ghaemiyeh.com
سرشناسه : رشید وطواط، محمدبن محمد، 480؟ - 573؟ق
عنوان و نام پديدآور : مطلوب کل طالب/ نویسنده رشیدالدین وطواط؛ مقدمه، تصحیح و تعلیق محمود عابدی
مشخصات نشر : [تهران]: بنیاد نهج البلاغه، 1365.
مشخصات ظاهری : 208 ص.نمونه
فروست : (نشر روشنگر26)
شابک : بها:300ریال
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
يادداشت : در این کتاب مختصری راجع به جاحظ نخستین گردآورنده سخنان امام علی (علیه السّلام) نیز آمده است
يادداشت : عربی - فارسی
یادداشت : کتابنامه: ص. [53] - 59؛ همچنین بهصورت زیرنویس
موضوع : علیبن ابیطالب (علیه السّلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- کلمات قصار
شناسه افزوده : جاحظ، عمروبن بحر، 255 - 150ق
شناسه افزوده : عابدی، محمود، مصحح
رده بندی کنگره : BP39،/23 1365
رده بندی دیویی : 297/9515
شماره کتابشناسی ملی : م66-865
مطلوب كلّ طالب
ویراستار دیجیتالی: محمد مبین روزبهانی
خیر اندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
بنیاد نهج البلاغه
شناسنامه کتاب
نام کتاب: مطلوب كل طالب
نویسنده: رشیدالدین وطواط
مقدمه، تصحیح و تعلیق: محمود عابدی
چاپ اول: زمستان 1365
تیراژ: 3000 نسخه
چاپ: چاپخانه سلمان فارسی - قم
زیر نظر: هیئت علمی بنیاد نهج البلاغه
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
سرآغاز ... 9
جاحظ، نخستین گردآورنده سخنان امام (علیه السّلام) ... 11
جاحظ و سخنان علی (علیه السّلام) ... 12
سخنان امام (علیه السّلام) در آثار جاحظ ... 13
پس از جاحظ ... 14
رشید وطواط (مؤلف مطلوب كل طالب) ... 17
مطلوب كل طالب ... 19
رشید و سخنان علی (علیه السّلام) ... 21
پس از رشید ... 23
الف: شرح صد کلمه ... 24
ب: تصنیف کتاب ... 27
ج : ترجمه شعر وطواط به ترکی ... 31
د: به نظم آوردن احادیث نبوی و کلمات دیگر امام (علیه السّلام) ... 32
مطلوب كل طالب
و گلستان ... 41
نسخه هایی که در تصحیح متن مورد استفاده ما بوده است ... 53
روش تصحیح ... 60
صد کلمه (متن) ... 63
تعليقات ... 153
فهرست احادیث بر حسب حروف تهجی ... 197
لغات وتركيبات ... 203
فهرست مآخذ
« بسمه تعالی »
بنیاد نهج البلاغه بر آن است که در ضمن معرفی و عرضه فرهنگ غنی نهج البلاغه، کتاب جاویدان وزندگی ساز امیرمؤمنان علی -علیه السلام- کتب و آثار ارزنده ای را که از دیر زمان در پیرامون این کتاب گرانقدر پدید آمده است، با تصحیح دقیق وطبعی مطلوب به دوستداران فرهنگ علوی تقدیم دارد، و آنچه را که تاکنون با همکاری نویسندگان و محققان دانشمند عرضه کرده بنابر همین هدف و خواسته بوده است.
اینک با تقدیم کتاب «مطلوب كل طالب» که از متون ارزشمند و حاوی شرح و تفسیر صد کلمه از کلمات گهربار علی (علیه السّلام) است آرزو دارد که خداوند متعال بر موفقیت مصحح کتاب، فاضل ارجمند آقای محمود عابدی، بیفزاید و همه کسانی را که در راه معرفی واشاعه فرهنگ و معارف اسلامی صادقانه می کوشند، بیش از پیش موفق دارد.
هیأت تحریریه بنیاد نهج البلاغه
جاحظ، ادیب معروف تازی، در نیمه اول قرن سوم هجری صد کلمه از کلمات علی -علیه السلام- را انتخاب کرد و از خود به یادگار گذاشت. سال ها پس از او رشید وطواط، شاعر وادیب مشهور ایرانی در قرن ششم هجری، همان صد کلمه را به تازی و پارسی شرح کرد و با آوردن دو بیت شعر در همان مضمون رساله ای به نام «مطلوب كل طالب من كلام على بن ابی طالب» تصنیف نمود.
پس از جاحظ و وطواط، این کار -یعنی انتخاب مجموعه ای از احادیث پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) وكلمات علی (علیه السّلام)، و نیز شرح کردن و به نظم آوردن آن - به همت ادیبان و شاعران متعددی دنبال شد و در طول سال ها گنجینه سرشاری را پدید آورد.
نگارنده در این مختصر بر آن بوده است که درضمن اشاره ای به كار وحال جاحظ و وطواط، نمونه های نمایانی از این آثار گوناگون را (تا قرن دهم هجری) نشان دهد و اهمیّت «مطلوب كل طالب» واثر آن را در تألیفات پس از آن بنماید، و به اتکاء نسخه های به دست آمده متنى بالنسبه قابل اعتماد از این کتاب به دوستداران کلام علی (علیه السّلام)
و فرهنگ و ادب فارسی تقدیم دارد، و در پایان تا آنجا که ممکن است مأخذ يا مآخذ دیگری برای صد کلمه امام (علیه السّلام) وتوضیحی در باب تعبیرات وكلمات بیاورد، و بالاخره فهرستی از لغات و ترکیبات و غیر آن- چنانکه در مورد همۀ متون کهن لازم و معمول است بیفزاید(1).
امیدوار است این گونه کارها درشناختن و شناساندن سرچشمه های غنی واصیل معارف اسلامی موثر باشد.
توفیق از خداست. محمود عابدی
1) این کتاب پیش از این نیز چند بار چاپ شده است، از جمله به همت: فلایشر با ترجمه آلمانی آن، در شهر لایتپسیک و در سال 1837 میلادی (فهرست کتب چاپی مشار، 411)، ومرحوم محدث ارموى بالستفاده از دو نسخه خطی (نسخۀ «م» با تاریخ کتابت 896 و دیگری نسخه ای که در کتابخانه شخصی آن مرحوم بوده است) و به همراه شرح عربی ابن میثم وعبدالوهاب در سال 1349.
تا آنجا که می دانیم نخستین کسی که به جمع وتدوین مجموعه ای از سخنان امیرمؤمنان علی (علیه السّلام) همت گماشت و «از مجموع کلام آن حضرت، که جمله بدایع غرر و روایع در راست، صد کلمه اختیار کرد و هر کلمه از آن برابر هزار داشت و به خط خود نبشت وخلق را یادگار گذاشت»(1)جاحظ، ادیب سخن شناس ونویسنده معروف عرب بود که در سال های (160-255هـ. ق) می زیست.
«فضل بن(2)احمد بن ابی طاهر چنین همی گوید که: مرا با ابوعثمان عمرو بن بحر الجاحظ مدتی مدید مجالست و مصاحبت بود و با او مخالطت داشتم، و جاحظ همی گفتی که: امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب را -رضی الله عنه - صد کلمه است که هر کلمه ای برابر هزار کلمه باشد از فضیلت وحکمت و فصاحت و بلاغت، و این صد کلمه
از محاسن سخن عرب است و از احاسن سخنهای ایشان داشته اند. و من به مدنی دراز از او التماس همی کردم و از او می درخواستم تا این صد کلمه را از بهرمن بهم آرد و یا برمن املاء کند، واو مرا وعده همی داد وطریق تغافل همی سپرد و بدان بخیلی می نمود. و چون جاحظ پیر شد و به آخر عمر رسید، مسودات ومصنفات خود را جمع کرد و این صد کلمه از جمله آن بیرون آورد و به خط خویش بنوشت و به من داد...»(1)
و بدینگونه به انتخاب جاحظ سخندان ادیبی که «هرکتابی به دست او می رسید بتمامی آن را می خواند و حتی چنان بود که دگان های صحافان را اجاره میکرد و شب را در آنجا می ماند و کتاب ها را مطالعه می کرد.»(2)و «درمیان متقدمان و متأخران فصیح تر از وی دیده نشده است»(3)صد کلمه از کلمات علی (علیه السّلام) جمع آمد و سال ها بعد زبان و قلم رشید وطواط آن را تفسیر کرد.
جاحظ در کتاب «البیان والتبيين» که یکی از آثار معروف اوست و مجموعه ای از قصص و حکایات ولطائف سخن در آن گرد آمده است، پس از نقل جمله معروف «قیمة كل امرء مایحسن» دربارهٔ سخنان امام(علیه السّلام) می گوید:
«اگر از این کتاب - البيان والتّبیین - همین کلام را
می شناختیم، آن را کافی شافی و بسنده و بی نیاز کننده می یافتیم گمان از کفایت بیش بود و غایت مطلوب با خویش داشت.
و ونیکوترین کلام آن است که اندک آن ترا از بسیار بی نیاز کند، وزلال معنی از ظاهر لفظش پیدا آید، و خدای -عزّوجل - برحسب نیّت و تقواى صاحب سخن آن را به (جامه)(1)جلالت پوشانده و به نور حکمت آراسته باشد.
وسخن را چون بلندی معنی بارسایی لفظ جمع گردد و درستمایه و خوشایند و بسامان وروان گفته آید، در دلها چنان حالی پدیدار کند که باران در زمین بارآور کند. و هر آن گاه که سخنی بدین شرط پایان گیرد و برین صفت بر زبان گوینده بگذرد، خدای توفیقی همپای آن کند و تأییدی پشتیبان آن سازد که سینه گردنکشان در تعظیمش سر فرود آرد و خرد نادانان از فهمش سرفراز شود.»(2)
جاحظ علاوه بر «مائة کلمه» جای جای در کتابها و نوشته های خود -که بنا به گفته ابوالفضل بن العمید وزیر «نخست عقل می آموزند وسپس ادب»- از خطبه ها، دعاها وكلمات امام (علیه السّلام) آورده است و امیدواریم با استقصایی در خور، روزی به صورت رساله مستقلی معرفی شود.
1) از متن البيان والتبيين ظاهراً كلمة «ثياب» ساقط شده است، در کتاب زهر الاداب وثمر الالباب (ج1 ص81 چاپ بیروت) نوشته ابی اسحاق ابراهیم حصری (متوفی 453) عبارت چنین است: قد البسه من ثياب الجلالة وغشاه من نورالحكمة. دریافتن این مأخذ مرهون همت برادر جوانم آقای محمدرضا مروارید بوده ام.
2) البيان والتبيين: ج1 صفحات (106-107).
پس از جاحظ کار گردآوری و انتخاب مجموعه ای از سخنان کوتاه امام (علیه السّلام) به وسیلۀ سخن شناسان و ادیبان دنبال شد و به تحریک ذوق خود وترغيب مشتاقان یا احیاناً به پیروی از جاحظ مجموعه هائی فراهم کردند که امروز شماری از آنها را می شناسیم:
1- «دستور معالم الحكم ومأثور مكارم الشيم»: از قاضی ابوعبدالله محمد بن سلامه قضاعی (متوفی 454هـ. ق) که در آغاز «مجموعه ای مرکب از هزار و دویست کلمه از سخنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در وصایا و امثال ومواعظ و آداب فراهم آورد و آن کتاب را شهاب (= شهاب الاخبار) نامید، و آنگاه از برادران از او درخواستند که به همان تعداد از جمعی کلمات امیر مؤمنان علی بن ابی طالب - صلوات الله علیه - را هم در کتابی جمع کند و در این کار بدانچه خود بدست می آورد ودر مصنفات مورد اطمینان و پسند خویش می یابد اعتماد نماید، و کلمات را پی در پی و بی ذکر اسناد - مانند کتاب شهاب - بیاورد. و او نیز پس از استمداد از خدا بدین کار پرداخت و دستور معالم الحکم ومأثور مکارم الشیم را تألیف کرد.»(1)
اما گفتنی است که در این کتاب تنها كلمات قصار امام (علیه السّلام) گرد نیامده است، بلکه پاره ای از خطبه ها و پاسخ چند سؤال ونیز بعضی از اشعار منسوب به آن حضرت را در آن می توان خواند.
2- «غرر الحكم و دررالکلم»: این مجموعه را ابوالفتح عبدالواحد بن-
1) دستور معالم: صفحات (12-13).
مقدمه
محمد آمدی تمیمی (متوفی نیمه اول قرن ششم) تألیف کرده و در مقدمه آن آورده است که: «بدین سبب من این مجموعه را از سخنان امام (علیه السّلام) فراهم آوردم که جاحظ تنها صد کلمه از سخنان حکمت آمیز امیر مؤمنان (علیه السّلام) را جمع کرده و گویی به آن شاد شده بود، وجای شگفتی بود که این مرد با آن که علامۀ زمان و یگانه اقران بود بعضی از کلی برگرفته و به اندکی از بسیار بسنده کرده بود.»(1)
کتاب غرر الحکم و دررالکلم آمدی برحسب حروف تهجّی ترتیب یافته و شامل بیش از یازده هزار کلمه است. براین کتاب شرح هایی نوشته شده است که یکی از آن ها شرح جمال الدین محمد خوانساری است و به همت مرحوم محدث ارموی به چاپ رسیده است.
3- «نشر اللئالی»: مجموعۀ دیگری است از سخنان کوتاه امام که بعضی آن را گردآوردۀ امین الاسلام شیخ طبرسی مفسر بزرگ شیعه دانسته اند. این مجموعه نیز به ترتیب حروف تهجی فراهم آمده و شامل حدود سیصد کلمه است.
4- «الحكم المنثوره»: ابن ابى الحديد شارح معروف نهج البلاغه در پایان شرح خود یک هزار سخن از امام (علیه السّلام) را آورده و آن را به عنوان تکمله ای برنهج البلاغه شمرده است.
البته ادیبان و مورخان دیگری نیز شماری از کلمات حکمت آمیز امام (علیه السّلام) را در ضمن تألیف خود آورده اند که پس از نهج البلاغه، «تحف العقول» ابن شعبه حرانی، «عیون الحكم والمواعظ وذخيرة المتعظ والواعظ» شيخ على واسطى، و «الاعجاز والایجاز» ثعالبی و... را می توان نام برد.
1) در اینجا سخن آمدی را به اختصار آورده ایم.
محمد بن محمد عبد الجلیل رشیدالدین متخلص و معروف به وطواط(1)(متوفی به سال 573 هـ. ق) در بلخ زاده شد، و در نظامیه آن شهر به تحصیل علوم متداول عصر پرداخت، و به پایمردی علم وفضل خود به دربار علاءالدین تسز خوارزمشاه راه یافت. وی تا پایان عمر این سلطان (551 هـ. ق) در خدمت او بود و مشاغلی مانند دبیری، ملک الشعرائی، منادمت و ریاست دارالانشاء یا وزارت رسایل را به عهده داشت.
رشید «ادیب، کاتب، شاعر، از نوادر و شگفتی های زمان بود و از عجایب و بی مانندان دوران، در نظم ونثر سرآمد روزگار خویش، و در شناخت دقایق كلام عرب و اسرار نحو وادب از همه پیش بود.»(2)
او با شاعران بزرگی مانند خاقانی وادیب صابر و دیگران
مناظره ها کرد، و با متکلمان و فاضلانی مانند فخر خوارزم، جارالله زمخشری، دوستی و مباحثه ها داشت.
از آثار رشید وطواط، جز ديوان شعر و نامه های فارسی و عربی و رساله های گوناگونی در پند و اندرز ولغت وادب، کتاب معروف «حدايق السحر في دقايق الشعر» است که آن را در برابر و به تقلید «ترجمان البلاغه» محمد بن عمر را دویانی نوشته، که با مقدمه وتوضيحات استاد فقید، عباس اقبال، به طبع رسیده است.
رشید شاعر کاتب که قلمرو نظم ونثر را به زبان تازی و پارسی در دست هنر خویش داشت، پس از درگذشت اتسز -بنابر آنچه از شعر او بر می آید- از دربار دور ماند، و همین حال بود که او را به خود آورد و فرصت داد که -احتمالاً به تألیف حدايق السحر و- به جمع وتدوين منشآت خويش وترتیب رساله هائی بپردازد.
این رساله ها در موضوعاتی مانند: عروض، لغت، و پند و اندرز و به صورت منتخباتی از کلمات بزرگان ونیز گزیده هایی از سخنان خود شاعر -و به نام صد کلمه، یا صد پند - نوشته شده اند.
نخستین رساله صد کلمه ای که رشید وطواط، به فتوا وفرمان دل خود شرح کرد و «واجب دید که آن صد کلمه را - که جاحظ برگزیده بود- به دو زبان تازی و پارسی تفسیر کند، و در آخر تفسیر هر کلمه دو بیت شعر از منشآت خویش که مناسب باشد بیاورد،» رسالهٔ «مطلوب كل طالب من كلام على بن ابی طالب» وهمین کتاب است که اکنون خواننده در دست دارد و درجای خود به آن خواهیم پرداخت.
پس از این که «شرح آن صد کلمه را بساخت، و آن مجموع که اصل نجات وسبب درجات وی بود بپرداخت، کبرای دین و دولت
و عظمای ملک وملت» بفرمودند که «فصل الخطاب من كلام عمر بن الخطاب» را بپردازد و او چنان کرد «تا ذکر جمیل مترادف تر واجر جزيل متضاعف تر شود، و هیچ بدگوینده عیب جوینده را مجال مقال نباشد.»
و آنگاه «ارکان دین و دولت و اعیان ملک وملت» کلمات دیگران را «مهمل گذاشتن» «مصلحت» ندیدند و رشید «به حکم نصیحت شریفشان» رسالة «تحفة الصديق من كلام ابي بكر الصديق» را «فراهم آورد و آن را به پارسی برسبیل ایجاز شرح کرد.» و سر آنجام «بزرگان دین خواستند» و او صد کلمۀ «انس اللهفان من كلام عثمان بن عفان» را «به دست آورد و شرح آنرا را به پارسی و برسبیل اختصار نوشت.»(1)
چنانکه پیش از این گذشت، رشید صد کلمه ای را که جاحظ از کلام علی (علیه السّلام) اختیار کرده بود به تازی و پارسی شرح کرد، و از خود دو بیت شعر نیز در همان معنی بیاورد و آن مجموعه را مطلوب کل طالب نامید.
سخن او در اینجا و در هر دو زبان تازی و پارسی و در نثر و نظم - و به اقتضای کلام امام (علیه السّلام) و زبان و زمان شاعر- مسجع ومصنوع و در نهایت استحکام و ایجاز است، چنانکه در سرتاسر این مجموعه کمتر عبارت یا جمله ای می توان یافت که از صنایع و محاسن گونه گون
1) جمله ها و عبارات مشخص شده از مقدمه رساله های چهارگانه و با اندکی تغییر در فعل ها نقل شده است.
سخن، خالی یا به افزودن و کاستن آرایش و پیرایشی محتاج باشد، اما این قرینه سازی و سجع پردازی از خصایص نظم ونثر قرن های ششم و هفتم هجری، یعنی روزگار کلیله و دمنه، چهارمقاله، مقامات حمیدی و گلستان سعدی است که «آفاق، گوش و گردن خود را به زیور چنین سخنانی می آراست، و خزانه خاطر خردمندان از این گوهرها مالامال بود.»(1)
ما به حکم مجال تنگی که در این مختصر داریم، درک زیبایی ها، رعایت جانب اعتدال در استعمال واژه های عربی، فصاحت و بلاغت، وخاصه لطف ایجاز سخن او را به ذوق سلیم خواننده وامی گذاریم، و با ذکر نمونه هایی از شعر فارسی و عربی رشید وطواط جوینده تفصیل را به مقدمۀ «نامه های رشید» نوشته وتحقيق وتصحيح آقای دکتر تویسرکانی حواله می دهیم.
نمونه هایی از شعر رشید:
اگر آید زدوستی گنهی *** به گناهی نباید آزردن
ور زبان را به عذر بگشاید *** باید آن عذر نیک بپذردن
زان که نزدیک بخردان بترست *** عفونا کردن از گنه کردن(2)
آن خسروان که نام نکو کسب کرده اند *** رفتند و یادگار از ایشان جز آن نماند
نوشین روان اگر چه فراوانش گنج بود *** جز نام نیک از پس نوشین روان نماند(3)
1) سعدالدین وراوینی یکی از ادبای معروف قرن هفتم می گوید: و فراید قلاید رشیدالدین وطواط که گوش و گردن آفاق بدان متحلی است، و خواطر ذوی الالباب از فضالات فضل اومل الاهاب وممتلى» مرزبان نامه، با تصحيح ومقدمۀ مرحوم علامه قزوینی، ص3.
2) دیوان رشيد وطواط: ص 600 .
3) همان مأخذ : ص 140، این دو بیت در لباب الالباب عوفی (ج 1 ص 13، از انتشارات کتابفروشی فخررازی، از روی چاپ براون) بدون ذکر نام شاعر آمده است.
که یاد آور قطعه ای از گلستان و خاصه این بیت آن است:
زنده است نام فرخ نوشین روان به خیر *** گرچه بسی گذشت که نوشین روان نماند(1)
اذا ما شئت أن تحيا سعيداً *** وتنجو في الحساب من الخصوم
فلا تصحب سوى الاخيار، واصرف *** حياتكفي مدارسة العلوم(2)
رشید وطواط در ضمن آثار خود (دیوان، حدايق السحر ورسائل فارسی) تنها در چند مورد از حدایق السحر به سخنان امام (علیه السّلام) استشهاد کرده است:
غَرَّكَ عِرك، فَصَارَ قَصَارُ، ذَلِكَ ذلكَ ، فَاخْش فاحش فِعْلِكَ فَعَلَكَ تُهدا بهذا. (ص 11)
2- در اشتقاق: ... از کلام علی - رضی الله عنه - : يا حمراء غيري(4)(ص12)
3- در متضادّ: ... از سخن مرتضوى : إِنَّ أَعْظَمَ الذَّنُوبِ مَا صَغُرَ عِنْدَ
1) گلستان سعدی: باب اول، ص51 .
2) معجم الادباء، جزء19، ترجمه وطواط .
3) جاحظ دربارۀ جراد (ملخ می گوید: «وهاهنا قوم لا يأكلون الجراد الاعرابي السمين، ونحن لانعرف طعاماً اطيب منه» الحيوان: ج 4 ، ص 43 - ط 2 به تصحیح عبدالسلام هارون.
4) در عیون الاخبارج 1 ص 53 و ج 2 ص 82 نیز آمده است، به نقل پژوهشی در اسناد و مدارک نهج البلاغه ص 115.
صاحبه (ص24)
4- در صنعت ترصیع (ص3)، بدون ذکر نام گوینده: العاقل يفتخر بالهمم العالية لا بالرمم البالية، که نزدیک است به این سخن امام(علیه السّلام) که در شرح غرر و درر، ش 1991 به صورت «الشرف بالهمم العالية لا بالعظام البالية» آمده است.
رشید وطواط پس از مطلوب کل طالب به «فرمان» و «مصلحت دید» و «درخواست»(1)بزرگان رساله های سه گانه فصل الخطاب، تحفة الصديق وانس اللهفان را نوشت و ظاهراً پس از آن بود که تصمیم گرفت از سخنان خود نیز گزیده هایی در پند و اندرز فراهم آورد و به رسم هدیه به بزرگان تقدیم دارد، و بدین ترتیب او خود نخستین کسی بود که این کار -نوشتن صد کلمه در نصحیت و پند- را دنبال کرد و رساله های هفتگانه زیر را از سخنان خویش فراهم
ساخت:
1- غرايب الكلم في رغايب الحكم
2- عقود المثالي وسعود الليالي
3- منية المتكلمين وغنية المتعلمين
4- غرر الاقوال ودر رالامثال
5- الكلم الناصحة والحكم الصالحة
1) کلمات مشخص شده را از مقدمه هایی که رشید بر آن سه رساله نوشته است بر گرفته ایم.
6- مفاتيح الحكم ومصابيح الظلم
7- جواهر القلائد وزواهر الفرائد(1)
اما پس از رشید نیز افرادی -و هر یک به گونه ای- کار او را دنبال کردند:
1- كمال الدين ميثم بن على ميثم بحرانی، دانشمند و فیلسوف شیعی (متوفی 679)، صاحب تألیفات بسیار از جمله شرح های سه گانه (کبير، متوسط وصغير) نهج البلاغه، از کسانی است که صد کلمه امام (علیه السّلام) را به زبان عربی شرح کرده است. نامبرده در شرح خود «صد کلمه» را به سه بخش: «المباحث المتعلقة بالعقل والعلم...» و«المباحث المتعلقة بالاخلاق الرضية والردية ...» و «المباحث المتعلقة بالاداب والمواعظ...» تقسیم نموده وصدر و ذیلی در مبادی و مقدمات ودر لواحق ومتممات بر آن افزوده است.
2- «عبدالوهاب»: پس از ابن میثم شارح دیگری نیز به شرح صد کلمه دست زده است که مشخصات و تاریخ حیات او بدرستی دانسته نیست. از نسخه یگانه ای که در اختیار مرحوم محدث بوده و آن را به طبع رسانده است بر می آید که شارح و کاتب آن عبدالوهاب نامی بوده است.
از مقایسه این شرح بامتن مطلوب کل طالب و دست نوشته هایی
1) متاسفانه ما به هیچ یک از این رسائل دست نیافتیم، تنها می دانیم که -بنابر آنچه مرحوم سعید نفیسی در مقدمه دیوان رشید وطواط آورده است- نسخه ای از آنها جزو مجموعه ای در کتابخانه ملی پاریس موجود است.
که از آن در دست است میتوان دریافت که: شارح مذکور به زبان وادب فارسی آشنا بوده و در شرح موجز و عارفانه خود به شرح رشید وطواط نظر داشته است، چنانکه سخنش در موارد بسیاری ترجمه كلام وطواط یا نزدیک به آن گشته است، و به علاوه نسخه مورد استفاده و مطالعه وی همانند نسخه «م» (مورخ 896) بوده است.(1)
اینک چند نمونه از آن همانندیها:
در شرح کلمۀ 28- «لامعقل احسن من الورع»:
وطواط :
هر که خواهد تا از حوادث دنیا و نوایب عقبی امان یابد، او را در پناه ورع باید گریخت، چه به برکات ورع هیچ آفت در دوجهان بدو نرسد. ص14.
عبدالوهاب:
اذا أردت ان تخلص نفسك من الافات والعاهات وتفصحت ملجأ تستعيذ به فصاحب الورع والتقى، فانه ليس في الدّنيا حصن اشد منه ملجأ واقوى ملاذاً. ص 25
در شرح کلمه 36 - «اعادة الاعتذار تذكير للذّنب»:
وطواط :
عذر یک بارخواه از گنهی *** کزدو بار است نقص جاه تورا
به سر عذر باز رفتن تو *** تازه کردن بود گناه تورا
عبدالوهاب:
ان من أساء فلا بأس بالاعتذار مرة، فان اعاده كان مذكراً لاسأته،
1) از قرائنی که این احتمال را تأیید می کند آن است که کلمۀ هشتاد و هشتم را به صورت «من ابدی صفحته للحق ملك، ومن اعرض عن الحق هلک» آورده است و تنها نسخۀ «م» با آن موافق است.
فيكون كان سيئته ثانياً. ص 31
و در شرح کلمۀ 55: «لا تتكل على المني، فانها بضائع النَّوكي.» وطواط :
لا تعتمد على الهوى، ولا تتكل على المني، فليس كل ما يهواه الانسان يملكه، ولاكل مايتمناه يدركه، واعلم انَّ الاعتماد على الهوى والاتكال على المنى من شيم الحمقى وخصال النّوكي. ص27-26 عبدالوهاب:
لا تعتمد على امنيتك من الهوى، فانه ليس كل ما يهواه الانسان يملكه ولاكل مايتمناه يدركه، وان الاعتماد على الهوى والاتكال على المنى من شيم الحمقى وخصال النوكي. ص 47
و این هر دو به بیتی از متنبی نظر داشته اند که عبدالوهاب آن را در ذیل شرح خود آورده و آن بیت این است:
ماكل مايتمنى المرء يدركه *** تجرى الرياح بمالا تشتهي السفن
شرح عبدالوهاب از شرح ابن میثم بسیار کوتاهتر است و مقدمه و مؤخره ای ندارد، و شارح در هشت مورد ابیات و قطعاتی از گلستان سعدی را با کلام امام (علیه السّلام) سنجیده است که ما درجای خود به بعضی از آنها اشاره کرده ایم.
دو شرح ابن میثم وعبدالوهاب به زبان عربی نوشته شده و همراه مطلوب كل طالب به همت مرحوم محدث ارموی به چاپ رسیده است.
3- «مولی مصطفی بن محمد معروف به خواجگی زاده» (متوفی :998) بنا به نقل کشف الظّنون (چاپ استانبول، ج1 ص 1077) صد کلمۀ امام (علیه السّلام) را به ترکی ترجمه و شرح کرده است.
1- محمد بن غازی ملطیوی (منسوب به شهر ملطیه یا ملاطیه واقع در شمال حلب): این ادیب دشوار نویس از جمله فضلا ومنشيان قرن ششم و هفتم هجری است که در دربار سلاجقه آسیای صغیر شغل منشیگری و وزارت داشت. وی ابتدا کتاب مرزبان نامه اسپهبد مرزبان بن رستم بن شروین را -که به زبان طبری بود- به نام «روضة العقول» به فارسی درآورد و آن گاه به دستور عزّالدین کیکاوس اول «بريد السّعاده» را به پیروی از کار رشید وطواط و به مدت یک سال (609 - 610) تصنیف کرد.
بريد السّعاده «حاوی شرح کلماتی است رسیده از رسول اکرم - صلى الله علیه وآله وسلم- در چهل حدیث، و چهل کلمه از خلفا تا سخنان علی بن ابیطالب -علیه السلام-(1)و بیست لطیفه از مقالات حکما و بیست مثل از امثال عرب. رویهم رفته این کتاب مجموعه ای است در حکمت عملی از اخلاق و سیاست وسلوک سلطنت.»(2)
محمد بن غازی «چون این کتاب بدیع را بدین الفاظ رفیع به توفیق باری - عزّ وعلا - تصنیف کرد» امیدوار بود که «شاه مطالعه آن را مدد دولت و عدت سعادت فرماید گردانید (= خواهد کرد) از آنک همگنان دانند که خواجه امام عبادی - رحمه الله- اربعینی ساخته
است و شرح آن اخبار به قدر امکان خود تمهید فرموده، و همچنان رشید وطواط -رضی الله عنه - کلمات صحابه را - رضوان الله علیهم- با کمال فضل خود شرحی پرداخته، ارباب الباب که آن تصانیف ایشان را مطالعه کنند و این قدم صدق باید بیضا بینند انصاف دهند که: لا يقاس الشّوك بالرّطب ولا العود بالحطب(1).» (بريد السعاده، ص6)
اما خردمندان (ارباب الباب) که اعتدال زبان و زبان فارسی را می شناسند، با اینکه محمد بن غازی ملطیوی را از زمره مترسلان و ادیبان استاد می شمارند، انصاف می دهند که افراط بیش از حد در استعمال الفاظ دشوار و مهجور - چنانکه خواهیم دید - نشانه ای از روشنی ونور در «ید بیضای» او نگذاشته است.
و اینک نمونه ای از برید السعاده: (از کلمات امام (علیه السّلام)»)
کلمۀ اول: لوكشف الغطاء ما ازددت يقيناً
معنی کلمه آن است که اگر در این حال جمله حوایل را از پیش برگیرند و درین وقت همه حواجز را دور گردانند در یقین که اکنون با این عوارض [مرا] حاصل است هیچ نیفزاید.
یعنی که به واسطهٔ صفای ضمیر و ذریعت آینه خاطر چنان بر حقایق مكونات ودقايق جمله موجودات اطلاع یافته ام که [در] حواس ظاهر وقوای باطن طالع آن مصور گردد، از آنک نفس من در درگاه ازل از عنایت قدسی نه چنان تصقیل یافته است که درین منزل از حلول نوازل صدأ پذیرد. چه از آن وقت که «يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ»(2)در خاطر من مركوز شد، اعضای من
در عبودیّت باری - عزّوعلا - به جز صفای طویّت وخلوص نیّت از من ندیده اند، بدین سبب از طوارق حشر و بوایق نشر ایمن شده ام.
شاه نیز باید که چون ایزد - تعالی - او را خاطر وقّاد وضمیر نقّاد داده است بر عُجَر ملک و بُجّر دولت چنان واقف باشد که هر چه منهیان اخبار و مخبران احوال از متجدّدات اطراف وحوادث اکناف بر رأی عالم آرای او عرض دهند از قوت حدس و یقظت نفس بر آن پیش از اعلام ایشان عثور یافته باشد و از تقریر تدبیر آن پرداخته، و چون از سر رأى صايب وفكر ثاقب آن ثلمه را مرمت فرموده باشد وسد انخرام فساد وردّ طعن حساد کرده نظام ملک متضاعف گردد ودوام حضرت مترادف شود و اساس جلال از التباس ارذال محروس ماند واعادی به امید ایادی مطاوع ومتابع شوند و دهر مخالف محالف وزمانه جافی وافی شود.»
