دائره المعارف ارتباطات و تعاملات خدا انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام جلد 26

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

عنوان و نام پدید آور: فرخ فال، احمد، 1337-

دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صَلّی الله علیه وآله وسلّم و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السَّلام/ احمد فرخ فال

مشخصات نشر: قم: ذکری، 1404.

مشخصات ظاهری: 30 ج

شابک دوره: 7-28-6319-622-978

شابک مجلدات1-30:

ج1: 1-27-6319-622-978

ج2: 4-29-6319-622-978

ج3: 3-30-6319-622-978

ج4: 7-31-6319-622-978

ج5: 4-32-6319-622-978

ج6: 1-33-6319-622-978

ج7: 8-34-6319-622-978

ج8: 5-35-6319-622-978

ج9: 2-36-6319-622-978

ج10: 9-37-6319-622-978

ج11: 6-38-6319-622-978

ج12: 3-39-6319-622-978

ج13: 9-40-6319-622-978

ج14: 6-41-6319-622-978

ج15: 3-42-6319-622-978

ج16: 0-43-6319-622-978

ج17: 7-44-6319-622-978

ج18: 4-45-6319-622-978

ج19: 1-46-6319-622-978

ج20: 8-47-6319-622-978

ج21: 3-57-6319-622-978

ج22: 7-59-6319-622-978

ج23: 0-58-6319-622-978

ج24: 3-60-6319-622-978

ج25: 0-61-6319-622-978

ج26: 7-62-6319-622-978

ج27: 4-63-6319-622-978

ج28: 1-64-6319-622-978

ج29: 8-65-6319-622-978

ج30: 5-66-6319-622-978

فهرست نویس: فیپا

یادداشت: ج1-20: چاپ اول: 1400 (فیپا).

یادداشت: کتابنامه

مندرجات مجلدات 1-30:

ج1 و 2: ارتباطات الهی و عالم هستی

ج3: ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهم السَّلام

ج4-6: ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء

ج 7و 8: ارتباطات وتعاملات انسان با خداوند

ج9: ارتباطات و تعاملات زن وشوهر

ج10: ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند

ج11 و 12: ارتباطات و تعاملات بین مردم

ج13: ارتباطات و تعاملات مومنین و منافقین

ج14: ارتباطات و تعاملات مسلمان‌ها و مذاهب

ج15: ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی

ج16: ارتباطات و تعاملات مسلمان‌ها و کفار

ج17: ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم

ج18 و 19: ارتباطات و تعاملات بین حکومت ها

ج20: تعاملات در حکومت حضرت مهدی عَجل الله تعالی فرجة الشریف

ج21: اهمیت و چیستی و پیدایش زمین

ج22: نقش و جایگاه زمین، اقالیم شعبه و کوه‌ها

ج23: اهمیت آب، اکسیژن و اوزون برای انسان

ج24: جایگاه آسمان‌ها و ستارگان در عالم هستی

ج 25: نقش خورشید و ماه در زندگی انسان

ج26: ارتباطات و اکوسیستم در ابرها، عرش و کرسی

ج27: ارتباطات و اکوسیستم در کائنات و حیوانات

ج28: تعاملات و اکوسیستم در حیوانات و آبزیان

ج29: تعاملات و اکوسیستم در آبزیان و گیاهان

ج30: نقش نباتات در اکوسیستم و سلامت انسان

موضوع: ارتباط--جنبه‌های مذهبی--اسلام Communication--Religious aspects-- Islam

موضوع: ارتباط-- جنبه‌های قرآنی Communication--Qur'anic teaching

موضوع: ارتباط--احادیث Communication--Hadiths

موضوع: ارتباط بین اشخاص-- جنبه های مذهبی--اسلام Interpersonal Communication--Relligious aspects--Islam

موضوع: ارتباط بین اشخاص-- جنبه های قرآنی Interpersonal Communication--Qur'anic teaching

موضوع: ارتباط بین اشخاص--احادیث: Interpersonal Communication--Hadiths

رده‌بندی کنگره: BP11/6

رده بندی دیویی: 297/045

کتابشناسی ملی: 7595511

ویراستار دیجیتالی: علی کهن کار

خیر اندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

اشاره

عنوان و نام پدید آور: فرخ فال، احمد، 1337-

دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صَلّی الله علیه وآله وسلّم و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السَّلام/ احمد فرخ فال

مشخصات نشر: قم: ذکری، 1404.

مشخصات ظاهری: 30 ج

شابک دوره: 7-28-6319-622-978

شابک مجلدات1-30:

ج1: 1-27-6319-622-978

ج2: 4-29-6319-622-978

ج3: 3-30-6319-622-978

ج4: 7-31-6319-622-978

ج5: 4-32-6319-622-978

ج6: 1-33-6319-622-978

ج7: 8-34-6319-622-978

ج8: 5-35-6319-622-978

ج9: 2-36-6319-622-978

ج10: 9-37-6319-622-978

ج11: 6-38-6319-622-978

ج12: 3-39-6319-622-978

ج13: 9-40-6319-622-978

ج14: 6-41-6319-622-978

ج15: 3-42-6319-622-978

ج16: 0-43-6319-622-978

ج17: 7-44-6319-622-978

ج18: 4-45-6319-622-978

ج19: 1-46-6319-622-978

ج20: 8-47-6319-622-978

ج21: 3-57-6319-622-978

ج22: 7-59-6319-622-978

ج23: 0-58-6319-622-978

ج24: 3-60-6319-622-978

ج25: 0-61-6319-622-978

ج26: 7-62-6319-622-978

ج27: 4-63-6319-622-978

ج28: 1-64-6319-622-978

ج29: 8-65-6319-622-978

ج30: 5-66-6319-622-978

فهرست نویس: فیپا

یادداشت: ج1-20: چاپ اول: 1400 (فیپا).

یادداشت: کتابنامه

مندرجات مجلدات 1-30:

ج1 و 2: ارتباطات الهی و عالم هستی

ج3: ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهم السَّلام

ج4-6: ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء

ج 7و 8: ارتباطات وتعاملات انسان با خداوند

ج9: ارتباطات و تعاملات زن وشوهر

ج10: ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند

ج11 و 12: ارتباطات و تعاملات بین مردم

ج13: ارتباطات و تعاملات مومنین و منافقین

ج14: ارتباطات و تعاملات مسلمان‌ها و مذاهب

ج15: ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی

ج16: ارتباطات و تعاملات مسلمان‌ها و کفار

ج17: ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم

ج18 و 19: ارتباطات و تعاملات بین حکومت ها

ج20: تعاملات در حکومت حضرت مهدی عَجل الله تعالی فرجة الشریف

ج21: اهمیت و چیستی و پیدایش زمین

ج22: نقش و جایگاه زمین، اقالیم شعبه و کوه‌ها

ج23: اهمیت آب، اکسیژن و اوزون برای انسان

ج24: جایگاه آسمان‌ها و ستارگان در عالم هستی

ج 25: نقش خورشید و ماه در زندگی انسان

ج26: ارتباطات و اکوسیستم در ابرها، عرش و کرسی

ج27: ارتباطات و اکوسیستم در کائنات و حیوانات

ج28: تعاملات و اکوسیستم در حیوانات و آبزیان

ج29: تعاملات و اکوسیستم در آبزیان و گیاهان

ج30: نقش نباتات در اکوسیستم و سلامت انسان

موضوع: ارتباط--جنبه‌های مذهبی--اسلام Communication--Religious aspects-- Islam

موضوع: ارتباط-- جنبه‌های قرآنی Communication--Qur'anic teaching

موضوع: ارتباط--احادیث Communication--Hadiths

موضوع: ارتباط بین اشخاص-- جنبه های مذهبی--اسلام Interpersonal Communication--Relligious aspects--Islam

موضوع: ارتباط بین اشخاص-- جنبه های قرآنی Interpersonal Communication--Qur'anic teaching

موضوع: ارتباط بین اشخاص--احادیث: Interpersonal Communication--Hadiths

رده‌بندی کنگره: BP11/6

رده بندی دیویی: 297/045

کتابشناسی ملی: 7595511

ویراستار دیجیتالی: علی کهن کار

خیر اندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان

از دیدگاه قرآن، پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم و اهل بیت عصمت و طهارت علیهِم السَّلام

جلد بیست و ششم: جلد 26: ارتباطات و اکوسیستم درابرها،عرش و کرسی

احمد فرخ فال

انتشارات ذکری

دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان

جلد بیست و ششم؛ جلد 26: ارتباطات و اکوسیستم درابرها،عرش و کرسی

احمد فرخ فال

انتشارات: ذکری/قم

نوبت چاپ: اول/1405ش

شمارگان 1000 نسخه

شابک این جلد؛ 7-62-8438-622-978

شابک دوره؛ 7-28-6319-622-978

آدرس مرکز پخش: قم، خیابان معلم، انتشارات مرکز مدیریت حوزه‌های علمیه

تلفن مرکز پخش: 37735547-025

فهرست مطالب

فصل سوم: تعاملات کائنات

بخش ششم: ارتباطات و اکوسیستم در ابرها، عرش و کرسی...11

گفتار اول: ابر و باران و رعد و برق و شهاب...13

1.

رعد و برق و ابرهای سنگین...13

2.

رعد و برق، امید و رجاء، و نزول رحمت...16

3.

حقائق و اسرار رعد و برق...23

4.

چگونگی ایجاد رعد و برق...29

5.

رهائی از خطرات رعد و برق...31

6.

فوائد رعد و برق...34

7.

تفاوت رعد و برق (آذرخش) با تندر...36

8.

انواع و ترکیب ابرها و تنوع بارش‌ها...44

9.پیدایش ابرها و سپس بارش...64

10.نقش ابرها در پیش بینی آب و هوا...69

11.

علت حرکت ابرها...73

12.

اَشکال مختلف ابرها...78

13.پیدایش ابر سیاه چاله‌ها...80

14.

پیدایش باران...85

15.

نظر فخر رازی در پیدایش باران...87

16.ابرها، احیلاگر زمینند...89

17.بادها، مامور جابجایی ابرها...94

18.باران، منشا روزی مخلوقات...118

19.نقش باران در خرمی زمین...125

20.باران، وسیله تقسیم آب در زمین...125

21.

باران، آبیست گوارا، و پاک کننده...133

22.

باران نیسان، خواص و آداب...136

23.شهاب‌ها و فوائد آن...145

24.شهاب‌ها، تیری نافذ بر شیاطین...148

25. علامه مجلسی رحمة الله و تفسیر آیات...198

گفتار دوم: چیستی کرسی و عرش...219

1. سیطره کرسی بر آسمان وزمین...219

2.حیات حقیقی، حیات واجب الوجود...224

3. علل و اسباب طبیعی هم به اذن خداست...230

4.احاطه خدای تعالی بر همه...234

5. علم، قوَّت، عزَّت و حیات، منحصر در خدا...236

6.مراد از کرسی چیست؟...237

7. تمایز عرش باکرسی...246

8.عرش و کرسی در بحار الانوار...250

9.

موقعیت و خلقت کرسی وعرش...254

10.

احاطه خداوند بر عرش و تدبیر امور...296

11.

معنای عرش و اقوال علماء...307

12.حقیقت استواء رحمان بر عرش...319

13.

خداوند، خالق یکتای عرش...319

14.

حاملین عرش الهی کیانند؟...320

15.

علامه مجلسی رحمةالله و آیات کرسی و عرش...325

16.جمع بین روایات عرش و کرسی...327

تصاویر...331

فهرست منابع ومآخذ...345

فصل سوم: تعاملات کائنات

اشاره

بخش ششم: ارتباطات و اکوسیستم در ابرها، عرش و کرسی

بخش ششم: ارتباطات و اکوسیستم در ابرها، عرش و کرسی

اشاره

گفتار اول: ابر و باران و رعد و برق و شهاب

گفتار دوم: چیستی کرسی و عرش

گفتار اول: ابر و باران و رعد و برق و شهاب

1. رعد و برق و ابرهای سنگین
اشاره

قرآن می فرماید:

(هُوَ الَّذي يُريكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ يُنْشِئُ السَّحابَ الثِّقالَ)(1)«او كسى است كه برق را به شما نشان مى دهد، كه هم مايه ترس است و هم مايه اميد؛ و ابرهاى سنگين بار ايجاد مى كند!».

تفسیر

بخش ديگرى از نشانه هاى عظمت او

قرآن در اين جا بار ديگر به آيات توحيد و نشانه هاى عظمت خدا و اسرار آفرينش مى پردازد و با انگشت گذاشتن روى قسمت هاى مختلفى از پديده هاى طبيعى و اشاره هاى كوتاه و پر معنى به اسرار و خواص آن ها، رابطه بندگان را با خدا نزديك تر كرده، نور ايمان و معرفت را در قلبهايشان مى پاشد.


1) .1. رعد/12.

نخست به برق (برقى كه در ميان قطعات ابر پيدا مى شود) اشاره كرده مى گويد: «او كسى است كه برق را كه مايه «ترس» و «طمع» مى باشد به شما ارائه مى دهد!»؛ (هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً).

از يك سو شعاع درخشانش چشم ها را خيره مى كند و صداى رعب انگيز رعد كه از آن برمى خيزد گاهى شما را به وحشت مى اندازد، و ترس و اضطراب از خطرات آتش سوزى ناشى از آن مخصوصاً براى آن ها كه در بيابان ها زندگى مى كنند و يا از آن عبور دارند، آنان را آزار مى دهد.

اما از آن جا كه غالباً همراه آن رگبارهايى به وجود مى آيد و تشنه كامان بيابان را آب زلالى مى بخشد و درختان و زراعت را سيراب مى كند، آن ها را به اميد و طمع مى كشاند، و در ميان اين بيم و اميد، لحظات حساسى را مى گذرانند.

سپس اضافه مى كند: «او كسى است كه ابرهاى سنگين و پربار ايجاد مى كند» كه قادر به آبيارى زمين هاى تشنه‌اند؛ (وَ يُنْشِئُ السَّحابَ الثِّقالَ).

بركات رعد و برق

مى دانيم از نظر علمى پيدايش برق به خاطر آن ست كه دو قطعه ابر با الكتريسته هاى مختلف (مثبت و منفى) به هم نزديك مى شوند و درست همانند سر دو سيم برق كه به هنگام نزديكى جرقه مى زند آن ها نيز جرقه عظيمى ايجاد كرده و به اصطلاح تخليه الكتريكى مى شوند.

اگر جرقه‌هاى كوچكى كه از سر دو سيم در برابر چشم ما آشكار مى شود، صداى خفيفى دارند، در عوض صداى جرقه آسمانى برق به خاطر گسترش ابر و بالا بودن ميزان الكتريسته به قدرى شديد است كه «رعد» را به وجود مى آورد.

و هر گاه قطعه ابرى كه داراى الكتريسته مثبت است به زمين كه هميشه الكتريسته منفى دارد نزديك شود، جرقه در ميان زمين و ابر ايجاد مى شود، كه آن را

«صاعقه» مى گويند، و خطرناك بودنش به همين دليل است كه يك سر آن، زمين و نقطه هاى مرتفعى است كه به اصطلاح نوك اين سيم را تشكيل مى دهد، حتى يك انسان در يك بيابان ممكن است عملاً تبديل به نوك اين سيم منفى شود و درست جرقه وحشتناكى بر سر او فرود آيد و در يك لحظه كوتاه تبديل به خاكستر شود، و نيز به همين دليل است كه به هنگام رعد و برق در بيابان ها بايد فوراً به كنار درخت يا ديوار يا كوه و يا هر نقطه مرتفعى پناه برد، و يا در گودالى دراز كشيد.

به هر حال برق كه از نظر بعضى شايد شوخى طبيعت محسوب مى شود، با اكتشافات علمى روز ثابت شده كه فوائد و بركات فراوانى دارد كه ذيلاً به سه قسمت آن اشاره مى شود.

1- آبيارى؛ برق ها معمولاً حرارات فوق العاده زياد گاه در حدود 15 هزار درجه سانتيگراد! توليد مى كنند، و اين حرارت كافى است كه مقدار زيادى از هواى اطراف را بسوزاند و در نتيجه فشار هوا فوراً كم شود، و مى دانيم در فشار كم، ابرها مى بارند، و به همين دليل، غالباً متعاقب جهش برق رگبارهايى شروع مى شود و دانه هاى درشت باران فرو مى ريزند، و از اينرو برق در واقع يكى از وظائفش آبيارى است.

2- سمپاشى؛ به هنگامى كه برق با آن حرارتش آشكار مى شود قطرات باران با مقدارى اكسيژن اضافى تركيب مى شوند و آب سنگين، يعنى آب اكسيژنه (2 2) ايجاد مى كنند و مى دانيم آب اكسيژنه يكى از آثارش كشتن ميكرب ها است، و به همين جهت در مصارف طبى براى شستشوى زخمها به كار مى رود، اين قطرات آب اكسيژنه هنگامى كه بر زمين ها مى بارد، تخم آفات و بيماري هاى گياهى را از ميان مى برد، و سمپاشى خوبى از آن ها مى كند و به همين جهت گفته اند هر سال كه رعد و برق كم باشد آفات گياهى بيش تر است!.

3- تغذيه و كودرسانى؛ قطرات باران كه بر اثر برق و حرارت شديد و تركيب،

يك حالت اسيد كربنى پيدا مى كند كهبه هنگام پاشيده شدن بر زمين ها و تركيب با آن ها يك نوع كود مؤثر گياهى مى سازد و گياهان از اين طريق تغذيه مى شوند.

بعضى از دانشمندان گفته اند مقدار كودى كه در طى سال از مجموع برقهاى آسمان در كره زمين به وجود مى آيد دهها مليون تن است! كه رقم فوق العاده بالايى مى باشد.

بنا بر اين مى بينيم همين پديده ظاهراً پيش پا افتاده و بى خاصيت طبيعت چقدر پربار و پربركت است، هم آبيارى مى كند، هم سمپاشى مى كند، و هم تغذيه، و اين نمونه كوچكى از اسرار شگرف و پردامنه عالم هستى است كه رهنمون روشنى بر مسأله خداشناسى مى تواند باشد.

اين ها همه از يك سو بركات برق است، و از سوى ديگر آتش سوزيهايى كه از يك نوع آن (صاعقه) به وجود مى آيد گاهى ممكن است انسان يا انسان ها يا درختانى را بسوزاند. هر چند اين امر كم و نادر است، و قابل اجتناب، ولى مى تواند عامل خوف و ترس شود، و به اين ترتيب، آن چه در آيه فوق خوانديم كه برق هم مايه ترس است و هم اميد، ممكن است اشاره به مجموع اين امور باشد.

و نيز ممكن است جملۀ (وَ يُنْشِئُ السَّحابَ الثِّقالَ) كه در آخر آيه فوق آمده، ارتباط با همين خاصيت برق داشته باشد كه ابرها را سنگين بار از دانه هاى پر پشت باران مى سازد.(1)

2. رعد و برق، امید و رجاء، و نزول رحمت
اشاره

قرآن می فرماید:

(وَ مِنْ آياتِهِ يُريكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَيُحْيي بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ


1) 1. تفسير نمونه، ج 10، ص 150.

مَوْتِها إِنَّ في ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ)(1)«و از آيات او اين است كه برق و رعد را به شما نشان مى دهد كه هم مايه ترس و هم اميد است (ترس از صاعقه، و اميد به نزول باران)، و از آسمان آبى فرو مى فرستد كه زمين را بعد از مردنش به وسيله آن زنده مى كند؛ در اين نشانه هايى است براى جمعيّتى كه مى انديشند!».

آيه بعد كه پنجمين قسمت از آيات عظمت خدا را بيان مى كند باز به سراغ آيات آفاقى مى رود، و مسأله باران و رعد و برق و حيات زمين را پس از مرگ

مورد توجه قرار داده، مى گويد: «از نشانه هاى خدا اين است كه برق را كه هم مايه ترس است هم مايه اميد، به شما نشان مى دهد»؛ (وَ مِنْ آياتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً).

«ترس» از خطرات ناشى از برق كه گاه به صورت «صاعقه» در مى آيد و هر چيز را در حوزه آن قرار گيرد آتش مى زند و خاكستر مى كند، و «اميد» از نظر نزول باران كه غالباً بعد از رعد و برق به صورت رگبار فرو مى ريزد.

بنابراين، برق آسمان پيشاهنگى است براى نزول باران (علاوه بر فوائد گوناگون مهمى كه در اين برق نهفته شده و دانش امروز از آن پرده برداشته و ما در آغاز سوره رعد به آن اشاره كرديم)(2).

سپس مى افزايد: «و از آسمان آبى نازل مى كند كه زمين را بعد از مرگش حيات مى بخشد»؛ (وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَيُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها).

زمين خشك و سوزانى كه بوى مرگ از تمام آن به مشام مى رسد بعد از نزول چند باران حياتبخش آن چنان جان مى گيرد و زنده مى شود و آثار حيات به صورت گل ها و گياهان در آن نمايان مى گردد كه گاه باوركردنى نيست كه اين همان زمين مرده سابق است.


1) 1. روم/24.

2) 2. به جلد 10 تفسير نمونه صفحه 149 به بعد مراجعه فرمائيد.

در پايان آيه به عنوان تأكيد مى افزايد: «در اين امور آيات و نشانه هايى است براى جمعيتى كه تعقّل و انديشه مى كنند»؛ (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ).

آن ها هستند كه مى فهمند در اين برنامه حساب شده دست قدرتى در كار است كه آن را رهبرى و هدايت مى كند و هرگز نمى تواند معلول تصادفها و ضرورت هاى كور و كر باشد.

در آخرين آيه، بحث از آيات آفاقى را در زمينه تدبير نظام آسمان و زمين و ثبات و بقاى آن ها ادامه داده، مى فرمايد: «يكى ديگر از آيات عظمت حق اين است كه آسمان و زمين به فرمان او برپا است (1).

احادیث بحار الأنوار

احادیث بحار الأنوار(2)

1. «الْعِلَلُ، عَنْ أَبِيهِ عَنِ الْحِمْيَرِيِّ عَنْ هَارُونَ عَنِ ابْنِ صَدَقَةَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ؟ علیه السَّلام قَالَ كَانَ عَلِيٌّ؟ علیه السَّلام يَقُومُ فِي الْمَطَرِ أَوَّلَ مَطَرٍ يُمْطَرُ حَتَّى يَبْتَلَّ رَأْسُهُ وَ لِحْيَتُهُ وَ ثِيَابُهُ فَيُقَالُ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ الْكِنَّ الْكِنَّ فَيَقُولُ إِنَّ هَذَا مَاءٌ قَرِيبُ الْعَهْدِ بِالْعَرْشِ ثُمَّ أَنْشَأَ يُحَدِّثُ فَقَالَ إِنَّ تَحْتَ الْعَرْشِ بَحْراً فِيهِ مَاءٌ يَنْبُتُ بِهِ أَرْزَاقُ الْحَيَوَانِ وَ إِذَا أَرَادَ اللَّهُ تَعَالَى أَنْ يُنْبِتَ بِهِ مَا يَشَاءُلَهُمْ رَحْمَةً مِنْهُ أَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَمُطِرَ مِنْهُ مَا شَاءَ مِنْ سَمَاءٍ إِلَى سَمَاءٍ حَتَّى يَصِيرَ إِلَى السَّمَاءِ الدُّنْيَا فَتُلْقِيَهِ إِلَى السَّحَابِ وَ السَّحَابُ بِمَنْزِلَةِ الْغِرْبَالِ ثُمَّ يُوحِي اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنِ اطْحَنِيهِ وَ أَذِيبِيهِ ذَوَبَانَ الْمِلْحِ فِي الْمَاءِ ثُمَّ انْطَلِقِي بِهِ إِلَى مَوْضِعِ كَذَا وَ كَذَا وَ عُبَاباً وَ غَيْرَ عُبَابٍ فَتَقْطُرُ عَلَيْهِمْ عَلَى النَّحْوِ الَّذِي يَأْمُرُهَا بِهِ فَلَيْسَ مِنْ قَطْرَةٍ تَقْطُرُ إِلَّا وَ مَعَهَا مَلَكٌ حَتَّى يَضَعَهَا مَوْضِعَهَا وَ لَمْ يَنْزِلْ مِنَ السَّمَاءِ قَطْرَةٌ مِنْ مَطَرٍ إِلَّا بِقَدَرِ مَعْدُودٍ وَ وَزْنٍ مَعْلُومٍ إِلَّا مَا كَانَ يَوْمَ الطُّوفَانِ عَلَى عَهْدِ نُوحٍ؟ علیه السَّلام فَإِنَّهُ نَزَلَ مِنْهَا مَاءٌ مُنْهَمِرٌ بِلَا عَدَدٍ وَ لَا وَزْنٍ »(3).

1) 1. تفسير نمونه، ج 16، ص 401.

2) 2. بحار الأنوار، ج 56، ص 373.

3) 3. العلل، ج 2، ص 141.

ترجمه:

علل: امام پنجم؟ علیه السَّلام فرمودند که: شیوه علی علیه السَّلام بود در زیر نخست باران می ایستاد تا سر و ریش و جامه اش تر می شدند، و به او گفته می شد، سرپناهی بجوی، سرپناهی بجوی، می فرمود: این آبی است که تازه از عرش آمده، سپس شروع می کرد به حدیث، می فرمود: راستی زیر عرش دریائی است و در آن آبی که روزی جانوران از آن می روید، و چون خدا خواهد برای آب ها از رحمت خود برویاند، خدای عزّوجلّ وحی فرستد و از آن هر چه خواهد ببارد از آسمانی تا آسمانی تا برسد به آسمان دنیا و آن را به ابر افکند و ابر چون غربال است.

سپس خدا به او وحی کند که آن را به فشار و آب کن مانند نمک در آب و آن را در فلان جا ببر یکباره یا چند باره و بر آن ها ببارد چنانش که فرماید، و قطره ای نبارد جز این که با آن فرشته ای است تا آن را به جای خود رساند و از آسمان قطره ای جز به شماره و وزن معین فرو نشود، جز آن چه در زمان طوفان عهد نوح علیه السَّلام بارید که در آن بارانی سیل آسا بی شماره و وزن بارید.-. علل 2: 141 -.(1).

2. «الْعِلَلُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام الصَّاعِقَةُ لَا تُصِيبُ الْمُؤْمِنَ فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ فَإِنَّا قَدْ رَأَيْنَا فُلَاناً يُصَلِّي فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ فَأَصَابَتْهُ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام إِنَّهُ كَانَ يَرْمِي حَمَامَ الْحَرَمِ »(2).

ترجمه:

در علل به سندش از معاوية بن عمّار كه امام ششم علیه السَّلام فرمود: مؤمن را برق


1) 1. آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 3، ص 318.

2) 2. العلل، ج 2 ص 147.

نگيرد، مردى به او گفت: ما ديديم فلانى را در مسجد الحرام در حال نماز برق زد، امام علیه السَّلام فرمود: او همواره كبوتران حرم را تير مي زد وشکار می کرد.

3. «وَ بِِهَذَا الْإِسْنَادِ قَالَ الصَّاعِقَةُ تُصِيبُ الْمُؤْمِنَ وَ الْكَافِرَ وَ لَا تُصِيبُ ذَاكِراً»(1).

ترجمه:

به همين سند آورده كه برق مؤمن و كافر را ميگيرد و آنكس را که در ياد خدا است نگيرد.

بيان: بسا مقصود از مؤمن در حديث او كامل ايمانست و در حديث دوم مطلق مؤمن به دليل اين كه تير زدن به كبوتر حرم بى ايمانى نيست، و بسا كه اين تيرانداز از مخالفان بوده و اسناد به تيراندازى تقيه باشد.

4. «وَ مِنْهُ وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ قَالَ الْمَارِدُ الْخَبِيثُ لا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلى وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ دُحُوراً يَعْنِي الْكَوَاكِبَ الَّتِي يُرْمَوْنَ بِهَا وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ أَيْ وَاجِبٌ إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ يَعْنِي يَسْمَعُونَ الْكَلِمَةَ فَيَحْفَظُونَهَا فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ وَ هُوَ مَا يُرْمَوْنَ بِهِ فَيُحْرَقُون».

ترجمه:

و از همان «و حفظ از هر ديو مارد» فرمود: مارد پليد است «گوش نتوانند گرفت از ملأ أعلى و پرتاب شوند از هر سو براى راندن»، يعنى ستاره ها كه بدان ها تير زده شوند «از آن ها است عذابى بايست جز آن كه ربايد ربودنى»، يعنى كلمه اى شنوند و آن را ربايند «و به دنبالشان آيد شهابى ثاقب» كه بدان تير زده شوند و بسوزند.

5. «وَ فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السَّلام قَالَ عَذابٌ واصِبٌ أَيْ دَائِمٌ وَجِعٌ قَدْ خَلَصَ إِلَى قُلُوبِهِمْ وَ قَوْلُهُ شِهابٌ ثاقِبٌ مُضِىٌّ إِذَا أَصَابَهُمْ بِقُوَّةٍ»(2).

1) 1. العلل، ج 2 ص 147.

2) 2. تفسير القمى، ص 555.

ترجمه:

و در روايت ابى جارود از امام پنجم علیه السَّلام است كه عذاب واصب، يعنى پيوسته و دردناك و دلگداز (شهاب ثاقب)، يعنى گذرا چون سخت بدان ها رسد.

6. «الْعُيُونُ، وَ مَعَانِي الْأَخْبَارِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الطَّالَقَانِيِّ عَنْ أَبِي عُقْدَةَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ قَالَ الرِّضَا علیه السَّلام فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَ هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً قَالَ خَوْفٌ لِلْمُسَافِرِ وَ طَمَعٌ لِلْمُقِيمِ »(1).

ترجمه:

در عیون و معانى الأخبار به سندش از امام رضا علیه السَّلام در قول خدا عزّوجلّ «او است كه نمايد بشما برق را براى ترس و طمع» ترس است براى مسافر، و طمع براى حاضر.

7. «الْإِحْتِجَاجُ، عَنِ الْأَصْبَغِ قَالَ سَأَلَ ابْنُ الْكَوَّاءِ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ علیه السَّلام فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْسِ قُزَحَ قَالَ ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ يَا ابْنَ الْكَوَّاءِ لَا تَقُلْ قَوْسَ قُزَحَ فَإِنَّ قُزَحَ (2)اسْمُ الشَّيْطَانِ وَ لَكِنْ قُلْ قَوْسُ اللَّهِ إِذَا بَدَتْ يَبْدُو الْخِصْبُ وَ الرِّيفُ »(3).

ترجمه:

در احتجاج از اصبغ كه ابن كوّاء بامير المؤمنين گفت: به من خبر ده از قوس قزح فرمود: مادرت بعزايت [اى پسر كواء] مگو قوس قزح، زيرا قزح نام شيطانست، ولى بگو: قوس خدا چون رخ دهد فراوانى و روستاى خرّم پديد آيد.

8. «الْعِلَلُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ شَاذَانَ بْنِ أَحْمَدَ الْبَرْوَاذِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَرْثِ السَّمَرْقَنْدِيِّ عَنْ صَالِحِ بْنِ سَعِيدٍ التِّرْمِذِيِّ عَنْ عَبْدِ الْمُنْعِمِ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ وَهْبِ بْنِ مُنَبِّهٍ قَالَ أَهْلُ الْكِتَابَيْنِ يَقُولُونَ لَمَّا هَبَطَ نُوحٌ مِنَ السَّفِينَةِ أَوْحَى اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ إِلَيْهِ يَا

1) . العيون، ج 1، ص 294، و معانى الاخبار، ص 374.

2) 2. فى المصدر: قزحا.

3) 3. الاحتجاج، ص 138.

نُوحُ إِنَّنِي خَلَقْتُ خَلْقِي لِعِبَادَتِي وَ أَمَرْتُهُمْ بِطَاعَتِي فَقَدْ عَصَوْنِي وَ عَبَدُوا غَيْرِي وَ اسْتَوْجَبُوا بِذَلِكَ غَضَبِي فَغَرَّقْتُهُمْ وَ إِنِّي قَدْ جَعَلْتُ قَوْسِي أَمَاناً لِعِبَادِي وَ بِلَادِي وَ مَوْثِقاً بَيْنِي وَ بَيْنَ خَلْقِي يَأْمَنُونَ بِهِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ مِنَ الْغَرَقِ وَ مَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنِّي فَفَرِحَ نُوحٌ علیه السَّلام بِذَلِكَ وَ تَبَاشَرَ وَ كَانَتِ الْقَوْسُ فِيهَا سَهْمٌ وَ وَتَرٌ فَنَزَعَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ السَّهْمَ وَ الْوَتَرَ مِنَ الْقَوْسِ (1)وَ جَعَلَهَا أَمَاناً لِعِبَادِهِ وَ بِلَادِهِ مِنَ الْغَرَقِ »(2).

ترجمه:

در علل به سندش از وهب بن منبه كه اهل دو كتاب (تورات و انجيل) گويند چون نوح از كشتى فرود‌آمد، خدای عزّوجلّ به او وحى كرد كه راستش من خلقم را آفريدم براى عبادتم و بدان ها فرمان طاعتم را دادم، و مرا نافرمانى كردند و جز مرا پرستيدند و دچار خشمم شدند و آن ها را غرق كردم و قوس خود را امان بنده ها و بلادم ساختم و پيمانى ميان خودم و آن ها كه تا قيامت از غرق آسوده باشند، و چه كسى به پيمانم از خودم پاينده تر است.

نوح بدان شاد شد و مژده به هم دادند و در قوس تير و زه هم بود، و خدا تير و زه از آن بركند، و آن را امان بنده و بلادش از غرق ساخت.

بيان: اين اخبار دلالت دارند كه تا قوس و رنگين كمان در فضاء پديد گردد طوفان و غرق به مردم نرسد.(3).

9. «الْكَافِي، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنِ ابْنِ عِيسَى عَنِ ابْنِ بَزِيعٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ عَنِ الْكِنَانِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ يَمُوتُ الْمُؤْمِنُ بِكُلِّ مِيتَةٍ إِلَّا الصَّاعِقَةَ لَا تَأْخُذُهُ وَ هُوَ يَذْكُرُ اللَّهَ عَزَّوَجَلَ» (4).

1) 1. على عهدة وهب بن منبه الكذاب و اهل الكتابين.

2) 2. العلل، ج 1، ص 28.

3) 3. آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 3، ص 322.

4) 4. الكافى، ج 2، ص 500.

ترجمه:

در كافى به سندش از امام ششم علیه السَّلام كه مؤمن به هر مرگى دچار شود جز بصاعقه كه تا بياد خدا است او را نگيرد.

10. «مَجَالِسُ الشَّيْخِ، عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُبَيْدِاللَّهِ الْغَضَائِرِيِّ عَنِ التَّلَّعُكْبَرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ هَمَّامٍ عَنْ عَبْدِاللَّهِ الْحِمْيَرِيِّ عَنِ الطَّيَالِسِيِّ عَنْ زُرَيْقٍ الْخُلْقَانِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ مَا بَرَقَتْ (1)قَطُّ فِي ظُلْمَةِ لَيْلٍ وَ لَا ضَوْءِ نَهَارٍ إِلَّا وَ هِيَ مَاطِرَة».

ترجمه:

مجالس الشيخ: به سندش از امام ششم علیه السَّلام كه: برق نجهد هرگز در شب تاريك يا روز روشن جز اين كه بارنده است.

در كافى مانندش را آورده.

بيان: با هر برقى بارانى هست گرچه در آن جا كه درخشيده نبارد.

3. حقائق واسرار رعد و برق
اشاره

20 حقیقت باورنکردنی و شاید ترسناک در مورد رعد و برق

ضربات رعد و برق بیش از 8 میلیون بار در سراسر جهان رخ می دهد، درباره رعد و برق رازهای جالب تری وجود دارد که در ادامه این بخش از سرگرمی نمناک به آن خواهیم پرداخت.

آذرخش ها از آن چه که فکر می کنیم پیچیده تر هستند ضربات رعد و برق بیش از 8 میلیون بار در سراسر جهان، یعنی چیزی حدود 93 بار در هر ثانیه در جهان رخ می دهد اما این تنها موردی نیست که باید درباره برق پر سروصدای آسمان بدانید


1) 1. فى الكافى: ما ابرقت.

رازهای جالب تری وجود دارد که در ادامه این بخش از سرگرمی نمناک به آن خواهیم پرداخت.

راز های جالب و ترسناک درباره رعد و برق
الف. کارهایی که در هنگام رعد و برق نباید انجام داد
اشاره

رعد و برق (تصویر1)

1-در زیر آب بارانی که همراه رعد و برق است رانندگی نکنید

اولین قاعده رانندگی در مناطق سیل زده این است. با توجه به مراکز کنترل و پیشگیری آسیب، حداقل نیمی از همه غرق شدن ها، زمانی اتفاق می افتد که افراد با وسیله نقلیه در آب رانندگی می کنند. فقط 6 اینچ از آب ایستا می تواند موتور خوردو شما را از حرکت بازدارد یا منجر به از دست دادن کنترل راننده، یا انحراف خودرو از جاده شود و، که این مسأله در سیل به معنی غرق شدن یا فرو رفتن در آب است.

2-رعد و برق از خورشید داغ تر است

یک صاعقه تا چه اندازه می تواند داغ باشد؟ حدود 50،000 فارنهایت _ پنج بار داغ تر از سطح خورشید.

3-رعد و برق پنج برابر گرم تر از خورشید

شما با درختان افتاده، خطوط برق پایین افتاده، سیل، آثار مخروبه، شیشه ها شکسته و اشیا تیز مواجه خواهید بود و به دلیل عدم کار کردن چراغ های نورافکن مردم غمگین خواهند بود. در این وضعیت مردم تمایل پیدا می کنند که به چهار راه ها هجوم بیاورند که مسبب خسارت ماشین ها و سوانح گاها کشنده و مهلک می شود.

4-بارش ماهی و قورباغه و دیگر اشیا عجیب و غریب می تواند محتمل باشد

این یک پدیده هواشناسی نادر است اما هواشناسان معتقدند طوفان و تند باد های شدید قادر به حرکت حیوانات و اشیا در هوا می باشند که در نهایت آن ها به زمین می خورند. طبق گزارشات در یک روستای کوچک در استرالیا در سال 2010 صدها عدد ماهی از آسمان به زمین افتادند.

صاعقه وخانه ها (تصویر2)

5-هنگام صاعقه دوش نگیرید

اگر به صاعقه با خانه شما اصابت کند، می تواند از لوله ها بگذرد و و کسانی که در معرض آبی که جریان دارد، هستند را شوکه کنند. برخی از مردم هنگام شستن ظرف ها و لباس یا حین حمام کردن توسط صاعقه جان خود را از دست دادند.

(به همین دلیل است که استخر های سرپوشیده در موقع صاعقه اغلب بسته هستند).

6-از وسایل چوبی به عنوان پناهگاه استفاده نکنید

سایه بان یا کلبه های موجود در پارک های محلی و استخر و... در برابر باران و آفتاب می تواند محافظت کننده باشد، اما هنگام رعد و برق، می تواند تبدیل به یک تلۀ مرگبار شود.

7-لاستیک ها آن چه که شما را در ماشین حفظ می کنند نیستند

اگر هنگام برخورد صاعقه به بیرون ماشین بروید محافظت می شوید. فقط مراقب باشید که قسمت های فلزی و داخلی را لمس نکنید.

8-آب جمع آوری کنید

بسیاری از مشکلات جدی در قطع برق مربوط به آب است. وقتی طوفان در

پیش است، آب ذخیره کنید. سطل ها را پر کنید، قابلمه ها و تابه ها، جا نوشابه ها و ظروف شیر و... شما برای نوشیدن، شستن و سیفون توالت به آب نیاز دارید.

9-صاعقه منجر به تولید آب فراوانی میشود

طبق اندازه گیری انجام شده، طوفان گرمسیری کلودت که در آلوین، تگزاس، در جولای 1979 رخ داد، پر آب ترین طوفان در امریکا شناخته شد؛ که 43 اینچ اب را در 24 ساعت در بر گرفت و رکورد بیش ترین باران باریده شده طی یک روز را ثبت کرد.

10-رادیو بردارید

پس از وقوع حادثه، اولین اعتراضات از نبود اطلاعات کافی است. همین حالا یک باطری یا یک رادیوی دستی را کنار بگذارید تا پس از وقوع حادثه و نبود برق نیز بتوانید اطلاعات کافی را به دست بیاورید.

11-حتی زمانی که باران نمی بارد ممکن است در خطر برخورد صاعقه باشید

10 درصد از برخورد های صاعقه در جایی اتفاق می افتد که هیچ بارشی در آن جا وجود ندارد.

12-متلاشی شدن هواپیما توسط صاعقه در سال 1980

ناسا هواپیمایی را در میان 1،496 آذرخش پرواز داد؛ هواپیما بیش از 700 بار با رعد و برق اثابت داشت. این یکی از بخش ها برای افزایش استاندارد های محافظتی در هوانوردی بود که جواب داد. امروزه، یک هواپیمای بازرگانی به طور متوسط، یکبار در سال با صاعقه برخورد می کند بدون هیچگونه اثرات آسیب زننده؛ یک قرن از زمانی که یک هواپیمای امریکایی توسط اصابت صاعقه متلاشی شد می گذرد.

ب. کارهایی که در هنگام رعد و برق باید انجام داد
1-پاها را کنار هم جفت کنید

اگر در هنگام صاعقه بیرون بودید و هیچ مکان امنی هم پیدا نکردید، پاهایتان را جفت کنید. حدود نیمی از مرگ ها ناشی از الکتریسیته جاری که در امتداد زمین رانش دارد است. جفت کردن پاها احتمال ورود این الکتریستیه به بدن شما و آسیب به اندام های داخلی را کاهش می دهد. (هم چنین از درخت ها دور باشید و دولا شوید اما دراز نکشید).

2-بادکنک ها به پیش بینی وضعیت آب و هوا کمک می کنند

هر روز، دوبار در روز، ردیاب های هوا به طور همزمان بادکنک های غول پیکری را از تقریباً 900 مکان در سراسر جهان (از جمله 92 رها شده توسط سرویس آب و هوای طبیعی در امریکا و مناطق آن) را روانه می کند. بادکنک ها داده های هواشناسی از قبیل، دما، رطوبت و سرعت باد را اندازه گیری می کنند هم چنین این بادکنک ها حامل اطلاعات مفیدی برای پیش بینی طوفان برای هواشناسان می باشند.

3-حتی بهترین سرج ارستر ها نیز می توانند درصورت برخورد صاعقه مستقیم صاعقه با منزل تان خراب شوند

لوازم الکترونیک نسبت به گذشته بسیار قابل دسترس تر شده اند، بنابراین کشیدن از برق و خاموش کردن آن ها کار سختی نخواهد بود. تنها راه مطمئن شدن از محافظت از آن ها کشیدن دوشاخه است.

4-صاعقه می تواند دوبار برخورد کند

رعدو برق می تواند به یک مکان مشخص دوبار اصابت کند و اغلب این طور

می شود، به خصوص اشیایی که بلند و تنها هستند. طبق گزارشات CDC برج های بلند تقریباً 100 بار در سال مورد اصابت صاعقه قرار میگیرند.

5-پوشاندن پنجره ها با نوار آن ها را از باد یا اشیا پرنده محافظت نمی کند

کارشناسان می گویند که نوار نه تنها به آسیب نرسیدن به پنجره ها هیچ کمکی نمی کند، بلکه ممکن است پتانسیل آسیب پذیری را افزایش دهد. پنجره ها را با استورم شاترها یا تخته های سه لایه بپوشانید اینکار تنها راه برای جلوگیری از شکستن آن ها است.

6-فلز رعد و برق را جذب نمی کند

علت این که افراد در هنگام صحبت با تلفن همراه مورد اصابت صاعقه قرار می گیرند، حواس پرتی است.

7-می توانید کسی که مورد اصابت رعد و برق قرار گرفته لمس کنید

برخلاف چیزی که شنیده اید، لمس افرادی که مورد اصابت صاعقه قرار گرفتن مسأله ای ندارد. هیچ ردّ الکترونیکی از قربانیان صاعقه به جا نمی ماند و این بدان معنی است که اگر برای انجام کمک های اولیه آن ها را لمس کنید، با برق آن ها کشته نمی شوید.

8-اگر در رگبار تگرگ گرفتار شده باشید، هیچ راه نجاتی ندارید

ذرات یخ زمانی تشکیل می شوند که قطرات آب در رعد و برق به پایین ترین دما برسند، اما فقط زمانی که طوفان آنقدر قوی باشد که تا یخ را در ارتفاع اولیه نگه دارد، تا جای که قطرات آب یخ بزنند و به کریستال های اولیه تبدیل شوند. بزرگ ترین تگرگ ثبت شده در اییلات متحده بود که در جولای 2010 در ویویان، داکوتای جنوبی یافت شد. حدود 19 اینچ و وزنی حدود 2 پوند داشت.(1)


1) 1.پایگاه اینترنتی نمناک، کد مطلب: 69133.

4. چگونگی ایجاد رعد و برق
رعد و برق چگونه ایجاد می شود؟

پدیده رعد و برق یک تخلیۀ الکتریکی شدید و بسیار سریع در هواست بر اثر برخورد ابرهای دارای بارهای غیر همنام، واکنش های الکتریکی شدیدی به صورت نور و صدای شدید به نام صاعقه یا رعد و برق تولید می گردد و براساس مطالعات به عمل آمده توسط متخصصین تعداد رعد و برق در هر لحظه در سراسر دنیا بین 1500 تا 2000 بار می باشد.

این پدیده یک تخلیۀ الکتریکی شدید و بسیار سریع در هواست و همین تخلیه الکتریکی است که نور و صدا تولید می کند؛ در هنگام رعد و برق، برق در جریانات هوایی ِبالا و پایین ِ قوی داخل ابرهایی موسوم به کومولونیمبوس تاریک شکل می گیرد؛ در این شرایط قطرات آب، تگرگ و کریستال های یخ با یکدیگر برخورد می کنند، دانشمندان عقیده دارند که این برخوردها بارهای الکتریکی را در ابر به وجود می آورد؛ بارهای الکتریکی منفی و مثبت در ابر از یکدیگر جدا می شوند، بارهای منفی به بخش پایین تر ابر سقوط می کنند و بارهای مثبت در بخش های میانی و بالاتر می مانند، موقعی که اختلاف بارها به قدر کافی بزرگ می شود، یک جریان الکتریسیته از ابر به پایین و به زمین جریان پیدا می کند یا از یک بخش ابر به بخش دیگر یا از یک ابر به ابر دیگر جریان می یابد، که این بار معمولاً مثبت و روی سطح زمین بار منفی القا می کند.

به این ترتیب مجموعة ابر، هوا و زمین به یک خازن بسیار بزرگ تبدیل می شود که لحظه به لحظه بار آن بیش تر می شود و بنابراین اختلاف پتانسیل دو قطب آن افزایش پیدا می کند، بالاخره مقدار این بار الکتریکی آنقدر زیاد می شود که اختلاف

پتانسیل بین ابر و زمین به 10 تا 100 میلیون ولت میرسد و میدان الکتریکی حاصل از چنین اختلاف پتانسیلی می تواند هوا را با این که در حالت عادی نا رسانا ست در یک سیر خاص یونیزه و آن را به رسانا تبدیل می کند و به محض این که چنین سیری از مولکول های یونیزه رسانا از ابر تا زمین ایجاد شود بارهای الکتریکی به طرف هم حرکت می کنند و در عرض 0.0001 ثانیه جریان وحشتناکی در حدود 30 هزار آمپر از هوای یونیزه می گذرد.

بر اثر برخورد ابرهای دارای بارهای غیر همنام، واکنش الکتریکی شدیدی به نام صاعقه ایجاد می شود.

اما هر جریانی ضمن عبور از ماده با مقاومت اتم های آن روبرو می شود و این مقاومت بخشی از انرژی الکتریکی را به گرما تبدیل می کند. با استفاده از اصول اولیه الکترومغناطیس می توانید تخمین بزنید این جریان در ولتاژ 10 میلیون ولت، توان گرمایی در حدود 100 میلیارد وات دارد و می تواند گرمایی در حدود 10 میلیون ژول ایجاد کند؛ این گرما باعث می شود دمای هوا در مسیر آذرخش به 30 هزار درجه سانتی گراد برسد.

این تغییر ناگهانی دما (از حدود 300 کلوین به 300 هزار کلوین) حجم هوا را 100 برابر می کند و این یعنی یک انفجارِ واقعیِ انبساطِ سریع و شدید هوا، که یک موج ضربتی(shock wave) در هوای اطراف ایجاد می کند و امواجی را با فشار بین 10 تا 30 اتمسفر به وجود می آورد، که با سرعت صوت و به شکل تندر یا رعد به گوش ما می رسد، اما گرمای ایجاد شده غیر از انبساط بلاهای دیگری هم سر مولکول های هوا می آورد، جریان شدیدی که از هوا می گذرد، آن را گرم می کند و به تابش وا می دارد و تابشی است که یک مسیر نورانی بین ابر و زمین ایجاد می کند.(1)


1) 1. پایگاه اینترنتی بیتوته، منبع. hupaa.com

5. رهائی از خطرات رعد و برق
چگونه در برابر رعد و برق از خود محافظت کنیم؟

رعد و برق یک پدیده طبیعی بوده که ممکن است موجب مرگ افراد شود به همین دلیل رعایت برخی نکات در هنگام بروز صاعقه ضروری است.

به گزارش خبرنگار حوزه کلینیک گروه علمی پزشکی باشگاه خبرنگاران؛ یکی از پدیده‌های شایع در زمان بروز طوفان، رعد و برق یا همان صاعقه است، کارشناسان دلایل مختلفی را برای به وقوع رعد وبرق مطرح می‌کنند، از جمله تخلیه بار الکتریکی که در اثر افزایش بخار آب در ابر‌ها ایجاد می‌شود و درنتیجه الکترون‌های آزاد در پایین ابر به وجود می آیند، درحالی که یون‌های مثبت به سمت بالا حرکت می‌کنند، میدان الکتریکی بسیار قدرتمندی ایجاد می‌شود و تخلیه میدان الکتریکی به وسیله اتصال کوتاه به زمین برای خنثی کردن اختلاف شار الکتریکی رخ می‌دهد.

بدن انسان به طور کلی رسانای جریان برق است و می تواند الکترون‌های آزاد را از خود عبور دهد، زمانی که رعد وبرق رخ می‌دهد و فرد درمسیر تخلیه الکترون‌ها قرارمی گیرد، نیرویی معادل با 300 کیلو ولت انرژی از بدن او عبور می‌کند، هم چنین رعد وبرق سبب افزایش ناگهانی درجه حرارت محیط تا 27 هزار و 760 درجه سلسیوس می‌شود که دمایی فوق العاده بالاست و می تواند سبب سوختگی شدید در فرد شود.

خطرات هولناک صاعقه

یکی دیگر از مواردی که درزمان اصابت رعد وبرق به بدن انسان رخ می‌دهد، پاره شدن رگ‌های خونی و بروز خونریزی داخلی است، گرما و نیروی بسیار قوی

صاعقه می تواند تمامی لباس‌های بدن فرد را بسوزاند و حتی کفش‌های او را از پایش خارج کند.

اگر فردی یک جسم فلزی در دست بگیرد میزان خطر برخورد احتمالی صاعقه چندین برابر می‌شود، یکی از دلایلی که ایالت فلوریدای آمریکا بیش ترین قربانی برخورد صاعقه با انسان ها را دارد (126 مورد مرگ تنها در دهه 2000 تا 2010) وجود زمین‌های بازی گلف و در دست داشتن دسته چوبی با سر فلزی، مخصوص این بازی به وسیله بازیکنان بوده است که بیش ترین قربانیان را تشکیل داده اند.

رعد و برق تنها سبب سوختگی دربدن انسان نمی‌شود، بلکه می تواند باعث اختلال در ریتم الکتریکی قلب و ایجاد ایست قلبی شود، انقباض رگ‌های خونی بر اثر رعد و برق سبب آسیب به عضل قلب می‌شوند.

راه محافظت از جان در هنگام صاعقه

کارشناسان توصیه می‌کنند در زمان رعد وبرق، افراد از قرار گرفتن درفضا‌های سرباز خودداری کنند و تا پایان طوفان درمکان دربسته ایمن بمانند، هم چنین درصورتی که درفضای باز قراردارند وسایل الکتریکی، چون تلفن همراه، گوشواره، کمربند دارای سگک فلزی، اشیای فلزی، چون چوب بازی گلف و مواردی از این دست را ازخود دور کنند.

در مناطق جنگلی قرارگرفتن زیر درختان بلند می تواند خطر برخورد صاعقه به درخت و آتش سوزی را افزایش دهد به همین دلیل توصیه می‌شود افراد زیر درختان کوتاه بمانند.

استفاده از تلفن ثابت درون خانه یا محل کار نیز در زمان بروز رعد وبرق ایمن نیست، زیرا صاعقه می تواند بهوسیله سیم از گوشی جریان پیدا کند و سپس برق گرفتگی فرد درون محیط دربسته شود.

ایستادن در کنار دکل‌های مخابراتی و آنتن‌های تلفن‌های همراه و زیرساخت‌های اینترنتی نیز خطرناک است، زیرا احتمال برخورد صاعقه به آن‌ها زیاد است و امکان دارد فرد دچار آسیب دیدگی شود.

در فضای درون خانه یا محل کار نیز هر وسیله برقی یا الکتریکی دارای سیم که به برق شهری متصل است می تواند رسانای صاعقه و سبب ایجاد برق گرفتگی شود، به همین دلیل وسایلی، چون تبلت، لپ تاپ یا وسایل خوراک پزی برقی را خاموش و از دوشاخه بکشید.

راه های نجات جان فرد صاعقه زده

چنان چه فردی دچار صاعقه زدگی شد، اطرافیان باید بلافاصله وضعیت علامت های حیاتی او را بررسی کنند و در صورتی که دچار ایست قلبی شده است، عملیات احیا را انجام دهند، تماس با مراکز امدادی نیز برای انتقال سریع بیمار به بیمارستان باید انجام شود، زمان ایمن برای خروج ازخانه، محل کاریا پناهگاه پس ازفروکش کردن طوفان و رعد وبرق، نیم ساعت پس از شنیدن آخرین صدای رعد است.

خبر خوش این است که عده زیادی از افرادی که دچار صاعقه زدگی می‌شوند از این خطر جان سالم به درمی برند، اما عده‌ای دیگر چندان خوش شانس نیستند و حتی پس از بازگشت به زندگی با احیای قلب امکان دارد دراثر هایپوکسی مغزی (دریافت کم اکسیژن به وسیله سلول‌های مغزی) یا خونریزی و ضایعه‌های متعدد شکمی جان خود را ازدست دهند.

دربرخی افراد نجات یافته از صاعقه زدگی زخمی برروی بدن که مانند خط صاعقه است به وجود می آید که سراسر بدن را دربر می گیرد و درمان ناپذیر است.(1).


1) 1. منبع gizmodo، کد خبر: 6556355.

6.فوائد رعد و برق
علت پیدایش «رعد و برق» و فوائد آن؟!

پرسش: دانشمندان درباره علت پیدایش «رعد و برق» و فوائد آن چه می گویند؟

پاسخ اجمالی

دانشمندان معتقدند «رعد و برق» از برخورد دو قطعه ابر با بارهای الکتریکی مختلف پدید می آید. رعد و برق فواید بسیار زیادی دارد؛ مثلاً با تولید حرارت، هوای اطراف را سوزانده و سبب کاهش فشار هوا و بارش ابرها می شوند. ضمن این که این حرارت سبب نابودی آفات و میکروبها می شود و قطرات باران بر اثر برق و حرارت شديد آن و تركيب مخصوص، حالت اسيد كربنى پيدا کرده و سبب تغذیه و کود رسانی به گیاهان می شود. در واقع اين پدیده كوچكى از اسرار شگرف و پردامنه عالم هستى است كه می تواند رهنمون راه خداشناسى باشد.

پاسخ تفصیلی
اشاره

دانشمندان معتقدند كه رعد و برق از اين جا به وجود می آيد كه دو قطعه ابر با بارهاى الكتريكى مختلف [يكى مثبت و ديگرى منفى] به هم نزديك می شوند، و درست مانند نزديك شدن سر دو سيم برق جرقّه می زنند.

از آن جا كه قطعه هاى ابر، بار الكتريكى عظيمى دارند جرقّه آن هم عظيم است؛ و می دانيم هر جرقّه اى صدايى دارد، و طبعاً هر قدر جرقّه بزرگ تر باشد صداى آن هم عظيم تر است. به همين دليل صداى مهيب اين جرقّه آسمانى گاهى به قدرى شديد است كه تمام ساختمان ها را می لرزاند.

ولى برق ها هميشه در ميان دو قطعه ابر ظاهر نمی شوند كه از دسترس انسان ها دور و بى خطر باشند؛ بلكه گاهى ابرهايى كه داراى الكتريسته مثبت

هستند به زمين نزديك می شوند، و چون زمين داراى الكتريسته منفى است جرقّه ميان زمين و ابر ايجاد می شود.

اين جرقّه عظيم كه صاعقه نام دارد بسيار خطرناك است؛ هم لرزه شديدى در آن منطقه ايجاد می كند، و هم حرارت فوق العاده زياد كه به هر چيز اصابت كند آن را خاكستر می كند.

هم چنين از آن جا كه الكتريسته هميشه از نوك اجسام خارج می شود و در بيابان هايى كه صاعقه روى می دهد جرقه در نقاط مرتفع مانند نوك درختان، و حتى سر انسان رهگذر ظاهر می شود؛ و به همين دليل در هواى طوفانى و آكنده از رعد و برق، توقّف در بيابان ها بسيار خطرناك است؛ و در اين گونه مواقع پناه بردن به گودال ها يا نزديك درختان و پایين كوه ها و تپّه ها می تواند خطر را تا حد زيادى بر طرف كند.

(البته تكيه دادن به درخت ها و پنجره هاى آهنين نيز خطرناك است)

اما رعد و برق على رغم خطراتى كه در بالا به آن اشاره شد؛ فوائد زيادى نيز دارد كه در اين جا به چند قسمت از آن اشاره می شود:

الف. آبيارى

برق ها معمولاً حرارت فوق العاده زيادى توليد می كنند [گاه در حدود 15 هزار درجه سانتيگراد]؛ و اين حرارت كافىاست كه مقدار زيادى از هواى اطراف را بسوزاند، در نتيجه فشار هوا كم شده و باعث می شود ابرها ببارند، به همين دليل غالباً متعاقب جهش برق، رگبار باران شروع می شود و دانه هاى درشت باران فرو می ريزند، و از اين رو در واقع يكى از بركات برق، آبيارى است.

ب. از بین بردن آفات و میکروب‌ها

به هنگامى كه برق با آن حرارتش آشكار می شود قطرات باران با مقدارى

اكسيژن اضافى تركيب شده و آب سنگين، يعنى آب اكسيژنه(2O 2H) ايجاد می كنند؛ يكى از آثار آب اكسيژنه از بين بردن ميكروب ها است، و به همين جهت در مصارف طبّى براى شستشوى زخم ها به كار می رود. اين قطرات آب اكسيژنه هنگامى كه بر زمين ها می بارد، تخم آفات و بيمارى هاى گياهى را از ميان می برد و به تعبیری آن ها را سمپاشی می كند.

ج. تغذيه و كود رسانى

قطرات باران بر اثر برق و حرارت شديد آن و تركيب مخصوص، حالت اسيد كربنى پيدا می كند و گياهان از اين طريق تغذيه می شوند.

بعضى از دانشمندان گفته اند: مقدار كودى كه در طى يك سال از مجموع برق هاى آسمان در كره زمين به وجود می آيد به ده ها ميليون تن می رسد و اين رقم فوق العاده بالائى است.

بنابراين می بينيم همين پديده ظاهراً پيش پا افتاده و بى خاصّيت طبيعت! چقدر پربار و پربركت است.

هم آبيارى می كند، هم سمپاشى می كند، هم تغذيه؛ و اين نمونه كوچكى از اسرار شگرف و پردامنه عالم هستى است كه می تواند رهنمون راه خداشناسى باشد.(1)

7.تفاوت رعد و برق (آذرخش) با تندر
اشاره

تعریف رعد و برق:بر اثر برخورد ابرهای دارای بارهای غیر هم نام، واکنش های الکتریکی شدیدی به صورت نور و صدای شدید به نام صاعقه یا رعد و برق تولید می گردد که با نور و صدای شدید همراه است.


1) 1. پایگاه اطلاع رسانی آیة الله العظمی مکارم دامت برکاته.

تغییرات سریع در وضعیت و شرایط جوی یکی از عمده‌ترین خطرات طبیعت محسوب می‌شود. این تغییرات گاه بسیار آرام و خزنده و گاه چنان سریع و آنی روی می دهند که فرصت عکس‌العمل مناسب و به موقع را به انسان نخواهد دادو مشاهده آسمانی صاف و آفتابی در صبحگاه، هرگز نمی تواند تضمینی برای پایداری هوا و سپری نمودن روزی خوب و خوش در کوهستان محسوب گردد.

رعد و برق: به تخلیه الکتریسیته بین ابر و زمین می‌گویند. از آن تحت عنوان «صاعقه» یا «آذرخش» نیز یاد می‌شود.

تندر (Thunder): به تخلیه الکتریسیته «بین دو ابر» و یا در حالت خاص به تخلیه الکتریسیته «درون یک ابر بسیار بزرگ» می‌گویند.

فاصله ما از رعد و برق (آذرخش) و تندر

اگر مابین دیدن و شنیدن رعد، یک ثانیه فاصله باشد، فاصله آن از شخص در حدود 330 متر است (سرعت صوت). هر قدرفاصله میان ما با کانون آذرخش کم تر بوده و جهت حرکت ابرهای خطرناک نیز به سمت ما باشد؛ باید بدانیم با شرایط دشوارتری مواجه خواهیم بود.

شدت جریان الکتریکی و دمای رعد و برق

شدت جریان الکتریکی در رعد و برق ممکن است بین 10000 تا 40000 آمپر باشد. تخلیه الکتریکی که از یک ابر به ابر دیگر و یا به زمین به وجود می‌آید، می تواند قلب انسان را از کار بیاندازد؛ شش‌ها را پاره کند و سبب سوختگی جدی در بدن شود. هوایی که نور برق از میان آن می‌گذرد به شدت گرم می‌شود. جریان الکتریکی شدید میزان حرارات هوا را در کانالی که برق از آن عبور می‌کند برای مدت یک میلی‌ثانیه تا 30000 درجه سانتی‌گراد بالا می‌برد. هوایی که به طور ناگهانی این میزان

گرم می‌شود به سرعت منبسط شده و ضربه‌ای به هوای اطراف می‌زند و امواجی را با فشار بین 10 تا 30 اتمسفر به وجود می‌آورد.

بر اساس مطالعات و بررسی‌های به عمل آمده توسط متخصصین امر تعداد رعد و برق در هر لحظه در سراسر دنیا بین 1500 تا 2000 بار می باشد. به عبارت دیگر حدود 6000 جرقه الکتریکی در هر دقیقه در دنیا زده می‌شود.

خطرناک‌ترین فصل‌ها

هر قدر به محور استوا نزدیک تر شویم بر تعداد آذرخش‌ها افزوده می‌شود، اما در مناطق قطبی به ندرت ممکن است آذرخش رخ دهد. هم چنین به دلیل ناپایداری و تلاطم هوا، بهار و پاییز به ترتیب؛ خطرناک‌ترین فصل‌ها از نظر وقوع آذرخش و تندر محسوب می‌شوند.

یکی از تولیدات رعد و برق (آذرخش) و تند: گاز اوزون!

رعد و برق، گازی سمی به نام اوزون (O3) تولید می‌کنند. این گاز به جای دو اتم اکسیژن، از سه اتم اکسیژن تشکیل شده و در سطح کره زمین، از آن به عنوان گازی سمی و خطرناک یاد می‌شود، اما همین گاز سمی و خطرناک، اثرات سودمند بسیاری برای ادامه حیات بشر بر روی کره زمین دارد! پس از هر رعد و برق (آذرخش)، گاز اوزون تولید شده به سمت جو رفته و با استقرار در لایه‌های بالایی جو؛ در نقش لایه محافظت کننده کره زمین در برابر نفوذ اشعه‌های خطرناک کیهانی، انجام وظیفه می‌کند.

مولکول‌های اوزون در ارتفاع 15 تا 25 کیلومتری از سطح دریا متمرکز شده و با جذب پرتوهای فرابنفش؛ به هستی جانداران در روی کره زمین کمک می‌کند. غلظت آن با ارتفاع از سطح دریا، عرض جغرافیایی و بر حسب زمان تغییر

می‌کند.40% از منطقه حاره (معادل 50% از کره زمین) همیشه رعد و برق و توفان دارد. منطقه گات غربی و گات شرقی که در کشور هند قرار دارند، در خطر دائمی صاعقه واقع شده‌اند. صاعقه باعث حاصلخیزی خاک می‌شود. بنا بر تحقیقات انجام شده، صاعقه تأثیر مثبت خود را نیز در از میان بردن بیماری‌های مهلکی نظی طاعون و … نشان داده است.

نشانه‌های رعد و برق (آذرخش) و توفان تندری

1- جذب الکتریسیته: در تماس دست یا بدن با صخره‌ها و سنگ های تیز؛ نوع خاصی از گزیدگی و برق گرفتگی ضعیف احساس می‌شود.

2- استشمام بوی سیر مانند در هوا (به علت وجود گاز اوزون)

3- مشاهده هاله نور آبی رنگ پیرامون اجسام فلزی یا نوک تیز

4- شنیدن صدای وز وز در هوا

5- مشاهده ابر گل کلمی شکل در آسمان (به ویژه ابر سندانی شکل)

6- سیخ شدن موهای سر و بدن

7- احساس نوع خاصی از گزش، خارش، سوزش و یا قلقلک نه چندان خوشایند در بخش‌هایی از پوست، که با لباس تماس مستقیم دارد؛ مانند دکمه‌های فلزی، زیپ‌ها و سر زیپ‌های فلزی و …

8- مشاهده جرقه‌های ریز یا شنیدن صدای آن جرقه‌ها در اثر تماس مستقیم بدن با لباس‌ها و یا اجسام فلزی

9- احساس گزش یا گزیدگی بلافاصله پس از تماس دست یا بخشی از بدن با سنگ های تیز، میله‌ها، باتون، لوازم فنی، اجسام فلزی و …

10- توجه به رفتار متفاوت پرندگان یا حیواناتی که در پیرامون ما قرار دارند

(دقت داشته باشید فرار ناگهانی یا حرکت سریع آن‌ها به مناطق پایین دست؛ الزاماً جهت فرار از دست شکارچیان یا حیوانات وحشی نیست)

11- دریافت اختلال یا نویز خاصی روی تلفن‌های همراه، رادیو و …

12- از کار افتادن ناگهانی دستگاه های الکتریکی و یا خراب شدن دائمی آن‌ها مانند: دستگاه جی‌پی‌اس

(GPS)، دوربین عکاسی یا فیلم برداری، تلفن همراه، رادیو، پخش‌کننده‌های موسیقی نظیر MP3 Player، چراغ قوه، چراغ پیشانی و …

صدمات رعد و برق (آذرخش

صدمات ناشی از رعد و برق (آذرخش) را می توان به 3 دسته کلی تقسیم کرد:

گروه اول: صدمات ناشی از برخورد مستقیم آذرخش (صاعقه) با شخص

گروه دوم: صدمات ناشی از ولتاژ گام (برق زمینی)

گروه سوم: صدمات ناشی از عوارض جانبی آذرخش (مانند حرارت جانبی، نور، صدا، موج و گاز)

از جمله صدمات ناشی از برخورد مستقیم و غیرمستقیم آذرخش با افراد، می توان به موارد زیر اشاره نمود: ایست قلبی، سوختگی‌های سطحی و عمقی، (سوختگی‌های نقطه‌ای، مویرگی، پر مانند، خوشه‌ای و گل صاعقه که به خالکوبی دائم زیگزاگ شبیه هستند)، ایجاد نوع خاصی از پختگی و التهاب در پوست (با سوختگی اشتباه نشود)، صدمات خفیف یا شدید مغزی، پارگی پرده گوش‌ها، کاهش شنوایی و ناشنوایی، فلج شده موقتی یا دائمی در اندام، از کار افتادن کلیه‌ها، خونریزی داخلی، شوک، آسیب خفیف یا شدید دستگاه عصبی، بی‌حسی یا فلج شدن اندام انتهایی مثل پاها (به ویژه در ولتاژ گام)، شکستگی استخوان‌ها (پرت

شدن در اثر انفجار و موج صاعقه)، مشکلات ریوی و اختلال تنفسی، کما و نهایت مرگ است.

رنگ صاعقه، میزان حرارت آن را تعیین می‌کند. بنفش، خنک‌ترین و سرخ داغ‌ترین رعد و برق‌ها می‌باشند، اما رنگ آذرخش (صاعقه) به عوامل محیطی نیز بستگی دارد:

1- بروز صاعقه آبی به معنی شرایط رگبار و تگرگ است.

2- بروز صاعقه قرمز به معنی بارش باران است.

3- بروز صاعقه زرد به معنی وجود گرد و غبار در هوا است.

4- برزو صاعقه سفید به معنی خشکی و عدم رطوبت هوا است و اغلب باعث آتش‌سوزی در جنگل ها می‌شود.

اگر در شرایط غیرمنتظره گرفتار شدید و حرکت، خودش کاری غیر ایمن بود (مثلاً گروه در یک مکان مسطح و باز گیر افتاده بود) اعضای گروه می‌بایست با فاصلۀ حداقل 15 متری از یکدیگر، پخش شوند تا در صورت برخورد صاعقه با فردی، دیگران صدمه نبینند. حالت صاعقه را به خود بگیرید (نشستن به صورت چمباتمه بر روی یک عایق روی زمین و قرار دادن دست‌ها بر روی گوش و دور کردن کلیۀ اجسام فلزی و رسانای الکتریسیته و هم چنین وسایل خیس از خود.). پاهای‌تان را کنار هم قرار بدهید و به صورت چمباتمه روی زیرانداز عایق‌تان یا یک عایق دیگر چندلا شده بنشینید. اشیاء نزدیک‌تان یا وسایل رسانای الکتریسیته را لمس نکنید.

اگر در فضای باز هستید

1- در زمان ایجاد صاعقه، از ایستادن در مناطق مرتفع همچون تپه، کوه یا روی ساختمان های بلند بپرهیزید.

2- بعد از دیدن نور حاصله از رعد و برق تا شنیدن غرش آسمان حداکثر30 ثانیه فرصت دارید تا خود را به منطقه ای امن برسانید. تا 30 دقیقه بعد از شنیدن آخرین غرش در همان مکان بمانید.

3- از پناه گرفتن زیر درختان بلند بپرهیزید، زیرا در اثر برخورد برق و حرارت حاصله از آن، امکان آتش سوزی یا دونیم شدن درخت وجود دارد.

4- از سیم های برق هوایی (کابل های فشار قوی)، لوله ها یا سازه های فلزی، مخازن، شیشه ها، میله و حصار فلزی باغات و آب رودخانه فاصله بگیرید.

5- از تجهیزاتی که هادی جریان الکتریسیته هستند همچون تراکتور، موتورسیکلت، دوچرخه و بیل های فلزی دوری کنید.

6- اگر در جنگل هستید در صورت امکان از آن ناحیه دور شوید. در غیر این صورت زیر درختان کوتاه و تنومند پناه بگیرید.

7- از قرار گرفتن در آلونک یا ساختمان های تک و منفرد در فضای باز خودداری کنید.

8 - اگر در داخل قایق یا در حال شنا کردن هستید بلافاصله از آب خارج و بدن تان را خشک کنید.

9- اگر در اتومبیل هستید از دست زدن به قسمت های فلزی خودرو اجتناب کنید. خودرو را در مکانی امن و به دور از درختان بلند پارک کنید. موتور را خاموش کرده، آنتن ماشین را پایین بکشید و از وسیله نقلیه خارج نشوید.

10- هنگام صاعقه می توانید به ایستگاه مترو بروید.

11- به محض شروع رعد و برق، موبایل خود را سریع خاموش و از بدنتان دور کنید. تلفن همراه روشن، یکی از قوی ترین و خطرناک ترین وسایلی است که در فضای باز، خطر برق گرفتگی را دوچندان می کند.

برخورد با اعضای گروه در زمان گرفتار شدن در رعد و برق

در کوهستان وضعیت هوا به یکباره تغییر می‌کند و ممکن است شما هرگز احساس نکنید که در یک ابر باردار گرفتار شده‌اید اما با غرّش انفجار گونۀ یک رعد که در نزدیکی شما روی داده است، وضعیت روانی شما به سرعت تغییر خواهد کرد و منقلب می‌شوید. در این گونه شرایط، توان تفکر به شدت کاسته می‌شود و تنها آموخته‌های قبلی شما و آمادگی ذهنی‌ای که از قبل در خود برای مواجه شدن با صاعقه و رعد و برق ایجاد کردید، به کارتان می‌آید و واکنش‌های مناسب در ذهن‌تان مرور می‌شود.

معمولاً در این گونه شرایط کسانی که اطلاعات کم تری دارند به دو صورت با وضعیت به وجود آمده برخورد می‌کنند:

1- به شدّت مضطرب و پریشان می‌شوند و حتی ممکن است دچار شوک نیز بشوند. به این افراد اطمینان خاطر بدهید که با انجام کارهایی ساده می توانند ایمن باشند. آن‌ها ممکن است کنترل خود را از دست بدهند و دست به انجام کارهایی بزنند که کل گروه را تهدید می‌کند. اطمینان این افراد به سرپرست یا فردی که پیش‌تر به واسطۀ اطلاعات و مهارت‌هایش، اطمینان سایرین را جلب کرده بیش تر است و نسبت به صحبت‌های سایرین که تنها سعی در آرام کردن شرایط با حرف‌هایی کلیشه‌ای دارند، واکنش منفی نشان می دهند. لذا بهتر است فرد با تجربه‌تر و دارای مهارت و دانش بیش تر مستقیماً با آن‌ها صحبت کند و شرایط را برای‌شان تفهیم کند.

2-افرادی هستند که هیچ‌گونه احساس خطری نمی‌کنند و به همان کاری که قبلاً می‌پرداخته‌اند، می‌پردازند. این افراد بیش تر در زمرۀ کسانی قرار می‌گیرند که کوه‌نوردی یا طبیعت‌گردی را به صورت غیر حرفه‌ای انجام می دهند و به تجربیات

شخصی خودشان (هرچند اندک) اکتفا می‌کنند. آن‌ها که معمولاً در ابرهای باردار و رعد و برق گیرنکرده‌اند یا اگر هم تجربه‌ای داشته‌اند، چندان جدی نبوده، با شوخی گرفتن قضیه جان خودشان را در معرض خطر جدّی قرار می دهند. شاید صحبت های منطقی با آن‌ها چندان سودمند واقع نیفتد اما از آن‌ها بخواهید که این کار را ولو هرچقدر که بیهوده می‌دانند صرفاً به خاطر همراهی با گروه انجام دهند. اکثر قریب به اتفاق این افراد وقتی شرایط خیلی جدّی می‌شود به گونه‌ای که قبلاً آن را تجربه نکرده‌اند، ترس و اضطراب جدّی در بر می گیردشان و چنان چه شما پیش‌تر برای توجیه فرد، خطراتصاعقه را بیش تر برای‌شان روشن کرده باشید، احتمالاً واکنش‌هایی همچون گروه اول از خود نشان می دهند. لذا هرگز این قبیل افراد را به خاطر خونسردی بیش از حدّشان پیش از شرایط بحرانی، فراموش نکنید و هرگز روی آن‌ها به عنوان فردی که می تواند در این شرایط به خوبی بیندیشد و کنترل خودش را از دست نداده حساب باز نکنید.(1)

8.انواع و ترکیب ابرها و تنوع بارش ها
اشاره

قرآن می فرماید:

(أَلَمْ تر أَنَّ اللَّهَ يُزْجي سَحاباً ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ ثُمَّ يَجْعَلُهُ رُكاماً فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فيها مِنْ بَرَدٍ فَيُصيبُ بِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يَشاءُ يَكادُ سَنا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالْأَبْصارِ)(2)«آيا نديدى كه خداوند ابرهايى را به آرامى مى راند، سپس ميان آن ها پيوند مى دهد، و بعد آن را متراكم مى سازد؟! در اين حال، دانه هاى باران را مى بينى كه از لابه لاى آن خارج مى شود؛ و از آسمان- از كوه هايى كه در آن است


1) 1. http://abarsen.com/climbing/weather/lightning-and-thunder

2) 2. نور/43.

[ابرهايى كه همچون كوه ها انباشته شده اند]- دانه هاى تگرگ نازل مى كند، و هر كس را بخواهد به وسيله آن زيان مى رساند، و از هر كس بخواهد اين زيان را برطرف مى كند؛ نزديك است درخشندگى برق آن (ابرها) چشم ها را ببرد!»

تفسیر
گوشه‌اى ديگر از شگفتی هاى آفرينش

باز در اين آيات به گوشه ديگرى از شگفتی هاى آفرينش و علم و حكمت و عظمتى كه ما وراى آن نهفته است بر خورد مى كنيم كه همه دلائل توحيد ذات پاك اويند.

باز روى سخن را به پيامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم كرده مى گويد: «آيا نديدى كه خداوند ابرهايى را به آرامى ميراند، سپس آن ها را با هم پيوند مى دهد، و بعد متراكم مى سازد»؟!؛ (أَ لَمْ تر أَنَّ اللَّهَ يُزْجِي سَحاباً ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ ثُمَّ يَجْعَلُهُ رُكاماً).

«و در اين حال دانه هاى باران را مى بينى كه از لابلاى ابرها خارج مى شوند» و بر كوه و دشت و باغ و صحرا فرو مى بارند؛ (فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ).

«يزجى» از مادۀ «ازجاء» به معنى راندن با ملايمت است، راندنى كه براى رديف كردن موجودات پراكنده مى باشد، و اين تعبير دقيقاً در مورد ابرها صادق است كه هر قطعه اى از آن از گوشه اى از درياها برمى خيزد، سپس دست قدرت پروردگار آن ها را به سوى هم مى راند و پيوند مى دهد، و متراكم مى سازد.

«ركام» (بر وزن غلام) به معنى اشيايى است كه روى هم متراكم شده اند.

و اما «ودق» (بر وزن شرق) به عقيده بسيارى از مفسران به معنى دانه هاى باران است كه از خلال ابرها بيرون مى آيد، ولى به گفته «راغب» در «مفردات» معنى ديگرى نيز دارد، و آن ذرات بسيار كوچكى از آب است كه به صورت غبار به هنگام نزول باران در فضا پراكنده مى شود، ولى معنى اول در اين جا مناسب تر است،

زيرا آن چه بيش تر نشانه عظمت پروردگار است همان دانه هاى حياتبخش باران مى باشد نه آن ذرات غبار مانند آب.

به علاوه در هر مورد كه قرآن مسأله ابرها و نزول بركات را از آسمان مطرح كرده به مسأله باران اشاره مى كند.

آری، باران است كه زمين هاى مرده را زنده مى كند، لباس حيات در پيكر درختان و گياهان مى پوشاند، و انسان و حيوانات را سيراب مى كند.

سپس به يكى ديگر از پديده هاى شگفت انگيز آسمان و ابرها اشاره كرده مى گويد: «و خدا از آسمان، از كوه هايى كه در آسمان است، دانه هاى تگرگ نازل مى كند»؛ (وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فِيها مِنْ بَرَدٍ).

«تگرگ هايى كه هر كس را بخواهد به وسيله آن زيان مى رساند» شكوفه هاى درختان، ميوه ها و زراعت ها، و حتى گاه حيوان ها و انسان ها از آسيب آن در امان نيستند؛ (فَيُصِيبُ بِهِ مَنْ يَشاءُ).

«و از هر كس بخواهد اين عذاب و زيان را بر طرف مى سازد»؛ (وَ يَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يَشاءُ).

آری، او است كه از يك ابر گاهى باران حياتبخش نازل مى كند و گاه با مختصر تغيير آن را مبدل به تگرگ هاى زيانبار و حتى كشنده مى كند، و اين نهايت قدرت و عظمت او را نشان مى دهد كه سود و زيان و مرگ و زندگى انسان را در كنار هم چيده، بلكه در دل هم قرار داده است!

و در پايان آيه به يكى ديگر از پديده هاى آسمانى كه از آيات توحيد است اشاره كرده مى گويد: «نزديك است درخشندگى برق ابرها، چشمهاى انسان را ببرد»؛ (يَكادُ سَنا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالْأَبْصارِ).

ابرهايى كه در حقيقت از ذرات «آب» تشكيل شده است به هنگامى كه حامل

نيروى برق مى شود، آن چنان «آتشى» از درونش بيرون مى جهد كه برقش چشم ها را خيره، و رعدش گوش ها را از صداى خود پر مى كند، و گاه همه جا را مى لرزاند، اين نيروى عظيم در لابلاى اين بخار لطيف راستى شگفت انگيز است!

پاسخ به يك سؤال
كدام كوه در آسمان است كه تگرگ ها از آن فرو مى ريزند؟

تنها سؤالى كه در اين جا باقى مى ماند اين است كه اين كدام كوه در آسمان است كه تگرگ ها از آن فرو مى ريزند، در اين جا مفسران بيانات مختلفى دارند:

1- بعضى گفته اند «جبال» (كوه ها) در اين جا جنبه كنايى دارد، همان گونه كه مى گویيم كوهى از غذا، يا كوهى از علم، بنا بر اين مفاد آيه فوق اين است كه در واقع كوهى و توده عظيمى از تگرگ به وسيله ابرها در دل آسمان به وجود مى آيد، و از آن ها بخشى در شهر، و بخشى در بيابان فرو مى ريزد، و حتى كسانى مورد اصابت آن قرار مى گيرند.

2- بعضى ديگر گفته اند منظور از كوه ها، توده هاى عظيم ابر است كه در عظمت و بزرگى بسان كوه است.

3- نويسنده تفسير «فى ظلال» در اين جا بيان ديگرى دارد كه مناسب تر به نظر مى رسد و آن اين كه توده هاى ابر در وسط آسمان به راستى شبيه كوه ها هستند گر چه از طرف پایين به آن ها مى نگريم صافند، اما كسانى كه با هواپيما بر فراز ابرها حركت كرده اند غالباً با چشم خود اين منظره را ديده اند كه ابرها از آن سو به كوه ها و دره ها و پستی ها و بلندی هايى مى مانند كه در روى زمين است، و به تعبير ديگر سطح بالاى ابرها هرگز صاف نيست، و همانند سطح زمين داراى ناهمواري هاى فراوان است، و از اين نظر اطلاق نام جبال بر آن ها مناسب است (1).


1) 1. تفسير فى ظلال، ج 6، ص 109.

بر اين سخن مى توان اين نكته دقيق را افزود كه به عقيده دانشمندان تكون تگرگ در آسمان به اين طريق است كه دانه هاى باران از ابر جدا مى شود، و در قسمت فوقانى هوا به جبهه سردى برخورد مى كند و يخ مى زند، سپس طوفان هاى كوبنده اى كه در آن منطقه حكمفرما است گاهى اين دانه ها را مجدداً به بالا پرتاب مى كند، و بار ديگر اين دانه ها به داخل ابرها فرو مى رود و لايه ديگرى از آب به روى آن مى نشيند كه به هنگام جدا شدن از ابر مجدداً يخ مى بندد، و گاهى اين موضوع چندين بار تكرار مى شود و هر زمان لايه تازه اى روى آن مى نشيند تا تگرگ به اندازه اى درشت شود كه ديگر طوفان نتواند آن را به بالا پرتاب كند، اين جا است كه راه زمين را به پيش مى گيرد و فرود مى آيد، و يا اين كه طوفان فرو مى نشيند و بدون مانع به طرف زمين حركت مى كند(1).

با توجه به اين مطلب، نكته علمى كه در كلمۀ «جبال» در اين جا نهفته است روشن تر مى شود، زيرا به وجود آمدن تگرگ هاى درشت و سنگين در صورتى امكان پذير است كه توده هاى ابر متراكم گردند، تا هنگامى كه طوفان دانه يخ زده تگرگ را به ميان آن پرتاب مى كند مقدار بيش ترى آب به خود جذب نمايد، و اين تنها در آنجاست كه توده هاى ابر بسان كوه هاى مرتفع در جهت بالا قرار گيرد و منبع قابل ملاحظه اى براى تكون تگرگ شود (دقت كنيد)(2).


1) 1. دائرة المعارف فرهنگ نامه ماده تگرگ.

2) 2. در جمله «و يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ من برد» سه بار كلمه «من» تكرار شده است كه از نظر ادبيات عرب نخستين آن ها «من ابتدائيه» است، و دومين آن نيز تناسب با «ابتدائيه» دارد و اما سومين «من» طبق تفاسيرى كه در بالا گفته شد متفاوت است، بنا بر تفسير اول «من بيانيه «خواهد بود، و مفهوم جمله اين مى شود: خداوند از آسمان از كوه هايى كه از تگرگ است تگرگ هايى فرو مى فرستد (بنا بر اين مفعول «ينزل» محذوف است) و آن كلمه «البرد» بوده كه از قرينه كلام فهميده مى شود، اما بنا بر تفسير دوم و تفسير سوم كه ما انتخاب كرديم «من» يا زائد خواهد بود (چنان كه در تفسير روح المعانى از اخفش در اين جا نقل شده) و يا تبعيضيه است(دقت كنيد).

در اين جا تحليل ديگرى از بعضى از نويسندگان مى خوانيم كه خلاصه آن چنين است:

«در آيات مورد بحث ابرهاى بلند صريحاً به كوه هايى از يخ اشاره مى كند و يا به تعبير ديگر كوه هايى كه در آن نوعى از يخ وجود دارد و اين بسيار جالب است، زيرا بعد از اختراع هواپيما و امكان پروازهاى بلند كه ديد دانش بشر را وسعت بخشيد، دانشمندان به ابرهايى متشكل و مستور از سوزن هاى يخ رسيدند كه درست عنوان كوه هايى از يخ بر آن ها صادق است، و باز هم عجيب است كه يكى از دانشمندان شوروى در تشريح ابرهاى رگبارى طوفانى، چندين بار از آن ها به عنوان «كوه هاى ابر» یا «كوه هايى از برف» ياد كرده است، و به اين ترتيب روشن مى شود كه به راستى در آسمان كوه هايى از يخ وجود دارد(1).(2)

احادیث بحار الأنوار

احادیث بحار الأنوار(3)

1. «قَالَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ فِي قَوْلِهِ تَعَالَى (أَ لَمْ تر أَنَّ اللَّهَ یُزْجِی سَحاباً) أَيْ يُثِيرُهُ مِنَ الْأَرْضِ ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ فَإِذَا غَلُظَ بَعَثَ اللَّهُ رِيحاً(4)فَتُعْصِرُهُ فَيَنْزِلُ مِنْهُ الْمَاءُ وَ هُوَ قَوْلُهُ (فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ) أي الْمَطَرَ»(5).

ترجمه:

و علی بن ابراهیم در تفسیر قول خدا: (أَ لَمْ تر أَنَّ اللَّهَ یُزْجِی سَحاباً)؛ «آیا ندیدی


1) 1. باد و باران در قرآن صفحه 140 و 141 (براى توضيح بيش تر به كتاب مزبور مراجعه فرمائيد).

2) 2. تفسير نمونه، ج 14، ص 503.

3) 3. بحار الأنوار، ج 56، ص 373.

4) 4. فى المصدر: ملكا.

5) 5. تفسير القمى: 459.

که خداوند ابری را به آرامی می راند.»گفته: یعنی آن را از زمین برمی انگیزد، سپس میان آن ها الفت می اندازد و چون سخت شد، بادی فرستد تا آن را بفشارد و از آن باران درآید و این است معنی قول خدا که (فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ) یعنی باران.

