزي الأصل، از اصحاب شافعی بوده و کتاب مسند را در حدیث تصنیف نموده گویند یک ملیون حدیث از برداشته است. ابن خلکان گوید: ابن حنبل دعوت شد که قرآن را مخلوق گوید و نگفت وی را بزدند و به حبس انداختند و او در امتناع خویش اصرار همی ورزید و این زدن او در عشر اخیر رمضان سنه 220 بود و مرگ وی در ماه ربیع الاول یا ربیع الاخر 241 هجری و برخی مرگ وی را بر اثر جراحتی از تازیانه معتصم یافت دانند خاصه متصوفه و کراماتی در این باب به وی نسبت دهند.
3) مرجئه و اشاعره قرآن را نیز مانند خدای تعالی قدیم می دانستند و علماء کلام و معتزله که مأمون هم از آنها بود بر ضد این عقیده مردم را دعوت می کردند و معتصم نیز از آن بنا به وصیت مأمون پیروی کرد.
4) این لغت امروز بدین ترکیب جز در موردی که با اسمی ترکیب شده باشد چون «گاو مرگی» استعمال نمی شود، لیکن در قدیم معمول بوده و اسدی در گرشاسب نامه این لغت را آورده است و گوید:
5) كذا... و به نظر می رسد که اصل این دو کلمه «آب بست» بوده به معنی بسته شدن و تنگی و کمی آب، چه زراعت آب سیستان از آب رودخانه هایی است که از هیرمند و غیره آید و احتیاج به باران ندارند و ظاهراً در موقع خشکسالی عبارت «آب بست» را استعمال می کرده اند - و هم میتواند که عبارت چنین باشد «آب هیرمند خشک گشت از بست» و واو (و از بست) زاید باشد زیرا شعبه ای از هیرمند از بست به سیستان آید. و احتمال دیگر آنکه لفظ «از» زاید یا «آن» باشد و عبارت در اصل «و آن بست و قحطی» باشد و بست را مترادف گرفته باشد چه قحط مطر در لغت به معنی حبس شدن باران و بستگی آن است.
سیّاری آگاه کرد ازین حال عبدالله طاهر را و نامه نوشت تا از بیت المال سیصد هزار درم به درویشان دادند، و سیّاری بداد تمام آن مال عثمان عفان را و حسین عمرو را که فقهاء فریقین بودند، تا تفرقه کردند بر ضعفا و اهل بيوتات(1)که حال ایشان تباه گشته بود. پس به بست بر عبدوس مردی بیرون آمد، عبدالله الجبلی گفتندی او را، و مردم بسیار از خوارج برو جمع شد و حرب کردند و عبدوس به هزیمت به سیستان آمد. سیّاری، محمد بن سیف را به بست فرستاد و برفت با عبدالله الجبلي حرب کرد، آخر صلح کردند و عبدالله را خلعت داد، چون محمد بن سیف را به بست فرستاد شرط سیستان علی بن سهل بن عثمان الطارابی را داد. باز سیاری عبدوسی(2)را دیگر راه به بست فرستاد، چون به بست اندر شد مردی برو بیرون آمد نام او محمد بن یزید، و همه مردم گریخته(3)باز(4)برو جمع شدند و به سواد بُست اندر همی گشت، و عبدوس بیرون شد با سپاه، و گروهی یاران وی را بکشت و محمد بن یزید به هزیمت بشد و نهان شد. و بجست او را باز نیافت، و سیاری به سیستان فرمان یافت روز چهارشنبه چهار روز مانده از صفر سنة اثنی و عشرین و مایتی، خلیفت کرد از جهت خویش بر سیستان پسر عم خویش را نصر بن منصور بن عبدالله السیّاری را پیش از وفات خویش. باز الیاس اسد فرا رسید از جهت عبدالله طاهر بر حرب کردن خوارج، و به سرای عبدالله بن القاسم فرود آمد و از بن نصر سیّاری مال طلب کرد، و هیچ مال اندر بیت المال نمانده بود، از مردمان شهر مالی بستد و الیاس بیرون شد به ناحیت بسکر و اوق به طلب خوارج، و خوارج رفته بودند سوی کرمان، باز عهد عبید الله(5)بن طاهر رسید نصر سیّاری را بر سیستان.
1) اهل بيوتات، یعنی صاحبان خانواده و این کلمه ترجمه (ویسپوهر) پهلوی است که به آرامی (بربیتا) گفتندی یعنی فرزند خانواده، و در ایران قدیم هفت خانواده بزرگ بود که آنان را «ویسپوهرگان» می گفتند و در صدر اسلام بقایای آن خانواده ها را (اهل البيوتات) نامیدند و رفته رفته اعیان مملکت را عموماً اهل البيوتات گفتند.و امروز هم در ایران می گوئیم: فلان کس از خانواده است.
2) كذا... و ظاهراً «عبدوس».
3) ظاهراً باید «مردم گریخته» به اضافه خوانده شود، و مراد مردم متفرقه از خوارج اند که گریخته اند و چنین به نظر میرسد که بعد از خلعت دادن محمد بن سيف مر عبدالله الجبلی را چیزی افتاده باشد - از قبیل جنگی با خوارج یا با عبدالله الجبلی که در اینجا به گریختگان آن واقعه و محلی که در متن آن را «بباز» بدون نقطه نوشته است، اشارت می کند.
4) كذا... ظاهراً «باز» و نیز محتمل است که «باز» نام محلی بوده است در سیستان چنانکه در طوس هم محلی است به این نام که آن را «فاز» و «پاژ» گویند. ينسب اليها محمد بن وكيع بن دَوّاس الفازی و غیره و نیز محلی است در مرو، ينسب اليها ابو العباس محمد بن الفضل بن عباس الفازی (معجم).
5) ظاهراً، عبد الله.
و نصر پسر خویش را سیّار بن نصر را به بست فرستاد و مردی بر وی بیرون آمد به بُست نام وی محمد بن واصل، مردم پراکنده برو جمع شد، و سیّار زشتی کرد بر مردمان بُست، و باز به حرب محمد بن واصل بیرون شد و حرب کردند و هزیمت بر سیار افتاد، و سیّار را اسیر گرفت. محمد بن واصل، چون خبر به نصر سیار[ی] رسید که پسر را گرفتند و حال برین جمله بود، محمد بن سیف الطارابی را آنجا فرستاد و با یعقوب راسبی را به رسولی سوی محمد بن واصل چون با یعقوب نزدیک او شد سیاره(1)را خلاص کرد و خود به نفس خویش با یعقوب به سیستان آمد سوی نصر ابن منصور السيّاری. چون بیامد و پیش او شد او را کرامت کرد و بنواخت و خلعت داد و بازگردانید و اندرین میانه نامه رسید سوی الیاس اسد که فوج سیار(2)به بست فرستاد(3)تا آن مرو(4)نگاه دارند از خوارج، الیاس پسر برادر خویش احمد بن عميره(5)بن اسد را با گروهی سواران نیک آنجا فرستاد و خود به کوی سینک فرود آمد. چون احمد بن عمیره به بست شد با مردمان نیکوئی کرد و مردمان با او آرام گرفتند، و اندر میانه عبدالله بن طاهر ابراهیم بن حضین را خلاص کرد از قلعه هری و خلعت داد [و] ولایت هری بدو داد. [باز] عبدالله بن طاهر نامه کرد و الیاس بن اسد را از سیستان باز خواند پس روز آدینه ده روز باقی از ربیع الاخر سنه خمس و عشرین و مایتی بازگشت ازینجا، و عبدالله بن طاهر نامه کرد سوی ابراهیم حضین قوسی که به سیستان، رو بر عمل سیستان و او را که خواهی بر هری خلیفت کن.
و ابراهيم بن الحضين القوسى به سیستان اندر آمد به عمل، روز شنبه دو شب مانده از ربیع الثانی سنه خمس و عشرین و مایتی، و برادر را به عمل هراه بگذاشت،
1) كذا... با هاء.
2) كذا... و به قرینه دو سطر بعد ظ: فوجی سوار.
3) كذا... و ظ: «فرست».
4) كذا... و ظ: «آنمرز».
5) اگر این الیاس بن اسد را پسر اسد سامانی بدانیم باید این شخص را (عميرة بن احمد) بخوانیم، چه گردیزی گوید: و او (اسد) را چهار پسر بود نوح و احمد و يحيى و الياس (ص 20) و مجمل التواریخ و دیگران هم چنین ضبط کرده اند. مگر به روایت متن اعتماد کرده (عمیره) نام را پسر پنجم اسد بشناسیم.
چون به سیستان آمد پسر خویش را اسحق بن ابراهیم را به بست فرستاد به ولایت، یک چند ببود، مردمان از و شکایت کردند، اسحق را باز خواند و دیگر پسر را آنجا فرستاد، پس اسحق باز آمد، روزگاری ببود، باز مردمان اسحق را [خواستند] اندرین کَرت با مردمان بسیار نیکوئی کرد از حد بیرون، و آنجا ببود و مردمان بدو شاد، تا آنجا فرمان یافت روز دوشنبه هفت روز گذشته از محرم سنه ست و عشرین و مایتی، و به وفات اسحاق بست شوریده شد، و المعتصم بالله فرمان یافت شب پنج شنبه ده روز گذشته از ربیع الاول سنه سبع و عشرین و مایتی و چهل و هفت سال و سیزده روز او را عمر بود و هشت سال و هشت ماه خلیفت بود، بعد از آن الواثق بالله به خلیفتی نشست.
وكنيت او ابو جعفر بود و نام وی هرون بن محمد بن هرون و او پسر معتصم بود و بیست و شش سال و دو ماه و هشت روز عمر او بود، آن روز که به خلافت نشست هم بر عادت پدر رفت اندر حدیث(1)
شبی به خلوت ابدا عيان كن فيكون *** حدیث زلف تو میرفت و الحديث شجون
و در اینجا هرچند دین و قرآن با حدیث در یک عبارت درآمده باز مراد صحبت و گفتگوی دین است.
دین و میل به معتزله کرد، و قرآن را مخلوق گفت، نعوذ بالله من الكفر! اما هیچ کسی او را اجابت نکرد، و عبدالله بن طاهر را بر خراسان بداشت(2). و ابراهيم بن الحضين بن محمد بن بشير بن سعيد القوسی مردی بود از عرب و نیکو هیات اما مردی بود به سلامت [و] با خوارج هیچ حرب نکردی و با هرکسی ساخته بود، تا خوارج به روزگار اوی قوی گشتند و مردمان را اندرین سال سنة سبع و عشرین و مایتی سر ماء صعب پیش آمد به سیستان چنان که درختان و رزان و میوه ها خشک شد و مرگی(3)و وباء صعب بود، پس هم ابراهيم بن الحضين والى سيستان ببود تا عبدالله بن طاهر به نشابور فرمان یافت روز شنبه ده روز گذشته از ربیع الاخر سنه ثلثین و مایتی، و ابراهیم القوسی از1) حدیث در قدیم به معنی عام آن استعمال می شد مگر قرینه ای با آن در عبارت بوده باشد که معنی حدیث نبوی یا حدیث امام از آن برآید، در باقی موارد حدیث به معنی حکایت، واقعه، گفتگو، بابت و امثال ذلک معنی می داد. چنان که شاعر گوید:
2) ظ: سقط شده [و عبدالله، ابراهیم حضین را بر سیستان بداشت].
3) مرگی را سابق هم آورده و بدان معنی است که امروز مرگ و میر گویند.
بصره بود به سیستان آمد، اول بار خویشتن را پیوسته کرد به آل طاهر بن الحسین و او را ولایت هری دادند باز به سیستان باز فرستادند و اینجا ضیاع خرید و سرای ساخت به حور بندان(1)و در معدل [را] نام به سبب معدل قوسی(2)کردند [برادر او] و او(3)به دارالاماره نشست تا آنگاهی که پسر خویش را به خلیفتی خویش به دار الأماره که کنون اوک(4)
آنکه بر کند به یک حمله در قلعه طاق *** آنکه بگشاد به یک تیر در ارگ زرنگ
گویند بنشاند، و مردی ساخته بود بی تعصب و بر خوارج و اهل سنت و تمیمی و بکری ساخته بود و طریق سلامت گرفته. پس عبدالله بن طاهر فرمان یافت، پسر خویش را طاهر بن عبدالله بن طاه سر(5)را خلیفت کرد بر خراسان و سیستان، و چون خبر به نزدیک الواثق بالله برسید به وفات او، عهد خراسان و سیستان سوی طاهر بن عبدالله فرستاد، پس عملها همی داد و ابراهيم بن الحضين را بر سیستانی بداشت، و ابراهیم(6)بن علی را پسر خویش را به دارالاماره بنشاند و خود بحور بندان(7)آمد، و چون به بست اسحاق پسر وی فرمان یافت احمد را آنجا فرستاد و از بست از ناحیت بولان(8)بر احمد مردی بیرون آمد او را عشّان(9)بن النَّصر(10)ابن مالک گفتند و مردم بسیار برو جمع شد، و احمد بن ابراهيم القوسي، سلیمان ابن بشیر الحنفی را با گروهی بزرگ از سواران شجاع به حرب او فرستاد، و سلیمان از اجلاء عرب بود و حربی سخت کردند و بسیار مردم کشته شد و عسان(11)به هزیمت شد، باز او را بگرفتند و سر او به سیستان فرستادند، ابراهیم فرمود تا سر او را بر دار کردند، و مردمان بشوریدند که او مردی بزرگ بود و اصیل [و] از سیستان بود، [پس] آن(12)سر برگرفتند و به گور اندر کردند، باز مردی دیگر از بُست برخاست احمد قولی گفتند و عیّاران و مردانِ مرد بر او جمع شدند چه از بُست و چه از1) اصل: بحور بندان... و این محل بر حقیر معلوم نشد، و در همین فصل جای دیگری ذکر این محل شده و آنجا «بحور بندان» با نقطه با آمده و ظاهراً از محلات بیرون ربض یا نواحی شهر بوده است.
2) معدل بن حضین قوسی برادر ابراهیم بن حضین و محمد بن حضین قوسی است که از جهة طلحه بن طاهر عامل سیستان بوده و در سنه ثمان و مائتی و مراد این است که به سبب معدل قوسی یکی از درهای شهر را در معدل نام کردند و حضین هم ظاهراً مصحف (حصين) است.
3) یعنی ابراهیم قوسی.
4) كذا و ظاهراً «ارگ» چه دار الاماره بزرگ زرنج را ارگ می گفته اند، فرخی گوید در فتح خوارزم و اشاره به فتح طاق و زرنگ نیز کند:
5) كذا... و ظاهراً «طاهر».
6) ظاهراً: ابراهیم احمد را پسر خویش را.
7) رجوع به پاورقی 2 ص 208 .
8) در اصل بدون نقطه است و در این کتاب جای دیگر بعد ازین پولان را از نواحی بست ذکر کرده است.
9) ظ: غسان.
10) ظ: «نضر» رک چند سطر بعد.
11) قبلاً (عشان) نوشته شده اینجا عسان و بعد باز عشان؟
12) اصل: از.
سیستان، و حرب کردند بر احمد بن ابراهيم القوسی، و احمد قولی هزیمت شد، باز ابراهیم پسر خویش را از بُست باز خواند و یحیی بن عمرو را آنجا فرستاد، و یحیی از اجلاء عرب بود آنجا شد و مردمان را بنواخت و بدو آرام گرفتند، و باز او را ابراهیم صرف(1)کرد و پسر خویش را احمد را باز آنجا فرستاد، و سلیمان بن بشیر الحنفی به بُست بود و احمد او را خلیفت خویش کرد و خود آنجا شد، و خاقان البخاری را به سواد بُست بیرون فرستاد و مال ها استخراج(2)کرد، باز بشار بن سلیمان رئیس و بزرگ بود و اندر میان مردمان بست بیرون آمد، و حرب هاء بسیار کردند، و احمد بن ابراهيم القوسی به هزیمت به سیستان آمد، و بشر(3)شهر فرو گرفت و بنشست و بر مردمان جور کرد، باز صالح بن النصر(4)برادر عشان بن نصر بن مالک به بست برخاست و مردم بسیار با او جمع شد از سیستان و بُست، و يعقوب بن اللّيث و عیّاران سیستان را قوّت کردند، و بر بشّار بن سلیمان حرب کردند و بشّار را بکشتند و بُست و سواد آن صالح بن النضر را صافی شد، و الواثق بالله روز چهارشنبه شش روز مانده از ذی الحجه سنة اثنى و ثلثين و مأيتى فرمان یافت و خلافت او پنج سال و نه ماه و سیزده روز بود، و برادر او را هم اندران روز بیعت کردند نام و کنیت او ابوالفضل جعفر بن محمد بن هرون الرّشيد و لقب او المتوكّل على الله پسر معتصم بود.
پس متوکل راه سنت پیغمبر صلی الله علیه - پیش گرفت و مدّعیان را دور کرد و مردمان او را دوست کردند، و فرمان داد تا در خطبه ها یاد کردند که هر که خلق قرآن گوید کافرست، و احمد بن حنبل را بگذاشت(5)و نیکو گفت، و او را نام کردند(6)اهل سنت مُطرّى الاسلام(7)، پس سه پسر خویش را از مردمان بیعت بستد: محمد
1) یعنی عزل کرد.
2) اصل: استحراح.
3) بالا وی را «بشار» نوشته است.
4) در کتب تاریخ گاهی وی را «نصر» با ضاد و گاه «نصر» با صاد ضبط کرده اند و اکثریت با ضاد است.
5) بگذاشت ضد «بازداشت» است یعنی رها کرد، و در تواریخ معلوم نیست احمد حنبل تا این زمان حبس بوده است؟
6) اصل: و اهل - مراد آن است که متوکل را (اهل سنت - یعنی سنی) نام کردند و در تواریخ نیز آمده که متوکل را (خلیفه سنی) لقب دادند و نیز ممکن است (اهل سنت) فاعل جمله باشد.
7) طرّى الشيئي جعله طريا (المنجد). یعنی: تازه کننده اسلام.
المنتصر را و ابی عبدالله المعتز(1)را و ابی اسحق المويَّد را، و فرمان داد، تا به هر شهری خطبه بر نام ایشان کردند اندر اول ماه محرم سنه ست و ثلثین و مایتی.
و کار صالح بن نصر به بست بزرگ شد به سلاح و سپاه و خزینه و مردان، و همه قوت سپاه او از یعقوب بن الليث و عیّاران سیستان بود، و این اندر ابتداء کار يعقوب بود. و مردمان بست اندر محرم سنة ثمان وثلثين و مایتی صالح بن نضر(2)را بیعت کردند و خراج بستدن گرفت و سپاه را روزی همی داد، باز سپاه بیرون کرد و بفرستاد به کش(3)، اول سپاهی که بفرستاد این بود که محمد بن عبيد بن وهب و پسران حیان خریم(4)آنجا برخاسته بودند، سپاه صالح آنجا آمد و ایشان هزیمت کردند و از پس ایشان برفتند و بگرفتندشان و ستور و سلاح ایشان به نزدیک صالح بردند و پسران حبان حریم را بگذاشتند، و محمد بن عبید را محبوس کرد، و محمد اندر حبس فرمان یافت، و پسران حبان را چون بازگشتند به راه کش، فرستاد تا بکشتند. باز عمار الخارجی به ناحیت کش بیرون آمد با گروهی از خوارج، صالح بن نضر كثير بن رقاد را و یعقوب ابن الليث را و درهم بن نضر(5)را از جمله سجزیان بفرستاد به حرب عمّار، عمّار به هزیمت برفت از پیش ایشان. باز ابراهیم بن الحضين پسر خویش را محمد را به حرب صالح ابن نصر فرستاد به بست از سیستان نیمه شعبان سنة تسع و ثلثين و مایتی. محمّد آنجا شد و به زمین داو(6)حرب کردند، و صالح به هزیمت شد و یاران او پراکنده شدند، و ابراهیم بن خالد که صاحب شرط صالح بود به زینهار محمد ابراهیم قوسی آمد با گروهی بزرگ، و صالح بر راه کش با اندک مردم برفت و دیرگاه آنجا ببود تا گروهی از هزیمتیان برو جمع شدند، باز قصد بست کرد و بشد تا ماهیآباد. و خبر به بست رسید، محمد بن ابراهیم با گروهی بیرون آمد و حربی سخت بکردند و از دو گروه مردم بسیار کشته شد آخر محمّد بن ابراهيم القوسی به بست اندر شد و قلعه حصار [گرفت]، و صالح او را بگذاشت به
1) در اصل «معترز» بود.
2) کذا فی الاصل ... و ظاهراً به طوری که گذشت «نصر» با ضاد معجمه صحیح باشد.
3) کس و کش به کسر اول و تشدید ثانی، و در کتب عرب با سین ضبط شده. شهری است در ماوراءالنهر و نیز یکی از کورهای سیستان است که قصبه آن کش نام داشته است. اصطخری گوید: بین کس و بین سجستان (زرنج) 30 فرسنگ است بر کناره راه کرمان... (ص 252 چاپ لیدن).
4) کذا... و پایین تر حبان حریم نوشته است.
5) این شخص را در اکثر نسخ در هم بن الحسین نوشته اند. ولی در متن اصطخری درهم بن الحسین و درهم بن النضر یادداشت شده است (کامل ج 7، ص 21) (اصطخری ص 246).
6) كذا... و ظاهراً. زمین داور.
حصار اندر، و خود برفت و کسی ندانست که کجا شد و به راه بیابان به سیستان آمد و ناگاه به سیسکر(1)فرود آمد و ابراهيم القوسی خبر یافت و اندر وقت برنشست با سپاه و به در آکار(2)فرود آمد آنجا حربی صعب بکردند و بسیار مردم از دو گروه کشته شد روز چهارشنبه ده روز مانده از ذی الحجه سنة تسع و ثلثين ومايتي. [و] ابراهيم قوسی بازگشت و به دارالاماره فرود آمد و صالح به شب به شهر اندر آمد، و یعقوب بن الليث و دو براد [ر] او عمرو و علی(3)با او، و درهم بن نضر(4)و حامد بن عمرو که سرباوک(5)گفتندی و عیّاران سیستان با ایشان [و] به سرای عبدالله بن القاسم فرود آمدند. بامداد صالح بیرون آمد و شیعت او که اندر سیستان بود با او جمع شدند و بسیار مردم آنجا جمع شد، و ابراهیم قوسی مشایخ و فقها را جمع کرد و سپاه خویش را سلاح پوشید پیاده و سوار، و ابراهیم بن بشر بن فرقد را و شارک بن النضر را و عثمان بن عفان را نزدیک صالح فرستاد که برسید(6)تا اینجا به چه شغل آمد؟ پس برفتند و سلام کردند و بپرسیدند. صالح گفت: من اینجا به حرب خوارج آمدم امروز تا فردا بروم و میان من و ابراهیم قوسی حرب نیست، مشایخ برین سخن برگشتند و صالح برنشست(7)با سپاه و تیغ(8)خویش و به راه سه لشکر(9)به پارگین(10)
دشمن از شمشیر او ایمن نباشد و ربود *** در حصاری گرد او از ژرف دریا پارگین
و منوچهری به معنی اول و دوم آورده است که گوید:
مال تو از شهریار شهریاران گرد گشت *** ورنه اندرری تو سرگین چیده از پارگین
و مثلی فارسی هم هست که گویند: آب گرما به پارگین را شاید (اسرار التوحید چاپ پطرزبورغ ص 144) و از این مثالها و شواهد پیداست که پارگین به هر دو معنی آمده است.
بیرون آمد و پارگین خشک بود، تا او به پارگین اندر آمد، سپاه ابراهیم قوسی بر1) این نام بار اوّل است که دیده می شود... و باید همان باشد که: بسکو - بسكر - لشکر، به اختلاف آمده است.
2) یکی از دروازه های شهر زرنج بوده است. پسر وصیف گوید: در آکارتن او سر او باب طعام.
3) اصطخری گوید: چهار برادر بودند: یعقوب و عمرو و طاهر و علی فرزندان ليث، و طاهر در جنگی که بر در بست کردند کشته شد.... الخ (ص 245 - چاپ لیدن).
4) رجوع شود به ج 5 ص 202 .
5) كذا بی نقطه و در صفحات بعد (سرباناک - سرباتاک - سربا) یک هم نوشته شده است و (سرباتک) با باء موحده و تاء مثناه زیادتر است (؟) تاریخ بیهق (خطی ص 68 معارف): یکی از ناوکیان با لشکری ناوکی نام او احمد توانگر قصد قصبه (بیهق) کرد. فی شهور ست و تسعين و ثلثمائه.
6) برسید و پرسید، هر دو معنی میدهد ولی اینجا باید «پرسید» با باء فارسی صحیح باشد زیرا در سطر بعد می نویسد: سلام کردند و پرسیدند... و اگر از رسیدن بودی: بر رسید، نوشتی.
7) برنشست، یعنی سوار شد.
8) كذا... و ظاهراً، تبع.
9) كذا... و ظاهراً: سرلشکر - زیرا قبلاً در این کتاب به این محل اشاره کرده است.
10) پارگین به قول صاحب برهان گویست که آبهای کثیف و چرکین همچو زیر آب حمام و مطبخ و امثال آن بدانجا رود. ولی درینجا به معنی خندق شهر آمده است و فرخی هم بدین معنی آورده است آنجا که گوید:
کوره(1)در طعام سلاح پوشیده ایستاده بودند، چون صالح را با سپاه دیدند به شارستان اندر شدند و در اندر بستند و مهتر ایشان عبید الکشی بود، و پس چون صالح چنان دید به در شارستان فرا شد، ساعتی [بود] حامد سر باوک(2)و عیّاران فرود آمدند و به باره بر شدند و به بام سرای حیک(3)بن مالک که اکنون خانست شدند و از در سرای او بیرون شدند و در شارستان باز کردند، و چندین مردم آنجا بکشتند، و یاران صالح به شارستان اندر شدند و بسیار مردم اندر یک ساعت از آنِ ابراهيم القوسی بکشتند، و ابراهیم را ازین هیچ خبر نبود، چون خبر یافت ساعتی برنشست و به در پارس بیرون شد و سوی در عنجره(4)به هزیمت برفت و شارستان خالی کرد، صالح به دارالاماره اندر شد و فرود آمد و زان چیزی که ابراهیم القوسی را ساخته بودند چاشت خوردند، و این روز پنج شنبه بود نه روز باقی از ذی الحجه تسع وثلثين ومايتي. و ابراهيم القوسی برفت نزدیکان سپاه عمّار الخارجي فرود آمد، و عمّار با او ساخته بود، که صالح باز سپاه بفرستاد به حوربندان(5)که خزینه ابراهیم برگیرند و زندان ها بشکنند، چون چنین کرد، مردم و عام شهر جمع شدند و خواستند که او را و سپاه او را همه بکشتندی صالح ترسیده بازگشت و نیارست(6)شد به سرای ابراهیم القوسی، و به دارالاماره فرود آمد و خواست که آن شب از شهر بگریزد آنچه از مردم عام این شهر دید، باز گروهی مردم او را گفتند: نزدیک عثمان بن عفان باید شد تا او را(7)چه گوید، بامداد برنشست(8)و نزدیک عثمان شد، عثمان او را گفت: این نبایست کرد. صالح گفت: من به طلب خون برادر خویش آمدم که برادر مرا خوارج کشته اند - عشان را - و من چنان دانستم که تو مرا اندرین یاری کنی، عثمان خاموش گشت، صالح از آنجا بیرون آمد و فرمان داد تا سرای بهلول بن معن که صاحب شرط(9)ابراهیم قوسی بود غارت کردند، و صالح آن
1) کوره به قول صاحب برهان زمینی است که آن را سیلاب کنده باشد و بدان سبب کودها در آن به هم رسیده و پر گل و لای باشد و بدین معنی با مترادف بودن با دروازه دور به نظر می رسد.
2) رجوع شود به حاشیه 5 صفحه 203.
3) کذا؟... و حیک نام دیده نشده است.
4) عنجره - غنجره هر دو ضبط شده است.
5) اصل: بی نقطه ظاهراً نام جایی بوده است در نزدیکی های زرنج یا در خود ربض شهر که ابراهیم ابن حصین قوسی امیر سیستان در آنجا منزل کرده بود و دار الاماره و ارک را نشستن جای پسر خویش قرار داده بود. (رک ص: 117).
6) نیارست، به فتح راء - جحد از باب یا رستن است مضارع آن یارد و نفی آن نیارد و اسامی مصدر آن یاره و بارگی و یارانی.
7) كذا... و ظاهراً: تا او ترا چه گوید.
8) برنشست یعنی سوار شد.
9) صاحب شرط، به ضم اول و فتح ثاني و سكون طاء مهمله، یعنی رئیس نظميه و الشرطي و الشرطي و أحد الشرط و هم طائفة من خيار اعيان الولاة ورؤساء الضابطه و رجالها (المنجد) قال الاصمعي سمى الشرط لا نهم جعلو الا نفسهم علامة يعرفون بها الواحد شرطه و شرطی و قال ابو عبيده: سمو شرطاً لا نهم اعدوا (صحاح اللغة).
روز سپاه خویش عرض کرد چهار هزار مرد بود سوار و پیاده. ابراهیم بن الحضين باز آمد و عمار خارجی به یاری او با او خبر به صالح رسید یعقوب لیث را به در آکار فرستاد و سرباتاک(1)را به در مبیا(2)و عقیل اشعث را به در کرکوی، با علم های سیاه، و علم خوارج سپید بود، چون مردم خاص و عام آن علمهاء سپید بدیدند، به سبب خوارج یاری صالح کردند و حربی صعب کردند و بسیار مرد از هر دو گروه کشته شدند، آخر عماد حماد(3)و ابراهيم بن الحضين القوسی به هزیمت بازگشتند و کار صالح قوی گشت، و ابراهیم نامه کرد سوی طاهر بن عبدالله به خراسان و زو سپاه خواست، و طاهر بفرستاد، چون حال برین جمله بود، صالح سرای ابراهيم القوسی و سرای حمدان یحیی(4)که او را کلوک گفتندی غارت کرد و مال ایشان برگرفت. و خوارج گرد شهر فرو گرفتند که کسی نه بیرون توانست شد و نه درون توانست آمد. يعقوب لیث به تاختن خوارج شد، خلقی کشته شدند و روز و شب یعقوب حرب بایستی کرد، و ابراهيم القوسی سوی پسر به بُست جمازه فرستاد که مرا سپاه فرست. و محمد ابراهیم آنجا سپاهی جمع کرد از زمین داور، و به سلاح آباد کردشان و بفرستاد، چون به نزدیک سیستان آمدند مهتر ایشان را خواشی گفتند، با مردی سیصد به نزدیک صالح آمد، چون مهترشان برگشت دیگر [ان] سوی بست بازگشتند. باز عثمان بن عفان نامه نبشت سوی محمد بن ابراهيم القوسی به بُست، که برخیز و اینجا آی، ناگاه محمد از بست به تاختن با سپاهی ساخته بیامد، به شب اندر راه گم کرد، بامداد به نزدیک شهر آمدند، خبر به شهر رسید، یعقوب لیث و حامد سر باوک(5)به دروازه نکران(6)بیرون شدند به حرب محمّد بن ابراهيم القوسي، و صالح با خواصکان(7)خویش به کمین اندر شد به مینو حنف(8)و حربی صعب
1) كذا... و دو نقطه روی تاء بعد الحاق شده و قبلاً «سرماوک» آورده است بدون نقطه چنانکه گذشت.
2) كذا ... و اصطخری آن را «مینا» آورده و در «جهان نامۀ» خطی که ترجمه اصطخری است «میتا» ضبط شدهاست.
3) كذا... ظ: عمار حماد، که همان عمار خارجی باشد.
4) كذا... و شايد، يحيى.
5) كذا بی نقطه.
6) كذا... و شاید «رود گران» چه غیر ازین دروازه که اصطخری آن را یکی از ابواب زرنج شمرده دری دیگر که به «نکران» شبیه باشد دیده نشد.
7) كذا... و ظاهراً بایستی «خاصگان» باشد که جمع خاص و به معنی خواص است، مگر به قاعده جمع بندی فارسی بر جمع عربی از قبیل ملوکان و عجایب ها، خواص را بر خواصگان جمع بسته باشد؟
8) این محل به نظر نرسید و ظاهراً محلی در حوالی زرنج بوده است.
بکردند و بسیار مردم کشته شد از هر دو گروه، آخر محمد ابراهیم به هزیمت شد و برفت و به هیسون(1)شد نزدیک پدر. و دیگر روز صالح فرمان داد که سرای محمد بن ابراهیم قوسی را و آن خواص او غارت کنند، پس یعقوب لیث و سرباوک(2)و عیّاران سیستان گفتند حرب ما همی کنیم. و شهر آنجاست و ما این(3)را تقویت می کنیم. و صالح را اصل از سیستان بود اما به بست بزرگ شده بود - ایشان گفتند که او که باشد که تا اکنون دو بار هزار هزار درم از غارت بزرگان سیستان بدو رسید و اکنون باز نو غارت خواهد کرد! بست را و او را خود چه خطر باشد؟ بی حمیتی باشد اگر وی این مال ها از اینجا ببرد، [و] خلاف آوردند، و هرچه مردم سکزی بود برنشستند و به در عنجره(4)لشگرگاه کردند و فرود آمدند، و هرچه از بست بود با صالح ببودند. چون صالح چنان دید دانست که او را هیچ نیاید به شب اندر بنه بربست و نامه کرد به بُست سوی مالک بن مردویه که خلیفت او بود آنجا که من بخواهم آمد و حال چنین پیش آمده است. او به تاختن با سواری پانصد بیامد، چون به نزدیک شهر [برسید] صالح بیرون شد، یعقوب لیث و سرباتک(5)به تاختن از پس او بشدند و حربی صعب کردند و مالک را بکشتند و خزینه و باروبنه [او] همه بگرفتند و همه وجوه سپاه او را بکشتند، و عام را سلاح و کالای بستدند، و صالح با اندک مردم به هزیمت به بست شد، پس یعقوب همچنان به تاختن از پس صالح بن النضر بشد به نوقان(6)او را دریافتند و آنجا مردم بر صالح جمع شد و حربی صعب کردند و اندر آن معرکه طاهر بن الليث كشته شد - برادر یعقوب، روز آدینه سه روز مانده از جمادی الآخر سنه اربع و اربعین و مایتی و گور او اکنون به کرمتی(7)است. و صالح به هزیمت رفت و نهان شد چنان که او را به هیچ جای بازنیافتند، و سپاه سیستان بازآمدند، و درهم بن
1) در این کتاب از رساتیق سیستان شمرده شده است.
2) کذا بی نقطه.
3) كذا... و ظاهراً «مادین را تقویت همی کنیم» چه، «این» را هرگاه ضمیر آن به صالح بازگردد درست نیست چه ضمیر این و آن به ذوی العقول باز نگردد مگر نادر و به جای خاص و مرجعی دیگر هم برای ضمیر «این» پیدا نیست و بدین قراین بایستی «دین» باشد و یا عبارت ناتمام است.
4) غنجره هم به نظر رسیده است.
5) در اینجا این اسم به همین املا و با نقطه ضبط شده است.
6) شاید همان «نوق» باشد که در آغاز این کتاب از رساتیق سیستان شمرده شده است و بالجمله ربطی به نوقان طوس ندارد. نوقات هم به قول یاقوت از محلات زرنگ است.
7) کرمنی هم خوانده می شود. این محل به نظر نرسیده، لیکن از قرینه ای که جنگ در راه بست روی داده بایستی «کرمتی» در حوالی بست باشد.
النصر را بیعت کردند. سپاه سیستان اندرین وقت اندر آخر جمادی [الآخر] سنه اربع و اربعین و مایتی، و یعقوب لیث و حامد سربا یک(1)سپاه سالار وی کشتند و حربها همی کردند بر خوارج و مخالفان او، و [درهم بن النضر] حفص بن اسمعيل بن الفضل را امیر شرط کرد و محمد بن ابراهيم بن الحضين القوسی به هیسون فرمان یافت و او را بر جنازه(2)به گردن مردان به قصبه آوردند دو روز از جمادی الاولی سنه اربع و اربعین و مایتی مانده اندر ولایت درهم بن النضر. باز درهم چون مردی و شجاعت يعقوب بن الليث و شکوه او اندر دل مردمان بدید، ترسان شد و اندر سرای قرار گرفت که من بیمارم، یعقوب برنشست، که برباید نشست و بیرون آی، پادشاه نیمروز نتوانست(3)کرد. در هم سپاه خویش را فرمان داد که یعقوب را بکشند، يعقوب چون نگاه کرد و آن بدید هم آنجا حمله آوردند(4)و بسیار مردم بکشت و دیگر گریزان گشتند، و درهم بن نضر را اسیر کرد و از خانه به بیرون آورد و محبوس کرد، و بیعت کردند مردمان سیستان یعقوب بن الليت را روز شنبه پنج روز مانده از محرم سنة سبع و اربعین و مايتي.
او و یاد کردن بزرگی که او را بود
اما(5)
ورد الكتاب من الحبيب بانه *** سیزورنی فاستعبرت اجفانی
نجم السرور على حتى انه *** من فرط شدة فرحتی ابکانی
8 محرم فی 864م
نسبت او: یعقوب بن الليث بن المعدل بن حاتم بن ماهان بن كيخسرو ابن اردشیر بن قباد بن خسرو اپرویز بن هرمزد ابن خسروان(6)بن انوشروان بن قباد بن1) در اصل پاک بی نقطه است.
2) الجنازه، (به فتح جيم يا كسر)، السرير جمع جنائز - و الجنازه ايضاً الميت (المنجد) در اینجا به معنی اول آورده است.
3) ظاهراً اینجا چیزی افتاده است و عبارت پریشیده، شاید اصل شبیه بدین بوده: «یعقوب بر نشست و پیام داد در هم را که برباید نشست و بیرون آی که با بیماری پادشاهی نیمروز نتوانی کرد...» و اگر اصل غیر از این هم باشد به همین معانی باید که باشد، چه بدون این که از طرف یعقوب تعرض و خشونتی در کلام رفته باشد مطلب بعد که می گوید: در هم سپاه خویش را بکشتن یعقوب فرمان داد... معقول نخواهد بود و ناگزیر بایستی از سوی یعقوب خشونتی رفته باشد.
4) كذا... ظ: آورد.
5) اینجا مقابل سرفصل در حاشیه این دو شعر با این تاریخی به خطی بالنسبه خوش بین ثلث و نسخ نوشته شده است:
6) كذا ... و ظاهراً «خسرو انوشروان بن».
فیروز بن یزد جرد بن بهرام جور بن برد حور بن(1)شاپور بن شاپور ذى الاكتاف بن هرمز بن نرسی بن بهرام بن بهرام بن(2)هرمز البطل بن شاپور ابن اردشیر بن بابک بن ساسان بن بابک بن ساسان بن بهمن(3)بن بهمن الملک بن اسفنديار الشديد بن يستاسف الملک بن لهراسب - عم كيخسرو بن سياوش - بن(4)لهراسب بن آهو جنگ(5)
نبیره جهاندار هوشنگ هست *** همان راد و بینا دل و پاکدست
ز تخم پشین است و از کیقباد *** دلی پر ز دانش سری پر ز داد (شاهنامه چاپ بمبی ج 2 ص 124)
بن کیقباد بن کی فشین(6)ز تخم فرويدون يل كيقباد *** که با فر و برز است و با رسم و داد (شاهنامه ج 2 ص 124)
بن کی ابیکه بن کی منوش بن نوذر بن منوش بن منو شرود بن منوشجهر بن نمرو سنج بن ایرج بن افریدون بن ابتیان(7)بن جمشید الملک بن بحو جهان(8)بن ابحهر(9)بن اوشهنج بن فراوک(10)بن سیامک بن1) كذا... و الظاهر «یزدجرد» و ابوریحان در اینجا یک نام افزوده: «یزدجرد بن بهرام بن شاپور» (آثار الباقیه 133) ولی مسعودی روایت متن را روایت کرده است (التنبيه ص 103).
2) طبری و مسعودی و ابوریحان: «بهرام بن بهرام بن بهرام بن هرمز» آورده (طبری 1-2 ص 835833) (التنبيه: 103) (آثار الباقيه ص 123).
3) در اصل «نهمی» است.
4) «عم کیخسرو بن سیاوش» چنان که در متن چاپی بین دو فاصل قرار داده شده و صف لهراسب است نه جزء سلسلة نسب. و ظاهراً «بن» بعد سیاوش در اصل نسخه زاید باشد، و کلمه لهراسب دوم را برای گزارش دنباله نسبت تکرار کرده است چه لهراسب بن لهراسب شنیده نشده است.
5) ظ: مصحف کیوچی طبری 1-2 ص 617: کی لهراسف بن کلی اوجی بن کیمنوش بن کیفاشین بن کیسه (کی ابیه و کی اپیوه پهلوی) جد کیخسرو (بند هشن فصل 31 فقره 28): لهراسب پسر او زاو پسر مانوس پسرکی پیسین پسرکی اپیوه پسر کواد (2 يشتها ص 224) «آثار الباقيه ص 104»: كی لهراسب بن کیوجی بن کیمنس بن کیقباد. مسعودی در مروج الذهب: لهراسب بن قنوح (ظ قيوج) بن كيمس بن كيناسس بن کيناسه بن كيقباد، (ص 98 چاپ مصر) و فردوسی گوید:
6) در متن (کیقباد بن کی فشین) با حذف نقطه فا ضبط شده است - ابوریحان نسبت کیقباد را چنین آورده: کیقباد بن زغ بن نوذ كابن ماليثو بن نوذر بن منوشجهر» ص 104 و طبری گوید: «کیقباد از فرزندان منوچهر بود. و فردوسی انساب حشو را افکنده جد معروف را آورده است و گوید:
7) در متن هم شبیه به (ابلیان) با تشدید لام و هم شبیه به (ابتیان) به جای لام تا قرشت خوانده میشود و اصل پهلوی (اتپینان) به تقدیم تاء مضموم بر پا فارسی با الف و نون نسبت است ابوریحان افریدون بن اثفیان گاو بن اثفیان نيكاو بن اثفيان بن شهر كاو بن الفيان اخنبکاو بن اثفيان اسبيد كاو بن اثفیان دیزه کاو بن اثفیان نيكاو بن نیفروش بن جم الملک آورده (آثار الباقیه ص 104) ولی مسعودی انساب حشو را انداخته «افریدون بن اثقيان بن جمشید المالک» آورده (مروج الذهب ج اول ص 96) فردوسی فریدون را فرزند آبتین و از تخمه تهمورث شمرده و نسبت وی را به جمشید نداده است (شاهنامه ج 1 ص 12) در ترجمه طبری هم آبتین نوشته شده و بین آبتین و ابتیان متن و اثفیان البیرونی و اتپین پهلوی تفاوتی نیست.
8) ص: ویونجهان. در آغاز کتاب نوشته است «جمشید الملک بن نوبجهان بن ایتجد بن اوشهنگ» و البیرونی «جم بن ويجهان بن اینکهد بن اوشهنک» ضبط کرده (آثار ص 103) و مسعودی «انو جهان» و فردوسی این نام را ترک کرده جم را پسر تهمورث ضبط کرده است و در اوستا «ویونگهان» است (رجوع شود صفحه 1 حاشیه 5).
9) این نام همان است که ابیرونی «اینکهد» ضبط نموده است و در اصل متن بدون نقطه نوشته شده است.
10) رجوع شود ص 50 ح 1.
موسی(1)ابن کیومرث. و این اول بیعت بود که یعقوب را کردند به امارت و حامد بن عمر سرباتک با همه سپاه در بیعت او آمدند، و یعقوب امیری شرط حفص بن اسماعیل را داد، یک چندی ببود و حرب خوارج همی کرد هر روز یعقوب، [تا] درهم بن نضر از حبس یعقوب بگریخت و نزدیک سربابک شد به کلاشیر و سرای سربابک آنجا بود، پس درهم و سربابک سر یکی کردند و خواستند که يعقوب شهر بگیرند، یعقوب برنشست و آنجا شد و محمد بن رامش با او، و نخستین کسی که پیش او آمد سرباتک بود شمشیر کشیده پیش آمد، محمد بن رامش با او بیرون شد و سربابک را بکشت و سپاه او هزیمت شد، یعقوب همه را بگرفت و اسیر کرد و سلاح و ستور و مال سربابک برگرفت و مظفر به دارالاماره بازگشت، و کار سیستان برو راست شد، پس همه مردمان را بخواند و بنواخت و اسیران را بیرون گذاشت و خلعت داد و سوگند و عهدها برگرفت [و] باز همه دل [با او] یکی بکردند و سپاه را روزی داد و سوى عمّار خارجی کس فرستاد و بگفت که شما این شغل که همی بسر بردید بدان بود که حمزة بن عبدالله مردی بود که هرگز قصد این شهر نکرد و هیچ مردم سکزی را نیازرد، بر اصحاب سلطان بیرون آمده بود که شما همی بیداد کنید، و رعیت سیستان از و به سلامت بودند، ولایت غربا داشتند و مردمان سیستان اندر ضمن سلامت می بودند به سبب خلاف او، و پس از آن به روزگار بواسحق و باعوف و عزاشان(2)به دارالکفر بود، اکنون حال بر دیگرگون شد اگر باید که سلامت یابی امیرالمؤمنینی از دور کن و برخیز با سپاه خویش دست با ما یکی کن که ما به اعتقاد نیکو برخاستیم که سیستان نیز فراکس ندهیم، و اگر خدای - تعالى - نصرت کند به ولایت سیستان اندر فزائیم آنچه توانیم، و اگر اینت خوش نیاید به سیستان کسی را میازار و بر همان سنت که اسلاف خوارج رفتند همی رو. عمّار پیغام باز داد که تا نگاه کنیم اما ترا بیش نیازاریم و کسان ترا، پس یعقوب لیث خراج(3)بیرون کرد [و] ولایت ها بداد و دیوان بنهاد. و المتوکل علی الله را پسر او محمد بن جعفر المنتصر بالله بکشت، و خلافت متوکل پانزده سال کم دو ماه بود، و منتصر را
هم اندر آن روز بیعت کردند و آن روز پنج شنبه بود هفتم از شوال سنة سبع و اربعین و مايتي.
و برادر او معتز و مؤیّد هر دو بیعت کردند او را و خلافت منتصر را شد و اندر خلافت او کاری نرفت که یاد کردن آن واجب کند، و المنتصر بالله بن المتوكل على الله فرمان یافت اندر ماه ربیع الاخر سنة ثمان و اربعین و مایتی، شش ماه خلافت کرد و پسر خویش را پیش از مرگ خود ولیعهد کرد احمد بن محمد بن جعفر را [و او را] المستعين بالله نام بود و هم بدین تاریخ نشست که فرمان یافت پدر.
و مستعین طاهر بن عبدالله را بر خراسان بداشت، پس چون کار یعقوب به سیستان قرار گرفت عمرو را بر سیستان خلیفت کرد و عزیز بن عبدالله مرزبان را امیر شرط کرد و خود برفت، و صالح بن النضر به بست قوی گشته بود، به حرب او شد اندر جمادی الآخر سنة ثمان و اربعين و مایتی، و حربهاء بسیار میان ایشان برفت، پس صالح بن النضر به شب بگریخت و بست به یعقوب بگذاشت و خود با سپاه به راه بیابان به سیستان آمد و هیچ کسی را خبر نبود تا در شب به در آکار اندر آمد، اندر سنة ثمان و اربعین و مایتی، مردمان چنان دانستند که یعقوب است که از بست باز آمد، عمرو تا بدانست که حال چیست مردم پراکنده بودند و شب بود، بیش از آن نرسید که خانه حصار گرفت اندر کوی گوشه، صالح پیرامن خانه بگرفت و عمرو را از حصار بیرون آورد و عزیز بن عبدالله و داود را برادر او را بازگرفت، و یعقوب بر اثر او آمده بود دیگر روز که این کرده بود. پس لشگر فرود آمد و صالح مينو حنف حصار گرفت، و پیرامن خویش کنده کرد، و یعقوب به حرب آمد روز شنبه پنج روز رفته از شعبان سنه ثمان و اربعین و مایتی و صالح به هزیمت رفت و یعقوب همه مال و سلاح و ستوران سپاه او بگرفت و عمرو و عزیز و داود را خلاص کرد، باز آن اسیران را هرکسی را چیزی بداد و بگذاشت و خدای را شکر کرد برین ظفر و باز یافتن برادر زنده، و پنجاه هزار درم به درویشان داد، پس چون بزرگی
یعقوب پیدا گشتن گرفت و ایزد - تعالی - فتح ها همی کرد، از هر را بر خوارج دوستی بوده بود.
ازهر(1)بن يحيى بن زهير بن فرقد بن سليمان بن ماهان بن کیخسرو ابن اردشیر بن قباد بن خسرو ابرویز الملک، پس از هر نامه ها کرد سوی بزرگان خوارج و ایشان را به نواختن و نیکوئی گفتن ترغیب کرد، تا هزار مرد به یک راه بیامدند و یعقوب مهتران ایشان را خلعت داد و نیکوئی، گفت: که از شما [هرکه] سرهنگ است امیر کنم و هر که یک سوارست سرهنگ کنم و هر چه پیاده است شما را سوار کنم و هر چه پس از آن هنر بینم جاه و قدر افزایم، [پس آن مردم] با او آرام گرفتند. یک چند به سیستان ببود، پس ابوالطيّب طاهر ابن عبدالله به نشابور فرمان یافت روز دوشنبه هشت روز باقی از رجب سنة ثمان واربعون ومايتى [و] المستعين بالله خراسان محمد بن طاهر بن عبدالله را داد و عهدنامه فرستاد. و خوارج بیشتر نزدیک یعقوب آمدن گرفتند، باز یعقوب عزیز بن عبدالله را بر سیستان خلیفت کرد، یعقوب با دو هزار سوار ساخته به بست تاختن کرد، صالح بدانست و بگریخت و نزدیک زنبیل شد، یعقوب تغل(2)و بنه او برگرفت و به سیستان باز آمد روز شنبه شش روز گذشته از رمضان سنه تسع و اربعین و مایتی. [باز] اسدویه الخارجی به در طعام تاختن آورد، یعقوب خبر یافت بیرون شد و حرب کرد و اسدوی را بکشت و سر [او] به قصبه آورد و بر دار کرد، باز دیگر راه به تاختن [به] بست شد و عزیز بن عبدالله را خلیفت کرد بر سیستان روز پنج شنبه هفت روز گذشته از ذی الحجه سنه تسع و اربعین و مایتی، و به بست اندر شد با دو هزار سوار و به در میرکان فرود آمد و صالح با لشگری انبوه بیرون رفت و خواست که بگریزد، به نزدیک رُخد یعقوب فرا او رسید و حربی کردند که هرگز [کس] چنان ندیده بود، و زنبیل به یاری صالح فرا رسید با لشگر انبوه و پیلان بسیار، چون کاربر یعقوب سخت شد پنجاه سوار برگزید از میانه لشگر و خود با ایشان بیرون شد و حمله اندر آورد و زنبیل را بیفکند و بکشت و همه سپاه هزیمت کردند، یعقوب و یاران شمشیر اندر نهادند تا بر یک جا
شش هزار مرد بکشتند و سی هزار مرد اسیر گرفتند و چهار هزار اسب گران بها آن روز به دست آمد یعقوب را دون اشتر و استر و خر و اسبان پالانی(1)و ترکی و درم و دینار و پیلان، و خیرک را که غلام [و] حاجب صالح بن النضر بود اسیر گرفتند، و همه یاران صالح به زنهار یعقوب آمدند. صالح با پنج سوار به هزیمت شد و برادر زنبیل به زنهار یعقوب آمد و همه قرابتان او بر(2)تخت سیمین زنبیل و خزینه او. و سلاح افزونی و مال که به دست آمده بود و سرهاء کشتگان به کشتی به سیستان فرستاد، دویست و اند کشتی بار بود، و شاهین بن روسن(3)را با فوجی سوار بر اثر صالح بن النضر بفرستاد تا به بول بحد و الشان(4)
چو پولی است زی آن جهان این جهان *** درو عمر ما راه و ماکاروان
چو ہولی است این مرگ کانجام کار *** برین پول دارند یک سر گذار
او را اندر یافتند و بند کرده به پیش يعقوب آوردند، پس یعقوب او را با آن اسیران همه به سیستان آورد و احرسی(5)برادر زنبیل و قرابتان اوی که به زنهار آمده بودند همه را با خویشتن بیاورد و پیلان آنجا بگذاشت گفت: مرا پیل نباید که ایشان همایون نباشند که ایزد - تعالی - ابرهه را به پیل یاد کرد. پس صالح بن الحجر که ابن عم زنبیل بود به ولایت رُخد فرستاد، و صالح بن النضر اندر بند(6)یعقوب فرمان یافت پس هفده روز که او را به سیستان آورد روز شنبه هفده روز گذشته از محرم سنه احدی و خمسین و مایتی.و نامه نبشت پیش از رفتن به حرب عمّار سوی خلف بن الليث بن فرقد بن سليمان بن ماهان که امیری بُست کرده بود، تا چون حديث صالح بن حجر تمام گشت اینجا باز آمد، خلف را خلیفت کرد بر شهر سیستان، و یعقوب برفت و عمار
1) در اصل «بالانی» بدون نقطه است و ظاهراً «پالانی» درست است.
2) بر به معنی باء در این کتاب مکرر آمده است.
3) كذا... و ظاهراً «روشن».
4) كذا... و ظاهراً «به پول به حد والشتان» توضیح آن که در این کتاب «پل» را غالباً با واو می نویسد - والشتان به نظر نرسید جز این که در صفحه بعد والشتان را در ردیف ولایات بست و زمین داور می شمارد و در تاریخ بیهقی هم دو اسم شبیه به این اسم دیده شده است یکی «باشان» که بین هراة و غور است و دیگر «والستان» که در ردیف «مکران» و «قصدار» و «کیکانان» ضبط کرده (بیهقی ص 294 چاپ تهران) و تصور می شود اسم متن با این آخری یکی باشد و از قرینه عبارت بیهقی بایستی والستان یا والشتان در ضمن آن قسمتی باشد بین مکران و سیستان و غزنه در مملکت سند که در نقشه های قدیم آن را «طوران» با طاء مهمله نویسند و اکنون جزء بلوچستان انگلیس و ایالت غزنین افغانستان واقع شده است. در باب پول با و او به معنی پل اسدی گوید:
5) كذا في الاصل ...
6) در اصل (اندر شد یعقوب).
به نیشک بود با سپاهی فرود آمده و یعقوب به بتو رسید بامداد بود و شاهین به بتو راه نمونی کرد، چون فرا رسید با سپاه ساخته، سپاه عمّار ناساخته بودند، آنچه هزیمت توانستند رفت رفتند، دیگر کشته شدند، و عمار اندر معرکه کشته شدند روز شنبه دو شب مانده از جمادی الاخر سنة احدى و خمسين و مایتی، و سر عمّار را به شهر آوردند و به در طعام بر باره نهادند و تن او به در آکار نگونسار بیاویختند(1)، و خوارج همه همه دل شکسته شدند و به کوه های سفزار رفتند و به دره هند قانان، و اندرین میانه به بغداد فتنه افتاده بود میان معتز و مستعین تا مستعین خویشتن خلع کرد و معتز را بیعت کردند و نام او زبیر بن جعفر بود، اندر سنه احدی و خمسین و مایتی؛ چون غرّه محرم سنه اثنی و خمسين و مایتی بود همه خاص و عام [در] بیعت معتز اندر آمدند. باز به سیستان به نواحی فراه و کوبین(2)... بیرون(3)آمد، یعقوب به حرب او شد و او را اسیر گرفت و بکشت و سرش به قصبه فرستاد روز آدینه اندر شعبان سنة اثنی و خمسين و مایتی. و یعقوب روزگاری به سیستان ببود، خبر آمد که صالح بن حجر عاصی شد به رُخّد، یعقوب به حرب صالح رفت روز دوشنبه و دوشب مانده از ذى الحجه سنة اثنى وخمسين ومايتی و خلیفت کرد بر سیستان عزیز بن عبدالله را.
صالح به قلعة كوهر(4)بود هیچ خبر نداشت تا یعقوب پیرامن قلعه فرو گرفت پس چند روز حرب صعب کردند، چون صالح یقین شد که قلعه بخواهد ستد، خویشتن را بکشت، و او را از قلعه فرو افکندند، و قلعه بدادند و زنهار خواستند، و صالح را به بست آوردند و به گور کردند. یعقوب به قلعه استواری(5)نشاند و باز به سیستان آمد چهار روز مانده از جمادی الاولى سنة ثلث و خمسین و مایتی، پس از
1) اصطخری عمار را پسر یاسر می نویسد «و كان للشراة رئيس يعرف به عمار بن یاسر» (ص 247).
2) كذا... و شاید کوین باشد که آن را «جوین» با جیم هم آورده است و اصطخری هم آن را «جوین» ضبط کرده.
3) از اینجا محققاً نام شخصی افتاده است و در سایر تواریخ این کس به نظر نرسید.
4) بیهقی چاپ طهران: کوهتیز و چاپ کلکته: کوهشیر (ص 2) قلعتی بوده از قلاع غزنین بر راه بست و این قلعت است که امراء محمد بن محمود وی را به هواداری امیر مسعود بن محمود از تکین آباد گرفته در آن قلعت باز داشتند و هیچ کدام از این دو سه نام در کتب مسالک دیده نشد و (کوهژ) که در اصل (کوهیژک) باشد به معنی (کهک) به فارسی از دو املای دیگر نزدیک تر است.
5) استوار در اینجا، یعنی معتمد.
آنکه آن ناحیت را آرام داد، [به] والشان(1)و زمین داور و زمین بُست عمّال بیستانید، پس روزگاری به سیستان ببود، و قصد هری کرد، روز شنبه یازده روز گذشته از شعبان سنة ثلث و خمسین و مایتی.
*رفتن یعقوب به هراة و گرفتن هری(2)
امیر هری حسین بن عبد الله بن طاهر بود خلیفت محمد بن طاهر، یعقوب بر سیستان داود بن عبدالله را خلیفت کرد و خود برفت و به هری شد، حسین هری حصار گرفت، و یعقوب آنجا فرود آمد و دیرگاه حرب کردند، آخر حصار بستد و حسین را اسیر گرفت، باز ابراهیم بن الیاس بن اسد سپاه سالار خراسان بود، آمد به حرب يعقوب و به پوشنگ فرود آمد، و خبر به یعقوب رسید، علی بن الليث را برادر خویش را و محبوسان و بنه به هری بگذاشت و خود برفت که به پوشنگ شود [و] مردمان هری را امان داد و ایمن کرد، تا دل بر و بنهادند و بتاختن به پوشنگ شد و با ابراهیم بن الیاس حرب کرد و بسیار از سپاه او بکشت و دیگر به هزیمت بازگشتند، و ابراهیم به هزیمت سوی محمد بن طاهر شد، و گفت: با این مرد به حرب هیچ نیاید، که سپاهی هولناک دارد، و از کشتن هیچ باک نمی دارند(3)، و بی تکلف و بی نگرش(4)همی حرب کنند، و دون شمشیر زدن هیچ کاری ندارند، گوئی که از مادر حرب را زاده اند و خوارج با او همه یکی شده اند، و به فرمان اویند صواب آن است که او را استمالت کرده آید تا شر او و آن خوارج بدو دفع باشد، و مردی جدّست و شاه فنن(5)و غازی طبع، پس [محمد] آن چون بشنید، رسولان و نامه فرستاد و هدّیه ها، و منشور سیستان و کابل و کرمان و پارس او را خلعت فرستاد، و یعقوب آرام گرفت و قصد بازگشتن کرد، و نامه فرستاد سوی عثمان بن عفان، فرمان داد به خطبه و نماز او را تا عثمان سه آدینه خطبه کرد، یعقوب فرا رسید و بعضی از خوارج که مانده بودند ایشان را بکشت و مالهاء ایشان برگرفت، پس شعرا او را شعر گفتندی به تازی:
1) کذا: و جای دیگر «والستانة رجوع شود به حاشیه 4، ص 212.
2) هراة، هری، هراه هر سه لغت نام شهری است از شهرهای مشهور خراسان که منسوب بدان را هروی و هراتی و هریوه خوانند.
3) ازین عبارت سخن بخارائیان در جنگ با روس به یاد می آید!
4) بی نگرش - یعنی بی ملاحظه، این لغت مکرر آمده است.
5) كذا... و شاید «شاه فنون» یا «شاه منش» بوده است زیرا «فنن» به معنی شاخ درختی است که راست برآمده باشد و جمع آن افنان و جمع جمع افانین است، و این معنی در اینجا مناسبت ندارد.
شعر
قَدْ أَكْرَمَ الله اهْلَ الْمِصْرِ وَالْبَلَدِ *** مُلْكِ يَعْقُوبِ ذِي الْأَفضَالِ وَ الْعُدَدِ
قَدْ آمَنَ النَّاسِ بخواه و غرته(1)*** سَتْرٌ مِنَ اللَّهِ فِي الْأَمْصَارِ وَ البَلَدِ
چون این شعر برخواندند او عالم نبود در نیافت، محمد بن وصيف حاضر بود و دبیر رسایل او بود و ادب نیکو دانست و بدان روزگار نامه پارسی نبود، پس یعقوب گفت: چیزی که من اندر نیایم چرا باید گفت؟ محمد وصیف پس شعر پارسی گفتن گرفت. و اول شعر پارسی اندر عجم او گفت، و پیش از و کسی نگفته بود که تا پارسیان بودند سخن پیش ایشان به رود(2)بازگفتندی بر طریق خسروانی، و چون عجم برکنده شدند و عرب آمدند شعر میان ایشان به تازی بود، و همگنان را علم و معرفتِ شعر تازی بود و اندر عجم کسی بر نیامد که او را بزرگی آن بود پیش از یعقوب که اندرو شعر گفتندی، مگر حمزة بن عبدالله الشاری و او عالم بود و تازی دانست، شعراء او تازی گفتند، و سپاه او بیشتر همه از عرب بودند و تازیان بودند، چون یعقوب زنبیل و عمار خارجی را بکشت و هری بگرفت و سیستان و کرمان و فارس او را دادند محمد بن وصیف این شعر بگفت:
شعر
ای امیری که امیران جهان خاصه و عام *** بنده و چاکر و مولای و سک بند(3)و غلام
ازلی حظی ور لوح(4)که ملکی بدهید *** بی(5)ابی یوسف يعقوب بن الليث همام
به لتام آمد زنبیل ولتی خور(6)بلنگ *** لتره(7)شد لشگر زنبیل و هباکست(8)کنام
1) كذا...
2) یعنی بارود سرود می خوانده اند.
3) كذا في الاصل؟... سک بند - سکانند (؟)
4) كذا... و شاید «خطی در لوح».
5) این «بی» باقیمانده املای اصل کتاب است و معنی آن «به» می باشد که در قدیم با یاه نوشته می شد مانند کی و جی به جای که و چه.
6) كذا في الاصل و شايد لتام اسم محلی بوده است و قسمت خور هم شاید «خورد» باشد و «لت» هم به معنی ضرب است هم به معنی گرز.
7) لتره به معنی پاره پاره و هم به معنی رانده و دور کرده است.
8) کذا... و شاید، «هبا گشت کنام» باشد چه کنام به معنی آرامگاه آدمی و حیوانات خاصه درندگان می باشد و اشاره به تاراج خانه زنبیل است.
لمن الملک بخواندی تو امیرا یقین(1)***با قليل الفيه كد زاد و ران لشکر کرم(2)
عمر عمار ترا خواست و زو گشت بری *** تیغ تو کرد مبانی(3)به میان دد و دام
عمر او نزد تو آمد که تو چون نوح بزی *** در آکار تن او سر او باب طعام(4)
این شعر دراز است اما اندکی یاد کردیم. [و] بسام کورد(5)از آن خوارج بود که به صلح نزد یعقوب آمده بودند، چون طریق و صیف بدید اندر شعر، شعرها گفتن گرفت و ادیب بود و حدیث عمّار اندر شعری یاد کند.
شعر
هر که نبود او(6)به دل متهم *** بر اثر دعوت تو کرد(7)نعم
عمر ز عمار بدان شد بری *** کاوی خلاف آورد تا لاجرم
دید بلا بر تن و بر جان خویش *** کشت به عالم تن او در الم
مکه حرم کرد عرب را خدای *** عهد ترا کرد حرم در عجم
هرکه درآمد همه باقی شدند *** باز فنا شد که بدید(8)این حرم
باز محمد بن محلد(9)هم سکزی بود مردی فاضل بود و شاعر، نیز پارسی گفتن
1) ظن: بيقين.
2) كذا... و شاید: «با قليل الفئه كت داد بران لشکر کام» که اشاره به ایه «کم من فئة» قليلة غلبت فئة كثيرة ...» باشد؟
3) و ظاهراً «میانجی».
4) اشاره به دو دروازه زرنج است یکی «آکار» و دیگر «طعام» و این معنی مشروحاً گذشته است (ص 174 ح 5).
5) کذا... و به گمان حقیر این کلمه همان «کرد» است، چه در آن روزگاران طوایف زیادی از اکراد در خراسان سکونت داشته اند و در ضمن حشم پادشاهان اجری و انعامات می گرفته اند.
6) كذا... و به نظر حقیر بایستی چنین باشد «هر که نبود اوی به دل متهم» زیرا در همین قطعه مصراع چهارم «اوی» آورده و در این کتاب هم لفظ «اوی» مکرر آمده است، و بدون این یاء شعر متزلزل می شود و مجبوریم به جای این یاء «واو» را با اشباع خلاف قاعده بخوانیم و یا لفظ «بدل» را به «متهم» اضافه کنیم به معنی: با دل.
7) كذا.. دال های جمع مانند کردند و کنند را اساتید گاهی در شعر انداخته اند ولی دال ماضی نیفتاده است و پوشیده نماند که این اشعار هنوز در بدو صباوت ادبی است و دلیل اصل بودن آن نیز همین زحافات و غلط هاست، نه چون اشعار منسوب به ابوالعباس مروزی در مدح مأمون که با کمال جزالت و سلاست گفته شده و اسباب ظن بل یقین محققین در مجعول بودن آن شده است.
8) ظاهراً «که ندید این حرم».
9) كذا في الاصل و شاید «مخلد».
گرفت و این شعر را بگفت:
نظم
جز تو نزاد حوّا و آدم نکشت *** شیر نهادی به دل و بر مَنِشت
معجز پیغمبر مکی توئی *** بکُنش و بمنش و بگُوِشت
فخر کند عمار روزی بزرگ *** کوهدانم(1)من(2)که یعقوب کشت
پس از آن هر کسی طریق شعر گفتن برگرفتند، اما ابتداء اینان بودند، و کس به زبان پارسی شعر یاد نکرده بود، الا بونواس میان شعر خویش سخن پارسی طنز را یاد کرده بود.(3)
لزم الغرام ثوبي *** بكرة في يوم سبت
فيما يلت عليهم *** میل زنگی بمست
الی آخر... یا ملمع یا به طرز تلمیح شعرای عرب فارسی گفته اند ولی هیچ کدام به قول مورخ (طنز را) نبوده است بل (تلمیح و ظرافت را) بوده!
بازگشتیم به حدیث رفتن یعقوب سوی پارس و کرمان. عزیز بن عبدالله را روز شنبه هشت روز باقی از ذی الحجه سنة أربع وخمسين و مائتی خلیفت کرد هم اندرین روز برفت سوی کرمان، چون به بم رسید اسماعیل بن موسی که ملجاء همه خوارج بود که از عرب آمده بودند با یعقوب حرب کرد، او را اسیر کرد یعقوب، و هر چه از یاران او به کارزار کشته شده بودند، یا نه اسیر کرد، و ز آنجا به کرمان شد و عامل کرمان علی بن الحسين بن قريش بود، طوق بن المغلس(4)را به حرب یعقوب
1) كذا... و شاید «که همانم» و یا «گوید آنم» یا «گوید همانم» باشد.
2) در اصل کتاب «من» نبوده و بعدها با مرکبی قدیم آن را افزوده اند - و اما قوافی «منشت» و «گوشت» از اسامی مصادر پهلوی است که اصل آنها «منشن و گوشن» با نون بوده و بعد نون آن افتاده منش و گوش شده و نیز گاهی به جای نون ساقط شده تا فرشت بر آن افزوده اند چنان که در لفظ «خورش» خورشت و در «برش» «برشت» گویند و این مصدر «گوش» که از «گفتن» است در کلمات دری کمتر مورد استعمال یافته است.
3) اعراب کلمات فارسی را از روی تلمیح در شعر آورده اند چنان که در کتاب (البیان و التبيين ج 1، ص 109) فصلی در ذیل این کلام: «و قد يتلمح الاعرابى بان يدخل في شعره شيئا من كلام الفارسيه...» ذکر کرده و اشعاری از عمانی و غیره آورده و می گوید: و مثل هذا موجود في شعر العذافر الكندي، و يجوز ايضاً أن يكون الشعر مثل شعر الحروشان، و اسود بن ابی کریمه، كما قال يزيد بن مفرغ، آب است و نبیذ است.... الخ... و قال اسود بن ابی کریمه:
4) المفلس هم خوانده می شود و طبری وی را «طوق بن المغلس - به ضم میم و فتح لام مشدد و نیز فتح میم و سكون عين وكسر لام» ضبط کرده (طبری چاپ لیدن جلد سوم از حلقه سوم ص 1698).
فرستاد. چون لشگر برابر گشت حربی صعب کردند و از هر، طوق را اندر میان معرکه به کمند بگرفت و اسیر کرد و سپاه او هزیمت کردند، و باز زنهار خواستند زنهار دادشان، چون علی بن الحسين بشنید به شیراز شد، و علی بن الحسین هرچند بتوانست لشگرها جمع کرد و کُفجان(1)را با خویشتن یار کرد و به نزدیک شیراز پیش آمد يعقوب را، و حرب هاء سخت کردند، پس سپاه علی هزیمت کردند و علی بن الحسين بن قریش نیز گرفته شد و اسیر ماند، اندر جمادی الاولى سنة خمس و خمسین و مایتی. و علی نبیره قریش بن شبل بود که قریش بدان گفتند. و مال هاء بسیار به دست یعقوب افتاد اندر دو حرب که آن را عدد و احصاء نبود(2). پس از آنجا سوى المعتز بالله هدیه ها بسیار فرستاد ، مرکبان نیکو و بازان شکاری و جامه هاء مرتفع و مشک و کافور و آنچه ملوک را باید، و از آنجا به سیستان بازگشت، و به سیستان اندر آمد روز پنج شنبه پنج روز باقی از رجب سنة خمس و خمسین و مايتي. و کشته شد المعتز بالله هم اندرین ماه که یاد کردیم.
[پس از وی خلافت] المهتدى بالله را داده شد. و او محمد بن هرون بود. مهتدی، محمد بن عبدالله بن طاهر را هم بر خراسان بداشت. چون یعقوب با این بزرگی و مال از پارس اندر آمد و على بن الحسين بن قريش را و طوق بن المغلس را اسیر از پیش بر بنه اندر آوردند، و پنج هزار اشتر و هزار استر دون خر و ر مک(3)اسب تازی و دیگر مال ها. مردمان شادی کردند و [یعقوب] به سیستان آرام گرفت. و ابو محمد عثمان بن عفان کشته شد(4)، غره شوال سنة خمس و خمسین و مایتی، و مردمِ(5)بزرگ بود اندر علم و فقه به سیستان. پس اندرین میانه پسر زنبیل
1) کفچ و کوفچ و قفص و کوچ طایفه ای بوده است مترادف بلوچ که به قول ناصرخسرو علوی به کتاب و رسولی ایمان نداشته و از ایشان جز شر هیچ نیامده.... الخ (کتاب وجه دین چاپ برلن ص 54) و برای مزاید اطلاعات رجوع شود به معجم البلدان ياقوت (ماده قفص).
2) در تاریخ طبری، جنگ کرمان و شیراز یعقوب را از قول شخصی که خود در آن حربها بوده ذکر میکند و از این تاریخ فوت شده و ما نظر به اهمیت موضوع آن را در این کتاب ترجمه می کنیم. (تعلیقات - رجوع شود).
3) رمک: اصل لغت «رمه» است، چه لغاتی که آخر آنها حروف غير مصوته و ها آت غیر ملفوظ است در زبان پهلوی به کاف ختم می شده است.
4) ظ: گذشته شد یعنی وفات یافت، زیرا اگر کشته شده بود سبب قتلش را این تاریخ مسکوت نمی گذاشت و دلیلی هم نداریم که مرد قاضی و عظیم القدری کشته شود و مورخ سکوت کند.
5) کذا... اگر چه «مردم» بیشتر در قدیم به معنی مفرد آمده و مردمان جمع، لیکن در اینجا محتمل است در اصل «مردی» و یا «مرد» بوده است.
كبر(1)بود و به قلعۀ بست محبوس بود، فرصت یافت و بگریخت و سپاهی بزرگ با خویشتن جمع کرد و به رُخد شد و رُخد بگرفت، خبر به یعقوب آمد، حمدان بن عبدالله را بر سیستان خلیفت کرد، و روز پنج شنبه و پنج روز باقی از ذی الحجه سنه خمس و خمسین و مایتی برفت.
*رفتن یعقوب به رخد به حرب زنبیل(2)
چون به نزدیکی رخد برسید پسر زنبیل بگریخت (و) به کابل شد، و یعقوب به طلب وی شد چون به حاسباب(3)برسید برف افتاد و راه بسته شد، به سیستان باز آمد و به راه اندر خلج و ترکان(4)بسیار بکشت و مواشی شان بیاورد، و برده بسیار آورد، و سُبکّری یکی از آن بندگان بود. و حسین بن عبدالله [بن] طاهر به نزدیک یعقوب آمده بود و اندرین تاختن با او رفته بود. [یعقوب] روز آدینه چهارده روز گذشته از شوال سنه ست و خمسین و مایتی به سیستان بازآمد، روزی چند ببود و به هری شد، و هری حسین بن عبدالله بن طاهر را داد و سیزده روز آنجا ببود و بازگشت و به سیستان آمد، یک چند ببود. باز سوی کرمان شد روز پنج شنبه پنج روز باقی از محرم سنه تسع و خمسین و مایتی. و المهتدى بالله را بکشتند به بغداد، اندر رجب سنة سبع و خمسین و مایتی و المعتمد على الله را بنشاند [ند] به خلافت.
و نام او احمد بن جعفر بود، اندر رجب سنة ست و خمسین و مایتی، و معتمد محمد بن عبدالله بن طاهر را بر خراسان بداشت، و عهد سیستان نیز او را داد، و يعقوب سوی کرمان برفت چنان که یاد کردیم، و حمدان بن عبدالله مرزبان را خلیفت کرد، و سپاه سالاری فضل بن یوسف را داد و ابراهیم بن داود البمی را نماز
1) كذا... مورد تأمل است و محتمل است: گیر، بوده باشد با یاء به معنی حبس؟
2) اینجا هم «زنبیل» با همین املا به تمام نقاط نوشته شده است.
3) كذا في الأصل... معلوم نشد کجاست؟
4) خلج و ترکان به قول مورخین از بقایای هیاطلهاند که در عهد ساسانیان طخارستان را در تصرف داشتند و هم به قوه ساسانیان برافتادند، خوارزمی (مفاتیح العلوم چاپ مصر ص 119) گوید: «الهياطلة جيل من الناس كانت لهم شوكة وكانت لهم بلاد طخارستان و اتراک خلج و كنجيه من بقاياهم...» و در پهلوی لغتی است که هلگ و خلج هر دو خوانده می شود و به معنی مردم رفت و یاوه و گمراه است.
و خطبه، و بیت المال اسمعیل بن ابراهیم را. چون یعقوب به کرمان رسید محمد بن واصل پذیره او آمد با سپاه خویش به طاعت و فرمان برداری و هدیه ها و مال هاء بسیار پیش یعقوب آورد، و یعقوب پارس او را داد و رسولی فرستاد سوی معتمد با هدیه ها و پنجاه بت زرین و سیمین که از کابل آورده بود سوی معتمد فرستاد که به مگه فرستد تا به حرم مگه به راه مردمان فرو برند رغم کُفّار را، و به پارس اندر شد روز چهارشنبه چهار روز گذشته از محرم سنة ثمان و خمسین و مایتی. چون هدیه ها و بتان به معتمد رسید شاد شد به غایت [و] برادر خویش ابواحمد الموفق [را] که نام وی طلحه بود [و] ولی عهد معتمد بود - به رسولی سوی یعقوب فرستاد و اسماعيل بن اسحق القاضی را و ابا سعید الانصاری را و عهد و منشور و لوا فرستاد به ولایت بلخ و تخارستان و پارس و کرمان و سجستان و سند، یعقوب بدان شاد شد و ایشان را بنواخت و خلعتها و هدیه های نیکو بداد و به خوبی بازگردانید و خود به سیستان باز آمد و روزگاری ببود و سوی کابل بیرون رفت مقصود پسر زنبیل، روز شنبه پنج روز مانده از ربیع الاول سنة ثمان و خمسين و مایتی. چون به زابلستان برسید، پسر یعقوب(1)به قلعه نای لامان برشد و حصار گرفت، و یعقوب آنجا بایستاد و حرب پیوسته کرد تا او را آنجا(2)فرود آورد و بند برنهاد، و بر راه بامیان به بلخ شد و بلخ داود بن العباس(3)داشت، و چون خبر یعقوب بشنید بگریخت، و مردمان بلخ و کهن دز(4)حصار گرفتند یعقوب به بلخ اندر شد و به نخستین وهلت بلخ بستد، و بسیار مردم کشته شد بر دست سپاه او، و غارت کردند، و محمد بن بشیر را بر بلخ خلیف کرد و از آنجا به هری آمد و عبدالله بن محمد بن صالح، به هری بود، از پیش یعقوب بگریخت و به نشابور شد، و یعقوب به هراة اندر شد و بنشست و مردمان را
1) كذا.. و الظاهر «پسر زنبیل».
2) در اصل «او را آنجا فرود آورده بوده» و صحیح بوده و بعدها کسی آن را اصلاح کرده و حرف «ز» بر آن افزود «از آنجا» کرده اند و ما اصل را ضبط کردیم.
3) گردیزی گوید: «سوی بلخ رفت و بامیان بگرفت اندر سنه ست و خمسین و مأیتین و نوشاد بلخ را ویران کرد و بناهائی که داود بن العباس بن هاشم بن ماهجور کرده بود همه را ویران کرد (زین الاخبار چاپ برلن ص 11).
4) کهن در معرب آن قهند.... بر هر قلعتی کهنه میتوان اطلاق کرد اما به روزگار گذشته چند جای بود که بدین نام خوانده آمدی قهندز بلخ و قهندر سمرقند و قهندز بخارا و قهندز نشابور و قهندز مرو و اکنون قهندز بلخ به این اسم باقی است به سمت در شرقی بلخ است و غربی بدخشان و در تصرف امیر افغانستان است و عامه قندوس خوانند (حاشیه بیهقی چاپ تهران ص 330 تصحیح مرحوم ادیب پیشاوری) ولی گویا لفظ کهندز یا قهندز عمومیت داشته است.
نیکوئی کرد و گفت، و مردمان هراه شیعت یعقوب گشته بودند از پیش و دل برو نهاده.
بیرون آمدن عبدالرّحیم(1)به امیری
و عبدالرحیم(2)الخارجی که برخاسته بود از کوه کروخ و خویشتن امیرالمؤمنین نام نهاده و لقب کرده المتوكل على الله، و ده هزار مرد بر خویشتن جمع کرده از خوارج و کوه های هری و سفزار و نواحی خراسان فرو گرفته و تاختن ها همی کرد و سپاه سالاران خراسان و بزرگان از و عاجز شده بودند. یعقوب قصد او کرد و او به کوه اندر شد و برف صعب افتاد و یعقوب اندر برف با او حرب کرد و هیچ بازنگشت بران سرما و سختی، تا عبدالرّحیم(3)بیامد به زینهار اوی و اندر فرمان او آمد، و يعقوب او را زنهار داد پس از آن که به طاعت پیش وی آمد، و او را عهد و منشور داد و عمل سفزار و بیابان ها و کردان(4)بدو داد و خود به هراه قرار(5)گرفت. یک سال برنیامد تا هم خوارج عبدالرحیم را بکشتند و ابراهیم بن اخضر را بر خویشتن سالار کردند، و ابراهیم با هدیه هاء بسیار و اسبان و سلاح نیکو پیش یعقوب آمد به طاعت و بزرگی(6)، یعقوب او را هم بر آن عمل بداشت و بنواخت و نیکوئی گفت، پس گفت: تو و یاران دل قوی باید داشت که بیشتر سپاه من و بزرگان همه خوارجند و شما اندرین میانه بیگانه نیستید، اگر بدین عمل که دادم(7)بسر(8)نشود مردم زیادت نزدیک من فرست تا روزی ایشان پیدا کنم و دیوانشان برانم، و هرچه از آن عمل
1) گردیزی وی را «عبدالرحمن» نوشته گوید: و در کروخ مر عبدالرحمن خارجی را حصار کرد و چون عبدالرحمن اندران حصار مقهور گشت به زینهار آمد با چندین از پیش روان چون مهدی بن محسن و محمد بن نوله و احمد بن موجب و طاهر بن حفص... الخ (زین الاخبار چاپ برلن ص 12). محمد بن جریر طبری هم این خارجی را عبدالرحمن ضبط کرده است و آنجا که رسولان یعقوب وارد بغداد شده بودند گوید: «و كانوا احضروا رأساً على قناة فيه رقعة فيها هذا رأس عدو الله عبد الرحمان الخارجی به هراة ينتحل الخلافة منذ ثلثون سنه قتله يعقوب بن الليث» (ج 3-3 ص 1882).
2) رجوع شود به پاورقی 5 ص قبل.
3) رجوع شود به پاورقی 5 ص قبل.
4) ظاهراً کردان جمع کرد باشد و بیابانها محل رحلة شتا و صیف آن طوایف، چه در آن عهد چنان که گفته ایم در خراسان طوایفی اکراد سکنی داشته اند.
5) در متن با مرکبی تازه روی «گرفت» لفظ «داد» نوشته شده و معنی ندارد لذا ضبط نشد.
6) كذا في المتن، اتفاقاً در سطر بعد هم کلمۀ «بزرگان» را مرادف با «سپاهی» آورده و محتمل است به معنی خدمتگذار و زحمت کش از (برز به فتح با) باشد، چه برز و ورز در اصل به معنی کار و سعی و عمل متمادی است و ورزش و برز در امر زراعت نیز ازین ماده است و اختصاص به زرع و کشت ندارد و اگر آن را بزرگی به تقدیم زاه بر راه بخوانیم معنی ندارد. و شاید هم اصل: بندگی باشد؟
7) در اصل «دارم» است.
8) بسر شدن، سرانجام یافتن.
خواهند بدهم، اما این کوه ها و بیابان ها ثغرها است که شما از دشمنان نگاه باید داشت، که ما قصد ولایت بیشتر داریم و همه ساله اینجا حاضر نتوانیم بود و مرا مرد بکارست خاصه شما که هم شهریان منید و این مردم تو بیشتر از بسکرست و مرا به هیچ روی ممکن نیست که بدیشان آسیب رسانم. ابراهیم با دل قوی بازگشت و به یاران شد و به زودی باز آمد با همه سپاه، و یعقوب همه یاران و مهترانشان را خلعت داد و عارض را فرمان داد تا نام هاءشان به دیوان عرض نبشت و بیستگانی شان پیدا کرد بر مراتب، و ابراهیم را بر ایشان سالار کرد و ایشان را جیش الشراة نام کردند و يعقوب به سیستان بازگشت سیزده روز مانده از جمید الاولی سنه تسع و خمسین و مایتی، و اندرین سال برف بسیار افتاد به سیستان چنان که خرما بُنان خشگ گشت. پس یعقوب روزگاری به سیستان ببود باز قصد خراسان کرد و حفص بن زونک را خلیفت خویش کرد بر سیستان، [و] روز شنبه یازده روز باقی از شعبان سنة تسع و خمسین و مایتی برفت و راه نشابور برگرفت، و چنین گفت که به طلب عبدالله محمّد بن صالح(1)همی روم، و عبدالله بن محمّد به نشابور بود به نزدیک محمّد بن طاهر، چون [یعقوب] به در نیشابور آمد رسول فرستاد سوی محمّد بن طاهر كه من به سلام تو خواهم آمد، عبدالله بن محمد [بن] طاهر را گفت: آمدن او و سلام او صواب نیست، سپاه جمع کن تا حرب کنیم، محمد بن طاهر گفت: ما با او به حرب بر نیاییم و چون حرب کنیم او ظفر یابد و ما را به جان آسیب رسد، چون عبدالله
1) این عبدالله بن محمد بن صالح همان است که در صفحه 133 گوید به هراه بود و از پیش یعقوب گریخته به نیشابور آمد، ولی مورخین علت گریختن او را مشروح تر نوشته اند از آن جمله گردیزی بعد از وقعت تسلیم شدن عبدالرحمن خارجی (ح 1 ص 134) گوید: «و از آنجا به پرشنگ آمد و طاهر بن الحسين بن طاهر را بگرفت و از آنجا به سیستان باز شد و عبدالله بن صالح سکزی (که در متن عبدالله بن محمد بن صالح ضبط شده) و دو برادر او فضل را (کذا) با یعقوب لیث حرب افتاد و عبدالله مر یعقوب را شمشیری بزد و خسته کرد و هر سه برادر بدین سبب از سیستان برفتند و به زینهار محمد بن طاهر آمدند به نیشابور و یعقوب نامه نوشت و ایشان را بازخواست و محمد بن طاهر باز نداد و یعقوب به طلب ایشان به خراسان آمد و رسولی به نزد محمد بن طاهر فرستاد چون رسول یعقوب بیامد و بار خواست حاجب محمد گفت: بار نیست که امیر خفته است، رسول گفت: کسی آمد کش از خواب بیدار کند! و رسول بازگشت و یعقوب قصد نیشابور کرد و عبدالله سگزی با برادران به گرگان شدند.... الخ (زین الاخبار ص 12) محمد بن جریر طبری ورود یعقوب را به نیشابور معلل به طلب عبدالله سکزی ندانسته و بعد از وقعة نيشابور و انقراض آل طاهر گوید: «ان عبدالله السجزى كان يتنافس الرياسة به سجستان فقهره يعقوب فتخلص منه عبد الله فلحق بمحمد بن طاهر بنيسابور فلما صار يعقوب الى نيسابور هرب عبدالله فلحق بالحسن بن زيد... الخ» (طبری ج 3-3 ص 1883) و ابن اثیر در سال 259 گوید: «و فيها فارق عبدالله السجزى يعقوب و حاصر نیسابور و بها محمد بن طاهر قبل ان يملكها يعقوب بن الليث فوجه محمد ابن طاهر اليه الرسل و الفقهاء فاختلفوا بينهما ثم ولاه الطبسين و قهستان... الخ» (كامل ج 7، ص 88). و سبب گریختن عبدالله از یعقوب ظاهراً ازین نسخه ساقط شده است؟
بن] محمّد صالح چنان دید برخاست و به دامغان شد، و یعقوب به در نیشابور فرود آمده بود، محمّد بن طاهر همۀ وزرا و حجّاب را پیش یعقوب فرستاد، و دیگر روز خود برنشست و نزدیک یعقوب شد، چون فرود آمد و خواست که بازگردد يعقوب فرمود عزیز(1)بن عبدالله را که اینان را همه محبوس کن، عزیز همه را باز داشت و بندها برنهاد - محمد بن طاهر را و خواص او را تمام.
دست یعقوب بن اللّيث
و سبب آن بود این بند بر نهادن و باز داشتن ایشان و قصد یعقوب بدیشان، که روزی بدان ایام که به حرب زنبیل به بُست شد و او را بکشت، روزی به حوالی سواد بُست متفکّر، خود و دبیری از آنِ خویش همی گشت به سرائی اندر شد که آن سرای از آنِ صالح بن النضر بود و به اندک روزگار از وفات صالح آن ویران گشته بود. دبیر نگاه کرد بر دیوار خانه نبشته بود [د] و بیت، آن بر خواند و سر بجنبانید، یعقوب او را پرسید که آن چیست؟ باز گفت و ترجمه کرد، و بیت ها این بود که نوشته بودند:
شعر
صاحَ الزَمانُ بِآلِ بَرْمَكَ صَيْحَةً *** خَرُ والصَيْحَتِهِم(2)عَلَى عَلَى الأذقان
وَ بِآلِ طاهر سَوْفَ يُسْمَعُ صَيْحَةٌ *** غَضَبَاً يَحِلُّ(3)بِهِمْ مِن الرَّحمان
پس دبیر قصه برامک(4)بر یعقوب از اول تا آخر بازگفت و سبب محنت و کشتن و برکندن خان و مان ایشان، و معنی دیگر بیت از حدیث طاهریان بازگفت، یعقوب گفت: چون(5)ما را معجزه از این بیش نباشد که ایزد - تعالى - ما را اینجا به ویرانی اندر آورد(6)تا این دو بیت برخوانیم و بدانیم، وحی پیغمبران را باشد، این است که سبب برکندن طاهریان و جور ایشان از مسلمانان من خواهم بود، تو این دو بیت بر جای نویس(7)و نگاه دار تا آن روز که از تو باز خواهم، دبیر آن بر کاغذی
نبشت و نگاه داشت، آن روز که بند بر(1)محمد بن طاهر نهاد، دبیر را بخواند که این بیتها که ترا ودیعت دادم آن روز به بُست بیار، بیت ها پیش وی آورد، گفتا: نگفتم که من باشم آن کس؟ پس دبیر را گفت: رو این دو بیت بر محمد بن طاهر عرضه کن، و بگوی که چه باید ترا و حرم ترا تا به سیستان روی و آنجا می باشی، و هرکه ترا با او خوش باشد بر جای نویس تا با تو آنجا فرستم، و نیکو همی دارم، تا خدای تعالی - چه خواهد؛ پس آن دو بیت بر(2)محمد بن طاهر عرضه کردند، بگریست و گفت: لامرد لقضاء الله، اکنون فرمان خداوند راست و ما بنده اوئیم و اندر دست اوئیم نُسختی کرد و پیش یعقوب فرستاد، یعقوب فرمان داد تا آنچه وی نوشته بود هر درمی را دو کردند و فرمان داد که همیدهند و او را و اهل او را و ندماء او را و آن کس ها را که برایشان خوش بود به سیستان فرستاد به زندان بزرگ به در مسجد آدینه محبوس کردند، و گور محمد بن طاهر اندر آن زندان است که بیش به چندین(3)سال آنجا فرمان یافت [و] یعقوب فرمان داد که هم اندران حجره که فرمان [یافت] او را دفن کنند که اوی آن روز مرد که آنجا محبوس گشت.
بازگشتیم به خبر یعقوب، یعقوب به نشابور قرار گرفت، پس او را گفتند که مردمان نیشابور می گویند که یعقوب عهد و منشور امیرالمؤمنین ندارد و خارجی است(4)، پس حاجب را گفت: رو منادی کن تا بزرگان و علماء و فقهاء نیشابور و
1) در اصل «بتدبیر» بود.
2) در اصل «بس محمد بن طاهر».
3) اصل: عبدين و الظاهر به چندین سال - و یا - پس چندین سال و سایر تواریخ را با این تاریخ در روایت فوق اختلاف است، چه طبری چاپ لیدن (ج 3-3، ص 1894) و کامل (ج 7، ص 94) و دیگران برانند که بعد از شکست خوردن یعقوب لیث در دیرالعاقول. محمد بن طاهر که در سپاه یعقوب مقید بود از بند نجات یافت و به بغداد شد و مورد عنایت خلیفه قرار گرفت، ابن خلکان هم این روایت اخیر را تأیید کرده است. تنها در کتاب البلدان یعقوبی که ضمیمه اعلاق النفسيه در لیدن چاپ شده است (ص 308) خلاف روایات طبری و ابن اثیر و اندکی شبیه به روایت تاریخ سیستان خبری ذکر کرده و گوید در هنگام شکسته شدن یعقوب به دير العاقول محمد بن طاهر در شهر بم کرمان با متعلقان محبوس بود و به آخر گوید: فلم يزالوا فی تلک الحال حتى مات الصفار. و نمی گوید که پس از مرگ یعقوب چه بر سر آنها آمده است. زین الاخبار گردیزی روایت طبری را تأیید کرده گوید: تا یعقوب را موفق به دیرالعاقول هزیمت کرد و محمد بن طاهر خلاص یافت اندر رجب سنه 263 (چاپ برلن - ص 14) و از این خبر بر می آید که محمد بن طاهر بعد از واقعه جنگ مذکور خلاص یافته، چه آن واقعه در رجب 262 روی داده و هرگاه متن زین الاخبار صحیح باشد خلاص محمد طاهر یک سال بعد از آن جنگ خواهد بود ولی چون خبر خلاص محمد بن طاهر در ضمن فتحنامه خلیفه که به قلم عبيد الله بن یحیی مورخه يوم الاربعا اثنى عشرة ليلة خلت من رجب 262 نوشته شده مذکور است. (ابن خلکان 2 ص 473) می توان روایت طبری را اصح روایات دانست.