و پس از این به همین شیوه در پیچ و تاب زنجیره ای از الفاظ داستانی از خوارزمشاه می آورد و شرح کلمه امام (علیه السّلام) را - از زبان خوارزمشاه - با این قطعه به پایان می برد:
پرده را گر ز پیش بردارند *** مرمرا در یقین نیفزاید
زانک امروز کار فردا را *** آنچنان دیده ام که می باید
(بريد السعاده، ص 239 - 242)(1)
2- «ابوالفضل يوسف بن على مستوفی»: او ظاهراً پیش از قرن هشتم می زیست، و چون می دید که «قربت و منادمت مجلس پادشاهان و بزرگان را سخن خوب باید» و «قاعده الفت میان خردمندان به
1) بريد السعاده، چاپ دانشگاه تهران، به کوشش آقای محمد شیروانی.
گفتار لطیف استوار گردد و مقتضای ذات مردم آن است که چون سخن مفيذ ونظم ونثر حکمت آمیز بشوند فرحی وذوقی بدیشان رسد، و چون معنی آن به خاطر پیوندد و بدان کار بندند اسم خردمندی برایشان افتد» سخنانی از بزرگان و حکما گرد آورد و «به امثال امير المؤمنين وامام المتقين، على بن ابى طالب - علیه السلام- ونظم فردوسی» بیاراست و آن را «خرد نمای جان افروز»(1)نامید.
در این کتاب صد سخن از حکیمان و فرزانگان وصد کلمه از کلمات امام (علیه السّلام) و اشعاری از حکیم طوس برابر هم نهاده شده است، و هر چند در جایی از آن به مطلوب کل طالب اشاره نرفته اما از آنجا که این کتاب نیز شامل صد کلمه از سخنان امام (علیه السّلام) و نظیر وشرح گونه ای در باب هر کلمه است، نشان می دهد که نویسنده به نوعی به مطلوب کل طالب نظر داشته است. دست نوشته ای که ما از خردنمای جان افروز در اختیار داریم در سال 729هـ. ق نوشته شده است.
و اینک نمونه ای از آن:
درستایش هنر:
بزرجمهر گفته است: هنر آن است که بندگان را برآزادگان فزونی دهد و در ویشان را بر توانگران فضیلت نهد و وضیع را از شریف
وذلیل را برعزیز مقدم دارد و فرودستان را عز مجلس پادشاه حاصل گرداند.
قال على - عليه السلام - «الشَّرَف بالعلم والأدب لا بالأصل والتسب»(2)
شرف به دانش و ادب است نه به اصل و نسب.
چوپرسند پرسندگان از هنر *** نشاید که پاسخ دهیم از گهر
همان پرهنر مردم پیشه دار *** نباشد به چشم خردمند خوار
کراجفت گردد هنر با خرد *** شود مهتر و از هنر برخورد
ورق 6 نسخه عکسی
در حاشیه یکی از دست نوشتههای مطلوب کل طالب، که متعلق به کتابخانه ایاصوفیه و تاریخ کتابت آن 731 هجری است، با قلم دیگری ترجمه ترکی منظومی از شعر رشید وطواط آمده است. متأسفانه این نسخه هیچگونه اطلاعی از نام مترجم شاعر و تاریخ زندگی او به دست نمی دهد، و ما در جای دیگر نیز چیزی درباره او نیافته ایم.
نمونه ای از این ترجمه؛
مطلوب كل طالب (کلمۀ اول):
حال خلد وجحيم دانستم *** به یقین آنچنان که می باید
گر حجاب از میانه بردارند *** آن یقین ذره ای نیفزاید
ترجمه ترکی آن:
سکز او چماق و یدی طامونک احوال بتن *** شیله کم کوکلم گوز گوردم و بلدم عیان
کم اگر برتن حجابی کیده ناگه اورتدن *** اول يقين اولمايه هرگز ارتوغ اکسک بی گمان
مطلوب كل طالب (کلمهٔ صدم):
مرد احمق که سخن گفتن *** دل خود تابع زبان دارد
هر چه باید بگوید و آنگاه *** دل برآن قول گفته بگمارد
ترجمه آن به ترکی :
ابلهک کوکلی همیشه چون دلی اردنده *** در سویلمک استر سوزه اندیشه سوز آغزن آچار
هرنه کم اغزینه کلورسه دلندن دو کلور *** پس پشیمان او تور ورخیرینی شرندن بچار
شاعران بسیاری پس از رشید وطواط مضمون احادیثی از پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و کلماتی از امام (علیه السّلام) را به نامهای: صد کلمه، نثر اللئالی و جزآن به نظم آورده اند:
1- شاعری در قرن هشتم - وشاید پیش از آن - وصیّت امام به فرزندش حسین (علیه السّلام) را در نود و دو بند و هر بندی را در یک بیت به نظم آورده است.
نمونه ای از آن:
فقال: «يابنيّ اوصیک بـ... *** كلمة الحقَّ في الرَّضا والغَضَب»
راست گوی ای نگار مردم چشم در نسیم رضا وآتش خشم
«والقصد في الغنى والفقر»
گرتوانگر بوی وگر درویش *** نه کم از کم ده ونه بیش از بیش
ورق اول نسخۀ عکسی به خط ابن الساوجي ومكتوب در 729
2- «ابن الساوجی»: ابوالمحاسن محمد بن سعد بن محمد النخجوانی معروف به ابن الساوجى «درة المعالى في ترجمة اللئالی» را در ترجمه نثر اللئالی ساخته و به صاحب اعظم شرف الدين علی - که به اصفهان آمده بود - تقدیم کرده است. درة المعالي ابن الساوجی حاوی دویست و شصت و سه کلمه از کلمات امام (علیه السّلام) است که هر کلمه آن در یک بیت ترجمه شده است و با مقدمه ای که در توحید و مدح پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وعلى (علیه السّلام) وسبب ترجمه نثر اللئالی دارد و نیز دو بیتی که در تاریخ ترجمه آورده است جمعاً 298 بیت است.
ابن الساوجی خود درة المعالی را در سال 729 در اصفهان نوشته است و ما از همان دست نوشته استفاده کرده ایم که نسخۀ عکسی آن به شماره 7062 در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران مضبوط است.
واینک نمونه ای از آن:
«حُمُوضَاتُ الطَّعَامِ خَيْرٌ مِنْ حُمُوضَاتِ الكَلامِ»
به ساغر زهر نوشیدن به ناکام *** به از الفاظ زهرآلود دشنام
ورق 11
«ذَلَاقَةُ اللَّسَانِ رَأْسُ المَالِ»
فصاحت در زبان مرد عاقل *** بود سرمایه پیوسته حاصل
ورق 14
شَيْبُكَ نَاعِيكَ »
خبر گوید ترا از مرگ، پیری *** که کار مرگ را آسان نگیری
ورق 21
3- «درویش اشرف مراغی» (متوفی 864) همان نثر اللئالی را که در اینجا شامل بیش از دویست و نود کلمه امام (علیه السّلام) است به فارسی سروده است. درویش اشرف مضمون هر کلمه را در دو بیت و در قالب مثنوی آورده و در آغاز و پایان ابیاتی درستایش خدا، سبب نظم کتاب و خاتمه ترجمه افزوده است. نثر اللئالی درویش اشرف نیز مانند درة المعالی ابن الساوجی با «ایمان المرء يعرف بايمانه» آغاز می شود و با «يسعد الرجل بمساعدة السعید» پایان می پذیرد.
نمونه ای از شعر درویش اشرف:
«فخر المرء بفضله أولى من فخره بأصله»
فخر مردان به اصل چندان نیست *** به هنر فخر اگر بود اولی است
کی شنیدی که اندرین پایاب *** به شناه پدر گذشت از آب؟
ورق 31 نسخه عکسی
«ليس الشيب من العمر»
دولتی بهتراز جوانی نیست *** روز پیری ززندگانی نیست
روغنیمت شمر جوانی را *** نقد این است زندگانی را
ورق 35 نسخۀ عکسی
4- نورالدین عبدالرحمن جامی، شاعر وصوفی معروف (817-898) در سال 886 مضمون چهل حدیث از احادیث نبوی را به نظم آورده که به نام «اربعین» یا «چهل حدیث» معروف است.
نمونه ای از اثر جامی:
«السعيد من وعظ بغيره» موافق با کلام 65 از مطلوب کل طالب
نیک بخت آن کسی که می نبرد *** رشک برنیک بختی دگران
سختی روزگار نادیده *** پند گیرد زسختی دگران
«الغنى أليأس مما في أيدى النَّاس»
گر دلت را توانگری باید *** که توانگر دلی نکوهنری است
بازکش دست همت از چیزی *** که به دست تصرف دگری است
مجموعه خطی ، ص 25، 26
5- «عادل بن علی شیرازی» «صد کلمه» را در صد بیت فارسی به نظم آورده، و نیز «نشر اللئالی» را - که در اثر او حاوی دویست و پنجاه و هشت کلمه است- به نام «نظم اللئالي في ترجمة نثر اللئالی» در سال نهصد هجری و در دویست و شصت بیت سروده است.
ترجمه منظوم عادل بن علی با این بیت آغاز می شود:
بهترین هر کلام ای نور چشم مردمان *** هست نام خالق بسیار بخش مهربان
اینک نمونه دیگری از شعر او:
کلمۀ سوم: «الناس بزمانهم اشبه منهم بآبائهم»
سر بسر خلق جهان مانند دورند ای پسر *** نیستند از صد یکی مانندۀ جد و پدر
کلمۀ نودم: «من لان عوده كثفت اغصانه»
هر که نرم است ای دل اندر دست او چوب ادب *** زیر دستانش برآیند ابله و خواری طلب
برای اینکه درجه توجه عادل را به مطلوب كل طالب بدانیم کافی است که ترجمۀ همین کلمه (کلمه نودم) را - که بر خلاف رأی اکثر شارحان است - در هر دو با یکدیگر مقایسه کنیم.
1- «مکتبی» (ظاهراً همان مکتبی شاعر قرن نهم و سراینده لیلی و مجنون) مضمون شصت کلمه از نثر اللئالی را به نظم آورده و پس از ترجمه حدیث با تمثیلی دلکش آن را شرح کرده است. ترجمه و شرح مکتبی «کلمات علیّه) نام دارد و هزار و پانصد بیت است.
كلمات عليّهٔ مکتبی چنین آغاز می شود:
«جل من لايموت»
آن کسی را بزرگ دان که اجل *** نتواند بدورساند خلل
آن که مردم بزرگ خوانندش *** گرنمیرد بزرگ دانندش
چه بزرگی در آن حقیر بود *** که به دست اجل اسیر بود؟
آن کسی را بزرگ دان پیوست *** که زبردست او نباشد دست
آن که زو کوته است دست اجل *** نیست الا خداى عزّوجلّ
في التمثيل
چون که فرعون غرقه شد در نیل *** دستگیرش نه غیر عزرائیل
گفت با عارفی که: «در تابم *** دست گیر از میان غرقابم»
عارف انداخت بر سرش سنگی *** که «ای زنامت زمانه را ننگی
با ضعیفی و بینوایی، تو *** می کنی دعوی خدایی، تو!
هر که را مرگ در قفا باشد *** نتوان گفت کوخدا باشد»
7- «اسدی» (قرن نهم و دهم) شاعری که نام و تاریخ حیاتش بر ما ناشناخته است بیست و نه کلمه از کلمات امام (علیه السّلام) را به ترتیب حروف تہجی تنظیم کرده و مضمون هر کلمه را در دو بیت همانند وطواط به نظم آورده است.
اسدی سخن خود را چنین آغاز می کند:
بهترین سخن زمن بشنو *** هست نام خدای عزّوجلّ
زان که بی نام او نخواهد شد *** مشکل کارت ای برادر حل
اثر او با قطعه ای در مناجات و تو به پایان می پذیرد. نمونه ای از اسدی:
«شرف المرء في الادب لا في النَّسب»
شرف مرد یا بزرگی او *** تو گمان می بری که در نسب است
این تصور خطاست زانکه شرف *** مرد را در حمایت ادب است
(410-416 مجموعۀ خطی)
8- «ندیمی» (قرن نهم و دهم)، این شاعر نیز نثر اللئالی را به دستور مسیب خان وزیر به نظم کشیده است. او در آغاز مقدمه ای در توحید و نعت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آورده و با اشاره ای به خلفای چهارگانه به ستایش سلطان - باسط عدل و ناشر احسان، شه بدیع الزمان
بهادرخان - پرداخته است.
نثر اللئالی (نثر الدرر) ندیمی چنین آغاز می شود:
«ايمان المرء بأيمانه»
ایمان مرد شناخته میشود به سوگند او.
هر که شد راست قول و ایمان دار *** به خدا راست می خورد سوگند
مرد را هر طریق کایمان است *** هم زسوگندهای او دانند
«استراحة النفس في اليأس»
آرمیدن نفس در ناامیدی است.
ای که بستی به مردمان امید *** می کشی خواری از قباحت نفس
بگسل امید تا بیاسایی *** چون به نومیدی است راحت نفس
(ص 237 - 304 مجموعه خطي)
9- در حاشیه صفحات (341 - 358) مجموعه خطی شماره 2398 کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، که ما شعر جامی، اسدی و ندیمی را از آن نقل کرده ایم ترجمه منظوم دیگری از صد کلمه امام (علیه السّلام) (جز صد کلمۀ جاحظ هست) که سراینده آن مضمون هر کلمه ای را در یک رباعی سروده و سخن خود را چنین شروع کرده است:
آن را که دل از معرفت آگاه بود *** در پرده لى مع اللهش راه بود
چون در نگرد ز روی معنی داند *** کاین ها ز کلام حضرت شاه بود
اولین کلمه امام (علیه السّلام) در این رساله «الشّرف عنداللّه بحسن الاعمال
لا بحسن الاقوال» و كلمة «استراحة النفس في اليأس» در آن چنین ترجمه شده است:
ای دل زخدای خود طلب مرهم ریش *** بی منت بیش و کم زوی جو کم و بیش
هر کس که شد از خلق بکلی نومید *** آسوده شد از محنت بیگانه و خویش
اینها نمونه و گزیده ای از مجموعه آثاری بود که پس از رشید وطواط و به تقلید از کار او به وجود آمده است، در کتابهایی مانند: الذريعه، مصادر نهج البلاغه و اسانیدها، کتابنامه نهج البلاغه، فرمان مالک اشتر(1)و غیر آنها به نام کتابها و رساله های دیگری می توان رسید که ادامه این کار را تا امروز و به دست افراد گوناگون نشان می دهد. بی تردید جستجو در کتابخانه ها نیز آثار فراوان دیگری را به ما خواهد شناساند که امیدواریم این کار هر چه زودتر انجام پذیرد.
1) دو کتاب اخیر از انتشارات بنیاد نهج البلاغه است.
از قرن های سوم و چهارم هجری است که دوره شکوفایی فرهنگ و تمدن اسلامی آغاز میشود و ادب و شعر و فرهنگ ایرانی نیز، به مثابه شاخه ای از آن، به مدد خون و جانی تازه بالندگی می گیرد و قد برمی افرازد. خاستگاه این درخت بارآور، مدارس علم پرور و عالم نوازی است که در آن عالمان بزرگ به عشق و شوق قرآن و حدیث را به درس می گویند، و دست پرورد این عالمان ادب آموز و دانش آموختگان این خانه های علم ادیبانی هستند که بر لوح سینه، به اخلاص، قرآن و حدیث را محفوظ می دارند و زبان شورانگیزشان، هر یک به بیانی، دنیایی از اسرار یافته را ترجمانی می کند.
هر چه از این زمان پیشتر می آییم گستره زبان و ادب فارسی به برکت این سرمایه عظیم - قرآن و حدیث - وسعت می گیرد و آفاق تازه ای برآن روی می گشاید. استعدادهای شگرف - که هر روز و همیشه موجودند - در پناه این تعلیم و تربیت به باروری می نشینند و در سلسله شاعران و ادیبان اندیشه پرداز، قله های سرافراز به ظهور می رسند و زبان انسانی خود را با آن دستمایه آسمانی به بلندایی
بر می آورند که - پیوسته و تا ابد - بر اوج قدرت و غنا خواهد درخشید. آثار گرانمایه عارفان و شاعران بزرگ: خواجه انصاری، ناصر خسرو، سنایی، عطار، مولوی، سعدی، حافظ و دیگران با همه وسعت و رنگارنگی خود حاصل همین ایام است و به تمامی از همین سرچشمهٔ جوشان مایه گرفته است. و بی سبب نیست که ناآشنایان به قرآن و حدیث از اعماق دریای این معارف بیگانه می مانند، چنانکه از جهان بیکران معنای آن نیز جز صورتی در نمی یابند.
دقت و غور در هر یک از این گنجینههای معرفت انسانی این رأی را در اندیشه هر محقق آگاهی می نشاند که گویی این سخنوران فارسی زبان، کلام الهی و احادیث پیشوایان بزرگ دین را شرح و کنند و هر یک اشاراتی از آن معانی را به تفصیل تفسیر می گویند.
آثار شیخ بزرگوار سعدی - که در اینجا سخن ما از گلستان اوست- همانند مثنوی عارف جهان معنی، مولوی، صادق ترین شاهد این مدعاست. و باید که چنین باشد، چه او «از ایام طفولیت» در خدمت پدر «مصحف عزیز بر کنار گرفته»(1)شب ها را به روز آورده است، و در میانه های عمر در نظامیّه بغداد «به تلقین و تکرار»(2)
مرا در نظامیه ادرار بود *** شب وروز تلقین و تکرار بود
شب ها و روزها را گذرانده و به آن مقام رسیده است که وقتی موج سفرش به جامع بعلبک میرساند و به موعظه سخن آغاز و در معنی باز می کند، به علم و عین دریابد که: «ونحن أقرب اليه من حبل الوريد» و بگوید:دوست نزدیکتر از من به من است *** وینت مشکل که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که او *** در کنار من و من مهجورم(1)
و به بیانی دیگر تربیت در خاندان عالمان دین، تحصیل و تدریس در نظامیه بغداد، مذکری و وعظ در شهرهای اسلامی، با آن همه سیرو سیاحت چندین ساله در آفاق و انفس و کسب آن همه تجربیات روحانی، و بالاخره «قبول خاطر و لطف سخن خدادادی» شاعر و واعظ و شیخ ما را بر آن می دارد که از هر گوشه ای تمتع بیابد و از هر خرمنی خوشه ای بیندوزد(2)
در اقصای عالم بگشتم بسی *** بسر بردم ایام باهرکسی
تمتع بهر گوشه ای یافتم *** زهر خرمنی خوشه ای یافتم
و سرانجام گلستانی از «نوادر و امثال و شعر و حکایت و سیر ملوک ماضی»(3)تصنیف کند.اما براستی آن روز که قلم جادویی شیخ این «نوادر و امثال و...» در کتاب گلستان «درج» می کرد و آن «درّ موعظه های شافی در سلک عبارت می کشید»(4)از چه منابعی الهام گرفته و از چه گنجینه هایی بهره یافته بود؟ جواب درست به استقصایی وافی نیازمند است. در حال حاضر می توان به شرح های مختلفی که از دیر زمان تا امروز بر آثار شیخ، و از جمله گلستان او، نوشته شده است مراجعه کرد.(5)
1) گلستان، ص 164 .
2) بوستان، دیباچه:
3) گلستان، دیباچه ص 41
4) همان مأخذ، باب هشتم ص 610
5) ونیز رک: «متنبی وسعدی» نوشته آقای دکتر حسین علی محفوظ، ومقاله «یادداشت های حاشیه گلستان» آقای دکتر عبدالحسین زرین کوب که در ضمن مجموعۀ «نه شرقی، نه غربی، انسانی» از انتشارات کتابفروشی امیر کبیر بچاپ رسیده است.
ما در اینجا، درصد کلمه امام (علیه السّلام) و شرح و شعر رشید وطواط ، یکی از شاعران و ادیبان قرن ششم که مطلوب کل طالب را برای مطالعه، «ارباب نظم و اصحاب نثر» تألیف کرده است، و سخنان شیخ شیراز، علی الخصوص گلستان «که متکلمان را بکار آید و مترسلان را بلاغت افزاید» مشابهت هایی یافته ایم.
البته، چنان که پیداست، حال و هوای حاکم بر این هر دو اثر دینی، اخلاقی و تربیتی طبعاً وجود مفاهیم و معانی مشترکی را ایجاب می کند، اما ظاهراً رشته پیوند محکم تر از این است چنانکه علاوه بر شباهت طبیعی فضای سخن، همانندی های کلی دیگری نیز در آن ها دیده می شود، مثلاً در گلستان نیز مانند مطلوب كل طالب شعر بیان دیگری از نثر، مؤید آن و ملخص آن است، یا از دو پست و شصت و هفت قطعه گلستان (چاپ آقای دکتر خطیب رهبر) نود قطعه با شعر مطلوب کل طالب هموزنی دارد.
واکنون آن نظيرها :
1- مطلوب كل طالب (كلمة سوم): «النَّاس بزمانهم أشبه منهم بآبائهم»
... معنی این کلمه به پارسی: مردمان در زمانه نگرند و به افعال او اقتدا نمایند، هر که را زمانه بنوازد ایشان بنوازند، و هر که را زمانه بیندازد ایشان بیندازند، و...
گلستان (ص 98):
نبینی که پیش خداوند جاه *** نیایش کنان دست بر برنهند
اگر روزگارش درآرد ز پای *** همه عالمش پای بر سر نهند
2- مطلوب كل طالب (کلمۀ هفتم): «المرء مخبو تحت لسانه»
... معنی این کلمه به پارسی: تا مرد سخن نگوید مردمان ندانند که او عالم است یا جاهل، ابله است،یا عاقل، چون سخن گفت مقدار عقل ومثابت فضل او دانسته شد...
گلستان (ص53):
تامرد سخن نگفته باشد *** عيب وهنرش نهفته باشد(1)
هر پیسه گمان مبر نهالی *** شاید که پلنگ خفته باشد
3- مطلوب كل طالب (کلمۀ یازدهم): «لا تنظر الى من قال، وانظر الى ماقال»
... معنی این کلمه به پارسی: در گوینده سخن منگر که شریف است یا وضیع، عالم است یا جاهل. درنفس سخن نگر، اگر نیک باشد نگاهدار و اگر نیک نباشد بگذار...
گلستان (ص219):
گفت عالم به گوش جان بشنو *** ور نماند به گفتنش کردار...
مرد باید که گیرد اندر گوش *** ور نوشته است پند بردیوار
4- مطلوب كل طالب (کلمه نوزدهم): «لاراحة مع حسد»
... معنی این کلمه به پارسی: مردم حسود پیوسته از نیکویی که خدای - عزّوجل - دیگران را دهد، اندوهگن باشد و راحت عمر و لذت عيش نیابد...
گلستان (ص 68- 67):
1) عبد الوهاب نیز در شرح خود به این بیت ها اشاره کرده است.
توانم آن که نیازارم اندرون کسی *** حسود را چه کنم کو زخود به رنج درست؟
بمیر تابرهی ای حسود! کین رنجی است *** که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست(1)
5 - مطلوب كل طالب (کلمۀ سی و چهارم): «المرء عدو ما جهله»
... معنی این کلمه به پارسی: هر که علمی را نداند پیوسته در پوستین آن علم افتاده بود، و اصحاب آن علم را بد می گوید و مذمّت می کند...
گلستان (ص 551):
بی هنران هنرمند را نتوانند که ببینند... یعنی سفله چون به هنر با کسی برنیاید به خبثش در پوستین افتد.
کند هرآینه غیبت حسود کوته دست *** که در مقابله گنگش بود زبان مقال
که این بیت خود مضمون این کلام امام (علیه السّلام) است:
«الغيبة جهد العاجز» نهج، حكمت 461
6- مطلوب كل طالب کلمۀ پنجاه و دوم): «الحاسد مغتاظ على من لا ذنب له»
... معنی این کلمه به پارسی: حسود چون با کسی نعمتی بیند... بر آن کس خشم آلود شود و او را دشمن گیرد و پیوسته در زوال نعمت او کوشد بی آن که از آن کس جرمی پیدا آمده باشد یا جنایتی ظاهر شده، شعر:
1) عبدالوهاب نیز در شرح خود به این بیت ها اشاره کرده است.
هست مرد حسود خشم آلود *** برکسی کو نکرد هیچ گناه
نعمت خلق دید نتواند *** رنجه باشد زاصطناع اله
گلستان (ص 573):
حسود از نعمت حق بخیل است و بنده بیگناه را دشمن می دارد.
مردکی خشک مغز را دیدم *** رفته در پوستین صاحب جاه
گفتم: ای خواجه گرتو بدبختی *** مردم نیک بخت را چه گناه؟
ونيز (ص68)
گفت:... همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی شود الاّ به زوال نعمت من(1)...
شوربختان به آرزو خواهند *** مقبلان را زوال نعمت وجاه(2)
گرنبیند به روز شب پره چشم *** چشمه آفتاب را چه گناه
7- مطلوب كل طالب (کلمۀ شصت و پنجم): «السّعيد من وعظ بغيره»
...معنی این کلمه به پارسی: نیکبخت آن کس است که چون دیگری را پند دهند و از کردار ناشایسته و گفتار نابایسته باز دارند، او از آن پند عبرت گیرد و نصیب خویش بردارد و به گرد امثال آن کردار و گفتار نگردد...
گلستان(ص 595):
نیکبختان به حکایت و امثال پیشینیان پند گیرند، زان پیشتر که
پسینیان به واقعۀ او مثل زنند، دزدان دست کوته نکنند تا دستشان کوته نکنند.
نرود مرغ سوی دانه فراز *** چون دگر مرغ بیند اندر بند
پند گیر از مصایب دگران *** تا نگیرند دیگران به تو پند
8- مطلوب كل طالب (کلمۀ هفتاد و چهارم): «في كل جرعة شرقة ومع كل أكلة غصة»
... معنی این کلمه به پارسی: در دنیا هیچ گل بی خار، وهیچ می بی خمار، و هیچ شادی بی شادی بی غم، وهیچ راحت بی الم نیست، شعر:
نیک وبد، بيش وكم، صلاح وفساد *** هست آمیخته در این عالم
هیچ راحت ندید کس بی رنج *** هیچ شادی ندید کس بی غم
گلستان (ص 504 - 502):
... هرجا گل است خار است، و با خمر خمار است، و بر سر گنج مار است، و آنجا که در شاهوار است نهنگ مردم خوار است، لذّت عيش دنیا را لدغة اجل در پس ونعیم بهشت را دیوار مکاره(1)در پیش.
جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست
گنج ومار وگل و خار وغم وشادی بهمند
9 - مطلوب كل طالب (کلمۀ هفتاد و هشتم): «الاحسان يقطع اللّسان»
1) دیوار مکاره: مقتبس از این حدیث است: «حفّت الجنَّة بالمكاره والنّار بالشهوات»
... معنی این کلمه به پارسی: چون مردم به جای کسی احسان ومبرت کند، زبان او را از هجا و مسبّبت خویش بریده گرداند...
گلستان (ص 608):
کس نبیند بخیل فاضل را *** که نه در عیب گفتنش کوشد
ور کریمی دوصد گنه دارد *** کرمش عیب ها فروپوشد
10- مطلوب كل طالب (کلمۀ هفتاد و نهم): «ألشرف بالفضل والأدب لا بالأصل والنَّسب»
... معنی این کلمه به پارسی: مرد را فخر به هنر باید کرد نه به پدر، و شرف از ادب باید جست نه از نسب، وعزّ خویش در فضل باید دانست نه دراصل...
گلستان (ص 558 - 557):
... خاکستر نسبی عالی دارد که آتش جوهر علوی است، ولیکن چون به نفس خود هنری ندارد با خاک برابر است، وقیمت شکر نه از نی است که آن خود خاصیت وی است.
چوکنعان را طبیعت بی هنر بود *** پیمبر زادگی قدرش نیفزود(1)
هنر بنمای اگر داری نه گوهر *** گل از خار است و ابراهیم از آزر
11- مطلوب كل طالب (کلمه نود و نهم): «لسان العاقل وراء قلبه»
... معنی این کلمه به پارسی: خردمند چون خواهد که سخنی گوید نخست در دل بیندیشد و در صلاح وفساد آن بنگرد، آنگاه برزبان براند...
1) این بیت نیز در شرح عبدالوهاب آمده است.
گلستان (ص37):
سخندان پرورده پیر کهن *** بیندیشد آنگه بگوید سخن
مزن تا توانی به گفتاردم *** نکو گوی اگر دیر گویی چه غم
12- مطلوب کل طالب (کلمۀ چهل و چهارم): «اکبر الاعداء أخفاهم مكيدة»
... معنی این کلمه به پارسی: هر که دشمنی نهان دارد و دوستی آشکارا کند، او بدترین دشمنان باشد، از بهر آن که حذر از دشمن ظاهر ممکن است و از دشمن باطن ممکن نیست...
گلستان (ص 303):
هرگز ایمن زمار ننشستم *** که بدانستم آنچه خصلت اوست
زخم دندان دشمنی بترست *** که نماید به چشم مردم، دوست
13 - مطلوب كل طالب (کلمۀ هفتادم): «ربّ رجاء يؤدى الى الحرمان»
... معنی این کلمه به پارسی: نه هر که امید در چیزی بست آن را بیافت، چه بسیار امید دارنده است که امید او وفا نشود و از آنچه در او امید بسته است محروم ماند...
ونیز کلمه شصت و نهم و پنجاه و چهارم.
گلستان (ص 279):
شد غلامی که آب جوی آرد *** آب جوی آمد و غلام ببرد
دام هر روز ماهی آوردی *** ماهی این بار رفت ودام ببرد
14 - مطلوب کل طالب (کلمۀ هشتاد و پنج): «الطامع في وثاق الذلّ»
... معنی این کلمه به پارسی: هر که طمع افزونی کند همیشه در مقام ذلت و موقف قلّت باشد...
گلستان (ص310):
هرکه بر خود در سؤال گشاد *** تا بمیرد نیازمند بود
آز بگذار و پادشاهی کن *** گردن بی طمع بلند بود
15- مطلوب كل طالب (کلمۀ هشتاد و هفت): «اکثر مصارع العقول تحت بروق الأطماع»
... معنی این کلمه به پارسی: هر که طمع برو مستولی گردد عقل او مقهور وخرد او مغلوب شود...
گلستان (ص 295):
بدوزد شره دیده هوشمند *** در آرد طمع مرغ و ماهی ببند
16- مطلوب كل طالب (کلمۀ نودم) من لان عوده كثفت اغصانه»
... معنی این کلمه به پارسی: هر که نرم باشد و سیاست بوقت نکند و مراسم تأدیب را مهمل گذارد، حاشیه او گردنکشی کنند واورا حرمت ندارند و به مراد او نروند...
گلستان (ص 6- 335):
گفت: ای برادر! چو اقرار دوستی کردی توقع خدمت مدار، که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست:
خواجه با بنده پری رخسار *** چون درآمد به بازی و خنده
نه عجب کوچو خواجه حکم کند *** وین کشد بار ناز چون بنده
و نیز به یاد می آورد:
مطلوب كل طالب (کلمه پانزدهم): «لا برّمع شحّ»
... مردمان نیکویی نگویند و طاعت داری ننمایند آن کس را که بخیل باشد، از بهر آن که از او خیر نبینند و نفعی نگیرند...
گلستان (ص 71)
ملک گفت: موجب گردآمدن سپاه و رعیت چه باشد؟ گفت: پادشاه را کرم باید تا برو گردآیند و....
تأثیر قرآن کریم و سخنان پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و علی (علیه السّلام) و دیگر بزرگان دین در آثاری چون گلستان و بوستان(1)و... نه بدان حدی است که در مجال و مقال مختصرى مشخص و بیان شود. بهمین قدر بگوییم که این تأثیر همانند نوری که از خورشیدی درخشان مایه گیرد و در فضایی بیکرانه بتابد، در پهنه شعر و ادب، فارسی گستردگی دارد، و همین گسترش همه جانبه است که چنین شاهت هایی در مضامین بسیاری از این آثار به وجود آورده است بی آنکه احیاناً- مؤلفان خود به این شباهت واقف باشند.
1) ما چند نمونه از اشعار بوستان را در بخش توضیحات آورده ایم.
1- نسخه ک : نسخهٔ کتابخانه ایاصوفیه به شماره 2052، در مجموعه ای شامل شانزده رساله که نهمین رساله آن کنز الحکمه نامیده شده است. (فهرست فیلم های دانشگاه، ج 1 ص 447) كنز الحكمه بامتن مطلوب كل طالب، تفاوت های بسیاری دارد:
الف: به جای خطبهٔ رشيد وطواط ترجمۀ سخن فضل بن احمد بن ابی طاهر را - که اصل عربی آن در مناقب خوارزمی و از قول ابوالفضل احمد بن ابی طاهر آمده - آورده است و ما آن را پیش از این نقل کرده ایم.