2. «مَعَانِي الْأَخْبَارِ، عَنِ الْحَاكِمِ عَبْدِ الْحَمِيدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ النَّيْسَابُورِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَيْمَانَ عَنْ أَبِي عَمْرٍو الضَّرِيرِ عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبَّادٍ الْمُهَلَّبِيِّ عَنْ مُوسَى بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ التَّيْمِيِّ عَنْ أَبِيهِ قَالَ كُنَّا عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلّی الله علیه وآله وسلّم فَنَشَأَتْ سَحَابَةٌ فَقَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ هَذِهِ سَحَابَةٌ نَاشِئَةٌ فَقَالَ كَيْفَ تَرَوْنَ قَوَاعِدَهَا قَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا أَحْسَنَهَا وَ أَشَدَّ تَمَكُّنَهَا قَالَ كَيْفَ تَرَوْنَ بَوَاسِقَهَا قَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا أَحْسَنَهَا وَ أَشَدَّ تَرَاكُمَهَا قَالَ كَيْفَ تَرَوْنَ جَوْنَهَا قَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا أَحْسَنَهُ وَ أَشَدَّ سَوَادَهُ قَالَ كَيْفَ (1)تَرَوْنَ رَحَاهَا قَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا أَحْسَنَهَا وَ أَشَدَّ اسْتِدَارَتَهَا قَالَ فَكَيْفَ تَرَوْنَ بَرْقَهَا أَ خَفْواً أَمْ وَمِيضاً أَمْ يَشُقُّ شَقّاً قَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ بَلْ يَشُقُّ شَقّاً قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلّی الله علیه وآله وسلّم الْحَيَا فَقَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا أَفْصَحَكَ وَ مَا رَأَيْنَا الَّذِي هُوَ أَفْصَحُ مِنْكَ فَقَالَ وَ مَا يَمْنَعُنِي مِنْ ذَلِكَ وَ بِلِسَانِي نَزَلَ الْقُرْآنُ (بِلِسانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ)»(2).(3).

ترجمه:

معانی الاخبار: محمّد بن ابراهیم تیمی گفت: که ما نزد رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم بودیم تکه ابری پدید شد، حاضران گفتند: یا رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم ابری پدیدار است، فرمود: پایه هایش را چگونه می بینید؟ گفتند: چه بسیار خوب و برجا است، فرمود: پره های کشیده آن را چون بینید؟ گفتند: یا رسول الله چه بسیار خوب و درهمند، فرمود: چگونه بینید رنگ قیرگونش را؟ گفتند: یا رسول اللَّه، چه خوب است و بسیار


1) 1. فى المصدر: فكيف.

2) 2. معانى الاخبار، ص 319.

3) 3. بحار الأنوار، ج 56، ص 374.

سیاه است، فرمود: چگونه بینید چرخش آن را؟ گفتند: یا رسول الله چه بسیار خوب است و خوش دائره، فرمود: چگونه بنگرید برقش را، پخش می شود یا جرقه است یا عمودی و کشیده است، گفتند: یا رسول الله عمودی و کشیده است، رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم فرمود: باران (خواهد آمد)، گفتند: یا رسول الله چه شیوائی تو، ما ندیدیم شیواتر از تو، فرمود: چه مانعی از آن دارم با این که قرآن به زبانم فرو آمده (بِلِسانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ) به زبان عربی روشن.

3. «وَ قَالَ أَخْبَرَنِي مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ الزَّنْجَانِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ الْعَزِيزِ عَنْ أَبِي عُبَيْدٍ قَالَ الْقَوَاعِدُ هِيَ أُصُولُهَا الْمُعْتَرِضَةُ فِي آفَاقِ السَّمَاءِ وَ أَحْسَبُهَا تُشْبِهُ بِقَوَاعِدِ الْبَيْتِ وَ هِيَ حِيطَانُهُ وَ الْوَاحِدَةُ قَاعِدَةٌ قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَ (وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْماعِیلُ) (1)وَ أَمَّا الْبَوَاسِقُ فَفُرُوعُهَا الْمُسْتَطِيلَةُ الَّتِي فِي (2)وَسَطِ السَّمَاءِ إِلَى الْأُفُقِ الْآخَرِ وَ كَذَلِكَ كُلُّ طَوِيلٍ فَهُوَ بَاسِقٌ قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَ (وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضِیدٌ)(3)وَ الْجَوْنُ هُوَ الْأَسْوَدُ الْيَحْمُومِيُّ وَ جَمْعُهُ جُونٌ وَ أَمَّا قَوْلُهُ فَكَيْفَ تَرَوْنَ رَحَاهَا فَإِنَّ رَحَاهَا اسْتِدَارَةُ السَّحَابَةِ فِي السَّمَاءِ وَ لِهَذَا قِيلَ رَحَى الْحَرْبِ وَ هُوَ الْمَوْضِعُ الَّذِي يُسْتَدَارُ فِيهِ لَهَا وَ الْخَفْوُ الِاعْتِرَاضُ مِنَ الْبَرْقِ فِي نَوَاحِي الْغَيْمِ وَ فِيهِ لُغَتَانِ يُقَالُ خَفَا الْبَرْقُ يَخْفُو خَفْواً وَ يَخْفَى خَفْياً وَ الْوَمِيضُ أَنْ يَلْمَعَ قَلِيلًا ثُمَّ يَسْكُنَ وَ لَيْسَ لَهُ اعْتِرَاضٌ وَ أَمَّا الَّذِي شَقَ (4)شَقّاً فَاسْتِطَالَتُهُ فِي الْجَوِّ إِلَى وَسَطِ السَّمَاءِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَأْخُذَ يَمِيناً وَ لَا شِمَالًا قَالَ الصَّدُوقُ الْحَيَا الْمَطَرُ»(5).(6)

1) 1. بقره / 127.

2) 2. فى المصدر: المستطيلة الى وسط السماء.

3) . ق:/ 10.

4) 4. فى المصدر: يشق.

5) 5. معانى الاخبار، ص 320.

6) 6. بحار الأنوار، ج 56، ص 375.

ترجمه:

و از ابی عبیده در شرح حدیث نقل شده که قواعد ابر پایه های آن است که در افق پهن شدند، مانند پایه های خانه، خدا هم فرموده: (وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْماعِیلُ)(1)«و هنگامی که ابراهیم و اسماعیل پایه های خانه [کعبه] را بالا می بردند.» «بواسق»: پره های کشیده ابر در فضا تا به افق دیگر است و هر درازی را باسق گویند، و خدای عزّوجلّ فرموده: (وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضِیدٌ)(2)«و درختان تناور خرما که خوشه[های] روی هم چیده دارند.»، چون سیاه ذغالی است. و (الجون) همان سیاه تیره است و جمع آن جون است.

و اما این که فرمود: «کیف ترون رحاها» رحا چرخ زدن ابر در آسمان است و از این رو گفتند: رحا الحرب، و آن جائی ایست که نبرد در آن بچرخد، «خفو»: پهن شدن برق در اطراف ابر است.

زمخشری در فائق گفته: پیغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم درباره ابری که گذر کرد پرسش نمود و فرمود: «کیف ترون قواعدها و بواسقها و رحاها أ جون أم غیر ذلک»، یعنی پایه هایش و پره هایش و رنگش را چگونه می بینید؟ آیا رنگش قیرگون است یا نه؟،سپس از برق پرسید: و فرمود: أ خفواً أم ومیضاً أم یشق شقّا؟ قالوا یشقّ شقّا، یعنی چگونه بنگرید برقش را، پخش می شود یا جرقه است یا عمودی و کشیده است، گفتند: یا رسول الله عمودی و کشیده است، فرمود: باران برای شما آید.

مقصودش از «قواعد» پهن شدن ابر است و پایه دار شدن آن، مانند پایه های خانه و از «بواسق» پره های کشیده آن، و از «رحی» چرخش آن، و از «جون» رنگ آن، «خفو» پهن شدن برق است، و شاعر سروده است:


1) 1. بقره / 127.

2) 2. ق / 10.

یبیت إذا ما لاح من نحو أرضه***سنا البرق یکلا خفیه و یراقبه

و «ومیض» یک جرقه و «شق» کشش عمودی آن به سوی زمین است، بدون این که به شرق و غرب متمایل باشد و مرادش این بوده که آیا برقش پهن است یا تنها یک جرقه زودگذر است و به همین دلیل نیز یشق شقاً را بدان عطف کرده است و این که فعل را پس از اضمار آن، ظاهر کرده است، مثل آمدن واو در این آیه قول خداوند است: «و ثامنهم کلبهم.» پس از آن که قبلاً آن را ذکر نکرده بود. (پایان).(1)

4. «الْمَحَاسِنُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ أَبَانٍ الْأَحْمَرِ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ لَوْ لَا أَنَّ اللَّهَ حَبَسَ الرِّيحَ عَلَى أَهْلِ الدُّنْيَا لَأَخْوَتِ الْأَرْضُ وَ لَوْ لَا السَّحَابُ لَخَرِبَتِ الْأَرْضُ فَمَا أَنْبَتَتْ شَيْئاً وَ لَكِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ السَّحَابَ فَيُغَرْبِلُ الْمَاءَ فَيُنْزِلُ قَطْراً وَ إِنَّهُ أُرْسِلَ عَلَى قَوْمِ نُوحٍ بِغَيْرِ حِسَاب».

ترجمه:

محاسن: امام ششم علیه السَّلام فرمود: اگر نبود که خدا باد را از مردم دنیا نگهداری کند زمین از مردم تهی می شد، و اگر ابر نبود زمین ویران می شد و چیزی نمی رویاند، ولی خدا فرمان می دهد به ابر تا آب را غربال کند و قطره قطره فرو آید، و راستش بی حساب به قوم نوح فرستاده شد. لأخوت الأرض) یعنی از مردم یا از خیر تهی شد یا دگرگون شد.

فیروزآبادی گفته: خوت الدار: یعنی ویران شد و خالی از سکنه شد و أرض خاویه: یعنی خالی از سکنه و خوی کرمی: یعنی گرسنگی بر آن عارض شد.

5. «نَوَادِرُ الرَّاوَنْدِيِّ، بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ علیه السَّلام قَالَ قَالَ عَلِيٌّ علیه السَّلام الْمَطَرُ الَّذِي مِنْهُ أَرْزَاقُ الْحَيَوَانِ مِنْ بَحْرٍ تَحْتَ الْعَرْشِ فَمِنْ ثَمَّ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلّی الله علیه وآله وسلّم يَسْتَمْطِرُ أَوَّلَ مَطَرٍ وَ يَقُومُ حَتَّى يَبْتَلَّ رَأْسُهُ وَ لِحْيَتُهُ ثُمَّ يَقُولُ إِنَّ هَذَا مَاءٌ قَرِيبُ عَهْدٍ بِالْعَرْشِ وَ إِذَا أَرَادَ

1) 1. آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 3، ص 320.

اللَّهُ تَعَالَى أَنْ يُمْطِرَ أَنْزَلَهُ مِنْ ذَلِكَ إِلَى سَمَاءٍ بَعْدَ سَمَاءٍ حَتَّى يَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ وَ يُقَالُ الْمُزْنُ ذَلِكَ الْبَحْرُ وَ تَهُبُّ رِيحٌ مِنْ تَحْتِ سَاقِ عَرْشِ اللَّهِ تَعَالَى تَلْقَحُ السَّحَابَ ثُمَّ يَنْزِلُ مِنَ الْمُزْنِ الْمَاءُ وَ مَعَ كُلِّ قَطْرَةٍ مَلَكٌ حَتَّى تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ فِي مَوْضِعِهَا».

ترجمه:

نوادر راوندى: به سندى از علي علیه السَّلام كه: بارانى كه روزى جاندار از او است از دريائيست زير عرش و از اين رو رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم با نخست باران بارانى مي شد و ميايستاد تا سر و ريشش تر مي شد، سپس مي فرمود اين آب بعرش قريب العهد است و چون خدا خواهد كه ببارد آن را از آن آسمان به آسمان فرو آرد تا به زمين رسد و گفته شده كه، مزن، همان دريا است، از ساق عرش خدا بادى وزد كه أبر را بارانزا كند و آنگه از مزن آب فرو ريزد و با هر قطره فرشته اي ست تا به زمين رسد در جاى خود.

6. «تَوْحِيدُ الْمُفَضَّلِ، قَالَ قَالَ الصَّادِقُ علیه السَّلام فَكِّرْ يَا مُفَضَّلُ فِي الصَّحْوِ وَ الْمَطَرِ كَيْفَ يَعْتَقِبَانِ عَلَى هَذَا الْعَالَمِ لِمَا فِيهِ صَلَاحُهُ وَ لَوْ دَامَ وَاحِدٌ مِنْهُمَا عَلَيْهِ كَانَ فِي ذَلِكَ فَسَادُهُ أَ لَا تَرَى أَنَّ الْأَمْطَارَ إِذَا تَوَالَتْ عَفِنَتِ الْبُقُولُ وَ الْخُضَرُ وَ اسْتَرْخَتْ أَبْدَانُ الْحَيَوَانِ وَ خَصِرَ الْهَوَاءُ فَأَحْدَثَ ضُرُوباً مِنَ الْأَمْرَاضِ وَ فَسَدَتِ الطُّرُقُ وَ الْمَسَالِكُ وَ إِنَّ الصَّحْوَ إِذَا دَامَ جَفَّتِ الْأَرْضُ وَ احْتَرَقَ النَّبَاتُ وَ غِيضَ مَاءُ الْعُيُونِ وَ الْأَوْدِيَةِ فَأَضَرَّ ذَلِكَ بِالنَّاسِ وَ غَلَبَ الْيُبْسُ عَلَى الْهَوَاءِ فَأَحْدَثَ ضُرُوباً أُخْرَى مِنَ الْأَمْرَاضِ فَإِذَا تَعَاقَبَا عَلَى الْعَالَمِ هَذَا التَّعَاقُبَ اعْتَدَلَ الْهَوَاءُ وَ دَفَعَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا عَادِيَةَ الْأُخْرَى فَصَلَحَتِ الْأَشْيَاءُ وَ اسْتَقَامَتْ فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ وَ لِمَ لَا يَكُونُ فِي شَيْ ءٍ مِنْ ذَلِكَ مَضَرَّةٌ الْبَتَّةَ قِيلَ لَهُ لِيَمُضَّ ذَلِكَ الْإِنْسَانَ وَ يُؤْلِمَهُ بَعْضَ الْأَلَمِ فَيَرْعَوِيَ عَنِ الْمَعَاصِي فَكَمَا أَنَّ الْإِنْسَانَ إِذَا سَقُمَ بَدَنُهُ احْتَاجَ إِلَى الْأَدْوِيَةِ الْمُرَّةِ الْبَشِعَةِ لِيَقُومَ طِبَاعُهُ وَ يَصْلُحَ مَا فَسَدَ مِنْهُ كَذَلِكَ إِذَا طَغَى وَ أَشِرَ احْتَاجَ إِلَى مَا يَعَضُّهُ وَ يُؤْلِمُهُ لِيَرْعَوِيَ وَ يَقْصُرَ عَنْ مَسَاوِيهِ وَ يَتَنَبَّهَ عَلَى مَا فِيهِ حَظُّهُ وَ رُشْدُهُ وَ لَوْ أَنَّ مَلِكاً مِنَ الْمُلُوكِ قَسَمَ فِي أَهْلِ مَمْلَكَتِهِ قَنَاطِيرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ فِضَّةٍ أَ لَمْ يَكُنْ سَيَعْظُمُ عِنْدَهُمْ وَ يَذْهَبُ لَهُ بِهِ الصَّوْتُ فَأَيْنَ هَذَا مِنْ

مَطْرَةٍ رَوَاءٍ إِذْ يُعْمَرُ بِهِ الْبِلَادُ وَ يَزِيدُ فِي الْغَلَّاتِ أَكْثَرَ مِنْ قَنَاطِيرِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ فِي أَقَالِيمِ الْأَرْضِ كُلِّهَا أَ فَلَا تَرَى الْمَطْرَةَ الْوَاحِدَةَ مَا أَكْبَرَ قَدْرَهَا وَ أَعْظَمَ النِّعْمَةَ عَلَى النَّاسِ فِيهَا وَ هُمْ عَنْهَا سَاهُونَ وَ رُبَّمَا عَاقَتْ عَنْ أَحَدِهِمْ حَاجَةٌ لَا قَدْرَ لَهَا فَيَذْمُرُ وَ يَسْخَطُ إِيثَاراً لِلْخَسِيسِ قَدْرُهُ عَلَى الْعَظِيمِ نَفْعُهُ جَهْلًا بِمَحْمُودِ الْعَاقِبَةِ وَ قِلَّةَ مَعْرِفَةٍ لِعَظِيمِ الْغَنَاءِ وَ الْمَنْفَعَةِ فِيهَا تَأَمَّلْ نُزُولَهُ عَلَى الْأَرْضِ وَ تَدَبَّرْ فِي ذَلِكَ فَإِنَّهُ جُعِلَ يَنْحَدِرُ عَلَيْهَا مِنْ عُلْوٍ لِيَغْشَى مَا غَلُظَ وَ ارْتَفَعَ مِنْهَا فَيُرْوِيَهُ وَ لَوْ كَانَ إِنَّمَا يَأْتِيهَا مِنْ بَعْضِ نَوَاحِيهَا لَمَا عَلَا الْمَوْضِعَ الْمُشْرِفَةَ مِنْهَا وَ لَقَلَّ مَا يُزْرَعُ فِي الْأَرْضِ أَ لَا تَرَى أَنَّ الَّذِي يُزْرَعُ سَيْحاً أَقَلُّ مِنْ ذَلِكَ فَالْأَمْطَارُ هِيَ الَّتِي تُطْبِقُ الْأَرْضَ وَ رُبَّمَا تُزْرَعُ هَذِهِ الْبَرَارِي الْوَاسِعَةُ وَ سُفُوحُ الْجِبَالِ وَ ذُرَاهَا فَتُغِلُّ الْغَلَّةَ الْكَثِيرَةَ وَ بِهَا يَسْقُطُ عَنِ النَّاسِ فِي كَثِيرٍ مِنَ الْبُلْدَانِ مَئُونَةُ سِيَاقِ الْمَاءِ مِنْ مَوْضِعٍ إِلَى مَوْضِعٍ وَ مَا يَجْرِي فِي ذَلِكَ بَيْنَهُمْ مِنَ التَّشَاجُرِ وَ التَّظَالُمِ حَتَّى يَسْتَأْثِرَ بِالْمَاءِ ذُو الْعِزَّةِ وَ الْقُوَّةِ وَ يَحْرِمَهُ الضُّعَفَاءَ ثُمَّ إِنَّهُ حِينَ قَدَّرَ أَنْيَنْحَدِرَ عَلَى الْأَرْضِ انْحِدَاراً جَعَلَ ذَلِكَ قَطْراً شَبِيهاً بِالرَّشِّ لِيَغُورَ فِي قَعْرِ الْأَرْضِ فَيُرْوِيَهَا وَ لَوْ كَانَ يَسْكُبُهُ انْسِكَاباً كَانَ يَنْزِلُ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ فَلَا يَغُورُ فِيهَا ثُمَّ كَانَ يَحْطِمُ الزَّرْعَ الْقَائِمَةَ إِذَا انْدَفَقَ عَلَيْهَا فَصَارَ يَنْزِلُ نُزُولًا رَقِيقاً فَيُنْبِتُ الْحَبَّ وَ الْمَزْرُوعَ وَ يُحْيِي الْأَرْضَ وَ الزَّرْعَ الْقَائِمَ وَ فِي نُزُولِهِ أَيْضاً مَصَالِحُ أُخْرَى فَإِنَّهُ يُلَيِّنُ الْأَبْدَانَ وَ يَجْلُو كَدَرَ الْهَوَاءِ فَيَرْتَفِعُ الْوَبَاءُ الْحَادِثُ مِنْ ذَلِكَ وَ يَغْسِلُ مَا يَسْقُطُ عَلَى الشَّجَرِ وَ الزَّرْعِ مِنَ الدَّاءِ الْمُسَمَّى الْيَرَقَانَ إِلَى أَشْبَاهِ هَذَا مِنَ الْمَنَافِعِ فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ أَ وَ لَيْسَ قَدْ يَكُونُ مِنْهُ فِي بَعْضِ السِّنِينَ الضَّرَرُ الْعَظِيمُ الْكَثِيرُ لِشِدَّةِ مَا يَقَعُ مِنْهُ أَوْ بَرَدٍ يَكُونُ فِيهِ تَحَطُّمُ الْغَلَّاتِ وَ بَخُورَةٍ يُحْدِثُهَا فِي الْهَوَاءِ فَيَتَوَلَّدُ كَثِيرٌ مِنَ الْأَمْرَاضِ فِي الْأَبْدَانِ وَ الْآفَاتِ فِي الْغَلَّاتِ قِيلَ بَلَى قَدْ يَكُونُ ذَلِكَ الْفَرْطُ لِمَا فِيهِ مِنْ صَلَاحِ الْإِنْسَانِ وَ كَفِّهِ عَنْ رُكُوبِ الْمَعَاصِي وَ التَّمَادِي فِيهَا فَيَكُونُ الْمَنْفَعَةُ فِيهَا يُصْلِحُ لَهُ مِنْ دِينِهِ أَرْجَحَ مِمَّا عَسَى أَنْ يُرْزَأَ فِي مَالِه ».(1)


1) 1. بحار الأنوار، ج 56، ص 386.

ترجمه:

توحيد مفضل: امام صادق علیه السَّلام فرمود: اى مفضّل بينديش در آسمان پاك و بارانى كه چگونه دنبال هم و به مصلحت است، و اگر يكيشان هميشه بود تباهى مى آورد، نبينى كه اگر باران پيوسته باشد تره ها و سبزيها بگندند، تن جانوران سست شوند، هوا سرد شود بسختى، و انواع بيمارى در آن پديدار شوند، راه ها همه ويران شوند، اگر هميشه آسمان بدون ابر باشد، خشكى به چشم پديدار شود، گياه بسوزد، آب چشمه ها و نهرها فرو رود، و مردم زيانمند شوند، و هوا خشك شود و أنواع ديگرى از بيمارىها رخ دهد و چون هم چنين در عالم به دنبال هم باشند هوا معتدل باشد و هر كدام ضرر ديگرى را جلوگيرند و همه چيز خوب و استوار گردد.

اگر كسى گويد: چرا در هيچ كدام از آن دو نبايد زیانی باشد، گفته شود براى اين كه انسان كمى آزار و درد كشد و از گناهان پرهیز كند، و چنان چه آدمى در بيمارى نياز بداروهاى تلخ و بدمزه دارد تا طبعش به جا آيد و آن چه از او تباه شده جبران شود، همچنان وقتى سركش و نارو شد نياز دارد بدان چه او را آزار كند تا دست از بدكارى بكشد، و براى آن چه حظّ و رشد او است به خود آيد.

اگر پادشاهى خروارها طلا و نقره ميان مردم كشورش پخش كند نزد آن ها بزرگ نشود و نامش بلند نگردد؟ آيا اين برابر است با يك باران سيراب كننده كه بلاد را آباد سازد و غلات را بيفزايد، وارزش این بيش از خروارها طلا و نقره در همه اقاليم زمين است.

آيا ندانى يك باران چه اندازه قدرش بزرگ تر و نعمتش سترگ تر است بر مردم و آنان از آن بى خبرند، و بسا يك نياز كوچك از يكى آن ها پس افتد و بغرّد و خشم كند براى چيزى زبون در برابر نعمتى بزرگ كه فرو ريزد به زمين از بالا، و اگر این سیل

آب از سوى ديگر مى آمد، جاهاى بلند زمين را نمي گرفت و زرع آن كم مي شد، آيا نبينى آن چه از زمين بآبيارى كشت شود كم تر است از ديم.

بارانست كه همه زمين را بگيرد، و بسا كه بيابان هاى پهناور دامنه كوه ها را كشت كنند و خوار بار بسيار به دست آيد، و بدان وسيله در بسيارى از بلاد رنج آب يارى از مردم بيفتد و نزاع و ستيزه دربارۀ آب نكنند و نيرومندان آن را نبرند و ناتوانان محروم شوند.

و آنگَهْ چون آن را روانه زمين كرد بآرامى قطره هایى چون ترشح نمودش تا به زمين فرو رود و آن را سيراب كند، و اگرش يك باره فرو ميريخت به زمين فرو نميرفت و زراعت برپا شده را درهم خرد مي كرد، و آرام نازل مى شود تا دانه و كاشته را بروياند و زمين و زراعت را رسته زنده سازد، و باز هم در نزولش مصالح ديگريست ، زيرا بدن ها را نرم كند، و هوا را پاك كند، و وباء را برطرف سازد كه از كدورت هوا باشد، و درد يرقان را از درخت و زراعت بشويد و مانند آن ها.

اگر كسى گويد: آيا در برخى سال ها از باران هاى سخت زيان هاى بزرگ نمي رسد؟

يا از تگرگ كه بسيارى زراعت ها را خرد و نابود می كند، و يا هوا را نمناك مي نمايد و مردم را بيمار می كند و بزراعت آفت ميرساند؟ گفته شود چرا، بسا براى مصلحت معنوى انسان چنين شود تا او را از گناه و دنباله روى آن بركنار سازد و اين صلاح دينى او مقدم است بر زيان مالى.

بيان: در أكثر نسخه ها «ماء حاصر» بحاء بى نقطه است، يعنى كندكننده و خسته كننده، ولى بى تكلّف نيست و در برخى نسخه ها با خ نقطه دار و ث سه نقطه است، يعنى غليظ و بدمزه و گلوگير، و يرقان، آفت زراعت است.(1).


1) 1. آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 3، ص 328.

7. «وَ عَنْ عُمَرَ مَوْلَى عُفْرَةَ قَالَ سَأَلَ النَّبِيُّ صلّی الله علیه وآله وسلّم جَبْرَئِيلَ فَقَالَ إِنِّي أُحِبُّ أَنْ أَعْلَمَ أَمْرَ السَّحَابِ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ هَذَا مَلَكُ السَّحَابِ فَاسْأَلْهُ فَقَالَ تَأْتِينَا صِكَاكٌ مُخَتَّمَةٌ اسْقِ بِلَادَ كَذَا وَ كَذَا كَذَا وَ كَذَا قَطْرَةً».(1)

ترجمه:

و از عمر مولا عفره كه پيغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم از جبرئيل پرسيد كه دوست دارم امر أبر را بدانم جبرئيل گفت: اين فرشته أبراست از او بپرس، او گفت: چك هاى مهر شده به دست ما آيد كه بفلان بلد چنين و چنان قطره بباريد.

ابر چیست؟

ابر توده‌ای متراکم از بخار است که در طبقات پایینی و میانی اتمسفر تشکیل می‌شود. عناصر تشکیل دهنده این توده بخار همان عناصر تشکیل دهنده مایعات سطح سیاره می‌باشند. در مورد سیاره زمین، ابرها از بخار آب تشکیل شده‌اند.

نام‌گذاری ابرها

در نامگذاری ابرها از کلمات لاتین با ریشه یونانی استفاده می‌شود. این نامگذاری با توجه به نوع و شکل و هم چنین خصوصیات ابر انجام می گیرد.

انواع ابرها
1.کومولوس

کومولوس (کومه‌ای) (نشانهٔ هوای خوب و ملایم(تصویر3).

این ابرها اغلب ساختمان گل‌کلمی داشته و سطح بالای آن حالت گنبدی دارد و متشکل از قطعات کوچک ابرهای سفید پنبه‌ای است.


1) 1. الدر المنثور، ج 5، ص 73.

2.کومولونیمبوس

کومولونیمبوس (کومه‌ای بارا) به همراه رعد و پیام‌آور طوفان(تصویر4).

این ابرها از توده‌های بزرگ و انبوه ابر که به شکل برج عظیمی است، تشکیل می‌گردند.

3.آلتوکومولوس

آلتوکومولوس (فرازکومه‌ای) معرف باران احتمالی(تصویر5).

این ابرها شامل لایه‌ها و یا تکه‌های بزرگ گوی مانندی از قطرات زیر آب بوده که معمولاً به صورت شیار و یا امواج نسبتاً منظمی مشاهده می‌گردد.

4.استراتوس

استراتوس (پوشنی) نشانهٔ نرمه باران احتمالی(تصویر6).

نوع اصلی این ابر لایه‌ای یک‌دست و شبیه مه می باشد. و معمولاً به صورت تودهٔ متراکمی از بخار آب که قطر آن در همه‌جا یکسان است، مشاهده می‌گردد. ارتفاع این ابر از سطح زمین بسیار کم است.

5.نیمبواستراتوس

نیمبواستراتوس (بارا پوشنی) نشانهٔ ریزش باران و یا برف ممتد(تصویر7).

6.آلتواستراتوس

آلتواستراتوس (فرازپوشنی) نشانهٔ ریزش احتمالی باران ملایم(تصویر8).

این ابرها به صورت لایه‌های یکنواخت و متحدالشکل خاکستری یا متمایل به آبی به صورت ترکیبی از الیاف، آسمان را می‌پوشانند.

7.سیروس

سیروس (پَرسا) معرف هوای آرام و خوب(تصویر9).

این ابرها از مرتفع‌ترین ابرها بوده واغلب به صورت پر مانند و سفید رنگ و شفاف (مملو از بلورهای یخ) در آسمان دیده می‌شوند.

8.سیرواستراتوس

سیرواستراتوس (پرساپوشنی) معرف نزدیک شدن هوای طوفانی بوده(تصویر10).

این ابرها را می توان سیروس‌های نازک تور مانندی دانست که از ابرهای کوچک سفید و به هم فشرده به شکل گولهٔ پشمی شکل یافته‌اند. ظهور این ابرها، علامت نزدیک شدن هوای طوفانی بوده و به همین لحاظ، این ابرها را می توان پیش از فرارسیدن هوای بد و یا حالت‌های طوفانی هوا، مشاهده نمود.

9.سیروکومولوس

سیروکومولوس (پرساکومه‌ای) پیام‌آور هوای صاف و آرام(تصویر11).

ساختمان آن‌ها اغلب متشکل از قطعات سفید رنگ بوده و معمولاً پیش از ابرهای سیروس در آسمان ظاهر می‌شوند.

10.استراتوکومولوس

استراتوکومولوس (پوشنی‌کومه‌ای).(تصویر12)

این ابرها دارای رنگی تیره و یا سفید متمایل به خاکستری بوده معمولاً به صورت دسته یا خطوط و یا توده‌های کروی مانند بزرگ و امواج کروی از ابرهای خاکستری با فواصل و شکاف‌های روشن تشکیل می‌گردد. فاقد شرایط بارندگی‌های رگباری است.

11.پیروکومولوس (آتش‌کومه‌ای)

این نوع ابر پدیده گرمایی است که در اثر گرم شدن سریع و شدید یک ناحیه و تبدیل آن به رسانای گرما ایجاد می‌شودو در نهایت به ابر کومولوس تبدیل می‌گردد.

آتشفشان‌ها، آتش‌سوزی‌های جنگلی، و انفجارهای هسته‌ای (به شکل ابر قارچی شکل) همگی از دلایل اصلی تشکیل ابرهای پیروکومولوس به‌شمار می‌آیند.(1)

اسرار پیدایش ابرها و بارش باران
پرسش:

چه راز و رمزی در پیدایش ابرها و بارش باران نهفته است؟

پاسخ اجمالی:

ابرها ذرات بخار هستند. این پدیده عجیب خلقت، اسرار و فواید بسیار زیادی دارد مانند: بخار شدن در هر دمایی و نه لزوما در درجه غلیان، تبخیر شدن آب خالص دور از املاح و ذرات بی استفاده، شست و شوی سطح زمین از آلودگی ها بر اثر بارش باران، تمیز شدن فضا و هوا، ساییده شدن سنگ های کوه ها، تغذیه و حاصلخیز کردن خاک، آبیاری گیاهان، تأثیر در زندگی موجودات دریایی، تعدیل دمای هوا در همه فصول و بسیاری فواید و برکات دیگر.

پاسخ تفصیلی:

ناگفته پيدا است كه ابرها همان ذرّات بخار آب هستند، و يا به تعبير دقيق تر ذرّات آب اند كه ملكول هاى آن از هم دور شده، و به صورت بخار در آمده است. دقت درباره پيدايش ابر و باران اسرار جالبى از اين دو پديده عجيب خلقت را براى ما آشكار می سازد. از جمله:

1- غالب مايعات تا به درجه غليان و جوشش نرسند بخار نمی شوند؛ ولى آب يكى از مايعات استثنائى است كه در هر درجه‌اى از حرارت تبخير می شود؛ و اگر اين خاصّيت در آب نبود ذرّه اى از آب درياها تبخير نمی شد و ابرى به وجود نمی آمد، و بارانى نمی باريد.


1) 1. مجموعه: آیا می دانید؟ منبع fa.wikipedia.org

2- اين نيز حائز اهمّيّت است كه به هنگام تبخير فقط آب خالص بخار می شود؛ و املاح و ذرّات ديگرى كه در آن است به جا می ماند.يعنى يك تصفيه طبيعى دائمى حاصل می شود تا سالم ترین آب در اختيار بشر قرار گيرد.

3- اگر طبقات بالاى جو سردتر از طبقات پایين نبود؛ ابرهاى سرگردان در فضا هرگز نمی باريدند، ولى اين تفاوت درجه سبب ريزش باران ها می شود، و نيز اگر قدرت اشباع ذرّات بخار در هواى سرد و گرم يكسان بود باز باران نمی باريد؛ ولى چون هواى سرد قدرت اشباع كم ترى دارد بخارات را تبديل به آب كرده فرو می فرستد.

4- باران علاوه بر تأمين آب لازم براى پرورش گياهان، سطح زمين را می شويد و آلودگى ها را با خود به سوى درياها می برد.

5- باران، هوا را نيز می شويد، و گرد و غبار و ذرّات معلّق در هوا را در خود حل كرده به زمين می آورد؛ و اگر ريزش باران نبود بعد از مدّتى هوا چنان آلوده و كثيف می شد كه تنفس براى انسان غير ممكن بود.

6- باران سنگ هاى كوه ها را آرام آرام می سايد و خاك هاى قابل استفاده از آن توليد می كند، و در سطح جلگه ها می گستراند.

7-باران خاك هاى پر قوّت را از مناطق دور با خود حمل می كند و براى تقويت مزارع بر صفحه آن ها می گستراند؛ به طورى كه در بعضى از مناطق (مانند سواحل نيل) جريان آب بهترين كودهاى طبيعى را براى گياهان همراه خود می آورد.

8-باران فقط در خشكى ها حيات بخش نيست؛ بلكه ريزش باران در دريا نيز بسيار مؤثّر است، و به گفته بعضى كم تر از تأثير آن در خشكى ها نيست! چرا كه ريزش باران در دريا گياهان ريز را در ميان امواج آب پرورش می دهد كه خوراك بسيار مناسبى براى ماهى ها و جانداران دريا است و آن سال كه باران كم ببارد وضع صيد دريا نامطلوب است.

9- ارتفاع ابرها از سطح زمين از ارتفاع بلند ترین قطعات زمين بيش تر است؛ و به اين ترتيب هیچ نقطه اى از آب باران بى بهره نمی ماند.

10- بر سطح كوه هاى بلند انواع درختان جنگلى و گياهان داروئى و غذائى می رويد؛ و اين به دليل آن است كه باران سهم آب لازم را به آن ها می رساند، و اگر باران نبود آن ها هم می خشكيدند.

11- امروز سدهاى عظيمى ساخته شده كه قسمت مهمّى از برق دنيا را تأمين می كند؛ و كارخانه هاى عظيم را به حركت در می آورد. اگر درست بينديشيم اين هم از بركات ريزش باران بر كوهسارها است.

12- قسمتى از تراوشات ابرها به صورت برف بر زمين می نشيند كه بيش از همه در قلّه هاى كوه ها به عنوان منابع عظيم آب ذخيره می شود، و در مناطق ديگر نيز به ذخائر آب هاى زير زمينى كمك می كند، چرا كه تدريجاً ذوب می شود و در زمين فرو می رود، ولى اگر به جاى باران هميشه برف می باريد بسيارى از فوائد گفته شده در بالا وجود نداشت.

13- ابرها درياهاى معلّق در آسمان اند، و چه بزرگ است خداوند كه اين همه آب را برخلاف قانون جاذبه، به آسمان فرستاده، و به آسانى از نقطه اى به نقطه اى ديگر می برد!

14- علاوه بر همه اين ها ابرها در زمستان تأثير قابل ملاحظه اى در كاستن از شدّت سرما دارند و در تابستان ازگرما.

15- ابرها حامل الكتريسته هاى مختلفى هستند كه سبب پيدايش رعد و برق ها می شوند.

در مجموع اين دو پديده كه ما آن ها را بر اثر انس زياد امورى عادّى و ساده و پيش پا افتاده فكر می كنيم، بسيار شگفت‌انگيز و اسرارآميزند؛ و به خوبى می توان

آيات عظيم توحيد را در لابه‌لاى اسرار آن ها مطالعه كرد، و از اين نشانه هاى بزرگ به عظمت آن ذات بى نشان پى برد.(1)

9.پیدایش ابرها و سپس بارش
اشاره

قرآن می فرماید:

(أَ لَمْ تر أَنَّ اللَّهَ يُزْجي سَحاباً ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ ثُمَّ يَجْعَلُهُ رُكاماً فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فيها مِنْ بَرَدٍ فَيُصيبُ بِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يَشاءُ يَكادُ سَنا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالْأَبْصارِ) (2)«آيا نديدى كه خداوند ابرهايى را به آرامى مى راند، سپس ميان آن ها پيوند مى دهد، و بعد آن را متراكم مى سازد؟! در اين حال، دانه هاى باران را مى بينى كه از لابه لاى آن خارج مى شود؛ و از آسمان- از كوه هايى كه در آن است [ابرهايى كه همچون كوه ها انباشته شده اند]- دانه هاى تگرگ نازل مى كند، و هر كس را بخواهد به وسيله آن زيان مى رساند، و از هر كس بخواهد اين زيان را برطرف مى كند؛ نزديك است درخشندگى برق آن (ابرها) چشم ها را ببرد!»

تفسير
گوشه اى ديگر از شگفتی هاى آفرينش

باز در اين آيات به گوشه ديگرى از شگفتی هاى آفرينش و علم و حكمت و عظمتى كه ما وراى آن نهفته است بر خورد مى كنيم كه همه دلائل توحيد ذات پاك اويند.

باز روى سخن را به پيامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم كرده مى گويد: «آيا نديدى كه خداوند ابرهايى را به آرامى ميراند، سپس آن ها را با هم پيوند مى دهد، و بعد متراكم مى سازد»؟!؛ (أَ لَمْ تر أَنَّ اللَّهَ يُزْجِي سَحاباً ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ ثُمَّ يَجْعَلُهُ رُكاماً).


1) 1. پیام قرآن، ج 2، ص 252.

2) 2. نور/43.

«و در اين حال دانه هاى باران را مى بينى كه از لابلاى ابرها خارج مى شوند» و بر كوه و دشت و باغ و صحرا فرو مى بارند؛ (فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ).

«يزجى» از مادۀ «ازجاء» به معنى راندن با ملايمت است، راندنى كه براى رديف كردن موجودات پراكنده مى باشد، و اين تعبير دقيقاً در مورد ابرها صادق است كه هر قطعه اى از آن از گوشه اى از درياها برمى خيزد، سپس دست قدرت پروردگار آن ها را به سوى هم مى راند و پيوند مى دهد، و متراكم مى سازد.

«ركام» (بر وزن غلام) به معنى اشيايى است كه روى هم متراكم شده اند.

و اما «ودق» (بر وزن شرق) به عقيده بسيارى از مفسران به معنى دانه هاى باران است كه از خلال ابرها بيرون مى آيد، ولى به گفته «راغب» در «مفردات» معنى ديگرى نيز دارد، و آن ذرات بسيار كوچكى از آب است كه به صورت غبار به هنگام نزول باران در فضا پراكنده مى شود، ولى معنى اول در اين جا مناسب تر است، زيرا آن چه بيش تر نشانه عظمت پروردگار است همان دانه هاى حياتبخش باران مى باشد نه آن ذرات غبار مانند آب.

بعلاوه در هر مورد كه قرآن مسأله ابرها و نزول بركات را از آسمان مطرح كرده به مسأله باران اشاره مى كند.

آری، باران است كه زمين هاى مرده را زنده مى كند، لباس حيات در پيكر درختان و گياهان مى پوشاند، و انسان و حيوانات را سيراب مى كند.

سپس به يكى ديگر از پديده هاى شگفت انگيز آسمان و ابرها اشاره كرده مى گويد: «و خدا از آسمان، از كوه هايى كه در آسمان است، دانه هاى تگرگ نازل مى كند»؛ (وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فِيها مِنْ بَرَدٍ).

«تگرگ هايى كه هر كس را بخواهد به وسيله آن زيان مى رساند» شكوفه هاى

درختان، ميوه ها و زراعت ها، و حتى گاه حيوان ها و انسان ها از آسيب آن در امان نيستند؛ (فَيُصِيبُ بِهِ مَنْ يَشاءُ).

«و از هر كس بخواهد اين عذاب و زيان را بر طرف مى سازد»؛ (وَ يَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يَشاءُ).

آری، او است كه از يك ابر گاهى باران حياتبخش نازل مى كند و گاه با مختصر تغيير آن را مبدل به تگرگ هاى زيانبار و حتى كشنده مى كند، و اين نهايت قدرت و عظمت او را نشان مى دهد كه سود و زيان و مرگ و زندگى انسان را در كنار هم چيده، بلكه در دل هم قرار داده است!

و در پايان آيه به يكى ديگر از پديده هاى آسمانى كه از آيات توحيد است اشاره كرده مى گويد: «نزديك است درخشندگى برق ابرها، چشمهاى انسان را ببرد»؛ (يَكادُ سَنا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالْأَبْصارِ).

ابرهايى كه در حقيقت از ذرات «آب» تشكيل شده است به هنگامى كه حامل نيروى برق مى شود، آن چنان «آتشى» از درونش بيرون مى جهد كه برقش چشم ها را خيره، و رعدش گوش ها را از صداى خود پر مى كند، و گاه همه جا رامى لرزاند، اين نيروى عظيم در لابلاى اين بخار لطيف راستى شگفت انگيز است!

پاسخ به يك سؤال

تنها سؤالى كه در اين جا باقى مى ماند اين است كه اين كدام كوه در آسمان است كه تگرگ ها از آن فرو مى ريزند، در اين جا مفسران بيانات مختلفى دارند:

1- بعضى گفته اند «جبال» (كوه ها) در اين جا جنبه كنايى دارد، همان گونه كه مى گویيم كوهى از غذا، يا كوهى از علم، بنا بر اين مفاد آيه فوق اين است كه در واقع كوهى و توده عظيمى از تگرگ به وسيله ابرها در دل آسمان به وجود مى آيد، و

از آن ها بخشى در شهر، و بخشى در بيابان فرو مى ريزد، و حتى كسانى مورد اصابت آن قرار مى گيرند.

2- بعضى ديگر گفته اند منظور از كوه ها، توده هاى عظيم ابر است كه در عظمت و بزرگى بسان كوه است.

3- نويسنده تفسير «فى ظلال» در اين جا بيان ديگرى دارد كه مناسب تر به نظر مى رسد و آن اين كه توده هاى ابر در وسط آسمان به راستى شبيه كوه ها هستند گر چه از طرف پایين به آن ها مى نگريم صافند، اما كسانى كه با هواپيما بر فراز ابرها حركت كرده اند غالباً با چشم خود اين منظره را ديده اند كه ابرها از آن سو به كوه ها و دره ها و پستی ها و بلندی هايى مى مانند كه در روى زمين است،

و به تعبير ديگر سطح بالاى ابرها هرگز صاف نيست، و همانند سطح زمين داراى ناهمواري هاى فراوان است، و از اين نظر اطلاق نام جبال بر آن ها مناسب است (1).

بر اين سخن مى توان اين نكته دقيق را افزود كه به عقيده دانشمندان تكون تگرگ در آسمان به اين طريق است كه دانه هاى باران از ابر جدا مى شود، و در قسمت فوقانى هوا به جبهه سردى برخورد مى كند و يخ مى زند، سپس طوفان هاى كوبنده اى كه در آن منطقه حكمفرما است گاهى اين دانه ها را مجدداً به بالا پرتاب مى كند، و بار ديگر اين دانه ها به داخل ابرها فرو مى رود و لايه ديگرى از آب به روى آن مى نشيند كه به هنگام جدا شدن از ابر مجدداً يخ مى بندد، و گاهى اين موضوع چندين بار تكرار مى شود و هر زمان لايه تازه اى روى آن مى نشيند تا تگرگ به اندازه اى درشت شود كه ديگر طوفان نتواند آن را به بالا پرتاب كند، اين جا است


1) 1. تفسير فى ظلال، ج 6، ص 109.

كه راه زمين را به پيش مى گيرد و فرود مى آيد، و يا اين كه طوفان فرو مى نشيند و بدون مانع به طرف زمين حركت مى كند(1).

با توجه به اين مطلب، نكته علمى كه در كلمۀ «جبال» در اين جا نهفته است روشن تر مى شود، زيرا به وجود آمدن تگرگ هاى درشت و سنگين در صورتى امكان پذير است كه توده هاى ابر متراكم گردند، تا هنگامى كه طوفان دانه يخ زده تگرگ را به ميان آن پرتاب مى كند مقدار بيش ترى آب به خود جذب نمايد، و اين تنها در آنجاست كه توده هاى ابر بسان كوه هاى مرتفع در جهت بالا قرار گيرد و منبع قابل ملاحظه اى براى تكون تگرگ شود (دقت كنيد).

در اين جا تحليل ديگرى از بعضى از نويسندگان مى خوانيم كه خلاصه آن چنين است:

«در آيات مورد بحث ابرهاى بلند صريحاً به كوه هايى از يخ اشاره مى كند و يا به تعبير ديگر كوه هايى كه در آن نوعى از يخ وجود دارد و اين بسيار جالب است، زيرا بعد از اختراع هواپيما و امكان پروازهاى بلند كه ديد دانش بشر را وسعت بخشيد، دانشمندان به ابرهايى متشكل و مستور از سوزن هاى يخ رسيدند كه درست عنوان كوه هايى از يخ بر آن ها صادق است، و باز هم عجيب است كه يكى از دانشمندان شوروى در تشريح ابرهاى رگبارى طوفانى، چندين بار از آن ها به عنوان «كوه هاى ابر» یا «كوه هايى از برف» ياد كرده است، و به اين ترتيب روشن مى شود كه به راستى در آسمان كوه هايى از يخ وجود دارد(2).(3)


1) 1. دائرة المعارف فرهنگ نامه ماده تگرگ.

2) 2. باد و باران در قرآن، ص 140 و 141 (براى توضيح بيش تر به كتاب مزبور مراجعه فرمائيد).

3) 3. تفسير نمونه، ج 14، ص 503.

10.نقش ابرها در پیش بینی آب و هوا
پیش بینی وضعیت آب و هوایی در سفر با مشاهده ابرها

امروزه دستگاه ها و داده های قوی ایستگاه های آب و هواشناسی به همراه شبیه سازی و تحلیل کامپیوتری آن ها، امکان پیش بینی دقیق هوا را حتی تا 5 روز آینده به متخصصان در این زمینه می دهد. با این حال، ما مردم عادی که در این زمینه متخصص نیستیم، چگونه وضعیت فردا یا همین چند ساعت دیگر هوا را تشخیص دهیم؟ برای جواب دادن به این پرسش باید ابتدا انواع ابرها را بشناسید و شرایطی که باعث تشکیل آن ها می شود را بدانید. در این مطلب، مجله الی گشت شناسنامه ای کامل از انواع ابرها را، به شما معرفی می کند. امیدواریم بعد از مطالعه آن، بتوانید به راحتی آب و هوایی را که هر نوع ابری باعث آن می شود را تشخیص دهید.

چیستی ابرها
اشاره

ابرها گروه هایی از قطرات کوچک آب (بخارات یا شبنم) و یا کریستال های یخ هستند که به تیکه های گرد و غبار درجو می چسبند. ابرها برای آب و هوای زمین بسیار مهم هستند. در نتیجه متخصصان هواشناسی، انواع ابرها و حرکت آن ها را مطالعه می کنند. در واقع، بدون ابر، باران یا برفی وجود نخواهد داشت! ابرها در تمام اشکال و اندازه های مختلف تشکیل می شوند. بعضی از آن ها واقعاً در ارتفاعات پایین تشکیل می شوند و بعضی از آن ها در آسمان و در ارتفاعات بالا قرار دارند.

دانشمندان یک سیستم مشخص برای طبقه بندی انواع ابرها تعریف کرده اند. هر ابری که می بینید می تواند به یکی از این دسته های مختلف، بر اساس شکل کلی خود و ارتفاع قرارگیریشان در جو تعلّق بگیرد.

1.ابرهای سیروس
اشاره

ابرهای سیروس (تصویر4)در واقع مرتفع ترین و بالاترین انواع ابرها در جو زمین می باشند. ابرهای سیروس در واقع ابرهایی نازک و دودی شکل هستند که اغلب در روزهایی که شرایط آب و هوایی مناسب باشد و باد کمی می وزد تشکیل می شوند. در واقع کلمه سیروس cirrus به معنای «پیچ خوردن مو» در زبان لاتین است!

به دلیل دمای انجمادی که در بالای اتمسفر وجود دارد، این ابرها معمولاً از کریستالهای یخ ساخته می شوند که به آن ها ظاهر سفید و روشنی می دهد.

شکل این ابرها به صورت صفحه های پخش شده و مسطح می باشد، به طوری که به اندازه سایر ابرها ضخیم قطور نیستند. ابرهای سیروس در تکه های وسیعی گسترش می یابند و شکاف زیادی بین تکه های آن ها در آسمان وجود دارد.

از آنجایی که از زمین فاصله فراوانی دارند، اغلب تحت تأثیر تغییرات آب و هوایی سطح زمین قرار نمی گیرند. در عوض، آن ها بسیار آرام، از غرب به شرق شناور هستند.

آیا می دانستید؟

ابرهای سیروس اغلب نشانه ای هستند از این که وضعیت آب و هوا رو به بدتر شدن، تغییر می کند.

2.ابرهای کومولونیمبوس

ابرهای کومولوس (تصویر4) سفید و روشن هستند و مانند گلوله های بزرگ پنبه به نظر می رسند. کلمه کومولوس cumulus در لاتین برای توده یا کپه «heap» یا «pile» استفاده می شود. شکل بیش تر ابرهای کومولوس، گاهی بسیار ضخیم و بلند هستند و اغلب به سمت بالا رشد می کنند. یک راه آسان برای یادآوری نام این ابر در زبان انگلیسی این است که کلمه اکومیولیت accumulate را به خاطر بیاورید.

چرا که معنی این کلمه یعنی «جمع آوری کردن به منظور افزایش بیش تر».

قسمت تحتانی این ابرها اغلب مسطح است و قسمت بالایی ابرهای کومولوس معمولاً به شکل پف پفی و گرد تشکیل شده اند. در بین انواع ابرها این نوع ابر به طور عمودی رشد می یابد. در نتیجه می توانند ارتفاع بسیار زیادی بگیرند و بسیار بزرگ و غول پیکر باشند.

3.ابرهای استراتوس

ابرهای استراتوس (تصویر6) ابرهایی خاکستری و ضخیم بوده و مانند مهی به نظر می رسند که زمین را لمس نکرده اند. در واقع، این ابرها گاهی اوقات از مه ای تشکیل شده اند که از سمت زمین به سمت بالا حرکت کرده است. همان طور که ممکن است حدس بزنید، در میان انواع ابرها این ها ابرهایی کم ارتفاع هستند، به این معنی که در نزدیکی سطح زمین تشکیل می شوند.

وقتی کسی اشاره به یک روز خاکستری و ابری می کند، معمولاً منظورش این ابرهای ضخیم و یکنواخت می باشد. ابرهای استراتوس اغلب نور، باران یا برف را تولید می کنند، به خصوص زمانی که یک ابر نیمبواستراتوس باشند. در نتیجه در صورت مشاهده این ابرها حتماً منتظر باران باشید.

4.ابرهای نیمبوس
اشاره

کلمه نیمبوس (تصویر13) «nimbus» به معنای باران در لاتین است، پس این نوع ابرها، باران تولید می کنند. هر ابر با پیشوند «nimbo» یا پسوند «nimbus» یک نوع ابر باران زا می باشد. به عنوان مثال، یک ابر نیمبواستراتوس یک ابر استراتوس است که باران یا برف ایجاد می کند. از آنجایی که ابرهای بارانی ابرهایی راکد، خاکستری و بی شکلی هستند، ابرهای نیمبواستراتوسی را می توان در روزهای بارانی و خاکستری مشاهده کرد.

نوع دیگری از ابرهای بارانی کومولونیمبوس

از آنجایی که ابرهای کومولوس، (تصویر14)، بزرگ و توده ای هستند، ابرهای کومولونیمبوس نیز مشابه آن ها بوده و بسیار غول پیکر می باشند. به گونه ای که کوچک ترین آن ها تنها 1000 فوت بالاتر از زمین قرار گرفته و 39000 فوت ارتفاع دارند! این گونه ابرها، گاهی اوقات ابرهای طوفان زا نام برده می شوند و آن هم زمانی است که شکل یک عصا به خود می گیرند که مطمئناً نشان از طوفانی مهیب است!

رعد و برق سنگین و حتی گردباد با این نوع ابر ارتباط مستقیم دارد (گردبادهای ستونی به یک ابر کومولونیمبوس متصل است). شکل این ابر را در تصویر زیر مشاهده می کنید.

معنای ترکیب ابرها با هم

شما ممکن است از بخش آخر متن، در مورد انواع ابرهای نیمبوس متوجه شده باشید که بیش از 4 ابر سیروس، کولومبوس، استراتوس و نیمبوس در دنیا وجود دارد. در مطالب بالا به شما درباره ابرهای نیمبواستراتوس و ابرهای کومولونیمبوس گفتیم، پس اکنون به معرفی برخی دیگر از انواع ابرها می پردازیم(تصویر15).

5.ابرهای سیروکومولوس

بیش تر ابرها را می توان با ترکیب کردن 4 نوع ابر اصلی توصیف کرد. به عنوان مثال، ابرهای سیروکومولوس(تصویر11)ابرهایی هستند که به صورت عمودی رشد کرده و (رنگ مشخصی ندارند) در سطح بالای جو تشکیل شده اند.

6.ابرهای سیرواستراتوس

ابرهای ورقه ای نازک و نواری هستند (تصویر10) مطلب جالب در مورد این نوع ابر این است که آن ها توانایی ایجاد هاله را در اطراف خورشید یا ماه دارند! این واقعه ناشی از شکست نور در میان بخارات ابر می باشد.

7.سیرونیمبوس cirronimbus
اشاره

ابرهایی به نام سیرونیمبوس (تصویر16) cirronimbus یا نیمبوسیروس nimbocirrus وجود ندارد.

دلیل این موضوع این است که ابرهای سیروس به ندرت باران زا هستند. هنگامی که باران از آن ها می بارد، در واقع این باران، به صورت کریستال های یخ کوچکی تشکیل می شود که قبل از این که به زمین برسند، تبخیر می شوند.

شکل های عجیب ابرها

به غیر از ابرهای رایج که قبلاً با آن ها آشنا شدید، انواع مختلفی از ابرها وجود دارد که کاملاً متفاوت از آن چه که قبلاً ذکر شد، دیده می شوند. این ابرهای نادر (و عجیب و غریب) تحت شرایط خاصی تشکیل می شوند.

8.ابرهای لنتیکولار

ابرهای لنتیکولار (تصویر17) (عدسی شکل Lenticular clouds:)؛ این ابرها گاهی اوقات به دلیل ظاهر UFO شکل غیر طبیعیشان «ابرهای نعلبکی شکل» نیز نامیده می شوند. ابرهای لنتیکولار ظاهری شبیه لنز دارند و در بالای ارتفاعات بلند (بالای یک کوه یا تپه بزرگ) تشکیل می شوند.(1)

11.علت حرکت ابرها
چیستی ابرها، انواع ابرها و علت حرکت آن ها

آیا می دانید ابر چیست؟ انواع ابر کدامند؟ حرکت ابرها چگونه است؟ علت حرکت ابرها چیست؟ تغییر شکل ابر چگونه است و …؟ اگر می خواهید در مورد ابر


1) 1. الی گشت،منبع zmescience.com.

بیش تر بدانید و تمام ابهاماتتان در مورد ابر برطرف شود این مقاله را تا پایان مطالعه نمایید چرا که به معرفی کامل ابر می پردازیم.

چیستی ابرها

ابر توده‌ای متراکم از بخار است که در طبقات پایینی و میانی اتمسفر تشکیل می‌شود. عناصر تشکیل دهنده این توده بخار همان عناصر تشکیل دهنده مایعات سطح سیاره می‌باشند. در مورد سیاره زمین، ابرها نه از بخار آب، بلکه از قطرات بسیار ریز آب تشکیل یافته اند.

چگونگی تغییر شکل ابرها

آیا هیچ فکر کرده اید که چرا ابرها مدام تغییر شکل می دهند و از حالتی به حالت دیگر در می آیند؟ این حالت ابرها حتی در روزهایی که باد نمی وزد نیز به وجود می آید. هنگامی که باد می وزد، جریان هوا ممکن است یک قطعه ابر را جا به جا کند و آن را به شکل های گوناگون در آورد، اما هنگامی که باد نمی وزد، این تغییر شکل را جریان هوای گرم به وجود می آورد. همان طور که می دانید، هوای گرم سبک تر از هوای سرد است و سطح زمین به سمت بالا حرکت می کند و همین جریان هوای گرم باعث تغییر شکل ابرها می شود. هم چنان که جریان گرم به سمت بالا حرکت می کند، قطرات آب موجود در لبه ابرها را بخار کرده و به صورت ذرات بسیار ریزی که فایل دیدن نیستند با خود جا به جا می کند. بعد در نقطه ای دیگر، از به هم پیوستن این ذرات، قطرات قابل دیدنی به وجود می آیند و به این ترتیب شکل ابر از صورتی به صورت دیگر در می آید.

علت حرکت ابرها
حرکت وضعی زمین

کره زمین به دور محور فرضی که قطبهای شمال و جنوب را به هم وصل

می کند، از غرب به شرق می چرخد. این چرخش توسط یک فیزیکدان فرانسوی به نام «فوکو» ثابت شد. وی پاندول بلندی را در زیر طاق پانتئون در پاریس آویزان نمود و آن را به نوسان در آورد. تماشاگران با تعجب دیدند که پاندول در طول روز به آهستگی در جهت گردش عقربهساعت حرکت کرده و سوزن تیز پائین آن بر روی سطح شنی زیر آن سطح دایرهای را ترسیم می کند.

آونگ فوکو

گردش زمین به دور خود، بر نیروی محرکه موشکها، گلولههای توپ، رفت و آمد هواپیماها و جهت وزش بادها و تغییرات آب و هوا اثر میگذارد.

کسانی که در میانه نصف النهار شمالی (حدود تهران) قرار دارند، با سرعت 1300 کیلومتر در ساعت به دور محور زمین در حرکتند.

حرکت انتقالی زمین

کسانی که شب ها آسمان را نظاره می کنند، با مشاهده تغییر محل ستارگان در فصول مختلف، متوجه گردش زمین به دور خورشید می شوند (صور فلکی و فصول سال). صورت فلکی اسد در منطقهٔ البروج که در فصل بهار در آسمان دیده می شود، جای خود را به مجموعه های عقرب و جبار در تابستان می دهد، بقیه صورتهای فلکی هم، همین طور تغییر مکان می دهند، زیرا ما در روی زمین در حال حرکت در فضا هستیم.

دانشمندان نجوم معتقدند که زمین با سرعت 110000 کیلومتر در ساعت پیش میتازد؛ بنابراین هر روز با کیلومتر در این جهت مسافرت می کنیم. یک بچه شیرخوار روزی که تولد یک سالگی او را جشن می گیرد، 950 میلیون کیلومتر در این راستا حرکت کرده است.

حرکت به سوی ستارگان نزدیک به خورشید

در سال 1918 «ادموند هالی» متوجه موضوع ویژهای شد. وی موقعیت چندین ستاره را با آن چه که بطلیموس چندین قرن قبل نقشه برداری کرده بود، مطابق نمی دید. در واقع بعضی از ستارگان به اندازه عرض یک ماه (بدر) در آسمان جابجا شده بودند. دانشمندان پی بردند که جابجایی این ستارگان در راستای معینی است. آن ها با به کارگیری پدیده دوپلر متوجه شدند که ستارگانی که اطراف ستاره «وگا» قرار دارند، با سرعت 20 کیلومتر در ثانیه به ما نزدیک می شوند و ستارگانی که در نقطه مقابل آن ها در صورت فلکی «جبار» قرار دارند، به همان سرعت از ما دور می شوند.

به نظر می آید که خورشید با سرعت 20 کیلومتر در ثانیه (72000 کیلومتر در ساعت) به سوی ستاره وگا می تازد و ما را با سیاره هایی که به دور آن می گردند، به دنبال خود می برد. با این سرعت ما هر 20 سال به اندازه قطر منظومه شمسی حرکت می کنیم.

حرکت به دور کهکشان راه شیری

کهکشان راه شیری ما که مانند یک فرفره بسیار پهنی از گروههای ستارگان، صورتهای فلکی و ابرهای بین ستاره ای تشکیل شده و با قطری برابر یک میلیارد میلیارد کیلومتر در گستره فضا قرار دارد، به دور محور خود در حال چرخش است و در درون آن خورشید ما با سیاراتی که در موکب آن قرار دارند، با سرعتی برابر با 800000 کیلومتر در ساعت در حال گردشند. ما هر روز 20 میلیون کیلومتر در آن جهت در حال حرکت هستیم. در یک سال فاصله خورشید تا سیاره پلوتو را با این سرعت می توان طی کرد.240 میلیون سال طول می کشد تا این چرخ عظیم که محیط آن 3،14 میلیارد میلیارد کیلومتر است، یکبار به دور خود بچرخد.

حرکت به سوی کهکشان آندرومدا

کهکشان ما جز یک خانواده کهکشانی به نام «گروه محلی» است. در این گروه، کهکشان آندرومدا نزدیک ترین عضو به ما است و 20 میلیارد میلیارد کیلومتر از ما فاصله دارد. دانشمندان نجوم هنگام اندازه گیری سرعت گردش کهکشان راه شیری نسبت به محل کهکشان های دیگر، متوجه شدند که این کهکشان با سرعت 80 کیلومتر در ثانیه سریعتر از آن چه قبلاً فکر می کردند، می چرخد. آن ها متوجه شدند که این سرعت به خاطر گردش کهکشان به دور خودش نیست، بلکه به علت حرکتش در داخل گروه محلی است که با این سرعت در راستای لبه خود به سوی کهکشان آندرومدا به پیش می راند.

حرکت در ابر گروه محلی

گروه محلی خود در کناره یک گروه عظیم دیگری به نام «ابر گروه محلی» و یا «قلمرو کهکشان ها» که خود شامل 50 خانواده کهکشانی شبیه گروه محلی است، قرار دارد. مرکز این گروه که حدود 70 میلیون سال نوری با ما فاصله دارد، در محلی داخل صورت فلکی سنبله در منطقهٔ البروج می باشد، حداقل شامل یک هزار کهکشان است. مطالعات طیف دوپلر نشان می دهد که گروه محلی ما با سرعت 230 کیلومتر در ثانیه به سوی ابرگروه محلی پیش می رود.

حرکت در فضا

در سال 1920 بود که ادوین هابل و میلتون هوماسون دانشمندان رصدخانه کوه ویلسون در کالیفرنیا متوجه شدند که غالب گروههای کهکشانی چنان از یکدیگر دور می شوند که گویی از یک مرکز انفجار عظیم کیهانی که 15 تا 20 میلیارد سال پیش اتفاق افتاده، فرار نموده و گسترش می یابند. در سال 1960 دانشمندان از رادیو تلسکوپها استفاده کردند تا پی به مرکز انتشار امواج رادیویی این انفجار ببرند.

امروزه مشخص شده است که کهکشان راه شیری و گروه محلی و ابر گروه محلی در این گسترش فضایی سهیم هستند و در حقیقت کهکشان ما با سرعت 515 کیلومتر در ثانیه (184000 کیلومتردر ساعت) از این مرکز انتشار امواج رادیویی دور می شود و به سوی خارج فضا پرتاپ می گردد.(1)

12.اَشکال مختلف ابرها
اشاره

اَشکال مختلف ابرها نشان دهنده چه چیزی می باشند؟!

زمانی که ابرها دچار تغییر و تحول می شوند، هر کدام از این اشکال ابرها نشانه های مختلفی دارد.

در زمان های گذشته برای پیش بینی آب و هوا به دلیل نبود تکنولوژی،از ابرها پیش بینی میکردند تا از بارش برف یا باران و حتی گرمی یا سردی آب و هوا مطلع شوند. کار آن ها دشوار نبوده و آن ها تنها باید تصویر ابرها را به یاد نگه می داشتند تا بتوانند شرایط جوی حاکم بر بالای سرشان را پیش بینی کنند و مطابق آن خودشان را آماده کنند.

ابرهای اسپیندریفت

نشانه های ابرهای اسپیندریفت Spindrift clouds

ابرهای سیروس (تصویر19) اغلب در ارتفاع 5 تا 14 کیلومتری سطح زمین قرار دارند که به پرهای کشیده شباهت زیادی دارند که حاوی برف می باشند. این ابرها باران زا نیستند و بنابراین نشان دهنده آب و هوای خوب اما همراه با هوای سرد می باشند.

اگر ابرهای سیروس ضخیم تر شده و به زمین نزدیک تر شوند دیگر ابرهای


1) 1. منبع:پایگاه اطلاع رسانی آسمونی.

سیروس نیستند و در این لحظه به ابرهای «سیروکومولوس» تبدیل می شوند. شکل این ابرها شبیه به شکل پشم گوسفند به همراه تیکه های کوچک ابر می باشند. این ابرها نشان دهنده گرما شدیدی که تا مدتی کوتاهی دیگر با رعد و برق و باران تغییر خواهد یافت.

هنگامی که این ابرها پایین تر بیایند تبدیل به ابر های «سیرو استراتوس"می شوند. شکل ظاهری ابر سیرو استراتوس به ورقه های نازک که در کنار یکدیگر قرار گرفته اند، شباهت دارند. این ابرها 12الی24 قبلاز بارش باران ظاهر می شوند و بنابراین این ابرها باران زا هستند.

نشانه های مهم ابرهای کومولوس Cumulus clouds

ابرهای کومولوس،ابرهایی کوچک و جدا از هم می باشند که نشان دهنده وجود اب و هوای متعادل و خوب می باشد، اما در عین حال اگر این چنین ابرها را دیدید، شاد نباشید چرا که ممکن است مشکلاتی را در پی داشته باشد. ابرهای کومولوس ممکن است نشان دهنده بارش باران حتی همراه با رعد و برق باشد که حداکثر تا 8 ساعت آینده ظاهر خواهند شد، اما اگر ابرهای کومولوس کوچک باشند و یا اکر در طول شب ناپدید شوند،می تواند نشان دهنده آب وهوای خوب و پایدار باشند.

شما شاید چنین ابرهایی را مشاهده کرده باشید که شبیه تکه های کوچک پشم در سراسر آسمان پخش شده اند. اگر چنین ابرهایی را که در تصویر هستند را در آسمان مشاهده نمایید می توانند نشان دهنده بارش باران که با رعد و برق شروع می شوند باشد.

ابرهای لایه ایی Layered clouds چه نشانه های دارد

ابرهای لایه ایی اغلب به رنگ خاکستری و به شکل توده ایی بزرگ در آسمان

ظاهر می شوند. با این وجود این ابرها نازک هستند و با وجود توده ایی شکل بودنشان بارش باران از آن ها بدور است چرا که این گونه از ابرها قبل از شروع آب و هوای خوب با دمای مناسب،در آسمان ظاهر خواهند شد.

ابرهای بارانی

نشانه ابرهای بارانی (تصویر20) «Rainy clouds»چیست؟

شاید از نظر شما نیز همه چیز این گونه روشن باشد:"زمانیکه ابرهای سیاه و تیره در بالای سرمان وجود داشته باشند،می توانند نشان دهنده بارش باران باشند»، اما همیشه این گونه نیست و با توجه به رنگ ابرها،نتیجه متفاوت خواهد بود برای مثال:

ابرهای سیاه:بارش باران به همراه باد شدید.

ابرهای قهوه ای:بارش باران به همراه باد شدید و طاقت فرسا.

ابرهای خاکستری:ابرهای خاکستری نشان دهنده بارش باران ملایم اما در مدت زمان طولانی(1).

13.پيدايش ابر سياه چاله ها
عميق تر شدن اسرار پيدايش ابر سياه چاله ها

شبيه سازي های رايانه اي معماي چگونگي پيدايش ابر سياه چاله ها را پيچيده تر كرده اند.

سياه چاله های بسيار بزرگ از كجا آمده اند؟ يك فرضيه عنوان می كند كه اين هيولاها از «بذر» سياه چاله های كوچك تركه گاز پيرامون خود را بلعيده اند به وجود


1) 1. پایگاه اینترنتی بیتوته، کد مطلب: 69031.

آمدند، اما شبيه سازيهاي رايانه اي جديد پيشنهاد می كنند كه اين «بذرها» عملاً بدون آن كه ماده اي جهت بلعيدن اطراف آن ها باشد متولد شدند. اين نتيجه گيري باعث شد تا معماي چگونگي به وجود آمدن بزرگ ترين سياه چاله ها عميق تر شود.

کوازارها اجرام بي نهايت درخشاني هستند. تصور می شود كه كوازارها محل داغ شدن گاز و درخشش آن در زمان سرازير شدن به درون سياه چاله هائي هستند كه جرمي برابر يك بيليون و يا حتي بيش تر از خورشيد دارند.كوازارها در فاصله های بسيار دوري از زمين مشاهده شدند بدين معني كه زماني كم تر از يك بيليون سال بعد از انفجار بزرگ ظهور كردند.

اما اين كه چگونه اين سياه چاله ها اينقدر سريع رشد كرده و تبديل به ابر سياه چاله شده اند يك هنوز يك شگفتي باقي مانده است. برخي از ستاره شناسان می گويند كه سياه چاله های كوچك تر با اندازه اي حدود 100 برابر خورشيد كه از فرو ريختن ستاره های اوليه كيهان در انتهاي حيات خود بر جاي ماندند سر آغاز اين ابرسياه چاله ها بودند.

اما اولين ستاره های كيهان فقط چند صد ميليون سال بعد از انفجار بزرگ متولد شدند. حتي اگر اين ستاره ها قبل از فروريزي و تبديل شدن به سياه چاله ها فقط چند ميليون سال عمر داشتند باز هم زمان زيادي براي رشد اين «بذرها» و تبديل شدن به هيولاهائي كه به كوازارها نيرو می دهند وجود نداشت.

اكنون به نظر می رسد كه اين معما عميق تر هم شده است، زيرا شبيه سازي های رايانه اي اين واقعيت را آشكار می كنند كه اين «بذر» سياه چاله ها زماني به وجود آمدند كه اطراف آن ها مواد (غذاي) كمي براي بزرگ شدن وجود داشته است.

تام ابل از دانشگاه استانفورد آمريكا و همكاران وي با ايجاد مدلهاي رايانه

اي، اولين نسل ستاره ها را شبيه سازي كردند. تصور می شود كه اين ستاره های اوليه بسيار بزرگ و درخشان بودند و وزني حدود 300 برابر خورشيد داشته اند. شبيه سازي ها نشان دادند كه تابش سهمگين اين ستاره ها گازهاي اطراف آن ها را به فاصله های بسيار دور پرتاب می كرد.

در نتيجه سياه چاله هائي كه بعد از پايان زندگي چند ميليون سالي اين ستاره ها شكل گرفتند دچار قحطي شدند و مواد كمي براي تغذيه در اطراف آن ها وجود داشت. در اين شبيه سازيها، بازگشت گاز به سوي سياه چاله ها و سقوط آن به درون هيولاها براي فراهم كردن غذاي آن ها حدود 100 ميليون سال به طور انجاميد. زمان از دست رفته به دليل گرسنگي اوليه تصوّر اين كه چگونه اين سياه چاله ها در مدت كوتاهي بعد از قحطي توانستند بيليون ها برابر خورشيد متورم شوند را بسيار دشوارتر می كند.

آبل كه نتايج تحقيقات گروه را در كنفرانس مركز اختر فيزيك هاروارد اسميتسونين گزارش كرد می گويد «تا آن جایی كه تحقيقات من نشان می دهند، «بذر» سياه چاله ها نمی توانند نياكان ابر سياه چاله ها باشند.»

«وولكر برام» از دانشگاه تگزاس نيز تأكيد دارد كه تحقيقات جديد مشكل مهمي در اين مورد كه سياه چاله های كوچك تر سرآغاز هيولاهاي بزرگ تر بوده اند را مطرح می كند.

نظريه جايگزيني كه برام و ساير دانشمندان در مورد آن تحقيق كردند اين است كه احتمالاً يك ابر گازي غول آسا مستقيماً دچار فروريزي شده و سياه چاله هائي بين هزار و يك ميليون برابر جرم خورشيد را به وجود آورده است. گرانش قدرتمند يك سياه چاله مانند اين به جمع آوري گاز كمك كرد تا بتواند به صورت بالقوه و به سرعت به جرمي برابر بيليون ها خورشيد برسد. برام می گويد «بنظر می رسد اين

يك فرضيه نويد بخش در حل معماي چگونگي پيدايش ابرسياه چاله ها باشد.(1)

چگونگی پیدایش ابر

ابر از بخار شدن آب دریاها و دریاچه ها و رودها و هم چنین رطوبت خاک و گیاهان پدید می آید. این آب ها پیوسته به صورت بخار در می آیند و با هوا مخلوط می شوند. به همین سبب، به طور عادی، همیشه در هوا مقداری بخار آب وجود دارد. هوای گرم بیش از هوای سرد بخار آب در خود نگه می دارد.

برای این که بخار آب به صورت ابر در آید، دمای هوا باید آن قدر کاهش یابد که بخار آب موجود در آن به مایع (آب)، یا جامد (یخ) تبدیل شود. از این گذشته، ذرّه های بسیار ریزی مانند گَرد و غُبار، دود، خاکسترِ آتشفشانی، بلورهای ریز نمک و گَردۀ گیاهان باید در هوا پراکنده باشند تا بخار آب دور آن ها جمع شود و تشکیل ابر بدهد.

پیدایش ابر را به طور ساده می توان در حَمّام مشاهده کرد. در دَمای معمولی حمّام مقدار معینی بخار آب در هوا وجود دارد. اگر شیر آب گرم را باز بگذاریم، مقدار بخار آب هوای حمّام افزایش می یابد و کم کم به حدی می رسد که هوا دیگر نمی تواند بخار آب بیش تری در خود نگه دارد. در این حالت می گوییم که هوا از بخار آب سیر (اشباع) شده است. دمای هوا را در این حالت نقطۀ شَبنَم می نامند.

حالا اگر پنجرۀ حمّام را باز کنیم تا هوای سرد به درون بیاید، یا شیر آب سرد را باز کنیم، دمای هوای حمّام پایین می آید و مقداری از بخار آب آن به دُور میلیون ها ذرّۀ گرد و غباری که در فضای حمّام پراکنده اند جمع می شود و به صورت قطره های بسیار ریز آب در می آید که شبیه مه یا ابر است.


1) 1. سایت نجوم ایران،منبعDiscovery news، نوشته:فرشید کریمی.

پیدایش ابر در آسمان هم به همین گونه است. هوای سطح زمین، بر اثر تابش خورشید گرم و سبک می شود و به طرف بالای جَوّ زمین می رود.

تا حدود 15 کیلومتر بالاتر از سطح زمین هر چه از سطح زمین بالاتر برویم دما پایین تر می آید و هوا سردتر می شود. میزان کاهش دما تقریباً 6 درجۀ سلسیوس در هر کیلومتر است؛ بنابراین اگر دما در سطح زمین 15 درجۀ سلسیوس باشد، در ارتفاع 5/2 کیلومتری بالای زمین تقریباً به صفر درجۀ سلسیوس می رسد.

هنگامی که هوای گرم از سطح زمین به طرف بالا حرکت می کند، کم کم سردتر می شود. در نتیجه مقداری از بخار آب آن به دور ذرّه های کوچکی که در هوا پراکنده اند جمع می شود و میلیون ها ذرّۀ کوچکِ آب پدید می آورد که در هوا شناور می شوند و به صورت توده های بزرگ یا کوچک ابر در می آیند. اگر هوا بسیار سرد باشد، بخار آب مستقیماً به ذرّه های کوچک یخ تبدیل می شود و تشکیل ابری از ذرّه های بسیار یخ می دهد.

ذرّه های آب یا یخِ ابرها ممکن است به یکدیگر بپیوندند و به صورت قطره های باران یا دانه های برف به زمین فرو ریزند. این ذرّه ها ممکن است بر اثر افزایش دمای پیرامون ابرها بار دیگر به بخار آب تبدیل شوند.

نقش ابرها در آب و هوا

ابرها آبِ بخار شدۀ زمین را بار دیگر به صورت باران و برف به زمین باز می گردانند. فرو ریختن باران و برف بر کوه ها و دشت ها، رودها و چشمه ها و قنات ها را پر آب می کند. از این راه دستیابی انسان و جانوران و گیاهان به آب امکان پذیر می شود.

ابرها در گرم شدن و سرد شدن سطح زمین و چگونگی آب و هوا نقشی مهمی

دارند. روزهای ابری معمولاً سردتر از روزهای آفتابی هستند، زیرا ابرها بیش تر انرژی تابشی نور خورشید را به فضا باز می گردانند. نوری که از این راه به فضا بازگردانده می شود دیگر نمی تواند زمین را گرم کند. هنگام شب نقش ابرها در دمای هوای زمین برعکس روز است. زمین در شب مقداری از گرمای خود را از دست می دهد و سرد می شود. در شب های ابری بیش تر این گرما را ابرها به زمین باز می گردانند و از سرد شدن سطح زمین جلوگیری می کنند. به همین سبب است که معمولاً شب های ابری گرم تر از شب هایی هستند که هوا صاف است، در این گونه شب ها، گرما در لایه های پایین جَوّ، میان ابرها و سطح زمین، به دام می افتد. به همین سبب ابرهایی که در لایه های پایین جو هستند، بیش از ابرهای بالای جَوّ از پراکنده شدن گرمای زمین جلوگیری می کند. از این رو در ایستگاه های هواشناسی کارشناسان برای پیشبینی هوای ساعت های آینده و دمای آن، گذشته از عامل های دیگر، چگونگی ابرها و نوع آن ها را نیز در نظر می گیرند.(1)

14.پیدایش باران
اشاره

توضیح علمی پیدایش باران بر عهده علم مبتنی بر تجربه بشری است، ازاین‌رو تکامل ابزار شناخت تجربی این پدیده، نظریه‌های گوناگونی را سامان داده است.(2)

در دوران جدید، بخار ناشی از تابش خورشید بر آب های سطح زمین را سبب پیدایش ابر و بارش باران می‌دانند.(3)

آنچه قرآن به صراحت درباره پیدایش باران بازگو می‌کند عبارت است از: بارش


1) 1. پایگاه اینترنتی تبیان، تنظیم: نعیمه درویشی.

2) 2. فی السماء الآثار العلویه، ص‌23 24،المعتبر، ج‌2، ص‌362.

3) 3. پدیده‌های جوی، ص‌245.

باران از آسمان،(1)تأثیر باد در شکل‌گیری ابر و ریزش باران(2)بارش باران از ابرها(3)و بارش تگرگ از کوه هایی در آسمان.(4)

قرآن این مطالب را برای تبیین علمی باران بیان نمی‌کند، بلکه وجود خداوند و توانایی او را برای انسان یادآور می‌شود، زیرا جز «بارش تگرگ از کوه هایی در آسمان» سایر سخنان را انسان در هر دوره‌ای به تجربه درمی‌یابد.

باد بشارت دهنده باران

تعبیر قرآن درباره «باد» که آن‌را بشارت دهنده باران برای انسان می‌داند(5). گواهی بر آشنایی انسان با کارکرد «باد» در بارش «باران» است.

از روایات(6)دینی هم به سبب وجود احادیثی با دلالت های گوناگون، نظریه بدون معارضی به دست نمی‌آید، ازاین‌رو نظر مفسران درباره پیدایش باران، به دو دوره پیش و پس از تبیین علمی پیدایش‌باران در علوم تجربی جدید تقسیم می‌شود(7).تا پیش از تبیین علمی پیدایش باران بیش تر‌مفسران باور داشتند که منشأ باران آسمان است (8).

اما پس از تبیین علمی پیدایش باران، عموم مفسران بخار آب های سطح زمین را منشأ پیدایش ابرها و بارش باران می‌دانند.(9).


1) 1. انعام/ 99، و نحل/ 10، و مؤمنون/18.

2) 2. اعراف/ 57،و حجر/ 22،و فرقان/ 48.

3) 3. نور/ 43،و روم/ 48، و فاطر/ 9.

4) 4. نور/ 43.

5) 5. نمل/63، و روم/46.

6) 6. مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، ج‌56، ص‌344.

7) 7. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج‌7، ص‌386، «باد و باران در قرآن».

8) 8. طوسی، محمد بن حسن، التبیان، ج‌7، ص‌496،وزمخشری، محمود بن عمر، الکشاف، ج‌3، ص‌246.

9) 9. رشید رضا، محمد، تفسیر المنار، ج2، ص49،والجواهر، ج1، ص‌137. ومطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج‌7، ص‌386، «باد و باران در قرآن».

مفسرانی که آسمان را منشأ باران دانسته‌اند، این باور را بر پایه آیات و روایاتی که نزول باران را از آسمان می‌داند، استوار کرده‌اند.

در بعضی ازاین روایت ها آمده است که باران از آسمان هفتم بر ابرها فرود می‌آید و باران آبی است که از عرش خدا آمده و از آسمانی به آسمان دیگر فرو می‌ریزد تا به آسمان دنیا می‌رسد و ابرها تنها وظیفه غربال کردن آن را دارد و اگر ابرها نبود آبِ آسمان، زمین را نابود‌می‌کرد.(1)

از مفسران پیشین، طبری(2)، طوسی(3)و زمخشری(4)بعضی از کسانی هستند که آسمان را منشأ باران دانسته‌اند، هرچند طبری در تفسیر آیه 43 نور بارش باران از ابر را پذیرفته و در تفسیر آیه 48 فرقان سماء (آسمان) را به‌معنای ابر دانسته است.

طوسی نیز این نظر را در تفسیر آیه 43 نور در کنار آرای دیگر نقل‌کرده است.

طبرسی در بیش تر آیاتی که بحث نزول باران از آسمان را یادآور شده، آسمان را به‌ابر معنا کرده.(5)

و در تفسیر آیه 43 نور نظر‌بلخی که آسمان را به معنای ابر و مراد از جبل (کوه) را تراکم یخ در ابر دانسته است تلویحاً می‌پذیرد.(6)

15.نظر فخر رازی در پیدایش باران

فخر رازی بیش از این مفسران کوشیده است تا بر‌اساس آیات قرآن منشأ باران


1) 1. سیوطی، الدر المنثور، 1، ص86-87. ومجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، ج‌56، ص‌372-373.

2) 2. طبری، محمد بن جریر، جامع البیان، ج‌1، ص‌236. وج‌7، ص‌380. وج‌21، ص‌40.

3) 3. التبیان، ج‌7، ص‌447.

4) 4. زمخشری، محمود بن عمر، الکشاف، ج‌3، ص‌245-246.

5) 5. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، ج‌1، ص‌117.

6) 6. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، ج‌7، ص‌259-260.

و چگونگی بارش آن را توضیح دهد و پس از اصرار بر بارش باران از آسمان در نهایت بارش آن را از ابرها پذیرفته است.

آنجایی که آسمان را منشأ باران می‌داند بیان کرده که بر‌اساس آیات قرآن، باران از آسمان می‌بارد و اگر بارش باران از ابرها دیده می‌شود،(1)باید معتقد بود، خداوند باران را از آسمان بر ابرها و از آن جا بر زمین می‌فرستد.(2)

او نظر بعضی طبیعت‌شناسان را که باران را ناشی از بخار آب دانسته‌اند، ذاتاً ممتنع نمی‌داند؛ اما پذیرش آن را مبتنی بر اعتقاد کفرآمیز نفی فاعل مختار و قدم عالم می‌داند و یادآور می‌شود: هنگامی که خداوند بتواند باران را در ابر نگه دارد چرا توان نگهداری آن را در آسمان نداشته باشد.(3)

وی نظر بعضی از مفسران را که آسمان را به معنای ابر دانسته‌اند، تأویلی بی‌دلیل و خلاف نص قرآن می‌داند و از ابوعلی جبائی نقل‌می‌کند که تنها در صورتی می توان آسمان را به معنای ابر دانست که دلیلی بر‌امتناع بارش باران از آسمان در دست باشد.(4)

فخر‌رازی در‌نهایت بارش باران از ابرها را بر پایه مشاهده و تجربه بیرونی می‌پذیرد و در تفسیر آیه‌32 ابراهیم (5)می‌گوید: گاهی کسانی در ارتفاعات بسیار بلند ابرهای پایین‌تر از خود را دیده‌اند و پس‌از فرود آمدن مشاهده کرده‌اند همان ابرها در‌آن منطقه باریده‌اند.(6)


1) 1. فخررازی، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج‌2، ص‌344.

2) 2. فخررازی، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج‌24، ص‌88.

3) 3. فخررازی، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج‌4، ص‌169.

4) 4. فخررازی، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج‌13، ص‌83.

5) 5. ابراهیم/2.

6) 6. فخررازی، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج‌19، ص‌97.

مفسرانی که پس از تبیین علمی پیدایش باران، منشأ آن را بخار آب های سطح زمین دانسته‌اند، در تفسیر آیاتی که نزول باران را از آسمان می‌داند سه نظر بیان کرده‌اند:بعضی آسمان را به ابر معنا کرده‌اند.(1)

برخی نیز آسمان را بازگو‌کننده جهت بارش دانسته‌اند که از آسمان (بالا) به سوی زمین (پایین) است.(2)

برخی هم این گمانه را بازگو کرده‌اند که تعبیر نزول باران از آسمان به یافته‌های جدید علمی که طبقات بالای جو را در حرکات و حالات جوی مؤثر می‌داند اشاره داشته باشد.(3)

به باور بعضی از این مفسران شناخت چگونگی بارش از امور حسی و بی‌نیاز از استدلال عقلی و نقلی است، با این حال آیه (اَللّهُ الَّذی یُرسِلُ الرّیحَ فَتُثیرُ سَحابًا فَیَبسُطُهُ فِی السَّماءِ کَیفَ یَشاءُ و یَجعَلُهُ کِسَفًا فَتَرَی الوَدقَ یَخرُجُ مِن خِللِه)(4)را که چگونگی شکل‌گیری ابر و بارش باران را توضیح می‌دهد، با یافته‌های جدید علمی سازگار می‌دانند(5).(6)

16.ابرها، احیاگر زمینند
اشاره

قرآن می فرماید:

(وَ اللَّهُ الَّذي أَرْسَلَ الرِّياحَ فَتُثيرُ سَحاباً فَسُقْناهُ إِلى بَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَحْيَيْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ


1) 1. رشید رضا، محمد، تفسیر المنار، ج‌2، ص‌49،و الجواهر، ج‌1، ص‌31.

2) 2. طباطبایی، محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج‌15، ص‌137.

3) 3. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج‌7، ص‌386 -389، باد و باران در قرآن.

4) 4. روم/48.

5) 5. رشید رضا، محمد، تفسیر المنار، ج‌2، ص‌49.

6) 6. پایگاه ویکی فقه.

مَوْتِها كَذلِكَ النُّشُورُ)(1)«خداوند كسى است كه بادها را فرستاد تا ابرهايى را به حركت درآورند؛ سپس ما اين ابرها را به سوى زمين مرده اى رانديم و به وسيله آن، زمين را پس از مردنش زنده مى كنيم؛ رستاخيز نيز همين گونه است!».