4) گردیزی این سخن را که یعقوب عهد خلیفه ندارد، از قول محمد بن طاهر نقل کرده است (ص 12). طبری این خبر را ندارد.
رؤساء ایشان فردا اینجا جمع باشند تا عهد امیرالمؤمنین برایشان عرضه کنم(1)... حاجب فرمان داد که تا منادی کردند، با مداد همه بزرگان نیشابور جمع [شدند و] به درگاه آمدند، و یعقوب فرمان داد تا دو هزار غلام همه سلاح پوشیدند و بایستادند، هر یک سپری و شمشیری و عمود[ی] سیمین یا زرین به دست هم از آن سلاح که از خزانه محمد بن طاهر برگرفته بودند به نشابور، و خود به رسم شاهان بنشست و آن غلامان دو صف پیش او بایستادند، فرمان داد تا مردمان اندر آمدند و پیش او بایستادند، گفت: بنشینید، پس حاجب را گفت: آن عهد امیرالمؤمنین بیار تا بریشان برخوانم، حاجب اندر آمد و تیغ یمانی بیدست میان(2)و دستاری مصری اندران پیچیده بیاورد و دستار از آن بیرون کرد و تیغ پیش یعقوب نهاد، و یعقوب تیغ برگرفت و بجنبانید، آن مردمان بیشتر بیهوش گشتند، گفتند مگر به جان هاء ما قصدی دارد. یعقوب گفت: تیغ نه از بهر آن آوردم که به جان کسی قصدی دارم، اما شما شکایت کردید که یعقوب عهد امیرالمؤمنین ندارد خواستم که بدانید که دارم! مردمان باز جای و خرد باز آمدند(3)بازگفت یعقوب: امیرالمؤمنین را به بغداد نه این تیغ نشاندست؟ گفتند: بلی گفت: مرا بدین جایگاه نیز هم این تیغ نشاند، عهد من و آن امیرالمؤمنین یکی است! باز فرمان داد تا هرچه از آن مردمان از جمله طاهریان بودند بند کردند و به کوه اسپهبد فرستاد، دیگران را گفت: من داد را برخواسته ام بر خلق خدای تبارک و تعالی - و برگرفتن اهل فسق و فساد را، و اگر نه چنین باشمی ایزد - تعالی - مرا تا اکنون چنین نصرت ها ندادی، شما را بر چنین کارها کار نیست، بر طریق بازگردید. و یعقوب به نشابور ببود تا خبر عبدالله بن محمد بن صالح آمد که او از دامغان به گرگان رفت و حسن بن زید با او یکی شد و سپاه جمع می کنند حرب ترا. یعقوب سپاه برگرفت، از نیشابور به گرگان شد.
1) اینجا در اصل متن یک سطر سفید است، ولی از مطلب علی الظاهر چیزی نیفتاده است.
2) كذا... «تيغ یمانی بی دست میان ...» و بعد با مرکبی غیر مرکب اصل عبارت «بی دست» را خط زده اند، و محتمل است که «بی» چنان که نظایر زیاد در این کتاب دارد «به» باشد یعنی: تیغ بمانی به دست. لیکن آن وقت بایستی لفظ «میان» را زاید پنداشت و نیز محتمل است «دست میان» به معنی «کمر شمشیر و نیام» باشد یعنی تیغی برهنه و دستاری بران پیچیده بیاورد. و از این که آن را در دستاری پیچیده اند نیز این احتمال آخری قوت می گیرد زیرا برهنگی تیغ از در دستار پیچیدن آن به خوبی آشکار است و هرگاه این حدس صحیح باشد عبارت صحیح می شود و بالجمله زاید دانستن «بی دست» جمله را از خلل باز نمی دارد و لازم می آید که حرف واو در :ودستاری« و کلمهٔ «اندران» بعد هم زاید باشد و این طبیعی نیست.
3) ظ باز ثانی زاید باشد. و باز جای و خرد آمدن، نقیض از جای شدن و از خرد بیرون شدن است، یعنی به سر هوش و حواس اول آمدند.
چون یعقوب به نزدیک گرگان رسید ایشان هر دو به طبرستان شدند، یعقوب از پس ایشان به تاختن برفت و فوجی سپاه بربنه بگذاشتند(1)که شما خوش خوش از پس من همی آئید، [و خود برفت و] بساری(2)به ایشان اندر رسید، چون یعقوب را بدیدند هزیمت کردند بی هیچ حرب، حسن زید به کوه دیلمان اندر شد، و عبدالله بن محمد ابن صالح به دریا اندر شد، مرزبان طبرستان عبدالله را بگرفت و بند کرد و بیاورد که پیش یعقوب آرد، عزیزبن عبدالله(3)مرزبان را دید با فوجی سپاه از آنِ يعقوب، عبدالله را بدیشان سپرد و خود بازگشت که نباید که دیلمان با حسن زید یکی شوند و قصد من کنند، و عزیز بن عبدالله را(4)از و بپذیرفت، و عبدالله بن محمد بن صالح را به نزدیک یعقوب آورد بند برنهاده، چون عبدالله را پیش وی کردند، عبدالله بسیار سخنها کرده بود به غیبت یعقوب، فرمان داد تا گردنش بزدند(5)و ز آنجا بازگشت و به نشابور آمد و آنجا بنشست.
چون به نشابور قرار گرفت سالوکان(6)خراسان جمع شدند و تدبیر کردند، که
1) کذا...
2) اصل: بساری.
3) ظ: مرزبان عزیز بن عبدالله را دید.
4) ظ: لفظ «را» اینجا زاید است.
5) طبری در سال 260 آورده که عبدالله سگزی از طبرستان بهری افتاد و از صلابی عامل آنجا پناه خواست و يعقوب به نواحی ری کشید و به صلابی نوشت که عبدالله را بفرست ورنه با تو جنگ خواهم کرد و عامل ری وی را به نزدیک یعقوب فرستاد (ج 3-3، ص 1885-1886) گردیزی هم گوید: «و عبدالله و برادرانش سوی ری رفتند به نزدیک ضلالی [کذا] و یعقوب به ضلالی نامه نوشت تا ایشان را بفرستد و اگرنی با او همان معاملت کند که با محمد و حسن کرد و اهل ری از آن نامه بترسیدند و ضلالی هر دو برادر (کذا) به نزدیک یعقوب فرستاد، و یعقوب ایشان را به نیشابور آورد به شادیاخ ایشان را اندر دیوار بدوخت به میخ های آهنین (زين الاخبار ص 13).
6) برهان قاطع سالوک را دزد و خونی و راهزن می داند و به عقیدۀ حقیر سالوک باید فارسی صعلوک باشد که درویشان و تهیدستان عرب را بدان نام خوانند. و گروهی از فقرای عرب بودند که راهزنی کردندی و گفتندی که ما حق خویش از قبل عطایای مسلمین برگیریم و هر چه به راهزنی ستدندی گفتندی سلطان را خبر کنید که فلان مبلغ مال را صعلوکان گرفته اند المنجد گوید: صعاليك العرب لصوصهم و فقرآئهم. و از قضا سالوک نیز به همین معنی است و چنان که صاحب برهان پنداشته دزد و خونی و راهزن نیست بلکه فقرای خراسان بوده اند که گرد هم آمده و به نام اخذ حق خود از بیت المال احیاناً به راهزنی و طغیان مشغول میشدند. ابن اسفندیار در تاریخ طبرستان مقارن ضعف دولت طاهریه می نویسد که در خراسان طایفه اوباش به طغیان برخاسته بودند. و سعدی هم سالوک را در بوستان به معنی سالک و درویش آورده.
این مردی صاحب قرآن خواهد بود و دولتی بزرگ دارد، و مردی مردست و کسی برو [بر] نیاید ما را صواب آن باشد که به زینهار او رویم و به روزگار دولت او زندگانی همی کنیم، پس سرکب(1)الکبیر که نام وی ابراهیم بن مسلم بود و ابراهیم بن الیاس بن اسد و ابوبلال الخارجی و ابراهيم بن ابی حفص و احمد بن عبد الله الخجستانی(2)
(چهار مقاله چاپ لیدن ص 36)
و عزیز(3)بن السری، این همگنان یاران [و] گروه خویش نزدیک یعقوب آمدند، و یعقوب ایشان را بنواخت و خلعت داد و با خویشتن به سیستان آورد و فرمان داد تا سر عبدالرحیم که او را کشته بودند خوارج برگرفتند و بیاوردند، [و] رسولان و نامه فرستاد به نزدیک معتمد که امیرالمؤمنین بود و به نزدیک موفق که برادر او بود [و] ولى عهد، و کنیت موفق ابو احمد(4)بود، و به نامه اندر یاد کرد بند بر نهادن محمد بن طاهر، و سر عبدالرحیم بفرستاد، پس امیرالمؤمنین را خوش نیامد بند کردن محمد بن طاهر و آن را منکر بود، اما سر عبدالرحیم و کشتن او قبول افتاد، فرمان داد تا سر عبدالرحیم به بغداد بگردانیدند، و منادی کردند که: این سر اوست که دعوی خلافت کرد، یعقوب بن الليث او را بکشت و سر او بفرستاد؛ باز نامه ها جواب کرد [به] نیکوئی از آنچه چاره نداشت، و یعقوب قوی گشته بود، صواب استمالت کردن او دید، چون رسولان باز آمدند، یعقوب قصد رفتن کرد سوی فارس روز شنبه دوازده روز باقی از شعبان، سنة احدى وستين و مایتی، و از هربن یحیی را خلیفت کرد بر سیستان، و با یعقوب بودند درین سفر علی بن الحسين بن قريش و احمد بن العباس بن هاشم و محمد بن طاهر(5)، چون یعقوب به اصطخر رسید، خلیفت محمد بن واصل(6)پیش او آمد و قلعه بدو سپرد و خزینه و مال محمد بن واصل، و محمد1) در تواریخ معتبره از قبیل طبری چاپ فرنگ و ابن اثیر این شخص و طایفه او را بنو شرکب به ضم شین معجمه و فتح کاف آورده اند ابن اثیر گوید: «بنو شرک سه برادر بودند ابراهیم، ابو حفص يعمر و ابو طلحه منصور پسران مسلم و بزرگترین ابراهیم بود الخ ...» (كامل ج 7 ص 97). تاریخ بیهق خطی تصحیح آقای بهمن یار صفحه 88 هم نام ابو طلحه سرکب را ذکر کرده است.
2) این احمد بن عبدالله خجستانی مطابق روایت نظامی عروضی سمرقندی از خربندگی به مقام امارت خراسان رسید. و خجستان در کوهستان هرات از اعمال بادغیس است.
3) كذا... طبری: عزیز به تصغير (رك ص 220 - ح 1).
4) اصل: امیر احمد.
5) خبر همراه بودن محمد بن طاهر در این سفر با یعقوب، با روایتی که در صفحهٔ 136 این تاریخ گفت متباین است.
6) این محمد بن واصل - پس از بازگشت یعقوب از حرب على بن الحسين بن قريش و تصرف فارس - از دربار خلافت مأمور عمل فارس و تصرف آنجا شده و بعد بر خلیفه بنی کرده به یعقوب گروید و عاقبت گردن کشی آغاز نهاد و یکی از مشاهیر امرای عصر شد و سپاه بغداد را که به ریاست عبدالرحمن بن مفلح و طاشتمور به دفع وی گسیل شد بشکست و طاشتمر را در جنگ بکشت و ابن مفلح را اسیر کرد و بکشت و اهواز را هم ضميمة فارس نموده و آنجای ببود تا یعقوب بر او بتاخت.
بن واصل به اهواز بود، یعقوب آن همه مال و سلاح برگرفت و سپاه را بدان آباد کرد و خلعت ها داد و آن خلیفت او را بنواخت و نیکوئی کرد و گفت، و محمد بن زیدوی(1)خلیفت یعقوب بود بر قهستان، و یعقوب او را از آنجا معزول کرد، او بر یعقوب خشم گرفت و به کرمان شد و از آنجا به نزدیک محمد بن واصل شد، و پیدا کرد خلاف خویش بر يعقوب، و محمد بن واصل را دلیر کرد بر محاربه یعقوب [و] کار بساخت که حرب کند.
*حدیث محمد واصل با یعقوب و محمد زیدویه(2)
چون یعقوب نزدیک شد محمد زيدويه، محمد واصل را گفت: صواب نمی بینم کنون برو حرب کردن که او قوی گشت و از پس من حال ها دیگر گشت، محمد ابن واصل فرمان نکرد او را، پس محمد بن زیدویه زو جدا گشت و به نواحی فارس روستای فرو گرفت و آنجا بنشست خود و سپاه خویش، و از مردمان مال همی ستد؛ پس محمد بن واصل به حرب یعقوب آمد و برسید به نوبند جان، ز آنجا رسول فرستاد بشیر بن احمد را نزدیک یعقوب، یعقوب سپاه را فرمان داد تا همه به جابهاء [ی] که او ندید نهان شدند چون رسول فراز آمد پیش یعقوب، هیچ کس ندید مگر غلامان خرد، پس یعقوب رسول را بنواخت و نیکوئی گفت: و عطا داد و گفت: من از سیستان بدان رفتم و سپاه نیاوردم و با این کودکی چند اینجا آمدم تا محمد واصل يیقین شود که من از بهر دوستی جستن و موافقت او کردم، تا دل با من یکی کند که او بزرگترین کسی است به ایران شهر و خراسان، تا من آنچه کنم به فرمان او باشد و بداند که احمد بن عبدالله الخجستانی با من بود و از من بگشت، ناچار مگر اکنون سپاه مرا او دهد تا خجستانی را دریابم، یا نه(3)او اکنون همه خراسان بر من تباه کند و آنچه من کردم همه ناچیز گردد. رسول بازگشت دل خوش کرده و محمد بن واصل را خبر داد بدان چه دید، و گفت: اگر برو تاختن کنی او را به یک ساعت از جهان برکنی که نیز هیچ کسی نگوید که یعقوب ابن اللّيث بود که سپاه از و برگشته اند
و غلامی چند خردست کار نادیده بَر وی. محمدابن واصل برنشست و قصد(1)يعقوب کرد، و یعقوب به بر او(2)بیرون شد و به بیضا فراهم رسیدند، و حربی سخت بود به میان ایشان، و محمد بن واصل را خبر نبود، تا سواری ده هزار از آن یعقوب از پس پشت او اندر آمد و با محمد بن واصل سی هزار سوار بود و با یعقوب پانزده هزار سوار تا محمد بن واصل نگاه کرد ده هزار مرد به یک جا از آن او کشته شد، محمد بن واصل به هزیمت برفت و دم سرنجان(3)پشت خویش گرفت و یعقوب بر عقب او بشد تا او به کوه در شد، باز آنجا به میان کوه اندرون مردی ده هزار از آن او اسیر گرفت و دیگر به کوه ها بر شدند؛ یعقوب به رامهرم(4)فرود آمد، و معتمد، اسمعيل بن اسحاق القاضی را به رسولی نزدیک یعقوب فرستاد در سنه اثنی و ستین و مایتی و عبدالله ابن الواثق آمده بود نزدیک یعقوب و او را نیکو همی داشت هم اندرین سال فرمان یافت به سپاه یعقوب اندر. و معتمد ولايت ماوراء النهر هم اندرین سال نصر بن احمد ابن اساد(5)بن سامان السامانی را داد، و ابو محمد الموفق که ولی(6)عهد معتمد بود و بازرگانان بغداد را بگفت تا بازرگانان و حجاج خراسان جمع کردند و ایشان را بار(7)داد و پیغام امیرالمؤمنین گزارد نزدیک ایشان کی امیرالمؤمنين اسمعيل بن اسحق القاضی را نزدیک یعقوب بن اللّيث فرستاد با عهد او(8)خراسان و طبرستان و گرگان و فارس و کرمان و سند و هند و شُرط مدينه السلّم و خلعت فرستاد و اسمعیل قاضی سوی یعقوب رسید هم بر این جمله که موفق
1) در اصل «فضل یعقوب کرد».
2) كذا... ظ: «پیش او».
3) كذا في الاصل ... و بعد از مطالعه و تفحص معلوم شد که ظاهراً «رمّ بیزنجان» باشد زیرا در تاریخ طبری سال 261 بعد از وقعت شکسته شدن محمد بن واصل در حدود بیضای فارس که مطابق با این محل از تاریخ سیستان می باشد، چنین می نویسد: «و فيها اوقع اصحاب يعقوب بن الليث با هل زُم موسى بن مهران الكردي لما كان من ممالاتهم محمد بن واصل فقتلوهم و انهزم موسی بن مهران» و در حاشیه همان صفحه متعلق به «زم موسی بن مهران» آن را «زم البازنجان» نوشته و نیز «زم» و یا «رم» بازنجان در غالب کتب مسالک ممالک ذکر شده و اصطخری و یاقوت آن را رم به فتح راء مهمله ضبط کرده اند و ابن خرداد به ضم زاء معجمه و تشدید میم آورده گوید: زم الحسن بن جيلويه يسمى البازنجان من شيراز على اربعة عشر فرسخا... (ليدن ص 47) كذا ابن فقيه (ص 321-322) و به گمان حقیر ضبط ابن خرداد به صحیح است، و این که در متن «بازنجان» را بیزنجان آورده محتمل است در اصل نسخه «باء» «و زاء» سر هم نوشته شده باشد و در نسخه بعد که مأخذ ماست شکل آن را تقریباً محفوظ داشته منتها بدون نقطه ضبط کرده اند، چه این کلمه هم بیریجان خوانده می شود و هم باریجان که با و راه آن سرهم نرشته باشد و نیز ممکن است الف آن را به قاعده اماله قلب به کسره کرده و شبیه به یاء نوشته باشند.
4) كذا و المشهور «رامهرمز».
5) كذا و المشهور «اسد».
6) اصل: وی.
7) اصل: باز.
8) ظاهراً «با عهد ولواء».
مردان را گفت، و یعقوب به رامهرم(1)بود، اسمعیل را بنواخت و خلعت داد و به نیکویی بازگردانید و محمد بن زیدویه از فارس به خراسان آمد و زانجا به قهستان شد. و گریختگان گروهی بر محمد بن واصل جمع شدند و محمد بن واصل به نسا(2)شد و از آنجا به سراف(3)شد، یعقوب عمر بن عبدالله(4)را با سواری دو هزار بر اثر او بفرستاد، و عزیز بن عبدالله بر اثر بشد و بنه او بگرفت، او به هزیمت شد و عزیز از پس او بشد، محمد بن واصل به کشتی ها اندر شد و بنشست(5)و به دریا در شد و به کشتی ها در شراع و آلت نبود که از کشتیه اء صیادان بود، همه شب به دریا اندر کشتی همی گشت تا بامداد به لب سراف(6)بودند، مهتری بود آنجا کردان را او را راشدی گفتندی، بیرون شد و محمد بن واصل را بر آن جمله بگرفت، و سوار تاخت نزدیک عزیز بن عبدالله و او را آگاه کرد، عزیز، غانم بسکری را که سرهنگ خوارج بود بفرستاد تا محمد بن واصل را اسیر بیاورد، و عزیز او را بر ستری بند(7)پیش یعقوب آورد سر برهنه، اندر محرم سنة ثلث وستين و مائتي(8)، و علی بن الحسين بن قریش دستوری خواست تا محمد بن واصل را بر آن حالت ببیند، دستوری داد تا بدید، و فرمان داد تا محمد بن واصل را محبوس کردند، باز کس فرستاد سوی محمد بن واصل، که فرمای تا در قلعه تو بگشایند، گفت فرمان بردارم و او را قلعتی محکم بود بر سر کوه که ستدن آن ممکن نشدی، پس خلف بن اللیث او را به پای قلعه برد و آواز دادند و نگاه به آن به سری(9)قلعه برآمد و نگاه کرد، محمد بن واصل گفت: در قلعه بگشائید. نگاهبان شمشیری و لختی هیزم از آنجا به پایان افکند، و بانگ کرد که محمد بن واصل را بدین شمشیر بکشید و بدین هیزم بسوزید که من در
1) كذا و المشهور «رامهرمز».
2) كذا و نسا در خراسان است و در مورد محمد بن واصل معنی ندارد و ظاهراً باید «پسا» باشد.
3) ظ: سیراف... سیراف یکی از آبادترین شهرهای ساحل خلیج فارس و فرضۀ هندوستان بوده و از اعمال اردشیر خوره به شمار رفته است (ابن خرداد به ص 44) و ابوالفرج قدامه (ص 242) شهرهای سواحل خلیج فارس را چنین می شمارد: «مهروبان و سینیز و جنابا و توج و سیراف» و این بندر بعد از آبادی بندر ابوشهر رفته رفته از بین رفته و به کلی خراب شد، و محل آن نزدیکی بندر طاهری حالیه است. یاقوت آن را معرب شیراب دانسته و حکایتی از برای آن نقل کرده است.
4) کذا و به قرینه بعد معلوم می شود که: عزیز بن عبدالله است.
5) در اصل «و به لسبتت» نوشته شده.
6) ظ: سیراف (رک ص 140 ح 11.
7) كذا و ظاهراً «بر استری به بند».
8) طبری در سال 263 گوید: «در این سال عزیز بن السری که از اصحاب یعقوب بود محمد ابن واصل را اسیر گرفت» و این عزیز بن السری به قول تاریخ سیستان از جمله سالوکان خراسان است که در نیشابور به یعقوب پیوستند.
9) یعنی، بسر قلعه - و این یا علامت اضافه است که در املاء قدیم معمول بوده.
قلعه بگشایم(1)، خلف لیث او را بازآورد، یعقوب او را باز به دست اشرف بن يوسف داد تا به یک پای برآویخت، تا اقرار کرد که علامتی دارم بگویم تا قلعه بگشایند، بگذاشتند تا غلامی بدان علامت بفرستاد، و در قلعه بگشادند، و سی روز هر روز پانصد استر و پانصد اشتر از بامداد تا شبانگاه از آنجا همی درم و دینار و فرش و دیبا و سلاح قیمتی و اوانی زرین و سیمین برگرفتند، دون آنچه بر آنجا ماند از خورشهاء بسیار و فرش پشمینه که کسی دست فرا آن نکرد(2)، پس از آنجا یعقوب برگرفت و آن همه مالها اندر پیش بر ساح(3)همی آورد تا به شیراز برسید، عمرو بن لیث برادر او سختی(4)گرفت و خشم کرد و محمد را پسر خود را برگرفت، و راه سیستان برگرفت، و يعقوب از آن مستوحش گشت، و یعقوب محمد بن واصل را به قلعه فرستاد بند کرده و آنجا محبوس کرد و به راه اهواز بیرون شد و بر مقدمة او ابومعاذ بلال بن الأزهر بود و برفت و به جندی سابور فرود آمد اندر سنة اربع وسبعين ومائتي، و سپاهی بر مقدمه بفرستاد، [و] احمد المولد و دسرانی(5)و سعید بن رجاالحصاری و صالح بن الوصیف این همه به نزدیک اوی آمدند، پس او را جاسوس بگفت به لشگرگاه مگرو(6)رسیده بود که ایشان به مکر آمده اند، همگان را فرمود تا بکشتند، و آنجا ببود؛ و رسولان فرستادند از ترکستان و هند و سند و چین و ماچین و زنگ و روم و شام و یمن همه قصد اوی کرده بود[ند] به نامه ها و هدیه ها و طاعت و فرمان او را [پذیرفته] آنجا قیام کرد تا همه فرا رسیدند و نامه ها و خلعت ها بداد و
1) كذا و ظاهراً «نگشایم».
2) طبری نام قلعه ابن واصل را «خرمه» به ضم خا و تشدید راه آورده و گوید: «و بعث الى خرمة الى قلعة ابن و اصل فاخذ ما كان فيها فذكرانه بلغت قيمة ما اخذ يعقوب منهما أربعين الف الف درهم.... الخ» (طبری 3-3 سال 261 ص 1889) و اصطخری نام آن را «سعیدآباد» داند و گوید: «و قلعة سعید آباد بر امجرد من كورة اصطخر و هي على جبل شاهق يرتقى اليها فرسخاً وكانت في الشرك تعرف به قلعة اسفند باذ (اسفیدبان - اسفندیار و در کیهان نامه: قلعه سپید - حاشیه)... فتعطلت مدة ثم بناها محمد بن واصل الحنظلی فنسبت القلعة اليه... فلما اخذه يعقوب بن الليث لم يقدر على فتحها الا بامر محمد بن واصل...» (اصطخری ص 117).
3) كذا... و ظاهراً «بوساج» چه در چهار صفحه بعد هم شبیه به بوساج هست، و این ابو الساج (دیو داد بن دیودست) از عمال خلفا و از دوستان یعقوب لیث بود و در اصل فرغانی است ابن خلکان (2 ص ) گوید: هو الذي تنسب اليه الأجناد الساجية.
4) كذا ...؟ و ظ: نسختی، که مراد نسختی از غنایم باشد ولی نسخه گرفتن از غنایم سبب خشم کسی نمی شود و گویا سطری افتاده دارد.
5) از آمدن این اشخاص به لشکر یعقوب در تواریخ اثری نیست فقط در محاربه دیرالعاقول ابواحمد دیرانی یکی از سرداران بغداد است که در موقع جنگ می رسد و در جناح چپ خلیفه جای می گیرد (طبری 3-3 وقایع 262 ص 1894-1895).
6) كذا ...؟ که به لشگرگاه به یک روز (؟)
بازگردانید و همه جهان اندر فرمان او شدند و او را مَلِکُ الدّنيا خواندند، و [ابو] احمد الموفق خبر شنید از این که چنین حالها بود و مردمان جهان دل بدو اندر بستند از آنچه او عادل بود و به هر جای که روی کرد کسی بر او برنیامد، سوی يعقوب نامه کرد که فضل کند و بیاید تا دیداری کنند، و جهان به تو سپاریم، تا تو جهان بان باشی، که همه جهان متابع تو شدند و ما آنچه فرمان دهی بر آن جمله برویم، و بدانی که ما به خطبه بسنده کرده ایم، که ما از اهل بیت مصطفی [ئیم] و تو همی قوت دین او کنی، و به دارالکفر تو را غزات بسیار بوده است، به هند اندر بشدی با سراندیب به اقصاء دریاء محیط، و به چین و ماچین اندر آمدی، و به ترکستان بیرون آمدی و به روم(1)و ترکستان بیرون آمدی، و بر کفار جهان به همه جای اثر تیغ تو پیداست، حق تو بر همه اسلام واجب گشت، و ما فرمان بدان داده ایم تا تو را به حرمین همی خطبه کنند که چنین آثار خیر است [ترا] اندر عالم و کسی را اندر اسلام پس از ابوبکر و عمر آن آثار خیر و عدل نبودست کاندر روزگار تو بود، اکنون ما و همه مسلمانان معین توئیم، تا جهان همه بر دست تو به یک دین که آن دین اسلام است بازگردد(2). و یعقوب برفت، و المعتمد على الله از بغداد بیرون آمد با سپاه، چون لشگرها فرود آمدند روز پنج شنبه هفت روز گذشته از شوال سنة خمس(3)و ستین و مایتی، گروهی از لشگر معتمد بیرون آمدند و حربی صعب
1) ظاهراً این جمله: و ترکستان الخ. زاید است.
2) در هیچ یک از تواریخ این معنی از نامه و پیام ابو احمد الموفق به يعقوب بدين صورت ذکر نشده. لیکن عظماء مورخین اقرار دارند که از روز حرکت یعقوب لیث از فارس به قصد اهواز و بغداد تا روزی که جنگ در گرفت به دیرالعاقول مکاتبات و مراسلات بین موفق ولیعهد معتمد و یعقوب در کار بود و ابن خلکان (طبع مصرج 2، ص 470) چنین گوید: «پس از آن که یعقوب از اهواز به قصد واسط جنبش کرد همه موالی بني العباس در سامرا به خلیفه و موفق سوءظن بردند و گفتند که مگر تبانی و مواضعتی در بین هست که یعقوب از اقصای بلاد بدون معین برخیزد و لشگرها بردارد و با این چیرگی به بغداد روی نهد و خلیفه همه به مدارا و سکونت روز بگذراند و این حدیث در سامرا دراز شد و گفتگوی برخاست و خلیفه بر اثر این گفتگوها برد و قضیب رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) را بیرون آورد و یعقوب را لعن کرد و لشگر برگرفت و خود به تن خویش به مدافعه قیام کرد... الخ» - هم ابن خلکان گوید که: «بعد از جنگ و شکست یعقوب لیث ابو الساج مر او را گفت: این لشکرکشی تو از خبرگی نبود و خبطهای او را برشمرد و یعقوب پاسخ داد که من گمان نداشتم جنگی روی دهد و شک نبود که اگر خیال جنگ داشتم فاتح میشدم من گمان کردم این کار به رسل و رسائل و اصلاح برگذار میشود ولی از ناگاه به جنگ مبادرت کردند و ناچار آنچه توانستم کردم و چنین تقدیر بود.... الخ» و از این امارات و اشارات پیداست که نگارش مورخ محلی ما چندان از حقیقت دور نیست و یعقوب را فریب داده اند!
3) كذا؟... طبری (3-3 ص 1893) این جنگ را یکشنبه دو شب گذشته از ماه رجب سنه 262 ذکر کرده و ابن خلکان (2 ص 470) یکشنبه هفت روز از رجب 262 و موت او را در شوال 265 ضبط کرده است کذا طبری و کامل... (رک: تعليقات).
بکردند و ابراهیم بن سیما بر علامت معتمد بود بر آن جمله که این خلیفت است، بدانستند که مکر است، پس حمله کرد یعقوب به نفس خویش، و از سپاه بغداد بسیار مردم کشته شد، و ایشان هزیمت شدند پشت به آب گرفتند، آب بر سپاه یعقوب بیرون گذاشتند تا یعقوب از آنجا برگرفت از پیش آب(1)، و آن روز از سپاه يعقوب، يعقوب بن اسماعیل و محمد بن کثیر از بزرگان کشته شدند، و یعقوب از آنجا به جندی شاپور باز آمد و قصد غزات روم کرد که هر سال به غزوی رفتی به دارالکفر چون از آنجا بازگشتی باز ولایت اسلام گشادی و جهد کردی تا مگر اهل تهلیل نباید کشت؛ تا این بود عمروبن الليث به جندی شابور فرا رسید خشنود گشتند(2)با یعقوب به نامه ای که از پس وی فرستاده بود، و یعقوب به به آمدن عمرو شادمان گشت.
پس یعقوب آنجا بیمار شد و علتی صعب پیش آمد او را؛ چون کار جهان همه روی بدو گرفت نقص اندر آمد، و عمرو او را اندران علّت به نفس خویش خدمت بسیار کرد، تا روز دوشنبه ده روز مانده از شوال سنه خمس و ستین و مایتی فرمان یافت(3)(4)و خبر وفات او به سیستان روز یکشنبه دوازده روز مانده از شوال سنه خمس و ستین و مایتی [رسید] و هفده سال و نه ماه امیری کرد، و خراسان و سیستان و کابل و سند و هند و فارس و کرمان همه عمّال وی بودند، و به حرمین خطبه او را همی کردند هفت سال، و از دیگر جایها اندر اسلام همه طاعت و
1) مورخین بی غرض تر اشاره کرده و برخی هم بالصراحه نوشته اند که موفق آب را بر لشگرگاه یعقوب برگردانید.
2) كذا و ظاهراً: «خشنود گشته با یعقوب به نامه ای که»... و معلوم میشود که پس از خشم گرفتن عمرو و رفتن از پارس یعقوب نامه ای از پس عمرو فرستاده و عمرو با یعقوب به سبب آن نامه خشنود شده و بازگشته است.
3) در طبری و ابن اثیر بعد از حرب دیر العاقول که در 262 نوشته اند و پیش از مرگ یعقوب که در 265 نوشته اند وقایعی در اهواز و فارس برای یعقوب ذکر میکنند که یکی از آنها دستگیری محمد بن واصل است که در این کتاب پیش از این ذکر آن شده است و برخی از مورخین بین شکست یعقوب و مرگ وی مدت زیادی قائل نیستند و ابن خلکان (ج 2 ص 474) بدان اشارت کرده و آنچه به نزد مورخین محقق است مرگ صفار در شوال 265 واقع شده است.
4) قبل از این سطر نوشته شده با قرمز: وفات یافتن یعقوب لیث به نشابور... و ما آن را صحیحاً به جای خود قرار دادیم.
فرمان وی پیدا همی کردند، و از دارالکفر هر سال او را هدیه ها همی فرستادند و ملک الدّنیا همی نوشتند او را به روزگاری دراز، و اگر تمامی مناقب او اندر نبشتی بسیار قصه ها بودی و دراز گشتی این کتاب، اما آن حربهائی که با بزرگان اسلام کرد مقداری یاد کرده شد، و سیرِ نیکوی او و عدل او معروف است که چه کرد بر مردمان عالم به روزگار خود.
در شوال سنة خمس و ستین و مایت
چون یعقوب اندر گذشت، عمرو و علی هر دو برادر حاضر بودند، عهد علی و فرمان او روان تر بود بر سپاه، از آنچه عمرو به خشم به سیستان آمده بود و آنجا نو فرا رسید [ه]. حدیث همی رفت میان دو برادر و سپاه دو روز، روز سدیگر(1)شاهین بتو کورثر بود(2)، عمرو را گفت که برادر تو می گوید(3)... که انگشتری از دست علی فراستد و به عمرو داد عمر و کار بپذیرفت و سپاه رضا داد و علی پشیمان شد بدان تأنی که کرد. پس همه سپاه عمرو را بیعت کردند و عمرو نامه نبشت سوی معتمد به سمع و طاعت، و رسول معتمد فرا رسید نزدیک یعقوب(4)و عهدی نو بر عمل حَرَمین و بغداد و فارس و کرمان و اصفهان و کوه ها(5)و گرگان و طبرستان و سیستان و هند و سند و ماوراء النهر، و گفت که این همه اسلام و کفر ترا دادیم بر آن جمله که هر سال ما را بیست بار هزار هزار درم فرستی، و رسول احمد بن [ابی] الاصبع(6)بود،
1) در این کتاب این طرز مکرر است و بیهقی به جای روز سدیگر، سدیگر روز آورده است. و در متون پهلوی و بلعمی روز سدیگر و سال سدیگر است.
2) كذا...؟ شاهین بن روسن (روشن؟) یکی از سالاران قدیمی یعقوب است و از مردم بتو» از روستای «نیشک» بوده در صفحهٔ 213 این کتاب می گوید: «یعقوب به بتو رسید بامداد بود و شاهین به بتو راه نمونی کرد» اما لفظ» کورثر - کورتز که ورتر که برتر که بزرگتر» معلوم نیست کدام است، در یکی از صفحات این کتاب که بعد میآید در جائی لفظ «کبور کندن» آورده و بعد از دقت معلوم شد مراد «که به ورکندن» به معنی که به برکندن است. در این جا هم بعید نیست کاف و واو «کورثر» از آن قبیل باشد؟ والله اعلم.
3) اینجا متأسفانه جمله ای در اصل نسخه از قلم ناسخ افتاده است و مطلب ناقص است، ظاهراً مثل این است که برادران پس از مذاکره و گفتگو قرار به حکمیت داده و عمرو در آن حکمیت موفق شده است و سپس علی از تاني که شاید در حبس و قید عمرو کرده پشیمان آمده است.
4) ظاهراً يعقوب خطای کاتب است و «عمرو» باید باشد.
5) کوه ها، مراد جبال است که ماه بصره و ماه کوفه (دينور - نهاوند) و همدان و زنجان و ماسبذان (پشتکوه حالیه) و ری و قم و مضافات آنها باشد و این غیر از جبال (قهستان) خراسان می باشد که قاینات و ترشیز و طبس باشد.
6) ط 3-3 ص 1932: الاصبغ .
عمرو آن عملها همه از رسول بپذیرفت، و عبدالله(1)بن عبد الله بن طاهر را خلیفت خویش کرد بر بغداد، و خلعت داد و آنجا فرستاد(2)اندر صفر سنه ست و ستین و مایتی ولایت حرمین نحج بن حاخ(3)را داد و خود بازگشت و به پارس آمد؛ باز عمرو ستون هاء زرین و مال هاء بزرگ فرستاد نزدیک معتمد و معتمد را برادر به جنون متهم کرد و محبوس کرد و خود به خلافت بنشست اندر اول سنه سبع و ستین و مایتی، و معتمد اندر آخر سنه ست و ستین و مایتی به حبس اندر، فرمان یافت(4)
اليس من العجايب ان مثلي *** یرى ما قل ممتنعاً عليه
و تؤخذ باسمه الدنيا جميعاً *** و ما من ذاك شيئي في يديه
اليه تحمل الأموال طرّاً *** و يُمنع بعض ما يُجبي اليه
و روایت تاریخ سیستان مأخذ روشنی ندارد.
.و ابواحمد الموفق این عمل بر عمرو بداشت. و علوی ناحم(5)به بصره بیرون [آمده بود]، و سپاه موفق علوی را از اهواز منع کردند و راه ها بگرفتند. و عمرو موفق را مال بسیار فرستاد و عدل و نیکوئی بر مردمان پیدا کرد به پارس، و سپاه را چیز همی بخشید، و خلعت ها همی داد؛ و علی بن اللّیث پشیمان همی بود و چیزها همی گفت اندر حدیث عمرو، و عمرو بشنید و علی را بند برنهاد. [و] ولایت فارس عمرو محمد بن اللّيث بن روح را داد، و خود بیامد به سیستان [و] حوالت کرد سوی محمد ابن اللّيث و احمد بن عبدالعزیز، که مال سوی موفق همی فرستند، و
1) ظاهراً «عبیدالله بن عبدالله بن طاهر» است.
2) این عبیدالله بن عبدالله طاهر در دربار خلیفه بود و او برادر محمد بن طاهر خزاعی است. طبری گوید: «فمن ذلك ما كان من تولية عمرو بن الليث عبیدالله بن عبدالله بن طاهر خلافته على الشرطه به بغداد و سامرا فی صفر و خلع ابى احمد عليه ثم مصير عبيد الله الى منزله فخلع عليه فيه خلعة عمرو بن الليث و بعث اليه عمرو به عمود من ذهب» (طبری 3-3 سال 266 ص 1936).
3) غج هم خوانده می شود... و در هیچ یک از تواریخ چنین خبری دیده نشد و آنچه می نویسند عمر و لیث پسر ابوساج را (در 266) ولایت حرمین داد و پیش از او عیسی بن محمد المخزومی ولایت مکه داشته است. فقط ابن اثیر (ج 8 ص 4) نحج بن جاخ نامی را ذکر کرده که در سنۀ 295 به سمت امارت و سرداری در مکه بوده و شکی نیست که ایند و یکی هستند اما ولایت حرمین او معلوم نیست.
4) ابن اثیر وفات معتمد را در سال تسع و سبعین و مایتی (279) می داند و گوید: المعتمد على الله در این سال شب دوشنبه یازده شب باقی از رجب به بغداد بمرد، و موفق برادرش یک سال پیش از معتمد مرده بود لیکن تا موفق زنده بود کارها همه را در کف داشت و برادر را دست نشانده و مطیع خویش نموده بود و بر وی تحکم کردی و سخت گرفتی چندان که وقتی معتمد را سیصد دینار احتیاج افتاد و نیافت و معتمد این شعر بگفت:
5) ص: ناجم، و این علوی همان کسی است که به صاحب الزنج معروف است و نام وی علی بن محمد ابن عبدالرحیم است.
صاعد بن مخلد را بر ایشان مستحث(1)کرد. پس بوساج دستوری خواست که به بغداد رود، دستوری داد او را تا به جندی شاپور برسید آنجا فرمان یافت، عمرو بشنید پسر او را محمد بن ابی الساج را تولیت مکه را داد. و عمرو به سیستان اندر آمد، روز یکشنبه سه روز باقی از رجب سنة ست و ستین و مایتی، و بنشست به ماتم، و مردمان او را تعزیت کردند، و علی بن اللیث را خلاص کرد، و مال بسیار داد و دل وی خوش گردانید؛ اندرین میانه هرجا که از این(2)بزرگی را یعقوب عمل داده بود. چون یعقوب اندر گذشت عصیان به دل اندر کردند عمرو را و خواستند که ملوک طوایف گردند؛ پس عمرو محمد بن الحسين الدّرهمی را برادر علی حسن درهم را بر سیستان خلیفت کرد و او داماد عمرو بود بر دختر فاطمه بنت عمرو - و نامه نبشت عمرو سوی امیرالمؤمنین موفق [و] نظر خواست از خراج سیستان هزار هزار درم، و موفق نظر بداد هزار هزار درم؛ و عمرو سوی خراسان رفت روز شنبه هشت روز مانده از رمضان سنة ست و ستین و مایتی با عُدَدی(3)و عِدّتی تمام و هیاتی بزرگوار از لباس و سلاح و ستور و خزاین، و محمد بن عمرو - پسر او - بریمین او، و بر يسار او على بن الليث برادر او، و مالی بزرگ آن روز محمد ابن الحسن الدرهمی را داد، چون به نشابور رسید احمد بن عبد الله الخُجُستانی خلاف پیدا کرد و نشابور حصار گرفت، و عمرو به در شهر فرود آمد، علی بن الليث برادر عمرو اندر نهان سوی خجستانی کس فرستاد که من یار توام و با برادر خلاف کرد، تا چون حرب کردند و حال بر این جمله بود [و] عمرو ندانست، هزیمت کرد روز پنج شنبه شش روز گذشته از ذی الحجه سنه ست و ستین و مایتی، و خجستانی همه لشکرگاه وبنه عمر و غارت کرد، و مالی بزرگ به دست او افتاد؛ و عمر و به هری اندر آمد [و] برادر را علی ابن اللیث را باز بند بر نهاد، و خجستانی بر اثر عمرو تا هری بیامد، عمرو هری به حصار گرفت، و خجستانی دانست که هری از عمرو نتواند ستد، راه
1) مستحث، اسم فاعل به معنى محصل - استحثه على الأمر حضه و نشطه (المنجد) قرآن ولا تحائرا على طعام المسكين - اى لا تحاضوا (صحاح).
2) از این بزرگی... لفظ (ازین) در این موارد برای شدت تأکید در تنکیر یا تکثیر است و مکرر در کلمات قدما آمده است.
3) عدد به ضم اول جمع عُدّه به معنی استعداد و ساز و سامان سپاه و عدّه به کسر اول به معنی جماعه و آحاد لشكر.
سیستان برگرفت [و] به فراه بسیار مردم عامه یاوه(1)بکشت، و غارتها کرد، و دو روز مانده بود از ربیع الاخر سنه سبع و ستین و مایتی به در سیستان آمد و محمد بن الحسن الدّرهمی که عامل بود شهر حصار گرفت، وکیل عمرو به سیستان عبدالله بن محمد بن میکال بود و شریک او شادان بن مسرور بود، بیت المال را در بگشادند، و سپاه را روزی بدادند و خلعت ها و صلت ها [ی] بسیار و مردان شهر نگاه داشتند، و حرب پیوسته کردند، و عمرو از هری اندر سِرّ مال و مرد همی فرستاد، و خجستانی را هیچ خبر نبود، چون دانست خجستانی که شهر نتوانم(2)گشاد، کَس هاء خویش را به ویرانی نواحی و غارت فرمان داد [و] بر هر جا که بتوانست ربض(3)خراب می کرد، پس مردم عامه دست اندر نهادند [و] هرکجا از آن او کسی بود همه را بکشتند، پس خُجُستانی را خبر آمد که فضل بن یوسف قصد نشابور کرد که مادر او را آنجا بگیرد و خزاین او برگیرد. [ز] اینجا برفت به راه قهستان روز شنبه ده روز باقی از ربیع الآخر سنة سبع و ستین و مایتی اندرین میانه ابو طلحه منصور بن [مسلم و] محمد بن زیدویه هر دو(4)به نزدیک عمر و آمدند به هری، و هر دو را خلعت داد و بنواخت و مال بسیار داد، و اصرم بن سیف چون خبر بشنید نیز نزدیک عمرو آمد و خلعت یافت و نواخت و نیکوئی دید، پس عمرو، با طلحه منصور بن مسلم را سپاه سالار
1) یاوه یعنی بی سبب و بی معنی و بر خیره و بیهوده - و سخنی هم که از این جنس ها باشد یاوه و یا فه گویند و کاری هم که بیهوده و بی معنی سر زند آن را یاوه و یافه خوانند و گویا اصل این لغت به معنی (چارپای گمشده) است از قبیل گاو و گوسپند و شتر و غیره که دیگری آن را بیابد.
2) نظیر این التفات که در حدیث غایب ناگاه ضمیر متکلم آورده شود، در این کتاب و کتب قدما و متون پهلوی بسیار است (رک: تعلیقات).
3) ربض محلات که در اطراف حصار و شارستان مرکزی شهر بنا شده و باغات و طواحين و خانه های دهقانی است که گاه بر گرد همۀ این آبادی ها سور بزرگی می نهند و مجموع آن سور و محلات را ربض می نامند و گاه میشود که برگرد سور بزرگ و ربض باز آبادیهایی است که حومه ربض را تشکیل میدهد و آن همه در حکم ربض است و مراد از این ربض مجموع محلات گرد حصار است خواه درون سور بزرگ و خواه بیرون آن...
4) اصل: و هر دو... و ظاهراً این جمله (و هردو) زاید است. و این بو طلحه از بنی شرکب است و برادر کوچکتر بوده و در صباحت و ملاحت بی نظیر و خونها بر سر جمال وی ریخته شده و پس از آن که برادرش یعمر بن مسلم به دست احمد خجستانی کشته شد این بو طلحه لشکرها کشید و یکی از گردنکشان خراسان شد و به نیشابور تاخت و مادر خجستانی را اسیر گرفت و او را با خجستانی وقعه هاست و فتح با خجستانی بود تا بعد از قتل خجستانی و امارت رافع این بو طلحه به عمر ولیت پیوست. محمد زیدویه نیز در عهد یعقوب عامل قهستان بود و بر یعقوب خلاف آشکار کرد و به نزدیک محمد بن واصل به فارس شد و از آنجا نزد ابوساج به اهواز رفت و خلیفه را به فرستادن یکی از طاهریان به خراسان اغوا کرد و از سامرا خلعت برای وی آمد و تا یعقوب زنده بود وی از این خاندان گریزان بود و پس از مرگ یعقوب به عمرولیث پیوست (اقتباس از طبری و کامل).
خراسان کرد و خود از هری به سیستان بازگشت [و] روز شنبه نیمه ذی القعده سنة سبع و ستین و مایتی اندر شهر آمد، پس خبر بشنید که خلیفت وی بر پارس آن مالها که فرمان عمرو بود نزدیک سلطان نفرستاد و بدان باب خلاف کرد، و همچنان احمد عبدالعزيز، و نامۀ مستحثِ(1)رسيد - صاعد بن مخلّد الوزير - اندرین باب. پس عمرو نامه نوشت سوی صاعد و حدیث خجستانی و اضطراب خراسان یاد کرد و اندر نامه گفت: چنان دانم که احمد بن عبدالعزیز و محمد بن الليث كه خليفت من است آنجا با خجستانی نیز سر یکی دارند اندر خلاف و اندرین سال سپاه سالار محمد بن طولون که امیر مصر بود به مکه آمد، و رسم آن بود که علم عمرو به مکه ایام موسم به جانب منبر نهادندی. چون خبر تقصیر کردن الليث شنيد اندر حديث مال فرستادن، عمر و گفت که اندر حدیث جاه من به مگه خلال(2)اندر آمد [و] قصد پارس کرد عمرو، پس خبر آمد همچنان که وی به دل اندیشه کرده بود، که علم مصری خواستند که بریمین منبر بدارند ایام موسم، و خلیفت عمرو اندر مکه نگذاشت، آخر سخن دراز شد و حرب اوفتاد، مردمان مکه نصرت خلیفت عمرو را کردند، و علم عمرو بر یمین منبر چنان که رسم رفته بداشتند. پس عمر و پسر خویش را محمد بن عمرو را بر سیستان خلیفت کرد و سوی پارس رفت شش روز گذشته از محرّم سنة ثمان و ستین و مایتی. و بوطلحه خليفت عمرو بر خراسان به سرخس شد، و خجستانی به حرب او آمد و حربی سخت کردند و بو طلحه به هزیمت به سیستان آمد، پس محمد بن الحسن(3)الدرهمی او را یاری کرد به مال و مردان و عمرو را آگاه کرد، عمرو نامه جواب کرد که باز به خراسان رو و عهد نو فرستاد، بوطلحه به خراسان بازگشت، باز دل تنگی کرد و راه بگردانید و به گرگان شد. چون خبر کشتن خجستانی به گرگان(4)آمد، محمد بن عمرو بن اللّيث خلیفت خویش را فضل بن یوسف را به هری فرستاد، و اندر ذی القعده سنة ثمان وستین و مایتی به هری اندر شد، و عمر و چون خبر شنید نامه فرستاد نزدیک اهل هری به سمع و طاعت کردن فضل را، و نزدیک فضل نامه کرد به جدّ و
اجتهاد کردن چون رافع(1)بدانست که فضل به هری قرار گرفت محمد بن المهتدی را به حرب او فرستاد، چون محمد مهتدی به هری آمد، اهل هری قصد کشتن فضل کردند، فضل به سیستان بازگشت، و رافع به نفس خویش به مرو شد به حرب بوطلحه و روزگاری این جا حرب کردند، آخر بوطلحه به هزیمت برفت [و] به تخارستان شد و رافع به هری آمد روزگاری به هری بود، باز گفت عمرو از سیستان دورست، من بباید شد به سیستان بگیرم(2)تا خود چه باشد؟ و بیامد تا فراه، بزرگان لشکر او انکار کردند که این نتواند بود، از آنجا بازگشت و لختی علفه(3)برگرفت، و به هری باز شد. و اندرین میانه محمد بن عمرو را پسری بزاد طاهر نام کرد، روز شنبه سیزده روز باقی از شعبان سنة تسع و تسعين(4)و مايتي، و طاهر را سنّت کردند اندر سنة ست و سبعین(5)و مایتی، چون طاهر موجود گشت محمد بن عمرو خواست که به زیارت پدر رود به پارس، و مبشّر به نفس خویش باشد، محمد بن الحسن را خواست خلیفت کرد بر سیستان، و خود برفت سوی فارس روز شنبه سه روز گذشته از محرم سنة سبعين و مايتي و عمرو بن الليث نصر بن احمد را با سپاهی به روم(6)فرستاد به حرب احمد بن الليث الكردی تا برفت و با او حرب کرد و او را اسیر گرفت و مالها و خزاین او همه برگرفت و پیش عمرو آورد. و عتیق بن محمد را به را مهرم(7)فرستاد، به حرب محمد بن عبدالله کرد(8)تا با او حرب کرد و او را اسیر گرفت و با مالهاء او و ستوران و تجمل او پیش عمرو آورد. و این دو سالار بودند هر یکی با بیست هزار سوار که عصیان پدید کرده بودند، و هر دو از پهلوانان(9)یعقوب بودند چون این دو مرد کشته شدند، کار فارس راست گشت و قرار گرفت؛ باز موفق نو عهد
1) در این صفحه باید سطوری افتاده باشد، چه نام رافع بی مقدمه آمده است.
2) عبارت غریبی است؟ و به قاعده باید: مرا بباید شد تا مگر سیستان بگیرم... باشد.
3) كذا؟ به معنی آذوقه و علوفه دواب و این شکل جز در (علف) به ضم اول و فتح ثانی مشدد بدون هاء به معنی دانه محصول دیده نشده است.
4) كذا ظ: ستين.
5) ظ: تسع و ستين.
6) كذا و ظاهراً روم غلط است، چه عمرو لیث با روم همسایه نبود و جنگ نداشت و گویا این کلمه رُمّ یا زُم است، که قبلاً هم در داستان حرب يعقوب و محمد بن واصل در بیضای فارس و رمّ بازنجان ذکر شد (ص 227).
7) همه جا به جای رامهرمز رامهرم ضبط کرده است.
8) اصطخری وی را حمدان بن عبدالله بن احمد الجلندی نوشته (ص 141) و ابن اثیر او را محمد بن عبیدالله الکردی ضبط کرده است (کامل ج 7 ص 123) و طبری نیز محمد بن عبیدالله بن ازار مرد الکردی ضبط نموده است (3-4 ص 2024).
9) مراد از پهلوانان یعقوب نه آن است که این دو سالار از سجزیان و ملازمان قدیمی یعقوب باشند بلکه این دو از امرا و بزرگ زادگان قدیم فارس اند و هر یک خود را امیری دیگر همی شمردندی و از خداوندان زموم بوده اند و اصطخری خاندان آنان را برشمرده است در ضمن گزارش فارس (اصطخری ص 140-141).
و منشور و لوا فرستاد عمرو را بر همه اسلام و دارالکفر، و فرمان داد که همه اندر فرمان او باید بود، و هرچه از هند و ترک و روم گشاید او را باشد. و نامه احمدبن [ابى] الاصبع رسید که اکنون کار فارس و عراقین و عرب و شام و یمن همه راست است، به خراسان باز باید گشت و غازیان را به دار الکفر باید فرستاد تا فتوح همی باشد [پس عمرو] نصر بن احمد را خلیفت کرد بر پارس و کرمان، و به سیستان آمد و خبر رافع از هری یافته بود، و فرمان داد نصر(1)بن احمد را تا چهار هزار هزار درم فرستد موفق [را]، و محمد بن اللیث(2)گرد را با خویشتن بیاورد و روز پنج شنبه روز گذشته از جمادی الآخر سنة سبعین و مایتی به سیستان اندر آمد، و روزی چند ببود، روز دوشنبه دو روز گذشته از شعبان سنة سبعین و مایتی برفت سوی خراسان و سرهنگان خراسان همه به زینهار آمدن گرفتند نزدیک وی، و محمد بن عمرو را پسر خویش بر سیستان خلیفت کرد، و به هری شد و رافع به هری حصار گرفت، عمرو با او حرب کرد، رافع آخر به هزیمت برفت اندر شوال سنة سبعین و مایتی. باز عمرو بلال بن الأزهر را به نشابور به رسولی فرستاد، بزرگان نیشابور پیش بلال باز آمدند و طاعت عمرو نمودند چون محمد بن یاسین و محمد بن اسحق بن حزیمه(3)و عقيل بن عمرو، و بر نیشابور خلیفت رافع، مهدی بن مجلس(4)بود، چون خبر هزیمت رافع شنید، خطبه بر نام عمرو کرد، رافع از هری به مرو رود شد و نامه ها نبشت سوی عمرو به طاعت و ندامت برکرده، و عفو خواستن، و بوطلحه از تخارستان بیامد که نزدیک عمر و آید، چون رافع را به راه اندر بدید با او یکی گشت و هر دو قصد عمرو کردند، و هر دو به مرو قرار گرفتند، بوطلحه به شهر اندر و رافع بر در شهر، چون روزی چند ببود، بوطلحه بر رافع شبیخون کرد و بیشتر سپاه رافع را بکشت، و رافع تنها به نفس خویش بِرَست، و خواست که به نشابور رود، و بوطلحه به مرو اندر بنشست، و عمرو سوی [بو] طلحه نامه هاء نیکو همی نبشت و امیدهاء
1) در اصل: نصرب احمد بوده است.
2) این شخص را در چند سطر قبل «احمد بن الليث» نوشته و دلیلی نداریم که احمد لیث برادری به این نام داشته باشد و یا این محمد لیث غیر از احمد ليت سابق الذکر باشد. اتفاقاً اصطخری وی را احمد و ابن اثیر محمد و طبری احمد لبثویه نام میبرد و احمد غلبه دارد و نیز طبری و کامل حرب عمرو با محمد بن الليث عامل عمرو به پارس و اسارت وی را نوشته اند و از این کتاب فوت شده و شاید از نسخه ساقط گشته و اینجا مراد همو باشد.
3) كذا... ظ: خزیمه.
4) ابن اثیر «مهدی بن محسن» نامی را از عمال رافع نام میبرد که در 268 عامل هراة بوده (ج 7، ص 122).
نیکو همی کرد، فرمان نکرد، و بلال بن الازهر و فضل بن يوسف با سپاهی به نشابور بودند، عمرو جمازه فرستاد که باید که از پس من آئید به مرو، و خود به تاختن به مرو شد به حدیث(1)بوطلحه و بوطلحه با سپاهی بسیار بیرون آمد و حربی صعب کردند، و هزیمت بر بوطلحه افتاد، پس از آن که مقدار هفت هزار مرد از آن او کشته شد و بوطلحه بر باقی سپاه خویش به راه بیابان برفت، عمر و پاره ای بشد و بسیار اسیر گرفت، شب اندر آمد و بازگشت، و فضل ابن یوسف و بلال بن الأزهر از نشابور برفتند به فرمان عمرو [و] رافع فرصت یافت به نشابور اندر شد، عمرو خبر او شنید از مرو به نشابور آمد، باز رافع به حرب بیرون آمدند(2)به یک حمله که سپاه عمرو برآورد به هزیمت برفت رافع، اول روز از شوال سنة احدى و سبعين و مايتي. و عمرو روزی چند به نشابور ببود، و به سیستان بازگشت، و روز پنج شنبه هشت روز باقی از ذی الحجه سنة احدى و سبعین و مایتی، به سیستان اندر آمد. و علوی ناجم(3)به بصره کشته شد. اندر صفر سنة سبعين و مایتی، و او چهارده سال و چهارده روز دعوت کرده بود آل پیغامبر را - صلى الله علیه - و بر دست او کشته [شده] بود به حربها اندرین دعوت پانصد هزار مرد از اهل تهلیل، و سپاهی انبوه برو جمع بودند. و اندرسنة احدی و سبعین و مایتی صاعد بن مخلد به درگاه خلیفت بد گفتن عمرو ابن اللیث آغاز کرد، و احمد بن عبدالعزیز را که سپاه سالار یعقوب بوده بود، کرمان و پارس مسما کرد، و عهد و منشور داد، نصر بن احمد چون این خبر بشنید از پارس به کرمان آمد، و عمرو را آگاه کرد، عمرو علی حسن درهم را با سپاهی به یاری نصر بن احمد فرستاد، تا با احمد بن عبدالعزیز حرب کنند، تا علی [حسن] درهم آنجا رسید حرب کرده بودند؛ نصر بن احمد هزیمت کرد و احمد بن عبدالعزیز کار محکم فرو گرفت(4)و بکر بن عبدالعزیز برادر وی قلعت فارس غارت کرد و آن را ویران کرد، و درهاء آن برکند و به سپاهان فرستاد، و مصاعد(5)بن مخلَد به نفس خویش بر عقب احمد بن عبدالعزیز به فارس آمد و به شیراز قرار کرد، و احمد بن عبدالعزیز به سپاهان شد؛ و بوطلحه به زینهار آمد پیش عمرو به سیستان، چون
1) به حدیث بوطلحه - یعنی در نتیجه مذاکره و حدیثی که بین عمرو و بوطلحه رفت قصد او کرد.
2) كذا و صحیح، بیرون آمد، مگر این که چیزی از اصل در حدیث جنگ افتاده باشد.
3) ناجم از نجم و طلوع است و لقب صاحب الزنج است و هو زعم انه على بن محمد بن احمد بن عیسی بن زيد بن على بن الحسين بن على علیه السلام ظهر في شوال 225.
4) در اصل «گرفتند» بود ولی سیاق عبارت می رساند که بایستی مفرد باشد.
5) كذا و صحیح «صاعد».
عمر و چنان دید، بوطلحه را بر خراسان خلیفت کرد از جهت پسر خویش محمد بن عمرو، و خراسان همه به وی سپرد، مگر هری بر(1)پوشنگ که آن مهدی بن مجلس(2)را داده بود، و خود برفت به سوی فارس و محمّد بن عمرو را پسر خویش را بر مقدّمه بفرستاد اول روز از محرّم سنه اثنی و سبعین و مائتی، چون صاعد مخلد بن خبر عمرو بشنید ترک بن العباس را با هشتاد هزار سوار به حرب عمرو فرستاد و خلف بن اللّیث از عمرو به آزار رفته بود و به درگاه خلیفت شده و خلیفت او را نواخته و سالار دو هزار سوار کرده، چون لشکرها فراهم رسیدند، محمد ابن عمرو بود بر مقدّمه و عمرو هنوز از پس بود، خلف بن اللّيث را مهر رحم بجنبید، و نخواست که بر سپاه عمرو و پسر وی و مردمان سیستان شکست آید، سرهنگان سپاه را همه نیکوئی گفت و از عمر و امیدها کرد و چیز داد تا با اوی یکی گشتند، پس بر ترک بن العباس خود و آن سپاه که از آنِ امیرالمؤمنین با او بودند شبیخون کرد و همه سپاه او را بکشت و مال اوی و خزاین و ستوران بگرفت و زرادخانه، و ترک بن العباس به هزیمت سوی صاعد مخلد شد، پس [چون] خلف این کار بکرد نزدیک محمد بن عمرو آمد با دو هزار سوار و هزار مرد پیاده سجزی و همه چون به غیبت عمرو کرد(3)... هزيمت برو افتاد، به سیرجان آمد و معتضد(4)پارس بگرفت؛ و اندرین میانه رافع به خراسان بود و بوطلحه خلیفت محمد بن عمرو بن الليث بود، قصد رافع کرد چون کار بر رافع سخت شد به ماوراءالنهر شد و از نصر بن احمد یاری خواست، نصر برادر خویش را اسماعیل بن احمد را با چهار هزار سوار با او به یاری فرستاد، چون دو لشکر یکی شد، بوطلحه به راه سیستان(5)برگرفت، به هری برسید و مهدی بن محبس(6)به حرب او بیرون شد، بوطلحه با او
1) كذا و الظاهر «هری و پوشنگ».
2) كذا و چنان که گذشت «مهدی بن محسن» ضبط کرده اند (ص 241، ج 4).
3) ظ از اینجا از اصل نسخه چیزی افتاده، و قسمت افتاده معلوم نیست و این خبر در تواریخ دیده نشد کامل گوید: «در این سال (احدی و سبعين و مأيتين) عاشر ربیع الاول بین عساکر خلیفه که احمد بن عبدالعزیز بن ابی دلف در آن بود و بین سپاه عمرو لیث صفار وقعتی افتاده و از بامداد تا وقت ظهر حرب همی بود پس عمرو و سپاهش به هزیمت شدند و سپاه عمر و پانزده هزار سوار و پیاه بود و در همی که مقدم لشکر عمرو بود مجروح گشت و صد مرد از مبارزان لشکر عمر و کشته و سه هزار مرد اسیر افتادند و هزار مرد از لشکریان عمرو به زینهار آمدند و از آن سپاه سی هزار رأس ستور و گاو و خر و جز اینها بیرون از حد سپاه خلیفه را غنیمت بود (کامل ج 7، ص 139).
4) معتضد پسر موفق است که بعد به خلافت رسید و این خبر هم در تواریخ نیست.
5) ظ: راه سیستان.
6) کذا و جای دیگر (مجلس) و کامل: مهدی بن محسن، چنانکه گذشت.
حرب کرد و او را اسیر کرد، باز نیکوئی کرد و خلاص کرد مهدی را، و خود به سیستان آمد، عبدالله بن محمد بن میکال و شادان بن مسرفه(1)پذیره بوطلحه بیرون آمدند و او را به شهر اندر آوردند و خلعت ها دادند و نیکوئی کردند، و سوی عمرو نامه فرستادند، عمرو جواب کرد و بوطلحه را بخواست و بوطلحه برفت و آنجا شد و به سیرجان به عمرو رسید، و میان معتضد و صاعد خلاف افتاد به پارس، و موفق معتضد را بازخواست از پارس، و عمرو باز قصد شیراز کرد، صاعد بگریخت به عراق شد.
و عمر و پارس بگرفت، موفق نامه نبشت سوی عمرو که مال پذیرفته بباید فرستاد و پسر خویش را سوی من فرست. عمرو سپاه بیرون فرستاد سوی برجان(2)و محمد بن عمرو را بر مقدّمه بفرستاد، و بوطلحه را بر اثر او، و سپاه هاء بسیار فوج فوج همی فرستادند؛ چون خبر سوی موفق رسید خود به نفس خویش بیرون آمد با صد و پنجاه هزار سوار، چون محمد بن عمرو خبر وی بشنید بازگشت [و بو طلحه] با سپاهی بزرگ برگشت و سوی موفق شد، چون بوطلحه و سپاه برگشتند، عمرو به کرمان آمد، و موفق بر اثر او بیامد و عمرو به بیابان کرمان آمد، چون به راشدی(3)بر سید محمّد بن عمرو بیمار شد و آنجا فرمان یافت روز آدینه یازده روز باقی از جمادی الاولى سنة اربع وسبعين ومايتي(4)، و يعقوب بن محمد بن عمرو بن الليث هم اندرین ماه زاده بود از مادر شب چهارشنبه دوازده روز گذشته از
1) كذا... و در صفحه 146 و «شادان بن مسرور» ضبط کرده است.
2) برجان، به ضم اول محلی بوده است از اردشیر خوره به فارس که شیراز قصبه آن است (ابن خردادبه ص 44 - ابین فقیه ص 201) و ابن اثیر در سال اربع و سبعین و مایتن (ج 7 ص 142) گوید: موفق در این سال به فارس رفت به حرب عمرو بن الليث صفار و خبر به عمرو رسید عباس بن اسحاق را با لشکری بزرگ به سیراف گسیل کرد و پسر خویش محمد بن عمرو را به ارجان (به جای برجان و برجان صحیح است چه ارجان در خوزستان است - بهار) فرستاده و ابا طلحه شرکب صاحب الجيش خود را در مقدمه روان کرد و این بو طلحه به موفق پیوست و عمرو از شنیدن این واقعه از قصد موفق بازایستاد، پس بو طلحه خواست بار دیگر سوی عمرو عودت کند و موفق این بشنید و با طلحه را بگرفت در نزدیکان شیراز و هرچه مال داشت بسند و به پسر خویش ابالعباس معتضد آن مال ببخشید و به طلب عمرو برخاست و عمرو به کرمان و سجستان بازگشت و محمد پسرش در مغازه کرمان بمرد و موفق نتوانست کرمان و سیستان را از عمرو مستخلص سازد و از راه بازگشت.
3) راشد - راشاک - جائیست در کویر بین کرمان و سیستان که یک چاه آب دارد و از آنجا تا زرنج 23 فرسنگ است. (ابن خرداد به ص 50) و بیهقی ص 248 گوید: بر پنج منزلی سیستان در مغازه محمد بیمار شد.
4) اینجا در متن به سرخی: وفات محمد بن عمرو.
جمادى الاولى سنة اربع وسبعین و مایتی. و عمرو به سیستان اندر آمد روز دوشنبه دو شب گذشته از جمادی الاخر سنة اربع وسبعين ومايتي. و موفق نامه هاء نيكو نبشتن گرفت سوی عمرو به صلح، و دل موفق به حدیث شام و مصر مشغول گشته بود، که دانست که چون عمرو خلاف آشکارا کند(1)ایشان خلاف آوردند. پس احمد بن ابی الأصبع(2)را به رسولی فرستاد از کرمان به سیستان، تا همه مسلمانی برو مقاطعه کند. احمد بن ابی الأصبع به سیستان اندر آمد روز آدینه هفت روز گذشته از صفر سنة خمس و سبعین و مایتی، و عمرو او را کرامت کرد بسیار و بنواخت و کرمان و فارس و خراسان به ده بار هزار(3)هزار درم مقاطعه کرد، و سیستان خود خاص او بود، و خلعت ولوا و عهد آورده بود او را داد، و عهد بر مردمان بر خواند و عمرو احمد بن ابی الأصبع را پانصد هزار درم بداد و به نیکوئی بازگردانید، و دو بار هزار هزار درم بداد عمرو را(4)از آن مال بدانچه مردمان را اندر سپاه موفق شده بود، و سُبکَری(5)را عمرو به بغداد فرستاد با هدیه های نیکو نزدیک موفق، و احمد بن
1) و صحیح «آشکار کرد» است زیرا از ضمیر بعد معلوم می شود، به علاوه مطلب از خارج معلومست چه در سال دویست و هفتاد هجری بین احمد بن طولون امیر مصر و دمشق و عامل دمشق اختلافی روی داد و احمد به دمشق لشکر کشید و پیش از آن که فتحی نصیب وی شود بیمار شد و بمرد و پسرش خمارویه بن احمد به جای وی نشست و درباریان و امرا از آن جمله پسر ابی الساج و اسحق بن کند اجیق به امارت دمشق طمع کردند و بدانجا بر حسب امر و عهد موفق برادر خلیفه لشکر کشیدند و خمارویه را از دمشق براندند و موفق اکتفا نکرده ابو العباس معتضد پسر خویش را با لشکری به قلع و قمع خمارویه بفرستاد و خمارویه از رملة برخاست و بر آن لشکر ظفر یافت و دمشق را از لشکر خلیفه بستد و معتضد را سخت بشکست و هزیمت داد و پس ازین وقایع ابن ابی الساج نیز با خمارویه یکی شد و لشکر مصر و شام تا جزیره و موصل را از چنگ خلیفه بیرون کردند و در همۀ مصر و شام و قسمتی از عراق خطبه به نام خمارویه بن احمد طولون خواندند، و این درست در آن وقت بود که عمر و لیث افواج پس افواج به پارس میفرستاد و به سبب خيانت بوطلحة بن شرکب که با لشکری گران از عمر و جدا شده به لشکر خلیفه ملحق آمد، آن حملهٔ بزرگ به بازگشت عمرو تبدیل یافت و موفق هم اغتنام فرصت کرده با عمرو از در دوستی درآمد و عاقبت شوم این خیانت که بو طلحه با مهتر خود کرد این شد که موفق به جرم آنکه بو طلحه قصد بازگشت به نزدیک عمر و لیث دارد وی را گرفته مصادره کرد و هر چه داشت از اسباب امارت و بزرگی و سپاه سالاری گرفته به ابوالعباس معتضد فرزند خود بخشید و شئامت این کافر نعمتی به وی بازگشت!
2) طبری و کامل: ابی الاصبغ.
3) در اصل «بده بار هرگز هزار درم».
4) از عبارت بعد که می گوید: «بدانچه مردمان را اندر سپاه موفق شده بود» معلوم می شود که این مبلغ را به عنوان غرامت جنگ عمرو لیث به موفق داده است، در این صورت «عمرو را» صحیح نیست و «راء» زایدست و صحیح «دو هزار هزار درم بداد عمرو از آن مال» - و ضمیر «از آن مال» بایستی به مال المقاطعة سالیانه بازگردد.
5) سُبکری، غلام یعقوب لیث صفار بود از اسیران خلج که ذکر وی یکبار گذشته و این سبکری شبیه طغرل کافر نعمت غلام آل سبکتکین است که خاندان خداوند آن خویش را به خیر خیر برانداختند و خواهد آمد حدیث این سبکری به جای خود در این کتاب .
ابی الأصبع با او یکجا برفت، و سبکری به بغداد رسید اندر ذی القعده سنة خمس و سبعين و مایتی، و به بغداد اندر، موفق فرمان داد تا نام عمرو بر همه علامت ها و مطردها(1)و سپرها و در خانه و دکان ها برنبشتند. و عمرو بلال بن الأزهر را به فارس بفرستاد به خلیفتی خویش، و عبدالغفار بن حلبس(2)را بر مال خراج آنجا فرستاد، و خود به سیستان ببود یک چندی، و بلال آن شغل نیکو همی راند؛ تا باز عمرو قصد فارس کرد و احمد بن شهفور بن موسی را خلیفت کرد بر سیستان بر حرب و نماز و خراج [و] وكالة و شهفور آزاد مرد را یار او کرد اندر وكالة و خزينه، و محمد بن عبدالله بن میکال را و شادان بن مسرور را معزول کرد از وکالت، و این رفتن اندر ماه ربيع الآخر سنة ست و سبعین و مایتی بود.
*گریختن علی بن اللیث از قلعه بم(3)
چون عمرو به پارس رسید، علی بن اللّيث بند بود و محبوس به قلعه بم، حیلتی بکرد و خویشتن را خلاص کرد، اندر ماه رمضان سنة ست و سبع و مایتی. وز انجا گروهی جمع کرد و به تاختن به سیستان آمد، احمد بن شهفور و از هر ابن یحیی هر دو با سپاه به حرب او بیرون شدند، چون چنان دید حرب نکرد، راه خراسان بگرفت و به نزدیک رافع بن هرثمه شد برخلاف عمرو، و چون خبر به نزدیک موفق رسید فرمان داد تا نامهاء عمرو محو کردند از اعلام به بغداد اندر شوال سنة ست و سبعين و مایتی، و عمرو را خبر نبود از آن و هدیه ها فرستاد سوی موفق، و موفق به اصفهان بود، آمده به طلب احمد بن عبد العزيز، و موسى المفلحی را به پارس فرستاد با سپاهی بسیار، چون عمرو بشنید به کرمان آمد، و منصور بن نصرالطبری را(4)با سپاهی بسیار از سیستان نزدیک عمرو شد، و باز سوی فارس رفت، چون به نزدیک اصطخر برسید سپاه موسی مفلحی تاختن آوردند و حرب کردند و عمرو ازیشان بسیار بکشت و بگرفت و موسی به هزیمت برفت، و این روز یکشنبه بود چهارده روز باقی از ذی الحجه سنة ست و سبعین و مایتی، و عمرو از پس او تا به
بيضا بشد و چهار هزار مرد از گروه آن(1)اسیر کردند، و جمله آن اسیران را به سیستان فرستاد، و ایشان را به سیستان اندر آوردند و به همه قلعت ها بفرستادند گروه گروه [و] مفلحیان نام کردند(2)، و عمرو به شیراز اندر شد مظفر، غره محرّم سنة سبع و سبعین و مایتی، و بیعت کردند ابوالعباس را المعتضد بالله به ولی عهدی موفق(3)
رک: (کامل ج 7 ص 147).
. و خبر به عمرو رسید که نام او از اعلام بیفکندند او نیز نام موفق از خطبه بیفکند؛ احمد بن عبد العزیز دستوری خواست از موفق که به حرب عمرو رود، دستوری یافت، و با لشکری ساخته و انبوه بیامد، چون دو لشکر برابر شد که یکدیگر را ساخته بدیدند، بی هیچ حربی احمد بن عبدالعزیز به هزیمت بازگشت، و عمرو از پس او بشد تا به بیضا، و بسیار مردم اسیر گرفت و بنه و کالای و سلاح؛ [پس] بلال از هر را به پارس فرستاد، و خود به اهواز شد و منصور بن نصرالطبری را به تستر فرستاد، [و] وصيف الخادم به زنهار عمرو آمد با سپاهی بسیار و عمرو سپاه اندر اهواز پراکنده کرد. وزیر بغداد بدان روزگار اسمعیل بن بلال(4)بود، و موفق غائب بود به جزیره رفته بود، پس اسمعیل نزدیک عمرو نامه ها نیکو کرد [و] وعدهاء بسیار که این همه آن تست و جای اندر همه اسلام با تو خلافی نیست، اما حق اولوالامر و خاندان مصطفی نگاه باید داشت از بهر دین را، باید که بر این جمله که یاد کردیم از اهواز بازگردی. عمرو بازگشت. چون موسی(5)به بغداد آمد و شنید که عمرو با احمد بن عبدالعزیز بر چی(6)کرد و به اهواز آمد و مال آن بستد(7)، تافته گشت، قصد کرد که خود به نفس خویش به شیراز آید. بدین تدبیر اندر بود که علتی صعب او را پیش آمد و فرمان یافت روز پنجشنبه هشت روز گذشته از صفر سنة ثمان و سبعين و مايتي.1) كذا و ظاهراً «از گروه مفلحیان» باشد زیرا از گروه آن، صحیح نیست و با سیاقت انشاء فارسی منافی است.
2) داستان این جنگ با موسی المفلحی در کتب تاریخ معتبر ضبط نشده است و ضبط این قسمت ها خود یکی از مزایای این تاریخ است.
3) موفق خلیفه نبود و معتمد خلیفه بود و معتضد بعد از مرگ پدرش موفق به ولایت عهد معتمد نامزد گشت.
4) و صحیح «اسمعيل بن بلبل» است و هو ابو الصفر اسمعيل بن حماد بن ابي حنيفة القاضی وزیر موفق بود و پس از موت موفق مردم خانه اسمعیل را یغما کردند و ابوالعباس المعتضد نیز وی را بازداشت و مقید کرد گویند غلی به گردن وی بستند و گوئی از آهن بران که صد و بیست رطل وزن آن دو بود و به انواع عذابهاش معذب ساختند تا بمرد و با همان غل و پالهنگ وی را به گور کردند!
5) ظاهراً «چون موفق».
6) اصل: «بر می کرد» بر چی کرد یعنی «چه کرد».
7) یعنی شنید که عمرو به اهواز آمد و مالیات بستد.
و ابو العباس المعتضد بالله بن ابى احمد الموفق بالله به امیری نشست(1)و آن روز که پدر مُرد معتضد محبوس بود، چون بنشست اول چیزی آن فرمود که اسمعیل بن بلال(2)را که وزیر بود بکشتند، که او را(3)به تدبیر او باز گرفته بود پدر، و عبیدالله بن سليمان بن وهب را وزیر کرد، و پس اسمعیل بن اسحق القاضی را به رسولی فرستاد سوی عمرو و صلح کرد با او، و همه مرادهاء عمرو به حاصل آورد، و فرمان داد تا نام او بر همان جای ها که بود بنوشتند و به حرمین خطبه کردند او را بارنو، و خلعت و هدیه هاء بسيار ولوا فرستاد به ولایت فارس و کرمان و خراسان و زابلستان و سیستان و کابل و شرط بغداد، و فرمان داد که به حرب رافع بن هرثمه باید رفت، عمرو بپذیرفت، از فارس بازگشت اندر سنة تسع و سبعين و مایتی، و محمد بن شهفور بن موسی را بر فارس خلیفت کرد، و خلف بن الليث بن فرقد بن سليمان بن ماهان فرمان یافت روز دوشنبه یازده روز مانده از ذی الحجه سنة تسع وسبعين و مايتي. ولوا[ء] عمرو برین ولایتها عیسی النوشری آورد، و عمرو او را خلعت داد و صد هزار درم داد، و عمرو به سیستان اندر آمد روز نوروز، و آن روز پنجشنبه بود هشت روز باقی از محرم سنة ثمان وسبعين و مایتی، و آن روز وزیر کرد احمد بن ابی ربیعه را و خلعت داد، و یک چندی ببود به سیستان، و روز دوشنبه غره ربيع الاول سنة ثمانين و مایتی برفت سوی خراسان، و احمد بن محمد [بن] اللّيث را خلیفت خویش کرد بر سیستان، چون به هراة رسید عامل هری بگریخت که از جهت رافع بود، و رافع به ری بود(4)، چون خبر عمرو بشنید به گرگان(5)رفت که آنجا کار بسازد و حرب کند. و عمرو، بلال بن الازهر را به قهستان فرستاد، به حرب محمد
1) به امیری نشست را نباید خلافت بشماریم بلکه باید ولایت عهد بدانیم چه خلافت معتضد از روزی است که عمش معتمد بمرد و این در سال 279 بود. چه هرچند معتمد محبوس گونه بود لیکن خطبه خلافت به نام وی می بود تا درگذشت. (رک: تعلیقات).
2) چنانکه گذشت «اسمعیل بن بلبل است نه بلال و شرح کشتن وی نیز در حواشی ماضی گذشت.
3) یعنی معتضد را چه موفق معتضد را در آخر روزگارش حبس کرده بود (کامل 7 ص 134).
4) طبری (3-4 ص 2123) گوید: رافع در ری علی بن لیث را کشت و کامل (7 ص 147) گوید: رافع علی بن لیث را خفه کرد... و این خبر ازین کتاب فوت شده.
5) اصل: کرمان... و درنه سطر بعد معلوم می شود که رافع به گرگان بوده نه به کرمان و نیز معقول نیست که رافع در ری باشد و خبر آمدن عمرو را به خراسان بشنود و خود به کرمان که میانه پادشاهی عمرو می باشد برود و خویش را در خاک دشمنان محصور سازد.
بن رویدی(1)، و محمد بن رویدی به کوه برشد، و بلال قهستان همه به غارت بداد، باز عمرو به نفس خویش آنجا شد، پس محمد ابن رویدی به زنهار عمرو آمد، او را زنهار داد و بنواخت، و از آنجا به نشابور شد و منصور ابن محمد بن نصرالطبری را به مرو فرستاد، و فرمان داد که طلب على بن الحسين المرورودی(2)کن به هر جای که هست، پس منصور بن محمد بن نصر اندران فرمان مداهنت کرد، عمرو برو خشم گرفت بدان سبیل، و به نامه اندر پیدا کرد، منصور قصد کرد که سوی عمرو نیاید، عمرو کس فرستاد که او را بیارند، او بگریخت سوی رافع شد، و رافع بدو قوی شد و از گرگان قصد نیشابور کرد.
مقدمۀ رافع برادر او بود محمد بن هرثمه، و ابو منصور بن مخليس و منصور بن نصر، والليث بن علی، و معدل بن علی پسران علی بن الليث، پس دو لشکر برابر شد، و حربی صعب کردند، و رافع به هزیمت به گرگان شد، و عمرو تا بسفراین(3)از پس او بشد، و لیث و معدل را دو پسر علی لیث را هر دو اسیر گرفت و به نشابور آورد، و هر دو را بنواخت و خلعت داد و نیکوئی گفت پس گفت عمرو: سوی پدر روید. گفتند: نه ما بندگانیم اینجا بباشیم پدر خود بیاید. و بلال بن الازهر را امیر نشابور کرد، و محمد بن شهفور را به مروالرود فرستاد به طلب علی بن الحسين(4)، و علی بگریخت به بلخ شد و پسر فریغون(5)
کجاست آنکه فریغونیان ز هیبت او *** ز دست خویش بدادند گوزکانان را
و در زمانی که عمرو لیت به خراسان آمد بدین احمد امیر گوزکانان نامه نوشت به طاعت و وی عمرو را طاعت داشت (تاریخ بخارا ص 85) و اینکه نوشته است علی بن الحسین مرورودی و پسر فریغون یکجا جمع شدند مخالف است با آنچه ابو جعفر النرشخی در تاریخ بخارا نوشته و ما در حاشیه (4) صفحه 154 نوشتیم.
با او یکجا آنجا جمع شدند،1) کذا و چند جای دیگر نیز به همین املا نوشته آمده است.
2) این علی حسین در آن روزگار امیر مرو بود و مردی محتشم بود، و درین سفر از امیر احمد فریغون امیر کوزکانان مدد خواست و نیافت ناچار به امیر اسمعیل بن احمد سامانی به بخارا پناهید و او وی را اکرام بسیار کرد و از آنجا به (غرب) رفت تا آخر به دست پسرش کشته شد (تاریخ بخارا چاپ پاریس ص 85).
3) ظاهراً «بسفراین» مخفف «به اسفراین» است، اسفراین امروز از مضافات بجنورد و سبزوار و بین نیشابور و این دو ولایت بر حد شمال غرب افتاده است در میان کوهستان.
4) رجوع به حاشیه 1 همین صفحه.
5) این پسر فريغون ابو الحرث احمد بن محمد الفريغوني صاحب گوزکانان است که سبکتکین از وی دختر خواست و به پسر وی ابو نصر دختر داد و عتبی در تاریخ خود از آن خاندان نام برده و آنان را به بزرگی و کرامت ستوده و بدیع الزمان همدانی آن قوم را مدیح گفته است. و ناصر خسرو در بیتی به آنان اشاره کرده است. آنجا که درباره محمود غزنوی می گوید:
تا بو داود که عامل بلخ بود از عمرو ایشان را زنهار خواست(1)، و عمرو زنهار داد، چون عمرو قصد مرو کرد، رافع به نسا(2)آمد، عمرو نزدیک سرهنگان خراسان جمازه و نامه فرستاد که به طلب او روید، چون رافع بدانست به بیابان سرخس برفت، و عمرو از پس او به تاختن بشد، رافع سوی طوس بیرون آمد و وز انجا به نشابور شد و به حصار اندر شد، و عمرو به نشابور آمد و این همه اندر ربیع الاخر سنه ثلث و ثمانين و مایتی بود.
پس رافع علامتها سپید کرد و سیاه بیفکند و خطبه کرد محمد بن زید را، و او به طبرستان بود، و خطبۀ معتضد بگذاشت و عمرو را از هر سوی حمل همی آوردند و رافع به تاختن لشکر فرستاد که مگر حمل به دست کند. عمرو احمد بن سمی را و علی شروین(3)را با سرهنگان بفرستاد، هر دو لشکر فراهم رسیدند و حرب فرا گرفتند، رافع بتاخت به یاری گروه خویش، عمرو بشنید نیز به تاختن شد به یاری سپاه خویش، و محمد ابن بشر را از پیش بفرستاد به باب الزاد، هر دو فراهم رسیدند و آب منصور بن نصرالطبری گرفته بود، و این روز شنبه بود پنج روز باقی از رمضان سنه ثلث و ثمانين و مایتی و عمرو بفرمود تا گرد نیشابور کنده کردند، بازار کنده(4)بیرون آمد، و رافع به سبزوار(5)بود و آنجا حرب کردند و بسیار مردم که کشته شدند و رافع هزیمتی زشت کرد، و منصور بن مخلس به زنهار عمرو آمد، و عمرو از پس رافع براند تا براد(6)بشد، پس از آنجا بازگشت نحو پنج هزار مرد اسیر گرفت [و] پنج هزار دیگر به زنهار آمد سوی عمرو، همه را بنواخت و نیکوئی کرد، و علی بن شروین و احمد بن سمی را بفرستاد با سپاهی بزرگ بر اثر رافع، و رافع به بیابان
1) رک: ص 250 حاشیه 3.
2) در اصل چنین است ولی بعد با مرکبی تازه زیر «نسا» لفظ «بور» افزوده اند و صحیح نیست، چه بعد می گوید چون رافع بدانست به بیابان سرخس برفت، و این «نسا» بر سر بیابان سرخس است و نشابور از بیابان سرخس به مراحلی دور است ابن اثیر گوید: به ابیورد شد (7 ص 152).
3) در اصل «شروین» بدون نقطه یاء ضبط شده و شبیه بدین اسم جز «شروین» نیست و در تاریخ بخارا تألیف نرشخی و ترجمه ابو نصر القباوی چاپ پاریس «تصحیح شارل شفر» این شخص را «علی بن سروش» نویسد (ص 86-87) و در زین الاخبار تألیف گردیزی «علی بن شروین» ضبط شده (صفحه 18) و ظاهراً شروین اصح روایاتست، زیرا این تسمیه مکرر در قدیم دیده شده ولیکن تسمیه (سروش) قدیماً به نظر نگارنده نرسیده است.
4) كذا «بازار گنده بیرون آمد» نوشته شده و ظاهراً «باز از کنده بیرون آمد» باید باشد.
5) در طبری و کامل سبزوار نیست و ظاهراً اینجا چیزی افتاده یا (بود) به جای (شد) نوشته شده.
6) كذا...
خوارزم اندر شد با اندک مایه مردم، چون از آنجا بیرون شد غلامان اوی قصد کشتن اوی کردند و با ایشان حرب کرد، اخر بُنه و کالاء او ببردند و به ترکستان شدند، رافع به خوارزم آمد تنها و اندر مانده به رباطی اندر شد که توبت کند و بنشیند، مردمان خوارزم بدانستند او را اندر آن رباط بکشتند، اندر شوال سنة ثلث و ثمانين و مایتی، و او را محمد بن عمرو الخوارزمی(1)کشت که عامل عمرو بود بر خوارزم، و عمرو به نشابور بود، کار خراسان به کشتن رافع قرار گرفت، و محمد بن الوصيف اين شعر اندر حدیث او گوید:
شعر
ای دل بکر بن از طبران که *** بیروزه نمای از صدف مرجان
و رافع اکران که شدش خسفه *** از فعل ابی حفص شه جیشان(2)
پس عمرو، علی بن الحسین(3)را به گرگان فرستاد، و محمد بن شفهور(4)را به مرو، و محمد ابن عمر و الخوارزمی به نشابور نزدیک عمرو آمد، پس از آنکه رافع را کشته بود، عمرو او را خلعت داد و به خوارزم فرستاد، و عراق بن منصور از جهت اسمعیل بن احمد به خوارزم آمده بود. عمرو نامه نبشت سوی علی بن شروین با(5)محمد بن عمرو به خوارزم شد با سپاه آنجا برفتند و به جانب شرقی سوی بخارا فرود آمدند، و گرمای سخت بود، به بیابان نیارستند رفت، آنجا ببودند تا هوا خوش شد و به جیحون بگذشتند، شب آدینه سلخ ربیع الاخر سنه خمس و ثمانين و مایتی. و اسمعیل بن احمد از بخارا بیرون آمد و گفت بار کردند(6)و حرب نباید،
1) کامل 7 ص 152: ابو سعيد الدرغاني.
2) این شعر به همین طریق است و از مصاریع ثانی آن معلومست که در بحر هزج مسدس اخرب مکفوف (مفعول - مفاعیل - مفاعیلن) است، و مرحوم اعتمادالسلطنه در حاشیه روزنامه ایران مصراع دوم را «بیرون نمای از صدف مرجان» بر وزن مفعول فاعلات مفاعیلن ضبط کرده اگرچه مأخذ او همین نسخه ما بوده ولیکن درین مصراع راه و ها، «بیروزه» را سر هم نوشته و نقطه زاء را هم روی آن گذاشته و به عین نون خوانده می شود. ولی حقیر به قرینه وزن مصراع چهارم که ظاهراً دست نخورده و نیز باقی مصراع ها که با وجود غلط بودن می فهماند که بر وزن «مفعول فاعلات مفاعیلن» یعنی بحر مضارع اخرب مکفوف نمی باشد . و نیز بعد از دقت در رسم الخط و دیدن (هاء) وصل به «زاء» آن را اصلاح نمود و سایر مصراع ها را نتوانست حل نماید.
3) ابو جعفر النرشخی در تاریخ بخارا گوید: علی بن الحسین نزدیک عمر و نیامد و به امیر اسمعیل پناه برد در بخارا چنانکه گذشت در حواشی - و نیز گوید که ابو داود امیر بلخ و امیر احمد فریغون پیش عمرو رفتند و خدمت نمودند (ص 85) و معلوم نیست علی بن الحسین نزد عمرو آمده باشد.
4) كذا...
5) کذا و این جمله پریشان است؟
6) كذا... و شاید «بازگردند و حرب نباید» (رک: تعلیقات).
ایشان بازگشتند، خبر به عمر و آمد باز محمد بن بشر(1)[را] با سپاهی بسیار به یاری ایشان فرستاد(2)که با اسمعیل بن احمد حرب باید کرد، باز جمع شدند و قصد اسمعیل کردند، و اسمعیل مردی غازی بود و همه سپاه او همچنان مردمانی بودند که روز و شب نماز و دعا کردندی و قرآن خواندندی، او نیز قصد ایشان کرد، و حربی سخت بکردند و محمد بن بشر کشته شد و علی بن شروین و گروهی بزرگ اسیر ماندند، و این اندر آخر شوال سنة خمس و ثمانين و مایتی بود. چون خبر به عمرو رسید آن او را بزرگ آمد، و دولت دیرینه گشته و سببی همی بایست کشت(3). ننگ داشت از آن و حمیّت او را بگرفت. نامه نبشت سوی معتضد ولایت ماوراء النهر بخواست و گفت: اگر این شغل مرا دهد و بدین رضا دارد، من علوی را از طبرستان برکنم، و اگر ندهد ناچار من اسمعیل احمد را برکنم و به نزدیک عبدالله بن سلیمان اندرین باب بنوشت چون عبدالله(4)آن نامه بخواند، او دوست عمرو بود، گفت: چه حاجتست آن مهتر را بدین، و من دانم که این امیرالمؤمنین را خوش نیاید. باز گفت اندر مجلس معتضد و نامه عرضه کرد، امیرالمؤمنین سر فرود افکند و زمانی ببود باز سر برآورد، گفت: جواب کن نامه عمر و چنانکه درخواستست و چنین دانم که هلاک او درینست، و نزدیک اسماعیل بن احمد بنویس کوتاه نکردیم زآن عمل که کرده بودیم والسلم. عبد الله بن سلیمان نامه عمرو جواب کرد که امیرالمؤمنین آنچه خواسته بودی تمام کرد اما خوش نبود اندران، و عهد و لوا بفرستاد. عمرو چون نامه بدو رسید سپاه خود جمع کرد به حرب اسمعیل شود، و علی حسین درهم را بر مقدمه بفرستاد و خود به گرگان ببود و محمدان(5)حمدان
که ما دست تو
1) کامل «محمد بن بشیر» ضبط نموده است (7 ص 165) ولی ابن خلکان چاپ مصر «محمد بن بشر» آورده (ج 2 ص 478) و گردیزی در زین الاخبار چاپ برلن نیز «محمد بشر» ضبط نموده است.