ب: شرح فارسی کلمات را در همه موارد کوتاه کرده و احیاناً سخنی بر آن افزوده و گویی تحریر دیگری ساخته است که ما نمونه ای از آنها را در بخش توضیحات آورده ایم.
خط كنز الحکمه نسخ، تاریخ کتابت آن شب پنج شنبه بیست ونهم ذوالحجه سنة 686 وكاتب آن - بنابر آنچه در ورق 13 پایان رسالة «مونس العشاق» آمده است - مبارک بن اصیل بن محمد بن النجيب الملقب [به] نجم القرطاسی است.
میکروفیلم و عکس این مجموعه به شماره های (270-527 و 528) در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است.
2- نسخه س: نسخه کتابخانه چیستر بیتی دو بلین در ضمن مجموعه ای فهرست (3: 72 ش 308) حاوی چهار رساله که مطلوب كل طالب دومین رسالۀ آن است.
کاتب این مجموعه ابوالمحاسن محمد بن سعد بن محمد سعید، معروف به ابن الساوجی است که با خط نسخ خوش درسال 729 و در اصفهان، گویا به رسم هدیه برای شرف الدین علی فامنینی، نوشته است.
این نسخه (پس از نسخه ک که شرح آن گذشت) قدیمترین نسخه مطلوب کل طالب است که ما به آن دست یافته ایم، اما نسخه عکسی ما در پایان عبارتهای فارسی، و گاهی عربی، نواقص و افتادگی هایی دارد و احتمالا کاتب - که خود شاعر و اهل فضل بوده آن ها را حذف کرده است.
ميكروفیلم و عکس این نسخه نیز به شماره های (3432 و7062) در همان کتابخانه مضبوط است.
3- نسخه ص : نسخه کتابخانه ایاصوفیه در مجموعه ای به شماره 4795 وحاوی 56 رساله که مطلوب کل طالب پنجاه و دومین رساله آن است.
شرح فارسی این نسخه با خط نستعلیق وعبارات عربی به خط نسخ وخاصه كلمات امام (علیه السّلام) به خطی خوش نوشته شده است، تاریخ کتابت مطلوب كل طالب 843 ولی نام کاتب آن در هیچیک از رساله ها ذکر نشده است.
در میان نسخه هایی که ما به دست آورده ایم این نسخه کاملترین
وصحیح ترین است و افتادگیها وسقطات آن از دیگر نسخه ها کمتر است. تفاوت عمده این نسخه با دیگر نسخه ها آن است که در اینجا ترجمه فارسی کلمات امام (علیه السّلام) نیامده است، ما این نسخه را اساس قرار داده ایم.
میکروفیلم و عکس این نسخه هم به شماره های (129-259 و 255) در کتابخانه مذکور هست.
4- نسخه ز: نسخهٔ کتابخانه حمیدیه در ضمن مجموعه ای به شماره 1447 که شامل حدود صدو شصت و هفت رساله است، و ظاهراً به علت پس و پیش شدن اوراق مجموعه، رسالهٔ مطلوب کل طالب به دو بخش (رساله های 129و78) تقسیم شده است.
خط این نسخه نسخ بسیار زیبایی است که به دست ابواسحق بن یحیی بن ابراهیم زنجانی در سال 812 و در شهر لاهیجان نوشته شده است، کاتب زیبا نویس که با خطی ریز و درمتن و حاشیه می نوشته است شرح عربی مطلوب کل طالب را نیاورده و شرح فارسی آن راهم غالباً کوتاهتر کرده است. ماتنها در چند مورد به این نسخه مراجعه کرده ایم.
ميكروفيلم و عکس این نسخه نیز به شماره های (195 و 2832- 2835) در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است.
5- نسخۀ م : نسخۀ دیگر کتابخانه ایاصوفیه جزو مجموعه ای به شماره 2854 و بنام «کلمات چهار یارگزین»، مطلوب کل طالب رسالۀ چهارم این مجموعه وسه رسالهٔ دیگر آن تحفة الصديق، فصل الخطاب وانس اللهفان است.
خط این مجموعه نسخ و كاتب آن محمد بن علی مولوی است که در سال 896 آن را نوشته است.
شماره عکس این مجموعه در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران 707و 706 است.
6- نسخه اس: نسخه متعلق به کتابخانه دانشگاه استانبول و از مجموعه ای به شماره 407 و به نام صد «کلمه چهار یا رنبی»، ترتیب رساله های چهارگانه در اینجا نیز مانند نسخه «م» است و مطلوب كل طالب در مرتبه چهارم قرار دارد.
با اینکه از این نسخه کلمات 79و 78 ساقط شده است ونام کاتب و تاریخ کتابت (که به احتمال قریب به یقین متأخر از قرن نهم نیست) ندارد، اما نسبه نسخه خوبی است.
خط این نسخه نسخ و نستعلیق است.
عکسی از این مجموعه با شماره 524 در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است.
7- نسخه ع : نسخۀ کتابخانه عاطف افندی به شماره 2207
و دارای 6 رساله که رسالۀ نخستین آن «کلمات چهار یار گزین» و مطلوب كل طالب چهارمین جزء آن است. هیچیک از اجزاء، تاریخ و نام کاتب ندارد، و آخرین تاریخی که در پایان رساله ششم مجموعه - مناقب افلاکی دده مولوی که به خامه دیگری است - آمده است جمادی الاول 928 را نشان می دهد، اختلافی که خطبه های کلمات چهاریار این نسخه با دیگر نسخه ها - «م» و«اس» - دارد این است که شخصی خطبه رساله های چهارگانه را چنان گردانیده که «تحفة الصديق» اولین و «فصل الخطاب» دومین و«انس اللهفان» سومین و بالاخره مطلوب کل طالب - که در حقیقت کار نخستین رشید وطواط در این زمینه بوده است - چهارمین اثر وی درآمده است، و دیگر اینکه در اینجا نیز کلمات امام (علیه السّلام) - مانند نسخه «ک» و «ص» - به
فارسی ترجمه نشده است.
این نسخه علاوه بر اینکه به خطی ناخوش نوشته شده است، کلمه 76 و شرح آن را نیز ندارد، اما در پایان کلمه 77 را کسی برای باردیگر افزوده است.
ميكروفيلم و عکس این نسخه به شماره های (367 و 732- 731) در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است و اینک چند نسخه دیگر که تنها بخشی از مطلوب کل طالب را دارند.
1- نسخه ای در کتابخانه ایاصوفیه، به نام «صد کلمه علی» و به شماره 4165 که به خط نسخ و به دست حسین بن حسن مولوی و در سال 731 نوشته شده است. این نسخه از خطبه آغاز کتاب پس تنها کلمات امام (علیه السّلام) و شعر رشید را آورده است و شرح های عربی و فارسی را ندارد. از امتیازات خاص این نسخه آن است که کلمات فارسی را نیز در بسیاری از موارد مشکول آورده و به این طریق صورت ملفوظ آنها را ثبت کرده است، و ما برای مزید فایده کلماتی را که شكل مضبوط آنها با تلفظ امروزین تفاوت دارد می آوریم:
های بیان حرکت (های غیر ملفوظ) ماقبل مفتوح است:
اندازه (ورق 11)، برّنده (ورق 23)، بهره (ورق 17) پیوسته (ورق 20) تكيه (ورق 15) خواهيده (المسئول حرّ حتى يعد خواهیده آزاد است تا وعده دهد، ورق 12)، رمیده (ورق 20 دوبار)، شکوفه (به ضم شین، ورق 18) گفته (ورق 25) همه (ورق 16,6 و 18 و 22 و 24)
ب (حرف اضافه) در همه موارد مفتوح است:
بپذر (= به پدر، ورق 3)، براه (= به راه، ورق 9)، بسلامت (به سلامت، ورق(10) و... وكلمات زیر:
بترین (به فتح باء وتاء ورق 19) پاسبان (به ضم سین، ورق 14)، پرّ (با تشدید راء، ورق 11)، پنهان (به ضم پ، ورق 4) پیدا (بافتح پ، ورق 20 و 24) پیوست (به فتح پ چنانکه در پیوسته، ورق 19 و پیوستی ، ورق 23)
مشتقات توانستن: توانایی، توانگران، توانگری (به ضم تاء ورق: 24 - 25- 19) ونیز در شکل فعلی آن (توان: ورق5، نتوان ورق 22، توانی: ورق 13و7 و...)
جهان (به کسر جیم، ورق 25) چنان (به ضم چ، ورق 6)، زبان (به ضم زاء، ورق 4 و 5 و...) ونیز زفان (ورق 23و5)، سخن (به فتح سين وضم خاء، ورق 11 و 24 و 25)، شکوفه (به ضم شین، ورق 18)، میان (به فتح میم، ورق 11)، وی (به فتح واو، ورق 13و23) ب (حرف تأکید پیش از فعل) گاهی مکسور:
بدهذ (ورق 24)، بكاهذ (دوبار، ورق 11)، بكند (ورق 22) و بیشتر مضموم:
ببرد (به ضم باء اول وفتح دوم، ورق 22)، ببریذی (ورق 23)،
بروذ (ورق 17)، بشكفيذ (ورق 18)، بشوذ (به ضم باء وفتح شین، ورق 17)، بنمايذ (ورق 20) بگوید (ورق 25)
افعال مشتق از شدن به فتح شین:
نشوذ (ورق 8) ، شوى (ورق 7 و 24)، شوذ (ورق 15و18و20)، شو (ورق 8و9)
و پاره ای از فعل های دیگر:
رساندورسی (به فتح راء : ورق -20 ورق 19)، رو (فعل امر به فتح راء: ورق 9)، نماید (به ضم نون، ورق 13)، نهفت (به ضم نون وهاء، ورق 24)
و نیز پیوستن ضمیر متصل به کلمه مختوم به «ا» و «و» بدون افزودن «یاء»: هر که را زیرش نرم باشد بالاش سخت باشد، یعنی روش (ورق 17)
از محاسن دیگر این نسخه آن است که ترجمه اشعار وطواط را به ترکی و با قلم دیگر در حاشیه آورده است که ماقبلاً از آن سخن گفته ایم.
2- نسخه ای در ضمن مجموعهٔ شماره 2398 کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، که پیش از این از آن یاد کرده ایم. در حاشیه صفحات 304 تا 341 مجموعه مذکور صد کلمۀ امام (علیه السّلام) و ترجمه آنها و شعر وطواط آمده است. تاریخ کتابت این مجموعه دهۀ اول ودوم قرن دهم است و بخشهای عمده ای از سخنان امام (علیه السّلام) را شامل است.
3- نسخه ای از کتابخانه مجلس شورای ملی سابق به شماره 4820، این نسخه تنها كلمات امام (علیه السّلام) وشعر رشید وطواط را دارد، وشيخ محمد کمال کاتب نیشابوری آن را در سال 943 نوشته است. ما در چند مورد به این نسخه مراجعه کرده ایم.
4- نسخه ای در ضمن مجموعۀ شماره 4379 کتابخانه ملی ملک تقریباً با همان مشخصات مجموعه دانشگاه تهران ولی با تاریخ کتابت 1056 هجری.
5 و 6- در صفحات 460 - 461 مجله راهنمای کتاب سال بیستم دو نسخه از «مائة کلمه» معرفی شده است که تاریخ کتابت اولی 886 ودومى 874 و هر دو متعلق به بنیاد «هاراسویتس» بوده است.
و جز اینها در گنجینه کتابخانه ها نسخ متعددی از مطلوب کل طالب وجود دارد که تنها کلمات امام (علیه السّلام) وشعر وطواط را آورده اند وجوینده می تواند به آنها رجوع کند.
نسخه «ک» قدیمترین نسخه هایی بود که در اختیار داشتیم، اما چنانکه پیش از این نیز گذشت، کاتب خطبۀ رشید وطواط را حذف کرده و به جای آن ترجمه سخن ابوالفضل بن احمد بن ابی طاهر را آورده بود، بدون اینکه ذکری از رشید وطواط در میان آورد، و به علاوه شرح فارسی آن را تلخیص و احیاناً مطالبی بر آن اضافه کرده بود. نسخه «س» نیز که در مرتبه دوم قرار داشت به سبب فراوانی افتادگیها نمی توانست اساس کار باشد، از این رو نسخۀ «ص» را که سالمترین و کاملترین نسخه ها بود اساس قرار دادیم و آن را با نسخه های «ک» و«س» و«اس» و «م» و«ع» مقابله کردیم. هرجا که در میانه نسخه ها اختلافی بود به ترتیب: صحیح ترین روایت، روایتی که در بیشترین نسخه ها آمده بود، روایت نسخهٔ «ص» را برگزیدیم، و اختلافات اساسی و روایات قابل اعتنا را در ذیل صفحات آوردیم و از ذکر روایت های غلط چشم پوشیدیم.
شرح صد کلمه
رشید وطواط
بسم اللّه الرَّحمن الرَّحيم
الحَمْدُ للهِ على الطافِ كَرَمِهِ، وَأَصْنَافِ نِعَمِهِ، وَالصَّلوة على نبيه ، الظاهر أعراقه، الزَّاهِرِ أخلاقه، وعلى آلِهِ الْأَصْفِياءِ، وَأَصْحَابِهِ الْأَنْقِياءِ، حُمَاةِ الْحَقِّ، وَهُداةِ الْخَلْقِ.
اما بعد؛ چنین گوید: مُحَمَّد بْنُ مُحَمَّد بْنِ عَبْدِ الْجَلِيلِ الْعُمَرَى الرَّشيدُ الكَاتِبُ(1)- وَفْقَهُ اللَّهُ لِمَا يُصْلِحُ أَعْمَالَ دينِهِ وَدُنْيَاهُ وَ يُنْجِحُ آمالَ آخِرَتِهِ وَاولاه - که امیرالمؤمنین علیّ بن أبي طالب -عليه السلام- با آنکه امام اخیار و قدوه ابرار و سید فتیان و مقدم شجعان بود فصاحتی داشت که عقود جواهر از انفاس او در غیرتاند و نجوم زواهر از الفاظ او در حیرت، وعمرو بن بحر الجاحظ - رحمة الله علیه - که در کمال براعت و وفور بلاغت نادره این امت و أعجوبه این ملت بود، از مجموع کلام
1) «س»: الكاتب المعروف بوطواط .
امير المؤمنين علىّ بن ابيطالب - كرَّم اللّه وجهه - که جمله بدایع غرر و روایع درر است، صد کلمه اختیار کرده است، و هر کلمه را از آن برابر هزار کلمه داشته، و به خط خویش نبشته، و خلق را یادگار گذاشته، واجب دیدم من بنده که پرورده(1)خاندان و بر آورده دودمان مجلس عالی خداوند و خداوند زاده، و پادشاه و پادشاه زاده، شاه معظم، عالم عادل، مؤیّد مظفر منصور، جلال الدّنيا والدّين، تاج الاسلام والمسلمين، عمدة(2)الملوك والسلاطين، قطب الدولة، مجد الملة، بهاء الأمة، عدة الخلافة، ناصر الملک، سید ملوک الشرق والغرب، شمس المعالی، سلطان شاه، أبوالقاسم محمود بن خوارزمشاه(3)ایل ارسلان بن خوارزمشاه اتسز بن خوارزمشاه محمد، یمین امیرالمؤمنین - أعز الله أنصاره وضاعف اقتداره - ام آن صد کلمه را به رسم خدمتِ خزانه کتب معموره او- لا زالت معمورة ببقائه، مزيّنة بلقائه - به دو زبان تازی و پارسی تفسیر کردن، و در آخر تفسیر هر کلمه دو بیت شعر از منشآت خویش که مناسب آن کلمه باشد آوردن؛ تا فایده آن عام تر و منفعت آن تامتر باشد و هر دو فریق، هم ارباب نظم و هم أصحاب نثر، در مطالعۀ آن رغبت نمایند. امیدست که این
خدمت در محلَّ قبول افتد، و من بنده را به اقبال آن قبول، عزّ جاودانی و شرف دو جهانی حاصل گردد، الّلهمَّ وفَّق ويسّر(1).
کلمۀ اوّل
• لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يقيناً.
(اگر گشاده شود پوشش، نیفزایم من در یقین).
معنی این کلمه به تازی: بَلَغْتُ في مَعْرِفَةِ أَحْوَالِ الْمَعَادِ وَأَهْوَالِ يُوْمِ السَّادِ غَايَةٌ لَوْكُشِفَتْ عَنِّي سُتُورُ الدُّنْيَا، وَعُرِضَتْ عَلَى المُورُ الْعُقْبَى لَمْ تَزِدْ تِلْكَ الْمُشاهَدَةُ الْحِرِّيَّةُ في ديني نَقيراً، ولا في يقيني قطميراً.
معنی این کلمه به پارسی: أمیرالمؤمنين على -عليه السلام- می فرماید که: آنچه مرا در دار دنیا، که سرای حجاب است، معلوم شده است و یقین گشته از امور آخرت، چون حشر و نشر و ثواب و عقاب و نعيم وجحيم و غیر آن؛ اگر حجاب دنیا از میان برگیرند و مرا به دار آخرت رسانند، و آن جمله را به چشم سر مشاهده کنم یک ذره در یقین من زیادت نشود و یک حبه در حقیقت من نیفزاید(2)، چه علم الیقین من امروز همچون عين اليقين من است فردا؛ شعر:
حال خلد و جحیم دانستم *** به یقین آنچنان که می باید
گر حجاب از میانه برگیرند *** آن یقین ذرّه ای نیفزاید
کلمه دوم
• النَّاسُ نِيام، فَإِذا ماتُوا انتَبَهُوا .
(مردمان خفتگانند پس چون بمیرند بیدار شوند.)
معنی این کلمه به تازی: النَّاسُ مَا ذَامُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَاوية غافِلُونَ، كَأَنَّهُمْ رَاقِدُونَ عَنِ الْجَنَّةِ وَنَعِيمِها وَالنَّارِ وَحَمِيمِها(1)، فَإِذَا مَاتُوا اخْتَبَهُوا مِنْ رَقْدَةِ الْغَفْلَةِ، فَتَدِمُوا عَلَى مَا فَرْطُوا فِي جَنْبِ خَالِقِهِمْ، وَلا مُوا أنْفُسَهُمْ على ما قصَّرُوا في شكرِ رازِقِهِمْ، وَلكن حين لا تُعينهم(2)النَّدامَةُ وَلَا تَنْفَعُهُمُ الْمَلَامَةُ.
معنی این کلمه به پارسی: مردمان در دار دنیا از کار عقبی غافلند. چون بمیرند از خواب غفلت بیدار گردند و بدانند که روزگار به باد داده اند، و قدم بر جاده صواب ننهاده، و پشیمان شوند از کردار نکوهیده و گفتار ناپسندیده خویش، لیکن آنگاه پشیمانی سود ندارد و فایده ندهد؛ شعر:
مردمان غافلند از عقبی *** همه گوئی به خفتگان مانند
ضرر غفلتی که می ورزند *** چون بمیرند آنگهی دانند
كلمة سوم:
• النَّاسُ بِزَمَانِهِمْ أَشْبَهُ مِنْهُمْ بِآبَائِهِمْ.
(مردمان به زمان خویش ماننده ترند از ایشان به پدران خویش.)
معنی این کلمه به تازی: النَّاسُ يُشْبِهُونَ زَمانَهُمْ لا آبائهُمْ ، وَيُحَاكُونَ أَيَّامَهُمْ لا قدَمَاءَهُمْ؛ فَكُلُّ مَنْ أَعَانَهُ الزَّمَانُ أَعَانُوهُ، وَكُلُّ مَنْ أهانَهُ الزَّمَانُ أَهانُوهُ.
معنی این کلمه به پارسی: مردمان در زمانه نگرند و به افعال او اقتدا نمایند؛ هر که را زمانه بنوازد ایشان بنوازند، و هر که را زمانه بیندازد ایشان بیندازند، و بر سنت پدران خویش نروند و به گذشتگان خویش تشبه نکنند؛ شعر:
خلق را نیست سیرت پدَران *** همه برسیرَت(1)زمانه روند
دوستند آن که را زمانه نواخت *** دشمنند آن که را زمانه فکند
1) نسخه های «اس» و«م»: بر صورت.
کلمه چهارم
• مَا هَلَكَ امْرُؤٌ عَرَفَ قَدْرَهُ.
(هلاک نشد مردی که بشناخت اندازه خویش را.)
معنی این کلمه به تازی: مَنْ عَرَفَ قَدْرَهُ كَانَ طُولَ عُمْرِهِ وَمُدَّةَ دَهرِه مُتَفَرِّعاً ذروَةَ الكَرامَةِ، مُتَدَرِّعاً كِسْوَةَ السَّلامَةِ، لا تَمَسُّهُ مِنْ أَحَدٍ آفَةٌ، وَلَا تُصِيبُهُ مِنْ جانبٍ مَخَافَةٌ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که محلّ خویش بداند و پای به اندازه گلیم خویش دراز کند و گردِ کاری که لایق مرتبت و در خور منزلت او نیست نگردد، همه عمر از ملامت رسته باشد و به سلامت پیوسته؛ شعر:
هر که مقدار خویشتن بشناخت *** از همه حادثات ایمن گشت
از مضیق غرور بیرون جست *** در مقام سرور ساکن گشت
کلمه پنجم
• قيمَةُ كُلِّ امْرىءٍ مَا يُحْسِنُهُ.
(قیمت هر مردی آن است که نیکو داند آن را.)
معنی این کلمه به تازی: كُلُّ مَنْ زَادَ عِلْمُهُ زَادَ فِي صُدُورِ النَّاسِ
قدره وقيمَتُهُ، وَكُلُّ مَنْ نَقَصَ عِلْمُهُ نَقَصَ في قُلُوبِ النَّاسِ جاهُهُ و حِشْمَتُه.
معنی این کلمه به پارسی: قیمت هر مردی به اندازۀ علم اوست، اگر بسیار داند قیمت او بسیار است، و اگر اندک داند قیمت او اندک؛ شعر:
قیمت تو در آن قدر علم است *** که تن خود بدان بیارائی
خلق در قیمتت بیفزایند *** چون تو در علم خود بیفزائی
کلمۀ ششم
• مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ.
(هر که بشناخت نفس خویش را، بدرستی که بشناخت پروردگار خویش را.)
معنی این کلمه به تازی: مَنْ عَرَفَ أَنَّ نَفْسَهُ مَخْلُوقَةٌ مَصْنُوعَةٌ، وَمِنَ الْأَجْزَاءِ الْمُتَكَثّرِةِ وَالْأَعْضَاءِ الْمُتَغَيَّرَةِ مُرَكَّبَةٌ مَجْمُوعَةٌ، فَقَدْ عَرَفَ أَنَّ لَهُ خَالِقاً لا يَتَكَثَّرُ ذَاتُهُ، وَصانِعاً لا يَتَغَيَّرُ صِفاتُهُ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که در نفس خویش نگرد به بدیهه(1)عقل بداند که پیش از این هست نبوده است و اکنون هست شده است و از اینجا بداند که او را هست کننده و پدید
1) نسخه های «اس»، «م»، «ع»: او به بدیهه.
آرنده ای هست، پس از دانستن نفس خویش به دانستن پروردگار خویش رسد؛ شعر:
بر وجود خدای، عزّ وجل هست *** نفس تو حجّتی قاطع
چون بدانی تو نفس را، دانی *** کوست مصنوع و ایزدش صانع
کلمه هفتم
• الْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسانِهِ.
(مرد پنهان است در زیر زبان خویش.)
معنی این کلمه به تازی: الْمَرْءُ مَالَمْ يَتَكَلَّمْ لَمْ يُعْرَفْ مِقْدَارُ عَقْلِهِ(1)وَمَثَابَةُ فَضْلِهِ، فَإِذَا تَكَلَّمَ رُفِعَ الْحِجَابُ وَعُرِفَ الْخَطَاءُ وَالصَّوابُ.
معنی این کلمه به پارسی: تا مرد سخن نگوید مردمان ندانند که او عالم است یا جاهل، ابله است یا عاقل، چون سخن گفت مقدار عقل و مثابتِ فضل او دانسته شد(2)شعر:
مرد پنهان بود به زیر زبان *** چون بگوید سخن بدانندش(3)
خوب گوید؛ لبیب گویندش *** زشت گوید؛ سفیه خوانندش
کلمه هشتم
• مَنْ عَذَبَ لِسانُهُ كَثُرَ اِخْوانُهُ.
(هر که خوش باشد زبان ،او بسیار باشد برادران او.)
معنی این کلمه به تازی: الْمَرْءُ يَصْطَادُ قُلُوبَ النَّاسِ بِكَلِمِهِ الطَّيِّبِ وَكَرَمِهِ الصَّيِّبِ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که مردمان را نیکو گوید و به گرد عشرات ایشان نگردد، ایشان او را دوست گیرند و با او چون برادران زندگانی کنند؛ شعر:
گر زبانت خوش است جمله خلق *** در مودّت برادران تواند
ور زبانت بدست، در خانه *** خصم جانِ تو چاکرانِ تواند
کلمه نهم
• بالبر يُسْتَعْبَدُ الْحُرُّ.
(به نیکوئی بنده کرده شود آزاد.)
معنی این کلمه به تازی: الْمَرَهُ بِيرُه يَسْتَرِقُ الْحُرِّ، وَ يَسْتَحِقُ الشُكرَّ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که با آزادگان نیکوئی کند،
آزادگان بندۀ او شوند، و راه خدمتگاری و طریق طاعت داری او سپرند؛ شعر:
گرت باید که پیش تو باشند *** سروران جهان سرافکنده
نیکویی کن که نیکویی کردن(1)*** مرد آزاد را کند بنده
کلمه دَهم
• بَشِّرْ مَالَ الْبَخيل بحادِثٍ أَوْ وارث.
(بشارت ده مال بخیل را به آفتی از روزگار یا به میراث خواری.)
معنی این کلمه به تازی: مالُ الْبَخِيلِ لَا يُصْرَفُ فِي طُرُقِ الْخَيْراتِ وَ وُجُوهِ الْمَبَرَّأتِ، فَيَكُونُ مَعْرِضاً لِحَادِثِ يَصْطَلِمُهُ، أَوْلوَارِثِ يَلْتَقِمه.
معنی این کلمه به پارسی: خواسته بخیل یا در آفت روزگار تلف گردد، یا به دست میراث خوار افتد، از بهر آن که بخیل را دل ندهد که مال خویش را خوش بخورد، یا در وجه خیرات و طریق مبّرات بکار برد؛ شعر:
هر که را مال هست و خوردن نیست *** او از آن مال بهره کی دارد
یا به تاراج حادثات دهد *** یا به میراث خوار بگذارد
1) نسخه های «ک»، «س»، «اس» و«ع» مردمی کن که مردمی کردن.
کلمه یازدهم
• لا تنظر إلى مَنْ قَالَ، وَانْظُرُ إلى ماقال.
(منگر بدانکه گفت، بنگر بدانچه گفت.)
معنی این کلمه به تازی: اِذا سَمِعْتَ كَلَاماً فَلَا تَنْظُرُ إِلَى حَالِ قائِلِهِ وَلَكِنِ انْظُرْ إِلى كَثْرَةِ طَائِلِهِ، فَرُبَّ جَاهِلٍ يَقُولُ خَيْراً، وَ رُبَّ فَاضِلٍ يَقُولُ شَراً.
معنی این کلمه به پارسی: در گوینده سخن منگر که شریف است یا وضیع، عالم است یا جاهل، در نفس سخن نگر؛ اگر نیک باشد نگاهدار* و اگر نیک نباشد(1)بگذار؛ شعر:
شرف قائل و خساست او *** در سخن کی کنند هیچ اثر؟
تو سخن را نگر که حالش چیست *** در گزارنده سخن منگر
کلمه دوازدهم
• الجَزَعُ عِنْدَ الْبَلاء تَمامُ الْمِحْنَةِ .
(زاری نزدیک بلا تمامی محنت و رنج است.)
معنی این کلمه به تازی: الصَّبْرُ عِنْدَ الْبَلاءِ مِنْ جَاذِباتِ الْمَثوبَةِ، والجزع عِندَ البَلاءِ مِنْ جَالِياتِ العُقُوبَةِ، وَأَيُّ مِحْنَةٍ تَكُونُ أَتَمَّ مِنْ فِقْدَانِ
1) نسخه های «ص وم» : واگر بد باشد .
الْمَثُوبَةِ الأبَدِيَّةِ، وَوَجْدَانِ الْعُقُوبَةِ السَّرْمَدِيَّةِ ...؟!
معنی این کلمه به پارسی: هر که را بلائی رسد یا آفتی روی بدو نهد، و در آن(1)بلا زاری کند یا در آن آفت اضطراب نماید و صبر و تسلیم را سرمایه کار و پیرایهٔ روزگار خویش نسازد از ثواب ابد محروم ماند، و به عقاب سرمد گرفتار شود، و چه محنت بود تمام تر از این حالت؟ شعر:
در بلیت جزع مکن که جزع *** به تمامی دلت کند رنجور
هیچ رنجی تمامتر زان نیست *** کز ثواب خدای مانی دور
کلمه سیزدهم
• لا ظَفَرَ مَعَ الْبَغْي.
(نیست فیروزی با فرهی کردن.)
معنی این کلمه به تازی: مَنْ طَلَبَ بِالْبَغْيِ شَيْئاً فَالْغَالِبُ أَنَّهُ لَا يَجِدُ ذَلِكَ المَطْلَبَ وَلا يَرِدُ ذلِكَ الْمَشْرَبَ، وَ إِنْ وَجَدَهُ مَرَّهُ أَوْطَفِرَ بِهِ كره، فلا يتمتع به، فكأنه لم يتلُهُ وَلَمْ يَحُزُ، وَلَمْ يَظْفَرُ بِهِ وَلَمْ يَفْز.
معنی این کلمه به پارسی: هر که به ظلم و فرّهی کردن چیزی طلب کند غالب آن است که آن چیز را به دست نیارد و بر آن چیز ظفر نیابد، و اگر به نادر به دست آرد و ظفر یابد از
1) همه نسخه ها جز«ص»: او در آن.
آن چیز برخورداری نیابد و انتفاع نگیرد، پس همچنان باشد که ظفر نیافته بود؛ شعر:
هر که از راه بنی چیزی جست *** ظفر از راه اوعنان برتافت
ور ظفر یافت منفعت نگرفت *** پس چنان است آن ظفر که نیافت(1)
کلمه چهاردهم
• لا ثناء مع الكبير.
(نیست ثنا با کبر.)
معنی این کلمه به تازی: الْمُتَكَبِّرُ لَا تُخْلَعُ عَلَيْهِ أَرْدِيَةُ الثَّنَاءِ، وَلَا تقطعُ إِلَيْهِ أَوْدِيَةُ الرَّجاءِ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که متکبر باشد مردمان ثنای او نگویند و ولای او نجویند؛ شعر:
هر کرا کبر پیشه شد همه خلق *** در محافل جفای او گویند
وان که بر منهج تواضع رفت *** همه عالم ثنای او گویند
کلمه پانزدهم
• لا برَّ مَعَ شُح.
(نیست نیکویی با بخیلی.)
1) نسخه های «ک و م وص»: پس چنان است کان ظفر بنیافت.
معنی این کلمه به تازی: الشَّحيحُ لَا يُثْبِتُ عَلَى النَّاسِ الْحُقُوق، فَلَا يَلْقَى مِنَ النَّاسِ إِلا الْعُقُوق.
معنی این کلمه به پارسی: مردمان نیکویی نگویند و طاعت داری ننمایند آن کس را که بخیل باشد، از بهر آن که از او خیری نبینند و نفعی نگیرند؛ شعر:
هر که را بخل پیشه شد، دگران *** نیست ممکن که طاعتش دارند
حق گزاری است طاعت و او را *** نبود حق، چگونه بگزارند؟
کلمه شانزدهم
• لاصِحةَ مَعَ النَّهَم.
(نیست تندرستی با بسیار خوردن.)
معنی این کلمه به تازی: مَنْ قَلَّ غِذاؤُهُ قَلَتْ أَدْوَاؤُهُ، وَمَنْ كَثُرَ طَعَامُهُ كَثُرَتْ أَسْقَامُهُ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که بسیار خورد پیوسته معده او گران(1)و تن او ناتوان باشد، و هر که اندک خورد حال او به خلاف این حال باشد؛ شعر:
نشود جمع هیچ مردم را *** تندرستی و خوردن بسیار
مذهب خویش ساز کم خوردن *** گرت جان عزیز هست بکار
1) نسخه «ع»: معدۀ او ترش و گران.
کلمه هفدهم
• لا شَرَفَ مَعَ سُوءِ الْأَدَبِ.
(نیست بزرگی با بدی ادب.)