تفسیر

در اين آيات، چندين احتجاج است بر وحدانيت خداى تعالى در الوهيت، و اين احتجاج ها را بعد از شمردن چند نعمت آسمانى و زمينى كه انسان از آن ها متنعم است، و جز خدا كسى خالق و مدبر امر آن نعمت ها نيست، بيان نموده، در خلال بحث اشاره اى هم به مسأله قيامت دارد.

(وَ اللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّياحَ فَتُثِيرُ سَحاباً فَسُقْناهُ إِلى بَلَدٍ مَيِّتٍ...) نظير اين آيه در سوره روم، آيه 48 آمده كه مى فرماید: (اللَّهُ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ) حال بايد ديد فرق بين اين دو تعبير چيست؟

در آيه مورد بحث عنايت در تحقق وقوع باران ها و روييدن گياهان به وسيله آن ها است و به همين جهت فرموده: (اللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّياحَ)، ولى در سوره روم معنا چنين است: «اين خدا است كه بادها را مى فرستد تا ابرها را به حركت درآورند».

جملۀ (فَتُثِيرُ سَحاباً) عطف است بر جمله «أرسل». و ضمير در «تثير» به كلمۀ «رياح» برمى گردد، يعنى رياح، سحاب را به حركت درمى آورند. و اگر در جمله «تثير» مطلب با صيغه مضارع اداء شده، براى اين است كه حال گذشته را حكايت مى كند و معمولاً وقتى بخواهند حال گذشته را حكايت كنند به صيغه مضارع تعبير مى آورند.

و كلمۀ «تثير» از مصدر «اثارة» است، و «اثارة» باب افعال از «ثار الغبار يثور


1) 1. فاطر/9.

ثورانا» است، كه: معنايش برخاستن غبار به سوى آسمان است زمانى كه بادها دارند ابر را به سوى آسمان مى برند.

(فَسُقْناهُ إِلى بَلَدٍ مَيِّتٍ)؛ يعنى ما آن ابرها را به سوى سرزمينى بدون گياه سوق مى دهيم، (فَأَحْيَيْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها) پس آن زمين را بعد از مردنش زنده مى كنيم، يعنى بعد از آن كه گياهى نداشت داراى گياه مى كنيم. و نسبت زنده كردن را به زمين دادن نسبتى است مجازى، و نسبتش را به گياه دادن نسبتى است حقيقى، خلاصه هر چند در اثر آمدن باران گياه زنده مى شود، اما مجازا مى گويند زمين زنده شد. و تغذيه و نمو و توليد مثل و هر عمل ديگرى كه مربوط به اين اعمال حياتى است همه اعمالى است كه از اصل حيات سرچشمه مى گيرد.

و به همين جهت بعثت در روز قيامت و زنده شدن مردگان را به احياى زمين تشبيه كرد، تا بفهماند همان طور كه زمين در سال يك دوره زندگى را شروع مى كند، و در آخر مى ميرد، يعنى بعد از آن كه در زمستان از جنب و جوش افتاده بود، دوباره در بهار و تابستان جنب و جوش خود را از سر مى گيرد و در پائيز رو به خزان مى رود، و در زمستان به كلى از عمل مى ايستد. انسان ها هم همين طورند، وقتى دوران زندگى شان در زمين به سر رسيد، و مردند دوباره در روز قيامت بعد از آن كه زنده شدند، و از قبرها درآمدند روى زمين منتشر مى شوند، لذا فرمود (كَذلِكَ النُّشُورُ).

در جملۀ (فَسُقْناهُ إِلى بَلَدٍ مَيِّتٍ) التفاتى از غيبت به تكلم با غير به كار رفته، به اين معنا كه در جملۀ (اللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ) خداى سبحان غايب فرض شده بود، و در جمله «فسقناه» متكلم مع الغير فرض شده، و بعيد نيست نكته اش اين باشد كه: بعد از آن كه در جملۀ (اللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّياحَ) خداى سبحان خود را غايب حساب كرد، و به دنبالش عمل فرستادن رياح را به خود نسبت داد، و عمل شخص غايب هم مثل خودش غايب است، و نيز از آن جا كه به دنبالش فرمود: (فَتُثِيرُ سَحاباً)

و از حال گذشته بادها حكايت كرد كه ابرها را به آسمان مى برند، لذا مخاطب، مخاطبى شد كه گويى عمل بادها را مى بيند، يعنى مى بيند كه دارند ابرها را به طرف بالا مى برند، و در نتيجه گويا مى بيند خداى تعالى بادها را فرستاده، كه اين طور كار كنند، چون مشاهده فعل گويا مثل مشاهده فاعل است، و چون خداوند در اين جا مشهود و حاضر شد، ناگزير جا دارد كه سياق هم تغيير كند، و خدا كه تا اين جا غايب حساب شده بود، حاضر حساب شود، و خودش سخن بگويد. و اگر نفرمود: «فسقته الى بلد؛ من آن را به سوى شهر مرده راندم» و در عوض فرمود: «ما آن را به سوى شهر مرده رانديم» براى اين است كه بر عظمت گوينده دلالت كند.

(فَأَحْيَيْنا بِهِ الْأَرْضَ)؛ در اين جا ممكن بود تنها بفرمايد: «فاحييناه؛ ما آن را زنده كرديم»، ليكن اين طور نفرمود، بلكه دوباره نام زمين را برد، تا صريح تر سخن گفته باشد، و جايى براى شك و ترديد باقى نگذارد.(1)

در آيه بعد با توجه به بحث هايى كه قبلاً پيرامون هدايت و ضلالت و ايمان و كفر گذشت به بيان كوتاه و روشنى پيرامون مبدء و معاد مى پردازد و اثبات «مبدء» را با اثبات «معاد» در يك دليل جالب قرين كرده، مى فرمايد: «خداوند همان كسى است كه بادها را فرستاد تا ابرهايى را به حركت در آورند»؛ (وَ اللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّياحَ فَتُثِيرُ سَحاباً)(2).

«سپس ما اين ابرها را به سوى سرزمين مرده و خشكى مى رانيم»؛ (فَسُقْناهُ إِلى بَلَدٍ مَيِّتٍ).


1) 1. ترجمه تفسير الميزان، ج 17، ص 26

2) 2. درباره اين كه چرا فعل اول به صورت ماضى آمده (ارسل) و فعل دوم به صورت مضارع (فتثير)، يكى به صورت غائب است (ارسل) و ديگر به صورت متكلم است (فسقناه) مفسران وجوهى ذكر كرده اند ولى چون دقيق به نظر نرسيد از آن صرفنظر شد، ممكن است براى تفنن در بيان و تنوع در سخن بوده باشد.

«و به وسيله آن زمين را بعد از مردنش زنده مى كنيم»؛ (فَأَحْيَيْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها).

«آرى زنده شدن مردگان بعد از مرگ نيز همين گونه است!» (كذلك النشور).

نظام حساب شده اى كه بر حركت بادها، و سپس حركت ابرها، و بعد از آن نزول قطره هاى حياتبخش باران، و به دنبال آن زنده شدن زمين هاى مرده حاكم است، خود بهترين دليل و خود بهترين گواه بر اين حقيقت است كه دست قدرت حكيمى در پشت اين دستگاه قرار دارد و آن را تدبير مى كند.

نخست به بادهاى گرم و داغ دستور مى دهد از مناطق استوايى به سوى مناطق سرد حركت كنند و در مسير خود آب درياها را بخار كرده به آسمان فرستند، سپس به جريانهاى منظم سرد قطبى كه دائماً در جهت مخالف جريان اول حركت مى كنند دستور مى دهد بخارات حاصله را جمع آورى كرده و ابرها را تشكيل دهند.

باز به همان بادها دستور مى دهد ابرها را بر دوش خود حمل كنند و به سوى بيابان هاى مرده گسيل دارند، تا قطرات زنده كننده باران از آن ها سرازير گردد.

سپس به شرائط خاص زمين و بذرهاى گياهانى كه در آن افشانده شده فرمان پذيرش آب و نمو و رويش مى دهد، و از موجودى ظاهراً پست و بى ارزش موجوداتى زنده و بسيار متنوع و زيبا، خرم و سرسبز، مفيد و پر بار به وجود مى آورد كه هم دليلى است بر قدرت او، و هم گواهى است بر حكمت او، و هم نشانه اى است از رستاخيز بزرگ! در حقيقت آيه فوق از چند جهت دعوت به توحيد مى كند:

از نظر برهان نظم، و از نظر برهان حركت كه هر موجود متحركى محركى مى خواهد، و از نظر بيان نعمت ها كه از جهت فطرى انگيزه اى است براى شكر منعم.

و از جهاتى نيز دليل بر مسأله معاد است:

از نظر سير تكاملى موجودات، و از نظر پديدار شدن چهره حيات از زمين مرده، يعنى اى انسان صحنه معاد در فصول هر سال در برابر چشم تو و در زير پاى تو است.

توجه به اين نكته نيز لازم است كه جمله «فتثير» از مادۀ «اثاره» به معنى منتشر ساختن و پراكندن است، و در اين جا اشاره به توليد ابرها بر اثر وزش بادها بر صفحه اقيانوس ها مى كند، زيرا مسأله حركت ابرها در جمله بعد (فَسُقْناهُ إِلى بَلَدٍ مَيِّتٍ) آمده است.

جالب اين كه در حديثى از پيامبر اسلام صلّی الله علیه وآله وسلّم چنين مى خوانيم: يكى از اصحاب عرض كرد: «يا رسول الله كيف يحيى الله الموتى و ما آية ذلك فى خلقه؟؛ اى رسول خدا! چگونه پروردگار مردگان را زنده مى كند و نشانه و نمونه آن در جهان خلقت چيست»؟! پيغمبر فرمود: «اما مررت بوادى أهلك محلا ثم مررت به يهتز خضرا؟؛ آيا از سرزمين قبيله ات گذر نكرده اى در حالى كه خشك و مرده بوده، و سپس از آن جا عبور كنى در حالى كه از خرمى و سرسبزى گويى به حركت در آمده»؟

قلت: نعم! يا رسول اللَّه؛ گفتم آرى اى پيامبر. قال: «فكذلك يحيى الله الموتى و تلك آيته فى خلقه؛ فرمود اين گونه خداوند مردگان را زنده مى كند و اين نمونه و نشانه او در آفرينش است»(1).(2)

17.بادها، مأمور جابجایی ابرها
اشاره

قرآن می فرماید:

(اللَّهُ الَّذي يُرْسِلُ الرِّياحَ فَتُثيرُ سَحاباً فَيَبْسُطُهُ فِي السَّماءِ كَيْفَ يَشاءُ وَ يَجْعَلُهُ كِسَفاً


1) 1. تفسير قرطبى، ج 8، ص 5409 (ذيل آيات مورد بحث).

2) 2. تفسير نمونه، ج 18، ص 191.

فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ فَإِذا أَصابَ بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ إِذا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ)(1)«خداوند همان كسى است كه بادها را مى فرستد تا ابرهايى را به حركت در آورند، سپس آن ها را در پهنه آسمان آن گونه كه بخواهد مى گستراند و متراكم مى سازد؛ در اين هنگام دانه هاى باران را مى بينى كه از لا به لاى آن خارج مى شود، هنگامى كه اين (باران حياتبخش) را به هر كس از بندگانش كه بخواهد مى رساند، ناگهان خوشحال مى شوند...».

(إِنَّ في خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتي تَجْري فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ وَ تَصْريفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ)(2)«در آفرينش آسمان ها و زمين، و آمد و شد شب و روز، و كشتي هايى كه در دريا به سود مردم در حركتند، و آبى كه خداوند از آسمان نازل كرده، و با آن، زمين را پس از مرگ، زنده نموده، و انواع جنبندگان را در آن گسترده، و (هم چنين) در تغيير مسير بادها و ابرهايى كه ميان زمين و آسمان مسخرند، نشانه هايى است (از ذات پاك خدا و يگانگى او) براى مردمى كه عقل دارند و مى انديشند!».

تفسیر

سياق اين آيات همان طور كه در ابتداى بيان آيات مورد بحث گفتيم، دلالت دارد بر اين كه سياق خصوص اين آيه نيز همان سياق آيه قبلى است، و اين آيه پيرامون همان معنايى استدلال مى كند كه آيه قبلى متضمن آن بود.

چون آيه سابق كه مى فرمود: (وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ) الخ،


1) 1. روم/48.

2) 2. بقره/164.

در حقيقت اگر شكافته شود، معنايش اين مي شد: كه براى هر موجودى از اين موجودات، الهى است و إله همه آن ها يكى است و اين إله يگانه و واحد، همان إله شما است و او رحمان است، چون رحمتى عمومى دارد و رحيم است، چون رحمتى خصوصى دارد و هر كسى را به سعادت نهائيش- كه همان سعادت آخرت است- سوق مي دهد، پس اين ها همه حقايقى هستند حقه.

و در خلقت آسمان ها و زمين و اختلاف شب و روز، تا آخر آن چه در آيه ذكر شده، آياتى است كه بر اين حقايق دلالت مى كند، البته براى مردمى دلالت دارد كه تعقّل كنند.

و اگر مراد به اين آيه اقامه حجّت بر اصل وجود إله براى انسان ها و يا إله واحد براى انسان ها بود، همه نامبردگان تنها يك آيت بودند كه بر اصل وجود إله دلالت مى كردند، چون نامبرده ها اين معنا را افاده مى كند كه نظامى در سراسر جهان برقرار است و تدبيرى به هم پيوسته دارد، و بر اين فرض، حق كلام اين بود كه در آيه قبلى بفرمايد: (و الهكم واحد لا إله الا هو) الخ، و چون اين طور نفرموده، مى فهميم سياق آيه براى اين است كه بر حجّتى دلالت كند كه هم حجّت بر وجود إله است و هم حجّت بر وحدت او است، به اين معنا كه نخست اثبات كند إله موجودات ديگر غير انسان و نظام كبيرى كه در آن هاست يكى است و سپس اثبات كند همان يك اله، إله انسان نيز هست.

سه برهان آيه شريفه براى اثبات وجود خدا و توحيد

و اجمال دلالت آيه بر مسأله توحيد، اين است كه مى فرمايد: اين آسمان ها كه بر بالاى ما قرار گرفته و بر ما سايه افكنده، با همه بدايعى كه در خلقت آن ها است، و اين زمين كه ما را در آغوش گرفته و بر پشت خود سوار كرده، با همه عجائبى كه در

آن است، و با همه غرائبى كه در تحولات و انقلاب هاى آن از قبيل اختلاف شب و روز و جريان كشتى ها در دريا و نازل شدن باران ها و وزيدن بادهاى گردنده و گردش ابرهاى تسخير شده، همه امورى هستند فى نفسه نيازمند به صانعى كه ايجادشان كند، پس براى هر يك از آن ها الهى است، پديد آورنده، (اين صورت برهان اولى است) كه آيه شريفه بر مسأله توحيد اقامه كرده است.

برهان ديگر را از راه نظامى كه در عالم است اقامه نموده و حاصلش اين است اين اجرام زمينى و آسمانى كه از نظر حجم و كوچك و بزرگى و هم دورى و نزديكى مختلفند، (و به طورى كه فحص هاى علمى به دست آورده كوچك ترين حجم يكى از آن ها: (000، 000، 000، 000، 000، 000، 000، 000/330 سانتى متر مكعب است) و بزرگ ترين آن ها كه حجمش ميليون ها برابر حجم زمين است، كره اى است كه قطرش تقريباً معادل 9000 ميل است و فاصله ميان دو ستاره و دو جرم آسمانى، قريب به سه مليون سال نورى است و سال نورى تقريباً برابر است با رقم زير: (365* 24* 60* 60* 300000 كيلومتر).

و خلاصه اين ارقام دهشت آور را نيك بنگر، آن گاه خودت حكم خواهى كرد: كه تا چه اندازه نظام اين عالم، بديع و شگفت آور است، عالمى كه با همه وسعتش هر ناحيه اش در ناحيه ديگر اثر مى گذارد، و در آن دست اندازى مى كند و هر جزء آن در هر كجا كه واقع شده باشد از آثارى كه ساير اجزاء در آن دارند متأثر می شود، جاذبه عموميش يكدگر را بههم متصل مى كند، نورش و حرارتش هم چنين، و با اين تأثير و تاثر سنت حركت عمومى و زمان عمومى را به جريان مى اندازد.

و اين نظام عمومى و دائم، و تحت قانونى ثابت است و حتى قانون نسبيت عمومى هم كه قوانين حركت عمومى در عالم جسمانى را محكوم به دگرگونگى مي داند، نمي تواند از اعتراف به اين كه خودش هم محكوم قانون ديگرى است،

خوددارى كند، قانونى ثابت در تغيير و تحول (يعنى تغيير و تحول در آن قانون ثابت و دائمى مي باشد).

و از سوى ديگر اين حركت و تحول عمومى، در هر جزء از اجزاء عالم به صورتى خاص به خود ديده می شود، در بين كره آفتاب و ساير كراتى كه جزء خانواده اين منظومه اند، به يك صورت است و هر چه پائين تر مى آيد، دائره اش تنگ تر مى گردد، تا در زمين ما در دائره اى تنگ تر، نظامى ديگر به خود مى گيرد، حوادث خاص بدان و جرم ماه كه باز مختص بدان است و شب و روز و وزش بادها و حركت ابرها، و ريزش باران ها، در تحت آن نظام اداره می شود. باز اين دائره نسبت به موجوداتى كه در زمين پديد مى آيند، تنگ تر می شود و در آن دائره معادن و نباتات و حيوانات و ساير تركيبات درست می شود، و باز اين دائره در خصوص يك يك انواع نباتات، حيوانات، معادن و ساير تركيبات تنگ تر می شود، تا آن كه نوبت به عناصر غير مركب برسد و باز به ذرات و اجزاء ذرات و در آخر به آخرين جزئى كه تا كنون علم بشر بدان دست يافته برسد، يعنى به الكترون و پروتون كه تازه در آن ذره كوچك، نظامى نظير نظام در منظومه شمسى مى بينيم، هسته اى در مركز قرار دارد و اجرامى ديگر دور آن هسته مى گردند، آن چنان كه ستارگان بدور خورشيد در مدار معين مى گردند، و در فلكى حساب شده، شنا مى كنند.

انسان در هر نقطه از نقاط اين عالم بايستد و نظام هر يك از اين عوالم را زير نظر بگيرد، مى بيند كه نظامى است دقيق و عجيب و داراى تحولات و دگرگونگى هايى مخصوص به خود، دگرگونگى هايى كه اگر نبود، اصل آن عالم پاى بر جا نمى ماند و از هم پاشيده مي شد، دگرگونگى هايى كه سنت الهيه با آن زنده مي ماند، سنتى كه عجائبش تمام شدنى نيست، و پاى خرد به كرانه اش نمى رسد.

نظامى كه در جريانش حتى به يك نقطه استثناء برنمي خوريم، و هيچ تصادفى

هر چند به ندرت، در آن رخ نمي دهد، نظامى كه نه تا كنون و نه هيچ وقت، عقل بشر به كرانه اش نمى رسد و مراحلش را طى نمى كند.

اگر از خردترين موجودش چون مولكول شروع كنى و به طرف اجزايى كه از آن تركيب يافته، بالا بيايى، تا برسى به منظومه شمسى و كهكشان هايى كه تا كنون به چشم مسلح ديده شده بيش از عالم و يك نظام نمى بينى، و اگر از بالا شروع كنى و كهكشان ها را يكى پس از ديگرى از هم جدا نموده، منظومه ها را از نظر بگذرانى و تك تك كرات را و سپس كره زمين و در آخر ذره اى از آن را تجزيه كنى تا به مولكول برسى، باز مى بينى از آن عالم واحد و آن نظام واحد و آن تدبير متصل چيزى كم نشده، با اين كه هيچيك از اين موجودات را مثل هم نمى بينى دو نفر انسان، دو رأس گوسفند، دو شاخه توت، دو برگ گردو، دو تا مگس، و بالأخره هر جفت جفت موجودات را در نظر بگيرى، خواهى ديد كه هم ذاتاً مختلف هستند و هم حكما و هم شخصا.

پس مجموع عالم يك چيز است، و تدبير حاكم بر سراپاى آن متصل است و تمامى اجزائش مسخر براى يك نظام است، هر چند كه اجزائش بسيار و احكامش مختلف است، (وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ)، همه وجوه براى خداى حى قيوم خاضع است) پس إله عالم كه پديد آورنده آن و مدبر امر آن است، نيز يكى است (اين برهان دومى است كه آيه شريفه بر مسأله توحيد اقامه كرده است).

برهان سومى كه در آيه اقامه شده از راه احتياج انسان است، مى فرمايد: اين انسان كه يكى از پديده هاى زمينى است، در زمين زنده می شود، و زندگى مى كند و سپس مى ميرد و دوباره جزء زمين می شود، در پديد آمدنش، و بقائش، به غير اين نظام كلى كه در سراسر عالم حكمفرما است، و با تدبيرى متصل سراپاى عالم را اداره مى كند، به نظام ديگرى احتياج ندارد.

اين اجرام آسمانى در درخشندگى اش و حرارت دادنش، اين زمين در شب و روزش و بادها و ابرها و باران هايش و منافع و كالاهايى كه از هر قاره به قاره ديگرش منتقل می شود، همه اين ها مورد احتياج آدمى است، و زندگى انسان و پيدايش و بقائش بدون آن تدبير نمی شود، خدا از ما وراى همه اين ها محيط به آدمى است- پس وقتى نظام هستى انسان و همه عالم يكى است، نتيجه مى گيريم كه إله و پديد آورنده و مدبر آن، همان إله و پديد آرنده و مدبر امر انسان است، (اين بود آن برهان سوم).

برهانى ديگر بر رحمان و رحيم بودن خدا

در آيه مورد بحث بعد از اقامه سه برهان بر وحدت إله كه در آيه قبل ادعا شده بود، برهانى هم بر دو اسم رحمان و رحيم اقامه كرده كه آن نيز در آيه قبل ذكر شده بود، بيان آن برهان اين است كه اين اله، كه ما يحتاج هر چيزى را به او داده و آن چه را كه هر چيز در رسيدن به سعادت وجوديش، و نيز در رسيدن به سعادت در غايتش، و اگر غير از زندگى در دنيا آخرتى هم دارد، در رسيدن به غايت و هدف اخرويش، بدان نيازمند است، در اختيارش گذاشته چنين الهى رحمان و رحيم است، رحمان است بدين جهت كه ما يحتاج مادى تمامى موجودات را فراهم كرده، و رحيم است بدين جهت كه مايحتاج آدمى را در رسيدن به سعادت آخرتش، در دسترسش گذاشته و چطور ممكن است خدايى كه عاقبت امر انسان و آخرت او را تدبير كرده، غير آن خدايى باشد كه خود انسان را تدبير مى كند؟.

در اين جا اين نكته روشن می شود: كه چرا در اول آيه مورد بحث كلمه (ان) كه تعليل را مى رساند در آمده، و معلوم شد براى اين در آمده كه آيه شريفه آيه قبل را تعليل مى كند و مى فهماند چرا (إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ)؟ و چرا اين إله واحد رحمان و رحيم است؟- و خدا داناتر است.

پس جمله: (إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ) الخ، اشاره دارد به اجرام آسمانى

و زمين، (كه آن هم يكى از كرات است) و به آن چه كه تركيبات آن ها از عجائب خلقت و بدايع صنع دارد، از اشكالى كه قوام اسماء آن ها بر آن است و مواردى كه جرم آن ها از آن تأليف و تركيب يافته، و تحولى كه بعضى از آن ها را به بعضى ديگر مبدل مى كند و نقص و زيادتى كه عارض بعضى از آن ها می شود و اين كه مفرداتش مركب و مركباتش تجزيه می شود، هم چنان كه فرمود، (أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ، نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها)؟ آيا نمى بينند كه ما به زمين مى پردازيم، و از اطرافش كم مى كنيم؟(1).و نيز فرموده: (أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً، فَفَتَقْناهُما، وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ ءٍ حَيٍ) ؟ آيا كسانى كه كفر ورزيدند، نديدند كه آسمان ها و زمين در هم و يك پارچه بود، ما آن ها را شكافته از هم جدا كرديم و هر زنده اى را از آب زنده كرديم؟(2).

علل پيدايش شب و روز

(وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ) اختلاف شب و روز، همان كم و زياد شدن و كوتاه و بلند شدنى است، كه به خاطر اجتماع دو عامل از عوامل طبيعى عارض بر شب و روز می شود و اول آن دو عامل عبارت ست از حركت وضعى زمين بر دور مركز خود كه در هر بيست و چهار ساعت يك بار اين دور را مى زند، و از اين دوران كه هميشه يك طرف زمين، يعنى كمى بيش از يك نيم كره آن را رو به آفتاب مى كند و آن طرف از آفتاب نور مى گيرد و حرارت را جذب مى كند، روز پديد مى آيد، و يك طرف ديگر زمين، يعنى كمى كم تر از يك نيم كره آن كه پشت به آفتاب واقع شده و در ظلمت سايه مخروطى شكل آفتاب قرار مى گيرد، شب پديد مى آيد و اين شب و روز به طور دائم دور زمين دور مى زنند.


1) 1. رعد / 42.

2) 2. انبيا / 32.

عامل دومش عبارت ست از ميل سطح دائره استوايى و يا معدل از سطح مدار ارضى در حركت انتقالى شش ماه به سوى شمال و شش ماه به سوى جنوب، (كه براى بهتر فهميدن اين ميل، بايد به نقشه اى كه از زمين و آفتاب و حركت انتقالى زمين در مدارى بيضى به دور آفتاب ترسيم مى كنند، مراجعه نمود، كه در آن جا خواهى ديد محور زمين در حركت انتقاليش، محورى ثابت نيست، از اول فروردين كه محورش دو نقطه مغرب و مشرق اعتدالى است، تا مدت سه ماه، بيست و سه درجه به طرف قطب جنوب مى آيد و در سه ماه تابستان دوباره به جاى اولش برمى گردد و به همين جهت اول فروردين و اول مهر شب و روز برابر است، و در سه ماه پائيز محور به مقدار بيست و سه درجه به طرف قطب شمال مى رود و در سه ماه زمستان به جاى اولش برمى گردد).

و اين زمين باعث مى شود، آفتاب هم از نقطه معتدل، (اول فروردين و اول پائيز) نسبت به زمين ميل پيدا كند و تابش آن به زمين انحراف بيش ترى داشته باشد و در نتيجه فصول چهارگانه (بهار، تابستان، پائيز، زمستان) به وجود آيد و در منطقه استوايى و دو قطب شمال و جنوب و شب و روز يكسان شود با اين تفاوت كه در دو قطب شش ماه شب و شش ماه روز باشد، يعنى سال يك شبانه روز باشد، در ششماهى كه قطب شمال روز است، قطب جنوب شب و در ششماهى كه قطب جنوب روز است قطب شمال شب باشد.

و اما در نقطه استوايى سال تقريباً مشتمل بر سيصد و پنجاه و شش شبانه روز مساوى باشد و در بقيه مناطق شبانه روز بر حسب دورى و نزديكى به خط استواء و به دو قطب هم از جهت عدد مختلف شود و هم از جهت بلندى و كوتاهى و مشروح اين مسائل در علومى كه مربوط به آن ست بيان شده است.

و اين اختلاف كه گفتيم باعث اختلاف تابش نور و حرارت به كره زمين است،

باعث اختلاف عواملى می شود كه تركيبات زمينى و تحولات آن را پديد مى آورد و در نتيجه آن تركيب ها و تحولات، نيز مختلف مى شود، و مالا منافع مختلفى عايد انسان ها می شود.

(وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ) الخ، كلمه (فلك) به معناى كشتى است، كه هم به يك كشتى اطلاق مى شود و هم به جمع آن، و فلك و فلكه مانند تمر و تمره است (كه اولى اسم جنس و دومى به معناى يك دانه خرماست) و مراد از حركت كشتى در دريا، به آن چه مردم سود ببرند، نقل كالا و ارزاق است، از اين ساحل بساحلى ديگر و از اين طرف كره زمين به طرفى ديگر.

و اين كه در ميان همه موجودات و حوادثى كه مانند آسمان و زمين و اختلاف شب و روز، اختياراتشان در آن ها مدخليت ندارد، تنها كشتى و جريان آن را در دريا ذكر كرده، خود دلالت دارد بر اين كه اين نعمت نيز هر چند كه انسان هادر ساختن كشتى دخالت دارند، ولى بالأخره مانند زمين و آسمان به صنع خدا در طبيعت منتهى می شود.

اختيار انسان او را سبب تام و مستقل از اراده خداوند نمى كند

و درست هم هست، براى اين كه آن نسبتى كه انسان به فعل خود (كشتى سازى) دارد، اگر به دقت بنگرى، بيش از آن نسبت كه هر فعلى به سببى از اسباب طبيعى دارد نمي باشد و اختيارى كه انسان دارد و با آن به خود مي بالد، او را سبب تام و مستقل از خداى سبحان و اراده او نمي كند و چنان نيست كه احتياج او را به خداى سبحان كم تر از احتياج ساير اسباب طبيعى كند.

و در نتيجه ميانه فعلى كه يك نيروى طبيعى در ماده انجام مى دهد، و با فعل خود، و انفعال آن ماده، و تحريك و تركيب و تحليل حاصل از اين فعل و انفعال،

صورتى از صور، چون صورت سنگ مثلاً پديد آيد، و ميان فعلى كه انسان انجام مي دهد كه يا تحريك است، يا تقريب است، يا دور كردن، صورتى در ماده پديد آورد، چون صورت كشتى مثلاً، فرق داشته باشد، در فعل آن نيروى طبيعى بگویيم: همه اش منتهى به صنع خداى سبحان و ايجاد اوست و آن نيروى طبيعى هيچ استقلالى از خود ندارد، نه در ذاتش و نه در فعلش، ولى در فعل انسان اين حكم را نكنيم.

بلكه هر دو بدون هيچ تفاوتى مثل هم هستند، پس كشتى هم مانند آن سنگ و همه موجودات طبيعى، هم در وجودش محتاج به إله است و هم در تدبير امورش، و خداى تعالى در يك جمله بسيار كوتاه به اين حقيقت اشاره نموده، مي فرمايد: (وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ، وَ ما تَعْمَلُونَ)؛ «خدا هم شما را آفريده و هم اعمال شما را»،(1)چون اين جمله جزء كلماتى است كه خداى سبحان از ابراهيم در برابر قوم خود و در خصوص بت هايى كه آن ها إله خود گرفته بودند، حكايت كرده است.

و اين پر واضح است كه صنم، يعنى بت، يك موجود صنعتى مانند كشتى اى است كه در دريا حركت مى كند و خداى تعالى در باره اش مى فرمايد: (وَ لَهُ الْجَوارِ الْمُنْشَآتُ فِي الْبَحْرِ كَالْأَعْلامِ)؛ «خداى راست كشتى هايى كه در دريا چون كوه پيدا شده»(2). و مع ذلك خدا اين كشتى را ملك خود شمرده، و نيز تدبير امر آن راجع به خود دانسته و فرموده: (وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِيَ فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ)؛ «و كشتى را براى شما رام كرد تا در دريا به امر او حركت كند»(3).


1) 1. صافات / 96.

2) 2. الرحمن / 24.

3) 3. ابراهيم / 32.

گفتار در اين كه مصنوعات انسان ها هم مصنوع خداست

راستى اين هايى كه صنايع بشرى را مصنوع و مخلوق انسان مي دانند و مي گويند: كه هيچ رابطه اى ميان آن ها و إله عالم عز اسمه نيست، به خاطر اين كه تنها اراده و اختيار انسان در آن دخالت دارد تا چه اندازه غافل هستند.

پندار باطل ماديون دربارۀ علت و ريشه خدا شناسى

يك عده از آنان-، يعنى ماديين كه به كلى منكر خداى صانع هستند- پنداشته اند، دليل معتقدان به دين در اثبات صانع اين بوده كه در طبيعت به حوادثى و به موجوداتى برخورده اند كه علل مادى آن را نشناختند و چون نمي توانستند قانون عمومى عليت و معلوليت را در عالم و حوادث آن انكار كنند و يا حد اقل استثناء بزنند، و از سوى ديگر بايد آن حوادث را بعلت هايى مستند كنند، كه گفتيم علتش را نيافتند، لا جرم براى اين كه بالأخره آن حوادث را به علتى نسبت داده باشند، گفتند: علت آن ها در ما وراى عالم طبيعت است و نامش خدا است.

پس در حقيقت دينداران خداى فرضى را پس انداز كرده اند تا به هر حادثه بر خوردند و علتش را نيافتند، آن حادثه را به خدا نسبت دهند، از قبيل حوادث جوى و بسيارى از حوادث زمينى كه علتش برايشان مجهول بوده و هم چنين حوادث و خواص روحى انسان ها كه هنوز علوم به علل آن پى نبرده است.

آن گاه گفته اند: ولى امروز علوم بشر، پيشرفت شگرفى كه كرده، همه آن مشكلات را حل نموده و علل حوادث مادى را كشف نموده و ديگر احتياج ندارد كه قائل به خدا باشد، چون يكى از دو ركن آن فرضيه، در هم فرو ريخت، و آن عبارت بود از احتياج به توجيه حوادثى كه عللش براى بشر نامعلوم بود، و فعلاً يك ركن ديگرش باقى مانده، و آن عبارت ست از احتياج به توجيه حوادث روحى به عللى از

سنخ خودش و آن علل به عللى ديگر، تا بالأخره منتهى شود، به علتى مجرد از ماده كه آن هم به زودى فرو خواهد ريخت.

براى اين كه علم شيمى آلى جديد، با پيشرفت شگرفش اين وعده حسن را به ما داده: كه به زودى علل پيدايش روح را پيدا كند و بتواند جرثومه هاى حيات را بسازد و با تركيب آن ها هر موجود زنده كه خواست درست كند و هر خاصيت روحى كه دلش خواست در آن ها پديد آورد كه اگر علم اين قدم ديگر را بردارد و به اين موفقيت نائل آيد، ديگر اساس فرضيه وجود خدا به كلى منهدم می شود، آن وقت است كه انسان مي تواند هر موجود زنده و داراى روح كه دلش خواست بسازد، همان طور كه الآن هر موجود مادى و طبيعى كه دلش بخواهد مي سازد و ديگر مانند سابق به خاطر جهلى كه به علل حوادث داشت، هر حادثه اى را به آن علت فرضى نسبت ندهد، آرى او به خاطر جهلش اصلاً حاضر نبود باور كند كه حوادث طبيعى علل طبيعى دارد و راضى نمي شد آن حوادث را به غير خدا نسبت دهد، اين بود دليل منكرين خدا.

در حالى كه اين بيچارگان سر در برف فرو برده، اگر كمى از مستى غفلت و غرور به هوش آيند، خواهند ديد كه معتقدين به خدا از اولين روزى كه معتقد شدند به وجود صانعى براى عالم- هر چند كه هرگز براى اين اعتقاد اولى نخواهيم يافت- معتقد شدند به صانعى براى همه عالم، نه تنها آن حوادثى كه علتش را نيافتند (و تاريخ بشريت اصلاً اعتقاد به چنين خدايى را از هيچ معتقدى نشان نمي دهد، و هيچ طائفه اى از اهل ملت و كيش را نشان نداده، كه به خدايى معتقد بوده باشند، كه تنها خالق حوادثى باشد كه علل طبيعى آن مجهول بوده،)، بلكه سراپاى عالم را كه در آن از هر دو قسم موجودات و حوادث هست، هم معلوم العلة و هم مجهول العلة همه را محتاج به علتى مي دانسته اند كه خودش از جنس اين

عالم و داخل در آن نيست، پس معلوم می شود اين بيچاره ها خدايى را منكرند كه خود معتقدين به مبدأ هم منكر آنند، اينان و آن چه را كه آنان اثبات مى كنند نفهميده اند. معتقدين به خدا- كه گفتيم بحث هاى تاريخى، مبدأ ظهور آنان، در تاريخ بشر را، معين نكرده- اگر يك خدا قائل بوده اند و اگر چند خدا، به هر حال خدايى را قائل بوده اند كه صانع همه عالم است، (هر چند كه قرآن كريم دين توحيد را مقدم بر وثنيت، و چند خدايى مي داند، و دكتر ماكس مولر آلمانى، شرق شناس نيز اين معنا را در كتابش- التقدم فى حل رموز سانسكريتيه- بيان كرده است.

و اين طائفه حتى انسان هاى اوليه از ايشان هم، مي دانستند كه علت طبيعى فلان حادثه مادى چيست.

پس اگر در عين حال به خدايى معتقد بوده اند كه خالق همه عالم است، معلوم می شود آن درس نخوانده ها اينقدر شعور داشته اند كه بفهمند قانون عليت عمومى اقتضاء مى كند كه براى عالم علت العلل و مسبب الاسبابى باشد.

بدين جهت معتقد به وجود خداى تعالى شدند، نه براى اين كه در مورد حوادث مجهول العلة خود را راحت كنند، تا شما درس خوانده ها بگوئيد: بعضى از موجودات و حوادث عالم خدا مي خواهد و بعضى ديگر بى نياز از خداست.

آن ها فكر مى كردند سراپاى اين عالم، يعنى عالمى كه از يك سلسله علت ها و معلول ها تشكيل شده بر روى هم آن، نيز علتى مي خواهد كه خودش داخل در سلسله علت هاى درونى اين عالم نباشد، و چطور ممكن است هر حادثه اى علت بخواهد، ولى سراپاى عالم علت نخواهد و از علتى كه ما فوق علل باشد و عالم در تمامى تأثير و تاثراتش متكى بدان باشد، بى نياز باشد؟

پس اثبات چنين علتى معنايش ابطال قانون عليت عمومى و جارى در ميان

خود اجزاء عالم نيست و نيز وجود علل مادى در موارد معلول هاى مادى مستلزم آن نيست كه آن علت ها و معلول هاى مادى از علتى خارج از سلسله اش بى نياز باشد و اين كه مى گوييم: علتى خارج از سلسله، منظور از اين نيست كه علتى در رأس اين سلسله قرار داشته باشد، به طورى كه خود سلسله از آن علت غايب باشد، بلكه منظور علتى است كه از جنس سلسله علل نباشد و از هر جهت به سلسله علل احاطه داشته باشد.

تناقض گويى هاى عجيب

و از تناقض گویي هاى عجيبى كه اين آقايان در كلامشان مرتكب شده اند، يكى اين است كه مي گويند: حوادث- كه يكى از آن ها افعال خود انسان ها است- همه به جبر مطلق صورت مى گيرد و هيچ فعلى و حادثه اى ديگر نيست مگر آن كه معلول به اجبار عللى است كه خود آن ها برايش تصوّر كرده اند، آن وقت در عين حال گفته اند: اگر انسان يك انسان ديگرى خلق كند، آن انسان مخلوق، تنها و تنها مخلوق آدمى است و به فرض اين كه ساير مخلوقات به إله و صانعى منتهى شوند، آن يك انسان به صانع عالم منتهى نمی شود، اين يك تناقض است.

البته اين تناقض- هر چند بسيار دقيق است و به همين جهت فهم ساده عامى نمي تواند آن را تشريع كند- و ليكن به طور اجمال در ذهن خود آقايان مادى هست، هر چند كه با زبان بدان اعتراف نكنند، براى اين كه خودشان ندانسته تمامى عالم را، يعنى علل و معلولات را مستند به إله صانع مى كنند، و اين خود يك تناقض است.

تناقض دومشان اين كه با علم به اين كه الهيون از حكماء بعد از اثبات عموم عليت و اعتراف به آن، وجود صانع را اثبات نموده و بر اثباتش براهين عقلى اقامه مى كنند، مع ذلك دربارۀ آنان مي گويند: بدين جهت معتقد به وجود خدا

شده اند كه علت طبيعى پاره اى حوادث را نجسته اند، و حال آن كه اين طور نيست، حكماء الهى زير بناى بحث هاى الهى شان اثبات عموم عليت است، مى گويند:

بايد اين علت هاى مادى و ممكن، سرانجام به علتى واجب الوجود منتهى شود و اين روش بحث مربوط به امروز و ديروز الهيون نيست، بلكه از هزاران سال قبل، و از قديمى ترين عهد فلسفه، تا به امروز همين بوده و حتى كم ترين ترديدى هم نكرده اند، در اين كه بايد معلول ها با علل طبيعى اش مستند و منتهى به علتى واجب الوجود شود، نه اين كه استنادشان به علت واجب، ناشى از جهل به علت طبيعى، و در خصوص معلول هاى مجهول العله باشد كه آقايان توهم كرده اند، اين نيز تناقض دومشان مي باشد.

تناقض سومشان اين است كه عين همين داورى بي جا را ندانسته دربارۀ روش قرآن كرده اند، با اين كه قرآن كريم كه توحيد صانع را اثبات مى كند، در عين حال جريان قانون عليت عمومى را بين اجزاء عالم قبول دارد، و هر حادثه را به علت خاص به خودش مستند مى كند، و خلاصه آن چه را عقل سليم در اين باره مي گويد تصديق دارد.

پذیرش قانون علیت عمومی از سوی قرآن كريم

چه قرآن كريم هم افعال طبيعى هر موجودى را به خود او نسبت مي دهد و فاعل هاى طبيعى را فاعل مي داند، و در آيات بسيارى افعال اختيارى انسان ها را به خود آنان نسبت مي دهد كه احتياجى به نقل آن ها نيست، و در عين حال همه آن فاعل ها و افعالشان را بدون استثناء به خداى سبحان نسبت مي دهد، و مى فرمايد: (اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ ءٍ)؛ «الله آفريدگار هر چيزى است»(1)، و نيز مى فرمايد: (ذلِكُمُ


1) 1. زمر / 62.

اللَّهُ رَبُّكُمْ، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ، خالِقُ كُلِّ شَيْ ءٍ)؛ «با شما هستم، الله پروردگار شما است كه آفريدگار هر چيز است، معبودى جز او نيست»(1)، و نيز فرموده: (أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ)؛ «آگاه باشيد، خلقت و امر همه از آن او است»(2)، و نيز فرموده: (لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ)؛ «آن چه در آسمان ها و آن چه در زمين است از آن او است» (3)، پس هر موجودى كه كلمه (چيز- شى ء) بر آن صادق باشد، مخلوق خدا و منسوب به او است، البته به نسبتى كه لايق ساحت قدس و كمالش باشد.

اين ها آياتى بود كه تمام موجودات و آثار و افعال موجودات را به عبارت (هر چيز) به خدا نسبت مي داد، آيات ديگرى هم هست كه در آن هر دو نسبت هست، يعنى هم آثار و افعال موجودات را به خود آن ها نسبت مي دهد و هم به خدا، مانند آيه: <وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ، وَ ما تَعْمَلُونَ> ؛ «و خدا شما را و آن چه شما مى كنيد آفريده است»(4)، كه ملاحظه مى فرمائيد، هم اعمال ما را اعمال ما دانسته و هم خود ما و اعمالمان را مخلوق خدا، و آيه: (وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ، وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى)؛ «تو سنگريزه نينداختى وقتى مى انداختى، بلكه خدا انداخت»(5)كه سنگريزه انداختن را هم به رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم نسبت مى دهد و هم اين نسبت را از او نفى می كند و به خدا نسبت مي دهد و آياتى ديگر نظير اين ها.

و از همين باب است آياتى كه به طور عموم ميان دو اثبات جمع می كند، مانند آيه: (وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ ءٍ، فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً)؛ «هر چيزى را بيافريد و آن را به نوعى


1) 1. انعام / 102.

2) 2. اعراف / 54.

3) 3. شورى / 4.

4) 4. صافات / 96.

5) 5. انفال / 17.

تقدير كرد»(1). و آيه: (إِنَّا كُلَّ شَيْ ءٍ، خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ- تا آن جا كه مى فرمايد- و كُلُّ صَغِيرٍ وَ كَبِيرٍ مُسْتَطَرٌ)؛ «ما هر چيزى را به اندازه گيرى خلق كرديم... و هر خرد و كلانى نوشته شده است»(2). و نيز آيه: (قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْ ءٍ قَدْراً)؛ «خداى تعالى براى هر چيزى اندازه اى قرار داد»(3).و نيز آيه: (وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ)؛ «و هيچ چيز نيست مگر آن كه نزد ما خزينه هايش هست و ما آن را نازل نمى كنيم مگر به اندازه اى معلوم»(4). و معلوم است كه تقدير هر چيز عبارت ست از اين كه آن را محدود به حدود علل مادى و شرائط زمانى و مكانيش كنند.

و سخن كوتاه اين كه اساس اثبات وجود إله يگانه در قرآن كريم، اثبات عليت و معلوليت در ميان تمامى اجزاء عالم (بطورى كه اگر قرآن كريم اين جريان را قبول نمي داشت، نمى توانست بر مدعاى خود اقامه دليل كند) و سپس استناد همه بخداى فاطر و صانع همه عالم است و اين معنا جاى هيچ شك و ترديدى نيست، پس اين كه آقايان گفته اند: معتقدين به خدا بعضى از موجودات و حوادث را به خدا نسبت مي دهند و بعضى ديگر را به علل مادى آن، آن عللى كه برايشان شناخته شده صحيح نيست.

عدم دسترسى به منابع صحيح معارف اسلامى، علت اشتباه آنان

بله ممكن است اين آقايان (در اين اشتباه ها خيلى تقصير نداشته باشند، چون مدارك صحيحى از معارف اسلامى در دسترسشان نبوده، تنها مدركى را كه


1) 1. فرقان / 2.

2) 2. قمر / 53.

3) 3. طلاق / 3.

4) 4. حجر / 21.

ديده اند) كتاب هاى فلسفى عاميانه اى بوده كه (به اصطلاح) علماى مسيحيت نوشته بودند، در آن متعرض اين مسأله و مسائلى نظير آن شده و كليساهاى قرون وسطى، آن كتاب ها را در اختيار مردم قرار مي داد.

و يا متكلمين بى مايه ساير اديان به آن نوشته ها اعتماد مى كردند، نوشته هايى كه مشتمل بر يك مشت مسائل تحريف شده و استدلال هايى واهى و بى سر و ته بود.

در نتيجه اين متكلمين وقتى خواستند دعواى خود را (با اين كه حق بود و عقولشان به طور اجمال حكم بدان مى نمود) بيان كرده و اجمال آن را بشكافند ناتوانيشان در فكر و تعقل، ايشان را وادار كرد تا از غير راهش وارد شوند و دعوى خود را عموميت دهند و دليل خود را وسيع تر از دعوى خود بگيرند.نتيجه اين ناتوانى ها اين شد كه بگويند هر معلول مجهول العله بدون واسطه مستند به خداست و در مقابل افعال اختيارى محتاج به علت نيست و يا خصوص انسان در صدور فعل اختيارى محتاج به خدا نيست، خودش در فعلش مستقل است، كه ما در ذيل جمله: (وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ)(1)بحثى پيرامون گفتار آنان گذرانديم، و در اين جا نيز پاره اى از اشكالات آن را ايراد مى كنيم.

و طائفه اى ديگر (يعنى بعضى محدثين و متكلمين از كسانى كه تنها به ظاهر مطالب مى نگرند، و جمعى هم غير از ايشان) نتوانستند براى اسناد كارهاى اختيارى انسان به خداى سبحان معناى صحيحى پيدا و تعقّل كنند، معنايى كه لايق ساحت و مقام ربوبى باشد، در نتيجه افعال اختيارى انسان را به خود انسان نسبت داده و استناد آن را به خدا منكر شدند.


1) 1. بقره / 26.

مخصوصاً آن مصنوعات آدمى را كه صرفاً براى معصيت درست مى كند، چون شراب و آلات لهو و قمار و امثال آن را به كلى بى ارتباط با خدا دانسته اند و استدلال كرده اند به اين كه خداى تعالى در آيه: (إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ، فَاجْتَنِبُوهُ)؛ «شراب و قمار و انصاب و از لام، پليدى است كه شيطان آن ها را درست كرده، پس بايد از آن اجتناب كنيد»(1).اين گونه مصنوعات را عمل شيطان خوانده و معلوم است كه عمل شيطان را نمی شود به خدا نسبت داد.

و اگر خواننده بيان قبلى ما را به خاطر داشته باشد در آن بيان نكاتى هست كه بطلان اين توهم را هم از نظر عقل و هم نقل، روشن مى كند، در آن جا گفتيم: افعال اختيارى همان طور كه نسبتى با خداى سبحان دارد، البته نسبتى كه لايق به خدا باشد- هم چنين نتايج آن كه انسان آن مصنوع را به خاطر آن نتايج و رفع حوائج زندگى درستش كرده، به خداى سبحان منسوب است.

علاوه بر اين كه كلمه (انصاب) كه در آيه قبلى آمده بود، به معناى بتها و مجسمه هايى است كه به منظور عبادت نصب مى شده و خداى تعالى در آيه: (وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ)،(2)آن ها را مخلوق خود دانسته است.

از همين جا روشن مى شود كه تراشيده هاى دست بشر، يعنى بت ها، جهات مختلفى از نسبت دارد كه از بعضى جهاتش منسوب به خداى سبحان است، و آن عبارت ست از طبيعت وجود آن ها، با قطع نظر از وصف خدايى و پرستش، كه معصيت و نافرمانى خداست، چون حقيقت بت ها چيزى به جز سنگ و يا فلز نيست، چيزى كه هست اين سنگ و فلزها را باشكال مختلفى تراشيده و در


1) 1. مائده / 90.

2) 2. صافات / 96.

آورده اند و در آن ها هيچ خصوصيتى نيست كه به خاطر آن بت را به پديد آرنده همه موجودات نسبت ندهيم.

و اما اين كه معبودى است كه به جاى خدا پرستيده مى شود، اين، يك جهت ديگرى است كه به اين جهت بايد از خداى تعالى نفى شود، يعنى بايد گفت: معبود بودن بت، مستند به خدا نيست، بلكه مستند به عمل غير خدا چون شيطان جنى يا انسى است، و همين طور غير بت از موجودات ديگر كه جهات مختلفى دارد، به يك جهت مستند به خداست و به جهتى ديگر مستند به غير خدا است.

پس از همه مطالب گذشته معلوم شد كه ساخته هاى دست بشر نيز مانند امور طبيعى همه مستند به خداست و هيچ فرقى ميانه آن و امور طبيعى نيست، بله مسأله انتساب به خلقت هر چيز، دائر مدار آن مقدار حظى است كه از وجود دارد.

بيان آيات
اهميت آب و چگونگى پيدايش باران و بارش آن

(وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ) الخ، حقيقت آب باران عبارت ست از عناصر مختلفى كه در آب دريا و غيره هست و در اثر تابش خورشيد بخار گشته، و به خاطر حرارتى كه به خود گرفته به آسمان می رود (چون هر چيز گرمى سبك تر از سردش مي باشد) (مترجم) تا جايى كه به لايه اى از هواى سرد برسد، در آن جا مبدل به آب گشته، ذرات آب به يكديگر متصل و به صورت قطره در مى آيد، اگر قبل از متصل شدن، يعنى همان موقعى كه به صورت پودر بود يخ نزند و بعد به هم متصل شود، به صورت برف سرازير مي گردد و اگر بعد از اتصال پودر و قطره شدن يخ بزند، به صورت تگرگ پایين مى آيد و پایين آمدن باران و برف و تگرگ به خاطر اين ست كه وزنش از وزن هوا سنگين تر است.

بعد از فرود آمدن، زمين از آن مشروب می شود و سبز و خرم مى گردد و اگر سرماى هوا نگذارد گياهى برويد، آب ها در آن قسمت از زمين انبار می شود و به صورت چشمه سارها در آمده و زمين هاى پایين خود را مشروب مى سازد، پس آب نعمتى است كه زندگى هر جنبنده اى به وجود آن بستگى دارد.

پس آبى كه از آسمان مى آيد، خود يكى از حوادث وجودى و جارى بر طبق نظام متقن عالم است، نظامى كه متقن تراز آن تصوّر ندارد و يك تناقض و يك مورد استثناء در آن نيست و اين آب، منشأ پيدايش نباتات و تكون هر نوع حيوان است.

و اين حادث از جهت اين كه محفوف است به حوادثى طولى و عرضى كه حدوث و پيدايش آن بستگى به آن حوادث دارد، در حقيقت با آن حوادث روى هم، يك چيز است كه از محدث و پديد آرنده بى نياز نيست و ممكن نيست بدون علتى پديد آورنده پديد آمده باشد، پس به طور قطع إله و موجدى دارد كه يكى است و همين باران از جهت اين كه پديد آمدن انسان و بقاء هستيش مستند به آن است، دلالت دارد بر اين كه إله باران و إله انسان يكى است.

تشريح جريان باد و فوائد و آثار آن

(وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ) تصريف بادها به معناى آن است كه بادها را به وسيله عواملى طبيعى و مختلف از اينطرف به آن طرف بگرداند، مهم ترين آن عوامل اين است كه اشعه نور كه از چشمه نور (يعنى آفتاب) بيرون می شود و در هنگام عبور از هوا به خاطر سرعت بسيار توليد حرارت مى كند در نتيجه هوا به خاطر حرارت، حجمش زيادتر و وزنش كم تر می شود و نمي تواند هواى سردى را كه بالاى آن است و يا مجاور آن قرار دارد، به دوش بكشد، لا جرم هواى سرد داخل در هواى گرم شده

بشدت آن را كنار مى زند و هواى گرم قهراً بر خلاف جريان هواى سرد به حركت در مى آيد و اين جريان همان است كه ما نامش را باد مى گذاريم.

نتائجى كه اين جريان دو جور هوا بر خلاف مسير يكديگر دارد، بسيار است، يكى از آن ها تلقيح گياهان است و يكى ديگر دفع كثافت هوا و عفونت هايى است كه (از خود زمين بيرون مى آيد، و يا سكنه روى زمين آن را توليد مى كنند و) داخل هوا می شود و سوم انتقال ابرهاى آبستن است، از اين جا به آن جا و غير آن از فوائد ديگر، پس پديد آمدن باد و وزش آن هم مانند آب چيزى است كه حيات گياهان و حيوانات و انسان بستگى بدان دارد.

و اين پديده با وجود خود دلالت مى كند بر اين كه إله و مدبرى دارد، و با سازگاريش با ساير موجودات و اتحادش با آن ها، همان طور كه در آب گفتيم، دلالت مى كند بر اين كه إله آن و إله همه عالم يكى است و با قرار گرفتنش در طريق پيدايش و بقاء نوع انسان، دلالت مى كند بر اين كه إله آن و إله انسان و غير انسان يكى است.

(وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ) الخ، سحاب (ابر) عبارت ست از همان بخار متراكم، كه باران ها از آن درست مى شود و اين بخار ما دام كه از زمين بالا نرفته و روى زمين افتاده است، ضباب (مه) نام دارد، و وقتى از زمين جدا شده و بالا رفت، نامش سحاب يا غيم يا غمام و غيره می شود.

و كلمه (تسخير) به معناى آن است كه چيزى را در عملش مقهور و ذليل كنى، به طورى كه به دلخواه تو كار كند، نه به دلخواه خودش و ابر در حركتش و سردى و گرميش و باريدن و نباريدنش و ساير اعمال و آثارى كه دارد، مقهور و ذليل خداست آن چه مى كند به إذن خدا مى كند و سخن در آيت بودن ابرها هم نظير همان سخنى است كه دربارۀ آب و باد و بقيه نامبرده هاى در آيه مورد بحث آورديم.

اين را هم بايد بدانى كه اختلاف شب و روز و آبى كه از آسمان فرو مى ريزد و

بادهايى كه از اين سو به آن سو حركت مى كند و ابرهايى كه در تحت سلطه خداى تعالى است، يك عده از حوادث عمومى است كه نظام تكوين در پديده هاى زمينى از مركبات گياهى و حيوانى و انسانى و غيره، بستگى به آن ها دارد.

پس آيه مورد بحث به وجهى به منزله تفصيلى است براى اجمال در آيه: (وَ بارَكَ فِيها، وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها، فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ، سَواءً لِلسَّائِلِينَ)؛ «و در زمين بركت نهاد و اقوات سكنه آن را در چهار فصل تقدير نمود و براى محتاجان تبعيضى در آن نيست».(1)

(لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ) كلمه (عقل) كه مصدر براى (عقل يعقل) است، به معناى ادراك و فهميدن چيزى است، البته ادراك و فهميدن كامل و تمام، و به همين سبب نام آن حقيقتى را كه در آدمى است، و آدمى به وسيله آن ميان صلاح و فساد، و ميان حق و باطل و ميان راست و دروغ را فرق مى گذارد، عقل ناميده اند، البته اين حقيقت مانند نيروى ديدن و شنيدن و حفظ كردن و ساير قواى آدمى كه هر يك فرعى از فروع نفس اوست، نمى باشد، بلكه اين حقيقت عبارت ست از نفس انسان مدرك.(2).

(وَ اللَّهُ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْد مَوْتِها إِنَّ في ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ)(3)«خداوند از آسمان، آبى فرستاد؛ و زمين را، پس از آن كه مرده بود، حيات بخشيد! در اين، نشانه روشنى است براى جمعيّتى كه گوش شنوا دارند!».

(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِها لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ)(4)«و اگر از آنان بپرسى: «چه كسى از آسمان آبى


1) 1. فصلت / 10.

2) 2. ترجمه تفسير الميزان، ج 1، ص 597.

3) 3. نحل/65

4) 4. عنکبوت/63.

فرستاد و به وسيله آن زمين را پس از مردنش زنده كرد؟ مى گويند: «اللَّه»!بگو: «حمد و ستايش مخصوص خداست!» امّا بيش تر آن ها نمى دانند.»

و از امام علی علیه السَّلام نقل شده است:

«قُرْبُ الْإِسْنَادِ، عَنِ السِّنْدِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِي الْبَخْتَرِيِّ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ علیه السَّلام أَنَّ عَلِيّاً علیه السَّلام قَالَ السَّحَابُ غِرْبَالُ الْمَطَرِ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَأَفْسَدَ كُلَّ شَيْ ءٍ يَقَعُ عَلَيْهِ» (1).(2)

ترجمه:

امام پنجم علیه السَّلام فرمودند که: علی علیه السَّلام فرمود: ابر غربال باران است و اگر نبود هر چه باران بدان می ریخت تباه می شد.

18.باران، منشأ روزی مخلوقات
اشاره

قرآن می فرماید:

(الَّذي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ)(3)«آن كس كه زمين را بستر شما، و آسمان [جو زمين] را همچون سقفى بالاى سر شما قرار داد؛ و از آسمان آبى فرو فرستاد؛ و به وسيله آن، ميوه ها را پرورش داد؛ تا روزى شما باشد. بنا بر اين، براى خدا همتايانى قرار ندهيد، در حالى كه مى دانيد (هيچ يك از آن ها، نه شما را آفريده اند، و نه شما را روزى مى دهند)».

(وَ هُوَ الَّذي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالاً سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتى لَعَلَّكُمْ


1) 1. قرب الاسناد، ص 84.

2) 2. بحار الأنوار، ج 56، ص 373.

3) 3. بقره/22.

تَذَكَّرُونَ)(1)«او كسى است كه بادها را بشارت دهنده در پيشاپيش (باران) رحمتش مى فرستد؛ تا ابرهاى سنگين بار را (بر دوش) كشند؛ (سپس) ما آن ها را به سوى زمين هاى مرده مى فرستيم؛ و به وسيله آن ها، آب (حياتبخش) را نازل مى كنيم؛ و با آن، از هر گونه ميوه اى (از خاك تيره) بيرون مى آوريم؛ اين گونه (كه زمين هاى مرده را زنده كرديم،) مردگان را (نيز در قيامت) زنده مى كنيم، شايد (با توجه به اين مثال) متذكّر شويد!».

(اللَّهُ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِيَ فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْأَنْهارَ)(2)«خداوند همان كسى است كه آسمان ها و زمين را آفريد؛ و از آسمان، آبى نازل كرد؛ و با آن، ميوه ها (ى مختلف) را براى روزى شما (از زمين) بيرون آورد؛ و كشتى ها را مسخّر شما گردانيد، تا بر صفحه دريا به فرمان او حركت كنند؛ و نهرها را (نيز) مسخّر شما نمود».

(هُوَ الَّذي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً لَكُمْ مِنْهُ شَرابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فيهِ تُسيمُونَ * يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّيْتُونَ وَ النَّخيلَ وَ الْأَعْنابَ وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ إِنَّ في ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ)(3)«او كسى است كه از آسمان، آبى فرستاد، كه نوشيدن شما از آن است؛ و (هم چنين) گياهان و درختانى كه حيوانات خود را در آن به چرا مى بريد، نيز از آن است. خداوند با آن (آب باران)، براى شما زراعت و زيتون و نخل و انگور، و از همه ميوه ها مى روياند؛ مسلّماً در اين، نشانه روشنى براى انديشمندان است».


1) 1. اعراف/57.

2) 2. ابراهیم/32.

3) 3. نحل/11و12.

(هُوَ الَّذي يُريكُمْ آياتِهِ وَ يُنَزِّلُ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ رِزْقاً وَ ما يَتَذَكَّرُ إِلاَّ مَنْ يُنيبُ)(1)«او كسى است كه آيات خود را به شما نشان مى دهد و از آسمان براى شما روزى (با ارزشى) مى فرستد؛ تنها كسانى متذكّر اين حقايق مى شوند كه به سوى خدا باز مى گردند».

(وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ رِزْقٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ تَصْريفِ الرِّياحِ آياتٌ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ)(2)«و نيز در آمد و شد شب و روز، و رزق (و بارانى) كه خداوند از آسمان نازل كرده و به وسيله آن زمين را بعد از مردنش حيات بخشيده و هم چنين در وزش بادها، نشانه هاى روشنى است براى گروهى كه اهل تفكّرند!».

تفسیر

اين قبيل آيات جزو آياتى است كه بين زمين و آسمان قرار دارند، آسمان ها خود آيتى هستند، زمين هم خود آيتى است، و اختلاف شب و روز آيتى است بين زمين و آسمان و منظور از اختلاف شب و روز، اختلاف آن دو از نظر كوتاهى و بلندى است. اختلاف منظم كه از آغاز خلقتش تا كنون دگرگونى نيافته، و به طور هماهنگ فصول چهارگانه بهار و تابستان و پاييز و زمستان را پديد آورده و اين چهار فصل در هر ناحيه از نواحى زمين به هر صورتى كه بوده اكنون نيز به همان صورت است، و از اين به بعد نيز به همين منوال مكرر مى شود. اختلافى كه به آن وسيله خداى سبحان رزق اهل زمينرا تدبير نموده، به ترتيبى صالح رشدشان مى دهد، هم چنان كه خودش فرموده: (وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ سَواءً لِلسَّائِلِينَ)(3).


1) 1. غافر/13.

2) 2. جاثیه/5.

3) 3. و در زمين در چهار فصل قوت اهل زمين را تامين كرده است، و روزى طلبان را يكسان در كسب روزى خود گردانيد. (حم سجده /10)

(وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ رِزْقٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها)؛ مراد از رزقى كه خداى تعالى از آسمان نازل مى كند، باران است. و اگر باران را رزق ناميده، از باب ناميدن سبب به اسم مسبب است، و اين گونه نامگذاريها مجازى و شايع است. و نيز ممكن است بدين جهت باشد كه باران نيز رزق است، چون همه آب هاى زمين از باران است. و منظور از كلمۀ «سماء» بالاى سر و يا ابر است، چون ابر را هم مجازا آسمان مى گويند. و منظور از «احياء زمين بعد از مردنش» زنده كردن گياهان و درختانى است كه در زمستان مى ميرند. و تعبير از آن به زنده كردن بعد از موت، خالى از اشاره به مسأله معاد نيست (1).

(وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ)؛ يعنى گرداندن بادها از اين سو به آن سو، و فرستادنش از سويى به سويى ديگر، كه در همين گرداندن بادها فوايد عمومى بسيارى نهفته است، و از همه فوائدش عمومى تر حركت دادن ابرها است به نقاط مختلف جهان. و يكى ديگر تلقيح گياهان، و دفع عفونت ها، و بوهاى بد است.

(آياتٌ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ)؛ يعنى در آن چه گفته شد آياتى است براى مردمى كه تعقّل مى كنند، يعنى با عقلى كه خدا در آنان به وديعت سپرده بين حق و باطل و خوب و بد تمييز مى دهند.

در اين آيات مى بينيم هر دسته از آن ها به قومى اختصاص داده شده يك دسته به مؤمنين، يك دسته به قومى كه اهل يقينند، دسته ديگر به قومى كه تعقّل مى كنند.

و شايد وجهش اين باشد كه آيت احياء زندگان به دلالتى ساده و همه كس فهم دلالت مى كند بر اين كه خودش خود را ايجاد نكرده، و به طور اتفاق و تصادفى


1) 1. هم چنان كه در آيه پنجم از سوره حج نيز زنده كردن مردگان در قيامت را به زنده كردن گياهان تشبيه كرده است، بدانجا مراجعه شود.- مترجم.

هم پيدا نشده، بلكه پديد آورنده اى ايجادش كرده، و به دنبالش آثار و افعال آن ها را پديد آورده، آثار و افعالى كه اين نظام مشهود از آن آثار پديد آمده است، پس خالق آسمان ها، خالق همه عالم و رب همه است، و انسان اين معنا را با فهم ساده خود مى فهمد، و انسان هاى با ايمان هم همين را مى فهمند، و از آن منتفع مى شوند.

ولى اين معنا را كه خالق انسان و ساير جنبندگان داراى حيات و شعور، خداست از اين جهت كه ارواح و نفوس موجودات زنده با شعور از عالمى وراى عالم ماده است كه نامش را «عالم ملكوت» مى گذاريم، قرآن كريم كمال ادراك و مشاهده اين معنا را مختص به اهل يقين دانسته، نه به عموم مردم و فهم هاى ساده آنان، و در اين باره فرموده (وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ)(1).

و اما آيت اختلاف ليل و نهار، و باران هايى كه زمين را زنده مى كند، و چرخاندن بادها از آن جا كه انواع مختلف و جهات متعدد دارد و مرتبط با زمين و زمينى ها است، و داراى فوايد بى شمار و منافعى دامنه دار و بسيار است كه درك همه آن ها محتاج به تعقّل فكرى و تفصيلى و عميق است، و فهم ساده عموم مردم از درك آن عاجز است، لذا درك آن را به قومى كه تعقّل كنند اختصاص داده. گو اين كه آيات مزبور براى همه آيت مى باشند ليكن از آن جا كه تنها دانشمندان و صاحبان تعقّل از آن ها بهره مند مى شوند بدين جهت اين آيات را به ايشان اختصاص داده.

وجه تعبیر به (لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ) و (لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ) براى «مؤمنين»

در اين ميان مى بينيم كه از اين طبقه گاهى تعبير فرموده به قومى كه «يوقنون» و گاهى به قومى كه «يعقلون». و از تعبد مردم كه با فهم ساده خود پى به حقيقت


1) 1. انعام / 75.

مى برند تعبير فرموده به «مؤمنين». از اين اختلاف در تعبير فهميده مى شود كه مراد از «ايمان اصل» آن است كه آياتش ساده و بسيط است و چون به دست آمدن ايمان تدريجى نيست، از دارندگان ايمان تعبير به وصف كرد، به خلاف ايمان اهل يقين و عقل كه به خاطر دقت آيات آن، و بلندى افق آن ها، و به خاطر اين كه خرده خرده و به تدريج به دست مى آيد، از آنان به مضارع «يعقلون»، «يوقنون» تعبير كرد كه دلالت بر استمرار تجددى دارد.

بعضى از مفسرين در توجيه ترتيبى كه براى مصاديق و اهل آيات سه گانه هست، و اين كه چرا اول اهل ايمان، و دوم اهل ايقان و سوم اهل عقل را ذكر كرده گفته اند: اين ترتيب از نظر ترقى دادن مطلب است، چون ايقان مرتبه خاصى است در ايمان، و معلوم است كه بايد بعد از ايمان ذكر شود، و عقل هم مدار ايمان و ايقان است، چون منظور ما از عقل عقلى است كه مؤيد به نور بصيرت باشد، و به وسيله چنين عقلى است كه ايمان و يقين از قرار گرفتن در دسترس شك و ترديد خلاص مى شود، و در نتيجه ايمان به حد يقين مى رسد، و با رسيدنش به حد يقين و محكم شدنش همه خيرات رو مى آورد. و در ترتيب آيات نيز همين ترتيب كه در مراتب سه گانه است رعايت شده. اين توجيه از گفتار زمخشرى در كشاف استفادهمى شود(1).

اشكالى كه ما به كلام زمخشرى داريم، اين است كه مقتضاى توصيفى كه وى براى عقل كرده اين است كه قبل از دومى و حتى قبل از اولى قرار گيرد، يعنى مرتبه اول شمرده شود، نه سوم. علاوه بر اين كه ما نفهميديم كه چگونه ممكن است شك عارض بر يقين شود، حتى تصورش هم براى ما ممكن نيست.


1) 1. تفسير كشاف، ج 4، ص 285.

بعضى ديگر- كه همان صاحب تفسير كشف باشد- در توجيه ترتيب مزبور گفته است بدين جهت اول ايمان و سپس ايقان و در آخر تعقّل را ذكر كرده كه تماميت نظر و تدبر در دوم ناگزير و محتاج است به نظر در اولى، چون آسمان ها و زمين به وجهى از اسباب پيدايش حيوان است، و به همين جهت بايد قبل از يادآورى خلقت حيوان يادآورى شود. و هم چنين نظر در سومى ناگزير مى سازد كه ما در دو تاى اول نيز نظر كنيم، اما اين كه بايد به اولى (خلقت آسمان ها و زمين) نظر كنيم كه روشن است و احتياج به بيان ندارد، و اما نظر و توجه به دومى (خلقت حيوان) براى اين است كه خلقت حيوان علت غايى است. پس معرفت سومى موقوف است بر معرفت علت غائيش كه دومى است، چون علت قبل از معلول است (1).

اين توجيه نيز به فرض اين كه درست باشد توجيه ترتيب آيات سه گانه است، نه صفات سه گانه ايمان و ايقان و عقل. علاوه بر اين كه سومى هم مانند اولى از اسباب به وجود آمدن حيوان است، پس بايد آن نيز قبل از دومى ذكر مى شد. و به وجهى دومى علت غايى اولى است، پس بايد آن هم قبل از اولى ذكر مى شد، همان طور كه قبل از سومى ذكر شد.

فخر رازى در توجيه اين ترتيب گفته است: سبب آن اين است كه اين معنا را بفهماند كه اگر ايمان داريد اين دلالت ها را بفهميد، و اگر ايمان نداريد، و در عين حال مى خواهيد داراى جزم و يقين باشيد و از شك و ترديد درآييد، اين دلائل ديگر را بفهميد، و اگر نه ايمان داريد و نه مى خواهيد اهل يقين باشيد، پس حد اقل در فهميدن دلائل سوم كوشش كنيد(2).

اين وجه هم به فرضى كه صحيح باشد توجيه ترتيب صفات سه گانه ايمان


1) 1. روح المعانى، ج 25، ص 141.

2) 2. تفسير فخر رازى، ج 27، ص 259.

و ايقان و عقل است، نه توجيه اين كه چرا آيات سه گانه را بدين ترتيب ذكر كرده. علاوه بر اين كه لازمه اين توجيه آن است كه آيات سه گانه هيچ اختصاصى به صفات سه گانه نداشته باشد، بلكه همه اش مربوط به همه صفات باشد، و سياق آيات با چنين احتمالى مساعد نيست. از اين هم كه بگذريم از ظاهر كلام فخر رازى برمى آيد كه «يقين» را به «جزم»- كه همان علم باشد- تفسير كرده. و بنا بر اين تفسير، براى عقل چيزى جز حكم ظنى نمى ماند، و آن هم در معارف اعتقادى هيچ اعتبارى ندارد.(1)

19.نقش باران در خرمی زمین

قرآن می فرماید:

(أَلَمْ تر أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَتُصْبِحُ الْأَرْضُ مُخْضَرَّةً إِنَّ اللَّهَ لَطيفٌ خَبيرٌ)(2)«آيا نديدى خداوند از آسمان، آبى فرستاد، و زمين (بر اثر آن) سرسبز و خرّم مى گردد؟! و خداوند لطيف و آگاه است».

20.باران، وسیلۀ تقسیم آب در زمین
اشاره

قرآن می فرماید:

(فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ * وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُوناً فَالْتَقَى الْماءُ عَلى أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ)(3)«در اين هنگام درهاى آسمان را با آبى فراوان و پى در پى گشوديم؛ و زمين را شكافتيم و چشمه هاى زيادى بيرون فرستاديم؛ و اين دو آب به اندازه مقدّر با هم درآميختند (و درياى وحشتناكى شد)!».


1) 1. ترجمه تفسير الميزان، ج 18، ص 239

2) 2. حج/63.

3) 3. قمر/11و12.

(أَلَمْ تر أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَكَهُ يَنابيعَ فِي الْأَرْضِ ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ ثُمَّ يَهيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَجْعَلُهُ حُطاماً إِنَّ في ذلِكَ لَذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ)(1)«آيا نديدى كه خداوند از آسمان آبى فرستاد و آن را به صورت چشمه هايى در زمين وارد نمود، سپس با آن زراعتى را خارج مى سازد كه رنگ هاى مختلف دارد؛ بعد آن گياه خشك مى شود، بگونه اى كه آن را زرد و بى روح مى بينى؛ سپس آن را در هم مى شكند و خرد مى كند؛ در اين مثال تذكّرى است براى خردمندان (از ناپايدارى دنيا)!».

تفسیر

آن‌ها كه بر فراز مركبى از نورند

در اين آيات بار ديگر قرآن به دلائل توحيد و معاد باز مى گردد، و بحث هايى را كه در آيات گذشته پيرامون كفر وايمان بود تكميل مى كند.

از ميان آثار عظمت و ربوبيت پروردگار در نظام جهان هستى، انگشت روى مسأله «نزول باران» از آسمان مى گذارد، سپس پرورش «هزاران رنگ» از گياهان را از اين «آب بى رنگ» و طى مراحل حيات، و رسيدن به مرحله نهايى شرح مى دهد.

روى سخن را به پيامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم كرده، به عنوان سرمشقى براى همه مؤمنان، مى فرمايد: «آيا نديدى كه خداوند از آسمان آبى نازل كرد، سپس آن را به صورت چشمه هايى در زمين وارد نمود»؟!؛ (أَلَمْ تر أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَكَهُ يَنابِيعَ فِي الْأَرْضِ)(2).

قطره هاى حياتبخش باران از آسمان نازل مى شود، قشر «نفوذپذير» زمين آن ها


1) . زمر/21.

2) 2. «ينابيع» از نظر تركيب نحوى «منصوب به نزع خافض» است، و در اصل «فى ينابيع» بوده است (تفسير روح المعانى و روح البيان).

را به درون مى پذيرد و تا به قشر «نفوذناپذير» مى رسد، و آن ها را متوقّف مى سازد و ذخيره مى كند، سپس به صورت چشمه ها و قنات ها و چاه ها بيرون مى فرستد.

جملۀ «سلكه» (آب باران را در مجارى زمين وارد ساخت) اشاره اى است فشرده به آن چه در بالا گفتيم.

«ينابيع» جمع «ينبوع» از مادۀ «نبع» به معنى جوشش آب از زمين است.

هر گاه زمين يك قشر نفوذناپذير بيش تر نداشت ذره اى از آب باران را در خود ذخيره نمى كرد، و همه بعد از نزول از آسمان به درياها مى ريختند، نه چشمه اى

وجود داشت، و نه كاريز و چاهى، و اگر تنها يك قشر نفوذپذير داشت همگى به اعماق زمين فرو مى رفتند به طورى كه دسترسى به آن ممكن نبود، تنظيم قشر زمين از اين دو لايه نفوذپذير، و نفوذناپذير، با اين فاصله حساب شده، از نشانه هاى قدرت او است، و جالب اين كه گاهى به صورت لايه هاى متعدد نفوذپذير و نفوذناپذير است كه روى هم قرار گرفته، كه در حفر چاه هاى «سطحى» و «نيمه عميق» و «عميق» از آن استفاده مى شود.

بعد مى افزايد: «سپس خداوند به وسيله آن زراعت گياهى را خارج مى سازد كه الوان مختلف دارد»؛ (ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ).

هم انواع آن مختلف است، همچون گندم و جو و برنج و ذرت، و هم كيفيتهاى آن متفاوت است، و هم رنگ ظاهرى آن، بعضى سبز تيره، بعضى سبز كمرنگ، بعضى داراى برگ هاى پهن و گسترده، و بعضى برگ هاى باريك و لطيف و هم چنين با توجه به اين كه «زرع» به گياهى گفته مى شود كه ساقه قوى ندارد در مقابل «شجر» كه غالباً به درختانى كه داراى ساقه نيرومندند اطلاق مى شود، «زرع» مفهوم وسيعى دارد كه گياهان غير غذايى را نيز در بر مى گيرد، انواع گل ها و گياهان زينتى و دارويى و مانند آن كه فوق العاده متنوع، و داراى الوان و چهره هاى

گوناگون مى باشد، حتى گاه در يك شاخه، بلكه در يك گل، اين رنگ هاى مختلف به شكل بسيار جالب و ظريفى در كنار هم قرار گرفته اند، و با زبان بى زبانى نغمه توحيد و تسبيح خدا را سر داده اند.

بعد به مراحل ديگر حيات اين گياه پرداخته مى گويد: «اين گياه، سپس خشك مى شود به گونه اى كه آن را زرد و بى روح مى بينى!»؛ (ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا)(1).

تندباد از هر سو مى وزد، و آن را كه سست شده است از جا مى كند، «سپس خداوند آن را در هم مى شكند و خرد مى كند»؛ (ثُمَّ يَجْعَلُهُ حُطاماً).

«آرى در اين ماجرا تذكر و يادآورى براى صاحب فكران و انديشمندان است»؛ (إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ).

تذكرى است از نظام حساب شده و با عظمت عالم هستى و ربوبيت پروردگار در اين صحنه عظيم، و نيز تذكرى است از پايان زندگى و خاموش شدن شعله هاى حيات، و سپس مسأله رستاخيز، و تجديد حيات مردگان.

اين صحنه گر چه در عالم گياهان است، ولى به انسان ها هشدار مى دهد كه همانند آن در عمر و حيات شما تكرار مى شود، ممكن است مدت آن متفاوت باشد، اما اصول آن يكى است تولد، نشاط و جوانى، و بعد پژمردگى و پيرى و سرانجام مرگ! به دنبال اين درس بزرگ توحيد و معاد به مقايسه اى در ميان مؤمن و كافر پرداخته تا اين حقيقت را روشن سازد كه قرآن و وحى آسمانى نيز همچون دانه هاى باران است كه بر سرزمين دل ها نازل مى شود، همان گونه كه تنها زمين هاى آماده از


1) 1. «يهيج» از ماده «هيجان» در لغت به دو معنى آمده است: نخست خشك شدن و زرد شدن گياه، و ديگر به معنى به حركت درآمدن و جوش و خروش برداشتن، ممكن است اين دو معنى به يك ريشه باز گردد زيرا به هنگامى كه گياه خشك مى شود آماده جدايى، پراكندگى و حركت و هيجان مى گردد.

قطرات حياتبخش باران منتفع مى شود تنها دل هايى از آيات الهى بهره مى گيرد كه در سايه لطف او و خودسازى آمادگى و گسترش پيدا كرده است.(1).

احادیث بحار الأنوار

احادیث بحار الأنوار(2)

1. «تَفْسِيرُ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ عَنْ أَبِي بَكْرٍ الْحَضْرَمِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ خَرَجَ هِشَامُ بْنُ عَبْدِ الْمُلْكِ حَاجّاً مَعَهُ الْأَبْرَشُ الْكَلْبِيُّ فَلَقِيَا أَبَا عَبْدِاللَّهِ فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ فَقَالَ هِشَامٌ لِلْأَبْرَشِ تَعْرِفُ هَذَا قَالَ لَا قَالَ هَذَا الَّذِي تَزْعُمُ الشِّيعَةُ أَنَّهُ نَبِيٌّ مِنْ كَثْرَةِ عِلْمِهِ فَقَالَ الْأَبْرَشُ لَأَسْأَلَنَّهُ عَنْ مَسْأَلَةٍ لَا يُجِيبُنِي فِيهَا إِلَّا نَبِيٌّ أَوْ وَصِيُّ نَبِيٍّ فَقَالَ هِشَامٌ وَدِدْتُ أَنَّكَ فَعَلْتَ ذَلِكَ فَلَقِيَ الْأَبْرَشُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام فَقَالَ يَا أَبَا عَبْدِاللَّهِ أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اللَّهِ أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما(3). فَمَا كَانَ رَتْقُهُمَا وَ مَا كَانَ فَتْقُهُمَا فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام يَا أَبْرَشُ هُوَ كَمَا وَصَفَ نَفْسُهُ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ وَ الْمَاءُ عَلَى الْهَوَاءِ وَ الْهَوَاءُ لَا يُحَدُّ وَ لَمْ يَكُنْ يَوْمَئِذٍ خَلْقٌ غَيْرَهُمَا وَ الْمَاءُ يَوْمَئِذٍ عَذْبٌ فُرَاتٌ فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ يَخْلُقَ الْأَرْضَ أَمَرَ الرِّيَاحَ فَضَرَبَتِ الْمَاءَ حَتَّى صَارَ مَوْجاً ثُمَّ أَزْبَدَ فَصَارَ زَبَداً وَاحِداً فَجَمَعَهُ فِي مَوْضِعِ الْبَيْتِ ثُمَّ جَعَلَهُ جَبَلًا مِنْ زَبَدٍ ثُمَّ دَحَى الْأَرْضَ مِنْ تَحْتِهِ فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً(4). ثُمَّ مَكَثَ الرَّبُّ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى مَا شَاءَ فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ يَخْلُقَ السَّمَاءَ أَمَرَ الرِّيَاحَ فَضَرَبَتِ الْبُحُورَ حَتَّى أَزْبَدَتْهَا فَخَرَجَ مِنْ ذَلِكَ الْمَوْجِ وَ الزَّبَدِ مِنْ وَسَطِهِ دُخَانٌ سَاطِعٌ مِنْ غَيْرِ نَارٍ فَخَلَقَ مِنْهُ السَّمَاءَ وَ جَعَلَ فِيهَا الْبُرُوجَ وَ النُّجُومَ وَ مَنَازِلَ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ وَ أَجْرَاهَا فِي الْفَلَكِ وَ كَانَتِ السَّمَاءُ خَضْرَاءَ عَلَى لَوْنِ الْمَاءِ الْأَخْضَرِ وَ كَانَتِ الْأَرْضُ غَبْرَاءَ عَلَى لَوْنِ الْمَاءِ

1) 1. تفسير نمونه، ج 19، ص 423

2) 2. بحار الأنوار، ج 56، ص 372

3) 3. الانبياء / 30.

4) 4. آل عمران / 91.

الْعَذْبِ وَ كَانَتَا مَرْتُوقَتَيْنِ لَيْسَ لَهُمَا أَبْوَابٌ وَ لَمْ يَكُنْ لِلْأَرْضِ أَبْوَابٌ وَ هُوَ النَّبْتُ وَ لَمْ تُمْطِرِ(1)السَّمَاءُ عَلَيْهَا فَتُنْبِتَ فَفَتَقَ السَّمَاءَ بِالْمَطَرِ وَ فَتَقَ الْأَرْضَ بِالنَّبَاتِ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّوَجَلَ (أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما) فَقَالَ الْأَبْرَشُ وَ اللَّهِ مَا حَدَّثَنِي بِمِثْلِ هَذَا الْحَدِيثِ أَحَدٌ قَطُّ أَعِدْ عَلَيَّ فَأَعَادَ عَلَيْهِ وَ كَانَ الْأَبْرَشُ مُلْحِداً فَقَالَ وَ أَنَا أَشْهَدُ أَنَّكَ ابْنُ نَبِيٍّ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ» (2).

ترجمه:

تفسیر قمی: هشام بن عبد الملک به قصد حج خارج شد، در حالی که ابرش کلبی نیز با او بود. آن دو، امام جعفر صادق علیه السَّلام را در مسجد دیدند و هشام به ابرش گفت: این مرد را می شناسی؟ او گفت: نه. هشام گفت: این همان کسی است که شیعیان به خاطر فراوانی علمش او را پیامبر می خوانند، سپس ابرش گفت: من از او سئوال هایی می پرسم که تنها پیامبر و یا وصی او می توانند پاسخ گویند. هشام گفت: دوست دارم که این کار را انجام دهی، سپس ابرش نزد امام جعفر صادق علیه السَّلام رفت و گفت: ای ابا عبدالله! مرا در مورد آیه «أَوَلَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا» آگاه کن و بگو شکاف زمین و آسمان چگونه و با چه چیزی بوده است؟

امام جعفر صادق علیه السَّلام فرمودند: ای ابرش! خداوند همان طور که خود وصف کرده است، عرش بر روی آب است و آب نیز بر روی هواست و هوا نیز نامحدود است، و در آن روز غیر از این ها چیز دیگری خلق نشده بود، و آب در آن روز شیرین و گوارا بود، هنگامی که خداوند اراده کرد که زمین را بیافریند، به بادها دستور داد که


1) 1. فى المصدر: لم تقطر.

2) 2. تفسير القمى، ص 427 و قد مر الحديث بعينه فى باب حدوث العالم و بدء خلقه تحت الرقم 47.

به شدت به آب بوزند تا این که تبدیل به امواج گردد، و سپس کف کند و فرونشیند و تبدیل به یک کف واحد شود، و خداوند آن کف را در مکان کنونی کعبه جمع نمود و کوهی از کف ساخت، و بعد زمین از زیر آن گستراند، و به همین خاطر در قرآن می گوید: (إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّهَ مُبَارَکًا)(1)«در حقیقت نخستین خانه ای که برای (عبادت) مردم نهاده شده، همان است که در مکه است».

سپس خداوند تبارک و تعالی به اندازه ای که خود اراده نموده بود، (از کار) دست کشید و هنگامی که خواست که آسمان ها را بیافریند، به بادها دستور داد که به دریاها بوزند تا این که آن را مملو از کف کنند و در اثر این کار، از دریا موج و کفی خارج گردید که از وسط آن دودی بدون آتش بیرون می آمد و از آن دود، آسمان را خلق کرد و در آن برج ها و ستارگان و جایگاه خورشید و ماه را مشخص نمود و آن ها را در آسمان به حرکت در آورد. آسمان، سبز بود و رنگی همچون آب سبز داشت و زمین نیز خاکستری و به رنگ آب گوارا بود و هیچ کدام از آن دو هیچ منفذی نداشتند و زمین هیچ شکافی برای رویاندن نداشت و آسمان نیز بر آن نمی بارید که بروید، سپس خداوند عز و جل آسمان را با باران، و زمین را با گیاه رویاند، و آیه «أَوَلَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا» نیز بیانگر همین مطلب است، سپس ابرش گفت: به خدا قسم تا به حال کسی این چنین سخنانی به من نگفته است. دوباره به من بازگو کن. امام آن مطالب را دوباره برایش بازگو کرد و ابرش که ملحد بود گفت: گواهی می دهم که هیچ خدایی جز الله نیست و گواهی می دهم که تو فرزند پیامبر صلّی الله علیه وآله و سلّم می باشی. و این مطلب را سه بار تکرار کرد(2).(3)


1) 1. آل عمران/ 96.

2) 2. تفسیر قمی، ج 2، ص 44.

3) 3. آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 3، ص 318.

2. «التَّفْسِيرُ، فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السَّلام فِي قَوْلِهِ (وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِِ) فَهِيَ الْأَنْهَارُ وَ الْعُيُونُ وَ الْآبَارُ»(1).

ترجمه:

در تفسير به سندش از امام پنجم علیه السَّلام در تفسير قول خدا «و فرو فرستاديم از آسمان آبى به اندازه و جا داديم آن را در زمين» كه آن نهرها و چشمه ها و چاه ها است.

3. «قَالَ علیه السَّلام فِي قَوْلِهِ تَعَالَى (يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ)(2)قَالَ مِنْ مَاءِ السَّمَاءِ وَ مِنْ مَاءِ الْبَحْرِ فَإِذَا أُمْطِرَتْ فَتَحَتِ الْأَصْدَافُ أَفْوَاهَهَا فِي الْبَحْرِ فَيَقَعُ فِيهَا مِنْ مَاءِ الْمَطَرِ فَيُخْلَقُ اللُّؤْلُؤَةُ الصَّغِيرَةُ مِنَ الْقَطْرَةِ الصَّغِيرَةِ وَ اللُّؤْلُؤَةُ الْكَبِيرَةُ مِنَ الْقَطْرَةِ الْكَبِيرَةِ».