2) تاریخ بخارا گوید: «و علی بن سروش را که سپهسالار او بود با سپاه فرمود که برود به آمویه و لشکر را فرود آرد و به گذشتن شتاب نکند تا آنگاه که بفرمایم و از پس او سپهسالار دیگر محمد بن لیث را با پنج هزار مرد بفرستاد و گفت: با علی بن سروش تدبیر کنید و سپاه بدارید و هر که از آنجا با امان آید امان دهید و نیکو دارید و کشتی ها ساخته کنید و جاسوسان فرستید... ص 86» و محمد بن اللیث که تاریخ بخاراگوید اگر صحیح باشد غیر از محمد بن اللیث کرد سابق الذکر که از فارس اسیر آورده بود نخواهد بود و چون مستبعد است که محمد مذکور تاکنون زنده مانده و مورد اعتماد عمرو شده باشد باید متن را صحیح دانست به علاوه ابن اثیر هم در کامل میگوید فوجه لمحاربة اسمعيل بن احمد الساماني محمد بن بشير و كان خلیفته و حاجبه و اخص اصحابه به خدمته و اکبرهم عنده و غيره من القواد.... الخ ( کامل ج 7 ص 165).
3) كذا ... ظ: گشت دولت را، به اضافه .
4) قبلاً عبيد الله، و هو الصحيح.
5) كذا... و ظاهراً «محمد بن حمدان».
بن عبدالله را بفرستاد و او والی زابلستان بود تا این بود خبر آمد که ناسد(1)هندی و آلمان(2)هندی هر دو شاه یکی گشتند و به غزنین آمدند و به غزنین آمدند و برد عالی(3)که عامل عمرو بود، او را از غزنین هزیمت کردند، زآن تنگ دل شد و برفت تا به بلخ رسید، و اسمعيل بن احمد اندر ماوراء النهر منادی کرد که عمرو آمد که ماوراء النهر بگیرد و مردمان بکشد و مال ها غنیمت کند و زنان و فرزندان برده کند، چون چنین بود هر چه اندر ماوراء النهر کس بود مردان کاری(4)همه با او برخاستند و به حرب عمرو آمدند، گفتند به مردی کشته شویم به از آنکه اسیر.
عمرو به بلخ اندر بود و اسماعیل به در بلخ و حربهاء بسیار بکردند، باز اسمعیل سرگروهی از سرهنگان عمرو بگردانید و ایشان را از خدای تعالی بترسانید که ما مردمان غازی ایم و مالی نداریم و این مرد همی دنیا طلب کند و ما آخرت، از ما چه خواهد. تا آخر روزی حرب صعب همی کردند، بادی درآمد چون صاعقه که روز شب گشت و لشکر عمرو هزیمت کردند، و عمر و همی حرب کرد تا بگرفتندش، روز سه شنبه یک شب مانده از ربیع الاخر سنة سبع و ثمانين و مایتی(5).
1) کذا... و نگارنده این دو نام را جائی دیگر نیافت و بعینه ضبط نمود.
2) به پاورقی 4 رجوع شود.
3) کذا...
4) در این خصوص که با اسمعیل مردان کاری بوده اند تردید است چه ابو جعفر النرشخی که تاریخ بخارا به نام امیر نوح بن نصر احمد کرده به تاریخ سنه (233) هجری و بو نصرالقباوی آن را ترجمه کرده است گوید: «چون امیر اسمعیل خبر یافت که عمر و لیث تدارک حرب میسازد وی مر سپاه خویش را گرد کرد و علوفه ایشان بداد و از هر سو روی به ایشان نهاد و مراهل را و نااهل را و جولاهه همه را علوفه بداد و مردم را ازین سخت می امد و می گفتند با این لشکر به عمر و لیث حرب خواهد کردن و این خبر به عمر و لیث رسید شاد شد.... الخ (تاریخ بخارا ص 87) و برخی دیگر از مورخین هم نوشته اند که با اسمعیل ده هزار سوار بود که رکاب اسبان از چوب داشتند از غایت بی برگی و فقر ...
5) در گرفتاری عمرو دو روایتست یکی ضعیف و آن را در برخی تواریخ نوشته اند که بعد از تسویه صفوف اسب عمرو سرکشی کرد او را به صف اسمعیل انداخت و دستگیر شد و در خیمه ای حبس کردند تا آخر قصه و در کتب معتبر این روایت دیده نشده است، و روایات دیگر همه منطبق بر یک اصل است چنانکه طبری و ابن اثیر آورده اند که اسمعیل بن احمد عمرو لیث را بر در بلخ به محاصره در افکند زیرا با جمعیت انبوهی درآمده و راه ها بگرفته بود، عمرو از آمدن پشیمان شد و از اسمعیل طلب آشتی کرد اسمعیل نپذیرفت و حرب کردند و اندکی کروفر کرده سپاه عمرو برگشته پشت بدادند و عمرو را گفتند از راه بیشه نزدیک تر است عمرو عامه اصحاب را گفت شما از راه راست بروید و خود با قلیلی از راه آن بیشه براند و اسب عمرو اندران وحل فروماند و عمرو بیچاره شد و چند تن که با او بودند بگریختند و اصحاب اسمعیل در رسیده عمرو را اسیر کردند (کامل ج 7 ص 165) و در تاریخ بخارا این واقعه را روشن تر و به عقیدۀ حقیر صحیح تر از همه تواریخ ضبط کرده اند. ابو جعفر گوید: «امیر اسمعیل به علی آباد بلخ فرود آمد که سه روز آنجا مقام کرد و از آنجا لشکر برداشت و چنان نمود که به نمازگاه خواهد فرود آمد و آن راه فراختر فرمود کردند چون عمرو لیث چنان بدید آنجانب دروازها استوار کرد، و لشکر بدانجانب پیش داشت و منجنیقها و عرادها بدان جانب راست کرد و بدان راه نمازگاه کمین نهاد و جای لشکر را مشغول کرد، پس چون با مداد شد امیر ماضی راه بگردانید، و به راه دیگر به در شهر رفت و به پل عطا فرود آمد، عمرو لیث ازین کار به تعجب بماند و منجنیق ها نیز بدانجانب بایست بردن و امیر اسمعیل سه روز آنجا باشید، و بفرمود تا آب از شهر برگرفتند و دیوار همی افکندند و درختان همیکندند و راهها راست کردند تا روز سه شنبه با مداد که امیر اسمعیل به اندک سپاه بر نشست و به در شهر رفت، عمرو لیث بیرون آمد و حرب در پیوست و حرب سخت شد و لشکر وی به هزیمت شدند و لشکر در پی ایشان همی تاخت..... تا به هشت فرسنگ بلخ برسیدند. عمر و لیث را دیدند با دو چاکر یکی بگریخت و آن دیگر به عمرو لیث در آویخت، پس عمر و لیث را بگرفتند. از او پرسیدند که چگونه گرفتار شدی، گفت: همی تاختم اسبم فرو ماند... و من بر اسبی بودم که پنجاه فرسنگ رفتی و بسیار آزموده بودم. امروز چنان سست همی رفت که خواستم که فرود آیم پایهای [او] به جوئی فرو شد و از اسب فرو افتادم و از خویش نومید شدم دو غلام قصد من کردند آن کس که با من بود او را گفتم بر اسب من بنشین، وی بر اسب من نشست، نگاه کردم چون ابر همی رفت دانستم که آن از بی دولتی من بوده است، عیب اسب نیست.... الخ (اختصار از تاریخ بخاراص 89-87) و تاریخ بخارا گرفتاری عمرو را چهارشنبه دهم جمادی الاولی 288 ضبط کرده.
و اندر این سال مرد، نصر بن احمد اسد سامان سید آل سامان به سمرقند شب آدینه دوازده روز گذشته از شوال سنه سبع وثمانين و مایتی پس چون عمر و اسیر ماند، طاهر و یعقوب دو پسر محمد بن عمرو بن الليث با سرهنگان و سپاه به هزیمت به خراسان آمدند و عمّال خراسان همه جمع شدند و به هری آمدند، و زانجا به سیستان آمدند، و محمد بن شهفور بر راه کرمان به بست آمد، و دیرگاه آنجا بماند و بلال بن الازهر از فارس به کرمان آمد. پس سپاه عمر و همه جمع شدند و طاهر را بیعت کردند و طاهر احمد بن شهفور را وزارت داد، و حکم پادشاهی به دست او کرد و آن روز که طاهر را بیعت کردند اندر ایک جداگانه به خزینه اندر سی و شش بار هزار هزار درم بود دون دینار و جواهر، و خزانه ها پر بود و به قلعه اسپهبد و دیگر قلعه ها همه گنج خانه و خزینه بود، و جامه و سلیح و ستوران را کسی عد و احصا نداشت که چند بود، و ضیاع و عقار و مرکبان بزرگوار و ده هزار غلام سرای بود دون بیرونی. و طاهر روز سه شنبه سیزده روز باقی از جمادی الاولی سنه سبع و ثمانين و مایتی به سیستان اندر آمد. و احمد بن شهفور نامه نبشت سوی معتضد و سوی عبیدالله بن سلیمان و آگاه کرد که عمر و اسیر ماند، و سپاه طاهر را بیعت کردند، و سبکریمستولی گشته بود بر طاهر و بر سپاه و همه را گرفته بود و نمی بایست او را که احمد بن شهفور وزارت کردی و نامه که او می نبشت نهان همی کرد و علی بن الليث(1)به سیستان نهان بود و سبکری سر با او یکی داشت، باز
1) رجوع شود به صفحه 171 حاشیه (2) و از قراین بعد معلوم می شود: لیث بن علی بن لیث است.
سرهنگان را نزدیک او برد و اختلاف میان سپاه اندر افتاد، یکی گفت طاهر باید دیگر گفت نه علی باید که او خود وصىّ يعقوب بود.
باز نامه عمرو رسید از سمرقند بر دست یوسف بن یعقوب(1)النقيب که شغل من [به] بیست بار هزار هزار درم راست شد که مرا بگذارند، و این مال نزدیک اميرالمؤمنین فرستد. و اسمعیل عمرو را اندر سرای نصر بن احمد فرود آورده بود به سمرقند، چون نامه اینجا رسید ایشان را خوش نیامد بیرون گذاشتن عمرو، روز روز می گذاشتند تا نامه عمر و دیگر راه برسید که آنکه گفته بودند(2)که بیست بار هزار هزار، اکنون برده بار هزار هزار درم راست شد، باید که این جمله بفرستند و این را خطری نیست. چون این نامه اندر رسید سرهنگان، طاهر و یعقوب را پسران محمد عمرو را گفتند که دانید که چه رفت اندرین میانه، آن اکنون همه عمرو اندر دل دارد، نکردید حرب آن روز تا او گرفته شد، که تنها حرب او کرد و ما نکردیم، و غارت کردن [چیزی] که با او بود، و از آنجا بیامدیم، [و] آنچه از ما رفت در خراسان در هر شهری، و نشاندن تو که طاهری و بیعت کردن ترا، و عطیت که تو دادی از خزینه ما را، و بسیار حدثان که از ما افتادست، به هیچ حال صلاح ما و تو نیست که او را خلاص باشد، و چون او بیرون آمد، نه تو [مانی] و نه ما، اگر خود بدین همه رضا دهد ما آنگاه آنچه خواهیم نتوانیم کرد. چون حال چنین ببود، طاهر یعقوب را برادر خویش را بر سیستان خلیفت کرد و خود روز و شب به نشاط و لهو مشغول شد، و کار سبکریگرفت، و همه حل و عقد بدست او شد، و سبکری باز قصد کشتن پسران شهفور کرد احمد و محمد هردو، و عبدالله بن محمد میکال(3)را محمد بن مقدم کردن گرفت بر شغل وزارت، و سبب آن بود که احمد بن شهفور وزیر بود از جهت طاهر، و برادر [ش] محمد شهفور به بُست بنشسته بود، و احمد همی نبشت سوی او که اینجا باید آمد تا من وزارت همی کنم [و] سپهسالار تو باشی. و محمد جواب همی نبشت که از خرد واجب نکند اندرین روزگارِ فترت که ما یکجا جمع
باشیم صواب آنست که من اینجا به بست همی باشم، و تو به سیستان، تا خود چه پیدا آید، که این دولت سر سوی نشیب نهاد. آخر احمد نگذاشت و طاهر را برآن داشت تا نامه ها [ی] مؤکدّ نبشت سوی محمد شهفور تا بیامد به سیستان مُکرَه(1)، و طاهر او را بنواخت و بسیار نیکوئی کرد و گفت، و سپاه سالاری برو عرضه کرد و او قبول نکرد، تا باز تدبیر کردند که سبکریرا به رخد فرستند و از درگاه دور افکنند و عهد نبشتند او را به رخد و کابل و زمین هندوستان، و خلعت بدادند و او نرفت، هر روز علتی همی آورد و احمد شهفور اندر حدیث عرض کردن، بر سپاه سختی همی کرد و اندر عطیت، و سبب هلاک او آن بود، که تا آخر سپاه تدبیر کردند، باز گفتند چون محمّد بن حمدان(2)[بن] عبدالله حاضر باشد ایشان را نتوان کشت، باز زمین داور و بست محمد بن حمدان را داد[ند] و عهد نبشتند. پس محمّد بن حمدان [بن] عبدالله سپاه خویش جمع کرد و برنشست و به درگاه آمد، ایشان را طاهر خلعت داد و سوگند داد که عذر نگویند دیگر روز طاهر بر بام کوشه(3)شد و سپاه در میدان جمع شدند به در کوشک یعقوبی، بدرهاء درم بیاوردند، و از بام بر لشکر همی پراکندند و ایشان برچیدند، و بدان معنی آن خواستند که اگر چه نام شما از دیوان، احمد شهفور بیفکند باک مدارید که درم همی دهیم شما را ایشان درم برگرفتند و بازگشتند، دیگر روز محمّد بن حمدان به رسم بار اندر شد و سلام کرد و بازگشت که برود، دکا [ی] خادم دست او گرفت و به حجره خویش برد که پیغام امیر بشنو پیش از رفتن تا بر آن کار نکنی(4)، چون به حجره اندر شد مردان اندر شدند و او را بکشتند، و احمد و محمود(5)[د] و پسر شهفور اندر پیش طاهر بودند. و زین خبر نداشتند، چون سپاه بدانستند که محمد حمدان کشته شد بر انتظار ایشان بایستادند، چون هر دو بیرون آمدند، سپاه برخاستند، [و] شمشیرها برکشیدند، و انگشتری از دست ایشان باز کردند، و ایشان را هر دو بازگرفتند و سر[ا]هایشان غارت کردند و هر دو را بند کرده به قلعه فرستادند و این همه به تدبیر بُسکَری، بود و سیمالحیانی را برایشان مستخرج کردند، و سیما محمد شهفور را اندر مطالبت
بکشت. پس از آنکه همه مال ایشان بستد، وزارت عبدالله بن میکال را مستحکم گشت و کار همه بر سبکری قرار گرفت و سپاه را خلعت و صلت برفت. باز طاهر و يعقوب، حفص بن عمر الفرا را سوی عمرو فرستادند به عذر پیدا کردن اندر نفرستادن مال که احمد و محمد پسران شهفور و محمد ابن حمدان برین پادشاهی مستولی گشتند و زایشان آن فساد آمد اندر ولایت و خزینه که نتوان گفت که تا ما جهد کردیم تا باس ایشان برگرفته شد، اکنون جهد کنیم بر اثر آنچه خواستست بفرستیم. پس محمد و صیف سجزی شعری فرستاد و این بیتها اندران شعرست، چون عمرو این بیتها بخواند نومید گشت و دل ازین جهان برگرفت و بیت ها این بود.
شعر
کوسش بنده سبب از بخسش است(1)*** کار قضا بود و ترا عیب نیست
بود و یهود(2)از صفت ایزدست *** بنده در مانده بیچاره کیست
اول مخلوق چه باشد زوال *** کار جهان اوّل و آخر یکیست
قول خداوند بخوان: فَاسْتَقِمْ *** معتقدی شو و بر آن بر بایست
و حفص او را صفت حال و آنچه رفته بود همه باز گفت؛ تا این چندین روزگار شد نامه معتضد آمد نزدیک اسمعیل بن احمد، که عمرو را بفرست، او را چاره نبود از فرمان نگاه داشتن و فرستادن عمرو، و عمرو را گفت: مرا نبایست که تو بر دست من گرفته شوی، و چون گرفته شدی نبایست کانجا فرستم، و نخواهم که زوال دولت شما بر دست من باشد، اکنون فرمان او نگاهدارم و ترا بر راه سیستان بفرستم با سی ،سوار جهد کن تاکسی بیاید و ترا بستاند، تا مرا عذر باشد و تا زیان ندارد. پس او را بر دست اسناش(3)خادم بفرستاد و بیامد سی روز به نه(4)ببود و هیچ کس اندر همه
1) همچنین است و نگارنده تصور میکند اصل چنین باشد کوشش بنده سبب از بخشش است و مراد از بخشش قسم و بخش آسمانی و بخشش بدین معنی در جای دیگر این کتاب دیده شده است، و شعر در بحر سریع مطوی موقوف، مفتعلن مفتعلن فاعلات است.
2) كذا... و شاید «بود و ببود» باشد، به معنی ازلیت و ابدیت.
3) در اینجا «اسناش» با سین مهمله نوشته و در سطور بعد «اشناس» با شین معجمه ضبط شده است و در وفیات الاعیان لابن خلکان چاپ مصر هم اشناس با شین معجمه آمده (ج 2 ص 479) و گردیزی با سین مهمله ضبط کرده (زین الاخبار چاپ برلن ص 19) ابن خلکان از قول سلامی که تاریخ ولات خراسان را جمع کرده می گوید که اسمعیل بن احمد عمرو لیث را گرفت و او را به سمرقند فرستاد درین وقت از طرف معتضد عبدالله بن الفتح با عهد خراسان و تاج ولواء و خلعتها نزد اسمعیل آمد و اشناس با وی بود برای بردن عمرو لیث به بغداد و اسمعیل عمرو را به وی تسلیم کرد و اشناس او را به بغداد برد و این در سنه ثمان و ثمانین و ماتین بود، و باز ابن خلکان در ذیل این روایت از قول ابن ابی طاهر آورده است که وقتی اسمعیل عمرو را به فرستادگان خلیفه سپرد او را مقید کردند و یکی از اصحاب اسمعیل با تیغ کشیده پهلوی عمرو به راه افتاد و او را گفت که: هرگاه برای خلاص تو حرکتی از کسی مشاهده شود گردنت را زده سرت را به سوی آنان اندازیم و بدین سبب کسی جنبشی نکرد تا عمرو وارد نهروان شد.... الخ (ص 480) و در زین الاخبار هم خبر آمدن عبدالله بن الفتح و اسناس به سمرقند و آوردن عهد ولوا و بردن عمرو را مطابق روایت فوق ضبط کرده اند (ص 19) و روایات فوق خاصه روایات ابن ابی طاهر که ابن خلکان نقل کرده است با خبر این کتاب و مواضعه اسمعیل با عمرو و بیانات اشناس با عمر و ليث منافات دارد، چه اشناس که یکی از معاریف خدام درگاه خلافت است و به بردن عمرو لیث از نزد خلیفه مأمور شده مشکل است که زیر بار مواضعه اسمعیل و عمرو در استخلاص وی و فرار از بین راه برود تا چه رسد که خود اشناس هم با این مواضعه به صورت همراه باشد؟
4) نه، از شهرک های سیستان و بر سرحد قهستان واقع بوده و امروز هم قصبه ایست و تلگرافخانه دارد و نه و بندان در عرض یکدگر و نزدیک به هم اند.
خراسان و سیستان نگفت که عمرو خود هست. آخر اشناس خادم گفت: ای امیر، در همه عالم کسی ترا خواستار نیست؟ گفت: ای استاد! من بر سر پادشاهان چون استاد بودم بر سر کودکان چون کودکان از دست استاد رها یابند، کی خواهند که باز آنجا باید نشست. پس او را به بغداد برد و عمرو معتضد را اندر هدیه ها اشتری دو کوهان فرستاده بود، چند(1)ماده پیلی بزرگ، عمرو را در آن روز بر [آن] اشتر در بغداد بردند، عبدالله بن المعتز عمرو را بدید بدان اشتر و دانسته بود که آن اشتر عمرو فرستاده است این بیت ها بگفت:
شعر
فَحَسْبُكَ بِالصَّفَارِ عِزّاً و مِنْعَةَ *** يَروحُ وَ يَغْدُو في الجُيُوشِ أَمِيراً
حَبَا هُمْ بِأَجْمَالٍ وَ لَمْ يَدْرِ أَنَّهُ *** عَلَى جَمَلٍ مِنْهَا يُقادُ أَسيراً(2)
الم تر هذا الدهر كيف صروفه *** يكون عسيراً مرة و يسيرا
و در هیچیک از مأخذی که به نظر نگارنده رسیده است این قطعه به نام ابن معتز یافته نشد - ابن معتز و هو ابو العباس عبدالله بن المعتز بن المتوكل - از فضلا و شعرا و نویسندگان آل عباس بلکه قدوه و یگانه آن خاندان است در فضل و ادب و شاعریست شیرین سخن و تصانیفی در علم و ادب دارد در خلافت مقتدر جمعی با وی همداستان شدند از رؤسای لشکر و وجوه کتاب و مقتدر خلیفه را خلع کردند (296) و عبدالله بن معتز را به خلافت بیعت کردند و یک روز و یک شب خلیفتی داشت پس اصحاب مقتدر گرد آمده و با اعوان ابن معتز جنگ کرده و آنان را بشکستند و ابن معتز بگریخت و نهان شد و مقتدر وی را به دست آورد و بکشت و این در سنه 296 بود.
باز معتضد او را پیش خویش برد، و امیدهاء نیکو کرد و بنواخت، و قصد کرد که بگذارد(3)، و گفت این مرد بزرگ است اندر اسلام، و کس اندر دارالکفر چندان
فتوح نکرد که این کرد، و سیستان و خراسان هر دو ثغرست و بدان نگاهداشته است، بازگفت: بدارید تا نگاه کنیم، و بیمار شد هم اندر وقت که عمرو را بدید، و بدر الکبیر با عمرو بد بود، معتضد را گفت او را بباید کشت که او را طمع مملکت همه جهان است نباید که بر جهان کسی باشد که بر تو بزرگی یارد کرد، به تدبیر بدر فرمود تا عمرو را بکشتند نهان، چون عمر و کشته شد پشیمان شد و بدر را فرمود تا بکشتند، و خود نیز فرمان یافت، ابو العباس المعتضد بالله، روز چهارشنبه پنج روز گذشته از جمادی الاخر سنه ثمان و ثمانين و مایتی(1).
اکنون بعضی از سیر یعقوب و عمر و یاد کنیم
اوّل، توکّل وی یعنی یعقوب یاد کردیم، که هرگز اندر هیچ کار بزرگ بر هیچ کس تدبیر نکرد، الا آخر گفت توکل بر باری است - تعالی - تا چه خواهد راند، و از باب تعبّد اندر شبا روز(2)صد و هفتاد رکعت نماز زیادت کردی، از فرض و سنّت، و از باب صدقه هر روز هزار دینار همی داد. و از باب جوانمردی و آزادگی هرگز عطاکم از هزار دینار و صد دینار نداد و ده هزار و بیست هزار و پنجاه هزار و صد هزار دینار و درم بسیار داد، و پانصد هزار دینار داد عبدالله بن زیاد [را] - هزار هزار درم - که نزدیک او آمد.
و از باب حفاظ هرگز تا او بود به وجه ناحفاظی به هیچ کس ننگرید نه زنی زن و
1) در کشته شدن عمرو اختلافاتی است. بعضی گفته اند که معتضد در مرض مرگش پس از آنکه از سخن افتاد صافی خرمی را که از خاصکانش بود بخواست و یکدست بر چشم خود نهاد و دست دیگر برگردن یعنی مرد یک چشم را گلو باید برید، چه عمرو لیث یک چشم بود و صافی این امر را انجام نداد زیرا می دانست که معتضد همین دم می میرد و نیز نمیخواست عمرو را بکشد و چون مکتفی خلیفۀ نو وارد بغداد شد از وزیر (قاسم بن عبید الله) پرسید که عمر و چگونه است وزیر گفت: زنده است مکتفی را خوش آمد چه عمرو او را هدایای زیاد فرستاده بود آنگاه که مکتفی به ری اقامت داشت، و میخواست با عمرو احسان کند و وزیر را این خوش نمی آمد، بنابراین در ساعت کس فرستاد و عمرو را در زندان بکشتند (کامل ج 7 ص 170) و نیز گویند در هنگامه مردن خلیفه از وی غفلت کردند و در محبس از گرسنگی بمرد - یا این را بهانه قتل وی ساختند و آنچه در این کتاب از خبر بدر الکبیر نگاشته شده گویا بیاصل است و به تدابیر قاسم بن عبیدالله وزیر شبیه است چه بدر مزبور نیز به دسیسه وی بیگناه به قتل رسید و ابن اثیر تفصیل آن را ذکر کرده و بعید نیست که روایت این کتاب را همو به سجستان نوشته و قتل عمرو را به بدر منسوب ساخته و قتل بدر را به کیفر این عمل از طرف خلیفه نسبت داده باشد، زیرا این قبیل دسایس در میانهٔ دول معمول بوده و امروز هم معمول میباشد که به یک تیر دو نشان می زنند!
2) شباروز به جای شبانروز در کلمات قدما خاصه اشعار مکرر دیده شده است.
نه زنی(1)غلام یکشب به ماهتاب غلامی را از آن خویش نگاه کرد، شهوت برو غالب شد، گفتا: چه باشد، توبت کنم و غلامان آزاد کنم، باز اندیشه کرد که این همه نعمت ایزد است نشاید، به آوازی بلند بگفت: لاحول ولاقوة الا بالله العلى العظيم. تا همه غلامان بیدار شدند، او بازگشت، بامدادن همه به سرای غمگین بودند، کسی ندانست(2)که چه بودست. فرمان داد که سبکریرا به نخاس(3)برید. خادم سبکری را گفت: زی نحّاس باید رفت به فرمان ملک. گفت: فرمان او راست اما جرم من پیدا باید کرد که [چه] باشد. خادم پیش رفت و بگفت... نه بس باشد جرم او که من....(4)اندرین نه خرد باشد و نه حمیّت که مرا چنان خداوندی دارد که چندین نگرش کند، بدست کسی فکند که خدا یدا(5)نداند، و بر من ناحفاظی کند، یعقوب را بگفتند، و گفت: بگذارید، اما جعد و طرۀ او باز کنید(6)و مهتر سرای کنید و نخواهم که نیز پیش من آید. بکردند و اندر پیش او نیامد تا آن روز که امیر فارس فرمان یافت، گفت: که شاید آن شغل را؟ گفتند: سبکری که مرد با خر دست. عهد نبشتند و خلعت دادند، بُسکَری گفت که بنده می برَوَد، نداند که حال چون باشد و سپیدی به ریش اندر آورده دستوری دیدار خواست و اندر پیش او شد و او را بنواخت و بازگردانید.
اما اندر عدل چنان بود که بر خضرآء(7)ِ کوشک یعقوب نشستی تنها تا هر که را شغلی بودی به پای خضرا رفتی [و] سخن خویش به وی(8)حجاب با او بگفتی و اندر وقت تمام کردی چنانک از شریعت واجب کردی.
اما اندر غایت(9)برآن جمله بود و تفحص کار و تجسّس، که روزی بر آن خضرا
1) كذا و ظاهر عبارت: «نه زی زن و نه زی غلام» یعنی نه سوی زن و نه سوی غلام.
2) اصل: نداند.
3) نخاس به فتح نون و تشدید خا برده فروش - النخاس الكثير النخس، بباع الرقيق، بباع الدواب، النخاسة بيع الرفيق، بيع الدواب (المنجد).
4) ظاهراً اینجا چیزی از اصل افتاده و این نقطه ها را در تصحیح الحاق کردیم و تصور میشود کرد چنین بوده «یعقوب گفت نه بس باشد جرم او که من [اندر نیار می دیدن از خوبی وی، سبکری گفت که] اندرین نه خرد الخ» و عنصر المعالی نظیر این حکایت را به شمس المعالی نسبت داده است (قابوسنامه چاپ طهران ص 74-75).
5) كذا... و شاید «خدای را نداند - و یا - خدایداند یا نداند».
6) این داستان با داستان محمود و بریدن طره ایاز که نظامی عروضی در چهار مقاله آورده سخت شبیه است (چهار مقاله چاپ لیدن ص 34-35).
7) این خضرا مثل سبزه میدان جایی بوده و شاه آنجا بر بلندی یا غرفه ای مشرف بر آن میدان نشستی و عامه قصد بدو برداشتندی و عرضحال تقدیم کردی.
8) كذا... و ظاهراً «بی حجاب» صحیح باشد. و یا به وی حجاب، یعنی، به بی حجاب.
9) ظ: (اندر عنایت) یعنی اهتمام و رسیدگی.
نشسته بود مردی بدید به سرکوی سینک نشسته و از دور سر بر زانو نهاده، اندیشه کرد که آن مرد را غمی است، اندر وقت حاجبي را بفرستاد که آن مرد را پیش من آر، بیاورد، گفت: حال خویش برگوی. گفت: از ملک فرماید تا خالی کنند، فرمود تا مردمان برفتند، گفت: ای ملک حال من صعب تر از آنست که بر توانم گفت، سرهنگی از آنِ ملک هر شب یا هر دو شب بر دختر من فرود آید از بام، بی خواست من و از دختر، و ناجوانمردی همی کند و مرا با او طاقت نیست. گفت: لاحول و لاقوة الا بالله چرا مرا نگفتی؟ برو به خانه شو چو او بیاید اینجا آی به پای خضرا مردی با سپر و شمشیر بینی با تو بیاید و انصاف تو بستاند چنانکه خدای فرمودست ناحفاظان را. مرد برفت، آن شب نیامد، دیگر شب آمد، مردی با سپر و شمشیر آنجا بود با او برفت و به سرای او شد به کوی عبدالله حفص به در پارس، و آن سرهنگ اندر سرای آن مرد بود، یکی شمشیر تارکش برزد و به دو نیم کرد، و گفت: چراغی بفروز، چون بفروخت [گفت] آبم ده، آب بخورد، گفت: نان آور، نان آورد و بخورد، پدر نگاه کرد یعقوب بود خود به نفس خود. پس این مرد را گفت: بالله العظیم که تا با من این سخن بگفتی نان و آب نخوردم و با خدای تعالی - نذر کرده بودم که هیچ نخورم تا دل تو ازین شغل فارغ کنم مرد گفت: اکنون این را چه کنم؟ گفت: برگیر او را! مرد برگرفت بیرون آورد گفت: ببر تا به لب پارگین(1)بینداز، بیفکند گفت: تو کنون بازگرد بامدادان فرمود که منادی کنید که هرکه خواهد که سزای ناحفاظان بیند به لب پارگین شوید و آن مرد را نگاه کنید.
اما اندر دها[ء] بدان جایگاه بود که مردی دبیر فرستاد از نشابور که به سیستان رو، احوال سیستان معلوم کن و بیای مرا بگوی. مرد به سیستان آمده و همه حلّ و عقد سیستان معلوم کرد و نسختها کرد و بازگشت، چون پیش وی شد، گفت: به مظالم بودی؟ گفتا: بودم، گفت: هیچ کسی از امیر آب گله کرد، گفت: نه. گفت: [الحمد لله، بازگفت] به پای جوب(2)عمّار گذشتی؟ گفتا: گذشت-[م]. گفت: کودکان بودند آنجا. گفت: نه. گفت: الحمد لله. گفتا: به پای مناره کهن بودی؟ گفتا: بودم.
1) پارگین خندق حصار و بعض گودالها که آب حمام و کثافات در آن ریزد.
2) جوب، لهجه ایست از (جوی) که در خراسان بسیار مستعمل است ولی در اینجا معلوم نیست مراد جوب باشد و از کلمه (پای) و از لفظ عمار تصور میشود که چوب باشد، چه عمار را بر دروازه طعام آویختند و ممکن است آن چوب که وی را آویخته اند باقی گذاشته مانند خشبه بابک در بغداد که دیرگاه باقی بود و برای یک محلت از محلات علم شده بود.
گفت: روستائیان بودند، گفت: نه. گفت: الحمد الله. پس مرد خواست که سخن آغاز کند و نسختها عرضه کند، یعقوب گفت: بدانستم بیش نباید. مرد برخاست پیش شاهين بتو(1)شد قصه بازگفت، شاهین گفت: تا بر رسیم. پیش میر شد گفت: این مرد خبرها آور دست باید که بگوید، گفتا: همه بگفت و شنیدم، کارسیستان اندر سه چیز بستست، عمارت و الفت و معاملت، هر سه بر رسیدم، عمارت حدیث امیر آبست پرسیدم که اندر مظالم هیچ کس از امیر آب گله کرد، گفتا: نه، دانستم که اندر حدیث عمارت تأخیر نیست، و الفت(2)ابتداء آن جویکی(3)باشد و تعصب میان فریقین تا برافتد و اصل جویکی به پای جوب عمّار کودکان کنند، پرسیدم گفتا: نبود، دانستم که الفت برجایست و تعصّب نیست. سدیگر معاملت عمّال و رعیّت باشد. چون بر رعیت زیادت و بیدادی باشد تدبیر خویش به پای مناره کهن کنند و آنجا جمع شوند و به مظالم شوند، چون داد نیابند هم آنجا آیند و تدبیر گریختن کنند، چون نبودند آنجا دانستم که بر رعیت جور نیست. بیش از چه برسم؟
دیگر سی روز مایگان(4)بخشیده بود هر روز کاری را، و غلامی را سی چوبه تیر داده بود و دو جعبه که به سر ماه هر روز یکی تیر از این جعبه برگیر و فرادست من ده و شبانگاه به دیگر جعبه اندر نه و بگوی هر روز که چندین برگرفتم و چندین ماندست. غلام هر روز تیر پیش آوردی و فرا دست او دادی، بگفتی که چند بتمر(5)چوبه تیرست. یعقوب گفتی دادی تبر راستست(6)، اول راستی باید کرد. و کار آن روز یادکردی و آنچه ممکن شدی زان باب تمام کردی تا دیگر روز، و شما [ر] روز و ماه و سال بدان نگاهداشتی.
و بسیار گفتی که دولت عبّاسیان بر غدر و مکر بنا کرده اند، نبینی که با
1) بتو نام موضعی بوده است از سیستان و این شاهین از آنجا بوده است و یکی از امرای یعقوب بوده و قبلاً هم نام وی برده شده است.
2) اصل «وا گفت».
3) كذا؟ معنی این کلمه معلوم نشد. جو به جا و مقامی که در شهر اسباب و غله و آنچه از اطراف آرند آنجا فروشند (برهان) ظ: جوبکی، چهارشنبه بازار و میدان و محل اجتماع .
4) روز مایگان، در لغت و اشعار دیده نشد لیکن معلومست که مراد از روز مایگان روزشمار است، چه گوید سی روز مایکان بخشیده بود (یعنی تقسیم کرده) هر روز کاری را - و مایکان با این معنی که گفتیم تطبیق دارد زیرا در لغت پهلوی (مادیکان) با کاف عربی به معنی شمار و حساب آمده مانند (مادیکان شترنگ) و غیره - منتها در اینجا دال به یاء، بدل شده و یاء اول به کسره تبدیل یافته است و نیز این لغت را جمع (روز ماه) به معنی تقویم و تاریخ روز و ماه هم میتوان گرفت که آن را مطابق قواعد زبان فارسی با الف و نون جمع بسته اند.
5) كذا... و ظاهراً «چندینم» صحیح باشد که میم را مانند راه دامنه دار نوشته است.
6) داری پتر راستیست، هم خوانده می شود (؟) ظ: دادی، متعلق به جمله مغشوش قبل باشد.
بومسلمه(1)و بومسلم و آل برامکه و فضل سهل با چندان نیکوئی کایشان را اندران دولت [بود] چه کردند؟ کسی مباد که بر ایشان اعتماد کند!
دیگر که خود رفتی بیشتر به جاسوسی و به حَرْس داشتن اندر سفرها. و دیگر هرگز بر هیچکس از اهل تهلیل که قصد او نکرد شمشیر نکشید و پیش تا حرب آغاز کردی حجّت ها بسیار برگرفتی و خدای را - تعالی گواه گرفتی. و به دارالکفر حرب نکردی تا اسلام بریشان عرضه کردی، و چون کسی اسلام آوردی مال و فرزند او نگرفتی و اگر پس از آن مسلمان گشتی خلعت دادی و مال و فرزند او باز دادی. دیگر آنکه اندر ولایت خویش هر که را کم از پانصد درم وسعت بودی از و
خراج نستدی و او را صدقه دادی.(2)
اما عمرو چون او برفت جهد کرد تا بیشتری از آیین و سیرت [وی] نگاه داشت، و هزار رباط کرد و پانصد مسجد آدینه و مناره کرد دون پلها و میلهاء بیابان، و کار خیر بسیار رفت بر دست وی و قصد بیش داشت که بدان نرسید، و همت عالی داشت چنانکه مردی او را تای دیباء زربفت آورد بیست من به سنگ، فرمود تا بررسیدند که او را اندرین چند خرج شده است بپرسیدند، گفت: دو هزار دینار، بیست هزار دینار داد او را، پس فرمود تا آن دیبا بیاوردند، گفت: اگر یک غلام را دهم دیگران از ین بی نصیب مانند و این یکی بیش نیست، پس بفرمود تا بر شمار غلامان پاره کردند هر یکی را پاره ای بداد.
و عمرو هیچ ضعیف را نیازردی و گفت: په(3)اندر شکم بنجشگ(4)نباشد اندر شکم گاو گرد آید.
و گفت: مرغ به مرغ توان گرفتن، و در [م] بدرم گرد توان ساختن، و مردان را
1) صحيح «بوسلمه» و او ابوسلمه خلال وزیر آل محمد که سفاح بعد از خلافتش از وی بیازرد که شنیده بود بوسلمه به آل علی علیه السلام در باب خلافت مکاتیبی نوشته و ابو مسلم را در سر اشارت کرد و او کس فرستاد و بوسلمه را کشتند.
2) انصاف توان داد که از فضایل یعقوب و عمر و آنچه مورخین نوشته اند کمتر ذکر کرده است.
3) باید (پی) باشد که مخفف (پیه) است، چه خراسانیان پیه را بی تلفظ می کنند. مصححان قدیم این کتاب (پی) را (په) کرده اند مانند کی و چی و بی و نی و یارگی...
4) بنجشک لغتی است از گنجشک.
به مردان استمالت توان کردن و گفتی اگر پیر خربار نکشد راه بَرَد.
اما حدیث از هر از ابتداء نسبت وی بگوئیم: از هر بن يحيى بن زهير بن فرقد بن سلمیان بن ماهان، و سلیم(1)و حاتم برادران بودند و حاتم جدّ يعقوب و عمرو و علی بود، و سلیم جدّ خلف بن الليث و آن از هر بن یحیی، و از هر مردی گُرد و شجاع بود و با کمال [و] خرد تمام و مردی دبیر و ادیب بود و ممکلت بیشتر بر دست او گشاده شد، خویشتن کانا(2)ساخته بود، چیزهایی کرد که مردمان از آن بخندیدی و تواضعی داشت از حد بیرون، و از حکایت های وی یکی آن بود نادر که روزی مردمان برخاستند اندر قصر یعقوبی، او انگشت به زُفرین(3)اندر کرده بود و انگشت او سخت کرده و آماس گرفته و بمانده، چون او برنمیخاست نگاه کردند و آن بدیدند، آهنگری بیاوردند تا انگشت او بیرون کرد از آن و برفت، دیگر روز هم آنجا بنشست باز انگشت سخت کرده بود به زفرین اند را گفتند. چرا کردی؟ گفت: نگاه کردم تا فراخ شد؟ دقیقی به شعر اندر یاد کند:
شعر
بر آب گرم درماندست پایم *** چو در زُفْرین در انگشتِ اَزْهَرْ
دیگر، روزی یعقوب به نماز آدینه همی آمد، از هر اندر پیش به رسم خدمت همی [شد]، یکی روستایی از هر را سلام کرد دو پای بی شلوار و پوستینی روستائی از پس گردن و از قرابتان او بود، حدیث ها همی پرسید از وی، باز گفت: ترا دشوار باشد دویدن، از پس من برنشین تا ترا آسانتر باشد، روستائی برنشست. یعقوب بدید راه بگردانید، و از هر همچنان به نماز شد، چون بازگشتند گفت: ای امیر همه
1) كذا و ظاهراً سليمان.
2) كانا ضدّ دانا - این از هر به از هر خر مشهور بوده عنصر المعالی در قابوسنامه گوید: «عمرو لیث را اسفهسالاری بود او را از هر خرگفتندی از هر خر بیامد و عنان او بگرفت... الخ» (صفحه 85 چاپ طهران).
3) زفرین و زرفین به ضم اول و زورفین و زولفین و زوفرین و زلفین همه یک لغتست به معنی آهنی حلقه شده که بر چهارچوب درها فرو برند و زنجیر بران اندازند منوچهری گوید: هرکسی انگشت خود یکره کند در زولفین و خراسانیان امروز آن را زلفی به ضم اول با یا معروف تلفظ کنند. و به گمان حقیر زلف و زلفین که جعد و طره را گویند در اصل تشبیهی بوده از این لغت و بعد علم شده چون نرگس و لعل برای چشم و لب و غیر از اینها.
هنری، اما این حسد در تو موجود نبود(1)که من اندر موکب تو صد هزار سوار و ده هزار غلام میتوانم دید، تو مرا بریوری(2)
آن لعبت کشمیر و سر و کشمر *** چون ماه دو هفته درآمد از در
با زیور گردان کارزاری *** با مرکب تازی و خنگ زیور
و ظاهراً در اینجا مراد گوینده اینست که تو مرا با یک زیور و آرایش که بر اسب نهاده ام نتوانستی دید (؟)
نیارستی دید تا راه بگردانیدی، یعقوب بسیار بخندید هر چند عادت او نبود خنده کردن.دیگر که روزی از شکار همی آمد، پیرزنی دید و چیزی اندر بغل گرفته، گفتا: زالا چه داری؟ گفت: نکانک و پژند(3)
نه هم قیمت لعل باشد بلور *** نه همرنگ گلنار باشد پژند
، گفت: بیار پیش او اندر نهاد، اسب بداشت و بخورد و پیرزن را بر جنیبت نشاند و به خانه برد و گفت: قصه خویش بازگوی، گفت: پسری دارم به زندان اندر، و به خونی متّهم است و فردا قصاص خواهند کرد؛ [پس از هر] چیزی که اندر گرما(4)بود طبقی نیکو راست کرد و با پیرزن به زندان فرستاد و گفت: من فردا پسرت را رها کنم انشاء الله.دیگر روز مظالم بود آنجا رفت اندر پیش امیر عمرو، گفت: آن مرد را به من ارزانی باید کرد، عمر و گفت که این کار خصمانست، خصمان را بخواند و به دوازده هزار درم مرد را باز خرید. از هر [و] گفت: من نکانک و پژند زال خورده ام، عمرو سیم از خزینه بداد و مرد را بگذاشت و خلعت داد، و او را مولی الازهر ،خواندند پس آن معروف گشت و از بزرگان یکی گشت اندر حدیث عمارت، و سروکیل از هر بود، و چنان شد که عمرو را با همه لشکر به پژند مهمان کرد، و امیری آب در طعام به وی دادند، چندین وقت او بود.(5)
و به حرب زنبیل خرطوم پیلی را به شمشیر بیرون انداخت که حمله آورده بود
1) دانشمند محترم آقای دهخدا در اینجای نسخه حاشیه ای نوشته اند: «مزاحیست که هم امروز معمول است همه هنری داشتید همۀ هنرهای شما را می دانستیم حالا دروغ گفتن هم مزید شده و از هنر عیب اراده کنند».
2) كذا بی نقطه - و ظاهراً «بزیوری» باشد و زیور به معنی زینت و ساز و برگی است که به اشخاص و اسب و سایر چیزها بندند و خنگ زیور که برهان به معنی اسب ابلق گرفته و معلومست خنگ بور را که در بعضی فرهنگها به معنی اسب ابلق آمده خنگ زیور خوانده به نظر حقیر به معنی زیور اسب است و این معنی از شعر مسعود بر می آید که گوید:
3) نکانک به نظر نگارنده نرسید ولی معلومست نوعی از خوردنی است. بزند به فتح اول به قول برهان نوعی از برغست باشد و آن سبزی صحرائی است که در آش کنند - عسجدی گوید:
4) كذا... و شاید مراد اینست: چیزی که در فصل گرما در خور و مطلوب بود از آن چیز طبقی تدارک کرد و به زندان برای پسر زال فرستاد و شاید کلمه (درخور) بعد از گرما حذف شده باشد.
5) تا اینجا شرح حال پسر زال است و از سطر بعد شرح حال از هر تجدید می گردد.
بر سپاه یعقوب و سبب هزیمت آن سپاه بیشتر از آن بود. و رسولی از آن امیرالمؤمنین به سیستان آمد او را به سرای از هر فرود آورد یعقوب تبجيل [را](1)، رسول از هر را پرسید که تو امیر را که باشی؟ گفت: من ستوربان اویم. رسول بدان خشم گرفت، چون به خوان خواند [ند] رسول را از هر را دید با یعقوب بر خوان نشسته، رسول زمانی ببود گفت: من به خشم بودم کنون به عجب(2)بمانده ام، یعقوب گفت: چرا؟ گفت: مرا به سرای ستوریان خویش فرود آوردی و اکنون ستوریانت را بر خوان همی بینم! یعقوب دانست که آن از هر کفتیست(3). هیچ نگفت تا خوان برگرفتند، فرمود تا گاوان بیاوردند کارزاری و اندر افکندند به سرای قصر اندر، چون سر محکم به یکدیگر فشردند از هر را گفت: برخیز و گاوان را باز کن. از هر برخواست به یک دست سروي(4)این گاو گرفت و به دیگر دست سروی دیگر و هر دو را دور بداشت از یکدیگر، پس گفت زخمی بکن(5)
من آن گرز یک زخم برداشتم *** سپه را همانجای بگذاشتم
یعنی گرزی که به یک ضربت هلاک کند - و اینجا زخمی بکن، یعنی هنری بنمای و ضربدستی نشان ده، و نیز طاق ضربی را هم زخم می گفتند.
. یکی گاو را دور انداخت چنانک پهلو بیفتاد، شمشیر برکشید و دیگر گاو را شمشیری بزد [و] به دو نیم کرد، رسول به عجب(6)بماند. پس یعقوب گفت: اگر ستوربانست بدین مردی که تو بینی حرمت(7)او بزرگست ناچار تا بر خوان نشانم که چنین مرد به کار آید و آنک ترا اندر سرای او فرود آوردم تبجیل را بود، اما او پسر عمّ منست نه ستوربان، ولكن عادت دارد چیزها گفتن که خلاف خرد باشد و به تکلف گوید، و من دانم که او بخر دست و از چنین حدیثها مستغنی است. پس رسول بدان شاد بود و امیر یعقوب را خدمت کرد و شکر کرد. و همچنین قصّه هاء او بسیارست اندر حرب ها به1) تبجیل - در متن بدون نقطه است و بعد از آن هم «را» نداشت ولی به قرینه دوازده سطر بعد که تبجیل با نقطه تکرار شده معلو مست که اصل «تبجیل را» است.
2) اصل: تعجب، بی نقطه است و تعجب هم خوانده می شود.
3) ظ: از هر گفتنیست - یعنی از گفته های از هرست. چنانکه مثلی است که: فلان قول بابا گفتنی است و ازهر گفتس،ت هم تواند بود.
4) سروی و سرو، شاخ حیوانات را گویند و گاه به ضرورت شعری سروی را سرون گویند. غضایری گوید: ضرورتست سروی و سرون گور و غزال.
5) زخم، در اصل به معنی ضرب است. و در محاربه اختصاص به حربه برنده یا خرد کننده ندارد و هر چیزی که بر چیزی فرود آید آن را زخم گویند، چنانکه مضراب چنگ و تار را هم زخمه گویند و هاء تصغیر و تشبیه بر آن فزایند - فردوسی :
6) رجوع شود به حاشية (2) همین صفحه.
7) در اصل (حرمست) بود.
اوقات، اما شرط، اندر اوّل کتاب اختصار ست تا خواننده را ملالت کم گیرد انشاء الله تعالى.
و حدیث برادر وی یعقوب
پس روز آدینه ده روز گذشته از محّرم سنه سبع(1)و ثمانين و مأيتى خطبة عمرو از همه منبرها بیفکندند و طاهر و یعقوب را از پس(2)خلیفه خطبه کردند اندرین روز. و ابو محمد المكتفى بالله را بیعت کردند هم اندران روز که معتضد اندر گذشت(3).
باز طاهر عزم رفتن کرد سوی فارس و بر مقدمه احمد محمد بن اللّيث را با بن ده هزار سوار بفرستاد، باز محمد بن عمرو الخوارزمی را با سی هزار سوار مکتفی(4)فرستاد برلیث [بن] علی بفرستاد(5)باز خود برفت بر اثر ایشان اندر محرم سنة تسع و ثمانين و مأيتى. و عبدالله بن محمد بن میکال با او بر سبیل وزارت، و یعقوب ابن محمد را برادر را بر سیستان خلیفت کرد. چون به کرمان برسید میان بلال بن الازهر و میان لیث بن علی پیکار افتاد و سرهنگان میان ایشان صلح کردند، و بلال را خوش همی نیامد بزرگی سُبْگری و سالاري او بر سپاه اما نهان همی داشت و به شیراز عامل بود از جهت امیرالمؤمنین، عیسی بن الموثری، چون خبر طاهر بشنید زانجا برفت، و طاهر با سپاه به شیراز اندر شد و بنشست و مال ها قسمت کرد و [به] یک نیمه فارس، مال سبکریو سپاه او همی ستدند، و به دیگر نیمه بلال بن الأزهر و سپاه او، و [طاهر] ليث على [را] بر مقدّمه به برجان(6)فرستاد و خود بر اثر همی بخواست رفت و سپاه را اقطاع ها بسیار همی داد و عطيّت ها طاهر(7)، و همه سپاه به
1) صحیح، تسع، به سیاقت این تاریخ (رک: تعلیقات).
2) در اصل از «بسر خلیفه».
3) مرگ معتضد و نشستن مکتفی به قول کامل (7 ص 169) در سنه 289 واقع شده است و عمرو لیث هم در این سال به بغداد درگذشتست.
4) كذا و مکتفی اینجا معنی نمی دهد، چه محمد بن عمرو الخوارزمی از سرداران سجستان است و همانست که رافع را در خوارزم به امر وی بکشتند و ظاهراً اینجا عبارتی از بین رفته و فقط جمله ای از آن «مکتفی فرستاد بر ليث علی» باقی مانده و با چنین بوده «خوارزمی را با سی هزار سوار فرستاد باز ليث علی را بفرستاد باز خود.... الخ» و لفظ مکتفی زایدست؟
5) به پاورقی 4 مراجعه شود.
6) برجان، به ضم اول جایی بوده است از ولایت اردشیر خوره که قصبه و مرکز آن شیراز است و اصطخری آن را فرجان ضبط کرده و در حدود روم هم محلی بدین نام موجود بوده است، ولی این برجان محققاً برجان یا فرجان یا پرجان فارس می باشد و درین کتاب مکرر نام آنجا برده شده است.
7) این طاهر در اینجا زایدست و ظاهراً در موقع استنساخ از سطر بالا اشتباهاً به سطر بعد منتقل شده است.
اقطاع و عطا خرسند گشتند مگر عبدالله بن محمد بن ميكال و فورجه بن الحسن [که] ایشان عمل و استخراج همی خواستند. پس ا نامه عبدالله بن محمد بن سلیمان رسید سوی طاهر بر دست ابالنَّجم بدر الصَّغير به رسولی، که امیرالمؤمنین همی خواهد که فارس خاصه خویش دارد صید را و خزینه را، و این همه ولایتها به تو دست بداشتست و تو نیز واجب نکند این مایه از و دریغ داشتن. چون نامه فرا رسید و بدر در به در شیراز فرود آمد و کسها همی شدند و همی آمدند، آخر بدر همی نیکوئی گفت بر آن جمله که چون من باز کردم، بگویم تا فارس به تو نیز ارزانی دارد، اما تو این فرمان نگاه دار تا خلافی نباشد که او اکنون نو نشست، تا آخر طاهر خرسند(1)شد به کرمان و مکران و سیستان و خراسان. و بدر به حدیث یافتن فارس، و به صلح بازگشت اندر شوّال سنة تسع و ثمانين و مأیتی. چون به سیرجان برسید بلال بن الأزهر را آنجا بگذاشت و خود به جیرفت آمد و منصور بن حردین(2)را که عامل عمرو بود بر کرمان، آنجا بند کرد و مطالبت کرد، و مال بسیار ازو بستد، و نامه بدر رسید به حدیثِ فارس که اینک راست همی کنم. و طاهر فورجة بن الحسن را به سیستان فرستاد [و] به بست به مطالبت مال ها. و به میان علی بن المعتضد که محمد المکتفی بود و آن بدر نیک نبود، چون بدر از فارس برفت، طاهر باز فارس شد دیگر راه، و رسول فرستاد سوی مکتفی و فارس بخواست، مکتفی فرا وی داد و عهد بفرستاد. طاهر باز لیث بن علی را به برجان فرستاد، و عمال هر جای بفرستاد اندر نواحی فارس، و خود به لهو و صید کردن مشغول شد و همه کاربر سبکریقرار گرفت و بر عبدالله بن محمد میکال، و عبدالله همه آن کردی که فرمان سبکری کردی، بلال بن الازهر خلاف آشکارا کرد بر سبکری. طاهر بلال را فرمان داد که برو به سیستان، بلال مال و اهل خویش برگرفت و غلامان و سپاه خویش هرچه خاص او بود و راه سیستان برگرفت، چون به اصطخر فارس برسید، طاهر، یوسف بن يعقوب النقيب [را] از پس وی فرستاد تا او را آنجا بند کرد و مال او فرو گرفت و اندر قلعة محمد بن واصل محبوس کرد، و عبدالغفار بن حلبس را آنجا کوتوال کرد، و
1) خرسند شد یعنی قانع شد چه اصل لغت خرسندی به معنی قناعت است و بالملازمه به معنی خشنودی هم استعمال شده است، چنانکه در اینجا معنی «خرسند شد» با فاعل اول که طاهرست قناعت را و با فاعل دوم که بدر است خشنودی را می رساند.
2) در صفحه 272 «جردین» با جیم آمده است. اصطخری (صفحه 166) منصور بن خردین با خا ضبط کرده و در وصف شهر بم گوید: «مسجد للخوارج فى السوق عند دار منصور بن خردين».
بلال آنجا کشته شد، و طاهر، فتح بن مقبل را با هدیه ها و مال بسیار نزدیک مکتفی فرستاد، و طاهر بازگشت و به سیستان آمد شب یکشنبه غرّة رجب سنة احدى و تسعين و مایتی و هیچکس را بار نداد و روز و شب به شراب و لهو مشغول شد، نه مشایخ را بار دادی و نه لشکری را، و استران و کبوتر دوست داشتی، همه روز آن جمع کردی و بدان نگاه کردی، و کس فرستاد و محمّد بن خلف بن اللّيث(1)را بخواند و بر همه سرهنگان مهتر کرد و نیکو داشتی او را، یعقوب(2)نیز یک ساعت بی محمد صبر نکردی و خواهر خویش را بانوی [بنت] محمّد بن عمرو را به زنی به محمد بن خلف دادند، و الحق مردی بود با خرد تمام و با کمال، و سُبکَری را آن خوش نیامد. و تعصّب افتاد به سیستان اندرین روزگار میان فریقین، [و] بسیار مردم کشته شد و یکی را صَدَقی نام کردند و یکی را سَمَکی.
و سبب آن بود که میل یعقوب بیشتر بر اصحاب رأی بود، و آن طاهر بر اصحاب حدیث. اما این نام که افتاد بر فریقین سبب بدان بود که دیوانه ای را پسری زاد اندر دیوانگی وی، اصحاب رأی گفتند که آن فرزندی زنی(3)
کشانی بدو گفت کویت سلیح *** نه بینم همی جز فریب و مزیح
است و بو یعقوب گفت که نیست، چون عقد نکاح پیش از جنون وی درست بود، پس چون مسئله درست کرد، طاهر گفت: صَدَقَ ابو يعقوب وكذب الحايكون. و بدان [آن] خواست که کسی [که] چیزی نداند و اندران سخن گوید او جولاهه(4)باشد. و اصل این تعصب به سیستان از عرب افتاده بود، میان تمیمی و بکری، گروهی هواء تمیمی خواستند و گروهی هواء بکری، آخر تمیمی را نام صدقی گشت و بکری را نام سمکی، تا آخر فورجه بن الحسین آن به صلاح باز آورد.و طاهر برفت سوی بُست روز یکشنبه هشت روز باقی از ذی الحجّه سنة
1) رجوع شود به صفحه 270 حاشیه (3).
2) مراد یعقوب برادر طاهرست نه یعقوب لیث.
3) مراد «فرزند زناست» است، و یا «فرزندی» چنانکه بارها در حواشی به نظایر آن اشاره رفته، علامت اضافه است که از نسخهٔ اصل باقی مانده و یاء «زنی» هم الف مماله است که قلب به یاء می شود و به صورت یاء مجهول (یعنی کسره) خوانده می شود مانند دنیا و دنیی و رکاب و رکیب و سلاح و سلیح و مزاح و مزیح: چنانکه فردوسی گفته:
4) جولاء و جولاهه به معنی بافنده که به عربی حایک باشد و امروز شعرباف گویند.
احدی و تسعين و مأیتی، و یعقوب را بر سیستان خلیفت کرد و از دو برادر هیچکسی این اختلاف را اندر پادشاهی و شهر و رعیت باک نمی داشتند، و می بایست که این مملکت بشود، و اتفاقهاء بدهمی افتاد و ایشان برنا(1)بودند... فرار آورده اند اندر(2)بناهاء و بساتین و لهو و مرادها که بودی صرف همی کردند، چنانکه شاعری آمد به نزدیک یعقوب و این بیتها بگفت، چهار هزار درم داد او را هر بیتی را از آن ابیات هزار درم:
أتَيْتُ أَبا يُوسُفَ الْمُرْتَجيَ *** فَاصْبَحْتُ مِنْ جُودِهِ فِي الغِنى
وَ كُنْتُ امْراً خَايفاً فِي الزَّمان *** فَأَصْبَحْتُ فِي الْأَمْنِ لَمَا أَتَى
وَ صَيَّرَني فِي ضِياءِ وَ نُور *** وَ قَدْ كُنْتُ مِنْ قَبْلِهِ فِي الدُّجى
هُوَ الْمَلِكُ السَّيِّدُ الْمُجْتَبى *** بِهِ كُلُّ نُورٍ لَدَيْنَا بَدى
پس مال ها کمتر شدن گرفت و عملها ضعیف گشت و مؤنات بسیار گشت و دولت به آخر رسید و طاهر اندرین میانه از هیچکسی چیزی نستدی و از رعیّت مال نخواستی، گفتی ظلم و جور چرا کنم، تا آنچه هست بکار برم تا خود چه باشد که جهان برگذرست، اما تبذیر کردی اندر نفقات، و اندر عطیات اسراف کردی، بسیار بره و مرغ بر خوان نهادی و حلاوی، و زیادات بسیار شدی، چندان که کس از حشم نتوانستی خورد، تا شاگردان مطبخ به بازار بردندی و به طرح(3)
ز احوال برادرم به تحقیق *** دانم که ترا خبر نباشد
خرمای به طرح میدهندش *** بخت بد ازین بتر نباشد
و گاه به ضرر فروشنده است و این طبیعی است و اصل معنی طرح معلومست که دور انداختن باشد، عرب گوید: ولوبات متاعك طرحاً لما اخذه احد (اساس البلاغة زمخشری).
بفروختندی، چنانک هرچه به دیناری خریده بودی به درمی به بازار بفروختندی، چندین غبن بودی، تا آن همه مال ها و گنج ها برین جمله بشد، و استران بسیار داشتی و همه را یخ آب دادی و هرچه مردمان بخرد بودند از و دوری جستند، به یک ماه یکراه به سلام1) برنا به فتح اول یعنی جوان.
2) اینجا به قرینه «صرف همی کردند» که در سطر بعد است باید عبارتی بدین معنی افتاده باشد: «و هرچه مال فراز آورده آمد اندر بناها و بساتین... صرف همی کردند» و یا «و هرچه مال فراز آوردند اندر... الخ».
3) به طرح فروختن بیعی است که همۀ آن عرضه باشد و تقاضائی در میان نه، و چنین معاملات گاه به زیان خریدار است که متاعی را به طرح و زور بر وی تحمیل کنند تا به خرد چنانکه شیخ سعدی در قصه برادرش که عمال صاحب دیوان خرمای به طرح به وی فروخته بودند گوید:
رفتندی و بی خردان روز و شب کوشِ(1)خورش و شکم خویش گرفته بودندی. یک چندی به بُست ببود برین جمله، باز به سیستان آمد و یک چندی برین جمله بود و باز به بست شد، روز سه شنبه ده روز باقی از شهر ربیع الأول سنة اثنى و تسعين و مایتی، به بست اندر شد باز برادر، یعقوب از پس وی به بُست شد غرّه ربیع الآخر سنة اثنى وتسعين ومايتى، و سیستان را خالی کردند، و دخل از جهت سُبکَری(2)منقطع گشت که هیچ نمیفرستاد از پارس و کرمان. باز طاهر و یعقوب هر دو به سیستان باز آمدند و طاهر قصد فارس کرد روز شنبه نیمه از ماه ربیع الآخر سنة اثنی و تسعين و مایتی، و یعقوب را بر سیستان خلیفه کرد، یعقوب یک چندی ببود باز قصد رخد کرد [و] روز شنبه هشت روز باقی از ماه ربیع الآخر سنة اثني و تسعين و مایتی برفت، و محمد بن خلف بن الليث را بر سیستان خلیفت کرد، و محمد بن خلف بن اللیث مردی کاری با خرد تمام بود(3)و زانچه همی دید غمگین همی بود، چون شغل به دست وی شد فریقین(4)را بنواخت و نیکوئی گفت و گفت: تعصب نباید که ما را خود محنت افتاده هست که بس به فقدِ عمرو و یعقوب و چنین حالها و خلاف ها که بینید شما [را دیگر تعصّب و خلاف] نباید کرد، و تألف باید که همی باشد میان شما، تا اگر همه ولایتها بشود این یکی به دست شما بماند و به دست غربا و ناسزا آن نیوفتد. مردمان سخن او قبول کردند، و دست از تعصّب بداشتند، و الفت و نیکوئی میان مردمان پدید آمد؛ و یعقوب از رخد باز آمد و اندر شهر آمد روز پنجشنبه نه روز گذشته از جمادی الآخر سنة اثنى و تسعين و مایتی؛ و مولود امیر با جعفر احمد بن محمد بن خلف بود روز دوشنبه چهار روز باقی از شعبان سنة ثلث و تسعين و مایتی، و اندر وقت که از مادر موجود آمد کف دست گشاده داشت هر دو، زنان اهل بیت او گفتند که هر چه بماند این به بادکند و بخورد و بدهد. اما چون طاهر
1) کوش، با کاف به حال اضافه - ریشه و حاصل مصدر کوشش، یعنی کوشش در خوردن و شکم پر کردن گرفته بودند.
2) از جهت سبکری یعنی از طرف او.
3) این چندمین بار است که از محمد بن خلف مدح می کند (ص 268) و این محمد بن خلف پدر ابو جعفر احمد بن محمد و جد خلف بن احمد است، و اتفاقاً در پادشاهی ابو جعفر احمد بن محمد، همچنین اطرائات به کار برده، و این می تواند یکی از دلایل قدمت تألیف اول باشد که شاید در عهد ابو جعفر آغاز شده است (رجوع شود به مقدمه کتاب و به سطر آخر همین صفحه).
4) فریقین یعنی صَدَقی و سَمکی، و این جمله متمم جمله ایست که در صفحه 269 می نویسد که: و از دو برادر هیچ کس این اختلاف را اندر پادشاهی و شهر و رعیت پاک نمی داشتند و می بایست این مملکت بشود... الی آخر و هم محتمل است که جمله ای در این میان که در آن ذکر دوام تعصب فریقین رفته افتاده باشد.
با سپاه برسید سُبکَری را خوش نیآمد آمدن او به پارس، ترسید که او را عزل کند زآنجا [پس] سبکری، احمد محمد(1)بن اللّیث را پذیره او فرستاد و گفت: تو اکنون بیامدی و اولیا و سرهنگان سپاه اندر تو طمع ها کنند و همچنان امیرالمؤمنین به بغداد، و اینجا چندان مال نیست که این کارها کفایت کند. و گفته بود که جهد باید کرد تا بازگردد و تا من مال و حمل بفرستم، پس احمد نزدیک طاهر آمد و این سخنان بگفت، طاهر چنان دانست که این از روی نصیحت و شفقت می گوید، پس آن سخن قبول کرد و بدان منت داشت و سوی سیستان بازگشت، و به سیستان اندر آمد روز پنجشنبه دوازده روز گذشته از ماه رمضان سنة اثنى و ثمانين و مأيتي، و همان فرو گرفت از مال ها بکار بردن بر ناچیز(2)، و به بازی و نشاط مشغول بودن و اهتمام پادشاهی نا بردن و هر چه بخردان سپاه بودند از عاقبت آن کار بسیار ترسان بودند و دانستند که پادشاهی با کبوتر بازی دیر نماند، و با روز و شب شراب خوردن و بر خزینه(3)برداشتن و ننهادن؛ و هرکسی سری(4)خویش همی گرفت، و یکدیگر را گفتند، چون ایاس بن عبدالله که مهتر عرب بود مردی کاری با خرد و کمال بود، و یعقوب و عمرو را خدمت کرده بود، و معتمد بوده بود نزدیک ایشان، دستوری خواست و برفت، و گفت: این پادشاهی ما به شمشیر ستدیم و تو به لهو همی خواهی که داری، پادشاهی به هزل نتوان داشت، پادشا را داد و دین باید و سیاست و سخن و سوط(5)و سیف. این سخن ننیوشید و او را دستوری داد [سوی] کرمان برفت، و احمد بن محمد بن سلیمن را و احمد بن اسمعيل القرنيني(6)را وكيل کرده بود، و اندر خزینه مال نماند از زر و سیم، که همه بکار برده و داده شد و دست فرا کردند اندر اوانی فروختن و زرّینه و سیمینه درم و دینار زدن و بکار بردن اندر حديث مطبخ(7)، و بناها ساختن، و استران خریدن، و ستوران، که آن هیچ بکار نبود. و به بُست فرمان داد طاهر تا نُه گنبد برآوردند نو(8)[و] بستان ها ساختند پیرامن آن و
1) این احمد بن محمد بن الليث باید از اکراد فارس و پسر محمد لیث الکردی باشد.
2) اصل: ناحیز، ناچیز یعنی: بیهوده و بی اهمیت.
3) ظ: از خزینه.
4) یاء علامت اضافه است.
5) سوط، تازیانه.
6) قرنین به کسر اول روستائی بوده است به یک فرسنگی شهر زرنج بر راه بُست، و پسران لیث صفار از آن روستا برخاسته اند.
7) یعنی برای شام و نهار.
8) در اصل: تو - چون از قراین بعد معلوم میشود که این نه گنبد یک کاخ و عمارت بوده، به نظر می رسد که این کلمه در اصل «تودرتو - و یا تو بتو» باشد که از قلم افتاده زیرا «تو» معنی ندارد چه وقتی که لفظ «ساختند» آمد معلومست که نواست و آوردن نو بی مورد به نظر می آید.
ميدان هاء و مالی اندران شد و هم به بُست خضرایی که بر در دیوانست به طرف میدان برآورد و مالی اندر آن کرد و کوشک دیگر کرد هم به بُست بر لب هیرمند نزدیک پل، و به سیستان قصر بوالحسنی، این همه قصرها به درم کرد و از هیچ کس حشر نخواست؛ و دیگر اندر نفقات که به کار نبود و عطیّت های بی معنی که همی داد آن را که بایست نداد و او را که نبایست همی داد(1)و اندرسنه اربع و تسعین و مایتی باس(2)خادم را به بست فرستاد طاهر و شغل زی وی کرد، و سُبکَری، لیث بن علی(3)را به مکران فرستاد و آن عمل بدو داد و مرد و سلاح برو بفرستاد، چون آنجا شد عیسی بن معدان مال سه ساله او را داد و او را بازگردانید و مالها و هدیه های بسیار داد و گفت: اینجا جای تنگست و لشکر اینجا بودن قحط خیزد، من خود مال همی دهم هر چند [بباید]. لیث بازگشت و به جیرفت آمد آنجا نشستن گاه خویش گرفت، باز سبکریبه جیرفت آمد و گفت هیچ نبود، مکران به دست او نباید گذاشت و به مال باز نباید گشت، و جیرفت احمد بن محمد بن الليث را داد، ولیتِ علی را گفت: دیگر راه به مکران باید شد؛ باز لیث(4)با سبکری به پارس شد و پسر را آنجا بگذاشت، و باز به جیرفت آمد و تا به ذی الحجه سنة خمس و تسعین و مایتی آنجا ببود، و از آنجا به بم شد و فورجه را و منصور بن جردین(5)را هر دو بگرفت و مال ایشان بستد و منصور را بکشت، و به سیرجان شد و عبدالله بن بحر(6)را بکشت و مال او برگرفت. خبر زی بُبکری رسید سپاه فرستاد به حرب ليث علی، سپاه او یاری نکردند و او تنها حرب کرد، فورجه آن روز حرب بگریخت، نزدیک سبکری شد، و لیث به حرح(7)آمد، طاهر او را مال فرستاد و کار او راست کرد، و نزدیک طاهر بسیار شکایت نمود از سبکری. پس هیچکس را خبر نبود تالیث علی به نِه آمد با اندک
1) كذا... ظ: همی نداد آن را که بایست داد و او را که نبایست، همی داد.
2) كذا... و خادم، مراد خصی است که امروز خواجه گویند و در اصل خادم حرم بوده چنانکه خواجه هم در اول خواجه یعنی وزیر ملکه و حرم سرا بوده - عنصر المعالی در قابوسنامه گوید: «و نیز هرگز خادم کردن عادت مکن که خادم کردن برابر خون کردنست، از بهر شهوت خویش نسل مسلمانی از جهان منقطع مكن... الخ» (چاپ طهران ص 88).
3) ليث بن علی بن لیث برادر زاده یعقوب و عمرو لیث است.
4) اصل: را، و آن غلط است و معلو مست که لیث به اتفاق سبکری به فارس رفته، و از مطالب (صفحه 174) که گوید پسر لیث نزد سبکری به فارس بود این حدس تأیید می شود.
5) ص: خردین (رک ص 267 ح 2).
6) كذا... ظ: بحر.
7) كذا. و شاید خوخ باشد و خان خوخ جزء کرمانست و یا «خواج» باشد که لهجه ای از «خراش» است و الف آن افتاده و و او نیز به راه تبدیل یافته. و خوج نیز یکی از محلات یا جائی چسبیده به شهر زرنگ هم بوده است که بعد خواهد آمد ولی باید حدس اول درست باشد.
مردم، اما مال بسیار بر خویشتن داشت اندر محرّم سنة خمس و تسعین و مایتی.
در سنه ست و تسعین و مایتی
و فرمان یافت ابو محمد المكتفى بالله به مدينة السّلّم اندر ذى الحجه سنة خمس و تسعین و مایتی.
[و مقتدر بنشست] و او برادر مکتفی بالله بود، و مقتدر عهد عمل فرستاد طاهر محمد بن عمرو بن الليث را بر همان عملها و طاهر خلعت داد آورنده را و مالی بن بزرگ فرستاد مقتدر(1)را، و خود به بست بود، و خبر به طاهر رسید که لیث علی به(2)نه آمد، اندر وقت بیرون آمد سوی سیستان و علی بن الحسن الدرهمی با او و احمد بن سمی و دیگر سرهنگان، همچنان براند یکسر تا به قوقه فرود آمد، و بالیث بن علی چون(3)صد و پنجاه مرد بود، و چنان نمود که با من سپاه بسیارست، و نامه میان ایشان پیوست گشت و لیث چنان نمود که من نزدیک توهمی آیم به خدمت، و اندر سر مال میفرستاد نزدیک سرهنگان [طاهر، و] طاهر را هیچ خبر نبود، تا او از نیه(4)برفت و به سیستان فرود آمد(5)روز دوشنبه هشت روز باقی از صفر سنة ست و تسعين و مایتی.
و یکسر به میدان کوشک یعقوبی آمد و یعقوب اندر کوشک بود، او را کس هاء يعقوب اندر کوشک نگذاشتند [و] از بام ستورگاه لیث را بر سر کلوخی زدند، سرش بشکست، لیث سرشکسته بازگشت و از در شارستان که نو کرده اند به در پارس برشد و به مسجد آدینه شد و آنجا فرود آمد و فرمود تا درهاء شارستان پیش کردند(6)و او و یاران سخت رنجه و ضعیف و درمانده گشته بودند، که از نیه به شبی آمده بود و
1) اصل: المقتدى.
2) زبر بالای (به) در اصل کتاب بوده است، و این اعراب صحیح است و در پهلوی هم (پَه) به فتح متمایل به ضمه خوانده می شود .
3) چون، یعنی برادبر.
4) نیه و نه هر دو یکیست و املاء آن یا مجهول و هاء ملفوظ است.
5) یعنی لیث علی از نیه برفت و به سیستان فرود آمد نه طاهر .
6) پیش کردند ظاهراً به همان معنی است که امروز متداولست بین عوام که گویند: در را پیش کن.
دیگر روز تا گاه نماز پیشین. و مردمان شارستان او را یاری کردند و هواء او خواستند، و طاهر خبر او یافت بر اثر او فرا رسید و پیرامن شارستان فرو گرفت، یعقوب را برادر خویش را بر در طعام فرستاد و احمد بن سمی را به در فارس، و به در کرکوی مازن بن محمد را، و به در نیشک علی بن الحسن الدّرهمی را و بر هر دری به سر کوره(1)کنده ای بکردند و بر لب کنده دیواری کردند؛ علی لیث منجنیق ها بر باره برنهاد و بر کارکرد و طاهر سوی سبکری نامه کرد که مرا مدد فرست، و شبکری، عبدالله بن محمد القتال را بفرستاد و فورجه ابن الحسن را. [و] با سپاهی به سیستان آمدند حرب فرو گرفتند، و طاهر را هر روز پنج هزار درم نفقات همی شد اندر خاص جدا زانکه بر لشکر تفرقه میبایست کرد بر درهاء شارستان و درم و دینار از اوانی همی زد که اندر خزائن بود و سبکری اندکی مال فرستاد او را و از جای دیگر دخل نبود. پس مردمان دل با لیث یکی کردند که او درم و دینار و جواهر داشت بسیار [و] مردمان را همی داد، و مردمان ریض با مردمان شارستان یکی شدند [و] به حقیقت دل. بر طاهر از لشکر و از رعیت هیچ کس نماند که برلی؛ علی روی نگرفت، مگر محمد ابن خلف بن الليث و احمد بن سمی. پس طاهر را معلوم شد این حدیث ها [و] بر علی ابن الحسن الدرهمی اشارت کرد که صلح کنیم بر لیث علی بر آنکه او را بگذاریم تا به بست رود و عمل بست و ژخد او را دهیم و قتالی(2)و علی بن الحسن الدرهمي، ليث علی را اندرین باب مطابقت(3)کردند و حدیث لیث بر طاهر بزرگ گردانیدند. پس بران خوش شد. چون قتال بدانست اندر شب خود و سرهنگان برفتند که طاهر را از آن خبر نبود، و دیگر روز طاهر مانده بود با اندکی سپاه علی بن الحسن الدرهمی را بخواند، نزدیک لیث بن علی فرستاد بر آن جمله که تدبیر کرده بودند و لیث اجابت کرد، دیگر روز کندها راست کردند و در شارستان گشاده گشت روز آدینه شش روز گذشته از جمادی الآخر سنه ست و تسعین و مايتی. پس طاهر فرمان داد تا همه سرهنگان به سلام ليث علی رفتند، ليث نگذاشت که هیچ کس از شارستان و از سپاه او نزدیک طاهر شد. و معدل بن علی از سیستان پنهان رفته بود به سپاه جمع کردن و مردان، و طاهر فضل ابن عنبر را به طلب او فرستاد [ه] بود و او را اسیر آورده و بازداشته، آن روز این صلح بکردند و
دری(1)شارستان بگشادند و طاهر او را بیرون آورد و خلعت داد و بر نشاند سوی برادر فرستاد، تا همه اندر شارستان جمع شدند و طاهر حاجبان همی فرستاد که بروند سوی بست(2)چنانکه علی حسن برو فرو نهاده بود، ولیث علت همی آورد که بر نفس خویش ایمن نباشم که بیرون آیم، پس طاهر را معلوم شد که مردمان با او یکی شدهاند و بیشتری از سپاه، عزم درست کرد که برود از سیستان [و] مال و عیال خویش ببرد، برادر یعقوب گفت: نباید، چون روز چهارشنبه بود یازده روز مانده از جمادى الاخر سنة ست [و تسعين ومايتي]، يعقوب علی بن الحسن الدرهمی را بنشاند و بسیار جفا گفت، باز قصد حرب کرد با لیث علی، آخر خذلان طاهر و یعقوب را هر دو اندر یافت، تا سوی در طعام از شهر بیرون شدند [و] سرکوره و بازار در طعام بسوختند و به کرکوی رفتند [و] زآنجا به نه شدند که به نزدیک سبکری روند.
چون ایشان برفتند لیث از شارستان بیرون آمد و خانهاء ایشان غارت کرد و غوغا با او یکجا، و آن روز شیر لباده(3)نام کردند او را، که لبّاده سرخ پوشیده بود، و سپاه و سرهنگان طاهر همه نزدیک لیث آمدند، پیش رو ایشان علی حسن در همی بود، [و] کار سیستان لیث را مستقیم شد و خزاین طاهر فرو گرفت و بر حرم او اجری فرمود تا براندند(4)، و نگذاشت که کس اندر سرای حرم شد، و خود به قصر یعقوبی اندر بنشست روز پنج شنبه دو روز باقی از جمادی الآخر سنه ست و تسعين و مایتی.
و روز آدینه او را خطبه کردند به سیستان، و به فراه و به کش و به بست * بوی
التماس و نامه او*(1)او را خطبه کردند، و خطبه به بُست او را محمد بن زهیر شهمرد کرد که آنجا عامل بود از جهت طاهر، و فورجه بن الحسن با مالی بزرگ و جواهر بسیار از طاهر بازگشت و نامه نبشت و جمازه فرستاد به طاهر و به خدای تعالی به چند جای او را سوگند داد که نزدیک سبکری مرو [و] بر او اعتماد مکن که او ترا وفا ندارد و کار خویش زی امیرالمؤمنین ساختست و ضمان کرده که ترا بند کند و زی او فرستد، و خود برفت و به رخد شد و احمد بن سمن(2)هم بازگشت و به زمین داور شد. پس طاهر و [یعقوب] را آن سخن حقیقت شد تا تدبیر کردند که با سبکری حرب کنند [و] سرهنگان گروهی با ایشان. و طاهر برفت به حرب سبکری و لیث على مالها جبایت کرد اینجا به سیستان و [عمّال هر سو] فرستادن گرفت. سبکری نیز خبر یافت سپاهی بفرستاد. روز شنبه یازده روز گذشته از ماه رمضان سنه ست و تسعين و مایتی لشکرها فراهم رسیدند و سبکری مالی بزرگ فرستاده بود و نامه هاء نهان سوی سرهنگان طاهر، و گفته بود که ایشان خداوند زادگان منند و هیچ کسی سزاتر نیست که ایشان را بندگی کند که من، اما ایشان پادشاهی نخواهند کرد و همت آن ندارند و خزینه و مال جمع کرده یعقوب و عمرو همه به باد دادند، اکنون ایشان را و ما را جان ماند(3)همی کند، با نه(4)ایما ماند و نه ایشان، و می بینید که سیستان خانه خویش و اهل و فرزندان بگذاشتند از پیش چاکری از آنِ خویش و برفتند، کنون ازیشان که شکوه دارد؟ من صواب آن دانم که ایشان را هم با جای بنشانیم و شمشیر به گردن برنهیم و نان خویش و آن ایشان به دست همی داریم تا وهن آن بی خردی که ایشان همی کنند بر ما بیش نباشد، و نیز اگر کسی ایشان را بگیرد و خوار کند سستی بر ما باشد چه(5)سپاه سست کاری ایشان همی دیدند و دینار بیعتی بدیشان رسید خاموشی کردند، تا ایشان را بند نهادند، و سُبکری هر دو
1) جمله بین دو ستاره در اینجا زاید می نماید و ظاهراً مربوط به سطور بعد و نامه فورجه بن حسن است چه التماس و نامه و سوگند در آن هست و شاید هم متعلق به آخر سطر چهارم صفحه بعد باشد: و چنین باشد: و طاهر * بر التماس و نامۀ او نگاه نکرد و زی سبکری شده * (؟).
2) جای دیگر سمی.
3) كذا و شاید «جان باید همی کند»؟
4) ظاهراً درین بین چیزی افتاده و به هر تقدیر عبارت یکی ازین دو طریق است «تا نه ایما ماند و نه ایشان» و یا - «یا نه نه ایما ماند و نه ایشان» و «ایما» در زبان پهلوی به معنی «ما» است و به قاعده موزانه عبارتی که در فارسی از قدیم مطلوب بوده در ردیف «ایشان» «ایما» بی لطف نیست.
5) تا اینجا سخن سبکری تمام می شود - و این «چه» به معنی «چون» است و مکرر چه به معنی چون در این کتاب آمده است و مراد اینست که «چون سپاه سست کاری طاهر و یعقوب دیدند و دینار بیعتی سبکری بدیشان رسید خاموش شدند... الخ».
را به بغداد فرستاد. پس خبر به سیستان آمد، مردمان همه خاص و عام غمگین گشتند و تأسف خوردند وليث علی همچنان بسیار بگریست، و گفت: قضا را چیزی نتوان کرد، ایزد - تعالی - داند که من اندرین بی گناهم، بر من اعتماد نکردند و خویشتن عرضه کردم و نپذیرفتند. پس محمد و صیف سجزی این بیت ها یاد کرد:
مملکتی بود شده بی قیاس *** عمرو بران ملک شده بود راس
از حد هند تا به حد چین و ترک *** از حد زنگ تا به حد روم و گاس(1)
رأس ذنب گشت و بسد(2)مملکت *** زرِ زده شد ز نحوست نحاس
دولت يعقوب دریغا برفت برفت *** ماند عقوبت به عقب بر حواس
عمرو عمر رفت و زو ماند بار(3)*** مذهب روباه به نسل و تواس(4)
ای غما(5)
ای دریغا که خردمند را *** باشد فرزند و خردمند نی
ورچ ادب دارد و دانش پدر *** حاصل میراث به فرزند نی
کامد و شادی گذشت *** بود دلم دایم ازین پر هراسهرچه بکردیم بخواهیم دید *** سود ندارد ز قضا احتراس
ناس شدند نسناس آنگه همه *** واز(6)همه نسناس گشتند ناس
دور فلک کردن چون آسیا *** لاجرم این اُس همه کرد آس
ملک ابا هزل نکرد انتساب *** نور ز ظلمت نکند اقتباس
جهد و جد(7)يعقوب باید همی *** تا که ز جده بدر آید ایاس(8)
باز چون خبر به زابلستان شد آنجا اضطراب افتاد که ایشان گفتند که: ما بر عهد
طاهریم، مخالفان او را فرمان نداریم. باز لیث علی، معدل را برادر خویش را آنجا فرستاد به طلب غالب برادر سُبکَری تا حیلت کرد و غالب را بگرفت و بندکرد و زی لیث فرستاد به سیستان و ز آنجا به غزنین آمد و سخجک (؟) را بکشت و مال او
1) گاس، به عقیدۀ حقیر لغت پهلوی (گاه) است که به سین ختم می شده به معنی تخت و سریر و مراد «مملکت السرير» است که دولت مستقلی بوده در قفقاز شمالی و مقابله آن با زنگ و مترادف بودن با روم هم مناسبست.
2) كذا و ظاهراً «بشد».
3) كذا و ظاهراً «باز».
4) نواس همان نیسه و نیاسه و نواسه است که نواده گویند و خراسانیان نوسه.
5) ای غما با تشدید میم (غم) می شود خواند و نیز ممکن است تشدید را به یا «ای» داد و نظیر شق اخیر شعریست که سنائی در دیباچۀ دیوان خود از قول (استاد) نقل کرده و اینست شعر:
6) واز به معنی «باز» باید گرفت، چه به معنی «وز» که مرکب از واو عاطفه و «از» باشد معنی نمی دهد و به علاوه غالباً این دومی را «وز» بدون الف می نویسد.
7) در اصل «حد» و باید (جد) را با سکون دال خواند.
8) ظاهراً مراد، اياس بن عبدالله مهتر عرب باشد که یعقوب و عمرو را خدمت کرده بود و از طاهر کناره گرفت. (صفحه 271 ح 1).
برگرفت و سپاه سخجک جمع شدند و معدل را به غزنین نیافتند تا خبر نزد لیث علی آمد، علی ابن الحسن را و فورجه بن الحسن را و احمد بن سمن(1)را با لشکری انبوه کاری آنجا فرستاد تا برفتند و آن کار به صلح راست کردند، و معدل و علی بن الحسن الدّرهمی به سیستان بازآمدند اندر شهر ربيع الأول سنة سبع و تسعين و مايتي. و مالهاء [ا]ز بُست و رُخد و کابل گشاده گشت بر لیث علی، و ليث بیستگانی و عطا همی داد و سپاه برو جمع شد و خلاف سبکری پیدا کرد، و همی گفت و فرمان داد تا بر منبرها یاد همی کردند فعل بد و بی وفائی سبکری که بر خداوند زادگان خویش کرده بود، و حجّت خویش زی خاص و عام پیدا همی کرد حرب کردن را با او، و پسر لیث اندر دست سبکری بود نیز می خواست که او را رها گرداند، سپاه جمع کرد و قصد پارس کرد.
و برفت روز چهارشنبه نیمۀ جمادی الآخر سنة سبع و تسعین و مایتی با هفت هزار سوار، و محمّد بن علی را برادر خویش را بر سیستان خلیفت کرد، چون به بم(2)برسید سپاه عبدالله بن محمد القتال همه به نزدیک او آمدند، و عبدالله محمد بن خود به نفس خویش زی سبکری شد و او والی بم بود از دست سبکری. لیث علی یازده روز به بم بود و زانجا به حناب(3)شد و سبکری لشکرگاه به رنده(4)آورد و لیث از حناب به رنده(5)شد و هر دو برابر افتادند روز شنبه هفت روز گذشته از شعبان و روز دوشنبه حرب کردند و حربی سخت بود، و سبکریبه هزیمت شد و لیث علی به اصطخر شد روز یکشنبه سیزده روز گذشته از رمضان و پسر لیث آنجا به قلعه محمد بن واصل بازداشته بود، کوتوال پسرش را نزدیک لیث فرستاد و لیث از آنجا به شیراز شد پنج روز مانده از ماه رمضان و لشکر آراسته کرد نزدیک آسیا [ء] محمد بن اللّيث، و دیوان بنهاد و مالها و خراج جبایت کرد، و معدل را برادر خویش را به
نوبند جان(1)فرستاد. وزیر مقتدر آنگاه علی بن محد الفرات بود، لیث زی وزیر نامه کرد که من به طلب ولایت نیامدم اما به طلب سبکری آمدم، وزیر نامه جواب کرد که سبکری بنده شماست اما ولایت سلطان خراب کردن نشاید تا تو به طلب بنده خویش آئی. لیث از شیراز برفت روز شنبه شش روز گذشته از شوال و محمد زهیر را آنجا خلیفت کرد و از آنجا به مرجان(2)شد روز پنجشنبه پنج روز باقی از شوّال، و مونس خادم آنجا بود با سپاهی بزرگ زانِ مقتدر و سبکری با او یکی گشته بود. و بدر الصغير به سپاهان بود و نامۀ مقتدرزی بدر رسیده بود که به شیراز رو، خبر زی لیث على رسید، احمد بن سمن را به مدد محمّد بن زهیر فرستاد به شیراز، و نامه پیوسته گشت به میان لیث و مونس، و بدر به اصطخر آمد، و محمد بن زهیر به حرب او بیرون شد، و حرب کردند و محمد بن زهیر هزیمت کرد یک روز مانده از ذی القعده والسلام.(3)
بازمیان ليث علی و مونس عبد الله بن ابراهيم المسمعی صلح کرد بر آن جمله كه ليث علی سوی فارس(4)بازگردد، سبکری را خوش نیامد، گفت: من این حرب به نفس خویش بکنم و از شما یاری نخواهم [و] صلح باز افتاد. چون لیث خبر محمد ابن زهیر بشنید بر راهی تنگ [و] درشت میان کوه ها بازگشت، و سپاه او را رنج هاء بسیار رسید اندران راه. و عبدالله بن محمد القتال با سپاهی اندک و بوق و طبل بسیار بر پی ایشان بیامد، وزان بانگ طبل ها و بوقهاء بسیار یاران ليث على همی بگریختند، گفتند مگر سپاه بسیارست؛ و مونس بر راه [ر]است بیامد و سبکری بر مقدمه او تا روز یکشنبه غرّه محرم سنة ثمان و تسعين و مایتی برابر افتادند هر دو سپاه و حربی صعب بکردند و بسیار مردم از هر دو گروه کشته شد و یاران لیث علی هزیمت کردند و او هزیمت نکرد و حرب کرد و بسی مبارزان گشت تا هیچ سلاح به دست او نماند [و] اسیر ماند(5)، علی بن حمویه او را بگرفت و سرهنگی چند از سپاه
1) نوبند جان مرکز کوره شاپور بوده و کازرون هم از آن کوره است (ابن خرداد ص 45).
2) ذا و ظاهراً همان «برجان» است که در حواشی قبل گذشت.
3) اینجا در اصل: (هزیمت کردن محمد بن زهیر) با قرمز .
4) باید سوی کرمان باشد زیرا این جنگها در فارس بوده است. و یا «از فارس بازگردد».
5) کامل (8 ص 18-19: این واقعه را در 297 دانسته و گوید: «سبکری و مونس در ارجان (بهبهان حالیه) لشکر زدند و لیث خواست به حرب آنان رود خبر آمد که حسین بن حمدان از قم به صد او وارد بیضای فارس شد و لیث به طلب وی از راهی صعب برفت و اکثر چارپایان او سقط شد و ناگاه به سپاه مونس برخورد و در آن حرب ليث اسیر ماند.... الخ» و تفاصیل این کتاب را ندارد.
او گرفت و مال و بنه او غارت کردند، و معدل برادر او با فوجی سپاه به نشابور افتادند، و احمد بن سمن نزدیک سبکری شد، ولیث بن علی را به بغداد برد[ند] و آنجا محبوس ماند و شبکری بازآمد به شیراز و بیشتری سپاه ليث علی با او، و معدل باز از نیشابور به کرمان شد و مالی از کرمان برگرفت؛ پس چون خبر گرفتن لیث علی به سیستان آمد، مردمان سیستان را محمد بن الليث بخواند و نیکوئی گفت: و گفت قضا کار کرد، اکنون چون صواب بینید؟ و ابو علی محمد بن الليث مردی بود کافی و سخی و وافی(1)چنانکه گفتندی که جود حاتم و وفاء سمو [ي-]-ال بن عاد و شجاعت عمرو بن معدی کرب درو موجودست و از هر ادبی و فضلی که می باشد درو موجود بود.