معنی این کلمه به تازی: عُلُو الرتب لايُنَالُ الاّ بِحُسْنِ الْأَدَبِ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که بی ادب باشد از بزرگی محروم ماند، و به درجه أشراف و أكابر و أعيان و أماثل نرسد(1)
شعر:
بی ادب مرد کی شود مهتر *** گرچه او را جلالت نسب است
با ادب باش تا بزرگ شوی *** که بزرگی نتیجه ادب است
کلمه هجدهم
• لا اجتناب مُحَرَّم مَعَ الْحِرْصِ.
(نیست دور شدن از حرام با حرص.)
معنی این کلمه به تازی: ايَّاكَ وَالْحِرْصَ، فَإِنَّ الْحِرصَ يُلْقِي صاحبه في المحذورات، وَيَقُودُهُ إلى المحظورات.
معنی این کلمه به پارسی: هر که را در طبیعت حرص
1) نسخه «ص»: و به درجه اشراف نرسد و در دایره اکابر و اعیان و اماثل نیاید.
سرشته شد، نتواند که از حرام بگریزد، یا از محظورات بپرهیزد؛
شعر:
حرص سوی محرّمات کشد *** خنک آنرا(1)که حرص را بگذاشت
گر نخواهی که در حرام افتی *** دست از حرص می بباید داشت
کلمه نوزدهم
• لا راحَةَ مَعَ حَسَدٍ.
(نیست راحت با حسد.)
معنی این کلمه به تازی: الحَسُودُ يَغْتَمُّ بِمَا يُفيضُ اللَّهُ مِنْ خَيْرِهِ عَلى غَيْره وَخَيْراتُ اللهِ الحاصلة فى بلادِهِ الْوَاصِلَةُ إِلى عِبَادِهِ لا تَنْقَطِعُ ركائبها وَلا تَنْقَشِعُ سَحائبها ، فَلأَجْلِ هذا لا يَكُونُ لِلْحَسُودٍ قَطُّ فِي الْحَيَاةِ طيبٌ، وَمِنَ الرَّاحَاتِ نَصِيبٌ.
معنی این کلمه به پارسی: مردم حسود پیوسته از نیکوییی که خدای -عزّ وجل- دیگران را دهد، اندوهگن باشد و راحت عمر و لذّت عيش نیابد؛ شعر:
از حسد دور باش و شاد بزی *** با حسد هیچ کس نباشد شاد
گر طرب را نکاح خواهی کرد(2)*** مر حسد را طلاق باید داد
کلمه بیستم
• لا مَحَبَّةَ مَعَ مِراء.
(نیست دوستی با لجاج.)
معنی این کلمه به تازی: التَّجاجُ يُورِثُ الْعَداوَةَ، وَيُذْهِبُ مِنَ العيش الحلاوة.
معنی این کلمه به پارسی: هر که لجاج پیشه کند مردمان از دوستی او بگریزند و از مجالست او بپرهیزند؛ شعر:
ابله است آن که فعل اوست لجاج *** ابلهی را کجا علاج بود
تا توانی لجاج پیشه مگیر(1)*** کافت دوستی لجاج بود
کلمه بیست ویکم
• لا سُودَدَ مَعَ إنتقام.
(نیست مهتری با کینه خواستن.)
معنی این کلمه به تازی: الرَّجُلُ الْمُنْتَقِمُ لا يُقْطَفُ لَهُ ثَمَرَاتُ السَّعَادَةِ، وَلا يُعْقَدُ عَلَيْهِ خَرَزَاتُ السَّيَادَةِ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که خواهد که مهتر شود او را دست از کینه خواستن بباید داشت و مذهب انتقام را به
1) نسخۀ «ص»: پیشه مکن.
یکبارگی بباید گذاشت(1)، و تا بتواند به عفو کوشید و لباس احتمال پوشید؛ شعر:
صولت انتقام از مردم *** دولت مهتری کند باطل
از ره انتقام یکسوشو *** تا نمانی زمهتری عاطل
کلمه بیست و دوم
• لا زِيارَةً مَعَ زِعَارَةٍ.
(نیست زیارت با بدخوئی.)
معنی این کلمه به تازی: يَنْبَغِي أَنْ يَكُونَ الإِنْسَانُ عِنْدَ زِيارَةِ صديقهِ حَسَنَ الْخُلْقِ، رَقيق حواشي النُّطْقِ، فَإِنَّ الزَّائِرَ إِذَا كَانَ زَعراً لا يكونُ زَائِراً، بَلْ يَكُونُ أَسَداً زائراً.
معنی این کلمه به پارسی: هر که به زیارت کسی رود باید که به وقت زیارت خوشخوی و گشاده روی باشد، چه اگر در آن وقت بدخوئی کند و از سنن لطف،(2)قولاً وفعلاً، عدول نماید، آن زیارت را باطل کرده باشد؛ شعر:
چون زیارت کنی عزیزی را *** روی خوش دار و خوی از آن خوشتر
چه اگر بدخوئی کنی آنجا *** آن زیارت شود هبا و هدر
کلمه بیست و سوم
• لا صَوابَ مَعَ تَرْكِ الْمَشْورَةِ.
(نیست صواب با فرو گذاشتن مشورت.)
معنی این کلمه به تازى: المُشاوَرَةُ في الأمور داعية إلى الصواب و الصَّلاحِ، هَادِيَةٌ إِلَى النَّجَاةِ وَالنَّجَاحِ.
معنی این کلمه به پارسی: در همه کارها با عقلا مشاورت و با علما مذاکرت باید کرد، چه مشاورت مرد را به صواب رساند و از خطا نگاه دارد(1)شعر:
مشورت رهبر صواب آمد *** در همه کار مشورت باید
کار آن کس که مشورت نکند *** نادره باشد ار صواب آید.
کلمه بیست و چهارم
• لا مُرُوءَةَ لِكَذُوب.
(نیست مروت مر دروغگوی را.)
معنی این کلمه به تازی: مَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ صِدْقُ الْأَقْوالِ لَمْ يَكُنْ
1) نسخۀ «ص»: و از خطا برهاند.
لَهُ حُسْنُ الْأَفْعَالِ، فَيَكُونَ خَالِياً مِنْ خَصَائِصِ الْمُرُوَّةِ، عَارِياً مِنْ مَلَابِسِ الفتوة، ولهذا قيل: الصدق أمُّ الفَضائلِ، وَالكِذَّبُ أم الرذائل.
معنی این کلمه به پارسی: هر که را صدق گفتار نباشد حسن کردار نباشد، و هر که چنین باشد از مروّت خالی و از فتوّت عاری بود؛ شعر:
که باشد دروغ زن بروی *** از مروّت کجا فروغ بود
گر کند عهد؛ آن خداع(1)بود *** ور دهد وعده؛ آن دروغ بود
کلمه بیست و پنجم
• لا وفاءً لِمَلُولٍ .
(نیست وفا با مردم ملول.)
معنی این کلمه به تازى: الإنسانُ إِذَا كَانَ مَلُولاً لا يُعْتَمَدُ عَلَى عَهْدِهِ، وَلا يُعَوَّلُ عَلى وَعْدِهِ، فَإِنَّهُ إِذَا مَلَّ نَقَضَ الْعَهْدَ، وَإِذَا سَيْمَ أَخْلَفَ الْوَعْدَ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که ملول باشد بر عهد بستن و دوستی جستن او هیچ اعتماد نباشد؛ از بهر آن که چون سلطان ملالت و شیطان سآمت بر و مستولی گردد، هم عهد را بشکند و هم دوستی را تباه کند؛
1) نسخۀ «ع»: خلاف.
شعر:
مطلب تو وفا زمرد ملول *** نشود مجتمع ملال و وفا
گر کند عهد چون ملالش خاست *** بشکند عهد را به دست جفا
کلمه بیست و ششم
• لا كَرَمَ أَعَزُّ مِنَ التَّقى.
(نیست هیچ کرم بزرگوارتر از پرهیزگاری.)
معنی این کلمه به تازی: مَنْ كَانَ تَقِيَا فَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ مُكَرَّمْ وَ عِنْدَ النَّاسِ مُعَظَّم، «إِنَّ اكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ».
ولها معنى آخر وهو: أَنَّ الْكَرَمَ عَلَى نَوْعَيْنِ: أَحَدُهُمَا أَنْ يَكُفَّ الإنسانُ شَرَّهُ عَنْ غَيْرِهِ، وثانيهما أَنْ يَجْعَلَ الْإِنْسَانُ نَصِيباً لِلْغَيْرِ مِنْ خَيْرِهِ، فَالأَوَّلُ يُسمّى تُقى وَزَهادَهُ؛ وَالثَّاني يُسمّى جُوداً وَإِفَادَهُ، والأوّلُ أَشْرَفُ مِنَ الثَّاني لأَنَّ فَائِدَتَهُ آتَمُ وَ مَنْفَعَتَهُ أَعَمُّ؛ وَلِهَذَا كَانَ الأنبياء - صَلَواتُ اللهِ عَلَيْهِمْ - يُوصُونَ بِكَف الأذى عَنِ النَّاسِ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که پرهیزگار باشد به نزدیک خدای -عزّ وجّل- گرامی بود و به نزدیک مردمان بزرگ و نامی.
و نیز این کلمه را معنی دیگر توان گفت و آن معنی آن است که کرم دو گونه است: یک گونه آن است که خلق را از شر خویش ایمن داری؛ و این پرهیزگاری است، و گونه دیگر آن
است که خلق را از خیر خویش نصیب دهی ؛ و این جوانمردی است، و پرهیزگاری شریف تر از جوانمردی، به حکم آن که فایده او کامل تر است و منفعت او شامل تر؛ شعر:
گر کریمی به راه تقوی رو *** ز آن که تقوی سر همه کرم است
نا گرفتن درم زوجه حرام *** بهتر از بذل کردن درم است
کلمه بیست و هفتم
• لاشَرَفَ أَعْلَى مِنَ الأسلام.
(نیست هیچ شرف بلند پایه تر از مسلمانی .)
معنی این کلمه به تازی: الْمُسْلِمُ عَزِيزٌ عِنْدَ اللَّهِ وَإِنْ رَقَّ حَالُهُ، وَالْكَافِرُ ذَليلٌ عِنْدَ اللَّهِ وَإِنْ كَثُرَ مَالُهُ، وَأَيُّ شَرَف يَكُونُ(1)أَعْلَى مِنَ الْعِزَّةِ الْمُوبَدَةِ وَ أَوْفَى مِنَ الْكَرَامَةِ الْمُخَلَّدَةِ ...!؟
معنی این کلمه به پارسی: هر که مسلمان شد به عزّ جاودانی و شرف دو جهانی رسید، و عقلا دانند که عزّ مخلّد و شرف مؤبّد بهتر از ملک گذرنده و مال ناپایدارنده؛ شعر:
ای که در ذل کفر ماندستی *** عزّ اسلام داده ای از کف
گر شرف بایدت مسلمان شو *** که چو اسلام نیست هیچ شرف
1) نسخه «م»: يكون اعلى وعز من الاسلام والعزّة المؤيدة بتأييد الله المؤبدة بالدوام المخلّدة بالأكرام.
کلمه بیست و هشتم
• لا مَعْقِلَ أَحْسَنُ(1)مِنَ الْوَرَع.
(نیست پناهی نیکوتر از پرهیزگاری.)
معنی این کلمه به تازی : الوَرَعُ لِلإِنْسَانِ أَحْسَنُ مَعْقِلٍ وَمَلَاذِ(2)، وَ أَحْصَنُ مَوْيْلٍ وَ مَعَاذ.(3)
معنی این کلمه به پارسی: هر که خواهد تا از حوادث دنیا و نوایب عقبی امان یابد، او را در پناه ورع باید گریخت(4)، چه به برکات ورع هیچ آفت در دو جهان بدو نرسد؛ شعر:
ای که از دفع لشکر آفات *** عاجزی و ترا سپاهی نیست
در پناه ورع گریز از آنک *** از ورع نیکتر پناهی نیست
کلمه بیست و نهم
• لا شَفيعَ انْجَحُ مِنَ التَّوْبَةِ.
(نیست هیچ شفیع حاجت رواتر از توبه.)
معنی این کلمه به تازی؛ مَنْ تَمَسَّكَ بِحَبْلِ التّوبَةِ والأعتذارِ، وَ
تشَبَثَ بِذَيْلِ النَّدَامَةِ وَالاسْتِغْفَارِ، ثُمَّ اشْتَغَلَ بَعْدَ ذلِكَ بِرَفْعِ حَاجَاتِهِ وَ عَرْضِ مُهِمَمَاتِهِ عَلَى الْحَضْرَةِ الإلهيّة، فَإِنَّهُ بِبَرَكَةِ التَّوْبَةِ تُقضى حاجاته وَإِنْ كَثُرَتْ ، وتكفى مهماتُهُ وَ إِنْ كَبُرَت.
ولها معنى آخر(1)وَهُوَ: أنَّ الْعَبْدَ إِذَا جَنِى جِنايَةٌ مُقْتَضِيَةٌ لِلْمُعَاتَبَةِ مُسْتَدْعِيةٌ لِلْمُعَاقَبَةِ، فَلا مَخْلَصَ لَهُ مِنْ أَظْفَارِ تِلْكَ الْآفَةِ وَ مِنْ مَخَالِب تِلكَ المَخَافَةِ إِلا بِالشَّفَاعَةِ أَوْ بِالتَّوْبَة، لَكِنْ جازَ أَنْ يَكُونَ كَثْرَةُ الشَّفَاعَاتِ تهيجُ غَضَبَ الْحَلِيمِ وَتَشْعَلُ لَهَبَ الكريم، فَيُحْرَمُ الْجاني، بِسَبَبِ ذَلِكَ ، بَرْدَ الْعَفْوِ المَطْلُوبِ زُلالُهُ، الْمَحْبُوبِ ظِلالُهُ، وَكَثْرَةُ التذلل عند الإقرار بالحَوْبَة والإظهار للتوبةِ يُحِبُّها كُلُّ اَحَدٍ وَيَرِقُ لَهَا كُلُّ خلد، فَإِذَنِ التَّوْبَةُ مِنَ الشَّفَاعَةِ أَشْفَعُ وَلِضَرَرِ العُقُوبَة ادْفَعُ .
معنی این کلمه به پارسی: هر که توبه کند و آنگاه از خدای -عزّ وجلّ- حاجتی خواهد خدای -عزّ وجل- به برکت آن تو به حاجت او را روا گرداند، پس هیچ شفیعی در دین و دنیا، و آخرت و اولی بهتر از تو به نباشد.
و نیز این کلمه را معنی دیگر توان گفت، و آن معنی آن است که: اگر کهتری گناهی کند و مهتر بر و خشم آلود شود، پس آن کهتر توبه کند و دست در حبل اعتذار و دامن استغفار زند و خضوع و خشوع نمودن گیرد، این حال به رضای مهتر نزدیکتر از آن باشد که به نزدیک مردمان رود و شفیعان انگیزد، و مهتر
1) نسخۀ «ص»: این فقره و شرح فارسی آن را ندارد.
را از جوانب دردسر دهد؛ شعر:
ای که بی حد گناه کردستی *** می نترسی از آن فعال شنیع؟
توبه کن تا رضای حق بینی *** که به از تو به نیست هیچ شفیع
کلمه سی ام
• لا لِباسَ أَجْمَلُ مِنَ السَّلامَةِ.
(نیست هیچ پوشیدنی نیکوتر از سلامت.)
معنی این کلمه به تازی: السَّلَامَةُ لِلإِنْسَانِ أَصْفَى شَرْبَةٍ يَحْتَسيها، وأضفى حُلَّةٍ يَكتَسيها .
معنی این کلمه به پارسی: چون مرد کاس صحت نوشید و لباس سلامت پوشید، می باید که قناعت کند و گرد افزونی نگردد تا به سبب طمع فاسد و طلب زاید، آن جام صحت و جامه سلامت را به باد ندهد؛ شعر:
مرد را، گر زعقل با بهره است(1)*** هیچ کسوت به از سلامت نیست
به سلامت اگر نباشد شاد *** کسوت او بجز ندامت نیست
1) نسخه «اس»: مرد را گرز عقل بهره بود، و نسخهٔ «م» اگر از عقل مرد با بهره است.
کلمه سی ویکم
• لا داءَ أَعْيِي مِنَ الْجَهْلِ.
(نیست هیچ دردی بی درمان تر از نادانی.)
معنی این کلمه به تازی: الْجَهْلُ لَيْسَ لِدَائِهِ عِلاج، وَلَا لِظَلْمائِهِ(1)سراج، وَلَا لِعَمائِهِ انْفِراجُ .
معنی این کلمه به پارسی: هر که را جهل در غریزت مرکوز شد، و نادانی در جبّلت سرشته گشت، نصیحت هیچ عاقل و موعظت هیچ فاضل او را سود ندارد، و هرگز دامن آن جهالت و آستین آن ضلالت(2)نگذارد(3)شعر:
علم دریّ است نیک با قیمت *** جهل دردی است سخت بی درمان
نیست از جهل جز شقاوت نفس *** نیست از علم جز سعادت جان
کلمه سی و دوم
• لا مَرَضَ أَضنى مِنْ قِلَّةِ الْعَقْلِ.
(نیست هیچ بیماری نزارتر از اندکی عقل.)
معنی این کلمه به تازی : قِلَّةُ الْعَقْلِ أَشَدُّ أَلَمٍ وَأَشَقُّ سَقَمٍ، قِيلَ لواحدٍ : اِسْتَراحَ مَنْ لا عقل له، قال: لا، بل مُسْتَراحُ مَنْ لا عقل له.
معنی این کلمه به پارسی: هیچ بیماری صعب تر از کم خردی نیست، به سبب آن که مردم صحیح آن باشد که از او افعال قویم و اعمال مستقیم صادر گردد، و هیچ کم خرد برین گونه نیست، پس هیچ کم خرد صحیح نیست؛ شعر:
ای که روز و شب از طریق علاج *** در فزونیّ جسم و جان خودی
پاره ای در خرد فزای که نیست *** هیچ بیماریی چوکم خردی
کلمه سی و سوم
• لِسانُكَ يَقْتَضِيكَ ما عَوَّدْتَهُ .
(زبان تو تقاضا میکند ترا آنچه عادت کرده ای تو آن را.)
معنی این کلمه به تازی عَوّدْ لِسَانَكَ مِنَ الْقَوْلِ أَجْمَلَهُ وَ مِنَ الخَيْرِ اكْمَلَهُ ، فَإِنَّكَ إِنْ عَوَّدْ تَهُ الشَّرِّ لَمْ تَأْمَنْ أَنْ تَبْدُرَ مِنْهُ أَوْ تَصْدُر عَنْهُ، على مُوجَب عَادَتِكَ لا عَلى مُوجب ارادَتِكَ ، كَلِمَةُ شَرِّ تُكَذِرُ كَأَسَكَ ، بل تظيرُ رَأْسَكَ.
معنی این کلمه به پارسی: زبانرا بر نیک خوی باید کرد، و بر بدخوی نباید کرد، چه روا بود که به حکم عادت بر زبان، در موضعی نازک، از آن بد که بر آن خوی کرده باشد،
کلمه ای رود که خداوند زبان را زیان دارد؛ شعر:
برنکو خوی کن زبانت را *** کان رود بر زبان که خوی کند
خویش ار بر بدی کنی، روزی(1)*** پیش خلقت سیاه روی کند
کلمه سی و چهارم
• الْمَرْءُ عَدَرُّ مَا جَهَلَهُ.
(مرد دشمن است آن چیزی را که نداند.)
معنی این کلمه به تازی: المَرْه إِذا لَمْ يَعْرِف عِلْماً فَرَعَ مَرْوَتَهُ، وَمَزَقَ فَرْوَتَهُ، وَذَمَ أَرْبابَهُ وَعَادَى أَصْحَابَهُ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که علمی را نداند پیوسته در پوستین آن علم افتاده بود، و اصحاب آن علم را بد می گوید و مذمت می کند؛ شعر:
مردمان دشمنند(2)علمی را *** که زنقصان(3)خود ندانندش
علم اگرچه خلاصه دین است *** چون ندانند کفر خوانندش
کلمه سی و پنجم
• رَحِمَ اللهُ أَمْرءً عَرَفَ قَدْرَهُ وَلَمْ يَتَعَدَّ طَوْرَهُ.
(رحمت کناد خدای بر آن مرد که بشناخت اندازه خویش، و در نگذشت از حد خویش.)
معنی این کلمه به تازی: رَحِمَ اللَّهُ أَمْرَءُ عَرَفَ أَنَّهُ فُطِرَ مِنْ صَلْصَالٍ لا مِنْ سَلْسَالٍ، وَخُلِقَ مِنْ مَاءٍ مَهِينٍ لَا مِنْ مَاءٍ مَعِينٍ ؛ فَلَمْ يتكبر على أقرانه، وَلَمْ يَتَجَبرُ عَلى إِخْوانِهِ.
معنی این کلمه به پارسی: مردم را چنان باید بود که قدر خویش بداند و از اندازه خویش در نگذرد، تا هم از خالق رحمت یابد و هم از خلایق مدحت؛ شعر:
رحمت ایزدی بر آن کس باد *** که عنان در کف جنون ننهد
قدر خود را بداند و هرگز *** قدم از حد خود برون ننهد
کلمه سی و ششم
• إعَادَةُ الاعْتِذار تذكير لِلذَّنب.(1)
(دیگر باره عذر خواستن یاددادن بود مرگناه را.)
معنی این کلمه به تازی: اذا اَذْنَبْتَ ذَنْباً، فَلا تَعْتَذِرُ مِنْهُ إِلا كَرَّةً
1) نسخه های «ک، س»: بالذنب.
واحِدَةً، وَلا تَسْتَغْفِرْ مِنْهُ إِلا مَرَّةً فاردةً ؛ فَإِنَّ إِعَادَةَ الْعُذْرِ مُذَكَّرَةٌ لِلذُنُوبِ، مُقَرِّرَة لِلْعُيُوب .
معنی این کلمه به پارسی: چون از گناهی یک بار عذر خواستی دیگر بار به سر آن عذر نباید شد؛ چه تازه کردن عذر تازه کردن گناه باشد؛ شعر:
عذر یک بار خواه از گنهی *** کز دو بارست نقص؛ جاه ترا
به سرعذر باز رفتن تو *** تازه کردن بود گناهِ ترا
کلمه سی و هفتم
• النُّصْحُ بَيْنَ الْمَلأ تقريحٌ.
(نصیحت در میان انجمن سرزنش باشد.)
معنی این کلمه به تازی: مَنْ نَصَحَ أَخَاهُ عَلَى مَلأ مِنَ النَّاسِ، فَقَدْ هَتَكَ سِتْرَهُ وَ أَفْتَى سِرَّهُ.(1)
معنی این کلمه به پارسی: هر که دوستی را نصیحت کند تنها باید کرد، چه نصیحت در میان مردمان فضیحت باشد؛ شعر:
گر نصیحت کنی بخلوت کن *** که جز این شیوه نصیحت نیست
هر نصیحت که برملا باشد *** آن نصیحت بجز فضیحت نیست
1) نسخۀ «م» : سوأته.
کلمه سی و هشتم
• إذ تم الْعَقْلُ نَقَصَ الكَلامُ .
(چون تمام شود خرد بکاهد سخن.)
معنی این کلمه به تازی: المَرْءُ إِذا تَمَّ عَقْلُهُ لَمْ يَتَكَلَّمُ إِلا بقدر الحاجَةِ، وَلَمْ يَحُمْ حَوْلَ(1)الهَدْيَانِ وَالدَّجَاجَةِ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که را عقل تمام باشد در مجامع بیهوده نگوید و زبان خویش را از سخن زیانکار نگاه دارد؛ شعر:
هر که را اندک است مبلغ عقل *** بیهده گفتنش بود بسیار
مرد را عقل چون بیفزاید *** در مجامع بکاهدش گفتار
کلمه سی و نهم
• الشفيع جَناحُ الطَّالِب.
(شفیع بالِ جوینده است.)
معنی این کلمه به تازی: الطَّالِبُ بِواسِطَةِ الشَّفيعِ يَصِلُ إِلَى مَرَامِهِ وَمَطْلَبِهِ؛ كَما أَنَّ الطَّائِرَ بواسطة الْجَناحِ يَصِلُ إِلَى مَطْعَمِهِ وَمَشْرَبِهِ.
1) نسخه های «س»، «ص»، «م» و «ع»: حوم.
معنی این کلمه به پارسی: چون مردم را به بزرگی حاجت افتد، و او آن(1)حاجت به زبان خویش رفع نتواند کرد، دست در دامن شفیعی زند و به عنایت آن شفیع به حاجتِ خویش رسد، چنانکه مرغ به استظهار بال به مطعم و مشرب خویش رسد؛ شعر:
ای که هستی تو طالب حاجات *** بیخ نومیدی از دلت بر کن
تا به مطلوب خود رسی زملوک *** دست در دامن شفیعی زن
کلمه چهلم
• نِفَاقُ الْمَرْءِ ذِلَّةٌ(2)
(نفاق مردخواری باشد او را.)
معنی این کلمه به تازی: الْمُنَافِقُ يَكُونُ ذَليلاً عِنْدَ الْخَالِقِ، حَقيراً عِنْدَ الخَلائِق.
معنی این کلمه به پارسی: هر که نفاق پیشه کند و ظاهر خویش به خلاف باطن دارد، او به نزدیک خدای -عزّ وجّل- ذلیل باشد و به نزدیک آدمیان حقیر؛ شعر:
ای که داری نفاق اندر دل *** خار بادت خلیده اندر حلق
هر که سازد نفاق پیشهٔ خویش *** خوار گردد بنزد خالق و خلق
کلمه چهل ویکم
• نِعْمَةُ الْجَاهِلِ كَرَوْضَةٍ فِي مَزْ بَلَةٍ.
(نعمت نادان چون سبزه زاری است در سرگین دانی.)
معنی این کلمه به تازی: نِعْمَةُ مَنْ لا عِلْمَ لَدَيْهِ، وَلا اثر مِنَ الْفَضْل علَيْهِ، كَرَوْضَةٍ في مَرْيَلَةٍ وُضِعَتْ في غَيْرِ مَوْضِعِهَا ، وَوَقَعَتْ في غَيْرِ موقِعِها.
معنی این کلمه به پارسی: مردم نادان سزاوار نعمت و شایسته حشمت نباشد، و اگر نعمتی یابد یا حشمتی بدست آرد برونزیبد، چنانکه سبزه زار در مزبله نزیبد(1)و نیکو نیاید؛ شعر:
ای که داری هنر نداری مال *** مکن از کردگار خود گله ای
نعمت و جهل را مخواه که هست *** روضه ای در میان مزبله ای
کلمه چهل و دوم
• الْجَزَعُ اتَّعَبُ مِنَ الصَّبْرِ.
(زاری کردن دشوارتر از صبر کردن است.)
معنی این کلمه به تازی: الْجَزَعُ مِنَ الصَّبْرِ اتَّعَبُ، وَالْقَلَقَ مِنَ السكُونِ أَصْعَب .
1) نسخۀ «ص»: نزیبد و سزاوار نباشد.
معنی این کلمه به پارسی: جزع کردن در وقوع نوایب و نزول مصایب، دشوارتر و رنجور کننده تر از صبر و قرار و سکون و وقارست؛ شعر؛
در حوادث به صبر کوش، که صبر *** به رضای خدای مقرون است
تن مده در جزع، که رنج جزع *** صدره از رنج صبر افزون است
کلمه چهل و سوّم
• الْمَسْؤُولُ حُرُ حَتَّى يَعِد.
(مسئول آزادست تا آنگاه که وعده دهد.)
معنی این کلمه به تازی: المَسؤُولُ مَالَمْ يَعِدْ كَانَ بِالْخِيار في الْمَنْعِ وَالإعْطَاءِ، وَالإسْراع والإِبْطَاءِ؛ فَإِذَا وَعَدَصَارَ إِنْجَازُ الْوَعْدِ لازماً في ذِمَّتِهِ، وأَجِباً عَلَى هِمَّتِهِ.
معنی این کلمه به پارسی: مرد مسئول تا وعده نداده است و زبان گرو نکرده است، آزادست و زمام ایثار و عنان اختیار در دست اوست، اگر خواهد بکند و اگر خواهد نکند؛ امّا چون وعده داد و زبان گرو کرد، در بند وفا کردنِ وعده ماند و زمام ایثار و عنان اختیار از روی مردمی از دست او بیرون شود.
و این کلمه(1)را معنیی دیگر توان گفت، و آن این است که:
1) نسخه های «ص» «ز»: این فقره را ندارند.
مرد مسئول تا وعده نداده است و زبان گرو نکرده، سائل او را حرداند و آزاده خواند؛ امّا چون وعده داد و زبان گرو کرد سائل در حریّت او متوّقف و در آزادگی وی متشکک گشت، و منتظر ماند. اگر وعده را وفا کند گوید که: حرّست و آزاده، و اگر وعده را وفا نکند گوید: نه حرّاست و نه آزاده؛ شعر:
مرد مسئول چون دهد وعده *** خویشتن در مقام شک فکند
هست حر گرره وفا سپرد *** نیست حر گر درِ خلاف زند
کلمه چهل و چهارم
• اكْبَرُ الأَعْداءِ أَخْفَاهُمْ مَكيدة.
(بزرگترین دشمنان پوشیده ترین ایشان است به مکر و کید.)
معنی این کلمه به تازی : اكْبَرُ الْأَعْداءِ مَنْ يَسْتُرُ مَكَابِدَ شَرِّهِ وَ مصايد ضَرَّه، وَيَكْتُمُ غَوائِلَ غَدْرِهِ وَ حَبائِلَ مَكْرِه.
معنی این کلمه به پارسی: هر که دشمنی نهان دارد و دوستی آشکارا کند، او بدترین دشمنان باشد؛ از بهر آن که حذر از دشمن ظاهر ممکن است و از دشمنِ باطن ممکن نیست(1)شعر
بدترین دشمنی تو آن را دان *** که به ظاهر ترا نماید برّ
1) نسخۀ «ص»: ناممکن.
هست ممکن حذر زدشمن جهر *** نیست ممکن حذر زدشمن سرّ
کلمه چهل و پنجم
• مَنْ طَلَب مالا يعنيه، فاتهُ ما يَعْنِيه.
(هر که طلب کند آنچه او را بکار نیاید، از و بشود آنچه او را بکار آید.)
معنی این کلمه به تازی: مَنْ طَلَبَ مالا يَعْنِيهِ وَحَاوَلَ مالا يُغْنِيهِ، فَاتَهُ ما يَنْفَعُهُ فِي الْمُهمَّاتِ، وَحَازَهُ مَا يَمْنَعُهُ مِنَ الْمُلِمَاتِ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که چیزی طلب کند که لایق کار و درخور روزگار او نباشد(1)، از او چیزی فوت شود که لایق کار و درخور روزگار او باشد؛ شعر:
آنچه ناید(2)بکار مردم را گربه *** گر به جستنش هیچ بگراید
فوت گردد زدست او بی شک *** آنچه او را همی بکار آید
کلمه چهل و ششم
• السَّامِعُ لِلْغَيبَةِ أَحَدُ الْمُغْتَابَيْنِ.
(شنونده غیبت یکی از دو غیبت کننده است.)
معنی این کلمه به تازی: السَّامِعُ لِلْغَيبَةِ شَرِيكَ لِلْمُغْتَابِ فيما يَسْتَحِفهُ مِنْ نَكَالِ الْعَاجِلَةِ وَ وَبَالِ الآجلة.
معنی این کلمه به پارسی: هر که غیبت کسی که غایب باشد بشنود، و بدان رضا دهد و غیبت کننده را ملامت نکند و آن غیبت را عذری بنهد(1)، او یکی از دو غیبت کننده باشد، و در مذمّت دنیا و عقوبت آخرت با غیبت کننده شریک باشد؛ شعر:
تا توانی مخواه غیبت کس *** نه گهِ جدّ و نه که طیبت
هر که او غیبت کسی شنود *** هست همچون کننده غیبت
کلمه چهل و هفتم
• الدُّلُ مَعَ الظَّمَعِ.
(خواری با طمع است.)
معنی این کلمه به تازی : قَدْ ذَلَّ مَنْ طَمِعَ، وَقَدْ عَزَّ مَنْ قَيْعَ .
معنی این کلمه به پارسی: هر که به نزدیک مردمان اختلاف(2)از بهر طمع دارد و مردمان را آن حال از و معلوم شود، مردمان او را دشمن گیرند و در و به چشم خواری نگرند، و
هرگز به نزدیک هیچ کس شرف و عزّت نیابد؛ شعر:
هر که دارد طمع به مال کسان *** تنش در رنج و جانش در جزع است
تا توانی طمع مکن، زیراک *** هر چه(1)خواری است جمله در طمع است
کلمه چهل و هشتم
• الراحَةُ مَعَ الْيَأْسِ.
(راحت با نومیدی است.)