ترجمه:

قرب الاسناد: در تفسیر قول خدا: (يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ)؛ «از هر دو [دریا] مروارید و مرجان برآید.»، که مقصود آب آسمان و آب دریا است و چون باران آید صدف های دریا دهن گشایند و باران در آن ریزد، و لؤلؤ خُرد، از قطره خرد باشد و لؤلؤ درشت، از قطره درشت آفریده شود.(3)

بیان علامه مجلسی رحمةالله

این یک وجه در تأویل آیه کریمه است و مفسران آن را از ابن عباس روایت کردند، و مؤیدش آن است که بنا بر مشهور از دریای شیرین لؤلؤ برنیاید، و شاید آفرینش از قطره به این معنا است که در آن اثری نهفته شد، نه این که قطره ها مایه آنند.


1) 1. تفسير القمى: 446.

2) 2. رحمان / 22.

3) 3. قرب الإسناد، ص 85.

21.باران، آبیست گوارا، و پاک کننده
اشاره

قرآن می فرماید:

(وَ هُوَ الَّذي أَرْسَلَ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً)(1)«او كسى است كه بادها را بشارتگرانى پيش از رحمتش فرستاد، و از آسمان آبى پاك كننده نازل كرديم».

(أَ فَرَأَيْتُمُ الْماءَ الَّذي تَشْرَبُونَ * أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ * لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ أُجاجاً فَلَوْ لا تَشْكُرُونَ)(2)«آيا به آبى كه مى نوشيد انديشيده ايد؟! آيا شما آن را از ابر نازل كرده ايد يا ما نازل مى كنيم؟! هر گاه بخواهيم، اين آب گوارا را تلخ و شور قرار مى دهيم؛ پس چرا شكر نمى كنيد؟!».

تفسیر

اين آب و آتش از كيست؟

در اين آيات اشاره به ششمين و هفتمين دليل معاد، در اين بخش از آيات سوره واقعه مى كند كه بيان گر قدرت خداوند بر همه چيز و بر احياى مردگان است.

نخست مى فرمايد: «آيا به آبى كه مى نوشيد انديشيده ايد»؟؛ (أَ فَرَأَيْتُمُ الْماءَ الَّذِي تَشْرَبُونَ).

«آيا شما آن را از ابر نازل مى كنيد؟ يا ما نازل مى كنيم»؟؛ (أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ).

«مزن» (بر وزن حزن) آن گونه كه «راغب» در «مفردات» مى گويد:


1) 1. فرقان/48.

2) 2. واقعه/68تا70.

به معنى «ابرهاى روشن» است، و بعضى آن را به «ابرهاى باران زا» تفسير كرده اند(1).

اين آيات و جدان انسان ها را در برابر يك سلسله سؤالها قرار مى دهد و از آن ها اقرار مى گيرد، و در واقع مى گويد: آيا دربارۀ اين آبى كه مايه حيات شما است و پيوسته آن را مى نوشيد هرگز فكر كرده ايد؟

چه كسى به آفتاب فرمان مى دهد بر صفحه اقيانوس ها بتابد، و از ميان آب هاى شور و تلخ تنها ذرات آب خالص و شيرين و پاك از هر گونه آلودگى را جدا ساخته، و به صورت بخار به آسمان بفرستد؟

چه كسى به اين بخارات دستور مى دهد دست به دست هم دهند و فشرده شوند، و قطعات ابرهاى باران زا را تشكيل دهند؟

چه كسى دستور حركت به بادها و جابجا كردن قطعات ابرها و فرستادن آن ها را بر فراز زمين هاى خشك و مرده مى دهد؟

چه كسى به طبقات بالاى هوا اين خاصيت را بخشيده كه به هنگام سرد شدن توانايى جذب بخار را از دست دهد، ودر نتيجه بخارات موجود به صورت قطرات باران، نرم و ملايم، آهسته و پى در پى، بر زمين ها فرود آيند؟

اگر يك سال خورشيد اعتصاب كند، بادها از حركت بايستند، قطعات بالاى جو بخارات را مصرانه در خود نگهدارند، و آسمان بر زمين بخيل گردد، آن چنان كه زرع و نخيل لب تر نكنند، همه شما از تشنگى هلاك مى شويد، و حيوانات و باغ ها و زراعت هاى شما مى خشكد.

كسى كه اين قدرت را دارد كه با وسايلى اين چنين ساده آن چنان بركاتى براى شما فراهم سازد، آيا قادر بر احياى مردگان نيست؟ اين خود يك نوع احياى مردگان


1) 1. لسان العرب، ماده «مزن».

است احياى زمين هاى مرده كه، هم نشانه توحيد و عظمت خدا است و هم دليل بر رستاخيز و معاد.

و اگر مى بينيم در آيات فوق فقط روى آب نوشيدنى تكيه شده و از تأثير آن در مورد حيات حيوانات و گياهان سخنى به ميان نيامده به خاطر اهميت فوق العاده آب براى حيات خود انسان است، به علاوه در آيات قبل اشاره اى به مسأله زراعت شده بود و نيازى به تكرار نبود.

جالب اين كه اهميت آب و نقش آن در زندگى بشر نه تنها با گذشت زمان و پيشرفت صنايع و علم و دانش انسان كم نمى شود، بلكه بر عكس، انسان صنعتى نياز بيش ترى به آب دارد، لذا بسيارى از مؤسسات عظيم صنعتى فقط در كنار رودخانه هاى عظيم قدرت فعاليت دارند.

سرانجام در آيه بعد براى تكميل همين بحث مى افزايد: «اگر بخواهيم اين آب گوارا و شيرين را به صورت تلخ و شور قرار مى دهيم»؛ (لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ أُجاجاً)(1).

«پس چرا شكر اين نعمت بزرگ را به جا نمى آوريد»؟؛ (فَلَوْ لا تَشْكُرُونَ).

آری، اگر خدا مى خواست به املاح محلول در آب نيز اجازه مى داد كه همراه ذرات آب تبخير شوند، و دوش به دوش آن ها به آسمان صعود كنند، و ابرهايى شور و تلخ تشكيل داده، قطره هاى بارانى درست همانند آب دريا شور و تلخ فرو ريزند! اما او به قدرت كامله اش اين اجازه را به املاح نداد، نه تنها املاح در آب، بلكه ميكربهاى موذى و مضر و مزاحم نيز اجازه ندارند همراه بخارات آب به آسمان صعود كنند، و دانه هاى باران را آلوده سازند به همين دليل قطرات باران هر گاه هوا آلوده نباشد خالص ترين، پاكترين، و گواراترين آب ها است.


1) 1. در اين جمله «لام» حذف شده و در تقدير چنين است «لو نشاء لجعلناه».

«اجاج» از مادۀ «اج» (بر وزن حج) در اصل از «اجيج» آتش، يعنى برافروختگى و سوزندگى آن گرفته شده است، و به آب هايى كه به خاطر شورى يا تلخى و حرارت دهان را مى سوزاند اجاج مى گويند.

اين سخن را با حديثى از پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله وسلّم پايان مى دهيم در اين حديث مى خوانيم: «ان النبى كان اذا شرب الماء قال الحمدللَّه الذى سقانا عذبا فراتا برحمته و لم يجعله ملحا اجاجا بذنوبنا!؛ هنگامى كه حضرت آب مى نوشيد مى فرمود: حمد براى خداوندى كه به رحمتش ما را از آب شيرين و گوارا سيراب كرد، و آن را به خاطر گناهانمان شور و تلخ قرار نداد!»(1).(2)

(وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَكاً فَأَنْبَتْنا بِهِ جَنَّاتٍ وَ حَبَّ الْحَصيدِوَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضيدٌرِزْقاً لِلْعِبادِ وَ أَحْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذلِكَ الْخُرُوجُ)(3)«و از آسمان، آبى پربركت نازل كرديم، و به وسيله آن باغ ها و دانه هايى را كه درو مى كند رويانديم، و نخل هاى بلندقامت كه ميوه هاى متراكم دارند؛ همه اين ها براى روزى بخشيدن به بندگان است و به وسيله باران سرزمين مرده را زنده كرديم؛ (آرى) زنده شدن مُردگان نيز همين گونه است!».

22.باران نیسان، خواص و آداب
مهج الدعوات و منهج العبادات

فصل فيما نذكره من الشفاء بماء المطر في نيسان و الدعا فيه (4).


1) 1. تفسير مراغى، ج 27، ص 148 و تفسير روح المعانى، ج 27، ص 129.

2) 2. تفسير نمونه، ج 23، ص 255.

3) 3. ق/9تا11.

4) 4. ابن طاووس، على بن موسى، مهج الدعوات و منهج العبادات - قم، چاپ: اول، 1411 ق.

في كتاب زاد العابدين تأليف حسين بن أبي الحسين بن خلف الكاشغري الملقب بالفضل ما هذا لفظه:

«حديث نيسان و قال وَ أَخْبَرَنَا الْوَالِدُ أَبُو الْفُتُوحِ رَحِمَهُ اللَّهُ حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْخَشَّانِيُّ الْبَلْخِيُّ حَدَّثَنَا أَبُو نَصْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَابُ حَرِيزِيُّ أَخْبَرَنَا أَبُو نَصْرٍ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ الْمُذَكِّرُ الْبَلْخِيُّ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ أُحَيْدٍ حَدَّثَنَا عِيسَى بْنُ هَارُونَ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ قَالَ حَدَّثَنَا نَافِعٌ عَنْ عُمَرَ قَالَ: كُنَّا جُلُوساً إِذْ دَخَلَ عَلَيْنَا رَسُولُ اللَّهِ صلّی الله علیه وآله وسلّم فَسَلَّمَ عَلَيْنَا فَرَدَدْنَا علیه السَّلام فَقَالَ أَ لَا أُعَلِّمُكُمْ دُعَاءً عَلَّمَنِي جَبْرَئِيلُ صلّی الله علیه وآله وسلّم حَيْثُ لَا أَحْتَاجُ إِلَى دَوَاءِ الْأَطِبَّاءِ قَالَ عَلِيٌّ وَ سَلْمَانُ وَ غَيْرُهُمْ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ وَ مَا ذَاكَ الدَّوَاءُ فَقَالَ النَّبِيُّ لِعَلِيٍّ تَأْخُذُ مِنْ مَاءِ الْمَطَرِ بِنَيْسَانَ وَ تَقْرَأُ عَلَيْهِ فَاتِحَةَ الْكِتَابِ سَبْعِينَ مَرَّةً وَ آيَةَ الْكُرْسِيِّ سَبْعِينَ مَرَّةً وَ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ سَبْعِينَ مَرَّةً وَ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ سَبْعِينَ مَرَّةً وَ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ سَبْعِينَ مَرَّةً وَ قُلْيَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ سَبْعِينَ مَرَّةً وَ تَشْرَبُ مِنْ ذَلِكَ الْمَاءِ غُدْوَةً وَ عَشِيَّةً سَبْعَةَ أَيَّامٍ مُتَوَالِيَاتٍ قَالَ النَّبِيُّ صلّی الله علیه وآله وسلّم وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً أَنَّ جَبْرَئِيلَ علیه السَّلام قَالَ إِنَّ اللَّهَ يَرْفَعُ عَنِ الَّذِي يَشْرَبُ مِنْ هَذَا الْمَاءِ كُلَّ دَاءٍ فِي جَسَدِهِ وَ يُعَافِيهِ وَ يُخْرِجُ مِنْ عُرُوقِهِ وَ جَسَدِهِ وَ عَظْمِهِ وَ جَمِيعِ أَعْضَائِهِ وَ يَمْحُو ذَلِكَ مِنَ اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً إِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ أَحَبَّ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ بَعْدَ ذَلِكَ فَشَرِبَ مِنْ ذَلِكَ الْمَاءِ كَانَ لَهُ وَلَدٌ وَ إِنْ كَانَتِ امْرَأَةٌ عَقِيماً وَ شَرِبَتْ مِنْ ذَلِكَ الْمَاءِ رَزَقَهُ اللَّهُ وَلَداً وَ إِنْ كَانَ عِنِّيناً وَ المَرْأَةُ عَقِيماً وَ شَرِبَتْ مِنْ ذَلِكَ الْمَاءِ أَطْلَقَ اللَّهُ ذَلِكَ وَ ذَهَبَ مَا عِنْدَهُ وَ يَقْدِرُ عَلَى الْمُجَامَعَةِ وَ إِنْ أَحَبَّتْ أَنْ تَحْمِلَ بِابْنٍ حَمَلَتْ وَ إِنْ أَحَبَّتْ أَنْ تَحْمِلَ بِذَكَرٍ أَوْ أُنْثَى حَمَلَتْ وَ تَصْدِيقُ ذَلِكَ فِي كِتَابِ اللَّهِ تَعَالَى يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ إِناثاً وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ الذُّكُورَ.أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْراناً وَ إِناثاً وَ يَجْعَلُ مَنْ يَشاءُ عَقِيماً وَ إِنْ كَانَ بِهِ صُدَاعٌ فَشَرِبَ مِنْ ذَلِكَ يَسْكُنُ عَنْهُ الصُّدَاعُ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ إِنْ كَانَ بِهِ وَجَعُ الْعَيْنِ يُقَطِّرُ مِنْ ذَلِكَ الْمَاءِ فِي عَيْنَيْهِ وَ يَشْرَبُ مِنْهُ وَ يَغْسِلُ عَيْنَيْهِ يَبْرَأُ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ يَشُدُّ أُصُولَ الْأَسْنَانِ وَ يُطَيِّبُ الْفَمَ وَ لَا يَسِيلُ مِنْ أُصُولِ الْأَسْنَانِ اللُّعَابُ وَ يَقْطَعُ

الْبَلْغَمَ وَ لَا يَتَّخِمُ إِذَا أَكَلَ وَ شَرِبَ وَ لَا يَتَأَذَّى بِالرِّيحِ وَ لَا يُصِيبُهُ الْفَالِجُ وَ لَا يَشْتَكِي ظَهْرَهُ وَ لَا يَتَّجِعُ بَطْنُهُ وَ لَا يَخَافُ مِنَ الزُّكَامِ وَ وَجَعِ الضِّرْسِ وَ لَا يَشْتَكِي الْمَعِدَةَ وَ لَا الدُّودَ وَ لَا يُصِيبُهُ قُولَنْجٌ وَ لَا يَحْتَاجُ إِلَى الْحِجَامَةِ وَ لَا يُصِيبُهُ النَّاسُورُ وَ لَا يُصِيبُهُ الْحِكَّةُ وَ لَا الْجُدَرِيُّ وَ لَا الْجُنُونُ وَ لَا الْجُذَامُ وَ الْبَرَصُ وَ الرُّعَافُ وَ لَا الْقَلْسُ وَ لَا يُصِيبُهُ عَمًي وَ لَا بَكَمٌ وَ لَا خَرَسٌ وَ لَا صَمٌّ وَ لَا مُقْعَدٌ وَ لَا يُصِيبُهُ الْمَاءُ الْأَسْوَدُ فِي عَيْنَيْهِ- وَ لَا يُفْسِدُهُ دَاءٌ يُفْسِدُ عَلَيْهِ صَوْمَهُ وَ صَلَاتَهُ وَ لَا يَتَأَذَّى بِالْوَسْوَسَةِ وَ لَا الْجِنِّ وَ لَا الشَّيَاطِينِ قَالَ النَّبِيُّ صلّی الله علیه وآله وسلّم قَالَ جَبْرَئِيلُ إِنَّهُ مَنْ شَرِبَ مِنْ ذَلِكَ كَانَ ثُمَّ كَانَ لَهُ جَمِيعُ الْأَوْجَاعِ الَّتِي تُصِيبُ النَّاسَ فَإِنَّهُ شِفَاءٌ لَهُ مِنْ جَمِيعِ الْأَوْجَاعِ فَقُلْتُ يَا جَبْرَئِيلُ هَلْ يَنْفَعُ فِي غَيْرِ مَا ذَكَرْتَ مِنَ الْأَوْجَاعِ قَالَ جَبْرَئِيلُ وَ الَّذِي بَعَثَكَ بِالْحَقِّ نَبِيّاً مَنْ يَقْرَأُ بِهَذِهِ الْآيَاتِ عَلَى هَذَا الْمَاءِ مَلَأَ اللَّهُ تَعَالَى قَلْبَهُ نُوراً وَ ضِيَاءً وَ يُلْقِي الْإِلْهَامَ فِي قَلْبِهِ وَ يُجْرِي الحِكْمَةَ عَلَى لِسَانِهِ وَ يَحْشُو قَلْبَهُ مِنَ الْفَهْمِ وَ التَّبْصِرَةِ وَ لَمْ يُعْطِ مِثْلَهُ أَحَداً مِنَ الْعَالَمِينَ وَ يُرْسِلُ عَلَيْهِ أَلْفَ مَغْفِرَةٍ وَ أَلْفَ رَحْمَةٍ وَ يُخْرِجُ الْغِشَّ وَ الْخِيَانَةَ وَ الْغِيبَةَ وَ الْحَسَدَ وَ الْبَغْيَ وَ الْكِبْرَ وَ الْبُخْلَ وَ الْحِرْصَ وَ الْغَضَبَ مِنْ قَلْبِهِ وَ الْعَدَاوَةَ وَ الْبَغْضَاءَ وَ النَّمِيمَةَ وَ الْوَقِيعَةَ فِي النَّاسِ وَ هُوَ الشِّفَاءُ مِنْ كُلِّ دَاء.

وَ قَدْ رُوِيَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى عَنِ النَّبِيِّ صلّی الله علیه وآله وسلّم فِيمَا يُقْرَأُ عَلَى مَاءِ الْمَطَرِ فِي نَيْسَانَ زِيَادَةٌ وَ هِيَ أَنَّهُ يَقْرَأُ عَلَيْهِ سُورَةَ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ وَ يُكَبِّرُ اللَّهَ وَ يُهَلِّلُ اللَّهَ وَ يُصَلِّي عَلَى النَّبِيِّ صلّی الله علیه وآله وسلّم كُلَّ وَاحِدَةٍ مِنْهَا سَبْعِينَ مَرَّةً.(1)

ترجمه:

ابن طاوس گويد كه من حديثى را در كتاب «زاد العابدين» تأليف حسين بن ابى الحسن بن خلف كاشغرى ملقّب به فضل دربارۀ آب نيسان ديدم و آن اين است: مروى از ابو الفتوح است كه گفت: به ما خبر داد ابو بكر محمد بن عبد


1) 1. ابن طاووس، على بن موسى، مهج الدعوات و منهج العبادات. ص355.

الله خشابى [خشانى] بلخى، از ابو نصر محمّد بن احمد بن محمّد [باب خ. ل.] حريرى و او گفت كه روايت نمود به ما ابو نصر عبد الله بن عبّاس [مذكّر] بلخى، از احمد بن اجيد [احيد خ. ل.]، و او گفته كه: به ما حديث نمود عيسى بن هارون، از محمّد بن جعفر، از عبد الله بن عمر و او گفت كه: به ما حديث نمود نافع از، ابن عمر كه گفت روزى نشسته بوديم كه بر ما حضرت رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم و داخل شدند و بر ما سلام كردند. پس چون جواب سلام داديم، فرمودند كه: آيا مى خواهيد كه شما را دوائى تعليم كنم كه آن را به من جبرئيل؟ع؟ تعليم كرده است كه ديگر به دواى طبيبان احتياج نشود؟ پس حضرت امير المؤمنين على علیه السَّلام و سلمان و جمعى ديگر گفتند كه: يا رسول الله آن دوا كدام است؟ آن حضرت روى به جانب امير المؤمنين كردند و فرمودند كه: قدرى از آب باران نيسان را جمع كن و بر آن سوره فاتحة الكتاب هفتاد مرتبه و آية الكرسى هفتاد مرتبه و قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ هفتاد مرتبه و قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ هفتاد مرتبه و قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ هفتاد مرتبه و قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ هفتاد مرتبه بخوان.

و در روايتى ديگر از حضرت پيغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم منقول است كه در آن اين زيادتى است كه: بر آب باران نيسان سوره إِنَّا أَنْزَلْناهُ را هفتاد مرتبه و «اللَّه اكبر» و «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ » و «اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد» هر يك را هفتاد مرتبه بخوان. پس به روايت اوّل رجوع مى كنيم و مى گویيم: رسول؟صل؟ فرمودند كه از آن آب در هر صبح و شام تا هفت روز پى در پى بنوش و قسم به كسى كه مرا به راستى فرستاده است آن كه جبرئيل علیه السَّلام گفت: به درستى كه خداى تعالى برطرف مى كند از كسى كه از اين آب بياشامد كل آزارى را كه در جسد او باشد و او را از همه دردها بسلامت مى دارد و از رگ هاى او و استخوان او و از همه اعضاء او آزار را بيرون مى آورد و از لوح محفوظ بيمارى او را محو مى كند و سوگند به كسى كه مرا به راستى به پيغمبرى

فرستاده است آن كه هر كس كه او را فرزندى نبوده باشد و دوست داشته باشد آن كه براى او فرزندى به هم رسد، پس از اين آب بياشامد، خداى تعالى براى او فرزندى را روزى مى گرداند و اگر زنى عقيم باشد و از براى او فرزندى نشود و از اين آب بنوشد، خداى تعالى به او فرزندى را روزى مى كند و اگر مرد عنّين باشد و قادر بر مقاربت كردن با زنان نباشد و از اين آب بخورد، خداى تعالى از او اين آزار را برطرف مى كند و بر مجامعت كردن قادر مى شود و اگر زنى خواهد به پسرى آبستن شود و اين آب را بياشامد، به آن حامله مى شود و هم چنين اگر دخترى را خواهد به آن آبستن مى شود و تصديق اين معنى در قرآن مجيد واقع شده كه: (يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ إِناثاً وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ الذُّكُورَ أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْراناً وَ إِناثاً وَ يَجْعَلُ مَنْ يَشاءُ عَقِيماً)؛ «و مى بخشد خداى تعالى براى كسى كه مى خواهد دختر را و مى بخشد به هر كس كه مى خواهد پسر را و تزويج مى كند آن ها را به پسران و دختران و مى گرداند هر شخصى را كه خواهد عقيم و بى فرزند» و اگر شخصى درد سر داشته باشد و از اين آب بخورد درد سر او به اذن خدا ساكن مى گردد و اگر درد چشم داشته باشد و قطره اى از اين آب در چشم خود بچكاند و قدرى از اين بخورد و بيرون چشم خود را بشويد، آزار آن به اذن خدا برطرف مى شود و اين آب نيسان بيخ دندان ها را محكم مى كند و دهان را خوش بوى مى كند و آب رفتن دهان را و بلغم را برطرف مى كند و ادخال را در خوردن و آشاميدن زايل مى گرداند و او را باد ناخوش آزار نمى رساند و مفلوج نگردد و درد شكم و درد كمر به او نرسد و آزار زكام و درد دندان نبيند و آزار معده و كرم روده و قولنج به او نرسد و محتاج به حجامت نشود و آزار بواسير و خوارش بدن نبيند و از آبله و ديوانگى و آزار خوره و پيسى نجات يابد و به او آزار بيمارى خون آمدن از بينى و برگردانيدن طعام هضم نشده نرسد، و نه كورى و نه گنگى و نه لكنت در زبان و نه گوى و نه زمين گيرى و آب سياه در چشم او ظاهر نگردد و به او هيچ دردى نرسد و او

را شكى عارض نشود كه نماز او و روزه او باطل شود و از وسوسه شيطان و جنّ ايمن گردد به بركت آشاميدن اين آب. پس آن گاه پيغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم فرمودند كه: جبرئيل علیه السَّلام گفت كه: هر كس از اين بياشامد و او را همه دردها و آزارى كه مى رسد به انسان، باشد، پس به درستى كه از همه آن ها شفا مى يابد. پس من گفتم: اى جبرئيل آيا اين آب نفع مى كند در غير اين آزارهايى كه تو آن ها را مذكور ساختى؟ جبرئيل گفت: به حق آن كسى كه ترا به راستى به پيغمبرى فرستاده است، آن كه هر كس اين آيات را به اين آب بخواند، خداى تعالى دل او را از نور و روشنى پر مى گرداند و الهام را در دل او مى اندازد و حكمت را به زبان او ظاهر مى سازد و دل او را از فهم و دانش پر مى كند به آن چه مثل آن را به هيچ احدى از مردمان نداده باشد و خداى تعالى براى او هزار آمرزش و هزار رحمت مى فرستد و از دل او غش و خيانت را و غيبت و حسد را و ظلم و تكبر را و بخل و حرص را و خشم و دشمنى را و سخن چينى و فساد كردن در ميان مردمان را بيرون مى كند و اين آب شفا از هر دردى است كه باشد.(1)

آب نیسان

«نیسان» ماه هشتم از ماه های رومى است که از بیست و سوم فروردین شروع می شود و تا 30 روز ادامه دارد بنابراین قسمت عمده ماه نیسان، مقارن اردیبهشت ماه است و کمى از آن در آخر ماه فروردین قرار دارد.

خواص آب نیسان

از بعضى از روایات استفاده مى شود بارانى که در این ماه از آسمان نازل مى شود، خواص و آثار فراوانى دارد و اگر کسى مقدارى از آن را در ظرف پاکى جمع کند و سوره ها و دعاهاى زیر را بر آن بخواند، هر کس از آن آب بخورد، از بیمارى هاى


1) 1. مهج الدعوات، ترجمه طبسى، ص544.

گوناگون جسمانى و اخلاقى رهایى مى یابد و به‌قدرى در این روایت آثار و برکات، براى آن ذکر شده است که انسان در شگفتى فرو مى‌رود.

معروف ترین سند موجود درباره خواص آب نیسان، روایتی است که سید ابن طاووس رحمةالله در کتاب «زادالمعاد» دراین باره نوشته است. روایتی که در کتاب ارزشمند «مفاتیح الجنان» هم به آن اشاره شده و این طور شروع می شود:«روزى جمعى از اصحاب نشسته بودند،رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم وارد شد و به ايشان سلام كرد،و اصحاب جواب سلام ايشان را گفتند حضرت فرمودند:آيا مى خواهيد دوايى را كه جبرييل به من تعليم داد كه نيازمند دواى پزشكان نباشم به شما تعليم دهم؟ اميرالمؤمنين علیه السَّلام و سلمان و ديگران پرسيدند آن دوا چيست؟»

و بعد پیامبر اسلام صلّی الله علیه وآله وسلّم چگونگی جمع آوری آب باران در ماه نیسان را به امام علی؟ع؟ تعلیم فرمودند. براساس این روایت پیامبر اسلام صلّی الله علیه وآله وسلّم درباره فواید آب نیسان هم ویژگی هایی از قول جبرئیل علیه السَّلام ذکر کردند.

بعضی از این ویژگی ها به اختصار عبارتند از:

•

شفای دردهای جسمی

•

درمان نازائی

•

درمان سردرد

•

درمان درد چشم با چکاندن قطره ای از آب نیسان به چشم

•

استحکام ریشه دندان ها

•

پیشگیری از سرماخوردگی و زکام

•

پیشگیری از بیماری های پوستی

•

اعتدال مزاج

آداب و نحوه جمع آوری آب نیسان

موقع بارش باران در این زمان از سال، ظرفی را زیر آن گذاشته تا آب باران جمع شود، سپس هر یک از سوره ها یا دعاهای زیر را «هفتاد مرتبه» بر آن آب مى خوانید و بعد آب را می‌نوشید:

1-سوره حمد

2- آیه الکرسى

3- سوره قل یا أیّها الکافرون

4- سوره سبّح اسم ربّک الاعلى

5- سوره قل أعوذ برب الفلق

6- سوره قل أعوذ بربّ النّاس

7- سوره قل هو اللّه أحد

هم چنین هر یک از ذکرهاى زیر را «هفتاد مرتبه»می خوانید:

1- لا إله إلّا اللّه

2- اللّه أکبر

3- اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد

4- سبحان اللّه و الحمدللّه و لا إله إلّا اللّه

علاّمه مجلسى می گوید: در عمل مربوط به آب نیسان بهتر آن است که اگر به صورت دسته جمعى می خوانند، هر یک از افراد، مجموع آن سوره ها و اذکار را هفتاد مرتبه بخوانند (یعنى می توانند آن را میان خود تقسیم نمایند و هر کدام سوره اى را هفتاد بار بخواند، ولى بهتر است هر یک از آن ها، مجموع آن سوره ها و اذکار را هفتاد مرتبه بخواند).(1)


1) 1. بخش مذهبی بیتوته.

آب نیسان و خواص آن

«نیسان» ماه هشتم رومی است که از بیست و سوم فروردین شروع و تا 30 روز ادامه دارد، بنابراین قسمت عمده ماه نیسان، مقارن اردیبهشت ماه است و کمی از آن در آخر ماه فروردین قرار دارد.

«نیسان» ماه هشتم رومی است که از بیست و سوم فروردین شروع و تا 30 روز ادامه دارد، بنابراین قسمت عمده ماه نیسان، مقارن اردیبهشت ماه است و کمی از آن در آخر ماه فروردین قرار دارد.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، از بعضی از روایات استفاده می‌شود، بارانی که در این ماه از آسمان نازل می‌شود، خواص و آثار فراوانی دارد و اگر کسی مقداری از آن را در ظرف پاکی جمع کند و سوره‌ها و دعاهای زیر را بر آن بخواند، هر کس از آن آب بخورد، از بیماری‌های گوناگون جسمانی و اخلاقی رهایی می‌یابد و به قدری در این روایت آثار و برکات، برای آن ذکر شده است که انسان در شگفتی فرو می‌رود.

سوره‌ها و دعاها از این قرار است:

1. سوره حمد؛ 2. آیة الکرسی؛ 3. قُلْ یَا أَیُّهَا الْکَافِرُونَ؛ 4. سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَی؛ 5. قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ؛ 6. قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ؛ 7. قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ، هر کدام را 70 مرتبه می‌خوانی.

هم چنین ذکرهای:

1. لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ؛ 2. اللّه اکبر؛ 3. الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد؛ 4.سُبْحانَ الله، وَالحَمْدُ لله، وَلا اِلهَ اِلاَّ الله وَالله اَکبَرُ هر کدام را 70 مرتبه.

مرحوم «علاّمه مجلسی» می‌گوید: آب باران به طور کلّی مبارک و نافع است، همان گونه که در حدیث معتبری از امیرمؤمنان علیه السَّلام نقل شده است که فرمود: آبی را

که از آسمان فرود می‌آید بیاشامید که بدن‌ها را پاک می‌سازد و دردها را دفع می‌کند، قرآن مجید می فرماید: (وَ یُنَزِّلُ عَلَیْکُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِیُطَهِّرَکُمْ بِهِ وَ یُذْهِبَ عَنْکُمْ رِجْزَ الشَّیْطانِ وَلِیَرْبِطَ عَلی قُلُوبِکُمْ وَ یُثَبِّتَ بِهِ الاْقْدامَ)؛ «و آبی از آسمان برایتان فرستاد، تا شما را با آن پاک کند و پلیدی شیطان را از شما دور سازد؛ و دل‌هایتان را محکم، و گام‌ها را با آن استوار دارد».

«علاّمه مجلسی» در ادامه می‌گوید: در عمل مربوط به آب نیسان بهتر آن است که اگر به صورت دسته جمعی می‌خوانند، هر یک از افراد، مجموع آن سوره‌ها و اذکار را هفتاد مرتبه بخوانند (یعنی می توانند آن را میان خود تقسیم نمایند و هر کدام سوره‌ای را هفتاد بار بخواند ولی بهتر است هر یک از آن ها، مجموع آن سوره‌ها و اذکار را هفتاد مرتبه بخواند).(1)

23.شهاب ها و فوائد آن

قرآن می فرماید:

(وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَديداً وَ شُهُباً * وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً*وَ أَنَّا لا نَدْري أَ شَرٌّ أُريدَ بِمَنْ فِي الْأَرْضِ أَمْ أَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَداً)(2)«و اين كه ما آسمان را جستجو كرديم و همه را پر از محافظان قوىّ و تيرهاى شهاب يافتيم! و اين كه ما پيش از اين به استراق سمع در آسمان ها مى نشستيم؛ امّا اكنونهر كس بخواهد استراق سمع كند، شهابى را در كمين خود مى يابد! و اين كه (با اين اوضاع) ما نمى دانيم آيا اراده شرّى درباره اهل زمين شده يا پروردگارشان خواسته است آنان را هدايت كند؟!».


1) 1. مفاتیح نوین آیة‌الله العظمی مکارم‌شیرازی دامت برکاته.

2) 2. جن/8تا10.

تفسیر

ما پيش از اين به استراق سمع در آسمان ها مى نشستيم، و اخبارى از آن را دريافت مى داشتيم و به اطلاع دوستان خود مى رسانديم، ولى الان چنان است كه هر كس بخواهد استراق سمع كند، شهابى را در كمين خود مى يابد كه او را هدف قرار مى دهد!»؛ (وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً).

آيا اين وضع تازه دليل، بر اين حقيقت نيست كه با ظهور اين پيامبر و نزول كتاب آسمانى او دگرگونى عظيمى در جهان رخ داده است؟ چرا شما قبلاً قدرت بر استراق سمع داشتيد، و الان احدى توانايى بر اين كار ندارد؟! آيا مفهوم وضع جديد اين نيست كه دوران شيطنت و كهانت و فريب پايان گرفته، و شب تاريك جهل به پايان رسيده و آفتاب عالمتاب وحى و نبوت طلوع كرده است؟!

«شهاب» در اصل به معنى شعله اى است كه از آتش زبانه مى كشد، و به شعله هاى آتشينى كه در آسمان به صورت خط ممتد ظاهر مى شود نيز «شهاب» مى گويند طبق تحقيقات دانشمندان امروز آن ها قطعه سنگ هاى كوچكى هستند كه در فضاى بيرون از كره زمين در حركتند، هنگامى كه به زمين نزديك شوند تحت تأثير جاذبه آن قرار گرفته، و به سرعت به طرف زمين سقوط مى كنند، هنگامى كه وارد جو، يعنى قشر هواى فشرده محيط به زمين، شوند به خاطر بر خورد شديد با آن، داغ و آتشين، و به صورت شعله سوزانى در مى آيند، و سرانجام خاكستر آن ها بر زمين مى نشيند.

در آيات قرآن مجيد كراراً اين مسأله مطرح شده كه «شهاب ها» تيرهايى است كه به سوى شياطين كه قصد استراق سمع در آسمان ها دارند پرتاب مى شود.

در اين كه منظور از استراق سمع چيست؟ و چگونه جن و شياطين به وسيله شهاب ها از صحنه آسمان رانده مى شوند؟ بحث هاى مشروحى ذيل آيه 18 سورۀ

«حجر» (جلد 11 صفحه 40 به بعد) و ذيل آيه 10 سوره صافات (جلد 19 صفحه 15 به بعد) آورده ايم.

به هر حال واژه «رصد» (بر وزن حسد) به معنى آمادگى براى انتظار چيزى است كه در فارسى از آن تعبير «به كمين كردن» مى شود، اين واژه گاه به معنى اسم فاعل، يعنى كسى يا چيزى كه در كمين نشسته نيز آمده است، و در آيات فوق به همين معنى به كار رفته.

سپس افزودند با اين اوضاع و احوال ما نمى دانيم آيا اين ممنوعيت از استراق سمع دليل بر اين است كه اراده شرى براى مردم روى زمين شده، يا خداوند مى خواهد از اين طريق آن ها را هدايت فرمايد؟! (وَ أَنَّا لا نَدْرِي أَ شَرٌّ أُرِيدَ بِمَنْ فِي الْأَرْضِ أَمْ أَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَداً).

و به تعبير ديگر ما نمى دانيم آيا اين امر مقدمه نزول عذاب و بلا از سوى خدا است يا مقدمه هدايت آن ها؟

ولى مؤمنان جن قاعدتا بايد فهميده باشند كه ممنوعيت از استراق سمع كه با ظهور پيامبر اسلام صلّی الله علیه وآله وسلّم مقارن بوده، مقدمه هدايت انسان ها، و بر چيده شدن دستگاه كهانت و خرافات ديگرى مانند آن است، و اين چيزى جز اعلام پايان يك دوره تاريك، و آغاز دورانى نورانى نمى تواند باشد.

اما از آن جا كه «جن» به مسأله استراق سمع دلبستگى خاصى داشت هنوز نمى توانست باور كند كه اين محروميت يك نوع خير و بركت است، و گرنه روشن است كه كاهنان در عصر جاهليت با اتكاء به همين مسأله استراق سمع سهم بزرگى در گمراه ساختن مردم داشتند.

قابل توجه اين كه آن ها در اين جمله هدايت را به خدا نسبت مى دهند، ولى شر را به صورت فعل مجهول بدون نسبت به خدا ذكر مى كنند، اشاره به اين كه

آن چه از سوى خدا مى رسد خير و هدايت است، و شر و فساد از خود مردم و سوء استفاده آن ها از نعمت هاى الهى و مواهب آفرينش ناشى مى شود.

گرچه مى بايست در مقابل «شر»، واژه «خير» ذكر شود، ولى از آن جا كه واژه «خير» در اين جا به معنى «هدايت» بوده روى همين مصداق تكيه شده است.(1)

24.شهاب ها، تیری نافذ بر شیاطین
اشاره

قرآن می فرماید:

(إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزينَةٍ الْكَواكِبِوَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍلا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلى وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍدُحُوراً وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌإِلاَّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ)(2)«ما آسمان نزديك [پايين] را با ستارگان آراستيم، تا آن را از هر شيطان خبيثى حفظ كنيم! آن ها نمى توانند به (سخنان) فرشتگان عالم بالا گوش فرادهند، (و هر گاهچنين كنند) از هر سو هدف قرار مى گيرند! آن ها به شدّت به عقب رانده مى شوند؛ و براى آنان مجازاتى دائم است! مگر آن ها كه در لحظه اى كوتاه براى استراق سمع به آسمان نزديك شوند، كه «شهاب ثاقب» آن ها را تعقيب مى كند!».

(وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَديداً وَ شُهُباً * وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً)(3)«و اين كه ما آسمان را جستجو كرديم و همه را پر از محافظان قوىّ و تيرهاى شهاب يافتيم! و اين كه ما پيش از اين به استراق سمع در آسمان ها مى نشستيم؛ امّا اكنون هر كس بخواهد استراق سمع كند، شهابى را در كمين خود مى يابد!».

(وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرينَ*وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجيمٍ


1) 1. تفسير نمونه، ج 25، ص 112

2) 2. صافات/6تا12.

3) 3. جن/8و9.

*إِلاَّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبينٌ)(1)«ما در آسمان برجهايى قرار داديم؛ و آن را براى بينندگان آراستيم. و آن را از هر شيطان رانده شده اى حفظ كرديم؛ مگر آن كس كه استراق سمع كند (و دزدانه گوش فرا دهد) كه «شهاب مبين» او را تعقيب مى كند (و مى راند)».

تفسیر

پاسدارى آسمان از نفوذ شياطين!

در آيات گذشته سخن از صفوف مختلف فرشتگان الهى بود كه مأموريتهاى بزرگى بر عهده دارند، و در آيات مورد بحث از نقطه مقابل آن ها، يعنى گروه هاى شياطين و سرنوشت آن ها، سخن مى گويد، و مى تواند مقدمه اى باشد براى ابطال اعتقاد جمعى از مشركان كه شياطين و جن را معبود خود قرار مى دادند، و در ضمن درسى از توحيد در لابلاى آن نهفته است.

نخست مى گويد: «ما آسمان نزديك (آسمان پائين) را به زينت ستارگان تزيين كرده ايم»؛ (إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ)(2).

به راستى يك نگاه به صفحه آسمان در شب هاى تاريك و پر ستاره، چنان منظره زيبايى در نظر انسان مجسم مى سازد كه او را مسحور و مفتون خويش سازد.

گويى با زبان بى زبانى با ما سخن مى گويند، و رازهاى آفرينش را بازگو مى كنند گويى همه شاعرند و زيباترين غزلهاى عشقى و عرفانى را پى در پى مى سرايند.


1) 1. حجر/16تا18.

2) 2. از نظر تركيبى «الكواكب» بدل از «زينت» است، و اين احتمال نيز وجود دارد كه عطف بيان بوده باشد، و زينت در اين جا معنى اسم مصدرى دارد نه مصدرى، در كتابهاى ادبى آمده است كه هر گاه نكره بدل از معرفه باشد بايد با وصف همراه گردد ولى در عكس آن لازم نيست (دقت كنيد).

چشمك زدن هاى آن ها بيان گر رازهايى است كه جز در ميان عاشق و معشوق وجود ندارد.

به راستى منظره ستارگان آسمان آن قدر زيبا است كه هرگز چشم از ديدن آن خسته نمى شود، بلكه خستگى را از تمام وجود انسان بيرون مى كند (هر چند اين مسائل در عصر و زمان ما براى شهرنشينانى كه در دود كارخانه ها غوطه ورند، و طبعاً آسمانى تاريك و سياه دارند چندان مفهوم نيست، ولى روستانشينان هنوز مى توانند ناظر اين گفته قرآنى، يعنى تزيين آسمان با ستارگان درخشان باشند.

جالب اين كه مى گويد: «آسمان پایين را با كواكب تزيين كرديم» در حالى كه فرضيه اى كه در آن زمان بر افكار و دانشمندان حاكم بود مى گفت فقط آسمان بالا آسمان ستارگان ثوابت است (آسمان هشتم طبق فرضيه بطلميوس).

ولى چنان كه مى دانيم بطلان اين فرضيه اثبات شده و عدم پيروى قرآن از فرضيه نادرست مشهور آن زمان خود معجزه زنده اى از اين كتاب آسمانى است (دقت كنيد).

نكته جالب ديگر اين كه از نظر علم امروز مسلم است كه چشمك زدن زيباى ستارگان به خاطر قشر هوايى است كه اطراف زمين را فرا گرفته، و آن ها را به اين كار وامى دارد، و اين با تعبير «السَّماءَ الدُّنْيا» (آسمان پائين) بسيار مناسب است، اما در بيرون جو زمين، ستارگان خيره خيره نگاه مى كنند و فاقد تلألؤ هستند.

در آيه بعد به محفوظ بودن صحنه آسمان از نفوذ شياطين اشاره كرده مى گويد:

«ما آن را از هر شيطان خبيث و عارى از خير و نيكى حفظ كرديم»؛ (وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ)(1)


1) 1. «حفظا» به گفته بسيارى از مفسران «مفعول مطلق» براى فعل مقدرى است و در تقدير چنين بوده «و حفظناها حفظا».بعضى نيز احتمال داده اند كه عطف بر محل «بزينة» كه «مفعول له» است بوده باشد، كه در تقدير چنين مى شود «انا خلقنا الكواكب زينة للسماء و حفظا».

«مارد» از مادۀ «مرد» (بر وزن سرد) در اصل به معنى سرزمين بلندى است كه خالى از هر گونه گياه باشد، به درختى كه از برگ برهنه شود نيز «امرد» گويند، و به همين مناسبت بر نوجوانى كه مو در صورتش نروئيده اين كلمه اطلاق مى شود، و در اين جا منظور از «مارد» كسى است كه عارى از هر گونه خير و بركت و به تعبير خودمان «بى همه چيز!» باشد.

مى دانيم يكى از طرق حفظ آسمان از صعود شياطين به وسيله گروهى از ستارگان است كه «شهب» ناميده مى شودكه در آيات بعد به آن اشاره خواهد شد.

سپس مى افزايد: «آن ها نمى توانند به سخنان فرشتگان عالم بالا گوش فرا دهند، و اسرار غيب را از آن ها نشنوند، و هر گاه بخواهند دست به چنين كارى زنند از هر سو هدف تيرهاى شهاب قرار مى گيرند!»؛ (لا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلى وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ).

آری، «آن ها به شدت به عقب رانده مى شوند، و از صحنه آسمان طرد مى گردند، و براى آن ها عذاب دائم است»؛ (دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ).

«لا يسمعون» (كه به معنى لا يتسمعون است) مفهومش اين است كه آن ها مى خواهند اخبار «ملا اعلى» را بشنوند اما به آن ها اجازه داده نمى شود.

«ملأ اعلى» به معنى فرشتگان عالم بالا است، زيرا «ملأ» در اصل به جماعت و گروهى گفته مى شود كه بر نظر واحدى اتفاق دارند و چشم ديگران را با اين هماهنگى و وحدت پر مى كنند، و اشراف و اعيان و اطرافيان مراكز قدرت را نيز «ملأ» مى گويند، زيرا كه وضع ظاهرى آن ها چشم پركن است، ولى هنگامى كه توصيف به «اعلى» مى شود اشاره به ملائكه كرام و فرشتگان والا مقام حق است.

«يقذفون» از مادۀ «قذف» به معنى پرتاب كردن و تير انداختن به مكان دور است، و منظور در اين جا طرد «شياطين» به وسيله «شهب» مى باشد كه بعدا به شرح و تفسير آن خواهيم پرداخت، و اين نشان مى دهد كه خداوند حتى به آن ها اجازه نمى دهد به قلمرو ملا اعلى نزديك شوند.

«دحورا» از مادۀ «دحر» (بر وزن دهر) به معنى راندن و دور ساختن است، و «واصب» در اصل به معنى بيماري هاى مزمن است، ولى به طور كلى به معنى دائم و مستمر و گاه به معنى خالص نيز آمده است (1).

در اين جا اشاره به اين است كه نه تنها شياطين از نزديك شدن به عرصه آسمان منع و طرد مى شوند، بلكه سرانجام گرفتار عذاب دائم نيز مى گردند.

در آخرين آيه مورد بحث به گروهى از شياطين سركش و جسور اشاره مى كند كه قصد صعود به عرصه بلند آسمان مى كنند، مى فرمايد: «مگر آن ها كه در لحظات كوتاهى به عرصه آسمان براى استراق سمع نزديك شوند كه شهاب ثاقب آن ها را تعقيب مى كند و مى سوزاند!»؛ (إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ).

«خطفة»، يعنى چيزى را به سرعت ربودن.

«شهاب» در اصل به معنى شعله اى است كه از آتش افروخته زبانه مى كشد، و به شعله هاى آتشينى كه در آسمان به صورت خط ممتد ديده مى شود نيز مى گويند.

مى دانيم اين ها ستاره نيستند، بلكه شبيه ستارگانند، قطعات سنگ هاى كوچكى هستند كه در فضا پراكنده اند، و هنگامى كه در حوزه جاذبه زمين قرار گيرند به سوى زمين جذب شوند، و بر اثر سرعت و شدت برخورد آن ها با هواى اطراف زمين مشتعل و برافروخته مى شوند.


1) 1. در باره معنى «واصب» در جلد 11 صفحه 261 ذيل آيه 52 سوره نحل نيز بحث شده است.

«ثاقب» به معنى نافذ و سوراخ كننده است، گويى بر اثر نور شديد صفحه چشم را سوراخ كرده و به درون چشم انسان نفوذ مى كند، و در اين جا اشاره به اين است كه به هر موجودى اصابت كند آن را سوراخ كرده و آتش مى زند.

به اين ترتيب دو گونه مانع در برابر نفوذ شياطين به صحنه آسمان ها وجود دارد:

مانع اول قذف و طرد از هر جانب است كه ظاهراً آن نيز به وسيله «شهب» صورت مى گيرد.

مانع دوم عبارت از نوع خاصى از شهاب است كه «شهاب ثاقب» نام دارد، و در انتظار آن ها است كه گاه و بى گاه خود را به «ملاء اعلى» براى استراق سمع نزديك مى كنند، و مورد اصابت آن قرار مى گيرند.

نظير همين معنى در آيه 17 و 18 سوره حجر آمده است آن جا كه مى گويد: (وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِينٌ)؛ «ما بروج آسمانى را از هر شيطان مطرودى حفظ مى كنيم، مگر آن ها كه استراق سمع كنند كه شهاب مبين آنان را تعقيب مى كند» (مى راند و مى سوزاند). نظير همين تعبير در سوره ملك آيه 5 نيز آمده است: (وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّياطِينِ): «ما آسمان پایين را به وسيله چراغ هايى تزيين كرديم و (قسمتى از) آن ها را براى طرد شياطين قرار داديم».

توضيح و تكميل

در اين كه آيا بايد ظواهر اين الفاظ را حفظ كرد يا قرائنى در كار است كه بايد آن ها را بر خلاف ظاهر تفسير كنيم، و از قبيل تمثيل و تشبيه و كنايه بدانيم؟

در ميان مفسران نظرهاى مختلفى وجود دارد.

بعضى ظاهر اين آيات را بر همان معانى كه در بدو امر به نظر مى رسد حفظ كرده اند و گفته اند: در آسمان هاى نزديك و دوردست گروه هايى از فرشتگان ساكنند و اخبار حوادث اين جهان پيش از آن كه در زمين صورت گيرد در آن جا منعكس است.

گروهى از شياطين مى خواهند به آسمان ها صعود كنند و با استراق سمع چيزى از آن اخبار را بدانند، و به كاهنان، يعنى عوامل مربوط خود در ميان انسان ها منتقل سازند، اين جا است كه شهاب ها كه همانند ستاره هاى متحرك و كشيده اى هستند به سوى آن ها پرتاب مى شود، و آن ها را به عقب مى راند، يا نابود مى كند.

آن ها مى گويند: ممكن است ما دقيقاً مفاهيم اين تعبيرات را امروز درك نكنيم اما موظف هستيم ظواهر آن ها را حفظ كرده و اطلاع بيش تر را به آينده واگذاريم.

اين تفسير را مرحوم طبرسى در «مجمع البيان» و آلوسى در «روح المعانى» و سيد قطب در «فى ظلال» و بعضى ديگر انتخاب كرده اند.

در حالى كه بعضى ديگر عقيده دارند آيات فوق شبيه آياتى است كه از «لوح» و «قلم» و «عرش» و «كرسى» سخن مى گويد، و از قبيل تمثيل و كنايه است.

آن ها معتقدند اين آيات از قبيل تشبيه «معقول» به «محسوس» است، و مصداق آيه 43 سوره عنكبوت مى باشد كه مى فرمايد (وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ)؛ «اين ها مثل هايى است كه براى مردم مى زنيم و جز عالمان آن را درك نمى كنند!» آن ها، سپس افزوده اند: منظور از آسمان هايى كه فرشتگان ساكن آن هستند عوالم ملكوت است كه افقش برتر از اين عالم حسى است، و منظور از نزديك شدن شياطين به آسمان و «استراق سمع» و طرد شدن آن ها به وسيله «شهب» اين است كه اين شياطين هر گاه به خواهند به عالم فرشتگان نزديك شوند تا از اسرار خلقت و حوادث آينده با خبر گردند به وسيله نور ملكوت

كه طاقت تحمل آن را ندارد طرد مى شوند، و به واسطه حق، اباطيل آن ها نفى مى گردد، ذكر اين ماجرا به دنبال بحث از گروه هاى فرشتگان را در آغاز اين سوره مؤيد اين معنى مى شمرند(1).

اين احتمال نيز وجود دارد كه «سماء» در اين جا كنايه از آسمان ايمان و معنويت است كه همواره شياطين تلاش مى كنند به اين محدود راه بيابند، و از طريق وسوسه در دل مؤمنان راستين نفوذ كنند، اما پيامبران الهى و امامان معصوم علیهم السَّلام و پيروان خط فكرى و عملى آن ها با شهاب ثاقب علم و تقوى بر آن ها هجوم مى برند و آن ها را از نزديك شدن به اين آسمان منع مى كنند.

اين سه تفسير متفاوت در معنى اين آيات قرآن مجيد و آيات مشابه آن بود.(2)

شياطين با شهاب رانده مى شوند؟

اين آيات اشاره به گوشه اى از نظام آفرينش به عنوان دليلى بر توحيد و شناخت خدا است و بحث هايى را كه در زمينه قرآن و نبوت در آيات گذشته آمد تكميل مى كند.

نخست مى گويد: «ما در آسمان برجهايى قرار داديم»؛ (وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً).

«بروج» جمع «برج» در اصل به معنى «ظهور» است، و به همين جهت آن قسمت مخصوصى از ديوار اطراف شهر يا محل اجتماع لشكر كه بروز و ظهور خاصى دارد، برج ناميده مى شود، و نيز به همين جهت هنگامى كه زن، زينت خود را آشكار سازد تبرجت المرأة مى گويند.


1) 1. تلخيص از تفسير الميزان، ج 17، ص 130.

2) 2. تفسير نمونه، ج 19، ص 16.

به هر حال برج هاى آسمانى اشاره به منزلگاه هاى خورشيد و ماه است، و به تعبير دقيق تر هنگامى كه ما از كره زمين به ماه و خورشيد نگاه مى كنيم در هر فصل و موقعى از سال آن ها را در مقابل يكى از صورت هاى فلكى (صورتهاى فلكى مجموعه ستارگانى است كه شكل خاصى را به خود گرفته اند) مى بينيم و مى گویيم خورشيد مثلاً در برج حمل يا ثور يا ميزان و عقرب و قوس است (1).

بديهى است وجود اين برج هاى آسمانى و منزلگاه هاى ماه و خورشيد و آن نظام خاصى كه براى حركت آن ها در اين برج ها وجود دارد كه تقويم مجسم جهان هستى ما را تشكيل مى دهد دليل روشنى است بر علم و قدرت آفريدگار، اين نظام شگرف با اين حساب دقيق و مستمر بيان گر نقشه و هدفى است كه در آفرينش اين جهان بوده و هر چه در آن بيش تر بينديشيم ما را به آفريننده جهان نزديك تر مى سازد.

سپس اضافه مى كند «ما آسمان و اين صورت هاى فلكى را براى بينندگان زينت بخشيديم»؛ (وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرِينَ)(2).

در يك شب تاريك و پر ستاره نظرى به آسمان بيفكنيد، ستارگانى كه در هر گوشه و كنار به صورت گروه گروه دور هم جمع شده اند، گويى هر دسته براى خود انجمنى دارند، و آهسته نجوى مى كنند، بعضى خيره خيره به ما نگاه كرده اصلاً چشمك نمى زنند و بعضى مرتباً چشمك مى زنند، گويى ما را به سوى خود مى خوانند، بعضى آن چنان مى درخشند كه خيالمى كنيم دارند به ما نزديك مى شوند، و بعضى با نور كمرنگ خود گويى از آن اعماق آسمان هاى دور فرياد


1) 1. حمل (بره) مجموعه ستارگانى است كه تقريباً به اين شكل در آسمان در آمده، و همچنين ثور به معنى گاو، و ميزان به معنى ترازو، و عقرب به همان معنى معروف، و قوس به معنى كمان است.

2) 2. ضمير «زيناها» به «سماء» (آسمان) برمى گردد زيرا سماء مؤنث مجازى است.

بى صدايى مى كشند كه ما هم اينجائيم! اين منظره زيباى شاعرانه كه شايد براى بعضى بر اثر تكرار مشاهده، عادى جلوه كند بيش از آن چه فكر كنيم ديدنى و جالب و شوق انگيز است.

گاهى كه ماه با اشكال مختلفش در جمع آن ها ظاهر مى شود، چهره تازه و اعجاب انگيز ديگرى به خود مى گيرند.

بعد از غروب آفتاب يكى بعد از ديگرى ظاهر مى شوند، گويى از پشت پرده بيرون مى دوند و به هنگام طلوع صبح فرار كرده و در برابر نيروى خيره كننده آفتاب خود را پنهان مى كنند.

از اين گذشته، از نظر زيبایي هاى علمى و اسرار بسيار فراوان، چهره آسمان آن چنان زيبا است كه هزاران سال است چشم همه دانشمندان را به خود مشغول داشته به ويژه امروز كه با نيرومندترين تلسكوپ ها و دوربينهاى عظيم نجومى به سوى آن خيره مى شوند و هر زمان اسرار تازه اى از اين عالم پر غوغا، و در عين حال خاموش، براى مردم جهان كشف مى كنند.

راستى «چرخ با اين اختران نغز و خوش و زيباستى!»..

در آيه بعد اضافه مى كند «ما اين آسمان را از هر شيطان رجيم و شوم و ملعون محفوظ داشته ايم»؛ (وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ).

«مگر آن شيطان هايى كه هوس «استراق سمع» (و خبرگيرى دزدكى) كنند، كه شهاب آشكار آن ها را تعقيب مى كند و به عقب مى راند»؛ (إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِينٌ).

چگونه شياطين به وسيله شهب از آسمان رانده مى شوند؟! آيه اخير از آياتى است كه مفسران در تفسير آن بسيار سخن گفته اند و هر يك مسير خاصى را پيموده و برداشت معينى از آن دارند.

و از آن جا كه عين همين مضمون در سوره صافات (آيه 6 و 7) و سوره جن (آيه 9) آمده و از مسائلى است كه ممكن است براى افراد ناآگاه سؤال هاى بدون جوابى ترسيم كند لازم است نخست نظرى به آراء مفسران بزرگ اسلامى بيفكنيم، سپس آن چه را كه ترجيح مى دهيم بيان كنيم.

1- بعضى مانند نويسنده «تفسير فى ظلال» به راحتى از اين آيات و مانند آن گذشته و به عنوان اين كه اين ها حقايقى است كه درك آن براى ما ممكن نيست و بايد به آن چه در عمل واقعى ما در اين زندگى مؤثر است بپردازيم به تفسير اجمالى قناعت كرده، و از توضيح و تبيين اين مسأله صرف نظر نموده است.

او چنين مى نويسد: شيطان چيست؟ و چگونه مى خواهد استراق سمع كند؟

و چه چيز را استراق مى كند؟ همه اين ها از غيبهاى الهى است كه از خلال نصوص نمى توان به آن دست يافت، و پرداختن به آن نتيجه اى ندارد، زيرا بر عقيده ما چيزى نمى افزايد، و جز اشتغال فكر انسان به امرى كه به او ارتباط خاصى ندارد و او را از انجام عمل حقيقيش در اين زندگى باز مى دارد ثمره اى نخواهد داشت، به علاوه درك تازه اى نسبت به حقيقت جديدى به ما نمى دهد!»(1).

ولى نبايد ترديد داشت كه قرآن يك كتاب بزرگ انسانسازى و تربيت و حيات است، اگر چيزى ارتباط به حيات انسان ها نداشته باشد مطلقاً در آن مطرح نخواهد شد، همه آن درس است، درس زندگى، به علاوه هيچ كس نمى تواند اين سخن را بپذيرد كه در قرآن حقايق ناگشودنى باشد، مگر قرآن نور و كتاب مبين نيست؟ و مگر براى فهم و تدبر و هدايت مردم نازل نشده؟ چگونه فهم اين آيات به ما ارتباط ندارد؟

به هر حال ما اين طرز موضع گيرى را در برابر اين گونه آيات و مانند آن نمى پسنديم.


1) 1. تفسير فى ظلال، ج 5، ص 396.

2- جمع قابل توجهى از مفسران، مخصوصاً مفسران پيشين، اصرار دارند كه معنى ظاهرى آيات را كاملاً حفظ كنند:

«سماء» اشاره به همين آسمان است، و «شهاب» اشاره به همين شهاب است (همين سنگريزه هاى سرگردانى است كه در اين فضاى بيكران در گردشند و گاه گاه كه در حوزه جاذبه زمين قرار مى گيرند و به سوى زمين كشيده مى شوند و بر اثر سرعت برخورد با امواج هوا، داغ و سوزان و شعله ور و خاكستر مى شوند).

و «شيطان» همان موجودات خبيثه متمردند كه مى خواهند به آسمان ها بروند و گوشه اى از اخبار اين عالم ما كه در آسمان ها منعكس است، از طريق استراق سمع (گوش دادن مخفيانه) در يابند، و به دوستان خود در زمين برسانند، ولى شهاب ها همچون تير به سوى آن ها پرتاب مى شوند و آن ها را از رسيدن به اين هدف باز مى دارند(1).

3- جمعى ديگر از مفسران مانند مفسر عاليقدر «مؤلف الميزان» و «طنطاوى» در تفسير «الجواهر» تعبيرات آيات فوق را از قبيل تشبيه و كنايه و ذكر امثال و به اصطلاح بيان «سمبوليك» دانسته، و اين تشبيه و كنايه را به صورت هاىگوناگونى بيان داشته اند:

الف. در تفسير الميزان چنين مى خوانيم:

«توجيهات مختلفى را كه مفسران براى استراق سمع كردن شياطين، و رانده شدن آن ها به وسيله شهب بيان كرده اند، مبتنى بر چيزى است كه احياناً از ظاهر آيات و روايات به ذهن مى رسد كه افلاكى محيط به زمين


1) 1. فخر رازى در تفسير كبير خود و همچنين آلوسى در روح المعانى بعد از ذكر اين تفسير اشكالات مختلفى را كه با در نظر گرفتن هيئت قديم و افلاك پوست پيازى و امثال آن متوجه اين تفسير مى شده مشروحا بيان كرده و به پاسخ آن پرداخته اند كه با توجه به هيئت امروز، نيازى به ذكر آن ها نمى بينيم.

است و در آن ها گروه هايى از فرشتگان قرار دارند و هر كدام از اين افلاك درهايى دارند كه جز از آن ها نمى توان وارد شد، و گروهى از اين فرشتگان، شهاب ها را بر دست دارند، و منتظر شياطين استراق سمع كننده هستند تا آن ها را با آن بكوبند و برانند! در حالى كه امروز روشن شده است اين گونه نظريات بى اساس است، نه چنان افلاكى وجود دارد و نه آن درها و نه مانند آن.

آن چه به عنوان يك احتمال مى توان در اين جا گفت اين است اين گونه بيانات در كلام الهى از قبيل امثالى است كه براى روشن شدن حقايق غير حسى در لباس حسى ذكر مى شود، همان گونه كه خداوند مى فرمايد (وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ) (1)«اين ها مثل هايى است كه براى مردم مى زنيم و جز عالمان آن ها را درك نمى كنند» و امثال اين تعبيرات در قرآن فراوان است، مانند عرش، كرسى، لوح، كتاب.

بنا بر اين منظور از آسمان كه جايگاه فرشتگان است، يك عالم ملكوتى و ما وراء طبيعى است، كه از اين جهان محسوس، برتر و بالاتر است، و منظور از نزديك شدن شياطين به اين آسمان براى استراق سمع و پرتاب كردن شهب به آن ها آن ست كه آن ها مى خواهند به جهان فرشتگان نزديك شوند تا از اسرار خلقت و حوادث آينده آگاهى يابند، ولى آن ها شياطين را با انوار معنوى ملكوتى كه تاب تحمل آن را ندارند مى رانند»(2).

ب. «طنطاوى» در تفسير معروف خود، گاه مى گويد:

«آن گروه از دانشمندان حيله گر و رياكار و مردم عوامى كه از آن ها پيروى مى كنند شايستگى و اهليت آن را ندارند كه از عجائب آسمان ها و شگفتی هاى عالم بالا و كرات بى كرانش و نظم و حسابى كه بر آن ها


1) 1. عنكبوت / 43.

2) 2. الميزان، ج 17، ص 130 (ذيل آيات سوره صافات).

حكومت مى كند، آگاه شوند، خداوند اين علم و دانش را از آن ها ممنوع ساخته، و اين آسمان پر ستاره زيبا و مزين را با آن همه اسرارش در اختيار كسانى گذاشته كه عقل و هوش و اخلاص و ايمان دارند.

طبيعى است كه گروه اول از نفوذ در اسرار اين آسمان منع مى شوند، و هر شيطان رانده شده درگاه الهى، خواه از جنس بشر باشد يا غير بشر، حق وصول به اين حقايق را ندارد، و هر گاه به آن نزديك شود رانده و مطرود مى گردد، اين گونه افراد ممكن است سال ها زندگى كنند و بعد بميرند، ولى هرگز به اين اسرار، دست نيابند، آن ها چشمهاى باز دارند و ليكن چشم آن ها قدرت ديد اين حقايق را ندارد، مگر نه اين است كه علم را جز عاشقانش و جمال را جز عارفانش درك نمى كنند و نمى بينند»(1).

در جاى ديگر مى گويد:

«چه مانعى دارد اين تعبيرات كنايه باشد؟ منع حسى اشاره به منع عقلى گردد، در حالى كه كنايات از زيباترين انواع بلاغت است، آيا نمى بينيم بسيارى از مردم كه در اطراف شما زندگى مى كنند در محدوده همين زمين محبوس و زندانيند و هيچ گاه چشمشان به جهان بالا دوخته نمى شود، و به آواى آن گوش فرا نمى دهند، و از امور اين جهان و شگفتی هايش خبرى ندارند، آن ها به وسيله (شهاب) خودخواهى و شهوت و كينه توزى و طمع و حرص و جنگ هاى خانمانسوز از درك آن معانى والا مطرودند» (و اگر روزى هم چنين هوسى كنند به خاطر آن همه آلودگى كه بر دل و جان دارند رانده مى شوند)(2).

ج. در جاى ديگر سخنى دارد كه خلاصه اش چنين است:

ارواح انسان ها هنگامى كه از اين دنيا به جهان برزخ منتقل مى شوند، علاقه


1) 1. تفسير طنطاوى، ج 8، ص 11.

2) 2. تفسير طنطاوى، ج 18، ص 10.

و ارتباطى به ارواح زندگان دارند، و هر گاه ميان آن ها تناسب و همانندى باشد، و بتوانند از طريق احضار ارواح و غير آن با آن ها ارتباط و تفاهم برقرار كنند، مسائلى را در اختيار آنان مى گذارند كه گاهى حق است و گاهى باطل، زيرا آن ها نمى توانند به عوالم اعلى دسترسى پيدا كنند، بلكه تنها به عوالم پائين تر دسترسى مى يابند، مثلاً همان گونه كه ماهى نمى تواند از محيط خود بيرون بيايد و در هوا پرواز كند، آن ها نيز قدرت ندارند از محدوده جهان خود بالاتر روند.

د. بعضى ديگر گفته اند كه اكتشافات اخير نشان داده كه يك سلسله امواج نيرومند راديويى از فضاهاى دور دست، مرتباً پخش مى شود كه مى توان آن ها را در كره زمين با دستگاه هاى گيرنده مخصوص به خوبى گرفت، هيچ كس به درستى نمى داند سرچشمه اين امواج فوق العاده نيرومند كجاست؟، ولى دانشمندان مى گويند احتمال قوى دارد كه در كرات دور دستآسمانى موجودات زنده فراوانى هستند كه از نظر تمدن از ما بسيار پيشرفته ترند و به همين دليل مى خواهند اخبارشان را در جهان پخش كنند و در آن اخبار مسائلى است كه براى ما تازگى دارد، موجوداتى كه آن ها را پرى مى ناميم مى كوشند، از اين امواج استفاده كنند، ولى اشعه نيرومندى آن ها را بدور مى راند(1).

اين بود نظرات گوناگون مفسران و دانشمندان.

نتيجه بحث

بحث ها در تفسير اين آيات به درازا كشيد اكنون بايد براى نتيجه گيرى كامل مقدمتا به چند نكته توجه كنيم:

1- كلمۀ «سماء» (آسمان) در بسيارى از آيات قرآن به معنى همين آسمان


1) 1. ترجمه قرآن بر فراز اعصار نوشته ع- نوفل، ص 258.

مادى است در حالى كه در بعضى ديگر از آيات قطعاً به معنى آسمان معنوى و مقام بالا است.

مثلا در آيه 40 سوره اعراف مى خوانيم (إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ)؛ «آن ها كه آيات ما را تكذيب كردند و در برابر آن تكبر ورزيدند درهاى آسمان به رويشان گشوده نمى شود».

ممكن است منظور از آسمان در اين جا كنايه از مقام قرب خدا بوده باشد همان گونه كه در آيه 10 سوره فاطر مى خوانيم (إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ)؛ «سخنان پاكيزه به سوى او بالا مى روند و عمل صالح را ترفيع مى دهد».

روشن است كه اعمال صالح و سخنان پاكيزه چيزى نيستند كه به سوى اين آسمان بالا روند، بلكه به سوى مقام قرب خدا پيش مى روند و عظمت و رفعت معنوى مى يابند.

اصولا تعبير به «انزل» و «نزل» در مورد آيات قرآن به روشنى اين معنى را مى رساند، كه منظور «نزول» و «فرود آمدن» از مقام قدس پروردگار بر قلب پيامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم است.

در تفسير آيه 24 سوره ابراهيم (أَ لَمْ تر كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مثلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ) خوانديم: كه اين درخت پاكيزه كه خداوند آن را به عنوان مثال بيان كرده، پيامبر ريشه آن است، و على علیه السَّلام شاخه آن (همان شاخه اى كه سر بر آسمان كشيده) و امامان شاخه هاى كوچك ترند(1).

مخصوصاً در يكى از آن احاديث مى خوانيم «كذلك الكافرون لا تصعد اعمالهم الى السماء؛ همين گونه هستند كافران، اعمال به آسمان بالا نمى رود».

روشن است كه آسمان در اين گونه احاديث، اشاره به اين آسمان حسى نيست


1) 1. تفسير برهان، ج 2، ص 310.

و از اين جا نتيجه مى گيريم كه آسمان هم در مفهوم مادى آن استعمال می شود و هم در مفهوم معنوى آن.

2- نجوم (ستارگان) نيز يك مفهوم مادى دارد كه همين ستارگانى هستند كه در آسمان ديده مى شوند، و يك مفهوم معنوى كه اشاره به دانشمندان و شخصيتهايى است كه روشنى بخش جوامع انسانى هستند، و همان گونه كه مردم راه خود را در شب هاى تاريك در بيابان ها و بر صفحه اقيانوس ها به وسيله ستارگان پيدا مى كنند، توده هاى جمعيت در اجتماعات انسانى نيز راه زندگى و سعادت و حيات را به كمك اين دانشمندان و رهبران آگاه و با ايمان مى يابند.

حديث معروفى كه از پيامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم نقل شده : «مثل اصحابى فيكم كمثل النجوم بايها اخذ اهتدى...؛ ياران من همچون ستارگانند كه به هر كدام اقتدا شود مايه هدايت است»(1)نيز اشاره به همين معنى مى كند.

در تفسير على بن ابراهيم در ذيل آيه (وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ)(2)«او كسى است كه ستارگان را براى شما قرار داد تا در تاريكي هاى خشكى و دريا به وسيله آن ها هدايت شويد.» چنين نقل شده كه امام فرمود: «النجوم آل محمد؛ منظور از ستارگان خاندان پيامبرند»(3).

3- از روايات متعددى كه در تفسير آيات مورد بحث وارد شده استفاده مى شود كه ممنوع شدن شياطين از صعود به آسمان ها و رانده شدنشان به وسيله نجوم هنگام تولد پيامبر بود، و از بعضى از آن ها استفاده مى شود كه به هنگام تولد عيسى تا حدى ممنوع شدند و پس از تولد پيامبر به طور كامل ممنوع گشتند(4).


1) 1. سفينة البحار، ج 2، ص 9.

2) 2. انعام / 97.

3) 3. نور الثقلين، ج 1، ص 750.

4) 4. نور الثقلين، ج 3، ص 5؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 3626.

از مجموعه آن چه گفتيم چنين مى توان حدس زد كه «سماء» در اين جا به مفهوم معنوى اشاره مى كند و كنايه از آسمان حق و ايمان و معنويت است.

و همواره شياطين در تلاشند تا به اين محدوده راه يابند و از طريق انواع وسوسه ها در دل مؤمنان راستين و حاميان حق نفوذ كنند.

اما مردان الهى و رهبران راه حق از پيامبران و امامان گرفته تا دانشمندان متعهد، با امواج نيرومند علم و تقوايشانبر آن ها هجوم مى برند و آنان را از نزديك شدن به اين آسمان مى رانند.

و در اين جا است كه مى توان رابطه و پيوندى ميان تولد حضرت مسيح و از آن بالاتر تولد حضرت محمد صلّی الله علیه وآله وسلّم و طرد اين شياطين از آسمان پيدا كرد.

و نيز اين جا است كه مى توان ارتباط ميان صعود به آسمان و آگاهى از اسرار را يافت-، زيرا مى دانيم در اين آسمان مادى اخبار خاصى وجود ندارد جز شگفتی هاى خلقت كه حتى از روى زمين نيز قابل مطالعه است، امروز ديگر اين مسأله قطعى شده است كه اين كرات آسمانى در اين فضاى بيكران پخش شده اند، قسمتى از آن ها كرات مرده اى هستند، و بعضى زنده اند، و ساكنانى دارند، ولى شايد زندگى آن ها با ما تفاوت بسيار داشته باشد.

اين موضوع نيز بسيار قابل ملاحظه است كه پيدايش شهاب تنها در جو زمين است كه بر اثر برخورد قطعات سنگ به هواى اطراف زمين و شعله ور شدن آن ها پيدا مى شود و الا در بيرون جو زمين شهابى وجود ندارد البته در بيرون جو زمين سنگ هاى سرگردانى در حركتند، ولى به آن ها شهاب گفته نمى شود مگر زمانى كه وارد جو زمين گردد و داغ و شعله ور شود، و در برابر چشم انسان به صورت خط آتشى نمايان گردد به گونه اى كه تصوّر مى شود ستاره اى است در حال حركت و اين را نيز مى دانيم كه انسان امروز بارها از اين جو زمين به خارج عبور كرده و بسيار

از آن فراتر رفته و تا كره ماه رسيده است (توجه داشته باشيد كه جو زمين صد الى دويست كيلومتر بيش تر نيست، در حالى كه كره ماه بيش از سيصد هزار كيلومتر با ما فاصله دارد).

بنابراين اگر منظور همين شهاب مادى و آسمان مادى باشد، بايد پذيرفت كه اين منطقه براى دانشمندان بشر كشف شده و مطلب اسرار آميزى در آن وجود ندارد.

كوتاه سخن اين كه با قرائن و شواهد فراوانى كه ذكر كرديم به نظر مى رسد كه منظور از آسمان آسمان حق و حقيقت است، و شياطين همان وسوسه گران هستند كه مى كوشند به اين آسمان راه يابند و استراق سمع كنند و به اغواى مردم بپردازند، اما ستارگان و شهب، يعنى رهبران الهى و دانشمندان با امواج نيرومند قلمشان آن ها را به عقب مى رانند و طرد مى كنند.

ولى قرآن درياى بيكران است و ممكن است دانشمندان آينده در زمينه اين آيات به حقايق تازه اى دست يابند كه امروز به آن دست نيافته ايم.(1)

حدیث بحار الأنوار

حدیث بحار الأنوار(2)

«وَ عَنِ الزُّهْرِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ علیه السَّلام عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلّی الله علیه وآله وسلّم جَالِساً فِي نَفَرٍ مِنْ أَصْحَابِهِ فَرُمِيَ بِنَجْمِ فَاسْتَنَارَ قَالَ مَا كُنْتُمْ تَقُولُونَ إِذَا كَانَ هَذَا فِي الْجَاهِلِيَّةِ قَالُوا كُنَّا نَقُولُ يُولَدُ عَظِيمٌ أَوْ يَمُوتُ عَظِيمٌ قَالَ فَإِنَّهَا لَا يُرْمَى بِهَا لِمَوْتِ أَحَدٍ وَ لَا لِحَيَاتِهِ وَ لَكِنْ رَبُّنَا إِذَا قَضَى أَمْراً سَبَّحَ حَمَلَةُ الْعَرْشِ ثُمَّ يُسَبِّحُ أَهْلُ السَّمَاءِ الَّذِينَ يَلُونَ حَمَلَةَ الْعَرْشِ فَيَقُولُ الَّذِينَ يَلُونَ حَمَلَةَ الْعَرْشِ لِحَمَلَةِ الْعَرْشِ مَا ذَا قَالَ رَبُّكُمْ فَيُخْبِرُ أَهْلَ


1) 1. تفسير نمونه، ج 11، ص 41.

2) 2. بحار الأنوار، ج 56، ص 388.

كُلِّ سَمَاءٍ سَمَاءٍ حَتَّى يَنْتَهِيَ الْخَبَرُ إِلَى أَهْلِ هَذِهِ السَّمَاءِ وَ تَخْطَفُ الْجِنُّ السَّمْعَ فَيُرْمَوْنَ فَمَا جَاءُوا بِهِ عَلَى وَجْهِهِ فَهُوَ حَقٌّ وَ لَكِنَّهُمْ يُحَرِّفُونَهُ وَ يَزِيدُونَ فِيهِ قَالَ مَعْمَرٌ قُلْتُ لِلزُّهْرِيِّ أَ كَانَ يُرْمَى بِهَا فِي الْجَاهِلِيَّةِ قَالَ نَعَمْ، قَالَ أَ رَأَيْتَ (أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً)(1)قَالَ غَلُظَتْ وَ شُدِّدَ أَمْرُهَا حِينَ بُعِثَ رَسُولُ اللَّهِ صلّی الله علیه وآله وسلّم» (2).

ترجمه:

از زهرى از علي بن الحسين از ابن عباس كه رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم با چند تن از اصحابش نشسته بودند و ستاره پرتاب شد، فرمود:

در جاهليت چه مي گفتيد دربارۀ اين؟ گفتند مي گفتيم: بزرگى متولد شده يا بزرگى مرده، فرمود: اين براى مرگ يا زندگى كسى پرتاب نشود، ولى چون پروردگار فرمانى دهد بكارى حاملان عرش تسبيح گويند، سپس فرشته هاى آسمانى كه پهلوى عرشند و بحاملان عرش گويند پروردگار شما چه فرمود؟ و خبر از هر آسمانى به آسمانى رسد تا به آسمان دنيا، و جن ها خبر را بربايند و تير خورند، هر خبرى درست آورند حق است، ولى تحريف كنند و بدان بيفزايند.

معمّر گفت: بزهرى گفتم: در جاهليت هم شهاب پرتاب مي شده؟ گفت: آرى آیا ديدى این آیه مبارکه را؟ «بوديم ما كه مى نشستيم براى گوش گرفتن پس هر كه اكنون گوش گيرد شهابى ديده بان را يابد.» گفت: از وقتى رسول خدا مبعوث شده كار آن ها سخت شده است.

تتميم گفتار علامه مجلسی رحمةالله

فلاسفه 4 عنصر ثابت كردند: آتش، هواء، آب و خاك، گفتند: آتش گرم است و


1) 1. الجن / 9.

2) 2. الدر المنثور، ج 5، ص 235.

خشك، هواء گرم است و تر، آب سرداست و تر و زمين سرد و خشك كره آتش را چسبيده بفلك ما دانند و به دنبالش در حركت و يك طبقه است، زيرش هواء در چهار طبقه:

يكم: آميخته بآتش كه دودهاى برآمده از زير بدان متلاشى شوند و ستاره هاى دنباله دار و نيازك و ستون هاى سوزان و جز آن در آن پديد شوند.

دوم: هواء پاك و نزديك بدان كه دودهاى لطيف در آن نابود شوند و شهاب ها در آن پديد گردند.

سوم: هواء سرد به واسطه بخار كه پرتو منعكس از زمين بدان نرسد.

چهارم: هواء در هم مجاور سطح زمين و آب كه بر اثر انعكاس پرتو خورشيد گرم شده.

پس از آن كره آب كه ناتمام است و به 4/ 3 زمين تقريباً احاطه دارد، زيرا آن كره زمين است كه 4/ 3 آن را آب فرا گرفته و تهى نيست، آب به شكل كره ميان تهى كه تيكه شده و زمين بدرون آن ست و اكنون آب و زمين با هم يك كره را مينمايند، آب يك طبقه است كه درياى محيط به زمين است و خالص نيست چون پرتو خورشيد در آن نفوذ كرده و اجزاء زمين هم بدان آميخته، و امتيازات چندانى در تيكه هاى آن نيست كه طبقه بندى شود و زمين در اين ميانه ساكن است بوضعى كه مركز آن منطبق با مركز جهانست.

اينست مشهور ميان فلاسفه، و برخى قدماى آنان گفته اند زمين بدور خود از مشرق به مغرب مي چرخد و طلوع و غروب كواكب به واسطه آن ست نه حركت فلك و اين قول نزد فلاسفه سست و متروك است (ولى اكنون معتبر و مشهور است و به وسائل علمى معلوم است (شرح مترجم).

زمين را سه طبقه است:

يكم: خالص در گرد مركز.

دوم: گل مجاور آب.

سوم: طبقه بيرون از آب كه بخار و دود در آن حبس شوند و معادن و گياهان و جانوران در آن پديد گردند، و به دشت ها و كوه ها پخش شود كه آن را ربع مسكون گويند و به هفت اقليم تقسيم شده، ولى چرا از آب بيرون افتاده؟ گفته اند: براى اين كه بر اثر حرارت خورشيد كه در جنوب است آب به سمت جنوب كشيده شده، چون حضيض خورشيد در برج هاى جنوبى است و پرتو آن از نزديك اثر بيش ترى دارد تا از دور و گرمى آن بيش تر است و حرارت رطوبت را مي كشد.

و بنا بر اين ممكن است كه معموره از شمال بجنوب جابجا شود و از جنوب به شمال به دنبال انتقال اوج خورشيد از يكى بديگرى، و معموره هميشه در سمت اوج است تا در تابستان آفتاب نزديك بالاى سر نشود و گرما سوزنده گردد و در زمستان پر دور نگردد تا سرما كشنده شود.

و گفته اند براى اين ست كه در سمت شمال گودال هاى عميقى به يك سبب نامعلوم به وجود آمده و آب بدرون آن ها كشيده شده و جاهاى بلند بيرون افتاده، و گفته اند سبب طبيعى ندارد و خواست خداست كه اين بخش زمين بيرون از آب باشد و جايگاه آدم و جز او از جانداران و وسائل زندگى آنان گردد.

و باز گويند همه اين عناصر پذيراى كون و فسادند و هر كدام بى واسطه يا به واسطه به يكديگر بدل شوند، چون آب كه سنگ مرمر شود، چون سنگ مرمر از آب زلال روان نوشيدنيست كه در يك گودى جمع شود و در اندك زمانى نزديك بحجم آب حجم گيرد چنان چه از برخى جاهاى مراغه آذربايجان نقل شده، و گفته اند: اين بر اثر خاصيت برخى جاها است كه خدا در آن نيروى معدنى پر اثرى آفريده براى سنگ سازى و چون آب ها بدان برخورند سنگ شوند، و بسا در درون زمين باشند به واسطه لرزش زمين به درآيند.

و از اين بابست آن چه نقل شده كه برخى مردم سنگ شدند، و در برخى جاها پيكره هاى سنگى به شكل اشخاص آدمى از مرد و زن ديده شده و هم كودك كه در پيكره و خطوط تن چيزى كم ندارند، اشخاصى جانور مآب با همه امور آدمى به حال مخصوص كه گمان غالب می رود مردمى بودند و با آن چه بدان ها وابسته بوده سنگ شدند و دور نيست بر اثر خشم خدا چنين شده باشند (پايان).

گفته اند: سنگ با اعمال شيميائى آب روان مى شود و هوا بدل به آب مي گردد، چنان چه در قله هاى كوه و جز آن ديده شده كه هوا بر اثر سردى غليظ مى شود و ابر چكاننده مي گردد، و در قطراتى كه بر طاس وارو بر يخ است ديده شود، و آب هم با گرم شدن به خورشيد يا آتش هوا مى شود چنان چه در بخار متصاعد از آب گرم ديده شود، چون بخار هوائي ست كه از آب ساخته شده و اجزاء لطيف آب هم با خود دارد، و هوا آتش شود چنان چه در كوره آهنگرى بردم كه سوراخهاى آن بسته است و هواى تازه در آن نرود ملاحظه شود كه هواى درون آتش شده.

باد گرم كشنده هم از اين قبيل است، و آتش هم بدل بهواء شود، در شعله چراغ، زيرا اگر آتش بماند بخطّ مستقيم بالا پرد و هر چه در برابرش باشد بسوزد و چنين نيست.

باز هم گفتند چون اين عناصر خرد شوند و با هم بياميزند و با نيروهاى متضاد خود در هم اثر كنند يك كيفيت ميانه پديد شود كه مزاج باشد، و اين تركيب اگر كامل باشد و ماندنى صورت نوعيه اى بدان افاضه شود و آن را زمانى دراز نگهدارد و بسا ناقص باشد و درنگى نكنند و باندك سببى منحلّ گردد مانند كائنات جوّ.

مؤلّف مقاصد گفته: مركّبات بى مزاج 3 نوعند، زيرا يا در فضاى بالاى زمينند يا در روى زمين يا درون زمين، نوع يكم از بخار پديد شود يا دخان كه هر دو اثر حرارتند كه از ترى اجزاء هوائى آب دار برآرد كه بخار است و از خشكى اجزاء خاك آميخته باجزاء آتش و البته اجزاء هواء هم دارد و آن دود است.

بخار بسا لطيف شود و اجزاء آبى آن بتحليل رود و هوا گردد، و بسا به طبقه زمهريريه رسد و درهم شود ابر چكاننده گردد، و اگر پيش از قطره شدنش بسرماى سختى برخورد برف فرو ريزد و اگر پس از آن باشد تگرگ گرد خردى بريزد در صورتى كه از مسافت دور آيد، زيرا به واسطه حركت و برخورد به هم پره هايش بسايد و گرد و خرد گردد و گر نه درشت ناهموار باشد.

و همانا تگرگ در هواى بهار يا پائيز است چون در تابستان بخار تحليل شود و در زمستان گرفتار سرما است، و بسا بخار به طبقه زمهريريه نرسد پس اگر بسيار باشد مه گردد و اگر كم باشد و بسرماى شب درهم شود و يخ بندد عزو گردد و اگر نه شبنم باشد، و نسبت عزو به شبنم چون برف است بباران.

و بسا أبر بارنده از بخار بسياري ست كه بسرما درهم شده پيش از آن كه بزمهرير رسد به سبب بادهاى مانع از بالا رفتن يا فشار آور به آن ها تا درهم شوند براى آن كه كوه در برابر باد است يا براى آن كه هواى بالاتر سنگين و كند شده است.

و بسا كه با بخار بالا رفته دودى باشد، و چون بهواى سرد رسيدند و ابر شدند و دود در درونش محبوس شد اگر گرم باشد مي خواهد بالا رود و اگر سرد شده مي خواهد بزير آيد و فساد مى آورد و ابر را به سختى ميدرد و از دريدنش غرشى برآيد كه رعد است و آتشى لطيف كه برق است يا درهم و جهنده كه صاعقه است.

و بسا كه دود غليظ متصاعد بكره آتش رسد و شعله ور شود چنان چه در دود چراغ خاموش شده كه بشعله چراغ برخورد مشاهده گردد، و اين دود شعله ور چون اخترى به چشم آيد كه فرو افتد و همان شهاب است و بسا كه از بس غليظ و كلفت است شعله ور نشود و بسوزد و به جا بماند بمانند گيسو يا دم يا مار يا جانور شاخدار و بسا زير اخترى باشد و با كره آتش كه به همراه فلك مي چرخد بچرخد، و بسا وضع هراسناكى در آن رخ دهد سرخ باشد، سياه باشد اين بستگى بكلفتى دود

دارد و اگر عمود دود كه بالا رفته به زمين پيوسته باشد و شعله ور شود، به نظر آيد كه مارى بزرگ از آسمان به زمين فرو شده و در آن حريق است (پايان).

از مواقف هم در شرح توليد برق و صاعقه همان بيان صاحب مقاصد را نقل كرده) و سپس گفته است:

و شارح مواقف گفته: چون برق به زمين رسد بسا تا آن جا لطيف شود كه در اجسام روزنه دار نفوذ كند و آن ها را نسوزد، ولى اجسام درهم و بى روزنه را مانند

طلا و نقره‌اى كه كيسه شده باشند آب كند، و همان را بسوزد از آن ها كه آب شده باشد، بتواتر نقل شده كه يك صاعقه اى در شيراز بگنبد شيخ كبير أبى عبدالله بن حفيف برخورد و يك قنديل در آن آب كرد و چيز ديگرى را نسوخت.