در یکشنبه غره ماه محرم سنة ثمان و تسعین و مایتی
پس مردمان برو اتفاق کردند و او را بیعت دادند و او خزینه های برادر برگرفت و روزي سپاه همی داد و همی بخشید و ستورگاه و مرکبان و هرچه بود فرو گرفت و کارها بر او قرار گرفت چنان که شاعر گوید:
شعر
الا إِنَّ الأمير أَبَا عَلي *** علا فعلا إلَى أعْلَى السَّمَاءِ
هَوَالْمَلِكُ الذى يُحْيِي الْمَعالِي *** بِاثْناء المعداه(2)بإفناء المعداه و بالسَّخاءِ
لَقَدْ بَدَاء(3)الأنام بجُودِ كفَّ *** كَمَا فَاق البَرِيَّة بالبهاء
پس معدل، کرمان همه غارت کرد و مالی به دست کرد و رفت تا به سیستان با مالی بزرگ بیاندازه و به نزدیک برادر شد، برادر او را بنواخت، باز اندیشه کرد که مگر او طمع ولایت کند، معدل را بند بر نهاد و به ارک فرستاد و موکل برو کرد و هر روز آنچه بایست همی فرستاد و ندیمانش را زی او فرستاد و مطربان و کنیزکان و غلامان، گفتا: تو خوش خور [ و ] من بدان کردم تا فتنه نخیزد که اکنون ما ماندیم نباید که نیز مخالفتی پیدا آید. و خطبه به سیستان و بست و کابل و غزنین محمد بن علی
بن اللیث را همی کردند. پس چون لیث علی را به بغداد بردند و سبکری خویشتن از جمله بندگان مقتدر شمارید، مقتدر نامه نوشت نزدیک احمد بن اسمعیل بن احمد صاحب ما وراء النهر و خراسان و عهد سیستان به او فرستاد و فرمان داد که سپاه به سیستان(1)فرست. احمد بن اسمعیل حسين بن على بن الحسین المرورودی را اینجا فرستاد به سپاه سالاری، و خواهرزاده خویش را با او با فوجی سپاه بفرستاد و محمد بن على بن الليث تجربت کرده نبود هنوز اندر کارها، و با حسین علی سپاهی آراسته بود، و محمّد بن علی بن اللیث سپاه بسیار جمع کرد سوار و پیاده و حشر روستائی، و به قصبه اندر نبود تا او به در شهر آمدی، برفت و برامتو(2)شد پذیره او، و آنجا حرب آغاز کرد و احمد بن محمد عمرو را که نیا گفتندی بر شهر خلیفت کرد، و این روز شنبه بود یازده روز باقی از جمادی الآخر سنة ثمان و تسعين و و مایتی، و بسیار حربها بکردند آنجا هر روز، تا روز پنج شنبه سه روز گذشته از رجب، و مردم هر روز(3)بسیار از هر دو گروه کشته شد، چون روز پنج شنبه بود یاران حسین [بن] علی همه برابر دست به تیر انداختن بردند و دیگر سلاح ها کار نفرمودند، تیربارانی صعب کرد [ند]، و حمله های گرم آوردند، آن مردم حشری هزیمت کرد، و لشکری چون هزیمت دید نیز براندن گرفت، تا زان حشریان اندران هزیمت نحو سه هزار مرد کشته شد. و محمد بن علی اندر شهر آمد روز آدینه و بر مردمان تدبیر کرد که چه باید کرد، آخر بر آن نهادند که برادر را بیرون باید گذاشت تا دست تو [بدو] قوی باشد، برادر را بگذاشت(4)و بسیار نیکوئی گفت و کرد برادر او را گفت: ترا قصبه نگاه باید داشت تا من شارستان [نگاه دارم]. برادر گفت: نیک آید، فرود آمد که قصبه نگاه دارد، اندر ساعت برادر او معدل على طبل بزد و درهاء شارستان فرو گرفت و خلاف پیدا کرد بر برادر خویش، چون چنین بود محمّد دانست که ممکن نشود بر دو روی دشمن حرب کردن، روز هفتم شهر بگذاشت و بر راه کش به بست شد.
چون به بُست شد جور و ستم کرد بر مردمان و غارت و کشتن، و مردم را عذاب ها کرد به مال ستدن ازیشان به لون هاء عذاب، و پیش از رفتن محمد بن علی
به بست، مردی بیرون آمده بود به بست ابراهیم بن یوسف العریف گفتندی او را، روز آدینه بیرون آمد و چشم سرمه کرد با جامه بد و بانکی(1)همی کرد و گروهی کودکان و غوغا با او جمع شده و دیوانها و خزاین و غلات به غارت بداد و قومی بسیار برو جمع شد و به منبر شد و خطبه کرد احمد بن اسمعیل را و کاری بکرد که هرگز چنو نکرده بود، و برفت و حالش بزرگ شد و ستوران بسیار به دست او افتاد و هر روز برنشستی با بسیار غلامان آزاد ناکار دیده و هرگز حرب ناکرده، پس فتح بن مقبل خبر وی بشنید از زمین داور به تاختن بیامد، و ابراهیم به حرب او بیرون شد، حربی صعب کردند آنجا، و بسیار مردم کشته شد و یاران ابراهیم هزیمت کردند و او به میان دشت بنشست هر چند جستند نیافتند، [و] یارانش بگشتند، و هرگز از آن روز باز خبر ابراهیم کسی نگفت، کس نداند که چون شد. و فتح به بست اندر آمد، چون محمدعلی به بست آمد فتح با او یکی شد اندر غارت کردن و مال ستدن؛ مردمان به رباط ها و جای ها [ء] مبارک همی شدند و دعا همی کردند مگر که فرج یابند از جور ایشان؛ تا روزی بامداد برخواست هیچ کسی را خبر نبود، وقت صبح آواز طبلها آمد از سوی خار دار(2)احمد بن اسمعیل بود که از هری رفته بود که به سیستان آید، به فراه خبر بست بشنید که محمد بن علی آنجا چکند، راه بگردانید، مردمان نگاه کردند کلاه های سیاه دیدند، مردمان شاد شدند، که آنگاه لشکر خراسان عادل بودند، چون خبر نزدیک محمد بن علی رسید، اندر وقت فرمان داد تا پل بست ببریدند و آب بسیار بود، و راه گریز برگرفت با سپاه که با او بود، مردمان بولان(3)سپاه احمد بن اسمعیل را و او را بگذاشتند(4)و به بست اندر آمد.
پس احمد بن اسمعیل، حسین بن مت(5)را با فوجی سوار به طلب محمد علی فرستاد و به رخد اندرو رسیدند و بگرفتند و بند کرده به بست اندر آوردند، و
1) كذا في الأصل... با جامه بد و بانگی همی کرد (؟)
2) كذا... اصطخری ص 249 بین بست و هراة جائی به اسم خاستان و جامان (حاربان - حارمان حاشیه) نام برده (؟)
3) كذا في الاصل - و بعد با مرکبی «با» بی نقطه بر آن افزوده «بابولان» شده و (پولان) از محال نزدیک بست بوده است و قبلاً هم ذکر شده (ص 118).
4) بگذاشتند، یعنی از آب بگذرانیدند.
5) کامل از محمد بن حسین بن مت مکرر نام برده منجمله (8 ص 41).
احمد بن اسمعیل به لب هیرمند فرود آمد و عدل و سیر نیکو بر مسلمانان بگسترید(1)و همه مال و املاک ایشان بدیشان بازداد، ولایت بُست حاتم بن عبدالله الشاسی(2)را داد، و این حاتم مردی مسلمان عادل بود و اندر میان مردمان سنت مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) تازه گردانید، و احمد بن اسمعیل آنجا چهار بیستگانی سپاه را داد و بدان خواست تا سیم اندر بست فراخ شود که ایشان همه چیز به سیم خریدندی کاه و هیزم، باز فرمان داد که همه کالای که محمد بن علی از آن مردمان برگرفتست به خداوندان بازدهند، هرچه خداوندان بدانستند برگرفتند، دیگر بگذاشتند، [و] هشتاد و پنج روز به بست بود که اندر میان سپاه او هیچ ندیدند مگر نماز شب کردن و روزه داشتن و جماعت و بانک نماز و قرآن خواندن. و اینجا به سیستان معدل علی حصار گرفت و حسین بن علی با سپاه به حبساباد(3)فرود آمد بر در کرکوی روز شنبه دوازده روز گذشته از رجب سنة ثمان و تسعين و مایتی و [معدل على] منجنیقها برنهاد و حرب آغاز کرد و بر مردمان(4)شارستان حرب آغاز کرد، و دست عیاران بر رعیت گشاده کرد. باز حسین بن علی به ریض اندر آمد به در آکار، و سیمجور مولی اسمعیل بن احمد اندر کوشک یعقوبی، روز پنجشنبه دو روز گذشته از شعبان. و دَرِ فارس گشاده بود، مردمان بر شارستان همی شدند و همی فرود آمدند و چیزی که همی بایست بر حصار می بردند، تا روز سه شنبه سه روز مانده از شعبان حسین بن علی آن در نیز فرو گرفت، و خبر اندر رسید که احمد بن اسمعیل به بست شد و محمد بن علی را بگرفت، چون معدل این بشنید دلش تنگ گشت و صلح پیش آورد، و کثیر بن احمد بن شهفور را اندر میان کرد و مشایخ شهر را، پس ایشان صلح فرو نهادند و سوگندان مغلظه اندر میان کردند، و معدل از شارستان فرود آمد نزدیک حسین بن علی روز پنجشنبه یک شب گذشته از ذی الحجه سنه ثمان و تسعین و مایتی، و سیمجور بر شارستان برشد، و درهاء شارستان برکندند، و باره را رخنه کردند، و چوب از(5)منجنیق ها بسوختند، و پیش ازین به دو ماه عهد سیستان احمد بن اسمعیل، سیمجور(6)را داده بود و کار سیستان درگذشت.
و خطبه کردن بر آل سامان
روز آدینه دویم ذی الحجه سنة ثمان و تسعين و مایتی. پس سیمجور به امارت بنشست، و احمد بن اسمعیل از بست برفت و به سیستان نیامد، و نامه کرد نزدیک حسین ابن على المروردی که بازگرد و معدل بن علی را با خویش بیار به هری، و احمد ابن اسمعیل محمد بن علی را با خویشتن از بست به هری برد، پس احمد بن اسمعيل معدل بن علی را از هری به بخارا فرستاد و کسهاء او را بیستگانی کرد و او را خاصه هر ماه سه هزار درم فرمود؛ تا این بود نامه امیرالمؤمنین مقتدر آمد سوی اسمعیل که محمد بن علی را بفرست. پس محمد بن علی را به بغداد فرستاد؛ باز احمد بن اسمعیل عمل سیستان بوصالح منصور بن اسحاق را داد پسر(1)عم خویش را، و اندر آمد بوصالح روز پنجشنبه دوازده روز گذشته از ربیع الاول سنه تسع و تسعین و مایتی.
اما حديث سبکری، نامه علی بن محمد بن الفرات آمد زی سبکری که او را بخوانده بود به مدینة السّلام، و عیال و بنه سبکری به رامهرمز نزدیک محمد بن جعفر العبرتانی(2)گروگان بود و بدر(3)را نامه آمد هم [از] علي فرات که به شیراز بباش با سپاه. سبکری را خوش نیامد رفتن نزدیک مقتدر، نامه نبشت و عمل پارس و کرمان و سیستان را خطبه کرد و مال بزرگ بفرستاد و محمد بن العبرتانی را دویست
1) در اصل «بس عم» و این ابو صالح منصور بن اسحاق بن احمد بن اسد سامانی است و پدرش اسحق در اوایل امارت نصر بن احمد (301) در سمرقند بیعت به نام خود گرفت و این ابو صالح در نیشابور خروج کرد و بعضی از شهرهای خراسان بگرفت - و لفظ (پس) به معنی پسر در قدیم استعمال شده ولی خیلی نادر آن در اشعار (دقیقی در شاهنامه) و در نثر دیده نشد و ظاهراً اینجا تصحیف شده است.
2) این شخص را ابن اثیر محمد بن جعفر الفریابی ضبط کرده (ج 8 ص 19) لیکن این کتاب در دو مورد وی را چنین که در متن است نوشته است.
3) در کامل ابن اثیر ذکری از بدر نیست و پس از تفاصیلی گوید چون ابن الفرات دانست که مونس در نهان میل به سوی سبکری دارد وصیف کاتب و جمعی از قواد را به اتفاق محمد بن جعفر الفریابی به دستگیری سبکری به فارس روانه کرد و به مونس خادم که در فارس بود نوشت که لیث علی را که اسیر بود با خود برگرفته به بغداد شود و محمد بن جعفر فریابی سبکری را دنبال کرد و دو جنگ با وی کرد و در جنگ دوم که بر در شهر بم کرمان رویداد سبکری هزیمت شده از راه مفازه به خراسان افتاد.... الخ (كامل ج 8 ص 19).
هزار دینار داد تا به عنایت در کار سبکری به حضرت نامه هاء نبشت و ضمان کرد از مقتدر که هر سالی سیزده بار هزار هزار درم ازین عمل بدهد. پس عهد و منشور آورده شد سبکری را برین جمله و عیال او را دست بداشتند، و این همه به تدبیر عبدالله بن محمد بن میکال بود، پس عبدالله محمد القتال(1)به سرجان(2)فرمان یافت، و سبكرى اسمعيل بن ابراهيم البمی را وزیر کرد و مدارکار بر وی و بر عبدالله بن محمد القتال ایستاد، یک چندی بود، مال را طلب آمد از سبکری، و سبکری دانست که چندان مال ممکن نگردد به حاصل آوردن، بسیار جور و مصادره کرد تا ده بار هزار هزار درم جمع کرد؛ تا این بود سپاه مقتدر(3)به در شیراز آمد حرب سبکری را، و سبکری به هزیمت برفت از شیراز روز شنبه چهار روز باقی از ذی القعده سنة تسع و تسعين و مایتی.
[سبکری] به سیرگان(4)آمد و باز ز آنجا به بم آمد و سپاه بر اثر او همی آمد و سبکری پیرامن بم کنده کرد و صلح پیش آورد که سپاه بازگردد، گفتند چاره نیست، به درگاه باید رفت، پس روز آدینه چهار روز گذشته از ذی الحجه حرب افتاد، و سبکری به هزیمت برفت، و عبدالله بن محمد قتال را اسیر کردند و محمد بن خلف بن اللیث را و گروهی بزرگان و سرهنگان، و سبکری به راه پهره(5)بیامد به سفه(6)و ز آنجا به نه آمد و به طبش آمد و یارگی نداشت که به سیستان آمدی، زانچه بر طاهر و يعقوب کرد - بر دو پسر محمد بن عمرو ابن الليث - دانست که مردمان سیستان خصم اویند، و از آنجا به هری رفت و نامه نبشت سوی احمد بن اسمعیل که تا به سامه(7)اوی اندر خراسان بباشد، فرمان داد او را که به مرو رو آنجا بنشین(8)، آنجا شد،
1) در سطر بعد نام عبدالله بن محمد القتال برده شده و معلو مست که این شخص (عبدالله بن محمد میکال) است. که همه کاره سبکری بود و سطر بعد هم مؤید اینست.
2) ظ: برجان.
3) این همان سپاه است که ابن الفرات به قیادت وصیف کاتب خود و محمد بن جعفر به حرب و گرفتاری سبکری کسیل داشته بود (رجوع شود به صفحه قبل).
4) همان سیرجان کرمانست.
5) پهره، همان فهرج است که امروز جزء بلوچستان محسوب می شود.
6) این محل را در آغاز کتاب «سپه» ضبط کرده و جزء رساتیق سجستان آورده است.
7) سامه بر وزن نامه عهد و پیمان و سوگند و قرض و وام و خاصه و خصوص و جای امن و امان و سپاه (برهان) قبلاً هم در این کتاب آمده (رک ص 50).
8) ابن اثیر گوید: با لشکری خسته و کوفته وارد سجستان شد و لشکریان امیر خراسان وی را دریافتند و اسیر کردند و به مقتدر نوشتند جواب آمد که وی را به بغداد باید فرستاد و بفرستادند (ج 8 ص 20) و ازین مكاتبات و آمدن سبکری به مرو چیزی ننوشته است. ولی سکوت ابن اثیر دلیل عدم صحت این روایت نیست، چه روایات این کتاب مبسوط تر و کامل تر است.
نامه مقتدر رسید سوی احمد بن اسمعیل که سبکری را بفرست، بند کرد [و] او را به بغداد فرستاد اندر جمادی الآخر سنة تسع و تسعين و مايتي. اما حديث بوصالح منصور بن اسحق، او چون به سیستان آمد مردمان را بسیار نیکوئی گفت [و] وعدهاء نیکو کرد و آن را وفا نکرد، و به لشکر جای قرار نکرد اندر حلفاباد(1)اندر شهر آمد [و بهّ خان ها منزل کرد، و مال سیستان بر عهدِ قدیم هزار هزار درم بیش نبود، او زیادات خواست.
پس مردمان سیستان گفتند: به هیچ وجه ما استخفاف احتمال نکنیم. و از آل يعقوب و عمر و هیچکس نمانده بود مگر ابو حفص عمرو بن يعقوب بن محمد بن عمرو بن الليث، و کودک بود هنوز ده ساله، بران بنهادند که او را بنشانیم و خود اندر پیش او کار همی کنیم و این سپاه خراسان را برافکنیم، و محمد بن هرمز المولی که مولی سندلی(2)گفتندی از موالی محمد بن عمرو بود [و] مردی جلد بود، اندر مظالم شد و گفت: به سیستان رسم نیست که مال زیادت خواهند و لشکری به لشکر جای باشد که مردمان را زنان و دختران باشد، مردم بیگانه به منزل و سرای آزاد مردان واجب نکند. منصور بن اسحاق را برادر زاده ای بود برنا و تیزگونه(3)گفت: ما سرای و جماع از خراسان نیاورده ایم، و مال کم از آن نستانیم که بیستگانی ما باشد! مولی سندلی گفت: بگویم ترا!.... و برخاست و برفت. منصور بن اسحاق آن برنا را گفت: این نبایست گفت، اما این مردک ما را نیز وعید کرد! بجستند او را باز نیافتند، رفته بود؛ پس سندلی نزدیک عیاران شد و تدبیر بکرد با ایشان و پیش زره(4)شد و او خود از کمر زهیر(5)بود و به هر شهری شده و ده مرد و بیست مرد جمع کرد مردی پانصد از
1) ظ: محلی بوده بیرون ربض سیستان و جایگاه لشکریان بوده.
2) ابن اثیر «مولى الصندلی» با صاد ضبط کرده (8 ص 22).
3) تیز گونه، سوداوی و عصبی مزاج، که امروز (تند) گوئیم.
4) زره دریاچه سیستان است «و پیش زره» بلوکی بوده است در شرقی آن دریاچه و امروز هم آن را پیش آب خوانند.
5) در صفحه (188 سطر 1) این کلمه تکرار شده و آنجا «کم زهیر» ضبط شده و ظاهراً نام محلی بوده از روستای سیستان.
پیش زره، و شب شنبه سیزده روز باقی از جمادی الأولى سنة تسع و تسعين و مايتي به در کرکوی آمد و آنجا گروهی بودند از یاران منصور بن اسحاق، با ایشان حرب کرد و گروهی بکشت و دیگر به هزیمت به شهر اندر آمدند و بانگ به شهر اندر افتاد، و بخوح(1)جمع شد، و هرکه لشکری دید به خانه و کوی و بازار همی کشت، تا به در زندان شدند و در زندان بشکستند و محبوسان بیرون آمدند و با ایشان یکی شدند، و محمد بن عباس کولکی(2)مردی مرد بود، بیامد و هر دو فریق اندر نبودن آن سپاه یکی شدند و بر بام ستورگاه قصر یعقوبی(3)بر شدند و از سپاه او بسیار مردم کشته و گرفته شد.
و گرفتن منصور اسحق
و منصور بن اسحاق به هزیمت از شهر بیرون شد و آن برنا برادرزاده او گرفته شد به سرکوی زنان که آنجا دربند بود، سندلی او را حنابست و دیگر روز به دست ستوربان داد تا فضیحت کردند، آن سخن را(4)که گفته بود، و منصور بن اسحاق به كده محمد بن الليث فرود آمده بود و دیگر روز خواست که حرب کند، چه دانست که به خوج اند، بیامد به کوی گرفتار شد و اسیر کردند و مال و بنه و ستوران او همه غارت کردند، و محمد مولی [سندلی] اندر قصر یعقوبی فرود آمد، چون این کار برفت خطبۀ امارت خویشتن را خواست که کند و حدیث ابوحفص بگذاشت، مردمان را آن خوش نیامد، محمد بن عباس کولکی از و جدا شد، با گروهی عیّاران برخاست و به فراه شد، و مولی سندلی دست [به] مصادره و جور کردن برد بر مردمان، و بانصر حمدان جوینی(5)را با گروهی سپاه و ترکان زینهاری که زان منصور
1) کذا؟ وظ: (مردم به خوج جمع شده) و در سطور بعد «خوج» با جیم آخر ضبط شده و گویا «خوج» یکی از محلات شهر یا جائی چسبیده به شهر بوده است (رک ص 173 ح 6).
2) ابن اثیر، محمد بن العباس المعروف به ابن الحفار ضبط کرده (ج 8 ص 23) و به قرینه «ابن حفار» شاید کلمه کولکی در اصل گورکن - یا گولکن که مصحف گورکن است باشد و در 14 سطر بعد همین کلمه را (کورکی) ضبط کرده و این ضبط ثانی حدس ما را تأیید می کند و نیز در صفحه بعد کلمه «جفار» به جای کولکی آورده که ظاهراً همان «حفار» است.
3) اصطخری ص 241 گوید: در (رَبَضُ) میان در طعام و در پارس قصریست از یعقوب لیث و قصری از عمرو لیث و دارالاماره در قصر یعقوبی است.
4) اینجا «را» به معنی «برای» است یعنی برای آن سخن که گفته بود.
5) جوین که گاه نیز کوین با کاف می نویسد یکی از دیه های سیستان بوده بر راه هرات به سه مرحله از زرنگ و یک مرحله به بست. و این غیر از جوین حالیه است که از اعمال سبزوار یا بجنورد محسوب می شود.
بن اسحاق بودند به فراه بفرستاد به حرب محمد بن عباس، و او حرب نکرد و گفت: من فرمان بردارم، برخاست و با ایشان بیامد، چون به نزدیکان شهر برسید نابیوسان(1)با نصر حمدان کوینی را بکشت(2)، و یاران با نصر هزیمت کردند، و او به در شهر آمد و مردم با او جمع شد، و مولی به حرب او بیرون شد و حربی صعب کردند و بسیار مردم کشته شد آخر مولی به هزیمت رفت و به لب هیرمند فرود آمد، و کورکی به کوشک یعقوبی فرود آمد و موالی با او جمع شدند و بوحفص را بیرون آوردند و به امارت بنشاندند و خطبه برو کردند روز آدینه دوازده روز گذشته از ماه رمضان سنه تسع و تسعین و مایتی.
و بوحفص، منصور بن اسحاق را طلب کرد که اندرین فترت گریخته بود و به سرای گبری نزدیکان مصلی متواری بود، بیافت و بیاورد و بسیار نیکوئی کرد و خلعت داد و روز و شب به نزدیک خویش همی داشت، و با حفص اندر سرای زنان خفتی به شب، و کولکی اندر کوشک یعقوبی. مولی باز مردم جمع کرد از عیاران و روستا و شهر، و به شب اندر طبل بزد و کولکی مست بود که هیچ هوش نداشت، آخر بیدارش کردند و برنشست، شب آدینه بود چهارده روز مانده از شوّال، و حرب کردند، آخر مولی هزیمت کرد و جفار(3)بر اثر او همی شد، به کوی زبان(4)رسید اندر کوی رخ درون شد زنی از بام یکی هاون سی من زد بر سر او و او از اسب بیفتاد، جفار اندر رسید [و] سر او برگرفت و او را بر دار کرد، و کار کولکی بالا گرفت و به نفس خویش معجب شد، و همی گفت که این کار به شمشیر گرفتم، [پس] روز شنبه ده روز باقی از شوال با حفص روی نهان کرد، کولکی برنشست و پیش او شد و بسیار عذر خواست و او را و مو[ا]لی او را همه به کوشک یعقوبی آورد، باز کولکی بر
1) نابیوسان از ریشه بیوس، با اول مفتوح به معنی خلاف انتظار و بدون سابقه و من حيث لا يحتسب است چه بیوس به معنی طمع و امید و چشم داشت می باشد و نابیوسان صفت نافی آنست.
2) یعنی محمد بن عباس كولكي.
3) كذا و ظاهراً (حفار) و این همان این حفار است که ما از ابن اثیر نقل کردیم (رجوع شود به حاشیه 5 ص 184) و اینجا گاهی «کولکی - کورکی» و گاه «جفار» آورده است.
4) كذا... و قبلاً کوی زنان نوشته است.
موالی خلاف کرد و موالی جمع شدند که کولکی را بکشند، چون کولکی چنان دید با حفص را بر خضرا برد و بنشاند و اندر پیش او به پای بایستاد تا موالی و عام او را به خدمت او بدیدند و زان بازگشتند، و کورکی، منصور بن اسحاق را به ارک فرستاد و ز آنجا بازگشت، باز موالی بر کولکی خروج کردند چنانکه کرد[ه بودند]، آخر کورکی بگریخت و نهان شد و باز کس اندر میان کرد و با حفص او را ایمن کرد و بیرون آمد؛ چون خبر منصور بن اسحاق سوی احمد بن اسماعیل برسید که با او چه رفت و اکنون محبوسست، حسین بن(1)على المرورودى [را] با سرهنگان و سپاه بسیار به سیستان فرستاد.
و احمد دراز را(2)با او به سیستان آمد، ده روز مانده از ذی القعده، و هم اندرین سال به در شهر اندر حلفاباد فرود آمد، و حرب ها بسیار کردند و او را اندر شهر نگذاشتند و باز از آنجا به بینک(3)شد و آنجا فرود آمد و کس به شهر همی فرستاد به نزدیک رؤسا و مهتران و امیدهاء نیکو همی کرد، باز روزی برنشست و مالی سپاه را داد، و مردمان رَبَضٌ هواء او کردند، آن روز حربی بکردند سخت، و کورکی و با حفص بر شارستان شدند و حسین به ریض اندر آمد و مردمان را بنواخت و بسیار نیکوئی گفت و بوبکر بن المظفر و سیمجور با سپاهی فرا رسیدند به یاری حسین علی، و حرب هاء بسیار افتاد میان ایشان، آخر صلح کردند و حسین علی ایشان را همه ایمن کرد [و] شب دوشنبه چهاردهم شوال سنة ثلثمايه صلح کردند، و منصور اسحاق را از ارک فرود آوردند و کولکی و زنگالود و دیگر عیاران همه به نزدیک حسین علی آمدند، همه را نیکوئی گفت و خلعت داد و به حصار باز فرستاد مگر منصور اسحاق را. روز دوشنبه هشت روز باقی از شوال منصور اسحاق برفت سوی خراسان و گفت: من امروز از دوزخ رستم و به بهشت رسیدم مرا بیش سیستان نباید. و با حفص با موالی خویش بیرون آمد به نزدیک حسین علی، و حسین او را نیکوئی کرد و وعدها [ی] نیکو کرد [و] به نزدیک احمد بن اسماعیل نامه نبشت اندر حديث او، نامه جواب کرد که همگنان را با خویشتن بیار، و شهر و ولایت به
سیمجور بگذار. حسین را آن خوش نیامد که عمل خود همی خواست، عیّاران را همه برآشفت، و سیمجور نیکوئی همی کرد و می گفت، و دل مردمان خوش همی کرد، آخر حسین علی، کولکی را بند کرد و با حفص را بیبند با خویشتن ببرد و دیگر عیاران را، و به هری شد روز پنجشنبه [و] برفت چهارده روز گذشته از ذی الحجه سنة ثلثمايه، چون به هری برسید با حفص و عیّاران را نزدیک احمد بن اسمعیل فرستاد، مگر زنگالود را نزدیک خویش بازداشت، باز بکشت او را اندر ربیع الاول سنة احدى وثلثمايه؛ [و] احمد بن اسمعیل با حفص را به سمرقند فرستاد و عیّاران را بفرمود تا بکشتند، و بومنصور جیهانی از بست به سیستان آمد اندر اوّل ربیع الاوّل سنة احدى [و ثلثمائه] و مردمان سیستان رسول فرستادند نزدیک احمد بن اسمعیل، تا رسولان به حد بخارا برسیدند، احمد بن اسمعیل را دو غلام از آنِ وی به لب جیحون بکشتند به تعلیم بوبکر دبیر هشت روز باقی از جمادی الآخر سنة احدى وثلثمايه.
نصر بن احمد را به امیری
و سپاه و مردمان بیعت کردند پسر او را نصر بن احمد، و او نه ساله بود و کار عبد الله جیهانی(1)همی راند، و رسولان را بازگردانید، چون خبر احمد بن اسمعیل و کشتن او زی سیمجور برسید، مردی و جلدی کرد اندر نگاهداشتن شهر، و میان سپاه اینجا اختلاف ها افتاد، و بوبکر بن المظفر برفت و به هری شد نزدیک حسین بن علی، و سرهنگان بیشتری با او برفتند و همچنان یکان یکان می رفتند تا سیمجور تنها ماند با خاصگان خویش، پس هیچ خبر نداشت تا عیاران برو شبیخون کردند، بیش نتوانست که به تاختن از شهر بیرون شد گریخته، هشت روز گذشته از رمضان سنة احدى وثلثمايه [و] به راه قهستان برفت.
مردمان نزدیک احمد بن محمد بن عمرو رفتند که معروف بود به نیا، [و]
1) و الصحيح ابو عبد الله محمد بن احمد الجبهانی - نرشخی در تاریخ بخارا گوید: نصر بن احمد... هشت ساله بود و وزارت او ابو عبدالله محمد بن احمد الجیهانی گرفت (تاریخ بخارا چاپ پاریس ص 92) كذا في كامل (ج 8 ص 25).
گفتند که شهرنگاه باید داشت و ابويزيد خالد بن محمد بن یحیی بندار کرمان(1)بود و نامه همی نبشت سوی مقتدر اندر حديث سيستان. و او را اندران باب انگیزش(2)محمد بن حمدان برنده(3)همی کرد. پس نامه مقتدر جواب آمد و عهد سیستان آمد نزدیک فضل بن حميد [و او] محمد بن حمدان را به خلافت خویش به سیستان فرستاد(4)و سمرة بن الربیع را با وی؛ اندرین میانه جولاههای برخاست از نواحی اوق نام او ملیخ (؟) و گروهی با او جمع شدند از غوغا، و به در شهر آمد که شهر مرا باید، و به روز چهارشنبه خطبه کرد خویشتن را به امارت، یکی او را گفت: ايها الأمير رسم و عادت خطبه روز آدینه باشد، گفت: باشد که مرا زمان [نه] باشد تا روز آدینه! همچنان که نبود. احمدِ نیا و عیّاران بیرون شدند و هم اندرین روز که خطبه کرده بود خویشتن را او را بکشتند [و] دیگر روز بیرون شدند پذیره محمّد حمدان برنده، و سمرة بن الربیع، و ایشان را با جلال و تعظیم اندر شهر آوردند غرّه ذى القعده سنة احدى وثلثمايه.
فضل بن حمید اندر آمد، مردمان شهر آذین بستند و خالد بن محمد با او بود، خالد را اندر سرای بوالحسینی فرود آوردند و فضل بن حمید را اندر سرای با یوسفی، چون روزی چند برآمد محمّد بن حمدان برنده را به کم زهیر(5)فرستاد، عیاران او را آنجا بکشتند و شهر برآشفت، چنانکه فضل و خالد هر دو قصد رفتن کردند، چون شب اندر آمد حرب اندر افتاد میان فریقین، و محمد بن حمدویه به خواش(6)عاصی شده بود و دست فراغله و مال سلطانی دراز کرده بود، و فضل بن حمید تاختن کرد و او را آنجا بکشت، و یاران او پراکندند [و] بیشتری اسیر کردند و به شهر اندر آوردند، و شهر ساکن شد.
1) بندار از مناصب عمال خراج بوده است و از اینکه لفظ فارسی است معلوم می شود این لقب با منصب پیش از اسلام معمول بوده و اعراب نیز آن را استعمال کرده اند - جهبد هم که شاید معرب کهبد باشد از جمله این مناصب یا القاب بوده است.
2) تحریک.
3) كذا في الاصل؟
4) کامل ج 8 ص 26 گوید: مقتدر بدر الکبیر را والی سیستان کرد و او فضل بن حمید و ابو يزيد خالد بن محمد المروزی را به نیابت خود بفرستاد.
5) در صفحه (286 سطر 19) (کمر زهیر) نوشته شده است.
6) خواش مدینه ایست به سیستان و اهل آنجا خود (خاش) گویند و آن شهر بر دست راست کسیست که از زرنج به بست می رود و میان آن و سیستان یک منزل است و دارای نخل و اشجار و قناة و آب است (یاقوت) و ظاهراً غیر از خواش بلوچستان است.
پس عیّاران را بگرفتن گرفت و بند همی کرد و به کرمان می فرستاد، و اندر اوّل سنة اثنى و ثلثمائه خراج(1)بيرون کرد، و بَدر او را مدد فرستاد از فارس، و فرمان داد که به بست روید(2)و بو منصور(3)جیهانی به بست بود، بومنصور عمل بست از دست احمد بن اسمعیل داشت، یک چندی بیامد به سیستان، چون او را(4)بکشتند و نصر بن احمد را بنشاندند، بومنصور به بست شد، خالد بن محمد نامه کرد به جیهانی که بست بگذار و بر[و]، او نرفت به فرمان او، پس(5)فضل بن حمید برفت به حرب او سوی بست روز سه شنبه هشت روز گذشته از جمادی الأولى سنه اثنى و ثلثمايه، چون به نوزاد رسید بو منصور جیهانی پذیره او آمد و آنجا حربی سخت بکردند و هزیمت بر جیهانی افتاد، با گروه خویش برفت، سوی سعد طالقانی شد به زابلستان، و فضل بن حمید به بست اندر شد روز پنجشنبه شش روز باقی از جمادى الأولى سنة اثنى و ثلثمایه. روزگاری آنجا ببود و زآنجا به سیستان آمد، و فتح بن مارحوح(6)را آنجا خلیفت کرد، چون جیهانی نزدیک سعد رسید قصد بست کردند هر دو، چون به رزدان(7)رسیدند، فتح تاختن کرد بر ایشان و بسیار مردم کشته شد، آخر فتح به هزیمت شد و جیهانی و سعد هر دو به بست اندر آمدند، و فتح به سیستان آمد، و فضل بن حمید بیمار صعب شده بود و سوی بَدر به پارس نامه نبشته که کسی فرست به جای من و علت خویش و مال خویش یاد کرده و بدر محمد بن طغریل را با سپاهی کاری بفرستاده بود، روز سه شنبه پنج روز مانده از ذى القعده سنه اثنى و ثلثمائه به سیستان اندر آمد، و برفت و به زمین داور شد و جیهانی و طالقانی به یک فرسنگی زمین داور با او حرب کردند، و جیهانی به هزیمت برفت و طالقانی اسیر ماند، دو شب گذشته از محرّم سنة ثلث وثلثمائه، و سعد را به عماری اندر به سیستان فرستاد. و خالد بن محمد یحیی به زابلستان رفت
1) ممکن است به معنی خراج گرفتن باشد - یعنی مالیات گردآورد و فرستاد و هم ممکن است به تشدید راه باشد، به معنی عمال و سررشته داران خراج. قال الزمخشری: فلان خراج ولاج لمنصرف و هو يعرف موالج الامور و مخارج ها و مواردها و مصادرها (اساس البلاغه ج 1 ص 222) صحاح ندارد و قاموس معنی تقریبی کرده است. و این لغت قبلاً هم آمده است.
2) والظاهر، به بست رود.
3) ابن اثیر «عبیدالله بن احمد الجیهانی» ضبط کرده (ج 8 ص 26) و شاید ابو منصور کنیه وی بوده است و ظاهراً او برادر محمد بن احمد جیهانی وزیر نصر بن احمد باشد.
4) یعنی: احمد بن اسمعیل را.
5) در اصل «بر فضل».
6) كذا بدون نقطه.
7) كذا، و الظاهر «روزان» و رودان شهرکی است از قرنین کوچکتر نزدیک فیروزقند، از طرف راست کسی که از بست به سوی رخد می رود (اصطخری ص 248).
با محمّد بن طغریل، و آن همه کارها به صلاح باز آورد و به سیستان بازگشت، و به سیستان اندر آمد شش روز باقی از جمید[ی] الاولى سنة ثلث وثلثمائه، وسعد طالقانی را خلاص کرد و با او بسیار نیکوئی کرد(1)، و محمد بن طغریل فرمان یافت هم اندرین ماه از علّتی صعب که او را معوَّد بود به روزگار(2).
و حسین بن على المرورودی بوسحاق زیدوی(3)را به سفزار(4)فرستاده بود گروهی سپاه، که فرصت نگاه دارید تا مگر سیستان بتوانیم گرفت. چون خالد از بست باز آمد خبر بوسحاق زیدوی بشنید و سوی وی نامه های نیکو نبشت و او را وعدها کرد بسیار، و بوسحاق به نامۀ وی بیامد و خالد با او نیکوئی بسیار کرد و خلعتها داد و صلت، و سپاه با او بفرستاد به قهستان به حرب سیمجور، و سیمجور بگریخت از قهستان و بوسحاق زیدوی قهستان بگرفت و آنجا قرار گرفت. چون سال سنه اربع وثلثمائه اندر آمد، بدر از فارس زید بن ابراهیم را به سیستان فرستاد بر مال خراج، چون خبر [به] خالد رسید مردمان را جمع کرد و بگفت، مردمان گفتند که ما هیچ کسی دیگر نخواهیم مگر ترا، و خالد به دل اندر داشت که عصیان آرد بدر را، بیرون شد سوی فراه و اندرین میان سیمجور سپاه آورد به قهستان [و] بر بوسحاق زیدوی حرب کرد و بوسحاق به هزیمت بیامد به فراه به نزدیک خالد، و فتح به بست به خالد اندر نافرمان شده بود، خالد از فراه به بست شد و بوسحق زیدوی با او یکجا، و فتح را بگرفتند، پس از آن که حرب کردند با او [و] به سیستان آوردند و این اندر جمادی الآخر سنة اربع وثلثمائه [بود] و بوسحاق زیدوی به هری شد. و روز آدینه بود یازده روز گذشته از شوال سنة اربع و ثلثمائه خالد جامه دبیران بر کرد و جامه سپاهیان پوشید و نام بدر از خطبه برافکند و خویشتن را خطبه کرد و قصد کرمان کرد. روز سه شنبه یک شب باقی از شعبان سنه
1) ابن اثیر می نویسد: فضل و خالد باجیهانی و سعد جنگ کردند و جیهانی هزیمت رفت و سعد طالقانی اسیر ماند و او را به بغداد فرستادند (ج 8 ص 25) و ذکری از محمد بن طغریل نمی کند.
2) در اینجا بعد از ذکر فوت محمد بن طغریل در متن، به عنوان سر فصل نوشته شده «فرمان یافتن محمد بن طغریل» و ما به جای آن سرفصلی دیگر که مناسب بود قرار دادیم.
3) این کلمه همه جا بدون نقطه است.
4) یعنی: به اسفزار.
اربع وثلثمائه(1)برفت تا به بم رسید و زانجا به دار آبجرد شد، و سپاه بَدر پیش وی آمد و حربی سخت بکردند و سپاه خالد به هزیمت رفت و خالد را اسیر گرفتند و بکشتند و سپاه او به زنهار بدر شدند و کثیر بن احمد بن شهفور اندر سپاه خالد بود، چون حال خالد بر آن جمله بود زانجا یکسر به سیستان آمد روز شنبه هشت روز باقی از ذی القعده سنه اربع وثلثمائه با گروهی سپاه، و کثیر بر مردم نیکوئی و عدل پیدا کرد و مردمان را همی نواخت و نامه نبشت به بست و رخد و زمین داور و همه در فرمان او آمدند، و کثیر بن(2)ابی سهل بن حمدان را به بست فرستاد، او چون به بست شد عصیان آورد اندر کثیر بن احمد تاكثير، محمد بن القاسم داماد خویش را با سپاهی بفرستاد تا او را بگرفتند و به سیستان آوردند و کثیر فرمود تا او را بکشتند و مثله کردند، باز بوسحاق زیدوی با گروهی عیاران بیامد و قصد کثیر کرد اندر صفر سنة خمس وثلثمائه [و] كثير محمد بن القاسم را با سپاهی پذیره بوسحاق فرستاد، حرب کردند، آخر هزیمت بر بوسحاق افتاد و برادر وی را بازکریان(3)زیدوی را اسیر گرفتند. و بوسحاق به خراسان شد و یاران وی را بیشتر اسیر بیاوردند، و این حرب اندر ربيع الآخر سنة خمس وثلثمائه بود. باز مقتدر، عباس شفیق را به رسولی فرستاد سوی کثیر بن احمد که عمل تسلیم باید کرد به(4)بدر، مردمان جمع شدند که ما هیچ کسی نخواهیم مگر کثیر بن احمد را، باز بدر زيد بن ابراهیم را با سپاهی بسیار به سیستان فرستاد، چون به نزدیکان شهر رسیدند یاران کثیر و عیاران به حرب بیرون شدند و حرب کردند، سپاه بدر هزیمت کرد و زید بن ابراهیم را اسیر گرفتند، و این روز چهارشنبه بود چهارده روز باقی از رجب سنه خمس وثلثمائه. باز عباس شفیق دیگر راه به سیستان آمد با نامۀ پسر فرات(5)و آنِ بَدْر اندر فرستادن زید بن ابراهیم و خلاص کردن او. [و] کثیر بن [احمد] زید را خلاص کرد و خلعت داد اسبی داد و دو استر و پنج اشتر و هزار دینار و ده تخت جامه و بفرستاد. و عباس
1) ابن اثیر این واقعه را سخت مختصر و در دنبال وقعه فضل بن حمید و جیهانی در حوادث سنة احدی و ثلثمائه ذکر کرده است (ج 8 ص 26).
2) ظ: کلمه (ابن) زاید است.
3) در صفحهٔ 195 سطر 6 بازکریا نوشته شده است.
4) اصل: بی بدر - و ابن اثیر این واقعه را در سنۀ اربع وثلثمائه ضبط کرده و این بدر را «بدر بن عبدالله الحمامی متقلد اعمال فارس» معرفی نموده است (ج 8 ص 33).
5) و هو ابوالحسن علی بن محمد بن موسى بن الفرات الوزير مولد سنة 241 و قتل سنه 312. (تاريخ الوزراء صابی - بیروت ص 8 - کامل 47-8)
شفیق را ششصد هزار درم [داد] که نزدیک پسر فرات باید رسانید. چون روز شنبه بود دو شب باقی از شوال سنة ست وثلثمائه كثير بن احمد بیرون شد به تنزه(1)سوی کرکوی اندر عماری، و سرهنگان با او و غلام او تکین با او بود اندر عماری، یاران او بازگشتند و استر را پی کردند و پیشی به کشتن وی طرایل(2)کرد و احمد بن قدام،(3)و كثير بن احمد را بکشتند نماز دیگر؛ و کثیر ابن احمد با یعقوب را به تازیانه زده بود، و کورکتر(4)حکم کرده [بود] که کثیر را اندرین روز بکشند، و با یعقوب را شتاب گرفته ،بود نماز دیگر به سرای کورکتر شد که نکشتند کثیر را؟ گفت: ای دانشمند هنوز روز به قدر کثیر کشتن مانده هست! تا این بود خبر آمد که کثیر را بکشتند. و احمد بن قدام اندر شهر آمد و به کوشک یعقوبی فرود آمد روز یکشنبه یک شب باقی از شوال سنة ست وثلثمائه، و عمّال کثیر را هم بر شغلها بگذاشت، و گروهی به بست فرستاد، از بسیاری آب به بست اندر نیارستند شد، باز خود به نفس خود به بست شد و احمد بن بهمن را بر سیستان خلیفت کرد؛ پس گروهی به سیستان هواء محمد بن قاسم کردند که داماد کثیر بن احمد بود، و محمّد قاسم عامل کثیر بود به زابلستان(5)، باز سپاه آورد و به در بست با احمد قدام حرب کرد، محمد قاسم هزیمت شد و به سیستان آمد و احمد قدام بر اثر او سپاه فرستاد، محمد قاسم بگریخت و به زابلستان شد و احمد بن قدام مطهر بن طاهر را بست داد، باز محمد بن حمدون اسفسلار(6)را با گروهی سپاه به یاری وی فرستاد به بست و خود به سیستان بود، تا خبر آمد که محمد بن حمدون خلاف پیدا کرد و قصد بست کرد، اندر اثر خبر آمد که بخشک و طغان بست(7)بگرفتند و احمد بن قدام زینجا به بست
1) در متن (بتتره) نوشته شده است. تنزّه، مصدر از باب تفعل به معنی گردش و هواخوری.
2) در صفحه دیگر «طرابیل» نوشته و گفته است طرابیل سالار هندوان یعقوبی بود.
3) اصل (قدام را) و این را باید زاید باشد، چه از مطالب بعد معلوم می شود که احمد بن قدام و طرابیل کثیر را کشته اند و نام احمد بن قدام مکرر خواهد آمد.
4) كذا و ظاهراً نام یکی از عیاران بزرگ با سرهنگان و سر غرغاهای سیستان باشد، زیرا از اسم او چنین بر می آید و عمل وی نیز آن را تأیید می کند و این ابو یعقوب هم ظاهراً از فقهای سیستان بوده است به دلیل خطابی که کورکتر به او کرده و دانشمندش خوانده است چه فقیه را دانشمند می گفته اند.
5) زابلستان نام مملکت نیمروز که عبارت از سیستان و زمین داور و طوران و غزنه و قندهار تا کابل است بوده ولی در اینجا مراد از «زابلستان» ناحیه ایست که شهر غزنین قصبه آن بوده و بعدها آباد و پایتخت سلاطین غزنوی شده است و محمود غزنوی را بدین جهة زابلستانی خوانده اند.
6) ظ. اسفسلار، مخفف اسفهسالار است.
7) اصل: و بست و این (واو) زایدست و بخشک و طغان نام دو شخص است.
شد، به دشتِ بكان حرب کردند و طغان به هزیمت رفت، و احمد بن قدام سپاه فرستاد به طلب محمد قاسم، بیافتند و بگرفتند به دهی به در طعام و بکشتند. باز احمد بن قدام، احمد بن ترکه را بند کرد و به کوهتز(1)فرستاد و بفرمود تا آنجا بکشتند اندر جمادى الأولى سنة تسع وثلثمائه، و احمد بن قدام به سیستان آمد و سپاهی فرستاد به طلب طغان و به زمین داور اندر طغان رسیدند و حربی سخت کردند، آخر طفان را اسیر کردند و به سیستان آوردند بر اشتر و کرسی بر پشت اشتر در زیر وی نهاده، روز شنبه یازده روز گذشته از ماه رمضان سنه تسع و ثلثمائه، و بفرمود تا بکشتند. چون طغان کشته شد باز همه جهان طلب عبدالله احمد بن همی کرد و عبدالله متواری بود، تا شب سه شنبه سیزده روز گذشته از جمادی الآخر سنه عشر و ثلثمائه، هیچ کسی را خبر نبود تا به لب پارگین به در فارس نو آواز طبلی آمد ضعیف گونه، احمد قدام از کوشک یعقوبی بیرون آمد با سپاه، نگاه کرد عبدالله بن احمد بود با گروهی غوغا، حرب آغاز کردند چون آواز حرب به شهر اندر آمد، مردمان بدانستند، عامه شهر عبدالله بن احمد را یاری کردند، و احمد بن قدام با اندک مردم به هزیمت برفت هم از لب پارگین، و به بست شد، و عبدالله بن اندر قصر یعقوبی شد و ذخایر و مال و سلاح احمد قدام همه به دست او افتاد، همه مردم سجزی که با احمد قدام بودند نزدیک عبدالله بن احمد آمدند، و هندوان با احمد قدام به بست شدند و طلحة ابن سوار را به طلیعه به دهک فرستاد[ند]، پس عبدالله بن احمد به سیستان دو پسر طرابیل هند و را که سالار هندوان یعقوبی بود بند برنهاد، نامه طرابیل اندر نهانی سوی عبدالله ابن احمد [رسید] که امانم ده تا بیایم، عبدالله او را امان داد و خلعت فرستاد پیش از آمدن، طرابیل به سیستان آمد و احمد قدام به رُخد بود، چون طرابیل بیامد عبد الله بن احمد قوی گشت، سپاه جمع کرده و قصد احمد قدام کرد و عزیز را پسر خویش را بر سیستان خلیفت کرد [و] غرّة رمضان سنة عشر وثلثمائه برفت با سپاهی قوی ساخته و خواست که به راه بیابان برود خبر رسید که احمد قدام همه چاه های بیابان انگرد(2)افکندست و آب تباه
1) جای دیگر: کوهر.
2) انکژد، انگژه، انگژان، و انگذان هم نام آنغوزه است - صاحب برهان گوید: مطلق صمغ ها را گویند عموماً و صمغی باشد به غایت بد بوی و آن را به عربی حلتیت خوانند و آن را انگژد به سبب آن خوانند که صمغ درخت انگدان است و اصل آن انگدان زد باشد به فتح زای پارسی چه زد به لغت فرس به معنی صمغ است... الخ.
کرده، پس به راه دیگر برفت تا برسید به نوقان(1)و احمد قدام به حرب او بیرون آمد، و حربی سخت بکردند، آخر احمد بن قدام هزیمت شد و سپاه از پس او برفت و نزدیک وی رسیدند، اسب بایستاد، پیاده شد، اندر رسیدند و بگرفتند او را روز شنبه چهار روز باقی از ماه رمضان سنة عشر وثلثمائه - پس احمد بن قدام را به سیستان آوردند دیگر روز عید، و سپاه سالار وی را سیمجوررا، و عبدالله بن احمد مالها بستدن گرفت، و فرمان داد مطهر بن طاهر را که از مردمان بست هزار هزار درم بستان، و عبدالله بن احمد به نفس خویش به رخد شد و از انجا نبشت(2)، چون روز یکشنبه بود نه روز باقی از محرّم سنة احدى عشر وثلثمائه، عامه سیستان بر عزیز بن عبدالله خروج کردند و پیدا کردند شعار امیر ابو جعفر احمد محمد بن خلف بن اللّيث [را].
شب چهارشنبه سیزده روز باقی از محرم سنه احدى عشر و ثلثمائه
پس او را بیرون آوردند و بنشاندند، و او اندک مایه بزرگ بود هنوز، اما با خود پیران بود، و علم بسیار حاصل کرده و فرشاهی و بزرگی اندر وی پیدا. و شهر عیّاران فرو گرفتند و دست [به] غارت و کشتن و سوختن بردند؛ چون امیر بوجعفر آن بدید خویشتن را احتیاط کرد، کار مهمل فرو گذاشت و خود نهان شد - روز پنجشنبه دوازده روز مانده از محرّم - چون خبر نهان شدن او از [مردم نزدیک] عزیز بن عبدالله برسید، به هزیمت رفته بود باز آمد، چون به در شهر آمد عیاران بانگ امیر بوجعفر کردند و گفتند هرگز بر ما هیچ کسی سالار نگردد مگر او، چون عزیز آن بدید بازگشت و به رباط ربیع فرود آمد، و خبر امیر بوجعفر به عبدالله بن احمد برسید نخفت و نیارامید تا به سیستان آمد روز شنبه یازده روز باقی از صفر سنه احدی عشر وثلثمائه - چون کار شهر متغیّر دید و دل هاء مردمان و عیاران از خویشتن نفور و هیچ کسی نزدیک او نشد و محبّت امیر با جعفر اندر دل مردمان جایگیر دید، و شعار او آشکاره، متحیّر ماند، بیرون شد از شهر، و عیّاران بانگ با جعفر همی کردند، و امیر با جعفر اندر خانه نشسته [و] به هر جای جاسوسان و پیکان و نامه ها همی
فرستاد، و اندر سِرّ نزدیک میهم بن رونک نبشته بود و او عامل رُخد بود از دست عبدالله بن احمد، که باید که دل سرهنگان و موالی ما که آنجااند بدان دیار خوش گردانی و ایشان را از جهت من تهنیت کنی به خلعت هاء نیکو و نواخت ها و عمل ها بزرگوار. و همچنان نزدیک حمک بن نوح نبشته بود و گفته که بیای تا رخد و هر چند توانی مردم جمع کن و بیعتها بستان و همگنان او را اجابت کرده بودند. و میهم چون خبر بیرون آمد [ن] امیر با جعفر بشنید، عبدالله بن احمد را خلع کرد و خطبه بر امیر باجعفر کرد، و حمک به رخد آمد هم به فرمان او، [و] عبدالله بن احمد، محمد بن محمد بن ابی تمیم را به خلیفتی بست فرستاد، مردمان او را اندر نگذاشتند و پیدا کردند شعار امیر باجعفر، و خطبه برو کردند. چون خبر خطبه بست به ژخد سوی میهم برسید از رخد به بست آمد و به بست [بیعت] امیر با جعفر را بگرفت و مردمان را بگفت که او چندین روزگار است تا این کار فرو گرفتست و همی راست کند اندر نهان؛ عبدالله بن احمد فرو مانده بود اندر حدود سیستان که ندانست که چه کند و کجا شود و بر هیچ کسی او را اعتماد نمانده بود که همه عالم میل با امیر با جعفر کرده بودند؛ پس امیر بوجعفر نامه کرد سوی میهم که برخیز و به سیستان آی با سرهنگان و حشم که جمع شدست از اولیا تا عهد تازه کرده آید، و میهم از بست برفت با سپاهی ساخته جان و مال فدا کرده، که ما مهتری یافتیم از یادگار پادشای خویش، و از خدمت بیگانگان و بندگان رستیم؛ چون میهم با این سپاه نزدیک سیستان برسید، عبدالله بن احمد را [خبر نبود] چون خبر عیّاران نزدیک عبدالله احمد برسید بازگشت تا بازگشت، آواز طبل و بوق ها شنید، [و] میهم با سپاه فرا رسید، نه میهم را از و خبر بود و نه او را از میهم، حرب فرو گرفتند ناساخته، و حربی سخت بکردند و یاران میهم چیره دستی کردند و دولت نو و سعد روزگار، عبدالله بن احمد هزیمت شد و اندر وقت خبر سوی امیر با جعفر آمد، آشکاره شد و به قصر یعقوبی به قصر پادشاهی بنشست، و اندر وقت، يمان بن حذیف [را] بر اثر عبدالله بن احمد بفرستاد یمان به بندان(1)اندر عبدالله احمد رسید و او را آنجا اسیر گرفت و به شهر اندر آورد - شب دوشنبه سیزده روز گذشته از رجب سنة احدى عشر و ثلثمائه.
1) بندان قصبه ایست نزدیک نه در جهة شمالی سیستان و امروز هم معروف است و نه و بندان با هم می شود و تلگرافخانه دارد.
و دیگر بیعت عام کردند امیر با جعفر را و کار برو قرار گرفت و سپاه جمع شد از موالی و سرهنگان و آزادگان(1)سیستان همه یک دل و یک نهاد، و تشویش از میانه برخاست. باز میهمبن رونک و حسین [و](2)محمد دو پسر بلال بن الازهر بيرون شدند که به خراسان شویم به فرمان امیر بوجعفر، چون به فراه رسیدند میهم و طرابیل خلاف کردند و به بست شدند و امیر بوجعفر به حرب میهم شد به بست، و محمد بن بهمن را بر سیستان خلیفت کرد و حرب ميهم بکرد و میهم به هزیمت برفت، باز ابوالفضل محمد ابن اسحاق العربی به سیستان آمد به خلافت امیر بوجعفر اندر شوال، و به ذی الحجه اندر امیر از بست باز آمد، باز خبر آمد که بوالفضل حارث و بوالفضل حصین بیعت کردند به بست عزیز بن عبدالله [را] اندر رجب سنة ثلث عشر و ثلثمایه، امیر بیرون رفت سوی بست به حرب عزیز اندر ماه رمضان، چون نزدیکان بست رسید عزیز [بر] راه کش به حدود سیستان آمد اندر آخر رمضان و به در مینا فرود آمد، و بوالفضل محمد بن اسحق العربي با او حرب کرد، سرهنگان عزیز بگشتند و نزدیک بوالفضل آمدند، عزیز بگریخت به خراسان شد اندر شوال، و امیر بوجعفر از بست باز آمد به سیستان اندر بیع الآخر سنة اربع عشر و ثلثمائه، و باز اندر ذی الحجه سنة خمس وعشر وثلثمائه به بست و رخد شد، و اندر رجب سنه ست عشر باز آمد و اندرین میانه خلافت سیستان بوالفضل را بود؛ و به ذی الحجه اندر شهر آمد؛ و محمد بن موسی را اندر جمادی الآخر سنه سبع عشرة وثلثمائه و اندر شعبان رزدانی [را] که نام وی محمد بن یعقوب بود به کرمان فرستاد با سپاه، و[ی] به کرمان شد و هزار هزار درم بدادند و باز آمد اندر ذى القعده؛ و هم اندرین سال احمد بن محمد بن اللّيث را از قضا عزل کرد و بوالحسین انصاری را قاضی کرد و بوسعید شروطی را از خطبه عزل کرد و بوالحسین
1) سپاه بر چند قسمت بوده است قسمتی غلامان بودهاند که موالی گویند و قسمتی سرهنگان که غلامان آزاد کرده و رؤسای غوغا و یک سواران جلد و نامدار و قسمتی آزادکان با آزادان که مردم صاحب خانواده و نامجوی و فرزندان دهاقین صاحب مال بوده و نامجوئی را داخل لشکر میشده اند - در کتیبه پهلوی تخت جمشید که جناب پروفسور هرتس فلد آلمانی آن را خوانده اند نام آزادان سگستان که از سیستان به استقبال شاهزاده ساسانی آمده اند برده شده است.
2) در اصل «و حسین بن محمد دو پسر بلال» نوشته شده است و اصلاح ما صحیح است.
الماصلی را خطیب کرد؛ باز محمّد بن یعقوب رزدانی را به بست فرستاد اندر رمضان؛ و بازار نو اندر بیع الاوّل بسوختند. باز امیر بوجعفر بنفس خویش برفت به حرب حمک بن نوح اندر شعبان سنة تسع عشرة وثلثمائه و آنجا شد و صلح کردند و بازگشت، و اندر جمادى الآخرة سنة عشرين وثلثمائه ابواحمد الحسين بن بلال بن الازهر را به حرب بایزید ننکر(1)فرستاد و بایزید به هزیمت برفت؛ و اندرین ماه انصاری را از قضا عزل کرد و قضا خلیل بن احمد را داد اندر جمادى الآخرة سنه عشرين وثلثمائه؛ باز خبر آمد که بایزید بنکی و بازکریاء زیدوی(2)و قراتکین و یارانشان به راه نوزاد بیرون آمدند به بست که احمد(3)یعقوب رزدانی را بگیرند، و رزدانی به ماه رمضان گریخته از آنجا باز آمد، و امیر بوجعفر بیرون شد که آنجا رود به حرب ترکان به بست، و دو ماه بر در شهر بماند، به رمضان بیرون شد و اندر ذى الحجه به شهر اندر آمد، و اندرین میانه نامه نبشته بود سوی ابو حفص عمرو بن يعقوب(4)- و بوحفص متنكّر به بغداد بود - تا باز آید، و اندر محرم سنة احدی و عشرین و ثلثمائه به شهر اندر ،آمد و امیر ابو جعفر او را بزرگ داشت و اجلال و اکرام کرد و خلعت ها داد و عمل ها عرضه کردند بروی. و بایزید بنکی و بازکریاء رندوی(5)و قراتکین به بست هر سه طاعت کردند و به فرمان اندر آمدند، چون رزدانی از آنجا بازگشت [برو خشم گرفت] و رزدانی را محبوس کرد و سال ها به حبس اندر بماند و باز از زندان بگریخت. و کارها بر دست پسران طاهر اصرم: بوالخیر و بوحفص و بوالقسم همی رفت، چون امیر با حفص بیامد عملها برو عرضه کرد، گفت: من دو
1) دو سطر بعد بایزید بنکی نوشته شده.
2) اصل: ریدوی. این ابوزکریا یحیی بن احمد بن اسمعیل سامانی است که با ابو صالح منصور و ابواسحق ابراهیم برادران خود از قهندز بخارا از حبس نصر بن احمد بن اسمعیل سامانی گریختند و قراتکین از بلخ بدیشان پیوسته و از پیش لشکریان نصر احمد به هزیمت به بست افتادند و سپس امان خواسته به برادر ملحق شدند و فراتکین دربست فرمان یافت و نعش وی را به اسپیجاب نقل کردند و در رباطی که خود او ساخته و معروف بود به رباط قراتکین به خاک سپردند (کامل ج 8 ص 65-66) وزیدوی - ریدوی معلوم نشد نام کیست؟
3) بالاتر، محمد يعقوب.
4) این ابو حفص عمرو بن يعقوب بن محمد بن عمرو بن لیث صفار است که در ماه رمضان 299 در سیستان به امارت بنشست و سپس اسیر سامانیان شده و او را به بغداد فرستاده بودند ابن اثیر در حوادث سنه 310 می نویسد که مقتدر خلیفه در این سال طاهر و یعقوب را پسران محمد بن عمرو لیث را از حبس آزاد کرد و خلعت داد (ج 8 ص 43) و معلوم می شود که ابو حفص مذکور هم در همین اوقات خلاص یافته و در بغداد متذکر می گشته است.
5) كذا؟
عمل را اندر سیستان پس از صدر که تو داری خریدار بودم، اکنون آب آن بشد [و] نخواهم، و صدر من داشتم به باد دادم و کفایت آن ندانستم(1)که بداشتی تو [و] به جای آوردی، بدان تو مستحق تری از من، آنچه من کردی امیری شهر بودی کنون فلان گندمک را دادی، آب آن بشد، و دیگر امیری آب بودی، فلان محمد بن عبدالرحمن را دادی، آب آن بشد(2)کنون مرا هیچ عمل نماند و نخواهم و نکنم. آخر سیده بانو(3)مادر امیر بوجعفر گفت: نه ترا شغلی باید؟ آخر او را صاحب مظالم کردند(4)، هر روز مظالم سپاه(5)بودی و به صدر مظالم بنشستی و کارها همی راندی. و امیر با جعفر مردی بود بیدار و سخی و عالم و اهل هنر و از هر علمی بهره داشت، روز و شب به شراب مشغول بودی و به بخشیدن و داد و دهش، و مردمان جهان اندر روزگار او آرام گرفتند و هیچ مهتری به شجاعت او نبود اندرین روزگار؛ و ساعات و اوقات را بخشش(6)کرده بود، زمانی به نماز و خواندن، زمانی نشاط و خوردن، زمانی کار پادشاهی باز نگریدن(7)، زمانی آسایش و خلوت به آرامیدن؛ و ذکر او بزرگ شد در جهان نزدیک مهتران عالم.
*حدیث ماکان(8)با امیر بوجعفر
بدانک رسولی فرستاد سوی ماکان، به میانه زره رسول بديره(9)بوالحسین خارجی آمد، بوالحسین گفت: کجا روی؟ گفت: نزدیک ماکان همی فرستد ملک بنده را به رسولی، بوالحسین مزاح بود گفت:
شعر
فالی بکنم ریش ترا یا رسول *** ریشت بکند ماکان پاک از اصول
1) نداشتم . ظ.
2) آب آن بشد، در این دو سه مورد یعنی رونق و صفا و جلای آن از میان برفت و آبروی هم به همین معنی است یعنی جلا و صفا و وجاهت و اعتبار شخص.
3) این سیده بانو دختر محمد بن عمرو لیث است که به پدر احمد، محمد بن خلف دادند، و خلف ابن احمد را که خلف بانو گویند نسبت به جده کنند.
4) مظالم یعنی رسیدگی به قصه ها و عرایض عموم - و صاحب مظالم رئیس آن را گویند.
5) اصل: سیاه.
6) اصل: نحسش، و بخشش کرده بود، یعنی بخش و قسمت کرده بود و درین کتاب همه جا عوض بخش بخشش آورده است .
7) نگریدن، به معنی نگریستن و مطالعه و ملاحظه.
8) ماكان بن کاکی از اعیان دیلمست (رک: تعلیقات).
9) دیره و دیزه، به معنی قلعه و کلاته دیده شد - پذیره هم معنی می دهد، یعنی به ملاقات.
رسول برفت نزدیک ماکان شد، و ماکان او را بنواخت و بر و نیکوئی کرد، آخر شبی شراب خورد و تافته گشت فرمان داد تا ریش وی بستردند، دیگر به هشیاری زان پشیمانی خورد و رسول را خلعت ها داد و مال هاء بسیار و عذرها خواست و بداشت تا ریش وی برآمد و بر قضاء حاجت بازگردانید، و عذرها همی خواست، رسول گفت: ترا ای امیر اندرین هیچ گناه نبودست الا این فالی بود که بکردند به سیستان، و فال کرده کار کرده بود. چون رسول به سیستان بازآمد، جاسوس، امیر با جعفر را آگاه کرده بود، از رسول باز پرسید، قصه باز گفت، بوالحسین خارجی را بخواند وی انکار کرد؛ و [ امیر] هزار سوار بساخت و نگفت که همی کجا روم و پانصد جمازه و پانصد مرد پیاده برنشاند، و بیابان کرمان برگرفت، مردمان گفتند مگر سوی کفجان(1)خواهد شد، هیچ کس را خبر نبود تا شبیخون کرد به ری و ماکان را بگرفت و به سیستان آورد، و خزینه و مال او برگرفت و هزار اسب تازی و پانصد شتر آورد، و اینجا از و هزار هزار درم [بگرفت] پس بنواخت و بگذاشت و مهمان کرد [باز] به مستی برو خویشتن متغیر گردانید [و] بفرمود تا ریشش بستردند، دیگر عذرها بسیار خواست و نیکو همی داشت تا باز ریشش برآمد، آنگاه خلعت داد [و] بازگردانید.
این خبر به مجلس امیر خراسان بگفتند، او را عجب آمد از همّت و مروّت و شجاعت او، و ماکان را دشمن داشتی امیر خراسان، یک روز شراب همی خورد، گفت: همه نعمتی ما را هست اما بایستی که امیر با جعفر را بدیدی(2)، اکنون که نیست باری یادِ او(3)گیریم، و همه مهتران خراسان حاضر بودند، یادِ وی گرفت و بخورد و همه بزرگان خراسان نوش کردند، انکاه که سیکی(4)
بو حنیفه به ازین گوید در باب شراب *** که از جوشیده بخور تا نبود بر تو حرام
و منوچهری در سیکی گوید:
ما سه یکی خوار نیک تازه رخ و صلحجوی *** تو سیکی خوار بد جنگ کن و ترشروی
بدو رسید جام سیکی سر مهر کرد و ده پاره یاقوت سرخ و ده تخت(5)جامۀ بیش بها و ده غلام و ده کنیزک ترک همه1) کفچ به ضم اوّل طایفه ای بوده اند در بلوچستان که عرب قفص گوید و به فارسی کوچ هم گویند.
2) ظ: بدیدیمی .
3) در اصل «یاری یادو» بود.
4) سیکی که مرکب کلمۀ «سه یکی» است، به معنی شراب جوشیده و ثلثان شده است که سه یک از آن پس از جوشیدن باقیمانده و آن را جوشیده هم می گفته اند چنانکه به ناصر خسرو منسوب است که گوید:
5) تخت جامه، به معنی طاقه و توپ است.
با حلی و حلل و اسبان و کمرها، نزدیک وی فرستاد به سیستان، و رودکی این شعر اندرین معنی بگفته بود، بفرستاد و آن روز بر زفانِ(1)امیر خراسان برفت که اگر نه آنست که امیر با جعفر قانع است یا نه(2)آن دل و تدبیر و رای و خرد که وی دارد، همه جهان گرفتستی. و شعر اینست:
شعر
مادرِ مَی را بکرد باید قربان *** بچه او را گرفت و کرد به زندان
بچه او را ازو گرفت ندانی *** تاش نکوبی نخست و زو نکشی جان
جز که نباشد حلال دور بکردن *** بچّهٔ کوچک ز شیر مادر و پستان
تا نخورد شیر هفت مه به تمامی *** از سر اردی بهشت تا بُن آبان
آنگه شاید ز روی دین و رَهِ داد *** بچّه به زندان تنگ و مادر قربان
چون بسپاری به حبس بچّه او را *** هفت شبا روز خیره ماند و حیران
باز چو آید به هوش و حال ببیند *** جوش برآرد بنالد از دل سوزان
گاه زَبَرْ زیر گردد از غم و که باز *** زبَر و زبر همچنان ز انده جوشان
زر بر آتش کجا بخواهی پالود *** جوشد لیکن ز غم نجوشد چندان
باز به کردار اشتری که بود مست *** کفک برآرد ز خشم و راند سلطان
مرد حَرَش کفک هاش پاک بگیرد *** تا بشود تیرگیش و گردد رخشان
آخر کارام گیرد و نچخد نیز *** درش کند استوار مرد نگه بان
چون بنشیند تمام و صافی گردد *** گونه یاقوت سرخ گیرد و مرجان
چند از و سرخ چون عقیق یمانی *** چند ازو لعل چون نگین بدخشان
ورش ببوئی(3)گمان بری که گل سرخ *** بوی بدو داد [و] مشک و عنبر با بان(4)
هم به غم(5)اندر همی گذارد(6)چونین *** تا به گه نوبهار و نیمه نیسان
آنگه اگر نیم شب درش بگشایی *** چشمه خورید را به بینی تابان
1) زفان، لهجه ایست از «زبان».
2) به معنی: «وگرنه - والا» و این قبیل جملات شرطیه در فارسی قدیم گاهی دیده می شود منجمله در کتاب زین الاخبار گردیزی آورده که: «پس حشم گفتند اگر امیر دست او را از ما کوتاه کند و اگر نه ما به یکسو شویم از پیش او.... )چاپ برلن ص 34).
3) صحیح «ببوئی» است و در این کتاب غالباً یاهای نسب و خطاب و وحدت که بعد از یاء اصلی درآیند ساقط شده است، و در کتب خطی قدیم این املا دیده می شود.
4) اصل: بانان.
5) بخم (؟)
6) اصل: بدون نقطه و ظاهراً «گذارد» یعنی بگذراند.
ور به بلور اندرون(1)ببینی گوئی *** گوهر سرخست(2)به کفّ موسی عمران
زفت شود راد و مرد سست(3)دلاور *** گر بچشد زوی و، روی زرد گلستان
و آنک بشادی یکی قدح بخورد زوی *** رنج نبیند از آن فراز و نه احزان
انده ده ساله را به طنجه(4)
انده ده ساله را ز طبع رماند *** شادی نو آرد و ببرد غمان
و جای شکر است که در دیوان رودکی و غالب نسخ دیوان قطران به همین طریق اصل این شعر محفوظ مانده است. و معلوم نیست شعر مصحف بارد مذکور در فوق را از کجا پیدا کرده اند؟!
رماند *** شادی نو را زری بیارد و عمانبامی چونین که سالخورده بود چند(5)*** جامه(6)بکرده فرار پنجه(7)خلقان
مجلس باید بساخته ملکانه *** از گل و وز یاسمین و خيرى الوان
نعمت فردوس گستریده ز هر سو *** ساخته کاری که کس نسازد چونان
جامه زرین و فرشهاء نوایین *** شهره ریاحین و تخت هاء(8)فراوان
بربط عبثی(9)و فرش هاء(10)فوادی *** چنگ مدک نیر و نای چابک حابان(11)
یک صف میران و بلغمی(12)بنشسته *** یک صف حران و پیر صالح دهقان
خسرو بر تخت پیشگاه نشسته *** شاه ملوک جهان امیر خراسان(13)
خسروری پیش تختگاه نشسته *** شاه ملوک جهان امیر صفاهان (؟)
ترک هزاران بپای پیش صف اندر *** هر یک چون ماه بر دو هفته درفشان
هر یک بر سر بساک(14)مورد نهاده *** ابش(15)و می سرخ و زلف و جعدش ریحان
1) دیوان رودکی: اندرش.
2) دیوان: سرخست و کف... تای (سرخست) به قاعده قدیم در این موارد خوانده نمی شود.
3) اصل: «زفت شود راد و مرد سست و دلاور» ن ل: راد مرد و سست دلاور.
4) طنجه از شهرهای مراکش ،است مراد اینست که اندوه کهند را به دورترین بلاد عالم رانده و شادی تازه را از ری و عمان که هم بالنسبه به بخارا نزدیک نبوده است به مجلس آورد - و درین شعر هم مانند باقی شعرها تصرفی بارد کرده اند بدین طریق:
5) بی نقطه و ظ: چند.
6) اصل جامه و بعد جام با مرکبی تازه، و باقی کلمات هم بی نقطه است؟
7) کذا با یای اضافی و ظ: «جامه بکرده فراز پنجه خلقان» یعنی از سالخوردگی پنجاه جامه کهنه کرده است.
8) اصل: تحتها «تختها» به معنی: سریر.
9) در اصل چنین است.
10) ظاهراً «فرش هاء» تقلید کاتب از مصراع اول شعر بالاست و چون درین شعر ذکر سازها از قبیل بربط و چنگ و نای است بایستی برحسب قاعده به جای «فرش ها» نام سازی به لفظ مفرد یا جمع بوده باشد.
11) ظ: چنگ مدک نیز و نای چابک جانان (؟) نسخه چاپی: چنگ و دف و پرده های چابک جانان.
12) بایستی قاعدة «بلعمی» باشد و وی محمد بن عبدالله البلعمی است که او اواخر صاحب تدبیر نصر بن احمد بود و عجب است که در کامل التواریخ چاپ مصر هم همه جا بلغمی نوشته شده است.
13) باز از تصرفات عجیب مجمع الفصحا (ج 1 ص 238) و غیره:
14) بساک و پساک تاجی است از گل و از برگ مورد که پادشاهان و بزرگان در مهمانی ها بر سر می نهاده اند.
15) كذا في الاصل. ظ: لبش می سرخ.
باده دهنده بتی بدیع ز خوبان *** بچه خاتون ترک و بچه خاقان
چونش بگردد نبیذ چند به شادی *** شاه جهان شادمان و خرم و خندان
از کف ترکی سیاه حمش(1)پری روی *** قامت چون سرو و زلفکانش(2)چوگان
زان تن خوش(3)... ساغری بستاند *** یاد کند روی شهریار سجستان
خود بخورد نوش و اولیاش همیدون *** گوید هر یک چو می بگیرد شادان
شادی بوجعفر احمد بن محمد *** آن مه(4)آزادگان و مفخر ایران
آن ملک عدل و آفتاب زمانه *** زنده بدو داد و روشنائی گیهان(5)
آنک نبود از نژاد *** آدم چون اونیز نباشد اگر نگوئی بهتان
حجت یکتا خدای و سایه اویست *** طاعت او کرده واجب آیت فرقان
خلق(6)همه از خاک و آب و آتش و بادند *** وین ملک از آفتاب گوهر ساسان
فر(7)بدو یافت ملک تیره و تاری *** عدن بدو گشت نیز(8)گیتی ویران
گر تو فصیحی همه مناقب او گوی *** ور تو دبیری همه مدایح او خوان
ور تو حکیمی و راه حکمت جوئی *** سیرت او گیر و خوب مذهب او دان
آنک بدو بنگری به حکمت گوئی *** اینک سقراط و هم فلاطن(9)و یونان
ور تو قفری(10)و سوی شرع گرائی *** شافعی اینکت [و] بوحنیفه و سفیان
کو(11)بگشاید زنان به علم و به حکمت *** گوش کن اینک به علم و حکمت لقمان
مرد ادب را خرد فزاید و حکمت *** مرد خرد را ادب فزاید و ایمان
ور تو بخواهی فرشته(12)که به بینی *** اینک اویست آشکارا رضوان
خوب نگه کن بدان لطافت و آن روی *** تات(13)ببینی برین که گفتم برهان
1) كذا... و الظاهر: چمش که لهجه ایست از چشم.
2) كذا منفصل.
3) كذا - و وزن این مصراع ناقص است شاید اصل چنین بوده: «زان می خوش بوی ساغری بستاند» زیرا می را به خوشبوئی نیز بسیار ستوده اند. و بر خلاف «تن خوش» نگفته اند و دیده نشده و تن خوش بوی هم کذلک...
4) مه به معنی بزرگ و سید ظاهراً به فتح اولست و در اصل «مس» بوده و بزرگ مغان را «مسمغان» گفته اند شعر فردوسی با (بس) قافیه شده است.
5) گیهان با کاف فارسی و یای مجهول اصل لغت جهان است.
6) کذا و چون هاه هوز مانند همزه وصل در شعر ساقط نمیشود محتمل است مصراع چنین باشد: «خلق همه ز آب و خاک و آتش و بادند».
7) این راه مشدد و حروف مشدد دیگر مانند آن در اوزان شعر قدیم به جای دو حرف از افاعیل محسوب می شده است.
8) اصل: بير.
9) كذا... و او زایدست و نیز شاید اشاره به (یونان) نام حکیمی باشد.
10) ظاهراً «فقيهي».
11) ظاهراً «گر بگشاید».
12) ظاهراً «فریشته».
13) ظ: تا تو.
پاکی اخلاق او و پاک نژادی *** با نیت نیک و با مکارم احسان
ور سخن او رسد به گوش تو یگراه *** سعد شود مر ترا نحوست کیوان
ورت(1)، به صدر اندرون نشسته ببینی *** جزم بگوئی(2)که زنده گشت سلیمان
سام سواری که تا ستاره بتابد *** اسب نبیند چنو سوار و به(3)میدان
باز به روز نبرد و کین و حمیّت *** گرش ببینی میان مغفر و خفتان
خوار نمایدت زنده پیل پدانگاه *** ورچه بود مست و تیز(4)[و] غران
ورش بدیدی سفندیار گهِ رزم *** پیش سنانش جهان دویدی [و] لرزان(5)
گرچه به هنگام حلم، کوه تن اوی *** کوه سیامست(6)که کس نبیند جنبان
دشمن ار اژدهاست پیش سنانش *** گردد چون موم پیش آتش سوزان
ور به نبرد(7)آیدش ستاره بهرام *** توشه شمشیر او شود به گروکان(8)
باز بدانگه که می به دست بگیرد *** ابر بهاری چنو نبارد(9)باران
ابر بهاری جز آب تیره نبارد(10)*** او(11)همه دیبا به تخت و زّر به انبان
با دو کف او ز بس عطا که ببخشد *** خوار نماید حدیث و قصه طوفان
لاجرم از جود و از سخاوت اویست *** نرخ گرفته مدیح و صامتی(12)ارزان
شاعر زی او رود فقیر و تهی دست *** با زر(13)بسیار بازگردد و حملان(14)
مرد سخن را [ا]ز او نواختن و بِرّ *** مرد ادب را [ا]ز او وظیفه دیوان
باز به هنگام داد و عدل بر خلق *** نیست به گیتی چنو نبیل و مسلمان
داد بیابد ضعیف همچو قوی زوی *** جور نبینی به نزد او و نه عُدوان
1) بعض نسخ: «ورش» یا: ورتو... به بینیش.
2) اصل: خرم مکری.
3) ظ: سوار به میدان (کذا فيمجمع).
4) اصل: «سیر گشته».
5) اصل: جهان دریدی اوران.... و ظ: جهان از جهیدن و گریختن و دریدی هم دویدی باشد و قافیه هم بیشک (لرزان) است نه (ارزان) چنانکه گمان برده اند زیرا هم با جهان و دویدن و با موضوع شعر مناسبست و هم در شش شعر بعد (ارزان) قافیه شده.
6) اصل: سامست - کوه سیام کوهی است در ترکستان که هاشم مقنع بر آن کوه ماه بیرون آورد. و این حرف (تا) در آخر لفظ «سیامست» از قبیل «گوهر سرخست» است که در حاشیه سابق شرح آن گذشت.
7) اصل: «ورنه نبرد آیدش».
8) گروگان به کسر اول و فتح ثانی با دو گاف پارسی به معنی عاریت و ودیعت و به معنی بنده و عبد هم به نظر آمده است (برهان)
9) اصل: نیارد.
10) اصل: نیارد.
11) اصل: از همه.
12) اصل: صامت.
13) در اصل «با رز بسیار».
14) در بعضی نسخ «ملان» ضبط کرده اند، لیکن متن صحیح تر است و رودکی باز هم در اشعار دیگر خود «حملان» آورده و حملان به ضم اول مصدر حمل يحمل از باب ضرب و به معنی حمل است یعنی بار کالا و متاع.
نعمت او گستریده بر همه گیتی *** آنچه(1)کس از نعمتش نبینی عریان
بسته گیتی از و بیابد راحت *** خسته گیتی از و بیابد درمان
باز بر(2)عفو آن مبارک خسرو *** حلقه تنگست هرچ دشت و بیابان
پوزش [ب-]-پذیرد و گناه ببخشد *** خشم نراند به عفو کوشد و غفران
آن ملک نیمروز و خسرو پیروز *** دولت او یوز و دشمن آهوء نالان
عمروبن الليث زنده گشت بدو باز *** با حشم خویش و آن زمانه ایشان
رستم را نام اگرچه سخت بزرگست *** زنده بدویست نام رستم دستان
رودکیا بر نورد مدح همه خلق *** مدحت او گوی و مهر دولت بستان
ورچ بکوشی به جهد خویش بگویی *** ورچه کنی تیز(3)فهم خویش به سوهان
ورچه دو صد تابعه(4)فریشته داری *** نیز پری(5)باز و هرچ جنی و شیطان
گفت ندانی سزاش و خیر(6)فراز آر *** انک بگفتی چنانک گفتی نتوان
اینک مدحی(7)چنانکه طاقت من بود *** لفظ همه خوب و هم به معنی آسان
جز به سزاوار میر گفت ندانم *** ورچه جریرم به شعر و طائی(8)و حسان
مدح امیری که مدح زوست جهان را *** زینت هم زوی و فر و نزهت و سامان
سخت شکوهم که عجز من بنماید *** ور چه صريعم(9)اما(10)فصاحت سحبان(11)
بر دختی مدح عرجه کرد زمانی(12)*** ورچه بود چیره(13)
جوانی گذشت و چیره زبانی *** طبعم گرفت نیز گرانی
بر مدایح شاهانمدح همه خلق را کرانه پدیدست *** مدحت او را کرانه نیّ و نه پایان
نیست شگفتی که رودکی به چنین جای *** خیره شود بی روان(14)و ماند حیران
ور نه مرا بوعمر دل آور کردی *** و آنگه دستوری گزیده عدنان
1) ظ: ایچ کس - یعنی: هیچکس.
2) اصل: باری، حاشیه مجله مهر: بارسن.
3) اصل: تیر.
4) تابعه: به معنی تابع و در این مورد مصطلح بوده است.
5) اصل: نیر بری.
6) كذا... خیز و فراز آر؟
7) در اصل «مدحی» بوده و مصححی نادان آن را (مدیحی) کرده است.
8) طائي مراد (ابو تمام طائى) شاعر معروف عرب است.
9) ظاهراً از صریع مراد «صریع الغوانی» شاعر عرب است.
10) كذا و باید «ابا» باشد.
11) سحبان و آئل خطیب معروف عرب.
12) كذا؟ ... مجله مهر: برد چنین مدح و عرضه کرد زمانی. ولی ماخذ آن را ننوشته. و معلوم نیست صحیح باشد (رک تعلیقات).
13) چیره به معنی مسلط رودکی گوید:
14) ظ: زوان - زفان (؟)
زهره کجا بودمی به مدح امیری *** کز پی او آفرید گیتی یزدان
ورم ضعیفی و بی ندیم(1)نبودی *** و آنک نبود از امیر مشرق فرمان
خود بدویدی بسان پیک مرتّب *** خدمت او را گرفته جامه(2)به دندان
مدح رسولست عذر من برساند *** تا بشناسد درست میر سخندان
عذر رهی خویش ناتوانی و پیری *** کو به تن خویش از آن نیامد مهمان
دولت میرم همیشه باد بر افزون *** دولت اعداء او همیشه به نقصان
سرش رسیده به ماه بر به بلندی *** و آن معادی به زیر ماهی پنهان
طلعت تابنده تر ز طلعت خورشید *** نعمت پاینده تر ز جودی و بهلان(3)
و ما این شعر بدان یاد کردیم تا هر که این شعر بخواند امیر باجعفر را دیده باشد که همه چنین بود که وی گفتست، و این شعر اندر مجلس امیر خراسان و سادات، رودکی بخواندست، هیچکس یک بیت و یک معنی ازین که درو گفته بود منکر نشد، الا همه به یک زبان گفتند که اندر و هرچه مدیح گوئی مقصر باشی که مرد تمامست. چون شعر اینجا آوردند، ده هزار دینار فرستاد رودکی را، و شراب دار امیر خراسان را که آن یادگار آورده بود خلعت داد و عطا و بازگردانید. و قصه دراز نمی کنم اندر حدیث او که کتاب دراز گردد که فضایل او را خاصه از میان بزرگان سیستان دو مجلد چنین باید، و هم گفته نیاید. اما از آن هر مهتری بر اختصار فصلی یاد کرده همی آید، و صانع(4)بلخی اندر رباعیات خویش این قصه ماکان و میر شهید یاد کردست، چنانکه یاد کنیم:
بیت(5)
خان غم تو پست شده ویران باد *** خان طربت همیشه آبادان باد
همواره سری(6)کار تو با نیکان باد *** تو میر شهید و دشمنت ماکان باد(7)
1) كذا...؟ بی بدیم (؟) به ضم اول از بد عربی به معنی لابدی و بیچارگی، و در مجله مهر (بی بریم) ضبط شده ولی آقای نفیسی سند نشان نداده اند و بیبر درست به نظر نمی آید. و پیریم بنبودی هم تواند بود به مناسبت سه شعر بعد که گوید: ناتوانی و پیری. یعنی: اگر ضعیف و بیچاره یا پیر نبودم و دیگر که از طرف نصر بن احمد اجازت نبود خود به خدمت او می شتافتم.
2) كذا... چامه - نامه - خامه؟
3) كذا و المشهور «ثهلان» با تاء مثلثه و این قصیده در دیوان قطران که آمیخته از شعر رودکی و چندین شاعر دیگر از شعرای قرن چهارم و پنجم است ضبط شده و چند قصیده و قطعه ازین دیوان با متفرقاتی در طهران به نام رودکی به طبع رسیده که این قصیده هم از آن جمله است و با ضبط این تاریخ هیچگونه شکی نمی ماند که قصیده از رودکی است.
4) صنع صایغ؟ و این شخص معلوم نشد کیست...
5) کذا... و بایست رباعی بنویسد.
6) یا علامت اضافه است، یعنی سر کارتو.
7) از مصراع اخیر پیداست که این رباعی بعد از مرگ احمد بن محمد گفته شده است. و شاید در مدح خلف بن احمد گفته باشد، و یا به جای میر شهید، میر سعید که مراد امیر نصر بن احمد باشد.
و شعراء تازی اندرو شعر بسیار گفته اند، اما شرط ما اندرین کتاب پارسی است مگر جای که اندر ما نیم و پارسی یافته نشود.
باز امیر بوجعفر پسران طاهر اصرم را محبوس کرد و محمد بن حمدون را و بو العباس عمیر را بشکر(1)فرستاد، باز محمد بن حمدون به خراسان شد به خدمت امیر خراسان. امیر بو جعفر، بوالفتح را سپهسالار کرد و کارها بر دست بوالفتح همی رفت، و بزرگ گشت و مردی جلد بود و با خر[د]؛ باز ابوالحسین طاهر بن محمد بن محمد بن ابی تمیم(2)دستوری خواست و به خراسان شد،و آنجا بر دست وی کارها بسیار رفت و خدمتها کرد امیر خراسان را، و سببها بود او را که به جایگاه باز گفته آید انشاء الله. و بسیار چیز عطا داد و نام وی به مردی اندر خراسان بزرگ گشت، و به درگاه امیر خراسان ببود و آنجا خلعت و انجاب(3)بسیار یافت و معروف گشت و ز آنجا با بزرگی به سیستان باز آمد و امیر باجعفر پذیره او باز شد و او را با مرتبه بزرگ به شهر اندر آورد، و شش ماه اینجا ببود و روز و شب به مجلس او بود و خلعتها داد و نیکوئیها کرد با او، باز بست او را داد و آنجا شد و آنجا اهل علم بسیار بود و طاهر علم دوست بود و روز و شب بدان مشغول گشت و علما و فقهاء بست را روز و شب نزدیک خویشتن داشتی و مناظره کردندی اندر پیش او و او اندران سخن گفتی. باز میان مردمان اوق(4)تعصب شنگل و زا تورق افتاد اندرسنه احدی و اربعین، و بوالفتح آنجا شد و ایشان را از آن زجر کرد، باز بوالفتح را خلاف افتاد به سبب تازی مندرک و عاصی شد و از شهر بیرون شد و به کرکوی شد و زانجا به قوقه(5)شد، و امیر بوجعفر، رزدانی را و سپاه را به طلب او فرستاد، و بوالفتح بازگشت و به جروادکن(6)آمد و آنجا مردم غوغا با او جمع شد، باز بوالعباس را شد، باز بوالعباس را پسر طاهر بن محمد بن عمرو بن الليث آنجا بیعت کردند، گفتند این پادشاهی نیمروز را سزاوارتر
1) در اصل مرکز دوم بی نقطه است و درین کتاب غالباً (بسکر یا بسکو) ضبط شده.
2) در نسب و نام این مرد اختلاف هاست، همین کتاب در صفحات بعد او را گاهی ابوالحسن بن طاهر بن ابی على التمیمی و گاهی ابوالحسین طاهر بن محمد بن محمد بن ابی تمیم و گاهی طاهر بو علی نوشته عتبی و کامل که عیناً از عتبی نقل کرده (ج 8 ص 185) طاهر بن الحسین، و پسر او را حسین بن طاهر بن الحسين، آورده و گردیزی (ص 47) او را علی بن طاهر التمیمی و در صفحه (50) پسر او را حسین بن طاهر نوشته. و تاریخ بخارا (نرشخی چاپ پاریس ص 104) طاهر بن حسین نامیده. و اخباری که درین کتاب از این مرد آمده در هیچ تاریخ به این تفصیل دیده نشد و بی اندازه مفید است.
3) كذا...؟ ظ: ایجاب.
4) ناحیه ای بوده از سیستان.
5) ناحیه ای بوده از سیستان.
6) ناحیه ای بوده از سیستان.
از امیر بوجعفر که پدر بر پدر پادشا و پادشازادست و امیر بوجعفر پادشازاده از جهت مادرست، و [مردمان] بسكر هم اندر بیعت یکی شدند، و بوالفتح به سپاه سالاری او بایستاد، و سپاه جمع کرد و قصد قصبه کردند و به در شهر آمدند، و حرب افتاد میان دو سپاه، و ترکان بست(1)فرا رسیده بودند به یاری امیر بوجعفر، و پای نداشت بوالفتح با ایشان، به هزیمت برفت، و جروادکن و بیشتری از پیش زره غارت کردند، و امیر ابو جعفر، رزدانی را بر اثر او به اوق فرستاد و او را اندر نیافت و به اوق استقامت(2)کرد، و مردمان اوق سر از طاعت بکشید [ند] و برونج(3)جمع شدند و حرب کردند و به هزیمت شدند، سالاران ایشان را شانزده مرد آن روز بکشتند، باز امیر ابو جعفر احمد بن ابراهیم را به اوق فرستاد و مردم آرام گرفتند با او، باز سلیمان بن عوف از خراسان به نامه امیر بوجعفر بیامد به امان او با سه هزار مرد و باز ناحیت اوق فرا او داد.
باز رزدانی که غلام وی بوده بود و چندان نیکوئی امیر بوجعفر بر وی کرده بود، تدبیر کرد بر(4)عبد الله بن محمد بن اسمعیل و بر بوالعباس بن طاهر بن عمرو [و] بر ابراهیم سرخ و گروهی از چاکران خاصه وی، و او را اندر مجلس شراب به کوشه حلفی(5)اندر بکشتند، و بیت المال غارت کردند و کشتن وی شب سه شنبه بود دو شب گذشته از ربیع الاول سنه اثنى وخمسين وثلثمائه. و امیر خلف آن شب رفته بود به دوشاب که(6)آنجا اسبان به خوید(7)کرده بود، او را جستند نیافتند. چون خبر کشتن پدر به وی رسید دو اسبه ز آنجا به بست شد به نزدیک مکجول(8)که والی بست بود و مکجول او را بنواخت و دلگرم کرد، و گفتا: خون پدرت به یاری ایزد -
1) ترکان بست از اتباع قراتکین و غلامان سامانیان اند که در بدایت حال نصر بن احمد سنه (318) با برادران وی بر خلاف نصر یکی شده و از بلخ به بست آمد و در آنجا بماند تا بمرد و نعش او را به اسپیجاب حمل کردند (کامل ج 8 ص 66) و سپس بایتوز نامی ترک بر آنها ریاست یافت و آنان را ترکان بایتوزی گویند و به دست سبکتکین برافتادند.
2) به معنی: اقامت .
3) ظاهراً «بیرونج» که محلی بوده در نواحی زرنگ.
4) تدبیر کرد بر فلان و بر فلان - یعنی آنها را با خود همدست ساخت.
5) ظ یعنی: به کوشک خلفی - و جای دیگر هم کوشک را کوشه آورده است.
6) كذا... و شاید «به دو شاب که» و ظاهراً دوشاب نام مزرعه ای است.
7) خويد - با واو معدوله بر وزن کید علف نورسته و زراعت تازه است یعنی اسپان خود را به خصیل بسته بود.
8) بكحول، هم خوانده می شود.
تعالی - باز آرم و ترا به دارالملک بنشانم، و به جای بزرگوار فرود آورد، و نُزل بسیار فرستاد، و گروهی غلامان پدر او بر پی او آنجا شدند، و کارش محکم شد، دگر روز کشتن امیر بوجعفر، بوحفص محمد ابن عمرو را به امارت بنشاندند به قلعه ارک، باز مكجول سپاه جمع کرد و هزار سوار گزیده با امیر خلف به سیستان فرستاد، و هیچ کسی را به سیستان خبر نبود تا امیر خلف به هارون فرود آمد؛ چون با حفص خبر شنید اندر وقت به هزیمت به خراسان شد، پنجاه روز بود زان روز که امیر بو جعفر کشته شد تا امیر خلف اندر شهر آمد و به امارت نشست، و او را خطبه کردند روز یکشنبه پنج روز گذشته از جمادی الأولى سنة اثنی و خمسين و ثلثمائه، و با یوسف با سعید مدرکی را خلعت داد و سپاه سالار کرد و نام وی محمد بن يعقوب بود روز یکشنبه دو شب گذشته از رجب اندرین سال. و تابوت بوالفتح از نیشابور بیاوردند اندر شهر روز پنجشنبه شش روز گذشته از رجب هم بدین تاریخ، و امیر بوالحسن ابن(1)طاهر بن ابی علی التمیمی از بست به فراه آمد که آن ناحیت به رسم او بود، و آنجا مردم بسیار با او جمع شد و بر شهر آمد، امیر خلف پذیره او بیرون شد و یکدیگر را در کنار گرفتند و امیر خلف گفت: تو اندرین مملکت با من شریکی [و] او را به قصر یعقوبی فرود آورد.