معنی این کلمه به تازی: مَنْ تَعَلَّقَ بِأَدْيَالِ الْيَاسِ، وَقَطَعَ رَجَاءَهُ منْ أَمْوالِ النَّاسِ؛ عاش في دَعَةٍ لا يَشُوبُها نَصَبٌ، وفي راحَةٍ لا يَنُوبُها تَعَبٌ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که امید از اموال خلق ببرد و در دنیا طمع تجمل و زینت ندارد پیوسته قرین راحت باشد و عمر در آسایش گذارد؛ شعر:
تا تو دل در امید بستستی *** هر چه رنج است جمله در دل تست
چون بریدی امید از دگران *** هر چه آن راحت است حاصل تست
1) نسخه «ص»: آنچه.
کلمه چهل و نهم
• الْحِرْمَانُ مَعَ الْحِرْصِ.
(نومیدی با حرص است.)
معنی این کلمه به تازى: كُلُّ حَرِيصٌ مَحْرُومٌ، وَكُلُّ طَماع مَذمُوم.
معنی این کلمه به پارسی" هر که بر چیزی حریص تر و مولع تر، او از آن چیز محروم تر و بی بهره تر؛ شعر:
ای که از حرص مانده ای شب وروز *** با تن مستمند و با دلِ ریش
از ره حرص دور شو زیراک *** هر کرا(1)حرص بیش حرمان بیش
کلمۀ پنجاهم
• مَنْ كَثُرَ مُزَاحُهُ لَمْ يَخْلُ مِنْ حِقْدٍ عَلَيْهِ أَوَاسْتِخْفافِ بِهِ.
(هر که بسیار شود مزاح او؛ خالی نبود از کینه ای برویا استخفافی بدو.(
معنی این کلمه به تازی: مَنْ تَعَوَّدَ الْمُزَاحَ حَقَدَ عَلَيْهِ الْأَكَابِرُ وَاسْتَخَفَّ بِهِ الْأَصَاغِرُ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که بسیار مزاح کند پیوسته
1) نسخه های «ک، ع»: هرکجا.
بزرگان بر و کینه ور باشند و خردان بدو استخفاف رسانند، و او هر گز از کینه بزرگان و استخفاف خردان خالی نبود؛ شعر:
هر که سازد مزاح پیشۀ خویش *** گر امیرست پاسبان گردد
در همه دیده ها سبک باشد *** بر همه سینه ها گران گردد
کلمۀ پنجاه و یکم
• عَبْدُ الشَّهْوَةِ أَذَلُّ مِنْ عَبْدِ الرَّقِ.
(بنده شهوت خوارترست از بنده درم خریده.)
معنی این کلمه به تازی: الْعَبْدُ الْمُشتَرى قَدْ يُعِزُّهُ مَوْلاهُ وقَدْ يُكْرِمُهُ مَنِ اشْتَرَاهُ، أَمَّا عَبْد الشَّهْوَةِ فَانَّهُ يَكُونُ أَبَداً في كُلِّ عَيْنٍ ذَلِيلاً مستخفّراً، وفي كُلَّ قَلب(1)مهاناً مُسْتَصْغَراً.
معنی این کلمه به پارسی: هر که در بند شهوت باشد او از آن کس که در بند بندگی باشد؛ خوارتر بود، زیرا که وقت وقت خداوند را بر بنده درم خریدۀ خویش مهر آید و او را اعزاز کند؛ اما هرگز هیچ کس را به هیچ وقت بر کسی که در بند شهوت باشد، مهر نیاید و او را اعزاز نکند؛ شعر:
که او بنده گشت شهوت را *** هست نفسش خسیس و طبع لئيم
بنده شهوت است در خواری *** بتر(2)از بنده خریده به سیم
کلمه پنجاه و دوم
• الحاسِدُ مُغْتَادٌ عَلى مَنْ لا ذَنْبَ لَهُ.
(حسد کننده خشم آلوده بود بر آن کس که او را هیچ گناه نبود.)
معنی این کلمه به تازی: الحاسِدُ غَضْبَانُ عَلَى مَنْ لَمْ يَظْهَرْ مِنْهُ جُرْمٌ وَلَمْ يَحْدُثْ مِنْهُ ظُلْمٌ، وَمَا غَضِبَ الْحَاسِدُ عَلَى الْمَحْسُودِ إِلَّا بِسَبَبِ نعم ساقَهَا اللَّهُ إِلَيْهِ، وَآيَادِ أَفَاضَهَا عَلَيْهِ.
معنی این کلمه به پارسی: حسود چون با کسی نعمتی(1)بیند خواهد که آن نعمت او را باشد و آن کس را نباشد، و بدین سبب بر آن کس خشم آلود شود و او را دشمن گیرد، و پیوسته در زوالِ نِعمَتِ او کوشد بی آن که از آن کس جرمی پیدا آمده باشد یا جنایتی ظاهر شده؛ شعر:
هست مرد حسود خشم آلود *** بر کسی کو نکرد هیچ گناه
نعمتِ خلق دید نتواند *** رنجه باشد زاصطناع إله
1) نسخه های «س، اس»: نعمت .
کلمۀ پنجاه و سوّم
• كَفَى بِالظَّفَرِ شَفيعاً لِلْمُذْنِب.
(بسنده است ظفر شفیع گناهکار.)
معنی این کلمه به تازی: إِذا ظَفِرْتَ بِالْمُذْنِبِ، فَأَقْبَلْ فِيهِ شَفَاعَةَ ظَفَرِكَ وَاعْفُ عَنْهُ، فَإِنَّ الْعَفْوَ أَحْسَنُ سِيَرِك .
معنی این کلمه به پارسی: گناهکار را شفیع، ظفر تو برو بس است، پس چون ظفر یافتی به عفو کوش، و لباس تجاوز برو پوش؛ شعر:
بر گنهکار چون شدی(1)قادر *** عفو کن، زان که بی گنه کس نیست
اور مرو را شفیع کس نبود *** ظفر تو شفیع او بس نیست؟
کلمه پنجاه و چهارم
• رُبِّ ساع فيما يَضُرُّهُ.
(بسا کوشنده در چیزی که او را زیان دارد.)
معنی این کلمه به تازی: ربِّ إِنْسَانٍ يَسْعَى فِي أَمْرِ يَضُرُّ ذَاتَهُ وَ يسر عداته .
1) نسخه های «ک، ص»: شوی.
معنی این کلمه به پارسی: هر که در کاری بکوشد واجب نیست که از آن منفعت یابد، چه بسیار باشد که بکوشد و عاقبت از آن کار زیان بیند؛ شعر:
ای بسا کس که طالب کاری است *** که در آن کار باشدش خذلان
ناصح او شود از آن غمگین *** حاسد او شود از آن شادان
کلمۀ پنجاه و پنجم
• لا تتكل عَلَى الْمُنى، فَإِنَّهَا بَصَائِعُ النَّوْكى.
(تكيه مکن بر آرزوها که آن بضاعتهای احمقان است.)
معنی این کلمه به تازی: لا تَعْتَمِد عَلَى الْهَوَى، وَلَا تَتَّكِلْ عَلَى المنى، فَلَيْس كُلُّ ما يَهْواهُ الإِنْسانُ يَمْلِكُهُ، وَلا كُلُّ ما يَتَمَنَّاهُ يُدْرِكُهُ، وَاعْلَمْ أَن الاعْتِمَادَ عَلَى الهَوى، والاتكال عَلَى الْمُنى مِنْ شِيَم الْحَمْقَى وَخِصَالِ النَّوْكى.
معنی این کلمه به پارسی: بر آرزو اعتماد نباید کرد و بر موجب آرزو خویشتن در خطر نباید افکند، که نه هر چه آرزوی تست به تو دهند و مقالید آن در دست تو نهند، و بباید دانست که اعتماد کردن بر آرزو عادت ابله پیشگان و بضاعت
کوته اندیشگان(1)است.
1) نسخه «ص»: کژ اندیشگان.
و این کلمه(1)را معنی دیگر توان گفت و آن معنی این است که: بر مجرد آرزو اعتماد نباید کرد، لیکن در طلب آنچه آرزو باشد جهد باید نمود و رنج باید دید، تا به دست آید و یافته گردد؛ شعر:
تکیه بر آرز و مکن که نه هرچ *** آرزو باشدت ببخشد حق
هر که بر آرزو کند تکیه *** به برِ عاقلان بود احمق
کلمۀ پنجاه و ششم
• الْيَأْسُ حُرِّ وَالرَّجاءُ عَبْدٌ.
(نومیدی آزادست و امید بنده است.)
معنی این کلمه به تازی: مَنْ قَطَعَ الرَّجَاءَ عَنِ النَّاسِ خَرَجَ مِنْ رق خِدْمَتِهِمْ، وَخَلَصَ مِنْ قَيْدِ طَاعَتِهِمْ، وَهَذَا هُوَ الْحُرِّيَّة. وَمَنْ عَقَدَ الرّجاءَ بِالنَّاسِ بَقِى في رِقَ خِدْمَتِهِمْ، وَوَقَعَ في قَيْدِ طَاعَتِهِمْ، وَهذَا هُوَ العبودية.
معنی این کلمه به پارسی: هر که از احسان کسی نومید شد از بند او بیرون آمد، و از مذلت خدمَتِ او باز رست، و این نشانِ آزادی باشد. و هر که امید در احسان کسی بست در بند او ماند، و به ذُلّ خدمتِ او گرفتار شد، و این نشان بندگی
1) نسخه های «ص»، «ز»: این فقره را ندارند.
باشد؛ شعر:
گر بریدی زمردمان تو امید *** به تن آزادی و به دل شادی
ور بدیشان امید در بستی *** دادی از دست عزَّ آزادی
کلمۀ پنجاه و هفتم
• ظَنُّ الْعَاقِلِ كِهَانَةٌ.
(گمان خردمند از اختر گوئی است.)
معنی این کلمه به تازی: قَدْ يَصْدُقُ ظَنُّ الْعَاقِلِ بِسَبَبٍ فِطَانَتِهِ، كما قد يصدق حُكْمُ الْكاهِن بِسَبَبِ كِهَانَتِهِ .
معنی این کلمه به پارسی: بسیار باشد که گمان عاقل راست آید، چنانکه بسیار باشد که حکم اخترگوی راست آید؛ شعر:
هر اشارت که مرد عاقل کرد *** بر اشارات او مزید مجوی
ظن عاقل بود به هر کاری *** در اصابت چو حکم اختر گوی
کلمه پنجاه و هشتم
• مَنْ نَظَرَ اعْتَبَرَ.
(هر که بنگریست عبرت گرفت.)
معنی این کلمه به تازی: مَنْ لَحَظَ وَاخْتَبَرَ، اتَّعَظَ وَاعْتَبَرَ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که در احوال دنیا و امورِ عقبی بنگرد و نیک تأمّل کند عبرت گیرد، و از آنچه زیانکار باشد بگریزد و بدانچه سودمند باشد در آو یزد؛ شعر:
مرد در کارها چو کرد نظر *** بهره اعتبار از آن برداشت
هر چه آن سودمند بود گرفت *** هر چه ناسودمند بود گذاشت
کلمه پنجاه و نهم
العَداوَةُ شُغل.(1)
(دشمنی کردن کاری است.)
معنی این کلمه به تازی: العَداوَةُ شُغل يَشْغَلُ صَاحِبَها عَمَّا هُوَ الأليق بهِ وَالأولى في مصالح الآخِرَةِ والأولى.
معنی این کلمه به پارسی: دشمنی کاری است بی فایده و از کارهای با فایده باز دارنده و منع کننده؛ شعر:
هر که پیشه کند عداوت خلق *** از همه خیرها جدا گردد
گه دلش خسته عَنا باشد *** گه تنش بسته بلا گردد
1) نسخه های «ص» و «ز»: شغل شاغل.
کلمه شصتم
• الْقَلْبُ إِذَا أُكْرِهَ عَمِي.
(دل چون به ستم فرموده شد کور گردد.)
معنی این کلمه به تازی: القلبُ إِذَا اكْرِهَ عَلَى مَعْرِفَةِ عِلْمٍ حَدَثَ لَهُ المَلالُ وَظَهَرَ فِيهِ الكَلالُ، وَفَسَدَ مِنْهُ النَّظَرُ وَذَهَبَ عَنْهُ الْبَصَرُ، حَتَّى لا يَعْلَمَ مَا يَعْلَمُ، وَلَا يَفْهَمَ ما يَفْهَمُ.
معنی این کلمه به پارسی: چون دل را(1)رنجانیده شود در دانستن چیزی، کور گردد و آن چیز را در نیابد، پس عنان دل در وقت تحصیل علم بدو باید داد، و باری که زیادت از طاقت او باشد برو نباید نهاد، تا او عاجز و سرگردان نگردد و متحیر و نادان نماند؛ شعر:
به ستم دل به سوی علم مبر *** كان ستم آتش دل افروزد
هیچ خاطر و گرچه تیز بود *** به ستم هیچ علم ناموزد
کلمه شصت و یکم
• الأَدَبُ صُورَةُ الْعَقْلِ.
(با ادب بودن صورت عقل است.)
1) نسخه های «س» و «ز» چون دل.
معنی این کلمه به تازی: صُورةُ الْعَقْلِ : هِيَ الْأَفْعَالُ الْمُهَدِّبَةُ، وَ الأقوالُ الْمُصَوِّبَةُ، وَالْحَرَكاتُ الْمُوَدَّبَةُ، والسَّكَنَاتُ الْمُرتبة.
معنی این کلمه به پارسی: هر که را عقل باشد نشان او آن بود که گفتار او گزیده و کردار او پسندیده باشد، و با مردمان به ادب نشیند و به ادب خیزد، و از مواردِ ندامت و مراصدِ ملامت بپرهیزد؛ شعر:
با ادب باش در همه احوال *** که ادب نام نیک را سبب است
عاقل آن است کوادب دارد *** نیست عاقل کسی که بی ادب است
کلمه شصت و دوم
• لاحياء لحريص.
(نیست شرم مردم حریص را.)
معنی این کلمه به تازی: مَنِ اسْتَوْلى عَلَيْهِ الْحِرْصُ، ذَهَبَ عَنْ عَيْنِهِ الْمَاءُ وَعَنْ وَجْهِهِ الْحَيَاءُ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که بر چیزی از مطالب دنی و لذات بدنی حریص باشد، او را در طلب آن چیز از هیچ آفریده شرم نیاید و به ملامت کننده التفات ننماید؛ شعر:
هر که باشد حریص بر چیزی *** ناید او را زجستن آن شرم
برود از نهاد او خجلت *** بشود از سرشت او آزرم
کلمه شصت وسیم
• مَنْ لانَتْ أَسافِلُه صَلبَتْ أعاليه.
(هر که نرم باشند زیردستان او سخت باشند زبردستان او.)
معنی این کلمه به تازی مَنْ لَمْ يَنْصُرْهُ الصَّغَارُ قَهَرَهُ الْكِبَارُ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که را زیردستان و چاکران نرم و ضعیف باشند و او را در حوادث نصرت و معاونت نکنند، زبردستان و قویتران برو سختی نمایند و او را بمالند و قهر کنند.
و این کلمه را معنی دیگر توان گفت و آن معنی این است که: هر که نیمۀ زیر خویش را سست داشته باشد تا برو فساد و فاحشه رفته بود، نیمۀ زبر او یعنی چشم و روی او سخت شده باشد، و از هر دو آب و شرم رفته باشد و زایل گشته؛ شعر:
هر که باشد ضعیف اتباعش *** در کفِ اقویا بود مقهور
نشود بی متابعان هرگز *** هیچ کس بر منازعان منصور
کلمه شصت و چهارم
• مَنْ اتي(1)في عِجَانِهِ قَلَ حَيَاؤُهُ وَبَدُو لِسانُهُ.
1) نسخه های «ص»، «اس» و «م»: أوتي.
(هر که زده شده باشد در عجان او، اندک بود شرم او و پلید باشد زبان او.)
معنی این کلمه به تازی: مَنْ نَزَتِ(1)الرِّجَالُ عَلَيْهِ ذَهَبَ الْحَيَاءُ عَنْ عینهِ، فَلا يَحْتَرِزُ مِنَ الايذاء وألا يحاش، وَلا يَسْتَحْيِي مِنَ الْإِبْدَاءِ والإفحاشِ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که در زیر مردمان خفته باشد و برو آن جنس فاحشه رفته؛ هم شرم او اندک شده باشد و هم زبان او پلید گشته؛ شعر:
هر که را وقت کودکی بودست *** پیشه در زیر مردمان خفتن
شرم او رفته باشد، و هرگز *** ناید از لفظ اونکو گفتن
کلمه شصت و پنجم
• السَّعِيدُ مَنْ وُعِظَ بِغَيْرِه.
(نیکبخت آن است که پند داده شود به دیگری.)
معنی این کلمه به تازی مَنْ وُعِظَ بِغَيْرِهِ كَانَ سَعِيداً وَعَنْ موقف(2)الشَّقاوة بعيداً.
معنی این کلمه به پارسی: نیکبخت آن کس است که چون
دیگری را پند دهند و از کردار ناشایسته و گفتار نابایسته باز دارند، او از آن پند عبرت گیرد و نصیب خویش بردارد، و به گرد امثال آن کردار و گفتار نگردد؛ شعر:
نیکبخت آن کسی بود که دلش *** آنچه نیکی دروست بپذیرد
دیگران را چوپند داده شود *** او از آن پند بهره برگیرد
کلمه شصت و ششم
• الحِكْمَةُ صالة المُؤْمِنِ
(حکمت گمشده مؤمن است.)
معنی این کلمه به تازی: الْمُؤْمِنُ يَطْلُبُ الْحِكْمَةَ، كَمَا يَطْلُبُ الضَّالَّة صَاحِبُها وَالْحَسْناءَ خَاطِبُها .
معنی این کلمه به پارسی: مؤمن همیشه طالب حکمت بود، چنانکه کسی طالب گم کرده خویش بود؛ شعر:
هر که چیزی نفیس گم شودش(1)*** بسته دارد به جستنش همّت
جان آن کس که مؤمن پاک است *** هم بر آن سان طلب کند حکمت
1) نسخۀ «اس»: هر که ضایع شود از او چیزی.
کلمه شصت و هفتم
• الشَّرُ جَامِعٌ لِمَساوِي الْعُيُوبِ.
(بدی بهم آرنده زشتی های عیب هاست.)
معنی این کلمه به تازی: الشَّريُظْهِرُ مَخَازِي الْقُلُوبِ، وَيَجْمَعُ مَساوِىَ العُيُوب.
معنی این کلمه به پارسی: هر که بدی کند خبث باطن او پیدا آید، و مردمان بر عیب های زشت(1)او واقف گردند، و آنچه در ذات اوست از انواع قبایح و اصناف فضایح جمله بدانند؛ شعر:
تا توانی مگرد گرد بدی *** گر ترا هست طینت طاهر
کز بدی فضل تو شود پنهان *** وز بدی عیب تو شود ظاهر
کلمه شصت و هشتم
• كثرة الوفاق نِفاق، وَكَثْرَةُ الخِلافِ شِقاق.
(بسیاری موافقت کردن نفاق بود، و بسیاری خلاف ورزیدن عداوت بود.)
1) نسخهٔ «ص»: زشت ندارد.
معنی این کلمه به تازى: المُبالَغَةُ في الوفاقِ تُودَى إِلَى الْمُرَاءَاةِ والمُنافَقَةِ، وَالْمُبَالَغَةُ في الخِلافِ تؤدى إلى المُعَاذَاةِ وَالْمُفَارَقَةِ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که موافقت کسی در قول و
فعل بسیار کند و در آن باب مبالغت بیرون از حدّ نماید، مردمان را از آن شبهتِ ریا و ریبت نفاق افتد. و هر که مخالفت کسی در قول و فعل بسیار کند و در آن باب مبالغت از حد بیرون برد، آن حال به عداوت انجامد و سبب مفارقت گردد. پس در موافقت و مخالفت مردمان طریق توسط باید سپرد، و قدم بر جادّهٔ اعتدال باید نهاد؛ شعر:
در وفاق کسان غلو مکنید *** که از آن تهمت ریا زاید
وز خلافِ مدام دور شوید *** که از آن دشمنی بیفزاید
کلمه شصت و نهم
• رُبِّ آمِل خائب .
(بسیار امید دارنده که نومید شونده بود.)
معنی این کلمه به تازی: ربّ آمِلٍ خَابَ أَمَلُهُ، وَرُبِّ عَامِلٍ ضَاعَ عَمَلُهُ.
معنی این کلمه به پارسی: بسیار کس باشد که چیزی امید دارد، و آن چیز او را حاصل نیاید و عاقبة الامر نومید گردد؛
شعر:
ای که بستی امید در چیزی *** غم مخور گر نیاوریش به دست
بس امیدا که آن نگشت وفا *** بس شکوفه که بشکفید و نبست
کلمه هفتادم
• رُبِّ رَجاءِ يُؤدَى إِلَى الْحِرْمَانِ.
(بسا امیدا که ادا کند به محرومی.)
معنی این کلمه به تازی: لَيْسَ كُلُّ مَنْ رَجا شَيْئاً مَلَكَ نَاصِيَتَهُ، وَ أَدْرَكَ قَاصِيتَهُ؛ فَرُبَّ رَجَاءٍ مَعَبْتُهُ حِرْمَانٌ، وَرُبَّ زِيادَةِ عاقِبَتُها نُقصان.
معنی این کلمه به پارسی: نه هر که امید در چیزی بست آن را بیافت، چه بسیار امید دارنده است که امید او وفا نشود و از آنچه در او امید بسته است محروم ماند؛ شعر:
نه هر آن کوامید چیزی کرد(1)*** کسب آن چیز باشدش آسان
بس امیدا که هست عاقبتش *** محنتِ يأس و آفتِ حرمان
1) نسخه «اس»: نه هر آنک امید چیزی بست.
کلمۀ هفتاد ويكم
• رُبَّ أَرْبَاحٍ تُودَى إِلَى الْخُسْرَانِ.
(بسیار سودها که ادا کند به زیان.)
معنی این کلمه به تازی: ربِّ رَاب هُوَ خَاسِرٌ وَعَنْ مَدَارِعِ الْمَنَافِعِ حاسِرُ.
معنی این کلمه به پارسی: بسیار سودها باشد که بازگشت آن به زیان بود، و از آن غرامت افتد و مردم نقصان بیند(1)شعر:
ای بسا مرد سود جوینده *** که قدم در ره مخوف نهاد
عاقبت چون به دستش آمد سود *** او از آن سود در زیان افتاد
کلمۀ هفتاد و دوّم
• رُبَّ طَمَع كَاذِب.
(بسا طمع که آن دروغ بود.)
معنی این کلمه به تازی: رُبِّ طمع كَبَرق خُلبِ لا يرى صِدقُهُ وَلا يُرْجى وَدقُهُ.
معنی این کلمه به پارسی: بسا طمع که مردم را افتد، و بسا
1) نسخه های «ص»؛ «س» و «اس»: و از مردم رنج و نقصان بیند، نسخۀ «ز»: و مردم رنج و خسران بینند، و نسخۀ «ع»: و مردم از غرامت رنج و نقصان بیند.
امید که دل او در آن بسته شود، و عاقبت آن طمع دروغ و آن امید بی فروغ باشد، و از آن طمع هیچ ثمره و از آن امید هیچ فایده حاصل نیاید؛ شعر:
در طمع دل نسبت باید هیچ *** که طمع بیشتر دروغ بود
آتشی کان طمع بر افروزد *** کم زخاکسترش فروغ بود
کلمه هفتاد وسیم
• الْبَغْى سائق إِلَى الْحَيْن.
(فرهی کردن راننده است به هلاک.)
معنی این کلمه به تازی: الْبَغْنُ ذَمِيمٌ وَ مَرْتَعُهُ وَخيمٌ، يَسُوقُ صاحِبَهُ إِلَى النَّصَبِ وَالْعَناءِ ؛ لَا بَلْ يَقُودُهُ إِلَى الْعَطَبِ وَالْفَنَاءِ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که فرهی کند و زیادتی جوید و قدم از دایرۀ انصاف و انتصاف بیرون نهد، شومی آن حال درو رسد و او را در أنياب نوائب وأظفار مصائب هلاک گرداند؛ شعر:
بغی شوم است گرد بنی مگرد *** بغی بیخ حیات را بکند
مرد را از صف بقا ببرد *** ناگه اندر(1)کف فنا فکند.
1) نسخه های «ص» و «ز»: ناگهان در، نسخۀ «ک»: ناکه در، و نسخۀ «اس»: ناگهش در، و نسخۀ «م»: تا که او در، متن با «ع» موافق است.
کلمۀ هفتاد و چهارم
• في كُلِّ جُرْعَةٍ شَرْقَهُ وَمَعَ كُلِّ أَكْلَةٍ غُصَّةٌ.
(در هر جرعه ای یکبار آب در گلو ماندنی است، و با هر طعام خوردنی یکبار در گلو در گرفتنی است.)
معنی این کلمه به تازی: خَيْرُ الدُّنْيَا مُخْتَلِطٌ بِشَرِّها وَنَفْعُها ممتزج بِضَرُهَا، فَمَعَ كُل فَرْحَةٍ تَرْحَةٌ، وَمَعَ كُل حَيْرَةِ عَبْرَةٌ، وَمَعَ كُل رِبْع خَسَارٌ، وَمَعَ كُلِّ خَمْرٍ خُمَارٌ وَمَعَ كُلَّ صِحْةٍ عِلَّةٌ، وَمَعَ كُلِّ عِزَّةٍ ذِلَّةٌ، وَمَعَ كُلِّ عِشْرَةِ عُسْرَهُ وَمَعَ كُلِّ مِنْحَةٍ مِحْنَةٌ.
معنی این کلمه به پارسی: در دنیا هیچ گل بی خار، و هیچ می بی خمار، و هیچ شادی بی غم، و هیچ راحت بی الم نیست؛ شعر:
نیک و بد، بیش و کم، صلاح و فساد *** هست آمیخته در این عالم
هیچ راحت ندید کس بی رنج *** هیچ شادی ندید کس بی غم
کلمۀ هفتاد و پنجم
• مَنْ كَثُرَ فِكْرُهُ فِي الْعَواقِبِ لَمْ يَشْجَعْ.
(هر که بسیار شود اندیشه او در عواقب کارها، او شجاع نبود.)
معنی این کلمه به تازی: مَنْ أَكْثَرَ النَّظَرَ فِي عَواقِبِ الْأَحْوَالِ وَ
خواتم الأَعْمَالِ ، ذَهَبَتْ شِدَّتُهُ وَبَطَلَتْ نَجْدَتُهُ؛ فَلا يَخُوضُ الكَرائِبَ، وَلا يَرُوضُ الكتائب، وَلا يَمْلِكُ نَاصِيَةَ مُرادِهِ وَلَا يُدرك قاصِيَةَ مُرْتَادِهِ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که در آخر کارها بسیار نگرد و در عواقب شغلها اندیشه بی شمار کند، او شجاع نباشد، و بدانچه مراد و کام و آرزو و مرام اوست نرسد؛ شعر:
هر که در عاقبت بسی نگرد *** بیم دل باشد و تنک زَهره
نه بیابد زعزّتن حصّه *** نه بگیرد زکامِ دل بهره
کلمۀ هفتاد و ششم
• إذا حَلَّتِ الْمَقَادِيرُ ضَلَّتِ التَّدابيرُ.
(چون فرود آید قضاهای خدای، گمراه شود تدبیرهای خلق.)
معنی این کلمه به تازی: إذا حَلَّ(1)قضاءُ اللَّهِ بِالإِنْسَانِ عُكِسَ تدبيره وَ نُكِسَ تَقْدِيرُهُ، فَلا يَعْرفُ وَجْه صَلاحِهِ وَفَلاحِهِ، وَلا يَعْلَمُ طريق نجاتِهِ وَنَجَاحِهِ.
معنی این کلمه به پارسی: چون قضای خدای عزّ وجلَّ- نازل شود تدبیر و تقدیر خلق باطل گردد، تا در آن حال راه صلاح گم کنند و عنان صواب از دست بدهند؛ شعر:
چون قضای خدای، عزّ وجلّ *** بر سر بنده ای شود نازل
همه تدبیر او شود گمراه *** همه تقدیر او شود باطل
1) نسخه «ص»: نزل.
کلمۀ هفتاد و هفتم
• إِذَا حَلَّ الْقَدَرُ بَطَلَ الْحَذَرُ.
(چون فرود آید قضای خدای باطل شود پرهیز کردن.)
معنی این کلمه به تازی: إِذَا نَزَلَ قَضَاءُ اللَّهِ بِالْإِنْسَانِ لَمْ يَنْفَعُهُ حَذَرُهُ وَفِرارُهُ، وَلَمْ يُدَافِعٌ عَنْهُ أَعْوانُهُ وَأَنْصَارُهُ.
معنی این کلمه به پارسی: چون قضای خدای عزوجل فرود آید گریز و پرهیز(1)و ترسیدن و هراسیدن سود ندارد، و هیچ چیز ازین جمله آن قضا را باز نگرداند؛ شعر:
چون قضای خدای نازل گشت *** توز تسلیم و صبر ساز پناه
نتوان کرد دفع او به حذر *** نتوان بست راه او به سپاه
کلمۀ هفتاد و هشتم
• الإِحْسَانُ يَقْطَعُ اللسان.
(نیکویی کردن ببرد زبان بدگوی را.)
معنی این کلمه به تازی: مَنْ أَحْسَنَ إِلَى النَّاسِ، فَقَدْ مَلاً أَفْئِدَتَهُمْ بِحُبِّهِ وَ وَلَائِهِ، وَقَطَعَ أَلْسِنَتَهُمْ عَنْ سَبِّهِ وَهِجَائِهِ.
1) نسخه «ع»: گریختن و پرهیزیدن.
معنی این کلمه به پارسی: چون مردم به جای کسی احسان و مبرّت کند زبان او را از هجا و مسبت خویش بریده گرداند؛ شعر:
هر که کردی به جای او احسان *** مال دادی و مرد بخریدی
هم ضمیرش به مهر پیوستی *** هم زبانش زهجو ببریدی
کلمۀ هفتاد و نهم
• الشَّرَفُ بِالْفَضْلِ وَالْأَدَبِ، لا بِالْأَصْلِ وَالنَّسَبِ.
(سروری به فضل و ادب است نه به اصل و نسب.)
معنی این کلمه به تازی: شَرَفُ الْمَرْءِ بِفَضْلِهِ لا بِأَصْلِهِ، وَجَلالَتُهُ بأدَبِهِ لا ينسبه، فَالْخَرُ بالعُلُوم العالِيَةِ وَلا تَفخَر بِالعِظامِ البالِيَةِ.
معنی این کلمه به پارسی: مرد را فخر به هنر باید کرد نه به پدر، و شرف از ادب باید جست نه از نسب، و عزَّ خویش در فضل باید دانست نه در أصل؛ شعر:
فضل جوی و ادب، که نیست بحق *** شرف مرد جز به فضل و ادب
مرد بی فضل و بی ادب خُردست *** ورچه دارد بزرگ اصل و نسب
کلمه هشتادم
• أكْرَمُ الأدب حُسْنُ الْخُلْقِ.
(کریمترین ادب نیکوئی خوی است.)
معنی این کلمه به تازی: حُسْنُ الخُلقِ أَكْرَمُ الآداب وأَعْظَمُ الأحساب.
معنی این کلمه به پارسی: خوی نیکو از همۀ آداب بهترست و هر چه لوازم الطاف و مکارم اوصاف است در و مضمرست؛ شعر:
مرد بدخوی بر همه عالم *** بی سبب سال و ماه در غضب است
نیکخویی گزین که نزد خرد *** نیکخویی شریف تر ادب(1)است
کلمۀ هشتاد و یکم
• أَكْرَمُ النَّسَب حُسْنُ الأدب.
(کریم ترین نسب خوبی ادب است.)
معنی این کلمه به تازی: أَكْرَمُ نَسَب الرَّجُلِ حُسْنُ الأدب لا جَلالَةُ الأَبِ.
معنی این کلمه به پارسی: نیکویی ادب بهتر از بزرگواری
1) نسخه های «ک» و «اس»، در مصراع های دوّم و چهارم: غضبی و ادبی .
نسب است؛ شعر:
ای که مغرور مانده ای شب و روز *** به بزرگیّ اصل و عزّ نسب
رو به حسنِ ادب گرای، که هست *** نسبِ بهترِ تو حسنِ ادب
کلمه هشتاد و دوّم
• أَفْقَرُ الْفَقْرِ الْحُمْقُ.
(درویشترین درویشی ها حماقت است.)
معنی این کلمه به تازی: أَفْقَرُ الْفُقَرَاءِ مَنْ كَثُرَ خُرْقُهُ وَكَبُرَ حُمْقُهُ.
معنی این کلمه به پارسی: بدترین درویشی ها حماقت است، از بهر آن که از حماقت مال به دست نیاید و مال به دست آمده ضایع شود، و از عقل مال به دست آید و مال به دست آمده محفوظ ماند؛ شعر:
گر فقیری و نیستی احمق *** تا از آن فقر هیچ نندیشی
شکر کن اندر آن مقام، که نیست *** بتر از حمق هیچ درویشی
کلمۀ هشتاد وسیّم
• أَوْحَشُ الوَحْشَةِ العُجْبُ.