و بسا كه آن برق و صاعقه درهم و كلفت باشد و به هر چه رسد آن را بسوزد و به كوه زند و آن را خرد كند بسختى، و حكايت است كه كودكى را در بيابان برق گرفت و هر دو پايش را برد و خونى از آن نچكيد چون محل قطع را داغ كرده بود.

رازى در مباحث مشرقيه گفته: چون بخارى دخانى و چسبناك و چرب برآيد و بالا رود تا بآتش رسد و پيوسته با زمين باشد آتش گيرد و فرو ريزد و به چشم آيد كه مارى آتشين از آسمان به زمين آمده و چون به زمين رسد خود و آن چه گرد آن ست بسوزاند و نمونه اش آن ست كه چون چراغ خاموش شده را زير چراغ شعله ور گذاريم، دود اول بدوم رسد و بگيرد و شعله بفتيله چراغ زير كه خاموش است برسد.

در شرح مواقف دربارۀ علت بروز هاله گرد ماه و رنگين كمان گفته: بسا در فضا اجزاء رطوبت دار زلالى ابر مانند تشكيل شود كه بآينه مانند و پس خود را پنهان نسازد و از ميان صفحه آن ماه پديد شود و پرتو ماه به قسمت هاى ديگر بتابد و در آن منعكس شود و گرد ماه دائره اى به چشم آيد كه هاله است، زيرا آن چه از آن برابر قرص ماه قرار دارد به چشم ما نيايد چون قوت شعاع ماه آن را از ديد بيندازد، ولى آن

قسمتش كه برابر قرص خود ماه نيست ديده شود.

گفته اند بيش تر وقت توليد هاله هنگامى است كه باد نوزد و هوا آرام باشد، و اگر هاله از هر سو دريده به چشم آيد دلالت بر بى بارانى و پاكى هوا دارد و اگر ابر كلفت باشد تا وقتى هاله محو شد دلالت بر باران دارد و اگر از يك طرف دريد دليل باديست كه از آن طرف آيد و بسا دو طبقه هاله تشكيل شود روى يك ديگر و زيرين كه به ما نزديك تر است بزرگ تر باشد، برخى گفته اند كه هفت طبقه هاله را روى يك ديگر ديده است.

و بدان كه هاله گرد خورشيد كه آن را «طفاوه» نامند بسيار كم است، زيرا خورشيد ابرهاى نازك را نابود می كند، ولى ابن سينا گفته هاله اى ديده گرد خورشيد كامل در رنگ هاى رنگين كمان، و پس از آن و به دنبال آن يك نيمه هاله كمى ديده، و هاله گرد خورشيد بر اثر ابر درهم و تيره پديد آيد، و حكايت شده كه او گرد ماه هاله اى ديده چون رنگين كمان چون ابر غليظ بوده و پرتو را پريشان كرده و بمانند رنگين كمان نمودار شده است و بسا كه ابرهاى نازك رطوبت دار زلال در برابر خورشيد قرار گيرند به شكل دائره و همان رنگين كمان باشد.

و شرحش اين ست كه چون در برابر خورشيد بخارى لطيف و زلال بدان هيئت قرار گيرد و پس آن جسم تيره اى باشد مانند كوه يا ابر تيره و خورشيد نزديك افق باشد چون رو از خورشيد برگردانند و بدان بخار اندازند رنگين كمان به چشم آيد و رنگ هاى پرتو خورشيد را بنمايد چنان چه در آينه ديده شوند و به تناسب اختلاف رنگ هاى ابر بخارى و رنگ هاى پس آن از كوه و برگشت آن ها از اجرام تيره رنگ هاى رنگين كمان گوناگون به چشم آيند.

در مباحث مشرقيه گفته: برخى پنداشتند سبب پديد شدن اين گونه پديده هاى فضائى اتصالات فلكيه و نيروهاى روحانى باشند، و بنا بر اين امور

خيالى نيستند كه صورت نخست را در چيزى مانند آينه بنگرد و گمان برد كه واقعاً در آن ست با اين كه چنين نيست.

امام گفته: اين كه او گفته است منافى با گفته ما نيست، زيرا تندرستى و بيمارى گاهى به يك سبب مادى است و گاهى از يك اتصالات فلكى و تأثيرات نفسانيه است، ولى مؤيد سخن او اين ست كه آزمايشگران مشاهده كردند كه اين گونه پديده هاى فضائى دلالت دارند بر اين كه حوادثى در زمين رخ دهند، و اگر آن ها موجوداتى مستند بدان اتصالات نبودند اين استدلال پايدار نبود (پايان).

برخى از آنان گفته اند: چون خدا سبحانه خواهد به مردمى مهربانى كند يا خشم گيرد به واسطه نمود يك پديده اى در زمين و آفرينش آفريده اى چون باران يا باد و مانند آن ها به فرشته هاى آسمانى به ويژه دو فرشته گماشته به خورشيد فرمايد تا به وسيله فرشته هاى گماشته به زمين جنبشى پديد كنند و آن را به هم زنند تا آن چه خواهد بشود، زيرا هر چه در فضا و زمين پديد گردد بر اثر آميختن عناصر زمينى است.

و نخست پديده آن كه هنوز مزاج كاملى به خود نگرفته همان بخار و دود است، زيرا فرشته ها چون به وسائل آسمانى گرمى را برانگيزند از آب بخار برآرند و از زمين دود كه نخست آميخته اى از هوا و آب ست و دوم از آتش و خاك، و آن گاه به وسيله آن ها موجودات چندى پديد شوند كه مزاج كامل ندارند چون ابر، باران برف، تگرگ، شبنم، عزو، رعد و برق، صاعقه، رنگين كمان، هاله ها، شهاب ها بادها، زمين لرزه ها و جوشيدن چشمه ها و قنات ها و چاه ها و نيزارها، همه اين ها به فرمان خدا سبحانه و وسيله فرشته هاى او است، چنان چه خدا سبحانه به برخى از آن ها اشاره فرموده «آيا نبينى كه خدا مي راند ابر را»(1).


1) 1. النور / 44.

انديشه در ساختمان گرمابه و عوارض آن خوب كمكى است به درك ماهيت فضا و بسيارى از پديده هايش، بلكه انديشه در آن چه از زمين معده آدمى برآيد و به زمهرير مغز او رسد و سپس به سوراخ هاى چهره اش فرود آيد باز هم كمكى است بدان چون بسيارى از امور نفسى و آفاقى (پايان).

يكى از محققين دربارۀ رنگ هاى رنگين كمان گفته: روشن كردن آن دو مقدمه مي خواهد.

يكم: رنگ ها كه ميان سپيد و سياهند از آميختن اين دو پديد آيند، و خلاصه اين كه سفيد چون به وسيله سياه يا با آميختن بدان ديده شود رنگ هاى ديگر مى شود اگر سفيد غالب بر سياه باشد سرخ نمايد و اگر نه آبى و ارغوانى، و غلبه آن در آبى بيش تر و در ارغوانى كم تر است.

دوم: رنگ سياه در حكم نديدنست، زيرا چون قرص خورشيد را نبينيم و پرتوى باشد گمان بريم چيز سياهى است و آن جا كه ابرى است سفيديش غالب بر سياهى است آن را سرخ بينيم و آن جا كه سياهش غالب است ارغوانى بينيم و آن جا كه ميانه است آبى.

چون اين دو مقدمه چيده شدند گویيم:

چون پرتو خورشيد در اين زمينه در ابر ديده شود رنگين كمان باشد و بيش تر اوقات سه رنگ است، دوره بيرونش كه پهلوى آسمان ست سرخ است چون سياهيش كم است و سفيديش بيش، و دور درونى آن آبيست چون ميانه است در كمى و بيشى سياهى و سفيدى و دوره سومش كه سوى زمين است ارغوانى و بنفش است چون سياهيش بيش و سفيديش كم است، و دوره زردى كه گاهى ميانه سرخ و آبى ديده شود انعكاس مستقلى نيست، بلكه نموديست از سرخى در كنار آبى، و علتش اين ست كه سفيد در كنار سياه سفيدتر نمايد، و چون دوره سرخ سفيدى

دارد و آبى سياهى بيش تر كناره سرخ كه نزديك سياهى است روشن تر نمود دارد و زرد ديده شود و بسا دو رنگين كمان در پهلوى هم ديده شوند و هر كدام همان رنگ نامبرده را دارند، ولى وضع و ترتيب رنگين كمان بيرونى واروى درو نيست، يعنى دوره بالايش كه سوى آسمان ست بنفش است و پهلوى آن آبى و زيرين سرخ و دور نيست كه يكى از دو رنگين كمان واروى ديگرى باشد (پايان).

من گويم: اين ست سخنان آن مردم در اينجا، و همه آن ها مخالف زبان شرع است و آدمى مكلف نيست در اين مسائل بررسى كند و در حقائق آن ها بينديشد، و اگر سودى براى مكلف داشت صاحب شرع بيانش را وانمي گذاشت نمي گذاشت، و در بسيارى اخبار از رنج دانستن آن چه نفرمودند قدغن شده.

مؤلف مواقف و شارحش پس از ايراد اين مباحث گفتند: آن چه ما ذكر كرديم رأى فلاسفه است كه بقادر مختار عقيده ندارند، و گوناگونى صور اجسام را از گوناگونى ماده دانند و اثر صور گوناگون و جدا از هم و مزاج هاى مختلف آن هاپندارند و همه اين ها را بحركات و اوضاع فلك وابندند، و اما متكلمان گفته اند اجسام همه يك جنسند و يك ماده دارند مانند هم كه جوهر فرد است و اتم و اختلافى ندارند و اختلاف اجسام از ذات آن ها نيست، بلكه عرضى است و خواست خداى تواناى مختار است (پايان).

و بدان كه آن چه مشاهده شود از اين كه ابر بر قله كوه منعقد شود و ببارد با اين كه ايستاده بر سر قله آفتاب دارد و باران و آبى نبيند مخالف ظاهر اوليه اى كه گويند باران از آسمان ست نيست بدو وجه.

1- ممكن است باران از آسمان خرده خرده ترشح كند كه احساس نشود يا پيش از بسته شدن ابر در آن جا فرود آمده باشد كه ابر بالا شده.

2- گویيم باران دو قسم است يكى از آسمان فرو آيد و ديگرى از درياها و زمين هاى تر برآيد، و مؤيد آن ست آن چه شيخ بهائى رحمةالله در كتاب «مفتاح الفلاح»

روايت كرده، آن جا كه گفته: خاص و عام نقل كرده اند كه مأمون روزى براى شكار سوار شد و بيكى از كوچه هاى بغداد بدسته كودك گذر كرد، همه كودكان ترسيدند و گريختند و يكى از آن ها بر جاى خود ماند.

مأمون پيش او شد و گفت: چرا مانند يارانت نگريختى؟ گفت: چون راه تنك نبود تا با رفتن خود آن را گشاد كنم، و گناهى نداشتم تا براى آن از تو بترسم پس چرا بگريزم؟ مامون را سخن او پسند آمد، و چون بيرون بغداد رسيد بازش را فرستاد، و به زمين بازنگشت تا ماهى خردى به نوك خود آورد، و مأمون از آن تعجب كرد، و چون از همان راه برگشت باز همه كودكان گريختند جز همان كودك كه به جاى خود مانده بود در بار نخست.

مأمون آن ماهى را ميان دست خود پنهان كرد و نزد او رفت و به او گفت: بگو ميان دست من چيست؟ در پاسخ او فرمود: راستش چون ابر از آب دريا برگيرد ماهيان خرد بدرونش درآيند و از آن بيفتند و پادشاهان آن را شكار كنند و با آن نژاد نبوت را بيازمايند، و مأمون از آن به هراس افتاد و به او گفت: تو كيستى؟ گفت من محمّد بن على الرضا هستم و اين پيشامد پس از درگذشت امام رضا علیه السَّلام بود، و عمر آن حضرت در آن هنگام 11 سال بود گفته اند: 10- سال.

مأمون از اسب بزير آمد و او را پرسيد و در بر او تواضع كرد و دخترانش بدو تزويج نمود.

من گويم: اين داستان در ابواب تاريخ امام رضا علیه السَّلام گذشت.

از سيد مرتضى سؤال شد: رعد و برق و ابر چيستند، و اين كه خدا فرموده «و فرو آورد از آسمان كوه ها كه در آن ها تگرگ است»(1)، يعنى چه؟


1) 1. النور / 44.

آيا آن جا است تگرگ؟

و او- قدّس سرّه- در پاسخ گفت: ابر جسمى است در هم و در آن شكى نيست و اما رعد و برق روايت دارد كه دو فرشته اند و آن چه ما گویيم اين ست كه رعد غرشى است از برخورد تيكه هاى ابر و برق هم از برخورد آن ها به هم بدرخشد و اين كه خدا فرموده «از كوه ها است تا آخر آيه» شكى ندارد كه كلام خدا است و مانعى ندارد كه كوه هاى تگرگ آفريده باشند در هنگامى كه تگرگ فرو ميبارد.

پايان شرح و ترجمه جلد 3 از مجلد 14 بحار الأنوار به نام السماء و العالم روز چهارشنبه سوّم خرداد ماه سال 1351 خورشيدى هجرى در شهر ري بخامه محمّد باقر بن محمّد كمره اى.(1)

شهاب سنگ ها

شهاب سنگ ها (تصویر 21) از کجا می‌آیند؟

به گزارش گروه رسانه های خبرگزاری تسنیم، مسعود کیانی دکترای زمین شناسی و مدیر مؤسسه گوهرشناسی و شهاب سنگ شناسی دانشگاه خوارزمی تهران است. کیانی در پانزده سال گذشته به صورت علمی به مطالعه زمین شناسی ایران پرداخته است. او به همراه خانم دکتر «حدیث صادقی» و «فرشاد کیوانی» در مورد مباحث گوهر شناسی و شهاب سنگ شناسی مطالعاتش را آغاز کرده و در سال 1397 مرکز شهاب سنگ شناسیدانشگاه خوارزمی را با همکاری دکتر«لواسانی» مدیر مرکز رشد دانشگاه راه اندازی کرده است. این مرکز در حال حاضر تنها مرکز رسمی کشور برایصدور شناسنامه شهاب سنگ در ایران است.

پای صحبت‌های مسعود کیانی نشستیم تا دربارۀ شهاب‌سنگ ها بیش تر بدانیم.


1) 1. آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 3، ص 331.

برای من و بسیاری از مخاطبان‌مان «شهاب سنگ» شیئی عجیب است.

به راستی شهاب سنگ چیست و از کجا آمده و کجاها یافت می‌شود؟

یک شهاب‌سنگ - به انگلیسی Meteorite - قطعه‌ای جامدی از بقایای جامانده از جرم‌هایی مانند سیاره های دنباله‌دار و سیارک ها است که در اصل در فضا شکل گرفته و توانسته پس از گذر از جو و تحمل تأثیر آن، بر روی سطح زمین یا یک سیارۀ دیگر فرود آید. هنگامی که جرمی به جو وارد می‌شود، عوامل گوناگونی مانند اصطکاک، فشار و تعامل شیمیاییبا گازهای اتمسفری، باعث گرم شدن جرم می‌شوند. این جرم، سپس به یک شهاب‌واره تبدیل می‌شود و برای زمان کوتاهی یک آذرگوی را تشکیل می‌دهد که هم چنین به عنوان یک شهاب ثاقب یا ستارۀ در حال سقوط دیده و شناخته می‌شود؛ (اخترشناسان نمونه‌های درخشان این پدیده را آذرگوی می نامند). شهاب‌سنگ هایی که در ورود خود تأثیر جو را تحمل کرده‌اند، اندازه‌های بسیار متفاوتی دارند.

شهاب سنگ از چه چیزی تشکیل شده است و اهمیت مطالعه در این زمینه برای چیست؟

شهاب‌سنگ ها بیش تر از سنگ و فلز تشکیل شده‌اند. این اجرام هنگامی که وارد جو زمین می‌شوند به دلیل قطر زیادشان از جو می‌گذرند و دهانه‌ها و عوارض گوناگونی را از خود بر جای می‌گذارند. برای نمونه دهانۀ بارینجر در آریزونا و دهانۀ وردفورت در آفریقای جنوبی.

اهمیت مطالعۀ شهاب سنگ ها در تعیین سنِ زمین، منظومه خورشیدی (شمسی) و در نهایت تعیین سن کل کیهان نهفته است.

به علاوه می توان از آن‌ها جهت تعیین ترکیب شیمیایی بخش‌های مختلف سیارۀ زمین و سایر سیاره‌های سنگی استفاده کرد. فرایندهایی را که منجر به تشکیل

این سیاره‌ها شده‌اند و حتی فرایندهای تشکیل هسته، پوستۀ اولیه، فرایند تفریق عنصری در گوشتۀ اولیه که فرایند مهمی چون تشکیل حیات است به دقت بررسی کرد. به کمک مطالعۀ شهاب سنگ های فلزی (آهنی) و بررسی‌های لرزه‌نگاری بود که دانشمندان ترکیب حدودی هستۀ زمین را ارزیابی و محاسبه کردند.

شهاب سنگ ها در کجای کرۀ خاکی پیدا می‌شوند؟

در بیش تر مناطق دنیا به خصوص مکان‌هایی که تغییرات کم تری دارند شهاب سنگ ها یافت می‌شوند؛ مانند کویر ها، بیابان ها و مناطق قطبی؛ زیرا در این مناطق شهاب سنگ ها کم تر دچار فرایندهای دگرسانی و هوازدگی می شوند هم چنین جابه جایی انها کم تر است.

در ایران مهم ترین منطقه برای پیدا کردنِ شهاب سنگ کدام منطقه است؟

در ایران هم گسترده ترین مکانی که امکان بیش تری برای اکتشاف شهاب سنگ ها در آن جا وجود دارد کویر لوت است که تا کنون بیش ترین حجم شهاب سنگ های آن جا کشف شده است.

در سالیان اخیر گروه های اکتشافی زیادی در سراسر ایران به دنبال اکتشاف شهاب سنگ در کوه ها و بیابان های ایران به جستجوی این سنگ های آسمانی پرداخته اند که متأسفانه تلاش خیلی از این گروه ها به نتیجه خاصی نرسیده است. علت این عدم موفقیت هم به نداشتن اطلاعات کافی در مورد شهاب سنگ ها برمی‌گردد.

بزرگ ترین و مهم ترین شهاب‌سنگی که در ایران یافت شده کدام است و این شهاب سنگ در کجا پیدا شده است؟

بزرگ ترین شهاب سنگ ایران در جنوب تهران ناحیه ورامین سقوط کرده و در زمان ناصرالدین شاه قاجار به دربار تحویل داده شد.

شما هم‌اکنون مدیر مرکز شهاب سنگ شناسی دانشگاه خوارزمی هستید. علت راه‌اندازی این بخش چیست و چه ثمراتی برای جامعه علمی کشور خواهد داشت؟

طی هزاران سال گذشته بزرگان علم در سراسر دنیا شامل بطلمیوس، ابوریحان بیرونی، ابن سینا، خواجه نصیر الدین طوسی، خوازمی، خیام، گالیله، کوپرینک و... مطالعاتی روی سیارات و اجرام آسمانی داشته اند. طی قرن گذشته مراکز هوا و فضا در بیش تر کشورهای پیشرفته بخشی بنام شهاب سنگ شناسی دارند که سرآمد همه آن ها سازمان فضایی آمریکا (ناسا) است؛ که در آن ها به مطالعه و جمع آوری این اجرام آسمانی می پردازند. جنبه مطالعاتی این اجرام در حد تز های دکترا و پسا دکترا بوده چون از دید مطالعات کیهان شناسی بسیار اطلاعات ارزشمندی هستند. متأسفانه در ایران چنین مرکزی وجود نداشته و بیش تر بحث رصد این اجرام آسمانی مورد توجه بوده است و حتی سازمان هوا و فضا هم در زمینه پژوهش این رسته کار زیادی انجام نداده و هیچ آزمایشگاهی مختص شهاب سنگ ها راه اندازی نکرده به همین دلیل جامعه علمی و پژوهشی کشور ما نیاز چنین مرکزی دارد. متأسفانه تا کنون در کشور این خود باوری وجود نداشته است که مثل دیگر عرصه های علمی می توان در این زمینه هم تحقیق و پژوهش کرد.

ما در مرکز شهاب‌سنگ شناسی دانشگاه خوارزمی تا کنون به شناسایی و رده بندی بیش از چهل عدد شهاب سنگ پرداخته‌ایم و طی مطالعات علمی از نمونه های جمع آوری شده، مقاطع میکروسکوپی و آنالیز شیمیایی تهیه گردیده و در نهایت نوع شهاب سنگ ها و رده بندی آنها را انجام داده‌ایم.

نبود چنین مرکزی در سالیان گذشته چه زیان‌هایی برای جامعه علمی کشور داشت؟

در طی سالیان گذشته به دلیل مطالعه شهاب سنگ ها مبالغ قابل توجهی ارز از کشور خارج می گردید که با راه اندازی مرکز شهاب سنگ شناسی دانشگاه خوارزمی از خروج حجم عمده ای از این ارز جلو گیری شد. هم چنین با راه اندازی این مرکز از فعالیت چندین مؤسسه جعلی و غیر علمی که مبادرت به صدور شناسنامه های جعلی می کردند جلوگیری به عمل آمد ولی متأسفانه هر روز شاهد رشد قارچ گونه این موسسات جعلی هستیم.

شهاب سنگ ها از نظر علمی و تجاری چه جایگاهی دارند. یک قطعه شهاب‌سنگ ارزش مادی‌اش چگونه تعیین می‌شود؟

مطالعه شهاب سنگ ها به عنوان سنگی که از خارج از زمین وارد جو و محیط زمین شده دارای ارزش های فراوان است که می توان از طریق آنها به مطالعه سیارات، سیارک ها و دنباله دار ها پرداخت و در زمینه ترکیب کلی شیمیایی و زیستی خارج از فضای زمین اطلاعات ارزشمندی را به دست آورد. شهاب سنگ ها علاوه بر مطالعات علمی و کیهان شناسی دارای ارزش مادی در حد سنگ های قیمتی بوده به گونه ای که یک قطعه از این سنگ ها زینت بخش خیلی از موزه ها و کلکسیون های جواهری و زمین شناسی می‌شوند. طی دهه اخیر استفاده از شهاب سنگ ها به عنوان گوهر بر روی زیورآلات بسیار حائز اهمیت بوده و از لحاظ قیمت تعداد خاصی از آنها حتی گران تر از گوهرهایی مثل الماس و یاقوت هستند. بِرندهای مطرح دنیا از شهاب سنگ در اجناس لوکس و گران قیمت خود استفاده می‌کنند و قیمت های چند صد هزار دلاری از مشتری دریافت می‌کنند. استفاده از شهاب سنگ های فلزی حتی برای ساخت حلقه های انگشتری مردانه و زنانه استفاده می‌شود که از دید اقتصادی به علت کم تر استفاده شدن از طلا و نقره و فلزات گران بهای دیگر بسیار به صرفه است. شهاب سنگ ها به طور کلی جزء گوهرها محسوب می شوند و نیاز به مطالعات و افراد متخصص در این زمینه دارد.

در صحبت‌هایتان گفتید که هنگام برخورد شهاب سنگ با زمین، دهانه‌هایی ایجاد می‌شود. دهانه های برخوردی شهاب سنگ ها در دنیا شناخته شده هستند یا خیر. آیا برخورد شهاب سنگ ها به زمین، اثرات تخریبی هم برای زمین داشته است یا خیر؟

برخورد شهاب سنگ ها با سطح زمین اثرات زیست محیطی گسترده ای دارد که در طی تاریخ تکامل زمین چندین انقراض گروهی را به این برخورد نسبت داده اند. بزرگ ترین دهانه برخوردی کشف شده در صحرای اریزونای امریکا قرار دارد که محل برخورد شهاب سنگ کنیون دیابلو است. دانشمندان این دهانه را به افتخار دنیل بارینگر که نخستین بار این محل را به عنوان یک دهانه برخوردی تشخیص داد به نام دهانه بارینگر نام‌گذاری کرده‌اند. دهانه شهاب‌سنگ در ارتفاع 1٬740 متری از سطح دریا قرار دارد. قطر این دهانه حدود 1٬200 متر، عمق آن حدود 170 متر و دیواره پیرامونی دهانه حدود 45 متر بلندتر از دشت اطراف آن است. مرکز این دهانه با لایه‌ای قلوه‌سنگ به ضخامت 210 تا 240 متر پوشیده شده که بر روی سنگ بستر دهانه قرار دارد.

وقتی شهاب سنگی پیدا می‌شود، چه کسی صاحب آن است؟

قانون جامع مالکیت و شفاف سازی در مورد شهاب سنگ ها در کشور ما وجود ندارد. چون شهاب سنگ گران قیمت است و معدن ثبت شده نداردافراد اغلب اختلافات تصاحب دارند. ما در این زمینه رایزنی هایی با سازمان هوا و فضا در جهت همکاری با مرکز شهاب سنگ شناسی دانشگاه خوارزمی داشته ایم که امیدواریم به نتیجه برسد.(1)


1) 1. تسنیم، منبع:شبستان.

اطلاعاتی دربارۀ شهاب سنگ ها

یکی از پرسش های مهم بشر همواره این بوده که زمین، ماه و به طور کلی، منظومه شمسی چطور به وجود آمده است. برای پاسخ به این سوال، دو گروه از محققان فعالیت می کنند. دسته اول، اختر شناسان هستند که روی سیاره های خارج از منظومه شمسی (سیاره های فراخورشیدی) مطالعه و با اطلاعات حاصل از آن درباره منظومه خودمان نتیجه گیری می کنند. دسته دوم شهاب سنگ شناسان هستند که به جای کار روی نور دریافت شده از طریق تلسکوپ، روی نمونه ای از سنگ های فرازمینی مطالعه می کنند.

اجرام سرگردانی

در منظومه شمسی، اجرام سرگردانی (تصویر 22) وجود دارند که دارای مدارهای مستقلی هستند. این اجرام تا زمانی که در فضا سرگردانند شهاب واره خوانده می شوند. وقتی که وارد جو زمین می شوند بر اثر اصطحکاک با لایه های مختلف جو به شدت داغ شده و می سوزند و به رنگ های مختلفی می درخشند. اگر این اجرام به طور کامل در جو بسوزند شهاب و اگر تکه هایی از این اجرام به زمین سقوط کنند، شهاب سنگ نامیده می شوند.

این اجرام قطعاتی هستند که از آغاز تشکیل منظومه شمسی تقریباً بدون تغییر مانده و اطلاعات جالب توجهی از نخستین روزهای تشکیل منظومه شمسی و سیاره ها در دل خود دارد در حالی که سنگ های زمینی به علت بزرگ و فعال بودن سیاره ما از نظر زمین‌شناسی و قرار داشتن در معرض آب و اکسیژن جو مدام دچار تغییر و تحول می شود. این اتفاق در سیارک ها که مولد شهاب سنگ هاست، نمی افتد و در نتیجه این شهاب سنگ ها تقریباً از 4٫5 میلیارد سال پیش

بدون تغییر مانده است. واقعیت این است که سنگی شبیه شهاب سنگ ها در زمین پیدا نمی شود. شهاب سنگ ها آخرین بازمانده های ذرات و بلوک های سازنده سیاره ها از ابر اولیه ای بوده که منظومه شمسی را تشکیل داده است. تا امروز، اطلاعات زیادی از ترکیب شیمیایی ابر اولیه سازنده منظومه شمسی و دما و ویژگی های فیزیکی و شیمیایی آن، از راه مطالعه شهاب سنگ ها به دست آمده است. اگر بخواهیم بدانیم، داستان پیدایش آب در منظومه شمسی و سیاره زمین چه بوده و چرا این حجم از آب برخلاف دیگر سیاره ها در اقیانوس های زمین وجود دارد، باز هم لازم است شهاب سنگ هامطالعه کنیم.

رنگ های مختلف شهاب سنگ ها

اغلب شهاب ها به رنگ های مختلفی دیده می شوند: سبز، زرد، آبی، قرمز، سفید و … دلیل این امر این است که هنگامی که شهاب واره ها با سرعتی معادل 10 تا 75 کیلومتر بر ثانیه وارد جو زمین می شوند بر اثر اصطکاک با جو به شدت داغ می شوند و دمای آن ها به بیش از 2000 درجه سانتی گراد می رسد. این دمای بسیار زیاد باعث تحریک اجزای شهاب می شود و گازهای مختلف موجود در جو نیز بر اثر دمای زیاد شهاب واره داغ می شوند و می سوزند و این فرایند موجب می شود رنگ های مختلفی دیده شوند. مثلاً رنگ سبز بیش تر شهاب ها از مولکول های داغ نیکل گسیل می شوند. نیتروژن و اکسیژن رنگ سرخ ایجاد می کنند و سدیم موجود در شهاب سنگ رنگ نارنجی، کلسیم موجود به رنگ بنفش، آهن رنگ زرد و شهاب های دارای منیزیم هم به رنگ آبی دیده می شوند. عموماً شهاب های پر سرعت به رنگ سفید دیده می شوند. چون تمام این رنگ ها با هم مخلوط می شوند، ولی وقتی که سرعت شهاب کم شود به رنگ قرمز در می آیند.

منشأ شهاب سنگ ها

منشأ شهاب سنگ ها کجاست؟ (تصویر 23)

بیش تر شهاب سنگ ها تکه های کنده شده از خرده سیاره های سرگردان در منظومه شمسی اند. در کمربند سیارک ها بین مدار سیاره مریخ و مشتری انبوهی از آن ها وجود دارد که برخوردهای پیاپی میان آن ها از ابتدای منظومه شمسی تا به امروز تعداد بسیار زیادی تکه سنگ های سرگردان را ایجاد کرده است. این سنگ ها وقتی از جسم مادر خود کنده می شوند ممکن است میلیاردها سال در فضا سرگردان باشند تا به طور تصادفی به کره ای مانند زمین برسند. منشأ برخی از شهاب سنگ ها با چند سیارک شناخته شده تطبیق داده شده است. به طور مثال شهاب سنگ های سنگی یوکریت به احتمال بسیار قوی از سیارک وستا که یکی از شناخته شده ترین سیارک ها است کنده شده اند، اما برخی از شهاب سنگ ها نیز از ماه یا مریخ به زمین می رسند که بسیار نادر و ارزشمندند. این سنگ ها بر اثر برخوردهای فضایی شدید با سطح ماه یا مریخ به فضا پرتاب می شوند و پس از مدتی سرگردانی به دام گرانش زمین می افتند. تاکنون بیش از 30 شهاب سنگ مریخی پیدا شده است. از آن جا که انسان هنوز مأموریت رفت و برگشتی به مریخ انجام نداده است تا نمونه هایی را به زمین بیاورد این سنگ ها تنها نمونه های مریخ روی زمین هستند.

نام گذاری شهاب سنگ ها

تا کنون بیش از صد هزار نمونه شهاب سنگ از مناطق مختلف زمین جمع آوری شده است. بسیاری از شهاب سنگ ها پس از کشف توسط یابندگان یا دلال‌ها قطعه قطعه و جداگانه نام گذاری و ثبت شده است. از طرف دیگر، اغلب شهاب سنگ ها پس از ورود به جو زمین، در اثر حرارت ناشی از اصطکاک با جو زمین

تکه تکه می شود. کمیته نام گذاری در انجمن بین المللی شهاب سنگ شناسی با توجه به نام نزدیک ترین محلی که شهاب سنگ در آن پیدا شده، این سنگ ها را نامگذاری می‌کند. از این رو معمولاً شهاب سنگ ها نام شهر، روستا یا کوه و دشت نزدیک محل کشف شان را بر خود دارد. در این میان، شهاب سنگ های زیادی هم هستند که مردم محلی پیدا می‌کنند و در صورتی که به مراکز دانشگاهی ارجاع ندهند، آن سنگ ها بی هویت و ناشناس می ماند و رو به نابودی می‌رود.

شهاب سنگ هوبا

تصویری از بزرگ ترین شهاب سنگ شناخته شده به نام هوبا (تصویر 24).

بزرگ ترین شهاب سنگ ایران و جهان چه اندازه ای دارد؟

شهاب‌سنگ هوبا (Hoba) در کشور نامیبیا در آفریقا با وزن بیش از 60 تن بزرگ ترین شهاب سنگ شناخته شده در جهان بوده که از نوع شهاب سنگ های آهنی است. شهاب سنگ چلیابینسک که 27 بهمن 1391 در روسیه سقوط کرد نیز بسیار بزرگ بوده است، به گونه‌ای که بزرگ ترین قطعه پیدا شده اش 570 کیلوگرم وزن داشته است. در ایران بزرگ ترین نمونه شهاب سنگ ثبت شده، شهاب سنگ ورامین به وزن 54 کیلوگرم است که در کاخ موزه گلستان در معرض بازدید مردم قرار دارد. البته زمان ناصرالدین شاه قاجار، قطعه کوچکی از آن به درخواست هنری وارد، پژوهش گر آمریکایی جدا شد و به خارج از کشور انتقال یافت. بعدها همان قطعه به چند قطعه دیگر تقسیم شد و قطعات شهاب سنگ ورامین - به جز قطعه اصلی 48٫8 کیلوگرمی در ایران در 18 موزه جهان به نمایش گذاشته شده است.

شهاب سنگ چلیابینسک

شهاب سنگ ها را چطور و کجا پیدا می کنند؟ (تصویر 25)

به دو روش شهاب سنگ ها را پیدا می‌کنند؛ یکی این که برخورد شهاب سنگ با زمین در منطقه ای رخ می‌دهد و عده ای سقوط آن را می بینند که پدیده نادری است، اما پیدا کردن قطعات آن نسبتاً آسان تر است. روش دوم این است که به دنبال شهاب سنگ هایی باشیم که در سال های گذشته در مناطق خالی از سکنه سقوط کرده است. این شهاب سنگ ها ممکن است ده ها، صدها و حتی هزاران سال در معرض آب و اکسیژن جو زمین بوده باشد و در نتیجه، آهن خالص موجود در آن ها شروع به زنگ زدن و پوسیدن می کند. اگر جایی باشد که آب و رطوبت کم تری وجود داشته باشد تا نرخ پوسیدن شهاب‌سنگ ها پایین تر باشد و از مناطقی با فعالیت زمین‌شناسی شدید فاصله داشته باشد، احتمال پیدا کردن نمونه های خوب بالاتر خواهد بود. از این رو می توان بیابان ها را بهترین مکان برای پیدا‌کردن شهاب سنگ ها دانست.

پیدا‌کردن شهاب سنگ

اگر روزی شهاب سنگ پیدا کردید (تصویر 26):

اگر شهاب‌سنگی پیدا کردید، بهتر است قبل از دستکاری سنگ، از آن عکس بگیرید. نشانی و طول و عرض جغرافیایی محل سقوط سنگ را مشخص کنید. از شستن و دستکاری سنگ خودداری کنید و آن را در بسته‌ای مناسب قرار دهید، سپس با گروه زمین‌شناسی دانشگاه تهران یا صفحه فارسی پروژه مشترک مرکز مطالعات و آموزش علوم زمین با دانشگاه تهران در این نشانی تماس بگیرید تا پژوهش گران پس از دریافت دست‌کم 20 گرم از نمونه، در اسرع وقت مطالعات را آغاز کنند.

از آن جا که شهاب سنگ ها با سرعت بسیار زیاد از فضا وارد جو زمین

می‌شود، بر اثر شدت گرمای حاصل از اصطکاک با جو زمین پوسته سوخته و نازک و سیاه رنگی پیدا می‌کند. به علاوه معمولاً شهاب سنگ ها به علت وجود آهن در خود چگالی زیادی دارد و نسبت به سنگ های هم اندازه خود سنگین تر است. برخی می گویند، اگر آهن ربا را نزدیک شهاب سنگ نگه دارید، یک دیگر را جذب می‌کند. این در حالی است که به علت قرار گرفتن در معرض میدان مغناطیسی آهن ربا، اطلاعات موجود در سنگ از بین می‌رود، زیرا یکی از مطالعات مهمی که روی شهاب‌سنگ ها انجام می‌شود، بررسی خاصیت مغناطیسی آن است و وقتی شما سنگ را در معرض میدان مغناطیسی آهن ربا قرار می دهید، بخشی از خاصیت مغناطیسی آن مختل می شود و اندازه گیری بعدی داده‌های نادرست خواهد بود.(1)

پیدایش و ایجاد شهاب ها

شهاب ها چگونه ایجاد می شوند؟شهاب ها مانند زمین در مسیری به دور خورشید می گردند. وقتی که در فضا هستند ما نمی توانیم آن ها را ببینیم، چون بسیار کوچک اند. آن ها را فقط هنگامی می بینیم که در بخش بالا یی جو زمین حرکت می کنند و بر اثر اصطکاک داغ می شوند.

اگر شما لا ستیک دوچرخه را باد کرده باشید، در می یابید که تلمبه گرم می شود; چون هوای درونش فشرده می شود و اصطکاک به وجود می آید. اصطکاک است که تلمبه را گرم می کند.

ذره ای کوچک که با سرعت به بخش بالا یی جو وارد می شود، بر اثر اصطکاک با هوا گرم می شود. در نتیجه آتش می گیرد و می سوزد.


1) 1. مرکز یادگیری تبیان، زینب شاه مرادی.

تعیین محل افتادن شهاب

یک آذرگوی نورانی را در محدوده ای به شعاع 300 کیلومتر به وضوح می توان دید.

هزاران نفر آن را می بینند اما قضاوت های اولیه درباره مسیر و مکان سقوط شهاب سنگ معمولاً نادرست است همه فکر می کنند شهاب درست از بالا ی سر آن ها گذشته است و در جایی نزدیک آن ها سقوط کرده است.

بعضی ها هم چنان محو تماشای این منظره می شوند که زمان و مکان از یادشان می رود اما تغییر مکان سقوط شهاب سنگ کار ساده ای نیست. وقتی که ما شهاب را برای چند لحظه در آسمان می بینیم ده ها کیلومتر ارتفاع دارد. چشم همه به خاطر ارتفاع زیاد شهاب در جهت گیری آن دچار خطا می شود.

جالب است بعضی خلبان ها هنگام دیدن شهاب سنگ مانور می دهند تا با آن برخورد نکنند اما واقعیت این است که از هواپیما هم 20 تا 120 کیلومتر فاصله دارد.

محاسبات نشان می دهد که آذرگوی نخست در ارتفاع 120 کیلومتری ظاهر می شود. برای مقایسه بهتر است بدانید سقف بلند پروازترین جت ها 18-20 کیلومتر است ولی وقتی شهاب به ارتفاع 20 کیلومتری می رسد دیگر دیده نمی شود.

در چنین ارتفاعی هوا متراکم است و غلظت آن سرعت شهاب را کم می کند. وقتی سرعت شهابواره کم شد دیگر نوری تولید نمی کند.

شهابواره هایی که تا ارتفاع 17-18 کیلومتری زمین می رسند مطمئنا با سطح زمین برخورد می کنند. از این فاصله بین 3 تا 4 دقیقه طول می کشد تا شهاب سنگ به زمین برسد.

در طی این مدت شهاب نورانی نیست و دیده نمی شود.

از سوی دیگر مسیر سقوط آن ها نیز ممکن است چنان باشد که در این مدت ده ها کیلومتر طی کند و در جای دور به زمین بیفتد تعیین دقیق محل سقوط شهاب سنگ در گروه تعداد ناظران و میزان آگاهی آن هاست.

هرچه اطلا عات ناظران دقیق تر باشد. احتمال یافتن شهاب سنگ بیش تر است. مسیر ظاهری شهاب در کره ساوی معمولاً همه را به اشتباه می اندازد.(1)

شیاطین جن و شهاب آسمانی

در برخی از آیات اجمالا بیان شده است که خداوند آسمان ها را از شیطان،حفظ می فرماید: (و حفظا من کل شیطان مارد)(2).

«لا یسمعون الی الملاء الاعلی و یقذفون من کل جانب دحورا و لهم عذاب واصب. الا من خطف الخطفة فاتبعه شهاب ثاقب؛ نگهداشتیمش از هر شیطان گردنکش. نمی توانند از گروه اعلی و فرازین چیزی بشنوند و از هر طرف مورد اصابت قرار می گیرند راندگانند، و عذاب پیاپی برای آنانست،و مگر (یکی) دزدانه،گوش کند که (در آنصورت نیز)شهابی تیز در پی او خواهد بود.»

مشابه این مطلب در آیۀ دیگر آمده است:

(و حفظناها من کل شیطان رجیم. الا من استرق السمع فاتبعه شهاب مبین)(3)«و آن(آسمان ها)را از هر شیطان رانده ای حفظ کردیم،مگر آن که دزدانه گوش دهد که شهابی روشن او را دنبال خواهد کرد».

از این آیات کاملاً و به طور روشن بر می آید که شیطان ها می خواهند به سوی


1) 1. مجله ویستا، مجله علم و زندگی، نجوم.

2) 2. صافات/10-7.

3) 3. حجر/18-17.

آسمان ها بروند به منظور کسب اطلاعات و تا این جا هیچ شکی در آیات نیست زیرا مورد آن «استراق سمع»است.

اما این که آیا براستی منظور از آسمان همین آسمان محسوس است و همین ستارگان مانع می گردند، یا این که آسمان دیگری مراد است و آن جا نیز ستارگانی مناسب با خود دارد، و این تشبیهی است که برای تقریب ذهن ما انسان ها فرموده است یعنی همان طور که در عالم ظاهر، شهاب هایی را ما ببینیم،در عالم معنی نیز به سوی شیطان ها، تیرهایی پرتاب می شود، این ها چیزی است که درست نمی دانیم. ظاهر آیات می گوید که همین آسمان محسوس، مورد نظر است زیرا که صحبت از آسمان دنیا در بین است:

(انا زینا السماء الدنیا بزینة الکواکب و حفظا من کل شیطان مارد)(1)«ما آسمان دنیا را به زیور اختران آراستیم و آن را از هر شیطان گردنکشی حفظ کردیم».

و بسیار بعید است که منظور را غیر سماء دنیا بدانیم با این که بحث آیه،در مورد آسمان دنیاست.

این برداشت با سیاق آیه، سازگار نیست، مگر دلیلی قطعی از وحی و کلام معصوم علیه السَّلام، پیدا شود.

البته این نکته را باید اذعان کرد که در قرآن اسلوبی خاص، حاکم است. وقتی دقت می کنیم نمونه هایی می یابیم که گاهی صرفاً در مورد امور مادی گفتگو می کند و ناگهان به یک نقطه ای که می رسد،گریزی می زند،مثلا در سورۀ نحل می فرماید:ما چارپایان را برای شما آفریدیم تا بارهای شما را از شهری به شهری بردارند... تا این جا


1) 1. صافات/9.

گفتگو از آفرینش شتر و اسب و امثال آن است،اما هنگامی که به موضوع مسافرت می رسد،ناگهان می فرماید:

(و علی الله قصد السبیل و منها جائر و لو شاء لهدیکم اجمعین)(1)«برخداست که راه راست و میانه را به شما بنماید اما بدانید که راه های منحرف(نیز) وجود دارد و اگر خدا می خواست (و بنا بر اختیار نبود) همه را به مقصد،رهبری می کرد. و بعد از آن باز،دنبالۀ آیات قبل را دربارۀ نعم مادی، ادامه می دهد.

پس این عجیب نیست،اگر می بینیم که برخی از بزرگان در آیۀ مورد بحث خودمان، چنین احتمال داده اند که ممکن است بحث در مورد آسمان مادی باشد و ناگهان به آسمان معنوی گریز بزند.

نیز این خود از روش های تربیتی قرآن محسوب است که به هنگامی که حال مخاطب، متناسب با چیزی است،همانجا، نکته ای را به او می فهماند.

انسان با یادآوری سفر، یا به هنگام آن،در خود، احساس دل کندگی می کند، در این حال که متناسب است آدمی به یاد خدا و سفر آخرت بیفتد.

(سبحان الذی سخر لنا هذا و ما کنا له مقرنین و انا الی ربنا لمنقلبون)(2)«پاکیزه باد(نام)خدایی که(این وسیلۀ سفر را)برای ما مسخر گردانید و ما برای او قرینی قائل نبودیم و ما به سوی پروردگارمان باز می گردیم».

باری،برخی از بزرگان،چنان که اشاره کردیم احتمال داده اند که منظور از سماء دنیا در آیۀ مورد بحث ما،آسمان دنیاست اما بعد به سماء معنوی گریز زده است،اما به نظر ما این خلاف ظاهر است و در سورۀ جن آیاتی وجود دارد که احتمال این بزرگان را بعید می کند:


1) 1. نحل/9.

2) 2. زخرف/14-13.

(و انا لمسنا السماء فوجدناها ملئت حرسا شدیدا و شهبا*و انا کنا نقعد منها مقاعد للسمع فمن یستمع الآن یجد له شهابا رصدا)(1)«ما آسمان را لمس کردیم و دریافتیم که از نگهبانان سرسخت و شهاب ها،پر شده است. و (از این پیش) ماجایگاه هایی برای شنودن (اطلاعات) داشتیم (که آن جاها) می نشستیم اما اکنون هر کس گوش بخواباند، شهابی را در کمین خویش خواهد یافت».

در روایات تفسیر شده است که پس از ولادت پیامبر مکرم اسلام صلّی الله علیه وآله وسلّم، شیطانها از رفتن به آسمان ها،منع شدند.

ظاهر آیه مشکلاتی دارد از جمله این که: شهاب از پدیده های طبیعی است مثل رعد و برق که قبل از تولد پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم هم بوده است،این چه ربطی به رجم و رمی شیاطین دارد؟دیگر این که:رفتن آنان به آسمان چه ربطی دارد به این که از اخبار گروه های فرازین(ملا اعلی)،با خبر شوند؟مگر آن اخبار و اطلاعات با این کرات،مربوطند؟ به ویژه اگر پذیرفته ایم که فرشتگان مجردند و منظور از نزول ملائکه بر انبیاء، این نیست که آنان از یک جای محسوس فوقانی به طرف پایین و زمین نزول می کنند، بلکه نزول معنوی است،پس چگونه رفتن جن به جو زمین در استراق سمع از ملائکه،دخالت دارد؟

در این زمینه نظرهای مختلفی وجود دارد:

برخی ظاهر الفاظ را گرفته اند و می گویند:فرشتگان در جو زمین یا بالاتر قرار دارند و در آن جا با هم گفتگو می کنند و جن برای استراق سمع می خواهد بالا برود. طبعاً این فرشتگان جسمانی هستند و کسی که به آن ها نزدیک تر شود زودتر صدایشان را می شنود.


1) 1. جن/9-8.

بعضی گفته اند:منظور از عروج و استراق سمع،توجه به باطن و عوالم معنوی است و شهاب و امثال آن،تشبیه است،یعنی در عالم معنی جریانی وجود دارد که اگر بخواهیم تشبیه معقول به محسوس بکنیم،باید بگوییم چیزی مانند شهاب(اما معنوی)به سوی شیاطین می آید و آنان را طرد می کند اما این که چگونه است،نمی دانیم.

بهر حال اینان حمل بر استعاره و تشبیه کرده اند.

احتمال سومی هم وجود دارد که با آن هم مسألۀ تجرد ملائکه اعلی محفوظ بماند و هم رفتن جن به آسمان محسوس و ظاهر،دخالت در استراق سمع داشته باشد، اما در این احتمال ناگزیر از ذکر مقدمه ای هستیم و آن این که:

جن نیز مانند انسان،بر حسب آیات قرآن،موجودی است مادی،با این تفاوت که انسان از خاک و جن از آتش است،طبعا همان طور که انسان دارای روح است،جن نیز، روح دارد،و چنین موجوداتی بین روح و بدنشان تأثیرات متقابلی وجود دارد. گاهی انسان غمگین است،این امری است روحی اما موجب لاغر شدن جسم او می گردد، بدن نیز در روح اثر می گذارد چنان که برخی غذاها مثل زعفران نشاطآور است، یا پس از خوردن غذا و سنگین شدن،خون به مغز کم تر می رسد و انسان نشاط اندیشیدن و فکر کردن کم تر دارد. پس گاهی اگر روح بخواهد فعالیت های ویژۀ خود را انجام دهد لازم است که جسم در شرایط خاص بدنی باشد، مرتاض ها از عکس همین قضیه استفاده کرده اند و برای تقویت روحشان مثلاً کم غذا می خورند یا کم حرکت می کنند و حتی کم نفس می کشند و صرف نظر از حرمت و حلیت آن،بدین وسیله با موجودات غیر مادی تماس می گیرند و اطلاعاتی کسب می کنند از جمله با جن تماس می توانند گرفت.

پس بین روح و جسم تأثیر متقابل وجود دارد.

همین قانون،در مورد جن که او نیز مادی است،صادق است و چنین رابطه ای بین روح و بدنش وجود دارد.

پس برای توجیه مسألۀ مورد بحث خویش چون دلیل قطعی نداریم و با خود جن که تماسی نداریم،می توانیم بدینصورت تصوّر کنیم که رفتن به جو زمین برای جن، شرایط خاص روحی پیش می آورد که بر اساس آن می تواند روح آن ها با عوالم بالا تماس بگیرد.

گویی این بالا رفتن، خود برای آن ها نوعی ریاضت است که با آن،با حصول شرایطی خاص، بهتر می توانند از امور معنوی استفاده کنند از جمله کسب اطلاعات عینی که به آن علاقه بسیار دارند، به ویژه شیاطین جن که می خواهند در امر هدایت بنی آدم اخلال کنند، پس می کوشند یا بهتر بگویم طبق روایات تا پیش از تولد پیامبر مکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم، می کوشیدند تا از این راه ها مطالبی غیبی کسب و به وسیله آن ها مردم را گمراه کنند. که کم و بیش از این کارها انجام می شده است،اما اکنون به نص قرآن دیگر نمی توانند:

(فمن یستمع الآن یجد له شهابا رصدا)(1)«اکنون دیگر اگر کسی گوش بخواباند، شهابی را در کمین خود خواهد یافت».

در اینمورد،این فرض را می توان بعید ندانست که برای آن که پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم را متهم نکنند که اخبار غیبی را از جن دریافت می کند،این ارتباط قطع شد.

اما هنوز،پاسخ این مسأله باقی مانده که: شهاب چیزی نیست که در زمان پیامبر پیدا شده باشد و مانند رعد و برق قبلاً نیز، می بوده است. این پدیدۀ طبیعی


1) 1. جن/9.

با طرد شیاطین چه ربطی دارد؟آیا همین شهابی است که می بینیم یا شهاب های مأمور طرد شیاطین از گونۀ دیگرند و تعبیر،استعاری است؟

در پاسخ باید گفت: البته این احتمال بعید نیست که شهاب، امر معنوی باشد و تشبیها بر آن، شهاب اطلاق شده باشد، ولی اگر منظور آیه همین شهاب ظاهری هم باشد(چنان که ظاهر آیه همین است)باز اشکالی به وجود نمی آمد زیرا با توجهبه بحث های پیشین که گفتیم وجود علل طبیعی به معنای نفی علل ماوراء طبیعی نیست، این ها یک[ابزارها و همگام ها]و معداتی هستند که در حد اعداد در عالم طبیعت،تأثیر دارند اما تأثیر حقیقی تر و اصلی تر از آن عوامل ماوراء طبیعی است.

پس، می توان تصوّر کرد که اختیار این شهاب ها در دست ملائکه باشد چنان که از آیات برمی آمد که فرشتگان مدبرات و رسل الهی هستند و تدبیر الهی پس از ولادت پیامبر در مورد این شهاب ها چنین است که هنگامی درست است که ما می بینیم این کار با علل طبیعی تحقق می یابد اما فراسوی آن، تأثیر فرشتگان به إذن الله است که تدبیر امور را بر عهده دارند. مثلاً همین باران که به طور طبیعی می بارد،اگر در منطقه ای نبارد و مؤمنان با دعای استسقاء، طلب باران کنند و مستجاب گردد،همین عوامل طبیعی تحت تأثیر ملائکة الله و در نهایت تحت تدبیر الهی است که به گونه ای عمل می کنند که دعای مؤمنان مستجاب شود.

بنابر این ما دلیلی بر صرف نظر کردن از ظاهر آیات نداریم که بگوییم «شهاب» در این آیات،غیر مادی و آسمان غیر مادی است آری،اگر دلایل قطعی از کتاب و سنت و عقل می داشتیم، در این برداشت های مجازی،مجاز بودیم، و البته دور هم نمی بود، اما این ها همه،تصورات و تصویرهایی ست برای این مسأله و منظور بیان حقیقت امر و تفسیر قطعی آیه نیست.

25.علامۀ مجلسی رحمةالله و تفسیر آیات

25.علامۀ مجلسی رحمةالله و تفسیر آیات(1)

ترجمه: «و فرو فرستاديم از آسمان آب»

بيضاوى گفته: ميوه از قدرت و خواست خدا است، ولى آب مخلوط با خاك را سبب برآمدنش ساخته و مايه آن چون نطفه براى جانوران، يعنى شيوه او است كه صورت و كيفيت را بمايه آميخته از آن دو افاضه كند، يا آب نيروى فعل داده و به زمين نيروى پذيرش كه از جمع آن ها انواع ميوه ها پديد شوند با اين كه مي تواند همه چيز را بى مايه و سبب بيافريند چنان چه اسباب و ماده ها را آفريده است.

ولى در اين تدريج و سبب سازى عبرتي ست براى روشن دلان و اعتمادي ست به عظمت قدرت او كه آفرينش يك باره و بى سبب نيست، باران از آسمان بابر آيد و از أبر به زمين چنان چه ظواهر بر آن دلالت دارند يا اين كه سبب آن اسباب آسمانيند كه بخار زمين و آب را به هوا برآرند و أبر بارنده شود و ببارد(2).

«راستى در آفرينش آسمان و زمين» گفته اند: چند آسمان گفته و يك زمين براى آن كه آسمان ها طبقه هاى جدا از هم اند در فاصله و در ذرات خود، به خلاف زمين ها «بِما يَنْفَعُ النَّاسَ» بدان چه سود بخشد بمردم.

بيضاوى در (ج 1 ص 126) تفسيرش گفته لفظ سما فلك است يا خود ابر و يا بالاى سر و رازى در (ج 2 ص 100) تفسيرش گفته: اگر گفته شود: ميگوئيد باران از آسمان ست به طور حقيقت يا از ابر است يا روا داريد آن چه را گفته اند كه از بخاريست كه از تابش خورشيد به زمين بالا می رود تا بجوّ رسد و سرد شود و سنگين شود و برگردد به زمين و از پيوست آن به هم قطره باران فرو ريزد.

گویيم: بلكه چنان چه خدا فرموده و او راست گو است از آسمان آيد، و خدا


1) 1. بحار الأنوار، ج 56، ص 348.

2) 2. تفسير بيضاوى، ج 1، ص 46.

كه تواند آب را در ابر نگهدارد چرا نتواند آن را در آسمان نگهدارد، و آن كه گفته باران از بخار زمين است محال نگفته، ولى اعتقاد بدان ممكن نيست مگر با نفى فاعل مختار و قول بقدم عالم و آن كفر است، زيرا با عقيده به اين كه فاعل مختار قادر است بآفريدن جسم چگونه اعتقاد كنيم بدان چه آن ها گفته اند (پايان).

(ولى با وجود دلائل قطعى كه از تجربه هاى علمى به دست آمده ممكن است حصول علم عادى بدان چنان چه در آثار طبعى اسباب ديگر كه وجود يابند

«فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ» زمين را به وجود گياه زنده كند و اين زندگى مجازيست «و منتشر كند در آن از هر جنبنده» بيضاوى در (ج 1 ص 126) تفسيرش گفته:

از فرود باران و بود شدن گياه و نشر جانوران در زمين دليل آورده و رازى در (ج 2 ص 102) دربارۀ تصرف بادها گفته: راه استدلال اين ست كه آن ها را رقيق و لطيف و گردش بردار آفريده، و خدا آن ها را چنان گرداند كه براى آدمى و جانوران سود بسيار دارند از چند راه.

1- مايه نفس كشيدنست كه اگر يك ساعت از جانوران بريده شود بميرند، از اين رو بيش تر از هر چيز در دسترس است و پس از آن آب ست كه آن را بايد بر گرفت و نوشيد به خلاف هوا كه خود به خود نوش مى شود، پس از آن نياز جدى به خوراك است، ولى نه چون نياز به آب، از اين رو به دست آوردن خوراك دشوارتر از آب است پس از خوراك نياز به معجون ها و داروها است كه كم اتفاق افتد، و از اين رو كميابند.

و به دنبال آن نياز بانواع جواهرات است از ياقوت و زبرجد كه نيازيست بسيار كم و از اين رو آن ها بسيار كميابند، وثابت شد هر چه بيش تر مورد نياز است يافتنش آسان تر است و هر چه كم تر بدان نياز است يافتنش دشوارتر، و اين نيست

مگر از رحمت و حكمت خدا بر بنده ها، و چون نياز به رحمت خدا بزرگ ترين نيازها است اميدواريم كه يافتن آن آسان تر از هر چيز باشد.

2- اگر هوا نمي گرديد و باد نمى آمد كشتى روان نمي شد و كسى جز خدا بدان توانا نيست و اگر همه عالم جمع شوند كه باد را از شمال بجنوب برگردانند و بجريان آرند در صورتى كه هوا ساكن است نتوانند.

«ابر مسخّر ميان آسمان و زمين» آن را مسخّر خوانده به چند وجه:

يكم: طبع آب فرود آمدنست و ماندنش در هوا نياز بقدرتى دارد كه آن را بر خلاف طبعش نگهدارد.

دوم: اگر هميشه ابر باشد زيان دارد چون خورشيد را بپوشاند و پر ببارد و اگر هيچ نباشد هم ضرر دارد چون قحط شود و گياه نباشد.

سوم: ابر در يك جا نايستد و خدا تعالى به وسيله بادها آن را هر جا خواهد براند و اين هم خود تسخير آن ست (پايان).

«لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» بيضاوى در تفسيرش (ج 1 ص 126) گفته: بينديشند در آن و به چشم خرد آن را بنگرند و خلاصه سخن در دلالت اين نشانه ها به وجود خدا و يكتائيش اين ست كه اين ها امورى ممكن الوجودند و هر كدام با اين كه چند راه موجود شدن دارند بوجه مخصوصى يافت شدند، مثلاً مي شد آسمان ها بيحركت باشند يا برخى آن ها بيحركت باشند مانند زمين يا بر وارونه حركت كنند يا از جنوب به شمال بچرخند و يا اين كه اوج و حضيض نداشته باشند.

يا بدين صورتى كه هست نداشته باشند چون بسيطند و اجزاء برابر دارند، و ناچار آفريننده توانا و حكيم و بى معارضى آن ها را طبق حكمت و خواست خود بدين نمط مخصوص آفريده، زيرا اگر با او خداى ديگر بود و توانائى او را داشت:

اگر هر دو اثر مي كردند لازم مي شد اجتماع دو مؤثر تام در يك اثر و اگر يكى

از آن ها اثر مي كرد ترجيح بى مرجح مي شد و ناتوانى ديگرى منافي خدائى او بود، و اگر با هم مخالف بودند يك ديگر را دفع و طرد مي كردند و موجودى نبود چنان چه خدا بدان اشاره كرده «اگر در آسمان ها و زمين خدايانى جز خداى يگانه بودند تباه مي شدند» «و او است كه فرو آورده از آسمان آب»(1).

رازى در تفسيرش (ج 4 ص 153) گفته: در اين باره اختلاف است جبّائى گفته: خدا تعالى آب را از آسمان بابر فرو آرد و از ابر به زمين چون ظاهر نص دلالت دارد بر اين كه باران از آسمان ست و تأويل نياز به دليل دارد كه ظاهر كلام غير ممكن است، و در اين جا دليلى نيست كه فرو شدن باران از آسمان نشدنى است و لازم است حمل بظاهر، و امّا گفتار كسى كه بخارها در درون زمين فراهم شوند و به هوا برآيند و از آن ها ابر بسته شود و بچكد و آن بارانست جبّائى چند دليل بر نادرستى آن آورده.

1- اين كه بسا در وقت گرما، بلكه در قلب تابستان تگرگ آيد و در سرماى شديد باران آيد و اين گفته آن ها را تباه كند.

2- بخارها چون برآيند و بالا روند از هم بپاشند و جدا شوند و ديگر بارانى از آن ها پديد نگردد.

3- اگر باران از بالا رفتن بخارات بود، بخارات هميشه بالا روند و بايد هميشه ببارد و چنين نيست، گفته به اين دليلها ثابت شد كه پيدايش باران از بخار زمين نيست.

سپس گفته: آن مردم نياز به اين گفته دارند از اين راه كه جهان را قديم شمارند و بيش و كم در آن روا ندارند، و بنا بر اين كم و زياد در آن نشود و معناى پديده اين ست كه اين ذرّات وصف خود را عوض كنند و براى همين براى هر پديده چاره اى جسته اند و اما مسلمانان كه معتقدند اجسام مخلوق خدايند و خدا قادر


1) 1. الأنبياء / 22.

و مختار است و مي تواند هر وقت خواهد جسم آفريند نيازى به اين من دراريها ندارند و ظاهر قرآن اين ست كه آب از آسمان فرود آيد و دليلى بر نشدن آن نيست و بايد ظاهر آن را گرفت و روشن شد كه خداى سبحانه باران را از آسمان بزير آورد، يعنى اين اجسام را در آسمان آفريند و آن ها را بابر فرو آرد و از ابر به زمين.

قول دوم: اين ست كه مقصود فرود آمدن بارانست از سوى آسمان نه از خود آن.

قول سوم: اين كه از ابر باران را فرود آرد و خدا ابر را آسمان ناميده چون عرب هر بالاى سر را سماء گويد مانند سقف خانه كه آن را سماء بيت گويند.

سپس گفته: واحدى در كتاب بسيط از ابن عباس روايت كرده كه آب همان بارانست.

من گويم: در جاى ديگر نزول باران را از ابر دانسته نه از آسمان گفته:

بسا آدمى در قله كوه بلندى باشد و ابرى فروتر از آن بنگرد، و چون از آن كوه بزير آيد بيند كه بر مردم باريده، و چون اين امر به چشم ديده شود نزاع در آن بيهوده است، و قطره اى باران فرو نيايد جز اين كه به همراهش فرشته ايست، و فلاسفه فرشته را طبع خود جسم دانند كه سبب فروشدنست (پايان).

«و او است كه فرستد بادها را مژده» برخى نشر خواندند بنون ضمه دار، يعنى پراكنده از هر سو، و بعضى نشرا بنون فتحه دار به معنى زندگى يا زنده كن «تا چون بردارد ابرى سنگين» رازى در (ج 4 ص 355) تفسيرش گفته: يعنىابرهاى پر باران و سنگينى را بردارند كه در هوا آويزانند چون خدا به حكمتش بادها را به سختى بجنباند و در آن فوائديست.

1- تا پاره هاى ابر به هم بچسبند و در هم شوند و بارانزا گردند.

2- بر اثر اين جنبش سخت بادها براست و چپ اين اجزاء آبى فرو نيايند و در هوا آويزان مانند تا قطره شوند.

3- به اين بادها ابر جابجا شود تا برسد بدان جا كه خداوند نياز بباران دارند و از آن سود برند.

4- گاهى بادها ابرها را از هم بپاشند و از ميان ببرند تا زيانى نرسد.

5- اين بادها بسا كه زراعت و درخت را نيرو بخشند و نشو و نمو آن ها را كامل سازند و آن ها بادهاى آبستن كن باشند و گاهى نشو و نما را متوقّف كنند چون بادهاى پائيز.

6- بسا اين بادها خوش و لذت بخش باشند و تن پرورد گاهى مهلك و نابود نابودكننده براى گرمى سخت آن ها مانند بادهاى سموم يا به واسطه سرماى سخت.

7- اين بادها گاهى شرقى باشند و گاهى غربى يا شمالى و جنوبى و اين ضابطه كلى آن ها است نزد مردم و گر نه باد از هر سوى جهان وزد و انضباطى ندارد و منحصر بجهت خاصى نيست.

8- باد گاهى از درون زمين برآيد چون كشتى سوار بيند كه دريا به خاطر بادها كه از آن برآيند ميجوشد و در اين صورت وزش بادها در سطح دريا سخت باشد و گاهى از بالا بزير آيند، و اين اختلاف ها در بادها هم عجيب است و از سدّيست كه خدا باد را مي فرستد تا أبر آورد، سپس ابر را پهن كند در آسمان هر گونه بخواهد و آن گاه درهاى آسمان را گشايد و آب بر أبر فرو آيد و پس از آن ابر ببارد.

چون اين را دانستى گویيم: اختلاف اوصاف مذكوره بادها با اين كه طبيعت خود هوا يكى است و تأثير طبائع و اختران و افلاك يكى است دليل است بر اين كه اين أحوال حاصل نشوند جز به تدبير فاعل مختار سبحانه و تعالى، سپس فرمود:

«رانديمش بشهرى مرده»، يعنى برديم آن ابر را بجائى كه در آن گياه نبود و باران و سبزه نبود براى خاطر اين كه زنده شود و «اخرجنا به» برآورديم بدان آب «ميوه ها را» پس خدا تعالى ميوه را از آب مي سازد، ولى بسيارى از متكلمين گفته اند: ميوه

از آب برنيايد، بلكه شيوه خدا است كه گياه و روئيدنى را به دنبال آميختن خاك و آب بيافريند.

جمهور حكماء گفتند مانعى نيست كه خدا نيرو و طبعى به آب سپرده باشد كه مايه پديد آمدن احوال مخصوصه باشد، و متكلمين بر نادرستى اين گفته دليل آوردند كه طبع آب و خاك يكى است با اين كه ما مى بينم كه در يك روئيدنى تنها چند حال گوناگونست، چون: انگور كه پوستش سرد و خشك، و گوشت و آبش گرم و تر، و هسته اش سرد و خشك است، و پديد شدن جسمى با اين اوصاف مختلفه از آب و خاك دليل است بر اين كه فاعل مختارش ساخته و اثر طبع و خاصيت نيست.

«خَوْفاً وَ طَمَعاً» زمخشرى گفته مفعول له نيستند چون شرط آن موجود نيست و حالند براى برق يا مخاطبين.

رازى در تفسيرش (ج 5 ص 279) گفته: در اين كه خوفند و طمع چند وجه است:

1- چون برق جهد ترس از فرو آمدن صاعقه است و طمع در فرو آمدن باران.

2- باران مايه ترس مسافر است كه از آن زيان بيند و مايه ترس كسى كه خرما و كشمش در انبان دارد و ميترسد خيس و فاسد شوند و مايه طمع كسى است كه از آن سود برد.

3- هر چه در دنيا به وجود آيد خوبست براى مردمى و بد است براى ديگران باران هم براى كسى كه بدان نياز دارد خوبست و براى كسى كه از آن زيان بيند بد است به حسب جا و زمان.

و بدان كه پديد شدن برق دليل شگفت آوريست بر قدرت خدا تعالى، زيرا ابر تركيبى است از اجزاء آبى و هوائى و آب ضدّ آتش است و بروز ضد از ضد مخالف عقل است و بايد صانعى مختار آن را انجام كند.

اگر گفته شود: چرا گفته نشود كه باد در درون ابر جاگير شده و سرما بر برون آن چيره گرديده و يخ زده و باد آن را به سختى از هم ميدرد و از آن جنبش سخت برق مي جهد چون حركت عنيف گرماآور است.

جوابش اين ست كه همه گفته هاى شما خلاف معقول است و بيان آن از چند وجه است.

يكم: اگر چنين بود لازم بود كه هر جا برق است رعد باشد كه آواز پاره شدن ابر است، و معلوم است كه چنين نيست، زيرا بسيار شده كه برق قوى جهيده بى رعد.

دوم: اين كه گرماى حاصل از حركت در برابر طبع آب ست كه مايه سرديست با اين تعارض آتشى به وجود نيايد، بلكه يك آتش سوزى بزرگ بريختن آب خاموش شود و ابر همه اش آب است و چگونه در آن شعله اندكى پديد شود.

سوم: عقيده شما اين ست كه آتش صرف بى رنگ است، گو اين كه از حركت عنيف آتش زايد، ولى اين رنگ سرخ از كجا آيد، و روشن شد علّتى كه گفتند سست است و پديد شدن آتش خالص در ابرى كه آبى است خالص نشدنى است مگر به قدرت قادر حكيم.

«و آفريند ابر سنگين» بدان كه اين هم از دلائل قدرت و حكمت است، زيرا يا گفته شود اين اجزاء آب در جوّ هوا پديد شوند يا اين كه از روى زمين بالا روند بنا بر اول بايد آفريننده حكيم قادر آن ها را پديد كند و مطلوب همين است.

و بنا بر دوّم بايد گفت اين اجزاء از زمين بالا رفتند و چون به طبقه سرد هوا رسيدند سرد و سنگين شده و به زمينبازگشتند، گویيم اين درست نيست براى اين كه باران ها مختلفند، يك باره درشت قطره و يك باره ريز، يك بار به هم نزديك و يك بار دور يك بار دوام دارد و يك بار اندك آيد، و اين اختلاف با اين كه زمين

يك طبع دارد و طبع پرتوهاى گرم كن هم يكى است بايد به تأثير و تقدير فاعل مختار باشند، به علاوه به تجربه رسيده كه دعاء و لابه به درگاه خدا درآمدن باران اثر بزرگى دارند و از اين رو نماز استسقاء تشريع شده، و از اين جا دانيم كه مؤثر در آن قدرت فاعل مختار است نه طبيعت خاصه (پايان).

«و تسبيح گويد رعد به حمد او» طبرسى رجمة الله در مجمع البیان (ج 5 ص 283) گفته: تسبيح رعد اين ست كه دلالت دارد بر تنزيه خدا تعالى و وجوب سپاسش، و گويا كه تسبيح گو است، و گفته اند: رعد نام فرشته اي ست كه ابر را مي راند و با آوازش او را به كار مي دارد و تسبيح گو او است، و از پيغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم روايت است كه فرمود:

راستى پروردگار شما سبحانه مي فرمايد: اگر بنده هايم فرمانم برند، شب به آن ها باران دهم و روز آفتاب بى غرّش رعد، و هميشه چون غرّش رعد را ميشنيد مي فرمود: منزه است كسى كه رعد تسبيح گويد به سپاس او، و ابن عباس مي گفت: منزه است آن كه برايش تسبيح گويد.

و سالم بن عبد الله به سندى از رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم روايت كرده كه: چون غرّش رعد و صاعقه ميشنيد مي فرمود: بار خدايا ما را بخشم خود مكش، و به عذابت نابود مكن، و از اين بابت ما را معاف دار، ابن عباس گفت: هر كه غرّش رعد شنود و گويد: سبحان الّذى (يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْ ءٍ قَدِيرٌ)، اگر برق گير شد گناهش بر من است.

«وَ الْمَلائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ »، يعنى فرشته ها تسبيح گويند از ترس خدا، ابن عباس گفته: ترس آن ها از خدا مانند ترس آدميزاده نيست، چنانست كه هيچ كدام نفهمند چه در راست و چپ آن ها است و خوراك و نوشاك و هيچ چيز آن ها را از عبادت خدا باز ندارد «وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَيُصِيبُ بِها مَنْ يَشاءُ»، يعنى به هر كه خواهد برساند و

از هر كه خواهد بگرداند و عبارت دوم حذف شده و از امام پنجم علیه السَّلام روايت است كه صاعقه بمسلمان و جز مسلمان رسد، ولى به كسى كه در ذكر خداست نرسد (پايان) و رازى در تفسيرش (ج 5 ص 682)، دربارۀ «وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ » گفته در آن چند قول است.

1- رعد نام فرشته است، و آوازى كه شنيده شود، تسبيح و تهليل او است از ابن عباس است كه يهود از پيغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم پرسيدند رعد چيست؟ فرمود: فرشته اي ست كه گماشته بابر است و شلاق آتشين دارد كه با آن ابر را مي راند بدان جا كه خدا خواهد، گفتند غرّشى كه از آن بگوش رسد؟ فرمود: راندن ابر است و از حسن است كه آن يك آفريده خداست و فرشته نيست و بدين قول رعد نام فرشته است كه گماشته بابر است و آوازش تسبيح خداست و آن آواز را هم رعد نامند.

و مؤيد آن ست آن چه از ابن عباس روايت است كه چون رعد را ميشنيد مي گفت: منزه است آن خدا كه تو تسبيح او گوئى و از پيغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم است كه خدا ابر را آفريند و با بهترين زبان سخن گويد و خوشتر از همه برايت بخندد سخنش رعد است و خنده اش برق.

و اين قول دور از باور نيست، براى آن كه نزد اهل سنّت پيكر شرط زنده بودن نيست، و از خدا بدور نيست كه زندگى و دانش و نيرو و زبان باجزاء أبر دهد و اين آواز مسموع كار او باشد، چگونه دور است با اين كه بينيم سمندر در آتش زايد، و قورباغه از ابر و در آن زاده شود، و بسا كه در برف هاى ديرينه كرمى بزرگ پديدار گردد.

و نيز در صورتى كه تسبيح جانوران در زمان حضرت داود علیه السَّلام و تسبيح سنگريزه در زمان محمّد صلّی الله علیه وآله وسلّم رواست چرا تسبيح رعد دور باشد و بنا بر اين آن كه رعد نام دارد فرشته است يا نه؟ دو قول است.

يكم: فرشته نيست چون به فرشته ها عطف شده.

دوم: اين كه از جنس فرشته است و به خصوص ذكر شده از شرافت او.

قول دوم: اين ست كه رعد نام غرّش ابر است، و او هم تسبيح گوى خداست، زيرا تسبيح و تقديس و مانند آن ها همان لفظى است كه دلالت بر پاكى و قدس دارد و چون اين صورت دليل است بر يك وجود برتر از نقص و امكان مى شود تسبيح خداوند و همان ست معنى قول خدا تعالى «و نيست چيزى جز اين كه تسبيح گويد بحمد او»(1).

سوم: تسبيح رعد اين ست كه هر كه اش شنود سبحان الله گويد، و اين ست كه بدو وابسته است.

چهارم: صوفيه گويند: رعد شيون عارفانه فرشته ها است، برق سوزش دل آن ها و باران گريه آن ها، سپس گفته: محققين حكماء گفته اند، اين آثار آسمانى را نيروى روحانى فلكى است، ابر را يك روح آسمانى تدبير كند، و همچنان بادها و آثار ديگر را و اين جز قول باينست كه رعد نام فرشته است.

سپس گفته صاعقه جدا چيز عجيبى است، زيرا آتشى است كه از ابر جهد، و بسا به دريا فرو رود و ماهيان را بسوزد، و حكماء در اندازه نيرويش مبالغه كردند از اين راه دليل آوردند كه آتش گرم و خشك است و طبعش ضد ابر است و بايد آتش آن كم سوزش تر باشد از آتش ما بر حسب عادت، ولى چنين نيست و نيرومندتر از آتش اين جهانست، و بايد چنين نيروئى را از خداوند فاعل مختار گرفته باشد.

«وَ هُمْ يُجادِلُونَ فِي اللَّهِ»، يعنى اين كافران با وجود اين دلائل دربارۀ خدا ستيزه كنند و در آن چند وجه است:

يك: ردّ بر كسى است كه گفت: بگو كه خداى ما از مس است يا از آهن؟..


1) 1. اسرى / 44.

دو: ردّ بر انكار آن ها است دربارۀ بعث رستاخيز و ابطال حشر.

سه: ردّ بر آن ها دربارۀ اين كه معجزه هایى مي خواستند و يا عذاب ريشه برانداز خواهش مي كردند «و او است شَدِيدُ الْمِحالِ »، يعنى سخت نيرو از حول با ميم زائده يا سخت حيله، يا سخت كيفر، يا سخت هم آورد، و گفته اند سخت ستيزه.

«رِزْقاً لَكُمْ » بيضاوى در تفسيرش (ج 1 ص 632) گفته: يعنى وسيله زندگى از خوراك و جامه «إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ » بيضاوى (ج 1 ص 645) مقصود شيطاني ست كه دزده خبر از آسمان مي گرفت به واسطه شباهتى كه با فرشته ها داشت و مناسبتى كه در گوهر هستى آن ها است، يا به واسطه استدلال از اوضاع كواكب و حركت آن ها خبرى در مى آورد، و از ابن عباس است كه آن ها را مانعى نبود از رفتن به آسمان ها و چون عيسى علیه السَّلام متولد شد از سه آسمان ممنوع شدند و چون محمّد صلّی الله علیه وآله وسلّم به جهان آمد همه آسمان ها به وسيله شهاب بر آن ها قدغن شد.

و بودن شهاب پيش از مولد با آن منافات ندارد چون ممكن است اسباب ديگر هم داشته باشد و هر كه گوش مي گرفت به دنبالش بود شهابى روشن كه همه بينند و آن شعله آتش درخشانى است، و ستاره و نيزه را هم كه درخشانند شهاب گويند (پايان).

رازى در تفسيرش (ج 5 ص 386) گفته: بسا كسى گويد: شما كه روا داريد شيطان به آسمان ها برآيد و با فرشته ها بياميزد و اخبار غيب بربايد و به زمين آرد و به ديگرى رساند ديگر اخبار بغيب را نبايد از معجزه شمرد و دليل راستى دانست نگويند كه خدا خبر داده كه آن ها از اين كار پس از ولادت پيغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم عاجز شدند، زيرا گویيم اثبات اين معجزه توقّف دارد بقطع برسالت او، و قطع برسالت او هم توقّف يابد بدين معجزه و اثبات اين كه خبر از غيب معجزه است كه ثابت نشود جز بابطال اين احتمال و دور لازم آيد و آن هم محال است.

و ممكن است جواب آن به اين كه ما نبوت او را بمعجزه هاى ديگر ثابت كنيم و به دنبال آن بدانيم كه خدا شياطينى را از غيب دانى بدين راه عاجز كرده، و آنگه اخبار از غيب معجزه باشد و دور نباشد (پايان).

و ميگويم: رواست گفته شود: در لطف و حكمت خدا لازم است كه دروغگو را از اين راه امكان دعوى نبوت و امامت ندهد، و گر نه واداشتن به كار زشت لازم آيد گرچه نسبت به عوام مردم باشد و از اين رو گفته اند شعبده هم به دست مدعى كاذب نبوت و امامت بى أثر باشد و محقق نشود، فتامل.

«وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ»، يعنى چيزى نباشد جز اين كه ما بر آفريدن چند برابرش توانائيم، خزائن را نمونه نيروى خود آورده يا مقدوراتش را انبار شده نموده است كه برآوردنش نياز برنج و كوشش ندارد و فرموده فرو نياريم از آن خزينه ها (جز اندازه معلوم) كه موافق حكمت است و خواست خدا بدان تعلّق گرفته، زيرا آفرينش برخى با وصفى و حالى در وقت معين بايد به نظر گزينش حكمتدارى باشد عليّ بن إبراهيم گفته: خزينه آب اين ست كه از آسمان فرو شود و براى هر جانورى باندازه اى كه خدا مقدر كرده روزى بروياند و غدا آماده كند.

يكى از محققان گفته: من گويم: تفسير يكم سخن بى تحصيلى است و دوّمى مثلى است براى نزديك كردن مقصود به فهم عمومى و تفسيريست سطحى، ولى باطن و تأويل آيه اين ست كه خزائن نوشته هاى قلم اعلى است از نخست بر وجه كلى در لوح قضا كه تغيير ناپذير است كه چون سرچشمه اى امور جزئيه از آن در لوح قدر روان شوند كه محو و اثبات دارد و خرده خرده فرود آيند و به اولى اشاره كرده است به قول خود (وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ) و به قولش (وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ).

و اشاره كرده بدومى به قول خود «و فرو نفرستيم آن را جز به اندازه معلوم» و از آن جا فرو آيد و در علم شهادت پديدار شود، و از امام سجّاد علیه السَّلام است كه در عرش

نمونه اي ست از هر چه خدا در خشكى و دريا آفريده، گفته: اين ست تأويل قول خدا (وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ تا آخر) (پايان).

«و فرستيم بادها را آبستن» بباران و يا آبستن كن درختان چنان چه بادهاى ديگر را عقيم و نازاد ياد كرده «و آن را نوشابه شما ساختيم» و شما خزينه دار آن نيستيد» كه آن را درآوريد و در حوضچه ها و چشمه ها و چاه ها انبار كنيد و نگهداريد و اين كار مدبريست حكيم مانند گردش بادها بسود مردم، زيرا طبع آب اين ست كه باعماق زمين فرو رود و توقّف آن در اندازه دسترس سببى خواهد (از آن ست نوش شما» «و از آن ست درخت» و گياهى كه چهارپايان شما در آن ميچرند و گفته اند هر آن چه رويد درخت نام دارد.

(وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً)؛ رازى در تفسيرش (ج 5 ص 278) گفته: هر كه سماء را أبر دانسته گفته خدا تعالى بخار را از تك زمين و از دريا بالا برد مانند عرق تا زلال و خوشگوار شود، سپس ذرات آب آن به هم پيوندد و شكل گيرد، و خدا به اندازه نياز آن را فرود آورد، و اگر نه چنين بود كسى از آن سود نميبرد، زيرا در تك زمين پراكنده بودند و در دريا شور بودند، و نمي شد آب دريا را به سطح زمين روان كرد چون فروتر از آنند.

اين تقريري ست از آن ها كه منكر فاعل مختارند، و اما كسى كه بخداى قادر معترف است نيازى بدين سخنها ندارد (باندازه اى) كه زيانبخش نباشد و سودمند باشد براى زراعت و درختكارى و نوشيدن و آن چه خدا نياز و صلاح آن ها داند«و آن را در زمين جا داديم» و پايدار ساختيم.

ابن عباس گفته: خدا تعالى از بهشت پنج نهر فرو آورد: سيحون، جيحون دجله، فرات و نيل مصر و چون يأجوج و مأجوج آيند آن ها را برگيرد و قرآن را هم بالا برد «و ما بر بردن آن توانائيم» چنان چه بر فرو آوردنش توانا بوديم.

و چون خدا نعمت آب را يادآور كرد نعمت هاى حاصله از آن را ذكر كرد و فرمود «آفريد براى شما بدان باغ ها از نخل و انگورها» اين دو را نام برد چون سود بسيار دارند، هم خوراكند و هم نانخورش، هم ميوه تر و خشك «در آن ها براى شما ميوه هاى بسيار است»، يعنى در اين باغ ها كه نخل و تاك است ميوه هاى بسيار است «از آن ها زندگى كنيد».

«آيا نبينى به چشم خرد و ندانى كه خدا براند أبر را» و كالا را مزجات گويند كه هر كس آن را براند «سپس آن را به هم بندد» و تيكه هايش به هم جفت كند، «و آن را درهم سازد» و بينى كه باران از سوراخهاى آن فرود آيد و هم تيكه هاى بزرگ چون «كوه از تگرگ» گفته اند در مظله كوه ها است از تگرگ چنان چه در زمين كوه ها است از سنگ، و ظاهر بسيارى از اخبار بر آن دلالت دارد و دليل قطعى بر نفى آن نيست.

رازى در (ج 6 ص 319) تفسيرش گفته: ماديون گويند پديد شدن ابر و باران و برف و تگرگ و شبنم و عزو بيش ترش از درهم شدن بخار است و كم ترش از درهم شدن خود هوا اما اولى اگر بخارى كه بالا رفته اندك باشد و هوا گرم باشد كه آن را از هم بپاشد تبديل به هوا شود و اگر بسيار باشد و گرمى هوا نتواند آن را از هم بپاشد بالا رود تا به طبقه سرد هوا رسد يا فروتر بماند، اگر به طبقه سرد رسد و سرما سخت باشد و اجزاء آب بخار پيش از پيوست به هم يخ زنند برف مى شود و اگر پس از آن يخ زنند تگرگ گردد و اگر سرما سخت نباشد آن بخار به تناسب سرما درهم شود و فراهم گردد و بچكد.

بخار درهم شده ابر است و آن چه بچكد بارانست، و نرمه باران و ترشحات هوا هم از اين ابرها است و اگر بخار فروتر ماند از طبقه سرد: هوا كم باشد يا بيش اگر بسيار باشد ابر گردد و ببارد و گاه ابر نشود و بالا نرفتن بخار بسيار تا طبقه سرد هوا چند علت دارد.

1- جلوگيرى بادها از بالا رفتن آن بخارها.

2- فشار باد آن ها را گرد هم كند و درهم نمايد براى آن كه كوه در برابر باد باشد.

3- بادها از هر طرف بوزند و با هم تصادف كنند و مانع از بالا رفتن بخار شوند.

4- بخشى كه پيش تر است سنگين باشد و كند و بايستد و بخش فروتر بدان بچسبند و بمانند.

5- هواى نزديك زمين سرد باشد و آن ها را نگهدارد چه بسا ديده شود كه بخار اندكى در برابر كوه بالا رفته و بمانند چادرى بر فراز دره كوه كشيده شده و بيننده آن از بالاى كوه بر فراز آن باشد و آن ها كه زير آن تيكه ابرند باران دارند و آنان كه بالاى آنند در آفتابند و اگر بخار كم بالا رفته و اندك است و لطيف و بسرماى شب دچار شد، و درهم شده و بسته شده و در حال پراكندگى فرود آمده كه احساس نشود جز پس از فراهم شدن مقدارى بسيار از آن اگر يخ نزند شبنم باشد و اگر يخ زند عزو باشد.

و بسا كه ابر از درهم شدن و پيچيدن خود هوا باشد در صورتى كه هوا باد سرد شود و درهم رود و باز هم همه اين اقسام از آن به وجود آيد.

جواب اين ست كه چون حدوث اجسام را ثابت كرديم و پذيرفتيم كه خدا قادر است و مختار و مي تواند جسم آفريند نمي توانيم بگفته شما قطع داشته باشيم چه بسا خدا ابر را يك باره بيافريند نه از راهيكه شما گفتيد، به علاوه فرض كن چنانست كه شما گفتيد، ولى جسم در ذات خود ممكن الوجود است و بايد مؤثرى داشته باشد و همانند و امتياز آن ها بوضعى معين از بالا رفتن و فرو آمدن و لطافت و كثافت و گرمى و سردى علتى مي خواهد، و چون خدا طبيعت آفرين است و طبيعت در اين احوال اثر دارند، خالق اين احوال هم هست.

و بنا بر اين او است كه ابر را مي راند چون او طبع جنباننده اين بخارها را از

درون زمين تا جوّ هوا آفريده، و آن گاه اين ها دنبال هم شدند و به هم چسبيدند و خداست كه آن ها را درهم كرده، و ثابت شد كه به هر تقدير راه استدلال به اين چيزها بر قدرت و حكمت خدا روشن و آشكار است (پايان).

«برساند آن تگرگ را به هر كه خواهد و بگرداند از هر كه خواهد» رساندن هلاك كردن زرع و مال است و بسا نفس «نزديك است روشنى برقش ببرد ديده ها را» از بينندگان براى فرط درخشش آن «زيرورو كند خدا شب و روز را» كه به دنبال يك ديگرند و از هم ميكاهند يا گرم و سرد و تاريك و روشن مي شوند «راستى در آن» چه ذكر شد «البته عبرتى است براى صاحب ديده ها» كه بصيرت و عقل دارند چون دليلند به وجود صانع قديم و كمال قدرت او و احاطه علم و نفوذ مشيّت و بسى نيازى او.

(بشراً) با باء ضمه دار در قرائت عاصم، يعنى مژده بخش «نشراً» بنون و سكون شين در قرائت ابن عامر، يعنى پراكن كن ابر.

«ماءً طَهُوراً»، يعنى باران، طهور نام وسيله پاكى است چون وضوء و وقود «تا زنده كنيم بدان سرزمين مرده را» به وسيله گياه «و مردم بسيارى را»، يعنى بيابان گردانى كه به آب باران زنده اند، براى اين كه مردم شهر و آبادى از نهر و چاه بهره برند.