و مادر طاهر بوعلی عایشه بنت محمد بن ابی الحسین بن علی بن اللّيث بود و روز دوشنبه درآمد غرّه ذی القعده هم اندرین سال، باز چون شش ماه بگذشت فتنه اندر شهر برخاست و اندرین شش ماه خطبه چنین کردندی(2)قاضی خلیل بن احمد بر منبر: اللهم اصلح الاميرين ابا احمد و ابی الحسین. باز نگر نوسک با مردمان خویش اندر شب به در قصر یعقوبی آمد و مردم عام، و امیر طاهر بوعلی از کوشه(3)به هزیمت بیرون آمد و به کوی کوشه فرود آمد، تا مردم برو جمع شد و حرب سمک و صدق کردند دگر روز، آخر براسته(4)بسوختند، باز امیر خلف گفت که من سوی حج همی خواهم رفت که مرا آن شب که آن محنت بیش آمد نذری کرده ام، اما گفتم تا این کارها استقامت گیرد. پس سیستان به جمله به امیر طاهر بوعلی
اسپرد، و بفرمود که هرچه به دست آید زان خونیان(1)قصاص همی کن. و خود برفت غرّة جمادى الأولى سنة ثلث و خمسین و ثلثمائه سوی بیت الله الحرام. و امیر طاهر بوعلی، با یوسف محمد بن يعقوب المدرکی [را] بند کرد روز دوشنبه دوازده روز گذشته از شهر الله المبارک سنه ست و خمسین و ثلثمائه، باز بفرمود تا او را بکشتند شب نورز چهار روز گذشته از ربیع الآخر سنه سبع و خمسين و ثلثمائه. و امیر طاهر بوعلی مردی عالم و کاری بود و سخی و عادل و نیکو خصال و سیستان برو آرام گرفت از بس عدل و انصاف که بر رعیت خاص و عام و لشگری بود اندر عهد او [و] خراج درمی(2)در می ستدی و امیر بوجعفر هم این عادت داشت، و شب و روز به خوردن(3)مشغول بودی، طاهر هم بر عادت و سیرت او رفت و قاتلان(4)او را همه به دست کرد(5)و بکشت، و برین حال همی بود؛ و اگر سیر مروت و عیّاری(6)امیر طاهر گویم قصه دراز گردد، اما یک حکایت یاد کنم. به روزگار امیر بوجعفر، طاهر بوعلی و محمد حمدون به حشم(7)به خراسان شد[ند] به درگاه امیر خراسان، و طاهر از عمرویان بود، و محمد حمدون نبیره مرزبان بود که به روزگار جاهلیت(8)سیستان ایشان را بود، و ایشان از تخم رستم دستان بودند. چون به درگاه امیر خراسان شدند هر روز به سلام رفتندی و دو سوار تمام بودند چنانکه هر یکی بر هزار سوار نهاده بودند؛ روزی به ریگستان بخارا همی گوی زدند، و دوازده هزار بر نشسته بود(9)آن روز از بزرگانِ حَشم امیر خراسان ، و طاهر و محمد حمدون عبدالله هر دو ایستاده همینظاره کردند؛ امیر خراسان حاجبی را فرمان داد که رو میرکان سجزی را گوی تاگوی زنند، حاجب فرا رفت و گفت، ایشان خدمت کردند و اسب پاشنه برنهادند(10)و گوی زدند چنانک از ان دوازده هزار گوی ببردند؛ سپهسالاری بود
1) مراد کشندگان امیر بوجعفر پدر خلف است.
2) در صفحه 17 هم این اصلاح ذکر شده است به آنجا رجوع شود.
3) مراد از خوردن در اینجا خوردن شرابست، چنانکه امروز هم در برخی ولایات ایران در مورد شراب خوردن تنها به لفظ خورد اکتفا میکنند - اگر قزوینی گوید: می خورم یعنی می خورم!
4) در متن قاتل در سطر آخر است و (آن) در سر سطر دیگر و از یکدیگر مجزی نوشته شده است.
5) به دست کرد - یعنی به دست آورد.
6) عیاری اینجا مراد چالاکی و رشادت و جوانمردی است.
7) بحشم: ظاهراً یعنی در ضمن حشم، و حشم گروهی از مردم است که برای جنگ در موکب پادشاهان جمع می شدند و به خشم هم تواند بود.
8) جاهلیت مراد زمان قبل از اسلام است.
9) یعنی دوازده هزار سوار بود چه (برنشسته) با معنی فاعلی به معنی سوار است.
10) اسب پاشنه نهادن ظ: یعنی نعل بستن ولی چنین معنی در لغات دیده نشد. در برهان پاشنگ و پاژنگ را نوعی پای افزار میداند لیکن آن را به وزن آهنگ ضبط کرده. و هم محتمل است پاشنه نهادن اسب در اینجا مراد پای افزاری بوده که به دست و پای اسب می بسته اند برای گوی زدن که از زخم گوی و چوگان ایمن باشد؟ و از همه مناسبتر: اسب انداختن و تاختن به نظر می رسد.
عرب را به درگاه امیر خراسان، بانگ برآورد به پارسی گفت: آباد باد آن شهر که مردم چنین خیزد و پرورد! محمد بن حمدون گفت: کمینه سواران آن شهرمائیم، و ما را یارگی(1)نباشد که اندر پیش سواران ملک نیمروز به میدان اندر شویم! امیر خراسان را آن خوش آمد و هر دو را بنواخت و خلعت و مال بی اندازه داد، و فتیک خادم را آن روز طاهر بو علی را بخشید(2)و فتیک آن خادم بود که او را دویست غلام ترک دون دیگر چیزها بود؛ و کار طاهر آنجا بالا گرفت تا او را امیر خراسان به سپاه سالاری به حرب ما كان فرستاد(3)و امیرک طوسی(4)را و عبدالله فرغانی را زیر دست او، و آنجا شدند و حرب کردند و ماکان به هزیمت شد و گرگان غارت کردند [و] امیر طاهر به میدان ماکان شد و خیمه بزد و کسی را نگذاشت که اندر سرای او غارت کرد [و] کمتری مال ها هزار مرکب تازی و هزار استر بردعی بر آخور او بود، و خادمی را بخواند و اجراهاء(5)غلامان و سرای زنان او همی داد به زیادت از آنکه ماکان داده بود.
ماکان به طبرستان شد، و زانجا به ترکستان شد، و سوار جمع کرد و به تاختن شبیخون آورد و گرگان بگرفت، و سپاه طاهر را خبر نبود، و امیرک طوسی و عبدالله فرغانی و سپاه طاهر(6)فتیک خادم و بوالحسن کاشنی که حاجب الحجّاب بود و سپاه
1) یعنی، یارائی و جسارت.
2) یعنی فتیک را به طاهر بوعلی بخشید. و خادم آنست که خواجه گویند.
3) آنچه در تواریخ تصریح شده است امیر خراسان (نصربن احمد سامانی) دو بار بیش در گرگان با ماکان جنگ نکرده است اول در سنه 310 به سالاری محمد بن عبیدالله بلعمی و سیمجور و بار دیگر در 328 به سالاری احمد بن محمد محتاج چغانی، و در هیچیک ذکری از طاهر بوعلی نیست، و ممکن است جز این دو واقعه باز هم جنگی بین سپاه خراسان و ماکان در خراسان شده و از تواریخ محو گردیده باشد زیرا رسم دول بزرگ خاصه در قدیم آن بوده که جنگهایی را که در آن فتحی نکرده اند به مورخ اجازه ثبت آنها را نمی داده اند و بنابراین در تاریخ سامانیه چیزی ازین بابت نیست و ماکان کاکی هم با اینکه یکی از شجاعان زمانه و امرای بزرگ عصر خود بوده و در اشعار فارسی نام او به شجاعت و زور برده شده و مدت نوزده سال موجد حادثات بزرگ شده است - تاریخی خاص از او و اقوام او مانند و هسودان اول و مرداویج و اسفار و غيرهم تدوین نیافته است و احوال آنان اینجا و آنجا در ضمن تاریخ دیگران به دست می آید . پس عجبی نیست اگر این واقعه که در این تاریخ پرده از رخسار آن برداشته شده در سایر تواریخ فراموش شده باشد.
4) این امیرک طوسی همنام یا هم لقب کسی است که مشوق فردوسی در نظم شاهنامه بوده و در حبس سبکتکین با ابو علی سیمجور فرمان یافته (رک تعلیقات).
5) اجرا که در بعض نسخ اجری می نویسند، به معنی ماهیانه و مستمری است که روز به روز یا نوبت به نوبت به استمرار به سپاه و کسان داده شود.
6) ظ: لفظ «سپاه طاهر» زاید است و تقلید عبارت سطر بالاست.
کمر(1)[که] امیر خراسان داده بود، سپاه و بنه طاهر برگرفتند و برفتند.
طاهر حرب کرد و بایستاد با سواری چند [و] گرفتار شد و طاهر را و یاران را به قفص هاء آهنین اندر کرد ماکان، و دو سال آنجا به بندِ ماکان بماند، و ماکان را خبر نبود که طاهرست اندر بند، و همه روز ماکان متأسف بود که(2)من طاهر را بدیدی تا خدمتی کردمی بدان نیکوئی که او کرد.
تا روزی آن خادم بدان زندان اندر شد، طاهر را بدید بشناخت، دوان پیش ماکان شد که طاهر اندر بند توست. ماکان به نفس خویش به زندان شد و طاهر را زمین بوسه کرد و خلاص کرد و عذر خواست اندر ندانستن، و بیاورد او را به جای خویش بنشاند، و خود به خدمت او بایستاد، تا بسیار جهد کرد تا بنشست، و صد غلام و صد کنیزک و بیست هزار دینار و صد هزار درم فرستاد [طاهر را]، و کوشکی بیاراست از بهر او، و ستوران و مرکبان نیکو چنانکه ماکان(3)و پادشاهان را باشد بفرستاد، و یک ماه شب و روز مهمان داشت، پس وزیر خویش را نزدیک او فرستاد که خواهی تو میر باش تا من سپهسالار، و اگر نه تو سپهسالار تا من بگویم که میرالاباری ترا(4)اندر همه کارها؛ طاهر گفت: نیکو گوید اما اگر این همی(5)برای آن همی کند که من بر آستای(6)حَرم و اسباب وی کردم تا مکافات آن باشد، من آن از آن کردم که جدان(7)من همه جهان بگرفتند، هر جا که به سرای آزاد مردان رسیدند همان کردند، این عادتی بود که من از نیاکان خویش نگاه داشتم، او مرا سپاه سالار نباید کرد و نه امیر که من مردی دشمن اویم و چاکر امیر خراسان، او را بگوی که بر هر که نه پرورده ئی اعتماد مکن، خاصه بر دشمن، من پرورده نعمت امیر خراسانم و از سیستانم، و اگر من ترا به حرب اندر بیافتمی به درگاه(8)فرستادمی و هیچ محابا(9)نکردمی؛ پس ماکان گفت: فرمان تراست، گفت: مرا دستوری ده تا بروم، اما یک ماه
1) كذا... و ظاهراً «و سپاه دیگر که امیر خراسان داده بود» یعنی سوای سپاه طاهر سپاه دیگری امیر خراسان به حاجب الحجاب داده بود.
2) اصل: ماکان که من، و ظ: کاش کی من.
3) ظ: ملوكان.
4) كذا ... ظ : میر الامراثی تراست.
5) این «همی» یا همی بعد - یکی از آندو زاید است.
6) یعنی در حق - در برابر... این ترکیب یعنی «بر آستای» در تاریخ بیهقی هم به همین معنی آمده است.
7) جدان جمع فارسی جد است و این جمعها در این کتاب بسیار دیده شده است.
8) به درگاه - یعنی به پایتخت و در خانه.
9) حابي محاباة و حباء، الرجل: نصره - اختصه دون سواه - مال اليه (المنجد) و امروز ملاحظه و مراعات گویند.
بیاسایم. ماکان باز سازی نو فرا گرفت راه را(1)، و مالی بسیار بفرستاد، همه بپذیرفت. پس پیغام فرستاد که مردی کاری باید مرا تا بدین مال ها کدخدائی کنم(2)پس ماکان مردی بفرستاد آن مال همه بدان کدخدای سپرد، و خود دیگر روز برنشست و آن کدخدای را گفت: من بدین دشتها اندر چیزی نهاده ام بروم بیارم، تو اندیشه این شغل ها دار که باشد که یک دو روز بمانم؛ برفت با جنیبتی(3)و رکاب داری و استری، و قدری خوردنی برگرفت، و راه خراسان گرفت، هیچ کسی را خبر نبود تا به یک منزل بخارا رسید، سوی امیر خراسان نامه نبشت و خبر کرد، دگر روز امیر خراسان سپاه بر نشاند و خود تا یک فرسنگ به استقبال او باز شد، و بر یکی بالا(4)
از ایوان به شبگیر برخاستی *** وزان تند بالا مرا خواستی
بایستاد تا بزرگان و سرهنگان پذیره همی شدند، می دید؛ پس فتیک خادم و بوالحسن کاشنی آمدند با غلامی پانصد آراسته با کمرها و سلاح تمام و پذیره اوهمی رفتند؛ امیر خراسان گفت: کدخدائی اینست که بوالحسن کاشنی(5)و فتیک خادم امیر طاهر را کرده اند، کی(6)بیستگانی(7)همی ستدند و لشگر او نگاه داشتند و غلام خریدند و ستور و مرکبان، تا امروز اندر خراسان هیچ کسی را آن تجمّل نیست که طاهر بن بوعلی راست که از بند رسته، و آن مردی که کرده بود از و پسند کرد از گفتار و کردار و چیز نپذیرفتن از ماکان.و سلطان محمود سبکتکین اندر مجلس خویش این حکایت از امیر طاهر بوعلی برگرفتی و گفتی مرا بایستی که او را زنده بدیدی.
پس امیر خراسان او را خلعتهاء نیکو بداد، و زانجا نامه کرد نزدیک امیر با جعفر تا فراه او را داد و آنجا بود تا این حال ها افتاد؛ پس امیری سیستان یافت و روزگار خوش خورد و با مردمان نیکوئی کرد و نام نیکو ازو بماند و تا جهان باشد می گویند. باز چون کار سیستان برو قرار گرفت اندر سنه سبع و خمسين و ثلثمائه لشگر کشید و به بست شد، ترکان از بست به هزیمت برفتند و بست خالی
1) سازی نو فرا گرفت راه را - یعنی باز برای حرکت او به تدارک و تهیه تازه شروع کرد. و جای افسوس است که باید جملات تمام پارسی را برای فهم عامه فارسی زبانان به عربی ترجمه کرد!
2) ظاهراً «کند».
3) جنيبة به فتح اول وكسر ثانی اشتریدک را گویند که در پهلوی سوار نگاه دارند و اسب یدک را هم گویند.
4) بالا، به معنی بلندی و مکان مرتفعی از زمین چنانکه فردوسی گوید:
5) در متن دو نوبت «کاشی» نوشته و اینجا «کاشنی» و در آن دو نوبت مرکز نون را نوشته لیکن نقطه نگذاشته است.
6) کی، به جای که در املاء قدیم معمول بوده است.
7) بیستگانی، مواجب.
بگذاشتند، و امیر طاهر اندر بست شد بی هیچ حربی و کشتنی و او را خطبه کردند، و چندگاه آنجا ببود و هیچ خبر نداشت تا یوزتمر(1)تاختن آورد و ایشان غافل بودند، گروهی از پیادگان سجزی بکشتند، و طاهر بازگشت به سیستان آمد، و همه بزرگان خویش را بند برنهاد بارس- دیلم را که سپهسالار وی بود و بوالحسن کاشنی را که حاجب الحجاب بود و ناصر بن منصور را که رئیس لشکر بود و محمد عزیز را و احمد عزیز را و احمد بن ابراهیم و محمد ابن صالح السیاری را و این اندر سنه ثمان و خمسين و ثلثمائه بود و گفت شما به حرب اندر یاری نکردید؛ تا این بود امیر خلف از حج باز آمد به نزدیک بو حمد(2)بن منصور شد امیر خراسان -- به بخارا، و امیر خراسان او را خلعت(3)و سپاه داد و بیامد به سیستان، و امیر طاهر چون خبر بشنید عهد را که کرده بود و سوگندان خورده را، از شهر بیرون شد و برفت و به سفزار(4)شد و امیر خلف روز یکشنبه یازده روز گذشته از رجب سنة ثمان و خمسین و ثلثمائه به کده(5)محمد لیث فرود آمد، و دگر روز اندر شهر آمد و او را خطبه کرد[ند] و به دارالملک بنشست، باز امیر طاهر بوعلی بازآمد ساخته و به متکران (كذا) و حرب کردند و امیر خلف به هزیمت برفت به بست شد(6)و آنجا ببود تا روز آدینه دو شب مانده از شعبان سنة ثمان و خمسين و ثلثمائه. [و] امیر طاهر بوعلی
1) کذا... و چنین نامی در آن تاریخ به نظر نرسیده لیکن بایتوز نامی بوده است از ترکان که در همین اوان در بست با طغان نام ترک نزاع داشته و بست را از طغان به غصب و مکابره گرفته و طغان به امیر سبکتکین التجا برده و سبکتکین بای توز را از بست بتاخته و طغان را به حکومت نشانده.... الخ (تاریخ عتبی] و ابوالفتح على بن محمد البستى كاتب و شاعر معروف کاتب این بایتوز بوده و درین جنگها به خدمت سبکتکین افتاده و در زمان محمود سبکتکین نیز در خدمت بوده و بالاخره در ترکستان وفات یافته است، و کامل ابن اثیر چاپ مصر وی را «بابی تور» ضبط کرده است، (ج 8 ص 227).
2) بوحمد مصحف نوح بن منصور و غلط است، چه همه تواریخ می نویسند که خلف از حج باز آمد و او را به سیستان راه ندادند او به خدمت ابو صالح منصور بن نوح سامانی التجا برد و به مدد وی به سیستان برگشت.
3) در اصل نسخه، طلعت و سیاه....
4) کامل (ج 8 ص 185) می نویسد که طاهر خلف را به سیستان راه نداد و خلف از بخارا مدد گرفت و چون طاهر آن را حس کرد بی جنگ سیستان را خالی کرد و به اسفزار رفت و این اخبار را ابن اثیر عیناً با اختصاری از تاریخ عتبی گرفته است و تاریخ عتبی این وقعت را در سنه 354 ذکر کرده است. و این تاریخ آن را در 358 آورده و چون به حج رفتن خلف در این تاریخ و تاریخ کامل در 353 ذکر شده مراجعتش از حج بایستی قاعدة در 354 یا 355 یعنی یک یا دو سال بعد باشد نه پنجسال بعد و ظاهراً قول عتبی صحیح تر به نظر می رسد.
5) کده به معنی قلعه و عمارت است و اصل آن در پهلوی کتک بوده و کدخدای را کتک خوتای می گفته اند.
6) تاریخ عتبی می نویسد که امیر خلف به بادغیس گریخت: فانحاز طاهر حين احس بالمدد و كثرة العدد الى اسفزار حتى قر خلف قراره و صرف اعوانه و انصاره ثم كر عليه كرة اجلته عن داره و طرحته الى بادغيس فيمن نادی بشعاره.
فرمان یافت و امیر حسین به پادشاهی نشست، و کنیت حسین ابواحمد بود - الحسين بن طاهر - وفات امیر طاهر شب یکشنبه بود ده روز مانده از ذی القعده سنه تسع و خمسين و ثلثمائه(1)، و امیر حسین به فراه بود و مرگی طاهر آشکاره نکردند، تا به تاختن جمازه(2)شد و حسین بیامد. چون امیر خلف بدانست که طاهر رفت و حسین بنشست، سپاه جمع کرد و بیامد چون به هستن (کذا) برسید، حسین با سپاه بیرون شد و آنجا حربی سخت بکردند و ظفر امیر خلف را بود.
و فتحی بزرگوار بیافت، و بارس دیلم و احمدِ بوالفتح و بو محمد بوالاظهر و بزرگان سپاهِ حسین همه آن روز کشته شدند، و امیر خلف اندر شهر آمد روز پنجشنبه سه روز گذشته از جمادی الآخر سنة ستين و ثلثمائه، و اولیاء طاهر و آن حسین را همه بگرفت و بکشت و مال ایشان برگرفت، و در پارس غارت کرد و ویران کرد، و محمد غالب را از اوق و بزرگان را همه بیاورد و به ریگ فرستاد و مالهاشان برگرفت و چنان کرد که هیچ حسینی اندر سیستان نماند، تا به خراسان رفتند و یا به غربت، یا بکشت ایشان را، و نشست خویش(3)به داشن کرد(4)و کارها مستقیم گشت؛ و هیچ کس را خبر نبود تا امیر حسین ازکُه(5)بیامد به لب هیرمند و آب سیل آمده بود، سپاه اندر آب بگذاشت روز آدینه شش روز گذشته از شعبان سنه احدی و ستین و ثلثمائه.
و امیر خلف به هزیمت شد و به جوین(6)رفت، و حسین اندر شهر آمد و به
1) دو سطر بالا گفت که خلف به بست ببود تاثمان و خمسین که طاهر وفات کرد... و اینجا مرگ طاهر را در تسع و خمسین یعنی یک سال بعد ذکر میکند و باید این دو تاریخ مقدم و مؤخر شده باشد و یا هر دو یکی باشد.
2) جمازه شد - یعنی جمازه رفت و جمازه به تشدید میم به معنی تند رو است - جمز يجمز فهو جماز و اختصاص به مرد و مرکب خاصی ندارد و در لغت عرب به هر تند روی جماز گویند لیکن در اینجا مراد کسی است که با مرکبی به سرعت رفته و خبری برساند و امروز به شترهای سواری در حدود سیستان و قاینات جمازه می گویند. و به جای جمازه بیهقی «مجمز» استعمال کرده است.
3) نشست خویش، مراد نشستن گاه و مقر خویش است.
4) داشن محلی بوده است بیرون شارستان زرنگ و ظاهراً از محلات ربض بوده.
5) کُه، با کاف، مخفف کوه است و در سیستان جائی به نام «قوهه» که معرب «گهه» است بوده و شاید مقصود همان کوهه باشد و در اصل نسخه این کلمه معرب نوشته شده است.
6) این جوین چنانکه سابقاً هم اشارت شده غیر از جوین خراسان است و از رساتیق سیستان بوده است.
مسجد آدینه شد و نماز کرد و آن روز خطبه برو کردند، چون هفت روز بگذشت حسین سپاه جمع کرد و بیرون شد و برره بگذاشت(1)و به را مهرآباد (؟) فرود آمد، و بر حسین لشگر انبوه بود و چهار پیل داشت؛ چون امیر خلف خبر حسین بشنید، و بر امير خلف سوار و پیاده نحوسه هزار مرد بود، به در شهر شد و مردمان شارستان او را در نگذاشتند، امیر خلف به داشن شد فرود آمد، و حسین بیامد و بر حصار شد و درهاء حصار ببستند، و فتنه میان سمک و صدق برخاست، و عبدالله صابونی درهاء حصار به خشت برآورد، پنج روز مانده بود از شعبان سنة احدی و ستین و ثلثمائه.
پس نامه امیر خراسان رسید سوی امیر خلف - از نوح بن منصور(2)- که بگذار تا حسین طاهر و عبدالله صابونی از حصار فرود آیند و نزدیک من آیند تا من سخن ایشان بشنوم، و آن تو شنیده ام، تا که را واجب کند که سیستان بدارد. امیر خلف فرمان را پیش رفت، و ایشان را بگذار[د] تا از حصار فرود آمدند روز آدینه ده روز رفته از ربیع الاوّل سنة اثنی و ستین و ثلثمائه، و به بخارا شدند و امیر خراسان را پذیرشها کردند به مال هاء بزرگ، و عبدالله صابونی آنجا بایستاد، و حسین طاهر را لشگر داد و امیر خراسان. امیر خلف چون بشنید به گوین(3)شد پذیره او، و آنجا حربی صعب کردند تا شب، و از هر دو گروه مردم بسیار کشته شد روز آدینه چهارم از محرم سنة تسع وستين وثلثمائه(4)، باز به شهر آمد امیر خلف و بر حصار شد، و امیر حسین به در فارس فرود آمد و لشکر خراسان بر(5)وی، و در طعام و شارستان امیر خلف داشت، روز سه شنبه هفتم صفر حصار محکم گرفت و منجنیق ها و مردان بر کارکرد سه سال.
1) كذا، و ظاهراً «زره بگذاشت» یعنی سپاه را از (پیش زره) یا از حدود زره بگذرانید.
2) كذا - و باید منصور بن نوح باشد، چه منصور بن نوح به قول گردیزی (ص 47) در سنه 365 و به قول ابن اثیر در 366 وفات یافته است و در سال 62-61 زنده بوده به علاوه کامل و غیره نیز آن واقعات را صریحاً به زمان منصور نسبت می دهند، کامل (ج 8 ص 185) .
3) این همان جوین است که در اول این فصل ذکر آن رفت و بدین قاعده بایستی با کاف فارسی خوانده شود.
4) از سایر تواریخ هم بر می آید که حسین طاهر مدتی به بخارا متوقف بوده و در عهد نوح بن منصور (369) لشکر گرفته و به حرب خلف آمده است و به قول صاحب تاریخ عتبی این لشکرکشی سامانیان به سیستان به نام حمایت از حسین طاهر و مقاومت های هفت ساله امیر خلف مقدمۀ ضعف سامانیان شد و دیگران خاصه خانان ترک به آن دولت طمع کردند.
5) ظ: بر معنی (با) نه به معنی (همراه).
هر چه اندر خراسان امیر بود یا سپهسالار بود و اندر ماوراءالنهر، همه اینجا آمدند به فرمان امیر خراسان [و] هر روز لشگری نوآمدی، و امیر خلف هر روز و هر شب تاختن همی آوردی و همی کشتی، [و] پنجاه سوار از آن او از یک سو[ی] سپاه خراسان اندر آمدندی و غارت کردنای و بکشتندی و به دیگر سو بیرون شدندی [ و ] تا حسین طاهر تاختن آوردی ایشان باز بر حصار شدندی؛ تا همه بزرگان خراسان اینجا هلاک شدند، و از امیر خلف عاجز آمدند، و حسین طاهر همی خندیدی و شادی کردی از مردی لشکر خلف؛ تا آمدن امیر بوالحسن محمد بن ابراهيم بن سیمجور بود به ناظری(1)و نامه های امیر خراسان به نزدیک امیر خلف؛ چون امیر ابوالحسن بیامد و نامه و پیغام های امیر خراسان بداد، امیر خلف از حصار فرود آمد و به حصار طاق شد روز پنجشنبه نهم شعبان سنة اثنی و سبعين و و ثلثمائه، پس بوالحسن سیمجور نزدیک امیر خلف اندر سر پیغام کرد که امیر خراسان اندر حدیث تو عاجز ماند، و همه امرا و بزرگان خراسان اینجا بر دست تو هلاک گشتند، اکنون مرا فرستاد، زانچه داند [از] دوستی میان من و آن تو، چیزی مکن تا من بازگردم و خط حسین طاهر بستانم و لشکر بازگردانم آنگاه تو به دانس-[-ی] بر حسین(2). امیر خلف به طاق شد و بوالحسن به کوشه دید(3)فرود آمد و رسولان در میانه کردند تا بر امیر خلف فرو نهادند(4)که تو به طاق همی باش و ضیاع ترا، و حسین شهر و دیگر نواحی می دارد، و در طعام و خراج آن بر تو.
برین صلح بکردند و حسین اندر حصار شد و بنشست، و امیر بوالحسن - تا او کارها تمام کرد باقی شعبان و رمضان و شوّال و ذی القعده تا هفدهم ذی الحجّه - اینجا بماند، پس خط هاء مشایخ و آنِ حسین بستد که: سپاه سالار اینجا آمد و شهر و
1) به ناظری - یعنی به تفتیش و نظارت و آوردن نامه ها، و در تواریخ می نویسند که چون لشکر خراسان از حصار سیستان عاجز ماندند ابوالحسن سيمجور مأمور سیستان شد و کارها را به استادی و ساختن در سر با امیر خلف به اصلاح باز آورد.
2) بر به معنی: (با) یعنی آنگاه تو بهتر دانی با حسین. (رک ص 115 ح 1).
3) رید هم خوانده می شود، زید (2) و معلومست نام قصری بوده و کوشه چنانکه قبلاً هم اشاره شد به معنی (کوشک) است و شاید هم «کرشک زید» باشد.
4) بر به معنی (با) و فرو نهادند، یعنی با خلف پیمان فرو نهادند و عهد بستند.
حصار بستد و به من سپرد و کار من تمام گشت و خود برفت.
امیر خلف با سپاه آمد و به داشن فرود آمد هفت روز باقی از ذی الحجّه سنهٔ اثنى وسبعين وثلثمائه و هر روز حرب آغاز کردند و در پارس حسین داشت و شارستان، پس آخر محرّم سنة ثلث امیر خلف در پارس بستد و حسین و مردمان در پارس اندر حصار شدند، و [با وی] مردم انبوه بود، و امیر خلف اندر حصار هیچ علفه(1)نگذاشته بود و سپاه وی(2)، الا حصاری بود خالی از همه چیزی، والا فرشی دست فرو کرده بودند(3)اندر صفّه قلعه ارک، الا هیچ چیز دیگر گذاشته نبود به را، که دانست که حسین بر حصار خواهد آمد. پس قحط افتاد اندر حصار، و امیر خلف به لب پارگین ربطی(4)کرد تا هیچ کسی اندر حصار طعامی نیارد برد، و سپاه پیرامون ربط فرو گرفت تا خرواری گندم به دویست و چهل دینار شد بر آنجا، و مردمان بیشتری از گرسنه(5)بمردند و حسین از سبکتکین مدد میخواست و چیز همی پذیرفت، و سبکتکین بیامد تا خان(6)به یاری حسین، امیر خلف کس فرستاد و دینار داد بسیار، و گفت: حسین زندیق است و هوادار(7)... و سبکتکین مردی کرامی(8)بود بازگشت به سوی بست شد [و] برادر بای بور(9)، امیر بوالقسم و بومنصور
1) ظاهراً علفه را در اینجا جمع علف گرفته به معنی اعم یعنی آذوقه و علف دواب و غیره و این جمع در قاموس فیروزآبادی و اساس البلاغة زمخشری و المنجد دیده نشد و معلوم شد تصرف فارسی در آن شده و قبلاً هم درین کتاب آمده است.
2) یعنی خلف و سپاه وی هیچ علف در آن حصار باقی نگذاشته بودند.
3) فرشی دست، ظ: دستی فرش، یعنی فقط مختصر فرشی در صفه ارگ فرو گذاشته بودند و شاید گمان شود که لفظ «دست» مربوط به فرش نیست زیرا آن زمان فرش را بیشتر تخت یا تخته یا خانه میگفتنه اند چنان که بیهقی گوید «دویست خانه قالی و دویست خانه محفوری» بیهقی چاپ تهران (ص 425) لیکن اطلاق دست بر فرش غلط نیست چه دست به معنی مسند است و چیزی که بگسترانند چنان که سفره شطرنج را هم دست می گفته اند والله اعلم.
4) ربط به معنی بستن چیزی و بستن چارپایان و مربط محل بستن چیز مزبور است و ملازمت سرحد ملک خصم را نیز مرابطه گویند و آن لشکر را که به ملازمت ثغور دشمن نشیند رابطه خوانند و این «ربط» مصدر به معنی اخیر یعنی ملازم و ساخلو گماشتن در اطراف حصار است.
5) کذا و به قاعده بایستی «گرسنگی» باشد، چه یا مصدری که بعد از ها مفعول درآید آن هاء مبدل به کاف فارسی میشود همچون بنده و بندگی و خسته و خستگی و گرسنه و گرسنگی.
6) از اینجا کلمه ای افتاده است مانند [قرامطه - باطنیان - زنادقه] و غیره.
7) در حدود سیستان تا غزنه و بست جایی به این نام نیست، لیکن در آن حدود نقاطی به اسم خاش یا خابسار و خاست یا خاسان بوده - و محل دیگر در راه کرمان به نام کرامخان ضبط شده است - و نیز بین راه ها رباطات زیادی بوده و رباط را خان هم می گفته اند و ممکن است این خان یکی از آنها باشد که در آن عهد معروف شده و خان مطلق به آن گفته می شده است.
8) ظ: گرامی و یا منسوب به کرامیان .
9) کذا و ظاهراً باید بای توز باشد: (رک ص 213 ح 1).
کوشمال وزیر او [از] پیش سبکتکین با هزار سوار نزدیک امیر خلف آمدند، و ایشان را بنواخت و نیکوئی کرد، و بدیشان قوّت بیش گرفت، حسین دانست و مردمان شارستان، که با وی طاقت نداریم(1)، صلح پیش گرفت؛ و امیر خلف بیامد و اندر مقابر در نیشک بنشست، و حسین اندر مسجد در نیشک و رسولان همی شدند و همی آمدند و محضرها همی نبشتند، و سوگندان همی خوردند و عهدها همی گرفتند، تا تمام گشت، و این روز پنجشنبه بود هفدهم رجب سنة ثلث و سبعين و ثلثمائه.
و امیر حسین از حصار فرود آمد و امیر خلف از مقابر بیرون آمد، و او را اندر بر گرفت و هر دو بسیار بگریستند و امیر خلف این آیت بر خواند: وَ قَدْ نزغ(2)الشَّيْطانُ بيْنِي وَبَيْنَ اِخْوَتی(3)، پس گفت: شکر الله تعالی که زنده بودم تا این موافقت بدیدم و چشم حاسدان و بدگویان بدین نیکوئی دردناک! ای سبحان الله العظيم تو و من امروز برادرانیم و زان خاندان بزرگ تو مانده ئی مرا، و پشت مرا قوت به تو [ا]ست، ولایت را چه خاطر(4)باشد، اکنون که این کار نیکو شد آنچه هست از تو دریغ نیست چون کنون اتفاق افتاد، پیش گیریم(5)که همه ولایت عالم میراث ماست و بیگانگان دارند، اکنون که دلها راست شد و ایزد - تعالی و تقدّس - این کار نیکو گردانید اثر فتح و نصرتِ همه عالم است به برکات تو! و او را برنشاند و خود برنشست(6)و هر دو لشكر و غلامان به یک جمع برفتند، و امیران هر دو برابر، عنان زنان؛ و او را به کوی فراه فرود آورد، و نُزلِ نیکو(7)و خلعت هاء بسیار فرستاد، و غلامان او همه یکان یکان بنواخت و زر و صِلت داد و بیستگانی داد، و شراب و مطربان فرستاد، و گفت: امیر
1) این رسم درین کتاب تکرار شده است که در بعض موارد به جای ضمیر غایب ضمیر متکلم می آورد و به هر یک در جای خود اشارتی رفته است.
2) اصل: نزع.
3) اصل آيه: من بعد ان نزغ الشيطان بینی و بین اخوتی (قرآن سوره یوسف، عشر 10).
4) كذا... و الخاطر ما يخطر في القلب، الهاجس. و به اصطلاح امروز «چه خیال» و نیز شاید: چه خطر - یعنی: چه اهمیت.
5) یعنی: مصمم شویم.
6) برنشستن همه جا به معنی سوار شدن است و این فعلی است مرکب و نظایر دیگر هم دارد همچون: در نشست یعنی جای گیر شد و فرو رفت - فرو نشست یعنی رسوب کرد و یا خاموش شد و یا غبار و دود و غیره مرتفع شد.
7) نزل به ضمنون و سکون زاء معجمه «النزل ما هي للضيف - المنجد» تدارکی است که برای مهمان دیده می شود.
حسین شراب دوست دارد؛ تا ده روز برآمد پیغام داد که دانم که دلت گرفته است از تنگی و بؤس(1)حصار، چون آید که روزی چند به در طعام رویم تنزه و صید و تماشا را تا دلت بگشاید و از آنِ کودکان(2)؟ امیرحسین گفت: سخت صواب آمد؛ بساختند و برفتند و به هر کدهای مهمانی ساخته بودند نیکوتر از دیگر، تا به طاق رسید، آنجا مهمانی نیکوتر بساخت و به بیست روز او را مهمان داشت، آخر امیر حسین فرمان یافت! و امیر خلف او را ماتم داشت و بسیار بگریست! و غلامان او را بخواند و گفت: چه خواهید تا کنم اندر کار [شما] اکنون که قضا [کار] کرد، لامرد لقضاء الله ، ایشان زمین بوسه کردند، گفتند: ما میراث خداوندیم [و] بنده اوئیم، اگر خدمت را بشائیم بدارد، اگر نه بفروشد، پس همه را نیکو بنواخت و همه را خانه و ضیاع و زن داد به سزا، و کار امیر خلف مستقیم شد اندر پادشاهی سیستان.
پس از آن که دشمنان قهر کرد، و حجّ کرد و خدمت امیرالمؤمنین کرد و لوا آورد و عهد و منشور، و حصارها گرفت(3)و ستد، و حرب ها کرد، و خون پدر باز آورد، و تاختن ها کرد، و ازین سال ها درگذشت، تا یک راه [که] قرار گرفت(4). و او خلف بن(5)ابی جعفر [احمد] بن ابي الليث [محمد] بن خلف بن الليث(6)بن فرقد ابن سليم بن
1) بؤس، شدت و حزن: «بئس الرجل يباس بوساً و بتبساً اشتدت حاجته فهو بائس - صحاح».
2) کلمه «آن» عطف است به کلمۀ «دلت» «یعنی و دل کودکان» و این عبارت به عینه همان است که امروز می گوئیم: احوال بچه ها - کوچولوها چطور است؟ و از کودکان یا بچه ها زن و بچه و اهل بیت شخص مخاطب مراد باشد و قصد کتاب آنکه «چه باشد تا چند روزی به گردش و تفریح رویم تا دل تو و اهل بیت تو باز شود».
3) حصار گرفتن، به معنی حصاری شدن و از پس قلعه و حصار جنگ کردن است، در قدیم کسی که در قلعه ای محصور شده و با دشمن جنگ از پشت حصار میکرده می گفتند فلان کس فلان قلعه را حصار گرفت این است که در متن (حصارها گرفت و ستد) نوشته - یعنی در حصارها جنگ کرد و نیز حصارها فتح کرد، و خلف به شهادت تواریخ در جنگ حصار معروف ترین جنگیان عصر بوده و آبروی سامانیان را در حصارداری هائی که کرد بر خاک ریخت (رک: تاریخ عتبی).
4) یک راه که قرار گرفت - یعنی تا آن که به آخر کارش محکم شد و دولتش مقرر گشت.
5) اصل: بر.
6) این خلف بن الليث عموی از هر و پدر محمد مکنی به ابی اللیث است و محمد پدر امیر احمد مکنی به ابو جعفر و او پدر خلف است و خلف بن ليث مذکور نبیره سلیم یا سلیمان بن ماهان است و این سلیمان و حاتم برادران بودند و حاتم جد يعقوب و عمرو و على و طاهر بود و سلیم یا سلیمان جد خلف بن الليث و از هر بن یحیی بود و این معنی در نسبت از هر (ص 126) شرح داده شد.
ماهان بود و مادر امیر حسین عایشه(1)بنت ابی یوسف بن محمد بن عمرو بن الليث بود.
امیر خلف را چون کارها مستقیم شد فرمود تا خراج درمی در می ستدند، و بساط عدل بگسترید، و جامه لشکری بر طاق نهاد و سَلب عُلما و فقها پوشید و طاق و طیلسان و مجلس علم [نهاد] و علما را نزدیک کرد، و سفها را خوار کرد، و مجلس سماع نهاد، و علم دانست از هر نوعی، اما علم حدیث و مجلس مناظره نهاد هر شب، و علماء جهان نزدیک او آمدند چون خطیب فوشنج(2)و بدیع الزمان(3)و فقها و علماء بغداد و عراقین چنانک بدیع گوید:
شعر
قَصَدْتُ السَّيِّدَ المَلكَ المُؤَيَّد *** خد المَكْرُمَاتِ بِهِ مُوَرَّدْ
و بَارَض تَنْبُتُ الآمال فيها *** لان سَحابَها خَلَفٌ بن أَحْمَد
و هم بدیع گوید:
شعر
اكْفُفْ بِحَقِ الله عَنْ هذا الصِّلَفْ *** بِحَيوة مَنْ جَمَعَ المَكارِمَ وَالْكُلَفْ
مَلِكُ المُلُوكِ بَني المُلُوكِ عَنِ السَّلف *** خَلَفُ بْنُ أَحْمَدَ بِنْ أَبِي لَيْثٍ خَلَفْ(4)
و اگر قصّه سیاست و بزرگی همّت و رزانت و کفایت او گویم قصه دراز گرد[د] و او را همه بزرگان عالم: الامير السيّد الملك العالم العادل ولى الدولة، نبشتند،
1) ظاهراً این عایشه غیر از عایشه بنت محمد بن ابى الحسين بن على بن الليث است که مادر طاهر پدر امیر حسین باشد و معلوم می شود که مادر طاهر و زن وی هر دو عایشه بوده اند - و در تاریخ گزیده امیر حسین را خواهرزاده خلف بن احمد می نویسد و معلوم نیست از روی چه مأخذ است زیرا تاریخ عتبی که مأخذ سایر تواریخ - جز تاریخ سیستان - میباشد طاهر پدر حسین را فقط خویشاوند خلف نوشته، و این تاریخ آن را روشن ساخته است چنان که از مقابله نسبها معلوم است.
2) او احمد بن الحسن الخطيب، خطيب كراة است و کراه از نواحی فوشنج، از دهاقین و فضلا و خوشنویسان عصر بوده و به فارسی و عربی شعر می گفته (دمية القصر باخرزی نسخه مجلس خطی).
3) ابو الفضل احمد بن الحسين بن يحيى بن سعيد الهمذاني المعروف به بدیع الزمان ساکن هرات بوده و در سنه 398 در هرات مسموم شده و به روایتی سکته کرده، مقامات بدیع الزمان که حریری از آن تقلید نموده از اوست.
4) ابوالفتح بستی و ابو منصور ثعالبی هم او را مدح ها گفته اند و در تاریخ عتبی ذکر شده است و اشعار دیگری هم از بدیع الزمان در تاریخ مزبور در مدح خلف بن احمد است ولی اشعاری که درین تاریخ آمده در آن تاریخ ذکر نشده است.
زانچه هیچکسی اندر مکارم [با] کس آن نکرد که او کرد؛ و اهل علم و دین راکس از و نیکوتر نداشت؛ و قمع اعدا و سفها و مخالفان و اهل شرّکس چنو نکرد؛ اندر ولایت او میان بیابان سیوک سایه(1)بیش بود از آنک بر بساط او، و فرزندان او [را] یارگی نبود که بر چاکری از آنِ خویش بانگی زدندی [که] سیاست و فرمان او را بود؛ هزار مرد جاسوس او را بود اندر همه عالم که آنچه رفتی به ترکستان و چین و هند و روم او را خبر بودی؛ چنین بیدار بود؛ و مقدار هزار سوار بود او را، تاختنی سوی بست بردندی و زابلستان، و یکی سوی فارس و کرمان، و یکی سوی هری و فوشنج و قاین، و بگرفتی، و سالاران ایشان را به ارگ بازداشتی، تا هیچ کسی را یارگی قصد ولایت او نبود؛ تا باز که دولت برگشت و روزگار سپری شد. اکنون قصه او و پسران گوئیم.
امیر بانصر و امیر بوالفضل هر دو فرمان یافتند بی سببی، و امیر عمرو را به روزگار منصور بن نوح(2)به بخارا گروکان کرده بود، به سبب لشکرها که آورد و مال پذیرفت، چون منصور بن نوح(3)فرمان یافت، نوح بن منصور(4)نشست [و] با امیر خلف دوست بود، امیر عمرو را آنجا خلعت داد و به سیستان فرستاد و فرمان داد امیر خلف تا شهر آیین بستند.
1) كذا... و ظاهراً این «سایه» یا عبارتی که بدین شکل درآمده است به معنی «امنیت» بوده است، یعنی در بیابان ولایت او امنیت بیش از خانه و بساط او بود و در این کتاب چند جا لفظ «سامه» که به معنی پناهگاه و محل امن است، آمده و محتمل است اصل این عبارت سیوک و سامه باشد ولی «سیرک» در کتب لغت دیده نشد و احتمال ضعیف میرود که سیوک اصل همان لغتی باشد که بعدها آن را (سیبه) گفتند به معنی جان پناه و خندق هایی که سربازان برای جلو رفتن به سوی دیوار قلعه به طریق مارپیچ میکنده اند، درین صورت بایستی با یای مجهول و واو مفتوح خوانده شود.
2) در اصل «بو حمد بن منصور» است و صحیح منصور بن نوح است و اتفاقاً در چند صفحه قبل هم منصور بن نوح را بو حمد بن منصور نوشته و مناسبتی بین این کینه و کینه سامانیان نیست و از قرینه سطور بعد معلومست که مراد کاتب از بوحمد «نوح بن منصور» بوده در حالی که اشتباه است زیرا امیر خلف در عهد منصور بن نوح بن سامانی (366-350) از بخارا لشگر گرفت و بعد از فوت منصور بن نوح پسرش نوح بن منصور پادشاه شد که به امیر رضی مشهور است، و با خلف دوست بوده است، (387-366).
3) در اصل (نوح بن منصور) است.
4) در اصل «منصور نوح» است و صحیح «نوح بن منصور» چه در چند سطر بعد گوید که بازگشتن امیر عمرو به سیستان در سنۀ 387 بوده و این در سال سیزدهم سلطنت امیر رضی نوح بن منصور بوده است - بعلاوه بعد از نوح بن منصور، منصور بن نوح پادشاه نشده بلکه برعکس بعد از منصور بن نوح پسرش نوح بن منصور به امارت رسیده چنان که اشاره شد و پدر منصور نوح بن نصر بن احمد بوده است، و مطابق سنین وارده در این تاریخ و ضبط سایر تواریخ اصلاحات متن خالی از تردید می باشد.
و امیر عمرو روز چهارشنبه پنجم محرّم سنة ثمان و سبعين و ثلثمائه با نیکوتر هیأتی به شهر اندر آمد و به داشن او را فرود آورد، و بزرگان شهر و مشایخ و اجلاً و قضاة همه به خدمت او آمدند با نثارها(1)، و باز فرمود تا روز آدینه مسجد جامع آیین بستند، و به وقتِ درآمدن همه تا یک منزل پذیره او شدند(2)، و امیر عمرو را دستوری داد تا به خوردن و شکستن مشغول شد؛ چون یک چندی ببود، اندر پدر عاصی شد، و مکجول حاجب و بعضی غلامانِ پدر با او به هم برفتند، چون امیر خلف خبر شد امیر با نصر را با فوجی سوار بفرستاد تا به گوین روز پنجشنبه پنجم از ذى الحجه سنة ثلث و ثمانين وثلثمائه او را، اسیر گرفتند و محبوس کرد او را و به حبس اندر فرمان یافت روز دوشنبه نوزدهم از محرّم سنه اربع وثمانين و ثلثمائه! و امیر خلف هم بر یک حال شغل خویش همی راند، تا امیر عمرو و بانصر و بوالفضل برفتند، و امیر طاهر که شیر باریک(3)خوانند ماند(4)دبکرم(5)رستم دستان برآمد و عالم همه از و رنگ(6)گرفت، دو راه بست بگرفت و دو راه قاین و یک راه کرمان، و به حرب امیر بو علی شد به یاری سبکتکین، چون حرب کردند و ظفر یافتند قصد امیر طاهر کردند [و] بغرا جوگ(7)با دوازده هزار سوار از پس او به پوشنج آمدند، [ طاهر] با صد سوار غلامان خویش بازگشت و حرب کرد و بغرا جوگ را بکشت و سراوی بیاورد
1) در اصل «مابشارها».
2) كذا... با این که بالاتر گفت «با نیکوتر هیأتی به شهر اندر آمد» اینجا می گوید «همه تا یک منزل پذیره او شدند» مگر این که عبارت از «و بوقت درآمدن» را باز جمله مستقلی بدانیم که از ابتدای امر ورود امیر عمرو حکایت کند، و این هم دور از صحت انشاء به نظر می رسد.
3) شیر باریک لقبی بود که طاهر پسر خلف را بدان خواندند از مردی و شجاعت که او را بود.
4) اصل: مانند، و باید صحیح «ماند» باشد - یعنی آن سه پسران خلف مردند و امیر طاهر باقی ماند.
5) كذا، و ظاهراً «و به گرم؟» در لفظ عوام گرم، گردن خاصه گردن کلفت را گویند.
6) رنگ گرفتن، زینت گرفتن، و این وصف درباره کسی که شهرت نیکو گرفته باشد اطلاق کرده شود.
7) باید با واو مجهول باشد چه دیگران این شخص را «بغراجق» نوشته اند در تاریخ عتبی آورده که «خلف در ایام فترت و حدوث واقعۀ مرگ ناصرالدین سبکتکین (387) پسر خود طاهر را به قهستان فرستاد و قهستان و پوشنج را به تصرف گرفت و پوشنج از جمله مضافات هرات و در اعتداد بغراجق عمّ سلطان بود.... بغراجق از سلطان دستوری خواست که ولایت خود از دست طاهر بیرون کند و سلطان وی را اجازت داد...» و درین جنگ به قول عتبی، اول طاهر شکست خورد و پس عطفه کرده در حالی که بغراجق مستان مستان در پی وی همی تاخت بر بغراجق زده او را بیفکند و سرش ببرید و به قهستان باز شد.... الخ لیکن درین تاریخ این واقعه را در سال (385) شمرده و ظاهراً نوشته عتبی به صحت مقرون تر است چه در وقتی که طاهر به مدد سبکتکین آمده و پدرش هم در پوشنج نشسته است معنی ندارد که سپاهیان سبکتکین بر وی طمع کنند والله اعلم.
[و] هفت پیل از آن لشگر بیاورد و بسیار اسبان و سلاح و خزینه، و مردی شد که همه جهان خبر او بشد از مردی و مردمی و مروّت و خرد و سخاوت، و امیر خلف بدو شاد بود و او به پدر شاد بود تا روزگار برآمد و چشم زدگی رسید، و امیر خلف به کوه اسپهبد شد با حَرَم و خدمتکاران به شغلی، و سبب افتاد که سلطان محمود بن سبکتکین آنجا بگذشت با سپاهی انبوه و پیلان بسیار(1)و خبر شنید که امیر خلف اینجا با حرم و زنان به کوهست، و سپاه امیر طاهر به سیستان است، سلطان محمود به پای کوه شد، هژده روز گذشته از جمادی الآخره سنه تسعين و ثلثمائه، و بر(2)امیر خلف هیچ کسی نبود الا زنان و خادمان سیاه(3).
و عُدّتِ سلطان را قیاس نبود، و کوه را فرو گرفتند چنان که هیچ کس(4)چراغ نتوانستی افروخت به شب، که اندر ساعت آن خانه پرتیر کردندی، و منجنیق ها برساخت، آخر [امیر خلف] بر صلح فرو ایستاد [و] صد هزار درم(5)او را بپذیرفت، و خطبه... و نام محمود بر یک روی نبشت(6)... و سلطان ز آنجا بازگشت روز شنبه چهار روز گذشته از رجب سنه تسعین؛ و امیر خلف چشم داشت که امیر طاهر و سپاه سیستان شبیخون آرند بر سپاه سلطان، و ایشان غفلت کرده بودند [و] تا ساخته شدند سلطان رفته بود؛ امیر طاهر از پدر هراسان گشت، عاصی شد و پیلان پدر و سپاه برگرفت و به کرمان شد و همچنان بشد تا به پارس و هیچ کسی [با] او نایستاد.
و امیر خلف از کوه چون خبر شنید، دل شکسته بیامد هم اندر شعبان به
1) در تاریخ عتبی این واقعه را در همین سنه (390) و بر اثر اقدام طاهر در واقعۀ پوشنج قتل بغراجق دانسته که سلطان محمود به قصد انتقام از خلف وی را در قلعه اسپهبد محصور ساخت.
2) بر، به معنی: با.
3) در اصل «وسیاه».
4) در اصل چنین بوده و بعد مصححی نادان لفظ «را» بالای «هیچ کس» الحاق کرده است.
5) عتبی این مال الصلح را صد هزار دینار نوشته است و گردیزی صاحب زین الاخبار هم صد هزار دينار ذکر نموده است و گوید: «و خلف کسان اندر میان کرد که صد هزار دینار بدهد و خطبه بر وی کند» زین الاخبار چاپ برلن ص 63.
6) این عبارت ناقص است و ظاهراً بایستی مضمون آن چنین باشد که: «و خطبه بر نام محمود کردن و نام محمود بر یک روی سکه نبشتن...». چه این معانی وقوع نیافته و قراری داده اند.
حورندیز(1)آمد و آن مردمان [که] سپاه محمود را علف داده بودند چون دولت بازگشته بود بفرمود تا غله ایشان بسوختند، و آن ناهمایون دارند، ایزد سبب کرد اندران سال تا آنجا چندانی ترنجبین افتاد(2)که هر مردی را از آن هزار من به دست آمد، تا خرد و بزرگ آن غنی گشتند. و امیر خلف به قلعه طاق شد، و بر مردمان سیستان و مشایخ و عیّاران خشم گرفت، و ایشان از و ترسان گشتند و هیچکس را یارگی آن نبود که سوی وی شدى، الأفقیه بوبکر نیهی(3)را. و امیر خلف به طاق ببود، ماه روزه آنجا بداشت، و عید را به شهر آمد و هیچ کسی را به خویشتن راه نداد، مگر فقیه بوبکر را و به زودی بازگشت و باز طاق شد(4)، باز اندر ذی القعده به شهر آمد، و مشایخ را دستوری داد تا پذیره او شدند، و سلام کردند به کده دریشگ(5)، و از آنجا به شهر اندر آمد، چون عید اضحی بگذشت، روزی چند برآمد، امیر طاهر از کرمان باز آمد با گروهی اندک و حالی تباه(6).
1) كذا... و ظاهراً «خورانديز» و اگر چه این محل در کتب مسالک دیده نشد لیکن حدساً بایستی خورندیز باشد و «دیز» به لهجه خراسان و سیستان همان «دز» است که با اشباع یا خوانند مثل «شندیز» و «دیزباد» که شاهان دز و دزیاد باشد و کلمه قبل از دیز «خورن - خوران» از کلمات دیگر اقرب به احتمال است.
2) ترنجبین افتاد - یعنی ترنجبین عمل آمد و ترنجبین نوعی صمغ است شیرین که از بیخ خار شتری بیرون جوشد و امروز هم در حدود سیستان و قاینات و هراة ترنجبین و شیر خشت بسیاری عمل می آید.
3) ظاهراً «نیهی» منسوب به روستای «نیه» باشد از رساتیق سیستان که با یاه مجهول تلفظ می شود و از محال سیستان حالیه است.
4) باز طاق شد، یعنی به طاق رفت، و این «باز» بدین معنی در اشعار و سخنان قدما بسیار آمده است.
5) ظاهراً «بکده در نیشک» در نیشک یکی از دروازه های زرنج بوده و قبلاً اشاره شده است - و گویا در آن دروازه کده و خانه دولتی بوده است که در آنجا از مردم پذیرایی کرده است.
6) هلال بن المحسن بن ابراهیم الصابی در جزء نهم از تاریخ خود که ظاهراً همان تاریخ تاجی باشد، در حوادث اواخر سال 390 شرح حمله طاهر و گرفتن کرمان را می نویسد و عبارت وی چنین است: «و في هذه السنه ورد طاهر بن خلف المعروف به شیر باریک کرمان منافراً لخلف ابيه ثم تغلب عليها و ملكها و انضوى اليه كثير من عساکرها و انتهى امره الى الهزيمه و العود الى سجستان» و سپس حمله طاهر را به کرمان تا وقتی که به سیستان برگشت و به دست خلف به قتل رسید در صفحات (414-403) مشروحاً نوشته است و در آخر گوید: طاهر از بم به سجستان بازگشت و گروهی از اعاظم دیالمه از قواد و کتاب بزرگ را به اسیری با خود ببرد مانند ابو موسى خواجة بن سیاهجنگ و ابو محمد القسم بن مهدر فرّخ والديلم المأسورون... و نیز میگوید که این شجعان دیلم طاهر را در حرب با پدر یاری کردند به شرط آزادی و بازگشت به کرمان او نیز آنان را آزاد ساخت و مرخص گردانید (تاریخ الوزرای صابی و جزء نهم از تاریخ همو چاپ بیروت) کامل ابن اثیر هم عین روایت صابی را آورده است. ولی عتبی وقعه رفتن طاهر را به کرمان و باز آمدنش را چنان که این تاریخ و تاریخ صابی به عینه نوشته اند ننوشته و گوید: خلف از بیم سلطان محمود امارت را به طاهر واگذاشته و خود منزوی شد و پس از چندی پشیمان شده پسر را به عنوان وصیت کردن طلبیده و او را بگرفت و بکشت و گفت که او خود را هلاک کرد.
و رسولی فرستاد سوی پدر که من آنچه کردم زان کردم که از سایه وی بترسیدم، اکنون رفت، آنچه رفت من بنده اویم و جان فداء او دارم، باز آمدم، مرا جای پیدا کن تا آنجا شوم، مرا نفقاتی باشد بدان قناعت کنم. امیر خلف دشنام داد رسول را و او را گفت: فرزند من نیست و کردنی با او نکنم! چون رسول پیغام بازآورد امیر طاهر قصد شهر کرد، امیر خلف خبر شنید سپاه بیرون کرد و سپاه سالار امیر طاهر [طاهر] زینب بود [که] آنگاه سرهنگ خواندندی او را؛ سپاه امیر طاهر و امیر خلف به لب هیرمند هر دو برابر افتادند و حرب کردند، امیر طاهر سپاه پدر را هزیمت داد، ترسناک پیش امیر خلف آمدند، شکسته و خسته و بعضی کشته، و امیر خلف دانست که محنت رسیده است که پیش فرزند همی باید گریخت، و برفت با خواصّ خویش به طاق شد، و امیر طاهر به شهر اندر آمد با مداد روز سه شنبه غرّه محرّم سنه احدی و تسعین. و مردمان قصبه به فرمان امیر خلف درهاء حصار بسته بودند و امیر طاهر اندر قصر یعقوبی فرود آمد و بنشست و سپاه او قوی و بانوا و غنی گشته بودند از سپاه پدر، آنجا فرود آمدند و عیاران سیستان سوی او شدند، چون وقت نماز پیشین بود درهاء حصار بگشادند، و شهر امیر طاهر را صافی شد و حصارها به هر جای، مگر طاق که پدر آن حصار گرفته بود.
پس دیرگاه برنیامد تا امیر طاهر سپاه و سرهنگان و عیّاران و غوغاء شهر جمع کرد و به پای حصار طاق شد و حرب فرو گرفتند و منجنیقها از زیر و زیر بر کار کردند، بی هیچ حشمت و محابا؛ باز امیر طاهر پس از مدتی ز آنجا بازگشت و به شهر آمد و رسولان اندر میان ایستادند و صلح کردند، و امیر خلف همه خواص خویش را پیش او فرستاد، تا خدمت ها کردند، و امیر طاهر فریفته گشت، تا برخاست با گروهی اندک [که پیش پدر شود] و کسانی که گستاخ بودند گفتند: نباید شد که امیر خلف مکّارست و محنت او را دریافته است، و فرزند تو مانده ای، نباید که خطاء [ی] رود و مادّتِ این ملکت و دولت ازین خاندان به سبب کینه کشیدن او منقطع گردد، چه هرکس که دولت از او بگردد او را راههاء کژ نماید تا آن ملکت و
دولت برود؛ امیر طاهر فرمان نکرد و بر(1)گروهی اندک برفت، و به پای حصار فرود آمد و به پدر کس فرستاد که اینک من آمدم، و برنشست و به در حصار شد، پدر چون او را بدید از دور، هم از آنجا فرود و پیاده شد، و تتبوی مهتر و تتبوی کهتر دو زنگی بودند از مبارزان، امیر خلف هر دو را از پس در حصار متواری کرده بود که چون من او را اندر برگیرم [و گویم] که الحمد لله، شما بیرون آئید و با من یاری کنید تا او را اندر حصار آرم؛ امیر طاهر چون پدر را پیاده دید و شکوه پدری در دل او بود، از اسب فرو جست و زمین بوسه داد و سبک فراز وی شد و پدر او را اندر برگرفت و الحمد لله بگفت؛ تتبویان بیرون جستند و او را محکم کردند که هیچ سلاح با وی نبود و به دل هیچ غش نداشت و عهدها گرفته بود و سوگندان خورده، و امیر خلف هم عهد کرده بود و سوگندان مغلّظه خورده، اما خلاف کرد و او را بر قلعه برد و بند بر نهاد و سپاه که برو بودند به هزیمت به قصبه آمدند، و او رحمة الله علیه اندران بند فرمان یافت - روز دوشنبه بود چهار روز گذشته از جمادى الأولى سنة اثنی و تسعين و ثلثمائه - و تمام شدن و گذشتن آل عمرو و یعقوب اندرین روز بود، که هنوز پس از آن هیچ کسی را ازیشان دولتی [نبوده است] و ایزد - تعالی - داند هر که باشد؛ و مردمان سیستان و سپاه طاهر و عیّاران، شهر حصار گرفتند و از بیم امیر خلف شعار سلطان محمود پیدا کردند و بانگ محمود کردند.(2)
و باسعیدِ حسین سرهنگی بود به در طعام طبل بر باره برد و همی زد و بانگ محمود همی کرد، و خطبۀ آل عمرو به اَو کندند(3)و مفرد خطبه کردند به نام محمود(4). و طاهر زینب(5)اندر شارستان نامه نبشت و جمّازه فرستاد سوی سلطان محمود که حال چنین افتاد و شهر ترا صافی گشت. سلطان حسن عبداللهِ قاری را که
1) بر به معنی: با.
2) بانگ محمود کردند، به اصطلاح امروز یعنی «زنده باد سلطان محمود» گفتند و هواداری وی آشکار کردند، و مراد محمود سبکتکین است.
3) ظاهراً «او کندند» بر وزن افکندند، لهجه ایست از «افکندند» چنان که امروز هم مردم قندهار و سیستان و هرات «افگار» را «اوگار» گویند - او فکندند هم محتمل است که «فا فکند» در کتابت ساقط شده باشد - لیکن حدس اول به صحت اقربست.
4) مفرد خطبه کردند - اشاره بدانست که قبل ازین خطبه به نام امیر خلف و سلطان محمود توأماً جاری بوده و اکنون آن خطبه مفرد به نام محمود شده است. (رک ص 326).
5) تاریخ یمینی خطی که نزد نگارنده است، طاهر بن ربیب نوشته است.
معروف بود به عبد الله ملول، به رسولی فرستاد تا حال شهر و مردمان و عیّاران تعرّف کند، و او را به درستی(1)آگاه کند، چون حسن عبدالله اینجا آمد، امیر طاهر زینب به تاختن به نزدیک سلطان شد و او را به درستی باز نمود که صورت حال چیست و طاهر نَزید و اندرین حدیث هیچ خلاف نیست، الاّ دولت از آن مرد بگشت، و هم به دست خود درخت دولت خویش برکند؛ چون محمود را یقین شد، او را خلعت داد و قبجی(2)حاجب را با او بفرستاد که او را غلاغوش گفتندی، با هزار سوار، و طاهر زینب(3)با او بیامد و او را به کوشه داشن فرود آورد، و امیر خلف هم به طاق نشسته بود متمکّن؛ و این بود متمکن؛ و این همه اندرسنه ثلث و تسعين و ثلثمائه بود. و سوار به درِ طعام به طلایه همی شد ز لشگر سلطانی، و با لیثِ با جعفرِ با سهل زرنجی مقدّمهٔ ایشان، آخر امیر خلف تاختن آورد و بالیث [را] نیز بگرفت و به طاق برد و فرمود تا بکشتند، و گروهی از سپاه سلطان بگرفت و بکشت، چون سلطان خبر شنید که آن کار مستقیم نمی گردد، به نفس خویش با سپاهی بزرگ به راه کش بیامد، و به در حصار طاق فرود آمد، و امیر خلف حرب آغاز کرد، و مشایخ و مردمان شهر همه به نزدیک محمود شدند، و قصد گشادن حصار کرد، و رَبَضِ بیرونی از حصار طاق بستدند، و قصد ربض میان کردند؛ امیر خلف عَجز خویش بدانست و برگشتن خاص و عام سیستان از وی، صلح اندر میان آورد، سلطان محمود او را اجابت کرد که فرود آی چنانکه خواهی و چندانک خواهی، هیچ کس را بر مال و اهل تو کار نیست و به هرجا که خواهی خویشتن را اختیار کن تا ترا آنجا فرستم که به هیچ روی مردمان سیستان بر تو قرار نمی گیرند، و این شغلی نیست که من تکلف کرده ام، تو کرده ای بر خویشتن، چه بتوان کرد [بر] چنین حالی را که پیش آمدست؟ پس نماز خفتن شب یکشنبه دوازدهم از صفر سنة ثلث وتسعين، امير خلف فرود آمد بر طاق و طیلسان(4)، به رسم علما و زهّاد، بر خری مصری نشسته و شمع ها فروخته اندر پیش وی.
1) در اصل «بد رشتی».
2) اصل: قبیحی، نسخه خطى عتبی وی را «فتحی» حاجب با فا و تاء مثناه آورده است و می گوید: «احد المحتشمين من قوّاد ناصرالدین سبکتکین» و ابن اثیر چاپ مصر وی را «قنجی» حاجب نوشته است (ج 9 ص 60) و در این کتاب جای دیگر «قبجی» آورده و محتمل است در اصل «قابچی» که لقب ترکی حاجب است باشد زیرا باز هم این لفظ را درباره «بوعلی بوالحسن با قبجی» آورده و به جای خود خواهد آمد.
3) تاریخ یمینی خطی که نزد نگارنده است، طاهر بن ربیب نوشته است.
4) بر طاق و طیلسان - به معنی با طاقه و دستار و طیلسان - و این «بر» به معنی «با» درین کتاب و کلمات متقدمین بسیار آمده است.
و پیش سلطان محمود اندر شد، چون به نزدیک وی رسید، محمود برخاست، و او را اندر کنار گرفت، و به جانب خویش بنشاند، و نیکو بپرسید، و دل او گرم کرد و امیدهاء نیکو کرد، و به آخر پرسید که: امیر چون اینجا به سیستان حال برین جمله شد کجا خواهد و اختیار کجا کند خویشتن را؟ امیر خلف گفت: مرا با پسر کاکوی(1)دوستی است اگر مرا آنجا مُسمّی کند آن دوستر دارم، وگرنه آنجا که سلطان صواب بیند، پس او را بازگردانید و گفت: به قلعه رو به نزدیک عیال خویش، دگر روز کس فرستاد که مرا ثقل و بنه [است و ستوری بایست که کالا و] حرم من برگیرد، سلطان بفرمود تا پنجاه استر و پنجاه شتر او را دادند تا آنچه خواست از زر و سیم و جواهر برگرفت و برفت سوی خراسان، و حاجبی با او بفرستاد تا خدمتی کند او را و علفه و آنچه باید راست دارد تا به مقصد رسد انشاء الله(2).
سلطان عالم عادل يمين الدوله ابوالقاسم محمود بن سبکتکین را روز یکشنبه در صفر سنه ثلث و تسعين و ثلثمائه(3)
و محمود ز آنجا برگرفت و به شهر آمد و به کرکنک فرود آمد، و مقصود آن بود که شهر و عمل سیستان طاهر زینب را دهد، و از طاهر پرسیده بود که اندر سیستان
1) علاء الدوله پسر کاکویه از امرای دیلم و صاحب اصفهان است و کنیه اش ابو جعفر و پدرش دشمنزیار خال سیده مادر مجدالدوله است و خال را به فارسی دیلمی کاکو و کاکوی گویند.
2) عتبی در اینجا به ملاحظه حشمت یمین الدوله که ولی نعمت وی بوده راه اغراق پیموده و گوید: «واقبل خلف بن احمد على بذله الجايزة حتى استوذن له على السلطان ففعل واهوى الى الارض شيبته البيضاء... الخ» ليكن ابن اثیر (9 ص 60) با اینکه این اخبار را به قول خودش از قول عتبی نقل کرده این قسمت که خلف به خاک افتاده و ریش سپید به خاک سوده باشد ننوشته. دیگر عتبی قضیه پسر کاکوی را ذکر نمی کند و می نویسد که: خلف رفتن به جوزجانان را اختیار کرد و او را بدانجا فرستادند و پس از چندی مراسلات وی به ایلکخان به دست افتاد و خلف بن احمد را به قلعه جردین فرستادند... الخ و عجب اینست که عتبی با وجودی که خود معترف است که طاهر آخرین فرزند خلف بوده، می گوید پس از آنکه خلف در رجب 399 در قلعه جردین فرمان یافت سلطان ماترک او را به فرزندش ابی حفص بگذاشت، و ابن اثیر هم عین این خبر را از عتبی نقل کرده است!
3) اینجا در حاشیه با خط اصل کتاب نوشته شده است: و درین وقت کواکب بدین مواضع بوده اند: زحل [محو شده...] (15 درجه) مشتری - حوت (18 درجه) مریخ - دلو (26 درجه) شمس [محو شده...]... میزان (توضیح آنکه درجات در اصل کتاب رمز بود).
کیست که بر قول او اعتمادست؟ طاهر گفته بود: فقیه بو بکر نیهی. چون کارها قرار گرفت و عهد طاهر خواست که فرمان دهد تا نبشته آید به ولایت سیستان، بوبکر نیهی را بخواند و گفت ازین کس ها طاهر زینب را اختیار کرده ام که سیستان بدارد از جهت ما، چگوئی که می گویند تو هیچ محابا نکنی و سخن به ریا نگوئی؟ گفت: طاهر نشاید این شغل را، [سلطان] طاهر را بخواند و گفت: ما اعتماد سیستان بر تو کرده بودیم، اما بوبکر نیهی میگوید که تو این شغل را نشانی، طاهر جلدی کرد و خردمندی، چون گفته بود که او معتمدست، قول او را خلاف نیاورد و گفت: راست گوید؛ پس شهر و ولایت به قبجی(1)حاجب سپرد و کدخدای او بوعلی شاد را داد به اختیار مشایخ و فرمود تا قبجی را خطبه کردند. و این همه اندر صفر سنة ثلث و تسعين وثلثمائه [بود]. و سلطان محمود به راه بُست بازگشت و به رفت.
و چون بر منبر اسلام به نام ترکان خطبه کردند، ابتداء محنت سیستان آن روز بود، و سیستان را هنوز هیچ آسیبی نرسیده بود تا این وقت، و اندر جهان از روزگار يعقوب و عمرو هیچ شهری آبادان تر از سیستان نبود، و دارالدّوله گفتندی نیمروز را، تا آن روز که امیر خلف را از سیستان ببردند به خلاف که مردمان برو کردند، تا دیدند آنچه دیدند و هنوز می بینند، و ایزد - تعالی - داند که چند روزگار برگیرد؛ و این کار هم بر این جمله بود تا جمادی الآخر [ه] هم این سال، شبی که هیچ خبر نبود، تا غوغاء شهر و عیّاران و نحوح(2)بانک برآوردند و شهر بیاشفت، که آن سرهنگان و عیّاران که سلطان محمود ایشان را بر خویشتن برده بود باز آمدند که ایشان را به بست و غزنین گذاشته بود و خود به هندوستان فرو شد چندان که هیچ خبر او نیامد ایشان را ظن افتاد که مگر محمود برفت و سپری شد، طمع فساد ایشان را برگرفت، و بوبکر عبدالله که نبیره امیر خلف بود از سوی دختر و بوالحسن حاجب، آن عیّاران را بیاوردند و مردم جمع کردند و طبل نیافتند دبّه بزرگ برگرفتند و بزدند و بانک بو بکر کردند، و شارستان بگرفتند و قصد قبجی کردند، و قبجی و لشگر
برنشستند اندر شب و به هزیمت از شهر بیرون شدند و به کرکنک و کوی میار فرود آمدند، و امیر بوبکر به قلعه ارگ اندر شد و آنجا بنشست و مردم با او جمع شد، روز آدینه او را خطبه کردند، و محمود فرمان داده بود تا باره شهر را رخنه ها بسیار کرده بودند به گاه بازگشتن از سیستان، تا فسادی تولد نکند، بوبکر بفرمود تا راست کردند(1)، و سپاه سلطان به کرکنک فرود آمد[ه بود]، و مردم بسیار از ایشان نحو هزار سوار به مشیّتی(2)رفته بودند اندر نواحی سیستان، و بیشتر هندوان کافر بودند؛ بیشتری از یشان بکشتند و اسب و کالا بستدند اندر پیش زره، [و] بادار(3)بوالفضل و بادار مظفر پسران بانصر بوالعباس [و] باسحق عروه و سواری صد از آن(4)به زینهار امير بوالحسن کاشنی شدند، که او با مردی دو هزار پیش زره(5)بود، و اندر سلطان عاصی نشد بل که یاری سپاه او کرد، و امیر بوبکر نامه ها و رسولان فرستاد سوی وی، قبول نکرد و نیامد، و گفت: بد کردی که این دولتی است شده، و ممکن نیست که این کار پیش شود(6)، و غلامان امیر خلفی سواری صد نزدیک امیر احمد آمدند . [بو الحسن کاشنی ] - چون ارسلان زنگی که نقیب بود و سرهنگان معروف، و او به رندان(7)اقامت کرد تا اولیاء سلطان از فراه و اوق و پیش زره با او جمع شدند، پس قصدِ قصبه کرد و برفت با لشکر سلطانی یک جا قرار گرفت، و بوبکر حرب فرو گرفت و سپهسالاری وی بوالحسن حاجب داشت؛ و فریه گران(8)بر باره شدند، و هر روز حرب همی کردند، چون خبر به غزنین شد با سعیدِ حسین و بوعلی بوالحسن با
1) راست کردند، یعنی رخنه ها را چون اول ساختند و مرمت کردند.
2) در اصل «مسیی» و ظاهراً «بمشیتی» صحیح است. المشية عوض عن مشيئه الاراده (المنجد) و «بتمشيتي» هم محتمل است، در چند صفحه بعد نیز می نویسد: با شرم و با سخاوت بود و اندر تمشیت کافی - و بالجمله یعنی سه هزار سوار از مردم سلطان در پیکاری به نواحی سیستان رفته بودند و بیشتر آنها هندو بودند و سیستانیان بیشتری از ایشان را بکشتند.
3) جای دیگر هم «بادار بوجعفر» آورده است. و ظاهراً بادار لقبی بوده که اعیان و صاحبان ضیاع را بدان می خواندند. (رک: ص 223 ح (1) .
4) یعنی از مردم سلطان که به مشیتی رفته بودند.
5) پیش زره روستائی بوده است در سیستان .
6) یعنی: پیش برود.
7) رندان - ریدان - زندان؟ نام جایی بوده است و نیز محتمل است مصحف (روذان) باشد که درین کتاب مکرر آمده است.
8) فریه به کسر اول و به فتح ثالث به معنی نفرین و لعنت است چنان که گویند فریه خدای بر شیطان و به عربی به معنی بهتان باشد (برهان) و فریه به فتح و به کسر عربی است و فریه گران کسانی بوده اند که در جنگها خاصه جنگ های حصار دشمن را دشنام داده و لعنت می کرده اند یا سنگ منجنیق می انداخته اند - الفریه (به كسر فا) الكذب و اختلاقة. القذف ج فرى (المنجد).
قیجی(1)دو سرهنگ بزرگ بودند با فوجی سپاه محمودی ز آنجا بیامدند. و خبر بازگشتن سلطان یافته بودند از هندوستان، و سپاه محمود از در نوایست(2)آن روز درآمد، و مردمِ انبوه بود از پیاده با امیر احمد بوالحسن کاشنی و بسیار مردم عام کشته شد از مردم سیستان؛ و بوالحسن بوعلی با قبجى (كذا) هم اندران روز در پارس و در کرکوی بگرفت، و با سعید حسین در طعام؛ و بوبکر را و مردم او را اندر حصار کردند، و ایشان حصار بگرفتند(3)، و شهر و قصبه سپاه سلطان و عیاران، [و] امیر ، احمد بوالحسن کاشنی به در فارس فرود آمد، و بوالحسن بوعلي باقبجی به در کرکوی، و با سعید حسین به در طعام، و در حصار محکم فرو گرفتند، و این همه آخر شعبان سنة ثلث و تسعين وثلثمائه بود، و هر روز بر کورها(4)حرب کردندی، تا دگر روز عید گوسپندکشان(5)سلطان محمود فراز رسید با سپاه بسیار و به خلفاباد(6)فرود آمد، و دگر روز برنشست و به لب پارگین پیرامن حصار همه بگشت و نگاه کرد و تدبير حرب و حصار ستدن آغاز کرد و منجنیق ها برنهاد و کورها ببستن فرو گرفت [و] اندر پارگین بر هر روی برابر ارک منجنیقی عروس(7)بر نهاد و بینداخت، و پاره ای از خضراء ارگ فرود افکندند؛ محمود گفت: به فال نیک آمد، ظفر ما راست؛ چون پنج روز از عید بگذشت روز آدینه بود اندر مسجد جامع سیستان هیچکس نماز نگزارد از شکسته دلی مردمان شهر و حصار؛ چون شب شنبه بودگاه نماز خفتن، بوالحسن کهتر گفتندی عیّاری دوستِ با سعیدِ حسین بود(8)، درِ طعام بگشاد و بانگِ
1) اصل: باقیحی و ظ بوعلی بوالحسن با قبجی یا بوالحسن بو علی نام یک نفر است از آن دو سرهنگ و این نیز حدس ما را در معنی «قبجی» تأیید میکند و احتمال قوی می رود که «با قبجی» مخفف «باش قابچی» باشد یعنی رئیس درب خانه یا حاجب و نیز محتمل است لفظ «بابا قابچی» که امروز متداولست از ماده «بابا» به معنی پیر نباشد و از «باش قابچی» گرفته شده باشد، و ظاهراً این شخص غیر از «قبجی» اولست که او را از سیستان رانده بودند .
2) رجوع شود به تعلیقات .
3) ایشان حصار بگرفتند - یعنی بوبکر و مردم او حصاری شدند. چه حصار گرفتن چنان که قبلاً هم گفتیم به معنی فتح کردن حصار نیست بل به معنی محصور شدن و جنگ از درون حصار کردن است و حصار ستدن و گشادن به معنی فتح است.
4) کور به فتح اول و کوره به فتح و ضم اول به معنی زمین شکسته و پست و بلند است و در اینجا مراد سنگرها و خاکریزهای اطراف حصار است.
5) ظ: دگر روز عید گوسپندکشان یعنی فردای عید اضحی، و ابن اثیر هم این جنگ و فتح حصار را در ماه ذی الحجه 393 میداند (کامل ج 9 ص 60).
6) جای دیگر: حلفاباد.
7) منجنیق عروس، منجنیقی بود است نزد حجاج بن یوسف که نام آن (عروس) بوده و گویند پانصد مرد آن را می کشیده اند و محمد بن قاسم در سنه 89 هجری در محاربات با هند آن منجنیق را استعمال کرد (تمدن اسلامی تألیف جرجی زیدان جلد 1 ص 143).
8) یعنی عیاری که او را بوالحسن کهتر گفتندی دوست ابوسعید بود...
محمود کرد و بوبکر را و گروه او را هیچ خبر نبود تا همه غلام سرای محمود به قلعه بر شد[ند] و بر باره برآمدند و طبل زدند و بانگِ محمود کردند و غارت و سوختن فرو گرفتند و بازارها و سرای ها بسوختند و مسجد آدینه غارت کردند و در حلوا گران بسوختند و علوی خباز را بکشتند اندر در مسجد آدینه، و اندر کلیسا ترسا کُشتند، و مردِ مسلمان را اندر خانه او بکشتند، و بیش کسی نکشتند که غرض غارت بود نه کشتن، چون روز خواست بود، منادی کرد که غارت بیش مکنید و مردمان را امان داد و آن نایره فرو نشست، و بوبکر و بوالحسن حاجب بر ارک بودند، دیگر روز به جانشان زنهار داد، فرود آمدند و مدتی یسیر بود اینجا، [پس] برفت و امارت و خطبه دیگر راه قبجی را دادند، و عامل محمد با حفص کلانه را کردند، شش روز مانده از ذی الحجه سنة اربع و تسعين و ثلثمائه.
باز چون سال سنة (كذا) خمس و تسعین اندر آمد حاجب بهشتی بیامد و خطبه باز برو کردند، تا به جمادى الأولى سنة ست و تسعین او را باز طلبیدند و سیستان بر کلانیان قرار گرفت، و محمد با حفص را پسران بود با حفص و بونصر و بواحمد و بوالقسم، هر سال یکی به حضرت(1)رفتی و یک سال بودی، دیگر برفتی او بازآمدی، و ایشان مردمانی جایر بودند، سیستان ویران کردند؛ و اندر سال سنه (كذا) اربعمائه غله تنگ شد و قحط افتاد، و خرواری گندم به دویست و چهل درم(2)شد، و مردمان را رنج رسید، تا ماه رمضان این سال اندر آمد و خطبه بر سپاه سالار کردند امیر نصر بن سبکتکین رحمه الله، نرخ به حال خویش بازگشت و کارها نیکوتر گشت(3).
و اندر شوّال این سال خواجه عمید بو منصور خوافی(4)به سیستان آمد از جهت
1) به حضرت، یعنی به پایتخت و درگاه سلطان که آن روز غزنین بوده است.
2) درم، واحد نقد نقره آن زمان بوده و یک مثقال وزن داشته است.
3) عتبی گوید: در سنه احدی و اربعمائه در بلاد خراسان عموماً و در نیشابور قحط افتاد و بلا نازل شد.
4) خواف، با واو معدوله روستاق بزرگی است که از مضافات نیشابور بوده و امروز از مضافات مشهد است و آن را روی و خواف می گفتند و قصبه آن قبل ازین خرگرد و اکنون خواف است و قصبه دیگر هم داشته است مسماة به سلومد که بعد سلامت نوشته شده و حال سلامی گویند و قدیمترین قصبه خواف اینجاست.
امیر نصر و عمل و شهر فرو گرفت و محمّد با حفص را و پسران را بند کرد، و مطالبت کرد، و مال ایشان بستد، و محمد با حفص زهر خورد و با حفص به حضرت(1)شد، پیش پیل افکندند، و دیگران برستند. و اندر سنه احدی و اربعمائه وباء بزرگ افتاد به سیستان و مردم بسیار مردند، باز چون سنه اثنی و اربعمائه اندر آمد، امیر نصر به نفس خویش به سیستان آمد و از غور نفیر آوردند(2)و مشایخ سیستان آنجا شدند، و سلطان محمود به نفس خویش آنجا شد. و به کوه فشلنگ(3)
آنکه برکند به یک حمله در قلعه طاق *** و آنکه بگشاد به یک تیر در ارگ زرنگ
آنکه زیر سم اسبان سپه خرد بسود *** به زمانی در و دیوار حصار پشلنگ
(نسخه خطی نگارنده ص 174)
و عجیست که عتبی در تاریخ خود اشاره به خسرانی که مطابق این تاریخ درین جنگ به لشگر سلطان محمود وارد آمده است ننموده و ابن اثیر هم بدو اقتفا کرده و همچنین ذکری از حصار پشلنگ که این تاریخ و شعر فرخی شاهد آنست نمیکند و ابن اثیر نام قلعه آهنگران را که از قلاع عمدۀ غور است میبرد و این جنگ را در 401 می داند (کامل ج 9 ص 76).
حربی صعب کردند و بسیار مسلمان کشته و اسیر ماندند. و خواجه بوالعباس خلیلی رحمه الله زان اسیران یکی بود، باز رهایی یافت.چون سال سنه اربع و اربعمائه [بود] امیر امیران ابوالفوارس پسر بهاءالدوله به سیستان آمد و اندر سرای بادار(4)بوجعفر قوسی فرود آمد، و بهاءالدوله پسر عضدالدّوله فنا خسرو(5)بود، و از سیستان به حضرت سلطان محمود شد و او را
1) رجوع شود به حاشیه 1 ص 335 .
2) در اصل «نفر» بی نقطه است - نفیر آوردند یعنی فریاد و استغاثه کردند.
3) پشلنگ به ضم اول و فتح لام قلعتی را گویند که بر قله کوهی واقع شده باشد (برهان) و این شلنگ و فشلنگ یکی از قلاع معتبره غور است که در تخوم زمین داور واقع شده و اصطخری گوید: «و بلاد الداور اقلیم خصب و هو ثغر للغور و بغنين و خلج و بشلنک [به کسر با و فتح لام] و خواش...» (ص 245) و همو در باب غور گوید: «اما الغور فانها دار کفر و انما ذكر ناه في الأسلام لان به مسلمین و هی جبال عامرة ذات عيون و بساتين و انهار... و يحتف بالغور عمل هراة الى فره و من فره الى بلدى داور و من بلدي داور الي رباط كروان و من رباط كروان الى خرج الشار و منها إلى هراة...» (ص 272) و امروز مملکت غور مجموعاً جزء خاک افغانستان واقعست. فرخی در باب حصار طاق و ارک زرنگ و حصار فشلنگ گوید:
4) بادار - لقبی بوده که غالباً دهقانان را می خوانده اند و امروز هم در قاینات و افغانستان متداولست.
5) عضدالدوله فنا خسرو ملقب به شاهنشاه و مکنی به ابی شجاع پسر رکن الدوله حسن بن بویه است. قبرش در نجف است و فناخسرو را برخی به تشدید نون آورده اند و بعض دیگر خاصه ایرانیان به سکون نون ذکر کرده اند.
بنواخت و سپاه داد، و امیر بوالعباس طاهر(1)را با او به کرمان فرستاد تا جاه و ملک بازیافت به یاری سپاه سلطان. و اندر آن سال برفی صعب آمد به سیستان چنانک بسیار درختان و خرما بُنان و کِشت ها خشک گشت، و سرای ها ویران شد از آن برف، و این همه اندر عمل خواجه بو منصور خوافی بود و او مردی با سیاست بود و مردم بسیار کُشت به سیستان، اما همه مفسدان را کشت، اهل خیر و صلاح را نیک بود، و مردی با شرم و با سخاوت بود، و اندر تمشیتِ عمل کافی، اما در روزگار وی بسیار مردم عاصی شد، چون بوليث بوالقصر ملک، و طاهر بو محمدِ احمدِ طاهر حدیف (کذا)، و با ایشان همیشه بسیار مردم در آب(2)بود و عصیان آورده بودند، و این هر دو کشته شدند، و همیشه هزار مرد اندر سیستان به روزگار وی عاصی بودند، و او همی گرفت و کشت، و اگر همه قصّه بگویم دراز شود؛ باز از پس ایشان ناصر محمد کاژین (کذا) عاصی بود، و او به دست او نیامد، باز چون عزل او بود و عزیز بن محمد الفوشنجی آمد، به زینهار او [شد] و به مرگ خویش مرد(3)چون روزگار بو منصور اندر گشت و بسیار او را برداشت کردند(4)و امیر سپهسالار اندر گذشته بود(5)، اندرین سنه ثمان عشرة و اربع مائه حسنک نشابوری(6)به فرمان سلطان محمود به سیستان آمد و عزیز فوشنجه را بر خویشتن [آورد] ليلة السبت الثاني من
1) عتبی «ابو سعید طائی» آورده و این روایت صحیح است.
2) كذا... و شاید «بسیار مردم و دواب».
3) یعنی: ناصر محمد کاژین.
4) برداشت کردند، به عقیده نگارنده به معنی شکایت و تظلم کردن از کسی است به سلطان، و آن در اصل از مادة «قصه برداشتن» بوده است، چه موافق اطلاعات و تتبعات تاریخی از عهد ساسانیان تا بعد از اسلام پادشاهان و امرای بزرگ روزهای مظالم و دادرسی عمومی بر بلندی یا غرفه یا تختی نشسته و بار عام داده و آن را روز مظالم می گفتند و مردم شکایت و قصه های خود را نوشته و بر سر دست یا سر چوبی بر می داشتند تا شاه آن را دیده و بستاند یا حاجب آن را گرفته به امیر یا شاه بدهد . در عربی این نوع دادخواهی را رفع قصه و در فارسی قصه برداشتن مینامیدند و در کتب قدیم این اصطلاح بسیار است و اینجا هم اشاره بدان مطلب است که گوید چون روزگار بو منصور اندر گشت یعنی روزگار وی روی به تراجع نهاد و بسیار او را برداشت کردند - یعنی از وی قصه و شکایت و اخبار بسیار به غزنین نوشتند حسنک نیشابوری به سیستان آمد و عزیز فوشنجی را آنجا نصب کرد و بو منصور را به حضرت بردند... و در حقیقت اسم خاص رفته رفته عام الاطلاق شد، و اگرچه مورد ترافع و برداشتن قصه به شرحی که گفته شد موردی خاص داشته، لیکن بعدها هر شکوه ای را ترافع و مرافعه و رفع قصه و قصه برداشتن و بالاخره برداشت کردن نام داده اند.
5) مراد از امیر سپهسالار - امیر نصر بن ناصرالدین سبکتکین برادر محمود است که در حیوة برادرش درگذشت.
6) و هو ابو علی حسن بن محمد الميكالی معروف به (امیر حسنک) آخرین وزرای سلطان محمود است و سلطان ابتدا ریاست نیشابور را به وی داد و او در انتظام آن خطه هنر و جربزه و کفایت از خود بروز داد و بدین عمل در چشم سلطان عزیز شد و کارهای دیوان غزنین به وی ارجاع گردید و عتبی در آخر کتاب خود وصفی بلیغ از وی کرده، عاقبت در بین سنه 421 و 422 در بلخ به دست سلطان مسعود و به تحریک و اغراء ابوسهل زوزنی مصلوب شد.
جميد [ی] الأولى اندرین سال به قصبه اندر، آمد و بو منصور را معزول کرد و عزیز را به عاملی بنشاند.
روز سه شنبه نهم رجب سنة ثمان وعشرة واربعمائه
و بومنصور را به حضرت بردند؛ و اندر شوّال این سال نرخ گران شد، کیلی گندم به هفت درم شد؛ و بو منصور خوافی فرمان یافت اندرسنة تسع عشرة و اربعمائه؛ و اندر سنه عشرین تگرگ بسیار آمد به سیستان چنانک مرغان اندر زِره بسیار بمردند و بگرفتند که بال ایشان شکسته بود، و یکی از تگرگ برکشیدند ده درم سنگ بود؛ و عزیز مردی راست بود اندر عمل، اما گشاده دست شایگان(1)نبود و کارها بر خویشتن و بر مردمان تنگ گردانید، چون محرّم سنه احدی و عشرین و اربعمائه اندر آمد، عمل سیستان سلطان محمود امیر اجل سيدابوالفضل نصر بن احمد مولی امیرالمؤمنین را داد و عزیز معزول گشت.
و او به سیستان آمد، و مردمان را دل قوی گشت، که دولت روی به نیکوئی کرد چون از شهر ما مهتری بر ما سالار گشت، باز قضاء ایزد - تعالی کار کرد، و سلطان محمود سبکتکین فرمان یافت روز پنجشنبه هفت روز مانده از ربیع الآخر سنه احدی و عشرین و اربعمائه.
و اندر جهان قیامتی به پای گشت، و جهان برآشفت، و امیر بوالفضل یک چند ببود، تا نامۀ سلطان مسعود آمد از عراق، امیر بوالفضل پیلان و لشگر برگرفت و پذیره او شد، و شهر عیّاران گرفتند و حرب و تعصّب پیوستند، و در پارس غارت کردند و سرای امام فاخر بن معاذ و از پسران او بسوختند و غارت کردند، اندر رمضان این سال؛ و خطبه به سیستان امیر مسعود بن سلطان محمود را کردند، و
1) ظ: و شایگان - شایگان را چندین معنی کرده اند و یکی از آن گشادگی و فراخی و فراوانی است و ظاهراً در اینجا این معنی مراد است.
برادر وی امیر محمّد به غزنین به امیری نشسته بود، تا امیر بوالفضل به نشاپور رسید امیر مسعود از عراق آنجا آمد، و برادر وی از غزنین برفت که به سیستان آید و کینه خلاف ازیشان باز خواهد(1)ایزد - تعالی - چنان- قضا کرد که سپاه او را بنشاندند و بند بر نهادند و روی سوی مسعود نهادند، چون نزدیک او شدند همه ارکان دولت را بند بر نهاد و بکشت؛ و امیر بوالفضل سیستان به چندان که او گفت قبول نکرد، باز سیستان عزیز فوشنجه را دادند.