(بزرگترین وحشت ها خویشتن بینی است.)
معنی این کلمه به تازى: إِذَا كَانَ الْمَرْءُ ذَاعُجْبٍ، فَالنَّاسُ يَسْتَوْحِشُونَ مِنْ صُحْبَتِهِ وَ يَسْتَنْفِرُونَ مِنْ مَحَبَّتِهِ، فَيَبْقَى فِي وَحْشَةِ الْوَحْدَةِ
بلا صديقٍ يُجالِسُهُ ورفيق يُوانِسُهُ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که خویشتن بین باشد مردمان از مجالست او بگریزند و از مؤانست او بپرهیزند، و او همیشه در وحشت وحدت مانده بود؛ شعر:
گر ترا پیشه خویشتن بینی است *** مردمان از تو مهر بردارند
مر ترا در مضایق وحشت *** بی جلیس و انیس بگذارند
کلمه هشتاد و چهارم
• أغْنَى الْغِنَى الْعَقْلُ.
بزرگترین توانگری ها عقل است.
معنی این کلمه به تازی العَقْلُ أَعْظَمُ الْغِنَى ، وَبِهِ يُوصَلُ إِلَى المُنى .
معنی این کلمه به پارسی: هر که را خرد باشد او توانگرتر از همه مالداران بود، از بهر آن که اگر از مال هزینه کنی کم گردد و نیست شود، و اگر از خرد هزینه کنی بیفزاید و هر روز به سبب تجربت زیادت گردد؛ شعر:
ای که خواهی توانگری پیوست *** تا از آن ره رسی به مهتریی
از خرد جوی مهتری، زیراک *** نیست همچون خرد توانگریی
کلمه هشتاد و پنجم
• الطَّامِعُ في وِثاقِ الذُّلَّ.
(طمع کننده در بندخواری است)
معنی این کلمه به تازی: الطَّامِعُ أَبداً في صَغَارٍ وَ ذِلَّةٍ، وَخَسَارٍ وَ قِلّةٍ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که طمع افزونی کند همیشه در مقام ذلّت و موقف قلّت باشد؛ شعر:
تا توانی مگرد گرد طمع *** اگر از عقل بهره ای داری
زان که پیوسته مردم طماع *** بسته باشد به رشته خواری
کلمه هشتاد و ششم
• احْذَرُ وانَفارَ النَّعَمِ، فَمَا كُلُّ شارد بِمَرْدُود.
(بپرهیزید از رمیدن نعمتها که نه هر رمیده ای باز آورده شود.)
معنی این کلمه به تازی: لا تَفْعَلُوا شَيْئًا يُشَرِّدُ(1)نِعْمَتَكُمْ وَيُنَفِّرُ دَوْلَتَكُمْ، فَمَا كُلُّ شَارِدٍ يُرَدُّ إِلى عَلَيْهِ، وَلَا كُلُّ نَافِرِ يُعَادُ إِلى وَطَنِهِ.
1) نسخه های «ص» و «س» : يسترد.
معنی این کلمه به پارسی: نعمت نگاهدارید و چیزی(1)مکنید که نعمت از شما برماند، چه اگر نعمت از شما برمد و زایل شود باز آوردنِ او دیگر باره دشوار و مشکل بود؛ شعر:
ای که با نعمتی، به سیرتِ بد *** نعمت خویش را زخود مرمان
که نه هر چه آن رمیده شد ز کسی *** باز آوردنش بود آسان
کلمه هشتاد و هفتم
• اكثرُ مَصارِع الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْأَطْمَاعِ .
(بیشتر جای های افتادن خردها زیر پدید آمدن طمع هاست.)
معنی این کلمه به تازی: الغالِبُ أَنَّ الطَّمَعَ إِذَا شَدَّ عَلَى الْعَقْلِ صَرَعَهُ في الْمَعْرَكَةِ وَأَوْقَعَهُ فِي الْمَهْلَكَةِ.
معنی این کلمه به پارسی: هر که طمع برو مستولی گردد عقل او مقهور و خرد او مغلوب شود؛ شعر:
آفت عقل مردم از طمع است *** تا توانی سوی طمع مگرای
چون طمع دست برد بنماید *** عقل مردم در اوفتد از پای
1) نسخه «ص»: و کاری.
کلمه هشتاد و هشتم
• مَنْ أَبْدَى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَكَ(1)
(هر که پیدا کند کرانه روی خویش مرحق را هلاک شود.)
معنی این کلمه به تازی: مَنْ أَقْبَلَ عَلَى الْحَقِّ مَلَكَ، وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْهُ هَلَكَ .
معنی این کلمه به پارسی: هر که از حق روی بگرداند و از وی اعراض کند هلاک شود و از نجات بی بهره ماند؛ شعر:
هر که بر حق بود به هر دو جهان *** حاصل آرد به جملگی اغراض
باز در ورطه هلاک افتد *** آن که از راه حق کند اعراض
کلمه هشتاد و نهم
• إِذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَةِ.
(چون درویش شوید بازرگانی کنید با خدای به صدقه.)
معنی این کلمه به تازی: الصَّدَقَةُ سَبَتْ لِزِيادَةِ الْمَالِ وَسَعَادَةِ الحالِ، وَمَنْ تاجَرَ الله بِالصَّدَقَةِ نَالَ الْغُنْيَةَ وَحَازَ الْبُغْيَة.
معنی این کلمه به پارسی: صدقه سبب زیادت مال و
1) نسخۀ «م»: للحق ملک و من أعرض عن الحقّ هلك.
سعادت حال است، و هر که صدقه دهد توانگر شود و از حال بد(1)باز رهد؛ شعر:
هیچ چیزی مدان تو چون صدقه *** هست از و مال و جاه را بیشی
او رساند به ناز استغنا *** او رهاند زرنج درویشی
کلمه نودم
• مَنْ لانَ عُودُهُ كَثْفَتْ(2)أَغْصَانُهُ.
(هر که نرم باشد چوب او خشن(3)شود شاخه های او.)
معنی این کلمه به تازی: مَنْ لانَ هَانَ في أمين خَدَمِهِ وَاغْذِيَاءِ نعمه، فَلا يُطِيعُونَ أَمْرَهُ وَلَا يُعَذِّمُونَ قَدْرَه .
معنی این کلمه به پارسی: هر که نرم باشد و سیاست بوقت نکند و مراسم تأدیب را مهمل گذارد، حاشیۀ او گردنکشی کنند و او را حرمت ندارند و به مراد او نروند؛ شعر:
هر که با کهتران کند نرمی *** ماند اندر بلیتِ ایشان
ننهندش براستی گردن *** نبرندش بواجبی فرمان
کلمه نود و یکم
• قَلْبُ الأحمق في فيه.
(دل احمق در دهان اوست.)
معنی این کلمه به تازی: كُلُّ سِرِّ يَكُونُ في قَلْبِ الأَحْمقِ يُذيعُهُ بلسانه ويُشيعُه لإِخوانِهِ.
معنی این کلمه به پارسی: هر چه در دل احمق باشد به زبان بگوید، و خلق را از اسرار خویش آگاه کند و هیچ چیز پوشیده و نهفته ندارد؛ شعر:
هر که او هست با حماقت جفت *** جایگاهِ دلش دهان وی است
هر چه دارد زنیک و بد در دل *** آن همه بر سرِ زبانِ وی است
کلمه نود و دوم
• لِسانُ العاقل في قلبه.
(زبان خردمند در دل اوست.)
معنی این کلمه به تازی: كُلُّ سِرِّ يَكُونَ لِلْعَاقِل فَقَلْبُهُ(1)يُخْفيه و يَسْتُرُهُ، وَلِسانُهُ لا يُفْشِيهِ وَلَا يَذْكُرُهُ.
معني اين کلمه به پارسی: هر که خردمند باشد سرَّ خویش در دل نگاهدارد و به زبان با هیچ کس نگوید، و در پیدا کردن
1) نسخه های «ص» و «س»: في قلب العاقل.
آن اندیشه بسیار کند و تا او را نیک معلوم و مصور، و محقق و مخمر نشود که پیدا کردن آن صواب است، به زبان نراند و با هیچ کس پیدا نکند؛ شعر:
هر که او هست با کمال خرد *** هست پنهان زبان او در دل
نشود هیچ سرَّ او پیدا *** نبود هیچ گفت او باطل
کلمه نود و سوم
• مَنْ جَرَى فِي عِنانِ أَمَلِهِ عَثَر بِأَجَلِهِ.
(هر که برود در عنان امل خویش، ناگاه در افتد به أجل خویش.)
معنی این کلمه به تازی: مَنْ غَرَّتُه كَواذِبُ الآمَالِ، جَرَّتْهُ جَواذِبُ الآجال.
معنی این کلمه به پارسی: هر که عنان به دست أمل دهد و بر موجب هوای نفس رود، زود باشد که در مغاک هلاک افتد؛ شعر:
در همه کارها به گفت هوا *** هر که بدهد عنان به دستِ امل
زود باشد(1)که آن امل ناگاه *** اندر اندازدش به چاه اَجل
1) همه نسخه ها جز «ص»: بیم باشد.
کلمه نود و چهارم
• إذا وَصَلَتْ إِلَيْكُمْ أَطرافُ النَّعَمِ، فَلَا تُنَفَروا أَقصاها بِقِلَّةِ الشكر.
(چون برسد به شما کرانه های نعمت ها، پس مرمانید دورتر آن را به اندکی شکر.)
معنی این کلمه به تازی: مَنْ لَمْ يَشْكُرِ النَّعَمَ الْحَاصِلَةَ لَدَيْهِ، الواصلة إِلَيْهِ، حُرِمَ النَّعَمَ النَّاثِيَةَ مِنْهُ، الْقَاصِيَةَ عَنْهُ .
معنی این کلمه به پارسی: نعمت هایی که به نزدیک شما رسیده است، آن را شکر گوئید و سپاس داری نمایید، تا از آن نعمت ها که دورست و هنوز به شما نرسیده است نومید نگردید و محروم نمانید؛ شعر:
چون بیابی تو نعمتی، ورچند *** خرد باشد چونقطه موهوم
شکر آن یافته فرو مگذار *** که زنا یافته شوی محروم
کلمه نود و پنجم
• اذا قَدَرْتَ عَلى عُدُّوكَ ، فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُكراً لِلْقُدْرَةِ عَلَيْهِ.
(چون قادر شدی بر دشمن، پس بکن عفو کردن از و را شکر قدرت یافتن برو.)
معنی این کلمه به تازی: مَنْ وَعَدَ فَوَفِي وَقَدَرَ فَعَفًا، فَقَدْ قَضَى
حق النِّعْمَةِ، وَأَذَى شُكْرَ الْقُدْرَةِ.
معنی این کلمه به پارسی: چون بر دشمن خویش قدرت یافتی، شکر قدرت یافتن آن باشد که از و در گذاری و گناه او را عفو کنی ؛ شعر:
چون شدی بر عدوی خود قادر *** عفو را شکر قدرتِ خودساز
رحم کن رحم کن، که هر چه کنی *** در جهان جز همان نیابی باز
کلمه نود و ششم
• ما أَضْمَرَ أَحَدٌ شَيْئاً إِلا ظَهَرَ فِي فَلَتَاتِ لِسانِهِ وَصَفَحاتِ وجهه.
(در دل نداشت هیچ کس چیزی که نه آن چیز پدید آمد در ناگاه گفت های زبان او و کرانه های روی او.)
معنی این کلمه به تازى: مَنْ أَضْمَرَ شَيْئاً ظَهَرَ ذَلِكَ فِي أَثْنَاءِ أقوالِهِ وَأَدْراج أفعاله.
معنی این کلمه به پارسی: هر که در دل چیزی دارد اثر آن چیز در اثنای گفتار و أدراج کردار او پیدا باشد؛ شعر
هر که چیزی نهفت اندر دل *** تا بدانی که چیست می جویش
گاه اندر میانه گفتش *** گاه اندر کرانه رویش
• کلمه نود و هفتم
• اللهُمَّ اغْفِرْ رَمَزاتِ الألحاظ، وسقطات الألفاظ، و شَهَواتِ(1)الْجَنَانِ وَ هَفَوَاتِ اللَّسانِ.
(ای بار خدای! بیامرز زدن های چشم ها را، و ناپسندیده لفظها را، و آرزوهای دل را و خطاهای زبان را.)
معنی این کلمه به تازی: الّلهُمَّ اغْفِرْ مَا عَرَفْتَ في أَلْحاظِنَا وَ الفاظنا مِنَ الذُّنوبِ، وَاسْتُرُ ما رَأَيْتَ في أَفْئِدَتِنَا وَالسِنَتِنَا مِنَ الْعُيُوبِ.
معنی این کلمه به پارسی: بار خدایا! بیامرز گناهانی را که بر چشم ها و لفظهای ما رفته است و بر دل ها و زبانهای ما گذشته؛ شعر:
این گناهان که یاد خواهم کرد *** یا رب از ما به فضل در گذران
زدن چشم و زشتی گفتار *** راندن شهوت و خطای زبان
کلمه نود و هشتم
• البخيلُ مُسْتَعْجِلُ الفَقْر، يعيش في الدُّنْيا عَيْشَ الفُقَرَاءِ،
1) نسخۀ «ع»: سهوات.
وَيُحَاسَبُ في العقبى حِسَابَ الْأَغْنِيَاء.
(بخیل زود کننده درویشی است. بزید در دنیا زیستن درویشان، و حساب کرده شود در عقبی، چون حساب توانگران.)
معنی این کلمه به تازی: البخيلُ فَقِيرٌ مِنْ غَيْرِ رِفةِ حالِ وَقِلَّةِ مال؛ يعيش في الدُّنْيا عَيْشَ اصْحَابِ الخَسَارِ، وَيُحَاسَبُ فِي الْعُقبى حِسَابَ أَرْبَابِ الْيَسَارِ.
معنی این کلمه به پارسی: بخیل به تعجیل درویشی را به خویشتن می کشد و مال نگاه می دارد، در این جهان چون درویشان زندگانی کند، نه او را از مال لذّتی و نه از عمر(1)راحتی، و در آن جهان چون توانگران رنج حساب کشد، به دقیق و جلیل آنچه پنهان کرده است و به کثیر و قلیل آنچه نگاشته داشته است. شعر:
هست مرد بخیل ره داده *** فقر را سوی خویشتن به شتاب
این جهان، همچو مفلسانش معاش *** وان جهان، چون توانگرانش حساب
1) نسخه های «ک، ساس، م، ز» : نعمت.
کلمه نود و نهم
• لِسانُ الْعَاقِلِ وَراءَ قَلْبِهِ.
(زبان خردمند پس دل اوست.)
معنی این کلمه به تازی: لسانُ الْعَاقِلِ تابعٌ لِقَلْبِهِ طَائِعٌ لِلبِّهِ، مَالَمْ يحمره أولاً في جَنانِهِ لَمْ يَذْكُرْهُ بِلِسَانِهِ.
معنی این کلمه به پارسی: خردمند چون خواهد که سخنی گوید، نخست در دل بیندیشد و در صلاح و فساد آن بنگرد، آنگاه بر زبان براند. پس زبان او تابع دل و طايع عقل او باشد؛ شعر:
مرد عاقل که سخن گفتن *** دل خود هادی زبان دارد
تا حدیثی به دل نیندیشد *** به زبان آن حدیث نگزارد
کلمه صدم
• قَلب الأَحْمَقِ وَرَاءَ لِسانِهِ.
(دل احمق پس زبان اوست.)
معنی این کلمه به تازی: قلبُ الْأَحْمَقِ تال للسانه جارٍ في عِنانِه يَلْفِظُ الْقَوْلَ مِنْ فِيهِ، ثُمَّ يَتَأَمَلُ كَالنَّادِمِ فِيهِ.
معنی این کلمه به پارسی: احمق هر چه یابد به زبان
گوید، آنگه به دل در صلاح و فساد آن اندیشد، پس دل او تابع زبان و طایع هذیان او باشد؛ شعر:
مرد احمق که سخن گفتن *** دل خود تابع زبان دارد
هر چه یابد بگوید، و آنگاه *** دل بر آن قول گفته بگمارد
تعليقات
محمود عابدی
ص 63 س 6 - العمری: رشید وطواط از فرزندان عبدالله بن عمر بن الخطاب است و بنابر آنچه نوشته اند نسب او به یازده واسطه به خلیفه دوم می رسد. رک به: لباب الالباب محمد عوفی، آثار البلاد قزوینی
چاپ بیروت، ص334، تاریخ جهانگشا ج2، مقدمۀ عباس اقبال بر حدائق السحر، و نامه های رشید وطواط با مقدمه و شرح دکتر قاسم تویسرکانی، ونیزرک: مقدمه، ترجمه وطواط .
ص 63 س 10- عمرو بن بحر الجاحظ: در باب شرح احوال جاحظ رك: الجاحظ في البصرة وبغداد وسامراء، نوشته پلات شارل و ترجمه ابراهيم الکیلانی، چاپ دمشق، والجاحظ والمجتمع عصره، والجاحظ في حياته واد به وفكره، هر دو نوشته جمیل جبر، چاپ لبنان، و...
ص 64 س 1- كرم الله وجهه: (جمله فعلیه دعایی است) خداوند ذات (روی) او را گرامی بدارد.
ص 64س 4 - من بنده: صفت و موصوفی است که غالباً بافک اضافه و به صورت اسم مرکب بکار می رود، چنانکه در این بیت امیر معزّی:
منت خدای را که زفر خدایگان *** من بنده بی گنه نشدم کشته رایگان
شعر به نقل فرهنگ معین
ونيز «ومن بنده سعد الوراو يني ... عقود منظومات را در عقد اعتبار فحول می آوردم»
مرزبان نامه، به تصحیح محمدروشن، بنیاد فرهنگ، 1355 ص 64 س 5 - پرورده خاندان: پرورده: صفت مفعولی از 5 پروردن = پرورش یافته، پروده شده در گلستان (ص 112، 115، 404) پرورده نعمت این خاندان بکار رفته است.
ص 64 س 5 - برآورده: بالا آورده، بزرگی و عزت داده، نظیر: «گران سایگان را فرو برند و سبک مایگان را برآورند» منشآت خاقانی ص 4 ص 64 س 5 - مجلس عالی : بارگاه شاه، مانند: عتبه عالیه، حضرت اقدس و...
ص 64 س 10- ابوالقاسم محمود بن خوارزمشاه ایل ارسلان (سلطان شاه) پسر کوچکتر ایل ارسلان بن اتسز و ولیعهد او بود که در سال 565 به جای پدر نشست. سلطان شاه درسال 589 درگذشت، اما تنها سه سال پادشاهی کرد و بقیه ایام را با برادرش ، تکش خوارزمشاه، در کشمکش و جدال بود. در دیوان رشید شعری در ستایش
این پادشاه دیده نمی شود و ظاهراً علت این امر آن است که در روزگار پادشاهی وی رشید ایام پیری خود را می گذرانده است، در همه دست نوشته هایی که ما دیده ایم بجز نسخهٔ «اس» مطلوب كل طالب به سلطان شاه تقدیم شده است. و نیز رک: نامه های رشید، بخش شرح حال رجال.
ص 64س 11- خوارزمشاه: عنوان عمومی امرا وسلاطین مستقل ولایت خوارزم که به موجب روایت ابوریحان بیرونی... در ادوار قبل از اسلام غالباً مستقل بودهاند و ظاهراً این عنوان از قدیم به آنها اطلاق می شده است... (دایرة المعارف فارسی)
ص 64س 13- خدمت: هدیه، پیشکش، مانند:
کمینه خدمت هر یک زننگه صد بدره *** کهینه هدیه هر یک زجامه صد خروار
مسعود سعد به نقل لغت نامه، مانند همه مواردی که شماره صفحه داده نشده است.
ص 64س 13 -خزانه: گنجینه خانه، جایی که اموال و اشیای گرانبها را در آن نگهداری می کنند. «خزانه به کسر صحیح و به فتح -که مشهور است- خطا است، چنانکه محققان ظریف گفته اند: الخزانة لا يفتح.» آنندراج. خزانه کتب: کتابخانه.
ص 64س 13 - معموره: جای آبادان، خانه آراسته، کاخ
ص 64س 14 - به دوزبان پارسی و تازی...: چنانکه از صریح این عبارت برمی آید رشید وطواط کلمات امام (علیه السّلام) را خود ترجمه نکرده است، اختلاف فراوان نسخه ها در این بخش و نیامدن آن در نسخه های ص وع نیز این حدس را تأیید می کند. از این رو ما ترجمه کلمات را
در داخل پرانتز قرار داده ایم.
ص 65 س 4 - لوكشف...: شرح غرر ودرر، ش 7569
سنایی در حدیقه، ص 249 در ستایش علی (علیه السّلام) می گوید:
تابدان حد شده مکرم بود *** لوكشف مرورا مسلم بود
و نیز در فیه مافیه، ص 29 می خوانیم:
«على - رضى الله عنه - می فرماید: لوكشف الغطاء ما ازددت یقیناً، یعنی چون قالب را برگیرند و قیامت ظاهر شود يقين من زيادت نگردد. نظیرش چنان باشد که قومی در شب تاریک درخانه روی به هر جانبی کرده اند و نماز می کنند، چون روز شود همه از آن باز گردند. اما آن را که رو به قبله بوده است درشب، چه باز گردد؟ چون همه سوی او می گردند. پس آن بندگان هم در شب روی به وی دارند و از غیر روی گردانیده اند، پس در حق ایشان قیامت ظاهر است وحاضر.»
ص 65س 7 - التناد: (مصدر باب تفاعل، تناد، تنادی)، در قرآن کریم آمده است: «و يا قوم اني أخافُ عَلَيْكُم يوم التناد» 32، غافر.
در لسان التنزيل ص 88 می خوانیم: «يوم التلاق و يوم التناد: روز قیامت، تلاقی: یکدیگر را دیدن و به هم رسیدن، التنادی: یکدیگر را خواندن، التناد: از یکدیگر رمیدن».
ولسان العرب آورده است: «قال الزجاج: معنى يوم التنادى: يوم ينادى اصحاب الجنة اصحاب النار ان افيضوا علينا من الماء او مما رزقكم الله، قال : وقيل يوم التناد، بتشديد الدال، من قولهم: ندالبعير، اذا هرب على وجهه، اى يفر بعضكم من بعض.»
ص 65س 8 - نقیر: شکاف هسته خرما، پوست باریک که بر تخم خرماست، چیز اندک.
ص 65س 8 - قطمیر: هسته خرما، رشته ای که در شکاف خرماست، اندک.
ص 65 س 14 - يقين: یقین عبارت است از ظهور نور حقیقت در حالت كشف أستار بشریت به شهادت وجد وذوق نه به دلالت عقل ونقل.
و یقین را سه وجه است: اول علم الیقین، و مثالش آن است که کسی به استدلال از مشاهدۀ شعاع و ادراک حرارت در وجود آفتاب بی گمان بود. دوم عین الیقین، و مثالش آن است که کسی به مشاهدهٔ جرم آفتاب در وجود او بی گمان بود. سوم حق الیقین، ومثالش آن است که کسی به تلاش واضمحلال نور بصر در نور آفتاب در وجود او بی گمان بود. مصباح الهدایه، ص75
و نیز رک: فرهنگ اصطلاحات ولغات وتعبيرات عرفانی، دکتر سجّادی
ص 65 س 14- زیادت: افزون «مگر اعتقادی که دارد در حق من زیادت کند» گلستان ص 174
ص 66 س 2 - الناس نيام... : رک: احادیث مثنوی ص 81
ناصرخسرو گوید:
امروز پر از خواب و خمار است سرتو *** آن روز شوی ای پسر از خواب تو بیدار
تحليل اشعار ناصرخسرو ص 73
وسنایی می گوید:
گفت مرد خرد در این معنی *** که سخن های اوست چون فتوی
خفته اند آدمی زحرص و غلو *** مرگ چون رخ نمود فانتبهوا
حديقه، ص 97
و نیز سعدی می گوید:
کنون باید ای خفته بیدار بود *** چو مرگ اندر آرد زخوابت چه سود
به نقل متنبی وسعدی ص 121
ص 66 س6 - فرطوا في جنب خالقهم: یادآور این آیات قرآنی است: وَاتَّبِعُوا أَحْسَنَ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذَابُ بَغْتَةً وَأَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ. أَنْ تَقُولُ نَفْسٌ : يَاحَسْرَتي عَلَى مَا فَرَّطْتَ فِي جَنْبِ اللَّهِ وَإِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ» 56و55، زمر
ص 67 س 2 - الناس بزمانهم ...:
ص 67س 6 - يحاکون: از محاکات، مشابهت در قول وفعل وغیرآن، ص 68 س 2- ماهلک... : در نهج البلاغه ح 149 به صورت «هَلَكَ أَمْرُو لَمْ يَعْرِف قَدْرَهُ.» و در شرح غرر و درر، ش 9505 «مَاهَلَكَ مَنْ عَرَفَ قدره.» آمده است.
ص 68 س 5- متدرّع : از تدرّع، درع پوشنده
ص 68س 12- مضیق غرور: تنگنای خودخواهی، در نهج، خطبه 192 «مضائق بلاء» بکار رفته است.
ص 68س 14 - قيمة كلَّ ... : نهج ، حکمت 81
ص 69 س 9 - من عرف ...: شرح غرر ودرر، ش 7946
ص 70س 6 - المرء مخبوء ...: نهج، حکمت 148 و 392
عنصر المعالی می نویسد: «سخن که به مردم نمایی بر روی نیکوترین نمای، تا مقبول بود، و مردمان درجه تو بشناسند، که بزرگان و خردمندان را به سخن دانند نه سخن را به مردم، که مردم نهان است زیر سخن خویش، چنانکه به تازی گویند:
«المرء مخبوء تحت لسانه» قابوسنامه ص 44
عنصری گفته است:
هنر به دست بیان است از اختیار سخن *** چنانکه زیر زبان است پایگاه رجال
مولوی نیز گوید:
آدمی مخفی است در زیرزبان *** این زبان پرده است بر درگاه جان
تعليقات قابوسنامه ص 292
و در باب هفتم بوستان سعدی (در عالم تربیت) آمده است:
یکی خوب خُلق خلق پوش بود *** که در مصر یک چند خاموش بود
خردمند مردم زنزدیک و دور *** به گردش چو پروانه جویای نور
تفکر شبی بادل خویش کرد *** که پوشیده زیر زبان است مرد...
ص 70 س 9 - مثابة (= مثابت) حد ومرتبه، «لکن شوی به منزلت پدر و محل برادر و مثابت فرزند است» کلیله، ص219
ص 71 س 2- من عذب...: شرح غرر ودرر، ش 7761 در قابوسنامه ص 28 آمده است: «هر کرا زبان خوشتر هوا خواهش بیشتر»
ص 71 س5- صيب : «باران قیل: ابر» لسان التنزيل ص 205، «كَصَيِّبٍ مِنَ السَّمَاءِ فِيْهِ ظُلُمَاتٌ وَرَعْدٌ وَبَرْق» سوره بقره، از آیه 19
ص 71س 10- چاکران: نوکران، خدمتگزاران، «و چاکران و بندگان را زبان نگاه باید داشت با خداوندان» تاریخ بیهقی ص223
ص 71س 12- بالبرّ ... : شرح غرر ودرر، ش 4213
ص 72 س 1 - طاعت داری: مواظبت در فرمانبرداری، «اگر خواهی که بنده توترا اطاعت دارد تو از طاعت خداوند خویش مگریز» قابوسنامه ص 16
ص 72س 3- سرافکنده: متواضع، فرمانبر، مثال:
سرافکنده در پایه بندگی *** نمودش نشان پرستندگی
و سرافکندگی در این جمله «اما ... وخدومی و سرافکندگی در سپاهی هنرست» قابوسنامه ص 249 نیز - که به معنی حیا وشرم احتمال داده شده است - ظاهراً به معنی تواضع وفرمانبری است. رک قابوسنامه، تعلیقات ص 249
ص 72س 6 - بشّر مال البخيل...:
ص 72 س 10 - معرضاً : «واعرض لك الصيد فارمه وهو معرض لك» اساس البلاغه، مرحوم محدث از اقرب الموارد آورده است: «المعرض، كمجلس، موضع عرض الشيء وهو ذكره واظهاره»
ص 72س 14 - دل ندهد: دل رضایت ندهد، دل اجازه ندهد، مانند:
«من و ماننده من... ماهیی را مانستیم از آب بیفتاده و درخشکی مانده... ودل نمی داد که از پای قلعه زاستر(= زان سوتر) شویمی . » تاریخ بیهقی ص 79
و حافظ فرماید:
در شگفتم که دراین مدت ایام فراق *** برگرفتی زحریفان دل ودل می دادت
حافظ قزوینی ، ص 14
ص 73 س -2- لا تنظر ...: شرح غرر ودرر، ش 10189
در خرد نمای جان افروز ورق 20 آمده است: «... فردوسی :
سپردن به گفتار گوینده گوش *** به تن توش یابی به دل رای و هوش
سخنگوی چون برگشاید سخن *** بمان تابگوید توتندی مکن
سخن بشنو و بهترین یادگیر *** نگر تا کدام آیدت دلپذیر
ص 73س 4 - طائل: (ازطول بافتح اول وسكون دوم): ارزش ونفع
ص 73 س -10 - گزارنده بیان کننده، اظهار کننده.
ص 73 س 11 - الجزع ...: شرح غرر ودرر، ش 1562
ص 73س 13 - مثوبة: پاداش کار نیک. «اللّهم ولكلّ مثن على من أثنى عليه مثوبة من جزاء» نهج، خطبه 91
ص74 س -4- سرمایه و پیرایه: رشید وطواط این دو کلمه را در بسیاری از موارد قرینه هم ساخته است، مانند:
ای در نهاد تو همه سرمایه کرم *** وی در سرشت تو همه پیرایه سخا
دیوان ص 8
سرمایه تظاهر ملکی ودولتی *** پیرایه تفاخر کلکی وخنجری
دیوان ص 458
ص 74 س 10 - لاظفر...: شرح غرر ودرر، ش 10508
ص 74س 10- البغى: ستم کردن، لسان التنزيل. ابن میثم درشرح خود برصد کلمه آورده است: «البغى: الظلم وحقيقته أنّه ضرار غير مستحق للتوصّل الى كثرة المقتضيات من حيث لا ينبغى» ص97، چاپ مرحوم محدث.
ص 74س 15- فرهی: فروشان وشوکت، افزونی داشتن (برهان) در اینجا معادل بغی (= افزونی خواستن) به کار رفته است.
ص 74س 16- غالب: به احتمال زیاد، به ظن قوی:
هرکه امروز نبيند اثر قدرت او *** غالب آن است که فرداش نبیند دیدار
سعدی به نقل فرهنگ معین
ص 75س 1- همچنان: مانند آن، مثل آن
ص 75 س 6- لا ثناء...: شرح غرر ودرر، ش 10520
ص 75س 8 اردیه: جرداء: جامه ای که روی جامه های دیگر پوشند.
ص 75س 15- لابر...: شرح غرر و درر، ش 10521 نزدیک به این کلام امام (علیه السّلام) است.)
ص 76 س 9- لاصحة ...: شرح غرر ودرر، ش 10524
ص 76 س 17- گرت جان عزیز هست بکار، بکار: مفيد ولازم و ضروری، بکار بودن: لازم وضرور بودن.
هر ذره که هست اگر غبار است *** در پرده مملکت بکار است
نظامی
ص 77 س 2- لاشرف...: شرح غرر ودرر، ش 10530
ص 77س 11- لا اجتناب...:
ص 77س 14۔ محذورات: ج محذوره ومحذور: مانع ومشقت، و«قد دهمتكم فيها مفظعات الامور، ومعضلات المحذور» نهج، خطبه 204
ص 77س 14- محظورات: ج محظوره ومحظور: ممنوع «الضرورات تبيح المحظورات»
ص 78 س 3- خنک: ازادات تحسین است: خوشا، خوشابحال، نظیر:
على وعترت اویست مرآن را در *** خنک آن را که در این ساخته دار آید
ناصر خسرو
ص 78 س 6- لاراحة ...: شرح غرر ودرر، ش 10435
ص 78س 10- ركائب : ج ركاب = شترسواری ومركوب.
ص 10 س 10- سحائب : ج سحاب وسحابه = ابر، قطعه ای از ابر.
ص 79 س 2- لا محبّة ... : شرح غرر ودرر، ش 10532
ص 79 س 11- لاسودد ... : شرح غرر ودرر، ش 10518
در خرد نمای جان افروز، ورق 3، آمده است: «در کینه ناداشتن پادشاه از کس: حکما ... در باب کینه در دل داشتن فصلی گفته اند که عاقبت آن نامبارک و وخیم است، فخاصة نشاید پادشاه را از هیچ کس کینه گیرد و انتقام فرماید، زیرا که درجت وی بلندتر از مکافات کردن باشد و فرمان او نافذ است. هرگاه که خواهد مثالی تواند داد.