«و گردانديمش ميان آن ها» بيضاوى گفته: يعنى اين گفتار را در قرآن و كتب ديگر ميان مردم نشر داديم يا باران را در سرزمين هاى مختلف و در هر وقت و به هر وصف از تند و آرام فرو آورديم، از ابن عباس است كه سالى از سال ديگر پربارانتر نيست، ولى خدا آن را ميان بنده هايش چنان چه خواهد پخش كند، و اين آيه را خواند يا در چاه ها و نهرها و منابع تقسيم كرديم «تا بينديشند» و كمال قدرت و حق نعمت را بفهمند و شكر گزارند يا با دريغ از آن و اعطاى آن عبرت گيرند «و نخواستند بيش تر مردم جز ناسپاسى را» و بى اعتنائى و انكار را پيشه كردند و گفتند باران از

فلان ستاره بوده و كسى كه ستاره ها را اثر بخش در باران داند كافر است، به خلاف كسى كه آن را آفرينش خدا داند و ستاره ها را واسطه يا نشانه خدائى شمارد.

«پس رويانديم» به خود نسبت داد براى تأكيد اين كه كار ويژه او است و آگهى بر اين كه روياندن باغ هاى خرّم به هر گونه و با طبع گوناگون و دور از هم از مايه مانند هم جز به قدرت خدا نيست و اشاره كرد بدان به قول خود «نرسد شما را كه برويانيد درخت آن ها را».

«بنمايد بشما برق را» «ترساننده» از صاعقه و هراس آور براى مسافر «و طمع بخش» در باران و براى حاضر «پس پهن كند آن را» پيوسته «در آسمان» يا سمت آن «هر طور خواهد» رونده و ايستاده همه گير و جز آن در يك جانب «و سازد آن را تيكه تيكه» بار ديگر «و بينى باران از روزنه هاى آن برآيد، در هر دو بار.

«فَرَأَوْهُ مُصْفَرًّا»، يعنى بينند زراعت را كه اثر بارانست و يا ابر را كه سبب آن ست زرد چون ابر زرد باران ندارد.

«چنين است قيامت»، يعنى زنده كردن زمين موات چون زنده كردن زمين اموات است در آن كه هر دو مقدورند، زيرا با هم تفاوتى ندارند جز اختلاف ماده و آن را در اين قدرت اثرى نيست، و گفته اند مقصود وضع زنده شدن مرده ها است كه خدا تعالى بارانى از زير عرش ببارد و با آن پيكر مردگان همه برويند و درست شوند.

«جز آن كه يك ربودنى كند»، يعنى سخنى از فرشته ها بدزدد «و شهابى به دنبالش آيد»، يعنى ستاره اى كه فرو افتد، و اين كه گفته اند: آن ستاره بخاريست كه باثير رسيده و آتش گرفته يك تخمين است و منافى با آيه نيست، زيرا در آن نيست كه از فلك فرو افتد و نه در قول خدا تعالى «و البته زيور كرديم آسمان دنيا را بچراغ ها و راننده هاى ديوان»، زيرا هر درخشنده در فضاى عالى چراغ است براى زمين و زيور است براى آسمان از اين رو كه در سطح آن نمود دارد.

و دور نيست كه اين پديده بخارى گاهى سبب راندن شيطانى شود كه نزد فلك رود تا گوش گيرد، و روايت اين كه آن پس از تولد پيغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم رخ داده اگر درست باشد شايد مقصود كثرت وقوع آن ست، يا اين كه از آن وقت وسيله راندن شده است و اختلاف است كه هدف آن آزار بيند و برگردد يا بسوزد، ولى بسا كه خطا كند و بشيطان نرسد، مانند موج براى كشتى سوار، و از اين رو به كلى دست از خبر دزدى بر ندارند.

گفته نشود شيطان از آتش است و نسوزد، زيرا او از آتش صرف نيست مانند آدمى كه از خاك صرف نيست، با آن كه آتش تند آتش سست را نابود سازد (ثاقب)، يعنى با پرتوش هوا را بشكافد.

<أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً> رازى در تفسيرش (ج 7 ص 239) گفته: آن آب بارانست، و گفته اند هر چه آب در زمين است از آسمان ست و خدا آن را به يك موضعى مي فرستد و پخش می كند «و آن را در چشمه هاى زمين روان می كند» كه رگ هاى جسم زمينند «سپس بدان زرعى با رنگ گوناگون بر مى آورد» سبز، سرخ، زرد و سفيد و جز آن، يا بانواع مختلف از گندم و جو و كنجد.

<مِنَ السَّماءِ رِزْقاً>، يعنى اسباب روزى چون باران «يُنَزِّلُ الْغَيْثَ » بيضاوى در تفسيرش (ج 2 ص 399) گفته: يعنى بارانى كه از قحطى بفرياد آن ها رسد و مقصود باران نافع است..

(وَ الذَّارِياتِ ذَرْواً)؛ طبرسى رحمةالله در مجمع (ج 9 ص 152) گفته: از ابن كواء روايت است كه پرسيد از امير المؤمنين علیه السَّلام و او بر منبر خطبه مي خواند كه «الذَّارِياتِ ذَرْواً» چيست؟ فرمود: بادها، گفت: «فَالْحامِلاتِ وِقْراً»؟ فرمود: ابر گفت: فَالْجارِياتِ يُسْراً؟ فرمود: كشتيها، گفت: «فَالْمُقَسِّماتِ أَمْراً» فرمود: فرشته ها.

و از ابن عباس و مجاهد هم روايت شده، ذاريات بادها است كه خاك و

خاشاك را مى پاشاند، حاملات ابر كه آب را از جايى بجائى حمل كنند و بدان سنگين

بار باشند كه وقر بار سنگينى است بر دوش يا درون، جاريات يسراً كشتى كه بآسانى بر آب روان ست تا هر جا برده شود، و گفته اند آن هم ابر است كه بآسانى به هر سرزمينى خدا آن را مي برد.

و گفته اند هفت ستاره سيّارند، و مقسمات امر فرشته هايند كه امور را طبق فرمان ميان مردم پخش كنند، خدا به اين چيزها سوگند ياد كرده چون براى بنده ها سودمند و دليل بر يگانگى خدا و بدائع صنعش باشند، گفته اند مقصود سوگند به پروردگار اين چيزها است (پايان).

(بِِماءٍ مُنْهَمِرٍ)؛ آب فرو ريخته، رازى در تفسيرش (ج 7 ص 786) گفته:

مقصود از گشودن و از ابواب و از سماء يا حقيقت آن ها است و گویيم آسمان ها در دارند و باز و بسته شود و دور نيست و يا بر سبيل استعاره است، چون ظاهر اين ست كه آب باران از ابر است و اين تعبير چنانست كه در باران تند گويندناودان به آسمان گذاشتند، يا درهاى مشك را گشودند، يعنى بمانند آن ست.

«آيا بنگريد آبى كه بنوشيد» بيضاوى در تفسيرش (ج 2 ص 492) گفته:

يعنى آب گوارا و نوشيدنى كه از ابر آمده ابر سفيد كه آبش گواراتر است يا مائيم فرو آورش..

(لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً)، يعنى روزى فراوان به آن ها داديم و آب فراوان را نام براى آن كه مايه زندگى است و فراوانى و ميان عرب كمياب بوده.

ميگويم: تفسير باقى سوره در باب جن آيد و در آن چيزها است كه مناسب اين بابست.(1)


1) 1. آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 3، ص 300.

گفتار دوم: چیستی کرسی و عرش

1.سیطرۀ کرسی بر آسمان و زمین
اشاره

قرآن می فرماید:

(اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْديهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحيطُونَ بِشَيْ ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِما شاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظيمُ)(1)«هيچ معبودى نيست جز خداوند يگانه زنده، كه قائم به ذات خويش است، و موجودات ديگر، قائم به او هستند؛ هيچ گاه خواب سبك و سنگينى او را فرانمى گيرد؛ (و لحظه اى از تدبير جهان هستى، غافل نمى ماند؛) آن چه در آسمان ها و آن چه در زمين است، از آن اوست؛ كيست كه در نزد او، جز به فرمان او شفاعت كند؟! (بنا بر اين، شفاعت شفاعت كنندگان، براى آن ها كه شايسته شفاعتند، از مالكيت مطلقه او نمى كاهد.) آن چه را در پيش روى آن ها [بندگان ] و پشت سرشان است مى داند؛ (و گذشته و آينده، در پيشگاه علم او، يكسان است.) و كسى از علم او آگاه


1) 1. بقره/255.

نمى گردد؛ جز به مقدارى كه او بخواهد. (اوست كه به همه چيز آگاه است؛ و علم و دانش محدود ديگران، پرتوى از علم بى پايان و نامحدود اوست.) تخت (حكومت) او، آسمان ها و زمين را دربرگرفته؛ و نگاهدارى آن دو [آسمان و زمين ]، او را خسته نمي كند. بلندى مقام و عظمت، مخصوص اوست.»

تفسیر

در تفسير سوره حمد پاره اى مطالب در معناى لفظ «الله» آورده و گفتيم: چه از ماده «إله الرجل» (آن مرد سرگردان شد) بوده باشد و چه از «إله» به معناى (عبادت كرد) باشد، لازمه اش اين است كه لفظ جلاله بر سبيل اشاره، به معناى ذاتى باشد كه تمامى صفات كمال را با هم داشته باشد.

و در تفسير آیه: (وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ)(1)پاره اى از مطالب را در معناى جملۀ (لا إِلهَ إِلَّا هُوَ) ايراد كرديم، و ضمير «هو» هر چند به «الله» بر مى گردد كه گفتيم به معناى ذات شامل همه كمالات است ليكن چون در اثر كثرت استعمال نام خداى تعالى شده، تنها بر ذات دلالت مى كند، بله، الف و لام اول آن كه الف و لام عهد است به پاره اى از معانى وصفى اشاره دارد، و به فرض اين كه الف و لام نداشته باشد، اصل اطلاق كلمۀ «اللَّه» آدمى را به ياد صفات او هم مى اندازد، و ليكن ضمير همان طور كه گفتيم تنها به ذات بر مى گردد، پس جملۀ <لا إِلهَ إِلَّا هُوَ>، دلالت دارد بر اين كه آلهه اى كه مشركين اثبات كردند، حق ثبوت ندارد.

و اما اسم «حى» به معناى كسى است كه حياتى ثابت داشته باشد، چون اين كلمه صفت مشبه است، و مانند ساير صفات مشبه، دلالت بر دوام و ثبات دارد.

انسان ها از همان روزهاى اولى كه به مطالعه حال موجودات پرداختند آن ها را


1) 1. بقره / 163.

دو جور يافتند، يك نوع موجوداتى كه حال و وضع ثابتى دارند، حس آدمى تغييرى ناشى از مرور زمان در آن ها احساس نمى كند، مانند سنگ ها و ساير جمادات و قسم ديگر موجوداتى كه گذشت زمان تغييراتى محسوس در قوا و افعال آن ها پديد مى آورد، مانند انسان و ساير حيوانات، و هم چنين نباتات كه مى بينيم در اثر گذشت زمان، قوا و مشاعرشان و كارشان يكى پس از ديگرى تعطيل مى شود، و در آخر به تدريج دچار فساد و تباهى مى گردد.

در نتيجه، انسان ها اين معنا را فهميدند كه در موجودات نوع دوم، علاوه بر اندام و هيكل محسوس و مادى چيز ديگرى هست، كه مسأله احساسات و ادراكات علمى و كارهايى كه با علم و اراده صورت مى گيرد همه از آن چيز ناشى هستند، و نام آن را حيات، و از كار افتادن و بطلانش را مرگ ناميدند، پس حيات يك قسم وجودى است كه علم و قدرت از آن ترشح مى شود.

خداى سبحان هم در مواردى از كلام خود اين تشخيص انسان ها را امضا كرده، از آن جمله فرموده: (اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَيُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها)،(1)و نيز فرموده: (أَنَّكَ تَرَى الْأَرْضَ خاشِعَةً، فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ، إِنَّ الَّذِي أَحْياها لَمُحْيِ الْمَوْتى)،(2)و نيز فرموده: <وَ ما يَسْتَوِي الْأَحْياءُ وَ لَا الْأَمْواتُ>،(3)و نيز فرموده: (وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ ءٍ حَيٍّ)،(4)و اين آيه شامل حيات همه اقسام زنده مى شود، چه انسان و چه حيوان و چه گياه.


1) 1. اين خدا است كه زمين راى بعد از آنكه مرد زنده مى كند. (حديد/ 17)

2) 2. تو زمين را مى بينى كه بى حركت افتاده، همين كه ما آب را بر آن نازل مى كنيم، به جنب و جوش مى افتد، و پف مى كند، آن كسى كه آن را زنده كرد همان كسى است كه مردگان را زنده خواهد كرد. (فصلت/39)

3) 3. زندگان همه با هم برابر نيستند، مردگان هم مساوى نيستند. (فاطر/22)

4) 4. ما چنين كرده ايم كه زندگان از آب زنده باشند. (انبياء /30)

اقسام سه گانه زندگانى در آيات قرآنى

همان طور كه آيات فوق موجود زنده را سه قسمت مى كرد، آيات زير هم زندگى را چند قسمت مى كند:

(وَ رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ اطْمَأَنُّوا بِها)(1)(رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ)(2)كه دو بار زنده كردن در آيه، شامل زندگى در برزخ و زندگى در آخرت مى شود و آيه قبلى هم از زندگى دنيا سخن مى گفت، پس زندگى هم سه قسم است، همان طور كه زندگان سه قسم هستند.

و خداى سبحان با اين كه زندگى دنيا را زندگى دانسته، ولى در عين حال در مواردى از كلامش آن را زندگى پست و خوار و غير قابل اعتنا دانسته، از آن جمله فرموده: (وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا مَتاعٌ).(3)(تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا).(4)(تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا).(5)(وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ).(6)(وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ).(7)

اوصاف زندگى دنيا در قرآن و اشاره به حيات جاودانى آخرت

پس ملاحظه كرديد كه خدا زندگى دنيا را به اين اوصاف توصيف كرد و آن را متاع خوانده و متاع به معناى هر چيزى است كه خود آن هدف نباشد، بلكه وسيله اى براى رسيدن به هدف باشد، و آن را عرض خواند، و عرض چيزى است


1) 1. به زندگى راضى و قانع شدند و به آن دل بستند. (يونس / 7)

2) 2. پروردگارا دو بار ما را ميراندى و دو بار زنده كردى. (مؤمن / 11)

3) 3. زندگى دنيا در برابر زندگى آخرت جز چيز كوچكى نيست. (رعد / 26)

4) 4. شما همه در پى كالاى پست هستيد. (نساء / 96)

5) 5. زينت زندگى پست را مى خواهى. (كهف / 28)

6) 6. زندگى پست دنيا جز بازى و بيهوده كارى نيست. (انعام / 32)

7) 7. زندگى دنيا به جز دام فريب چيز ديگرى نيست. (حديد / 20)

كه خودى نشان مى دهد و به زودى از بين مى رود، و آن را زينت خواند، و زينت به معناى زيبايى و جمالى است كه ضميمه چيز ديگرى شود، تا به خاطر زيبائيش، آن چيز ديگر محبوب و جالب شود، در نتيجه آن كسى كه به طرف آن چيز جذب شده، چيزى را خواسته كه در آن نيست، و آن چه را كه در آن هست نخواسته، و نيز آن را لهو خوانده، و لهو عبارت است از كارهاى بيهوده اى كه آدمى را از كار واجبش باز بدارد، و نيز آن را لعب خوانده، و لعب عبارت است از عملى كه به خاطر يك هدف خيالى و خالى از حقيقت انجام گيرد، و آن را متاع غرور خوانده، و متاع غرور به معناى هر فريبنده اى است كه آدمى را گول بزند.

آيه ديگرى جامع همه خصوصيات آيات بالا است، و آن آيه اين است: (وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ، وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ)(1)اين آيه شريفه مى خواهد حقيقت معناى زندگى، يعنى كمال آن را از زندگى دنيا نفى نموده، و آن حقيقت و كمال را براى زندگى آخرت اثبات كند، چون زندگى آخرت حياتى است كه بعد از آن مرگى نيست، هم چنان كه فرمود: (آمِنِينَ لا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولى)(2)و نيز فرموده: (لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فِيها وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ)(3)پس اهل آخرت ديگر دچار مرگ نمى شوند، و هيچ نقصى و كدورتى عيششان را مكدر نمى كند، ليكن صفت اول، يعنى ايمنى، از آثار حقيقى، و خاص زندگى آخرت، و از ضروريات آن است.


1) 1. زندگى دنيا جز بيهوده كارى و بازى نيست و زندگى واقعى تنها زندگى آخرت است، اگر بنا دارند بفهمند. (عنكبوت / 64)

2) 2. در حالى كه ايمن مى باشند و به جز مرگ اول ديگر تلخى هيچ مرگى را نمى چشند. (دخان / 56)

3) 3. در بهشت هر آن چه بخواهند دارند و نزد ما بيش از آنهم هست. (ق / 35)

پس زندگى اخروى، زندگى حقيقى و بر طبق حقيقت است، چون ممكن نيست مرگ بر آن عارض شود، بر خلاف حيات دنيا، اما خداى سبحان با اين حال در آيات بسيار زياد ديگرى فهمانده كه حيات حقيقى را او به آخرت داده و انسان را او به چنين حياتى زنده مى كند و زمام همه امور به دست او است پس حيات آخرت هم ملك خدا است نه اين كه خودش مالك باشد، و مسخر خدا است نه يله و رها، و خلاصه زندگى آخرت خاصيت مخصوص به خود را، از خدا دارد، نه از خودش.(1)

2.حيات حقيقى، حيات واجب الوجود
اشاره

حيات حقيقى، حيات واجب الوجود است كه بالذات فنا ناپذير است.

از اين جا يك حقيقت روشن مى شود و آن اين است كه حيات حقيقى بايد طورى باشد كه ذاتاً مرگ پذير نباشد، و عارض شدن مرگ بر آن محال باشد، و اين مسأله قابل تصوّر نيست مگر به اين كه حيات عين ذات حى باشد، نه عارض بر ذات او، و هم چنين از خودش باشد نه اين كه ديگرى به او داده باشد، هم چنان كه قرآن دربارۀ خداى تعالى فرموده: (وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ)،(2). و بنا بر اين، پس حيات حقيقى، حيات خداى واجب الوجود است، و يا به عبارت ديگر حياتى است واجب، و به عبارت ديگر چنين حياتى اين است كه صاحب آن به ذات خود عالم و قادر باشد.

از اين جا كاملاً معلوم مى شود كه چرا در جملۀ: (هُوَ الْحَيُّ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ)(3)حيات را منحصر در خداى تعالى كرد، و فرمود: تنها او حى و زنده است، و نيز


1) 1. ترجمه تفسير الميزان، ج 2، ص 500.

2) 2. بر خدايى توكل كن كه زنده اى است كه هرگز نمى ميرد. (فرقان / 58)

3) 3. غافر / 2

معلوم مى شود كه اين حصر حقيقى است نه نسبى، و اين كه حقيقت حيات، يعنى آن حياتى كه آميخته با مرگ نيست و در معرض نابودى قرار نمى گيرد تنها حيات خداى تعالى است.

و بنا بر اين در آيه مورد بحث كه مى فرماید: (اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ)، و هم چنين آیه: (الم اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ)(1)مناسب تر آن است كه كلمۀ «حى» را خبر بگيريم، و بگویيم كلمۀ «اللَّه» مبتداء، و جملۀ (لا إِلهَ إِلَّا هُوَ) خبر آن، و كلمۀ «حى» خبر بعد از خبر ديگرى براى آن است، تا انحصار را برساند، چون در اين صورت تقدير آن «اللَّه الحى» مى شود، مى رساند كه حيات تنها و تنها خاص خدا است، و اگر زندگان ديگر هم زندگى دارند خدا به آن ها داده است.

معناى «قيوم»

كلمه «قيوم» به طورى كه علماى صرف گفته اند، بر وزن «فيعول» است، هم چنان كه كلمۀ «قيام» بر وزن «فيعال» از ماده قيام است، صفتى است كه بر مبالغه دلالت دارد، و قيام بر هر چيز به معناى درست كردن و حفظ و تدبير و تربيت و مراقبت و قدرت بر آن است، همه اين معانى از قيام استفاده مى شود، چون قيام به معناى ايستادن است، و عادتا بين ايستادن و مسلّط شدن بر كار ملازمه هست، از اين رو از كلمۀ «قيوم» همه آن معانى استفاده مى شود.

و خداى تعالى در كلام مجيدش اصل قيام به امور خلق خود را براى خود اثبات نموده و مى فرماید: (أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ)،(2)و نيز با بيانى كلى تر مى فرمايد:


1) 1. آل عمران / 1

2) 2. و يا كسى كه بر تك تك انسان ها و بر آن چه مى كنند قائم و مسلط است. (رعد / 33)

(شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ)(1)، اين آيه شريفه چنين مى رساند كه خدا قائم بر تمامى موجودات است، و با عدل قائم است، به اين معنا كه عطا و منع او همه به عدل است، و با در نظر گرفتن اين كه عالم امكان همان عطا و منع آن است (دادن هستى است، و در چهارچوب دادن آن است، چون هيچ موجودى بدون چهارچوب و حد و ماهيت وجود پيدا نمى كند)، پس هر چيزى را همان قدر كه ظرفيت و استحقاق دارد مى دهد، آن گاه مى فرمايد:

علت اين كه به عدالت مى دهد اين است كه عدالت مقتضاى دو اسم «عزيز» و «حكيم» است، خداى تعالى به آن جهت كه عزيز است، قائم بر هر چيز است، و به آن جهت كه حكيم است در هر چيزى عدالت را اعمال مى كند.

و سخن كوتاه اين كه: خداى تعالى از آن جا كه مبدأ هستى است، و وجود هر چيز و اوصاف و آثارش از ناحيه او آغاز مى شود، و هيچ مبدئى براى هيچ موجودى نيست مگر آن كه آن مبدأ هم به خدا منتهى مى شود، پس او قائم بر هر چيز و از هر جهت است، و در حقيقت معناى كلمه قائم است، يعنى قيامش آميخته با خلل و سستى نيست، و هيچ موجودى به غير از خدا چنين قيامى ندارد، مگر اين كه به وجهى قيام او منتهى به خدا و به اذن خدا است، پس خداى تعالى هر چه قيام دارد قيامى خالص است (نه قيامى آميخته با ضعف و سستى) و غير خدا به جز اين چاره اى ندارد كه بايد به اذن او و به وسيله او قائم باشد، پس در اين مسأله از


1) 1. خدا شهادت مى دهد كه معبودى بجز او نيست، ملائكه و صاحبان علم نيز شهادت مى دهند و اين شهادت خدا در حالى است كه قيام به عدل مى كند معبودى جز او كه عزيز و حكيم باشد وجود ندارد. /آل عمران / 18.

دو طرف حصر هست، يكى منحصر نمودن «قيام» در خداى تعالى و اين كه غير او كسى قيام ندارد، و ديگر منحصر نمودن خدا در قيام، و اين كه خدا به جز قيام كارى ندارد، حصر اول از كلمه قيوم استفاده مى شود كه گفتيم خبر بعد از خبر براى مبتداء «الله» است، و حصر دوم از جمله بعدى استفاده مى شود كه مى فرماید: (لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ)؛ او را چرت و خواب نمى گيرد».

(ما چند حالت داريم، يا در حال قيام و تسلط بر كاريم، يا نشسته و در حال رفع خستگى هستيم، يا در حال چرتيم، يادر حال خوابيم، و هم چنين احوالى ديگر، ليكن خداى تعالى تنها قيوم است).

از اين بيان، مطلبى ديگر نيز استفاده مى شود، و آن اين است كه اسم قيوم اصل و جامع تمامى اسماى اضافى خدا است، و منظور ما از اسماى اضافى اسمايى است كه به وجهى بر معانى خارج از ذات دلالت مى كند، مانند اسم «خالق»، «رازق»، «مبدى»، «معيد»، «محيى»، «مميت»، «غفور»، «رحيم»، «ودود» و غير آن چرا كه اگر خدا، آفريدگار و روزى رسان و مبدأ هستى و باز گرداننده انسان ها در معاد و زنده كننده و ميراننده و آمرزنده و رحيم و ودود است به اين جهت است كه قيوم است.

(لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ)؛ كلمۀ «سنة» بكسره سين به معناى سست شدن بدن جانداران در ابتداى خواب است، و كلمۀ «نوم» به معناى راكد شدن بدن و خود خواب است، چون وقتى جانداران به خواب مى روند عوامل طبيعى كه در بدن حيوان پديد مى آيد حواس و مشاعر آن را از كار مى اندازد، و اما كلمۀ «رؤيا» معنايى ديگر دارد، و آن عبارت است از آن چه كه يك انسان خواب رفته، در عالم خواب مشاهده مى كند، (كه از ماده رؤيت به معناى ديدن است) بعضى در جمله: «سنة

و لا نوم» ايرادى كرده و گفته اند: اين خلاف ترتيب است، و بلاغت اقتضا مى كرد كه بفرمايد:

(لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ)؛ براى اين كه مقام آيه، مقام ترقى دادن مطلب است، و ترقى در جايى كه بخواهند چيزى را اثبات كنند اقتضا مى كند اول مرتبه ضعيف را ذكر كنند، بعد به مرتبه قوى ترقيش دهند، مثلاً وقتى مى خواهند نيرومند بودن كسى را اثبات كنند، مى گويند او مى تواند ده من بار را بردارد، بلكه حتى بيست من هم بر مى دارد، و چون بخواهند سخاوت كسى را برسانند مى گويند فلانى قلم هاى صد تومانى بذل و بخشش دارد، بلكه قلم هاى هزار تومانى هم دارد، و اما در جايى كه بخواهند چيزى را نفى كنند، بلاغت اقتضا مى كند اول مرتبه قوى آن چيز را بگويند، بعد مطلب را ترقى داده مرتبه ضعيف آن را ذكر كنند، مثل اين كه بگويى فلانى آن قدر ناتوان است كه نمى تواند بيست من بار را بردارد، بلكه از برداشتن ده من هم عاجز است، و يا بگويى فلانى هيچ وقت قلم هزار تومانى بذل و بخشش نداشته، و حتى قلم صد تومانى هم ندارد، به همين جهت در آيه مورد بحث بايد فرموده باشد خدا را خواب نمى گيرد، و حتى چرت هم نمى گيرد.

جواب از اين اشكال اين است كه ترتيب نامبرده هميشه بر مدار اثبات و نفى دور نمى زند، براى اين كه بنا به گفته شما بايد صحيح باشد بگویيم: حمل ده من بار فلانى را خسته مى كند، بلكه حمل بيست من هم، و حال آن كه صحيح نيست، آن چه صحيح است اين است كه ترقى به طور صحيح و مطابق بلاغت انجام شود، و ترقى صحيح در موارد مختلف اختلاف پيدا مى كند، و در آيه مورد بحث از آن جايى كه ضرر خواب و ناسازگارى آن با قيوميت آن بيش تر از چرت است، مقتضاى بلاغت اين است كه اول تأثير چرت را نفى بكند، و سپس مطلب را ترقى داده تأثير خواب را كه قوى تر است نفى كند، تا معنا چنين شود: نه تنها چرت كه

عامل ضعيفى است بر خدا مسلّط نمى شود، و قيوميت او را از كار نمى اندازد، بلكه عامل قوى تر از آن هم كه خواب است بر او مسلّط نمى گردد.

(لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ، مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ).

از اول آيه شريفه تا اين جا چند صفت از صفات خداى سبحان ذكر شده: 1- اين كه معبودى جز او نيست 2- اين كه او حى و قيوم است 3- اين كه هيچ عاملى از قبيل چرت و خواب با تسلط خود، قيوميت او را از كار نمى اندازد 4- اين كه او مالك آن چه در آسمان ها و زمين است مى باشد 5- اين كه كسى بدون اذن او حق شفاعت در درگاه او ندارد.

در ذكر اين صفات رعايت ترتيب شده است، نخست وحدانيت خدا در الوهيت آمده، و بعد قيوميت او، چون قيوميت بدون توحيد تمام نمى شود، و سپس مسأله مالكيت او نسبت به آسمان ها و زمين را آورد تا تماميت قيوميت او را برساند، چون قيوميت وقتى تمام است كه صاحب آن مالك حقيقى آسمان ها و زمين و موجودات بين آن دو باشد.

و در دو جمله اخير، يعنى مالكيت آسمان ها و زمين، و مسأله شفاعت، براى هر يك دنباله اى آورده كه اگر قيد نباشد چيزى شبيه قيد است تا به وسيله اين دنباله ها توهمى را كه ممكن است بشود دفع كرده باشد، براى مسأله مالكيت، يعنى جملۀ (لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ) جملۀ: (يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ) را، و براى جمله: (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ) جملۀ: (وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْ ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ) را آورد.

اما جملۀ: (لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ)، همان طور كه قبلاً تذكر داديم خداى تعالى نسبت به موجودات هم داراى «ملك» به كسره ميم است، و هم داراى ملك به ضمه ميم، و ملك به كسره ميمش نسبت به موجودات به اين معنا است كه

ذات موجودات و اوصاف و آثار آن ها كه توابع ذات هستند همه قائم به ذات خدا است، و جمله مورد بحث هم همين معنا را افاده مى كند، پس اين جمله هم بر مالكيت خدا نسبت به ذات موجودات دلالت دارد، و هم بر مالكيتش نسبت به نظام آثار آن.

پس بر روى هم (الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ)، اين مطلب تمام شد، كه سلطنت مطلقه در عالم وجود از آن خداى سبحان است و هيچ تصرفى از كسى و در چيزى ديده نمى شود، مگر آن كه تصرف هم مال خدا و از خدا است.(1)

3.علل و اسباب طبيعى هم به اذن خداست
اشاره

تاثير علل و اسباب طبيعى به اذن و تأثير و تصرف خدا منتهى مى گردد. در نتيجه، اين شبهه به ذهن مى افتد كه اگر مطلب از اين قرار باشد پس ديگر، اين اسباب و عللى كه ما در عالم مى بينيم چكاره اند؟ و چطور ممكن است در عين حال آن ها را هم مؤثر بدانيم؟ و در آن ها تصوّر اثر كنيم؟ با اين كه هيچ تأثيرى نيست جز براى خداى سبحان.

از اين توهم چنين جواب داده شده كه تصرف اين علل و اسباب در اين موجودات و معلول ها خود وساطتى است در تصرف خدا، نه اين كه تصرف خود آن ها باشد، به عبارتى ديگر علل و اسباب در مورد مسببات شفاء دهندگانى هستند كه به اذن خدا شفاعت مى كنند و شفاعت (كه عبارت است از واسطه اى در رساندن خير و يا دفع شر و اين خود نوعى تصرف است از شفيع در امر كسى كه مورد شفاعت است) وقتى با سلطنت الهى و تصرف الهى منافات دارد كه منتهى


1) 1. ترجمه تفسير الميزان، ج 2، ص 504.

به اذن خدا نگردد، و بر مشيت خداى تعالى اعتماد نداشته باشد، بلكه خودش مستقل و بريده از خدا باشد، و حال آن كه چنين نيست براى اين كه هيچ سببى از اسباب و هيچ علتى از علل نيست، مگر آن كه تأثير آن به وسيله خدا و نحوه تصرفاتش به اذن خدا است، پس در حقيقت تأثير و تصرف خود خدا است، پس باز هم درست است بگویيم در عالم به جز سلطنت خدا و قيوميت مطلق او هيچ سلطنتى و قيوميتى نيست، (عز سلطانه).

و بنا بر بيانى كه ما كرديم شفاعت عبارت شد از واسطه شدن در عالم اسباب و وسائط، چه اين كه اين توسط به تكوين باشد، مثل همين وساطتى كه اسباب دارند، و يا توسط به زبان باشد و شفيع بخواهد با زبان خود از خدا بخواهد كه فلان گناهكار را مجازات نكند، كتاب و سنت هم از وجود چنين شفاعتى در قيامت خبر داده، كه بحث آن در تفسير آيه (وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً)(1)گذشت.

پس جملۀ: (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ)، پاسخ گوى همان توهم است، براى اين كه اين جمله، بعد از مسأله قيوميت خدا و مالكيت مطلقه او آمده، كه اطلاق آن ملكيت، هم شامل تكوين مى شود، و هم تشريع، حتى مى توان گفت قيوميت و مالكيت بر حسب ظاهر، با تكوين ارتباط دارند، و هيچ دليلى ندارد كه ما آن دو را مقيد به قيوميت و سلطنت تشريعى كنيم، تا در نتيجه، مسأله شفاعت هم مخصوص به شفاعت تشريعى و زبانى در روز قيامت بشود.

در نتيجه، سياق آيه در اين كه شامل شفاعت تكوينى هم بشود نظير سياق آيات زير است كه آن ها نيز شامل هر دو قسم شفاعت هستند، (إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ


1) 1. بقره / 48.

بَعْدِ إِذْنِهِ).(1)(اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ، ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا شَفِيعٍ).(2)

حد شفاعت هم با شفاعت زبانى منطبق است و هم با سلبيت تكوينى

در بحث از شفاعت هم توجه فرموديد كه حد آن همان طور كه با شفاعت زبانى انطباق دارد هم چنين با سببيت تكوينى نيز منطبق است، پس هر سببى از اسباب نيز شفيعى است كه نزد خدا براى مسبب خود شفاعت مى كنند، و دست به دامن صفات «فضل» و «جود» و «رحمت» او مى شوند، تا نعمت وجود را گرفته به مسبب خود برسانند پس نظام سببيت بعينه منطبق با نظام شفاعت است، هم چنان كه با نظام دعا و درخواست هم منطبق است، براى اين كه در آيات زير تمامى موجودات را صاحب درخواست و دعا مى داند، همان طور كه انسان ها را مى داند، پس معلوم مى شود درخواست هم منحصر به درخواست زبانى نيست، درخواست تكوينى هم درخواست است، اينك آن آيات (يَسْئَلُهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ)(3). (وَ آتاكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ)(4).كه بيانش در تفسير آیه: (وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي)(5)گذشت.


1) 1. به درستى كه پروردگار شما همان اللَّه است كه آسمان ها و زمين را بيافريد و سپس بر اريكه فرماندهى مسلط شده و تدبير امر كرد، هيچ شفيعى نيست مگر به اذن او. (يونس / 3)

2) 2. خدايى كه آسمان ها و زمين را در شش روز آفريد و سپس بر اريكه تدبير آن ها تكيه زد شما به جز او هيچ سرپرستى و شفيعى نداريد. (سجده / 3)

3) 3. تمامى آن ها كه در آسمان ها و زمين هست از او درخواست مى كنند و او هر روزى در كارى است. (رحمان / 29)

4) 4. و به شما داد آن چه را كه از او درخواست كرديد(چه با زبان سر و چه با زبان تكوين و حاجت). (ابراهيم / 34)

5) 5. بقره / 182

(يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْ ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ...) سياق اين جمله با در نظر داشتن اين كه قبلاً مسأله شفاعت ذكر شده بود، نزديك به سياق آيه زير است كه مى فرماید: <بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ>.(1)

اين را به آن جهت گفتيم كه نتيجه بگيريم ظاهر عبارت مورد بحث اين است كه ضمير جمع <بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ>به شفيعانى بر مى گردد كه آيه قبلى اشاره به آنان داشت، پس علم خدا به پشت و روى امر شفيعان، كنايه است از نهايت درجه احاطه او به ايشان، پس ايشان نمى توانند در ضمن شفاعتى كه به اذن خدا مى كنند كارى كه خدا نخواسته و راضى نيست در ملك او صورت بگيرد، انجام دهند، ديگران هم نمى توانند از شفاعت آنان سوء استفاده نموده، در ملك خداى تعالى مداخله كنند و كارى صورت دهند كه خدا آن را مقدر نكرده است.

آيات كريمه زير هم به همين معنا اشاره مى كند كه مى فرماید: (وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ لَهُ ما بَيْنَ أَيْدِينا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَيْنَ ذلِكَ وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا)(2)، (عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ، وَ أَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَ أَحْصى كُلَّ شَيْ ءٍ عَدَداً)(3).


1) 1. بلكه بندگانى بزرگوارند كه هرگز در سخن از او پيشى نمى گيرند و به دستورات او عمل مى كنند و او به پشت و روى امر آن ها آگاه است و ايشان هرگز شفاعت نمى كنند، مگر براى كسى كه خدا از او راضى باشد و هم ايشان از خشيت و ترس خدا حالتى آميخته از عشق و ترس دارند. (انبياء / 28)

2) 2. فرشتگان به پيامبر اسلام گفتند: ما جز به امر پروردگار تو سر فرود نمى آوريم، پشت و روى و ظاهر و باطن ما از آن او است، پروردگار تو فراموش كار نيست. (مريم / 64)

3) 3. خدا است داناى غيب و غيب خود را براى كسى اظهار نمى كند مگر براى كسانى از رسولان خود كه آن ها را شايسته بداند، تازه از پيش رو و پشت سر سياه زاغشان را چوب مى زند و آنان را مى پايد تا بداند رسالتهاى پروردگارشان را ابلاغ كردند و خدا به آن چه كه رسولان دارند آگاه است و تمامى موجودات را شمرده است. (جن / 28)

براى اين كه اين آيات احاطه خدا به ملائكه و انبياء را بيان مى كند تا از انبياء عملى كه او نخواسته سر نزند و ملائكه جز به امر او نازل نشوند و انبياء جز آن چه را كه او خواسته ابلاغ نكنند، و بنا بر اين بيان، مراد از جملۀ (ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ) آن رفتارى است كه از ملائكه و انبياء مشهود و محسوس است، و مراد از جملۀ (وَ ما خَلْفَهُمْ) چيزهايى است كه از انبيا غايب و بعيد است، و حوادثى است كه پس از ايشان رخ مى دهد، پس برگشت معناى اين دو جمله به همان غيب و شهادت است.(1)

4.احاطه خداى تعالى بر همه

احاطه خداى تعالى بر آن چه كه با شفيعان حاضر است و آن چه از آن ها غايب است . و سخن كوتاه اين كه: جملۀ (يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ) كنايه است از احاطه خداى تعالى به آن چه كه با شفيعان حاضر و نزد ايشان موجود است و به آن چه از ايشان غايب است و بعد از ايشان رخ مى دهد، و لذا دنبال جمله مورد بحث اضافه كرد: «وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْ ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ)، تا احاطه كامل و تام و تمام خداى تعالى و سلطنت الهيه اش را تبيين كند و بفهماند كه خداى تعالى محيط به ايشان و به علم ايشان است و ايشان احاطه اى به علم خدا ندارند مگر به آن مقدارى كه خود او خواسته باشد.

در اين جا سؤالى باقى مى ماند و آن اين است كه شما قبلاً مسأله شفاعت را عموميت داده و شفاعت زبانى و سببيت تكوينى و تشريعى، همه را شفاعت دانستيد، در حالى كه در آيه مورد بحث هر چه ضمير به «شفعاء» برگردانيده ضمير


1) 1. ترجمه تفسير الميزان، ج 2، ص 508.

مخصوص به عقلا است، يعنى ضمير «هم» كه سه بار آمده، يكى در (ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ)، و يكى در «ما خلفهم»، و ديگر در «يحيطون»، و حال آن كه مطلق اسباب و علل تكوينى عقلا نيستند؟.

جواب اين سؤال اين است كه چون معهود از كلمات «شفاعت»، «وساطت»، «تسبيح» و «تحميد» اين است كه اين گونه كارها از عقلا و صاحبان شعور سر مى زند، و تعبير به اين كلمات بيش تر در مورد صاحبان عقل شايع است، لذا قرآن كريم اين گونه اعمال را هر چند از علل تكوينى و فاقد شعور هم سر بزند، با تعبير خاص به عقلا تعبير مى كند، و اين عرف و عادت قرآن است، هم چنان كه مى بينيم دربارۀ تسبيح تمامى كائنات همين تعبير را آورده و مى فرماید: (وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ).(1)و نيز مى فرماید: (ثُمَ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ)(2)كه ترجمه اش در چند صفحه قبل گذشت و هم چنين آياتى ديگر از اين قبيل.

گفتيم كه جملۀ: (وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْ ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ)، معناى تماميت تدبير خدا و كمال آن را مى رساند، زيرا يكى از نشانى هاى كمال تدبير، اين است كه موجود تدبير شده، خودش نفهمد كه تدبير كننده او چه منظورى از او و از تدبير او دارد، و چه آينده اى برايش در نظر گرفته تا براى خلاصى از آن آينده (اگر ناگوار است) دست و پا نكند و نقشه مدبر را خنثى نسازد، و تدبير شدگان، مانند قافله چشم و گوش بسته اى باشند كه بر خلاف ميل به طرفى سوقشان مى دهند، و آن قافله هم مى رود صاحب قافله كمال جديت را به خرج مى دهد تا از هيچ ناحيه اى


1) 1. هيچ موجودى نيست مگر آنكه خدا را با حمد خود تسبيح مى گويد اما شما تسبيح ايشان را نمى فهميد. (اسراء / 44)

2) 2. فصلت / 11.

به افراد قافله آگهى نرسد و افراد ندانند به كجا مى روند و كجا منزل مى كنند و مقصد نهايى شان كجا است.

خداى سبحان با اين جمله، اين معنا را بيان مى كند كه تدبير عالم خاص او است براى اين كه تنها او است كه به روابط بين موجودات آگاه است، چون او موجودات و روابط آن ها را آفريده، و اما بقيه اسباب و علل و مخصوصاً علل و اسبابى كه از صاحبان عقل هستند هر چند كه دخل و تصرفى، و علمى دارند و ليكن هر چه دارند آن را مورد استفاده قرار مى دهند، خود مرتبه اى است از شؤون علم الهى، و هر چه تصرف دارند، خود شانى است از شؤون تصرفات الهى ونحوه اى است از انحاى تدابير او پس ديگر كسى نمى تواند به خود اجازه دهد كه بر خلاف اراده خداى سبحان و تدبير جارى در مملكتش قدمى بردارد، و اگر برداشت، آن نيز از تدبير خداوند است.(1)

5.علم، قوَّت، عزَّت و حيات، منحصر در خدا

علم، هر چه هست از خدا است هم چنان كه قوت و عزت و حيات منحصر در خدا است . و جملۀ: (وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْ ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ)، بنا بر اين كه مراد از «علم» معناى مصدرى آن (دانستن) و يا معناى اسم مصدرى آن باشد، و مراد از آن «معلوم» (دانسته شده) نباشد، دلالت دارد بر اين كه علم هر چه هست، از خدا است، و هر علمى هم كه نزد عالمى يافت شود آن هم از علم خدا است، و نظير اين مطلب از كلام خدا دربارۀ اختصاص قدرت و عزت و حيات به خداى تعالى استفاده مى شود، از آن جمله، دربارۀ انحصار قدرت در خدا مى فرماید: (وَ لَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً).(2)و نيز در مورد انحصار عزت در


1) 1. ترجمه تفسير الميزان، ج 2، ص 511.

2) 2. اگر امروز آنهايى كه ستم مى كنند، آن حالى را كه در هنگام ديدن عذاب دارند مى ديدند آن وقت مى فهميدند كه قوت و قدرت، هر چه هست از خدا است. (بقره / 165).

خدا مى فرماید: (أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ؟ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً).(1)و نيز در مورد انحصار حيات در خدا مى فرماید: (هُوَ الْحَيُّ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ)(2)و در خصوص انحصار علم در خداى تعالى كه مورد بحث ما بود ممكن است به دو آيه زير تمسك كرد: «إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ)(3). (وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ)(4)و آياتى ديگر كه اين معنا از آن ها استفاده مى شود، و اگر در آيه مورد بحث علم را به احاطه تعبير كرده، خواسته است لطفى در تعبير كرده باشد.(5)

6.مراد از كرسى چیست؟
اشاره

مراد از كرسى و وسعت كرسى خداوند در (وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ) چیست؟

كلمه «كرسى» (از ماده كاف- راء- سين) گرفته شده كه به معناى به هم وصل كردن اجزاى ساختمان است و اگر تخت را كرسى خوانده اند به اين جهت بوده كه اجزاى آن به دست نجار (اگر چوبى باشد) و يا صنعت گر ديگر، در هم فشرده و چسبيده شده است، و بسيارى از مواقع اين كلمه را كنايه از ملك و سلطنت مى گيرند، و مى گويند فلانى از كرسى نشينان است، يعنى او منطقه نفوذى و قدرت وسيعى دارد.

و به هر حال جمله هايى كه قبل از اين جمله بودند، يعنى جملۀ (لَهُ ما فِي


1) 1. آيا عزت را از پيش خود جستجو مى كنند؟ با اين كه عزت همه اش براى خدا است. (نساء / 138)

2) 2. يگانه حى و زنده خدا است كه معبودى به جز او نيست. (مؤمن / 65)

3) 3. به درستى خداوند، آرى فقط اوست فرزانه و عليم. (يوسف / 83)

4) 4. و خدا مى داند و شما نمى دانيد. (آل عمران / 66)

5) 5. ترجمه تفسير الميزان، ج 2، ص 513.

السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ) اين معنا را مى فهماندند كه مراد از وسعت كرسى احاطه مقام سلطنت الهى است، و بنا بر اين در ميان معانى محتملى كه مى شود براى كرسى كرد، اين معنا متعين مى شود كه مراد از آن مقام ربوبى است، همان مقامى كه تمامى موجودات آسمان ها و زمين قائم به آن هستند چون مملوك و مدبر (به فتح باء) و معلوم آن مقام هستند، پس بايد گفت: كرسى، مرتبه اى از مراتب علم است، در نتيجه از معانى محتمل كه براى وسعت هست اين معنا معلوم مى شود كه اين مقام تمامى آن چه در آسمان ها و زمين است، هم ذاتشان و هم آثارشان را حافظ است (پس وسعت كرسى خدا به اين معنا شد كه مرتبه اى از علم خدا، آن مرتبه اى است كه تمامى عالم قائم به آن است، و همه چيز در آن محفوظ و نوشته شده است) و به همين جهت به دنبال جمله مورد بحث فرمود: (وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما).

(وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ) كلمۀ «يؤد» مضارع از مصدر «أود» است، كه به معناى سنگينى و خسته كنندگى است، و چون گفته شود: «العمل الفلانى آد زيدا» معنايش اين است كه فلان عمل، زيد را خسته كرد و به ستوه آورد، و ظاهراً مرجع ضمير در «يؤده» همان كرسى باشد، هر چند كه ممكن است آن را به خود خداى تعالى برگردانيد، و اگر در دنباله مطالب قبلى فرمود: حفظ آسمان ها و زمين، خدا و يا كرسى را خسته نمى كند، براى اين بود كه ذيل آيه با صدر آن آيه (كه سخن از نفى چرت و خواب داشت) وصل و متناسب شود، چون آن جا هم مى فرمود: چرت و خواب ندارد، تا او را از قيوميت آسمان ها و زمين باز بدارد.

و حاصل آن معنايى كه از آيه استفاده مى شود اين است كه خداى تعالى كه هيچ معبودى به جز او نيست، تمام حيات و زندگى مال اوست، و او قيوميتى مطلق دارد، قيوميتى كه هيچ عاملى آن را دستخوش ضعف و سستى نمى سازد، و به همين جهت وقتى مى خواهد اين معنا را تعليل كند با دو نام مقدس «على»

و «عظيم»، تعليل مى كند، و مى فهماند كه خدا به خاطر علو مقامى كه دارا است مخلوقات به او نمى رسند تا به وسيله اى در وجود او سستى و در كار او ضعفى پديدآورند، و به خاطر عظمتش از كثرت مخلوقات به تنگ نيامده، و عظمت آسمان ها و زمين طاقتش را طاق نمى سازد، و جملۀ: (وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ)، خالى از دلالت بر حصر نيست، و تا حدى از آن بر مى آيد كه مى خواهد علو و عظمت را منحصر در خدا كند، و اين حصر، يا حصر حقيقى است كه حق هم همين است، براى اين كه علو و عظمت، خود از كمالات است، و حقيقت هر كمالى از آن او است، و يا حصرى ادعايى است، كه چون مقام، مقام تعليل بود احتياج پيدا شد كه به طور ادعا، علو و عظمت را منحصر در خدا كند، تا آسمان ها و زمين در قبال علو و عظمت خداى تعالى از علو و عظمت ساقط شود.

بحث روايى
رواياتى در فضيلت و اهميت آية الكرسى

در تفسير عياشى از امام صادق علیه السَّلام روايت آورده كه فرمود: ابوذر به رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم عرض كرد: يا رسول اللَّه، مهم ترين و پر فضيلت ترين آيه اى كه بر تو نازل شده كدام است؟ فرمود: آيت الكرسى، و آسمان هاى هفت گانه در مقابل كرسى، در مقام مقايسه بيش از حلقه اى نيست كه در سرزمينى افتاده باشد، آن گاه فرمود: و برترى عرش بر كرسى مانند برترى بيابانى است بر همان حلقه اى كه در گوشه اى از آن افتاده است.(1)

مؤلف: صدر اين روايت را سيوطى در الدر المنثور از ابن راهويه و او در كتاب مسند خود از عوف بن مالك از ابى ذر نقل كرده، و احمد و ابن الفريس و حاكم


1) 1. تفسير عياشى، ج 1، ص 137.

(وى حديث را صحيح دانسته) و بيهقى (در كتاب شعب الايمان) همگى از ابى ذر روايت كرده اند.

و در الدر المنثور است كه احمد و طبرانى از ابى امامه روايت كرده اند كه گفت: به رسول خداصلّی الله علیه وآله وسلّم عرض كردم: يا رسول الله كدام يك از آيات كه بر تو نازل شده عظيم تر است؟ فرمود: (اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ) (آية الكرسى).(1)

مؤلف: اين معنا را در الدر المنثور از تاريخ خطيب بغدادى نيز از انس از آن جناب روايت كرده است.

باز در همان كتاب است كه دارمى از ايفع بن عبد الله كلاغى روايت كرده كه گفت:

مردى عرض كرد: يا رسول اللَّه، كدام آيه در كتاب خدا عظيم تر است فرمود: آية الكرسى، (اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ) تا آخر حديث.(2)

مؤلف: ناميدن اين آيه به آية الكرسى از همان صدر اول اسلام مشهور بوده، حتى در زمان حيات رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم و حتى در زبان خود آن جناب به اين نام بيان مى شد، هم چنان كه اين نامگذارى در روايات وارده از آن جناب و از ائمه اهل بيت علیهم السَّلام و از صحابه، به چشم مى خورد، و اين براى اعتنا و احترام زيادى بوده كه نسبت به اين آيه داشتند، و اين احترام هم بدون جهت نبوده، بلكه به خاطر معارف دقيق و لطيفى است كه در اين آيه آمده، و آن معارف عبارت است از توحيد خالصى كه جملۀ (اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ)، بر آن دلالت دارد، و قيوميت مطلقه اى كه بازگشت تمامى اسماى حسناى الهى به جز اسماى ذات او كه بيان آن گذشت، به آن است.


1) 1. تفسير الدر المنثور، ج 1، ص 323.

2) 2. تفسير الدر المنثور، ج 1، ص 323.

و نيز در صدر و ذيل اين آيه جريان قيوميت در تمامى موجودات خرد و كلان عالم، شرح داده شده، به اين بيان كه آن چه از موجودات كه به نظر مى رسد از تحت سلطنت الهيه خارج شده، به همان جهت كه خارج است، داخل در سلطنت است، و به همين جهت در روايات آمده كه آية الكرسى عظيم ترين آيه در كتاب خدا است، و به راستى نيز چنين است، براى اين كه بيان اين آيه بيانى است شكافته و مفصل، مثلاً آیه: (اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى)(1)را داريم كه همان مضمون آية الكرسى را دارد، اما اجمالى از معنا را دارد و مطلب در آن باز نشده، و لذا در پاره اى اخبار آمده است كه آية الكرسى، سيد و آقاى آيه هاى قرآن است.

اين روايت را سيوطى در الدر المنثور از ابى هريرة از رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم نقل كرده و در بعضى ديگر آمده: براى هر چيزى يك نقطه برجسته اى است و نقطه برجسته قرآن آية الكرسى است، اين روايت را عياشى در تفسير خود از عبدالله بن سنان از امام صادق؟ع؟ روايت كرده است.(2)و شيخ طوسى در أمالى به سند خود از ابى امامة باهلى روايت كرده كه گفته است:

از على بن ابى طالب علیه السَّلام شنيدم كه مى فرمود: باور نمى كنم كه كسى اسلام را فهميده باشد و يا در اسلام متولد شده باشد، و سياهى شب را به صبح سر كند و اين آيه را نخواند، (اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ...)، (وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ) عرض كردم منظور از سياهى شب چيست؟

فرمود: يعنى همه شب، آن گاه فرمود: اگر بدانيد كه اين آيه چيست و يا فرمود اگر بدانيد در اين آيه چيست در هيچ حالى آن را ترك نخواهيد كرد.

رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم فرمود: آية الكرسى را از گنجينه اى كه در زير عرش است


1) 1. طه / 8.

2) 2. تفسير الدر المنثور، ج 1، ص 326 و تفسير عياشى، ج 1، ص 136.

به من داده اند و به هيچ پيغمبرى قبل از من نداده بودند، على علیه السَّلام، سپس اضافه كرد از آن وقت كه من اين مطلب را از رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم شنيدم هيچ شبى را به سر نبردم مگر آن كه آن را قرائت كردم (تا آخر حديث).(1)

مؤلف: اين معنا در الدر المنثور هم از عبيد و ابن ابى شيبه و دارمى و محمد بن نصر و ابن الضريس از آن حضرت نقل شده، ديلمى هم آن را از آن جناب نقل كرده است، و روايات از طريق شيعه و سنى در فضيلت آية الكرسى بسيار است، و اين هم كه على علیه السَّلام فرمود: رسول خداصلّی الله علیه وآله وسلّم فرمود اين آيه را از گنجينه اى كه در زير عرش بود به من داده اند، در الدر المنثور نقل از تاريخ بخارى و ابن الضريس از انس آمده، چيزى كه هست در نقل نامبردگان به اين عبارت آمده: رسول خدا؟صل؟ فرموده آية الكرسى را از عرش به من داده اند و اين اشاره است به اين كه منظور از كرسى همان زير عرش است، و عرش محيط به آن است، و به زودى بيانى در اين باره از نظر خوانندگان خواهد گذشت ان شاء الله.(2)

مراد از كرسى

و در كافى از زراره روايت آورده كه گفت: من از امام صادق علیه السَّلام از قول خداى عز و جل پرسيدم، كه مى فرماید: (وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ) آيا آسمان ها و زمين گنجايش كرسى را و يا كرسى گنجايش آسمان ها و زمين را دارد؟ فرمود: هر چه تو تصوّر كنى در كرسى هست، و كرسى گنجايش آن را دارد.(3). مؤلف: اين معنا در تعدادى از روايات وارده از ائمه اهل بيت علیهم السَّلام آمده كه همه نزديك به معناى سؤال و جواب در روايت بالا است، و اين سؤال و جواب ظاهراً غريب است، براى اين كه


1) 1. امالى شيخ طوسى، ج 2، ص 122.

2) 2. تفسير الدر المنثور، ج 1، ص 326.

3) 3. اصول كافى، ج 1، ص 132.

وقتى اين سؤال جا دارد كه كلمۀ «كرسى» به دو جور قرائت شده باشد، يكى به صداى بالا، كه در آن صورت معناى جمله چنين مى شود: «آسمان ها و زمين كرسى خدا را در خود جاى داده اند»، و يكى به صداى پيش كه در آن صورت معناى جمله چنين مى شود:

«كرسى خدا آسمان ها و زمين را در خود مى گنجاند»، و آن وقت زراره بپرسد كدامش درست است؟، ولى در ميان قرائت كنندگان قرآن كسى جمله را به صورت اول قرائت نكرده بود، تا جايى براى اين سؤال باشد.

پس، از ظاهر قضيه چنين به نظر مى رسد كه سؤال نامبرده ناشى از يك توهم عاميانه است كه از كلمه كرسى، تختى در نظرشان مى آيد كه در بالاى آسمان ها و يا آسمان هفتم و در حقيقت ما فوق عالم اجسام كار گذاشته شده، و احكام عالم جسمانى از آن جا صادر مى شود و قهراً از اين نقطه نظر، آسمان ها و زمين، كرسى را در خود جاى داده اند، نه كرسى آن ها را، آن وقت معناى سؤال اين مى شود كه يا بن رسول اللَّه، مناسب آن است كه آيه شريفه را به صورت (وَسِعَ كُرْسِيُّهُ) به صداى بالا بخوانيم، چرا به صداى ضمه قرائت شده؟، مگر كرسى، آسمان ها و زمين را در خود جاى نمى دهد هم چنان كه نظير اين سؤال دربارۀ عرش شده، امام هم جواب داده، وسعت در اين جا از سنخ وسعت و جا گرفتن جسمى در جسم ديگر نيست.

در معانى الأخبار از حفص بن غياث روايت آورده كه گفت: من از امام صادق علیه السَّلام از قول خداى عزوجل پرسيدم كه مى فرماید: (وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ) فرمود: منظور از كرسى، علم خداست.(1)

و نيز در همان كتاب است كه آن جناب در ذيل جملۀ: (وَسِعَ كُرْسِيُّهُ


1) 1. معانى الاخبار، ص 30.

السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ) فرمود: آسمان ها و زمين و آن چه بين اين دو است همه در كرسى است و اما عرش خدا علمى است كه احدى نمى تواند اندازه اش را تقدير كند.(1). مؤلف: از اين دو روايت بر مى آيد كه كرسى، مرتبه اى از مراتب علم خداى تعالى است هم چنان كه قبلاً هم از روايات ديگر چنين استفاده شد و در معناى دو روايت نامبرده، رواياتى ديگر نيز هست.

و هم چنين از اين دو روايت و رواياتى كه مى آيد استفاده مى شود كه در عالم وجود مرتبه اى از علم وجود دارد كه غير محدود است، و به عبارت ديگر در ما فوق اين عالم كه ما جزئى از آن هستيم عالمى ديگر است كه موجوداتش امورى غير محدودند، يعنى وجودشان حدود جسمانى اين عالم را ندارد، و آن تعينات كه براى هستى ما هست براى آن ها نيست، و اين موجودات در عين اين كه نامحدودند، براى خداى سبحان معلوم هستند، يعنى وجودشان عين علم است، هم چنان كه موجودات محدودى كه در عالم وجودند در مرتبه وجودشان، براى خداى سبحان معلوم هستند، يعنى وجودشان همان علم خدا است به آن ها، و حضورشان است نزد خدا و اميد است كه ما موفق شويم اين علم را كه علم فعلى مى نامند بيان كنيم، و ان شاء الله در جاى مناسبى بيان خواهيم كرد.

و اين علم نامحدود كه ذكر كرديم همان مطلبى است كه در روايت به اين عبارت آمده بود: (عرش همان علمى است كه احدى نمى تواند اندازه گيرى و تقديرش كند) و پر واضح است كه اين نه به آن جهت است كه مقدار معلومات اين علم نامحدود است، براى اين كه وجود عدد نامحدود، امرى است محال و هر عددى در داخل عالم وجود بالآخره متناهى خواهدبود، چون اين عدد هر چه باشد


1) 1. معانى الاخبار، ص 29.

در مقابل عددى كه برابر آن فرض شود و يك عدد بيش تر باشد به يك عدد كم تر است و اگر متناهى نبودن علم، يعنى اگر عرش خدا به خاطر نامتناهى بودن عدد معلومات آن باشد، بايد كرسى، قسمتى از عرش باشد، چون كرسى هم عبارت بود از علم، هر چند علمى محدود.

پس نامتناهى بودن علم تنها از جهت كمال وجودى آن است و حدود و قيود وجودى كه در اين عالم، يعنى در عالم ماده باعث افزايش موجودات و تمايز و امتياز هر يك از ديگرى شده و از اين تمايزات انواع و اصناف و افراد زائيده شده، و افراد هم داراى حالاتى و اضافاتى شده اند، نمى تواند آن كمال نامتناهى را اندازه گيرى و تحديد كند، هم چنان كه آيه زير هم بر اين معنا دلالت دارد: «وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ)(1)، و همان طور كه وعده داديم ان شاء الله به زودى دنباله اين بحث خواهد آمد.

و اين موجودات همان طور كه معلوم است به علمى بى نهايت و غير مقدر، يعنى موجود در ظرف علم است به وجودى غير مقدر و بى اندازه، هم چنين با حدودى كه دارند معلوم و موجود در ظرف علم هستند و اين علم، يعنى علم به محدودات به طورى كه توضيحش خواهد آمد، همان كرسى است.

و چه بسا همين معنا از جملۀ: (يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ) نيز استفاده شود، براى اين كه معلوم خدا را عبارت دانسته از (ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ) و (ما خَلْفَهُمْ)، و اين دو معنا: (ما بين ايدى و ما خلف) در عالم ماده با هم جمع نمى شوند، پس ناگزير بايد مقامى باشد كه حال و آينده، و خلاصه تمامى چيزهايى كه در زمان و مكان و امثال آن متفرق هستند، در آن جا به يك مكان جمع باشند، و مسلّماً اين


1) 1. هيچ موجودى نيست مگر آنكه خزينه هاى آن نزد ما است و ما آن را نازل نمى كنيم مگر به اندازه اى معلوم. (حجر / 21)

وجودات كه در آن مقام يك جا جمع هستند وجودات غير متناهى نيستند، زيرا اگر وجود و كمالى غير محدود و غير مقدر مى داشتند، ديگر صحيح نبود با جملۀ: (وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْ ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ)، علم به پاره اى از آن موجودات را استثنا كند، و بفرمايد: شفيعان به مقدارى از آن ها كه خدا خواسته باشد علم پيدا مى كنند، پس معلوم مى شود آن مقام، مقامى است كه شفيعان مى توانند به بعضى از حقايق آن احاطه يابند، در نتيجه معلوم مى شود آن مقام مرحله علم به محدودات و مقدرات است، البته به آن جهت كه محدود و مقدر هستند، (و خدا داناتر است).(1)

7.تمایز عرش با کرسی
عرش و نسبت آن با كرسى

و در توحيد(2). از حنان روايت آورده كه گفت: از امام صادق علیه السَّلام از عرش و كرسى پرسيدم، فرمود عرش صفاتى بسيار مختلف دارد، در هر سببى و صنعى كه در قرآن آمده، صفت جداگانه اى دارد، در جملۀ: (رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ) منظور ملك عظيم است.

و هم چنين در جملۀ: (الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى) كه مى فرمايد رحمان بر ملك مسلّط است، و اين عرش همان علم به كيفيت دادن به اشياء است، و در جايى كه عرش و كرسى جداى از هم ذكر شوند هر يك معنايى جداگانه دارند، براى اين كه عرش و كرسى دو باب از بزرگ ترين ابواب غيب بوده، و خود آن دو نيز غيب هستند و هم چنين آن دو مقرون با غيب هستند، چون كرسى باب ظاهر از غيب است كه براى اولين بار موجودات بى سابقه از آن باب طلوع مى كنند، و آن گاه همه اشياء از


1) 1. ترجمه تفسير الميزان، ج 2، ص 515.

2) 2. توحيد صدوق، ص 321.

همانجا به وجود مى آيند، اما عرش، باب باطن غيب است كه علم چگونگى ها و علم عالم كون و علم قدر و اندازه گيري ها، و نيز مشيت و صفت اراده و علم الفاظ و حركات و سكنات و علم بازگشت و ابتدا، همه در آن باب است، پس عرش و كرسى در علم دو باب قرين همديگرند، چون ملك عرش، غير ملك كرسى است، و علم آن پنهان تر از علم كرسى است.

از اين جهت است كه خداى تعالى دربارۀ عرش مى فرماید: (رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ)، يعنى عرشى كه صفتش عظيم تر از صفت كرسى است، در عين اين كه هر دو، علم قرين هم هستند.

عرض كردم: فدايت شوم، پس چرا عرش در فضيلت، همسايه كرسى شد؟ فرمود: براى اين همسايه آن شد كه علم كيفيت ها در آن است، و از ابواب بداء و انيت و حد رتق و فتق آن هر چه ظاهر مى شود، در آن ظاهر مى گردد، به اين جهت عرش و كرسى، همسايه يكديگر شدند، چيزى كه هست يكى ديگرى را در ظرفيت خود گنجانيده، و خداى تعالى با الفاظى از قبيل عرش و كرسى براى دانشمندان مثلى زده، تا بر درستى ادعاى آن دو استدلال كنند، چون خدا هر كس را كه بخواهد به رحمت خود مخصوص مى دارد و او قوى و عزيز است.

مؤلف: اين كه فرمود: «چون كرسى باب ظاهر از غيب است» وجهش را به طور اجمال فهميدى، پس يك مرتبه اى از علم كه مرتبه مقدر و محدود آن است به عالم ما، كه عالم جسمانى است و عالم مقدر و محدود است، نزديك تر از آن مرتبه اى است كه قدر و حد ندارد، و به زودى شرح فقرات اين روايت در تفسير آیه: (إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ)(1)خواهد آمد ان شاء الله تعالى.


1) 1. اعراف / 54.

و اين كه فرمود: «و بمثل صرف العلماء...» اشاره است به اين كه الفاظ عرش و كرسى و نظاير آن ها مثل هايى است كه مردم را توجه مى دهد به اين كه چگونه استدلال كنند، ليكن غير از كسانى كه عالم هستند اين مثل ها را نمى فهمند.

و در احتجاج از امام صادق علیه السَّلام روايت آورده كه در حديثى فرمود: خداى تعالى هر چيزى را در داخل كرسى خلق كرد، به غير از عرش خود كه او عظيم تر از آن است كه در كرسى جاى بگيرد.(1)

مؤلف: توضيح معناى اين حديث در سابق گذشت، و اين روايت موافق با ساير روايات است، پس اين كه در بعضى از اخبار واقع شده كه عرش، علمى است كه خدا، انبياء و رسولان خود را به آن آگاه نموده، و كرسى، علمى است كه احدى را به آن آگاه نكرده، مانند خبرى كه شيخ صدوق آن را از مفضل از امام صادق علیه السَّلام نقل كرده، درست نيست، و گويا اشتباهى است از راوى كه جاى دو كلمه عرش و كرسى را عوض نموده، و يا اصلاً روايت صحيح نيست، و مانند روايتى است كه به زينب عطرفروش نسبت داده اند، بايد دور انداخته شود.

و در تفسير عياشى از على علیه السَّلام روايت آورده كه فرمود: آسمان و زمين و همه مخلوقى كه بين آن دو است همه در داخل كرسى قرار دارند، و اين كرسى را چهار فرشته به امر خدا حمل مى كنند.(2)

مؤلف: اين روايت را شيخ صدوق هم آورده، و آن را از اصبغ بن نباته از اميرالمؤمنين علیه السَّلام نقل كرده، و جمله «و اين كرسى را چهار فرشته حمل مى كنند»، در روايات ائمه اهل بيت علیهم السَّلام تنها در اين روايت آمده و ساير روايات تنها به اثبات


1) 1. احتجاج، ج 2، ص 100.

2) 2. تفسير عياشى، ج 1، ص 138.

حاملين براى عرش اكتفاء كرده و در حقيقت همان را گفته كه قرآن كريم مى گويد، چون در قرآن به همين معنا اكتفاء شده، كه عرش، حاملينى دارد، فرموده: (الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ).(1)و نيز فرموده: (وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ)(2). ممكن هم هست كه خبر نامبرده را بتوان اين طور تصحيح كرد: كه كرسى (به بيانى كه خواهد آمد) با عرش متحد است، و هر دو يك چيز هستند، يك چيزى كه ظاهر و باطنى دارد، ظاهر آن كرسى و باطن آن عرش است قهراً وقتى يكى از آن دو، حاملين داشته باشد، ديگرى هم دارد.

و نيز در تفسير عياشى از معاوية بن عمار از امام صادق علیه السَّلام روايت كرده كه معاويه گفت: از آن جناب پرسيدم: معناى جملۀ: (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ) چيست؟

و منظور از اين شفيعان چه كسانى هستند؟ فرمود: مائيم آن شفيعان.(3)

مؤلف: اين روايت را برقى هم در كتاب محاسن (4)خود آورده، و خواننده توجه فرمود كه شفاعت در آيه مطلق است، هم شفاعت تكوينى، يعنى وساطت اسباب را شامل مى شود، و هم شفاعت تشريعى و اصطلاحى را كه همان شفاعت آل محمد علیه السَّلام است.

پس بايد گفت روايت خواسته است آيه شريفه را با مصداق روشنى از شفيعان تطبيق كرده باشد.(5)


1) 1. آنهايى كه عرش و ساكنان پيرامون آن را حمل مى كنند. (مؤمن / 7)

2) 2. امروز عرش پروردگارت را هشت نفر كه ما فوق فرشتگان هستند حمل مى كنند. (الحاقه / 17)

3) 3. تفسير عياشى، ج 1، ص 136.

4) 4. محاسن برقى، ص 184.

5) 5. ترجمه تفسير الميزان، ج 2، ص 519.

8.عرش و کرسی در بحار الأنوار

احادیث بحار الأنوار(1)

1. «الْمُتَهَجِّدُ، وَ الْفَقِيهُ، وَ التَّهْذِيبُ، فِي خُطْبَةِ الِاسْتِسْقَاءِ الَّذِي جَعَلَ السَّمَاوَاتِ لِكُرْسِيِّهِ عِمَاداً وَ الْجِبَالَ (2)أَوْتَاداً وَ الْأَرْضَ لِلْعِبَادِ مِهَاداً وَ مَلَائِكَتَهُ عَلَى أَرْجَائِهَا وَ حَمَلَةَ عَرْشِهِ عَلَى أَمْطَائِهَا وَ أَقَامَ بِعِزَّتِهِ أَرْكَانَ الْعَرْشِ وَ أَشْرَقَ بِضَوْئِهِ شُعَاعَ الشَّمْسِ وَ أَطْفَأَ(3)بِشُعَائِهِ ظُلْمَةَ الْغَطْشِ وَ فَجَّرَ الْأَرْضَ عُيُوناً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ النُّجُومَ بُهُوراً»(4).

ترجمه:

المتهجد و الفقیه و التهذیب: در خطبه استسقاء آمده است: آن کسی که آسمان ها را برای کرسی خود ستون قرار داد و کوه ها را میخ ها(برای استقرار زمین) قرار داد و زمین را برای بندگان گسترد و فرشتگانش را در نواحی زمین و حمل کنندگان عرشش را بر پشت آن قرار داد و با عزت خود ارکان عرش را برپا داشت و با درخشش خود نور خورشید را متلألئ کرد و با شعاع نور خود تاریکی شب را روشن کرد. و چشمه ها را از زمین جوشانید و ماه را نورانی و ستارگانرا درخشان قرار داد.

2. «الْإِقْبَالُ، عَنِ التَّلَّعُكْبَرِيِّ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام فِي دُعَاءِ يَوْمِ عَرَفَةَ وَ أَسْأَلُكَ بِكُلِّ اسْمٍ هُوَ لَكَ وَ كُلِّ مَسْأَلَةٍ حَتَّى يَنْتَهِيَ إِلَى اسْمِكَ الْأَعْظَمِ الْأَعْظَمِ الْأَكْبَرِ الْأَكْبَرِ الْعَلِيِّ الْأَعْلَى الَّذِي اسْتَوَيْتَ بِهِ عَلَى عَرْشِكَ وَ اسْتَقْلَلْتَ بِهِ عَلَى كُرْسِيِّكَ» (5).

ترجمه:

در اقبال از امام صادق علیه السَّلام در دعاء روز عرفه آمده است:


1) 1. بحار الأنوار، ج 55، ص1.

2) 2. فى الفقيه: و الجبال للارض.

3) 3. فى الفقيه: و أحيى.

4) 4. الفقيه، ص 139، ح 16.

5) 5. الاقبال، ص374.

و از تو خواهم به هر نامى كه تو دارى و هر خواستى تا برسد به نام اعظم اعظمت اكبر اكبرت بلند و برتر آن كه بدان بر عرشت استوار شدى، و بر كرسيت پايدار.

3. «وَ رُوِيَ عَنِ الصَّادِقِ علیه السَّلام أَنَّهُ قَالَ لَوْ أُلْقِيَ حَجَرٌ مِنَ الْعَرْشِ لَوَقَعَ عَلَى ظَهْرِ بَيْتِ الْمَعْمُورِ وَ لَوْ أُلْقِيَ مِنَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ لَسَقَطَ عَلَى ظَهْرِ الْبَيْتِ الْحَرَامِ وَ لَمْ يَخْلُقِ اللَّهُ عَرْشاً لِنَفْسِهِ يَسْتَوْطِنُهُ تَعَالَى اللَّهُ عَنْ ذَلِكَ لَكِنَّهُ خَلَقَ عَرْشاً أَضَافَهُ إِلَى نَفْسِهِ تَكْرِمَةً لَهُ وَ إِعْظَاماً وَ تَعَبَّدَ الْمَلَائِكَةَ بِحَمْلِهِ كَمَا خَلَقَ بَيْتاً فِي الْأَرْضِ وَ لَمْ يَخْلُقْهُ لِنَفْسِهِ وَ لَا يَسْكُنُهُ تَعَالَى اللَّهُ عَنْ ذَلِكَ لَكِنَّهُ خَلَقَهُ لِخَلْقِهِ وَ أَضَافَهُ إِلَى نَفْسِهِ إِكْرَاماً لَهُ وَ إِعْظَاماً وَ تَعَبَّدَ الْخَلْقَ بِزِيَارَتِهِ وَ الْحَجِّ إِلَيْه »(1).

ترجمه:

و از امام صادق علیه السَّلام روايت شده كه فرمود: اگر سنگى از عرش فروافتد بر پشت بيت المعمور آيد و اگر از بيت المعمور فروافتد بر پشت بام خانه كعبه آيد، خدا براى خود عرشى نيافريده كه وطن خود سازد، خدا برتر است از آن، ولى عرشى آفريده و به خود وابسته براى گرامى بودن و بزرگ داشتنش، و فرشته ها را به حملش بعبادت واداشته، چنان چه در زمين خانه اى آفريده، نه براى خود براى نشيمن خود تعالى الله عن ذلك، بلكه آن را براى خلقش آفريده و به خود وابسته تا گرامى شود و بزرگ باشد و مردم را بزيارت و حج بر آن بعبادت گرفته.

و اما عرش به معنى علم به حسب لغت مجاز است نه حقيقت، و وجهى ندارد كه قول خدا تعالى (الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى) معنى كنيم كه علم را در بر دارد، و صحيح آن ست كه ما پيش داشتيم، و رواياتى كه در وصف فرشته هاى حامل


1) 1. آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 14.

عرش آمده همه آحادند و روايتهاى منفرد، و موجب قطع نيستند و عمل بر آن ها روا نيست و بايد دربارۀ آن ها توقّف كرد، و مقطوع همين است كه عرش به معنى ملك است و عرش محمول بر فرشته ها هم جزئى است از ملك خدا كه حمل آن عبادت فرشته ها است چنان چه ما پيش داشتيم.

4. «الْعَقَائِدُ، اعْتِقَادُنَا فِي الْكُرْسِيِّ أَنَّهُ وِعَاءُ جَمِيعِ الْخَلْقِ مِنَ الْعَرْشِ وَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ كُلِّ شَيْ ءٍ خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَى فِي الْكُرْسِيِّ وَ فِي وَجْهٍ آخَرَ الْكُرْسِيُّ هُوَ الْعِلْمُ وَ قَدْ سُئِلَ الصَّادِقُ علیه السَّلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ قَالَ عِلْمُه».

ترجمه:

در عقايد است كه اعتقاد ما دربارۀ كرسى اين ست كه دعاء همه آفريده ها است از عرش و سماوات و زمين و هر چه خدا آفريده در آنند، و در وجه ديگر كرسى هم علم خدا است، و البته از امام صادق علیه السَّلام پرسش شده از قول خدا عزوجل «فرا گرفته كرسى او آسمان ها و زمين را» فرموده: مقصود علم او است.

5. «الدُّرُّ الْمَنْثُورُ، عَنْ أَبِي ذَرٍّ قَالَ سُئِلَ النَّبِيُّ صلّی الله علیه وآله وسلّم عَنِ الْكُرْسِيِّ فَقَالَ يَا أَبَا ذَرٍّ مَا السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرَضُونَ السَّبْعُ عِنْدَ الْكُرْسِيِّ إِلَّا كَحَلْقَةٍ مُلْقَاةٍ بِأَرْضِ فَلَاةٍ وَ إِنَّ فَضْلَ الْعَرْشِ عَلَى الْكُرْسِيِّ كَفَضْلِ الْفَلَاةِ عَلَى تِلْكَ الْحَلْقَةِ»(1).

ترجمه:

در از ابى ذر كه پرسيد پيغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم از كرسى، فرمود: اى ابا ذر هفت آسمان و هفت زمين همانا در برابر كرسى چون حلقه اى باشند كه در زمين پهناور افتاده و فزونى عرش بر كرسى چون فزونى آن بيابان ست بر آن حلقه.

6. «تَفْسِيرُ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّضْرِ عَنْ مُوسَى بْنِ بَكْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ

1) . الدر المنثور، ج 1، ص 328، و قد مر تحت الرقم(1) من هذا الباب.

أَبِي عَبْدِاللَّهِ علیه السَّلام فِي قَوْلِهِ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى (وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ) السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَسِعْنَ الْكُرْسِيَّ أَمِ الْكُرْسِيُّ وَسِعَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ قَالَ بَلِ الْكُرْسِيُ وَسِعَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ الْعَرْشُ وَ كُلُّ شَيْ ءٍ خَلَقَ اللَّهُ فِي الْكُرْسِيِ» (1).

ترجمه:

در تفسير على بن ابراهيم به سندش از زراره گويد از امام ششم علیه السَّلام پرسيدم از قول خدا تعالى (وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ) آيا آسمان ها و زمين كرسى را در خود جا دادند يا كرسى آسمان ها و زمين را در خود جا داده؟ فرمود: بلكه كرسى است كه آسمان ها و زمين را در خود جا داده، و عرش و هر چه خدا آفريده در كرسى است.بيان: بسا كه پرسش زراره اين ست كه در قرائت اهل بيت كرسى به نصب است تا معنى اول را دهد يا به رفع تا دوم را و گر نه با علم به رفع كرسى اين پرسش خصوص از مانند زراره خوش نيست و از شيخ بهائى رحمةالله روايت شده كه از پدرم در اين باره پرسيدم گفت بناى پرسش بر اين ست كه «وسع» مصدر مضاف قرائت شود و اين سؤال جا دارد و من همه كتب تجويد را بررسى كردم و به اين قرائت بر نخوردم جز اين كه اين روزها به كتابى برخوردم در اين علم به خط كوفى، و اين قرائت را داشت و به خط مصنّف بود و «العرش» عطف است به «الأرض» يا مبتداء است و مقصود از كرسى علم است كه همه چيز در آن ست و مقصود از عرش هم كه همه چيز در آن ست علم است...(2).


1) 1. تفسير على بن ابراهيم القمى، ص 75.

2) 2. آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 27.

9.موقعیت وخلقت کرسی وعرش
اشاره

قرآن می فرماید:

(وَ هُوَ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ في سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ لَئِنْ قُلْتَ إِنَّكُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبينٌ)(1)«او كسى است كه آسمان ها و زمين را در شش روز [شش دوران ] آفريد؛ و عرش (حكومت) او، بر آب قرار داشت؛ (بخاطر اين آفريد) تا شما را بيازمايد كه كداميك عملتان بهتر است! و اگر (به آن ها) بگويى: «شما بعد از مرگ، برانگيخته مى شويد! «مسلّماً» كافران مى گويند: اين سحرى آشكار است!».

تفسیر

بحث پيرامون چگونگى خلقت آسمان ها و زمين را از طريق آيات كلام الله مجيد و رواياتى كه در تفسير آن ها از اهل عصمت علیه السَّلام رسيده به سوره حم سجده موكول مى كنيم ان شاء اللَّه.

منظور از خلق سماوات و ارض در شش روز

در اين جا براى اين كه معناى «سِتَّةِ أَيَّامٍ - شش روز» و نيز معناى جملۀ <وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ> براى خواننده روشن شود، به طور اجمال مى گوييم: ظاهراً منظور از كلمۀ «سماوات» كه صيغه جمع است، و همواره در مقابل كلمۀ «أرض» كه صيغه مفرد است قرار مى گيرد، و در آيه مورد بحث مى فرمايد: خدا آسمان ها و زمين را در شش روز آفريد، تا طبقاتى از موجودات جسمانى باشد كه بر بالاى زمين قرار دارد، چون به طورى كه اهل لغت گفته اند كلمۀ «سماء» به معناى هر چيزى است كه بر بالاى سر ما قرار گرفته باشد، و معلوم است كه بالا و پايين دو امر نسبى هستند.


1) 1. هود/7.

پس «سماوات» عبارتند از طبقاتى از خلق جسمانى و مشهود كه بر بالاى كره زمين ما واقع شده، و بر آن احاطه دارند، و احاطه داشتنش بدين جهت است كه زمين كروى شكل است، به دليل آیه شریفۀ: (يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثاً)(1)، كه مى فهماند شب فراگير روز است.(2)

در هر روزى يك روز شب به دنبال روز مى رفت، و روز ديگر، روز به دنبال شب، پس اين كه قرآن بطور مطلق فرمود: شب به دنبال روز مى رود جز با كرويت زمين درست در نمى آيد. (مترجم).

.

و آسمان اول همين آسمانى است كه چراغ هاى نجوم و كواكب در آن قرار دارند، پس اين، آن آسمانى است كه زمين را در احاطه خود دارد، و يا به عبارتى در بالاى زمين قرار دارد، و زمين را در شب ها زينت مى بخشد، آن چنان كه قنديلها و چلچراغ ها سقف خانه را زينت مى دهد.

و اما نسبت به بالاى آسمان دنيا در كلام خداى تعالى چيزى كه از وضع آن خبر دهد نيامده، تنها آيه شريفه (سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً)(3)مى فهماند كه آسمان ها هفت طبقه روى هم است، و آيه شريفه (أَلَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً)(4)نيز همين يك نكته را مى رساند. و آيه شريفه (أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما


1) 1. شب همه روز را فرا مى گيرد و به شتاب آن را دنبال مى كند. (اعراف / 54)

2) 2. يعنى همه آن مكان هايى را كه روز بود فرا مى گيرد، و اگر زمين كروى نبود صحيح نبود بگوييم دائماً شب روز را فرا مى گيرد، و آن را دنبال مى كند، زيرا در اين صورت چند ساعتى شب به دنبال روز مى بود. و چون به انتهاى سطح زمين مى رسيدند، روز بر مى گشت و شب را دنبال مى كرد. و به عبارتى ديگر:

3) 3. ملك / 3.

4) 4. مگر نديديد چگونه خداى تعالى هفت آسمان را بر روى هم بيافريد و ماه را در آن ها نور و خورشيد را چراغى فروزان قرار داد. (نوح / 15 و 16)

وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ ءٍ حَيٍّ أَ فَلا يُؤْمِنُونَ)(1). دربارۀ وضع آفرينش آسمان ها مى فهماند قبل از آن كه به صورت فعلى در آيند، يعنى از يكديگر جدا و متمايز شوند يكپارچه بودند، و آيه شريفه (ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتاأَتَيْنا طائِعِينَ فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَ أَوْحى فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها)(2)كه مى فهماند خلقت آسمان ها در دو روز صورت گرفته، البته نه به روزهاى كره زمين، چون روز به معناى يك مقدار معين از زمان است، و لازم نيست كه حتماً با روز اصطلاحى ما ساكنان زمين منطبق باشد.

آرى، روز در هر ظرفى مقدارى است از زمان، در ظرف زمين عبارت است از مدت زمانى كه كره زمين يك بار به دور خودش بچرخد، و در ظرف قمر- البته قمر مخصوص كره زمين- تقريباً برابر است با بيست و نه روز و نصف، و استعمال كلمۀ «يوم» در برهه اى از زمان استعمالى است شايع.

بنابراين، خداى تعالى آسمان ها را در دو برهه از زمان آفريده، همان طور كه دربارۀ آفرينش زمين فرموده: (خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ ... وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ)(3). پس خلقت زمين در دو روز، يعنى در دو برهه از زمان بوده، و ارزاق آن در چهار روز كه همان چهار فصل باشد تقدير شده است.


1) 1. مگر اين ها كه به كفر گرائيدند با ديد تفكر نديدند چگونه، آسمان ها و زمين را كه رتق(بسته) بود فتق كرديم(گشوديم)، و از آب، هر موجود زنده اى را ساختيم، پس چرا ايمان نمى آورند؟ (انبياء / 30)

2) 2. سپس به آسمان كه دودى بود پرداخت، پس به آن و به زمين فرمان داد كه بياييد چه به شوق و رغبت و چه به جبر و كراهت. گفتند: سر در طاعتت آمديم، آن گاه خداى تعالى به قضاء خود آن ها را در دو روز هفت طبقه كرد، و امر هر آسمانى را در آن آسمان وحى فرمود. (حم سجده / 11 و 12)

3) 3. زمين را در دو روز بيافريد.. و در آن، ارزاقش را در چهار روز تقدير نمود. (حم سجده / 9 و 10)

پس آن چه از آيات گذشته به دست آمد يكى اين بود كه خلقت آسمان و زمين به اين شكل و وضعى كه ما مى بينيم ناگهانى نبوده و به اين شكل از عدم ظاهر نشده، بلكه از چيز ديگرى خلق شده كه آن چيز قبلاً وجود داشته و آن، ماده اى متشابه الاجزاء و روى هم انباشته بوده كه خداى تعالى اين ماده متراكم را جزء جزء كرد، و اجزاء آن را از يكديگر جدا ساخت، از قسمتى از آن در دو برهه از زمان زمين را ساخت، و سپس به آسمان كه آن موقع دود بود پرداخته، آن را نيز جزء جزء كرد، و در دو برهه از زمان به صورت هفت آسمان در آورد.

ديگر اين كه آن چه ما از موجودات زنده مى بينيم از آب آفريده شده اند، پس ماده آب، ماده حيات هر جنبنده است.

با مطالبى كه گذشت معناى آيه مورد بحث روشن گرديد، پس اين كه فرمود: (هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ)، منظور از آفريدن آن، جمع كردن اجزاء، و سپس جدا ساختنش از مواد ديگرى متشابه با هم و متراكم در هم است. و به حكم اين آيات خلقت آسمان ها در دو روز و خلقت زمين نيز در دو روز- به آن معنايى كه براى روز كرديم- صورت گرفته و در نتيجه از شش روز دو روز باقيمانده كه در آن كارى ديگر شده (و آن همان تقدير ارزاق و يا به عبارتى به حركت در آوردن زمين به دور خورشيد است، به نحوى كه در اثر دور و نزديك شدنش از خورشيد و نيز در اثر ميل به سوى شمال و جنوب، چهار قسم هوا در زمين پيدا (شد: هواى بهارى، تابستانى، پاييزى و زمستانى و در نتيجه زمين آماده گرديد براى اين كه ارزاق روزى خواران، از آن برويد).

معناى جملۀ (وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ)

و اما اين كه فرمود: (وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ) جمله اى است حاليه، و معناى

مجموع آيه اين ست كه: خداى تعالى در وقتى و در حالى به خلقت آسمان ها و زمين پرداخت كه عرشش بر آب بود، و بر آب بودن عرش كنايه است از اين كه مالكيت خداى تعالى در آن روز مستقر بر اين آب بود كه گفتيم ماده حيات و زندگى است، چون عرش و تخت سلطنت هر پادشاهى عبارت است از محل ظهور سلطنت او، و استقرار پادشاه بر آن محل به معناى استقرار ملك او بر آن محل است، (وقتى مى گويند فلان سلطان بر تخت سلطنت دست يافت و بر آن مستقر گرديد، معنايش اين نيست كه پس از سال ها جنگ و خونريزى به چهار تخته چوب دست يافته، بلكه معنايش اين است كه بر مقام فرماندهى و اداره كشور مسلّط شده است). پس «استواء بر عرش» به اين معنا است كه خداى تعالى بعد از خلقت آسمان و زمين در دو روز، به امر تدبير مخلوقات خود پرداخت.

و اين كه بعضى (1). از مفسرين گفته اند: منظور از عرش، ساختن است، و اين معنا را از جملۀ (مِمَّا يَعْرِشُونَ) گرفته اند كه در سوره نحل آيه 68 قرار دارد، و معنايش «مما يبنون» است، سخن درستى نيست، زيرا از فهم دور است.