*آمدن عزیز فوشنجی از دستِ(2)سلطان مسعود به عمل سجستان
و اندر آمد شب چهارشنبه نیمۀ محرّم سنة اثنی و عشرین و اربعمائه و امارت و خطبه بكتقدى(3)حاجب را دادند، چون سنه ثلث و عشرین اندر آمد، خبر وفات امیرالمؤمنین آمد از بغداد - القادر بالله - و امیرالمؤمنين القائم بامر الله را خطبه کردند روز آدینه پانزدهم ماه رمضان سنة ثلث و عشرین و اربعمائه و عزیز باز به سیستان آمد [و] از پیش وی حاجب قضاء آمده بود - بوسعد جيمرتی - و شورش عیاران کمتر شده بود زانکه حاجب تنی چند بدو نیم کرد، باز عزیز سرهنگان را باز گرفت و به تازیانه بزد و نقیبان را(4)گردن بزد و دو نیمه کرد، و کاری به سیاست فرو گرفت و مُصادَرها ستد بسیار از سرهنگان قصبه و مهتران روستا و ناصر کارش(5)اندرین سال فرمان یافت، و مال او از زن او بستد، و او را باز داشت. و چون سنه خمس و عشرین و اربعمائه [اندر آمد] بوالمظفر فوشنجه(6)اینجا آمد، و عزیز [را] به فراه بُرد(7)، و سیستان امیر بوالفضل را داد و عزیز [را] با خویشتن برد و بوسعد(8)جیمرتی اینجا بود چون خبر شنید بگریخت، و امیر بوالفضل غرّة رجب سنة خمس و عشرین و اربعمائه بر عمل اندر آمد به سیستان و کار فرو گرفت تا سنه سبع و
1) این روایت که امیر محمد قصد سیستان داشته است، قدری خودمانی به نظر می رسد و تکیه گاه معلومی ندارد چه به اتفاق تواریخ وی به قصد حرب مسعود از غزنین حرکت کرد و معقول هم نیست که مسعود قصد نیشابور و خراسان کند و برادرش او را گذاشته به جنگ سیتانیان برود - و هو اعلم.
2) از دست سلطان یعنی از طرف سلطان .
3) بكتغدی، باغین هم ضبط کرده اند.
4) در اوایل کتاب گفته ایم که جماعت عیاران به سیستان بوده اند و سرهنگان و مهتران داشته اند و اینجا نقیبان هم مربوط به تشکیلات عیاران است.
5) ظاهراً نام یکی از سرهنگان - یعنی رؤسای عیاران است.
6) این فوشنجه، به جای فوشنجی مکرر استعمال شده است.
7) بزد هم خوانده می شود.
8) اصل: بوسعید.
عشرین و اربعمائه، باز عمل، بوسعد جیمرتی را و بوسعد قهستانی را دادند به شرکت و اینجا آمدند.
و اندر عمل ایشان ترکمان(1)تاختن کردن گرفت به سیستان. باز بوسعد قهستانی به برونح(2)شد و او را بکشتند، و امیر بوالفضل اندر ارگ محبوس بود، و عمل بر بوسعد جيمرت قرار گرفت، روز دوشنبه ده روز مانده از ذی الحجّه سنة ثمان و عشرین و اربعمائه. باز چون سنة تسع اندرآمد امیر بوالفضل را به حضرت خواندند و عمل سیستان بدو دادند.
و به شهر اندر آمد روز آدینه، [پس] احمد بن طاهر و سحاق کاژین(3)و شنکلیانِ بسکر دو هزار مرد جمع شده بدو بریان(4)آمدند به حرب امير بوالفضل، [و امير بوالفضل] از داشن برفت و عیّاران شهر و سرهنگان و شحنگان، و آنجا حرب کردند، و ایشان را غلبه کردند، و بسیار سالاران ایشان را بگرفت، و احمد طاهر و سحق کاژین(5)بگریختند که کسی ایشان را ندید، و همه را به ارگ محبوس کرد، و اندرین سال بندِ کندک بشکست [و] در کرکوی آب ببرد، روز شنبه یازدهم از محرّم این سال، و با عمر با لیث و پسرش و با تاجر بر(6)شنکلیان یکی بودند و همه گرفته
1) ترکمان، در اینجا مراد طایفه معروف به سلاجقه اند که در بعض تواریخ آنان را غز می نویسند، و این ترکمانان از اواخر قرن سوم هجری دسته دسته از ترکستان به طریق خانه کوچ با حشم و خرگاه ها وارد ماوراءالنهر شده و مسلمان می شدند و بدین دستاویز مرتع و جایگاه می گرفتند و چون امرای ماوراء النهر با ترکان خطای و دشت قبچاق که کفار بودند در این وقت همواره جنگ داشتهاند مقدم این طوایف را مغتنم می شمردند و از این جمله یک دسته در حدود سنه 375 و به قولی 334 به ماوراء النهر و از آنجا به خراسان افتادند و از خراسان هم دسته دو هزار نفری معروف به ترکمانان ارسلانی به کرمان و عراق و آذربایجان رفتند، خلاصه طوایف ترکمان در خراسان به فساد پرداختند و رؤسای آنان پسران سلجوق بودند و تاریخ آنان معروفست و مراد از ترکمانان در اینجا همین طوایفاند که رؤسای آنان طغرل - بیغو - چغری و ابراهیم ینال بودند و اینها در 431 مسعود بن محمود را بشکستند و خراسان را پاک متصرف شدند و چیزی نگذشت که عراق را تا بغداد گرفتند 447 و باز دسته دیگر از همین طوایف از ماوراءالنهر پیش آمدند موسوم به غزو آنها بودند که در سنه 548 سنجر را گرفتند و در قفس کردند و خراسان را بغارتیدند و خراب ساختند.
2) كذا؟ برونج.
3) كذا؟
4) كذا؟
5) كذا؟
6) بر، به معنی: با.
شدند؛ و اندر سنه ثلثين واربعمائه(1)غلّه گران شد، تا خرواری گندم به صد و سی درم شد، و امیر بوالفضل فرمود تا باره سیستان نو برآوردن گرفتند، و اندر سنه اثنی و ثلثين باره شارستان تمام شد بر دست امیر بوالفضل؛ باز احمد طاهر مردم بسیار جمع کرد و با ترکان یکی شد و به در کرکوی فرود آمد و پیش زره غارت کردن گرفت، و دخل ها به سبب وی بسته گشت، و امیر بوالفضل از سلطان مسعود لشگر خواست و نفرستاد، اندران حدیث فروماند، چاره ندید تا هم از ترکمان تقویت جست، و کس فرستاد، و آخر امیر بانصر برفت و ارتاش(2)را با پنج هزار سوار بیاورد، اندر ربیع الاول سنة اثنى و ثلثين واربعمائه و ترکما [نا]ن هر روز به در شهر از جهت احمد طاهر تاختن همی آوردند، آخر احمد طاهر مردم پیاده و سوار ترکمان همه برگرفت و به در طعام شد، چون ارتاش بیامد به پای ارک فرود آمد، امیر بوالفضل نزدیک او شد.
*آمدن ارتاش و خطبه کردن بر بیغو(3)
و عهدها بستند و خطبه بر بیغو کردند، و ارتاش کس فرستاد و آن ترکمانان را فرمود که با احمد طاهر بودند تا او را و یاران او را همه به نزدیک او آوردند به در شهر، و احمد طاهر را بند برنهاد و همه اولیاء او را و به ارگ آورد و ارتاش و امیر با نصر و سپاه برفتند و به در بست شدند، و بوالفضل، احمد طاهر را و منوچهر را و
1) اینجا در حاشیه با خطی قدیمی و درشت نوشته شده «بودن قحط».
2) این ارتاش برادر ابراهیم ینال و پسر عم طغرل سلجوقی است.
3) در شجره نامه راحة الصدور بیغو نام غیر از موسی بیخو پسر سلجوق و عم سلطان طغرل و چغری به نظر نمی رسد . و در تاریخ سلاجقه لعمادالدین محمد بن محمد بن حامد بيغو ارسلان را یکی از رؤسای سلاجقه که با مسعود می جنگیدند نوشته و اشاره به اسارت وی به دست سلطان مسعود کرده است. در تاریخ بیهقی نام بیغو در ضمن رؤساست لیکن از اسارت وی ذکری نیست - ابن اثیر میگوید که از سلجوق سه پسر ماند ارسلان و میکائیل و موسی، لیکن بعد می گوید: بیغو و طغرل بک محمد و جغری یک داود پسران میکائیل بن سلجوقاند و بیغو را برادر طغرل و چغری می شمارد. و غلبۀ تاریخ در اینست که بیغو همان موسی پسر سلجوق است که بعد از قسمت شدن خراسان بین سلاجقه مملکت سیستان و هراه و پوشنج و غور به نام او افتاد و از اینکه در اوایل امر سلاجقه خبر این بیغو یکباره منقطع می شود پیداست که مردی پیر و فرتوت بوده و دیر نمانده است راوندی صاحب راحة الصدور که شجره نامه سلاجقه مذکور در فوق از اوست در صفحه 103 بعد از فتح خراسان به دست سلاجقه گوید: «پس هر دو برادر چغری و طغرل و عم ایشان موسی بن سلجوق که او را بیغو (كذا به تقدیم یا بر باء) کلان گفتند و عم زادگان و... به هم نشستند و عهدی ببستند... الخ و باز در صفحه 104 در تقسیم ممالک گوید: «و موسی بیغو کلان به ولایت بست و هراه و سیستان و نواحی آن چندان که تواند کشود نامزد شد.... الخ» و خواجه فضل الله رشیدالدین نیز در جامع عین این اخبار را کلمه به کلمه از راحة الصدور گرفته و روایت کرده است.
مظفر حصین را و با جعفر حمدان درقی و همۀ اولیاء و سرهنگان ایشان را فرمود امیر شهر را بونصر کولکی را تا برآویخت.
و بیغو بیامد اندر یازدهم ربيع الآخر سنة اثنى و ثلثين و اربعمائه، و امیر بوالفضل با او یکجا برفت و به در بُست شدند و آن نواحی همه بگرفتند و غارت کردند؛ باز میان بیغو و ارتاش خلاف افتاد، و ارتاش ناگاه بازگشت و سپاه با او و بیغو نیز بازگشت و به سیستان آمد، و حدیث سیستان با امیر بوالفضل قرار گرفت و لشکر ترکمان همه بازگشت سوی خراسان.
و امیر مسعود کشته شد هم اندر سنة اثنى و ثلثين واربعمائه و مودود بن مسعود به امیری نشست، و بوسعد جيمرتی و با عمر بالیث لشکر آوردند به سیستان جهت امیر مودود، و سالار ایشان قيماس الحاجب بود، و به در نوایست(1)فرود آمدند، و پسر بو عمر بالیث بانصر، و پسر بوسعد جیمرتی هر دو به ارگ اندر محبوس بودند، بگریختند که هیچ کسی را ممکن نشد دانستن آن که چگونه گریختند.
و آمدن ارتاش و هزیمت دادن سپاه مودود را از سیستان(2)
و امير بوالفضل با سپاه خاص خویش آنجا شد، با قیماس جنگ کردند و ایشان را بشکستند و ایشان بازگشتند سوی غزنین، و آن همه اندرسنه اثنى و ثلثين و اربعمائه بود؛ باز حدیث ها اندر افتاد و امیر مودود نامه های نهان فرستادن گرفت به
1) این در نوایست بار دوم است که دیده می شود و شاید دروازه تازه ای بوده است که احداث شده زیرا درهای قدیم شهر زرنج را می شناسیم چه از این کتاب و چه از کتاب اصطخری و چنین نامی در آن میان نیست مگر اینکه از حاشیه نسخه اصطخری استفاده کنیم در مورد با نوخیک چه در حاشیه آن چند نسخه بدل آورده که یکی از آن «نوخیرک» است که به «نوخیزک» خیلی شبیه میباشد و هرگاه نوخیزک برآید، بین نوخیزک و نوایست از ماده ایستادن، شباهت نام خواهد بود. (رک: اصطخری ص 240).
2) این سرفصل در اصل متعلق به صفحه بعد بین سطر دهم و یازدهم بود و چون بی مورد بود اینجا قرار داده شد.
سیستان و امیر بوالفضل را از آن آگاهی بود، و ایشان ندانستند، تا روز چهارشنبه بیست و سوم از جمادی الآخر سنة ثلث وثلثين واربعمائه قاضی باسعید محمد بن عبدالله را و فقیهین عبدالحمید و عبد السلام دو پسر امام فاخر را و امیر کنک را و امیر احمد کوتوال را، امیر بوالفضل محبوس کرد به ارگ، باز لشگر مودود فرا رسید با حاجب بزرگ وی مقدار دو هزار سوار و ده هزار مرد پیاده از شنکلیان با ایشان جمع شدند، و بوسعد جيمرتی و با عمر بالیث با ایشان و برادر احمد طاهر و بو منصور و با حاتم - پسران ستکان جوینی - روز یکشنبه بیست و پنجم از رجب سنة ثلث و ثلثين و اربعمائه، و امیر بوالفضل با سپاه بیرون شد و حربی سخت بکردند و بسیار مردم از هر دو گروه کشته شد و یاران سرهنگ طاهر محمد سجزی برگشتند، و بونصری و سپاه مودودی اندر آمدند امیر بوالفضل بر حصار شد، و ایشان غارت کردند، و بسیار مردم بکشتند، و آن کردند که اندر دارالکفر نکنند! اول حصار ازین روز بود و هر روز به درهاء حصار حرب سخت می کردند، و همی [کشته] گشت از هر دو گروه چهار ماه - صد و بیست روز - تا امیر بوالفضل به خراسان نامه کرد نزدیک ارتاش، و او رفته بود به ماوراء النهر که آنجا ترکمانان را حربی بود، ز آنجا برفت و آخر ذی القعده سنه ثلث، هیچ کس را خبر نبود -- نه بر حصار و نه فرود -- تا او با سپاه فرا رسید، و سپاه مودود به در شهر شده بودند و لشکر جای آنجا برده، بامداد ارتاش و سپاه فرا رسیدند، و یک ساعت حرب کردند و مردم شارستان با امير بوالفضل فرود آمد، و سپاه مودود به هزیمت برفت، و گرفته شدند و کشته، و مردند از تشنگی اندر بیابان، تا از آن مردم اندکی به بست رسید و قیماس و حاجبان گروهی از زرین کمران، و بوسعد جیمرتی را امیر بوالفضل بردار کرد بر قصر یعقوبی، و ارتاش سپاه برگرفت و سوی بست رفت، بر پی سپاه [مودودی] و امیر بوالفضل با او برفت و مردم پیاده، و حصارها بست بستدند و غارت بسیار کردند و اندر ربیع الاوّل سنة اربع وثلثين واربعمائه بازگشتند از آنجا.
*گرفته شدن امیر با نصر(1)بر دست طغرل
و بیغو دیگر راه به سیستان آمد اندر ماه ربیع الآخر و ز آنجا بازگشت و به
1) امیر بانصر منصور بن احمد مولی امیرالمؤمنین برادر امیر ابوالفضل نصر بن احمد صاحب سیستان است.
خراسان شد و امیر بانصر به خراسان شد و خاتون را به زنی کرد و یک چند ببود ز آنجا بازگشت، طغرل(1)حاجبِ مودود جاسوس بَر وی داشت، از بست با دو هزار سوار جریده تاختن آورد و او را به دره هندقانان بگرفت؛ و اندر جمادى الأخر[ی] هم اندرین سال بیامدند هم از سپاه به سیستان زبان ها کردند، و در کرکوی بستدند، و بسیار مردم بکشتند گبر و مسلمان و غارت کردند، و به کاشن شدند، خانه(2)کاشن حصار داشتند، بستدند و گروهی مردم کشتند و گرفتند و غارت کردند، باز به پای حصار آمدند، و با امیر بوالفضل دیدار کردند و گروهی به حصار برآمدند و صلح گونه ساختند، آخر برفتند و امیر بانصر را ببردند به غزنین و آنجا محبوس کردند.
و اندر سنه سبع وثلثين واربعمائه ارتاش با سپاهی بزرگ برفتند که به غزنین شوم، و سپاه مودود بیامدند و حرب کردند و ارتاش به هزیمت بازگشت و به شارستان آمد و آنجا فرود آمد، و اندر سنة ثمان وثلثين بيغو بازآمد و ارتاش به سیستان؛ و باز اندر سنة تسع و ثلثين فقيهين عبد الحميد و عبدالسلام را امیر بوالفضل خلاص کرد روز دوشنبه بیست و دویم از رجب سنة تسع و ثلثين و اربعمائه و حبس ایشان شش سال و یک ماه بود، و امیر احمد کوتوال را اندر روزگار حصار خلاص کرد و امیر کنک را فرمود تا برکشیدند بر قلعه ارگ [و] قاضی باسعید پسر قاضی بوالحسن بگریخت و به مکران شد و آنجا فرمان یافت، و ارتاش اندر سنة اربعين و اربعمائه کشته شد به طبس بر دست غلامان از آن امیر بوالعباس درهی.
و امیر با نصر خلاص یافت، به سبب خواجه سعید پسر(3)احمدِ حسن میمندی
1) ابن اثیر در کامل می نویسد که طغرل غلام و حاجب امیر مودود از امیر مودود هرچه درخواست کرد که سپاه بدو دهند تا به ترکمانان حمله کند نپذیرفت و عاقبت بعد از فوت مودود 441 و نشستن امیر عبدالرشید به امارت باز طغرل خواهش خود را تجدید کرد و عبدالرشید هزار سوار بدو داد و او به سیستان درآمد و بیغو و ابوالفضل را بر در شهر سیستان هزیمت کرد (کامل ج 9 ص 201-202) ولی از این تاریخ معلوم می شود که روایت کامل کامل نیست.
2) افتادگی دارد. با: مردم کاشن خانه حصار داشتند.
3) در اصل کتاب بین «خواجه سعيد» و جمله بعد عنوان فصل قرار داده شده: «کشته شدن ارتاش و خلاص یافتن امیر بانصر» و فصل بعد بدین طریق آغاز شده: «پس احمد حسن میمندی» و معلومست که جمله آخر فصل بالا و جمله اول فصل بعد به هم متصل است، و لفظ «پس» نیز غلط است و بایستی «پسر» باشد، چه حسن میمندی در این وقت زنده نبوده و در سنه 423 وفات یافته است و گویا اصل جمله: «خواجه سعید عبد الرزاق پسر احمد حسن میمندی» بوده است، چه این خواجه ابو الفتح عبد الرزاق بن احمد بن حسن در آخر روزگار مودود به وزارت نشست و سفری جنگی هم حسب الامر امیر مودود به سیستان کرد که سلاجقه را از آن ولایت بیرون کند (کامل ج 9 ص 193) و در همان سفر بود که مودود به درد قولنج در غزنین بمرد (441) و معلوم می شود خواجه در آن محاربت اسیر افتاده و بعد با ابونصر مبادله شده است . بالجمله عنوان فصل مذکور را دو حصه کرده هر یک را به جای خود قرار دادیم.
که او به سیستان محبوس بود و حاجبی چند که امیر جغری(1)گرفته بود بَدَل کردند، و روز پنجشنبه بیست و یکم از صفر سنه احدی و اربعین به شهر اندر آمد، و شهر آئین بستند و مردمان سیستان نشاط کردند بسیار و صَدَقه ها دادند؛ باز سوی هری بازگشت روز چهارشنبه سدیگر(2)جمادی الأولى هم اندرین سال ، و باز از هری باز آمد و شب شنبه بیست و ششم از ذی القعده سنه احدی [و] اربعین و اربعمائه به شهر اندر آمد. و یوسف یعقوب صابر کمری، باجعفر صابر را و پسران را بکشت، و سرای ایشان غارت کرد، و امیر بوالفضل تاختن کرد و او را بگرفت(3)
این طغرل غلام امیر مودود غزنوی است که مودود وی را بر کشید و عزیز داشت و خواهر خود را به وی داد و او را حاجب خویش کرد و عاقبت در سنه 444 (به قول ابن اثیر) از امیر عبدالرشید هزار سوار گرفت و به سیستان رفت و جنگ کرد و باز مدد خواست و با آن لشگر به غزنین بازگشت و عبدالرشید و تمام فرزندان و شاهزادگان محمودی و مسعودی را بکشت. و عاقبت در روز بار به تیغ همدستان خود کشته شد و خبر حمله اول و اسیر کردن ابونصر در کامل نیست.
روز آدینه هفدهم ربیع الاول سنة اثنى واربعين و اربعمائه، و اندر ساعت فرمان داد تا بر میان دو نیم کردند.این امیر احمد پسر امیر با نصر بود، مردی از گردان عالم که اندرین ارکان دولت هیچ مردی به شجاعت و سخاوت و تواضع و نیکو عهدی وی نبود، با صورت تمام، که چنو بخشنده و نانده اگر گوئی که هرگز به سیستان برنیامد پس از امیر طاهر بوعلی؛ چنین قضا کرد، [که] شب چهارشنبه بیست و نهم از ربیع الآخر سنه اثنی و اربعین و اربعمائه فرمان یافت، و نه روز همه سیستان به دلی دردمند و چشمی گریان، خاص و عام او را ماتم داشتند، زانکه عدیم المثل بود رحمة الله عليه - و پدر او امیر بانصر [منصور] روز دوشنبه هژدهم از جمادی الأولى سنة اثنى [و] اربعين و اربعمائه برفت سوی هراة، و امیر بوالفضل روزی چند غمگین بود به سبب وی، باز
طرب باز شد به رسم ملوک، و هیچ آسیب نبود اندرین روزگار به سیستان تا آمدن طغرل ملعون نامبارک برخود.
به روز یکشنبه سیوم از رجب سنة ثلث و اربعین به حصار طاق فرود آمد و رسولان فرستادن گرفت و امیر بوالفضل زرق وی نخرید تا آخر حرب آغاز کرد بر حصار، و کوتوال هلال درقی بود و بسیار مردی ها کرد، آخر فرمان یافت و خلیفت امير بوالفضل آنجا امیر بوسعيد سموری بود، آن کار فرو گرفت و مردی کرد، و سرهنگان که آنجا بودند و عیّاران چون با لیث یوزی و بو محمد منصور و یاران ایشان وفاداری کردند، تا پنج هزار سوار محمودی با پنج پیل ساخته و مقدار دو هزار پیاده سجزی و غزنوی و بو محمد عسکر با ایشان بود، و آن حصار به همه حیلها که کردند نیارستند ستدن، آخر قضا را طغرل با سواری هزار ساخته پوشیده نیک اختیار کرد(1)و به در شهر آمد، و امیر بیغو از هراه بیامد با لشکری که با سپاه طغرل حرب کنند، و کسی را از طغرل خبر نه، تدبیری کردند و طغرل را خبر کردند که اکنون بیغو همی اندر آید، تا او به کمین اندر نشست، تا از شهر امیر اجل سید ابوالفضل نصر بن احمد مولی امیرالمؤمنین - رحمه الله - بیرون شد و بیغو به لب آب فرود آمد که تا بنه و لشکر فرا رسند، و جمع گردند، و اندر شهر آیند، و این روز شنبه بود بیست و دویم رجب هم اندرین تاریخ، [ناگاه] طغرل خویشتن بر عامه شهر زد و نعره برخاست و بیغو به هزیمت شد بی لشگر و بی سلاح، و امیر بوالفضل دل وی نگاه داشت و با وی برفت و به هری شد که آنجا لشکر جمع کند و به حرب آید؛ پس طغرل به حصار طاق شد و آنجا روزی چند دیگر حرب کرد، و هیچ نیامد وی را و محمود گندمک و برادران بگشتند [و] به نزدیک وی شدند، و هم چیزی
1) نیک اختیار کرد - جمله ای است مستعمل در هر مورد که کسی موقع مناسبی یا ساعتی سعد یا محلی مستعد از برای جنگ و غیره اختیار کند و در غالب نوشته های قدیم فارسی این جمله در محل خودش دیده می شود.
نرفت با مردمان حصار، آخر به عجز بازگشت روز آدینه سیزدهم شعبان، و به غزنین شد، و غزنین بگرفت و عبدالرشید بن محمود را و بیشترین از آن ملک زادگان را بکشت، و خدای تعالی او را نیز هلاک کرد چنانکه مستوجب او بود.
و امیر بوالفضل چون خبر رفتن او شنید لشگر بگذاشت، و جریده باز مملکت(1)خویش آمد به طالع سعد [و] شب سه شنبه پانزدهم رمضان هم این سال اندر شهر آمد، و پسر امیر بیغو را با خویشتن بیاورد و به داشن فرود آورد: امیر اجل ابوالفتح قرا ارسلان بوری بن معز الدوله مولی امیرالمؤمنین(2)و یک سال اینجا بود با بزرگی و جاه و پیروزی و امیر اجل مؤيد ابوالفضل او را نیکو داشت؛ باز پدرش از هری رسولان و حجاب فرستاد تا او را ببردند، و رفتن او سوی هری روز دوشنبه هشتم شوال سنة اربع و اربعین و اربعمائه [بود].
خطبه کردن امیر طغرل محمد(3)بن میکال ادام الله ملکه به سجستان يوم الجمعه الثامن من المحرّم سنة خمس و اربعین و اربعمائه(4)...
1) در اصل چنین بوده و بعد با مرکب الحاقی «به مملکت» شده و ما اصل را مراعات می کنیم و «باز مملکت خویش آمد» یعنی به مملکت خویش بازگشت.
2) قرا ارسلان بوری بن معزالدوله مولی امیرالمؤمنین - پسر امیر موسی بیغو است در این کتاب، لیکن در شجره راوندی فرزندان بیغو را به قرار ذیل ضبط کرده است یوسف - ارتاش ينال - مسعود ينال - الامير فرخزاد، و فقط در خاندان الب ارسلان دو تن بدین نام هستند یکی بوری بارس پسرش و دیگر بوری تکین نبیره اش پسر تکش و نیز در حاشیه (3) صفحه 19 راحة الصدور نام «قرا ارسلان غازی» برده شده لیکن وی را پسر قتلمش بن اسرائیل می شمارد نه موسی بیغو .
3) بعد از لفظ طغرل به قدر دو کلمه در متن اصل کتاب سفید است و معلوم می شود در اصل اصل کتاب آنجا را برای نوشتن لقب خالی گذاشته اند، و نیز به جای «محمد» در اصل «احمد» بود.
4) این جمله مانند آغاز فصل است لیکن در متن اصل جزء مطلب درآمده است و پس از آن هم تفصیلی ندارد و کتاب تاریخ سیستان از اینجا رفته رفته سیاقتش عوض می شود و چنان که از چند صفحه بعد خواهیم دید جملات متن کوتاه می شود و به جمله های مصدری شبیه به همین جمله که به عنوان فصول شبیه تر است تا به ادای تاریخ مبدل می گردد و ازین رویه و به مناسبت لفظ «ادام الله ملکه» که نسبت به سلطان طغرل سلجوقی نوشته می توان حدس زد که اصل کتاب در این زمان یعنی در زمان ریاست امیر ابوالفضل نصر بن احمد مولی امیرالمؤمنین تألیف شده است.
5) از اول این فصل چیزی افتاده است مانند «غارت شدن... یا: کشتن...»
6) علسی، هم خوانده می شود.
لعنه الله - روز دوشنبه بیست و هفتم رمضان سنه خمس و اربعین و اربعمائه وقت قرآن نحسین اندر حوت.
و آنچنان بود که او به سیستان آمد و قصد آن کرده بود که به مکران رود، روزی چند او را مهمان داشتند و گفتند اکنون بباید رفتن از بسیار الوافی (کذا) که می کردند لشکر او، گفت: مرا پنج روز دیگر علف دهید تا عید سیستان ببینیم، پس بروم، ندادند، پس به خشم برفت و به بده فرود آمد، و با رعیتان جنگ آغاز کرد، و خانه هاء ایشان خراب کردن گرفت و ایشان را کشتن؛ شب دوشنبه امیر اجل سید بوالفضل امیر بوری را با فوجی ترکمانان نامزد کرد، و امیر اسمعیل قوقهی و امیر بوجعفر قوقهی و امیر احمد برادر وی را با مردمان اوق نامزد کرد، و سرکشان و مردمان پیش زره را به امیر اجل طاهر اسپرد و او را به ایشان نامزد کرد، و غلامان خویش را هم با وی نامزد کرد، چون قریب سواری دویست از ترکمانان و غلامان خویش و مردی پانصد با سلاح تمام، [و خود] با ایشان برفت تا به در شهر، و همه را وصیت می کرد که نگاه دارید تا هیچکس را نکشید و خون از سر نیارد (کذا) بانگ بر زنید تا بشوند؛ ایشان برفتند و این ترکمانان که با امیر بوری بودند پیش از آنکه به لشکر رسیدند بانگ کردند، ترکمانان لشکرگاه خویش بگذاشتند و خود برفتند، ایشان بیامدند و غارت کردند، و خویشتن را کالای بارکردند، و همه متفرق شدند، و هر کسی جداگانه روی به شهر نهادند، چون بامداد روشن شد، ترکمانان باز آمدند جنگ آغاز کردند، و تا نماز پیشین جنگ می کردند، ترکمانان میربوری بگریختند، و امیر بوری و امیر طاهر پشت بدادند، و پیادگان را به دست ایشان بگذاشتند و امیر اسمعیل و امیر بوجعفر به خانه اندر شدند و حصار گرفتند و جنگ کردند یک دو روز دیگر [و] روز سیم ایشان را فرود آوردند و بگرفتند، و قریب دویست مرد آنجا کشته شد، و امیر اسمعیل را بیست هزار دینار باز فروختند، و امیر جلیل سید با نصر آنجا رفت و گروکان وی می بود تا زر بدادند و او برفت والسلم.
بند کردن خواجه بزرگ(1)، امیر بیغو به قلعه اسپهبد از میان لشکری که بر خود آورده بود، و امیر بوری پسر بیغو پنجم شعبان سنة خمس و اربعین و اربعمائه، و دیگر روز لشکر که با وی بود و امیر بوری(2)قصد رفتن کردند باز هراة، و او را بیاوردند
به قلعه ارک و پنجم رمضان این سال کشته شد.
*آمدن یاقوتی(1)دفعت اول به سیستان
روز پنجشنبه هشتم رجب سنة ست و اربعین و اربعمائه. و نه روز بود به سیستان با دو هزار سوار مهمان امیر اجل سید ملک مؤید ابوالفضل - رحمة الله - که البته اندر همه سیستان از هیچکس یک من کاه نستدند و هیچکس را به یک دانگ زبان نکردند، و روز شنبه هفدهم رجب برفت به سوی مکران و به مکران وی را خطبه کردند و خواهر امیر مهیا را به زنی به وی دادند، و بازگشت و خود به راه بیابان کرمان به قاین رفت و لشکر وی بیشتری به سیستان باز آمدند و روزی چند آنجا ببودند، وبوالمظفر حضر (كذا) که نقیب درگاه(2)بود با [آن] لشکر بفرستاد، باز در سیستان وی را بگرفتند و بند کردند(3)و با خویشتن به قاین(4)بردند و بیرون نگذاشتند تا به شکنجه و مطالبت از و شش هزار دینار ،ستدند و از [اینجا] مکاشفت میان وی و آن امیر بوالفضل بیفتاد تا او(5)به خراسان رفت و منشور سیستان طلبید از امیر حضری(6)پدر خویش [و کسی] را به عراق فرستاد و نامه ها نبشت به نزدیک امیر طغرل و منشور سیستان بستد و بیامد به سیستان و به رون و جول(7)فرود آمد روز یکشنبه دوازدهم شعبان سنة سبع و اربعین و اربعمائه.
و روز آذر(8)سال بر چهار صد و بیست و چهار از یزدجرد [بیامد]، و روزی چند
1) امیر یاقوتی پسر داود چغری بیک و برادرزاده سلطان طغرل سلجوقی است.
2) یعنی نقیب درگاه امیرابوالفضل بود و برای مهمان داری و رسیدگی به مایحتاج لشکر یاقوتی فرستاده شده بود.
3) یعنی کسان یاقوتی بوالمظفر خضر یا حضر را بگرفتند.
4) قصبه قدیم و امروزی قهستان است.
5) یعنی، یاقوتی.
6) ظ: چغری زیرا پدر یاقوتی امیر چغریست.
7) رون و جول - در اول کتاب «رَوَن» به فتح اول و ثانی ضبط شده و ظاهراً از اعمال سیستان است لیکن در کتب مسالک ذکری از آن نیست.
8) روز آذر یعنی روز نهم ماه پارسی.... و عجب است که بدون رسم و عادت این تاریخ و با این که تا این جای روزها و ماه ها و سالها عربی و هجری مقرر بوده یک باره، روز آذر و سال چهارصد و بیست و چهار یزدجردی به یاد مورخ آمده است گمان این است که تاریخ باز آمدن یاقوتی را از روی حافظه برزگران و دهقانان یادداشت کرده باشد، چه درین سفر یاقوتی در سیستان قتل و غارت فراوان کرده و در جوین به تنهائی که قصبه ای بیش نبود هزار و دویست مرد کشته و در سایر روستاها مردان کشته و زنان برده کرده است . و روستائیان و برزگران هنوز تاریخ روز و ماه و سال را از تقویم قدیم فارسی نگاه می داشته اند - چنان که اکنون هم در قسمت زیادی از عراق ایران نام ماههای زراعتی همان ماه های روستائی قدیم است.
آنجا ببود و مردمان رون و جول با وی شدند و هیچ کس را از آنجا نیازرد و رسولان فرستاد و منشور خویش عرضه کرد نپذیرفتند و قبول نکردند، و امیر بوالفضل گفت: مرا بر قول تو هیچ اعتماد نیست ترا نخواهم و ترا خطبه نکنم، سیستان از دست من به شمشیر بیرون توان کردن؛ وی از آنجا برخاست و به جوین آمد، و دیگر راه رسول فرستاد، رسول وی را باز فرستادند و گفتند: تو هنوز به سیستان قلعه نستدی و حصار نگرفتی و مردی نکشتی، ترا به حجّت طاعت دهیم، تا رسول وی برفت او به درق آمده بود، چون سخن بشنید بازگشت، روز یکشنبه بیست و ششم شعبان به جوین نماز دیگر ناگاه خویش اندر انداخت، و مردمان غافل بودند و به خانه های خویش بازآمده از آنچه برایشان بگذشته بود و نیازرده، جنگ اندر گرفت و مردمان را از حصار بازداشت.
و دیگر روز دوشنبه نماز بام(1)
امشب سبکتر می زنند این طبل بی هنگام را *** یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را
حصار بستد و غارت فرو گرفتند و چاشتگاه را امیر شاهنشاه را اندر جوین(2)بگرفتند و به لشکرگاه بردند و قریب هزار و دویست مرد از آن شهر کشته شد و بسیاری اسیر گرفتند و بند کردند و ببردند، و به خراسان فرستاد، و آنجا بنشست تا عید روزه بگذشت، به برونج آمد و اندر جانب مغرب به كلموه فرود آمد و مردمان قوقه چند بار با وی [او]یختن بردند(3)و بسیاری گوسفند و اسب و کالای از آن وی ببردند، و درق را باز فروخت و قریب سیصد هزار درم ازیشان بستد و ایشان را ایمن کرد، و از کلموه بوالقسم ینال را که سپاه سالار لشکر وی بود با سواری دویست به رسولی فرستاد، و گفت: هین حصار بستدم و مرد گشتم و گرفتم، هیچ بهانه ماند؟ و امیر بوالفضل بازاِبی(4)کرد و سر در نیاورد و گفت: با چنین معاملت که تو می کنی ولایت خواستن نباشد! بوالقسم ینال(5)بازگشت و به1) نماز بام، یعنی نماز صبح - چه بام صبح و مقابل با شام است و بامداد مرکب از آن است، سعدی گوید:
2) در اصل «اندر جوی بگرفتند».
3) آویختن بردند - یعنی طرفیت کردند چه آویزه و آویزش به معنی نبرد و زد و خورد است، و «تاختن بردند» هم محتمل است ولی از کلمه «با وی» آویختن به نظر می رسد.
4) ابی به کسر اول و یا مجهول به معنی اباء و سر بر تافتن است و از باب اماله الف بدل به یاء شده است.
5) اصل: بنال.
نزدیک وی شد و امیر بوالمظفر و امیر بوالحسن بر امیر بانصر به قلعه برونج بودند و قریب ده هزار مرد با ایشان با سلاح تمام، آنجا یک روز جنگ آغاز کرد و هیچ نیامد وی را، چندکس از آن وی بگرفتند [و] خسته کردند، باز رسول فرستاد بو القسم نیشابوری را، و امیر بوالفضل گفت: که اگر دست از کشتن و غارت کردن بداری فرمان برداری کنم، هفت روز هیچکس را نیازرد، و به هر دهی پیش رزه حنباشکی (؟) فرستاد، و مردمان را همه ایمن کرد.
باز روز پنجشنبه بیستم شوال ناگاه به کمر(1)آمد و اصرم یعقوب صابر پیش وی رفت با مردِ کمر(2)، و خدمت کرد و او را مهمان داشت، و دیگر روز از آنجا وی را به ما رجویه آورد، و جنگ آغاز کرد با حصار مارجویه و دیگر روز چاشتگاه را حصار بستد، و صد و هفتاد مرد را از آن حصار بکشت، و زنان را ایمن کرد، و پیش وی کس فرستادند، و هم آن روز به رندن آمد و رود زرق و حصارهاء آن بستدند، و جمله مرد کشته شد، و زنان اسیر گرفتند، و بعضی ببردند و بعضی بیرون گذاشتند(3)و دیگر روز به حصار مهریان و براون رفتند و بستدند(4)و خانه براوند و خانه شهرزادی به رندن و خانه بیش سر رندن [خراب کردند] و بسیاری مردم به براون کشته شد. و این وقت قرآن نحسین بود اندر حمل(5)و هم آن روز به کدح(6)عمری حصاری بستدند و چهل مرد از آن بکشتند، و بیست و پنجم شوّال بازگشت و به فرسفان برونج فرود آمد. و دیگر روز به درق شد و جنگ آغاز کرد و دو روز جنگ کرد و فرود قلعه(7)بستد و راه قاین گرفت. و این همه بیشتر به قوّتِ مردان سیستان کرد که پانصد مرد پیش از آن
1) کمر، ظاهراً همان است که قبلاً در این کتاب آن را کمر زهیر نوشته است.
2) با مرد کمر - یعنی هرچه در آن روستا مرد بود . شاید هم «مردان کمر» بوده است.
3) بیرون گذاشتند، یعنی آزاد کردند.
4) نام این حصارها: کمر - مارجويه - رندن - رود زرق - مهریان - براون، را در جائی جز این کتاب نیافته ام و امروز هم اثری از آنها نیست. لیکن پیش زره را حدساً می توان گفت همان بلوک پیش آب امروزه سیستان است و آن وقت معلوم میشود که حصارهای فوق و آنچه درین فصل است همه از دهات پیش آب آن روزی بوده است (رک: تعلیقات).
5) در اصل «حهل» بوده با مرکب اصلی «حمل» شده است.
6) ظ: کده .
7) در شهرها و قلعه های قدیم چنان که امروز هم آثار آنها دیده می شود همیشه دو قلعه داشته اند - یکی زبرین و دیگر فرودین، که هرگاه در یکی عاجز می شده اند به حصار بالائی می رفته اند و اینجا فرود قلعه مراد قلعه پائین است.
کوی(1)آمد از سیستان رفته بود [ند] و محمود کند مک با ایشان که به طغرل خواستند شد(2)چون وی به سیستان آمد محمود کند مک بازگشت و پسر بوبکر شادی و مردی سیصد با وی بیامدند، و از رون و جول و دیگر جایها نیز مردی سیصد دیگر همراه، [و] این همه جنگ و فتنه از ایشان [بود].
*آمدن رسول میر جغری(3)
روز سه شنبه بیست و دوئم ماه ربيع الآخر سنة ثمان و اربعین و اربعمائه بر طالع سعد بیست و سه درجه و آن روز [آنان را] در خانه میر ارتاشی که اندر شارستان سیستان است به در لب آب بریان(4)برد [ند] و بر راه سه هزار مرد نشسته بودند با خود و جوشن و زره و ساقه(5)و سپر [ و نا] جخ و نیزه قنه(6)، و چندانک کنگرهٔ قلعه ارک بود از هر کنگره جوشنی سواری(7)و خودی و سپری کرگ، و ساز سواری تمام، نهاده بودند از سر تا پای آراسته، و هنوز هیچ در سلاح خانه باز نکرده بودند، و این آن بود که اندر دست مردان بود؛ رسولان چون از آن سو بر لب آب رسیدند، کشتی ها به بر ایشان بردند و ایشان را به کشتی گذاره آوردند، و حاجبی با سواری پنجاه به برایشان رفت، و بران سونِ (کذا) شهر تا به لب آب هیرمند که به در شهر می رفت از آن سوی آب بزیان، و با ایشان همی آمدند تا به در شارستان، چون رسولان و حاجب که با ایشان از لب آب آمده بودند اندر رفتند، در سخت کردند(8)، و آن دیگران را اندر نگذاشتند، تا آن وقت که رسولان پیش امیر اجل بوالفضل رفتند، اندر باغ میمون، و او اندر خنب کرکین (؟) نشسته بود، و غلامی صد و پنجاه خُرد پیش وی به خدمت، و مردی دویست از خاصگان وی با سلاح تمام؛ رسولان اندر
1) مخفف (که اوی) است.
2) یعنی نزد طغرل خواستند رفتن.
3) و هو ابوسلیمان داود چغری بیک بن میکائیل بن سلجوق بن دقاق برادر سلطان طغرل بیک سلجوقی.
4) صفحه بعد (بزیان).
5) کذا، و این لغت با یکی از معانی اسلحه در کتب لغت یافته نشد و شاید «ساقه» به معنی ساعد بند و ساق بند باشد و آن صفحاتی فولادی بوده که در زیر ساعد و پیش ساق تا زیر زانو می بسته اند.
6) در اصل «نیره قنه» با راء مهمله است و معنی آن مفهوم نشد و حدساً اولی را «نیزه» دانستیم و دومی لاینحل ماند . شاید: قمه (؟)
7) در اصل: «جوشی سواری» و ازین عبارت معلوم می شود که در ایران هم جوشن سوار و جوشن پیاده با یکدگر فرق داشته است.
8) در اصل «و در سخت کردند» و و او زائد به نظر رسید - یعنی در شارستان را بستند و کسان رسولان را به داخل حصار اصلی راه ندادند.
آمدند و نماز بردند چون برخاستند خاست(1)جوهری بزرگ قیمتی [و] دیناری هزار پیش وی نثار کردند و برفتند و به خانه ارتاشی فرود آمدند.
پس روز آدینه بیست و پنجم این ماه، شهر آذین(2)بستند از در سرای ارتاشی تا در بتان(3)، و همه به خود و مغفر و زره و جوشن و دیبا بیاراستند، و بسیاری درم و دینار ریختند از ضرب جغریک(4)تا به مسجد آدینه اندر رفت، و چون خطبه کردند به نام امیر جغری، چندانی درم و دینار ریخته بودند که هر که کمتر یافته بود از مردمان مسجد، بیست و سی دینار یافته بودند، و اندران وقت طالع عقرب بود، قریب [به] بیست درجه، و مریخ اندر اسد به سه درجه، و خورشید اندر سرطان [به] بیست و پنج درجه، و ماه اندر جوزا به نوزده درجه، و زحل اندر حمل [به] بیست و هشت درجه و مشتری اندر آن [به] بیست و نه درجه، و زهره اندر جوزا به یازده درجه، و عطارد اندر اسد به چهارده درجه.
چون حال بدین جمله بود، امیر بیغو به نزدیک امیر طغرل به عراق نامه کرد و بسیاری گله کرد از میر جغری، و عهدها(5)که اندران وقت کرده بود که از لب آب
1) كذا في الأصل، و قاعده بایستی «برخواستند خاست» باشد یعنی «خواستند که برخیزند» چه در اینجا خواستند از ماده خواهش و خاست از ماده خاستن و برپا ایستادن است و املای معنی اول با خاء و واو معدوله و املای دوم بدون واو معدوله است.
2) آذین به معنی آئین بستن است، و از ریشۀ «آذوینک» پهلویست به معنی رسوم و شعایر و آداب ملی و آئین، و ازین یک ریشه پهلوی چند لغت منشعب شده است: آئین - آذین - آئینه - آینه - آدینه (جمعه) و هرکدام به یک معنی خاص استعمال می شود و اصل آن معانی همه از یک معنی واحد است که «آذوین» به معنی آیین و شعایر ملی باشد.
3) در اصل «بنان» بوده و بعد یک نقطه اضافه کرده اند و چنین دری در فهرست درهایشان چنانکه در اول کتاب ذکر کرده ایم نیست مگر این که مصحف «باب بارستان» و یا «نستان» حاشیه اصطخری ص 240 باشد.
4) در پهلوی همه جا یاء نسبت با کاف همراه است مانند «آسوریک» به جای: آسوری، و خراسانیک به جای خراسانی و لفظ «ضرب جفریک» به نظر می رسد که کافش از آن بابت باشد، و این تنها موردیست که این املاء کهنه بعد از اسلام دیده میشود و نمیشود گفت مراد ضرب چغریک است که مقصود جغری بیک باشد . چه در این کتاب هیچ جا جغری بیک ذکر نکرده و همه جا جفری تنها و طغرل تنها یا به ضمیمه امیر ذکر می کند و به نظر حقیر اینجا محققاً «جغریک» به معنی مذکور در فوق است و ظاهراً چون کلمه جغری خود دارای یائی در آخر بوده در مورد نسبت از کاف قدیم که با پاهای نسبت همراه بوده استفاده شده است. والله اعلم.
5) درین کتاب مکرر دیده شده است که بعد از جمع های هائی فارسی همزه ای گذاشته شده مانند «عهدهاء» و تصور نشود که این خطائی در املاء نویسنده کتاب است، بلکه این همزه به جای یائی است که ما امروز در مورد اضافه بعد از کلمات فارسی مختوم به الف و یا به جای یا نکره که استعمال می شود می نوشته اند و در واقع این همزه نیست و یائی کوچکست و این کلمه «عهدها» همان «عهدهای» است.
جیحون گذاره آمدند، و خراسان بگرفتند، همه یاد کرد، و بسیار عتاب کرد. نامه جواب بازآمد، و منشوری نبشته وی را به نزدیک امیر بوالفضل و مردمان سجستان، و گفته که: ما به نزدیک میر جغری نبشتیم تا دیگر چنین بی ادبی نکند، و منشور سیستان میر بیغو را نبشتیم، چنان باید که پس ازین او را خلاف نکنید، و گوش به فرمان وی دارید و خطبه او را کنید، و مُهرِ درم و دینار به نام وی کنید، و اگر لشکر جغری بدان جانب آید او را فرمانبرداری نکنید، تا این جمله بدانید.(1)
چون نامه و منشور به نزدیک میر بیغو رسید پسر خویش را بوری را با حاجبان و لشکر به سیستان فرستاد و نامه نبشت، که اینک منشور میر طغرل فرستادم، چنان باید که خطبه به نام من کنید و مُهر(2)بگردانید، و حمل(3)بفرستید و شحنه که از آن میر جغری به نزدیک شماست به دست لشكر من دهيد، و لشكر خویش را فرمود که به هیچ جای زبان نکنید، تا آن وقت که آنچه گفتم نکنند، آن وقت دست(4)آتش گیرید و یکی شمشیر، و می کشید و میسوزید تا آن وقت که به فرمان آیند. امیر بوری بیامد به سیستان روز پنجشنبه چهاردهم جمادى الأخر [ی] سنة ثمان و اربعين واربعمائه، بامداد بر طالع میزان سه درجه، چون به لب آب دیوانه رسید به در شهر، امیر [بو الفضل] حاجب بزرگ خویش را با سواری ده پذیرۀ وی فرستاد، چون به در شارستان برسیدند، دیگر کسی ندید که پذیره شد، و بوری همچنان براند و به داشن فرود آمد، و خود با سواری ده پانزده به شارستان آمد به نزدیک امیر بوالفضل به باغ میمون، و سلام کرد، و نماز پیشین خلعتها که از امیر بیغو آورده بود به دست حاجب بفرستاد و نامه ها بر آن، چون امیر بوالفضل نامه برخواند گفت: این نتوانم
1) این عبارت: «تا این جمله بدانید» پایان منشور امیر طغرل است، و این همانست که در پایان فرامین قدیم می نوشتند که: «حکام ذوی العز والاحترام و مستوفیان عظام در عهده شناسند».
2) مهر بگردانید، مراد همان مهر درم و دینار است که سکه باشد.
3) حمل، مراد مالیات نقدی و اجناسی است که از مصنوعات یا مال التجاره هر ولایت و مملکت به نزد شاه می فرستاده اند و امروز آن را بارخانه گویند و سابقاً به آن «حملان هم می گفته اند که مصدری از باب حمل يحمل بوده است.
4) دستِ آتش - یعنی دستی آتش - و چون یا نکره در خراسان مانند کسره تلفظ میشده است چنانکه امروز هم همان قسم تلفظ می شود - ظاهراً در این کلمه املاء را از عین تلفظ گرفته و آن یا را انداخته است.
کرد، شما را این(1)...
وفات امیر اجل بوالفضل بیست و سوم جمادی الاخر به سال چهارصد و شست و پنج، و نشستن امیر اجل بهاء الدوله والدين طاهر بن نصر بن احمد بیست و هفتم جمادی الاخر هم بدین سال.
آمدن امیر بدرالدوله والدین شمس الملوک بوالعباس، اول بار که به اوق آمد، غرة شوال به سال چهارصد و شست و هفت؛ آمدن وی به حصار سمور، گرفتن آن هم اندرین ماه و آمدن امیر طاهر(2)به درق، و امیر بوالعباس را در حصار بشردن(3)خود [و] لشکر سیستان، پنج هزار مرد و سوار، به روز آدینه هفدهم ماه و بازگشتن امیر طاهر از حصار درق به روز یکشنبه نوزدهم این ماه و بودن امیر بوالعباس در حصار درق، و پیوسته بودن این جنگ و خصومت هشت ماه، تا بازگشت به خراسان شد(4)، بعد از آن بکشت امیر بوالعباس، امیر حرب را نوزدهم شوال به سال چهار صد و هفتاد و نه؛ و آمدن امیر بوالعباس به قلعه کاه، پانزدهم ماه محرّم به سال چهارصد و هشتاد، و گرفتن اسماعیل ابن ابرم به روز آدینه هم هشتم صفر هم بدین سال، و کشتن امیر اسمعیل را به قلعه کاه، شب چهارشنبه سیزدهم ماه صفر، و مردن
1) در اصل: اینجا قریب نصف صفحه تا آخر سفید است و مطلب تاریخ هم بریده است و 17 سال افتاده و ظاهراً قضیۀ آمدن بیغو از هراة به سیستان و چگونگی حالات در ضمن 17 سال بقية احوال أمير بوالفضل نصر بن احمد امیر سیستان ازین تاریخ افتاده است و یا اصلاً مؤلف به نگاشتن آن موفق نشده و عجب است که مطلب کتاب چنانکه در صفحه بعد دیده میشود به ناگاه بریده شده است و از صفحه بعد مطالب تاریخ به شكل جملات مصدری و فهرست نوشته می شود و مانند این است که نویسنده اصل کتاب وفات کرده است و باقی تاریخ را دیگری به طریقی که ملاحظه میشود به ختام رسانیده است چه از جمله «امیر طغرل خلد الله ملکه» که در صفحات قبل دیده شد و نیز از ناتمام ماندن فصل آمدن امیر بیغو معلوم میشود که مؤلف اصلی یا قسمت ماقبل این صفحه خود معاصر طغرل و بیغو و ابوالفضل بوده و درین صورت پیداست که باقی کتاب را دیگری تمام کرده است. اتفاقاً در قسمت آخر کتاب کلمات و لغاتیست که در قسمت اول به نظر نمی رسد و عبارات هم به آن استحکام نمانده است.
2) این بهاءالدوله امیر طاهر پسر امیر ابوالفضل نصر بن احمدست.
3) پشرون - یا بشردن به معنی فشردن و تنگ گرفتن کسی را در حصار - در چند سطر بعد فشردن با فاء استعمال کرده است به همین معنی و این لغت در قسمت اوایل کتاب دیده نشد.
4) تا بازگشت به خراسان شد - ظاهراً یعنی هر دو فریق به امرای خراسان در رفع خصومت و احقاق حق مراجعه کردند.
امیر با جعفر قوقهی شب چهارشنبه هژدهم ربیع الاخر هم درین سال. و خطبه کردن [به] قلعه برونج، امیر بونصر شهنشاه روز چهارشنبه دویم جمادی الاولی هم اندرین سال. و خطبه کردن به برونج بر نام امیر بدرالدوله شمس الملوک بوالعباس به روز آدینه چهارم این ماه. و اندر آمدن او در برونج، و فرود آمدن در کوشه(1)برونج روز شنبه دوازدهم این ماه، و شدن او به در شهر و امیر طاهر را در حصار فشردن در شارستان، غره ماه جمادی الاخر تا نزدیک ماه رمضان هم اندرین سال، و جنگ ها و کشتن ها بسیار رفت آنجا و نرخها عزیز شد، یک من گندم به هشت درم شد در شارستان هم درین سال. و برداشتن امیر بوالعباس از پای شهر در ماه شعبان و آمدن وی به برونج، [و] بودن در برونج هژدهم ماه شعبان، و آنجا بود تا به ماه ذی القعده، باز برخاست، دیگر باره به شهر شد، [و] بگرفتند قلعه ارک فرودتر(2)را، شب شنبه بیست و دویم این ماه، و جنگ کرد بسیار به در ارک، و کشتن کرد فروانی(3)به در شارستان، در کرکوی عاقبت بستد، و ارک را و قلعه زَوَرین(4)را بعد از آن دیوال انرا(5)ببرید و خرک پیش نهاد(6)مرسب کو (؟) نهاد آن را و زینهار خواست با دار عمار کوتوال ارک، خود [و] آن مردی بیست که با وی بودند آنجا [و] زنهار داد و بر او(7)فرود آورد ایشان را، و خود بر قلعه شد امیر بوالعباس(8)امیر بونصر قوقه، اول ماه ذى الحجّه هم بدین سال.
و بیرون شدن امیر طاهر از شارستان در شب پنهان، و کس شدن بَرِ وی، و گرفتن اوی را و در ارک نشاندن او را دویم ماه ذی الحجّه.
و نشستن امیر بوالعباس در شارستان و امیری گرفتن همه شهر را وقت زوال سينوم ذى الحجّه، و کشتن امير طاهر شب پنجم ذی الحجّه، امیر طاهر پانزده سال امیری کرده بود.(9)
1) کوشه به معنی کوشک - سابقه هم دارد.
2) ظاهراً: فرودین، ببینید دو سطر بعد را که در مقابل فرودین زورین می نویسد - یعنی زبرین.
3) ظ: فراوانی.
4) زورين - یعنی زبرین، و مراد قلعه بالای شارستان و حصار میانین شهر است.
5) دیوال آن را ببرید - دیوال همان دیوار است و راء و لام در فارسی مکرر بدل می شود چنان که در همین کتاب غراغوش را غلاغوش نوشته بود، و مراد این است که دیوار قلعه زورین و ارگ را ببرید.
6) خرک، چیزی که بران دیوار را رخنه کنند.
7) و بر او فرود آورد - یعنی، و بر آن زنهار ایشان را از قلعه فرو آورد و خود یعنی امیر بوالعباس بر قلعه شد.
8) بنظر می رسد که امیر بونصر پدر بوالعباس باشد چه درین اوراق ذکری ازین دومی نیست .
9) روضة الصفا چاپ تهران ج 4 ص 460 در ذیل (ملوک نیمروز) نخستین آنان را طاهر ابن محمد نگاشته و ظاهراً همین طاهر بن نصر بن احمد باشد - و نامی از امیرابوالفضل نصر بن احمد که پدر ملوک مزبور باشد نمی برد و اطلاعاتی مختصر ازین خاندان می دهد (رک: تعلیقات) .
و شدن امیر مأمون از سیستان شب دوشنبه سیوم ذی الحجه هم بر این ماه و سال، و شدن امیر بوالعباس به قلعه نِه، و لشکر سیستان بردن آنجا ، شب چهارشنبه غرّه رجب به سال چهار صد هشتاد و یک، و برداشتن وی را از پای قلعه نه به صلح، به سلخ این ماه، و کس آمدن از پس وی(1)از حضرت سلطان خراسان، و شدن امیر بوالعباس از سیستان اول بار به درگاه سلطان ملکشاه پس ازین وقعتها غرّه شوال هم برین سال و باز آمدن وی از درگاه سلطان ملکشاه [و] به امیری نشستن در ماه جمادی الاولی به سال چهارصد و هشتاد و دو، وفات امیر بوالعباس بوالفضل(2)شب شنبه ششم ماه ذی الحجه هم برین سال.
نشستن امیر اجل بهاءالدوله خلف بن ابي الفضل به امیری هشتم ماه ذى الحجّه، هم بدین تاریخ شدن بهاءالدوله به خراسان و در سیستان نشاندن امیر با منصور با جعفر قوقهی را به امیری، و اتفاق کردن مردمان سیستان بر امیر منصور، و عاصی شدن وی بر بهاءالدوله به روز آدینه هفدهم ذی القعده به سال چهارصد و هشتاد و سه وسه.
باز آمدن بهاء لدوله از خراسان [به] برونج، و آمدن امیر بومنصور قوقهی از سیستان [و] در برونج فشردن امیر بومنصور، بهاءالدوله را روز چهارشنبه دوازدهم ذى الحجه هم بدین سال، و برونج حصار گرفتن بهاءالدوله پیش امیر بومنصور از دوازدهم ذی الحجه تا به روز چهارم ماه محرّم به سال چهارصد و هشتاد و چهار، و صلح کردند بر آنکه بهاءالدوله بشود از برونج به طبس، و امیر بومنصور برود به سیستان، و درین سال بود که من گندم بشد به بیست درم نقد و سه من گندم(3)، و منی جو(4)به پانزده درم به نقد، و منی خرما به دوازده درم نقد، [و] به اوق(5)[و] همه رودها [ء] سیستان آب پر بود [و] باران ها [ی] نیکو آمده بود؛ و هم بدین سال غارت
1) از پس وی، یعنی به دنبال وی از دربار ملکشاه کسی آمدن.
2) باید به طور اضافه خوانده شود زیرا یک نفر دارای دو کنیه نتواند بود و ازین رو معلوم می شود این بوالعباس هم پسر ابوالفضل نصر بن احمد است.
3) سه من گندم به نسیه به علاوه بیست درم نقد قیمت یک من گندم بوده است، و ظاهراً این سه من گندم به رسم سلف بوده که سال دیگر یا در سر خرمن تحویل داده شود.
4) در اصل «گندم» نوشته شده است ولی معلوم است که باید جو باشد.
5) «اوق» در سیستان بلوکی و رودیست، زیرا که در صفحات بعد هم در همین معنی ذکری از اوق شده است.
فرمودنِ درق را بر دست امیر بومنصور احمد قوقهی [و] باز خریدن درق(1)را به صد هزار درم، روز آدینه غرّه ماه صفر بدين سال.
و آمدن بهاءالدوله دیگر باره به برونج، و آمدن امیر بوالعباس قوقه هم درین ماه و شدن امیر بوالعباس و امیر بومنصور بن احمد و لشکر اوق با ایشان به در شهر، و کشتن امیر بوالعباس امیر بومنصور بوجعفر سپهسالار را، و خلق بسیار، و حربهاء بسیار به در شهر رفت [و] چندان خلق کشته شد که عدد ایشان خدای داند، بیست و یکم صفر هم درین سال.
و گشتن امیر اجل بهاءالدوله دیگر باره به امیری روز دوشنبه بیست و پنجم صفر [و] کشتن امیر بومنصور احمد قوقهی را بهاءالدوله به روز پنجشنبه به یازدهم ذی القعده همین سال.
آمدن امیر مؤیّد به سیستان، و شارستان حصار گرفتن بهاءالدوله پیش وی، غرّه جمادی الاولی به سال چهارصد و هشتاد و پنج، نشستن وی بر پای شارستان تا به غرّه ماه رمضان همین سال به عاقبت امیر بهاء الدوله از شارستان بیرون شد و امیر مؤید بنشست به امیری، و بشد بهاءالدوله به قلعه دره(2)با یاری قزل سارع(3)، کبور کندنِ(4)قرامطه آمده بود آنجا بودند تا بوفات(5)سلطان ملکشاه بود، و از آنجا به سیستان آمدند هر دو به هم، در ماه رمضان برین تاریخ باز آمدن بهاءالدوله: (6)پس بیرون شد، به سیستان، خود و امیر قزل سارع به پای شارستان [و] ده هزار مرد از شارستان بروی جمع شد از اطراف، چون همه بیامدند به پای سیستان جمع شدند از دهم ماه ذی الحجه سال چهارصد و هشتاد و شش تا دهم ماه محرم، یک ماه آنجا بودند، شب دوشنبه هزیمت کردند ده روز گذشته از ماه محرّم.
آمدن لشکر غزنین و امیر بهاالدوله با ایشان، دیگر باره به پای شارستان
1) نام ناحیتی است ولی اعراب آن معلوم نشد.
2) حصار دره متصل به سیستان از مضاف مؤمن آباد محل ملاحده. (جهانگشای جوینی 2 چاپ طهران ص110).
3) اینجا و پائین، سارع در اصل کتاب با عین است و در بعض نسخ وی را قزل سارق با قاف نویسند و مشارالیه از امرای سلطان ملکشاه سلجوقی است که به قلع و قمع اسمعیلیان قهستان که رئیس آنان حسین قاینی و در قلعه دره از مضافات مؤمن آباد تحصن جسته بود (485) مأمور گردید و هم درین سال ملکشاه بمرد و ملاحده قوت گرفتند و جوینی وی را قزل ساریع با عین ضبط کرده است (3 ص 110).
4) كذا... و ظاهراً: که به ور کندن قرامطه آمده بودند . یعنی به قلع و قمع آنان، و ورکندن همان بر کندن است و عبارت سرهم نوشته شده و کبور کندن شده
5) كذا... و الظاهر، وفات.
6) این جمله باید عنوان باشد.
سیستان، و حصار گرفتن امیر مؤید شارستان را به روز دوشنبه پنجم ماه صفر بدین سال، و این نوبت آنجا بنشستند و مردمان را در شهر پشردند، که زین ایام که آنجا بودند قلیل و کثیر فرو نگذاشتند از شهر، و نگذاشتند که [کسی] درشد الا ماشاء الله [و] آنجا بودند تا یازدهم ربیع الآخر، روز سه شنبه همین سال، و همه [بناگاه] برکندند که چنین گفتند که هیچ کس ندانست که چه شده است.
شدن امیر مؤید از شارستان، خود و قوم خود بیست و هفتم ربیع الآخر همین ماه به شارستان(1)به امیر بونصر شهنشاه شیرن ما(2)و در شهر بنشست به امیری و امیر اجل بهاءالدوله حصار طاق بگرفت و دَرِ طعام، و بادار محمود قلعه برونج بگرفت بر نام بهاءالدوله، و نامه کردند اهل شهر و امیر بوالفضل(3)، بر امیر مأمون، تا از هراة بیاوردند، و در شارستان بنشاندند نیمه ماه رجب همین سال [و] حربها میرفت میان ایشان درین سال تا روز پنجشنبه بیست و پنجم ماه جمادی الآخر به سال چهارصد و هشتاد و هفت. بعضی مردمان سیستان از شارستان به بهاءالدّوله میل کردند و دری را بدادند، و بهاءالدّوله بر شهر برآمد، و چنین گویند که سیصد مرد را از شارستان بکشت، از وقتِ روز برآمد(4)تا نیمروز، و غارت کردند و رفت آنچه رفت، و امیر بهاءالدوله در شارستان بنشست و بادار محمود ارگ را بگرفت و نایب امیر بونصر شهنشاه بود، و کوتوال ارگ بود از جهت امیر بومنصور، آخر الامر بادار محمود فرود آمد، پنجم ماه رجب [و] در باغ شارستان او را در حبس کردند و موکلان بَر وی کردند تا بیستم ماه رجب آنگه وی را بکشتند و [سپاه] به برونج فرستادند و بَر وی کوتوال قلعه به برونج(5)بود قلعه بگرفت(6)و جنگ میکرد امیر مودود (كذا) از قوقه بر(7)وی بود، در قلعه شدند هر دو، قریب سه ماه آنجا بودند، تا به صلح فرود آمدند [و] قلعه بر دست امیر بهاءالدوله کردند(8).
1) از اینجا عبارت چنین که دیده می شود بسیار پریشان و درهم است و ظاهراً این عبارت چنین است: «و شارستان به امیر بونصر شهنشاه سپردن، و او در شهر بنشست به امیری» یعنی بونصر شهنشاه به امیری نشست و امیر مؤید که شارستان به وی سپرده بود برفت.
2) به پاورقی قبلی رجوع شود.
3) یعنی امیر بوالفضل و اهل شهر به امیر مأمون که در هراه بود نامه نوشتند و او را طلب داشتند.
4) روز برآمد، یعنی برآمدن روز و طلوع آفتاب.
5) ظ: قلعة برونج.
6) یعنی کوتوال قلعه برونج قلعه را حصار گرفت و جنگ می کرد.
7) این کلمه «بر» با فتح اول و کسر ثانی هم خوانده می شود ولی اصلاً «بر» ایست که «با» معنی می دهد، مثل این که قبلاً هم مکرر آمده و گاهی بدان اشاره شده است و امیر مودود بر وی - یعنی: با وی.
8) یعنی به دست او دادند.
هم در این سال آمدن لشكر قرامطه - خذلهم الله ولعنهم - به پای نه فرسنگ ماه (کذا؟) و شدن لشکر سیستان به جنگ ایشان به نه، و پس ایشان بشدند تا به محتاران خوانند(1)حربی رفت آنجا در معنی حربِ بدر(2)هزار و چهارصد مرد از قرامطه - خذلهم الله - به دوزخ فرستادند، چنین صفت کردند(3)که یک مرد از لشکر سیستان بر دست قرامطه کشته شد و بس، آن جنگ در ماه جمادی الأولی بود به سال چهارصد و هشتاد و نه و آمدن امیرالت عاری(4)به درق چهاردهم جمادى الأخر چهارصد و نود، و مقیم شدن اوی به درق و پیرامون آن بدهمولین(5)و به دستکرده تا دوازدهم ماه رجب هم بدین سال، و غارت کردن او نیمی درق را و باز فروختن او نیمی درق را به پانزده هزار دینار [که] بستدند در مدتی حُجاره(6)، و آن هم بدین تاریخ بود.
آمدن امیر بومنصور شهنشاه از خراسان و امیر فرخ شاه با وی و امیر مأمون بوالعباس از نه، همه به هم شدند و امیر اجل بهاءالدوله را در شارستان پَشردند(7)در ماه شعبان به سال چهارصد و نود و دو، و حرب ها می رفت میان ایشان تا به سلخ ماه صفر به سال چهارصد و نود و سه، هفت ماه پیوسته.
درین سال بود که نرخ ها عزیز شد، گندم منی به دویست درم نقد شد، و جو به صد و هشتاد درم، و خرما به صد و بیست درم، و آب آمده بود پَسِ نوروز، یک ماه در جوی برونج برفت و به چهل روز بر همه اوق فراخ شد، این همه در سال چهارصد و هشتاد و سه بود، و همچنان غله عزیز می شد تا منی گندم در ناحیه سیستان به هزار و دویست درم رسمی شد، و جو و گاورس و خرما هم بدین نرخ شد، تا خدای عزّ و جل نیکو کرد.
آمدن لشکر قرامطه - خذلهم الله - به درق و کشتن دانشمند بوالحسن قاضی را
1) یعنی دنبال قرامطه برفتند تا به جائی که آن را محتاران با مختاران خوانند (درین باب، رک: تعلیقات).
2) در معنی حرب بدر - یعنی مانند حرب بدر، چنانکه امروز هم در خراسان وقتی که تشبیه کنند گویند: حکم فلان چیز - یعنی مثل آن.
3) صفت کردند، یعنی تعریف کردند و وصف نمودند، چه صفت به معنی وصف و تعریف آمده است.
4) كذا وظ: الب غازي... و الب غازی یکی از امرای سلاطین غور است و حکومت هراه را داشته و محتمل است این همان «الب غازی» باشد چه هر دو تاریخ هم عصر هستند.
5) كذا... و شاید «به دیه مولین و به دستکرد» که دو ده باشند.
6) خجاره، به ضم خاه و فتح آن، کم و اندک را گویند (برهان).
7) یعنی، فشردند، رجوع به ص 238 حاشیه (2) .
روز سه شنبه هفت شب مانده از صفر به سال چهارصد و نود و پنج.
آمدن امیر مأمون به برونج در ماه جمادی الأولی به سال چهارصد و نود و شش آمدن امیر برغش(1)سفهسالار سلطان سنجر به سیستان در آخر ماه صفر و شدن او به پای شارستان و صلح کردن بر آنک امیر بهاءالدوله خلف و امير اجل تاج الدين ابو الفضل(2)بدو فرو شدند(3)و امیر تاج الدین را بر خویشتن ببرد تا به بلخ و ترمد، و آنجا ببود شش ماه تا ماه رمضان همین سال در اوّل ماه جمادی الآخر [ه] به سال چهار صد و نود و نه در آسمان علامتی پدید آمد هر شبی نماز شام پدید آمدی تا نیم شب یا زیادت چون ستونی یا مهتر(4)، از روی زمین تا به کبد آسمان، آن سرکه بر زمین بودی پیوسته بایستاده بودی، رنگ آن سفید بودی، یک ماه پیوسته همچنین بودی تا گم شد.
و عاصی شدن امیر اجل تاج الدّین ابوالفضل بر پدر خود غرّه ماه رجب همین سال، و خصومت ها می رفت میان ایشان تا آخر الامر تاج الدّین بشد [و] مردِ اوق و سیستان بیشتر بَر وی گشتند، و همه سالاران سیستان بر وی گشتند، و از اوق [و] پیش زره و نواحی های دیگر، و بشدند در غرۀ ماه رمضان، در شارستان بگرفتند و جنگ آغاز کردند پیوسته، تا روز دوشنبه بیست و دوّم ماه رمضان همین سال، به عاقبت امیر اجل تاج الدّین ابوالفضل در شد در شارستان [و] به امیری بنشست بدین تاریخ، و امیر شاهنشاه برادر وی بگریخت و عاصی شد بر وی و حصار طاق بگرفت و کوتوال آن را بکشت و تاختن ها می کردند بر یکدیگر، و امیر بهاءالدوله درین وقتها در شارستان بود، آخرالامر بگریخت بشد به حصار طاق بر امیر شهنشاه یکی شد، و امیر قلمش(5)را و لشکر وی را بکشید به سیستان و او در ناحیت
1) امیر برغش در سال 494 مأمور قلع و قمع ملاحده قهستان و طبس شد و در 497 طبس را فتح کرد (کامل 10 ص 132-112).
2) تاج الدین ابوالفضل پسر بهاءالدوله خلف بن ابو الفضل نصر بن احمد است و داستان های شجاعت و رشادت وی ضبط صحف تاریخ می باشد . رجوع به: (کامل: ج 10 ص 355-353) و (راحة الصدور ص 169 - ص 173 ص 174) و (جامع رشیدی - غزنویه احوال بهرام شاه و ارسلان شاه غزنوی) و تعلیقات شود.
3) یعنی: به اعتماد او از حصار پائین آمدند.
4) یعنی: یا بزرگتر از آن، (کامل ج 10 ص 145) در حوادث 499 گوید: و فیها في ربيع الآخر ظهر كوكب في السماء له ذوابة كقوس قزح أخذة من المغرب الى وسط السماء... الخ.
5) كذا... قاف و بعد آن لام در سه نوبت - لیکن در میان اسامی ترکمانان «قتلمش» هست و قلمش نیست و اولین کسی به این نام در آن زمان قتلمش پسر اسرائیل و برادر بیغوی کلان و میکائیل و عم طغرل و چغری بوده که بعد از فتح ممالک خراسان مملکت جرجان و استرآباد در حصۀ وی افتاد و دیگری قتلمش پسر قتلمش مذکور است، و محتمل است که این شخص همان باشد و قتلمش سومین مجدالدین قتلمش پسر سلجوق شاه بن قتلمش دوم است (شجرة سلاجقه - راحة الصدور ص 85-84).
اسفزار بود.
آمدن امیر قلمش به سیستان غرّه ماه ذی القعده به سال پانصد، اندر سیستان [و] در نواحی آن پیوسته بودند، تا نیمه ماه محرّم به سال پانصد و یکی، امیر بهاء الدوله بشد بر لشکر قلمش تا به رون و جول(1)تا آخرالامر امیر اجل ملک مؤید تاج الدین ابوالفضل با پدر خود صلح کرد بهاءالدوله، [و] او را بیاورد بر آنکه بیاید به سیستان و همه مرادهاء او به حاصل، الا امیری او را ندهم، این من باشم.
آمدن امیر فرخ شاه دیگر باره به سیستان بیستم ماه شعبان به سال پانصد و یکی(2)، و آمدن لشکر ملاحده(3)به سال پانصد و بیست و سه ، و شدن تاج الدین به سمرقند به سال پانصد و سی و پنج(4)و آمدن از سمرقند در شوال به سال پانصد و سی و هشت، و حادثه و بیماری در ماه شعبان به سال پانصد و پنجاه و نه.
و آمدن شمس الدین از نیه غرة رمضان هم بدین سال [و] یخ بستن خرماء سیستان در صفر به سال پانصد و شصت و دو، و خورشید گرفتن به جمله [و] روز چون شب شدن و ستاره پدید آمدن روز بیست و هفتم جمادی الآخر [ه] هم بدین سال.
گرفتن پادشاهی امیر تاج الدین حرب(5)یازدهم شعبان به سال پانصد و شصت و چهار، و آمدن عزالملوک از نیه هم بدین سال.
[و] در میان دو عید آمدن غُزّ - لعنهم الله - و مصاف شکستن روز عید اضحی
1) در اصل کتاب «رور و حول» نوشته لیکن در اوایل کتاب «رَوَن و جول» ذکر شده و یکی از بلوک سیستان است.
2) اینجا 22 سال از تاریخ افتاده و ذکر نشده است و بعد از دو سطر دیگر باز 12 سال افتاده است.
3) ملاحده و قرامطه مراد اتباع حسن صباح است، و در اوایل امر آنان را قرامطه نوشته و اینک ملاحده می نویسد - از نوشته مورخان معلوم است که اسمعیلیان ایران تا آخر حکومت محمد بن کیا بزرگ امید ملحد نبوده اند و به سنن اسلامی پایبند بوده ولی از حکومت حسن بن محمد بن بزرگ امید که او را علی ذكره السلام میخوانده اند و در سنه 561 کشته شد کیش الحاد آشکارا کرده اند.
4) تاج الدین در سنه 536 و به قولی 535 در رکاب سلطان سنجر در جنگ معروف قطوان سمرقند با لشکر خطا حاضر بوده و شجاعت عجیبی بروز داده و همانجا اسیر شده و مدت یک سال با احترام تمام نزد خان خطا بوده و بعد آزاد شده است (کامل 11 ص 33) (راحة الصدور ص 183).
5) تاج الدین حرب پسر عزالملک و نبیره پسری تاج الدین ابوالفضل بزرگ است و قبل از او به گفته روضة الصفا و طبقات ناصری - ملک شمس الدین محمد امارت سیستان داشته است (روضه ص 460).
هم درین سال [و] دیگر باره آمدن عز نیر دهم(1)محرم به سال پانصد و هفتاد و چهار، و آمدن لشکر ملاحده - لعنهم الله - به دیه حورق (؟) و کشتن ادیب با جعفر را به روز چهارشنبه غره رجب سال بر پانصد و نود، و شدن لشکر سیستان به قهستان پانزدهم این ماه، و هزیمت لشکر سیستان به روز چهارشنبه بیست و دویم ماه رجب هم بدین سال، دیگر باره آمدن ملاحده به دیه ریجن (؟) و حصار بستدن و بردن قاضی طاهر [و] قاضی مسعود را به روز چهارشنبه پنجم جمادى الأخر [ه] به سال پانصد و نود و یکی، شدن لشکر سیستان و غور و خراسان به در قاین [و] کشتن ملحدان(2).
...
آمدن تاج الدین ایلدوز(3)به سیستان، و نصیرالدین حسین(4)، و خراب کردن، و خلاف کردن با یکدیگر و بازگشتن به سوی خراسان به سال ششصد و دو، و رفتن لشکر سیستان به مدد سلطان محمد(5)خوارزمشاه به در هراة و فتح هراة به سال ششصد و چهار، وفات یافتن خداوند ناصرالدّین عثمان بن حرب بن محمد - نَوَّر الله قبَره - هم درین سال، و رفتن خواجة زوزن(6)به جانب کرمان و مدد طلبیدن و رفتن شهاب الدین محمود با لشکر سیستان به مدد وی و فتح کرمان بر دست ایشان به سال ششصد و شش.
وفات یافتن خداوند ملک معظم تاج الحق والدین حرب بن محمد - نورّ الله مرقَده - در سوّم رجب سال بر ششصد و ده.
1) ظ: غز نیز دهم - یا: غز سیزدهم.
2) چند سطر قبل شانزده سال و اینجا باز یازده سال از تاریخ افتاده است و در اصل کتاب مطلب در اینجا ناتمامست و تا آخر صفحه سفید است و این واقعه رفتن عساکر خراسان و غور و سیستان به در قاین و جنگ با ملاحده در حدود سنه 596 بوده است که سلطان محمد خوارزمشاه به امر سلطان تکش خوارزمشاه پدرش لشکر به قلع و قمع ملاحده ترشیز قهستان کشیده و بدون نیل مراد بازگشت و تکش در آن اوان به مرض خناق درگذشت.
3) صحیح «یلدوز» است تاج الدین بلدوز یکی از غلامان معزالدین محمد سام غوری است، که بعد از کشته شدن معزالدین محمد پادشاهی غزنین به تاج الدین بلدوز رسید و مدت نه سال پادشاهی کرد و طبقات ناصری آمدن او را به سیستان و حرب کردنش با ملک تاج الدین حرب و خلاف کردن ملک نصیرالدین حسین امیر شکار که از امرای وی بود با او که هم اینجا بدان اشارتی رفته ذکر میکند (رجوع شود به طبقات ناصری ص 134).
4) به پاورقی قبلی رجوع شود.
5) در اصل «محمود» و صحیح: محمد و هو قطب الدین محمد بن تكش .
6) و هو خواجه رضی الدین ملک زوزن (رجوع شود به تاریخ سلاجقه کرمان ص 200-199).
قرار گرفتن تمامی ملک سیستان بر خداوند یمین الدین(1)
شه نیمروزی و در روز ملکت *** خجسته هنوز اول با مدادست
درین حرب کاندر قهستان نمودی *** جهانی پر از عدل و انصاف و دادست
بمان در جهان تا جهان را طراوت *** ز آب و ز آتش ز خاک و زبادست
نماند فراموش بر یاد خسرو *** ثناء فراهی اگر تی اگر هیچ پادست
بهرامشاه بن حرب هم درین روز؛ لشکر طلبیدن سلطان محمد خوارزمشاه از سیستان، و فرستادن خداوند يمين الدوله شمس الدین زنگی بن(2)امیر با حفص جوینی را و سرهنگ اصرم کمری(3)را با شش هزار مرد به مدد وی به لب آب تِرَمد به سال ششصد و پانزده، و قرب صد و پنجاه هزار سوار لشکر سلطان عرض داده بودند، بیرون پیاده که صد هزار دیگر بودند، چون لشکر منغول(4)به لب آب تِرمد [رسید]، سلطان محمد خوارزمشاه هزیمت کرد و لشکر سیستان به جمله کشته شدند یا بر آب غرق شدند و این بود به سال ششصد و شانزده؛ و گرفتن لشکر منغول زمین خراسان را هم در ین سال، و کشته شدن یمین الدوله بهرام شاه بن حرب بر دست ملاحده که به اسم فدائی بودند در بازار سراجان روز آدینه پنجم ماه ربیع الآخر به سال ششصد و هژده، و نشستن خداوند زاده تاج الدین نصر[ت] بن بهرامشاه(5)به امارت سیستان روز یکشنبه هفتم ماه ربیع الآخر هم درین سال؛ خلاف کردن شاه شمس الدین زنگی [و] شجاع الدّین سام اصرم کمری و بادار نصر علی برونجی، و بیرون آوردن خداوند زاده رکن الدّین بو منصور بهرامشاه از ارک حبس و طبل به نام وی زدن، و هزیمت کردن خداوندزاده نصرت به جانب بست در روز چهارشنبه بیست و چهارم جمادی الأولی هم درین سال و نشاندن امیر شهاب الدین محمود ابن حرب را، و در حبس کردن خداوند زاده رکن الدین هم درین روز [و] باز آمدن خداوندزاده نصرت از جانب بُست، و مصاف کردن شهاب الدین محمود با وی، و بیرون آمدن رکن الدین از قلعه ارک و بر ملک نشستن وی در اول رجب هم درین سال، و مدد طلبیدن خداوندزاده رکن الدین از لشکر منغول که از جانب بُست می آمدند و رفتن خداوند زاده نصرت از1) احياء الملوک (ورق آ 35) شمس الدین و روضة الصفا او را يمين الدوله نوشته و گوید: ابونصر فراهی صاحب نصاب چند بیت در مدح وی گفته است، و این چهار بیت از آن ابیات بر سبیل تبرک ثبت افتاد.
2) احیاء: و امیر با حفص .
3) احیاء: کمرکی.
4) در تمام نسخ فارسی و عربی (مغول) یا (مغل) ضبط شده، لیکن در کتب اروپائی منغول می نویسند، و این کتاب هم مغول و هم منغول ضبط کرده است.
5) روضة الصفا به نقل از طبقات ناصری، نصرت الدین بن بهرامشاه ضبط کرده و درین کتاب نیز بعد ازین همه جا وی را «خداوند زاده نصرت» می نویسد.
پیش ایشان به جانب خراسان در ماه صفر به سال ششصد و نوزده، و کشته شدن رکن الدین بو منصور بهرامشاه بر دست غلام ترک خود، پانزدهم ربیع الاول هم درین سال؛ و نشستن خداوندزاده امیر بوالمظفر حرب هم درین روز، [و] باز آمدن خداوند زاده نصرت از جانب خراسان و بر ملک نشستن پانزدهم جمادی الاولی هم درین سال؛ آمدن لشکر کافر بار اول به سیستان در عهد دولت خداوندزاده نصرت غره ذی القعده هم درین سال و گرفتن شهر سیستان و خراب کردن [و کشتن خداوندزاده نصرت](1)روز آدینه بود دهم ذی الحجّه به سال ششصد و نوزده.
آمدن علاءالدّین احمد عثمان بن حرب از جانب نیه به سال ششصد و بیست، و کشته شدن علاء الدین احمد بر دست امیر سام(2)جو جندیزی بیست و نهم ماه رمضان هم درین سال، و نشستن خداوندزاده امیر علی بن حرب بن محمد در ماه شوال هم درین سال؛ و خلاف کردن بزرگان سیستان و رفتن بادار طاهر مأمون درقی به نیه و آوردن ملک تاج الدین پنالتکین(3)شاه محمود را، و نشستن وی در ملک سیستان و کشتن امیر علی را در جمادی الاخر به سال ششصد و بیست و دو، و عمارت کردن ارک و خندق زدن میان شهر و ارک هم درین سال، و رفتن ملک ينالتكین به جانب نیه، و آمدن لشکر ملاحده به مصاف وی و هزیمت کردن پیش ایشان هم درین سال، و نشاندن اسد منجنیقی به نیابت، و به جانب فراه روانه شدن، و خلاف کردن بزرگان سیستان، و آوردن پسر امیر خلف و دربندان کردن(4)ارک به سال ششصد و بیست و چهار، و آمدن ملک پنالتکین از جانب فراه و آوردن بیرکل ملک (؟) را با خود، و هزیمت کردن لشکر از پای ارک، و شدن به اوق و قوقه را حصار گرفتن، و آمدن ملک ینالتکین به شهر؛ و بردن لشکر به مصاف قوقه و شکستن مصاف ایشان و کشته شدن ایشان بر دست وی، هم درین سال؛ و رفتن ملک ینالتکین به جانب گرمسیر و غور تا حدّ تولک و اسفزار، و بردن لشکر سیستان و
1) از احیاء: ورق آ 35.
2) سابم - بی نقطه هم خوانده می شود.
3) كذا ظ: افتاده دارد... نیالتکین هم دیده شده و این شخص به قول میر خواند به نقل از طبقات ناصری از ابناء عم محمد خوارزمشاه است که به هندوستان افتاده از آنجا در رکاب جلال الدین خوارزمشاه به کرمان آمده و سپس شاه عثمان (؟) از براق حاجب استمداد نمود و براق حاجب تاج الدین نیالتکین را به مدد وی فرستاد و شاه محمود که حاکم سیستان بود با ایشان جنگ کرده و کشته شد و پنالتکین سیستان را متصرف شد.... الخ (روضة الصفاج 4 ص 451) (رک: تعلیقات).
4) در بندان کردن، همان حصار گرفتن است که تحصن و قلعه بندان باشد.
گرفتن آن ولایت و آوردن ملکان آن ولایت به خدمت، به سال ششصد و بیست و شش؛ و آمدن جُرماغون و لشکر مغول و شدن ملک پنالتکین به کوه اسپهبد و در بندان کردن کوه، چهل روز، و خلاص یافتن ملک پنالتکین از کوه به سال ششصد و بیست و هفت، و آمدن قراجه(1)و یغان سنقر، و پناه آوردن به سیستان به سال ششصد و سی، و آمدن لشکر ملاعين(2)- خذلهم الله - در عقب ایشان در عهد دولت ملک ینالتکین، پانزدهم ماه ذی القعده هم درین سال، و گرفتن شهر در بیست و هفتم ماه رمضان به سال ششصد و سی و یکی، و گرفتن قلعۀ ارک و اسیر کردن [ملک ينالتکین، و کشتنِ] باقی مردم که مرده(3)بودند در چهاردهم جمادى الأولى به سال ششصد و سی و دو. درین مدت که در بندان بود به قدر صد هزار آدمی بیش یا کم از درد پای و دهان، و دندان هلاک شدند، و نرخ اجناس حبوب و اطعمه و مأكولات بدین منوال انجامید که شرح داده شود:
فانید(4)/ شکر / عسل / روغن ستور / گوشت گوسپند
یک من / یک من / یک من / یک من / یک من
ده دینار / پانزده دینار / دوازده دینار(5)/ پنج دینار(6)/ چهار دینار
گوشت گاو پیه / سرکه / سیرخشک(7)/ حنا
یک من / یک من / یک من / یک من / از برای درد دهان و
پای که مفید بود
دو دینار / چهار دینار / شانزده دینار / بیست و پنج دینار / یک سیر هفت دینار
آمله / آر----- د (كذا)
هم جهت این ادویه / دویست من
1) در اصل «قراحه» و این دو از خوارزمیان اند.
2) یعنی لشکر مغول.
3) میر خواند می نویسد: لشکر مغول بار دیگر در 625 به ولایة سيستان رفتند و تاج الدین نیالتکین در قلعه محصور بود و قریب به دو سال ایام محاصره امتداد یافت و لشکریان غوری و توالکی و سگزی و غیرهم از اتراک که با وی در قلعه بودند اکثر هلاک شدند و تیری به چشم ملک آمده نور باصره اش زایل گشت و مغولان قلعه را گرفته باقی ماندگان را شهید کردند و نیالتکین را به قلعه اسپهد برده کشتند... الخ (ج 4 ص 461)
4) فانید بر وزن جاوید معرب پانیذ است که نوعی از حلوا باشد و قند سفید را نیز گویند (برهان).
5) از اینجا به بعد «دینار» به شکل سیاقی نوشته شده و «مار» خوانده می شود.
6) ستور را بدون نقطه نوشته ولی به قرینه بایستی همان باشد، و مراد روغن چارپایان است از گاو و گوسفند و بز.
7) در اصل «سیرحسک» است و کسی با خطی خیلی تازه در حاشیه «پنیر خشک» توضیح کرده و «سیر خشک» که گویا برای دوا یا مصرف خوردن به کار می رفته به حقیقت نزدیکتر است.
یک سیر هفت دینار / یک دینار
بیعت کردن معارف سیستان با ملک شمس الدّین علی بن مسعودِ خلفِ مهربانی، در ماه رمضان در سال ششصد و سی و سه.
جلوس وی به مملکت سیستان سیزدهم ماه ذو القعده هم درین سال، و توّجه نمودن وی به حضرت قاآن(1)در سال ششصد و سی شش و به نیابت نشاندن برادر خویش مبارزالدّین ابوالفتح بن مسعود را.
آمدن علاء الدین دره کز(2)به شماره(3)سیستان کرّتِ اول در سال ششصد و سی و نه و رسم قلان و قبجور(4)نهادن، و خراب کردن قلعه اسپهبد را امیر ترمغی(5)و ملک مجد الدّین کالیونی در غره ماه محرم در سال ششصد و چهل.
آمدن سیلاب در ولایت سیستان چنانک در کناره خندق و حوالی شهر یک نیزه بالا آب می رفت و در طرف مغرب تا بیابان سرکنده کرمان آب داشت و در طرف مشرق تا پای کوه دزدان، و در شمال تا پای کوه فراه، و در جنوب تا حدود مکران بدین منوال آب بود و از شهر مدت سه ماه بر کشتی می باید شد، و درین مدت در خندق هشت مرد غرق شدند و در حوالی ولایت درین سیلاب قرب سیصد آدمی از مرد و زن و بسیار چهار پای هلاک گشتند، و اغلب غله سیستان را آب ببرد، در روز آدینه نوزدهم ماه شوال در سال ششصد و چهل و یکی.
وفات کردن خداوند مبارزالدین ابوالفتح بن مسعود - نور الله قبره - در ماه
1) مراد اوکتای قاآن است که بعد از چنگیزخان ایلخان شد.
2) احياء، ورق 35: از دره کر.
3) شماره سیستان - مراد ممیزی و جمع بستن مالیات است . در روضة الصفا مسطور است که منکو قاآن هر یک از گماشتگان را فرمود که در ولایات شماره نو کنند و مال بر وجهی که مستلزم ترفیه رعیت باشد قرار دهند. (ج 5 ص 533 چاپ تهران).
4) اصل: قلان و قبحور (قوبچور - قبچور یا قبچو) دو کلمه مغولی است و هر یک به معنی نوعی از مال مقرر دیوانی است که نزد رعایا می باشد و رسم مغول بوده است که مال هر جای را مقرر کرده و سپس آن را به مقاطعه می داده اند و غازان خان این رسم را برانداخت و اصول کتابچه تحصیلدار و جمع و خرج نهاد و از تواریخ بر می آید که قوبچور مالیات جنس از چارپایان بوده و احیاء الملوک گوید: رسم سر گله گذاشت (رک: - حبيب السير حالات غازان خان - ج4).
5) این نام ظاهراً مصحف (تمغا) باشد در صورتی که آن را به ضم اول و سکون ثانی و ثالث و الف مقصوره بخوانیم و تمغا از امرای مغول است که با هلاکو به ایران آمد - همچنین شاید مصحف (طایر بوقا) باشد چه طایر [بوقا] بهادر نامی در همین تاریخ مأمور دفع قراچه که از نوکران جلال الدین بود شده و در یکی از قلاع سیستان مدت دو سال با وی جنگیده است. در جامع رشیدی می نویسد: «چون خبر فساد قراجه در خراسان به قاآن رسید فرمود ظاهر (طایر؟) بهادر از بادغیس لشکر کشیده و قراجه را دفع کند و آب در منازل و مساکن ایشان اندازد... و بعد می گوید که قراجه پناه با قلعه ارگ سیستان داده طاهر به محاصره آن رفت.... (جامع نسخه خطی - اوکتای).
ربیع الاوّل به سال ششصد و چهل و هفت.
در بندان کردن نیه را امیر نکودر(1)با سه هزار سوار و رفتن ملک شمس الدین على بن مسعود به نیه، و بیرون آوردن اهل نیه را به ایلی، و به سیستان آوردن به سال ششصد و پنجاه و یکی، و نهضت فرمودن ملک شمس الدین علی بن مسعود با لشکر سیستان به جانب شمال و مستونک، و ستدن حصار قضدار(2)و مشکی و آن طرف، به سال ششصد و پنجاه و دو، و توجه نمودن وی به خدمت امیر لشکر، نام: كد بغانویین(3)هم درین سال.
آمدن ملک شمس الدین کرت(4)به حکم فرمان پادشاه وقت منکوقاآن به سیستان و خلاف کردن بزرگان سیستان در غیبت مَلِک خود، و فرود آوردن او را در قصر مَلِک خود شمس الدین علی بن مسعود در ماه محرّم سال بر ششصد و پنجاه و سه، و باز آمدن ملک شمس الدین علی بن مسعود از خدمت کدبغانویین و خانه بَر وی فرو گرفتن و در خانه در شدن و اعتماد کردن بریشان، و هم در روز کشته شدن در ماه صفر هم درین سال، و رفتن ملک شمس الدین کرت به خدمت پادشاه زاده هلاو(5)[و] نشاندن ارسی شاه ینالتکین را به نیابت خود درین ماه.