قال على - عليه السلام - : لاسؤدد مع الانتقام.
گر از کس دل شاه کین آورد *** همه رخنه در داد و دین آورد
دل پادشا گر گراید به مهر *** براو کارها تازه دارد سپهر
چو خواهد که بستایدش پارسا *** نهد خشم و کین تاشود پادشا
ص 79س 14- خرزات: ج خرزه = مهره، دانه گرانبهائی که به رشته کشند.
ص 80 س 1- و تابتواند به عفو (بباید) کوشید و لباس احتمال پوشید،
نظیر: «چون مرد کاس صحت نوشید و لباس سلامت پوشید»
ص 87 ونیز: «چون ظفر یافتی به عفو کوش ولباس تجاوز برو پوش» ص 104 ، و یادآوراین جمله که در گلستان سعدی آمده است: «پسر نعره زد و گفت: ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید» گلستان ص 55.
ص 80 س 4- یک سو شدن: به جانبی رفتن، از راه کاری یک سو شدن: آن کار را رها کردن. ص 80 س 6- لا زيارة ...:
ص 80 س 9- رقيق الحواشى النطق: خوش گفتار، شیرین سخن، «ومن المجاز: كلام رقيق الحواشي» اساس البلاغة.
ص 80 س 9- زعر: کسی که خوی او زشت باشد.
ص 80 س 10- زائر؛ زیارت کننده و دیدار کننده، ونیز زائر: خروشان وغرنده، در این جمله زائر وزائر جناس تام دارند مانند:
«زایر السلطان کزاير الليث الزاير» حدايق السحر، ص 6، دریبان تجنيس تام
ص 80 س 13- سنن (به فتح سين ونون) راه وروش، «نظام کارهای حضرت و ناحیت به قرار معهود و رسم مألوف باز رفت و برقاعده درست و سنن راست اطراد واستمرار یافت» کلیله و دمنه ص 10
«أقمت لكم على سنن الحق في جواد المظله» نهج، خطبة 4 ص 81 س 2 - لاصواب... : نهج، حکمت 54 ونیز 113
ص 81 س 12- لامرؤة... : شرح غرر ودرر، ش 10582
در قابوسنامه ص 260 آمده است: «دروغ مگوی که همه ناجوانمردی اندر دروغ گفتن است»
ص 82 س 6 - دروغزن : دروغگو، شرمی نبود بزرگتر از آن که به چیزی دعوی کند که نداند و آنکه در وغزن باشد قابوسنامه ص 52
ص 82 س 9 - لا وفاء ... : شرح غرر ودرر، ش 10437
ص 82 س 10- ملول دلتنگ و دلگیر سست و ناتوان، مانند: «شعر دلاویز... بسیاری بخیلان راسخی ... ولئیمان را کریم و ملولان را ذلول... گرداند».
مرزبان نامه، مصحح قزوینی
ص 82 س 16- سآمت: دلتنگی وملال، بیزار شدن.
ص 83 س 4- لاكرم ... : شرح غرر ودرر، ش 10464، دستور معالم، ص 31، به صورت «لاكنز اعزّ من التقوى»
ص 83 س 7 - ان أكرمكم عند الله أتقیکم: براستی گرامی ترین شما نزد خدا با تقواترین شماست، از آیه 13 سوره حجرات.
ص 83 س 12 - يوصون بكف الاذى: «وقد اوصيتهم بما يجب لله عليهم من كف الاذى» نهج، نامه 60
ص 84 س 5- نا گرفتن درم حرام: به گونه ای یادآور این ابیات انوری است:
آلوده منت کسان کم شو *** تا یک شبه در وثاق تونان است...
شک نیست که هر که چیزکی دارد *** و آن را بدهد طریق احسان است
لیکن چوکسی بود که نستاند *** احسان آن است و بس نه آسان است
چندان که مروت است دردادن *** در ناستدن هزار چندان است
ص 84 س 7- لاشرف ... : نهج، حکمت 371، دستور معالم ص 31
ص 84 س 9- رق حاله ساعت وقل ماله ومن المجاز: وعجبت من قلة ماله ورقة حاله اساس البلاغه
ص 85 س 2 - لامعقل... نهج حکمت 371، دستور معالم، ص 31، به صورت لامعقل احصن من الورع»
ص 85 س 5- موئل (از وأل) = مرجع وملجأ، «اتقوا الله تقية من... نظر في كرة الموئل» نهج، حکمت 210
ص 85 س 7- او را در پناه ورع باید گریخت: او در پناه ورع باید بگریزد.
متقدمان در وجه مصدری رایی می افزوده اند، مانند:
جهان زمین وسخن تخم و جانت دهقان است *** به کشت باید مشغول بود دهقان را
ناصر خسرو
«چاکران و بندگان را زبان نگاه باید داشت با خداوندان» تاریخ بیهقی، ص223 ونیز
«وطبیب را از صاحب علم طبیعی فرا باید گرفت» اخلاق ناصری، ص 47
ص 85 س 12- لا شفيع...: نهج، حکمت 371، دستور معالم، ص 31
ص 86 س 9 - حوبة حوب وحوبة: كناه، «لا تَأكُلُوا أَمْوَالَهُمْ إِلَى
أَمْوَالِكُمْ، إِنَّهُ كَانَ حُوباً كبيراً» از آیه 2 سوره نساء.
ص 86 س -18 خضوع و خشوع نمودن گیرد: گرفتن در اینگونه موارد که با مصدری - ساده یا مرکب - ترکیب می شود، فعل آغازی به معنی شروع کردن و آغاز کردن است.
ستودن گرفت آنگهی زال را *** خداوند شمشیر و کوپال را
فردوسی
ص 86 س 19- شفیعان انگیزد انگیختن واداشتن وادار کردن وشفیع انگیختن شفیع قراردادن واسطه آوردن نظیر: «وآخر شفیعان انگیخت تا از آن بجست» تاریخ بیهقی
شفیع انگیخت پیران کهن را که نزد شه برند آن سروتن را
نظامی
ص 87 س 5- لالباس ... : شرح غرر ودرر، ش 10635، دستور معالم، ص 31، به صورت: «لالباس اجمل من العافية»
ص 87 س 8- يحتسى : از احتساء = جرعه جرعه نوشیدن
ص 88 س 2- لاداء ...: در شرح غرر ودرر، ش 10629 به صورت «لاداء أدوء من الحمق» آمده است. «ودرین معنی قیس بن حطم - ظاهراً خطيم از شاعران یثربی دوره جاهلیت - گفته :
وبعض الداء ملتبس دواه *** وداء السنوك ليس له دواء»
نسخه خطی کنز الحکمه، ورق 10، ونیز رک: شرح الحماسه، ج 3 ص 1189.
و ناصر خسرو می گوید:
گزیده مار را افسون پدیداست *** گزیده جهل را که شناسد افسون
تحلیل اشعار ناصرخسرو ص 99
وسعدی می گوید:
داروی تربیت از پیر طریقت بستان *** کادمی را بتراز علت نادانی نیست
به نقل از متنبي وسعدى ص 126
ص 88 س 4- ظلماء: ظلمت، تاریکی. «بنا اهتديتم في الظّلماء» نهج، خطبه 4
ص 88 س 5 - غمّاء : «غم السّحاب : لم يكن فيه فرجة، فهو اغمّ، فهى غمّاء» المعجم الوسيط
ص 88 س 9- دامن این جهالت وآستین این ضلالت نگذارد: گذاشتن = رها کردن، چون: «و مذهب انتقام را به یکبارگی بباید گذاشت» ص 80، دامن چیزی گذاشتن = به کنایه، آن را رها کردن و ترک کردن.
نسخه های «اس»، «ز» و «م» این جمله را بصورت «دامن از جهالت و آستین از ضلالت و انگذارد» آورده اند که اگر واگذاشتن را نیز به معنی رها کردن و رهاندن بدانیم با اختلاف ظریفی که در این دو وجه هست صورت اخیر دلنشین تر می نماید.
ص 88 س 13- لا مرض ... : شرح غرر ودرر، ش 10763
ص 89 س 4- مردم در اینجا و نیز در موارد دیگر اسم مفرد و به معنی
انسان است، چون: «مردم هزار سال تا از دشمن مستولی ایمن نگردد گرمی سینه او نیارامد» کلیله ص 235
ص 89 س 7 علاج : چاره وتدبیر، طریق علاج: راه چاره جویی
ص 89 س 10- لسانك ... : شرح غرر ودرر، ش 7611
مرحوم محدث آورده است که: بیت زیر ناظر به این حدیث است:
عوّد لسانك قول الصدق تحظ به *** انَّ اللسان لما عوّدت معتاد
ص 89 س 15- بل تطير رأسك : يادآور اين بيت:
به پای شمع فتاده است قیچی پولاد *** زبان سرخ سرسبز می دهد بر باد
ص 89 س 16- خوی باید کرد: خوی کردن: عادت دادن، چون: «واورا - فرزند را اندر تنعمّ وجامۀ نیکوآراستن خو نکند» کیمیای سعادت، ص 445
ونیز «چون زلیخا درآمد... گفت: یابن عم، تو مارا خو کرده ای به احسان خود» قصص قرآن مجید، برگرفته از تفسیر سورآبادی، حاشيه ص. 16
ص 89 س 18- نازک: قابل اهمیت خطیر وحسّاس، چون «گفت: کارجنگ نازک است.» تاریخ بیهقی ص 745
ص 90 س 5 - المرء عدوّ ... : در نهج، حکمت 172 ونیز 438 به صورت: «الناس اعداء ماجهلوا» آمده است. در نسخه خطی كنز الحكمه، ورق 11 ، آورده است: «و امیرالمؤمنين على - رضى الله عنه - گفت: الجاهلون لأهل العلم اعداء» .
ناصرخسرو گوید:
دشمن عاقلان بی گنهند *** زانکه خود جاهل و گنهکارند
تحلیل اشعار ناصرخسرو ص 65
ص 10 س 7- قرع مروته و مزق فروته: مرو ومروة: سنگی است سپید درخشان که از آن آتش گیرند، یا سخت ترین سنگ هاست، (منتهی الارب)، مزق: پاره کردن جامه ومانند آن، فرو وفروة: پوستین، پوستین پشمین. مرحوم محدث از اساس البلاغة آورده است: من المجاز: قرع مروته: قال ابوذؤيب :
حتى كاني للحوادث مروة *** بصفا المشرق كل يوم تقرع
ص 90 س 9- در پوستین آن علم افتاده بود: در پوستین کسی (یا چیزی) افتادن = به کنایه، او را (یا آن را) بد شمردن، و از او (یا از آن) بدگویی کردن. چون: «گفت: جان پدر! تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی» گلستان ص6-155
ص 91 س 2- رحم الله ... : شرح غرر ودرر ، ش 5204
ص 91 س 5 - فطر من صلصال : صلصال = گل خشک. جمله مأخوذ است از آیه 14، سورة الرحمن: «خلق الانسان من صلصال».
ص 91 س 6 سلسال: آب شیرین، آبی که گوارا ونوشین است.
ص 91 س 6- ماء مهین؛ مهین (به فتح میم) سست و ناتوان، خوار و پست، ماء مهین: کنایه از نطفه است، نظیر:
تبارک الله از آن نقشبند ماء مهین *** که نقش روی توبسته است و چشم وزلف وجبین
سعدی
ص 91 س 9- در نگذرد: از درگذشتن = عبور کردن، گذشتن، از اندازه خویش در نگذرد = از مقدار و حد خود تجاوز نکند.
ص 91 س 14 اعادة الاعتذار ...: شرح غرر ودرر، ش 1428
ص 92 س 9- النصح ...: شرح غرر ودرر، ش 9966
«و بر سر ملا هیچ کس را پند مده، که گفته اند حکمت: النصح عند الملأ تقريع» قابوسنامه ،ص 28. در کیمیای سعادت نیز آمده است: «نصیحت برملأ فضیحت باشد» تعلیقات قابوسنامه ص 282
ص 93 س 2-اذاتم ... : نهج، حکمت 71
ص 93 س 5- لم يحم: نگشت نگردید. در حدیث آمده است که: «من حام حول الشيىء يوشك ان يقع فيه» المعجم الوسيط، ودرنهج، خطبه 93: «انّ الفتن اذا أقبلت شبهت واذا أدبرت نبهت... يحمن حوم الرياح، يصبن بلداً ويحطئن بلداً»
ص 93 س 7 - زیانکار: مضر، زیان آور. چون: «همچنان که خفتن بسیار زیانکار است» ناخفتن نیز هم زیانکار است» قابوسنامه
ص91 ص 93 س 12 - الشفيع... : نهج، حکمت 63
ص 94 س 2- رفع کردن: اظهار کردن، بیان کردن. رفع قصه، رفع حاجت و نظایر آن، ظاهراً صورت فارسی تعبیراتی از این قبیل است: رفع الامر الى السلطان، رفع الى السلطان رفيعة. مانند: «دورکعت نماز بگزارد و قصۀ راز به حضرت بی نیاز رفع کرد»، سندبادنامه.
ص 94 س 9- نفاق المرء ... : شرح غرر ودرر، ش 9988
ص 95 س 2- نعمة الجاهل...: شرح غرر ودرر، ش 9956
مولوی گوید:
ذکر با او همچو سبزه گلخن است *** برسر مبرز گل است وسوسن است
احاديث مثنوی، ص 43
ص 95 س 13 - الجزع ... : شرح غرر ودرر، ش 1198
ص 96س 7- المسئول ... : نهج، حکمت 336
ص 96 س 13- گرو کردن: به رهن دادن، به گرونهادن، مانند:
گرو کن به عمر ابد جام را *** گروگیر کن باده خام را
نظامی
و زبان گرو کردن: وعده دادن، قول دادن.
ص 97 س 3- متوقف: از توقف، ایستاده و منتظر
ص 97 س 3- متشکک: از تشکک، مردد، شکدار
ص 97 س 9- اکبر الاعداء ... : در شرح غرر ودرر، ش 5781 بدین صورت آمده است:
«شر الأعداء ابعدهم غوراً واخفاهم مكيدة.»
ص 97 س 12 - مصايد (ج مصاد) جایهای شکار، شکارگاهها، مانند «العيون مصائد الشيطان» شرح غرر ودرر، ش 950
ص 98 س 3- من طلب ... : شرح غرر ودرر، ش 8520
ص 98 س 11- نسخه «م» افزوده است که: «و باقول رسول -عليه السلام- مطابق و موافق است که: من حسن اسلام المرء تركه مالا يعينه.» و جامی مضمون حدیث نبوی مذکور را چنین به نظم آورده است:
تاشود در جهان علم وعمل *** شاهد دین تو جمال افزای
زانچه درخور نباشدت بازایست *** زانچه لایق نباشدت بازآی
حاشية ص 27 مجموعه خطی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران ص 98س 11 - هیچ: کلمه هیچ غالباً با فعل نفی یا نهی آورده می شود. در اینجا با فعل مثبت آمده و به معنی قلیل و اندک است. مانند:
اگر هیچ دانستمی از نخست *** که خورد چنین داردم تندرست
نظامی به نقل آنندراج
ص 98 س 11- بگراید: (از گراییدن) متمایل شود، میل کند.
ص 98 س 14 - السامع ... : شرح غرر ودرر، ش 1607
99 س 2- نکال عقوبت، عذاب، «وأرعدت الأسماع لزبرة الداعي الى فصل الخطاب... ونكال العقاب» نهج، خطبه 83
ص 99 س 5- عذری بنهد: از عذر نهادن = معذور داشتن، عذر پذیرفتن،
سعدی می گوید:
هر که نامردم بود عذرش بنه *** چون به چشمش درنیامد مردمی
وحافظ می گوید:
جنگ هفتاد و دوملت همه را عذر بنه *** چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
ص 99 س 11 - الذّل مع الطمع ... : شرح غرر و درر، ش 444
ص 99 س 13- قد عزّ من قنع : عين کلام امام (علیه السّلام) است که در شرح غرر ودرر، ش 6665 آمده است.
در شرح عبدالوهاب آمده است: «و عن على - رضى الله عنه - انَّه قال: سل عمن شئت تكن اسيره، واستغن عمن شئت تكن نظيره، واعط لمن شئت تكن امیره»
ناصرخسرو گوید:
طعام ذل وخواری خورد باید *** کسی را کز طمع رسته است دندان.
تحلیل اشعار ناصرخسرو ص 98
ص 99 س 15- اختلاف: آمد و شد کردن، چون: «اندیشیدم که اگر پس از این چندین اختلاف، رأی بر متابعت این طایفه قرار دهم...» کلیله و دمنه ص 49
ص 100 س 5- الراحه ...:
ص 100س 8- دعة: فراخی نعمت و آسایش زندگی، نصب (به فتح نون وصاد): دشواری فراوان،
«من اقتصر على بلغة الكفاف... تبوأ خفض الدعة. والرغبة مفتاح النصب...» نهج، حکمت 371
ص 100س 12- کنزالحکمه در اینجا آورده است: «واز این است که گفته اند: اليأس احدى الراحتين...
ناامیدی یکی است از دوراحت: یکی آن باشد که حاجت روا کرده آید و دیگری آنک به آشکارا ناامید کرده شود، تا از رنج انتظار بیرون [آید] و...»
ص 101س 2- الحرمان...: در شرح غرر ودرر، ش 96 به صورت «الحریص محروم» آمده است.
ص 101 س 7 - مولع (به فتح لام، اسم مفعول از ایلاع) = آزمند وحريص، مانند (یاددارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز ومولع زهد و پرهیز) گلستان، ص 5-154
ص 101س 11- من كثر مزاحه ...: شرح غرر ودرر، ش 8930، دستور معالم، ص 27، به صورت: «من مزح استخف به»
در خرد نمای جان افروز، ورق 26، چنین آمده است: «در مزاح ناکردن: سعید بن العاص گفت: با هیچ جنس از مردمان مزاح نباید کرد، از آن که گر آن کس بزرگ باشد کینه گیرد، و اگر فروتر باشد بر مردم دلیر گردد و اسرار آشکارا گرداند.
قال على - عليه السلام - : المزاح تورث الضغائن ويظهر الدفائن
یک پند گویم ترا من درست *** که آن بند آرایش جان تست
ز بهر مزاح از گشایی زبان *** تو با هر کسی، زان ببینی زبان
که گر کهتر است زان بیابی دلیر *** دگر مهتر است زان بشورد چوشیر
ص 102 س 1- استخفاف رسانند: از استخفاف رساندن = خوار شمردن، سبک داشتن، در نسخهٔ اساس «استخفاف کنند» آمده است که در اغلب متون بکار رفته است.
ص 102 س 6- عبدالشهوه... : شرح غرر ودرر، ش 6298
ص 102 س 12- وقت وقت: گاه گاه، گاهی، بعضی اوقات.
سعدی می گوید:
دلم میدهد وقت وقت این نوید *** که حق شرم دارد زموی سفيد
ص 102 س 13 - درم خریده: غلام یا کنیزی که او را به پول خریده باشند، زرخرید.
در منشآت خاقانی آمده است: «درم خریدی به مادح کرم بخشید» ص 89
ونیز:
سلام من که رساند به پهلوان جهان *** جز آفتاب که چون من درم خریده اوست
همان مأخذ، ص 253
ص 102 س 17- خریده به سیم: همانند درم خریده صفت مرکب است و از نظر معنی مترادف و معادل آن.
ص 103 س 2 - الحاسد مغتاظ ...:
در خرد نمای جان افروز، ورق 17، می خوانیم: «در مردم حسود... : احنف قیس گفته است: حسود از جهان بی راحت است، و بی جرمی دشمن همۀ آزاد مردان است، وروا ندارد که هیچ خلق را... احوال او به نظام پیوندد. و دل او با غصه و رنج باشد.
قال على - عليه السلام - : الحسود مغتاط على من لا ذنب له.
بکش تاتوانی دل و جان زرشک *** که رشک آورد گرم و خونین سرشک
دژآگاه دیوی است با درد و آز *** از اوجان ودل روز وشب در گداز
ص 103 س 10 - و پیوسته در زوال نعمت او کوشد: یادآور این سخن است: «قال معاوية: كل الناس يمكنني ان ارضيه الا الحاسد، فانّه لا يرضيه الا زوال نعمتی.» محاضرات راغب ج 1 ص 123، رک: نه شرقی نه غربی انسانی، ص 206
ص 103س 14- اصطناع: پروردن، مقرب ساختن، برگزیدن، مانند:
در چشم من دیار بخارا به خرمی *** از اصطناع تو چوریاض ارم شده
ديوان وطواط ، ص 440
ص 104س 2- کفی بالظفر ... : نظیر آنچه در شرح غرر ودرر، ش 97 به صورت «الظفر شافع المذنب» آمده است.
ص 104 س 7- تجاوز: عفو کردن، در گذشتن از گناه، چون: «سزد از نظر وعاطفت خداوند عالم... که آنچه به اول رفت از بندگان تجاوز فرماید تاریخ بیهقی ص 3
ص 104س 8- كنز الحكمة افزوده است: «عایشه صديقه - رضى الله - عنها گفت: یا ابن ابی طالب! اذا ملكت فاسجح ! چون ظفر یافتی مدارا کن» ورق 17
ص 104س 12- رب ساع ... : نهج البلاغه، نامه 31، دستور معالم،ص 26
مولوی می گوید:
اسب تازی برنشست و شاد تاخت *** خونبهای خویش را خلعت شناخت
ای شده اندر سفر با صدرضا *** خود به پای خویش تاسوء القضا
احادیث مثنوی، ص 3
ص 105س 5- ناصح: دلسوز، خیر خواه و نصیحت گو، چون: «ملک را پند وزیر ناصح موافق طبع مخالف نیامد»
گلستان ، ص 71
ص 105 س 7 - لا تتكل ... : نهج، نامه 31، دستور معالم، ص 76، به صورت: «اياك والاتكال على ...»
ص 105س 10- ولاكل مايتمناه يدرکه: عبدالوهاب در شرح خود
و مرحوم محدث در حاشیه این بیت متنبی را آورده اند:
ماكل مايتمنى المرء يدركه *** تجرى الرياح بما لا تشتهي السفن
ص 105 س 15- مقاليد: (ج مقلد ومقلاد) = مفتاح ها، کلیدها، «وقذفت اليه السماوات والارضون مقاليدها» نهج، خطبه 132
ص 105 س 16 - ابله پیشه: آنکه ابلهی و نادانی پیشه او باشد. نظیر ابله اندیشه در این شعر:
بس کهتر طبع وابله اندیشه *** کو کرد سفر حکیم و مهتر شد
على شطرنجی
ص 105 س 17- کوته اندیشه: کوته فکر، کوته نظر، مانند کوته اندیش در این شعر سنایی :
کار نادان کوته اندیش است *** یاد کرد کسی که در پیش است
ونظیر کوته دیده که خاقانی بکار برده است: «عیار روزگار ناحق شناس، شناخته و وزن جهان کوته دیده دیده.» منشآت، ص 59
ص 106 س 8 - اليأس حرّ ...: بخش اول این کلمه «الیاس حر» در شرح غرر ودرر، ش 52 آمده است.
ص 107س 5 - ظن العاقل ... : در شرح غرر ودرر، ش 6036 به صورت «ظنّ المؤمن كهانة» آمده است.
ص 107 س 11- اختر گوی: کاهن، منجم، چون:
اسب کش گفتی سقط گردد کجاست *** کوراخترگوی و محرومی زراست
مولوی
ص 107س 15- من نظر ... : در شرح غرر و درر، ش 7658 به صورت «من تأمل اعتبر» آمده است.
ص 108 س 8 - العداوة شغل ... :
ص 109 س 2- القلب اذا ... :
در کیمیای سعادت ص 54 آمده است: «وعلی می گوید - رضی الله عنه- که: راحت دل از دل باز مگیرید که چون دل را به یکبار اکراه کنی نابینا شود» و نیز رک: ص 446 همان کتاب.
ص 109 س 11 - چون دل را رنجانیده شود: صورت دیگری از استعمال «را» بکار بردن آن با فعل مجهول است. به احتمال قوی می توان آن را تأثیری از اسلوب زبان عربی هنگام استعمال نایب فاعل به جای فاعل دانست. بدین معنی که نایب فاعل درعین آنکه حکم مسندالیه (نهاد) را در جمله دارد چون در اصل مفعول است و در زبان فارسی وجه مشخص مفعول غالباً «را» است آن را همراه با «را» آورده اند، نظیر: «پیغام داد که: فرمان چنان است که امیر را به قلعه مندیش برده آید» تاریخ بیهقی .
از لغت نامه، با اندکی تصرف
ص 109 س 15 - الادب ... : شرح غرر ودرر، ش 996.
در قابوسنامه ص 26 می خوانیم: «اگر خردداری با خرد هنرآموز، که خرد بی هنر چون تنی باشد بی جامه و شخصی بود بی صورت، چه گفته اند، مثل: الادب صورة العقل»
ص 110س 5- مراصد: (ج مرصد) کمینگاه ها.
ص 110 س 10 - لاحياء... : شرح غرر ودرر، ش 10499
ص 111 س 2- من لانت... :
ص 111 س 5 - چاکران : بندگان خدمتگزاران، رک: توضیحات ص 71
ص 111 س 7 - او را بمالند او را پایمال کنند، او را قهر کنند، چون: «ونیز کدام نیکوکاری را این منزلت تواند بود که مصلحان آسوده باشند و مفسدان مالیده.»
کلیله و دمنه، ص 18
ص 111 س 11 - فاحشه : گناه و کار زشتی که از حد در گذرد.
ص 111 س 11- چشم و روی او سخت شده باشد و از هر دو آب وشرم رفته باشد: با ساختن لف و نشری مرتب آب را به چشم وشرم را به روی نسبت داده و همان تعبیری را که در شرح کلمه پیشین - کلمه 62- آورده بود در اینجا نیز بکار برده است. در زبان فارسی، خاصه فارسی امروز، ما آب را به روی (آب روی) وحیاء را به چشم نسبت می دهیم. و نیز رک: شرح عربی کلمه 64
ص 111س16- من أتى ... :
ص 111س 16 - بذو: بذؤ (بذأه ، بذاء المعجم الوسيط ) = سخنش زشت گردید، مرحوم محدث از اقرب الموارد آورده: بذا عليه يبذو (كنصر) بذواً، وابذى ابذاء = تكلّم بالفحش
ص 112 س 12- السعيد ... : در شرح غرر ودرر، ش 1284 به صورت «العاقل من اتعظ بغیره» آمده است.
ص 113 س 7 - الحكمة ... : نهج، حکمت 80، دستور معالم، ص 19
ص 114س 2- الشر جامع ... : نهج، حکمت 371، دستور معالم،
ص 19، به صورت: «الشره...»
ص 114س 4- مخازى : (ج مخزاة) = آنچه باعث خواری وذلت گردد (معین)، جمع خزی وخزی برخلاف قیاس همانند حسن و محاسن (المعجم الوسيط)
ص 114س 7- پیدا آید: پیدا شود (فعل مجهول با آمدن) = آشکار شود، ظاهر گردد، مانند:
چون به گناهی از تو عفو خواهند عفو کن... که بنده اگر گناهکار نباشد عفو خداوند پیدا نیاید.»
قابوسنامه، ص 152
ص 114 س 13- كثره الوفاق ...: فقره نخست در شرح غرر و در رباش 7083 وجمله دوم، باش 7084 موافق است.
عبدالوهاب در شرح خود آورده است: «كما قيل: صديقك من صدقك لا من صدفك».
ص 115 س 8- توسط: میانه روی، اعتدال. طریق توسط: راه اعتدال، راه وسط
ص 115 س 13- رب آمل... : در شرح غرر ودرر، ش 6935، به صورت «كم من آمل خائب» آمده است.
اسدی می گوید:
هرامیدرا کارناید ببرگ *** بس امّید کانجام آن هست مرگ
ص 116 س 1- ای که بستی امید در چیزی: امید در چیزی بستن = نسبت به آن امیدوار شدن
ص 116 س 2 - بس اميدا: الف در اینجا نشانه بسیاری و کثرت است. در لغت نامه آمده است: «گاه در آخر صفت وموصوف هر دو
الف كثرت و تعجب و تعظیم آرند: بزرگامردا که دامن قناعت تواند گرفت و حرص را گردن فرو تواند شکست، تاریخ بیهقی .
اما الفي که در نظم ونثر به آخر کلمه بس افزایند برای تأکید کثرت است، و این الف را گاهی تنها به همان کلمه بس افزایند:
بسا شکسته بیابان که باغ خرم بود *** و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود
رودکی
و گاهی به آخر موصوف یا معدود آن نیز مزید کنند:
بساروزگارا که برکوه و دشت *** گذشته است و بسیار خواهد گذشت
فردوسی
و گاهی تنها به آخر موصوف یا معدود یا متعلقی دیگر افزایند:
و بس کسا که جوین نان همی نیابد سیر - رودکی
ص 116 س 2 - بس شکوفه که بشکفید و نبست: بشکفید (از شکفیدن، شکوفیدن شکفتن) = بشکفت، خندان شد. نبست: گرد فراهم نیامد، باردار نشد.
مانند:
ز آندم که لعل او به شکر خنده بازشد *** در نیشکر ز رعشه غیرت شکر نیست
صائب، به نقل آنندراج
ص 116س 4 - رب رجاء ... : شرح غرر ودرر، ش 5307، دستور معالم، ص 26 ، به صورت: «رب رجاء يؤول الى الحرمان»
ص 116 س 6- ناصیه: پیشانی، «بيدك ناصية كل دابة» نهج، خطبه 109
ص 116 س 7 - قاصیه: کرانه، دور، ارض قاصیه، زمین دور
ص 116س 7- مغبة: پایان و عاقبت هر چیز. «اتّقوا اللّه تقية من شمر تجريدا... ونظر في ... مغبة المرجع» نهج، حکمت 210
ص 116 س 11- امید چیزی کردن: امید کردن = آرزو کردن امیدوار بودن. وامید چیزی کردن: امید چیزی داشتن، به چیزی امیدوار بودن، مانند:
بسی روز راداده بودم نوید *** بسی کرده بودم زهر درامید
فردوسی
ص 117 س 2 - ربّ ارباح ...: در شرح غرر ودرر، ش 5308 به صورت «ربّ رباح يؤل الى خسران». و در دستور معالم ص 26 به صورت «ربّ ارباح تؤول الى الخسران» آمده است.
ص 117 س 4 - مدارع: (ج مدرع ومدرعة) = جبّه پشمین، جامه ولا يكون الا من الصوف (منتهی الارب)
«ولقد دخل موسى بن عمران ومعه اخوه هارون - عليهما السلام - على فرعون، وعليهما مدارع الصوف»
نهج ، خطبه قاصعه، 192
ص 117 س 5- حاسر: الحاسر من الجنود = من لادرع له ولا مغفر (المعجم الوسيط).
مرحوم محدث در حاشیه آورده است: «حاسر به معنی بی سلاح است و در این جا به اعتبار مدارع به معنی بی لباس بکار رفته است، یعنی از هرنوع لباس منفعت وخير وسود عاری و برهنه است». «فقدموا الدارع واخروا الحاسر» نهج، خطبة 124
ص 17 اس 11- رب طمع ... : شرح غرر ودرر، ش 5311، دستور
معالم، ص 26، به صورت «رب طمع خائب وأمل كاذب»
ص 117 س 13- خلّب: ابری که برق از آن بدرخشد چنانکه گمان باریدن آن رود، حال آنکه باران زا نباشد.
ص 117س 14- ودق: باران. «وأنزل علينا سماء مخضلة، مدراراً هاطلة، يدافع الودق منها الورق»
نهج ، خطبه 115
ص117 س 15- افتد (از افتادن) واقع شود، پیش آید. مانند:
بروبکارخودای واعظ این چه فریاد است *** مرا فتاده دل از کف تراچه افتادست؟
حافظ قزوینی ، ص 25
ونیز رک: غرامت افتد، در شرح کلمه پیشین.
ص 118 س 7 - البغى ... : شرح غرر ودرر، ش 1157
ص 118 س 10- عطب : هلاک، « انَّ الدهر... يرمى الحيّ بالموت والصحيح بالسقم والناجى بالعطب» نهج، خطبه 114
ص 118 س 12- انصاف: داد دادن، عدل کردن. انتصاف: دادستدن، حق خود را از کسی گرفتن.
ص 119 س 2- في كل جرعة ... : در نهج، خطبه 145 وحکمت 191 به صورت «مع كل جرعة شرق وفي كل أكلة غصص» آمده است.
ص 119 س 6- ترحه : ترح = غم واندوه، شاعری گفته است:
و ربّ فرحة تعود ترحة *** ورت جوع هو مرىٔ صحة
ص 119 س 6 - حبرة : شادی و نعمت، «فانّی احذركم الدنيا، فانّها حلوة خضرة... لا تدوم حبرتها»
نهج ، خطبه 111
ص 119 س6 - عبرة : اشک، غم واندوه.