هدف از خلقت در قرآن کریم

(لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا) حرف «لام» براى غايت است، و كلمۀ «يبلوكم» از مصدر «بلاء» است كه به معناى امتحان مى باشد، و جملۀ (أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا) بيان آن امتحان است در شكل استفهام. مى خواهد بفهماند خداى تعالى اگر آسمان ها و زمين را با آن نظام حيرت انگيزش خلق كرد، براى اين غايت و نتيجه بود كه شما را بيازمايد و نيكوكاران شما را از بدكارانتان مشخص سازد.

و معلوم است كه بلاء و امتحان هيچ وقت غرض اصلى قرار نمى گيرد، هر


1) 1. تفسير مجمع البيان، ج 3، جزء 11، ص 118.

امتحانى كه در هر جا صورت مى گيرد براى جدا كردن خوب از بد و مرغوب از نامرغوب است، و هم چنين است حسنه و سيئه، يعنى اگر امتحانى صورت مى گيرد تا مردم خوب و داراى حسنات از مردم بد و داراى سيئات جدا شوند، اين جدا سازى نمى تواند غرض اصلى باشد،بلكه براى كار و غرضى ديگر است، و آن جزائى است كه بر حسنه و سيئه مترتّب مى شود. جزاء هم نمى تواند غرض نهايى باشد، آن نيز به خاطر اين ست كه وعده ممتحن عملى گردد، آن هم ممتحنى كه وعده اش حق است، و لذا مى بينيم خداى تعالى همه اين امور را به عنوان نتيجه خلقت ذكر كرده و در اين كه ابتلاء، غايت خلقت است فرموده: (إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا)(1)، و در اين كه اين مشخص كردن به چه معنا است؟ فرموده: (لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ)(2)، و در خصوص جزاء فرموده:

(وَ خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَ لِتُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ)(3)و در اين كه معاد براى به كرسى نشاندن وعده هايى است كه داده، فرموده: (كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ وَعْداً عَلَيْنا إِنَّا كُنَّا فاعِلِينَ)(4)و آيات ديگرى كه در اين باب هست، و در اين كه عبادت غرض اصلى از آفريدن جن و انس است فرموده: (وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ)(5).


1) 1. ما آن چه راى كه بر روى زمين است زينت زمين كرديم، تا مردم راى بيازمائيم و نيكوكارشان را مشخص سازيم. (كهف / 7)

2) 2. تا خبيث و پليد راى از پاك مشخص كند. (انفال / 37)

3) 3. و خداى تعالى آسمان ها و زمين را به حق آفريد تا هر كس در مقابل آن چه كرده جزاء داده شود، و آنان در اين جزاء ستم نخواهند شد. (جاثيه / 22)

4) 4. روزى كه آسمان ها را مانند طومار در هم پيچيم) و به حال اول كه آفريديم باز برگردانيم اين وعده ماست كه البته انجام خواهيم داد. (انبياء / 104)

5) 5. و من جن و انس را خلق نكردم مگر براى اين كه مرا عبادت كنند. (ذاريات / 56)

و اگر عمل صالح و يا انسان صالح و نيكوكار را غرض از خلقت معرفى كرده منافات با اين معنا ندارد كه مى بينيم در خلقت، اغراض ديگرى نيز هست، و انسان در حقيقت يكى از آن اغراض است، براى اين كه وحدت و اتصالى كه حاكم بر سراسر عالم است اين معنا را تجويز مى كند، كه در مقام بيان غرض از خلقت يك بار نام انسان برده شود، بار ديگر نام موجودى ديگر، براى اين كه همه اين انواع موجودات محصول ارتباط و نتيجه ازدواج عامى است كه دائماً در بين اجزاى عالم جريان دارد، پس چه مانعى دارد كه يك بار به نوع انسان بگويند كه از خلقت آسمان ها و زمين تو منظور بودى، و بار ديگر به نوعى ديگر از موجودات.

علاوه بر اين، انسان كامل ترين انواع موجودات و متقن ترين مخلوقات جسمانى موجود در آسمان ها و زمين است، و اگر جنس بشر در جانب علم و عمل رشدى صالح و نموى درست داشته باشد ذات او از هر موجود ديگر افضل و شريف تر و مقامش رفيع تر است و درجه بلندترى دارد، هر چند كه آسمان ها هيكلى بسيار بزرگ تر دارند، و خداى تعالى در مقام احتجاج عليه كفار خطاب به ايشان مى فرماید: (أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَناها)(1).

و معلوم است كه هر مصنوعى كه مشتمل بر كمال و نقص باشد، كمال آن، غرض و مورد نظر صانع آن است نه نقص آن، و به همين جهت است كه خود ما مراحل مختلف وجود انسان را كه روزى منى بود و سپس جنين شد و آن گاه طفل شد و هم چنين ساير مراحل آن را مقدمه وجود يك انسان كامل و تمام عيار شمرده مى گوييم اين مراحل، مقدمه پديد آمدن آن انسان است، چون غرض اصلى، پديد آمدن آن انسان كامل است، و اما مراحل نقص آن منظور نيست و هم چنين است هر موجود ديگر.


1) 1. آيا بناى شما انسان ها استوارتر است يا بناى آسمان ها؟ (نازعات / 27)

و با اين بيان روشن مى شود كه بهترين افراد انسان- اگر در بين انسان ها افرادى باشند كه از هر جهت برترى داشته باشند- غايت و غرض اصلى از خلقت آسمان ها و زمينند، و لفظ آيه نيز خالى از اشاره و دلالت بر اين معنا نيست، براى اين كه حمله (أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا) مى فهماند كه مقصود اصلى مشخص كردن كسى است كه بهتر از ديگران عمل مى كند چه اين كه آن ديگران اصلاً عمل خوب نداشته باشند، و يا داشته باشند، ولى به پايه آنان نرسند. پس، كسى كه عملش از عمل تمامى افراد بهتر است، چه اين كه تمامى افراد نيكوكار باشند، ولى به پايه آن شخص نرسند، و يا اصلاً نيكوكار نباشند، بلكه بدكار باشند، مشخص كردن آن كس غرض و مقصود از خلقت است، و با اين بيان معناى حديث قدسى كه در آن خداى تعالى در خطاب به پيامبر گرامى اش فرموده: «لولاك لما خلقت الافلاك (1)اگر تو در نظر نبودى من افلاك را نمى آفريدم» روشن مى شود، براى اين كه آن جناب از تمامى افراد بشر افضل است.

استنتاج وجود ملائكه قبل از خلقت آسمان ها و زمين

و در مجمع البيان آمده كه جبائى گفته است: در اين آيه دلالتى است بر اين كه قبل از خلقت آسمان ها و زمين ملائكه بوده اند، زيرا آيه صريح است در اين كه قبل از خلقت آسمان ها و زمين عرش خدا بر آب بوده و آفريدن عرش بر آب هيچ حسنى ندارد، مگر وقتى كه در آن ميان مكلفى باشد تا از راه عرش و آب استدلال بر وجود صاحب عرش كند. و على بن عيسى گفته:

سخن جبائى درست نيست، زيرا خبر دادن از اين كه عرش خدا قبل از خلقت


1) 1. بحار الأنوار، ج 15، ص 28، قابل ذكر است كه در بحار الأنوار به جاى «لولاك لما»، «لولاك ما» مى باشد.

آسمان ها و زمين بر آب بوده تنها فايده اشاستدلال مكلفين آن زمان نيست، بلكه ممكن است اين خبر مصلحتى براى مكلفين داشته باشد كه بعد از خلقت آسمان ها و زمين خلق شده اند (مثل جن و انس)، پس ما مجبور نيستيم وجه جبائى را بپذيريم. سيد مرتضى قدس سرة نيز همين نظريه را اختيار كرده (1).

مؤلف: اين دو نظريه اى كه صاحب مجمع البيان نقل كرده اساسش مذهب معتزله است، كه گفته اند: افعال خداى تعالى معلل به اغراض است، و هيچ كار خدا بدون غرض و مصلحت و جهات حسن نيست، هر چند كه اين مصلحت عبارت باشد از اين كه ملائكه را خلق كند و آن گاه به مكلفين، يعنى همان ملائكه خبر دهد كه عرشش بر آب است، و آن مكلفين از اين خبر عبرت بگيرند و به خدا ايمان بياورند، و با ايمان آوردنشان مصلحتى از مصالحشان تأمين گردد. ليكن ما در بحث هاى قبلى خود گفتيم كه اين سخن درست نيست، زيرا هيچ چيزى (و حتى غرض و هدف و نتيجه و علت و امثال اين ها) نمى تواند در خدا حكم كند، و خداى تعالى را محكوم خود سازد، و گفتيم كه غير خدا هر چه كه فرض شود اگر داراى واقعيت باشد- نه صرف اعتبار- مخلوق خدا و تحت تدبير خدا است، آرى: (إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ) و (اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ ءٍ)، حكم منحصراً كار خدا است، غير او حاكمى نيست تا در او حكم كند و اثر بگذارد، و غير او هر چه كه فرض شود مخلوق او است.

جهات حسن و مصلحت، حاکم بر اراده و افعال انسان

پس جهات حسن و مصلحت (و غرض و هدف و امثال اين ها) امورى است كه بر ما حكم مى كند و ما را وادار مى سازد به اين كه برخيزيم و فلان كار را شروع كنيم


1) 1. مجمع البيان، ج 5، ص 144.

تا آن غرض حاصل گردد، و اين جهات حسن و مصلحت ها امورى هستند خارج از (ذات) و خارج از افعال ما، كه در ما بدان جهت كه ما فاعل هستيم و با انجام كارهاى خود مى خواهيم سعادت زندگى خود را تأمين كنيم اثرى مى گذارند، اما آيا خداى سبحان نيز مثل ما است كه تحت تأثير چيزى قرار گيرد؟ نه، حاشا، او اجل از اين است، براى اين كه اين جهات حسن و مصالح، قوانين عمومى هستند كه از نظام عمومى عالم و روابط موجود بين اجزاى خلقت گرفته شده اند، (مثلا اگر ما به خاطر مصلحت سيرى غذا مى خوريم، و به خاطر مصلحت سلامتى از دوا استفاده مى كنيم، اين مصلحت ها از نظام عمومى عالم گرفته شده كه اولاً انسان نيازمند به غذا و بيمار محتاج دوا است، و ثانياً فلان موجود مى تواند غذاى بشر باشد- بر خلاف چيزهايى ديگر كه نمى تواند غذاى بشر واقع گردد- و فلان دوا، فلان اثر را در مزاج بشر دارد، پس همه آن چه كه ما مصلحتش مى خوانيم امورى است خارج از ما كه قبل از ما در عالم و در نظام جارى در عالم وجود داشته)، و اين عالم و نظام جارى در آن فعل خداى سبحان است، و به هيچ وجه ممكن نيست كه مفهوم انتزاع شده از چيزى جلوتر از آن چيز تحقق يابد، مثلاً مصلحت، كه امرى است انتزاعى جلوتر از منشأ انتزاعش، يعنى فعل تحقق يابد، و تازه به اين حد هم قناعت ننموده حتى از صاحب فعل هم جلو بيفتد، و قبل از صاحب فعل، تحقق داشته باشد و در صاحب فعل اثر بگذارد.

و اما اين كه در آيه شريفه خلقت آسمان ها و زمين را با جملۀ (لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا) تعليل كرده، و نيز تعليل هاى بسيار ديگرى نظاير اين تعليل كه در قرآن كريم آمده در حقيقت از قبيل تعليل به فوايدى است كه در خلقت هست، و به مصالحى كه بر آن متفرع مى شود، و خداى تعالى در جاى ديگر نيز خبر داده كه فعلش خالى از حسن نيست، و فرموده:

(الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ ءٍ خَلَقَهُ)(1)پس خداى سبحان خيرى است كه در او هيچ شرى نيست، و حسنى است كه در او هيچ قبحى وجود ندارد، و معلوم است كسى كه چنين باشد به هيچ وجه شر و قبيح از او صادر نمى شود.

و مقتضاى آن چه در گذشته بيان شد اين نيست كه معناى حسن اين باشد كه از خدا سر زده باشد، و به عبارتى ديگر: نيك آن چيزى باشد كه خدا انجام داده و يا مردم را امر كرده باشد كه آن را انجام دهند، هر چند كه عقل آن را قبيح بداند، و قبيح آن باشد كه از خدا صادر نشده، و يا مردم را از انجام آن نهى كرده باشد، هر چند كه عقل آن را حسن و زيبا بداند، براى اين كه چنين چيزى با اين آيه شريفه كه مى فرماید: (قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ)(2)سازگار نيست.

مراد كفار از اين كه مسأله معاد و بعث بعد از مرگ را سحر خواندند

(وَ لَئِنْ قُلْتَ إِنَّكُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ) چون در آيه قبل جمله «ليبلوكم» به مسأله معاد اشاره داشت، اينك در اين آيه اشاره دارد به اين كه رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم بعد از بيان مسأله معاد براى كفار با چه عكس العملى از ناحيه آنان روبرو خواهد شد، و آن اين ست كه خواهند گفت: اين سخن (مسأله معاد) سخنى ساحرانه است.

بنا بر اين، از ظاهر آيه برمى آيد كه: همان طور كه كفار لفظ قرآن را با آن فصاحتى كه دارد و با آن بلاغتى كه در نظم آن است آن را سحر خواندند، هم چنين حقايق معارفى را كه خرافات كفار را ردّ مى كند و قرآن و رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم از آن حقايق خبر مى دهند نيز سحر خواندند. و بنا بر اين، اين رفتار كفار كه از سحر خواندن لفظ


1) 1. خدايى كه هر چه را آفريد حسن و زيبايش كرد. (الم سجده / 7)

2) 2. بگو خدا محققا به فحشاء امر نمى كند. (اعراف / 28)

فصيح و بليغ قرآن تجاوز نموده معارف صحيح و مستقيم آن را نيز سحر خواندند، از باب مبالغه در افتراء بستن به كتاب خدا و از باب لجبازى ودشمنى با حق صريح است.

ممكن هم هست منظورشان از سحر مغالطه و تمويه (1)باشد، يعنى خواسته باشند بگويند:

قرآن باطل را به صورت حق جلوه مى دهد، و اگر اين منظور را داشته باشند قهراً سحر خواندن قرآن از باب اطلاق ملزوم و اراده لازم است، و ليكن اين احتمال با ظاهر آيه زير كه از نظر مورد، شبيه به آيه مورد بحث است نمى سازد، توجه فرمایید: (قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ ءٍ وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ)(2).(3)

احادیثی از بحار الأنوار

احادیثی از بحار الأنوار(4)

1. «الْخِصَالُ، وَ الْمَعَانِي، وَ الْعَيَّاشِيُّ، وَ الدُّرُّ الْمَنْثُورُ، فِي حَدِيثِ أَبِي ذَرٍّ عَنِ النَّبِيِّ صلّی الله علیه وآله وسلّم قَالَ يَا بَا ذَرٍّ مَا السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ فِي الْكُرْسِيِّ إِلَّا كَحَلْقَةٍ مُلْقَاةٍ فِي أَرْضِ فَلَاةٍ وَ فَضْلُ الْعَرْشِ عَلَى الْكُرْسِيِّ كَفَضْلِ الْفَلَاةِ عَلَى تِلْكَ الْحَلْقَةِ»(5).

ترجمه:


1) 1. امرى را خلاف آن چه كه هست جلوه دادن. (مترجم)

2) 2. بگو: اگر عالم هستيد بگوييد چه كسى ملكوت هر چيزى را خلقتى نخستين داد؟ در حالى كه او به هر كس بخواهد پناه مى دهد، و كسى نيست كه فرد مورد غضب او را پناه دهد؟ بزودى خواهند گفت: اللَّه است. بگو: پس خيال بافيهاى شما، شما را به كجا مى كشاند. (مؤمنون / 88 و 89)

3) 3. ترجمه تفسير الميزان، ج 10، ص 223.

4) 4. بحار الأنوار، ج 55، ص 1.

5) 5. معانى الاخبار، ص 333؛ الدر المنثور، ج 1، ص 328 و سيأتى تحت الرقم 10 من هذا الباب.

در خصال و معانى الأخبار و در المنثور ضمن حديث ابى ذر است از پيغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم فرمود: اى أبا ذر، هفت آسمان در برابر كرسى نيستند جز حلقه اى افتاده در زمين بيابان پهناور، و فضل و فزونى عرش بر كرسى چون فزونى بيابان پهناور است بر آن حلقه.

2. «الْفَقِيهُ، وَ الْعِلَلُ، وَ الْمَجَالِسُ، لِلصَّدُوقِ رُوِيَ عَنِ الصَّادِقِ علیه السَّلام أَنَّهُ سُئِلَ لِمَ سُمِّيَ (1)الْكَعْبَةُ كَعْبَةً قَالَ لِأَنَّهَا مُرَبَّعَةٌ فَقِيلَ لَهُ وَ لِمَ صَارَتْ مُرَبَّعَةً قَالَ لِأَنَّهَا بِحِذَاءِ بَيْتِ الْمَعْمُورِ وَ هُوَ مُرَبَّعٌ فَقِيلَ لَهُ وَ لِمَ صَارَ الْبَيْتُ الْمَعْمُورُ مُرَبَّعاً قَالَ لِأَنَّهُ بِحِذَاءِ الْعَرْشِ وَ هُوَ مُرَبَّعٌ فَقِيلَ لَهُ وَ لِمَ صَارَ الْعَرْشُ مُرَبَّعاً قَالَ لِأَنَّ الْكَلِمَاتِ الَّتِي بُنِيَ عَلَيْهَا الْإِسْلَامُ أَرْبَعٌ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ»(2).

ترجمه:

در فقيه و در علل و در مجالس صدوق از امام صادق علیه السَّلام روايت شده كه از او پرسيدند چرا كعبه را كعبه نام شد؟

فرمود: چون چهار گوش است، گفته شد چرا چهار گوش شده؟ فرمود: چون برابر بيت المعمور است كه چهار گوش است، و گفته شد: چرا بيت المعمور چهار گوش است؟ فرمود: چون در برابر عرش است كه چهار گوش است، گفته شد؟

چرا عرش چهار گوش شده؟ فرمود: چون مسلمانى بر چهار كلمه سازمان شده، سبحان، و الحمد للَّه، و لا إله إلّا اللَّه، و الله أكبر.

بيان و نقل تأويلى نادرست: سيد داماد رحمةالله در حاشيه «خود بر فقيه گفته: عرش همان فلك الافلاك است و آن را مربع خوانده به چند وجه:

1- چون تعين فلك به حركت منطقه آن ست و دو قطبش و به وسيله دو دائره


1) 1. فى العلل: لم سميت.

2) 2. الفقيه، ج 2، ص 201، العلل، ج 2، ص 88.

عظيمه چهار بخش مى شود، و عرش كه آخرين فلك است و كرسى كه همان فلك ثوابت است به وسيله دائره معدل النهار و منطقة البروج و دائره ديگر كه به قطبهاشان گذرد چهار بخش مي شوند.

2- دائره افق در سطح فلك الافلاك با دائره نصف النهار، هم را قطع كنند و آن را به چهار بخش كنند، و چهار نقطه جنوب و شمال و مشرق و مغرب را پديد سازند، و حكماء فلك را چون آدمى بر پشت خوابيده دانند كه سرش بر شمال است و پاهاش بجنوب، و دست راستش به مغرب و دست چپش به سوى مشرق.

3- روشن ترين اشكال دائره چهار بخشى و شش بخشى است چنان چه در جاى خود بيان شده، زيرا دائره با دو قطر متقاطع بر زاويه قائمه به چهار بخش مى شود و يك نيم قطر او وتر يك ششم آن ست و به علاوه يك چهارم دائره قوس تمام است و كم ترش متمم آن ست.

4- فلك اقصى ماده دارد و صورت و عقل كه عقل اول است و نفس كه نفس كلّ است و اين هم مى شود چهار كه در نظام هستى مربع نخست است.

در اين جا وجوه ديگر هم هست كه شرحشان در گنجايش مقام نيست پايان.

و نهان نيست كه اين توجيهات نه موافق قوانين شرع است و نه زبان شارع، و سخن در آن بيايد و برخى انتقادهاىآن گذشته.(1)

3. «التَّوْحِيدُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي سَعِيدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الصُّغْدِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الْعَسْكَرِيِّ وَ أَخِيهِ مُعَاذٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ الْحَنْظَلِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَاصِمٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ قَيْسٍ عَنْ أَبِي هَاشِمٍ الرُّمَّانِيِ (2)عَنْ زَاذَانَ عَنْ سَلْمَانَ الْفَارِسِيِّ قَالَ سَأَلَ الْجَاثَلِيقُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ علیه السَّلام

1) 1. آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 11.

2) 2. الرمانى بضم الراء المهملة و تشديد الميم، قال فى خلاصة تذهيب الكمال (ص 398): اسمه يحيى بن دينار الواسطى، كان نزل قصر الرمان، و ثقه ابن معين و النسائى و أبو زرعة، مات سنة اثنتين و عشرين و مائه.

أَخْبِرْنِي عَنْ رَبِّكَ أَ يَحْمِلُ أَوْ يُحْمَلُ فَقَالَ إِنَّ رَبَّنَا جَلَّ جَلَالُهُ يَحْمِلُ وَ لَا يُحْمَلُ قَالَ النَّصْرَانِيُّ كَيْفَ ذَلِكَ (1)وَ نَحْنُ نَجِدُ فِي الْإِنْجِيلِ وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ فَقَالَ عَلِيٌّ؟ع؟ إِنَّ الْمَلَائِكَةَ تَحْمِلُ الْعَرْشَ وَ لَيْسَ الْعَرْشُ كَمَا تَظُنُّ كَهَيْئَةِ السَّرِيرِ وَ لَكِنَّهُ شَيْ ءٌ مَحْدُودٌ مَخْلُوقٌ مُدَبَّرٌ وَ رَبُّكَ عَزَّ وَ جَلَّ مَالِكُهُ لَا أَنَّهُ عَلَيْهِ كَكَوْنِ الشَّيْ ءِ عَلَى الشَّيْ ءِ وَ أَمَرَ الْمَلَائِكَةَ بِحَمْلِهِ فَهُمْ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ بِمَا أَقْدَرَهُمْ عَلَيْهِ قَالَ النَّصْرَانِيُّ صَدَقْتَ رَحِمَكَ اللَّهُ» (2).

ترجمه:

در توحيد به سندش از سلمان فارسى كه جاثليق بامير المؤمنين علیه السَّلام گفت به من بگو: پروردگارت برميدارد يا برداشته مى شود؟ فرمود:

پروردگار ما جل جلاله بر مى دارد و برداشته نمى شود نصرانى گفت: چطور مى شود با اين كه ما در انجيل مى خوانيم «برمي دارند عرش پروردگارت را در فراز خود آن روز هشت تا» على علیه السَّلام فرمود: فرشته ها عرش را برمي دارند و چنان نيست كه تو گمان دارى بمانند تخت باشد براى خدا، بلكه آن چيزى است محدود و آفريده و كارگزارى شده، و پروردگارت عز و جل مالك آن است نه اين كه مانند چيزى بر روى آن ست، و خدا به فرشته ها فرموده آن را بردارند، و آن ها عرش را به نيروى خداداد خود بر مي دارند، نصرانى گفت راست گفتى خدايت رحمت كند.

4. «الْكَافِي، عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِيِّ رَفَعَهُ قَالَ سَأَلَ الْجَاثَلِيقُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ علیه السَّلام فَقَالَ لَهُ أَخْبِرْنِي عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ يَحْمِلُ الْعَرْشَ أَوِ(3)الْعَرْشُ

1) 1. فى المصدر: فكيف ذاك؟

2) 2. التوحيد، ص 232.

3) 3. فى المصدر: أم.

يَحْمِلُهُ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السَّلام اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ حَامِلُ الْعَرْشِ وَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَا فِيهِمَا وَ مَا بَيْنَهُمَا وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَ إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَكَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً قَالَ فَأَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِهِ وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ فَكَيْفَ ذَاكَ وَ قُلْتَ إِنَّهُ يَحْمِلُ الْعَرْشَ وَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السَّلام إِنَّ الْعَرْشَ خَلَقَهُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى مِنْ أَنْوَارٍ أَرْبَعَةٍ نُورٍ أَحْمَرَ مِنْهُ احْمَرَّتِ الْحُمْرَةُ وَ نُورٍ أَخْضَرَ مِنْهُ اخْضَرَّتِ الْخُضْرَةُ وَ نُورٍ أَصْفَرَ مِنْهُ اصْفَرَّتِ الصُّفْرَةُ وَ نُورٍ أَبْيَضَ مِنْهُ ابْيَضَّ الْبَيَاضُ وَ هُوَ الْعِلْمُ الَّذِي حَمَّلَهُ اللَّهُ الْحَمَلَةَ وَ ذَلِكَ نُورٌ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ فَبِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ أَبْصَرَ قُلُوبُ الْمُؤْمِنِينَ وَ بِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ عَادَاهُ الْجَاهِلُونَ وَ بِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ ابْتَغَى مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ مِنْ جَمِيعِ خَلَائِقِهِ إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ بِالْأَعْمَالِ الْمُخْتَلِفَةِ وَ الْأَدْيَانِ الْمُشْتَبِهَةِ(1)فَكُلُّ شَيْ ءٍ مَحْمُولٍ يَحْمِلُهُ اللَّهُ بِنُورِهِ وَ عَظَمَتِهِ وَ قُدْرَتِهِ لَا يَسْتَطِيعُ لِنَفْسِهِ ضَرّاً وَ لَا نَفْعاً وَ لَا مَوْتاً وَ لَا حَيَاةً وَ لَا نُشُوراً فَكُلُّ شَيْ ءٍ مَحْمُولٌ وَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى الْمُمْسِكُ لَهُمَا أَنْ تَزُولَا وَ الْمُحِيطُ بِهِمَا مِنْ شَيْ ءٍ وَ هُوَ حَيَاةُ كُلِّ شَيْ ءٍ وَ نُورُ كُلِّ شَيْ ءٍ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً قَالَ لَهُ فَأَخْبِرْنِي عَنِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ أَيْنَ هُوَ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السَّلام هُوَ هَاهُنَا وَ هَاهُنَا وَ فَوْقُ وَ تَحْتُ وَ مُحِيطٌ بِنَا وَ مَعَنَا وَ هُوَ قَوْلُهُ ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا فَالْكُرْسِيُّ مُحِيطٌ بِالسَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّرى وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ تَعَالَى وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ فَ الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ هُمُ الْعُلَمَاءُ الَّذِينَ حَمَّلَهُمُ اللَّهُ عِلْمَهُ وَ لَيْسَ يَخْرُجُ مِنْ (2)هَذِهِ الْأَرْبَعَةِ شَيْ ءٌ خَلَقَ اللَّهُ فِي مَلَكُوتِهِ وَ هُوَ الْمَلَكُوتُ الَّذِي أَرَاهُ اللَّهُ أَصْفِيَاءَهُ وَ أَرَاهُ خَلِيلَهُ علیه السَّلام فَقَالَ وَ


1) . المتشتته(ح).

2) 2. عن(خ).

كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ وَ كَيْفَ يَحْمِلُ حَمَلَةُ الْعَرْشِ اللَّهَ وَ بِحَيَاتِهِ حَيِيَتْ قُلُوبُهُمْ وَ بِنُورِهِ اهْتَدَوْا إِلَى مَعْرِفَتِهِ» (1).(2)

ترجمه:

در كافى به سند خودش آورده كه جاثليق از امير المؤمنين علیه السَّلام پرسيد به من بگو خدا عزوجل عرش را برميدارد؟ يا عرش او را برميدارد؟ فرمود:

خدا عزوجل حامل عرش و آسمان ها و زمين است و آن چه در آن ها است و ميان آن ها است و اين ست قول خدا عزو جل «راستى خدا نگه مى دارد آسمان ها و زمين را كه از جا در نشوند و اگر در شوند هيچ كس نگهدارشان نيست پس از او، راستى كه خدا بردبار و آمرزنده است».

گفت: به من بگو از قول او «و برمي دارند عرش پروردگار را آن روز هشتا» اين چگونه مى شود با اين كه گفتى خدا عرش و آسمان ها و زمين را برمي دارد؟ امير المؤمنين فرمود: راستى خدا تبارك و تعالى عرش را از چهار نور آفريده، نور سرخ كه سرخى از آن ست، و نور سبز كه سبزى از آن ست، و نور زرد كه زردى از آن ست، و نور سفيد كه سفيدى از آن ست و آن ست دانشى كه خدا به حاملان داده، و آن از نور عظمت اوست كه به عظمت و نورش دل هاى مؤمنان را بينا كرده و نادانان به عظمت و نورش او را دشمن دارند.

و به عظمت و نورش همه آفريده ها در آسمان و زمين به كارهاى گوناگون بدو وسيله جويند و هم به كيش هاى مشتبه (و پراكنده خ ب) و هر چيزى برداشته شده است و خدا بنور و عظمت و قدرتش او را دارد، و براى خويش تواناى زيان و سود و نه مرگ و زندگى و نه زنده شدن ندارند همه چيز برداشته شده است و خدا تبارك و


1) 1. الكافى، ج 1، ص 129.

2) 2. بحار الأنوار، ج 55، ص 10.

تعالى نگهدار آن دو است كه از جا بدر نشوند، و آن ها را فرا دارد از هر چيز، و زندگى هر چيز است، و روشنى هر چيز، منزه است و برتر از آن چه گويند برترى والائى.

باو گفت: به من بگو: خدا عز و جل كجا است؟ فرمود: اين جا، آن جا، بالا پائين، فراگيرنده به ما و به همراه ما و اين ست قول او «نيست رازگوئى سه كس جز آن كه او چهارم آن ها است و نه پنج كس جز آن كه او ششمى آن ها است، و نه كم تر از آن و نه بيش تر جز آن كه او به همراه آن ها است هر كجا باشند» و كرسى محيط است به آسمان ها و زمين و آن چه ميان آن ها است و آن چه زير زمين است، و اگر آواز كنى راستش كه او مي داند نهان و نهان تر را، و اين ست قول خدا تعالى «فرا دارد كرسيش آسمان ها و زمين را و ناتوان نكند نگهداريشان او را و اوست والا و بزرگ» و آنان كه عرش را بر دوش دارند همان دانشمندانند كه خدا دانشش را به آن ها داده و از اين چهار چيزى بدر نيست كه خدايش در ملكوت خود آفريده، آن ملكوتى كه ببرگزيده هايش نموده، و بخليل خود وانموده و فرموده: «و هم چنين نموديم بابراهيم ملكوت آسمان ها و زمين را تا باشد از موقنان» چگونه حاملان عرش خدا را بردارند با اين كه او دلشان را زنده كرده و بمعرفتش آن ها را رهبرى نموده.

توضيح: جاثليق لقب رئيس نصارى بوده در بلاد اسلام و در شهر بغداد فيروزآبادى گفته است «تا از جا بدر نشوند»، يعنى نخواست كه نابود و باطل شوند، و يا آن ها را نگهداشت از اين كه نابود شوند، و اين دليل است كه بقاء ممكن نياز دارد به مؤثر... «به من بگو از قول او» شايد توهّم منافات كرده از دو راه:

1- حاملان عرش هشتند و تو گوئى خدا تنها حامل آن ست.

2- چون آن هشت عرش خدا را بردارند و او را هم برداشته اند، زيرا او بر عرش است و گفتى او است حامل هر چه جز خود. «خدا آن را از چهار نور آفريده» افهام در معنى اين انوار كه از رازهاى پيچيده اند سرگردانند و چند توجيه كرده اند:

1- مقصود جواهر قدسيه عقليه اند كه وسائط فيض خدايند، و رنگهاشان كنايه از سبب اختلاف هاى رباعى اين جهان ست كه محسوس است چون عناصر، اخلاط و اجناس جانداران، يعنى انسان، بهائم، درنده ها و طيور و مراتب وجود انسان كه طبع، نفس حساس، نفس متخيّله و عقل است، اجناس مولدات كه معدن، گياه حيوان و انسان ست.

2- اين انوار براى بيان قرب و بعد از نور الانوار است، نور سپيد نزديك تر است، نور سبز دورتر كه گويا تيرگى دارد و سرخ ميانه است و ميان هر دو نورى از اين چهار نورهاى ديگر است چون رنگ صبح و شفق كه اختلافشان براى نزديكى و دورى به خورشيد است.

3- انوار رمز صفات خدا است، سبز قدرت اوست بر آفرينش و فيض بخشى ارواح كه چشمه هاى زندگى و منابع سبزيند و سرخ خشم و قهر او است بعذاب و نابود كردن، سپيد رحمت و لطف اوست كه فرموده: آنان كه رو سپيدند در رحمت خدايند.

4- از همه بهتر آن چه از پدر علامه خود شنيدم، خدا مقامش را در بهشت بلند كند، و خلاصه اش اين است كه هر چيزى يك نمونه رؤيائى دارد كه ارواح درك كنند نه حس، و اين نمونه هايى رؤيائى بر هر كس در پايه كمال او پديدار شوند و برخى نمونه نزديك تر دريابند و برخى دورتر، و معبر كامل خواب كسى است كه به حسب حال خواب بيننده بدان منتقل شود، و از اين رو اطلاع كامل مخصوص انبياء و اوصياء است كه مراتب استعداد اشخاص را خوب مى دانند و فزون و كم آن ها را مي فهمند، نور زرد رمز عبادت و صورت رؤيائى آن ست و به تجربه رسيده كه چون عارف زردى در خواب بيند توفيق عبادت يابد و در چهره شب زنده داران هم روشن است و در خبر هم آمده كه خدا بدان ها از نور خود بپوشاند چون با او خلوت كنند نور سپيد رمز دانش است، چنان چه به تجربه رسيده هر كه شير يا آب زلال در

خواب بيند علم پاك از شك و شبهه بدو افاضه شود، و نور سرخ محبّت است و در چهره شيفته ها ديده مى شود، و در رؤيا تجربه شده، و نور سبز معرفت است كه علم به خدا باشد و در رؤيا مجربست.

و روايت امام رضا علیه السَّلام هم بدان اشارت دارد كه پرسش شد از اين روايت كه محمّد صلّی الله علیه وآله وسلّم پروردگار خود را درصورت جوان موفقى در خواب ديد كه سى ساله مي نمود و دو پايش در سبزى بود و امام فرمود: چون رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم عظمت پروردگار خود را دريافت در سن جوانى موفق و سى ساله بود، راوى گفت: قربانت دو پاى كى در سبزى بود؟ فرمود: آن محمّد بود كه با دل بپروردگارش نگران بود و خدايش در نور حجب نهاد تا آن چه در حجب است بر او روشن شود، نور خدا سبز دارد و سرخ و سپيد و جز آن (تا تمام خبر)، زيرا آن حضرت در اين هنگام در درجه كامل عرفان بود و غرقه درياهاى معرفت خداى منّان، و دو پايش در نورى سبز بودند، و در مقامى از معرفت بود كه فرشته ها و آدمى تاب آن را ندارند، و اين عبارات و كنايات براى اين است كه فهم ما از درك حقيقت عاجز است و نفوس ناقصه اين صورت ها را در خواب بينند و ما در خواب طولانى غفلت از معارف ربّانى هستيم، مردم همه خوابند و چون بميرند آنگه بدانند و بهتر اين است كه به طور اجمال اين اخبار را پذيرفت و آن ها را به خود امامها وانهاد علیه السَّلام.

و بدان كه بر وجه اخير ضمير (و هو العلم) بنور سپيد برگردد و بوجوه دگر به عرش برگردد، يعنى بسا كه عرش بر علم يا بر عرش مركب از اين چهار نور اطلاق شود «و نادانان با آن دشمنند»، زيرا نادانى تيرگى و ضد نور است و دشمنى ميان دو ضدّ است چنان چه گفته اند، و روشن تر اين ست كه كمال ظهورش مايه نهانى او شده چنان چه گفته اند «اى از فرط عيانى نهانى»، زيرا اگر براى خورشيد نهانى نبود پرتو روز بر مردم نهان مي ماند، و چون خورشيد جهان هستى هميشه كامل و تابانست،

و فيض او پيوسته روان ست ملحد نادان پندارد كه همه چيز به خود وجود دارد و از آفريننده بى نياز است يا آن را به دهر موهوم و طبع نامفهوم وابندد «ابتغى» شايد مقصود اين ست كه چون نور خدا بر جهان هستى تابان ست و آثارش در موجودى هويدا همه مردم جوياى اويند، ولى برخى در راه طلب خطا كارند و مقصود را گم كرده اند و سرگردانند، چون بت پرست كه مطلوب خود را در آن پنداشته و دهرى و مادى كه پندارند آن ها معبود و مدبرند، پس هر كدام خود را نيازمند آفريننده و روزى بخش و نگهدار و سرپرست مي دانند، و او را ميجويند و وسيله بدو را ميخواهند، ولى از گمراهى و كوردلى خطاكارند و از حق روگردان و اين معنا كه به خاطرم رسيد از غوامض اسرار است، و مؤيد باخبار، و همانا بدان اشارتى كرديم و گذشتيم، زيرا بسط گفتار در آن را اذهان سقيمه نپذيرند گرچه عقول سليمه خوش دارند.

«او است زندگى همه»، يعنى همه زنده ها يا زندگى به معنى وجود و بقاء است مجازاً و اعم است «نور همه چيز»، يعنى سبب وجود و ظهور همه است و ممكن است مقصود از كرسى هم علم باشد... «همان دانشمندانند» در صورتى كه مقصود از عرش عرش علم باشد مقصود از چهار نور اصناف و انواع علمند كه در همه چيز بحد خودش هست، و اگر مقصود از انوار نور دانش و دوستى، و خداشناسى و عبادت باشد چنان چه گذشت باز هم درست است، زيرا هيچ موجودى بى آنها نيست و هر موجودى روشى از عبادت و معرفت و محبّت دارد و به سپاس او تسبيح گو است و پدرم رحمةالله گفت مقصود از چهار عرش است و كرسى و آسمان ها و زمين و بسا كه مقصود از آن چهار نورى باشند كه مجموعشان عرشند، زيرا كه آن محيط است بر همه چنان چه مشهور است.(1)


1) 1. آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 15.

5. «الْكَافِي، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى قَالَ سَأَلَنِي أَبُو قُرَّةَ الْمُحَدِّثُ أَنْ أُدْخِلَهُ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السَّلام فَاسْتَأْذَنْتُهُ فَأَذِنَ لِي فَدَخَلَ فَسَأَلَهُ عَنِ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَ فَتُقِرُّ أَنَّ اللَّهَ مَحْمُولٌ فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ؟ع؟ كُلُّ مَحْمُولٍ مَفْعُولٌ بِهِ مُضَافٌ إِلَى غَيْرِهِ مُحْتَاجٌ وَ الْمَحْمُولُ اسْمُ نَقْصٍ فِي اللَّفْظِ وَ الْحَامِلُ فَاعِلٌ وَ هُوَ فِي اللَّفْظِ مِدْحَةٌ وَ كَذَلِكَ قَوْلُ الْقَائِلِ فَوْقٌ وَ تَحْتٌ وَ أَعْلَى وَ أَسْفَلُ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها وَ لَمْ يَقُلْ فِي كُتُبِهِ أَنَّهُ الْمَحْمُولُ بَلْ قَالَ إِنَّهُ الْحَامِلُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ الْمُمْسِكُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولَا وَ الْمَحْمُولُ مَا سِوَى اللَّهِ وَ لَمْ يُسْمَعْ أَحَدٌ آمَنَ بِاللَّهِ وَ عَظَمَتِهِ قَطُّ قَالَ فِي دُعَائِهِ يَا مَحْمُولُ قَالَ أَبُو قُرَّةَ فَإِنَّهُ قَالَ وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ وَ قَالَ الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ علیه السَّلام الْعَرْشُ لَيْسَ هُوَ اللَّهُ وَ الْعَرْشُ اسْمُ عِلْمٍ وَ قُدْرَةٍ وَ عَرْشٍ فِيهِ كُلُّ شَيْ ءٍ ثُمَّ أَضَافَ الْحَمْلَ إِلَى غَيْرِهِ خَلْقٍ مِنْ خَلْقِهِ لِأَنَّهُ اسْتَعْبَدَ خَلْقَهُ بِحَمْلِ عَرْشِهِ وَ هُمْ حَمَلَةُ عِلْمِهِ وَ خَلْقاً يُسَبِّحُونَ حَوْلَ عَرْشِهِ وَ هُمْ يَعْمَلُونَ (1)بِعِلْمِهِ وَ مَلَائِكَةً يَكْتُبُونَ أَعْمَالَ عِبَادِهِ وَ اسْتَعْبَدَ أَهْلَ الْأَرْضِ بِالطَّوَافِ حَوْلَ بَيْتِهِ وَ اللَّهُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى كَمَا قَالَ وَ الْعَرْشُ وَ مَنْ يَحْمِلُهُ وَ مَنْ حَوْلَ الْعَرْشِ وَ اللَّهُ الْحَامِلُ لَهُمُ الْحَافِظُ لَهُمُ الْمُمْسِكُ الْقَائِمُ عَلَى كُلِّ نَفْسٍ وَ فَوْقَ كُلِّ شَيْ ءٍ وَ عَلَى كُلِّ شَيْ ءٍ وَ لَا يُقَالُ مَحْمُولٌ وَ لَا أَسْفَلُ قَوْلًا مُفْرَداً لَا يُوصَلُ بِشَيْ ءٍ فَيَفْسُدُ اللَّفْظُ وَ الْمَعْنَى قَالَ أَبُو قُرَّةَ فَتُكَذِّبُ بِالرِّوَايَةِ الَّتِي جَاءَتْ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى إِذَا غَضِبَ إِنَّمَا يُعْرَفُ غَضَبُهُ أَنَّ الْمَلَائِكَةَ الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ يَجِدُونَ ثِقْلَهُ عَلَى كَوَاهِلِهِمْ فَيَخِرُّونَ سُجَّداً فَإِذَا(2)ذَهَبَ الْغَضَبُ خَفَّ وَ رَجَعُوا إِلَى مَوَاقِفِهِمْ فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ علیه السَّلام أَخْبِرْنِي عَنِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى مُنْذُ لَعَنَ إِبْلِيسَ إِلَى يَوْمِكَ هَذَا هُوَ غَضْبَانُ عَلَيْهِ فَمَتَى رَضِيَ وَ هُوَ فِي صِفَتِكَ لَمْ يَزَلْ غَضْبَانَ عَلَيْهِ وَ عَلَى أَوْلِيَائِهِ وَ

1) 1. فى المصدر: يعلمون.

2) 2. و إذا(خ)

عَلَى أَتْبَاعِهِ كَيْفَ تَجْتَرِئُ أَنْ تَصِفَ رَبَّكَ بِالتَّغَيُّرِ مِنْ حَالٍ إِلَى حَالٍ وَ أَنَّهُ (1)يَجْرِي عَلَيْهِ مَا يَجْرِي عَلَى الْمَخْلُوقِينَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى لَمْ يَزُلْ مَعَ الزَّائِلِينَ وَ لَمْ يَتَغَيَّرْ مَعَ الْمُتَغَيِّرِينَ وَ لَمْ يَتَبَدَّلْمَعَ الْمُتَبَدِّلِينَ وَ مَنْ دُونَهُ فِي يَدِهِ وَ تَدْبِيرِهِ وَ كُلُّهُمْ إِلَيْهِ مُحْتَاجٌ وَ هُوَ غَنِيٌّ عَمَّنْ سِوَاهُ» (2).(3)

ترجمه:

در كافى به سندش از صفوان بن يحيى گفت: أبو قرّه محدث از من خواست او را نزد امام رضا علیه السَّلام ببرم و از آن حضرت اجازه خواستم و اجازه داد و وارد شد، و او را از حلال و حرام پرسيد، سپس گفتش آيا خدا را محمول مي دانى؟ فرمود: محمول اثر گيراست و وابسته به ديگرى و نيازمند و صفت نقص در تلفظ، و حامل اثر بخش است و وصف خوب، و هم چنين است گفتار گوينده، بالا، زير، برتر، پائين تر و خدا فرمود: از آن خدا است نامهاى نيكوتر و بدانهايش بخوانيد.

و در كتب خود محمول تعبير نشده، بلكه فرموده او است حامل در بيابان و دريا و نگهدار آسمان ها و زمين تا از جا در نشوند، محمول جز خدا است، و هرگز از كسى كه ايمان به خدا و بزرگيش دارد و شنيده نشده در دعايش گفته باشد، يا محمول ابو قرّه، گفت: خدا خود فرموده «و برمي دارند عرش پروردگار ترا آن روز بر بالاى خود هشتا» و فرموده: «آنان كه برمي دارند عرش را» امام فرمود: عرش كه خدا نيست عرش نام علم است و قدرت، و عرش نام چيزى كه همه چيز در آن ست، و حملش را به ديگرى از آفريده هاش نسبت داده چون خلقش را بحمل عرشش بعبادت واداشته و آنان حاملان علم اويند، و خلقى گرد عرشش تسبيح گو و فرمانگزار و فرشته ها


1) 1. و أن(خ).

2) 2. الكافى، ج 1، ص 130.

3) 3. بحار الأنوار، ج 55، ص 15.

كه كردار بنده هايش را مينويسند، و مردم أمين را بعبادت واداشت با طواف گرد خانه اش و خدا چنان چه فرموده بر عرش استوار است و عرش و حاملانش و هر كه گرد آن است خدا حامل است و نگهبان و نگهدار و بر پايدار هر كس و بالاى هر چيز و بر هر چيز، ولى او را محمول نگويند و اسفل نخوانند به تنهايى كه بچيزى پيوسته نباشد تا لفظ و معنا فاسد باشد.

ابو قرّه گفت: اين روايت را دروغ مي داند كه آمده است: چون خداى تعالى خشم گيرد فرشته ها حامل عرش خشمش را از اين جا بدانند كه عرش بر دوششان سنگين شود و به سجده افتند و چون خشمش برود سبك گردد و بايستگاه خود برگرداند.

امام فرمود: بگو كه خدا از روزى كه ابليس را لعن كرد تا امروز بر او خشمگين است و چگونه جرأت دارى بگويى خدا دگرگون شود از حالى به حالى و دچار وصف آفريده ها باشد، سبحانه و تعالى، زوال و دگرگونى ندارد و مبتذل نگردد و هر كه جز او در سرپرستى او است و همه بدو نيازمندند و او بى نياز از جز خود است.

بيان: «محمول اسم نقص است»، يعنى هر اسم مفعولى كه اثرگيرى و تغير پذيرى را بفهماند دلالت بر نقص دارد چون محفوظ، مربوب و محمول و مانند آن ها نه اين كه اين وزن به طور كلى نقص باشد، زيرا اطلاق موجود و معبود و محمود بر خدا رواست «و هم چنين گفته گوينده فوق و تحت»، يعنى اين دو لفظ هم يكى مدح است و ديگرى نقص مانند بالا و زير كه اولى مدح است و دومى نقص و همچون، اعلى مدح است و اسفل نقص.

و حاصل اين است كه خدا تعالى در حمل عرش نياز به ديگرى نياز ندارد و عبادت هر صنفى از خلقش را به نوعى نموده، و عبادت حاملان عرش حمل عرش است بى نياز بدان ها كه بعلمى كه خدا بدان ها داده كار مى كنند، و بسا بنا بر اين باشد كه عرش به معنى علم است، و حاملان عرش همان انبياء، و اوصيايند و گرد

عرش آنان كه از آن ها دانش فراگيرند و به كار بندند و بگرد آن بگردند و از انوارش برگيرند «چنان چه فرموده»، يعنى استواء خدا بر عرش به نحويست كه خودش فرموده و مقصود از آن وابستگى همه است بدو يا استيلاء او بر همه چنان چه گذشت نه بدان معنا كه مشبّهه پندارند.

«تنها بى وابستگى به چيزى»، يعنى به قرينه كه معنى مناسب دهد چنان چه گفته شود «عرشش محمول است» يا دوزخش اسفل است و گر نه تعبير آن درست نيست چون نامهاى خدا وابسته به اجازه خود اوست و معنا باطل است چون به نقص و عجز خدا دلالت دارد و او مبرا هست از آن «و او در وصف كردن تو» حاصل اين است كه چون آن مرد از حديث فهميده حاملان عرش در حال خشم خدا به سجده افتند امام او را تخطئه كرده به اين كه لازم آيد هميشه از زمان خشم خدا بر شيطان تاكنون در سجده باشند و به جاى خود واقف نباشند و آن چه او از حديث فهميده درست نيست، بلكه معنى حديث بر فرض صحتش اين است كه غضب خدا نزول عذاب است و فرشته ها از سنگينى عرش آن را دريابند و مقصود از سجود فرشته ها خضوع و خشوعشان است در برابر خداى سبحان از ترس و هراس عذابش، و چون عذابش به پايان رسد و مقدمات رحمتش عيان گردد آرام شوند و رحمت خواهند و دلشان بر جاى شود و چون او را ملزم نمود دليل به تنزيه خدا آورد از آن چه او فهميده است از حديث كه «چگونه جرأت كنى» خدا را موصوف به دگرگونى دانى با آن كه آن وصف آفريده ها و ممكنات است...(1).

6. «وَ عَنْ وَهْبٍ قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى خَلَقَ الْعَرْشَ وَ الْكُرْسِيَّ مِنْ نُورِهِ وَ الْعَرْشُ مُلْتَصِقٌ بِالْكُرْسِيِّ وَ الْمَلَائِكَةُ فِي جَوْفِ الْكُرْسِيِّ وَ حَوْلَ الْعَرْشِ أَرْبَعَةُ أَنْهَارٍ نَهَرٌ مِنْ نُورٍ يَتَلَأْلَأُ وَ نَهَرٌ

1) 1. آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 20.

مِنْ نَارٍ تَتَلَظَّى وَ نَهَرٌ مِنْ ثَلْجٍ أَبْيَضَ تَلْتَمِعُ مِنْهُ الْأَبْصَارُ وَ نَهَرٌ مِنْ مَاءٍ وَ الْمَلَائِكَةُ قِيَامٌ فِي تِلْكَ الْأَنْهَارِ يُسَبِّحُونَ اللَّهَ وَ لِلْعَرْشِ أَلْسِنَةٌ بِعَدَدِ أَلْسِنَةِ الْخَلْقِ كُلِّهِمْ فَهُوَ يُسَبِّحُ اللَّهَ وَ يَذْكُرُهُ بِتِلْكَالْأَلْسِنَةِ»(1).

ترجمه:

درّ المنثور: از وهب آمده که گفت: خداوند تعالی عرش و کرسی را از نورش آفرید و عرش به کرسی چسبیده، و فرشته ها درون کرسی اند، و پیرامون عرش چهار نهر است: نهری از نور که می درخشد، نهری از آتش که زبانه می کشد، و نهری از برف سفید که دیده ها را خیره می کند، و نهری از آب، و فرشته ها در این نهرها ایستاده اند، و خدا را تسبیح می گویند، عرش به شماره زبان همه خلق زبان دارد، و با همه آن ها خدا را تسبیح و ذکر می گوید.

7. «وَ عَنْ كَعْبٍ قَالَ إِنَّ السَّمَاوَاتِ فِي الْعَرْشِ كَالْقِنْدِيلِ مُعَلَّقٌ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ» (2).

ترجمه:

از كعب است كه آسمان ها در عرش چون چراغدانى باشند آويخته ميان آسمان و زمين.

8. «وَ عَنْ أَبِي ذَرٍّ عَنِ النَّبِيِّ صلّی الله علیه وآله وسلّم قَالَ مَا الْكُرْسِيُّ فِي الْعَرْشِ إِلَّا كَحَلْقَةٍ مِنْ حَدِيدٍ أُلْقِيَتْ بَيْنَ ظَهْرَيْ فَلَاةٍ مِنَ الْأَرْضِ» (3).

ترجمه:

از ابى ذر كه پيغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم فرمود: كرسى در برابر عرش همانا حلقه ايست از آهن در يك بيابان پهناور.


1) 1. الدر المنثور، ج 3، ص 297.

2) 2. الدر المنثور، ج 3، ص 297.

3) 3. الدر المنثور، ج 3، ص 298.

9. «وَ عَنْ وَهْبٍ قَالَ خَلَقَ اللَّهُ الْعَرْشَ وَ لِلْعَرْشِ سَبْعُونَ أَلْفَ سَاقٍ كُلُّ سَاقٍ كَاسْتِدَارَةِ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ» (1).

ترجمه:

از وهب كه گفت: خدا عرش را آفريد و 70 هزار ساق دارد و هر ساقى چون گردى آسمان و زمين.

10. «المهج، مهج الدعوات فِي دُعَاءٍ مَرْوِيٍّ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ؟ع؟ يَا مَنْ خَافَتِ الْمَلَائِكَةُ مِنْ نُورِهِ الْمُتَوَقِّدِ حَوْلَ كُرْسِيِّهِ وَ عَرْشِهِ صَافُّونَ مُسَبِّحُونَ طَائِفُونَ خَاضِعُونَ مُذْعِنُونَ الدُّعَاء».

ترجمه:

در مهج الدعوات ضمن دعاء مروى از امام هفتم علیه السَّلام: اى كه ترسانند فرشته ها از نور افروخته اش گرد كرسى و عرشش، رده بسته تسبيح گو، فرمانبر، خاضع دل به فرمان (الدعاء).

11. «الْإِحْتِجَاجُ، عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ قَالَ سَأَلَ الزِّنْدِيقُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام عَنِ الْكُرْسِيِّ أَ هُوَ أَعْظَمُ (2)أَمِ الْعَرْشُ فَقَالَ علیه السَّلام كُلُّ شَيْ ءٍ خَلَقَ (3)اللَّهُ فِي جَوْفِ الْكُرْسِيِّ خَلَا(4)عَرْشِهِ فَإِنَّهُ أَعْظَمُ مِنْ أَنْ يُحِيطَ بِهِ الْكُرْسِيُ» (5).

ترجمه:

در احتجاج (193) از هشام بن حكم كه زنديق از امام ششم پرسيد:


1) 1. الدر المنثور، ج 3 ص 298.

2) 2. فى المصدر: فالكرسى أكبر أم العرش؟

3) 3. فى المصدر: خلقه اللّه.

4) 4. فى المصدر: ما خلا عرشه.

5) 5. الاحتجاج، ص 193.

كرسى بزرگ تر است يا عرش؟ فرمود: هر چه خدا آفريده درون كرسى است جز عرش او كه بزرگ تر از آن ست تا كرسى او را فرا گيرد.

12. «تَفْسِيرُ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عُمَرَ الْيَمَانِيِّ عَنْ أَبِي الطُّفَيْلِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السَّلام قَالَ جَاءَ رَجُلٌ إِلَى أَبِي عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ علیه السَّلام فَقَالَ لَهُ إِنَّ ابْنَ عَبَّاسٍ يَزْعُمُ أَنَّهُ يَعْلَمُ كُلَّ آيَةٍ نَزَلَتْ فِي الْقُرْآنِ فِي أَيِّ يَوْمٍ نَزَلَتْ وَ فِيمَنْ نَزَلَتْ فَقَالَ أَبِي علیه السَّلام سَلْهُ فِيمَنْ نَزَلَتْ وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلًا(1)وَ فِيمَنْ نَزَلَتْ وَ لا يَنْفَعُكُمْ نُصْحِي إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَكُمْ إِنْ كانَ اللَّهُ يُرِيدُ أَنْ يُغْوِيَكُمْ (2)وَ فِيمَنْ نَزَلَتْ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا(3)فَأَتَاهُ الرَّجُلُ فَسَأَلَهُ فَقَالَ وَدِدْتُ أَنَّ الَّذِي أَمَرَكَ بِهَذَا وَاجَهَنِي بِهِ (4)فَأَسْأَلُهُ عَنِ الْعَرْشِ مِمَّ خَلَقَهُ اللَّهُ (5)وَ كَمْ هُوَ وَ كَيْفَ هُوَ فَانْصَرَفَ الرَّجُلُ إِلَى أَبِي علیه السَّلام فَقَالَ أَبِي علیه السَّلام فَهَلْ أَجَابَكَ بِالْآيَاتِ قَالَ لَا قَالَ أَبِي لَكِنْ أُجِيبُكَ فِيهَا بِعِلْمٍ وَ نُورٍ غَيْرَ الْمُدَّعَى وَ لَا الْمُنْتَحَلِ أَمَّا قَوْلُهُ وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلًا فَفِيهِ نَزَلَتْ وَ فِي أَبِيهِ وَ أَمَّا قَوْلُهُ وَ لا يَنْفَعُكُمْنُصْحِي إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَكُمْ فَفِي أَبِيهِ نَزَلَتْ وَ أَمَّا الْأُخْرَى فَفِي ابْنِهِ (6)نَزَلَتْ وَ فِينَا وَ لَمْ يَكُنِ الرِّبَاطُ الَّذِي أُمِرْنَا بِهِ وَ سَيَكُونُ ذَلِكَ مِنْ نَسْلِنَا الْمُرَابِطُ وَ مِنْ نَسْلِهِ الْمُرَابِطُ وَ أَمَّا مَا سَأَلَ عَنْهُ مِنَ الْعَرْشِ مِمَّ خَلَقَهُ اللَّهُ فَإِنَّ اللَّهَ خَلَقَهُ أَرْبَاعاً لَمْ يَخْلُقْ قَبْلَهُ إِلَّا ثَلَاثَةَ أَشْيَاءَ الْهَوَاءَ وَ الْقَلَمَ وَ النُّورَ ثُمَّ خَلَقَهُ مِنْ أَلْوَانِ أَنْوَارٍ مُخْتَلِفَةٍ مِنْ ذَلِكَ النُّورِ نُورٍ أَخْضَرَ مِنْهُ اخْضَرَّتِ الْخُضْرَةُ وَ نُورٍ أَصْفَرَ مِنْهُ اصْفَرَّتِ الصُّفْرَةُ وَ نُورٍ أَحْمَرَ مِنْهُ احْمَرَّتِ الْحُمْرَةُ وَ نُورٍ أَبْيَضَ وَ هُوَ نُورُ الْأَنْوَارِ وَ مِنْهُ ضَوْءُ

1) 1. الاسراء: 72.

2) 2. هود: 34.

3) 3. آل عمران: 200.

4) 4. فى بعض النسخ: و اجهنى به فأسأله، و لكن سله ما العرش و متى خلق و كيف هو؟

5) 5. فى المصدر: و متى خلق!

6) 6. فى المصدر: ففى أبيه

النَّهَارِ ثُمَّ جَعَلَهُ سَبْعِينَ أَلْفَ طَبَقٍ غِلَظٍ كُلُّ طَبَقٍ كَأَوَّلِ الْعَرْشِ إِلَى أَسْفَلِ السَّافِلِينَ لَيْسَ مِنْ ذَلِكَ طَبَقٌ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِ رَبِّهِ وَ يُقَدِّسُهُ بِأَصْوَاتٍ مُخْتَلِفَةٍ وَ أَلْسِنَةٍ غَيْرِ مُشْتَبِهَةٍ لَوْ أُذِنَ لِلِسَانٍ وَاحِدٍ فَأَسْمَعَ شَيْئاً مِمَّا تَحْتَهُ لَهُدِمَ الْجِبَالُ وَ الْمَدَائِنُ وَ الْحُصُونُ وَ كُشِفَ الْبِحَارُ وَ لَهَلَكَ مَا دُونَهُ لَهُ ثَمَانِيَةُ أَرْكَانٍ يَحْمِلُ كُلَّ رُكْنٍ مِنْهَا مِنَ الْمَلَائِكَةِ مَا لَا يُحْصِي عَدَدَهُمْ إِلَّا اللَّهُ يُسَبِّحُونَ بِاللَّيْلِ (1)وَ النَّهَارِ لا يَفْتُرُونَ وَ لَوْ أَحَسَّ حِسَّ شَيْ ءٍ مِمَّا فَوْقَهُ مَا قَامَ لِذَلِكَ طَرْفَةَ عَيْنٍ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْإِحْسَاسِ حُجُبُ الْجَبَرُوتِ وَ الْكِبْرِيَاءِ وَ الْعَظَمَةِ وَ الْقُدْسِ وَ الرَّحْمَةِ وَ الْعِلْمِ (2)وَ لَيْسَ وَرَاءَ هَذَا مَقَالٌ لَقَدْ طَمِعَ الْحَائِرُ فِي غَيْرِ مَطْمَعٍ أَمَا إِنَّ فِي صُلْبِهِ وَدِيعَةً قَدْ ذُرِئَتْ لِنَارِ جَهَنَّمَ فَيُخْرِجُونَ أَقْوَاماً مِنْ دِينِ اللَّهِ وَ سَتُصْبَغُ الْأَرْضُ بِدِمَاءِ أَفْرَاخٍ مِنْ أَفْرَاخِ آل مُحَمَّدٍ تَنْهَضُ تِلْكَ الْفِرَاخُ فِي غَيْرِ وَقْتٍ وَ تَطْلُبُ غَيْرَ مُدْرَكٍ وَ يُرَابِطُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَصْبِرُونَ وَ يُصَابِرُونَ حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ» (3).(4)

ترجمه:

در تفسير على بن ابراهيم (385) به سندش از امام پنجم علیه السَّلام كه مردى نزد پدرم آمد و به او گفت: ابن عباس پندارد كه مي داند هر آيه قرآن در چه روزى نازل شده و دربارۀ چه كسى نازل شده، پدرم فرمود: از او بپرس دربارۀ كى نازل شده «و هر كه در اين جا كور است او در سراى ديگر كور است و در راه خود گمراه تر» (27- الاسراء) و دربارۀ كه نازل شده «سودتان ندهد اندرزم اگر خواهم شما را اندرز دهم اگر خدا خواهد شما را از راه بدر برد، 34- هود»؟ و دربارۀ كه نازل شده «أيا آنان كه گرويديد شكيبا باشيد و شكيبائى باهم كنيد و مرزدارى كنيد، 200- آل عمران»؟ آن مرد آمد


1) 1. الليل(خ).

2) 2. القلم(خ).

3) 3. تفسير على بن ابراهيم: 385.

4) 4. بحار الأنوار، ج 55، ص 25.

و از او پرسيد و ابن عباس گفت: دلم مي خواست آن كه اين فرمان را به تو دادم با من روبرو مي شد و از او ميپرسيدم كه عرش را خدا از چه آفريده و چه اندازه است و چه طوريست؟ آن مرد نزد پدرم برگشت و پدرم به او گفت: پاسخ آن آيا ترا به تو داد؟ گفت: نه پدرم فرمود: ولى من تو را از روى دانش و روشنى پاسخ دهم نه از روى ادعا و به خود بستن.

اما آيه اولى دربارۀ او و پدرش نازل شده، و امّا آيه دوم دربارۀ پدرش نازل شده، و امّا آيه سوّم دربارۀ پسرش (پدرش خ ب) و دربارۀ ماها، و نشده است آن مرزدارى كه ما بدان مأموريم، و آن مى شود در نژاد ما كه مرز دارند، و از نژاد او هم مرزدار شوند.

و اما پرسش او كه عرش را از چه آفريده خدايش، راستش خدا عرش را چهارگانه آفريده، پيش از آن جز سه نيافريده، هوا، قلم و نور، سپس آن را از چند رنگ گوناگون از آن نور آفريده، نورى سبز كه سبزى از آن ست، و نورى زرد كه زردى از آن ست، و نورى سرخ كه سرخى از آن ست، و نورى سپيد كه نور الانوار است و درخشانى روز از آن ست، سپس آن را 70 هزار طبقه نمود كه كلفتى هر طبقه از آغاز عرش است تا هر چه فروتر، و هيچ طبقه اى از آن نيست جز تسبيح گو به سپاس پروردگارش، و او را به چند آواز و چند زبان جدا از هم تقديس كنند اگر اجازه به يك زبان دهند كه بگوش آن چه فروتر از او است برسد كوه ها و شهرها و دژها همه ويران شوند، و درياها بخشكند و آن چه فروتر است نابود گردد.

عرش را هشت پايه است و هر كدام را فرشته هایى كه شمارشان را جز خدا نداند آن را برمي دارند، شبانه روز تسبيح گويند و سستى ندارند، اگر حسى آن چه بالاتر از او است دريابد يك چشم به هم زدن تاب نياورد، ميان او و احساس پرده هاى جبروت كبرياء و عظمت و قدس و رحمت و دانش است (قلم است نسخه بدل) در پس آن جاى گفتگو نيست، البته آن كه طمع آن دارد بي جا طمع كرده.

هلا در پشت عبد الله بن عباس يك سپرده اي ست كه براى آتش دوزخ آماده شده و بيرون برند مردمانى را از دين خدا، و البته رنگين كند زمين را بخونهاى جوجه هاى آل محمّد كه بيوقت برپا خيزند، و بجويند آن چه يافت نشود و مرزدارى كنند آنان كه ايمان دارند، و شكيبائى كنند و هم شكيبائى باشند، تا خدا ميان ما حكم كند و او بهترين حكم كننده ها است.

بيان: ... در روايت كشى است كه: دو آيه اول دربارۀ پدر او نازل شده و امّا آخرى دربارۀ پدر من و دربارۀ ما است، و هم چنين است در اختصاص و بعدش اينست: و آن مرزدارى كه ما بدان مأموريم هنوز نشده و به هر تقدير دليل است كه كورى نامبرده در آيه كورى چشم نيست، بلكه كورى دل است، زيرا كورى عباس نقل نشده، بلكه عبد الله كور شد (در پسرش نازل شده) شايد عبارت «در پسرانش» باشد و بسا مقصود جنس است يا نخست كسى كه شوريد از آن ها، يعنى آيهدربارۀ مرابطه نازل شده، و دربارۀ انتظارى كه ما در دولت نژاد ملعونش بدان مأموريم.

پس اين كه فرموده (از نژاد او مرزدار است) بر سبيل استهزاء است يا به پندار خودشان، زيرا كه در دوران بنى اميه چشم به دولت اسلامى داشتند، يا مقصود مرابطه لغويست نه آن چه منظور آيه است، و ممكن است مقصود از مرابط كسى است كه شمشير كشد براى شورش، و آن در ميان ائمه علیهم السَّلام همان امام قائم است و مرابط آن ها نخست خليفه آن هاست يا همه آن ها، در قاموس گفته: مرابط مرزداريست چون هر دو طرف آماده نبرد با هم هستند و از آن ست قول خدا «هم شكيب باشيد و در مرابطه باشيد»

«پرده هاى جبروت و كبرياء» صورى باشند معنوى و در پس آن ها جاى گفتگو نيست و شرح آن نشود، و آن سرگردان، يعنى ابن عباس كه (خائن و خاسر خ ب) خوانده شده بي جا در آن طمع كرده و آن مقام را ندارد. در كشى هست كه بيرون برند از دين خدا مردمانى را چنان چه در آن درآمدند، و مقصود از جوجه ها ساداتى

هستند كه شوريدند و كشته شدند چون نابهنگام بود و دولت مخالفان برپا بود و به مقصود دسترسى نبود، و وجوه بسيارى در تفسير انوار در كتاب توحيد و در اين باب گذشت نيز و آن ها را در اين جا باز نگویيم.(1)

13. «التَّوْحِيدُ، عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ الشَّمْسُ جُزْءٌ مِنْ سَبْعِينَ جُزْءاً مِنْ نُورِ الْكُرْسِيِّ وَ الْكُرْسِيُّ جُزْءٌ مِنْ سَبْعِينَ جُزْءاً مِنْ نُورِ الْعَرْشِ وَ الْعَرْشُ جُزْءٌ مِنْ سَبْعِينَ جُزْءاً مِنْ نُورِ الْحِجَابِ وَ الْحِجَابُ جُزْءٌ مِنْ سَبْعِينَ جُزْءاً مِنْ نُورِ السِّتْرِ»(2). الْخَبَر

ترجمه:

در توحيد به سندش از امام ششم علیه السَّلام، فرمود: خورشيد يك هفتادم از نور كرسى است و كرسى يك هفتادم از نور عرش، و عرش يك هفتادم از نور حجاب، حجاب يك هفتادم از نور سبز (الخبر).

14. «الْمَعَانِي، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحَسَنِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عِيسَى بْنِ أَبِي مَرْيَمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ الْعَرْزَمِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَاتِمٍ الْمِنْقَرِيِّ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّه علیه السَّلام عَنِ الْعَرْشِ وَ الْكُرْسِيِّ مَا هُمَا فَقَالَ الْعَرْشُ فِي وَجْهٍ هُوَ جُمْلَةُ الْخَلْقِ وَ الْكُرْسِيُّ وِعَاؤُهُ وَ فِي وَجْهٍ آخَرَ هُوَ الْعِلْمُ الَّذِي أَطْلَعَ اللَّهُ عَلَيْهِ أَنْبِيَاءَهُ وَ رُسُلَهُ وَ حُجَجَهُ وَ الْكُرْسِيُّ هُوَ الْعِلْمُ الَّذِي لَمْ يُطْلِعْ عَلَيْهِ أَحَداً مِنْ أَنْبِيَائِهِ وَ رُسُلِهِ وَ حُجَجِهِ علیه السَّلام» (3).

ترجمه:

در معانى الأخبار به سندش از مفضل بن عمر، گفت: پرسيدم از امام ششم كه


1) 1. آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 28.

2) 2. التوحيد، ص 64.

3) 3. المعانى، ص 29.

عرش و كرسى چيستند؟ فرمود: عرش به يك معنى همه آفريده ها است و كرسى جاى آن ها است و از نظر ديگر همان دانشى است كه خدا پيغمبران و رسولان و حجج خود را بدان آگاه كرده و كرسى دانش مخصوص به خود او است

15. «وَ مِنْهُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَبْدِاللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ علیه السَّلام فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَ (وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ) فَقَالَ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَا بَيْنَهُمَا فِي الْكُرْسِيِّ وَ الْعَرْشُ هُوَ الْعِلْمُ الَّذِي لَا يَقْدِرُ أَحَدٌ قَدْرَهُ» (1).

ترجمه:

و از همان به سندش از امام ششم علیه السَّلام در تفسير قول خدا عزّوجلّ «فرا دارد كرسيش آسمان ها و زمين را» فرمود: آسمان ها و زمين و آن چه ميان آن ها است در كرسى است، و عرش همان دانشى است كه كسى آن را اندازه نتواند.

16. «وَ مِنْهُ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَحْمَدَ الدَّقَّاقِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الْأَسَدِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ الْبَرْمَكِيِّ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام عَنِ الْعَرْشِ وَ الْكُرْسِيِّ فَقَالَ إِنَّ لِلْعَرْشِ صِفَاتٍ كَثِيرَةً مُخْتَلِفَةً لَهُ فِي كُلِّ سَبَبٍ وَ صُنْعٍ (2)فِي الْقُرْآنِ صِفَةٌ عَلَى حِدَةٍ فَقَوْلُهُ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ يَقُولُ الْمُلْكُ الْعَظِيمُ وَ قَوْلُهُ الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى يَقُولُ عَلَى الْمُلْكِ احْتَوَى وَ هَذَا مُلْكُ الْكَيْفُوفِيَّةِ فِي الْأَشْيَاءِ ثُمَّ الْعَرْشُ فِي الْوَصْلِ مُفْرَدٌ(3)مِنَ الْكُرْسِيِّ لِأَنَّهُمَا بَابَانِ مِنْ أَكْبَرِ أَبْوَابِ الْغُيُوبِ وَ هُمَا جَمِيعاً غَيْبَانِ وَ هُمَا فِي الْغَيْبِ مَقْرُونَانِ لِأَنَّ الْكُرْسِيَّ هُوَ الْبَابُ الظَّاهِرُ مِنَ الْغَيْبِ الَّذِي مِنْهُ مَطْلَعُ الْبِدَعِ وَ مِنْهَا(4)الْأَشْيَاءُ كُلُّهَا وَ الْعَرْشُ هُوَ الْبَابُ الْبَاطِنُ الَّذِي يُوجَدُ فِيهِ عِلْمُ الْكَيْفِ وَ الْكَوْنِ

1) 1. التوحيد، ص 239.

2) 2. وضع(خ).

3) 3. فى بعض النسخ و فى المصدر: متفرد.

4) 4. فى المصدر: «منه» و هو الظاهر.

وَ الْقَدْرِ وَ الْحَدِّ وَ الْأَيْنِ وَ الْمَشِيَّةِ وَ صِفَةِ الْإِرَادَةِ وَ عِلْمُ الْأَلْفَاظِ وَ الْحَرَكَاتِ وَ التَّرْكِ وَ عِلْمُ الْعَوْدِ وَ الْبَدَاءِ فَهُمَا فِي الْعِلْمِ بَابَانِ مَقْرُونَانِ لِأَنَّ مُلْكَ الْعَرْشِ سِوَى مُلْكِ الْكُرْسِيِّ وَ عِلْمَهُ أَغْيَبُ مِنْ عِلْمِ الْكُرْسِيِّ فَمِنْ ذَلِكَ قَالَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ أَيْ صِفَتُهُ أَعْظَمُ مِنْ صِفَةِ الْكُرْسِيِّ وَ هُمَا فِي ذَلِكَ مَقْرُونَانِ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَلِمَ صَارَ فِي الْفَضْلِ جَارَ الْكُرْسِيِّ قَالَ علیه السَّلام إِنَّهُ صَارَ جَارَهُ لِأَنَّ عِلْمَ الْكَيْفُوفِيَّةِ فِيهِ وَ فِيهِ الظَّاهِرُ مِنْأَبْوَابِ الْبَدَاءِ وَ أَيْنِيَّتِهَا(1)وَ حَدِّ رَتْقِهَا وَ فَتْقِهَا فَهَذَانِ جَارَانِ أَحَدُهُمَا حَمَلَ صَاحِبَهُ فِي الظَّرْفِ وَ بِمِثْلِ صَرْفِ الْعُلَمَاءِ وَ لْيَسْتَدِلُّوا(2)عَلَى صِدْقِ دَعْوَاهُمَا لِأَنَّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ الْقَوِيُّ الْعَزِيزُ فَمِنِ اخْتِلَافِ صِفَاتِ الْعَرْشِ أَنَّهُ قَالَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى رَبِّ الْعَرْشِ رَبِّ الْوَحْدَانِيَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ وَ قَوْمٌ وَصَفُوهُ بِيَدَيْنِ فَقَالُوا يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ وَ قَوْمٌ وَصَفُوهُ بِالرِّجْلَيْنِ فَقَالُوا وَضَعَ رِجْلَهُ عَلَى صَخْرَةِ بَيْتِ الْمَقْدِسِ فَمِنْهَا ارْتَقَى إِلَى السَّمَاءِ وَ وَصَفُوهُ (3)بِالْأَنَامِلِ فَقَالُوا إِنَّ مُحَمَّداً صلّی الله علیه وآله وسلّم قَالَ إِنِّي وَجَدْتُ بَرْدَ أَنَامِلِهِ عَلَى قَلْبِي فَلِمِثْلِ هَذِهِ الصِّفَاتِ قَالَ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ يَقُولُ رَبِّ الْمَثَلِ الْأَعْلَى عَمَّا بِهِ مَثَّلُوهُ وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَى الَّذِي لَا يُشْبِهُهُ شَيْ ءٌ وَ لَا يُوصَفُ وَ لَا يُتَوَهَّمُ فَذَلِكَ الْمَثَلُ الْأَعْلَى وَ وَصَفَ الَّذِينَ لَمْ يُؤْتَوْا مِنَ اللَّهِ فَوَائِدَ الْعِلْمِ فَوَصَفُوا رَبَّهُمْ بِأَدْنَى الْأَمْثَالِ وَ شَبَّهُوهُ بِالْمُتَشَابِهِ مِنْهُمْ فِيمَا جَعَلُوا بِهِ فَلِذَلِكَ قَالَ وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا فَلَيْسَ لَهُ شِبْهٌ وَ لَا مِثْلٌ وَ لَا عَدْلٌ وَ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى الَّتِي لَا يُسَمَّى بِهَا غَيْرُهُ وَ هِيَ الَّتِي وَصَفَهَا فِي الْكِتَابِ فَقَالَ فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمائِهِ جَهْلًا بِغَيْرِ عِلْمٍ فَالَّذِي يُلْحِدُ فِي أَسْمَائِهِ جَهْلًا بِغَيْرِ عِلْمٍ يُشْرِكُ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ وَ يَكْفُرُ بِهِ وَ هُوَ يَظُنُّ أَنَّهُ يُحْسِنُ فَلِذَلِكَ قَالَ وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ فَهُمُ الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمَائِهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ فَيَضَعُونَهَا غَيْرَ مَوَاضِعِهَا يَا حَنَانُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَمَرَ أَنْ يُتَّخَذَ قَوْمٌ أَوْلِيَاءَ فَهُمُ الَّذِينَ أَعْطَاهُمُ الْفَضْلَ


1) 1. فى بعض النسخ: ابنيتها.

2) 2. فى المصدر: يستدلوا.

3) 3. فى المصدر: و قوم و صفوه.

وَ خَصَّهُمْ بِمَا لَمْ يَخُصَّ بِهِ غَيْرَهُمْ فَأَرْسَلَ مُحَمَّدا صلّی الله علیه وآله وسلّم فَكَانَ الدَّلِيلَ عَلَى اللَّهِ بِإِذْنِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ حَتَّى مَضَى دَلِيلًا هَادِياً فَقَامَ مِنْ بَعْدِهِ وَصِيُّهُ علیه السَّلام دَلِيلًا هَادِياً عَلَى مَا كَانَ هُوَ دَلَّ عَلَيْهِ مِنْ أَمْرِ رَبِّهِ مِنْ ظَاهِرِ عِلْمِهِ ثُمَّ الْأَئِمَّةُ الرَّاشِدُونَ علیه السَّلام» (1).(2)

ترجمه:

و از همان به سندش از امام ششم علیه السَّلام در تفسير قول خدا عزّ و جلّ «فرا دارد كرسيش آسمان ها و زمين را» فرمود: آسمان ها و زمين و آن چه ميان آن ها است در كرسى است، و عرش همان دانشى است كه كسى آن را اندازه نتواند.

و از همان به سندش از حنان بن سدير كه پرسيدم امام ششم علیه السَّلام را از عرش و كرسى فرمود: عرش وصف بسيار و گوناگون دارد، هر وصفى در قرآن برايش يك معنا دارد، اين كه فرموده است: «پروردگار عرش بزرگ» مي فرمايد ملك بزرگ و فرموده اش «رحمان بر عرش استوار است» مي فرمايد: بر ملك فراگير است، و اين ملك چگونه سازى، هر چيز است.

و آنگه عرش در پيوست از كرسى جدا است، زيرا اين دو بزرگ ترين ابواب امور نهانيند، و هر دو نهانيند و در نهان با همند، كرسى باب برونى غيب است كه پديدگاه آفرينش است و همه چيز از آن ست، عرش باب درونى است، در آن ست دانش چگونگى و بود و اندازه و مرز و مكان و خواست و وصف اراده، و دانش الفاظ و حركات و وانهادن، و دانش بازگشت و بداء، و هر دو باب دانش همگرند، زيرا ملك عرش جز ملك كرسى است: و علمش نهان تر از علم كرسى است، از اين رو فرمود: پروردگار عرش بزرگ، يعنى وصفش بزرگ تر از وصف كرسى است، با اين كه هر دو از نظر دانش همگرند.


1) 1. التوحيد، ص 236.

2) 2. بحار الأنوار، ج 55، ص 31.

گفتم: قربانت پس چرا در فضيلت همگنان كرسى است؟ فرمود: همانا براى آن همگنانش شد كه دانش چگونه سازى در آن ست و آن چه از ابواب بداء و جا سازى (و سازمان ها خ ب) و رتق و فتق است در آن روشن است، پس اين دو همگرند و يكى جايگزين در ديگريست، و تعبير علماء نمونه است كه دگرگون آرند تا دليل باشد بر راستى دعوى آنان، زيرا او مخصوص سازد برحمتش هر كه را خواهد و او است نيرومند و با عزّت.

و نمونه اختلاف وصف عرش اين ست كه خدا تبارك و تعالى فرمود «پروردگار عرش- پروردگار يگانگى- است از آن چه ستايند، مردمى گويند دو دست دارد و گفتند: «دستش بسته است»، مردمى او را بدو پا وصف كردند و گفتند: پاى بر صخره بيت المقدّس نهاد و از آن جا به آسمان برآمد، و او را داراى انگشت شمردند و گفتند: محمّد صلّی الله علیه وآله وسلّم فرموده: «من خنكى انگشتانش را بر دلم دريافتم» براى اين وصفها است كه فرمود: «پروردگار عرش از آن چه ستايند».

فرمايد پروردگار نمونه هاى برتر است از آن چه نمونه هاى او آوردند، و براى خدا است نمونه برتر كه چيزى بدو نماند، و وصف او نشايد، و در وهم نيايد، اين ست نمونه برتر، و ستايش مردم بى دانش كه نمونه هاى پست برايش آوردند و او را بدان چه مانند او ساختند همگنان كردند، و از اين رو فرمود: «داده نشديد شما جز اندكى از دانش» نيست برايش مانند و نه همگنان و نه همتائى و از او است بهترين نامها كه ديگرى را نشايد و آن ها را در كتاب خود شرح داده و فرموده: «بخوانيدش بدان ها و وانهيد آنان را كه در نامهايش ناروائى كنند» از روى نفهمى و نادانى و آن كه بنادانى نام ناروا بر او نهد ندانسته مشرك شود و به او كافر گردد و پندارد خوب كرده، و از اين رو فرمود «ايمان نيارند بيش ترشان به خدا جز اين كه مشرك باشند» و آنان كسانيند كه ندانسته نام ناروا بر او نهند، و بي جا كنند.

اى حنان، راستى خدا تبارك و تعالى فرمود مردمى دوستانى گيرند، و آن ها آنانند كه خدا فضل به آن ها داده و خواصّى كه به ديگران نداده، محمد را صلّی الله علیه وآله وسلّم فرستاد و به فرمان خدا عزّ و جلّ رهنما به خدا شد تا به عنوان يك دليل و رهبر درگذشت، و پس از او وصيّش رهنما و رهبر بود بر هر آن چه او به فرمان پروردگارش از دانش روشنش رهبرى كرد، و سپس ائمه راشدين علیه السَّلام.

بيان: ... «ملك چگونه ساختن چيزها»، يعنى چگونه خدا بآفريده ها وابسته است و آن ها را سرپرستى كند و بداند و چگونه از آن ها جدا است، و از اين رو استوارى را شرح كرد به اين كه چيزى بدو نزديك تر از چيزى نيست، و رحمت و دانشش همه چيز را فرا دارند، و بسا كه مقصود تدبير صفات و كيفيات و اوضاع و احوال چيزها باشد، و بسا كه اين معنا روشن تر است.

«سپس عرش در پيوست تنها است»، يعنى چون يكى از آن ها به ديگرى عطف شود و با هم ذكر شوند عرش از كرسى جدا است و در غير اين صورت بسا كه يك معنا دارند مانند علم و هر دو نهانند از حواس انسانى «زيرا كرسى همان باب برونى است» و از اين تعبير پيچيده برآيد كه كرسى و عرش دو نوع از علم خدايند، كرسى متعلّق است باعيان موجودات، و همه بحقائق خود از آن برآيند و عرش تعلّق دارد به چگونگى و اندازه و احوال و پديد شدن و برگشت هر چيز و بسا كه يكى كتاب محو و اثباتست و ديگرى لوح محفوظ.

«زيرا دانستن چگونگى»، يعنى اين هر دو همگنان و همدوشند براى اين كه يكى علم باعيانست و ديگرى علم بكيفيات محيط باعيان كه گويا جاى آن ها است و پهناورتر از آن ها است و به اين راه مى شود ميان اخبار جمع كرد و بسا كه بدان اشاره كرده كه گفته: «يكى ديگرى را در خود جا داده» اگر ظرف به ظاء نقطه دار باشد و در برخى نسخه ها به طاء بى نقطه است، يعنى يكى طرف ديگريست يا نظر به ديگر دارد.

«و نمونه دادند دانشمندان دگرگون» مقصود دانشمندان اهل بيت عليهم السلامند كه تعبيرهاى مختلفه از آن ها آرند بر سبيل تشبيه و مثل يك بار از علم به عرش تعبير كنند و يك بار بكرسى، يك بار عرش را ظرف كرسى دانند و يك بار برعكس، و يك بار هر دو را جسمى بزرگ شمارند، و مثل آوردن براى درست نمودن آن ها است و براى فهم مردم.

اين كه فرمود «پس از اختلاف وصف عرش»، يعنى معانى آن در سوره انبياء فرموده آيه (فَسُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ) مقصود از عرش در اين جا عرش يگانگى است كه انسب با بركنارى از شريك است چون در آيه پيش تر فرموده «آيا از زمين معبودانى بر گرفته اند كه آن ها زنده مي كنند، و اگر در آن ها معبودانى جز خدا باشند هر دو تباه شوند و منزّه است پروردگار عرش از آن چه وصف كنند» در سوره زخرف (آيه81) فرموده «بگو اگر براى رحمان فرزندى بود من نخست پرستنده بودم، منزه است پروردگار آسمان ها و زمين پروردگار عرش از آن چه وصف كنند» و در اين جا مناسب بركنارى از همانند و همگنان و فرزندانست، و مقصود از عرش در هر مقامى يك معنائيست كه راسخون در علم مي فهمند.

سپس از ظاهر كلام برآيد كه (از آن چه) وصف كنند بعرش متعلّق است و اين بعيد است، بلكه متعلّق است به همان (سبحان) و بتقرير ما نياز بارتكاب آن ندارد و اين خبر دلالت دارد كه خطاب در «ما اوتيتم آن چه داده شديد» متوجه به پرسش كنان از روح است نه به پيغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم و اين كه فرمود «از ظاهر علمش» براى اين ست كه باطن علم او را مردم ديگر تاب نيارند تا آن ها را بدان رهبرى كنند و آن مخصوص باوصياء است علیه السَّلام.

و بدان كه اين خبر از متشابهاتست و بسيار مبهم، و ظاهر آن ست كه چون راويان و نسخه برداران معنايش را نفهميدند دچار تحريف و تصحيف نيز شده

است و از اين رو من سخن را در بيان آن مختصر كردم و آن چه گفتم از راه احتمال آوردم و خدا و حجج او حقائق كلام آن ها را مي دانند(1)

عرش نهانتر است كه بذات حق وابسته است و كرسى كمتر نهانست كه پرش بممكن و تعلق ايجاد بآنست، عرش از نظر مقام ثبوت كرسى را در بر دارد و كرسى از نظر مقام ظهور عرش را فرا دارد عرش مقام «إِنَّا لِلَّهِ» است، و كرسى مقام «إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»، عرش ثابت است و بى تغيير و كرسى كه مقام ظهور است گاهى ظهور پس از خفاء است و پذيراى محو و اثبات و چون آفرينش ظهور علم است از آن ها به علم تعبير شده (شرح مترجم).