رفتن برادرزادهٔ ملک علی مسعود، اسم او ملک نصیر الدین محمد بن ابی الفتح بن مسعود به خدمت امیران مغول و فرمان ستدن، و فرستادن سپهسالار اجل شجاع الدین نصر بن خلف مهربانی(6)به نیابت خویش به امارت سیستان، و خود رفتن در عقب ملک شمس الدین کرت به طلب خون عم خود ملک شمس الدین على [بن] مسعود بن خلف مهربانی به خدمت پادشاهزاده هلاو هم درین سال و باز
1) جهانگشا چاپ طهران ص 57 (تکودر غول) با تاء و امیر تکودر یکی از پسران (جوجی اغول) و نوه چنگیز است که همراه هلاکو مأمور ایران شد نکودر (با نون) هم پسر هلاکو است.
2) غالباً قصدار با صاد نوشته شده و قزدار هم دیده شد و احتمال قوی دارد که همان قصدار باشد و آن یکی از ولایات جنوبی سیستان قدیم است که آن را طوران هم می خوانده اند و امروز جزء مملکت افاغنه است.
3) كتبو قانویان - کدباغانويين و كيتبوقا و کیدبوقا و کیتوبوقا... یکی از امرای مغول است که در رکاب هولاکوخان در خمسین و ستمائه مأمور قلع و قمع ملاحده قهستان شده بود و در احدی و خمسین وارد قهستان شده است. (جامع رشیدی خطی) و (جهانگشاج 3 ص 62).
4) و هو ملک شمس الدین محمد بن ابی بکر (644-676).
5) كذا... و اصل آنچه معروف است هولاکو و هلاکو است و وی برادر منکو قاآن است و پسر تولو با تولی خان بن چنگیز خان قبل از هولاکو امیر ارغون از طرف اوکتای قاآن امیر خراسان و ایران بود و پیش از وی کورکور یا غرغر (؟) نام و قبل از او جيتمور و قبل از جیتمر چندگاه امیر جرماغون در خراسان بوده است و هولاکو به امر برادرش منکو قا آن که ایلخان بزرگ بود در سنه (651) مأمور ایران و دیار مغربی گردید (جامع رشیدی جلد معروف به مغول خطی نسخۀ نگارنده) (جهانگشا ج 3 ص 59)
6) احياء، ورق آ 36: مهربان.
آمدن و فرمان آوردن هم درین سال و آمدن ملک شمس الدین [کرت] کَرَّتِ دویم به سیستان، و رفتن ملک نصیرالدین به خدمت پادشاه هلاو و مدتی بودن در خدمت، در سال ششصد و پنجاه و هفت.
باز آمدن ملک نصیرالدین از خدمت پادشاهان، و فرمان آوردن به امارت سیستان، و نشستن به مملکت سیستان، در سال ششصد و پنجاه و نه، منتصف جمادى الاولى و بیرون کردن نواب ملک شمس الدین کرت را از سیستان، و کشتن آن کسان که با وی یار شده بودند به کشتن عمّ وی ملک شمس الدین علی بن مسعود، چون نوبت سالار(1)
آن را که چار گوشه عزلت میسرست *** گو پنج نوبه زن که شه هفت کشورست
طاهر بن ابی الاسد(2)قوقهی را، و نقیب عميد [و] مبارزالدین محمد بن حرب بن مقاتل(3)برونجی را، در سال ششصد و شصت و یکی. [و] فرار نمودن ابناء ایشان به فراه در ماه رجب هم درین سال.اساس نهادن ملک معظم نصير الحق والدین عمارت قلعه ارک و باره شهر، که مدت چهل سال بود تا لشکر ملاعین خراب و هامون کرده بودند، در اوایل رمضان هم درین سال.
جمع کردن لشکر، ملک شمس الدین کرت، از تمامت غور و خراسان و فراه و نیه، و با چندین ملوک کبار و امراء بزرگ و جماعتی از مخالفان سیستان به در شهر آمدن، و شبیخون آوردن، و جنگ کردن، و شکسته شدن مصاف وی هم [در] ساعت، و هزیمت شدن و بازگشتن از در شهر، روز آدینه در سیزدهم ذی الحجّه هم درین سال.
آمدن ملک کبیر عمادالدین کجوران(4)، و التجا ساختن به خدمت ملک معظم نصير الحق والدین در هژدهم شعبان هم درین سال، و مراجعت کردن به جانب ولایت خود به خوش دلی تمام شهر(5)، درین سال.
آمدن امیر جنجو در نویین به سیستان و سپاه آوردن، و بر روی زِرِه لشکرگاه
1) نوبت سالار منصبی بوده است، یعنی سالار نوبت و نوبتیان، و نوبت در اصل لغوی معلوم است، و در اصطلاح علم شده است بر طبلی که به سه یا پنج نوبت بر در سرای یا خرگاه پادشاه می زده اند و طبل زننده را نوبتی می گفته اند چنان که استادی گوید:
2) احياء (ورق ب 36): طاهر بن اسد.
3) احیاء: و میر مقامل برونجی (ورق 36 ب).
4) احیاء: کمخوران.
5) چیزی افتاده است.
کردن، و به هیرمند بزرگ یرگه(1)ساختن بر کنارِ آب، سلخ صفر سال بر ششصد و شصت و سه.
آمدن امراء کبار، باغو و ارس نویین(2)با دوازده هزار سوار، و ملک شمس الدین کرت با جملگی لشکر غور و خراسان و اسفزار فراه و نیه و غیره، و تمامت ملوک و امراء این دیار، و مخالفان سیستان، و مصاف کردن با امیر بزرگ جنجو در نویین، و شکسته شدن مصاف وی و منهزم به شهر آمدن، و التجا ساختن به خدمت خداوند ملک معظم نصیر الحق والدّین - خلد الله ملکه - و رفتن لشکرها تمام به جانب زِرِه، و دوازده روز توقف کردن، و خرابی نمودن، و به قتل آوردن بسیاری مردم را از سجزی و بلوج(3)و و مجوسی؛ و بیشتر مردم سواد کی بیرون بودند با ایشان یار شدن، و آمدن به در شهر، غرۀ ربیع الاول هم درین سال، و چهل روز در بندان کردن، و شبیخون آوردن از درون شهر بریشان در شب آدینه و بسیاری از لشکر ایشان را قتل کردن، و سرها و علم ها(4)و اسبان و سلاح ها [ی] ایشان را در شهر آوردن، و ایلی خواستن امراء بزرگ با ملک معظم نصیر الحق والدّین، و در میان آمدن ملک نیه، و بیعت کردن و بیرون شدنِ ملک معظم به در شهر - دروازه طبق گران و دیداری کردن و سخن گفتن با امراء بزرگ، و برخواستن لشکر از در شهر، منتصف ربیع الاخر هم درین سال و نشاندن ملک تاج الدین ارسی شاه را به اوق با یک هزار مرد از سوار و پیاده از غور و هراة و اسفزار و نیه و فراه و جدا گرفتن اوق از پیش زِرِه، و قلعه برونج و دزها را عمارت کردن هم درین سال.
آمدن ملک عزالدین تولک(5)با چندین امراء بزرگ از غور و خراسان و اسفزار و فراه به مقدار پانصد سوار به مدد ملک کبیر تاج الدین ارسی شاه، در اوایل رجب
1) برگه، شاید مراد جرگه باشد که نوعی است از شکار کردن، چه مغولان هر سالی لشکر را به شکار جرگه وادار می کردند که در تیراندازی و سواری و انتظامات ورزیده باشند. جهانگشا چاپ طهران: نرگه با نون ضبط کرده است.
2) اسامی سه سطر بالاتر و این اسامی و آمدن این جماعت به سیستان در تواریخ دیده نشد. احیاء: ملک کبیر حنحو درنوس (بی نقطه) و ماغولاش (؟) .
3) در اصل کتاب «بلوح».
4) اصل: سرهاء و علم هاء و این همزه بعد از الف های جمع فارسی در حالت اضافه درست است لیکن در غیر این مورد صحیح نیست.
5) تولک نام قلعه ایست در حدود غور و غرشستان - منهاج السراج. مؤلف طبقات ناصری شرحی از آن قلعه وصف کرده و جنگهای مردم آن را با سپاه مغول آورده و خود هم در آن جنگ ها همراه بوده و گوید تا امروز (659) آن قلعه در دست هزبرالدین محمد بن مبارک است که در شهر ثلث و عشرین و ستمائه امیر تولک بوده است (طبقات ناصری چاپ کلکته ص 364).
سال ششصد و شست و شش، آمدن ایشان با تمامت لشکر به فشته ترکان(1)، و بر جنگ کردن با نقیبان کلما [ر]ود و چند نفر مردم ازیشان و از نقیبان کلما [ر]ود به قتل آمدن؛ و بیرون رفتن لشکر [ملک] از شهر، و فرستادن برادر خویش ملک الامراء و الكبار علاء الملت والدین(2)را با لشکر ساخته، و رفتن ایشان از پیش وی به هزیمت، تا رباط دشت، و جنگ کردن و شکسته شدن مصاف ایشان، و چند کس از ایشان را به قتل آوردن و اسیر کردن، و منهزم شدن ایشان، و بازگشتن لشکر از عقب ایشان در شانزدهم شعبان هم درین سال.
نهضت فرمودن رکاب مبارک ملک معظم به اوق، و در بندان کردن قلعه قوقه را، و نه روز جنگ کردن و ستدَنِ فصیل، و چند کس را زخم کردن، و عاجز شدن ایشان، و از سر عجز بیرون آمدن، و دست عهد ستدن، و امان خواستن و چند کس را از ایشان با خود آوردن از مهتران، و بازگریختن ایشان از راه، و بند کردن یکی را از مهتران ایشان، و بار دیگر [آن گروه] اساس نهادن و قلعه راست کردن و آغاز جنگ را مستعد بودن، در دوم ذی الحجه هم درین سال.
رفتن ملک الامراء و الکبار ملک علاء الدولة والدين(3)صفدر نیمروز، - دام دولته - با لشکر، و خبر یافتن ملک تاج الدین ارسی شاه، و ایشان جمع(4)کردن لشکر در دیه سمور(5)و بیرون شدن به صحرا، و مصاف کردن و شکسته شدن ایشان، و پناه بردن به قلعه سمور [و] در عقب ایشان راندنِ ملک الامراء والكبار علاء الدولة والدين، و چند کس را از ایشان در خندق حصار سمور انداختن، و زخم و قتل کردن، و به فیروزی بازگشتن، در بیست و چهارم محرّم سال بر ششصد و شست و هفت.
دارالملک ساختن ملک نصیر الحق والدین خسرو نيمروز - خلد الله ملکه - در ارک، و تمام کردن عمارت قلعه ارک، هم درین ماه و سال.
دفعهٔ دیگر نهضت فرمودن رکاب ملک معظم خسرو نیمروز، با لشکر مغول به
1) در اصل «فشه» بی نقطه تاء است- و با مراجعه به صفحه 251 س یکی به آخر و احیاء الملوک معلوم شد که «فشته» است به معنی «پشته» که نام بلندی و اسم محلی بوده است احیاء (ورق ب 37) لشتة تركان.
2) در اصل، الملتوالدین - و در چند سطر بعد «دولت والدین» ذکر کرده و احیاء: علاء الدین برادر ملک نصیر الدین.
3) در اصل، دولتوالدین - و در سطور سابق کسی را با همین القاب، علاء الملتوالدین نوشته بود و هر دو یکی است و او علاءالدین برادر ملک نصیرالدین است.
4) در اصل: و ایشان و جمع کردن.
5) في الاصل (وه سمور)، و ظاهراً: ديه سمور. احیاء با مردم ثمور بیرون آمد.
اوق و بردن چند منجنیق و در بندان کردن حصار قوقه را، و رکنی از باره را به منجنیق خراب کردن، و مضطر شدن ایشان و به عجز بیرون آمدن از صغار و کبار، و قصد کردن لشکر مغول به زن و فرزند ایشان، و منازعت کردن ملک معظم جهت ایشان با مغولان، و برهانیدن ایشان از حصار و از پیش مغولان، و بازگشتن ملک معظم از پای حصار قوقه، و لشکرگاه کردن برکنار رود فراه، و چند روز توقف کردن، و بعد از آن به پای قلعه برونج رفتن، و منجنیق بر نهادن، و چند روز جنگ کردن، و عهد خواستن ایشان، و بازگشتن از پای قلعه به عهد و بیست و یک روز توقف شدن (كذا) و بازگشتن به جانب شهر و آوردن چند کس را از مهتران ایشان، و بند کردن، و خرابی فرمودن حصار قوقه را در دوازدهم ماه ربیع الآخر درین سال؛ و تاخت کردن ملک تاج الدین ارسی شاه، و امراء که در اوق بودند پیش زِرِه را، و اموال مسلمانان بردن و دیه ها را غارت کردن، و بندها و خرمن ها سوختن در اوایل شوّال هم درین سال.
نهضت فرمودن رکاب ملک معظم، کرّتِ دوّم به اوق، و بردن لشکر پیش زِرِه و سوختن چرخ ها باد، و خرابی کردن در اواخر شوّال هم درین سال، و بیرون شدن ملک تاج الدین، و در بندان کردن قلعه برونج، و خالی کردن قلعه را از مردم، و آمدن تمامت امراء و نقبا به خدمت ملک معظم نصیر الحق والدین، و مطیع و منقاد شدن تمامت ولایت، و خراب کردن همه قلعه هاء اوق، و آوردن مهتران ایشان را با خانها در نوزدهم جمادی الآخر هم درین سال.
فرستادن ملک نیه پسر خود شمس الدین محمد شاه را به خدمت، با چند کس از بزرگان، در سیّم شوّال هم درین سال.
فرستادن ملک کبیر ارسی شاه، سپهسالار کبیر قطب الدین محمود را، که خواهرزاده او بود، در هفتم ماه ذی القعده هم درین سال.
فرستادن سپهسالار کبیر شجاع الدین افتخار نیمروز، قاسم بن محمود را - دام اقباله - به حکومت قلعه کاه در بیستم ذوالحجّه هم درین سال.
معمور گردانیدن مواضع برزِرِه(1)و جوب برگ(2)شکسته را در زراعت آوردن، و
1) برزره - قسمتی است از بلوک اطراف دریاچه زره - و در سایر کتب هم، پشت زره و دشت زره آمده و بّر زره به معنی دشت یا دریاچه زره هم محتمل است. احیاء، ورق آ 38: پرزره.
2) در اصل «جوب» با دو نقطه زیر و بالا است و باید «جوب» به معنی جوی باشد، چه جای دیگر هم این املاء درین کتاب دیده شده است. و جوب برگ شکسته - یعنی جوی برگ که بایر شده بود دایر ساخت و اعراب «برگ» معلوم نیست چه هم برک به فتحتین و کاف و هم برگ به فتحه اول و سکون ثانی و کاف فارسی خوانده می شود. احیاء: جنوب ترکک (2) - رک تعلیقات.
جوی ها و رودها بدان طرف بردن و آبادان شدن، که قرب دویست سال بود که خراب و معطّل مانده بود، چنان آبادان گشت که خلقی مرفّه الحال در آن مواضع و مقام سکنی ساختند، سال بر ششصد و شست و سه.
معمور گردانیدن قلعه سفید دز، کی معروفست به لاش، در اوق، به دست گرفتن و عمارت فرمودن، که از هنگام بهمن اسفندیار خراب و ویران مانده بود، و استظهار ولایت و رفاهیّت رعایا را آبادان کردن و به مؤنات و احوال آن طرف صرف کردن، سال بر ششصد و هفتاد و پنج.
معمور گردانیدن [ولایت خشک رودو] مواضعی که در مشرق قصبه است چون کده بلبلی(1)و بارۀ نو نهادن و خندق زدن کده بلبلی را، که در قدیم نبوده است اصلاً، و آبادان کردن دیه ها [ی] بهیحن(2)و ملکاباد و حوالی آن طرف، و از هیرمند تجنی(3)نو نهادن، و عمارت و زراعت در آن مواضع رفتن هم درین سال، و چند موضع دیگر از سیستان خراب بود(4)که از تخریب(5)کفّار و استیلاء آن گروه آبادان نشده بود، چون لِنبوَ، و پای کوشک طاهری، و فُشته سلطانی، و هيسونج، و مارجويه؛ و از هیرمند رودی نهادن، و آب روان کردن، و آبادان گشتن آن طرف، سال بر ششصد و هفتاد و پنج.
آمدن سلطان مظفرالدین حجاج(6)از کرمان، و التجا ساختن به خدمت خداوند ملک معظم نصیر الحق والدین، و یک سال در سیستان مقام کردن، و اعزاز و اکرام در حق او فرمودن، و به استبداد رأی عزیمت هندوستان کردن، و رفتن هم درین سال.
آمدن لشکر ابقا(7)پادشاه وقت به سیستان، و مقدمه ایشان امیر جاردو، و دنعره(8)، و طغان، و چند امیر هزار دیگر از لشکر پادشاه ابقا، و خرابی کردن در سواد ولایت، و تلف و تاراج کردن غلّه و چهار پای بانج(9)دست دادشان(10)، و به در شهر
1) احیاء: کوه دنبلی.
2) احيا: تهحنس (؟).
3) در کتب لغت، معنی این لغت دیده نشد، لیکن این لغت در خراسان به رود سرخس اطلاق می شود و در مازندران هم به رودی که نزدیک ساری است و ظاهراً مراد از تجن شعبه نهریست که از نهر بزرگ کشیده شود. احیاء: از هیرمند بندها بستند.
4) در اصل «نبود».
5) در اصل: تحریت.
6) مظفرالدین حجاج از بقایای امرای کرمان است که بعد از غزان به آنجا استیلا یافته بودند و او در حدود 668 - 669 در خراسان در اردوی اباقا آن و جنگ شاهزاده براق حضور داشته است (روضة الصفا).
7) اَبَقا در اصل با اعراب دو زبر، همان است که اباقاخان نویسند، و او پسر هلاکوخان است که در رمضان 663 در تبریز به تخت نشست.
8) احیاء: جار دو نقره (ص ب 38)
9) در اصل، بانح - وبانج صحیح است مخفف، بانچه.
10) اصل: نشان.
آمدن، و بیرون رفتن لشکر منصور و بریشان زدن، و بسیاری مغول را از ایشان به قتل آوردن، و اسبان و اسلحه بسیار گرفتن، و مقهور و منهزم شدن ایشان هم درین سال.
خلاف کردن امیر بار و هومکین الدین عمر بن ابی منصور مهربانی(1)، و ملک سابق محمد رئیس، و جماعتی از عشایر و قبایل ایشان و خروج کردن، و از ولایت ایشان را بیرون کردن، و به نیه رفتن ایشان، و لشکر منصور - نصرهم الله - متعاقب شدن و از آنجا هزیمت به قهستان بردن، و وفات امیر بار در جوسف به سال ششصد و هشتاد و د،و و قوم وی بازگریختن و به سیستان آمدن ، و سر در ربقه خدمت و طاعت آوردن، و چنانچه مراد و مرام رأی ملک معظم بود به صلاح انجامیدن هم درین سال.
آمدن رسول احمد سلطان(2)که از نسل چنگیزخان بود، و جلوس او به تخت ایران، و قوت دادن اسلام و مسلمان شدن او، و تشریف هاء گرانمایه فرستادن جهت خداوند ملک معظم نصیر الحق والدین - خلد الله ملکه - چون فرمان و پایژه(3)و چتر و علم و طبل و شمشیر و قباء خاصّ مرصّع، و نوازش بسیار و منشور دادن جهت امارت سیستان و نیه و فراه و قلعه کاه و بُست و تکناباد، و تمامی نواحی رود، و اعزاز و اکرام فرمودن، در سال ششصد و هشتاد و سه.
معمور گردانیدن مواضع حصار طاق و جمع کردن مردم بسیار از در طعام و رود زدن، و آب بردن بدین مواضع مذکور، و عمار حصار به اتمام رسانیدن، و مردم بسیار جمع شدن در آن طرف و روی به آبادانی نهادن، در سال ششصد و هشتاد و چهار.
آمدن برادر طغان - و هو ترشیر ملک(4)، با لشکر انبوه از مغول به نیه و جنگ کردن بر در نیه و فرو آوردن شمس الدین محمد شاه را با رعایا، و خانه خیز(5)بردن ایشان را به قهستان در سال ششصد و هشتاد و هشت.
فرستادن خدام ملک نصیرالدین - خلد الله ملکه - فرزند خود شاه شمس الدین علی را به نیه، و آبادان کردن آن بقعه و از آنجا به جانب قهستان رفتن و گرفتن
جوسف و بیرجند و باقی شیب طرف قهستان، و مقام ساختن آنجا هم درین سال.
آمدن کمشو، از نسل پادشاهان مغول با پنج هزار سوار به ولایت اوق و سوختن چند چرخ باد، و رفتن به پای قلعۀ سفیدکوه که معروفست به لاش، و مشاهده کردن [سپاه] بسیار با عُدت تمام، و از آنجا مخوف بازگشتن به جانب خراسان هم درین سال مذکور.
آمدن اتابک یزد و هو اتابک معظم قطب الملّت والدّین اتابک علاءالدوله و مقام ساختن در مدینه سجستان مدت یک سال، و ازینجا رفتن به خراسان به خدمت امیر نوروز(1)هم درین سال.
آمدن امیر بزرگ نوروز به فراه، و شبیخون آوردن، و تاخت کردن، و اهالی آن بقعه را اسیر کردن و نهب و قتل آن ولایت؛ و گرفتن ملک جلال الدین بن ملک تاج الدین را، و بردن به هراة، و گرفتن قلعه داوری، و نشاندن ملک رکن الدین را به آن قلعه به امارت در سال ششصد و نود و سه.
آمدن رسولان ملک شمس الدین کرت، و هما قاضيان مولانا شمس الدّين محمد قاضی غور، و مولانا زین الدین قاضی اسفزار به اصلاح ذات البین و تمهید عذرهای گذشته کردن هم درین سال.
آمدن شاه شمس الدین علی، از قهستان به بندگی خدّام ملک، و لشکر طلبیدن، و به مصاحبت او لشکری به قهستان فرستادن، و مستخلص گردانیدن شهر قاین و باقی ممالک قهستان تا به ترشیز، در سال ششصد و نود و چهار.
آمدن ملک پنالتکین بن ملک تاج الدین ارسی شاه از(2)جانب عراق به راه قهستان به ولایت فراه، و گرفتن در رج(3)را، و جمع کردن جماعتی مردم فراه را، و التجا ساختن به بندگی درگاه نیمروز و مدد طلبیدن، و فرستادن مخدوم ملک اسلام - خُلّدَ ملکه - لشکر و استعداد و معاونت کردن ملک را و مستخلص گردانیدن آن ولایت، و نشستن در دز داوری و قحط و تنگی در آن بقعه، آمدن ملک پنالتکین به بندگی خداوند ملک اسلام - خُلّدَ ملكه - و تشریفات و انعامات فرمودن در حق او و
غلّه فرستادن به فراه به جهت تخم و علوفه اهالی آن بقعه - واجب یکساله(1)هم درین سال.
آمدن ملوک کرمان و بم، ملک معظم غیاث الدین نصرة ملک، و ملک معظم معزالدین علی ملک، و دیگر ملک زادگان و امراء و اکابر آن دیار به حضرت خداوند ملک اسلام - خُلْدَ ملکه - به سبب منازعتی و وحشتی که میان خاندان سلطنت کرمان ظاهر شده بود و مقام ساختن در شهر و عنایت و تربیت در حق ایشان فرمودن و ساکن گردانیدن ایشان را در ولایت هم درین سال.
آمدن نکودریان(2)به ولایت اوق به عزیمت تاخت سیستان عدد چهار هزار سوار و سوختن چند چرخ باد و از سر خوف و رعب منهزم شدن هم از آنجا و مراجعت ایشان به هراة هم درین سال.
آمدن خداوند شاه شمس الدین علی کرّتِ دویم به بندگی مخدوم ملک اسلام - خُلّد ملکه - جهت آمدن ده هزار سوار به قهستان و هم امیر بابیک و تودکان(3)و آنجا مقام ساختن، و از بندگی مخدوم ملک - خُلّد ملکه - لشکر طلبیدن، و فرستادنِ لشکر به مصاحبت او و آن ده هزار سوار را از قهستان بیرون کردن هم درین سال.
فرستادن لشکر منصور به ولایت گرمسیر و حوالی - بُست - و تکناباد و جماعتی دزدان و رنود را بر انداختن و بعضی را قتل کردن و آن ولایت را از آن جماعت خالی گردانیدن و آوردن سر خیلان و مقدّمان و مردمان آن بقاع را به سیستان و راهها را از شر و فساد ایشان ایمن گردانیدن در سال ششصد و نود و پنج.
آبادان کردن قریه محروسهٔ دیورک و آب آوردن به آن موضع و آغاز عمارت که بعد از استيلاء و وقعت كفار - خذلهم الله - خراب و معطل مانده بود هم درین سال.
شاہ محمود - خلد الله ملکه -(4)
که پسر مهتر ملک معظّم نصیر الحق والدّین است، و چندگاه پدر به دیدار
1) واجب یكساله، یعنی مایحتاج و مایلزم یکساله - و مواجب که امروز گفته می شود ازین بابت است.
2) مراد از نکودریان ظاهراً سپاهیان سلطان احمد نکودر پادشاه مغولست.
3) احياء، ورق ب 29: «و سبب آن بود که به تحریک مفسدان امیر بیک تودکان با لشکر عظیم به قهستان آمده بود...» و ظ مفاد احیاء درستست و این شخص یکی از شحنه های مغولست.
4) از اینجای کتاب بار دیگر تفصیل شروع می شود و فهرست نویسی منقطع می گردد ولی عبارت آن به عین به سبک قسمت های فهرست است و شباهتی به اوایل کتاب ندارد.
جهان آرای اوشاد(1)، و او در خدمت به در متفق اللّفظ و المعنی ملازم، تا چنان افتاد که به جهت جمعی از عشایر و قبایل مادر، در میان او و پدر آزاری ظاهر گشت، و چشم زخم افتاد، و شاه معظّم رکن الدّین محمود از سیستان به خشم برفت و عزیمت ما سر باباد(2)کرد و آنجا رفت، و مردم آن نواحی با او بیعت کردند و سر در ربقه طاعت وی آوردند، مدت یک سال در آنجا مقام کرد، بعد از آن لشکر برگرفت و بهداین(3)رفت، و مردم آنجا به حرب او بیرون آمدند، و شاه معظم رکن الدین محمود ایشان را هزیمت داد، و چند مرد ازیشان به قتل آورد و تمامت مال و منال ایشان برگرفت، بعد از آن مردم آن قصبه چون خود را طاقت مقاومت او ندیدند کس در میان کردند، و سر به طاعت او درآوردند، و حصار را تسلیم داشتند، بعد از آن لشکر از آنجا برگرفت و به سلامت(4)برد [و] جماعتی از خداوند زادگان خواف و قهستان در حصار سلامت رفتند، و با شاه معظم رکن الدین محمود جنگ آغاز کردند، سه روز در میان ایشان حرب قائم گشت، تا عاقبت در مانده شدند، و حصار بدادند، و خود به عجز پیش او آمدند، و شاه معظم رکن الدین محمود ایشان را زنهار داد و ایمن کرد، و آن قصبه را در تحت تصرف خود درآورد، و از آنجا بحثرد(5)رفت، و آنجا هم جنگ کرد، و آن قصبه را نیز بستد و چند روز در آنجا مقام افتاد و از آنجا لشکر برگرفت و به سنگان رفت، و امیر شهاب الدین سنگان منهزم شد، باقی مردم ولایت سنگان پیش آمدند و مطیع و منقاد گشتند، و از آنجا به قصبه بروزان(6)[شد] و مردم آن بقعه نیز پیش او آمدند و خدمت ها کردند، و شهر و قلعه تسلیم کردند، و چند روز در آنجا اتفاق مقام افتاد، و از آنجا به سنگان برآباد(7)شد و چون مردم آن قصبه از وصول مبارک او خبر یافتند در حال و ساعت استقبال کرده پیش آمدند، و
1) اصل: شد «شاد بود» چه در مورد خلف بن احمد و طاهر هم گوید: امیر خلف بدوشاد بود و او به پدر شاد بود تا روز برآمد و چشم زدگی رسید.
2) كذا فی الاصل و در احیاء الملوک، ورق ب 39 بیژن آباد. و ممکن است «مژناآباد» باشد، چه هم امروز در خواف بلوک معتبریست و به این نام خوانده می شود و از فحوای مطالب بعد معلوم میدارد که شاهزاده به سوی خواف رهسپار شده بوده است.
3) احياء: سهداون (؟).
4) این قریه هم از بلوک خواف است و اصطخری آن را در متن «سلومک» و در حاشیه «سلومد» ضبط کرده (ص 256) و در حاشیه کتاب تاریخ سیستان نوشته شده «درین زمان سلاه سلومد می خوانند» و این خط هم بالنسبه کهنه است . و در این زمان که ما هستیم آن قریه را «سلامی» می خوانند. احیاء: سلامه.
5) این نام هم شبیه است به «خرجرد» که قصبه یا یکی از قصبات عمده خواف بوده است. احیاء: خواف.
6) در حاشیه با خطی بالنسبه کهنه نوشته شده «قصبه زوزن» و زوزن هم یکی از قصبات خواف است. احیاء هم زوزن ضبط کرده (ورق آ40).
7) كذا؟ احیا ندارد.
همچنین تمامت ولایت خواف را مسخر گردانید و مردمان آن ولایت بدو مستظهر و شادمان می بودند.
بعد از آن به ولایت باخرز رفت، تمامت مردم آن ولایت پیش او آمدند و با او بیعت کردند، و خدمت ها پذیرفتند، و امیر نوروز که میر خراسان بود در پنهان لشکری جمع کرده آنجا فرستاد، چنان که هیچ کس را بران حال اطلاع نبود، و شاه معظم ركن الدین محمود بر دیهی از ولایت باخرز فرود آمده بود، و لشکر خود را متفرق گردانیده، تا ناگاه لشکر امیر نوروز شبیخون کردند، و شاه معظم رکن الدین محمود از لشکر خود جدا افتاده بود [و] با ده مرد از خواص خود بر جائی مختصر مانده بود، لشکر امیر نوروز به گرد آن خانه درآمدند و همه شب جنگ کردند، چون روز شد، تا نماز پیشین حرب میان ایشان قائم بود، بعد از آن بزرگان لشکر ایشان به پای خانه نزدیک آمدند، و با شاه معظم رکن الدین محمود گفتند که با تو عهد و میثاق می کنیم که به هیچ نوع بر تو گزندی نرسانیم و نقض عهدی ننمائیم، و به خدمت تو پیش امیر نوروز رویم، شاه معظم رکن الدین محمود بر سخن ایشان اعتماد کرده بیرون آمد، و با هم پیش امیر نوروز رفتند، و امیر نوروز او را در بند کرد و به غرجستان به قلعۀ ویژویژ فرستاد، و مدت یک سال در بند بماند، بعد از آن امیر نوروز او را خلاص کرد و پیش خود طلبید، و خلعت داد و به انواع تربیت مخصوص گردانید، و مدت یک سال دیگر پیش امیر نوروز بود، بعد از آن او را با برادر خود امیر حاجی به قهستان فرستاد، و اتفاق چنان افتاد که لشکر قهستان را هزیمت دادند و منهزم گردانیدند، و غنائم بسیار گرفتند، و امیر حاجی از آنجا بازگشت.
و شاه معظم رکن الدین محمود از آنجا به ولایت نیه آمد و آن ولایت را لشکر مغول(1)- خذلهم الله - خراب و ویران کرده بودند و مردم متفرق گشته، در آنجا مقام ساخت و آن قصبه را آبادان گردانید، و قلعه بساخت و گاریزهاء آن را صالحه(2)کرد، و در شهر و مواضع باغها و درختان مثمر در رسانید، و در قدیم در شهر نیه درخت و باغ ها نبود، بعد از آن چون قومی برو جمع گشتند به ولایت خبیص رفت.
و شهر خبیص را بگرفت، و مردم آن ولایت را مستظهر و ایمن گردانید، و از آنجا به دیه کرد رفت و قلعۀ آن را بگرفت، و از آنجا به حق(1)رفت و آن نواحی را مسخر گردانید. بعد از آن به پای حصار [هشتاد] طاق(2)شد، و منجنیق ها بر کارکرد و حرب آغاز کرد، تا مردم آن قلعه فریاد عجز برآوردند و به جان امان خواستند و قلعه را تسلیم کردند و مالی که در آن قلعه بود به تمامی به دست آمد و در همه مواضع مردان و معتمدان بنشاند، و آن نواحی هر چه ازین طرف کوه بود همه او را مسلّم گشت، و مردمان بدو شاد و خرم بودند، و از شهر کرمان سلطان محمود شاه از خویشان و متعلّقان خود با اسبان تازی و هدیه هاء بسیار جمعی را به خدمت شاه معظم ركن الدين محمود فرستاد، و او مدت یک سال در آنجا مقام کرد، و شهر خبیص را باره ای بساخت و خندقی فرو برد، در آن سال به سبب عفونت گرمسیر در آن ولایت بیماری صعب روی نمود، و خلقی بیمار گشت، و بیشتر مردم بمردند، و شاه معظم رکن الدین محمود نیز بیمار شد و تمامت یاران او همه بیمار گشتند، و چون چنین بود او را در محفّه به ولایت نیه آوردند و یک سال در آن بیماری حلیف فراش بماند، چون صحت یافت به نزدیک پدر کس فرستاد که مدت چندین گاهست تا این فرزند جلاء وطن نموده است، و به انواع مشقت غربت و تجربه روزگار مشاهده کرده، امروز خدمت پدر پیر شده است، واجب آن است که این فرزند را از ولایت نصیبه ای پیدا کند، این معنی را جوابی نیافت، دو سه کرّت دیگر کس فرستاد و همین نوع عرضه داشت هیچ جوابی به صواب نفرمودند، تا بنوئی(3)عداوات میان ایشان ظاهر گشت، و چند نوبت شاه معظم رکن الدین محمود با نوکران(4)خود در نواحی سجستان می آمد، و در اطراف سیستان خرابی می کرد، تا یک نوبت با صد سوار نوکران خود به پشت شهر آمد، و به خدمت ملک معظم نصير الحق والدین کس فرستاد و عرضه داشت، که در بندگی تو از سوار و پیاده
1) احياء: حبق و سبق - نبق (؟).
2) در اصل طاق، و این طاق غیر از طاق سیستان است، چه از فحوای فصل پیداست که این واقعه در کرمان روی داده و اتفاقاً در کرمان هم حصاری به این نام به نظر نرسید و بعد از مراجعه به احیاء الملوک معلوم شد اصل: هشتاد طاق است. و آن از گرمسیرات کرمان بوده است.
3) یعنی به نوی و تازگی.
4) این اول دفعه است که درین کتاب کلمه «نوکر» که از لغات مغولیست دیده می شود.
چندین هزار مرد لشگری اند، و خدمت ترا معلومست که مصاحب این فرزند قرب صد سوار بیش نیست، حرمت پدری و عزّت مخدومی تو نگاه می دارم و خود را در معرض تو نمی آرم، باقی تمامت لشکر را و بزرگان و برادران من که هستند همه را نامزد فرمای تا مصاف کنیم، اگر همه را جواب گویم بدان که از همه بهترم و چون که ایشان مرا هزیمت دادند ترک از سیستان گیرم و به همان گوشانه(1)راضی شوم، ملک معظم نصیر الحق والدین چون این سخن استماع کرد، اثر غضب در بشره او متمکن گشت، و آتش غیرت بالاگرف، و تمامت لشکر سجستان را بیرون آورد و تا قریه مارجوبه بیامد.
والدین و مظفر گشتن او بر لشکر ملک
و شاه معظم رکن الدین محمود آنجا بود پیش پدر کس فرستاد که از جهتِ نگاه داشت تو نمی خواهم که با تو مواجهه کنم و شمشیر کشم، دیگران همه را بفرست، او تمامت شاهان و بزرگان سجستان را پیش خواند و سخن شاه معظّم ركن الدّين محمود با ایشان تقریر کرد همه گفتند تن و جان ما فدای نام تو بادا، اگر فرمان دهد جنگ کنیم. ملک معظم نصیر الحق والدین در حال یک هزار سوار با تمامت شاهان و بزرگان سیستان به مصاف شاه معظم رکن الدین محمود روانه فرمود؛ چون به یکدیگر رسیدند او با صد سوار از نوکران خود برین یک هزار سوار حمله کرد، و ایشان را هزیمت داد و منهزم گردانید(2)، و شاهان و بزرگان ایشان را بگرفت، و چون تنی چند به قتل آمده بودند بعد از آن بفرمود تا دیگر کسی را نکشند، و هرکه را گرفته بودند بگذاشت، و آن لشکر شکسته و خسته و بیچاره حال پیش ملک معظم نصير الحق والدین آمدند، و در حال لشکر از آنجا بازگشت و به شهر رفتند، و شاه معظم رکن الدین محمود نیز منصور و مظفر روی به نیه نهاد.
تا بعد از مدتی ملک معظم نصیر الحق والدین کسان به نیه فرستاد و شاه معظم رکن الدین محمود را باز طلبید و مُلک را بدو تسلیم داشت و خود به شهر بنشست،
و قلعه ارک و دیگر قلعه هاء مواضع سجستان را بدو تفویض داشت. چون بدین سخن یک سال بگذشت، ملک معظم نصیر الحق والدین از سپردن مملکت به شاه معظم رکن الدین محمود پشیمان شد، و شبی غوغاء شهر را جمع کرد و به در ارک آمد و محاربت آغاز نهاد و تمامت مردم شهر با او جمع شدند و ده روز جنگ کردند و قرب دویست مرد کشته و خسته شدند، بعد از آن شاه معظم رکن الدین محمود کسان [نزدیک] پدر فرستاد، و گفت مرا به ایراد(1)خود طلب داشتی، و مُلک به من ارزانی فرمودی، امروز چون پشیمان گشته ای، راه بازده تا من به ولایت خود روم. همچنین کردند، و شاه معظم رکن الدین محمود قوم و اتباع خود برگرفت و بیرون آمد و به ولایت نیه شد، و آنجا بود تا وقت ادراک غله نزدیک آمد و از آنجا به ولایت سیستان آمد و مردم زره بر وی جمع گشتند و به شهر رفتند و ملک معظم نصیر الحق والدین با ده هزار مرد از در شهرستان در طعام به حرب او بیرون آمد، و رویاروی(2)
یا بزرگی و عز و دولت و جاه *** یا که مرد است و مرگ رویاروی
روباروی هم آمده است، و این در صورتیست که یک طرف عظیم و طرفی دیگر حقیر باشد و جنبش از یک طرف بود مانند اینکه: «چون روباه شیر را روباروی آمد»، و ازین است که برخی قافیه شعر حنظله را روباروی با باء موحده خوانده اند و چنین روایت کرده اند: یا چو مردانت مرگ روباروی.
شدند، و چون شاه معظم رکن الدّین محمود از میان لشکر پدر را بدید تمامت لشکر خود را بگذاشت و یک سواره بر پدر حمله کرد، و در میان ده هزار مرد در شد و پدر را از اسب بیفکند، و به شمشیر به سر او رفت، و پدر از او زنهار خواست، و آواز داد که: محمود مزن! شفقت پدر فرزندی در نهاد شاه معظم ركن الدين محمود اثر کرد دست از شمشیر بازداشت و ملک معظم نصیر الحق والدّین را به گردن(3)به شهر بردند و پیش بروزان که جنگ کرد(4)مقرر کرده بودند که چون مصاف کنیم هر کدام که فیروز آیند مُلک از آن او باشد، چون شاه معظم رکن الدین محمود درین مصاف مظفر گشت و لشکر پدر را بشکست دیگر روز پیش پدر کس فرستاد که مصاف کرده شد و ظفر مرا بود، اکنون مُلک تسلیم باید کرد، ملک معظم نصیرالدین بدان سخن نرسید؛ لشکر پیرامون شهر فراگرفت و به درهاءشارستان جنگ آغاز کردند، و هر روز بدو وقت حرب بود؛ و این در بندان مدت هشت ماه بماند، و قرب پانصد مرد فرو شد(1)
از مجلس ما مردم دو روی برون کن *** پیش آر گل سرخ و فرو کن گل دو روی
و تمامت غلّات تلف گشت، و انعام تاراج شد؛ بعد از آن ایمّه و مشایخ در میان آمدند، و قرار دادند که هیرمند در میان باشد - از این سو از حساب ملک معظم ملک نصیر الحق والدین باشد، و از آن سو [از حساب] شاه رکن الدین محمود. بدین عهد بازگشتند.و شاه رکن الدین محمود به نیه بازگشت و در نواحی زره کسان و متعلقان خود را بگذاشت. دیگر باره ملک معظم ملک نصیر الحق والدین عهدهاء کرده همه خلاف کرد، و متعلقان و کسان خدام شاه معظم رکن الدین محمود را از ولایت معزول کرد، و در عقب او در نیه روانه کرد؛ شاه رکن الدین محمود بار دیگر به سیستان آمد و به طرف اوق و پیش زره بسیاری خرابی رفت، و بازرگانان اطراف منقطع گشتند، و باز به نیه شد؛ تا بعد از آن ملک معظم نصیر الحق والدین به جوار رحمت حق پیوست و در آن وقت شاه معظم شاه محمود در شکارگاه از اسب خطا شده بود و پای او شکسته، بدان سبب در سیستان نمی توانست آمدن در شهر یکی از برادران او شاه معظم شاه نصرالدین بود، بدو کس فرستاد که چنین واقعه حادث شده است اکنون شهر را نگاه باید داشت؛ چون یک سال بگذشت و پای شاه رکن الدین محمود نیکو شد، تمام اکابر و بزرگان ولایت زره به نزدیک او رفتند، و گفتند که البته به سیستان می باید رفت - و هنوز پای او قوت رکاب نداشت - او را به محفّه به سیستان آوردند، و شاه معظم نصرة الدین در شهر مستقیم گشته بود، و مردم را با خود متفق کرده، و خزاین پدر بدیشان مصروف گردانیده، و چون شاه معظم رکن الدین محمود بیامد تمامت مردم مواضع سیستان همه پیش او آمدند، الأكه شهر بماند؛ به در شهر رفتند و حرب آغاز نهادند، و این مجادلت میان ایشان مدت دو ماه بکشید و بسیاری مردم هلاک شد، تا آخر به صلح قرار دادند، و دیگر باره اَیمّه و مشایخ و بزرگان در میان آمدند، و همچنان که در عهد پدر مقرر گشته بود مقرر داشتند که هیرمند در میان باشد. برین قرار مدت هشت سال بگذشت و این ساعت همچنین مقرر می دارند، و فرزندان با هم مواصلت کردند، و به یک بار مقاومت و معاندت از میان برگرفتند، و با هم می گذرانند تا به آخر عمر. و بِالله التّوفيق.
1) فرو شدن یعنی نابود شدن - چنانکه فرو کردن به معنی نابود ساختن آمده است چنانکه فرخی گوید:
اگرچه تعلیقات و تحقیقاتی که در این کتاب بایستی بعمل آید در هر صفحه به طریق حاشیه قید گردید و آنچه فوت آن موجب تأمل و اسباب سرگردانی خواننده بود به ترتیب در زیر هر صحیفه ای نوشته آمد - لیکن باز تحقیقات دیگری لازم بود که در بعضی لغات و اصطلاحات کتاب به عمل بیاید و همچنین آنجا که نقصانی در تاریخ یا اختلاف فاحشی در وقایع به نظر میرسد پس از مطابقه با سایر تواریخ وانمود گردد، و نظر به آنکه شرح این معانی در پایان هر صفحه اطناب و باعث موجب زحمت خوانندگان می شد و حواشی غالباً بر متن پیشی می گرفت، ناگزیر تا جایی که از دانستن آن گزیری نبود و از فوت آن مطلبی و معنایی یا لغتی از متن نامفهوم و ناتمام می ماند در حاشیه قید شد و آن قسمت که از فوت آن نقصانی متوجه کتاب نمی گردد علیحده یادداشت شده و در زیر هر یک از حواشی با علامت (رک: تعلیقات) خواننده را به مستدرکات مذکور حواله نمودیم، و قرار دادیم که بعد از اتمام کتاب تعلیقات مزبور را با اشاره به صفحات مربوطه در یک جا به طبع برسانیم. پس از ختم کتاب دیده شد که این یادداشت ها متجاوز از صد صحیفه است و با عجله ای که وزارت جلیله معارف و ناشر کتاب در انتشار آن داشتند و نیز با مراعات حجم کتاب فعلاً از درج آن قسمت صرف نظر شد و امیدوار است بزودی با تحقیقات زیادتری به شکل کتابی مستقل برای تکمیل بهره خوانندگان عزیز این کتاب بیمانند به حیله طبع و نشر آراسته گردد تا زحمات چندساله حقیر به هدر نرفته و این نامه کهن سال به حد اعلای کمال و آراستگی مطلوب خود برسد.
در خاتمه به خوانندگان گرامی این کتاب اطمینان می دهد که یادداشت های مذکور در فوق به هیچوجه مربوط به حواشی و تعلیقات متصل و لاینفک این کتاب نیست و نه چنان است که مطالعه کننده از دانستن آنها ناگزیر باشد؛ بلکه نوعی از تفنن و تفرج ادبی و تاریخی و لغوی است، و نیز بخشی از آن تکمیل قسمت هایی است از تاریخ یعقوب و عمرو که ازین کتاب فوت شده و ما از کتب دیگر به دست آورده ایم - در این صورت یقین داریم که عذر ما را پذیرفته و از تأخیر انتشار آن بر ما خورده نخواهند گرفت.
م. بهار
آ
آب آبرو، رونق
آباد کردن مهیا، کردن آباد کردن
آدینه جمعه
آرام دادن آرام کردن، شورش را خواباندن
آس کردن نرم کردن، آرد کردن
آلاف ج الف؛ هزاران
آمدن برآمدن، مقابله کردن
ا
ابتداء گرفتن آغاز کردن
إبريق معرب آبریز؛ کوزه، ظرف سفالی لوله دار
ابناء سبیل ج ابن سبیل، در راه مانده
ابناء نعم بزرگ زادگان، اشراف
اثر ردّ، ردّپا، جای پا
اجری راندن مقرری تعیین کردن
اجلاً بزرگان
اجل رسیدن فرا رسیدن زمان مرگ
اخبار ج حِبر. پیشوایان روحانی یهود
احتراس خود را حفظ کردن
احتراق سوختن، سوخته شدن
احتمال تحمل کردن
احداث مصاثب، حوادث ناگوار
احصاء شماردن، شمارش کردن، حساب
از آنچه از آن رو، به آن علت
اس بنیاد، شالوده، اساس
استخراج گرفتن و وصول مالیات
استعانت یاری خواستن
استمالت کردن دلجویی کردن
استوار معتمد، مورد اعتماد
اسد 1- شیر. 2- از صورتهای فلکی و پنجمین برج از بروج دوازدگانه منطقه البروج که خورشید در حرکت ظاهری خود مرداد ماه در این برج دیده می شود
اشجارج شجر؛ درختان
اصحاب فیل منظور یاران ابرهه است که قصد ویران کردن کعبه را داشتند
اصنام ج صنم، بُت ها
اعتصام چنگ زدن
اعلام ج عَلَم؛ درفش ها، رايت ها
افتعال فریفتن، ریا کردن
افزونی اضافه، مازاد
اَقرَن قوچ، گوسفند شاخ دار
اقصاء دور، دورترین
إقطاع بخشیدن ملک از طرف سلطان یا خلیفه به کسی تا از درآمد آن امرار معاش کند
التجا پناه بردن
الف هزار (عدد)
الم رنج، اندوه
الوان گونه گون
اماس گرفتن و رم کردن
امرانات مبالغه ها
امیر شرط فرمانده نظمیه
انبان کیسه، کیسه بزرگ
اندایش اندودن، آغشته کردن
اندر وقت فوراً
انساب ج نسب، خویشاوندی ها
انس مردم، بشر
انگرد صمغ، صمغی تلخ و بد بو که از درخت انگدان گرفته شود انگدان گرفته شود
انگیزش تحریک
اوانی ج آنیه؛ ظرف ها
اهل تهلیل مسلمان
ایدر اینجا
ایستانیدن گماشتن
ایمان ج یمین؛ سوگندها، قَسَم ها
ب
بار دادن رخصت دیدار دادن
بارد 1- سرد، خنک. 2- بی مزه، بی معنی
بار گرفتن حامله شدن
باره بارو، دیوار قلعه
بازار نهادن شهرت دادن، مشهور کردن
باز کردن بریدن، جدا کردن
بان مادهٔ معطری که از درختی به همین نام می گیرند
باس قوت، شدت
بخ بخ خوشا، آفرین
بُختی پُختی؛ شتر دو کوهانه قوی
بخرد خردمند، اندیشمند
تاریخ سیستان
بخشش کردن تقسیم کردن، بخش کردن
بخور هر ماده سمعی که در آتش بریزند و بوی خوش دهد
بَدر ماه کامل
بدرود کردن خداحافظی کردن
بَدره همیان، کیسهٔ زر
بَدَست وَجَب
بدو شروع، ابتداء
بدیع تازه، نو، شگفت
برآمدن بر کسی توانایی مقابله با آن کس را داشتن
برابر افتادن روبرو شدن
برابر گشتن روبرو شدن، رو در رو قرار گرفتن
بَر بغل، پهلو
بُرد نوعی پارچه کتانی راه راه
بر زدن هجوم بردن، یورش بردن
بر طاق نهادن (چیزی) کنار گذاشتن آن چیز
برنشستن سوار شدن
برنشسته سوار، سوارکار
بساک پساک؛ تاجی از گل که پادشاهان و بزرگان در جشنها بر سر می گذاشتند
بِستَدِه گرفته، دریافت شده
بَشره 1 - پوست. 2- روی، چهره
بَغی کردن سرکشی کردن، نافرمانی کردن
بند بر نهادن به بند کشیدن، اسیر کردن
بند نهادن ترک بندگی و اطاعت کردن
بنه بار، اثاث، اسباب
بودنی سرنوشت، تقدیر
بول شاش، ادرار
بهاء نور، روشنایی
به دست کردن به دست آوردن
بهرام سیاره مریخ، خدای جنگ آوری
به زینهار آمدن پناه آوردن، کمک خواستن
به سر شدن سرانجام یافتن
بیرون آمدن ظهور کردن
بیرون آمدن عصیان کردن، نافرمانی کردن
بیرون کردن بریدن، جدا کردن
بیرون گذاشتن آزاد کردن
بیرونی غلامان غیرسرایی، غلامانی که به اندرونی کاری نداشتند
بیستگانی جیرهٔ سپاهیان
بيضا سفيد
بیعت عهد و پیمان پیمان با خلیفه
بی نگرش بی ملاحظه
بؤس سختی، شدت
پ
پادشاهی مملکت، کشور
پارگین 1 - منجلاب، گودالی که در آن كثيف جمع می شود. 2- خندق
پالانی اسب پالانی، اسب باربری
پالهنگ کمند یا ریسمانی که با آن انسان یا حیوانی را ببندند و دنبال خود بکشند
پایان پائین، فرود
پایژه پایزه؛ دستخط و منشور پادشاهان
پذیره استقبال ، پیشواز
پژند نوعی سبزی صحرایی
پس نشستن عقب نشینی کردن
پشت خویش گرفتن عقب نشینی کردن
پَشردن بشردن؛ فشردن در تنگنا قرار دادن
پلاس جامه پشمی خشن که درویشان می پوشیدند
پیوسته کردن منسوب کردن، وابسته کردن
ت
تابعه جن و پری همزاد انسان
تابعین کسانی که صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیده باشد
تا تک، یک عدد
تاختن تازاندن، رماندن، دور کردن
تارک فرق سر
تافته گشتن خشمگین شدن
تألف دوست شدن، الفت یافتن
تانی درنگ
تبجیل بزرگ شمردن، گرامی داشتن
تبدیر بیهوده خرج کردن
تبرا کردن دوری جستن
تخت تخته؛ واحدی برای شمارش جامه و پارچه
تخم نژاد
تَر تازه
ترفیه آسایش داشتن، رفاه
تُرکی نوعی اسب
ترنجبین ماده ایست شیرین که از گیاه خارشتر به دست می آید، مسهل است و برای درد سینه و سرفه مفید است
تر نیک، عالی
ترویه روز هشتم از ماه ذیحجه که حج آغاز می شود و حجاج از مکه به مدینه می روند
تسبیح نیایش کردن
تسنیم نام چشمه ای در بهشت
تسویه برابر کردن برابر هم قرار گرفتن صفوف
تشییع بدرقه کردن
تضرع زاری کردن، فروتنی کردن
تطویل طولانی کردن
تعّرف کردن شناسایی کردن
تعریض کنایه زدن، سخنی را به کنایه گفتن
تعزیت کردن تسلی دادن، تسلیت گفتن
تفرقه کردن توزیع کردن، تقسیم کردن
تفویض کردن واگذار کردن
تقدیر کردن سرنوشت مقرر کردن
تقصیر کردن کوتاهی کردن
تلبیه کردن لبیک گفتن، اجابت کردن
تلطّف مهربانی کردن
تَمشِیّت به راه انداختن، روان ساختن
تَنَزُّه تفریح، گردش
تولیَّت سرپرستی، عهده داری
تهليل لا اله الا الله گفتن
ث
لغر سرحد، مرز
ثقل اسباب و اثاثیه سنگین
ثور 1- گاو 2- از صورتهای فلکی و دومین برج از بروج دوازدگانه منطقه البروج که خورشید در حرکت ظاهری خود، اردیبهشت ماه در این برج دیده می شود
ج
جابر ستمگر
جائلیق پیشوای روحانی ترسایان
جادو جادوگر، ساحر
جانب پهلو، نزدیک
جبایت گرفتن باج و خراج
جَبر کردن وادار کردن
جبّلت طبیعت، سرشت
جُبه ردا، جامهٔ بلند
جبین پیشانی
جَدّ نیا، پدر بزرگ
جزع سنگی سیاه با خال های سفید و زرد و سرخ
جزیه خراج، مالیات که در قدیم اهل کتاب به مسلمانان می دادند
جعد زلف، موی تاب داده
جلاء وطن کوچ کردن، دور بودن از خان ومان
جلدی چابکی
جمازه تندرو، شتر تندرو، پیک تندرو
جنازه تخت، تابوت
جنّ پری، موجودات نادیدنی
جَنیبت اسب یدک
جنّى واحد جنّ
جود بخشش، کَرَم
جوزا دو پیکر؛ از صورت های فلکی و سومین برج از برجهای دوازدگانه که خورشید در حرکت ظاهری خود، خرداد ماه در آن قرار می گیرد
جوف درون، داخل چیزی
چ
چخیدن ستیزه کردن
چرخ باد هر چرخی که با باد کار کند
چشم داشتن انتظار داشتن توقع داشتن
چشم داشتن توقع داشتن
چشم دیدی ریا، تظاهر
چشم زخم آسیبی که از چشم بد به کسی رسد چشم زدگی از چشم بد آسیب دیدن، چشم خوردن
چوبه واحدی برای شمارش تیر
ح
حاجب پرده دار، دربان، غلام مخصوص
حاجبی پرده داری، دربانی
حاقن کسی که ادرارش زیاد شده و تنگش گرفته باشد
حَبل ریسمان
حَبل ریسمان
حجاب پرده داران، دربانان
حجّام حجامت کننده، خون گیر
حجّت برگرفتن اتمام حجّت کردن
حجره غرفه، اطاق
حَدثان سختی ها، بلاها
حرب جنگ، نبرد
حربی جنگجو
حَرس داشتن نگهبانی، حفاظت
حَرسیان نگهبانان
حَرم جای اهل و عیال مرد
حَرم گردا گرد کعبه
حَرمیان زن و فرزندان، اهل و عیال
حرمین مکه و مدینه
حروب ج حرب؛ جنگ ها
حریر ابریشم
حَشَر بیگار، سپاهی داوطلب
حشر لشکر، سپاه
حصار سِتُدن قلعه و در فتح کردن
حصار قلعه، دژ
حصار گرفتن در قلعه شدن، سنگر گرفتن
حصن قلعه، دژ
حصین محکم، استوار
حفاظ شرم، حیا
حَکَمیت داوری، داوری کردن
حَلاوى ج حلوا
حِلّ کردن حلال کردن
حُلَل ج حُلّه؛ جامه، لباس نو
حِلم بردباری، شکیبایی
حُلّه جامه نو
حَلی زیور، زینت
حلیف فراش بستری
حمرا سرخ رنگ
حُملان ستور باربر، بار کالا و متاع
حمل بار مالی که به خزانه می فرستادند
حمل بره؛ از صورت های فلکی و اولین برج از بروج دوازدگانه منطقه البروج که خورشید در حرکت ظاهری خود فروردین ماه در این برج دیده می شود
حمیت غیرت، مروّت
حوافرج حافر؛ شم، شم چهارپایان حوانيت ج حانوت؛ دکان، مغازه
خ
خاتم انگشتری، مُهر
خاتم پایان، عاقبت
خارجی منسوب به خوارج، کسی که بر خلیفهٔ وقت عصیان کند
خازن الجنان خزانه دار بهشت
خاص برگزیده، ویژه
خامل الذکر گمنام، کسی که سرشناس نیست
خَبْط خطا، لغزش
خُجاره یا خَجاره کم، اندک
خُدّام خدمتکاران
خداوندان نعمت ثروتمندان
خداوند صاحب، دارنده
خرّاج آگاه ، به حساب و کتاب امور مالی خ
رشید خورشید
خروج کردن سرکشی کردن، عصیان کردن
خسته زخمی
خسته کردن زخمی کردن
خصی خواجه
خضاب کردن رنگ کردن موی سر و صورت
خط بستدن نوشته گرفتن، امضاء گرفتن
خطبه کردن ندا در دادن، اعلام کردن
خط دادن تعهد دادن، امضاء دادن
خطر ارزش
خفتان زره، لباس جنگی
خلاف آوردن مخالفت کردن
خلاف پیدا کردن دشمنی و مخالفت را آشکار کردن
خلعت هدیه
خَلَف جانشین، کسی که از پس کس دیگری می آید
خوارج فرقه ای از مسلمانان که از جنگ صفین از بیعت امام علی (علیه السّلام) خارج شدند و به جنگ با آن حضرت پرداختند
خوان سالار آشپز، سرآشپز
خوان سفره
خونی قاتل، قتل
خوید خید؛ گیاه تازه
خیلان سواران
د
دارالاماره قصر، مقر حکومت
دانستن توانستن
دانستن شناختن
دخل برخاستن تهی شدن خزانه
دخل شدن کسب شدن، به دست آمدن
در بندان کردن در حصار شدن، پناه گرفتن
دِرع زِره
درفشان درخشان
در مروارید درشت
در میان آمدن میانجی شدن، واسطه شدن
درنگ کردن صبر کردن
دست اندر نهادن دست به یکی کردن، متحد شدن
دست بداشتن دست برداشتن ترک کردن
دست کردن اشاره کردن
دستوری رخصت، اجازه
دمامه زشت رویی، زشتی
دواهی ج داهیه؛ کار سخت، بلا
دون غیر، سواء جز
دویت ممال دوات؛ ظرف مرّكب
دها زیرکی، هوشمندی
دهقان معرب دهگان؛ 1- صاحب ملک، رئیس ده. 2- ایرانی، رجوع به حاشیه 5 ص 50
دیبا پارچه ابریشمی رنگین
دیدار دیدن، ملاقات
دیگر بقیه، باقی
دیگر گشتن تغییر کردن، دگرگون شدن
دیوان خراج دفتر مالیات
دیوان راندن
دیوان عرض دفتری که اسامی لشکریان را در آن می نوشتند
دیوان عرض دفتری که در آن اسامی سپاهیان نوشته می شد
دیوان نهادن دفتر محاسبات برقرار کردن
ذ
ذات البین دو جانبه، خوبی یا بدی که بین دو شخص یا دو گروه وجود داشته باشد
ذبیحت کردن بریدن سر حیوان حلال گوشت ذنب دُم، دنبال
ر
راجع بازگردنده، رجوع کننده
راست درست، عیناً
راست گشتن انجام شدن، به انجام رسیدن
راویه مَشک یا دلو بزرگ آبکشی
راس سَر
رَبَض حصار دور شهر و خانه های اطراف آن
ربقه حلقه طناب، گره ریسمان
رجیم سنگسار شده، رانده شده
رحله کوچ، سفر
رَزانت وقار، گرانمایگی
رزان جِ رز؛ درخت انگور
رسائل ج رساله؛ نامه، مکتوب
رسانیق ج رستاق؛ معرف روستا
رُسُل ج رسول؛ فرستادگان
رسول فرستاده
رضوان فرشته نگهبان بهشت
رطل واحدی برای وزن برابر با 84 مثقال
رعب ترس، وحشت
رغم علی رغم؛ برخلاف، برخلاف میل
رفق نرمی، مهربان
رقة رحمت، مهربانی
رَمَک رمه، گله
رنودج رند؛ طرار، حیله گر
روزگار کردن صبر کردن
روسپی روسبیذ؛ زن بدکاره
روی گرفتن روی کردن، توجه کردن
رهی بنده، چاکر
ز
زالا خوردنی، طعام
زال پیر، فرتوت
زیب کشمش، انگور خشک شده
زجر کردن منع کردن، بازداشتن
زُحل ششمین سیاره از سیارات منظومه شمسی از لحاظ دوری از خورشید
زرّ زده زر خالص
زَرق خریدن فریب خوردن
زُفت خسیس، بخیل
زفرین حلقه آهنی روی در که زنجیر را در آن می انداختند
زمان کردن فرصت دادن، وقت دادن
زمان کردن وقت صرف کردن
زنده پیل پیل بزرگ
زن کردن زن گرفتن
زنهار خواستن امان خواستن
زهره ناهید؛ دومین سیاره از سیارات منظومه شمسی از لحاظ دوری از خورشید
زینهار امان، پناه
س
ساجد سجده کننده
ساحر جادوگر
ساخته آماده
ساخته آماده
ساخته سازگار، هماهنگ
ساکن شدن تک ساکن گشتن
ساکن گشتن آرام شدن، آرامش یافتن
سامه پناه، پناهگاه
ساو 1- ریزه زر، سوده زر. 2- زر خالص
سباع حیوانات درنده
سبیل راه، طريق
سپر کرگ سپری که از پوست کرگدن درست می کردند
سَجزی سگزی؛ اهل سیستان
سَحَره ج ساحر
سخی جوانمرد، بخشنده
سَدنه ج سادن، حاجب، خادم کعبه
سراج چراغ
سربر تافتن سرکشی کردن
سر خویش گرفتن دنبال کار خود رفتن
سرطان خرچنگ؛ از صورت فلکی و چهارمین برج از دوازده برج منطقه البروج که خورشید در حرکت ظاهری خود تیر ماه در این برج دیده می شود
سرور شادی، نشاط
سُرُو شاخ
سر یکی داشتن متحد بودن
سر یکی کردن متحد شدن
سُکّان جِ ساکن
سکزی سیستانی، اهل سیستان
سکونت آرامش، نرمی
سلب جامه، لباس
سَلخ روز آخر ماه قمری
سلسله زنجیر
سلطان راندن خشمگین شدن
سلیح سلاح
سمع و طاعت حرف شنوی و فرمانبرداری
سنت کردن ختنه کردن
سنت نماز نافله که اهل سنت دو رکعت پیش از ظهر و دو رکعت بعد از آن می خوانند
سواد سیاهی شهر و آبادی که از دور دیده می شود
سوایم گله گاو، گوسفند، شتر
سُور دیوار گرداگرد شهر
سُوط تازیانه
سهیل ستاره آلفا از صورت فلکی کشتی (سفینه) که در نیمکره جنوبی آسمان قرار دارد، بعد از تیشتر (شعرای یمانی) دومین ستاره پر نور آسمان است در شبهای زمستان در جنوبی ترین نواحی ایران دیده می شود
سیاق اسلوب، روش
سیّد سرور، رئیس
سِيَرج سيرت؛ خُلق، خو، روش
سِيف شمشیر
ش
شتا زمستان
شجرة اليُمن درخت توت
شجعان دلیران
شدن رفتن
شدید الباس بسیار خشمگین، بسیار سخت گیر
شراع بادبان
شرطی مأمور حکومتی
شِعار نشان و علامت در جنگ یا سفر
شغل راندن حکومت کردن
شغل گرفتاری، دردسر
شفقت مهربانی
شُکُوه ترس، بیم
شکوهیدن ترسیدن
شماره حساب رسی و جمع بستن مالیات
شوریده شدن آشفته شدن، آشوب شدن
شیر هست قربه، چاق، بره ای که شیر فراوان خورده باشد
شیعت پیرو
ص
صاحب الجيش فرمانده لشکر
صاحب شُرط رئیس نظمیه
صاحب قِران نیک بخت، خوش اقبال
صاحب مظالم مقامات قضایی و دادرسی
صاحب یار، همدم
صافی شدن بی خلل شدن استوار شدن
صامتی صامت؛ زر و سیم
صباحت زیبایی، خوبرویی
صباوت کودکی، طفولیت
صحابه یاران پیامبر، کسانی که در خدمت پیامبر بودند
صحبت همراهی، ملازمت
صرف کردن عزل کردن
صعب سخت، دشوار
صفدر صف شکن، دلیر
صفوت پاکیزه و برگزیده
صُقع ناحیه، کرانه
صِلَت صله؛ انعام، جایزه
صنادید ج صندید؛ مهتر، بزرگ، دلاور
صنعت ساخته شده، مصنوع
صنم بُت
صوف پشم، پشم گوسفند
صیف تابستان
ض
ضمان کردن تعهد دادن
ضياع ملک، زمین زراعتی
ط
طبّاخ آشپز
طَرّه زلف
طعام ساختن غذا درست کردن
طعنه با نیزه زدن
طواحين جِ طاحونه، آسیاب ها
طواف دور چیزی گشتن، دور خانه خدا گشتن
طوبی خوشا، آفرین
طوع اطاعت کردن، فرمان بردن
طهارت کردن شستشو کردن
طیب خوشبو، خوشبو شدن
طیور پرندگان
ظ
ظریف نکته دان، خوش سخن
ظفر پیروزی
ظن شدن شک کردن، گمان شدن
ع
عارض لشکر نویس، کسی که اسامی لشکریان را می نوشت
عاصی شدن عصیان کردن، نافرمانی کردن
عامل کارگزار
عجم 1. غیر عرب 2. ایرانی
عُدّت 1. استعداد، آمادگی، 2. ساز و برگ جنگ
عدّت جماعت، گروه
عدّت جماعت، گروه
عدن بهشت جاوید
عدوان دشمنی کردن، ستم کردن
عدیل نظیر، مانند، همراه
عدیم المثل بی مانند
عرض کردن به نمایش گذاشتن، سان دیدن
عزّ سربلندی، ارجمندی
عصابه دستار، سربند
عُطارد تیر؛ معروف به دبیر فلک، نزدیک ترین سیاره به خورشید
عطيت بخشش، انعام
عقرب کژدم؛ از صورتهای فلکی جنوبی به شکل عقرب و هشتمین برج از دوازده برج منطقه البروج که خورشید در حرکت ظاهری خود آبان ماه در این برج دیده می شود
عُكّازه عصا
علامت عَلّم، رایت، درفش
علّت بیماری
عماری کجاوه، محمل
عماری کجاوه، محمل
عمل 1. حکومت فرمانروایی، 2. حکم، فرمان
عمل شغل
عمود گُرز
عود درختی است که چوب آن قهوه ای و خوشبو می باشد
عون کمک، یاری
غ
غازی جنگجو
غالیه دارویی خوشبو مرکب از مشک و عنبر
غایط مدفوع
غبن زیان، زیان در معامله
غدر کردن خیانت کردن
غُرّه 1 - نیکو شدن؛ زیبا شدن 2- ماه نو، اول هر چیزی
غزات نک، غزا
غزا جنگ با دشمنان دین
غزاجنگ مذهبی
غفران آمرزش، آمرزیدن
غلس تاریکی آخر شب
غلظ ستبرى
غل گردن بندی از آهن و زنجیر که بر گردن یا دست و پای اسیران می بندند
غوغاء ازدحام، مردم بسیار، مردم آشوب طلب غیرت رشک، حسد
ف
فارس اسب سوار، جنگجو
فانید پانیذ؛ 1- قند سفید 2- نوعی حلوا
فحل جنس نر از هر حیوان
فرا پیشوندی است که بر سر کلمه می آید معنای، سوی، طرف، پیش، نزد می دهد
فراست زیرکی، تیزهوشی
فراکردن پیش بردن، نزدیک بردن
فرایض جِ فریضه، امور شرعی که انجام آن سفر واجب است
فردوس بهشت
قر شوکت، جاه
فرض واجب
فرضه جایی در کنار دریا که از آنجا سوار
کشتی شوند
فرقان قرآن
فرقدان دو برادران؛ دو ستاره نزدیک به هم در
صورت فلکی خرس کوچک
فرمان سماوی کلام خداوند، تقدیر
فرمان کردن اطاعت کردن
فرمان یافتن مردن
تاریخ سیستان
فرو نهادن بر قرار کردن، ایجاد کردن
فریقین دو گروه، دو فرقه، شیعه و سنی
فریه نفرین، لعنت
فزودن رشد کردن
فصیح خوش سخن، شیوا
فصیل دیوار کوتاه درون قلعه
فوج گروه، دسته
ق
قاطع قطع کننده
قبض کردن گرفتن
قبضه یک مشت، یک مشت از چیزی
قُبّه گنبد
قدمان
قدوه پیشوا، مقتدا
قرابتان خویشاوندان نزدیک، اهل حرم
قرپوس قربوس؛ برآمدگی جلو و عقب زین و قسام بخش کننده، بهره دهنده
قصبه دهستان، آبادی بزرگ که از چند آبادی و دهکده تشکیل شده باشد
قصر نماز چهار رکعتی را دو رکعت خواندن در سفر
قضیب تازیانه
قلان و قبجور نک، توضیح حاشیه 4 صفحه 247
قمع سرکوب کردن
قُوّادج قائد، پیشوایان، رهبران
قوت کردن نیرو دادن، حمایت کردن
قهر کردن مغلوب کردن
قهندز معرّب کهن دز؛ قلعه کهن، دژ کهن
ک
کابین مهر، مهریه
کار نادیده بی تجربه، ناآزموده
کاری کارآمد، توانا
کافر نعمتی ناسپاسی، نمک نشناسی
کانا ابله، احمق
کاهنه مؤنث کاهن؛ غیب گو
کباش ج کَبش
کِبَد میان، میانهٔ هر چیزی
کَبش قوچ، گوسفند شاخ دار
کُتّاب دبیران، منشیان
کَدَه عمارت، قلعه
کردن ساختن، بنا کردن
کَر و فَر شکوه، دیدبه، حشمت
کُره ناپسند داشتن
كَرّة دفعه، مرتبه، بار
کس در میان کردن میانجی کردن واسطه گرفتن
کنار گرفتن در آغوش گرفتن
کنده خندق
کنده کردن خندق درست کردن
کنیت کینه؛ لقب
کوتوال نگهبان قلعه
کُوَرت كُوَرة؛ بخش، دهستان، شهر کوچک
کَوَر خاکریز، سنگر
کوشک قصر، کاخ
کوشه کوشک، قصر
کوشیدن مقابله کردن، ستیز کردن
کوکب ستاره
کهان ج كاهن 1- غیبگو، 2- روحانیان مصر قَديم
کَهل مردی که سنش بین سی و پنجاه باشد
کیوان سیارهٔ زحل که در طالع بینی نحس است
گ
کاریز کاریز؛ قنات، کانال آب در زیر زمین
گاوَرس گیاهی است شبیه جو که دانه هایی تلخ و خاکستری رنگ از نوع ارزن میدهد
کبرکان ج گیر؛ زرتشتی
گبری زرتشتی
گذاردن طی کردن
گذاشتن رها کردن
گُرم 1- اندوه، غم. 2- زخم، جراحت
گریز کردن گریختن، فرار کردن
گریوه گردنه کوه
گشادن بند باز کردن، آزاد کردن
گشتن رو گردانیدن، روی گردان شدن
گشودن فتح کردن، تسخیر کردن
گُوِشت گوش؛ گفتار، گویش
گوی زدن چوگان بازی کردن
ل
لُبّاده بارانی، لباس بلند و گشاد
لتره 1- پاره، پاره. 2 - رانده و دور کرده شده
لَت 1- ضربه، سیلی. 2- گرد
لعین لعنت شده
لوا پرچم، عَلَم
لواطه لواط، جماع کردن مرد با پسر
لون گونه، نوع
لؤلؤ مروارید
م
ماحی محو کننده
ماهی به باور قدما، زمین بر شاخ گاوی قرار
داشت و آن گاو هم بر پشت ماهی در دریا،
زیر ماهی، قعر زمین
مُبشّر بشارت دهنده
مبعث مکان یا زمان بعثت
متعلقان زن و فرزند، آنچه که به شخص تعلق دارد
متغلب غلبه کننده، چیره خونده
متفکر ناشناس، کسی که ظاهر خود را به شکلی درآورد که شناخته نشود
مجرد برهنه، عریان
محابا ملاحظه، رعایت
محاربه جنگ
محروسه حراست شده، حفظ شده
مِحفّه هودج، تخت روان که با آن مریض یا مسافر را حمل می کردند
محیط اقیانوس
مخالطت با هم آمیزش و معاشرت داشتن
مخدوم خدمت کرده شده، آقا، سرور
مخذول سرافکنده
مُخّ مغز، خالص هر چیزی
مَداهنت دورویی کردن، فریب دادن
مدینه شهر
مذموم نکوهیده
مرتّب
مرتد از دین برگشته
مرتفع گران بها
مرضع جواهرنشان
مَرْكَب اسب، هر آنچه که بر آن سوار شوند
مرگی مرگ و میر، مردن
مریخ چهارمین سیاره از سیارات منظومه شمسی از لحاظ دوری از خورشید
مزاح شوخ، بذله گو
مزور ساختگی، دروغی
مَساوی بدی ها، کارهای زشت
مستجاب اجابت شده، قبول شده
مستحث مأمور تحصیل دار مال
مستخرج بیرون آورنده، در اینجا به معنای زندانیان
مستظهر پشت گرم، دلگرم
مستقیم شدن استوار شدن، سامان یافتن
مستوخش و حشت کرده، و حشت زده
مستوی برابر، یکسان
مُسخّر تسخیر شده
مسما کردن معین کردن
مشتری پنجمین سیاره از سیارات منظومه شمسی از لحاظ دوری از خورشید
مصاحب همراه
مصالحه با یکدیگر صلح کردن
مصلّی جای مخصوص نماز خواندن
مَطَر باران
مطرد 1 - عَلَم، درفش. 2- نیزهٔ کوتاه
مُطرّی تازه کننده
مطهره آفتابه، ابریق
مظالم کردن دادرسی کردن
مظفر پیروز
معادی دشمن، دشمنی کردن
معاهد هم پیمان، هم سوگند
مُعجَب خودبین، خود پسند
معزول کردن از کار برکنار کردن
معصوم پاک، بی گناه
معلل علت دار، آنچه که باعث و علت دارد
مُعوّد خو گرفته، عادت کرده
معین مددکننده، کمک کننده
مغازی بیان اوصاف جنگجویان
مغفر کلاهخود
مغلّظه سخت، شدید
مفاتیح ج مفتاح؛ کلید
مَغازه بیابان بی آب و علف، جای هلاک شدن
مفروز جدا کرده شده
مفسد فسادکار، بدکار
مفوَّض واگذار شده
مقابر جِ مقبره؛ گورستان
مقاتله جنگ، کشتار
مقاطعه مالکیت منطقه ای را در مقابل مبلغی معین به کسی واگذار کردن
مقام ساختن ساکن شدن اقامت کردن
مقدّمان پیشروان لشگر، طلایه داران
مقدمه پیشرو لشگر
مکابره قهر و غلبه، دشمنی
مکاشفت از باطن کارها آگاه شدن، کشف کردن
مگر شاید
ملازمت همراهی، خدمت
ملجاء پناهگاه
مَلَک فرشته
منادی ندا کننده
منازعت ستیزه کردن
مناقب ج منقبت؛ کارهای نیک که سبب ستایش و مباهات شود
مناقب ج منقبت؛ کردارهای نیک که موجب ستایش شود
مناقله به سرعت تاختن اسب
منتصف نیمه و وسط چیزی
مَنِشت مَنِش، سرشت، رفتار
منشور فرمان
منکوس واژگون، نگونسار
منهزم شدن شکست خوردن
مواشی چهارپایان از قبیل گاو و گوسفند
مواضعت قرارداد، ساخت و پاخت
مواضعه نک. مواضعت
موالی جِ مولی
مواليدج مولود
مودع به امانت گذارده شده
مُورد درختی شبیه انار که گل های سفید و خوشبو دارد
مولود نوزاد، زاییده شده
مَولی بنده، بندهٔ آزاد شده
مهتر بزرگ تر
مهتر سرور، رئیس
مهد گاهواره
میثاق عهد و پیمان
میل کردن گراییدن، رو نمودن
مؤنات نفقات، هزینه ها، خرج ها
ن
نابیوسان غیرمنتظره
ناجخ ناچخ؛ نیزهٔ کوتاه
ناحفاظ بی شرم، بی عفت
ناحفاظی بی شرمی، بی نزاکتی
ناساخته آماده نشده، نامهیا
ناس مردم، بشر
ناطق اموال جاندار مانند چهارپا، غلام
نبد چیز اندک، کم
نبید نبید؛ شراب
نبیره فرزند زاده، فرزندِ فرزند
نبیل شریف، نجیب
نتاج بچهٔ چهارپایان
نُحاس مس
نحوست شومی، نامبارکی
نخّاس 1 - برده فروش. 2- دلاّل چهارپایان
نرخ گرفتن گران شدن، ارزش یافتن
نزدیک گشتن هم بستر شدن
نُزل طعام، خوردنی که پیش مهمان می گذارند
نسناس حیوانی افسانه ای شبیه به انسان که زشت و بد هیبت است
نشستن بر تخت سلطنت یا خلافت نشستن
نصرت کمک، یاری
نصیبه بهره، نصیب
نعت صفت
نعم آری، بله
نفقات جِ نفقه؛ هزینه، هزینه زندگی عیال و
فرزندان
نفور رمیدن، دور شدن
نماز بام نماز صبح
نماز پیشین نماز ظهر
نماز خفتن نماز شب
نماز دیگر نماز عصر
نواختن دلجویی کردن، محبت کردن
نواخت نک. نواختن
نهسب تاراج، چپاول
نیکوهیات خوش ظاهر، آراسته
و
وافي 1- وفاکننده. 2- تمام و کمال
والی حاکم
والی شرط
وام آمدن بدهکار شدن
وجوه بزرگان قوم، لشخاص دارای جاه و مقام
وَحَل گل و لای، منجلاب
وحوش ج وحش؛ جانوران بیابانی
ودیعت کردن سپردن، به امانت دادن
ورع رُهد، پرهیزگاری
وسمه لنگ کردن ابرو
وصیف غلام، پسر نابالغ
وظیفه مقرری، حقوق
وعيد وعدهٔ شرّ و بدی
وقد رسول پیک، هیئت اعزامی
وفدها سفیران، فرستادگان
وقعت حادثه، واقعه
ولد فرزند
وهلت وهله، اول، اول هر چیزی
وهن ضعف، شستی
ه
هامون دشت
هاتف سروش؛ آواز دهنده ای که صدایش شنیده شود اما خودش دیده نشود
هزیمت رفتن، شکست خوردن و گریختن
هزیمتی شکست خورده
هفوات خطاها، لغزش ها
همایون مبارک خجسته،
همگنان همگی
هوام حشرات زهردار
هوا ميل، هوس
هیبت شکوه، جلال
ی
یارستن توانایی داشتن
یارگی توانایی
یاوه گذاشتن رها کردن، بی سرپرست گذاشتن
یاوه یافه؛ بیهوده، بی معنی
یسار سمت چپ
يَسير اندک
یله کردن رها کردن، واگذاشتن
یمین سمت راست
یوز حیوانی درنده که در گذشته آن را برای شکار تربیت می کردند
آ
آبتین، 208
آب دیوانه، 354
آدم، 50، 55، 57، 73، 78، 79، 80، 84، 97، آمویه، 68، 251، 305 ،217 ،183
آدم، 179
آذر، 81
آذرباد جان، 108
آذربادگان، 75
آذربایجان، 75، 162، 340
آذرگشسب، 75
آذرویه المجوسی، 161
آزاد، 106
آزاد خو، 112
آزاد مرد، 54
آشجر، 68
آکار، 174، 203، 205، 283
آل برامکه، 262
آل سامان، 253، 284
آل سيمجور، 283
آل صفار، 22، 23
آل صفار، 24
آل طاهر، 185
آل طاهر، 222
آل عباس، 257
آل علی علیه السلام، 262
آل عمرو، 329
آل ليث، 257
آلمان هندی، 252
آل يعقوب، 23، 284
آمنه، 92، 93، 98
آنغوزه، 296
ا
ابا الحارث، 92
ابا سعید الانصاری، 220
ابا عبدالملک، 154
ابا عوف بن عبدالرحمن ابن نریع، 192
اباقا آن، 373
ابالعباس، 243
ابا نعامه، 152
ابر، 70
ابراهیم، 83،81، 91، 92، 93، 97
ابراهيم القوسی، 203، 205
ابراهیم بن ابی حفص، 227
ابراهیم بن اخضر، 221
ابراهيم بن الحضين، 195، 205
ابراهيم بن الحضين، 199، 200، 202
ابراهيم بن الحضين القوسي، 198
ابراهيم بن الحضين القوسی، 205
ابراهیم بن العباس، 156
ابراهيم بن الیاس بن اسد، 214، 227
ابراهیم بن بسام، 62
ابراهیم بن بشر بن فرقد، 203
ابراهیم بن جبرئیل، 171
ابراهيم بن حمیدالمروروذی، 159
ابراهیم بن خالد، 202
ابراهیم بن داود البمی، 219
ابراهیم بن سیما، 233
ابراهيم بن عاصم العقیلی، 146
ابراهيم بن عاصم العقيلي، 150
ابراهيم بن علی، 200
ابراهیم بن مسلم، 227
ابراهیم بن ولید، 151
ابراهيم بن يحيى [بن] محمد، 166
ابراهيم بن يوسف العريف، 282
ابراهیم سرخ، 310
ابراهیم ولید عبدالملک، 152
ابراهيم ينال، 340، 341
ابراهيم [بن] الوليد، 154
ابر شهر، 68
ابرهه، 32، 90
ابرهة الصباح، 90
آبله، 107
ابلیس، 94
ابن اثیر ،48 ،96، 108 ، ،110، 113، 114، 115 ،172 ،151 ،150 ،141 ،136 ،133 ،124 ،123 ،258 ،252 ،251 ،243 ،239 ،235 ،227 ،224 ،330 ،327 ،318 ،316 ،300 ،293 ،287 ،285 346 ،344 ،341 ،336 ،331
ابن اثیر، 222
ابن اسفندیار، 226
ابن اشعث، 62
ابن الحفار، 287
ابن الکلبی، 162
این ترسل، 186
ابن خرداد 229
ابن خردادبه 56، 66
ابن خردادبه، 67، 243
ابن خلکان، 48، 63
ابن خلکان ،129 ،162 ،196، 224، 232، 251
ابن دهشتی، 60
ابن رسته، 142
ابن رسته، 166
ابن ضباره، 151
ابن عامر، 113
ابن عباس، 97، 100
ابن عباس، 98
این فقیه ،48 ،75 110 ، 114، 229، 243
ابن مفرغ، 124
ابن مفرغ، 136
ابن هبیره، 151
ابن هبيزة الفزاری، 146
ابن یامین، 74
ابو احمد، 63
ابواحمد الموفق، 235
ابو احمد بن احمد بن محمد خلف، 322
ابواحمد دیرانی، 231
ابو اسحاق ابراهیم بن عمیر الجاشنی، 192
ابو اسحق الجاشنی، 63
ابو اسحق المعتصم بالله، 195
ابو الحرث احمد بن محمد الفریغونی، 248
ابو الحسن، 63
ابو الحسن الهاشمی، 115
ابو الحسين بن محمد بن احمد بن یحیی، 63
ابو الساج، 232
ابوالسرايا، 185
ابو الطيب طاهر بن حسین بن مصعب بن زریق، 185
ابو العباس، 63
ابو العباس، 143
ابو العباس، 150
ابو العباس السَّاح، 156
ابو العباس المعتضد بالله، 247
ابو العباس عبدالله المأمون، 185
ابوالعباس مبرد، 62
ابو العباس محمد بن الفضل بن عباس الفازی، 197
ابو العباس مروزی 216
ابو العباس معتضد، 244
ابوالعریان، 176
ابوالفتح بستی، 323 ابوالفتح عبدالرزاق، 344
ابو الفتح على بن محمد البستی، 316
ابو الفتح قرا ارسلان بوری بن معزالدوله، 347
ابو الفرج اصفهانی، 124
ابو الفرج قدَّامة، 56
ابو الفرج قدامة بن جعفر بن قدامة البغدادی، 21
ابو الفضل، 22، 23، 24، 347، 349
ابو الفضل الميكالی، 254
ابو الفضل اول، 22
ابو الفضل بن نصر بن احمد، 343
ابو الفضل تاج الدین اول، 24
ابوالفضل جعفر بن محمد بن هرون الرّشید، 201
ابو الفضل دوم، 25
ابو الفضل محمد ابن اسحاق العربی، 299
ابو الفضل نصر بن احمد، 23، 25
ابو الفوارس، 336
ابوالقاسم الخيري، 63
ابو القاسم جنید بغداد، 186
أبو القسم، 95
ابو المؤید بلخی، 43، 49
ابوالموید بلخی، 64
ابو النجم عمار بن اسمعیل، 157
ابو الولید، 148
ابوایوب، 145
ابوبکر، 105، 109، 232
ابوبکر الصدیق، 77
ابوبکر الصدیق، 82
ابوبکر بن ابی داود، 63
ابو بلال الخارجی، 227
ابوجعفر، 168
ابو جعفر احمد بن محمد، 24
ابو جعفر احمد بن محمد بن خلف بن ابی جعفر بن لیث بن فرقد، 22
ابو جعفر النرشخی، 248
ابو جعفر النرشخی، 252
ابو جعفر فاخر بن معاذ، 63
ابو حاتم السجستانی، 63
ابوحاتم بن حسان، 63
ابوحفص، 145، 287
ابو حفص العدوی، 106
ابو حفص عمرو بن یعقوب، 286، 300
ابوخلدة الخارجی، 142
ابو داود، 63
ابودلف، 75
ابوذر، 111
ابوریحان، 208
أبو زكريا يحيى بن عمّار، 63
ابوساج، 235
ابوسح بن ربعی القشری، 131
ابوسعیدالدرغانی، 250
ابو سعید بن ابی عمر، 63
ابوسعید طائی، 337
ابوسلمه خلال، 262
ابوسهل زوزنی، 337
ابو عامر بن ابی جان، 63
ابو عبدالله، 109، 166
ابوعبدالله سلف، 20
ابو عبدالله نامی، 18
ابو عبيدة بن الجراح، 107
ابو عفراء عمیر المازنی، 132
ابوعلی مسکویه، 21
ابو عمر النوقاتی، 63
ابو عمرو، 109
ابو عمرو عامر بن شراحیل، 140
ابولیلی، 109
ابو محمد، 18
ابو محمد، 20 ابو محمد الترنقی، 84
ابو محمد نامی، 20،18
ابو مخنف، 118
ابومسلم، 44، 157
ابو معاذ بلال بن الأزهر، 231
ابو منصور بن مخلیس، 248
ابو منصور ثعالبی، 323
ابوموسی خوارزمی، 24
ابونصر، 25، 248
ابو نصر القباوی، 249
ابونصر فراهی، 364
ابو نصر مالک بن هيثم الخزاعی، 151
ابو نصر منصور بن احمد، 45
ابو يعقوب الزاهد، 63
ابی ابن الحضين، 195
ابی اسحق المؤيد، 202
ابی الساج، 244
ابی الفداء، 167
ابی الفضل تاج الدین، 24
ابی بکر، 180
ابی بن سفین بن ثور السدوسی، 140
ابی جعفر احمد بن منصور بن احمد، 345
ابی جعفر بن ابی منصور، 64
ابی ذویب، 98
ابی ذویب، 100
ابی سعید الوزير، 64
ابی سفین، 120
ابی صفره، 116
ابی طالب، 126
ابی عمر النوقاتی، 63
ابی قحافه، 105
ابی مسلم، 149
ابی مسلم صاحب الدعوه، 151
ابی نصر بن حمدان الجوینی، 63
ابیورد، 69، 249
ابی هاشم بن محمد بن حنفیه، 150
اپرویز، 112
اثرت، 49
اجره، 80
احرسی، 212
احرون، 69
احمد، 348
احمد ابوالفتح، 317 احمد السموری، 63
احمد المولد، 231
احمد بن ابراهیم، 310، 316
احمد بن ابراهيم القوسی، 200
احمد بن ابی الاصبع، 244
احمد بن ابی ربیعه 247
احمد بن اسماعیل، 289
احمد بن اسمعیل 282، 284، 285، 290، 292
احمد بن اسمعيل القِرنيني، 271
احمد بن اسمعیل بن احمد، 281
احمد بن الحضين، 195
احمد بن العباس بن هاشم، 227
احمد بن الفضل، 187
احمد بن اللیث کردی، 239
احمد بن بهمن، 295
احمد بن ترکه، 296
احمدبن جعفر، 219
احمد بن حسن، 344
احمد بن حنبل، 196
احمد بن خالد، 191
احمد بن سمن، 276، 278، 279
احمد بن سمی، 249، 273، 274
احمد بن شهفور، 253
احمد بن شهفوربن موسی، 245
احمد بن صالح، 64
احمد بن طاهر، 191، 340
احمد بن طولون، 244
احمد بن عبدالعزیز، 21، 238، 241، 245، 246
احمد بن عبدالعزیز، 235
احمد بن عبدالله الخجستانی، 227، 228
احمد بن عبدالله الخجستانی، 236
احمد بن عثمان بن حرب، 365
احمد بن عمرو ابن مسلم الباهلی، 194