مرحوم محدث در حاشیه آورده است: نظیر این مضمون است آنچه سروده اند:
دلی کوکه از چرخ باری ندارد؟ *** رخی کز حوادث غباری ندارد؟
نظر در گلستان آفاق کردم *** گلی نیست دروی که خاری ندارد
به گردخرابات گیتی دویدم *** سری نیست دروی خماری ندارد
به عبرت نگر درجهان تاببینی *** که ملک جهان اعتباری ندارد
ص 119 س 15- من كثر فكره...:
مسعود سعد می گوید:
اندیشه مکن به کارها در بسیار *** کاندیشه بسیار بپیچاند کار
کاری که به رایت آید آسان بگزار *** ورنتوانی به کاردانان بسپار
گنج سخن ، ج 1 ص 276
ص 120 س 1 - کرائب : (ج کریبه) = سختی بزرگ، دشواری عظیم
ص 120 س 2- کتائب : (ج کتیبه) لشگر، فوجی از لشگر
ص 120 س 2- در باب ناصیه وقاصیه رک: ص 32، شرح کلمه 70
ص 120س 6- بیم دل: ترسو، بددل: مانند «باتوانگران منشینید تا در راه دین بیم دل نشوید»
از کتاب المعارف
ص 6/120- تنک زهره : مانند : کم زهره، ترسو. مرحوم محدث
در حاشیه از بهار عجم آورده: «تنک زهره کنایه از مرد جبان و ترسنده باشد.
میرخسرو گفته :
مرد تنک زهره نجوید ستیز *** از تنکی لرزه کند تیغ تیز»
نظیر : تنک دل، تنک حوصله، تنک آب:
دریای فراوان نشود تیره به سنگ *** عارف که برنجد تنک آب است هنوز
گلستان، ص 222
ص 120 س 9 - اذا حلّت ... : در شرح غرر ودرر، ش 4037 به صورت «اذا حلّت المقادير بطلت التدابير» آمده است.
مولوی گوید:
چون قضا آید شود دانش بخواب *** مه سیه گردد بگیرد آفتاب
ونیز:
چون قضا آید نبینی غیر پوست *** دشمنان را بازنشناسی زدوست
ص 120 س 18- گمراه: خطا، باطل:
احادیث مثنوی، ص 13
یقین گشت او را [گیورا] که جز شاه نیست *** همان خوب گودرز گمراه نیست
فردوسی
و مولوی گوید:
چون قضا آید طبیب ابله شود *** و آن دوا در نفع اوگمره شود
ص 121 س 2 - اذا حلّ القدر... : در شرح غرر ودرر، ش 4031 به صورت «اذانزل القدر بطل الحذر» آمده است. نظیر این قطعه معروف:
از مرگ حذر کردن دو روز روانیست *** روزی که قضا باشد و روزی که قضا نیست
روزی که قضا باشد کوشش ندهد سود روزی که قضا نیست در آن مرگ روا نیست
در خرد نمای جان افروز، ورق 18، آمده است: «... قال علی عليه السلام- : اذا دخل (حلّ) التقدير بطل التدبير.
بدان ای برادر چوگردان سپهر *** شود تند و چین
اندرآرد به چهر خردمند و دانانیارد برون *** سراز چنبر او به رنگ و فسون
نکو گفت دانای بسیار هوش *** که: با اختر بد به مردی مکوش
ص 121 س 12- الاحسان... :
ابن میثم در شرح خود این بیت ابوالفتح بستی را آورده است:
احسن الى الناس تستعبد قلوبهم *** فطالما استعبد الانسان احسان
وسعدی در بوستان می گوید:
چونتوان عدو را به قوت شکست *** به نعمت بباید درفتنه بست
گراندیشه باشد زخصمت گزند *** به تعویذ احسان زبانش ببند
عدورا به جای خسک در بریز *** که احسان کند کند دندان تیز
بوستان، رک: تعلیقات آقای دکتر یوسفی
ص 121 س 15- ولاء : دوست داری، محبت، ملک و پادشاهی.
ص 122 س 2 - مسبّت : دشنام گویی، بزشتی نام بردن، ظاهراً به صیغه مصدر میمی بکار برده است که ما در کتاب های لغت نیافتیم.
ص 122 س4 - كنز الحکمة در پایان شرح فارسی افزوده است: «واز این است که مصطفى - صلى الله عليه وسلّم- گفته است: یاعلی اقطع لسانه، معنی او این بود که: نیکی کن بجای او»
ص 122 س 7- الشرف بالفضل ...: در شرح غرر ودرر، ش 1991 به صورت «انما الشرف بالعقل والادب لا بالمال والحسب» و نیز درش 6539 به صورت «فخر المرء بفضله لاباصله» آمده است.
و در قابوسنامه ص 27 می خوانیم: «اما جهد باید کرد تا اگرچه اصلی و گهری باشی تن گهر باشی که گوهر تن از گوهر اصل بهتر است، چنانکه گفته اند، حکمت: الشرف بالعقل والادب لابالاصل والنسب. یعنی بزرگی خرد و دانش راست نه گهر وتخمه را»
و در خرد نمای جان افروز، ورق 6، می خوانیم« «در ستایش هنر: بزرجمهر گفته است: هنر آن است که بندگان را برآزادگان فزونی دهد، و درویشان را بر توانگران فضیلت نهد، و وضیع را از شریف بگذراند، وذلیل را بر عزیز مقدم دارد، و فرودستان را عز مجلس پادشاه حاصل گرداند.
قال علی - علیه السلام - : الشرف بالعلم والأدب لابالاصل والنسب.
چوپرسند پرس-ندگان از هنر *** نشاید که پاسخ دهیم از گهر
همان پرهنر مردم پیشه دار *** نباشد به چشم خردمند، خوار
کرا جفت گردد هنر باخرد *** شود مهتر واز هنر برخورد
ص 122 س 10- فافخر بالعلوم العالية ولا تفخر بالعظام البالية: نظير کلام دیگری از امام (علیه السّلام) است که در شرح غرر ودرر، ش 1991 به صورت «الشرف بالهمم العالية لا بالعظام البالية» آمده است.
مرحوم محدث این ابیات را در حاشیه آورده است:
از هنر خویش گشا سینه را *** مایه مکن نسبت دیرینه را
زنده به مرده مشوای ناتمام *** زنده توکن مرده خودرا به نام
از پدر مرده ملاف ای جوان *** ورنه سگی چون خوشی از استخوان
ص 123 س 2- اکرم الادب... : در نهج ، حکمت 38 و دستور معالم ص 20 وص 90، به صورت «... اکرم الحسب حسن الخلق» ودر شرح غرر و درر، ش 9882 به صورت «نعم الحسب حسن الخلق» آمده است.
ص 123 س 12- اکرم النسب ... : در شرح غرر ودرر، ش 3319 «اکرم حسب حسن الادب» و ش 9895 «نعم النسب حسن الادب» است.
ص 124س 5 - افقر الفقر ... : شرح غرر ودرر، ش 2849، در نهج، حکمت 38 به صورت «ان ... اكبر الفقر الحمق» و در دستور معالم ص 90، به صورت «اكثر الفقر الحمق»
ص 124 س 12- کنز الحکمة به جای شرح عربی آورده است: «الحماقة أسوأ انواع الفقر، لانّ الاحمق ان كان فقيراً لا يستطيع تحصيل الاموال واذاعتها، وان كان غنياً لا يستطيع حفظ الاموال بل اضاعتها»
نسخه خطی، ورق 25
ص 124 س 7- خرق : احمقی، نادانی، ضد رفق، «من الخرق المعالجة قبل الامكان» نهج، حکمت 363
ص 124- س 15- اوحش الوحشة ... : نهج ، حکمت 38، دستور معالم ص 20 و 90
ص125س 6- مضايق (ج مضيق) مکان های تنگ، تنگناها، و«خلق از مضایق محنت و مفاسد ایام فترت خلاصی یافتند»
ترجمه تاریخ یمینی
ص 125 س 8- اغنى الغنى ... : نهج ، حکمت 38 دستور معالم ص 21 و 90
ص 125 س 14 - هزینه کنی: هزینه کردن = صرف کردن وخرج کردن، «برخویشتن هزینه کن که چیز اگرچه عزیز(تر) است آخر از جان عزیزتر نیست» قابوسنامه، ص 105
ص 125 س 16- پیوست: پیوسته، مدام، مانند:
آنجا که خرابی است پیوست *** هم رسم عمارتی در او هست
نظامی
ص 126 س 2- الطامع ... : نهج، حکمت 226
ص 126 س 2- وثاق : وثاق (به فتح وکسر اول) = بند و دام، «الکلام في وثاقك مالم تتكلم به، فاذا تكلّمت به صرت في وثاقه» نهج، حکمت 381
ص 126س 11 - احذروا ... : نهج، حکمت 246
ص 126 س 11- النّعم: «اسناد النفار والشرود حقيقة في النّعم - بفتح النّون - وقد استعملها - عليه السلام - ههنا مجازاً في النّعم، بكسر النون.»
شرح ابن میثم ، ص 186
ص 126 س 11- شارد: گریزنده سرکش، نافرمان، نظیر: «ولو أنَّ الناس حين تنزل بهم النقم، وتزول عنهم النعم، فزعوا الى ربهم بصدق من نياتهم، ووله من قلوبهم لرد عليهم كلّ شارد.»
نهج ، خطبه 178
ص 126 س 15- عطن: جای آسودن شتر و غیر آن در کنار آب، «عطن: ضرب القوم بعطن اذا انا خوا حول الماء بعد السقى، وتقول: الابل تحنّ الى اعطانها والرجال الى اوطانها»
اساس البلاغه
ص 127 س 7- اکثر مصارع ... : نهج، حکمت 219
يوسف بن علی آورده است: «در دوست طامع: هر کرا دوستی طامع بود و برسر وعلانيت او واقف شود، اگر هر ساعتی او را به نواختی و تشریفی گرامی نگرداند، چون دشمنی خواهد که احوال او معلوم گرداند او را به نعمتی بفریبد، همه اسرار بر دشمن بگشاید و نا گفتنی ها بگوید. و توان دانست که اخوات این چه معنی بود.
قال على - عليه السلام - : اكثر مصارع العقول تحت بروق الاطماع.
دل مرد طامع بود بی خرد *** به اومید عاقل به وی ننگرد
به چیز کسان طمع دارد کسی *** که بهره زدانش ندارد بسی
ص 127س 14- دستبرد: هجوم، حمله، «کنایه از قدرت افزونی و دلیری در جنگ و غیر جنگ هم هست» برهان قاطع، نظیر:
به هر دست خواهی برون آی بامن *** زتودستبرد وزمن بردباری
انوری
ص 128س 2- من ابدى ... : نهج، حکمت 188
ص 128 س 3 - کرانه روی: کنز الحکمه آورده است: «... و پدیدآوردن کرانه روی خویش مرچیزی را اعراض آوردن بود«
نسخه خطی، ورق 27
ص 128 س 11 - اذا املقتم ... : نهج، حکمت 258
ص 128 س14- غنیه: بی نیازی و توانگری.
ص 128س 14 - بغيه: آرزو ، خواسته، «قد كفاك اهل التجارب بغيته وتجربته»
نهج ، نامه 31
ص129 س 3- (بیشی : (بیش + ياء مصدری) = افزونی، فراوانی.
مولوی می گوید:
بیشی طلبی زهیچ کس بیش مباش *** چون مرهم وموم باش و چون نیش مباش
خواهی که زهیچ کس به تو بد نرسد *** بدگوی و بدآموز و بداندیش مباش
نفحات الانس جامی، چاپ تهران، ص 471
ص 129س 6 - من لان ... : نهج، حکمت 214
مرحوم محدث در حاشیه آورده است:
[پوشیده نماند که شارح «کثفت» را از «رجل کثیف، ای ثقیل غليظ المعاشره» گرفته و اگرنه معنی «کثفت اغصانه» بمعنی «کثرت اعوانه» است چنانکه ظاهر است وشارحان نهج البلاغه نیز تصریح کرده اند، پس این معنی رشید برخلاف معنی مشهور است.]
وعبد الوهاب - که در شرح خود به مطلوب کل طالب نظر داشته
است - می گوید:
«اقول : يعنى من كان ليّن الطبع ضعيف الفؤاد بحيث لم يعاقب احداً ولم يؤدبه على الذنب تكثر اعوانه واتباعه و يغلبون عليه من غير خوف ولاخشية ويفعلون ما يفعلون من الفساد والاذية، فلاجرم يخرجونه عن حدّ الاستقامة و يعيّره الخلائق بالتوبيخ والملامة، كما ان شجرة اذا كانت لينة الجذعة وضعيفة الاصل تكثر اغصانها بحيث تغلب عليها وتجعلها معوّجة غير مستقيمة» شرح عبدالوهاب، ص 61
ص 129 س 10- سیاست نکند: عقوبت نکند، سزا ندهد، «فرمان روایی جز به سیاست نبود، پس در سیاست نمودن تقصیر نباید کرد تا امرها روان بود وشغلها بی تقصیر»
قابوسنامه ، ص 232
ص 129 س 11 - مراسم : (ج مرسوم) = آداب، آیین ها
ص 129 س 11 - حاشیه : اطرافیان، خدمتگزاران، «پیش شیر تنها رفتی و نگذاشتی که کسی از غلامان وحاشیه او را یاری دادندی»
تاریخ بیهقی، ص 150
ونیز به همین معنی است حواشی در: «به هر یک از سایر بندگان و حواشی خدمتی متعیّن است»
گلستان ، ص 35
ص 129س 14 - بواجبی: چنانکه باید، آنچنان که شایسته است: مانند:
من ذات ترابواجبی کی دانم *** داننده ذات تو به جزذات تو نیست
منسوب به خیام
رشید وطواط در موارد دیگری نیز این کلمه را بکار برده است، چون:
اکنون به قدر وسع نه مقدار واجبی *** بر شکر مکرمات توکرد ستم اختصار
دیوان ، ص 208
برملک نظم ونثر بلاغت بواجبی *** والی منم وزیرمنم قهرمان منم
دیوان ، ص 514
بواجب (بدون یاء مصدری) در گلستان بکار رفته است:
«پدر را از این حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی بواجب بداد» ص56
ص 130 س 2- قلب الاحمق ... : نهج ، حکمت 41
ص 130 س12- لسان العاقل ... : نهج ، حکمت 41
ص 130 س 17- پیدا کردن: آشکار کردن، ظاهر ساختن، «مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مرایشان را رسوا کنی و خود را بی اعتماد.»
گلستان، ص 546
ص131س 7- من جرى ... : نهج ، حکمت 19، دستور معالم، ص 29
ص 131 ص 10- کواذب الامال: آرزوهای دروغین، «قدغاب عن قلوبكم ذكر الاجال، وحضرتكم كواذب الامال» نهج ، خطبه 113
ص 132 س 2- اذا وصلت ... : نهج،حکمت 13، دستور معالم.
ص 132 س 9- سپاس داری: حق شناسی، شکرگزاری.
ص 132 س 12 - نقطه موهوم: نقطه خیالی، «درمیان زمین نقطه ای است موهوم که هر خطی که از او به فلک قمر رود همه برابر یکدیگر باشند.»
چهارمقاله، به نقل فرهنگ معین
ص 132 س 13- نایافته: به دست نیامده، یافته نشده، «فریفته تر از آن کسی نبود که یافته به نایافته بدهد»
قابوسنامه، ص 53
ص 132 س 15- اذا قدرت ... : نهج ، حکمت 11
ص 133 س 3- در گذاری: درگذری، عفو کنی، «اگر چاکران تو خطایی کنند از ایشان درگذار»
قابوسنامه، ص 74
ص 133 س 8- ما اضمر... : نهج ، حکمت 26 ، دستور معالم ص 23
ص133س 13- أدراج : (ج درج) در اینجا: لابلا، «به معنی طی ومطوی آمده است:
ناگاه نظر بر اسلحه و استعداد حرب می افتد که در ادراج بارها تعبیه بود»
جهانگشا به نقل لغت نامه
ص 134س 2- اللهم اغفر ... : نهج، خطبه 78
ص 134 س 14- البخيل ... : در نهج ، حکمت 126، به صورت «عجبت للبخيل يستعجل الفقر... فيعيش في الدنيا عيش الفقراء، و يحاسب في الاخرة حساب الاغنیاء» آمده است.
«در صفت بخیل: از بزرگی پرسیدند که: بخیل کیست؟ پاسخ داد: آن که هر چه نفقات کند پندارد که ناچیز (= تباه و باطل) کرده است، و آنچه نگهدارد خویشتن را بدان شرفی شناسد.
قال على - عليه السلام - البخيل مستعجل للفقر (الفقر).
ز چیز ایمنی باید و خوردنی *** همان پوشش نغز و گستردنی
توانگر کجاسخت باشد به چیز *** فرومایه تر شد زدرویش نیز
خرد نمای جان افروز، ورق 7
ص 135 س 7- يسار: ثروت و دارایی، ارباب الیسار: توانگران، ثروتمندان.
ص 135 س 12- دقیق و جلیل: خرد و درشت، کم و بیش، «قد احیا عقله وأمات نفسه، حتى رقّ جليله ولطف غليظه»
نهج ، خطبه 220
ص 136 س 2- لسان العاقل ... : نهج ، حکمت 40
ص 136س 4- طائع : فرمانبر، مطیع، «فلقد اسلم راغبا، وهاجر طائعاً»
نهج ، حکمت 44
ص 136 س 11- نگزارد : (از گزاردن = بیان کردن واظهار کردن)
رک: توضیح گزارنده، ص 73
ص 136 س 13- قلب الاحمق ... : نهج ، حکمت 40
ص 137 س 4 - گفته: (صفت مفعولی) گفته شده، اظهار شده، قول گفته = سخن گفته شده
(ک = کلمه)
1- احذروا نفار النعم (ك - 86)
2- الاحسان يقطع اللسان (ك - (78)
3- الادب صورة العقل (ك - 61)
4- اذا أملقتم فتاجروا الله بالصدقه (ك - 89)
5- اذا تم العقل نقص الكلام (ك - 38)
6- اذا حلت المقادير ضلت التدابير (ك - 76)
7- اذا حل القدر بطل الحذر (ك - 77)
8- اذا قدرت على عدوك فاجعل العفو عنه شكراً للقدرة عليه (ك - 95)
9- اذا وصلت اليكم اطراف النعم فلا تنفروا اقصاها بقلة الشكر (ك - 94)
10- اعادة الاعتذار تذكير للذنب (ك - 36)
11- اغنى الغنى العقل (ك - 84)
12- افقر الفقر الحمق (ك - (82)
13- اكبر الاعداء اكبرهم مكيدة (ك - 44)
14- اكثر مصارع العقول تحت بروق الاطماع (ك - 87)
15- اکرم الادب حسن الخلق (ك - 80)
16- اكرم النسب حسن الادب (ك - 81)
17- اللهم اغفر رمزات الالحاظ وسقطات الالفاظ وشهوات الجنان وهفوات اللسان (ك - 97)
18- اوحش الوحشة العجب (ك - 83)
19 - بالبريستعبد الحر (ك - 9)
20 - البخيل مستعجل الفقر يعيش في الدنيا عيش الفقراء و يحاسب في العقبى حساب الاغنياء (ك - 98)
21- بشر مال البخيل بحادث او وارث (ك - 10)
22- البغى سائق الى الحين (ك - 73)
23- الجزع اتعب من الصبر (ك - 42)
24- الجزع عند البلاء تمام المحنة (ك - 12)
25- الحاسد مغتاظ على من لا ذنب له (ك - 52)
26- الحرمان مع الحرص (ك - 49)
27- الحكمة ضالة المؤمن (ك - 66)
28- الذل مع الطمع (ك - 47)
29- الراحة مع اليأس (ك - 48)
30- رب ارباح يؤدى الى الخسران (ك - 71)
31- رب آمل خايب (ك - 69)
32- رب رجاء يؤدى الى الحرمان (ك - 70)
33- رب ساع فيما يضره (ك - 54)
34- رب طمع كاذب ك - (72)
35- رحم الله امرء عرف قدره ولم يتعد طوره (ك - 35)
36- السامع للغيبة احد المغتابين (ك - 46)
37- السعيد من وعظ بغيره (ك - 65)
38- الشر جامع لمساوى العيوب (ك - 67)
39- الشرف بالفضل والادب لا بالاصل والنسب (ك - 79)
40- الشفيع جناح الطالب (ك - 39)
41- الطامع في وثاق الذل (ك - (85)
42- ظن العاقل كهانة (ك - 57)
43- عبد الشهوة اذل من عبدالرق (ك - 51)
44- العداوة شغل (ك - 59)
45- في كل جرعة شرقة ومع كل اكلة غصة (ك - 74)
46- قلب الاحمق في فيه (ك - 91)
47- قلب الاحمق وراء قلبه (ك - 100)
48 - القلب اذا اكره عمى (ك - 60)
49- قيمة كل امرء ما يحسنه (ك - 5)
50- كثرة الوفاق نفاق وكثرة الخلاف شقاق (ك - 68)
51- كفى بالظفر شفيعا للمذنب (ك) - 53)
52- لا اجتناب محرم مع الحرص (ك - 18)
53- لابر مع الشح (ك - 15)
54- لا تتكل على المنى فانها بضائع النوكي (ك - 55)
55- لا تنظر الى من قال وانظر الى ماقال (ك - 11)
56- لا ثناء مع الكبر (ك - 14)
57- لاحياء لحريص (ك - 62)
58- لاداء اعيى من الجهل (ك - 31)
59- لاراحة مع الحسد (ك - 19)
60- لازيارة مع زعارة (ك - (22)
61 - لا سؤدد مع انتقام (ك - 21)
62- لا شرف اعلى من الاسلام (ك - 27)
63- لا شرف مع سوء الادب (ك - 17)
64- لا شفيع احسن من التوبة (ك - 29)
65- لاصحة مع النهم (ك (16)
66- لاصواب مع ترك المشورة (ك - 23)
67 - لاظفر مع البغى (ك - 13)
68- لاکرم اعز من التقى (ك - 26)
69- لالباس اجمل من السلامة (ك - 30)
70- لا محبة مع مراء (ك - 20)
71- لا مرض اضنى من قلة العقل (ك - 32)
72- لا مروءة لكذوب (ك - 24)
73- لا معقل احسن من الورع (ك - 28)
74- لا وفاء لملول (ك - (25)
75- لسان العاقل في قلبه (ك - 92)
76- لسان العاقل وراء قلبه (ك - 99)
77- لسانك يقتضيك ما عودته (ك - 33)
78- لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا (ك - 1)
79- ما اضمر احد شيئاً الا ظهر في فلتات لسانه وصفحات وجهه (ك - 96)
80- ما هلك امرء عرف قدره (ك - 4)
81- المرء عدو ماجهله (ك - 34)
82- المرء مخبوء تحت لسانه (ك - 7)
83- المسئول حر حتى يعد (ك - 43)
84- من ابدى صفحته للحق هلك (ك - 88)
85- من اتى فى عجانه قل حياؤه وبذؤ لسانه (ك - 64)
86- من جرى في عنان امله عثر باجله (ك - 93)
87- من طلب مالا يعينه فاته ما يعينه (ك - 45)
88- من عذب لسانه كثر اخوانه (ك - (8)
89- من عرف نفسه فقد عرف ربه (ك - 6)
90- من كثر فكره في العواقب لم يشجع (ك - 75)
91- من كثر مزاحه لم يخل من حقد عليه او استخفاف به (ك - 50)
92- من لانت اسافله صلبت اعاليه (ك - 63)
93- من لان عوده كثفت اغصائه (ك - 90)
94- من نظر اعتبر (ك - 58)
95- الناس بزمانهم اشبه منهم بآبائهم (ك - 3)
96- الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا (ك - 2)
97- النصح بين الملاء تقريع (ك - 37)
98- نعمة الجاهل كروضة في مزبلة (ك - 41)
99- نفاق المرء ذلّة (ك - 40)
100- الياس حر والرجاء عبد (ك - 56)
آمدن (=صادر شدن) ... 112
ابله پیشه ... 105
احتمال ... 80
اختر گوی (= کاهن) ... 107
اختلاف ... 99
ادراج (ادراج کردار) ... 133
استخفاف رساندن ... 102
اصناف فضایح ... 114
اصطناع ... 103
اظفار مصایب ... 118
اعتبار ... 108
اعجوبه ... 63
اعجوبه ملت ... 63
اعزاز کردن ... 102
افتادن(= وقوع) ... 118
افزونی ... 116
امائل ... 77
امید به ... در بستن: ... 107
امیددر... بستن ... 106-116
امید بریدن ... 107-100
امید... کردن ... 116
امید دارنده ... 116
انتصاف ... 118
انتفاع گرفتن ... 75
انجامیدن ... 115
اندوهگن ... 76
انصاف ... 118
أنياب نوايب ... 118
انیس ... 125
او را در پناه ورع باید گریخت ... 85
باز آوردن ... 127
بازداشتن ... 113
بازدارنده ... 109
بازرهیدن ... 129
بازگشت (مصدر مرخم) ... 117
بتمامی ... 74
بتر (= بدتر) ... 102
بجملگی ... 128
بحق ... 122
بدایع ... 63
بدایع غرر ... 64
بديهة عقل ...69
برآورده ... 64
برتافتن ... 75
برملا ... 92
بر موجب ... 131
بزرگوار (کرم بزرگوار) ... 83
بزرگواری ... 131
بسا امیدا ... 116
بس اميدا ... 116
بستن (- شکوفه) ... 116
بسنده ... 114
بغی ... 118-75
بنادر ... 12
بواجبی ... 67
بوقت ... 67
به جای ... 122
به چشم خواری نگریستن ... 99
به زبان راندن ... 131
به سر... باز رفتن ... 92
به سر... شدن ... 92
به کار بودن ... 76
به هم آرنده ... 116
بیشی ... 129
بیم دل ... 120
پدید آرنده ... 70
پرورده خاندان - پرورده ... 64
پلید ... 112
پوش (= پوشان) ... 114
پوشیده ... 130
پیدا آمدن ... 114-103
پیدا کردن (= آشکار کردن) ... 131
پیرایه ... 74
پیشه گرفتن ... 79
تاراج حادثات ... 129-72
تازه کردن ... 92
تجاوز = عفو ... 104
تشبه کردن ... 67
تن در... دادن ... 96
تنک زهره ... 120
تهمت ریا ... 113
توسط ... 113
جام صحت ... 87
جایگاه ... 130
جفای کسی را گفتن ... 75
جلالت نسب ... 77
جليس ... 125
جنس ... 112
جهر ... 98
چاکران ... 111-71
چاه اجل ... 131
چشم زدن ... 134
حاجت روا ... 85
حاشیه ... 129
حاصل آمدن ... 118-116
حاصل آوردن ... 128
حبل اعتذار ... 86
حبه ... 65
حجاب دنیا ... 65
حرمت داشتن ... 129
حق گزاری ... 76
حکم (ــــ اختر گوی) ... 107
خاستن(= پیدا شدن) ... 83
خاطر ... 109
خداع ... 82
خدمت (= پیشکش) ... 64
خدمتکاری ... 72
خذلان ... 105
خریده به سیم ... 102
خزانه كتب ... 64
خشم آلود ... 86-103
خنک آن را ... 87
خواسته ... 72
خویشتن بین ... 125
خویشتن بینی ... 124
خوی کردن ... 89-90
دار آخرت ... 65
دامن استغفار ... 86
دامن چیزی گذاشتن ... 88
دانستن (=شناختن) ... 70
در... امید بستن ... 116
در آویختن ... 109
در پوستین ... افتادن ... 108
در حرام افتادن ... 90
در خلاف زدن ... 97
در... دل بستن ... 118
دردسر دادن ... 87
در زیان افتادن ... 117
در گذاشتن ... 133
در گذراندن ... 134
در گذشتن ... 91
درم خریده ... 102
دروغ زن ... 82
دست از ... داشتن ... 79
دست آمل ... 131
دستبرد ... 127
دستبرد نمودن ... 127
دشمن گرفتن ... 99-103
دقيق وجليل ... 135
دل دادن ... 72
دوست گرفتن ... 71
دوستی جستن ... 82
ذل خدمت ... 107
ذلّ كفر ... 84
را (زائد با فعل مجهول) ... 109
راست آمدن ... 107
راه... سپردن ... 97
رشته خواری
رضا دادن ... 99
رفتن ( = وقوع ) ... 111
رفع کردن (ـــــ حاجت) ... 94
رمانیدن ... 127-132
رنجانیده ... 109
ره داده ... 135
راه مخوف ... 117
روایع ... 64
ریبت ... 115
زبان گرو کردن ... 96-97
زدن چشم ... 134
زوال نعمت ... 135
زود کننده ... 135
زیادتی جستن ... 118
زیانکار(مضر) ... 93-108
سامت ... 82
سائل ... 97
سبزه زار ... 95
سپاسداری ... 132
سرافکنده (= فرمانبر) ... 72
سرای حجاب ... 65
سرگین دادن ... 95
سرمایه ... 74
سنن (بفتح سین) ... 80
سود جوینده ... 117
سیاست کردن ... 129
سیاه روی کردن ... 90
شبهت ... 115
شجعان ... 63
شفیع انگیختن ... 87
شکفیدن ... 116
شومی ... 118
صحیح (مردم صحیح) ... 89
صولت ... 80
طاعت داری ... 72-76
طايع ... 136-137
عاطل ماندن ... 80
عاقبة الامر ... 116
عثرات ... 71
عجان ... 112
عدول نمودن ... 80
عذر نهادن ... 99
عزّ آزادی ... 107
عزّ اسلام ... 84
عزّ تن ... 120
عزّ نسب ... 124
عقود ... 63
علم اليقين ... 65
عنا ... 109
عنان برتافتن ... 75
عنان در کف کسی نهادن ... 91
عين اليقين ... 65
غالب ... 74
غریزت ... 88
غیرت ... 63
فاحشه ... 111-112
فروگذاشتن (= رها کردن) ... 132
فرهی (= بغی) ... 118-74
فرهی کردن ... 118-74
فريق ... 64
فزونی ... 89
فضايح ... 114
قبايح ... 114
قولاً وفعلاً ... 80
قویم ... 89
قهر کردن (= مقهور کردن) ... 111
کاس صحت ... 87
كثير و قليل ... 135
کرانه روی ... 133--128
کرانه نعمت ... 132
کسوت ... 87
کوته اندیشه ... 105
کینه خواستن ... 79
کینه ور ... 104
گرائیدن ... 98
گرد چیزی گشتن ... 112
گرفتن ... 108
گذاشتن (ترک کردن) ... 73-78-80-88
گذاشتن (گذراندن) ... 102
گزاردن ... 136
گزارنده ... 73
گفت (= سخن) ... 131-133
گفته ... 137
گماردن ... 137
گم کرده ... 111
گمراه (تدبیر گمراه) ... 121
گونه ... 83
لباس تجاوز ... 104
لباس سلامت ... 87
لبيب ... 70
مالیدن ... 111
مانستن ... 66
ماننده ... 67
مبلغ عقل ... 93
متابع ... 111
متشکک ... 97
متوقف ... 97
مثابت (= مقدار) ... 70
مثابت فضل ... 70
محظورات ... 75
محل قبول ... 65
محنت يأس ... 116
مخمر ... 131
مذلّت خدمت ... 106
مراسم ... 129
مراسم تأديب ... 129
مراصد ... 110
مردم (= انسان) ... 94-95-117-126-127
مردمان ... 125
مردمی ... 96
مرکوز ... 88
مزبله ... 95
مزید جستن ... 105
مسبّت ... 122
مصور ... 131
مضایق وحشت ... 125
مضيق ... 68
مضيق غرور ... 68
معموره ... 64
مغاک ... 131
مقاليد ... 105
مقام سرور ... 68
ملول ... 82-83
منازع ... 111
من بنده ... 64-65
موارد ندامت ... 110
موقف قلت ... 126
مولع ... 101
مهر برداشتن از ... 125
مهمل گذاشتن ... 129
نا بایسته ... 113
ناپایدارنده ... 84
نادره ... 81
ناز استغنا ... 129
نازک (موضعی نازک) ... 89
نا سودمند ... 108
ناگاه ... 133
نا گرفتن ... 84
نایافته ... 132
نبشتن (=نوشتن) ... 64
نرمی کردن ... 129
نزار (صفت بیماری) ... 88
نقطة موهوم ... 132
نکوهیده ... 66
نگریستن
نومید ... 132
نهاد ... 111
نيمة زبر ... 111
نیمه زیر ... 111
وحشت وحدت ... 125
ورطه ... 128
ورع ... 85
وضيع ... 73
وفاق ... 115
وقت وقت ... 102
ولا ... 75
ولای کسی راجستن ... 75
هبا وهدر ... 80
هزینه کردن ... 125
هیچ (= اندکی) ... 98
یاددادن(= تذکیر) ... 91
یادگار ... 63
یافته (= به دست آورده) ... 132
یکسو شدن ... 80