.(2)
17. «تَفْسِيرُ الْعَسْكَرِيِّ، قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلّی الله علیه وآله وسلّم إِنَّ اللَّهَ لَمَّا خَلَقَ الْعَرْشَ خَلَقَ لَهُ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ أَلْفَ رُكْنٍ وَ خَلَقَ عِنْدَ كُلِّ رُكْنٍ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ أَلْفَ مَلَكٍ لَوْ أَذِنَ اللَّهُ تَعَالَى لِأَصْغَرِهِمْ فَالْتَقَمَ السَّمَاوَاتِ السَّبْعَ وَ الْأَرَضِينَ السَّبْعَ مَا كَانَ ذَلِكَ بَيْنَ لَهَوَاتِهِ إِلَّا كَالرَّمْلَةِ فِي الْمَفَازَةِ الْفَضْفَاضَةِ فَقَالَ لَهُمُ اللَّهُ يَا عِبَادِي احْتَمِلُوا عَرْشِي هَذَا فَتَعَاطَوْهُ فَلَمْ يُطِيقُوا حَمْلَهُ وَ لَا تَحْرِيكَهُ فَخَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَعَ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ وَاحِداً فَلَمْ يَقْدِرُوا أَنْ يُزَعْزِعُوهُ فَخَلَقَ اللَّهُ مَعَ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ عَشَرَةً فَلَمْ يَقْدِرُوا أَنْ يُحَرِّكُوهُ فَخَلَقَاللَّهُ بِعَدَدِ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ مِثْلَ جَمَاعَتِهِمْ فَلَمْ يَقْدِرُوا أَنْ يُحَرِّكُوهُ فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِجَمِيعِهِمْ خَلُّوهُ عَلَيَّ أُمْسِكُهُ بِقُدْرَتِي فَخَلَّوْهُ فَأَمْسَكَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِقُدْرَتِهِ ثُمَّ قَالَ لِثَمَانِيَةٍ مِنْهُمُ احْمِلُوهُ أَنْتُمْ فَقَالُوا يَا رَبَّنَا لَمْ نُطِقْهُ نَحْنُ وَ هَذَا الْخَلْقُ الْكَثِيرُ وَ الْجَمُّ الْغَفِيرُ فَكَيْفَ نُطِيقُهُ الْآنَ دُونَهُمْ فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِأَنِّي أَنَا اللَّهُ الْمُقَرِّبُ لِلْبَعِيدِ وَ الْمُذَلِّلُ لِلْعَبِيدِ وَ الْمُخَفِّفُ لِلشَّدِيدِ وَ الْمُسَهِّلُ لِلْعَسِيرِ أَفْعَلُ مَا أَشَاءُ وَ أَحْكُمُ مَا أُرِيدُ

1) 1. بايد گفت اين خبر مفاد روشنى دارد و بسيارى از اخبار وارده در باب عرش و كرسى را توجيه مينمايد و خلاصه اش اينست كه آفرينش دو سو دارد يكى مقام ثبوت آن كه در ذات حق تحقق دارد و يكى مقام اثبات كه در آفريده ها نمود دارد، يكى مقام جهش و ديگرى مقام پرش و تعليق بممكنات موجوده و اين هر دو يك حقيقت هستند و با همند در متن واقع و جدا از همند در تصوّر و تعبير و عرش رمز همان مقام ثبوت و جهش آفريده ها است و كرسى رمز مقام پرش و تعلق به ممكنات.

2) 2. آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 32.

أُعَلِّمُكُمْ كَلِمَاتٍ تَقُولُونَهَا يَخِفُ (1)بِهَا عَلَيْكُمْ قَالُوا وَ مَا هِيَ قَالَ تَقُولُونَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ فَقَالُوهَا فَحَمَلُوهُ وَ خَفَّ عَلَى كَوَاهِلِهِمْ كَشَعْرَةٍ نَابِتَةٍ عَلَى كَاهِلِ رَجُلٍ جَلْدٍ قَوِيٍّ فَقَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لِسَائِرِ تِلْكَ الْأَمْلَاكِ خَلُّوا عَلَى هَؤُلَاءِ الثَّمَانِيَةِ عَرْشِي لِيَحْمِلُوهُ وَ طُوفُوا أَنْتُمْ حَوْلَهُ وَ سَبِّحُونِي وَ مَجِّدُونِي وَ قَدِّسُونِي فَأَنَا اللَّهُ الْقَادِرُ الْمُطْلَقُ عَلَى مَا رَأَيْتُمْ وَ عَلى كُلِّ شَيْ ءٍ قَدِير».(2)

ترجمه:

تفسير عسكرى: كه رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم فرمود: چون خدا عرش را آفريد 360 هزار ركن برايش آفريد، و در هر ركنى 360 هزار فرشته آفريد كه هر گاه خدا بكوچك تر آن ها فرمايد تا هفت آسمان و هفت زمين را بكام كشد ميان دو آرواره اش چون ريگى باشد در بيابانى پهناور، و خدا به آن ها فرمود: اى بندهايم عرشم را برداريد و بر آن همدست شدند نتوانستند بردارند و نه آن را بجنبانند، و خدا با هر كدام يكى ديگر آفريد، و نتوانستند او را از جا بركنند، و خدا با هر يك ده تا آفريد و نتوانستند آن را بجنبانند، و خدا بشماره هر يك مانند همه را آفريد، و نتوانستند آن را بجنبانند، خدا عز و جل بهمه فرمود: آن را به من وانهيد تا به نيروى خودم نگهش دارم.

و خدا عز و جل به نيروى خود آن را نگهداشت و بهشت تن آن ها فرمود: آن را برداريد، گفتند: بار پروردگارا ما همه نتوانستيم آن را برداريم و چگونه ما هشت تن تابش را داريم؟ خدا عزوجل فرمود: چون منم من خدا نزديك كن دور، زبون كن بنده ها، آسان كن سخت، سهل كن دشوار، بكنم هر چه خواهم و حكم كنم هر چه اراده كنم، بشما چند كلمه بياموزم، آن ها را بگوئيد تا بر شما سبك شود گفتند: آن ها چيستند؟


1) 1. يخفف(خ).

2) 2. بحار الأنوار، ج 55، ص 34.

فرمود: بگوئيد: به نام خدا بخشاينده مهربان، نيست جنبش و نه توانى جز بكمك خداى والاى بزرگ و رحمت فرستد خدا بر محمّد و خاندان پاكش، آن را گفتند و عرش را برداشتند و باندازه اى كه يك مو بر شانه مردمى چالاك و نيرومند برآيد بر آن ها سبك شد، و خدا عزوجلّ به فرشته هاى ديگر فرمود: عرشم را براى همين هشت تن وانهيد تا آن را بردارند، و شماها همه گردش بچرخيد، و مرا تسبيح و تمجيد و تقديس كنيد، منم خدا توانا بر آن چه ديديد و بر هر چيز نيرومند.

18. «رَوْضَةُ الْوَاعِظِينَ، رَوَى جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ علیه السَّلام أَنَّهُ قَالَ فِي الْعَرْشِ تِمْثَالُ مَا خَلَقَ اللَّهُ مِنَ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ(1)قَالَ وَ هَذَا تَأْوِيلُ قَوْلِهِ وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ (2)وَ إِنَّ بَيْنَ الْقَائِمَةِ مِنْ قَوَائِمِ الْعَرْشِ وَ الْقَائِمَةِ الثَّانِيَةِ خَفَقَانَ الطَّيْرِ الْمُسْرِعِ مَسِيرَةَ أَلْفِ عَامٍ وَ الْعَرْشُ يُكْسَى كُلَّ يَوْمٍ سَبْعِينَ أَلْفَ لَوْنٍ مِنَ النُّورِ لَا يَسْتَطِيعُ أَنْ يَنْظُرَ إِلَيْهِ خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ وَ الْأَشْيَاءُ كُلُّهَا فِي الْعَرْشِ كَحَلْقَةٍ فِي فَلَاةٍ وَ إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى مَلَكاً يُقَالُ لَهُ خرقائيل لَهُ ثَمَانِيَةَ عَشَرَ أَلْفَ جَنَاحٍ مَا بَيْنَ الْجَنَاحِ إِلَى الْجَنَاحِ خَمْسُمِائَةِ عَامٍ فَخَطَر لَهُ خَاطِرٌ هَلْ فَوْقَ الْعَرْشِ شَيْ ءٌ فَزَادَهُ اللَّهُ تَعَالَى مِثْلَهَا أَجْنِحَةً أُخْرَى فَكَانَ لَهُ سِتٌّ وَ ثَلَاثُونَ أَلْفَ جَنَاحٍ مَا بَيْنَ الْجَنَاحِ إِلَى الْجَنَاحِ خَمْسُمِائَةِ عَامٍ ثُمَّ أَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ أَيُّهَا الْمَلَكُ طِرْ فَطَارَ مِقْدَارَ عِشْرِينَ أَلْفَ عَامٍ لَمْ يَنَلْ رَأْسَ (3)قَائِمَةٍ مِنْ قَوَائِمِ الْعَرْشِ ثُمَّ ضَاعَفَ اللَّهُ لَهُ فِي الْجَنَاحِ وَ الْقُوَّةِ وَ أَمَرَهُ أَنْ يَطِيرَ فَطَارَ مِقْدَارَ ثَلَاثِينَ أَلْفَ عَامٍ لَمْ يَنَلْ أَيْضاً فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ أَيُّهَا الْمَلَكُ لَوْ طِرْتَ إِلَى نَفْخِ الصُّورِ مَعَ أَجْنِحَتِكَ وَ قُوَّتِكَ لَمْ تَبْلُغْ إِلَى سَاقِ عَرْشِي (4)فَقَالَ الْمَلَكُ سُبْحَانَ رَبِّيَ الْأَعْلَى فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَ (سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى) فَقَالَ النَّبِيُّ صلّی الله علیه وآله وسلّم اجْعَلُوهَا فِي سُجُودِكُم» .

1) 1. فى المصدر: فى البر و البحر.

2) 2. الحجر / 21.

3) 3. راسه(خ).

4) 4. فى المصدر: إلى ساق العرش.

ترجمه:

در روضة الواعظین: امام صادق به وسيله پدرش از جدّش روايت كرده كه در عرش نمونه هر آن چه خدا در خشكى و دريا آفريده هست، فرمود: اين ست تأويل قول خدا «چيزى نيست جز آن كه در بر ماست گنجينه هايش» و ميان دو ستون عرش هزار سال پرش پرنده سريع فاصله است، و هر روز 70 هزار رنگ از نور بر عرش پوشند كه هيچ آفريده تاب ديدن آن ها را ندارد، همه چيزها در برابر عرش چون حلقه اي ست در ميان بيابان.

خدا را فرشته اي ست به نام «خرقائيل» 18 هزار بال دارد كه ميان هر دو بالش پانصد سال راه است به خاطرش رسيد كه آيا بالاى عرش چيزي ست؟ خدا بالهايش را دو برابر كرد و داراى 36 هزار بال شد كه ميان هر دو بال پانصد سال راه بود و خدا به او وحى كرد بپر اى فرشته، 20 هزار سال پريد و بر سر يك ستون عرش نرسيد، و خدا بال و نيرويش را دو چندان كرد و 30 هزار سال ديگر پريد و باز هم نرسيد، و خدا به او وحى كرد اى فرشته اگر تا دميدن صور بپرى با بالهايت بساق عرشم نرسى آن فرشته گفت: (منزّه باد پروردگار والاترم) و خدا فرو فرستاد «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى» و پيغمبرصلّی الله علیه وآله وسلّم فرمود: آن را ذكر سجده كنيد.

و از طريق مخالفين روايت كرده در تفسير قول خدا «و برمي دارند عرش پروردگارت را بالاى خود در آن روز هشتا» كه هشت صف است كه شماره آن ها را جز خدا نداند، و هر فرشته آن ها را چهار روى است و شاخها دارند بمانند شاخهاى گوزن كه از بيخشان تا سرشان پانصد سال راه است، و عرش بر سر شاخهاى آن ها است، و پاهاشان در پایين ترين زمين و سرهاشان در بلندترين آسمان، و فروتر از عرش 70 پرده از نور است.(1)


1) 1. روضة الواعظین، ص 59.

بيان: جزرى گفته: وعل، بز كوهى است و حاملان عرش هشت گوزنند، يعنى فرشته ها به صورت گوزن.(1)

19. «بَيَانُ التَّنْزِيلِ، لِابْنِ شَهْرَآشُوبَ عَنِ الصَّادِقِعلیه السَّلام أَنَّ بَيْنَ الْقَائِمَةِ مِنْ قَوَائِمِ الْعَرْشِ وَ الْقَائِمَةِ الثَّانِيَةِ خَفَقَانَ الطَّيْرِ عَشَرَةَ آلَافِ عَامٍ» (2).

ترجمه:

در بيان التنزيل ابن شهرآشوب: از امام صادق علیه السَّلام است كه فاصله ميان دو پايه عرش مسافت ده هزار سال پرش پرنده است.

10.احاطۀ خداوند بر عرش وتدبیر امور
اشاره

قرآن می فرماید:

(إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ في سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ


1) 1. آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 37.

2) 2. حاصل ما يستفاد من الروايات الشريفة أن العرش مخلوق عظيم جدا يشتمل على مادونه من الموجودات، خلق من انوار اربعة، و يحمله اربعة من الملائكة، و له اربع قوائم و ليس اول المخلوقات بل رابعها، و هو الملكوت الذى ما راه اللّه اصفياءه، و فيه تمثال ما خلق اللّه فى البر و البحر، و فيه خزائن جميع الاشياء، و هو الباب الباطن من العلم، و فيه علم الكيف و الكون و العود و البداء و قد يستعمل بمعنى الملك و القدرة بعناية، و منه قوله تعالى «الرحمن على العرش استوى» و لعل منه ايضاً «و كان عرشه على الماء».

و قد تكلف بعض الحكماء لتطبيقه على الفلك التاسع من الافلاك المفروضة فى الهيئة القديمة، لكنه لا يوافق ما ذكر له من الخواص فى الروايات و الذى يفيده التدبر البالغ فى خواصه المذكورة فى الروايات الشريفة ان اشتماله على مادونه من الموجودات ليس كاشتمال جسم مجوف على آخر، بل معناه اشتماله على صور الاشياء و حقائقها و كمالاتها، قال عليه السلام «فى العرش تمثال ما خلق اللّه تعالى فى البر و البحر و هذا تأويل قوله وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ» و قال «هو الباب الباطن الذى يوجد فيه علم الكيف و الكون. و هما (يعنى العرش و الكرسى) غيبان و هما فى العلم مقرونان» فبالنظر الى هذه الخواص لا يبعد استظهار كونه من الموجودات النورانية العالية و الجواهر المجردة العقلية، و كونه رابعها بحسب المرتبة الوجودية، مشتملا على اربع حيثيات مختلفة يبقى اشكال و هو انه ربما يظهر من بعض الروايات كونه جسما عظيما فوق السماء السابعة فلو كان المراد غير ذلك لم لم يصرح به؟ و الجواب قوله عليه السلام فى رواية حنان المتقدمة «بمثل صرف العلماء» و اللّه العالم.

يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثيثاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمينَ)(1)«پروردگار شما، خداوندى است كه آسمان ها و زمين را در شش روز [شش دوران ] آفريد؛ سپس به تدبير جهان هستى پرداخت؛ با (پرده تاريك) شب، روز را می پوشاند؛ و شب به دنبال روز، به سرعت در حركت است؛ و خورشيد و ماه و ستارگان را آفريد، كه مسخّر فرمان او هستند. آگاه باشيد كه آفرينش و تدبير (جهان)، از آن او (و به فرمان او) ست! پر بركت (و زوال ناپذير) است خداوندى كه پروردگار جهانيان است!».

تفسیر

اين آيات متصل و مربوط به آيات قبل است، چون در آيات قبل وبال شرك به خدا و تكذيب آيات او را بيان نموده مى فرمود: گناه انسان را به هلاكت ابدى و شقاوت هميشگى دچار مى كند، اين آيات هم همان بيان را تعقيب نموده و آن را تعليل مى كند به اين كه پروردگار همه عالم يكى است، و تدبير همه امور به دست او است، بنا بر اين، شكر او و خضوع در برابرش بر همه واجب است. و اين يگانگى رب العالمين را به دو طريق تأكيد مى نمايد:

يكى از اين راه كه خداى تعالى كسى است كه آسمان ها و زمين را آفريده و امور آن را به نظام احسنى كه جميع اجزاء و اطراف آن را به هم مرتبط مى سازد تدبير مى نمايد، پس او به تنهايى رب العالمين است.

يكى هم از اين راه كه خداى تعالى آن كسى است كه براى جميع خلايق روزى فراهم نموده و انواع ميوه ها و غلات و هر رزق ديگرى را به عجيب ترين و لطيف ترين وجهى آفريده، و اين خود دليل بر اين است كه پروردگار ديگرى براى عالم نيست.


1) 1. اعراف/54.

(إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ) بحث دربارۀ آسمان و شش روزى كه خداوند آسمان و زمين را در طول آن مدت آفريده، در تفسير سورۀ «حم سجده» خواهد آمد -ان شاء اللَّه-.

(ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ)؛ «استواء» به معناى تسلط و استقرار بر چيزى است، و گاهى هم در معناى تساوى استعمال مى شود، مثلاً گفته مى شود: «استوى زيد وعمرو زيد و عمرو با هم برابرند»، در جملۀ (لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ) از قرآن كريم نيز به اين معنا است.

«عرش» به معناى تختى است كه پادشاه بر آن مى نشيند، و چه بسا در بعضى از موارد استعمال كنايه از مقام سلطنت باشد.

معناى «عرش» و مراد از «عرش خدا» و تشبيه و تنظير عرش خدا به كرسى هاى حكومتى

راغب در مفردات گفته است: عرش در اصل به معناى چيزى است كه سقف داشته باشد و به «عروش» جمع بسته مى شود، مانند (وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها)، و به همين معنا گفته مى شود «براى درخت مو، عرشى ساختم»، يعنى چيزى مثل سقف كه همان داربست باشد درست كردم، سپس مى گويد: هودجى را هم كه براى زنان مى ساخته اند از جهت شباهتى كه به داربست داشته، عرش مى ناميدند، و معناى «عرشت البئر» اين است كه من بر روى چاه سايه بان و سقف زدم، و نشيمن گاه سلطان را هم كه عرش مى نامند به اعتبار بلندى آن است. آن گاه مى گويد: عرش خدا چيزى است كه بشر از درك حقيقت آن عاجز است، و تنها اسمى از آن مى داند، و اين حرفهايى كه عوام از روى اوهام خود دربارۀ آن زده اند صحيح نيست، زيرا اگر وهم بتواند آن را درك كند، پس حامل او هم تواند بود، و خدا از آن بزرگ تر است كه

اوهام ما حامل عرش او باشد، هم چنان كه فرموده: (إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَكَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ)(1). بعضى هم گفته اند: عرش خدا همان ملك اعلا و كرسى او، فلك كواكب است، و استدلال كرده اند به فرمايش رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم كه فرمود: آسمان هاى هفت گانه و زمين هاى هفت گانه در برابر كرسى جز حلقه اى در برابر بيابان پهناورى نيست، و كرسى خدا هم در برابر عرش او همين نسبت را دارد(2).

از قديم الايام عادت بر اين جريان داشته كه مردم براى حكام و مصادر امور خود نشيمن گاهى از قبيل بساط و يا متكا فراهم مى كرده اند كه اختصاص به آنان داشته و از نشيمن گاه ديگران متمايز بوده است، اين عادت هم چنان ادامه داشته تا آن كه رفته رفته براى سلاطين و حكام خود كرسى و تخت درست كرده و آن را «عرش» ناميدند كه هم اهميتش از پشتى و متكا بيش تر بود، و هم اختصاصش به سلطان شديدتر، و كرسى از تخت عمومى تر است، تداول اين امر باعث شد كه اصلاً سلطان به تخت شناخته شود، و تخت هم به سلطان، و خلاصه كلمه عرش و تخت معناى سلطان و مقام او را فهمانيده، تا مردم از شنيدن آن متوجه نقطه اى شوند كه مركز تدبير امور مملكت و اداره شؤون آن است.

براى روشن شدن اين مطلب ناگزير بايد مملكتى را در نظر بگيريم كه در آن عده اى از نفوس بشر يا به علت و عاملى از عوامل طبيعى و يا اقتصادى و يا سياسى دور هم جمع شده و در امور خود مستقل و از ساير جوامع متمايز گشته اند، چون مى بينيم چنين مردمى وقتى مى توانند به اعمال حياتى خود ادامه داده و هر


1) 1. خداوند آسمان ها و زمين را از اين كه از جاى خود زائل شوند نگاه مى دارد و اگر زائل شوند، كسى بعد از خدا آن ها را نگاه نمى دارد. (فاطر /41)

2) 2. مفردات راغب ص 341 ماده عرش.

كدام به قدر وزن اجتماعيش كار كرده، از نتايج كار خود بهره مند شوند كه وحدت اجتماعى شان محفوظ باشد و به شهادت تجربه قطعى، وقتى اين وحدت محفوظ مى ماند و زمانى ممكن است عوامل مختلف و اعمال و خواسته هاى متشتت متوجه به يك غرض شود و همه در يك مسير قرار گيرند كه زمام و سر نخ تمامى اين مختلفات در يك جا جمع شده و به دست شخص واحدى سپرده شود كه بتواند با حسن تدبير، حيات جامعه را ادامه دهد، و گر نه در اندك زمانى جامعه متلاشى مى گردد، و لذا مى بينيم جوامع مترقى دنيا اعمال جزئى را تقسيم نموده و زمام هر قسمتى را به يك كرسى و يك اداره مى سپارند، آن گاه آن كرسى ها و آن دوائر را نيز به شعبه هايى تقسيم بندى نموده، باز زمام شعبه هر قسمتى را به يك كرسى ما فوقى مى دهند، و اين روش را از پايين به بالا ادامه مى دهند تا زمام و سر نخ تمامى شؤون كشور را در يك جا متمركز ساخته آن را به دست شخص واحدى كه در بحث ما صاحب عرش ناميده مى شود بسپارند.

اثر عجيب اين وحدت در عين كثرت اين است كه وقتى كه يك امرى از ناحيه صاحب عرش صادر مى شود در كم ترين مدت به جميع كرسى هاى مملكتى رسيده و در هر اداره اى به شكل مناسب به آن اداره متشكل شده، كرسى نشين آن اداره از آن امر درس و دستور مخصوص مناسب با كار خود را مى گيرد، مثلاً همين امر در كرسى هاى مربوط به امور مالى به صورت يك تكليف مالى در مى آيد، و در ادارات مربوط به سياست يك دستور سياسى مى شود، و در ارتش صورت يك تكليف دفاعى به خود مى گيرد و هم چنين.

پس جميع اعمال و ارادات و احكام بيرون از حد و حصرى كه در پهناى مملكت و در بين ميليون ها جمعيت جريان دارد پيوسته در كرسى ها و ادارات، مجتمع و متمركز شده و آن ادارات نيز در كرسى هاى ما فوق خود متراكم مى شوند

تا منتهى به صاحب عرش گردند، آن جا است كه جميع تفاصيل و جزئيات امور جارى در كشور متراكم و متحد مى شود، هم چنان كه اين امر واحد و متمركز در نزد صاحب عرش هر چه از مقام او پايين تر آيد تكثر و انشعابش بيش تر مى شود تا منتهى به اعمال و ارادات اشخاص جامعه گردد.

اين مثال را زديم تا خواننده از اين نظام، كه نظامى است اعتبارى و قراردادى، پى به نظام تكوين ببرد، چون اگر درنظام تكوين دقت كنيم، خواهيم ديد كه آن نيز همين طور است، يعنى حوادث جزئى عالم منتهى به علل و اسباب جزئى است و آن اسباب منتهى و مستند به اسباب كلى ديگرى است، هم چنين تا همه منتهى به ذات خداى سبحان شود، با اين تفاوت كه صاحب عرش در مثالى كه زديم خودش در كرسى هاى پايين و بالاى سر صاحبان كرسى و حاضر در نزد يك يك افراد نيست، به خلاف خداى سبحان كه با همه و محيط بر همه است، چون مالكيت خداى سبحان حقيقى و مالكيت صاحب عرش در مثال بالا اعتبارى است.

«عرش»، مرحله و مقامى كه در عالم كون

پس در عالم كون با همه اختلافى كه در مراحل آن است مرحله اى وجود دارد كه زمام جميع حوادث و اسباب كه علت وجود آن حوادثند و ترتيب و رديف كردن سلسله علل و اسباب منتهى به آن جا مى باشد و نام آن مرحله و مقام، «عرش» است. و به زودى خواهد آمد كه صور امور كونيه اى كه به تدبير خداى تعالى اداره مى شود هر چه هست در عرش خداى تعالى موجود است، و در اين باره است كه مى فرماید: (وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ...).

پس اين كه فرمود: (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ) كنايه است از استيلاء و تسلطش

بر ملك خود و قيامش به تدبير امور آن، به طورى كه هيچ موجود كوچك و بزرگى از قلم تدبيرش ساقط نمى شود، و در تحت نظامى دقيق هر موجودى را به كمال واقعيش رسانيده حاجت هر صاحب حاجتى را مى دهد، و لذا در سورۀ «يونس» آيه «3» پس از ذكر استواء، تدبير خود را ذكر مى كند و مى فرماید: (يُدَبِّرُ الْأَمْرَ).

سپس بيان اجمالى قبل را تفصيل داده، مى فرماید: (يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثاً)، يعنى شب را به روز مى پوشاند، و روز به سرعت شب را طلب مى كند تا آن را بپوشاند، اين جمله اشعار دارد به اين كه اصل، ظلمت است و نور روز چيزى است كه از درخشندگى خورشيد پيدا مى شود، و روز پديده اى است كه عارض بر شب و همان ظلمت مخروطى شكلى مى شود كه دائماً نصف كم تر سطح كره زمين را پوشانيده است.

و چون دائماً نور خورشيد در روى زمين در حركت است قهراً ظلمت مخروطى شكل هم در حركت و گويا مورد تعقيب روز است.

و اين كه فرمود: (وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ) معنايش اين است كه خداوند آفتاب و ماه و ستارگان را آفريد در حالى كه همه مسخر امر او و جارى بر طبق مشيت او هستند.

بعضى از قراء «شمس»، «قمر» و «نجوم» را به رفع قرائت كرده، و بنا بر اين قرائت، اين سه كلمه مبتداى معطوف به هم و «مسخرات» خبر آن ها خواهد بود.

حرف باء در «بامره» براى سببيت است، و به طورى كه از سياق آيه بر مى آيد مجموع آيه مورد بحث به منزله تفسيرى است براى جملۀ (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ)، و اغلب آياتى كه عرش خدا را ذكر مى كند، مانند همين آيه چيزى را هم كه دلالت بر تدبير خداى تعالى كند، ذكر مى نمايد.

معنى و مراد از «خلق» و «امر» در: (لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ)

(أَلّا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ)؛ «خلق» به حسب اصل لغت به معناى سنجش و اندازه گيرى چيزى است براى اين كه چيز ديگرى از آن بسازند، و در عرف دين در معناى ايجاد و ابداع بدون الگو استعمال مى شود.

«امر» گاهى به معناى شان بوده و جمع آن «امور» است، و گاهى هم به معناى دستور دادن و وادار كردن مأمور، به انجام كار مورد نظر مى باشد، و بعيد نيست كه در اصل هم به همين معنا باشد، و سپس به صورت اسم مصدر استعمال مى شود و به معناى نتيجه امر و آن نظمى است كه در جميع كارهاى مأمور و مظاهر حيات او است، و چون اين معنا منطبق با همه شؤون حياتى انسان است، لذا لفظ «امر» به معناى اسم مصدر در شان انسان استعمال شد و آن چيزى كه وجودش را اصلاح مى كند، و نيز از اين هم بيش تر وسعت يافته در شان هر چيز، چه انسان و چه غير انسان استعمال شد. بنا بر اين، امر هر چيزى همان شانى است كه وجود آن را اصلاح و حركات و سكنات و اعمال و ارادات گوناگونش را تنظيم مى كند، پس اگر مى گويند: «امر العبد الى مولاه» معنايش اين است كه مولاى عبد حيات و معاش عبد را تدبير مى كند، و معناى «امر المال الى مالكه» اين است كه: اختيار مال به دست مالك است، و معناى: «امر الانسان الى ربه» اين است كه تدبير مسير زندگى انسان به دست پروردگار او است.

در اين جا ممكن است كسى اشكال كند كه اگر «امر» به معناى شان باشد به صيغه «امور»، جمع بسته مى شود، هم چنان كه «امر» به معناى دستور به صيغه «اوامر» جمع بسته مى شود، اين معنا با اين كه يكى از اين دو معنا به ديگرى برگردد منافات دارد.

جواب اين اشكال اين است كه امثال اين تفنن ها در لغت بسيار است، و

اهل دقت و تتبع به اشباه و نظائر آن زياد بر مى خورند، پس امر واسطه اى است كه هم به عبد ارتباط و اضافه دارد و هم به مولا. هم «امر العبد» گفته مى شود، مانند:(وَ أَمْرُهُ إِلَى اللَّهِ)(1). و هم امر مولى مانند (أَتى أَمْرُ اللَّهِ)(2).

خداى تعالى امرى را كه از اشياء مالك است در آيه (إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ ءٍ)(3)تفسير و بيان كرده، كه امرى را كه او از ذات و صفات و آثار و فعل هر چيزى مالك است همان گفتن «كن» است كه به هر چيزى بگويد موجود مى شود، يعنى با گفتن كلمۀ «كن» حصه اى از وجود را بر آن چيز افاضه مى كند، و آن چيز به آن حصه از وجود موجود مى شود.

اين وجود، نسبتى به خداى متعال دارد كه به آن اعتبار امر خدا و كلمه الهى «كن» است و نسبتى هم به شى ء موجود دارد كه به آن اعتبار امر آن شى ء است و به خداوند بر مى گردد و خداوند در اين آيه از آن به «فيكون» تعبير فرموده است.

خداى تعالى براى اين دو نسبت، يعنى نسبتى كه امر از يك طرف به خدا و از طرفى ديگر به موجود مخلوق دارد صفات و احكام مختلفى را ذكر كرده، كه ما به زودى در جاى مناسبى پيرامون آن بحث خواهيم كرد- ان شاء الله تعالى-.

حاصل كلام اين شد كه امر همان ايجاد است چه به ذات چيزى تعلّق بگيرد و چه به صفات و افعال و آثار آن، پس همان طورى كه امر ذوات موجودات به دست خدا است هم چنين امر نظام وجودش نيز به دست او است، چون او از ناحيه خود چيزى از صفات و افعال خود را مالك نيست.


1) 1. بقره / 275.

2) 2. نحل / 1.

3) 3. يس / 84.

فرق بين «خلق» و «امر»

فرقى كه خلق با امر دارد اين است كه خلق ايجاد چيزى است كه در خلقت آن تقدير و تأليف به كار رفته باشد، حال چه به نحو ضم چيزى به چيز ديگر باشد، مانند ضم اجزاء نطفه به يكديگر و يا ضم نطفه ماده به نطفه نر و سپس ضم مواد غذايى به آن و هزاران شرايط كه در پيدايش و خلقت يك انسان و يا حيوان است، و چه به نحو ديگرى كه از قبيل ضم جزئى به جزء ديگرى نباشد، مانند تقدير ذات موجود بسيط و تعيين حد وجودى و آثار آن و روابطى كه با ساير موجودات دارد. و اين معنا از آيات كريمه قرآن نيز به خوبى استفاده مى شود، مانند آيه (وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ ءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً)(1)و آيه (الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْ ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى)(2)و آيه (اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ ءٍ)(3)كه خلقت خود را به همه چيز تعميم داده. به خلاف امر كه در معناى آن تقدير جهات وجود و تنظيم آن نيست، به همين جهت است كه امر تدريج بردار نيست، و ليكن خلقت قابل تدريج است، هم چنان كه دربارۀ خلقت فرموده: (خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ) و دربارۀ امر فرموده: (وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ)(4)و نيز به همين جهت است كه در كلام مجيدش خلقت را به غير خود نيز نسبت داده و فرموده: (وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيها)(5)و نيز فرموده: (فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ)(6).


1) 1. و آفريد هر چيزى را و آن را به دقتى كه فوق آن تصوّر ندارد اندازه گيرى كرد. (فرقان / 2).

2) 2. موسى گفت پروردگار ما آن كسى است كه به هر چيز آفرينش مخصوص آن را داد و او را به استفاده از آن داده ها رهبرى نمود. طه / 50.

3) 3. زمر / 62.

4) 4. فرمان ما جز يكى نيست آن هم مانند لمحه چشم. قمر / 50.

5) 5. و آن دم كه به اذن من از گل به شكل مرغ مجسمه اى ساختى و در آن دميدى. مائده / 110.

6) 6. پس بزرگ است خداى يگانه كه بهترين آفريدگاران است. مؤمنون / 14.

و اما امر به اين معنا را به غير خود نسبت نداده، بلكه آن را مختص به خود دانسته و آن را بين خود و بين هر چيزى كه مى خواهد ايجاد كند از قبيل روح و امثال آن واسطه قرار داده، در آيات زير دقت فرمایید: (وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِهِ)(1)و (وَ لِتَجْرِيَ الْفُلْكُ بِأَمْرِهِ)(2)و (يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ)(3)و (وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ)(4)و آيات ديگرى از اين قبيل نيز هست كه از آن بر مى آيد خداى تعالى امر خود را سبب و يا همراه ظهور اين گونه امور مى داند.

پس معلوم شد كه گر چه برگشت خلق و امر به يك معنا است، ولى به حسب اعتبار مختلفند و به همين جهت صحيح است كه هر كدام را متعلّق به خصوص يك قسم از ايجاد بدانيم، حال چه اين دو لفظ هر كدام به تنهايى ذكر شده باشند، و چه با هم، براى اين كه در جايى هم كه مانند آيه مورد بحث با هم ذكر شده باشند، باز صحيح است بگوييم خلق به معناى ايجاد ذوات موجودات است، و امر به معناى تقدير آثار و نظام جارى در آن ها است، و خلق بعد از امر است، چون تا چيزى نخست تقدير نشود، خلق نمى شود، هم چنان كه هيچ مخلوقى بعد از خلقت تقدير نمى شود- دقت بفرماييد-.

اينجا است كه نكته عطف امر بر خلق در جملۀ (أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ) كه به وجهى مشعر بر مغايرت آن دو استمعلوم مى شود.

و نيز معلوم مى شود كه اگر اين دو جهت را در اول آيه از هم جدا كرده و نخست فرموده: (خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ) و سپس فرموده: (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ


1) 1. آفتاب و ماه و ستارگان مسخر اويند. نحل / 12.

2) 2. و تا كشتى به فرمان وى روان شود. روم / 46.

3) 3. نازل مى كند فرشتگان حامل وحى را به امر و اراده خود. نحل / 2.

4) 4. و آنان به امر او كار مى كنند. انبياء / 27.

يُدَبِّرُ الْأَمْرَ) براى همين بوده كه فرق بين خلق و امر را برساند، چون خلق به معناى ايجاد ذوات موجود است و امر به معناى تدبير آن ها و ايجاد نظام احسن در بين آن ها است.

در اين جا ممكن است كسى بگويد عطف امر بر خلق دليل بر مغايرت آن دو نيست، چون اگر عطف دليل بر مغايرت بود بايد در جملۀ (مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ)(1)دلالت كند بر اين كه جبرئيل از جنس ملائكه نيست، و حال آن كه چنين دلالتى ندارد؟

جواب اين اشكال اين است كه ما نخواستيم بگوييم عطف دليل بر مغايرت به تمام معنا است، بلكه خواستيم بگوييم كه عطف دليل بر اين است كه معطوف و معطوف عليه دو چيزند، زيرا پر واضح است كه شى ء واحد را به خودش عطف نمى كنند، و هيچ وقت نمى گويند: زيد و زيد به منزل من آمد، و من عمرو و عمرو را ديدم، پس در عطف بايد مغايرتى در كار باشد و لو مغايرت اعتبارى، و در آيه مورد نقض بين جبرئيل و ساير ملائكه چنين مغايرتى هست، زيرا او داراى مقام و منزلت و قدرتى است كه ساير ملائكه فاقد آنند.

(تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ)؛ يعنى پروردگار عالميان داراى بركاتى است كه آن را بر مربوب هاى خود نازل مى كند.(2)

11.معناى عرش و اقوال علماء
گفتارى پيرامون معناى عرش

در معناى عرش و جملۀ (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ) و ساير آيات مشابه آن آراى


1) 1. بقره / 98.

2) 1. ترجمه تفسير الميزان، ج 8، ص 185.

مختلفى وجود دارد. اكثر علماى گذشته بر آنند كه اين گونه آيات از متشابهاتى هستند كه بايد از بحث در پيرامون آن خوددارى شود، اينان كسانى هستند كه به طور كلى بحث در اطراف حقايق دينى و تجاوز از ظواهر كتاب و سنت را بدعت مى دانند، و حال آن كه عقل، بلكه قرآن و سنت نيز بر خلاف عقيده آنان مردم را بر تدبر در آيات خدا و بذل جهد در تكميل شناسايى خدا و آياتش و تذكر و تفكر در آن و احتجاج به حجت هاى عقلى تحريص و تشويق مى كند، و با اين همه تشويق كه در مقدمات كرده، چطور ممكن است از نتيجه آن منع و نهى فرموده باشد؟ آرى، اين گونه اشخاص نه تنها بحث آزاد عقلى و علمى را در پيرامون كتاب و سنت ممنوع مى دانند، بلكه بحث كلامى را هم كه بنايش بر تسليم ظواهر دينى و اساسش بر محدود ساختن بحث از معارف دين است به حدود چار ديوارى فهم عوام، تحريم نموده، آن را هر قدر هم كه ادله اش پيش پا افتاده و مسلم در نزد اهل دين باشد، بدعت مى دانند، ما هم فعلاً كارى به كار آنان نداريم.

طبقه ديگرى كه همان علماى اهل بحثند دربارۀ معناى عرش به چند قول اختلاف كرده اند:

اقوال مختلف دربارۀ معناى «عرش»

1- عرش به همان معناى ظاهرى كلمه است و منظور از آن مخلوقى است عيناً شبيه به تخت كه داراى پايه هايى است و آن پايه ها بر آسمان هفتم تكيه داشته و خداوند- تعالى عما يقول الظالمون- هم مانند پادشاهان معمولى بر آن قرار گرفته، اكثر اين علما عقيده دارند كه عرش و كرسى شى ء واحدى هستند.

اين طايفه از مسلمين را «مشبهه» مى نامند، و در سخافت و بطلان عقيده شان

همين بس كه كتاب و سنت بر خلاف صريح عقيده آنان پروردگار را منزه تر از آن مى داند كه با خلقى از خلايقش در ذات و يا صفات و يا افعال شباهت داشته باشد.

2- عرش همان فلك نهم است كه محيط به عالم جسمانى و محدود جهات آن است، و آن را از جهت اين كه خالى از ستاره است، اطلس مى گويند، و آن فلكى است كه با حركت يوميه خود زمان را ترسيم نموده و به وجود مى آورد، و در جوفش و مماس با سطح مقعرش فلك هشتم قرار دارد كه محل ستارگان ثابت است، و در جوف فلك هشتم افلاك هفت گانه ديگرى وجود دارد كه هر كدام حامل يكى از سيارات: زحل، مشترى، مريخ، شمس، زهره، عطارد و قمر مى باشند.

اين نظريه را نمى توان تفسير و فهم آيات قرآن ناميد، بلكه در حقيقت تحميل قواعد هيات بطلميوس بر قرآن كريم است. لذا مى بينيم كه صاحبان اين نظريه آن چه را كه از اين فرضيه بر حسب ظاهر قابل انطباق بر قرآن بوده قبول كرده و آيات راجع به آسمان هاى هفت گانه و كرسى و عرش و امثال آن را به آن تفسير كرده اند، و آن چه را كه مخالف با ظواهر قرآن ديده اند ردّ كرده اند، مثلاً در فرضيه مذكور، گفته شده است كه بعد از فلك نهم كه همان فلك محدد است ديگر چيزى نيست، حتى خلأ هم وجود ندارد. و نيز گفته شده كه حركات افلاك ابدى و دايمى است، و هم چنين قابل خرق و التيام نيست، و هر فلكى سطح محدبش بدون هيچ فاصله و بعدى به سطح مقعر فلك ما فوق چسبيده است. و نيز اجسام افلاك بسيط و همه از يك جنسند، و در هيچ يك از آن ها درى و يا سوراخى وجود ندارد.

و اين ها چون ديده اند كه ظواهر قرآن و حديث بر خلاف اين فرضيه ها از وجود حجاب ها و سرادقات در ما فوق عرش خبر مى دهد، و براى عرش پايه ها و حاملين قائل است، و نيز بر خلاف قواعد مزبور مى گويد كه خداوند به زودى آسمان ها را مانند كاغذ و نامه اى كه مى پيچند خواهد پيچيد. و نيز مى فرمايد: در

آسمان ها ساكنينى از جنس ملائكه هستند، و حتى به قدر راه باريكى كه بتوان در آن قدم زد جاى خالى نيست، و تمامى آن را فرشتگانى كه يا در حالت ركوع و يا در حالت سجده و يا در صعود و يا در نزول هستند اشغال كرده اند. و نيز براى آسمان درى است، و بهشت در همان آسمان در نزديكى سدرة المنتهى كه اعمال بندگان به آن جا برده مى شود قرار دارد. و اين صريحاً مخالف با قواعدى است كه علماى هيات و طبيعى دانهاى سابق معتقد به آن بوده اند، لذا همه اين ها را به عذر اين كه مخالف با ظاهر قرآن و سنت است ردّ كرده اند، و هيچ به فكرشان نيفتاده كه وقتى صدها قاعده علمى آنان با ظاهر قرآن و حديث مطابقت ندارد، پس ممكن است چيزهايى هم كه قرآن دربارۀ آسمان ها فرموده، غير آن حرفهايى باشد كه آنان زده اند. نتيجه اين غفلت آن شد كه پس از روى كار آمدن فرضيه منظومه شمسى و متروك شدن فرضيه افلاك نه گانه، آنان نيز خط بطلان بر تطبيقات خود كشيده، و از تحميل هايى كه بر قرآن و حديث كرده بودند دست برداشتند.

3- اصلاً در خارج جسمى به نام عرش وجود ندارد، و جملۀ (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ) و هم چنين جملۀ (الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى) كنايه است از سلطنت و استيلاى خداى تعالى بر عالم خلقت، و استعمال كلمۀ «استوى» در استيلا بسيار است، هم چنان كه شاعر گفته است:

قد استوى بشر على العراق***من غير سيف و دم مهراق (1)

ممكن هم هست مراد از استواى بر عرش شروع در تدبير امور عالم بوده، و اين تعبير از باب حرف زدن با كودكان به زبان كودكى باشد، چون معمول ملوك و


1) 1. بشر بر كشور عراق دست يافت و آن كشور را مسخر خود كرد بدون اين كه شمشيرى بزند و يا خونى بريزد.

مدبرين امور بشر اين است كه در هنگام شروع به رسيدگى امور مملكت بر تخت مى نشينند، لذا قرآن نيز خواسته است با زبان خود مردم حرف زده باشد.

خواهيد گفت: شروع در كار كه يك نوع تغير در معناى آن خوابيده در حق خداى تعالى ممتنع است، زيرا خدا منزه است از تغير و تبدل. و ليكن اين اشكال وارد نيست، زيرا شروع نسبت به خداى تعالى دلالت بر تغير خود او ندارد، اين تعبير به خاطر حدوثى است كه مخلوقات دارند، لذا مانعى ندارد كه كار او كه همان رحمت بر بندگان و مخلوقات است شروع ناميده شود، هم چنان كه به همين عنايت مى گوييم: خدا فلان موجود را آفريد، زنده كرد، معدوم ساخت، روزى داد و..

اشكال اين قول اين است كه گر چه ما نيز قبول داريم كه جملۀ (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ) به منزله كنايه است، و ليكن كنايه بودن منافات ندارد با اين كه يك حقيقت و واقعيتى اين تعبير را ايجاب كرده باشد، و استواى پروردگار بر عرش از قبيل سلطنت و استيلا و ملكيت و امارت و رياست و ولايت و سيادت دائر ميان خود ما امرى اعتبارى و قراردادى و خالى از حقيقت نبوده باشد، درست است كه ظواهر دينى از حيث بيان نظير بيانات ما و به صورت امورى اعتبارى است، و ليكن خداى سبحان در همه اين بياناتش حقايق و واقعياتى را بيان مى كند.

به عبارت ديگر گر چه معناى ملك و سلطنت و احاطه و ولايت و امثال آن در خداى سبحان همان معنايى است كه ما خود از اطلاق اين الفاظ نسبت به خود مى فهميم، و ليكن مصداق ها با هم متفاوتند، مصاديق اين الفاظ در نزد خداى تعالى امورى واقعى و حقيقى و لايق به ساحت قدس اويند، و در نزد ما اوصافى ادعايى و ذهنى و امورى اعتبارى و قراردادى هستند كه به اندازه يك سر سوزن از عالم ذهن و وهم به خارج سرايت نمى كنند، مثلاً ما اگر كسى را رئيس خود مى ناميم از اين باب است كه تابع اراده و تصميم اوييم، نه اين كه راستى جامعه

ما بدنى است و او رأس (سر) آن بدن است. و هم چنين اگر كسى را عضو اجتماع مى خوانيم براى اين نيست كه او راستى دست جامعه و يا دل آن است، بلكه از اين باب است كه او نيز مانند دست و دل كه در تشكيل بدن مؤثرند در تشكيل اجتماع ما تأثير دارد، و از همين جهت كه زندگى ما متشكل از يك مشت امور اعتبارى است خداى تعالى در آيه (وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ)(1)زندگى دنيايى ما را لهو و لعب ناميده، چون مقاصد دنيوى ما و مال و اولاد ما و رياست و حكومت ما جز عناوينى پندارى چيز ديگرى نيست و جز در عالم وهم، تحقق و واقعيتى نداشته، و سر و دست شكستن ما براى به دست آوردن آن هيچ تفاوتى با مسابقه اطفال در بازى هاى خود ندارد.

و حاشا بر خداى سبحان كه زندگى ما را به خاطر اين كه امورى است وهمى بازيچه بشمارد، آن وقت خودش هم مانند ما بازيگرى بوده باشد.(2)

12.حقیقت استواء رحمان بر عرش
اشاره

اگر چه تعبير «استواء رحمن بر عرش» تمثيل است، ولى مبين حقيقتى نيز مى باشد كه عبارت است از مقامى كه زمام جميع امور منتهى بدان است.

كوتاه سخن اين كه فرمود: (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ) در عين اين كه مثالى است كه احاطه تدبير خدا را در ملكش مجسم مى سازد، بر اين هم دلالت دارد كه در اين ميان حقيقتى هم در كار هست، و آن عبارت است از همان مقامى كه گفتيم، زمام جميع امور در آن جا متراكم و مجتمع مى شود، آيه (وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ)(3)و آيه


1) 1. عنكبوت / 64.

2) 2. ترجمه تفسير الميزان، ج 8، ص 190.

3) 3. و او پروردگار عرش بزرگ است. توبه / 129.

(الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ)(1)و آيه (وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ)(2)و آيه (وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ)(3)نيز دلالت بر اين معنا دارند، چون از ظاهر اين آيات بر مى آيد كه عرش حقيقتى است از حقايق خارجى، و آيه مورد بحث مانند آيه شريفه نور و مثالهايى كه در آن زده شده، صرف مثل نيست، و لذا ما مى گوييم كه براى عرش، مصداقى خارجى و حقيقى الهى است، و هم چنين براى «لوح»، «قلم» و «كتاب» مصداقى الهى است، در مثل آيه نور نمى گوييم كه در عالم آيينه اى الهى و يا درخت زيتونى الهى و يا زيتى الهى وجود دارد، چون ما نيز اعتراف داريم كه آيينه و درخت و زيتى كه در اين آيه ذكر شده صرفاً براى مثال است.

معنايى را كه ما براى كلمه عرش در جملۀ (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ) كرده و گفتيم:

اين كلمه به معناى مقامى است موجود كه جميع سر نخ هاى حوادث و امور در آن متراكم و جمع است، از آيه (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ)(4)به خوبى استفاده مى شود، چون اين آيه استواى بر عرش را به تدبير امور تفسير نموده، و از وجود چنين صفتى براى خداى تعالى خبر مى دهد، و چون اين آيه در مقام توصيف ربوبيت و تدبير تكوينى خداى تعالى است لا جرم مراد از شفاعتى هم كه در آخر آن است شفاعت در امر تكوينى خواهد بود، پس مفاد جملۀ (ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ) اين مى شود كه هيچ سببى از اسباب تكوينى كه واسطه هايى بين خدا و بين حوادث عالمند از قبيل سببيت آتش براى حرارت


1) 1. كسانى كه عرش را به دوش مى كشند و كسانى كه در اطراف آنند. مؤمن / 7.

2) 2. و در چنان روزى عرش پروردگار تو را هشت نفر بالاى شانه خود حمل مى كنند. الحاقه / 17.

3) 3. و فرشتگان را مى بينى كه عرش را احاطه كرده اند. زمر / 74.

4) 4. يونس / 3.

و حرارت براى ذوب كردن اجسام و امثال آن، سببيت شان از خودشان نيست، و به اذن خدا است، كه هر يك از آن ها در ايجاد حادثه اى از حوادث تأثير مى كنند، و اين جمله توحيد ربوبيتى را مى رساند كه در صدر آيه، يعنى در جملۀ (إِنَّ رَبَّكُمُ...) بود.

جمله مزبور به حقيقت ديگرى نيز اشاره دارد، و آن اين است كه عوض شدن تدبيرى به تدبير ديگر نيز به اذن خود او است، چون شفاعت عبارت است از اين كه شفيعى بين خداى پذيراى شفاعت و بين امر مورد شفاعت واسطه شود تا مجراى محكمى از احكام او تغيير يافته، و حكم ديگرى بر خلاف آن جارى شود، مثلاً آفتاب بين خدا و زمين واسطه مى شود تا ظلمتى را كه بر حسب اقتضاى نظام عام بايد زمين را فرا گيرد از بين برده، در عوض زمين را به نور خود روشن سازد، سقف و يا سايبان نيز واسطه مى شود تا نورى را كه بر حسب تابش جهانى آفتاب بايد بر فلان قسمت از زمين بتابد از بين برده و آن جا را سايه بيندازد. و وقتى اين شفاعت هم به اذن خود او بوده باشد پس جميع تدابير جارى در عالم از خود او خواهد بود، حتى هر وسيله اى كه براى ابطال تدبير و تغيير مجراى حكمى از احكام او اتخاذ شود چه وسائل تكوينى و چه وسائلى كه انسان آن را به منظور فرار از حكم اسباب الهى به كار بيندازد، همه از تدابير خود او مى باشد.

بنابراين، اگر مى بينيم بعضى از موجودات پست از جهت قصورى كه در استعداد آن ها است عصيان ورزيده و پذيراى صور زيبا و مواهب عالى نيستند، بايد بدانيم كه همين عصيان آن ها عين اطاعت و اين ردّ از آن ها عين قبول است، و اين امتناعى كه از تربيت دارند عين تربيت است، مثلاً اگر مى بينيم انسان به خاطر جهلى كه دارد در برابر پروردگار خود طغيان و سركشى مى كند همين استنكافش از خضوع در برابر خدا نيز انقياد و تسليم شدن در برابر حكم او است، و اگر انسان

به خيال خود، با خداى خود مكر كرده، همين مكرش عين گرفتار مكر خدا شدن است، هم چنان كه فرموده: (وَ ما يَمْكُرُونَ إِلَّا بِأَنْفُسِهِمْ وَ ما يَشْعُرُونَ)(1)و فرموده: (وَ ما يُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ)(2)و نيز فرموده: (وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ فِي الْأَرْضِ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ)(3).

پس اين كه فرمود: (ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ) دلالت دارد بر اين كه شفاعت شفعاء و هم چنين هر سبب مخالفى كه حائل شود بين تدبير الهى و بين مقتضيات آن از جهت ديگرى كه عبارت باشد از اذن، باز تدبير الهى به شمار مى رود.

در حقيقت اسباب متخالف و متزاحم مانند دو كفه ترازو هستند كه يا اين آن را بلند مى كند و آن اين را پايين مى آوردو يا بعكس، و اختلافى كه در آن دو مشاهده مى شود عين اتفاق و دست به دست هم دادن براى كمك به تشخيص ترازودار است.

عموميت تدبير و اراده خداوند و نفى هر مدبر ديگرى

نظير آيه «3» سورۀ «يونس» در افاده اين معنا، يعنى در دلالت بر عموميت تدبير خداوند و نفى هر مدبر ديگرى غير او آيه چهارم از سورۀ «سجده» است كه مى فرماید: (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا شَفِيعٍ أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ)(4)هم چنان كه نظير آن در افاده اين كه عرش مقامى است كه تمامى تدابير عمومى عالم از آن جا منشأ گرفته و اوامر تكوينى خدا از آن جا صادر مى شود، آيه شانزدهم از سورۀ «بروج» است كه مى فرمايد (ذُو الْعَرْشِ الْمَجِيدُ فَعَّالٌ لِما يُرِيدُ)(5).


1) 1. مكر نمى كنند مگر به خودشان و نمى فهمند. انعام / 123.

2) 2. گمراه نمى كنند مگر خودشان را و نمى فهمند. آل عمران / 69.

3) 3. شما عاجز كنندگان نيستيد در زمين و جز خدا سرپرست و ياورى نداريد. شورى / 31.

4) 4. پس به عرش پرداخت، جز او سرپرست و شفيعى نداريد چرا متذكر نمى شويد. سجده / 4.

5) 5. صاحب عرش مجيد و انجام دهنده هر كارى است كه اراده كند. بروج / 16.

آيه (وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ)(1)نيز اشاره به اين معنا دارد، چون محل كار ملائكه را كه واسطه ها و حاملين اوامر او و به كار زنان تدابير او هستند اطراف عرش دانسته است. و هم چنين آيه (الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا)(2)است كه علاوه بر اين كه مانند آيه قبلى احتفاف ملائكه را به عرش ذكر مى كند نكته ديگرى را نيز افاده مى نمايد، و آن اين است كه كسانى هم هستند كه عرش پروردگار را حمل مى كنند، و معلوم است كه اين اشخاص كسانى بايد باشند كه چنين مقامى رفيع و موجود عظيمى كه مركز جميع تدابير الهى و مصدر آن است قائم به وجود آنان باشد.

آيه شريفه (وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ)(3)مؤيد اين معنا است، هم چنان كه آيه (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يَعْلَمُ ما يَلِجُ فِي الْأَرْضِ وَ ما يَخْرُجُ مِنْها وَ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما يَعْرُجُ فِيها وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ)(4)معنايى را كه ما براى عرش كرديم تأييد مى نمايد و از آن بر مى آيد كه صورت جميع حوادث و وقايع به نحو اجمال در نزد خدا حاضر و برايش معلوم است، و روى اين حساب جملۀ (يَعْلَمُ ما يَلِجُ...) به منزله تفسيرى است براى استواى بر عرش.

پس عرش همان طورى كه مقام تدبير عام عالم است و جميع موجودات را


1) 1. و فرشتگان را بينى كه عرش را احاطه كرده اند، و به ستايش پروردگارشان تسبيح گويند، و ميانشان به حق داورى شود. زمر / 75.

2) 2. مؤمن / 7.

3) 3. الحاقه / 17.

4) 4. سپس به عرش پرداخت، هر چه به زمين فرو رود و هر چه از آن بيرون شود، و هر چه از آسمان نازل گردد و هر چه سوى آن بالا رود(همه را) مى داند، هر كجا باشيد او با شما است، و خدا به اعمالى كه مى كنيد بينا است. حديد / 4.

در جوف خود جاى داده هم چنين مقام علم نيز هست، و چون چنين است قبل از وجود اين عالم و در حين وجود آن و پس از رجوع مخلوقات به سوى پروردگار نيز محفوظ هست، هم چنان كه آيه (وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ) محفوظ بودن آن را حتى در قيامت، و آيات مربوط به خلقت آسمان ها و زمين موجود بودن آن را مقارن با وجود عالم، و آيه (وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ)(1)موجود بودنش را قبل از خلقت اين عالم بيان مى نمايد.(2)

(اللَّهُ الَّذي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْري لِأَجَلٍ مُسَمًّى يُدَبِّرُ الْأَمْرَ يُفَصِّلُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ)(3)«خدا همان كسى است كه آسمان ها را، بدون ستون هايى كه براى شما ديدنى باشد، برافراشت، سپس بر عرش استيلا يافت (و زمام تدبير جهان را در كف قدرت گرفت)؛ و خورشيد و ماه را مسخّر ساخت، كه هر كدام تا زمان معينى حركت دارند! كارها را او تدبير مى كند؛ آيات را (براى شما) تشريح مى نمايد؛ شايد به لقاى پروردگارتان يقين پيدا كنيد!».

(إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ في سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ ما مِنْ شَفيعٍ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ)(4)«پروردگار شما، خداوندى است كه آسمان ها و زمين را در شش روز [شش دوران ] آفريد؛ سپس بر تخت (قدرت) قرار گرفت، و به تدبير كار (جهان) پرداخت؛ هيچ شفاعت


1) 1. و اوست كه آسمان ها و زمين راى در شش روز آفريد، و عرش وى بر روى آب بود. هود / 7.

2) 2. ترجمه تفسير الميزان، ج 8، ص 195.

3) 3. رعد/2.

4) 4. یونس/3.

كننده اى، جز با اذن او نيست؛ اين است خداوند، پروردگار شما! پس او را پرستش كنيد! آيا متذكّر نمى شويد؟!».

(الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما في سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ الرَّحْمنُ فَسْئَلْ بِهِ خَبيراً)(1)«همان (خدايى) كه آسمان ها و زمين و آن چه را ميان اين دو وجود دارد، در شش روز [شش دوران ] آفريد؛ سپس بر عرش (قدرت) قرار گرفت (و به تدبير جهان پرداخت، او خداوند) رحمان است؛ از او بخواه كه از همه چيز آگاه است!».

(اللَّهُ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما في سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا شَفيعٍأَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ)؛ «خداوند كسى است كه آسمان ها و زمين و آن چه را ميان اين دو است در شش روز [شش دوران ] آفريد، سپس بر عرش (قدرت) قرار گرفت؛ هيچ سرپرست و شفاعت كننده اى براى شما جز او نيست؛ آيا متذكّر نمى شويد؟!».

(هُوَ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ في سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يَعْلَمُ ما يَلِجُ فِي الْأَرْضِ وَ ما يَخْرُجُ مِنْها وَ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما يَعْرُجُ فيها وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ)(2)«او كسى است كه آسمان ها و زمين را در شش روز [شش دوران ] آفريد؛ سپس بر تخت قدرت قرار گرفت (و به تدبير جهان پرداخت)؛ آن چه را در زمين فرو مى رود مى داند، و آن چه را از آن خارج مى شود و آن چه از آسمان نازل مى گردد و آن چه به آسمان بالا مى رود؛ و هر جا باشيد او با شما است، و خداوند نسبت به آن چه انجام مى دهيد بيناست!».


1) 1. فرقان/59.

2) 2. حدید/44.

13.خداوند، خالق یکتای عرش
اشاره

قرآن می فرماید:

(قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ)(1)«بگو: «چه كسى پروردگار آسمان هاى هفت گانه، و پروردگار عرش عظيم است؟».

(اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ)(2)«خداوندى كه معبودى جز او نيست، و پروردگار عرش عظيم است!».

حدیث بحار الأنوار

حدیث بحار الأنوار(3)

«وَ فِي تَعْقِيبِ صَلَاةِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ علیه السَّلام وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي خَلَقْتَ بِهِ عَرْشَكَ الَّذِي لَا يَعْلَمُ مَا هُوَ إِلَّا أَنْتَ إِلَى قَوْلِهِ وَ أَسْأَلُكَ يَا اللَّهُ بِاسْمِكَ الَّذِي تَضَعْضَعَ بِهِ سُكَّانُ سَمَاوَاتِكَ وَ اسْتَقَرَّ بِهِ عَرْشُكَ إِلَى قَوْلِهِ وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي أَقَمْتَ بِهِ عَرْشَكَ وَ كُرْسِيَّكَ فِي الْهَوَاءِ إِلَى قَوْلِهِ وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي دَعَاكَ بِهِ حَمَلَةُ عَرْشِكَ فَاسْتَقَرَّتْ أَقْدَامُهُمْ وَ حَمَّلْتَهُمْ عَرْشَكَ بِذَلِكَ الِاسْمِ يَا اللَّهُ الَّذِي لَا يَعْلَمُهُ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا حَامِلُ عَرْشِكَ وَ لَا كُرْسِيِّكَ إِلَّا مَنْ عَلَّمْتَهُ ذَلِك» .

ترجمه:

در تعقيب نماز أمير المؤمنين است علیه السَّلام: از تو خواهم به نام تو كه بدان آفريدى عرشت را، و كس نداند آن چيست جز خودت.

سپس گويد: و بخوانمت خدايا به نامت كه از آن ساكنان آسمان هايت بلرزند، و عرشت پايدار شوند.


1) 1. مؤمنون/86.

2) 2. نمل/26.

3) 3. بحار الأنوار، ج 55، ص 1.

سپس گويد: و از تو خواهم به نامت كه حاملان عرشت تو را با آن خواندند و گام هاشان استوار شد، و عرشت را بدان نام بر آن ها بار كردى.

ای خدائی كه ندانند فرشته هاى مقرّبت و نه حاملین عرش و نه كرسيت، جز آن كه خودت به آن ها آموختى.

14.حاملین عرش الهی کیانند؟
اشاره

قرآن می فرماید:

(الَّذينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحيمِ)(1)«فرشتگانى كه حاملان عرشند و آن ها كه گرداگرد آن (طواف مى كنند) تسبيح و حمد پروردگارشان را مى گويند و به او ايمان دارند و براى مؤمنان استغفار مى كنند (و می گويند:) پروردگارا! رحمت و علم تو همه چيز را فراگرفته است؛ پس كسانى را كه توبه كرده و راه تو را پيروى مى كنند بيامرز، و آنان را از عذاب دوزخ نگاه دار!».

تفسیر

بعد از آن كه در آيات قبل تكذيب كفار و جدال به باطلشان در آيات خدا را خاطرنشان ساخت و نيز اشاره كرد به اين كه اين ها نمى توانند خدا را عاجز سازند و خدا از اينان غافل نيست، بلكه منظور او از اين دعوت همين است كه اينان تكذيب و جدال بكنند، تا از ديگران متمايز و جدا گشته، كلمه عذاب بر عليه آنان حتمى شود، اينك در اين آيات به آغاز كلام برگشت كرده، به آن جا كه مى فرمود: نازل كردن كتاب و به پا خاستن دعوت به منظور مغفرت و قبول توبه جمعى و عقاب جمعى


1) 1. غافر/7.

ديگر است، در اين آيات خاطر نشان مى سازد كه مردم در مقابل اين دعوت دو جورند.يك طايفه آن هايند كه ملائكه حامل عرش خدا و طواف كنندگان پيرامون آن برايشان استغفار مى كنند و آنان عبارتند از: توبه كنندگان كه به سوى خدا بر مى گردند و راه او را پيروى مى كنند و نيز صلحا از پدران و همسران و ذريه ايشانند.

و دسته دوم عبارتند از، كسانى كه به جرم كفر ورزيدن به توحيد، اهل عذابند.

(الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ...) خداى سبحان در اين آيه و در هيچ جا از كلام عزيزش معرفى نفرموده كه اين حاملان عرش چه كسانى هستند، آيا از ملائكه اند؟ يا كسانى ديگر؟، ولى عطف كردن جمله «و من حوله» بر حاملان عرش، اشعار دارد بر اين كه حاملان عرش هم از ملائكه اند: چون در آيه (وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ)(1)تصريح دارد كه طواف كنندگان پيرامون عرش از ملائكه اند. پس نتيجه مى گيريم كه حاملين عرش نيز از اين طايفه اند.

و ما در جلد هشتم اين كتاب گفتار مفصلى پيرامون معناى عرش گذرانديم.

و با در نظر داشتن آن بحث معناى جملۀ (الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ) چنين مى شود: آن ملائكه اى كه حامل عرشند، عرشى كه تمامى اوامر و همه احكام الهى از آن جا صادر مى شود اوامر و احكامى كه با آن ها امور عالم تدبير مى شود، و نيز آن ملائكه اى كه پيرامون عرشند، يعنى مقربين از ملائكه، چنين و چنان مى كنند.

(يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ)؛ يعنى خدا را منزه مى دارند، در حالى كه اين تنزيهشان همراه با ثناى پروردگارشان است. پس ملائكه، خداى تعالى را از هر چيز كه لايق


1) 1. و ملائكه را مى بينى كه پيرامون عرش در طوافند. زمر / 75.

ساحت قدس او نيست، و از آن جمله شريك داشتن در ملك، منزه مى دارند و بر فعل او و تدبيرش ثنا مى گويند.

(وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ)؛ ايمان آوردن ملائكه به خدا- با اين كه حامل عرش ملك و تدبير خدايند و يا پيرامون آن طواف مى كنند تا او امر صادره را بگيرند و نيز او را از هر نقصى تنزيه نموده بر افعالش ثنا مى گويند- به اين معنا است كه ملائكه به وحدانيت خدا در ربوبيت و الوهيت ايمان دارند. پس ذكر عرش و نسبت دادن تنزيه و تحميد و ايمان به ملائكه خود ردى است بر مشركين كه ملائكه مقرب خدا را شركاى خدا در ربوبيت و الوهيت مى پنداشتند و آن ها را به جاى خدا ارباب خود گرفته و مى پرستيدند.

توضيح استغفار و دعاى ملائكه حامل عرش

(وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا)؛ يعنى از خداى سبحان مى خواهند تا هر كس را ايمان آورده بيامرزد.

(رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً...)؛ اين جمله حكايت متن استغفار ملائكه است، ملائكه قبل از درخواست خود نخست خدا را به سعه رحمت و علم ستوده اند، و اگر در بين صفات خداوندى رحمت را نام برده و آن را با علم جفت كردند، بدين جهت است كه خدا با رحمت خود بر هر محتاجى انعام مى كند و با علم خود احتياج هر محتاج و مستعد رحمت را تشخيص مى دهد.

(فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ) حرف «فا» كه بر سر اين جمله آمده، مى فهماند كه جمله فرع و نتيجه ثنايى است كه در جمله قبلى كرده، و خدا را به سعه علم و رحمت ستودند. و مراد از راهى كه مؤمنين از آن پيروى كردند، همان دينى است كه خدا براى آنان تشريع كرده، و آن دين اسلام است. و پيروى دين

اسلام عبارت است از اين كه عمل خود را با آن تطبيق دهند. پس مراد از «توبه» اين است كه با ايمان آوردن به طرف خدا برگردند.

و معناى جمله اين است كه: خدايا حال كه رحمت و علم تو واسع است، پس كسانى را كه با ايمان آوردن به يگانگى تو و با پيروى دين اسلام، به سوى تو برگشتند، بيامرز و از عذاب جحيم حفظشان فرما. و اين همان غايت و غرض نهايى از مغفرت است.(1)

احادیث بحار الأنوار

احادیث بحار الأنوار(2)

1. «وَ عَنْ جَابِرٍ أَنَّ النَّبِيَّ صلّی الله علیه وآله وسلّم قَالَ أُذِنَ لِي أَنْ أُحَدِّثَ عَنْ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَةِ اللَّهِ مِنْ حَمَلَةِ الْعَرْشِ مَا بَيْنَ شَحْمَةِ أُذُنِهِ إِلَى عَاتِقِهِ مَسِيرَةُ سَبْعِمِائَةِ عَامٍ» (3).

ترجمه:

درّ المنثور: از جابر آمده است که پیغمبرصلّی الله علیه وآله وسلّم فرمود: به من اجازه دادند که با یک فرشته از حاملان عرش سخن گویم که میان پره گوشش تا شانه اش هفتصد سال راه بود.

2. «وَ عَنْ مَيْسَرَةَ قَالَ لَا تَسْتَطِيعُ الْمَلَائِكَةُ (الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ) أَنْ يَنْظُرُوا إِلَى مَا فَوْقَهُمْ مِنْ شُعَاعِ النُّورِ»(4).

ترجمه:

از ميسره كه فرشته هاى حامل عرش از پرتو نور بفراز خود نتوانند نگاه كنند.


1) 1. ترجمه تفسير الميزان، ج 17، ص 468

2) 2. بحار الأنوار، ج 55، ص 1.

3) 3. الدر المنثور، ج 5، ص 346. و فيه «سبعمائة سنة».

4) 4. الدر المنثور، ج 5، ص 347.

3. «وَ عَنِ ابْنِ زَيْدٍ قَالَ لَمْ يُسَمَّ مِنْ حَمَلَةِ الْعَرْشِ إِلَّا إِسْرَافِيلُ وَ مِيكَائِيلُ لَيْسَ مِنْ حَمَلَةِ الْعَرْشِ »(1).

ترجمه:

از ابن زيد است كه از حمله عرش جز اسرافيل نام برده نشده، و ميكائيل از آن ها نيست.

4. «الْعَيَّاشِيُّ، عَنِ الْأَصْبَغِ قَالَ سُئِلَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ علیه السَّلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ (وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ) فَقَالَ إِنَّ السَّمَاءَ(2)وَ الْأَرْضَ وَ مَا فِيهِمَا مِنْ خَلْقٍ مَخْلُوقٌ فِي جَوْفِ الْكُرْسِيِّ وَ لَهُ أَرْبَعَةُ أَمْلَاكٍ يَحْمِلُونَهُ بِإِذْنِ اللَّه ».

ترجمه:

عياشى: از اصبغ كه پرسش شد امير المؤمنين علیه السَّلام از قول خدا «فرا دارد كرسيش آسمان ها و زمين را» فرمود: آسمان و زمين و آن چه آفريده در آن ها است درون كرسيند و چهار فرشته به فرمان خدا آن را بر مي دارند.

5. «الْإِخْتِصَاصُ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ سَأَلَ ابْنُ سَلَامٍ النَّبِيَّ علیه السَّلام فَكَانَ فِيمَا سَأَلَهُ مَا السِّتَّةَ عَشَرَ وَ مَا الثَّمَانِيَةَ عَشَرَ قَالَ سِتَّةَ عَشَرَ صَفّاً مِنَ الْمَلَائِكَةِ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ وَ أَمَّا الثَّمَانِيَةَ عَشَرَ فَثَمَانِيَةَ عَشَرَ حِجَاباً مِنْ نُورٍ مُعَلَّقٍ بَيْنَ الْكُرْسِيِّ وَ الْحُجُبِ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَذَابَتْ صُمُّ الْجِبَالِ الشَّوَامِخِ وَ احْتَرَقَتِ الْجِنُّ وَ الْإِنْسُ مِنْ نُورِ اللَّهِ قَالَ صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدُ»(3).(4)

ترجمه:

در اختصاص از ابن عباس، گفت ابن سلام در ضمن پرسش هايش از


1) 1. الدر المنثور، ج 6، ص 261.

2) 2. السماوات(خ).

3) 3. الاختصاص: 27.

4) 4. بحار الأنوار، ج 55، ص 36.

پيغمبر علیه السَّلام پرسيد 16 چيست؟ 18 چيست؟ فرمود: 16 صف فرشته در هم گرد عرش و اين ست مقصود از قول خدا «درهم شدگان گرد عرش» و اما 18 پس 18 پرده نور است آويخته ميان كرسى و حجب كه اگر نباشند كوه هاى سخت و بلند آب شوند، و پريان و آدميان از نور خدا بسوزند گفت راست گفتى يا محمّد (اختصاص، 27) 59- در برخى كتب است از امام چهارم علیه السَّلام كه نمونه همه آفريده ها در عرش باشند.

15. علامۀ مجلسی رحمةالله و آیات کرسی وعرش
15. علامۀ مجلسی رحمةالله و آیات کرسی وعرش(1)

ترجمه: «فرا گيرد كرسيش آسمان ها و زمين را» طبرسى؟رح؟ گفته: دربارۀ آن چند قول است:

1- مقصود اين است كه علمش آسمان ها و زمين را فرا دارد، از ابن عباس مجاهد و هم از امام پنجم و ششم علیهم السَّلام روايت شده است، دانشمندان را كرسي ها خوانند چنان چه آن ها را اوتاد زمين گويند براى اين كه قوام دين و دنيا به وجود آن ها است.

2- مقصود از كرسى در اين جا همان عرش است، از حسن نقل شده براى آن كه بر روى هم تركيب شده است.

3- مقصود: پادشاهى و سلطنت و قدرتست چنان چه گويند: براى اين ديوار يك كرسى بنه، يعنى يك ستون.

4- كرسى تختى است فروتر از عرش كه از امام ششم علیه السَّلام روايت شده، و قول عطا هم بدان نزديك تر است كه گفته: آسمان ها و زمين در برابر كرسى جز حلقه انگشترى نيست در بيابانى پهناور، و كرسى در برابر عرش همان حلقه است


1) 1. بحار الأنوار، ج 55، ص 2.

در برابر بيابان پهناور، و برخى گفته اند: آسمان ها و زمين همه بر كرسى باشند، و كرسى زير عرش، و عرش بالاى آسمان ها، و اصبغ بن نباته روايت كرده كه علی علیه السَّلام فرمود: آسمان ها و زمين و هر چه از آفريده در ميان آن هاست همه درون كرسيند(1)و حديث را تا آخر كشانده چنان چه در روايت علىّ ابن ابراهيم بيايد.

«سپس بر عرش استوار شد» برخى عرش را در اين جا به معنى پادشاهى تفسير كرده، قفال گفته: عرش نزد عرب تختى است كه پادشاهان بر آن نشينند، و كنايه آرند از خود پادشاهى و گويند: عرش او كاست، يعنى پادشاهى او، و گفته اند: بر عرش استوار شد و ملكش پايدار شد، و برخى عرش را جسم بزرگ تر دانسته و استواء را به معنى استيلاء گرفته چنان چه گذشت و رازى در تفسيرش (ج 4، ص 782) گفته: مسلمانان همه گويند بالاى آسمان ها جسم بزرگى است كه عرش است، ولى در مقصود از عرش در اين جا اختلاف دارند، أبو مسلم گفته مقصود اين است كه چون خدا آسمان و زمين را آفريد، هموار كرد و آن ها را برافراشت، و هر ساختمانى را عرش گويند و سازنده اش عرش ساز و خدا هم فرموده: و از آن چه مى عرشند، يعنى مي سازند و استواء بر عرش چيره گى بر آن ست، و مشهور ميان مفسّران آن ست كه مقصود از عرش همان جسم عظيم است كه در آسمان ست، و گفته اند: مقصود همان ملك است و ملك خدا تعالى همه آفريده هاى اويند كه پس از آفرينش آسمان ها و زمين پيدا شدند و آوردن (سپس) در اين جا درست است و خلاصه مقصود اين ست كه به عالم اجسام بقهر و قدرت و تدبير و حفظ تسلّط يافت و هر چه از فراز عرش تا نشيب زمين است در حفظ و تدبير و نياز به او است.

«بپرس از آن آگاهى را» طبرسى رحمةالله در مجمع (ج 7، ص 176) گفته آگاه همان


1) 1. مجمع البيان، ج 4، ص 362.

خدا تعالى يا محمّد صلّی الله علیه وآله وسلّم است يا مقصود اين است كه بپرس از آگاهى تا تو را به حقيقت وصفش خبر دهد.«آنان كه عرش را برداشته اند» طبرسى رحمة الله در مجمع (ج 8، ص 515) گفته: اين خود عبادت و فرمانبردارى خداست «و كسانى كه گرد آنند» فرشته هاى طواف گر بر عرشند كه كروبيان و بزرگان فرشته هايند «تسبيح گويند به سپاس پروردگارشان»، يعنى او را پاك شمارند از آن چه اين ستيزه جويان وصف او شمارند.

و گفته اند: او را بتسبيح متعارف تسبيح گويند و بر نعمتش سپاس كنند «و او را باور دارند» و به يگانگيش معترفند، و آمرزش خواهند از خدا براى مؤمنان زمين، يعنى يگانگى خدا را باور دارند و بالهيّتش معترفند و بدان چه اعتراف بايد.

در مجمع (ج 10، ص 346) گفته: در تفسير قول خدا تعالى «و برمي دارند عرش پروردگارت را بر دوش خود»، يعنى بالاى سر مردم و آن روز روز قيامت است «هشت كس» از فرشته ها، از ابن زيد روايت شده، و از پيغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم هم روايت شده كه حاملان عرش امروز چهارند و روز قيامت به چهار ديگر كمك شوند و هشت گردند، و گفته اند مقصود هشت رده از فرشته ها است كه شماره شان را جز خدا نداند، از ابن عباس.(1)

16.جمع بین روایات عرش و کرسی
تحقیق این اخبار و جمع میان آن ها

بدان که ظاهر شدن پادشاهان دنیا و اجراء احکام آن ها بر رعیتشان، هنگامی است که بر کرسی پادشاهی بالا می روند و از همین جاست که آثار آن ها پدیدار و اسرار آن ها آشکار می گردد، ولی خدای سبحان که از مکان و قرارگاه منزّه است، با


1) 1. آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 9.

داشتن مکان و قرارگاه وصف نمی شود، نه تختی دارد و نه کرسی که بر آن بنشیند، و، بلکه این دو بر آفریده های او یا صفات کمالیه او به حسب مناسبت به چند معنی اطلاق می شوند:

1. دو جسم بزرگ هستند که بر فراز هفت آسمان اند، بیش تر اخبار عرش را بالاتر و بزرگ تر از کرسی دانسته و برخی برعکس گفته اند؛ حکماء پنداشته اند که کرسی همان فلک هشتم است و عرش فلک نهم، ولی ظاهر اخبار مخالف آن است، زیرا آن ها را مربع و پایدار و گوشه دار دانسته، و چه بسا که این ها را حمل کنند به جهات و حدود و صفاتی که مایه بزرگداشت و تکریم است.

و ما نیازی نداریم به این تأویلات، و همانا به این دو نام خوانده شدند برای این که احکام و تقدیرات خدا از آن ها بروز می کند و فرشته های کروبیان و مقرب و ارواح پیامبران و اوصیاء برگرد آن هایند و هر که را خدا بخواهد به خود نزدیک سازد، به وسیله آن ها بالایش می برد، چنان چه فرمان ها و احکام پادشاهان و آثار سلطنت و عظمت آنان از تخت و کرسی آن ها است، و مقرّبان آستان و خاصان آن ها به گرد آن ها می چرخند و نیز چون آن دو، بزرگ ترین آفریده های جسمانی اند و انوار عجیبه و آثار غریبه مخصوص به خود دارند، دلالتشان بر وجود خدا و علم و قدرت و حکمتش بیش از اجسام دیگر است و برای همین مخصوص به این نام شدند و حاملشان در دنیا گروهی از فرشته هایند و در آخرت چنان که دانستی یا فرشته هایند یا انبیاء اولوالعزم و اوصیاء برگزیده و چه بسا مقصود از حمل در آخرت، این باشد که اینان حکّام و مقرّبان حضرت اویند.

2. علم و دانش، چنان که در بسیاری از اخبار به آن تفسیر شدند، و فرقشان در خبر معانی الاخبار و جز آن گذشت، چون منشأ ظهور خدا بر خلقش دانش و شناسائی است و آن ها وسیله تجلّی خدا بر بنده ها هستند، پس گویا عرش

و کرسی و حامل آن ها، پیغمبر و ائمه علیهم السَّلام اند زیرا آن ها خزّان علم او در آسمان و زمینش هستند، خصوصاً آن چه مربوط به شناخت و معرفت او است.

3.

ملک، که در خبر حنان به آن به همین وجهی که گذشت، تفسیر شده اند.

4.

جسمی محیط به همه آفریده های خدا و هرآنچه درون آن است، چنان چه صدوق گفته و از برخی اخبار برمی آید، زیرا هر چه در زمین و آسمان و فراز آن ها است، آیات وجود خدا و نشانه های قدرت اویند، و آثار وجود او و فیض و حکمت او هستند، و همه آفریده ها، عرش عظمت و جلال او هستند و به وسیله آن ها تجلّی صفات کمالش را بر عارفان نموده، و این یکی از معانی ای است که در تفسیر قول آن ها علیهم السَّلام به خاطر فاترم رسید: «و برآمده است بالای هر دیدگاه» پس تأمل نما.

5.

هر یک از اوصاف کمال و جلالش عرش او است، زیرا هرکدام از آن ها قرارگاه عظمت و جلال اویند، و به وسیله آن ها بر بنده هایش به اندازه استعدادشان و معرفتشان ظهور می کند، پس او دارای عرش دانش است و عرش قدرت، و عرش رحمانیت، و عرش رحیمیت، و عرش وحدانیت، و عرش تنزّه، چنان چه در روایت حنان و جز آن گذشت.

و پدرم رحمةالله، خبری را که در تفسیر قول خدا «الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی» رسیده این گونه معنی کرده: که مقصود از: با هر چیز برابر است و چیزی نزدیک تر به او از چیز دیگر نیست، این است که: عرش در این جا به معنی عرش رحمانیت است و پروردگار سبحان بر عرش رحمانیت با همه چیز برابر است، و از نظر رحیمیت که هدایت و رحمت های خصوصی است به مؤمنان نزدیک تر است، یا مقصود این است که خداوند به سبب صفت رحمانیّت خود که بر عرش ملکو عظمت و جلال اسقرار یافته، با همه چیزها یک نسبت برابر دارد، و به این ترتیب فایده تقیید

به حال در این جا این است که، این برابری او، توهم نقص از ساحت عظمت و جلالش را رفع می نماید.

6. اطلاق شدن عرش بر دل پیغمبران و اوصیاء و مؤمنان کامل، زیرا قلوب این ها قرارگاه محبت و معرفت خدای سبحان است، چنان چه روایت شده است که دل مؤمن عرش رحمان است، و هم چنین در حدیث قدسی آمده است که: مرا نه آسمانم و نه زمینم فرا نگیرد، اما دل بنده مؤمنم مرا فرا می گیرد.

سپس بدان که اطلاق عرش و کرسی بر برخی معانی به واسطه تصریح در خبر یا قرائن دیگر منافات ندارد با وجوب اعتقاد به همان معنی اول که ظاهر اکثر آیات و اخبار بر آن دلالت دارد.

تفسیر عرش و کرسی به دو جسم بزرگ جز موجودات فضا و منظومه های شمسی و کهکشان های بی شمار که امروزه کشف شده و مایه بسی حیرت گردیده با همان فلک نهم و هشتم مناسبت دارد، که نظام عالم جسمانی را با وضع کره های عنصری و افلاک نه گانه معین کرده ولی این نظریه به طور قطع باطل شده و با پرش سفینه های فضایی تا کره ماه و زهره و مریخ، دیگر اعتباری برای آن نمانده و وجود دو جسم اعظم جدا از سایر عالم مفهومی ندارد که باید بدان معتقد بود و عرش همان جهش مطلق وجود از ذات واجب است و کرسی تعلّق آن به همه موجودات امکانی است.(1)


1) 1. آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 39.

تصاویر

تصویر

331-1

رعد و برق (تصویر 1)

تصویر

331-2

صاعقه وخانه ها (تصویر 2)

تصویر

332-1

ابرهای کومولوس(تصویر 3)

تصویر

332-2

ابرهای کومولونیمبوس (تصویر 4)

تصویر

333-1

ابرهای آلتوکومولوس (تصویر 5)

تصویر

333-2

ابرهای استراتوس (تصویر 6)

تصویر

334-1

ابرهای نیمبواستراتوس (تصویر 7)

تصویر

334-2

ابرهای آلتواستراتوس (تصویر 8)

تصویر

335-1

ابرهای سیروس (تصویر 9)

تصویر

335-2

ابرهای سیرواستراتوس (تصویر 10)

تصویر

336-1

ابرهای سیروکومولوس (تصویر 11)

تصویر

336-2

ابرهای استراتوکومولوس (تصویر 12)

تصویر

337-1

ابرهای نیمبوس (تصویر 13)

تصویر

337-2

نوع دیگری از ابرهای بارانی کومولونیمبوس (تصویر 14)

تصویر

338-1

معنای ترکیب ابرها با هم (تصویر 15)

تصویر

338-2

سیرونیمبوس cirronimbus(تصویر 16)

تصویر

339-1

شکل های عجیب ابرها (تصویر 17)

تصویر

339-2

ابرهای لنتیکولار (تصویر 18)

تصویر

340-1

ابرهای اسپیندریفت (تصویر 19)

تصویر

340-2

ابرهای بارانی (تصویر 20)

تصویر

341-1

شهاب سنگ ها (تصویر 21)

تصویر

341-2

اجرام سرگردانی (تصویر 22)

تصویر

342-1

منشاء شهاب سنگ ها (تصویر 23)

تصویر

342-2

شهاب سنگ هوبا (تصویر 24)

تصویر

343-1

شهاب سنگ چلیابینسک (تصویر 25)

تصویر

343-2

پیدا‌کردن شهاب سنگ (تصویر 26)

والحمدلله رب العالمین.

فهرست منابع ومآخذ

• قرآن کریم
1.

ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، معانی الاخبار، قم، جامعه مدرسین، 1361ش.

2.

ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، توحید، قم، نشرعلویون، 1388ش.

3.

ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، علل الشرائع، قم، انتشارات مومنین، 1384ش.

4.

ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، عیون اخبار الرضا علیه السَّلام، تهران، انتشارات جهان، 1378ش.

5.

ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، کتاب من لا یحضر الفقیه، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1361ش.

6.

ابن طاوس، علی بن موسی، الاقبال، قم، موسسه بوستان کتاب، 1376ش.

7.

ابن طاوس، علی بن موسی، مهج الدعوات و منهج العبادات، قم، دارالذخائر، 1413ق.

8.

ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، بیروت، دار صادر، 1990م.

9.

آلوسی، محمود بن عبدالله، روح المعانی، قم، مرکز اطلاعات و مدارک اسلامی، 1387ش.

10.

بحرانی، هاشم ین سلیمان، البرهان فی تفسیر القران، قم، دارالمجتبی، 1427 ق.

11.

برقی، احمد بن محمد بن خالد، المحاسن، بیروت، موسسه الاعلمی للمطبوعات، 1429ق.

12.

بیضاوی، عبدالله بن عمر، أنوار التنزیل و أسرار التأویل، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، 1418ق.

13.

حلّی، نجم الدین جعفر بن حسن(محقّق حلّی)، المعتبر فی شرح المختصر، قم، انتشارات دلیل ما، 1390ش.

14.حمیری، عبداللع بن جعفر، قرب الاسناد، تهران، انتشارات کوشان پور، 1375ش.

15.

حویزی، عبدعلی بن جمعه، نور الثقلین، قم، نوید اسلام، 1391ش.

16.

رضا، محمد رشید، المنار، قاهره،دارالنشر للجامعات، 1428ق.

17.

زمخشری، محمود بن عمر، تفسیر کشاف، قم، نشرالبلاغه، 1373ش.

18.

سیوطی، عبدالرحمن بن ابی بکر، الدر المنثور، بیروت، دارالفکر، 1403ق.

19.

سیوطی، عبدالرحمن بن ابی بکر، الدر المنثور، بیروت، دارالفکر، 1403ق.

20.طباطبایی، محمدحسین، تفسیرالمیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، قم موسسه اسماعیلیان، 1393ش.

21.

طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، قم، دار الأسوه، 1374ش.

22.

طبرسی، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، تهران، نشر فراهانی، 1375ش.

23.طبری، محمد بن جریر، الجواهر فی تفسیر القرآن الکریم، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1429ق.

24.طبری، محمد بن جریر، الجواهر فی تفسیر القرآن الکریم، بی‌جا، ملتقی اهل الأثر، 1350ق.

25. طنطاوی، محمد سید، التفسیر الوسیط للقرآن الکریم، قاهره، نهضة مصر، 1997م.
26.

طوسی، محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار احیاء الترات العربی، 1413ق.

27.

طوسی، محمد بن حسن، أمالی، بیروت، موسسة الأعلمی للمطبوعات، 1434ق.

28.عیاشی، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشی، قم، چاپخانه علمیه، بی‌تا.

29.

فخررازی، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، تهران، دارالکنب العلمیة، 1367ش.

30.

قرطبی، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، بیروت، المکتبة العصریة، 1427ق.

31.

قطب، سید، فی ظلال القرآن، بیروت، دارالشرق، 1425،

32.

قمی، عباس، سفینة البحار، قم، دارالأُسوة، 1373ش.

33.

قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، قم، کتابخانه آیةالله العظمی مرعشی نجفی، بی‌تا.

34.

کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، قم، دارالاسوة، 1375ش..

35.

کوه‌کمره‌ای، محمدباقر، آسمان و جهان، ( ترجمه کتاب «السماء و العالم» بحارالأنوار)، تهران، دار الکتب الاسلامیة، 1351ش.

36.

مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، تهران، اسلامیه، 1294ق.

37.مراغی، احمد مصطفی، تفسیر المراغی، بیروت، دار إحیا التراث العربی، 1985ق.

38.مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، تهران، انتشارات صدرا، 1397ش.

39. مفید، محمد بن محمد، الاختصاص، نجف اشرف، مطبعة الحیدریة، 1390ق.

40.مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیرنمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1372ش.

41.مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، پیام قرآن، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1386ش.