احمدبن عمیره، 198
احمد بن قدام 295، 297
احمد بن محمد بن الليث، 266
احمد بن محمد بن الليث، 272
احمد بن محمد بن الليث، 299
احمد بن محمد بن ترکه، 195
احمد بن محمد بن جعفر، 27، 210
احمد بن محمد بن خلف، 270
احمد بن محمد بن خلف بن الليث، 297
احمد بن محمد بن سلیمن، 271
احمد بن محمد بن عمرو، 290
احمد بن محمد عمرو، 281
احمد بن محمد [بن] الليث، 247
احمد بن موجب 221
احمد بن [ابی] الاصبع، 240
احمد توانگر، 203
احمد حسن میمندی، 344
احمد خجستانی، 237
احمد دراز را، 289
احمد شهفور، 255
احمد طاهر، 341
احمد عزیر 316 احمد فریغون، 248
احمد قدام، 295
احمد قولی، 200
احمد نکودر، 376
احمد يعقوب رزدانی، 300
احمر، 64
احنف قيس، 120
احیاء الملوک، 18
اخبار سیستان، 17
اَخنوخ، 80
ادبّن طابخه، 87
اُدَد، 86
ادریس، 80
ادریسی، 49، 194
ادیب پیشاوری، 220
ارّان، 110
اربد، 148
ارتاش، 341، 342، 344
ارتاشی، 352، 353
ارّجان، 110، 243
اردبیل، 75
اردشیر، 68
اردشیر بابکان 36 56
اردشیر خُره، 111
اردشیر خوره، 266
اردن، 146
اردن، 148
ارسلان زنگی، 333
ارس نویین، 370
ارغون، 368
ارفخشد، 80
ارمنیه، 110، 162
ارومیه، 75
ازبک، 65
ازهر، 218
از هر ابن یحیی، 245
از هربن یحیی، 45 211، 227، 263، 322
اسبیجاب، 69
،اسپهبد 54، 225، 326، 348، 366
اسپیجاب، 300
استاذسیس، 161
استخر، 68
استرآباد، 361
استریس، 174
اسحاق 77، 81، 83، 84، 85
اسحق، 33، 35
اسحق ابراهیم حصین، 196
اسحق بن سمن، 183
اسحق بن کند اجیق، 244
اسد بن حبله، 168
اسدويه الخارجی، 211
اسدی، 30، 196، 212
اسدی طوسی، 49
اسرائیل، 30، 84
اسعد بن زادان، 185
اسفراین، 248
اسفزار، 293
اسفزار، 68، 69 ،316، 362، 365، 370، 375
اسفندیار، 73، 74، 231
اسکندر، 56، 96
اسکندریه، 108، 109
اسلام، 118 ، 119 ، 122، 127، 135، 139، 246 ،240 ،234 ،233 ،197 ،195 ،170 ،157، 375 ،374 ،353،337 ،332 ،291 ،262 ،257
اسما، 131
اسماعیل، 81، 83، 86،87، 88
اسماعیل بن ابرم، 355
اسماعیل بن احمد، 242
اسماعیل بن اسحاق القاضی، 220
اسماعیل بن موسی، 217
اسماعیلید، 89
اسمعیل، 33، 254، 348
اسمعیل احمد، 251
اسمعیل بن ابراهیم، 220
اسمعیل بن ابراهيم البمی، 285
اسمعیل بن احمد 250، 252، 253، 256
اسمعيل بن احمد السامانی، 251
اسمعيل بن احمد سامانی، 248
اسمعیل بن اسحاق القاضی، 229
اسمعيل بن اسحق القاضی، 247
اسمعیل بن بلال، 246
اسمعیل بن بلبل، 246
اسمعیل بن صبيح، 179
اسمعیل قوقهی، 348
اسمعیلیان، 358، 362
اسناش، 256
اسنوند، 75
اسودبن ابی کریمه، 217
اسودسعید، 130
اسیران خلج، 244
اشاعره، 196
اشرف بن يوسف، 231
اشروع، 81
اشعث، 143
اشعث بن بشر اليربوعی، 143
اشعث بن محمد بن الاشعث، 185
اشناس، 257
اشهب بن بشر الکلبی، 143
اصرم بن سيف، 237
اصرم بن عبدالحمید، 169، 172
اصرم کمری، 364
اصرم يعقوب صابر، 351
اصطخر، 110 ، 111، 227، 245، 267، 278
اصطخری، 21 ،49 ،64 ،69، 75، 110، 112، ،231 ،229 ،213 ،205 ،202 ،194 ،193 ،174 ،342 ،336 ،292 ،287 ،282 ،267 266 ،239 ،377 ،353
اصفح بن عبدالله الکلبی، 149
اصفح بن عبدالله کلبی، 146
اصفح بن عبدالله الشیبانی، 149
اصفهان، 70، 129 ، 160 ، 234، 245، 331
اطرابلس، 108
اعتماد السلطنه، 76، 250
اعثم، 48
اعلاق، 48
أَعْيَنُ بن هَرْثَمَه، 188
اعين بن هرثمه، 188
افاغنه، 368
افراسیاب، 53، 59، 61
افریدون، 52 53، 60
افریقیه، 110
افغان، 115، 191
افغانستان، 212، 220، 336
اکراد، 216
الإسلام، 180
الاشراف في الاطراف، 117
الب ارسلان، 347
البصره، 137
الب غازی، 360
الجوهري، 90 الحرث، 92
الحسن بن علی بن ابی طالب، 120
الحسن بن عمر و الفقيه، 192
الحسين بن بلال بن الازهر، 300
الحسين بن عبدالله السیّاری، 195
الحسين بن علی، 120
الحسين بن علی بن عیسی، 171
الحضين بن الربيع، 159
الحضين بن محمد القوسی، 173
الحكم بن سنان، 177
الحيرث بن المثنى، 190
الخوارزمی، 95
الزمخشری، 292
العذافر الکندی، 217
القائم بامر الله، 339
القادر بالله، 339
القاسم بن الحسن بن علی، 126
الکان، 174
الكوفه، 137
الليث بن علی، 248
المتوكل على الله، 201، 221
المتوكل على الله، 209
المثنى بن سلم الباهلی، 186
المستعين بالله، 27
المعتصم بالله، 199
المقتدر بالله، 273
المقفع، 56
المكتفی، 267، 273
المكتفى بالله، 266
المهتدى بالله، 218
المهلب بن ابی صفره، 119
النضر، 106، 109، 115
الواثق بالله، 199، 200
الياس، 86، 106، 109، 115
الیاس اسد، 197
الیاس بن اسد، 193
الياس بن أسد، 189
الياه، 64
اليمن، 90
ام الطيب، 87
امام الصراة، 70
امام فاخر، 343
امرای سلجوقی، 22
امیر ابوالفضل، 32
امیر احمد، 333
امیر احمد کوتوال 343، 344
امیر الت عاری، 360
امیرالمؤمنین رشید، 23
امیرالمؤمنین علی، 115
امیر با نصر، 324 325 ،341، 343، 344، 345
امیر بن الاحمر البشکری، 115
امیر بو العباس، 34
امیر بوالعباس درهی، 344
امیر بوالفضل، 324 ،339، 343، 344، 345
امیر بو الفضل، 350
امیر بو القسم، 320
امیر بوالمظفر حرب، 365
امیر بوجعفر، 348
امیر بوری، 348
امیر بوعلی، 325
امیر بونصر، 356
امیر بونصر قوقه، 356
امیر بهاءالدوله، 30، 32
امیر حاجی، 378
امیر حرب، 355
امیرحسین، 34
امیر خراسان، 325
امیر خلف، 35 ،310، 316، 317، 318، 319، 332 ،330 ،329 ،326 ،324 322 ،321
امیر خلف بن احمد، 22
امیر طاهر، 325، 326، 327، 329، 348
امیرطاهر بوعلی، 36
امیر طاهر بوعلی، 40
امیر طغرل محمد بن میکال، 22
امیرک طوسی، 313
امیر کنک، 343، 344
امیر مبارزالدین محمد، 19
امیر محمد بارز، 19
امیر مؤید 358، 359
امیر نصر بن سبکتکین، 335
امیر نورز، 375
امیر نوروز 375، 378
امية، 109
امية بن عبد الله، 133
انبار، 120، 157
انصار، 105
انصاری، 300
انگلیس، 212
آنوش، 80 انوش، 80
انوشروان، 75
اوشهنک، 50
اوشهنگ، 50
اوق، 49، 69 131 ، 170 ، 175، 194، 197، 357 ،355 ،348 ،333 ،317 ،310 ،309 ،291، 382 ،376 ،375 ،373 ،372 ،370 ،360
اوقل، 49
اوک، 194، 200
اوکتای قاآن، 368
اهل بدعت، 195
اهل بيوتات، 197
اهل سنت، 200
اهواز، 228، 231، 232، 235، 237، 246
ایاز، 259
اياس بن عبدالله، 271، 277
ایران، 15، 53، 66، 67 ، 75، 112، 113، 197، 374 ،368 ،367 362 352 349
ایران بن رستم، 114
ایران بن رستم مرزبان، 44
ایران شهر، 66
ایرانشهر، 67
ایران شهر، 228
ایرانی، 51
ایرانیان، 112، 161، 192، 336
ایرج، 40، 53
ایلکخان، 331
ایله، 64
ایلیا، 64، 120
ایلیاء، 64
اینجد، 50
ایوب، 97
اشعریه، 195
ب
باب، 116
باب اعظم، 103
باب الزاد، 249
باب الصغير، 125، 145
باب بنی شبیه، 98
باب طعام، 216
بابولان، 282
بابی تور، 316
بابیک، 376
با جعفر، 36 ،40، 298، 301، 302، 308، 309، 315
با جعفر حمدان درقی، 342
با جعفر صابر، 345
باخرز، 378
بادار بوجعفر قوسی، 336
بادار بوفضل، 333
بادار طاهر مأمون درقی، 365
بادار محمود، 359
بادار مظفر، 333
بادار نصر علی برونجی، 364
بادغیس، 68، 170، 191، 227، 316، 367
بارستان، 174
بارس دیلم، 316، 317
بازیست، 309
بازکریان زیدوی، 294
بازکریاء زیدوی، 300
باز محمد بن بشر، 251
بازنجان، 239
باسحق عروه، 333
باسعید حسین، 329
باشان، 212
باعوف، 193، 194
باغو، 370
بالاسلام، 182
بالقرآن، 182
با موسی اشعری، 109، 111، 135
بامیان، 220
بانصر، 351
بانصر بوالعباس، 333
با نصر حمدان جوینی، 287
بایتوز، 310، 316
بایتوزی، 310
بایزید بنکی، 300
بایزید ننکر، 300
با یعقوب، 295
بیرباباد، 377
بتو، 213، 261
بجنورد، 248، 287
بجیر بن السلهب، 146
بحتری، 153
بحتری بن سهلب 153
بحرین، 105، 153
بخارا، 40 ،68، 220 ،248، 250، 284، 290، 318 ،316 ،315 ،312 ،304 ،300
بخارائیان، 214
بخت النصر، 74
بختیار، 54، 112
بختيار الاصبهبد، 55
بخشک، 295
بدخشان، 68، 220، 303
بدر، 284، 293
بدر الصغير، 267
بدر الصغير، 279
بدر الكبير، 258، 291
بدر بن عبدالله الحمامی، 294
بده، 347
بدیع الزمان، 323
بديع الزمان ،همدانی، 248
بدیل بن نعيم العدودی، 128
بذندون، 194
بَر، 70
برآباد، 377
براء بن عازب، 109
براق حاجب، 365
براون، 351
بربان، 352
برجان، 243، 279، 285
برجان، 267
برد عالی، 252
بردعه، 110
برزره، 372
برزویه، 186
برزه، 75
برسحان، 69
برغش، 361
برقه، 108
بركائيل بن محوائيل، 80
برلن، 218،220، 221، 224، 251، 303، 326
بروحا، 80
بروزان 377
برونج، 310، 350، 351، 356، 357، 358،372 ،370 ،360 ،359
برونج، 340
بِرَّه، 93
بريل، 80
بزفری، 54
بزیان، 352
بسام، 62
بسام بن زیاد، 171
بسام کورد، 216
بسام کورد خارجی، 45
بست، 49 ،61 ،66، 113، 115، 121، 123، ،144 ،142 ،141 ،138 ،137 ،134 ،132 ،128
،164 ،162 ،161 ،160 ،159 ،157 ،153 ،149 ،196 ،191 ،190 ،176 ،172 ،171 ،168 ،167 ،223 ،219 ،213 ،212 ،210 ،202 ،199 ،198 ،271 ،270 ،268 ،267 ،255 ،254 ،253 ،224 ،284 ،282 ،281 ، 280 ، 278 ،275 ،274 ،272
،310 ،298 ،297 ،295 ،293 ،291 ،290 ،287 ، 344 ،342 ،341 ،332 ،325 324 ،320 ،315 ، 364
بست، 68، 69، 174، 185، 186، 194، 195، 343 ،299
بست آ، 374
بسحق، 33
بسکر، 131، 160 ، 172 ، 175، 197، 203، 310 ،309 ،222
بَسْكُو، 65
بسكو، 160، 172، 203، 309
بسيطيله، 110
بشارین سلیمان، 201
بشاری، 110
بشر الحواری، 148
بشر بن فرقد، 169
بشر بن مروان 134
بشر فرقد، 168
بشر مقسم، 58
بشیر بن احمد، 228
بصره 107، 111، 115، 118، 120، 123،235 ،200 ،141 ،140 ،134 ،131 ،127 ،125 ، 241
بصریان، 149
بطحاء، 93، 98، 100
بطحاء، 102
بعد الأمين، 176
بغداد، 24 ،58، 66 69 158، 165، 168، ،221، ،285 ،284 ،278 ،272 ،267، 245 ،224 ،219 ،213 ،185 ،183 ،176 ،174 ،169 ،236 ،234 ،233 ،231 ،229 ،227 ،225 ،224 ،280 ،277 ،271 ،266 ،258 257 ،246 ،244 339 ،323 ،300،293 ،284 ،281
بغراجق، 325
بغراجوگ، 325
بکان، 296
بكتقدى حاجب، 339
بکرین آبان، 161
بکر بن جعد، 63
بكر بن عبدالعزیز، 241
بكر بن وائل، 146
بكر بن وائل، 152 بکروایل، 165
بکرود، 70
بکری، 153، 268
بکری، 200
بلاذری، 48 ،62، 112، 113، 114، 115، 118 ،151 ،149 ،146 ،142 ،137 ،134 ،133 ،132 ،162
بلال ازهر، 246
بلال بن ابی کبشه، 148
بلال بن الأزهر، 241، 253، 266، 299
بلال بن الأزهر، 245
بلال بن الازهر، 247
بلال بن الأزهر، 267
بلال بن الازهر، 240
بلخ، 68، 74، 220، 248، 252، 253، 300، 361 ،345 ،337 ،310
بلسم، 69
بلعمی ،21 ،28 ، 33 34، 41، 55، 87، 234
بلغمی، 304
بلقا، 148
بلوج، 370
بلوچ، 218
بلوچستان، 112 ، 172 ،191، 212، 291، 302
بلی، 59
بم، 217، 294
بم، 376 ،327
بم، 278
بمبی، 115، 133
بندان، 256
بنکوه، 75
بنو شرکب، 227
بنی اسرائیل، 74، 86
بني العباس، 23، 129، 174، 179، 232
بني النضير، 105
بنی امیه، 149، 152
بنی تمیم 152، 156
بنی سعد، 99، 102
بنی شرکب، 237
بنی شیبان، 184
بنی عباس، 155
بنی عنبر، 119
بني مازن، 113
بنی هلال، 186
بو اسحق، 209
بو الأسد، 129
بو الحرث، 33
بوالحسن، 319
بو الحسن ابن طاهر بن ابی علی التمیمی، 311
بو الحسن بوعلی باقبجی، 334
بو الحسن حاجب، 332
بوالحسن حاجب، 335
بو الحسن کاشانی، 315
بو الحسن کاشنی، 313، 316، 333
بوالحسن کاشنی، 334
بو الحسن کهتری، 334
بوالحسن محمد بن ابراهيم بن سیمجور، 319
بوالحسین الماصلی، 299
بوالحسین انصاری، 299
بو الحسین خارجی، 301
بو العباس، 309
بو العباس بن طاهر بن عمرو، 310
بو العباس خلیلی، 336
بو العباس طاهر، 337
بوالعباس عمير، 309
بوالفتح، 309، 311
بوالفرج بغدادی، 66، 67
بو الفضل، 340 ،341 ،351، 352، 354، 355
بوالفضل حارث، 299
بوالفضل حصین، 299
بو القسم، 33
بوالقسم فردوسی، 53
بو القسم نیشابوری، 351
بو القسم ينال، 350
بو المظفر فوشنجه، 339
بو المؤید، 58، 61، 75
بوالمؤید بلخی، 60
بوبردعه 136، 137، 138
بوبردعة، 136
بوبکر، 114، 334
بوبكر الصديق، 131
بوبكر بن المظفر، 289، 290
بوبکر دبیر، 290
بوبکر شادی، 352
بوبكر عبدالله، 332
بوبکر نیهی، 327، 332
بوجعفر، 297، 300، 305، 310، 312
بوجعفر قوقهی، 348
بوجعفر منصور، 157
بو حریر، 149
بوحنیفه، 302، 305
بوداود، 159
بو داود، 249
بوری، 354
بوری بارس، 347
بوری تکین، 347
بوزستان 66
بوساج، 236
بوسحاق، 192
بوسحاق زیدوی، 293، 294
بوسعد جيمرتی 339، 342، 343
بوسعد قهستانی، 340
بوسعید سموری، 346
بوسعید شروطی، 299
بوشنج، 68
بوصالح منصور بن اسحاق، 284
بو صالح منصور بن اسحق، 286
بوصیر، 155 وطالب، 92
بوطلحه، 240، 242
بو عاصم، 157، 159
بوعبیده، 128
بوعبیده زیاد، 128
بو عقيل، 184
بو على بوالحسن باقبجی، 333
بوعلی شاد، 332
بو عمر، 307
بوقبیس، 94
بولاد، 54
بولهب، 92
بولیث بوالقصر ملک، 337
بولؤلؤه، 108
بو محمد بوالاظهر، 317
بو محمد عسکر، 346
بو محمد منصور، 346
بومسلم، 29، 154، 155
بو منصور، 343، 360
بو منصور جیهانی، 290
بو منصور خوافی، 335
بو منصور خوافی 337، 338
بونصر، 359
بونصر القباوی، 252
بونصر کولکی، 342
بونصری، 343
بونواس، 217
به آفرید، 54
بهار، 243
بهاءالدوله، 336
بهاء الدوله، 336
بهاءالدوله خلف بن ابی الفضل، 357
به بست، 275
بهرام، 51
بهرامشاه بن حرب، 364
بهرام شاه بن حرب، 364
بهرام گور، 254
بهشت 79، 88
بهلان، 308
بهلول بن معن، 204
بهمن، 74، 106
بهمن اسفندیار، 373
بهمن یار، 227
بهو، 52
بهیحن، 373
بيت الله الحرام، 312
بيت المقدس، 64، 84، 108
بیداسب، 50
بیدا کرد، 67
بیراسته، 311
بیرجد ويردج، 80
بیروت، 294، 327
بیژن آباد، 377
بیسان، 106
بیشه، 105
بیضا، 229، 246
بيضا انوش، 80
بیضای، 239
بيغو، 340 341، 342، 343، 344، 346، 347، 353 ،348
بیغو ارسلان، 341
بیلقان، 110
بینک، 289
بیهق، 172
بیهقی، 21، 31، 33، 234، 243، 320
پ
پارس، 111 ،141، 169، 183، 188، 214، 241 ،240 ،238 ،235 ،233 ،220 ،218 ،217 ،284 ،278 ،272 271 ، 270 ،245 ،244 ،242 ،326
[به شام] ، 128
پارسی، 215، 217
پاریس، 248، 249، 290، 309
پاژ، 197
بال 70
پا[ر]س، 149
پرجان، 266
پسا، 230
پشتکوه، 167، 234
پطرزبورغ، 203
پنجاب، 65
پوشنج، 170، 325، 341
پوشنگ، 214، 222، 242
پهره، 285
پهلوان، 54
پهلوی، 40، 41، 43
پیراسته، 311
پیش، 318
پیش آب، 286، 351
پیش رزه، 348
پیش زره، 310
پیش زره، 333، 341، 351، 361
ت
تاج الدین، 23، 25
تاج الدین ابوالفضل، 20
تاج الدین ارسی شاه، 370، 371، 372
تاج الدین ایلدوز، 363
تاج الدین حرب، 362
تاج الدین نثرا[ت] بن بهرامشاه، 364
تاجر، 340
تاریخ، 81
تاریخ سیستان، 17، 25
تازی، 215، 218، 264، 309
تازیان، 215
تباله، 105
تبریز، 373
تتبوی کهتر، 329
تنبوی مهتر، 329
تخارستان، 220، 239، 240
ترسایان، 122، 126
ترشیر ملک، 374
ترشیز، 172، 234، 363، 375
ترک، 183 ،240 ،277، 302، 304، 313
ترکان، 67 ،132 ،169 ، 171، 219، 287، 300 ،341 ،332 ،315 ،310
ترکان خطای 340
ترك بن العباس، 242
ترکستان، 44، 53 ،75 ،183، 231، 250، 306، 340 ،324 ،316 ،313
ترکمانان، 23 ،340، 343، 348، 361
ترکمانان ارسلانی، 340
تِرَمد، 361
تِرَمد، 364
تِرَمذ، 69
ترمنی، 367
تُسْتَر، 108
تستر، 246
تفلیس، 110
تکش خوارزمشاه، 363
تکناباد، 374، 376
تکو دراغول، 368
تکین، 295
تکین آباد، 213
تمیم، 146
تمیم بن سعید، 168
تمیم بن عمر التیمی، 165
تمیم بن عمرو، 165
تمیمی 153، 200، 268
توالکی، 366
تودکان، 376
تور، 50
تورکی، 61
تولک، 365
تولی خان بن چنگیز، 368
تهامه، 104
تهران، 220، 320، 356، 367
تهمورث، 208
تیم الله، 165
تیم الله بن ثعلبه، 165
تيماء، 105
تیمور، 65
ث
ثبیر، 85، 89
ثَمر، 81
ثمور، 371
ثهلان، 308
ج
جابیه، 131
جار دو نقره، 373
جالق، 70، 112، 193
جالق نو، 193
جاماسب، 74
جامان، 282
جبرئیل، 55، 78، 79
جبریل، 33
جبیر بن مطعم، 114
جده، 277
جدید، 174
جراح بن عبدالله الحکمی، 146
جرجان، 168، 174، 361
جرجير، 110
جرجی زیدان، 334
جردین، 331
جُرزان، 110
جُرش، 105
جرماغون، 366
جرماغون، 368
جرواتکن، 70، 193
جروادکن، 309
جره، 110
جِرَه، 110
جَرهَم، 84
جریر بن عبدالله، 64
جریرم، 307
جزئق، 75
جزیره، 111
جژ، 115
جسر، 106، 165
جعفر بن علی بن ابی طالب، 126
جعفر بن قدامة البغدادی، 56
جعفر بن محمد الصادق، 64
جغری یک دارد، 341
جفار، 288
جلال الدین بن ملک بن تاج الدین، 375
جلال الدین خوارزمشاه، 365
جماجم، 142
جمازه بیهقی، 317
جمال الحسینی، 104
جمشید، 208
جمشید الملک، 50
جنجو در نویین، 369
جندی شاپور، 107، 233، 236
جوجی اغول، 368
جوخ، 332
جودی، 308
جور، 110
جور، 111
جوزجانان، 331
جوسف، 374، 375
جوسم، 70
جول، 59، 160
جوی کهن، 70
جوین، 287، 350
جوینی، 358
جهر آزاد، 54
جهودان، 122
جيتمور، 368
جيحون، 250، 290، 354
جیرفت، 267، 272
جيش الطواويس، 137
چ
چاچ، 283
چشت، 70
چغانیان، 68
چغری بیک، 349
چنگیز خان، 25، 367، 374
چیچست، 75
چین، 52 ،67، 75 183، 231، 277، 324
ح
حاتم، 280، 343
حاتم بن عبدالله الشاسی، 283
حاجب بهشتی، 335
حاربان، 282
حارث، 82، 89
حارث بن عبدالله، 131، 133
حارمان، 282
حاسباب، 219
حافظ، 39
حامدبن عمرو، 203
حباطة الحمير جيج، 90
حبشیان، 67
حبق، 379
حبیب ابن ترکه، 174
حبيب بن مسلمه، 110
حجاج، 62
حجاج، 113، 134، 135، 137، 138، 139، 162 ،151 ،145 ،144 ،143 ،142 ،141 ،140
حجاج ابن یوسف، 133
حجاج بن همیان بن عدی السدوسی، 138
حجاج بن یوسف، 135، 334
حجاز، 64، 124، 185، 194
حجل، 92
حدیث، 159
حدیث فردوسی، 27
حدیث کرکوی، 27
حراج بن زیاد، 165
حران، 154
حرب بن عبيده، 185، 186، 187
حرب بن قطر، 151
حرب بن قطر الهلالی، 150
حرب بن قطن، 152
حرب بن قطن بن مخارق الهلالی، 146، 150
حَرَم، 87
حرَم، 99
حرمین، 58، 247
حرَمِین، 233
حَرَمین، 234
حروری، 153
حرون، 59
حریری، 323
حریش، 161
حریش بن بسطام، 136
حریوه، 86
حسّان، 307
حسن بصری 114، 119، 121
حسن بن زید، 225
حسن بن علی، 120
حسن بن على السيّاري، 191
حسن بن عمر، 195
حسن بن محمد بن بزرگ امید، 362
حسن بن محمد بن مهر، 257
حسن بوالحسن بصری، 118
حسن صباح، 362
عبدالله قاری، 329
حسن حسن علی، 135
حسنک نشابوری، 337
حسین آباد، 167
حسین ابن علی المرورودی، 284
حسین بن عبدالله [بن] طاهر، 214
حسین بن عبدالله بن طاهر، 219
حسین بن علی، 126، 283، 290
حسين بن على المرورودی، 289
حسین بن علی المرورودی، 293
حسین بن علی بن الحسين المرورودی، 281
حسین بن مت، 282
حسین بن محمد ابن فهم المحدث، 257
حسین علی، 30، 43، 135
حسین علی، 126
حسین علی ابی طالب، 60
حسین عمرو، 197
حسین قاینی 358 حسین [بن] علی، 281
حصین، 170
حصین بن محمد، 161
حصین بو الحرث، 113
حضین، 170، 172
حضين بن الحسين بن مصعب، 193
حضين بن الحسین بن مصعب، 193
حضين بن الرقاد، 160
حضين بن بشر بن فرقد، 177
حصین بن محمد، 166
حضين بن محمد القوسی، 174، 175
حظ، 125
حفص، 256
حفص بن اسماعیل، 209
حفص بن اسمعيل بن الفضل، 207
حفص بن ترکه، 174
حفص بن زونک، 222
حفص بن عمر، 174
حفص بن عمر الفرا، 256
حفص بن عمر بن ترکه، 173
حکم، 154
حکم بن عبدالله، 147
حلافاباد، 173
حلب، 107، 145، 194
حلفآباد، 286، 289
حلوا گران، 335
حلوان، 158
حلیمه، 98، 99، 102، 103، 104
حمدان بن عبدالله، 219
حمدان بن عبدالله بن احمد الجلندی، 239
حمدان يحيى، 205
حمدونه بن الأشعث، 186
حمزه، 28، 44، 45، 92، 172، 175، 182، 190 ،183
حمزه خارجی، 44
حمزة الخارجی، 186، 187
حمزة بن آترک شاری سیستانی، 44
حمزة بن آذرک، 172
حمزة بن آذرک شاری، 24
حمزة بن اترک السجستانی، 172
حمزة بن عبد الله، 27، 45، 209
حمزة بن عبدالله، 67
حمزة بن عبد الله الخارجی، 172، 177، 179
حمزة بن عبدالله الشاري، 215
حمزة بن مالک الخزاعی، 166
حمزة خارجی، 191
حمص، 107
حمص، 147
حمص، 154
حمک بن نوح، 298، 300
حَمْلُ، 84
حمل، 85
حميد الطويل، 116
حمیده، 92
حناب، 278
حنظله، 381
حوا، 50، 217
حوا 55، 70، 72، 78
حوارین، 131
حوران، 148
حوربندان، 200
حورق، 363
حورندیز، 327
حوفران شریک بن عمرو، 162
حیان خریم، 202
حیک بن مالک، 204
حيله بن هماد الفطغانی، 148
خ
خابسار، 320
خازم بن خزیمه، 161
خاست، 320
خاستان، 282
خاش، 70، 320
خاش رود، 60
خاشرود، 191
خاقان البخاری، 201
خالد الغطريف بن عطا، 170
خالد بن الوليد، 107
خالد بن سوید، 166
خالد بن عبد الله القسری، 146، 148، 149
خالد بن محمد بن یحیی، 291
خالد بن محمد یحیی، 292
خالدبن مضا الدهلی، 184
خان، 320
خبوشان، 68
خبيص، 378
ختلان، 68
خجستان، 68، 227
خجستانی، 237، 238
خجند، 68
خدایکان، 54
خدیجه، 88
خراسان، 28 ،40، 52 ،62 66، 67، 69، 88 ،143 ،141 ،138 ،133 ،131 ،128 ،123 ،120 ،166 ،159 ،157 ،154 ،152 ،147 ،146 ،145 ،180 ،177 ،175 ،174 ،171، ، 170 ،169 ،168 ،205 ،200 ،199 ،195 ،191 ،188 ،183 ،181
،228 ،226 ،221 ،219 ،218 ،214 ،211 ،210 ،247 ،244 ،242 ،240 ،238 ،237 ،233 ،230 ،281 ،267 ،260 ،258 ،254 ،253 ،250 ،248 ، 308 ،304 ،302 ،299 ،294 ،290 ،285 ،284 ،340 ،339 ،335 ،331 ،319 ،312 ،311 ،309 357 ،355 ،354 ،350 ،349، 344 ،343 ،342 ، 375 ،370 ،369 ،365 ،364 ،363 ،361 ،360 ،378
خراسانَ، 178
خراسانیان، 192، 277
خرجرد، 377
خرگرد، 335
خرم دینان، 150
خرمه، 231
خریمه، 87
خزریان، 67
خزیمه، 115
خزيمة، 106، 109
خسرو پرویز 54
خشکرود، 60
خشک رودو، 373
خفشان، 68
خلج، 219
خلخالی، 75
خلفاباد، 334
خلف بن احمد، 22 23 24، 157، 308، 331 ، 377
خلف بن احمد، 58
خلف بن الليث، 212، 242، 263
خلف بن الليث، 230
خلف بن الليث بن فرقد، 247
خلم، 68
خليدة السجستانی، 64
خلیل، 81
خلیل بن احمد، 300
خمارویه بن احمد، 244
خواجه حافظ، 39
خواجه سعید، 344
خواجة زوزن، 363
خوارج، 44، 56، 69، 134، 138، 148، 152،177 ،176 ،171 ،166 ،164 ،163 ،160 ،153 ،193 ،192 ،190 ،189 ،188 ،187 ،184 ،179 ،205 ،204 ،203 ،202 ،200 ،199 ،197 ،195 ،221 ،217 ،216 ،214 ،213 ،211 ،209 ،207 230 ،227
خوارزم، 69، 200، 250، 266
خوارزمی، 219
خوارزمیان 366
خواش 69، 113، 115، 131، 185، 191
خواشی، 205
خواف، 335، 377
خوج، 287
خوجان، 68
خوجاند، 287
خوچان، 68
خوخ، 272، 332
خوراندیز، 327
خوزستان، 243
خویلد، 88
خیبر، 105
خیرک، 212
د
دابق، 145
دادآفرین، 54
دار آبجرد، 294
دارا، 56
داراب، 56، 68
دارا بجرد، 110، 111
دار عمار، 356
داریوش، 65
داشتن، 317
داشَن، 320، 325، 330، 340، 347، 354
دامغان، 223، 225
داود، 97
داود بشرالمهلبی، 170
داود بن العباس، 220
داودبن یزید، 170
داود چغری 24
داور، 255
داوری، 375
دجال، 60
دجله، 100
در آکار، 210، 213، 216
در رج، 375 در طعام، 148، 174، 213
درق، 350، 351، 358، 360
در معدل، 200
دره، 358
درهم بن النضر، 207
در هم بن نضر، 202، 203، 209
دریابار، 111
دریشگ، 327
دزیاد 327
در بهمن، 75
دستان، 53، 54
دشمنزیار، 331
دعلج بن على السجزی، 64
دقیقی، 284
دکا، 255
دماوند، 60
دمشق، 106، 120 ، 125 127، 131، 133، 244 ،155 ،152 ،148 ،145 ،142
دنعره، 373
دومة الجندل، 105
دهاقین، 122، 132
دهخدا، 264
دهقان، 112، 132
دهل، 84
دیالمه، 327
دير العاقول، 224، 231، 275
دیزباد، 327
دیلم، 331
دیلمان، 226
دینور، 234
دیورک، 376
ذ
ذوالقرنین، 56، 96
ذوالنورین، 82
ذوالیمینین، 185
ذهل، 184
ذى الجناحين، 151
ر
راحة الصدور، 341
راسو، 115
راشاک، 243
راشد، 243
راشدی، 230
رافع، 239، 240 242، 249، 250، 266
رافع بن هرثمه 245 247
را مهرآباد، 318
رامهرم، 229
رامهرمز، 107، 229، 284
راوندی، 341، 347
راهب، 127
راه کش 299، 330
رباط دشت، 371
رباط ربیع، 297
ربعی، 119
ربعی بن الكاس الکوفی، 119
ربعی بن حانس العنبری، 119
ربيع، 121 ،114 ،113 ،112
ربیع الحارثي، 120
ربیع بین زیاد بن اسدالذيال الحارثي، 112
رتبیل، 136، 142، 146
رخج، 67، 69، 137
رخج، 121
رخد، 66، 68، 121، 123
رخد، 115
رخد، 141، 160، 161، 162، 292
رحد، 159
رخد، 168، 169، 171، 213
رخد، 211، 212، 219، 270 ، 274، 278، 294، 299 ،296
رخد، 255
رخد، 276، 282، 297
رخد، 298
رُخَدرود 60
رخش، 114
رزاح، 106
رزدانی، 310
رستم، 22 ،45 53 67، 73، 74، 75، 107، 307 ،124 ،114 ،113 ،112
رستم الاكبر، 54
رستم بن آزادخو، 54
رستم بن مهر هرمزد المجوسی، 44، 132
رستم دستان، 114، 312، 325
رسول احمد بن [ابی] الاصبع، 234
رسول الله، 32
رشید، 171، 174
رصافه 150
رضا، 151، 154
رضوان، 97
رقه، 150
رقة بن نوفل، 104
رکن الدین، 375
ركن الدين بو منصور بهرامشاه، 364
رم بیزنجان، 229
رمله، 108
رملة، 244
رنجن، 363
رندان، 333
رندن، 351
رنده، 278
رودبار، 69
رود زرق، 351
رودکی، 45، 303، 306، 308
رودگران، 205
روزان، 292، 333
روذگران، 174
روشنک، 35، 56
روق بن حریش، 173
روم، 88، 107، 109، 110، 111، 176، 183، 324 ،277 ،266 ،240 ،239 ،233 ،231 ،194
رومیان، 67
رومیه مداین، 157
رون، 59
رون، 160
رون جول، 362
رونک القروی، 63
رون و جول، 172، 349، 350، 352
رهام، 115
رهاء، 107
ری، 109 ، 158، 176، 203، 226، 234، 247، 304 ،302 ،258
ریاح، 106
ریحانه، 87
ز
زابل، 40، 52، 69، 132، 139
زابلستان، 68 ،141، 220 ، 247، 252، 277 ، 324 ،295 ،292
زال، 65
زاول 64، 65، 142
زاولی، 51، 74
زاویه 140
زاینده رود، 70
زبیر، 108، 135
زبیر بن ارواح التمیمی، 126
زبير بن العوام و طلحه بن عبدالله، 109
زبیل، 132
زدانفروخ بن نیری، 113
زرتشت، 73
زردشت، 61
زرنج، 56، 113 ، 115 ، 131، 136، 148، 159، 205 ،204 ،203 ،202 ،200 ، 193 ،174 ،173 ،342 ،332 ،327 ،291 ،271 ،243 ،216
زرنک، 272
زرنگ، 58 ،64 ،70 ،75، 191، 206، 287، 336 ،317 ،310
زرنگا، 65
زره، 60
زره، 65، 192، 301
زره، 338، 369، 370، 372، 381، 382
زريق بن اسعد بن دادویه، 185
زرین مند، 61
زکریا، 74، 92
زمین، 202، 255
زمین داور، 66 ،69، 115 ، 205، 212، 214، 336 ،295 ،294 ،292 ،282 ،276
زمین داور، 68، 296
زنبیل، 123 ، 132 ، 134، 137، 138، 139،211 ،168 ،162 ،159 ،151 ،148 ،144 ،141 ، 264 ،223 ،220 ،218 ،215
زنجان، 234
زنگ، 231، 277
زنگالود، 289
زو طهماسب، 172
زهیر، 161
زهير بن المسيب، 183
زُهير بن ذُوَيب العدودی، 124
زهیر بن محمد الأزدی، 160، 167
زهیر بن محمد عتیبه، 37
زهیر نعیم، 63
زیاد، 88، 123، 124
زیاد بن ابیه 111، 119، 120، 121
زیادبن همام، 161
زیاد بن همام الراسبی، 160، 166
زید بن ابراهیم، 293، 294
زیدبن جدعان، 128
زیدوی، 228
ژ
ژالق، 70
ژوشت، 70
س
سابور ثانی، 110
ساره، 81
ساری، 373
ساسان، 305
ساسانیان، 56، 68، 219، 337
سالم، 116
سالم بن ذكوان، 113
سام، 53، 54، 66، 80، 306
سامانیان، 58 ،189 ،300، 310، 318، 322، 324
سام جو جندیزی، 365
سامرا، 232، 237
سامرا، 235
ساوه، 155
سباک بن المنذر، 146
سباک بن المنذر الشیبانی، 146
سبزوار، 172، 248، 249، 287
سبق، 379
شنگری، 219، 253، 254، 255، 259، 266،
284 ،278 ،277 ،275 ،272 ،271 270 ،267
سبکری، 280
سبکری، 285
سپاهان، 108، 151، 241، 279
سپه، 67
سپه، 70، 285
ستکان جوینی، 343
سجزی، 242، 296 ، 312، 316، 346، 370
سجزیان، 202، 239
سجستان، 49 ،56، 63 ،67، 68، 112، 121، ،159 ،156 ،155 ،153 ،143 ،138 ،137 ،124 ،258 ،243 ،220 ،202 ،191 ،184 ،181 ،166 ،375 ،354 ،347 ،339 ،327 ،305 ،285 ،266 ،380 ،379
سجستان، 60
سجستان، 170
سجستان، 178
سجستانیان، 332
سحاق کاژین، 340
سخجک، 277
سراف، 230
سراندیب، 52، 55، 183، 232
سربابک، 209
سرباتاک، 203، 205
سرباتک، 206
سرباناک، 203
سربایک، 203
سرخس، 69،165، 238، 249
سركب الكبير، 227
سرکنده، 367
سرلشکر، 159، 160
سرلشگر، 177
سروشنه، 68
سری بن عبدالله 147
سری بن عبد الله بن عاصم، 146
سریر، 167
سعد، 105، 108، 109
سعد بن ابی وقاص، 107، 109
سعد طالقانی، 292، 293
سعده، 86
سعدی، 92
سعدی، 226، 269
سعید آباد، 231
سعید ابن عمرو، 153
سعيد بن العاص، 153
سعید بن جبير، 141
سعيد بن رجا الحصاری، 231
سعید بن عمر بن یحیی، 146
سعيد بن عمر و الانصاری، 77
سعید بن قثم السعدی، 167
سعید حسین، 333، 334
سغد، 68
سفاح، 157
سفاح، 262
سفزار 66، 159، 213، 221
سفندیار، 306
سفه، 285
سفیان، 305
سفیان بن عیینه، 186
سفیان ثوری، 186
سفید دز، 373
سفیدکوه، 375 سقاية الحاج، 88
سقراط، 305
سقیفه بنی ساعده، 105
سکر، 110
سکزی، 206، 209، 216
سکه، 65
سگزی، 366
سگستان، 65
سلاجقه 340، 341، 344
سلامت، 377
سلامی، 21
سلامی، 377
سلجوق، 340، 341
سلجوقیان، 25
سلطان سنجر، 362
سلطان محمد خوارزمشاه، 23
سلطان محمود، 53
سلطان محمود غزنوی، 24
سلطانیه، 82
سلمان بن ربيعة الباهلي، 110
سلم بن زیادبن ابیه 128
سلمی، 88 سلومد، 335
سلومک، 377
سلیمان، 55، 160، 306
سلیمان ابن بشیر الحنفی، 200
سلیمان ابن عبد الله الکندی، 159
سلیمان بن الشعث، 63
سلیمان بن ربیعه، 110
سلیمان بن عبدالملک، 145
سلیمان بن عوف، 310
سلیمان بن ماهان، 322
سلیمان بن هشام، 154
سلیمان عبدالملک، 113
سمرقند، 68، 220، 253، 254، 284، 290،
سمرة بن الربيع، 291
سمرة بن جندب، 123
سمعان، 147
سمک، 311، 318
سمکی، 268
سمکی، 270
سمور، 61، 355، 371
و [ی-] -ل بن عاد، 280
سمو شميساط، 107
سميه، 124
سنائی، 277
سناباد، 182
سنجر، 340، 361
سند، 65 ،67، 69، 100 ، 118، 138، 156 ،233 ،231 ،229 ،220 ،212 ،189 ،183 ،160 ، 234
سنگان، 377
سوار بن الاشعر، 149، 151، 152
سودان بن حمران، 114
سوریه، 111
سوس، 107
سوشیانس، 61
سوکن، 70
سومان رومان المرادی، 114
سهداون، 377
سهل بن حمدان، 294
سهل بن حمزه، 184
سیار بن نصر، 198
سیاری، 197
سیامست، 306
سیامک، 50
سیاوخش، 53
سیاوش، 75
سیتانیان، 339
سیده بانو، 301
سیراف، 243
سیدابوالفضل نصربن احمد، 338
سیرجان، 111، 242، 267، 272، 285
سیرگان، 285
سیروان، 167
سیستان، 23 24، 28 ، 32، 44، 45، 49، 50، 62، 61، 60، 58، 57، 56، 55، 54، 52، 51، ، 74، 73، 71، 70، 69، 68، 67، 66، 65، 64 ،114 ،113 ،112 ،111 ،104 ، 100 ،77،0 ،75 ،125 ،123 ،121 ،120 ،119 ،118 ،117 ،115 ،138 ،137 ،135 ،133 ،131 ،129 ،128 ،127 ،150 ،148 ،147 ،146 ،145 ،143 ،142 ،141 ،165 ،161 ،160 ،156 ،155 ،153 ،152 ،151 ،175 ،174 ،172 ،171 ،170 ،169 ،167 ،166 ،191 ،189 ،188 ،187 ،186 ،184 ،183 ،176 ،202 ،200 ،199 ،197 ،196 ،195 ،193 ،192 ،214 ،213 ،212 ،211 ،209 ،206 ،205 ،203 ،237 ،235 ،234 ،233 ،231 ،227 ،224 ،218 ،247 ،245 ،244 ،243 ،242 ،241 ،240 ،238 ،267 266 ،265 ،260 ،258 257 ،254 ،253 ،280 ،277 ،276 ،274 ، 273 ،271 ،270، 268 ، 302 ،297 ،295 ،294 ،293 ،289 ،285 ،284 ،326 ،322 ،317 ،315 ،311 ،309،308 ،303 ،338 ،336 ،335 ،334 ،333 331330 ،329 ،353 ،350 ،349 ،345 ،344 ،343 ،342 ،339 ، 367 ،365 ،364 ،361 ،360 ،359 ،357 ،355 ،382 ،380 ،379 ،376 ،373 ،368
سیستان نامه، 17
سیستانیان، 333
سیسکر، 203
سیف بن عثمان الطّارابی، 174
سيف بن عثمان الطارابی، 176
سيف عثمان طارابی، 173
سیمالحیانی، 255
سيمجور، 283، 284، 289، 290، 293
سیمجوررا، 297
سینک، 198
ش
شابران، 110
شاپور، 68
شادان بن مسرفه، 243
شادان بن مسرور، 237
شادان بن مسرور، 245
شادیاخ، 226
شارستان، 34
شارک ابن النضر، 192
شارك بن النصر، 195
شارك بن النضر، 203
شارک بن سلیمان حمیری، 195
شارل شفر، 249
شاش، 68، 283
شافعی، 196، 305
شام، 58، 64، 85، 92 ، 93، 107، 115، 120، 150 ،148 ،135 ،133 ،131 ،126 ،123 ،122 ، 244 ،240 ،231 ،194 ،155
شانخ، 81
شاهان دز، 327
شاه حسین، 18
شاه حسین، 18
شاه حسین بن ملک غیاث الدین محمد 18
شاهرخ، 71
شاه علی، 18
شاه قطب الدین شاه علی، 18
شاه کابل، 117
شاهنامه، 49
شاهین بتو، 234
شاهين بن العنير، 63
شاهین بن روسن، 212
شایگان، 338
شبیب بن عبیدالله 169
شتاراق، 174
شجاع الدین، 372
شجاع الدین سام اصرم کمری، 364
شجاع بن عطا، 160
شریح بن هاني الحارثی، 136
شعیب، 174
شمر بن ذی الجوشن، 126
شمس الدین زنگی، 364
شمس الدین زنگی بن امیر با حفص جوینی، 364
شمس الدین علی، 375، 376
شمس الدین کرت، 368، 370
شمس الدین محمد بن ابی بکر، 368
شمس الدین محمدشاه، 372، 374
شمس المعالی، 259
شمکور، 110
شندیز، 327
شنگلیان، 343
شنکلیان بسکر، 340
شوشتر، 108
شهاب الدین سنگان، 377
شهاب الدین محمود، 363
شهاب الدین محمود بن ابن حرب، 364
شه بورگان، 51
شهر، 49
شهربن باذان، 106
شهرستانی، 150
شهفور، 254
شهفور آزاد مرد، 245
شيبان الخارج- [-ی]، 153
شیبان بن عبدالعزیز ابودلف الیشکری، 153
شیث، 78، 80
شیراز، 110، 218، 229، 231، 241، 243، 284 ،280 ،279 ،278 ،267 266 ،246
شیراوژن، 54
شیرک، 174
شیروان، 110
شیرویه، 186
ص
صابی، 294
صاحب الزنج، 235
صاعد بن مخلد، 21
صاعد بن مخلد، 236
صاعد بن مخلد، 241
صاعد بن مخلد، 242
صاعد بن مخلد الوزير، 238
صافی خرمی، 258 صالح، 203
صالح بن الحجر، 212
صالح بن الفکاک، 177
صالح بن النضر، 201، 210، 212
صالح بن النضر، 206، 223
صالح بن الوصيف، 231
صالح بن حجر، 212، 213
صالح بن نضر، 202
صالح بن نوح سامانی، 63
صانع بلخی، 308
صایغ بلخی، 21
صخر بن حرب بن امیّه، 120
صدق، 311
صدق، 318
صدقة بن عثمان، 169
صدقی، 268، 270
صفا، 98
صفار، 70
صفاریان، 24، 45، 169 صفویه، 65
صفیه، 92
صلابی، 226
صلم بن اشیمالعدودی، 128
صوافی، 70
صهيب، 109
صیمره، 167
ض
ضحاک، 50،51، 52، 60، 64، 65، 123
ضحاک بن قیس، 153
ضحاک بن قیس الفهری، 125
ضلالی، 226
ضمخام، 125
ضمره، 101
ط
طائف، 105
طائی، 307
طاشتمور، 227
طاق، 58، 69، 70، 200، 319، 322، 327، 374 ،361 ،359 ،346 ،336 ،330
طالقان، 68
طاهر، 36، 239، 253، 254، 267، 268، 270، 348 ،300،285 ،277 ،276 ،274 ،273 ،272
طاهر ابن عبدالله، 211
طاهر اصرم، 300، 309
طاهر أعور، 185
طاهر بن ابی الاسد قوقهی، 369
طاهر بن الحسین، 189، 200
طاهر بن الحسين بن طاهر، 222
طاهر بن الليث، 206
طاهر بن حفص، 221
طاهر بن ربیب، 329، 330
طاهر بن عبدالله، 205، 210
طاهر بن عبدالله بن طاه سر، 200
طاهر بن محمد بن عمرو بن الليث، 273، 309
طاهر بن محمد بن محمد بن ابی تمیم، 309
طاهر بوعلی، 43، 45
طاهر بو محمد احمد طاهر حدیف، 337
طاهر زینب، 329، 330، 331
طاهر محمد سجزی، 343
طاهر محمد عمرولیت، 266
طاهریان، 223، 237 طاهریه، 226
طبرستان، 152،226، 229، 234، 249، 251، 313
طبری، 21 ،40، 44، 48، 50، 55، 80، 84، 86، 136 ،134 ،131 ،108 ،100 ،96 92 ،90 ،88 ،217 ،208 ،191 ،178 ،155 ،153 ،151 ،141 ،239 ،237 ،235 ،231 230 226 ،224 ،223 ، 252 ،249 ،244
طبریه، 106
طبس، 234، 344، 357، 361
طبس، 285
طَبَسَيْن، 68
طخارستان، 219
طرابیل، 299
طرابیل هندو، 296
طرایل، 295
طرسوس، 194
طعام، 148 ، 187 ، 189 ، 211، 264، 274، 275، 341 ،334 ،330 ،329 ،322 ،318 ،296 ،287 ، 381 ،374 ،359
طغان، 295، 316، 374
طغرل، 23، 343، 352، 353
طغرل بیک، 345
طغرل سلجوقی، 22، 24، 341، 347
طغیان، 373
طلحه، 108، 132، 135، 189، 220
طلحه بن طاهر، 200
طلحة، 106
طلحة ابن سوار، 296
طلحة الطلحات الخزاعی، 185
طلحة بن طاهر، 189، 190، 191، 192
طوران، 212، 295، 368
طوس، 68 ،69 ،182، 197، 206، 249، 297
طوق بن المغلّس، 21
طوق بن المغلس، 217، 218
طهران، 213 ، 259، 263، 308، 368، 370
طهماسب، 53
طهمورث، 50
ظ
ظخارستان، 68
ع
عابر، 80
عاتکه، 92
عامر، 105
عامر الشعبي، 140
عامر بن اسمعیل، 155
عامر بن يعرب بن قحطان، 84
عایشه، 109
عایشه بنت ابی یوسف بن محمد بن عمروبن الليث، 323
عایشه بنت محمد بن ابي الحسين بن على بن الليث، 311
عايشه بنت محمد بن ابى الحسين بن على بن الليث، 323
عباد 124، 127، 128
عباد، 125
عباد بن الحصين الحبطى، 118
عباد بن الحصين الحبطى، 119
عباد بن زیاد بن [ابیه]، 123
عبادة [بن] الصامت، 111
عباس، 92
عباس بن اسحاق، 243
عباس بن علی بن ابی طالب، 126
عباس بن هاشم بن ابی حور، 193
عباس شفیق، 294
عباس عبد المطلب، 156
عباسیان، 261
عبدالحمید، 343، 344
عبد الحميد بن شبیب 189
عبدالرحمان، 221
عبدالرحمن، 106، 113، 115، 116، 117، 146 ،142 ،141 ،140 ،139، 138 ،119 ،118
عبدالرحمن ابو الغبر، 142
عبدالرحمن اشعث، 141
عبد الرحمن بن العباس الهاشمی، 141
عبد الرحمن بن حروى الطای، 119
عبدالرحمن بن سلیم الکنانی، 142
عبدالرحمن بن سمره، 114
عبدالرحمن بن سمرة بن حبيب بن عبد شمس، 113
عبد الرحمن بن عبد الله القشیری، 146
عبدالرحمن بن محمد الاشعث الکندی، 137
عبدالرحمن بن مفلح، 227
عبد الرحمن بن ملجم، 119
عبدالرحمن بن نعیم الغامدی، 146
عبدالرحمن جرو الطایی، 115
عبد الرحمن سمره، 115، 135
عبدالرحمن سمره، 119
عبدالرحمن عوف، 108
عبد الرحمن هاشمی، 141
عبدالرحيم الخارجي، 221
عبد السلام، 343، 344
عبد الرشيد بن محمود، 347
عبد الشمس، 89
عبد الشمس، 109
عبدالعزی، 92، 106
عبدالعزیز، 132، 133، 134
عبدالعزیز بن الحجاج، 154
عبدالعزيز بن عبدالله بن عامر، 132
عبدالعزیز مروان، 142
عبدالعظیم خان گرکانی، 15
عبدالغفار بن حلبس، 245
عبدالغفار بن حلیس، 267
عبد الله، 32 ،56، 92 93، 105، 106، 109، 343 ،134
عبد الله ابن العباس، 136
عبد الله ابن الواثق، 229
عبد الله الجبلی، 197
عبد الله الطلحات، 141
عبدالله المأمون، 169
عبدالله بن ابراهيم المسمعی، 279
عبدالله بن ابی برده 146
عبد الله بن احمد 40، 296، 297، 298
عبد الله بن الحسین، 149
عبد الله بن الحسین بن علی، 126
عبد الله بن الحصين، 110
عبد الله بن الزبير، 133، 135
عبدالله بن الزبيران العوام، 131
عبد الله بن العباس، 174
عبدالله بن القاسم، 197، 203
عبد الله بن المعتز، 257
عبد الله بن المقفع
عبد الله بن امیه، 136
عبدالله بن امية، 134
عبدالله بن بحر، 272
عبدالله بن بلال، 149، 150
عبد الله بن جعفر، 120
عبدالله بن حمید، 169
عبدالله بن خازم، 118
عبدالله بن زبیر، 110، 131، 152
عبدالله بن زیاد، 258
عبدالله بن زیاد القشیری، 146
عبدالله بن سعد، 111
عبد الله بن سعد بن ابی سرح، 109
عبد الله بن سلیمان، 251
عبد الله بن صالح بن سکزی، 222
عبدالله بن طاهر، 68
عبدالله بن طاهر، 192 193، 195، 199، 200
عبدالله بن طلحة الطلحات، 130
عبدالله بن عامر، 114، 115، 138، 139
عبد الله بن عامر المجاشعی، 138
عبدالله بن عامر بن زکریا بن ربيعة بن حبيب بن عبد شمس، 118
عبد الله بن عامر بن کریز، 111
عبدالله بن عامر کریز، 120
عبد الله بن عامر مجاشع بن مسعود السلمی، 111
عبدالله بن عباس، 110
عبد الله بن عبدالعزیز، 150
عبدالله بن علی، 157
عبدالله بن عمر، 151، 152 154
عبدالله بن عون، 169
عبد الله بن محمد، 195
عبدالله بن محمد القتال 274، 278، 279، 285
عبدالله بن محمد بن اسمعیل، 310
عبدالله بن محمد بن سلیمان، 267
عبد الله بن محمد بن صالح، 220، 225
عبد الله بن محمد بن صالح، 222
عبدالله بن محمد بن علی، 156
عبد الله بن محمد بن میکال، 237
عبد الله بن محمد بن میکال، 243، 254، 266، 285
عبد الله بن محمد بن میکال، 267
عبد الله بن محمد قتال، 285
عبد الله بن مسلم بن عقیل بن ابی طالب، 126
عبد الله بن معويه، 150
عبدالله بن معوية ذى الجناحين، 154
عبد الله بن میکال، 256
عبدالله بن ناشره، 131
عبدالله بن نافع، 110
عبدالله جیهانی، 290
عبدالله حفص، 260
عبدالله خالدبن اسید، 123
عبدالله سگزی 222، 226
عبدالله صابونی، 318
عبدالله طاهر، 197
عبدالله عامر، 110
عبدالله عباس، 119
عبدالله فرغانی، 313
عبدالله معاویه، 151
عبدالله ملول، 330
عبدالمجید بن جمیل، 131
عبد المطلب، 88، 92،89، 93، 95، 97، 99، 115 ،104 ،102
عبدالمطلب، 103
عبد الملطلب، 98
عبدالملک، 133، 142، 147
عبد الملک بن مروان، 133
عبدالملک مروان، 135
عبدالملک مروان، 140
عبدالملک مروان بن الحكم، 133
عبدالواسع جبلی، 25
عبدربّه، 143، 144
عبد ربة ابن عبدالله بن عمر اللّیثی، 144
عبد ربّة بن عبد الله ، 143
عبد مناف، 88، 96، 109، 115
عبدوس 195، 197
عبید، 116
عبيد القوقة، 63
عبید الکشی، 204
عبید الله، 137
عبیدالله بن ابی بکره، 121، 136
عبیدالله بن ابی بکره، 136
عبید الله بن العلاء 159، 160، 163، 166
عبید الله بن العلاء، 161، 167
عبیدالله بن زیاد، 126
عبیدالله بن سلیمان، 253
عبید الله بن سليمان بن وهب، 247
عبیدالله بن عبد الله بن طاهر، 235
عبیدالله بن فضالة الزهرانی، 141
عبیدالله بن معمر التیمی، 111
عبیدالله بن یحیی، 224
عبیدالله حمید، 169
عبيدة بن الجراح، 105
عبيد الله بن ابی بکره، 123
عبید الله بن زیاد، 127
عتاب بن العلا، 159
عتبة، 107
عتبی، 327 ،326 ،325 ،316 ،309 ،248، 21 ، 336 ،335 ،331 ،330
عتيبه، 37
عتيبة بن موسى، 160
عتیق، 174
عتيق بن محمد، 239
عثمان، 82، 106، 108، 110، 111، 114، 115، 180 ،135
عثمان ابن بسام الأزدي، 166
عثمان ابن عفان 195
عثمان العاص، 110
عثمان بن ابی العاص، 108، 110، 111
عثمان بن العبد، 63
عثمان بن ربیعه، 151
عثمان بن روح بن بسام، 195
عثمان بن عفان 203، 205، 214، 218
عثمان بن عفان، 204
عثمان بن عمارة بن خزيمة المزني، 169
عثمان طارابی 161، 166
عثمان عفان، 63
عثمان عفان، 109
عثمان عفان، 197
عثمان مختاری، 25
عجلان الافطن، 116
عجم، 116، 120، 215، 216
عدنان، 86
عدنان، 106، 109، 115، 307
عدی، 106
عدی بن ارطاة الفزاری، 146
عراق، 130 ، 131 ، 133، 135، 145، 146،167 ،161 ،156 ،155 ، 153 ،151 ،150 ،147 ، 353 ،349 ،340 ،338 ،244، 243 ،169 ،168
عراق بن منصور، 250
عراقین، 58، 113 ،140 ، 143، 148، 149، 323 ،240 ،154 ،152
عرب، 84، 87، 90، 99، 116، 120، 121،161 ،152 ،151 ،149 ،137 ،136 ،134 ،125 ،216 ،215 ،202 ،200 ،199 ،186 ،182 ،171 ،307 ،302 ،277 ،271 ،268 ،240 ،226 ،217 ، 313
عرنین، 114
عروة بن المغيره، 134
عزاز، 145
عزالدین تولک، 370
عز الملوک، 362
عزيز بن السرى، 223 227 230
عزیز بن عبدالله، 226، 230، 297
عزیز بن عبدالله مرزبان، 210
عزيز بن محمد لفوشنجی، 337
عزیزبن نوح، 192، 193
عزیز فوشنجی، 339
عزیز محمد فوشنجی، 338
عسجدی، 264
عشان بن الترابن مالک، 200
عضدالدوله فنا خسرو، 336
عطار دبن عمیر التمیمی، 137
عفان، 175
عفان ابی العاص، 109
عفان بن محمد، 63
عفان بن محمد، 175
عقیل اشعث، 205
عقیل بن عمرو، 240
عكرمة الفقيه، 62
علا بن عبید الله الحجازی، 153
علاء الدوله پسر کاکویه، 331
علاءالدین دره کز، 367
علاء الملت والدین، 371
علوی، 251
علوی خباز، 335
على، 82
على، 108
علی آباد، 252
علی ابن الحسن، 278
علی امیرالمؤمنین، 119
علی بن ابوطالب، 119
علی بن ابی طالب، 109، 114، 115، 135
علی بن ابی علی، 184
على بن الحسن الدرهمی، 273
على بن الحسن الدرهمی، 274، 278
علی بن الحسین، 250
علی بن الحسين المرورودی، 248
على بن الحسین بن علی، 126
علی بن الحسين بن قريش، 21، 217، 227، 230
علی بن الحسين بن قريش، 218
على بن الحسین مرورودی، 248
على بن الحضين قحطبه، 171
علی بن الليث، 245
علی بن المعتضد، 267
علی بن حسین، 175
علی بن حمدون، 63
علی بن حمویه، 279
علی بن زید، 128
علی بن سروش، 249، 251
علی بن سهل بن عثمان الطارابی، 197
علی بن شروین، 249، 250، 251
علی بن عیسی، 174
علی بن عیسی بن ماهان، 171، 191
علی بن محمد ابن عبدالرحیم، 235
علی بن محمد الفرات، 279
على بن محمد المداینی، 55
علی بن محمد بن الفرات، 284
علی بن محمد بن سليمان النوفری، 55
علی بن محمد بن طبری، 21
على بن محمّد طبری، 55
علی بن موسی الرضا، 43
علی حسن، 241
علی حسن درهم، 236
علی حسین درهم، 251
علی محمد، 177
علی موسی الرضا، 43
عمادالدین کجوران، 369
عمار، 27
عمار الخارجی، 202
عمار الخارجی، 204
عمار بن عيسى الشاعر، 184
عمار خارجی، 205، 215
عمار خارجی، 209، 212
عمارة بن تمیم، 142
عمارة بن تميم القیسی، 141
عمارة بن تمیم اللخسی، 141
عمان، 105، 304
عمان، 153 عمر، 107، 128
عمر بن ابی منصور مهربانی، 374
عمر بن العباس، 156
عمر بن ام، 147
عمر بن شان العاری، 132
عمر بن عبدالعزیز، 146، 147
عمر بن عبدالعزیز بن مروان، 145
عمر بن عبدالله، 230
عمر بن عبدالله فهر، 119
عمر بن عطا، 137
عمر بن عمارة الفقيه 186
عمر بن نجیر، 149
عمر بن هبیره، 147
عمر جوج بن اللحی، 86
عمردر، 139
عمر سعد، 126 عمر عبدالعزیز، 129
عُمَر عمرو، 107
عمرو، 23، 36، 92، 105، 116، 239، 240، 284
عمر وابن واصل، 192 عمرو بن ابی العاص، 109
عمرو بن العاص، 107
عمرو بن العاص، 108
عمرو بن الليث، 235
عمرو بن الليث، 239
عمرو بن اللّيث، 262، 307
عمرو بن الهيثم، 188
عمر و بن الهيثم، 188
عمرو بن بانه، 185
عمرو بن لیث، 231
عمرو بن مسلم 143، 144
عمرو بن معدی کرب، 280
عمر وليث، 21، 24 ،45، 237، 248، 252، 253، 287 ،263
عمرو معتضد، 31
عمرویان، 312
عمريه، 80
عمر [و] بن العاص، 135
عمیر بن یحیی، 63
عنصر المعالی، 259، 263
عون بن عبدالله، 126
عیسی، 28، 60، 97، 106
عیسی آباد، 168
عیسی النوشری، 247
عیسی بن احمد، 191
عیسی بن الموثری، 266
عیسی بن علی، 28، 175
عیسی بن علی بن عیسی، 173
عیسی بن محمد المخزونی، 235
عیسی بن معدان، 272
عیسی بن موسی، 161
عیسی (علیه السّلام)، 127
عیلام، 167
عين الشمس، 155
غ
غازان خان، 375
غاضره، 84
غافقی، 114
غالب، 87، 103 ، 106، 109، 115، 277
غالب بن شادک، 63
غانم بسکری، 230
غرجستان، 378
غرْشِستان)، 68
غرشستان، 370
غرغر، 368
غز، 340
غز، 362
غزنوی، 295، 346
غزنویان، 25، 45
غزنه، 49، 212، 295، 320
غزنین، 40 ،67، 88 194، 213، 252، 277، 342 ،339 ،337 335 ،333 332 ،295 ،280 ،358 ،347 ،344
غزوان، 107
غسّان بن عباد، 188
غسّان بن عبّاد، 189
غضایری، 265
غنجره، 174، 206
غور، 66، 212، 341، 360، 363، 365، 369، 375 ،370
غور، 189، 336
غوری، 366
غوطه، 154
غیاث، 92
ف
فاخر بن معاذ، 338
فارس، 21، 110، 111، 129، 151، 153، 174،232 ،229 ،227 ،217 ،215 ،186 ،181 ،178،245 ،244 ،241 ،239 ،237 235 ،234 ،233 ،274 ،270 ،267 266 ،259 ،253 ،251 ،247 ،296 ،292 ،284 ،283 ،279 ،278
فارس الفرسان، 117
فاروق، 106
فاریاب، 68، 69
فاز، 197
فاطمه، 92
فاطمه بنت عمرو، 236
فالخ، 81
فتح، 184
فتح بن مقبل، 268، 282
فتیک خادم، 313، 315
فخرالدین کرت، 375
فدک، 105
فرات، 107
فرامرز، 53، 54، 73، 74
فراوک، 50
فراه، 58 ،69،59 70، 131 ، 154، 159، 166
،275 ،239 ،237 ،213 ،194 ،190 ،176 ،175 ،333 ،317 ،315 ،311 ،299 ،293 ،287 ،282، 375 ،374 ،372 ،370 ،369 ،365 ،339
فراه رود، 60
فرب، 248
فرجان، 266
فرخ به 54
فرخ شاه، 362
فرخی، 69، 99، 200، 203، 336، 382
فردجان، 75
فردوسی، 39 ،121 ،186، 265، 268، 305، 315 ،313
فرسفان، 351
فرغانه، 68
فرقان، 305
فرویدون، 208
فریغونیان، 248
فشته ترکان، 371
قشته سلطانی، 373
فشلنگ، 336
فشنج، 69
فضایل سیستان، 17
فضل ابن عنبر، 274
فضل الله رشیدالدین، 341
فضل بن حمید، 291، 292
فضل بن سلیمان، 168
فضل بن سلیمان، 169
فضل بن يحيى، 170
فضل بن یوسف، 219، 241
فضل بن یوسف، 237، 238
فضل سهل، 262
فلاد، 69
فلاطن، 305
فورجه ابن الحسن، 274
فورجه بن الحسن، 267، 278
فورجه بن الحسن، 276
فورجه بن الحسین، 268
فوشنج، 324
قهر، 87
قهر، 89
فهر، 106، 109، 115
فهرج، 112
فیاض بن یزید، 167
فیروز، 54، 62، 106
فیروزقند، 292
ق
قائین، 67
قادسیه، 107
قاسم بن عبیدالله، 258
قاسم بن محمود، 372
قاشان، 108
قاضی ابی یوسف، 71
قاضی باسعید، 344
قاضی بوالحسن، 344
قال السمعانی، 118
قاهره، 48، 114
قاین، 324، 325، 349، 375
قاینات، 234، 317، 327، 336
قباد، 68
قبجی، 332، 335
قبجی حاجب، 330
قبچاق، 340
قبرس، 111
قتلق شاه، 375
قتلمش بن اسرائیل، 347
قتیبه، 144
قتيبة بن مسلم، 143
قحطبة بن شيب الطائي، 155
قرآن، 196، 199، 236، 251، 321
قرا ارسلان غازی، 347
قراتاش بن طغان یک عسی، 347
قراتکین، 300، 310
قراجه، 366
قراچه، 367
قرامطه، 358، 360، 362
قرط، 106
قرظة بن كعب، 109
قرعه، 86
قرنین، 70، 271، 292
قریش، 87، 89،90 92 93، 95، 98، 99، 105 ،104 ،103
قریش بن شبل، 218
قزدار، 368
قزل سارع، 358
قزوین، 109
قس الناطف، 106
قسطنطين، 88
قصبه، 131
تصدار 118، 212
قصة ابو الفضل، 25
قصی، 109
قصی، 115
قضدار، 368
قطب الدین ثالث، 71
قطب الدین علی، 18، 20
قطب الدین محمد بن تکش، 363
قطران، 304، 308
قطری ابن الفجاة، 135
قطري بن الفجاة، 119
قطرى بن الفجاة، 172
قطر [ى] بن الفجاة، 152
قطوان، 362
قعقاع بن سوید، 148
قعقاع بن سوید بن عبدالرحمن، 146
قفقاز، 277
قلعه اسپهبد، 253، 367
قلعه سپید، 231
قلعه کاه، 355
قلعة اسفندباذ، 231
قلعة الشيوخ، 110
قلمش، 361
قم، 234 ،108 ،75
قندوس، 220
قندهار، 124، 295، 329
قنسر بن، 150
قنشرين، 107
قنیره، 114
قوچان، 68
قوس، 70، 194
قوقه، 63، 273 ، 309، 350، 359، 365، 371
قوهه، 317
قهستان، 66، 68، 161، 187، 222، 228، 230، 349 ،325 ،293 ،290 ،256 ،247 ،237 ،234 ،377 ،376 ،374 ،368 ،363 ،361 ،358
قهندز، 300
قید، 84
قیدار، 82، 85
قیدارالملک، 82
قیروان، 110
قيساريه، 108
قيس بن ثعلبه، 170
قیله، 89
قیماس، 343
قيماس الحاجب، 342
قینان، 80
قینوش، 80
کٔ
کابل، 35 ،40، 52، 68، 69، 100، 115، 121،171 ،140 ،139 ،136 ،132 ،128 ،127 ،123 ،255 ،247 ،233 ،220 ،219 ،214 ،191 ،172 ،295 ،280 ،278
کابُل، 66
کابل شاه، 117
کابل شاه، 118
کازرون، 110، 111، 279
کاشن، 344
کامل، 48
کان، 54
کاه، 372، 374
كثير بن احمد بن شهفور، 294
کثیر بن رقاد 202
کثیر بن سالم، 168، 169
کثیر بن شهفور، 283
کدبغانویین، 368
کرامخان، 320
کرامیان، 320
کربلا، 107، 126
کرج، 110
کرد، 379
کرد آفرین، 54
کردان، 221، 230
کرکنک، 331، 333
کرکوی، 70، 175، 193، 275، 283، 295، 344
کَرکُوی، 75
کرکوی مازن بن محمد، 274
کرکویه، 174
کرمان، 21 ، 67 69 70، 112، 116، 137،
،181 ،178 ،176 ،172 ،153 ،151 ،141 ،138
224 ،220 ،219 ،217 ،214 ،202 ،197 ،183
،245 ،243 ،241 ، 240 ، 234 ،233 ،229 228
،280 ،279 ،271 ، 270 ،267 266 ،253 ،247
324 ،320 ،302 ،299 ،293 ،292 ،291 ،284
،365 ،363 ،349 ،340 ،337 ،327 ،326 ،325
379 ،376 ،373 ،367
کرمتی، 206
کروخ، 221
کزمه، 86
کسکر، 106
کِش، 69
کش، 70، 202، 275
کشمیر، 67، 264
كعب، 77، 87، 105، 106، 109، 115
كعب الاحبار، 77
کعبه، 86، 96، 97، 100، 133، 176
کُفجان، 218
کُفجان، 302
کفچ، 218
کفچان، 116
کلاب، 87، 109، 115
کلاشیر، 209
کلانیان، 335
کلکته، 213، 370
کلما [ر]ود، 371
کلموه، 350
کلوک، 205
کلیله، 186
کمر، 351
کمرزهیر، 286
کمر زهیر، 351
کم زهیر، 291
کمشو، 375
کنانه، 87
كنانة، 105، 106، 109، 115
كنانة بن بشر التجیبی، 114
کندک، 340
کنعان، 85
کوبین، 213
کوچ، 302
کورکور، 368
کورنگ، 49، 52، 53، 54
کوزکانان، 248
کوفه، 107، 109، 119، 120، 123، 126، 134، 185 ،156 ،155 ،140
کوهتز، 296
کوهنیز، 213
کوه دزدان، 367
کوهر، 213
کوهشیر، 213
کوه فراه، 367
کهن دز، 220
کیخسرو، 53، 56، 75
کیقباد، 53
کیکانان، 212
کی کاوس، 53
کیومرث، 50، 55
گٔ
گاوبیسک، 70
گاونیسک، 70
گیرکان، 122
گردآفرید، 54
گردیز، 67
گردیزی، 21، 48 ،189، 198، 220، 221، 222، 326 ،318 ،309 ،303 ،251 ،249 ،226 ،224
گرشاسب، ،49 50 ، 51، 52، 54، 55، 64، 66، 76 ،73
گرشاسپ، 22
گرگان، 177 ، 182، 222، 225، 229، 234، 313 ،251، 250 ،247 ،238
گرمسیر، 365
گرمسیرات، 379
گشتاسب، 74
گنجک، 75
گندمک، 301
گنزه، 75
گودرز، 66، 115
گوزکانان، 68، 248
گوین، 318، 325
ل
لابن اثیر الجزری، 48
لابی ریحان البیرونی، 48
لاش، 373
لرستان، 167
لشکر، 203
لعمادالدین محمد بن محمد بن حامد، 341
لغبريان، 161
لقمان، 305
لمک، 80
لنبو، 373
لوالستان، 66
بوی، 87
لوی، 89، 106
لوی، 109
لوی، 115
لیپزیک، 48
ليث بن الفضل، 187
لیث بن ترسل، 170
ليث بن علی، 267، 272، 274
ليث بن علی بن لیث، 253
ليث بن فضل، 186، 188
لیث علی، 273، 277، 278، 280
لیث علی، 274، 278، 281، 284
ليث على مال ها، 276
لیٹ یوزی 346
لیث بن علی، 266
لیدن، 48 ،66 ،67، 80، 90، 121، 142، 166، 229 ،227 ،224 ،217 ،202 ،193 ،178 ،174
م
ماچین، 183، 231
مارجوبه، 380
ما رجویه، 351، 373
مازن، 152
مازن بن مالک، 152
ماسبذان، 234
ماکان، 36
ماکان بن کاکی، 301
ماکان کاکی، 45
مالک، 87، 106، 109، 115
مالک بن الهيثم، 155
مالک بن اوس الازدی، 128
مالک بن مردویه، 206
ماوراء النهر، 69 ،88 ،140، 202، 234، 242، 343 ،340 ،319 ،281 ،251
ماوند، 163
مارید، 163
ماه بصره، 234
ماه خدای، 54
ماه کوفه، 234
ماهیا باد، 202
مأمون، 183، 184، 186، 188، 189، 194، 216 ،196
مبیا، 205
متکران، 316
متوشلخ، 80
متون پهلوی، 43
مجدالدوله، 331
مجدالدین کالیونی، 367
محتاران، 360
محروم، 89
محمد، 32، 95 96، 101، 102، 104، 141
محمد، 50، 78 80 81، 91، 93، 94، 97، 98، 179 ،112 ،99
محمد، 182
محمد ابن بشر، 249
محمد ابن زبیده 185
محمد ابن سنان بن مالک، 143
محمد ابن صالح السیاری، 316
محمد ابن واصل، 229
محمد الاخوص، 190
محمد المنتصر، 201
محمد این خلف بن الليث، 274
محمداً، 179
محمد باحفص، 335
محمد با حفص کلانه، 335
محمد بن ابراهيم القوسی، 205
محمد بن ابراهيم بن الحضين القوسي، 207
محمد بن ابی الساج، 236
محمد بن اسحق، 191
محمد بن اسحق بن سمره، 190
محمد بن اسماعيل الذهلي، 191
محمد بن الأحوص، 192
محمد بن الأحوص، 193
محمد بن الاشعث، 186
محمد بن الأشعث، 188
محمد بن الأشعث الطارابی، 184
محمد بن الحسن الدرهمی، 237
محمد بن الحسن در همی، 238
محمد بن الحسين الدرهمی، 236
محمد بن الحضين، 176، 177
محمد بن الحضين القوسی، 184، 189
محمد بن الخضين، 189
محمد بن العباس، 287
محمد بن القاسم، 294
محمد بن القاسم، 294
محمد بن الليث، 238، 278، 280، 287
محمد بن الليث، 251
محمد بن الليث بن روح، 235
محمد بن الليث کرد، 240
محمد بن المهتدی، 239
محمد بن بشر، 251
محمد بن بشیر، 220
محمد بن بكر بن الكريم، 192
محمد بن بهمن، 299
محمد بن جحش، 149
محمد بن جریر طبری، 21، 221، 222
محمد بن جریر طبری، 55
محمد بن جعفر العبرتانی، 284
محمد بن جعفر المنتصر بالله، 209
محمد بن حجر الکندی، 149
محمد بن حرب بن مقاتل برونجی، 369
محمد بن حمدان، 251
محمد بن حمدان، 255
محمد بن حمدان برنده، 291
محمد بن حمدان برنده 291
محمد بن حمدون، 295
محمد بن حمدویه خواش، 291
محمد بن خلف، 268
محمد بن خلف بن الليث، 268
محمد بن خلف بن الليث، 270
محمد بن خلف بن الليث، 285
محمد بن رامش 209
محمد بن رویدی، 247
محمد بن زهیر، 279
محمد بن زهیر شهمرد، 276
محمد بن زید، 249
محمد بن زیدویه، 237
محمد بن سیف الطارابی، 198
محمد بن سیف طارابی، 196
محمد بن شداد، 161
محمد بن شهفور، 253
محمد بن شهفورین موسی، 247
محمد بن شیب، 190
محمد بن طاهر، 214، 224، 225، 227
محمد بن طاهر، 222
محمد بن طاهر بن عبدالله، 211
محمد بن طاهر خزاعی، 235
محمد بن طغریل، 292، 293
محمد بن طولون، 238
محمد بن عباس کولکی، 287
محمد بن عبدالرحمن، 301
محمد بن عبدالله، 239
محمد بن عبدالله، 278
محمد بن عبدالله البلعمی، 304
محمد بن عبدالله بن جعفر بن ابی طالب، 126
محمد بن عبدالله بن طاهر، 218، 219
محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب، 103
محمد بن عبدالله بن میکال، 245
محمد بن عبیدالله الکردی، 239
محمد بن عبیدالله بن ازار مرد الکردی، 239
محمد بن عبيد بن وهب، 202
محمد بن عروان، 151
محمد بن علی، 281
محمد بن علی الاصغر، 126
محمد بن على الليث، 280
محمد بن عمرو، 242 243
محمد بن عمر و الخوارزمی، 250، 266
محمد بن عمرو بن الليث، 242
محمد بن عمر ولیت، 301
محمد بن غزان، 151
محمد بن قاسم، 295
محمد بن کثیر، 233 275
محمد بن کیا بزرگ امید، 362
محمد بن لیث، 251
محمد بن مبارک، 370
محمد بن محلد، 216
محمد بن محمد بن ابی تمیم، 298
محمد بن محمود، 213
محمد بن مخلد، 45
محمد بن موسی، 299
محمد بن موسی الخوارزمی، 21
محمد بن نوله، 221
محمد بن واصل، 198 ،220، 227، 230، 239، 278
محمد بن واصل، 237
محمد بن واصل، 267
محمد بن وصيف كاتب سجزی، 45
محمد بن وكيع بن دواس الفازی، 197
محمد بن هرثمه، 248
محمد بن هرمز المولی، 286
محمد بن هرون، 218
محمد بن یاسین، 240
محمد بن یزید 190
محمد بن یزید، 197
محمد بن يعقوب رزدانی، 300
محمد حمدون، 45
محمدخان قزوینی، 18
محمد خوارزمشاه، 363
محمد خوارزمشاه، 365
محمد رئیس، 374
محمد زاهر، 194
محمد زهیر، 279
محمدست، 103
محمد شهفور، 255
محمد عبد المطلب، 96
محمد عزیز، 316
محمد غالب، 317
محمد قاسم، 295
محمد لیث، 316
محمد لیث الکردی، 271
محمد مصطفا، 83، 90، 95
محمد مصطفی، 77
محمد مصطفی، 81، 85
محمد موالی، 19
محمد وصيف، 15
محمد و صیف سجزی، 277
محمود، 336
محمودبن سبکتکین، 326
محمودبن یوسف اصفهانی، 19، 20
محمود بن یوسف اصفهانی، 19
محمود غزنوی، 248
محمود کند مک، 352
محمود گندمک، 346
محوايلة البيضا، 79
منه، 86
مدرک، 145
مدرکه، 86
مدركة، 106، 109، 115
مدینه، 64، 105، 118، 120، 156، 229
مدينة، 273، 284
مراغه، 75
مراکش، 304
مرجان، 279
مرجية، 195
مرزبان، 45
مرزبان المجوسی، 161
مرغانه، 80
مرو، 111، 140، 141، 155، 157، 185، 197 ،285 ،250 ،249 ،248 ،240 ،239 ،220 ،198 ، 345
مر والرود، 68
مرو الرود، 248
مروان، 151، 153
مروان الحكم، 131
مروان الحمار، 154
مروان بن ابی حفصه، 163
مروان بن ابی حفصه، 44
مروان بن الحكم، 133
مروان بن محمد، 154، 155
مرو رود، 240
مرو شاهجان، 69
مروه، 98
سره، 87
مره، 87
مرة، 109، 115
مزد، 73
مزدا، 73
مزدکیه، 150
مژناباد، 377
مستونک، 368
مسعود، 337
مسعودی، 21، 48، 50، 53، 55، 61، 80، 96، 208 ،155 ،148 ،121 ،114
مسکن، 140
مسلم عقیل بوطالب، 126
مسمع بن مالک، 142
مَسَو، 59
مسيلمة، 106
مشکی، 368
مشهد، 121، 182، 297، 335
مصر، 56، 64، 109، 118، 137، 142، 144،232 ،219 ،191 ،170 ،162 ،158 ،155 ،149 ،330 ،316 ،304 ،257 ،251 ،244 ،238
مصطفاء، 8281،79،51، 89، 95، 134
مصطفی، 22 ،35 ،93، 104، 105، 106، 111، 151 ،146 ،119 ،114
معزی، 25
معمر بن عبدالله 148
معن، 162، 164
معن بن زایده 159
معن بن زايدة الشیبانی، 162
تاریخ سیستان
معويه ،109 ، ،111 ، 115، 119، 120، 125
معويه، 123
معربه بن یزید 131، 145
معین الدین، 22
مصعب، 109، 152
مصعب بن الزبير، 133
مصعب بن الزبیر، 135
مصعب بن طلحة بن زريق، 185
مُضَر، 86
مضر، 106، 109، 115
مطربن شریک 162
مطر بن میسره، 157
مطر بن ناجية الرباجی، 140
مطرف بن سمرة القاضی، 169، 172
مطهر بن طاهر، 295، 297
مطیع بن زیاد اللخمی، 167
مظفرالدین حجاج، 373
مظفر حصین، 342
معاذ بن مسلم، 62
معارك بن الصلت، 147
معاویه، 115
معاوية بن ابی سفیان، 108
معتز، 210، 213
معتزله 196، 199
معتصم، 196، 201
معتضد، 242، 249، 251، 253، 256، 257 ،266
معد، 86
معل، 106، 109
معد، 115
معدل، 277، 278، 280
معدل الحضين، 195
معدل بن الحضين القوسي، 189
معدل بن حضین قوسی 200
معدل بن علی، 248، 274، 283، 284
معدل حضین قوسی، 194
معدل على، 281
معین الدین اسفزاری، 22
مغرب، 109
مغول، 366، 370، 371، 374، 375، 378
مغیره، 136
مغيرة شعبه، 108، 109
مغيرة بن شعبه 108
مُفَضَّل، 141
مفضّل بن المهلب، 141
مفلحیان، 246
مقتدر، 257، 279، 281، 284، 285، 291، 300 ،294
مکتفی، 258
مكجول حاجب، 325
مکحول السامی، 116
مکران، 183 ،187 ، 212، 267، 272، 344، 367 ،349 ،348
مکه، 64، 95، 131 ،135، 141، 167، 195، 236 ،235 ،216
مکه، 87،85، 89، 92 93، 98، 99، 100، 238 ،220 ،122 ،105 ،104
مكه، 102
ملاحده، 358، 362، 363، 364، 365، 368
ملاحده، 361
ملتان، 118
ملک، 86
ملکا باد، 373
ملک الموت، 85
ملک حسین، 25
ملک حسین سیستانی، 48
ملک حسین شاه، 19
ملک شمس الدین کرت، 375
ملک قطب الدین علی، 19
ملک قطب الدین محمد، 22
ملک معظم نصیر الحق والدین، 25
ملک نظام الدین، 19
ملک نظام الدین یحیى، 18، 19، 22
ملک نیه، 370
ملک نیه، 372
ملیخ، 291
ملیکه، 33
منجنیقی، 365
منصور، 161، 163، 165
منصور ابن محمد نصر الطبری، 248
منصور اسحاق، 289
منصور بن اسحاق، 286، 287، 289
منصور بن جردین، 272
منصور بن جمهور، 146، 151
منصور بن حردین، 267
منصورین خردین، 267
منصور بن مخلس، 249
منصورین نصرالطبری، 245، 246، 249
منصور بن نوح، 318، 324
منصور بن نوح سامانی، 316
منصور عباسی، 151
منصوره، 118
منغول، 364
منکو قاآن، 367
منكوقا آن، 368
منوچهر، 40، 53، 208، 341
منوچهری 124، 203، 263، 302
منيع المنقری، 144
مودود، 343، 344، 346
مودودبن مسعود، 342
مورخین، 167
موسی، 50
موسی اشعری، 107
موسى المفلحی، 245
موسی بن طلحة، 134
موسی بن محمد، 168
موسی بن مهران الکردی، 229
موسی بیخو، 24
موسی عمران، 304
موصل، 244
موفق، 243، 244
مولانا زین الدین، 375
مولانا شمس الدین محمد، 375
مولانا شمس الدین محمد موالی، 19، 20
مولی، 62
مولی الصندلی، 286
مولی بن سعد، 116
مولی سندلی، 286، 287
مولین، 360
مونس خادم، 279، 284
مهاجر، 106
مهدی، 161، 165، 166
مهدی بن مجلس، 240، 242
مهدی بن محسن، 221، 242
مهر آزاد، 54
مهریان، 351
مهلائيل، 80
مهلب، 32، 116، 117، 118، 141
مهلب، 62، 152
مهلب ابی صفره، 115
مهلب بن ابی صفره، 44
مهلب بن ابی صفره، 138، 140
مهیا 349
میر خواند، 365
میرکان، 211
میسان، 107
میسان، 118
میسون، 70
میشاخا، 81
میشانه، 50
میشی، 50
مینو حنف، 205، 210
ميهم بن رونک، 298، 299
مؤبد موبدان، 112، 113
مؤيد، 210
ناجورا، 81
نادِ علی، 65
ناسد هندی، 252
ناشیرود، 70
ناصر الدین سبکتکین، 325
ناصرالدین عثمان بن حرب بن محمد، 363
ناصر بن منصور، 316
ناصر خسرو، 35 ،118 ،188، 218، 248، 302
ناصر کارش، 339
ناصر محمد کاژین، 337
نافع مولی، 116
نای مالان، 220
نبت، 86
نبشک، 289
نجران، 105
نجف، 336
نحج بن حاخ، 235
نحیف بن عمیر الشاعر، 150
ندهه، 118
نرشخی، 249، 290، 309
نریمان، 52 53 54، 66
نزار، 86
نزار، 88، 89، 106، 109، 115
نساء، 69، 230، 249
تشرین، 52
نسف، 69
نشابور، 28، 40، 120، 158، 175، 183، 194، 236 ،226 ،225 ،224 ،222 220 ،211 ،199 ،280 ،260 ،250 ،249 ،248 241 ،240
نشاپور، 339
نصر، 348
نصر ابن خلف بن نصر بن احمد، 25
نصر ابن سیار، 155
نصر بن احمد 25 ،45، 241، 242، 254، 290، 310 ،304 ،302 ،300 ،292
نصربن احمد ابن اساد، 229
نصربن احمدبن اسدبن سامان، 253
نصربن انس بن مالک، 141
نصر بن جیک، 63
نصر بن خلف مهربانی، 368
نصر بن سلیمان، 171
نصر بن عبدالله، 308
نصربن منصور بن عبدالله السیّاری، 197
نصیبین، 157
نصیر الدین حسین، 363
نضر، 87، 89
نظام الدین، 20
نظام الدین یحیى، 20
نظامی عروضی، 227، 259
نعمان بن عوف التشكری، 144
نعمان بن عوف ششکری، 144
نعمن بن مقرون، 108
نفیسی، 211، 308
تقيل، 106
نقیب عمید، 369
نکران، 205
نکودر، 368
نکودریان، 376
نگرنوسک، 311
نوبند جان، 110
نوبند جان، 228، 279
نوجرد، 70 نوح، 80، 166
نوح بن منصور، 324
نوح بن نصر، 252
نوحم، 92
نوخیک 174
نوذر، 53
نور مصطفی، 86
نوزاد، 68، 69، 300
نوشاد بلخ، 220
نوشیروان، 100، 186
نوق، 206
نوقات، 206
نوقان، 182، 206، 297
نونجهان، 50
نهِ، 256
نِه، 273، 357
نه، 298
نِه، 360
نهاوند 108، 234
نهروان، 39، 158
نهیژن، 70
نیروسنج، 54
یشابور، 28 ،110، 161، 175، 224، 225، 335 ،311 ،284 ،280 ،249 ،237 ،230
نیشک، 70، 114، 174، 213
نیمروز، 64 ،66، 100 ، 207، 307، 309، 313، 376 ،375 ،372 ،371 ،356 ،332
نیمروزی، 364
نیه، 69، 273، 327، 362، 365، 368، 369، 382 ،380 ،378 ،374 ،370
و
وادي القرى، 105
واسط، 107، 141، 232
واقدی، 88
والخليل بن احمد، 63
والستان، 212
والشان، 214
والشتان، 212
وبدر، 292
وبو المظفر حضر، 349
ورکش، 69
وصيف الخادم، 246
وصيف كاتب، 284
وقتیبه، 143
وقتیبه، 144
وکیع بن اسود، 131
وكيع بن بكر بن وائل، 138
وليد بن عقبة بن ابی معیط، 110
وليد بن يزيد بن عبدالملک، 151
وليد بن يزيد بن عبدالملک بن مروان، 150
ولید عبدالملک، 143
ولید عبدالملک، 145
وليد [بن] یزید بن عبدالملک، 150
ونوق، 70
وهب بن هلاک، 194
وهب عبد مناف، 93
ویژویژ، 378
ه
هاجر، 81
هادی، 168
هارون، 44
هارون الرشید، 162، 195
هاشم، 88، 115
هاشم مقنع، 306
هاشمیه، 150
هاله، 82، 92
هامون، 65
هاني بن عُرَة الوداعی، 126
هبل، 103
هخامنشی، 66
هرات، 75، 193 ، 227 ، 287، 323، 325، 329
هراة ،33، 68، 159، 161، 165، 170، 212 ،345 ،341 ،327 ،282 ،247 ،222 ،221 ،214 ،376 ،375 ،370 ،363 ،359 ،355 ،348 ،346
هرتس فلد 299
هزيمة بن أَعْيَنْ، 176
هرثمه بن اعین، 177
هرم بن حيان العبدی، 110
هروت رود، 60
هرون الرشید، 168، 175، 185، 191
هرون الرشید، 168، 170، 177، 182
هری، 36 196، 198 ، 200، 215، 220، 221 ،285 ،284 ،282 ،253 ،242 ،240 ،238 ،236 ،347 ،345 ،324 ،293
هستن، 317
هشام ابن عبدالملک، 150
هشام بن عامر، 111
هشام بن عبدالملک مروان، 146
هشام عبدالملک، 148
هلاکو، 367
هلاکوخان، 373
هلال بن المحسن بن ابراهيم الصابی، 327
هلال بن حويص، 63
هلال درقی، 346
هلال يوسف اوقی، 20، 43، 49
هلند، 66
همام بن سلمه، 170، 171
همام بن عدی السدوسی، 138
همدان، 109، 158، 176، 234
همیان بن عدی السدوسی، 137
هميسع، 86
هنادي السرى، 159، 160
سند، 56، 69، 89، 118، 124، 138، 183 ،277 ،240 ،234، 233 ،231، 229 ،189 ،186 ،334 ،324
هند قانان، 69، 213
هندقانان، 344
هندو، 333
هندوان 121، 296، 333
هندوستان، 52 ،74 75 ،116، 255، 332 ،373 ،365 ،334
هود، 80
هوشنگ، 54، 74
هوشیدر، 61
هوشیدر ماه، 61
هولاکوخان، 368
هیاطله اند، 219
هیثم بن عبدالله، 155
هیثم بن عبد الله البغاث 153
هیرمند، 60 61، 70 ، 73، 112، 148، 196، 382 ،373 ،370 ،352 ،317، 288 ،283 ،272
هیسون، 206، 207
هیسونج، 373
ی
یاسر بن عمار، 63
ياسر بن عمار، 195
ياسر بن عمار بن شجاع، 192
یاقوت، 48، 49، 63، 64 ،67، 68، 69، 110، 291 ،229 ،218 ،206 ،194 ،193
یاقوت)، 68
یاقوتی، 349
یحیی، 74، 92، 97
يحيى بن احمد بن اسمعیل سامانی، 300
يحيى بن عمرو، 201
يحيى بن معاذ بن مسلم، 62
یزدجرد، 107
یزدجرد شهریل، 111
یزید 109 127، 131، 141
یزید الناقص، 152
يزيد بن العريف الهمدانی، 148
یزید بن بسطام، 156
یزید بن جریر، 171، 172
يزيد بن ربيعة بن مفرع الحمیری، 124
یزید بن زیاد، 127
یزیدبن طلحة، 141
یزید بن عبدالملک، 146
یزید بن عزان، 151
يزيد بن عزان کلبی، 146
یزید بن عمر بن هبیره، 154
یزید بن غريف الهمدانی، 146
یزید بن مزید، 162
يزيد بن مزید 165، 167
یزید بن معويه 128 ، 130
یزید بن مفرغ، 44
یزید بن مفرغ، 217
یزید بن منصور، 161
یزید بن مهلب، 145
یزیدبن مهلب، 147
یزید بن ولید، 151
یزید بن ولیدبن عبدالملک، 146
یزیدبن یزید، 167
یزید زیاد، 128
یزید مزید، 165
یزید مزید، 165
یزید معوبه، 125، 135
یزید معويه، 130
یزید مهلب، 62
یزید مهلب، 141
يعقوب، 22 ،23 ،30 ،84، 97، 198، 239، 285 ،276 ،275 ،270 ،265 ،263 ،261
يعقوب بن اسماعیل، 233
يعقوب بن الليث، 203
یعقوب راسبی، 198
يعقوب على بن الحسن الدرهمی، 275
يعقوب ليث، 21، 24، 205
یعقوب لیث، 45
یعقوبی، 48 ،142 143 144، 145، 146، 224 ،191 ،159 ،156 ،155 ،153 ،151 ،148
يعمر بن مسلم، 237
یغان سنقر، 366
يمامه، 105
يمان بن حذيف، 298
یمن، 105، 106، 185، 231، 240
ينا لتکین بن ملک تاج الدین ارسی شاه، 375
يوسف، 93
یوسف ابن عمر، 151
يوسف بن عمر، 150، 154
يوسف بن عمر الثقفی، 146
يوسف بن يعقوب النقيب، 254، 267
يوسف يعقوب صابر کمری، 345
یونان، 305